######OpenITI# #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T13:16:17.671561+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T13:16:17.671590+00:00 #META# transcription layer pk: 12762 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.9569454368493254 #META#Header#End# # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0062.jpg) # بیم لله الرخمن الرحیم # الحمد لله الجواد بأفضل انواع النغماء، العنان بأشرف آضناف العطاء، # ~~المحمود فی آعالی ذری العزة والکبریاء، المغبود بآخسن آجناس العبادات ~~فی # ~~آعماق الأرض واطباق السماء، ذی العظمة والجبروت والبهاء، والجلالة # ~~والملکوت والسناء، الذی علا فاختجب بآنوار المجد والقدس والثناء عن ~~آغین # ~~الناظرین وآبصار البصراء، ودنا فاقترب من بصائر المحترقین فی وفج ~~العناء، # ~~وربط طرف لقاء المنغمسین فی لجج بحار توحیده بالفناء، وخلط شرف فناء # ~~المتغلغلین فی قغر قربه البهاء بمحض البقاء، واغناهم بعزة الفقر إلیه ~~عن ذل # ~~الرکون إلی الأشیاء، وأولاهم التوفیق للحمد عما هو فی خزانة الآلاء، ~~وآغناهم # ~~بالفناء عن البقاء وبالبقآء عن الفناء، فصاروا مغمورین بنور فناء ~~الفناء، # ~~مخلصین عن هواء و بالبقاء عن الفناء، فصاروا مغمورین بنور فناء الفناء، # ~~مخلصین عن هواء الأفواء، وحطوا رحال الأنس بفنا القدس مودعین فناء ~~الفناء، # ~~وانقطعوا بالنور الحقیقی التام عن [تخاییل] الأضلال وتماثآیل الافیاء، ~~التی هی # ~~آعیان الدفماء واشخاص الإنشاء، نحمده علی آن کفانا کید من عادانا فیه، ~~ودفع # ~~عنا شر من نادانا بقلبه وآذانا بفیه، وشغل عنا کل شاغل عنه، والف بیننا ~~وتین کل # ~~مؤلف بیننا وبینه، وجعلنا خدما وعبادا له، واکرمنا یشریف خطابه وکریم ~~کتابه، # ~~وجعلنا متبعین لحبیبه، ثم من جملة آحبائه. ونشهد أن لاالة الله وخده ~~لاشریک له # ~~یوازیه، ولأنظیرله یضاهیه، فإن نظرنا إلی آوصاف الألوهیة فلا إلة إلا ~~هو وان تأملنا PageV01P003 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0063.jpg) # ~~الوجود فلا هو الا هو، ونشهد آن محمدا عبده ورسوله ونبیه وصفیه ارسله ~~بالحق # ~~الی کافة الخلق فحل برفیع محله عقد اهل الرافع والضلال، وقل بحده عدد ~~زمر # ~~الخزی والنکال وآطفاء بنوره نار الغوایة وبوائا انصاره دار الهدایة ~~وآضاء قلوب # ~~المهتدین بهدیه بانوار جواهر الدین و وفقهم لاقتناء مفاخر ذخائر الیقین # ~~وبصرهم بغوامض سرائر النبیین، وخص الاصفیاء والاتقیاء من آتباعهم الذین # ~~نفضوا ایدیهم عن الکونین، و زفضوا عن قلوبهم الإلتفات إلی نعیم الدارین ~~من # ~~شواهد الغیب المکنون، بما لایبصره لواحظ العیون، ولا یستشر ف له طوالع # ~~العقول و ms001 نواجم الظنون، ویلغ قلوبهم بما کاشفها به من نهایات المطالب ~~وغایات # ~~الهمم، واقسع عن اسرارهم مما طالعها به من آقاصی المقاصد غبابات الغمم، # ~~واستضفی ارواحهم بما یستملکه من انوار الجلایا القدسیه عن شوائب ~~الأنوار # ~~وکدورات الظلم، صلیی الله علیه وعلی آله و اصحابه ماذر شارق لطف من ~~مشرق # ~~فضل وما وقب غاسق بعد من أفق طرد بعده، ما ابتلی بالبعد عاشق وما آومض # ~~بارق هدایة من سحاب عنایة وما لفظ ناطق صدق بکلمة عشق وما تقلقل قدم # ~~شوق فی بادیة ذوق وسلم تسلیما. # اما بعد، چون از قرآن و اخبار گذشتی، هیچ سخن بالای سخن مشایخ # ~~طریقت نیست -رحمهم الله- که سخن ایشان نیتجهآ کار و حال است، نه ثمرهآ # ~~حفظ و قال؛ و از عیان است نه از بیان، و از اسرار است نه از تکرار، و ~~از علم # ~~لدنی است است نه از علم کسبی، و از جوشیدن است نه از کوشیدن، و از عالم # ~~«آدبنی ربی» است نه از جهان «علمنی آبی»؛ که ایشان ورثهآ انبیااند # ~~صلوات الله علیهم اجمعین. # و جماعتی از دوستان خود را رغبتی تمام میدیدم به سخن این قوم، و # ~~مرا نیز میلی عظیم بود به مطالعهآ احوال و سخن ایشان. اگر همه را جمع # ~~می کردم دراز میشد. التقاطی کردم دوستان را و خویشتن را - و اگر تو از ~~این # ~~پردهای- برای تو نیز. PageV01P004 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0064.jpg) # ~~یباچهٔ‌ مؤلف # و اگر کسی سخن ایشان زیادتتر از این خواهد، در کتب متقدمان # ~~ومتأخران این طایفه بسیار یافته شود -از آنجا طلب کند. # و اگر طالبی شرح کلمات این قوم مشبع طلب کند، گو کتاب # ~~«شرح القلب» وکتاب «(کشف الاسرار») وکتاب «معرفت النفس»، مطالعه # ~~کن که گمان ما آن است که هیچ سخن این طایفه -الا ماشاء الله- بر وی # ~~پوشیده نماند. # و اگر اینجا شرح آن کلمات دادمی، هزار ورق کاغذ بایستی، اما # ~~طریق ایجاز و اختصار سپردن سنت است. کما فخر رسول الله (صلی الله علیه ms002 ~~و # ~~سلم) فقال اوتیت جوامع الکلم واختصر لی الکلام اختصرا؛ و اسانید1 نیز # ~~بیفگندم. و سخن بود که در یک کتاب نقل از شیخی بود، و در کتابی از # ~~شیخی دیگر. و اضافات حکایات و حالات مختلف نیز هم بود - آن قدر که # ~~توانستم احتیاط به جای آوردم. # دیگر سبب شرح نادادن آن بود که سخن خود در میان سخن ایشان # ~~آوردن ادب ندیدم و ذوق نیافتم، مگر جایی اندک اشارتی برای دفع خیال # ~~نامحرمان و نااهلان کرده آمد. # دیگر سبب آن بود که هرکه را در سخن ایشان به شرحی حاجت # ~~خواهد افتاد، اولیتر آن که به سخن ایشان نگرد و باز شرح دهد. # دیگر سبب آن بود که اولیاء مختلفاند: بعضی اهل معرفتاند و # ~~بعضی اهل معاملت، و بعضی اهل محبت، و بعضی اهل توحید، و بعضی همه. و # ~~بعضی باصفتاند و بعضی بی صفت. اگر یک یک را شرح میدادم کتاب از # ~~حد اختصار بیرون میشد، واگر ذکر انبیا و صحابه و اهل بیت می کردم، یک # ~~کتاب دیگر میبایست جداگانه. # و شرح قومی چگونه در زبان می گنجد، که ایشان خود مذکور خدا و # ~~رسولاند، و محمود قرآن و اخبار، و آن عالم عالمی دیگر است و جهانی ~~دیگر. PageV01P005 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0065.jpg) # ~~انبیا و صحابه و اهل بیت سه قوماند. انشاءالله در ذکر ایشان کتابی جمع ~~کرده # ~~آید تا از آن سه قوم مثلثی از عطار یاد گار ماند. # و مرا در جمع کردن این کتاب چند چیز باعث بود: اول باعث، رغبت # ~~برادران دین - که التماس می کردند. دیگر باعث، آن بود تا از من یاد ~~گاری # ~~ماند تا هر که برخواتد از آنجا گشایشی یابد، مرا به دعای خیر یاد دارد ~~- بود # ~~که سبب گشایش او، مرا در خاک گشایش دهند- چنان که یحیی بن عماد که # ~~امام هری بود و استاد شیخ عبدالله انصاری بود (رحمهماالله) چون وفات ~~کرد، # ~~او را به خواب دیدند و ms003 پرسیدند که: خدای عز و جل با تو چه کرد؟ گفت: # ~~خطاب کرد که، یحیی! با تو خطابها داشتم سخت. لکن روزی در مجلس، ما را # ~~می ستودی. دوستی از دوستان ما آنجا بگذشت و بشنید، وقتش خوش گشت. # ~~تو را در کار خوش آمد او کردم، و اگر نه آن بودی، دیدی با تو چه کردمی. # دیگر باعث، آن بود که شیخ ابوعلی دقاق را گفتند (رحمهالله) که: در # ~~سخن مردان شنیدن هیچ فایده هست، چون بر آن کار نمیتوانیم کرد؟ گفت: # ~~بلی. در وی دو فایده هست: اول آن که اگر مرد طالب بود، قوی همت گردد و # ~~طلبش زیادت شود. دوم آنکه اگر در خود دماغی بیند ، آن دماغ فرو شکند ، ~~و # ~~دعوی از سر او بیرون کند و نیک او بد نماید و اگر کور نیست [ببیند]. ~~کما # ~~قال الشیخ محفوظ (رحمهالله) : لاتزن الخلق بمیزانک وزن نفسک بمیزان # ~~الموقنین لتعلم فضلهم وإفلاسک. یعنی خلق را به ترازوی خود وزن مکن، اما ~~به # ~~ترازوی مردان راه خود را بسنج تا بدانی فضل ایشان و افلاس خود. # دیگر باعث، آن بود که جنید را گفتند (رحمة الله علیه) که: مرید را چه # ~~فایده بود در این حکایات و روایات؟ گفت: سخن ایشان لشکری است از # ~~لشکرهای خدای عز و جل که بدان مرید را -اگر دل شکسته بود- قوی گردد و # ~~از آن لشکر مدد یابد. و حجت این سخن آن است که حق تعالی میفرماید: # ~~وکلا نقص علیک من آنباء الرسل، ماتثبت به فؤادک. ما ای محمد! قصهٔ‌ ~~PageV01P006 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0066.jpg) # دیگر باعث، آن بود که خواجهٔ‌ انبیا علیه الصلوة والسلام والتحیه # ~~می فرماید: عند ذکر الصالحین تنزل الرحمة . اگر کسی مائدهای نهد که بر ~~آن # ~~رحمت بارد، تواند بود که او را از آن مائده، بی فایده بازنگردانند. # دیگر باعث، آن بود که تا بود که از ارواح مقدسهآ ایشان مددی بدین # ~~شوریده روزگار رسد و پیش از ms004 اجل او را در سایهآ دولتی فرود آورد. # دیگر باعث، آن بود که بعد از قرآن و احادیث بهترین سخنها، سخن # ~~ایشان دیدم و جملهآ سخن ایشان شرح قرآن و احادیث دیدم. خود را بدین شغل # ~~درافگندم تا اگر از ایشان نیستم، باری خود را با ایشان تشبه کرده باشم ~~که: من # ~~تشبه بقوم فهو منهم. چنان که جنید رحمة الله علیه گفت که: مدعیان را ~~نیکو # ~~دارید که ایشان محقق نمایند، و پای ایشان بوسه دهید که اگر همتی بلند # ~~نداشتندی، به چیزی دیگر دعوی کردندی. # دیگر باعث، آن بود که چون قرآن و اخبار را لغت و نحو و تصریف # ~~میبایست و بیشتر خلق از معانی آن بهرهای نمیتوانستند گرفت -این سخنان # ~~که شرح آن است و خاص و عام آن بهرهیی نمیتوانستند گرفت، این سخنان # ~~که شرح آن است و خاص و عام را در وی نصیب است- اگر چه بیشتر به تازی # ~~بود، با زبان پارسی آوردم تا همه را شامل بود. # دیگر باعث، آن بود که چون ظاهر می بینم که اگر یک سخن # ~~برخلاف تو می گویند، در خون آن کس سعی می کنی -و سالها بدان یک # ~~سخن کینه می گیری- چون سخن باطل را در نفس تو چندین اثر است، سخن # ~~حق را هم اثری تواند بود - هزار چندان- اگرچه تو از آن خبر نداری. ~~چنانکه از # ~~امام عبدالرحمان آکاف رحمة الله علیه پرسیدند : («کسی که قرآن می خواند ~~و # ~~نمیداند که چه میخواند، آن را هیچ اثری بود؟ گفت: کسی که دارو # ~~می خورد و نمیداند که چه میخورد، اثر می کند. قرآن چگونه اثر نکند؟ ~~بلکه # ~~سی اثر کند . فکیف چون داند که چه میخواند. # دیگر باعث، آن بود که دلی داشتم که جز این سخن نمی توانستم گفت ~~PageV01P007 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0067.jpg) # ~~و شنید، مگر به گره1 و ضرورت و ما لابد. لاجرم از سخن ایشان وظیفهای # ~~ساختم اهل روزگار را. تا بود که ms005 بدین مائده هم کاسهای یابم. چنانکه شیخ # ~~ابوعلی سیاه رحمة الله علیه گوید: مرا دو آرزو است: یکی آنکه تا سخنی ~~از # ~~سخنهای او می شنوم؛ دیگر آنکه: تا کسی را از کسان او می بینم. پس گفت: # ~~من مردی امیام. نه چیزی توانم نوشت و نه چیزی توانم خواند. کسی می ~~بایدم # ~~که سخن او گوید، و من می شنوم؛ یا من می گویم و او میشنود. اگر در بهشت # ~~گفتگوی او نخواهد بود، بوعلی از بهشت بیزار است. # دیگر باعث، آن بود که امام یوسف همدانی رحمهالله را پرسیدند: # ~~چون این روزگار بگذرد و این طایفه روی در نقاب تواری2 آرند، چه کنیم تا ~~به # ~~سلامت بمانیم؟ گفت: هر روز هشت ورق از سخن ایشان می خوانید. پس # ~~وردی ساختن - اهل غفلت را- فرض عین دیدم. # دیگر باعث، آن بود که بی سبی از کود کی باز دوستی این طایفه در # ~~جانم موج میزد و همه وقت مفرح دل من سخن ایشان بود - به امید آنکه ~~«المرء # ~~مع من آحب»، به قدر وسع خویش- سخن ایشان را جلوه کردم، که این عهدی # ~~است که این شیوهآ سخن به کلیت روی در نقاب آورده است، و مدعیان به لباس # ~~اهل معانی بیرون آمدهاند واهل دل، چون کبریت احمر عزیز شدهاند. کما # ~~قال الجنید للشبلی (رحمهما الله): إذا وجدت من یواققک علی کلمة مما ~~تقول # ~~فتمسک به. جنید، شبلی را گفت: اگر در همهآ عالم کسی را یابی که در یک # ~~کلمه از این که می گویی موافق تو بود دامنش گیر. # دیگر باعث، آن بود که چون میدیدم که روزگاری پدید آمده است # ~~که الخیر شر، واشرار النتاس اخیار الناس را فراموش کردهاند ، تذکرهای ~~ساختم # ~~اولیاء را، واین کتاب را «تذکرة الاولیاء» نام نهادم تا اهل خسران ~~روزگار، # ~~اهل دولت را فراموش نکنند و گوشه نشینان و خلوت گرفتگان را طلب کنند و ~~PageV01P008 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0068.jpg) # ~~یباچذ مؤلف # ~~با ایشان رغبت نمایند، ms006 تا در نسیم دولت ایشان به سعادت ابدی پیوسته ~~گردند. # دیگر باعث، آن بود که چون این سخن بهترین سخنهاست، از چند # ~~وجه: اول آنکه دنیا بر دل مردم سرد کند؛ دوم آنکه آخرت را بر دوام ~~ملازم # ~~خاطر بود؛ سوم آنکه دوستی حق در دل مرد پدید آورد؛ چهارم آن که مرد # ~~چون این نوع سخن را بشنود، زاد راه بی پایان ساختن گیرد. پس بر مقتضی ~~این # ~~مقدمات، جمع کردن چنین سخنها از جملهآ واجبات بود ، و به حقیقت توان # ~~گفتن که در آفرینش به از این کتاب نیست، از آنکه سخن ایشان شرح قرآن و # ~~اخبار است که بهترین جملهآ سخنهاست. # و توان گفتن که این کتابی است که مخنثان را 1مرد کند، و مردان را # ~~شیرمرد کند، و شیرمردان را فرد کند، و فردان را عین درد گرداند. و ~~چگونه # ~~عین درد نگرداند؟ که هر که این کتاب -چنانکه شرط است- برخواند و # ~~بنگرد، آگاه گردد که این چه درد بوده است در جانهای ایشان، که چنین # ~~کارها و از این شیوه سخنها از دل ایشان به صحرا آمده است. # و من یک روز پیش امام مجدالدین محمد خوارزمی رحمةالله علیه # ~~درآمدم. او را دیدم که می گریست. گفتم: خیر است! گفت: زهی اسفهسلاران # ~~2 که در این امت بودهاند، که به مثابه انبیاءاند (علیهم الصلوة ~~والسلام) که: # ~~علماء امتی گانبیاء بنی اسرائیل. پس گفت: از آن می گریم که دوش گفته # ~~بودم: خداوندا! کار تو به علت نیست. مرا از این قوم گردان یا از نظار ~~گیان این # ~~قوم - که قسمی دیگر را طاقت ندارم- می گریم، بود که مستجاب شده باشد. # دیگر باعث، آن بود که تا فردای قیامت نظری به شفاعت در کار این # ~~عاجز کنند . و مرا چون سگ اصحاب الکهف -اگر همه با استخوانی - نومید # ~~باز نگردانند . # نقل است که جمال موصلی رحمة الله علیه خون خورد و جان کند و مال ~~PageV01P009 # ![image ms007 filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0069.jpg) # ~~و جاه بذل کرد تا در محاذات جوار روضهآ خواجهآ انبیا علیه الصلوة ~~والسلام یک # ~~گورگاه جای یافت. آنگاه وصیت کرد که: بر گورم نویسند: و گلبهم باسط # ~~ذراعیه بالوصید. خداوندا! سگی چند قدم بر اثر دوستان تو زد، او را در ~~کار # ~~ایشان کردی. من نیز دعوی دوستی دوستان تو می کنم و خود را بر فتراک1 # ~~ایشان می بندم و مشتغل سخن ایشان میشوم و باز میرسانم. خداوندا، و # ~~پادشاها!اگرچه این سخن را هیچ نیم -و میدانم که از هیچکسان این راهم- ~~اما # ~~محت اقوال واحوال و رموز و اشارات ایشانم. به حق وحدانیت قیومیت، و به # ~~حق جان پاک انبیا و رسل و ملائکهآ مقرب، و اولیا و مشایخ و علمای حضرت # ~~تو، که این غریب عاجز را از این قوم محجوب مگردان، و این کتاب را سبب # ~~درجهآ قرب گردان، نه سبب در کهآ بعد. انک ولی الإجابة. # اکنون اسامی این بزرگان که در این کتاباند یاد کنم. بعد از آن شرح # ~~مقامات و کرامات و حالات و اوقات و اشارت ایشان آغاز نهیم، بعون الله # ~~وحسن توفیقه. # # محمد جعفر صادق اویس قرنی %~% حسن بصری مالک دینار # # محمدبن واسع حبیب عجمی %~% ابوحازم مکی عتبة بن الغلام # # رابعه عدویه فضیل عیاض %~% ابراهیم بن ادهم بشر حافی # ~~ذوالنون مصری ابویزید بسطامی عبدالله مبارک سفیان ثوری # # شقیق بلخی امام ابوحنیفه %~% امام اعظم شافعی امام احمد بن حنبل # # داود طائی حارث محاسبی %~% ابوسلیمان دارائیابن سماک # # محمدبن اسلم احمد بن حرب %~% حاتم اصمسهل بن عبد الله # # معروف کرخی سری سقطی %~% فتح موصلی احمد حواری # ~~احمد خضرویه ابو تراب نخشبی یحیی معاذ رازی شاه شجاع کرمانی # ~~یوسف بن الحسین ابوحفص حداد حمدون قصار منصور عمار PageV01P010 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0070.jpg) # # احمد عاصم عبدالله خبیق %~% جنید بغدادی عمروبن عثمان مکی # ~~ابوسعید خراز ابوالحسین نوری ابوعثمان حیری ابوعبدالله جلاء # # ابومحمد رویم ابن عطا %~% ابراهیم رقی یوسف اسباط # # ابویعقوب نهرجوری سمنون محب %~% محمد مرتعش محمد فضل # ~~ابوالحسن بوشنجی ms008 محمد الترمذی ابوالخیراقطع عبدالله تروغبدی # # ابوبکر رواق عبدالله منازل %~% علی سهل اصفهانی خیرنتاج # # ابوحمزه خراسانی احمد مسروق %~% عبدالله مغربی ابوعلی جوزجانی # # ابوبکر کتانی عبدالله خفیف %~% ابومحمد جریری حسین منصور حلاج # ~~ابراهیم خواص ممشاد دینوریابوبکر شبلی ابونصر سراج # # ابوالعباس قصاب ابوعلی دقاق %~% ابوالحسن خرقانیاراهیم شیبانی # ~~ابوبکر صیدلانی ابوحمزه بغدادی ابو عمرو نجید ابوالحسن الصایغ # # ابوبکر واسطی ابرعلی ثقفی %~% شیخ جعفر خلد شیخ علی رودباری # ~~شیخ ابوالحسن حصری ابو اسحاق کازرونی ابوالعباس سیاریابوعثمان مغربی # ~~ابوالقاسم نصرآبادی ابو العباس نهاوندی ابوسعید ابوالخیرشیخ ابوالفضل ~~حسن # ~~محمد باقر PageV01P011 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0071.jpg) ### | %~% ### | PageV01P012 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0072.jpg) # ذکر امام صادق (ع) # آن سلطان ملت مصطفوی، آن برهان حجت نبوی، آن عامل صدیق، آن # ~~عالم تحقیق، آن میوهآ دل اولیاء، آن جگرگوشهآ انبیاء، آن ناقد علی، آن ~~وارث # ~~نبی ، آن عارف عاشق: جعفر الصادق رضی الله عنه. # گفته بودیم که اگر ذکر انبیاء و صحابه و اهل بیت کنیم کتابی # ~~جداگانه باید ساخت این کتاب شرح اولیاست که پس از ایشان بودهاند اما # ~~به سبب تبرک به صادق ابتدا کنیم که او نیز پس ازایشان بوده است. و چون # ~~از اهل بیت بود و سخن طریقت او بیشتر گفته است و روایت از وی بیشتر # ~~آمده است کلمه ای چند از آن او بیاوریم که ایشان همه یکیاند. # چون ذکر او کرده شود از آن همه بود. نه بینی که قومی که مذهب او # ~~دارند، مذهب دوازده امام دارند. یعنی یکی دوازده است و دوازده یکی. # اگرتنها صفت او گویم، به زبان و عبارت من راست نیاید که در جملهآ # ~~علوم واشارات وعبارات بی تکلف به کمال بود، وقدوه1آ جملهآ مشایخ بود، و # ~~اعتماد همه بر وی بود، ومقتدای مطلق بود. هم الهیان را شیخ بود، وهم ~~PageV01P013 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0073.jpg) # ~~محمدیان را امام، وهم اهل ذوق را پیشرو، وهم اهل عشق را پیشوا. هم # ~~عباد را مقدم، هم زهاد را مکرم، هم صاحب تصنیف حقایق، هم در # ~~لطایف تفسیر و اسرار تنزیل ms009 بی نظیر بود، واز باقر رضی الله عنه بسیار ~~سخن # ~~نقل کرده است و عجب دارم از آن قوم که ایشان خیال بندند که اهل سنت و # ~~جماعت را با اهل بیت چیزی در راه است که اهل سنت و جماعت اهل بیت # ~~را باید گفت به حقیقت. و من آن نمیدانم که کسی در خیال باطل مانده # ~~است. آن میدانم که هر که به محمد ایمان دارد و به فرزندانش ندارد به # ~~محمد ایمان ندارد. تا به حدی که شافعی در دوستی اهل بیت تا به حدی # ~~بوده است که به رفضش نسبت کردند و محبوس کردند و او در آن معنی # ~~شعری سروده است ویک بیت این است: # ~~لؤ کان رفضاحب آل محمد * فلیشهد آلثقلان أنی رافض # ~~که فرموده است یعنی : اگر دوستی آل محمد رفض است گوجمله جن و # ~~انس گواهی دهید به رفض من؛ و اگر آل و اصحاب رسول دانستن از اصول # ~~ایمان نیست، بسی فضولی که به کار نمی آید، میدانی. اگر این نیز بدانی # ~~زیان ندارد، بل که انصاف آن است که چون پادشاه دنیا و آخرت محمد را # ~~میدانی وزرآء او را به جای خود میباید شناخت، و صحابه را به جای خود، # ~~و فرزندان او را به جای خود می باید شناخت تا سنی پاک باشی و با هیچ # ~~کس از پیوستگان پادشاهت کارنبود. چنانکه از ابو حنیفه رضی الله عنه # ~~پرسیدند: از پیوستگان پیغامبر صلی الله علیه که کدام فاضلتر؟ # گفت: از پیران صدیق و فاروق و از جوانان عثمان و علی و از زنان # ~~عایشه واز دختران فاطمه رضی الله عنهم اجمعین. # نقل است که منصور خلیفه شبی وزیررا گفت: برو و صادق را بیارتا # ~~بکشم. وزیر گفت: او در گوشه ای نشسته است و عزلت گرفته و به عبادت # ~~مشغول شده و دست از ملک کوتاه کرده و امیر المؤمنین را ازوی رنجی نه. PageV01P014 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0074.jpg) # ~~از کشتن ms010 وی چه فایده بود؟ # هرچند گفت سودی نداشت. وزیر برفت به طلب صادق. # منصور غلامان را گفت: چون صادق درآید و من کلاه از سر بردارم شما # ~~او را بکشید. # وزیر صادق را درآورد. منصور در حال1 برجست و پیش صادق بازدوید # ~~و در صدرش بنشاند [وخود نیز] به دوزانوبیش او بنشست. غلامان را عجب # ~~آمد. یس منصور گفت: چه حاجت داری؟ # صادق گفت: آنکه مرا پیش خود نخوانی و به طاعت خدای بگذاری. # پس دستوری داد و به اعزازی2 تمام روانه کرد. در حال لرزه بر منصور # ~~افتاد و دواج3 بر سر در کشید و بیهوش شد. # گویند سه نماز از وی فوت شد. چون باز هوش آمد وزیر پرسید: که # ~~آنچه حال بود؟ # گفت: چون صادق از در درآمد اژذهایی دیدم که با وی بود که لبی به # ~~زیر صفه نهاد و لبی به زبر صفه؛ و مرا گفت به زبان حال اگر تو او را # ~~بیازاری تو را با این صفه فروبرم. ومن از بیم آن اژدها ندانستم که چه # ~~میگویم. از وی عذر خواستم و چنین بیهوش شدم. # نقل است که یکبار داود طایی پیش صادق آمد و گفت: ای پسر رسول # ~~خدای! مرا پندی ده که دلم سیاه شده است. # گفت : یا با سلیمان! تو زاهد زمانه ای. تو را به بند من چه حاجت # ~~است. گفت: ای فرزند پیغمبر! شما را بر همهآ خلایق فضل است و پند دادن ~~PageV01P015 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0075.jpg) # ~~همه بر تو واجب است. # گفت: یا با سلیمان! من از آن میترسم که به قیامت جد من دست در # ~~من زند که چرا حق متابعت من نگزاردی؟ این کار به نسبت صحیح و به # ~~نسبت قوی نیست. این کار به معاملت شایستهآ حضرت حق بود. # داوود بگریست و گفت: بار خدایا! آنکه معجون طینت او از آب نبوت # ~~است و ترکیب طبیعت او از اصل برهان وحجت، جدش رسول است و # ~~مادرش ms011 بتول است، او بدین حیرانی است. داوود که باشد که به معاملهآ خود # ~~مغجب شود. # نقل است که با موالی خود روزی نشسته بود. ایشان را گفت: بیایید تا # ~~بیعت کنیم و عهد بندیم که هر که از میان ما در قیامت رستگاری یابد همه ~~را # ~~شغاعت کند. # ایشان گفتند: یا ابن رسول الله تورا به شفاعت ما جه حاجت که جد تو # ~~شفیع جملهآ خلایق است؟ # صادق گفت: من بدین افعال خود شرم دارم که به قیامت در روی جد # ~~خود نگرم. # نقل است که جعفر صادق مدتی خلوت گرفت و بیرون نیامد. سفیان # ~~ثوری به در خانهآ وی آمد و گفت: مردمان از فواید انغاس تو محروم اند ~~چرا # ~~عمزلت گرفته ای؟ # صادق پاسخ داد: اکنون چنین روی دارد: فسد آلزمان وتغیر آلإخوان و # ~~این دو بیت بخواند: ### | شعر # ~~ذهب آلوفآء ذهاب أمس آلداهب * وآلتاس بین مخایل ومآرب # ~~صفشون بیتهم آلمودة وآالوفا * وقلوبهم محشوة بعقارب PageV01P016 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0076.jpg) # ~~ابن رسول آلله لیس هذا من زی اهل بیتک . # ~~دست آن کس بگرفت و در آستین کشید. پلاسی پوشیده بود که دست # ~~را خلیده میکرد. گفت: هذا للحق وهذا للخلق. # ~~نقل است که صادق را گفتند: همهآ هنرها داری. زهد و گرم باطن و # ~~قرة العین خاندانی؛ ولکن پس متکبری. # ~~گفت: من متکبر نیم، لیکن کبر کبریایی است؛ که من چون از سر # ~~کبر خود برخاستم کبریای او بیامد و به جای کبر من بنشست. به کبر خود # ~~کبریایی نشاید کرد اما به کبریای او کبر شاید کرد. # ~~نقل است که صادق از ابو حنیفه پرسید که : عاقل کیست؟ # ~~گفت: آنکه تمییز کند میان خیر و شر. # ~~صادق گفت: بهایم نیز تمییز توانند کرد، میان آنکه او را بزنند و آنکه # ~~او را علف دهند. # ~~ابو حنیفه گفت: نزدیک تو عاقل کیست. # ~~گفت آنکه تمییز کند میان دو خیر و دو شرتا از دو خیر خیر آلخیرین # ~~اختیار کند واز دو ms012 شر خیر الشرین برگزیند. # نقل است که همیانی زراز یکی برده بودند. آنکس در صادق آویخت # ~~که: توبردی. واو را نشناخت. # صادق گفت: چند بود. # گفت: هزار دینار. # گفتند: جعفر صادق. PageV01P017 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0077.jpg) # ~~آن مرد خجل شد و برفت. # ~~نقل است که صادق روزی تنها در راهی می رفت و الله الله میگفت. # ~~سوخته ای بر عقب او می رفت و بر موافقت او الله الله میگفت. # ~~صادق گفت : الله! جبه ندارم. الله جامه ندارم! # ~~در حال دستی جامه ای زیبا حاضر شد. جعفر در پوشید. # ~~آن سوخته پیش رفت و گفت: ای خواجه! در الله گفتن باتوشریک # ~~بودم، آن کهنهآ خود به من ده. # ~~صادق را خوش آمد و آن کهنه به وی داد. # ~~نقل است که یکی پیش صادق آمد و گفت: خدای را به من نمای. # ~~گفت: آخر نشنیدهای که موسی را گفتند لن ترانی. گفت: آری! اما # ~~این ملت محمد است که یکی فریاد میکند رأی قلبی رتی، دیگری نعره # ~~می زند که لم أعبد ربا لم أره. # ~~صادق گفت: او را ببندید و در دلجه اندازید. او را ببستند و در دجله # ~~انداختند. آب او را فروبرد، باز برانداخت. گفت: یا آبن رسول آلله! ~~آلغیاث، # ~~آلغیاث. # ~~صادق گفت: ای آب! فروبرش. # ~~فروبرد، باز بر آورد. گفت! یا آبن رسول آلله ! آلغیاث، آلغیاث. # ~~گفت: فروبر. # ~~همچنین چند کرت آب را میگفت که فروبر، فرومی برد. چون # ~~برمی آورد می گفت: یا آبن رسول آلله! آلغیاث، آلغیاث. چون از همه نومید # ~~شد و وجودش همه غرق شد و امید از خلایق منقطع کرد این نوبت که آب او # ~~را برآورد گفت: الهی آلغیاث، آلغیاث. # ~~صادق گفت: او را برآرید. # ~~برآوردند و ساعتی بگذاشتند تا باز قرار آمد. پس گفت: حق را دیدی. PageV01P018 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0078.jpg) # گفت: تا دست در غیری1 میزدم در حجاب میبودم. چون به کلی پناه # ~~دو بردم و مضطر شدم روزنه ای در درون دلم ms013 گشاده شد؛ آنجا فرونگرستم. # ~~آنچه میجستم بدیدم و تا اضطرار نبود آن نبود که أمن یجیب آلمضطراذا # ~~دعاه. صادق گفت: تا صادق میگفتی کاذب بودی. اکنون آن روزنه را نگاه # ~~دارد که جهان خدای بدانجافروست. # و گفت: هر که گوید خدای بر چیزست یا در چیزست ویا از چیزست # ~~او کافربود. # و گفت: هرآن معصیت بنده را به حق نزدیک گرداند که اول آن ترس # ~~بود و آخر آن عذر. # و گفت: هر آن طاعت که اول آن امن بود و آخر آن عجب آن طاعت # ~~بنده را از خدای دور گرداند زیرا که از این معنی بنده را به حق نزدیک # ~~گرداند مطیع با عجب عاصی است و عاصی با عذر مطیع. # از وی پرسیدند: درویش صابر فاضلتریا توانگر شاکر. گفت: درویش # ~~صابر که توانگر را دل به کیسه بود و درویش را با خدای. # و گفت عبادت جز به توبه راست نیاید که حق تعالی توبه مقدم # ~~گردانید بر عبادت. # کما قال الله تعالی آلتا یبون آلعابدون. # و گفت: ذکر توبه در وقت ذکر خدای غافل ماندن است از ذکر. و # ~~خدای را یاد کردن به حقیقت آن بود که فراموش کند در جنب خدای جمله # ~~اشیاء را به جهت آنکه خدای او را عوض بود از جملهآ اشیاء. # و گفت: در معنی این آیت: یختص برخمته من یشآء. خاص گردانم PageV01P019 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0079.jpg) # ~~است تا بدانند که عطاء محض است. # و گفت: مؤمن آن است که ایستاده است با نفس خویش و عارف آن # ~~است که ایستاده است با خداوند خویش. # و گفت: هر که مجاهده کند به نفس برای نفس به کرامات برسد و # ~~هر که مجاهده کند با نفس برای خداوند برسد به خداوند. # و گفت: الهام از اوصاف مقبولان است واستدلال ساختن که بی الهام # ~~بود از علامت راندگان است. # و گفت: مکر خدای در بنده نهانتر است از رفتن مورچه در سنگ سیاه # ~~به ms014 شب تاریک. # و گفت: عشق جنون الهی است نه مذموم است و نه محمود. # و گفت: سر معاینه آنگاه مرا ملم شد که رقم1 دیوانگی بر من کشیدند. # و گفت: از نیکبختی مرد است که خصم او خردمند است. # و گفت: از صحبت پنج کس حذر کنید: یکی از دروغ گوی که همیشه # ~~با وی در غرور باشی؛ دوم احمق که آن وقت که سود تو خواهد زیان تو بود و # ~~نداند؛ سوم بخیل که بهترین وقتی از توببرد؛ چهارم بددلی3 که در وقت # ~~حاجت تو را ضایع گذارد؛ پنجم فاسق که تورا به یک لقمه بفروشد و به کمتر # ~~ازیک لقمه. # گفتند: آن چیست کمتر از یک لقمه؟ # گفت: طمع در آن. # و گفت: حق تعالی را دردنیا بهشت است و دوزخ است. بهشت # ~~عافیت است و دوزخ بلاست. عافیت آن است که کار خود را خدای گذاری # ~~و دوزخ آن است که کار خدای با نفس خویش گذاری. PageV01P020 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0080.jpg) # و گفت: من لم یککن له سرفهومضر. اگر صحبت اعدا مضر بودی اولیا # ~~را به آسیه ضرری رسیدی از فرعون، واگر صحبت اولیاء نافع بودی اعدا را # ~~منفعتی رسیدی زن نوح ولوط را، ولکن بیش از قبضی وبسطی نبود. وسخن # ~~او بسیار است، تأسیس را چند کلمه گفتیم وختم کردیم. PageV01P021 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0081.jpg) # ذکر أویس القرنی رضی الله عنه # ~~آن قبلهآ تابعین، آن قدوهآ اربعین، آن آفتاب پنهان، آن هم نفس رحمان، ~~آن # ~~سهیل یمنی : أونس قرنی رضی الله عنه، قال النبی صلی الله علیه وسلم: # ~~أیس القرنی خیر التابعین بإحسان وعطف. ستایش کسی که ستایندهآ او رحمة # ~~للعالمین بود ونفس او نفس رب العالمین بود. به زبان من کجا راست آید؟ # ~~گاه گاه خواجهآ انبیاء علیهم السلام روی سوی یمن کردی و گفتی انی لاجد # ~~نفس الرحمن من قبل الیمن. یعنی نسیم رحمت از جانب یمن می یابم وباز # ~~خواجهآ انبیا گفت. علیهم السلام که: فردای قیامت حق ms015 تعالی هفتاد هزار # ~~فرشته را بیافریند در صورت أونس تا أونس را در میان ایشان به عرصات # ~~برآورند و به بهشت رود تا هیچ آفریده، الا ماشاء الله واقف نگردد که در ~~آن # ~~میان اونس کدام است، که چون در سرای دنیا حق را در زیر قبهآ تواری1 # ~~عبادت می کرد و خویش را از خلق دور میداشت تا در آخرت نیز از چشم # ~~آمده است که: فردا خواجهآ انبیا علیهم السلام در بهشت از حجرهآ خود ~~بیرون PageV01P022 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0082.jpg) # ~~آند چنانکه کسی مرکسی را طلب کند خطاب آید که: که را طلب میکنی؟ # ~~گوبد: اریس را . # ~~آواز آید که: رنج مبر که چنانکه در دار دنیا وی را ندیدی اینجا نیز هم # ~~تبینی. یرید: الهی کجاست؟ فرمان رسد که : فی مفعد صدق. # ~~گوید: مرا نبیند. # ~~فرمان رسد که: کسی ما را میبیند، تو را چرا بیند؟ # ~~باز خواجهآ انبیا گفت علیهم السلام که: در امت من مردی است که به # ~~عدد موی گوسفندان ربیعه و مضر او را در قیامت شفاعت خواهد بود. # ~~و چنین گویند که در عرب هیج قبیله را چندان گوسفند نبود که این دو # ~~قبیله را. # ~~صحابه گفتند: این که باشد؟ # ~~گفت عبد من عبید الله. بندهای از بندگان خدای. # ~~گفتند: ما همه بند گانیم. نامش چیست؟ # ~~گفت: اویس. # ~~گفتند: او کجا بود؟ # ~~گفت: به قرن. # ~~گفتند:. او تورا دیده است. # ~~گفت: بدیدهآ ظاهر ندیده است. # ~~گفتند: عجب! چنین عاشق تو، و او به خدمت تونشتافته است؟ # ~~گفت: از دو سبب: یکی از غلبهآ حال؛ دوم از تعظیم شریعت من. که # ~~پیر مادری دارد عاجزه ای است ایمان آورده به چشم به خلل و به دست و پای # ~~سست سده. به روز اویس اشتروانی کند و مزد آن بر نفقات1 خود و مادر ~~PageV01P023 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0083.jpg) # ~~خود خرج کند. # گفتند ما او را ببینیم؟ # صدیق را گفت تو او را در عهد خود نبینی. اما فاروق ms016 و مرتضی را گفت # ~~رضی الله عنهم که شما او را ببینید. و وی مردی شعرانی است و بر پهلوی # ~~چپ وی و بر کف دست وی چندانکه یک درم سفید است و آن نه سفیدی # ~~برص است. چون او را دریابید از من سلامش رسانید و بگویید تا امت مرا # ~~دعا گوید. # باز خواجه انبیا گفت علیهم السلام: الحب العباد الی الله الأ خفیآء. # ~~بعضی گفتند: یا رسول الله! ما این در خویشتن می یابیم. # سید علیه السلام گفت: شتروانی است به یمن. او را اویس گویند. # ~~قدم برقدم او نهید. # نقل است که چون خواجهآ انبیا را علیهم السلام وفاة نزدیک رسید # ~~گفتند: یا رسول الله! مرقع1 توبه که دهیم؟ # گفت: به اویس قرنی. # ~~فاروق درمیان خطبه گفت: یاأهل نجد قوموا . ای اهل نجد، برخیزید. # برخاستند. گفت: از قرن2 کسی در میان شما هست؟ # گنتند: بلی . # قومی را بدو فرستادند. فاروق رضی الله عنه خبر اونس از ایشان بپرسید. # ~~گفتند: نمیدانیم. # گفت: صاحب شرع مرا خبر داده است و او گزاف نگوید. مگر شما او PageV01P024 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0084.jpg) # ~~وا نمیدانید؟ # کی گفت: هوأخقر شانا من أن یظلبة أمیر المؤمنین. # گفت: او از آن حقیرتر است که امیر المؤمنین او را طلب کند. # ~~دیوانه ای احمق واز خلق وحشی باشد. # گفت او را طلب میکنیم. کجاست؟ # گفتند: در وادی یحمی الإبل در ان وادی اشتر نگاه میدارد تا شبانگاه # ~~نانش دهیم. شوریده ای است. در آبادانیها نیاید، وبا کس صحبت ندارد، و # ~~آنچه مردمان خورند او نخورد، غم و شادی نداند. چون مردمان بخندند او # ~~بگرید، و چون بگیرند او بخندد. # گفت: او را می طلبیم. # پس فاروق ومرتضی رضی الله عنهما، آنجا شدند، او را دیدند در نماز و # ~~حق تعالی ملکی را بدو گماشته تا اشتران او را نگاه میداشت. چون بانگ # ~~حرکت آدمی بیافت، نماز کوتاه کرد. چون سلام باز داد فاروق برخاست و # ~~سلام کرد. او ms017 جواب داد. فاروق گفت: ررما آسمک)) چیست نام تو؟ # قال: «عبد الله». گفت : بندهآ خدای. # قال: ««عمر کلنا عبید الله.») گفت: همه بندگان خداییم. تورا نام # ~~خاص چیست؟ # گفت: أویس. # قال: «رآرنی یدک الیمتی» گفت: بنمای دست راست. # ~~یدهآ . بوسه داد او را گفت: که رسون علیه السلام تورا سلام رسانیده ~~است. # ~~گفته است که امتان مرا دعا کن. # قال: آنت أولی بالدعآء لجمیع المؤمنین. گفت تو اولیتری به دعا گفتن # ~~مسلمانان که بر روی زمین از تو عزیزتر کسی نیست. PageV01P025 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0085.jpg) # ~~فاروق گفت: من خود این کار می کنم. تو وصیت رسول علیه السلام به # ~~جای آور. # ~~گفت: یا عمر لعله غیری. بنگر نباید که آن دیگری بود. # ~~گفت: پیغمبر تورا نشان کرده است. # ~~پس اویس گفت: مرقع پیغمبر به من دهید تا دعا کنم. # ~~ایشان مرقع بدو دادند. پس گفتند: بپوش و دعا کن. # ~~گفت: صبر کنید تا حاجت بخواهم. # ~~در نپوشید. از بر ایشان دور دور برفت و آن مرقع فرو کرد و روی بر # ~~خاک نهاد و میگفت: الهی این مرقع در نپوشم تا همهآ امت محمد را به من # ~~نبخشی. پیغامبرت حواله اینجا کرده است. و رسول فاروق و مرتضی است. # ~~اللهی همه کارخویش کردند؛ کنون کارتومانده است. # ~~خطاب آمد که: چندینی به تو بخشیدم، مرقع در پوش. # ~~میگفت: نه! همه را خواهم. # ~~باز خطاب آمد که چندین هزار دیگر به تو بخشم. مرقع بپوش. # ~~می گفت: نه! همه خواهم. # ~~باز خطاب می آمد که: چندین هزار هزار دیگر به تو بخشم مرقع بپوش. # ~~منی گفت همه را خواهم. همچنان در مناجات میگفت و می شنود تا # ~~صحابه را صبر نبود. برفتند تا او در چه کارست بدو رسیدند. چون اویس # ~~ایشان را بدید گفت: آه، چرا آمدید؟ اگر این آمدن شما نبودی مرقع در # ~~نپوشیدمی تااهمه امت محمد را بنخواستمی. صبر بایست کرد. # ~~فاروق او را دید. گلیمی اشتری خود فرا گرفته و ms018 سر و پای برهنه # ~~توانگری هژده هزار عالم در تحت آن گلیم دید. فاروق از خویشتن و از # ~~خلافت خود دلش بگرفت. گفت: کیست که این خلافت ازما بخرد به # ~~گردهای؟ PageV01P026 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0086.jpg) # ~~أویس گفت: کسی که عقل ندارد. چه میفروشی؟ بیندازتا هر که را # ~~باید برگیرد. خرید و فروخت در میان چه کار دارد؟ # ~~تا صحابه فریاد برآوردند که: چیزی که از صدیق قبول کردهای. کار # ~~چندین هزار مسلمان ضایع نتوان گذشت؛ که یک روز عدل تو بر هزار ساله # ~~عبادت شرف دارد. # ~~پس اویس مرقع در پوشید و گفت: به عدد موی شتر و گاو و گوسفند # ~~ربیعه و مضر از امت محمد علیه السلام بخشیدند از برکات این مرقع. # ~~اینجا تواند بود که کسی گمان برد که اویس از فاروق در پیش بود و # ~~نه چنین است. اما خاصیت اویس تجرید بود. فاروق آن همه داشت، تجرید # ~~نیز میخواست. چنانکه خواجهآ انبیا علیه السلام در پیرزنان می زد که: ~~محمد # ~~را به دعا یاد دارید. # پس مرتضا خاموش بنشست. فاروق گفت: یا اویس چرا نیامدی تا # ~~مهتر را بدیدی؟ # گفت: آنگاه شما دیدیت؟ # گفتند: بلی ! # گفت: مگر جبهآ او را دیدید؟ اگر شما او را دیدیت بگویید تا ابروی او # ~~یوسته بود یا گشاده؟ # ای عجب! چندان او را دیده بودند، اما از هیبت که او را بود نشان باز # ~~نتوانستند داد. گفت: شما دوست محمد هستید؟ # گفتند: هستیم. # گفت: اگر در دوستی درست بودیت چرا آن روز که دندان مبارک او # ~~شکستند به حکم مواففت دندان خود نسسیه، که شرط دوستی موافقت ~~PageV01P027 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0087.jpg) # ~~به صورت نادیده موافقت او کردم که موافقت از دین است. # پس هردو را رقت جوش آورد. بدانستند که منصب موافقت و ادب # ~~منصبی دیگرست که رسول را ندیده بود و از وی میبایست آموخت. # پس فاروق گفت. : یا اویس مرا دعایی بکن. # گفت: در ایمان میل نبود، دعا کردهام و در ms019 هر نماز تشهد میگویم. # ~~الللهم آغفر للمؤمنین والمؤمنات. اگر شما ایمان به سلامت به گور برید ~~خود # ~~شما را دعا دریابد و اگر نه من دعا ضایع نکنم. پس فاروق گفت: مرا # ~~وصیتی کن. گفت: یا عمر! خدای را شناسی؟ گفت: شناسم. گفت: اگر # ~~به جز از خدای هیچ کس دیگر نشناسی تورا به. گفت: زیادت کن. گفت: # ~~یا عمر! خدای تورا میداند. گفت: داند. گفت: اگر به جز خدای کس # ~~دیگر تورا نداند تو را به. # پس فاروق گفت: باش تا چیزی بیاورم برای تو. اویس دست در # ~~گریبان کرد و دو درم برآورد. گفت: من این را از اشتربانی کسب کرده ام. # ~~اگر توضمان میکنی که من چندان بزیم که این بخورم، آنگاه دیگر بستانم # ~~زمانی بود. # یس گفت: رنجه گشتید، باز گردید که قیامت نزدیک است. آنگاه # ~~آنجا ما را دیدار بود که بازگشتی نبود، که من اکنون به ساختن زاد راه # ~~قیامت مشغولم. # حون اهل قرن از کوفه باز گشتند اویس را حرمتی و جاهی پدید آمد در # ~~میان ایسان. سر آن نمیداست، ار آنجا بگریخت و به کوفه شد و بعد از آن ~~PageV01P028 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0088.jpg) # ~~کردم و جواب داد و در من نگریست. خواستم تا دستش فرا گیرم، دست # ~~نداد. گفتم: رحمک الله یا أونس وغفرلک. چگونه ای؟ # گریستن بر من افتاد. از دوستی من و از رحمت که مرا بر وی آمد از # ~~ضعیفی حال وی أویس نیز بگریست. گفت: وحیاک الله یا هرم بن حیان. # ~~چگونه ای یا برادرمن و تورا که راه نمود به من؟ # گفتم: نام من و پدر من چون دانستی؟ و مرا به چه شناختی هرگز # ~~نادیده؟ # گفت: نبانی آلعلیم آلخبیر. آنکه هیچ چیز از علم و خبروی بیرون # ~~نیست مرا خبر داد و روح من روح تورا بشناخت که روح مومنان با یکدیگر # ~~آشنا باشد، اگر چه یکدیگر را ندیده باشند. # گفتم: مرا چیزی روایت کن از رسول ms020 علیه اللام. گفت: من وی را # ~~درنیافته ام. اخبار وی از دیگران شنیدهام، و نخواهم که راه حدیث بر ~~خویش # ~~گشاده کنم و نخواهم که محدث و مفتی و مذگر باشم که مرا خود شغل # ~~هست که بدین نمی پردازم. # گفتم: آیتی بر من خوان تا از تو بشنوم. # پس دست من بگرفت و گفت: أعوذ بالله من الشیطان آلرجیم. و زار # ~~بگریست. پس گفت: چنین میگوید خدا جل جلاله وما خلفت آلجن # ~~وآلإنس إلا لیغبدون وما خلهنا السمآء وآلأزض وما بینهما لآعبین ما # ~~خلقناهما إلا بالحق ولکن أکثرهم لا یغلمون. تا اینجا که إنه هوآلعزیر # ~~آلرجیم برخواند. آنگاه یک بانگ بکرد. پنداشتم که عقل ازو زایل شد. # پس گفت: ای پسر حیان! چه آورد تو را اینجا؟ # گفتم تا با تو أنس گیرم و به تو بیاسایم. گفت: من هرگزندانستم که # ~~کسی خدای را بشناخت و به هیچ چیز دیگر أنس تواند گرفت و به کسی # # دیگر بیاسود. هرم گفت: مرا وصیتی کن. اویس گ %~% ت: مرگ را زیر بالین ~~PageV01P029 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0089.jpg) # ~~دار، چون که بخفتی و پیش چشم دار، که برخیزی و در خردی گناه منگر. # ~~در بزرگی آن نگر که در وی عاصی شوی که اگر گناه خرد داری، خداوند را # ~~خرد داشته باشی و اگر بزرگ داری خداوند را بزرگ داشته باشی. # قرم گفت: کجا فرمایی که مقام کنم. # گفت: به شام. # گفتم: آنجا معیشت چگونه بود. # أونس گفت: الف لهذه القلوب قد خالطها الثک ولا تنفعها الموعظة. أف # ~~از این دلها که شگ برو غالب شده است پند نپذیرد. # ~~ب: گم : مرا وصیتی کیگر کن. # گفت: یا پسر حیان! پدرت بمرد، آدم و حوا بمرد، نوح و ابرهیم خلیل # ~~بمرد، موسی عمران بمرد، داود خلیفهآ خدای بمرد، محمد رسول الله بمرد، ~~ابو # ~~بکر خلیفهآ وی بمرد، عمر برادرم بمرد و دوستم بمرد وا عمراة وا عمراه. # گفتم: رحمک الله عمر، نمرده است. # گفت: حق تعالی ms021 مرا خبر داد از مرگ وی. # پس گفت: من و تواز جملهآ مردگانیم. # و صلوات داد و دعایی سبک بگفت و گفت: وصیت این است که # ~~کتاب خدای و راه اهل صلاح فرا پیش گیری، یک ساعت ازیاد مرگ غافل # ~~نباشی، و چون با تزدیک قوم خویش رسی ایشان را پند ده و نصیحت از خلق # ~~خدای باز مگیر، یک قدم پای از موافقت جماعت کشیده مدار که آنگاه # ~~بی دین شوی وندانی و در دوزخ أفتی. # و دعایی چند بگفت و گفت: رفتی یا هرم بن حیان. نیزنه تومرا بینی # ~~نه من تو را و مرا به دعا یاد دار که من نیز تورا یاد دارم و تواز این ~~جانب برو # ~~من از آن جانب بروم. # فت: خواستم تا یک ساعتی با وی بروم، نگذاشت و بگذشت و PageV01P030 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0090.jpg) # ~~می گریست و مرا به گریستن آورد. من از قفای وی مینگریستم تا به کوی # ~~فروشد. نیزش از آن پس خبر وی نیافتم و گفت بیشتر سخن که با من گفت، # ~~از امیرئن بود. # فاروق و مرتضی رضی الله عنهما و ربیع خثیم گوید برفتم تا اویس را # ~~بینم. در نماز بامداد بود. چون فارغ شد گفتم صبر کنم تا از تسبیح باز ~~پردازد. # ~~درنگی کردم، همچنان از جای برنخاست تا نماز پیشین بگزارد و نماز دیگر # ~~بکرد. حاصل سه شبانه روز از نماز نپرداخت و هیچ نخورد و هیچ نخفت. # ~~شب چهارم او را گوش میداشتم. خواب در چشمش آمد. در حال با حق به # ~~مناجات آمد. گفت: خداوندا! به تو پناه میگیرم از چشم بسیار خواب و از # ~~شکم بسیار خوار. # گفتم: مرا این بسنده است. # او را تشویش ندادم و باز گردیدم. اویس را میآرند که در همهآ عمر # ~~خویش هرگز شب نخفت. یک شبی گفتی: هذه لیلة القیام، و دیگر شب # ~~گفتی هلذه لیلة الرکوع، و دیگر شب گفتی هلذه لیلة السجود. # یک شب به ms022 قیامی بسر بردی، ویک شب به رکوعی، ویک شب به # ~~سجودی. # گفتند یا أویس چون طاقت میداری شبی بدین درازی بریک حال. # ~~گفت: ما خود هنوز یکبار سبحان رتی آلا غلی نگفته باشیم در سجودی که # ~~روز آید. خود سه بار تسبیح گفتن سنت است. این از آن می کنم که میخواهم # ~~که مثل عبادت آسمانیان کنم. # ازوی پرسیدند: خشوع در نماز چیست؟ # گفت: آنکه اگر نیزه بر پهلوش زنند در نماز خبرش نبود. # گفتند: چونتی، کفت: چدوه بسد تی که بامداد برخیزد %~% بهه شبانگاه ~~حواهه PageV01P031 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0091.jpg) # ~~ریست یا نه؟ # گفتند: کار چگونه است؟ # اگفت: وا! قلة زاد وا ظول طریقاف. # گفت: آه از بی زادی و درازی راه. # گفت: اگر تو خدایرا تعالی پرستش کنی به عبادة آسمانها و زمینها از تو # ~~بنپذیرد تا باورش نداری. گفتند: چگونه باورش داریم. گفت: ایمن نباشی # ~~بدانچه تو را فرا پذیرفته است و فارغ نبینی خویش را تا در پرستش او به ~~چیزی # ~~دیگرت مشغول نباید بود. # و گفت هر که سه چیز دوست دارد دوزخ بدو از رگ گردنش نزدیکتر # ~~بود: طعام خوش خوردن، ولباس نیکوپوشیدن، وبا توانگران نشستن. # أویس را گفتند: رضی الله عنه که در این نزدیکی تومردی است. سی # ~~سال است که گوری فرو کرده است و کفنی درآویخته و بر سر آن نشسته # ~~است و میگرید و نه به شب قرار گیرد و نه به روز. # اویس گفت: مرا آنجا برید تا او را ببینم. # اویس را نزدیک او بردند. او را دید زرد گشته و نحیف شده و چشم از # ~~گریه در مغاک افتاده. بدو گفت: یا فلان شغلک القبرعن آلله . ای مرد سی # ~~سی سال است تا گور و کفن تورا از خدای مشغول کرده است و بدین هردو # ~~بازمانده ای و این هردو بت راه تو آمده است. آن مرد به نور او آن آفت ~~در # ~~خویش بدید، حال بر. او کشف شد، ms023 نعره ای بزد و در آن گور افتاد و جان # ~~بداد. اگر گور و کفن حجاب خواهد بود حجاب دیگران بنگر که چیست و ~~PageV01P032 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0092.jpg) # ~~میآمد. گردهای گرم در دهان گرفته پیش وی بنهاد. گفت: مگراز کسی # ~~بوده باشد. روی بگردانید. گوسفند به سخن آمد. گفت: من بندهآ آن کسم # ~~که توبندهآ اویی. بستان روزی خدای از بندهآ خدای. # گفت دست دراز کردم تا گرده برگیرم، گرده در دست خویش دیدم # ~~گوسفند ناپدید شد. # محامد او بسیار است وفضایل وی بی شمار. در ابتدا شیخ ابو القاسم # ~~گرگانی را رضی الله عنه ذکر آن بودست. مدتی که می گفتهاست اویس، # ~~أویس، اویس! ایشان دانند قدر ایشان. و سخن اوست که گفت: من عرف # ~~آلله لا یخفی علیه شیء، هرکه خدایرا شناخت هیچ چیز براو پوشیده نماند. # دیگر معنی آن است که هر که بشناخت تا شناسنده کیست. # دیگر معنی آن است که هر که اصل بدانست فروع دانستن آسان بودش # ~~که به چشم اصل در فروع نگرد. # دیگر معنی آن است که خدایرا به خدای بتوان شناخت که عرفت ربی # ~~بربی پس هر که خدایرا به خدای داند همه چیزی میداند. # وسخن اوست که: «(السلامة فی الوحدة.) سلامت در تنهایی است و # ~~تنها آن بود که فرد بود در وحدة و وحدة آن بود که خیال غیردرنگنجدتا # ~~سلامت بود. اگرتنهابه صورت گیری درست نبود که الشیطان أبعد من # ~~الاثنین. حدیث است. # و سخن اوست که: علیک بقلبک. بر توباد به دل تو. یعنی بر توباد ک # ~~دایم دل حاضر داری تا غیر در او راه نیابد. PageV01P033 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0093.jpg) # نقل است که همسایگان او گفتند ما او را از دیوانگان شمردیمی. آخر # ~~از وی درخواست کردیم تا او را خانهای ساختیم بر در سرای خویش. و یک # ~~سال و دو سال بسر آمدی که او را وجهی نبودی که بدان روزه گشادی. طعام # ~~او آن بودی که گاه گاه استهآ ms024 خرما برچیدی و شبانگاه بفروختی و در وجه # ~~قوت صرف کردی و بدان افطار کردی و اگر خرماء خشک یافتی نگاه داشتی # ~~تا روزه بدان گشادی و اگر خرماء خشک بیشتریافتی استهآ خرما بفروختی و # ~~به صدقه بدادی. و جامهآ وی خرقهآ کهنه بود که از مزبلها برچیدی و پاک # ~~بشستی و برهم دوختی و با آن می ساختی . عجبا! کار نفس خدایی از میان # ~~پچنین جای بزآید وقت نماز اول بیرون شدی و پض از نماز خفتن بازآمدی و ~~به # ~~هر محلتی که فروشدی کودکان وی را سنگ زدندی. گفتی: ساقهای من # ~~باریکست. خردتر بردارید تا پای من شکسته و خون آلوده نشود تا از نماز # ~~بازنمانم که مرا غم نماز است، نه غم پای. # در آخر عمر چنین گفتند که سفیدی برو پدید آمد و آن وقت بر موافقت # ~~امیر المؤمنین علی رضی الله عنه در صفین حرب میکرد تا کشته شد. عاش # ~~وحیدا ومات شهیدأ رضی الله عنه بدانکه قومی باشند که ایشان را أویسان ~~گویند # ~~ایشان را به سیر حاجت نبود که ایشان را نبوت در حجر خود پرورش دهد # ~~بی واسطةآ غیری چنانکه آویس را داد. اکرچه به ظانفرا خواجه آنبیا را ~~ندید # ~~ذلک قصل الله یوتیه من یثاء والله ذوآلفضل آلعظیم. PageV01P034 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0094.jpg) # ذکر حسن بصری رحمة الله علیه # آن پروردهآ نبوت، آن خو کردهآ فتوت، آن کعبهآ عمل وعلم، آن خلاصهآ # ~~ورع وحلم، آن سبق برده به صاحب صدری، صدرسنت، حسن بصری رضی # ~~الله عنه؛ مناقب او بسیار است ومحامد اوبی شماراست. صاحب علم و # ~~معامله بود، و دایم خوب و حزن حق او را فرو گرفته بود و مادر او از ~~موالی ام # ~~سلمه بود. چون مادرش به کاری مشغول شدی حسن درگریه آمدی. أم # ~~سلمه رضی الله عنها پستان دردهانش نهادی تا او بمکیدی. قطرهای چند # ~~شیر پدید آمدی. چندان هزار برکات که حق ازو پدید آورد، همه از اثر ~~شیرآم ms025 # ~~سلمه بود. # نقل است که حسن طفل بود، یک روز از کوزهآ پیغامبر علیه السلام آب # ~~خورد، در خانهآ أم سلمه. پیغامبر گفت علیه السلام: این آب که خورد؟ # گفتند: حسن. گفت: چندانکه از این آب خورد علم من بدو سرایت # ~~کند. # ~~برکات دعای او یافت: PageV01P035 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0095.jpg) # نقل است که چون حسن در وجود آمد او را پیش عمر آوردند. گفت: # ~~سموه حسنا فانه حسن الوجه. او را نام «رحسن» کنید که نیکوروی است. # أم سلمه رضی الله عنها پرورش وتعهد او قبول کرد، به حکم شفقتی # ~~که بر وی برد شیرش پدید آمد تا پیوسته میگفتی: اللهم آجعله إماما یفتدی # ~~به. خداوندا! او را مقتدای خلق گردان. تا چنان شد که صد و سی تن را از # ~~صحابه دریافته بود و هفتاد بدری را یافته، و ارادت او به علی بوده است # ~~رضی الله عنهما، ودر علوم رجوع باز او کرده است وطریقت ازو گرفت، و # ~~تجارت روم کردی، و با امیران و وزیران قیصر ستد و داد کردی رضی الله # ~~عنه. وقتی به روم شد و نزدیک وزیر رفت و ساعتی سخن گفت وزیر گفت: # ~~ما به جایی خواهیم شد اگر موافقت کنی. # گفت: حکم تورااست، موافقت می کنم. # بفرمود تا اسبی برای حسن بیاوردند تا با وزیر برنشست و برفتند. چون # ~~به صحرا رسیدند حسن خیمه ای دید از دیبای رومی زده با طناب ابریشم و # ~~میخهای زرین در زمین محکم کرده. حسن به یکسو بایستاد و آنگاه سپاهی # ~~چند گران بیرون آمدند. همه آلت حرب پوشیده، گرد آن خیمه درگشتند و # ~~چیزی بگفتند و برفتند. آنگاه فیلسوفان و دبیران - قرب چهارصد- در # ~~رسیدند. گرد آن خیمه درگشتند و چیزی بگفتند و برفتند. بعد از آن سیصد ~~از # ~~پیران نورانی با محاسنهای سفید روی به خیمه نهادند و گرد آن خیمه # ~~درگشتند و چیزی بگفتند و برفتند. پس از آن کنیزکان ماهروی - زیادت از # ~~دوبست- هریکی طبقی از ms026 زر و سیم و جواهر برگرفته گرد خیمه بگشتند و # ~~جیزی بگفتند و برفتند. آنگاه قیصر و وزیر جنگ در خیمه شدند و بیرون # ~~آمدند وبرفتند. # ن گفت: من متحیر و عجب بماندم. با خود گفتم این چه حالست PageV01P036 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0096.jpg) # ~~چون فرود آمدیم من از او پرسیدم. گفت قیصر روم را پسری بود که ممکن ~~نبود # ~~به جمال او آدمئی، و در انواع علوم کامل، و در میدان مردانگی بی نظیر. ~~و # ~~پدر عاشق او، به صد هزار دل، ناگاه بیمارشد و جملهآ اطبای حاذق در # ~~معالجهآ او عاجز آمدند. عاقبت وفات کرد. در آن خیمه به گور کردند. هر # ~~سال یکبار به زیارت او بیرون شوند. اول سپاهی بی قیاس گرد خیمه درگردند # ~~و گویند: ای ملکزاده! ما از این حال که تو را پیش آمدست اگر به جنگ # ~~راست شدی ما همه جانها فدا کردیمی تا تورا بازستدمانی. اما این حال که # ~~تورا پیش آمدست از دست کسی است که با اوبه هیچ روی کارزار # ~~نمیتوانیم کرد، و مبارزت نتوان کرد. # این گویند و باز گردند. آنگاه فیلسوفان و دبیران پیش روند و گویند: # ~~این حال کسی کرده است که به دانش و فیلسوفی و علم و خرده شناسی با او # ~~هیچ نتوان کرد که همهآ حکمای عالم در پیش او عاجزاند و همهآ عالمان در # ~~جنب علم او جاهل، و اگرنه تدبیرها کردیمی و سخنها گفتیمی که در # ~~آفرینش همه عاجز از آن شدندی. # این گویند و باز گردند. آنگاه پیران به حرمت به شکوه پیش روند و # ~~گویند: ای پادشاه زاده! این حال که تورا پیش آمده است اگر به شفاعت # ~~پیران راست آمدی ما همه شفاعت و زاری کردیمی و تورا آنجا نگذاشتیمی. # این گویند وباررد. چس فیصر با وزیر بزرد PageV01P037 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0097.jpg) # ~~بدان ای چشم و چراغ پدر، و ای میوهآ دل پدر، و ای جگرگوشهآ پدر به دست # ~~پدر چیست؟ پدر برای ms027 تو لشکر گران آورد و فیلسوفان و پیران و شفیعان و # ~~رای زنان آورد و صاحب جمالان و مال و نعمتهای الوان آورد و خود بیامد. # ~~اگر بدین همه کاری برآمدی پدر هرچه بتوانستی کرد بجای آوردی اما این # ~~حال از کسی پیش آمده است که پدر با این همه کار و بار و لشکر و حشم و # ~~نعمت ومال وخزینه در پیش او عاجز است. سلام بر توباد تا سال دیگر. # این بگوید و باز گردد. این سخن بر دل حسن چنان کار کرد که دلش # ~~از کار برفت. در حال تدبیر باز گشتن کرد و سوی بصره آمد و سوگند خورد # ~~که نیز در دنیا نخندد تا عاقبت کارش معلوم نشود و چنان خویشتن را در ~~انواع # ~~مجاهده و عبادت افگند که در عهد او کس را ممکن بالای آن ریاضت # ~~کشیدن نبود. تا ریاضت به جائی رسید که گفتند هفتاد سال طهارت او در # ~~طهارت چای باطل میشد و در عزلت چنان شد که امید از جملهٔ‌ خلق بریده # ~~کرد تا لاجرم از جمله با سر آمد چنانکه یک روز یکی در جمعی بر پای # ~~خاست و گفت: # حسن مهتر وبهتر ما چراست؟ # بزرگی حاضر بود. گفت: از جهت آنکه امروز جملهآ خلایق را به علم او # ~~حاجت است و او به یک جوبه خلق محتاج نیست. همه دردین بدو # ~~حاجتمندند و او در دنیا از همه فارغ است. مهتری و بهتری اینجا بود. # در هفته یکبار مجلس وعظ گفتی و هر باری که به منبر برآمدی چورابعه # ~~باسد. # سینهآ موران نتوانیم ریخت PageV01P038 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0098.jpg) # ~~و هرگاه که مجلس گرم شدی روی به رابعه کردی که ای در گدیم # ~~پوشید.. هلذا یر جمرات قلبک یا سیده. این همه گرمی ازیک اخگر دل # ~~توست. را سوال کردند که: جمعی بدین انبوهی که در پای منبرتو # ~~مینشینند دانیم که شاد شوی. # ~~گفن: ما به کثرت جمع شاد نشویم ولیکن ms028 اگریک درویش حاضر # ~~بود دل ما شاد شود. # ~~باز پرسیدند: مسلمانی چیست و مسلمان کیست؟ گفت: ملمانی در # ~~کتابهاست و مسلمانان در زیر خاک اند. # ~~از او پرسیدند: اصل دین چیست؟ # ~~فقال آلورع. # ~~گفتند: آن چیست که ورع را تباه کند؟ # ~~فقال آلطمع. # ~~و پرسیدند: جنات عدن چیست؟ # ~~گفت: کوشکی است از زر. در او نیاید الآ پیغامبری یا صدیقی یا # ~~شهیدی یا سلطانی عادل. # ~~و پرسیدند: طبیبی که بیمار بود دیگران را معالجه چون کند؟ # ~~گفت: تو نخست خود را علاج کن، آنگاه دیگران را. # گفت: سخن من بشنوید که علم من شما را سود دارد، و عمل من شما # ~~را زیان ندارد. # ~~و پرسیدند: یا شیخ! دلهای ما خفتهاست که سخن تودر دلهای ما اثآر # ~~نمیکند. چه کنیم؟ # ~~گفت: کاشکی خفته بودی که خفته را بجنبانی بیدار گردد. دلهای # ~~سما مردهآ است که هر چند میجنبانی بیدار نمی گردد. PageV01P039 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0099.jpg) # ~~خوف پاره میشود. این روا بود؟ # گفت: امروز باقومی صحبت دارید که شما را بترسانند و فردا ایمن # ~~باشید بهتر که صحبت با قومی دارید که شما را ایمن کنند و فردا به خوف # ~~اندر رسید. # گفتند: قومی به مجلس تو میآیند و سخنهای تویاد می گیرند تا بر آن # ~~اعتراض کنند وعیب آن میجویند. # گفت: من خویشتن را دیدهام که طمع فردوس اعلی و مجاورة حق # ~~تعالی میکند و هرگز طمع سلامت از مردمان نکند که آفرید گار ایشان از ~~زبان # ~~ایشان سلامت نمی یابد. # ~~نکنید. گفتند: کسی میگوید که خلق را دعوت مکنید تا پیش خود را پاک # گفت: شیطان در آرزوی هیچ نیست مگر در آنکه این کلمه دردل ما # ~~آراسته کند تا در امر معروف و نهی منکر بسته آید. # گفتند: مؤمن حسد کند. # گفت: برادران یوسف را علیه السلام فراموش کردید، ولکن چو نجی # ~~از سینه بیرون نیفگنید زیان ندارد. # حسن مریدی داشت که هرگاه آیتی از قرآن بشنودی خویشتن را بر ms029 # ~~زمین زدی. یکبار بدو گفت: ای مرد اگر اینچه میکنی توانی که نکنی، پس # ~~آتش نیستی در معاملهآ جملهآ عمر خود زذی، و اگر نتوانی که نکنی ما را ~~به ده # ~~منزل از پس پشت بگذاشتی. # نس گفت: الصغقهآ من آلشیطان . هرکه بانگی از او برآید آن نیست الا # ~~این خود او گفته است. یعنی ادرنوند که آن باطل کند و آن صعقه1 اراو ~~PageV01P040 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0100.jpg) # ~~پدید آید از شیطان است. # یک روز مجلس میداشت. حجاج درآمد با لشکریان بسیار و تیغهای # ~~کشیده. بزرگی حاضر بود گفت: امروز حسن را بیازمایم که هنگام آزمایش # ~~است. # ححاج بنشست. حسن یک ذره بدو ننگرید و از آن سخن که میگفت # ~~بنگردید1، تا مجلس تمام کرد. آن بزرگ دین گفت: حسن حسن است آخر. # حجاج خویشتن آنجا افگند که حسن بود و بازوش بگرفت و گفت: # ~~آنظروا الی آلرجل. اگر میخواهید که مردی را ببینید در حسن نگرید. # حجاج را به خواب دیدند، در عرصات قیامت افتاده و گفتند: چه # ~~ای طلبی؟ # گفت: آن می طلبم که موخدان طلبند. # و این از آن بود که در حالت نزع میگفته بود خداوندا بدین مشتی # ~~تنگ حوصله نمای که غفارم و اکرم آلا کرمین ام. که همه یک دل ویک # ~~زبان اند که مرا فروخواهی برد، مرا به ستیزهآ ایشان برآور و بدیشان ~~نمای که # ~~فعال لما یرید منم. # این سخن حسن را برگفتند. گفت: بدان ماند که این خبیث به # ~~طراری2، آخرت نیز بخواهد برد. # نقل است که مرتضی رضی الله عنه به بصره درآمد - مهار اشتر بر میان # ~~بسته _ و سه روز بیش درنگ نکرد. جملهآ منبرها بفرمود تا بشکستند و # ~~مذکران را منع کردند. به مجلس حسن آمد. حسن سخن میگفت. پرسید: تو # ~~عالمی یا متعلم. PageV01P041 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0101.jpg) # گفت: هیچ کدام. سخنی از پیغامبر به من رسیده است، بازمیگویم. # مرتضی رضوان الله علیه او را منع نکرد و گفت: این جوان ms030 شایستهآ سخن # ~~است. # ~~بس برفت. حسن به فراست بدانست که او کیست. از منبر فرود آمد. از # ~~بی او دوان شد تا در او رسید. دامنش بگرفت. گفت: از بهر الله وضوساختن # ~~در من آموز. # ~~جایی است که آن را باب الطشت گویند. طشت آوردند تا وضودر # ~~حسن آموخت وبرفت. # ~~یکبار در بصره خشکسالی افتاد. دویست هزار خلق برفتند و منبری # ~~بنهادند و حسن را بر منبر فرستادند تا دعایی گوید. حسن گفت: میخواهید # ~~تا باران بارد. # ~~گفتند: بلی! برای این آمده ایم. # ~~گفت: حسن را از بصره بیرون کنید. # ~~و چندان خوف بر او غالب بوده است که چنان نقل کرده آمد که چون # ~~نشسته بودی، گفتی در پیش جلآد نشسته است و هرگز کس لب او خندان # ~~ندیدی. دردی عظیم داشته است. # ~~نقل است که روزی یکی را دید که میگریست. گفت: چرا میگریی؟ # ~~گفت: به مجلس محمد کعب قرظی بودم، او نقل کرد که مردباشداز # ~~مؤمنان که به شومی گناهان چندین سال دردوزخ بماند. # ~~گفت: ای کاش که حسن از آنها بودی که پس از چندین سال از # ~~دوزخ بیرون آوردندی. PageV01P042 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0102.jpg) # یکی ازیاران گفت: شبی حسن در خانهآ من مینالید. گفتم این نالهآ تو # ~~از چیست با چنین روزگاری که تو داری بدین آراستگی؟ گفت: از آن # ~~مینالم و میگریم که نباید بی علم و قصد حسن کاری رفته باشد یا قدمی به # ~~خطا برداشته یا سخنی به زبان آمده بود که آن بر درگاه حق تعالی پسندیده # ~~نبود. پس حسن را گفته باشد برو که اکنون تو را بر درگاه ما قدری نماند. # ~~پس ازاین هیچ چیز از تونخواهیم پذیرفت. # نقل است که روزی بر در صومعهآ او کسی نشسته بود. حسن بر بام # ~~صومعه نماز میکرد. در سجده چندان بگریست که آب از ناودان فرو چکیدن # ~~گرفت و بر جامهآ این مرد افتاد. آن مرد در بزد. گفت: این آب پاک هست یا ms031 # ~~نه تا بشویم؟ # حسن گفت: بشوی که با آن نماز روا نبود که آب چشم عاصیان # ~~است. نقل است که یکبار به جنازهای رفت. چون مرده را در گور نهادند و # ~~خاک فرو کرده بودند، حسن بر سر آن خاک بنشست و چندانی بدان خاک # ~~فرو گریست که خاک گل شد. پس گفت: ای مردمان! اول و آخر لحد # ~~است. آخر دنیا گور است و اول آخرت نگری گوراست که القبراول منزل # ~~من منازل الآخرة . چه مینازید به عالمی که آخرش این است. یعنی گورا و # ~~چون نمی ترسیدازعالمی که اولش این است یعنی گورااول و آخر شما این است # ~~ای اهل غهلت! کار اول و آخر بسازید. تا جماعتی که حاضر بودند چندان # ~~یگریستند که همه یک رنگ شدند. PageV01P043 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0103.jpg) # نقل است که در حال کودکی معصیتی بر حسن رفته بود. هرگاه # ~~پیراهنی نو بدوختی آن گناه بر گریبان پیراهن نوشتی. پس چندان بگریستی # ~~که هوش از وی برفتی. # وقتی عمر عبد العزیز رضی الله عنه به نزدیک حسن نامه ای نوشت و در # ~~آن نامه گفت: مرا نصیحتی کن کوتاه چنانکه یاد دارم و این امام خویش # ~~سازم1. حسن بر ظهر نامه نوشت: یا امیر المؤمنین! چون خدای با تو است ~~بیم از # ~~که داری و اگرخدای با تونیست امید به که میداری. # وقتی دیگر حسن بدو نامه نوشت که: آن روز آمده گیر که باز پسین # ~~کسی که مرگ بر وی نوشته اند بمیرد والسلام. # او پاسخ داد: روزی آمده گیر که دنیا و آخرت هرگز خود نبود. # وقتی ثابت بنانی رحمة الله علیه، به حسن نامه ای نوشت که: می شنوم # ~~به حج خواهی رفت. میخواهم که در صحبت تو باشم. # پاسخ نوشت: بگذار تا در ستر خدای زندگانی کنیم که با یکدیگر بودن # ~~عیب یکدیگر را ظاهر کند و یکدیگر را دشمن گیریم. # نقل است که سعید ججبیر را در نصحیت گفت: سه کار ms032 مکن، یکی # ~~قدم بر بساط سلاطین منه، اگر همه محض شفقت بود بر خلق؛ و دوم با هیچ # ~~سر پوشیده در خلوت منشین، و اگرچه رابعه بود و تو او را کتاب خدای # ~~آموزی؛ سوم هرگز گوش خود عاریت مده امیر را اگرچه درجهآ مردان مرد # ~~داری که از آفت خالی نبود و آخر الامر زخم خویش بزند. # مالک دینار گفت از حسن پرسیدم: که عقوبت عالم چه باشد؟ # گفت: مردن دل. # گفتم: مرگ دل چیست؟ PageV01P044 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0104.jpg) # گفت: حب دنیا. # بزرگی گفت: سحرگاهی به در مسجد حنن رفتم به نماز. در مسجد بسته # ~~بود و حسن در درون مسجد دعا میکرد و قومی آمین میگفتند. صبر کردم تا # ~~روشنتر شد. دست بر درنهادم، گشاده شد. درشدم، حسن را دیدم _تنها- # ~~متحیر شدم. چون نماز بگزاردیم، قصه با وی بگفتم، و گفتم: خدایرا مرا از # ~~این کارآگاه کن. # گفت: با کس مگوی، هر شب آدینه پریان نزد من میآیند و من با # ~~ایشان علم میگویم ودعا میکنم، ایشان آمین میگویند. # نقل است که چون حسن دعا کردی حبیب عجمی دامن برداشتی و # ~~گفتی: اجابت میبینم. # نقل است که بزرگی گفت: با حسن و جماعتی به حج می رفتم. در # ~~بادیه تشنه شدیم. به سر چاهی رسیدیم، دلو و رسن ندیدم. حسن گفت: چون # ~~من در شروع نماز شوم، شما آب خورید. پس در نماز شد تا به سر آب شدیم. # ~~آب بر سر چاه آمده بود. باز خوردیم. یکی از اصحاب رکوهای آب برداشت. # ~~آب به چاه فروشد. # چون حسن از نماز فارغ شد گفت: خدایرا استوار نداشتید تا آب به چاه # ~~فرورفت. # پس از آنجا برفتیم. حسن در راه خرمایی بیافت، به ما داد، بخوردیم. # ~~دانه ای زرین داشت. به مدینه بردیم و از آن طعام خریدیم و به صدقه ~~دادیم. # نقل است که ابو عمرو- امام القرا- قرآن تعلیم کردی. ناگاه کودکی # ~~صاحب جمال بیامد که قرآن آموزد. ابو عمرو به ms033 نظر خیانت در وی # ~~نگریست. قرآن تمام از الف آلخمد تا سین من آلجنة وآلناس فراموش کرد. # ~~آتشی در وی افتاد و بی قرار شد و به نزدیک حسن بصری رفت و حال ~~PageV01P045 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0105.jpg) # ~~قرآن فراموش کردم. # حسن از آن کاراندوهگن شد و گفت: : اکنون وقت حج است، برو و # ~~حج بگزار. چون فارغ شوی به مسجد خیف رو که پیری بینی در محراب # ~~نشسته. وقت بر وی تباه مکن، بگذارتا خالی شود. پس با او بگوی تا دعا # ~~کند. # بو عمرو همچنان کرد و در گوشهآ مسجد بنشست. پیری با هیبت دید # ~~خلقی بگرد او نشسته- چون زمانی برآمد مردی درآمد با جامهآ سفید # ~~پاکیزه. خلق پیش او بازشدند، و سلام کردند، و سخن گفتند با یکدیگر. # ~~چون وقت نماز شد آن مرد برفت و خلقی با وی برفتند. آن پیر خالی ماند. ~~ابو # ~~عمرو گفت: من پیش او رفتم وسلام کردم. گفتم: الله الله، مرا فریاد رس! ~~و # ~~حال باز گفتم. پیر غمناک شد و به دنبال چشم در آسمان نگاه کرد. هنوز # ~~سر در پیشن نیاورده بود که قرآن بر من گشاده شد. بو عمرو گفت: من از # ~~شادی در پایش افتادم، پس گفت: تورا به من که نشان داد. گفتم: حسن # ~~بصری. گفت: کسی را که امامی چون حسن باشد به کسی دیگر چه # ~~حاجت باشد. پس گفت: حسن ما را رسوا کرد، ما نیز او را رسوا کنیم. او # ~~پردهآ ما بدرید، ما نیز پردهآ او بدریم. پس گفت: آن پیر که دیدی با ~~جامهآ # ~~سفید که پس از نماز بپیشین آمد و پیش از همه برفت و همه او را تعظیم ~~کردند # ~~آن حسن بود. هر روز نماز پیشین به بصره کند، و اینجا آید، وبا ما سخن # ~~گوید، و نماز دیگر به بصره رود. آنگاه گفت: هر که چون حسن امامی دارد # ~~دعا از ما چرا خواهد؟ # نقل است که در عهد حسن ms034 مردی را اسبی به زیان آمد و آن مرد # ~~فروماند. حال خود با حسن بگفت. حسن آن اسب را از بهر جهاد به چهارصد # ~~اسبی در آن مرغزار و چهارصد گره، همه خنگ: پرسید: این اسبان از آن ~~PageV01P046 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0106.jpg) # ~~کیست؟ # گفتند: به نام توبود، اکنون به نام حسن کردند. # چون بیداز شد پیش حسن آمد و گفت: ای امام! بیع اقالت پدید کن # ~~که پشیمانم. # حسن گفت: برو که آن خواب که تودیده ای من پیش از تودیدم. # آن مرد، غمگین باز گشت. شب دیگر حسن کوشکها دید و منظرها به # ~~خواب. پرسید: از آن کیست؟ # گفت: آن کسی را که بیع اقالت کند. # حسن بامداد آن مرد را طلب کرد و بیع اقالت کرد. # نقل است که همسایه ای داشت، آتش پرست، شمعون نام. بیمار شد و # ~~کارش به نزع رسید. حسن را گفتند: همسایه را دریاب. # حسن به بالین او شد، او را بدید، از آتش ودود سیاه شده گفت: بترس # ~~از خدای که همه عمر در میان آتش و دود بسر بردهای. اسلام آر، تا باشد ~~که # ~~خدای بر تورحمت کند. # شمعون گفت : مرا سه چیز از اسلام بازمیدارد: یکی آنکه شما دنیا # ~~مینکوهید و شب و روزدنیا می طلبید؛ دوم آنکه میگوئید مرگ حق است و # ~~هیچ ساختگی مرگ نمی کنید؛ سوم آنکه میگویید دیدار حق دیدنی است، و # ~~امروز همه آن میکنید که خلاف رضای اوست. # حسن گفت: این نشان آشنایان است. پس اگر مؤمنان چنین میکنند تو # ~~چه میگویی؟ ایشان به یگانگی او مقراند و تو عمر خود در آتش پرستی صرف # ~~کردی تو که هفتاد سال آتشر پرستیدهای و من که نپرستیدهام، هردو را به # ~~دوزخ درآورند. تو را و مرا بسوزد و حق تونگاه ندارد. اما خداوند من اگر # ~~خواهد آتش را رهره تبود که مویی برک کن بسوزد، زیرا که آتش مخلوق ~~PageV01P047 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0107.jpg) # ~~تا هر دو دست بر آتش ms035 نهیم تا ضعف آتش و قدرة خدای تعالی مشاهده # ~~کنی. # این بگفت و دست در آتش نهاد و میداشت که یک ذره از وجود وی # ~~متغیر نشد ونسوخت. شمعون چون چنین دید متحیر شد، وصبح آشنایی # ~~دمیدن گرفت. حسن را گفت: مدت هفتاد سال است تا آتش را پرستیدهام. # ~~اکنون نفسی چند مانده است. تدبیر من چیست؟ # گفت: آنکه مسلمان شوی. # شمعون گفت: اگر خظی بدهی که حق تعالی مرا عقوبت نکند ایمان # ~~آورم، ولیکن تاخط ندهی ایمان نیارم. # حسن خطی بنوشت. شمعون گفت: بفرمای تا عدول بصره گواهی # ~~نویسند بعد از آن بنوشتند. پس شمعون بسیار بگریست و اسلام آورد و حسن # ~~را وصیت کرد: که چون وفات کنم بفرمای تا بشویند، و مرا به دست خود در # ~~خاک نه و این خط در دست من نه که حجت من این خط خواهد بود. # این وصیت کرد و کلمهآ شهادت بگفت و وفات کرد. او را بشستند و # ~~نماز کردند و دفن کردند و آن خط دردست او نهادند. # حسن آن شب از اندیشه در خواب برفت که این چه بود که من کردم. # ~~من خود غرقه ام، غرقه ای دیگر را چون دست گیرم؟ مرا خود بر ملک خود # ~~هیچ دستی نیست، بر ملک خدای چرا سجل کردم؟ # در این اندیشه در خواب رفت. شمعون را دید - چون شمعی تابان- # ~~تاجی بر سر، و حله ای در بر، خندان در مرغزار بهشت خرامان. # حسن گفت: ای شمعون چگونه ای؟ # گفت: چه می پرسی؟ چنین که میبینی. حق تعالی مرا در جوار خود # ~~فرود آورد به فضل خود و دیدار خود نمود به کرم خود و آنچه از لطف در حو # ~~من فرمود، در صف و عبارت نیاید. اکنون توباری از ضمان خود برون آمدی. PageV01P048 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0108.jpg) # ~~ستان این خط خود که مرا پیش بدین حاجت نماند. چون حسن بیکار شد، # ~~آن کاغذ در دست دید. گفت: خداوندا! معلوم است ms036 که کار توبه علت # ~~نیست جز به محض فضل. بر در تو که زیان کند؟ گبر هفتاد ساله را به یک # ~~کلمه به قرب خود راه دهی، مؤمن هفتاد ساله را کی محروم کنی؟ # نقل است که چنان شکستگی داشت که در هر که نگرستی او را از # ~~خود بهتر دانستی . روزی به کنار دجله میگذشت. سیاهی دید با قرابه ای، و # ~~زنی پیش او نشسته، و از آن قرابه میآشامید. به خاطر حسن بگذشت که این # ~~مرد از من بهتر است. باز شرع حمله آورد که آخر از من بهتر نبود که با ~~زنی # ~~نامحرم نشسته و از قرابه میآشامد؟ او در این خاطر بود که ناگاه کشتی یی # ~~گرانبار برسید و هفت مرد در آن بودند، و ناگاه در گشت و غرقه شد. آن ~~سیاه # ~~در رفت و شش تن را خلاص داد. پس روی به حسن کرد و گفت: برخیز اگر # ~~از من بهتری. من شش تن را نجات دادم، تواین یک تن را خلاص ده، ای # ~~امام مسلمانان! در آن قرابه آب است و آن زن مادر من است. خواستم تا ~~تورا # ~~بیازمایم تا تو به چشم ظاهر میبینی یا به چشم باطن. اکنون معلوم شد که ~~به # ~~چشم ظاهر دیدی. # حسن در پای او افتاد و عذر خواست و دانست که آن گماشتهآ حق است # ~~پس گفت: ای سیاه! چنانکه ایشان را از دریا خلاص کردی مرا از دریای # ~~یندار خلاص ده. # سیاه گفت: چشمت روشن باد! # ~~سگی دید و گفت: الهی مرا بدین سگ برگیر. # پرسیدند توبهتری یا سگ؟ # گفت: اگر از عذاب خدای خلاص یابم من بهترازو باشم والآ به عز # ~~وجزن ذی که او از صد چون من به. PageV01P049 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0109.jpg) # نقل است که حسن گفت: از سخن چهار کس عجب داشتم: کودکی # ~~و مستی و مخنثی و زنی. # گفتند: چگونه؟ # گفت: روزی جامه از یختشی که برو می گذشتم در کشیدم. ms037 گفت: # ~~خواجه حال ما هنوز پیدا نشده است. توجامه از من برمدار که کارها درثانی # ~~الحال خدای داند که چون شود؛ ومستی را دیدم که در میان وحل می رفت، # ~~افتان خیزان. فقلت له ثبت قدمک یا منکین حتی لاتزل . گفتم قدم ثابت # ~~دار تا نیفتی. گفت: تو قدم ثابت کردهای با این همه دعوی؟ اگر من بیفتم # ~~مستی باشم به گل آلوده، برخیزم و بشویم. این سهل باشد، اما از افتادن ~~خود # ~~بترس. این سخن در دلم عظیم اثر کرد و کودکی وقتی چراغی میبرد و # ~~گفت: از کجا آورده ای این روشنایی؟ بادی در چراغ دمید و گفت: بگوی تا # ~~به کجا رفت این روشنایی تا من بگویم که از کجا آوردم؟ و عورتی روی # ~~برهنه و هر دو دست گشاده و چشم آلوده با جمالی عظیم از شوهر خود با من # ~~شکایت میکرد. گفتم: اول روی پوش. گفت: من از دوستی مخلوق چنانم # ~~که عقل از من زایل شده است و اگر مرا خبر نمی کردی همچنین به بازار # ~~فرو خواستم شد. تو با این همه دعوی در دوستی او چه بودی اگر تو # ~~ناپوشیدگی روی من ندیدی؟ مرا از این نیز عجب آمد. # نقل است که چون از منبر فروآمدی تنی چند را از این طایفه باز گرفتی # ~~و گفتی هاثوا بتشر آلنور. بیایید تا نور نشر کنیم. روزی یکی نه از اهل ~~این # ~~حدیث با ایشان همراه شد. حسن او را گفت: تا تو باز گردی. # نقل است که روزی یاران خود را گفت: شما ماننده اید به اصحاب # ~~رسول علیه السلام. PageV01P050 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0110.jpg) # ~~و اگر ایشان را بر سرایر شما اطلاع افتادی یکی را از شما مسلمان ~~نگفتندی، # ~~که ایشان مقدمان بودند. بر اسبان رهوار رفتند چون مرغ پرنده و باد ~~وزنده، و # ~~ما بر خران پشت ریش مانده ایم. # نقل است که اعرابی پیش حسن آمد و از صبر سؤال کرد. گفت: صبر ms038 # ~~پر دو گونه است. یکی بر بلا و مصیبت و یکی بر چیزها که حق تعالی ما را # ~~از آن نهی کرده است. و چنانکه حق صبر بود اعرابی را بیان کرد. اعرابی # ~~گفت: ما رأئت آزهد منک . من زاهدتر از توندیدم و صابرتر از تونشنیدم. # حسن گفت: ای اعرابی! زهد من به جمله ازجهت میل است و صبر # ~~من ازجهت جزع. # اعرابی گفت: معنی این سخن بگوی که اعتقاد من مشوش کردی. # گفت: صبر من در بلا یا در طاعت ناطق است بر ترس من از آتش # ~~دوزخ و این عین جزع بود و زهد من در دنیا رغبت است در آخرت و این عین # ~~نصیبهآ طلبی است. # پس گفت: صبر آنکس قوی است که نصیبهآ خود از میان برگیرد تا # ~~صبرش حق را بود نه ایمنی تن خود را از دوزخ و زهدش حق را بود نه # ~~وصول خود را به بهشت. واین علامت اخلاص بود. # ~~طلب کردن دنیا خواند. PageV01P051 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0111.jpg) # و گفت: معرفت آن است که در خود یک ذره خصومت نیابی. # و گفت: بهشت جاودانی بدین عمل روزی چند اندک نیست. به نیت # ~~نیکواست. # و گفت: اول که اهل بهشت به بهشت نگرند هفتصد هزار سال بیخود # ~~شوند از بهر آنکه حق تعالی بر ایشان تجلی کند. اگر در جلالش نگرند مست # ~~هیبت شوند و اگر در جمالش نگرند غرق وحدت شوند. # و گفت: فکر آینه ای است که حسنات و سیئات تو بدو به تو نمایند. # و گفت: هر که را سخن نه از سر حکمت است عین آفت است، وهر # ~~که را خاموشی نه از سر فکرت است آن برشهوت و غفلت است، و هر نظر # ~~که نه از سر عبرت است آن همه لهو و زلت است. # و گفت: در تورات است که هر آدمی که قناعت کرد بی نیازشد، و # ~~چون از خلق عزلت گرفت سلامت یافت، و چون شهوت را ms039 زیرپای آورد آزاد # ~~گشت، و چون از حسد دست بداشت مودت ظاهر شد، و چون روزی چند # ~~صیر کرد برخورداری جاوید یافت. # و گفت: پیوسته اهل دل به خاموشی معاودت میکنند تا وقتی که # ~~دلهای ایشان در نطق آید پس از آن بر زبان سرایت کند. # و گفت: در ورع سه مقام است یکی آنکه بنده سخن نگوید مگر به # ~~حق، خواه در خشم باش خواه راضی؛ دوم آنکه اعضای خود را نگاه دارد از # ~~هرچه خشم خدای در آن باشد؛ سوم آنکه قصد او در چیزی بود که خدای # ~~تعالی بدان راضی باشند. PageV01P052 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0112.jpg) # ~~و گفت: اختلاف ظاهر و باطن و دل و زبان از جملهآ نفاق است. # ~~و گفت: هیچ مؤمن نبوده است از گذشتگان و نخواهد بود از آیندگان # ~~الآ که بر خود می لرزند که نباید منافق باشیم. # ~~و گفت: هرکه گوید مؤمنم حقا که مؤمن نیست به یقین. ولا تزکوا # ~~تفتکم هواعلم بمن اتقی # ~~و گفت مؤمن آن است که آهسته بود و چون حاطب اللیل1 نبود. یعنی # ~~چون کسی نبود که هرچه تواند کرد بکند، هرچه به زبان آید بگوید. # ~~و گفت: سه کس را غیبت نیست: صاحب هوا را، وفاسق را، وامام # ~~طالم را. # ~~و گفت: در کفارت غیبت استغفار بسنده است، اگرچه بحلی2 # ~~نخواهی . # ~~و گفت: مسکین، فرزند آدم. راضی شده به سزایی که حلال آن را # ~~حساب است وحرام آن را عذاب. # ~~و گفت: جان فرزند آدم از دنیا مفارقت نکند الا به سه حسرت: یکی # ~~آنکه سیر نشد از آنکه جمع کرده بود؛ دوم آنکه در نیافته بود آنکه امید ~~داشته # ~~بود، سوم آنکه ازادی3 نیکو نساخت برای چنان راهی که پیش او آمد. # ~~یکی گفت: فلان کس جان میکند. # ~~گفت: چنین مگوی که او هفتاد سال بود تا جان میکند اکنون از جان # ~~کندن بازخواهد رست تا به کجا خواهد رسید. PageV01P053 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0113.jpg) # و گفت: نجات یافتند سبکباران، ms040 هلاک شدند گرانباران. # و گفت: بیامرزاد خدای عزوجل قومی را که دنیا ایشان را ودیعت بود، # ~~ودیعت را بازدادند و سبکبار برفتند. # و گفت: به نزدیک من زیرک و دانا آن است که خراب کند دنیا را، و # ~~بدان خرابی دنیا آخرت را بنیاد کند، و خراب نکند آخرت را، و بدان خرابی # ~~آخرت دنیا را بنیاد نهد. # و گفت: هر که خدایرا شناخت او را دوست دارد، و هر که دنیا را # ~~شناخت او را دشمن دارد. # و گفت: هیچ ستوری به لگام سخت اولیتر از نفس تونیست در دنیا. # ~~و گفت: اگر خواهی دنیا را بینی که پس از تو چون خواهد بود بنگر که # ~~پس از مرگ دیگران چونست. # و گفت: به خدای که نپرستیدند بتان را الا به دوستی دنیا. # و گفت: کسانی که بیش از شما بودهاند قد. آن نامه دانستهاند که از # ~~حق به ایشان رسید. به شب تأمل کردندی، وبه روز کار بدان کردندی. و # ~~شما درس کردید و بدان عمل نکردیت. اعراب و حروف درست کردید و # ~~بدان بارنامهآ دنیا می سازیت. # و گفت: به خدای که زرو سیم را هیچ کس عزیز ندارد که نه خدای او # ~~را خوار گرداند. # و گفت هر احمقی که قومی را بیند که از پس او روان شوند، به هیچ # ~~خان دل او بر جای نماند. # و گفت: هر که سخن مردمان پیش تو آرد سخن تو پیش دیگران برد، او # ~~1 نه لایق صحبت باشد. PageV01P054 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0114.jpg) # ~~و گفت: برادران پیش ما عزیزاند که ایشان یاردین اند و اهل و فرزند، # ~~یاردنیا وخصم دین. # ~~و گفت: هرچه بنده بر خود و مادر و پدر نفقه کند آن را حساب بود # ~~مگر طعامی که پیش دوستان و مهمانان نهد. # ~~و گفت: هر نمازی که دل در وی حاضر نبود به عقوبت نزدیکتر بود. # ~~و گفتند: خشوع چیست؟ # ~~گفت: بیمی که در دل ایستاده بود و ms041 دل آن را ملازم گرفته. # ~~گفتند: مردی بیست سال است تا به نماز جماعت نیامده است، و با # ~~کس اختلاط نکرده است، و در گوشه ای نشسته است. # ~~حسن پیش او رفت و گفت: چرا به نماز جماعت نیایی و اختلاط # ~~کنی. # ~~گفت: مرا معذور دارد که مشغولم. # ~~گفت به چه مشغولی؟ گفت: هیچ نفس از من برنمیآید که نه نعمتی # ~~از حق به من رسد و نه معصیتی از من بدو. به شکر آن نعمت و به عذر آن # ~~معصیت مشغولم . # ~~حسن گفت: همچنین باشد که تو بهتر از منی. # ~~پرسیدند: تورا هرگز وقت خوش بوده است؟ # ~~گفت: روزی بر بام بودم. زن همسایه با شوهر میگفت که قرب پنجاه # ~~سال است که در خانهآ توآم. اگر بود و اگر نبود، صبر کردم. در سرما و ~~گرما # ~~و زیادتی نطلبیدم و نام و ننگ تونگاه داشتم و از توبه کس گله نکردم. ~~اما # ~~بدین یک چیزتن درندهم که بر سر من دیگری گزینی. این همه برای آن # ~~کردم تا تو مرا بینی همله، نه آن که تو دیگری را بینی. امروزبه دیگری # ~~التفات می کنی . اینک به تشنیع دامن امام مسلمانان گیرم. # عسن گفت: مرا وقت خوش گشت و آب از چشمم روانه گشت. طل PageV01P055 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0115.jpg) # ~~کردم تا آن را در قرآن نظیر یابم. این آیت یافتم : ان آلله لا یغفر ان ~~یشرک به # ~~وتعفر مادون ذلک لمن یشآء. همهآ گناهت عفو گردانم اما اگر به گوشهآ # ~~خاطر به دیگری میل کنی و با خدای شریک کنی هرگزت نیامرزم. # نقل است که یکی از او پرسید: چگونه ای؟ گفت: چگونه بود حال # ~~قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هرکسی به تخته ای بمانند. # گفت: صعب باشد. # گفت: حال من همچنان باشد. # نقل است که روز عید بر جماعتی بگذشت که میخندیدند و بازی # ~~می کردند. گفت: عجب از کسانی دارم که بخندند و از حقیقت ms042 حال خود # ~~ایشان را خبرنه. # نقل است که یکی را دید که در گورستان نان میخورد. گفت: او # ~~منافق است. # گفتند: چرا. # گفت کسی را که در پیش این مردگان شهوت بجنبد گویی که به # ~~آخرت و مرگ ایمان ندارد. این نشان منافق بود. # نقل است که درمناجات گفتی: الهی مرا نعمت دادی، شکر نکردم. # ~~بلا برمن گماشتی، صبرنکردم. بدان که شکر نکردم نعمت از من بازنگرفتی. # ~~بدانکه صبر نکردم بلا دایم نگردانیدی. الهی! از تو چه آید جز گرم؟ # و چون وقت وفاتش نزدیک آمد بخندید و هرگز کس او را خندان ندیده # ~~بود؛ و میگفت: کدام گناه؟ کدام گناه؟ و جان بداد. پری او را به خواب # گفت: آوازی شنیدم که یا ملک الموت! سخت بگیرش که هنوزش PageV01P056 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0116.jpg) # زرگی آن شب که او وفات کرد به خواب دید که درهای آسمان گشاده # ~~بودی و منادی میکردند که حسن بصری به خدای رطید و خدای از او خوشنود # ~~است، روح الله روحه. PageV01P057 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0117.jpg) # ~~ح # ذکر مالک دینار رحمة اله علیه # ~~آن متمکن هدایت، آن متوکل ولایت، آن پیشوای راستین، آن مقتدای # ~~راه دین، آن سالک طیار، مالک دینار رحمة الله علیه، صاحب حسن بصری # ~~بود و از بزرگان این طایفه بود. وی را کرامات مشهور بود و ریاضات ~~مذکور، # ~~و دینار نام پدرش بود، و مولود او در حال عبودیت پدر بود. اگر چه بنده ~~زاده # ~~بود از هر دو گون آزاده بود. و بعضی گویند مالک دینار در کشتی نشسته # ~~بود، چون به میان دریا رسید، اهل کشتی گفتند: غلهآ کشتی بیار. # گفت: ندارم. # چندانش بزدند که هوش از او بیرون رفت. چون بهوش بازآمد گفتند: # ~~غلهآ کشتی بیار. # گفت: ندارم. # چندانش بزدند که بیهوش شد. چون بهوش بازآمد دیگر گفتند: غلهآ # ~~ایار. # گفت: ندارم. ### | 51 PageV01P058 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0118.jpg) # ~~از یک ماهی دو دینار بستد و بدیشان داد. چون کشتی بانان چنین دیدند در # ~~پای او ms043 افتادند. او بر روی آب برفت تا ناپیدا شد. از این سبب نام او ~~مادک # ~~دینار آمد. و سبب توبهآ او آن بود که او مردی سخت با جمال بود و # ~~دنیادوست و مال بسیار داشت و او به دمشق [ساکن] میبود و مسجد جامع # ~~دمشق [که] معاویه [بنا] کرده بود و آن را وقف بسیار بود. مالک را طمع ~~آن # ~~بود که تولیت آن مسجد بدو دهند. پس برفت و در گوشهآ مسجد سجاده # ~~بیفگند و یک سال پیوسته عبادت میکرد به امید آنکه هر که او را بدیدی در # ~~نمازش یافتی . و با خود میگفت: آئنت منافق! تا یکسال برین برآمد و شب # ~~از آنجا بیرون آمدی و به تماشا شدی. یک شب به طرب مشغول بود، چون # ~~یارانش بخفتند آن عودی که می زد از آنجا آوازی آمد که: یامالک مالک آن # ~~لاتتوب . یا مالک تورا چه بود که توبه نمیکنی؟ # چون آن بشنود دست از آن بداشت. پس به مسجد رفت، متحیر با خود # ~~اندیشه کرد. گفت: یک سال است تا خدایرا می پرستم به نفاق. به از آن # ~~نبود که خدایرا باخلاص عبادت کنم و شرمی بدارم ازاین چه میکنم، و اگر # ~~این تولیت به من دهند نستانم. # این نیت بکرد و سر به خدای تعالی راست گردانید. آن شب با دلی # ~~صادق عبادت میکرد. روز دیگر مردمان باز پیش در مسجد آمدند. گفتند: در # ~~این مسجد خللها میبینیم. متولی بایستی که تعهد کردی. # پس بر مالک اتفاق کردند که هیچ کس شایسته تر از او نیست. و # ~~نزدیک او آمدند و در نماز بود. صبر کردند تا فارغ شد. # گفتند: به شفاعت آمده ایم تا تواین تولیت قبول کنی. # مالک گفت: الهی تا یک سال تورا عبادت کردم به ریا، هیچکس # ~~در من ننگزیست. اکنون که دل به تودادم ویقین درست کردم که نخواهم # ~~بیست کس به نزدیک من فرستادی تا این کاردر گردن ms044 من کنند. به عزت تو ~~PageV01P059 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0119.jpg) # ~~که نخواهم. # آنگه از مسجد بیرون آمد و روی در کار آورد و مجاهده و ریاضت پیش # ~~گرفت تا چنان معتبر شد و نیکو روزگار که در بصره مردی بود توانگر بمرد ~~و # ~~مال بسیار بگذاشت. دختری داشت با جمال. دختر به نزدیک ثابت بنانی # ~~آمد و گفت: ای خواجه! میخواهم که زن مالک باشم تا مرا در کار طاعت # ~~یاری دهد. # ثابت با مالک بگفت. مالک جواب داد: من دنیا را سه طلاق داده ام # ~~ابن زن از جملهآ دنیاست. مطلقهآ ثلاثه را نکاح نتوان کرد. # نقل است که مالک وقتی در سایهآ درختی خفته بود. ماری آمده بود و # ~~یک شاخ نرگس در دهان گرفته و او را باد میکرد. # نقل است که گفت: چندین سال در آرزوی غزا بودم، چون اتفاق افتاد # ~~که بروم رفتم. آن روز که حرب خواست بود مرا تب بگرفت چنانکه عاجز # ~~گشتم. در خیمه رفتم و بخفتم، در غم. آنگه با خود میگفتم: ای تن! اگرتو # ~~را نزدیک حق تعالی منزلتی بودی، امروز تورا این تب نگرفتی. پس در # ~~خواب شدم. هاتفی آوازم داد که تو اگر امروز حرب کردتی اسیر شدی و چون # ~~اسیرشدی گوشت خوک بدادندی. چون گوشت خوک بخوردتی کافرت # ~~کردندی. این تب تو را تحفه ای عظیم بود. # مالک گفت: از خواب درآمدم و خدایرا شگر کردم. # نقل است که مالک را با دهرئی مناظره افتاد. کار برایشان دراز شد. # ~~هریک میگفتند من بر حقم. اتفاق کردند که دست مالک و دست دهری # ~~هر دو برهم بندند و بر آتش نهند، هر کدام که بسوزد او بر باطل بود و ~~درآتش # ~~آوردند، دست هیچ کدام نسوخت و آتش بگریخت. گفتند: هردو بر # ~~حقاند. PageV01P060 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0120.jpg) # ~~هفتاد سال قدم در ایمان نهادهام تا با دهرئی برابر گردم. آوازی شنود که ~~تو # ~~ندانستی که دست تو دست دهری را حمایت کرد. دست او ms045 تنها در آتش # ~~نهاهندی تا بدیدی. # نقل است که مالک گفت: وقتی بیمار شدم و بیماری بر من سخت # ~~شد، چنانکه دل از خود برگرفتم. آخر چون پارهای بهتر شدم به چیزی حاجت # ~~آمدم. به هزار حیله به بازار آمدم که کسی نداشتم. امیر شهر در رسید. # ~~چاکران بانگ بر من زدند که: دورتر برو. و من طاقت نداشتم و آهسته # ~~می رفتم. یکی درآمد و تازیانه بر کتف من زد. گفتم: قطع الله یدک . روز # ~~دیگر مرد را دیدم دست بریده و بر چهارسو افگنده. # نقل است که جوانی بود عظیم مفسد و نابکار در همسایگی مالک- # ~~و مالک پیوسته ازو می رنجید، از سبب فساد. اما صبر میکرد تا دیگری # ~~گوید. القصه دیگران به شکایت بیرون آمدند. مالک برخاست و بر او آمد تا # ~~امر معروف کند. جوان سخت جبار و مسلط بود. مالک را گفت: من کس # ~~سلطانم. هیچ کس را زهره1 آن نبود که مرا دفع کند یا از اینم بازدارد. # مالک کفت: ما با سلطان بگوبیم. # جوان گفت: سلطان هرگز رضای من فروننهد. هرچه من کنم بدان # ~~راضی بود. # . مالک گفت: اگر سلطان نمیتواند با رحمان بگویم. # واشارت به آسمان کرد. # جوان گفت: او از آن کریمتراست که مرا بگیرد. # مالک درماند. بار بیرون آمد. روزی چند برآمد. فساد از حد درگذشت. PageV01P061 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0121.jpg) # ~~که می رفت آوازی شنید که: دست از دوست ما بدار! # مالک تعجب کرد، به بر جوان درآمد. جوان که او را بدید گفت: چه # ~~بودست که بار دیگر آمدی؟ # گفت: این بار از برای آن نیامدم که تورا زجر کنم. آمده ام تا تورا خبر # ~~کنم که چنین آوازی شنیدم. خبرت میدهم. # جوان که آن بشنود گفت: اکنون چون چنین است سرای خویش در راه # ~~او نهادم و از هرچه دارم بیزار شدم. # این بگفت و همه برانداخت و روی به عالم درنهاد. # مالک گفت: بعد از مدتی او را دیدم ms046 در مکه - افتاده- و چون خلالی # ~~شده، وجان به لب رسیده، میگفت که او گفته است دوست ماست. رفتم بر # ~~دوست. # این بگفت و جان بداد. # نقل است که وقتی مالک خانه به مزد گرفته بود1. جهودی برابر سرای # ~~او سرایی داشت و محراب آن خانهآ مالک به در سرای جهود داشت. جهود # ~~بدانست. خواست که به قصد او را برنجاند. چاهی فروبرد و منفذی ساخت، # ~~آن چاه را نزدیک محراب. و مدتی بر آن چاه مینشت و پوشیده نماند که بر # ~~چه جمله بود؛ که روزی آن جهود دلتنگ شد از آنکه مالک - البته- هیچ # ~~نمی گفت. بیرون آمد گفت: ای جوان! ازمیان دیوار محراب نجاست به خانهآ # ~~تونمی رسد؟ # گفت: رسد، ولکن طغاری و جاروبی ساختهام، چون چیزی بدین # ~~حانب درآید آن را بردارم و بشویم. # گفت: تورا خشم نبود؟ PageV01P062 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0122.jpg) # گفت بود، ولکن فروخضورم که فرمان چنین است وآلگاظمین # ~~لغیظ. # مرد جهود در حال مسلمان شد. # نقل است که سالها بگذشتی که مالک هیچ ترشی و شیرینی نخوردی. # ~~هر شیی به دکان طباخ شدی و دو گرده خریدی و بدان روزه گشادی. # ~~گاه گاه چنان افتادی که نانش گرم بودی. بدان تسلی یافتی، ونان خورش # ~~او آن بودی، وقتی بیمار شد آرزوی گوشت در دل او افتاد. ده روز صبر کرد، # ~~چون کار از دست بشد به دکان رواسی1 رفت و دو سه پاچهآ گوسفند بخرید و # ~~در آستین نهاد و برفت. رواس شا گردی داشت. در عقب او بفرستاد و گفت: # ~~بنگرتا چه میکند. # زمانی بود. شا گرد بازآمد. گریان گفت: از اینجا برفت جایی که # ~~خالی بود. آن پاچه از آستین بیرون کرد و دو سه بار ببویید. پس گفت: ای # ~~نفس! بیش از اینت نرسد. پس ان نان و پاچه به درویشی داد و گفت: ای # ~~تن ضعیف من این همه رنج که برتومینهم مپندار که از دشمنی میکنم تا # ~~فردای قیامت به آتش دوزخ ms047 بنسوزی. روزی چند صبر کن، باشد که این # ~~محنت به سر آید و در نعمتی افتی که آن را زوال نباشد. # گفت: ندانم که آن چه معنی است. آن سخن را که هر که چهل روز # ~~گوشت نخورد عقل او نقصان گیرد. و من بیست سال است که نخوردهام و # ~~عقل من هر روز زیادت است. # نقل است که چهل سال در بصره بود که رطب نخورده بود. آنگه که PageV01P063 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0123.jpg) # چون چهل سال برآمد بی قراری در وی پدید آمد، از آرزوی رطب. # ~~هر چند کوشید صبر نتوانست کرد. عاقبت چون چند روز برآمد و آن آرزو هر # ~~روز زیادت میشد و او نفس را منع میکرد، در دست نفس عاجز شد. گفت: # ~~البته رطب نخواهم خورد، مرا خواه بکش خواه بمیر. # تا شب هاتفی آواز داد که: رطب میباید خورد، نفس را از بند بیرون # ~~آور! # چون این پاسخ دادند و نفس وی فرصتی یافت فریاد در گرفت. مالک # ~~گفت: اگر رطب خواهی یک هفته به روزه باشی، چنانکه هیچ افطار نکنی و # ~~شب در نمازتا به روز آوری تا رطب دهمت. # نفس بدان راضی شد. یک هفته در قیام شب و صیام روز به آخرآورد. # ~~پس به بازار رفت و رطب خرید و رفت به مجد تا بخورد. کودکی از بام # ~~آوازی داد که: ای پدر! جهودی رطب خریده است و در مسجد می رود تا # ~~بخورد. # مرد گفت: جهود در مسجد چه کار دارد؟ # در حال پدر کودک بیامد تا آن کدام جهود است. مالک را دید. درپای # ~~وی افتاد. مالک گفت: این چه سخن بود که این کودک گفت؟ # مرد گفت: خواجه! معذور دار که او طفل است. نمیداند و در محنت # ~~ما جهودان است و ما به روزه باشیم. پیوسته کودک ما جهودان را میبینند ~~که # ~~به روز چیزی میخورند. پندارند که هر که به روز چیزی خورد جهود است. # ~~این از سر ms048 جهل گفت. ازوی عفو کن. # مالک آن بشنود، آتشی در جانش افتاد، ودانست که آن کودک را # ~~زفان1 غیب بوده است. گفت: خداوندا! رطب ناخورده نامم بته جهودی ~~PageV01P064 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0124.jpg) # ~~بدادی، به زفان بیگناهی اگر رطب خورم نامم به کفر بیرون دهی. به عزت # ~~تواگر هرگز رطب خورم. # نقل است که یک بار آتشی در بصره افتاد. مالک عصا و نعلین برداشت # ~~و بر سربالایی شد و نظاره میکرد. مردمان در رنج و تعب در قماشه افتاده، # ~~گروهی می سوختند، و گروهی میجستند. گروهی رخت می کشیدند و مالک # ~~می گفت: نجا المخفون وهلک المثقلون. چنین خواهد بود روزقیامت. # نقل است که روزی مالک به عیادت بیماری شد. گفت: نگاه کردم، # ~~اجلش نزدیک آمده بود. شهادت بر وی عرضه کردم. نگفت. هرچند جهد # ~~کردم که بگوی، میگفت: ده، یازده! ده، یازده! آنگاه گفت: ای شیخ! # ~~بیش من کوهی آتشین است. هرگاه که شهادت آرم، آتش آهنگ من # ~~میکند. از پیشهآ وی پرسیدم. گفتند: مال به سلف دادی و پیمانه کم داشتی. # جعفر سلیمان گفت: با مالک به مکه بودم. چون لبیک آللهم لبیک # ~~گفتن گرفت، بیفتاد و هوش از وی برفت. با خود آمد. گفتم سبب افتادن چه # ؟ # گفت: چون لبیک گفتم: ترسیدم که نباید جواب آید که لالبیک الله # ~~لالبیک. # نقل است که چون ایاک نغبد وإیاک نستعین. گفتی زارزار بگریستی. # ~~پس گفتی: اگر این آیت از کتاب خدای نبودی و بدین امر نبودی # ~~نخواندمی. یعنی میگویم تورا می پرستم و خود نفس می پرستم و میگویم از # ~~تویاری میخواهم و به در سلطان می روم و از هرکسی شکر و شکایت # ~~می نمایم. # نقل است که جمله شب بیدار بودی و دختری داشت. یک شب # ~~گفت: ای پدر! آخریک لحظه بخفت. PageV01P065 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0125.jpg) # ~~نباید دولتی روی به من نهد و مرا خفته باید. # و گفتند: چونی. # گفت: نان خدای میخورم و فرمان شیطان میبرم. اگر کسی در مسجد ms049 # ~~منادی کند که کی بدترین شماست بیرون آید، هیچ کس خویشتن در پیش # ~~من میفکنید مگر به قهر. # ابن مبارک رضی الله عنه بشنود. گفت: بزرگی مالک از این بود. و # ~~صدق این سخن را گفته است که وقتی زنی مالک را گفت: ای مرائی1! # جواب داد؛ بیست سال است که هیچ کس مرا به نام خود نخواند، الا # ~~تونیک دانستی که من کیستم. # و گفت: تا خلق را بشناختم هیچ باک ندارم از آنکه کسی مرا حمد # ~~گوید یا آنکه مرا ذم گوید. از جهة آنکه ندیدهام و نشناخته ستایندهآ الا ~~مفرط # ~~و نکوهندهآ الا مفرط . یعنی هر که غلو کند در هرچه خواهی گیر، آن از # ~~حساب نبود که خیر آلامور أوسلها. # و گفت: هر برادری و یاری و همنشینی که تو را از وی فایده ای دینی # ~~نباشد، صحبت او را از پس پشت انداز. # و گفت: دوستی اهل این زمانه را چون خوردنی بازار یافتم، به بوی # ~~خوش، به طعم ناخوش. # و گفت: پرهیز از این سخاره، یعنی دنیا، که دلهای علما مخر خویشر # ~~گردانیده است. # و گفت: هر که حدیث کردن به مناجات با خدای عزوجل دوست تر ندارد # ~~ز حدیث مخلوقان، علم وی اندک است، ودلش نابینا، و عمرش ضایع است. # و گفت: دوست ترین اعمال به نزدیک من اخلاص است در اعمال. PageV01P066 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0126.jpg) # و گفت: خدای عزوجل وحی کرد به موسی علیه السلام که جفتی نعلین # ~~ساز از آهن، و عصایی از آهن، و بر روی زمین همواره می رو، و آثار و ~~عبرتها # ~~می طلب، ومیبین و نظارهآ حکمتها و نعمتهای ما میکن، تا وقتی که آن ~~نعلین # ~~دریده گردد، وآن عصا شکسته، و معنی این سخن آن است که صبور میباید بود # ~~که إن هلذا الدین متین فأوغل فیه بالرفق. وگفت در تورات است ومن خوانده ~~ام # ~~که حق تعالی میگوید شوقناکم فلم تشتاقوا زمرناکم فلم ترقصوا. 0 شوق ~~آوردم، ms050 شما # ~~مشتاق نگشتید؛ سماع کردم شما را، رقص نکردید. # و گفت: خواندهام در بعضی از کتب مثزل که حق تعالی امت محمد را # ~~دو پیز داده است که نه جبرئیل را داده است و نه میکائیل را: یکی آن است # ~~که فادکرونی آذکرکم. چون مرا یاد کنند شما را یاد کنم و دیگر ادعونی # ~~اشتجب لکم. چون مرا بخوانید اجابت کنم. # و گفت: در تورات خواندهام که حق تعالی میگوید ای صدیقان تنعم کنید # ~~در دنیا به ذکر من که ذکر من در دنیا نعمتی عظیم است و در آخرت جزایی # ~~جزیل و گفت: در بعضی کتب منزل است که حق تعالی می فرماید که ب # ~~عالمی که دنیا دوست دارد کمترین چیزی که با او بکنم آن بود که حلاوت # ~~ذکر خویش از دل او ببرم. # و گفت: هر که برشهوات دنیا غلبه کند دیواز طلب کردن او فارغ بود. # و کسی در آخر عمر وصیتی خواست. گفت: راضی باش در همه اوقات به # ~~کار سازی که کار سازی تو میکند تا برهی. # چون وفات یافت از بزرگان یکی به خوابش دید. خدای با توچه کرد؟ # گفت: خدایرا دیدم جل جلاله با گناه بسیار خود. اما به سبب حسن ظنی # ~~که بدو داشتم همه محو کرد. PageV01P067 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0127.jpg) # # %~% تذکرة الاولیاء # ~~محمد واسع را در بهشت فروآورید. گفت: بنگرستم1 تا از این دو کدام بیشتر ~~در # ~~بهشت رود؛ مالک از پیش درشد. گفتیم: ای عجب محمد واسع فاضلتر و # ~~عالمتر. گفتند: آری. اما محمد واسع را در دنیا دو پیراهن بود و مالک را ~~یک # ~~پیراهن. این تفاوت از آنجاست که اینجا هرگز پیراهنی با دو پیراهن برابر ~~نخواهد # ~~بود. # یعنی صبر کن تا از حساب یک پیراهن افزون بیرون آیی؛ رحمة الله علیه. PageV01P068 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0128.jpg) # ر لمته واسع رحمة الله علیه # آن مقدم زقاد1، آن معظم عباد2، آن عالم عامل، آن عارف کامل، آن # ~~توانگر قانع، محمد واسع، رحمة ms051 الله علیه رحمة واسعة؛ در وقت خود در ~~شیوهآ خود # ~~بی نظیر بود و بسیار کس از تابعین را خدمت کرده بود و مشایخ مقدم را ~~یافته بود # ~~و در طریقت و شریعت حظی وافرداشت. در ریاضت چنان بود که نان خشک # ~~در آب می زد و میخورد و میگفت: هر که بدین قناعت کند از همه خلق بی ~~نیاز # ~~گردد؛ و در مناجات گفتی: الهی مرا برهنه و گرسنه میداری، همچنانکه # ~~دوستان خود را. آخر من این مقام به چه یافتم که حال من چون حال دوستان ~~تو # ~~بود. # و گاه بودی که از غایت گرسنگی با اصحاب به خانهآ حسن بصری شدی و # ~~آنچه یافتی بخوردی. چون حسن بیامدی بدان شاد شدی و سخن اوست که # ~~گفتی: فرخ آنکس که بامداد گرسنه خیزد و شبانگاه گرسنه خفتد و بدین حالت # ~~از خدای راضی باشد. # کسی از او وصیت خواست. گفت: وصیت میکنم تورا بدانکه پادشاه PageV01P069 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0129.jpg) # ~~باشی در دنیا و آخرت. # ~~مرد گفت: این چگونه بود. # ~~گفت: چنانکه در دنیا زاهد باشی. یعنی چون در دنیا زاهد باشی به هیچ # ~~کس طمع نبود و همه خلق را محتاج بینی. لاجرم توغنی و پادشاهی! [هر] # ~~که چنین باشد پادشاه دنیا باشد و پادشاه آخرت باشد. # ~~یک روز مالک دینار را گفت: نگاه داشتن زفان1 بر خلق سخت تر است از # ~~نگاه داشتن درم و دینار. # ~~و یک روز در بر قتیبه بن مسلم شد، با جامهآ صوف. گفت: صوف چرا # ~~پوشیده ای؟ # ~~خاموش بود. # ~~گفت: چرا پاسخ ندهی؟ # ~~گفت: خواهم که بگویم از زهد، نه که بر خویشتن ثنا گفته باشم؛ یا از # ~~درویشی نه که از حق تعالی گله کرده باشم. # ~~یک روز پسر را دید که میخرامید. وی را آواز داد و گفت: هیچ دانی که # ~~تو کیستی؟ مادرت را به دویست درم خریدم؛ و پدرت چنانست که در میان # ~~مسلمانان از او کمتر کس نیست. ms052 این خرامیدن تو از کجاست؟ # ~~و کسی از وی پرسید: چگونه ای؟ # ~~گفت: چگونه بود کسی که عمرش میکاهد و گناهش می افزاید؟ # ~~و در معرفت چنان بود که سخن اوست که: ما رأیت شیئا إلا ورأیت الله فیه. # ~~هچ چیز ندیدم، الا که خدایرا در آن چیز دیدم و از او پرسیدند: خدایرا # ~~می شناسی؟ # ~~ساعتی خاموش سر فروافگند. پس گفت: هرکه او را بشناخت سخنش PageV01P070 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0130.jpg) # ~~اندک شد و تحیرش دایم گشت. # گفت: سزاوار است کسی را که خدای به معرفت خودش عزیز گردانیده # ~~ست که هرگز از مشاهدهآ او به غیر او بازننگرد و هیچ کس را بر او اختیار ~~نکند. # گفت: صادق هرگز صادق نبود تا بدانکه امید میدارد بیمناک نبود. # عنی باید که خوف و رجاش برابر بود تا صادق و مؤمن حقیقی بود. بدانکه # ~~عیر آلایور آوسطها، رحمة الله علیه. PageV01P071 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0131.jpg) # ر # ذکر حبیب عجمی رحمة الله علیه # آن ولی قیة غیرت، آن صفی پردهآ وحدت، آن صاحب یقین بیگمان، آن # ~~خلوت نشین برتشان، آن فقیر عدمی، حبیب عجمی رحمة الله علیه، صاحب # ~~صدق و صاحب همت بود، و کرامات و ریاضات کامل داشت، و در ابتدا # ~~مال دار بود وریا دادی و به بصره نشتی و هر روز به تقاضای معاملان خود # ~~شدی. اگر سیمی نیافتی پایمزد1 طلب کردی و نفقهآ خود هر روز از آن ~~ساختی. # ~~روزی به طلب ومذاری رفته بود، آن وامدار در خانه نبود، چون او را ندید ~~پایمزد # ~~طلب کرد. زت وامدار گفت: شوهرم حاضر نیست و من چیزی ندارم که تورا # ~~دهم. گوسفند کشته بودیم، جز گردن او نمانده است. اگر خواهی تورا دهم. # گفت: تاید آن گردن گوسفند از وی بستد و به خانه برد. زن را گفت: # ~~این سودست. دیگی برنه. # زن گفت: نان نیست و هیزم نیست. # او را گفت: تیک وا رفتم تا از جهت پایمزد هیزم و تان بستانم. # رفت ms053 و همه بیتد و بیاورد، وزن دیگ برنهاد، و چون دیگ پخته شد زن ~~PageV01P072 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0132.jpg) # ~~و ذ کر حتد به بح # ~~خواست که در کاسه کند. سایلی فرا درآمد و چیزی خواست. حبیب بانگ بر # ~~وی زد که: آنچه ما داریم اگر شما را دهیم توانگر نشوید و ما درویش ~~شویم. # سائل نومید شد. زن خواست که در کاسه کند. سر دیگ برگرفت. همه # ~~خون سیاه گشته بود. زن بازگشت. زردروی شده، دست حبیب گرفت و سوی # ~~دیگ آورد و گفت: نگاه کن که از شومی ربای تو و از بانگ که بر درویش # ~~زدی به ما چه رسید. بدین جهان خود چه باشد، بدان جهان تا چه خواهد بود. # حبیب آن بدید. آتشی به دلش فروآمد که هرگز دیگر آن آتش بننشت. # ~~گفت: ای زن! هرچه بود توبه کردم. # «وز دیگر بیرون آمد، به طلب معاملان. روز آدینه بود. کودکان بازی # ~~میکردند. چون حبیب را بدیدند بانگ در گرفتند که: حبیب رباخوار آمد. دور # ~~شوید تا گرد او بر ما ننشیند که چون او بدبخت شویم. # این سخن بر حبیب سخت آمد. روی به مجلس نهاد و بر زفان حسن بصری # ~~چیزی برفت که به یکبارگی دل حبیب را غارة کرد. هوش از اوزایل شد. پس # ~~توبه کرد و حسن بصری دریافت و دست در فتراک1 اوزد. چون از آن مجلس # ~~باز گشت وام داری او را بدید. خواست که از حبیب بگریزد. حبیب گفت: # ~~مگریز! تا اکنون تو را از من میبایست گریخت، اکنون مرا از تومیباید # ~~گریخت. # و از آنجا باز گشت. کودکان بازی میکردند. چون حبیب را بدیدند گفتند: # ~~دور باشید تا حبیب تائب بگذرد تا گرد ما بر او ننشیند که در خدای عاصی # ~~شویم. # ~~دلها بر من بزدی و نام من به نیکویی بیرون دادی. PageV01P073 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0133.jpg) # منادی کرد که: هرکه را از حبیب چیزی میباید ستد بیایید و بستانید. # خحلق گرد آمدند ms054 و آن مال خویش جمله بداد تا مفلس شد. کسی دیگر # ~~نیامد و دعوی کرد. چادر زن بداد؛ و دیگری دعوی کرد. پیراهن خود بدو داد # ~~برهته بماند و بر لب فرات در صومعه ای شد و آنجا به عبادت خدای مشغول ~~شده، # ~~همه شب و روز از حسن علم میآموخت و قرآن نمی توانست آموخت. عجمی از # ~~این سببش گفتند. چون روزگاری برآمد بی برگ1 و بی نوا شد. زن از وی ~~نفقات # ~~و در بایست2 طلب میکرد. حبیب بدر بیرون آمد و قصد صومعه کرد تا عبادت # ~~یش گرفت و چون شب درآمد بر زن بازآمد. زن او را پرسید که: کجا کار # ~~کردی که چیزی نیاوردی؟ # گفت: آنکس که من از جهت او کار میکردم پس کریم است و # ~~گرم او شرم دارم که از وی چیزی خواهم. او خود چون وقت آید بدهد که # ~~می گوید هر ده روز مزد میدهم. پس هر روز بدان صومعه می رفت و عبادت # ~~می کرد تا ده روز. روزدهم چون نماز پیشین رسید اندیشه در دلش افتاد که ~~امشب # ~~به خانهآ چه برم و با زن چه گویم و بدان تفکر فروشد. در حال خداوند ~~تعالی # ~~حتالی را به در خانهآ وی فرستاد با یک خروار آرد ویک حمال دیگر با یک # ~~مسلوخ3، و یک حمال دیگر با روغن و انگبین و توابل، و حویج5 حمالان آن # ~~داشته بودند، وجوانمردی ماهروی ب ایسی و اندر صره1 ای سیصد درمیم ب # در خانهآ حبیب آمد و در بزد. زن درآمد. گفت: چه کار تست5 # آن جوانمرد نیکوروی گفت: این جمله را خداوندگار فرستااست. حبی ~~PageV01P074 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0134.jpg) # ~~بگوی که تو در کار افزای تا ما در مزد بیفزاییم. # این بگفت و برفت. چون شب درآمد حبیب خجل زده و غمگین روی به # ~~خانه نهاد. چون به در خانه رسید، بوی تان و دیگ میآمد. زن حبیب پیش او # ~~بازرفت ورویش پاک ms055 کرد و لطف کرد. چنانکه هرگز نکرده بود. گفت: ای # ~~مرد! این کار از بهر آنکه میکنی آنکس پس نیکومهتری است با کرامت و # ~~شفقت. اینک چنین و چنین فرستاده به دست جوانمردی نیکوروی و گفت # ~~عبیب چون بیاید او را بگوی که تودر کار افزای تا ما در مزد بیفزاییم. # متحیرشد و گفت: ای عچب! ده روز کار کردم، با من این # ~~نیکویی کرد. اگر بیشتر کنم دانی که چه کند. # په کلیت روی از دنیا بگردانید و عبادت میکرد تا از بزرگان مستجاب # ~~آلدعوة گشت. چنانکه دعای او مجرب همگنان شد. بلکه روزی پیرزنی بیامد و # ~~در ست و پای او افتاد و بسی بگریست که پسری دارم که از من غایب است # ~~دیرگاهست و مرا طاقت فراق نماند. از بهر خدای دعایی بگوی تا بود که حق # ~~تعالی به برکت دعای تواو را به من بازرساند # گفت: هیچ سیم داری؟ # گفت: دودرم دارم. # گفت: بیار به درویشان ده. # و دعایی بکفت؛ و گفت: برو که به تورسید. PageV01P075 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0135.jpg) # ~~و عرش1 بلقیس در هوا می آورد. چگونه آورد، گویم چنانکه چهل فرسنگ # شادروان سلیمان علیه البلا %~% می آورده # نقل است که حبیب را روز ترویه1 به بصره دیدند و روز عرفه به عرفات # ~~وقتی در بصره قحطی پدید آمد حبیب طعام بسیار به نسیه بخرید و به صدقه ~~داد # ~~کیسه ای بردوخت و در زیر بالین کرد. چون به تقاضا آمدند # # کردی. پر از درم بودی. وامها بداد. و در بصره خانه ای د %~% مه بیرون # # راه، و پوستینی داشت که تابستان و زمستان %~% وچارسوی # # حاجتش آمد برخاست و پوستین دید در راه انداخه ستین بگذاشت. %~% # بصری فراز رسید3. %~% وقتی به طهارت # # ینجا رها نباید کرد که ضایع شو %~% این قدر نداند که این پوستین # # بایستاد و نگاه میداش مام مسلمانان! چرا ایتاده ای؟ %~% رسید. سلام ~~گفت: پس گفت: ای # لت: ای نقل است که منود. و ms056 بگوتا به اع فت: به اعتماد %~% که %~% # شت تا نگاه داری %~% ستین اینجا رها نباید کرد که ضایع # # و پارهای نمک به %~% بیب آمد # # شایلته ای. اگر پاره آن دو قرص و نمک بدو دا %~% همچنان %~% رفت %~% # به در آمد. %~% ب %~% رص جوین ### | ای که %~% به مهمان %~% سمان برگر %~% ی و %~% ب! تو مردی PageV01P076 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0136.jpg) # حبیب هیچ نگفت. ساعتی بود غلامی میآمد و خوانی بر سرنهاده بود و # ~~بره ای بریان و حلوا و نان پاکیزه و پانصد درم سیم در پیش حبیب نهاد و ~~حبیب # ~~سیم به درویشان داد وخوان پیش حسن نهاد. چون حسن پارهای بریان بخورد، # ~~حبیب گفت: ای استاد! تونیک مردی. اگر توپاره ای یقین داشتی به بودی با # ~~علم یقین باید. # وقتی نماز شام حسن به در صومعهآ او بگذشت و قامت1 نماز شام گفته بود # ~~و در نماز ایستاده. حسن درآمد. حبیب الحمد را الهمد میخواند. گفت: ~~نمازدر # ~~بی او درست نیست. # بدو اقتدا نکرد و خود بانگ نماز بگزارد. چون شب درآمد بخفت. حق را # ~~تبارک و تعالی بخواب دید. گفت: ای با خدای. رضای تو در چه چیز است. # گفت: یا حسن! رضای من دریافته بودی، قدرش ندانستی. # گفت: بار خدایا! آن چه بود؟ # گفت: اگر تو نماز کردی از پس حبیب رضای ما دریافته بودی و این نماز # ~~بهتر از جمله نماز عمر توخواست بود. اما تورا سقم عبارت از صحت نیت # ~~بازداشت. بسی تفاوت است از زبان راست کردن تا دل. # یک روز کسان حجاج حسن را طلب میکردند، در صومعه ای. حبیب # ~~پنهان شد. حبیب را گفت: امروز حسن را دیدی؟ # گفت: دیدم. # کفتند: کجا شد؟ # گفب: در این صومعه. # در صبومعه رفتند. هرچند طلب کردند حسن را نیافتند. چنانکه حسن # ~~گفت: هفت بار دست بر من نهادند و مرا ندیدند. PageV01P077 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0137.jpg) # # مرا نشان دادی. حسن از صومعه بیرون آمد و گفی %~% ب! حق استاد نگاه ~~نداشتی ms057 و # حبیب گفت: ای استاد! دروغ گفتمی، هردو گرفتار شدیه %~% ب راست %~% من ~~خلاص یافتی که اگر # حسن گفت: چه خواندی که مرا ندیدند. # # احد وباز گفتم ال تقل است که. گفت ده بار آیهآ آلکر %~% وخواندم # وده با %~% حسن را به تو سپردم. نگاهش دار %~% ف وده بارقآلن هوآلله # # چیزی می اندیشید که - %~% سید. گفت: یا امام! به چه ایستاده ای؟ %~% یی ~~خواست رفت. بر لب دجله آمد و با خود # ~~بین، آنگاه پای بر آب نه و برو حبیب گفت: یا استاد! تو از دل بیرون # کن و دنیا را بردل . گفت به جایی خواهم رفت. ک %~% دیر می آید. %~% و بلا # را غنیمت دان و کارها از خدای %~% توآموختم. حسد مردمان # # ای امام مسلمانان! تورا چه بود؟ حبیب پای بر آب نهاد و برفی %~% ~~بیهوش شد. چون با خود آمد گفتند: # گفت: حبیب شا گرد من این ساعت مرا ملامت کرد وپای برآب نهاد و # ~~برفت و من بماندهام. اگر فردا آواز آید که بر صراط آتشین بگذرید، اگر ~~من # ~~همچنین فرومانم، چه توانم کرد؟ # ~~پس حسن گفت: ای حبیب! این به چه یافتی؟ # ~~گفت: بدانکه من دل سفید میکنم و تو کاغذ سیاه. # ~~حسن گفت: علمی نفع غیری ولم ینفغنی. علم من دیگران را منفعت است و # ~~مرا نیست و بود که ار اینج کسی را گمان افتد که درجهآ حبیب بالای مقام ~~PageV01P078 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0138.jpg) # ~~مشایخ است که کرامات درجهآ چهاردهم طریقت است و اسرار و علم در درجهآ # ~~هشتادم. از جهت آنکه کرامات از عبادت بسیار خیزد و اسرار او تفکر ~~بسیار، و # ~~مثل این حال سلیمان است که این کار که او داشت در عالم کس نداشت. دیو # ~~و پری، وحوش وطیور مسخرباد و آب و آتش، مطیع. بساطی چهل فرسنگ در # ~~هوا روان با آن همه عظمت زفان مرغان ولغت موران مفهوم. بازاین همه کتاب # ~~که از عالم اسرار است موسی را بود ms058 علیه السلام. لاجرم او باز آن همه ~~کار متابع # ~~او بود. # نقل است که احمد حنبل وشافعی رضی الله عنهما، نشسته بودند. حبیب # ~~از گوشه ای درآمد. احمد گفت: من او را سؤالی خواهم کرد. # شافعی گفت: ایشان را سؤال نشاید کرد که ایشان قومی عجیب باشند. # احمد گفت: چاره نیست. # چون حبیب فراز رسید احمد گفت: چه گویی در حق کسی که از این پنج # ~~نمازیکی از وی فوت شود، نمیداند کدامست، چه باید کرد؟ # گفت: هذا قلب غفل عن الله فلیودب. این دل کسی بود که از # ~~خداوند غافل باشد. او را ادب باید کرد و هر پنج نماز را قضا باید کرد. # احمد در جواب او متحیر بماند. شافعی گفت: نگفتم: ایشانرا سؤال نتوان # ~~کرد. # نقل است که حبیب را خانه ای تاریک بود. سوزنی در دست داشت، # ~~بیفتاد و گم شد. در حال خانه روشن گشت. حبیب دست بر چشم نهاد. گفت، # ~~ای، نی! جز به چراغ باز ندانم جست # ~~دهد # گفت: نه! من کنیزک توآم. PageV01P079 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0139.jpg) # کفت: ماادر نگاه کنم. تورا چگونه توانستمی دیدم %~% سبی سال زهرها # نبوده است که %~% ردی با # نقل است که در گوشه ای خالی نش که جز تو بیند؛ و هر که تورا به تو أنس # نیست %~% افتی: هرگه %~% کس أنسش مباد. %~% ل چشم روشن مباد # و در گوشه ای نشستی و دست از تجارت بداشتی. گفتی: با یزدان ثقة # ~~است. یکی پرسید که: رضا در چیست؟ # گفت: در دلی که غبار نفاق درو نبود # # چیست؟ بدو گفتند: تو عجمی و قرآن نقل است که هرگاه د %~% ی او قرآن # خواندندی سخت با %~% سی به زاری. %~% . نمیدانی که چه میگوید. این گریه از # گفت: زبانم عجمی است اما دلم عربی است # ~~درویشی گفت: حبیب را دیدم در مرتبه ای عظیم. گفتم: آخر او # ~~است. این هسه مرتبه چیست؟ # ~~آوازی شنیدم که اگرچه عجمی است اما حبیب است # ~~نقل است ms059 که خونی2یی را بر دار کردند، هم در آن شب او را به خواب # ~~دیدند، در مرغزار بهشت طواف میکرد با حله3آ سبز پوشیده. گفتند: یا فلان # ~~مرد قتال این از کجا یافتی؟ # ~~گفت: در آن ساعت که مرا بر دار کردند، حبیب عجمی برگذشت. به # ~~گوشه ای چشم به من بازنگرست. این همه از برکات آن نظر است، رحمة الله # ~~علیه. PageV01P080 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0140.jpg) # آن مخلص متقی، آن مقتدای مهتدی، آن شمع سابقان، آن صبج صتادقان، # ~~آن فقیر غنی، ابوحازم مکی رحمة الله علیه، در مجاهده ومشاهده بی نظیر ~~بود، و # ~~پیشوای بسی مشایخ بود، وعمری دراز یافته بود، و بوعمرو عثمان مکی در ~~شأن # ~~او مبالغتی تمام دارد، وسخن او مقبول همهآ دلهاست، وکلید همهآ مشکلها؛ ~~و # ~~کلام او در کتب بسیار است. هر که زیاده خواهد می طلبد اما از جهت تبرک ~~را # ~~کلمه ای چند نقل میکنیم و بر حد اختصار رویم که اگر زیادت شرح او دهیم # ~~سخن دراز گردد، و این تمام است که بدانی که از بزرگان تابعین بوده است، ~~و # ~~بسیار کس وازصحابه دیده است، چون انس بن مالک و بوهریره رضی الله # ~~عهما. هشام بن عبد الملک از ابو حازم پرسید که: آن چیست که بدان نجات # ~~یابیم در این کار؟ # گفت: هر درمی که بستانی از جایی ستانی که حلال بود و به جایی # ~~صرف کنی که به حق بود. # گفت: این که تواند کرد؟ # گفت: آنکه از دوزخ گریزان بود و بهشت را جویان بود و طالب رضای # ~~رحمان بود و سخن اوست که بر شما باد که از دنیا احتراز کنید که به مر ~~PageV01P081 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0141.jpg) # ~~درست چنین رسیده است که روزقیامت بندهای را که دنیا را عظیم داشته بود ~~به # ~~پای کنند بر سر جمع، پس منادی کنند که بنگرید که این بنده ای است که # ~~آنچه حق تعالی آن را حقیر داشته است و آنچه خدای دشمن ms060 داشته او دوست و # ~~عزیز داشته است و آنچه خدای انداخته است او برگرفته. # و گفت: در دنیا هیچ چیزنیست که بدان شاد شوی که نه در زیر وی # ~~چیزی است که بدان اندوهگن شوی اما شادی صافی خود نیافریده است. # و گفت: اندکی از دنیا تو را مشغول گرداند از بسیاری آخرت. # و گفت: همه چیز اندر دو چیز یافتم یکی مرا و یکی نه مرا. آنکه مراست # ~~اگر بسیار از آن بگریزم هم سوی من آید و آنکه نه مراست اگر بسی جهد کنم ~~به # ~~جهد خویش هرگز در دنیا نیاهم. # و گفت: اگر من از دعا محروم مانم بر من بسی دشوارتر از آن بود که از # ~~اجابت. # و گفت: تو در روزگاری افتاده ای که به قول از فعل راضی شدهاند و به # ~~علم از عمل خرسند گشته اند. پس تو در میان بترین1 مردمان و بترین ~~روزگار # ~~مانده ای. # کسی از وی پرسید: مال تو چیست؟ # گفت: مال من رضای خداوند است وبینیازی از خلق و لامحاله هرکه به # ~~حق راضی بود از خلق مستغنی بود. # و فراغت او از خلق تا حدی بود که به قصابی بگذشت [که] گوشت فربه # ~~داشت. گفت: از این گوشت بستان. # گفت: سیم ندارم. # گفت تورا زمان دهم. PageV01P082 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0142.jpg) # ~~خود آراسته گرذانم. # قصاب گفت: لاجرم استخوانهای پهلوت پدید آمده است. # گفت: کرمان گور را این بس بود؟ # زرگی گفته است از مشایخ که به نزدیک بوحازم درآمدم. وی را یافتم # ~~خفته. زمانی صبر کردم تا بیدارشد. گفت: در این ساعت پیغامبر را بخواب # ~~دیدم صلی الله علیه وسلم که مرا به تو پیغام داد و گفت: حق مادر نگاه ~~داشتن تو # ~~را بسی بهتر از حج کردن. بازگرد و رضای او طلب کن. # من از آنجا باز گشتم و به مکه نرفتم. رحمة الله علیه. PageV01P083 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0143.jpg) # ~~7/) # ذکرعتبة الغلام رحمة الله علیه # آن سوختهآ جمال، آن گم شدهآ ms061 وصال، آن بحروفا، آن کان صفا، آن خواجهآ # ~~ایام، عتبة الغلام رحمة الله علیه، مقبول اهل دل بود وروشی عجب داشت. # ~~ستوده به همهآ زفانها و شاگرد حسن بصری بود. وقتی به کنار دریا میگذشت # ~~عتبه بر سر آب روان شد. حسن بر ساحل عجب بماند. به تعجب گفت: آیا این # ~~درجه به چه یافتی؟ # عتبه آواز داد: توسی سال است تا آن میکنی که او می فرماید، و ما س # ~~سال است تا آن میکنیم که او میخواهد. # ~~و این اشارت به تسلیم و رضاست و سبب توبهآ او آن بود که در ابتدا به # ~~کسی بیرون نگرست. ظلمتی در دل وی پدید آمد، آن سر پوشیده را خبر کردند. # ~~کس فرستاد که: ازما کجا دیدی؟ # ~~گفت: چشم. # ~~سرپوشیده چشم برکند و بر طبقی نهاد و پیش وی فرستاد و گفت: آنچه # ~~دیدی میبین. # ~~عبه بیدار شد و توبه کرد و به خدمت حسن رفت تا چنان شد که قوت را ### | 3 %~% ر PageV01P084 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0144.jpg) # ~~ذکر عتبة الغلام # ~~آفتاب نهادی تا خشک شدی، و به هفته ای یکبار از آن بخوردی و به عبادت # ~~مشغول بودی، و بیش از آن نخوردی. گفتی: از کرام الکاتبین شرم دارم که ~~به # ~~هفتهآ یکبار با خبث خانه باید شد. # نقل است که عتبه را دیدند جایی ایستاده و عرق از وی می ریخت. # ~~گفتند: حال چیست؟ # گفت: در ابتدا جماعتی به مهمان آمدند. ایشان را از این دیوار همسایه # ~~پارهای کلوخ باز کردم تا دست بشویند. هر وقت که آنجا رسم از آن خجالت و # ~~ندامت چندین عرق از من بچکد، اگرچه بحلی1 خواسته ام. # عبد الواحد بن زید را گفتند: هیچ کس را دانی که وی از خلق مشغول شد # ~~به حال خویش؟ # گفت: یکی را دانم که این ساعت درآید. # عتبة الغلام درآمد. گفت: در راه که دیدی؟ # گفت: هیچ کس را. # وراه گذر وی بر بازار بود. # نقل است ms062 که هرگز عتبه هیچ طعنام و شراب خوش نخوردی. مادر وی # ~~گفت: با خویشتن رفق2 کن. # گفت: رفق وی طلب میکنم که اندک روزی چند رنج کشد و جاوید در # ~~راحت و رفق میباشد. # نقل است که شبی تا روز نخفت و میگفت: اگرم عذاب کنی من تورا # ~~دوست دارم، واگرم عفو کنی من تورا دوست دارم. # و عتبه گفت: شبی حوری را بخواب دیدم. گفت: یا عتبه! بر توعاشقم. PageV01P085 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0145.jpg) # ~~نگر چیزی نکنی که به سبب آن میان من و تو جدایی افتد. # ~~عتبه گفت : دنیا را طلاق دادم. طلاقی که هرگز رجوع نکنم، تا آنگاه که # ~~تو را بینم. # ~~نقل است که روزی یکی بر او آمد و او در سردابه ای بود. گفت: ای عتبه! # ~~مردمان حال تو از من می پرسند. چیزی به من نمای تا ببینم. # ~~گفت: بخواه !چه آت آرزواست؟ # ~~مرد گفت: رطبم میباید. # ~~و زمستان بود. گفت: بگیر! # ~~زنبیلی بدو داد پر رطب. # ~~نقل است که محمد سماک و ذو النون به نزدیک رابعه بودند. عتبه درآمد و # ~~پیراهنی نو پوشید و میخرامید. محمد سماک گفت: این چه رفتن است؟ # ~~گفت: چگونه بنخرامم، و نام من غلام جبار است. # ~~این کلمه بگفت و بیفتاد. بنگرستند. جان داده بود. پس از وفات او را به # ~~خواب دیدند، نیمه ای روی سیاه شده. گفتند: چه بوده است؟ # ~~گفت: وقتی بر استاد میشدم آمردی1 را دیدم. در وی نظر کردم بار خدای # ~~بفرمود تا مرا به بهشت بردند. دوزخ بر راه بود. ماری از دوزخ خویشتن به ~~من # ~~انداخت. نیمه ای از رویم بگزید، گفت نفخهآ بنظرة. اگر بیش کردتی بیش # ~~گزیدمی . رحمة الله علیه. PageV01P086 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0146.jpg) # ذکر رابعه رحمة الله علیها # آن مخدرهآ خدر خاص، آن مستورهآ ستر اخلاص، آن سوختهآ عشق واشتیاق، # ~~آن شیفتهآ قرب واحتراق، آن گمشدهآ وصال، آن مقبول الرجال ثانیهآ مریم ~~صفیه، # ~~رابعه العدویه رحمة الله علیهما. اگر کسی گوید ms063 ذکر او درصف رجال چرا # ~~کردهای گویم که خواجهآ انبیا علیهم السلام می فرماید: إن الله ~~لاینظرالی صورکم # ~~الحدیث. کار به صورت نیست به نیت است. کما قال علیه السلام یخشر آلناس # ~~علی نیاتهم. اگر رواست دوئلث دین از عایشهآ صدیقه رضی الله عنها فرا ~~گرفتن # ~~هم روا بود از کنیزکی از کنیزکان اوفایدهآ دینی گرفتن. چون زن در راه ~~خدای مردبود # ~~او را زن نتوان گفت. چنانکه عباسهآ طوسی گفت: چون فردا در عرصات # ~~قیامت آواز دهند که یا رجال! نخست کسی که پای درصف رجال نهد، مریم # ~~بود علیها السلام. # کسی که اگر در مجلس حسن حاضر نبودی ترک مجلس کردی، وصف # ~~او در میان رجال توان کرد. بل معنی حقیقت آن است که اینجا که این قوم ~~PageV01P087 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0147.jpg) # ~~در معاملت و معرفت مثل نداشت و معتبر جمله بزرگان عهد خویش بود و بر ~~اهل # ~~روزگار حجتی قاطع بود. # نقل است که آن شب که رابعه به زمین آمد در همه خانهآ پدرش هیچ نبود # ~~که پدرش سخت مقل1 حال بود و یک قطره روغن نداشت که نافش چرب کند؛ # ~~ایشان آمد. رابعه از آن گفت قطره ای روغن خواه تا چراغ درگیرم. و # چراغی نبود، و رگویی2 نبود که %~% عیالش آواز داد: به فلان همسایه شو، %~% ~~پیچد، واو را سه دختر بود. رابعه چهارم # و او عهد داشت که هرگز از« %~% مخلوق هیچ نخواهد. برون آمد و دست به # ~~در همسایه بازنهاد و باز آمد و گفت: در باز نمی کند # آن سر پوشیده بسی بگریست. مرد در آن اندوه سر به زانونهاد، بخواب شد. # ~~بیغمبر را علیه السلام به خواب دید. گفت: غمگین مباش که این دختر که به # ~~زمین آمد سیدهآ است که هفتاد هزار ازامت من در شفاعت او خواهند بود. # پس گفت: فردا به بر عیسی زادان شو- امیر بصره- بر کاغذی نویس که # ~~بدان نشان که هرش بر من صد بار صلوات فرستی ms064 و شب آدینه چهارصد بار # ~~صلوات فرستی، این شب آدینه که گذشت مرا فراموش کردی. کفارت آن را # ~~چهارصد دینار حلال بدین مرد. ده. # پدر رابعه چون بیدار شد گریان شد. برخاست و آن خط بنوشت و به دست # ~~حاجبی به امیر فرستاد. امیر که آن خط بدید گفت: دو هزار دینار به ~~درویشان # ~~دهید، شکرانهآ آن را که مهتر را علیه السلام از ما یاد آمد و چهارصد ~~دینار بدان # ~~شیخ دهید و بگویید میخواهم در بر من آیی تا تو را ببینم. اما روا ~~نمیدارم که # ~~چون تو کسی پیش من آید. من آیم و ریش در آستانت بمالم. اما خدای بر تو ~~که # ~~هر حاجت که بود عرضه داری. PageV01P088 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0148.jpg) # مرد زر بستد و هرچه بایست بخرید. پس چون رابعه پارهآ مهترشد و مادر و # ~~بدرش بتمرد در بصره قحطی افتاد و خواهران متفرق شدند. رابعه بیرون رفت. # ~~ظالمی او را بدید و بگرفت. پس به شش درم بفروخت و خریدار او را کار # ~~می فرمود به مشقت. یک روز می گذشت نامحرمی درپیش آمد. رابعه بگریخت و # ~~در راه بیفتاد و دستش از جای بشد. روی بر خاک نهاد و گفت: بارخدایا! # ~~غریبم وبی مادر و پدر، یتیم و اسیر مانده. وبه بندگی افتاده، ودست ~~گسسته، و # ~~مرا از این غمی نیست الا رضای تو. میبایدم که دانم که توراضی هستی یا ~~نه. # آوازی شنود که غم مخور که فردا جاهیت خواهد بود که مقربان آسمان به # ~~تو بنازند.. # پس رابعه به خانهآ خواجه باز آمد و پیوسته به روز روزه میداشت و خدمت # ~~می کرد و در خدمت خدای تا روز بر پای ایستاده میبود. یک شب خواجهآ او ~~از # ~~خواب بیدار شد. در روزن خانه فرونگریست. رابعه دید سر به سجده نهاده ~~بود و # ~~میگفت: الهی تودانی که هوای دل من در موافقت فرمان توست و روشنایی # ~~چشم من در خدمت درگاه توست. ms065 اگر کار به دست منستی یک ساعت از # ~~خدمت نیاسایمی ولکن هم تومرا زیر دست مخلوقی کرده ای. # ~~همه خانه از فروغ آن نور گرفته. خواجه چون آن بدید بترسید. برخاست و به ~~جای # ~~خود باز آمد و به تفکر بنشست تا روز شد. چون روز شد رابعه را بخواند و ~~بنواخت # ~~و آزاد کرد. PageV01P089 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0149.jpg) # گفت: شما بروید که من بر توکل شما نیامده ام. # مردمان برفتند. رابعه تنها بماند. سر برکرد، گفت: الهی پادشاهان چنین # ~~کنند. با عورتی غریب عاجز مرا به خانهآ خود خواندی. پس در میان راه ~~خرمرا # ~~مرگ دادی و مرا به بیابان تنها بگذاشتی. # هنوز این مناجات تمام نکرده بود که خر بجنبید و برخاست. رابعه بار بر # ~~وی نهاد وبرفت. # راوی این حکایت گفت: به مدتی پس از آن خرک را دیدم که در بازار # ~~می فروختند. پس روزی چند به بادیه فرورفت. گفت: الهی دلم بگرفت. کجا # ~~می روم من کلوخی و آن خانه سنگی مرا تو هم اینجا می یابی. # تا حق تعالی بی واسطه به دلش فرو گفت که: ای رابعه! در خون هژده # ~~هزار عالم می شوی. ندیدی که موسی دیدار خواست. چند ذره ای تجلی به کوه # ~~افگندیم. به چهل پاره به طریق، اینجا به اسمی قناعت کن. # نقل است که وقتی دیگر به مکه می رفت. در میان راه کعبه را دید که به # ~~استقبال او آمده بود. رابعه گفت: مرا رب البیت میباید بیت چه کنم؟ ~~استقبال # ~~مرا از من تقرب الی شبرا تقربت الیه ذراعا میباید. کعبه را چه بینم. ~~مرا استطاعت # ~~کعبه نیست، به جمال کعبه چه شادی نمایم؟ # نقل است که ابراهیم ادهم رضی الله عنه چهارده سال تمام سلوک کرد تا # ~~به کعبه شد. از آنکه در هر مصلا جایی دو رکعت میگزارد تا آخر بدانجا ~~رسید، # ~~خانه ندید. گفت: آه! چه حادثه است، مگر چشم مرا خللی رسیده است؟ # هاتفی ms066 آواز داد: چشم تورا هیچ خلل نیست، اما کعبه به استقبال # ~~ضعیفه ای شده است که روی بدینجا دارد. # ابراهیم را غیرت بشورید. گفت: آیا این کیست؟ # بدوید. رابعه ردید نه می المه و حبه با جای خویش شد. چون ابراهیم آن # ~~بدید گفت: ای رابعه! این چه شور و کار و بارست که در جهان افگندهای؟ PageV01P090 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0150.jpg) # گفت: شور من در جهان نیفگندهام. تو شور در جهان افگندهای که # ~~عهارده سال درنگ کرده ای تا به خانه رسیده ای. # گفت: آری! چهارده سال در نماز بادیه قطع کرده ام. # گفت: تو در نماز قطع کرده ای من در نیاز. # رفت و حج بگزارد و زار بگریست. گفت: ای بار خدای! تو، هم بر حج # ~~وعدهای نیکودادهای و هم بر مصیبت. اکنون اگر حج پذیرفته ای ثواب حجم # ~~گو. اگر نپذیرفته ای این بزرگ مصیبتی است، ثواب مصیبتم گو. # پس باز گشت و به بصره باز آمد و به عبادت مشغول شد تا دیگر سال. پس # ~~گفت: اگر یارسال کعبه استقبال کرد من امسال استقبال کعبه کنم. # چون وقت درآمد شیخ ابوعلی فارمذی نقل میکند که روی به بادیه نهاد و # ~~هفت سال به پهلو می گردید تا به عرفات رسید. چون آنجا رسید هاتفی آواز ~~داد: # ~~ای مدعی! چه طلب است که دامن تو گرفته است؟ اگرما را میخواهی تا یک # ~~تجلی کنم که در وقت بگدازی. # گفت: یا رب العزه! رابعه را بدین درجه سرمایه نیست، اما نقطهآ فقر # ~~میخواهم. # ندا آمد که: یا رابعه فقر خشک سال قهر ماست که در راه مردان نهاده ایم. # ~~چون سریک موی بیش نمانده باشد که به حضرت وصال ما خواهند رسید؛ کار # ~~برگردد، وصال فراق شود و تو هنوز در هفتاد حجابی از روزگار خویش تا از ~~تحت # ~~فقربا تونتوان گفت. ولکن بر نگر. # ~~اول قروسدند که نام ونشان ایشان در دو عالم از هیچ مقام برنیامد. PageV01P091 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0151.jpg) ms067 # در وقت عذر زنانش پدید آمد. هاتفی آواز داد: مقام اول ایشان آن است که # ~~هفت سال به پهلو می روند تا در راه ما کلوخی را زیارت کنند. چون نزدیک ~~آن # ~~کلوخ رسند، هم به علت ایشان راه به کلیت بر ایشان فرو بندند. # رابعه تافته شد. گفت: خداوندا! مرا در خانهآ خود مینگذاری و نه در خانهآ # ~~خویشم میگذاری. یا مرا در خانهآ خویش بگذاریا در مکه به خانهآ خود آر. ~~سر به # ~~خانه فرو نمی آوردم. تو را میخواستم. اکنون شایستگی خانهآ تو ندارم. # این بگفت و بازگشت. # نقل است که یک شب در صومعه نماز می کرد. ماندگی1 در او اثر کرد. در # ~~خواب شد. از غایت استغراق حصیر در چشم او شکست، وخون روان شد، و # ~~او را خبر نبود. دزدی درآمد، چادری داشت، برگرفت. خواست که بیرون آید، # ~~راه در باز نیافت. چادر بنهاد و برفت. راه بازدید. برفت، و باز چادر ~~برگرفت، # ~~بیامد. باز راه نیافت. باز چادر بنهاد. همچنین چند کرت، تا هفت بار، از ~~گوشهآ # ~~صومعه آواز آمد که: ای مرد! خود را رنجه مدار که او چندین سال است تا ~~خود # ~~را به ما سپرده است. ابلیس زهره ندارد، که گرد او گردد! دزدی را که ~~زهرهآ آن # ~~بود که گرد چادر او گردد برو رنجه مباش. ای طرار! اگریک دوست خفته # ~~است، یک دوست بیدار است و نگاه دارد. # نقل است که دو بزرگ دین به زیارت او در آمدند. هر دو گرسنه بودند. با # ~~یکدیگر گفتند: بو که طعامی به ما دهد که طعام او از جایگاه حلال بود. # چون بنشستند ایزاری بود، دو گرده برو نهاده. ایشان شاد شدند. سائلی # ~~زمانی بود کنیزکی درامد و دسته ای ک ترا رررین“ کدبانو PageV01P092 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0152.jpg) # رابعه شمار کرد. هژده گرده بود. گفت: مگر که این به نزدیک من # ~~فرستاده است. # کنیزک هر چند گفت سود نداشت. کنیزک بستد و ms068 ببرد. مگر دو گرده از # ~~آنجا برگرفته بود از بهر خویش. از کد بانو پرسید. آن هر دو بر آنجا ~~نهاد و باز # ~~درآورد. رابعه بشمرد. بیست گرده بود. بستد، گفت: این مرا فرستاده است. # و در پیش ایشان بنهاد. میخوردند و تعجب میکردند. پس بدو گفتند: # ~~این چه سر بود که ما را نان تو آرزو کرد، از پیش ما برگرفتی و به درویش ~~دادی، # ~~آنگاه آن نان گفتی که هژده گرده است از آن من نیست، چون بیست گرده شد # ~~استدی؟ # گفت: چون شما درآمدیت دانستم که گرسنه اید. گفتم دو گرده در پیش دو # ~~بزرگ چون نهم؟ چون سائل به درآمد سائل را دادم و حق تعالی را گفتم الهی ~~تو # ~~گفته ای که یکی را ده باز میدهم، و در این به یقین بودم. اکنون دو گرده ~~برای # ~~رضای تو بدادم تا بیست بازدهی برای ایشان. چون گرده هژده آوردند ~~بدانستم # ~~که از تصرفی خالی نیست یا از آن من نیست. # نقل است که وقتی خادمهآ رابعه پیازی میکرد که روزها بود تا طعامی # ~~نساخته بودند. به پیاز حاجت بود. خادمه گفت: از همسایه بخواهم. # رابعه گفت: چهل سال است تا من با حق تعالی عهد دارم که از غیر او # ~~هیچ نخواهم. گو بیاز مباش. # در حال مرغی از هوا درآمد، پیازی پوست کرده در تابه انداخت. گفت: از # ~~مکر ایمن نیم PageV01P093 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0153.jpg) # ~~حسن را بدیدند همه به یکبار برفتند. رابعه خالی بماند. حسن که آن بدید ~~متغیر # ~~شد. رابعه را بدید. گفت که ایشان از من چرا رمیدند و به تو انس گرفتند؟ # رابعه گفت: تو امروز چه خوردهای؟ # گفت: اندکی پیه پیاز. # گفت: توبیه ایشان خوری، چگونه از تو نگریزند. # نقل است که وقتی رابعه را بر خانهآ حسن گذر افتاد، حسن سر به دریچه # ~~برون کرده بود و می گریست. آب چشم حسن بر جامهآ رابعه رسید. برنگریست. # ~~پنداشت باران است. ms069 چون معلوم او شد که آب چشم حسن بود، حالی روی سوی # ~~حسن کرد و گفت: ای استاد! این گریستن از رعونات نفس است. آب چشم # ~~خویش نگه دارتا در اندرون تو دریایی شود. چندانکه در آن دریا دل را ~~بجویی # ~~بازنیابی الآ عند ملیک مفتدر. # حسن را این سخن سخت آمد، اما تن زد تا یک روز که رابعه را دید و # ~~نزدیک آب بود. حسن سجاده بر سر آب افگند. گفت: ای رابعه! بیا تا اینجا ~~دو # ~~رکعت نماز بگزاریم. # رابعه گفت: ای حسن! خود را در بازار دنیا آخرتیان را عرضه باید داد. # ~~چنان باید که ابناء جنس تو از آن عاجز باشند. # پس رابعه سجاده در هوا انداخت و بر آنجا پرید و گفت: ای حسن! بدانجا # ~~آی تا مردمان ما رانبینند. # حسن را آن مقام نبود. هیچ نگفت. رابعه خواست که دل او به دست آورد. # ~~گفت: ای حسن! آنچه تو کردی ماهی همان بکند، و آنچه من کردم مگسی # ~~این بکند. کار از این هردو بیرون است و به کار مشغول باید شد. # نقل است که حسن بصری گفت: یک شبانه روز در بر رابعه بودم و سخن # ~~طریقت و حقیقت گفتم که نه در خاطر من برگذشت که مردیام و نه بر خاطر او ~~PageV01P094 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0154.jpg) # ~~دیدم، ورابعه را مخلصی . # نقل است که شبی حسن ویاری دوسه، بررابعه شدند. رابعه چراغ # ~~نداشت. ایشان را دل روشنایی خواست. رابعه به دهن پف کرد، در سرانگشت # ~~خویش، وآن شب تا روز انگشت او چون چراغ می افروخت؛ وتا صبح بنشستند # ~~در آن روشنایی. اگر کسی گوید این چون بود، گویم چنانکه دست موسی # ~~علیه السلام. اگر گوید او پیغمبری بود، گویم: هر که متابعت نبی کند او ~~را از # ~~نبوت ذره ای نصیب تواند بود، چنانکه پیغمبر می فرماید: من رد دانقا من ~~الحرام # ~~فقد نال درجة من النبوه. هرکه یک دانگ از حرام با ms070 خصم دهد درجه ای از ~~نبوت # ~~بیابد. و گفت: خواب راست یک جزو است از چهل جزو نبوت. # نقل است که وقتی رابعه حسن را سه چیز فرستاد: پارهای موم و سوزنی و # ~~مویی . پس گفت: چون موم باش، عالم را منور دار و تومیسوز. و چون سوزن # ~~باش برهنه، پیوسته کاری کن. چون این هردو کرده باشی به مویی هزار سالت # ~~کار بود. # نقل است که حسن رابعه را گفت: رغبت کنی تا نکاحی کنیم و عقد # ~~بندیم. # گفت: عقد نکاح بر وجودی فروآید. اینجا وجود برخاسته است که نیست # ~~خود گشته ام، و هست شده بدو، و همه از آن اوآآم، در سایهآ حکم اوآم، ~~خطبه از # ~~او باید خواست نه ازمن. # گفت: ای رابعه! این به چه یافتی؟ # گفت: به آنکه همه یافتها گم کردم درو. # حسن گفت: او را چون دانی؟ PageV01P095 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0155.jpg) # رابعه گفت: کلابه1ای ریسمان رشته بودم تا بفروشم و از آن قوتی سازم. # ~~بفروختم و دو درست2 سیم بستدم. یکی در این دست گرفتم، یکی در آن # ~~دست. ترسیدم که اگر هر دو دریک دست گیرم جفت گردد و مرا از راه برد. # ~~فتوحم امروز این بود. # گفتند حسن میگوید: اگریک نفس در بهشت از دیدار حق محروم مانم # ~~چنان بنالم و بگریم که جمله اهل بهشت را بر من رحمت اید. رابعه گفت: ~~این # ~~نیکوست اما اگر چنان است که اگر در دنیا یک نفس از حق غافل میماند # ~~همین ماتم و گریه و ناله پدید میآید، نشان آن است که در آخرت چنان ~~خواهد # ~~بود که گفت و اگر نه آن چنان است. # گفتند: چرا شوهر نکنی؟ # گفت: سه چیز از شما بپرسم، مرا جواب دهید تا فرمان شما کنم. اول # ~~آنکه در وقت مرگ ایمان به سلامت بخواهم برد یا نه؟ # گفتند: ما تمیدانیم. # دوم آنکه در آن وقت که نامه ها به دست بندگان دهند نامهای به دست # ~~راست ms071 خواهند داد یا نه؟ # گفتند: # ~~سوم آنکه در آن ساعت که جماعتی از دست راست میبرند و جماعتی از # ~~دست چپ مرا از کدام سوی خواهند برد. # گفتند: نمیدانیم. # گفت: اکنون این چنین کسی که این ماتم در پیش دارد چگونه مرا پروای # ~~عروسی بود. # وی را گفتند: از کجا می آیی؟ PageV01P096 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0156.jpg) # ~~گفت: از آن جهان. # ~~گفتند: کجا خواهی رفت؟ # ~~گفت: بدان جهان. # ~~گفتند: بدین جهان چه میکنی؟ # ~~گفت: افسوس میدارم. # ~~گفتند : چگونه؟ # ~~گفت: نان این جهان میخورم و کار آن جهان میکنم. # ~~گفتند: شیرین زبانی، رباط بانی را شایی . # ~~گفت: من خود رباط بانم. هرچه اندرون من است بیرون نیارم، و هرچه # ~~بیرون من است در اندرون نگذارم. اگر کسی درآید و برود با من کار ندارد. ~~من # ~~دل نگاه میدارم، نه گل. # ~~گفتند: حضرت عزت را دوست میداری؟ # ~~گفت : دارم. # ~~گفتند: شیطان از دشمن داری؟ گفت: نه. # ~~گفتند: چرا؟ # ~~گفت: از محبت رحمان پروای عداوت شیطان ندارم، که رسول را علیه # ~~السلام به خواب دیدم که مرا گفت یا رابعه مرا دوست داری؟ گفتم: یا رسول # ~~الله کی بود که تورا دوست ندارد. ولکن محبت حق مرا چنان فرو گرفته است # ~~که دوستی و دشمنی غیر را جای نماند. # ~~گفتند: محبت چیست؟ # ~~وجود آمد که یحبهم وتحبونه. # گفتند: تواو را که میپرستی میبینی؟ PageV01P097 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0157.jpg) # ~~گفت: اگر ندیدمی نپرستیدمی. # ~~نقل است که رابعه دایم گریان بودی. گفتند: این چندین چرا میگریی؟ # ~~گفت: از قطعیت میترسم که با او خو کردهام. نباید که به وقت مرگ ندا # ~~آید که ما را نمیشایی. # ~~گفتند: بندهآ راضی کی بود؟ # ~~گفت: آنگاه که از محنت شاد شود. چنانکه از نعمت. # ~~گفتند: کسی [که] گناه بسیار دارد اگر توبه کند در گذارد. # ~~گفت: چگونه توبه کند. مگر خدایش توبه دهد و درگذارد، و سخن اوست # ~~که با بنی آدم از دیده به حق منزل نیست، و از زفانها بدو راه نیست، ms072 و ~~سمع # ~~شاهراه زحمت گویندگان است، و دست وپای ساکنان حیرت اند. کار با دل # ~~افتاد. بکوشید تا دل را بیدار دارید که چون دل بیدار شد او را به یار ~~حاجت # ~~نیست. یعنی دل بیدار آن است که گم شده است در حق و هر که گم شد یارچه # ~~کند. الفناء فی الله آنجا بود. # ~~و گفت: استغفار به زبان، کار دروغ زنان است. # ~~و گفت: اگر ما به خود توبه کنیم به توبهآ دیگر محتاج باشیم. # ~~و گفت: اگر صبر مردی بودی، کریم بودی. # ~~و گفت: ثمرهآ معرفت روی به خدای آوردن است. # ~~و گفت: عارف آن بود که دلی خواهد از خدای. چون خدای دلی # ~~دهدش، در حال دل به خدای بازدهد تا در قبضهآ او محفوظ بود و در ستر او ~~از # ~~خلق محجوب بود. # ~~صالح مری بسی گفتی که هر که دری می زند زود باز شود. # ~~رابعه یکبار حاضر بود. گفت: با که گویی که این دربسته است و بأز # ~~خواهند گشاد. هر گزکی بسته بود تا باز گشایند. # # صالح گفت: عجبا! مردی جاهل وزنی ض %~% اف PageV01P098 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0158.jpg) # ~~یک روز رابعه را دید که می گفت: وا اندوها! # ~~گفت: چنین گوی که وای از بی اندوهیا، که اگر اندوهگن بودی زهرت # ~~نبودی که نفس زدتی. # ~~نقل است که وقتی یکی را دید که عصابه1ای بر سر بسته بود. # ~~گفت: چرا عصابه بسته ای؟ # ~~گفت: سرم درد میکند. # ~~رابعه گفت: تورا چند سال است؟ # ~~گفت : سی سال است. # ~~گفت: بیشتر عمر در درد و غم بوده ای؟ # ~~کنیت ب نه. # ~~گفت: سی سال تنت درست داشت، هرگز عصابهآ شکر برنستی. به یک # ~~شب که درد سرت داد عصابهآ شکایت درمیبندی. # ~~نقل است که چهار درم سیم به یکی داد که مرا گلیمی بخر که برهنه ام. # ~~آن مرد برفت و باز گردید. گفت: یا سیده! چه رنگ بخرم؟ # ~~رابعه گفت: چون رنگ در میان ms073 آمد به من ده. # ~~آن سیم بستد و در دجله انداخت. یعنی که هنوز گلیم ناپوشیده تفرقه پدید # ~~مد. # ~~وقتی در فصل بهار در خانه شد و سر فرو برد. خادمه گفت: یا سیده! بیرون # ~~آی تا صنع بینی. # ~~مطالعة المصنوع. PageV01P099 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0159.jpg) # ~~پاره می کرد. گفتند: کارد نداری تا گوشت پاره کنی؟ # گفت: من از بیم قطعیت هرگز کاردچه در خانه نداشتم و ندارم. # نقل است که یکبار هفت شبانه روز به روزه بود و هیچ نخورده بود و به شب # ~~هیچ نخفته بود. همه شب به نماز مشغول بود. گرسنگی از حد بگذشت. کسی # ~~به در خانه اندر آمد و کاسه ای خوردنی بیاورد. رابعه بستد و برفت تا ~~چراغ # ~~بیاورد. چون بازآمد گربه آن کاسه بریخته بود. گفت: بروم و کوزهای ~~بیاورم و # ~~روزه بگشایم. # چون کوزه بیاورد چراغ مرده بود1. قصد کرد تا در تاریکی آب باز خورد. # ~~کوزه از دستش بیفتاد و بشکست. رابعه بنالید و آهی برآورد که بیم بود که ~~نیمهآ # ~~خانه بسوزد. # گفت: الهی این چیست که با من بیچاره میکنی؟ # آوازی شنود که: هان! اگر میخواهی تا نعمت جمله دنیا وقف تو کنم، # ~~اما اندوه خویش از دلت وابرم، که اندوه و نعمت دنیا هردو در یک دل جمع # ~~نیاید. ای رابعه! تو را مرادی است و ما را مرادی. ما و مراد تو هردو در ~~یک دل # ~~جمع نیاییم. # گفت: چون این خطاب بشنودم چنان دل از دنیا منقطع گردانیدم و امل2 # ~~کوتاه کردم که سی سال است چنان نماز کردم که هر نمازی گزاردم چنان # ~~دانستم که این واپسین نمازهای من خواهد بود و چنان از خلق سر بریده ~~گشتم # ~~که چون روز بود از بیم آنکه نباید که کسی مرا از او به خود مشغول کند. ~~گفتم: # ~~خداوندا! به خودم مشغول گردان تا مرا از تو مشغول نکنند. # نقل است که پیوسته مینالیدی. گفتند: ای عزیزهآ عالم! هیچ ms074 علتی ظاهر ~~PageV01P100 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0160.jpg) # گفت: آری! علتی داریم، از درون سینه، که همهآ طبیبان عالم از درمان # ~~آن عاجزاند. و مرهم جراحت وصال دوست است. تعللی میکنیم تا فردا بود که # ~~به مقصود برسیم که چون دردزده نه ایم خود را به دردزدگان مینماییم که ~~کم از # ~~این نمیباید. # نقل است که جماعتی از بزرگان بر رابعه رفتند. رابعه از یکی پرسید: تو # ~~خدایرا از بهر چرا پرستی؟ # گفت: هفت طبقهآ دوزخ عظمتی دارد و همه را بدو گذر میباید کرد، # ~~ناکام از بیم هراس. # دیگری گفت: درجات بهشت منزلی شگرف دارد، پس آسایش موعود # ~~است. # رابعه گفت: بد، بندهای بود که خداوند خویش را از بیم و خوف عبادت # ~~کند یا به طمع مزد. # پس ایشان گفتند: تو چرا میپرستی خدایرا؟ طمع بهشت نیست؟ # گفت: الجار ثم الدار. گفت: ما را نه خود تمام است که دستوری # ~~دادهاند تا او را پرستیم. اگر بهشت و دوزخ نبودی او را طاعت نبایستی ~~داشت. # ~~استحقاق آن نداشت که بی واسطه تعبد او کنند. # نقل است که بزرگی بر او رفت. جامهآ او سخت با خلل دید. گفت: بسیار # ~~کسانند که اگر اشارت کنی در حق تو نظری کنند. # رابعه گفت: من شرم دارم که دنیا خواهم از کسی که دنیا جمله ملک # ~~اوست. پس چگونه توانم خواستن دنیا از کسی که در دست او عاریت است. # مرد گفت: اینت بلند همتی پیرزنی بنگر که او را چگونه بدین بالا # ~~برکشیدهاند که دریغ می آیدش که وقت خویش مشغول کند به سؤالی از او. # نقل است که جماعتی به امتحان بر او درشدند و خواستند که بر او سخنی # ~~بگیرند. پس گفتند همهآ فضیلتها بر سر مردان نثار کردهاند و تاج نبوت بر ~~سر PageV01P101 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0161.jpg) # ~~مردان نهادهاند و کمر کرامت بر میان مردان بسته اند. هرگز پیغمبری به ~~هیچ زن # ~~نیامده است. # رابعه گفت: این همه هست ولکن منی و خودپرستی ms075 و آنا ربکم آلا علی، # ~~از گریبان هیچ زن برنیامده است و هیچ زن هرگز مخنث نبوده است. اینها در # ~~مردان وادید آمده است. # نقل است کی وقتی بیمار شد و بیماری سخت بود. پرسیدند: سبب این # ~~چه بود؟ # گفت: نظزت الی الجنة فأدبنی رتی، در سحرگاه دل ما به سوی بهشت نظر # ~~کرد. دوست با ما عتاب کرد، این بیماری از عتاب اوست. # پس حسن بصری به عیادت او آمد. گفت: خواجه ای دیدم از خواجگان # ~~بصره. بر در صومعهآ رابعه کیسهآ زر بش نهاده می گریست. گفتم: ای خواجه! # ~~چرا می گریی ؟ # گفت: از برای این زاهدهآ زمان که اگر برکات او از میانهآ خلق برود خلق # ~~هلاک شود. # و گفت: چیزی آوردهام برای تعهد او و ترسم که بنستاند. تو شفاعت کن # ~~تا قبول کند. # حسن دررفت و بگفت. رابعه به گوشهآ چشم بدو نگریست. گفت: هو # ~~یرزق من یسبه فلا یرزق من یحبه. کسی که او را ناسزا میگوید روزی از او # ~~باز نمی گیرد. کسی که جانش جوش محبت او می زند رزق از او چگونه باز ~~گیرد # ~~که تا من او را شناخته ام پشت در خلق آوردهام و مال کسی نمیدانم که ~~حلال # ~~است یا نی. چون بستانم که به روشنی چراغ سلطانی به پیراهن بدوختم که ~~PageV01P102 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0162.jpg) # ~~عیبت او سخن ابتدا نتوانستم کرد. سفیان را گفتم: چیزی بگو. # گفت: اگر دعایی بگویی این رنج بر توسهل کند. # روی بدو کرد و گفت: یا سفیان توندانی که این رنج به من که خواسته # ~~ست نه خداوند خواسته است. # گف: بلی! # گنت: چون میدانی پس مرا می فرمایی که از او درخواست کنم به خلاف # ~~خواست او؟ دوست را خلاف کردن روا نبود. # بس سفیان گفت: یا رابعه! چه چیزت آرزو است؟ # گفت: یا سفیان! تو مردی از اهل علم باشی، چرا چنین سخن گویی که # ~~چه آرزو می کندت؟ به عزت الله ms076 که دوازده سال است که مرا خرمای تر آرزو # ~~می کند، تو دانی که در بصره خرما را خطری نیست. من هنوز نخوردم که ~~بندهام و # ~~بنده را با آرزو چه کار؟ اگرمن خواهم و خداوندم نخواهد، این کفر بود. ~~آن # ~~پاید خواست که او خواهد تا بنده ای به حقیقت او باشی. اگر او خود دهد ~~آن # ~~کاری دگر بود. # سفیان گفت: خاموش شدم و هیچ نگفتم. # یس سفیان گفت: در کار تو چون سخن نمیتوان گفت، در کار من سخنی # ~~بگوی. # گفت. تونیک مردی. اگرنه آن است که دنیا را دوست داری. و گفت # ~~روایت حدیث دوست داری. یعنی این جاهی است. PageV01P103 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0163.jpg) # ~~شکته که از آنجا آب خوردی و وضوساختی، و بوریایی کهنه و حشتی که # ~~وقتی سر بر آنجا نهادی. و گفت: دلم درد گرفت. گفتم: مرا دوستان سیم دار # ~~هستند. اگر میخواهی تا از برای تو چیزی از ایشان بستانم. # ~~گفت: ای مالک! غلطی عظیم کردی. روزی دهندهآ من و از آن ایشان # ~~یکی نیست؟ # ~~گفتم: هست. # ~~گفت: روزی دهنده درویشان را فراموش کرده است به سبب درویشی و # ~~توانگران را یاد میکند به سبب توانگری؟ # ~~گفتم: نه. # ~~پس گفت: چون حال میداند چه با یادش دهم؟ او چنین خواهد، ما نیز # ~~چنان خواهیم که او خواهد. # ~~نقل است که یک روز حسن بصری و مالک دینار و شقیق بلخی در بر # ~~رابعه رفتند و او رنجور بود. حسن گفت: لیس بصادق فی دعواه من لم یصبر ~~علی # ~~ضرب مولاه. صادق نیست در دعوی خویش هر که صبر نکند بر زخم مولای # ~~خویش. # ~~رابعه گفت: از این سخن بوی منی میآید. # ~~شقیق گفت: لیس بصادق فی دعواه من لم یکشزعلی ضرب مولاه. صادق # ~~نیست در دعوی خویش هر که شکر نکند بر زخم مولای خویش. # ~~رابعه گقت: از این به باید. # ~~مالک دینار گفت: لیس بصادق فی دعواه من لم یتلذذ بضرب مولاه. صادق ms077 # ~~نیست در دعوی خویش هر که لذت نیابد از زخم دوست خویش. # ~~رابعه گفت: به از این میباید. # ~~گفتند: تو بگوی. # ~~گفت: لیس بصادق فی دعواه من لم ینست الضرب فی مشاهدة مولاه. صادق ~~PageV01P104 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0164.jpg) # ~~نیست در دعوی خویش هر که فراموش نکند الم زخم در مشاهدهآ مطلوب # ~~خویش. این عجب نبود که زنان مصر در مشاهدهآ مخلوق الم زخم نیافتند اگر # ~~کسی در مشاهدهآ خالق بدین صفت بود بدیع نبود. # نقل است که از بزرگان بصره یکی درآمد و بر بالین او نشست و دنیا را # ~~مینکوهید سخت. رابعه گفت: توسخت دنیا دوست میداری. اگر دوستش # ~~نمیداری چندینش یاد نکردیی که شکنندهآ کالا خریدار بود. اگر ازدنیا ~~فارغ # ~~بودی به نیک و بد یاد او نکردتی، اما از آن یاد میکنی که من أحب شیئ ~~أکثر # ~~ذکره، هر که چیزی دوست دارد ذکر آن بسی کند. # حسن گفت: یک روز نماز دیگر بر رابعه رفتم. او چیزی بخواست پخت. # ~~گوشت در دیگ افگنده بود، آب در کرده. چون با من در سخن آمد گفت: این # ~~سخن خوشتر ازدیگ پختن. # همچنان حدیث می کرد تا نماز شام گزاردیم. پاره یی نان خشک بیاورد و # ~~کوزهآ آب تا روزه بگشاییم. رابعه رفت تا دیگ برگیرد. دست او بسوخت. ~~نگاه # ~~کردیم، دیگ پخته شده بود و میجوشید، به قدرت حق تعالی. بیاورد و با آن # ~~گوشت بخوردیم و خوردنی بود که بدان خوشی طعام هرگز نخورده بودیم. رابعه # ~~گفت: بیمار برخاسته دیگ چنین سازد. # سفیان گفت: در نزدیک رابعه شدم، در محراب شد و تا روزنماز می کرد و # ~~من در گوشهآ دیگر نماز میکردم، تا وقت سحر. پس گفتم: به چه شکر کنیم آن # ~~را که ما را توفیق داد تا همه شب وی را نماز کردیم. # گفت: بدانکه فردا روزه داریم. PageV01P105 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0165.jpg) # و گفتی: خداوندا! اگر تو را از بیم دوزخ می پرستیم در دوزخم بسوز، و اگر ms078 # ~~به امید بهشت می پرستیم، بر من حرام گردان. و اگر برای توتورا ~~میپرستیم، # ~~جمال باقی دریغ مدار. # و در مناجات می گفت: بار خدایا! اگر مرا فردا در دوزخ کنی من فریاد # ~~برآورم که وی را دوست داشتم. با دوست این کنند؟ # هاتفی آواز داد: یا رابعه لا تطنی بنا ظن السوء . به ما گمان بد مبر که ~~ما # ~~تورا در جوار دوستان خود فرود آریم تا با ما سخن ما میگویی. # و در مناجات میگفت: الهی! کار من و آرزوی من در دنیا از جملهآ دنیا یاد # ~~تو است، و در آخرت از جملهآ آخرت لقای تواست. از من این است که گفتم. ~~تو # ~~هرچه خواهی میکن. # و در مناجات یک شب میگفت: یا رب! دلم حاضر کن، یا نماز بی دل # ~~بپذیر. # چون وقت مرگش درآمد مردمان بیرون شدند و در فراز کردند. آوازی شنیدند # ~~که: یا اییها آلنفس آلمظمینه ازجعی إلی ربک راضیة الآیة . زمانی بود ~~هیچ # ~~آواز نیامد. در باز کردند، جان بداده بود. بزرگان چنین گفتند که رابعه ~~به دنیا # ~~درآمد و به آخرت رفت و هرگزبا حق گستاخی نکرد و هیچ نخواست و نگفت # ~~که مرا چنین دار و چنین کن تا بدان چه رسد که از خلق چیزی خواستی. # بعد از مرگ او را به خواب دیدند. گفتند: حال گوی تا از منکر و نکیر # ~~چون رستی؟ # گفت: آن جوانمردان درآمدند، گفتند که من ربک؟ # گفتم: باز گردید و خدایرا بگویید که با چندین هزار هزار خلق پیرزنی # ~~ضعیفه را فراموش نکردی؟ من که در همه جهان تورا دارم، هرگزت فراموش # ~~نکنم. تا کسی را فرستی که خدای تو کیست؟ # محمد بن اسلم الطوسی و نعمی طرطوسی که در بادیه سی هزار مرد را آب ~~PageV01P106 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0166.jpg) # ~~دادند هر دو به سر خاک رابعه امدند. آن لاف که می ردی که سربه هر دو # ~~مرای فرونیارم، حال به کجا رسید؟ # آواز آمد ms079 که: رسیدم بدانچه دیدم. رحمة الله علیها. PageV01P107 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0167.jpg) # ذکر فضیل عیاض رحمة الله علیه # آن مقدم تایبان، آن معظم نایبان، آن آفتاب گرم و احسان، آن دریای ور # ~~و عرفان، آن از دو گون کرده اعراض، پیروقت: فضیل عیاض رحمة الله علیه، ~~از # ~~کبار مشایخ بود و عیار طریقت بود، وستودهآ اقران، ومرجع قوم بود، و در # ~~ریاضات و کرامات شأنی رفیع داشت، و در ورع و معرفت بی همتا بود. # اول حال او آن بود که درمیان بیابان مرو و باورد خیمه زده بود و پلاسی # ~~پوشیده و کلاهی پشمین بر سر نهاده و تسبیحی در گردن افگنده و یاران ~~بسیار # ~~داشتی. همه دزدان و راهزن بودند، و شب و روز راه زدندی، و کالا به ~~نزدیک # ~~فضیل آوردندی که مهتر ایشان بود و او میان ایشان قسمت کردی، و آنچه # ~~خواستی نصیب خود برداشتی، و آن را نسخه کردی، و هرگز از جماعت دست # ~~نبداشتی، و هر چاکری که به جماعت نیامدی او را دور کردی. # یک روز کاروانی شگرف میآمد و یاران او کاروان گوش میداشتند. # ~~مردی در میان کاروان بود و آواز دزدان شنوده بود. دزدان را بدید. ~~بدره1ای زر # ~~داشت. تدبیر میکرد که این را پنهان کند. با خویشتن گفت: بروم و این ~~بدره را PageV01P108 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0168.jpg) # ~~پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند، این بضاعت سازم. # چون از راه یکسوشد خیمهآ فضیل بدید. به نزدیک خیمه او را دید بر صورت # ~~و جامهآ زاهدان. شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد. فضیل گفت: برو و ~~در آن # ~~کنج خیمه بنه. # مرد چنان کرد و بازگشت. به کاروان گاه رسید، کاروان زده بودند. همهآ # ~~کالاها برده، و مردمان بسته و افگنده، همه را دست بگشاد و چیزی که باقی # ~~مانده بود جمع کردند و برفتند، و آن مرد به نزدیک فضیل آمد تا بدره ~~بستاند. او # ~~را دید با دزدان نشسته و کالاها ms080 قسمت میکردند. مرد چون چنان بدید گفت: # ~~بدرهآ زر خویش به دزد دادم. # فضیل از دور او را بدید، بانگ کرد. مرد چون بیامد، گفت: چه حاجت # ~~است؟ # گفت: هم آنجا که نهادهای برگیر و برو. # مرد به خیمه در رفت و بدره برداشت وبرفت. یاران گفتند: آخر ما در همة # ~~کاروان یک درم نقد نیافتیم. توده هزار درم باز میدهی؟ # فضیل گفت: این مرد به من گمان نیکوبرد، من نیز به خدای گمان نیکو # ~~برده ام که مرا نوبه دهد. گمان او راس گردانیدم تا حق گمان من راست # ~~گرداند. # بعد از آن، روزی کاروانی بزدند وکالا ببردند و بنشستند و طعام میخوردند. # ~~یکی ازاهل کاروان پرسید: مهتر شما کدامست؟ # گفتند: با ما نیست. از آن سوی درختی است بر لب آبی، آنجا نماز می کندا. # گفت: وقت نمازنیست. # گفت: تطوع 1کند. PageV01P109 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0169.jpg) # ~~گفت: با شما نان نخورد؟ # ~~گفت: به روزه است. # ~~گفت: رمضان نیست. # ~~گفت: تطوع دارد. # ~~این مرد را عجب آمد. به نزدیک او شد. با خشوعی نماز میکرد. صبر کرد # ~~تا فارغ شد. گفت: الضدان لایجتمعان. روز و دزدی چگونه بود، و نماز و ~~مسلمان # ~~کشتن با هم چه کار؟ # ~~فضیل گفت: قرآن دانی؟ # ~~گفت: دانم. # ~~گفت: نه آخرحق تعالی می فرماید وآخرون آغترفوا بد نوبهم خلقوا عملا # ~~صالحا وآخر سیئا. # ~~مرد هیچ نگفت و از کار او متحیر شد. # ~~نقل است که پیوسته مروتی و همتی در طبع او بود. چنانکه اگر در قافله # ~~زنی بودی کالای وی نبردی، و کسی که سرمایهآ او اندک بودی مال او # ~~نستدی، وبا هر کسی به مقدار سرمایه چیزی بگذاشتی، و همه میل به صلاح # ~~داشتی، و در ابتدا بر زنی عاشق بود. هرچه از راهزدن به دست آوردی بر او # ~~آوردی و گاه و بیگاه بر دیوارها میشدی در هوس عشق آن زن و میگریست. # ~~یک شب کاروانی میگذشت. در میان کاروان یکی قرآن میخواند. این ms081 آیت به # ~~گوش فضیل رسید: # ~~لنم یانی للذین أمثوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله آیا وقت نیامد که این ~~دل # ~~خفته شما بیدارگردد. # ~~تیری بود که بر جان او آمد. چنان آیت به مبارزت فضیل بیرون آمد و # ~~گفت: ای فضیل! تا کی تو راهزنی؟ گاه آن آمد که ما نیز راه تو بزنیم. # ~~فضیل از دیوار فروافتاد و گفت: گاه گاه آمد از وقت نیز برگذشت. PageV01P110 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0170.jpg) # سبراسیمه و کالیو1 و خجل و بی قرار روی به و یرانهای نهاد. جماعتی # ~~کاروانیان بودند. میگفتند: برویم. # یکی گفت: نتوان رفت که فضیل بر راهست. # فضیل گفت: بشارت شما را که او توبه کرد. # پس همه روز می رفت و می گریست و خصم خشنود میکرد تا در باورد # ~~جهودی بماند. از او بحلی میخواست. بحل نمیکرد. آن جهود با جمع خود # ~~گفت: امروز روزی است که بر محمدیان استخفاف کنیم. # پس گفت: اگرمیخواهی که بحلت کنم تلی ریگ بود که برداشتن آن در # ~~وسع آدمی دشوار بودی مگر به روزگار. گفت این از پیش برگیر. # فضیل از سر عجز پاره بباره می انداخت و کار کجا بدان راست میشد؟ # ~~همی چون درماند سحرگاهی بادی درآمد و آن را ناپدید کرد. جهود چون چنان # ~~دید متحیر شد. گفت: من سوگند دارم که تا تومرا مال ندهی من تورا بحل # ~~نکنم. اکنون دست بدین زیرنهالی2 کن و آنجا زرمشتی برگیر و مرا ده. ~~سوگند # ~~من راست شود و تورا بحل کنم. # فضیل به خانهآ جهود آمد و جهود خاک در زیر نهالی کرده، پس دست به # ~~زیر نهالی در کرد، و مشتی دینار برداشت، و او را داد. جهود گفت: اسلام # ~~عرضه کن. # اسلام عرضه کرد تا جهود مسلمان شد. پس گفت: دانی که چرا ملمان # ~~گشتم؟ از آنکه تا امروز درستم نبود که دین حق کدام است. امروز درست شد # ~~که دین حق اسلام است. از بهر آنکه درتورات خوانده ms082 ام که هر که توبه ~~راست # ~~کند دست که بر خاک نهد زرشود. من خاک در زیر نهالی کرده بودم، # ~~ارمایش تو را چون دست به خاک بردی زر گشت. دانستم که توبهآ تو حقیقت ~~PageV01P111 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0171.jpg) # ~~است ودین توحق است. # القصه فضیل یکی را گفت: ازبهر خدای دست و پای من ببند و مرا به # ~~نزدیک سلطان بر که بر من حد بسیار واجب است تا بر من حد براند. # مرد همچنان کرد. چون سلطان او را بدید، در او سیمای اهل صلاح دید. # ~~گفت: من این نتوانم بفرمود. تا او را به اعزاز به خانه بازبردند. چون ~~فضیل به در # ~~خانه رسید آواز داد. اهل خانه گفتند که: آواز او بگشته است، مگر زخمی # ~~خورده است. # فضیل گفت: بلی، زخمی عظیم خوردهام. # گفتند: بر کجا؟ # گفت: بر جان. # پس درآمد زن را گفت: ای زن! من قصد خانهآ خدای دارم. اگر خواهی تا # ~~پای تو گشاده کنم. # ازن گفت: من هرگزاز توجدا نروم و هرجا که توباشی با تو باشم. # پس برفتند تا به مکه رسیدند. حق تعالی راه بر ایشان آسان گردانید و آنجا # ~~مجاور گشت و بعضی اولیا را دریافت و با امام ابوحنیفه مدتی هم صحبت ~~بود، # ~~و روایات عالی دارد و ریاضات شگرف، و در مکه سخن برو گشاده شد، و # ~~مکیان بر وی جمع شدندی، و همه را سخن گفتی، تا حال او چنان گشت که # ~~خویشان واقربای او از باورد برخاستند، و به دیدار او آمدند، و در ~~بزدند، و در # ~~نگشاد. و ایشان باز نمی گشتند. # فضیل بر بام خانه آمد و گفت: اینت بیکار مردمانی که شما هستید، # ~~خدای کارتان بدهاد. # و مثل این سخن بسی بگفت تا همه گریان شدند و از دست بیفتادند و # ~~عاقبت همه ناامید از صحبت او باز گشتند و او همچنان بربام میبود و در # ~~نگشاد. PageV01P112 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0172.jpg) # ~~نقل است که یک شب هارون ms083 الرشید، فضل برمکی را - که یکی از # ~~مقربان بود- گفت: امشب مرا بر مردی بر که مرا به من نماید که دلم از ~~طاق و # ~~طرنب1 تنک در آمده است. # ~~فضل او را به در خانهآ سفیان عیینه برد. دربزدند. گفت: کیست؟ # ~~گفت: امیر المؤمنین. # ~~گفت: چرا رنجه میشد، مرا خبر بایست کرد تا من خود بیامدی. # ~~هارون فضل را گفت: این آن مرد نیست که من می طلبم. این همان طال # ~~قایی می زند که ما در آنیم. # ~~سفیان را از آن واقعه خبر دادند. گفت: چنانکه شما می طلبید فضیل # ~~عیاض است. آنجا باید رفت. # ~~آنجا رفتند و این آیت برمیخواند که ام حیب آلذین آجترحوا آلسیات ان # ~~یخعلهم کالدین آمنوا وعملوا الصالحات الآیة. # ~~هارون گفت: اگرپند می طلبم این کفایت است. معنی آیت آن است که # ~~پنداشتند کسانی که بدکرداری کردند که ما ایشان را برابر داریم با کسانی ~~که # ~~نیکوکاری کردند، و ایمان آوردند. # ~~پس در بزدند. فضیل گفت: کیست؟ # ~~گفت: امیر المؤمنین است. # ~~گفت: به نزدیک من چه کار دارد و من با او چه کار دارم؟ # ~~گفت: چه طاعت داشتن اولوا الامر واجب است. # ~~گفت: مرا تشویش مدهید. # ~~گفت: به دستوری درآیم یا به حکم؟ # ~~گفت: دستوری نیست، اگر به اکراه می درآیید، شما دانید. PageV01P113 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0173.jpg) # هارون دررفت. چون نزدیک فضیل رسید، فضیل چراغ را پف کرد تا # ~~روی او نباید دید. هارون دست پیش برد. فضیل را دست بدو باز آمد. گفت: ~~ما # ~~ألین هذا آلکف لونجا من النار. چه نرم دستی است، اگر از آتش خلاص یابد! # این بگفت و برخاست و در نماز ایستاد. هارون نیک متغیر شد و گریه بدو # ~~افتاد. گفت: آخر سخنی بگو. # فضیل سلام بازداد و گفت: پدرت عم مصطفی بود علیه السلام. # ~~درخواست که مرا بر قومی امیر گردان. # گفت: یا عم! یک نفس تو را بر تو امیر کردم. # یعنی یک نفس تو در طاعت ms084 خدای بهتر از هزار ساک طاعت خلق تو را. ان # ~~الإمارة یوم القیامة الندامة. هارون گفت: زیادت کن. # گفت: چون عمر بن عبد العزیز را به خلافت نصب کردند، سالم بن عبد # ~~الله و رجاء بن حیوة ومحمد بن کعب را بخواند و گفت: من مبتلا شدم بدین # ~~بلیات، تدبیر من چه چیزاست که این را بلا میشناسم، اگرچه مردمان نعمت # ~~میدانند. # یکی گفت: اگر میخواهی که فردا از عذاب خدای نجات بود، پیران # ~~مسلمانان را چون پدر خویش دان، وجوانان را برادر، و کودکان را چون ~~فرزندان # ~~نگاه کن. با ایشان معاملت چنان کن که با پدر و برادر و فرزند کنند # گفت: زیاده کن. # گفت: دیار اسلام چون خانهآ تواست و اهل آن عیالان تو. ززآباک واکرم # ~~اخاک وأخین علی ولدک . زیارت کن پدررا و کرامت کن برادر را و نیکویی کن # ~~به جای فرزند # پس گفت: میترسم از روی خوب تو که به آتش دوزخ مبتلا شود. از # ~~خدای تعالی بترس و جواب خدای را ساخته کن. و بیدار و هشیار باش که روز # ~~قیامت حق تعالی تورا از آن یک یک مسلمان باز خواهد پرسید و انصاف ~~PageV01P114 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0174.jpg) # ~~هریک از تو طلب خواهد کرد، اگر شبی پیرزنی در خانهیی بی برگ1 خفته باشد # ~~دامن تو گیرد و بر تو خصمی کند. # هارون بسی بگریست. چنانکه هوش از او زایل خواست شد. فضل وزیر # ~~گفت: بس! که امیر المؤمنین را بکشتی. # گفت: خاموش باش، ای هامان! که تو و قوم تو او را هلاک میکنید و # ~~آنگاه مرا میگویی او را بکشتی. کشتن این است. # هارون را بدین سخن گریستن زیادت شد. آنگاه روی به فضل کرد، # ~~گفت: تورا هامان از آن میگوید که مرا به جای فرعون نهاد. پس هارون گفت: # ~~ورا وام هست؟ # گفت: بلی! وام خداوند است بر من به طاعت. اگر مرا بدین گیرد وای بر # گفت: ای فضیل وام خلق میگویم. ms085 # گفت: سپاس خدایرا عزوجل که مرا از وی نعمت بسیار است و هیچ گله # ~~ندارم تا با بندگانش بگویم. # پس هارون صره2 هزار دینار پیش او نهاد که این حلالی است. از میراث # ~~مادر من است. # فضیل گفت: یا امیر المؤمنین! این پندهای من تورا هیچ سود نداشت، و # ~~هم اینجا ظلم آغاز نهادی، و بیدادگری پیش گرفتی. # گفت: چه ظلم است؟ # ~~بود. من تو را میگویم آنچه داری به خداوند آن باز ده، تو به دیگری که ~~نمیباید # ~~داد میدهی؟ سخن مرا فایدهیی نیست. PageV01P115 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0175.jpg) # ~~این بگفت و از پیش او برخاست و زربه در بیرون انداخت. هارون برون # ~~آمد و گفت: آوه! آیآ رجل هو. او خود چه مردی است. ملک بر حقیقت فضیل # ~~است، و صولت او عظیم است، و حقارت دنیا در چشم او بسیار. # ~~نقل است که یک روز کودکی چهار ساله در کنار داشت. مگردهان بر # ~~وی نهاد چنانکه عادت پدران بود. آن کودک گفت: ای پدر! مرا دوست داری؟ # ~~گفت: دارم. # ~~گفت: خدایرا دوست داری؟ # ~~گفت: دارم. # ~~گفت: دل چند داری؟ # ~~گفت: یکی! # ~~آنکاه کفت: به پک دل دو دوست توان داشت در حال؟ # ~~بدانست که آن نه آن کودک می گوید، بل آن تعریفی است به حقیقت از # ~~نمیرت حق. دست بر سر زدن گرفت، و توبه کرد، و دل از طفل ببرید و دل به # ~~حق داد. # ~~نقل است که یک روز به عرفات1 ایستاده بود. آن همه خلق می گریستند. با # ~~چندان تضرع و زاری و گریستن و خواهش کردن. گفت: ای سبحان الله! اگر # ~~چندین مردم به یکبار به نزدیک مردی شوند، و از وی یک دانگ سیم خواهند # ~~چه گویبد. آن همه مردم را نومید کند. # ~~آن مرد گفت: نه. گفت: بر خداوند تعالی آمرزش همه آسانتر است از # ~~آنکه بر آن مرد دانگی سیم که بدهد که او اکرم الاکرمین است. امید آن ~~است # ~~که همه ms086 را آمرزیده گرداند. PageV01P116 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0176.jpg) # ~~در عرفات شبانگاه از او پرسیدند که حال این مردمان چون میبینی؟ # ~~گفت: همه آمرزیدهاند اگر من در میان ایشان نه امی. # ~~گفتند: چرنست که ما هیچ ترسندد نمی بینیم. # ~~گفت: اگر شما ترسنده بودی ترسگاران از شما پوشیده نبووندیر5 # ~~را نبیند مگر ترسنده، و ماتم زده ماتم زدگانرا تواند دید. # ~~گفتند: مرد در کدام وقت در دوستی حق به غایت رسد؟ # ~~گفت: چون منع و عطا هردو بر او کسان شوند به غایت محبت رسیده # ~~است. # ~~گفتند: چه گویی در کسی که خواهد که لبیک گوید و زهره ندارد گفتن # ~~از بیم آنکه نباید که گویند لا لبیک. # ~~گفت: امید چنان میدارم که در آن موقف هر که خود را چنین بیند هیچ # ~~البیک گوی ورای او نبود. # ~~گفتند: اصل دین چیست؟ # ~~کقت: عقل. # ~~گفتند: اصل عقل چیست؟ # ~~گفت: حلم. # ~~گفتند: اصل حلم چیست؟ # ~~گفت: صبر احمد حنبل. # ~~گفت: رضی الله عنه که از فضیل شنودم که هر که ریاست طلب کرد # ~~خوار شد. # ~~گفتم: که مرا وصیتی کن. # ~~گفت: دم باش، سر مباش. تورا این بسنده است. PageV01P117 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0177.jpg) # ~~حویش. # سفیان ثوری گفت: رضی الله عنه، که یک شب بر او رفتم جملهآ شب # ~~آیات و اخبار و آثار می گفتم. چون برخاستم گفتم: اینت مبارک شبی که دوش # ~~بود، واینت ستوده نشتی که این شب بود. همانا که این نشست بهتراز # ~~وحدت. # فضیل گفت: اینت شوم شبی که دوش بود، و اینت نکوهیده نشستی که # ~~نشست دوش بود. # گفتم: چرا چنین گویی؟ # گفت: جملهآ شب تو در بند آن بودی تا سخنی نیکو از کجا گویی که مرا # ~~خوش آید و من بستهآ آن بودم تا جوابی نیکواز کجا پسند آید. هردو ~~بیکدیگر و به # ~~سخن یکدیگر از خدا باز مانده بودیم. تنهایی را دان بهتر و مناجات با ~~خدای. # یک روز عبدالله مبارک را دید که روی بدو نهاده بود. گفت: ms087 آنحا که # ~~رسیدهای باز گرد یانه من باز گردم. میآیی تا تومشتی سخن بر من پیمایی و # ~~من مشتی نیز برتو بیمایم. # نقل است که یک روزیکی قصد او کرد. گفت: به چه آمدهای؟ # گفت: برای آسایش، و مرا به دیدار توراحت است # گفت: به خدای که این وحشت نزدیکتر است، و نیامدی الا بدانکه نو مرا # ~~فریبی کنی به دروغ و من تورا دروغی بربیمایم و هم از آنجا باز گرد، و ~~گفتی # ~~میخواهم تا بیمار شوم تا به نماز جماعت نباید شد تا خلقم را نباید دید. # ~~و گفت: اگر توانید که در جایگاهی ساکن شوید که نه کس شما را داند # ~~و نه شما کس را، عظیم نیکوبود. چنین کنید. # ~~و گفت: منتی عظیم فرا پذیرم از کسی که بر من بگذرد و مرا سلام نکند و # ~~چون بیمار شوم به عیادت من نیاید. # ~~و گفت: چون شب درآید شاد شوم که مرا خلوتی بود بی تفرقه با حق، و ~~PageV01P118 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0178.jpg) # ~~چون صبح برآید اندوهگن شوم از کراهیت دیدار خلق که نباید که درآیند، و ~~مرا # ~~از این خلوت تشویش دهند. # و گفت: هر که را از تنها بودن وحشت بود و به خلق انس دارد از سلامت # ~~دور است. # و گف: هر که سخن از عمل شمرد سخنش اندک بود مگر در آنکه او را # ~~به کار آید. # و گفت هر که از خدای ترسد زفان او گنگ بود. # و گفت: چون حق تعالی بنده را دوست دارد اندوهش بسیار دهد، و چون # ~~دشمنش دارد دنیا بر وی فراخ گرداند. # و گفت: اگر اندوهگینی در میان امتی بگرید جملهآ امت را در کار آن # ~~اندوهگن کنند. # و گفت: هر چیزی را زکوتی است و زکوة عقل اندوه طویل است، چنانکه # ~~عجب است که کسی در بهشت بود و میگرید و از این است که کان رسول الله # ~~صلی الله علیه وسلم متواصل الاحزان. # و گفت: ms088 عجبتر از آن بود حال کسی که در دنیا بود و میخندد و نمیداند # ~~که عاقبت کار چون خواهد بود. # و گفت: پنج چیز است از علامات بدبختی: قساوت دل؛ و نابودن اشک؛ # ~~وبی شرمی؛ ورغبت در دنیا؛ و درازی امل1. # و گفت: چون خوف در دل ساکن شود چیزی که به کار نیاید بر زفان # ~~آنکس نگذرد، و بسوزد از آن خوف منازل شهوات وحب دنیا، و رغبت در دنیا # ~~از دل دور کند. PageV01P119 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0179.jpg) # ~~نترسد از جمله چیزها بترسد. # و گفت: خوف و هیبت از خدای بر قدر علم بنده بود، و زهد بنده در دنیا # ~~بر قدر رغبت بنده بود در آخرت. # و گفت: هیچ آدمی را ندیده ام در این امت امیدوارتر به خدای و ترسندهتر # ~~از خدای الا ابن سیرین1 رضی الله عنهما. و گفت: اگر همهآ دنیا به من ~~دهند # ~~حلال و بی حساب ننگ دارم، چنانکه شما از مردار ننگ دارید. # و گفت: جملهآ بدیها را دریک خانه جمع کردهاند و کلید آن دنیادوستی # ~~است، و جملهآ نیکیها را دریک خانه جمع کردهاند و کلید آن دشمنی دنیاست. # و گفت: در دنیا شروع کردن آسان است اما از میان باز بیرون آمدن و # ~~خلاص یافتن دشوار است. # و گفت: دنیا بیمارستان است و خلق در او چون دیوانگان و دیوانگان را در # ~~بیمارستان غل وقید باشد. # و گفت: به خدای اگر آخرت از سفالی بودی باقی و دنیا از زرفانی سزا # ~~بودی که رغبت خلق به سفال باقی بودی فکیف که دنیا نیست الا سفلل فانی، # ~~و آخرت زرباقی. # و گفت: هیچ کس را هیچ ندادند از دنیا تا از آخرتش صد چندان کم # ~~نکردند از بهر آنکه تورا به نزدیک خدای آن خواهد بود که کسب کردهای و # ~~میکنی . اکنون خواه بسیار کن خواه اندک کن. # و گفت: به جامهآ نرم و طعام خوش لذت مگیرید که فردا لذت آن جامه ms089 و # ~~آن طعام نباشد # و گفت: مردمان که از یکدیگر بریده شدند به تکلف شدهاند. هرگاه که # ~~تکلف از میان برخریح یکدیگر را بتوانند دید. PageV01P120 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0180.jpg) # و گفت: خدای عزوجل وحی فرستاد به کوهها که من بریکی از شما با # ~~یغمبری سخن خواهم گفت. همهآ کوهها تکبر کردند، مگر طور سینا برو سخن # ~~گفت با موسی. تواضع او را. # و گفت: از تواضع فروتنی کردن است و فرمان بردن و هرچه گوید # ~~فرا پذیرفتن. # و گفت: هر که خویشتن را قیمتی داند او را اندر تواضع نصیبی نیست. # و گفت: سه چیز مجویید که نیابید: عالمی که علم او به میزان عمل # ~~راست بود مجویید که نیابید و بی علم بمانید؛ وعاملی که اخلاص او با عمل # ~~موافق بود مجویید که یابید و بی عمل بمانید؛ و برادری بی عیب مطلبید که # ~~نابید وبی برادر بمانید. # و گفت: هر که با برادر خود دوستی ظاهر کند به زفان و در دل دشمنی او # ~~دارد خدای لعنتش کتد و کور و کرش گرداند به دل. # و گفت وقتی بدانکه میکردند ریا میکردند، اکنون بدانچه نمیکنند ریا # ~~می کنند. # و گفت: دست بداشتن عمل برای خلق ریا بود و عمل کردن برای خلق # ~~شرک بود و اخلاص آن بود که حق تعالی او را از این دو خصلت نگاه دارد. # و گفت: اگر سوگند خورم که من مرائی1ام دوست تر دارم از آنکه سوگن # ~~خورم که من مرائی نیم. # و گفت: اصل زهد راضی بودن است از حق تعالی به هرچه کند # ~~سزاوارترین خلق به رضای خدای تعالی اهل معرفت اند. # ~~عاقت. PageV01P121 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0181.jpg) # و گفت: فتوت در گذاشتن بود از برادران. # و گفت: حقیقت توکل آن است که به غیر الله امید ندارد و از غیراله # ~~نترسد. # و گفت: متوکل آن بود که وائق بود به خدای عزوجل که نه خدایرا در # ~~هرچه کند متهم دارد و نه شکایت کند. ms090 یعنی ظاهر و باطن یک رنگ بود در # ~~تسلیم. # و گفت: چون تورا گویند خدایرا دوستداری خاموش باش که اگر گویی # ~~نه کافرباشی، و اگر گویی دارم فعل تو به فعل دوستان نماند. # و گفت: شرمم گرفت از خدای از بس که در مبرز1 رفتم و در هر سه # ~~روزش یکبار حاجت بودی. # و گفت: بسا مردا که به مبرزرود و پاک بیرون آید و بسا مردا که در کعبه # ~~رود و پلید بیرون آید. # و گفت: جنگ کردن با خردمندان آسانتر است که حلوا خوردن با # ~~بی خردان. # و گفت: هر که در روی فاسقی بخندد خوش در ویران کردن مسلمانی # ~~سعی میکند. # و گفت: هر که ستوری را لعنت کند ستور گوید آمین! از من و توهر که به # ~~خدای عاصیتر است لعنت بر او باد. # و گفت: اگر مرا خبر آید که تورا یک دعا مستجاب است، هرچه خواهی # ~~بخواه، من آن دعا در حق سلطان صرف کنم از بهر آنکه اگر در صلاح خویش # ~~دعا کنم صلاح من بود تنها و در صلاح سلطان صلاح همهآ خلق بود. # و گفت: دو خصلت است که دل را فاسد کند: بسیار خفتن و بسیار PageV01P122 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0182.jpg) # ~~خوردن. # وگفت: در شما دو خصلت است که هر دو از جهل است: یکی آنکه # ~~میخندید و عجبی ندیده اید و نصیحیت میکنید و شب بیدار نبودهاید. # و گفت: خدای عزوجل میگوید ای فرزند آدم اگر تو مرا یاد کنی من تورا # ~~یاد کنم و اگر تومرا فراموش کنی من تو را فراموش کنم و آن ساعت که ~~تومرا # ~~یاد نخواهی کرد آن بر توست نه از توست. اکنون مینگر تا چون میکنی . # و گفت: خدای گفته است یکی از پیغامبران را، که بشارت ده گناه گاران # ~~را، که اگر توبه کنید بپذیرم و بترسان صدیقان را که اگر به عدل با ~~ایشان کار # ~~کنم همه را عقوبت کنم. # یک روز کسی ms091 بر او درآمد. گفت: مرا پندی ده. # گفت: آازتاب فتفرقون خیر أم الله آلواحد القهار. یک روز پسر خود را # ~~دید که یک دینار زرمیسخت تا بکسی دهد. آن شوخ که در نقش درست زربود # ~~پاک می کرد. گفت: یا پسر این تو را از ده حج و ده عمره فاضلتر. # و یکبار پسر او را بول بته آمد. فضیل دست برداشت. گفت: یا رب! به # ~~دوستی من تو را که از این رنجش برهان. # هنوز برنخاسته بود که شفا پدید آمده بود. پس در مناجات گفتی: # ~~خداوندا! رحمتی بکن که بر توبهآ من عالمی و عذابم مکن تو که بر من ~~قادری. # و پس گفتی: الهی مرا گرسنه میداری، و عیال مرا گرسنه میداری، و مرا و # ~~عیال مرا برهنه میداری، و مرا به شب چراغ نمیدهی، و تواین با اولیای ~~خویش # ~~کنی، به کدام منزلت فضیل این دولت یافت از تو؟ # نقل است که سی سال هیچ کس لب او خندان ندیده بود مگر آن روز که # ~~پسرش بمرد، تبسمی بکرد. گفتند: خواجه! این چه وقت این است؟ # نفت. دانستم که خدای راضی بود به مرگ این پر. من موافقت رضائی # ~~او را تبسمی بکردم. PageV01P123 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0183.jpg) # و در آخر کار می گفت: از پیغمبرانم رشک نیست که ایشان هم لحد، هم # ~~صراط، هم قیامت در بیش است. و جمله با کوتاه دستی نفسی نفسی خواهند # ~~گفت، و از فرشتگان رشک نیست که خوف ایشان زیادت از خوف بنی آدم # ~~است، و ایشان را درد بنی آدم نیست، و هر که را این درد نبود من آن ~~نخواهم. # ~~لکن از آن کس رشک است که هرگزاز مادر نزاد و نخواهد زاد. # نقل است که روزی مقریی1 خوشخوان پیش او آمد و آیتی برخواند. گفت: # ~~او را پیش پسر من برید تا برخواند. و گفت: زینهارتا آیتی بر نخوانی که ~~صفت # ~~دوزخ و قیامت بود که او را طاقت ms092 آن نبود. اتفاقا مقری سورهآ القارعة ~~برخواند. # ~~در حال نعرهای بزد و جان بداد. چون اجلش نزدیک آمد دو دختر داشت. عیال # ~~را وصیت کرد که چون من بمیرم این دختران را برگیر و بر کوه بوقبیس ~~بررو، و # ~~روی سوی آسمان کن، وبگوی که خداوندا! فضیل مرا وصیتی کرد و گفت تا # ~~من زنده بودم این زینهاریان را به طاقت خویش میداشتم. چون مرا به زندان ~~گور # ~~محبوس گردانیدی زینهاریان را بازدادم. # چون فضیل را دفن کردند، عیالش همچنان کرد که او گفته بود. بر سر # ~~کوه شد، و دخترکان را آنجا برد، و مناجات کرد، وبسی بگریست، و نوحة ~~آغاز # ~~کرد. همان ساعت امیر یمن با دو پسر خود آنجا بگذشت. ایشان را دید. با # ~~گریستن و زاری گفت: شما از کجایید؟ # آن زن حال برگفت. امیر گفت: این دختران را به این پسران خویش دادم، # ~~هریکی را ده هزار دینار کاوین کردم. توبدین بسنده کردی؟ # ~~برخاشت PageV01P124 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0184.jpg) # ذکر ابراهیم بن ادهم رحمة الله علیه # آن سلطان دنیا و دین، آن سیمرغ قاف یقین، آن گنج عالم عزلت، آن خزینهآ # ~~سرای دولت، آن شاه اقلیم اعظم، آن پروردهآ لطف و کرم، پیر وقت ابراهیم ~~بن # ~~ادهم رحمة الله علیه، منعی وقت بود، وصدیق دولت بود، وحجت وبرهان # ~~روزگار بود، و در انواع معاملات ملت و اصناف حقایق حظی تمام داشت، و # ~~مقبول همه بود وبسی مشایخ را دیده بود و با امام ابوحنیفه صحبت داشته ~~بود، و # ~~جنید گفت: رضی الله عنه مفاتیح العلوم ابراهیم. کلید علمهای این طریقت # ~~ابراهیم است. # و یک روز پیش ابو حنیفه رضی الله عنه درآمد. اصحاب ابو حنیفه وی را به # ~~چشم تقصیر نگرستند، بو حنیفه گفت: سیدنا ابراهیم! # اصحاب گفتند: این سیادت به چه یافت؟ # گفت: بدانکه دایم به خدمت خداوند مشغول بود و ما به خدمتتنهای # ~~خود مشغول. # و ابتدای حال او آن بود که او پادشاه بلخ بود ms093 و عالمی زیر فرمان داشت؛ و # ~~چهل شمشیر ززین، و چهل گرز زرین در پیش و پس او میبردند. یک شب بر # ~~تخت خفته بود. نیم شب سقف خانه بجنبید، چنانکه کسی بر بام می رود. آواز ~~PageV01P125 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0185.jpg) # ~~داد که : کیست؟ # ~~گفت: آشناست. أشتری گم کردهام بر این بام طلب میکنم. # ~~گفت: ای جاهل! اشتر بر بام میجویی؟ # ~~گفت: ای غافل! تو خدایرا در جامهآ اطلس، خفته بر تخته زرین می طلبی؟ # ~~از این سخن هیبتی به دل او آمد و آتش در دلش افتاد تا روز نیارست. # ~~خفت. چون روز برآمد، به صفه بازشد و بر تخت نشست، متفکر و متحیر و # ~~اندوهگن. ارکان دولت هریکی بر جایگاه خویش ایتادند. غلامان صف # ~~کشیدند، و بار عام دادند. ناگاه مردی با هیبت از در درآمد، چنانکه هیچ ~~کس را # ~~از حشم و خدم زهره نبود که گوید تو کیستی؟ جمله را زفانها به گلو فرو ~~شد # ~~همچنان میآمد تا پیش تخت ابراهیم. گفت: چه میخواهی؟ # ~~گفت: در این رباط1 فرومی آیم. # ~~گفت: این رباط نیست. سرای من است! تو دیوانه ای. # ~~گفت: این سرای پیش از این از آن که بود؟ # ~~گفت: از آن پدرم. # ~~گفت: پیش از آن؟ # ~~گفت: از آن پدر پدرم. # ~~گفت: پیش از آن؟ # ~~گفت: از آن فلان کس. # ~~گفت: پیش از آن؟ # ~~گفت: از آن پدر فلان کس. # ~~گفت: همه کجا شدند؟ PageV01P126 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0186.jpg) # گفت: پس نه رباط این بود که یکی میآید و یکی میگذرد؟ # این بگفت و ناپدید شد، و او خضر بود علیه السلام. سوز و آتش جان # ~~ابراهیم زیاده شد و دردش بر درد بیفزود تا این چه حال است و آن حال یکی # ~~صد شد که دید روزبا شنید شب جمع شد، وندانست که ازچه شنید، و # ~~نشناخت که امروز چه دید. گفت: اسب زین کنید که به شکار می روم که مرا # ~~امروز چیزی رسیده است. نمیدانم چیست. ms094 خداوندا! این حال به کجا خواهد # ~~رسید؟ # اسب زین کردند. روی به شکار نهاد. سراسیمه در صحرا میگشت. # ~~چنانکه نمیدانست که چه میکند. در آن سرگشتگی از لشکر جدا افتاد. در راه # ~~آوازی شنود که: انتبهآ بیدار گرد. # ناشنیده کرد و برفت. دوم بار همین آواز آمد. هم به گوش درنیاورد. سوم # ~~بار همان شنود. خویشتن را از آن دور افگند. چهارم بار آواز شنود که : ~~انتبهآ قبل # ~~ان ثتبه بیدار گرد، پیش از آن کت بیدار کنند. # اینجا یکبارگی از دست شد. ناگاه آهویی پدید آمد. خویشتن را مشغول # ~~بدو کرد. آهو بدو به سخن آمد که مرا به صید تو فرستادهاند. تومرا صید ~~نتوانی # ~~کرد. الهذا خیفت اوبهذا امزت تو را از برای این کار آفریدهاند که ~~میکنی. هیچ # ~~کار دیگری نداری. # ابراهیم گفت: آیا این چه حالی است؟ # روی از آهو بگردانید. همان سخن که از آهو شنیده بود از قربوس1 زین آواز # ~~آمد. فزعی2 و خوفی درو پدید آمد و کشف زیادت گشت. چون حق تعالی # ~~خواست تا کار تمام کند، سدیگر بار از گوی3 گریبان همان آواز آمد. آن ~~کشف PageV01P127 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0187.jpg) # ~~اینجا به اتمام رسید، وملکوت برو گشاده گشت. فروآمد، ویقین حاصل شد، و # ~~جمله جامه و اسب از آب چشمش آغشته گشت. توبه ای کرد نصوح، و روی از # ~~راه یکسونهاد. شبانی را دید نمدی پوشیده، و کلاهی از نمد بر سرنهاده، # ~~گوسفندان در پیش کرده. بنگریست. غلام وی بود. قبای زر کشیده و کلاه # ~~معرق بدو داد، و گوسفندان بدو بخشید، و نمد از او بستد و در پوشید، و ~~کلاه نمد # ~~بر سر نهاد، و جملهآ ملکوت به نظارهآ او بایستادند که زهی سلطنت، که ~~روی به # ~~پر ادهم نهاد. جامهآ نجس دنیا بینداخت و خلعت فقر در پوشید. پس همچنان # ~~بیاده در کوهها و بیابانهای بی سر و بن میگشت و بر گناهان خود توحه ~~میکرد تا # ~~به مرورود رسید. ms095 آنجا پلی است. مردی را دید که از آن یل درافتاد، و اگر ~~آبش # ~~ببردی در حال هلاک شدی. از دور بانگ کرد: اللهم آحفظه . مرد معلق در ~~هوا # ~~بماند، تا پرسیدند و او را برکشیدند، و در ابراهیم خیره بماندند تا این ~~چه مردی # ~~است. پس از آنجا برفت تا به نشابور افتاد. گوشه ای خالی میبست که به # ~~طاعت مشغول شود تا بدان غار افتاد، که مشهور است نه سال ساکن غارشد. در # ~~هر خانه ای سه سال و که دانست که او در شبها و روزها در آنجا در چه ~~کاربود # ~~که مردی عظیم و سرمایه ای شگرف میباید تا کسی به شب تنها در آنجا ~~بتواند # ~~بود. روز پنج شنبه به بالای غار بررفتی و پشتهآ هیزم گرد کردی و صبحگاه ~~روی # ~~به نشابور کردی، و آن را بفروختی، و نماز جمعه بگزاردی، وبدان سیم نان # ~~خریدی، و نیمه ای به درویش دادی و نیمه ای به کار بردی، و بدان روزه # ~~گشادی، وتا دگر هفته باز آن ساختی # نقل است که در زمستان شبی در آن خانه بود، و به غایت سرد بود، و اویخ # ~~فرو شکسته بود و غسلی کرده. چون همه شب سرما بود، و تا سحرگاه در نماز # ~~بود. وقت سحر بیم بود که از سرما هلاک گردد، مگر خاطرش آتشی طلب # ~~کرد. پوستینی دید، در پشت اوفتاده، و در خواب شد. چون از خواب درآمد ~~روز # ~~روشن شده بود، و او گرم گشته، بنگرست. آن پوستین اژدهایی بود با دو ~~چشم. PageV01P128 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0188.jpg) # ~~چون دو شکره1آ خون. عظیم هراسی در او پدید آمد. گفت: خداوندا! تواین را ~~در # ~~صورت لطف به من فرستادی، کنون در صورت قهرش میبینم. طاقت نمیدارم. # در حال اژدها برفت و دو سه بار پیش او روی در زمین مالید و ناپدید # ~~گشت. # نقل است که چون مردمان از کار او آگاه شدند از غار بگریخت و ms096 روی به # ~~مکه نهاد و آن وقت که شیخ بوسعید رحمة الله علیه به زیارت آن غار رفته ~~بود # ~~گفت: سبحان الله! اگر این غار پرمشک بودی چندین بوی ندادی که جوانمردی # ~~به صدق روزی چند اینجا بوده است، این همه روح2 و راحت گذاشته اسر # پس ابراهیم از بیم شهرت روی در بادیه نهاد. یکی از اکابر دین در بادیه # ~~بدو رسید. نام مهین خداوند بدو اموخت و برفت. او بدان نام مهین خدایرا # ~~بخواند. در حال خضر را دید علیه السلام. گفت: ای ابراهیم! آن برادر من ~~بود # ~~داود- که نام مهین در تو آموخت. پس میان خضر و او بسی سخن برفت، و # ~~پیر او خضر بود علیه السلام که اولش او درکشیده بود به اذن الله تعالی ~~و در بادیه # ~~که می رفت گفت: به ذات العرق رسیدم. هفتاد مرقع پوش را دیدم جان بداده، ~~و # ~~خون از بینی و گوش ایشان روان شده، گرد آن قوم برآمد. یکی را رمقی هنوز # ~~مانده بود. پرسیدم که: ای جوانمرد! این چه حالت است؟ # گفت: ای پسر ادهم علیک بالماء والمحراب! دور دور مرر که مهجور # ~~گردی، و نزدیک نزدیک میا که رنجور گردی. کس مبادا که بر بساط سلاطین # ~~گستاخی کند. بترس از دوستی که حاجیان را چون کافران روم میکشد و با # ~~حاجیان غزا3 میکند بدانکه ما قومی بودیم صوفی، قدم به توکل در بادیه ~~نهادیم، # ~~وعزم کردیم که سخن نگوییم، وجز از خداوند اندیشه نکنیم، وحرکت و # ~~سکون از بهر او کنیم، وبه غیری التفات ننماییم، چون بادیه گذاره کردیم ~~و به PageV01P129 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0189.jpg) # ~~احرام گاه رسیدیم، خضر علیه السلام به ما رسید. سلام کردیم، واو سلام ~~را # ~~جواب داد. شاد شدیم. گفتیم: الحمد لله که سفر برومند آمد وطالب به ~~مطلوب # ~~پیوست، که چنین شخصی به استقبال ما آمد. حالی به جانهای ما ندا کردند # ~~که : ای کذابان و مدعیان! قولتان وعهدتان این بود؟ مرا ms097 فراموش کردید و ~~به # ~~غیر من مشغول گشتید؟ بروید که تا من به غرامت، جان شما به غارت نبرم و ~~به # ~~تیغ غیرت خون شما نریزم، با شما صلح نکنم. این جوانمردان را که میبینی # ~~همه سوختگان این بازخواستاند. هلا، ای ابراهیم! تونیز سر این داری پای ~~در # ~~نه، والآدور شو. # ابراهیم حیران و سرگردان آن سخن شد. گفت: گفتم تورا چرا رها # ~~کردند. # گفت: گفتند ایشان پختهاند، تو هنوز خامی. ساعتی جان کن تا تونیز # ~~پخته شوی، چون پخته شدی تو نیز از بی درآیی. # این بگفت و او نیز جان بداد. # ~~خونریز بود همیشه در کشورما * جان عود بود همیشه در مجمرا ما # ~~داری سر ما وگرنه دور از برما * ما دوست کشیم و تونداری سر ما # نقل است که چهارده سال در قطع بادیه کرد که همه راه در نماز و تضرع # ~~بود تا به نزدیک مکه رسید. پیران حرم خبریافتند. همه به استقبال او ~~بیرون # ~~آمدند. او خویشتن در پیش قافله انداخت تا کسی او را نشناسد. خادمان از ~~پیش PageV01P130 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0190.jpg) # ابراهیم گفت: چه میخواهید از آن زندیق؟ # ایشان در حال سیلی در او بستند. گفتند: مشایخ مکه به استقبال او # ~~ی شوند، تو او را زندیق1 میگویی؟ # گفت: من میگویم زندیق اوست. # چون از او در گذشتند، ابراهیم روی به خود کرد و گفت: هان! # ~~ی خواستی که مشایخ به استقبال تو آیند باری سیلی چند بخوردی. الحمد لله ~~که # ~~به کام خودت بدیدم. # یس در مکه ساکن شد، رفیقانش پدید آمدند و او از کسب و دست خود # ~~حوردی. درودگری کردی. # نقل است که چون از بلخ برفت او را پسری ماند به شیر. چون بزرگ شد، # ~~بدر خویش را از مادر طلب کرد. مادر حال بگفت که پدر تو گم شد. به بلخ # ~~منادی فرمود که هر که را آرزوی حج است بیایید. چهار هزارکس بیامدند. ~~همه # ~~را نفته داد و اشتر ms098 خویش داد و به حج برد، به امید آنکه خدای دیدار ~~پدرش # ~~روزی کند. # چون به مکه درآمدند، به در مسجد حرام مرقع داران بودند. پرسید ایشان # ~~را که : ابراهیم ادهم را شناسید؟ # گفتند: یار ماست. ما را میزبانی کرده است و به طلب. طعام رفته. # نشان وی بخواست. بر اثر وی برفت. به بطحاء2 مکه بیرون آمدند. پدر را # ~~دید، پای برهنه و سر برهنه با پشته ای هیزم همی آمد. گریه برو افتاد، و ~~خود را # ~~نگاه داشت. پس پی او گرفت و به بازار آمد و بانگ میکرد من یشتری الطیب # ~~بالطیب. حلالی به حلالی که خرد. # نانوایی خواندش و هیزم بستد و نانش بداد. نان به سوی اصحاب خود برد ~~PageV01P131 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0191.jpg) # ~~و پیش ایشان نهاد. پسر ترسید که اگر گویم من کیم از او بگریزد. برفت تا ~~با # ~~مادر تدبیر کند تا طریق چیست؟ او را با دست آوردن مادرش به صبر فرمود. # ~~گفت: صبر کن تا حج بگزاریم. # چون پسر رفت ابراهیم با یاران نشسته بود. وصیت کرد یاران را که امروز # ~~در این حج زنان باشند و کودکان. چشم نگه دارید. # همه قبول کردند. چون حاجیان در مکه آمدند و خانه را طواف کردند. # ~~ابراهیم با یاران در طواف بود. پسری صاحب جمال در بیش آمد. ابراهیم تیز ~~بدو # ~~نگریست. یاران آن بدیدند. از او عجب داشتند. چون از طواف فارغ شدند، # ~~گفتند: رحمک الله! ما را فرمودی که به هیچ زن و کودک نگاه مکنید و ~~توخود # ~~به غلامی نیکوروی نگاه کردی. # گفت: شما دیدیت؟ # گفتند: دیدیم. # گفت: چون از بلخ بیامدم پسری شیرخواره رها کردم. چنین دانم که این # ~~غلام آن پسراست. # روز دیگر یاری از پیش ابراهیم بیرون شد، و قافلهآ بلخ را طلب کرد، وبه # ~~میان قافله درآمد. به میان، خیمه ای دید از دیبا زده، و کرسی در میان ~~خیمه # ~~نهاده، وآن پسربرآن کرسی نشسته، و قرآن میخواند ms099 و میگریست. آن یار # ~~ابراهیم بار خواست و گفت: تواز کجایی؟ # گفت: من از بلخ. # کفت: پسر کیستی؟ # پسر دست بر روی نهاد، و گریه برو افتاد و مصحف از دست بنهاد. گفت: # ~~من پدر را ندیده ام مگر دیروز. نمیدانم که او هست یا نه و میترسم که ~~اگر # ~~گویم بگریزد که او از ما گریخته است. پدر من ابراهیم ادهم است. ملک ~~بلخ. # آن مرد او را برگرفت تا سوی ابراهیم آورد. مادرش با او به هم برخاست و ~~PageV01P132 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0192.jpg) # ~~آمد تا نزدیک ابراهیم؛ و ابراهیم با یاران پیش رکن یمانی نشسته بودند. ~~از دور # ~~نگاه کرد. آن یار خود را دید، با آن کودک و مادرش. چون آن زن او را ~~بدید، # ~~بخروشید و صبرش نماند. گفت: اینک پدرت رستخیزی پدید آمد که صفت # ~~نتوان کرد. جملهآ خلق ویاران یکبار در گریه آمدند. چون پسر به خود باز ~~آمد بر # ~~پدر سلام کرد. ابراهیم جواب داد و در کنارش گرفت و گفت: بر کدام # ~~دینی؟ # گفت: بر دین اسلام. # گفت: الحمد لله. # دیگر پرسید: قرآن میدانی؟ # گفت: دانم. # کفت: الحمد لله. # دیگر پرسید: علم آموخته ای؟ # گفت: آموخته ام. # کفت: الحمد لله. # پس ابراهیم خواست تا برود. پسر البته دست از او رها نمیکرد و مادرش # ~~فریاد در بسته بود. ابراهیم روی سوی آسمان کرد. گفت: الهی أغثنی. پس # ~~اندر کنار او جان بداد. یاران گفتند: یا ابراهیم چه افتاد؟ # گفت: چون او را در کنار گرفتم، مهر او در دلم بجنبید. ندا آمد که ای # ~~ابراهیم! تدعی محبتنا وتحب معنا غیرنا. دعوی دوستی ما کنی، وبا ما به ~~هم # ~~دیگری دوست داری، و به دیگری مشغول شوی، و دوستی به انبازی کنی، # ~~ویاران را وصیت کنی که به هیچ زن بیگانه و کودک نگاه مکنید؟ و توبدان ~~زن # ~~و کودک دل آویزیدی؟ چون این ندا بشنیدم دعا کردمن که یا رب العزه! مرا # ~~قریاد رش. ms100 خر. و مرا از محبت تو مشغول خواهد کرد، یا جان او برداریا # ~~جان من. [دعا] درحق او اجابت افتاد. PageV01P133 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0193.jpg) # اگر کسی را از این حال عجب آید گویم که ابراهیم، پر قربان کرد. # ~~عجب نیست. # نقل است که ابراهیم گفت: شبها فرصت میجستم تا کعبه را خالی یابم # ~~از طواف، و حاجتی خواهم. هیچ فرصت نمی یافتم، تا شبی بارانی عظیم # ~~میآمد. برفتم و فرصت را غنیمت شمردم، تا چنان شد که کعبه ماند و من. ~~طوافی # ~~کردم، ودست در حلقه زدم، و عصمت خواستم از گناه ندایی شنیدم که: # ~~عصمت میخواهی تو از گناه! همهآ خلق از من همین میخواهند. اگر همه را # ~~عصمت دهم دریاهای غفاری و غفوری و رحمانی و رحیمی من کجا شود. پس # ~~گفتم: الهم آغفزلی ذنوبی. ندایی شنودم که: از همه جهان با ما سخن گویی ~~و # ~~سخن خود گویی! آن به که سخن تودیگران گویند. # در مناجات گفته است: الهی تومیدانی که هشت بهشت در جنب # ~~اکرامی که با من کردهای اندک است، و در جتب محبت خویش و در جنب # ~~أنس دادن مرا به ذکر خویش، و در جنب فراغتی که مرا داده ای، در وقت ~~تفکر # ~~کردن من در عظمت تو. # و دیگر مناجات او این بود: یا رب! مرا از ذل1 معصیبت به عز3 طاعت آور. # ~~می گفتی : الهی! آه، من عرفک فلم یعرفک فکیف حال من لم یعرفک. ا5! الکه ~~نورا # ~~میداند نمیداند، پس چگونه باشد حال کسی که تورا نداند. # نقل است که گفت: پانزده سال سختی و مشقت کشیدم کا قذایی یدم # ~~که گن عبدا فاسترخت. بروبنده باش، و در راحت افتادی. یعنی یاسهم کم # ~~أهزت. PageV01P134 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0194.jpg) # ~~آیینه نگاه کردم. منزل خود گور دیدم، و در آن مونسی نه؛ سفری دراز دیدم ~~در # ~~پیش، و مرا زادی -؛ قاضی یی عادل دیدم، و مرا حجت نه؛ ملک بر دلم سرد # ~~شد. # ~~گفتند: چرا از ms101 خراسان بگریختی؟ گفت: آنجا بسی میشنیدم که دوست # ~~چون بود و چگونه؟ # ~~گفتند: چرا زنی نمیخواهی؟ # ~~گفت: هیچ زن شویی کند تا شوهر گرسنه و برهنه داردش؟ # ~~گفتند: نه. # ~~گفت: من از آن زن نمیکنم که هر زنی که من کنم گرسنه و برهنه ماند. # ~~اگر توانمی خود را طلاق دهمی! دیگری بر فتراک با خویشتن غره چون کنم؟ # ~~پس از درویشی که حاضر بود پرسید: زن داری؟ # ~~گفت: نی. # ~~گفت: فرزند داری؟ # ~~گفت: نی. # ~~گفتب نیک نیک است. # ~~درویش گفت: چگونه؟ # گفت: آن درویش که زن کرد در کشتی نشست و چون فرزند آمد غرق # ~~شد؟ # ~~درویشی را رایگان خریدهای. # گفت: درویشی را خرند؟ # گفت: باری من به ملک بلخ خریدم، هنوز به ارزد. PageV01P135 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0195.jpg) # گفت: من توانگرم. # گفت: از آنکه داری زیادت بایدت؟ # گفت: باید. # گفت: بر گیر که سر همهآ درویشان تویی. خود این درویشی نمیبود، # ~~گدایی بود. # سخن اوست که گفت: سخت ترین حالی که مرا پیش آید آن بود که # ~~جایی برسم که مرا بشناسند؛ که درآمدندی خلق، و مرا بشناختندی، ومرا # ~~مشغول کردندی. آنگاه مرا از آنجا باید گریخت. ندانم که کدام صعبتر است: # ~~به وقت ناشناختن ذل کشیدن، یا به وقت شناختن از عز گریختن؟ # و گفت: ما درویشی جستیم توانگری پیش آمد، مردمان دیگر توانگری # ~~جستند ایشان را درویشی پیش آمد. # ~~مردی ده هزار درم بیش او برد، نپذیرفت. گفت: میخواهی که نام من از # ~~میان درویشان پاک کنی به این قدر سیم؟ # ~~نقل است که چون واردی از غیب برو فروآمدی، گفتی: کجااند ملوک # ~~دنیا تا ببینند که این چه کار و بارست تا. از ملک خودشان ننگ آید. # ~~و گفت: صادق نیست هر که شهوت طلب کند. # ~~و گفت: اخلاص، صدق نیت است با خدای تعالی # ~~و گفت: هر که دل خود را حاضر نیابد در سه موضع، نشان آن است که در # ~~بر او بستهاند: یکی در وقت ms102 خواندن قرآن؛ دوم در وقت ذکر گفتن؛ سوم در ~~وقت # ~~نماز کردن. # ~~و گفت: علامت عارف آن بود که بیشتر خاطر او در تفکر بود و در # ~~عبرت، و بیشتر سخن او ثنا بود ومدحت حق، وبیشترعمل اوطاعت، وبیشتر # ~~نظر او در لطایف صنع بود، وقدرت. # ~~و گفت: سنگی دیدم در راهی افگنده و بروی نبشته که، اقلب واقرأ. PageV01P136 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0196.jpg) # ~~برگردان و برخوان. # بر گردانیدم و برخواندم. بدان سنگ نوشته بود: چون تو عمل نکنی بدانچه # ~~میدانی چگونه می طلبی آنچه نمیدانی؟ # و گفت: در این طریق هیچ چیز بر من سخت تر از مفارقت کتاب نبود؛ که # ~~فرمودند: مطالعه مکن. # و گفت: گرانترین اعمال در ترازو آن خواهد بود فردا که امروز بر تو گرانتر # ~~است. # و گفت: سه حجاب باید که ازپیش دل سالک برخیزد تا در دولت برو # ~~گشاده گردد. یکی آنکه اگر مملکت هر دو عالم به عطای ابدی بدو دهند، شاد # ~~نگردد از برای آنکه به موجودی شاد گردد، و هنوز مردی حریص است و # ~~والحریص محروم؛ دوم حجاب آن است که اگر مملکت هر دو عالم او را بود و ~~از # ~~او بستانند به افلاس اندوهگن نگردد، از برای آنکه این نشان سخط1 بود # ~~والساخط معذب؛ سوم آنکه به هیچ مدح ونواخت فریفته نگردد که هر که # ~~بنواخت قریفته گردد، حقیر همت گردد، وحقیر همت محجوب بود. عالی # ~~همت باید که بود. # نقل است که یکی را گفت: خواهی که از اولیا باشی؟ # گفت: بلی. # گفت: به یک ذره دنیا و آخرت رغبت مکن، و روی به خدای آربه # ~~کلیت، وخویشتن از ماسوی الله فارغ گردان، و طعام حلال خور برتونه صیام # ~~روز است ونه قیام شب. # و گفت: هیچکس درنیافت پایگاه مردان، به نماز و روزه و غزو و حج مگر # ~~بدانکه بدانست که در حلق خویش چه در می آرد. PageV01P137 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0197.jpg) # گفتند: جوانی است صاحب وجد، و حالتی دارد، و ms103 ریاضتی شگرف # ~~می کند. # ابراهیم گفت: مرا آنجا بریت1 تا او را ببینم. # ببردند. جوان گفت: مهمان من باش. # سه روز آنجا باشید و مراقبت حال آن جوان کرد، زیادت از آن بود که # ~~گفته بودند، جملهآ شب بی خواب و بی قرار بود. یک لحظه نمیآسود و # ~~نمیخفت. ابراهیم را غیرتی آمد. گفت: ما چنین فسرده ووی جملهآ شب # ~~بی خواب وبی قرار؟ # گفت: بیا تا بحث حال او کنیم تا هیچ از شیطان در این حالت راه یافته # ~~است یا همه خالص است چنانکه میباید. # پس با خود گفت: آنچه اساس کاراست تفحص باید کرد. # پس اساس کار و اصل کار لقمه است. بحث لقمهآ او کرد نه بر وجه حلال # ~~بود. گفت: الله اکبر! شیطانی استی # پس جوان را گفت: من سه روزمهمان توبودم، باز توبیا و چهل روز مهمان # ~~من باش. # جوان. گفت: چنان کنم. # ابراهیم از مزدوری لقمه خوردی. پس جوان را بیاورد و لقمهآ خویش # ~~میداد. جوان را حالتش گم شد و شوقش نماند و عشقش ناپدید گشت. آن # ~~گرمی وبی قراری و بی خوابی و گریهآ وی پاک برفت. ابراهیم را گفت: آخرتو # ~~با من چه کردی؟ # ~~گفت: آری لقمهآ توبه وجه نبود. شیطان با آن همه در تومی رفت و میآمد. # ~~چون لقمهآ حلال به باطن تو فروشد آنچه تورا مینمود، چون همه نمود ~~شیطانی PageV01P138 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0198.jpg) # ~~بود به لقمهآ حلال که اصل کاراست پدید آمد تا بدانی که اساس این حدیث # ~~القمهآ حلال بود. # نقل است که سفیان را گفت: هر که شناسد آنچه می طلبد خوار گردد در # ~~چشم او، آنچه بدل باید کرد.0 # سفیان را گفت: تو محتاجی به اندک یقین، اگرچه علم بسیار داری. # نقل است که یک روز ابراهیم و شقیق هردو به هم بودند. شقیق گفت: # ~~چرا از خلق میگریزی؟ # گفت: دین خویش در کنار گرفته ام و از این شهر بدان شهر و از این ms104 سر # ~~کوه بدان سر کوه میگریزم. هر که مرا بیند پندارد که حمالی ام یا وسواس ~~دارم، # ~~تا مگر دین از دست ابلیس نگاه دارم. و به سلامت ایمان از دروازهآ مرگ ~~بیرون # ~~نقل است که در رمضان به روز گیاه درودی و آنچه بدادندی به درویشان # ~~دادی و همه شب نماز کردی و هیچ نخفتی. گفتند: چرا خواب با دیدهآ تو ~~آشنا # ~~نشود. # گفت: زیرا که یک ساعت از گریستن نمی آسایم، چون بدین صفت باشم # ~~خواب مرا چگونه جایز بود؟ # چون نماز بگزاردی دست به روی خود بازنهادی. گفتی: میترسم که # ~~نباید که به رویم باززنند. # نقل است که یک روز هیچ نیافت. گفت: الهی اگرم هیچ ندهی به # ~~شکرانه چهارصد رکعت نماز زیادت کنم. # سه شب دیگر هیچ نیافت. همچنین چهارصد رکعت نماز کرد، تا شب # ~~هفتمین رسید. ضعفی در وی پدید آمد. گفت: الهی! اگرم بدهی شاید. # در حال جوانی بیامد. گفتش به قوتی حاجت هست؟ # گفت: هست. PageV01P139 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0199.jpg) # ~~اورا به خانه برد. چون در روی او نگریست نعرهای بزد. # ~~گفتند: چه بود؟ # ~~گفت: من غلام توآم و هرچه دارم از آن تواست. # ~~گفت: آزادت کردم و هرچه در دست تواست به تو بخشیدم. مرا دستوری # ~~ده تا بروم. # ~~و بعد از این گفت: عهد کردم الهی به جزاز تو هیچ نخواهم که از کسی # ~~نان خواستم، دنیا را پیش من آوردی # ~~نقل است که سه تن همراه او شدند. یک شب در مسجدی خراب عبادت # ~~میکردند. چون بخفتند وی بر در ایستاد تا صبح. او را گفتند: چرا چنین ~~کردی؟ # ~~گفت: هوا عظیم سرد بود و باد سرد. خویشتن را به جای در کردم تا شما # ~~را رنج کمتربود. # ~~نقل است که عطاء سلمی آورده است به اسناد عبد الله مبارک که ابراهیم # ~~در سفری بود و زادش نماند. چهل روز صبر کرد و گل خورد و با کس نگفت تا # ~~رنجی از وی ms105 به برادران وی نرسد. # ~~نقل است که سهل بن ابراهیم گوید: با ابراهیم ادهم سفر کردم. من بیمار # ~~شدم آنچه داشت بفروخت و بر من نفقه کرد. آرزویی ازوی خواستم. خری # ~~داشت، بفروخت و بر من نفقه کرد. چون بهتر شدم گفتم: خر کجاست؟ # گفت: بغروختم. # گفتم: بر کجا نشینم. # گفت: یا برادر بر گردن من نشین. # سه منزل را بر گردن نهاد و ببرد. # ~~نزع بودمی خبر نکردمی. PageV01P140 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0200.jpg) # و از بهر آن نخورد که لشکریان بعضی از آن زمینهای مکه خریده بودند. # نقل است که چندین حج پیاده بکرد از چاه زمزم آب برنکشید. # گفت: زیرا که دلو و رسن آن از مال سلطان خریده بودند. # نقل است که هر روزی به مزدوری رفتی و تا شب کار کردی و هرچه # ~~نستندی در وجه یاران خرج کردی. اما تا نماز شام بگزاردی و چیزی بخریدی ~~و # ~~ریاران آمدی شب در شکسته بودی. یک شب یاران گفتند: او دیر می آید. # ~~بیایید تا ما نان بخوریم و بخسبیم تا او بعد از این پگاهتر آید، وما را ~~در بند # ~~ندارد. چنان کردند. چون ابراهیم بیامد ایشان را دید، خفته. پنداشت که ~~هیچ # ~~نخورده بودند، و گرسنه خفتهاند. در حال آتش در گیرانید و پاره ای آرد ~~آورده # ~~بود. خمیر کرد تا ایشان را چیزی سازد تا چون بیدار شوند بخورند تا روز ~~روزه # ~~توانند داشت. یاران از خواب درآمدند. او را دیدند، محاسن بر خاک نهاده، ~~و در # ~~آتش بف یف میکرد، و آب از چشم اومی رفت، و دود گرد بر گرد او گرفته، # ~~گفتند: چه میکنی؟ # گفت: شما را خفته دیدم. گفتم: مگر چیزی نیافته اید و گرسنه بخفته # ~~اید. از جهت شما چیزی میسازم تا چون بیدار شوید تناول کنید. # ایشان گفتند: بنگرید که او با ما در چه اندیشه است و ما با او در چه # ~~اندیشه بودیم. # نقل است که هر که با ms106 او صحبت خواستی داشت، شرط بکردی. گفتی: # ~~اول من خدمت کنم و بانگ نمازمن گویم و هرفتوحی که باشد دنیایی هر دو # ~~برابر باشیم. # ابراهیم گفت: من در عجب مانده ام از صدق تو. PageV01P141 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0201.jpg) # ~~گفت: در تو هیچ عیبی ندیدهام زیرا که در تو به چشم دوستی نگرسته ام. # ~~لاجرم هرچه از تو دیده ام مرا خوش آمده است. # ~~نقل است که عیال داری بود. نماز شام می رفت و هیچ چیز نداشت از # ~~طعام، و گرسنه بود، و دلتنگ که به اطفال و عیال چه گویم که دست تهی # ~~می روم. در دردی عظیم می رفت. ابراهیم را دید ساکن نشسته. گفت: یا # ~~ابراهیم! مرا از تو غیرت میآید که تو چنین ساکن و فارغ نشسته ای و من ~~چنین # ~~سرگردان و عاجز.. # ~~ابراهیم گفت: هرچه ما کرده ایم از حجها و عبادتهای مقبول و خیرات # ~~مبرور1 این جمله را به تو دادیم. تویک ساعت اندوه خود را به ما دادی. # ~~نقل است که معتصم پرسید از ابراهیم که چه پیشه داری؟ # ~~گفت: دنیا را به طالبان دنیا ماندهام و عقبی را به طالبان عقبی رها # ~~کردهام و بگزیدم. در جهان ذکر خدای و در آن جهان لقای خدای. # ~~دیگری از او پرسید: پیشهآ تو چیست؟ # ~~گفت: توندانسته ای که کارکنان خدای را به پیشه حاجت نیست. # ~~نقل است که یکی ابراهیم را گفت: ای بخیل! # ~~گفت: من [در] ولایت بلخ ماندهام و ترک ملکی گرفتم، من بخیل # ~~باشم؟ # ~~تا روزی مزینی2 موی او راست میکرد. مریدی از آن او آنجا بگذشت. # ~~گفت: چیزی داری؟ # ~~همیانی زر آنجا بنهاد. وی به مزین داد. سایلی پرسید، از مزین چیزی # ~~بخواست. مزین گفت: برگیر! PageV01P142 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0202.jpg) # ابراهیم گفت: در همیان1 زراست. # گفت: میدانم ای بخیل! الغنا غنی القلب لا غنا المال. # گفت: زراست. # گفت: ای بطال3! به آنکس میدهم که میداند که چیست. # ابراهیم گفت: هرگز آن شرم را ms107 با هیچ مقابله نتوانم کرد، و نفس را به مراد # ~~خویش آنجا دیدم. # وی را گفتند: تا در این راه آمدی، هیچ شادی به تو رسیده است؟ # گفت: چند بار! به کشتی در بودم و مرا کشتی بان نمیشناخت. جامهآ # ~~خلق3 داشتم ومویی دراز، و بر حالی بودم که از آن اهل کشتی جمله غافل # ~~بودند، وبر من میخندیدند، و افسوس میکردند، و در کشتی مسخره ای بود. هر # ~~ساعتی بیامدی، موی سر من بگرفتی، و برکندی؛ و سیلی بر گردن من زدی. من # ~~خود را به مراد خود یافتمی، وبدان خواری نفس خود شاد میشدمی - که ناگاه # ~~موجی عظیم برخاست، وبیم هلاک پدید آمد. ملآح گفت: «یکی از اینها را در # ~~دریا میباید انداخت تا کشتی سبک شود، مرا گرفتند تا در دریا بیندازند. ~~موج # ~~بنشست و کشتی آرام گرفت. آن وقت که گوشم گرفته بودند تا در آب اندازند # ~~نفس را به مراد دیدم و شاد شدم. یکبار دیگر به مسجدی رفتم تا بخسبم. ~~رها # ~~نمیکردند، و من از ضعف و ماندگی چنان بودم که برنمیتوانستم خاست. پایم # ~~گرفتند و میکشیدند و مسجد را سه پایگاه بود. سرم بر هر پایه ای که ~~بیامدی # ~~بشکستی، وخون روان شدی. نفس خود را به مراد خویش دیدم و چون مرا بر # ~~این سه پایگاه برانداختندی بر هر پایگاهی سر اقلیمی بر من کشف شد. ~~گفتم: # ~~کاشکی پایهآ مسجد زیادت بودی تا سبب دولت زیادت بودی. یکبار دیگر آن ~~PageV01P143 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0203.jpg) # ~~بود که در حالی گرفتار آمدم، مسخره ای بر من بول کرد؛ آنجا نیز شاد ~~شدم. # ~~یکبار دیگر پوستینی داشتم، جنبندهای بسیار در [آن] افتاده بود، و مرا # ~~میخوردند؛ نا گاه از آن جا مه ها که در خزینه نهاده بودم یادم آمد؛ نفس ~~فریاد # ~~برآورد که آخراین چه رنج است؟ آنجا نیز نفس به مراد دیدم. # نقل است که یکبار در بادیه بر توکل بودم. چند روز چیزی نیافتم. ms108 دوستی # ~~داشتم. گفتم: اگر بروی روم توگلم باطل شود در مسجد شدم و بر زبان ~~براندم # ~~که توکلت علی الحی الذی لایموت لا إلله إلا هو. هاتفی آواز داد که ~~سبحان آن # ~~خدایی که پاک گردانیده است روی زمین را، از متوکلان. # گفتم: چرا؟ # گفت: متوکل که بود؟ آنکه برای لقمهای که دوستی مجازی به وی # ~~دهد راهی دراز در پیش گیرد و آنگاه گوید توکلت علی الحی الذی لایموت، # ~~دروغی را توکل نام کردهای. # ~~و گفت: وقتی زاهدی متوکل را دیدم پرسیدم که تواز کجا خوری؟ # ~~ارب گفت: این علم به نزدیک من نیست. از روزی دهنده پرس مرا با این چه # ~~و گفت: وقتی غلامی خریدم. گفتم: چه نامی؟ # ~~گفت: تا چه خوانی. # گفتم: چه خوری؟ # ~~گفت: نه چه دهی؟ # ~~گفتم: چه پوشی؟ # ~~گفت: تا چه پوشانی. # ~~گفتم: چه کنی؟ # ~~گفت: تا چه فرمایی. # ~~گفتم: چه خواهی؟ PageV01P144 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0204.jpg) # گفت: بنده را با خواست چه کار. # پس با خود گفتم: ای مسکین! تو در همه عمر خدانی را همچنین بنده # ~~بوده ای. بندگی باری بیاموز. چندانی بگریستم که هوش از من زایل شد. # و هرگز او را کسی ندید - مربع نشسته - او را پرسیدند: چرا هرگز مربع # ~~انشینی؟ # گفت: یک روز چنین نشسته، آوازی شنیدم از هوا که: ای پسرادهم! # ~~بندگان در بیش خداوندان چنین نشینند؟ راست بنشستم و توبه کردم. # نقل است که وقتی از او پرسیدند که بندهآ کیستی؟ برخود بلرزید و بیفتاد # ~~و در خاک گشتن گرفت. آنگاه برخاست و این بر آیت برخواند: ان کار م: ف # ~~السموات وآلا زض إلاآتی الرخمن عبدا. # او را گفتند: چرا اول جواب ندادی؟ # گفت: ترسیدم که گویم بندهآ اویم، او حق بندگی از من طلب کند. # ~~گوید حق بندگی ما چون گزاردی؟ واگر گویم نه، نتوانم هرگز این خود کسی # ~~گفت. # نقل است که از او پرسیدند: روزگار چون میگذاری؟ # گفت: چهار مرگب دارم بازداشته. چون نعمتی ms109 پدید آید بر مرکب شکر # ~~نشینم و پیش او بازروم؛ و چون معصیتی پدید آید بر مرکب توبه نشینم و ~~پشر # ~~وی بازروم؛ و چون محنتی پدید آید بر مرکب صبر نشینم و پیش وی بازروم، و # ~~چون طاعتی پدید آید بر مرکب اخلاص نشینم وپیش وی بازروم. # و گفت: تا عیال خود را چون بیوگان نکنی، و فرزندان خود را چون ییمان # ~~نکنی، و در شب در خاکدان سگان نخسبی، طمع مدار که در صف مردان راه # ~~دهندت. و در این حرف که گفت آن محتشم درست آمد که پادشاهی بگذاشت # ~~بدین جای رسید. PageV01P145 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0205.jpg) # ~~ایشان کرد. گفتند: برو که هنوز از تو گند پادشاهی میآید. # ~~با آن کردار او را این گویند، تا دیگران را چه گویند. # ~~نقل است که از او پرسیدند: چرا دلها از حق محجوب است؟ # ~~گفت: زیرا که دوست داری، آنچه حق دشمن داشته است به دوستی این # ~~گلخن فانی، که سرای لعب و لهواست، مشغول شده ای و ترک سرای جه # ~~نعیم مقیم گفتهای، ملکی وحیاتی و لذتی و لذتی که آن را نه نقصانی بود « # ~~نه انقطاع. # ~~نقل است که یکنی گفت: مرا وصیتی بکن. # ~~گفت: خداوند را یاد دار و خلق را بگذار. # ~~دیگری را وصیت کرد. گفت: بسته بگشای و گشاده ببند. # ~~گفت: مرا این معلوم نمیشود. # ~~گفت بکیسه بسته بگشای و زبان گشاده ببند. # ~~و احمد خضرویه گفت: ابراهیم مردی را در طواف گفت: درجهآ صالحات # ~~نیابی تا از شیش عقبه نگذری. یکی آنکه در نعمت بر خود ببندی و در محنت ~~بر # ~~خود بگشایی؛ و در عز بربندی و در ذل بگشایی، و در خوابب.یو # ~~بیداری بگشایی، و در توانگری ببندی و در درویشی بگشایی؛ و در امل ببندی ~~و # ~~نقل است که ابراهیم نشسته بود. مردی نزدیک او آمد، گفت: ای شیخ # ~~من بر خود بسی ظلم کردهام. مرا سخنی بگوی تا آن را امام خود ms110 سازم. # ~~ابراهیم گفت: اگر قبول کنی از من، شش حصلت نگاه داری، بعد ار آن # ~~هرچه کی زیای ندارد. آون ای است که چون معصیتی خواهی که بکنی رووی # ~~وی مخور. # ~~گفت: هرچه در عالم است رزق اوست، من از کجا خورم. PageV01P146 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0206.jpg) # ~~چون خواهی که معصیتی کنی، جایی کن که ملک او نبود. # ~~گفت: این سخن مشکلتر بود، که از مشرق تا به مغرب بلاد الله است. من # ~~کجا روم؟ # ~~گفت: نیکو نبود که ساکن ملک او باشی و در وی عاصی شوی؛ سوم # ~~چون خواهی که معصیتی کنی، جایی کن که او تو را نبیند. # ~~گفت: این چگونه تواند بود؟ او عالم الاسرار است و دانندهآ ضمایر است. # ~~ابراهیم گفت: نیک باشد که رزق او خوری، وساکن بلاد او باشی، و در # ~~نظر او معصیتی کنی. در جایی که تو را بیند. # ~~چهارم گفت: چون ملک الموت به نزدیک تو آید بگوی مهلتم ده تا توبه # ~~گفت: او این سخن از من قبول نکند. # ~~ابراهیم گفت: پس قادر نیی که ملک الموت را از خود دفع کنی، تواند بود # ~~که پیش از آنکه بیاید توبه کنی، و آن این ساعت را دان و توبه کن. پنجم ~~چون # ~~منکر و نکیر بر تو آیند هر دو را از خویشتن دفع کن. # ~~گفت: نتوانم. # ~~گفت: پس کار جواب ایشان آماده کن؛ ششم آن است که فردای قیامت # ~~گناه گاران را فرمایند که به دوزخ بریت، تو بگو که من نمی روم. # ~~گفت: آن را تمام است. # ~~و در حال توبه کرد و بر توبه بود شش سال تا از دنیا رحلت کرد. # ~~نقل است که از ابراهیم پرسیدند: سبب چیست که خداوند را میخوانیم و # ~~احابت نمی آید؟ گفت: از بهر آنکه خدای را میدانید و طاعتش نمیدارید، و # ~~رسول را میدانید و طاعتش نمیدارید، و متابعت سنت وی نمیکنید، و قرآن # ~~میخوانید وبدان عمل نمیکنید، و نعمت خدای ms111 میخورید و شکر نمیکنید، و # ~~میدانید که بهشت آراسته است برای مطیعان و طلب نمی کنید، و میشناسید که ~~PageV01P147 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0207.jpg) # ~~دوزخ ساخته است با اغلال1 آتشین برای عاصیان، و از آن نمیگریزید، و # ~~میدانید که مرگ هست، و ساز مرگ نمیسازید، و مادر و پدر و فرزندان را در # ~~خاک میکنید، و از آن عبرت نمیگیرید، و میدانید که شیطان دشمن است با او # ~~عداوت نمیکنید، بل که با او میسازید، و از عیب خود دست نمیدارید، وبه # ~~عیب دیگران مشغول میشوید. کسی که چنین بود دعای او چگونه مستجاب # ~~باشد؟ # ~~نقل است که پرسیدند: مرد را چون گرسنه شود و چیزی ندارد چه کند؟ # ~~گفت: صبر کند، یک روز و دو روز و سه روز. # ~~گفتند: تا ده روز صبر کرد چه کند؟ # ~~گفت: ماهی برآید. # ~~گفت: صبر کند. # گفتند: تا کی؟ # ~~گفت: تا بمیرد، که دیت2 بر گشنده بود. # ~~نقل است که گفتند گوشت گران است. # ~~گفت: ما ارزان کنیم. # گفتند: چگونه؟ # ~~گفت: نخریم ونخوریم. # ~~نقل است که یک روزش به دعوتی خوانده بودند. مگر منتظر کسی # ~~بودند. دیر میآمد. # ~~یکی از جمع گفت: او مردی تیزرو بود. # ~~گفت: ای شکم تا مرا از توچه میباید دید؟ پس گفت: نزدیک ما PageV01P148 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0208.jpg) # ~~گوشت پس از نان خورند. شما نخست گوشت خورید. # در حال برخاست که غیبت کردن گوشت مردمان خوردن است. # نقل است که قصد حمامی کرد وجامهآ خلق داشت، راه ندادش. حالتی # ~~براو پدید آمد. # گفت: با دست تهی به خانهآ دیو راه نمیدهند، بی طاعت درخانهآ رحمان # ~~چون راه دهند؟ # نقل است که گفت: وقتی در بادیه متوکل می رفتم، سه روز چیزی نیافتم. # ~~ابلیس بیامد و گفت: پادشاهی و آن چندان نعمت بگذاشتی تا گرسنه به حج # ~~می روی؟ با تجمل به حجم هم توان شد که چندین رنج به تو نرسد. # گفت: چون این سخن از وی بشنودم به سربالایی برفتم. گفتم: ms112 الهی! # ~~دشمن را بر دوست گماری تا مرا بسوزاند؟ مرا فریاد رس که من این بادیه ~~را به # ~~مدد تو قطع توانم کرد. # آواز آمد که: یا ابراهیم! آنچه در جیب داری بیرون اندازتا آنچه در غیب # ~~است ما بیرون آوریم. # دست در جیب کردم. چهار دانگ نقره بود که فراموش مانده بود چون # ~~بینداختم ابلیس از من برمید و قوتی از غیب پدید آمد. # نقل است که گفت: وقتی چند روز گرسنه بودم، به خوشه چینی رفتم. هر # ~~باری که دامن پر از خوشه کردم، مرا بزدندی و بستاندندی. تا چهل بار ~~چنین # ~~کردند. چهل و یکم چنین کردم و هیچ نگفتند. آوازی شنیدم که این چهل بار # ~~در مقابلهآ آن چهل سبر زرین است که در پیش تو میبردند. # نقل است که گفت: وقتی باغی به من دادند تا نگاه دارم. خداوند باغ آمد # ~~و گفت: انار شیرین بیار! بیاوردم، ترش بود. گفت: نار شیرین بیار! طبقی # ~~دیگر بیاوردم، وبز حم رمن بو.. ای سبحان الله! چندین گاه در باغی # ~~باشی، نار شیرین ندانی؟ PageV01P149 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0209.jpg) # ~~گفت: من باغ تورا نگاه میدارم و طعم انارندانم که نچشیده ام. # ~~مرد گفت: بدین زاهدی که تویی گمان برم که ابراهیم ادهمی. # ~~چون این بشنیدم از آنجا برفتم. # ~~نقل است که گفت: یک شب جبرئیل را به خواب دیدم که از آسمان به # ~~زمین آمد، صحیفه ای در دست. پرسیدم: توچه خواهی کرد؟ # ~~گفت: نام دوستان حق مینویسم. # ~~گفتم: نام من بنویس. # ~~گفت: از ایشان نیی. # ~~گفتم: دوست دوستان حقم. # ~~ساعتی اندیشه کرد. پس گفت: فرمان رسید که اول نام ابراهیم ثبت کن # ~~که أمید در این راه از نومیدی پدید آید. # ~~نقل است که گفت: شبی در مسجد بیت المقدس خویشتن را در میان # ~~بوریایی پنهان کردم که خادمان نمی گذاشتند تا کسی در مسجد باشد. چون # ~~پارهای از شب بگذشت در مسجد گشاده شد. پیری درآمد، پلاسی پوشیده و ms113 # ~~چهل تن درقفای او، هریک پلاسی پوشیده. آن پیر در محراب شد، و دو رکعت # ~~نماز گزارد، وپشت به محراب بازنهاد. یکی از ایشان گفت: امشب یکی در # ~~این مسجد است که نه از ماست. # ~~آن پیر تبسم کرد و گفت: پسرادهم است. چهل روز است تا حلاوت # ~~عبادت نمی یابد. چون این بشنودم بیرون آمدم و گفت: چون نشان میدهی به # ~~خدای برتو که بگوی که به چه سبب است. # ~~گفت: فلان روز در بصره خرما خریدی. خرمایی افتاده بود. پنداشتی که # ~~از آن تواست. برداشتی و در خرمای خود بنهادی. # ~~چون این بشنودم، به بر خرمافروش رفتم واز او بحلی خواست. خرمافروش # ~~او را بحل کرد و گفت: چون کار بدین باریکی است، من ترک خرما فروختن ~~PageV01P150 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0210.jpg) # ~~گفتم از آن کار توبه کرد و دکان برانداخت و از جملهآ ابدال1 گشت. # ~~نقل است که ابراهیم روزی به صحرا رفته بود. لشکری پیش آمد. گفت:، # ~~توچه کسی؟ # ~~گفت: بنده ای. # ~~گفت آبادانی از کدام طرف است؟ # ~~اشارت به گورستان کرد. آن مرد گفت: بر من استخفاف میکنی؟ # ~~وتازیانه ای چند بر سر او زد، و سر او را بشکست، وخون روان شد، و # ~~رسنی در گردن او کرد و میآورد. # ~~سردم شهر پیش آمدند. چون چنان دیدند گفتند: ای نادان! این ابراهیم # ~~ادهم است. ولی خدای آن مرد درپای او افتاد، و از او عذرخواست، وبحلی # ~~میخواست، و گفت: مرا گفتی من بنده ام؟ # ~~گفت: کیست که او بنده نیست؟ # ~~گفت: من سر تو بشکستم، تو مرا دعایی کردی. # ~~گفت: آن معاملت توبا من کردی تو را دعای نیک میکردم. نصیب من از # ~~این معاملت که تو کردی بهشت بود. نخواستم که نصیب تو دوزخ بود. # ~~گفت: چرا اشارت به گورستان کردی و من آبادانی خواستم؟ # ~~گفت: از آنکه هر روز گورستان معمورتر است و شهر خرابتر. # ~~نکی از اولیای حق گفت بهشتیان را به خواب دیدم، ms114 هر یکی دامنی پر # ~~کرده. گفتم: این چه حالت است. # ~~گفتند: ابراهیم ادهم را نادانی سر بشکسته است. او را چون در بهشت # ~~آرند فرماید که تا گوهرها بر سر او نثار کنند، این دامنها و آستینها پر ~~از آن است. PageV01P151 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0211.jpg) # نقل است که وقتی به مستی برگذشت. دهانش آلوده بود. آب آورد، ودهان آن # ~~مست بشت، و میگفت: دهنی که ذکر حق بر آن دهان رفته باشد آلوده بگذاری # ~~بی حرمتی بود. # چون این مرد بیدار شد او را گفتند: زاهد خراسان دهانت را بشست. # آن مرد گفت: من نیز توبه کردم. # پس از آن ابراهیم به خواب دید که گفتند: تو از برای ما دهنی شستی ما دل ~~تو # ~~را بشستیم. # نقل است که صنوبری گوید: دربیت المقدس با ایراهیم بودم. در وقت قیلوله # ~~در زیر درخت اناری فروآمد، و رکعتی چند نماز کردیم. آوازی شنودم از آن ~~درخت # ~~که: یا با اسحاق! ما را گرامی گردان و ازاین انارها چیزی بخور. # ابراهیم سر در پیش افگنده سه بار درخت همان میگفت. پس درخت گفت: # ~~یا با محمد! شفاعت کن تا از انار ما بخورد. # گفتم: یابا اسحاق می شنوی؟ # گفت: آری! چنین کنم. # برخاست و دو انار باز کرد: یکی بخورد و یکی به من داد. ترش بود، و آن # ~~درخت کوتاه بود. چون باز گشتم، وقتی باز به آن درخت انار رسیدم، درخت ~~دیدم # ~~بزرگ شده، و انارشیرین گشته، و در سالی دو بار انار کرده، و مردمان آن ~~درخت را # ~~رمان1 العابدین نام کردند. به برکت ابراهیم و عابدان در سایهآ او ~~نشستندی. # ~~نقل است که با بزرگی بر سر کوهی نشته بود، و سخن میگفت. این بزرگ از # ~~او پرسید: نشان آن مرد که به کمال رسیده بود چیست؟ # گفت: اگر کوه را گوید «برو» در رفتن آید. در حال کوه در رفتن آمد. ~~ابراهیم # ~~گفت: ای کوه من تورا نمیگویم که ms115 برو ولیکن بر تو مثل میزنم. PageV01P152 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0212.jpg) # ~~نقل است که رجا گوید با ابراهیم در کشتی بودم. باد برخاست و جهان # ~~تاریک شد. گفتم: آه، کشتی غرق شد! # ~~آوازی از هوا درآمد که از غرقه شدن کشتی مترسید که ابراهیم ادهم با # ~~شماست. # ~~در ساعت باد بنشست و جهان تاریک روشن شد. # ~~نقل است که ابراهیم وقتی در کشتی نشسته بود. بادی برخاست - عظیم - # ~~چنانکه کشتی غرقه خواست شدن. ابراهیم نگاه کرد. کراسه1 ای دید آویخته، # ~~کراسه برداشت و در هوا بداشت. گفت الهی ما را غرقه کنی کتاب تو در میان ~~ما # ~~باشد. # ~~در ساعت باد بیارامید. آواز آمد که: لا أفعل. # ~~نقل است که وی در کشتی خواست نشستن، و سیم نداشت. گفتند: هر # ~~کسی را دیناری بباید داد. # ~~دو رکعت نماز گزارد و گفت: الهی از من چیزی میخواهند و ندارم. # ~~در وقت آن دریا همه زرشد. مشتی برگرفت و بدیشان داد. # ~~نقل است که روزی بر لب دجله نشسته بود و خرقهآ ژندهآ خود - پاره- # ~~میدوخت. سوزنش در دریا افتاد. کسی از او پرسید: ملکی چنان، از دست # ~~بدادی چه یافتی؟ # ~~اشارت کرد به دریا که: سوزنم باز دهیت. # ~~هزار ماهی از دریا برآمد، هریکی سوزنی زرین به دهان گرفته. ابراهیم # ~~گفت: سوزن خویش خواهم. # ~~ماهیکی ضعیف برآمد، سوزن او به دهان گرفته. گفت: کمترین چیزی # ~~که یافتم به ماندن ملک بلخ این است! دیگرها را توندانی. PageV01P153 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0213.jpg) # نقل است که یک روز به سر چاهی رسید. دلو فرو گذاشت، پرزربرآمد # ~~نگوسار کرد. باز فرو گذاشت، پرمروارید برآمد. نگوسار کرد، وقتش خوش شد. # ~~گفت: الهی خزانه برمن عرضه میکنی، میدانم که توقادری و دانی که بدین # ~~فریفته نشوم. آبم ده تا طهارت کنم. # نقل است که وقتی به حج می رفت، دیگران با وی بودند. گفتند: ازما # ~~هیچکس زاد و راحله1 ندارد. # ابراهیم گفت: خدایرا استوار دارید در رزق. # آنگاه گفت: در درخت نگرید، اگر ms116 زر طمع دارید زر گردد! # همهآ درختان مغیلان زر شده بودند - به قدرت خدای تعالی. # نقل است که یک روز جماعتی با او می رفتند. به حصاری رسیدند. در # ~~پیش حصار هیزم بسیار بود. گفتند: امشب اینجا باشیم که هیزم بسیار است ~~تا # ~~تش کنیم. آتش برافروختند و به روشنایی آتش نشستند. هر کسی نان تهی # ~~میخوردند، و ابراهیم در نمازایستاد. یکی گفت: کاشکی مرا گوشت حلال # ~~بودی تا براین آتش بریان کردیمی # ابراهیم نماز سلام داد و گفت: خداوند قادر است که شما را گوشت # ~~حلال دهد. # این بگفت و در نماز ایستاد. در حال غریدن شیر آمد. شیری دیدند که آمد # ~~- گوره خری در بینش گرفته - بگرفتند و کباب میکردند و میخوردند، و شیر # ~~آنجا نشسته بود، در ایشان نظاره میکرد # نقل است که چون آخر عمر او بود ناپیدا شد، چنانکه به تعیین پیدا نیست. # ~~خاک او بعضی گویند در بغداد است، و بعضی گویند در شام است، و بعضی # ~~گویند آنجاست که خاک لوط پیغامبر صلی الله علیه وسلم که به زیر زمین ~~فرو PageV01P154 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0214.jpg) ### | 16 # ~~رده است با بسیار خلق، وی در آنجا گریخته است، از خلق. و هم آنجا وفات # ~~کرده است. # نقل است که چون ابراهیم را وفاتت رسید هاتفی آواز داد: آلا ان أمان # ~~لأرض قد مات. آگاه باشید که امان روی زمین وفات کرد، همهآ خلق متحیر # ~~شدند تا این چه تواند بود؟ تا خبر آمد که ابراهیم ادهم قدس الله روح ~~العزیز # ~~فات کرده است. PageV01P155 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0215.jpg) # ذکر بشر حافی رحمة الله علیه # آن مبارز میدان مجاهده، آن مجاهزا ایوان مشاهده، آن عامل کارگاه # ~~هدایت، آن کامل بارگاه عنایت، آن صوفی صافی، بشر حافی رحمة الله علیه، # ~~مجاهده ای عظیم داشته است و شأنی رفیع، و مشارالیه قوم بود. فضیل عیاض # ~~دریافته بود، و مرید خال خود بود - علی بن حشرم - و در علم اصول وفروع # ~~عالم بود. مولد ms117 او از مرو بود. به بغداد نشستی و ابتدای توبهآ او آن ~~بود که شوریده # ~~روزگار بود. یک روزمست می رفت. کاغذی یافت بر آنجا نوشته بسم الله # ~~الرحمن الرحیم. عطری خرید وآن کاغذ را معطر کرد و به تعظیم آن کاغذ را ~~در # ~~خانه نهاد. بزرگی آن شب به خواب دید که گفتند: بشر را بگوی طیبت آسمنا # ~~فطتبناک وتجلت آسمنا فتجلناک طهزت آسمنا قطهرناک فبعزتی لاظیبن آسمک فی # ~~الدنیا والآخرة. آن بزرگ گفت: مردی فاسق است. مگربه غلط میبینم. # طهارت کرد و نماز بگزارد و به خواب رفت، همین خواب دید. همچنین تا # ~~بار سوم بامداد برخاست، وی را طلب کرد. گفتند: به مجلس خمراست. # رفت خانه ای که در آنجا بود. گفت: بشر آنجا میبود؟ PageV01P156 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0216.jpg) # ~~کفتند: بود ولکن مست است و بی خبر # ~~گفت: بگوییت که به تو پیغامی دارم. # ~~گفت: بگویید که پیغام از که داری؟ # ~~گفت: پیغام خدای. # ~~گریان شد. گفت: آه! عتاب دارد یا عتابی1 کند. # ~~گفت: باش تا یاران را بگویم. # ~~با پاران گفت: ای یاران! مرا خواندند. رفتم و شما را بدرود کردم که پیش # ~~هرگز مرا در این کار نبینید. # ~~نس چنان شد که هیچ کس نام وی نشنودی، إلا که راحتی به دل وی # ~~برسیدی. # ~~و طریق زهد پیش گرفت، و از شدت غلبهآ مشاهدهآ حق تعالی هرگز کفش # ~~در پای نکرد، حافی از آن گفتند. با او گفتند: چرا کفش درپای نکنی؟ # ~~گفت. آن روز که آشتی کردند، پای برهنه بودم. باز شرم دارم که کفش # ~~در پای کنم. و نیز حق تعالی میگوید: زمین را بساط شما گردانیدم. بر ~~بساط # ~~پادشاهان ادب نبود با کفش رفتن. # ~~جمعی از اصحاب خلوت چنان شدند که به کلوخی استنجا نتوانند کرد، # ~~آبی از دهن بر زمین نتوانند انداخت که جمله در او نور الله بینند. بشر ~~را نیز همین # ~~افتاد. بل که نور الله چشم رونده گردد - بی یبصر- جز ms118 خدای خود را ~~نبیند، هر # ~~که را خدای چشم او شد، جز خدای نتواند دید. چنانکه خواجهآ انبیا علیهم # ~~السلام در پس جنازهآ ثعلبه به سرانگشت پای می رفت. فرمود: ترسم که پای ~~بر # ~~سر ملایکه نهم. و آن ملایکه چیست؟ نور الله المؤمن ینظر به نور الله. # ~~نقل است که احمد حنبل بسیار بر او رفتی و در حق او ارادت تمام داشت، ~~PageV01P157 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0217.jpg) # ~~تا به حدی که شاگردانش گفتند: این ساعت توعالمی در احادیث و فقه و # ~~اجتهاد و در انواع علوم نظیرنداری. هر ساعت از پس شوریده ای می روی. چه # ~~لایق بود؟ # احمد گفت: آری! ازاین همه علوم که برشمردیت، من این همه به از او # ~~دانم، اما او خداوند را به از من داند. # پس بر او رفتی و گفتی: حدثنی عن ربی. مرا از خدای من سخنی بگوی. # نقل است که بشر خواست که شبی به خانه درآید. یک پای برون خانه # ~~نهاد، وتا روز همچنان ایستاده بود و متحیر و شوریده؛ و گویند نیز که در ~~دل # ~~خواهرش افتاد که امشب بشر مهمان تو خواهد بود. در خانه برفت1 و آبی بزد ~~و # ~~منتظر آمدن بود. ناگاه بشر بیامد. چون شوریده ای گفت: ای خواهرم! بر ~~بام # ~~می شوم. # قدم بنهاد و پایه ای چند برآمد و تا روز همچنان ایستاده بود. چون روزشد # ~~فرود آمد و به نمازجماعت شد. بامداد بازآمد، خواهرش گفت: ایستادن را # ~~سبب چه بود؟ # گفت: در خاطرم آمد که در بغداد چندین کس اند که نام ایشان بشر # ~~است. یکی جهود، ویکی ترسا، ویکی مغ، ومرا نام بشر است، وبه چنین # ~~دولتی رسیده، و اسلام یافته. ایشان چه کردند که از بیرون نهادندشان؛ و ~~من چه # ~~کردم که به چنین دولتی رسیدم. در حیرت این مانده بودم. # نقل است که بلال خواص گفت: درتیه بنی اسرائیل2 می رفتم. مردی با # ~~من می رفت. الهامی به دل من ms119 آمد که او خضراست. گفتم: به حق حق که # ~~بگوی که تورا نام چیست؟ PageV01P158 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0218.jpg) # ~~گفت: برادرتو، خضر است. # ~~گفتم: در شافعی چه گوئی؟ # ~~گفت: از اوتاد10 است. # ~~گفتم: در احمد حنبل چه گویی؟ # ~~گفت: از صدیقان است. # ~~گفتم: در بشر چه گویی؟ # ~~گفت: از پس او چون او نبود. # ~~نقل است که ابو عبدالله جلا گوید: ذو التون را دیدم، او را عبادت بود؛ ~~و # ~~مهل را دیدم او را اشارت بود؛ و بشر را دیدم او را ورع بود. مرا گفتند ~~توبه کدام # ~~بایلتری؟ # ~~گفتم به بشربن الحارث که استاد ماست. # ~~نقل است که هفت قمطظره4 از کتب حدیث داشت، در زیر خاک دفن # ~~کرد. روایت نکرد. گفت: از آن روایت نمیکنم که در خود شهوت میبینم. اگر # ~~شهوت دل خاموشی بینم روایت کنم. # ~~نقل است که بشر را گفتند بغداد مختلط شده است. بل که بیشتر حرام # ~~است. تو چه میخوری؟ # گفت: از این میخورم که شما میخورید، و از این می آشامم که شما # ~~می آشامید. # گفتند: پس به چه رسیدی بدین منزلت؟ # گفت: به لقمه ای کم از لقمه ای و به دستی کوتاهتر از دستی و کسی که # ~~میخورد و میگرید با کسی که میخورد و میخندد برابر نبود. # یس گفت: حلال اسراف نپذیرد. PageV01P159 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0219.jpg) # یکی از او پرسید: چه چیزنان خورش کنم؟ # گفت: عافیت نان خورش کن. # نقل است که مدت چهل سال او را بریان آرزو میکرد و بهای آن او را به # ~~دست نیامده بود، و گویند سالها بود تا دلش باقلا میخواست و نخورده بود. # نقل است که هرگزآب از جویی که سلطانیان کنده بودندی نخوردی. # ~~یکی از بزرگان گفت: به نزد بشر بودم، سرمایی بود سخت. او را دیدم ~~برهنه، # ~~می لرزید. گفتم: یابا نصرا در چنین وقت جامه زیادت کنند، توبیرون # ~~کردهای؟ # گفت: درویشان را یاد کردم و مال نداشتم که به ایشان مواسا1 کنم. # ~~خواستم ms120 که به تن موافقت کنم. # از او پرسیدند: بدین منزلت به چه رسیدی؟ # گفت: بدانکه حال خویش از غیر خدای پنهان داشتم، جملهآ عمر، # گفتند: چرا سلطانان را وعظ نکنی که ظلم برما می رود؟ # ~~را نداند. گفت: خدای را از آن بزرگتر دانم که من او را پیش کسی یاد ~~کنم که او # احمد بن ابراهیم المتطیب گفت: بشر مرا گفت که معروف را بگوی که # ~~چون نماز کنم به نزدیک تو آیم. من پیغام بدادم. منتظر میبودیم، نماز ~~پیشین # ~~بکردیم، نیامد. نماز دیگر بگزاردیم، نیامد. نماز خفتن بگزاریدم، با ~~خویشتن # ~~گفتم سبحان الله، چون بشر مردی، خلاف کند؟ این عجب است. و چشم همی # ~~داشتم و بر در مسجد همی بودیم تا بشر بیامد. سجادهآ خویش برگرفت و روان # ~~شد. چون به دجله رسید بر آب برفت و بیامد، و حدیث کردند تا وقت سحر # ~~بازگشت، و همچنان بر آب برفت. من خویشتن از بام بینداختم و آمدم و دست ~~و PageV01P160 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0220.jpg) # ~~پای او را بوسه دادم، وگفتم: مرا دعایی بکن. دعا کرد و گفت: آشکارا مکن ~~تا # ~~زنده بود. با هیچ کس نگفتم. # نقل است که جماعتی بر او بودند و او در رضا سخن میگفت. یکی از # ~~ایشان گفت: یا ابا نصر! هیچ چیز از خلق قبول نمیکنی برای جاه را. اگر # ~~محققی در زهد، و روی از دنیا بگردانیدی از خلق چیزی میستان تا جاهت ~~نماند # ~~در چشم خلق و آنچه از ایشان. میستانی در خفیه به درویشان میده و بر ~~توگل # ~~مینشین وقوت خویش از غیب میستان. # این سخن عظیم سخت می آمد براصحاب بشر. گفت: جواب بشنوید. # ~~آنگه گفت: فقرا سه قسم اند: یک قسم آنند که هرگز سؤال نکنند و اگر # ~~بدهندشان نیز نگیرند؛ این توم روحانیان اند که چون خداوند را سؤال کنند ~~هرچه # ~~خواهند خدا بدهد، و اگر سوگند به خدای دهند در حال حاجت ایشان روا شود. # ~~یک ms121 قسم دیگر آنند که سؤال نکنند و اگر بدهند قبول کنند و این قوم از # ~~اوسط اند، و ایشان بر توکل ساکن باشند بر خدای تعالی، و این قوم آنها ~~اند که بر # ~~مائده ای خلد نشینند. ویک قسم آنند که به صبر نشینند و چندانکه توانند ~~وقت # ~~نگاه دارند، و دفع دواعی1 میکنند. # آن صوفی چون جواب بشنود گفت: راضی گشتم بدین سخن. خداوند از تو # ~~راضی باد! # و بشر گفت: به علی جرجانی رسیدم. بر چشمهآ آبی بود. چون مرا بدید # ~~گفت: آیا امروز چه گناه کردم که آدمی را میبینم؟ # گفت: از پس او بدویدم، گفتم: مرا وصیتی کن. گفت فقر را در بر گیر، و ~~PageV01P161 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0221.jpg) # ~~بخوانند؛ تا مرفه و خوش به خدای توانی رسید. # نقل است که گروهی بر بشر آمدند که از شام آمده ایم، به حج رویم. # ~~رغبت کنی با ما؟ # گفت: به سه شرط: یکی آنکه هیچ برنگیریم؛ و هیچ نخواهیم؛ و اگر # ~~چیزی مان بدهند نپذیریم. # گفتند: ناخواستن و برنا گرفتن توانیم اما اگر فتوحی پدید آید نتوانیم که # ~~نگیریم. # گفت: شما توکل بر زاد حاجیان کردهاید و این بیان آن سخن است که در # ~~جواب آن صوفی گفته است که اگر در دل کرده بودی که هرگز از خلق چیزی # ~~قبول نخواهم کرد، این توکل بر خدای بودی. # نقل است که بشر گفت: روزی به خانه درآمد. مردی را دیدم. گفتم: تو # ~~کیستی که بی دستوری درآمدی؟ # گفت: برادرتو، خضرم. # گفت: دعا کن مرا. # گفت: خدای گزاردن طاعت خود بر تو آسان گرداناد. و گفت: طاعت تو # ~~بر تو پوشیده گرداناد. # نقل است که یکی با بشر مشاورت کرد که دو هزار درم دارم. حلال # ~~میخواهم که به حج شوم. # گفت: توبه تماشا می روی. اگر برای رضای خدای می روی برو وام # ~~کسی بگزار، یا بده به یتیم ویا به مردی مقل1 حال، که آن راحت که به ms122 دل # ~~مسلمانی رسد از صد حج اسلام پسندیدهتر. # گفت: رغیت حج بیشتر میبینم. PageV01P162 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0222.jpg) # گفت: از آنکه این مالها نه ازوجه نیکو به دست آوردهی، تا بناوجوه خرج # ~~نکنی قرار نگیری. # نقل است که بشر بر گورستان گذر کرد. گفت: همهآ اهل گورستان را # ~~دیدم، بر سر کوه آمد، و شغبی1 در ایشان افتاده و با یک دگر منازعه ~~میکردند، # ~~چنانکه کسی قسمت کند چیزی. # گفتم: بار خدایا! مرا شناسا گردان تا این چه حال است؟ مرا گفتند آنجا # ~~برو و بپرس. رفتم و پرسیدم. گفتند: یک هفته است که مردی از مردان دین ~~بر # ~~ما گذر کرد و سه بارقن هوآلله أحد برخواند، و ثواب به ما داد. یک هفته # ~~است تا ما ثواب آن را قسمت میکنیم. هنوز فارغ نگشته ایم. # نقل است که بشر گفت: مصطفی را صلی الله علیه وسلم به خواب دیدم. # ~~مرا گفت: ای بشر! هیچ میدانی که چرا خدای تعالی برگزید تو را از میان ~~اقران # ~~تو؟ وبلند گردانید درجهآ تو؟ # گفتم: نی یا رسول الله! # گفت: به سبب آنکه متابعت ستت من کردی و صالحان را حرمت نگاه # ~~داشتی، و برادران را نصیحت کردی، و اصحاب مرا و اهل بیت مرا دوست # ~~داشتی، خدای تعالی تو را از این جهت به مقام ابرار رسانید. # نقل است که بشر گفت: یک شب مرتضی را به خواب دیدم. گفتم: مرا # ~~پندی ده! گفت: چه نیکوست شفقت توانگران بر درویشان برای طلب ثواب # ~~رحمان، و از آن نیکوتر تکبر درویشان بر توانگران، از اعتماد بر گرم ~~آفریدگار # ~~جهان. # نقل است که اصحاب را گفت: سیاحت کنید که چون آب روان بود # ~~خوش گردد، و چون ساکن شود متغیر و زرد شود. PageV01P163 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0223.jpg) # و گفت: هر که خواهد که در دنیا عزیز باشد، و در آخرت شریف، گواز # ~~سه چیز دور باش: از مخلوقان حاجت مخواه؛ و کس را بد مگوی؛ و به مهمانی ms123 # ~~کس مرو. # و گفت: حلاوت آخرت نیابد آنکه دوست دارد که مردمان وی را بدانند. # و گفت: اگر در قناعت هیچ سود نیست جزبه عزت زندگانی کردن # ~~کفایت است. # گفت: اگر دوست داری که خلق تو را بدانند این دوستی سر محبت دنیا # ~~بود # ~~و گفت: هرگز حلاوت عبادت نیابی تا نگردانی میان خود و میان شهوات # ~~دیوار آهنین. # ~~و گفت: سخت ترین کارها سه است: به وقت دست تنگی سخاوت؛ و # ~~ورع در خلوت؛ و سخن گفتن پیش کسی که از او بترسی # ~~و گفت: ورع آن بود که از شبهات پاک بیرون آیی و محاسبهآ نفس در هر # ~~طرفة العینی پیش گیری. # ~~و گفت: زهد ملکی است که قرار نگیرد، مگر در دلی خالی، # ~~و گفت: اندوه ملکی است که چون جایی قرار گرفت رضا ندهد که هیچ # ~~چیز با او قرار گیرد. # ~~و گفت: فاضلترین چیزی که بندهای را دادهاند معرفت است. و الصبرفی # ~~بقرم # ~~و گفت: اگر خدای را خاصگاناند عارفان اند. # ~~و گفت: صوفی آن است که دل صافی دارد با خدای. # ~~و گفت عارفان قومی اند که نشناسند، مگر خدای، و ایشان را گرامی ندارند # ~~لگر برای خدای. # ~~و گفت: هر که خواهد که طعم آزادی بچشد گو سر را پاک گردان. PageV01P164 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0224.jpg) # ~~و گفت: هر که عمل کند خدای را به صدق، وحشتی عظیم با خلقش پیش # ~~و گفت: سلامی بر ابنای دنیا کنید، به دست داشتن سلام بر ایشان. # ~~و گفت: نگرستن در بخیل دل را سخت گرداند. # ~~و گفت: ادب دست به داشتن میان برادران، ادب است. # ~~و گفت: با هیچ کس ننشستم و هیچکس با من ننشست که چون از هم # ~~عدا شدیم مرا یقین نشد که اگر به هم ننشستیمی هردو را به بودی. # ~~و گفت: من کاره مرگم و کاره مرگ نبود مگر کسی که در شک بود. # ~~و گفت: کامل نباشی تا دشمن تو ایمن نبود. ms124 # ~~و گفت: اگرخدای را اطاعت نمیداری، باری معصیتش مکن. # ~~یکی در پیش او گفت: توکلت علی الله. # ~~بشر گفت: بر خدای دروغ میگویی. اگر بر او توگل کرده بودی، بدانچه او # ~~کند راضی بودی. # ~~و گفت: اگر تو را چیزی عجب آید، از سخن گفتن خاموش باش و چون از # ~~خاموشی عجب آید سخن گوی. # ~~و گفت: اگر همه عمر در دنیا به سجدهآ شکر مشغول گردی، شکر آن # ~~نگزارده باشی که او در ازل حدیث دوستان کرد. جهد کن تا از دوستان باشی. # ~~چون وقت مرگش درآمد در اضطرابی عظیم بود و در حالتی عجب. گفتند: # ~~مگر زندگانی را دوست میداری؟ # ~~گفت: نی! ولیکن به حضرت پادشاه پادشاهان شدن صعب است. # ~~نقل است که در مرض موت بودی، یکی درآمد و از دست تنگی روزگار # ~~شکایت کرد. پیراهن بدو داد و پیراهنی به عاریت بستد و بدان پیرهن به ~~دار # ~~آخرت خرامید. PageV01P165 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0225.jpg) # نقل است که تا بشرزنده بود هرگز در بغداد هیچ ستورروث1 نینداخته بود، # ~~در راه - حرمت اورا که پای برهنه رفتی - یک شب مردی ستوری داشت. # ~~ستور را دید که در راه روث افگند. فریاد برآورد: بشر حافی نماند. # نگرستند، چنان بود. گفتند: به چه دانستی؟ # گفت: بدانکه تا او زنده بود در جملهآ راه بغداد روث ستوری نبود. این # ~~برخلاف عادت دیدم، دانستم که بشر نمانده است. # ~~بعد از مرگ او را به خواب دیدند. گفتند: خدای با توچه کرد؟ # گفت: با من عتاب کرد. گفت در دنیا از من چرا چندین ترسیدی؟ اقا # ~~علمت ان آلکرم صفتی. ندانستی که کرم صفت من است؟ # ~~دیگری به خواب دید. پرسید: حق با توچه کرد؟ # گفت: مرا آمرزید و فرمود کل یا من لم یأکل وأشرب یا من لم یشرب لاجلی. # ~~بخورای آنکه از برای ما نخوردی و بیاشام ای آنکه از برای ما نیاشامیدی. # ~~دیگری به خوابش دید. گفت: خدای با توچه کرد؟ # ~~گفت: مرا ms125 بیامرزید، و یک نیمه از بهشت مرا مباح گردانید، و مرا گفت # ~~یبا بشر! تا بودی اگر مرا در آتش سجده کردتی، شکر آن نگزاردی که تورا ~~دردل # ~~بندگان خود جای دادم. # ~~گفت: فرمان آمد که مرحبا ای بشر! آن ساعتی که تو را جان بر میداشتند # ~~فیچ نبود در روی زمین از تو دوست تر. # ~~نقل است که یک روز ضعیفه ای برامام احمد حنبل آمد و گفت: بربام، # ~~دوگ می ریسم و مشعلهای2 ظاهر گردد از آن خلیفه که میگذرد. به روشنایی ~~آن # ~~مشعله، گاه هست که چند پاره دوک می ریسم. روا بود یا نه؟ PageV01P166 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0226.jpg) # احدم گفت: توبرای کهیی که این دامنت گرفته است، که این عجب # ~~ست؟ # گفت: من خواهر بشر حافی ام. # احمد زار بگریست و گفت: این چنین تقوی جز از خاندان بشر حافی # ~~بیرون نیاید؛ و گفت: تو را روا نبود. زینهار، گوش دارتا آب صافی تیره ~~نشود، # ~~و اقتدا بدان مقتدای پاک کن - برادر خویش - تا چنان شوی که اگر خواهی # ~~تا در مشعلهآ ایشان دوک ریسی دست تو، تورا طاعت ندارد. برادرت چنان بود # ~~که هرگاه - که دست به طعامی دراز کردی، که شبهت بودی- دست او # ~~طاعت نداشتی . # گفت: مرا سلطانی است که دل گویند. او را رغبت تقوی است. من # ~~یارای آن ندارم که بی دستور او سفر کنم. PageV01P167 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0227.jpg) # ذکرذوالنون مصری رحمة الله علیه # آن پیشوای اهل ملامت، آن شمع جمع قیامت، آن برهان مرتبت وتجرید، # ~~آن سلطان معرفت وتوحید، آن حجة الفقرفخری - قطب وقت - ذوالنون مصری # ~~رحمة الله علیه، از ملوکان طریقت بود، و سالک راه بلا و ملامت بود. در ~~اسرار و # ~~توحید نظر عظیم دقیق داشت، وروشی کامل و ریاضات و کرامات وافر. بیشتر # ~~اهل مصر او را زندیق خواندندی. باز بعضی در کار او متحیر بودندی. تا ~~زنده بود # ~~همه منکر او بودنی وتا بمرد کس واقف نشد بر حال او، از ms126 بس که خود را # ~~پوشیده نمود. و سبب توبهآ او آن بود که او را نشان دادند که به فلان ~~جای زاهدی # ~~است. گفت: قصد زیارت او کردم. او را دیدم، خویشتن را از درختی آویخته و # ~~میگفت: ای تن! مساعدت کن با من به طاعت، و اگرنه همچنین بدارمت تا از # ~~گرستگی بمیری. # گریه بر من افتاد. عابد آواز گریه بشنید. گفت: کیست که رحم میکند بر # ~~کسی که شرمش اندک است و جرمش بسیار؟ # گفت: به نزدیک او رفتم و سلام کردم. گفتم : این چه حالت است؟ # گفت: این تن با من قرار نمیگیرد در طاعت حق تعالی، وبا خلق آمیختن # ~~میخواهد. PageV01P168 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0228.jpg) # ذوالنون گفت: پنداشتم که خون مسلمانی ریخته است، یا کبیره ای آورده # ~~ست. # گفت: ندانسته ای که چون با خلق آمیختی همه چیز از پس آن بیاید؟ # گفتم : هول زاهدی. # گفت: از من زاهدتر میخواهی که بینی؟ # گفت : خواهم. # گفت: بدین کوه در شوتا ببینی. # چون برآمدم جوانی را دیدم که در صومعهای نشسته، و یک پای بیرون # ~~صومعه بریده، و انداخته و کرمان میخوردند. نزدیک او رفتم و سلام کردم و ~~از # ~~حال او پرسیدم. گفت: روزی در این صومعه نشسته بودم. زنی بدینجا بگذشت. # ~~دلم مایل شد بدو- تنم تقاضای آن کرد- تا ازبی او بروم. یک پای از صومعه # ~~بیرون نهادم، آوازی شنودم که: شرم نداری از پس سی سال که خدای را عبادت # ~~کرده باشی، و طاعت داشته، اکنون طاعت شیطان کنی و قصد، فاحشه ای # ~~کنی؟ این پای را که از صومعه بیرون نهاده بودم؛ ببریدم، و اینجا نشسته ~~ام تاچه # ~~پدید آید و با من چه خواهند کرد. توبر این گناه گاران به چه کارآمدی؟ ~~اگر # ~~میخواهی مردی از مردان خدای را ببینی بر سر این کوه شو. # ذوالنون گفت: از بلندی که آن کوه بود بر آنجا نتوانستم رفت. پس خبر او # ~~پرسیدم. گفتند: دیرگاهست تا مردی در آن ms127 صومعه عبادت میکند. # یک روز مردی با او مناظره می کرد که: روزی به سبب کسب است. او نذر # ~~کرد که من هیچ نخورم که در او سبب کسب مخلوقات بود. چند روز برآمد، # ~~میچ نخورد. حق تعالی زنبوران را فرستاد که گرد او می پریدند - او را ~~انگبین # ~~میدادند. # ذوالنون گفت: از این کارها و سخنها دردی عظیم به دلم فروآمد. دانستم # ~~که هر که کوکن بر خداتی گند، خدای ک رهور.ر ورج ریع ندارد. PageV01P169 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0229.jpg) # ~~پس در راه که می آمدم مرغکی نابینا را دیدم - بر درختی نشسته - ازدرخت # ~~فروآمد. من گفتم: این بیچاره علف و آب از کجا میخورد؟ به منقار زمین را # # نکاوید. دو سکره پدید آمد: %~% رین، پرکنجد؛ ویکی سیمین، پرگلاب. # ~~آن مرغ سیر بخورد و بر درخت پرید، و سکرها ناپدید شد. # ذوالنون اینجا به یکبارگی ازدست برفت و اعتماد بر توگل پدید آمد، و توبهآ # ~~او محقق شد. پس از آن چند منزل برفت. چون شبانگاه درآمد در ویرانهای # ~~درآمد، و در آن ویرانه خمره ای زر و جواهر بدید، و بر سر آن خمره تخته ~~ای نام # ~~الله نوشته. یاران وی زر و جواهر قسمت کردند. ذوالنون گفت: این تخته که ~~بر # ~~او نام دوست من است مرا دهید. # آن تخته برگرفت، و آن روزتا شب بر آن تخته بوسه میداد تا کارش به # ~~برکات آن بجایی رسید که شبی به خواب دید که گفتند: یا ذو النون! هرکس ~~به # ~~زر و جواهر بسنده کردند که آن عزیز است، توبرتر از آن بسنده کردی و آن ~~نام # ~~ماست. لاجرم در علم و حکمت بر تو گشاده گردانیدیم # پس به شهر بازآمد. گفت %~% روزی می رفتم، به کنارهآ رودی رسیدم. # ~~کوشکی را دیدم بر کنارهآ آب. رفتم و طهارت کردم. چون فارغ شدم ناگاه چش # ~~من بربام کوشک اوفتاد. کنیزکی دیدم - بر کنگرهآ کوشک ایستاده- به غایت # ~~صاحب جمال. خواستم تا وی را ms128 بیازمایم. گفتم: «ای کنیزک! که رایی؟» # ~~گفت: «ای ذوالنون! چون از دور پدید آمدی، پنداشتم دیوانه ای. چون ~~نزیکتر # ~~امدی، پنداشتم عا . چون نزدیکتر آمدی، پنداشتم عارفی. پس نگاه کردم ~~نه # ~~دیوانهی، ونه عالمی، ونه عارفی .» گفتم: ««چگونه میگویی؟» گفت: اگر # ~~دیواله بودی طهارت نکردتی، و اگر عالم بودی به نامحرم ننگرستی، و اگر # ~~عارف بودی چشمت بدون حق نیفتادی.» این بگفت و ناپدید شد. معلومم شد # ~~که او ادمی نبود. تنبیه مرا! آتشی در جاتمن اقتاد. خویشتن به سوی دریا # ~~اختم. جمای را دیدم که در کشتی مینشستند. من یردر گستی نش PageV01P170 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0230.jpg) # ~~3.دکر ذو النون مصری # ~~چون روزی چند برآمد، مگر بازرگانی را گوهری در کشتی گم شد. یک به یک # ~~را از اهل کشتی میگرفتند، و میجستند. اتفاق کردند که: [گوهر نزد] توست. # ~~پس مرا رنجانیدن گرفتند و استخفاف بسیار کردند، و من خموش میبودم. چون # ~~کار از حد بگذشت گفتم: آفریدگارا! تومیدانی، هزاران ماهی از دریا سر # ~~برآوردند، هر یکی گوهری در دهان. ذو النون یکی را بگرفت و بدان بازرگان # ~~داد. اهل کشتی چون آن بدیدند در دست و پای او افتادند، و از او عذر ~~خواستند، # ~~و چنان در چشم مردمان اعتبار شد، وازاین سبب نام او ذوالنون آمد، ~~وعبادت و # ~~ریاضت او را نهایتی نبود، تا به حدی که خواهری داشت در خدمت او چنان # ~~عارفه شده بود که روزی این آیت میخواند: وظللنا علیکم آلغمام وآنزلنا # ~~علیکم المن والسلوی. # روی به آسمان کرد و گفت: الهی اسرائیل یان را من و سلوی1 فرستی و # ~~محمدیان را نه! به عزت تو که از پای ننشینم تا من و سلوی نبارانی. # در حال از روزن خانه من و سلوی باریدن گرفت. از خانه بیرون دوید، # ~~روی به بیابان نهاد، و گم شد، و هرگزش باز نیافتند. # نقل است که ذوالنون گفت: وقتی در کوهها می گشتم قومی مبتلایان دیدم، # ~~گرد آمده بودند. پرسیدم: ms129 شما را چه رسیده است؟ # گفتند: عابدی است اینجا، در صومعهای. هر سال یکبار بیرون آید و دم # ~~خود بر این قوم دمد، همه شفا یابند. باز در صومعه شود، تا سال دیگر ~~بیرون # ~~نیاید. # صبر کردم تا بیرون آمد. مردی دیدم زردروی، نحیف شده چشم در # ~~مغاک افتاده. از هیبت او لرزه بر من افتاد. پس به چشم شفقت در خلق نگاه ~~PageV01P171 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0231.jpg) # ~~یافتند. چون خواست که در صومعه شود، من دامنش بگرفتم. گفتم: از بهر # ~~خدای علت ظاهر را علاج کردی. علت باطن را علاج کن. # به من نگاه کرد و گفت: ذوالنون دست از من بازدار که دوست از اوج # ~~عظمت و جلال نگاه میکند. چون تو را بیند که دست به جزاز وی در کسی # ~~دیگر زدهای تورا به آنکس باز گذارد و آنکس را به تو و هریکی به یکی ~~دیگر # ~~هلاک شوید. # این بگفت و در صومعه رفت. # نقل است که یک روزیارانش درآمدند، او را دیدند که میگریست. # ~~گفتند: سبب چیست گریه را؟ # گفت: دوش در سجده چشم من در خواب شد، خداوند را دیدم. گفت: یا # ~~ابا الفیض! خلق را بیافریدم، برده جزو شدند. دنیا را بر ایشان عرضه ~~کردم، ونه # ~~جزو از آن ده جزو روی به دنیا نهادند. یک جزوماند آن یک جزو نیز بر ده ~~جزو # ~~شدند. بهشت را برایشان عرضه کردم، نه حزو روی به بهشت نهادند. یک جزو # ~~بماند، آن یک جزو نیزده جزو شدند. دوزخ پیش ایشان آوردم، همه برمیدند، ~~و # ~~پرا گنده شدند، از بیم دوزخ. پس یک جزوماند که نه به دنیا فریفته شدند ~~و نه به # ~~بهشت میل کردن، ونه از دوزخ بترسیدند. # گفتم: بندگان من! به دنیا نگاه نکردیت، و به بهشت میل نکردیت، واز # ~~دوزخ نترسیدیت. چه می طلبید؟ # همه سر برآورند و گفتند: انت تعلم ما نرید. یعنی تو میدانی که ما چه # ~~می خواهیم. # نقل است که یک ms130 روز کودکی به نزدیک ذوالنون درآمد و گفت: مرا # ~~صد هزار دینار است. میخواهم که در خدمت تو صرف م و آن رر به درویشان # ~~نوبربرم. # ~~«واللون گفت: بالغ هستی؟ PageV01P172 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0232.jpg) # کفت: نی. # گفت: نفقهآ تو روا نبود. صبر کن تا بالغ شوی. # یس چون کودک بالغ گشت بیامد و بر دست شیخ توبه کرد و آن زرها به # ~~رویشان داد تا آن صد هزار دینار نماند. روزی کاری پیش آمد و درویشان را # ~~جیزی نماند که خرج کردندی. # کودک گفت: ای دریغ! کجاست صد هزار دیگر تا نفقه کردمی بر این # ~~عوانمردان! # این سخن را ذو النون بشنود. دانست که وی حقیقت کار نرسیده است که # ~~دنیا به نزد او خطیراست. ذو النون آن کودک را بخواند و گفت: به دکان ~~فلان # ~~عطار رو، و بگوی از من تا سه درم فلان دارو بدهد. # سرفت و بیاورد. گفت: در هاون کن، و خرد بسای. آنگاه پاره ای روغن # ~~بر وی افگن تا خمیر گردد، و از وی سه مهره بکن و هریک را به سوزن سوراخ # ~~کن و به نزدیک من آر. # کودک چنان کرد و بیاورد. ذوالنون آن را در دست مالید و در او دمید تا # ~~سه باره یاقوت گشت، که هرگز آن چنان ندیده بود. گفت: اینها را به بازار ~~بر و # ~~قیمت کن، ولیکن مفروش. # کودک به بازار برد و بنمود. هریکی را به هزار دینار بخواستند. بیامد، و ~~با # ~~شیخ بگفت. # ذو النون گفت: به هاون نه وبسای و به آب انداز. # چنان کرد و به آب انداخت. گفت: ای کودک! این درویشان از بی نانی # ~~گرسنه نیند، لیکن این اختیار ایشان است. PageV01P173 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0233.jpg) # ~~کوکبه1 ای از در مسجد برمن گذشت. من این سخن میگفتم که: هیچ احمقترا # ~~آن ضعیفی نبود که با قوی درهم شود. # او درآمد و گفت. این چه سخن است؟ # گفتم: آدمی ضعیف چیزی است، با خدای قوی ms131 درهم می آید. # آن جوان را لون متغیر شد. برخاست و برفت. روز دیگر بازآمد و گفت: # ~~طریق به خدای چیست؟ # گفتم: طریقی است خرد و طریقی است بزرگتر. تو کدام میخواهی؟ اگر # ~~طریق خردتر میخواهی ترک دنیا و شهوات و ترک گناه بگو، و اگر طریق بزرگ # ~~میخواهی هرچه دون حق است ترک وی بگوی و دل از همه فارغ کن. قال والله # ~~9 اختار إلا الطریق الاکیا # گقت: به خدای که حز در پوشید و در کار آمد، تا از ابدال گشت %~% فی ~~بزرگتر نخواهم. روز دیگر پشمینهای # بو جعفر اعور گفت: نزدیک ذوالنون بودم. جماعتی یاران او حاضر بودند. # ~~از طاعت جمادات حکایت میکردند و تختی آنجا نهاده بود. ذو النون گفت: # ~~طاعت جمادات اولیا را آن بود که این ساعت این تخت را بگویم که گرد این # ~~خانه بگرد، در حرکت آید. # چون سخن بگفت در حال آن تخت گرد خانه گشتن گرفت و به جای # ~~خویش بازشد. جوانی آنجا حاضربود. آن حال بدید. گریستن بر وی افتاد، تا # ~~جان بداد. بر همان تختش بشستند و دفن کردند # مقل است که وقتی یکی به نزدیک او آمد و گفت: وامی دارم و هیچ ندارم # ~~نه وام بگزارم. # ~~بنگی از زمین برداشت و به او داد آن مرد آن سنگ را به بازار برد، زمره ~~PageV01P174 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0234.jpg) # ~~گشته بود. به چهار صد درم بفروخت و وام بازداد. # نقل است که جوانی بود پیوسته بر صوفیان انکار کردی. یک روز ذوالنون # ~~انگشتری خود به وی داد و گفت: این را به بازار بر و به یک دینارا گرو ~~کن. # آن جوان برفت و انگشتری به بازار برد. به درمی آبیش نمی گرفتند. جوان # ~~خبر باز آورد. او را گفت: به جوهریان3 بر و بنگر تا چه میخواهند. # ببرد. به هزار دینار خواستند. خبر باز آورد. جوان را گفت: علم توبه حال # ~~صوفیان همچنان است که علم آن بازاریان ms132 به این انگشترین. # جوان توبه کرد و از سر آن انکار برخاست. # انقل است که ده سال بود تا ذوالنون را سکبایی آرزو می کرد و آن آرزو به # ~~نفس نمیداد. شب عیدی بود. نفس گفت: چه باشد که فردا به عیدی ما را # ~~لقمه ای سکبا دهی؟ # گفت: ای نفس! اگر خواهی که چنین کنم امشب با من موافقت کن تا # ~~همهآ قرآن را در دو رکعت نماز برخوانم. # نفس موافقت کرد. روز دیگر سکبا بساخت و پیش او بنهاد ، و انگشت را # ~~پاک کرد و در نماز ایستاد. گفتند: چه بود؟ # گفت: در این ساعت نفس با من گفت که آخر به آرزوی ده ساله رسیدم. # گفتم: به خدای که نرسی بدان آرزو. # و آنکس که این حکایت می کرد چنین گفت: ذوالنون در این سخن بود # ~~که مردی درآمد، با دیگی سکبا. پیش او بنهاد. گفت: ای شیخ! من نیامده ام # ~~مرا فرستادهاند. بدانکه من مردی حمالم و کودکان دارم. از مدتی باز سکب ~~PageV01P175 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0235.jpg) # ~~میخواهند، و سیم فراهم میآید. دوش به عیدی این سکبا ساختم. امروزدر # ~~خواب شدم. جمال جهان آرای رسول را صلی الله علیه وعلی آله وسلم به خواب # # دیدم. فرمود: اگر خواهی که فردا مرا %~% این را به نزد ذو النون بر و ~~او را بگوی # ~~که محمد بن عبدالله بن عبد المطلب شفاعت میکند که یک نفس با نفس خود # ~~صلح کن و لقمهای چند به کار بر، # ذوالنون بگریست. گفت: فرمان بردارم. # نقل است که چون کار او بلند شد، کس را چشم بر کار او نمی رسید. # ~~اهل مصر به زندقه بر وی گواهی میدادند و جمله بر این متفق شدند و متوکل # ~~خلیفه را از احوال او آگاه کردند. متوکل کس فرستاد تا وی را بیاوردند ~~به # ~~بغداد، وبند برپای او نهادند. چون به درگاه خلیغه رسید گفت: این ساعت # ~~مسلمانی بیاموختم از پیرزنی، و جوانمردی از سقایی ms133 # گفتند: چون؟ # گفت: چون به درگاه خلیفه رسیدم و آن درگاه با عظمت و حاجبان و # ~~خادمان دیدم خواستم تا اندک تغیری در من پدید آید. زنی با عصایی بیش ~~آمد و # ~~در من نگریست. گفت: یا تن که تورا پیش او میبرند، نترسی که او و تو هر ~~دو # ~~بندگان یک خداوند جل جلالهاید. تا خدای نخواهد با بنده هیچ نتوانند ~~کرد. # پس در راه سقایی دیدم. پاکیزه آبی به من داد، و به کسی که با من بود # ~~اشارت کردم. یک دینار به وی داد. قبول نکرد و گفت: تو اسیری و در بند. # ~~جوانمردی نبود از چنین اسیر و غریب و بندی چیزی ستدن. # ~~پس فرمان شد که او را به زندان برید. چهل شبانه روز در حبس بماند. هر # ~~روز خواهر بشر حافی از دوک خویش یک قرص بر او میبردی. آن روز که از # ~~زندان بیرون میآمد، آن چهل قرص همچنان نهاده بود، که یکی نخورده بود. # ~~خواهر بشر حافی چون آن بشنود اندوهگن شد. گفت: تو میدانی که آن قرصها # ~~حلال بود و بی منت. چرا نخوردی؟ PageV01P176 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0236.jpg) # گنت: زیرا که طبقش پاک نبود. یعنی بر دست زندانیان گذرمی کرد. # ~~عون از زندان بیرون آمد بیفتاد و پیشانیش بشکست. # نقل است که بسی خون برفت. اما یک قطره نه بر روی و نه بر موی و نه بر # ~~جحامهآ او افتاد، و آنچه بر زمین افتاد همه ناپدید شد، به فرمان خدای ~~عزوجل. پس # ~~و را پیش خلیفه بردند و سخن او را از او جواب خواستند. او آن سخن را ~~شرحی # ~~بداد. متوگل گریستن گرفت، و جمله ارکان دولت در فصاحت و بلاغت او # ~~متحیر بماندند، تا خلیفه مرید او شد واو را عزیز و مکرم باز گردانید. # نقل است که احمد سلمی گفت: به نزدیک ذو النون شدم. طشتی زرین # ~~دیدم، در پیش او نهاده و گرد بر گرد او بویهای ms134 خوش از مشک و عبیر. مر # ~~گفت: ته بی که به نزدیک ملوک شوی در حال بسط؟ # من از آن بترسیدم و باز پس آمدم. پس یک درم به من داد تا به بلخ از آن # ~~یک درم نفقه میکردم. # نقل است که مریدی بود. ذو النون را چهل چهله بداشت، و چهل موقف # ~~بایستاد، و چهل سال خواب شب در باقی کرد، و چهل سال به پاسبانی حجرهآ # ~~دل نشست. روزی به نزدیک ذو النون آمد. گفت: چنین کردم و چنین! با این # ~~همه رنج دوست با ما هیچ سخن نمیگوید. نظری به ما نمیکند، و به هیچم # ~~برنمیگیرد، و هیچ از عالم غیب مکشوف نمیشود، و این همه که میگویم خود # ~~را ستایش نمی کنم. شرح حال میدهم، که این بیچارگی که در وسع من بود به # ~~جای آوردم، و از حق شکایت نمیکنم. شرح حال میدهم، که همه جان و دل # ~~در خدمت او دارم. اما غم بی دولتی خویش میگویم، وحکایت بدبختی # ~~خویش میکنم، و نه از آن میگویم که دلم از طاعت کردن بگرفت، لکن # ~~میترسم که اگر عمری مانده است آن باقی همچنین خواهد بود، و من عمری # ~~حلقه به امیدی می زدم که آوازی نشنوده ام. صبر برین بر من سخت میآید # ~~اکنون تو طبیب غمگنانی و معالج دانایانی. بیچارگی مرا تدبیر کن. PageV01P177 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0237.jpg) # ذوالنون گفت: برو و امشب سیر بخور، و نماز خفتن مکن، و همه شب # ~~بخسب، تا باشد که دوست اگر به لطف ننماید به عتاب بنماید. اگر به رحمت # ~~در تو نظری نمی کند به عنف در تونظری کند. # درویش برفت و سیر بخورد. دلش نداد که نماز خفتن ترک کند، و نماز # ~~خفتن بگزارد، و بخفت. مصطفی را به خواب دید. گفت: دوستت سلاه # ~~میگوید و می فرماید: مخنث و نامرد باشد آنکه به درگاه ما آید و زود سیر ~~شود، # ~~که اصل در کار استقامت است، ms135 و ترک ملامت. حق تعالی میگوید مراد چهل # ~~ساله در کنارت نهادم و هرچه امید میداری بدانت برسانم، و هرچه مراد ~~توست # ~~حاصل کنم، ولیکن سلام ما بدان رهزن مدعی - ذو النون - برسان و بگوی ای # ~~مدعی دروغ زن! اگر رسوای شهرت نکنم نه خداوند توام تا بیش با عاشقان و # ~~فروماندگان درگاه مکرنکنی، و ایشان را از درگاه ما نفور نکنی1 # مرید بیدار شد. گریه بروافتاد. آمد تا بر ذوالنون، و حال بگفت. ذوالنون # ~~این سخن بشنود که خدا مرا سلام رسانیده است، ومدعی و دروغزن گفته، از # ~~شادی به پهلو می گردید، و به های و هوی میگریست. اگر کسی گوید چگونه # ~~روا بود که شیخی کسی را گوید نماز مکن و بخسب؟ گویم: ایشان # ~~طبیباناند. طبیب گاه بود که به زهر علاج کند. چون میدانست که گشایشر # ~~کار او در این است، بدانش فرمود که خود را دانست که او محفوط بود، ~~نتواند # ~~که نماز نکند. چنانکه حق تعالی خلیل را فرمود علیه السلام: که پسر را ~~قربان # ~~کن! و دانست که نکند. چیزها رود در طریقت که با ظاهر شرع راست نیاید. # ~~چنانکه به کشتن خلیل را امر کرد، و نخواست؛ و چنانکه غلام کشتن خضر # ~~- که امر نبود - و خواست و هرکه بدین مقام نارسیده قدم آنجا نهد زندیق ~~و # ~~اباحی2 و کشتنی بود، مگرهرچه کند به فرمان شرع کند. PageV01P178 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0238.jpg) # ~~نقل است که ذوالنون گفت: اعرابی یی دیدم در طواف، تنی نزار و زرد و # ~~استخوان بگداخته. برو گفتم: تو محبی؟ # ~~گفت: بلی . # ~~گفتم: حبیب تو به تو نزدیک است یا از تو دور؟ # ~~گفت: نزدیک. # ~~گفتم : موافق است یا ناموافق؟ # ~~کفت: موافق. # ~~گفتم: شبحان الله. محبوب توبه تو قریب و تو بدین زاری، و بدین نزاری؟ # ~~اعرابی گفت : ای بطال! أما علفت ان عذاب القرب والموافقة أشد من عذاب # ~~البعد والمخالفة. ندانسته ای که عذاب قرب و موافقت سخت تر بود هزار ms136 بار ~~از # ~~غذاب بعد1 ومخالفت؟ # ~~نقل است که ذو النون گفت: در بعضی از سفرهای خویش زتی را دیدم. # ~~از او پرسیدم از غایت محبت. گفت: ای بطال! محبت را غایت نیست. # ~~گفتم: چرا؟ # ~~گفت: از بهر آنکه محبوب را نهایت نیست. # ~~نقل است که نزدیک برادری رفت - از آن قوم که در محب مذکور # ~~بودند - او را به بلایی مبتلا دید. گفت: دوست ندارد حق را هر که از درد ~~حق # ~~الم یابد. # ~~ذو النون گفت: لکن من چنین میگویم که دوست ندارد او را هر که خود # ~~را مشهور کند به دوستی او. # ~~آن مرد گفت: أستغفر الله وآتوب إلیه. # ~~نقل است که ذو النون بیمار بود. کسی به عیادت او درآمد. پس گفت: ~~PageV01P179 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0239.jpg) # ~~الم دوست خوش بود! # ذو النون عظیم متغیر شد. پس گفت: اگر او را میدانستی بدین آسانی نام # ~~او نبردی. # نقل است که وقتی نامهای نوشت به بعضی از دوستان که حق تعالی # ~~بپوشاناد مرا و تورا به پردهآ جهل، و در زیر آن پرده پدید آراد آنچه ~~رضای اوست، # ~~که بسا مستور که در زیر ستر است که دشمن داشتهآ اوست. # نقل است که گفت: در سفری بودم، صحرا پربرف بود، و گبری را دیدم # ~~دامن در سر افگنده، و از صحرای برف می رفت و ارزن می پاشید. ذو النون # ~~گفت: ای دهقان! چه دانه می پاشی؟ # گفت: مرغکان چینه1 نیابند، دانه می پاشم تا این تخم به بر آید و خدای # ~~رحمت کند. # گفتم: دانه ای که بیگانه پاشد- از گبری- نیذیرد. # گفت: اگر نپذیرد، بیند آنچه میکنم. # گفتم: بیند. # گفت: مرا این بس باشد. # پس ذوالنون گفت: چون به حج رفتم آن گبررا دیدم - عاشق آسا در # ~~طواف- گفت: یا ابا الفیض! دیدی که دید و پذیرفت، و آن تخم به برآمد، و # ~~مرا آشنایی داد، و آگاهی بخشید، و به خانهآ خودم خواند؟ # ~~ذوالنون از آن سخن در شور شد. ms137 گفت: خداوندا! بهشتی به مشت ارزن به # ~~گبری چهل ساله ارزان می فروشی. # ~~هاتفی آواز داد: حق تعالی هر که را خواند، نه به علت خواند، و هر که را # ~~راند نه به علت راند. توای ذوالنون! فارغ باش که کار الفقال لما یرید ~~با قیاس PageV01P180 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0240.jpg) # ~~عقل توراست نیوفتد. # نقل است که گفت: دوستی داشتم فقیر، وفات کرد. او را به خواب # ~~دیدم. گغتم: خدای با توچه کرد؟ # گفت: مرا بیامرزید و فرمود که تو را آمرزیدم که از این سفلگان دنیا هیچ # ~~نستدی با همه نیاز. # نقل است که گفت: هرگزنان و آب سیر نخوردم تا نه معصیتی کردم # ~~خدای را، یا باری قصد معصیتی در من پدید نیامد. # نقل است که گاه که در نماز خواست ایستاد، گفتی : بار خدایا! به کدام # ~~قدم آیم به درگاه تو، و به کدام دیده نگرم به قبلهآ تو، و به کدام زفان ~~گویم راز تو، # ~~و به کدام لغت گویم نام تو؟ از بی سرمایگی سرمایه ساختم، به درگاه آمدم ~~که # ~~چون کار به ضرورت رسید حیا را برگرفتم. # چون این بگفتی تکبیر پیوستی و بسی گفتی: امروز که مرا اندوهی پیش # ~~آید با او گویم اگر فردام از او اندوهی رسد، با که گویم؟ # و در مناجات گفتی: اللهم لا تعذبنی بذل الحجاب. خداوندا! مرا به ذل # ~~حجاب عذاب مکن. # و گفت: سبحان آن خدایی که اهل معرفت را محجوب گردانید از جملهآ # ~~خلق دنیا به حجب آخرت و از جملهآ خلق آخرت به حجب دنیا. # و گفت: سخت ترین حجابها نفس دینست. # و گفت: حکمت در معده ای قرار نگیرد که از طعام پر آمد. # و گفت: استغفار بی آنکه از گناه بازایستی توبهآ دروغ زنان بود، # و گفت: فرخ آنکس که شعار دل او ورع بود، و دل او پاک از طمع بود، # ~~ومحاسب نفس خویش فیما صنع. # ~~گناه PageV01P181 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0241.jpg) # و گفت: عجب نیست از ms138 آنکه به بلایی مبتلا شود، پس صبر کند. عجب # ~~از آن است که به بلایی مبتلا شود راضی بود. # و گفت: مردمان ترسگار باشند، بر راه باشند. چون ترس از دل ایشان برفت # ~~گمراه گردند. # و گفت: بر راه راست آن است که از خدای ترسان است. چون ترس # ~~برخاست از راه بیوفتاد. # و گفت: علامت خشم خدای بر بنده ترس بنده بود از درویشی. # و گفت: فساد بر مرد از %~% چیز درآید. یکی ضعف نیت به عمل آخرت؛ # ~~ایشان غالب گشته بود دوم تنهای ایشان که رهین شهوات گش نهارم رضای # مخلوقان بر رضای خالق گزیده باشند؛ %~% نود؛ سوم با قرب اجل درازی امل بر # ~~پنجم متابعت هوا را کرده باشند؛ ششم آنکه زلتهای سلف حجت خویش کرده # ~~باشند، و هنرهای ایشان جمله دفن کرده تا فساد بر ایشان پیدا گشته است # و گفت: صاحب همت اگرچه 3 %~% ود او به سلامت نزدیک است، و # ~~صاحب ارادت اگرچه صحیح است او منافق است. یعنی آنکه صاحب همت # # بود او را ارادت آن نبود که هرگز ب %~% سر فرو آرد، که صاحب همت را # ~~خواست نبود، و صاحب ارادت زود راضی گردد، و به جایی فرو آید. # و گفت: زندگانی نیست مگربا مردمانی که دل ایشان آرزومند بود به # ~~تقوی، وایشان را نشاط بود به ذکر خدای # ~~و گفت: دوستی با کسی کن که به تغیر تو متغیر نگردد # ~~و گفت: اگر خواهی که اهل صحبت باشی صحبت با یاران چنان کن که # ~~صدیق کرد با نبی الله علیه السلام، که دردین ودنیا به هیچ مخالف او نشد # ~~جرم حق تعالی صاحبش خواند. # ~~و گفت: علامت محبت خدای آن است که متابع حبیب خدای بود # ~~علیه السلام، در اخلاق وافعال واوامر وسن PageV01P182 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0242.jpg) # و گفت: صحبت مدار با خدای جزبه موافتت، و با خلق جرب # ~~مناصحت1، و با نفس جز به مخالفت، و با دشمن جزبه عداوت. # و گفت: ms139 هیچ طبیب ندیدم جاهلتر از آنکه مستان را در وقت مستی معالجه # ~~کند. یعنی سخن گفتن کسی را که او مست دنیا باشد بی فایده بود. پس گفت # ~~مست را دوا نیست مگر هشیار شود، آنگاه به توبه دوای او کنند. # و گفت: خدای عزوجل عزیز نکند بندهای را به عزی عزیزتر از آنکه به وی # ~~نماید خواری نفس خویش، و ذلیل نکند بندهای را به ذلی ذلیلتر از آنکه # ~~محجوب کند او را تا ذل نفس نبیند. # و گفت: یاری نیکو باز دارنده از شهوات، پاس چشم و گوش داشتن # ~~است. # و گفت: اگر تو را به خلق أنس است طمع مدار که هرگزت به خدای أنس # ~~پدید آید. # و گفت: هیچ چیز ندیدم رساننده تربه اخلاص از خلوت، که هرکه خلوت # ~~گرفت جز خدای هیچ نبیند، و هرکه خلوت دوست دارد تعلق گیرد. به عمود # ~~اخلاص: و دست زند بر رکنی از ارکان صدق. # و گفت: به اول قدم هرچه جویی یابی. یعنی اگر هیچ می نیابی نشانی # ~~است که هنوز در این راه یک قدم ننهادهای که تا ذرهای از وجود می ماند ~~ذره ای # ~~راه نداری. # و گفت: گناه مقربان حسنات ابرار است. # و گفت: چون بساط محمد بگترانند گناه اولین و آخرین بر حواشی آن # ~~بساط محو گردد و ناچیز شود. PageV01P183 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0243.jpg) # ~~از پیش همه روحها بشد تا به روضهآ وصال رسید. # و گفت محب خدای را کاس محبت ندهند، مگربعد از آنکه خوف دلشر # ~~را بسوزد، وبه قطع انجامد. # و گفت: شناس که خوف آتش در جنب فراق به منزلت یک قطرهآ آب # ~~است که در دریای اعظم اندازند، و من نمی دانم چیزی دیگر دل گیرنده تراز # ~~خوف فراق. # و گفت: هر چیز را عقویت است، و عقویت محبت آن است که از ذکر # ~~حق تعالی غافل ماند. # و گفت: صوفی آن بود که چون نگوید نطقش حقایق حال وی بود. یعنی ms140 # ~~چیزی نگوید که او آن نباشد و چون خاموش باشد معاملتش معبر حال وی بود و # ~~قطع علایق حال وی ناطق بود. # گفتند: عارف که باشد؟ # گفت: مردی باشد ازایشان، جدا از ایشان. # و گفت: عارف هر ساعتی خاشعتر بود زیرا که به هر ساعتی نزدیکتر بود. # و گفت: عارف لازم یک حال نبود که از عالم غیب هر ساعتی حالتی # ~~دیگر بر او می آید تا لاجرم صاحب حالات بود نه صاحب حالت. # و گفت: عارفی خایف می باید، نه عارفی واصف. یعنی وصف میکند # ~~خویش را به معرفت، اما عارف نبود که اگر عارف بودی، خایف بودی که انما # ~~بحشی آلله من عباده آلعلماء. # ~~و گفت: ادب عارف زبر همهآ ادبها بود زیرا که او را معرفت مؤدب بود. # ~~و گفت: معرفت بر سه وجه است. یکی معرفت توحید، و این عامهآ مؤمنان # ~~رااست؛ دوم معرفت حجت وبیان است، و این حکما وبلغا وعلما راست؛ سوم # ~~مفرفت صفات وحدانیت است، واین اهل ولایت الله راست. آن جماعتی که # ~~شاهد حق اند به دلهای خویش تا حق تعالی بر ایشان ظاهر میگرداند آنچه بر ~~PageV01P184 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0244.jpg) # ~~هیچ کس از عالمیان ظاهر نگرداند. # و گفت: حقیقت معرفت اطلاع حق است، بر اسرار بدانچه لطایف انوار # ~~معرفت بدان نپیوندد. یعنی هم به نور آفتاب آفتاب را توان دید. # و گفت: زینهار که به معرفت مدعی نباشی. یعنی اگر مدعی باشی # ~~کذاب باشی. دیگر معنی آن است که چون عارف و معروف در حقیقت یکی # ~~است، تو در میان چه پدید می آیی؟ دیگر معنی آن است که اگر مدعی باشی یا # ~~راست میگویی یا دروغ! اگر راست میگویی صدیقان خویشتن را ستایش نکنند، # ~~چنانکه صدیق رضی الله عنه، می گفت: لنت بخیرکم. و در این معنی ذوالنون # ~~گفته است: که اکبرذنبی معرفتی ایاه. و اگر دروغ گویی عارف دروغ زن ~~نبود. و # ~~دیگر معنی آن است که تو مگوی که عارفم ms141 تا او گوید. # و گفت: آنکه عارفتر است به خدای، تحیر او در خدای سخت تر است. و # ~~یشتر از جهت آنکه هرکه به آفتاب نزدیکتر بود در آفتاب متحیرتر بود، تا ~~به # ~~جایی رسد که او، او نبود، چنانکه ازصفت عارف پرسیدند. گفت: عارف # ~~بیننده بود بی علم، وبی عین، وبی خبر، وبی مشاهده، وبی وصف، و # ~~بی کشف، و بی حجاب. ایشان ایشان نباشند، و ایشان بدیشان نباشند، بل که # ~~ایشان که ایشان باشند به حق ایشان باشند. گردش ایشان به گردانیدن حق ~~باشد # ~~و سخن ایشان سخن حق بود. بر زبانهای ایشان روان گشته - و نظر ایشان نظر # ~~حق بود- بر دیدهای ایشان راه یافته. # پس گفت: پیغمبر علیه السلام از این صفت خبر داد و حکایت کرد از حق # ~~تعالی که گفت: چون بنده ای دوست گیرم، من که خداوندم، گوش او باشم تا # ~~دست او باشم تا به من گیرد. PageV01P185 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0245.jpg) # ~~شاغل است تا او ماند و شغل خدای وبس. # و گفت: علامت دل بیمار چهار چیزاست. یکی آن است که از طاعت # ~~حلاوت نیابد؛ دوم از خدای ترسناک نبود، سوم آنکه در چیزها به چشم عبرت # ~~ننگرد؛ چهارم آنکه فهم نکند از علم آنچه شنود. # و گفت: علامت آنکه مرد به مقام عبودیت رسیده است آن است که # ~~مخالف هوا بود و تارک شهوات. # و گفت: عبودیت آن است که بنده او باشی به همه حال، چنانکه او # ~~خداوند توست به همه حال. # و گفت: علم موجود است و عمل به علم مفقود، و عمل موجود است و # ~~اخلاص در عمل مفقود، و حب موجود است و صدق در حب مفقود. # و گفت: تویهآ عوام از گناه است، وتوبهآ خواص از غفلت. # و گفت: توبه دو قسم است. توبهآ انابت و توبهآ استجابت. توبهآ انابت آن # ~~است که بنده توبه کند از خوف عقوبت خدای، و توبهآ استجابت آن است که # ~~توبه کند از ms142 شرم کرم خدای. # و گفت: بر هر عضوی توبه ای است. توبهآ دل نیت کردن است بر ترک # ~~حرام، وتوبهآ چشم فرو خوابانیدن است چشم را از محارم، و توبهآ دست ترک # ~~گرفتن است در گرفتن مناهی، و توبهآ پای ترک رفتن است به ملاهی، و تویهآ # ~~گوش نگاه داشتن است گوش را از شنودن اباطیل، و توبهآ شکم خوردن حلال # ~~است، وتوبهآ فرج دور بودن از فواحش # و گفت: خوف رقیب عمل است و رجا شفیع محسن # و گفت: خوف چنان باید که از رجا به قوتتر بود که اگر رجا غالب آید دل # ~~مشوش شود. # و گفت: طلب حاجت به زفان فقر کنند نه به زفان حکم # و گفت: دوام درویشی با تخلیط دوست تردارم از آنکه دوام صفا با ~~PageV01P186 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0246.jpg) # ~~فجب1. # و گفت: ذکر خدای غذای جان من است، و ثنا بر او شراب جان من # ~~است، وحیا از او لباس جان من است. # و گفت: شرم هیبت بود اندر دل با وحشت از آنچه بر تورفته است، از # ~~ناکردنیها. # و گفت: دوستی تو را به سخن آرد، و شرم خاموش کند، و خوف بی آرام # ~~گرداند. # و گفت: تقولی آن بود که ظاهر آلوده نکند به معاصیها، و باطن به فضول، و # ~~با خدای عزوجل بر مقام ایستاده بود. # و گفت: صادق آن بود که زبان او به صواب و به حق ناطق بود. # و گفت: صدق شمشیر خدای است عزوجل، هرگز آن شمشیر بر هیچ گذر # ~~نکرد، الا آن را پاره گردانید. # و گفت: صدق زبانی محزون است و سخن به حق گفتن موزون. # و گفت: مراقبت آن است که ایثار کنی آنچه حق برگزیده است. یعنی # ~~آنچه بهتر بود ایثار نکنی و عظیم دانی آنچه خدای آن را عظیم داشته است. # ~~چون از تو ذره ای در وجود آید به سبب ایثار به گوشهآ چشم بدان باز ~~ننگری. و آن # ~~را از فضل ms143 خدای بینی نه ازخویش، و دنیا و هرچه آن را خرد شمرده است ~~بدان # ~~التفات نکنی، ودست از این نیز بیفشانی، وخویشتن را در این اعراض کردن ~~در # ~~میان نبینی. # و گفت: وجد سری است در دل. # و گفت: سماع وارد حق است که دلها بدو برانگیزد، و بر طلب وی # ~~خریض فند حه بان رابه حق شنود، به حق راه یابد، وهرکه به نفس شنود در ~~PageV01P187 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0247.jpg) # ~~زندقه افتد. # و گفت: توکل از طاعت خدایان بسیار بیرون آمدن است و به طاعت یک # ~~خدای مشغول بودن، و ازسببها بریدن. # و گفت: توکل خود را در صفت بندگی داشتن است، و از صفت خداوندی # ~~بیرون آمدن. # و گفت: توکل دست بداشتن تدبیر بود، و بیرون آمدن از قوت و حیلت # ~~خویش. # و گفت: انس آن است که صاحب او را وحشت پدید آید از دنیا و از خلق، # ~~مگر از اولیاء حق از جهت آنکه أنس گرفتن با اولیا، أنس گرفتن است به # ~~خدای. # و گفت اولیا را چون در عیش انس اندازند گوبی با ایشان خطاب می کنند # ~~در بهشت به زفان نور، و چون درعیش هیبت اندازند گویی با ایشان خطاب # ~~می کتند در دوزخ به زفان نار. # و گفت: فروتر منزل انس گرفتگان به خدای آن بود که اگر ایشان را به # ~~آتش بسوزند یک ذره همت ایشان غایب نماند از آنکه بدو انس دارند. # و گفت: علامت أنس آن است که به خلقت أنس ندهند. انس با نفس # ~~خویشت دهند تا با خلقت وحشت دهند، پس با نفس خویشت أنس دهند. # و گفت: مفتاح عبادت فکرت است ونشان رسیدن مخالفت نفس و هواست، # ~~و مخالفت آن ترک آرزوهاست. هرکه مداومت کند بر فکرت به دل، عالم غیب # ~~ببیند به روح. # و گفت: رضا شاد بودن دل است در تلخی قضا. # و گفت: رضا ترک اختیار است پیش از قضا، و تلخی نایافتن است بعد ان ms144 # ~~قضا، وجوش زدن دوستی است درعین بلا. # گفتند: کیست داننده تر به نفس خویش؟ PageV01P188 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0248.jpg) # ~~گفت آنکه راضی است بدانچه قسمت کردهاند. # ~~و گفت: اخلاص تمام نشود مگر که صدق بود در او، و صبر بر او، و صدق # ~~تمام نگردد مگر اخلاص بود در او، و مداومت بر او. # ~~و گفت: اخلاص آن بود که طاعت از دشمن نگاه دارد تا تباه نکند. # ~~و گفت: سه چیز علامت اخلاص است. یکی آنکه مدح و ذم نزدیک او # ~~کی بود؛ و رؤیت اعمال فراموش کند؛ و هیچ ثواب واجب ندارد در آخرت # ~~دان عمل. # ~~و گفت: هیچ چیز ندیدم سخت تر از اخلاص در خلوت. # ~~و گفت: هرچه از چشمها ببینند نسبت آن با علم بود، و هرچه از دلها # ~~بدانند نسبت آن، با یقین بود. # ~~و گفت: سه چیز از نشان یقین است، یکی نظر به حق کردن است در همه # ~~چیزی؛ دوم رجوع کردن است با حق در همه کاری؛ سوم یاری خواستن است از # ~~او در همه حالی. # ~~و گفت: یقین دعوت کند به کوتاهی امل، و کوتاهی امل دعوت کند به # ~~زهد، و زهد دعوت کند به حکمت، و حکمت نگریستن اندر عواقب بار آرد. # ~~و گفت: صبر ثمرهآ یقین است. # ~~و گفت: اندکی ازیقین بیشتر است از دنیا، از بهر آنکه اندکی یقین دل # ~~را پر از حب آخرت گرداند، و به اندکی یقین جمله ملکوت آخرت مطالعه کند. # ~~و گفت: علامت یقین آن است که بسی مخالفت کند خلق را در زیستن # ~~و به ترک مدح خلق کند، و اگر نیز عطایی دهند و فارغ گردد از نکوهیدن ~~ایشان # ~~را اگر منعی کنند. # ~~و گفت: هرکه به خلق أنس گرفت بر بساط فرعون ساکن شد، و هرکه ~~PageV01P189 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0249.jpg) # ~~حق. چون حضور حق حاصل دارد. # و گفت: هر مدعی که هست به دعوی خویش محجوب است از شهود حق # ~~و از سخن حق؛ ms145 و اگر کسی را حق حاضر است او محتاج دعوی نیست اما اگر # ~~غایب است دعوی اینجاست که دعوی نشان محجوبان است. # و گفت: هرگز مرید نبود تا استاد خود را فرمان برنده تر نبود از خدای. # و گفت هرکه مراقبت کند خدای را در خطرات دل خویش، بزرگ گرداند # ~~خدای او را در حرکات ظاهر او، و هرکه بترسد با خدای گریزد و هرکه در ~~خدای # ~~گریزد زجات یابد. # و گفت: هرکه قناعت کند از اهل زمانه راحت یابد، و مهتر همه گردد، و # ~~هرکه توگل کند استوار گردد، و هرکه تکلف کند در آنچه به کارش نمی آید # ~~صایع کند، آنچه به کارش می آید. # و گفت: هرکه از خدای بترسد دلش بگدازد و دوستی خدای در دلش # ~~مستحکم شود، و عقل او کامل گردد # و گفت: هرکه طلب عظیمی کند مخاطره ای کرده است عظیم، و هرکه # ~~قدر آنچه طلب میکند بشناسد خوار گردد، بر چشم او قدر آنچه به ذل باید ~~کرد. # # نزدیک تواندک است. و گفت: آنکه تأسف اندک %~% خوری بر حق، نشان آن ~~است که قدرحق # و گفت: هرکه دلالت نکند تورا ظاهر او بر باطن او، با او همنشین مباش. # ~~و گفت: اندوه مخور بر مفقود و ذکر معبود موجود # ~~و گفت: هرکه به حقیقت خدای را یاد کند فراموش کند در حنب یاد او # ~~جمله چیزها، و هرکه فراموش کند در جنب ذکر خدای جمله چیزها، خدای نگاه # ~~دارد بر او جملهآ چیزها، و خدای عوض او بود از همه چیزها. # ~~و از او پرسیدند: خدای به چه شناختی؟ # # گفت: خدای را به خدا شن %~% وخلق را به رسول. یعنی الله است ونور ~~PageV01P190 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0250.jpg) # ~~الله است که خدای خالق است. خالق را به خالق توان شناخت، و نور خدای # ~~خلق است، واصل خلق نور محمد است علیه السلام. پس خلق را به محمد توان # ~~شناخت. # ~~و گفتند: در خلق چه گویی؟ ms146 # ~~گفت: جمله خلق در وحشتاند و ذکر حق کردن در میان اهل وحشت # ~~غیبت بود. # ~~و پرسیدند: بندهآ مفوض1 که بود؟ # ~~گفت: چون مأیوس بود از نفس و فعل خویش، و پناه با خدای دهد در # ~~جمله احوال، واو را هیچ پیوند نماند به جز حق. # ~~گفتند: صحبت با که داریم؟ # ~~گفت: با آنکه او را ملک نبود و به هیچ حال تو را منکر نگردد، و به تغیر ~~تو # ~~متغیر نشود، هرچند آن تغیر بزرگ بود از بهر آنکه تو هر چند متغیرتر ~~باشی، بد # ~~دوست محتاجتر باشی . # ~~گفتند: بنده را کی آسان گردد راه خوف؟ # ~~گفت: آنگاه که خویشتن بیمار شمرد، و ازهمه چیزها پرهیز کند، از بیم # ~~بیماری دراز. # ~~گفتند: بنده به چه سبب مستحق بهشت شود؟ # ~~گفت: به پنچ چیز. استقامتی که در وی گشتن و بار نبود؛ و اجتهادی که # ~~در او به هم سهونبود؛ و مراقبتی خدایرا سرا و جهرا2 و انتظاری مرگ را ~~به # ~~ساختن زاد راه و محاسبهآ خود کردن، پیش از آنکه حسابت کنند. # برسیدند: علامت خوف چیست؟ # ~~نف: آنکه خوف وی را ایمن گرداند از همه خوفهای دیگر. PageV01P191 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0251.jpg) # گفتند: از مردم که واصیانت تر است؟ # گفت: آنکه زبان خویشتن را نگاه دارتر است. # گفتند: علامت توکل چیست؟ # گفت: آنکه طمع از جملهآ خلق منقطع گرداند. # بار دیگر پرسیدند: از علامت توکل # گفت: خلع ارباب و قطع اسباب. # گفتند زیادت کن. # گفت انداختن نفس در عبودیت و بیرون آوردن نفس از ربوبیت. # ~~پرسیدند: عزلت کی درست آید؟ # ~~گفت: آنگاه که از نفس خود عزلت گیری # ~~و گفتند: اندوه که را بیشتر بود؟ # ~~گفت: بدخویترین مردمان را. # ~~پرسیدند: دنیا چیست؟ # ~~گفت: هرچه تو را از حق مشغول می کند دنیا آن است. # ~~گفتند: سفله کیست؟ # ~~گفت: آنکه راه به خدای نداند # ~~یوسف حسین از او پرسید: با کی صحبت کنم؟ # ~~گفت: با آنکه تو و من در میان نبود # ~~و ms147 یوسف حسین گفت: مرا وصیتی کن # # گفت: با خدای یارباش درخ %~% نف %~% ان خویش، نه با نفس یارباش در # ~~خصمی خدای، وهیچ کس را حقیر مدار، اگرچه مشرک بود، و در عاقبت او # ~~نگر که تواند که معرفت از تو سلب کنند و بدو دهند # # و یکی ازو وصیت خواست. گفت: باطن : %~% یش با حق گذار، و ظاهر # ~~خویش به خلق ده، و به خدای عزیز باش تا خدای بی نیازت کند از خلق. PageV01P192 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0252.jpg) # ~~یکی دیگر وصیتی خواست. گفت: شک را اختیار مکن بریقین و راضی # ~~مشو از نفس خویش تا آرام نگیرد، و اگر بلایی روی به تر آوزد آن را به ~~صبر # ~~تحمل کن ولازم درگاه خدای باش. # ~~کسی دیگر وصیتی خواست. گفت: همت خویش را از پیش و پس # ~~مغرست. # ~~گفت: این سخن را شرحی ده. # ~~گفت: از هرچه گذشت و از هرچه هنوز نیامده است اندیشه مکن و نقد # ~~وقت را باش. # ~~رسیدند: صوفیان چه کساند؟ # ~~گفت: مردمانی که خدای را بر همه چیزی بگزینند و خدای ایشان را بر # ~~همه بگزیند. # ~~کسی بر او آمد و گفت: دلالت کن مرا بر حق. # ~~گفت: اگر دلالت می طلبی بر او بیشتر از آن است که در شمار آید، و اگر # ~~قرب می خواهی در اول قدم است و شرح این در پیش رفته است. # ~~مردی بدو گفت: تورا دوست می دارم. # ~~گفت: اگر توخدای را می شناسی تورا خدای بس، و اگر نمی شناسی # ~~طلب کسی کن که او را شناسد تا تو را بر او دلالت کند. # ~~پرسیدند: از نهایت معرفت. # ~~گفت: هرکه به نهایت معرفت رسید نشان او آن بود که چون بود، چنانکه # ~~بود، آنجا که بود، همچنان بود که بیش از آنکه بود. # ~~پرسیدند: اول درجه ای که عارف روی بدانجا نهد چیست؟ PageV01P193 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0253.jpg) # پرسیدند از عمل عارف. # گفت: آنکه ناظر- %~% بود در کل احوال. # پرسیدند از کمال معرفت نفس ms148 # ~~نابردن. گفت: کمال معرفت نفس گمان بد بردن است بدو، و هرگز گمان نیکو # و گفت: حقایق قلوب، فراموش کردن نصیبهآ نفوس است. # # و گفت: از خدای د بیشتراست. یعنی پنهان دارد. %~% نی کسی است که در ~~ظاهر اشارت او به خدای # ~~چنانکه نقل است از او که گفت: هفتاد سال قدم زدم در توحید و تفرید و # ~~تجرید و تأیید و تشدید برفتم، ازاین همه جز گمانی به چنگ نیاوردم. # ~~نقل است که چون در بیماری مرگ افتاد گفتند: چه آرزوت می کند؟ # گفت: آرزو آن است که پیش از آنکه بمیرم، اگر همه یک لحظه بود، او # ~~را بدانم. پس این بیت بگفت: # ~~وقت وفات، که مرا وصیتی ک و بعد از این یک رون آلخوف أفرضنی والشوق # أخرفنی %~% %~% وآلحب أضفدنی وآلله أخیانی %~% راو زایل شد. یوسف حسین ~~گفت: در # ~~گفت: صحبت با کسی دار که در ظاهر از او سلامت یابی و تورا صحبت # ~~و بر خیر باعث بود، و از خدای یاد دهنده بود دیدار او تو را # ~~ذوالنون را گفتند در وقت نزع که وصیتی کن # ~~گفت: مرا مشغول مدارید که در تعجب مانده ام در نیکوبیهای او # # خواب دیدند. گفتند: گفت دو پس وفات کرد. در آن شب که ا %~% خدای # خواست آمدن به استقبال او آمده ایم. %~% ست، هفتاد کس پیغمبررا به # ~~چون وفات کرد، بر پیشانی او دیدند نوشته به خظی سبز: هلذا حبیب الله # # مات فی حب الله هذا قتیل الله بیفا %~% چون جنازه اش برد استند آفتاب ~~عظ PageV01P194 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0254.jpg) # ~~گرم بود. مرغان هوا بیامدند و پردریر گذاشتند، و جنازهآ او در سایه ~~داشتند_ از # ~~خانهآ او تا لب گور- و در راه که او را می بردند مؤذنی بانگ میگفت. چون ~~به # ~~کلمهآ شهادت رسید انگشت از وطا برآورد. فریاد از مردمان برآمد که او ~~زنده # ~~است. جنازه بنهادند، و انگشت گشاده بود، او مرده هر چند جهد کردند ~~انگشت ms149 # ~~به جای خود نشد. اهل مصر که آن حالت بدیدند جمله تشویر1 خوردند و ~~گفتند: # ~~توبه کردیم. از جفاها که با وی کرده بودند و کارها کردند بر سر خاک او ~~که # ~~صفت نتوان کرد. رحمة الله علیه. PageV01P195 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0255.jpg) # وکربایزید بسطامی رحمة الله علیه # آن خلیفهآ الهی، آن دعامه1آ نامتناهی، آن سلطان العارفین، آن # # علیه، اکبر مشایخ واعظ ججة الخلایق اجمعین، آن پختهآ جهان ناک %~% # ابود، وحجت خدای بود، وخلیفهآ بحق بود، و %~% میخ بایزید بسطامی رحمة الله # ~~قطب عالم بود، و مرجع اوتاد، و ریاضات و کرامات و حالات و کلمات او را # ~~اندازه نبود، و در اسرار و حقایق نظری نافذ، و جدی بلیغ داشت، و دایم ~~درمقام # # فرب وهیبت بود. غرقهآ ا %~% حبت بود و پیوسته تن در مجاهده و دل در # ~~معانی طریقت چندان استنباط نبود مشاهده داشت، و روایات او در احادیث # عا %~% را گفتند که در این شیوه نخست او بود %~% بود، و پیش از او کس را در # ~~که علم به صحرا زد، و کمال او پوشیده نیست، تا به حدی که جنید گفت: # # بایزید در میان ما چون جبرئیل %~% نت در میان ملایکه # و هم او گفت: نهایت میدان جمله روندگان که به توحید روانند، بدایت # ~~میدان این خراسانی است. جملهآ مردان که به بدایت قدم او رسند همه در ~~گردند # # و فرو شوند و نمانند. دلی %~% نی سخن ان است که بایزید میگوید: دویست ~~سال PageV01P196 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0256.jpg) # ~~به بوستان برگذرد تا چون ما گلی در رسد. # ~~و شیخ ابوسعید ابوالخیر رحمة الله علیه میگوید: هژده هزار عالم از ~~بایزید پر # ~~می بینم و بایزید در میانه نبینم. یعنی آنچه بایزید است در حق محواست. ~~جد # ~~وی گبر بود، و از بزرگان بسطام یکی پدر وی بود. واقعهآ او با او همبر1 ~~بوده است # ~~از شکم مادر. چنانکه مادرش نقل کند: هرگاه که لقمه ای به شبهت در دهان # ~~نهادمی، تو ms150 در شکم من در تپیدن آمدی، و قرار نگرفتی تا باز برانداختی. # ~~و مصداق این سخن آن است که از شیخ پرسیدند که مرد را در این طریق # ~~چه بهتر؟ # ~~گفت: دولت مادر زاد. # ~~گفتند: اگر نبود؟ # ~~گفت: تنی توانا. # ~~گفتند: اگر نبود؟ # ~~گفت؛ گوشی شنوا. # ~~گفتند: اگر نبود؟ # ~~گفت: دلی دانا. # ~~گفتند اگر نبود؟ # ~~گفت: چشمی بینا. # ~~گفتند: اگر نبود؟ # ~~گفت: مرگ مفاجا2. # ~~نقل است که چون مادرش به دبیرستان فرستاد، چون به سورهآ لقمان رسید، # ~~و به این آیت رسید أن آشکزلی ولوالدیک خدای میگوید مرا خدمت کن و # ~~شکر گوی، و مادر و پدر را خدمت کن و شکر گوی. استاد معنی این آیت ~~PageV01P197 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0257.jpg) # ~~میگفت. بایزید که آن بشنید بر دل او کار کرد. لوح بنهاد و گفت: استاد ~~مر # ~~افتادست؟ خانه آمد. مادر گفت دستوری ده تا به خانه روه و سخنی # %~% یفورا به چه آمد؟ مگر هدیه ای آوردهاند، یا عذری %~% با مادر بگویم. ~~استاد دستوری داد. بایزید به # ~~وی باشم. خدمت تو. من در دو خانه کدخد گفت: نه که به آیتی رسیدم3 # است. یا ازخدایم در خواه تا همه آن تو %~% ویا در کار خدایم کن تا همه با # %~% م کرد. این آیت بر جان من آمده %~% حق می فرماید، ما را به خدمت خویش و # # برو و خدای را باش. مادر گفت: ای پسرتورا در کار خدای کر %~% و حق ~~خویشتن به تو بخشیدم. # پس بایزید از بسطام برفت %~% فی سال در شام و شامات میگردید، و # ~~ریاضت میکشید، و بی خوابی و گرسنگی دایم پیش گرفت، و صد وسیزده پیررا # ~~خدمت کرد، و ازهمه فایده گرفت نشته بود. گفت: بایزید آن کتاب از طاق # فرو گ %~% ، وازآن جمله ین %~% صادق بود. در پیش او # بایزید گفت: کدام طاق؟ # ~~نیامده ام. تفت: نه! مرا با آن چه کار گفت: آخر مدتی است که اینجا # م %~% ی آیی و طاق ندیده ms151 ای ب %~% نو سر از پیش بردارم؟ من به نظاره # صادق گفت: چون چنین است برو. به بسطام باز رو که کار تو تمام شد. # ~~قبله انداخت. درحال جایی، به دیدن او شد. چون نزدیک او رسید آ نقل # است که اورا نشان دادند که فلا %~% را در طریقت قدری بودی %~% ورا دید که # او آب دهن سوی %~% میر بزرگ است. از دور PageV01P198 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0258.jpg) # ~~خلاف شریعت بر او نرفتی. # نقل است که از خانهآ او تا مجد چهل گام بود. هرگز در راه خیو1 # ~~نینداختی - حرمت مسجد را. # نقل است که دوازده سال روزگار شد تا به کعبه رسید که در هر مصلی # ~~گاهی سجاده بازمی افگند و دو رکعت نماز میکرد. می رفت و میگفت: این # پس به کعبه رفت و آن سال به مدینه نشد. گفت: ادب نبود او را تبع این # ~~زیارت داشتن. آن را جداگانه احرام کنم. # باز آمد. سال دیگر جداگانه از سر بادیه احرام گرفت، و در راه در شهری # ~~شد. خلقی عظیم تبع او گشتند. چون بیرون شد مردمان از پی او بیامدند. ~~شیخ # ~~باز نگریست. گفت: اینها کی اند؟ # گفتند: ایشان با توصحبت خواهند داشت. # گفت: بار خدایا! من از تودر می خواهم که خلق را به خود از خود # ~~محجوب مگردان. گفتم ایشان را به من محجوب گردان. # پس خواست که محبت خود از دل ایشان بیرون کند، و زحمت خود از راه # ~~ایشان بردارد، نماز بامداد، بگزارد. پس به ایشان نگریست. گفت: إنی انا ~~آلله # ~~لآ إلة الا انا فاغبدونی. # گفتند: این مرد دیوانه شد. # او را بگذاشتند و برفتند، و شیخ اینجا به زفان خدای سخن میگفت. # ~~چنانکه بر بالای منبر گویند: حکایةآ عن ربه. # پس در راه می شد. کلهآ سریافت بر وی نوشته: صم بکم عمی فهم لا # ~~یغقلون. نعرهای زد، و برداشت، و بوسه داد، و گفت: سر صوفئی می نماید در ~~PageV01P199 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0259.jpg) # ~~حق ms152 محوشده و ناجیز گشته نه گوش دارد، که خطاب لم یزلی بشنود؛ نه چشم # # دارد، که جمال لایزالی بیند، نه زفان دارد، که %~% بزرگواری او گوید؛ ~~نه عقل # ~~ودانش دارد، که ذرهای معرفت او بداند. این آیت در شأن اوست. # و ذوالنون مصری مریدی را به بایزید فرستاد. گفت: برو و بگو که ای # ~~درگذشت. بایزید! همه شب ی در بادیه، وبه راحت مشغول می باشی، و ~~قافله # مرید بیامد و آن سخن بگفت. ش %~% واب داد: ذوالنون را بگوی که مرد # ~~تمام آن باشد که همه شب خفته باشد، چون بامداد برخیزد پیش از نزول ~~قافله به # ~~منزل فرود آمده بود. # چون این سخن به ذوالنون باز گفتند بگریست و گفت: مبارکش بادا # ~~احوال ما بدین درجه نرسیده است، و بدین بادیه طریقت خواهد، و بدین روش # ~~سلوک باطن. # نقل است که در راه أشتری داشت زاد و راحلهآ خود بر آنجا نهاده بود. # ~~نسی گفت: بیچاره آن اشترک که بار بسیار است بر او، و این ظلمی تمام # ~~است. # بایزید چون این سخن به کرات از او بشنود گفت: ای جوانمرد! بردارندهآ # ~~بار، اشترک نیست. # فرو نگریست تا بار برپشت اشتر هست؟ بار به یک بدست1 از پشت اشتر # ~~برتردید، و او را از گرانی ه خبر نبود. # گفت: سبحان الله! چه عجب کاری است # ~~بایزید گفت: اگر حقیقت حال خود از شما پنهان دارم، زبان ملامت دراز # # کنید، و اگربه شما مکشوف %~% انم حوصلهآ شما طاقت ندارد با شما چه باید ~~PageV01P200 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0260.jpg) # پس چون برفت و مدینه زیارت کرد امرش آمد به خدمت مادر بازگشتن. با # ~~حماعتی روی به بسطام نهاد. خبر در شهر اوفتاد اهل بسطام به دور جایی به # ~~استقبال او شدند. بایزید را مراعات ایشان مشغول خواست کرد، و از حق باز # ~~می ماند. چون نزدیک او رسیدند، شیخ قرصی از آستین بگرفت. و رمضان بود. # ~~به خوردن ایستاد. جمله آن بدیدند، از ms153 وی برگشتند. شیخ اصحاب را گفت: # ~~ندیدیت. مسأله ای از شریعت کار بستم همه خلق مرا رد کردند. # پس صبر کرد تا شب درآمد. نیم شب به بسطام رفت - فرا در خانهآ مادر # ~~آمد- گوش داشت. بانگ شنید که مادرش طهارت میکرد و میگفت: بار # ~~خدایا! غریب مرا نیکو دار و دل مشایخ را با وی خوش گردان، و احوال نیکو ~~او # ~~را کرامت کن. # بایزید آن می شنود. گریه بروی افتاد. بس در بزد. مادر گفت: کیست؟ # گفت: غریب توست. # مادر گریان آمد و در بگشاد، و چشمش خلل کرده بود و گفت: یا طیفور. # ~~دانی به چه چشم خلل کرد؟ ازبس که در فراق تو می گریستم. و پشتم دوتا شد # ~~از بس که غم تو خوردم. # نقل است که شیخ گفت: آن کار که باز پسین کارها می دانستم، پیشین # ~~همه بود، وآن رضای والده بود. # و گفت: آنچه در جمله ریاضت و مجاهده و غربت و خدمت می جستم، # ~~در آن پافتم که یک شب والده از من آب خواست. برفتم تا آب آورم، در کوزه # ~~آب نبود. و بر سبو رفتم نبود، در جوی رفتم، آب آوردم. چون باز آمدم در ~~خواب # ~~شده بود. شبی سرد بود. کوزه بر دست می داشتم. چون از خواب درآمد آگاه # ~~شد. آب خورد، و مرا دعا کرد که دید کوزه بر دست من فسرده1 بود. گفت: ~~چرا PageV01P201 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0261.jpg) # ~~ازدست ننهادی؟ # پس گفت: آن در فرا نیمه کن. # من تا نزدیگ روزمی بودم تا نیمهآ راست بود یا نه؟ و فرمان او را خلاف # ~~نکرده باشم. همی وقت سحر آنچه می جستم چندین گاه از در درآمد. # نقل است که چون از مکه می آمد به همدان رسید. تخم معصفرا خریده # ~~بود. اندکی از او بسر آمد، بر خرقه بست. چون به بسطام رسید یادش آمد. ~~خرقه # ~~بگشاد، مورچهای از آنجا بدر آمد. گفت: ایشان را از جایگاه خویش ms154 آواره # ~~کردم. # برخاست و ایشان را به همدان برد. آنجا که خانهآ ایشان بود بنهاد، تا کسی # ~~که در التعظیم لأمر الله به غایت نبود، الشفقه علی خلق الله تا بدین حد ~~نبود. # و شیخ گفت: دوازده سال آهنگر نفس خود بودم، در کورهآ ریاضت # # می نهادم و به آتش مجاهده می تا %~% و بر سندان مذمت می نهادم، وپثک # ~~ملامت براو می زدم، تا از نفس خویش آئینه ای کردم: پنج سال آینهآ خود ~~بودم به # # انواع عبادت وطاعت. آن آینه %~% ودم . پس یک سال نظر اعتبار کردم بر ~~میان # ~~خویش - از غرور و عشق - و به خود نگرستن. زناری دیدم و از اعتماد کردن ~~بر # ~~طاعت وعمل خ ش پسندیدن. پنج سال دیگر جهد کردم تا آن زنار بریده # ~~کار ایشان کردم و از جنازهآ همه بازگ گشت، و اسلام تازه بیاوردم. # بنگرستم همهآ خ %~% ف مرده دیدم. چهار تکبیر در # # خدای رسیدم. %~% فی زحمت خلق به مدد خدای، به # نقل است که چون شا به در مسجدی رسیدی ساعتی بایستادی و # ~~گریتی. پرسیدند: این چه حال است؟6 PageV01P202 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0262.jpg) # ~~مستحاضه می یابم و که تشویر می خورد که به مسجد در رود و مسجد بیالاید. # نقل است که یکبار قصد سفر حجاز کرد. چون بیرون شد بازگشت. # ~~گفتند: هرگز هیچ عزم نقص نکردهای این چرا بود؟ # گفت: روی به راه نهادم. زنگی دیدم، تیغی کشیده که اگر بازگشتی # ~~نیکو! وإلا سرت از تن جدا کنم. پس مرا گفت: ترکت الله به بسطام وقصدت # ~~البیت الحرام. خدای را به بسطام بگذاشتی وقصد کعبه کردی. # نقل است که گفت: مردی در راه پیشم آمد. گفت: کجا می روی؟ # ~~گفتم: به حج. گفت: چه داری؟ گفتم: دویست درم. گفت: بیا به من ده که # ~~صاحب عیالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو این است. گفت: چنان # ~~کردم و بازگشتم. # و چون کار او بلند شد سخن ms155 او در حوصلهآ اهل ظاهر نمی گنجید. حاصل # ~~هفت بارش از بسطام بیرون کردند. شیخ میگفت: چه مرا بیرون کنید؟ # گفتند: تو مردی بدی. تو را بیرون می کنیم. # شیخ می گفت: نیکاشهرا! که بدش من باشم. # نقل است که شبی بر بام رباط شد تا خدای را ذکر گوید. بر آن دیوار # ~~بایستاد تا بامداد و خدای را یاد نکرد. بنگریستند، بول کرده بود همه ~~خون بود - # ~~گفتند: چه جالت بود؟ # گفت: از دو سبب تا به روز به بطالی بماندم. یک سبب آنکه در کودکی # ~~سخنی بر زفانم رفته بود، دیگر که چندان عظمت بر من سایه انداخته بود که ~~دلم # ~~متحیر بمانده بود. اگر دلم حاضر می شد زبانم کار نمی کرد، و اگر زبانم ~~در PageV01P203 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0263.jpg) # و عیسی بسطامی گوید: سیزده سال با شیخ صحبت داشتم که از شیخ # ~~سخنی نشنیدم، و عادتش چنان بودی سر بر زانونهادی. چون سر برآوردی آهی # ~~بکردی و دیگر باره بر آن حالت باز شدی. # نقل است که سهلگی گوید: این در حالت قبض بوده است وإلا در روزگار # ~~بسط از شیخ هرکسی فواید بسیار گرفتهاند. # و یکبار در خلوت بود، بر زفانش برفت که: سبحانی ما أعظم شأنی. چون با # ~~خود آمد مریدان با او گفتند: چنین کلمه ای بر زفان تو برفت. # شیخ گفت: خداتان خصم، بایزیدتان خصم! اگر ازاین جنس کلمهای # ~~بگویم مرا پاره پاره بکنید. # پس هریکی را کاردی بداد که اگر نیز چنین سخنی آیدم بدین کاردها، # ~~مرا بکشید. مگر چنان افتاد که دیگر بار همان گفت. مریدان قصد کردند تا # ~~بکشندش. خانه از بایزید انباشته بود. اصحاب خشت از دیوار بیرون گرفتند ~~و # ~~هریکی کاردی می زدند. چنان کارگر می آمد که کسی کارد بر آب زند. هیچ # ~~زخم کارگر نمی آمد چون ساعتی چند برآمد آن صورت خرد می شد. بایزید پدید # ~~آمد. چون صعوهای1 خرد در محراب نشسته. اصحاب درآمدند و ms156 حال بگفتند. # ~~شیخ گفت: بایزید این است که می بینید. آن بایزید نبود. # پس گفت: الجبارنفه علی لسان عبده. اگر کسی گوید این چگونه بود؟ # ~~گویم: چنانکه آدم علیه السلام در ابتدا چنان بود که سر در فلک میکوفت، # ~~جبرئیل علیه السلام پری به فرق او فرو آورد تا آدم به مقدار کوچکتر باز ~~آمد. چون # ~~شکم مادر دو من بود، چون به جوانی می رسد دویست من می شود. و چنانکه # # جبرثآیل علیه السلام در صورت %~% وی برمریم متجلی شد، حالت شیخ هم ~~ازاین PageV01P204 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0264.jpg) # ~~نیوه بوده باشد. اما تا کسی به واقعه ای آنجا نرسد شرح سود ندارد. # ~~نقل است که وقتی سیبی سرخ بر گرفت و در نگریست گفت: این سیبی # ~~لطیف است. # ~~به سرش ندا آمد که: ای بایزید! شرم نداری که نام ما بر میوه ای نهی، و # ~~چهل روزنام خدای بر دلش فراموش شد. # شیخ گفت: سوگند خوردم تا زنده باشم میوهآ بسطام نخورم. # و گفت: روزی نشسته بودم. بر خاطرم نگذشت که من امروز پر وقتم و # ~~بزرگ عصرم. چون این اندیشه کردم دانستم که غلطی عظیم افتاد. برخاستم و ~~به # ~~طریق خراسان شدم، و در منزلی مقام کردم، و سوگند یاد کردم که از اینجا ~~بر # ~~نخیزم تا حق تعالی کسی به من فرستد که مرا به من باز نماید. سه شبانه ~~روز آنجا # ~~بماندم، روز چهارم مردی آعور1 را دیدم، بر راحله می آمد. چون در نگرستم ~~اثر # ~~آگاهی دروی بدیدم. به اشتر اشتارت کردم توقف کن. # در ساعت دو پای أشتر به خشک بر زمین فرو رفت و بایستاد. آن مرد اعور # ~~به من باز نگرست. گفت: بدان می آوری که چشم فرا کرده باز کنم و در بته # ~~باز گشایم و بسطام و اهل بسطام را با بایزید به هم غرقه کنم؟ # گفت: من ازهوش برفتم. گفتم از کجا می آیی؟ # گفت: از آن وقت باز، که تو ms157 آن عهد بسته ای سه هزار فرسنگ بیامدم. # آنگاه گفت: زینهار ای بایزید! دل نگاه دار. # و روی ازمن بگردانید و برفت. # نقل است که شیخ چهل سال در مسجد مجاور بود. جامهآ مسجد جدا # ~~داشتی، وجامهآ خانه جدا، وجامهآ طهارت جای جدا. # و گفت: چهل سال است که پشت به هیچ دیوار باز ننهادم، مگر به دیوار ~~PageV01P205 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0265.jpg) # ~~مسجدی، یا دیوار رباطی. و گفت: خدای تعالی از ذره ذره باز خواهد پرسید. ~~این # ~~از ذرهای بیش بود. # و گفت: چهل سال آنچه آدمیان خورند نخوردم. یعنی قوت من ازجایی # ~~دیگر بود. # و گفت: چهل سال دیده بان دل بودم. چون بنگرستم زنار مشرکی بر میان # ~~دل دیدم. # و شرکش آن بود که جز به حق التفات کردی که در دلی که شرک نماند # ~~به جزحق هیچ میلش نبود تا به جیزی دگر کشش می بود، شرک باقی است. # و گفت: چهل سال دیده بان دل بودم، چون نگاه کردم بندگی و # ~~خداوعندی هر دو از حق دیدم. # و گفت: سی سال خدای را می طلبیدم. چون بنگرستم او طالب بود و من # ~~مطلوب. # و گفت: سی سال است تا هر وقت که خواهم حق را یاد کنم دهان و # ~~زفان به سه آب بشویم - تعظیم خداوند را. # ابوموسی از وی پرسید: صعبترین کاری در این راه چه دیدی؟ # گفت: مدتی نفس را به درگاه می بردم، و او می گریست، چون مدد حق در # ~~رسید نفس را می بردم، و او می خندید. # و پرسیدند: در این راه چه عجبتر دیده ای؟ # گفت: آنکه کسی آنجا هرگز وادید آید. # نقل است که در آخر کار او بدانجا رسیده بود که هرچه به خاطر او # ~~بگذشتی در حال پیش او پیدا گشتی و چون حق را یاد آوردی به جای بول خون # ~~از او زایل گشتی. یک روز جماعتی پیش شیخ درآمدند، شیخ سر فرو برده بود، # ~~برآورد و ms158 گفت: از بامداد باز دانهآ پوسیده طلب مکنم تا به شما دهم تا ~~خود # ~~طاقت کشش آن دارید در نمی یابم. PageV01P206 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0266.jpg) # نقل است که بوتراب نخشبی رحمة الله علیه، مریدی داشت عظیم گرم و # ~~صاحب وجد. بوتراب او را بسی گفتی که: چنین که توی تو را بایزید می باید # ~~دید. # یک روز مرید گفت: خواجه! کسی که هر روز صد بار خدای بایزید را # ~~یند، بایزید را چه کند که بیند؟ # بوتراب گفت: ای مرد! چون خدای را تو بینی، بر قدر خود بینی؛ و چون در # ~~بیش بایزید بینی، بر قدر بایزید بینی. دردیده تفاوت است، نه صدیق را # ~~ضی الله عنه، یکبار متجلی خواهد شد و جملهآ خلق را یکبار. # آن سخن بر دل مرید آمد. گفت: بروتا برویم. # هر دو بیامدند به بسطام. شیخ در خانه نبود. به بیشه آمدند، شیخ از بیشه # ~~بیرون می آمد- سبویی آب در دست و پوستینی کهنه در بر- همین که چشی # ~~مرید بوتراب بر بایزید افتاد بلرزید، و درحال خشک شد و بمرد. # بوتراب گفت: شیخا! یک نظر و مرگ؟! # شیخ گفت: در نهاد این جوان کاری بود. هنوز وقت کشف آن نبود. در # ~~مشاهدهآ بایزید آن کار به یکبار بر او افتاد. طاقت نداشت، فروشد. زنان ~~مصر را # ~~همین افتاد که طاقت جمال یوسف نداشتند، دستها به یکبار قطع کردند. # نقل است که یحیی معاذ رحمة الله علیه، نامهای نوشت به بایزید. گفت: # ~~چه گویی در کسی که قدحی شراب خورد و مست ازل و ابد شد؟ # بایزید پاسخ داد: من آن ندانم! آن دانم که اینجا مرد هست که در # پس یحیی نامه ای نوشت که: مرا با تو سری هست. ولکن میعاد میان من # ~~و تو بهشت است که در زیر سایهآ طوبی1 بگویم. PageV01P207 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0267.jpg) # و قرصی با آن نامه بفرستاد، و گفت: باید که شیخ این به کاربرد- که از # ~~آب زمزم سرشته ام. # بایزید ms159 پاسخ داد و آن سر او بازیاد کرد و گفت: آنجا که یاد او باشد ما را # ~~همه نقد بهشت است، وهمه سایهآ درخت طوبی. و اما آن قرص به کار نبرم، از # ~~آنکه گفته بودی که از کدام آب سرشتهام، و نگفته بودی که از کدام تخم # ~~کشته ام. # پس یحیی معاذ را اشتیاق شیخ بسی شد. برخاست و به زیارت او آمد. # # نماز خفتن آنجا رسید. گفت. %~% خ را تشویش نتوانستم داد، و صبرم نبود ~~[تا] # ~~بامداد. جایی که در صحرا او را نشان می دادند، آنجا شدم. شیخ را دیدم ~~که # ~~نماز خفتن بگزارد، و تا روز بر سر انگشت پای ایستاده بود، و گفت: من در ~~حال # ~~عجب بماندم و او را گوش می داشتم، جملهآ شب در کار بود. پس چون صبح # ~~برآمد، بر زفان شیخ برفت که أوذ بک أن أشألک هذا المقام. # پس یحیی به وقت خویش فرو رفت و سلام گفت. پرسید از واقعهآ شبانه. # ~~شیخ گفت: بیست واند مقام بر ما شمردند. گفتم ازاین همه هیچ نخواهم - که # ~~این همه مقام حجاب است. # یحیی مبتدی2 بود و بایزید منتهی بود. یحیی گفت: ای شیخ! چرا از # ~~بخواهید. خدای معرفت نخواستی؟ و او ملک الملوک است، و گفته است ~~هرچه خواهید # بایزید نعرهای بزد و گفت: خاموش %~% ای یحیی! که مرا بر خویش غیرت آید # ~~که او را بدانم. من هرگز نخواهم که او را جزاوداند. جایی که معرفت او ~~بود در # ~~میان، چه کار دارم. خود خواست او آن است ای یحیی! جزوی کسی دیگر او # ~~را نشناسد. PageV01P208 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0268.jpg) # پس یحیی گفت: به حق عزت خدای که از آن فتوحی که تورا دوش بوده # ~~ست مرا نصیبی کن. # شیخ گفت: اگر صفوت1 دم، وقدس جبرئیل، وخلت2 ابراهیم، وشوق # ~~نوسی، وطهارت عیسی، و محبت محمد علیه السلام، به تو دهند، زیتهار راضی # ~~نشوی، و ماورای آن طلب کنی که ماورای کارهاست. ms160 صاحب همت باش به # ~~هیچ فرو میا که به هرچه فرو آیی بدان محجوب شوی. # و احمد حرب، حصیری بر شیخ فرستاد که به شب بر آنجا نماز کن. # شیخ گفت: من عبادت آسمانیان و زمینیان جمع کردم ، و در بالشی # ~~هادم، و آن را در زیر سر گرفتم. # نقل است که ذوالنون مصری شیخ را مصلآیی فرستاد. شیخ بدو باز داد # ~~که: ما را مصلی به چه کار؟ ما را مسندی فرست تا بر او تکیه کنیم. # یعنی کار از نیاز درگذشت و به نهایت رسید. # بوموسی گفت: ذوالنون بالش نیکو فرستاد. شیخ آن هم باز فرساد، که # ~~شیخ این وقت بگداخته بود، وجز پوستی و استخوانی نمانده بود. گفت: آن را # ~~که تکیه گاه او لطف و کرم حق بود، به بالش مخلوق نیاز نیاید. # نقل است که گفت: شبی در صحرایی بودم - سر در خرقه کشیده - مگر # ~~خوابی درآمد. ناگاه حالتی پدید شد که از آن غسل باید کرد. یعنی اختلام. ~~و # ~~شب به غایت سرد بود. چون بیدار شدم نفسم کاهلی میکرد که به آب سرد غسل # ~~کند. میگفت: ««صبرکن تا آفتاب برآید، آنگاه این معامله فرا بیش گیر») ~~گفت: # ~~چون کاهلی نفس بدیدم و دانستم که نماز به قضا خواهد انداخت، برخاستم و # ~~همچنان باز آن خرقه یخ فرو شکستم و غسل کردم و همچنان در میان آن خرقه # ~~می بودم تا وقتی که بیفتادم و بیهوش شدم. چون به هوش باز آمدم ناگه ~~خرقه PageV01P209 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0269.jpg) # ~~خشک شده بود. # نقل است که شیخ بسی در گورستان گشتی یک شب از گورستان # ~~می آمد. جوانی از بزرگ زادگان ولایت بربطی در دست می زد. چون به بایزید # ~~رسید بایزید لاحول کرد. جوان بربط بر سر بایزید زد، و سر بایزید وبربط، ~~هردو # ~~بشکست. جوان مست بود. ندانست که او کیست. بایزید به زاویهآ خویش باز # ~~آمد، توقف کرد تا بامداد. یکی را از اصحاب بخواند ms161 و گفت: بربطی به چند # ~~دهند؟ # بهای آن معلوم کرد، و در خرقه ای بست، و پاره ای حلوا با آن یار کرد و # ~~بدان جوان فرستاد و گفت: آن جوان را بگوی که بایزید عذر می خواهد و # ~~میگوید، دوش آن بربط بر ما زدی و بشکست. این زر در بهای آن صرف کن و # ~~عوضی باز خرو این حلوا از بهر آن تا غصهآ شکستن آن از دلت برخیزد. # جوان چون بدانست بیامد و از شیخ عذر خواست و تویه کرد؛ و چند جوان با # ~~اوتوبه کردند. # نقل است که یک روز می گذشت با چماعتی. در تنگنای راهی افتاد، و # ~~سگی می آمد. بایزید بازگشت، و راه بر سگ ایثار کرد تا سگ را باز نباید # ~~گشت، مگراین خاطر به طریق انکار بر مریدی بگذشت که حق تعالی آدمی را # ~~مکرم گردانیده است. و بایزید سلطان العارفین است. با این همه پایگاه - ~~و # ~~جماعتی مریدان - راه بر سگی ایثار کند و بازگردد. این چگونه بود؟ # شیخ گفت: ای جوانمرد! این سگ به زفان حال با بایزید گفت در # ~~سبق السبق از من چه تقصیر در وجود آمده است، و از توچه توفیر حاصل شده # ~~است که پوستی از سگی در من پوشیدند، و خلعت سلطان العارفین در سرتو # ~~افگندند؟ این اندیشه بر سرما درآمد تا راه بر او ایثار کردم # نقل است که یک روزمی رفت. سگی با او- همراه او- افتاد. شیخ # # دامن از او در فراهم گرفت. سگ گفت %~% گر خشکم هیچ خللی نیست، و اگر ~~PageV01P210 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0270.jpg) # ~~ترم هفت آب و خاک میان من و تو صلحی اندازد. اما اگر دامن به خود باز ~~زنی، # ~~اگر به هفت دریا غسل کنی پاک نشوی. # بایزید گفت: تو پلید ظاهر و من پلید باطن. بیا تا هر دو برهم کنیم تا به # ~~سبب جمعیت بود که از میان ما با که سر بر کند. # سگ گفت: تو همراهی ms162 و انبازی1 مرا نشایی که من رد خلقم، و تو مقبول # ~~خلقی. هرکه به من رسد سنگی بر پهلوی من زند، و هرکه به تو رسد گوید: # ~~سلام علیک یا سلطان العارفین! و من هرگز استخوانی فردا را ننهادهام، ~~توخمی # ~~گندم داری - فردا را. # بایزید گفت: همراهی سگی را نمی شایم، همراهی لم یزل ولا یزال را # ~~چون کنم. سبحان آن خدایی را که بهترین خلق را به کمترین خلق پرورش # ~~دهد. # پس شیخ گفت: دلتنگی بر من درآمد و از طاعت نومید شدم. گفتم به بازار # ~~شوم زناری2 بخرم و بر میان بندم تا ننگ من از میان خلق برود. بیرون ~~آمدم، # ~~طلب میکردم. دکانی را دیدم زناری آویخته. گفتم: این به یک درم بدهند. # ~~گنتم: به چند دهی؟ # گفت: به هزار دینار. # من سر در پیش افگندم. هاتفی آواز داد: توندانستی که زناری که بر میان # ~~چون تویی بندند به هزار دینار کم ندهند. # گفت: دلم خوش گشت. دانستم که حق را عنایت است. # نقل است که زاهدی بود از جملهآ بزرگان بسطام. صاحب تبع و صاحب # ~~قبول؛ و از حلقهآ بایزید هیچ غایب نبودی. همه سخن او شنیدی و با اصحاب ~~او # ~~نشست کردی. یک روز بایزید را گفت: خواجه! امروز سی سال است تا صایم ~~PageV01P211 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0271.jpg) # ~~آلدهرم1 و به شب در نمازم. چنانکه هیچ نمی خفتم، و در خود از این علم ~~که # ~~میگویی اثری نمی یابم، و تصدیق این علم میکنم، و دوست می دارم این سخن # ~~را # # ذره ازاین حدیث نیابی بایزید گفت: اگر سیصد سال به %~% به روزه باشی ~~و به شب به نماز، یکی # مرد گفت: چرا؟ # گفت: از جهت آنکه تو محجوی به نفس خویش # مرد گفت: دوای این چیست؟ # شیخ گفت: تو هر گز قبول نکنی. # گفت: کنم! با من بگوی تا به جای آورم هرچه گوبی. # شیخ گفت: این ساعت برو و موی محاسن و سر را پاک ms163 بستره کن و این # ~~جامه که داری برکش وازاری از گلیم بر میان بند و تویرهآ پر چوز بر گردن ~~آویز و به # ~~بازار بیرون شو، و کود کان را جمع کن و بدیشان گوی هرکه مرا یکی سیلی # ~~می زند یک جوز بدو می دهم. ه می شناسند آنجا می رو، و علاج تواین است ~~%~% ن در شهر میگرد، هرجا که تورا # مرد این بشنود. گفت: سبحان الله لا إلة إلا الله # لفت: کافری اگراین کلمه بگوید مؤمن میشود. تو بدین کلمه گفتن # ~~مشرک شدی. # ~~مرد گفت: چرا؟ # # دای را. کرد. لاجرم مشرک6 شیخ گفت: از جهت آنکه خوا %~% گی نفس # خویش را این کلمه گفتی. نه تعظیم %~% را بزرگتر شمردی از آنکه این توان ~~PageV01P212 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0272.jpg) # ~~مرد گفت: این نتوانم کرد. چیزی دیگرم فرمای. # ~~گفت علاج این است که گفتم. # ~~مرد گفت: نتوانم کرد. # ~~شیخ گفت: نه! من گفتم که نکنی و فرمان نبری. # ~~نقلست که شاگردی از آن شقیق بلخی رحمة الله علیه عزم حج کرد # ~~متیق وی را گفت: راه بسطام کن تا آن پیر را زیارت کنی. # ~~آن شا گرد به بسطام آمد. بایزید او را گفت: پیر تو کیست؟ # ~~گفت: شقیق. # ~~شیخ گفت: او چه گوید؟ # ~~گفت: شقیق از خلق فارغ شده است، و برحکم ترکل نشته، و او چنین # ~~گوید که اگر آسمان روئین گردد، و زمین آهنین گردد، و هرگز از آسمان ~~باران # ~~نبارد، و از زمین گیاه نروئد، وخلق همه عالم عیال من باشد، من از توکل ~~خود # ~~برنگردم. # ~~بایزید که بشنود گفت: اینت صعب کافری! اینت صعب مشرکی که # ~~اوست. اگر بایزید کلاغی بودی به شهر آن مشرک نپریدی. چون باز گردی بگو # ~~او را که نگر خدای را به دو گردهآ نان نه نیازمایی. چون گرسنه گردی دو ~~گرده # ~~از جنسی از آن خویش بخواه، و بارنامهآ توکل به یکسونه تا آن شهر و ~~ولایت از # ~~شومی معاملت تو ms164 به زمین فرو نشود. # ~~آن مرید از هول این سخن بازگشت و به حج نرفت. به بلخ بر شقیق شد. # ~~شقیق گفت: زود بازگشتی. # گفت: نه! تو گفته بودی که گذر بر بایزید کن. بر او رفتم چنین پرسید، و # ~~من چنین پاسخ دادم و او چنین و چنین گفت، من از هول این سخن باز گردیدم ~~PageV01P213 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0273.jpg) # # چنان است تو چگونه ای؟ پنداشت بزرگان را بیشتر افتد %~% شقیق مرید را ~~گفت: تونگفتی که اگر او # گفت: نه. # گفت: اکنون برو %~% برس اگر او چنین است تو چگونه ای؟ # ~~مرید برخاست و باز به بسطام آمد. بایزید گفت: باز آمدی؟ # گفت: مرا باز فرستاد تا که از تو بایزید گفت: این دیگر نادانیش نگر! ~~%~% اگر او چنان است تو چگونه ای؟ # ~~پس گفت: اگر من بگویم توندانی. # گفت: من از راهی دور آمدهام، بدین امید. اگر مصلحت بیند فرماید تا # ~~حرفی بنویند تا رنج ضایع نشود # ~~بایزید گفت: بنویید بم الله الرحمن الرحیم بایزید این است # ~~وصفش توان کرد تا بدان چه رسد که کاغذ فرا نوردید و داد. یعنی بایزید # ه %~% سند او چگونه است یا توکلی داردیا %~% نیست. چون موصوفی نبود، چگونه # ~~خلاصی که این همه صفت خلق است. وتخلقوا بأخلاق الله می باید نه به توگل # ~~محلی1 شدن. # ~~مرید رفت. شقیق بیمار شده بود، و اجلش نزدیک رسیده، و هر ساعت # ~~سی بر بام می فرستاد تا راه می نگرد، تا پیش از آنکه اجلش در رسد. # ~~پاسخ بایزید بشنود. نفسی چند مانده بود که مرید در رسید، گفت: چه # ~~فت مرید؟ # ~~گفت: بر کاغذ نوشته است # # شقیق بر خواند. گفت: أشهد آن لا إلة إلا %~% د أن محمدأ رسول الله. # ~~مسلمانی پاک ببرد از عیب پنداشت خویش، و از آن باز پس آمد، و توبه ~~PageV01P214 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0274.jpg) # ~~کرد، و جان بداد. # نقل است که هزار مرید با احمد خضرویه رحمة الله علیه دز بر بایزید ms165 # ~~شدند. چنانکه هر هزار بر آب می توانستند رفتن، و در هوا می توانستند ~~پرید. # ~~چنانکه احمد بدیشان گفت: هرکه از شما طاقت مشاهدهآ بایزید ندارید بیرون # ~~باشید تا ما به زیارت شیخ رویم. هر هزار در رفتند و هریکی عصایی ~~داشتند؛ در # ~~خانه ای که دهلیز شیخ بود بنهادند - که آن خانه را بیت العصا گویند - ~~پر عصا # ~~شد. یک مرید باز پس ایستاد و بر بایزید نرفت. گفت: من خریشتن را اهلیت # ~~آن نمی بینم که بر شیخ روم. من عصاها گوش دارم1. # چون جمع بر بایزید درآمدند بایزید گفت: آن بهتر شما- که اصل # ~~اوست - درآوریدش. # برفتند و او را درآوردند. بایزید، خضرویه را گفت: تا کی سیاحت و گرد # ~~عالم گشتن؟ # خضرویه گنت: چون آب بر یک جای بایستد متغیر شود. # شیخ گفت: گن بحرا لا تتغیر. چرا دریا نباشی تا هرگز متغیر نگردی، و # ~~آلایش نپذیری؟ # س شیخ بایزید در سخن آمد. احمد گفت: ای شیخ! فروترآی که سخن # ~~تو فهم نمی کنیم. # فروتر آمد. پس دیگر بار گفت: فروتر آی! # فروتر آمد. همچنین میگفت تا هفت بار. آنگاه سخن بایزید فهم کردند. # ~~بایزید خاموش شد. احمد گفت: یا شیخ! ابلیس را دیدم بر سر کوی تو بردار # ~~کرده! PageV01P215 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0275.jpg) # ~~بردار کنند. # و کسی از شیخ پرسید: ما به نزدیک تو جماعتی را می بینیم مانند زن و # ~~مرد. ایشان کیستند؟ # گفت: ایشان فریشتگاناند که می آیند و مرا از علوم سؤال می کنند و من # ~~پاسخ ایشان می دهم. # نقل است که یک شب به خواب می دید که فریشتگان آسمان اول براو # ~~می آمدندی که خیزتا خدای را ذکر گوییم. گفت: من زبان ذکر ندارم. # ~~فریشتگان آسمان دوم بیامدند، همان گفتند: او همان پاسخ داد. همچنین تا # ~~فریشتگان آسمان هفتم. او همان یک پاسخ می داد. گفتند: پس زبان ذکر او # ~~میگردد و میگوید الله الله. بهشت قرار گیرند و قیامت بگذ کی ms166 خواهد # داشت؟ گفت: آنگاه که %~% ی [آنگاه] بایزید گرد عرش خداوند %~% اوزخ در دوزخ ~~و اهل بهشت در # و گفت: شبی خانه روشن گشت. گفتم: اگر شیطان است من از آن # # عزیزترم، و بلند همتتر- که %~% من طمع افتد- و اگر از نزدیک توست # ~~بگذارتا از سرای خدمت به سرای کرامت رسم # نقل است که یک شب ذوق عبادت می نیافت. گفت: بنگرید تا هیچ در # ~~خانه معلوم هست؟ # نگریستند. نیم خوشهآ انگور دیدند. گفت: ببرید و با کسی دهید که خانهآ # ~~ما خانهآ بقالان نیست. # تا وقت خویش بازیافت. # نقل است که دره %~% گبری بود و کود کی داشت. این کودک PageV01P216 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0276.jpg) # ~~می گریست که چراغ نداشتند. بایزید به دست خویش چراغی در خانهآ ایشان ~~برد. # ~~کود کشان خاموش شد. ایشان گفتند: چون روشنایی بایزید درآمد، دریغ بود ~~که # ~~به سر تاریکی خویش شویم. # درحال مسلمان شدند. # نقل است که گبری بود در عهد شیخ گفتند: مسلمان شو! # گفت: اگر مسلمانی این است که بایزید میکند، من طاقت ندارم. و اگر # ~~این است که شما میکنید، آرزوم نمی کند. # نقل است که روزی در مسجدی نشسته بود. مریدان را گفت: برخیزید تا # ~~به استقبال دوستی شویم - از دوستان جبار1 عالم. # پس برفتند. چون به دروازه رسیدند، ابراهیم هروی بر خری نشسته - # ~~می آمد- بایزید گفت: ندا آمد از حق به دلم که «(خیز! او را استقبال کن ~~وبه # ~~ما شفیع آور.») گفت: اگر شفاعت اولین و آخرین به تو دهند هنوز مشتی خاک # ~~بود. # بایزید گفت: او عجب [سخنی] داشت. # پس چون وقت سفره درآمد، مگر طعامی بود خوش. ابراهیم با خود اندیشید # ~~که شیخ این است که چنین خورشهای نیکوخورد. # شیخ این معنی2 بدانست. چون فارغ شدند دست ابراهیم بگرفت و به # ~~کناری برد، و دست بر دیوارزد. دریجه ای گشاده گشت و دریایی بی نهایت # ~~ظاهر شد. # شیخ گفت: اکنون بیا تا دراین دریاشویم. # ابراهیم را هراس آورد و ms167 گفت: مرا این مقام نیست. # پس شیخ گفت: آن جؤ که از صحرا بر گرفته ای، و نان پختهای، و در ~~PageV01P217 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0277.jpg) # ~~انبان نهاده ای، آن جوی بوده است که چهار پایان بخوردهاند و بینداخته. ~~و ان # ~~جونجس بوده است. # ~~و چنان بود که شیخ گفته بود. ابراهیم توبه کرد. # ~~و یک روز مردی گفت: در طبرستان کسی از دنیا برفته بود. من تورا دیدم # ~~با خضر علیه السلام، واو دست بر گردن تونهاده، و تو دست بر دوش او ~~نهاده. # ~~چون خلق از جنازه بازگشتند من در هوا دیدم تورا که رفتی # ~~شیخ گفت: چنین است که تو میگوی. # ~~نقل است که یک روز جماعتی آمدند که: یا شیخ؟ بیم قحط است و # ~~باران نمی آید. # ~~شیخ سر فرو برد و گفت: هین! ناودانها راست کنید که باران آمد. # ~~درحال باران آغاز نهاد، چنانکه چند شبانه روز بازنداشت. # ~~نقل است که یک روز شیخ پای فرو کرد. مریدی با او به هم فرو کرد. # ~~بایزید پای برکشید و آن مرد را گفت: پای برکش! # ~~آن مرد پای بر نتوانست کشیدن. همچنان بماند تا آخر عمر و آن از آن بود # ~~که پنداشت پای فرو کردن مردان همچنان بود که قیاس خلق دیگر. # ~~نقل است که یکبار شیخ پای فرو کرده بود. دانشمندی برخاست تا برود. # ~~پای از زبر پایش بنهاد. گفتند: ای نادان! چرا چنین کردی؟ # ~~از سر پنداری گفت: چه می گویید؟ طاماتی درا و بستهاند. # ~~بعد از آن در آن پای خوره افتاد. و چنین گویند که به چندین فرزند [او] ~~آن # ~~علت سرایت کرد. یکی از بزرگان پرسید: چون است که یکی گناه کرد، # ~~عقوبت وی به دیگری سرایت کند، چه معنی است؟ # ~~گفت: چون مردی سخت انداز بود، تیر او دورتر شود. # ~~نقل است که منکری به امتحان بیش شیخ آمد و گفت: فلان مسأله بر من # ~~کشف گردان. PageV01P218 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0278.jpg) # شیخ آن انکار ms168 در وی بدید، گفت: به فلان کوه غاری است. در آن غار # ~~یکی از دوستان ماست. از وی بپرس تا بر تو کشف گرداند. # برخاست و بدان غار شد. اژدهایی دید - عظیم سهمناک- چون آن بدید # ~~بیهوش شد و در جامه نجس کرد، و بی خود خود را از آنجا بیرون انداخت، و # ~~کفش در آنجا بگذاشت، و همچنان باز به خدمت شیخ آمد، و در پایش افتاد و # ~~توبت کرد. # شیخ گفت: سبحانالله! تو کفش نگاه نمی توانی داشت از هیبت مخلوقی. # ~~در هیبت خالق چگونه کشف نگاه داری؟ که به انکار آمدهای که مرا فلان سخن # ~~کشف کن! # نقل است که قرایی1 را انکاری بود - در حق شیخ- که کارهای عظیم # ~~می دید، و آن بیچارهآ محروم گفت: این معاملتها و ریاضتها که او میکشد ~~من هم # ~~بیکشم و او سخنی می گوید که ما در آن بیگانه ایم. # شیخ را از آن آگاهی بود. روزی قصد شیخ کرد. شیخ نفسی بر آن قرا # ~~حوالت کرد. قرا سه روز از دست در افتاد و خود را نجس کرد. چون باز آمد # ~~غسلی کرد. پس به نزد شیخ آمد، پس از آن شیخ گفت: توندانستی که بار # ~~بیلان2 بر خران ننهند؟ # نقل است که شیخ ابوسعید منجورانی پیش بایزید آمد و خواست تا # ~~امتحانی کند. شیخ او را به مریدی حوالت کرد- نام او سعید راعی. گفت. # ~~پیش او رو که ولایت کرامت به اقطاع بدو دادهایم. # چون سعید آنجا رفت راعی3 را دید که در صحرا نماز میکرد، و گرگاد # ~~شبانی گوسفندان او میکردند. چون از نماز فارغ شد گفت: چه می خواهی؟ # گفت نان گرم و انگور. PageV01P219 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0279.jpg) # ~~راعی چوی داشت. به دو نیم کرد و یک نیمه به طرف خود فرو برد ونیمهآ # ~~دیگر به سوی او. درحال انگور بار آورد. و طرف راعی سفید بود و طرف سعید # ~~منجورانی سیاه بود. و گفت: چرا طرف تو سفید ms169 است و از آن من سیاه؟ # ~~راعی گفت: از آنکه من از سر یقین خواستم و تواز راه امتحان. خواستی # ~~رنگ هر چیزی نیزلایق حال او خواهد بود. # ~~بعد از آن گلیمی به سعید منجورانی داد و گفت: نگاه دار! # ~~چون سعید به حج شد، در عرفات آن گلیم از وی غایب شد. چون به بسطام # ~~آمد آن گلیم با راعی بود. # ~~نقل است که از بایزید پرسیدند که پیرتو که بود؟ # ~~گفت: پیرزنی! یک روز در غلبات1 شوق و توحید بودم چنانکه مویی را # ~~گنج2 نبود. به صحرا رفتم، بیخود. پیرزنی با انبانی آرد برسید. مرا گفت: ~~«این # ~~انبان آرد با من برگیر!») و من چنان بودم که خود را نمی دانستم برد. به ~~شیری # ~~اشارت کردم، بیامد. انبان درپشت او نهادم، و پیرزن را گفتم اگر به شهر ~~روی # ~~چه گوی که: که را دیدم، که نخواستم داند که کیم؟ # ~~گفت: که را دیدم؟ ظالمی رعنا3 را دیدم؟ # ~~پس شیخ گفت: هان! چه گوبی؟ # ~~پیرزن گفت: این شیر مکلف است یا نه؟ # گفتم: نه؟ # گفت: تو آن را که خدای تکلیف نکرده است تکلیف کردی، ظالم # ~~باشی؟ # گفتم: باشم. # گفت: با این همه میخواهی که اهل شهر بدانند که او تورا مطیع است او ~~PageV01P220 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0280.jpg) # ~~توصاحب کراماتی. این نه رعنایی بود. # گفتم: بلی! توبه کردم، و از اعلی به اسفل آمدم، این سخن پیرمن بود. # ~~بعد از آن چنان شد که چون آیتی یا کراماتی روی بدو آوردی، از حق # ~~تعالی تصدیق آن خواستی. پس درحال نوری زرد پدید آمدی به خطی سبز. بر او # ~~انوشته که : لا إله إلا الله * محمد رسول الله * نوح نجی الله * ~~ابراهیم خلیل الله * موسی # ~~کلیم الله * عیسی روح الله * بدین پنج گواه کرامت پذیرفتی تا چنان شد ~~که گواه به # ~~کارنیامد. # احمد خضرویه گفت: حق را به خواب دیدم. فرمود: که جمله مردان از من # ~~می طلبند - آنچه می طلبند- مگر ms170 بایزید که مرا می طلبد. # نقل است که شقیق بلخی و ابوتراب نخشبی پیش شیخ آمدند. شیخ # ~~طعامی فرمود - که آوردند- و یکی از مریدان خدمت شیخ میکرد، و ایستاده # ~~بود. بوتراب گفت: موافقت کن. # گفت: روزه دارم. # گفت: بخور و ثواب یک ماهه بستان. # گفت: روزه نتوان گشاد. شقیق گفت: روزه بگشای و مزد یک ساله # ~~بستان. # گفت: نتوان گشاد. # بایزید گفت: بگذار که او راندهآ حضرت است. # پس مدتی نیامد که او را بدردی بگرفتند، و هر دو دستش جدا کردند. # نقل است که شیخ یک روز در جامع عصا بر زمین فرو برده بود، و بیفتاد بر # ~~عصای. پیری آمد، آن پیر دو تا شد و عصا برداشت. شیخ به خانهآ او رفت و ~~ازوی # ~~بحلی خواست و گفت: پشت دو تا کردی در گرفتن عصا. # نقل است که روزی یکی درآمد، و ازحیا مسأله ای پرسید. شیخ پاسخ داد # ~~آنکس آب شد. مردی درآمد، آبی زرد دید - ایتاد - گفت: یا شیخ! این ~~PageV01P221 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0281.jpg) # ~~چ # گفت: یکی از در درآمد و سؤالی از حیا کرد و من جواب دادم. طاقت # ~~نداشت، چنین آب شد- از شرم. # نقل است که شیخ گفت: یکبار به دجله رسیدم. دجله آب به هم آورد. # ~~گفتم بدین غره نشوم که به نیم دانگ مرا بگذرانند، و من سی سال عمرخویش # ~~به نیم دانگ به زبان نیارم. مرا کریم باید نه کرامت. # نقل است که گفت: خواستم تا از حق تعالی درخواهم تا مؤنت1 زنان از # ~~من کفایت کند. پس گفتم روا نبود این خواستن، که پیغمبر علیه السلام # ~~نخواست. # بدین حرمت داشت پیغمبر حق تعالی آن را کفایت گرد تا پیش من چه # ~~زنی، چه دیواری، هر دویکی است. # نقل است که شیخ در پس امامی نماز می کرد. پس امام گفت: یا شیخ! تو # ~~نسبی نمیکنی و چیزی از کسی نمی خواهی. از کجا می خوری؟ # شیخ گفت: صبر کن تا نمازقضا ms171 کنم، # گفت: چرا؟ # گفت: نماز از پس کسی که روزی دهنده را نداند زوا نبود که گزارند. # و یکباریکی در مسجدی دید که نماز میکرد. گفت: اگر پنداری که این # ~~نماز سبب رسیدن است به خدای تعالی، غلط میکنی که همه پنداشت است نه # ~~مواصلت. اگر نماز نکنی کافرباشی، و اگر ذرهای به چشم اعتماد به وی نگری # ~~مشرک باشی # نقل است که گفت: کس باشد که به زیارت ما آید و ثمرهآ آن لعنت بود، # ~~و کسب باشد که بیاید و فایدهآ آن رحمت باشد. PageV01P222 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0282.jpg) # ~~گفتتد: چگونه؟ . # ~~گفت: یکی بیاید و حالتی بر من غالب آید که در آن حالت با خود نباشم. # ~~برا غیبت کند، در لعنت افتد. و دیگری بیاید حق را برمن غالب یابد، ~~معذور # ~~دارد. ثمرهآ آن رحمت باشد. # ~~و گفت: می خواهم که زودتر قیامت برخاستی تا من خیمهآ خود بر طرف # ~~وزخ زدمی که چون دوزخ مرا بیند نیست شدی، تا من سبب راحت خلق باشم. # ~~حاتم اصم مریدان را گفت: هرکه را از شما روزقیامت شفیع نبود در اهل # ~~دوزخ، او از مریدان من نیست. # ~~این سخن با بایزید گفتند. بایزید گفت: من میگویم که مرید من آن است # ~~که بر کنارهآ دوزخ بایستند و هرکه را به دوزخ برند دست او بگیرد و به ~~بهشت # ~~فرستد و به جای او خود به دوزخ رود. # ~~گفتند: چرا بدین فضل که حق با تو کرده است خلق را به خدای نخوانی؟ # ~~گفت: کسی را که او پند کرد بایزید چون تواند که بردارد؟ # ~~بزرگی پیش بایزید رفت. او را دید- سربه گریبان فکرت قرو برده - چون # ~~سر برآورد گفت: ای شیخ! چه کردی؟ # ~~گفت: سر به فنای خود فرو بردم، و به بقای حق برآوردم. # ~~یک روز خطیب بر منبر این آیت برخواند: ما قدروا الله حق قدره. چندان # ~~سر بر منبر زد که بیهوش شد. چون به هوش آمد گفت: چون1 ms172 دانستی این گدای # ~~دروغ زن را کجا می آوردی تا دعوی معرفت تو کند؟ # ~~مریدی شیخ را دید که می لرزید. گفت: یا شیخ! این حرکت تواز # ~~ت PageV01P223 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0283.jpg) # ~~باید رفت و سر بر زانوی اندوه باید نهاد تا تحرک مردان بدانی. به یک دو ~~روز که # ~~از پس تخته برخاستی می خواهی که به اسرار مردان واقف شوی؟ # نقل است که وقتی لشکر اسلام در روم ضعیف شده بود، و نزدیک بود که # ~~شکسته شوند. از کفار آوازی شنیدند که یا بایزید دریاب! # درحال از جانب خراسان آتشی بیامد. چنانکه هراسی در لشکر کفار افتاد # ~~ولشکر اسلام نصرت یافت. # نقل است که مردی پیش شیخ آمد. شیخ سر فرو برده بود. چون برآورد، آن # ~~مرد گفت: کجا بودی؟ # گفت: به حضرت آن مرد. # گفت: من به حضرت بودم و تورا ندیدم. # شیخ گفت: راست میگویی. من درون پرده بودم و تو برون. و بیرونیان # ~~درونیان را نبینند. # گفت: هرکه قرآن نخواند، و به جنازهآ مسلمان حاضر نشود، و به عیادت # ~~بیماران نرود، و یتیمان را نپرسد، و دعوی این حدیث کند بدانید که مدعی # ~~است. # ~~یکی شیخ را گفت: دل صافی کن تا با تو سخنی گویم. # شیخ گفت: سی سال است تا ازحق دل صافی می خواهم، هنوز نیافته ام. # ~~به یک ساعت از برای تودل صافی از کجا آرم؟ # ~~و گفت: خلق پندارند که راه به خدای روشنتر از آفتاب است، و من چندین # # ونی شود. سال است تا ازاو می خواهم که مقدار %~% بوزنی ازاین راه بر ~~من گشاده گرداند # ~~نان خورش می باید. بلایی فرست تا نان خورش کنم # ~~روزی بوموسی از شیخ پرسید: بامدادت چون است! PageV01P224 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0284.jpg) # ~~گفت: مرا نه بامدادست و نه شبانگاه. # ~~و گفت به سینهآ ما آواز دادند که: ای بایزید! خزاین ما از طاعت مقبول و # ~~خدمت پسندیده پر است. اگر ما را می خواهی چیزی بیاور که ms173 ما را نبود. # ~~گفتم: خداوندا! آن چه بود که تو را نباشد؟ # ~~گفت: بیچارگی و عجز و نیاز و خواری و شکستگی. # ~~و گفت: به صحرا شدم. عشق باریده بود و زمین تر شده. چنانکه پای مرد # ~~نه گلزار فرو شود، پای من به عشق فرو می شد. # ~~و گفت: از نماز جز ایستادگی تن ندیدم، و از روزه جز گرسنگی ندیدم. # ~~آنچه مراست از فضل اوست، نه از فعل من. # ~~پس گفت: به جهد و کسب هیچ حاصل نتوان کرد و این حدیث که # ~~مراست بیش از هر دو گون است، لکن بندهآ نیکبخت آن بود که می رود، ناگاه # ~~پای او به گنجی فرو رود و توانگر گردد. # ~~و گفت: هر مرید که در ارادت آمد مرا فروتر بایست آمد، و برای او با او # ~~سخن گفت. # ~~نقل است که چون در صفات حق سخن گفتی شادمان و ساکن بودی، و # ~~چون در ذات سخن گفتی ازجای برفتی، و در جنبش آمدی، و گفتی: آمد، # ~~آمد! وبه سر آمد. # ~~شیخ مردی را دید که میگفت: عجب دارم از کسی که او را داند و # ~~طاعتش نکند. # ~~شیخ گفت: عجب دارم از کسی که او را داند و طاعتش کند. یعنی # ~~عجب بود که برجای بماند. # ~~نقل است که از او پرسیدند: این درجه به چه یافتی و بدین مقام رسیدی؟ # ~~گفت: شبی در کودکی از بسطام بیرون آمدم ماهتاب می تافت. جهان ~~PageV01P225 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0285.jpg) # ~~شوری در من افتاد و حالتی عظیم بر من غالب شد. گفتم خداوندا! درگاهی # ~~بدین عظیمی و چنین خالی و کارهایی بدین شگرفی و چنین تنهایی؟ # هاتفی آواز داد: درگاه خالی نه از آن است که کسی نمی آید، از آن است # ~~که ما نمی خواهیم! که هرناشسته رویی شایستهآ این درگاه نیست. نیت کردم # ~~که جمله خلایق را بخواهم. باز خاطری درآمد که مقام شفاعت محمد راست # ~~علیه السلام. ادب نگاه داشتم. خطابی ms174 شنیدم که: بدین یک ادب که نگاه # ~~داشتی نامت بلند گردانیدیم. چنانکه تا قیامت گویند سلطان العارفین ~~بایزید. # در پیش امام ابونصر قشیری گفتند: بایزید چنین حکایتی فرموده است که # ~~من دوش خواستم از کرم ربوبیت درخواهم تا ذیل غفران بر جرایم خلق اولین ~~و # ~~آخرین پوشد. لیگن شرم داشتم که بدین قدر حاجت به حضرت کرم مراجعت # ~~کنم و شفاعت - که مقام صاحب شریعت است - در تصرف خویش آرم، ادب # ~~نگاه داشتم. # قشیری گفت: بهذه الهمة ثال ما نال. # بایزید بدین همت بلند در اوج شرف به پرواز رسیده است. # نقل است که شیخ گفت: اول بار که به خانه رفتم، خانه دیدم؛ دوم # ~~بار که به خانه رفتم، خداوند خانه دیدم؛ سوم بار، نه خانه دیدم و ~~کهدوند # ~~خانه، یعنی در حق گم شدم، که هیچ نمی دانستم، که اگرمی دیدم حق # ~~می دیدم، ودلیل بر این سخن آن است که یکی به درخنه بایزید شد، واواز # ~~داد # شیخ گفت که را می طلبی؟ # گفت: بایزید را؟ PageV01P226 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0286.jpg) # ~~که با جماعتی که در خدای گم شدهاند گم شده است. # نقل است که بایزید را گفتند: از مجاهدهآ خود ما را چیزی بگو! # گفت: اگر از بزرگتر گویم، طاقت ندارید. اما از کمترین بگویم. روزی # ~~نفس را کاری بفرمودم، حرونی1 کرد. یعنی فرمان نبرد. یک سالش آب ندادم. # ~~گفتم: یا نفس تن در طاعت ده یا در تشنگی جان بده. # و گفت: چه گویی در کسی که حجاب او حق است؟ یعنی تا او می داند # ~~که حق است حجاب است. او می باید که نماند و دانش او نیز نماند تا کشف # ~~حقیقی بود. # و در استغراق چنان بود که مریدی داشت که بیست سال بود تا از وی جدا # ~~نشده بود. هر روز که شیخ او را خواندی گفتی: ای پسر! نام تو چیست؟ # روزی مرید گفت: ای شیخ! مرا افسوس میکنی؟ بیست سال است تا ms175 در # ~~خدمت تومی باشم وهر روزنام من می پرسی؟ # شیخ گفت: ای پسر! استهزا نمیکنم. لکن نام او آمده است و همهآ نامها از # ~~دل من برده - نام تویاد میگیرم و بازفراموش میکنم. # نقل است که گفت: در همهآ عمر خویش می بایدم که یک نماز کنم که # ~~حضرت او را شاید و نکردم. شبی از نماز خفتن تا وقت صبح، چهار رکعت نماز # ~~می گزاردم. هر بار که فارغ شدمی گفتمی: به از این باید نزدیک بود که ~~صبح # ~~بدمد و [چنین نمازی بر] بیاوردم، و گفتم: الهی من جهد کردم تا در خورتو # ~~بود اما نبود. در خور بایزید است. اکنون تو را بی نمازان بسیاراند، ~~بایزید را # ~~یکی از ایشان گیر. # و گفت: بعد از ریاضات- چهل سال - شبی حجاب برداشتند. زاری PageV01P227 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0287.jpg) # ~~. # کوزه و پوستین بینداختم. ندایی شنیدم که بایزید! با این مدعیان بگوی # ~~که بایزید بعد از چهل سال ریاضت و مجاهدت با کوزهآ شکسته و پوستینی # ~~پاره پاره تا نینداخت بار نیافت. تا شما که چندین علایق به خود ~~بازبستهاید و # ~~طریقت را دانهآ دام هوای نفس ساخته اید کلا و حاشا که هرگز باریابید. # نقل است که کسی گوش می داشت وقت سحرگاهی تا چه خواهد کرد، # ~~یکبار گفت: الله و بیفتاد و خون از وی روان شد. گفتند: این چه حالت ~~بود؟ # گفت: ندا آمد که تو کیستی که حدیث ما کنی. # نقل است که شبی بر سر انگشتان پای بود از نماز خفتن تا سحرگاه و خادم # ~~آن حال مشاهده میکرد و خون از چشم شیخ بر خاک می ریخت. خادم در # ~~تعجب ماند. بامداد از شیخ پرسید: آن چه حال بود، ما را از آن نصیبی کن. # شیخ گفت: اول قدم که رفتم، به عرش رفتم. عرض را دیدم چون گرگ # ~~لب آلوده وتهی شکم. گفتم ای عرش به تونشانی می دهند که الرحمن علی # ~~العرش آستوی. بیا تا چه ms176 داری. # گفت: چه جای این حدیث است که ما را نیز به دل تونشانی می دهند که # ~~أنا عند المنکیرة قلوثهم. اگر آسمانیان اند از زمینیان می جویند و اگر ~~زمینیاناند # ~~از آسمانیان می طلبند. اگر جوان است از پیر می طلبد و اگر پیر است از ~~جوان # ~~می طلبد و اگر خراباتی است از زاهد می طلبد.اگر زاهد است از خراباتی # ~~می طلبد. # و گفت چون به مقام قرب رسیدم گفتند: بخواه! # گفتم: مرا خواست نیست، هم تو از بهر ما بخواه. # گفتند: بخواه! # گعتند. ن وجود بایرید دره ای می مانآد. این خواست محال است دغ ~~PageV01P228 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0288.jpg) # ~~نفتک وتعال. # ~~گفتم: بی زلت باز نتوانم گشت. گستاخی خواهم کرد. # ~~گفتند: بگوی! # ~~گفتم: بر همه خلایق رحمت کن. # ~~کگفتند: باز نگر! # ~~باز نگرستم، هیچ آفریده ندیدم، إلا او را شفیعی بود و حق را بر ایشان ~~بسی # ~~نیکخواه تر از خود دیدم. پس خاموش شدم. بعد از آن گفتم: بر ابلیس رحمت # ~~گفتند: گستاخی کردی! برو که او از آتش است، آتشی را آتش باید. تو # ~~جهد آن کن که خود را بدآن نیازی که سزای آتش شوی که طاقت نیاری. # ~~نقل است که گفت: حق تعالی مرا دو هزار مقام در پیش خود حاضر کرد # ~~و در هر مقامی مملکتی بر من عرضه کرد. من قبول نکردم. مرا گفت: ای # ~~بایزید! چه می خواهی؟ # ~~گفتم: آنک هیچ نخواهم. # ~~و چون کسی از وی دعای خواستی، گفتی: خداوندا! خلق تواند و تو # ~~خالق ایشان. من در میانه کیستم که میان تو و خلق تو واسطه باشم. # ~~با خود گفتی : او دانای اسرار است، مرا با این فضولی چه کار؟ # ~~و یکی پیش شیخ آمد و گفت: مرا چیزی آموز که سبب رستگاری من # ~~بود. # ~~گفت: دو حرف یاد گیر! از علم چندینت بس که بدانی که خدای بر تو # ~~مطلع است و هرچه میکنی می بیند؛ و بدانی که ms177 خداوند از عمل توبی نیازست. # ~~و یک روز شیخ می رفت. جوانی قدم برقدم شیخ نهاد و میگفت: قدم برقدم ~~PageV01P229 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0289.jpg) # ~~کنی شیخ گفت: اگر تو پوست بایزید در خود کشی سودت ندارد تا عمل ~~بایزید # ویک روز شوریدهای را دید که می گفت: الهی! در من نگر. # شیخ گفت: از سرغیرت و غلبات وجد که نیکو سر و رویی داری، که در # ~~ونگرد؟ # گفت: ای شیخ! آن نظر از برای آن می خواهم تا سر و رویم نیکو شود. # شیخ را از آن سخن عظیم خوش آمد. گفت: راست گفتی # نقل است که یک روزسخن حقیقت میگفت و لب خویش می مزید و # ~~میگفت: هم شراب خواره ام و هم شراب و هم ساقی # نقل است که گفت: هفتاد زنار از میان گشادم یکی بماند. هرچند جهد # ~~فردم که گشاده شود، نمی شد. زاری کردم و گفتم: الهی قوت ده تا این نیز # ~~بگشایم. آوازی آمد که: همهآ زنارها گشادی. این یکی گشادن کار تونیست. # و گفت: به همهآ دستها %~% مق بکوفتم، آخرتا به دست نیاز نکوفتم # ~~تگشادند؛ و به همهآ زبانها بار خواستم تا به زفان اندوه بار نخواستم ~~بارندادند؛ به # ~~همهآ قدمها به راه او برفتم تا به قدم ذل نرفتم به منزلگاه عزت نرسیدم. # و گفت: سی سال بود تا من میگفتم چنین کن و چنین ده، و چون به قدم # # اول معرفت رسیدم، گفتم: %~% تومرا باش وهرچه می خواهی کن، # ~~و گفت: سی سال خدای را یاد کردم. چون خاموش شدم، بنگرستم # ~~حجاب من ذکر من بود. # ~~و گفت: یکبار به درگاه او مناجات کردم و گفتم: گیق آلؤصوک الیت. # ~~ندایی شنیدم که: ای بایزید! طلق نفسک تلثأ ثم قل آلله. نخست خود را سه # ~~طلاق ده، و آنگه حدیث ما کن # ~~و گفلت: اگر حق تعالی از من حساب هفتاد ساله خواهد من از وی # ~~حساب هفتاد هزار ساله خواهم. از بهر آنکه ms178 هفتاد هزار سال است تا آلست ~~PageV01P230 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0290.jpg) # ~~13. ذکر بایزید بسطامی # ~~بربکم گفته است، و جمله را در شور آورده. از بلی گفتن جملهآ شورها که ~~در # ~~آسمان وزمین است ازشوق آلشت است. # س گفت: بعد از آن خطاب آمد که: جواب شنو! روز شمار، هفت # ~~اندامت ذره ذره گردانیم و به هر ذره دیداری دهیم. گویم اینک حساب هفتاد # ~~هزار ساله وحاصل وباقی در کنارت نهادیم. # و گفت: اگر هشت بهشت را در کلبهآ ما گشایند و ولایت هر دو سرای به # ~~اقطاع به ما دهند هنوز بدان یک آه که در سحرگاه بریاد شوق او از میان ~~جان ما # ~~برآید ندهیم بل که یک نفس که به درد او بر آریم با ملک هژده هزار عالم ~~برابر # ~~لکنیم. # و گفت: اگر فردا در بهشت دیدار ننماید چندان نوحه و ناله کنم که اهل # ~~هفت دوزخ از گریه و نالهآ من عذاب خود فراموش کنند. # و گفت: کسانی که پیش از ما بودهاند هرکسی به چیزی فرو آمدهاند. ما به # ~~هیچ فرو نیامدیم و یکبارگی خود را فدای او کردیم و خود را از برای خود ~~نخواهیم # ~~که اگریک ذرهآ صفات ما به صحرا آید هفت آسمان و زمین درهم اوفتد. # و گفت: او خواست که ما را بیند و ما نخواستیم که او را بینیم. یعنی بنده # ~~را خواست نبود. # و گفت: چهل سال روی به خلق کردم و ایشان را به حق خواندم، کسی # ~~مرا اجابت نکرد. روی از ایشان بگردانیدم چون به حضرت رفتم همه را پیش ~~از # ~~خود آنجا دیدم. یعنی عنایت حق در حق خلق بیش از عنایت خود دیدم. آنچه # ~~می خواستم حق تعالی به یک عنایت آن همه را بیش از من به خود رسانید. # و گفت: از بایزیدی بیزون آمدم چون مار از پوست. پس نگه کردم عاشق و # ~~معشوق و عشق یکی دیدم که در عالم توحید همه یکی توان ms179 بود. # و گفت: ازخدای بخدای رفتم، تا ندا کردند از من در من که ای تومن ~~PageV01P231 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0291.jpg) # و گفت: چند هزار مقامات از پس کردم، چون نگه کردم خود را در مقام # ~~حزب آلله دیدم. یعنی به معنی الله که آن کنه است راه نیست. # و گفت: حق تعالی سی سال آینهآ من بود، اکنون من آینهآ خودم. یعنی # ~~آنچه من بودم نماندم که من و حق شرک بود، چون من نماندم حق تعالی آینهآ # ~~خویش است. اینک بگویم که آینهآ خویشم. حق است که به زبان من سخن # ~~گوید و من در میان ناپدید. # و گفت: سالها براین درگاه مجاور بودم، به عاقبت حیرت بدیدم و جز # ~~حیرت نصیب ما نیامد. # و گفت به درگاه عزت شدم، هیچ زحمت نبود. اهل دنیا به دنیا مشغول # ~~بودند و محجوب؛ و اهل آخرت به آخرت؛ و مدعیان به دعوی؛ وارباب طریقت # ~~و تصوف قومی به اکل و شرب و گریه، و قومی به سماع و رقص؛ وآنها که # ~~مقدمان راه بودند و پیشروان سپاه بودند، در بادیهآ حیرت گم شده بودند و ~~در # ~~دریای عجز غرق شده. # گفت: مدتی گرد خانه طواف میکردم، چون به حق رسیدم خانه را دیدم # ~~که گرد من طواف میکرد. # گفت: شبی دل خویش می طلبیدم و نیافتم. سحرگاه ندایی شنیدم که ای # ~~بایزید! به جزازما چیزی دیگر می طلبی! تورا با دل چه کار است؟ # و گفت: مرد نه آن است که بربی چیزی رود، مرد آن است که هرجا که # ~~باشد هرچه خواهد پیش آید و با هرکه سخن گوید از وی جواب شنود. # و گفت: حق مرا به جایی رسانید که خلایق به جملگی در میان دو # ~~انگشت خود بدیدم. # و گفت: مرید را حلاوت طاعت دهند، چون بدان خرم شود شادی او # ~~حجاب قرب او گردد. # و گفت: کمترین درجهآ عارف آن است که صفات حق در وی بود. PageV01P232 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0292.jpg) ms180 # ~~1. دگر بایزید بسطامی # و گفت: اگر بدل خلایق مرا به آتش بسوزانند من صبر کنم، از آنجا که # ~~منم محبت او را هنوز هیچ نکرده باشم، و اگر گناه من و از آن همه خلایق # ~~بیامرزد از آنجا که صفت رأفت و رحمت اوست هنوزپس کاری نباشد. # و گفت: توبه از معصیت یکی است و از طاعت هزار. یعنی عجب1 در # ~~طاعت بدتر از گناه. # و گفت: کمال درجهآ عارف سوزش او بود در محبت. # و گفت: علم ازل دعوی کردن از کسی درست آید که اول بر خود نورذات # ~~ماید. # و گفت: دنیا را دشمن گرفتم و نزد خالق رفتم و خدای را بر مخلوقات # ~~اختیار کردم تا چندان محبت حق بر من مستولی شد که وجود خود را دشمن # ~~گرفتم. چون زحمات از میانه برداشتم أنس به بقای لطف حق داشتم. # و گفت: خدای را بند گانند که اگر بهشت با همهآ زینتها برایشان عرضه # ~~کنند ایشان از بهشت همان فریاد کنند که دوزخیان از دوزخ. # و گفت: عابد به حقیقت و عامل به صدق آن بود که به تیغ جهد سر همهآ # ~~مرادات بردارد و همهآ شهوات و تمنای او در محبت حق ناچیز شود، آن دوست # ~~دارد که حق خواهد و آن آرزو کند که حق شاهد او بود. # و گفت: نه خداوند تعالی به رضای خویش بندگان را به بهشت می برد؟ # ~~گفتند: بلی. گفت: چون رضای خود به کسی دهد آنکس بهشت را چه کند؟ # و گفت: یک ذرهآ حلاوت معرفت در دلی به از هزار قصر در فردوس اعلی. # و گفت: یگانگی او بسیار مردان مرد را عاجز گرداند و بسی عاجزان را به # ~~مردی رساند. PageV01P233 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0293.jpg) # ~~اگرنه این همه صلاح و زهد بادست که بر شما می زند. # ~~و گفت: خدای شناسان ثواب بهشت اند و بهشت وبال ایشان. # ~~و گفت: گناه شما را چنان زیان ندارد که بی حرمتی کردن ms181 و خوارداشتن # ~~برادری مسلمان. # ~~و گفت: دنیا اهل دنیا را غرور در غرور است و آخرت اهل آخرت را سرور # ~~در سروراست، و دوستی خق اهل معرفت را نور درنور. # ~~و گفت: در معاینه کارنقد است امادرمشاهده نقد نقداست. # ~~و گفت: عبادت اهل معرفت را پاس انفاس است. # ~~و گفت: چون عارف خاموش بود مرادش آن بود که یا حق سخن گوید، و # ~~چون چشم بر هم نهد مقصودش آن بود که چون باز کند به حق نگردد، و چون # ~~سر به زانو نهد طلب آن کند که سر بر ندارد تا اسرافیل صور بدمد از ~~بسیاری أنس # ~~که به خدای دارد. # و گفت: سوار دل باش و بیاده تن. # و گفت: علامت شناخت حق گریختن از خلق باشد و خاموش بودن در # ~~معرفت او. # و گفت: هرکه به حق مبتلا گشت مملکت از او دریغ ندارند و او خود به # ~~هر دوسرای سر فرو نیارد. # و گفت: عشق او درآمد و هرچه دون او بود برداشت و از ما دون اثر # ~~نگذاشت تا یگانه ماند چنانکه خود یگانه است. # و گفت: کمال عارف سوختن او باشد در دوستی حق. # و کفت. قردا اهل بهشت به ریارت روند، چون بآز گردند صورتها بر ایشان ~~PageV01P234 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0294.jpg) # و گفت: این قصه را الم باید که از قلم هیچ نیاید. # و گفت: عارف چندان از معرفت بگوید و در کوی او ببوید که معارف # ~~نماند، و عارف برسد. پس معارف از عارف نیابت دارد، و عارف به معرفت # ~~ترسد تا از معارف یاد نیارد. # و گفت: طلب علم و اخبار از کسی لایق است که از علم به معلوم شود و # ~~ز خبر به مخبر. اما هرکه از برای مباهات علمی خواند و بدان رتبت و زینت ~~خود # ~~طلب کند تا مخلوقی او را پذیرد، هر روز دورتر باشد و از او مهجورتر ~~گردد. # و گفت: دنیا چه قدر آن دارد که ms182 کسی گذاشتن او کاری پندارد که محال # ~~باشد که کسی حق را شناسد و دوستش ندارند و معرفت بی محبت قدری ندارد. # و گفت: از جویهای آب روان آواز می شنوی که چگونه می آید [که] چون # ~~به دریا رسد ساکن گردد و از در آمدن و بیرون شدن او دریا را نه زیادت ~~بود و نه # ~~نقصان. # و گفت: او را بندگانند. اگر ساعتی در دنیا از وی محجوب مانند او را # ~~نپرستند و طاعتش ندارند. یعنی چون محجوب مانند نابود گردند؛ و نابود ~~عبادت # ~~چون کند؟ # و گفت: هرکه خدای را داند زبان به سخنی دیگر جزیاد حق نتواند # ~~گشاد. # و گفت: کمترین چیزی که عارف را واجب آمد آن است که از مال و # ~~ملک تبرا1 کند، و حق این است که اگر هر دو جهان در سر دوستی او کنی ~~هنوز # ~~اندک باشد. # و گفت: ثواب عارفان از حق، حق باشد. # گفت: عارفان در عیان مکان جویند و در عین اثر نگویند و اگر از عرش تا ~~PageV01P235 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0295.jpg) # ~~ثری1 صد هزار آدم باشند با ذرایرا بسیار و اتباع و نسل بی شمار و صد ~~هزار فریشتهآ # ~~مقرب - چون جبرئیل و میکائیل - قدم از عدم در زاویهآ دل عارف نهند، ~~اودر # ~~جنب وجود ومعرفت حق ایشان را موجود نپندارد و از در آمدن وبیرون شدن # ~~ایشان خبر ندارد، واگر به خلاف این بود مدعی بود نه عارف. # و گفت: عارف معروف را بیند وعالم با عالم نشیند. عالم گوید: من چه # ~~کنم؟ عارف گوید او چه کند؟ # و گفت: بهشت را نزد دوستان حق خطری نباشد، و با این همه که اهل # ~~محبت به محبت مهجوراند، کار آن قوم دارند که اگر خفتهاند و اگر بیدارند # ~~طالب و مطلوب اند، و از طلبگاری و دوستداری خود فارغ اند. مغلوب ~~مشاهدهآ # ~~معشوق اند، که بر عاشق عشق خود دیدن تاوان است، و در مقابلهآ مطلوب به # ~~طلبگاری ms183 خود نگرستن در راه محبت طغیان است. # و گفت: حق بر دل اولیای خود مظلع گشت؛ بعضی ازدلها دید که بار # ~~معرفت او نتوانست کشید؛ به عبادتش مشغول گردانید. # و گفت: بار حق جز بارگیران خاص بر ندارند که مذلل کردهآ مجاهده # ~~باشند وریاضت یافتهآ مشاهده. # و گفت: کاشکی خلق به شناخت خود توانندی رسید که معرفت ایشان را # ~~در شناخت خود تمام بودی. # و گفت: جهد کن تا یک دم به دست آری که آن دم در زمین و آسمان جز # ~~حق را نبینی. یعنی تا بدان دم همهآ عمر توانگر نشینی. # وت. رمت اکهحی آورا دوست دارد آن است که سه خصلت بدو # ~~چون تواضع زمین. PageV01P236 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0296.jpg) # ~~و گفت: حاجیان به قالب1 گرد کعبه طواف کنند، بقا خواهند؛ واهل # ~~محبت به قلوب گردند گرد عرش و لقا2 خواهند. # ~~و گفت: در علم علمی است که علما ندانند و در زهد زهدی است که # ~~ازاهدان نشناسند. # ~~و گفت هرکه را برگزیند فرعونی را بدو گمارد تا او را می رنجاند. # ~~و گفت: این همه گفت و گوی و مشغله و بانگ و حرکت و آرزو بیرون پرده # ~~است. درون پرده خاموشی و سکونت و آرام است. # ~~و گفت: این دلیری چندان است که خواجه غایب است از حضرت حق، و # ~~عاشق خود است. چون حضور حاصل آمد چه جای گفت و گوی است. # ~~و گفت: صحبت نیکان به از کار نیک، و صحبت بدان بتر از کار بد. # ~~و گفت: همهآ کارها در مجاهده باید کرد، آنگاه فضل خدای دیدن نه فعل # ~~خویش. # ~~و گفت: هرکه خدای را شناخت او را با سؤال حاجت نیست و نبود، و # ~~هرکه نشناخت سخن عارف در نیابد. # ~~و گفت: عارف آن است که هیچ چیز مشرب گاه او تیره نگرداند، هر # ~~کدورت که بدو رسد صافی گردد. # ~~و گفت: آتش عذاب آنکس راست که خدای را نداند، اما خدای شناسان # ~~برآتش ms184 عذاب باشند. # ~~و گفت: هر روز هزار کس در این راه آیند، شبانگاه از ایمان برآیند. # ~~و گفت: هرچه هست در دو قدم حاصل آید، که یکی بر نصیبهای خود ~~PageV01P237 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0297.jpg) # و گفت: هر که نزدیک حق بود همه چیز و همه جای او را بود، زیرا که حق # ~~تعالی همه جای است وحق را همه چیز هست. # و گفت هرکه به حق عارف است جاهل است و هرکه جاهل حق است # ~~عارف است. # و گفت: عارف طیار است و زاهد سیار است. # و گفت: هرکه خدای را شناخت عذابی گردد بر آتش، و هرکه خدایرا # ~~ندانست آتش بر او عذاب گردد؛ و هرکه خدای را شناخت بهشت را ثوابی # ~~گردد، و بهشت بر او وبالی گردد. # و گفت: عارف به هیچ چیز شاد نشود، جزبه وصال. # و گفت: که نفاق عارفان فاضلتر از اخلاص مریدان. # و گفت: آنچه روایت میکنند که ابراهیم و موسی و عیسی صلوات الله # ~~علیهم اجمعین گفتند خدایا! ما را از أمت محمد گردان، گمان بری که آرزوی # ~~فضایح1 این مشتی ریاست جوی کردند؟ گلا و حاشا بل، که ایشان دراین # ~~أمت مردانی دیدند که افدام ایشان بر تحت ثری بود و سرهای ایشان از اعلی # ~~علتین بر گذشته و ایشان در میان گم شده. # و گفت: حظ اولیا درتفاوت درجات از چهار نامست، و قیام هر فرقتی از # ~~ایشان به نامی است ازنامهای خدای و آن قول خدای است هوألا ول وآلآخر # ~~وآلظاهر وآلباطن. هرکه را حظ او ازاین نامها زیادت تربود به ظاهر عجایب # ~~قدرت وی نگرانتر بود و هرکه را حظ او از این نامها باطن بود، نگران بود ~~بدانچه # ~~رود از انوار و اسرار و هرکه را حظ او از این نامها اول بود، شغل او ~~بدان بود که # ~~اندر سبقت رفته است، و هرکه را حظ او از این نامها آخربود شغل او به ~~مستقبل # ~~بسته بود با آنچه ms185 خواهد بود، و هرکس را ازین کشف بر قدر طاقت او بود. PageV01P238 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0298.jpg) # ~~14 . ذکر بایرید بسضامی # ~~و گف- : اگر همهآ دولتها که خلایق را بود در حوالهآ شما افتد در حواله # ~~مشوید و اگر همه بی دولتی در راهتان افتد نومید مگردید که کارخدای گن # ~~فیکون بود و هرکه به خود فرو نگرد و عبادت خویش خالص بیند و از صفای # ~~کشف خود حسابی بر تواند گرفت، و نفس خود را اخبث النفوس1 نبیند او از # ~~هیچ حساب نیست. # ~~و گفت: هرکه دل خود را مرده گرداند به کثرت شهوات، او را در کفن # ~~لعنت پیچند و در زمین ندامت دفن کنند؛ و هرکه نفس خود را بمیراند به ~~باز # ~~ایستادن از شهوات، او را در کفن رحمت پیچد، و در زمین سلامت دفن کنند. # ~~و گفت: به حق نرسید آنکه رسید، مگر به حفظ حرمت. و از راه نیفتاد # ~~آنکه از راه افتاد، مگر به ترک حرمت کردن. # ~~و گفت: هرگز این حدیث را به طلب نتوان یافت، اما جز طالبان نیابند. # ~~و گفت: چون مرید نعره زند و بانگ کند حوضی بود و چون خاموش بود # ~~دریایی شود پردر. # ~~و گفت: یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که می نمایی. # ~~و گفت: هرکه را ثواب خدای به فردا افتد خود امروز عبادت نکرده است # ~~که ثواب هر نفسی از مجاهدات درحال حاصل است. # ~~و گفت: علم عذر است و معرفت مکر است و مشاهده حجاب. پس کی # ~~خواهی یافت چیزی که می طلبی؟ # ~~و گفت: قبض دلها در بسط نفوس است و بسط دلها در قبض نفوس است. # ~~و گفت: نفس صفتی اصت که هرگزنرود جز به باطل. # ~~و گفت: حیات در علم است و راحت در معرفت و رزق در ذکر. # ~~و گفت: شوق دار آلملک عاشقان است. در آن دار آلملک تختی از PageV01P239 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0299.jpg) # ~~سیاست فراق نهاده است، و تیغی از هول ms186 هجران کشیده، و یک شاخ نرگس # ~~وصال بر دست رجا داده و در هر نفسی هزار سر بذان تیغ بردارند. # ~~و گفت: هفت هزار سال بگذشت و هنوز آن نرگس غضا طری1 است که # ~~دست هیچ امل بدو نرسیده است. # ~~و گفت: معرفت آن است که بشناسی که حرکات و سکنات خلق به # ~~خدای است. # ~~و گفت: توکل زیستن را به یک روز باز آوردن است و اندیشهآ فردا پاک # ~~انداختن. # ~~و گفت: ذکر کثیرنه به عدد است لکن به حضوربی غفلت است، # ~~و گفت: محبت آن است که بسیار خود را اندک شمری و انذک حق # ~~بسیاردانی. # ~~و گفت: محبت آن است که دنیا و آخرت را دوست نداری. # ~~و گفت: اختلاف علما رحمت است مگر در تجرید و توحید. # ~~و گفت: گرسنگی ابری است که جز باران خکمت نباراند. # ~~و گفت: دورترین خلایق به حق آن باشد که اشارت بیش کند. # ~~و گفت: نزدیکترین خلایق به حق آن است که بار خلق بیش کشد و خوی # ~~خوش دارد. # ~~و گفت: فراموشی نفس یاد کردن حق است و هرکه حق را به حق شناسد # ~~زنده گردد، و هرکه حق را به خود شناسد فانی گردد. # ~~و گفت: دل عارف چون چراغی است در قندیلی از آبگینهآ پاک که شعاع # ~~او جمله ملکوت را روشن دارد، او را از تاریکی چه باک. # ~~و گفت: هلاک خود در دو چیزاست. یکی خلق را حرمت ناداشتن؛ و PageV01P240 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0300.jpg) # ~~یکی حق را منت ناداشتن. # گفتند: فریضه و ستت چیست؟ گفت: فریضه صحبت مولی است و # ~~سنت ترک دنیا. # نقل است که مریدی به سفری می رفت. شیخ را گفت: مرا وصیتی کن. # گفت: به سه خصلت تو را وصیت کنم. چون با بدخوی صحبت داری، # ~~خوی بد او را با خوی نیک خود آرتا عیشت مهیا و مهنا1 بود و چون کسی با ~~تو # ~~انعامی کند اول خدای را شکر کن، بعد ms187 از آن، آنکس را که حق دل او برتو # ~~مهربان کرد و چون بلایی روی به تونهد به عجز معترف گرد و فریاد خواه که ~~تو # ~~صبرنتوانی کرد، و حق باک ندارد. # پرسیدند از زهد گفت: زهد را قیمتی نیست که من سه روززاهد بودم. روز # ~~اول در دنیا، و روز دوم در آخرت، و روز سوم از آنچه غیر خدا است. هاتفی ~~آواز # ~~داد که ای بایزید! توطاقت ما نداری. گفتم: مراد من این است. به گوش من # ~~آمد که یافتی، یافتی. # و گفت: کمال رضای من از او تا حدی است که اگر بنده ای را جاوید به # ~~علیین برآرد و مرا به اسفل السافلین جاوید فرو برد من راضیتر باشم از ~~آن بنده. # پرسیدند که بنده به درجهآ کمال کی رسد؟ # گفت: چون عیب خود را بشناسد و همت از خلق برآرد، آنگاه حق او را بر # ~~قدر همت وی و به قدر دوری او از نفس خود به خویش نزدیک گرداند. # گفتند: ما را زهد و عبادت می فرمایی و توزیادت زهد و عبادت تمی # ~~کنی. شیخ نعره ای بزد و گفت: زهد و عبادت از من شکافته اند. # پرسیدند: راه به حق چگونه است؟ # گفت: تو از راه برخیز که به حق رسیدی. PageV01P241 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0301.jpg) # ~~گفتند: به چه به حق توان رسید؟ # ~~گفت: به کوری و کری و گنگی. # ~~گفتند: بسیار سخنهای پیران شنیدیم. هیچ سخن عظیمتر از آن سخن تو # ~~نیست. # ~~گفت: ایشان در بحر صفای معاملت گفتند، و من از بحرصفای منت # ~~می گویم. ایشان آمیخته میگویند، من خالص میگویم. آمیخته آمیخته را پاک # ~~نکند. ایشان گفتند تو و ما؛ و من میگویم توبر تو. # ~~یکی وصیت خواست. گفت: بر آسمان نگر! # ~~نگه کرد گفت: می دانی که این که آفریده است؟ # ~~گفت: دانم. # ~~گفت: آنکس که آفریده است هر جا که باشی بر تو مطلع است. از او # ~~برحذرباش. # ~~یکی گفت: این ms188 طالبان از سیاحت نمی آسایند. # ~~گفت: آنچه مقصود است، مقیم است نه مسافر. مقیم را طلبیدن محال بود # ~~در سفر. # ~~گفتند: صحبت با که داریم؟ # گفت: آنکه چون بیمار شوی تو را باز پرسد و چون گناهی کنی توبه پذیرد، # ~~و هرچه حق از توداند از او پوشیده نبود. # یکی گفت: چرا شب نماز نمی کنی؟ # گفت: مرا فراغت نمازنیست. من گرد ملکوت میگردم، و هرکجا # ~~افتاده ای است دست او میگیرم. یعنی کار در اندرون خود می کنم. # گفتند: بزرگترین نشان عارف چیست؟ # گفت: آنکه با تو طعام می خورد و از تو میگریزد و از تومی خرد و به تو # ~~می فروشد و دلش در حضایر قدس پشت به بالش أنس باز نهاده باشد. PageV01P242 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0302.jpg) # ~~و گفت عارف آن است که در خواب جز خدای نبیند و با کس جز ازوی # ~~موافقت نکند و سر خود جز با وی نگشاید. # ~~پرسیدند از امر معروف و نهی منکر. گفت: در ولایتی باشید که در وی امر # ~~معروف و نهی منکر نباشد که هر دو در ولایت خلق است. در حضرت وحدت نه # ~~امر معروف است ونه نهی منکر باشد. # ~~گفتند: مرد کی داند که به حقیقت معرفت رسیده است؟ # ~~گفت: آن وقت که فانی گردد در تحت اطلاع حق، و باقی شود بر بساط # ~~حق بی نفس و بی خلق. پس او فانئی بود باقی و باقئی بود فانی و مرده ای ~~بود # ~~ازنده و زندهای بود مرده و محجوبی مکشوف بود و مکشوفی محجوب. # ~~شیخ را گفتند: سهل عبدالله در معرفت سخن گوید. # ~~گفت: سهل بر کنارهآ دریا رفته و در گرداب افتاده. # ~~گفتند: ای شیخ! آنکه در بحر غرق شود، حال او چون بود؟ # ~~گفت: از آنجا که دیدار خلق است ناپروای هر دو گون بود و بساط # ~~گفت و گوی درنوردد که من عرف آلله کل لسانه. # ~~گفتند: درویشی چیست؟ # ~~گفت: آنکه کسی را در ms189 گنج دل خویش پای به گنجی فرو شود و آن را # ~~رسوای آخرت گویند، در آن گنج گوهری یابد، آن را محبت گویند. هرکه آن # ~~گوهر یافت او درویش است. # ~~گفتند: مرد به خدای کی رسد؟ # ~~گفت: ای مسکین! هرگز رسد. # ~~گفتند: به چه یافتی آنچه یافتی؟ # ~~ففت: اسباب دنیا را جمع کردم و به زنجیر قناعت بستم و در منجنیق ~~PageV01P243 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0303.jpg) # ~~گفت: چهار سال. # ~~گفتند: چگونه؟ # ~~گفت: هفتاد سال بود تا در حجب دنیا بودم اما چهار سال است تا او را # ~~می بینم - چنانکه مپرس- و روزگار حجاب از عمر نباشد. # ~~احمد خضرویه شیخ را گفت به نهایت توبه نمی رسم. # ~~شیخ گفت: نهایت توبه عزتی دارد و عزت صفت حق است. مخلوقی که # ~~به دست تواند آوردن؟ # ~~پرسیدند از نماز. گفت: پیوستن است و پیوستن نباشد. مگربعد از # ~~گسستن. # ~~گفتند: راه به خدای چگونه است؟ # ~~گفت: غایب شواز راه و پیوستی به الله. # ~~گفتندز چرا مدح گرسنگی میگوی؟ # ~~گفت: اگر فرعون گرسنه بودی هرگز انا ریکم آلاغلی نگفتی. # ~~و گفت: هرگز متکبر بوی معرفت نیابد. # ~~گفتند: نشان متکبر چیست؟ # ~~گفت: آنکه در هژده هزار عالم نفسی ببیند خبیثتر از نفس خویش # ~~گفتند: بر سر آب می روی؟ # ~~گفت: چوب پاره ای بر آب برود. # گفتند: در هوا می پری؟ # ~~گفت: مرغ در هوا می پرد. # گفتند: به شبی به کعبه می روی؟ # ~~گفت: جادوی در شبی ازهند به دماوند می رود. # ~~گفتند: پس کارمودان چیست؟ # ~~گفت. انکه ال در کس نبندد به جزخدای. PageV01P244 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0304.jpg) # گفتند: در مجاهدهها چون بودی؟ # گفت: شانزده سال در محراب بودم و خود را چون زن حایض دیدم. # و گفت: دنیا را سه طلاق دادم و یگانه را یگانه شدم. پیش حضرت # ~~بایستادم، گفتم: بار خدایا! جز از تو کس ندارم و چون تورا دارم همه ~~دارم. چون # ~~صدق من بدانست نخست فضل که کرد آن بود که خاشاک نفس از پیش ms190 من # ~~برداشت. # و گفت: حق تعالی امر و نهی فرمود. آنها که فرمان او را نگاه داشتند # ~~خلعت یافتند و بدان خلعت مشغول شدند و من نخواستم ازوی جزوی را. # و گفت: چندان یادش کردم که جملهآ خلقان یادش کردند تا به جایی که # ~~یاد کرد من یاد کرد او شد. پس شناخت او تاختن آورد و مرا نیست کرد. # ~~دگریاره تاختن آورد و مرا زنده کرد. # و گفت: پنداشتم که من او را دوست می دارم. چون نگه کردم دوستی او # ~~مرا سابق بود. # و گفت: هرکسی در دریای عمل غرقه گشتند و من در دریای بر غرقه # ~~گشتم. یعنی دیگران ریاضت خود دیدند و من عنایت حق دیدم. # و گفت: مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زندهای علم گرفتیم که # ~~هرگز نمیرد. همه به حق گویند و من از حق گویم. لاجرم گفت هیچ چیز بر من # ~~دشوارتر از متابعت علم نبود، یعنی علم تعلیم ظاهر. # و گفت: نفس را به خدای خواندم اجابت نکرد ترک او کردم و تنها رفتم # ~~به حضرت. # و گفت: دلم را به آسمان بردند، پرد همهآ ملگوت بگشت و باز آمد. PageV01P245 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0305.jpg) # ~~هرگاه که یکی کاهلی کردی به دیگر اندام مشغول شدمی تا بایزید شد. # و گفت: خواستم تا سخت ترین عقویتی برتن خود بدانم که چیست. هیچ # ~~چیز بدتر از غفلت ندیدم و آتش دوزخ با مردان آن نکند که یک ذره غفلت ~~کند. # و گفت: سالهاست تا نماز می کنم و اعتقادم در نفس به هر نمازی بوده # ~~است که گبرم و زنار بخواهم برید. # و گفت: کارزنان از کارما بهتر که ایشان در ماهی غسلی کنند از # ~~ناپاکی و ما در همهآ عمر خود غلی نکردیم در پاکی. # و گفت: اگر در همهآ عمر از بایزید این کلمه درست آید از هیچ باک # ~~ندارد. # و گفت: اگر فردا مرا در عرصات گویند چرا نکردی دوست تردارم ms191 از آنکه # ~~گویند چرا کردی. یعنی هرچه کنم دروی منی من بود و منی شرک است # ~~شرک بدتر از گناه است، مگر طاعتی بر من رود که من درمیان نباشم. # و گفت: خدای تعالی بر اسرار خلق مطلع است. به هر سر که نگرد خالی # ~~بیند مگر سر بایزید که از خود پربیند. # و گفت: ای بسا کس که به ما نزدیک است و ازما دور است و ای بسا # ~~کس که ازما دوراست و به ما نزدیک است. # و گفت: در خواب دیدم که زیادت می خواستم از حق تعالی. پس از # ~~توحید چون بیدار شدم، گفتم: یا رب! زیادت نمی خواهم بعد از توحید. # و گفت: حق را به خواب دیدم، مرا گفت: یا بایزید! چه میخواهی، # ~~گفتم: آن می خواهم که تومی خواهی. فرمود که من تورا [هستم] چنانکه ~~توملر # ~~[هستی]. # و گف. خق را به خواب دیدم. پرسیدم راه به گوچونست. گفت: ترک # و گفت: خلق پندارند ه من چون ایسن یکی ام. اظر صفت من درعالم PageV01P246 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0306.jpg) # ~~غیب بینند همه هلاک شوند. # و گفت: مشل من چون مثل دریاست که آن را نه عمق پدید است و نه # ~~اول وآخر پیداست. # ویکی از وی پرسید: که عرش چیست؟ گفت منم. # و گفن: گرسی چیست؟ گفت: منم. # و گفت: لوح وقلم چیست؟ گفت: منم. # گفتند: خدای را بندگانند بدل ابراهیم و موسی و عیسی صلوات الله علیهم # ~~اجمعین. گفت: آن همه منم. # گفتند: میگویند که خدای را بندگان اند بدل جبرئیل و میکائیل و # ~~اسرافیل. گفت: آن همه منم. # مرد خاموش شد. بایزید گفت: بلی! هرکه در حق محوشد و به حقیقت # ~~هرچه هست رسید، همه حق است. اگر آنکس نبود حق همه خود را بیند عجب # ~~نبود. والله آغلم وآحکم. # معراج شیخ بایزید قدس الله روحه العزیز # این را بیاریم وختم کنیم. # شیخ گفت: به حشم یقین در حق نگرستم. بعد از آنکه مرا ms192 از همهآ # ~~موجودات به درجه استغنا رسانید و به نور خود منور گردانید و عجایب ~~اسرار بر من # ~~آشکارا کرد، و عظمت هویت خویش بر من پیدا آورد. من از حق بر خود # ~~نگرستم ودر اسرار و صفات خویش تأمل کردم. نور من در جنب نورحق ظلمت # ~~بود، عظمت من در جنب عظمت حق عین حقارت گشت، عزت من در جنب # ~~عزت حق عین پندار شد. آنجا همه صفا بود و اینجا همه کدورت. باز چون ~~نگاه # ~~کردم، بود خود به نور او دیدم، عزت خود از عظمت و عزت او دانستم. هرچه # ~~گرکم بهدر و ولم کرد. دیدهآ قالبم هرچه یافت از او یافت. به چشم ~~PageV01P247 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0307.jpg) # ~~انصاف و حقیقت نظر کردم همه پرستش خود از حق بود، نه از من. ومن # ~~پنداشته بودم که منش می پرستم. # گفتم : بار خدایا چیست؟ # گفت : آن همه منم ونه غ %~% . یعنی مباشر افعال تویی لیکن مقدرو # ~~میسر تو منم تا توفیق من روی ننماید از طاعت تو چیزی نیاید. پس دیدهآ ~~من از # ~~واسطهآ دیدن او از من دیده بر دوخت ونگرش به اصل کار و هویت خویش در # ~~آموخت، و مرا از بود خود ناچیز کرد و به بقای خویش باقی گردانید و عزیز ~~کرد # ~~خودی خود بی زحمت وجود من به من نمود، لاجرم حق مرا حقیقت بیفزود. از # ~~حق به حق نگاه کردم وحق را به حقیقت بدیدم و آنجا مقام کردم و ~~بیارامیدم و # ~~گوش کوشش بیا گندم و زبان نیاز در کام نا مرادی کشیدم و علم کسبی # ~~بگذاشتم وزحمت نفس اماره ازمیان بر داشتم -بی آلت، مدتی قرار گرفتم و # # فضول ازراه اصول به دست %~% رفتم. حق را بر من بخشایش آمد. مرا علم # ~~ازلی داد و زبانی از لطف خود در کام من نهاد و چشم از نور خود بیافرید. ~~همهآ # ~~موجودات را به حق بدیدم. چون به زبان لطف با حق مناجات ms193 کردم و ازعلم # ~~حق علمی به دست آوردم و به نور او بدو نگرستم، گفت ای همه بی همهآ با ~~همه # ~~و بی الت با آلت. گفتم : بارخدایا! بدین مغرور نشوم و به بود خویش از ~~تو # ~~مستغنی نشوم، وتوبی من مرا باشی به از آنکه من بی توخود را باشم، و به ~~توبا # ~~نوسخن گویم بهتر که بیتو با نفس خود گویم. # گفت: اکنون شریعت را گوش دار و پای از حد امر و نهی در مگذارتا # ~~سعیت به نزد ما مشکور باشد. # گفتم : از آنجا که مرا دین است و دلم را یقین است تواگر شکر گویی از # ~~خود گویی به از آنکه رهی، واگر مذمت کنی تواز عیب منزهی. # ~~مرا گفت : از که آموختی ؟ # گفتم: سایل به داند ازمسثول که هم مراداست و هم مرید، وهم مجاب ~~PageV01P248 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0308.jpg) # ~~است وهم مجیتب. # چون صفای سر من بدید ، پس دل من ندا ازرضای حق بشنید، ورقم # ~~خشنودی بر من کشید، و مرا منور گردانید و از ظلمت نفس و از کدورات # ~~بشریت در گذرانید. دانستم که بدو زنذهام و از فضل او بساط شادی در دل # ~~فکندم. # گفت : هرچه خواهی بخواه. # گفتم : تو را خواهم که از فضل فاضلتری و از گرم بزرگتری و از تو به ~~توقانع # ~~گشتم. چون تو مرا باشی منشور فضل و کرم در نوشتم، از خودم بازمدار، و ~~آنچه # ~~ما دون تواست در بیش من میار. # زمانی مرا جواب نداد. پس تاج کرامت بر فرق من نهاد و مرا گفت : حق # ~~می گویی و حقیقت می جویی، از آنچه حق دیدی و حق شنیدی. # گفتم: اگر دیدم به تودیدم، واگرشنیدم به توشنیدم. نخست توشنیدی ، # ~~باز من شنیدم. و بروی ثناها گفتم. لاجرم از کبریا مرا بر داد تا در ~~میادین عز او # ~~می پریدم و عجایب صنع او می دیدم. چون ضعف من بدانست و نیاز من # ~~بشناخت مرا به قوت خود قوی ms194 گردانید و به زینت خود بیاراست و تاج کرامت ~~بر # ~~سر من نهاد، و در سرای توحید بر من گشاد. چون مطلع شد که صفانت من در # ~~صفات او برسید از حضرت خود مرا نام نهاد و به خودی خود مرا تشریف داد و # ~~یکتایی پدید آمد، دویی برخاست و گفت: رضای ما آن است که رضای توست # ~~و رضای تو آن است که رضای ماست سخن تو آلایش نپذیرد و منی تو کس برتو # ~~نگیرد. # پس مرا زخم غیرت بچشانید و بازم زنده گردانید. از کورهآ امتحان خالص # ~~بیرون آمدم تا گفت : لمن الملک. گفتم: تورا. گفت: لمن الحکم. گفتم: ~~تورا. # ~~گفت : لمن الاختیار. گفتم : تورا. چون سخن همآن بود که در بدایت کار ~~شنود PageV01P249 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0309.jpg) # ~~اگر محبت نبودی قدرت دمار از همه بر آوردی. به نظر قهاری به واسطهآ ~~جباری # ~~به من نگرست. نیز از من کسی اثری ندید. چون در مستی خویشتن خود را به # ~~همهآ وادیها در انداختم و به آنش غیرت تن را بر همه بوتهها بگداختم و ~~اسب # ~~طلب در فضای صحرا بتاختم، به از نیازصیدی ندیدم، و به از عجز چیزی # ~~نیافتم، وروشنتر از خاموشی چراغی ندیدم، وسخن به از بی سخن نشنیدم. # ~~ساکن سرای سکوت شدم و صدرهآ صابری در پوشیدم تا کار به غایت رسید. ظاهر # ~~و باطن مرا از علت بشریت خالی دید. فرجهای1 از فرج در سینهآ ظالمانی من # ~~گشاد و مرا از تجرید و توحید زبانی داد. لاحرم اکنون زبانم از لطف ~~صمدانی # ~~است و دلم از نورربانی است و چشم از صنع یزدانی است. به مدد اومی گویم # ~~و به قوت او می گیرم. چون بدو زنده ام هرگز نمیرم. چون بدین مقام رسیدم # ~~اشارت من ازلی است وعبارت من ابدی است. زبان من زبان توحید است و # ~~روان من روان تجرید است. نه از خود می گویم تا محدث باشم یا به خود # ~~می گویم ms195 تا مذکر باشم. زبان را او می گرداند بدانچه خواهد و من درمیان # ~~ترجمانی ام. گوینده به حقیقت او است نه منم. اکنون چون مرا بزرگ ~~گردانید # ~~مرا گفت : که خلق می خواهند که تورا بینند. # گفتم: من نخواهم که ایشان را بینم. اگر دوست داری که مرا پیش خلق # ~~بیرون آری من تورا خلاف نکنم. مرا به وحدانیت خود بیارای تا خلق توچون ~~مر # ~~بینند و در صنع تو نگرند صانع را دیده باشند و من در میان نباشم. # این مراد به من داد و تاج کرامت بر سر من نهاد و ار مقام بشریتم د # ~~گذرانید. پس گفت: پیش خلق سن آی! PageV01P250 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0310.jpg) # ~~گفت: چون به وحدانیت رسیدم و آن اول لحظت بود که به توحید نگرستم، # ~~سالها در آن وادی به قدم افهام دویدم تا مرغی گشتم -چشم او ازیگانگی، ~~پراو # ~~از همیشگی- در هوای چگونگی می پریدم. چون از مخلوقات غایب گشتم، # ~~گفتم : به خالق رسیدم. پس سر از وادای ربوبیت برآوردم. کاسه ای ~~بیاشامیدم # ~~که هرگز تا ابد از تشنگی او سیزاب قشدم. پس سی هزار سال در فضای # ~~وحدانیت او پریدم وسی هزارسال دیگر در الوهیت پریدم و سی هزار سال دیگر # ~~در فردانیت. چون نود هزار سال به سر آمد بایزید را دیدم و من هرچه دیدم ~~همه من # ~~بودم. پس چهار هزار بادیه بریدم و به نهایت رسیدم. چون نگه کردم خود را ~~دیدم # ~~در بدایت درجهآ انبیا. پس چندانی در آن بی نهایتی برفتم که گفتم بالای ~~این # ~~هرگز کسی نرسیده است و برتر ازین مقام ممکن نیست. چون نیک نگه کردم سر # ~~خود بر کف پای یکی نبی دیدم. پس معلوم شد که نهایت حال اولیا بدایت # ~~احوال انبیا است، نهایت انبیا را غایت نیست. پس روح من بر همه ملکوت # ~~بگذشت و بهشت و دوزخ بدو نمودند و به هیچ التفات نکرد و هرچه در پیش او # ~~آمد طاقت ms196 آن نداشت و به جان هیچ پیغمبر نرسید، إلا که سلام کرد - چون ~~به # ~~جان مصطفی علیه السلام رسید- آنجا صد هزار دریای آتشین دید بی نهایت، و # ~~هزار حجاب از نور که اگر به اول دریا قدم نهادمی بسوختمی و خود را به ~~باد بر # ~~دادمی تا لاجرم از هیبت و دهشت چنان مدهوش گشتم که هیچ نماندم. هر چند # ~~خواستم تا میخ طتاب خیمهآ محمد رسول الله بتوانم دید زهره1 نداشتم. با ~~آنکه به # ~~حق رسیدم زهره نداشتم به محمد رسیدن. یعنی هر کسی بر قدر خویش به خدای # ~~توانند رسید که حق با همه است. اما محمد در پیششان در حرم خاص است. # ~~لاجرم تا وادی لا إله إلا الله قطع نکنی به وادی محمد رسون الله نتوانی ~~رسیدن، ودر # ~~حقیقت هر دو وادی یکی است چنانکه آن معنی که گفتم : مرید بوتراب حق را ~~PageV01P251 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0311.jpg) # ~~می دید و طاقت دیدار بایزید نداشت. پس بایزید گفت: آلهی! هرچه دیدم همه # ~~من بودم. با منی مرا به توراه نیست و از خودی خود مرا گذر نیست. مرا چه ~~باید # ~~کرد؟ # فرمان آمد کبه : خلاص توازتویی تودر متابعت دوست ماست - محمد # ~~عربی- دیده را به خاک قدم او اکتحال1 کن و بر متابعت او مداومت نمای. # ~~تعجب از قومی دارم که کسی را چندین تعظیم نبوت بود، آنگاه سخن گوید به # ~~خلاف این و معنی این ندانند. چنانکه بایزید را گفتند فردای قیامت خلایق ~~در # ~~تحت لوای محمد علیه الصلوة والسلام باشند. گفت: به خدایی خدای که لوای # ~~من از لوای محمد زیادت است که پیغامبران و خلایق در تحت لوای من باشند. # ~~یعنی چون منی را نه در آسمان مثل یابند و نه در زمین صفتی دانند. صفات ~~من # ~~در غیبت غایب است، و آنکه در سراپردهآ غیب است از او سخن گفتن جهل # # محض است و سراسر همه غیبت است %~% کسی چنین بود، چگونه این کس، # ~~کس بود؟ ms197 بل که این کس را زبان، حق بود و گوینده نیز حق بود. # گفت: آن که نطة %~% ق و بی یسمع و بی ییصر بود . تا لاجرم حق بر # ~~زبان بایزید سخنی گوید و آن، آن بود که: لوائی اعظم من لواء محمد. بلی! # ~~پدید آید، روادار که: لو درخت نهاد بایزید پدید آید لوای حق از # لوای محمد عظیم %~% ء محمد و سبحانی ما أغظم شأنی از %~% . چون روا داری که ~~انی اناالله از درختی # و آعلم وأخکم. PageV01P252 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0312.jpg) # مناجاة شیخ بایزید قدس الله روحه العزیز # بایزید را مناجاتی است. بارخدایا! تا کی میان من و تومنی و تویی بود؟ # ~~نی ازمیان بردارتا منیت من به تو باشد، تا من هیچ نباشم. # و گفت: الهی! تا با توام بیشتر از همه ام وتا با خودم کمتر از همه ام. # و گفت: الهی! مرا فقر و فاقه به تو رسانید و لطف تو آن را زایل نگردانید. # و گفت: خدایا! مرا زاهدی نمیباید، و قرایی نمیباید، و عالمی نمیباید. # ~~گر مرا از اهل چیزی خواهی گردانید از اهل شمه ای از اسرارخود گردان، و ~~به # ~~درجهآ دوستان خود برسان. الهی! نازبه تو کنم وازتوبه تو رسم. الهی! چه # ~~نیکوست واقعات الهام تو بر خطرات دلها، وچه شیرین است روش افهام تودر # ~~راه غیبها، وچه عظیم است حالتی که خلق کشف نتوانند کرد، و زبان وصف # ~~آن دوست دارم. من بندهآ عاجز و ضعیف و محتاج. عجب آنکه تو مرا دوست # ~~داری و تو خداوندی و پادشاه و مستغنی. # و گفت: الهی! که میترسم اکنون و به تو چنین شادم چگونه شادمان # ~~نباشم، اگرایمن گردم. # نقل است که بایزید هفتاد بار به حضرت عزت قرب یافت. هربار که # ~~باز آمدی زناری بر بستی و باز بریدی. عمرش چون به آخر آمد در محراب شد، ~~و # ~~زناری بربست، و پوستینی داشت باژ گونه در پوشید، و کلاه باژ گونه بر سر ms198 ~~نهاد، # ~~و گفت: الهی! ریاضت همه عمر تمی فروشم، ونمازهمه شب عرضه نمیکنم، # ~~و روزهآ همه عمر نمیگویم، و ختمهای قرآن نمیشمرم، و اوقات و مناجات و # ~~قربت بازنمیگویم، و تومیدانی که به هیچ بازنمینگرم، و این که به زبان # ~~شرح میدهم نه از تفاخر و اعتماد است بل که شرح میدهم که از هرچه کرده ~~ام # ~~ننگ میدارم و این خلعتم تو دادهای که خود را چنین میبینم. آن همه هیچ # ~~است. همان انگار که نیست. ترکمانی ام هفتاد ساله، موی در گبری سفید ~~PageV01P253 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0313.jpg) # ~~کرده. از بیابان اکنون ب ی آیم و تنگری تنگری امی گویم الله الله ~~گفتن # ~~اکنون میآموزم، زنار اکنون میبرم، قدم در دایرهآ اسلام اکنون می زنم، ~~زبان به # # معصیت نه. من هرچه کردم هبا انگاش %~% بو نیز هرچه دیدی از من که پسند # ~~حضرت تو نبود خظ عفوبروی کش، و گرد معصیت را از من فروشوی که من # ~~گرد پندار طاعت فروشتم. # نقل است که شیخ درابتدا الله الله بسیار میگفتی . در حالت نزع همان الله # ~~میگفت. پس گفت: یا رب! هرگز تو را یاد نکردم - مگربه غفلت - واکنون # ~~که جان می رود از طاعت تو غافل ام. ندانم تا حضور کی خواهد بود. # پس در ذکر و حضور جان بداد. آن شب که اووفات کرد بو موسی حاضر # ~~نبود. گفت: به خواب دیدم که عرش را بر فرق سر نهاده بودم و می بردم. ~~تعجب # # کردم. بامداد ووانه شدم تاها ش %~% بگویم. شیخ وفات کرده بود و خلق بی ~~قیاس # ~~از اطراف آمده بودند. چون جنازه برداشتند من جهد کردم تا گوشهآ جنازه ~~به من # ~~دهند - البته به من نمی رسید - بی صبر شدم، در زیر جنازه رفتم، و بر سر ~~گرفتم # ~~و می رفتم. و مرا آن خواب فراموش شده بود. شیخ را دیدم که گفت: یا بو- # ~~موسی! اینک تعبیر آن خواب که دوش دیدی که عرش بر سر گرفته ms199 بودی آن # ~~عرش این جنازهآ بایزید است. # ~~وستی؟ نقل است که مریدی شیخ را به خواب دید. گفت: از منکر و نکیر چون # گفت: چون آن عزیزان از من پرسیدند گفتم: شما را ازاین سؤال مقصودی # ~~برنیاید، به جهت آنکه اگر گویم خدای من او است این سخن از من هیچ # ~~نبود. لکن باز گردید و ازوی پرسید که من او را گیم؟ آنچه او گوید آن ~~بود PageV01P254 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0314.jpg) # ~~که اگر من صد بار گویم خداوندم اوست تا او مرا بندهآ خود نداند فایدهآ ~~نبود. # بزرگی او را به خواب دید. گفت: خدای با تو چه کرد؟ گفت: از من # ~~رسید: ای بایزید چه آوردی؟ گفتم: خداوندا! چیزی نیاوردم که حضرت عزت # ~~تورا بشاید. با این همه شرک نیز نیاوردم. حق تعالی فرمود ولا لیلة ~~آللبن . آن # ~~شب شیر شرک نبود. # گفت: شبی شیر خورده بودم و شکمم به درد آمد. حق تعالی با من بدین # ~~قدر عتاب فرمود. یعنی جز از من چیزی دیگر بر کار است. # نقل است که شیخ را دفن کردند. مادر علی که زن احمد خضرویه بود به # ~~ازیارت شیخ آمد. چون از زیارت او بازگشت گفت: میدانید که شیخ بایزید که # گفتند: توبه دانی. # گفت: شبی در طواف کعبه بودم، ساعتی بنشستم - در خواب شدم # ~~چنان دیدم که مرا بر آسمان بردند و تا زیر عرش بدیدم و آنجا که زیر عرش ~~بود # ~~بیابانی دیدم که پهنا و بالای آن پدید نبود و همهآ بیابان گل و ریاحین ~~بود. بر هر # ~~برگ گلی نوشته بود که ابویزید ولیی. # نقل است که بزرگی گفت: شیخ را به خواب دیدم. گفتم: مرا وصیتی # ~~کن. گفت: مردمان در دریایی بی نهایت اند. دوری از ایشان کشتی است. # ~~جهد کن تا دراین کشتی نشینی وتن مسکین را ازاین دریا برهانی. # نقل است که کسی شیخ را به خواب دید. گفت: تصوف چیست؟ گفت: # ~~در آسایش بر خود ms200 ببستن و در پس زانوی محنت نشستن. # و چون شیخ ابو سعید ابوالخیر به زیارت شیخ آمد. ساعتی بایستاد، چون # ~~بازمی گشت . این جایی است که هر که چیزی گم کرده باشد در عالم اینجا ~~PageV01P255 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0315.jpg) # ذکر عبد الله مبارک رحمة الله علیه # آن زین زمان، آن رکن امان، آن امام شریعت وطریقت، آن ذو الجهادین # ~~به حقیقت، آن امیر قلم وبلارک1 عبد الله مبارک - رحمة الله علیه. او را # ~~شهنشاه علما گفتهاند. در علم و شجاعت خود نظیر نداشت، واز محتشمان # ~~اصحاب طریقت بود، وازمحترمان ارباب شریعت، و در فنون علوم احوالی # ~~پسندیده داشت، ومشایخ بزرگ را دیده بود، وبا همه صحبت داشته و مقبول # ~~همه بود، واو را تصانیف مشهور است، و کرامات مذکور. روزی میآمد سفیان # ~~ثوری گفت: تعال یا رجل المشرق. # فضیل حاضر بود. گفت: والمغرب وما بینهما. # و کسی را که فضیل فضل نهد ستایش او چون توان کرد؟ ابتدای توبهآ او # ~~آن بود که بر کنیزکی فتنه شد - چنانکه قرار نداشت- شبی در زمستان درزیر # ~~دیوار خانهآ معشوق تا بامداد بایستاد - به انتظاراو- همهآ شب برف ~~میبارید. # ~~چون بانگ نماز گفتند، پنداشت که بانگ خفتن است. چون روز شد دانست ~~PageV01P256 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0316.jpg) # ~~مبارک! که شبی چنین مبارک تا روز به جهت هوای خود برپای بودی و اگر # ~~امام در نماز سورتی درازتر خواند دیوانه گردی. # در حال دردی به دل او فرو آمد و توبه کرد و به عبادت مشغول شد تا به # ~~درجهای رسید که مادرش روزی درباغ شد، او را دید خفته در سایهآ گلبنی و # ~~ماری شاخی نرگس در دهن گرفته و مگس ازوی می راند. # آنگاه از مرو رحلت کرد و در بغداد مدتی در صحبت مشایخ میبود. پس به # ~~مکه رفت ومدتی مجاور شد. بازبه مرو آمد. اهل مرو بدو تولا1 کردند، و ~~درس و # ~~مجالس نهادند. و در آن وقت یک نیمه از خلایق متابع حدیث بودند و یک ms201 ~~نیمه # ~~به علم فقه مشغول بودندی. همچنانکه امروزاو را رضی آلفرقین گویند، به ~~حکم # ~~موافقتش با هریکی ازایشان و هردو فریق در وی دعوی کردندی، و او آنجا دو # ~~رباط کرد: یکی به جهت اهل حدیث؛ ویکی برای اهل فقه. پس به حجاز رفت # ~~و مجاور شد. # نقل است که یک سال حج کردی و یک سال غزو2 کردی ویک سال # ~~تجارت کردی و منفعت خویش بر اصحاب تفرقه کردی و درویشان را خرما # ~~دادی و استخوان3 خرما بشمردی. هر که بیشتر خوردی به هر استخوانی درمی # ~~بدادی. # نقل است که وقتی با بدخویی همراه شد، چون ازوی جدا شد، عبدالله # ~~بگریست. گفتند: چرا میگریی؟ # گفت: آن بیچاره برفت. آن خوی بد همچنان با وی برفت و از ما جدا شد # ~~وخوی بد ازوی جدا نشد. PageV01P257 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0317.jpg) # ~~که طفیلید؟ # ~~درویش گفت: میزبان چون کریم بود طفیلی را بهتر دارد. اگر شما را به # ~~خانهآ خویش خواند ما را به خود خواند. # ~~عبد الله گفت: از ما توانگران وام خواست. # ~~درویش گفت: اگر از شما وام خواست برای ما خواست. # عبد الله شرم زده شد و گفت: راست میگویی. # نقل است که در تقولی تا حدی بود که یکبار در منزلی فرود آمده بود و # ~~اسبی گرانمایه داشت. به نماز مشغول شد. اسب در زرع1 شد. اسب را # ~~همانجای بگذاشت و پیاده برفت و گفت وی کشت سلطانیان خورده است. # ~~وقتی از مرو به شام رفت - به جهت قلمی که خواسته بود و بازنداده - تا ~~باز # ~~رسانید. # ثقل است کم روزی میگذشت. تابینایی را گفتند که عبدالله مبارک # ~~میآید. هرچه میباید بخواه. # نابینا گفت: توقف کن یا عبد الله! # عبد الله بایستاد. گفت: دعا کن تا حق تعالی چشم مرا بازدهد. # عبدالله سر در پیش افگند و دعا کرد. در حال بینا شد. # نقل است که روزی دردههآ ذی الحجة به صحرا شد و از آرزوی حج # ~~میسوخت، و گفت: ms202 اگر آنجا نیم باری بر فوت این حسرتی بخورم، واعمال # ~~ایشان به جای ارم که هرکه متابعت ایشان گند دران اعمان که موی برکه و # ~~ناخن نچیند او را از ثواب حاجیان نصیب بود. # در آن میان پیرزنی بیامد، پشت دوتاه شده، عصایی در دست گرف، # ~~گفت: یا عبد الله! مگر آرزوی حج داری؟ PageV01P258 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0318.jpg) # گفت: آری. # س گفت: ای عبدالله! مرا از برای توفرستادهاند. با من همراه شوتا تورا # ~~ه عرفات برسانم. # عبدالله گفت: با خود گفتم که سه روز دیگر مانده است. از مرو چون1 مرا # ~~هعرفات رساند؟ # یرزن گفت: کسی که نماز بامداد ستت در سنجاب گزارده باشد و فریضه # ~~رلب جیحون و آفتاب برآمدن به مرو با او همراهی توان کرد. # گفتم: بسم الله. # پای در راه نهادم و به چند آب عظیم بگذشتم که به کشتی دشوار توان # ~~گذشت. به هر آب که می رسیدم مرا گفتی چشم برهم نه. چون چشم برهم # ~~هادمی خود را از آن نیمهآ آب دیدمی، تا مرا به عرفات رسانید. چون حج # ~~بگزاردیم و از طواف و سعی و عمره فارغ شدیم و طواف وداع آوردیم، پیرزن # ~~گفت: بیا که مرا پسری است - که چند گاهست تا به ریاضت در غاری نشته # ~~است - تا او را ببینیم. # چون آنجا رفتیم جوانی دیدم زردروی و ضعیف و نورانی. چون مادر را دید # ~~در پای مادر افتاد و روی در کف پای او میمالید و گفت: دانم که نیامده ~~اما # ~~خدایت فرستاده است که مرا وقت رفتن نزدیک است. آمدهای که مرا تجهیز # ~~کنی. # پیرزن گفت: یا عبد الله! اینجا مقام کن تا او را دفن کنی. # پس در حال آن جوان وفات کرد و او را دفن کردیم. بعد از آن گفت - آن # ~~پیرزن که -: من هیچ کارندارم. باقی عمر بر سر خاک او خواهم بود. توای ~~PageV01P259 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0319.jpg) # ~~نقل است که عبدالله در حرم بود. یک سال از ms203 حج فارغ شده بود. ساعتی # ~~در خواب شد. به خواب دید که دو فریشته از آسمان فرود آمدند. یکی ~~ازدیگری # ~~پرسید: امسال چند خلق آمدهاند؟ # ~~یکی گفت: ششصد هزار. # ~~گفت: حج چند کس قبول کردند؟ # ~~گفت: از آن هیچکس قبول نکردند. # ~~عبدالله گفت: چون این بشنیدم اضطرابی در من پدید آمد. گفتم: این همه # ~~خلایق که از اطراف واکناف جهان با چندین رنج و تعصب من کل فج عمیق از # ~~راههای دور آمده و بیابانها قطع کرده، این همه ضایع گردد؟ # ~~پس آن فریشته گفت: در دمشق کفشگری نام او علی بن موفق است او به # ~~حج نیامده است اما حج او را قبول است و همه را بدو بخشیدند، واین جمله ~~در # ~~کاراو کردند. # ~~چون این بشنیدم از خواب درآمدم و گفتم: به دمشق باید شد و آن شخص # ~~را زیارت باید کرد. پس به دمشق شدم و خانهآ آن شخص را طلب کردم و آواز # ~~دادم. شخصی بیرون آمد. گفتم: نام تو چیست؟ # گفت: علی بن موفق. # گفتم مرا با تو سخنی است. # گفت: بگوی. # گفتم: توچه کار کنی؟ # گفت: پاره دوزی میکنم. # پس آن واقعه با او بگفتم. گفت: نام تو چیست؟ # گفتم: عبد الله مبارک. # ~~نعره ای بزد و بیفتاد و از هوش بشد. چون بهوش آمد گفتم: مرا از کارخوه # ~~خبرده. PageV01P260 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0320.jpg) # گفت: سی سال بود تا مرا آرزوی حج بود و از پاره دوزی سیصد و پنجاه # ~~رم جمع کردم. امسال قصد حج کردم تا بروم. روزی سر پوشیده ای1 که در # ~~خخانه است حامله بود، مگر. از همسایه بوی طعامی میآمد. مرا گفت: برو و # ~~پاره ای بیار از آن طعام. من رفتم به در خانهآ آن همسایه. آن حال ~~خبردادم. # ~~همسایه گریستن گرفت و گفت: بدانکه سه شبانروزبود که اطفال من هیچ # ~~نخورده بودند. امروز خری مرده دیدم. پارهای ازوی جدا کردم و طعام ~~ساختم، # ~~بر شما حلال نباشد. چون این ms204 بشنیدم آتش درجان من افتاد. آن سیصد و ~~پنجاه # ~~درم برداشتم و بدو دادم. گفتم: نفقهآ اطفال کن که حج ما این است. # عبد الله کفت : صدق الملک فی الرؤیا وصدق الملک فی الحکم والقضا. # نقل است که عبد الله . مکاتب غلامی داشت. یکی عبد الله را گفت: این # ~~غلام نباشی2 می کند و سیم به تومیدهد. # عبدالله غمگین شد. شبی بر عقب او می رفت تا به گورستانی شد، و سر # ~~گوری باز کرد، و در آنجا محرابی بود. در نماز ایستاد. عبد الله از دور ~~آن را # ~~میدید تا آهسته به نزدیک غلام شد. غلام را دید پلاسی پوشیده وغلی بر ~~گردن # ~~نهاده وروی در خاک میمالید و زاری میکرد. عبدالله چون آن بدید آهسته ~~باز # ~~پس آمد و گریان شد و در گوشهای بنشست و غلام تا صبح در آنجا ماند. پس # ~~بازآمد و سر گور بپوشانید و در مسجد شد و نماز بامداد بگزارد و گفت: ~~الهی1 # ~~روز آمد و خداوند مجازی از من درم خواهد. مایهآ مفلسان تویی . یده از ~~آنجا که # ~~تودانی. # در حال نوری از هوا پدید آمد ویک درم سیم بر دست غلام نشست. # ~~عبدالله را طاقت نماند. برخاست و سر غلام در کنار گرفت و میبوسید و ~~میگفت # ~~که هزارجان فدای چنین غلام باد. خواجه توبوده ای نه من. PageV01P261 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0321.jpg) # غلام چون آن حال بدید گفت: الهی! چون پردهآ من دریده شد و راز من # ~~آشکارا گشت، در دنیا مرا راحت نماند. به عزت خود که مرا فتنه نگردانی و # ~~جان من برداری. # هنوز سرش در کنار عبد الله بود که جان بداد. عبد الله اسباب تجهیز و # ~~تکفین او راست کرد، و او را با همان پلاس در همان گور دفن کرد. همان شب # ~~سید عالم را به خواب دید و ابراهیم خلیل را، علیهما السلام، که آمدند ~~هریکی # ~~بر براقی1 نشسته. گفتند: یا عبد الله چرا آن دوست ms205 ما را با پلاس دفن ~~کردی؟ # نقل است که عبدالله روزی با کوکبه2آ تمام از مجلس بیرون آمده بود و # ~~می رفت. علوی بچهای گفت: ای هندوزاده این چه کار و بار است که تو را از # ~~دست برمیآید که من که فرزند محمد رسول الله ام روزی چندین درفش می زنم ~~ت # ~~قوتی به دست آرم و تو با چندین کوکبه می روی؟ # عبدالله گفت: از بهر آنکه من آن میکنم که جد تو کرده است و فرموده # ~~است، و تو آن نمی کنی. # و نیز گویند که چنین گفت: آری ای سیدزاده! تو را پدری بود و مرا # ~~پدری، و پدر تو مصطفی بود صلی الله علیه وعلی آله وسلم از وی علم میرات # ~~ماند، و پدر من ازاهل دنیا بود. ازوی دنیا میراث ماند. من میرات پدر لو ~~کرقم # ~~و به برکت آن عزیز شدم و تو میراث پدر من گرفتی و بدان خوار شدی. # آن شب عبدالله پیغمبر را، علیه السلام، به خواب دید. متعیر شده گفت: یا # ~~رسول الله! سبب تغیر چیست؟ # گفت: آری، نکته ای بر فرزند ما مینشانی. # عبدالله بیدار شد و عزم آن کرد که آن علوی زاده طلب کند، و عذر # ~~بحواقد. نوی بچه همان شب پیغمبر را بخواب دید کهکف. اکر نوچان ~~PageV01P262 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0322.jpg) # ~~ودتی که بایستی، او تورا آن نتوانستی گفت. # اوع. حون ار شد عزم خدمت عبدالله کرد که عذر خواهد. در راه به هم # ~~سیدند وما.را د بیان نهادند وتوبه کردند. # نقل است که سهل بن عبدالله مروزی همه روز به درس عبد الله میآمد. # ~~روزی بیره ، آمد و گفت: دیگر به درس تونخواهم آمد که کنیزکان تو بربام # ~~آمدند و مرا به خود خواندند و گفتند سهل من، سهل من! چرا ایشان را ادب # ~~کنی؟ # عبدالله با اصحاب خود گفت: حاضر باشید تا نماز بر سهل بکنید. # در حال سهل وفات کرد. بر وی نماز کردند. ms206 پس گفتند: یا شیخ! تورا # ~~اون معلوم شد؟ # گفت: آن حوران خلد بودند که او را میخواندند و من هیچ کنیزک ندارم. # نقل است که از وی پرسیدند: از عجایب چه دیدی؟ گفت: راهبی دیدم از # ~~مجاهده ضعیف شده، واز خوف دوتا شده. پرسیدم که راه به خدای چیست؟ # ~~گفت: اگر او را بدانی راه بدو هم بدانی؛ و گفت: من بت پرستم و میترسم ~~آن # ~~را که وی را نمیشناسم و توعاصی میگردی در آنکه او را میشناسی. یعنی # ~~معرفت خوف اقتضا کند و تورا خوف نمیبینم و کفر جهل اقتضا کند و خود را # ~~از خوف گداخته میبینم. سخن او مرا بند شد و از بسیار نا کردنی مرا ~~بازداشت. # نقل است که گفت: یکبار به غزا بودم، در گوشه ای از بلاد روم. در آنجا # ~~خلقی بسیار دیدم - جمع شده - و بکی را بر عقابین1 کشیده و گفتند اگریک # ~~ذره تقصیر کنی خصمت بت بزرگ باد. سخت زن و گرم زن. و آن بیچاره در # ~~رنجی تمام بود و آه نمیکرد. پرسیدم که کاری بدین سختی میخوری و آه # ~~نمی کنی. سبب چیست؟ گفت: جرمی عظیم از من در وجود آمده است و در ~~PageV01P263 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0323.jpg) # ~~ملت ما سنتی است که تا کسی از هرچه هست پاک نشود، نام بت مهین بر # ~~زبان نیارد. اکنون تو مسلمان مینمایی. بدانکه من در میان دو پلهآ ~~ترانونام بت # ~~مهین برده ام. این جزای آن است. # عبد الله گفت: باری در ملت ما این است که هر که او را بشناسد او را یاد # ~~نتواند کرد که من عرف الله گل لسانه . # نقل است که یکبار به غزا رفته بود. با کافری جنگ میکرد. وقت نماز # ~~درامد، از کافر مهلت خواست و نماز کرد. چون وقت نماز کافر درآمد، مهلت # ~~خواست تا نماز کند. چون روی به بت آورد عبد الله گفت: این ساعت بروی # ~~ظفر یافتم. # با تیغ کشیده ms207 به سر او رفت تا او را بکشد. آوازی شنید که: یا عبدالله! # ~~أوفوا بالعهد إ العهد کان قسثولا. از وفای عهد خواهند پرسید. # عبدالله بگریست. کافر سر برداشت. عبد الله را دید با تیغی کشیده و # ~~گریان. گفت: تورا چه افتاد؟ # عبد الله حال بگفت که از برای توبا من عتابی چنین رفت. # کافر نعرهای بزد. گفت: ناجوانمردی بود که در چنین خدای عاصی و # ~~طاغی بود که با دوست از برای دشمن عتاب کند. # در حال ملمان شد و عزیزی گشت در راه دین. # نقل است که گفت: در مکه جوانی دیدم صاحب جمال، که قصد کرد در # ~~کعبه رود. ناگاه بیهوش شد و بیفتاد. پیش او رفتم. جوان شهادت آورد. ~~گفتم: # ~~ای جوان! تو را چه حال افتاد؟ گفت من ترسا بودم. خواستم تا به تلبیس1 ~~خود # ~~را در کعبه اندازم، تا جمال کعبه را بینم. هاتفی آواز داد: تدخل بیت ~~الحبیب # ~~وفی قلبک معادات الحبیب. روا داری که در خانهآ دوست آیی و دل پر از ~~دشمنی PageV01P264 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0324.jpg) # ~~دوست. # ~~نقل است که زمستانی سرد در بازار نیشابور می رفت. غلامی دید با پیراهن # ~~تنها که از سرما می لرزید. گفت: چرا با خواجه نگویی که از برای توجبه ~~ای # ~~سازد؟ # ~~گفت: چه گویم؟ او خود میداند و میبیند. # ~~عبدالله را وقت خوش شد. نعره ای بزد و بیهوش بیفتاد. پس گفت: طریقت # ~~ازاین غلام آموزید. # ~~نقل است که عبد الله را وقتی مصیبتی رسید خلقی به تعزیت او رفتند. # ~~گبری نیز برفت و با عبد الله گفت: خردمند آن بود که چون مصیبتی به وی ~~رسد، # ~~وز نخست آن کند که پس ازسه روز خواهد کرد. # ~~عبد الله گفت: این سخن بنویسید که حکمت است. # ~~نقل است که از او پرسیدند: کدام خصلت در آدمی نافعتر؟ # ~~گفت : عقلی وافر. # ~~گفتند: اگر نبود؟ # ~~گفت: حسن ادب. # گفتند: اگر نبود؟ # ~~گفت: برادری مشفق که با او مشورتی. ms208 کند. # ~~گفتند: اگر نبود؟ # گفت: خاموشی دایم. # گفتند: اگر نبود؟ # گفت: مرگ در حال. # ~~نقل است که گفت: هر که راه ادب آسان گیرد خلل در ستتها پدید آید و # ~~هر که سنتها آسان گیرد او را از فرایض محروم گردانند، و هر که فرایض ~~آسان # ~~گیرد از معرفتش محروم گردانند، و هر که از معرفت محروم بود دانی که، که ~~بود. PageV01P265 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0325.jpg) # ~~و گفت: چون درویشان دنیا این باشند منزلت درویشان حق چگونه باشد. # ~~و گفت: دل دوستان حق هرگز ساکن نشود. یعنی دایما طالب بود که # ~~هر که بایستاد مقام خود پدید کرد. # ~~و گفت: ما به اندکی ادب نیازمندتریم از بسیاری علم. # ~~و گفت: ادب اکنون می طلبیم که مردمان ادیب رفتند. # ~~و گفت: مردمان سخن بسیار گفته اند در ادب، و نزدیک من ادب شناختن # ~~نفس است. # ~~و گفت: سخاوت کردن از آنچه در دست مردمان است فاضلتر از بذل # ~~کردن از آنچه در دست توست. # ~~و گفت: هر که یک درم به خداوند باز دهد دوست تر دارم از آنکه صد هزار # ~~درم صدقه کند، و هر که پشیزی از حرام بگیرد متوکل نبود. # ~~و گفت: توکل آن نیست که تو از نفس خویش توکل بینی. توکل ااست # ~~که خدای از تو توکل داند. # ~~و گفت: کسب کردن مانع نبود از تفویض و توکل، اکر ایس هر دو عادت # ~~نبود در کسب. # ~~و گفت: اگر کسی با قوتی گسبی کند مایدنا گر بیمار شود نفقه کند، و # ~~اگر بمیردهم ازمال وی کفن بودش. # ~~و گفت: هیچ چیز نیست در آدمی که ذل کسب نکشیده است. # ~~و گفت: مروت خرسندی به از مروت دادن. # ~~و گفت: زهد ایمنی بود بر خدای یا دوستی درویشی. # ~~و گفت: هر که طعم بندگی کردن نچشید او را هرگز ذوق نبود. # ~~از غزو فاضلتر بود. PageV01P266 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0326.jpg) # ~~و گفت: هر که قدر او به نزد خلق بزرگتر بود او ms209 خود را باید که در نفس # ~~خویش حقیرتر بیند. # ~~گفتند: داروی دل چیست؟ # ~~گفت: از مردمان دور بودن. # ~~و گفت: بر توانگران تکبر کردن و بر درویشان متواضع بودن از تواضع بود. # ~~و گفت: تواضح آن بود که هر که در دنیا بالای توست بر وی تکبر کنی و # ~~با آنکه فروتر است تواضع کنی. # ~~و گفت: رجاء اصلی آن است که از خوف پدید آید، وخوف اصلی آن # ~~است که از صدق اعمال پدید آید، وصدق اعمال از تصدیق پدید آید و هر رجا # ~~که در مقدمهآ آن خوف نبود زود بود که آنکس ایمن گردد و ساکن شود. # ~~و گفت: آنچه خوف انگیزد تا در دل قرار گیرد دوام مراقبت بود در نهان و # ~~آشکارا. # ~~نقل است که پیش او حدیث غیبت می رفت. گفت: اگر من غیبت کنم # ~~مادر و پدر خود را غیبت کنم که ایشان به احسان من اولیترآند. # ~~نقل است که روزی جوانی بیامد و درپای عبد الله افتاد و زار زار بگریست # ~~و گفت گناهی کردهام. از شرم نمیتوانم گفت. # ~~عبد الله گفت: بگوی تا چه کردهای. # ~~گفت: زنا کرده ام. # ~~گفت: ترسیدم که مگر غیبت کرده ای. # ~~و مردی گفت که او مرا وصیت کرد و گفت: خدای را نگاه دار. # ~~گفتم: تفسیر این چیست؟ PageV01P267 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0327.jpg) # ~~خصومت بیرون آمد. گفت: زنی که در این معنی با من خصومت کند نشاید. # کاوین1 وی بداد و طلاق دادش. خداوند تعالی چنان حکم کرد ق # ~~دختری از مهترزادگان به مجلس وی آمد و سخن وی خوش آمدش. به خانه # ~~رفت: از پدر درخواست که مرا به زنی به وی ده. پدر پنجاه هزار دینار به ~~دختر داد # ~~و دختری به زنی به وی داد. به خواب نمودندش که زنی را از بهر ما طلاق # ~~دادی. اینک عوض تا بدانی که کس بر ما زیان نکند. # چون هنگام وفاتش نزدیک رسید، همهآ مال خود به ms210 درویشان داد. مریدی # ~~بر بالین او بود. گفت: ای شیخ! سه دخترک داری و دیده از دنیا فراز ~~میکنی. # ~~ایشان را چیزی بگذار. تدبیر ایشان چه کرده ای؟ # گفت: من حدیث ایشان گفته ام وهویتولی آلصالحین . کارساز اهل # ~~صلاح اوست. کسی که سازندهآ کارش او بود به از آنکه عبد الله مبارک بود. # پس در وقت مرگ چشمها باز کرد و میخندید و می گفت: لیثل هدا # ~~فلیعمل آلعاملون. سفیان ثوری را به خواب دیدند. گفتند: خدای با توچه # ~~برد؟ # گفت: رحمت کرد. # گفتند: حال عبد الله مبارک چیست؟ # گفت: او از آن جمله است که روزی دوبار به حضرت می رود. رحمة الله # ~~علیه. PageV01P268 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0328.jpg) # ذکر سقیان بوری قدس الله روحه # آن تاج دین و دیانت، آن شمع زهد و هدایت، آن علما را شیخ و پادشاه، آن # ~~قدما را حاجب درگاه، آن قطب حرکت دوری، امام عالم سفیان ثوری، # ~~رحمة الله علیه، از بزرگان دین بود. او را امیرالمؤمنین گفتندی - هرگز ~~خلافت # ~~نا کرده و مقتدای به حق بود وصاحب قبول ودر علم ظاهر و باطن نظیر # ~~نداشت و از مجتهدان پنج گانه بود و در ورع و تقوی به نهایت رسیده بود و ~~ادب و # ~~تواضع به غایت داشت و بیار مشایخ گباردیده بود و از اول کارتا به آخراز # ~~آنچه بود ذرهای برنگشت. # چنانکه نقل است که ابراهیم او را بخواند که: بیا تا سماع حدیث کنیم. # ~~در حال بیامد. ابراهیم گفت: مرا میبایست که تا خلق او بیازمایم. و از ~~مادردر # ~~ورع پدید آمده بود. # چنانکه نقل است یک روز مادرش بربام رفته بود و از بام همسایه انگشتی # ~~ترشی در دهان کرد. چندان سر بر شکم مادرزد که مادر را در خاطر آمد تا ~~برفت # ~~وحلالی خواست. # و ابتدای حال او آن بود که یک روز به غفلت پای چپ در مسجد نهاد. PageV01P269 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0329.jpg) # ~~اوازی شنید که یا ثور!1 # ثوری از آن ms211 سبب گفتند چون آن آواز شنید هوش از وی برفت، چون بهوش # # باز آمد محاسن خود ب کرفت وتپان %~% رروی خود می زد و میگفت: چون پای ~~به # ~~ادب در مسجد ننهادی نامت از جریدهآ انسان محو کردند. هوش دارتا قدم ~~چگونه # ~~مینهی! # نقل است که پای در کشتزاری نهاد. آواز آمد که: یا ثور! بنگرتا چه # # عنایت بود در حق کسی که گا %~% برخلاف سنت بر نتواند داشت. چون به # ~~ظاهر بدین قدر بگیرندش سخن باطن او که تواند گفت؟ و بیست سال بر دوام ~~به # ~~شب هیچ نخفت. # نقل است که گفت: هرگز از حدیث پیغمبرصلی الله علیه وسلم نشنیدم که # ~~نه آن را کاربس و گفتی ای اصحاب! حدیث زکوة. حدیث بدهید. # گفتند: حدیث را زکوة چیست؟ # گفت: آنکه از دویست حدیث به پنج حدیث کار کنید # ~~می کرد. سفیان گفت: نقل است که خلیفهآ عهد چون رگویی1 پلید به رویت # باززند %~% نماز می کرد و در نماز با محاسن حرکتی %~% نمازی نماز نبود و ~~این نماز را فردا در عرصات # خلیفه گفت: آهسته تر گوی. # گفت: اگر من از چنین مهمی دست بدارم در حال بولم خون شود. # خلیفه آن ازوی دردل گرفت. فرمود که داری فروبرند و او را بر دار کنند، # ~~تا دگر هیچ کس پیش من دلیری نکند. # ~~آن روز که دار میزدند سفیان سر بر کنار بزرگی نهاده بود و پای بر کنار # # سفیان بن عیینه نهاده بود و در خواب شده. %~% ن دو بزرگ را این حال ~~معلوم شد. PageV01P270 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0330.jpg) # ~~با یکدیگر گفتند: او را خبرنکنیم از این حال. # ~~او خود بیدار بود. گفت: چیست حال؟ # ~~ایشان حال باز گفتند و دلتنگی بسیار مینمودند. سفیان گفت: مرا در # یس آب در چشم آورد. گفت: بار خدایا! بگیر ایشان را - گرفتنی عظیم. # همین که این دعا گفت در حال خلیفه برتخت بود و ارکان دولت بر # ~~جواشی نشسته بودند. طراقی1در آن ms212 سرای افتاد و خلیفه با ارکان دولت به ~~یکبار بر # ~~زمین فروشدند و آن دو بزرگ گفتند: دعایی بدین مستجابی و بدین تعجیلی؟ # سغیان گفت: آری! ما آب روی خود بدین درگاه نبرده ایم. # نقل است که خلیفهآ دیگر بنشست - معتقد سفیان بود - چنان افتاد که # ~~سفیان بیمار شد. خلیفه طبیبی ترسا داشت، سخت استاد وحاذق. پیش سفیان # ~~فرستاد تا معالجت کند. چون قاروره2آ او بدید گفت: این مردی است که از # ~~خوف خدای جگر او خون شده است و پاره پاره از مثانه بیرون میاید. # پس آن طبیب ترسا گفت: در دینی که چنین مردی بود آن دین باطل نبود. # در حال مسلمان شد. خلیفه گفت: پنداشتم که طبیب به بالین بیمار # ~~می فرستم، خود بیمار را پیش طبیب می فرستادم. # نقل است که سفیان را در حال جوانی پشت کوژشده بود. گفتند: ای # ~~امام مسلمانان! تورا هنوز وقت این نیست # او پاسخ نداد - از آنکه او را از ذکر حق پروای خلق نبودی - تا روزی # ~~الحاح3 کردند. گفت: مرا استادی بود ومردی شخت بزرگ بود و من از وی علم # ~~میاموحسم. چون عمرش به آخر رسید و کشتی عمرش به گرداب اجل PageV01P271 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0331.jpg) # ~~سفیان! ما فروخواست شد، م بینی که با ما چه میکنند؟ پنجاه سال است ~~تا خلق را راه راست بن او نشسته بودم. ناگاه چشم باز کرد و مرا گفت: ای # ~~مینماییم و به درگاه حق میخوانیم. اکنون مرا می رانند و میگویند برو که ~~ما را # ~~میشایی1 و گویند که گفت: سه استاد را خدمت کردم و علم آموختم چون # ~~کاریکی به آخر رسید جهود شد و در آن وفات آن ترس طراقی از پشت من # بیامد و پشتم شکسته شد %~% رتمجس ثالث تنصضر از # نقل است که یکی دو بدرهآ زرپیش او فرستاد و گفت: بستان که پدرم # ~~أوردم. دوست تو بود و او مرید تو بود واین وجهی حلال است و ms213 از ~~میراث او پیش تو # به دست پر داد و باز فرستاد و گفت: بگوی که دوستی من با پدرت از # ~~بهر خدای بود. # پسر سفیان گفت: چون بازآمدم گفتم: ای پدر! دل تو مگر از سنگ # # است؟ می بینی که عیال دارم و هیچ ند %~% بر من رحم نمیکنی؟ ### | ورا میباید که بخوری و من دوستی خدای به # ~~دوستی دنیا نفروشم که به قیامت درمان # تقل است که هدیهای هرگز حدیث نشنیده ام. سفیان %~% رت شنیده است. ترسم # که به سبب %~% ش سفیان آوردند و قبول نکرد. گفت: من از تو # ~~مال تودل من بر او مشفقتر شود از دیگران، واین میل بود # # لگیرمی. و هرگز از ک ایزی نگرف %~% گفتی اگر دانمی که در نمیمانم # # نگرست. او را نهی کرد، بدو گف و روزی با یکی به در سرای مح %~% زرشما # در آنجا نگه نمی کردتی ایشان %~% می گذشت. آنکس بر آن ایوان PageV01P272 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0332.jpg) # ~~چندین اسراف نکردندی. پس چون شما نظر می کنید شریک باشید در مظلمت # ~~این اسراف. # و او را همسایه ای وفات کرد. به نماز جنازهآ او شد. بعد از آن شنید که # ~~مردمان می گفتند: او مردی نیکوبود. سفیان گفت: اگر دانستمی که خلق از ~~او # ~~خشنود بگردند به نماز جنازهآ او نرفتمی، زیرا که تا مرد منافق نشود خلق ~~از او # ~~خشنود نگردند. # و سفیان را عادت بود که در مقصوره1 ای نشستی . چون از مال سلطان # ~~مجمره2 ای پرعود ساختند از آنجا بگریخت تا آن بوی نشنود، و دیگر آنجا # ~~ننشست. # نقل است که روزی جامهآ باژگونه پوشیده بود. با او گفتند. خواست که # ~~راست کند، نکرد و گفت: این پیراهن از بهر خدای پوشیده بودم. نخواهم که ~~از # ~~برای خلق بگردانم. همچنان بگذاشت. # نقل است که جوانی را حج فوت شده بود. آهی کرد. سفیان گفت: چهل # ~~حج کردهام به تو دادم. تو این آه به من دادی؟ # گفت: دادم. ms214 # آن شب به خواب دید که او را گفتند: سودی کردی که اگر به همهآ اهل # ~~عرفات قسمت کنی توانگر شوند. # نقل است که روزی در گرمابه آمد. غلامی آمرد درآمد. گفت: بیرون # ~~کنید او را که با هر زنی یک دیواست، و با هر آمردی هرده دیو است که او ~~را # ~~میآرایند در چشمهای مردان. # تقل ا که روری کاس نمی ورد. کسی انب بور و بدوی. ند: # ~~عرا با زن وفرزند نخوردی؟ PageV01P273 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0333.jpg) # گفت: اگرنان به سگ دهم تا روزپاس من دارد تا من نماز کنم، و اگر # ~~به زن وفرزند دهم از طاعتم بازدارند. # و روزی اصحاب را گفت: خوش و ناخوش طعام بیش از آن نیست که از # ~~لب به حلق رسید. این قدر- اگر خوش است و اگر ناخوش - صبر کنید تا # ~~خوش و ناخوش به نزدیک شما یکی شود که چیزی که بدین زودی بگذرد، # ~~بی آن صبر توان کرد. # و از بزرگداشت او درویشان را چنان نقل کنند که در مجلس او درویشان # ~~چون امیران بودندی. # نقل است که یکبار در محملی بود و به مکه می رفت. رفیقی با او بود. او # ~~همهآ راه می گریست. رفیق گفت: از بیم گناه میگریی؟ # سفیان دست دراز کرد و کاه برگی برداشت و گفت: گناه بسیار است # ~~ولیکن گناهان من به اندازهآ این کاه برگ قیمت ندارد. از آن میترسم که ~~ایمان # ~~که آورده ام با خود ایمان هست یا نه. # و گفت: دیگران به عبادت مشغول شدند حکمتشان بار آورد. # و گفت: گریه ده جزواست. نه جزو از آن ریا است و یکی از بهر خدای # ~~است. اگر از آن یک جزو که از بهر خدا است در سالی یک قطره از چشم بیاید # ~~بسیار بود. # و گفت: اگر خلق بسیارجایی نشسته باشند و کسی منادی کند [کسی] # ~~که میداند امروزتا به شب خواهد زیست برخیزد، یک تن برنخیزد؛ و عجب # ~~آنکه اگر ms215 همهآ خلق را گویند با چنان کاری که در پیش است هر که مرگ را # ~~ساخته اید برخیزید، یک تن بر نخیزد. # و گفت: پرهیز کردن بر عمل دشوارتر است از عمل و بسی بود که مرد # ~~عملی نیک میکند تا وقتی که آن را در دیوان علانیه نویسند. پس بعد از آن # ~~چندان بدان فخر کند و چندان باز گوید که آن را در دیوان ریا نویسند. PageV01P274 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0334.jpg) # ~~و گفت: چون درویش گرد توانگر گردد بدانکه مرائی1 است و چون گرد # ~~سلطان گردد بدانکه دزد است. # ~~و گفت: زاهد آن است که در دنیا زهد خود به فعل میآرد و متزقد آن # ~~است که زهد او به زبان بود. # ~~و گفت: زهد در دنیا نه پلاس پوشیدن است و نه نان جوین خوردن است، # ~~ولیکن دل در دنیا نابستن است و امل کوتاه کردن است. # ~~و گفت: اگر نزدیک خدای شوی با بسیاری گناه - گناهی که میان تو و # ~~خدای بود آسانتر از آنکه یک گناه میان تو و بندگان او. # ~~و گفت: این روزگاری است که خاموش باشی و گوشه ای گیری. زمان # ~~السکوت ولزوم البیوت. # ~~یکی گفت: در گوشه ای نشینم در کسب کردن چه گویی؟ # ~~گفت: از خدای بترس که هیچ ترسگار را ندیدم که به کسب محتاج شد. # ~~و گفت: آدمی را هیچ نیکوتر از سوراخی نمیدانم که در آنجا گریزد و # ~~خود را ناپدید کند، که سلف کراهیت داشته اند که جامهآ انگشت نمای پوشند # ~~- یا در کهنه یا در نو بل که چنان میباید که حدیث آن نکنند. نهی عن # ~~آلشهرتین این است. # ~~و گفت: هیچ نمیدانم اهل این روزگار را با سلامت تر از خواب. # ~~و گفت: بهترین سلطانان آن است که با اهل علم نشیند و از ایشان علم # ~~آموزد و بدترین علما آنکه با سلاطین نشیند. # ~~و گفت: نخست عبادتی خلوت است. آنگاه طلب کردن علم، آنگاه بدان # ~~عمل ms216 کردن، آنگاه نشرآن علم کردن. # ~~و گفت: هرگز تواضع نکردم کسی را بیش از آنکه کسی را یک حرف از ~~PageV01P275 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0335.jpg) # ~~حکمت دیدم. # و گفت: دنیا را بگیر از برای تن... و آخرت را بگیر از برای دل... # و گفت: اگر گناه را کید بودی هیچ کس از کید آن نرستی، و هر که خود # ~~را بر غیر خود فضل نهد او متکبر است. # و گفت: عزیزترین خلقان پنجاند. عالمی زاهد؛ وفقیهی صوفی؛ و # ~~توانگری متواضع؛ و درویشی شاکر؛ و شریفی سنی. # ~~و گفت: هر که در نماز خاشع نبود، نماز او درست نبود. # ~~و گفت: هر که از حرام صدقه دهد و خیری کند، چون کسی بود که جامهآ # ~~پلید به خون بشوید یا به بول. آن جامه پلیدتر شود. # ~~و گفت: رضا قبول مقدور است به شکر. # ~~و گفت: خلق حسن آدمی خشم خدای بنشاند. # ~~و گفت: یقین آن است که متهم نداری خدای را در هرچه به تو رسد. # ~~و گفت: سبحان آن خدایی که میکشد ما را و مال میستاند و ما او را # ~~دوست تر می داریم. # ~~و گفت: هر که را به دوستی گرفت به دشمنی نگیرد. # ~~و گفت: نفس زدن در مشاهده حرام است، و در مکاشفه حرام است، و در # ~~معاینه حرام است، و در خطرات حلال. # ~~و گفت: اگر کسی تورا گوید: نفم آلرجل آنت . این تورا خوشتر آید از # ~~آنکه گویند بئس آلرجل انت. بدانکه تو هنوز مردی بدی. # ~~و پرسیدند از یقین. گفت: فعلی است در دل. هرگاه که معرفت درست شد # ~~یقین ثابت گشت، ویقین آن است که هرچه به تورسد دانی که از حق به تو # ~~می رسد تا چنان باشی که وعدهآ تورا چون عیان بود، بل که بیشتر ازعیان، ~~یعنی # ~~حاضر بود، بل که از این زیادت بود. # ~~پرسیدند که سید صلی الله علیه وسلم گفت: خدای دشمن دارد اهل ~~PageV01P276 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0336.jpg) # ~~خانه ای ms217 را که در وی گوشت بسیار خورند. # گفت: اهل غیبت را گفته است که گوشت مسلمانان خورند. # نقل است که حاتم اصم را گفت: تورا چهار سخن گویم که از جهل # ~~است. یکی ملامت کردن مردمان را از نادیدن قضا است، ونادیدن قضا کافری # ~~است؛ دوم حسد کردن برادر ملمان را از نادیدن قسمت است، و نادیدن قسمت # ~~از کافری است؛ سوم مال حرام و شبهت جمع کردن از نادیدن شمار قیامت # ~~است، و نادیدن شمار قیامت از کافری است؛ چهارم ایمن بودن از وعید حق و # ~~امید ناداشتن به وعدهآ حق، ونادیدن این همه کافری است. # نقل است که چون یکی از شاگردان سفیان به سفر شدی گفتی: اگر # ~~جایی مرگ ببینید برای من بخرید. # چون اجلش نزدیک آمد بگریست و گفت: مرگ به آرزو خواستم، اکنون # ~~مرگ سخت است. کاشکی همهآ سفر چنان بودی که به عصایی و رکوهای1 # به نزدیک خدای شدن آسان نیست و هرگاه که سخن مرگ و استیلای. او # ~~شنیدی چند روز از خود برفتی و به هر که رسیدی گفتی : استعد للموت قبل # ~~نزوله . ساخته باش مرگ را بیش از آنکه ناگاه تورا بگیرد. از مرگ چنین # ~~میترسید و به آرزو میخواست و در آن وقت یارانش می گفتند: خوشت باد در # ~~بهشت # و او سر می جنبانید که: چه میگویید؟ بهشت هرگز به من نرسد یا به چون # ~~من کسی دهند. PageV01P277 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0337.jpg) # ~~نمیآسود و آن شب حساب کردند. شصت بار آب دست کرده بود و وضو # ~~میساخت و در نماز می رفت، بازش حاجت آمدی. گفتند: آخر وضو مساز. # گفت: میخواهم تا چون عزرائیل درآید، طاهر باشم نه نجس؛ که پلید به # ~~جناب حضرت روی نتوان نهاد. # # نزدیک آمد. عبد الله مهدی گفت: سفیان گف %~% وی من بر زمین نه، که ~~اجل من # رویش بر زمین نهادم و بیرون آمدم تا جمع را خبر کنم. چون باز آمدم # ~~اصحاب همه حاضر ms218 بودند. گفتم: شما را که خبر داد؟ # گفتند: ما در خواب دیدیم که به جنازهآ سفیان حاضر شوید. # مردمان درآمدند و حال بروی تنگ شد. دست در زیر کشید و همیانی # ~~هزار دینار بیرون آورد و گفت: صدقه کنید. # ~~داشت. گفتند: سبحان الله. سفیان پیوسته گفتی دنیا را نباید گرفت و ~~چندین زر # سفیان گفت: این پاسبان دین من بود و دین خود را به دین توانستم داشت # ~~که ابلیس به دین بر من دست نبرد، که اگر گفتی امروزچه خوری و چه پوشی؟ # ~~گفتمی: اینک زرا و اگر گفتی: کفن نداری؟ گفتمی: اینک زر! و وسواس او # ~~را از خود دفع کردمی، هرچند مرا بدین حاجت نبود. # پس کلمهآ شهادت بگفت و جان تسلیم کرد. و گویند وارثی بود او را، در # ~~بخارا، بمرد. علمای بخارا آن مال را نگاه داشتند. سفیان را خبر شد. عزم ~~بخارا # ~~کرد. اهل بخارا تا لب آب استقبال کردند و به اعزاز تمام در بخارا ~~بردند، و # ~~سفیان هژده ساله بود و آن زربدو دادند و آن را نگاه میداشت، تا از کسی ~~چیزی # ~~نباید خواست، تا یقین شد که وفات خواهد کرد به صدقه داد. و آن شب که # ~~وفات کرد آوازی شنیدند که مات الوزع مات الورع . پس او را به خواب ~~دیدند. # ~~گفتند: چون صبر کردی با وحشت و تاریکی گور؟ PageV01P278 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0338.jpg) # گفت: گور من مرغزاری است از مرغزارهای بهشت. # دیگری به خراب دید. گفت: خدای با توچه کرد؟ # گفت: یک قدم بر صراط نهادم، و دیگر در بهشت. # دیگری به خواب دید که در بهشت از درختی به درختی میپریدی. پرسید # ~~این به چه « فتی؟ # گفت: به ورع. # نقل است که از شفقت که او را بود بر خلق خدای. روزی در بازار مرغکی # ~~دید در قفس که فریاد میکرد و میتپید. او را بخرید و آزاد کرد. مرغکی هر ~~شب # ~~به خانهآ سفیان آمدی. سفیان همه شب ms219 نماز کردی و آن مرغک نظاره میکردی، # ~~و گاه گاه بر وی می نشستی. چون سفیان را به خاک بردند، آن مرغک خود را ~~بر # ~~جنازهآ او می زد و فریاد میکرد و خلق به های های می گریستند. چون شیخ ~~را دفن # ~~کردند، مرغک خود را بر خاک می زد تا از گور آواز آمد که حق تعالی سفیان ~~را # ~~یه شفقتی که بر خلق داشت بیامرزیده، و آن مرغک نیز بمرد، و به سفیان ~~رسید. # ~~رحمة الله علیه. PageV01P279 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0339.jpg) ### | بیق بلخی رحمة الله علیه # أن متوکل ابرار، آن متصرف اسرار %~% رکن محترم، آن قبلهآ محتشم، ان # ~~دلاور اهل طریق، ابوعلی شقیق رحمة الله علیه، یگانهآ عهد بود، وشیخ وقت # ~~بود، و در زهد وعبادت قدمی راسخ داشت، و همهآ عمر در توکل رفت، و در ~~انواع # ~~علوم کامل بود، وتصانیف بسیار دارد - در فنون علم - و استاد حاتم اصم ~~بود، # ~~و طریقت از ابراهیم ادهم گرفته بود و با بسیار مشایخ او صحبت داشته ~~بود. # و گفت: هزار و هفتصد استاد را شاگردی کردم و چند اشتروار1 کتاب # ~~حاصل کردم. # و گفت: راه خدای درچها اخلاص در کار؛ وسوم عداوت با شیطان، %~% چهارم # ساختن مرگ %~% زاست: یکی امن در روزی؛ و دوم # و سبب توبهآ او آن بود که به ترکستان شد به تجارت و به نظارهآ بتخانه ~~رفت، # ~~بت پرستی را دید که بتی را میپرستید و زاری میکرد. سفیان گفت: تورا # # هیچ خیر و شرنیاید. آفریدگاری است زنده وقادر و عال %~% را پرست و ~~شرم دار و بت مپرست که از او PageV01P280 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0340.jpg) # بت پرست گفت: اگر چنین است که تو میگویی قادر نیست که تورا در # ~~شهر تو روزی دهد که تورا بدین جانب باید آمد. شقیق ازاین سخن بیدار شد ~~و # ~~روی به بلخ نهاد. گبری همراه او افتاد. با شقیق گفت: در چه کاری؟ # گفت: در بازرگانی. # گفت: اگر درپی روزی ms220 می روی که تورا تقدیر نکردهاند، تا قیامت اگر # ~~روی بدان نرسی؛ و اگر از پس روزی می روی که تو را تقدیر کردهاند، مرو ~~که # ~~خود به تورسد. # شقیق چون این سخن بشنید بیدار شد و دنیا بر دلش سرد شد. پس به بلخ # ~~آمد. جماعتی دوستان بر وی جمع شدند که او به غایت جوانمرد بود و علی بن # ~~عیسی بن هامان میر بلخ بود و سگان شکاری داشتی. او را سگی گم شده بود. # ~~گفتند: بنزد همسایهآ شقیق است و آنکس را بگرفتند که تو گرفته ای. # یس آن همسایه را می رنجانیدند. او التجا به شقیق کرد. شقیق پیش امیر # ~~شد و گفت: تا سه روز دیگر سگ به تو رسانم. او را خلاص ده. # او را خلاص داد. بعد از سه روز دیگر مگر شخصی آن سگ را یافته بود، و # ~~گرفته. اندیشه کرد که این سگ را پیش شقیق باید برد که او جوانمرد است، ~~تا # ~~مرا حیزی دهد. یس او را پیش شقیق آورد. شقیق پیش امیر برد و از ضمان ~~بیرون # ~~آمد. اینجا عزم کرد و به کلی ازدنیا اعراض کرد. # نقل است که در بلخ قحطی عظیم بود- چنانکه یکدیگر میخوردند- # ~~غلامی دید در بازار شادمان و خندان. گفت: ای غلام! چه جای خرمی است؟ # ~~نبینی که خلق از گرسنگی چون اند؟ # غلام گفت: مرا چه باک که من بندهآ کسی ام که وی را دهی است خاصه # ~~و چندین غله دارد. مرا گرسنه نگذارد. # سفیق ان جایکه اردست برفت. گفت: الهی این غلام به خواجه ای که ~~PageV01P281 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0341.jpg) # ~~اندوه خوریم؟ # در حال از شغل دنیا رجوع کرد وتوبهآ نصوح کرد و روی به راه حق نهاد و # ~~در توگل به حد کمال رسید. پیوسته گفتی: من شاگرد غلامی ام. # نقل است که حاتم اصم گفت: با شقیق به غزا رفتم. روزی صعب بود. # ~~مصاف میکردند. چنانکه به جز سرنیزه نمیتوانست دید، ms221 و تیر از هوا میآمد. # ~~شقیق مرا گفت: یا حاتم! خود را چون می یابی؟ مگر پنداری که دوش است # ~~که با زن خود در جامهآ خواب خفته بودی؟ # گفتم: نه. # گفت: به خدای که من تن خود را همچنان می یابم که تودوش در جامهآ # ~~خواب بودی. # پس شب درآمد. بخفت و خرقهآ بالین کرد و در خواب شد و از اعتمادی که # ~~بر خدای داشت درمیان چنان دشمنان در خواب شد. # نقل است که روزی مجلس میداشت. آوازه ای در شهر افتاد که کافر آمد. # ~~شقیق بیرون دوید و کافران را هزیمت کرد و بازآمد. مریدی گلی چند نزد # ~~سجادهآ شیخ نهاد. آن را میبوئید. جاهلی آن بدید، گفت: لشکر بر در شهر، ~~و # ~~امام مسلمانان پیش خود گل نهاده و میبوید؟ # شیخ گفت: منافق همه گل بوییدن بیند هیچ لشکر شکستن نبیند. # نقل است که روزی می رفت. بیگانه ای او را دید. گفت: ای شقیق! شرم # ~~نداری که دعوی خاصگی کنی و چنین سخن گویی؟ این سخن بدان ماند که # ~~هر که او را میپرستد و ایمان دارد از بهر روزی دادن او نعمت پرست است. # شقیق یاران را گفت: این سخن بنویسید که او میگوید بیگانه گفت: # ~~چون تو مردی سخن چون منی نویسد؟ # گفت: آری! ما چون جوهریابیم - اگرچه در نجاست افتاده باشد- PageV01P282 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0342.jpg) # بیگانه گفت: اسلام عرضه کن که دین تو تواضع است و حق پذیرفتن. # گفت: آری! رسول علیه السلام فرموده است الحکمه ضالهآ المؤمن فاظلبها ولو # ~~کان عند الکافر. # نقل است که شقیق در سمرقند مجلس میگفت. روی به قوم کرد و گفت: # ~~ای قوم! اگر مردهاید به گورستان؛ و اگر کودک اید به دبیرستان؛ و اگر ~~دیوانه اید # ~~بیمارستان؛ و اگر کافرید کافرستان؛ و اگر بنده اید داد مسلمانی از خود ~~بستانید # ~~- ای مخلوق پرستان. # یکی شقیق را گفت: مردمان ملامت میکنند تورا و میگویند: از دسترنج # ~~مردمان نان میخورد. ms222 بیا تا من تورا اجرا1 کنم. # گفت: اگر تو را پنج عیب نبودی چنین کردمی. یکی آنکه خزانهآ تو کم # ~~شود؛ دوم آنکه دزد ببرد؛ سوم آنکه پشیمان شوی؛ چهارم آنکه دور نبود اگر ~~از # ~~من عیبی بینی و اجرا از من باز گیری، پنجم روا بود که اجل دررسد و بی ~~برگ # ~~مانم. اما مرا خداوندی هست از همه عیبها پاک و منزه است. # نقل است که یکی پیش او آمد و گفت: میخواهم که به حج روم. # گفت: توشهآ راه چیست؟ # گفت: چهار چیز. # گفت: کدامست. # گفت: یکی آنکه هیچ کس به روزی خویش نزدیکتر از خود نمیبینم و # ~~هیچ کس را از روزی خود دورتر از غیر خود نمیبینم و قضای خدای میبینم که # ~~با من میآید. هرجا که باشم و چنان دانم که در هرحال که باشم میدانم # ~~خدای داناترست به حال من از من. # شقیق گفت: اخسنت! نیکوزادی است. مبارکت باد. PageV01P283 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0343.jpg) # ~~نقل است که چون شقیق قصد کعبه کرد و به بغداد رسید هارون الرشید را # ~~بخواند. چون شقیق به نزدیک هارون رفت هارون گفت: تویی شقیق زاهد؟ # ~~گفت: شقیق منم، اما زاهد نیم. # ~~هارون گفت: مرا پندی ده. # ~~گفت هشدار که حق تعالی تورا به جای صدیق نشانده است. از توصدق # ~~خواهد چنانکه از وی؛ و به جای فاروق نشانده است، از تو فرق خواهد - ~~میان # ~~حق و باطل- چنانکه از وی؛ و به جای ذوالنورئن نشانده است، از توحیا و # ~~گرم خواهد چنانکه از وی؛ و به جای مرتضی نشانده است، از توعلم و عدل # ~~خواهد چنانکه ازوی. # ~~گفت: زیادت کن. # ~~گفت: خدای را سرایی است که آن را دوزخ خوانند تورا دربان آن ساخته # ~~و سه چیز به توداده: مال و شمشیر وتازیانه؛ و گفته است که خلق را بدین ~~سه # ~~چیز از دوزخ بازدار. هر حاجتمند که پیش توآید مال از وی دریغ مدار؛ و ~~هر که # ~~فرمان حق را ms223 خلاف کند بدین تازیانه او را ادب کن؛ و هر که یکی را بکشد # ~~بدین شمشیر قصاص خواه به دستوری؛ و اگر این نکنی پیشرو دوزخیان توباشی. # ~~هارون گفت: زیادت کن. # ~~گفت: تو چشمهای و عمال جویها. اگر چشمه روشن بود، به تیرگی # ~~جویها زیان ندارد. اگر چشمه تاریک بود، به روشنی جوی هیچ امید نباشد. # ~~گفت: زیادت کن. # ~~گفت: اگر در بیابان تشنه شوی - چنانکه به هلاکت نزدیک باشی - اگر # ~~آن ساعت شربتی آب یابی به چند بخری؟ # ~~کفت. اگر لفروسد إلا به نیمهآ ملک تو؟ # ~~کفت: بدهم. PageV01P284 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0344.jpg) # ~~17. ذکر شفبق بلخی # ~~و گفت: اگر آن آب که بخوری از توبیرون نیاید چنانکه بیم هلاکت بود، # ~~یکی گوید من تورا علاج کنم اما نیمهای از ملک تو بستانم چه کنی؟ # ~~گفت : بدهم. # ~~گفت: پس په چه نازی؟ به ملکی که قیمتش یک شربت آب بود که # ~~بخوری و از توبیرون آید؟ # ~~هارون بگریست و او را به اعزازی تمام باز گردانید. # ~~پس شقیق به مکه شد و آنجا مردمان بر وی جمع شدند و گفت: اینجا # ~~جستن روزی جهل است و کار کردن از بهر روزی حرام. # ~~و ابراهیم ادهم به وی افتاد. شقیق گفت: ای ابراهیم! چون میکنی در # ~~نار معاش؟ # ~~گفت: اگر چیزی رسد شکر کنم و اگر نرسد صبر کنم. # ~~شقیق گفت: سگان بلخ همین کنند که چون چیزی باشد مراعات کنند و # ~~دم جنبانند، و اگر نباشد صبر کنند. # ~~ابراهیم گفت: شما چگونه کنید؟ # ~~گفت: اگر ما را چیزی رسد ایثار کنیم و اگر نرسد شکر کنیم. # ~~ابراهیم برخاست و سر او در کنار گرفت و ببوسید. وقال آنت آلایستاد ~~والله. # ~~چون از مکه به بغداد آمد مجلس گفت و سخن او بیشتر در توکل بود و در # ~~اثنای سخن گفت: در بادیه فروشدم، چهاردانگ سیم داشتم در جیب و # ~~همچنان دارم. # ~~جوانی برخاست و گفت: آنجا که آن چهاردانگ در جیب مینهادی # ~~خدای ms224 تعالی حاضر نبود و آن ساعت اعتماد بر خدای نبوده بود. # ~~شقیق متغیر شد و بدان اقرار کرد و گفت: راست میگویی. و از منبر فرود # ~~مد. PageV01P285 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0345.jpg) # ~~توبه کنم. # ~~گفت: دیر آمدی. # ~~پیر گفت: زود آمدم. # ~~گفت: چون؟ # ~~گفت: هر که پیش از مرگ آمده، زود آمده باشد. # ~~شقیق گفت: نیک آمدی و نیک گفتی. # ~~و گفت: به خواب دیدم که گفتند: هر که به خدای اعتماد کند به روزی # ~~خویش، خوی نیک او زیادت شود، و او سخی گردد و در طاعتش وسواس نبود. # ~~و گفت: هر که در مصیبت جزع1 کرد همچنان است که نیزهای برگرفته # ~~است و با خدای جنگ میکند. # ~~و گفت: اصل طاعت خوف است و رجا و محبت. # ~~و گفت: علامت خوف ترک محارم است؛ و علامت رجا طاعت دایم # ~~است؛ وعلامت محبت شوق و انابت2 لازم است. # ~~و گفت: هر که با او سه چیز نبود از دوزخ نجات نیابد. امن و خوف و # ~~اضطرار. # ~~و گفت: بندهآ خایف آن است که او را خوفی است در آنچه گذشت از # ~~حیات تا چون گذشت و خوفی است که نمیداند تا بعد از این چه خواهد بود؟ # ~~و گفت: عبادت ده جزواست. نه جزو گریختن است از خلق، یک جزو # ~~خاموشی. # ~~و گفت: هلاک مرد در سه چیز است. گناه میکند به امید توبه؛ و توبه # ~~نکند به امید زندگانی؛ و توبه ناکرده میماند به امید رحمت. پس چنین کس # ~~هرگرز توبه نکند. PageV01P286 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0346.jpg) # و گفت: حق تعالی اهل طاعت خود را در حال مرگ زنده گرداند و اهل # ~~معصیت را در حال زندگانی مرده گرداند. # و گفت: سه چیز قرین فقرا است. فراغت دل؛ وسبکی حساب؛ و راحت # ~~نفس. وسه چیز لازم توانگران است. رنج تن؛ و شغل دل؛ وسختی حساب. # و گفت: مرگ را ساخته باید بود که چون مرگ بیاید باز نگردد. # و گفت: هر که را چیزدهی ms225 - اگر او را دوست ترداری از آنکه او تورا # ~~جیزی دهد- تودوست آخرتی و اگر نه دوست دنیایی. # و گفت: من هیچ چیز دوست تر از مهمان ندارم. از بهر آنکه روزی و # ~~مؤنت1 او برخدای است و من در میان هیچ کس نیم، و مزد و ثواب مرا. # و گفت: هر که از میان نعمت درتنگدستی افتد، و تنگدستی نزدیک او # ~~بزرگتر از نعمت بسیار نبود او در دوغم بزرگ افتاده است: یک غم دردنیا، ~~و # ~~یک غم در آخرت؛ و هر که از میان نعمت در تنگی افتد، و آن تنگی نزدیک او # ~~بزرگتر از نعمت بود در دو شادی افتاد: یکی در دنیا، و یکی در آخرت. # گفتند: به چه شناسند که بنده واثق است به خدای، و اعتماد او به خدای # ~~است؟ گفت: بدانکه چون او را چیزی از دنیا فوت شود غنیمت شمرد. # و گفت: اگر خواهی که مرد را بشناسی درنگرتا به وعدهآ خدای ایمنتر # ~~است یا به وعدهآ مردمان. # و گفت: تقوی را به سه چیزتوان دانست. به فرستادن؛ و منع کردن؛ و # ~~سخن گفتن. فرستادن دین بود، یعنی آنچه فرستادی دین است. و منع کردن # ~~دنیا بود، یعنی مالی که به تودهند نستانی که دنیا بود. و سخن گفتن ~~دردین و # ~~دنیا بود، یعنی از هر دو سرای سخن توان گفت که سخن دینی بود و دنیاوی # ~~بود. و دیگر معنی آن است که آنچه فرستادی دین است. یعنی اوامر به جای ~~PageV01P287 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0347.jpg) # ~~دو محیط است که به س توانگر کیست و زیرک زیرک آن است که دنیا او # و گفت: هفصد مردم آوردن. ومنع کردن دنیا است. یعنی %~% ک یک پاسخ # دادند. همه گفتند: خردمند آن است %~% توان کرد که مرد در دین است یا در # دنیا. %~% و توانگر آن است که به قسمت خدای %~% بخیل کیست؟ هر هفصد %~% نیا # را دوست ندارد؛ و %~% 1 دور بودن. و سخن گفتن به ms226 هر %~% رسیدم از پنج چیز- ~~که خردمند کیست و # ~~است که حق مال خدای از خدای بازدارد راضی بود؛ ودرویش آن است که در # دلث %~% اط %~% یادتی نباشد؛ وبخیل آن # حاتم اصم گفت: ازوی وصیت خواستم به چیزی که نافع بود. گفت: # ~~چنان بینی که اگرن ترازوی خود بینی، و اگر وصیت- بسوزی. والله اعلم # اگر وصیت عام خواهی زبان نگاه دار وهرگزسخ %~% گرت %~% ی تا ثواب آن گفتار # در %~% من نگویی مگر خود را PageV01P288 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0348.jpg) # ذکر امام ابوحنیفه رضی الله عنه # آن چراغ شرع وملت، آن شمع دین و دولت، آن نعمان1 حقایق، آن عمان # ~~جواهر معانی ودقایق، آف عارف عالم صوفی: امام جهان ابوحنیفهآ کوفی # ~~رضی الله عنه. صفت کسی که به همهآ زبانها ستوده باشد و به همهآ ملتها ~~مقبول، # ~~که تواند کفت؟ ریاضت ومجادهآ او وخلوت، ومشاهدهآ او نهایت نداشت. ودر # ~~اصول طریقت وفروع شریعت درجهآ رفیع ونظری نافذ داشت و در فراست و # ~~سیاست و کیاست یگانه بود، و در مروت و فتوت اعجوبه ای بود. هم کریم # ~~جهان بود وهم جواد زمان، هم افضل عهد وهم اعلم وقت. وهوکان فی الدرجة # ~~القضوی والربة العلیا . وأنس روایت کرد از رسول صلی الله علیه وعلی آله ~~وسلم # ~~که مردی باشد در امت من. یقال له نعمان بن ثابت و کنیته ابوحنیفه هو ~~سراج # ~~امتی . صفت ابو حنیفه درتورات بود وابویوسف گفت: نوزده سال در خدمت # ~~وی بودم، در این نوزده سال نماز بامداد به طهارت نماز خفتن گزارد. # مالک انس گفت: ابوحنیفه را چنان دیدم که اگر دعوی کردی که این # ~~ستون زارین است دلیل توانستی گفت. ### | 28 PageV01P289 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0349.jpg) # شافعی گفت: جملهآ علمای عالم عیال ابو حنیفه اند در فقه. # وقال علی بن ابی طالب رضی الله عنه سمعت النبی صلی الله علیه وعلی # ~~آله وسلم. یقول طوبی لمن رآنی اورأی من رآنی # و وی چند کس از صحابه دریافته بود. عبد الله بن جزء الزبیدی ms227 و انس بن # # مالک و چابر بن عبد الله وعبد الله بن %~% وفی وواثله بن الاسقع وعایشه ~~بنت # ~~عجرد پس وی متقدم است - بدین دلایل که یاد کردیم- و بسیار مشایخ را ~~دیده # ~~بود و با صادق رضی الله عنه صحبت داشته بود و استاد علم فضیل و ابراهیه # ~~ادهم و بشر حافی و داود طائی و عبدالله بن مبارک بود. آنگاه که به سر ~~روضهآ # ~~سید المرسلین رسید، صلوات الله علیه، و گفت: السلام علیک یا سید ~~المرسلین ! # # باسخ آمد: وعلیک السلام یا امام اله %~% . و در اول کار عزیمت عزلت ~~کرد. # نقل است که توجه به قبلهآ حقیقی داشت و روی از خلق بگردانید و صوف # ~~پوشید تا شبی به خواب دید که استخوانهای پیغامبر علیه السلام از لحد ~~گرد # ~~اصحاب ابر میکرد و بعضی را از بعضی اخ سیرین پرسید. گفت: تو در علم # پیغامبر علیه السلام وحفظ سنت او %~% می کرد. از هیبت آن بیدارشد و یکی را ~~از # ~~تنی به درجهآ بزرگ ر - چنان که درآن متصرف شوی، صحیح از سقیم جدا # یکبار دیگر پیغامبر را علیه السلام به خواب دید که گفت: یا ابا حنیفه! تو # ~~را سبب زنده گردانیدن سشتت من گردانیدهاند. قصد عزلت مکن # و از برکات احتیاط او بود که شعبی - که استاد او بود و پیرشده بود- # ~~خلیفه مجمعی ساخت و شعبی را بخواند و علمای بغداد را حاضر کرد و شرطی ~~را # ~~بفرمود تا به نام هر خادمی ضیاعی1 بنویسد. بعضی به اقرار، و بعضی به ~~ملک، # ~~و بعضی به وقف. پس خادم آن خط را پیش شعبی آورد که قاضی بود و گفت: ~~PageV01P290 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0350.jpg) # ~~امیر المؤمنین می فرماید که براین خطها گواهی بنویس. # ~~بنوشت و جملهآ فقها بنوشتند. پس به خدمت ابو حنیفه آوردند. گفتند: # ~~امیرالمؤمنین می فرماید که گواهی بنویس. # ~~گفت: کجاست؟ # ~~کفتند: در سرای. # ~~گفت: امیر المؤمنین اینجا آید یا من آنجا روم تا شهادت درست آید؟ ms228 # ~~خادم با وی درشتی کرد که: قاضی و فقها و پیران نوشتند. تواز جوانی # ~~فضولی میکتی؟ # ~~پس ابو حنیفه گفت: لها قا کسبت. # ~~این به سمع خلیفه رسید. شعبی را حاضر کرد و گفت: در شهادت دیدار # ~~شرط نیست یا هست؟ # ~~گفت: بلی، هست. # ~~گفت: پس تومرا کی دیدی که گواهی نوشتی. # ~~شعبی گفت: دانستم که به عرفان توست، لکن دیدار تونتوانستم # ~~خواست. # ~~خلیفه گفت: این سخن از حق دور است و این جوان قضا را اولیتر. # ~~پس بعد از آن منصور که خلیفه بود اندیشه کرد تا قضا به یکی دهد و # ~~مشاورت کرد بریکی از چهار کس که فحول1 علما بودند و اتفاق کردند. یکی # ~~ابو حنیفه؛ دوم سفیان؛ سوم شریک؛ چهارم مسعربن کدام. # ~~هر چهار را طلب کردند. در راه که میآمدند ابوحنیفه گفت: من در هر # ~~یکی از شما فراستی گویم. # ~~گفتند: صواب آید. PageV01P291 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0351.jpg) # ~~گفت: من به حیلتی قضا از خود دفع کنم و سفیان بگریزد؛ و مسعر خود را # ~~دیوانه سازد؛ و شریک قاضی شود. # ~~پس سفیان در راه بگریخت و در کشتی پنهان شد. گفت: مرا پنهان دارید # ~~که سرم بخواهند برید. به تأویل آن خبر که رسول علیه السلام فرموده است ~~من # ~~جعل قاضیا فقد دبح بغیرسکین هر که را قاضی گردانیدند بی کارش بکشتند. # ~~پس ملآح او را پنهان کرد و این هر سه پیش منصور شدند. اول ابو حنیفه را # ~~گفت: تورا قضا میباید کرد. # ~~گفت: ایها الأمیر! من مردی ام نه از عرب. وسادات عرب به حکم من # ~~.. راضی نباشد. # ~~جعفر گفت: این کار به نسبت تعلق ندارد. این را علم باید. # ~~ابوحنیفه گفت: من این کار را نشایم و در این قول که گفتم نشایم، اگر # ~~راست میگویم نشایم و اگر دروغ میگویم دروغ زن قضای مسلمانان را نشاید و ~~تو # ~~خلیفهآ خدایی. روا مدار که دروغ گویی را خلیفهآ خود کنی و اعتماد خون و ~~مال ms229 # ~~مسلمانان بر وی کنی. # ~~این بگفت و نجات یافت. پس مسعر پیش خلیفه رفت و دست خلیفه # ~~بگرفت و گفت: چگونه ای و مستورات1 چگونه و فرزندانت چگونه اند؟ # منصور گفت: او را بیرون کنید که دیوانه است. # پس شریک را گفتند: تو را قضا باید کرد. # گفت: من سودایی3 ام دماغم ضعیف است. # متصور گفت: معالجت کن تا عقل کامل شود. # پس قضا به شریک دادند و ابوحنیفه او را مهجور کرد و هرگز با وی سخن # ~~نگفت. PageV01P292 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0352.jpg) # ~~نقل است که جمعی کودکان گوی میزدند. گوی ایشان به میان جمع ابو # ~~حنیفه افتاد. هیچ کودکی نمی رفت تا بیرون آرد. کودکی گفت: من بروم و # ~~یارم. # ~~پس گستاخ وار دررفت و بیرون آورد، و ابو حنیفه گفت: این کودک # ~~حلالزاده نیست. # ~~تفخص کردند، چنان بود. گفتند: ای امام مسلمانان! از چه دانستی؟ # گفت: اگر حلال زاده بودی حیا مانع آمدی. # ~~نقل است که او را بر کسی مالی بود و در محلت آن شخص شا گردی از # ~~آن امام وفات کرد. امام به نماز او رفت. آفتابی عظیم بود و در آنجا هیچ ~~سایه # ~~نبود إلآ دیواری که از آن آن مرد بود که مال به امام میبایست داد. ~~مردمان # ~~گفتند: در این سایه ساعتی بنشین. # گفت: مرا بر صاحب این دیوار مالی است. روا نباشد که از دیوار او تمتعی # ~~به من رسد. که پیغمبر فرموده است کل قرض جر منفعةآ فهوروا. اگر منفعتی # ~~گیرم ربوا باشد. # نقل است که او را یکبار محبوس کردند. یکی از ظلمه بیامد و گفت: مرا # ~~قلمی بتراش. # گفت: نتراشم. # هر چند گفت سود نداشت. گفت: چرا نمیتراشی؟ # گفت: ترسم که از آن قوم باشم که حق تعالی فرموده است اخشروا آلدین # ~~ظلموا وازواجهم الآیة. # و هر شب سیصد رکعت نماز کردی. روزی میگذشت، زنی با زنی گفت: # ~~این مرد هر شب پانصد رکعت نماز میکند. امام آن بشنید. نیت ms230 کرد که بعد ~~از # ~~این پانصد رکعت نماز کنم - در هر شبی - تا ظن ایشان راست شود. # روز دیگر می گذشت کودکان گفتند با همدیگر که: این مرد که می رود هر ~~PageV01P293 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0353.jpg) # ~~شب هزار رکعت نماز می کند. # ~~ابو حنیفه گفت: نیت کردم که هر شب هزار رکعت نماز کنم. # ~~روزی شاگردی با امام گفت: مردمان میگویند ابو حنیفه شب نمی خسبد. # ~~گفت: تیت کردم که دگر به شب نخفتم. # ~~گفت: چرا؟ # ~~گفت: خدای تعالی می فرماید وبحبون ان یخمد وا بما لم یفعلوا. # ~~بتدگانیاند که دوست دارند ایشان را به چیزی که نکردهاند یاد کنند. ~~اکنون من # ~~پهلوی بر زمین ننهم تا از آن قوم نباشم. # ~~و بعد از آن سی سال نماز بامداد به طهارت نماز خفتن کردی. # ~~نقل است که سر زانوی او چون سرزانوی شتر شده بود، از بسیاری که در # ~~سجده بود. # ~~نقل است که توانگری را تواضع کرده بود از بهر ایمان او گفت: هزار ختم # ~~کرده ام کفارت آن را. # ~~و گفتند: گاه بودی که چهل بارختم قرآن کردی تا مسأله یی که او را # ~~مشکل بودی کشف شدی. # ~~نقل است که محمد بن حسن رحمة الله علیه، عظیم صاحب جمال بود. # ~~چون یکبار او را بدید بعد از آن دیگر او را ندید و چون درس او گفتی او ~~را در پس # ~~ستونی نشاندی - که نباید که چشمش بر وی افتد. # نقل است که داود طائی گفت: بیست سال پیش امام ابوحنیفه بودم و در # ~~این مدت او را نگاه داشتم. در خلا و ملا سر برهنه ننشست و از برای ~~استراحت # ~~پای دراز نکرد. او را گفتم: ای امام دین! در حال خلوت اگرپای دراز کنی ~~چه # ~~اشد؟ # گفت: با خدای ادب گوش داشتن در خلوت اولیتر. # ~~نقل است که روزی میگذشت. کودکی را دید که در گل مانده بود. PageV01P294 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0354.jpg) # ~~گفت: گوش دارتا نیفتی. # کودک گفت: افتادن ms231 من سهل است. اگر بیفتم تنها باشم. اما تو گوش # ~~دار که اگر پای ته بلغزد همهآ مسلمانان که از پس تو درآیند بلغزند و ~~برخاستن # ~~همه دشوار بود. # اماء ا از حذاقت1 آن کودک عجب آمد و در حال بگریست و با اصحاب # ~~گفت: زینهار اگر شما را در مسئله یی چیزی ظاهر شود و دلیلی روشنتر ~~نماید، در # ~~آن متابعت من مکنید. واین نشان کمال انصاف است تا لاجرم ابویوسف و # ~~محمد رحمهما الله بسی اقوال دارند در مسایل مختلف. با آنکه چنین ~~گفتهاند # ~~که تیر اجتهاد او بر نشانه چنان راست آمد که میل نکرد و اجتهاد دیگران ~~گرد بر # ~~گرد نشانه بود. # نقل است که مردی مال دار بود و امیرالمؤمنین عثمان رضی الله عنه دشمن # ~~داشتی - تا حدی که او را جهود خواندی - این سخن به ابوحنیفه رسید، او ~~را # ~~بخواند. گفت: دختر تو به فلان جهود خواهم داد. # او گفت: تو امام مسلمانان باشی. روا داری که دختر مسلمان را به # ~~جهودی دهی؟ و من خود هرگزندهم. # ابو حنیفه گفت: سبحان الله. چون روا نمیداری که دختر خود را به # ~~جهودی دهی، چون روا باشد که محمد رسول الله دو دختر خود به جهودی دهد؟ # آن مرد در حال بدانست که سخن از کجاست. از آن اعتقاد برگشت و توبه # ~~کرد، از برکات امام ابو حنیفه. # نقل است که روزی در گرمابه بود. یکی را دید بی ایزار2. بعضی گفتند او # ~~فاسقی است، و بعضی گفتند او دهری است. ابو حنیفه چشم برهم نهاد. آن مرد # ~~گفت: ای امام! روشنایی چشم از تو کی باز گرفتند؟ PageV01P295 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0355.jpg) # گفت: از آنگه باز که ستر از تو برداشتند. # و گفت: چون با قدری مناظره کنی دو سخن است. یا کافر شود یا از # ~~مذهب خود برگردد. او را بگوی که خدای خواست که علم او در ایشان راست # ~~شود و معلوم او با علم برابر ms232 آید. اگر گوید نه کافرباشد از آنکه چون ~~گوید که # ~~نخواست که علم او راست شود و علم با معلوم برابر آید این کفر بود و اگر ~~گوید # ~~که خواست تسلیم کرد واز مذهب خویش بیزار شد و گفت من بخیل را تعدیل # ~~نکنم و گواهی او نشنوم که بخل او را بر آن دارد که استقصا کند و زیادت ~~از # ~~حق خویش ستاند. # نقل است که مسجدی عمارت میکردند از بهر تبرک. از ابو حنیفه چیزی # ~~بخواستند. # ~~تدهد. بر امام گران آمد. مردمان گفتند: ما را غرض به تبرک است. آنچه ~~خواهد # درستی1 زر بداد به کراهیتی تمام. شاگردان گفتند: ای امام! تو کریمی و # ~~عالمی و در سخا همتا نداری. این قدر زر دادن چرا بر تو گران آمد؟ # گفت: نه از جهت مال بود ولکن من یقین میدانم که مال حلال هرگزبه # ~~آب و گل خرج نرود و من مال خود را حلال میدانم. چون از من چیزی خواستند # ~~کراهیت آن بود که در مال حلال من شبهتی پدید آمد و از آن سبب عظ # ~~می رنجیدم. # چون روزی چند برآمد آن درست باز آوردند و گفتند: پشیز است. # امام عظیم شاد شد. # نقل است که در بازار میگذشت. مقدار ناخنی گل بر جامهآ او چکید. به # ~~لب دجله رفته و میشست. گفتند: ای امام! تو مقدار معین نجاست بر جامه ~~PageV01P296 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0356.jpg) # ~~رخصت میدهی، و این قدر گل را میشویی؟ # گفت: آری! آن فتوی است، و این تقوی است. چنانکه رسول علیه السلام # ~~نیم گرده بلال را اجازت نداد که مدخر کند و یک ساله زنان را قوت نهاد. # و گویند که چون داود طائی مقتدا شد، ابو حنیفه را گفت: اکنون چه # ~~نیم؟ گفت: بر توباد بر کار بستن علم که هر علمی که آن را کار نبندی ~~چون # ~~جسدی بود بی روح. # و گویند: خلیفهآ عهد به خواب دید ملک الموت را. از او ms233 پرسید: عمر من # ~~جند ماه است؟ # ملک الموت پنج انگشت برداشت و بدان اشارت کرد. تعبیر این خواب از # ~~بسیار کس پرسید. معلوم نمیشد. ابو حنیفه را پرسید. گفت: اشارت پنج # ~~انگشت به پنج علم است. یعنی آن پنج علم کس نداند و این پنج علم در این ~~آیه # ~~است که حق تعالی می فرماید: إن آللة عنده علم آلساعة وینزک الغیث ویغلم # ~~قافی آلازحام وما تدری نفس ماذا تکیب غدا وما تدری نفس بأتی أزض تموت. # شیخ ابو علی بن عثمان الجلا گوید: به شام بودم. بر سر خاک بلال مؤذن # ~~رضی الله عنه خفته بودم. در خواب خود را در مکه دیدم که پیغامبر علیه ~~السلام از # ~~باب بنی شیبه درآمدی و پیری را دربر گرفته. چنانکه اطفال را در بر ~~گیرند. به # ~~شفقتی تمام من پیش او دویدم و برپایش بوسه دادم و در تعجب آن بودم که ~~این # ~~پیر کیست. پیغمبر به حکم معجزهای بر باطن من مشرف شد وگفت: این امام # ~~اهل دیارتوست. ابوحنیفه رحمة الله علیه. # نقل است که نوفل بن حیان گفت: چون ابو حنیفه وفات کرد قیامت به # ~~خواب دیدم که جمله خلایق در حساب گاه ایستاده بودند و پیغمبر را دیدم ~~PageV01P297 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0357.jpg) # ~~نهاده. و امام ابوحنیفه را دیدم در برابر پیغامبر ایستاده. سلام کردم. ~~گفتم: مرا # ~~آب ده. # ~~گفت: تا پیغمبر اجازه دهد. # ~~پس پیغامیر فرمود که او را آب ده. # ~~جامی آب به من داد. من و اصحاب از آن جام آب خوردیم که هیچ ک # ~~نشد. با ابوحنیفه گفتم: راست پیغمبر آن پیر کیست؟ # ~~گفت: ابراهیم خلیل، وبر چپ ابوبکر صدیق # ~~همچنین پرسیدم و به انگشت عقد میگرفتم - تا هفده کس پرسیدم - چون # ~~بیدار شدم هفده عقد گرفته بودم # ~~یحیی معاد رازی گفت: پیغمبر را علیه الستلام به خواب دیدم. گفتم: # ~~طلبک قال عند عل پوشیده نیست، بر این ختم کره نیفه. و مناقب او # بیارست و محامد ms234 %~% فی شمار و PageV01P298 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0358.jpg) # ذکرامام شافعی رضی الله عنه # ~~الهی، آن مهدی اطوار نامتناهی، آن وارث وابن عم نبی، وتد عالم شافعی # ~~مطلبی رضی الله عنه، شرح او دادن حاجت نیست که همه عالم بر نور از شرح # ~~صدر او است. فضایل و مناقب او و شمایل او بسیار است. وصف او این تمام # ~~است که شعبهآ دوحه1آ نبوی است و میوهآ شجرهآ مصطفوی است ودر فراست و # ~~سیاست و کیاست یگانه بود و در مروت و فتوت اعجوبه بود. هم کریم جهان # ~~بود وهم جواد زمان، وهم افضل عهد وهم اعلم وقت وهم حجة الایمة من # ~~قرنش، هم مقدم قدهوا آن قرنش. ریاضت و کرامت او نه چندان است که این # ~~کتاب حمل آن تواند کرد. در سیزده سالگی در حرم گفت: سلونی ماشتم، و # ~~در پانزده سالگی فتوی میداد. # احمد حنبل که امام جهان بود و سیصد هزار حدیث حفظ داشت، به # ~~شاگردی او آمد و در غاشیه داری سر برهنه کرد. قومی بر وی اعتراض کردند # ~~که: مردی بدین درجه، در پیش بیست و پنج سالهیی مینشیند و صحبت مشایخ ~~PageV01P299 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0359.jpg) # ~~و استادان عالی ترک میکند. # احمد گفت: هرچه ما یاد داریم معایی آن میداند که اگر او به ما نیفتادی # ~~ما بر در خواستیم ماند - که از حقایق و اخبار و آیات آنچه فهم کرده است ~~- ما # ~~حدیث بیش ندانستیم. اما او چون آفتابی است جهان را وچون عافیتی است # ~~خلق را: # و هم احمد گفت: در فقه بر خلق بشته بود. حق تعالی آن در به سبب او # ~~گشاده کرد. # و هم احمد گفت: نمیدانم کسی را که منت او بزرگتر است بر اسلام در # ~~عهد شافعی إلا شافعی را. # و هم احمد گفت: شافعی فیلسوف است در چهار علم. در لغت؛ و # ~~اختلاف الناس؛ وعلم فقه؛ وعلم معانی. # و هم احمد گفت: در معنی این حدیث که مصطفی علیه السلام فرمود که ms235 # ~~بر سر هر صد سال مردی را برانگیزانند تا دین من در خلق آموزاند - و آن ~~شافعی # ~~است # و ثوری گفت: اگر عقل شافعی را وزن کردندی با عقل یک نیمهآ خلق عقل # ~~اورا جمع آمدی. # و بلال خواص گوید: از خضر پرسیدم در حق شافعی چه گوبی؟ گفت: از # ~~اوتادا است. # و در ابتدا در هیچ عروسی و دعوت نرفتی و پیوسته گریان و سوزان بودی # ~~هنوز طفل بود که خلعت هزار ساله در سر او افگندند. پس به سلیم راعی ~~افتاد، و # ~~در صحبت او بسی بود تا در تصرف بر همه سابق شد. چنانکه عبد الله انصاری # ~~گوید: من مذهب او ندارم امام شافعی را دوست میدارم. از آنکه در هر ~~مقامی PageV01P300 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0360.jpg) # ~~که مینگرم او را در پیش میبینم. # شافعی گوید: رسول را علیه السلام، به خواب دیدم. مرا گفت: ای پسرتو # ~~کیستی؟ گفتم: یا رسول الله یکی از گروه تو. گفت: نزدیک آی! نزدیک شدم. # ~~آب دهن خود بگرفت تا به دهن من کند. من دهن باز کردم - چنانکه به لب و # ~~دهان و زبان من رسید- پس گفت: اکنون برو که خدای یارتوباد. و هم در آن # ~~ساعت علی مرتضی را به خواب دیدم که انگشتری خود بیرون کرد و در انگشت # ~~من کرد، تا علم علی و نبی بر من سرایت کند. # چنانکه شافعی شش ساله بود که به دبیرستان می رفت و مادرش زاهدهای # ~~بود از بنی هاشم و مردم امانت بدو میسپردندی. روزی دو کس بیامدند و # ~~جامهدانی بدو سپردند. بعد از آن یکی از آن دو بیامد و جامه دان خواست. ~~به # ~~خوی خوش بدو داد. پس از چندی، آن دیگر بیامد و جامه دان طلبید. گفت: به # ~~یار تودادم. # گفت: [مگر] نه قرار کردیم که تا هر دو حاضر نباشیم بازندهی؟ # گفت: بلی! # گفت: اکنون چرا دادی؟ # مادر شافعی ملول شد. شافعی درآمد و گفت: ای مادر! چرا ملول ms236 شده ای؟ # حال باز گفت. شافعی گفت: هیچ باک نیست. مدعی کجاست تا # ~~جواب گویم؟ # مدعی گفت: منم! # شافعی گفت: جامهدان توبرجاست. برو ویار خود بیاور و پستان. # ~~باز گرد و بگوی که بهتر از این احتیاط کن PageV01P301 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0361.jpg) # # وقت خلیفه هارون الرشید بو چون بدیدی حق به دست ش %~% بودی و مالک ~~بدو مینازیدی و در ان # نقل است که هارون شبی با زبیده مناظره کرد. زبیده هارون را گفت: ای # ~~دوزخی! # # از جان او برآمد. منادی هارون گفت: اگر. از یکدیگر جدا شدند %~% # وزخی ام فأنت طالق. %~% اون زبیده را عظیم دوست میداشت. نفیر # # فتوی کردند. هیچ ی جواب ننوشت %~% داد را حاضر کرد واین مسأله را # گفتند: خدای داند که هارون دوزخی است یا بهشتی است؟ # کودکی از میان جمع برخاست و گفت: من جواب دهم! # خلق تعجب کردند. گفتند: مگر دیوانه است؟ جایی که چندین علمای # ~~فحول عاجزاند او را چه مجال سخن بودم # ~~هارون او را بخواند و گفت: جواب گوی! # گفت: حاجت توراست به من یا مرا به تو؟ # گفت: مرا به تو. # ~~شافعی گفت: پس از تخت فرود آی که جای علما بلند است. # # خلیفه او را برتخت نشاند تا آنگاه من مسأله تورا پاسخ دهم %~% فعی ~~گفت: اول تو مسألهآ مرا جواب ده # ~~هارون گفت: سؤال چیست؟ # # باز ایستاده ای؟ گفت: آنکه هرگزبر هیچ . %~% یتی قادر شده ای و از ~~بیم خدای # ~~گفت: بلی! به خدای که چنین است # ~~گفت: من حکم کردم که تواز اهل بهشتی # ~~علما آواز برآوردند: به چه دلیل و حجت. PageV01P302 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0362.jpg) # گفت: به قرآن که حق تعالی می فرماید واما من خاف مقام رته ونهی # ~~آلنفس عن آلوی فإن آلجنة هی آلما وی . هرکه او قصد معصیت کند وبیم # ~~خدای او را از آن بازداشت، بهشت جای اوست. # همه فریاد برآوردند و گفتند در حال طفولیت چنین بود، در شباب چون # ~~ود؟ # نقل است که ms237 یکبار در میان درس ده بار برخاست و بنشست. گفتند: چه # ~~حال است؟ # گفت: علوی زادهای بر در بازی میکند. هربار که در برابر من آید، [به] # ~~حرمت او را برمیخیزم، که روا نبود فرزند رسول فراز آید و بر نخیزی. # نقل است که وقتی کسی مالی فرستاد تا بر مجاوران مکه صرف کنند و # ~~شافعی آنجا بود. بعضی از آن مال نزدیک او بردند. گفت: خداوند مال چه # ~~گفته است؟ # گفت او وصیت کرده است که این مال بر درویشان متقی دهید. # شافعی گفت: مرا از این مال نشاید گرفت. من نه متقی ام. # ونگرفت. # نقل است که وقتی از صنعا به مکه آمد و ده هزار دینار با وی، گفتند: # ~~ضیاعی باید خرید یا گوسفند. # از بیرون مکه خیمه ای بزد و آن زر فروریخت. هر که میآمد مشتی به وی # ~~میداد. [هنگام] نماز پیشین هیچ نماند. # نقل است که از بلاد روم هر سال مال بسیار می فرستادند - به هارون # ~~الرشید - یک سال رهبانی چند بفرستادند تا با دانشمندان بحث کنند. اگر # ~~ایشان بدانند مال بدهیم وإلا از ما دگرمال مطلبید. چهارصد مرد ترسا ~~بیامدند. # ~~خلیفه فرمود تا منادی کردند و جمله علمای بغداد بر لب دجله حاضر شدند. ~~پس # ~~هارون شافعی را طلبید و گفت: جواب ایشان تورا میباید کرد. PageV01P303 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0363.jpg) # چون همه بر لب دجله حاضر شدند شافعی سجاده بر دوش انداخت و # ~~برفت، و بر سر آب انداخت و گفت: هرکه با ما بحث میکند اینجا آید. # ~~ایشان مسلمان شدنه ترسایان چون آن بدیدند جمله مسلمان شدن بر دست # شافعی - قیصر گفت: الحمد لله کی آن مرد %~% و خبر به قیصر روم رسید که # ~~اینجا نیامد که اگر اینجا آمدی در همهآ روم زنار داری نماندی. # نقل است که جماعتی با هارون گفتند: شافعی قرآن حفظ ندارد - و چنان # ~~بود- لیکن قوت حافظهآ او چنان بود که هارون خواست که امتحان کند. ماه # ~~رمضان ms238 امامیش فرمود. شافعی هر روز جزوی قرآن مطالعه میکرد و هر شب در # ~~تراویح2 برمیخواند تا در ماه رمضان همهآ قرآن حفظ کرد # و در عهد او زنی بود که دوروی بود. شافعی خواست که او را بیند. به صد # ~~دینار او را عقد کرد و بدید. پس طلاق داد # و به مذهب احمد حنبل هر که یک نماز عمدا رها کند کافر شود و به # ~~مذهب شافعی نشود، او را عذابی کنند که کفار را نکنند. شافعی احمد را # ~~گفت: چون یکی ترک نماز کند و کافرشود چه کند تا مسلمان شود؟ گفت: # ~~نماز کند. # شافعی احمد را گفت: نمازچون درست بود از کافر؟ # احمد خاموش شد. ازاین سخن که اسرار فقه است و سؤال و جواب بسیار # ~~است. اما این کتاب جای این سخن نیست # و گفت: اگر عالمی را بینی که به رخص و تأویلات مشغول گردد بدانکه # ~~از او هیچ نیاید. # و گفت: من بندهآ کسی ام که مرا یک حرف از آداب تعلیم کرده است. # ~~و گفت: هر که علم در جهال آموزد حق علم ضایع کرده باشد؛ و هر که ~~PageV01P304 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0364.jpg) # ~~علم از کسی که شایسته باشد بازدارد ظلم کرده است. # و گفت: اگر دنیا را به گردهآ نان به من فروشند نخرم. # و گفت: هر که را همت آن بود که چیزی در شکم او شود قیمت او آن بود # ~~که از شکم او بیرون آید. # وقتی یکی او را گفت مرا پندی ده گفت: چندان غبطت بر، بر زندگان که # ~~بر مردگان میبری. یعنی هرگز نگویی دریغا که من نیز چندان سیم جمع نکردم # ~~که او کرد و بگذاشت به حسرت. بل که غبطت بر آن بری که چندان طاعت که # ~~او کرد باری من کردمی. دیگر هیچ کس بر مرده حسد نبرد، بر زنده باید که ~~نبرد # ~~- که این زنده نیز رود - خواهد مرد. # نقل است که شافعی روزی وقت ms239 خود گم کرد. به همهآ مقامها بگردید و به # ~~خرابات برگذشت و به مسجد و مدرسه و بازار بگذشت، نیافت. و به خانقاهی # ~~برگذشت. جمعی صوفیان دید که نشسته بودند. یکی گفت: وقت را عزیز دارید # ~~که وقت بیاید. شافعی روی به خادم کرد و گفت: اینک وقت بازیافتم. بشنو # ~~چه میگویند. # ابو سعید رحمة الله علیه، نقل میکند که شافعی گفت: علم همهآ عالم در # ~~علم من نرسید؛ وعلم من در علم صوفیان نرسید؛ و علم ایشان در علم یک سخن # ~~پیرایشان نرسید که گفت الوقت سیف قاطع. # و ربیع گفت: در خواب دیدم پیش از مرگ شافعی که آدم علیه السلام # ~~وفات کرده بودی و خلق میخواستند که جنازه بیرون آرند. چون بیدار شدم از # ~~معبری1 پرسیدم. گفت: کسی که عالمترین زمانه بود وفات کند که علم # ~~خاصیت آدم است که وعلم آدم آلاسمآء کلها. # س در آن نزدیکی شافعی وفات کرد. PageV01P305 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0365.jpg) # نقل است که وقت وفات وصیت کرد که فلان [شخص را] بگویید تا مرا # # بشوید، وآن شخص به مصا %~% د. چون باز آمد با وی گفتند: شافع # ~~وصیتی کرد که فلان بگویید تا مرا بشوید. گفت: تذکره1آ او بیارید # پس تذکره بیاوردند به پیش آن شخص که شافعی وصیت کرده بود. بعد از # ~~وام او بگزارد و گفت شستن او را این بود آن مرد در تذکره نگاه کرد و # در آنجا نوشته بود که %~% واردرم وام دارم. پس آن مرد # ~~کرد؟ و ربیع بن سلیمان گفت: شافعی را به خواب دیدم. گفتم: خدای با تو ~~چه # یفت: مرا بر کرسی نشاند، زر و مروارید بر من نثار کرد و هفصد بارچند2 # ~~دنیا به من داد. رحمة الله علیه. PageV01P306 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0366.jpg) # ذکر امام احمد حنبل قدس الله روحه # آن امام دین و ستت، آن مقتدای مذهب وملت، آن جهان درایت و عمل، # ~~آن مکان کفایت بی دل، آن صاحب تبع زمانه، آن صاحب ورع ms240 یگانه، آن # ~~سنی1 آخر واول، امام به حق احمد حنبل رضی الله عنه، شیخ سنت وجماعت # ~~بود، وامام دین و دولت، و هیچ کس را در علم احادیث آن حق نیست که او ~~را؛ # ~~و در ورع و تقوی و ریاضت و کرامت شأنی عظیم داشت و صاحب فراست بود و # ~~مستجاب الدعوه وجملهآ فرق او را مبارک داشتهاند از غایت انصاف، و از ~~آنچه # ~~بر او اقرار کردند مقدس و مبراست، تا حدی که پسرش یک روز معنی این # ~~حدیث میگفت که خمرطینة آدم بیده. و در این معنی گفتن دست از آستین # ~~بیرون کرده بود. احمد گفت: چون سخن ید الله گویی به دست اشارت مکن. # و بسی مشایخ گبار دیده بود چون ذوالنون و بشر حافی و سری سقطی و # ~~معروف کرخی ومانند ایشان. و بشر حافی گفت: احمد را سه خصلت است که # ~~مرا نیست. حلال طلب کردن هم برای خود و هم برای عیال و من برای خود ~~PageV01P307 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0367.jpg) # پس سری سقطی گفت: او پیوسته مضطر بود در حال حیات از طعن معتزله # ~~و در حال وفات در خیال مشبهه و او از همه بری. # نقل است که چون در بغداد معتزله غلبه کردند گفتند: او را تکلیف باید # ~~کرد تا قرآن مخلوق گوید. # پس او را به سرای خلیفه بردند. سرهنگی بر در سرای خلیفه بود. گفت: # ~~ای امام! زینهارتا مردانه باشی که وقتی دزدی کردم هزار چوبم بزدند مقر # ~~نشدم، تا عاقبت رهایی یافتم. من بر باطل چنین صبر کردم تو که برحقی ~~اولیتر # ~~باشی. # احمد گفت: آن سخن او یاری بود مرا. # پس او را میبردند و او پیر و ضعیف بود. بر عقابین کشیدند و هزار تازیانه # ~~بزدند که قرآن را مخلوق گوی - و نگفت- و در آن میانه بندایزارش گشاده ~~شد # ~~و دستهای او بسته بودند. دو دست از غیب پدید آمد و ببست. چون این برهان # ~~بدیدند، رها کردند ms241 و هم در آن وفات کرد، و در آخر کار قومی پیش او ~~آمدند و # ~~گفتند: در این قوم که تورا رنجانیدند چه گویی؟ # گفت: از برای خدای مرا می زدند، پنداشتند که بر باطل ام. # به مجرد زخم چوب با ایشان به قیامت هیچ خصومت ندارم. # نقل است که جوانی مادری بیمار داشت و زمن1 شده. روزی گفت: ای # ~~فرزند!اگر خشنودی من میخواهی پیش امام احمد رو و بگوتا دعا کند برای # ~~من. مگر حق تعالی صحت دهد که مرا دل از این بیماری بگرفت. # ~~جوانی به در خانهآ امام احمد شد و آوازداد. گفتند: کیست؟ # گفت: محتاجی. # ~~و حال باز گفت که: مادری بیمار دارم و از تو دعایی می طلبد. PageV01P308 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0368.jpg) # امام عظیم کراهیت داشت. از آن معنی که مرا خود چرا میشناسد. پس # ~~امام برخاست و غسل کرد و به نماز مشغول شد. خادم امام گفت: ای جوان! تو # ~~باز گرد که امام به کار تو مشغول است. # جوان باز گشت. چون به در خانه رسید مادرش برخاست و در بگشاد و # ~~صحت کلی یافت به فرمان خدای تعالی . # نقل است که بر لب آبی وضومیساخت. دیگری بالای او وضو # ~~میساخت. حرمت امام را برخاست و زیر امام شد و وضوساخت. چون آن مرد # ~~وفات کرد او را به خواب دیدند. گفتند: خدای با توچه کرد؟ # گفت: بر من رحمت کرد، بدان حرمت داشت که آن امام را کردم در وضو # ~~ساختن. # نقل است که احمد گفت: به بادیه فروشدم - به تنها- راه گم # ~~کردم. اعرابئی را دیدم به گوشه ای. نشسته تازه. گفتم: بروم و از وی راه ~~پرسم. # ~~رفتم و پرسیدم. گفت: مرا گرسنه است. # پاره ای نان داشتم و بدو میدادم. او در شورید. گفت: ای احمد! تو که ای # ~~که به خانهآ خدای روی، به روزی رسانیدن از خدای راضی نباشی، لاجرم راه # ~~گم کنی. # احمد گفت: آتش غیرت در من افتاد. ms242 # گفتم: الهی تورا در گوشه ها چندین بندگانند پوشیده. # آن مرد گفت: چه می اندیشی، ای احمد! چه میاندیشی؟ او را بندگان اند # ~~که اگر به خدای تعالی سوگند دهند جملهآ زمین و کوهها زر گردد برای ~~ایشان. # احمد گفت: نگه کردم. جملهآ آن زمین و کوه زرشده بود. از خود بشدم. # ~~هاتفی آواز داد: چرا دل نگاه نداری ای احمد که او بنده ای است ما را که ~~اگر # ~~خواهد از برای او آسمان بر زمین زنیم و زمین بر آسمان و او را به تو ~~نمودیم اما PageV01P309 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0369.jpg) # تقل است که احمد در بغداد نشستی، اما هرگزنان بغداد نخوردی و # ~~گفتی: این زمین را امیر المؤمنین عمر رضی الله عنه وقف کرده است بر ~~غازیان. # ~~و زر به موصل فرستادی تا از آنجا آرد آوردندی و از آن نان خوردی. پسرش ~~صالح # ~~بن احمد یک سال در اصفهان قاضی بود و صایم آلدفر وقایم آللیل1 بود و در ~~شب # ~~دو ساعت بیشتر نخفتی و بر در سرای خود خانه ای بی در ساخته بود و شب ~~آنجا # ~~نشستی که نباید که در شب کسی را مهمی باشد و در بسته یابد. این چنین # ~~قاضی بود. یک روز برای امام احمد نان میپختند. خمیر مایه از آن صالح # ~~بستدند. چون نان پیش احمد آوردند گفت: این نان را چه بوده است؟ # گفتند: خمیرمایه از آن صالح است # گفت: آخر او یک سال قضای اصفهان کرده است. خلق ما را نشاید. # گفتند: پس این را چه کنیم؟ # گفت: بنهید، چون سایلی بیاید بگویید که خمیر از آن صالح است اگر # ~~میخواهید بستانید. # چهل روز در خانه بود که سایلی نیامد که بستاند. آن نان بوی گرفت و در # ~~دجله انداختند. احمد گفت: چه کردید آن نان؟ # گفتند: به دجله انداختیم. # احمد بعد از آن هرگز ماهی دجله نخورد و در تقوی تا حدی بود که گفت: # ~~در جمعی اگر ms243 همه سرمه دانی سیمین بود نباید نشستن # نقل است که یکبار به مکه رفته بود. پیش سفیان عیینه تا اخبار سماع # ~~کند. یک روز ترفت. کس فرستاد تا بداند که چرا نیامده است؟ چون برفت، # ~~احمد جامه به گازر2 داده بود و برهنه نشسته بود و نتوانست بیرون آمدن. ~~مردی بر # ~~ایشان آمد و گفت: من چندین دینار بدهم تا در وجه خود نهی. گفت: نه. PageV01P310 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0370.jpg) # ~~گفت: جامهآ خود عاریت دهم. گفت: نه. گفت باز نگردم تا تدبیر آن نکنی. # ~~گنت کتا مینویسم، از مزد آن کرباس بخربرای من. گفت: کتان # ~~خرم؟ # ~~گفت .ستر بستان - ده گز1- تا پنج گز به پیراهن کنم و پنج گزبه # ~~جهت ایزا ی. # ~~نقا ست که احمد را شا گردی مهمان آمد. آن شب کوزهآ آب پیش او # ~~برد، بامداد همچنان پر بود. احمد گفت: چرا کوزهآ آب همچنان پر است؟ # ~~طالب علم گفت: چه کردمی؟ # ~~گفت: طهارت و نماز شب. و إلا این علم به چه می آموزی؟ # ~~نقل است که احمد مزدوری داشت. نماز شام شا گردی را گفت تا زیادت # ~~از مزد چیزی بوی دهد. مزدور نگرفت. چون برفت، امام احمد فرمود: بر عقب ~~او # ~~ببر که بستاند. # ~~شاگرد گفت: چگونه؟ # ~~گفت: آن وقت در باطن خود طمع آن ندیده باشد. این ساعت چون بیند # ~~بستاند. # ~~وقتی شاگردی دیرینه را مهجور کرد، به سبب آنکه بیرون در خانه را به # ~~کاه گل بیندوده بود. گفت: یک ناخن از شاهراه مسلمانان گرفته ای تورا ~~نشاید # ~~علم آموختن. # ~~امام وقتی سطلی به گرو نهاده بود. چون باز میگرفت بقال دو سطل آورد. # ~~گفت: آن خود بردار که من نمیشناسم از آن تو کدام است. # ~~امام احمد سطل به وی رها کرد و برفت. # ~~تقل است که مدنی احمد را ارروی عبد الله مبارک میگرد تا عبدا الله آنجا ~~PageV01P311 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0371.jpg) # ~~آمد. پسر احمد گفت: ای پدر! عبدالله مبارک به در خانه است، ms244 که به دیدن ~~تو # ~~آمده است. # امام احمد راه نداد. پسرش گفت: در این چه حکمت است که سالهاست # ~~تا در آرزوی او میسوختی، اکنون که دولتی چنین به در خانهآ تو آمده است ~~راه # ~~نمیدهی؟ # احمد گفت: چنین است که تومی گویی اما میترسم که اگر او را ببینم # ~~خوکردهآ لطف او شوم. بعد از آن طاقت فراق او ندارم. همچنین بر بوی او ~~عمر # ~~میگذارم تا آنجا بینم که فراق در پی نباشد. # ~~و او را کلماتی عالی است در معاملات و هر که از او مسأله پرسیدی، اگر # ~~معاملتی بودی جواب دادی، و اگر از حقایق بودی حوالت به بشر حافی کردی. # ~~و گفت: از خدای تعالی درخواستم تا دری از خوف بر من بگشاد تا چنان # ~~شدم که بیم آن بود که خرد از من زایل شود. دعا کردم. گفتم: الهی تقرب ~~به # ~~چه چیز فاضلتر؟ # ~~گفت: به کلام من، قرآن. # ~~پرسیدند: اخلاص چیست؟ گفت: آنکه از آفات اعمال خلاص یابی. # ~~گفتند: توگل چیست؟ گفت: الثقة بالله. باور داشت خدای در روزی. # ~~گفتند: رضا چیست؟ گفت آنکه کارهای خود به خدای سپاری. # ~~گفتند: محبت چیست؟ # ~~گفت: این از بشر پرسیدکه تا او زنده باشد- من این جواب نگویم. # ~~گفتند: زهد چیست؟ # ~~گفت: زهد سه است ترک حرام، واین زهد عوام است، وترک افزونی # ~~از حلال و این زهد خواص است؛ وترک هرچه تورا از حق مشغول کند، و این # ~~زهد عارفان است. # ~~گفتند: این صوفیان که در مسجد آدینه نشسته اند بر توکل بی علم؟ PageV01P312 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0372.jpg) # گفت: غلط می کنید که ایشان را علم نشانده است. # گفتند: همهآ همت ایشان در نانی شکسته بسته است. # گفت: من نمیدانم قومی را بر روی زمین بزرگ همت تر از آن قوم که # ~~همت ایشان پاره ای نان بیش نبود. # و چون وفاتش نزدیک آمد، از آن زخم که گفتم که در درجهآ شهدا بود، در # ~~آن حالت به ms245 دست اشارت میکرد و به زبان میگفت: نه هنوز! # پسرش گفت: ای پدر! این چه حال است؟ # گفت: وقتی با خطر است. چه وقت جواب است؟ به دعا مددی کن از # ~~جملهآ آن حاضران که بر بالین اند عن آلیمین وعن آلشمال قعید. یکی ابلیس ~~است # ~~در برابر ایستاده و خاک ادبار بر سر می ریزد و میگوید ای احمد! جان ~~بردی از # ~~دست من. من میگویم: نه هنوز، نه هنوز! تا یک نفس مانده است جای خطر # ~~است، نه جای امن. # و چون وفات کرد و جنازهآ او برداشتند مرغان میآمدند و خود را بر جنازهآ ~~او # ~~می زدند. تا چهل و دو هزار گبر و جهود و ترسا مسلمان شدند و زنارها # ~~می انداختند و نعره می زدند ولا إله إلا الله می گفتند وسبب آن بود که ~~حق # ~~تعالی گریه بر چهار قوم انداخت - به افراط در آن روز- یکی بر مغان؛ و ~~دیگر # ~~بر جهودان؛ و دیگر بر ترسایان؛ و دیگر بر مسلمانان. اما از بزرگی ~~پرسیدند: نظر # ~~او در حخیات بیش بود یا در ممات؟ # گفت: او را دو دعا مستجاب بود. یکی آنکه گفتی بار خدایا هر که را # ~~ایمان ندادهای بده و هرکه را ایمان داده ای باز مستان. ازاین دو دعا ~~یکی در # ~~حال اجابت افتاد تا هر که را ایمان داده بود بازنگرفت و دیگر در حال ~~مرگ تا # ~~ایشان را اسلام روزی کرد. # و محمد بن خزیمه گفت: احمد را به خواب دینم - بعد از وفات- که ~~PageV01P313 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0373.jpg) # # 311 %~% تذکرة الاولیاة # گفتم: خدای با توچه کرد؟ # فلفت: بیامرزید و تاج بر سر من نهاد و نعلین در پای من کرد. گفت: یا # ~~احمد این از برای آن است که گفتی: قرآن مخلوق نیست. پس فرمود که مرا # ~~بخوان بدان دعاها که به تورسید. رحمة الله علیه. PageV01P314 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0374.jpg) # ذکر داود طائی قدس الله روحه # ~~حقیقت، آن مرد خدایی - داود طائی رحمة ms246 الله علیه- از اکابر این طایفه ~~بود، و # ~~سبد القوم، و در ورع به حد کمال بود، و در انواع علوم بهرهآ تمام داشت. ~~خاصه # ~~در فقه که بر سر آمده بود، و متعین گشته و بیست سال ابو حنیفه را ~~شاگردی # ~~کرده بود، وفضیل وابراهیم ادهم را دیده، وپیر طریقت اوحبیب راعی بود، و # ~~از اول کار در اندرون او حزنی غالب بود و پیوسته از خلق رمیده بود و ~~سبب توبهآ # ~~او این بود که نوحه گری این بیت میگفت: # ~~بأی خدیک تبدی آلبلی * وای عینیک إذا سالا # کدام موی و روی بود که در خاک ریخته نشد؟ و کذام چشم است که در # ~~زمین ریخته نگشت؟ # دردی عظیم از این معنی به وی فرود آمد و قرار از وی برفت. متحیر گشت # ~~و همچنین به درس امام ابوحنیفه رفت. امام او را براین حال دید. گفت: ~~تورا # ~~چه بوده است؟ # آو وافعه بار کفت، و تع. دم ازدنیا سرد شده است وچیزی در من پدید ~~PageV01P315 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0375.jpg) # ~~فتوی در نمی آید. # امام گفت: از خلق اعراض کن. # داود روی از خلق بگردانید و در خانه ای معتکف شد. چون مدتی برآمد # ~~امام ابو حنیفه پیش او رفت و گفت: این کاری تباشد که در خانه متواری ~~شوی و # ~~سخن نگویی. کار آن باشد که در میان ائمه نشینی و سخن نامعلوم ایشان ~~بشنوی # ~~و بر آن صبر کنی و هیچ نگویی و آنگاه آن مائل به از ایشان دانی. # داود دانست که چنان است که او می گوید، یک سال به درس آمد و میان # ~~ائمه بنشست و هیچ نگفت و هرچه میگفتند صبر میکرد و جواب نمیداد و بر # ~~استماع بسنده میکرد. چون یک سال تمام شد گفت: این صبریک سالهآ من # ~~کارسی ساله بود که کرده شد. # پس به حبیب راعی افتاد و گشایش او در این راه از او بود و مردانه پای در # ~~این ms247 راه نهاد و کتب را به آب فروداد و عزلت گرفت و امید از خلق منقطع # ~~گردانید. # نقل است که بیست دینار به میراث یافته بود، در بیست سال میخورد. تا # ~~مشایخ بعضی گفتند: طریقت ایثار است، نه نگاه داشتن. # اوگفت: من این قدر از آن میدارم که سبب فراغت من است تا به این # ~~می سازم تا بمیرم. # و هیچ از کار کردن نیاسود تا حدی که نان در آب مینهادی و بیاشامیدی. # ~~گفتی: میان این و خوردن، پنجاه آیت از قرآن بر میتوان خواند. روزگار ~~چرا # ~~ضایع کنم؟ # ابوبکر عیاش گوید به حجرهآ داود رفتم. او را دیدم، پارهای نان خشک در # ~~دست داشت و میگریست. گفتم: یا داود چه بوده است تورا؟ گفت: # ~~میخواهم که این پارهآ نان بخورم و نمیدانم که حلال است یا حرام؟ # یکی دیگر گفت: پیش او رفتم. سبویی آب دیدم در آفتاب نهاده. گفتم: ~~PageV01P316 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0376.jpg) # ~~چرا در سایه ننهی؟ گفت: چون آنجا بنهادم سایه بود. اکنون از خدای شرم ~~دارم # ~~که از بهر نفس تنعم کنم. # ~~نقل است که سرایی داشت عظیم، و در آنجا خانهآ بسیار بود، وتا آن # ~~ساعت در خانه ای مقیم بودی که خراب شدی. پس در خانهآ دیگر شدی. # ~~گفتند: چرا عمارت خانه نکنی؟ # ~~گفت: مرا با خدای عهدی است که دنیا را آبادان نکنم. # ~~نقل است که همهآ سرای فروافتاد، جز دهلیز نماند. آن شب که وفات کرد # ~~دهلیز نیز فروافتاد. # ~~یکی دیگر پیش او رفت و گفت: سقف خانه شکسته است، بخواهد افتاد. # ~~گفت: بیست سال است تا این سقف را ندیدهام. # ~~نقل است که گفتند: چرا با خلق ننشینی؟ # ~~گفت: با که نشینم؟ اگر با [با] خردتراز خود نشینم مرا به کار دین امر # ~~نمیکنند، و اگربا بزرگتر نشینم عیب من بر من نمیگویند و مرا در چشم من # ~~میآرایند. پس صحبت خلق را چه کنم؟ # ~~گفتند: چرا زن نخواهی؟ گفت: مومنهای را ms248 نتوانم فریفت. # ~~گفتند: چگونه؟ # ~~گفت: چون او را بخواهم در گردن خود کرده باشم - که من بر کارهای # ~~او قیام نمایم - دینی و دنیایی چون نتوانم کرد، پس او را فریفته باشم. # ~~گفتند: آخر محاسن را شانه کن. # ~~گفت: پس فارغ مانده باشم که این کار کنم. # ~~نقل است که شبی مهتاب بود، بربام آمد و در آسمان مینگریست و در # ~~ملکوت تفکر میکرد و میگریست تا بیخود شد و بر بام همسایه افتاد. همسایه # ~~پنداشت که دزد بر بام است. با تیغی بر بام آمد داود را دید. دست او ~~گرفت و PageV01P317 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0377.jpg) # گفت: نمیدانم. من بیخود بودم. مرا خبر نیست. # نقل است که او را دیدند که به نماز میدوید. گفتند: چه أشتاب1 است؟ # گفت: این لشکر که بر در شهر است منتظر من اند. # گفتند: کدام لشکر؟ گفت: مردگان گورستان. # و چون سلام نماز بازدادی چنان رفتی که گویی از کسی می گریزد تا در # ~~خانه رفتی وعظیم کراهیت داشتی به نمازشدن، از سبب وحشت خلق، تا حو # ~~تعالی آن مؤنت از وی کفایت کرد. # ~~چنانکه نقل است که مادرش روزی او را دید در آفتاب نشسته و عرق از # ~~وی روان شده. گفت: جان مادر! گرمایی عظیم و توصایم آلدهری، چه باشد # ~~اگربا سایه نشینی؟ # ~~گفت: ای مادر! از خدای شرم دارم که قدم برای موافقت نفس و خوش آمد # ~~بردارم، ومن خود روائی ندارم. # ~~مادر گفت: این چه سخن است؟ # ~~گفت: ای مادر! چون در باغداد2 حالها و ناشایستها بدیدم دعا کردم تا # ~~حق تعالی روائی ازمن باز گرفت تا معذور باشم و به نماز جماعت نروم تا ~~آنها # ~~نباید دید. اکنون شانزده سال است تا روائی ندارم و با تونگفتم. # ~~نقل است که دایم اندوهگن بودی. چون شب درآمدی گفتی: الهی اندوه # ~~توام بر همه اندوهها غلبه کرد، و خواب از من برد. # ~~و گفتی: از اندوه کی بیرون آید آنکه مصایب بر ms249 وی متواتر گردد. # ~~و دیگر وقتی درویشی گفت: به پیش داود رفتم، او را خندان یافتم. عجب # ~~داشتم. گفتم: یا با سلیمان این خوش دلی از چیست؟ گفت: سحرگاه مرا # ~~شرابی دادند که آن را شراب أنس گویند. امروزعید کردم و شادی پیش ~~PageV01P318 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0378.jpg) # ~~فرفتم. # ~~نقل است که نان میخورد. ترسایی بر وی بگذشت. پاره ای بدو داد تا # ~~سخورد. آن شب آن ترسا با حلال خود صحبت کرد. معروف کرخی در وجود # ~~آمد. # ابوربیع واسطی گوید: داود را گفتم مرا وصیتی کن. گفت: صم عن # ~~آلدنیا وافطر فی آلآخرة. از دنیا روزه گیر و مرگ را عید ساز و از ~~مردمان بگریز، # ~~چنانکه از شیر درنده گریزند. # یکی دیگر وصیت خواست. گفت: زبان نگه دار. # گفت: زیادت کن. # گفت: تنها باش از خلق و اگر توانی دل از ایشان ببر. # گفت: زیادت کن. # گفت از این جهان باید که بسنده کنی بسلامت دین، چنانکه اهل جهان # ~~بسنده کردند بسلامت دنیا . # دیگری وصیت خواست. گفت: جهدی که کنی در دنیا به قدر آن کن که # ~~تو را در دنیا مقام خواهد بود و در دنیا به کار خواهد آمد، و جهدی که ~~کنی برای # ~~آخرت چندان کن که تو را در آخرت مقام خواهد بود، و به قدر آنکه تورا در # ~~آخرت به کار خواهد آمد. # دیگری وصیت خواست. گفت: مردگان منتظر تواند. # و گفت: آدمی توبه و طاعت باز پس می افگند. راست بدان ماند که شکار # ~~می کند تا منفعت آن دیگری را رسد. # مریدی را گفت: اگر سلامت خواهی سلامی بر دنیا کن به وداع؛ و اگر # ~~کرامت خواهی تکبیری بر آخرت گوی به ترک. یعنی از هردو بگذرتا به حق # ~~توانی رسید. # نقل است که فضیل در همه عمر دو بار داود را دید، و بدان فخر کردی. PageV01P319 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0379.jpg) # ~~یکبار در زیر سقفی رفته بود شکسته. گفت: برخیز که این سقف شکسته است و ms250 # # فروخواهد افتاد. گفت: تا %~% فی در این صفه1 ام این سقف را ندیدهام. ~~کانوا یکرهون # ~~فضول آلنظر گما یکرهون فصول آلکلام. دوم بار آن بود که گفت: مرا پندی ~~ده. # ~~گفت: از خلق بگریز. # و معروف کرخی گوید: هیچ کس ندیدهام که دنیا را خوارتر داشت از # ~~داود که جملهآ دنیا و اهل دنیا را در چشم او ذره مقدار نبودی. اگر یکی ~~را از # ~~ایشان بدیدی از ظلمت آن شکایت کردی، تا لاجرم از راه رسم چنان دور بود ~~که # ~~گفت: هرگاه که م اهن بشویم دل را متغیر یابم. اما فقرا را عظیم معتقد # ~~یودی و به چشم حرمت و مروت نگریستی # جنید گفت: حجامی او را حجامت2 میکرد، دیناری بدو داد. گفتند: # ~~اسراف کردی. # گفت: هر که را مروت نبود عبادت نباشد. لا دین لمن لا مروة له # نقل است که یکی میش او بود و در وی می نگریست. گفت: ندانی که # # چنانکه بسیار گفتن کراهیت است بسیارن %~% ستن هم کراهیت است تا دانی. # نقل است که چون محمد و ابویوسف را اختلاف افتادی، حکم3 او بودی. # ~~چون پیش او آمدندی پشت بر ابو یوسف کردی و روی به محمد آوردی و با محمد # ~~اختلاط کردی، با ابویوسف سخنی نگفتی. اگر قول قول محمد بودی گفتی # ~~این است که محمد می گوید و اگر قول قول ابو یوسف بودی گفتی قول این است # ~~و نام او نبردی. گفتند: هردو در علم بزرگاند. چرا یکی را عزیز میداری و # ~~یکی را در پیش خود نگذاری؟ # گفت: به جهت آنکه محمد حسن از سر نعمت بسیار و رفعت دنیا برخاسته ~~PageV01P320 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0380.jpg) # ~~است و به سر علم آمده است، و علم سبب عز دین است و ذل دنیا، و ابو یوسف # ~~از سر ذل و فاقه به علم آمده است و علم را سبب عز وجاه خود گردانیده. ~~پس # ~~هرگز محمد چون او نبود که استاد ما را ms251 ابو حنیفه به تازیانه بزدند قضا ~~قبول نکرد # ~~و ابویوسف قبول کرد. هر که طریق استاد خلاف کند من با او سخن نگویم. # نقل است که هارون الرشید از ابو یوسف درخواست که مرا در پیش داود بر # ~~تا زیارت کنم. ابویوسف به درخانهآ داود آمد. بارنیافت. از مادر او ~~درخواست # ~~تا شفاعت کرد که او را راه ده. قبول نمی کرد و گفت: مرا با اهل دنیا و ~~ظالمان # ~~چه کار؟ # مادر گفت: به حق شیر من که راه دهی. # داود گفت: الهی توفرمودهای که حق مادر نگاه دار که رضای من در # ~~رضای اوست، و اگرنه مرا با ایشان چه کار؟ # پس بار داد. درآمدند و بنشستند. داود وعظ آغاز کرد. هارون بسیار # ~~بگریست. چون باز گشت مهری1 زربنهاد و گفت حلال است. # داود گفت: بردار که مرا بدین حاجت نیست. من خانه ای فروخته ام از # ~~میراث حلال وآن را نفقه2 میکنم و از حق تعالی درخواستهام چون آن نفقه ~~تمام # ~~شود جان من بستاند تا مرا به کسی حاجت نبود. امید دارم که دعا اجابت ~~کرده # ~~باشد. # پس هردو بازگشتند. ابو یوسف از وکیل خرج او پرسید: نفقات داود چند # ~~مانده است؟ # گفت: دو درم. # و هر روز دانگی سیم خرج کردی. حساب کرد تا روز آخر ابویوسف پشت # ~~به محراب باز داده بود. گفت: امروز داود وفات کرده است. PageV01P321 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0381.jpg) # نگاه کردند، همچنان بود. گفتند: چه دانستی؟ # گفت: از نفقهآ او حساب کردم که امروز هیچ نمانده است. دانستم که # ~~دعای او مستجاب باشد. # و از مادرش حال وفات او پرسیدند. گفت: همه شب نماز میکرد. آخر # ~~شب سر به سجده نهاد و برنداشت، تا مرا دل مشغول شد. گفتم ای پسر! وقت # ~~نماز است. چون نگاه کردم وفات کرده بود. # بزرگی گفت: در حالت بیماری در آن دهلیز خراب خفته بود و گرمایی # ~~عظیم وخشتی زیر سر نهاده و در نزع بود و ms252 قرآن میخواند. گفتم: خواهی تا ~~بر # ~~این صحرات بیرون برم؟ # گفت: شرم دارم برای نفس درخواستی کنم که هرگز نفس را بر من دست # ~~نبود، در این حال اولیتر که نباشد. # پس همان شب وفات کرد. داود وصیت کرده بود که مرا در پس دیواری # ~~دفن کنید تا کسی پیش روی من نگذرد. چنان کردند و امروز همچنان است. و # ~~آن شب که از دنیا برفت از آسمان آواز آمد که: ای اهل زمین! داود طائی ~~به # ~~حق رسید و حق سبحانه وتعالی ازوی راضی است. # بعد از آن به خوابش دیدند که داود در هوا میپرید و میگفت: این ساعت # ~~از زندان خلاص یافتم. # آن شخص بیامد تا خواب او بگوید، وفات کرده بود و از پس مرگ او از # ~~آسمان آوازی آمد که: داود به مقصود رسید، رحمة الله علیه. PageV01P322 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0382.jpg) # ذکر حارث محاسبی قدس الله روحه # آن سید اولیا، آن عمدهآ اتقیا1، آن محتشم معتبر، آن محترم مفتخر، آن ختم # ~~کردهآ ذوالمناقبی، شیخ عالم - حارث محاسبی رحمة الله علیه - ازعلمای # ~~مشایخ بود به علوم ظاهر و باطن، و در معاملات و اشارات مقبول آلنفس و ~~رجوع # ~~اولیای وقت در همه فن بدو بود؛ و او را تصانیف بسیار است در انواع ~~علوم؛ و # ~~سخت عالی همت بود؛ و بزرگوار بود؛ و سخاوتی و مروتی عجب داشت؛ و در # ~~فراست وحذاقت نظیر نداشت؛ و در وقت خود شیخ المشایخ بغداد بود؛ و به # ~~تجرید و توحید مخصوص بود؛ و در مجاهده و مشاهده به اقصی آلغایه بود؛ ~~ودر # ~~طریقت مجتهد. و نزدیک او رضا از احوال است، نه از مقامات. و شرح این ~~سخن # ~~طولی دارد. بصری بود و وفات او در بغداد بود، و عبد الله خفیف گفت بر ~~پنج # ~~کس از پیران ما اقتدا کنید و به حال ایشان متابعت نمایید و دیگران را ~~تسلیم # ~~باید شد: اول حارث محاسبی؛ دوم جنید بغدادی؛ سوم رویم؛ ms253 چهارم ابن عطا، # ~~پنجم عمرو بن عثمان مکی رحمهم الله. زیرا که ایشان جمع کردند میان علم ~~و # ~~حقیقت ومیان طریقت و شریعت، و هر که جزاین پنجاند اعتقاد را شایند اما ~~PageV01P323 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0383.jpg) # ~~این پنج را هم اعتقاد شاید وهم اقتدا شاید. # و بزرگان طریقت گفتهاند: عبدالله خفیف ششم ایشان بود که هم اعتقاد را # ~~شاید و هم اقتدا را شاید اما خویشتن ستودن نه کارایشان است. # نقل است که حارث را سی هزار دینار از پدر میراث ماند. گفت: به # ~~بیت المال برید تا سلطان را باشد ! گفتند: چرا؟ # گفت: پیغمبر فرموده است، و صحیح است که القدری مجوس هذه الامة. # ~~قدری مذهب گبر این امت است و پدر من قدری بود و بیغمبر علیه الستلام ~~فرمود # ~~میراث نبرد مسلمان ازمغ؛ و پدرمن مغ و من مسلمان. # و عنایت حق تعالی در حفظ او چندان بود که چون دست به طعامی بردی # ~~که شبهت در او بودی رگی درپشت انگشت او کشیده شدی چنانکه انگشت # ~~فرمان او نبردی، او بدانستی که آن لقمه به وجه نیست. جنید گفت: روزی # ~~حارث پیش من آمد. دروی اثر گرسنگی دیدم. گفتم یا عم! طعامی آرم؟ # ~~گفت: نیک آید. در خانه شدم، چیزی طلب کردم. شبانه از عروسی چیزی # ~~آورده بودند. پیش او بردم. انگشت او مطاوعت1 نکرد. لقمه دردهان نهاد و # ~~هر چند که جهد کرد فرونشد. دردهان میگردانید - تا دیرگاه - برخاست و در # ~~پایان سرای افگند و بیرون شد. بعد از آن گفت: از آن حال پرسیدم. حارث # ~~گفت: گرسته بودم، خواستم که دل تونگاه دارم لکن مرا با خداوند نشانی ~~است # ~~که هر طعامی که دروی شبهتی بود به حلق من فرونرود، و انگشت من # ~~مطاوعت نکند. هرچند کوشیدم فرونرفت. آن طعام از کجا بود؟ گفتم: از # ~~خانه ای که خویشاوند من بود. پس گفتم: امروز درخانهآ من آبی؟ # گفت: آیم. درآمدیم و پارهای نان خشک آوردم. پس بخوردیم. ms254 گفت: # ~~چیزی که پیش درویشان آری، چنین باید. PageV01P324 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0384.jpg) # و گفت: سی سال است تا گوش من به جزاز سر من هیچ نشنیده است # ~~پس سی سال دیگر حال بر من بگردید که سرمن به جز از خدای هیچ نشنید. # و گفت کسی را که در نماز میبینند و او بدان شاد شود. متوقف بودم بدان # ~~تا نماز او باطل شود یا نه؟ اکنون غالب ظن من آن است که باطل شود. # و در محاسبه مبالغتی تمام داشت. چنانکه او را محاسبی بدین جهت # ~~گفتندی. و گفت: اهل محاسبه را چند خصلت است که بیازمودهاند در سخن # ~~گفتن که چون قیام نمودهاند به توفیق حق تعالی به منازل شریف پیوسته اند ~~و # ~~همه چیزها به قوت عزم دست دهد و به قهر کردن هوا و نفس که هر که را عزم # ~~قوی باشد مخالفت هوا بر وی آسان باشد. پس عزم قوی دار و بر این خصلتها # ~~مواظبت نمای که این مجرب است. اول خصلت آن است که به خدای سوگند # ~~یاد نکنی - نه به راست ونه به دروغ، و نه به سهوونه به عمد؛ و دوم از ~~دروغ # ~~پرهیز کنی؛ و سوم وعدهآ خلاف نکنی - چون وفا توانی کرد- و تا توانی کس # ~~را وعده مده، که این به صواب نزدیک است؛ و چهارم آنکه هیچ کس را لعنت # ~~نکنی، اگرچه ظلم کرده باشد؛ و پنجم دعای بد نکنی - نه به گفتار و نه به # ~~کردار- و مکافات نجویی و برای خدای تحمل کنی؛ و ششم بر هیچ کس # ~~گواهی ندهی - نه به کفر و نه به شرک و نه به نفاق- که این به رحمت بر ~~خلق # ~~نزدیکتر است و از مقت1 خدای تعالی دورتر است؛ و هفتم آنکه قصد معصیت # ~~نکنی - نه در ظاهر و نه در باطن - و جوارح خود را از همه بازداری؛ و ~~هشتم # ~~آنکه رنج خود بر هیچ کس نیفگنی و بار خود - اندک و ms255 بسیار- از همه کس # ~~برداری در آنچه بدان محتاج باشی، و در آنچه بدان مستغنی باشی؛ ونهم ~~آنکه # ~~طمع از خلایق بریده گردانی و از همه ناامید شوی از آنچه دارند؛ و دهم ~~آنکه # ~~بلندی درجه و استکمال عزت نزدیک خدای و نزدیک خلق بر آنچه خواهد در ~~PageV01P325 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0385.jpg) # ~~دنیا و آخرت بدان سبب به دست توان کرد که هیچ کس را نبینی از فرزندان ~~آدم # ~~علیه السلام، مگر که او را از خود بهتردانی. # و گفت: مراقبت علم دل است در قرب حق تعالی . # و گفت: رضا آرام گرفتن است در تحت مجاری احکام. # و گفت: صبرنشانهآ تیرهای بلا شدن است. # و گفت: تفکر اسباب را به حق قایم دیدن است. # و گفت: تسلیم ثابت بودن است در وقت نزول بلا بی تغیری در ظاهر و # ~~باطن. # و گفت: حیا بازبودن است از جملهآ خوهای بد که خداوند بدان راضی # ~~نبود. # و گفت: محبت میل بود به همگی به چیزی، پس آن را ایثار کردن است # ~~برخویشتن - به تن وجان ومال - و موافقت کردن درنهان و آشکارا. پس # ~~بدانستن که از تو همه تقصیر است. # و گفت: خوف آن است که البته یک حرکت نتواند کرد که نه گمان او # ~~چنان بود که من بدین حرکت مأخوذ خواهم بود در آخرت. # و گفت: علامت أنس به حق وحشت است از خلق، و گریز است از # ~~هرچه خلق در آن است و منفرد شدن به حلاوت ذکر حق تعالی بر قدر آنکه أنس # ~~حق در دل جای میگیرد، بعد از آن أنس به مخلوقات از دل رخت برمی گیرد. # و گفت: صادق آن باشد که او را پاک نبود اگرش نزدیک خلق هیچ # ~~مقدار نماند، وجهت صلاح دل خویش داند و دوست ندارد که مردمان ذرهای # ~~اعمال او ببینند. # و گفت: در همه کارها از سستی عزم حذر کن که دشمن در این وقت بر تو # ~~ظفریابد، وهرگاه که فتورا ms256 عزم دیدی از خود هیچ آرام مگیر و به خدای ~~پناه # ~~جوی. PageV01P326 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0386.jpg) # و درویشی را گفت: گن لله والآ لا تکن. گفت: خدای را باش و اگرنه # ~~خود مباش، این نیکو سخنی است. # و گفت: سزاوار است کسی را که نفس خود را به ریاضت مهذب # ~~گردانیده است که او را راه بنماید به مقامات. # و گف: هر که خواهد که لذت اهل بهشت یابد، گو در صحبت درویشان # ~~صالح قانع باش. # و گفت: هر که باطن خود را درست کند به مراقبت و اخلاص خدای # ~~تعالی ظاهر او آراسته گرداند به مجاهده و اتباع سنت. # و گفت: آنکه به حرکات دل در محل غیب عالم بود بهتر از آنکه به # ~~حرکات جوارح عالم بود. # و گفت: پیوسته عارفان فرومی برند خندق رضا و غواصی میکنند در بحر # ~~صفا وبیرون میآرند جواهر وفا، تا لاجرم به خدای می رسند در سر و خفا. # گفت: سه چیز است که اگر آن را بیابند از آن بهره بردارند و ما نیافتیم: # ~~دوستی نیکوبا صیانت، وبا وفا، وبا شفقت. # و نقل است که تصنیفی میکرد. درویشی از وی پرسید: معرفت حق حق # ~~است بر بنده یا حق بنده بر حق؟ او بدین سخن ترک تصنیف کرد. یعنی اگر # ~~گویی معرفت بنده به خود میشناسد و به جهد خود حاصل میکند، پس بنده. را # ~~حقی بود بر حق؛ و این روا نبود. و اگر معرفت حق حق بود، بر بنده روا ~~نبود # ~~که حق را حقی بباید گزارد. اینجا متحیر شد و ترک تصنیف کرد. دیگر معنی # ~~آن است که چون معرفت حق حق است تا از جهت گرم این حق بگزارم. کتاب # ~~کردن در معرفت به چه کار آید؟ حق خود آنچه حق بنده بود بدو دهد که ~~آدبنی # ~~ربی. اگر کسی بود که حق آن حق خواهد گزارد در معنی انک لا تهدی من # ~~أجببت بود. لاجرم ترک تصنیف کرد. ms257 دیگر معنی آن است که معرفت حق # ~~حق است بر بنده بدان معنی که چون حق بنده را معرفت داد بنده را واجب ~~است PageV01P327 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0387.jpg) # ~~حق آن حق گراردن، چول هر حق گه بنده به عبادت حواهد گزارد هم حق حر # ~~خواهد بود و به توفیق او خواهد بود. پس بنده را حقی که بود با # ~~گزارد، پس کتاب تصنیف کرد والله اعلم بالصواب. # بن مروق گفت: حارث آن وقت که وفات میکرد به درمی محتاج بود، و # ~~از پدرش ضیاع بسیار مانده بود و هیچ نگرفت و هم در آن ساعت که دست تنگ # ~~بود فروشد. رحمة الله علیه رحمة واسعة. PageV01P328 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0388.jpg) # 7 # ذکرابوسلیمان دارائی قدس الله روحه # آن محرد باطن وظاهر، آن مسافر غایب و حاضر، آن در ورع و معرفت # ~~عامل، آن در صد گونه صفت کامل، آن در دریای دانایی - ابو سلیمان دارائی # ~~رحمة الله علیه - یگانهآ وقت بود و از غایت لطف او را ریحان آلقلوب ~~گفته اند، # ~~و در ریاضت صعب و جوع مفرط شأنی نیکو داشت چنانکه او را بندار آلجایعین # ~~گفتندی که هیچ کس ازاین امت بر جوع آن صبر نتوانست کرد که وی، و در # ~~معرفت وحالات غیوب قلب و آفات عیوب نفس حظی عظیم وافرداشت، و او را # ~~کلماتی است عالی و اشارتی لطیف و دیگر دارا- دیهی است در دمشق - او از # ~~آنجا بود. احمد حواری که مرید او بود گفت: شبی در خلوت نماز می کردم و ~~در # ~~آن میانه راحتی عظیم یافتم. دیگر روز با سلیمان گفتم. گفت: ضعیف مردی # ~~ای که تو را هنوز خلق در پیش است تا در خلأ دیگرگونه ای و در ملأ دیگر ~~گونه. و # ~~در دو جهان هیچ چیز را آن خطر نیست که بنده را از حق تواند بازداشت. # و ابو سلیمان گفت: شبی در مسجد بودم و از سرما آرامم نبود. در وقت دعا # ~~یک دست پنهان کردم. ms258 راحتی عظیم از راه این دست به من رسید. هاتفی آواز # ~~داد: یا با سلیمان آنچه روزی آن دست بود - که بیرون کرده بودی- دادیم. # ~~اگر دست دیگر بیرون بودی، نصیب وی بدادمانی. سوگند خوردم که هرگز دعا ~~PageV01P329 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0389.jpg) # ~~نکنم به سرما و گرما - مگر هر دو دست بیرون کرده باشم. # پس گفت: سبحان آن خدایی که لطف خود در بی کامی و بی مرادی تعبیه # ~~کرده است. # و گفت: وقتی خفته ماندم ورد من فوت شد. حوری دیدم که مرا گفت # ~~خوش میخسبی. پانصد سال است که مرا می آرایند در پرده از بهرتو. # و گفت: شبی حوری دیدم از گوشه ای که درمن خندید، و روشنی او به # ~~حدی بود که وصف نتوان کرد. وصف زیبایی او به جایی که در عبارت # ~~نمیگتجد. گفتم: این روشنی و جمال از کجا آوردی؟ # گفت: شبی قطزهای چند از دیده باریدی. از آن، روی من شستند. این # ~~همه از آن است که آب چشم شما گلگونهآ رویهای حوران است، هرچند بیشتر # ~~خوبتر و گفت: مرا عادت بود به وقت نان خوردن نان و نمک خوردمی . شبی ~~در # ~~آن نمک یک کنجد بود که خورده آمد. یکسال وقت خود گم کردم. جایی که # ~~کنجدی نمی گنجد صد هزار شهوت با دل توندانم چه خواهد کرد. # و گفت: دوستی داشتم که هرچه خواستمی بدادی. یکبار چیزی # ~~خواستم، گفت: چند خواهی؟ حلاوت دوستی از دلم برفت. # و گفت: بر خلیفه انکار کردم. دانستم که سخن من شنود و از آن نه # ~~اندیشیدم، لکن مردمان بسیار بودند. ترسیدم که مرا ببینند و صلابت آن به ~~نظر # ~~خلق در دل من شیرین شود. آنگاه بی اخلاص گشته شوم. # و گفت: مریدی دیدم به مکه، هیچ نخوردی الا آب زمزم. گفتم: اگراین # ~~آب خشک شود چه خوری؟ پس برخاست و گفت: جزاک الله خیرا. مرا راه # ~~نمودی که چندین سال زمزم پرست بودم. این بگفت و برفت. ms259 # احمد حواری گفت: ابوسلیمان در وقت احرام لبیک نگفتی. گفت: # ~~حق تعالی به موسی علیه التلام وحی کرد که ظالمان امت خود را بگوی تا ~~مرا PageV01P330 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0390.jpg) # ~~یاد نکنند که هر که ظالم بود و مرا یاد کند من او را به لعنت یاد کنم. # پس گفت: شنیده ام که هر که نفقهآ حج از مال شبهت کند آنگاه گوید # ~~البیک! او را گویند: لالبییک ولا سعدیک حتی ترد مافی یدیک. # نقل است که پسر فضیل طاقت شنیدن آیت عذاب نداشتی. ازفضیل # ~~پرسیدند: پسر تو به درجهآ خوف به چه رسید؟ گفت: به اندکی گناه. # این با سلیمان گفتند: گفت: کسی را خوف بیش بود از بسیاری گناه # ~~بود، نه از اندکی گناه. # نقل است که صالح عبدالکریم گفت: رجا و خوف در دل دو نور است. # با او گفتند: از این هردو کدام روشنتر؟ گفت: رجا. # این سخن را به بو سلیمان رسانیدند. گفت: سبحان الله! این چگونه سخنی # ~~است که ما دیده ایم، که از خوف تقوی و صوم و صلوة و اعمال دیگر میخیزد ~~و # ~~از رجا نخیزد. پس چگونه رجا روشنتر بود؟ # و گفت: من میترسم از آتشی که آن عقوبت خدا است، یا می ترسم از # ~~خدایی که عقوبت او آتش است. # و گفت: اصل همهآ چیزها در دنیا و آخرت خوف است. ازحق تعالی # ~~هرگاه که رجا بر خوف غالب آید دل فساد یابد، و هرگاه که خوف در دل دایم # ~~بود، خشوع بر دل ظاهر گردد، و اگر دایم نگردد و گاه گاه بر دل خوفی # ~~میگذرد، هرگز دل را خشوع حاصل نیاید. # و گفت: هرگز از دلی خوف جدا نشود که نه آن دل خراب گردد. # و یک روز احمد حواری را گفت: چون مردمان را ببینی که برجا عمل # ~~میکنند، اگرتوانی که توبر خوف عمل کنی بکن. لقمان پسر خود را گفت # ~~بترس از خدای ترسیدنی که در او ناامید ms260 نشوی از رحمت او، و امید دار به ~~خدای # ~~امید داشتنی که در او ایمن نباشی از مکراو. # و گفت: چون دل خود را در شوق اندازی بعد از آن در خوف انداز، تا آن ~~PageV01P331 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0391.jpg) # ~~شوق را خوف از راه برگیرد. یعنی تو این ساعت به خوف محتاجتری از آنکه ~~به # ~~شوق. # و گفت: فاضلترین کارها خلاف رضای نفس است و هر چیزی را علامتی # ~~است. علامت خذلان دست داشتن از گریه است و هر چیزی را زنگاری است و # ~~زنگار نور دل سیر خوردن است. # و گفت: احتلام عقوبت است. از آن جهت میگوید علامت سیری است. # و گفت: هر که سیر خورد شش چیز به وی درآید. عبادت را حلاوت نیابد؛ # ~~و حفظ وی دریادداشت حکمت کم شود؛ و از شفقت بر خلق محروم ماند که # ~~پندارد که همهآ جهانیان سیرآند؛ و عبادت بروی گران شود؛ و شهوات بر وی # ~~زیادت گردند؛ و همهآ مؤمنان گرد مساجد گردند و او گرد مزابل گردد. # و گفت: جوع نزدیک خدای از خزانه ای است مدخر که ندهد به کسی إلا # ~~بدان که او را دوست دارد. # و گفت: چون آدمی سیر خورد جملهآ اعضای او به شهوات گرسنه شود، و # ~~چون گرسنه باشد جملهآ اعضای او از شهوات سیر گردد. یعنی تا شکم سیر ~~نبود # ~~هیچ شهوت دیگر آرزو نکند. # و گفت: گرسنگی کلید آخرت است، و سیری کلید دنیا. # و گفت: هرگاه که تورا حاجتی بود از حوایج دنیا و آخرت، هیچ مخورتا # ~~آن وقت که آن حاجت روا بود از بهر آنکه خوردن عقل را متغیر گرداند، و # ~~حاجت خواستن از متغیر، متغیر بود. پس برتوباد که بر جوع حرص کنی که # ~~جوع نفس را ذلیل کند و دل را رقیق کند و علم سماوی بر توریزد. # و گفت: اگریک لقمه از حلال شبی کمتر خورم دوست تردارم از آنکه تا # ~~روز نماز کنم. زیرا که ms261 شب آن وقت درآید که آفتاب فروشود، و شب دل ~~مؤمنان # ~~آن وقت آید که معده از طعام پرشود. # و گفت: صبر نکند از شهوات دنیا، مگرنفسی که در دل او نوری بود که ~~PageV01P332 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0392.jpg) # ~~به آخرتش مشغول میدارد. # ~~و گفت: چون بنده صبر نکند بر آنکه دوست تر دارد چگونه صبر کند بر # ~~آنکه دوست ندارد. # ~~و گفت: بازنگشت آنکه باز گشت إلا از راه، که اگر برسیدی باز نگشتی # ~~امدا. # ~~و گفت: خنک آنکه در همهآ عمر خویش یک خطوه1ای به اخلاص دست # ~~دادش. # ~~و گفت: هرگاه که بندهآ خالص شود از بسیاری وسواس و ریا نجات یابد. # ~~و گفت: اعمال خالص اندکی است. # ~~و گفت: اگر صادقی خواهد که صفت کند آنچه در او بود زبانش کار # ~~کند. # ~~و گفت: صدق با زبان صادقان به هم برفت و باقی ماند بر زبان کاذبان. # ~~و گفت: هر چیزی را که بینی زیوری است، و زیور صدق خشوع است. # ~~و گفت: صدق را مظنهآ خویش ساز و حق را همیشه شمشیر خویش ساز، # ~~وخدای را غایت طلب خویش دان. # ~~و گفت: قناعت از رضا به جای ورع است از زهد. این اول رضا است و آن # ~~اول زهد. # ~~و گفت: خدای را بندگاناند که شرم میدارند که با او معاملت کنند به # ~~صبر، پس معاملات میکنند به رضا. یعنی در صبر کردن معنی آن بود که من # ~~خود صبورم، اما در رضا هیچ نبود و چنانکه دارد چنان باشد. صبر به ~~توتعلق # ~~دارد و رضا بدو. # ~~و گفت: راضی بودن و رضا آن است که از خدا بهشت نخواهی و از دوزخ ~~PageV01P333 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0393.jpg) # ~~بناه نطلبی. # و گفت: من نمیشناسم زهد را حدی، و ورع را حدی، و رضا را حدی و # ~~غایتی، ولکن راهی ازاومیدانم. # و گفت: از هر مقامی حالی به من رسید، مگراز رضا که به جز بویی از او # ~~به من نرسید با این ms262 همه اگر خلق همهآ عالم را به دوزخ برند و همه به ~~گره1 روند # ~~من به رضا روم زیرا که اگر رضای من نیست در آمدن به دوزخ رضای او هست. # و گفت: ما در رضا به جایی رسیدیم که اگر هفت طبقهآ دوزخ در چشم # ~~راست ما نهند در خاطر ما نگذرد که چرا در چشم چپ ننهادند. # و گفت: تواضع آن است که در عمل خویشت هیچ عجب پدید نیاید. # و گفت: هرگز بنده تواضع نکند تا وقتی که نفس خویش را نداند، و هرگز # ~~زهد نکند تا نشناسد که دنیا هیچ نیست و زهد آن است که هرچه تو را از حق # ~~تعالی باز دارد ترک آن کنی. # و گفت: علامت زهد آن است که اگر کسی صوفی در تو پوشد که قیمت # ~~آن سه درم بود، در دلت رغبت صوفی نبود که قیمتش پنج درم بود. # و گفت: بر هیچ کس به زهد گواهی مده، به جهت آنکه او در دل غایب # ~~است ازتوو درورع حاضراست. # و گفت: ورع درزبان سخت تراز آن است که سیم و زردر دل. # و گفت: حضن حصین2 نگاه داشت زبان است و مغز عبادت گرسنگی # ~~است، و دوستی دنیا سیرهمهآ خطاها است. # و گفت: تصوف آن است که بر وی افعال می رود که جز خدای نداند و # ~~پیوسته با خدای بود چنانکه جز خدای نداند. # و گفت: تفگر در دنیا حجاب آخرت است و تفگر در آخرت ثمرهآ حکمت ~~PageV01P334 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0394.jpg) # ~~و زندگی دلهاست. # و گفت: از غیرت، علم زیادت شود و از تفکر خوف. # و در پیش او کسی ذکر معصیتی کرد. او زار بگریست و گفت به خدای # ~~که در طاعت چندان آفت میبینم که به آن معصیت حاجت نیست. # و گفت: عادت کنید چشم را به گریه و دل را به فکرت. # و گفت: اگر بنده به هیچ نگرید مگر بر آنکه ضایع کرده است از ms263 روزگار # ~~خویش تا این غایت، او را این اندوه تمام است تا به وقت مرگ. # و گفت: هر که خدای را شناخت دل را فارغ دارد و به ذکر او مشغول شود # ~~و به خدمت او، و میگرید بر خطاهای خویش. # و گفت: در بهشت صحراهاست. چون بنده به ذکر مشغول شود، درختان # ~~میکارند به نام او تا آنگاه که بس کند. آن فریشته را گویند چرا بس ~~کردید؟ # ~~گویند وی بس کرد. # و گفت: هر که پند دهندهای میخواهد گودر اختلاف روز و شب نگر. # و گفت: هر که در روزنیکی کند در شب مکافات یابد و هر که در شب # ~~نیکی کند در روز مکافات یابد. # و گفت: هر که به صذق از شهوت بازایستد حق تعالی از آن کریمتر است # ~~که او را عذاب کند و آن شهوات را از دل او ببرد. # و گفت: هر که به نکاح و سفر و حدیث نوشتن مشغول شود روی به دنیا # ~~آورد، مگر زنی نیک که او ازدنیا نیست بلکه از آخرت است. یعنی تو را ~~فارغ # ~~دارد تا به کار آخرت پردازی اما هر که تو را از حق بازدارد از مال و ~~اهل و فرزند # ~~شوم بود. # و گفت: هر عمل که آن را در دنیا به نقد ثواب نیابی بدانکه آن را در # ~~آخرت نخواهی یافت. یعنی راحت قبول آن طاعت باید که اینجا به تورسد. # و گفت: آن یک نفس سرد که از دل درویشی برآید به وقت آرنویی که از ~~PageV01P335 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0395.jpg) # ~~یافت آن عاجز بود فاضلتر از هزار ساله طاعت و عبادت توانگر. # و گفت: بهترین سخاوت آن است که موافق حاجت بود. # و گفت: آخر اقدام زاهدان اول اقدام متوکلان است. # و گفت: اگر غافلان بدانند که از ایشان چه فوت میشود از آنچه ایشان در # ~~آن اند جمله به مفاجات1 سختی بمیرند. # و گفت: حق تعالی عارف را بر بستر خفته ms264 باشد که بر وی سر بگشاید و # ~~روشن کند آنچه هرگز نگشاید ایستاده را در نماز. # و گفت: عارف را چون چشم دل گشاده شد چشم سرشان بسته شود، جز # ~~او هیچ نبینند چنانکه هم او گفت نزدیکترین چیزی که بدان قربت جویند به # ~~خدای تعالی آن است که بدانی که خدای تعالی بر دل تو مطلع است. ازدل تو # ~~داند که از دنیا و آخرت نمیخواهی إلآ او را. # و گفت: اگر معرفت را صورت کنند بر جایی هیچ کس ننگرد در وی إلآ # ~~کی بمیرد از زیبایی و جمال او و ازنیکویی و از لطف او و تیره گردد همهآ # ~~روشتیها در جنب نوراو. # و گفت: معرفت به خاموشی نزدیکتراست که به سخن گفتن و دل مؤمن # ~~روشن است به ذکراو وذکر او غذای او است، وانس راحت او، وحسن # ~~معاملت اوتجارت او، وشب بازاراو، و مسجد دکان او، وعبادت کسب او، و # ~~قرآن بضاعت او، ودنیا کشتزاراو، وقیامت خرمنگاه او، و ثواب حق تعالی ~~ثمرهآ # ~~رنج او. # و گفت: بهترین روزگارما صبر است و صبر دو قسم است. صبری است بر # ~~آنچه کاره آنی در هرچه اوامر حق است ولازم است گزاردن و صبری است از # ~~آنچه طالب آنی در هرچه تو را هوا بر آن دعوت کند و حق تورا از آن نهی ~~کرده PageV01P336 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0396.jpg) # ~~ست # ~~و گفت: خیری که در او شرنبود شکر است در نعمت و صبر است در # ~~و گفت: هر که نفس خود را قیمتی داند هرگز حلاوت خدمت نیابد. # ~~و گفت: اگر مردم گرد آیند تا مرا خوار کنند چنانکه من خود را خوار # ~~گردانیدم نتوانند، و اگر خواهند که مرا عزیز گردانند چنانکه من خود را ~~نتوانند. # ~~یعنی خواری من در معصیت است و عز من در طاعت است. # ~~و گفت: هر چیزی را کاوینی است و کاوین بهشت ترک دنیا کردن است # ~~وهرچه دردنیا است. # ~~و گفت: در ms265 هر دلی که دوستی دنیا قرار گرفت دوستی آخرت از آن دل # ~~رخت برداشت. # ~~و گفت: چون حکیم ترک دنیا کرد دنیا را به نور حکمت منور کرد. # ~~و گفت: دنیا نزدیک خدای کمتر است از پرپشه ای. قیمت آن چه بود تا # ~~کسی دروی زاهد شود. # ~~و گفت: هر که وسیلت جوید به خدای به تلف کردن نفس خویش خدای # ~~نفس او را بر وی نگاه دارد و او را از اهل جنت گرداند. # ~~و گفت: خدای تعالی می فرماید که بندهآ من اگر از من شرم داری عیبهای # ~~تو را بر مردم پوشیده گردانم و زلتهای تو را از لوح محفوظ محو گردانم و ~~روزقیامت # ~~در شمار با تو استقصا نکنم. # ~~و مریدی را گفت: چون از دوستی خیانتی بینی عتاب مکن - که باشد در # ~~عتاب سخنی شنوی- که از آن سخت تر. مرید گفت: چون بیازمودم چنان بود. # ~~احمد حواری گفت: یک روز شیخ جامهآ سفید پوشیده بود. گفت: # ~~کاشکی دل من درمیان دلها، چون پیراهن من بودی در میان جامها. # ~~و شیخ جنید گوید (رحمة الله علیه) : احتیاط وی چنان بود که گفت. PageV01P337 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0397.jpg) ### | تد کرة الاولیاء # ~~بسیار بود که چیزی بر دلم آید از نکتهآ این قوم به چند روز آن را ~~نپذیرم إلا به دو # ~~گواه عدل از کتاب وسنت. # و در مناجات گفتی: الهی چگونه شایستهآ خدمت توبود آنکه شایستهآ # ~~خدمتگار تونتواند بود، یا چگونه امید دارد به رحمت تو آنکه شرم نمیدارد ~~که # ~~نجات یابد از عذاب تو. # نقل است که وی صاحب معاذ جبل بود و علم از وی گرفته بود. چون # ~~وفاتش نزدیک آمد اصحاب گفتند: ما را بشارت ده که به حضرتی می روی که # ~~خداوند غفور و رحمان است. # گفت: چرا نمیگویید که به حضرت خداوندی می روی که او به # ~~صغیره1 ای حساب کند و به کبیره2ای عذاب سخت کند. # یس جان بداد. دیگری بعد از وفات ms266 او به خوابش دید. گفت: خدای با تو # ~~جه کرد؟ # گفت: رحمت کرد، و عنایت نمود در حق من ولکن اشارت این قوم مرا # ~~عظیم زیانمند بود. یعنی انگشت نمای بودم میان اهل دین. رحمة الله علیه. PageV01P338 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0398.jpg) # ~~72 # ذکر محمد بن سماک قدس الله روحه # آن واعظ اقران1، آن حافظ اخوان، آن زاهد متمکن، آن عابد متدین، آن # ~~قطب افلاک: محمد بن سماک رحمة الله علیه؛ در همه وقت امام بود و مقبول # ~~آنام2 بود. کلامی عالی و بیانی شافی داشت، و در موعظت آیتی بود و معروف # ~~کرخی را گشایش از سخن او بود، وهارون الرشید او را چنان محترم داشت و # ~~تواضع کرد که گفت: ای امیر المؤمنین! تواضع تو در شرف شریفتر است. # ~~بسیاری از شرف تو. # و گفت: شریفترین تواضع آن است که خویشتن را بر هیچ کس فضل # ~~نبینی. # و گفت: پیش از این مردمان دوایی بودند که از ایشان شفا می یافتند، # ~~اکنون همه دردی شدهاند که آن را دوا نیست. پس طریق آن است که خدای را # ~~مونس خود سازی و کتاب او را همراز خود گردانی. # ~~تا برهی. PageV01P339 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0399.jpg) # و گفت: تا اکنون موعظت بر واعظان گران آمدی چنانکه عمل بر عاملان. # ~~واعظان اندک بودندی چنانکه امروز عاملان اندک اند. # احمد حواری گفت: ابن سماک بیمارشد، تا آب او حاصل کردیم تا نزد # ~~طبیب بریم، نصرانی که در وقت او بود. در راه که می رفتیم مردی را دیدیم # ~~نیکوروی و خوش بوی و پاکیزه و جامهآ پاک پوشیده. پیش ما باز آمد و گفت: # ~~کجا می روید؟ # گفتم: به فلان طبیب ترسا خواهیم که ابن سماک را تجربت کند و آب # ~~میبریم تا بر وی عرضه کنیم. # گفت: سبحان الله! دوست خدای از دشمن خدای استعانت میجوید؟ و # ~~به نزدیک وی می رود ؟ باز گردید و به نزدیک ابن سماک روید و بگوبید تا # ~~دست بر آن علت ms267 نهد و برخواند اعوذ بالله من الشیطان الرجیم وبالحق ~~انزلناه نزل # ~~الآیة. # ما باز گشتیم و حال بدو نمودیم. او چنان کرد که فرموده بود در حال شفا # ~~یافت، و گفت: بدانید که او خضر بود، علیه السلام. # نقل است که چون وقت وفاتش آمد میگفت: بار خدایا! دانی که در آن # ~~وقت که معصیت میکردم اهل طاعت، تورا دوست میداشتم. این را کفارت آن # ~~گردان. # نقل است که او عزب بود. او را گفتند: کدخدایی خواهی؟ گفت: نی. # ~~گفتند: چرا؟ # گفت: از بهر آنکه با من شیطانی است. یکی دیگر درآید و مرا طاقت آن # ~~نباشد که دو شیطان درخانهآ من باشند. گفتند: چگونه؟ # گفت: هریکی را از ما شیطانی است. یکی مرا و یکی او را. دو شیطان # ~~در یکی خانه چگونه بود. # ~~بعد از آن وفات کرد. او را به خواب دیدند. گفتند: خدای با توچه کرد؟ PageV01P340 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0400.jpg) # گفت: همه نواخت و خلعت و کرامت و اکرام بود، ولکن آنجا هیچ کس # ~~را آبروی نیست إلآ کسانی را که ایشان بار عیال کشیدهاند وتن در رنج دبه ~~و # ~~زنبیل دادهاند، رحمة الله علیه. PageV01P341 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0401.jpg) # ذکر محمد اسلم الطوسی قدس الله روحه # آن قطب دین و دولت، آن شمع جمع سنت، آن زمین کرده به تن مطهر، # ~~آن فلک کرده به جان منور، آن متمکن بساط قدسی محمد بن اسلم الطوسی # ~~رحمة الله علیه؛ یگانهآ جهان بود ومقتدای مطلق بود، واو را لسان رسول # ~~گفته اند، و شحنهآ خراسان نوشتهاند، و کس را در متابعت سنت آن قدم ~~نبوده # ~~است، که او را جمله عمر سکنات و حرکات او بر جادهآ سنت یافته اند. با ~~علی # ~~بن موسی الرضی رضی الله عنه به نشابور آمد. هردو به هم در کجابه ای ~~بودند بر # ~~یک أشتر، واسحاق بن راهویه الحنظلی مهار شتر میکشید. به نشابور رسیدند. # ~~به میان شهر برآمد. کلاهی نمدین بر سر و پیراهنی از ms268 پشم در بر و خریطه1 ~~ای پر # ~~کتاب بر کتف نهاده. مردمان چون او را بدیدند بدان سیرت بگریستند. او ~~نیز # ~~بگریست. گفتند: ما تو را با این پیراهن و با این کلاه نمیتوانیم دید. # نقل است که او مجلس داشتی و به مجلس او تنی چند معدود بیش # ~~نیامدندی، وبا این همه از برکات نفس او قرب پنجاه هزار آمدی به راه ~~راست # ~~بازآمدند و توبه کردند و دست از فساد بداشتند. پس مدت دو سال محبوس ~~بود. PageV01P342 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0402.jpg) # ~~ازجهت ظالمی که او را می گفت بگوی که قرآن مخلوق است. گفت: نگویم. # در زندان کردند. هر آدینه غسل کردی و سنتها به جای آوردی، و سجاده # ~~برگرفتی و میآمدی تا به در زندان. چون منعش کردندی باز گشتی و روی بر # ~~خاک نهادی و گفتی: بار خدایا! آنچه بر من بود کردم. اکنون تودانی. # چون اط لاقش1 کردند عبد الله طاهر امیر خراسان بود. مردی صاحب جمال # ~~بود به غایت و نیکوسیرت و با علما نیکو بود. به نشابور آمد. اعیان شهر ~~همه به # ~~استقبال و سلام او آمدند. روز دوم همچنان به سلام شدند و [روزهای] سیم ~~و # ~~چهارم و پنجم و ششم. عبدالله گفت: هیچ کس مانده است در این شهر که به # ~~سلام ما نیامده است؟ # گفتند: همه آمدهاند مگر دوتن. گفت: ایشان کیانند؟ # گفتند: احمد حرب ومحمد اسلم الطوسی رحمهما الله. # گفت: چرا به نزد ما نیامدند؟ # گفتند: ایشان علمای ربانی اند. به سلام سلطانان نروند. # گفت: اگر ایشان به سلام ما نیایند، ما به سلام ایشان رویم. # به نزدیک احمد حرب رفت. یکی گفت: عبد الله طاهر میآید. گفت: # ~~چارهای نیست. # درآمد. احمد بر پای خاست و سر در پیش افگنده میبود. ساعتی تمام پس # ~~سر برآورد و در وی مینگریست. گفت: شنوده بودم که مردی نیکورویی، # ~~ولیکن منظر بیش از آن است. نیکورویتر از آنی که خبردادند. اکنون این ~~روی # ~~نیکو ms269 را به معصیت و مخالفت امرخدای زشت مگردان. # از آنجا بیرون آمد. به نزد محمد اسلم شد. او را بارنداد. هرچند جهد کرد # ~~سود نداشت. و روز آدینه بود. صبر کرد تا به نماز آدینه بیرون آمد، و در ~~او PageV01P343 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0403.jpg) # ~~نگریست. عاقبت طاقتش برسید. از ستور فرود آمد و روی بر خاک قدء # ~~محمد اسلم نهاد و گفت: ای خداوند عزیز! او برای تورا که بندهآ بدم مرا ~~دشمن # ~~میدارد، و من برای تو که بندهآ نیک است او را دوست میدارم، و غلام اویم # ~~چون هردو برای توست این بد را در کار این نیک کن. # این بگفت و بازگشت. پس محمد اسلم بعد از آن به طوس رفت و آنجا # ~~ساکن شد. و او را آنجا مسجدی است که هرکه نابینا نبود چون آنجا رسد ~~ببیند # ~~که آن چه جایگاه است و او عربی بود. چون آنجا نشست کرد به محمد اسلم # ~~الطوسی مشهور شد. ومدتی مدید در طوس بود و بر در خانهآ او آب روان بود. # ~~هرگز کوزه از آنجا برنگرفت. گفت: این آب از آن مردمان است. روا نبود که # ~~برگیرند. # و مدتی بر آب روانش میل بود. سود نداشت. چون عاقبت میل او از حد # ~~بگذشت یک روز کوزهای آب از چاه برکشید. در آن جوی ریخت و از آن جوی # ~~آب روان برداشت. پس به نشابور باز آمد. # نقل است که از اکابر طریقت یکی گفت: در روم بودم، در جمعیتی. # ~~ناگاه ابلیس را دیدم که از هوا درافتاد. # گفتم: ای لعین! این چه حالت است و تورا چه رسیده است؟ # گفت: این ساعت محمد اسلم در متوضا1 تنحنحی2 کرد. من از بیم # ~~بانگ او اینجا افتادم و نزدیک بود که ازپای درآیم. # نقل است که او پیوسته وام کردی و به درویشان دادی، تا وقتی جهودی # ~~بیامد و گفت: زری چند به توداده ام، بازده. # محمد اسلم هیچ نداشت. آن ms270 ساعت قلم تراشیده بود و تراشهآ قلم بیش ~~PageV01P344 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0404.jpg) # ~~نهاده، جهود را گفت: برخیز و آن تراشهآ قلم را برگیر! # جهود برخاست. میبیند که تراشهآ قلم زر شده بود. به تعجب بماند. # ~~گفت: هر دینی که در او به نفس عزیزی تراشهآ قلم زر شود آن دین باطل ~~نبود. # ایمان آورد و دو قبیله ایمان آوردند. # نقل است که یک روز شیخ علی فارمذی در نشابور مجلس میگفت و امام # ~~الحرمین حاضر بود یکی پرسید: العلماء ورنة الانبیاء کدام اند. # گفت: نه همانا که این گوینده بود و نه همانا که این شنونده بود. یعنی # ~~امام الحرمین. اما این مرد بود که بر درو ازه خفته است و اشارت کرد به ~~خاک # ~~محمد اسلم. # نقل است که در نشابور بیمار شد. یکی از همسایگان او را به خواب دید # ~~که می گوید: الحمد لله که خلاص یافتم واز بیماری بجستم. # آن مرد برخاست تا او را خبر دهد. چون به در خانهآ وی رسید پرسید که # ~~حال خواجه چیست؟ # گفتند: خدایت مزد دهاد که او دوش در گذشت. # چون جنازهآ او برداشتند خرقه ای که او را بودی بر او افگندند. پاره ای ~~نمد # ~~کهنه داشت که بر آنجا نشستی، در زیر جنازه افگندند. دو پیرزن بربام ~~بودند. با # ~~یکدیگر می گفتند: محمد اسلم بمرد و آنچه داشت با خود برد و هرگزدنیا او ~~را # ~~نتوانست فریفت، رحمة الله علیه. PageV01P345 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0405.jpg) # ذکراحمد حرب قدس الله روحه # # عباد1، آن قدوه2آ شرق و غر آن متین مقام مکنت، آن %~% بیرخراسان، # احمد حرب رحمة الله علیه %~% امام ستت، آن زاهد زهاد، آن قبلهآ # ~~فضیلت او بسیار است ودر ورع همتا نداشت، و در عبادت بی مثل بود و معتقد # ~~فیه بود تا به حدی که یحیی معاذ رازی رحمة الله علیه وصیت کرده بود که ~~سر # ~~من بر پای او نهید. و در تقوی تا به حدی بود که در ابتدا ms271 مادرش مرغی ~~بریان # # کرده بود. گفت: بخور که در خانهآ خود %~% پروردهام، ودر او هیچ شبهت ~~نیست # احمد گفت: روزی به بام همسایه برشد و از آن بام دانه ای چند بخورد، و # ~~آن همسایه لشکری بود، حلق مرا نشاید # و گفتهاند که دو احمد بودهاند در نشابور. یکی همه در دین و یکی همه در # ~~دنیا. یکی را احمد حرب گفتهاند، و یکی را احمد بازرگان. این احمد به # ~~صفتی بوده است که چندان ذکر بر وی غالب بود که مزین3 میخواست که # ~~موی لب او راست کند، او لب میجنبانید. گفتش: چندان توقف کن که این # ~~مویت راست کنم. PageV01P346 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0406.jpg) # گفتی: تو به شغل خویش مشغول باش. تا هر باری چند جای از لب او # ~~بریده شدی. # وقتی کسی نامه ای نوشت به او. مدتی دراز میخواست که جواب نامه # ~~بازنویسد، وقت نمییافت. تا یک روزمؤذن بانگ نماز میگفت. درمیان قامت # ~~یکی را گفت: جواب نامهآ دوست بازنویس و بگوی تا پیش نامه ننویسد که ما # ~~را فراغت جواب نیست. بنویس که به خدای مشغول باش والسلام. # و احمد بازرگان چندان حب دنیا بر وی غالب بود که از کنیزک خود # ~~طعامی خواست. کنیزک طعامی ساخت و به نزدیک وی آورد و بنهاد و او # ~~حسابی میکرد. تا به حدی رسید که شبانگاه شد و خوابش ببرد، تا بامداد ~~بیدار # ~~شد. پرسید: ای کنیزک! آن طعام نساختی؟ # گفت: ساختم. توبه حساب مشغول بودی. # بار دیگر بساخت و به نزدیک او آورد. [باز] هم فراغت نیافت که # ~~بخوردی. بار سوم بساخت، [باز] هم اتفاق نیافت. کنیزک برفت وی را خفته # ~~یافت. پارهای طعام بر لب وی مالید. بیدار شد. گفت: طشت بیار. پنداشت که # ~~طعام خورده است. # نقل است که احمد حرب فرزندی را بر توکل راست میکرد. گفت: هرگاه # ~~که طعامت باید یا چیزی دیگر بدین روزن رو و بگوی بار خدایا! مرا نان ~~میباید. # پس هرگاه ms272 که کودک بدان موضع رفتی چنان ساخته بودند که آنچه او # ~~خواستی در آن روزن افگندندی. یک روز همه از خانه غایب بودند. کودک را # ~~گرسنگی غالب شد. بر عادت خود به زیر روزن آمد و گفت: ای بارخدای! # ~~نانم میباید و فلان چیز. PageV01P347 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0407.jpg) # دانستند که این طریق او را مسلم شد. # نقل است که یکی از بزرگان گفت: به مجلس احمد حرب بگذشتم، # ~~مسأله ای بر زبان وی رفت و دل من روشن شد - چون آفتاب - چهل سال است # ~~تا در آن ذوق ماندهام و از دل من محونمی شود. # و احمد مرید یحیی بن یحیی بود و او باغی داشت. یک روز اندکی انگور # ~~بخورد. احمد گفت: چرا میخوری؟ گفت: این باغ ملک منست. # گفت: درین دیه یک شبانه روز آب وقف است و مردمان این را گوش # ~~نمی دارند. # یحیی بن یحیی توبه کرد که بیش ازآن [از] باغ انگور نخورم. # نقل است که صومعهای داشت که هر وقت در آنجا رفتی به عبادت، تا # ~~خالیتر بودی. شبی به عبادت آنجا رفته بود که بارانی عظیم میآمد. ~~مگراندکی # ~~دلش بخانه رفت که نباید که آب در خانه راه برد و کتب تر شود. آوازی ~~شنود # ~~که: ای احمد! خیزبه خانه رو که آنچه از تو به کار می آید به خانه ~~فرستادی. تو # ~~اینجا چه میکنی؟ # و همان دم به دل توبه کرد. # نقل است که روزی سادات نیشابور به سلام آمده بودند. پسری داشت # ~~میخواره، و رباب می زد. از در درآمد و بر ایشان بگذشت و... [به] این ~~جماعت # ~~بیندیشید، جمله متغیر شدند. احمد آن حال بدید. ایشان را گفت: معذور ~~دارید # ~~که ما را شبی از خانهآ همسایه چیزی آوردند. بخوردیم، شب ما را صحبت ~~افتاد، # ~~وی در وجود آمد. تفخص کردم، و مادرش به عروسی رفته بود - به خانهآ # ~~سلطان و از آنجا چیزی آورد. # نقل است که احمد همسایه ای ms273 گبرداشت، بهرام نام. مگر شریکی به # ~~تجارت فرستاده بود. در راه آن مال را دزدان ببردند. خبر چون به شیخ ~~رسید # ~~مریدان را گفت: برخیزید که همسایهآ ما را چنین چیزی افتاده است، تا ~~PageV01P348 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0408.jpg) # ~~غمخوارگی کنیم - اگرچه گبر است، همسایه است. # چون به در سرای او رسیدند بهرام آتش گبری میسوخت. پیشباز دوید، # ~~آستین او را بوسه داد. بهرام را در خاطر آمد که مگر گرسنه اند و نان ~~تنگ است # ~~تا سفره بنهم. شیخ گفت: خاطرنگاه دار که ما بدان آمده ایم تا غمخوارگی # ~~کنیم که شنیده ام مال شما دزد برده است. # گبر گفت: آری! چنان است. اما سه شکر واجب است که خدای را # ~~بکنم. یکی آنکه از من بردند، نه من از دیگری؛ دوم آنکه نیمه ای بردند و # ~~نیمهای نه؛ سوم آنکه دین من با من است، دنیا خود آید و رود. # احمد را این سخن خوش آمد. گفت: این را بنویسید که از این سه سخن # ~~بوی مسلمانی میآید. # پس شیخ روی به بهرام کرد. گفت: این آتش را چرا می پرستی ؟ # گفت: تا مرا نسوزد؛ دیگر آنکه امروز چندین هیزم بدو دادم، فردا بی وفایی # ~~نکند تا مرا به خدای رساند. # شیخ گفت: عظیم غلطی کردهای آتش ضعیف است و جاهل و بی وفا. # ~~هر حساب که از او برگرفته ای باطل است که اگر طفلی پاره ای آب بدو ریزد # ~~بمیرد. کسی که چنین ضعیف بود تو را به چنان قوی کی تواند رسانید؟ کسی # ~~که قوت آن ندارد که پاره ای خاک ازخود دفع کند تو را به حق چگونه تواند # ~~رسانید. دیگر آنکه جاهل است. اگر مشک و نجاست در وی اندازی بسوزد و # ~~نداند که یکی بهتراست؛ و از اینجاست که از نجاست و عود فرق نکند. دیگر ~~تو # ~~هفتاد سال است تا او را میپرستی و هرگز من نپرستیده ام. بیا تا هر دو ~~دست در ms274 # ~~آتش کنیم تا مشاهده کنی که هردو را بسوزد و وفای تونگاه ندارد. # گبر را این سخن در دل افتاد. گفت: چهار مسئله بپرسم. اگر جواب دهی # ~~ایمان آورم. بگوی که حق تعالی چرا خلق آفرید؟ و چون آفرید چرا رزق داد ~~و # ~~چرا میرانید؟ و چون میرانید چرا برانگیزد؟ PageV01P349 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0409.jpg) # گفت: بیافرید تا او را بنده باشند؛ و رزق داد تا او را به رزاقی بشناسند؛ ~~و # ~~بمیرانید تا او را به قهاری بشناسند؛ و زنده گردانید تا او را به قادری ~~و عالمی # ~~بشناستد. # بهرام چون این بشنید گفت: اشهد أن لا إله إلآ الله وأشهد أن محمدا # ~~رسول الله. # چون وی مسلمان گشت شیخ نعرهای بزد و بیهوش شد. ساعتی بود بهوش # ~~بازآمد. گفتند: یا شیخ! سبب این چه بود؟ # گفت: در این ساعت که انگشت شهادت بگشادی در سرم ندا کردند که # ~~احمد بهرام هفتاد سال در گبری بود. ایمان آورد. تو هفتاد سال در ~~مسلمانی # ~~گذشته ای تا عاقبت چه خواهی آورد؟ # نقل است که احمد در عمر خود شبی نخفته بود. گفتند: آخر لحظه ای # ~~بیاسای. # گفت: کسی را که بهشت از بالا میآرایند و دوزخ در نشیب او میتابند و # ~~او نداند که از اهل کدام است، این جایگاه، چگونه خواب آیدش # و سخن اوست که: کاشکی بدانمی، که مرا دشمن میدارد، و که غیبت # ~~میکند، و که بد میگوید تا من او را سیم و زرفرستادمی. به آخر کار که ~~چون # ~~کار من میکند از مال من خرج کند. # و گفت: از خدای بترسید. چندانکه بتوانید و طاعتش بدارید. چندانکه # ~~بتوانید و گوش دارید تا دنیا شما را فریفته نکند، تا چنانکه گذشتگان به ~~بلا # ~~مبتلا شدند، شما نشوید. PageV01P350 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0410.jpg) # آن زاهد زمانه، آن عابد یگانه، آن معرض1 دنیا، آن مقبل2 عقبی، ان # ~~حاکم کرم، شیخ حاتم اصم رحمة الله علیه؛ از بزرگان مشایخ بلخ بود و در # ~~خراسان بر ms275 سر آمده بود. مرید شقیق بلخی بود و نیز خضرویه را دیده بود و ~~در # ~~زهد و ریاضت و ورع وادب و صدق و احتیاط بی بدل بود. توان گفت که بعد از # ~~بلوغ یک نفس بی مراقبت و بی محاسبت ازوی برنیامده بود و یک قدم بی صدق # ~~و اخلاص برنگرفته بود تا به حدی که جنید گفت: صدیق زماننا لحاتم الأصم. # و او را در سخت گرفتن نفس و دقایق مکر نفس و معرفت رعونات3 نفس # چنانکه یکی روزیاران را گفت: اگر مردمان شما را پرسند که از حاتم # ~~چه می آموزید چه گویید؟ گفتند: گوییم علم. # گفت: اگر گویند حاتم را علم نیست؟ گفتند: بگوییم حکمت. PageV01P351 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0411.jpg) # ~~گفت: اگر گویند حکمت نیست چه گویید؟ # ~~گفتند: بگوییم دو چیز. یکی خرسندی بدانچه در دست است؛ دوم # ~~نومیدی از آنچه در دست مردمان است. # ~~یکی روز اصحاب را پرسید: عمری است تا من رنج شما میکشم. باری، # ~~هیچ کس چنانکه میباید نشدهایت؟ # ~~یکی گفت: فلان کس چندین غزا کردست. # ~~گفت: مردی غازی بود، مرا شایسته ای میباید. # ~~گفتند: فلان کسی بسی مال بذل کرده است. # ~~گفت: مردی سخی بود، مرا شایسته ای میباید. # ~~گفتند: فلان کی بسی حج کرده است. # ~~گفت: مردی حاجی بود، مرا شایسته ای میباید. # ~~گفتند: ما نمیدانیم. توبیان کن که شایسته کیست؟ # ~~گفت: آنکه جزاز خدای نترسد و جز به خدای امید ندارد. # ~~و کرم او را تا به حدی بود که روزی زنی بة نزد او آمد و مسأله ای ~~پرسید. # ~~مگربادی از او رها شد. حاتم گفت: آواز بلندتر کن که مرا گوش گران است. # ~~تا پیرزن را خجالتی نیاید. پیرزن آواز بلند کرد تا او آن مسأله راجواب ~~داد. بعد از # ~~آن تا آن پیرزن زنده بود- قرب پانجده سا ل خویشتن کر ساخت تا کسی با # ~~پیرزن نگوید که اوآنچنان است. چون پیرزن وفات کرد آنگاه سخن آهسته را # ~~جواب داد ms276 که پیش از آن هر که با او سخن گفتی، گفتی بلندتر گوی. بدین # ~~سبب آصمش نام نهادند. # ~~نقل است که روزی در بلخ مجلس میداشت. میگفت: الهی! هر که امروز # ~~در این مجلس گناهگارتراست و دیوان سیاهتر است و بر گناه دلیرتر است تو ~~او # ~~را بیامرز. # ~~مردی بود که نباشی کردی، و بسیار گورها را باز کرده بود، و کفن ~~PageV01P352 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0412.jpg) # ~~برداشته - در آن مجلس حاضر بود -- چون شب درآمد به عادت خویش به نباشی # ~~رفت. چون خاک از سر گور برداشت از لحد آوازی شنود که شرم نداری که در # ~~مجلس اصم دی روز آمرزیده گشتی، دیگر امشب به کار خود مشغول شوی؟ # نباش از خاک برآمد و بر حاتم رفت و قصه بازگنت و توبه کرد. # سعد بن محمد الرازی گوید: چند سال حاتم را شاگردی کردم. هرگز # ~~ندیدم که او در خشم شد، مگر وقتی به بازار آمده بود، یکی را دید که ~~شاگردی # ~~را از آن او گرفته بود و بانگ می کرد که چندین گاه است که کالای من ~~گرفته # ~~است و خورده و بهای آن به من نمیدهد. شیخ گفت: ای جوانمرد! مواساتی1 # ~~بکن. مرد گفت: مواسا ندانم. سیم خواهم. هرچند گفت: سود نداشت. در # ~~خشم شد و ردا از کتف برگرفت و بر زمین زد. در میان بازار پر زر شد همه. # ~~درست گفت: هلا برگیر حق خویش را و زیادت بر مگیر که دستت خشک # ~~شود. مرد زربرچیدن گرفت تا حق خویش برگرفت، نیز صبر نتوانست کرد، # ~~دست دراز کرد تا دیگر بردارد دستش در ساعت خشک شد. # نقل است که یکی حاتم را به دعوت خواند. گفت: مرا عادت نیست به # ~~مهمانی رفتن. # مرد الحاح2 کرد. گفت: اگر لابد3 است اجابت کردم. سه کار تو را باید # ~~کرد. گفت: بکنم. # گفت: آنجا نشینم که من خواهم، و آن کنی که من خواهم، و آن خورم # ~~که من خواهم. ms277 گفت: نیک آید. # پس برفت و درآمد و به صف نعال4 بنشست. گفتند: این نه جای توست! # گفت: شرط کرده ام که آنجا نشینم که من خواهم. # چون سفره بنهادند حاتم قرصی جوین از آستین بیرون کرد و خوردن PageV01P353 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0413.jpg) # ~~گرفت. گفت: یا شیخ از طعام ما چیزی بخور. # ~~گفت: شرط کردهام که آن خورم که من خواهم. # ~~چون فارغ شدند گفت: آن سه پایه را در آتش بنه تا سرخ شود. # ~~مرد چنان کرد. گفت: اکنون بدین راه گذربنه. # ~~مرد چنان کرد. برخاست و پای بر سه پایه نهاد و گفت: قرصی خوردم. و # ~~بگذشت. # ~~و گفت: اگر شما میدانید که صراط حق است و دوزخ حق است واز # ~~هرچه کرده باشید بر آن صراط پرسند انگارید که این سه پایه آن صراط است، # ~~پای بر آنجا نهید و هرچه امروز در این دعوت بخوردیت حساب به من دهید. # ~~گفتند: یا حاتم! ما را طاقت آن نباشد. # ~~حاتم گفت: پس فردا چون طاقت خواهید داشتن که از هر چه کرده باشید # ~~در دنیا و خورده از همه باز پرسند قال الله تعالی ولتنملن یومئذ عن ~~آلنعیم. آن # ~~دعوت بر همه ماتم شد. # ~~نقل است که یک روز کسی بر او آمد. گفت: مال بسیار دارم و میخواهم # ~~که ازاین مال تورا ویاران تورا بدهم. میگیری؟ # گفت: از آن میترسم که تومیری. مرا باید گفت که روزی دهندهآ آسمان، # ~~روزی دهندهآ زمین بمرد. # مردی حاتم را گفت: از کجا میخوری؟ # گفت: از خرمنگاه خدای که آن نه زیادت و نه نقصان پذیرد. # آن مرد گفت: مال مردمان به فسوس میخوری. حاتم گفت: ازمال تو # ~~هیچ میخورم؟ گفت: نی. گفت: کاشکی تواز مسلمانان بودتی. گفت: # ~~حجت میگویی؟ گفت: خدای تعالی روزقیامت از بنده حجت خواهد. گفت # ~~این همه سخن است. # گفت: خدای تعالی سخن فرستاده است و مادربر پدر توبه سخن حلال PageV01P354 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0414.jpg) # ~~شله است. گفت: روزی شما از ms278 آسمان آید؟ # ~~گفت: روزی همه از آسمان آید وفی آلسمآء رزفکم وما توعدون. گفت # ~~مگراز روزن خانهآ شما فرومیآید؟ # ~~گفت: در شکم مادر بودم، آن روزنه روزی میآمد؟ # ~~گفت: بستان بخسب تا روزی به دهان تو آید. # ~~حاتم گفت: دو سال در گهواره استان خفته بودم و روزی به دهان من # ~~در میآمد. # ~~گفت: هیچ کس را دیدی که می درود ناکشته؟ # ~~گفت: موی سرت که میدروی ناکشته است. # ~~گفت: در هوا روتا روزی به تو رسد. # ~~گفت: چون مرغ شوم برسد. # ~~گفت: به زمین فروروتا برسد. # ~~گفت: اگر مور شوم برسد. گفت زیر آب شو و روزی بطلب. # ~~گفت: ماهی را روزی در زیر آب میدهد اگر به من نیز رسد، عجب # ~~نبود # ~~آن مرد خاموش گشت و توبه کرد. گفت: مرا پندی ده. # ~~گفت: طمع از خلق ببرتا ایشان بخیلی از تو ببرند، و نهانی میان خویش با # ~~خدای نیکو کن تا خدای آشکارای تو را نیکو گرداند، و هر کجا باشی خالق ~~را # ~~خدمت کن تا خلق تورا خدمت کنند، وهم او را. # ~~مردی گفت: از کجا میخوری؟ گفت: ولله خزائن السموات وآلا زض. # ~~نقل است که حاتم پرسید، مر احمد حنبل را که: روزی را میجویی؟ # ~~گفت: جویم. # ~~گفت: پیش از وقت میجویی، یا پس ازوقت، یا در وقت میجویی؟ # ~~احمد اندیشید: اگر گویم پیش از وقت، گوید چرا روزگار خود ضایع ~~PageV01P355 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0415.jpg) # ~~میکنی؟ و اگر گویم پس ازوقت، گوید چرا مشغول شوی به چیزی که حاضر # ~~خواهد بود؟ فروماند دراین مسأله. # بزرگی گفت: جواب چنین می بایست نبشت که جستن بر ما نه فریضه # ~~است و نه واجب و نه سنت. چه جویم چیزی را که ازاین هر سه نیست و طلب # ~~کردن چیزی که وی خود تو را میجوید. به قول رسول علیه السلام او خود ~~برتو # ~~آید. و جواب حاتم این است: علینا أن نعبده کما آمرنا وعلیه أن یرزقنا ~~کما وعدنا. ms279 # نقل است که حامد لفاف گفت که حاتم گفت: هر روزی بامداد ابلیس # ~~وسوسه کند که امروزچه خوری؟ گویم: مرگ. گوید: چه پوشی؟ گویم: # ~~کفن. گوید: کجا باشی؟ گویم: به گور. گوید: ناخوش مردی. مرا ماند و # ~~رفت. # نقل است که زن وی چنان بود که گفت: من به غزو می روم. زن را # ~~گفت: تو را چندی نفقه مانم. گفت: چندانکه زندگانی بخواهی ماند. گفت: # ~~زندگانی به دست من نیست. گفت: روزی هم به دست تونیست. # چون حاتم رفت پیرزنی مرزن حاتم را گفت: حاتم روزی توچه مانده # ~~است؟ گفت: حاتم روزی خواره بود، روزی ده اینجاست نرفته است. # نقل است که حاتم گفت: چون به غزا بودم ترکی مرا بگرفت و بیفگند تا # ~~بکشد. دلم هیچ مشغول نشد و نترسید. منتظر میبودم تا چه خواهد کرد. کارد # ~~میجست. ناگاه تیری بروی آمد و از من بیفتاد. گفتم: تو مرا کشتی یا من ~~تو # نقل است که کسی سفری خواست رفت. خاتم را گفت: مرا وصیتی # ~~کن. گفت: اگریار خواهی تو را خدای بس، و اگر همراه خواهی کرام الکاتبین # ~~بس، و اگر عبرت خواهی تورا دنیا بس، و اگر مونس خواهی قرآن بس، واگر # ~~کار خواهی عبادت خدای تورا بس، و اگر وعظ خواهی تورا مرگ بس، و اگر # ~~این که یاد کردم تو را بسنده نیست دوزخ تورا بس. PageV01P356 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0416.jpg) # ~~نقل است که حاتم روزی حامد لفاف را گفت چگونه ای؟ گفت: به # ~~سلامت وعافیت. # ~~او گفت: سلامت بعد از گذشتن صراط است و عافیت آن است که در # ~~بهشت باشی . # گفتند: تو را چه آرزو کند؟ # گفت: عافیت. # ~~گفتند: همه روز در عافیت نه یی؟ # ~~گفت: عافیت من آن روزاست که آن روزعاصی نباشم. # ~~نقل است که حاتم را گفتند: فلان مال بسیار جمع کرده است. # ~~گفت: زندگانی به آن جمع کرده است؟ گفتند: نه. # ~~گفت: مرده را مال به چه کار آید؟ # ~~یکی حاتم ms280 را گفت: حاجتی هست؟ گفت: هست. گفت: بخواه. # ~~گفت: حاجتم آن است که نه تو مرا بینی و نه من تو را. # ~~ویکی از مشایخ حاتم را پرسید: نماز چگونه کنی؟ # ~~گفت: چون وقت درآید وضوی ظاهر کنم و وضوی باطن کنم. گفت: # ~~ظاهر را به آب پاک کنم و باطن را به توبه، و آنگاه به مسجد درآیم و ~~مسجد # ~~حرام را مشاهده کنم، ومقام ابراهیم را درمیان دو ابروی خود بنهم، وبهشت ~~را # ~~بر راست خود و دوزخ بر چپ خود، وصراط زیر قدم خود دارم، وملک الموت # ~~را پس پشت خود انگارم، و دل را به خدای سپارم. آنگاه تکبیر بگویم با ~~تعظیم # ~~و قیامی به حرمت وقرائتی با هیبت و سجودی با تضرع و رکوعی با تواضع و # ~~جلوسی به حلم و سلامی به شکر بگویم. نمازمن این چنین بود. # ~~نقل است که یک روز به جمعی از اهل علم بگذشت و گفت: اگر سه # ~~چیز در شماست و اگرنه دوزخ شما را واجب است. گفتند: آن سه چیز # ~~چیست؟ PageV01P357 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0417.jpg) # ~~فرمودهاند نماز فرض به جماعت آشکارا و زکوة آشکارا و جهادی است با ~~اعداء # ~~دین در غزو اسلام تا کشته شود یا بکشد. # و گفت: مردم را از همه احتمال باید کرد، مگراز نفس خویش. # و گفت: اول زهد اعتماد است برخدای، و میانهآ آن صبر است، و آخر آن # ~~اخلاص است. # و گفت: هر چیزی را زینتی است. زینت عبادت خوف است و علامت # ~~خوف کوتاهی امل است، واین آیت برخواند الآتخافوا ولا تخزنوا. # و گفت: اگر خواهی که دوست خدا باشی، راضی باش به هرچه خدای # ~~کند، و اگر خواهی که تو را در آسمانها بشناسند برتوباد به صدق وعده # و گفت: شتابزدگی از شیطان است، مگر در پنج چیز: طعام بیش مهمان # ~~نهادن؛ وتجهیز مردگان؛ ونکاح دختران بالغه؛ و گزاردن وام؛ و توبهآ ~~گناهان. # نقل است که حاتم را چیزی فرستادندی، ms281 قبول نکردی. گفتند: چرا # ~~تمی گیری؟ # گفت: اندر پذیرفتن ذل خویش دیدم و اندر نا گرفتن عز خویش دیدم. # ~~اختیار کردم، و ذل خویش بر ذل او برگزیدم. یکبار قبول کرد. گفتند: چه # حکمت است؟ گفت %~% زاو بر عز خویش # نقل است که چون حاتم به بغداد آمد خلیفه را خبر دادند که زاهد خراسان # ~~آمده است. او را طلب کرد. چون حاتم از در درآمد خلیفه را گفت: یا زاهد! # خلیفه گفت: من زاهد نیم که همه دنیا زیر فرمان من است. زاهد تویی. # حاتم گفت: نی، که تویی زاهد، که خدای تعالی. می فرماید قل متاع # ~~آلدآ نیا قلیل. و تو به اندکی قناعت کردهای زاهد توباشی نه من، که به ~~دنیا و # ~~عقبی سر فرونمی آورم، چگونه زاهد باشم؟ PageV01P358 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0418.jpg) # ~~8) # ذکر سهل بن عبد الله التستری قدس الله روح العزیز # آن سیاح بیداء1 طریقت، آن غواص دریای حقیقت، آن شرف اکابر، آن # ~~مشرف خاطر، آن مهدی راه و رهبری سهل بن عبد الله التستری رحمة الله ~~علیه، از # ~~محتشمان اهل تصوف بود و از کباراین طایفه بود و در این شیوه مجتهد بود ~~و در # ~~وقت خود سلطان طریقت بود وبرهان حقیقت بود وبراهین او بسیاراست، و در # ~~جوع و سهر2 شأنی عالی داشت، و از علمای مشایخ بود و امام عهد و معتبر ~~جمله # ~~بود و در ریاضات و کرامات بی نظیر بود و در معاملات و اشارات بی بدل ~~بود و # ~~در حقایق و دقایق بی همتا بود و علمای ظاهر چنان گویند که میان شریعت و # ~~حقیقت او جمع کرده است و این عجب خود هردو یکی است که حقیقت روغن # ~~شریعت است و شریعت مغزآن. # پیر او ذوالنون مصری بود. در آن سال که به حج رفته بود او را دریافت و # ~~هیچ شیخی را از طفلی بازاین واقعه ظاهر نبوده است. چنانکه او را بیش از # ~~طفلی باز، چنانکه از او ms282 نقل کنند که گفته است: یاد دارم که حق تعالی # ~~می گفت الست بربکم. و من گفتم: بلی. و جواب دادم و در شکم مادر ~~PageV01P359 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0419.jpg) # ~~خویشتن را یاد دارم. # و گفت: سه ساله بودم که مرا قیام شب بودی و اندر نماز خالم1 محمدبن # ~~سوار،. همی گریستی که او را قیام است. گفتی: یا سهل بخسب که دل # ~~مشغول همی داری و من پنهان و آشکارا نظارهآ او میکردم، تا چنان شدم که ~~خال # ~~را گفتم: مرا حالتی میباشد صعب. چنانکه میبینم که سر من به سجود است، # ~~پیش عرش. # گفت: یا کودک! نهان دار این حالت و با کس مگوی. # پس گفت: به دل یاد کن، آنگاه که در جامهآ خواب از این پهلو بدان پهلو # ~~بگردی و زبانت بجنبد بگوی: الله معی الله ناظری الله شاهدی. # گفت: این را میگفتم. او را خبر دادم. گفت: هر شب هفت بار بگوی. # ~~گفت: پس او را خبر دادم. گفت: پانزده بار بگوی. گفتم: پس از این حلاوتی # ~~در دلم پدید می آمد. چون یک سال برآمد خالم گفت: نگاه دار آنچه تورا # ~~آموختم و دایم بر آن باش تا در گور شوی، که در دنیا و آخرت تو را ثمرهآ ~~آن # ~~خواهد بود. پس گفت: سالها بگذشت، همان میگفتم تا حلاوت آن در سر من # ~~پدید آمد. پس خالم گفت: یا سهل! هر که را خدای با او بود و وی را ~~میبینند # ~~چگونه معصیت کند. خدای را برتوباد که معصیت نکنی. پس من در خلوت # ~~شدم. آنگاه مرا به دبیرستان فرستادند. گفتم: من میترسم که همت من ~~پراگنده # ~~شود. با معلم شرط کنید که ساعتی به نزدیک وی باشم و چیزی بیاموزم و به # ~~کار خود باز گردم. بدین شرط به دبیرستان شدم و قرآن بیاموختم. هفت ساله # ~~بودم که روزه داشتمی. پیوسته قوت من نان جوین بودی. به دوازده سالگی ~~مرا # ~~مسأله ای افتاد که کس ms283 حل نمیتوانست کرد. درخواستم تا مرا به بصره ~~فرستادند # ~~تا آن مسأله را بچرسم. بیامدم و از علمای بصره بپرسیدم. هیچ کس مرا ~~جواب PageV01P360 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0420.jpg) # ~~نداد. به عبادان آمدم، به نزدیک مردی که او را حبیب بن حمزه گفتندی. وی # ~~را پرسیدم. جواب داد: به نزدیک وی یکچندی ببودم و مرا از وی بسی فواید # ~~بود. پس به تستر آمدم و قوت خود به آن آوردم که مرا به یک درم جو ~~خریدندی و # ~~آس کردندی و نان پختندی. هر شبی به وقت سحر به یک وقیه1 روزه گشادمی # ~~- بی نان خورش و بی نمک - این درم مرا یک سال بسنده بودی. پس عزم # ~~کردم که هر سه شبانه روزی یکباره روزه گشایم. پس به پنج روز رسانیدم، ~~پس # ~~به هفت روز بردم، پس به بیست روز رسانیدم. # نقل است که گفت: به هفتاد روز رسانیده بودم، و گفت: گاه بودی که # ~~در چهل شبانه روز مغزی بادام خوردمی. # و گفت: چندین سال بیا زمودم در سیری و گرسنگی. در ابتدا ضعف من از # ~~گرسنگی بود و قوت من از سیری. چون روزگار برآمد قوت من از گرسنگی بود # ~~و ضعف من از سیری. آنگاه گفتم: خداوندا! سهل را دیده از هر دو بردوزتا # ~~سیری در گرسنگی و گرسنگی در سیری از تو بیند. # و بیشتر روزه در شعبان داشته است که بیشتر اخبار در شعبان است و چون # ~~رمضان درآمدی یکبار چیزی خوردی و شب و روزه در قیام بودی. # روزی گفت: توبه فریضه است بر بنده، به هر نفسی. خواه خاص، خواه # ~~عام، خواه مطیع باشی ، خواه عاصی. # مردی بود در تستر که نسبت به زهد و علم کردی بر وی خروج کرد، بدین # ~~سخن که وی میگوید: از معصیت عاصی را توبه باید کرد و مطیع رااز طاعت # ~~توبه باید کرد و روزگار او در چشم عامه بد گردانید و احوالش را به ~~مخالفت # ~~منسوب کردند ms284 و تکفیر کردندش، به نزدیک عوام و بزرگان و او سر آن نداشت # ~~که با ایشان مناظره کند. تفرقه میدادندش. سوز دین دامنش بگرفت و هرچه ~~PageV01P361 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0421.jpg) # ~~داشت از ضیاع1 و عقار2 و اسباب و فرش و اوانی3 و زرو سیم بر کاغذ نوشت ~~و # ~~خلق را گرد کرد و آن کاغذ بارها بر سر ایشان افشاند. هر کس کاغذپارهای # ~~برداشتند. هرچه در آن کاغذ نوشته بود به ایشان میداد. شکر آن را که ~~دنیا از او # ~~قبول کردند. چون همه بداد، سفر حجازپیش گرفت و با نفس گفت: ای نفس! # ~~مقلس گشتم. بیش ازمن هیچ آرزو مخواه که نیابی. # نفس با او شرط کرد که نخواهم. چون به کوفه رسید نفش گفت: تا # ~~اینجا از تو چیزی نخواستم. اکنون پارهای نان و ماهی آرزو کردم. نفس ~~گفت: # ~~این مقدار مرا ده تا بخورم و تو را بیش تا به مکه نرنجانم. # به کوفه درآمد. خرآسی2 دید که اشتر را بسته بودند. گفت: این اشتررا # ~~روزی چند کرا5 دهید. # گفتند: دو درم. # شیخ گفت: أشتر را بگشایید و مرا دربندید و تا نماز شام یکی درم دهید. # اشتر را بگشادند و شیخ را در خرآس بستند. شبانگاه یک درم بدادند. نان # ~~و ماهی خرید و درپیش نهاد و گفت: ای نفس! هرگاه که از این آرزویی # ~~خواهی با خود قرار ده که بامداد تا شبانگاه کار ستوران کنی تا به آرزو ~~رسی. # پس به کعبه رفت و آنجا بسیار مشایخ را دریافت. آنگاه به تستر آمد، و # ~~ذو النون را آنجا دریافته بود. هرگزپشت به دیوار بازننهاد و پای گرد ~~نکرد و هیچ # ~~سؤال را جواب نداد و بر منبر نیامد و چهارماه انگشتان پای را بسته ~~داشت. # ~~درویشی ازوی پرسید: انگشت تو را چه رسیده است؟ # گفت: هیچ نرسیده است. # آنگاه آن درویش به مصر رفت - به نزدیک ذوالنون- او را دید انگشت # ~~پای بسته. گفت: چه افتاده است؟ ms285 گفت: درد خاسته است. گفت: از کی ~~PageV01P362 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0422.jpg) # ~~باز؟ گفت: از چهار ماه باز. # گفت: حساب کردم. دانستم که سهل موافقت شیخ ذو النون کرده است. # ~~یعنی موافقت شرط است. واقعه باز گفتم. ذو النون گفت: کسی است که او را # ~~از درد ما آگاهی است و موافقت ما می کند. # نقل است که روزی سهل در تسترپای گرد کرد و پشت به دیوار بازنهاد و # ~~گفت سلونی عما بدا لکم. گفتند: پیش از این از اینها نکردی. # گفت: تا استاد زنده بود شاگرد را به ادب باید بود. # تاریخ نوشتند، همان وقت ذوالنون درگذشته بود. # نقل است که عمرو لیث بیمارشد، چنانکه همهآ اطبا از معالجت او عاجز # ~~شدند. گفتند: این کار کسی است که دعا کند. گفتند: سهل متجاب الدعوه # ~~است. او را طلب کردند و به حکم فرمان أولوا الأمر اجابت کرد. چون در ~~پیش # ~~او بنشست گفت: دعا در حق کسی مستجاب شود که توبه کند و تو را در زندان # ~~مظلومان باشند. همه رها کرد و توبه کرد. سهل گفت: خداوندا! چنانکه ذل # ~~معصیت او به او نمودی، عزطاعت من بدو نمای. چنانکه باطنش را لباس # ~~انابت1 پوشانیدی ظاهرش را لباس عافیت پوشان. # چون این مناجات کرد عمرو لیث بنشست و صحت یافت. مال بسیار بر او # ~~عرضه کرد. هیچ قبول نکرد و از آنجا بیرون آمد. مریدی گفت: اگر چیزی ~~قبول # ~~کردی تا در وجه اوام2 که کرده بودیم بگزاردیمی به نبودی؟ # مرید را گفت: تورا زرمیباید، بنگر! # آن مرید بنگرید، همه دشت و صحرا دید جمله زر گشته و لعل شده. # ~~گفت: کسی را که با خدای چنین حالی بود از مخلوق چرا چیزی بگیرد؟ # تقل اس که چون سٹن سماعی سیدی، ورا وجدی پدید امدی. بیست و PageV01P363 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0423.jpg) # ~~پنج روز در آن وجد ماندی و طعام نخوردی و اگر زمستان بودی عرق میکردی، # ~~که پیراهنش ترشدی. چون در آن حالت ms286 علما از او سؤال کردندی، گفتی : از # ~~من مپرسید که شما ازمن و از کلام من در این وقت هیچ منفعت نباشد. # نقل است که بر آب برفتی که قدمش ترنشدی. یکی گفت: قومی گویند # ~~توبر سر آب می روی. # ~~پرسیدم. گفت: مؤدن این مسجد را بپرس که او مردی راستگوی است. گفت: # مؤدن گفت: من آن را ندیدم. لکن دراین روزها در حوضی درآمد تا غسل # ~~سازد. در حوض افتاد که اگر من نبودمی در آنجا بمردی. # شیخ بوعلی دقاق چون این بشنید. گفت: او را کرامات بسیار است. لیکن # ~~خواست تا کرامات خود را بپوشاند. # نقل است که یک روز در مسجد نشسته بود. کبوتری بیفتاد - از گرما و # ~~رنج - سهل گفت: شاه کرمانی بمرد. چون نگاه کردند همچنان بود. # نقل است که یکی از بزرگان گفت: روز آدینه، پیش از نماز، نزدیک سهل # ~~شدم. ماری دیدم در آن خانه. من ترسیدم. گفت: درآی! گفتم: میترسم. # گفت: کسی به حقیقت ایمان نرسد تا از چیزی دیگر جز خدای بترسد. # ~~مرا گفت: در نماز آدینه چه گویی؟ # گفتم: میان ما و مسجد یک شبانه روز است # دست من بگرفت. پس من نگاه کردم و خود را در مسجد آدینه دیدم. نماز # ~~کردیم و بیرون آمدیم. من در آن مردمان مینگرستم. گفت: اهل لا إله إلا ~~الله # ~~بسیارند و مخلصان اندکی. # نقل است که شیران و سباع1 بسیار به نزدیک او آمدندی، و مر ایشان را ~~PageV01P364 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0424.jpg) # ~~غذا دادی و مراعات کردی و امروز در تستر خانهآ سهل را بیت السباع ~~گویند. و # ~~از بس که قیام کرده و در ریاضت درد کشیده برجای خود نماند و حرقت بول1 # ~~آورد. چنانکه در ساعتی چند بار حاجت آمدی و پیوسته جامی با خود داشتی ~~از # ~~بهر آنکه نتوانستی نگاه داشت. اما چون وقت نماز درآمدی انقطاع پذیرفتی ~~و # ~~طهارت کردی و نماز کردی و آنگاه باز بر جای خود بماندی، ms287 و چون بر منبر # ~~برآمدی همه حرقتش برفتی و منقطع شدی و همه درد پای زایل شدی و چون فرود # ~~آمدی باز علتش پدید می آمدی، اما یک ذره از شریعت بر وی فوت نشدی. # نقل است که مریدی را گفت: جهد کن تا همه روز گویی الله الله. آن # ~~مرد میگفت، تا بر آن خوی کرد. گفت: اکنون شبها بر آن پیوند کن. چنان ~~کرد # ~~تا چنان شد که اگر خود را به جای خواب دیدی همان الله میگفتی، در خواب. # ~~تا او را گفتند: ازین باز گرد و به یادداشت مشغول شو. تا چنان شد که ~~همه # ~~روزگارش مستغرق آن شد. وقتی در خانه ای بود. چوبی از بالا بیفتاد و بر ~~سر او # ~~آمد و بشکست و قطرات خون از سرش بر زمین آمد و همه نقش الله الله پدید ~~آمد. # نقل است که مریدی را کاری فرمود. گفت: نتوانم از بیم زبان مردمان. # ~~سهل روی به اصحاب کرد و گفت: به حقیقت این کار نرسد تا از دو صفت # ~~یکی به حاصل نکند: یا خلق از چشم وی بیفتد که جزخالق نبیند، ویا نفس # ~~وی از چشم وی بیفتد و به هر صفت که خلق او را بینند باک ندارد. یعنی ~~همه # ~~حق بیند. # نقل است که در پیش مریدی حکایت میکرد که در بصره نان پزی است # ~~که درجهآ ولایت دارد. مرید برخاست و به بصره رفت. آن نان پزرا دید. # ~~خریطه2 ای در محاسن خود کرده چنانکه عادت نانوایان باشد. چون چشم مرید # ~~بروی افتاد بر خاطر او بگذشت که اگر او را درجهآ ولایت بودی از آتش ~~احتراز PageV01P365 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0425.jpg) # ~~تکردی. پس سلام گفت و سؤالی کرد. نانوا گفت: چون به ابتدا به چشر # ~~حقارت در من نگرستی تورا سخن من فایده نبود. # نقل است که شیخ گفت: وقتی در بادیه می رفتم، مجرد. پیرزنی دیدم که # ~~می آمد. عصابه1ای بر سربسته و ms288 عصایی در دست گرفته. گفتم مگراز قافله # ~~بازمانده است؟ # دست به جیب بردم و چیزی به وی دادم که: ساختگی کن تا از مقصود # ~~بازنمانی. # بیرزن انگشت تعجب در دندان گرفت و دست در هوا کرد و مشتی زر # ~~بگرفت و گفت: تواز جیب میگیری، من از غیب می گیرم. # این بگفت و ناپدید شد. من در حیرت آن می رفتم تا به عرفات رسیدم. # ~~چون به طوافگاه شدم کعبه را دیدم گرد یکی طواف میکرد. آنجا رفتم. آن ~~پیرزن # ~~را دیدم. گفت: یا سهل! هر که قدم برگیرد تا جمال کعبه را بیند لابد او ~~را # ~~طواف باید کرد. اما هر که قدم از خودی خود برگیرد تا جمال حق بیند کعبه # ~~گرد او طواف باید کرد. # و گفت: مردی از ابدال بر من رسید و با او صحبت کردم و از من مسائل # ~~می پرسید - از حقیقت- و من جواب میگفتم. تا وقتی که نماز بامداد ~~بگزاردی # ~~و به زیر آب فروشدی و به زیر آب نشتی تا وقت زوال. چون اخی ابراهیه # ~~بانگ نماز کردی و او از زیر آب بیرون آمدی یک سر موی بروی ترنشده بودی # ~~و نماز پیشین گزاردی. پس به زیر آب درشدی و از آن آب جزبه وقت نماز # ~~بیرون نیامدی. مدتی با من بود - هم بدین صفت- که البته هیچ نخورد و با # ~~هیچ کس ننشست تا وقتی که برفت. # و گفت: شبی در خواب قیامت را دیدم که در میان موقف2 ایستاده بودم. PageV01P366 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0426.jpg) # ~~ناگاه مرغی سپید دیدم که از میان موقف از هر جانبی یکی می گرفت و در ~~بهشت # ~~میبرد. گفتم: آیا این چه مرغی است که حق تعالی بر بندگان خود منت نهاده # ~~است؟ # ناگاه کاغذی از هوا پدید آمد. باز کردم بر آنجا نوشته بود: این سرغی است # ~~که او را ورع گویند. هر که در دنیا با ورع بود حال وی در قیامت چنین ~~بود. # و ms289 گفت: بخواب دیدم که مرا در بهشت بردند. سیصد تن را دیدم. گفتم: # ~~السلام علیکم. پس پرسیدم: خوفنا کترین چیزی که خوف شما از آن بیشتر شد # ~~چه بود؟ گفتند: خوف خاتمت. # و گفت: حق تعالی خواست که روح در آدم دمد. روح را به نام محمد در او # ~~دمید و گفت: کثیت او ابو محمد کرد و در جملهآ بهشت یک برگ نیست که # ~~نام محمد بر وی نوشته نیست، و درختی نیست درجملهآ بهشت إلا به نام او # ~~کشتهاند، و ابتدای جملهآ اشیاء به نام او کرده اند، وختم جملهآ انبیا ~~بدو خواهد # ~~بود، لاجرم نام او خاتم النبیین آمد. # و گفت: ابلیس را بخواب دیدم. گفتم: بر توچه سختتر. # گفت: اشارت دلهای بندگان به خداوند جهان. # و گفت: ابلیس را دیدم درمیان قومی. گفت به همتش بند کردم. چون آن # ~~قوم برفتند گفتم: رها نکنم بیا در توحید سخنی بگوی. گفت: ابلیس در میان # ~~آمد و فصلی بگفت در توحید که اگر عارفان وقت حاضر بودندی همه انگشت به # ~~دندان گرفتندی. # و گفت: من کسی را دیدم در شبی که عظیم گرسنه بود. لقمه پیش او # ~~آوردند - مگر شبهت آلود بود- ترک کرد و نخورد و آن شب از گرسنگی طاعت # ~~نتوانست کرد و سه سال بود تا به شب در طاعت بود. آن شب مزد آن یک # ~~گرسنگی و دست از طعام شبهت کشیدن را با آن سه ساله عبادت برابر کردند. # ~~این زیادت آمد. PageV01P367 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0427.jpg) # ~~و گفت: شکم من پرخمر شود دوستتر دارم که پراز طعام حلال. # ~~گفتند: چرا؟ # ~~گفت: از آنکه چون شکم من پر خمر شود عقل بیارامد و آتش شهوت # ~~بمیرد و خلق از دست و ربان من ایمن شوند، اما چون از طعام حلال پر شود # ~~فضولی آرزو کند و شهوت قوی گردد و نفس به طلب آرزوهای خود سر برآرد. # و گفت: خلوت درست نیاید مگربه حلال خوردن، و حلال ms290 درست نیاید # ~~مگربه حق خدای دادن. # ~~و گفت: در شبانه روزی هر که یکبار خورد. این خورد صدیقان است. # و گفت: درست نبود عبادت هیچ کس را و خالص نبود عملی که میکند # ~~تا مرد گرسنه نبود. # و گفت: باید که از چهار چیز نگریزد تا درعبادت درست آید. گرسنگی، # ~~و دراویشی، و دیگر خواری، و دیگر قناعت. # و گفت: هر که گرسنگی کشد شیطان گرد او نگردد، به فرمان خدای. # ~~چون سیر بخوردید طلب گرسنگی کنید از آنکه شما را مبتلا گردانیده است به # ~~سیر خوردن و اگر چنین نکنید از حد درگذرید و طاغی شوید. # و گفت: سر همهآ آفتها سیر خوردن است. # و گفت: هرکه حرام خورد هفت اندام وی در معصیت افتد. اگر خواهد # ~~وگرنه ناچار معصیت کند و هرکه حلال خورد هفت اندام وی در طاعت بود و # ~~توفیق خیر بدو پیوسته بود. # و گفت: حلال صافی آن بود که اندر وی خدای را فراموش نکند. # نقل است که شاگردی را گرسنگی به غایت رسید و چند روز برآمد. # ~~گفت: یا استاد ما القوت قال ذکر الحی الذی لایموت. # و گفت: خلق بر سه قسم اند. گروهیاند با خود به جنگ برای خدای # ~~تعالی؛ و گروهی اند با خلق به جنگ برای خدای؛ و گروهی اند با حق به جنگ ~~PageV01P368 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0428.jpg) # ~~برای خود، که چرا قضای تو به رضای ما نیست. چرا مشیت تو به مشاورت ما # ~~نیست. # و گفت: هر که خواهد که تقوی وی درست آید گواز همهآ گناهان دست # ~~بدار. # و گفت: هر عمل که کنید که نه به اقتدای مقتدا کنید جمله عذاب نفس # ~~خود دانید. # و گفت: بنده را تعبد درست نیاید تا آنگاه که در عدم بر خویشتن اثر # ~~دوستی نبیند و در فنا اثر وجود. # و گفت: بیرون رفتند علما و عباد و زهاد از دنیا و دلهای ایشان هنوزدر # ~~غلاف بود و گشاده نشد، مگر دلهای ms291 صدیقان و شهیدان. # و گفت: ایمان مرد کامل نشود تا وقتی که عمل او به ورع نبود و ورع او به # ~~اخلاص نبود و اخلاص او به مشاهده واخلاص تبرا کردن بود، از هرچه دون # ~~خدای بود. # و گفت: بهترین خایفان مخلصاناند و بهترین مخلصان آن قوم اند که # ~~اخلاص ایشان تا به مرگ برساند. # و گفت: جز مخلص واقف ریا نبود. # و گفت: آن قوم که بدین مقام پدید آمدند، ایشان را به بلا حرکت دادند. # ~~اگر بجنبند جدا مانند و اگر بیارامند پیوستند. # و گفت: هر که خدای را نپرستد به اختیار خلقش باید پرستیدن به اضطرار. # و گفت: حرام است بر دلی که به غیر خدای آرام تواند گرفت که هرگز # ~~بوی یقین به وی رسد. # و گفت: حرام است بر دلی که در او چیزی بود که خدای بدان راضی # ~~نباشد که در آن دل نوری راه یابد. # و گفت: هر وجدی که کتاب و سنت گواه آن نبود باطل بود. PageV01P369 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0429.jpg) # و گفت: فاضلترین اعمال آن بود که بنده پاک گردد از خبث پاکی # ~~خویش. # و گفت: هر که نقل کند از نفسی به نفسی گهگه ذکر خالق خود ضایع # ~~کرد. # و گفت: همت آن است که زیادت طلبد چون تمام شود و به مقصود برسد # ~~یا منقطع گردد. # و گفت: اگر بلا نبودی به حق راه نبودی. # و گفت: هر که چهل روز به اخلاص بود در دنیا زاهد گردد و او را کرامت # ~~پدید آید و اگر پدید نیاید خلل از وی افتاده باشد، اندر زهد. گفتند: ~~چگونه # ~~پدید آید او را کرامت؟ گفت: بگیرد آنچه خواهد. چنانکه خواهد. # و گفت: هر دل که با علم سخت گردد از همه دلها سخت تر گردد و # ~~علامت آن دل که با علم سخت گردد آن بود که دل وی به تدبیرها و حیلتها # ~~بسته شود وتدبیر خویش به خداوند تسلیم نتواند کرد و ms292 هر که را حق تعالی ~~به # ~~تدبیر او باز گذارد هم بدین جهان و هم بدان جهان او را به دوزخ اندازد. # و گفت: علما سه قوم اند. عالم است به علم ظاهر، علم خویش با اهل # ~~ظاهر میگوید. و عالم است به علم باطن که علم خویش را با اهل او می ~~گوید. و # ~~عالمی است که علم او میان او ومیان خدای است. آن را با هیچ کس نتواند # ~~گفت. # و گفت: آفتاب برنیامد و فرونشد بر هیچ کس نیکوتر از آنکه خدای را # ~~برگزیند برتن ومال و دنیا و جان و آخرت. # و گفت: هیچ معصیت عظیمتر از جهل نیست. # و گفت: بدین مجنونها به چشم حقارت منگرید که ایشان خلیفتان انبیا # ~~گفتند. # کسی گفت: علم شما چیست؟ PageV01P370 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0430.jpg) # گفت: این علم ما به تصرف نیاید ولیکن آن علم را به تکلف رها نتوان # ~~کرد. چون این حدیث بیاید خود آن همه از تو بستاند. # و گفت: اصول ما شش چیز است: تمتک به کتاب خدای؛ و اقتدا به # ~~سنت رسول صلی الله علیه وعلی آله وسلم؛ وحلال خوردن، و بازداشتن دست از # ~~رنجانیدن خلق و اگرچه تو را برنجانند؛ و دور بودن از مناهی؛ و تعجیل ~~کردن # ~~بگزارد حقوق. # و گفت: اصول مذهب ما سه چیز است: اقتدا به رسول در اخلاق واقوال و # ~~افعال؛ وخوردن حلال واخلاص در جملهٔ‌ اعمال. # و گفت: اول چیزی که مبتدی را لازم آید توبه است و آن ندامت است و # ~~شهوات از دل برکندن و از حرکات مذمومه به حرکات محموده نقل کردن، و # ~~دست ندهد بنده را توبه تا خاموشی لازم خود نگرداند، و خاموشی لازم او ~~نگردد # ~~تا خلوت نگیرد و خلوت لازم او نشود تا حلال نخورد؛ و خوردن حلال دست # ~~ندهد تا حق خدای نگزارد، و حق خدای گزاردن حاصل نگردد مگر به حفظ # ~~جوارح. و از این همه که بر شمردیم هیچ میسر ms293 نشود تا یاری نخواهد از ~~خدای # ~~براین جمله. # و گفت: اول مقام عبودیت برخاستن از اختیار است و بیزار شدن از حول و # ~~قوة خویش. # و گفت: بزرگترین متامات آن است که خوی بد خویش به خوی نیک # ~~بدل کند. # و گفت: آدمیان را دو چیز هلاک گرداند: طلب عز و خوف درویشی. # و گفت: هر که دل وی خاشعتر بود دیو گرد وی نگردد. # و گفت: پنچ چیز از گوهر نفس است: درویشی که توانگری نماید؛ # ~~وگرسنه ای که سیری نماید؛ و اندوهگنی که شادی نماید؛ و مردی که وی را ~~با PageV01P371 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0431.jpg) # ~~دارد وقوت نماید از خود. # و گفت: میان خدای و بنده هیچ حجاب غلیظتر از حجاب دعوی نیست و # ~~هیچ راه نیست به خدای نزدیکتر از افتقار1 به خدای. # و گفت: هر که مدعی بود خایف نبود، و هر که خایف نبود امین نبود و # ~~هر که امین نبود او را بر خزاین پادشاه اطلاع نبود. # و گفت: بوی صدق نیابد هر که مداهنت کند غیر خود را و مداهنت با خود # ~~زیا بود. # و گفت: هر که با مبتدع مداهنت کند حق تعالی ستت از او ببرد و هر که # ~~در روی مبتدعی بخندد حق تعالی نور ایمان از او ببرد. # ~~شود. و گفت: هر حلال که از اهل معاصی خواهند که برگیرند آن پریشان ~~حرام # و گفت: مثل سنت در دنیا چون بهشت است در عقبی، هر که در بهشت # ~~شد ایمن شد ازخوف و بلا همچنین نیز هر که بر جادهآ سنت در عمل شد ایمن # ~~شد از بدعت وهوا. # و گفت: هر که طعن کند در کسب در ستت طعن کرده است و هر که در # ~~توکل طعن کند درایمان طعن کرده است و درست نیاید کسب اهل توکل را، # ~~مگر بر جادهآ سنت و هر که نه اهل توکل است درست نیست کسب او ما # ~~نیت تعاون یعنی معاونت کند ms294 تا دل خلق ازوی فارغ بود. # و گفت: اگرتوانی که بر صبرنشینی چنان کن و از آن قوم مباش که صبر # ~~بر تونشیند. # و گفت: اصل جمله آفتها اندکی صبر است، بر چیزها و غایت شکر عارف # ~~آن است که بداند عاجز است از آنکه شکر او تواند گزارد یا به حد شکر ~~تواند PageV01P372 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0432.jpg) # ~~سی # و گفت: خدای را در هر روزی و هر ساعتی و هر شبی عطاها است و # ~~بزرگترین عطا آن است که ذکر خویش تورا الهام کند. # و گفت: هیچ معصیت نیست بتر از فراموشی حق. # و گفت: هر که بخواباند چشم خویش از حرام کردهآ خدای یک چشم زخم # ~~هرگز در جملهآ عمر بدو راه نیابد. # و گفت: حق تعالی هیچ مکانی نیافرید از دل مؤمن عزیزتر، از بهر آنکه # ~~هیچ عطایی نداد خلق را از معرفت عزیزتر و عزیزترین عطاها به عزیزترین ~~مکانها # ~~بنهند و اگر در عالم مکانی بودی از دل مؤمن عزیزتر معرفت خود را آنجا ~~نهادی. # و گفت: عارف آن است که هرگز طعم وی نگردد، هر دم خوش بویتر # ~~بود. # و گفت: هیچ یاری ده نیست إلآ خدای، وهیچ دلیل نیست إلا رسول # ~~خدای، وهیچ زاد نیست إلآ تقوی، و هیچ عمل نیست مگر صبر بر این پنج چیز # ~~که گفتیم. # و گفت: هیچ روز نگذرد که نه حق تعالی ندا کند که بندهآ من انصاف # ~~نمیدهی تو را یاد میکنم و تو مرا فراموش میکنی تو را به خود میخوانم و ~~تو به # ~~درگاه کسی دیگر می روی و من بلاها را از تو بازمیدارم و تو بر گناه ~~معتکف # ~~میباشی یا فرزند آدم فردا که به قیامت حاضر آیی چه عذر خواهی گفت. # و گفت: خدای تعالی خلق را بیافرید. گفت با من راز گویید اگر راز # ~~نگویید به من نگرید و اگر این نکنید حاجت خواهید. # و گفت: دل هرگز زنده نشود تا نفس نمیرد. ms295 # و گفت: هر که بر نفس خویش مالک شد عزیز شد و بر دیگران نیز مالک # ~~شد. چنانکه گفته اند پادشاه تن خود پادشاه هرتنی، خصم توبا تو برنیاید ~~چوتو # ~~با خود برآمده ای، و هر که را نفس او بر او مالک شد ذلیل شد، و اول ~~جنایت PageV01P373 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0433.jpg) # ~~صدیقان ساختن ایشان بود با نفس خویش # و گفت: خدای را هیچ عبادت نکنند فاضلتر از مخالفت هوا و نفس # و گفت: هر که نفس خود را نشناسد برای خداوند خویش، خداوند خویش # ~~را نشناسد برای نفس خویش # و گفت: هر که خدای را شناخت غرقه گشت در دریای اندوه و شادی. # و گفت: غایت معرفت حیرت است و دهشت # و گفت: اول مقام معرفت آن است که بنده را یقین دهد در سر وی و جمله # ~~جوارح وی بدان یقین آرام گیرد. یعنی خاطرهای بد از ضعف یقین بود. # و گفت: اهل معرفت خدای اصحاب اعراف اند، همه را به نشان او # ~~شناسند. # و گفت: صادق آن بود که خدای تعالی فریشته ای بر وی گمارد که چون # ~~وقت نماز درآید بنده ای برگمارد تا نماز کند و اگر خفته باشد بیدار ~~کند. # و گفت: از توبهآ قرا نومیدی بیش از آن بود که ازتوبهآ کفار و اهل # ~~معاصی. # ~~و گفت: لا إله إلا الله! لازم است خلق را اعتقاد بدان به دل واعتراف # ~~بدان به زبان و وفا بدان به فعل # ~~و گفت: اول توبه اجابت است، پس انابت است، پس توبه است، پس # ~~استغفار اجابت به فعل بود و انابت به دل و توبه به نیت و استغفار از ~~تقصیر # ~~و گفت: صوفی آن بود که صافی شود از کدر و پر شود از فکر و در قرب # ~~خدای منقطع شود از بشر و یکسان شود در چشم او خاک و زر # ~~و گفت: تصوف اندک خوردن است و با خدای آرام گرفتن و از خلق ms296 # ~~گریختن. # ~~و گفت: توگل حال پیغمبران است. هر که در توگل حال پیغمبر دارد گو # ~~سنت او فرو مگذار. PageV01P374 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0434.jpg) # و گفت: اول مقامی در توکل آن است که پیش قدرت چنان باشی که مرده # ~~پیش مرده شوی، تا چنانکه خواهد او را میگرداند و او را هیچ ارادت نبود ~~و # ~~حرکت نباشد. # و گفت: توکل درست نیاید إلا به بذل روح وبذل روح نتوان کرد إلآ به # ~~ترک تدبیر. # و گفت: نشان توکل سه چیز است: یکی آنکه سؤال نکند و چون پدید آید # ~~نپذیرد و چون نپذیرفت بگذارد. # و گفت: اهل توکل را سه چیز دهند: حقیقت یقین؛ و مکاشفهآ غیبی؛ و # ~~مشاهدهآ قرب حق تعالی. # و گفت: توکل آن است که خدای را متهم نداری. یعنی آنچه گفته است # ~~به تو رساند. # و گفت: توکل آن است که اگر چیزی بود و اگر نبود در هر دو حال ساکن # ~~بود. و گفت: توکل دل را بود که با خدای زندگانی کند بی علاقتی. # و گفت: جملهآ احوال را رویی است و قفایی. مگرتوکل را که همه روی # ~~است، بی قفا. معنی آن است که زهد و تقوی از اجتناب دنیا بود؛ مجاهد. در # ~~مخالفت نفس و هوا بود؛ علم و معرفت در دید و دانش اشیاه بود؛ خوف و رجا ~~از # ~~لطف و کبریا بود؛ تفویض وتسلیم در رنج وعنا بود؛ رضا به قضا بود؛ وشکر ~~بر # ~~نعما1 بود؛ و صبر بر بلا بود؛ و توکل بر خدا بود. لاجرم توکل همه روی ~~بی قفا # ~~بود. اگر کسی گوید دوستی نیز همچنین است که توکل بر خدای است گوییم # ~~دوستی بر خدای نبود با خدای بود. # و گفت: دوستی دست به گردن طاعت کردن بود و از مخالفت دور بودن. # و گفت: هر که خدای را دوست دارد عیش او دارد. PageV01P375 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0435.jpg) # و گفت: حیا بلندتر است از خوف که حیا خاصگیان را بود و ms297 خوف علما # و گفت: عبودیت رضا دادن است به فعل خدای. # و گفت: مراقبت آن است که از فوت %~% نرسی و از فوت آخرت ترسی. # ~~و گفت: خوف نراست و رجا ماده و فرزند هر دو ایمان است. # ~~و گفت: در هر دل که کبربود، خوف و رجا در آن قرار نگیرد. # ~~و گفت: خوف دور بودن است از نواهی1 ورجا شتافتن است به اداء اوامر، # ~~وعلم رجا درست نیاید إلا خایف را # ~~و گفت: بلندترین مقام خوف آن است که بندهآ خایف بود تا در علم # ~~خدای تقدیر او بر چه رفته است. مردی دعوی خوف میکرد. # گفت: در سر توبیرون از خوف قطعیت هیچ خوف هست؟ گفت: هست # ~~گفت: توخدای را نشناختهای و از فطیعت او نترسیده ای # ~~و گفت: صبر انتظار فرج است از خدای تعالی # ~~و گفت: مکاشفه آن است که گفتهاند لوگیف آلغطآء ما آزدات تقینا. # ~~و گفت: فتوت متابعت ستت است # ~~و گفت: زهد در سه چیزاست: یکی در ملبوس که آخر آن در مزبلها # ~~خواهد رسید، و زهد در برادران که آخر آن فراق خواهد بود، و زهد در دنیا ~~که # ~~آخرآن فنا خواهد شد. # ~~و گفت: ورع ترک دنیا است و دنیا نفس است. هر که نفس خود را گرفت # ~~دشمن خدای گرفته است. # ~~و گفت: سفر کردن از نفس به خدای صعب است # ~~و گفت: نفس ازسه صفت خالی نیست: یا کافر است، یا منافق، یا PageV01P376 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0436.jpg) # ~~مرائی. # و گفت: نفس را شرهای بسیار است. یکی ازآن شرها آن است که بر # ~~فرعون آشکارا کرد وجز به فرعونی آشکارا نکند و آن دعوی خدایی است. # ~~و گفت: انس به کسی گیر که به نزدیک اوست، هرچه تو را میباید. # ~~و گفت: حق تعالی قرب نداد ابرار را به خیرات، و قرب داد به یقین. # و گفت: روغن نگاه دارید تا عقلتان زیادت شود که هرگز خدای را هیچ # ~~دلی ناقص ms298 عقل درنیافته است. # و گفت: تجلی بر سه حال است: تجلی ذات، وآن مکاشفه است؛ و # ~~تجلی صفات، وآن موضع نور است؛ وتجلی حکم ذات، و آن آخرت است و # ~~ما فیها. # پرسیدند از انس. گفت: انس آن است که اندامها انس گیرد به عقل، و # ~~عقل انس گیرد به علم، و علم انس گیرد به بنده، و بنده انس گیرد به ~~خدای. # و پرسیدند از ابتدای احوال ونهایت آن. گفت: ورع اول زهد است، و زهد # ~~اول توکل، وتوکل اول درجهآ عارف، ومعرفت اول قناعت است، وقناعت ترک # ~~شهوات، وترک شهوات اول رضاست، و رضا اول موافقت است. # پرسیدند چه چیز سخت تر بود بر نفس؟ گفت: اخلاص زیرا که نفس را در # ~~اخلاص هیچ نصیبی نیست. # و گفت: اخلاص اجابت است. هر که را اجابت نیست اخلاص نیست. # پرسیدند از اخلاص. گفت: اخلاص آن است که چنانکه دین را از خدای # ~~گرفته ای به هیچ کس دیگر ندهی جز به خداوند. # ~~شما را خبر دهم از وصف صادقان. # گفتند: مشاهده چیست؟ گفت: عبودیت. PageV01P377 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0437.jpg) # ~~گفتند: به چه چیز بدان ثواب رسد؟ گفت: نمازشب کند بدانکه روز جنایت # ~~نکند. # گفتند: مردی میگوید من همچون درم، حرکت نکنم تا وقت که مرا # ~~حرکت ندهند. گفت: این سخن نگوید مگر دوتن: یا صدیقی یا زندیقی. # گفتند: در شبانه روزی یکبار طعام خوردن چه گویی؟ گفت: خوردن # ~~صدیقان بود. گفتند: دو بار. گفت: خوردن مؤمنان بود. گفتند: سه بار. ~~گفت: # ~~بگوتا آخری بکنند تا چون ستور میخوری. # پرسیدند از خوی نیکو. گفت: کمترین حالش بارکشی و مکافات بدی # ~~ناکردن و او را آمرزش خواستن و براو بخشودن. # و گفت: روی آوردن بندگان به خدای زهد است. # پرسیدند: به چه چیز اثر لطف خود ببنده آرد؟ گفت: چون در گرسنگی و # ~~بیماری وبلا صبر کند إلا ما شاء الله. # پرسیدند از کسی که روزهای بسیار هیچ نمیخورد کجا میشود آن آتش # ~~گرسنگی ms299 او؟ گفت: آن نار را نور بنشاند. # و گفت: گرسنگی را سه منزل است: یکی جوع طبع، و این موضوع عقل # ~~است؛ وجوع موت است، واین موضع فساد است؛ وجوع شهوت است، واین # ~~موضع اسراف است. # برسیدند که توبه چیست؟ # گفت: آنکه گناه فراموش کنی. مرد گفت: توبه آن است که گناه # ~~فراموش نکنی. سهل گفت: چنین نیست که تودانسته ای که ذکر جفا در ایام # ~~وفا جفا بود. # یکی گفت: مرا وصیتی کن. # گفت: رستگاری تو در چهار چیزاست: ناخورانی؛ و بی خوابی؛ و # ~~تنهایی؛ و خاموشی. PageV01P378 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0438.jpg) # ~~گفت: خواهم که با تو صحبت دارم. # ~~گفت: چون ازما یکی میرد با که صحبت داری؟ اکنون خود با او دار. # ~~و گفت: اگر تو از سباع میترسی با من صحبت مدار. # ~~گفتند: می گویند شیر به زیارت تو می آید. # ~~گفت: آری! سگ بر سگ آید. # ~~گفتند: درویش کی برآساید؟ # ~~گفت: آنگاه که خود را جز آن وقت نبیند که در وی بود. # ~~گفتند: از جمله خلایق با کدام قوم صحبت داریم؟ گفت: با عارفان! از # ~~جهت آنکه ایشان هیچ چیز را بسیار نشمرند و هر فعلی که رود آن به نزدیک # ~~ایشان تأویلی بود. لاجرم تو را در کل احوال معذور دارند. # ~~مناجات او است که گفت: الهی مرایاد کردی و من کس نه. و اگر من # ~~تو را یاد کنم چون من کس نه مرا این شادی بس نه، و از من ناکترنه. # ~~و سهل بن عبدالله واعظی حقیقی بود و خلقی به سبب او به راه باز آمدند و # ~~آن روز که وفات او نزدیک رسید چهارصد مرد مرید داشت. آن مردان مرد بر ~~سر # ~~بالین او بودند. گفتند: بر جای تو که نشیند و بر منبر تو کی سخن گوید؟ # ~~گبری ، د که او را شاددل گبر گفتندی. پیر چشم باز کرد و گفت: بر # ~~جای من شاد دل نشیند. # ~~خلق گفتند: مگر این پیر ms300 را عقل تفاوت کرده است؟ کسی را که چهارصد # ~~مرد عالم دین دار شا گرد دارد او گبری را بر جای خود نصب کند. # ~~او گفت: شور در باقی کنید. بروید و آن شاد دل را به نزد من آرید. # ~~بیاوردند. چون نظر شیخ برشاد دل افتاد گفت: چون روز سوم از وفات من # ~~گذرد بعد از نماز دیگر بر منبر رو و به جای من بنشین و خلق را سخن گوی ~~و # ~~وعظ کن. # ~~شیخ این بگفت و درگذشت. روز سوم بعد از نماز دیگر چندان مردم جمع ~~PageV01P379 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0439.jpg) # ~~شدند. شاددل بیامد و بر منبر شد و خلق نظاره میکردند تا خود این چیست؟ # ~~گبری و کلاه گبری بر سر و زناری بر میان بسته. گفت: مهتر شما مرا به ~~شما # ~~رسول کرده است و مرا گفت یا شاددل! گاه آن نیامد که زنار گبری ببری؟ # ~~گفت: اکنون بریدم. # و کارد برنهاد و زنار را ببرید. و گفته است که: گاه آن نیامد که کلاه # ~~گبری از سربنهی؟ گفت: اینک نهادم. و گفت: اشهد آن لا إله الا الله ~~واشهد # ~~أن محمد أ رسول الله. # پس گفت: شیخ گفته است بگوی این که پیر شما بود - و استاد شما # ~~بود - نصیحت کرد و نصیحت استاد خو # ~~زنار ظاهر ببرید. اگر خواهید که ما را به قیامت ببینید به جوانمردی بر ~~شما که # ~~همهآ زنارهای باطن را ببرید. # این بگفت. قیامتی از آن قوم برآمد و حالا تی عجب ظاهر شد. # نقل است که آن روز که جنازهآ شیخ برداشتند خلق بسیار زحمت میکردند. # ~~جهودی بود هفتاد ساله، چون بانگ و جلبه شنود بیرون آمد تا چیست؟ چون # ~~جنازه برسید آواز برآورد: ای مردمان! آنچ از آسمان فرومی آیند و # خویشتن بر جنازهآ او میمالند. %~% بینم شما میبینید؟ فریشتگان # در حال کلمهآ شهادت گفت و مسلمان شد # ابو طلحه بن مالک گفت: سهل آن روز که در وجود آمد ms301 روزه دار بود و آن # ~~نقل است که سهل روزی نشسته بود با یاران. مردی آنجا بگذشت. سهل # ~~گفت: این مردسری دارد. # ~~تا بنگرستند مرد رفته بود. چون سهل وفات کرد، مریدی بر سر گوروی # ~~نشسته بود. آن مرد بگذشت. مرید گفت: خواجه ### | بیر که در این خاک # ~~است گفته است تو سری داری. به حق آن خداوند که تو را این سرداده است ~~PageV01P380 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0440.jpg) # ~~که چیزی بما نمایی. # ~~آن مرد به گورستان سهل اشارت کرد که: ای سهل! بگوی. # ~~سهل در گور به آواز بلند بگفت: لا إله إلآ الله وخده لا شریک له. # ~~گفت: میگویند هر که اهل لا إله إلا الله بود او را تاریکی گور نبود. # ~~است است یا نه? # ~~سهل از گور آواز داد و گفت: راست است، رحمة الله علیه. PageV01P381 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0441.jpg) # ذکر معروف کرخی رحمة الله علیه # آن همدم نسیم وصال، آن محرم حریم جمال، آن مقتدای صدر طریقت، # ~~آن رهنمای راه حقیقت، آن عارف اسرارشیخی، قطب وقت : معروف کرخی # ~~رحمة الله علیه، مقدم طریقت بود، ومقدم طوایف بود، ومخصوص به انواع # ~~لطایف بود، وسید محبان وقت بود، وخلاصهآ عارفان عهد بود، بل که اگر # ~~عارف نبودی معروف نگشتی. کرامت و ریاضت او بسیار و در فتوت و تقوی # ~~آیتی بود و عظیم لطفی و قربی تمام داشته است و در مقام انس و شوق به ~~غایت # ~~بوده است و مادر و پدرش ترسا بودند. وی را بر معلم فرستادند. استادش ~~گفت: # ~~بگوی ثالث وثلاثه. # گفت : نی. بل هوالله الواحد. هرچند می گفت : بگو که خدا سه است؛ او # ~~می گفت: یکی. استاد بزدش سود نداشت. یکبار سخت زدش. معروف # ~~بگریخت و بیش نیافتندش. مادر و پدرش گفتندی: کاشکی بیامدی و هر دینی # ~~که او بخواستی ما موافقت او کردمانی # وی برفت و بر دست علی بن موسی الرضا مسلمان شد. بعد از چند گاه # ~~روزی به در خانهآ پدررفت. در خانه ms302 بکوفت. گفتند: کیست؟ گفت: معروف. # ~~گفتند: بر کدام دینی؟ گفت: بر دین محمد رسول الله. ### | 38 PageV01P382 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0442.jpg) # مادر و پدرش در حال مسلمان شدند. آنگاه به داو ود طائی افتاد و بسیار # ~~ریاضت کشید وبسی عبادت ومجاهده بجای آورد و چندان در صدق قدم زد که # ~~مشارالیه گشت. محمد بن منصور الطوسی گوید: به نزدیک معروف بودم - در # ~~بغداد- اثری بر روی او دیدم. گفتم : «دی به نزدیک تو بودم این نشان ~~نبود. این # ~~چیست؟») گفت: چیزی که تو را چاره است مپرس و پرسر، از چیزی که تورا # ~~به کار آید. گفتم : بهحق معبود که بگوی. گفت: دوش نماز می کردم و ~~خواستم # ~~که به مکه روم و طوافی کنم. به سوی زمزم رفتم تا آب خورم، پای من ~~بلغزید # ~~وروی بدان درآمد. این نشان آن است. # نقل است که به دجله رفته بود، به طهارت. و مصحف و مصلا در مسجد # ~~بنهاد. پیرزنی درآمد و بر گرفت و می رفت. معروف از بی او می رفت تا بدو # ~~رسید. با وی سخن گفت. سر در پیش افگند تا چشم بر وی نیفتد. گفت: هیچ # ~~پسرک قرآن خوان داری؟ # گفت: نی. گفت: مصحف به من ده، مصلی تورا. # آن زن از حلم او بشگفت ماند و هردو آنجا بنهاد. معروف گفت: مصلی تو # ~~را حلال، بگیر. # آن زن از شرم وخجالت آن بشتاب برفت. # نقل است که یک روز با جمعی می رفت. جماعتی جوانان میآمدند و # ~~فساد میکردند تا به لب دجله رسیدند. یاران گفتند: یا شیخ! دعا کن تا حق # معروف گفت : دستها بردارید. # پس گفت: الهی! چنانکه در این جهان عیش شان خوش دادی، در آن # ~~جهان شان عیش خوش ده. # اصحاب به تعجب بماندند. گفتند: خواجه! ما سر این دعا نمیدانیم. # گفت: آنکس که با او میگویم میداند. توقف کنید که هم اکنون سر این ~~PageV01P383 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0443.jpg) # ~~پیدا آید. # آن جمع چون شیخ بدیدند رباب ms303 بشکستند و خمر بریختند و لرزه بر ایشان # ~~افتاد و در دست و پای شیخ افتادند و توبه کردند. شیخ گفت : دیدید که ~~مراد # ~~جمله حاصل شد، بی غرق و بی آنکه رنجی به کسی رسد. # نقل است که سری سقطی گفت: روزعید معروف را دیدم که دانهآ خرما # ~~برمیچید. گفتم این را چه میکنی؟ # گفت : این کودک را دیدم که میگریست. گفتم: چرا میگریی؟ گفت: # ~~من یتیمم؛ نه پدر دارم و نه مادر؛ کودکان دیگر را جامهها است و من ~~ندارم؛ و # ~~ایشان جوز دارند و من ندارم. این دانهها از بهرآن میچینم تا بفروشم و ~~وی را # ~~جوز خرم تا برود و بازی می کند. # سری گفت: این کار را من کفایت کنم و دل تورا فارغ کنم. کودک را # ~~بردم و جامه در او پوشیدم و جوزخریدم و دل وی شاد کردم. در حال نوری ~~دیدم # ~~که در دلم پدید آمد و حالم از لونی دیگر شد. # نقل است که روزی معروف را مسافری رسید در خانقاه، و قبله را # ~~نمیدانست، روی به سویی دیگر کرد و نماز کرد. چون وقت نماز درآمد # ~~اصحاب روی سوی قبله کردند و نماز کردند. آن مسافر خجل شد. گفت: آخر # ~~مرا چرا خبر نکردید؟ # شیخ گفت: ما درویشیم و درویش را با تصرف چه کار؟ # آن مسافر را چندان مراعات کرد که صفت نتوان کرد. # نقل است که معروف را خالی1 بود که والی شهر بود. روزی به جایی # ~~خراب میگذشت. معروف را دید آنجا نشسته و نان میخورد و سگی در پیش وی # ~~و وی یک لقمه در دهان خود مینهاد و یک لقمه دردهان سگ. خال گفت: ~~PageV01P384 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0444.jpg) # ~~شرم نمیداری که با سگ نان میخوری؟ گفت: از شرم نان میدهم به # ~~درویش. # پس سر برآورد و مرغی را از هوا بخواند. مرغ فرود آمد و بر دست وی # ~~نشست و به پر خود سر و چشم خود ms304 را میپوشید. معروف گفت: هر که از خدای # ~~شرم دارد همه چیز از او شرم دارد. در حال خال خجل شد. # نقل است که یکی روز طهارت بشکست. در حال تیمم کرد. گفتند: # ~~اینک دجله، تیمم چرا میکنی؟ # گفت: تواند بود که تا آنجا برسم نمانده باشم. # نقل است که یکبار شوق بر وی غالب شد. ستونی بود. برخاست و آن # ~~ستون را در کنار گرفت و چندان بفشارد که بیم آن بود که آن ستون پاره ~~شود. و # ~~او را کلماتی است عالی. # گفت: علامت جوانمرد سه چیز است : یکی وفا بی خلاف؛ دوم ستایش # ~~بی خود؛ سوم عطایی بی سؤال. # و گفت: علامت دوستی خدای آن بود که او را مشغول دارد به کاری که # ~~سعادت وی در آن بود و نگاه دارد از مشغولیی که او را به کار نیاید. # و گفت: علامت گرفت خدای در حق کسی آن بود که او را مشغول کند # ~~به کار نفس خویش به چیزی که او را به کارنیاید. # و گفت: علامت اولیای خدای سه چیز است : اندیشهآ ایشان از خدای # ~~بود؛ وقرار ایشان با خدای بود؛ و شغل ایشان در خدای بود. # و گفت: چون حق تعالی به بنده ای خیری خواهدداد در عمل خیر بر وی # ~~بگشاید و در سخن بر وی ببندد، و سخن گفتن مرد در چیزی که به کار نیاید # ~~علامت خذلان1 است و چون به کسی شری خواهد برعکس این بود. PageV01P385 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0445.jpg) # ~~و گفت : حقیقت وفا بهوش آمدن سر است، از خواب غفلت. وفارغ شدن # ~~اندیشه است از فضول آفت. # ~~و گفت: چون خدای تعالی به کسی خیری خواهد داد برو بگشاید در عمل # ~~و در بندد بر وی در کسل. # ~~و گفت: طلب بهشت بی عمل گناه است، و انتظار شفاعت بی # ~~نگاه داشت سنت نوعی است از غرور، و امید داشتن رحمت در نافرمانبرداری # ~~جهل است وحماقت. # ~~و گفتند : تصوف چیست؟ ms305 # ~~گفت: گرفتن حقایق و گفتن به دقایق، و نومید شدن از آنچه هست در # ~~دست خلایق. # ~~و گفت: هر که عاشق ریاست است هرگز فلاح نیابد. # ~~و گفت: من راهی میدانم به خدای. آنکه از کسی چیزی نخواهی و # ~~هیچت نبود که کسی از تو چیزی خواهد. # ~~و گفت : چشم فرو خوابانید، اگر همه ازنری بود و مادهای. # ~~و گفت : زبان از مدح نگاه دارید، چنانکه از ذم نگاه دارید. # ~~و سؤال کردند به چه چیز دست یابیم بر طاعت؟ گفت: بدآنکه دنیا از دل # ~~خود بیرون کنید که اگراندک چیزی از دنیا در دل شما آید هر سجده که کنید # ~~آن چیز را کنید. # و پرسیدند: از محبت؟ گفت : محبت نه از تعلیم خلق است که محبت از # ~~موهبت حق است، وازفضل او. # و گفت : عارف را اگر هیچ نعمتی نبود او خود در همه نعمتی بود. # ~~نقل است که یک روز طعامی خوش میخورد. او را گفتند: چه # ~~می خوزرک: کم پر ا ورمبین یز # ~~نفس را میگفت: ای نفس! خلاص ده مرا تا تو نیز خلاص یابی. PageV01P386 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0446.jpg) # و ابراهیم یکبار او را وصیتی خواست. گفت: توکل کن تا خدای با تو # ~~به هم بود و انیس تو بود و بازگشت بود که از همه بر او شکایت کنی که ~~جملهآ # ~~خلق نه تو را منفعت توانند رسانید و نه مضرت دفع توانند کرد. # و گفت: التماسی که کنی از آنجا کن که جمله درمانها نزدیک اوست، و # ~~بدانکه هرچه به تو فرو میآید رنجی یا بلایی یا فاقه ای. یقین میدان که ~~فرج # ~~یافتن از آن در نهان داشتن است. # و کسی دیگر گفت: مرا وصیتی بکن. گفت: حذر کن از آنکه خدای تو # ~~را میبیند و تو در شیوهآ مساکین نباشی. # سری گفت: معروف مرا گفت: چون تورا به خدای حاجتی بود سوگندش # ~~بده. بگوی یا رب! به حق معروف کرخی که حاجت من ms306 روا کنی، تا حالی # ~~اجابت افتد. # نقل است که شیعه یک روز بر در رضا رضی الله عنه مزاحمت کردند و # ~~پهلوی معروف کرخی را بشکستند. بیمار شد. سری سقطی گفت : مرا وصیتی # ~~کن. گفت: چون من بمیرم پیراهن مرا به صدقه ده که من میخواهم که از دنیا # ~~بیرون روم برهنه باشم، چنانکه از مادر برهنه آمدهام. لاجرم در تجرید ~~همتا # ~~نداشت و از قوت تجرید او بود که بعد از وفات او خاک او را تریاک مجرب # ~~میگویند. بهر حاجت که به خاک او روند حق تعالی روا گرداند. پس چون # ~~وفات کرد از غایت خلق و تواضع او بود که همهآ ادیان در وی دعوی کردند. # ~~جهودان و ترسایان و مؤمنان - هریک گروه- گفتند که وی ازما است. خادم # ~~گفت: او گفته است هر که جنازهآ مرا از زمین برتواند داشت من از آن قوم ~~ام. # ترسایان نتوانستند، جهودان نتوانستند برداشت، اهل اسلام بیامدند و # ~~برداشتند و نماز کردند و باز هم آنجا او را به خاک کردند. # نقل است که یک روز روزه دار بود و روز به نماز دیگر رسیده بود. در بازار # ~~می رفت. سقایی میگفت: رحم آلله من شرب. خدای بر آنکس رحمت کناد که ~~PageV01P387 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0447.jpg) # ~~از این آب بخورد. # بگرفت و بخورد. گفتند: نه که روزه دار بودی؟ گفت: آری، لکن به دعا # ~~رغبت کردم. # چون وفات کرد او را به خواب دیدند. گفتند : خدای با توچه کرد؟ # ~~گفت : مرا در کار دعای سقا کرد و بیامرزید. # محمد بن الحسین رحمة الله علیه گفت : معروف را به خواب دیدم. گفتم: # ~~خدای با تو چه کرد؟ گفت : بیامرزید. به زهد و ورع؟ گفت : نه. به قبول ~~یک # ~~سخن که از پسر سماک شنیدم، به کوفه. گفت: هر که به جملگی به خدای # ~~باز گردد خدای بر رحمت بدو باز گردد، و همه خلق را بدو باز گرداند. سخن ~~او # ~~در دل من افتاد. ms307 به خدای باز گشتم و از جملهآ شغلها دست بداشتم، مگر ~~خدمت # ~~علی بن موسی الرضا. و این سخن او را گفتم. گفت : اگر پند پذیری این ~~تورا # ~~کفایت است. # سری گفت : معروف را به خواب دیدم در زیر عرش ایستاده. چشم فراخ و # ~~پهن باز کرده. چون والهی مدهوش و از حق تعالی ندا می رسید به فریشتگان ~~که # ~~این کیست. گفتند: بار خدایا! توداناتری. # فرمان آمد که معروف است که از دوستی ما مست و واله گشته است و جز # ~~به دیدارما به هوش بازنیاید و جزبه لقای ما از خود خبرنیابد، رحمة الله ~~علیه. PageV01P388 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0448.jpg) # ذکر سری سقطی قدس الله روحه # آن نفس گشتهآ مجاهده، آن دل زندهآ مشاهده، آن سالک حضرت ملکوت، # ~~آن شاهد عزت. جبروت، آن نقطهآ دایرهآ لانقطی، شیخ وقت سری سقطی رحمة # ~~الله علیه؛ امام اهل تصوف بود ودر اصناف علم به کمال بود و دریای اندوه ~~و # ~~درد بود و کوه حلم و ثبات بود و خزانهآ مروت و شفقت بود و در رموز و ~~اشارات # ~~اعجوبه ای بود و اول کسی که در بغداد سخن حقایق و توحید گفت او بود، و # ~~بیشتر از مشایخ عراق مرید وی بودند و خال جنید بود و مرید معروف کرخی # ~~بود و حبیب راعی را دیده بود و در ابتدا [که] در بغداد نشستی دکانی ~~داشت، و # ~~پردهای از در دکگان درآویخته، درآمدی و نماز کردی. هر روز چندین رکعت ~~نماز # ~~کردی. یکی از کوه لکام بیامد به زیارت وی و پرده از آن در برداشت و ~~سلام # ~~گفت، و سری را گفت: فلان پیر از کوه لکام تو را سلام گفت. # سری گفت: وی در کوه ساکن شده است، پس کاری نباشد. مرد باید که # ~~در میان بازار به حق مشغول تواند بود چنانکه یک لحظه از حق تعالی غایب # ~~نبود. نقل است که درخرید و فروخت جزده نیم، سود نخواستی. یکبار ms308 به # ~~شصت دینار بادام خرید. بادام گران شد. دلآل بیامد و گفت: بفروش. [و ~~PageV01P389 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0449.jpg) # ~~پرسید] : به چند؟ # گفت: به شصت و سه دینار. # گفت: بهای بادام امروز نود دینار است. # گفت: قرار من این است که هرده دینار نیم دینار بیش نستانم. من عزم # ~~خود نقش نکنم. دلآل گفت: من نیز روا ندارم که کالای تو به کم فروشم. # نه دلآل فروخت ونه سری روا داشت. # ~~دراول سقط فروشی کردی. یک روز بازار بغداد بوخت. او را گفتند: بازار # ~~بسوخت. گفت: من نیز فارغ شدم. # بعد از آن نگاه کردند و دکان او نسوخته بود. چون آنچنان بدید آنچه # ~~داشت به درویشان داد و طریق تصوف پیش گرفت. # ازو پرسیدند: ابتدا حال تو چگونه بود؟ # گفت: روزی حبیب راعی به دکان من برگذشت. من چیزی بدو دادم که # ~~به درویشان ده. # گفت : خیرک الله! آن روز این دعا بگفت. دنیا بر دل من سرد شد تا روز # ~~دیگر. معروف کرخی میآمد، کودکی یتیم با او همراه. گفت : این را جامه # ~~کن. من جامه کردم. معروف گفت: خدای تعالی دنیا را بر دل تو دشمن # ~~گرداناد و تو را از این شغل راحت دهاد. من به یکبارگی از دنیا فارغ ~~آمدم، از # ~~برکات دعای معروف. # و کس در ریاضت آن مبالغت نکرد که او تا به حدی که جنید گفت # ~~هیچکس را ندیدم در عبادت کاملتر از سری که نود و هشت سال بر او بگذشت # ~~که پهلو بر زمین ننهاد، مگر در بیماری مرگ. # و گفت: چهل سال است تا نفس از من گزرا در انگبین2 میخواهد و من ~~PageV01P390 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0450.jpg) # ~~ندادمش # و گفت: هر روزی چند کرتادر آئینه ای بنگرم، از بیم آنکه نباید که از # ~~شومی گناه رویم سیاه شده باشد. # و گفت: خواهم که آنچه بر دل مردمان است بر دل منستی ازاندوهتاایشان # ~~فارغ بودندی از اندوه. # و گفت: اگر برادری به نزدیک من آید ms309 و من دست به محاسن فرود آرم # ~~ترسم که نامم را در جریدهآ منافقان ثبت کنند. # و بشر خافی گفت: من از هیچ کس بپرسیدمی مگر از سری که زهد او را # ~~دانسته بودم که شاد شود که چیزی از دست وی بیرون شود. # جنید گفت : یک روز بر سری رفتم. میگریست. گفتم : چه بوده است؟ # ~~گفت: در خاطرم آمد که امشب کوزه ای را برآویزم تا آب سرد شود، در خواب # ~~شدم. حوری را دیدم. گفتم: تواز آن کیستی؟ گفت: از آن کسی که کوزه # ~~برنیا ویزد تا آب خنک شود. و آن حور کوزهآ مرا بر زمین زد. اینک بنگر. # جنید گفت : سفالهای شکسته دیدم. تا دیرگاه آن سفالها آنجا افتاده بود. # جنید گفت : شبی خفته بودم، بیدار شدم. سرمن تقاضا کرد که به # ~~مسجد شونیزیه رو. پس برفتم. شخصی دیدم هایل2 - بترسیدم - مرا گفت : یا # ~~جنید! از من میترسی ؟ گفتم: آری. گفت: اگر خدای را بسزا بشناخته ای جز # ~~از وی نترسیدی. گفتم: تو کیستی ؟ گفت: ابلیس. گفتم : میبایست که تو را # ~~دیدمی. گفت : آن ساعت که ازمن اندیشیدی از خدای غافل شدی و تورا خبر # ~~نه مراد از دیدن من چه بود؟ گفتم : خواستم تا پرسم که تو را بر فقرا ~~هیچ دست # ~~باشد؟ گفت: نه. گفتم: چرا؟ گفت: چون خواهم به دنیا بگیرمشان به عقبی # ~~گریزند، و چون خواهم به عقبی بگیرمشان به مولی گریزند، و مرا آنجا راه ~~PageV01P391 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0451.jpg) # ~~نیست. گفتم: اگر برایشان دست نیابی ایشان را هیچ بینی؟ گفت: بینم. # ~~آنگاه که در سماع و وجد افتند بینمشان که از کجا مینالند. این بگفت و ~~ناپدید # ~~شد. چون به مسجد درآمد سری را دیدم سر بر زانونهاده. سر برآورد و گفت: # ~~دروغ میگوید. آن دشمن خدای که ایشان از آن عزیزتراند که ایشان به ابلیس # ~~نماید. # جنید گفت: با سری به جماعتی مختئان برگذشتم. به دل من درآمد که # ~~حال ایشان چون ms310 خواهد بود. سری گفت: هرگز به دل من نگذشته است که مرا # ~~بر هیچ آفریده فضل است در کل عالم. گفتم : یا شیخ نه بر مخنثان خود را ~~فضل # ~~نهادهای؟ گفت: هرگزنه. # جنید گفت: به نزدیک سری درشدم. وی را دیدم متغیر. گفتم: چه بوده # ~~است؟ # گفت پریی از پریان بر من آمد و پرسید: حیا چه باشد؟ جواب دادم. آن # ~~پری آب گشت، چنین که میبینی. # نقل است که سری خواهری داشت. دستوری خواست که : این خانهآ تورا # ~~بروبم؟ # دستوری نداد. گفت: زندگانی من کراء1 این نکند. # تا یک روز [خواهر] درآمد. پیرزنی را دید که خانهآ وی می رفت. گفت: # ~~ای برادر! مرادستوری ندادی تا خدمت تو کردمی. اکنون نامحرمی آورده ای؟ # گفت : ای خواهر! دل مشغول مدار که این دنیا است که در عشق ما # ~~سوخته است و از ما محروم بود. اکنون از حق تعالی دستوری خواست تا از # ~~روزگار ما تصیبی بود او را. جاروب حجرهآ ما بدو دادند. # یکی از بزرگان میگوید: چندین مشایخ را دیدم هیچ کس را بر خلق خدای ~~PageV01P392 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0452.jpg) # ~~چنان مشفق نیافتم که سری را. # نقل است که هر که سلامش کردی روی ترش کردی و جواب گفتی. از # ~~سراین پرسیدند. گفت : پیغامبر صلی الله علیه وعلی آله وسلم گفته است که # ~~هرکه سلام کند بر مسلمانی صد رحمت فرود آید. نود آنکس را بود که روی # ~~تازه دارد. من روی ترش کرده ام تا نود رحمت او را بود. اگر کسی گوید ~~این # ~~ایثار بود و درجهآ ایثار از آنچه او کرد زیادت است، پس چگونه او را به ~~از خود # ~~خواسته باشد؟ گویم: نخن نخکم بالظاهر. روی ترش کردن را به ظاهر حکم # ~~توانیم کردن اما بر ایثار حکم نمیتوان کرد. یا از سر صدق بود یا نبود ~~از سر # ~~اخلاص بود یا نبود. لاجرم آنچه به ظاهر به دست او بود به جای آورد. # نقل است ms311 که یکبار یعقوب را علیه السلام به خواب دید. گفت: ای پیغامبر # ~~خدای! این چه شور است که از بهریوسف درجهان انداخته ای؟ چون تورا بر # ~~حضرت بارهست حدیث یوسف را به باد برده. # ندایی به سر او رسید که: یا سری! دل نگاه دار. # و یوسف را به وی نمودند. نعره ای بزد و بیهوش شد. و سیزده شبانه روز # ~~بی عقل افتاده بود. چون به عقل باز آمد گفتند: این جزای آنکس است که # ~~عاشقان درگاه ما را ملامت کند. # نقل است که کسی پیش سری طعامی آورد و گفت: چند روز است تا # ~~نخورده ای؟ گفت : پنج روز. # گفت: گرسنگی تو گرسنگی بخل بوده است. گرسنگی فقر نبوده است. # نقل است که سری خواست که یکی از اولیا را بیند. پس به اتفاق یکی را # ~~بر سر کوهی بدید. چون به وی رسید گفت : السلام علیک! تو کیستی؟ گفت: # ~~او. گفت: توچه میکنی ؟ گفت: او. گفت: توچه میخوری؟ گفت: او. # ~~گفتم : این که میگویی او، ازاین خدای را میخواهی؟ این سخن بنشید، # ~~تعرهای برد وجان بداد. PageV01P393 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0453.jpg) # نقل است که جنید گفت: سری مرا روزی از محبت پرسید. گفتم: # ~~گروهی گفتند موافقت است و گروهی گفتند اشارت است و چیزهای دیگر # ~~گفته است. سری پوست دست خویش بگرفت و بکشید، از دستش برنخاست. # ~~گفت: به عزت او اگر گویم این پوست از دوستی او خشک شده است راست # ~~گویم. و از هوش بشد و روی او چون ماه گشت. # نقل است که سری گفت: بنده به جایی برسد در محبت که اگر تیری یا # ~~شمشیری بر وی زنی خبر ندارد و از آن خبر بود اندر دل من تا آنگاه کی ~~آشکارا # ~~شد که چنین است. # سری گفت: چون خبر می یابم که مردمان بر من میآیند تا از من علم # ~~آموزند دعا گویم یا رب توایشان را علمی عطا کن که مشغول گرداند تا من ms312 # ~~ایشان را به کارنیایم که من دوست ندارم ایشان سوی من آیند. # نقل است که مردی سی سال بود تا در مجاهده ایستاده بود. گفتند: این به # ~~چه یافتی؟ # گفت: به دعای سری. # گفتند: چگونه؟ # گفت: روزی به در سرای او شدم و در بکوفتم. او در خلوتی بود. آواز داد # ~~کیست؟ گفتم : آشنا. گفت: اگر آشنا بودی مشغول او بودی و پروای مات # ~~نبودی. پس گفت : خداوندا! به خودش مشغول کن چنانکه پروای هیچ کسش # ~~فبود. # همین که این دعا گفت چیزی به سینهآ من فرود آمد و کار من بدین جای # ~~رسید. # نقل است که یک روز مجلس میگفت. یکی از ندیمان خلیفه میگذشت. # ~~نام او احمد یزید کاتب بود. با تجملی تمام و جمعی خادمان و غلامان گرد ~~او # ~~درآمده. گفت: باش تا به مجلس این مرد رویم. چند جایی رویم که نباید ~~رفت. PageV01P394 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0454.jpg) # ~~پس دلم آنجا بگرفت. # پس به مجلس سری رفت و بنشست و بر زبان سری رفت که : در هژده هزار # ~~عالم هیچ کس نیست از آدمی ضعیفتر و هیچ کس از انواع خلق خدای، در # ~~فرمان خدای چنان عاصی نشود که آدمی - که اگر نیکو شود چنان نیکو شود # ~~که فرشته رشک برد از حالت او و اگر بد شود چنان بد شود که دیورا ننگ ~~آید # ~~از صحبت او. عجب از آدمی بدین ضعیفی که عاصی شود در خدای بدین # ~~بزرگی. # این تیری بود که از کمان سری جدا شد و بر جان احمد آمد. چندان # ~~بگریست که از هوش بشد. پس گریان برخاست و به خانه رفت و آن شب هیچ # ~~نخورد و سخن نگفت. دیگر روز پیاده به مجلس آمده- اندوهگن و زردروی - # ~~چون مجلس به آخر رسید برفت به خانه. روز سوم پیاده تنها بیامد. چون ~~مجلس # ~~تمام شد پیش سری آمد و گفت: ای استاد! آن سخن تومرا گرفته است و دنیا ~~را # ~~بر دل من سرد ms313 گردانیده ای میخواهم از خلق عزلت گیرم و دنیا را فرو ~~گذارم. مرا # ~~بیان کن راه سالکان. # گفت: راه طریقت خواهی یا راه شریعت؟ راه عام خواهی یا راه خاص؟ # گفت: هر دو را بیان کن. # گفت: راه عام آن است که پنج نماز پس امام نگاه داری و زکوة بدهی، # ~~اگر مال باشد از بیست دینار نیم دینار. و راه خاص آن است که همهآ دنیا ~~را # ~~پشت پای زنی و به هیچ از آرایش وی مشغول نشوی. اگر بدهند قبول نکنی و ~~تو # ~~دانی این است این دو راه. # پس از آنجا برون آمد و روی به صحرایی نهاد. چون روزی چند برآمد # ~~پیرزنی موی کنده و روی خراشیده بیامد به نزدیک سری و گفت : ای امام # ~~مسلمانان! فرزندکی داشتم جوان و تازه روی. روزی به مجلس تو آمد خندان و # ~~خرامان، و بازگشت گریان و گدازان. اکنون چند روز است تا غایب شده است ~~PageV01P395 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0455.jpg) # ~~و نمیدانم کجاست. دلم در فراق او بسوخت. تدبیر این کار من بکن. # از بس زاری که کرد سری را رحم آمد. گفت: دل تنگی مکن که جز خیر # ~~نبود. چون بیاید من تورا خبر دهم، که وی ترک دنیا گفته است و اهل دنیا ~~را # ~~مانده، نایب حقیقی شده است. # چون مدتی برآمد شبی احمد بیامد. سری خادم را گفت: برو و پیرزن را # ~~خبرده. # پس سری احمد را دید - زردروی شده و نزار گشته و بالای سروش ادوتا # ~~گشته - گفت: ای استاد مشفق! چنانکه مرا در راحت افگنی و از ظلمات # ~~برهانیدی خدای تورا راحت دهاد؛ و راحت دو جهانی تورا ارزانی داراد. # ایشان در این سخن بودند که مادر احمد و عیال او بیامدند - و پسرکی خرد # ~~داشت، بیاوردند- چون مادر را چشم بر احمد افتاد بر آن حال بدید که ~~[هرگز # ~~تا کنون] ندیده بود. خویشتن در کنار او افگند؛ و عیال نیز به یکسوی ~~زاری # ~~میکرد، و ms314 پسرک میگریست خروش از همه برآمد. سری گریان شد. بچه # ~~خویشتن در پای او انداخت. هرچند کوشیدند تا او را به خانه برند البته ~~سود # ~~نداشت. گفت: ای امام مسلمانان! چرا ایشان را خبر کردی که کار مرا به ~~زیان # ~~بخواهند آورد. # گفت: مادرت بسیار زاری کرده بود. من از وی پذیرفته ام. # پس احمد خواست که باز گردد. زن گفت: مرا به زندگی بیوه کردی، و # ~~فرزندان یتیم کردی. آن وقت که او تورا خواهد من چه کنم ؟ # لاجرم پسر را با خود برباید گرفت. گفت: چنین کنم فرزند را. # آن جامهآ نیکواز وی بیرون کرد و پارهای گلیم بر وی انداخت و زنبیل در # ~~دست او نهاد و گفت : روان شو! PageV01P396 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0456.jpg) # ~~مادر چون آن حال بدید گفت: من طاقت این کار ندارم. # ~~فرزند را درربود. احمد زن را گفت: تورا نیز وکیل خود کردم. اگر # ~~خواهی پای مرا گشاده کن. # ~~پس احمد باز گشت و روی به صحرا نهاد تا سالی چند برآمد. شبی # ~~[هنگام] نماز خفتن بود که کسی روی به خانقاه سری نهاد و درآمد و گفت : # ~~مرا احمد فرستاده است. می گوید کار من تنگ درآمده است، مرا دریاب! # ~~شیخ برفت. احمد را دید در گورخانه1 ای بر خاک خفته و نفس به لب آمده # ~~و زبان میجنبانید - گوش داشت - میگفت : لیثل هذا فلیغمل آلعاملون. # ~~سری سر وی برداشت و از خاک پاک کرد و بر کنار خود نهاد. احمد # ~~چشم باز کرد، شیخ را دید. گفت: ای استاد! بوقت آمدی که کار من تنگ # ~~درآمده است. # ~~پس نفس منقطع شد. سری گریان روی به شهر نهاد تا کار او بسازد. # ~~خلقی را دید که از شهر بیرون میآمدند. گفت : کجا می روید؟ # ~~گفتند: خبر نداری که دوش از آسمان ندایی آمد که هرکه خواهد بر ولی # ~~خاص خدای نماز کند گوبه گورستان شونیزیه رود. # ~~و نفس وی چنین بود که مریدان چنین ms315 میخاستند و اگر خود از وی # ~~جنید خاست تمام بود. # ~~سخن اوست که : ای جوانان! کار به جوانی کنید - بیش از آنکه به پیری # ~~رسید- که ضعیف شوید و در تقصیر بمانید، چنین که من مانده ام. # ~~و این وقت که این سخن گفت هیچ جوان طاقت عبادت او نداشت. # ~~و گفت: سی سال است که استغفار می کنم از یک شکر گفتن. # ~~گفتند: چگونه؟ PageV01P397 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0457.jpg) # گفت: بازار بغداد بسوخت، اما دکان من نسوخت. مرا خبر دادند. گفتم: # ~~الحمد لله! از شرم آنکه خود را به از برادر مسلمان خواستم و دنیا را ~~حمد گفتم از # ~~آن استغفار می کنم. # و گفت: اگریک حرف از وردی که مراست فوت شود هرگز آن را قضا # ~~نیست. # و گفت: دور باشید از همسایگان توانگر و قرایان بازار و عالمان امیران. # و گفت : هر که خواهد به سلامت بماند دین او؛ و به راحت رسد دل او و # ~~تن او؛ واندک شود غم او؛ گواز خلق عزلت کن که اکنون زمان عزلت است و # ~~روزگار تنهایی. # و گفت: جملهآ دنیا فضول است مگرپنج چیز: نانی که سد رمق بود؛ و # ~~آبی که تشنگی ببرد؛ و جامه ای که عورت بپوشد؛ و خانه ای که در آنجا ~~تواند # ~~بود؛ وعلمی که بدان کار میکنی. # و گفت: هر معصیت که از سبب شهوت بود امید توان داشت به آمرزش # ~~آن؛ و هر معصیت که آن به سبب کبر بود امید نتوان داشت به آمرزش آن. ~~زیرا # ~~که معصیت ابلیس از کبربود و زلت1 آدم از شهوت. # و گفت: اگر کسی در بستانی بود که درختان بسیار باشد، بر هر برگ # ~~درختی مرغی نشسته و به زبانی فصیح میگویند التلام علیک یا ولی الله، # ~~آنکس نترسد که آن مکر است و استدراج2، بر وی بباید ترسید. # و گفت : علامت استدراج کوری است از عیوب نفس. # و گفت : مکر قولی است بی عمل. # و گفت : ادب ترجمان ms316 دل است. # و گفت: قویترین قوی آن است که بر نفس خود غالب آیی و هر که عاجز ~~PageV01P398 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0458.jpg) # ~~آید از ادب نفس خویش از ادب غیری عاجزتر بود هزاربار. # و گفت : بسیاراند جمعی که گفت ایشان موافق فعل نیست اما اندک # ~~است آنکه فعل او موافق گفت اوست. # و گفت : هرکه قدر نعمت نشناسد زوال آیدش از آنجا که نداند. # و گفت: هرکه مطیع شود آن را که فوق اوست، مطیع او شود آنکه دون # ~~اوست. # و گفت : زبان تو ترجمان دل توست و روی تو آینهآ دل توست. بر روی تو # ~~پیدا شود آنچه در دل پنهان داری. # و گفت: دلها سه قسم است: دلی است مثل کوه که آن را هیچ از جای # ~~نتواند جنبانید؛ و دلی است مثل درخت - بیخ او ثابت اما باد او را گاه ~~گاه # ~~حرکتی میدهد-: و دلی است مثل بری که با باد می رود و بهر سوی میگردد. # و گفت : دلهای ابرار معلق به خاتمت است و دلهای مقربان معلق به # ~~سابقت است. معنی آن است که : حسنات ابرار سیئات امقربان است و حسنهآ # ~~سیئه از آن میشود که براو فرومی آید. به هرچه فرو آیی کار بر توختم شود ~~و ابرار # ~~آن قومی اند که فرو آیند که إن آلابرار لفی نعیم. بر نعمت فروآیند ~~لاجرم دلهای # ~~ایشان معلق خاتمت بود اما سابقان را که مقربان اند چشم در ازل بود. ~~لاجرم # ~~هرگز فرونیایند که هرگز به ازل نتوان رسید از این جهت. چون بر هیچ ~~فرونیایند # ~~ایشان را به زنجیر بهشت باید کشید. # و گفت: حیا و انس به در دل آیند. اگر در دلی زهد و ورع باشد فرود آیند، # ~~و اگرنه باز گردند. # و گفت: پنج چیز است که قرار نگیرد در دل، اگر در آن دل چیزی دیگر # ~~بود: خوف از خدای؛ و رجا به خدای؛ و دوستی خدای؛ وحیا ازخدای؛ وأنس ~~PageV01P399 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0459.jpg) ms317 # ~~به خدای. # و گفت: مقدار هر مردی در فهم خویش بر مقدار نزدیکی دل او بود به # ~~خدای. # و گفت: فهم کننده ترین خلق آن بود که فهم کند اسرار قرآن و تدبر کند # ~~در آن اسرار. # و گفت: صابرترین خلق کسی بود که بر خلق صبر تواند کرد. # و گفت: فردا أمتان را به انبیبا خوانند ولیکن دوستان را به خدای # ~~بازخوانند. # و گفت : شوق برترین مقام عارف است. # گفت: عارف آن است که خوردن وی خوردن بیماران بود و خفتن وی # ~~خفتن مارگزیدگان بود و عیش وی عیش غرقه شدگان بود. # و گفت: در بعضی کتب منزل نوشته است خداوند فرمود : ای بندهآ من! # ~~چون ذکر من برتو غالب شود من عاشق توشوم. و عشق اینجا به معنی محبت # ~~ود # و گفت: عارف آفتاب صفت است که بر همهآ عالم بتابد و زمین شکل # ~~است که بار همهآ موجودات بکشد و آب نهاد است که زندگانی دلهای همه بدو # ~~بود و آتش رنگ است که عالم بدو روشن گردد. # و گفت: تصوف نامی است سه معنی را : یکی آنکه معرفتش نور ورع # ~~فرونگیرد؛ و در عالم باطن هیچ نگوید که نقض ظاهر کتاب بود؛ و کرامات او # ~~را بدان دارد که مردم بازدارد از محارم. # و گفت: علامت زاهد آرام گرفتن نفس است از طلب و قناعت کردن # ~~است بدانچه از گرسنگی برود بر وی و راضی بودن است بدانچه عورت پوشی بود # ~~و نفور1 بودن نفس است از فضول و برون کردن خلق ازدل. PageV01P400 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0460.jpg) # ~~و گفت: سرمایهآ عبادت زهد است در دنیا و سرمایهآ فتوت رغبت است در # ~~اخرت. # ~~و گفت: عیش زاهد خوش نبود که وی به خود مشغول است و عیش # ~~عارف خوش بود چون از خویشتن مشغول بود. # ~~و گفت: کارهای زهد همه بر دست گرفتم هرچه خواستم از او یافتم مگر # ~~زهد. # ~~و گفت: هر که بیاراید در چشم خلق آنچه ms318 در او نبود بیفتد از ذکر حق. # ~~و گفت: هر که بسیار آمیخت با خلق از اند کی صدق است. # ~~و گفت: حسن خلق آن است که خلق را نرنجانی و رنج خلق بکشی # ~~بی کینه ومکافات. # ~~و گفت: از هیچ برادر بریده مشودر گمان و شک و دست از صحبت او # ~~بازمدار بی عتاب. # ~~و گفت : قویترین خلق آن است که با خشم خویشتن برآید. # ~~و گفت: ترک گناه گفتن سه وجه است: یکی از خوف دوزخ؛ ویکی از # ~~رغبت بهشت؛ ویکی از شرم خدای. # ~~و گفت: بنده کامل نشود تا آنگاه که دین خود را بر شهوات اختیار نکند. # ~~نقل است که یکی روز در صبر سخن میگفت. کژدمی چند بار او را زخم # ~~زد. آخر گفتند : چرا او را دفع نکردی؟ # ~~گفت: شرم داشتم. چون در صبر سخن میگفتم. # ~~و در مناجات گفته است : الهی عظمت تو مرا باز برید از مناجات تو، و # ~~شناخت من به تو مرا انس داد با تو. # ~~و گفت: اگرنه آنستی1 که تو فرمودهای که مرا یاد کن به زبان، و اگرنه ~~PageV01P401 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0461.jpg) # ~~یاد نکردمی. یعنی تو درزبان نگنجی و زبانی که به لهو آلوده است به ذکر ~~تو # ~~چگونه گشاده گردانم؟ # جنید گفت: سری گفت نمیخواهم در بغداد بمیرم. از آنکه ترسم مرا # ~~زمین نپذیرد و رسوا شوم. ومردمان به من گمان نیکوبرده اند، ایشان را بد ~~افتد. # ~~گفت : ای جنید بنه1 که آتش تیزتر شود. # جنید گفت : حال چیست؟ # گفت: عبدا مملوکا لا یقد رعلی شیء. گفتم: وصیتی بکن. گفت: # ~~مشغول مشوبه سبب صحبت خلق از صحبت حق تعالی. جنید گفت : اگراین # ~~سخن را پیش ازین گفتنی با تو نیز صحبت نداشتمی. # ونفس سری سیری شد. رحمة الله علیه رحمة واسعة. PageV01P402 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0462.jpg) # ذکر فتح موصلی قدس الله روح العزیز # آن عالم فرع و اصل، آن حاکم وصل وفصل، آن ستودهآ رجال، آن ربودهآ # ~~جلال، آن به حقیقت ms319 ولی، شیخ وقت : فتح موصلی رحمة الله علیه؛ از بزرگان # ~~مشایخ بود وصاحب همت بود و عالیقدر، و در ورع و مجاهده به غایت بود و # ~~حزنی وخوفی غالب داشت و انقطاع از خلق وخود را پنهان میداشت ازخلق، # ~~تا حدی که دسته ای کلید برهم بسته بود بر شکل بازرگانان. هر کجا رفتی ~~در # ~~پیش سجاده بنهادی تا کسی ندانستی که او کیست. وقتی دوستی از دوستان # ~~حق تعالی بدو رسید او را گفت : بدین کلیدها چه میگشایی که بر خود # ~~بسته ای؟ # از بزرگی پرسیدند: فتح را هیچ علم هست؟ گفت: او را بسنده است. علم # ~~که ترک دنیا کرده است به کلی. # ابو عبد الله بن جلا گوید: درخانهآ سری بودم. چون پارهای از شب بگذشت # ~~جامههای پا کیزه در پوشید و ردا برافگند. گفتم: در این وقت کجا می روی؟ # گفت : به عیادت فتح موصلی. ### | 405 PageV01P403 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0463.jpg) # چون بیرون آمد عسس1 بگرفتش و به زندان برد. چون روز شد فرمودند # ~~محبوسان را چوب زنید. چون جلآد دست برداشت تا او را بزند دستش خشک # ~~شد - نتوانست جنبانیدن- جلاد را گفتند: چرا نمی زنی؟ گفت : پیری برابر # ~~من ایستاده است و میگوید تا بر او نزنی. دست من بی فرمان شد. ~~بنگریستند. # ~~فتح موصلی بود. سری را نزد،او بردند و رها کردند. # نقل است که روزی فتح را پرسیدند: از صدق. دست در کورهآ آهنگری # ~~کرد، پارهای آهن تافته بیرون آورد و بر دست نهاد و گفت : صدق این است. # فتح گفت : امیر المؤمنین علی را به خواب دیدم. گفتم : مرا وصیتی کن! # ~~گفت: ندیدم چیزی نیکوتر از تواضع که توانگر کند مرد درویش را، بر امید ~~ثواب # ~~حق. گفتم : بیفزای. گفت: نیکوتر از این کبر درویش است بر توانگران از # ~~غایت اعتماد که او دارد بر حق. # نقل است که فتح گفت : وقتی در مسجد بودم - با یارن - جوانی درآمد با # ~~پیراهنی خلق1 وسلام کرد و ms320 گفت غریبان را خدای باشد، و پس فردا به فلان # ~~محلت بیای وخانهآ من نشان خواه، ومن خفته باشم. مرا بشوی و این پیراهن ~~را # ~~کفن کن و به خاک دفن کن. # برفتم. چنان بود. او را بشستم و آن پیراهن را کنن کردم و دفن کردم. # ~~میخواستم باز گردم. دامن بگرفت و گفت : اگر مرا ای فتح بر حضرت خدای # ~~منزلتی بود تو را مکافات کنم براین رنج که دیدی. پس گفت : مرد بر آن ~~بمیرد # ~~که بر آن زیسته باشد. این بگفت و خاموش شد. # نقل است که یک روز می گریست. اشکهای خون آلود از دیدگان میبارید. # ~~گفتند : یا فتح! چرا پیوسته گریانی؟ # گفت: چون از گناه خود یاد میکنم خون روان میشود از دیدهآ من که نباید ~~PageV01P404 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0464.jpg) # ~~گریستن من به ریا بود نه به اخلاص. # نقل است که کسی فتح را پنجاه درم آورد. گفت: در خبر است که هرکه # ~~را بی سؤال چیزی دهد و رد کند، بر حق تعالی رد کرده است. یک درم بگرفت # ~~وباقی بازداد. # و گفت: با سی پیر صحبت داشتم که ایشان از جملهآ ابدال بودند. همه # ~~گفتند : بپرهیز از صحبت خلق و همه به کم خوردن فرمودند. # و گفت : ای مردمان نه هر که طعام و شراب از بیمار باز گیرد بمیرد. # ~~گفتند : بلی. گفت : همچنین دل که از علم و حکمت و سخن مشایخ باز گیرد # ~~بمیرد. # و گفت: وقتی پرسیدم از راهبی که راه به خدای چگونه است؟ گفت: چو # ~~روی به راه وی آوردی آنجاست. # و گفت: اهل معرفت آن قوم اند که چون سخن گویند از خدای گویند و # ~~چون عمل کنندبرای خدای کنند و چون طلب کنند از خدای طلب کنند. # و گفت: هر که مداومت کند بر ذکر دل آنجا شادی محبوب پدید آید و # ~~هر که خدای را برگزیند بر هوای خویش از آنجا دوستی خدای تعالی پدید آید ~~و ms321 # ~~هر که را آرزومندی بود به خدای روی بگرداند از هرچه جز اوست. # نقل است که چون فتح وفات کرد او را به خواب دیدند. گفتند: خدای با # ~~توچه کرد؟ # گفت: خداوند تعالی فرمود چرا چندین گریستی؟ گفتم : الهی از شرم # ~~کناهال. فرمود. یا فسح! فریشتهآ گناه تورا فرموده بودم که تا چهل سال ~~هیچ # ~~گناه بر تو ننویسد از بهر گریستن تو. رحمة الله علیه. PageV01P405 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0465.jpg) # ذکر احمد حواری قدس الله روحه # آن شیخ کبیر، آن امام خطیرا، آن زین2 زمان، آن رکن جهان، آن ولی قبهآ # ~~تواری قطب وقت : احمد حواری رحمة الله علیه؛ یگانهآ وقت بود، ودر جملهآ # ~~فنون علوم عالم بود، ودر طریقت بیانی عالی داشت، ودر حقایق معتبر بود، ~~و # ~~در روایات و احادیث مقتدا بود، و رجوع اهل عهد در واقعات بدو بود، و از ~~اکابر # ~~مشایخ شام بود، وبه همهآ زبانها محمود بود تا به حدی که جنید گفت : ~~احمد # ~~حواری ریحان شام است. و از مریدان ابوسلیمان دارایی بود، و با سفیان ~~عیینه # ~~صحبت داشته بود، و سخن او را در دلها اثری عجب بود، و در ابتدا به ~~تحصیل # ~~علم مشغول بود، تا در علم به درجهآ کمال رسید. # آنگاه کتب را برداشت و به دریا برد و گفت: نیکو دلیل و راه بری بودی # ~~ما را. اما ازپس رسیدن به مقصود مشغول بودن به دلیل محال بود که دلیل ~~تا # ~~آنگاه باید که مرید در راه بود. چون به پیشگاه پدید آمد درگاه و راه را ~~چه قیمت. # پس گتبرا به دریا رها کرد و به سبب آن رنجهای عظیم کشید. و مشایخ # ~~گفتند : آن در حال سکر بود. PageV01P406 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0466.jpg) # نقل است که میان سلیمان دارایی و احمد حواری عهد بود که به هیچ چیز # ~~وی را مخالفت نکند. روزی سخن میگفت. وی را گفت : تنور تافته اند، چه # ~~فرمایی؟ # ابو سلیمان جواب نداد. سه بار بگفت. بوسلیمان ms322 گفت: برو و در آنجا # ~~بنشین. # چون براین حال ساعتی برآمد یاد آمدش. گفت: احمد را طلب کنید. # طلب کردند، نیافتند. گفت: در تنور بنگریت که با من عهد دارد که به # ~~هیچ چیز مرا مخالفت نکند. # چون بنگرستند در تنور بود. مویی بر وی نسوخته بود. # نقل است که گفت : حوری را به خواب دیدم. نوری داشت که # ~~میدرخشید. گفتم : ای حورا رویی نیکوداری. # گفت : آری، یا احمد! آن شب که بگریستی من آن آب دیدهآ تودرروی # ~~خود مالیدم، روی من چنین شد. # و گفت: بنده ای تایب نبود تا پشیمان نبود به دل، و استغفار نکند به # ~~زبان، و ازعهدهآ مظالم بیرون نیاید تا جهد نکند درعبادت. چون چنین بود ~~که # ~~گفتم از توبه و اجتهاد زهد و صدق برخیزد، و از صدق توکل برخیزد، و ~~ازتوکل و # ~~استقامت برخیزد، و از استقامت معرفت برخیزد. بعد از آن لذت انس بود، ~~بعد از # ~~انس حیا بود، بعد از حیا خوف بود از مکر و استدراج؛ و در جملهآ این ~~احوال از # ~~دل او مفارقت نکند از خوف آنکه نباید که این احوال براو زوال آید و از ~~لقای # ~~حق بازماند. # و گفت: هر که بشناسد آنچه از او باید ترسید آسان شود بر وی دور بودن از # ~~هرچه او را نهی کردهاند از آن. # و گفت: هر که عاقلتر بود به خدای عارفتر بود و هر که به خدای عارفتر بود ~~PageV01P407 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0467.jpg) # ~~و گفت: رجا قوت خایفان است. # ~~و گفت: فاضلترین گریستن گریستن بنده بود در فوت شدن اوقاتی که نه # ~~بر وجه بوده باشد. # ~~و گفت: هر که به دنیا نظر کند به نظر ارادت و دوستی حق تعالی او را نور # ~~فقر وزهد ازدل او بیرون برد. # ~~و گفت: دنیا چون مزبله ای است، و جایگاه جمع آمدن سگان است. و # ~~کمتر از سگ باشد آنکه بر سر معلوم دنیا نشیند، از آنکه سگ از ms323 مزبله چون # ~~حاجت خود روا کند - سیر شود - باز گردد. # ~~و گفت: هر که نفس خویش را نشناسد او دردین خویش در غرور بود. # ~~و گفت: مبتلا نگرداند حق تعالی هیچ بندهای را به چیزی سخت تراز # ~~غفلت وسخت دلی. # ~~و گفت: انبیا مرگ را کراهیت داشتهاند که از ذکر حق بازماندهاند. # ~~و گفت : دوستی خدای دوستی طاعت خدای بود. # ~~و گفت: دوستی خدای را نشانی هست و آن دوستی طاعت اوست. # ~~و گفت : هیچ دلیل نیست بر شناختن خدای جزخدای. اما دلیل طلب # ~~کردن برای آداب خدمت است. # ~~و گفت: هر که دوست دارد او را به خیر بشناسند یا نیکویی او را یاد # ~~کنند، او مشرک است در عبادت خدای تعالی. به نزدیک این طایفه از بهر ~~آنکه # ~~هر که خدای را به دوستی پرستد دوست ندارد که خدمت او را هیچ کس بیند جز # ~~مخدوم او. والسلام. PageV01P408 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0468.jpg) # ~~لشا # ذکر احمد خضرویه قدس الله روح العزیز # آن جوانمرد راه، آن پاکبارز درگاه، آن متصرف طریقت، آن متوکل به # ~~حقیقت، آن صاحب فتوت شیخی : احمد خضرویه بلخی رحمة الله علیه؛ از # ~~معتبران مشایخ خراسان بود، واز کاملان طریقت بود، و از مشهوران فتوت ~~بود، # ~~واز سلطانان ولایت، و از مقبولان جملهآ فرقت بود، ودر ریاضت مشهور بود، ~~و # ~~در کلمات عالی مذکوربود، و صاحب تصنیف بود، و هزار مرید داشت - که # ~~هر هزار بر آب می رفتند و بر هوا میپریدند- و در ابتدا مرید حاتم اصم ~~بود، و با # ~~ابوتراب صحبت داشته بود، و بوحفص را دیده بود. # بوحفص را پرسیدند : از این طایفه که را دیدی؟ # گفت : هیچ کس را ندیدم بلندهمتتر و صادق احوالتر که احمد # ~~خضرویه. # و هم ابو حفص گفت : اگر احمد نبودی فتوت و مروت پیدا نگشتی. # و احمد جامه به رسم لشکریان پوشیدی، وفاطمه - که عیال او بود- اندر # ~~طریقت آیتی بود، و از دختران امیر بلخ بود. توبت1 کرد و بر ms324 احمد کس ~~فرستاد PageV01P409 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0469.jpg) # ~~که : مرا از پدر بخواه. # احمد اجابت نکرد. دیگر بار کس فرستاد که : ای احمد! من تورا # ~~مردانه تر از این دانستم. راه بر1 باش نه راه بر3. # احمد کس فرستاد و [فاطمه] از پدر [به همسری] بخواست. پدر به حکم # ~~تبرک او را به احمد داد. فاطمه به ترک شغل دنیا بگفت ، و به حکم عزلت ~~با # ~~احمد بیارامید؛ تا احمد را قصد زیارت بایزید افتاد. فاطمه با وی برفت. ~~چون # ~~پیش بایزید اندر آمدند فاطمه نقاب از روی برداشت و با ابویزید سخن ~~میگفت. # ~~احمد از آن متغیرشد و غیرتی بردلش مستولی شد. گفت : ای فاطمه! این چه # ~~گستاخی بود که با بایزید کردی؟ # فاطمه گفت: از آنکه تو محرم طبیعت منی و بایزید محرم طریقت من. از # ~~توبه هوا برسم، و ازوی به خدای رسم. و دلیل سخن این است که او از صحبت # ~~من بی نیازاست و توبه من نیازمندی. # و پیوسته بایزید با فاطمه گستاخ میبودی تا روزی بایزید را چشم بر دست # ~~فاطمه افتاد که حنا بسته بود. گفت: یا فاطمه! از برای چه حنا بسته ای؟ # گفت: یا بایزید! تا این غایت تو دست و حتای من ندیده بودی مرا برتو # ~~انبساط بود. اکنون که چشم توبر اینها افتاد صحبت ما با توحرام شد. و ~~اگر # ~~کسی را اینجا خیالی رود پیش ازاین گفته ام. # بایزید گفت: از خداوند درخواست کرده ام تا زنان را بر چشم من چودیوار # ~~گرداند و بر چشم من یکسان گردانیده است. چون کسی چنین بود او کجا زن # ~~یند؟ # مس احمد و فاطمه از آنجا به نیشابور آمدند و اهل نیشابور را با احمد خوش # ~~بود و چون یحیی معاذ رازی رحمة الله علیه به نیشابور آمد و قصد بلخ ~~داشت، PageV01P410 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0470.jpg) # ~~احمد خواست که او را دعوتی کند. با فاطمه مشورت کرد که دعوت یحیی را # ~~چه باید؟ # فاطمه گفت: ms325 چندین گاو و گوسفند و حوایج و چندین شمع و عطر، و با # ~~این همه چند خر نیز بباید. # احمد گفت: باری، گشتن خر چرا؟ # گفت: چون کریمی به مهمان آید باید که سگان محلت را از آن نصیبی # ~~تود. # این فاطمه در فتوت چنان بود. لاجرم بایزید گفت: هر که خواهد که تا # ~~مردی بیند - پنهان در لباس زنان- گو در فاطمه نگر. # نقل است که احمد گفت : مدتی مدید نفس خویش را قهر کردم. روزی # ~~جماعتی به غزا می رفتند. رغبتی عظیم در من پدید آمد و نفس احادیثی که ~~در # ~~بیان ثواب غزا بودی به پیش میآورد. عجب داشتم. گفتم : از نفس نشاط # ~~طاعت نیاید. این مگر آن است که او را پیوسته در روزه میدارم. از گرسنگی # ~~طاقتش نمانده است میخواهد تا روزه گشاید. # گفتم: به سفر روزه نگشایم. گفت : روا دارم. # عجب داشتم. گفتم : مگر از بهر آن میگوید که من او را به نماز شب # ~~فرمایم. خواهد که به سفر رود تا به شب بخسبد و بیاساید. # گفتم : تا روز بیدار دارمت. گفت: روا دارم. # عجب داشتم و تفکر کردم که مگر از آن میگوید تا با خلق بیامیزد که # ~~ملول گشته است در تنهایی تا به خلق انسی یابد. # گفتم: هرکجا تو را برم تو را به .کرانه ای فرود آرم و با خلق ننشینم. ~~گفت: # ~~روا دارم. # عاجز آمدم و به تضرع به حق باز گشتم تا از مکر وی مرا آگاه کند یا او را # ~~مفر آورد، تا چنین گفت که تومرا به خلافهای مراد هر روزی صد بار همی ~~PageV01P411 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0471.jpg) # ~~گشی و خلق آگاه نی. آنجا باری در غزو به یکبار گشته شوم و بازرهم و ~~همهآ # ~~جهان آوازه شود که زهی احمد خضرویه که او را بکشتند و شهادت یافت. # گفت: سبحان آن خدایی که نفسی آفرید به زندگانی منافق و از پس مرگ # ~~هم منافق نه بدین جهان ms326 اسلام خواهد آورد و نه بدآن جهان. پنداشتم که ~~طاعت # ~~میجویی ندانستم که زنار میبندی. و خلاف او که میکردم زیادت کردم. # نقل است که گفت: یکبار به بادیه بر توکل به راه حج درآمد. پارهای # ~~برفتم، خار مغیلان در پایم شکست. بیرون نکردم. گفتم : توکل باطل شود. # ~~همچنان می رفتم. پایم آماس گرفت. [باز] هم بیرون نکردم. همچنان لنگان # ~~لنگان به مکه رسیدم و حج بگزاردم و همچنان باز گشتم و جملهآ راه از وی ~~چیزی # ~~بیرون میآمد و من به رنجی تمام می رفتم. مردمان بدیدند و آن خار از ~~پایم بیرون # ~~کردند. پایم مجروح شد. روی به بسطام نهادم. به نزدیک بایزید درآمدم. ~~بایزید # ~~را چشم بر من افتاد. تبسمی بکرد و گفت: آن اشکیل1 که برپایت نهادند چه # ~~کردی؟ # گفتم: اختیار خویش به اختیار او بگذاشتم. # شیخ گفت: ای مشرک! اختیار من میگویی. یعنی تورا نیز وجودی و # ~~اختیاری هست؟ این شرک نبود. # نقل است که گفت: عز درویشی خویش را پنهان دار. پس گفت: # ~~درویشی در ماه رمضان یکی توانگری به خانه برد و در خانهآ وی به جزنانی # ~~خشک نبود. توانگر بازگشت. صرهای زربدو فرستاد. درویش آن زررا # ~~بازفرستاد و گفت: این سزای آنکس است که سرخویش با چون تویی آشکار # ~~کند. ما این درویشی به هر دو جهان نفروشیم. # نقل است که دزدی در خانهآ او درآمد. بسیاری بگشت. هیچ نیافت. PageV01P412 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0472.jpg) # ~~خواست که نومید باز گردد. احمد گفت: ای برنا دلو برگیر و آب برکش از ~~چاه و # ~~طهارت کن و به نماز مشغول شوتا چون چیزی برسد به تودهم تا تهی دست از # ~~خانهآ ما بازنگردی. # برنا همچنین کرد. چون روزشد خواجه ای صد دینار بیاورد و به شیخ داد. # ~~شیخ گفت: بگیر این جزای یک شبهآ نماز توست. # دزد را حالتی پدید آمد. لرزه بر اندام او افتاد. گریان شد و گفت : راه ~~غلط # ~~کرده بودم. یک شب از ms327 برای خدای کار کردم، مرا چنین اکرام کرد. # توبه کرد و به خدای بازگشت و زر را قبول نکرد و از مریدان شیخ شد. # نقل است که یکی از بزرگان گفت: احمد خضرویه را دیدم، در گردونی # ~~نشسته به زنجیرهای زرین. آن گردون را فریشتگان میکشیدند در هوا. گفتم: # ~~شیخا! بدین منزلت به کجا می روی؟ گفت: به زیارت دوستی. گفتم : تورا با # ~~چنین مقامی به زیارت کسی میباید رفت؟ گفت: اگر من نروم او بیاید [و] # ~~درجهآ زایران او را بود نه مرا. # نقل است که یکبار در خانقاهی میآمد با جامهآ خلق و از رسم صوفیان # ~~فارغ، به وظایف حقیقت مشغول شد. اصحاب آن خانقاه به باطن با او انکار # ~~کردند و با شیخ خود میگفتند: او اهل خانقاه نیست. تا روزی احمد سر چاه # ~~آمد. دلوش در چاه افتاد. او را برنجانیدند. احمد بر شیخ آمد و گفت : ~~فاتحهای # ~~بخوان تا دلو از چاه برآید. # شیخ متوقف شد که این چه التماس است؟ # احمد گفت: اگر تو برنمیخوانی اجازت ده تا من برخوانم. # شیخ اجازت داد. احمد فاتحه برخواند. دلو به سر چاه آمد. شیخ چون آن # ~~بدید، کلاه بنهاد و گفت: ای جوان! تو کیستی که خرمن جاه من در برابر ~~دانهآ # ~~تو کاه شد؟ PageV01P413 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0473.jpg) # گفت: یاران را بگوی تا به چشم کمی در مسافران نگاه نکنند که من خود # نقل است که مردی به نزدیک او آمد. گفت: رنجورم و درویش. مرا # ~~طریقی بیاموزتا از این محنت برهم. # شیخ گفت: نام هر پیشهای که هست بر کاغذ بنویس و در توبره ای کن و # ~~نزدیک من آر. # آن مرد جمله پیشه ها بنوشت و بیاورد. شیخ دست بر توبره کرد. یکی # ~~کاغذ بیرون کشید. نام دزدی بر آنجا نوشته بود. گفت: تورا دزدی باید ~~کرد. # مرد در تعجب بماند. پس برخاست. به نزدیک جماعتی رفت که بر سر # ~~راهی دزدی میکردند. گفت : مرا ms328 بدین کار رغبت است، حون کنم؟ # ایشان گفتند : این کار را یک شرط است؛ که هرچه ما به توفرماییم # ~~بکنی. گفت: چنین کنم که شما میگویید. # چند روز با ایشان میبود تا روزی کاروانی برسیدند. آن کاروان را بزدند. # ~~یکی را ازاین کاروانیان که مال بسیار بود او را بیاوردند. این نوپیشه ~~را گفتند : # ~~این را گردن بزن. # این مرد توقفی کرد. با خود گفت : این میر دزدان چندین خلق کشته # ~~باشد. من او را بکشم بهتر که این مرد بازرگان را. # ~~آن مرد او را گفت: اگربه کاری آمدهای آن باید کرد که ما فرماییم؛ و # ~~اگرنه پس کاری دیگر رو. # ~~گفت: چون فرمان میباید برد فرمان حق برم، نه فرمان دزد. # ~~شمشیر بگرفت و آن بازرگان را بگذاشت و آن میر دزدان را سر ازتن جدا # ~~کرد. دزدان چون آن بدیدند بگریختند و آن بارها به سلامت بماند و آن ~~بازرگان # # خلاص یافت و او را زر و سیم بسیار داد چنانکه مست %~% ی شد # ~~نقل است که وقتی درویشی به مهمانی احمد آمد. شیخ هفتاد شمع PageV01P414 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0474.jpg) # ~~برافروخت. درویش گفت: مرا این هیچ خوش نمی آید که تکلف با تصوف نسبت # ~~ندارد. # ~~احمد گفت: برو و هرچه نه از بهر خدای برافروخته ام تو آن را بازنشان. # ~~آن شب آن درویش تا بامداد آب و خاک می ریخت که از آن هفتاد شمع # ~~یکی را نتوانست کشت. دیگر روز آن درویش را گفت: این همه تعجب # ~~چیست؟ برخیزتا عجایب بینی . # می رفتند تا به در کلیسایی موگلان ترسایان نشسته بودند. چون احمد را # ~~بدیدند - واصحاب او را- مهتر گفت: درآیید. # ~~ایشان در رفند. خوانی بنهاد. پیس احمد را گفت : بخور! # کفت: دوستان با دشمنان نخورند. # گفت: اسلام عرضه کن. # پس اسلام آورد و ازخیل او هفتاد تن اسلام آوردند. آن شب بخفت. به # ~~خواب دید که حق تعالی گفت: ای احمد! از برای ما هفتاد شمع برافروختی، ms329 # ~~ما از برای تو هفتاد دل به نور شعاع ایمان برافروختیم. # نقل است که احمد گفت: جمله خلق را دیدم که چون گاو و خرازیکی # ~~آخور علف میخوردند. # یکی گفت: خواجه! پس تو کجا بودی؟ # گفت : من نیز با ایشان بودم. اما فرق آن بود که ایشان میخوردند و # ~~میخندیدند و برهم میجستند و میندانستند و من میخوردم و میگریستم و سر ~~بر # ~~زانونهاده بودم و میدانستم. # و گفت: هر که خدمت درویشان کند به سه چیز مکرم شود؛ تواضع، و # ~~حسن ادب، وسخاوت. # و گفت: هرکه خواهد خدای تعالی با او بود گوصدق را ملازم باش که # ~~می فرماید إن اللة مع الصادقین. PageV01P415 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0475.jpg) # ~~و گفت: هر که صبر کند بر صبر خویش، او صابر بود نه آنکه صبر کند و # ~~شکایت کند. # ~~و گفت: صبر زاد مضطران است و رضا درجهآ عارفان است. # ~~و گفت: حقیقت معرفت آن است که دوست داری او را به دل، ویاد # ~~کنی او را به زبان، و همت بریده گردانی از هرچه غیر اوست. # ~~و گفت: نزدیکترین کس به خدای آن است که خلق او بیشتر است. # ~~و گفت: نیست کسی که حق او را مطالبت کند به آلای خویش جز # ~~کسی که او را مطالبت کند به نعمای خویش. # ~~و ازو پرسیدند: علامت محبت چیست؟ # ~~گفت: آنکه عظیم نبود هیچ چیز از دو گون در دل او از بهر آنکه دل او پر # ~~بود از ذکر خدای؛ و آنکه هیچ آرزویی نبود او را مگر خدمت او از جهت ~~آنکه # ~~نبیند عز دنیا و آخرت، مگر در خدمت او؛ و آنکه نفس خویش را غریب بیند و # ~~اگرچه در میان اهل خویش بود از جهت آنکه هیچ کس به آنچه او در آن است # ~~موافق او نبود در خدمت دوست او. # ~~و گفت: دلها رونده است تا گرد عرش گردد یا گرد پاکی. # ~~و گفت: دلها جایگاههاست. هرگاه از حق ms330 پر شود پدید آورد زیادتی انوار # ~~آن بر جوارح؛ و هرگاه که از باطل پر شود پدید آورد زیادتی ظلمات آن بر ~~جوارح. # ~~و گفت : هیچ خواب نیست گرانتر از خواب غفلت و هیچ مالک نیست به # ~~قوت تر از شهوت و اگر گرانی غفلت نبود هرگز شهوت ظفر نیابد. # ~~و گفت: تمامی بندگی در آزادی است و در تحقیق بندگی آزادی تمام # ~~شود. # ~~و کفک.ا را در دنیا و دین در میان دو متضاد زندگانی میباید کرد. # ~~و گفت: طریق هویدا است و حق روشن است و داعی شنونده است. پس ~~PageV01P416 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0476.jpg) # ~~پرسیدند: کدام عمل فاضلتر؟ # ~~گفت: نگاه داشتن سر است از التفات کردن به چیزی غیر الله. # ~~ویک روز در پیش او برخواندند ففروا إلی آلله. # ~~گفت: تعلیم میدهند بدانکه بهترین مفری، درگاه خدای است. # ~~و کسی گفت : مرا وصیتی بکن. # ~~گفت : بمیران نفس را تا زنده گردانندش. # ~~چون او را وفات نزدیک آمد، هفتصد دیناروام داشت. همه به ماکین و # ~~به مسافران داده بود. در نزع1 افتاد. غریمانش2 به یکبار بر بالین او ~~آمدند. احمد # ~~در آن حال در مناجات آمد. گفت : الهی مرا میبری و گرو ایشان جان من # ~~است، و من به گروم به نزدیک ایشان. چون وثیقت ایشان میستانی کسی را # ~~برگمار تا به حق ایشان قیام نماید، آنگاه جان من بستان. # ~~در این سخن بود که کسی در بکوفت [و گفت:] غریمان شیخ بیرون # ~~آیند. # ~~همه بیرون آمدند و زر خویش تمام بگرفتند. چون وام گزارده شد جان از # ~~احمد جدا شد، رحمة الله علیه. PageV01P417 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0477.jpg) # ذکر ابوتراب نخشبی قدس الله روحه # آن مبارزصف بلا، آن عارف صدق و صفا، آن مرد میدان معنی، آن فرد # ~~ایوان1 تقوی، آن محقق حق ونبی ، قطب وقت ابوتراب نخشبی رحمة الله علیه، # ~~از عیار پیشگان طریقت بود، واز مجردان راه بلا بود، واز سیاحان بادیهآ ~~فقر بود، # ~~و از سیدان این طایفه بود، و ms331 از اکابر مشایخ خراسان بود، و در مجاهده و ~~تقوی # ~~قدمی راسخ داشت، ودر اشارات و کلمات نفسی عالی داشت. چهل موقف # ~~ایستاده بود و در چندین سال هرگز سر بر بالین ننهاده بود، مگر در حرم. # یکبار در سحرگاه به خواب شد. قومی از حوران خواستند که خویشتن بر او # ~~عرضه کنند. شیخ گفت: ما را چندان پروایی هست به غفور که پروای حور # ~~ندارم. # حوران گفتند: ای بزرگ! هرچند چنین است اما یاران ما شماتت کنند # ~~که بشنوند ما را پیش تو قبولی نبود. PageV01P418 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0478.jpg) # ~~تا رضوان1 جواب داد کی: ممکن نیست این عزیز را پروای شما بود. بروید # ~~تا فردا که در بهشت قرار گیرد و بر سریر مملکت نشیند آنگاه بیایید و ~~تقصیری # ~~که در خدمت رفته است به جای آرید. # بوتراب گفت: ای رضوان! اگر خود به بهشت فروآیم گو خدمت کنید. # ابن جلا گوید : بوتراب در مکه آمد. تازه روی بود. گفتم: طعام کجا # ~~خوردهای؟ # گفت: به بصره، و دیگر به بغداد، و دیگر اینجا. # و ابن جلا گوید: سیصد پیر را دیدم. در میان ایشان هیچ کس بزرگتر از # ~~چهارتن نبود. اول ایشان بوتراب بود. # نقل است که چون از اصحاب خویش چیزی دیدی که کراهیت داشتی # ~~خود توبه کردی و در مجاهده بیفزودی و گفتی: این بیچاره به شومی من در ~~این # ~~بلا افتادست. # و اصحاب را گفتی : هر که از شما مرقعی2: پوشید سؤال کرد، و هرکه اندر # ~~خانقاه نشست سؤال کرد، و هر که از مصحف قرآن خواند سؤال کرد. # یک روز یکی از اصحاب وی دست به پوست خربزه ای دراز کرد و سه روز # ~~بود تا چیزی نخورده بود. گفت: تو برو که تصوف را نشایی3 . تو را به ~~بازار باید # ~~شد. # و گفت : میان من و میان خدای عهدی است که چون دست به حرام دراز # ~~کنم مرا از آن بازدارد. # و گفت: هیچ آرزو بر ms332 دل من دست نبوده است، مگروقتی در بادیه8 PageV01P419 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0479.jpg) # ~~میآمدم. آرزوی نان گرم و خایهآ مرغ بر دلم گذر کرد. اتفاق افتاد که راه ~~گه # ~~کردم. به قبیله ای افتادم. جمعی ایستاده بودند و مشغله می کردند. چون ~~مرا # ~~بدیدند در من آویختند و گفتند: کالای ما بردهای. # و کسی آمده بود و کالای ایشان برده بود. شیخ را بگرفتند و دویست چوب # ~~بزدند. در میان چوب زدن پیری از آن موضع بگذشت. دید که یکی را می زدند. # ~~به نزدیک او شد. بدانست که او کیست. مرقع بدرید و فریاد برداشت و گفت: # ~~شیخ الشیوخ طریقت است. این چه بی حرمتی است؟ این چه بی ادبی است که # ~~با سید همهآ صدیقان طریقت کردید؟ # آن مردمان فریاد کردند و پشیمانی خوردند و عذر خواستند. شیخ گفت: # ~~ای برادران! به حق وفای اسلام که هرگز وقتی بر من گذر نکرد خوشتر از ~~این # ~~وقت، وسالها بود تا میخواستم که این نفس به کام خویش بینم. بدان آرزو # ~~اکنون رسیدم. # پس پیر صوفی دست او بگرفت و او را به خانقاه برد و دستوری خواست تا # ~~طعامی بیاورد. برفت و نان گرم و خایهآ مرغ بیاورد. شیخ گفت : ای نفس! ~~هر # ~~آرزویی که بر دل تو خواهد گذشت بی دویست تازیانه نخواهد بود. # نقل است که بو تراب را چند پسر بود؛ و درعهد او گرگ مردم خوار پدید # ~~آمده بود. چند پسرش را بدرید. یک روز به سجاده نشسته بود بود. گرگ قصد ~~او # ~~کرد. او را خبر کردند. همچنان میبود. گرگ چون او را بدید بازگشت. # نقل است که یکباربا مریدان در بادیه می رفت. اصحاب تشنه شدند. # ~~خواستند که وضوسازند. به شیخ مراجعت کردند. شیخ خطی بکشید، آب # ~~برجوشید ووضو ساختند. # ~~ابو العباس سیرمی گوید : با بوتراب در بادیه بودم. یکی از یاران گفت ~~مرا # ~~تشنه است. # ~~پای بر زمین زد. چشمهای آب پدید آمد. مرد گفت: ms333 مرا چنان آرزوست ~~PageV01P420 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0480.jpg) # ~~که به قدح بخورم. # ~~دست بر زمین زد قدحی برآمد از آبگینهآ سپید که از آن نیکوتر نباشد. وی # ~~از آن آب بخورد و یاران را آب داد و آن قدح تا به مکه با ما بود. # ~~بوتراب ابو العباس را گفت: اصحاب توچه میگویند در این کارها که # ~~حق تعالی با اولیای خویش میکند از کرامات؟ # ~~گفت: هیچکس ندیدم که به دین ایمان آورد الا اندکی. # ~~گفت: هر که ایمان نیارد به دین کافر بود. # ~~و یکبار مریدان گفتند: گزیر نیست ازقوت شیخ. # ~~گفت: گزیر نیست از آنکه از او گزیر نیست. # ~~بوتراب گفت : شبی در بادیه می رفتم - تنها- شبی تاریک بود. ناگاه # ~~سیاهی پیش من آمد. چندانکه مناره ای . ترسیدم. چون او را بدیدم گفتم: ~~توپری # ~~زهستی] یا آدمی؟ # ~~گفت: تو مسلمانی یا کافری؟ # ~~گفتم : مسلمان. # ~~گفت : مسلمان بدون خدای از چیز دیگر نترسد. # ~~شیخ گفت : دل من به من بازآمد. دانستم که فرستادهآ غیب است. تسلیم # ~~کردم وخوف از من برفت. # ~~و گفت: غلامی دیدم در بادیه بی زاد و راحله. گفتم: اگریقین نیستی با # ~~او هلاک شود. پس گفتم : یا غلام به چنین جای می روی بی زاد؟ # ~~گفت: ای پیر! سر بردارتا جز خدای هیچ کس را بینی. # ~~گفتم: اکنون هر کجا خواهی برو. # ~~و گفت: مدت بیست سال نه از کسی چیزی گرفتم و نه کسی را چیزی # ~~دادم. گفتند: چه گونه؟ گفت: اگر می گرفتم از وی گرفتم و اگر میدادم بدو # ~~میدادم. PageV01P421 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0481.jpg) # ~~و گفت: روزی طعامی بر من عرضه کردند، منع کردم. چهارده روز گرسنه # ~~ماندم، از شومی آنکه منع کردم. # و گفت : هیچ نمیدانم مرید را مضرتر از سفر کردن بر متابعت نفس و هیچ # ~~فساد به مرید راه نیافت الا به سبب سفرهای باطل. # ~~و گفت: حق تعالی فرموده است که دور باشید از کبایر، و کبایر نیست # ~~الا دعوی فاسد و اشارت ms334 باطل واطلاق کردن عبارات و الفاظ میان تهی # ~~بی حقیقت. ثم قال قال الله تعالی وإن الشیاطین لیوحون إلی أولیائهم ~~لیجادلوکم. # و گفت: هرگز هیچکس به رضای خدای نرسد اگر یک ذره دنیا را در دل # ~~او مقدار بود. # و گفت: چون بندهآ صادق بود در عمل حلاوت یابد، پیش از آنکه عمل # ~~کند و اگر اخلاص به جای آورد در آن حلاوت یابد، در آن وقت که آن عمل # ~~کند. # و گفت: شما سه چیز دوست میدارید و از آن شما نیست نفس را دوست # ~~میدارید و نفس از آن خدای است؛ و روح را دوست میدارید و روح از آن # ~~خدای است، ومال را دوست میدارید و مال از آن خدای است. و دو چیز طلب # ~~می کنید و نمی یابید: شادی و راحت. واین هردو در بهشت خواهد بود. # و گفت: سبب وصول به حق هفده درجه است. ادنای آن اجابت است و # ~~اعلای آن توکل کردن به خدای تعالی به حقیقت. # و گفت: توکل آن است که خویشتن را در دریای عبودیت افگنی، دل در # ~~خدای بسته داری. اگردهد شکر گویی و اگر باز گیرد صبر کنی. # و گفت: هیچ چیز عارف را تیره نکند و همه تیرگیها بدو روشن شود. # و گفت : از دلها دلی است که زنده است به نورفهم از خدای. # و گفت: قناعت گرفتن قوت است از خدای. # و گفت: هیچ چیز نیست از عبادات نافعتر از اصلاح خواطر. PageV01P422 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0482.jpg) # و گفت: اندیشهآ خویش را نگاه دار زیرا که مقدمهآ همه چیزها است که # ~~هرکه را اندیشه درست شد بعد از آن هرچه بر وی برود از افعال و احوال ~~همه # ~~درست بود. # و گفت: حق تعالی گویا گرداند علما را در هر روزگاری مناسب اعمال # ~~اهل روزگار. # و گفت: حقیقت غنا آن است که مستغنی باشی از هرکه مثل توست، و # ~~حقیقت فقر آن است که نیازمند باشی به هر ms335 که مثل توست. # نقل است که کسی گفتش : تو را هیچ حاجت هست به من؟ بردار. # شیخ گفت: مرا چون به تو و مثل توحاجت بود که مرا به خدای حاجت # ~~نیست. یعنی در مقام رضایم؛ راضی را با حاجت چه کار. # و گفت: فقیر آن است که قوت او آن بود که بیابد و لباس او آن بود که # ~~عورتی بپوشد و مسکن او آن بود که در آنجا باشد. # نقل است که وفات او در بادیهآ بصره بود و از پس او به چندین سال # ~~جماعتی بدو رسیدند او را دیدند بر پای ایستاده و روی به قبله کرده و ~~خشک شده # ~~ورکوه ابی پیش نهاده و عصا در دست گرفته و هیچ سباعی گرد او نگشتی: # ~~رحمة الله علیه. PageV01P423 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0483.jpg) # ~~5 # ذکریحیی معاذ رازی قدس الله روحه العزیز # آن حشمهآ روضهآ رضا، آن نقطهآ کعبهآ رجا، آن ناطق حقایق، آن واعظ # ~~خلایق، آن مرد مراد؛ یحیی معاذ رحمة الله علیه، لطیف روزگار بود وخلقی # ~~عجب داشت و بسطی با قبض آمیخته و رجائی غالب. کارخایفان پیش گرفته و # ~~زبان طریقت و محبت بود، وهمتی عالی داشت، و گستاخ درگاه بود، و وعظی # ~~شافی داشت - چنانکه او را یحیی واعظ گفتندی - و در علم و عمل قدمی # ~~راسخ او را بود، وبه لطایف وحقایق مخصوص بود، وبه مجاهده ومشاهده # ~~موصوف وصاحب تصنیف بود، وسخنی موزون ونفسی گیرا داشت تا به حدی # ~~که مشایخ گفتهاند: خداوند را دویحیی بود، یکی ازانبیا ویکی از اولیا. ~~یحیی # ~~زکریا صلوات الله علیهما طریق خوف را چنان سپرد که همهآ صدیقان به خوف ~~او # ~~از فلاح خود نومید گشتند؛ ویحیی معاذ طریق رجا را چنان سلوک کرد که # ~~دست همهآ مدعیان رجا را درخاک مالید. # گفتند : حال یحیی زکریا معلوم است حال این یحیی چگونه بود؟ # گفت : چنین رسیده است که هرگز او را در طاعت ملالت نبود، و بروی # ~~کبیرهای نرفت، ms336 و در معاملت و ورزش از خدای خطری عظیم داشت که کس # ~~طاقت آن نداشتی. PageV01P424 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0484.jpg) # از اصحاب او گفتند: ای شیخ! معاملت رجا و معاملت خایفان چیست؟ # گفت : بدانکه ترک عبودیت ضلالت بود و خوف و رجا دو قایمهآ ایمانند. # ~~محال باشد که کسی به ورزش رکنی از ارکان ایمان به ضلالت افتد. خایف # ~~عبادت کند - ترس قطیعت را- و راجی1 امید دارد وصلت را تا عبادت حاصل # ~~نباشد نه خوف درست آید و نه رجا؛ و چون عبادت حاصل بود بی خوف و رجا # ~~نبود. # و نخست کس از مشایخ این طایفه از پس خلفای راشدین که بر منبر شد او # ~~بود. # نقل است که یکی روز بر منبر آمد. چهار هزار مرد حاضر بودند. بنگرست # ~~نیکو، و از منبر فرود آمد. گفت: از برای آنکس که بر منبر آمدیم حاضر ~~نیست. # نقل است که برادری داشت. به مکه رفت و به مجاوری بنشست و به # ~~یحیی نامه ای نوشت که مرا سه چیز آرزو بود. دویافتم، یکی مانده است. ~~دعا # ~~کن تا خداوند آن یکی نیز کرامت کند. مرا آرزو بود که آخر عمر خویش به ~~بقعهآ # ~~فاضلتر بگذارم، به حرم آمدم، که فاضلتر بقاع است؛ ودوم آرزو بود که مرا # ~~خادمی باشد تا مرا خدمت کند و آب وضوی من آماده دارد، کنیزکی شایسته # ~~خدای مرا عطا داد؛ سوم آرزوی من آن است که پیش از مرگ تورا بینم. بود ~~که # ~~خداوند این روزی کند. # یحیی جواب نوشت: آنکه گفتی آرزوی بهترین بقعه بود تو [را]، بهترین # ~~خلق باش و به هر بقعه که خواهی باش - که بقعه به مردان عزیز است نه ~~مردان # ~~به بقعه - و اما آنکه گفتی : مرا خادمی آرزو بود یافتم، اگر تورا مروت ~~بودی و # ~~جوانمردی بودی، خادم حق را خادم خویش نگردانیدی و از خدمت حق # ~~باریداستی وبه حدم حویس مسعول فکردی. لورا چاد4 میبید بود9 مخاد ومی ~~PageV01P425 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0485.jpg) ms337 # ~~آرزو میکنی؟ مخدومی از صفات حق است و خادمی از سفات بنده. بنده را # ~~بنده باید بودن، چون بنده را مقام حق آرزو کرد فرعونی بود. و اما آنکه ~~گفتی مرا # ~~آرزوی دیدار توست، اگر تورا از خدای خبر بودی از من تورا یاد نیامدی. ~~با حق # ~~صحبت چنان کن که تورا هیچ جا از برادریاد نیاید- که آنجا فرزند # ~~قربان باید کرد- تا به برادر چه رسد. اگر او را یافتی من تورا به چه ~~کار آیم؟ و # ~~اگر نیافتی از من تورا چه سود؟ # نقل است که یکبار دوستی را نامه ای نوشت که دنیا چون خواب است و # ~~آخرت چون بیداری. هر که به خواب بیند که میگرید تعبیرش آن بود که در # ~~بیداری بخندد و شاد گردد، و تودر خواب دنیا بگری تا در بیداری آخرت ~~بخندی # ~~و شاد باشی. # نقل است که یحیی دختری داشت. روزی مادررا گفت : مرا فلان چیز # ~~میباید. مادر گفت : از خدای خواه. # گفت: ای مادر! شرم میدارم که بایست1 نفسانی خواهم از خدای. بیا تو # ~~بده که آنچه دهی از آن او بود. # نقل است که یحیی با برادری به در دهی بگذشت. برادرش گفت : خوش # ~~دهی است. # یحیی گفت : خوشتر از این ده، دل آنکس است که از این ده فارغ است. # ~~استغنی بالملک عن الملک. # نقل است که یحیی را به دعوتی بردند - او مردی بود که کم خوردی - # ~~چیزی نمیخورد. الحاح2 کردندش. گفت: یک دم تازیانهآ ریاضت از دست # ~~ننهیم که این هوای نفس ما در کمینگاه مکر خود نشسته است که اگریک # ~~لحظه عنان به وی رها کنیم ما را در ورطهآ هلاک اندازد. PageV01P426 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0486.jpg) # شبی شمعی پیش او نهاده بودند. بادی درآمد و شمع را بنشاند1 . یحیی در # ~~گریستن آمد. گفتند : چرا می گریی؟ هم این ساعت باز گیریم2. # گفت: از این نمی گریم. از آن میگریم که شمعهای ایمان و چراغهای # ~~توحید در سینه های ms338 ما افروختهاند. میترسم که نباید که از مهب3 بی نیازی # ~~بادی درآید - همچنین- و آن همه را فرونشاند. # روزی به پیش او می گفتند: دنیا با ملک الموت به حبه ای نیرزد. # گفت : غلط کرده اید! اگر ملک الموت نیست نیرزدی. گفتند : چرا؟ # گفت: الموت جنر یوصل الحبیب الی الحبیب. گفت مرگ جسری # ~~است که دوست را به دوست رساند. # و یک روز بدین آیت پرسید که : آمنا برب آلعالمین. گفت: ایمان یک # ~~ساعته از محو کردن کفر دویست ساله عاجز نیامد. ایمان هفتاد ساله از محو # ~~کردن گناه هفتاد ساله کی عاجز آید؟ # و گفت: اگر خدای تعالی روز قیامت گوید: چه چیز خواهی؟ گویم: # ~~خداوندا! آن خواهم که مرا به قعر دوزخ فرستی و بفرمایی تا از بهر من # ~~سراپردهای آتشین بزنند و در آن سراپرده تختی آتشین بنهند تا چون ما در ~~قعر # ~~دوزخ بر سریر مملکت نشینیم دستوری فرمایی تا یک نفس بزنیم از آن آتش که # ~~در سرمن ودیعت نهادهای، تا مالک را و خزنه4آ دوزخ را با دوزخ جمله را ~~به # ~~یکبار به کتم5 عدم برم و اگر این حکایت را ازنص مسندی خواهی خبریا مؤمن # ~~فان نورک اظفأ تهبی تمام است. # و گفت: اگر دوزخ مرا بخشند هرگز هیچ عاشق را نسوزم از بهر آنکه عشق ~~PageV01P427 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0487.jpg) # ~~خود او را صد بار سوخته است. # سایلی گفت: اگر آن عاشق را جرم بسیار بود او را نسوزی؟ # گفت: نه، که آن جرم به اختیار نبوده باشد، که کار عاشقان اضطراری # ~~بود نه اختیاری. # و گفت : هرکه شاد شود به خدمت خدای عزوجل جملهآ اشیا، به خدمت # ~~او شاد شود و هر که را چشم روشن بود به خدای جملهآ اشیاء به نظر کردن ~~در او # ~~روشن شود. # و گفت: نیست کسی که در خدای متحیر شود همچون کسی که متحیر # ~~شود در عجایبی که براو می گذرد. # و گفت: خدای تعالی از آن کریمتر ms339 است که عارفان را دعوت کند به # ~~طعام بهشت، که ایشان را همتی است که جز به دیدار خدای سر فرونیارد. # و گفت : بر قدر آنکه خدای را دوست داری خلق تورا دوست دارند؛ و بر # ~~قدر آنکه از خدای ترس داری خلق از تو ترس دارند؛ و بر قدر آنکه به خدای # ~~مشغول باشی خلق به کارتو مشغول باشند و هر که شرم داشته بود از خدای # ~~- درحال طاعت خدای عزوجل- شرم کرم1 دارد که او را عذاب کند از بهر # ~~گناه. # و گفت : حیای بنده حیای ندم2 بود و حیای خدای حیای کرم بود. # ~~و گفت : گمان نیکوی بنده به خدای بر قدر معرفت بود به کرم خدای، و # ~~نبود هرگز کسی که ترک گناه کند برای نفس خویش که بر نفس خویش # ~~ترسد. چون کسی که ترک گناه کند از شرم خدای که میداند که خدای او را # ~~میبیند در چیزی که نهی کرده است. پس او از آن جهت اعراض3 کند نه از # ~~جهت خود. PageV01P428 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0488.jpg) # ~~و گفت: گمان نیکو به خدای نیکوترین گمانهاست چون به اعمال شایسته # ~~و مراقبت به هم بود، و اما اگر با غفلت و معاصی بود آن آرزو بود که او ~~را در # ~~خطر اندازد. # و گفت: از عمل نیکو گمان نیکو خیزد و از عمل بد گمان بد. # ~~و گفت : مغبون آنکس است که مهمل گذارد روزگار خویش به بطالت؛ و # ~~مسلط گرداند جوارح خود را بر هلاکت؛ و بمیرد پیش از آنکه به هوش آید از # ~~جنایت. # و گفت : عبرت به خروار است و کسی که به عبرت نگرد به مثقال... # و گفت: هر که اعتبار نگیرد به معاینه پند نپذیرد به نصحیت، و هر که # ~~اعتبار گیرد به معاینه مستغنی گردد از نصیحت. # و گفت: دور باش از صحبت سه قوم. یکی علمای غافل؛ دوم قرای # ~~مداهن1؛ سوم متصوف جاهل. # و گفت: تنهایی آرزوی صدیقان است و انس ms340 گرفتن به خلق وحشت # ~~ایشان است. # و گفت: سه خصلت از صفت اولیا است. اعتماد کردن بر خدای در همهآ # ~~چیزها؛ و بی نیاز بودن بدو از همهآ چیزها؛ و رجوع کردن بدو در همهآ ~~چیزها. # و گفت: اگر مرگ را در بازار فروختندی و برطبق نهادندی سزاوار بودی # ~~اهل آخرت را که هیچشان آرزو نیامدی و نخریدندی جز مرگ. # و گفت: اصحاب دنیا را خدمت پرستاران و بندگان کند و اصحاب آخرت # ~~را خدمت احرار و ابرار و زهاد و بزرگواران کنند. # و گفت: مرد حکیم نبود تا جمع نبود در او سه خصلت. یکی آنکه به # ~~چشم نصیحت در توانگران نگرد، نه به چشم حسد؛ دوم آنکه به چشم شفقت در ~~PageV01P429 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0489.jpg) # ~~زنان نگرد، نه به چشم شهوت؛ سوم آنکه به چشم تواضع در درویشان نگرد، نه ~~به # ~~چشم تکبر. # و گفت: هرکه خیانت کند خدای را در سر، خدای پردهآ او را بدراند به # ~~آشکارا. # و گفت: چون بنده انصاف خدا بدهد ازن %~% خویش خدای او را بیامرزد. # و گفت: با مردمان سخن اندک گویید و با خدای سخن بسیار گویید. # و گفت: چون عارف با خدای دست از ادب بدارد هلاک شود با # ~~هلاک شدگان. # و گفت: هر که را توانایی به خدای بود همیشه توانگر است و هرکه را # ~~توانگری به کسب خویش بود همیشه فقیر بود. به اول مجذوبان را میخواهد و # ~~به آخر مجاهدان را، چنانکه گفت خدای را در سرا1 نعمت فضل است و در # ~~ضرا2 نعمت تطهیر. تواگر بنده باشی در سرا باش. # و گفت: عجب دارم از آه موحدان در دوزخ زبانه زن که چگونه میسوزد # ~~آتش از صدق توحید او. # ~~و گفت: سبحان آن خدایی که بنده گناه میکند و حق شرم از او دارد # ~~و گفت: گناهی که تو را محتاج گرداند بدو، دوست تر دارم از عملی که # ~~بدونازند. # ~~و گفت: هر که خدای را دوست ms341 دارد نفس را دشمن دارد. # ~~و گفت: ولی مرائی و منافقی نکند و چنین کس را دوست کم بود. # ~~و گفت : بد دوستی باشد که تورا حاجت آید چیزی از او پرسیدن، یا او را # ~~گفتن مرا به دعا یاد داریا در زندگانی که با او کنی حاجت آید مدارا ~~کردن، یا # ~~حاجت آید به عذر خواستن ازوی در زلتی که از تو ظاهر شود. PageV01P430 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0490.jpg) # ~~و گفت: نصیب مؤمن از تو سه چیزباید که بود. یکی آنکه اگر منفعتی # ~~نتوانی رسانید مضری نرسانی؛ و اگر شادش نتوانی گردانید باری اندوهگن # ~~نکنی؛ و اگر مدحش نگویی باری نکوهش نکنی. # ~~و گفت: هیچ حماقت بیش از آن نیست که تخم آتش میاندازد و بهشت # ~~طمع میدارد. # و گفت: یکی گناه بعد از توبه زشت تر بود از هفتاد گناه پیش از توبه. # و گفت: گناه مؤمن که میان بیم وامید بود چون روباهی بود میان دو # ~~ایر # و گفت : بسنده است شما را از داروها ترک گناه. # ~~و گفت: عجب دارم از کسی که پرهیز کند از طعام از بیم بیماری. پس # ~~چرا پرهیز نکند از گناه از بیم عقوبت. # و گفت: کرم خدای در آفریدن دوزخ ظاهرتر است از آنکه در آفریدن # ~~بهشت. از بهر آنکه هرچند بهشت وعده کرده است اگر بیم دوزخ نبودی یک تن # ~~به طاعت نباشدی. # و گفت: دنیا جایگاه اشغال است و پیوسته بنده میان مشغولی و بیم است # ~~تا برچه قرار گیرد؟ اماء1 بهشت و إماء دوزخ. # و گفت: جملهآ دنیا از اول تا آخر در برابر یک ساعت غم نیرزد. پس # ~~چگونه بود جملهآ عمر در غم بودن از او با نصیب اندک از او. # و گفت: دنیا دکان شیطان است. زنهار که از دکان او چیزی ندزدی که # ~~ازپس درآید و از تو بازستاند. # و گفت: دنیا خمر شیطان است. هر که از آن مست شد هرگز به هوش # ~~بازنیاید مگر- در ms342 میان لشکر خدای - روز قیامت، در ندامت و خسران. PageV01P431 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0491.jpg) # و گفت: دنیا چون عروسی است و جویندهآ او چون مشاطه1آ او و زاهد در او # ~~کسی بود که روی وی سیاه کند و موی او بکند و جامهآ او بدرد. # و گفت: در دنیا اندیشه است وغم؛ و در آخرت عذاب و عقاب. پس از او # ~~راحت کی خواهد بود. # و گفت: خداوند میگوید از من شکایت مکنید. از غم دنیا شما را این # ~~پوشیده نیست که هر دو جهان مراست و من شما را. # و گفت: در کسب کردن دنیا ذل نفوس است و در کسب کردن بهشت عز # ~~نفوس است ای عجب از کسی که اختیار کند خواری و مذلت در طلب چیزی # ~~که جاوید و باقی نخواهد ماند. # و گفت: شومی دنیا تورا بدان درجه است که آرزوی آن تورا از خدای # ~~مشغول کند تا به یافت چه رسد؟ # و گفت: عاقل سه تن است. یکی آنکه ترک دنیا کند بیش از آنکه دنیا # ~~ترک وی کند؛ و آنکه گوررا عمارت کند پیش از آنکه در گور رود؛ و آنکه # ~~خدای را راضی گرداند پیش از آنکه بدو رسد. # و گفت: دو مصیبت است بنده را، که اولین و آخرین سختتر از آن # ~~نشنودهاند، و آن وقت مرگ بود. گفتند: آن کدام بود؟ گفت: یکی آنکه # ~~مالی جمع کرده است از او بستانند؛ دوم آنکه ازیک یک چیز- ازمال او- # ~~بپرسند. # و گفت: دینار و درم کژدم است. دست بدان مکن تا افسون آن نیاموزی و # ~~اگرنه زهر آن تورا هلاک کند. گفتند : افسون او چیست؟ گفت: آنکه دخل او # ~~از حلال بود و خرج او به حق بود. # و گفت: طلب دنیا عاقل را نیکوتر از ترک آوردن دنیا جاهل را. PageV01P432 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0492.jpg) # و گفت: ای خداوندان علم واعتقاد! قصرهاتان قیصری است و خانه هاتان # ~~کسروی است و عمارتهاتان شدادی است و کبرتان عادی است. این ms343 همهتان # ~~هیچ احمدی نیست. # و گفت: جویندهآ این جهان همیشه در ذل معصیت است، وجویندهآ این # ~~جهان همیشه در عز طاعت است، و جویندهآ حق همیشه در روح1 و راحت # ~~است. # و گفت : صوف پوشیدن دکانی است و سخن گفتن در زهد پیشهآ او است، # ~~و خداوند نافله عرضه کننده است. این همه نشانه ها است. # و گفت: هر که در توکل طعن کند در ایمان طعن کرده است. # و گفت: تکبر کردن بر آنکس که بر تو به مال تکبر کند تواضع بود. # و گفت: از پایگاه افتادن مردان آن باشد که در خویشتن به غلط افتند. # و گفت: مرید را از سه چیز گریز نیست. خانه ای که در آنجا متواری بود؛ # ~~و کفایتی که بدان توان زیستن؛ و عملی که بدان حرفتی2 تواند کرد. و ~~خانهآ او # ~~خلوت است، وکفایت او توکل است، وحرفت او عبادت است. # و گفت: چون مرید مبتلا گردد به بسیارخوردن، ملایکه براو بگریند. و # ~~هرکه را به حرص بر خوردن مبتلا کردند زود بود که به آتش شهوت سوخته # ~~گردد. # و گفت: درتن فرزند آدم هزار عضواست، جمله از شر. و آن همه در دست # ~~شیطان است. چون مرید را گرسنه بود - نفس را ریاضت دهد- آن جمله # ~~اعضا خشک شود و به آتش گرسنگی جمله سوخته گردد. # و گفت: گرسنگی نوری است و سیرخوردگی ناری است و شهوت هیزم # ~~آن، که از او آتش زاید. آن آتش فروننشیند تا خداوند آن را نسوزند. PageV01P433 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0493.jpg) # و گفت: هیچ بنده سیر نخورد که خداوند از او نبرد چیزی که هرگز بعد از # ~~آن، آن را نتواند یافت. # و گفت: گرسنگی طعام خدای است در زمین، که تنهای صادقان بدان # ~~قوت یابد. # و گفت: گرسنگی مریدان را ریاضت است، تایبان را تجربت است، و # ~~زاهدان را سیاست است، وعارفان را مکرمت است. # و گفت: پناه می گیرم به خدای تعالی از زاهدی که فاسد ms344 گرداند معدهآ خود # ~~را از بسیار خوردن طعامهای لون به لون1 توانگران. # و گفت : ایشان سه قوم اند. زاهد؛ ومشتاق؛ و واصل. زاهد معالجه به صبر # ~~کند؛ ومشتاق معالجه به شکر؛ وواصل معالجه به ولایت کند. # و گفت: چون بینی که مرد اشارت به عمل کند بدانکه طریقت او ورع # ~~است، و چون بینی که اشارت به آیات کند بدانکه طریق او طریق ابدال است، # ~~و چون بینی که اشارت به آلا می کند بدانکه طریق او طریق محبان است، و # ~~چون بینی که تعلق به ذکر کند بدانکه طریق او طریق عارفان است. # و گفت : مادام که تو شکر میکنی شاکر نیستی وغایت شکر تحیر است. # و گفت: مرید آخرت را دل ساکن نشود، مگر در چهار موضع. یا گوشهآ # ~~خانه ای؛ یا مسجدی؛ یا گورستانی؛ یا موضعی که هیچ کس او را نتواند دید. # ~~پس با کی نشستن او؟ مگربا کسی که سیر نگردد از ذکر خدای تعالی. # گفتند: بر مرید چه سخت تر؟ گفت : هم نشینی اضداد. # و گفت: بنگر أنس خویش به خلوت و انس به حق در خلوت. اگر انس تو # ~~به خلوت بود چون از خلوت بیرون آیی انس تو برود و اگر انس تو به خداوند ~~بود # ~~همهآ جهان تورا یکی بود - دشت و کوه و بیابان. PageV01P434 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0494.jpg) # ~~و گفت : تنهایی، هم نشین صدیقان است. # ~~و گفت : در وقت نزول بلا حقایق صبر آشکارا گردد و در وقت مکاشفهآ # ~~مقدور حقایق رضا روی نماید. # ~~و گفت : هر که امروز دوست دارد آنچه دشمن دارد فردا از پس درآیدش، و # ~~هر که امروز دشمن دارد آنچه دوست دارد فردا آن چیز بدو رسد. # ~~و گفت : ضایع شدن دین از طمع است و باقی ماندن دین در ورع. # ~~و گفت: با خوی نیک معصیت زیان ندارد. # ~~و گفت: مقدار یک سپندان دانه1 از دوستی نزدیک من دوست تر از آن # ~~است که هفتاد ساله ms345 عبادت بی دوستی. # ~~و گفت : اعمال محتاج است به سه خصلت : علم؛ ونیت؛ واخلاص. # ~~و گفت: به صدق توکل آزادی توان یافت از بندگی، و به اخلاص استخراج # ~~جزا توان کرد، و به رضا دادن به قضا عیش را خوش توان گردانید. # ~~و گفت: ایمان سه چیزاست: خوف؛ ورجا؛ ومحبت. و در ضمن خوف # ~~ترک گناه تا از آتش نجات یابی، و در ضمن رجا در طاعت خوض2 کردن است # ~~تا بهشت یابی، و در ضمن محبت احتمال مکروهات کردن است تا رضای حق # ~~به حاصل آید. # ~~و گفت: عارف آن بود که هیچ چیز دوست تر از ذکر خدای ندارد. # ~~و گفت : معرفت به دل توراه نیابد تا معرفت را به نزدیک تو حقی مانده # ~~است تا گزارده نگردد. # ~~و گفت : خوف درختی است در دل و ثمرهآ آن دعا و تضرع است. چون دل # ~~خایف گردد جمله جوارح به طاعت اجابت کند و از معاصی اجتناب نماید. PageV01P435 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0495.jpg) # و گفت : بلندترین منزل طالبان خوف است، وبلندترین منزل واصلان # ~~حیاست. # و گفت: هر چیزی را زینتی است، و زینت عبادت خوف است و علامت # ~~خوف کوتاهی امل است. # و گفت : علامت فقر خوف فقزاست. # و گفت: بلند ترین پرهیزگاری تواضع است. # و گفت: اخلاص خدای را پاک کردن عمل است از عیوب. # و گفت: علامت شوق آن است که جوارح از شهوات نگاه داری و علامت # ~~شوق به خدای دوستی زندگی است با راحت به هم. یعنی چون حیات بود و رنج # ~~نبود که بسوزاند شوقش زیادت شود. # ~~و گفت : طاعت خزانهآ خدای است و کلید آن دعا. # ~~و گفت: توحید نور است و شرک نار است. نور توحید جمله سیئات # ~~موحدان را بوزاند و نار شرک جمله حسنات مشرکان را خاکستر گرداند. # ~~و گفت : چون توحید عاجز نیست از هرچه در پیش رفته است، از کفر و # ~~طغیان همچنین نیز عاجز نبود که محو گرداند هرچه بعد ms346 از آن رفته است از ~~گناه # ~~وعصیان. # ~~و گفت: ورع ایستادن بود برحد علم بی تأویل. # ~~و گفت: ورع دو گونه باشد. ورعی بود در ظاهر که نجنبد، مگر به خدای؛ # ~~و ورعی بود در باطن، و آن آن بود که در دلت به جز خدای درنیاید. # ~~و گفت : زهد سه حرف است «زا» وها» و «دال». اما «زا» ترک # ~~زینت است و ررها» ترک هوا و ««دال» ترک دنیا. # ~~و گفت: از زهد سخاوت خیزد به ملک و ازحب سخاوت به نفس و روح. # ~~و گفت: زهد آن است که به ترک دنیا حریصتر بود از حرص بر طلب # ~~نیا. PageV01P436 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0496.jpg) # ~~و گفت: زاهد به ظاهر صافی است و به باطن آمیخنه و عارف به باطن # ~~صافی است و به ظاهر آمیخته. # ~~و گفت: فوت سختتر است از موت زیرا که موت انقطاع است از خلق و # ~~فوت انقطاع است از حق تعالی. # ~~و گفت: هر که سخن گوید پیش از آنکه بیندیشد پشیمانیش بار آرد و # ~~هر که بیندیشد پیش از آنکه سخن گوید سلامت یابد. # ~~و گفت : علامت توبهآ نصوح سه چیز است. کم خوردن از بهر روزه؛ و کم # ~~خفتن از بهر نماز؛ و کم گفتن از بهر ذکرخدای تعالی. # ~~و گفت: ذکر او جملهآ گناه را غرقه گرداند. خود رضای او چگونه بود؟ و # ~~رضای او غرقه گرداند آمال را. خود حب او چگونه بود؟ و حب او در دهشت # ~~اندازد عقول را. خود ود او چگونه بود؟ و ود او فراموش گرداند هر چه دون # ~~اوست. خود لطف او چگونه بود؟ # ~~پرسیدند که به چه توان شناخت که خدای تعالی ازما راضی است یا نه؟ # ~~گفت: اگر تو راضی باشی از اونشان است که او از توراضی است. # ~~گفتند : آنگاه کسی بود که از او راضی نبود و دعوی معرفت او کند؟ # ~~گفت: آری! هر که غافل ماند از انعام او و درخشم ms347 به سبب مقدوری چه # ~~از نعمت و چه از محنت و چه از مصیبت. # ~~و کسی گفت : کی بود که به مقام توکل رسم و ردای آز برافگنم و با # ~~زاهدان بنشینم؟ # ~~گفتند : فردا که ایمنتر بود؟ # گفت: آنکه امروز بیشتر ترسد. PageV01P437 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0497.jpg) # گفتند: مرد به توکل کی رسد؟ گفت: آنگاه که خدای تعالی را به وکیلی # ~~رضا دهد. # گفتند : توانگری چه باشد؟ گفت : ایمن بودن به خدای. # گفتند : عارف کی باشد؟ گفت : هست نیست بود. # گفتند : درویشی چیست؟ گفت: آنکه به خداوند خویش از جملهآ # ~~کاینات توانگر شوی مگر که یک روز در پیش او سخن توانگری و درویشی # ~~می رفت. گفت فردا نه توانگری وزنی خواهد داشت و نه درویشی صبر و شکر # ~~وزن خواهد داشت. باید که شکر آری و صبر کنی. # گفتند : از خلق در زهد که ثابت قدمتر؟ گفت: آنکه یقین او بیشتر بود. # گفتند : محبت را نشان چیست؟ گفت: آنکه به نکویی زیادت نشود و به # ~~جفا نقصان نگیرد. # یکی گفتش : مرا وصیتی کن. گفت : سبحان الله ! چون نفس من از من # ~~نمی پذیرد دیگری از من چگونه پذیرد؟ # گفتند : جماعتی را میبینیم که تورا غیبت میکنند. گفت : اگرخدای # ~~مرا بخواهد آمرزید هیچ زیان ندارد مرا آنچه ایشان گویند، و اگر نخواهد ~~آمرزید # ~~پس من سزای آنم که ایشان میگویند. # گفتند: تو چرا همه از رجا سخن میگویی و همه از کرم و لطف او شرح # ~~میدهی؟ # گفت لا بد سخن چومنی با جوانمردی به جز از کرم و لطف نبود. # و او را مناجات است. و گفت : خداوندا! امید من به توبهآ سیئات بیش از # ~~آن است که امید من به توبهآ حسنات. از بهر آنکه من خویشتن چنان می یابم # ~~که اعتماد کنم بر طاعت به اخلاص، و من چگونه طاعت به اخلاص توانم کرد، # ~~و من به آفات معروف. ولکن خود را در گناه چنان مییابم که اعتماد دارم ~~بر ms348 # ~~عفوتو و تو چگونه گناه من عفونکنی و توبه جود موصوف. PageV01P438 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0498.jpg) # و گفت : الهی! مر موسی کلیم را و هارون عزیز را به نزدیک فرعون # ~~طاغی1 باغی2 فرستادی و گفتی سخن با او آهسته بگویید. الهی! این لطف تو # ~~است با کسی که دعوی خدایی میکند. خود لطف تو چگونه بود با کسی که # ~~بندگی تو را از میان جان میکند. # و گفت: الهی! لطف وحلم توبا کسی که انا آلاغلی گوید این است. # ~~لطف و کرم تو با کسی که سبحان ربی آلاغلی گوید [چه کسی] داند که چه # ~~خواهد بود؟ # گفت: الهی! در جمله مال و ملک من جز گلیمی کهنه نیست. با این # ~~همه اگر کسی از من بخواهد - اگرچه محتاجم - از او بازندارم. تورا چندین # ~~هزار رحمت است و به ذره ای محتاج نیی و چندین درماندهآ رحمت از ایشان # ~~دریغ داشتن چون بود؟ # و گفت: الهی! توفرمودهای که من جآء بالحتنة فلة خیرمنها. هرکه # ~~نیکویی به ما آرد بهتر از آن بدو باز دهم. هیچ نکوتر از ایمان نیست که ~~به ما # ~~دادهای چه بهتر از آن به ما دهی جز لقای توخداوندا! # و گفت: الهی! چنانکه توبه کس نمانی کارهای تو به کار کس نماند. # ~~هرکسی که مر کسی را دوست دارد همه راحت آنکس جوید. توچون مر کسی # ~~را دوست داری بلا بر سر او بارانی. # و گفت : خداوندا هرچه از دنیا مرا خواهی داد به کافران ده و هرچه از # ~~عقبی مرا خواهی داد به مؤمنان ده، که مرا بسنده است در دنیا یاد کرد تو ~~و در # ~~عقبی دیدار تو. # و گفت: الهی! چگونه امتناع نمایم به سبب گناه از دعا که نمیبینم تورا # ~~که امتناع نمایی به سبب گناه من از عطا. اگرچه گناه میکنم تو همچنان ~~عطا PageV01P439 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0499.jpg) # ~~میدهی. پس من نیز اگرچه گناه میکنم از دعا بازنتوانم ایستاد. # و گفت: الهی ! اگر من نتوانم که ms349 از گناه باز ایستم تو میتوانی که گناهم # ~~بیامرزی. # و گفت: الهی: هر گناه که از من در وجود میآید دو روی دارد. یکی # ~~روی به لطف تودارد؛ ویکی روی به ضعف من. یا بدان روی گناهم عفو کن # ~~که به لطف تودارد، یا بدان روی بیامرز که به ضعف من دارد. # و گفت : الهی! به بد کرداری که مراست از تومیترسم، و به فضلی که # ~~توراست به تو امید میدارم. پس از من بازمدار فضلی که توراست به سبب # ~~بدکرداری که مراست. # و گفت : الهی! بر من بخشای زیرا من زآن توآم. # و گفت: الهی! چگونه ترسم ازتو؟ و تو کریمی. و چگونه نترسم از تو؟ و # ~~تو عزیزی. # و گفت: الهی! چگونه خوانم تورا؟ و من بندهآ عاصی. و چگونه نخواهم # ~~تورا؟ وتوخداوند کریم. # و گفت: الهی! زهی خداوندپاک که بنده گناه کند و تورا شرم کرم بود. # و گفت : الهی! ترسم از توزیرا بندهام و امید میدارم به تو. زیرا که تو # ~~خداوندی. # و گفت: الهی! تودوست میداری که من تورا دوست دارم، با آنکه # ~~بی نیازی از من. پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری با این ~~همه # ~~احتیاج که به تودارم؟ # و گفت: الهی! من غریبم و ذکر تو غریب و من با ذکر تو ألفت گرفته ام # ~~زیرا که غریب با غریب ألفت گیرد. # و گفت : الهی! شیرینترین عطاها در دل من رجای توست و خوشترین # ~~سخنان بر زبان من ثنای توست و دوست ترین هنگام برمن وقت لقای توست. PageV01P440 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0500.jpg) # و گفت: الهی! مرا عمل بهشت نیست و طاقت دوزخ ندارم. اکنون کار با # ~~فضل توافتاد. # و گفت: اگر فردا مرا گوید چه آوردی؟ گویم : خداوندا! از زندان موی # ~~بالیده1 وجامهآ شوخگن2 وعالمی اندوه وخجلت برهم بسته چهتوان آورد؟ مرا # ~~بشوی وخلعتی فرست ومپرس. # نقل است که یحیی صد هزار درم وام داشت - برغازیان2 و حاجیان و # ~~فقرا وعلما ms350 وصوفیان صرف کرده بود - وغرما، تقاضا میکردند و دل او بدان # ~~مشغول بود. شب آدینه پیغمبر را صلی الله علیه وعلی آله وسلم به خواب ~~دید که # ~~گفت : ای یحیی! دلتنگ مشو که از دلتنگی تومن رنجورم. برخیز و به خراسان # ~~رو که آن صد هزار درم که تووام داری، آن جایگه زنی از بهر تو سیصد هزار ~~درم # ~~که تو وام داری نهاده است. گفت : یا رسول الله آن شهر کدام و آن شخص # ~~کیست؟ گفت: شهر به شهر می رو، و سخن میگوی، که سخن تو شفای # ~~دلهاست، که من خود چنانکه به خواب تو آمده ام به خواب آنکس روم. # پس یحیی به نشابور آمد و او را در پیش طاق منبر نهادند. گفت : ای # ~~مردمان نشابور! من اینجا به اشارت پیغامبر علیه السلام آمده ام که ~~فرموده است : # ~~وام تویک کس بگزارد. و من صد هزار درم نقره وام دارم و بدانید که سخن ~~ما را # ~~به هر وقت جمالی بود اکنون این وام حجاب آمد. # یکی گفت: من پنجاه هزار درم بدهم. دیگری گفت: چهل هزار درم # ~~بدهم. یحیی نگرفت و گفت : سید علیه السلام به یک کس اشارت کرده # ~~است # پس در سخن آمد. روز اول هفت جنازه از مجلس او برداشتند. پس چون در ~~PageV01P441 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0501.jpg) # ~~نشابور وام گزارده نشد عزم بلخ کرد. چون آنجا رسید مدتی باز داشتند [ش] ~~تا # ~~سخن گفت، و توانگری را فضل نهاد بر درویشی. صد هزار درمش بدادند. # ~~شیخی در آن ناحیت بود. مگر این سخن خوش نیامد توانگری را فضل نهادن. # ~~گفت : خدای برکت مکناد بر وی. # چون از بلخ بیرون آمد راهش بزدند و مال ببردند. گفتند : اثردعای آن پیر # ~~بود. پس عزم هرا کرد و گویند که به مرو رفت. پس به هرا آمد و خواب # ~~باز گفت. دختر امیر هرا در مجلس بود. کس فرستاد که : ای امام! دل از ~~وام # ~~فارغ دار ms351 که آن شب که سید عالم علیه السلام درخواب به تو گفت، با من ~~نیز # ~~گفت. گفتم : یا رسول الله من پیش او روم؟ فرمود که او خود آید و من ~~انتظارتو # ~~میکردم. چون پدر مرا به شوهر داد آنچه دیگران را روی و مس باشد مرا از ~~نقره و # ~~زر ساخت. آنچه نقره است سیصد هزار درم است. جمله به توایثار کردم، ولکن # ~~یک حاجت دارم و آن آن است که چهار روز دیگر مجلس بگویی. # یحیی چهار روز مجلس بگفت. روزاول ده جنازه برگرفتند، و روز دوم # ~~بیست و پنج جنازه برگرفتند، و روز سیم چهل جنازه، و روز چهارم هفتاد ~~جنازه و # ~~پس روز پنجم از هری برفت با هفت شتروار نقره. چون به بلهم رسید پسر با ~~او بود # ~~و آن مال میآورد. گفت: نباید که چون به شهر رسد حالی به غرما و فقرا ~~دهد و # ~~مرا بی نصیب بگذارد. هنگام سحر مناجات میکرد. سر به سجده نهاد، ناگاه # ~~سنگی بر سر او آمد. یحیی گفت : مال را به غریمان دهید. # و جان بداد. اهل طریقت او را بر گردن نهادند و به نیشابور آوردند و به # ~~گورستان معمر دفن کردند. رحمة الله علیه. PageV01P442 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0502.jpg) # ذکر شاه شجاع کرمانی قدس الله روحه # آن تیزچشم بصیرت، آن شاه باز صورت و سیرت، آن صدیق معرفت، آن # ~~مخلص بی صفت، آن نور چراغ روحانی، شاه شجاع کرمانی، رحمة الله علیه؛ # ~~بزرگ عهد بود و محتشم روزگار و از عیاران طریقت و از صعلوکان1 سبیل2 # ~~حقیقت وتیزفراست. وفراست او البته خطا نیوفتادی و از ابناء ملوک بود و # ~~صاحب تصنیف. واو کتابی ساخته است نام او مرآة الحکما وبسیار مشایخ را # ~~دیده بود- چون بوتراب و یحیی معاذ و غیر ایشان. و او قبا پوشیدی. چون ~~به نشابور # ~~آمد بو حفص حداد با عظمهآ خود - چون او را دید- خاست و پیش او آمد و # ~~گفت : وجدت فی القباء ms352 ما طلبت فی العباء. یافتیم درقبا آنچه در گلیم # ~~می طلبیدیم. # نقل است که چهل سال نخفت و نمک در چشم میکرد تا چشمهای او # ~~چون دو قدح خون شده بود. بعد از چهل سال شبی بخفت خدای را به خواب # ~~دید. گفت : بار خدایا! من تو را به بیداری میجستم در خواب یافتم. فرمود ~~که # ~~ای شاه! ما را در خواب ازآن بیداریها یافتی. اگر آن بیداری نبودی چنین ~~PageV01P443 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0503.jpg) # ~~خوابی ندیدی. بعد از آن او را دیدندی که هرجا که رفتی بالشی مینهادی و # ~~میخفتی و گفتی: باشد که یکبار دیگر چنان خواب بینم. عاشق خواب خود # ~~شده بود. و گفت : یک ذره ازاین خواب خود به بیداری همهآ عالم ندهم. # نقل است که شاه را پسری بود. به خطی سبز بر سینهآ او الله نبشته بود. # ~~چون جوانی بر وی غالب شد به تماشا مشغول شد و رباب می زد و آوازی خوش # ~~داشت. و رباب می زد و میگریست. شبی مست بیرون آمد. ربابزنان و # ~~سرود گویان به محلتی فروشد. عروسی از کنار شوهر برخاست و به نظارهآ او ~~آمد. # ~~مرد بیدار شد. زن را ندید. برخاست و آن حال مشاهده کرد. آواز داد که : ~~ای # ~~پسر! هنوز وقت توبه نیست. # این سخن بر دل او آمد و گفت : آمد، آمد. # و جامه بدرید و رباب بکشست و در خانه ای نشست و چهل روزهیچ # ~~نخورد. پس بیرون آمد و برفت. شاه گفت: آنچه ما را به چهل سال دادند او ~~را # ~~به چهل روزدادند. # نقل است که شاه را دختری بود. پادشاهان کرمان میخواستند [ش]. سه # ~~روز مهلت خواست و در آن سه روز در مساجد میگشت تا درویشی را دید که ~~نماز # ~~نیکو میکرد. شاه صبر میکرد تا از نمازفارغ شد. گفت : ای درویش! اهل # ~~داری؟ گفت: نه. گفت: زنی قرآن خوان خواهی؟ گفت : مرا چنین زن که # ~~دهد که سه درم بیش ms353 ندارم؟ # گفت: من دهم دختر خود به تو. این سه درم که داری یکی به نان ده، و # ~~بکی به عطر؛ وعقد نکاح بند. # س چنان کردند و همان شب دختر به خانهآ [درویش] فرستاد. دختر چون # ~~در خانهآ درویش آمد نانی خشک دید - بر سر کوزهآ آب نهاده - گفت: این ~~نان # ~~جیست؟ # گفت: دوش بازمانده بود، به جهت امشب گذاشتم. PageV01P444 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0504.jpg) # دختر قصد کرد که بیرون آید. درویش گفت: دانستم که دختر شاه با من # ~~نتواند بود وتن در بی برگی من ندهد. # دختر گفت: ای جوان ! من نه از بی نوایی تو می روم - که از ضعف ایمان # ~~ویقین تومی روم- که از دوش بازنانی نهادهای فردا را. اعتماد بر رزق ~~نداری # ~~ولکن عجب از پدر خود دارم که بیست سال مرا در خانه داشت و گفت تورا به # ~~پرهیزگاری خواهم داد. آنگه به کسی داد که آنکس به روزی خود اعتماد بر # ~~خدای ندارد. # درویش گفت: این گناه را عذری هست. # گفت: عذر آن است که در این خانه یا من باشم یا نان خشک. # نقل است که وقتی ابو حفص به شاه نامه ای نوشت. گفت: نظر کردم در # ~~نفس خود وعمل خود وتقصیر خود. بس ناامید شدم، والسلام. # شاه جواب نوشت که : نامهآ تو را آینهآ دل خویش گردانیدم. اگر خالص بود # ~~مرا ناامیدی از نفس خویش امیدم به خدای صافی شود، و اگر صافی شود امید # ~~من به خدای صافی شود، خوف من از خدای. آنگه ناامید شوم از نفس خویش، # ~~و اگر ناامید شوم از نفس خویش آنگاه خدای را یاد توانم کرد، و اگر خدای ~~را # ~~یاد کنم خدا مرا یاد کند، و اگر خدا مرا یاد کند نجات یابم از مخلوقات، ~~و # ~~پیوسته شوم به جملهآ محبوبات. والسلام. # نقل است که میان شاه و یحیی معاذ دوستی بود. در یک شهر جمع شدند # ~~و شاه به مجلس یحیی حاضرنشدی. گفتند: چرا ms354 نیایی؟ گفت : صواب در آن # ~~است. # الحاح کردند تا یک روز برفت و در گوشه ای بنشست. سخن بر یحیی # ~~بسته شد. گفت: کسی حاضر است که به سخن گفتن از من اولیتر است. # شاه گفت : من گفتم که آمدن من مصلحت نیست. PageV01P445 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0505.jpg) # ~~چون فضل خود دیدند دیگرشان فضل نباشد. و اهل ولایت را ولایت است تا # ~~آنگاه که ولایت نبینند. چون ولایت دیدند دیگر ولایت نباشد. # و گفت : فقر سرحق است، نزدیک بنده. چون فقر نهان دارد امین بود و # ~~چون ظاهر گردائد اسم فقر از او برخاست. # و گفت : علامت صدق سه چیز است. اول آنکه قدر دنیا ازدل تو برود، # ~~چنانکه زر و سیم پیش توچون خاک بود تا هرگاه که سیم و زربه دست توافتد # ~~دست از وی چنان فشانی که از خاک؛ دوم آنکه دیدن خلق از دل توبیفتد، # ~~چنانکه مدح وذم پیش تویکی بود که نه از مدح زیادت شوی و نه ازذم ناقص # ~~گردی؛ سوم آنکه راندن شهوت از دل تو بیفتد تا چنان شوی از شادی گرسنگی ~~و # ~~ترک شهوات که اهل دنیا شاد شوند از سیر خوردن و راندن شهوات. پس هرگاه # ~~که چنین باشی ملازمت طریق مریدان کن، واگر چنین نیستی تورا با این # ~~سخن چه کار؟ # و گفت : ترسگاری اندوه دایم است. # و گفت: خوف واجب آن است که دانی که تقصیر کرده ای در حقوق # ~~خدای تعالی. # و گفت : علامت خوش خویی رنج خود از خلق برداشتن است، و رنج خلق # ~~کشیدن. # و گفت : علامت تقوی ورع است و علامت ورع از شبهات باز ایستادن. # و گفت: عشاق به عشق مرده درآمدند. از آن بود که چون به وصالی # ~~رسیدند از خیالی به خداوندی دعوی کردند. # و گفت : علامت رجا حسن ظاهر است. # و گفت : علامت صبر سه چیز است. ترک شکایت؛ و صدق رضا؛ و قبول # ~~قضا به دلخوشی . # و گفت: هر که چشم نگاه ms355 دارد از حرام، وتن از شهوات، و باطن آبادان ~~PageV01P446 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0506.jpg) # ~~دارد به مراقبت دایم، و ظاهر آراسته دارد به متابعت سنت، وعادت کند به # ~~حلال خوردن؛ فراست او خطا نشود. # نقل است که روزی یاران را گفت: از دروغ گفتن وخیانت کردن و # ~~غیبت کردن دور باشید. باقی هرچه خواهید کنید. # و گفت : دنیا بگذار وتوبه کردمی، و هوای نفس بگذار و به مراد رسیدی. # ازو پرسیدند : به شب چونی؟ # گفت: مرغی را که بر بابزن1 زده باشند و به آتش میگردانند حاجت نبود # ~~از او پرسیدن که چونی؟! # نقل است که خواجه علی سیرگانی بر سر تربت شاه نان میداد. یک روز # ~~طعام در پیش نهاد و گفت : خداوندا! مهمان فرست. # ناگاه سگی درآمد. خواجه علی بانگ بر وی زد. سگ برفت. هاتفی آوازد # ~~داد - از سرتربت شاه- که : مهمان خواهی، چون بفرستیم باز گردانی؟ # در حال برخاست و بیرون دوید و گرد محلتها می گشت. سگ را ندید به # ~~صحرا رفت. او را دید در گوشه ای خفته. ماحضری که داشت پیش او نهاد. # ~~سگ هیچ التفات نکرد. خواجه علی خجل شد و در مقام استغفار بایستاد و # ~~دستار برگرفت و گفت: توبه کردم. # سگ گفت: آحسنت ای خواجه علی! مهمان خوانی. چون بیاید برانی ؟ # ~~تو را چشم باید. اگر نه سبب شاه بودی، [می] دیدی آنچه دیدی. رحمة الله # ~~علیه. PageV01P447 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0507.jpg) # ذکریوسف بن الحسین قدس الله روح العزیز # آن معتکف1 حضرت دایم، آن حجت ولایت ولا یخافون لومة لآآیم، آن # ~~آفتاب نهانی، آن در ظلمت آب زندگانی، آن شاه باز کونین، قطب وقت: # ~~یوسف بن الحسین رحمة الله علیه؛ ازجملهآ مشایخ بود، واز مقدمان اولیاء ~~عالم # ~~بود، وبه انواع علوم ظاهر وباطن، وزبانی داشت در بیان معارف واسرار، ~~وپیر # ~~ری بود، و بسیار مشایخ و شیوخ را دیده بود، وبا ابوتراب صحبت داشته و ~~از # ~~رفیقان ابو سعید خراز بود، ومرید ذوالنون مصری بود، وعمری دراز ms356 یافته ~~بود، و # ~~پیوسته در کارجدی تمام کرده است، و درادب آیتی بوده است، و او خود ادیب # ~~بود، وریاضاتی و کراماتی داشت، و در ملامت قدمی محکم داشت، و همتی # ~~بلند. # و ابتدای حال او آن بود که در عرب با جمعی به قبیله ای برسید. دختر امیر # ~~عرب چون او را بدید فتنه2آ او شد - که عظیم صاحب جمال بود- آن دختر # ~~ناگاه فرصت جست و خود را پیش او انداخت. او بلرزید و او را بگذاشت و به ~~PageV01P448 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0508.jpg) # ~~قبیلهآ دورتر رفت و آن شب بخفت. سر بر زانو نهاده بود، در خواب شد. ~~موضعی # ~~که مثل آن ندیده بود بدید، و جمعی سبز پوشان. و یکی برتختی نشسته # ~~- پادشاه وار- یوسف را آرزو کرد بداند ایشان که اند. خود را به نزدیک ~~ایشان # ~~افگند. ایشان او را راه دادند و تعظیم کردند. پس گفت: شما کیانید؟ # گفتند : فریشتگانیم و این که بر تخت است یوسف - پیغامبر علیه # ~~السلام - به زیارت یوسف بن الحسین آمده است. # گفت: مرا گریه آمد. گفتم : من که باشم که پیغامبر خدای به زیارت من # ~~آید. در این [اندیشه] بودم که یوسف علیه السلام از تخت فرود آمد و ~~مرا در # ~~کنار گرفت و بر تخت نشاند. گفتم : یا نبی الله! من که باشم که با من ~~این # ~~لطف کنی ؟ گفت: در آن ساعت که آن دختر با غایت جمال خود را در پیش تو # ~~افگند و توخود را به حق تعالی سپردی و پناه بدو جستی حق تعالی تو را بر ~~من و # ~~ملایکه عرضه کرد و جلوه فرمود و گفت: «بنگرای یوسف! تو آن یوسفی که # ~~قصد کردی به زلیخا تا دفع کنی او را، و آن یوسف است که قصد نکرد به ~~دختر # ~~شاه عرب و بگریخت.») مرا با این فریشتگان به زیارت توفرستاد و بشارت ~~داد # ~~که تو از گزیدگان حقی. پس گفت: در هر عهدی نشانه ای باشد، ms357 و در این عهد # ~~نشانه ذو النون مصری است، و نام اعظم او را دادند. پیش او رو. # یوسف چون بیدار شد جملهآ نهادش درد گرفت و شوق بر او غالب شد و # ~~ذوالنون رسید سلام کرد و بنشست. ذوالنون جواب سلام داد. یوسف یکسال در # ~~گوشهآ مسجدی بنشست که زهره نداشت که از ذوالنون چیزی پرسد و بعد از # ~~یک سال ذو النون گفت: این جوانمرد از کجاست؟ # کفت: از رئ. # یک سال دیگر هیچ نگفت و یوسف هم در آن گوشه مقیم شد. چون یک PageV01P449 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0509.jpg) # ~~سال دیگر بگذشت ذوالنون گفت: این جوان به چه کار آمده است؟ گفت: به # ~~زیارت شما. # یک سال دیگر هیچ نگفت. پس از آن گفت : هیچ حاجتی هست؟ # گفت : بدان آمده ام که تا اسم اعظم به من آموزی. # یک سال دیگر هیچ نگفت. بعد از آن کاسهآ چوبین سر پوشیده بدوداد و # ~~گفت: از رود نیل بگذر، درفلان جایگاه پیری است. این کاسه بدوده و هرچه # ~~با تو گوید یاد گیر. # یوسف کاسه برداشت و روان شد چون پاره ای راه برفت وسوسه ای دروی # ~~پیدا شد که در این کاسه چه باشد که میجنبد. سر کاسه بگشاد. موشی برون # ~~جست وبرفت. یوسف متحیرشد. گفت : اکنون کجا روم؟ پیش این شیخ روم # ~~یا پیش ذوالنون. # عاقب پیش آن شیخ رفت با کاسه تهی. شیخ چون او را بدید تبسمی بکرد # ~~و گفت : نام بزرگ خدای از او درخواسته ای؟ گفت : آری. # گفت : ذوالنون بی صبری تومیدید، موشی به توداد - سبحان الله # ~~موشی گوش نمیتوان داشت. نام اعظم چون نگاه داری؟ # یوسف خجل شد وبه مسجد ذوالنون بازآمد. ذوالنون گفت : دوش هفت # ~~بار از حق اجازت خواستم تا نام اعظم به تو آموزم. دستوری نداد. یعنی ~~هنوز # ~~وقت نیست. پس حق تعالی فرمود که او را به موشی بیازمای. چون بیازمودم # ~~چنان بود. اکنون به شهر خود بازروتا وقت آید. # یوسف ms358 گفت : مرا وصیتی کن. # گفت: تو را سه وصیت میکتم. یکی بزرگ؛ و یکی میانه؛ و یکی خرد. # ~~وصیت بزرگ آن است که هرچه خوانده ای فراموش کنی، و هرچه نبشتهای # ~~بشویی تا حجاب برخیزد. # یوسف گفت : این نتوانم. PageV01P450 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0510.jpg) # پس گفت: میانه آن است که مرا فراموش کنی و نام من با کسی نگویی # ~~که پیر من چنین گفته است و شیخ من چنان فرموده است - که این همه # ~~خویشتن ستایی است. # گفت : این هم نتوانم کردن. # پس گفت: وصیت خرد آن است که خلق را نصیحت کنی و به خدای # ~~خوانی. # گفت : این بتوانم، إن شاء الله. # گفت: اما به شرطی نصیحت کنی که خلق را در میان نبینی. # گفت : چنان کنم. # پس به ری آمد - و او بزرگ زادهآ ری بود- اهل شهر استقبال کردند. چون # ~~مجلس آغاز کرد سخن حقایق بیان کرد. اهل ظاهر به خصمی برخاستند که در # ~~آن وقت به جز علم صورت علمی دیگر نبود و او نیز در بلامت رفتی، تا چنان ~~شد # ~~که کس به مجلس او نیامدی. روزی درآمد که مجلس بگوید. کسی را ندید. # ~~خواست که باز گردد. پیرزنی آواز داد : نه! با ذوالنون عهد کرده بودی که ~~خلق # ~~را در میان نبینی در نصیحت گفتن و از برای خدای گویی. # چون این بشنید متحیر شد و سخن آغاز کرد. اگر کسی بودی و اگرنه # ~~پنجاه سال بدین حال بگذرانید و ابراهیم خواص مرید او شد و حال او قوی # ~~گشت. ابراهیم از برکت صحبت او به جایی رسید که بادیه را بی زاد و راحله # ~~قطع میکرد. تا ابراهیم گفت : شبی ندایی شنیدم که : «برو ویوسف حسین را # ~~بگوی که تو از راندگانی.» ابراهیم گفت: مرا این سخن چنان سخت آمد که # ~~اگر کوهی بر سر من زدندی آسانتر از آن بودی که این سخن با وی گویم. شب # ~~دیگر به تهدیدتر از آن شنیدم که : «به او ms359 بگوی که تواز راندگانی.» ~~برخاستم و # ~~غسلی کردم و استغفار کردم و متفکر بنشستم. تا شب سوم همان آواز شنیدم ~~که : # ~~«با او بگوی که تواز راندگانی و اگر نگویی زخمی خوری - چنانکه ~~PageV01P451 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0511.jpg) # ~~برنخیزی.») برخاستم و به اندوهی تمام در مسجد شدم. او را دیدم در محراب # ~~نشسته. چون مرا بدید گفت: هیچ بیت یاد داری؟ گفتم: دارم. بیتی تازی یاد # ~~داشتم، بگفتم. او را وقت خوش شد. برخاست و دیری بر پای بود و اب از # ~~چشمش روان شد - چنانکه با خون آمیخته بود. پس روی به من کرد و گفت: # ~~از بامداد تا اکنون پیش من قرآن میخواندند، یک قطره آب از چشم من ~~نیامد. # ~~بدین یک بیت که گفتی چنین حالتی ظاهر شد- طوفان از چشم من روان شد # ~~- مردمان راست میگویند که او زندیق است و از حضرت خطاب راست می آید # ~~که او از راند گان است. کسی از بیتی چنین شود و از قرآن برجای بماند ~~رانده # ~~بود. # ابراهیم گفت: من متحیر شدم در کار او و اعتقاد من سستی گرفت. # ~~ترسیدم و برخاستم و روی در بادیه نهادم. اتفاقا با خضر افتادم. فرمود : ~~یوسف # ~~حسین زخم خوردهآ حق است ولکن جای او اعلی علیین است - که در راه حق # ~~چندان قدم باید زد که اگر دست رد به پیشانی توباز نهند هنوز اعلی علیین ~~جای # ~~توباشد- که هر که در این راه از پادشاهی بیفتد از وزارت نیفتد. # نقل است که عبد الواحد زید مردی شطار1 بود. مادر و پدرش پیوسته از وی # ~~در زحمت بودندی- که به غایت ناخلف بود - روزی به مجلس یوسف حسین # ~~بگذشت او این کلمه میگفت: دعاهم بلظفه گأنه محتاج إلیهم. حق تعالی ~~بندهآ # ~~عاصی را میخواند به لطف خویش. چنانکه کسی را به کسی حاجت بود. # عبد الواحد جامه بینداخت ونعرهای بزد و به گورستان رفت. سه شبانه روز # ~~بماند. اول شب یوسف بن الحسین او را به ms360 خواب دید که خطابی شنیدی آذرک # ~~آلشاب آلتایب. آن جوان تایب را دریاب. یوسف میگردید تا در آن گورستان ~~به # ~~وی رسید سر وی بر کنار نهاد. او چشم باز کرد و گفت: سه شبانه روز است ~~تا PageV01P452 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0512.jpg) # ~~تورا فرستادهاند اکنون می آیی ؟ # این بگفت و جان بداد. # نقل است که در نشابور بازرگانی کنیزکی ترک داشت- به هزار دینار # ~~خرید- و غریمی داشت در شهری دیگر. خواست که شتابان برود و مال خود از # ~~وی بستاند. و در نشابور بر کس اعتماد نداشت که کنیزک را به وی سپارد. # ~~پیش بو عثمان حیری آمد و حال بازنمود. بوعثمان نمی پذیرفت. [بازرگان] # ~~شفاعت بسیار کرد و گفت : در حرم خود او را راه ده که هرچه زودتر باز ~~آیم. # القصه، قبول کرد. آن بازرگان برفت. بو عثمان را بی اختیار نظر بر آن # ~~کنیزک افتاد و عاشق او شد - چنانکه بی طاقت گشت - ندانست که چه کند. # ~~برخاست و پیش شیخ خود ابو حفص حداد رفت. ابو حفص او را گفت : تو را به # ~~ری میباید شد، پیش یوسف بن الحسین. # بو عثمان در حال عزم عراق کرد. چون به ری رسید مقام یوسف حسین # ~~پرسید. گفتند: آن زندیق مباحی را چه کنی؟ تواهل صلاح مینمایی. تورا # ~~صحبت او زیان دارد. # از این نوع چندی بگفتند. بو عثمان از آمدن پشیمان شد. بازگشت. چون به # ~~نشابور آمد بو حفص گفت: یوسف حسین را دیدی؟ گفت: نه. گفت: چرا؟ # حال باز گفت که شنیدم : او مردی چنین و[چنان] است. نرفتم و # ~~باز آمدم. # بو حفص گفت: باز گرد و او را ببین. # بوعثمان باز گشت و به ری آمد و خانهآ او پرسید. صد چندان دیگر بگفتند. # ~~او گفت: مرا مهمی است پیش او تا نشان دادند. چون به در خانهآ او رسید ~~پیری # ~~دید نشسته، پسری آمرد در پیش او. صاحب جمال و صراحی و پیاله ای پیش او # ~~نهاده، ms361 ونور ازروی او می ریخت، درآمد وسلام کرد و بنشست. شیخ یوسف در # ~~سخن آمد و چندان کلمات عالی بگفت که بوعثمان متحیر شد. پس گفت : ای ~~PageV01P453 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0513.jpg) # ~~خواجه! از برای خدای با چنین کلماتی و چنین مشاهدهای این چه حال است # ~~که توداری؟ خمر و آمرد. # یوسف گفت : این امرد پسر من است و کم کس داند که او پسر من است، # ~~و قرآنش میآموزم. و در این گلخن1 صراحی افتاده بود، برداشتم و پاک ~~بشستم # ~~و پر آب کردم که هر که آب خواهد بازخورد، که کوزه نداشتیم. # و عثمان گفت: از برای خدای چرا چنین میکنی تا مردمان میگویند، # ~~آنچه میگویند؟ # یوسف گفت: از برای آن میکنم تا هیچ کس کنیزک ترک به معتمدی به # ~~خانهآ من نفرستد. # بوعثمان چون این بشنید درپای شیخ افتاد و دانست که این مرد درجهآ بلند # ~~دارد. # نقل است که در چشم یوسف بن الحسین سرخی بود ظاهر، وفتوری2 از # ~~غایت بی خوابی . از ابراهیم خواص پرسیدند : عبادت او چگونه است؟ # گفت : چون از نماز خفتن3 فارغ شود تا روزبرپای باشد. نه رکوع کند و نه # ~~سجود کند. # پس از یوسف پرسیدند : تا روز ایستادن چه عبادت باشد؟ # گفت : نماز فریضه به آسانی می گزارم اما میخواهم که نمازشب گزارم. # ~~همچنین ایستاده باشم، امکان آن نبود که تکبیر توانم کرد - از عظمت او- # ~~ناگاه چیزی به من درآید و مرا همچنان میدارد تا وقت صبح. چون صبح برآید # ~~فریضه گزارم. # نقل است که وقتی به جنید نامه ای نوشت که خدای تورا طعم نفس تو # ~~مچشاناد که اگر این طعم بچشاند، پس ازاین هیچ نبینی. PageV01P454 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0514.jpg) # و گفت: هر امتی را صفوت1 است که ایشان ودیعت خدایاند که ایشان # ~~را از خلق خویش پنهان میدارد. اگر ایشان در این امت هستند صوفیان اند. # و گفت: آفت صوفیان در صحبت کودکان است و در معاشرت اضداد و در # ~~رفیقی زنان. # و ms362 گفت : قومیاند که دانند که خدای ایشان را میبیند. پس ایشان شرم # ~~دارند از نظر حق که از مهابت چیزی کنند، جز از آن وی؛ و هر که به حقیقت # ~~ذکر خدای یاد کند ذکر غیر فراموش کند در یادکرد او؛ و هر که فراموش کند ~~ذکر # ~~اشیاء در ذکر حق همه چیز بدو نگاه دارند از بهر آنکه خدای او را عوض ~~بود از # ~~همه چیز. # و گفت: اشارت خلق بر قدر یافت خلق است ویافت خلق بر قدر شناخت # ~~خلق است و شناخت خلق بر قدر محبت خلق است و هیچ حال نیست به نزدیک # ~~خدای تعالی دوستتر از محبت بنده خدای را. # و پرسیدند : از محبت. گفت: هر که خدای را دوست تر دارد خواری و ذل # ~~او سخت تر بود و شفقت او و نصیحت او خلق خدای را بیشتر بود. # و گفت : علامت شناخت أنس آن است که دور باشد از هرچه اقاطع او آید # ~~از ذکر دوست. # و گفت: علامت صادق دو چیز است. تنهایی دوست دارد و نهان داشتن # ~~طاعت. # و گفت: توحید خاص آن است که در سر و دل در توحید چنان پندارد که # ~~پیش حضرت او ایستاده است، تدبیر او براو می رود. در احکام وقدرت او؛ در # ~~دریاهای تو حید او؛ و از خویشتن فانی شده و او را خبرنه. اکنون که هست # ~~همچنان است که پیش ازاین بود، در جریان حکم او. PageV01P455 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0515.jpg) # و گفت: هر که در بحر تجرید افتاد هر روز تشنه تر بود و هرگز سیراب # ~~نگردد. زیرا که تشنگی حقیقت دارد و آن جز به حق ساکن نگردد. # و گفت : عزیزترین چیزی در دنیا اخلاص است که هرچند جهد کنم تا # ~~ریا از دل خویش بیرون کنم به لونی دیگر از دل من بروید. # و گفت: اگر خدای را بینم با جملهآ معاصی دوست تر از آن دارم که با # ~~ذرهای تصنع بینم. ms363 # و گفت: از علامت زهد آن است که طلب مفقود نکند تا وقتی که موجود # ~~خود را مفقود نگرداند. # و گفت : غایت عبودیت آن است که بندهآ او باشی در همه چیزی. # و گفت : هر که بشناخت او را به فکر، عبادت کرد او را به دل. # و گفت : ذلیلترین مردمان طماع است، چنانکه شریفترین ایشان درویش # ~~صادق بود. # و چون وفاتش نزدیک آمد گفت : بار خدایا! تو میدانی که نصیحت کردم # ~~خلق را قولا؛ ونصیحت کردم نفس را فعلا؛ وخیانت نفس من به نصیحت خلق # ~~خویش بخش. # و بعد از وفات او را بخواب دیدند. گفتند: خدای با توچه کرد؟ گفت: # ~~بیامرزید. گفتند: به چه سبب؟ گفت: به برکت آنکه هرگز هزل را با جد # ~~نیامیختم . رحمة الله علیه. PageV01P456 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0516.jpg) # ذکر ابوحفص حداد قدس الله روحه العزیز # آن قدوهآ رجال، آن نقطهآ کمال، آن عابد صادق، آن زاهد عاشق، آن # ~~سلطان اوتاد، قطب عالم : ابو حفص حداد، رحمة الله علیه؛ پادشاه مشایخ ~~بود # ~~علی الاطلاق، خلیفهآ حق بود به استحقاق، واز محتشمان این طایفه بود، و # ~~کسی به بزرگی او نبود در وقت وی، و در ریاضت و کرامت و مروت و فتوت # ~~بی نظیر بود و در کشف و بیان یگانه و معلم و ملقن او بی واسطه خدای ~~بود، # ~~عزوجل. و پیر بو عثمان حیری بود و شاه شجاع از کرمان به زیارت او آمد ~~ودر # ~~صحبت او به بغداد شد به زیارت مشایخ، و ابتدای او آن بود که بر کنیزکی # ~~عاشق بود - چنانکه قرار نداشت - او را گفتند: در شارستان1 نشابور جهودی # ~~جادو[گر] است، تدبیر کار تو اوکند. # ابو حفص پیش او رفت و حال بگفت. او گفت : تورا چهل روز نماز نباید # ~~کرد و هیچ طاعت و عمل نیکونباید کرد و نام خدای بر زبان نشاید راند و ~~نیت # ~~نیکونباید کرد، تا من حیلت کنم وتورا به سحر به مقصود رسانم. # بوحفص چهل ms364 روز چنان کرد. بعد از آن جهود آن طلسم بکرد و مراد PageV01P457 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0517.jpg) # ~~حاصل نشد. جهود گفت: بی شک از تو خیری در وجود آمده است و اگرنه مرا # ~~یقین است که این مقصود حاصل شدی. # بو حفص گفت : من هیچ چیزی نکردم إلا در راه که میآمدم سنگی از راه # ~~به پای باز کناره افگندم تا کسی براو نیفتد. # جهود گفت: میازار خداوندی را که تو چهل روزفرمان او ضایع کنی و او # ~~از کرم این مقدار رنج تو ضایع نکرد. # آتشی از این سخن در دل ابو حفص پدید آمد و چندان قوت کرد که بو # ~~حفص به دست جهود توبه کرد و همان آهنگری میکرد و واقعهآ خود نهان # ~~میداشت و هر روزیک دینار کسب میکرد و شب به درویشان دادی و در # ~~کلیددان بیوه زنان انداختی - چنانکه ندانستندی - و نماز خفتن دریوزه ~~کردی و # ~~روزه بدان گشادی. وقت بودی که در حوضی که تره شستندی بقایای آن # ~~برچیدی و نان خورش ساختی و مدتی بدین روزگار گذاشتی. یک روز نابینایی # ~~در بازار میگذشت. این آیت میخواند : اعوذ بالله من آلشیطان آلرجیم * ~~بشم آلله # ~~آلرخمن آلرحیم * وتدا لهم من آلله ما لم یکونوا یختیبون * دلش بدین آیت # ~~مشغول شد و چیزی بر وی درآمد و بیخود گشت. به جای انبر، دست در کوره # ~~کرد و آهن تفسیده بیرون کرد و برسندان نهاد. شا گردان یتک بزدند، نگاه # ~~کردند، آهن در دست او دیدند - که میگردانید. گفتند: ای استاد! این چه # ~~حال است؟ # او بانگ بر شا گردان زد که بزنید! # کفتند: ای استاد! بر کجا زنیم؟ چون آهن پاک شد؟ # پس بو حفص به خود بازآمد. آهن تافته در دست خود دید و این سخن # ~~بشنید که : چون پاک شد بر کجا زنیم؟ # نعره بزد و آهن ازد ست بیگفند و دگان را به غارت داد و گفت : ما چندین # ~~گاه خواستیم به تکلف که این ms365 کار رها کنیم و نکردیم تا آنگاه که این ~~حدیث PageV01P458 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0518.jpg) # ~~حمله آورد و ما را از ما بستد و اگرچه من دست از کار میداشتم تا کار ~~دست از # ~~من نداشت فایده نبود. # پس روی به ریاضت سخت نهاد و عزلت و مراقبت پیش گرفت. # چنانکه نقل است که در همسایگی او احادیث استماع میکردند. گفتند: # ~~آخر چرا نیایی تا سماع1 احادیث کنی؟ # گفت: من سی سال است تا میخواهم که داد یک حدیث بدهم، # ~~نمیتوانم داد. سماع دیگر حدیث چون کنم؟ # کفتند: آن حدیث کدام است؟ # گفت: آنکه می فرماید : رسول صلی الله علیه وعلی آله وسلم من حسن # ~~اسلام المرء ترکهآ ما لا یعنیه. از نیکویی اسلام مرد آن است که ترک کند # ~~چیزی که به کارش نیاید. # نقل است که با یازان به صحرا رفته بود و سخن گفت. وقت ایشان خوش # ~~گشت. آهویی از کوه بیامد و سربر کنار ابو حفص نهاد. ابو حفص تپانچه بر # ~~روی خود می زد و فریاد میکرد. آهوبرفت. شیخ به حال خود بازآمد. اصحاب # ~~برسیدند : این چه بود؟ # گفت: چون وقت ما خوش شد در خاطرم آمد که کاشکی گوسفندی بودی # ~~تا بریان کردمانی ویاران امشب پراکنده نشدندی. چون در خاطرم بگذشت # ~~آهویی بیامد. # مریدان گفتند: یا شیخ! کسی را با حق چنین حالی بود فریاد کردن و # ~~تپانچه زدن چه معنی دارد؟ # شیخ گفت: نمیدانید که مراد در کنار نهادن از در بیرون کردن است. اگر # ~~خدای تعالی به فرعون نیکی خواستی بر مراد او نیل را روان نکردی. PageV01P459 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0519.jpg) # نقل است که هر وقت در خشم شدی سخن در خلق نیکو گفتی تا خشم او # ~~ساکن شدی؛ آنگه به سخنی دیگر شدی. # ~~نقل است که یک روز می گذشت. یکی را دید متحیر و گریان. گفت: تو # ~~را چه بوده است؟ # گفت : خری داشتم، گم شده است و جز آن هیچ نداشتم. # ~~شیخ توقف کرد ms366 و گفت: به عزت تو که گام برندارم تا خر بدو باز نرسد. # ~~در حال [خر] پدید آمد. # ~~ابو عثمان حیری گوید: روزی در پیش ابو حفص می رفتم. میویزی چند # ~~دیدم پیش او نهاده. یکی برداشتم و در دهان نهادم. حلق مرا بگرفت و گفت: # ~~ای خائن! میویز من بخوردی ازچه وحه؟ # ~~گفتم: من از دل تودانم و برتواعتماد دارم و نیز دانستم که هرچه داری # ~~ایثارکنی . # ~~گفت : ای جاهل! من بردل خویش اعتماد ندارم، توبر دل من چون # ~~اعتماد داری. به پاکی حق - که عمری است تا بر هراس او می زیم و نمیدانم # ~~که از من چه خواهد آمد- کسی درون خویش نداند، دیگری درون او چه داند. # ~~و هم ابوعثمان گوید که با ابو حفص به خانهآ ابوبکر حنیفه بودم و جمعی # ~~اصحاب آنجا بودند، از درویشی یاد میکردند. گفتم : کاشکی حاضر بودی. # ~~شیخ گفت : اگر کاغذی بودی رقعه1ای نوشتمی تا بیامدی. # ~~گفتم : اینجا کاغذ هست. # ~~گفت : خداوند خانه به بازار رفته است. اگر مرده باشد و کاغذ وارث را # ~~شده باشد نشاید بر این کاغذ چیزی نوشتن. # ~~بوعشمان گفت : بوحفص را گفتم: مرا چنان روشن شده است که PageV01P460 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0520.jpg) # ~~مجلس علم گویم. گفت: تورا چه بدین آورده است؟ گفتم : شفقت تو بر خلق # ~~تا چه حد است؟ گفتم : تا بدان حد که اگرحق تعالی مرا به عوض همهآ # ~~عاصیان در دوزخ کند و عذاب کند روا دارم. گفت: اگر چنین است بسم الله. # ~~اما چون مجلس گویی اول دل خود را پند ده وتن خود را؛ و دیگر [آن] که # ~~جمع آمدن مردم تورا غره نکند که ایشان ظاهر تورا مراقبت کنند وحق تعالی # ~~باطن تورا. # پس من بر تخت برآمدم. بوحفص پنهان در گوشهای بنشست. چون مجلس # ~~به آخر آمد سایلی برخاست و پیراهنی خواست. در حال پیراهن خود بیرون ~~کردم # ~~و به وی دادم. ابو حفص گفت: یا کذاب آنزل من المنبر. فرود ms367 آی ای دروغ ~~زن از # ~~منبر! گفتم: چه دروغ گفتم؟ گفت : دعوی کردی که شفقت من بر خلق بیش # ~~از آن است که بر خود؛ و به صدقه دادن سبقت کردی تا فضل سابقان تورا # ~~باشد؛ خود را بهتر خواستی. اگر دعوی توراست بودی زمانی درنگ کردی تا # ~~فضل سابقان دیگری را باشد. پس تو کذابی و منبر نه جای کذابان است. # نقل است که یک روز در بازار می رفت. جهودی پیش آمد. او در حال # ~~بیفتاد و بیهوش شد. چون بهوش آمد از او پرسیدند. گفت: مردی را دیدم ~~لباس # ~~عدل پوشیده و خود را دیدم لباس فضل پوشیده. ترسیدم که نباید که لباس ~~فضل # ~~از سر من برکشند و در آن جهود پوشند، و لباس عدل از وی برکشند و در من # ~~پوشند. و گفت: سی سال چنان بودم که حق را خشمگن میدیدم که در من # ~~نگریست. سبحان الله آن چه سوز و بیم بوده باشد او را در آن حال. # نقل است که ابو حفص را عزم حج افتاد و او عامی بود وتازی # ~~نمیدانست. چول به بعداد رسید مریدان با هم کهتند. سینی عطیم باسد اکه ~~PageV01P461 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0521.jpg) # ~~شیخ الشیوخ خراسان را ترجمانی باید تا زبان ایشان را بداند. پس جنید ~~مریدان # ~~را به استقبال فرستاد و شیخ بدانست که اصحابنا چه می اندیشند. در حال ~~تازی # ~~گفتن آغاز کرد- چنانکه اهل بغداد در فصاحت او عجب ماندند - و جماعتی # ~~از اکابر پیش او جمع آمدند واز فتوت پرسیدند. بوحفص گفت : عبارت شما را # ~~است. شما گویید. # جنید گفت : فتوت نزدیک من آن است که فتوت از خود نبینی و آنچه # ~~کرده باشی آن را به خود نسبت ندهی که این من کردهام. # بوحفص گفت: نیکوست آنچه گفتی . اما فتوت نزدیک من انصاف دادن # ~~و انصاف ناطلبیدن است. # جنید گفت : در عمل آرید اصحابنا. # بوحفص گفت : این به سخن راست نیاید. # جنید چون این بشنید ms368 گفت: برخیزید ای اصحابنا که زیادت آورد بو # ~~حفص بر آدم و ذریت1 او در جوانمردی. یعنی خطی گرد اولاد آدم بکشید در # ~~جوانمردی، اگر جوانمردی این است که او میگوید. # و بوحفص اصحاب خویش را عظیم به هیبت وادب داشتی وهیچ مرید # ~~را زهره نبودی که در پیش او بنشستی و چشم برروی او نیارستی انداخت و # ~~پیش او همه بر پای بودندی و بی امر او ننشستندی. بوحفص سلطان وارنشسته # ~~بودی. # جتید گفت : اصحاب را ادب سلاطین آموختهای. # بو حفص گفت : توعنوان نامه بیش نمیبینی اما از عنوان دلیل توان # ~~ساخت که در نامه چیست. # پس ابو حفص گفت: دیگی زیره با2 و حلوا فرمای تا بسازند. PageV01P462 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0522.jpg) # جنید اشارت کرد به مریدی تا بسازد. چون بیاورد ابوحفص گفت : بر # ~~سر حمالی نهید تا میبرد. چندانکه خسته گردد آنجا بر در هر خانه ای که ~~رسیده # ~~باشد آوازدهد، وهر که بیرون آید به وی دهد. # حمال چنان کرد و می رفت تا خسته شد و طاقت نماند. بنهاد بردر # ~~خانه ای و آواز داد. پیری خداوند خانه بود. گفت: اگر زیره با و حلوا ~~آوردهای، # ~~تا در بگشایم. # گفت: آری. در بگشاد و گفت: درآر. # حمال گفت : عجب داشتم. از پیر پرسیدم که این چه حال است و توچه # ~~دانستی که ما زیره با و حلوا آورده ایم؟ # گفت : دوش در مناجات این بر خاطرم بگذشت که مدتی است فرزندان # ~~من از من این می طلبند. دانم که بر زمین نیفتاده باشد. # نقل است که مریدی بود در خدمت بوحفص - سخت با ادب- جنید # ~~چند بار در وی نگرست. از آنکه او خوش آمدش پرسید : چند سال است تا در # ~~خدمت شماست؟ # ابو حفص گفت : ده سال است. # گفت: ادبی تمام دارد و فری عجب و شایستهآ جوانی است. # ابو حفص گفت : آری، هفده هزار دینار در راه ما باخته است و هفده هزار # ~~دیگر وام کرده و ms369 در باخته، هنوز زهرهآ آن ندارد که از ما سخنی پرسد. # پس ابو حفص روی به بادیه نهاد. گفت: ابوتراب را دیدم در بادیه و من # ~~شانزده روز هیچ نخورده بودم. بر کنار حوضی رفتم تا آب خورم. به فکری # ~~فرورفتم. ابو تراب گفت : تو را چه نشانده است اینجا؟ گفتم : میان علم ~~ویقین # ~~انتظار میکنم تا غلبه کدام را بود تا یار آن دیگر باشم که غالب باشد. ~~یعنی اگر # ~~غلبه علم را بود آب خورم و اگریقین را بود بروم. # بوتراب گفت : کار تو بزرگ شود. PageV01P463 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0523.jpg) # پس چون به مکه رسید جماعتی مساکین را دید مضطر و فرومانده. خواست # ~~که در حق ایشان انعامی کند. گرم گشت. حالتی بر وی ظاهر شد، دست # ~~فرو کرد و سنگی برداشت و گفت: به عزت تو که اگر چیزی به من ندهی جمله # ~~قنادیل1 مسجد بشکنم. # این بگفت و در طواف آمد. در حال یکی بیامد و صره ای زر بیاورد و بدو # ~~داد تا بر درویشان خرج کرد. چون حج بگزارد و به بغداد آمد اصحاب جنید # ~~[از او] استقبال کردند. جنید گفت: ای شیخ! راه آورد2 ما چه آوردهای؟ # بو حفص گفت: مگریکی از اصحاب ما چنانکه میبایست زندگانی # ~~نمیتوانست کرد؟ اینم فتوح بود که گفتم اگر از برادری ترک ادبی بینید آن ~~را # ~~عذری از خود برانگیزید و بی او آن عذررا از خود بخواهید. اگر بدان ~~عذرغبار # ~~برنخیزد و حق به دست تو بود عذر بهتر برانگیز و بی او عذری دیگر از خود ~~بخواه. # ~~اگر بدین همه غبار برنخیزد عذری دیگر انگیز تا چهل بار. اگر بعد از آن ~~غبار # ~~برنخیزد وحق به جانب تو باشد و آن چهل عذر در مقابلهآ آن جرم نیفتد ~~بنشین و با # ~~خود بگوی که زهی گاو نفس! زهی گران و تاریک! زهی خودرای بی ادب! # ~~زهی ناجوانمرد جافی3 که تویی! برادری برای جرمی چهل عذر از توخواست ms370 و # ~~تویکی نپذیرفتی و همچنان بر سر کار خودی. من دست از تو شستم. تودانی. # ~~چنانکه خواهی میکن. # جنید چون این بشنید تعجب کرد. یعنی این قوت که را تواند بود. # نقل است که شبلی چهار ماه بوحفص را مهمانی کرد و هر روزچند لون # ~~طعام و چند گونه حلوا آوردی. آخر چون به وداع او رفت گفت: یا شبلی! اگر # ~~وقتی به نشابور آیی میزبانی و جوانمردی به تو آموزم. PageV01P464 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0524.jpg) # گفت: یا ابا حفص! چه کردم؟ # گفت: تکلف کردی و متکلف جوانمرد نبود. مهمان را چنان باید داشت # ~~که خود را به آمدن مهمانی گرانی نیایدت و به رفتن شادی نبودت و چون ~~تکلف # ~~کنی آمدن او بر تو گران بود و رفتن آسان و هر که را با مهمان حال این ~~بود # ~~ناجوانمردی بود. # پس چون شبلی به نشابور آمد پیش ابو حفص فروآمد و چهل تن بودند. بو # ~~حفص شبانه چهل و یک چراغ برگرفت. شبلی گفت: نه. گفته بودی که # ~~تکلف نباید کرد. # بوحفص گفت : برخیز وبنشان1. # شبلی برخاست و هر چند جهد کرد یک چراغ بیش نتوانست نشاند. پس # ~~گفت : یا شیخ! این چه حال است؟ # گفت: شما چهل تن بودیت فرستادهآ حق - که مهمان فرستادهآ حق بود- # ~~لاجرم به نام هریکی چراغی گرفتم برای خدای و یکی برای خود. آن چهل که # ~~برای خدای بود نتوانستی نشاند اما آن یکی که از برای من بود نشاندی. تو # ~~هرچه در بغداد کردی برای من کردی و من اینچه کردم برای خدای کردم. # ~~لاجرم آن تکلف باشد و این نه. # بوعلی ثقفی گوید: بوحفص گفت هرکه افعال و احوال خود به هر وقتی # ~~نسنجد به میزان کتاب وسنت و خواطر خود را متهم ندارد او را از جملهآ ~~مردان # ~~مشمر # پرسیدند : ولی را خاموشی به یا سخن؟ # گفت: اگر سخنگوی آفت سخن داند هر چند تواند خاموش باشد، اگرچه # ~~به عمر نوح بود. و خاموش ms371 اگر راحت خاموشی بداند از خدای در خواهد تا دو ~~PageV01P465 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0525.jpg) # ~~چند عمر نوح دهدش تا سخن نگوید. # ~~گفتند: چرا دنیا را دشمن داری؟ # ~~گفت: از آنکه سرایی است که هر ساعت بنده را در گناهی دیگر # ~~می اندازد. # ~~گفتند: اگر دنیا بد است توبه نیک است و توبه هم در دنیا حاصل شود. # ~~گفت: چنین است. اما به گناهی که دردنیا کرده میآید. یقینم و در # ~~یقین تونه به شک و بر خطریم. # ~~گفتند : عبودیت چیست؟ # ~~گفت: آنکه ترک هرچه تورا است بگویی، و ملازم باشی چیزی را که تو # ~~را بدان فرمودهاند. # ~~گفتند : درویشی چیست؟ # ~~گفت: به حضرت خدای شکستگی عرضه کردن. # ~~گفتند : نشان دوستان چیست؟ # ~~گفت: آنکه روزی که بمیرد دوستان شاد شوند. یعنی چنان مجرد ازدنیا # ~~بیرون رود که از وی چیزی نماند که آن خلاف دعوی او بود در تجرید. # ~~گفتند : ولی کیست؟ # ~~گفت: آنکه او را قوت کرامات داده باشند و او را از آن غایب گردانیده. # ~~گفتند : عاقل کیست؟ # ~~گفت : آنکه از نفس خویش اخلاص طلبد. # ~~گفتند : بخل چیست؟ # ~~گفت: آنکه ایثار ترک کند در وقتی که بدان محتاج بود. # ~~و گفت: ایثار آن است که مقدم داری نصیبت برادران بر نصیب خود در # ~~کارهای دنیا و آخرت. # ~~و گفت : کرم انداختن دنیا است برای کسی که بدان محتاج است و روی ~~PageV01P466 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0526.jpg) # ~~آوردن است بر خدای به سبب نیازی که تورا است به حق. # ~~و گفت: نیکوترین وسیلتی که بنده بدو تقرب کند به خدای دوام فقر است # ~~به همهآ حالها وملازم گرفتن سنت در همهآ فعلها وطلب قوت حلال. # و گفت: هر که خود را متهم ندارد در همهآ وقتها و همهآ حالتها و مخالفت # ~~خود نکند مغرور بود و هر که به عین رضا بخود نگرست هلاک شد. # و گفت: خوف چراغ دل بود و آنچه در دل بود از خیر و شر بدان چراغ # ~~توان دید. # و ms372 گفت: کسی را فقر درست نیاید تا دادن دوستتر از گرفتن ندارد. # و گفت: کس را نرسد که دعوی فراست کند ولکن از فراست دیگران # ~~بباید ترسید. # و گفت: هرکه بدهد و بستاند او مردی است؛ و هر که بدهد و نستاند او # ~~نیم مردی است؛ و هرکه ندهد و بستاند او مگسی است، نه کسی است در وی # ~~هیچ خیر نیست. # بو عشمان حیری گفت : معنی این سخن از او پرسیدند. گفت: هر که از # ~~خدای بستاند و بدهد به خدای، او مردی است، زیرا که او در این حال خود ~~را # ~~نمیبیند در آنچه کند؛ و هر که بدهد و نستاند او نیم مردی است زیرا که ~~خود را # ~~میبیند در آنچه کند که ناستدن فضلی است؛ و هر که ندهد و بستاند او هیچ # ~~کسی است، زیرا که گمان او چنان است که دهنده وستاننده اوست نه خدای. # و گفت: هر که در همه حال فضل خدای میبیند بر خویشتن امید میدارم # ~~که از هالکان نباشد. # و گفت: مبادا که عبادت خدای تو را پشتی بود تا معبود معبود بود. # و گفت: فاضلترین چیزی اهل اعمال را مراقبت خویش است با خدای. # و گفت : چه نیکوست استغنا به خدای و چه زشت است استغنا با نام. # و گفت: هر که جرعه ای از شراب ذوق چشید بیهوش شد به صفتی که PageV01P467 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0527.jpg) # ~~بهوش نتواند آمد مگر در وقت لقا و مشاهده. # و گفت : حال مفارقت نکند از عالم ومفارقت نکند با قبول. # و گفت: خلق خبر میدهند از وصول و از قرب و از مقامات عالی و مرا # ~~همه آرزوی آن است که دلالت کنند مرا به راهی که آن به حق بود و اگر همه # ~~یک لحظه بود. # و گفت : عبادات در ظاهر سروراست و در حقیقت غرور از آنکه مقدور # ~~سبقت گرفته است و اصل آن است که کس به فعل خود شاد نشود ms373 مگر # ~~مغروری. # و گفت : معاصی برید کفر است چنانکه زهر برید مرگ است. # و گفت: هر که داند که او را برخواهند انگیخت و حسابش خواهند کرد و # ~~از معاصی اجتناب ننماید و از مخالفات روی نگرداند یقین است که از سرخود # ~~خبر میدهد که من ایمان ندارم به بعث1 و حساب. # و گفت : هر که دوست دارد که دل او متواضع شود گو در صحبت صالحان # ~~باش و خدمت ایشان را ملازم. # ~~و گفت : روشنی تنها به خدمت او است و روشنی جانها به استقامت. # ~~و گفت : تقوی در حلال محض است و بس # ~~و گفت : تصوف همه ادب است. # ~~و گفت: بنده در توبه بر هیچ کار نیست زیرا که توبه آن است که بدو آید # ~~نه آنکه از او آید. # ~~و گفت : هر عمل که شایسته بود آن را برند و بر تو فراموش کنند. # ~~و گفت: نابینا آن است که خدای را به اشیاء بیند و نبیند اشیاء را به ~~خدا # ~~و بینا آن است که از خدای بود نظر او به مکونات.2 PageV01P468 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0528.jpg) # نقل است که یکی از او وصیت خواست. گفت: یا اخی! لازم یک در # ~~باش تا همهآ درها بر تو گشایند و لازم یک سید باش تا همهآ سادات تورا ~~گردن # ~~نهند. # محمش گفت : بیست و دو سال با ابو حفص صحبت داشتم. ندیدم که # ~~هرگز با غفلت و انبساط خدای را یاد کرد که چون خدای را یاد کردی بر ~~سبیل # ~~حضور و تعظیم و حرمت یاد کردی و در آن حال متغیر شدی. چنانکه حاضران # ~~آن را بدیدندی. # و سخن اوست که گفت : در وقت نزع که شکسته دل باید بود به همه حال # ~~در تقصیرهای خویش. # از او پرسیدند : بر چه روی به خدای آوردهای؟ # گفت: فقیر که روی به غنی آرد به چه آرد الا به فقر و فروماندگی. # و وصت عبد الله سلمی آن بود که ms374 چون وفات کنم سر من بر پای ابو # ~~حفص نهید، رحمة الله علیه. PageV01P469 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0529.jpg) # ذکر حمدون قصارقدس الله روحه العزیز # آن یگانهآ قیامت، آن نشانهآ ملامت، آن پیرارباب ذوق، آن شیخ اصحاب # ~~شوق، آن موزون ابرار: حمدون قصار رحمة الله علیه؛ از کبار مشایخ بود و # ~~موصوف بود به ورع و تقوی و در فقه و علم حدیث درجهآ عالی داشت و در ~~عیوب # ~~نفس دیدن صاحب نظری عجب بود و مجاهده و معاملهآ به غایت داشت و کلامی # ~~در دلها مؤثر و عالی و مذهب ثوری داشت و مرید بوتراب بود و پیرعبد الله # ~~مبارک بود و به ملامت خلق مبتلا بود و مذهب ملامتیان در نشابور از او ~~منتشر # ~~شد و در طریقت مجتهد و صاحب مذهب است و جمعی از این طایفه بدو تولی # ~~کنند و ایشان را قصاریان گویند، و در تقوی چنان بود که شبی بر بالین ~~دوستی # ~~بود - در حالت نزع - چون آن دوست وفات کرد چراغ بنشاند و گفت: این # ~~ساعت این چراغ وارث راست ما را روا نباشد سوختن آن. # و گفت : روزی در جویبار حیرهآ نشابور می رفتم. عیاری بود به فتوت # ~~معروف، نوح نام. پیش آمد. گفتم: یا نوح! جوانمردی چیست؟ # گفت : جوانمردی من یا جوانمردی تو؟ گفتم : هردو. # گفت : جوانمردی من آن است که قبا بیرون کنم و مرقع در پوشم و معاملت # ~~مرقع پیش گیرم تا صوفی شوم وازشرم خلق در آن جامه از معصیت پرهیز کنم؛ ~~و PageV01P470 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0530.jpg) # ~~جوانمردی تو آن است که مرقع بیرون کنی تا توبه خلق و خلق به تو فریفته # ~~نگردند. پس جوانمردی من حفظ شریعت بود بر اظهار، و آن تو حفظ حقیقت بر # ~~اسرار واین اصلی عظیم است. # نقل است که چون کار او عالی شد و کلمات او منتشرشد ائمه و اکابر # ~~نشابور بیامدند و وی را گفتند که تورا سخن باید گفت که سخن توفایدهآ ~~دلها # ~~بود. ms375 # گفت : مرا سخن گفتن روا نیست. گفتند : چرا؟ # گفت: از آنکه دل من هنوز در دنیا و جاه بسته است. سخن من فایده ای # ~~ندهد و در دلها اثر نکند؛ و سخنی که در دلها مؤتر نبود گفتن آن بر علم ~~استهزا # ~~کردن بود و بر شریعت استخفاف1 کردن بود. و سخن گفتن آنکس را مسلم بود # ~~که به خاموشی او دین باطل شود و چون بگوید خلل برخیزد. # و گفت: نشاید هیچ کس را که در علم سخن گوید، چون همان سخن # ~~کسی دیگر گوید و نیابت میدارد و روا نبود که سخن گوید تا نبیند که فرضی # ~~واجب است بر وی سخن گفتن تا او را صلاحیت آن بود. # گفتند : نشان صلاحیت آن چیست؟ # گفت: آنکه هر سخن که گفته باشد هرگزش حاجت نباشد بار دیگر # ~~گفتن، و در وی تدبیر آن نبود که بعد از این چه خواهم گفت، و سخن او از # ~~غیب بود چندانکه از غیب بر او میآید میگوید و خود را در میانه نبیند. # پرسیدند : چرا سخن سلف نافعتر است دلها را. # گفت: به جهت آنکه ایشان سخن از برای عز اسلام میگفتند و از جهت # ~~نجات نفس و از بهر رضای حق. ما از بهر عزنفس و طلب دنیا و قبول خلق # ~~می گوییم. PageV01P471 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0531.jpg) # ~~و گفت: باید که علم حق تعالی به تو نیکوتر از آن باشد که علم خلق یعنی # ~~با حق در خلأ معاملت بهتر از آن کنی که در ملأ. # ~~و گفت: هر که محقق بود در حال خود از حال خود خبر نتواند داد. # ~~و گفت: فاش مگردان بر هیچکس آنچه واجب است که از تونیز پنهان # ~~بود. # ~~و گفت: هرچه خواهی که پوشیده بود بر کس آشکارا مکن. # ~~و گفت : در هر که خصلتی بینی از خیر از او جدایی مجوی که زود بود که از # ~~برکات او خیری به تورسد. # ~~و گفت: من شما ms376 را به دو چیز وصیت میکنم. صحبت علما و احتمال # ~~کردن از جهال. # ~~و گفت : صحبت با صوفیان کنید که زشتیها را به نزدیک ایشان عذرها بود # ~~و نیکی را پس خطری نباشد تا تورا بدان بزرگ دارند تا تو بدان در غلط ~~افتی. # ~~و گفت : هر که در سیرتهای سلف نظر کند تقصیر خود بداند و باز پس # ~~ماندن خویش از درجهآ مردان بیند. # ~~و گفت: بسنده است آنچه به تو می رساند به آسانی بی رنجی اما رنج که # ~~هست در طلب زیادت است. # ~~گفت: شکر نعمت آن است که خود را طفیلی بینی. # ~~و گفت : هر که تواند که کور نبود از دیدن نقصان نفس گو کور مباش. # ~~و گفت: هر که پندارد که نفس او بهتر است از نفس فرعون کبر آشکارا # ~~کرده است. # ~~و گفت: هرگاه مستی را بینی که میخسبد نگرتا وی را ملامت نکنی که # ~~نباید کی به همان بلا مبتلا گردی. # ~~و گفت : ملامت ترک سلامت است. # ~~و پرسیدند از ملامت. PageV01P472 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0532.jpg) # ~~گفت: راه این بر خلق دشوار است و مفلق1. اما طرفی بگویم. رجاء # ~~مرجیان وخوف قدریان، صفت ملامت بود. یعنی در رجا چندان برفته باشد که # ~~مرجیان تا بدان سبب همه کسی ملامتش میکنند، و در خوف چندان سلوک # ~~کرده باشد که قدریان تا از آن جهت همه خلق ملامتش میکنند تا او در همه # ~~حال نشانهآ تیر ملامت بود. # ~~و گفت: من نیکخویی را ندانم مگر در سخاوت و بدخویی را نشناسم إلا # ~~در بخل. # ~~و گفت: هر که خود را ملکی داند بخیل بود. # ~~و گفت: حال فقیر در تواضع بود. چون به فقر خویش تکبر کند بر جملهآ # ~~اغنیا در تکبر زیادت آید. # و گفت: تواضع آن باشد که کس را به خود محتاج نبینی. نه در این جهان # ~~ونه در آن جهان. # و گفت: منصب حق فقیر را چندان بود که او متواضع بود. هرگاه ms377 که # ~~تواضع ترک کرد جملهآ خیرات ترک کرد. # و گفت: میراث زیرکی عجب2 است و از آن است که مشایخ و بزرگان # ~~بیشتر زیرکان را از این طریق دور داشته اند. # و گفت: اصل همهآ دردها بسیار خوردن است و آفت دین بسیار خوردن. # و گفت: هرکه را مشغول گردانند به طلب دنیا از آخرت ذلیل و خوار گشت # ~~- یا در دنیا یا در آخرت. # و گفت: خوار دار دنیا را تا بزرگ نمایی در چشم اهل دنیا و دنیادار. # و عبد الله مبارک گفت : حمدون مرا وصیت کرد که تا توانی از بهردنیا # ~~خشم مگیر. PageV01P473 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0533.jpg) # ~~پرسیدند: بنده کیست؟ گفت: آنکه نپرستد و دوست ندارد که اورا # ~~پرستند. # ~~گفتند : زهد چیست؟ # ~~گفت : نزدیک من زهد آن است که بدانچه در دست توست ساکن دلتر # ~~باشی از آنچه در ضمان خداوند است. # ~~پرسیدند از توکل. گفت: توگل آن است که اگرده هزار درم تورا وام بود # ~~چشم بر هیچ نداری. نومید نباشی از حق تعالی به گزاردن آن. # ~~و گفت : توکل دست به خدای زدن است. # ~~و گفت: اگر توانی که کار خود به خدای باز گذاری بهتر از آنکه به حیله # ~~و تد بیر مشغول شوی. # ~~و گفت: جزع1 نکند در مصیبت مگر کسی که خدای را متهم داشته بود. # ~~و گفت : ابلیس ویاران او به هیچ چیز چنان شاد نشوند که به سه چیز: # ~~یکی آنکه مؤمنی مؤمنی را بکشد؛ و دوم آنکه بر کفر بمیرد؛ سوم از دلی که ~~در # ~~وی بیم درویشی بود. # عبد الله مبارک گفت: حمدون بیمارشد. او را گفتند فرزندان را وصیتی # ~~کن. گفت : من برایشان از توانگری بیش میترسم که از درویشی. # وعبد الله را گفت در حال نزع که مرا در میان زنان مگذار، رحمة الله علیه. PageV01P474 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0534.jpg) # ذکر منصور عمارقدس الله روحه العزیز # آن سابق راه معنی، آن ناقد نقد تقوی، آن نگین خاتم هدایت، آن امین # ~~عالم ms378 ولایت، آن مشهور اسرار: منصور عمار رحمة الله علیه؛ از حکمای ~~مشایخ # ~~بود و از سادات این طایفه بود و در موعظه کلماتی عالی داشت؛ چنانکه در ~~وعظ # ~~کسی نیکوتر از او سخن نگفت. و بیانی شافی داشت، و در انواع علوم کامل # ~~بود، و در معاملت و معرفت تمام. و بعضی متصوفه در کار او مبالغت کنند، ~~و از # ~~از اصحاب عراقیان بود، و مقبول اهل خراسان و از مروبود. و گویند که از # ~~پوشنگ بود و در بصره مقیم شد. سبب توبهآ او آن بود که در راه کاغذی ~~یافت. # ~~بسم الله الرحمن الرحیم برآن نوشته بود. برداشت وجایی نیافت که آن را # ~~بنهادی. بخورد. به خواب دید که به حرمتی که داشتی آن رقعه را در حکمت ~~بر # ~~تو گشاده کردیم. پس مدتی ریاضت کشید و مجلس آغاز کرد. # نقل است که جوانی به مجلس فساد مشغول بود. چهار درم به غلامی داد # ~~که نقل مجلس خرد. غلام در راه به مجلس منصور عمار برگذشت. گفت: # ~~ساعتی توقف کنم تا چه میگوید. # منصور از برای درویشی چیزی میخواست. گفت: کیست که چهار درم PageV01P475 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0535.jpg) ### | تذکنة لاریاء # ~~بدهد تا چهاردعا کنم او را. # غلام [با خود] گفت : هیچ بهتر ازاین نیست که این چهار درم بدو دهم تا # ~~آن دعا مرا کند. پس آن چهار درم بداد. منصور گفت : اکنون چه دعا # ~~میخواهی؟ # گفت: اول آنکه آزاد گردم؛ دوم آنکه حق تعالی خواجهآ مرا توبه دهد؛ # ~~سوم آنکه عوض چهار درم بازدهد؛ چهارم آنکه بر من و بر خواجه و بر تو ~~وبر # ~~مجلسیان رحمت کند. # منصور عمار دعا کرد. غلام بازخانه رفت. خواجه گفت : کجا بودی و چه # ~~آوردی؟ # گفت: به مجلس منصور عمار بودم و چهار دعا خریدم بدان چهار درم. # خواجه گفت: کدام دعاست؟ غلام حال باز گفت. خواجه گفت : تورا # ~~آزاد کردم و توبه کردم خدای را که هرگز خمر نخورم و به ms379 عوض چهاردرم # ~~چهارصد درم بخشیدم. باقی آن، [دعای] چهارم، به من تعلق ندارد. آنچه به # ~~دست من بود کردم. # شبانه به خواب دید که هاتفی گفت: آنچه به دست توبود با لثیمی # ~~خویش کردی. آنچه حواله به ما است، به کریمی خویش، ما نیز کردیم. برتو # ~~و غلام و بر منصور و مجلسیان رحمت کردیم. # نقل است که روزی مجلس میگفت. یکی رقعه ای به وی داد. این بیت # ~~برآن نوشته بود: # ~~وغیر تقی یأمرآلناس بالتقی * ظبیب یداوی الناس وهومریض # یعنی کسی [که] متقی نیست و خلق را تقوی فرماید همچون طبیبی است # ~~که علاج دیگران کند و او از همه بیمارتر بود. # منصور جواب داد: ای مرد! تو به قول من عمل کن که قول و علم من تورا ~~PageV01P476 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0536.jpg) # ~~سود دارد و تقصیر من در عمل تو را زیان ندارد. # و گفت: شبی بیرون آمدم. به در خانه ای رسیدم. یکی مناجات میکرد که # ~~خدایا! این گناه که بر من رفت از آن نبود تا فرمان تورا خلاف کنم. بلکه ~~از # ~~نفس من بود که راه من بزد و ابلیس مدد کرد، لاجرم در گناه افتادم. ~~اگرتو # ~~دستم نگیری که گیرد؟ و اگر تو در نگذاری که در گذارد؟ چون این شنیدم ~~آغاز # ~~کردم : أعوا بالله من آلشیطان الرجیم وقودها آلناس وآلحجاره علیها ~~ملایکة غلاظ # ~~شداد لا یغصون آللة ما أمرهم وتفعلون ما یومرون. پس آوازی شنودم. ~~بامداد به # ~~در آن خانه میگذشتم. خروشی شنیدم. گفتم : چه حال است؟ # پیرزنی آنجا بود. گفت: فرزندم دوش از بیم حق تعالی بمرده است که در # ~~کوی آیتی برخواندند. نعره ای بزد و جان بداد. # منصور گفت : من خواندم ومن کشتم اورا. # نقل است که هارون الرشید او را گفت : از تو سؤالی کنم و سه روز مهلت # ~~دهم در جواب آن. # گفت: بگوی. گفت عالمترین خلق کیست و جاهلترین خلق کیست؟ # منصور برخاست و بیرون آمد. پس، هم از ms380 راه بازگشت گفت: یا امیر # ~~المؤمنین، جواب بشنو! عالمترین خلق مطیع ترسناک است و جاهلترین خلق # ~~عاصی ایمن است. # و گفت: پاک است آن خدایی که دل عارفان را محل ذکر خود گردانید، و # ~~دل زاهدان را موضع توکل گردانید، ودل متوکلان را منبع رضا، و دل ~~درویشان را # ~~جای قناعت، ودل اهل دنیا را وطن طمع گردانید. # و گفت: مردمان بر دو گونه اند: یکی نیازمندان به خدای و این درجهآ # ~~بزرگترین است، به حکم ظاهر شریعت؛ و یکی آنکه دید افتقارش1 نباشد از ~~PageV01P477 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0537.jpg) # ~~آنکه میداند که حق تعالی آنچه قسمت کرد در ازل از خلق و رزق و اجل و # ~~حیات و سعادت و شقاوت جز آن نباشد. پس این کس در عین افتقار است به # ~~حق، ودرعین استغنا است از غیر حق. # و گفت: حکمت سخن گوید دردل عارفان به زبان تصدیق، و دردل # ~~زاهدان به زبان تفضیل، و در دل عابدان به زبان توفیق، و در دل مریدان ~~به زبان # ~~تفکر، و دردل عالمان به زبان تذگر. # و گفت: خنک1 آنکسی که بامداد که برخیزد عبادت حرفت او بود، و # ~~درویشی آرزوی وی بود، وعزلت شهوت او بود، وآخرت همت او بود، ودر # ~~مرگ فکرت او بود، و توبه کردن عزم او بود، و قبول توبه و رحمت امید او ~~بود. # و گفت : مردمان بر دو قسم اند: یا به خود عارف اند، یا به حق. آنکه به # ~~خود عارف بود شغلش مجاهده و ریاضت بود، و آنکه به حق عارف بود شغلش # ~~عبادت وطلب رضا بود. # و گفت : دلهای بندگان جمله روحانی صفت اند. پس چون دنیا بدان دل # ~~راه یافت روحی که بدان دلها می رسید در حجاب شود. # و گفت: نیکوترین لباسی بنده را تواضع و شکستگی است، و نیکوترین # ~~لباسی عارفان را تقوی است. # و گفت : هر که مشغول ذکر خلق شد از ذکر حق بازماند. # و گفت: سلامت نفس ms381 در مخالفت اوست و بلای تو در متابعت نفس # ~~است. # و گفت: هر که جزع کند در مصایب دنیا زود بود که در مصایب دین افتد. # و گفت: آرزوی دنیا را ترک آرتا از غم راحت یابی، و زبان نگاه دارتا از # ~~عذر خواستن برهی. PageV01P478 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0538.jpg) # و گفت: شادی تو به معصیت در آن ساعت که توانی و دست یابی بتر # ~~است از معصیت کردن تو. # و گفت : هر جا که رسی سنگی بر آهن میزن. باشد که سوخته ای در # ~~میان باشد، اگر بسوزد گومعذور دار که بر راه گذرقافله افتاده بودی. # چون منصور وفات کرد ابو الحسن شعرانی او را به خواب دید. گفت: # ~~خدای با تو چه کرد؟ گفت : فرمود که منصور عمار تویی؟ گفتم : بلی. گفت: # ~~تو بودی که مردمان را به زهد می فرمودی و خود بدان کار نمی کردی؟ گفتم ~~: # ~~خداوندا! چنین است که می فرمایی، اما هرگز مجلس نگفتم إلا که نخست # ~~ثنای پاک تو گفتم، آنگاه بر پیغمبر تو صلوات فرستادم، آنگاه خلق را ~~نصیحت # ~~کردم. حق تعالی فرمود: صدقت. راست گفتی. پس فریشتگان را فرمود که او # ~~را کرسی نهید در آسمان تا در میان فریشتگان مرا ثنا گوید - چنانکه در ~~زمین، # ~~در میان آدمیان می گفت - رحمة الله علیه. PageV01P479 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0539.jpg) # # %~% %~% PageV01P480 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0540.jpg) # ~~ذکراحمد بن عاصم الانطاکی قدس الله روحه العزیز # آن امام صاحب صدر، آن فهمام صاحب قدر، آن مبارزجد و جهد، آن # ~~مجاهد اهل عهد، آن مقدس عالم پاکی : احمد بن عاصم الانطاکی رحمة الله # ~~علیه، از قدمای مشایخ بود و از کبار اولیا و عالم بود. به انواع علوم ~~ظاهر و باطن و # ~~مجاهدهای تمام داشت و عمری دراز یافت و اتباع تابعین را یافته بود. ~~مرید # ~~محاسبی بود و بشر و سری را دیده بود و فضیل را یافته و بوسلیمان دارائی ~~او را # ~~جاسوس القلوب خواندی، ازتیزی فراست او. و او را کلماتی عالی ms382 است و # ~~اشارتی لطیف بدیع داشت چنانکه یکی ازاو پرسید: تومشتاق خدایی ؟ گفت: # ~~نه. گفت: چرا؟ # گفت: به جهت آنکه شوق به دیب بود اما چون غایب حاضر بود کجا # ~~شوق بود. # گفتند: معرفت چیست ؟ گفت: مدارج آن سه است : مدرجهآ اول اثبات # ~~وحدانیت واحد قهار؛ مدرجهآ دوم بریده کردن دل ازماسوی الله، ومدرجهآ ~~سوم # ~~آنکه هیچ کس را به عبارت کردن آن ره نیست. وقن لم یجعل الله له نورا ~~فما من # ~~فو گفتند : علامت محبت چیست؟ ### | 476 PageV01P481 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0541.jpg) # گفت: آنکه عبادت او اندک بود و تفکر او دایم بود و خلوت او بسیار و # ~~خاموشی او پیوسته. چون بدو در نگرند او نبیند و چون بخوانند نشنود. چون # ~~مصیبتی رسد اندوهگن نشود و چون صوابی روی بدو نهد شاد نگردد و از هیچ # ~~کس نترسد و به هیچ کس امید ندارد. # گفتند: خوف و رجا چیست و علامت هردو کدام است؟ # گفت: علامت خوف گریزاست و علامت رجا طلب است. هر که # ~~صاحب رجاست و طلب ندارد او دروغ زن است و هرکه صاحب خوف است و # ~~گریز ندارد کذاب است. # و گفت: راجیترین مردم به نجات کسی را دیدم که ترسناکتر بود بر نفس # ~~خویش که نباید که نجات نیابد و ترسنا کتر خلق به هلاک کسی را یافتم که # ~~ایمنتر بود بر نفس خود. آن ندیدی که یونس علیه السلام چون چنان گمان ~~برد # ~~که حق تعالی عتاب نکند چگونه عقوبت روی به وی نهاد. # و گفت : کمترین یقین آن است که چون به دل رسد دل را پرنور کند و # ~~پاک کند از وی هرجا که شکی است و ازدل شکر وخوف خدای تعالی پدید # ~~آید ویقین معرفت عظمت خدای بود و بر قدر و عظمت خدای تواند بود و عظمت # ~~معرفت عظمت خدای بود. # و گفت : چون با اهل صدق بنشینید به صدق نشینید که ایشان جاسوسان # ~~دلها اند، در دلهای شما روند ms383 و بیرون آیند. # و گفت : نشان رجا آن است که چون نیکویی بدو رسد او را الهام شکر # ~~دهند با امید تمامی نعمت از خدای تعالی بر وی اندر دنیا و تمامی عفودر # ~~آخرت. # وگفت: نشان زهد چهار است : اعتماد بر حق، وبیزاری ازخلق، و # ~~اخلاص برای خدای، واحتمال ظلم ازجهت کرامت دین. # و گفت : نشان اندکی معرفت بنده به نفس خویش از اندکی حیا بود و ~~PageV01P482 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0542.jpg) # ~~اندکی خوف. # ~~و گفت: هرکه به خدای عارفتر، ازخدای ترسانتر. # ~~و گفت: چون صلاح دل جویی یاری خواه بر وی به نگاهداشت زبان. # ~~و گفت: نافعترین فقری آن بود که توبدان متحمل باشی و بدان راضی. # ~~و گفت : نافعترین عقلی آن بود که تورا شناسا گرداند تا نعمت خدای بر # ~~خود بینی ویاری دهد تو را بر شکر آن و بر خیزد به خلاف هوا. # ~~و گفت : نافعترین اخلاص آن بود که دور کند از توریا و تصنع و تزین. # ~~وگفت: بزرگترین تواضع آن بود که دور کند از توکبر، وخشم را در تو # ~~بمیراند. # ~~و گفت: زیان گارترین معاصی آن بود که طاعت کنی بر جهل که ضرر آن # ~~برتوبیش از آن بود که معصیتی کنی بر جهل. # ~~و گفت: هرکه اندکی را آسان شمارد و خرد گیرد زود بود که در بسیار # ~~فتد. # ~~و گفت: خواص غواصی می کنند در دریای فکرت و عوام سرگشته و گمراه # ~~می گردند در بیابان غفلت. # ~~وگفت : امام جمله عملها علم است وامام جمله علمها عنایت. # ~~و گفت : یقین نوری است که حق تعالی در دل بنده پدید آرد تا بدان جمله # ~~امور آخرت مشاهده کند و به قوت آن نور جملهآ حجابها که میان او و میان ~~آخرت # ~~است بسوزند تا بدان نور مطالعهآ جملهآ کارهای آخرت می کند، چنانکه گویی ~~او # ~~را مشاهده است. # ~~وگفت: اخلاص آن است که چون عمل کنی دوست نداری که تورا بدان # ~~یاد کنند و تورا ms384 بزرگ دارند به سبب عمل تو و طلب نکنی ثواب عمل خویش از # ~~هیچکس، مگر از خدای تعالی. این اخلاص عمل بود. # ~~و گفت: عمل کن و چنان عمل کن که هیچ کس نیست در زمین به جزتو ~~PageV01P483 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0543.jpg) # ~~و هیچ کس نیست در آسمان به جزاو. # و گفت: این روزی چند که مانده است این را غنیمتی بزرگ شمر واین # ~~قدر عمر که در پیش داری در صلاح گذارتا بیامرزند آنچه از تو بگذشته ~~است. # وگفت : دوامی دل پنج چیزاست : هم نشینی اهل صلاح، وخواندن # ~~قرآن، وتهی داشتن شکم، و نمازشب و زاری کردن در وقت سحر. # وگفت : عدل دو قسم است : عدلی است ظهر میان تو و میان خلق وعدلی # ~~باطن میان تو ومیان حق وطریق عدل طریق استقامت است وطریق فضل # ~~طریق فضیلت است. # وگفت : موافق اهل صلاحیم در اعمال جوارح و مخالف ایشانیم به همتها. # وگفت : خداوند می فرماید إنما أفوالکم وأولآدکم فینة، وما فتنهآ زیادت # ~~می کنیم. # نقل است که شبی سی واند کس از اصحاب او جمع شدند و سفره # ~~بنهادند. نان اندک بود. شیخ پاره پاره کرد و چراغ بر گرفت. چون چراغ ~~باز # ~~آوردند همه نان پارهها بر جای خود بود که هیچ کس به قصد ایثارنخورده ~~بود. # ~~مریدان را چنین تربیت کرده بود. رحمة الله علیه. PageV01P484 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0544.jpg) # ذکر عبدالله خبیق قدس الله روحه العزیز # آن غواص دریای دین و آن دریای دریقین، آن قطب مکنت و آن رکن # ~~سنت، آن امام اهل جذبه وسبیق عبدالله خبیق رحمة الله علیه ، از زهاد ~~وعباد # ~~متصوفه بود و از متورعان و متوکلان بود و در حلال خوردن مبالغتی تمام ~~داشت و # ~~با یوسف اسباط صحبت داشته بود. # در اصل کوفی بود وبا انطاکیه نشستی، و مذهب سفیان بن سعید الثوری # ~~داشت. در فقه و معاملت وحقیقت واصحاب او را دیده بود و کلمات رفیع # ~~دارد. # فتح موصلی گوید: اول [بار که] اورا ms385 دیدم مرا گفت: «یا خراسانی! # ~~[اعضای اصلی] چهار بیش نیست. چشم وزبان ودل و هوا. به چشم جایی # ~~منگر که نشاید؛ و به زبان چیزی مگوی که خدای در دل توبه خلاف آن داند؛ # ~~و دل نگاه دار از خیانت و کین بر مسلمانان؛ و هوا نگاه دار از شر و هیچ ~~مجوی # ~~به هوا. اگر این هر چهار بدین صفت نباشد خاکستر بر سرباید کرد که در آن # ~~شقاوت توبود)) . # وگفت : خداوند تعالی دلها را موضع ذکر آفرید. چون با نفس صحبت # ~~داشتند موضع شهوت شدند و باک ندارند، و شهوت از دل بیرون نرود مگر از ~~PageV01P485 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0545.jpg) # ~~خوفی بی قرار کننده یا شوق بی آرام کننده. # و گفت: هرکه خواهد در زندگانی خویش زنده دل باشد گودل را بستهآ # ~~طمع مدارتا از گل آزاد شوی. # و گفت : اندوه مدار مگر از برای چیزی که فردا تورا از آن مضرت بود، و # ~~شاد مباش إلا به چیزی که فراد تورا شاد کند. # وگفت : رمیده ترین بندگان از بندگان خدای آن بود که به دل وحشیتر بود # ~~و اگر ایشان را انسی بودی با خدای همه چیز را با ایشان انس بودی. # و گفت : نافعترین خوفها آن بود که تورا از معصیت باز دارد. # و گفت : نافعترین امیدها آن بود که کار بر تو آسان گرداند. # و گفت : هرکه باطل بسیار شنود حلاوت طاعت از دل او برود. # و گفت: نافعترین خوفها آن بود که اندوه تورا دایم کند بر آنچه فوت شده # ~~است تورا از عمر در غفلت، و فکرت را لازم تو گرداند در بقیت عمر تو. # و گفت: رجا سه گونه است : مردی بود که نیکی کند و امید دارد که # ~~قبول کند؛ ویکی بود زشتی کند و توبه کند و امید دارد که بیامرزند؛ ویکی # ~~رجاء کاذب بود که پیوسته گناه می کند و امید می دارد که خدای او را ~~بیامرزد. # و گفت : هرکه ms386 بد کردار بود خوف او باید که بر رجال غالب بود. # و گفت : اخلاص در عمل سختتر از عمل، وعمل خود چنان است که # ~~عاجز می آیند از گزاردن آن تا به اخلاص چه رسد. # و گفت : مستغنی نتواند بود به هیچ حال از جملهآ احوال از صدق و صدق # ~~مستغنی است از جملهآ احوال، و هرکه به صدق بود در آنچه میان او و میان ~~خدای # ~~به حقیقت هست مطلع گردد بر خزاین غیب و امین گردد در آسمانها و زمینها؛ ~~و # ~~اگر توانی که هیچ کس بر تو سبقت نگیرد در کار خداوند خویش چنان کن وتا # ~~توانی بر خداوند خویش هیچ مگزین که او تورا از همه چیزها به. والتلام. PageV01P486 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0546.jpg) # ذکر جنید بغدادی قدس الله روحه العزیز # آن شیخ علی الاطلاق، آن قطب به استحقاق، آن منبع اسرار، آن مرتع # ~~انوار، آن سبق برده1 به استادی، سلطان طریقت، جنید بغدادی رحمة الله ~~علیه؛ # ~~شیخ المشایخ عالم بود وامام الائمهآ جهان ودر فنون علم کامل ودر اصول و # ~~فروع مفتی و در معاملات و ریاضات و کرامات و کلمات لطیف واشارات # ~~عالی بر جمله سبقت داشت و از اول حال تا آخر روزگار پسندیده بود و ~~مقبول و # ~~محمود همه فرقت بود وجمله بر امامت او متفق بودند و سخن او در طریقت # ~~حجت است و به همهآ زبانها ستوده و هیچ کس بر ظاهر و باطن او انگشت # ~~نتوانست نهادن به خلاف سنت، و اعتراض نتوانست کرد - مگر کسی کور بود- و # ~~مقتدای اهل تصوف بود و او را سید الطایفه گفته اند ولسان القوم ~~خواندهاند و # ~~اعبد المشایخ نوشته اند وطاؤس العلما وسلطان المحققین در شریعت وحقیقت # ~~به اقصی الغایه بود و در زهد و عشق بی نظیر و در طریقت مجتهد و بیتشر ~~از مشایخ # ~~بغداد در عصر او و بعد از وی مذهب او داشتهاند و طریق او طریق صحو2 است # ~~به خلاف ms387 طیفوریان که اصحاب بایزید اند و معروفترین طریقی در طریقت و ~~PageV01P487 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0547.jpg) # ~~مشهورترین مذهبی مذهب جنید است. و در وقت او مرجع مشایخ او بود و او را # ~~تصانیف عالی است دراشارات وحقایق ومعانی واول کسی که علم اشارت # ~~منتشر کرد او بود و با چنین روزگار بارها دشمنان و حاسدان به کفر و ~~زندقهآ او # ~~گواهی دادند و صحبت محاسبی یافته بود و خواهرزادهآ سری بود و مرید او. # ~~روزی از سری پرسیدند : هیچ مرید را درجه از درجهآ پیر بلندتر باشد؟ # گفت : باشد وبرهان آن ظاهر است. جنید را درجه بالای درجهآ من است. # و جنید همه درد و شوق بود و در شیوهآ معرفت و کشف توحید شأنی رفیع # ~~داشته است و در مجاهدة و مشاهده و فقر آیتی بود تا از او می آرند که با ~~آن # ~~عظمت که سهل تستری داشت. جنید گفت : سهل صاحب آیات و سباق # ~~غایات بود و لکن دل نداشته است. یعنی ملک صفت بوده است ملک صفت # ~~نبوده است. چنانکه آدم علیه السلام همه درد و عبادت بود. یعنی دردگینی # ~~کاری دیگر است و ایشان دانند که چه می گویند. ما را به نقل کاراست و ما ~~را # ~~نرسد کسی را بر کسی از ایشان فضل دادن. # و ابتدای حال او آن بود که از کود کی باز دردزده بود و طلبگار و با ادب و # ~~فراست و فکرت بود و تیزفهمی عجب بود. یک روز از دبیرستان به خانه آمد. # ~~پدررا دید گریان. گفت: چه بوده است؟ # گفت : امروز چیزی از زکوة پیش خال تو بردهام. سری قبول نکرد. # ~~می گریم که عمر خود در این پنج درم بسر بردهام و این خود هیچ دوستی را ~~از # ~~دوستان خدای نمی شاید. # جنید گفت : به من ده تا بدودهم و بستاند. # به او داد. جنید روان شد و در خانهآ خال بزد و در بکوفت. گفتند: # ~~کیست؟ # گفت : جنید! ms388 در بگشایید، واین فریضهآ زکوة بستان. # سری گفت : نمی ستانم. PageV01P488 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0548.jpg) # گفت: بدان خدای که با تو این فضل و با پدرم آن عدل کرد که بستانی. # سری گفت : ای جنید! با من چه فضل کرد و با او چه عدل؟ # جنید گفت: با تو آن فضل کرده است که تورا درویشی داد و با پدرم آن # ~~عدل کرده است که او را به دنیا مشغول گردانید. تو اگر خواهی قبول کنی و ~~اگر # ~~خواهی رد کنی . او اگر خواهد و اگر نخواهد زکوة مال به مستحق باید ~~رسانید. # سری را این سخن خوش آمد. گفت: ای پسر! پیش از آنکه این زکوة قبول # ~~کنم تورا قبول کردم. # در بگشاد و آن زکوة بستد و او را در دل خود جای داد. # و جنید هفت ساله بود که سری او را به حج برد. در مسجد حرام مسئلهآ شکر # ~~می رفت. در میان چهارصد پیر چهار صد قول بگفتند در شرح بیان شکر هرکسی # ~~قولی . سری با جنید گفت : تو نیز چیزی گوی. # گفت: شکر آن است که نعمتی که خدای تو را داده باشد بدان نعمت در # ~~وی عاصی نشوی و نعمت او را سرمایهآ معصیت نسازی. # چون جنید این بگفت هر چهارصد پیر گفتند : احسنت یا قرة عین آلصدیقین . # و همه اتفاق کردند که بهتر از این نتوان گفت. تا سری گفت : یا غلام! # ~~زود باشد که حظ تو از خدای زبان تو بود. # جنید گفت : من بدین می گریستم که سری گفت. پس سری گفت : این # ~~از کجا آوردی؟ # گفتم: از مجالست تو. بس به بغداد آمد و آبگینه فروشی کردی هر روز به # ~~دکان شدی و پردهای فرو گذاشتی و چهارصد رکعت نماز کردی. مدتی بر آمد. # ~~دکان رها کرد و خانه ای بود در دهلیز خانهآ سری. در آنجا نشست و به ~~پاسبانی # ~~دل مشغول شد و سجاده در عین مراقبت باز کشید تا ms389 هیچ چیزدون حق بر خاطر # ~~او گذر نکرد، و چهل سال همچنین بنشست، چنانکه سی سال نماز خفتن # ~~بگزاردی و بر پای باستادی و تا صبح الله می گفتی و هم بدان وضونماز صبح ~~PageV01P489 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0549.jpg) # ~~بگزاردی. گفت: چون چهل سال برآمد مرا گمان افتاد که به مقصود رسیدم. در # ~~ساعت هاتفی آواز داد که با جنید! گاه آن آمد که زنار گوشهآ تو به ~~تونمایم. # چون این بشنیدم گفتم : خداوندا! جنید را چه گناه؟ ندا آمد که گناهی # ~~بیش ازاین می خواهی که تو هستی. # ~~ذنوب. جنید آه کرد سر در کشید و گفت: من لم یکن یدوصال أفلا فکل ~~اخسانه # پس جنید در آن خانه بنشست و همه شب الله الله می گفت. زبان در کار # ~~او دراز کردند و حکایت او با خلیفه گفتند. خلیفه گفت : او را بی حجتی ~~منع # ~~نتوان کرد. گفتند : خلق به سخن او درفتنه می افتند. # خلیفه کنیزکی داشت به سه هزار دینار خریده و به جمال او کس نبود و # ~~خلیفه عاشق او بود. بفرمود تا او را به لباس فاخر و جواهر نفیس ~~بیاراستند و او را # ~~گفتند به فلان جای پیش جنید رو و روی بگشای و خود را و جواهر و جامه بر # ~~وی عرضه کن و بگوی که من مال بسیار دارم و دلم از کار جهان گرفته است. # ~~آمده ام تا مرا بخواهی تا در صحبت توروی در طاعت آرم که دلم بر هیچ کس # ~~قرار نمی گیرد إلا به تو وخود را بر وی عرضه کن و حجاب بردار و در این ~~باب # ~~جدی بلیغ نمای. # پس خادم با وی روان کردند. کنیزک با خادم پیش شیخ آمد و آنچه تقریر # ~~کرده بودند به اضعاف آن به جای آورد. # جنید را بی اختیار چشم بر وی افتاد. خاموش شد و هیچ جواب نداد و # ~~کنیزک آن حکایت مکرر می کرد. جنید سر در پیش افگند. ms390 پس سر بر آورد و # ~~گفت: آه! # ودر کنیزک دمید. در حال بیفتاد و بمرد. خادم برفت و با خلیفه بگفت # ~~که حال چنین بود. خلیفه را آتش در جان افتاد و پشیمان شد و گفت: هرکه ~~با # ~~مردان آن کند که نباید کرد آن بیند که نباید دید. PageV01P490 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0550.jpg) # برخاست و پیش جنید رفت و گفت: چنین کس را پیش خود نتوان خواند. # پس جنید را گفت: ای شیخ آخر دلت بارداد که چنان صورتی را # ~~سوختی؟ # جنید گفت : ای امیر المؤمنین! تورا شفقت بر مؤمنان چنین است که # ~~خواستی تا ریاضت و بی خوابی و جان کندن چهل سالهآ مرا به باد بر دهی. ~~من # ~~خود در میانه کیم؟ مکن تا نکنند. # بعد از آن کار جنید بالا گرفت و آواز او به همهآ عالم رسید و در هر چه او ~~را # ~~امتحان کردند هزار چندان بود و در سخن آمد وقتی با مردمان گفت: با ~~مردمان # ~~سخن نگفتم تا سی کس از ابدال اشارت نکردند که بشاید که تو خلق را به # ~~خدای خوانی. # و گفت دویست پیر را خدمت کردم که بیش از هفت از ایشان اقتدارا # ~~نشایست. # گفت: ما این تصوف به قیل و قال نگرفتیم و به جنگ و کارزار به دست # ~~نیاورده ایم، اما از سر گرسنگی و بی خوابی یافته ایم، و دست داشتن از ~~دنیا و # ~~بریدن از آنچه دوست داشته ایم و در چشم ما آراسته بود. # گفت: این راه را کسی باید که کتاب خدای بردست راست گرفته باشد # ~~و سنت مصطفی صلی الله علیه وسلم بر دست چپ، و درروشنایی این دو شمع # ~~می رود تا نه در مغاک شبهت افتد و نه در ظلمت بدعت. # گفت : شیخ ما در اصول و فروع و بلا کشیدن علی مرتضی است رضی الله # ~~عنه که مرتضی به پرداختن حربها از او چیزها حکایت کردندی که هیچ کس # ~~طاقت شنیدن ms391 آن ندارد که خداوند تعالی او را چندان علم و حکمت کرامت # ~~کرده بود. # گفت: اگر مرتضی این یکسخن به کرامت نگفتی اصحاب طریقت چه # ~~کردندی ؟ و آن سخن آن است که از مرتضی پرسیدند: خدای را به چه ~~PageV01P491 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0551.jpg) # ~~شناختی؟ # گفت: بدانکه شناسا گردانید مرا به خود که او خداوندی است که شبه او # ~~نتواند بود - هیچ صورتی- و او را درنتوان یافت به هیچ وجهی ، واو را ~~قیاس نتوان # ~~کرد به هیچ خلقی - که او از نزدیکی است در دوری خویش و دوری است در # ~~نزدیکی خویش. بالای همه چیزهاست و نتوان گفت که تحت او چیزی است. # ~~و او نیست چون چیزی، ونیست از چیزی، ونیست در چیزی، ونیست به # ~~چیزی. سبحان آن خدایی که او چنین است و چنین نیست هیچ چیز غیر او و # ~~اگر کسی شرح این سخن دهد مجلدی برآید. فهم من فهم. # گفت: ده هزار مرید صادق را با جنید در نهج صدق کشیدند و بر معرفت # ~~همه را به دریای قهر فرو بردند تا ابوالقسم جنید را بر سر آوردند و از ~~ما # ~~خورشید فلک ارادت ساختند. # گفت: اگر من هزار سال بزیم از اعمال یک ذره کم نکنم، مگر که مرا از # ~~آن باز دارند. # گفت: به گناه اولین و آخرین من مأخوذم که ابو القاسم را از عهدهآ نقیر و # ~~قطمیر1 همه بیرون می باید آمد و این نشان کلیت بود. چون کسی خود را کل # ~~بیند و خلایق به مثابت اعضای خود بیند و به مقام المؤمنون گنفس واحدة ~~برسد # ~~سخنش این بود که ما اوذی نبی هثل مااوذیت. # گفت: روزگار چنان گذاشتم که اهل آسمان و زمین بر من گریستند. باز # ~~چنان شدم که من بر غیبت ایشان می گریستم. اکنون چنان شدم که من نه از # ~~ایشان خبر دارم و نه از خود. # گفت: سی سال بر در دل نشستم به پاسبانی و دل را نگاه ms392 داشتم تا ده # ~~سال. دل من مرا نگاه داشت. اکنون بیست سال است که من نه از دل خبردار و ~~PageV01P492 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0552.jpg) # ~~نه از من دل خبردارد. # گفت: خدای تعالی سی سال به زبان جنید با جنید سخن گفت و جنید # ~~در میان نه وخلق را خبرنه. # گفت : بیست سال بر حواشی آن علم سخن گفتم، اما آنچه غوامض آن # ~~بود نگفتم که زبانها را از گفتن منع کردهاند و دل را از ادارک محروم ~~گردانیده. # وگفت : خوف مرا منقبض می گرداند و رجا مرا منبسط می کند. پس # ~~هرگاه منقبض شوم بخوف آنجا فنای من بود و هرگاه منبسط شوم به رجا مرا ~~به # ~~من بازدهند. # و گفت : اگر فردا مراخدای گوید که مرا ببین نبینم؛ گویم : چشم در # ~~دوستی غیر بود و بیگانه و غیرت غیریت مرا از دیدار باز می دارد که در ~~دنیا # ~~بی واسطهآ چشم می دیدم. # و گفت : تا بدانستم که إن آلکلام لفی آلفؤاد سی ساله نماز قضا کردم. # و گفت: بیست سال تکبیر اول از من فوت نشد، چنانکه اگر در نمازی مرا # ~~اندیشهآ دنیاوی درآمدی آن نماز را قضا کردمی، واگر بهشت و آخرت درآمدی # ~~سجدهآ سهو کردمی. # یک روز اصحاب را گفت: اگر دانمی که نمازی بیرون فریضه - دو # ~~رکعت- فاضلتر ازنشستن با شما بودی، هرگزبا شما ننشستمی. # نقل است که جنید پیوسته روزه داشتی. چون یاران درآمدندی با ایشان # ~~روزه گشادی و گفتی فضل مساعدت با برادران کم از فضل روزه نبود. # نقل است که میان جنید و ابو بکر کسائی هزار مسئله مراسلت بود. چون # ~~کسائی وفات کرد فرمود که این مسائل به دست کس مدهید و با من در خاک # ~~نهید. جنید گفت : من چنان دوست می دارم که آن مسائل به دست خلق نیفتد. # نقل است که جنید جامه به رسم علما پوشیدی. اصحاب گفتند: ای پیر # ~~طریقت! چه باشد اگر برای خاطر اصحاب مرقع دربوشی؟ PageV01P493 # ![image ms393 filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0553.jpg) # گفت : اگر بدانمی که بمرقع کاری برآمدی از آهن و آتش لباسی سازمی # ~~و در پوشمی ولکن به هر ساعت در باطن ما ندا می کنند که لیس آلاعتبار ~~بالخرقة # ~~إنما الإعتبار بالحرقة . # چون سخن جنید عظیم شد سری سقطی گفت: تورا وعظ باید گفت. # جنید متردد شد و رغبت نمی کرد و می گفت: با وجود شیخ، ادب نباشد # ~~سخن گفتن. # تا شبی مصطفی را صلی الله علیه وعلی آله وسلم به خواب دید که # ~~گفت : «(سخن گوی») . بامداد برخاست تا با سری گوید. سری را دید بر در # ~~ایستاده. گفت: دربند آن بودی که دیگران بگویند سخن گوی. اکنون باید # ~~گفت که سخن تو را سبب نجاة عالمی گردانیدهاند. چون به گفتار مریدان # ~~نگفتی وبمه شفاعت مشایخ بغداد نگفتی و من بگفتم ونگفتی ، اکنون چون # ~~پیغمبر علیه السلام فرمود بباید گفت. # جنید اجابت کرد و استغفار کرد. سری را گفت: توچه دانستی که من # ~~یغامبررا په خواب دیدم؟ # سری گفت : من خدای را به خواب دیدم. فرمود : رسول را فرستادم تا جنید # ~~را بگوید تا بر منبر سخن گوید. # جنید گفت: بگویم به شرط آنکه از چهل تن زیادت نبود. # روزی مجلس گفت : چهل تن حاضر بودند، هژده تن جان بدادند و بیست # ~~و دو بیهوش شدند و ایشان را بر گردن نهادند و به خانه ها بردند. و روزی ~~در # ~~جامع مجلس می گفت، وغلامی ترسا در آمد. چنانکه کس ندانست او ترسا # ~~است و گفت : ایها آلشیخ! قول پیغامبر است ائفوا فراسة آلمؤمن فإنه ینظر ~~بنور الله. # ~~بپرهیزید از فراست مؤمن که او به نورخدای می نگرد. # جنید گفت: قول آن است که مسلمان شوی و زتار ببری که وقت مسلمانی # ~~است. PageV01P494 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0554.jpg) # و در حال مسلمان شد. خلق غلو کردند. چون مجلسی چند بگفت ترک # ~~کرد و در خانه متواری شد. هرچند درخواست کردند اجابت نکرد. گفت : مرا # ~~خوش می آید، خود را ms394 هلاک نتوانم کرد. # ~~ن بعد ازآن به مدتی بر منبرشد و سخن آغاز کرد - بی آنکه گفتند- ~~پرسیدند: # ~~در این چه حکمت بود؟ # گفت : در حدیث یافتم که رسول علیه السلام فرموده است در آخر الزمان # ~~زعیم قوم آنکس بود که بترین ایشان بود و ایشان را وعظ گوید. و من خود ~~را # ~~بدترین خلق می دانم. برای سخن پیغامبر علیه السلام می گویم تا سخن او ~~را # ~~خلاف نکرده باشم. # ویکی از او پرسید : بدین درجه به چه رسیدی؟ گفت بدانکه چهل سال در # ~~آن درجه به شب بر یک قدم مجاهده ایستاده بودم. یعنی بر آستانهآ سری ~~سقطی. # نقل است که گفت: یک روز دلم گم شده بود. گفتم : آلهی دل من # ~~بازده! ندایی شنیدم که یا جنید! ما دل بدان ربوده ایم تا با ما بمانی. ~~تو باز # ~~می خواهی که با غیر ما بمانی. # نقل است که چون حسین منصور حلاج در غلبهآ حالت از # ~~عمروبن عثمان مکی تبرا کرد، پیش جنید آمد. جنید گفت : به چه آمده ای؟ # ~~چنان نباید که با سهل تستری و عمرو بن عثمان مکی کردی. # حسین گفت: صحو وسکر1 دو صفتاند بنده را، و پیوسته بنده از خداوند # ~~خود به اوصاف وی فانی نشود. # جنید گفت: ای ابن منصور! خطا کردی. در صحوو سکر از آن خلاف # ~~نیست که صحو عبارت است از صحت حال با حق و این در تحت صفت و # ~~اکتساب خلق نیابد و من، ای پسر منصور! در کلام توفضولی بسیار می بینم، ~~و PageV01P495 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0555.jpg) # ~~عبارات بی معنی. # نقل است که جنید گفت: جوانی را دیدم در بادیه- زیر درخت مغیلان. # ~~گفتم: چه نشانده است تورا؟ گفت : حالی داشتم، اینجا گم شد. ملازمت # ~~کرده ام تا باز یا بم. # گفت: به حج رفتم. چون باز گشتم همچنان نشسته بود. گفتم : سبب # ~~ملازمت چیست؟ گفت: آنچه می جستم اینجا بازیافتم. لاجرم اینجا را ملازمت # ~~کردم # جنید گفت : ندانم ms395 که کدام حال شریفتر از آن دو حال. ملازمت کردن در # ~~طلب حال ، یا ملازمت دریافت حال. # نقل است که شبلی گفت: اگر حق تعالی مرا به قیامت مخیر کند میان # ~~بهشت و دوزخ، من دوزخ اختیار کنم از آنکه بهشت مراد من است، و دوزخ # ~~مراد دوست. هرکه اختیار خود بر اختیار دوست بگزیند نشان محبت نباشد. # جنید را از این سخن خبردادند. گفت: شبلی کود کی می کند که «اگر # ~~مرا مخیر کنند، من اختیار نکنم») گویم بنده را به اختیار چه کار؟ هر جا ~~که # ~~فرستی بروم و هرجا که بداری بباشم. مرا اختیار آن باشد که توخواهی. # نقل است که یک روز کسی پیش جنید آمد و گفت : ساعتی حاضر باش # ~~تا سخنی گویم. جنید گفت: ای عزیز! تواز من چیزی می طلبی که مدتی # ~~است تا من می طلبم و می خواهم که با حق تعالی یک نفس حاضر شوم، # ~~نیافتم. این ساعت به توحاضر چون توانم شد؟ # نقل است که رویم گفت: در بادیه می رفتم. عجوزهای را دیدم عصا در # ~~دست و میان بستهآ. گفت: چون به بغداد رسی، جنید را بگوی شرم نداری که # ~~حدیث او کنی در پیش عوام؟ چون رسالت گزاردم جنید گفت : معاذ الله که ما # ~~حدیث او می گوییم در پیش خلق، اما حدیث خلق اومی گوییم در پیش او که # ~~از او حدیث نتوان کرد. PageV01P496 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0556.jpg) # نقل است که یکی از بزرگان رسول را صلی الله علیه وعلی آله و سلم به # ~~دخواب دید نشسته و جنید حاضر. یکی فتوی درآورد پیغامبر صلی الله علیه ~~وعلی # ~~آله و سلم فرمود به جنید ده تا جواب گوید. گفت: یا رسول الله! در ~~حضورتو # ~~چون به دیگری دهند؟ گفت: چندانکه انبیا را به همهآ امت خود مباهات بود ~~مرا # ~~به جنید مباهات است. # جعفر بن نصیر گوید: جنید درمی به من داد که : انجیر وزیری بستان. # ~~خریدم. نماز ms396 شام چون روزه گشاد یک انجیر در دهن نهاد و بگریست و مرا # ~~گفت : بردار. گفتم : چه بود. گفت : هاتفی آواز داد: شرم نداری که چیزی ~~را # ~~که برای ما بر خود حرام کردهای باز گرد آن می گردی و این بیت بگفت: # ~~نون آلهوان من آلهوی مسروقه * وصریع کل هوی صریع هوان # نقل است که یکبار رنجور شد. گفت : آللهم آشفنی . هاتفی آواز داد : ای # ~~جنید! میان بنده و خدای چه کار داری؟ تو در میان میای و بد آنچه ~~فرمودهاند # ~~مشغول باش و برآنچه مبتلا کردهاند صبر کن. تورا با اختیار چه کار؟ # نقل است که یکبار به عیادت درویشی رفت و درویش می نالید. گفت: # ~~از که می نالی ؟ درویش دم درکشید. گفت: این صبر با که می کنی؟ درویش # ~~فریاد برآورد و گفت : نه سامان نالیدن است و نه قوت صبر کردن. # نقل است که یکبار جنید را پای درد کرد. فاتحه خواند و برپای دمید. # ~~هاتفی آوازداد : شرم نداری که کلام ما در حق نفس خود صرف کنی؟ # نقل است که یکبار چشمش درد کرد. طبیب گفت : اگر چشمت به کار # ~~است آب مرسان. # چون طبیب برفت وضو ساخت و نماز کرد و به خواب فرو شد. چون بیدار # ~~شد چشمش نیک شده بود. آوازی شنید که جنید در رضای ما ترک چشم کرد. # ~~اگر بدان عزم دوزخیان را از ما بخواستی اجابت یافتی. چون طبیب باز آمد ~~چشم # ~~او نیک دید. گفت: چه کردی؟ گفت: وضؤ ونماز. PageV01P497 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0557.jpg) # طبیب ترسا بود. درحال ایمان آورد و گفت: این علاج خالق است نه # ~~علاج مخلوق، ودرد چشم مرا بود نه تورا، وطبیب توبودی نه من. # نقل است که بزرگی پیش جنید می آمد. ابلیس را دید که از پیش او # ~~می گریخت. چون در پیش جنید آمد او را دید- گرم شده و خشم بر وی پدید ~~آمده # ~~و یکی را می رنجانید. گفت: یا شیخ! ms397 من شنیدهام که ابلیس را بیشتر آن ~~وقت # ~~دست بود بر فرزند آدم که او در خشم شود. تواین ساعت در خشمی و ابلیس را # ~~دیدم که از تومی گریخت. # جنید گفت: نشنیدهای و ندانی که ما به خود در خشم نشویم بلکه به حق # ~~در خشم شویم. لاجرم ابلیس هیچ وقت از ما چنان نگریزد که آن وقت خشم. # ~~دیگران به حظ نفس خود بود و اگر نه آن بودی که حق تعالی فرموده است ~~أعوذ # ~~بالله من آلثیظان آلرجیم. گویند من هرگز استعادت نخواستمی . # نقل است که گفت : خواستم تا ابلیس را ببینم. بر در مسجد ایستاده بودم. # ~~پیری دیدم که از دور می آمد. چون او را بدیدم وحشتی در من پدید آمد. ~~گفتم: # ~~تو کیستی ؟ گفت: آرزوی تو. گفتم : یا ملعون چه چیز تورا از سجدهآ آدم ~~باز # ~~داشت. گفت : یا جنیدتورا چه صورت می بندد که من غیر او را سجده کنم. # ججنید گفت : من متحیر شدم در سخن او. به سرم ندا آمد که بگوی: دروغ # ~~می گویی! که اگر توبنده بودتی امر او را منقاد بودی و ازامر او بیرون ~~نیامدتی و # ~~به نهی تقرب نکردی. # ابلیس چون این بشنید بانگی کرد و گفت: ای جنید! بالله که مرا # ~~سوختی # ونا پدید شد. # نقل است که شبلی روزی گفت : لاحول ولا قوة إلا بالله. جنید گفت : این # ~~گفتار تنگدلان است و تنگدلی از دست داشتن رضا بود به قضا. # یکی پیش جنید گفت: برادران دین در این روزگار عزیز شدهاند و PageV01P498 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0558.jpg) # ~~نایافت. # جنید گفت: اگر کسی می طلبی که مؤنت1 تو کشد عزیز است و اگر # ~~کسی می خواهی که تومؤنت او کشی این جنس برادران بسیاراند پیش من. # نقل است که شبی با مریدی در راه می رفت. سگی بانگ کرد. جنید # ~~گفت : لبیک، لبیک ! # مرید گفت : این چه حال است؟ # گفت: قوه و دمدمهآ سگ از قهر حق تعالی ms398 دیدم و آواز از قدرت حق تعالی # ~~شنیدم و سگ را در میان ندیدم. لاجرم لبیک جواب دادم. # نقل است که یک روز زار می گریست. پرسیدند : سبب گریه چیست؟ # گفت: اگر بلای او اژدهایی گردد اول کسی من باشم که خود را لقمهآ او # ~~سازم و با این همه عمری گذاشتم در طلب بلا و هنوزبا من می گویند که تو ~~را # ~~چندان بندگی نیست که به بلای ما ارزد. # گفتند: ابو سعید خراز را به وقت نزع تواجد2 بسیار بود. # جنید گفت : عجب نبود اگر از شوق او جان بپریدی. # گفتند : این چه مقام بود؟ # گفت: غایت محبت و این مقامی عزیز است که جملهآ عقول را مستغرق # ~~گرداند وجملهآ نفوس را فراموش کند و این عالیترین مقامی است علم معرفت # ~~را. در این وقت مقامی نبود که بنده به جایی برسد که داند خدای او رأ # ~~دوست می دارد. لاجرم این بنده گوید که به حق من بر توو به جاه من نزد ~~توو # ~~نیز گوید که به دوستی تومرا. پس گفت : این قومی باشند که بر خدای ناز # ~~کنند و انس بدو گیرند و میان ایشان و خدای حشمت بر خاسته بود و ایشان # ~~سخنهایی گویند که نزدیک عامه شنیع باشد. PageV01P499 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0559.jpg) # ~~وجنید گفت: شبی به خواب دیدم که به حضرت خداوند ایستاده بودم. مرا # ~~فرمود که این سخنان تواز کجا می گویی؟ گفتم : آنچه می گویم حق # ~~می گویم. فرمود: صدقت راست می. گویی. # ~~نقل است که ابن شریح به مجلس جنید بگذشت. گفتند : آنچه جنید # ~~می گوید به علم باز می خواند. # ~~گفت: آن نمی دانم ولیکن این می دانم که سخن او را صولتی است که # ~~گویی حق می راند بر زبان او. # ~~چنانکه نقل است که جنید چون در توحید سخن گفتی هر بار به عبارتی # ~~دیگر آغاز کردی که کسی را فهم بدان نرسیدی. روزی شبلی در مجلس جنید # ~~گفت ms399 : الله. # ~~جنید گفت: اگر خدای غایب است ذکر غایب غیبت است و غیبت حرام # ~~است و اگر حاضر است در مشاهدهآ حاضر نام او بردن ترک حرمت است. # ~~و روزی سخن می گفت. یکی برخاست و گفت: در سخن تونمی رسم. # ~~گفت: طاعت هفتاد ساله زیر پای نه. # ~~گفت : نهادم ونمی رسم. # ~~گفت: سرزیر پای آر، اگر نرسی جرم از من دان. # ~~و یکی در مجلس جنید را بسی مدح گفت. جنید گفت: این که تو # ~~می گویی مرا هیچ نیست. تو ذکر خدای را می کنی و ثنای او را می گویی. # ~~نقل است که یکی در مجلس او برخاست و گفت دل کدام وقت خوش # ~~ود3 # ~~مگنت. آن وقت که او دل بود. # ~~ویکی پانصد دینار پیش جنید آورد. جنید گفت: به غیر از این چیزی دیگر # ~~داری؟ # ~~گفت: بسیار. گفت: دیگرت می باید؟ گفت: باید. گفت: بردار. تل ~~PageV01P500 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0560.jpg) # ~~بدین اولیتری که من هیچ ندارم و مرا نمی باید. # نقل است که جنید از جامع بیرون می آمد. بعد از نماز خلق بسیار دید. # ~~جنید روی به اصحاب کرد و گفت: این همه حشوبهشتاند، اما همنشینی را # ~~قومی دیگرند. # نقل است که مردی در مجلس جنید برخاست و سؤال کرد. جنید را در # ~~خاطر آمد که این مرد تندرست است، کسب تواند کرد. سؤال چرا می کند و این # ~~مذلت بر خود چرا می نهد؟ آن شب در خواب دید که طبقی سرپوشیده پیش او # ~~نهادند و او را گفتند : بخور! چون سر پوش برداشت سایل را دید مرده و بر ~~آن # ~~طبق نهاده. گفت : من گوشت مردم نخورم. گفتند : پس چرا دی می خوردی در # ~~مسجد؟ جنید دانست که غیبت کرده است به دل، و او را به خاطری بگیرند. # ~~گفت: از هیبت آن بیدار شدم و طهارت کردم و دو رکعت نماز کردم و به طلب # ~~آن درویش بیرون رفتم. او را دیدم بر ms400 لب دجله و از آن تره ریزها که شسته ~~بودند # ~~از سر آب می گرفت و می خورد. سر بر کرد. مرا دید که پیش وی می رفتم. # ~~گفت: ای جنید! توبه بکردی از آنچه در حق ما اندیشیدی؟ گفتم: کردم. # ~~گفت برو اکنون وهوالدی یقمل آلتوتة عن عباده. و این نوبت خاطر نگه دار. # نقل است که گفت: اخلاص از حجامی1 آموختم. وقتی به مکه بودم # ~~حجامی موی خواجه ای راست می کرد. گفتم: از برای خدای موی من توانی # ~~ستردن؟ گفت توانم. و چشم پر آب کرد و خواجه را رها کرد -تمام ناشده- و # ~~گفت : برخیز که چون حدیث خدای آمد همه در باقی شد. مرا بنشاند و بوسه ~~ای # ~~بر سرم داد و مویم باز کرد. پس کاغذی به من داد. در آنجا قراضهای چند، ~~و # ~~گفت: این را به حاجت خود صرف کن. با خود نیت کردم که اول فتوحی که # ~~مرا باشد به جای او مروت کن. بسی بر نیامد که از بصره صرهآ زربرسید، ~~پیش PageV01P501 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0561.jpg) # ~~او بردم. گفت: چیست؟ گفت: نیت کرده بودم هر فتوحی را که اول بیاید به ~~تو # ~~دهم این آمده است. گفت: ای مرد! از خدای شرم نداری که مرا گفتی «از # ~~برای خدای موی من باز کن» و پس مرا چیزی دهی ؟ که را دیدی که از برای # ~~خدای کاری کرد و بر آن مزدی گرفت. # و گفت : وقتی در شبی به نماز مشغول بودم هر چند جهد کردم نفس من در # ~~یک سجده با من موافقت نکرد و هیچ تفکر نیز نتوانستم کرد. دلتنگ شدم و # ~~خواستم از خانه بیرون آیم. چون در بگشادم جوانی دیدم. گلیمی پوشیده و ~~بردر # ~~سرای سر در کشیده. چون مرا دید گفت: تا این ساعت در انتظار تو بودم. # ~~گفتم : پس توبودهای که مرا بی قرار کردی؟ گفت : آری! مسألهآ مرا جواب ~~ده. # ~~چه گویی درنفس که هرگز درد او ms401 داروی او گردد یا نه؟ گفتم : گردد، چون # ~~مخالفت هوای خود کند. چون این بگفتم به گریبان خود فرو نگریست و گفت: # ~~ای نفس! چندین بار از من همین جواب شنیدی. اکتون از جنید بشنو. برخاست # ~~وبرفت وندانستم که از کجا آمده بود و کجا شد. # جنید گفت : یونس چندان بگریست که نابینا شد و چندان در نماز باز # ~~ایستاد که پشتش دوتا شد. # و گفت: به عزت تو که اگر میان من و خدمت تو دریایی از آتش بود و راه # ~~بر آنجا باشد، من در آیم ، ازغایت اشتیاق که به حضرت تودارم. # نقل است که علی سهل نامه ای نوشت به جنید که خواب غفلت است و # ~~قرار چنان باید که محب را خواب و قرار نباشد که اگر بخسبد از مقصود باز ~~ماند # ~~و از خود و وقت خود غافل بود. چنانکه حق تعالی به داوود پیغامبر علیه ~~السلام # ~~وحی فرستاد که دروغ گفت آنکه دعوی محبت ما کرد. چون شب درآمد بخفت # ~~و از دوستی من پرداخت. جنید جواب نوشت که بیداری ما معامله است در راه # تر از آن بود که به اختیار ما بود از ما بحق وآلنوم موهبهآ من الله علی ~~آلمحبین. آن PageV01P502 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0562.jpg) # ~~عطایی بود که از حق تعالی بر دوستان و عجب از جنید آن است که او صاحب # ~~صحوبود و در این نامه تربیت اهل سکر می کند تواند بود که آنجا آن حدیث # ~~خواهد که نوم آلعالم عبادة یا آن می خواهد که تنام عینای ولا ینام قلبی ~~. # نقل است که در بغداد دزدی را آویخته بوند. جنید برفت و پای او بوسه # ~~داد. از او پرسیدند. گفت : هزار رحمت بر وی باد که در کار خود مرد بوده ~~است # ~~و چنان این کار را به کمال رسانیده است که سر در سر آن کار کرده است. # نقل است که شبی دزدی به خانهآ جنید رفت. جز پیراهنی ms402 نیافت. برداشت # ~~و برفت. روز دیگر شیخ در بازار می گذشت. پیراهن خود دید، به دست دلآلی # ~~که می فروخت، خریدار می گفت: آشنایی خواهم تا گواهی دهد که از آن # ~~تواست تا بخرم. جنید برفت و گفت : من گواهی دهم که از آن اوست تا # ~~بخرید. # نقل است که پیرزنی پیش جنید برفت و گفت: پسرم غایب است. دعایی # ~~کن تا باز آید. گفت : صبر کن. # پیرزن برفت و روزی چند صبر کرد و باز آمد. شیخ گفت: صبر کن. # تا چند نوبت صبر فرمود. روزی پیرزن بیامد و گفت : هیچ صبرم نمانده # ~~است. خدای را دعا کن. # جنید گفت: اگر راست می گویی پسرت باز آمده است که حق تعالی # ~~فرموده است أمن یجیب آلمضطر اذا دعاه پس دعا کرد. پیرزن چون باز خانه ~~شد # ~~پسر آمده بود. # نقل است که یکی پیش جنید شکایت کرد از گرسنگی و برهنگی. جنید # ~~گفت: برو ایمن باش که او گرسنگی و برهنگی به کسی ندهد که تشنیع زند و # ~~جهان را پر از شکایت کند. به صدیقان و دوستان خود ده. توشکایت مکن. # نقل است که جنید با اصحاب نشسته بود. دنیا داری درآمد و درویشی را # ~~بخواند و با خود ببرد. بعد از ساعتی بیامد، زنبیلی بر سر درویشی نهاده؛ ~~در وی PageV01P503 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0563.jpg) # ~~طعام. جنید چون آن بدید دروی غیرت کار کرد. فرمود تا آن زنبیل بر روی ~~ان # ~~دنیادار باز زدند. گفت: درویشی می بایست تا حمالی کند. آنگاه گفت: اگر # ~~درویشان را نعمت نیست همت است و اگر دنیا نیست آخرت است. # نقل است که یکی از توانگران صدقهآ خود جز به صوفیان ندادی. گفتی # ~~ایشان قومی اند که ایشان را چون حاجتی باشد همت ایشان پراگنده شود و از # ~~حق تعالی باز مانند و من یک دل را که به حضرت خدای برم دوست تر دارم از # ~~هزار دل که همت او دنیا بود. # این ms403 سخن با ججنید گفتند. گفت : این سخن دوستی است از دوستان # ~~خدای. # پس چنان افتاد که آن مرد مفلس شد به جهت آنکه هرچه درویشان # ~~خریدندی بها نگرفتی. جنید مالی بدوداد و گفت: چون تو مرد را تجارت زیان # ~~ندارد. # نقل است که جنید مریدی داشت که مالی بسیار در راه شیخ باخته بود و او # ~~را هیچ نمانده بود الا خانه ای. گفت : یا شیخ! چه کنم؟ گفت : بفروش وزر # ~~بیارتا کارت انجام دهد. # برفت و بفروخت. شیخ گفت : آن زر در دجله انداز. # برفت و در دجله انداخت و به خدمت شیخ شد. او را براند و خود را بیگانه # ~~ساخت و گفت: از من باز گرد. # هرچند می آمد می راند. یعنی تا خود بینی نکند که من چندین زر در # ~~باخته ام تا آنگاه که راهش انجام گرفت. # نقل است که جوانی را در مجلس جنید حالتی ظاهر شد. توبه کرد و # ~~هرچه داشت به غارت داد و حق دیگران بداد و هزار دینار برداشت تا پیش ~~جنید # ~~برد. گفتند : حضرت او حضرت دنیا نیست، آن حضرت را آلوده نتوانی کرد. # بر لب دجله نشست و یک یک دینار درآب می انداخت تا هیچ نماند. بر ~~PageV01P504 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0564.jpg) # ~~خاست و به خانقاه شد، لجنید چون او را بدید گفت: قدمی که به یکبار باید ~~نهاد # ~~به هزار بار نهی. برو که ما را نشایی. از دلت بر نیامد که به یکیار در ~~آب # ~~انداختی. دراین راه نیزاگر همچنین آنچه کنی به حساب خواهی کرد به هیچ # ~~جای نرسی. باز گرد و به بازار شو که حساب و صرفه دیدن در بازار راست ~~آید. # نقل است که مریدی را صورت بست که به درجهآ کمال رسیدم و تنها بودن # ~~مرا بهتر در گوشه ای رفت و مدتی بنشست تا چنان شد که هر شب شتری # ~~بیاوردندی و گفتندی که تو را به بهشت می بریم و او ms404 بر آن شترنشستی و # ~~می رفتی تا جایی رسیدی خوش و خرم و قومی با صورت زیبا و طعامهای پا ~~کیزه # ~~و آب روان، وتا سحر آنجا بودی. آنگاه به خواب در شدی، خود را در صومعهآ # ~~حود یافتی تا رعونت1 در وی ظاهرشد و پنداری عظیم در وی سر بر زد و به # ~~دعوی پدید آمد و گفت : مرا هر شبی به بهشت می برند. این سخن به جنید # ~~رسید. برخاست و به صومعهآ او شد. او را دید با تکبری تمام حال پرسید. ~~همه با # ~~شیخ بگفت. شیخ گفت: امشب چون تو را آنجا برند، سه بار بگوی : لاحول ولا # ~~قوة الا بالله العلی العظیم. چون شب درآمد او را می بردند. او به دل ~~انکار شیخ # ~~می کرد. چون بدان موضع رسید تجربه را گفت لا حول ولا قوة. آن قوم جملگی # ~~بخروشیدند و برفتند و او خود را در مزبله ای یافت. استخوان در پیش ~~نهاده بر # ~~خطای خود واقف شد و توبه کرد و به صحبت شیخ پیوست و بدانست که مرید را # ~~تنها بودن زهر است. # نقل است که جنید سخن می گفت. مریدی نعره ای بزد. شیخ او را از آن # ~~منع کرد و گفت: اگر یکبار دیگر نعرهای زنی تو را مهجور گردانم. پس شیخ ~~باز # ~~سر سخن شد. آن مرید خود را نگاه می داشت تا حال به جایی رسید که طاقتش # ~~نماند و هلاک شد. برفتند، او را دیدند میان دلق خاکستر شده. PageV01P505 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0565.jpg) # نقل است که از مریدی ترک ادبی مگر در وجود آمد. سفر کرد و به مجلس # ~~شونیزیه بنشست. جنید را روزی گذر به آنجا افتاد. در وی نگریست. آن مرید # ~~در حال از هیبت شیخ بیفتاد و سرش بشکست و خون روان شد و از هر قطره ای # ~~نقش الله پدید می آمد. جنید گفت: جلوه گری می کنی. یعنی به مقام ذکر # ~~رسیدم که ms405 همهآ کود کان با تو در ذکر برابراند. مرد می باید که به مذکور ~~رسد. # این سخن بر جان او آمد، در حال وفات کرد [واورا] دفن کردند. بعد از # ~~مدتی به خواب دیدند. پرسیدند: چون یافتی خود را؟ # گفت : سالهای دراز است تا می روم. اکنون به سر کفر خود رسیدم و کفر # ~~خود را می بینم ودین دور دور است. این همه پنداشتها مکربوده است. # نقل است که جنید را در بصره مریدی بود در خلوت مگر روزی اندیشهآ # ~~گناهی کرد و در آینهآ نگاه کرد و روی خود سیاه دید. متحیر شد. هر حیلت ~~که # ~~کرد سود نداشت. از شرم روی به کس ننمود تا سه روز برآمد. پاره پاره آن # ~~سیاهی کم می شد. ناگاه یکی در بزد. گفت : کیست؟ # گفت: نامه ای آورده ام از جنید. # نامه بر خواند. نوشته بود : چرا در حضرت عزت با ادب باشی؟ سه # ~~شبانه روز است تا مرا گازری1 می باید کرد تا سیاهئ رویت به سپیدی بدل # ~~شود. # نقل است که جنید را مریدی بود. مگر روزی نکته ای بر وی گرفتند. # ~~از خجالت برفت و به خانقاه نیامد. تا یک روز جنید با اصحاب دربازار # ~~می گذشت. نظرش بدان مرید افتاد. مرید از شرم بگریخت. جنید اصحاب را # ~~باز گردانید و گفت: ما را مرغی از دام نفور2 شده است. # و بر عفب او برفت. مرید باز نگریست. شیخ را دید که می آمد. گام گرم ~~PageV01P506 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0566.jpg) # ~~کرد و می رفت تا به جایی رسید که راه نبود. روی بر دیوار نهاد از شرم. ~~ناگاه # ~~شیخ بدو رسید. مرید گفت: کجا می آیی؟ # شیخ گفت: جایی که مرید را پیشانی در دیوار آید. شیخ آنجا به کار آید. # پس او را به خانقاه شیخ برد. مرید به قدمهای شیخ افتاد و استغفار کرد. # ~~چون خلق آن حال را بدیدند رقتی در خلق پدید آمد و بسیار ms406 کس توبه کردند. # نقل است که فنید با مریدی به بادیه قرو شد، و گوشهآ جیب مرید پاره # ~~بود. آفتاب بر گردن او می تافت تا بسوخت و خون از وی روان شد. بر زبان # ~~مرید برفت که : امروز روزی گرم است. # شیخ به هیبت در وی نگرست و گفت : برو که تو اهل صحبت نیستی. # و او را مهجور گردانید. # نقل است مریدی داشت که او را از همه عزیزتر می داشت. دیگران را # ~~غیرت آمد. شیخ به فراست بدانست. گفت: ادب و فهم او از همه زیادت # ~~است. ما را نظر بر آن است. امتحان کنیم تا شما را معلوم شود. # فرمود تا بیست مرغ آوردند و گفت: هر مریدی یکی را بردارید و جایی # ~~که کس شما را نبیند بکشید و بیارید. # همه برفتند و بکشتند و باز آمدند الا آن مرید که مرغ زنده باز آورد. شیخ # ~~پرسید: چرا نکشتی؟ # گفت: از آنکه شیخ فرموده بود جایی باید که کس نبیند و من هر جا # ~~می رفتم حق تعالی می دید. # جنید گفت: دیدیت که فهم او چگونه است و از آن دیگران چگونه همه # ~~استغفار کردند. # نقل است که او را هشت مرید بود که از خواص او بودند کی هر اندیشه # ~~که بودی ایسان را کهایت کردندی. یشان را در خاطر آمد که ما را به جهاد # ~~می باید رفتن. دیگر روز جنید خادم را فرمود: ساختگی جهاد کن. PageV01P507 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0567.jpg) # بس شیخ با آن هشت مرید به جهاد رفتند. چون صف بر کشیدند مبارزی از # ~~کفار درآمد و هر هشت را شهید کرد. جنید گفت: نگاه کردم در هوا نه هودج1 # ~~دیدم ایستاده. روح هریکی را که شهید می شد از مریدان در آن هودج # ~~می نهادند. پس یک هودج تهی بماند. من گفتم : شاید که آن از آن من باشد. # ~~در صفت کارزار شدم. آن مبارز که اصحاب را کشته بود درآمد ms407 و گفت: ای ابو # ~~القاسم! آن هودج نهم از آن من است. تو به بغداد بازرو و پیر قوم باش و ~~ایمان # ~~بر من عرضه کن. پس مسلمان شد و به همان تیغ که ایشان را کشته بود هشت # ~~کافر دیگر را بکشت. پس شهادت یافت. # جنید گفت : جان او را نیز در آن هودج نهادند و ناپدید شدند. # نقل است که جنید را گفتند سی سال است تا فلان کس سر از زانوبر # ~~نگرفته است و طعام و شراب نخورده و جهندگان در وی افتاده و او را از آن ~~خبر # ~~نه. چه گویی درجنین مرد که او در جمع جمع باشد یا نه؟ گفت : بشود، إن # ~~شآء الله تعالی . # نقل است که سیدی بود که او را ناصری گفتندی. قصد حج کرد. چون به # ~~بغداد رسید به زیارت جنید رفت و سلام کرد. جنید پرسید : سید از کجاست؟ # ~~گفت: از گیلان. گفت: از فرزندان کیستی؟ گفت: از فرزندان امیر المؤمنین # ~~علی رضی الله عنه، گفت: پدرتودو شمشیر می زد. یکی با کافران و یکی با # ~~نفس. ای سید که فرزند اویی ! از این دو کدام کار فرمایی؟ # سید چون این بشنید بسیار بگریست وبیش جنید می غلتید. گفت : ای # ~~شیخ! حج من اینجا بود. مرا به خدای راه نمای. # گفت: این سینهآ تو حرم خاص خدای است. تا توانی هیچ نا محرم را در # ~~حرم خاص راه مده. گفت تمام شد. PageV01P508 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0568.jpg) # وجنید را کلماتی عالی است. گفت: فتوت به شام است و فصاحت به # ~~عراق وصدق به خراسان. # و گفت : در این راه قاطعان بسیاراند و انواع. بر راه سه گونه دام # ~~می اندازند : دام مکر و استدراج؛ ودام قهر؛ ودام لطف. واین را نهایت ~~نیست. # ~~اکنون مردی باید تا فرق کند میان دامها. # و گفت : نفس رحمانی از سر پدید آید. نفس و سینه و دل بمیرد و بر هیچ # ~~چیز نگذرد الا که آن ms408 چیز را بسوزد و اگر همه عرش بود. # و گفت : چون قدرت معاینه گردد صاحب او نفس به کراهیت تواند زد و # ~~چون عظمت معاینه شود از نفس زدن منع کنند و چون هیبت معاینه شود آنجا # ~~کسی نفس زند کافر شود. # و گفت : نفسی که به اضطرار از مرد برآید جمله حجابها و گناهها که میان # ~~بنده وخدای است بسوزد. # و گفت: صاحب تعظیم را نفس زدن تواند بود و آن نفس زدن از او گناه # ~~بود و نتواند که از او باز ایستد و صاحب هیبت صاحب حمد است و این نزدیک # ~~او گناه بود ونتواند که اینجا نفس زند. # و گفت : خنک آنکس که او را در همه عمریک ساعت حضور بوده است. # و گفت : لحظت کفران است وخطرت ایمان و اشارت غفران. یعنی # ~~لحظت اختیار. # و گفت: بندگان دو قسم اند: بندگان حقاند و بندگان حقیقت. اما # ~~بندگان حق آنجا اند که أعود برضاک من سخطک و اما بندگان حقیقت آنجااند # ~~که أعوذ بک منک والله اعلم. # و گفت: خدای از بندگان دو علم می خواهد. یکی شناخت علم عبودیت؛ # ~~دوم شناخت علم ربوبیت. هرچه جز این است حظ نفس است. # وگفت: شریفترین نشستها وبلندترین نشستی این است که با فکرت بود، ~~PageV01P509 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0569.jpg) # ~~در میدان توحید. # و گفت : همهآ راهها بر خلق بسته است، مگر بر راه محمد علیه السلام # ~~رود، که هر که حافظ قرآن نباشد و حدیث پیغامبر ننوشته باشد به وی اقتدا # ~~مکنید. زیرا که علم به کتاب و سنت باز بسته است. # و گفت : میان بنده و حق چهار دریا است که تا بنده آن را قطع نکند به # ~~حق نرسد: یکی دنیا و کشتی او زهد است؛ و یکی آدمیان و کشتی او دور # ~~بودن؛ ویکی ابلیس وکشتی او بغض است؛ ویکی هوا و کشتی او مخالفت # ~~است. # و گفت : میان هواجس1 نفسانی و وساوس شیطانی فرق آن است که ms409 نفس # ~~به چیزی الحاح2 کند و تومنع کنی و او معاودت می کند، اگرچه بعد از مدتی # ~~بود، تا وقتی که به مراد خود رسد. اما شیطان چون دعوت کند به خلافی، ~~اگرتو # ~~خلاف آن کنی اوترک آن دعوت کند. # و گفت : این نفس، بدی فرماینده است به هلاک خواند و یاری دشمنان # ~~کند و متابع هوا بود و به همه بدیها متهم بود. # و گفت : ابلیس مشاهده نیافت در طاعتش و آدم مشاهده گم نکرد در # ~~زلتش. # و گفت: طاعت علت نیست بر آنچه در ازل رفته است و لیکن بشارت # ~~می دهد بر آنکه در ازل کار که رفته است در حق طاعت کننده نیکو رفته ~~است. # و گفت : مرد به سیرت مرد آید نه به صورت. # و گفت : دل دوستان خدای جای سر خدای است و خدای سر خود در دلی # ~~ننهد که در وی دوستی دنیا بود. # و گفت: اساس آن است که قیام نکنی به مراد نفس. PageV01P510 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0570.jpg) # ~~و گفت: غافل بودن از خدای سخت تر از آنکه در آتش شدن. # ~~و گفت: به حقیقت آزادی نرسی تا از عبودیت بر تو هیچ باقی مانده بود. # ~~و گفت : نفس هرگز با حق ألفت نگیرد. # ~~و گفت: هرکه نفس خود را بشناخت عبودیت بر وی آسان بود. # ~~و گفت: هرکه نیکو بود رعایت او دایم بود و ولایت او همیشه بود. # ~~ست و گفت: هرکه را معاملت برخلاف اشارت بود او مدعی است و کذاب # ~~و گفت: هرکه گوید الله بی مشاهده این کس دروغ زن است. # ~~و گفت: هرکه نشناخت خدای را هرگز شاد نبود. # ~~و گفت: هرکه خواهد که تا دین او به سلامت باشد و تن او آسوده و دل او # ~~به عافیت، گو از مردمان جدا باش که این زمانهآ وحشت است و خردمند آن # ~~است که تنهایی اختیار کند. # ~~و گفت : هرکه را علم به یقین نرسیده است و یقین ms410 به خوف و خوف به عمل # ~~وعمل به ورع وورع به اخلاص به مشاهده. او از هالکین است. # ~~و گفت : مردانی بودهاند که به یقین بر آب می رفتند و آن مردان که از # ~~تشنگی می مردند یقین ایشان فاضلتر. # ~~و گفت : به رعایت حقوق نتوان رسید مگر به حراست قلوب. # ~~و گفت اگر جملهآ دنیا یک کس را بود زیانش ندارد و اگر سرش شره1 # ~~یک دانهآ خرما کند زیانش دارد. # ~~و گفت: اگرتوانی که اوانی 2 خانهآ توجز سفال نباشد بکن. # ~~و گفت: بنده آن است که با هیچ کس شکایت نکند و ترک تقصیر کند در # ~~خدمت ، وتقصیر درتد بیر است. PageV01P511 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0571.jpg) # و گفت: هرگاه برادران و یاران حاضر شوند نافله بیفتد. # و گفت : مرید صادق بی نیاز بود از علم عالمان. # و گفت : به درستی که حق تعالی معامله [ای] که با بندگان در آخرت # ~~خواهد کرد بر اندازهآ آن بود که بندگان در اول با او کرده باشند. # و گفت: به درستی که خدای تعالی به دل بندگان نزدیک شود بر اندازهآ # ~~آنکه بنده را به خویش قرب بیند. # و گفت : اگرتورا به حقیقت دانند راه بر تو آسان گردانند، و اگر مردانه # ~~باشی در اول مصایب بر توروشن شود. بسی چیز از عجایب ولطایف وآلصبر عند # ~~آلصدهة آلأولی. # و گفت : در جمله دلیل بذل مجهود است و نبود کسی که خدای را طلب # ~~کند به بدل مجهود، چون کسی که او را طلب کند از طریق خود. # و گفت : جمله علم علما به دو حرف باز رسیده است : تصحیح ملت و # ~~تجرید خدمت. # و گفت: حیات هرکه به نفس بود موت او به رفتن جان بود؛ و حیات هرکه # ~~به خدای بود او نقل کند از حیات طبع به حیات اصل، وحیات بر حقیقت این # ~~است و هر چشمی که به عبرت حق تعالی مشغول نبود نابینا به و هر زبان که ~~به ms411 # ~~ذکر او مستغرق نیست گنگ بود. و هر گوش که به حق شنیدن مترصد نیست # ~~کربه. وهرتنی که به خدمت خدای در کار نیست یا نبود مرده به. # و گفت : هرکه دست در عمل خود زند قدمش از جای برود و هرکه دست # ~~در مال زند در اندکی افتد و هرکه دست در خدای زند جلیل و بزرگوار شود. # و گفت : چون حق تعالی به مریدی نیکی خواهد او را پیش صوفیان افگند # ~~و از قرایان باز دارد. # بهل اس فه کفت فشاید که مرید آن را چیزی آموزند، مگر آنچه در نماز # ~~بدان محتاج باشند وفاتحه وقل هوالله أحد تمام است وهر مریدی که زن کند ~~و PageV01P512 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0572.jpg) # ~~علم نویسد از وی هیچ نیاید. # و گفت: هرکه میان خود و حضرت خدای تو برهآ پر طعام نهاده است آنگاه # ~~خواهد که لذت مناجات یابد این هرگز نبود. # وگفت : دنیا در دل مریدان تلختر از صبر است چون معرفت به دل ایشان # ~~رسد آن صبر شیرینتر از عسل گردد. # و گفت : زمین درخشان است از مرقعیان چنانکه آسمان درخشان است از # ~~استارگان. # و گفت: شما را که درویشان اید به خدای شناسند و از برای خدای اکرام # ~~کنند بنگرید تا در خلأ با وی چگونه اید. # و گفت: فاضلترین اعمال علم اوقات آموختن است و آن علم آن است که # ~~نگاه دارندهآ نفس باشی و نگاه دارندهآ دل و نگاه دارندهآ دین. # و گفت : خواطر چهار است. خاطری است از حق که بنده را دعوت کند به # ~~انتباه و خاطری از فرشته که بنده را دعوت کند به طاعت و خاطری از نفس ~~که # ~~دعوت کند به آرایش نفس و تنعم به دنیا و خاطری از شیطان که دعوت کند به # ~~حقد وحسد وعداوت. # و گفت : بلا چراغ عارفان است و بیدار کنندهآ مریدان و هلاک کنندهآ # ~~غافلان. # و کفت: همت اشارت خدای است وارادت اشارت فریشته وخاطر # ~~اشارت ms412 معرفت وزینت تن اشارت شیطان و شهوات اشارت نفس و لهو اشارت # ~~کفر # و گفت: خدای تعالی هرگز صاحب همت را عقوبت نکند اگرچه معصیت # ~~رود بر وی. # و گفت: هر که را همت است او بیناست و هر که را ارادت است او # ~~نابیناست. PageV01P513 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0573.jpg) # و گفت : هیچ شخصی بر هیچ شخصی سبقت نگیرد و هیچ عمل بر هیچ # ~~عمل پیشی نیاید و لکن آن بود که همت صاحب همت بر همتها سبقت گیرد و # ~~همتها از اعمال غیری در پیش شود. # و گفت: اجماع چهار هزار پیر طریقت است که نهایت ریاضت این است # ~~که هرگاه دل خود طلبی ملازم حق بینی . # و گفت: هرکه در موافقت به حقیقت رسیده باشد از آن ترسد که حظ اواز # ~~خدای فوت شود به چیزی دیگر. # وگفت : مقامات به شواهد است هرکه را مشاهدت احوال است او رفیق # ~~است و هرکه را مشاهدهآ صفات است او اسیر است که رنج اینجا رسد که خودی ~~بر # ~~جای بود در شبانه روزی هزار بارش بباید مرد چون او فانی شد و شهود حق ~~تعالی # ~~حاصل گشت امیر شد. # و گفت : سخن انبیا خبر باشد از حضور و کلام صدیقان اشارت است از # ~~مشاهده. # و گفت : اول چیزی که ظاهر شود از احوال اهل احوال خالص شدن افعال # ~~ایشان بود. هرکه را سر خالص نبود، هیچ فعل او صافی نبود. # و گفت : صوفی چون زمین باشد که همه پلیدی در وی افگند و همه # ~~نیکویی از وی بیرون آید. # و گفت: تصوف ذکر است به اجتماع و وجدی است به استماع و عملی به # ~~اتباع. # وگفت: تصوف اصطفا1 است هرکه گزیده شد ازما سوی الله او صوفی # ~~است. # و نفت. ضویی آن الستون او چو خرن جرهیم سلامت یافته بود ا PageV01P514 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0574.jpg) # ~~27 ب فر جید بعدادی # ~~دوستی دنیا و به جای آرندهآ فرمان خدای بود و تسلیم او تسلیم اسماعیل و ms413 ~~اندوه # ~~او اندوه داود و فقر او فقر عیسی وصبر او صبر ایوب وشوق او شوق موسی در # ~~وقت مناجات واخلاص او اخلاص محمد صلی الله علیه وعلی آله وسلم. # و گفت: تصوف نعتی1 است که اقامت بنده در آن است. گفتند : نعت # ~~حق است یا نعت خلق. گفت : حقیقتش نعت حق است و رسمش نعت خلق. # و گفت : تصوف آن بود که تو را خداوند از توبمیراند و به خود زنده کند. # و گفت : تصوف آن بود که با خدای باشی بی علاقه ای. # و گفت: تصوف ذکری است، پس وجدی است. پس نه این است و نه # ~~آن، تا نماند چنانکه نبود. # پرسیدند از ذات تصوف. گفت: بر تو باد که ظاهرش بگیری و از ذاتش # ~~نپرسی که ستم کردن بر وی بود. # و گفت: صوفیان آنند که قیام ایشان به خداوند است. از آنجا که نداند الا # ~~او # چنانکه نقل است جوانی در میان اصحاب جنید افتاد و چند روز سر فرو # ~~کشید و سر بر نیاورد مگر به نماز. پس برفت. جنید مریدی را بر عقب او ~~بفرستاد # ~~که : از او بپرس صوفی به صفا موصوف است. چگونه یابد چیزی را که او را # ~~وصف نیست. مرید برفت و پرسید. پاسخ داد : کن بلا وضف تدرک مالا وضف له. # ~~بی وصف باش تا بی وصف را دریابی. جنید چون این بشنید چند روز در # ~~عظمت این سخن فروشد. گفت: دریغا که مرغی عظیم بود و ما قدر او # ~~ندانستیم. # نقل است که گفت عارف را هفتاد مقام است. یکی از آن نایافت مراد # ~~است از مرادات این جهان. PageV01P515 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0575.jpg) # و گفت: عارف را حالی از حالی باز ندارد و منزلتی از منزلتی باز ندارد. # وگفت : عارف آن است که حق تعالی از سر او سخن گوید و اوخاموش. # وگفت : عارف آن است که حق تعالی اورا آن منزلت دهد که از سر او # ~~سخن گوید ms414 و او خاموش باشد. # و گفت: عارف آن است که در درجات می گردد چنانکه هیچ چیز اورا # ~~حجاب نکند و بازندارد. # و گفت : معرفت دوقسم است. معرفت تعرف است و معرفت تعریف. # ~~معرفت تعرف آن است که خود را به ایشان آشنا گرداند و معرفت تعریف آن # ~~است که ایشان را شناسا گرداند. # و گفت : معرفت مشغولی است به خدای تعالی. # و گفت : معرفت مکر خدای است. یعنی هرکه پندارد که عارف است # ~~ممکور است. # وگفت : معرفت وجود جهل است در وقت حصول علم تو. گفتند : زیادت # ~~کن. گفت : عارف ومعروف اوست. # وگفت : علم چیزی است محیط و معرفت چیزی است محیط. پس خدای # ~~کجاست و بنده کجاست. یعنی علم خدای راست و معرفت بنده را و هردو # ~~محیط است واین محیط از آن است که عکس آن است. چون این محیط در آن # ~~محیط فرو شود شرک نماند و تا توخدای وبنده می گویی شرک مینشیند. بلکه # ~~عارف ومعروف یکی است. چنانکه گفتهاند در حقیقت اوست اینجا. خدای و # ~~بنده کجاست. یعنی همه خدای است. # و گفت : اول اول علم است، پس معرفت است به انکار -پس جحود1 است # ~~به اکار، پس نفی است، پس غرق است، پس هلاک. و چون پرده برخیزد همه ~~PageV01P516 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0576.jpg) # ~~خداوند حجاب اند. # ~~و گفت: علم آن است که قدر خویش بدانی. # ~~و گفت: اثبات مکر است و علم به اثبات مکر و حرکات غدر است و آنچه # ~~موجود است در داخل مکر وغدر است. # ~~وگفت : علم توحید جدا است از وجود او وجود او مفارق علم است بدو. # ~~وگفت : بیست سال است تا علم توحید بر نوشته اند و مردمان در حواشی او # ~~سخن می گویند. # ~~و گفت: توحید خدای دانستن قدم او بود از حدث. یعنی دانی که اگر # ~~سیل در دریا باشد اما نه دریا باشد. # ~~و گفت : غایت توحید انکار توحید است. یعنی هر توحید که بدانی انکار ms415 # ~~کنی که این نه توحید است. # ~~و گفت : محبت امانت خدای است. # ~~و گفت: هر محبت که به عوض بود چون عوض برخیزد محبت برخیزد. # ~~و گفت : محبت درست نشود مگر در میان دوتن که یکی دیگری را گوید # ~~ای من! # ~~و گفت: چون محبت درست گردد شرط ادب بیفتد. # ~~و گفت : حق تعالی حرام گردانیده است محبت بر صاحب علاقت. # ~~وگفت : محبت افراط میل است بی نیل. # ~~و گفت: به محبت خدای به خدای نتوان رسید تا به جان خویش در راه او # ~~سخاوت نکنی. # ~~و گفت : انس یافتن به وعدهها واعتماد کردن برآن خلل است در # ~~سخاوت. # ~~و گفت: اهل انس در خلوت و مناجات چیزها گویند که نزدیک عام کفر # ~~نماید. اگر عام آن را بشنوند ایشان را تکفیر کنند و ایشان در احوال ~~خویش بر آن PageV01P517 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0577.jpg) # ~~مزید یابند و هرچه گویند ایشان را احتمال کنند. ولا یق ایشان این بود. # ~~وگفت : مشاهده غرق است و وجد هلاک. # ~~وگفت : وجد زنده کنندهآ همه است و مشاهده میرانندهآ همه. # ~~و گفت : مشاهده اقامت ربوبیت است و ازالت عبودیت. به شرط آنکه تو # ~~در میان هیچ نبینی. # و گفت : معاینه شدن چیزی با یافت ذات آن چیز مشاهده است. # وگفت : وجد هلاک وجد است. # و گفت : وجد انقطاع اوصاف است در ظهور ذات در سرور. یعنی آنچه # ~~اوصاف تویی تواست منقطع گردد و آنچه ذات تواست در عین پیروزی روی # ~~نماید. # و گفت : قرب به وجد جمع است و غیبت او در بشریت تفرقه. # و گفت: مراقبت آن بود که ترسنده باشد بر فوت شدن نصیبی که ایشان را # ~~ازخدای هست. # وپرسیدند : فرق چیست میان مراقبت وحیا ؟ گفت : مراقبت انتظار غایب # ~~است وحیا خجلت از حاضر مشاهده. # و گفت: وقت چون فوت شود هرگز نتوان یافت و هیچ چیز عزیزتر از وقت # ~~نیست. # وگفت : اگر صادقی هزار سال روی به حق آرد پس یک لحظه از حق ms416 # ~~اعراض کند. آنچه در آن لحظه از او فوت شده باشد بیش از آن بود که در آن # ~~هزار سال حاصل کرده بود. یعنی در آن یک لحظه حاصل توانستی کرد آنچه در # ~~آن هزار سال حاصل نکردی. و دیگر معنی آن است که ماتم مضرت ضایع شدن # ~~حضور آن یک لحظه که از خدای اعراض کرده باشد بهزار سال طاعت و حضور # ~~جزاء آن بی ادبی نتوان کرد. # و گفت : هیچ چیز بر اولیا سخت تر از نگاه داشت انفاس در اوقات نیست. PageV01P518 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0578.jpg) # ~~و گفت: عبودیت دو خصلت است صدق افتقار به خدای در نهان و آشکار # ~~و به نیکی اقتدا کردن به رسول خدای تعالی. # ~~وگفت : عبودیت ترک مشغلها است و مشغول بودن بدانچه اصل فراغت # ~~است. # ~~و گفت: اعبودیت ترک کردن این دو نبت است. یکی ساکن شدن در # ~~لذت و دوم اعتماد کردن بر حرکت. چون این هر دو گم شد اینجا حق عبودیت # ~~گزارده آمد. # ~~و گفت : شکر آن است که نفس خود را از اهل نعمت نشمرد. # ~~و گفت: شکر را علتی است و آن آن است که نفس خود را مزید بدان # ~~مطالبت کند و با خدای ایستاده باشد به حظ نفس. # ~~و گفت : حد زهد تهیدست بودن است و خالی بودن از مشغلهآ آن. # ~~وگفت: حقیقت صدق آن است که راست گویی در مهمترین کاری که # ~~از او نجات نیابی مگر به دروغ. # ~~و گفت: هیچ کس نیست که طلب صدق کند که نیابد و اگر همه نیابد # ~~بعضی بیابد. # ~~و گفت: صادق روزی چهل بار ازحالی به حالی بگردد و مرائی چهل # ~~سال بر یک حال بماند. # ~~و گفت: علامت فقرای صادق آن است که بپرسند و معارضه نکنند و اگر # ~~کسی با ایشان معارضه کند خاموش شوند. # ~~و گفت: تصدیق زیادت شود و نقصان نگیرد واقرار زبان نه زیادت شود و # ~~نه نقصان پذیرد و عمل ارکان زیادت ms417 شود و نقصان پذیرد. # ~~و گفت : صبر باز داشتن است نفس را با خدای بی آنکه جزع کند. # ~~وگفت: غایت صبر توکل است قال الله تقالی آلذین صبروا وعلی ربهم # ~~یتوکلون. PageV01P519 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0579.jpg) # ~~وگفت : صبر فرو خوردن تلخیهاست و روی ترش نا کردن. # ~~و گفت : توکل آن است که خوردن بی طعام است. یعنی طعام در میان # ~~بیند. # ~~و گفت: توکل آن است که خدای را باشی. چنانکه پیش از این که نبودی # ~~خدای را بودی. # ~~و گفت: پیش از این توکل حقیقت بود. امروز علم است. # ~~و گفت : توکل نه کسب کردن و نه ناکردن لکن سکون دل است به وعدهآ # ~~حق تعالی که داده است. # ~~و گفت: یقین قرار گرفتن علمی بود در دل که به هیچ حال نگردد و از دل # ~~خالی نبود. # ~~و گفت: یقین آن است که عزم رزق نکنی و اندوه رزق نخوری و آن ازتو # ~~کفایت آید و آن است که به علمی که بر گردن تو کردهاند مشغول باشی که به # ~~و گفت: فتوت آن است که با درویشان نفار1 نکنی و] توانگران معارضه # ~~نکنی. # ~~و گفت : تواضع آن است که تکبر نکنی بر اهل هر دو سرای که مستغنی # ~~باشی به حق. # ~~وگفت: خلق چهار چیز است. سخاوت، والفت؛ ونصیحت؛ وشفقت. # ~~و گفت : صحبت با فاسقان نیکوخودوست تر دارم از آنکه با قرای بدخو. # ~~و گفت : حیا دین آلا2 و دیدن تقصیر. پس از این هر دو حالت حالتی زاید # ~~که آن را حیا گویند. # ~~و گفت : عنایت پیش از آب و گل بوده است. PageV01P520 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0580.jpg) # ~~و گفت: حال چیزی است که به دل فرو آید اما دایم نبود. # ~~وگفت : رضا رفع اختیار است. # ~~و گفت: رضا آن است که بلا را نعمتی شمری. # ~~و گفت : فقر دریای بلا است. # ~~وکفت : فقر خالی شدن دل است از اشکال. # ~~و گفت: خوف آن است که بیرون کنی حرام از جوف3 و ms418 ترک عمل # ~~گیری به عسی، وسوفه. # ~~وگفت : صوم نصفی است از طریقت. # ~~و گفت : توبه را سه معنی است. اول ندامت؛ دوم عزم بر ترک معاودت؛ # ~~سوم خود را پاک کردن از مظالم وخصومت. # ~~و گفت : حقیقت ذکر فانی شدن ذاکر است در ذکر و ذکر در مشاهدهآ # ~~مذکور. # ~~و گفت: مکر آن است که برآب می رود و بر هوا می رود و همه او را در این # ~~تصدیق می کنند و اشارات او را در این تصحیح می کنند. این همه مکر بود # ~~کسی را که داند. # ~~و گفت: ایمن بودن مرید از مکر از کبایر بود و ایمن بودن واصل از مکر # ~~کفر بود. # ~~پرسیدند : چه حالت است که مرد آرمیده باشد، چون سماع شنود اضطراب # ~~در وی پدید آید؟ گفت: حق تعالی ذریت آدم را در میثاق خطاب کرد که # ~~الست بربکم. همهآ ارواح مستغرق لذت آن خطاب شدند. چون در این عالم سماع # ~~شنوند در حرکت و اضطراب آیند. # ~~وگفت : تصوف صافی کردن دل است از مراجعت خلقت، و مفارقت از PageV01P521 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0581.jpg) # ~~اخلاق طبیعت، وفرو میرانیدن صفات بشریت، ودور بودن ازدواعی1 نفسانی، # ~~وفرود آمدن بر صفات روحانی ، وبلند شدن به علوم حقیقی، و به کار داشتن # ~~آنچه اولیتراست الی آالابد ، ونصیحت کردن جملهآ امت، و وفا به جای ~~آوردن # ~~بر حقیقت، و متابعت پیغمبر کردن در شریعت. # وباز پرسیدند از تصوف. گفت: عنوتی2 است که در وی هیچ صلح نبود. # ~~ورویم پرسید از ذات تصوف. گفت : برتوباد که دور باشی از این سخن. # ~~تصوف به ظاهر می گیر وازذات وی مپرس. پسر رویم الحاح کرد. گفت: # ~~صوفیان قومی اند قایم با خداوند. چنانکه ایشان را نداند الا خدای. # پرسیدند : از همه زشتیها چه زشتتر؟ گفت : صوفی را بخل. # از توحید پرسیدند. گفت : معنی آن است که ناچیز شود در وی رسوم و # ~~ناپیدا گردد در وی علوم و خدای بود چنانکه بود همیشه و ms419 باشد فنا و نقص ~~گرد # ~~او راه نیابد. # وباز گفتند : توحید چیست؟ گفت : صفت بندگی . همه ذل است و عجز # ~~وضعف واستکانت3. و صفت خداوند همه عز و قدرت هرکه این جدا تواند کرد # ~~با آنکه گم شده است موحد است. # باز پرسیدند ازتوحید. گفت : یقین است. # گفتند: چگونه؟ گفت: آنکه بشناسی که حرکات و سکنات خلق فعل # ~~خدای است که کسی را با او شرکت نیست. چون این به جای آوردی شرط # ~~توحید به جای آوردی. پرسیدند : ازفنا و بقا. گفت : بقا حق راست وفنا ما ~~دون # ~~اورا # گفتند: تجرید چیست؟ گفت: آنکه ظهر او مجرد بود از اعراض و باطن # ~~او از اغراض. PageV01P522 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0582.jpg) # پرسید: از محبت. گفت: آنکه صفات محبوب به دل صفات محب # ~~بنشیند. قال رسول الله صلی الله علیه وعلی آله وسلم فإذا أخبیته کنت له ~~سنعا ونصرا. # پرسیدند : از انس. گفت: آن بود که حشمت بر خیزد. # پرسیدند: از تفکر. گفت: در این چند وجه است. تفکری است در آیات # ~~خدای و علامتش آن بود که از او معرفت زاید و تفکری است در آلاء و نعماء # ~~خدای که از او محبت زاید و تفکری است در وعدهآ خدای و عذاب او و از او # ~~هیبت زاید و تفکری است در صفات نفس و در احسان کردن خدای با نفس از # ~~او حیا زاید از خدای تعالی و اگر کسی گوید چرا از فکرت در وعده هیبت ~~زاید، # ~~گویم از اعتماد بر کرم خدای از خدای بگریزد و به معصیت مشغول شود. # پرسیدند : از تفکر. گفت: در این چند وجه است. تفکری است در آلاء و # ~~نعماء خدای که از او محبت زاید و تفکری است در وعدهآ خدای و عذاب او و ~~از # ~~او هیبت زاید و تفکری است در صفات نفس و در احسان کردن خدای با نفس # ~~از او حیا زاید از خدای تعالی و اگر کسی گوید چرا از ms420 فکرت در وعده هیبت # ~~زاید، گویم از اعتماد بر کرم خدای از خدای بگریزد و به معصیت مشغول ~~شود. # پرسیدند : از تحقیق بنده در عبودیت. گفت: چون بنده جملهآ اشیا. را ملک # ~~خدای بیند و پدید آمدن جلمه از خدای بیند و قیام جمله به خدای بیند و ~~مرجع # ~~جمله به خدای بنید چنانکه خدای تبارک و تعالی فرموده است. فسبحان آلذی # ~~بیده ملکوت کل شیء والیه ترجعون. واین همه او را محقق بود به صفوت ~~عبودیت # ~~رسیده بود . # پرسیدند : از حقیقت مراقبت. گفت : حالتی است که مراقبت انتظار # ~~می کند آنچه از وقوع او ترسد. لاجرم خلقی بود چنانکه کسی از شبیخون ~~ترسد # ~~نخسبد. قال الله تعالی فازتقب. یعنی فانتظر. # پرسیدند : از صادق و صدیق وصدق. گفت: صدق صفت صادق است و # ~~صادق آن است که چون او را بینی چنان بینی که شنوده باشی، خبر او، چون ~~PageV01P523 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0583.jpg) # ~~معاینه بود بل که خبر او اگر یکبار به تورسیده بود همه عمرش همچنان ~~یابی و # ~~صدیق آن است که پیوسته بود صدق او در افعال واقوال و احوال. # پرسیدند از اخلاص. گفت : فرض فی فرض ونفل فی نفل . گفت : اخلاص # ~~فریضه است در هرچه فریضه بود. چون نماز و غیر آن و نماز که فریضه است # ~~فرض است در سنت به اخلاص بودن، و به اخلاص بودن مغز نماز بود و نماز ~~مغز # ~~سنت. # وهم از اخلاص پرسیدند. گفت : فنا است از فعل خویش و برداشتن فعل # ~~خویش دیدن از بیش. # و گفت: اخلاص آن است که بیرون آری خلق را از معاملهآ خدای و نفس. # ~~یعنی دعوی ربوبیت می کند. # پرسیدند از خوف. گفت. چشم داشتن عقوبت است در هر نفسی. # گفتند : بلای او چه کار کند؟ گفت : بوته ای است که مرد را پالاید. # ~~هرکه در این بوته پالوده گشت هرگز او را بلا ننماید. # پرسیدند از شفت بر خلق. گفت : شغقت بر خلق آن است ms421 که به طوع # ~~ایشان دهی آنچه طلب می کنند، وباری بر ایشان ننهی که طاقت آن ندارند، و # ~~سخنی نگویی که ندانند. # گفتند: تنها بودن کی درست آید؟ گفت: وقتی از نفس خویش عزلت # ~~گیری و آنچه تورا دی نوشته اند امروز درس توشود. # گفتند : عزیزترین خلق کیست؟ گفت : درویش راضی. # گفتند: صحبت با که داریم؟ گفت: با کسی که هر نیکی که با تو کرده # ~~باشد بر وی فراموش بود و آنچه بر وی بود می گزارد. # ~~گفتند: هیچ چیز فاضلتر از گریستن هست. گفت: گریستن بر گریستن # گفتند: بنده کیست؟ گفت: آنکه از بندگی کسان دیگر آزاد بود. # گفتند : مرید و مراد کیست؟ گفت: مرید در سیاست بود از علم و مراد در ~~PageV01P524 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0584.jpg) # ~~رعایت حق بود زیرا که مرید دونده بود و مراد پرنده. دونده در پرنده کی ~~رسد. # گفتند: راه به خدای چگونه است؟ گفت: دنیا را ترک گیری یافتی و # ~~خلاف هوا کردی به حق پیوستی. # گفتند : تواضع چیست؟ گفت : فروداشتن سر، و پهلو به زیرداشتن. # گفتند : می گویی حجاب سه است. نفس وخلق ودنیا. گفت: این سه # ~~حجاب عام است. حجاب خاص سه است: دید طاعت، ودید ثواب، ودید # ~~کرامت. # وگفت : زلت عالم میل است از حلال به حرام، و زلت زاهد میل است از # ~~بقا به فنا، وزلت عارف میل است از کریم به کرامت. # گفتند : فرق میان دل مؤمن و منافق چیست؟ گفت: دل مؤمن در ساعتی # ~~هفتاد بار بگردد، و دل منافق هفتاد سال بریک حال بماند. # نقل است که جنید را دیدند که می گفت یا رب! فردای قیامت مرا نا بینا # ~~انگیز. گفتند: این چه دعاست؟ گفت: از آنکه تا کسی را که تو را نبیند او ~~را # ~~نباید دید. چون وفاتش نزدیک آمد گفت: خوان را بکشید و سفره بنهید تا به # ~~جمجمهآ دهن خوردن اصحاب جان بدهم. # چون کار تنگ در آمد گفت : مرا وضودهید. # مگر ms422 در وضو تخلیل1 فراموش کردند. فرمود تا تخلیل به جای آوردند. پس # ~~در سجود افتاد و می گریست. گفتند: ای سید طریقت! با این طاعت و عبادت # ~~که از پیش فرستاده ای چه وقت سجود است. # گفت : هیچ وقت جنید محتاجتر ازاین ساعت نیست. # وحالی قرآن خواندن آغاز کرد و می خواند. مریدی گفت: قرآن # ~~می خواند؟ گفت : اولیتر از من بدین کی خواهد بود که این ساعت صحیفهآ ~~عمر PageV01P525 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0585.jpg) # ~~من در خواهند نوردید و هفتاد ساله طاعت و عبادت خود را می بینم - در ~~هوا به # ~~یک موی آویخته، و بادی درآمده و آن را می جنباند. نمی دانم که باد ~~قطعیت # ~~است یا باد وصلت. و بریک جانب صراط و بریک جابن ملک آلموت، و # ~~قاضی که عدل صفت اوست میل نکند، و راهی پیش من نهادهاند و نمی دانم # ~~که مرا به کدام راه خواهند برد. # پس قرآن ختم کرد و از سورت البقرة هفتاد آیت برخواند و کارتنگ # ~~درآمد. گفتند : بگوی الله. گفت : فراموش نکردهام. # پس در تسبیح انگشت عقد می کرد تا چهار انگشت عقد گرفت و انگشت # ~~مسبحه 1 را گذاشت و گفت : بسم الله الرحمن آلرحیم. ودیده فراز کرد وجان # ~~بداد. غتال به وقت غسل خواست تا آبی به چشم وی رساند. هاتفی آواز داد: # ~~دست از دیدهآ دوست ما بدار که چشمی که به نام ما بسته شد جز به لقاء ما ~~باز # ~~نگردد. # س خواست تا انگشت که عقد کرده بود باز کند. آواز آمد: انگشتی که # ~~یه نام ما عقد شد جز به فرمان ما باز گشاده نگردد. # و چون جنازه برداشتند کبوتری سفید بر گوشهآ جنازه نشست. هرچند که # ~~می راندند نمی رفت تا آواز داد : خود را و مرا رنجه مدارید که چنگ من ~~به # ~~مسمار عشق بر گوشهآ جنازه دوختهاند. من از بهر آن نشستهام. شما رنج ~~مبرید که # ~~امروز قالب او نصیب کروبیان است ms423 که اگر غوغای شما نبودی کالبد او چون # ~~باز سفید در هوا با ما پریدی. # یکی او را بخواب دید. گفت: جواب منکر و نکیر چون دادی؟ گفت: # ~~چون آن دو مقرب از درگاه عزت یا آن هیبت بیامدند و گفتند من ربک . من ~~در # ~~ایشان نگرستم و خندیدم و گفتم آن روز که پرسنده او بود از من که الست ~~بربکم PageV01P526 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0586.jpg) # ~~من بودم که جواب دادم بلی ! اکنون شما آمدهاید که خدای تو کیست؟ کسی # ~~که جواب سلطان داده باشد، از غلام کی اندیشد؟ هم امروز به زبان او # ~~می گویم آلذی خلقنی فهویهدین . به حرمت از پیش من برفتند و گفتند : او ~~هنوز # ~~در سکر محبت است. # دیگری به خواب دید. گفت: کار خود را چون دیدی ؟ گفت: کار غیر از # ~~آن بود که ما دانستیم که صد و اند هزار نقطهآ نبوت سرافگنده و خاموش ~~اند. ما # ~~نیز خاموش شدیم تا کار چگونه شود. # جریری گفت: جنید را به خواب دیدم. گفتم : خدای با تو چه کرد؟ # ~~گفت: رحمت کرد و آن همه اشارات و عبارات باد برد- مگر آن دو رکعت نماز # ~~که در نیم شب کردم. # نقل است که یک روز شبلی بر سر خاک جنید ایستاده بود. یکی از وی # ~~مسئله پرسید. جواب نداد و گفت : # ~~انی لأشتخییه وآلترب بیتتا کما کنت أستخییه وهویرانی # برزگان را حال حیات و ممات یکی است. من شرم دارم که پیش خاک # ~~او جواب مسیله دهم. همچنانکه در حال حیات شرم داشتم. رحمة الله علیه. PageV01P527 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0587.jpg) # ~~26 # ذکر عمروبن عثمان مکی قدس الله روحه العزیز # آن شیخ الشیوخ طریقت، آن اصل اصول به حقیقت، آن شمع عالم، آن # ~~چراغ حرم، آن انسان ملکی، عمرو بن عثمان مکی رحمة الله علیه؛ از بزرگان # ~~طریقت وسادات این قوم بود، و از محتشمان ومعتبران این طایفه بود، وهمه # ~~منقاد او بودند، وسخن او پیش همه مقبول بود، وبه ریاضت ms424 وورع مخصوص، و # ~~به حقایق ولطایف موصوف، وروزگاری ستوده داشت، و هرگز سکر را بر خود # ~~دست نداد، و در صحو رفت، وتصانیف لطیف دارد در این طریق و کلماتی # ~~عالی، وارادت او به جنید بود. بعد از آنکه ابو سعید خراز را دیده بود و ~~پیر حرم # ~~بود و سالهای دراز در آنجا معتکف بود. # نقل است که حسین منصور حلآج را دید که چیزی می نوشت. گفت : چه # ~~می نویسی؟ گفت : چیزی می نویسم که با قرآن مقابله کنم. # عمرو بن عثمان او را دعای بد کرد و از پیش خود مهجور کرد. پیران # ~~گفتند : هرچه بر حسین آمد از آن بلاها به سبب دعای او بود. # نقل است که روزی ترجمهآ گنج نامه بر کاغذی نوشته بود و در زیر سجاده # ~~نهاده بود و به طهارت رفته بود. در متوضا خبر شد. خادم را گفت : تا آن ~~جزورا # ~~بر دارد. چون خادم بیامد نیافت. با شیخ گفت: شیخ گفت: بردند و رفت. PageV01P528 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0588.jpg) # پس گفت: آنکس که آن گنج نامه برد، زود باشد که دستهاش ببرند و # ~~پایهاش ببرند و بردارش کنند و بسوزند و خاکسترش بر باد دهند. او را به ~~سر گنج # ~~می باید رسید. او گنج نامه می دزدد. # وآن گنج نامه این بود که گفت: آن وقت که جان درقالب آدم علیه السلام # ~~آمد جملهآ فریشتگان را بسجود فرمود. همه سر بر خاک نهادند. ابلیس گفت: # ~~((من سجده نکنم وجان ببازم وسرببینم که شاید لغنتم کنند وطاغی وفاسق و # ~~مرائی خوانند.») سجده نکرد تا سر آدمی را بدید و بدانست. لاجرم به جز ~~ابلیس # ~~هیچ کس را بر سر آدمی وقوف نیست و کسی سر ابلیس ندانست مگر آدمی. # ~~پس ابلیس بر سر آدمی وقوف یافت از آنکه سجده نکرد تا بدید که به سر ~~دیدن # ~~مشغول بود و ابلیس از همه مردود بود که بر دیدهآ او گنج نهاده بودند. ~~گفتند ms425 : ما # ~~گنجی در خاک نهادیم و شرط گنج آن است که یک تن بیند اما سرش ببرند تا # ~~غمازی نکند. پس ابلیس فریاد برآورد: اندراین مهلتم ده و مرا مکش، ولیکن # ~~من مرد گنجم. گنج بر دیدهآ من نهادند و این دیده به سلامت نرود. صمصام ~~لا # ~~ابالی. فرمود : انک من آلمنظرین . تورا مهلت دادیم، ولیکن متهمت ~~گردانیدیم تا # ~~اگر هلاک نکنیم متهم و دروغزن باشی و هیچ کس راست گوی نداند تا گویند # ~~گان من الجن ففسق عن أفررته . او شیطان است. راست از کجا گوید؟ لاجرم # ~~معلون است ومطرود ومخذول1 است ومجهول وترجمهٔ‌ گنج نامه عمروبن # ~~عثمان این بود. # وهم او در کتاب محبت گفته است حق تعالی دلها را بیافرید -پیش از # ~~جانها- به هفت هزار سال، و درروضهآ انس بداشت، وسرها را پیش از دلها # ~~بیافرید به هفت هزار سال، و در درجهآ وصل بداشت و هر روز سیصد و شصت # ~~نظر کرامت وکلمهآ محبت جانها را می شنوانید، وسیصد وشصت لطیفهآ انس بر ~~PageV01P529 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0589.jpg) # ~~دلها ظاهر کرد، وسیصد و شصت بار کشف جمال بر سر تجلی کرد تا جمله در # ~~گون نگاه کردند و از خود گرامینتر کس ندیدند. زهوای و فخری در میان ~~ایشان # ~~پدید آمد. حق تعالی بدان پر ایشان امتحان کرد. سر را در جان به زندان ~~کرد، و # ~~جان را در دل محبوس گردانید، و دل را درتن باز داشت. آنگاه عقل را در # ~~ایشان مرکب گردانید، و انبیا را فرستاد، و فرمانها را بداد. آنگاه هر ~~کسی از # ~~اهل آن مر مقام خود را جویان شدند. حق تعالی نمازشان فرمود تا تن در ~~نماز # ~~شد، دل در محبت پیوست ، جان به قربت رسید ، سر به وصلت قرار گرفت. # نقل است که از حرم به عراق نامه ای نوشت به جنید و جریری و شبلی که # ~~بدانید شما کی عزیزان و پیران عراق اید هر که را زمین حجاز و جمال ms426 ~~کمعبه باید # ~~گویید لم تکونوا بالغیه إلا بشق نفس. و هرکه را بساط قرب و درگاه عزت ~~باید گوئید # ~~لم تکونوا بالغیه إلا بشق الارواح. و در آخر نامه نوشت این خطی است از ~~عمروبن # ~~عثمان مکی ، و این پیران حجاز که همه با خوداند و در خوداند و بر ~~خوداند، و # ~~اگر از شما کسی هست که همت بلند دارد گودرآی در این راه که در وی دو # ~~هزار کوه آتشین است، و دو هزار دریای مغرق مهلک و اگر این پایگاه ~~نداریم # ~~دعوی مکنید که به دعوی هیچ نمی دهند. # چون نامه به جنید رسید پیران عراق را جمع کرد و نامه بر ایشان خواند. # ~~آنگاه جنید گفت: بیایید و بگویید از این کوهها چه خواسته است ؟ تا ~~گفتند: # ~~از این کوهها مراد نیستی مرد است که تا مرد هزار بار نیست نشود، و هزار ~~بار # ~~هست نگردد، به درگاه عزت نرسد. # پس جنید گفت: من از این دو هزار کوه آتشین یکی بیش به سر نبردهام. # جریری گفت: دولت تورا که آخر یکی بریدی که من هنوز سه قدم پیش # ~~نبریدهام. PageV01P530 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0590.jpg) # شبلی به های های بگریست و گفت: خنک1 تورا ای جنید که یک کوه # ~~تشین بریدی و خنک تورا که سه قدم بریدی که من هنوز گرد از دورندیده ام. # نقل است که چون عمرو بن عثمان به صفاهان آمد جوانی به صحبت او # ~~پیوست. پس آن جوان بیمار شد و مدتی رنج بکشید. روزی جمعی به عیادت # ~~آمدند. شیخ را اشارت کرد که قوال2 را بگوی تا بیتی بر گوید. عمرو با ~~قوال # ~~گفت این بیت بر گوی: # ~~ما لی مرضت فلم یعدنی عاید * منکم ومرض عبد کم فأعود # بیمار چون این بشنید در حال صحت یافت ویکی از بزرگان طریقت شد. # ~~پرسیدند از معنی أفمن شرح الله صدره للاسلام. گفت : معنی آن است که # ~~چون نظر بنده بر عظمت علم وحدانیت و ms427 جلال ربوبیت افتاد نابینا شود. بعد ~~از # ~~آن از هرچه نظر بر او افتد. # و گفت : بر توباد که پرهیز کنی ازتفکر کردن در چیزی از عظمت خدای # ~~یا در چیزی از صفات خدای که تفکگر در خدای معصیت است و کفر # و گفت : جمع آن است که حق تعالی خطاب کرد بندگان را در میثاق، و # ~~تفرقه آن است که عبارت می کند از او با وجود به هم. # وگفت : عبارت بر کیفیت وجد دوستان نیفتد از آنکه او سرحق است، # ~~نزدیک مؤمنان. # ~~و گفت : اول مشاهده قربت است ومعرفت به علم آلیقین و حقایق آن. # ~~و گفت : اول مشاهده زواید یقین است و اول یقین آخر حقیقت است. # ~~و گفت : محبت داخل است در رضا و رضا نیز در محبت از جهت آنکه # ~~دوست نداری، مگر آنکه بدان راضی باشی، و راضی نباشی مگر بدانچه ~~PageV01P531 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0591.jpg) # ~~دوست داری. # و گفت: تصوف آن است که بنده در هر وقتی مشغول به چیری بود که در # ~~آن وقت آن اولیتر. # و گفت: صبر ایستادن بود با خدای و گرفتن بلا به خوشی و آسانی. والله # ~~اعلم بالصواب والیه المرجع والمآب. PageV01P532 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0592.jpg) # ~~بیح # ذکر ابوسعید خرازقدس الله روحهآ العزیز # آن پختهآ جهان قدس، آن سوختهآ مقام أنس ، آن قدوه1آ طارم2 طریقت، # ~~آن غرقهآ قلزم3 حقیقت، آن معظم عالم إعزاز4 قطب وقت ابوسعید خراز رحمة ~~الله # ~~علیه؛ از مشایخ کبار و از قدمای ایشان بود و اشرافی عظمی داشت. در ورع ~~و # ~~ریاضت به غایت بود وبه کرامت مخصوص درحقایق و دقایق به کمال ودر # ~~همه فن بر سر آمده بود و در مرید پروردن آیتی بود و او را لسان آلتصوف ~~گفتند. # و این لقب از بهر آن دادند که در این امت کس را زبان حقیقت چنان نبود # ~~که او را در این علم. او را چهار صد کتاب تصنیف است، و در تجرید و ~~انقطاع # ~~بی همتا ms428 بود، واصل او از بغداد بود، وذوالنون مصری را دیده بود، وبا ~~«بشر) و # ~~((سری سقطی)) صحبت داشته بود، ودر طریقت مجتهد بود، وابتدای عبارت از # ~~حالت بقا وفنا او کرد، وطریقت خود را دراین دوعبارت متضمن گردانید، و # ~~در دقایق علوم بعضی از علمای ظاهر بروی انکار کردند، و او را به کفر ~~منوب # ~~کردند. به بعضی الفاظ که در تصانیف او دیدند. PageV01P533 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0593.jpg) # وآن کتاب کتاب آلسر نام کرده بود، معنی آن فهم نکردند. یکی این بود # ~~که گفته بود إن عبدا رجع إلی الله وتعلق بالله وسکن فی قرب الله قد نیی ~~نفته وها یتوی # ~~ألله فلو قلت له من آین أنت وایش ترید لم یکن له جواب غیر الله. # گفت: چون بنده به خدای رجوع کند و تعلق به خدای گیرد و در قرب # ~~خدای ساکن شود هم نفس خویش را هم ماسوی الله را فراموش کند اگر اورا # ~~گویند تو از کجایی و چه خواهی؟ او را هیچ جواب خوبتر از آن نباشد که ~~گوید # ~~الله. ودر صفت این قوم که او می گوید که بعضی را از این قوم گویند که ~~تو چه # ~~می خواهی ؟ گوید : الله. اگر چنان بود که اندامهای او درتن او به سخن ~~آید # ~~همه گویند الله، که اعضا و مفاصل او پراپر آمده بود از نور الله که ~~مجذوب است # ~~در وی. پس در قرب به غایتی رسد که هیچ کس نتواند در پیش او گوید الله. ~~از # ~~جهت آنکه هر چه رود از حقیقت رود بر حقیقت، و از خدای رود بر خدای. # ~~چون اینجا هیچ از الله به سرنیامده باشد، چگونه کسی گوید : الله ؟ ~~جملهآ عقل # ~~عقلا اینجا رسد، در حیرت بماند. تمام شد این سخن. # و گفت : سالها با صوفیان صحبت داشتم که هرگزمیان من و ایشان # ~~مخالفت نبود. از آنکه هم با ایشان بودم وهم با خود. # و گفت : همه را مخیر کردند میان ms429 قرب وبعد. من بعد را اختیار کردم که # ~~مرا طاقت قرب نبود. چنانکه لقمان گفت مرا مخیر گردانیدند میان حکمت و # ~~نبوت، من حکمت اختیار کردم - که مرا طاقت بار نبوت نبود. # و گفت : شبی به خواب دیدم که دو فریشته از آسمان بیامدند و مرا گفتند: # ~~صدق چیست؟ گفتم الوفا بالعهود. گفتند : صدقت ! و هر دو بر آسمان رفتند. # وگفت : شبی رسول را علیه السلام به خواب دیدم. فرمود : مرا # ~~دوستداری؟ گفتم : معذورم فرمای که دوستی خدای مرا مشغول کرده است از # ~~دوستی تو. گفت: هرکه خدای را دوست دارد مرا دوست داشته بود. # و گفت: ابلیس را به خواب دیدم. عصا بر گرفتم تا او را بزنم. هاتفی آواز ~~PageV01P534 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0594.jpg) # ~~داد: او از عصا نترسد. ازنوری ترسد که در دل توباشد. گفتم : بیا. گفت : ~~شما # ~~را چه کنم که بینداخته اید آنچه من مردمان را بدان فریبم. گفتم آن ~~چیست؟ # ~~گفت : دنیا چون از من بر گذاشت باز نگرید و گفت مرا در شما لطیفه ای ~~است # ~~که بدان مراد خود بیابم. گفتم : آن چیست؟ گفت : نشستن با کود کان. # و گفت : بدمشق بودم رسول را صلی الله علیه وسلم بخواب دیدم که می آمد # ~~و بر ابو بکر و عمر رضی الله عنهما تکیه زده و من بیتی با خود می گفتم ~~و # ~~انگشتی بر سینه می زدم. رسول علیه السلام فرمود که شراین از خیر این ~~بیش # ~~است. یعنی سماع نباید کرد. # نقل است که ابو سعید خراز را دو پسر بود. یکی پیش ازوی وفات کرد. # ~~شبی او را به خواب دید. گفت : ای پسر! خدای با تو چه کرد؟ گفت: مرا در # ~~جوار خود فرود آورد و کرامی کرد. گفتم : ای پسر! مرا وصیت کن. گفت: ای # ~~پدر! به بد دلی با خدای معامله مکن. گفتم : زیادت کن. گفت: ای پدر! اگر # ~~گویم طاقت نداری. گفتم : از خدای یاری خواهم. گفت : ای پدرا ms430 میان خود # ~~و خدای تعالی یک پیرهن مگذار. # نقل است : که سی سال بعد ازاین بزیست که هرگزپیراهنی دیگر # ~~نپوشید. # و گفت : وقتی نفسم مرا بر آن داشت که ازخدای چیزی خواهم، هاتفی # ~~آواز داد که به جز خدای چیزی دیگر می خواهی. لاجرم سخن اوست که گفت # ~~از خدای شرم دارم که برای روزی چیزی جمع کنم، بعد از آن که ضمان کرده # ~~است. # وگفت: وقتی در بادیه می رفتم. گرسنگی غلبه کرد و نفس چیزی مطالبه # ~~کرد تا از خدای طعام خواهم. گفتم : طعام خواستن کار متوکلان نیست. # هیچ نگفتم چون نفس نا امید شد مکری دیگر ساخت. گفت : طعام # ~~نمی خواهی باری صبر خواه. قصد کردم تا صبر خواهم. عصمت حق مرا ~~PageV01P535 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0595.jpg) # ~~دریافت. آوازی شنیدم که کسی می گوید: این دوست ما می گوید که ما بدو # ~~نزدیکیم و مقرر است که ما آنکس را که سوی ما آید ضایع نگذاریم تا از ما ~~قوت # ~~صبر می خواهد و عجز و ضعف خویش پیش می آورد و پندارد که نه او ما را ~~دیده # ~~است و نه ما او را. یعنی به طعام خواستن محجوب گشتی از آنکه طعام غیر ~~ما # ~~بود و به صبر خواستن هم محجوب می شدی که صبر هم غیر ماست. # وگفت : وقتی در بادیه شدم بی زاد، مرا فاقه1 رسید. چشم من بر منزل # ~~افتاد. شاد شدم. نفس گفت: سکونت یافتم. سوگند خوردم که در آن منزل فرو # ~~نیایم. گوری بکندم و در آنجا شدم. آوازی شنیدم که : ای مردمان! در فلان # ~~منزل یکی از اولیای خدای خود را بازداشته است، در میان ریگ او را ~~دریابید. # ~~جماعتی بیامدند و مرا بر گرفتند و به منزل بردند. # گفت: یکچند هر سه روز طعام خوردمی. در بادیه شدم سه روز هیچ نیافتم # ~~[روزا چهارم ضعقی در من پدید آمد. طبع به عادت خود طعام خواست. بر جای # ~~بنشستم. هاتفی آوازداد : اختیار ms431 کن تا سببی خواهی دفع سستی را یا طعام # ~~خواهی سکونت نفس را. گفتم : آلهی سببی. پس قوتی در من پدید آمد و ~~دوازده # ~~منزل دیگر برفتم. # و گفت: یک روز بر کرانهآ دریا جوانی دیدم مرقع پوشیده و محبره2 ای # ~~آویخته. گفتم: سیمای او عیان است، و معاملتش نه چنان است. چون در وی # ~~می نگرم گویم از رسیدگان است، و چون در محبره می نگرم گویم از طالب # ~~علمان است. بیا تا بپرسم از کدام است. گفتم : ای جوان! راه به خدای # ~~چیست؟ گفت: راه به خدای دو است : راه خواص و راه عوام. تورا از راه # ~~خواص هیچ خبری نیست اما راه عوام این است که تومی سپری و معاملت خود را # ~~علت وصول به حق می نهی ومحبره را آلت حجاب می شمری. PageV01P536 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0596.jpg) # و گفت: روزی به صحرا می رفتم. ده سگ شبانان - درتده- روی به من # ~~نهادند. چون نزدیک آمدند من روی به مراقبت نهادم. سگی سپید در آن میان # ~~بود. بر ایشان حمله کرد و همه را از من دور کرد و ازمن جدا نشد ، تا ~~وقتی که # ~~دور شدم نگاه کردم سگ را ندیدم. # نقل است که روزی سخن می گفت، در ورع. عباس المهتدی بگذشت و # ~~گفت: یا ابا سعید! شرم نداری که در زیر بنای دوانقی نشینی و از حوض ~~زبیده # ~~آب خوری، آنگاه در ورع سخن گویی ؟ در حال تسلیم شد که: چنان است که # ~~تومی گویی. # و سخن اوست که: آفرینش دلها بر دوستی آنکس است که بدو نیکویی # ~~کند. # و گفت: ای عجب آنکه در همه عالم مرخدای را محسن نداند چگونه دل # ~~به کلیت بدو سپارد. # و گفت : دشمنی فقرا - بعضی با بعضی - از غیرت حق بود. خواست که با # ~~یکدیگر آرام نتوانند گرفت. # و گفت: حق تعالی مطالبه کند اعمال را از اولیای خود. چون اورا بر # ~~گزیدهاند و اختیار کرده که روا ندارد ایشان ms432 را که میان او و میان ایشان ~~در آینده # ~~بود و احتمال نکند که ایشان را درهیچ کار راحتی بود إلا بدو. # و گفت : چون حق تعالی خواهد که دوست گیرد بنده را از بندگان خود در # ~~ذکر بر وی گشاده گرداند. پس هرکه از ذکر لذت یافت در قرب برو گشاده # ~~گرداند. پس او را در سرای فردانیت فرود آرد و محل جلال و عظمت بر وی # ~~مکشوف گرداند. پس هرگاه که چشم او بر جلال وعظمت او افتد باقی ماند، او # ~~بی او در حفظ خدای افتد. # و گفت : اول مقامات اهل معرفت تحیر است با افتقار، پس سروراست با # ~~اتصال، پس فنا است با انتباه، پس بقا است با انتظار، ونرسد هیچ مخلوقی ~~PageV01P537 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0597.jpg) # ~~بالای این. اگر کسی گوید پیغامبر صلی الله علیه وعلی آله وسلم نرسید؛ ~~گوییم # ~~رسید، اما در خور خویش. چنانکه همه را حق تعالی متجلی شود و ابوبکر را # ~~یک بار متجلی شد در خور او، و هر یکی را در خود آنکس. # و گفت: هرکه گمان برد که به جهد به وصال حق رسد خود را در رنج # ~~بی نهایت افگند و هرکه گمان برد که بی جهد به وی رسد خود را تمنای # ~~بی نهایت افگند. # و گفت : خلق در قبضهآ خدای اند و در ملک او. هرگاه مشاهده حاصل شود # ~~میان بنده و خدای در سر بنده و فهم بنده جز خدای هیچ نماند. # و گفت : وقت عزیز خود را جز به عزیزترین چیزها مشغول مکن و عزیزترین # ~~چیزهای بنده شغلی باشد عن الماضی وآلمستقبل . یعنی وقت نگاه دار. # و گفت: هرکه به نور فراست نگرد به نور حق نگرسته باشد ومادهآ علم وی از # ~~حق بود. وی را سهو و غفلت نباشد، بل که حکم حق بود که زبان بنده را ~~بدان # ~~گویا کند. # و گفت : از بندگان حق قومی اند که ایشان را خشیت1 خدای خاموش # ~~گردانیده ms433 است و ایشان فصحا و بلغااند، در نطق بدو. # و گفت : هر که را معرفت در دل قرار گرفت درست آن است که در هر دو # ~~سرای نبیند جز او، ونشنود جز او، ومشغول نبود جز بدو. # و گفت : فنا فنای بنده باشد از رؤیت بندگان و بقا بقای بنده باشد در # ~~حضور آلهی. # وگفت : فنا متلاشی شدن است به حق وبقا حضور است با حق. # و گفت : حقیقت قرب پاکی دل است از همه چیزها و آرام دل با خدای. # و گفت: هر باطن که ظاهر وی به خلاف او بود باطل بود. PageV01P538 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0598.jpg) # ~~و گفت: ذکر سه وجه است: ذکری است به زبان -و دل از آن غافل- و # ~~این ذکر عادت بود؛ وذکری است به زبان ودل حاضر، این ذکر طلب ثواب # ~~بود؛ و ذکری است که دل را به ذکر گرداند و زبان را گنگ کند. قدر این ~~ذکر # ~~کس نداند جز خدای تعالی . # وگفت : اول توحید فانی شدن است، همهآ چیزها از دل مرد، و به خدای # ~~باز گشتن به جملگی. # و گفت: عارف تا نرسیده است یاری می خواهد از همه چیز، چون برسد # ~~مستغنی گردد به خدای از همه چیز، و بدو محتاج گردد همه چیز. # و گفت : حقیقت قرب آن است که به دلت احاس هیچ نتوانی کرد و به # ~~وجود هیچ چیز حس نتوانی یافت. # و گفت : علم آن است که در عمل آرد تورا و یقین آن است که بر گیرد تو # ~~را # و گفت : تصوف تمکین است از وقت. # پرسیدند از تصوف. گفت: آن است که صافی بود از خداوند خویش و پر # ~~بود از انوار و در عین لذت بود از ذکر. # وهم از تصوف پرسیدند. گفت: چیست گمان تو به قومی که بدهند تا # ~~گشایش یابند و منع کنند تا نیابند. پس ندا می کنند به اسرار که بگریید ~~بر ما. # پرسیدند که عارف را گریه بود؟ ms434 گفت: گریهآ او چندان بود که در راه # ~~باشد. چون به حقایق قرب رسید و طعم وصال بچشید گریه زایل شود. # و گفت : عیش زاهد خوش نبود که به خود مشغول بود. # و گفت : خلق عظیم آن بود که او را هیچ همت نبود جز خدای. # و گفت : توکل اضطرابی است بی سکون و سکون بی اضطراب. یعنی # ~~صاحب توکل باید که چنان مضطرب شود در نایافت که سکونش نبود هرگزیا # ~~چنان سکونش بود در قرب یافت که هرگزش حرکت نبود. PageV01P539 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0599.jpg) # و گفت: هرکه تحکم نتواند کرد در آنچه میان او و خدای است جقوی و # ~~مراقبت به کشف و مشاهده نتواند رسید. # وگفت: غره مشوید به صفای عبودیت که منقطع است از نقس و ساکن # ~~است با خدای. # گفتند : چون است که حق توانگران به درویشان نمی رسد؟ گفت: سه # ~~چیز را: یکی آنکه آنچه ایشان دارند حلال نباشد؛ دوم آنکه بر آن موافق ~~نباشد؛ # ~~سوم آنکه در ویشان بلا اختیار کرده اند، رحمة الله علیه. PageV01P540 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0600.jpg) # ذکر ابوالحسین نوری قدس الله روحه العزیز # آن مجذوب وحدت، آن مسلوب1 عزت، آن قبلهآ انوار، آن نقطهآ اسرار، آن # ~~خویشتن کشته دردرد دوری، لطیف عالم ابوالحسین نوری رحمة الله علیه؛ # ~~یکانهآ عهد، وقدوهآ وقت ، وخرایف اهل تصوف، وشریف اهل محبت بود؛ و # ~~ریاضاتی شگرف ومعاملاتی پسندیده، ونکتی عالی، ورموزی عجب، و # ~~نظری صحیح، وفراستی صادق ، وعشقی به کمال، وشوقی بی نهایت داشت. و # ~~مشایخ بر تقدیم او متفق بودند، و او را امیرآلقلوب گفتندی، و قمر ~~آلصوفیه. مرید # ~~سری سقطی بود. صحبت احمد حواری یافته و از اقران جنید بود و در طریقت # ~~مجتهد بود، و صاحب مذهب، و از صدور علمای مشایخ بود، واورا در طریقت # ~~براهینی قاطعه است، وحجتی لامعه2، وقاعدهآ مذهبش آن است که تصوف را # ~~بر فقر تفضیل نهد، ومعاملتش موافق جنید است واز نوادر طریقت او یکی آن # ~~است صحبت بی ایثار حرام ms435 داند، و در صحبت ایثار حق صاحب فرماید بر حق # ~~خویش، و گوید صحبت با درویشان فریضه است، وعزلت ناپسندیده، و ایثار # ~~صاحب بر صاحب فریضه، واورا نوری از آن. PageV01P541 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0601.jpg) # گفتند: که چون در شب تاریک سخن گفتی نور از دهان او بیرون آمدی # ~~چنانکه خانه روشن شدی. و نیز از آن نوری گفتند که به نور فراست از ~~اسرار # ~~باطن خبر دادی. و نیز گفتند که او را صومعه ای بود در صحرا که همه شب ~~آنجا # ~~عبادت کردی و خلق آنجا به نظاره شدندی. به شب نوری دیدندی که # ~~می درفشیدی1 و از صومعهٔ‌ او به بالا بر می شدی. # و ابو محمد مغازلی گفت : هیچ کس ندیدم به عبادت نوری. # و در ابتدا چنان بود که هر روز بامداد از خانه بیرون آمدی که : به دکان # ~~می روم. و نانی چند بر داشتی و در راه صدقه کری و در مسجد شدی و نماز # ~~کردی تا نماز پیشین، پس به دکان آمدی. اهل خانه پنداشتندی که به دکان # ~~چیزی خورده است، و اهل دکان گمان بردندی که به خانه چیزی خورده است. # ~~همچنین بیست سال بدین نوع معاملت کردی که کس بر احوال او مطلع نشد. # نقل است که گفت : سالها مجاهده کردم وخود را به زندان بازداشتم و # ~~پشت بر خلایق کردم و ریاضت کشیدم. راه به من گشاده نشد. با خود گفتم: # ~~چیزی می باید کرد که کار برآید و یا فرو شوم و از این نفس برهم. پس ~~گفتم: # ~~ای تن! توسالها به هوا ومراد خود خوردی، ودیدی، وشنیدی، ورفتی، و # ~~گرفتی ، وخفتی ، وعیش کردی، وشهوت راندی، و این همه بر توتاوان است. # ~~اکنون در خانه رو تا بندت بر نهم و هر چه حقوق حق است در گردنت تلاده # ~~کنم. اگر بر آن بمانی صاحب دولتی شوی و اگرنه باری در راه حق فرو شوی. # و گفت : در راه حق چنین ms436 کردم و من شنیده بودم که دلهای این طایفه # ~~نازک بود. هر چه ایشان بینند و شنوند سر آن بدانند، و من در خود آن نمی ~~دیدم. # ~~گفتم : قول انبیا و اولیا حق بود. مگر من مجاهده به ریا کردم و این خلل ~~از من # ~~است که اینجا خلاف را راه نیست. آنگه گفتم: اکنون گرد خود برآیم تا ~~بنگرم PageV01P542 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0602.jpg) # ~~که چیست؟ به خود فرو نگرستم. آفت آن بود که نفس با دل من یکی شده بود. # ~~چون نفس با دل یکی شود، بلا آن بود که هرچه بر دل تابد نفس حظ خود از # ~~وی بستاند. چون چنان دیدم دانستم که از آن برجای می ماند که هرچه از ~~درگاه # ~~به دل می رسد نفس حظ خود می ستاند. بعد از آن هرچه نغس بدان بیاسودی # ~~گرد آن نگشتمی و چند در چیزی دیگر زدمی. مثلا اگر او را با نمازیا با ~~روزه یا # ~~با صدقه خوش بودی یا با خلوت یا با خلق در ساختن خلاف او کردمی تا آن # ~~همه را بیرون انداختم و کامها همه بریده گشت. آنگاه اسرار در من پدید # ~~می آمد. پس گفتم : تو که ای؟ گفت : من درکان بی کامی ام و اکنون با # ~~مریدان بگوی که کان من کان بی کامی است و در من در کان نامرادی است. # ~~آنگه به دجله رفتم و میان دو زورق بایستادم و گفتم : نروم تا ماهی در ~~شست من # ~~نیفتد. آخر درافتاد. چون برکشیدم گفتم : الحمند لله که کار من نیک آمد. ~~برفتم و # ~~با جنید بگفتم: مرا فتوحی پدید آمد. گفت: ای ابوالحسین! آنکه ماهی ~~افتاد، # ~~اگر ماری بودی کرامت تو بودی. لکن چوتو در میان آمدی فریب است نه # ~~کرامت، که کرامت آن بود که تو در میان نباشی. سبحان الله، این آزاد گان ~~چه # ~~مردان بوده اند. # نقل است که چون غلام خلیل به دشمنی این طایفه برخاست و ms437 پیش خلیفه # ~~گفت: جماعتی پدید آمدهاند که سرود می گویند، ورقص می کنند، وکفریات # ~~می گویند، وهمه روز تماشا می کنند، و در سردابها می روند- پنهان و سخن # ~~می گویند - این قومی اند از زنادقه. اگر امیر المؤمنین فرمان دهد به ~~کشتن # ~~ایشان، مذهب زنادقه متلاشی شود که سر همه این گروهاند. اگر این چیزاز # کشتن ارقام کرد. کوری PageV01P543 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0603.jpg) # ~~ارقام بنشست و گفت: اول مرا به قتل آر. -طرب کنان و خندان- سیاف گفت: # ~~ای جوانمرد! هنوز وقت تو نیست و شمشیر چیزی نیست که بدان شتاب زدگی # ~~کنند # نوری گفت: بناء طریقت من بر ایثار است و من اصحاب را بر ایثار # ~~می دارم و عزیزترین چیزها در دنیا زندگانی است. می خواهم تا این نفسی ~~چند # ~~در کار این برادران کنم تا عمر نیز ایثار کرده باشم. با آنکه یک نفس در ~~دنیا # ~~نزدیک من دوست تر از هزار سال آخرت. از آنکه این سرای خدمت است و آن # ~~سرای قربت و قربت من به خدمت باشد. # چون این سخن بشنیدند از وی در خدمت خلیفه عرضه کردند. خلیفه از # ~~انصاف و قدم صدق او تعجب آمد. فرمود توقف کنید. و به قاضی رجوع فرمود ~~تا # ~~در کار ایشان نظر کند. قاضی گفت: بی حجتی ایشان را منع نتوان کرد. # پس قاضی دانست که جنید در علوم کامل است و سخن نوری شنیده بود. # ~~گفت : از این دیوانه مزاج -یعنی شبلی - چیزی از فقه بپرسم که او جواب ~~نتواند # ~~داد. پس گفت : از بیست دینار چند زکوة باید داد ؟ شبلی گفت : بیست و ~~نیم # ~~دینار. گفت : این زکوة این چنین که نصب کرده است؟ گفت : صدیق اکبر # ~~رضی الله عنه، که چهل هزار دینار بداد و هیچ باز نگرفت. گفت: این نیم ~~دینار # ~~چیست که گفتی؟ گفت: غرامت را. که آن بیست دینار چرا نگاه داشت- تا # ~~نیم دینارش بباید داد. # پس از نوری مسئله ای پرسید از ms438 فقه. در حال جواب داد. قاضی خجل شد. # ~~آنگاه نوری گفت: ای قاضی! این همه پرسیدی و هیچ نپرسیدی که خدای را ~~PageV01P544 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0604.jpg) # قاضی متحیر شد و کسی به خلیفه فرستاد که اگر اینها ملحد و زندیق اند # ~~بن حکم کنم که در روی زمین یک موحد نیست. # خلیفه ایشان را بخواند و گفت : حاجت خواهید. # گفتند : حاجت ما آن است که ما را فراموش کنی، نه به قبول خود ما را # ~~مشرف گردانی، و نه به رد مهجور کنی، که ما را رد تو چون قبول تواست و ~~قبول # ~~توچون رد تواست. # خلیفه بسیار بگریست و ایشان را به کرامتی تمام روانه کرد. # نقل است که نوری یک روز مردی را دید در نماز که با محاسن حرکتی # ~~ی کرد. گفت: دست از محاسن حق بدار. # این سخن به خلیفه رسانیدند و فقها اجماع کردند که او بدین سخن کافر # ~~شد. او را پیش خلیفه بردند. خلیفه گفت : این سخن تو گفتی ؟ گفت : بلی. # ~~گفت: چرا گغتی ؟ گفت: بنده از آن کیست؟ گفت: از آن خدای. گفت: # ~~محاسن از آن که بود؟ گفت: از آن کسی که بندهآ آن او بود. پس خلیفه گفت: # ~~الحمدلله که خدای مرا از قتل او نگاه داشت. # و گفت: چهل سال است تا میان من و میان دل جدا کردهاند که در این # ~~چهل سال هیچ آرزو نبود و به هیچ چیز شهوتم نبود و هیچ چیز در دلم نیکو ~~ننمود # ~~و این از آن وقت باز بود که خدای را بشناختم. # و گفت: نوری درفشان دیدم در غیبت. پیوسته در وی نظر می کردم تا وقتی # ~~که من همه آن نور شدم. # وگفت: وقتی از خدای تعالی درخواستم که مرا حالتی دایم دهد، هاتفی # ~~آوازداد : ای ابوالحسین! بر دایم صبر نتواند کرد، الا دایم. # نقل است که جنید یک روز پیش نوری شد. نوری در پیش جنید به تظلم # ~~در خاک ms439 افتاد و گفت : حرب من سخت شده است و طاقتم نماند. سی سال ~~PageV01P545 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0605.jpg) # ~~می شود و حضور او در غیبت من است. هر چند زاری می کنم می گوید یا من # ~~باشم یا تو. # جنید اصحاب را گفت: بنگرید کی را که در مائده و ممتحن و متحیر # ~~حق تعالی است. پس جنید گفت: چنان باید که اگر برده شود به ترواگر # ~~آشکارا شود به تو تو نباشی و خود همه او بود. # نقل است که جمعی پیش جنید آمدند و گفتند : چند شبانه روز است تا # ~~نوری به یک خشت می گردد، و می گوید : الله الله . وهیچ طعام و شراب ~~نخورده # ~~است و نخنته. نمازها به وقت می گزارد و آداب نماز به جای می آورد. # اصحاب جنید گفتند: او هشیار است و فانی نیست از آنکه اوقات نماز # ~~نگاه می دارد و آداب به جای آوردن می شناسد. پس این تکلف است نه فنا، # ~~که فانی از هیچ چیز خبر ندارد. # جنید گفت: چنین نیست که شما می گویید، که آنها که در وجد باشند # ~~محفوظ باشند. پس خدای ایشان را نگاه دارد از آنکه وقت خدمت از خدمت # ~~محروم مانند. # پس جنید پیش نوری آمد وگفت: یا ابا الحسین! اگردانی که با او خروش # ~~سود می دارد تا من نیز در خروش آیم و اگر دانی که رضا به تسلیم کن تا ~~دلت # ~~فارغ شود. نوری درحال از خروش باز ایستاد و گفت: نیکو معلما که تویی ما # نقل است که شبلی مجلس می گفت. نوری بیامد و بر کناره ای بایستاد و # ~~گفت: السلام علیک یا ابابکر! شبلی گفت : وعلیک السلام یا امیر القلوب. ~~گفت: # ~~حق تعالی راضی نبود از عالمی در علم گفتن که آن را در عمل نیارد. اگر ~~تودر # ~~عملی جاه نگاه دارد و اگر نه فرود آی. # ~~نشست، که بیرون نیامد. خلق جمع شدند و او را بیرون آوردند ms440 و بر منبر ~~کردند. PageV01P546 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0606.jpg) # ~~نوری خبریافت. بیامد و گفت : یا ابا بکر! توبر ایشان پوشیده کردی ، ~~لاجرم بر # ~~منبرت نشاندند. و من نصحیحت کردم، مرا به سنگ براندند و به مزبله ها # ~~انداختند. # گفت : یا امیر القلوب! نصیحت تو چه بود و پوشیده کردن من چه بود؟ # نصیحت من آن بود که رها کردم خلق خدای را به خدای و پوشیده کردن تو # ~~آن بود که حجاب شدی میان خدای، وخلق وتوکیستی که میان خدای و خلق # ~~خدا واسطه باشی ؟ پس نمی بینم تورا الا فضول. # نقل است که جوانی پای برهنه از اصغهان به عزم زیارت نوری بیرون آمد. # ~~چون نزدیک رسید نوری مریدی را فرمود تا یک فرسنگ راه به جاروب برفت و # ~~گفت : جوانی می آید که این حدیث بر وی تافته است # چون برسید نوری گفت: از کجا می آیی ؟ گفت: از اصفهان. # و ملک اصفهان آن جوان را کوشکی و هزار دینار اسباب و کنیزکی به هزار # ~~دینار می داد که : از آنجا مرو. پس نوری گفت : اگر ملک اصغهان تورا # ~~کوشکی و کنیزکی و هزار دینار می داد و هزار دینار اسباب دادی که : از ~~آنجا # ~~مرو، و تو این طلب را با آن مقابله کردی؟ # جوان در حال فریاد بر آورد که : مرا مزن. # نوری گفت: اگر حق تعالی هژده هزار عالم بر طبقی نهد و در پیش مریدی # ~~نهد و او در آن نگرد مسلمش نبود که حدیث خدای کند. # نقل است که نوری با یکی نشسته بود و هر دو زار می گریستند. چون # ~~آنکس برفت نوری روی به یاران کرد و گفت: دانتید که آن شخص که بود؟ # ~~گفتند: نه. گفت: ابلیس بود. حکایت خدمات خود می کرد و افسانهآ روزگار # ~~خود می گفت و از درد فراق می نالید و چنانکه دیدیت می گریست. من نیز # ~~می گریستم # جعفر خلدی گفت: نوری در خلوت مناجات می کرد. ms441 من گوش داشتم که PageV01P547 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0607.jpg) # ~~تا چه می گوید. گفت: بارخدایا! اهل دوزخ را عذاب کنی. جمله آفریدهآ # ~~تواند به علم وقدرت و ارادت قدیم و اگر هر آینه دوزخ را از مردم پر ~~خواهی کرد # ~~قادری بر آنکه دوزخ از من پرکنی و ایشان را به بهشت بری. # جعفر گفت: من متحیر شدم. آنگاه به خواب دیدم که یکی بیامدی و # ~~گفتی : خدای فرموده است که ابوالحسین را بگری که ما تو را بدان تعظیم و # ~~شفقت بخشیدیم. # نقل است که گفت: شبی طوافگاه خالی یافتم. طواف می کردم و هر بار # ~~که به حجر الأسود می رسیدم دعا می کردم و می گفتم اللهم آززقنی حالا ~~وصفة # ~~لا أتغیر منه . بار خدایا مرا حالی وصفتی روزی کن که از آن نگردم یک ~~روز. از # ~~میان کعبه آوازی شنیدم که : یا ابو الحسین! می خواهی که با ما برابری ~~کنی؟ # ~~ماییم که از صفت خود بر نگردیم، اما بندگان گردان گردان داریم تا ~~ربوبیت از # ~~عبودیت پیدا گردد. ماییم که بریک صفت ایم. صفت آدمی گردان است. # شبلی گوید: پیش نوری شدم. او را دیدم به مراقبت نشسته که مویی برتن # ~~او حرکت نمی کرد. گفتم: مراقبتی چنین نیکواز که آموختی ؟ گفت: از # ~~گربه ای که بر سوراخ موش بود و او از من بسیار ساکنتر بود. # نقل است که شبی اهل قادسیه شنیدند که دوستی از دوستان خدای خود # ~~را در وادی شیران باز داشته است، او را در یابید. خلق جمله بیرون آمدند ~~و به # ~~وادی سباع رفتند. دیدند نوری را که گوری فرو برده بود و در آنجا نشسته ~~و گرد # ~~بر گرد او شیران نشته. شفاعت کردند و او را به قادسیه آوردند. پس از آن ~~حال # ~~سؤال کردند. گفت : مدتی بود تا چیزی نخورده بودم و در این بادیه بودم. ~~چون PageV01P548 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0608.jpg) # ~~آلهی چون جامه باز آورد دست او بازده در حال ms442 نیک شد. # پرسیدند که خدای تعالی با تو چه کند؟ گفت: چون من به گرمابه روم # ~~جامهآ من نگاه دارد. که روزی به گرماوه رفتم، یکی جامهآ من ببرد. گفتم: # ~~خداوندا! حامهآ من بازده! درحال آن مرد بیامد و جامه بازآورد و عذر ~~خواست. # نقل است که در بازار تخاسان1 بغداد آتش افتاد و خلق بسیار بسوختند. بر # ~~یک دکان دو غلام بچهآ رومی یودند -سخت با جمال- و آتش گرد ایشان فرو # ~~گرفته بود و خداوند غلام می گفت : هر که ایشان را بیرون آرد هزار دینار ~~مغربی # ~~بدهم. هیچکس را زهره نبود که گرد آن بگردد. ناگاه نوری برسید. آن دو ~~غلام # ~~بچه را دید که فریاد می کردند. گفت: بسم الله آلرحمن آلرحیم وپای در ~~نهاد و هر # ~~دورا به سلامت بیرون آورد. # خداوند غلام هزار دینار مغربی پیش نوری نهاد. نوری گفت: بردار و # ~~خدای را شکر کن که این مرتبه که به ما دادهاند به نا گرفتن دادهاند که ~~ما دنیا # ~~را به آخرت بدل کردهایم. # نقل است که خادمهآ داشت زیتونه نام. گفت : روزی نان و شیر پیش # ~~نوری بردم و او آتش به دست گردانیده بود، و انگشتان او سیاه شده. ~~همچنان # ~~ناشسته نان می خورد. گفتم: بی هنجار مردی است. در حال زنی بیامد و مرا # ~~بگرفت که : رزمه2آ جامهآ من برده ای. و مرا پیش امیر بردند. نوری بیامد ~~و کس # ~~امیر را گفت : او را مرنجان که جامهای اینک می آرند. # نگاه کردند، کنیزکی می آمد و رزمهآ جامه می آورد، پس من خلاص # ~~یافتم. شیخ مرا گفت : دگر گویی که : بی هنجار مردی است؟ زیتونه گفت: # ~~توبه کردم. PageV01P549 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0609.jpg) # ~~او زار می گریست. نوری پای بر خر زد و گفت: برخیز، چه جای خفتن است؟ # ~~حالی برخاست. مرد بارنهاد و برفت. # نقل است که نوری بیمار شد. جنید به عیادت او آمد و گل و میوه آورد. # ~~بعد از ms443 مدتی جنید بیمارشد. نوری با اصحاب به عیادت آمد. پس با یاران # ~~گفت: هرکس از این بیماری جنید چیزی برگیرید تا او صحت یابد. گفتند: # ~~برگرفتیم! # لجنید حالی برخاست، نوری گفت: این نوبت که به . یادت آیی چنین # ~~آی، نه چنان که گل و میوه آری. # نوری گفت: پیری دیدم ضعیف و بی قوت که به تازیانه می زدند و او صبر # ~~می کرد. پس به زندان بردند. من پیش او رفتم و گفتم : توچنین ضعیف و # ~~بی قوت چگونه صبر کردی بر آن تازیانه ؟ گفت : ای فرزند! به همت بلاتوان # ~~کشید نه به جم. گفتم : پیش تو صبر چیست؟ گفت: آنکه در بلا آمدن # ~~همچنان بود که از بلا بیرون شدن. # نقل است که از نوری پرسیدند: راه به معرفت چون است؟ گفت : هفت # ~~دریا است از نار و نور. چون هر هفت را گذاره کردی آنگاه لقمه ای گردی ~~در # ~~حلق او، چنانکه اولین و آخرین را به یک لقمه فرو بری. # نقل است که یکی از اصحاب بوحمزه را گفت، و بوحمزه اشارت به قرب # ~~کردی. گفت: او را بگوی که نوری سلام می رساند و می گوید قرب قرب در # ~~آنچه ما در آنیم بعد بعد بود. # وپرسیدند از عبودیت. گفت: مشاهدهآ ربوبیت است. و گفتند آدمی کین # ~~مشتحق آن شود که خلق را سخن گوید. گفت: وقتی که از خدای فهم کند و # ~~اگر از خدای فهم نمی کند بلای او در عباد الله و بلاد الله عام بود. # و پرسیدند از اشارت. گفت : اشارت مستغنی است ازعبارت، ویافتن # ~~اشارت به حق استغراق سرایر است از عبارة صدق. PageV01P550 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0610.jpg) # پرسیدند از وجد. گفت : به خدای که ممتنع است زبان از نعمت حقیتت # ~~او، و گنگ است بلاغت ادیب از وصف جوهر او، که کاروجد زبگتت # ~~کارهاست و هیچ دردی نیست دردمندتر ازمعالجهآ وجد. # ~~وگفت: وجد زبانه ای است که در سر بجنبد و از ms444 شوق پدید آید که - ب # ~~به جنبش آید یا از شادی یا از اندوه. # گفتند : دلیل چیست به خدای. # گفت : خدای. گفتند: پس حال عقل چیست؟ گفت : عن چزز # ~~است و عاجز دلالت نتواند کرد جز بر عاجزی که مثل او بود. # وگفت : راه مسلمانی بر خلق بسته است تا سر برخط روز عب # ~~ننهند گشاده نشود. # و گفت: صوفیان آن قوم اند که جان ایشان از کدورت بشرقت زدگ # ~~است و از آفت نفس صافی شده و از هوا خلاص یافته تا درصت و وح # ~~اعلی با حق بیارامیدهاند و از غیر او رمیده، نه مالک بودند و نه ممنوک. # و گفت : صوفی آن بود که هیچ چیز در بند او نبود و او در بتد نتود. # و گفت : تصوف نه رسوم است ونه علوم، لیکن اخلاقی اسک. یتر ر # ~~رسم بودی به مجاهده به دست آمدی واگر علم بودی به تعلیم حاصر شی. یکه # ~~اخلاقی است که تخلقوا بأخلاق الله. و به خلق خدای بیرون آمت ته ی رم # ~~دست دهد ونه به علوم. # و گفت: تصوف آزادی است و جوانمردی و ترک تکلف و سخو. # و گفت : تصوف ترک جمله نصیبهای نفس است برای نصیب حو. # وگفت : تصوف دشمنی دنیا است ودوستی مولی. # نقل است که روزی نابینایی الله الله می گفت. نوری پیش ورع # ~~گفت: تو او را چه دانی ؟ و اگربدانی زنده مانی. این بگفت و بیهوئر شو # ~~ان شوق به صحرا افتاد، درنیستانی نودروده، وآن نی درپای و پهوی ~~PageV01P551 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0611.jpg) # ~~می رفت وخون روان می شد و از هر قطرهٔ‌خون الله الله پدید می آمد. # بونصر سراج گوید: چون او را از آنجا به خانه آوردند گفتند بگوی لا إله ~~إلا # ~~الله. گفت: آخر هم آنجا می روم و در آن وفات می کرد. # جنید گفت تا نوری وفات کرد هیچ کس در حقیقت صدق سخن نگفت # ~~که صدیق زمانه او بود، رحمة ms445 الله علیه. PageV01P552 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0612.jpg) # ذکربوعثمان حیری قدس الله روحه العزیز # آن حاضر اسرار طریقت، آن ناظر انوار حقیقت، آن ادب یافتهآ عتبه1آ # ~~عبودیت، آن جگر سوختهآ جذبهآ ربوبیت، آن سبق برده در مریدی و پیری قطب # ~~وقت : عثمان حیری رحمة الله علیه؛ از اکابر این طایفه وازمعتبران اهل ~~تصوف # ~~بود و رفیع قدر بود و عالی همت و مقبول اصحاب و مخصوص به انواع کرامات ~~و # ~~ریاضات ووعظی شافی داشت واشارتی بلند، ودر فنون علوم طریقت و شریعت # ~~کامل بود و سخنی موزون و مؤثر داشت و هیچ کس را در بزرگی او سخن نیست. # ~~چنانکه اهل طریقت در عهد او چنین گفتند که در دنیا سه مرداند که ایشان ~~را # ~~چهارم نیست : عثمان در نشابور و جنید در بغداد و بوعبد الله الجلا به ~~شام. و # ~~عبد الله محمد رازی گفت : جنید ورویم ویوسف حسین و محمد فضل و ابو # ~~علی جوزجانی و غیر ایشان را از مشایخ بسی دیدم. هیچ کس از این قوم ~~شناساتر # ~~به خدای از ابو عثمان حیری ندیدم، و اظهار تصوف در خراسان از او بود و ~~او با # ~~لجنید و روئم و یوسف حسین و محمد فضل صحبت داشته بود و او را سه پیر # ~~بزرگوار بود : اول یحیی معاذ؛ و دوم شاه شجاع کرمانی ؛ وسوم ابوحفص ~~حداد. PageV01P553 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0613.jpg) # ~~و هیچ کس از مشایخ از دل پیران چندان بهره نیافت که او یافت و در ~~نشابور او را # ~~منبر نهادند تا سخن اهل تصوف بیان کرد و ابتدای او آن بود که گفت ~~پیوسته # ~~دلم چیزی از حقیقت می طلبید. درحال طفولیت و از اهل ظاهر نفرتی داشتم و # ~~پیوسته بدان می بودم که جزاین که عامه بر آنند. چیزی دیگر هست و شریعت ~~را # ~~اسراری است جز این ظاهر. # نقل است که روزی به دبیرستان می رفت با چهار غلام: یکی حبشی؛ و # ~~یکی رومی؛ ویکی کشمیری؛ ویکی ترک و دواتی ms446 زرین دردست و دستاری # ~~قصب1 بر سر وخزی پوشیده. به کار وانسرایی کهنه رسید و در نگریست. خری # ~~دید پشت ریش. کلاغ از جراحت او می کند و او را قوت آن نه که [کلاغ] را # ~~براند. رحم آمدش. غلام را گفت: تو چرا با منی ؟ گفت : تا هر اندیشه که ~~بر # ~~خاطر تو بگذرد با آن یار تو باشیم. # در حال جبهآ خز بیرون کرد و بر دراز گوش پوشید و دستاری قصب به وی # ~~فرو بست. درحال آن خر به زبان حال در حضرت عزت مناجاتی کرد. بوعثمان # ~~هنوز به خانه نرسیده بود که واقعهآ مردان به وی فرو آمد. چون شوریدهای ~~به # ~~مجلس یحیی افتاد از سخن یحیی معاذ کار بر وی گشاده شد، از مادر و پدر # ~~ببرید و چند گاه در خدمت یحیی ریاضت کشید تا جمعی از پیش شاه شجاع # ~~کرمانی برسیدند و حکایت شاه باز گفتند. او را میلی عظیم بدیدن شاه ~~کرمانی # ~~پدید آمد. دستوری خواست و به کرمان شد، به خدمت شاه. شاه او را بار ~~نداد. # ~~گفت: توبا رجا خو کردهای و مقام یحیی رجا است. کسی که پروردهآ رجا بود # ~~از وی سلوک نیاید که بر رجا تقلید کردن کاهلی بارآورد و رجای یحیی را # ~~تحقیق است وتورا تقلید. # بسیار ضرح نود وبی زوربر اسانهآ او معتکف شد تا باردادند. در PageV01P554 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0614.jpg) # ~~صحبت او بماند و فواید بسیار گرفت تا شاه عزم نشابور کرد به زیارت ~~بوحفص. # ~~عثمان با وی بیامد و شاه قبا می پوشید. بوحغص شاه را استقبال کرد و ثنا # ~~گفت. پس بو عثمان را همه همت صحبت بوحفص بود. اما حشمت شاه او را از # ~~آن منع می کرد که چیزی گوید که شاه غیور بود. بوعثمان از خدای می خواست # ~~تا سببی سازد که بی آزار شاه پیش بوحفص بماند، از آنکه کار بوحفص عظیم # ~~بلند می دید. چون شاه عزم باز گشتن ms447 کرد بوعثمان هم برگ راه بساخت تا # ~~روزی بو حفص گفت -با شاه به حکم انبساط- این جوان را اینجا بمان که ما ~~را # ~~با وی خوش است. شاه روی به عثمان کرد و گفت : اجابت کن شیخ را. پس # ~~شاه برفت و بوعثمان آنجا بماند و دید آنچه دید ، تا ابو حفص در حق ابو ~~عثمان # ~~گفت: آن واعظ -یعنی یحیی معاذ را- او را به زیان آورد تا کی به صلاح ~~باز # ~~آید. یعنی نخست آتشی بوده است، کسی می بایست تا آن را زیادت کند و # ~~نبود. # نقل است که بوعشمان گفت: هنوز جوان بودم که بو حفص مرا از پیش # ~~خود براند و گفت: نخواهم که دگر نزدیک من آیی. هیچ نگفتم و دلم نداد که # ~~پشت بر وی کنم. همچنان روی سوی او باز پس می رفتم گریان، تا از چشم او # ~~غایب شدم و در برابر او جایی ساختم و سوراخی بریدم و از آنجا او را می ~~دیدم و # ~~عزم کردم که از آنجا بیرون نیایم، مگر به فرمان شیخ. چون شیخ مرا چنان ~~دید و # ~~آن حال مشاهده کرد مرا بخواند و مقرب گردانید و دختر به من داد. # و سخن اوست که چهل سال است تا خداوند مرا در هر حال که داشته # ~~است کاره1 نبودهام و مرا ازهیچ حال به حالی دیگر نقل نکرده است که من ~~در PageV01P555 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0615.jpg) # ~~نیست، باز گرد. بو عثمان بازگشت. چون پاره ای باز آمد آواز داد: ای ~~شیخ، # ~~بیا! پس بازگشت. گفت: نیکو جدی داری در چیزی خوردن. چیزی کمتر # ~~است، برو. شیخ برفت. دیگر بار بخواند. باز آمد. گفت: سنگ بخور والا باز # ~~گرد. شیخ برفت. دیگر، همچنین تا سی بار، او را می خواند و می راند و ~~شیخ # ~~می آمد و می رفت که تغیری در وی پدید نمی آمد. بعد از آن، آن مرد در ~~پای # ~~شیخ افتاد و بگریست و ms448 توبه کرد و مرید او شد و گفت : توچه مردی که سی ~~بار # ~~تو را به خواری براندم و یک ذره تغیر در تو پدید نیامد. بوعثمان گفت ~~این سهل # ~~کاری است. کار سگان چنین باشد که چون برانی بروند، و چون بخوانی بیایند # ~~و هیچ تغیر در ایشان پدید نیاید. این پس کاری نبود - که سگان با ما ~~برابرآند- # ~~کار مردان کاری دیگر است. # نقل است که روزی می رفت. یکی از بام طشتی خاکستر بر سر او # ~~ریخت. صحاب در خشم شدند. خواستند که آنکس را جنا گویند. بوعثمان # ~~گفت هزار بار شکر می باید کرد که کسی که سزای آتش بود به خاکستر با او ~~صلح # ~~کردند. # بوعمرو گفت: در ابتدا توبه کردم، در مجلس بوعثمان، و مدتی بر آن # ~~بودم. باز در معصیت افتادم و از خدمت او اعراض کردم و هر جایی که او را # ~~می دیدم می گریختم. روزی ناگه بدو رسیدم. مرا گفت: ای پسر! با دشمنان # ~~منشین، مگر که معصوم باشی. از آنکه دشمن عیب توبیند، و چون معیوب باشی # ~~دشمن شاد گردد؛ و چون معصوم باشی اندوهگن شود. اگر تورا باید که # ~~معصیتی کنی پیش ما آی تا ما بلای تورا به جان بکشیم و تودشمن کام ~~نگردی. # ~~چون شیخ این بگفت دلم از گناه سیر شد و توبهآ نصوح کردم. PageV01P556 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0616.jpg) # ~~عثمان را دید. موی در زیر کلاه پنهان کرد و رباب در آستین کشید. پنداشت # ~~که احتساب1 خواهد کرد. بو عثمان از سر شفقت نزدیک اوشد و گفت : مترس # ~~که برادران همه یکی اند. جوان چون آن بدید توبه کرد و مرید شیخ شد و ~~غسلش # ~~فرمود و خرقه در وی پوشید و سربرآورد و گفت : آلهی من از آن خود کردم. ~~باقی # ~~تو را می باید کرد. در ساعت واقعهآ مردان به وی فرو آمد، چنانکه ~~بوعثمان در آن # ~~واقعه متحیر شد. نماز دیگر را ابو عثمان مغربی ms449 برسید. بوعثمان حیری ~~گفت: # ~~ای شیخ! در رشک می سوزم که هرچه ما به عمری دراز طمع می داشتیم رایکان # ~~به سر این جوان درافگندند که از معده اش بوی خمر می آید، تا بدانی که ~~کار # ~~خدای دارد نه خلق. # نقل است که یکی از او پرسید: به زبان ذکرمی گویم، دل با آن یار # ~~نمی گردد. گفت: شکر کن که یک عضوباری مطیع شد و یک جزو را ازتوراه # ~~دادند. باشد که دل نیز موافقت کند. # نقل است که مریدی پرسید: چه گویی درحق کسی که جمعی برای او # ~~برخیزند، خوش آید؛ و اگر نخیزند ناخوش آید. شیخ هیچ نگفت : تا روزی در # ~~میان جمعی گفت : از من مسئله ای چنین و چنین پرسیدند. چه گویم چنین # ~~کسی را که اگر در همین بماند، گو خواه ترسا میر خواه جهود. # نقل است که مریدی ده سال خدمت او کرد و از آداب و حرمت هیچ باز # ~~نگرفت و با شیخ به سفر حجازشد و ریاضت کشید و دراین مدت می گفت: # ~~سری از اسرار با من بگوی. تا بعد ازده سال شیخ گفت: چون به مبرز روی، # ~~ایزار پای بکش که این سخن دراز است. فهم من فهم. # این سخن بدان ماند که ازابو سعید ابو آلخیر پرسیدند (رحمة الله علیه) : # ~~معرفت چیت؟ گفت: آنکه کود کان را گویند بینی پاک کن، آنگه حدیث # ~~کن PageV01P557 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0617.jpg) # و گفت: صحبت با خدای به حسن ادب باید کرد و دوام هیبت و صحبت # ~~با رسول صلی الله علیه وسلم به متابعت سنت ولزوم ظاهر علم وصحبت با ~~اولیا # ~~به حرمت داشتن و خدمت کردن و صحبت با برادران به تازه رویی، اگر در ~~گناه # ~~انباشند و صحبت با جقال به دعا و رحمت کردن برایشان. # و گنت : چون مریدی چیزی شنود از علم این قوم و آن را کار فرماید نور آن # ~~به آخر عمر در دل او پدید ms450 آید و نفع آن بدورسد و هر که از او آن سخن ~~بشنود او را # ~~سود دارد و هرکه چیزی شنود از علم ایشان و بدان کار نکند حکایتی بود که ~~یاد # ~~گرفت روزی چند برآید فراموش شود. # و گفت: هرکه را در ابتدا ارادت درست نبود او را به روزگار نیفزاید الا # ~~ادبار. # و گفت: هرکه ستت را بر خود امیر کند حکمت گوید و هرکه هوا را بر # ~~خود امیر کند بدعت گوید. # و گفت: هیچ کس عیب خود نبیند تا هیچ از او نیکوبیند که عیب نفس # ~~کسی بیند که در همه حالها خود را نکوهیده دارد. # و گفت : مرد تمام نشود تا در دل او چهار چیز برابر نگردد : منع؛ وعطا؛ و # ذل؛ وعز. # و گفت: عزیزترین چیزی به روی زمین سه چیز است : عالمی که # ~~سخن او از علم خود بود؛ ومریدی که او را طمع نبود؛ و عارفی که صفت حق # ~~کند بی کیفیت. # و گفت : اصل ما در این طریق خاموشی است و بسنده کردن به عام # ~~خدای. PageV01P558 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0618.jpg) # ~~و گفت : صلاح دل در چهار چیز است: در فقربه خدای؛ و استغنا از غیر # ~~خدای وتواضع و مراقبت. # ~~و گفت: هر که را اندیشهآ اودر جمله معانی خدای نبود نصیب او در جمله # ~~معانی از خدای ناقص بود. # ~~و گفت: هرکه تفکر کند در آخرت و پایداری آن رغبت در آخرتش پدید # ~~اید. # ~~و گفت: هرکه زاهد شود در نصیب خویش از راحت و عز و ریاست دلی # ~~فارغش پدید آید و رحمت بر بند گان خدای. # ~~و گفت: زهد دست داشتن دنیا است و باک ناداشتن اندر دست هرکه # ~~ود. # ~~و گفت : اندوهگن آن بود که پروای آتش نبود که از اندوه پرسد. # ~~و گفت : اندوه به همه وجه فضیلت مؤمن است، اگر به سبب معصیت # ~~نبود. # ~~و گفت: خوف از عدل اوست و رجا از فضل او. # ~~و گفت : صدق ms451 خوف پرهیز کردن است از روزگار به ظاهر و باطن. # ~~و گفت : خوف خاص در وقت بود و خوف عام در مستقبل. # ~~و گفت : خوف تورا به خدای رساند و عجب دور گرداند. # ~~و گفت: صابر آن بود که خوی کرده بود به مکاره کشیدن. # ~~و گفت: شکر عام بر طعام بود و بر لباس و شکر خاص بر آنچه دردل # ~~ایشان آید از معانی. # ~~و گفت : اصل تواضع از سه چیزاست: از آنکه بنده از جهل خویش یاد # ~~کند و ار آنکه از گناه خویش یاد کند و از آنچه نیاز خویش به خدای تعالی ~~یاد PageV01P559 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0619.jpg) # ~~و گفت: هرکه از حیا سخن گوید و شرم ندارد از خدای در آنچه گوید، او # ~~مستدرج بود. # ~~و گفت: یقین آن بود که اندیشه و قصد کار فردا او را اندک بود. # ~~و گفت: شوق ثمرهآ محبت بود هرکه خدای را دوست دارد آرزومند خدای و # ~~لقای خدای بود. # ~~و گفت: به قدر آنکه به دل بنده از خدای تعالی سروری رسد بنده را # ~~اشتیاق پدید آید بدو، و به قدر آنکه بنده از دور ماندن او و از راندن ~~او می ترسد # ~~بدو نزدیک شود. # ~~و گفت: به خوف محبت درست گردد و ملازمت ادب بر دوست مؤگد # ~~گردد. # ~~و گفت: محبت را از آن نام محبت کردند که هرچه در دل بود -جز # ~~محبوب- محو گرداند. # ~~و گفت : هرکه وحشت غفلت نچشیده باشد حلاوت انس نیابد. # ~~و گفت: تفویض آن بود که علمی که ندانی به عالم آن علم بگذاری و # ~~تفویض مقدمهآ رضا است وآلرضا باب الله آلأعظم . # ~~و گفت : زهد در حرام فریضه است و در مباح وسیلت و در حلال قربت. # ~~و گفت : علامت سعادت آن است که مطیع می باشی و می ترسی که نباید # ~~که مردود باشی. # ~~و گفت: علامت شقاوت آن است که معصیت می کنی و امید داری که # ~~مقبول باشی . # ~~و ms452 گفت: عاقل آن است که از هرچه ترسد پیش از آنکه در اوفتد کار آن # ~~سازد. PageV01P560 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0620.jpg) # و گفت: صبر کردن بر طاعت تا فوت نشود از تو طاعت بود و صبر کردن از # ~~معصیت تا نجات یابی از اصرار بر معصیت هم طاعت بود. # و گفت: صحبت دار با اغنیا به تعزز1 و با فقرا به تذلل2 که تعزز بر اغنیا # ~~تواضع بود و تذلل اهل فقر را شریفتر. # و گفت: شاد بودن تو به دنیا شاد بودن به خدای از دلت ببرد و ترس تواز # ~~غیر خدای ترس خدای از دلت باک ببرد و امید داشتن به غیر خدای امید ~~داشتن # ~~به خدای از دلت دور کند. # و گفت: موفق آن است که از غیر خدای نترسد و به غیر او امید ندارد و # ~~رضای او بر هوای نفس خویش بر گزیند. # و گفت: خوف از خدای تو را به خدای رساند و کبر و عجب نفس، تورا از # ~~خدای منقطع گرداند و حقیر داشتن خلق را بیماری است که هرگز دوا نپذیرد. # و گفت: آدمیان بر اخلاق خویش اند تا ما دام که خلاف هوای ایشان # ~~کرده نیاید و چون خلاف هوای ایشان کنند جمله خداوندان اخلاق کریم # ~~خداوندان اخلاق لئیم باشند. # و گفت : اصل عداوت از سه چیز است: طمع در مال؛ و طمع در گرامی # ~~داشت مردمان؛ و طمع در قبول کردن خلق. # و گفت : هر قطع که افتد مرید را از دنیا غنیمت بود. # و گفت: ادب اعتمادگاه فقراست و آرایش اغنیا. # و گفت: خدای تعالی واجب کرده است بر کرم خویش عفو کردن # ~~بندگان که تقصیر کردهاند در عبادت که فرموده است : کتب ربکم علی نفیه # ~~آلرخمة. # و گفت: اخلاص آن بود که نفس را در آن حظ نبود در هیچ حال و این ~~PageV01P561 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0621.jpg) # ~~اخلاص عوام باشد و اخلاص خاص آن بود که بر ایشان رود، نه به ایشان بود ms453 # ~~طاعتها که می آرندشان و ایشان از آن بیرون و ایشان را در آن طاعت پندار ~~نیفتد و # ~~آن را به چیزی نشمرند. # و گفت : اخلاص صدق نیت است با حق تعالی . # و گفت: اخلاص نسیان رؤیت خلق بود به دایم نظر با خالق. # نقل است که یکی از فرغانه عزم حج کرد. گذر بر نشابور کرد و به خدمت # ~~بوعثمان شد. سلام کرد و جواب نداد. فرغانی با خود گفت : مسلمانی ~~مسلمالی # ~~را سلام کند، جواب ندهد؟ بو عثمان گفت : حج چنین کنند که مادررا در # ~~بیماری بگذارند و بی رضای او بروند. گفت: بازگشتم و تا مادر زنده بود ~~توقف # ~~کردم. بعد از آن عزم حج کردم و به خدمت شیخ بوعثمان رسیدم. مرا به # ~~اعزازی و اکرامی تمام بنشاند. همگی من در خدمت او فرو گرفت. جهدی # ~~بسیار کردم تا ستوربانی به من داد و بر آن می بودم تا وفات کرد. در حال ~~مرض # ~~موت پسرش جامه بدرید و فریاد کرد. بوعثمان گفت: ای پسر! خلاف سنت # ~~کردی و خلاف سنت ظاهر کردن نشان نفاق بود. کما قال کل إناء یترشح بما ~~فیه. # ~~در حضور تمام جان تسلیم گرد، رحمة الله علیه. PageV01P562 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0622.jpg) # ذرابوعبد الله بن الجلا قدس الله روحه العزیز # آن سفینهآ بحردیانت، آن سکینهآ اهل متانت، آن بدرقهآ مقامات، آن آینهآ # ~~کرامات ، آن آفتات فلک رضا : ابو عبدالله بن الجلا رحمة الله علیه؛ از ~~مشایخ # ~~کبار شام بود و محمود و مقبول این طایفه بود و مخصوص به کلمات رفیع و # ~~اشارات بدیع و در حقایق و معارف و دقایق و لطایف بی نظیر بود. ابوتراب ~~و # ~~ذوالنون مصری را دیده بود و با جنید و نوری صحبت داشته. ابوعمرو دمشقی # ~~گفت: از او شنیدم که گفت در ابتدا مادر و پدر را گفتم مرا در کار خدای # ~~کنید. گفتند کردیم. پس از پیش ایشان برفتم ، مدتی . چون باز آمدم به در ~~خانه ms454 # ~~رفتم و در بزدم. پدرم گفت : کیستی ؟ گفتم: فرزند تو. گفت: مرا فرزندی ~~بود # ~~به خدای بخشیدم و آنچه بخشیده باز نستانم. در به من نگشاد. # و گفت: روزی جوانی دیدم ترسا، صاحب جمال. در مشاهدهآ اومتحیر # ~~شدم و در مقابلهآ او بایستادم. جنید می گذشت. گفتم : یا استاد! این ~~چنین # ~~رویی به آتش دوزخ بخواهند سوخت. گفت : این بازارچهآ نفس است و دام # ~~شیطان که تورا بر این می دارد نه نظارهآ عبرت که اگر نظر عبرت بودی در ~~هژده # ~~هزار عالم اعجوبه ای موجود است اما زود باشد که توبدین بی حرمتی و ~~نظردر # ~~وی معذب شوی. گفت: چون جنید برفت مرا قرآن فراموش شد، تا سالها ~~PageV01P563 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0623.jpg) # ~~استعانت خواستم از حق تعالی و زاری و توبه کردم تا حق تعالی به فضل ~~خویش # ~~قرآن باز عطا کرد. اکنون چند گاه است که زهره ندارم که به هیچ چیزاز # ~~موجودات التفات کنم ، تا وقت خود را به نظر کردن در اشیاء ضایع گردانم. # نقل است که پرسیدند : از فقر خاموش شد. پس بیرون رفت و بازآمد. # ~~گفتند : چه حال بود؟ گفت: چهار دانگ سیم داشتم، شرمم آمد که در فتر # ~~سخن گویم، آن را صدقه کردم. # و گفت: به مدینه رسیدم -رنج دیده و فاقه کشیده- تا به نزدیک تربت # ~~مصطفی صلی الله علیه وعلی آله وسلم رسیدم. گفتم : یا رسول الله! به ~~همان # ~~تو آمدم. پس در خواب شدم پیغمبر را دیدم علیه السلام که گرده ای به من ~~داد. # ~~نیمه ای بخوردم. چون بیدار شدم نیمه ای دیگر در دست من بود. # پرسیدند: مرد کی مستحق اسم فقر گردد. گفت: آنگاه که از او هیچ # ~~باقی نماند. # گفتند: چگونه تایب گردد. گفت آنگاه که فریشتهآ دست چپ بیست # ~~روز بر وی هیچ ننوید. # و گفت: هرکه مدح و ذم پیش او یکسان باشد او زاهد بود و هرکه بر فرایض # ~~قیام نماید به اول وقت عابد ms455 بود وهرکه افعال همه از خدای بیند موحد ~~بود. # و گفت : همت عارف حق باشد و از حق به هیچ چیز باز نگردد. # و گفت: زاهد آن بود که به دنیا بچشم زوال نگرد تا در چشم او حقیر شود # ~~تا دل به آسانی از وی بر تواند داشت. # و گفت : هرکه تقوی با وی صحبت نکند در درویشی حرام محض خورد. # و گفت : صوفی فقیری است مجرد از اسباب. # و گفت: اگر نه شرف تواضع استی حکم فقیر آنستی که به زودی # ~~میلنجیدی1. PageV01P564 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0624.jpg) # ~~و گفت: تقوی شکر معرفت است و تواضع شکر عز و صبر شکر مصیبت. # ~~و گفت : خایف آن بود که ازغمها او را ایمن کنند. # ~~و گفت: هرکه به نفس به مرتبهای رسد زود از آنجا بیفتد و هرکه را ~~برسانند # ~~به مرتبه ای بر آن مقام ثابت تواند بود. # ~~و گفت : هر حق که با او با طلی شریک تواند بود از قسم حق به قسم باطل # ~~آمد به جهت آنکه حق غیور است. # ~~و گفت : قصد کردن توبه رزق تورا از حق دور کند و محتاج خلق # ~~گرداند. # ~~ونقل است که چون وفاتش نزدیک آمد می خندید و چون بمرد همچنان # ~~سی خندید، گفتد: مگر زنده است؟ چون نگاه کردند مرده بود، رحمة الله ~~علیه. PageV01P565 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0625.jpg) # ذکر ابومحمد روئم قدس الله روحه العزیز # آن صفی1 پردهآ شناخت، آن ولی قبهآ نواخت، آن زندهآ بی زلل2، آن با دل # ~~بی بدل، آن آفتاب بی غیم3 -امام عهد- ابومحمدرویم، رحمة الله علیه؛ از ~~جملهآ # ~~مشایخ کبار بود و ممدوح همه و به امانت و بزرگی او همه متفق بودند و از # ~~صاحب سران جنید بود و در مذهب داود فقیه الفقها و در علم تفسیر نصیبی ~~تمام # ~~داشت و در فنون علم حظی به کمال و مشارإلیه قوم بود و صاحب همت و # ~~صاحب فراست بود و در تجرید قدمی راسخ داشت و ریاضت ms456 بلیغ کشیده بود و # ~~سفرها بر توکل کرده و تصانیف بسیار دارد، درطریقت. # نقل است که گفت : بیست سال است تا بر دل من ذکر هیچ طعام گذر # ~~نکرده است که نه در حال حاضر شده است. # و گفت: روزی در بغداد گرمگاهی4 به کویی فرو شدم. تشنگی بر من # ~~غالب شده، از خانهای آب خواستم . کودکی کوزه ای آب بیرون آورد. چون مرا # ~~دید گفت: صوفی به روزآب خورد؟ بعد از آن هرگز روزه نگشادم. PageV01P566 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0626.jpg) # نقل است که یکی پیش او آمد. گفت: حال توچون است؟ گفت: # ~~چگونه باشد حال آنکس که دین او هوای او باشد و همت او دنیا. نه ~~نیکوکاری # ~~از خلق رمیده، نه عارفی ازخلق گزیده، نه تقی ونقی. # و پرسیدند : اول چیزی که خدای تعالی بربنده فریضه کرده است # ~~چیست؟ گفت : معرفت. وما خلقت آلجن وآلإنس إلا لیغبدون. # و گفت: حق تعالی پنهان گردانیده است چیزها در چیزها. رضای خویش # ~~در طاعتها، وغضب خویش در معصیتها، ومکرخویش درعلم خویش، و # ~~خداع1 خویش در لطف خویش ، وعقوبات خویش در کرامات خویش. # و گفت : حاضران بر سه وجه اند. حاضری است شاهد وعید لاجرم دایم در # ~~هیبت بود، و حاضری است شاهد وعده لاجرم دایم در رغبت بود و حاضری # ~~است شاهد حق لاجرم دایم در طرب بود. # و گفت: خدای چون تورا گفتار و کردار روزی کند و آنگاه گفتارت باز # ~~ستاند و کردار بر تو بگذارد نعمتی بود. و چون کردار بازستاند و گفتار ~~بگذارد # ~~مصیبتی بود و چون هر دو بازستاند آفتی بود. # و گفت: گشتن توبا هر گروهی که بود از مردمان به سلامت تر بود که با # ~~صوفیان. که همه خلق را مطالبت از ظاهر شرع بود، مگر این طایفه را که ~~مطالبت # ~~ایشان به حقیقت ورع بود و دوام صذق و هرکه با ایشان نشیند و ایشان را ~~بر آنچه # ~~ایشان محقق اند خلافی کند خدای تعالی نور ms457 ایمان از دل او باز گیرد و ~~حکم # ~~حکیم این است که حکمها بر برادران فراخ کند و بر خود تنگ گیرد. که بر # ~~ایشان فراخ کردن ایمان و علم بود و بر خود تنگ گرفتن از حکم ورع بود. PageV01P567 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0627.jpg) # ~~و گفت: آرام گیر بر بساط و پرهیز کن از انبساط و صبر کن بر ضرب # ~~سیاط 1 تا وقتی که بگذری از صراط. # ~~و گفت : تصوف مبنی است بر سه خصلت، تعلق ساختن به فتر و افتتار و # ~~محقق شدن به بدل و ایثار کردن و ترک کردن اعتراض و اختیار. # ~~و گفت: تصوف ایتادن است بر افعال حسن. # ~~و گفت: توحید حقیقی آن است که فانی شوی در ولای او از هوای خود و # ~~در وفای او از جفای خود تا فانی شوی گل بکل. # ~~و گفت : توحید محو آثار بشریت است و تجرید آلهیت. # ~~و گفت: عارف را آینه ای است که چون در آن بنگرد مولای او بدو متجلی # ~~شود. # ~~و گفت: تمامی حقایق آن بود که مقارن علم بود. # ~~و گفت : قرب زایل شدن جمله متعرضات است. # ~~و گفت: انس آن است که وحشتی در تو پدید آید ازماسوی اللهو از نفس # ~~خود نیز. # ~~و گفت : انس سروردل است به حلاوت خطاب. # ~~و گفت : انس خلوت گرفتن است از غیر خدای. # ~~و گفت : همت ساکن نشود مگر به محبت و ارادت، ساکن نشود مگر به # ~~دوری از منیت، و منیت کسی را بود که گام فراخ نهد. # ~~و گفت : محبت وفا است با وصال وحرمت است با طلب وصال. # ~~و گفت : یقین مشاهد است. # ~~گوش دارد نفس خود را و بگزارد فرایض خدای. PageV01P568 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0628.jpg) # ~~و گفت: صبر ترک شکایت است و شکر آن بود که آنچه توانی بکنی. # ~~و گفت : توبه آن بود که توبه کنی از توبه. # ~~و گفت: تواضع ذلیلی قلوب است در جلیلی علآم آلغیوب. # ~~و گفت : شهوف خفی ms458 است که ظاهر نشود مگر در وقت عمل. # ~~و گفت : لحظت راحت است وخطرت امارت واشارت اشارت. # ~~و گفت : نفس زدن در اشارات حرام است و در خطرات و مکاشفات و # ~~معاینات حلال. # ~~و گفت : زهد حقیر داشت دنیا است و آثار او از دل ستردن. # ~~و گفت : خایف آن است که از غیر خدای نترسد. # ~~و گفت : رضا آن بود که اگر دوزخ را بر دست راستش بدارند نگوید که از # ~~چپ می باید. # ~~و گفت : رضا استقبال کردن احکام است به دلخوشی. # ~~و گفت : اخلاص در عمل آن بود که در هر دو سرای عوض چشم ندارد. # ~~نقل است که ابو عبد الله خفیف وصیت خواست از وی. گفت: کمترین # ~~کاری در این راه بذل روح است. اگر این نخواهی کرد به ترهات صوفیان # ~~مشغول مشو. # ~~نقل است که در آخر عمر خود را در میان دنیا داران پنهان کرد و معتمد # ~~خلیفه شد به قضا، ومقصود او ان بود که تا خود را ستری سازد و محجوب ~~گردد، # ~~تا جنید گفت: ما عارفان فارغ مشغولیم ورویم مشغول فارغ بود، رحمة الله ~~علیه. PageV01P569 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0629.jpg) # ~~5() # ذکر ابن عطا قدس الله روحه العزیز # آن قطب عالم روحانی، آن معدن حکمت ربانی، آن ساکن کعبهآ # ~~سبحانی، آن گوهر بحر وفا - امام المشایخ- ابن عطا رحمة الله علیه. ~~سلطان اهل # ~~تحقیق بود و برهان اهل توحید و در فنون علم آیتی بود و به اصول و فروع ~~مفتی و # ~~هیچ کس را از مشایخ پیش از وی در اسرار تنزیل و معانی تأویل آن کشف ~~نبود # ~~که او را در علم تفسیر و حقایق آن و احادیث و دقایق آن وقرائت و مسائل ~~آن و # ~~علم بیان ولطایف آن کمالی عظیم داشت وجملهآ اقران او را محترم ~~داشتهاند، # ~~و ابو سعید خراز در کار او مبالغت کردی و به جز او را تصوف مسلم نداشتی ~~و او # ~~از کبار مریدان جنید بود. ms459 # نقل است که جمعی به صومعهآ او شدند. جملهآ صومعه دیدند تر شده. # ~~گفتند : این چه حال است؟ گفت : مرا حالتی پدید آمد. از خجالت گرد صومعه # ~~می گشتم و آب از چشم می ریختم. # گفتند : چه بود؟ گفت: در کود کی کبوتری از آن یکی بگرفتم -یادم آمد- # ~~هزار دینار نقره به ثواب خداوندش دادم. هنوز دلم قرار نگرفت می گریم تا ~~حال # ~~چه شود. # نقل است که از او پرسیدند: هر روز چند قرآن خوانی؟ گفت : پس از این ### | 572 PageV01P570 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0630.jpg) # ~~درشبانه روزی دو ختم کردمی. اکنون چهارده سال است که می خوانم. امروزبه # ~~سورة آلانفال رسیدم. یعنی پیش از این به غفلت می خواندم. # نقل است که ابن عطا ده پسر داشت -همه صاحب جمال- در سفری # ~~می رفتند، با پدر. دزدان بر او افتادند و یک یک پسر او را گردن می زدند ~~و او # ~~هیچ نمی گفت. هر پسری را که بکشتندی روی به آسمان کردی و بخندیدی تا # ~~نه پسر را گردن بزدند. چون آن دیگر را خواستند که به قتل آرند روی به ~~پدر کرد # ~~و گفت: زهی بی شفقت پدر که تویی ! نه پسر تورا گردن زدند و تو می خندی ~~و # ~~چیزی نمی گویی. گفت : جان پدر! آنکس که این می کند او هیچ نتوان # ~~گفت؟ که او خود می داند و می بیند و می تواند اگر خواهد همه را نگاه ~~دارد. # دزد چون این بشنید حالتی در وی ظاهرشد. گفت: ای پیر! اگر این # ~~سخن پیش می گفتی هیچ پسرت کشته نمی شد. # نقل است که روزی با جنید گفت : اغنیا فاضلتراند از فقرا که با اغنیا به # ~~قیامت حساب کنند و حساب شنوانیدن کلام بی واسطه بود در محل عتاب و # ~~عتاب از دوست فاضلتر از حساب. جنتید گفت: اگر با اغنیا حساب کنند از # ~~درویشان عذر خواهند وعذر فاضلتر از حساب. # شیخ علی بن عثمان الجلابی اینجا لطیفه ms460 ای می گوید که در تحقیق محبت # ~~عذر بیگانگی بود و عتاب مجاملت باشد. یعنی عتاب مرمت محبت است که # ~~گفته اند : العتاب مرقه آلمحبة . دوستی چون خواهد که خلل پذیرد مرمت ~~کنند به # ~~عتاب وعذر در موجب تقصیر بود. ومن نیز اینجا حرفی بگویم، در عتاب سر از # ~~سوی بنده می افتد که حق تعالی بنده را غنی گردانیده است و بنده از سر ~~نفس به # ~~فضول مشغول شده تا به عتاب گرفتار شده است. اما در فقر سر از سوی حق # ~~می افتد که بنده را فقرداد تا بنده به سبب فقر آن همه رنج کشید. پس آن ~~را عذر # ~~می باید خواست و عذر از حق بود که عوض همه چیزهاست. که هرکه فقیرتر بود # ~~به حق غنیتر بود، که أنتم آلفقراء إلی الله إن اکرقکم عند الله اتقیکم. ~~وهرکه PageV01P571 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0631.jpg) # ~~توانگرتر بود از حق دورتر بود. که درویش که توانگر را تواضع کند دو ~~ثلثش از # ~~دین برود. پس توانگر مغرور توانگری بود که داند که چون بود. که ایشان ~~به # ~~حقیقت مردگاناند که اتاکم ومجالسة آلموتی . وبعد از پانصد سال از ~~درویشان # ~~به حق راه یابند و عتابی که پانصد سال انتظار باید کشید از عذری که اهل ~~آن به # ~~پانصد سال غرق وصل باشند کجا بهتر باشد؟ چه گویی که پیغمبر علیه السلام # ~~مرفرزندان خود را جز فقر روا نداشت و بیگانگان را به عطا توانگر می ~~کرد. کجا # ~~توان گفت توانگر از درویش فاضلتر؟ پس قول قول جنید است، والله اعلم. # نقل است که بعضی از متکلمان ابن عطا را گفتند چه بوده است شما # ~~صونیان را که الفاظی اشتقاق کردهاید که در مستمعان غریب است و زبان ~~معتاد # ~~را ترک کرده اید؟ این از دو بیرون نیست. یا تمویه1 می کنید و حق را ~~تمویه به # ~~کار نیابد. پس درست شد که در مذهب شما عیبی ظاهر گشت که پوشیده # ~~می ms461 کردید سخن را بر مردمان. # ابن عطا گفت: از بهر آن کردیم که ما را بدین عزت بود از آنکه این عمل # ~~بر ما عزیز بود. نخواستیم که به جزاین طایفه آن را بدانند و نخواستیم ~~که لفظ # ~~مستعمل به کارداریم. لفظی خاص پیدا کردیم. # و او را کلماتی عالی است. # و گفت : بهترین عمل آن است که کردهاند وبهترین علم آن است که # ~~گفته اند. هرچه نگفته اند مگوی و هرچه نکردهاند مکن. # و گفت : مرد را جویند، در میدان علم جویند؛ آنگاه در میدان حکمت؛ # ~~آنگاه در میدان توحید. اگر در این سه میدان نبود طمع از دین او گته کن. # و گفت: بزرگترین دعویهای آن است که کسی دعوی کند و اشارت کند PageV01P572 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0632.jpg) # ~~به خدای یا سخن کن از خدای وقدم درمیدان انبساط نهد. این همه که گفتیم ~~از # ~~صفات دروغ زنان است. # و گفت : نشاید که بنده التفات کند به صفات و بر صفات فرود آید. # و گفت : هر علمی را بیانی است و هر بیانی را زبانی است و هر زبانی را # ~~عبارتی و هر عبارتی را طریقی و هر طریقی را جمعی اند مخصوص. پس هرکه # ~~میان این احوال جدا تواند کرد او را رسد که سخن گوید. # و گفت: هرکه خود را به ادب سنت آراسته دارد حق تعالی دل او را به نور # ~~معرفت منور گرداند. # و گفت : هیچ مقام نیست برتر از موافقت در فرمانها و در اخلاق. # و گفت : بزرگترین غفلتها آن غفلت است که از خدای غافل ماند و از # ~~فرمانهای او و از معاملت او. # و گفت : بنده ای است مقهور و علمی مقدور و در این میان هر دو نیست # ~~معذور. # و گفت: نفسهای خود را در راه هوای نفس خود صرف مکن. بعد از آن # ~~برای هرکه خواهی از موجودات صرف کن. # و گفت : افضل طاعات گوش داشتن حق است بر دوام اوقات. # و ms462 گفت: اگر کسی بیست سال در شیوهآ نفاق قدم زند و در این مدت برای # ~~نفع برادری یک قدم بردارد فاضلتر از آنکه شصت سال عبادت به اخلاص کند و # ~~از آن نجات نفس خود طلب کند. # و گفت: هرکه به چیزی دون خدای ساکن شود بلای او در آن چیز بود. # و گفت : صحیحترین عقلها عقلی است که موافق توفیق بود و بدترین # ~~طاعات طاعتی است که از عجب خیزد و بهترین گناهها گناهی که ازپس آن ~~PageV01P573 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0633.jpg) # ~~بریدن از محول احوال1. # و گفت : باطن جای نظر حق است و ظاهر جای نظر خلق، جای نظر حق # ~~به پاکی سزاوارتر ازجای نظر خلق. # و گفت: هرکه اول مدخل او به همت بود به خدای رسد و هرکه اول مدخل # ~~او به ارادت بود به آخرت رسد و هرکه را اول مدخل او به آرزو بود به ~~دنیا رسد. # و گفت : هرچه بنده را از آخرت باز دارد آن دنیا بود، و بعضی را دنیا # ~~سرای بود، وبعضی را تجارتی، وبعضی را عزی وغلبه ای، و بعضی را علمی و # ~~مفاخرتی به علم، وبعضی را مجلسی و مختلفی، و بعضی را نفسی وشهوتی. # ~~همت هریک از خلق به حد خویش بسته اند که در آن اند. # و گفت : دلها را شهوتی است، وارواح را شهوتی است، و نفوس را # ~~شهوتی. همهآ شهوتها را جمع کنند، شهوات ارواح قرب بود، وشهوات دلها # ~~مشاهده، وشهوات نفوس لذت گرفتن به راحت. # و گفت: سرشت نفس بر بی ادبی است و بنده مأمور است به ملازمت # ~~ادب. نفس بدانچه او را سرشته اند می رود در میدان مخالفت و بنده او را ~~به جهد # ~~باز می دارد از مطالبت بد. هرکه عنان او گشاده کند در فساد با او شریک ~~بود. # پرسیدند: بر خدای تعالی چه دشمنتر؟ گفت : رؤیت نفس و حالهای او و # ~~عوض جستن بر فعل خویش. # و گفت: قوت منافق، ms463 خوردن و آشامیدن بود؛ وقوت مؤمن، ذکر و جهد # ~~بود # و گفت : انصافی که در میان خداوند و بنده بود در سه منزلت است. # ~~استعانت، و جهد، وادب. از بنده استعانت خواستن، وازخدای قوت دادن، واز # ~~بنده جهد کردن. و از خدای توفیق دادن، و از بنده ادب به جای آوردن، واز ~~PageV01P574 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0634.jpg) # ~~خدای کرامت دادن. # و گفت : هرکه ادب یافته بود به آداب صالحان او را صلاحیت بساط # ~~کرامت بود، و هرکه ادب یافته بود به آداب صدیقان او را صلاحیت بساط # ~~مشاهده بود، و هرکه ادب یافته بود به اداب انبیا او را صلاحیت بساط أنس ~~بود و # ~~انبساط. # و گغت: هرکه را از ادب محروم گردانیدند از همه خیراتش محروم # ~~گردانیدند. # و گفت: تقصیر در ادب در قرب صعبتر بود از تقصیر ادب در بغد که از # ~~جقال کبایر در گذارند و صدیقان را به چشم زخمی و التفاتی بگیرند. # و گفت : هلاکت اولیا به لحظات قلوب است، وهلاکت عارفان به # ~~خطرات اشارات، و هلاکت موحدان به اشارت حقیقت. # و گفت : موحدان چهار طبقه اند. طبقهآ اول آنکه نظر در وقت و حالت # ~~می کنند؛ دوم آنکه نظر در عاقبت می کنند؛ سوم آنکه نظر در حقایق می ~~کنند؛ # ~~چهارم آنکه نظر در سابقت می کنند. # و گفت : ادنی منازل مرسلان، اعلی مراتب شهداست، وادنی منازل شهدا اعلی # ~~منازل صلحا، وادنی منازل صلحا اعلی منازل مؤمنان. # و گفت: خدای را بندگان اند که اتصال ایشان به حق درست شود و # ~~چشمهای ایشان تا ابد بدو روشن بود. ایشان را حیات نبود الا بدو و به ~~سبب # ~~اتصال ایشان بدو دلهای ایشان را به صفای یقین نظر دایم بود بدو، که ~~حیات # ~~ایشان به حیات را موصول بود. لاجرم ایشان را تا ابد مرگ نبود. # و گفت: چون کشف گردد ربوبیت در سر و صاحب آن نفس زند آن بر او # ~~حرام گردد و برود و هرگز ms464 باز نیاید. # و گفت: غیرت فریضه است بر اولیای خدای. پس گفت : چه نیکوست # ~~غیرت در وقت منادمت و در محبت. PageV01P575 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0635.jpg) # و گفت: اگر صاحب غیرت را حالتی صحیح بود کشتن او فاضلتر از آن # ~~بود که غیر او. یعنی حال صحیح صاحب غیرت چنان به غایت بود که هرکه او # ~~را بکشد ثواب یابد تا او از آن آتش غیرت برهد. # و گفت: همت آن است که هیچ از عوارض آن را باطل نتواند گردانید. # و گفت: همت آن بود که در دنیا نبود. # و گفت: زندگی محب بی دل است؛ و زندگی مشتاق به اشک؛ و زندگی # ~~عارف به ذکر؛ و زندگی موحد به زبان؛ و زندگی صاحب تعظیم به نفس؛ و # ~~زندگی صاحب همت با انقطاع از نفس. و این زندگی سوختن و غرقه شدن بود. # ~~اگر کسی گوید زندگی موحد به زبان چگونه بود؟ گویم: باطنش همه توحید # ~~گرفته بود. یک ذره از باطنش خبر نبود جز آنکه زبان می. جنباند. چنانکه # ~~بایزید گفت : سی سال است تا بایزید می جویم، و زندگی صاحب تعظیم به # ~~نفس چنان بود که زبانش از کار شده بود و نفسی مانده؛ و زندگی صاحب # ~~همت منقطع شدن نفس آن بود که اگر در آن همت نفس زند هلاک شود. کما # ~~قال علیه السلام لی مع الله وقت الحدیث. من در گنجم نه نبی مرسل نه ~~جبرئیل. # وگفت: علم چهار است. علم معرفت؛ وعلم عبادت؛ وعلم عبودیت؛ و # ~~علم خدمت. # و گفت: حقیقت اسم بنده است و هر حقی را حقیقتی است و هر حقیقتی # ~~را حقی و هر حقی را حقی. یعنی هر حقیقت که تودانی اسم بنده بود و آن # ~~بی نشان است و بی نهایت و چون بی نهایت بود هر حقیقتی را حقی بود. # و گفت : حقیقت توحید نسیان توحید است و این سخن بیان آن است که # ~~حقیقت اسم بنده است PageV01P576 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0636.jpg) ms465 # ~~و گفت: وجد انقطاع اوصاف است، تا نشان ارادت نماند همه اندوه بود. # ~~و گفت : هرگاه که تویاد وجد توانی کرد وجد از تو دور است. # ~~و گفت : نشان نبوت محبت برخاستن حجاب است میان قلوب و غلام # ~~الغیوب. # ~~و گفت: علم بزرگترین هیبت است و حیا. چون ازاین هر دو دور بماند # ~~هیچ خیر در و ننماند. # ~~و گفت: هرکه را توبه با عمل درست بود توبهآ او مقبول بود. # ~~و گفت: عقل آلت عبودیت است نه اشراف بر ربوبیت. # ~~و گفت: هرکه توکل کند بر خدای از برای خدای و یا متوکل بود بر خدای # ~~در توکل خویش -نه برای نصیب دیگر- خدای کارش بسازد در این جهان و در آن # ~~جهان. # ~~و گفت : توکل حسن التجا است به خدای تعالی وصدق افتقار است بدو. # ~~و گفت : توکل آن است که تا شدت فاقه در تو پدید نیاید به هیچ سبب باز # ~~ننگری و از حقیقت سکون بیرون نیایی چنانکه حق داند که تو بدان راست # ~~ایستاده ای. # ~~و گفت: معرفت را سه رکن بود : هیبت، وحیا، وانس. # ~~و گفت: رضا نظر کردن دل است به اختیار قدیم. خدای در آنچه در ازل # ~~بنده را اختیار کرده است و آن دست داشتن خشم است. # ~~و گفت : رضا آن است که بدل بدو چیز نظاره کند. یکی آنکه بیند آنچه # ~~در وقت به من رسید مرا در ازل این اختیار کرده است، و دیگر آنکه بیند ~~مرا # ~~اختیار کرد آنچه فاضلتر است و نیکوتر. # ~~و گفت : اخلاص آن است که خالص بود از آفات. # ~~و گفت: تواضع قبول حق بود از هرکه بود. PageV01P577 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0637.jpg) # ~~شرع است و باطن وی نیت و اخلاص. # پرسیدند: که ابتدای این کار و انتهاش کدامست؟ گفت: ابتداش معرفت # ~~است وانتهاش توحید. # و گفت: قرار گرفتن به دو چیز است. آداب عبودیت؛ و تعظیم حق معرفت # ~~وربوبیت. # و گفت: ادب ایستادن است بر مراقبت با ms466 هر چه نیکو داشته اند. گفتند : # ~~این چگونه بود؟ گفت: آنکه معاملت با خدای به ادب کند -پنهان و آشکارا- # ~~چون این به جای آوردی ادیب باشی گرچه عجمی باشی. # گفتند : از طاعت کدام فاضلتر؟ گفت : مراقبت حق بر دوام وقت. # پرسیدند از شوق. گفت: سوختن دل بود و پارهشدن جگر و زبانه زدن آتش # ~~در وی. # گفتند: شوق برتر بود یا محبت؟ گفت: محبت. زیرا که شوق از او خیزد. # و گفت : چون آوازهآ وعصی آدم بر آمد، جمله چیزها بگریستند، مگرسیم # ~~و زر. حق تعالی بر ایشان وحی کرد که چرا بر آدم نگریستید؟ گفتند: ما بر # ~~کسی که در تو عاصی شود نگرییم. حق تعالی فرمود: به عزت و جلال من که # ~~قیمت همه چیزها به شما آشکارا کنم وفرزندان آدم را خادم شما گردانم. # نقل است که یکی با وی گفت : عزلتی خواهم گرفت. گفت: به که # ~~خواهی پیوست چون از خلق می بری؟ گفت: پس چکنم؟ گفت: به ظاهربا # ~~خلق می باش وبه باطن با حق. # نقل است که اصحاب خود را گفت: به چه بلند گردد درجهآ مرد؟ بعضی # ~~ستواند وانک لعلی خلق عظیم. PageV01P578 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0638.jpg) # نقل است که یکبار پیش اصحاب پای دراز کرد و گفت : ترک ادب میان # ~~اهل ادب ادب است. چنانکه رسول علیه السلام پای دراز کرده بود پیش ~~ابوبکر # ~~و عمر رضی الله عنهما که با ایشان صافی تربود. چون عثمان رضی الله عنه ~~درآمد # ~~پای گرد کرد. # نقل است که ابن عطا را به زندقه منسوب کردند. علی بن عیسی که وزیر # ~~خلیفه بود او را بخواند و در سخن با او جفا کرد وابن عطا با او سخن ~~درشت # ~~گفت. وزیر در خشم شد. فرمود تا موزه1 از پایش بکشند و بر سرش می زدند ~~تا # ~~بمرد، و او در آن میان می گفت : قطع الله یدیک ورجلیک. دست و پایت ~~بریده # ~~گرداناد خدای تعالی. خلیفه بعد از ms467 مدتی خشم بر وی کرد و فرمود تا دست و # ~~پای او ببریدند. بعضی از مشایخ بدین جهت ابن عطا را بار ندادند. یعنی ~~چرا بر # ~~کسی که توانی به دعای توبه صلاح آید دعای بد کرد؟ بایستی که دعای نیک # ~~کردی. اما عذر چنین گفته اند که تواند بود که از آن دعای بد کرد که او ~~ظالم # ~~بود ، برای نصیب مسلمانان دیگر. و گفتهاند که او از اهل فراست بود می ~~دید # ~~که با او چه خواهند کرد. موافقت قضا کرد تا حق بر زبان او براند و او ~~در میان # ~~نه و مرا چنان می نماید که ابن عطا اورا نیک خواست نه بد تا او درجهآ ~~شهادت # ~~یابد و درجهآ خواری کشیدن در دنیا و از منصب ومال وجاه و بزرگی افتادن. ~~و # ~~این وجهی نیکوست. چون چنین دانی ابن عطا او را نیک خواسته بود که # ~~عقوبت این جهان در جنب آن عالم سهل است، والله اعلم. PageV01P579 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0639.jpg) # ~~ل # ذکر ابراهیم رقی قدس الله روحه العزیز # ~~آن قبلهآ اتقیا ، آن قدوهآ اصفیا، آن دردام مرغ سابق، آن در شام صبح # ~~صادق، آن فانی خود باقی متقی : ابراهیم بن داود رقی، رحمة الله علیه؛ ~~از # ~~اکابر علما و مشایخ بود و از قدمای طوایف و محترم و صاحب کرامات و ~~کلماتی # ~~عالی داشت و از بزرگان شام بود و از اقران جنید و ابن جلا و عمری دراز ~~یافت. # ~~نقل است که درویشی در وادی می رفت. شیری قصد او کرد. چون در # ~~درویش نگریست بغرید و روی به خاک نهاد و برفت. درویش در جامهآ خود # ~~نگاه کرد و پارهای از جامهآ شیخ رقی بر خرقهآ خود دوخته بود. دانست که ~~شیر # ~~حرمت آن داشت. # ~~و گفت : معرفت اثبات حق است بیرون از هرچه وهم بدو رسد . # ~~و گفت : قدرت آشکاراست و چشمها گشاده لیکن دیدار ضعیف است. # ~~و گفت : نشان دوستی حق بر ms468 گزیدن طاعت اوست و متابعت رسول # ~~اوست علیه السلام. # ~~و گفت : ضعیفترین خلق آن است که عاجز بود از دست داشتن شهوات و # ~~قویترین آن بود که قادر بود بر ترک آن. # ~~و گفت: قیمت هر آدمئی بر قدر همت او بود اگر همت او دنیا بود او را ### | 582 PageV01P580 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0640.jpg) # ~~هیچ قیمت نبود و اگر رضای خدای بود ممکن نبود که در توان یافت غایت # ~~قیمت او ویا وقوف توان یافت بر آن. # و گفت : راضی آن است که بپرسد و مبالغت کردن در دعا از شروط رضا # ~~نیست. # و گفت: توکل آرام گرفتن بود بر آنچه خدای تعالی ضمان کرده است. # و گفت : آنچه کفایت است به تومی رسد بی رنج اما مشغولی و رنج تودر # ~~زیادت طلبیدن بود. # و گفت: کفایت در ویشان توگل است و کفایت توانگران اعتماد بر # ~~املاک و اسباب. # و گفت: ادب کردن درویشان آن بود که از حقیقت به علم آیند. # و گفت: تا ما دام که در دل تو خطری بود اعراض کون را یقین دان که تو # ~~را نزدیک خدای تعالی هیچ خطری نیست. # و گفت: هرکه عزیز شود به چیزی جز خدای تعالی درست آن است که در # ~~عز خویش خوار است. # و گفت: بسنده است تو را از دنیا دو چیز. یکی صحبت فقیر؛ دوم حرمت # ~~ولی. والله اعلم واحکم. PageV01P581 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0641.jpg) # الا # ذکر یوسف اسباط قدس الله روحه العزیز # آن مجاهد مردان مرد ، آن مبارز میدان درد ، آن خو کردهآ تقوی ، آن ~~پروردهآ # ~~معنی ، آن مخلص محتاط : یوسف اسباط رحمة الله علیه ؛ از زهاد وعباد این ~~قوم # ~~بود، ودرتابعین به زهد او کس نبود، و در مراقبه ومحاسبه کمالی داشت ، و # ~~معرفت وحالت خود ینهان داشتی ، وریاضت کردی، و از دنیا انقطاع کلی # ~~داشت ، و کلماتی شافی دارد، و بسیار مشایخ کبار دیده بود . # نقل است که هفتاد هزار درم میراث یافت و هیچ از آن ms469 نخورد ، وبرگ # ~~خرما می بافت و از مزد آن قوت می ساخت ، و گفت : چهل سال بر من بگذشت # ~~که مرا پیراهنی نونبود، مگرخرقهآ کهنه . # وقتی به حذیفهآ مرعشی نامه ای نوشت که : شنیده ام دین خود به دو حبه # ~~فروخته ای و آن آن است که در بازار چیزی می خریدی . او دانگی گفت و ~~توبه # ~~سه تسو1 خواستی . او به سبب آنکه تو را می شناخت مسامحت کرد ، برای # ~~صلاحت تو. و این حکایت برعکس این نوشته اند و ما در کتاب معتمد چنین # ~~یافتیم . و هم به حذیفه نوشت : هر که را فضایل نزدیک او دوست تر از ~~گناه بود PageV01P582 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0642.jpg) # ~~او فریفته است ، وهرکه قرآن خواند و دنیا برگزیند او استهزا کرده است ، ~~ومن # ~~می ترسم که آنچه ظاهر می شود از اعمال ما بر ما زیان گارتر بود از گناه ~~ما و هر # ~~که را درم و دینار در دل او بزرگتر از بزرگی آخرت، چگونه امید دارد به ~~خدای # ~~دردین ودنیای خویش . # و گفت: اگر شبی به صدق با خدای کار کنم دوست تر دارم از آنکه در # ~~راه خدای شمشیر زنم. وهم به حذیفه نوشت: اما بعد وصیت میکنم به تقوی # ~~خدای و عمل کردن بدانچه تعلیم داده است تورا و مراقبت، چنانکه هیچ کس # ~~نبیند تو را آنجا که مراقبت کنی الا خدای تعالی و ساختگی کردن چیزی که # ~~هیچ کس را در دفع آن حیلتی نیست، و در وقت فرو آمدن آن پشیمانی سودمند # ~~نیست، والسلام. # شبلی گفت: از یوسف اسباط پرسیدند: غایت تواضع چیست؟ گفت: # ~~آنکه از خانه بیرون آیی هرکه را بینی چنان دانی که بهتر از تو است. # و گفت: اندکی ورع را جزای بسیار عمل دهند؛ واندکی تواضع را جزای # ~~بسیار اجتهاد دهند. # و گفت: علامت تواضع آن است که سخن حق قبول کنی از هرکه گوید و # ~~رفق1 کنی با کسی که فروتر بود و ms470 بزرگ داری آن را که بالای تو بود در ~~رتبت، # ~~و اگر زلل بینی احتمال2 کنی و خشم فرو خوری و هر جا که باشی رجوع به # ~~خدای کنی و بر توانگران تکبر کنی و هرچه به تورسد شکر کنی. # و گفت: توبه را ده مقام است: دوربودن از جاهلان؛ و ترک گفتن # ~~باطلان؛ وروی گردانیدن از منکران؛ ودر رفتن به محبوبات؛ و شتافتن به # ~~خیرات؛ ودرست کردن توبه؛ ولازم بودن برتوبه؛ وادا کردن مظالم؛ وطلب # ~~غنیمت؛ وتصفیهآ قوت. PageV01P583 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0643.jpg) # و گفت: علامت زهد ده چیز است: ترک موجود؛ و ترک آرزوی مفقود؛ و # ~~خدمت معبود؛ وایثار مولی؛ وصفای معنی؛ ومتعزز شدن به عزیز؛ و احترام # ~~مشفق؛ وزهد در مباح؛ وطلب ارباح1؛ وقلت رواح؛ یعنی آسایش. # و گفت: از علامت زهد یکی آن است که بداند که بند زهد نتواند ورزید # ~~الآ به ایمنی به خدای تعالی. # و گفت: علامت ورع ده چیز است: درنگ کردن در متشابهات؛ و بیرون # ~~آمدن از شبهات؛ وتفتیش کردن در اقوات؛ واز تشویش احتراز کردن؛ و گوش # ~~داشتن زیادت؛ و نقصان و مداومت کردن به رضای رحمن؛ و از سر صفا تعلق # ~~ساختن به امانات؛ وروی گردانیدن از مواضع افات؛ و دور بودن از طریق # ~~عاهات2 ؛ واعراض از سر مباهات. # و گفت: علامت صبرده چیز است: حبس نفس؛ و استحکام درس؛ و # ~~مداومت بر طلب أنس؛ ونفی جزع؛ واسقاط ورع؛ ومحافظت بر طاعات؛ و # ~~استقصا در سنن واجبات؛ وصدق در معاملات؛ وطول قیام شب در مجاهدات؛ # ~~و اصلاح جنایات. # و گفت: محونگرداند شهوات را از دل مگر خوفی که مرد را برانگیزاند # ~~بی اختیار؛ ویا شوقی که مرد را بی آرام کند. # و گفت: مراقبت را علامات است: برگزیدن آنچه خدای برگزیده است؛ و # ~~عزم نیکو کردن به خدای تعالی؛ و شناختن افزونی و تقصیر ازجهت خدای؛ و # ~~آرام گرفتن دل به خدای؛ و منقطع شدن از جمله خلق به خدای تعالی. # و ms471 گفت: صدق را علامات است: دل با زبان راست داشتن؛ وقول با فعل # ~~برابر داشتن؛ و ترک طلب محمدت3 این جهان گفتن؛ و ریاست ناگرفتن؛ و # ~~آخرت را بر دنیا گزیدن؛ ونفس را قهر کردن. PageV01P584 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0644.jpg) # و گفت: توکل را ده علامت است: آرام گرفتن بدانچه حق تعالی ضمان # ~~کرده است؛ و ایستادن بدانچه به تورسد از رفیع و دون؛ و تسلیم کردن به # ~~مایکون؛ و تعلق گرفتن دل در میان کاف و نون1- یعنی چنان داند که هنوز # ~~میان کاف و نون است و کاف به نون نپیوسته است تا لاجرم هرچه تورا به # ~~کاف و نون بود توکل درست بود و قدم در عبودیت نهادن و از ربوبیت بیرون # ~~آمدن. یعنی دعوی فرعونی و منی نکند و ترک اختیار گوید و قطع علایق و # ~~نومیدی از خلایق و دخول در حقایق و به دست آوردن دقایق. # و گفت: عمل کن! عمل مردی که او معاینه می بیند که او را نجات # ~~نخواهند داد، الا بدان عمل؛ وتوکل کن؟ توکل مردی که او معاینه می بیند ~~که # ~~بدو نخواهد رسید الا آنکه حق تعالی در ازل برای او نبشته بود و حکم ~~کرده. # و گفت: انس را [پنج] علامت است: دایم نشستن در خلوت؛ وطول # ~~وحشت از مخالطات؛ ولذت یافتن به ذکر؛ وراحت یافتن در مجاهده؛ و چنگ # ~~در زدن به حبل طاعت. # و گفت: علامت حیا انقباض دل است، وعظمت دیدار پروردگار، و وزن # ~~گرفتن سخن بیش از گفتن، و دور بودن از آنچه خواهی که از آن عذرخواهی، و # ~~ترک خوض2 کردن در چیزی که از آن شرم زده خواهی شد و نگاه داشتن زبان و # ~~چشم و گوش، و حفظ شکم و فرج، و ترک آرایش حیات دنیا ویاد کردن # ~~گورستان و مردگان. # و گفت: شوق را [پنج] علامت است: دوست داشتن مرگ در وقت راحت # ~~در دنیا؛ و دشمن داشتن حیات در وقت صحت؛ و ms472 رغبت و أنس گرفتن به ذکر # ~~حق؛ وبی قرار شدن در وقت نشر آلاء2 حق؛ و در طرب آمدن در وقت تفکر خاصه # ~~در ساعتی که نظر تو بر حق بود. PageV01P585 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0645.jpg) ### | ید کوه الاولیاء # ~~نقل است که یکی پرسید از جمع و تفرقه؟ گفت: جمع جمع کردن دل # ~~است در معرفت، و تفرقت متفرق گردانیدن در احوال. # ~~و گفت: نماز جماعت بر تو فریضه نیست و طلب حلال بر تو فریضه است، # ~~رحمة الله علیه. والله اعلم. PageV01P586 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0646.jpg) # # ذکر ابویعقوب النهرجوری قدس الله روحه العزیز # آن مشرف رقم فضیلت، آن مقرب حرم وسیلت، آن منور جمال، آن معطر # ~~وصال، آن شاهد مقامات مشهوری: ابویعقوب اسحاق النهرچوری رحمة الله # ~~علیه، از کبار مشایخ بود ولطفی عظیم داشت وبه خدمت وادب مخصوص بود و # ~~مقبول اصحاب وسوزی به غایت داشت و مجاهدهآ سخت و مراقبتی بر کمال و # ~~کلماتی پسندیده. و گفته اند که هیچ پیر از مشایخ از او نورانیتر نبود و ~~صحبت # ~~عمروبن عثمان مکی وجنید یافته ومجاور حرم بود و آنجا وفات یافت. # نقل است که یک ساعت از عبادت و مجاهده فارغ نبودی و یک دم خوش # ~~دل نبودی. پس در مناجات بنالیدی با حق تعالی به سرش ندا کردند که یا با # ~~یعقوب توبنده ای و بنده را با راحت چه کار؟ # نقل است که یکی او را گفت: در دل خود سختی می یابم و با فلان کس # ~~مشورت کردم مرا روزه فرمود. چنان کردم. زایل نشد و با فلان گفتم، سفر # ~~فرمود. کردم، زایل نشد. او گفت: ایشان خطا کردند. طریق تو آن است که در # ~~آن ساعت که خلق بخسبند به ملتزم روی و تضرع و زاری کنی و بگویی # ~~خداوندا! در کار خود متحیرم. مرا دست گیر. آن مرد گفت: چنان کردم، زایل # # شد. %~% 589 PageV01P587 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0647.jpg) # نقل است که یکی او را گفت: نمازمی کنم و حلاوت آن در ms473 دل نمی یابم. # ~~گفت: چون طلب دل در نماز کنی حلاوت نماز نیابی. چنانکه در مثل گفتهاند # ~~که اگر خر را در پای عقبه جودهی عقبه را قطع نتواند کرد. # و گفت: مردی یک چشم را دیدم در طواف که میگفت: أعوذ بک منک. # ~~پناه می جویم از تو به تو. گفتند: این چه دعاست؟ گفت: روزی نظری کردم ~~به # ~~یکی که در نظرم خوش آمد. تپانچه ازهوا درآمد و بر این یک چشم من زد که # ~~بدو نگرسته بودم. آوازی شنیدم که نگرستنی تپانچه ای. اگر زیادت دیدی # ~~زیادت کردیمی و اگر نگری خوری. # و گفت: دنیا دریا است. کنارهآ او آخرت است و کشتی او تقوی و مردمان # ~~همه مافر. # و گفت هر که را سیری به طعام بود همیشه گرسنه بود، و هرکه را # ~~توانگری به مال بود همیشه درویش بود، و هرکه در حاجت خود قصد خلق کند # ~~همیشه محروم بود، و هرکه در کار خود یاری از خدای نخواهد همیشه مخدول # ~~بود # و گفت: زوال نیست نعمتی را که شکر کنی و پایداری نیست آن را چون # ~~کفران آری در نعمت. # و گفت: چون بنده ای به کمال رسد از حقیقت یقین، بلا به نزدیک او # ~~نعمت گردد و رجا مصیبت. # و گفت: اصل سیاست کم خوردن است و کم خفتن و کم گفتن و ترک # ~~شهوات. # و گفت: چون بنده از خود فانی شود به حق باقی شود. چنانکه پیغمبر # ~~صلی آلله علیه وستی اکوسلم دراین مقام ازخود فانی به حق باقی گشت. PageV01P588 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0648.jpg) # ~~وصحبت نکند او مدعی کذاب است. # و گفت: شادی در سه خصلت است: یکی شادی به طاعت داشتن # ~~خدایرا؛ و دیگر شادی است نزدیک بودن به خدای و دور بودن از خلق؛ و سوم # ~~شادی است یاد کردن خدای را ویاد کردن خلق را فراموش کردن. و نشان # ~~آنکه شادی است به خدای سه چیز است: یکی آنکه همیشه ms474 در طاعت داشتن # ~~بود؛ دوم دور باشد از دنیا و اهل دنیا؛ سوم بایست خلق از او بیفتد. هیچ ~~چیزیاد # ~~نکند با خدای، مگر آنچه خدای را باشد. # و گفت: فاضلترین کارها آن باشد که به علم پیوسته باشد. # و گفت: عارفترین به خدای آن بود که متحیرتر بود در خدای تعالی. # و گفت: عارف به حق نرسد مگردل بریده گرداند از سه چیز: علم؛ و # ~~عمل؛ وخلوت. یعنی در این هر سه از هر سه بریده باشد. # یکی از او پرسید: عارف به هیچ چیز تأسف نخورد جز به خدای. گفت: # ~~عارف خود چیز نبیند جز خدای تا بر وی تأسف خورد. گفت: به کدام چشم # ~~نگرد؟ گفت: به چشم فنا و زوال. # و گفت: مشاهدهآ ارواح تحقیق است و مشاهدهآ قلوب تحقیق. # و گفت: جمع عین حق است. آنکه جمله اشیا بدو قایم بود و تفرقه صفت # ~~حق است از باطل. یعنی هرچه دون حق است باطل است به نسبت با حق و هر # ~~صفت که باطل کند حق را آن تفرقه بود. # و گفت: جمع آن است که تعلیم داد آدم را علیه السلام، از اسما1، و تفرقه # ~~آن است که از آن علم پراکنده شد و منتشر گشت در باب او. # و گفت: ارزاق متوکلان بر خداوند است. می رسد به علم خدای بر # ~~ایشان، و بر ایشان می رود بی شغلی و رنحی، و غیر ایشان همه روز در طلب ~~آن PageV01P589 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0649.jpg) # ~~مشغول ورنج کش. # و گفت: متوکل به حقیقت آن است که رنج و مؤنت خود از خلق بر گرفته # ~~است. نه کسی را شکایت کند از آنچه بدو رسد، و نه ذم کند کسی را که منع # ~~کنندش از جهت آنکه نبیند منع و عطا جز از خدای تعالی. # و گفت: حقیقت، توکل ابراهیم خلیل را بود که جبرئیل علیهما السلام # ~~گفت: هیچ حاجت هست؟ گفت: به تونه. زیرا که از نفس ms475 غایب بود به خدای # ~~تعالی تا با خدای هیچ چیز دیگر ندید. # و گفت: اهل توکل را در حقایق توکل او قاتی است در غلبات که اگردر # ~~آن اوقات بر آتش بروند خبر ندارند از آن، و اگر ایشان را در آن حالت در ~~آتش # ~~اندازند هیچ مضرت بر ایشان نرسد. و اگرتیرها بدیشان اندازند و ایشان را ~~مجروح # ~~گردانند الم نیابند از آن، و وقت بود که اگر پشهای ایشان را بگزد ~~بترسند و به # ~~اندک حرکتی از جای بروند. # گفتند: طریق به خدای چگونه است؟ گفت: دوربودن از جهال و # ~~صحبت داشتن با علما واستعمال کردن علم ودایم بر ذکر بودن. # پرسیدند از تصوف. گفت: اول تلک امه قد خلت لها ما کسبت. پس به # ~~آخر زفرات1 قلوب است به ودایع حضور. آنجا که همه را خطاب کرده است # ~~حق، و آن همه در صورت ذرات بوده است، تا خبر داده است کما قال عز وجل # ~~ألست برتکم قالوا بلی. رحمة الله علیه. PageV01P590 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0650.jpg) # # ذ کر سمنون محب قدس الله روحه العزیز # آن بی خوف همه حب، آن بی عقل همه لب، آن پروانهآ شمع جمال، آن # ~~آشفتهآ صبح وصال، آن ساکن مضطرب؛ محبوب حق: سمنون محب رحمة الله # ~~علیه؛ در شأن خویش یگانه بود، و مقبول اهل زمانه بود، و آلطف المشایخ و # ~~اشارات غریب و رموزی عجیب داشت، و در محبت آیتی بود، و جملهآ اکابر به # ~~بزرگی او اقرار داشتند و او را ازقتوت ومحبت سمنون المحب خواندندی، و ~~او # ~~خود را سمنون الکذاب خواندی. صحبت سری [سقطی] یافته بود و از اقران # ~~جنید بود و او را در محبت مذهبی خاص است، و او تقدیم محبت کرده است # ~~بر معرفت، و بیشتر مشایخ معرفت را بر محبت تقدیم داشته اند، و او ~~میگوید: # ~~محبت اصل وقاعدهآ راه است به خدای واحوال و مقامات شمه به نسبت با # ~~محبت بازی اند و در محلی ms476 که طالب را شناسند زوال بدان روا باشد. در محل # ~~محبت به هیچ حال روا نباشد مادام که ذات او موجود بود. # نقل است که چون به حجاز رفت اهل فید او را گفتند: ما را سخن کوی. # ~~بر منبر شد و سخن میگفت. مستمع نیافت. روی به قنادیل کرد که: با شما # ~~میگویم سخن محبت. درحال آن قنادیل بر یکدیگر می آمدند و پاره می شدند. # نقل است که یک روز در محبت سخن میگفت. مرغی از هوا فرود آمد و بر ### | 59 PageV01P591 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0651.jpg) # ~~سر او نشست، پس بر دست او نشست، پس بر کنار او نشست، پس از کنار بر # ~~زمین نشست، یس چندان منقار بر زمین زد که خون از منقار اوروان شد، پس # ~~بیفتاد و بمرد. # نقل است که در آخر عمر برای سنت زنی خواست. دختری در وجود آمد. # ~~چون سه ساله شد سمنون را با وی پیوندی پدید آمد. همان شب قیامت را به # ~~خواب دید، و دید که علمی نصب میکردند برای هر قومی؛ وعلمی نصب # ~~می کردند که نور او عرصات1 فرو گفت. سمنون گفت: این علم از آن کدام قوم # ~~است؟ گفتند: از آن آن قوم که یحبهم ویحبونه در شأن ایشان است. یعنی علم # ~~محبان است. سمنون خود را در آن میان انداخت. یکی بیامد و او را از میان # ~~ایشان برون کرد. سمنون فریاد برآورد که چرا بیرون میکنی؟ گفت: از آنکه ~~این # ~~علم محبان است و تو از ایشان نیستی . گفت: آخر مرا سمنون محب خوانند، و # ~~حق تعالی از دل من می داند. هاتفی آوازداد: ای سمنون! تواز محبان بودی ~~اما # ~~چون دل توبدان کودک میل کرد نام تو از جریدهآ محبان محو کردند. سمنون ~~هم # ~~در خواب زاری کرد که: خداوندا! اگر این طفل قاطع راه من خواهد بود او ~~را از # ~~راه من بردار. چون از خواب بیدار شد فریادی برآمد که دختر از ms477 بام در ~~افتاد و # ~~بمرد نقل است که یکبار در مناجات گفت: الهی در هرچه مرا بیازمایی در ~~آن # ~~راستم یابی و در آن تسلیم کنم و دم نزنم. درحال دردی بر وی متولی شد که # ~~جانش برخواست آمد، و او دم نمی زد. بامدادان همسایگان گفتند: ای شیخ! # ~~دوش تورا چه بود که از فریاد توما را خواب نیامد. و او هیچ دم نزده بود ~~اما # ~~صورت جان او بر صورت او آمده بود و به گوش مستمعان رسیده تا حق تعالی ~~بدو # ~~باز نمود که خاموشی خاموشی باطن است. اگر به حقیقت خاموش بودتی ~~PageV01P592 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0652.jpg) # ~~همسایگان را خبر نبودی. چیزی که نتوانی مگوی. # یس لی فی ما سواک حظ* نقل است که یکبار این بیت میگفت: %~% فکیف ما شنت ~~فاختبرنی # یعنی مرا جز در تو نصیب نیست. دلم به غیر تومایل نیست. مرا به هرچه # ~~خواهی امتحان کن. درحال بولش بسته شد. به دبیرستانها می رفت و کود کان ~~را # ~~میگفت عم دروغ زن را دعا کنید تا حق تعالی شفا دهد. # ابومحمد مغازلی گوید: با سمنون در بغداد بودم. چهل هزار درم بر درویشان # ~~نفقه کردند و هیچ به ما ندادند. بعد از آن سمنون گفت: بیا تا جایی رویم ~~و به # ~~هر درمی که ایشان دادند رکعتی نماز کنیم. پس به مداین رفتیم و چهل هزار # ~~رکعت نماز کردیم. # نقل است که غلام خلیل خود را به پیش خلیفه به تصوف معروف کرده بود # ~~و دین به دنیا فروخته و دایم عیب مشایخ پیش خلیفه گفتی و مرادش آن بود ~~تا # ~~همه مهجور باشند و کس به ایشان تبرک نکند تا جاه او بر جای ماند و ~~فضیحت # ~~نشود. چون سمنون بلند شد وصیت او منتشر شد. غلام خلیل رنج بسیار بدو # ~~رسانید و فرصت می جست تا چگونه او را فضیحت کند تا زنی منعمه خود را بر # ~~سمنون عرضه کرد که مرا بخواه. ms478 سمنون قبول نکرد پیش جنید رفت تا شفاعت # ~~کند به سمنون تا او را بخواهد. جنید او را زجر کرد و براند. ز پش غلام ~~خلیل # ~~رفت و سمنون را تهمتی نهاد. غلام خلیل شاد شد و خلیفه را بر وی متغیر ~~کرد. # ~~پس خلیفه فرمود سمنون را بکشند. چون سیاف1 را حاضر کردند خلیفه خواست # ~~که بگوید ««گردن بزن») گنگ شد. نتوانست. زبانش بگرفت و هیچ نتوانست # ~~گفت. شبانه در خواب دید که گفتند: زوال ملک تودر حیات سمنون بسته # ~~است. بامداد سمنون را بخواند و بنواخت و به اکرامی تمام باز گردانید. ~~پس PageV01P593 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0653.jpg) # ~~غلام خلیل را در حق او دشمنی زیادت شد تا به آخر عمر مجذوم گشت. یکی # ~~پیش سمنون حکایت کرد که غلام خلیل مجدوم شد. گفت: همانا که یکی از # ~~نارسیدگان متصوفه همت در وی بسته است و نیک نکرده است که او منازع # ~~مشایخ بود. گاه گاه مشایخ را به اعمال او راه میگرفت. خدایش شفا دهاد. ~~این # ~~سخن با غلام خلیل گفتند. از آن جمله توبه کرد و هرچه داشت از متاع پیش # ~~متصوفه فرستاد. ایشان هیچ قبول نکردند. بنگر که انکار این طایفه تا چه ~~حد # ~~است که آخر آن مرد را به مقام توبه می رساند. خود کسی که اقرار دارد تا ~~چه # ~~بود. لاجرم گفتهاند هیچ کس بر ایشان زیان نکند و نکنند. # پرسیدند از محبت. گفت: صفا دوستی است با ذکر دایم چنانکه حق # ~~تعالی فرموده است اذکروا آلله ذکرا کثیرا. # و گفت: محبان خدای شرف دنیا و آخرت بردند أن النبی صلی الله علیه # ~~وعلی آله وسلم قال المره مع من احب. گفت: مرد با آن بود که دوست دارد. ~~پس # ~~ایشان در دنیا و آخرت با خدای باشند. # و گفت: عبارت نتوان کرد از چیزی مگر به چیزی که از آن چیز رقیقتر و # ~~لطیغتر بود وهیچ چیز رقیقتر و لطیفتر نباشد از محبت. پس ms479 به چه از محبت # ~~عبارت توان کرد. یعنی از محبت عبارت نتوان کرد. # گفتند: چرا محبت را به بلا مقرون کردند. گفت: تا هر سفله ای دعوی # ~~محبت نکند. چون بلا بیند به هزیمت شود. # پرسیدند از فقر. گفت: فقیر آن است که به فقر أنس گیرد. چنانکه جاهل # ~~به نقد و فقیر را از نقد چنان وحشت بود که جاهل را از فقد. # و گفت: تصوف آن است که هیچ چیز ملک تونباشد و توملک هیچ چیز # ~~نباشی، رحمة الله علیه. PageV01P594 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0654.jpg) # ~~لل # ذکر ابوللمد مرتعش قدس الله روحه العزیز # آن به جان سابق1 معنی، آن به تن لاحق2 تقوی، آن سالک بساط وجدان # ~~پرورش: شیخ ابو محمد مرتعش رحمة الله علیه؛ از بزرگان مشایخ ومعتبران ~~اهل # ~~تصوف بود و مقبول اکابر و سفرها به تجرید کرده و به خدمتهای شایسته ~~معروف # ~~و مشهور طوایف بود و به ریاضات و مجاهدات مخصوص واز حیرهآ نشابور بود. # ~~ابوحفص را دیده بود و با ابو عثمان و جنید صحبت داشته و مقام او در ~~شونیزته # ~~بود و در بغداد وفات کرد. # نقل است که گفت: سیزده حج کردم به توکل، چون نگه کردم همه بر # ~~هوای نفس بود. گفتند: چون دانستی؟ گفت: از آنکه مادرم گفت سبوئی # ~~آب آر. بر من گران آمد. دانستم که آن حج بر شره3آ شهوت بود و هوای نفس. # درویشی گفت: در بغداد بودم و خاطر حج داشتم. در دلم آمد که مرتعش # ~~می آید و پانزده درم می آرد، تا رکوه 4 و رسن و نعلین خرم، و در بادیه ~~روم. # ~~درحال یکی در بزد. باز کردم. مرتعش بود. رکوهای به دست. گفت: بستان. # ~~4 کوزهآ آیخوری. ### | 597 PageV01P595 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0655.jpg) # ~~گفتم: نگیرم. گفت: بگیر و مرا رنجه مدار. چند درم خواستی؟ گفتم: پانزده # ~~درم. گفت: بگیر که پانجده1 درم است. # نقل است که روزی در محلتی از بغداد می رفت. تشنه شد. از خانه ms480 ای آب # ~~خواست. دختری صاحب جمال کوزهای آب آورد. دلش صید جمال اوشد. هم # ~~آنجا بنشست تا خداوند خانه بیامد. گفت: ای خواجه! دلی به شربتی آب گران # ~~است مرا از خانهآ تو شربتی آب دادند و دلم بردند. آن مرد گفت: آن دختر ~~من # ~~است. به زنی به تودادم. و او را به خانه برد و عقد نکاح کرد. و خداوند ~~خانه از # ~~منعمان بغداد بود، و مرتعش را به گرمابه فرستاد و خرقه بیرون کرد و ~~جامهای # ~~پاکیزه در وی پوشید. چون شب درآمد دختر به وی دادند. مرتعش برخاست و به # ~~نماز مشغول شد. ناگاه در میان نماز فریاد برآورد که: مرقع من بیارید. ~~گفتند: # ~~چه افتاد؟ گفت: به سرم ندا کردند که به یکی نظر که به غیر ما کردی ~~جامهآ # ~~برکشیم. مرقع در پوشید و زن را طلاق داد. # نقل است که او را گفتند: فلانکس بر سر آب می رود. گفت: آن را که # ~~خدای توفیق دهد کی مخالفت هوای خود کند. بزرگتر از آن بود که در هوا ~~پرد و # ~~برآب رود. # نقل است که در اعتکاف نشسته بود، آخر ماه رمضان- در جامع- بعد از # ~~دو روز بیرون آمد. گفتند: چرا اعتکاف را باطل کردی؟ گفت: جماعتی قرا را # ~~نتوانستم دید و آن دید طاعت ایشان بر من گران آمد. # و سخن اوست که هرکه گمان برد که فعل او او را از آتش نجات دهد یا به # ~~بهشت رساند. به یقین خود را در خطر انداخته است و هرکه اعتماد بر فضل # ~~خدای تعالی دارد خق تعانی آورا به بهست رساقد کک نان الله ته تی ل پفضل ~~PageV01P596 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0656.jpg) # ~~آلله وبرحمته فبذلک فلیفرحوا. # و گفت: آرام گرفتن اسباب در دل منقطع گرداند از اعتماد کردن بر # ~~مسبب الاسباب. # پرسیدند: به چه چیز بنده دوستی خدای حاصل تواند کرد؟ گفت: به # ~~دشمنی آنچه خدای دشمن گرفته است و آن دنیا است و نفس. ms481 # و گفت: اصل توحید سه است: شناختن خدای را به ربوبیت؛ و اقرار # ~~کردن خدای را به وحدانیت؛ ونفی کردن جملهآ انداد1. # و گفت: عارف صید معروف است که معروف او را صید کرده است تا # ~~مکرمش گرداند و در حظیرة القدس2 بنشاند. # و گفت: درست کردن معاملات به دو چیز است: صپر؛ و اخلاص. صبر # ~~بروی، واخلاص در وی. # و گفت: مخلص چون دل به حق دهد سلوت3 باشد و چون به خلق دهد # ~~فکرت باشد. # و گفت: تصوف حسن خلق است. # و گفت: تصوف حالی است که غایب گرداند صاحب آن را از گفت و # ~~گوی و می برد تا به خدای ذوالمنن و از آنجا بیرون گرداند تا خدای بماند ~~و او # ~~نیست شود. # و گفت: این مذهبی است همه جد. به هزل آمیخته مگردانید. # و گفت عزیزترین نشستن فقر آن بود که با فقرا نشیند. پس چون بینی که # ~~فقیر جدا گردد از فقیر به یقیندان که از علتی خالی نیست. # نقل است که بعضی از اصحاب از او وصیت خواستند. گفت: پیش کسی # ~~روید که شما را به از من بود و مرا به کسی بگذارید که به از شما باشد، ~~رحمة PageV01P597 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0657.jpg) # ذکر محمد فضل قدس الله روحه العزیز # آن متمکن به کرامات و حقایق، آن متعین به اشارت و دقایق، آن مقبول # ~~طوایف، آن مخصوص لطایف، آن در مرغزار عشق وعقل: ابوعبدالله محمدبن # ~~فضل رحمة الله علیه، از کبار مشایخ خراسان بود، وستودهآ همه بود، ودر # ~~ریاضات ورنج بی نظیر بود، و درفتوت ومروت بی همتا بود، و مرید خضرویه # ~~بود، و ترمذی را دیده بود، و بوعثمان حیری را بد و میلی عظیم بود. ~~چنانکه یکبار # ~~بدو نامه نوشت که علامت شقاوت چیست؟ گفت: سه چیز: یکی آنکه حق # ~~تعالی او را علم روزی کند، و از عمل محروم گرداند؛ دوم آنکه عمل دهد، و ~~از # ~~اخلاص محروم کند؛ سوم آنکه ms482 صحبت صالحان روزی کند و از حرمت داشت # ~~ایشان محروم کند. # و بوعثمان حیری گفت: محمد فضل سنسار مردان است. و بوعثمان با # ~~همه جلالت خود گفتی: اگرقوت دارمی در پناه محمد فضل رومی تا سر من # ~~صافی شدی به دیدار او. و او از اهل بلخ جفای بسیار کشید و از بلخ بیرون # ~~کردند و او ایشان را گفت: یا رب صدق از ایشان باز گیر. # نقل است که از او پرسیدند: سلامت صدوربه چه حاصل آید؟ گفت: بله # ~~ایستادن به حق الیقین و آن حیاتی بود تا بعد از آن علم الیقین دهند تا ~~به PageV01P598 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0658.jpg) # ~~علم الیقین مطالعهآ عین الیقین کند، تا اینجا سلامت یابد؛ وتا نخست غین ~~الیقین # ~~نبود، علم الیقین نبود- که کسی را که کعبه ندید هرگز او را علم الیقین ~~به کعبه # ~~نبود. پس معلوم شد که علم الیقین بعد از عین الیقین تواند بود که آن ~~علمی که # ~~پیش از عین الیقین بود آن به همت بود و اجتهاد ازاین جای بود که گاه ~~صواب # ~~افتد وگاه خطا. چون علم الیقین پیدا آمد به علم الیقین مطالعهآ اسرار ~~وحقایق # ~~عین الیقین توان کرد. مثالش چنان بود که کسی در چاهی افتاده باشد و ~~بزرگ # ~~شده- ناگاه او را از چاه برآرند- در آفتاب متحیر گردد و مدتی بر آن ~~ثبات کند # ~~تا به آفتاب دیدن خوی کند، تا چنانکه به آفتاب علمش حاصل شود که بدان # ~~علم مطالعهآ اسرار آفتاب تواند کرد. # و گفت: عجب دارم از آنکه به هوای خود به خانهآ او رود و زیارت کند چرا # ~~قدم بر هوای خود ننهد تا بدو رسد و به او دیدار کند. # و گفت: صوفی آن است که صافی شود از جملهآ بلاها و غایب گردد از # ~~جملهآ عطاها. # و گفت: راحت در اخلاص است از آرزوهای نفس. # و گفت: چون مرید به گوشهآ خاطر به دنیا نگرد توبیش در وی منگر که او ms483 # ~~مدبرا طریقت شد. # و گفت: اسلام به چهار چیز از شخصی مفارقت کند: یکی آنکه عمل # ~~نکند بدانچه داند؛ دوم آنکه عمل کند بدانچه نداند؛ سوم آنکه نجوید آنچه # ~~نداند؛ چهارم آنکه مردمان را منع کند از آموختن. PageV01P599 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0659.jpg) # ~~با رغبتترین در حفظ شتت و متابعت. # و گفت: محبت ایثار است و آن چهار معنی است: یکی دوام ذکر به دل و # ~~شاد بودن بدان؛ دوم انسی عظیم گرفتن به ذکر حق؛ سوم قطع اشغال کردن و ~~از # ~~هر قاطع که هست باز بریدن؛ چهارم او را بر خود گزیدن و بر هرچه غیر او ~~است # ~~چنانکه حق تعالی گفته است قن ان کان اباؤکم وابناوکم واخوانکم # ~~وأزواجکم الی قوله أحب إلیکم ین الله ورسوله الآیة. وصفت محبان حق این # ~~است که محبت ایشان بر معنی ایثار بود. بعد از این معاملت ایشان بر چهار ~~منزل # ~~رود: یکی محبت؛ دوم هیبت؛ سوم حیا؛ چهارم تعظیم. # و گفت: ایثار زاهدان به وقت بی نیازی بود و ایثار جوانمردان به وقت # ~~حاجت. # و گفت: زهد در دنیا ترک است و اگر نتوانی ایثار کنی و اگر نتوانی خوار # ~~داری. PageV01P600 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0660.jpg) # ذکر ابوالحسن بوشنجی قدس الله روحه العزیز # آن صادق کار دیده، آن مخلص بار کشیده، آن موحد یک رنگی : شیخ # ~~ابوالحسن بوشنجی رحمة الله علیه؛ ازجوانمردان خراسان بود، ومحتشم ترین # ~~اهل زمانه، وعالمترین در علم طریقت، ودر تجرید قدمی ثابت داشت. بوعثمان # ~~و ابن عطا و جرئری و بوعمرو را دیده بود و سالها از بوشنج برفت و به ~~عرای # ~~می بود. چون باز آمد به زندقه منسوب کردندش. از آنجا به نشابور آمد و ~~عمر آنجا # ~~گذاشت. چنانکه مشهور شد تا به حدی که روستایی [ای] را دراز گوشی گم # ~~شده بود، پرسید: در نشابور پارساتر کیست؟ گفتند: ابوالحسن بوشنجی. # بیامد و در دامنش آویخت که: خرمن تو بردهای. در ماند. گفت: ای # ~~جوانمرد! غلط کرده ای. من تو ms484 را اکنون می بینم. گفت: نی! خر من ~~توبردهای. # ~~در ماند. دست بر داشت و گفت: الهی مرا ازوی باز خر. # درحال یکی آواز داد که: او را رها کن که خریافتیم. بعد از آن روستایی # ~~گفت: ای شیخ! من دانستم که توندیده ای. لکن من خود را هیچ آبروی ندیدم # ~~بر این درگاه. گفتم: تا تو نفسی بزنی تا مقصود من برآید. # نقل است که یک روز در راهی می رفت، ناگاه ترکی درآمد و قفایی بر # ~~شیخ زد و برفت. مردمان گفتند: چرا کردی که او شیخ ابوالحسن است، مردی ### | 601 PageV01P601 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0661.jpg) # ~~بزرگ. پشیمان شد و باز آمد و از شیخ عذر می خواست. شیخ گفت: ای دوست! # ~~فارغ باش که ما این نه ازتودیدیم، از آنجا که رفت غلط نرود. # نقل است که در متوضا بود. در خاطرش آمد که این بیرهن به فلان درویش # ~~می باید داد. خادم را آواز داد و گفت: این پیراهن از سر من برکش و به ~~فلان # ~~درویش ده. # خادم گفت: ای خواجه! چندان صبر کن که بیرون آیی. گفت: می ترسم # ~~که شیطان راه بزند و این اندیشه بر دلم سرد گرداند. # نقل است که یکی از او پرسید: چگونه ای؟ گفت: دندانم فرسوده شد از # ~~نعمت حق خوردن، وزبانم از کار شد از بس شکایت کردن. # پرسیدند. مروت چیست؟ گفت: دست داشتن از آنچه بر تو حرام است تا # ~~مروتی باشد که با کرام الکاتبین کرده باشی. # و پرسیدند تصوف چیست؟ گفت: تصوف اسمی و حقیقت پدید نه وپیش # ~~ازاین حقیقت بود بی اسم. # پرسیدند از تصوف گفت: کوتاهی امل است و مداومت بر عمل. # پرسیدند از فتوت. گفت: مراعات نیکو کردن و بر موافقت دایم بودن و از # ~~نفس خویش به ظاهر چیزی نادیدن که مخالف آن بود باطن تو. # و گفت: توحید آن بود که بدانی که او مانند هیچ ذاتی نیست. # و گفت: اخلاص آن ms485 است که کرام الکاتبین نتوانند نوشت و شیطان آن را # ~~تباه نتواند کرد و آدمی بر وی مطلع نتواند شد. # و گفت: اول ایمان به آخر آن پیوسته است. # و گفتند: ایمان و توکل چیست؟ گفت: آنکه نان از پیش خود خوری و # ~~لقمه خرد خایی1 به آرام دل و بدانی که آنچه تورااست از توفوت نشود. PageV01P602 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0662.jpg) # و گفت: هرکه خود را خوار داشت خدای تعالی او را رفیع القدر گردانی و # ~~هرکه خود را عزیز داشت خدای تعالی او را خوار گردانید. # نقل است که یکی از او دعا خواست. گفت: حق تعالی تورا از فتنهآ تو # ~~نگاه دارد. # نقل است که بعد از وفات او درویشی به سر خاک او می رفت و از حق # ~~تعالی دنیا می خواست. شبی ابوالحسن را به خواب دید که گفت: ای درویش! # ~~چون به سرخاک ماآیی نعمت دنیا مخواه. اگر نعمت دنیا خواهی به سر خاک # ~~خواجگان دنیا رو، و چون اینجا آیی همت از دو کون بریده کردن خواه، رحمة # ~~الله علیه. PageV01P603 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0663.jpg) # ذکر محمد بن علی الترمذی قدس الله روحه العزیز # آن سلیم سنت، آن عظیم ملت، آن مجتهد اولیا، آن متفرد اصفیا، آن محرم # ~~حرم ایزدی، شیخ وقت : محمدبن علی الترمذی رحمة الله علیه؛ از محتشمان # ~~شیوخ بود، و از محترمان اهل ولایت، وبه همه زبانها ستوده، و آیتی بود ~~در شرح # ~~معانی، ودر احادیث وروایات اخبار ثقه1 بود، و در بیان معارف و حقایق # ~~اعجوبه بود. قبولی به کمال، وحلی شگرف، وشفقتی وافر، وخلقی عظیم، و # ~~او را ریاضات و کرامات بسیاراست. و درفنون علم کامل، و در شریعت و # ~~طریقت مجتهد. وترمذیان جماعتی به وی اقتدا کنند، و مذهب او بر علم بوده # ~~است که عالم ربانی بود، و حکیم امت بود و مقلد کسی نبود که صاحب کشف # ~~و صاحب اسرار بود، وحکمتی به غایت داشت. چنانکه او را حکیم الاولیا # ~~خواندند، ms486 وصحبت بوتراب وخضرویه وابن جلا یافته بود، وبا یحیی معاذ سخن # ~~گفته بود. چنانکه گفت: یک روز سخنی میگفتم در مناظرهآ امیر یحیی. متحیر # ~~شد در آن سخن. و او را تصانیف بسیار است. همه مشهور و مذکور و در وقت ~~او # ~~در ترمذ کسی نبود که سخن او فهم کردی و از اهل شهر مهجور بودی و در ~~ابتدا PageV01P604 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0664.jpg) # ~~دو طالب علم راست شد که به طلب علم روند. چون عزم درست شد مادرش # ~~بمگین شد و گفت: ای جان مادر! من ضعیفم و بی کس و تومتولی کار من. # ~~مرا به که میگذاری؟ و من تنها و عاجز. # از آن سخن دردی به دل او فرو آمد. ترک سفر کرد و آن دو رفیق او به طلب # ~~علم شدند. چون چند گاه برآمد روزی در گورستان نشسته بود و زار می گریست # ~~که : من اینجا مهمل وجاهل ماندم ویاران من باز آیند، به کمال علم ~~رسیده. # ناگاه پیری نورانی بیامد و گفت: ای پسر! چرا گریانی؟ گفت: [حال] # ~~باز گفتم. پیر گفت: خواهی تا تو را هر روزی سبقی گویم تا به زودی از ~~ایشان # ~~درگذری؟ گفتم: خواهم. پس هر روز سبقم میگفت تا سه سال برآمد. بعد از آن # ~~مرا معلوم شد که او خضر بوده است، واین دولت به رضای والده یافتم. # ابر بکر وراق گفت: هر یکشنبه خضر علیه السلام به نزدیک او آمدی و # ~~واقعها از یکدیگر پرسیدندی. و هم او نقل کند که روزی محمدبن علی الحکیم # ~~مرا گفت: امروز تو را جایی برم. گفتم: شیخ داند. با وی برفتم. دیری بر ~~نیامد # ~~که بیابانی دیدم سخت صعب و تختی زرین در میان بیابان نهاده، در زیر # ~~درختی سبز و چشمهآ آب، و یکی بر آن تخت لباس زیبا پوشیده. چون شیخ # ~~نزدیک او شد برخاست و شیخ را بر تخت نشاند. چون ساعتی برآمد از هر طرفی # ~~گروهی می آمدند، ms487 تا چهل تن جمع شدند و اشارتی کردند بر آسمان، طعامی # ~~ظاهر شد. بخوردند. شیخ می پرسید از آن مرد و او پاسخ میگفت. چنانکه من # ~~یک کلمه از آن فهم نکردم. چون ساعتی بر آمد دستوری خواست و بازگشت و # ~~مرا گفت: رو که سعید گشتی. پس چون زمانی برآمد بترمذ باز آمدم. گفتم: ~~ای # ~~شیخ! آن چه بود و چه جای بود و آن مرد که بود؟ گفت: تیه1 بنی اسرائیل ~~بود و PageV01P605 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0665.jpg) # ~~آن مرد قطب المدار بود. گفتم: در این ساعت چگونه رفتیم و باز آمدیم؟ ~~گفت: # ~~یا ابابکر! چون برنده او بود توان رسیدن. تو را با چگونگی چه کار؟ تورا ~~با # ~~رسیدن کار، نه با پرسیدن. # نقل است که گفت: هرچند با نفس کوشیدم تا او را بر طاعت دارم با وی # ~~بر نیامدم. از خود نومید شدم. گفتم: مگر حق تعالی این نفس از برای دوزخ # ~~آفریده است؟ دوزخی را چه پرورم. به کنار جیحون شدم و یکی را گفتم تا # ~~دست و پای من ببست و برفت. پس به پهلو غلطیدم و خود را در آب انداختم ~~تا # ~~مگر غرقه شدم. آب بزد و دست من بگشاد و موجی بیامد و مرا بر کنار ~~انداخت. # ~~از خود نومید گشتم. گفتم: سبحان الله! نفسی آفریدهای که نه بهشت را ~~شاید و # ~~نه دوزخ را. در آن ساعت که از خود ناامید شدم به برکت آن سر من گشاده # ~~گشت. بدیدم آنچه مرا بایست و همان ساعت از خود غایب شدم تا بزیستم به # ~~برکت آن ساعت زیستم # ابوبکر وراق گفت: شیخ روزی جزوی چند از تصانیف خود به من داد که # ~~این را در جیحون اندازم. در وی نگاه کردم همه لطایف و حقایق بود. دلم ~~نداد. # ~~در خانه بنهادم و گفتم: انداختم. گفت: چه دیدی؟ گفتم: هیچ. گفت: # ~~نینداختی برو و بینداز. گفتم: مشکلم دو شد: یکی آنکه چرا در آب ms488 می ~~اندازد؛ و # ~~یکی آنکه چه برهان ظاهر خواهد شد. باز آمدم و در جیحون انداختم. جیحون # ~~دیدم که ازهم بازشد و صندوقی سر گشاده پدید آمد و آن اجزا در آن افتاد. ~~پس # ~~سر برهم آورد و جیحون به قرار باز آمد. عجب داشتم از آن. چون به خدمت ~~شیخ # ~~آمدم گفت: اکنون انداختی. گفتم: ایها الشیخ به عزة خدای که این سر با ~~من # ~~بگوی. گفت: چیزی تصنیف کرده بودم در علم این طایفه که کشف تحقیق آن # ~~بر عفول مسکل بود. برادرم صرارش *رخواست و آن صندوق را ماهی بود که # نقل است که یکبار جمله تضانیف خود در آب انداخ. حصر علیه السلام ~~PageV01P606 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0666.jpg) # ~~59. ذکر محمعد بن علی الترمدی # ~~آن جمله را بگرفت و باز آورد و گفت: خود را بدین مشغول می دار. # سخن اوست که گفت: هرگزیک جزو تصنیف نکرده ام تا گویند این # ~~تصنیف او است، ولکن چون وقت بر من تنگ شدی مرا بدان تسلی بودی. # نقل است که گفت: در عمر خود هزار و یک بار خدای تبارک و تعالی و # ~~تقدس به خواب دیدم. # نقل است که در عهد او زاهدی بزرگ بود و پیوسته بر حکیم اعتراض # ~~کردی و حکیم کلبه ای داشت در همه دنیا. چون از سفر حجاز باز آمد سگی در # ~~آن کلبه - بچه نهاده بود- که در نداشت. شیخ نخواست که او را بیرون کند. # ~~هشتاد بار می رفت و می آمد تا باشد که سگ به اختیار خود آن بچه گان را ~~بیرون # ~~برد. پس همان شب آن زاهد پیغمبر علیه السلام را به خواب دید که فرمود: ~~ای # ~~فلان! با کسی برابری میکنی که از برای سگی هشتاد بار مساعدت کرد. برو. # ~~اگر سعادت ابدی می خواهی کمر خدمت او برمیان بند. و آن زاهد ننگ # ~~داشتی از جواب سلام حکیم بعد از آن همه عمر در خدمت شیخ به سر برد. # نقل ms489 است که از عیال او پرسیدند: چون شیخ خشم گیرد شما دانید؟ # ~~گفتند؟ دانیم. چون از ما بیازارد، آن روز با ما نیکی بیشتر کند و نان و ~~آب # ~~نخورد و گریه و زاری کند و گوید الهی توزا به چه آزردم تا ایشان را بر ~~من # ~~بیرون آوردی. الهی توبه کردم. ایشان را به صلاح بازآر. ما بدانیم و ~~توبه کنیم # ~~تا شیخ از بلا بیرون آریم. # نقل است که مدتی خضر را ندید تا روزی که کنیزک جامهآ کودک شسته # ~~بود و طشتی پر نجاست و بول کرده و شیخ جامهآ پاکیزه با دستاری پاک ~~پوشیده # ~~بود و به جامع می رفت، مگر کنیزک به سبب درخواستی در خشم شد و آن طشت # ~~پر داشت به سر شیخ فرو کرد. شیخ هیچ نگفت و آن خشم فرو خورد. درحال # ~~خضر را علیه السلام بیافت. # نقل است که گفتند او را چندان ادب است که پیش عیال خود بینی پاک ~~PageV01P607 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0667.jpg) # ~~نکرده است. مردی آن بشنود و قصد زیارت او کرد. چون او را بدید در مسجد # ~~ساعتی توقف کرد تا از اوراد فارغ شد و بیرون آمد. مرد بر اثر او برفت. ~~در راه # ~~گفت: کاشکی بدانستمی که آنچه گفتند راست است. شیخ به فراست # ~~بدانست. روی بدو کرد و بینی پاک کرد. او را عجب آمد. با خود گفت: آنچه # ~~مرا گفتند یا دروغ گفتند، یا این تازیانهیی است که شیخ مرا می زند، تا ~~سر # ~~بزرگان نطلبم. شیخ این هم بدانست. روی بدو کرد و گفت: ای پسر! تورا # ~~راست گفتند، ولکن اگر خواهی تا سر همه پیش تونهند، سر خلق بر خلق # ~~نگاه دار که هرکه سر ملوک بگوید همه سری را نشاید. # نقل است که در جوانی زنی صاحب حمال او را به خود خواند، اجابت # ~~نکرد، تا روزی خبر یافت که شیخ در باغی است. خود را بیاراست و آنجا ~~رفت. # ~~شیخ ms490 چون بدانست بگریخت. زن بر عقب می دوید و فریاد میکرد که درخون # ~~من سعی میکنی . شیخ التفات نکرد و بر دیواری بلند شد و خود را فرو ~~انداخت. # ~~چون پیر شد روزی مطالعهآ احوال واقوال خود میکرد. آن حالش یاد آمد. در # ~~خاطرش آمد که چه بودی اگر حاجت آن زن روا کردمی که جوان بودم و بعد از # ~~آن توبه کردمی. چون این در خاطر خود بدید رنجور شد. گفت: ای نفس خبیث # ~~پر معصیت! پیش از چهل سال در اول جوانی تورا این خاطر نبود. اکنون در # ~~پیری بعد از چندین مجاهده پشیمانی بر نا کرده گناه از کجا آمد. اندوهگن ~~شد و # ~~به ماتم بنشست. سه روز ماتم این خاطر بداشت. بعد از سه روز بیغمبر را # ~~علیه السلام در خواب دید که فرمود: ای محمد! رنجور مشو که نه از آن است ~~که # ~~در روزگار تو تراجعی1 است، بل که این خاطر تورا از آن بود که از وفات ~~ما PageV01P608 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0668.jpg) # ~~مفارقت ماست نه آنکه صفت تو در نقصان است. # نقل است که گفت: یکبار بیمارشدم و از اوراد زیادتی بازماندم. گفتم: # ~~دریغا! تن درستی که از من چندان خیرات می آمد، اکنون همه گسسته شد. # ~~آوازی شنیدم که : ای محمد! این چه سخن بود که گفتی؟ کاری که تو کنی نه # ~~چنان بود که ما کنیم. کار تو جز سهو و غفلت نبود و کار ما جز صدق نبود. # ~~گفت از آن سخن ندم خوردم و توبه کردم. # و سخن اوست که بعد از آنکه مرد بسی ریاضت کشیده و بسی ادب ظاهر # ~~بجای آورده و تهذیب اخلاق حاصل شده انوار عطاهای خدای تعالی در دل خود # ~~باز یابد و دل او بدان سبب سعتی1 گیرد و سینهآ او منشرح2 گردد و نفس او ~~به # ~~فضای توحید درآید و بدان شاد شود لاجرم اینجا ترک عزلت گیرد و در سخن ~~آید # ~~و شرح ms491 دهد فتوحی که او را در این راه روی نموده باشد تا خلق او را به ~~سبب # ~~سخن او و به سبب فتوح او از غیب گرامی دارند و اعزاز کنند و بزرگ شمرند ~~تا # ~~نفس اینجا فریفته شود و همچون شیری از درون او بجهد و بر گردن او نشیند ~~و آن # ~~لذت که در ابتدای مجاهده در خود یافته باشد منبسط گردد، چنانکه ماهی از # ~~دام بجهد چگونه در دریا غوص کند و هرگزپیش او را به دام نتواند آورد. ~~نفس # ~~که بفضای توحید رسد هزار بار خبیث تر و مکارتر از آن بود که اول پیش او ~~در # ~~قید نیاید، از آنکه در اول بسته بود و اینجا گشاده و منبسط گشت، و در ~~اول از # ~~صیق بشریت آلت خویش ساخته بود اینجا از وسعت توحید آلت خود سازد. # ~~پس از نفس ایمن مباش و گوش دارتا بر نفس ظفریابی و از این آفت که گفتیم # ~~حذر کنی که شیطان در درون نشسته است. # چنانکه هم محمد علی حکیم نقل کرده است که چون آدم و حوا به هم # ~~رسیدند و توبهآ ایشان قبول افتاد روزی آدم به کاری رفت. ابلیس بچهآ خود ~~را- # ~~خباس نام- پیش حوا آورد و گفت: مرا مهمی پیش آمده است. بچهآ مرا ~~PageV01P609 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0669.jpg) # ~~نگاهدارتا باز آیم. حوا قبول کرد. ابلیس برفت. چون آدم باز پس آمد ~~پرسید: # ~~این کیست؟ گفت: فرزند ابلیس است که به من سپرده است. آدم او را ملامت # ~~کرد که چرا قبول کردی. و در خشم شد و آن بچه را بکشت و پاره پاره کرد و ~~هر # ~~پارهیی، از شاخ درختی بیاویخت و برفت. ابلیس باز آمد و گفت: فرزند من # ~~کجاست؟ حوا احوال باز گفت و گفت پارهیاره کرده است و هر پارهیی از شاخ # ~~درختی آویخت. ابلیس فرزند را آوازداد به هم پیوست و زنده شد و پیش ~~ابلیس # ~~آمد. دیگر باره حوا را گفت: ms492 او را قبول کن که مهمی دیگر دارم. حوا قبول # ~~نمی کرد. به شفاعت و زاری پیش آمد تا قبول کرد. پس ابلیس برفت و آدم ~~بیامد # ~~و او را بدید. پرسید: چیست؟ حوا احوال باز گفت. آدم حوا را برنجانید و ~~گفت: # ~~نمی دانم تا چه سر است در این که فرمان من نمی بری و از آن دشمن خدای # ~~می بری و فریفتهآ سخن او می شوی؟ پس او را بکشت و بسوخت و خاکستر او را # ~~نیمی به آب انداخت و نیمی به باد بر داد و پرفت. ابلیس باز آمد و فرزند ~~طلبید. # ~~حوا حال بگفت ابلیس فرزند را آواز کرد. آن اجزای او به هم پیوست و زنده ~~شد # ~~و پیش ابلیس نشست. پس ابلیس دگر بار حوا را گفت او را قبول نمی کرد- # ~~که آدم مرا هلاک کند- پس ابلیس سوگند داد تا قبول کرد. ابلیس برفت. آدم # ~~بیامد. دیگر بار او را بدید. در خشم شد و گفت خدای داند تا چه خواهد ~~بود که # ~~سخن او می شنوی و آن من نمی شنوی. پس در خشم شد و خناس را بکشت و # ~~قلیه1 کرد و یک نیمه خود بخورد و یک نیمه به حوا داد. و گویند که آخرین ~~بار # ~~ختاس را به صفت گوسغندی آورده بود. جون ابلیس باز آمد و فرزند طلبید ~~حوا # ~~حال باز گفت که: او را قلیه کرد و یک نیمه من خوردم و یک نیمه آدم. ~~ابلیس # ~~گفت: مقصود من این بود تا خود را در درون آدم راه دهم . چون سینهآ او ~~مقام من # ~~شد مقصود من حاصل گشت. چنانکه حق تعالی در کلام قدیم خود یاد میکند ~~PageV01P610 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0670.jpg) # ~~58. ذکر محمد بن -کی الترمدی # ~~آلخناس آلذی یونوس فی صدور الناس * من آلجنة وآلناس این است. # و گفت: هرکه را یک صفت از صفات نفسانی مانده باشد، چون مکاتبی # ~~بود که اگریک درم بر وی باقی ms493 بود او آزاد نبود و بندهآ آن یک درم بود ~~اما آن # ~~را که آزاد کرده باشند و بر وی هیچ نمانده بود، این چنین کس مجذوب بود # ~~که حق تعالی او را از بندگی نفس آزاد کرده بود، در آن وقت که او را جذب # ~~کرده بود. پس آزاد حقیقی او بود کما قال الله تعالی آلله یجتبی إلیه من ~~یشاء # ~~وتهدی إلیه من ینیب. اهل اجتبا آن کسانند که در جذبه افتادند واهل ~~هدایت # ~~آن قوم اند که به انابت او را جویند. # و گفت مجذوب را منازل است چنانکه بعضی را از ایشان ثلث نبوت # ~~دهند، وبعضی را نصفی، و بعضی را زیادت از نصف تا به جایی برسد که # ~~مجذوبی افتد که حظ او از نبوت بیش از همه مجذوبان بود، و او خاتم ~~الاولیا # ~~بود، ومهتر جملهآ اولیا بود، چنانکه محمد مصطفی علیه السلام مهتر جملهآ ~~انبیا # ~~بود وختم نبوت بدو بود. # و گفت: آن مجذوب تواند بود که مهدی بود اگر کسی گوید که اولیا را از # ~~نبوت چون نصیب بود؟ گویم پیغامبر علیه السلام. گفت اقتصاد و هدی صالح و # ~~سمت حسن یک جزو است، از بیست وچهار جزونبوت. ومجذوب را اقتصاد و # ~~هدی صالح نتواند بود. و پیغمبر فرمود علیه السلام که خواب راست جزوی ~~است # ~~از نبوت. وجایی دیگر گفت: هرکه یک درم از حرام به خصم باز دهد درجهیی # ~~از نبوت بیابد. پس این همه مجذوب را تواند بود. # و گفت: درست ترنشان اولیا آن است که از اصول علم سخن گوید. قایلی # ~~گفت: آن چگونه بود؟ گفت: علم ابتدا بود، وعلم مقادیر، وعلم عهد میثاق، ~~و # ~~علم حروف. این اصول حکمت است وحکمت علما این است و این علم بر # ~~بزرگان اولیا ظاهر شود و کسی از ایشان قبول تواند کرد که ابلیس را از ~~ولایت او # ~~حی نبود. PageV01P611 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0671.jpg) # گفتند: اولیا از سوء خاتمت ترسند. گفت: بلی ms494 ولیکن آن خوف خطرات # ~~بود و روزی نبود که حق تعالی دوست ندارد که عیش خوش را بر ایشان تیره # ~~بگرداند. # و گفت: مشنول به ذکر او چنان بود که از او سؤال نتواند کرد و این متام # ~~بزرگتر از آن مقام است که بلعمیان فهم کنند. گفتند: بلعمیان کدام قوم ~~اند؟ # ~~گفت: آنکه ایشان آیات الهی را اهل نهاند. # پرسیدند از تقوی و جوانمردی. گفت: تقوی آن است که در قیامت # ~~هیچ کس دامنت نگیرد و جوانمردی آن که تودامن هیچ کس نگیری. # و گفت: عزیز کی است آنکه معصیت او را خوار نکرده است، و آزاد # ~~کسی است که طمع او را بنده نکرده است، و خواجه کسی است که شیطان او # ~~را بنده نکرده است، و عاقل کسی است که پرهیزگاری برای خدای تعالی و # ~~حساب نفس خویش کند. # و گفت: هرکه در طریقت افتاد او را با اهل معصیت میچ انکار بنماند. # و گفت: هرکه از چیزی بترسد از او بگریزد و هرکه از خدای ترسد در وی # ~~گریزد. # و گغت: اصل مسلمانی دو چیز است: یکی دید متت، و دوم خوف # ~~قطعیت. # و گفت: بر هیچ گم کردهای آن غم نباید خورد که بر گم کردهآ نیت، که # ~~هیچ کار خیر بی نیت درست نیاید. # و گفت: هرکه را همت او دینی گردد همه کارهای دنیایی او دینی گردد، # ~~و هرکه را همت او دنیایی گردد همه کارهای دینی او به شومی همت وی # ~~دنیایی گردد. PageV01P612 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0672.jpg) # ~~جاهل بود به اوصاف ربوبیت جاهل تربود. # و گفت: تومی خواهی که با بقای نفس خود حق را بشناسی، و نفس تو # ~~خود را نمی شناسد و نمیتواند شناخت، چگونه حق را تواند شناخت؟ # و گفت: بدترین خصال مرد دوستی کبر است و اختیار در کارها. زیرا که # ~~کبر از کسی لایق بود که ذات او بی عیب بود و اختیار از کسی درست بود که # ~~علم ms495 او بی جهل بود. # و گفت: صد شیر گرسنه در رمهآ گوسفند چندان تباهی نکند که یک # ~~ساعت شیطان کند و صد شیطان آن تباهی نکند که یک ساعت نفس آدمی # ~~کند با وی. # و گفت: بسنده است مرد را این عیب که شاد میکند او را آنچه زیانگار او # ~~است. # و گفت: حق تعالی ضمان رزق بندگان کرده است. بندگان را ضمان # ~~توکل باید کرد. # و گفت: مراقبت آن را باید کرد که هیچ نظر او از تو غایب نیست، و شکر # ~~کسی را باید کرد که نعمت او از تو منقطع نیست و خضوع کسی را باید کرد ~~که # ~~قدم از ملک و سلطنت او هرگز بیرون نتوان نهاد. # و گفت: جوانمردی آن بود که راه گذری و مقیم بیش تویکسان بود. # و گفت: حقیقت محبت حق تعالی دوام انس است به ذکر او. # و گفت: اینک میگویند که دل نامتناهی است. راست نیست زیرا که هر # ~~دلی را کمالی معلوم است که چون آنجا برسد بایستد. اما معنی آن است که ~~راه # ~~وعلی آله وسلم رحمة الله علیه. PageV01P613 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0673.jpg) # ~~5) # ذکر ابوالخیراقطع قدس الله روحه العزیز # آن پیش رو صف رجال، آن بدرقهآ راه کمال، آن پیک بادیهآ بلا، آن مرد # ~~مرتبهآ رضا، آن طلیعهآ فقر را مطلع، شیخ ابوالخیر اقطع رحمة الله علیه، ~~از کبار # ~~مشایخ بود، واز اشراف اقران، وصاحب فراستی عظیم بود، واز مغرب بوده # ~~است، و با ابن جلا صحبت داشته بود، و سباع و آهوبا او انس گرفته بودند ~~و با # ~~شیر و اژدها هم قرینی کردی و حیوانات پیش او بسی آمدندی. # و گفت: در کوه لکام بودم، سلطان می آمد. هرکه را می دید دیناری بر # ~~دست می نهاد. یکی به من داد. پشت دست آنجا داشتم و در کنار رفیقی # ~~انداختم. اتفاق افتاد که بی وضو کراسه1 بر گرفتم. یک روز بدان بازار می ~~رفتم # ~~با اصحاب- به هم چون ms496 شوریده ای- جماعتی دزدی کرده بودند. در میان بازار # ~~ایشان بگریختند و همه خلق به هم برآمدند. در صوفیان آویختند. شیخ گفت: # ~~مهتر ایشان منم. ایشان را خلاص دهید که رهزن منم. با مریدان گفت: هیچ # ~~مگویید. آخر او را ببردند و دستش ببریدند. گفتند: توچه کسی؟ گفت: من # ~~فلانم. امیر گفت: زهی آتشی که در جان ما زدی. گفت: باک نیست که ~~PageV01P614 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0674.jpg) # ~~دستم خیانت کرده است. مستحق قطع است. گفت: چیزی به دستم رسیده # ~~است که دستم از آن یا کیزه تر بود و آن سیم لشکری بود و دست به چیزی ~~رسیده # ~~است که آن از دست من پاکیزه تر بود، و آن مصحف است، که بی وضوبر # ~~گرفته ام. چون به خانه باز آمد عیالش فریاد بر گرفت: شیخ گفت: چه جای # ~~تعزیت است، جای تهنیت است. اگر چنان بودی که دست ما نبریدندی دل ما # ~~ببریدندی و داغ بیگانگی بر دل ما نهادندی، به دست ما چه بودی. # و جمعی چنین نقل کنند که در دست او کلی1 افتاد. طبیبان گفتند: # ~~دستش بباید برید. او بدان رضا نداد. مریدان گفتند: صبر کنید تا در نماز ~~شود- # ~~او را دگر خبر نبود- چنان کردند. چون او نماز تمام کرد دست را بریده ~~یافت. # نقل است که گفت: یکی در بادیه می رفت- بی آب و بی آلت سفر- با # ~~خود اندیشه کردم که او را به جان هیچ کارنیست. روی باز پس کرد و گفت: # ~~الغیبة حرام. از هوش بشدم وچون به هوش باز آمدم با خود توبه کردم. روی ~~باز # ~~پس کرد و گفت: وهو الذی یقبل التربة عن عباده. و گفت: دل صافی نتوان # ~~کرد الا به تصحیح نیت با خدای وتن را صفا نتوان داد الا به خدمت اولیا. # و گفت: دلها را جایگافها است. دلی است که جای ایمان است_ # ~~شفیق است بر جملهآ مسلمانان، و جهد کردن در کارهای ایشان، ویاری دادن # ~~ایشان در آنچه ms497 صلاح ایشان در آن بود- و دلی است که جایگاه نفاق است. # ~~علامت آن حقد است وغل2 وحسد. # و گفت: دعوی رعونتی است که کوه حمل آن نتواند کرد. # و گفت: هیچکس به جای شریف نرسد مگر به موافقت قرار گرفتن و ادب # ~~به جای آوردن و فریضهها به جای داشتن و با بیگانگان صحبت ناکردن، ~~PageV01P615 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0675.jpg) # ذکر عبد الله تروغبذی قدس الله روحه العزیز # آن پا کباز ولایت، آن شاهباز هدایت، آن سالک بادیهآ تجرید، آن سابق راه # ~~تفرید، آن برکندهآ بیخ خودی: شیخ عبدالله تروغبذی رحمة الله علیه. ~~یگانهآ عهد # ~~بود، و نشانهآ وقت بود، وازجملهآ مشایخ طوس، واز کبار اصحاب، و در ورع ~~و # ~~تجرید کامل بود و او را کرامات و ریاضات شگرف است. صحبت بوعثمان # ~~حیری یافته بود و بسی مشایخ دیده. و ابتدای حال او چنان بود که در طوس # ~~قحطی افتاد، که آدمی می خوردند ویک روز به خانه درآمد. مگر دو من گندم # ~~یافت در خمره ای، آتش در او افتاد و گفت: این شفقت بود بر مسلمانان، که # ~~ایشان از گرسنگی می میرند، و تو گندم در خمره نهادهای. # شوری بدو درآمد. روی به صحرا نهاد و ریاضت و مجاهده پیش گرفت. # ~~یک بار به اصحاب خویش به سفره نشسته بود- به نان خوردن- منصورحلاج از # ~~کشمیر می آمد. قبایی سیاه پوشیده، و دو سگ سیاه دردست. شیخ اصحاب را # ~~گفت: جوانی بدین صفت می آید، و به استقبال می باید رفت که کاراو عظیم # ~~است. # اصحاب برفتند و او را دیدند- می آمد و دو سگ سیاه بر دست - همچنان # ~~روی به شیخ نهاد. شیخ چون او را بدید جای خویش بدو داد تا در آمد وسگان ~~را # ~~با خود در سفره نشاند. چون اصحاب دیدند که شیخ استقبال او فرمود و جای ### | 61 PageV01P616 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0676.jpg) # ~~خویش به وی داد، دیچ نتوانستند گفتن. شیخ نظارهآ او میکرد تا او نان می ~~خورد # ~~و ms498 به سگان می داد، و اصحاب انکار میکردند. پس چون نان بخورد برفت شیخ # ~~به وداع او برخاست. چون باز گردیدند اصحاب گنتند: شیخا! این چه حالت ~~بود # ~~که سگ را بر جای خویش بنشاندی و ما را به استقبال چنین کسی فرستادی که # ~~جملهآ سنرد از نماز ببرد. # شیخ گفت: این سگ نفس او بود. ازپی او می دوید، از بیرون مانده و # ~~سگ ما در درون مانده است. وما از پی او می دویم. بس فرق بود از کی که # ~~متابع سگ بود تا کسی که سگ متابع وی بود. سگ او ظاهر می توانست دیدن # ~~و بر شما پوشیده است. این بتر از آن هزار بار. # پیس گفت: این ساعت در آفرینش پادشاه او خواهد بود. اگر سگ دارد و # ~~اگر ندارد کار روی بدو خواهد داشت. # نقل است که از او پرسیدند: صفت مرید چیست؟ # گفت: مرید در رنج است ولکن آن سرور طلب است نه عنا و تعب. # و از او پرسیدند از صوفی و زاهد. گفت: صوفی به خداوند و زاهد به نغس. # و گفت: حق تعالی هر بندهای را از معرفت خویش به قدر کاری بخشیده # ~~است تا معرفت او باری دهندهآ او بود بر بلا. # و گفت: آلات مکشوف است ومعانی مستور. # و گفت: هرکه خدمت کند در جملهآ عمر خویش، یک روز جوانمردی را # ~~برکهآ یک روزه خدمت به او رسد. پس حال کسی چگونه بود که جملهآ عمر در # ~~خدمت ایشان صرف کند؟ # و گفت: هیچ انس نیست در اجتماع برادران به سبب وحشت فراق، وهیچ # ~~کسی را وسیلتی نبود به خدای حزخدای وسیلت نیست. # د گفت هرکه دنیا را ترک کند از برای دنیا از غایت حب دنیا بود # ~~رحمه الله علیه. PageV01P617 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0677.jpg) # ذکر ابوبکروراق قدس الله روحه العزیز # آن خزانهآ علم وحکمت، آن یگانهآ حلم وعصمت، آن شرف عباد1، آن # ~~کنف زقاد، آن مجرد آفاق: شیخ وقت ms499 ابوبکر وراق رحمة الله علیه؛ از اکابر # ~~زقاد وعباد بود، و درورع وتقوی تمام و در تجرید و تفرید کمالی خوب # ~~داشت، و در معاملهآ ادب بی نظیر. چنانکه مشایخ او را مؤدب الاولیاء ~~خواندهاند # ~~و کشتهآ نفنس و مبارک نفس بود. و با محمد حکیم صحبت داشته بود و ~~ازیاران # ~~خضرویه بود و در بلخ مقیم بود و او را در ریاضات و آداب تصانیف است، و # ~~ارادت تا آنگاه که ارادت تورا درست گردد. چون ارادت درست شد اول برکتها # ~~بر تو گشاده شد. # نقل است که عمری تا در آرزوی خضربود و هر روز به گورستان رفتی وباز # ~~آمدی. در رفتن و باز آمدن جزوی قرآن بر خواندی. یک روز چون از دروازه ~~بیرون # ~~شد پیری نورانی پیش آمد و سلام کرد. جواب داد. گفت: صحبت خواهی؟ # ~~گفت: خواهم. PageV01P618 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0678.jpg) # پیر با او روان شد تا به گورستان و در راه با او سخن میگفت، و همچنان # ~~سخن گویان می آمدند تا به دروازه رسیدند. چون باز خواست گشت، گفت: # ~~عمری که می خواهی تا مرا بینی. من خضرم. امروز که با من صحبت داشتی از # ~~خواندن یک جزو محروم ماندی. چون صحبت خضر چنین است، صحبت # ~~دیگران چه خواهد بود، تا بدانی که عزلت و تجرید و تنهایی بر همه کارها ~~شرف # ~~دارد. # نقل است که فرزندی داشت. به دبیرستان فرستاد. یک روز او را دید که # ~~می لرزید و رویش زرد شده. گفت: تو را چه بوده است؟ گفت استاد آیتی به # ~~من آموخته است که حق تعالی می فرماید یوما یخعل آلولدان شیبا. آن روز ~~که # ~~کود کان را پیر گرداند از بیم این آیت چنین شدم. # پس آن کودک بیمار شد و هم در آن وفات کرد. پدرش بر سر خاک او # ~~میگریست و میگفت: ای ابوبکر! فرزند تو به یک آیت چنین شد که جان بداد # ~~و تو چندین سال خواندی ms500 و ختم کردی و در تو اثر نمی کند. # نقل است که هرگاه که از مسجد بازگشتی و از نمازفارغ شدی از شرم # ~~آنکه نماز کرده است چنان بودی که کسی را به دزدی گیرند یا به گناهی # ~~گرفتار آید. # نقل است که یکی به زیارت او آمد. چون باز می گشت وصیتی خواست. # ~~گفت: خیر دنیا و آخرت در اندکی مال یافتم و شر هر دو جهان در بسیاری ~~مال # ~~و آمیختن با مردمان. # نقل است که گفت: در راه مکه زنی را دیدم. مرا گفت: ای جوان تو # ~~کیستی؟ گفتم: من مردی غریبم. گفت: شکایت میکنی از وحشت غربت، یا # گفت: چون این بشنیدم چندان قدرتم نماند که گامی از پی او بر گیرم. # ~~باز گشتم تا او برفت. PageV01P619 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0679.jpg) # و گفت: دری بر من گشادند و گفتند: بخواه. گفتم: خداوندا آن قوم که # ~~انبیا بودند، و سر غوغای آفرینش، و پیش روان سپاهاند، معلوم است که ~~هربلا و # ~~اندوه که بود بر سر ایشان فرو آمد. توآن خداوندی که یک ذره بجز از تو ~~به کی # ~~نرسد. چه خواهم مرا هم دراین مقام بیچارگی خودم رها کن که طاقت بلا # ~~نمی دارم. # و گفت: مردمان سه گروهاند: یکی امرا و دوم علما و سوم فقرا. چون امرا # ~~تباه شوند معاش و اکتساب خلق تباه شود؛ و چون علما تباه شوند دین خلق ~~روی # ~~به نقصان نهد؛ و چون فقرا تباه شوند زهد و همت درمیان خلق تباه شود. ~~تباهی # ~~امرا جور و ظلم بود، وتباهی علما میل دنیا بود و متابعت هوا، وتباهی ~~فقرا # ~~ترک طاعت ومخالفت رضا. # و گفت: اصل غلبهآ نفس مقارنهآ شهوات است. چون هوا غالب شود دل # ~~تاریک شود، و چون دل تاریک شود خلق را دشمن گیرد و چون خلق را دشمن # ~~گیرد خلق نیز او را دشمن گیرند. او با خلق جفا آغاز کند و جور کردن پیش # ~~گیرد. # و ms501 گفت: از روزگار آدم تا اکنون هیچ فتنه ظاهر نشد، مگر به سبب آمیختن # ~~با خلق. و از آن وقت بازتا امروز هیچ کس سلامت نیافت، مگر آنکه از ~~اختلاط # ~~کرانه کرد. # و یکی ازاو وصیت خواست. گفت: سنگی برگیر و دوپای خود بشکن، و # ~~کاردی بردار و زبان خود ببر. # گفت: که طاقت این دارد؟ گفت: آنکه زبان سر او در نطق آید و گوش # ~~همت او از خدای شنود، باید که زبان ظاهر او گنگ بود و گوش صورت او کر # ~~بود. این به زبان بریدن و پای شکستن دست دهد. # ~~و گفت: حکما از پس انبیاءاند، و بعد از نبوت هیچ نیست مگر حکمت، # ~~و حکمت احکام اموراست. واول نشان حکمت خاموشی است، و سخن گفتن ~~PageV01P620 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0680.jpg) # ~~به قدر حاجت. # و گفت: خاموشی عارف نافعتر بود و کلام او خوشتر. # و گفت: خدای تعالی از بنده هشت چیز می خواهد. از دل دو چیز: تعظیم # ~~فرمان خدای؛ و شفقت بر خلق خدای. و از زبان دو چیز می خواهد: اقرار ~~کردن # ~~به توحید: و رفق کردن با خلق. و ازاندام دو چیز می خواهد: طاعت داشتن # ~~خدای؛ ویاری دادن مؤمنان. و از خلق دو چیز می خواهد: صبر کردن در حکم # ~~خدای؛ وحلم با خلق خدای. # و گنت: هرکه بر نفس خریش عاشق شد کبر و حسد و خواری و مذلت بر # ~~او عاشت شد. # و گفت: اگر طمع را گویند که پدرت کیست؟ گوید: در مقدور شک # ~~آوردن. و اگر گویند غایت تو چیست؟ گوید: حرمان. # و گفت: یکی از بزرگان گفت: شیطان میگوید من بدین ابلهی نیم که # ~~اول بار مؤمنی را به کافری وسوسه کنم- که اول او را به شهوات حلال حریص # ~~کنم- چون بدین حریص شد هوا بر وی چیره گردد، و قوت گیرد؛ آنگه به # ~~معاصی وسوسه کنم تا مرا آسانتر بود؛ آنگاه به کافری وسوسه کنم. # و گفت: پنج چیز است ms502 که همیشه با تو هستند. اگر صحبت این پنج چیز # ~~بدانی نجات یافتی و اگرندانی هلاک شوی. اول خدای تعالی؛ پس نفس و # ~~پس شیطان و پس دنیا، و پس خلق با خدای به موافقت باید کردن و به هرچه # ~~وی کند پسند کارباشی. با نفس به مخالفت باید؛ با شیطان به عداوت: با ~~دنیا # ~~به حذر؛ با خلق به شفتت. گراین کنی رستی. # و گفت: تا از مخلوق نبری و از ایشان وحشت نگیری به انس حق طمع ~~PageV01P621 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0681.jpg) # ~~صبری جمیل. # و گفت: اصل آدمیزاد از آب است و خاک. کس بود که آب براو غالبتر # ~~بود. او را به لطف ریاضت باید داد. اگر به عنف کنند متغیر گردد و به ~~مقصود # ~~نرسد. و کس بود که خاک بر او غالبتر بود، لابد او را به لگد باید کوفت ~~و به # ~~سختی باید. سرشت تا کاری را بشاید. # و گفت: چون حق تعالی خواست که آب را بیافریند ازهر الوان لون او # ~~کرد و از هر طعوم طعم او گردانید. چون همهآ الوان را بیامیخت تا لون آب # ~~گشت. از این معنی کسی لون آب ندانست و چون همه طعوم را بیامیخت کسی # ~~طعم آب نشناخت. از خوردن او لذت وحیات یابند. اما از کیفیت لذت او خیر # ~~نه وجعلنا من آلماء کل شیء حی دلیل این است. # و گفت: فرخ درویشی در دنیا و آخرت که در دنیا سلطان را ازوی خراج # ~~نیست و در آخرت جبار عالم با او شمارنه. # و گفت: بامداد برخیزم- خلقان را بینم- بدانم که کیست که لقمهآ # ~~حلال خورده است، و کیست که حرام خورده است. گفتند: چگونه؟ گفت: # ~~هرکه بامداد برخیزد وزبان را به لغوا وغیبت و فحش مشغول کند بدانم که ~~او # ~~حرام خورده است و هرکه بامداد برخیزد و زبان به ذکر و تهلیل2 و استغفار ~~مشغول # ~~دارد بدانم که حلال خورده است. # و گفت: صدق نگاه دار در ms503 آنچه میان تو و خدای است؛ و صبرنگاه دار در # ~~آنچه میان تو و نفس است. # و گفت: یقین نوری است که بنده بدو منور گردد در احوال خویش. پس # ~~آن نور برساند او را به درجهآ متقیان. PageV01P622 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0682.jpg) # ~~«دال)). زا ترک زینت است؛ وها ترک هوا: و دال ترک دنیا. # و گفت: یقین فرو آرنده است دل را و کمال ایمان است. # و گفت: یقین بر سه وجه است: یقین خبر؛ ویقین دلالت؛ ویتین # ~~مشاهده. # و گفت: هرکه را درست شود معرفت به خدای هیبت و خشیت1 بر او # ~~مظاهر شود. # و گفت: شکر نعمت مشاهدهآ متت است و نگاه داشت حرمت. # و گفت: توکل فرا گرفتن وقت است، صافی از کدورت انتظار. چنانکه نه # ~~تأسف خورد بدآنچه گذشت: و نه جشم دارد بدآنچه خواهد آمد. یعنی تا نقد # ~~وقت فوت نشود . # و گفت: هرکه کارها از جهت آسمان بیند صبر کند و هرکه از جنت زمین # ~~بیند متحیر گردد. # و گفت: احتراز کنید از اخلاق بد؛ چنانکه از احرام. # نقل است که چون او وفات کرد او را به خواب دیدند- زردروی و غمگین # ~~و زار- میگریست. گفتند: چه حالت است، خیر است؟ گفت: چگونه خیر # ~~باشد که در این گورستان که منم از ده جنازه یکی بر مسلمانی نمرده است ~~که # ~~می آرند. # دیگری او را به خواب دید. گفت: خدای با تو چه کرد؟ گفت: به # ~~حضرت خود بداشت و نامه ای به دست من داد. می خواندم تا بگناهی رسیدم. # ~~جملهآ نامه سیاه شد. که پیش نتوانستم خواند. متحیر شدم. ندا آمد که این ~~گناه # ~~را در دنیا بر تو پوشیده ام. از گرم ما نزد که در این جهان پردهآ تو ~~دریم. عنوت PageV01P623 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0683.jpg) # ذکر عبد الله منازل قدس الله روحه العزیز # آن هدف تیز ملامت، آن صدف در کرامت، آن مجرد رجال، آن مشرف # ~~کمال آن خزانهآ فضایل: عبدالله منازل رحمة الله علیه؛ ms504 یکانهآ ~~روزگاربود، وشیخ # ~~ملامتیان بود، و متورع و متوکل ومعرض. هم ازدنیا وهم از خلق. مرید ~~حمدون # ~~قصار بود، وعالم به علوم ظاهر و باطن و بسیار حدیث نوشته بود و سماع ~~کرده و # ~~در وقت او مجردتر از او و پاکیزه تر از او کسی نبوده است. چنانکه نقل ~~است که # ~~ابوعلی ثقفی سخن می گفت. در میان سخن عبدالله او را گفت مرگ را ساخته # ~~باش که از او چاره نیست. بوعلی گفت: تو ساخته باش. عبدالله دست را ~~بالین # ~~کرد و سر بر او نهاد و گفت: من مردم. و در حال بمرد. بوعلی منقطع شد ~~زیرا # ~~که او را علایق بود و عبدالله مفرد. # و سخن اوست که گفت: بوعلی ثقفی وقتی که سخن گفتی از برای خود # ~~گفتی نه از برای خلق. و ازجهت این بود که برکات سخن او بدو رسید، و در # ~~این معنی گفت: آفت ماست که از سخن خود انتفاع نمیتوانیم گرفت. چگونه # ~~دیگری از سخن ما منفعت گیرد؟ # گفت: هرچه عبارت کنی به زبان خوش باید که از حال خود عبارت # ~~کننده باشی، ونباشی به سخن خویش عبارت کننده، و گویندهآ حکایات از ~~PageV01P624 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0684.jpg) # ~~غیری. # نقل است که کسی از وی روزی مسئله ای پرسید: جواب داد. آن مرد # ~~گفت: خواجه یکبار دیگر بازگوی. گفت: من در پشیمانی آنم که اول چرا # ~~گفتم. # و گفت: هیچ کس فریضه ای ضایع نکند از فریضه ها الا مبتلا گردد به # ~~ضایع کردن سنتها و هرکه به ترک سنتی مبتلا گردد زود بود که در بدعت ~~افتد. # و گفت: فاضلترین وقتهای تو آن است که از خواطر و وساوس نفس رسته # ~~باشی و مردمان از ظن بد تورسته باشند. # و گفت: هرکه نفس او ملازمت چیری کند که بدان احتیاج ندارد، ضایع # ~~کند از احوال خویش هم چندان که از کثرت ولایت بدو احتیاج است. # و گفت: آدمی عاشق است بر شقاوت ms505 خویش. یعنی همه آن خواهد که # ~~سبب بدبختی او بود و یک روز اصحاب خود را گفت: شما عاشق شده اید بر # ~~کسی که بر شما عاشق شده است. # و گفت: عجب دارم از کسی که در حیا سخن گوید و از خدای شرم # ~~ندارد. یعنی که چون خدای را متکلم می بیند چگونه شرم نمی دارد که در ~~کلام # ~~آید. # و گفت: هرکه را محبت دادند و فقراگر او را خشیت تاهند او فریفته # ~~است. # و گفت: خدمت ادب است نه مداومت برادب، که ادب خدمت عزیزتر # ~~است ازخدمت بی ادب. # و گفت: ما به ادب محتاجتریم از بسیاری علم. # و گفت: هرکه قدر خویش بر چشم خلق بزرگ داند بر او واجب چنان کند # ~~که نفس او بر چشم او خوار شود. ندیدی که ابراهیم را علیه السلام خلیل ~~خویش PageV01P625 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0685.jpg) # ~~و گغت: احکام غیب در دنیا بر کسی ظاهر نگردد ولکن فضبحت دعوی # ~~ظاهر گردد. # ~~و گفت: هرگز دعوی و تسلیم در یک حال جمع نشوند. # ~~و گفت: هرکه محجوب گردد به چیزی از علوم خود هرگز او عیب خود # ~~تبیند. # ~~و گفت: هر فقر که از ضرورت نبود آن فقر را هیچ فضیلت نبود. # ~~و گفت: حقیقت فقر انقطاع است از دنیا و آخرت و مستغنی شدن به # ~~خداوند دنیا وآخرت. # ~~و گفت: هرکه مشغول شود به اوقات گذشته بی فایده نتد وقت از دست # ~~بداد. # ~~و گفت: آدمی چگونه از پس و پیش نگاه تواند کرد و او غایب است # ~~درحال از مقام ووقت خود. # ~~و گفت: تو ظاهرا دعوی عبودیت میکنی اما باطنا سربه اوصاف ربوبیت # ~~برآورده ای. # ~~و گفت: عبودیت اضطراری است نه اختیاری است. # ~~و گفت: هرکه طعم عبودیت نچشید او را عیش نیست. # ~~و گفت: عبودیت رجوع کردن است در جمله چیزها به خدای به جز # ~~اضطرار. # ~~و گفت: بنده بندهآ او بود تا خود را خادمی نمی جوید. چون ms506 خود را خادمی # ~~حست از حد بندگی افتاد و ادب ازدست داد. # ~~و گفت: هیچ چیز نیست در کسی که خواری بندگی و خواری سوال و # ~~خواری رد نچشیده است. # ~~و گفت: حق تعالی یاد کرده است انواع عبادات را که الصابرین PageV01P626 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0686.jpg) # ~~استغفار کرده است تا بنده بینا گردد بر تقصیر خویش بر همهآ افعال و ~~احوال. # ~~پس از همه استغفار کند. # و گفت: هرکه سایهآ نفس از نفس خویش بر گیرد عیش خلایق درسایهآ او # ~~بود. # و گفت: تفویض با کسب بهتر باشد از خلوت بی کسب. # و گفت: هرکه در این حدیث آید از سر ضعف قوی گردد و فضیحت نشود، # ~~و هرکه از سر قوت در آید ضعیف گردد و فضیحت شود. # و گفت: اگر درست شود بنده را یک نفس در جملهآ عمر بی ریا و بی شرک # ~~برکات آن نفس تا آخر عمر با او بماند. # و گفت: عارف آن است که از هیچ چیزش عجب نیاید. # نقل است که یکی او را دعا کرد که آنچه امید داری خدای دهاد. گفت: # ~~امید بعد از معرفت بود و کو معرفت؟ # وفات او به نشابور بود وخاک او درمشهد انبار است. احمد اسود گفت: # ~~به خواب دیدم که هاتفی آواز داد و مرا گفت: عبدالله را بگوی که ساخته ~~باش # ~~که یک سال دیگر وفات خواهی کرد. بامداد برفتم و با وی بگفتم. گفت: این # ~~وعدهآ مدید است و مدتی بعید که تا سالی دیگز که طاقت انتظارتواند کرد، # ~~رحمة الله علیه. PageV01P627 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0687.jpg) # ذکر شیخ علی سهل اصفهانی قدس الله روحه العزیز # آن خواجهآ درویش، آن حاضر بی خویش، آن دانندهآ غیوب، آن بینندهآ # ~~عیوب، آن خزانهآ حقایق ومعانی : شیخ علی سهل اصفهانی رحمة الله علیه؛ ~~بس # ~~بزرگ و معتبر بود، و از کبار مشایخ بود، و جنید را به وی مکاتبات لطیف # ~~است، وصاحب بوتراب بود، وسخن او در حقایق عظیم بلند ms507 بود، و معاملات و # ~~ریاضات او کامل و بیانی شافی داشت- در طریقت- عمروبن عثمان مکی به # ~~زیارت او به اصفهان شد وسی هزار درم وام داشت، وعلی سهل هم وام او # ~~بگزارد. # و سخن او است که گفت: شتافتن به خدمت و طاعت از علامات توفیق # ~~بود و از مخالفات باز داشتن از علامات رعایت بود و مراعات اسرار از ~~علامات # ~~بیداری و به دعوی بیرون آمدن از رعنایی بشریت بود و هرکه در بدایت ~~ارادت # ~~درست نکرده است در نهایت عافیت و سلامت نیابد. # گفتند: در معنی یافت سخنی بگوی. گفت: هرکه پندارد که نزدیکتر # ~~است او به حقیقت بعیدتر است. چنانکه آفتاب به روزنی می افتد کود کان # ~~خواهند که تا آن ذره ها بگیرند دست بر کنند. پندارند که در قبضهآ ایشان ~~آید. # ~~چون دست باز کنند هیچ نبینند. PageV01P628 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0688.jpg) # و گفت: حضور به حق فاضلتر ازیقین به حق از آنک حضور در دل بود و # ~~غفلت بر آن روا نباشد ویقین حاضری بود که گاه بیاید و گاه برود و ~~حاضران در # ~~پیشگاه باشند و موقنان بر درگاه. # و گفت: غافلان در حکم خدای زندگانی میکنند و ذاکران در رحمت # ~~خدای و عارفان در قرب خدای. # و گفت: حرام است کسی را که او را می خواند و می داند و با چیزی دیگر # ~~رام گیرد. # و گفت: بر شما باد که پرهیز کنید از غرور به حسن اعمال با فساد باطن # ~~اسرار. یعنی ابلیس چنین بود. # و گفت: توانگری التماس کردم در علم یافتم، وفخر التماس کردم درفتر # ~~یافتم، وعافیت التماس کردم در زهد یافتم، وقلت حساب التماس کردم در # ~~خاموشی یافتم، و راحت التماس کردم در ناامیدی یافتم. # و گفت: از وقت آدم علیه السلام تا تیام ساعت آدمیان از دل گفتند و # ~~میگویند و من کسی می خواهم که مرا وصیت کند که دل چیست یا چگونه # ~~است ونمی یابم. # پرسیدند از حتیقت ms508 ترحید. گنت: نزدیک است از آنجا کی گمانهاست # ~~اما دور است در حقایق. # نقل است که او گفت: شما می پندارید که مرگ من چون مرگ شما # ~~خواهد بود- که بیمار شوید و مردمان به عیادت آیند- مرا بخوانند اجابت ~~کنم. # ~~روزی می رفت. گفت: لبیک و سر بنهاد. شیخ مزین گفت: من گفتم او را که # ~~بگوی لا إله إلا الله. تبسمی بکرد و مرا گفت: با من میگویی که کلمه ای ~~بگوی # ~~به عزت او که در میان من واونیست الا حجاب عزت. وجان بداد. ابوالحسن # ~~مزین بعد از آن محاسن خود بگرفتی و گفتی: چون من حجامی اولیاء خدای را # ~~سدک تلنین میکند. واحجد5: وبدریسی، رته الله علیه. PageV01P629 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0689.jpg) # ذکر خیرنساج قدس الله روحه العزیز # آن مفتی هدایت، آن مهدی ولایت، آن حارس1 عقل وشرع، ان عارف # ~~اصل وفرع، آن معطی2 حجاج، شیخ وقت خیر نتاج رحمة الله علیه. استاد # ~~بسیار مشایخ بود-در بغداد-و پیر وقت خویش بود، و در وعظ و معاملت بیانی # ~~شافی داشت و عبارتی مهذب وخلقی و حلمی به غایت و ورع و مجاهدهآ تمام و # ~~نفسی مؤثر. # شبلی و ابراهیم خواص در مجلس او توبه کردند. شبلی را پیش جنید # ~~فرستاد، حفظ حرمت جنید را. واو مرید سری سقطی بود، وجنید اورا عظیم # ~~محترم داشتی، و بوحمزهآ بغدادی در شأن او مبالغتی تمام کردی، و سبب ~~آنکه او # ~~را خیر نتاج گفتند آن بود که او از مولود گاه خود به سامره رفت- به عزم ~~حج- # ~~گذرش به کوفه بود. چون به دروازهآ کوفه رسید مرقعی پاره پاره پوشیده ~~بود و او خود # ~~سیاه رنگ بود. چنانکه هرکه او را دیدی گفتی این مرد ابلهی می نماید. ~~یکی او # ~~را بدید. گفت: روزی چند اورا در کار کشم. پیش او رفت و گفت: تو # ~~بنده ای؟ گفت: آری. گفت: از خداوند گریخته ای؟ گفت: آری. گفت: تورا ~~PageV01P630 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0690.jpg) # ~~نگاه دارم تا بد خداوند سپارم. ms509 او گفت: من خود این می طلبم. گفت: عمری # ~~است که در آرزوی آنم که کسی یابم که مرا به خداوند سپارد. پس او را به # ~~خانه برد و گفت: نام تو خیر است. # او از حسن عقیدة که المؤمن لا یکذب او را خلاف نکرد با او برفت و او را # ~~خدمت کرد. پس آن مرد خیر را نتاجی آموخت و سالها کار آن مرد کرد و ~~هرگاه # ~~که گفتی «خیر)) او گفتی «لبیک)) تا آنگاه که آن مرد پشیمان شد که صدق و # ~~ادب و فراست او می دید و عبادت بسیار از او مشاهده میکرد. گفت: من غلط # ~~کرده بودم. توبندهآ من نیستی . برو هرجا که خواهی. # پس او برفت. به مکه شد. تا بدان درجه رسید که جنید گفت: الخیر # ~~خیرنا. و دوست تر آن داشتی که او را خیر خواندندی. گفتی روا نباشد که # ~~برادری مسلمان مرا نامی نهاده باشد و من آن نام بگردانم. # نقل است که گاه گاه بافندگی کردی و گاهی به لب دجله رفتی. ماهیان # ~~به وی تقرب جستندی و چیزها آوردندی. بوزی کرباس پیرزنی می بافت. # ~~پیرزن گنت: اگر من درهم بیاورم و تو را نیابم که را دهم. گفت: در دجله # ~~انداز. # پیرزن درهم آورد. او حاضر نبود. در دجله انداخت. چون خیر به لب دجله # ~~رفت ماهیان آن درهم پیش او آوردند. مشایخ چون این حال بشنیدند از وی # ~~نپندیدند. گفتند: او را به بازیچه مشغول کردهاند. این نشان حجاب باشد و # ~~تواند بود که نشان حجاب باشد غیر او را. اما او را نبود. چنانکه سلیمان ~~را # ~~علیه السلام نبود. # و گفت: در خانه بودم. در دلم آمد که جنید بر در است. آن خاطر را نفی # ~~کردم تا سه بار این در خاطرم آمد. بعد از آن بیرون آمدم و جنید را دیدم ~~بر در # ~~گفت: چرا به خاطر اول بیرون نیامدی. # و کف. در مسجد ms510 شدم. درویی رایدم در من آویخت و گفت: ای PageV01P631 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0691.jpg) # ~~شیخ! بر من بخشای که محنتی بزرگ پیشم آمده است. گفتم: چیست؟ گفت: # ~~بلا از من باز ستدهاند و عافیت به من پیوسته کردهاند. گفت: حالش نگه ~~کردم # ~~یک دینارش فتوح شده بود. # و گفت: خوف تازیانهآ خداوند است. بندگانی را که در بی ادبی خو کرده # ~~باشند بدان راست کنند. و گفت نشان آنکه عمل به غایت رسیده است آن است # ~~که در آن عمل جز عجز و تقصیر نبینند. # نقل است که صدوبیست سال عمریافت. چون نزدیک وفاتش بود وقت # ~~نماز شام بود. عزرائیل سایه انداخت. سر از بالین برداشت و گفت: عفاک ~~الله! # ~~توقف کن که توبندهآ مأموری و من بندهآ مأمور تورا گفتهاند که جان او ~~بردار و # ~~مرا گفتهاند که چون وقت نماز آید بگزار. و وقت درآمده است. آنچه تورا # ~~فرمودهاند فوت نمیشود . اما آنچه مرا فرموده اند فوت میشود. صبرکن تا ~~نمازشام # ~~کنم. پس طهارت کرد و نماز گزارد. بعد از آن وفات کرد. همان ثبب او را ~~به # ~~خواب دیدند. گفتند: خدای با توچه کرد؟ گفت: از من مپرسید و لکن از # ~~دنیای نجس باز رستم. رحمة الله علیه. PageV01P632 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0692.jpg) # ~~5 # ذکر ابوحمزه خراسانی قدس الله روحه العزیز # آن شریف اقران، آن لطیف اخوان، آن متمکن طریقت، آن متوکل # ~~حقیقت، آن کعبهآ مسلمانی ابوحمزهآ خراسانی رحمة الله علیه؛ از جملهآ ~~مشایخ # ~~بود و از اکابر طریقت و رفیع القدر و عالی همت بود، و در فراست همتا ~~نداشت، # ~~و در توکل به نهایت رسیده بود، و در تجرید به غایت کشیده، و ریاضات و # ~~کرامات او بسیار است، و مناقب او بی شمار خلوات شایسته داشت. بوتراب و # ~~جنید یافته بود. # نقل است که یکبار به توکل در بادیه شد و نذر کرد که از هیچ کس # ~~هیچ چیز نخواهد و به کس التفات نکند و بر این نذر بسر ms511 برد. بی دلو و ~~رسن # ~~متوکل وار مجرد برفت. پاره ای سیم در جیب داشت که خواهرش بدو داده بود. # ~~ناگاه توکل داد خود طلبید. گفت: شرم نداری که آنکه سقف آسمان را # ~~بی ستون نگاه دارد معدهآ نور را بی سیم پوشیده نگاه ندارد. پس آن سیم ~~بینداخت # ~~و می رفت. ناگاه در چاهی افتاد. ساعتی برآمد. نفس فریاد برآورد. بوحمزه # ~~خاموش بنشست. یکی میگذشت. سر چاه بازدید. خاشاکی چند بیاورد که سر # ~~چاه بگیرد. نفس بوحمزه زاری آغاز کرد و گفت: حق تعالی می فرماید: ولا # ~~تلقوا باید یکم الی التهلکة. بوحمزه گفت: توکل از آن قویتر است که بة ~~عجز PageV01P633 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0693.jpg) # ~~و سالوس نفس باطل شود. تن زد تا آنکس سر چاه استوار کرد. گفت: آنکس # ~~که بر بالا نگاه می دارد اینجا هم نگاه دارد. روی به قبله توکل آورد و ~~سر فرو برد # ~~و اضطرار به کمال رسید و توکل بر قرار بود. ناگاه شیری بیامد و سر چاه ~~باز کرد # ~~و دست بر لب چاه زد و هر دوپای فرو گذاشت. بوحمزه گفت: من همراهی # ~~گربه نکنم. الهامش دادند که خلاف عادت است، دست درزن. دست درپای # ~~او زد و برآمد. شیری دید بر صورتی که هرگز صعبتر از آن ندیده بود. ~~آوازی شنید # ~~که یا با حمزه! آلنن هذا احن نجیناک من التلف بالتلف. چون توکل بر ما # ~~کردی ما تو را بر دست کسی که هلاکت جان ازاو بود نجات دادیم. پس شیر # ~~روی در زمین مالید وبرفت. # نقل است که روزی جنید می رفت. ابلیس را دید برهنه، که بر گردن # ~~مردم می جست. گفت: ای ملعون! شرم نداری از این مردمان؟ گفت: کدام # ~~مردمان. اینها نه مردمان اند. مردمان آنهااند که در شونیزته اند که ~~جگرم را # ~~سوختند. جنید گفت: برخاستم و به مسجد شونیزیه رفتم. بوحمزه را دیدم سر ~~فرو # ~~برده. سر برآورد و گفت: دروغ گفت آن ms512 ملعون که اولیای خدای از آن ~~عزیزتراند # ~~که ابلیس را بر ایشان اطلاع باشد. # نقل است که او مخرم بودی به میان گلیمی. در سالی یکبار بیرون آمدی # ~~از احرام. پرسیدند ازانس. گفت: انس آن است که دلتنگی پدید آرد از نشستن # ~~با خلق. و گفت: غریب آن است که او را از اقربا و پیوستگان خویش وحشت ~~بود # ~~با ایشان بیگانه باشد. # و گفت هرکه را وحشت بود از نفس خویش انس گرفته است دل او در # ~~موافقت خداوند خویش سبحانه وتعالی # گفت: هرکه دوستی مرگ در دل او جای گیرد هرچه باقی است بروی # ~~دوست سد و هرچه فانی است بر وی دشمن گردانند. PageV01P634 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0694.jpg) # و گفت: توکل آن است که بامداد برخیزد از شبش یاد نیاید، و چون شب # ~~درآید از بامداد یادش نیاید. # یکی وصیت خواست. گفت: توشهآ بسیار ساز این سفر را که در پیش # ~~داری. وفاتش در نشابور بود و در جوار ابوحفص حداد دفن کردند، رحمهما ~~الله # ~~تعالی وتقدس. PageV01P635 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0695.jpg) # ذکر احمد مسروق قدس الله روحه العزیز # آن رکن روزگار، آن قطب ابرار، آن فرید دهر، آن وحید عصر، آن عاشق # ~~معشوق- شیخ وقت- احمد مسروق رحمة الله علیه؛ از مشایخ کبار خراسان بود ~~و # ~~از طوس بود، اما در بغداد نشستی و به اتفاق همه از جملهآ اولیاء خدای ~~بود و او را # ~~با قطب المدار رحمة الله علیه صحبت بود واو خود از اقطاب بود. # از او پرسیدند: قطب کیست؟ ظاهر نکرد اما به حکم اشارت چنان نمود # ~~که جنید است. و او چهل تن را از اهل تمکین و مشایخ مکین را خدمت کرده # ~~بود و فایده ها گرفته و در علوم ظاهر و باطن به کمال و در مجاهده و ~~تقوی به # ~~غایت درجه و صحبت محاسبی و سری یافته. # و گفت: پیری به نزدیک من آمد و سخن پاکیزه همی گفت و # ~~شیرین سخن و خوش زبان بود ms513 و خاطری نیکوداشت و گفت هر خاطری که شما # ~~را درآید با من بگویید. مسروق گفت: مرا در خاطر آمد که او جهود است و ~~این # ~~خاطر از من نمی رفت. با جریری گفتم: او را این موافق نیامد. گفتم: ~~البته با # ~~وی بخواهم گفت. پس او را گفت که تو گفته ای که هر خاطر که شما را درآید # ~~با من بگویید. اکنون مرا چنین در خاطر آمد که توجهودی. ساعتی سر در پیش # ~~آفکند. پس تجرمت ی وهکات آورد آنگاه گفت: همه دینها و ### | 68 PageV01P636 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0696.jpg) # ~~مذهبها نگه کردم گفتم اگربا هیچ قوم چیری است با این قوم است. به نزدیک # ~~شما آمدم تا بیازمایم. شما را بر حق یافتم. # و سخن اوست که هرکه به غیر خدای شاد شود شادی او به جمله اندوه # ~~بود، و هرکه را در خدمت خداوند انس نباشد انس وی به جمله وحشت بود، و # ~~هرکه در خواطر دل با خدای تعالی مراقبت به جای آرد خدای تعالی او را در # ~~حرکات جوارح معصوم دارد. # و گفت: هرکه محصن1 شود در تقوی آسان گردد بر وی اعراض از دنیا. # و گفت: تقوی آن است که به گوشهآ چشم به لذات دنیا باز ننگری و به دل # ~~در آن تفکر نکنی. # و گفت: بزرگ داشتن حرمت مؤمن از بزرگ داشتن حرمت خداوند بود و به # ~~حرمت بنده به محل حقیقت تقوی رسد. # و گفت: در باطل نگرستن، معرفت حق از دل ببرد. # و گفت: هرکه را مودت حق بود کس بر او غالب نتواند شد. # و گفت: دنیا را به وحشت داغ کردهاند تا انس مطیعان خدای به خدای # ~~بود نه به دنیا. # و گفت: خوف می باید که خوف پیش از رجاست که حق تعالی بهشت را # ~~بیافرید و دوزخ و هیچ به بهشت نتواند رسید تا به دوزخ گذر نکند. # و گفت: بیشتر چیزی که عارفان از آن بترسند خوف ms514 از فوت حق بود. # و گفت: درخت معرفت را آب فکرت دهند، و درخت غفلت را آب جهل، # ~~و درخت توبه را آب ندامت، و درخت محبت را آب موافقت. # و گفت: هرگاه که طمع معرفت داری و پیش از آن درجهآ انابت محکم # ~~نکرده باشی بر بساط جهل باشی، و هرگاه که ارادت طلب کثی پیش از درست ~~PageV01P637 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0697.jpg) ### | الذکرة الاولاء # ~~کردن مقام توبه در میدان غفلت باشی. # ~~و گفت: زهد آن است که جز خدای هیچ سببی بر وی پادشاه نگردد. # ~~و گفت: تا تو از شکم مادر بیرون آمده ای در خراب کردن عمر خودی. # ~~رحمة الله علیه. PageV01P638 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0698.jpg) # ذکر عبد الله مغربی قدس الله روحه العزیز # آن شیخ ملت، آن قطب دولت، آن زین اصحاب، آن رکن ارباب، آن # ~~صبح مشرق یثربی، عبدالله مغربی رحمة الله علیه؛ استاد مشایخ بود و از ~~قدمای # ~~کبار و استاد اولیا و اعتماد اصفیا بود وخوب ولایتی داشت و در تربیت ~~کردن # ~~مرید آیتی بود و حرمت او در دلها بسیار است و خطر بی شمار و در توگل و ~~تجرید # ~~ظاهر و باطن کسی را قدم او نبود و این دو ابراهیم که از او خاسته اند ~~خود شرح # ~~دهندهآ کمال او بس اند. یکی ابراهیم شیبان و دوم ابراهیم خواص رحمهما # ~~الله. واو پیراین هر دو بوده است، واو را کلماتی رفیع است، وعمر او # ~~صدوبیست سال بود، و کارهای او عجب بود و هیچ چیزی که دست آدمی بدان # ~~رسیده بودی نخوردی، مگر بیخ گیاه که آن خوردی و مریدان او هرجا که بیخ # ~~گیاه یافتندی پیش او بردندی تا به قدر حاجت به کار بردی و از این جنس ~~عادت # ~~کرده بود و پیوسته سفر کردی و یاران با وی بودندی و دایم احرام داشتی. ~~چون از # ~~احرام بیرون آمدی باز احرام گرفتی و هرگز جامهآ او شوخگن1 نشدی و موی ~~او # ~~تبالیدی. PageV01P639 # ![image ms515 filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0699.jpg) # نقل است که گفت: سرایی از مادر میراث یافتم. به پنجاه دینار بفروختم و # ~~بر میان بستم و روی به بادیه نهادم. عربی به من رسید گفت: چه داری؟ ~~گفتم: # ~~پنجاه دینار. گفت: بیار. به وی دادم. بگشاد و بدید و به من باز داد. پس ~~شتر # ~~بخوابانید و مرا گفت: برنشین. گفتم تورا چه رسیده است؟ گفت: مرا از # ~~راستی تودل پراز مهر شد. با من به حج آمذ . مدتی در صحبت من بود و از ~~اولیاء # ~~حق شد. # نقل است که گفت: یکبار در بادیه می رفتم. غلامی دیدم تروتازه، بی زاد # ~~و راحله. گفتم: ای آزاد مرد بی زاد و راحله! کجا می روی؟ گفت: چپ و # ~~راست نگه کن تا جز خدای هیچ می بینی؟ # نقل است که او چهار پسرداشت. هریکی را پیشهای آموخت. گفتند: این # ~~چه لایق حال ایشان است؟ گفت: کسبی در آموزم تا بعد از وفات من به سبب # ~~آنکه من پسر فلان ام جگر صدیقان نخورند و در وقت حاجت کسبی کنند. # و گفت: فاضلترین اعمال عمارت اوقات است به مراقبات. # و گفت هرکه دعوی بند گی کند و او را هنوزمرادی مانده باشد دروغ زن # ~~است- که دعوی بندگی از کسی درست آید که از مرادات خویش فانی گردد # ~~و به مراد خداوند باقی شود- و نام او آن بود که خداوندش نهاده بود و ~~نعت او # ~~آن بود که به هرچه او را بخوانند او از بندگی جواب دهد و او را نه اسم ~~بود ونه # ~~رسم ونه جواب. # و گفت: خوارترین مردمان درویشی بود که با توانگران مداهنت کند و # ~~عظیم ترین خلق را تواضع کند. # و گفت: درویشان راضی امینان خدای اند در زمین و حجت خدای اند بر # ~~بندگان و به برکت ایشان بلا از خلق منقطع گردد. # و گفت: درویشی که از دنیا احتراز کرده است اگرچه هیچ عمل از اعمال # ~~فضایل نمیکند یک ذره از ms516 او فاضلتر از متعبدان مجتهد. PageV01P640 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0700.jpg) ### | 6 # و گفت: هرگز منصفتر از دنیا ندیدم که تا او را خدمت کنی تورا خدمت # ~~کند و چون ترک گیری او نیز ترک تو گیرد. # و گفت: زیرک نیست کسی الا این طایفه که همه سوخته اند به سبب # ~~زندگی خویش و به سبب آنکه یافته اند.وفات او به طور سینا بود و هم آنجا ~~دفن # ~~کردند رحمة الله علیه رحمة واسعة. PageV01P641 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0701.jpg) # # ذکر ابوعلی جوزجانی قدس الله روحه العزیز # آن عمدهآ اولیا، آن زبدهآ اصفیا، آن مقبول به امامت، آن مخصوص به # ~~کرامت، آن شیخ پنهانی : ابوعلی جوزجانی رحمة الله علیه؛ از کبار مشایخ ~~واز # ~~جوانمردان طریقت بود، و در مجاهده به کمال و اورا تصانیف است. در # ~~معاملات معتبر و مشهور و کلماتی مقبول و مذکور و مرید حکیم ترمذی بود. # و سخن اوست که قرارگاه خلق میدان غفلت است و اعتماد ایشان برظن و # ~~تهمت و به نزدیک ایشان چنان است که کردار ایشان بر حقیقت است و # ~~سخن شان بر اسرار و مکاشفات. # و گفت: سه چیزاز عقد توحید است: خوف؛ و رجا؛ و محبت زیادتی. # ~~خوف از ترک گناه است، به سبب وعید دیدن؛ و زیادتی رجا از عمل صالح بود # ~~به سبب وعده دیدن؛ و زیادتی محبت از بسیاری ذکر بود به سبب منت دیدن. # ~~پس خایف هیچ نیاساید ازهرب1؛ وراجی1 هیچ نیاساید از طلب؛ و محب هیچ # ~~نیاساید از طرب به ذکر محبوب، پس خوف ناری منور است؛ و رجا نوری منور؛ ~~PageV01P642 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0702.jpg) # و گفت: از علامت سعادت آن بود که بر بنده طاعت آسان بود؛ گزاردن و # ~~موافقت کردن سنت در افعال بر او دشوار نبود و محب اهل صلاح بود و با # ~~برادران نیکو خوی بود و در راه خلق چیزی به ذل تواند کرد و به کار ~~ملمانان # ~~قیام تواند کرد و مراعات اوقات خویش تواند کردن. # و گفت: بد ms517 بخت کسی است که معاصی ظاهر گرداند که بر وی فراموش # ~~گردانیدد است. # و گفت: ولی آن بود که از حال خود فانی بود و به مشاهدهآ حق باقی بود # ~~و حق تعالی متولی اعمال او بود و او را به خود هیچ اختیار نبود و با ~~غیرش قرار # ~~نبود. # و گفت: عارف آن است که جملهآ دل خویش به مولی داده باشد و تن به # ~~خلق. # و گنت: گمان نیکو بردن به خدای غایت معرهت بود به حق و گمان بد # ~~بردن به نفس اصل معرفت بود به نفس. # و گفت: هرکه ملازمت کند بر درگاه مولی بعد از لزوم چه بود به جز از در # ~~گشادن، و هرکه صبر کند بر خدای بعد از صبر چه بود جز وصول به حق. # و گفت: صاحب استقامت باش نه صاحب کرامت، که نفس تو کرامت # ~~خواهد وخدای استقامت. # و گفت: رضا سرای عبودیت است و صبر در وی و تفویض خانهآ وی و # ~~مرگ بر در است و فراغت در سرای و راحت در خانه. # و گفت: بخل سه حرف است: «با)) وآن بلاست: و «رخا») وآن خسران؛ # ~~و «لام») وآن لوم1 است. پس بخیلی بلایی است بر نفس خویش، خامسری ~~PageV01P643 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0703.jpg) # # ذکر ابوبکر کتانی قدس الله روحه العزیز # آن صاحب مقام استقامت، آن عالی همت امامت، آن شمع عالم توفیق، # ~~آن رکن کعبهآ تحقیق، آن قبلهآ روحانی : شیخ ابوبکر کتانی رحمة الله ~~علیه؛ شیخ # ~~مکه بود، و پیر زمانه بود، و در ورع و تقوی و زهد و معرفت یگانه بود، و ~~از کبار # ~~مشایخ حجاز بود، ودر طریقت صاحب تصنیف وصاحب تمکین، ودر ولایت # ~~صاحب مقام و در فراست صاحب عمل و در مجاهدت و ریاضت سخت بزرگوار، # ~~و در انواع علوم کامل خاصه در علم حقایق و معرفت صحبت جنید و ابوسعید # ~~خراز و نوری یافته بود، و او را چراغ حرم گفتند. و در مکه ms518 مجاور بود تا ~~وقت # ~~وفات، و اول شب تا آخر نماز کردی و قرآن ختم کردی، و در طواف دوازده ~~هزار # ~~ختم قرآن کرده بود، وسی سال در حرم به زیر ناودان نشسته بود که در این # ~~سی سال در شبانه روزی یکبار طهارت تازه کردی و در این مدت خواب نکرد و # ~~در ابتدا دستوری از مادر خواست که به حج رود. # گفت: چون در بادیه شدم حالتی در من پدید آمد که موجب غسل بود. با # ~~خود گفتم مگر به شرط نیامده ام؟ باز گشتم. چون به در خانه رسیدم مادر ~~در پس # ~~در بسسسته بودبه ارن- کععم. ای مادر: نه اجازت داده بودی؟ گفت: ~~PageV01P644 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0704.jpg) # ~~بودم تا باز نیایی برنخیزم. پس چون مادروفات کرد روی در بادیه نهادم. # گفت: در بادیه بودم، درویشی را دیدم مرده و می خندید. گفتم: تو # ~~مردهای و می خندی؟ گفت: محبت خدای چنین بود. # بوالحسن مزین گفت: به بادیه فرو شدم- بی زاد و راحله - چون به کنار # ~~حوضی رسیدم بنشستم و با خود گفتم: بادیه بریدم بی زاد و راحله. یکی را ~~دیدم # ~~که بانگ بر من زد: ای حجام! إلا تحدث نفسک بالأباطیل. نگاه کردم کتانی ~~را # ~~دیدم. توبه کردم و به خدای بازگشتم. # و گفت: مرا اند کی غبار بود در دل- با امیرالمؤمنین علی کرم الله # ~~وجهه- نه به جهت چیزی دیگر. بلکه به جهت آنکه رسول صلی الله علیه وعلی # ~~آله وسلم فرمود لا فتی إلا علی. شرط فتوت آن بودی که اگرچه معاویه بر ~~باطل بود # ~~و او بر حق، کاربه وی باز گذاشتی تا چندان خون ریخته نشدی. # و گفت میان مروه و صفا خانه ای داشتم. در آنجا مصطفی را علیه السلام # ~~به خواب دیدم با یاران. او رضوان الله علیهم اجمعین که در آمدی و مرا ~~در کنار # ~~گرفتی. پس اشارت کرد به ابوبکر که: او کیست؟ گفتم: ابوبکر. پس به عمر # ~~اشارت کرد. گفتم: ms519 عمر پس اشارت کرد به عثمان. گفتم: عثمان. پس # ~~اشارت کرد به علی. من شرم داشتم، به سبب آن غبار. پس سید علیه السلام ~~مرا # ~~با علی برادری داد تا یکدیگر در کنار گرفتیم. پس ایشان برفتند. من وعلی # ~~بماندیم. علی رضی الله عنه مرا گفت: بیا تا به کوه بوقبیس رویم. به سر ~~کوه # ~~رفتیم ونظارهآ کعبه کردیم. چون بیدار شدم خود را بر کوه ابوقبیس دیدم. ~~ذره ای # ~~از آن غبار در دلم نمانده بود. # و گفت: یکی با من صحبت می داشت و عظیم بر من ثقلی بود از وی. # ~~چیزی به وی بخشیدم. آن ثقل زایل نشد. او را به خانه بردم و گفتم: پای ~~بر روی PageV01P645 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0705.jpg) # ~~بود. پیش او بردم و بر کنارهآ سجادهآ او نهادم: گفتم: در وجه خود صرف ~~کن به # ~~گوشهآ چشم در من نگرست و گفت: من این وقت را 8 هغتاد هزار دینار # ~~خریده ام . تومی خواهی که مرا بدین غره کنی؟ پس برخاست و سجاده برفشاند # ~~و برفت. هرگز چون عز او و ذل خود ندیدم که آن ساعت که آن درمها می ~~چیدم. # نقل است که مریدی داشت، مگر درحال نزع بود. چشم باز کرد و در کعبه # ~~نگرید. اشتری برسید و لگدی زد و چشمش بیرون انداخت. درحال به سر شیخ # ~~ندا کردند که در این حالت ارادت غیبی و مکاشفات حقیقی بدو فرومی آمد و # ~~او به کعبه نگریست. ادبش کردند که در حضور رب البیت نظارهآ بیت کردن ~~روا # ~~نبود # نقل است که روزی پیری نورانی ردا برافگنده، با شکوه از باب بنی شیبه # ~~درآمد و بیش کتانی رفت و او سر فرو کشیده بود، و گفت- بعد از سلام- که: # ~~ای شیخ! چرا به مقام ابراهیم نروی که بیری بزرگ آمده است و اخبار عالی # ~~روایت میکند تا سماع کنی. # کتانی سر بر آورد و گفت: ای شیخ! از که روایت میکند؟ گفت: از ms520 # ~~عبدالله بن معمر، از زفری، از ابوهریره، از پیغامبر صلی الله علیه وعلی ~~آله وسلم. # ~~گفت: ای شیخ! دراز اسنادی آوردی. هر چه ایشان آنجا به اسناد خبر ~~میگویند. # ~~ما اینجا بی اسناد می شنویم. پیر گفت از که می شنوی؟ گفت: حدثنی قلبی # ~~عن ربی جل جلاله، دلم از خدای می شنود. پیر گفت: چه دلیل داری بدین # ~~سخن؟ گفت: دلیل آن دارم که دلم میگوید تو خضری، خضر علیه السلام # ~~گفت: تا آن وقت می پنداشتم که خدای را هیچ وای نیست که من اورا ~~PageV01P646 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0706.jpg) # ~~است کن باز بری بن خدمت شیخ و شفاعت کنی تا دعا کند. باشد که خدای # ~~تعالی دستت باز دهد. # طرار باز آمد و شیخ همچنان در نماز بود و ردا در کتف شیخ داد و بنشست # ~~تا شیخ از نماز فارغ شد. در قدمهای او افتاد و عذر می خواست و زاری می ~~کرد. # ~~حال بگنت. شیخ گفت: به عزت و جلال خدای که نه از بردن خبر دارم و نه از # ~~آوردن. پس گنت الهی او برده باز آورد. آنچه ازو ستده ای بازده. در حال # ~~دستش نیک شد. # نقل است که گنت: جوانی به خواب دیدم - به غایت صاحب جمال- # ~~گفتم: کیستی؟ گفت: تقری. گفتم: کجا باشی؟ گفت: در دل اندوهگنان. # ~~پس نگه کردم. زنی سیاه دیدم- به غایت زشت- گفتم: تو کیستی؟ گفت: # ~~خنده ونشاط و خوش دلی گنتم کجا باشی گفت در دل غافلان و اهل نشاط چون # ~~بیدار شدم نیت کردم که هرگز نخندم مگر بر من غلبه کند و گفت در شبی # ~~پنجاه و یکبار پیغمبر را علیه السلام بخواب دیدم و مسایل پرسیدم.و گنت ~~شبی # ~~پیغامبر را علیه اللام بخواب دیدم گفتم چه دعا کنم تا حق تعالی دل مرا # ~~نمیراند بگفت هر روزی چهل بار بگوی بصدق یا حی یا قیوم یا لا اله الا ~~انت # ~~اشألک أن ثخیی قلبی بنرر معرفتک ابدا، و گفت ms521 درویشی بنزدیک من آمد و # ~~می گریست و گفت ده روز است تا گرسنه ام با بعضی یاران از گرسنگی شکایت # ~~کردم بس ببازار شدم در می یافتم در راه که بر آن نوشته بود که خدای ~~بگرسنگی # ~~تو عالم نیست که شکایت میکنی و گفت که یکی از وی وصیت خواست # ~~گفت چنانک فردا خدای تعالی ترا خواهد بود تو امروز او را باش. و گفت ~~انس # ~~بمخلوق عتوبت است و قرب اهل دنیا معصیت و با ایشان میل کردن مذلت و # ~~گفت زاهد آن باشد که هیچ نیابد و دلش شاد بود بنا یافتن آن وجد و جهد ~~لازم # ~~گیرد و احتمال ذل کند به صبر و راضی باشد بدین تا بمیرد. # وگفت: تصوف همه خلق است. هرکه را خلق بیشتر، تصوف بیشتر PageV01P647 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0707.jpg) # و گفت: فراست پیدا شدن یقین است، و دیدار غیب. و آن از اثر ایمان # ~~است # و گفت: محبت ایثازاست برای محبوب. # و گفت: تصوف صفوت است و مشاهده. # و گفت: صوفی کسی است که طاعت او نزدیک او جنایت بود که از آن # ~~استغفار باید کرد. # و گفت: استغفار توبه است وتوبه اسمی است جامع، شش چیز را: اول # ~~پشیمانی برآنچه گذشته باشد؛ دوم عزم کردن بدانکه پیش به گناه رجوع ~~نکند؛ # ~~سوم به گزاردن هر فریضهای که میان او و خدای است؛ چهارم ادا کند مظالم # ~~خلق را؛ پنجم بگذارد هر گوشت و پوست و شحم1 که از حرام رسته باشد؛ # ~~ششم تن را الم طاعت بچشاند چنانکه حلاوت معصیت چشانیده است. # و گفت: اول وجد حلو2 است و میانه مر3 و آخر سقم2- و گفت: توکل در # ~~اصل متابعت علم است ودر حقیقت کامل شدن یتین. # و گفت: عبادت هفتاد و دو باب است. هفتاد ویک در حیا است از # ~~خدای تعالی. # و گفت: علم به خدای تمامتر از عبادت خدای را. # و گفت: طعامی مشتهی لقمهای است از ذکر خدای، ms522 دردهان. یقین که # ~~در حالت توحید آن لقمه را از مایدهآ رضا بر گرفته باشد، با گمان نیکوبه ~~کرامت PageV01P648 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0708.jpg) # ~~آنکه این دو حالت تمام نشود مگر به یکدیگر. # و گفت: دردی به وقت انتباه از غفلت و انتطاعی از حظ نفانی و لرزیدن # ~~از بیم قطیعت فاضلتر از عبادت انس وجن. # و گفت: اعمال جامهآ بندگی است. هرکه او را خدای تعالی وقت قسمت # ~~از رحمت دور کرد امروز عمل را ترک گیرد و هرکه را نزدیک گردانید بر ~~اعمال # ~~ملازمت کند و چون پیشه گیرد. # و گفت: دنیا را بر بلوی قسمت کردهاند و بهشت بر تقوی. # و گفت: از حکم مرید سه چیز است: یکی خوابش در وقت غلبه بود: و # ~~خوردش در وقت فاقه بود: و سخنش در وقت ضرورت. # و گفت: شهوت مهار دیو است که هرکه مهار دیو گرفت با دیو به هم بود. # و گفت: به تن در دنیا باش و به دل در آخرت. # و گنت: چون از خدای توفیت خواهی ابتدا به عمل کن. # و گفت: ما دین خدای مبنی بر سه رکن یافتیم: برحق، و بر عدل، وبر # ~~صدق. حت بر جوارح است، وعدل بر قلوب است، وصدق بر عقل. یعنی حق # ~~جز به ظاهر نتوان داشت. کما قال علیه السلام نحن نخکم بالظاهر. ابلیس و # ~~ادریس در عالم باطن بودند. تا ظاهر نشدند معلوم نشد که ابلیس باطل است ~~و # ~~ادریس برحق، و عدل بر دل است. قسمت به عدل دل تواند کرد به حسب # ~~هریکی و صدق به عقل تعلت دارد که فردا که از صدق سؤال کنند عاقلان را # ~~کنند # و گفت: وجود عطا از حق شهود حق است به حق، ازجهت آنکه حق # ~~ه دلیل بر سر چیرک ویچ چیرر دلیل نی بر # ~~ملک جبار رساند. PageV01P649 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0709.jpg) # و گفت: شکر کردن در موضع استغفار گناه بود و استغفار در موضع شکر # ~~گناه بود. # نقل ms523 است که چون کتانی را وفات نزدیک برسید گفتند درحال حیات # ~~عمل تو چه بود تا بدین مقام رسیدی؟ گفت: اگر اجلم نزدیک نبودی نگفتمی. # ~~پیس گفت: چهل سال دیدبان دل بودم، هرچه غیر خدای بود از دل دور میکردم # ~~تا دل چنان شد که هیچ چیز دیگرندانست جزخدای تبارک وتعالی وتقدس. PageV01P650 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0710.jpg) # ~~ذکر شیخ کبیر ابوعبد الله محمد بن الخفیف قدس الله # روحه العزیز # ~~الله، آن محقق لطیف، قطب وقت: ابوعبد الله محمدبن الخفیف رحمة الله ~~علیه، # ~~شیخ المشایخ عهد خویش بود، ویگانهآ عالم بود، و در علوم ظاهر و باطن ~~مقتدا # ~~بود، و رجوع اهل طریقت در آن وقت به وی بود. بینایی عظیم داشت و خاطری # ~~بزرگ و احترامی به غایت و فضایل او چندان است که بر نتوان شمردن و ذکر ~~او # ~~نتوان کرد. و مجتهد بود در طریقت، و مذهبی خاص داشت در طریقت. # ~~جماعتی اند از متصوفه که تولا بدو کننده و در هر چهل روز تصنیفی از ~~غوامض # ~~حقایق می ساخت و در علم ظاهر بسی تصنیف نفیس دارد، همه مقبول و # ~~مشهور. و آن مجاهدات که او کرد در وسع بشر نگنجد و آن نظر که او را بود ~~در # ~~حقایق و اسرار در عهد او کس را نبود و بعد ازوی در پارس خلقی نماند. ~~چنانکه # ~~نسبت بدو درست کردی و از ابنای ملوک بود و بر تجرید سفرها کرده. روئم و # ~~جریری و ابن عطا و منصور حلاج را دیده بود و جنید را نیافته و در ابتدا ~~که درد # ~~دین دامن دل او بگرفت، چنان شد که در رکعتی نمازده هزار بار قلن ~~هوالله4 PageV01P651 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0711.jpg) # ~~آحد برخواندی و بسیار بودی که از بامداد تا شب هزار رکعت نماز کردی، و # ~~بیست سال پلاسی پوشیده بود و هر سال چهار چهله بداشتی و آن روز که وفات # ~~می کرد، چهل چهله پیاپی داشته بود که در آن چهلهآ ms524 آخر وفات کرد، و پلاس ~~از # ~~خود بیرون نکردی. # نقل است که در وقت او پیری محقق بود اما از علمای طریقت نبود و در # ~~پارس مقام داشت. نام او محمد ذکیری و هرگز مرقع نپوشیدی. از عبدالله ~~خفیف # ~~پرسیدند که شرط در مرقع چیست؟ و داشتن آن که را مسلم است؟ گفت: شرط # ~~مرقع آن است که محمد ذکیری در پیراهن سغید به جای می آورد و داشتن او ~~را # ~~مسلم است و ما در میان پلاسی نمی دانیم تا به جای توانیم آورد یا نه؟ # و او را خفیف از آن گفتند که هر شب غذای او به وقت افطار هفت میویز # ~~بودی، بیش نه. سبک بار بوده است و سبک روح و سبک حساب باشد. در آن # ~~جهان شبی خادم هشت میویز بداد و شیخ ندانست و بخورد. حلاوت طاعت بر # ~~قاعدهآ هر شب نیافت. خادم را بخواند و از آن حال پرسید. گفت: امشب هشت # ~~میویز تو را دادم. شیخ گفت: چرا؟ گفت: تورا ضعیف دیدم و دلم به درد ~~آمد، # ~~گفتم تا تورا قوتی باشد. شیخ گفت: پس تویار من نبودهای، بل که خصم من # ~~بودهای که اگریار من بودتی شش دادتی نه هشت. پس شیخ او را از خدمت # ~~مهجور کرد و خادمی دیگر نصب کرد. # و گفت: چهل سال است تا مرا قبول است میان خاص و عام و چندان # ~~نعمت بر ما ریختند که او را حد نبود، و چنان زیستم در این مدت که زکات ~~فطر # ~~بر من واجب نشد. # و تفت. در آبندا خواسم کهبه ج روم. چون به بغداد رسیدم چندان پندار ~~PageV01P652 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0712.jpg) # ~~است؟ آوازی شنیدم که این آهو دلو و رسن نداشت و اعتماد او بر ما بود. ~~وقتم # ~~خوش شد. دلو و رسن بینداختم و روانه شدم. آوازی شنیدم که یا عبدالله! ~~ما تورا # ~~چاه آمده بود. وضوساختم و آب خوردم و برفتم. تا به مدینه ms525 حاجتم هیچ به ~~آب # ~~نبود، به سبب طهارت. چون بازگشتم به بغداد رسیدم. روز آدینه به جامع ~~شدم. # ~~جنید را چشم بر من افتاد. گفت: اگر صبر کردتی آب از زیر قدمت برآمدی. # نقل است که گفت: درحال جوانی درویشی پیش من آمد و اثر گرسنگی # ~~در من بدید. مرا به خانه خواند و گوشتی پخته بود- بوی گرفته - مرا از ~~خوردن # ~~آن کراهیت می آمد و رنج می رسید. تا درویش آن تعزز در من بدید شرم زده ~~شد و # ~~من نیز خجل گشتم. برخاستم و با جماعتی اصحاب نقل کردیم. چون به تادسیه # ~~رسیدیم راه گم کردیم و هیچ توشه نداشتیم. تا چند روز صبر کردیم تا به ~~شرف # ~~هلاک رسیدیم. تا حال چنان شد که سگی به قیمت گران بخریدیم و بریان # ~~کردیم. لقمهآ از آن به من دادند. خواستم تا بخورم. حال آن درویش و طعام ~~یاد # ~~آمد. با خود گفتم: این عقوبت آن است که این درویش آن روز از من خجل # ~~شد. درحال توبه کردم تا راه به ما نمودند: چون باز آمدم از آن درویش ~~عذر # ~~خواستم. # و گفت: یکبار شنیدم که در مصر پیری و جوانی به مراقبت نشستهاند بر # ~~دوام. آنجا رفتم. دو شخص را دیدم- روی به قبله کرده- سه بار سلام کردم. # ~~جواب ندادند. گفتم: به خدای بر شما که سلام مرا جواب دهید. # آن جوان سر بر آورد و گفت: یا ابن خفیف! دنیا اندک است و از این # ~~اندک اندکی مانده است. از این اندک نصیب بسیار بستان. یا ابن خفیف. # ~~مگر فارغی که به سلام ما می پردازی: # این بگفت و سر فرو برد. و من گرسنه و تشنه بودم. گرسنگی را فراموش ~~PageV01P653 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0713.jpg) # ~~نماز دیگر گزاردم و گفتم مرا پندی ده. # گفت: یا ابن خفیف! ما اهل مصیبتیم. ما را زبان پند نبود، کسی باید که # ~~اصحاب مصیبت را پند دهد. # سه روز آنجا بودم که نه ms526 چیزی خوردیم، و نه خفتیم. با خود گفتم: چه # ~~سوگند دهم تا مرا پندی دهند؟ # آن جوان سر برآورد و گفت: صحبت کسی طلب کن که دیدن او تورا از # ~~خدای یاد دهد، و هیبت او بردل توافتد، و تورا به زبان فعل پند دهد نه ~~به زبان # ~~گفتار. # نقل است که گفت: یک سال به روم بودم. روزی به صحرا شدم. رهبانی # ~~را بیاوردند، چون خیالی، و بسوختند و خاکستر او را در چشم کوران ~~کشیدند. به # ~~قدرت خدای تعالی بینا شدند؛ و بیماران می خوردند و شفا می یافتند. عجب # ~~داشتم که ایشان بر باطل اند. این چگونه بود؟ آن شب مصطفی را صلی الله ~~علیه # ~~وعلی آله وسلم به خواب دیدم. گفتم: یا رسول الله! تو آنجا چه میکنی؟ ~~گفت: # ~~آمده ام برای تو. گفتم: یا رسول الله! این چه حال است؟ فرمود که اثر ~~صدق و # ~~ریاضت است که در باطل است. اگر در حق بود چگونه بود. # و گفت: شبی پیغامبر را علیه السلام به خواب دیدم که بیامدی و مرا به سر # ~~پای بیدار کردی و من در وی نگاه می کردم. فرمود: هرکه راهی بشناسد و ~~رفتن # ~~آن راه پیش گیرد پس از سلوک باز ایستد. حق تعالی او را عذابی کند که # ~~هیچ کس را از عالمیان چنان عذاب نکند. # نقل است که پیغمبر علیه السلام بر سر دو انگشت پای نماز کرده است و # ~~عبدالله چنان بود که هیچ سنت پیغمبر از وی فوت نشد. خواست که او نیز # ~~همچنان نماز کند. چون یک رکعت نماز بر سر انگشت گزارد، دوم نتوانست. # ~~پیغمبر را علیه السلام به خواب دید که از محراب درآمد و گفت: این نماز ~~خاص PageV01P654 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0714.jpg) # نقل است که نیم شب خادم را گفت که زنی حاصل کن تا بخواهم. # ~~خادم گفت: در این نیم شب کجا روم؟ اما مرا دختری هست. شیخ اگر اجازه # ~~دهد بیاورم. ms527 گفت: بیار. # پس خادم دختر بیاورد و شیخ درحال نکاح کرد. چون هفت ماه برآمد # ~~طفلی به وجود آمد. وفات کرد. شیخ خادم را گفت: دختر را بگوی تا طلاق # ~~بستاند و اگر می خواهد همچنان می باشد. # خادم گفت: یا شیخ! در این چه سراست؟ گفت: آن شب که نکاح # ~~کردم قیامت را به خواب دیدم و خلقی بسیار درمانده، و همه در عرق غرق ~~شده # ~~که ناگاه طفلی بیامد و دست پدر و مادر گرفت، و چون باد از صراط ~~بگذرانید # ~~من نیز خواستم تا مرا طفلی باشد. چون آن طفل بیامد و برفت مقصود حاصل ~~شد. # بعد از آن نقل کنند که چهارصد عقد نکاح کرده است، از آنکه او از ابناء # ~~ملوک بود، چون توبه کرد و حال او به کمال رسید بدو تقرب میکردند. دوگان ~~و # ~~سه گان در عقد می آورد و یکی چهل سال در عقد او بود، و او دختر وزیر ~~بود. # نقل است که از زنان او پرسیدند: شیخ با شما چون باشد در خلوت؟ همه # ~~گفتند: ما از صحبت او هیچ خبر نداریم. اگر کس را خبر باشد دختر وزیر را # ~~باشد. از وی پرسیدند. گفت: چون خبر شدی کی شیخ امشب به خانهآ من # ~~می آید طعامهای لذیذ ساختمی و خود را زینت کردمی. چون بیامدی- آن # ~~بدیدی- مرا بخواندی، و ساعتی در من نگرستی، و زمانی در آن طعام نگه # ~~کردی. تا شبی همچنین دست من بگرفت و در آستین کشید و بر شکم خود # ~~مالید- از سیته تا ناف- پانزده عقد دیدم. گفت: ای دختر! بپرس که این ~~عقد # ~~چیست؟ پرسیدم. گفت: این همه لهب و شدت صبر است که گره بر گره # ~~بستهام، از جنین روی و جنین طعام که در پیش من نهادهای. این بگفت و # ~~بر مست. هرا بیسن آراین با وی حست سی تبوسه بجوج غایت در ریاضت ~~PageV01P655 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0715.jpg) # نقل است که او را دو مرید ms528 بود. یکی احمد «(مه») ویکی احمد ((که» و # ~~شیخ را با احمد ««که») به بودی. اصحاب را از آن غیرت آمد. یعنی احمد ~~«(مه)) # ~~کارها کرده است و ریاضت کشیده. شیخ را از آن معلوم شد. خواست که با # ~~ایشان نماید که احمد «(که») بهتر است. شتری بر در خانقاه خفته بود. شیخ # ~~گفت: یا احمد مه! گفت: لبیک! گفت: آن اشتر را بر بام خانقاه بر. احمد # ~~گفت: یا شیخ! اشتر چون بربام توان برد؟ شیخ گفت: اکنون رها کن. پس # ~~گفت: یا احمد «(که»)! گفت: لبیک! گفت: آن شتر بر بام خانقاه بر. درحال # ~~میان در بست و آستین باز کرد و بیرون دوید و هر دو دست در زیر شتر کرد ~~و # ~~قوت کرد. نتوانست گرفت. شیخ گفت: تمام شد یا احمد. و معلوم گشت. پس # ~~اصحاب را گفت احمد ««که») از آن خود به جای آورد و به فرمان قیام نمود ~~و به # ~~اعتراض پیش نیامد و به فرمان ما نگریست- نه به کار که توان کرد یا نه- ~~و # ~~احمد «(مه» به حجت مشغول شد و در مناظره آمد. از ظاهر حال مطالعهآ باطن # ~~میتوان کرد. # نقل است که شیخ را مسافری رسید- خرقهآ سیاه پوشیده و شمله1آ سیاه بر # ~~کرده و ابزاری سیاه و پیراهنی سیاه. شیخ را در باطن غیرت آمد. چون ~~مسافر دو # ~~رکعتی بگزارد و سلام کرد شیخ گفت: یا اخی! چرا جامهآ سیاه داری؟ گفت: # ~~از آنکه خدایانم بمردهاند. یعنی نفس و هوا.گفت: افرأیت من اتخذ إلهه # ~~هواه. شیخ گفت: او را بیرون کنید. بیرون کردند به خواری. پس بفرمود که ~~باز # ~~آرید. باز آوردند. همچنین چهل بار فرمود که او را به خواری بیرون می ~~کردند و باز # ~~می آوردند. بعد از آن شیخ برخاست و قبله2 ای بر سر او داد و عذر خواست ~~و # ~~گفت: تو را مسلم است سیاه پوشیدن که در این چهل بار خواری که به تو ms529 ~~کردند PageV01P656 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0716.jpg) # نقل است که دو صوفی از جایی دور به زیارت شیخ آمدند. شیخ را در # ~~خانقاه نیافتند. پرسیدند: کجاست؟ گفتند: به سرای عضدالدوله. گفتند: شیخ # ~~را با سرای سلاطین چه کار؟ دریغا آن ظن ما بدین شیخ. پس گفتند: در شهر # ~~طوفی کنیم. در بازار شدند و به دگان خیاطی رفتند تا جیب خرقه بدوزند. ~~خیاط # ~~را مقراض ضایع شد. ایشان را گفتند شما گرفته اید. پس به دست سرهنگی # ~~دادند و به سرای عضدالدوله بردند. عضدالدوله فرمود: دست ایشان باز ~~کنید. # ~~شیخ عبدالله خفیف حاضر بود. گفت: صبر کنید که این کار ایشان نیست. # ایشان را خلاص دادند. پس با صوفیان گفت: ای جوانمردان! آن ظن شما # ~~راست بود. اما آمدن ما به سرای سلاطین به جهت چنین کارهاست. # هر دو صوفی مرید او شدند تا بدانی که هرکه دست در دامن مردان زند او # ~~را ضایع نگذارند و دست او بر باد بر ندهند. # نقل است که شیخ را مسافری رسید که اسهالش می آمد. به دست خود آن # ~~شب طاس او برداشت و یک ساعت نخفت، تا نزدیک صبح. شیخ یک نفس # ~~چشم بر هم نهاد. آن مسافر آواز داد و گفت: کجایی که لعنت بر توباد! # شیخ درحال برجست- ترسان و لرزان- و طاس آنجا برد. بامداد مریدان # ~~با شیخ گفتند: آخر این چه مسافر است که لفظی چنین؟ وچنین گفت، و ما را # ~~طاقت تحمل نماند و توتا این غایت صبر میکنی؟ # شیخ گفت: من چنین شنیدم: که رحمت بر توباد. # و سخن او است که حق تعالی ملایکه را بیافرید وجن وانس را؛ و # ~~عصمت و حیلت و کفایت بیافرید. پس ملایکه را گفتند اختیار کنید از ~~اینها. # ~~ایشان عصمت اختیار کردند. پس جن را گفتند: شما نیز اختیار کنید. عصمت ~~PageV01P657 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0717.jpg) # ~~به جهد خویش حیلتی میکنند. # ~~ابواحمد صغیر شیخ را گفت: مرا وسوسه رنجه می دارد. # ~~شیخ گفت: صوفیان که من ms530 دیدهام بر دیو سخریت کردندی. اکنون دیوبر # ~~صوفی سخریت می کند. # ~~و گفت: صوفی آن است که صوف پوشد بر صفا، و هوا را بچشاند طعم # ~~جفا، و دنیا را بیندازذ از پس قفا. # ~~و گفت: منزه بودن از دنیا عین راحت است در وقت بیرون شدن از دنیا. # ~~و گفت: تصوف صبر است در تحت مجاری اقدار، و فرا گرفتن ازدست # ~~ملک جبار، و قطع کردن بیابان و کوهسار. # ~~و گفت: رضا بر دو قسم بود: رضا بدو؛ و رضا از او. رضا بدو در تدبیر # ~~بود، و رضا از او در آنچه قضا کند. # ~~و گفت: ایمان تصدیق دل است بدآنچه از غیب بر او کشف افتد. # ~~و گفت: ارادت رنج دایم است و ترک راحت. # ~~و گفت: وصلت آن است که به محبوب اتصال پدید آید از جملهآ چیزها و # ~~غیبت افتد ازجملهآ چیزها جزحق تعالی. # ~~و گفت: انبساط برخاستن احتشام است در وقت سؤال. # ~~و گفت: تقوی دور بودن است از هرچه تورا از خدای دور کند. # ~~و گفت: ریاضت شکستن نفس است به خدمت و منع کردن نفس است از # ~~فترت در خدمت. # ~~و گفت: قناعت طلب ناکردن است آن را که در دست تونیست و بی نیاز # ~~شدن از آنچه در دست تواست. # ~~و گفت: زهد راحت یافتن است از بیرون آمدن از ملک. # ~~و کهت. اندوههن را باز دارد از طرب. # ~~و گفت: رجا شاد شدن بود به وجود وصال او. PageV01P658 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0718.jpg) # ~~و گفت: فتر نیستی ملک بود و بیرون آمدن از صفات خود. # ~~و گفت: یقین حقیقت اسرار بود به حکمتهای غیب. # ~~پرسیدند که عبودیت کی درست آید؟ گفت: چون همه کارهای خود به # ~~خدای باز گذارد و در بلاها صبر کند. # ~~پرسیدند: درویشی که سه روز گرسنه بود، بعد از آن بیرون آید و پرسد بدان # ~~قدر که او را کفایت بود او را چه گویند؟ گفت: او را کذاب ms531 گویند. # ~~و گفت: چیزی می خورید و خاموش می باشید که اگر درویشی از این در # ~~درآید همه را فضیحت کند. # ~~نقل است که چون وفاتش نزدیک آمد خادم را گفت: من بندهآ عاصی # ~~گریزه پای بودم. غلی بر گردن من نه، و بندی بر پای من نه، و همچنان روی ~~به # ~~قبله کن ومرا بنشان. باشد که در پذیرد. # ~~بعد از مرگ، خادم این نصیحت شیخ آغاز کرد. هاتفی آواز داد. هان! ای # ~~کی خبر، مکن. می خواهی که عزیز کردهٔ‌ ما را خوار کنی ؟ رحمة الله ~~علیه. PageV01P659 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0719.jpg) # ذکر ابومحمد جریری قدس الله روحه العزیز # آن ولی قبهآ ولایت، آن صفی کعبهآ هدایت، آن متمکن عاشق، آن متدین # ~~صادق، آن در مشاهده بصیری شیخ وقت: ابومحمد جریری رحمة الله علیه؛ ~~یگانهآ # ~~وقت بود و برگزیدهآ زمانه. در میان اقران واقف بود- بر دقایق طریقت- و # ~~پسندیده بود به همه نوع، و کامل بود در ادب، و در انواع علوم حظی ~~وافرداشت، # ~~و در فقه مفتی و امام عصربود، و در علم اصول به غایت بود، و در طریقت ~~استاد # ~~بود تا حدی که جنید مریدان را گفت: ولیعهد من او است. صحبت عبدالله # ~~تستری یافته بود و آداب او چنان بود که گفت بیست سال است تا پای در ~~خلوت # ~~دراز نکردم، و حسن ادب با خدای اولیتر. # نقل است که یک سال به مکه مقام کرد که نخفت، و سخن نگفت، و # ~~پشت باز ننهاد، و پای دراز نکرد. ابوبکر کتانی گفت این چنین به چه ~~توانستی # ~~کرد؟ گفت: صدق باطن مرا بدان داشت تا ظاهر مرا قوت کرد. چون جنید # ~~وفات کرد او را به جای او بنشاندند. # و گفت: روزی بازی سفید دیدم. چهل سال به صیادی برخاستم. بازش # ~~نیافتم. گفتند: چگونه بود؟ گفت: روزی [هنگام] نماز پسین درویشی پای ~~PageV01P660 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0720.jpg) # ~~گریبان فرو برد، و آن شب خلیفه اصحابنا را به دعوت خوانده بود. من ms532 پیش ~~او # ~~رفتم و گفتم: موافقت درویشان میکنی به دعوت؟ سر برآورد و گفت: مرا # ~~امشب سر خلیفه نیست. مرا عصیدهای می باید. اگر می فرمایی نیک، والا تو # ~~دانی. # این بگفت و سر به گریبان فرو برد. من گفتم: مگر این نومسلمانی است # ~~که موافقت درویشان نمیکند و نیز آرزویی می طلبد. التفات نکردم و به ~~دعوت # ~~رفتیم و سماع کردیم. چون باز آمدیم آن درویش همچنان سر فرو برده بود. ~~برفتم # ~~و بخفتم. رسول را علیه السلام به خواب دیدم که می آمد با دو پیر و خلقی ~~بیار # ~~براثر او. پرسیدم: آن دو پیر کیستند؟ گفتند: ابراهیم خلیل وموسی کلیم، ~~و # ~~صد و اند هزار نبی. من پیش رفتم و سلام کردم و روی از من بگردانید. ~~گفتم: # ~~یا رسول الله! چه کردم که روی مبارک از من میگردانی؟ گفت: دوستی از # ~~دوستان ما عصیدهای از تو درخواست کرد. تو بخیلی کردی و به وی ندادی. # ~~درحال از خواب درآمد و گریان شدم. آواز در خانقاه به گوش من آمد. نگاه # ~~کردم. درویش بود که بیرون می زفت. در عقب او برفتم. گفتم: ای عزیز! # ~~توقف کن که آن آرزوی تو بیارم. # روی باز پس کرد و بخندید و گفت: هرکه از تو آرزویی طلبد صدوبیست و # ~~چهار هزار پیغمبر را به شفاعت باید آورد تا تو آن آرزوی وی برسانی. # این بکفت وبرفت و ناپدید شد. بیش او را ندیدم. # نقل است که در جامع بغداد درویشی بود که در زمستان و تابستان او را جز # ~~پیراهنی نبود. از او پرسیدند: این چه حال است؟ گفت: من مولع بودم به ~~جامهآ # ~~نیکو پوشیدن. شبی به خواب دیدم که در بهشت می رفتم. جماعتی را دیدم از # ~~بکرفت و کفت: نوآر ایسان که یی. این وم دری پز بوده اند بیشارشدم و # ~~نذر کردم که به جز یک پیراهن نپوشم. PageV01P661 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0721.jpg) # نقل است که جریری مجلس ms533 می داشت. جوانی برخاست و گفت: دلم # ~~گم شده است. دعا کن تا باز دهد. جریری گفت: ما همه در این مصیبت ایم. # و گفت: در قرن اول معاملت بدین کردند. چون برفتند دین فرسوده شد. # ~~قرن دوم معاملت به وفا کردند. چون برفتند آن هم برفت. قرن سوم معاملت ~~به # ~~مروت کردند. چون برفتند مروت نماند. قرن دیگر معاملت ایشان به حیا بود ~~چون # ~~برفتند آن حیا نماند. اکنون مردمان چنان شدهاند که معاملت خود برهبت # ~~می کنند. # و گفت: هرکه گوش به حدیث نفس کند در حکم شهوات اسیر گردد و باز # ~~داشته اندر زندان هوا و خدای تعالی همه فایدها بر دل وی حرام کند و ~~هرکه از # ~~سخن حق مزه نیابد وی را نیز اجابت تباشد، وهرکه بدون اندازهآ خویش رضا # ~~دهد خدای تعالی او را بر کشد، زیادت از غایت او. # ویکی گفت: اصل کاردل چیست؟ گفت: اصل مقاربتی است که # ~~خدای را می بیند و مشاهدهآ صنع او میکند. # گفتند: توکل چیست؟ گفت: به معاینه شدن اضطرار. # و گفت: صبر آن است که فرق نکند میان حال. نعمت و محنت به آرام # ~~نفس در هر دوحال. و صبر سکون نفس است در بلا. # و گفت: اخلاص ثمرهآ یقین است و ریا ثمرهآ شک. # و گفت: کمال شکر در مشاهدهآ عجز است از شکر. # و پرسیدند از عزلت. گفت: بیرون شدن است از میان زحمتها و سرنگاه # ~~داشتن اگر بر تو رحمت نکند. # و گفت: محاربهآ عامیان با خطرات است، ومحاربهآ ابدال با فکرت، و # ~~انذات PageV01P662 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0722.jpg) # ~~71.د کر ابومحمد جریری # ~~بسنده کردن؛ و دوم پرهیز کردن؛ و سوم غذا را نگاه داشتن. # و گفت: هرکه به خدای بسنده کند سرش به صلاح باشد. # و گفت: هرکه از مناهی او پرهیز کند سرش نیکو بود و هرکه غذای خود # ~~نگاه دارد نفسش ریاضت یابد. پس پاداش اکتفا صفوت معرفت بود؛ و عاقبت # ~~تقوی حسن ms534 خلقت بود؛ وعاقبت احتما تندرستی بود، و اعتدال طبیعت بود. # و گفت: دیدن اصول به شنودن فروع بود، و درست کردن فروع به عرضه # ~~دادن بود بر اصول، و راه نیست به مقام مشاهدهآ اصول مگر به تعظیم آنچه ~~خدای # ~~تعالی آن را تعظیم کرده است از وسایل و وسایط وفروع. # و گفت: چون حق تعالی زنده گرداند بنده را به انوار خویش، هر گز نمیرد تا # ~~ابد؛ و چون بمیرد به خذلان خویش هرگز او را زنده نگرداند تا ابد. # و گفت: مرجع عارفان به خدای در بدایت بود و مرجع عوام به خدای بعد # ~~از نومیدی بود. # و گفت: چون مصطفی علیه السلام نظر کرد به حق، حق را بدید. باقی # ~~ماند با حق، به حق بی واسطهآ زمان ومکان، از جهت آنکه حاصل شد او را # ~~حضور آنکه او را نه حضور است و نه مکان. از اوصاف او مجرد گشت به # ~~اوصاف حق جل وعلا، رحمة الله علیه. PageV01P663 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0723.jpg) # ذکر حسین منصور حلاج قدس الله روحه العزیز # آن قتیل الله فی سبیل الله، آن شیربیشهآ تحقیق، آن شجاع صفدر صدیق، # ~~آن غرقهآ دریای مواج: حسین منصور حلآج رحمة الله علیه؛ کار او کاری عجب # ~~بود و واقعات غرایب که خاص او را بود که هم در غایت سوز و اشتیاق بود و ~~در # ~~شدت لهب وفراق مست وبی قرار و شوریدهآ روزگاربود، و عاشق صادق و # ~~پاکباز، وجد وجهدی عظیم داشت، و ریاضتی و کرامتی عجب، وعالی همت # ~~و رفیع قدر بود، و او را تصانیف بسیار است به الفاظی مشکل در حقایق، ~~واسرار # ~~و معانی محبت کامل، وفصاحت وبلاغتی داشت که کس نداشت، و دقت # ~~نظری و فراستی داشت که کس را نبود، و اغلب مشایخ کبار در کار او ابا # ~~کردند، و گفتند او را در تصوف قدمی نیست مگر عبدالله خفیف و شبلی و # ~~ابوالقسم قشیری وجمله متأخران إلا ما شاء الله ms535 که او را قبول کردند. # وابوسعیدبن ابوالخیر قدس الله روحه العزیز وشیخ ابوالقاسم گرگانی و # ~~شیخ ابوعلی فارمذی وامام یوسف همدانی رحمة الله علیهم اجمعین در کار او # ~~سیری داشته اند و بعضی در کار او متوقف اند. چنانکه استاد ابوالقاسم ~~قشیری # ~~گفت در حق او که اگر مقبول بود به رد خلق مردود نگردد و اگر مردود بود ~~به # ~~قبول خلق مقبول نشود، وبازبعضی او را به سحرنسبت کردند، و بعضی ~~PageV01P664 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0724.jpg) # ~~7. د کر حین منصور حلاج # ~~اصحاب ظاهر به کفر منسوب گردانیدند، و بعضی گویند از اصحاب حلول بود، # ~~و بعضی گویند تولی به اتحاد داشت اما هرکه بوی توحید به وی رسیده باشد # ~~هرگز او را خیال حلول و اتحاد نتواند افتاد، و هرکه این سخن گوید سرش ~~از # ~~توحید خبر ندارد، و شرح این طولی دارد- این کتاب جای آن نیست- اما # ~~جماعتی بودهاند از زنادقه در بغداد چه در خیال حلول و چه در غلط اتحاد ~~که # ~~خود را حلآجی گفتهاند و نسبت بدو کردهاند و سخن او فهم ناکرده بدان ~~کشتن # ~~و سوختن به تقلید محض فخر کردهاند. چنانکه دو تن را در بلخ همین واقعه ~~افتاد # ~~که حسین را. اما تقلید در این واقعه شرط نیست. مرا عجب آمد از کسی که ~~روا # ~~دارد که از درختی انا الله برآید و درخت در میان نه، چرا روا نباشد که ~~از حسین # ~~انا الحق برآید؟ وحسین در میان نه، و چنانکه حق تعالی به زبان عمر سخن # ~~گفت که ان الحق لینطق علی لسان عمر. و اینجا به حلول کار دارد و نه ~~اتحاد. # بعضی گویند: ««حسین منصور حلاج) دیگر است و «(حسین منصور # ~~ملحدی» دیگر است. استاد محمد زکریا و رفیق ابوسعید قرمطی بود، و آن ~~حسین # ~~ساحر بوده است. اما حسین منصور از بیضاء فارس بود و در واسط پرورده شد. # و ابوعبدالله خفیف گفته است: حسین منصور عالمی ربانی است. وشبلی # ~~گفته ms536 است: من و حلاج یک چیزیم، اما مرا به دیوانگی نسبت کردند خلاص # ~~یافتم. وحسین را عقل او هلاک کرد. # اگر او مطعون بودی، این دو بزرگ در حق او این نگفتندی و ما را دو گواه # ~~تمام است. و پوسته در ریاضت و عبادت بود، و در بیان معرفت و توحید و در # ~~زی اهل صلاح. و در شرع و ستت بود که این سخن از او پیدا شد. اما بعضی ~~PageV01P665 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0725.jpg) # ~~هژده ماه در صحبت او بود. پس یعقوب اقطع دختر بدو داد. بعد از آن ~~عمروبن # ~~عثمان از او برنجید. از آنجا به بغداد آمد- پیش جنید- و جنید او را به ~~سکوت # ~~و خلوت فرمود. چندگاه در صحبت او صبر کرد. پس قصد حجاز کرد و یک # ~~سال آنجا مجاور بود. باز به بغداد آمد. با جمعی صوفیان به پیش جنید آمد ~~و از # ~~جنید مسایل پرسید. جنید جواب نداد و گفت: زود باشید که سر جوب باره سرخ # ~~کنی. گفت آن روز که من سر جوب باره سرخ کنم تو جامهآ اهل صورت پوشی. # ~~چنانکه آن روز که ائمه فتوی دادند که او را بباید کشت جنید در جامهآ ~~تصوف # ~~بود. نمی نوشت و خلیفه گفته بود: خط جنید باید. # جنید دستار و دراعه در پوشید و به مدرسه شد و جواب فتوی نوشت که: تحن # ~~نحکم بالظاهر. یعنی بر ظاهر حال کشتنی است وفتوی بر ظاهر است، اما باطن # ~~را خدای داند. # پس حسین از جنید چون جواب مائل نیافت متغیر شد و بی اجازت به # ~~تستر شد و یک سال آنجا بیود. قبولی عظیم بیدا شد و او هیچ سخن اهل ~~زمانه را # ~~وزنی ننهادی تا او را حسد کردند، وعمروبن عثمان در باب او نامها نوشت ~~به # ~~خوزستان و احوال او در چشم اهل آن دیار قبیح گردانید و او را نیز از ~~آنجا دل # ~~بگرفت. # جامهآ متصوفه بیرون کرد و قبا در ms537 پوشید و به صحبت ابناء دنیا مشغول شد # ~~اما او را از آن تفاوتی نبود و پنج سال ناپدید شد و در آن مدت بعضی به ~~خراسان # ~~و ماوراء النهر می بود و بعضی به سیستان. باز به اهواز آمد و اهل اهواز ~~را سخن # ~~گفت، و به نزدیک خاص و عام مقبول شد، و از اسرار خلق سخن میگفت تا او # ~~وا حلاج الاسرار گفتند. # به مکه رمید یعو. هزبزوی. سحرش منسوب کرد. PageV01P666 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0726.jpg) # ~~می روم تا خلق به خدای خوانم. # به هندوستان رفت. پس به ماوراء النهر آمد. پس به چین افتاد و خلق را به # ~~خدای خواند و ایشان را تصانیف ساخت. چون باز آمد از اقصای عالم بدو ~~نامه # ~~نوشتندی. اهل هند ابوالمغیث نوشتندی؛ واهل چین ابوالمعین؛ واهل خراسان # ~~ابوالمهر؛ واهل فارس ابوعبدالله؛ واهل خوزستان حلاج الاسرار؛ واهل ~~بغداد # ~~مصطلم می خواندند؛ ودر بصره مخبر. # یس اقاویل در وی بسیار گشت. بعد از آن عزم مکه کرد و دو سال در حرم # ~~مجاور شد. چون باز آمد احوالش متغیر شد و آن حال به رنگی دیگر مبدل گشت # ~~که خلق را به معنی می خواند که کس بر آن وقوف نمی یافت. تا چنین نقل # ~~کنند که او را از پنجاه شهر بیرون کردند و روزگاری گذشت بر وی که از آن # ~~عجبتر نبود؛ و او را حلآج از آن گفتند که یکبار به انبار پنبه برگذشت. ~~اشارتی # ~~کرد درحال دانه از پنبه بیرون آمد و خلق متحیر شدند. # نقل است که در شبانه روزی چهارصد رکعت نماز کردی و بر خود لازم # ~~داشتی. گفتند: در این درجه که تویی چندین رنج چراست؟ گفت: نه راحت # ~~درحال دوستان اثر کند و نه رنج، که دوستان فانی صفتاند نه رنج در ایشان ~~اثر # ~~کند ونه راحت. # نقل است که در پنجاه سالگی گفت: تا اکنون هیچ مذهب نگرفته ام اما از # ~~هر مذهبی آنچه دشخوارتر است ms538 بر نفس اختیار کردم و امروز که پنجاه ساله ~~ام # ~~نماز کرده ام و هر نمازی غسلی کرده ام. # نقل است که در ابتدا که ریاضت میکشید دلقی داشت که بیست سال # ~~بیرون نکرده بود. روزی به ستم از وی بیرون کردند. گزندهآ بسیار در وی ~~افتاده # ~~بود. یکی از آن وزن کردند. نیم دانگ بود. # نقل است که یکی به نزدیک او آمد. عقربی دیه که فرد و میگشت. PageV01P667 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0727.jpg) # ~~ندیم است و گرد ما میگردد. # گویند: رشیدخرد سمرقندی عزم کعبه کرد. در راه مجلس میگفت. روایت # ~~کرد که حلاج با چهارصد صوفی روی به بادیه نهاد. چون روزی چند برآمد # ~~چیزی نیافتند. حسین را گفتند: ما را سر بریان می باید. گفت: بنشینید. # پس دست از پس میکرد و سری بریان کرده با دو قرص به یکی می داد تا # ~~چهارصد سربریان و هشتصد قرص بداد. بعد از آن گفتند: ما را رطب می باید. # برخاست و گفت: مرا بیفشانید. # بیفشاندند. رطب از وی می بارید تا سیر بخوردند. پس در راه هرجا که # ~~پشت به خاربنی باز نهادی رطب بار آوردی. # نقل است که طایفه در بادیه او را گفتند ما را انجیر می باید. دست در هوا # ~~کرد و طبقی انجیر تازه پیش ایشان بنهاد. و یکبار حلوا خواستند. طبقی ~~حلوا به # ~~شکر گرم پیش ایشان بنهاد. گفتند: این حلوا در باب الطاق بغداد باشد. ~~گفت: # ~~ما را بغداد و بادیه یکی است. # نقل است که یکبار در بادیه چهار هزار آدمی با او بودند تا کعبه، ویک # ~~سال در آفتاب گرم برابر کعبه بایستاد- برهنه - تا روغن از اعضای او بر ~~آن # ~~سنگ می رفت. یوست او باز بشد و او از آنجا نجنبید و هر روز قرصی و ~~کوزهای # ~~آب پیش او آوردندی. او بدان کناره ها افطار کردی و باقی بر سر کوزهآ آب # ~~نهادی. و گویند که کژدم در ایزار او آشیانه ms539 کرده بود. پس در عرفات گفت: ~~یا # ~~دلیل المتحیرین! # ~~شکرکن خود را که شکر آن است و بس. PageV01P668 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0728.jpg) # ~~نقل است که یک روز در بادیه ابراهیم خواص را گفت: در چه کازی؟ # ~~گفت: در مقام توکل، توگل درست میکنم. # ~~گفت: همه عمر در عمارت شکم کردی کی در توحید فانی خواهی شد. # ~~بعنی اصل توکل در زاخوردن و تو همه عمر در توگل در شکم کردن خواهی ~~بودن. # ~~فنا در توحید کئ خواهد بود. # و پرسیدند که عارف را وقت باشد. گفت: نه از بهر آنکه وقت صفت # ~~صاحب وقت است، و هرکه با صفت خویش آرام گیرد عارف نبود. معنیش آن # ~~است که لی مع الله وقت. # پرسیدند: طریق به خدای چگونه است؟ گفت: دو قدم است و رسیدی # ~~یک قدم از دنیا برگیر، ویک قدم از عقبی. اینک رسیدی به مولی. # پرسیدند از فقر. گفت: فقیر آن است که مستغنی است ازما سوی الله و # ~~ناظر است به الله. # و گفت: معرفت عبارت است از دیدن اشیاء و هلاک همه در معنی. # و گفت: چون بنده به متام معرفت رسد غیب بر او وحی فرستد و سر او # ~~گنگ گرداند تا هیچ خاطر نیاید او را، مگر خاطر حق. # و گفت: خلق عظیم آن بود که جنای خلق در تو اثر نکند، پس از آنکه # ~~حق را شناخته باشی. # و گفت: توکل آن بود که در شهر کسی را داند اولیتر به خوردن از خود، # ~~نخورد. # و گفت: زبان گویا هلاک دلهای خموش است. # و تفت. تفت و وی در علل بسته است و افعال در شرک وحق خالی # ~~مشرکون. PageV01P669 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0729.jpg) # و گفت: به صایر بینندگان و معارف عارفان و نور علمای ربانی و طریق # ~~سابقان ناجی و ازل و ابد و آنچه در میان است از حدوث است اما این به چه # ~~دانند لمن کان له قلب أو ألقی آلتمع وهوشهید. # و گفت: در ms540 عالم رضا اژدهایی است که آن را یقین خوانند که اعمال هژده # ~~هزار عالم در کام او چون ذره ای است در بیابانی . # و گفت: ما همه سال در طلب پلای او باشیم، چون سلطانی که دایم در # ~~طلب ولایت با شد. # و گفت: خاطر حق آن است که هیچ چیز معارضه نتواند کرد آن را. # و گفت: مرید در سایهآ توبهآ خود است، و مراد در سایهآ عصمت. # و گفت: مرید آن است که سبقت دارد اجتهاد او بر مکشوفات او، و مراد # ~~آن است که مکشوفات او بر اجتهاد سابق است. # و گفت: وقت مرد صدف دریای سینهآ مرد است. فردا این صدفها در صعید # ~~قیامت بر زمین زنند. # و گفت: دنیا به گذاشتن زهد نفس است، و آخرت به گذاشتن زهد دل، و # ~~ترک خود گفتن زهد جان. # نقل است که پرسیدند از صبر. گفت: آن است که دست و پای برند و از # ~~دار آویزند. # و عجب آنکه این همه با او کردند. # نقل است که شبلی را روزی گفت یا ابابکر! دستی برنه که ما قصد # ~~کاری عظیم کرده ایم و سرگشتهآ کاری شده و چنین کاری که خود را کشتن در # ~~پیش داریم. چون خلق در کار او متحیر شدند منکر بی قیاس و مقربی شمار ~~پدید # ~~آمدند و کارهای عجایب از او بدیدند. زبان دراز کردند و سخن او به خلیفه # ~~رسانیدند و جمله بر قتل او اتفاق کردند از آنکه میگفت انا الحق. گفتند ~~بگوی # ~~هو الحق، گفت: بلی! همه او است. شما میگویید که گم شده است بلکه ~~PageV01P670 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0730.jpg) # ~~حسین گم شده است. بحر محیط گم نشود و کم نگردد. # جنید را گفتند این سخن که منصور میگوید تأویلی دارد؟ گفت: # ~~بگذارید تا بکشند که نه روز تأویل است. # پس جماعتی از اهل علم بروی خروج کردند و سخن او را پیش معتصم # ~~تباه کردند و علی بن عیسی را ms541 که وزیر بود بر وی متغیر گردانیدند. خلیفه ~~بفرمود # ~~تا او را به زندان برد. او را بزندان بردند- یک سال- اما خلق می رفتند ~~و # ~~مسائل می پرسیدند. بعد از آن خلق را از آمدن منع کردند. مدت پنج ماه کس # ~~نرفت، مگریک بار ابن عطا، و یک بار عبدالله خفیف، و یکبار ابن عطا کس # ~~فرستاد که: ای شیخ! از این سخن که گفتی عذرخواه تا خلاص یابی. # حلآج گفت: کسی که گفت، گوعذر خواه. # ابن عطا چون این بشنید بگریست و گفت: ما خود چند یکرحسین # ~~منصوریم. # نقل است که شب اول که او را حبس کردند، بیامدند. او را در زندان # ~~ندیدند. جملهآ زندان بگشتند، کس را ندیدند. شب دوم نه او را دیدند و نه ~~زندان. # ~~هر چند زندان را طلب کردند ندیدند. شب سوم او را در زندان دیدند. ~~گفتند: # ~~شب اول کجا بودی؟ و شب دوم زندان و تو کجا بودیت؟ اکنون هر دو پدید # ~~آمدیت. این چه واقعه است؟ # گفت: شب اول من به حضرت بودم - از آن نبودم - و شب دوم حضرت # ~~شریعت. بیایید و کار خود کنید. PageV01P671 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0731.jpg) # گفتند: چرا خود را نمی دهی؟ # گفت: ما در بند خداوندیم و پاس سلامت می داریم. اگر خواهیم به یک # ~~اشارت همه بندها بگشاییم. # پس به انگشت اشاره کرد همه بندها از هم فرو ریخت. ایشان گفتند: # ~~اکنون کجا رویم که در زندان بسته است؟ # اشارتی کرد. رخنهها پدید آمد. گفت: اکنون سر خویش گیرید. گفتند: # ~~تو نمی آیی؟ گفت: ما را با او سری است که جز بر سر دار نمیتوان گفت. # دیگر روز گفتند: زندانیان کجا رفتند؟ گفت: آزاد کردیم. گفتند: توچرا # ~~نرفتی ؟ گفت: حق را با من عتابی است. نرفتم. # این خبر به خلیفه رسید. گفت: فتنه خواهد ساخت. او را بکشید با چوب # ~~زنید تا ازاین سخن برگردد. # سیصد چوب بزدند. به هر چوبی که می زدند آوازی فصیح ms542 می آمد که: لا # ~~تخف یا ابن منصور. # شیخ عبدالجلیل صفار گوید: اعتقاد من در آن چوب زننده بیش از اعتقاد # ~~در معق حسین منصور بود، از آنکه تا آن مرد چه قوت داشته است. در شریعت ~~که # ~~چنان آواز صریح می شنید و دست او نمی لرزید و همچنان می زد. # پس دیگر بار حسین را ببردند تا بر دار کنند. صد هزار آدمی گرد آمدند و او # ~~چشم گرد می آورد و میگفت: حق، حق، حق، إنا الحق! # نقل است که درویشی در آن میان از او پرسید: عشق چیست؟ گفت: # ~~امروز بینی، وفردا بینی، وپس فردا بینی. PageV01P672 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0732.jpg) # پسرش گفت: مرا وصیتی کن. گفت: چون جهانیان در اعمال کوشند تو # ~~در چیزی کوش که ذره ای از آن به از مدار اعمال جن و انس بود و آن نیست ~~الا # ~~علم حقیقت. # پس در راه که می رفت می خرامید. دست اندازان و عیاروار می رفت، با # ~~سیزده بند گران. گفتند: این خرامیدن چیست؟ گفت زیرا که به نحرگاه # ~~می روم. ونعره می زد ومیگفت: # ~~ندیمی غیر منسوب الی شیء من الحیف ### | سقانی مثل ما یشرب کفعل الضیف بالضیف # ~~فلما دارت الکاس دعا بالنطع والسیف ### | کذا من یشرب الراح مع التنین بالصیف # گفت: حریف من منسوب نیست به حیف بداد. شرابی چنانکه مهمانی # ~~مهمانی را دهد. چون دوری چند بگذشت شمشیر و نطع خواست. چنین باشد # ~~سزای کسی که با اژدها در تموز خمر کهنه خورد. چون به زیر دارش بردند به # ~~باب الطاق قبله بر زد و پای بر نردبان نهاد. گفتند: حال چیست؟ گفت: ~~معراج # ~~مردان سر دار است. # پس میزری در میان داشت و طیلسانی بردوش. دست برآورد و روی به قبله # ~~مناجات کرد و گفت: آنچه او داند کس نداند. # پس بر سر دار شد. جماعت مریدان گفتند: چه گوی در ما که مریدانیم و # ~~اینها که منکرند و تو را به ms543 سنگ خواهند زد؟ گفت: ایشان را دوثواب است و # ~~شما را یکی. از آنکه شما را به من حسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت # ~~توحید به صلابت شریعت می جنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن ظن فرع. # نقل است که در جوانی به زنی نگرسته بود. خادم را گفت: هرکه چنان # ~~برنگرد چنین فرو نگرد. # پس شبلی در مقابلهآ او بایساد و آواز داد: الم ننهک عن آلعالمین. PageV01P673 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0733.jpg) # ~~و گفت: ماالتصوف یا حلاج. گفت کمترین این است که می بینی. گفت: بلندتر # ~~کدام است؟ گفت: تورا بدان راه نیست. # پس هرکسی سنگی می انداختند. شبلی موافقت را گلی انداخت. حسین # ~~منصور آهی کرد. گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی. از گلی آه کردن چه # ~~معنی است؟ گفت: از آنکه آنها نمی دانند معذوراند. از او سختم می آید که ~~او # ~~می داند که نمی باید انداخت. # پس دستش جدا کردند. خندهای بزد. گفتند: خنده چیست؟ گفت: # ~~دست از آدمی بسته باز کردن آسان است. مرد آن است که دست صفات که # ~~کلاه همت ازتارک عرش در میکشد قطع کند. # پس پایهاش ببریدند. تبسمی کرد. گفت: بدین پای سفر خاکی میکردم. # ~~قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفرهر دو عالم بکند. اگر توانید آن قدم را ~~ببرید. # پس دو دست بریدهآ خون آلود در روی در مالید تا هر دو ساعد و روی # ~~خون آلود کرد. گفتند: این چرا کردی؟ # گفت: خون بسیار ازمن برفت و دانم که رویم زرد شده باشد. شما # ~~پندارید که زردی روی من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما # ~~سرخ روی باشم که گلگونهآ مردان خون ایشان است. # گفتند: اگر روی را به خون سرخ کردی ساعد باری چرا آلودی؟ # گفت وضومی سازم. گفتند: چه وضو؟ گفت: رکعتان فی العشق لا یصح # ~~وضؤهما الا بالدم. در عشق دو رکعت است که وضوی ms544 آن درست نیاید الا به ~~خون. # پس چشمهاش برکندند. قیامتی از خلق برآمد. بعضی میگریستند و بعضی # ~~سنگ می انداختند. پس خواستند که زبانش ببرند. گفت: چندان صبر کنید که ~~PageV01P674 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0734.jpg) # ~~و پای من بریدند در راه تو و اگر سر ازتن باز کنند در مشاهدهآ جلال تو ~~بر سردار # ~~می کنند. # پس گوش و بینی ببریدند و سنگ روان کردند. عجوزهای با کوزه ای در # ~~دست می آمد. چون حسین را دید گفت: زنید و محکم زنید تا این حلآجک رعنا # ~~را با سخن خدای چه کار؟ # آخر سخن حسین این بود که گفت: حب الواحد إفراد الواحد. واین آیت # ~~برخواند: یستغجل بها آلذین لا یومنون بها وآلذین آمنوا مثفقون منها # ~~وتفلمون انها آلحق. و این آخر کلام او بود. # پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند و در میان سر بریدن # ~~تبسمی کرد و جان بداد. و مردمان خروش کردند و حسین گوی قضا به پایان # ~~میدان رضا برد و ازیک یک اندام او آواز می آمد که انا الحق. # روز دیگر گفتند: این فتنه بیش از آن خواهد بود که در حالة حیات بود. # ~~پس اعضای او بسوختند، از خاکستر آواز انا الحق می آمد. چنانکه در وقت # ~~کشتن هر قطرهآ خون که می چکید الله پدید می آمد. درماندند. به دجله ~~انداختند. # ~~بر سر آب همان انا الحق می گفت. پس حسین گفته بود که چون خاکستر ما در # ~~دجله اندازند بغداد را از آب بیم بود که غرق شود. خرقهآ من پیش آب باز ~~برید و # ~~اگرنه دمار از بغداد برآید. # خادم چون چنان دید خرقهآ شیخ را بر لب دجله آورد تا آب با قرار خود رفت # ~~و خاکستر خاموش شد. پس خاکستر او را جمع کردند و دفن کردند و کس را از # ~~اهل طریقت این فتوح نبود. بزرگی گفت: ای اهل طریق معنی! بنگرید که با # ~~حسین منصور ms545 حلاج چه کردند تا با مدعیان چه خواهند کردن؟ # عباسهآ طوسی گفته است: فردای قیامت در عرصات منصور حلآج را به # بررگی نفت. ای مبن زوززیرای دار بودم و نماز می کردم. چون روز شد ~~PageV01P675 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0735.jpg) # ~~هاتفی آواز داد: أظلعناه علی سرمن اسرارنا فأفشی سرا فهذا جزاء من یفشی ~~سر # ~~الملوک. یعنی او را اطلاعی دادیم بر سری از اسرارخود. # پس کسی که سر ملوک فاش کند سزای او این است. # نقل است که شبلی گفت: آن شب به سر گوراو شدم وتا بامداد نماز # ~~کردم. سحرگاه مناجات کردم و گفتم: الهی! این بندهآ توبود- مؤمن و عارف ~~و # ~~موخد- این بلا با او چرا کردی؟ خواب بر من غلبه کرد. به خواب دیدم که # ~~قیامت است و از حق فرمان آمدی که این از آن کردم که سرما با غیر گفت. # نقل است که شبلی گفت: منصور را به خواب دیدم. گفتم: خدای تعالی # ~~با این قوم چه کرد؟ گفت: بر هر دو گروه رحمت کرد. آنکه بر من شفقت کرد # ~~مرا بدانست، وآنکه عداوت کرد مرا ندانست. از بهرحق عداوت کرد به ایشان # ~~رحمت کرد که هر دو معذور بودند. # و یکی دیگر به خواب دید که در قیامت ایستاده، جامی در دست و سر بر # ~~تن نه. گفت: این چیست؟ گفت: او جام به دست سر بریدگان می دهد. # نقل است که چون او را بر دار کردند ابلیس بیامد و گفت: یکی انا تو # ~~گفتی ویکی من. چون است که از آن تو رحمت بار آورد و از آن من لعنت؟ # حلآج گفت: توانا به در خود بردی، من از خود دور کردم. مرا رحمت آمد # ~~و تورا نه. چنانکه دیدی و شنیدی تا بدانی که منی کردن نه نیکوست و منی ~~از # ~~خود دور کردن به غایت نیکوست. # والحمد لله رب العالمین، والصلوة علی محمد وآله اجمعین، # تم الکتاب، بعون الملک الوقاب، آمرزیده باد # که چون ms546 بخواند کاتب را به فاتحه یاد کند. PageV01P676 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0736.jpg) # ~~کر متأخران از مشایخ گبار # رحمة الله علیهم اجین PageV01P677 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0737.jpg) ~~PageV01P678 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0738.jpg) # بسم الله الرحمن الریم # ذکرابراهیم خواص رحمة الله علیه # آن سالک بادیهآ تجرید، آن نقطهآ دایرهآ توحید، آن محتشم علم وعمل، آن # ~~محترم حکم ازل، آن صدیق توکل واخلاص: قطب وقت ابراهیم خواص # ~~رحمة الله علیه؛ یگانهآ عهد بود و گزیدهآ اولیا و بزرگوار عصر؛ و در ~~طریقت قدمی # ~~عظیم داشت، و در حقیقت دمی شگرف، و به همهآ زبانها ممدوح بود، و او را # ~~رئیس المتوکلین گفتهاند، و قدم در توکل به جایی رسانیده بود که ببوی ~~سیبی او # ~~بادیه قطع کردی و بسیاری مشایخ را یافته بود، و از اقران جنید و نوری ~~بود، و # ~~صاحب تصنیف در معاملات و حقایق، و او را خواص از آن گفتند که زنبیل # ~~بافتی و بادیه بر توکل قطع کردی. # او را گفتند: از عجایب اسفار خود ما را چیزی بگوی. گفت: عجیبتر بود # ~~که وقتی خضر از من صحبت خواست من نخواستم در آن ساعت که بدون حق # ~~کسی را در دل حظ و مقدار باشد. # در توگل یگانه بود و باریک فرا گرفتی و با این همه هرگز سوزن و ریسمان # ~~و رکوه و مقراض ازوی غایب نبودی. گفتند: چرا داری؟ گفت: زیرا که این # ~~مقدار در توگل زیان نکند. # نفل اس که کفت. دربویهآ همی شدم. کنیزکی را دیدم در غلبات وجد ### | 682 PageV01P679 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0739.jpg) # ~~شوری در وی، سر برهنه. گفتم: ای کنیزک! سر بپوش! گفت: ای خواص! # ~~چشم نگه دار. گفتم: من عاشقم و عاشق چشم نپوشد اما خود بی اختیار چشم ~~بر # ~~تو افتاد. کنیزک گفت : من مستم و مست سر نپوشد. گفتم : از کذام شراب ~~خانه # ~~مست شدی. گفت: ای خواص! زنهار دورم می داری. هل فی الدارین غیر الله. # ~~گفتم: ای کنیزک! مصاحبت من می خواهی ؟ گفت: ای خواص! خام طمعی # ~~مکن ms547 که از آن نیم که مرد جویم. # نقل است که پرسیدند از حقیقت ایمان. گفت: اکنون این جواب ندارم، # ~~از آنکه هرچه گویم عبارت بود. مرا باید که به معاملت جواب گویم اما من ~~قصد # ~~مکه دارم و تونیز بر این عزمی. دراین راه با من صحبت دارتا جواب مسکلهآ ~~خود # ~~بیابی. # مرد گفت: چنان کردم. چون به بادیه فرو رفتیم هر روزدو قرص و دو # ~~شربت آب پدید آمدی. یکی به من دادی و یکی خود را نگه داشتی تا روزی در # ~~میان بادیه پیری به ما رسید. چون خواص را بدید از اسب فرود آمد و ~~یکدیگر را # ~~بپرسیدند و زمانی سخن گفتند. پیر برنشست و بازگشت. گفتم: ای شیخ! این # ~~پیر که بود؟ گفت: جواب سوال تو گفتم. گفتم: چگونه؟ گفت: آن خضر بود، # ~~علیه السلام، از من صحبت خواست من اجابت نکردم. ترسیدم که توگل برخیزد # ~~و اعتمادم بر دون حق پدید آید. # نقل است که گفت: وقتی خضر را دیدم علیه السلام، در بادیه به صورت # ~~مرغی همی پرید. چون او را چنان دیدم سردر پی اش انداختم تا توکلم باطل ~~نشود. # ~~او درحال نزدیک من آمد. گفت: اگر در من نگرستی بر توفرو نیامدمی. و من ~~بر # ~~او سلام نکردم که تا نباید که توگلم خلل گیرد. # ~~تیکوروی، بر اسبی خنگ، مرا آب داد. PageV01P680 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0740.jpg) # و گفت: در پس من نشین و من به حجاز بودم. چون اند کی از روز بگذشت # ~~مرا گفت: چه می بینی؟ گفتم: مدینه. گفت: فروآی و پیغامبر را علیه ~~السلام، # ~~رمن سلام کن. # و گفت: در بادیه یکروز به درختی رسیدم که آنجا آب بودی. شیری دیدم # ~~عظیم. روی به من نهاد. حکم حق را گردن نهادم. چون به نزدیک من رسید # ~~می لنگید بیامد و در بیش من بخفت و می نالید. بنگرستم، دست او آماس ~~گرفته # ~~بود و خوره کرده. چوبی بر گرفتم و دست ms548 او بشکافتم تا تهی شد از آنچه ~~گرد # ~~آمده بود وخرقه ای بر وی بستم، وبرخاست و برفت. ساعتی بود می آمد و ~~بچهآ # ~~خود را همی آورد، و ایشان در گرد من همی گشتند، و دنبال می جنبانیدند، ~~و # ~~گرده ای آوردند و در پیش من نهادند. # نقل است که وقتی با مریدی در بیابان می رفت. آواز غریدن شیر بخاست. # ~~مرید را رنگ از روی بشد. درختی بجست و بر آنجا شد و همی لرزید. خواص # ~~همحنان ساکن سجاده بیفگند و در نماز استاد. شیر فرا رسید. دانست که ~~توقیع # ~~خاص دارد. چشم در او نهاد. تا روز نظاره میکرد و خواص به کار مشغول. پس # ~~چنان از آنجا برفت. پشه ای او را بگزید. فریاد در گرفت. مرید گفت: ~~خواجه! # ~~عجب کاری است. دوش از شیر نمی ترسیدی، امروز از پشه ای فریاد میکنی. # ~~گفت: زیرا که دوش مرا از من ربوده بودند و امروز به خودم باز دادهاند. # حامد اسود گفت: با خواص در سفر بودم. به جایی رسیدیم. آنجا ماران # ~~بسیار بودند. رکوه بنهاد و بنشست. چون شب درآمد ماران برون آمدند. شیخ ~~را # ~~آواز دادم. گفتم: خدای را یاد کن. همچنان کرد. ماران همه بازگشتند. ~~براین # ~~حال همانجا شب بگذاشتم. چون روز روشن شد نگاه کردم. ماری بر وطای # ~~شیخ حلقه کرده بود. فرو افتاد. گفتم: یا شیخ! توندانستی؟ گفت: هرگز مرا # ~~شبی از دوش خوشتر نبوده است. PageV01P681 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0741.jpg) # ~~بکشم. گفت: دست از او بدار که همه چیزی را به ما حاجت بود و ما را به ~~هیچ # ~~حاجت نیست. # نقل است که گفت: وقتی در بادیه راه گم کردم. بسی برفتم و راه نیافتم. # ~~همچنان چند شبانه روز به راه می رفتم تا آخر آواز خروسی شنیدم. شاد ~~گشتم و # ~~روی بدان جانب نهادم. آنجا شخصی دیدم- بدوید- مرا قفایی1 بزد. چنانکه # ~~رنجور شدم. گفتم: خداوندا! کسی که بر توتوگل کند با وی این ms549 کنند؟ آوازی # ~~شنودم که: تا توتوکل بر ما داشتی عزیز بودی اکنون تودل بر آواز خروس ~~کردی. # ~~اکنون آن قفا بدان خوردی. همچنان رنجور همی رفتم. آوازی شنودم که خواص # ~~از این رنجور شدی؟ اینک ببین! بنگرستم. سر آن قفازننده را دیدم در بیش ~~من # ~~انداخته. # و گفت: وقتی در راه شام برنایی دیدم نیکوروی و پاکیزه لباس. مرا # ~~گفت: صحبت خواهی؟ گفتم: مرا گرسنگی باشد. گفت: به گرسنگی با تو # ~~باشم. پس چهار روزبا هم بودیم. فتوحی پدید آمد. گفتم: فراترآ. گفت: ~~اعتقاد # ~~من آن است که آنچه واسطه در میان باشد نخورم. گفتم: یا غلام باریک # ~~آوردی. گفت: یا ابراهیم! دیوانگی مکن. ناقد بصیر است. از توگل به دست ~~تو # ~~هیچ نیست. پس گفت: کمترین توکل آن است که چون وارد فاقه بر تو پدید آید # ~~حیلتی نجویی جز بدانکه کفایت تو بدوست. # نقل است که گفت: وقتی نذر کردم که بادیه را بگذارم بی زاد و راحله. # ~~چون به بادیه درآمدم جوانی بعد از من همی آمد و مرا بانگ همی کرد که: # ~~السلام علیک یا شیخ! باستادم و جواب باز دادم. نگاه کردم. جوان ترسا ~~بود. PageV01P682 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0742.jpg) # گفت: آخر بیایم و تبرکی باشد. # یک هفته همچنین برفتیم. روز هشتم گفت: یا زاهد حنیفی! گستاخ کن # ~~با خداوند خویش که گرسنه ام و چیزی بخواه. # خواص گفت: گفتم الهی! به حق محمد علیه السلام که مرا در پیش # ~~بیگانه خجل نگردانی، و از غیب چیزی پدید آوری. # درحال طبقی دیدم پرنان و ماهی بریان و رطب و کوزهآ آب که پدید آمد. # ~~هر دو بنشستیم و به کار بردیم. چون هفت روز دیگر برفتیم، روز هشتم بدو # ~~گفتم: ای راهب! توهم قدرت خویش بنمایی که گرسنه گشتم. # جوان تکیه بر عصا زد و لب بجنبانید. دو خوان پدید آمد، آراسته، پر حلوا و # ~~ماهی و رطب و دو کوزهآ آب. من متحیر شدم. مرا گفت: ای ms550 زاهد! بخور. # من از خجالت نمی خوردم. گفت: بخورتا تورا بشارت دهم. # گفتم: نخورم تا بشارتم ندهی. # گفت: بشارت نخست آن است که زنار می برم. پس زنار ببرید و گفت: # ~~آشهد آن لا إله إلا الله وآشهد آن محمدا رسول الله. ودیگر بشارت آن است ~~که # ~~گفتم الهی! به حق این پیر که او را به نزدیک تو قدری هست و دین وی حق # ~~است طعام فرستی تا من در وی خجل نگردم. و این نیز به برکت تو بود. # چون نان بخوردیم و برفتیم تا مکه او همآنجا مجاور بنشست تا اجلش # ~~نزدیک آمد. # و مریدی نقل کرد که: با خواص در بادیه بودم. هفت روز بریک حال # ~~همی رفتیم. چون روز هشتم بود ضعیف شدیم. شیخ مرا گفت: کدام دوستتر # ~~داری. آب یا طعام؟ گفتم: آب. گفت: اینک از پس پشت است. بخور. باز # ~~نگرستم. آبی دیدم چون شیرتازه، و بخوردم و طهارت کردم، و او همی نگرست # ~~و آنجا نیامد. چون فارغ شدم خواستم که پارهای بردارم. مرا گفت: دست ~~بدار # ~~که آن آب از آن نیست که توان داشت. PageV01P683 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0743.jpg) # و گفت: وقتی در بادیه راه گم کردم. شخصی دیدم فراز آمد و سلام کرد و # ~~گفت توراه گم کردهای؟ گفتم: بلی. گفت: راه به تونمایم. و گاهی چند # ~~برفت- از پیش-- و از چشم ناپدید شد. بنگرستم، بر شاهراه بودم. پس از آن # ~~دیگر راه گم نکردم. در سفر گرسنگی و تشنگی ام نبود. # و گفت: وقتی در سفربودم. به ویرانی در شدم. شب بود. شیری عظیم # ~~دیدم، بترسیدم سخت. هاتفی آواز داد: مترس که هفتاد هزار فرشته با تو ~~است تو # ~~را نگه می دارند. # و گفت: وقتی در راه مکه شخصی دیدم عظیم منکر. گفتم: تو کیستی؟ # ~~گفت: من بریام. گفتم: کجا می شوی؟ گفت: به مکه. گفتم: بی زاد و # ~~راحله؟ گفت: از ما نیز کس بود که بر توکل برود چنانکه ms551 از شما. گفتم: ~~توگل # ~~چیست؟ گفت: ازخدای تعالی فرا ستدن. # و درویشی گفت: از خواص صحبت خواستم، گفت: امیری باید از ما و # ~~فرمان برداری. اکنون تو چه خواهی؟ امیر توباشی یا من؟ گفتم: امیر ~~توباش. # ~~گفت: اکنون تو از فرمان من قدم برون منه. گفتم: روا باشد. # چون به منزل رسیدیم گفت: بنشین. بنشستم. هوایآ سرد بود و آب برکشید # ~~و هیزم بیاورد و آتش بر کرد تا گرم شدیم؛ و در راه هرگاه که من قصد آن # ~~کردمی تا قیام نمایم مرا گفتی شرط فرمان دار. # چون شب درآمد باران عظیم باریدن گرفت شیخ مرقعهآ خود بیرون کرد. تا # ~~بامداد بر سر من ایستاده بود. مرقعه بر دو دست خود انداخته و من خجل ~~بودم و به # ~~حکم شرط هیچ نمیتوانستم گفت. چون بامداد شد. گفتم: امروز امیر من ~~PageV01P684 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0744.jpg) # هم بدین صفت با من صحبت داشت تا به مکه. من آنجا از شرم از او # ~~نگریختم، تا به منا به من رسید. گفت: بر توباد ای پسر که با دوستان ~~صحبت # ~~چنان داری که من داشتم. # و گفت: روزی به نواحی شام میگذشتم. درختان نار دیدم. مرا آرزو کرد، # ~~اما صبر میکردم و نخوردم که انار ترش بود و من شیرین خواستم. پس به ~~وادی # ~~رسیدم. یکی را دیدم دست و پای نه ضعیف گشته و کرم در افتاده و زنبوران ~~بر # ~~او گرد آمده و او را میگزیدند. مرا بر وی شفقت آمد، از بیچارگی او. چون ~~بدو # ~~رسیدم گفتم: خواهی که دعا کنم تا مگر از این بلا برهی؟ گفت: نه! گفتم: # ~~چرا؟ گفت: إآن العافیة اختیاری والبلآء اختیاره وأنا لا أختار اختیاری ~~علی اختیاره. # ~~یعنی عافیت اختیار من است و بلا اختیار دوست. من اختیار خویش بر اختیار ~~او # ~~اختیار نکنم. # گفتم: باری این زنبوران را از توباز دارم. گفت: ای خواص! آرزوی نار # ~~شیرین از خود دور دار. مرا چه رنجه می ms552 داری و خود را دل به سلامت خواه. ~~مرا # ~~تندرست چه می خواهی؟ گفتم: به چه شناختی که من خواصم؟ گفتم: هرکه # ~~او را داند هیچ بر وی پوشیده نماند. گفتم: حال توبا این زنبوران چگونه ~~است؟ # ~~گفت: تا این زنبورانم میگزند و کرمانم می خورند خوش است. # و گفت: وقتی در بادیه یکی را دیدم. گفتم: از کجا می آیی؟ گفت از # ~~بلاد ساغون. گفتم: به چه کار آمدهای؟ # گفت: لقمه ای در دهن میکردم، دستم آلوده شده است. آمدهام تا به آب # ~~زمزم بشویم. گفتم: چه عزم داری؟ گفت: آن که شب را باز گردم و جامهآ # ~~خواب مادر راست کنم. # و گفت: وقتی شنودم که در روم راهبی هفتاد سال است تا در دیری است، # ~~به حکم رهبانیت نشسته گفتم ای عجب! شرط رهبانیت چهل سال است. قصد ~~PageV01P685 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0745.jpg) # ~~آمده ای که من اینجا ننشسته ام به رهبانی- که من سگی دارم که در خلق # ~~می افتد- اکنون در اینجا نشسته ام و سگبانی میکنم و شر از خلق باز می ~~دارم # ~~وإلا من نه آنم که توپنداشته ای. # چون این سخن بشنیدم گفتم: الهی! قادری که در عین ضلالت بندهای را # ~~طریق صواب دهی. مرا گفت: ای ابراهیم! چند مردمان را طلبی ؟ برو و خود ~~را # ~~طلب، و چون یافتی پاسبان خود باش که هر روزاین هوا سیصدوشصت گونه # ~~لباس الهیت در پوشد وبنده را به ضلالت دعوت کند. # نقل است که ممشاد شبی برخاست- نه به وقت- و باز بخفت. خوابش # ~~نمی برد. طهارت کرد و دو رکعت نماز کرد و بخفت. [باز] هم خوابش # ~~نمی برد. گفت: یا رب! مرا چه میشود؟ به دلش درآمد که برخیز بیرون رو. و # ~~برفی عظیم بود. در میان برف می رفت تا از شهر بیرون شد. تلی بود که ~~هرکه # ~~توبه کردی آنجا رفتی. بر آن تل شد. ابراهیم را دید بر آن تل نشسته. ~~پیراهنی # ~~کوتاه پوشیده و برف ms553 گردا گرد او میگداخت و خشک می شد. پس گفت: ای # ~~ممشاد! دست به من ده. دست بدو دادم. دستم عرق کرد از حرارت دست او، و # ~~بیتی تازی برخواند. # ابوالحسن علوی مرید خواص بود. گفت: شبی مرا گفت به جایی خواهم # ~~رفت با من مساعدت میکنی؟ گفتم: تا به خانه شوم و نعلین در پای کنم. # چون به خانه شدم خایگینه ساخته بودند. پارهای بخوردم و باز گشتم تا بدو # ~~رسیدم. آبی پیش آمد. پای بر آب نهاد و برفت. من نیزپای فرو نهادم. به ~~آب فرو # ~~رفتم. شیخ روی از پس کرد. گفت: تو خایگینه برپای بسته ای. # گفتم: ندانم کدام از این دو عجبتر. بر روی آب رفتن یا سر من بدانستن. PageV01P686 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0746.jpg) # ~~را با توکل چه کار؟ # و گفت: یکبار نزدیک ری رسیدم و گرسنه بودم. در دلم آمد که چون اینجا # ~~برسم معارف شهر مرا طعامها آرند. پس در راه می شدم، منکری دیدم. احتساب # ~~کردم. بدان سبب بسیارم بزدند. گفتم: یا چنین جوعی این ضرب در خور بود؟ # ~~به سرم ندا کردند: به یک تمنا که با خود کردی که چون بشهر برسم مرا ~~مراعات # ~~کنند وطعام آورند تا بخورم، این بخوردی. # گفتم: الهی! من توکل بر تو کرده ام. آوازی آمد که: سبحان آن خدایی که # ~~روی زمین از متوکلان پاک گردانید، اندیشهآ طعام معارف ری و آنگاه توگل. # نقل است که وقتی خواص در کارخود متحیر شد. به صحرایی بیرون # ~~رفت. خرماستانی1 دید و آبی روان. آنجا متام کرد و از برگ خرما زنبیل # ~~می بافت و در آن آب می انداخت. چهار روز همین میکرد. بعد از این گفت: # ~~اکنون بر اثر این زنبیلها بروم تا خود چوبینم و حق را در این چه تعبیه ~~است. # ~~می رفتم تا پیرزنی را دیدم بر لب آب نشسته، میگریست. گفتم: چه بوده ~~است؟ # ~~گفت: پنج یتیم دارم و هیچ ندارم. روزی دو ms554 سه، بر کنار این آب بودم. آب ~~هر # ~~روز زنبیلی چند بیاوردی، آن بفروختمی و بریتیمان خرج کردمی. امروز # ~~نمی آرد. بدان سبب گریانم، امروز چوخوریم؟ # خواص گفت: خانهآ خود را به من نمای. بنمود. خواص گفت: اکنون دل # ~~فارغ دار که تا زنده ام آنچه توانم از اسباب تو راست دارم. # و گفت: وقتی طلب معاش خود از حلال میکردم. دام در دریا انداختم. # ~~ماهی بگرفتم. هاتفی آواز داد: ایشان را از ذکر ما بازمی داری؟ معاش ~~دیگر # ~~نمی یابی؟ ایشان از ذکر ما برگشته بودند که توایشان را همی کشتی. گفت: # ~~دام بینداختم و دست از کار نیز بداشتم. PageV01P687 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0747.jpg) # نقل است که گفت: مرا از خدای عمرابدی می باید در دنیا تا همه خلق # ~~در نعمت بهشت مشغول شوند و حق را فراموش کنند و من در بلای دنیا به حفظ # ~~آداب شریعت قیام می نمایم و حق را یاد میکنم. # و گفت: هیچ چیز نبود که در چشم من صعب نمود، إلا با او راه گرفتم. # و گفتی دستی فارغ و دل ساکن و هر کجا که خواهی می شو. # و گفت: هرکه حق را بشناسد به وفای عهد لازم بود آن شناخت را که آرام # ~~گیرد با خدای تعالی و اعتماد کند بروی. # و گفت: عالمی بسیار روایت نیست. عالم آن است که متابعت علم کند و # ~~بدان کار کند و اقتدا به سنتها کند و اگرچه علم او اندک بود. # و گفت: علم به جملگی در دو کلمه مجتمع است: یکی آنکه خدای # ~~تعالی اندیشهآ آنچه از دل تو برداشته است در آن تکلف نکنی؛ دیگر آنچه ~~تو را # ~~می باید کرد و بر تو فریضه است آن را ضایع نگردانی. # و گفت: هرکه اشارت کند به خدای و سکونت گیرد با غیر حق تعالی او # ~~را مبتلا گرداند، و اگر از آن با خدا گردد هر بلا که دارد از او دور ms555 ~~کند و اگر با # ~~غیر او سکونت او دایم شود حق تعالی رحمت از دل خلق ببرد و لباس طمع در ~~او # ~~بپوشد تا پیوسته خلق را مطالبت میکند و خلق را بر او رحمت و شفقت نبود ~~تا # ~~کارش به جایی رسد که حیات او به سختی و ناکامی بود و مرگ او به دشواری # ~~وحیرت ورنج وبلا وآخرت او پشیمانی وتأسف. # و گفت: هرکه نه چنان بود که دنیا بر او بگرید آخرت بر او خندان بود و # ~~هرکه ترک شهوت کند و آن در دل خود عوض نیابد در آن ترک کاذب بوده ~~PageV01P688 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0748.jpg) # و گفت: مراعات مراقبت آرد و مراقبت اخلاص یر و علانیه. # و گفت: محبت محوارادت است و احتراق جمله صفت بشریت و # ~~حاجات. # و گفت داروی دل پنج چیزاست: قرآن خواندن و اندر او نگاه کردن؛ و # ~~شکم تهی داشتن؛ و قیام شب؛ و تضرع کردن به وقت سحرگاه؛ و با نیکان # ~~نشستن. # و گفت: این حدیث در تضرع سحرگاه جویند. اگر آنجا نیابند هیچ جای # ~~دگر نجویند که نیابند. # نقل است که بر سینهآ خویش می زد و میگفت: وا شوقاه به کسی که مرا # ~~دید و من او را ندیدم. # نقل است که از او پرسیدند: تواز کجا می خوری؟ گفت: از آنجا که # ~~طفل در شکم مادر خورد، و از آنجا که ماهی خورد در دریا، و وحوش ذر ~~صحرا. # ~~قال الله تعالی وتززهه من حیث لا یحتسب. # پرسیدند متوکل را طمع بود؟ گفت: از آنجا که طبع است خاطرها درآید # ~~ولیکن زیان ندارد زیرا که او را قوت بود بر بیفگندن طمع به نومیدی از ~~آنچه در # ~~دست مردمان است. # و گفته اند که در آخر عمر مبطون1 گشت در جامع ری یک شبانه روز # ~~شصت بار غسل کرده بود و به هرباری که غسل کردی دو رکعت نماز کردی. # ~~باز به قضا بیامدی. یکی در آن حال ms556 از او پرسید: هیچت آرزو می کند؟ # ~~گفت: پارهای جگر بریان. # پس آخر در میان آب غسل کرد و جان بداد. او را به خانه بردند. بزرگی # ~~درآمد، پارهای نان دید - در زیر بالین او- گفت: اگر پارهآ نان ندیدمی ~~بر او نماز PageV01P689 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0749.jpg) # ~~نکردمی که نشان آن بودی که هم در آن تو کل بمرده است، و از آنحا عبور # ~~نکرده است. مرد باید که بر هیچ صفت تاستد تا رونده باشد. نه در تو کل ~~مقام # ~~کند و نه درصفت دگر، که ایستادن روی ندارد . # یکی از مشایخ او را به خواب دید. گفت: خدای تعالی با توچه کرد؟ # ~~گفت: اگرچه عبادت بسیار کردم و طریق توکل سپردم و چون از دنیا برفدم با # ~~طهارت وضورفتم. به هر عبادت که کرده بودم ثواب می دادند اما به سبب # ~~طهارت مرا به منزلی فرو آورند که ورای آن همه درجات بهشت بود. پس ندا # ~~کردند که یا ابراهیم! این زیادتی مکرمت که با تو کردیم از آن بود که ~~پاک به # ~~حضرت ما آمدی. پاکان را در این درگاه محل و مرتبه ای عظیم است. رحمة ~~الله # ~~علیه. PageV01P690 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0750.jpg) # کر شیح ممشاد دینوری رحمة الله علیه # آن ستودهآ رجال، آن ربودهآ جلال، آن صاحب دولت زمانه، آن عالی همت # ~~یگانه، آن مجرد شده از کینه وری، شیخ وقت: ممشاد دینوری؛ پیرعهد بود، و # ~~یگانهآ روزگار، و ستوده به همه کمالی، و برگزیده به همه خصالی، و در ~~ریاضت # ~~و خدمت و مشاهدت و حرمت آیتی بود، و پیوسته در خانقاه بسته داشتی. چون # ~~مسافر به در خانقاه رسیدی او در پس در آمدی و گفتی: مسافری یا مقیم؟ ~~اگر # ~~مقیمی درآی، و اگر مسافری این خانقاه جای تونیست- که روزی چند بباشی # ~~و ما با توخوی کنیم آنگاه بروی و ما را در فراق تو طاقت نبود. # وقتی مردی به نزدیک او آمد و گفت: دعایی در کار من ms557 کن. گفت: برو # ~~به کوی خدا شوتا به دعای ممشادت حاجت نبود. مرد گفت: یا شیخ! کوی # ~~خدا کجا است؟ گفت: آنجا که تو نباشی. # مرد برفت و از میان خلق عزلت گرفت و دولت او را دریافت و همنشین # ~~سعادت گشت، و با حق آرام گرفت؛ تا چنان شد که وقتی عظیم آمد به دینور # ~~رسید. خلق همه روی به صومعهآ ممشاد نهادند. در آن میان آن جوانمرد را ~~دیدند # ~~می آمد و سجاده بر روی آب افگنده و آب او را می آورد. چون ممشاد او را ~~بدید # ~~گفت: این چه حالت است؟ جوانمرد گفت: مرا این دادی و می پرسی؟ اینک ### | 69 PageV01P691 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0751.jpg) # ~~حق تعالی مرا از دعای ممشاد و غیر او مستغنی گردانید و بدینجا رسانید ~~که # ~~می بیتی. # نقل است که گفت: چون دانستم کارهای درویشان همه حقیقت باشد # ~~دیگر با هیچ درویشی مزاح نکردم، که وقتی درویشی نزدیک ما آمد و گفت: # ~~ایها الشیخ! می خواهم که مرا عصیدهای کنی. ناگاه بر زبانم برفت که ~~ارادت و # ~~عصیده. و روی به بادیه نهاد و همین میگفت تا در همان بمرد. # نقل است که گفت: مرا وامی بود و من بدان مشغول دل بودم. به خواب # ~~دیدم که کسی می گفت: یا بخیل! این مقدار که فراستدی بر ماست. توخوش فرا # ~~گیر و مترس. بر توفراستدن و بر ما دادن. بعد از آن با هیچ قصاب و بقال ~~شمار # ~~نکردم. # و او را کلماتی عالی است و سخن اوست که گفت اصنام1 مختلف اند. # ~~بعضی را از خلق بت نفس اوست، وبعضی را فرزند او؛ و بعض را مال او، و # ~~بعض را زن او؛ وبعض را حرمت او، وبعض را نماز و روزه وزکوة او؛ وحال او # ~~وبت بسیار است. هریکی از خلق بستهآ بتی اند ازاین بتان وفر2 از این ~~بتان # ~~هیچ کس را نیست، مگر آن را که نبیند نفس خویش ms558 را- حال و محل و هیچ # ~~اعتمادش نبود- بر افعال خویش. شکر نگوید بلکه چنان باید که هرچه از او # ~~ظاهر شود از خیر و شر بدان از نفس خویش راضی نبود و ملامت کنندهآ خویش # ~~بو PageV01P692 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0752.jpg) # ~~76. دفر یح مسشاد دیوری # و گفت: هرکه پیش پیری شود برای خطر خویش، منقطع ماند از کرامات # ~~در نشست با او. # و سخن اوست که گفت: در صحبت اهل صلاح، صلاح دل پدید آید؛ و # ~~درصحبت اهل فساد، فساد دل ظاهر شود. # و گفت: اسباب علایق است و تعویق موانع اسباب به مسبوق قضا. فراغت # ~~و نیکوترین حال مردان آن است که کسی افتاده بود از نفس او دید خلق، و # ~~اعتماد کرده بود در جملهآ کارها بر خدای تعالی. # و گفت: فراغت دل در خالی بودن است از آنچه اهل دنیا دست در او # ~~زده اند از فضول دنیا. # و گفت: اگر حکمت اولین و آخرین جمع کنی و دعوی کنی به جملهآ # ~~احوال سادات اولیاء هرگز به درجهآ عارفان نرسی. تا سر تو ساکن نشود به ~~خداء # ~~تعالی و استواری در تو پدید نیاید بر آنچه خدای تعالی ضمان کرده است ~~تورا. # و گفت: جملهآ معرفت صدق افتقار به خدای تعالی. # و گفت: معرفت به سه وجه حاصل شود: یکی به تفکر در امور که چگونه # ~~آن را تدبیر کرده است؛ و دیگر در مقادیر که چگونه آن را تقدیر کرده ~~است؛ و در # ~~خلق چگونه آن را آفریده است. اگر کسی شرح این سه کلمات باز دهد مجلدی # ~~برآید اما این کتاب جای آن نیست. # و گفت: جمع آن است که خلق را جمع گردانید در توحید، و تفرقه آن # ~~است که در شریعتشان متفرق گردانید. # و گفت: طریق حق بعید است و صبر بر آن شدید. # و گفت: حکما که حکمت یافتند به خاموشی یافتند و تفکر. # و گفت: ارواح انبیا در حال کشنف و مشاهدهاند و ارواح صدیقان ms559 در # ~~قربت واطلاع. PageV01P693 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0753.jpg) # ~~است، و صحبت داشتن با خلق بی اختیار. # و گفت: تصوف توانگری نمودن است و مجهولی گریدن که خلق نداند، و # ~~دست بداشتن چیزی که به کار نیاید. # و گفت: توکل وداع کردن طمع است از هرچه طبع و دل و نفس بدان میل # ~~کند. # از او پرسیدند: درویش گرسنه شود چه کند؟ گفت: نماز کند. گفتند: # ~~اگر قوت ندارد؟ گفت: بخسبد. گفتند: اگرنتواند خفت؟ گفت: حق تعالی # ~~درویش را از این سه چیز خالی ندارد: یا قوت، یا غذا، یا اجل. # و چون وفاتش نزدیک رسید گفتند: آخر علت تو چگونه است؟ گفت علت # ~~را از من پرسید. گفتند: بگولا إله إلا الله. روی به دیوار کرد و گفت: ~~همگی من # ~~به تو فانی شد جزای آن کسی که تو را دوست دارد این بود یکی گفت خدای # ~~تعالی با توچه کرد؟ گفت: سی سال است تا بهشت بر من عرضه میکند، در # ~~آنجا ننگرسته ام. گفتند: دل خویش چگونه می یابی؟ گفت: سی سال است تا # ~~دل خویش را گم کردهام و خواسته ام تا بازیابم، نیافتم. چون در این مدت ~~باز # ~~نیافتهام. در این حال که جملهآ صدیقان دل گم کنند من چگونه باز خواهم # ~~یافت؟ این بگفت وجان تسلیم کرد. رحمة الله علیه. PageV01P694 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0754.jpg) # ذکر شیخ ابوبدر شبلی رحمة الله علیه # آن غرق بحر دولت، آن برق ابر عزت، آن گردن شکن مدعیان، آن سرافراز # ~~متقیان، آن پرتو از عالم حسی وعقلی، شیخ وقت: ابوبکر شبلی رحمة الله ~~علیه؛ # ~~از گبار واجلهآ مشایخ بود، و از معتبران ومحتشمان طریقت، وسید قوم، ~~وامام # ~~اهل تصوف ووحید عصر، وبه حال وعلم بی همتا، ونکت واشارات و رموز و # ~~عبارات و ریاضات و کرامات او بیش از آن است که در حد حصر و احصا آید. # ~~جملهآ مشایخ عصر را دیده بود، و در علوم طریقت یگانه. و احادیث بسی ~~نوشته # ~~بود و ms560 شنوده، و فقیه به مذهب مالک و مالکی مذهب و حجتی بود بر خلق خدای # ~~که آنچه او کرد، به همه نوعی به صفت در نیاید و آنچه او کشید در عبارت # ~~نگنجد. از اول تا آخر مردانه بود و هرگز فتوری و ضعفی به حال او راه ~~نیافت و # ~~شدت لهب شوق او به هیچ آرام نگرفت. چهل قوصره از احادیث برخوانده بود. # و گفت: سی سال فقه و حدیث خواندم تا آفتابم از سینه برآمد. پس به # ~~درگاه آن استادان شدم که هائوا ففة الله بیابید و از علم الله چیزی باز ~~گویید، # ~~کسی چیزی ندانست. گفت که نشان چیز از چیزی بود از غیب هیچ نشان نبود. # ~~عجب حدیثی بدانستم که شما در شب مدلهم اید و ما درصبح ظاهر. شکر # ~~بکردیم و ولایت به درد سپردیم تا کرد با ما آنچه کرد. PageV01P695 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0755.jpg) # و از جهال زمانه بسیار رنج کشید، و در رد و قبول و غوغای خلق بمانده بود # ~~و پیوسته قصد او کردندی تا او را هلاک کنند، چنانکه حسین منصور را که # ~~بعضی از سخنان او طرفی با حسین داشت. # و ابتدای واقعهآ او آن بود که امیر دماوند بود از بغداد او را نامه ای ~~رسید، با # ~~امیر ری. او با جمعی به حضرت خلیفهآ بغداد رفتند و خلعت خلیفه بستدند. ~~چون # ~~باز میگشتند، مگر امیر را عطسه ای آمد. به آستین جامهآ خلعت، دهن و ~~بینی # ~~پاک کرد. این سخن به خلیفه گفتند: که چنین کرد. خلیفه بفرمود تا خلعتش # ~~برکشیدند و قفایش بزدند و از عمل امارتش معزول کردند. شبلی از آن منتبه ~~شد. # ~~اندیشه کرد که کسی که خلعت مخلوقی را دست مال میکند مستحق عزل و # ~~استخفاف میگردد وخلعت ولایت بر اوزوال می آید. پس آن کس که خلعت # ~~پادشاه عالم را دستمال کند تا با او چه کنند؟ درحال به خدمت خلیفه آمد. # ~~گفت: چه بود؟ ms561 گفت: آیها الأمیر! تو که مخلوقی می نپسندی که با خلعت تو # ~~بی ادبی کنند، و معلوم است که قدر خلعت تو چند بود. پادشاه عالم مرا ~~خلعتی # ~~داده است از دوستی و معرفت خویش که هرگز گی پسندد که من آن را به # ~~خدمت مخلوقی دستمال کنم. پس برون آمد و به مجلس خیر نساج شد و # ~~واقعه ای بدو فرو آمد. خیر او را نزدیک جنید فرستاد. پس شبلی پیش جنید ~~آمد # ~~و گفت: گوهر آشنایی برتونشان می دهند، یا ببخش یا بفروش. جنید گفت: # ~~اگر بفروشم تو را بهای آن نبود، و اگر بخشم آسان به دست آورده باشی، ~~قدرش # ~~ندانی. همچون من قدم از فرق ساز و خود را در این دریا دراندازتا به صبر ~~و # ~~انتظار گوهرت به دست آید. # پس شبلی گفت: اکنون چه کنم؟ گفت: برو یکسال کبریت فروشی PageV01P696 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0756.jpg) # ~~کرد تا سر سال را. که در همهآ بغداد بگشت و کس او را چیزی نداد. باز ~~آمد و با # ~~جنید بگفت. او گفت: اکنون قیمت خود بدان که تو مر خلق را به هیچ نیرزی. # ~~دل در ایشان مبند و ایشان را به هیچ بر مگیر. # آنگاه گفت: توروزی چند حاجب بودهای و روزی چند امیری کرده ای. # ~~بدان ولایت رو، و ازیشان بحلی بخواه. # بیامد و به یکیک خانه در رفت تا همه بگردید. یک مظلمه ماندش. # ~~خداوند او را نیافت تا گفت به نیت آن صدهزار درم بازدادم. هنوز دلم ~~قرار # ~~نمی گرفت. چهار سال در این روزگارشد. پس به جنید باز آمد و گفت: هنوز ~~در # ~~تو چیزی از جاه مانده است. برو و یک سال دیگر گدایی کن. گفت: هر روز # ~~گدایی میکردم و بدو می بردم. او آن همه به درویشان می داد و شب مرا ~~گرسنه # ~~همی داشت. چون سالی برآمد گفت: اکنون تورا به صحبت راه دهم، لیکن به # ~~یک شرط که خادم اصحاب ms562 توباشی. پس یک سال اصحاب را خدمت کردم تا # ~~مرا گفت: یا ابابکر! اکنون حال نفس تو به نزدیک تو چیست؟ گفتم: من # ~~کمترین خلق خدا می بینم خود را. جنید گفت: اکنون ایمانت درست شد. تا # ~~حالت بدآنجا رسید تا آستین بر شکر میکرد و هرکجا که کودکی می دید در # ~~دهانش می نهاد که بگو الله. پس آستین پر درم و دینار کرد و گفت: هرکه ~~یکبار # ~~الله میگوید دهانش پرزرمی کنم. بعد از آن غیرت در او بجنبید. تیغی ~~برکشید # ~~که: هرکه نام الله برد بدین تیغ سرش را بیندازم. گفتند: پیش ازاین شگر ~~وزر # ~~می دادی، اکنون سرمی اندازی؟ گفت: می پنداشتم که ایشان او را از سر # ~~حقیقتی و معرفتی یاد میکنند. اکنون معلوم شد که از سر غفلت و عادت # ~~مسمی زن. PageV01P697 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0757.jpg) # این سخن بر جان او کار کرد. چنانکه یکبارگی قرار و آرام از او برفت. # ~~چندان عشق قوت گرفت و شور غالب گشت که برفت وخویشتن را در دجله # ~~انداخت؛ دجله موجی برآورد و او را برکنار افگند. بعد از آن خویشتن را ~~در آتش # ~~افگند؛ آتش در او عمل نکرد. جایی که شیران گرسنه بودند خویشتن را در ~~پیش # ~~ابشان انداخت؛ همه از او برمیدند. خویشتن از سر کوهی فرو گردانید؛ باد ~~او را # ~~برگرفت و برزمین نشاند. شبلی را بی قراری یکی به هزار شد. فریاد ~~برآورد: وثل # ~~لمن لا یقبله المآء ولا النارولا السباع ولا الجبال. هاتفی آواز داد : ~~من کان مقبول # ~~الحق لا یقبله غیره. چنان شد. در سلسله و بندش کشیدند و به بیمارستانش # ~~بردند. قومی در پیش او آمدند و گفتند: این دیوانه است. او گفت: من به ~~نزدیک # ~~شما دیوانهام، و شما هشیار. حق تعالی دیوانگی من و هشیاری شما زیادت # ~~کناد تا به سبب آن دیوانگی مرا قربت بر قربت بیفزاید، و به سبب آن ~~هشیاری # ~~بعدتان بر بعد بیفزاید. # پس خلیفه ms563 کسی فرستاد که تعهد او بکند. بیامدند و به ستم دارو به گلوش # ~~فرو میکردند. شبلی همی گفت: شما خود را رنجه مدارید که این نه از آن # ~~دردست که به دارو درمان پذیرد. # روزی جمعی پیش رفتند و او را دربند بود. گفت: شما کیستید؟ گفتند: # ~~دوستان تو. # سنگ در ایشان انداختن گرفت. همه بگریختند. او گفت: ای دروغ زنان! # ~~دوستان به سنگی چند از دوست خود میگریزند؟ معلوم شد که دوست خودید، # ~~نه دوست من. # ض است ف وی اورا دیدند پاره ای آتش بر کف نهاده می دوید. PageV01P698 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0758.jpg) # ~~خواهی کرد؟ گفت: می روم تا به یک سر این دوزخ را بسوزم و به یک سر # ~~بهشت را، تا خلق را پروای خدا پدید آید. # نقل است که یکبار چند شبانه روز در زیر درختی رقص میکرد و میگفت: # ~~هو، هو! گفتند: این چه حالت است؟ گفت: این فاخته بر این درخت میگوید: # ~~کو، کو! من نیز موافقت او را میگویم: هو، هو! و چنین گویند تا شبلی ~~خاموش # ~~نشد فاخته خاموش نشد. # نقل است که یکبار به سنگ پای او بشکستند. هر قطرهآ خون که از وی بر # ~~زمین می چکید نقش الله می شد. # نقل است که یکبار به عید سه روزمانده بود شبلی جوالی سرخ کرد و به # ~~سر فرو افگند و پارهای نان در دهان نهاد و پارهای گنب برمیان بست، و # و گفت: فرج زنان را اگر به نه ماه نزایند، به سالی بزایند. و فرج # ~~دکان داران را کی هر یکی را به چبیزی مشغول کردهاند فرج صوفیان بر سر # ~~سجاده و مرقع و استنجا و استبرا را، و شبلی از همه چنین دست تهی. # یکبار در عید جامهآ سیاه پوشیده بود و نوحه میکرد. گفتند: امروزعید # ~~است. تورا جامه چرا سیاه است؟ گفت: از غفلت خلق ازخدا. و او خود در # ~~ابتدا قباه سیاه داشت تا آنگاه که پرتو ms564 جمال این حدیث بر وی افتاد ~~جامهآ سیاه # ~~بیرون کرد و مرقع در پوشید. گفتند: تو را بدینجا چه رسانید؟ گفت: سیاهی ~~بر # ~~سیاهی تا ما در میان فرو شدیم. # نقل است که به اول که مجاهده بردست گرفت سالهای دراز شب نمک # ~~در چشم کشیدی تا در خواب نشود. و گویند که هفت من نمک در چشم کرده # ~~بود و میگفت حق تعالی بر من اطلاع کرد و گفت هر که بخسبد غافل بود و # ~~غافل محجوب بود. یک روز شیخ جنید به نزدیک او آمد. او را دید که به # ~~منقاش گوشت ابروی خویش بازمیگند. گفت: این چرا میکنی؟ گفت: PageV01P699 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0759.jpg) # ~~حقیقت ظاهر شده است طاقت نمی دارم میگویم بودکی لحظهای با خویشم # ~~دهند. نقل است که وقتی شبلی همی گریست و میگفت: آه، آه! جنید گفت: # ~~شبلی خواست تا درامانتی که حضرت الهیت به ودیعت بدو داده است خیانتی # ~~کند او را به صیاح1 آه مبتلا کردند. # جنید چون این سخن بگفت چیزی در خاطر مستمعان افتاد. به نور ایمان # ~~خبر یافت. گفت: زنهار خاطرها از شبلی نگاه دارید که عین الله است در ~~میان # ~~خلق. چنانکه یک روز اصحاب شبلی را مدح میگفتند که این ساعت به صدق و # ~~شوق او کسی نیست، و عالی همت و پاک روتر از او کسی نیست از روندگان. # ~~ناگاه شبلی درآمد و آنچه میگفتند بشنود. جنید گفت: شما او را نمی ~~دانید. او # ~~مردود و مخدول2 و ظلمانی است. او را از اینجا بیرون کنید. # اصحاب بیرونش کردند. شبلی بر آن آستان نشست و اصحاب در ببستند. # ~~و گفت: ایها الشیخ! تومی دانی که ما هرچه در حق شبلی گفتیم راست # ~~گفتیم. این چه بود که فرمودی؟ گفت: آنچه او را می ستودید هزار چندان ~~است # ~~اما شما او را به تیغ تیزپی میکردید ما سپری در آن پیش نهادیم و پی کم # ~~کردیم. # نقل است که شبلی ms565 سردابه ای داشتی. در آنجا همی شدی و آغوش چوب # ~~با خود بردی، و هرگاه غفلتی به دل او درآمدی خویشتن بدان چوب همی زدی، # ~~و گاه بودی که همه چوبها که بشکستی دست و پای خود بر دیوار همی زدی. # نقل است که یکبار در خلوت بود. کسی در بزد. گفت: در آی، ای کسی # ~~که اگر همه ابوبکر صدیقی و درنیایی دوست تر دارم. # و گفت عمری است تا می خواهم که با خداوند خویش خلوتی دارم که PageV01P700 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0760.jpg) # ~~شبلی در آن خلوة در میانه نبود. # و گفت: هفتاد سال است تا در بند آنم که نفسی خدای را بدانم. # و گفت: تکیه گاه من عجز است. # و گفت: عصاکش من نیاز است. # و گفت: کاشکی کلخن1 تابی بودمی تا مرا نشناختندی. # و گفت خویشتن را چنان دانم و چنان بینم که جهودان را. # و گفت: اگر در کار کان پای پیچی و در یافته باشند، آن جرم شبلی بود. # و گفت: من به چهار بلا مبتلا شدهام، و آن چهار دشمن است نفس، و # ~~دنیا، و شیطان، و بهوا. # و گفت: مرا سه مصیبت افتاده است، هریک از دیگر صعبتر. گفتند: # ~~کدام است؟ گفت: آنکه حق از دلم برفت. گفتند: از این سخت تر چه بود؟ # ~~گفت: آن که باطل به جای حق بنشست. گفتند: سیم چه بود؟ گفتند: آنکه # ~~مرا درد این نگرفته است که علاج و درمان آن کنم و چنین فارغ نباشم. # نقل است که یک روز در مناجات می گفت: بارخدایا! دنیا و آخرت در # ~~کار من کن تا از دنیا لقمه ای سازم و دردهان سگی نهم و از آخرت لقمه ~~سازم و # ~~در دهان جهودی نهم. هر دو حجابند از مقصود. # و گفت: روز قیامت دوزخ ندا کند با آن همه زفیر که ای شبلی! و من به # ~~رفتن صراط باشم. برخیزم و مرغ وار بپرم. دوزخ گوید: قوت تو ms566 کو؟ مرا از ~~تو # ~~نصیبی باید. من باز گردم و گویم: اینک هرچه می خواهی بگیر. گوید: دستت # ~~خواهم. گویم: بگیر. گوید: پایت خواهم. گویم: بگیر. گوید: هر دو حدقهات # ~~خواهم. گویم: بگیر. گوید: دلت خواهم. گویم: بگیر. در آن میان غیرت عزت # ~~در رسد که: یا ابا بکر! جوانمردی از کیسهآ خویش کن. دل خاص مال است ~~تورا PageV01P701 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0761.jpg) # ~~با دل چه کار است: که ببخشی؟ # پس گفت: دل من بهتر از هزار دنیا و آخرت است. زیرا که دنیا سرای # ~~محنت، وآخرت سرای نعمت، ودل سرای معرفت. # نقل است که گفت: اگر ملک الموت جان بخواهد هرگز بدو ندهم. گویم # ~~اگر چنان است که جانم که دادهای به واسطهآ کسی دیگر دادهای، تا جان ~~بدان # ~~کسی دهم. اما چون جان من بی واسطه دادهای بی واسطه بستان. # گفت: اگر من خدمت سلطان نکرده بودمی خدمت مشایخ نتوانستی کرد، # ~~و اگر خدمت مشایخ نکرده بودمی خدمت خدای نتوانستمی کرد. # نقل است که چنان گرم شد که پیراهن خود را بر آتش نهاد و می سوخت. # ~~گفتند: باری این از علم نیست که مال ضایع کنی. گفت: نه فتوی قرآن است: # ~~نکم وما تعبدون من دون آلله حصب جهنم. خداوند می فرماید هرچه دل بدآن # ~~نگرد آن چیز را با تو بآتش بسوزند دل من بدین نگریست، غیرتی در ما ~~بجنبید. # ~~دریغم آمد که دل بدون او چیزی مشغول کنم. # نقل است که روزی وقتش خوش شده بود به بازار برآمد و مرقعی بخرید- # ~~به دانگی و نیم- و کلاهی به نیم دانگ و در بازار نعره می زد که: من ~~یشتری # ~~صوفیا بدانقین. کیست که صوفی بخرد به دو دانگ. # چون حالت او قوت گرفت مجلسی بنهاد و آن سر بر سر عامه آشکارا کرد و # ~~جنید او را ملامت کرد. گفت: ما این سخن در سردابها میگفتیم توآمدی و بر # ~~سر بازارها میگویی؟ شبلی گفت: من میگویم و من ms567 می شنوم در هر دو جهان به # ~~جز از من کیست بلکه خود سخنی است که ازحق به حق می رود و شبلی در # ~~میان نه. جنید گفت: تورا مسلم است اگر چنین است. # و گفت: هرکه در دل اندیشهآ دنیا و آخرت دارد حرام است او را مجلس ما. # یک روزی میگفت: الله الله بسی بر زبان می راند. جوانی سوخته دل # ~~گفت: چرا لا إله إلا الله نگویی؟ شبلی آهی بزد و گفت: از آن می ترسم که ~~PageV01P702 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0762.jpg) # ~~چون گویم: لا و بالله نرسیده نفسم گرفته شود، و در وحشت فرو شوم. # این سخن در آن جوان کار کرد. بلرزید و جان بداد، واولیاء جوان بیامدند # ~~و شبلی را به دارالخلافه بردند و شبلی در غلبات وجد خویش چون مستی همی # ~~رفت. پس به خون بر او دعوی کردند. خلیفه گفت: ای شبلی! تو چه میگوی؟ # ~~گفت: یا امیرالمؤمنین! جان بود از شعلهآ آتش عشق در انتظار لقاء جلال ~~حق # ~~پاک بسوخته و از همه علایق بریده، از صفات و آفات نفس فانی گشته، طاقتش # ~~طاق آمده، صبرش کم شده، متقاضیان حضرت در سینه و باطنش متواتر شده، # ~~برقی از جمال مثاهداهآ این حدیث بر نقطهآ جان او جست، جان او مرغ وار ~~از # ~~قفس قالب بیرون پرید. شبلی را از این چه جرم و چه گناه؟ خلیفه گفت: ~~شبلی # ~~را زودتر به خانهآ خود باز فرستید که صفتی و حالتی از گفت او بر دلم ~~ظاهر # ~~گشت، که بیم آن است که از این بارگاه درافتم. # نقل است که هرکه پیش او توبه کردی او را فرمودی که برو بر تجرید حج # ~~بکن و باز آی تا با ما صحبت توانی داشت. پس آن کس را با یاران خویش به # ~~بادیه فرو فرستادی بی زاد و راحله، تا او را گفتند که خلق را هلاک ~~میکنی؟ # ~~گفت: نه چنین است. بلکه مقصود ایشان آمدن به ms568 نزدیک من نه منم، که اگر # ~~مراد ایشان من باشم بت پرستیدن باشد. بلکه همان فسق ایشان را به که ~~فاسق # ~~موحد بهتر از رهبان زاهد. لیکن مراد ایشان حق است. اگر در راه حق هلاک # ~~شوند به مراد رسیدند، و اگر باز آیند ایشان را رنج سفر چنان راست کرده ~~باز آرد # ~~که من به ده سال راست نتوانم کرد. # نقل است که گفت: چون به بازار بگذرم بر پیشانی خلق سعید و شقی # ~~نیشته بینم. PageV01P703 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0763.jpg) # ~~کند # و یک روز می گذشت و جماعتی از متنقمان دنیا به عمارت و تماشای دنیا # ~~مشغول شده بودند. شبلی نعره ای بزد و گفت: دلهایی است که غافل مانده ~~است # ~~از ذکر حق تا لاجرم ایشان را مبتلا کردهاند به مردار و پلیدی دنیا. # نقل است که جنازه ای می بردند. یکی از پس می رفت و می گفت: آه! من # ~~فراق آلولد. شبلی تپانچه بر سر زدن گرفت و میگفت: آه! من فراق آلأحد. # و گفت: ابلیس به من رسید و گفت: زنهار مغرور مگر داناد تو را صفای # ~~اوقات از بهر آن که در زیر آن است غوامض آفات. # نقل است که وقتی لختی هیزم تردید که آتش در زده بودند، و آب از دیگر # ~~سوی وی می چکید. اصحاب را گفت: ای مدعیان! اگر راست میگویید که در # ~~دل آتش داریم از دیده تا آن اشک پیدا نیست. # نقل است که وقتی به نزدیک جنید آمد مست شوق در غلبات وجد # ~~دست در زد و جامهآ جنید بشولیده1 کرد. گفتند: این چرا کرد؟ گفت: نیکوم # ~~آمد بشولیدم تا نیکویم نیامد. # یک روز در آن مستی درآمد. زن جنید سر به شانه میکرد. چون شبلی را # ~~دید خواست برود. جنید گفت: سر مپوش و مرو که مستان این طایفه را از ~~دوزخ # ~~خبر نبود. پس شبلی سخن میگفت و میگریست. جنید زن را گفت: اکنون # ~~برخیز و برو ms569 که او را با او دادند که گریستن با دید آمد. # نقل است که وقتی دیگر بر جنید شد. اندوهگن بود. گفت: چه بوده # ~~است. جنید گفت: من طلب وجد. شبلی گفت: لا بل من وجد ظلب. او # ~~گفت: هرکه طلب کند یابد. شبلی گفت: نه! هرکه باید طلب کند. # نقل است که یک روز ججنید با اصحاب نشسته بود. پیغامبر را علیه السلام ~~PageV01P704 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0764.jpg) # ~~دیدند که از در درآمد و بوسه بر پیشانی شبلی داد و برفت. جنید پرسید: ~~یا # ~~ابا بکر! تو چه عمل میکنی که بدان سبب این تشریف یافتی ؟ گفت: من هیچ # ~~ندانم بیرون آنکه هر شب که سنت نماز دو رکعت بجای آرم بعد از فاتحه این # ~~آیت بخوانم: لقد جآء کم رسول من انفسکم عزیز. تا آخر جنید گفت: این از # ~~آن یافتی. # نقل است که یک روز طهارت کرده، عزم مسجد کرد. به سرش ندا کردند # ~~که طهارت آن داری که بدین گستاخی درخانهآ ما خواهی آمد. شبلی این بشنود # ~~و باز گشت. ندا آمد. از درگاه ما باز می گردی کجا خواهی شد؟ نعره ها در ~~گرفت. # ~~ندا آمد: بر ما تشنیع می زنی؟ بر جای باستاد- خاموش- ندا آمد که دعوی # ~~تحمل میکنی؟ گفت: المستغاث بک منک. # چنانکه وقتی درویشی درمانده پیش شبلی آمد. گفت: ای شیخ! به حق # ~~وفای دین که عنان کارم تنگ در کشیده است. بگوتا چکنم؟ نومید شوم و از # ~~راه برگردم؟ گفت: ای درویش! حلقهآ در کافری می زنی. می نشنوی که فرموده # ~~است لآ تفتطلوا من رخمة آلله. گفت: ایمن گردم. گفت: حضرت جلال را # ~~می آزمایی. می نشنوی فلا یامن مکر الله الا آلقوم آلخاسرون. گفت: ازبهر # ~~خدای که ایمن نشوم و نومید نباشم. چه تدبیر کنم؟ گفت: سر بر آستانهآ در ~~من # ~~می زن و ناله میکن تا جانت برآید تا آنگاه که از پیشگاه کارت ندا کنند ~~که: # ~~من علی آلباب. # نقل است ms570 که از آدینه تا آدینه حصری را باردادی. یک جمعه بدو گفت: # ~~اگر چنان است که از این جمعه تا بدان جمعه بر من می آیی بیرون از خدا ~~چیزی # ~~برخاطر تو گذر کند حرام است تورا با ما صحبت داشتن. # ~~پای افزار خرند و به حج برند. PageV01P705 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0765.jpg) # ~~یبرید. # شبلی گفت: جوانمردا! تواهل حج نیستی. # جوان گفت: در کاروان شما هیچ ستور نیست. مرا از آن ستوری گیرید. # درویشان برفتند. ترسا میان در بست تا همه روانه شدند. شبلی گفت: ای # ~~جوان! کار تو چگونه است؟ # گفت: ای شیخ! مرا از شادی خواب نمی آید که من با شما همراه خواهم # ~~ود # چون در راه آمدند جوان جاروب برگرفت و به هر منزلگاه جای ایشان # ~~می رفت و خار بر میکند. به موضع احرام رسیدند. در ایشان می نگریست و # ~~همچنان میکرد. چون به خانه رسیدند شبلی جوان را گفت: با زنار! تورا ~~درخانه # ~~رها نکنم. # جوان سر بر آستانه نهاد و گفت: الهی! شبلی میگوید در خانهات نگذارم. # هاتفی آواز داد: یا شبلی! او را از بغداد ما آورده ایم، آتش عشق در جان ~~او # ~~ما زدهایم، به سلسلهآ لطف به خانهآ خویش ما کشیدهایم؛ توزحمت خویش دور # ~~دارای دوست، تودر آی. # جوان در خانه شد و زیارت کرد. دیگران درون می رفتند و بیرون می آمدند، # ~~و آن جوان بیرون نمی آمد. شبلی گفت: ای جوان! بیرون آیی. # جوان گفت: ای شیخ! بیرون نمی گذارد. هرچند در خانه طلب می کنم باز # ~~نمی یابم تا خود کار کجا خواهد رسید. # نقل است که یک روزبا اصحاب در بادیه همی رفت. کلهآ سری دید که # ~~بر او نبشته خیر آلدنیا وآلآخرة. شبلی در شور شد و گفت: به عزة الله که ~~این # ~~سر ولی یا سر نبی است. گفتند: چرا می گریی؟ گفت: تا در این راه دنیا و # ~~احرت ریان گنی بدو نرسی. # نقل است که ms571 وقتی به بصره شد اهل بصره بدو تقربی کردند و احسان ~~PageV01P706 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0766.jpg) # ~~نی شمار کردند. چون باز میگشت همه به تشییع او بیرون آمدند. او هیچ کس ~~را # ~~عذر نخواست. مریدان گفتند: این خواجگان چندین احسان کردند هیچ عذری # ~~نخواستی. گفت: آنچه ایشان کردند از دو بیرون نیست. یا از بهرحق کردند، ~~یا # ~~از بهر من. اگر از بهر حق کردند او بسنده است به مکافات کردن ایشان را؛ ~~و # ~~اگر از بهر من کردند من بندهام و کسی در حق بنده احسان کند مکافات آن ~~بر # ~~خداوند بنده بود. # نقل است که گفت: نیت کردم که هیچ نخورم، مگر از حلال. در بیابان # ~~می رفتم. درخت انجیر دیدم. دست دراز کردم تا یک انجیر باز کنم. انجیر ~~با # ~~من به سخن آمد و گفت: یا شبلی! وقت خویش نگاه دار که ملک جهودانم. # نقل است نابینایی بود در شهر که از بس نام شبلی شنیده بود عاشق او # ~~شده- او را نادیده- روزی به اتفاق شبلی به او افتاد. گرسنه بود. گرده ~~ای بر # ~~گرفت. مرد نابینا از دست او بازستد و او را جفا گفت. کسی نابینا را ~~گفت: # ~~او شبلی بود. # آتش در نابینا افتاد. از پس او برفت و دردست و پای افتاد و گفت: # ~~می خواهم غرامت آن را دعوتی بدهم. شبلی گفت: چنان کن. مرد دعوتی # ~~ساخت و قرب صد دینار در آن خرج کرد و بسی بزرگان را بخواند- که شبلی # ~~امروز مهمان ما است- چون به سفره بنشستند کسی از شبلی پرسید: شیخا! # ~~نشان بهشتی و دوزخی چیست؟ گفت: دوزخی آن بود که گردهای برای خدای # ~~تعالی به درویشی نتواند داد و برای هوای نفس صد دینار در دعوتی خرج ~~کند. # ~~چنین که این نابینا کرد. و بازنشان بهشتی برخلاف این بود. # نقل است که یکبار مجلس میگفت. درویشی نعرهای بزد و خویشتن را در ~~PageV01P707 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0767.jpg) # ~~گفت: موتی یا ماوراء الستر. یعنی بمیر ای ms572 در زیر پرده. گفت: جیت حتی ~~أموت. # ~~آمدم تا بمیرم و یک قدم برگرفت و جان تسلیم کرد. فریاد از مجلسیان ~~برخاست. # ~~شبلی برفت، تا یک سال از خانه بیرون نیامد و میگفت: عجوزه پای بر گردن ~~ما # ~~نهاد. # نقل است که گفت: یک روز پایم به پل شکسته فرو رفت. و آب بسیار # ~~بود. دستی دیدم نامحرم، که مرا با کنار آورد. نگاه کردم، آن راندهآ ~~حضرت بود. # ~~گفتم: ای ملعون! طریق تودست زدن است، نه دست گرفتن. این از کجا # ~~آوردی؟ گفت: آن نامردان را دست زنند که ایشان سزای آنند. من در غوغای # ~~آدم زخم خوردهام، در غوغای دیگری نیفتم تا دو نبود. # نقل است که به باب الطاق شد. آواز مغنیه1 ای شنود که میگفت: # وقنمت وقفت بباب آلطاق # از هوش بشد و جامه پاره کرد و بیفتاد. بر گرفتندش، به حضرت خلیفه # ~~بردند. گفت: ای دیوانه! این سماع توبر چه بود؟ گفت: آری شما باب الطاق # ~~شنودید اما ما باب آلباق شنودیم. میان ما و شما طای در می آید. # و یکبار بیمار شد. طبیب گفت: پرهیز کن. گفت: از چه چیز پرهیز کنم؟ # ~~از آنکه روزی من است یا از آنکه روزی من نیست؟ اگراز روزی پرهیز باید ~~کرد # ~~نتوانم، واگر جز از روزی پرهیز می باید کردن، خود آن به من ندهند. # نقل است که وقتی جنید و شبلی با هم بیمار شدند. طبیب ترسا بر شبلی # ~~رفت. گفت: تورا چه رنج افتاده است؟ گفت: هیچ. گفت: آخر. گفت: هیچ # ~~رنج نیست. طبیب نزدیک جنید آمد. گفت: تورا چه رنج است؟ جنید از سردر # ~~گرفت ویک یک رنج خویش بر گرفت. ترسا معالجه فرمود و برفت. آخر به هم # ~~آمدند. شبلی جنید را گفت: چرا همه رنج خویش را با ترسا در میان نهأدی؟ PageV01P708 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0768.jpg) # ~~گفت: از بهر آن تا بداند که چون بادوست این میکنند با ترسای دشمن چه # ~~خواهند کرد. ms573 پس جنید گفت: توچرا شرح رنج خویش ندادی؟ گفت: من شرم # ~~داشتم که با دشمن از دوست شکایت کنم. # نقل است که یکبار به دیوانه ستان در شد. جوان را دید در سلسله کشیده. # ~~چون ماه همی تافت. شبلی را گفت: تورا مردی روشن می بینم. از بهر خدا # ~~سحرگاهی سخن من با او بگوی، که از خان و مانم برآوردی، و در جهانم ~~آواره # ~~کردی، و ازخویش و پیوندم جدا افگندی، و در غربتم انداختی، و گرسنه و # ~~برهنه بگذاشتی، وعقلم ببردی، و در زنجیر و بند گرانم کشیدی، و رسوای ~~خلقم # ~~کردی. جز دوستی توچه گناه دارم؟ اگر وقت آمد دستی بر نه. چون شبلی بر ~~در # ~~رسید جوان آواز داد که ای شیخ! زنهار که هیچ نگویی که بترکند. # نقل است که یک روز در بغداد رفت. فقاعی1 آواز داد: لم یبق إلا واحد. # ~~جزیکی باقی نماند. شبلی نعره ای بزد و میگفت: هل یبقی إلاواحد والسلام. # نقل است که درویشی آوازی می داد که مرا دو گرده می دهند، کارم # ~~راست میشود. شبلی گفت: خنک تو که به دو گرده کارت راست میشود که # ~~مرا هر شبانگاه هر دو گون در کنار می نهند و کارم بر نمی آید. # نقل است که یک روزیکی را دید زار میگریست. گفت: چرا میگریی؟ # ~~گفت: دوستی داشتم بمرد. گفت: ای نادان! چرا دوستی گیری که بمیرد. # نقل است که وقتی جنازهای پیش شبلی نهادند پنج تکبیر بگفت. گفتند: # ~~مذهبی دیگر گرفتی؟ گفت: نه، اما چهار تکبیر بر مرده بود، و یک بر عالم ~~و # ~~عالمیان. PageV01P709 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0769.jpg) # ~~این است که چنان که ایشان نه مردند و نه زن در دنیا، من نیزنه مردم و ~~نه زن در # ~~دین، پس جای من اینجاست. # نقل است که روزی می رفت. دو کودک خصومت میکردند برای یک # ~~جوز- که یافته بودند- شبلی آن جوز را از ایشان بستد و گفت: صبر کنید تا ~~من ms574 # ~~این بر شما قسمت کنم. پس چون بشکست تهی آمد. آوازی آمد. گفت: هلا # ~~قسمت کن، اگر قتام تویی! شبلی خجل شد. گفت: آن همه خصومت بر جوز # ~~تهی واین همه دعوی قسامی بر هیچ. # نقل است که گفت: در بصره خرما خریدم و گفتم: کیست که دانگی # ~~بستاند و این خرما با ما به خانقاه آورد؟ هیچ کس قبول نکرد. در پشت ~~گرفتم و # ~~بردم تا به خانقاه و بنهادم. چون از خانقاه به در آمدم آن را کسی ببرد. ~~گفت: # ~~آمد که به رایگان با من تا به لب صراط می برد. # نقل است که روزی کنیزکی صاحب جمال را دید با خداوندش. گفت: # ~~این کنیزک را به دو درم می فروشی؟ گفت: ای ابله! در دنیا کنیزکی به دو ~~درم # ~~که فروشد؟ شبلی گفت: ابله تویی که در بهشت حوری به دو خرما می فروشند. # نقل است که گفت: از جملهآ فرق عالم که خلاف کردهاند هیچ کس # ~~دنی تر از رافضی و خارجی نیامد زیرا که دیگران که خلاف کردند در حق # ~~کردند و سخن از او گفتند و این دو گروه روز در خلق به باد دادند. # وقتی شبلی را با علوی سخن می رفت. گفت: من با توگی برابری توانم # ~~گرد که پدرت سه قرص به درویشی داد تا قیامت همی خوانند ویظعمون آلطعام # ~~علی حبه و ما چندین هزار درم دینار بدادیم و کسی از این یاد نمی کند؟ # ~~خویشتن را بر رمیس ک PageV01P710 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0770.jpg) # ~~دوستان خود خطاب چنین کنند. # نقل است که گفت: عمری است می خواهم که گویم: حشبی آلله. # ~~چون می دانم که از من این دروغ است نمیتوانم گفت. # نقل است که یکی از بزرگان گفت: خواستم شبلی را بیازمایم. دستی # ~~جامه از حرام به خانهآ او بردم که این را فردا چون به جمعه روی در ~~پوشی. چون به # ~~خانه باز آمد گفت: این چه تاریکی است ms575 درخانه؟ گفتند: این چنین است. # ~~گفت: آن جامه را بیرون اندازید که ما را نشاید. # نقل است که او را دختری آمد و در همه خانه هیچ نبود. بدو گفتند: چرا از # ~~کسی چیزی نخواهی تا کار مهمان بسازی؟ # گفت: ندانسته ای که سؤال بخیلان را کنند و خبر غایبان را دهند؟ اکنون # ~~در آن وقت که این مهمان در این پردهآ ظلمت مادر بود، لطف حق تعالی ~~راتبهآ # ~~معدهآ او همی ساخت. اکنون که به صحرای جهان آمد روزی که باز گیرد. # چون دانست که شب درآمد و دل زنان ضعیف باشد نیم شبی به گوشه ای # ~~شد و روی به خاک نهاد و گفت: الهی! چون مهمان فرستادی بی واسطهآ دست # ~~بخیلان کار این مهمان بساز. # هنوز این مناجات تمام نکرده بود، از سقف خانه درستهای1 زر سرخ # ~~باریدن گرفت. هاتفی آواز داد و گفت: خد بلا حساب و کل بلا عتاب. بستان # ~~بی حساب وبخور بی عتاب. # سر از سجده برآورد و زربه بازار برد تا برگ خانه سازد. مردمان گفتند: ای # ~~صدیق عهد! این زربدین نیکویی از کجاست؟ # گفت: در دارالضرب ملک اکبر زدهاند، و دست تصرف قلآبان بدو نرسیده # ~~است. PageV01P711 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0771.jpg) # نقل است که او بس نمک در چشم میکرد. او را گفتند: آخر تورا دیده به # ~~کار نیست؟ # گفت: آنچه دل ما را افتاده است از دیده نهان است. # و کسی گفت: چون است که تورا بی آرام می بینم - او با تونیست، و تو # ~~با او. گفت: گربودمی با او بودمی، ولیکن من محوم اندر آنچه اوست. # و گفت: چندین گاه می پنداشتم که طرب در محبت حق میکنم، و انس # ~~با مشاهدهآ وی میگیرم. اکنون دانستم که انس جزبا جنس نباشد. # گفتند: از چیزها چه عجبتر؟ گفت: دل که خدا را بشناسد، پس # ~~بیازاردش. گفتند: مرید گی تمام شود؟ گفت: حال او در سفر و حضریک # ~~شود، وشاهد و غایب یک ms576 رنگ گردد. # گفتند: بوتراب را گرسنگی پدید آمد. باران افتاد. جملهآ بادیه طعام بود. # ~~گفت: این رفقی بوده است اگر به محل تحقیق رسیده بودی چنان بودی که # ~~گفت انی أظل عند رتی فهویظعمنی وبنقینی. # و عبدالله زاهد گفت: وقتی در نزدیک شبلی درآمدم. گفتم: از او پرسم از # ~~معرفت. چون بنشستم گفت: به خراسان چه خبر است؟ از خدای تا آنجا # ~~کیست که خدای را می داند؟ من گفتم: به عراق پنجاه سال طلب کردم نیافتم، # ~~یکی را که از خدای خبردادی . گفت: بوعلی ثقفی چون است؟ گفتم: وفات # ~~کرد. گفت: او فقیه بود اما توحید ندانسته بود. # ابوالعباس دامغانی گفت: مرا شبلی وصیت کرد که لازم تنهایی باش، و # ~~تام خویش از دیوان آن قوم بیرون کن و روی در دیوار کن تا وقتی که ~~بمیری. # گاه خلعت است. PageV01P712 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0772.jpg) # ~~شبلی را گفتند: دنیا برای اشغال است و آخرت برای اهوال1. پس راحت # ~~کی خواهد بود؟ گفت: دست از اشغال این بدار تا نجات یابی زاهوال آن. # ~~گفتند: ما را خبر گویی از توحید مجرد، بر زفان حق مغرد. # ~~گفت: ویحک2! هرکه از توحید خبر دهد به عبارت ملحد بود، و هرکه # ~~اشارت کند بدو ثنوی و هرکه از او خاموش بود جاهل بود و هر که پندارد که ~~بدو # ~~رسید بی حاصل بود، و هرکه اشارت کند که نزدیک است دور بود، و هرکه از # ~~خویشتن وجد نماید او گم کرده است، وهرچه تمیز کند به وهم و آن را ادراک # ~~کند به عقل اندر تمامتر معنیها که آن همه به شما داده است و بر شما زده ~~است # ~~محدث ومصنوع است چون شما. # ~~گفتند: تصوف چیست؟ گفت: آنکه چنان باشی، که در آن روز که # ~~نبودی. # ~~و گفت: تصوف شرک است از بهر آنکه تصوف صیانت دل است از غیری # ~~وغیرنی. # ~~و گفت: فناء ناسوتی است، و ظهور لاهوتی. # ~~و گفت: تصوف ضبط حواس ومراعات ms577 انفاس است. # ~~و گفت: صوفی نبود تا وقتی که جملهآ خلق را عیال خود بیند. # ~~و گفت: صوفی آن است که منقطع بود ازخلق، ومتصل بود به حق، # ~~چنانکه موسی علیه السلام که از خلقش منقطع گردانید که وآضقلنغتک # ~~لنفسی و به خودش پیوند داد که لن ترانی و این محل تحیر است. # ~~و گفت: صوفیان کود کانند در کنار لطف حق تعالی. # ~~و گفت: تصوف عصمت است ازدیدن گؤن. # ~~و گفت: تصوف برقی سوزنده است، و تصوف نشستن است در حضرت الله ~~PageV01P713 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0773.jpg) # ~~تعالی بی غم. # و گفت: حق تعالی وحی کرد به داود علیه السلام که ذکر ذاکران را و # ~~بهشت مر مطیعان را و زیارت مر مسافران را و من خاص محبان را. # و گفت: حب دهشتی است در لذتی وحیرتی درنعمت، و محبت رشک # ~~بردن است بر محبوب که مانند تواو را دوست دارد. # و گفت: محبت ایشار خیر است که دوست داری برای آن که دوست # ~~داری. # و گفت: هرکه محبت دعوی کند و به غیر محبوب به چیزی دیگر مشغول # ~~شود و به جز حبیب چیزی طلبد. درست آن است که استهزا میکند بر خدای # ~~تعالی . # و گفت: هیبت گدازندهآ دلهاست، و محبت گدازندهآ جانها، و شوق # ~~گدازندهآ نفسها. # و گفت: هرکه توحید به نزدیک او صورت ببندد هرگز بوی توحید نشنوده # ~~است. # و گفت: توحید حجاب موحد است از جمال احدیت. # ویکروز کسی را گفت دانی که چرا توحید از تو درست نمی آید؟ # ~~گفت: نی. گفت: زیرا که او را به خود طلب میکنی. # گفت: معرفت سه است: معرفت خدا؛ ومعرفت نفس؛ و معرفت وطن. # ~~معرفت خدای را محتاج باشی به قضای فرایض؛ و معرفت نفس را محتاج باشی # ~~به ریاضت؛ ومعرفت وطن را محتاج باشی به رضا دادن به قضا و احکام او. # و گفت: چون حق خواهد که بلا را عذاب کند در دل عارفش اندازد. # از او پرسیدند: ms578 عارف کیست؟ گفت: آنکه تاب پشه ای نیارد. وقتی دیگر # ~~همان سؤال کردند. گفت: عارف آن است که هفت آسمان و زمین را به یک # ~~موی مره بردره. هتند: یا شیخ! وقتی چنین گفتی و اکنون چنین میگویی؟ PageV01P714 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0774.jpg) # ~~گفت: آنگاه ما ما بودیم، اکنون ما اوست. # ~~و گفت: عارف را نشان نبود، و محب را گله نبود، و بنده را دعوی نبود، و # ~~ترسنده را قرار نبود، و کس از خدای نتوان گریخت. # ~~و از معرفت پرسیدند. گفت: اولش خدا بود و آخرش را نهایت نبود. # ~~گفت: هیچ کس خدای را نشناخته است. گفتند: چگونه بود این؟ # ~~بگفت: اگر شناختندی به غیر او مشغول نبودندی. # ~~و گفت: عارف آن است که از دنیا آزاری دارد، و از آخرت ردایی، و از # ~~هر دو مجرد گردد از بهر آنکه هرکه از اکوان مجرد گردد به حق منفرد شود. # ~~و کفت: عارف بدون حق بینا و گویا نبود، ونفس خود را بدون او حافظ # ~~نبیند و سخن از غیر او نشنود. # ~~و گفت: وقت عارف چون روزگار بهار است. رعد می غرد، و ابر می بارد، # ~~و برق می سوزد، و باد می وزد، و شکوفه می شکفد، و مرغان بانگ میکنند. # ~~حال عارف همچنین است. به چشم میگرید، وبه لب می خندد، و به دل # ~~می سوزد، و به سرمی بازد، و نام دوست میگوید و بر در او میگردد. # ~~و گفت: دعوت سه است: دعوت علم؛ و دعوت معرفت؛ و دعوت معاینه. # ~~و گفت: دعوت علم یکی است به ذات تو خود علم ندانی. # ~~و گفت: عبارت زبان علم است، واشارت زبان معرفت. # ~~گفت: علم الیقین آن است که به ما رسید بر زبان پیغمبران علیهم التلام؛ # ~~بی واسطه؛ وحق الیقین ان ال وه بداتره نیست. PageV01P715 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0775.jpg) # ~~717 # ~~است که اگر همه دنیا او را باشد و آن نفقه کند و پس در دل او درآید که ms579 # ~~کاشکی قوت یکروزه باز گرفتی، فقر او به حقیقت نبود. # ~~و گفت: جمعیت کل است به یکی به صفت فردانیت. # ~~و گفت: شریعت آن است که او را پرستی، و طریقت آن است که او را # ~~طلبی، وحقیقت آن است که او را بینی. # ~~و گفت: فاضلترین ذکری نسیان ذا کر است در مشاهدهآ مذکور. # ~~و گفت: نشستن با خدای بی واسطه سخت است. # ~~و گفت: صابر از اهل درگاه است، و راضی از اهل پیشگاه، و مفوض از # ~~اهل البیت. # ~~و گفت: این حدیث مرغی است در قفص. به هر سو که سر بر زند بیرون # ~~نتواند شد. # ~~و گفت: زهد غفلت است زیرا که دنیا ناچیز است و زهد در ناچیز غفلت # ~~بلود # ~~و پرسیدند از زهد. گفت: زهد آن بود که دنیا فراموش کنی و آخرت با یاد # ~~نیاری. # ~~دیگری از زهد پرسید. گفت: به هیچ. زیرا که آنچه تو را خواهد بود ناچار # ~~به تو رسد، و اگرچه از آن میگریزی؛ و آنچه تو را نخواهد بود، هرگز به ~~تو نرسد؛ # ~~اگرچه بسی طلب و جد و جهد نمایی. پس تو در چیزی زهد میکنی در آنچه تو # ~~را خواهد بود یا در آنچه نخواهد بود. # ~~همچنین از زهد پرسیدند. گفت: دل بگردانیدن است به خالق اشیاء. # ~~کفسند: استقامت چیست؟ گفت: در دنیا قیامت دیدن. # ~~و گفت: استقامت آن بود که هرچه فرماید بدان قیام کنی. # ~~و گفت: علامت صادق بیرون افگندن حرام است از گوشها و دهان. # ~~گفتند: انس چیس..را از خویش وحشت بود. PageV01P716 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0776.jpg) # ~~و گفت: کسی که انس گیرد به ذکر گی بود چون کسی که انس او به # ~~مذکور بود؟ # ~~گفتند: تحقیق تواند کرد عارف بدانچه او را می رسد و ظاهر میشود؟ # ~~گفت: چگونه چیزی را تحقیق کند که ثابت نبود؛ و چگونه آرام گیرد به چیزی # ~~که ظاهر نبود؛ و چگونه نومید گردد از چیزی که پنهان نبود که ms580 این حدیث ~~باطنی # ~~ظاهر است. # ~~و گفت: هر اشارت که میکنند خلق به حق همه بر ایشان رد کرده است، # ~~تا آنگاه که اشارت کنند از حق به حق و ایشان را بدان اشارت راه نیست. # ~~و گفت: چون بنده ظاهر شود در چشم بنده آن عبودیت بود، و چون صفات # ~~حق بر او ظاهر گردد آن مشاهده بود. # ~~و گفت: لحظهآ حرمان است، وخطرهآ خذلان، واشارت هجران، و کرامت # ~~عذر، و خدای مانع از خداء در نزدیک خدای و این جمله مکر است ولا یامن # ~~مکر الله إلا آلقوم آلخاسرون. # ~~و گفت: در زیر هر نعمتی سه مکراست، و در زیر هر طاعتی شش مکر. # ~~و گفت: عبودیت برخاستن ارادت تو است در ارادت او، و فسخ ارادت و # ~~اختیار تو است در اختیار او، و ترک آرزوهای تواست در رضای او. # ~~و گفت: انبساط به قول با خدا ترک ادب است. # ~~و گفت: انس گرفتن به مردم از افلاس است، و حرکت زبان بی ذکر # ~~خدای وسواس. # ~~و گفت: علامت قربت انقطاع است از همه چیزی جزحق. # ~~و گفت: جوانمردی آن است که خلق را چون خویشتن خواهی، بلکه بهتر. # ~~و گفت: خدمت حریت دل است. # ~~و گفت: بلندترین منازل رجا حیا است. # ~~و گفت: غیرت بشریت اشخاص را است، و غیرت الهیت بر وقت که PageV01P717 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0777.jpg) # ~~ضایع کردند ازما سوی الله. # ~~و گفت: خوف در وصل سخت تر از خوف در مکر. # ~~و گفت: هیچ روز نبود که خوف بر من غالب شد که نه در آن روزدری از # ~~حکمت و عبرت بر دلم گشاده شد. # ~~و گفت: شکر آن بود که نعمت نبینی، منعم را بینی. # ~~و گفت: نفسی که بنده در موافقت مولی برآرد فاضلتر و بهتر از عبادت # ~~جمله عباد، از روزگار آدم تا به قیامت. # ~~و گفت: هزار سال گذشته در هزار سال ناآمده تورا نقد است در این وقت # ~~که هستی. ms581 بکوش تا تورا مغرور نگرداند اشباح. یعنی در ارواح زمان نیست و # ~~ماضی ومستقبل یکی است. # ~~و گفت: هرکه یک ساعت در شب به غفلت بخسبد هزار ساله راه آخرت وا # ~~پس افتد. # ~~و گفت: سهویک طرفة العین از خدای اهل معرفت را شرک بود. # ~~و گفت: آنکه محجوب شود به خلق از حق نبود. چنانکه محجوب شود به # ~~حق تعالی از خلق، و آنکه او را انوار قدس اندر ربوده بود نبود چون کسی ~~که او # ~~را انوار رحمت و مغفرت او در ربوده بود. # ~~و گفت: هرکه فانی شود از حق به حق به سبب قیام حق به حق فانی شود # ~~از ربوبیت تا عبودیت چه رسد هرکه به حق تلف بود حق او را خلف بود. # ~~و گفت: جمعی پدید آمده اند که حاضر می آیند به عادت و میشوند به # ~~رسم و از این نشستن و شنودن هیچ زیادت نمیشود مگر بلا. # ~~حسن دامغانی گوید: شبلی گفت ای پسر! بر توباد بالله دایم می باش بالله # ~~و از ما سوی الله دست بدار قل آلله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون. # ~~گفتند: آسودهتر گی باشیم؟ گفت: آن وقت که او را هیچ ذاکر نبینم به ~~PageV01P718 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0778.jpg) # و گفت: اگر دانستی قدرخدای، هیچ نترسیدمی از غیر خدای. # و گفت: در خواب دوتن را دیدم که مرا گفتند ای شبلی هرکه چنین و # ~~عنین کند او از غافلان است. # و گفت: عمری است تا انتظار میکنم که نفسی برآرم، پنهان بود ازدلم و # ~~دلم آن نداند نمیتوانم. # و گفت: اگر همه لقمهای گردد و در دهان شیر خوارهای نهند مرا بر وی # ~~حم آید که هنوز گرسنه مانده است. # و گفت: اگر همه دنیا مرا باشد به جهودی دهم. بزرگ منتی دانم او را بر # ~~خود که از من پذیرد. # و گفت: گون را آن قدرنیست که بردل من بتواند گذشت و چگونه گون # ~~بردل کسی بگذرد که ms582 مکون را داند. # نقل است که روزی در غلبات وجد بود- مضطرب و متحیز- جنید گفت: # ~~ای شبلی! اگر کار خویش با خدا گذاری راحت یابی. شبلی گفت: ای استاد! # ~~اگر خدای کار من با من گذارد آنگاه راحت یابم. جنید گفت: از شمشیرهای # ~~شبلی خون فرومی چکد. # نقل است که روزی کسی می گفت: یا رب! گفت: تا کی گویی یا رب. # ~~او می گوید عبدی. آن بشنو که او میگوید. گفت: آن می شنوم از آن این # ~~می گویم. گفت: اکنون میگوی که معذوری. PageV01P719 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0779.jpg) # ~~دیگر دهد وإن علیک لغنتی الی یوم آلدین. آن اضافت لعنت به ابلیس # ~~نمیتوانم دید. می خواهم که مرا بود که اگر لعنت است نه آخر از آن او ~~است، # ~~و نه در اضافت او است. آن ملعون خود قدر آن چه داند چرا عزیزان امت را # ~~ارزانی نداشت تا قدم بر تارک عرش نهادندی. جوهری داند قدر جوهر. اگر # ~~پادشاه آبگینه یا بلوری بر دست نهد گوهری نماید، و اگر تره فروشی جوهری # ~~خاتم سازد و در انگشت کند آبگینه نماید. و زمانی بیاسود باز در اضطراب ~~آمد. # ~~گفتند: چه بود. گفت: دو باد می وزد: یکی باد لطف، ویکی باد قهر. بر ~~هرکه # ~~باد لطف وزد به مقصود رسد، و بر هرکه باد قهر وزد در حجاب گرفتار آید ~~تا آن # ~~باد که را دریابد. اگر مرا باد لطف در خواهد یافت این همه نا کامی و ~~سختی بر # ~~امید آن بتوانم کشید، و اگر باد قهر خواهد دریافت آنچه به من خواهد ~~رسید این # ~~سختی در جنب آن هیچ نخواهد بود. پس گفت: بر دلم هیچ گرانتر از آن نیست # ~~که یک درم مظلمه دارم و هزار درم بجای آن بدادم. دلم قرار نمیگیرد. ~~آنگاه # ~~گفت: مرا طهارت دهید. طهارت دادندش. تخلیل محاسن فراموش کردند. به # ~~یادشان داد. # ابو محمد هروی گوید: آن شب به نزدیک شبلی بودم. همه شب این ms583 بیت # ~~میگفت: # ~~ک بیت آنت ساکنه * غیر محتاج الی آلسرج # ~~خهک آلمامول حجتنا * یوم یانی آلناس بالحجج # هر خانه که تو ساکن آنی، آن خانه را به چراغ محتاج نبود. آن روی با # ~~جمال تو حجت ما خواهد بود. پس خلق جمع آمدند برای نماز جنازه و به آخر # ~~بود. هدانست که حال چیست. گفت: عجبا، کارا! جماعتی مردگان آمده اند تا # ~~رنده آی تمار د. سند. بوا بنهار الله. کفت: چون غیر اونیست نفی ~~PageV01P720 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0780.jpg) # ~~نپذیرم، مگر یکی. آواز برداشت و شهادتش تلقین کرد. گفت: مرده آمده است # ~~تا زنده را بیدار کند. آخر چون ساعتی برآمد گفتند: چونی؟ گفت: به محبوب # ~~پیوستم. و جان بداد. بعد از آن به خوابش دیدند. گفتند: با منگر و نکیر ~~چه # ~~کردی؟ گفت: درآمدند. و گفت: خدای تو کیست؟ گفتم: خدای من آن است # ~~که شما را وجمله فرشتگان را نصب کرد تا پدرم آدم را سجده کردند، و من ~~در # ~~پشت پدر بودم و در شما نظاره میکردم. گفت: منکر و نکیر با یکدیگر. ~~گفتند نه # ~~تنها جواب خود می دهد، بلکه جواب جمله فرزندان آدم باز داد. بیا تا ~~برویم. # نقل است از ابوالحسن حصری علیه الرحمة که گفت: شبلی را به خواب # ~~دیدم. گفتم: با تو چه رفت؟ گفت: مرا حاضر کردند و گفتند چیزی خواهی؟ # ~~گفتم: بار خدایا! اگر به جنت عدنم فرود آری عدل تواست، و اگر اهل وصالم # ~~گردانی فضل تو است. # بار دیگر به خواب دیدند. گفتند: خدای با توچه کرد؟ گفت: مرا مطالبت # ~~نکرد به برهان بر دعویها که کردم، مگربه یک چیز که روزی گفتم هیچ # ~~زیانگاری و حسرت بزرگتر از آن نیست که از بهشت بازمانی و به دوزخ فرو # ~~شوی. گفت: حق تعالی گفت چه حسرت و زیانگاری بزرگتر از آن که از دیدار # ~~من باز گردند و محجوب مانند. # باری دیگرش به خواب دیدند. پرسیدند: گیف وجدت سوق آلآخرة. ms584 # ~~گفتند: بازار آخرت چگونه یافتی؟ گفت: بازاری است که رونق ندارد در این # ~~بازار مگر جگرهای سوخته و دلهای شکسته و باقی همه هیچ نیست که اینجا ~~PageV01P721 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0781.jpg) # ذکر ابونصر سراج رحمة الله علیه # آن عالم عارف، آن حاکم خایف، آن امین زمرهآ گبرا، آن نگین حلقهآ # ~~فقرا، آن زبدهآ امشاج، شیخ وقت: ابو نصر سراج رحمة الله علیه؛ امامی ~~بحق بود، # ~~ویگانهآ مطلق، ومتعین ومتمکن، واو را طاؤس الفقرا گفتندی، وصفت ونعت # ~~او نه چندان است که در قلم وبیان آید، ویا در عبارت و زبان گنجد، و در ~~فنون # ~~علم کامل بود، ودر ریاضت و معاملات شأنی عظیم داشت، ودر حال وقال و # ~~شرح دادن به کلمات مشایخ آیتی بود، و کتاب لمع اوساخته است، واگر # ~~کسی خواهد بنگرد و از آنجا او را معلوم کند و من نیز کلمه ای چند بگویم ~~: # ~~سری و سهل را و بسی مشایخ گبار را دیده بود، او از توس بود. ماه رمضان ~~به # ~~بغداد بود و در مسجد شونیزیه خلوتخانه ای بدو دادند، و امامت درویشان ~~بدو # ~~مسلم داشتند، تا عید جمع اصحاب را امامت کرد و اندر تراویح پنج بار ~~قرآن # ~~ختم کرد. هر شب خادم قرصی به در خلوتخانهآ او بردی و بدو دادی تا روز ~~عید # ~~شد، و او برفت. خادم نگاه کرد. آن قرصکها بر جای بود. # نقل است که شبی زمستان بود و جماعتی نشسته بودند، و در معرفت سخن # ~~می رفت، و آتش در آتشدان می سوخت. شیخ را حالتی درآمد و روی بر آن آتش ### | 72 PageV01P722 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0782.jpg) # ~~بگریختند. چون روز دیگر باز آمدند گفتند: شیخ سوخته باشد. شیخ را دیدند ~~در # ~~محراب نشسته. روی او چون ماه می تافت. گفتند: شیخا؟ این چه حالت است # ~~که ما چنان دانستیم که جمله روی تو سوخته باشد؟ گفت: آری! کسی که بر # ~~این درگاه آب روی خود ریخته بود آتش روی او نتواند ms585 سوخت. # وگفت: عشق آتش است در سینه، ودل عاشقان مشتعل گردد؛ و هرچه ما # ~~دون الله است همه را بسوزاند و خاکستری کند. # از ابن سالم شنودم که گفت: نیت به خدا است و از خداست و به رای # ~~خداست، و آفاتی که در نماز افتد از نیت افتد، و اگر چه بسیار بود آن را ~~موازنه # ~~نتوان کرد. با نیتی که خدا را بود و به خدای بود. # و سخن او است که گفت: مردمان در ادب بر سه قسمند: یکی بر اهل دنیا # ~~که ادب به نزدیک ایشان فصاحت و بلاغت و حفظ علم ورسم و اسمهای ملوک # ~~و اشعار عرب است؛ و دیگر اهل دین که ادب به نزدیک ایشان تأدیب جوارح و # ~~حفظ حدود و ترک شهوات و ریاضت نفس بود؛ و دیگر اهل خصوص که به # ~~نزدیک ایشان ادب طهارت دل و مراعات سر و وفای عهد و نگاه داشتن وقت # ~~است و کم نگرستن بخاطرهای پراگنده و نیکوکرداری در محل طلب و وقت # ~~حضور و مقام قرب است. # نقل است که گفت: هر جنازهای که بر پیش خاک من بگذرانند، مغفرر # ~~بود تا در طوس هر جنازهای که آرند نخست در پیش خاک او برآرند به حکم ~~این # ~~اشارت، وآنگاه ببرند. قدس الله سر العزیز ورحمة الله علیه. PageV01P723 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0783.jpg) # ذکر شیخ ابوالعباس قصاب رحمة الله علیه # آن گستاخ درگاه، آن مقبول الله، آن کامل معرفت، آن عامل مملکت، آن # ~~قطب اصحاب، شیخ وقت: ابوالعباس قصاب رحمة الله علیه؛ شیخ عالم ومحترم # ~~مشایخ بود، وصدیق وقت بود، و در فتوت و مروت پادشاه و در آفات عیوب نفس # ~~دیدن اعجوبه ای بود، و در ریاضت و کرامت و فراست و معرفت شأنی عظیم # ~~داشت. او را عامل مملکت گفتهاند، و پیر و سلطان عهد بود، و شیخ میهنه ~~را # ~~گفت که اشارت و عبارت نصیب تواست. # نقل است که شیخ ابوسعید را گفت: اگر ms586 تورا پرسند که خدای تعالی # ~~شناسی ؟ مگو که شناسم که آن شرک است، و مگو که نشناسم که آن کفر # ~~است. ولیکن چنین گوی که عرفنا الله ذاته بفضله. یعنی خدای تعالی ما را # ~~آشنای ذات خود گرداناد، به فضل خویش. # گفت: اگر خواهد و اگر نه با خدای خوی می باید کرد، و اگر نه در رنج # ~~باشد. گفت: اگر با تو خیر خواهد علم را در جوارح تونگاه دارد و ~~اندامهای تو PageV01P724 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0784.jpg) # ~~بینی در میدان قدرت بس گردانیدن گوی را خداوند گوی را بود. # و گفت: هرکسی از وی آزادی طلبند و من از او بندگی که بندهآ او در بند # ~~او به سلامت بود و آزاد در معرض هلاکت. # و گفت: فرق میان من و شما یک چیز بیش نیست و آن آن است که شما # ~~فرا ما گویید و ما فرا او گوییم. شما از ما شنوید و ما از او شنویم؛ و ~~شما ما را # ~~بینید وما او را بینیم والا ما نیز چون شما مردمیم. # و گفت: پیران آینهآ تواند. چنان بینی ایشان را که تویی. # و گفت: مریدی اگر به یک خدمت درویش قیام نماید آن وی را بهتر بود # ~~از صد رکعت نماز افزونی، و اگریک لقمه از طعام کم خورد وی را بهتر از ~~آن # ~~که همه شب نماز کند. # و گفت: بسیار چیزها را دوست داریم که یک ذره آنجا نباشیم. # و گفت: صوفیان می آمدندی. هرکسی به چیزی و به جایی بایستی و مرا # ~~پای نبایستی، و هرکسی را منی بایستی، ومرا من نبایستی . مرا بایستی که ~~من # ~~نباشم. # و گفت: طاعت و معصیت من در دو چیز بستهاند: چون بخورم مایهآ همه # ~~معصیت در خود بیابم؛ و چون دست باز کشم اصل همه طاعت از خود بیابم. # و وقتی علم ظاهر را یاد کرد، و گفت: آن جوهری است که دعوت # ~~صدوبیست واند هزار بیغامبر در ms587 آن نهادهاند. اگر از آن جوهر ذرهای پدید ~~آید از # ~~پردهآ توحید زود از هستی خویش این همه درفنا رود. # ~~هستی هست است. PageV01P725 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0785.jpg) # ~~گرفته، گویند ما را خود این نه بس که رقم عبودیت از درگاه ربوبیت بر ~~جان ما # ~~کشیدهاند که ما چیزی دیگر طلبیم. # و گفت: خنک آن بنده که او را با او نمودند. # و گفت: جوانمردان راحت خلقند- نه وحشت خلق- که ایشان را # ~~صحبت با خدای بود از خلق و از خدای به خلق نگرند. # و گفت: صحبت نیکان و بقعه های گرامی بنده را به خدای نزدیک نکند # ~~بنده به خدایی خدا نزدیک کند. صحبت با آن دار که باطن و ظاهر به صحبت # ~~او روشن شود. # و گفت: حق تعالی از صد هزار از فرزند آدم یکی را بر دارد برای خویش. # و گفت: دنیا گنده است و گنده تر از دنیا دلی است که خدای تعالی آن # ~~دل به عشق دنیا مبتلا گردانیده است. # و گفت: که طمع کردن ناجوانمردی است و منع کردن ناجوانمردی. # و گفت: هرچند که خلق به خالق نزدیکتر است، نزدیک خلق عاجزتر # ~~است # و گفت: همه اسیر وقتند ووقت او است وهمه اسیر خاطراند وخاطر او # ~~است # و گفت: دعوت صدوبیست و اند هزار پیغامبر علیهم السلام همه حق # ~~است، لیکن صفت خلق است. چون حقیقت نشان کند نه حق ماند و نه باطل. # و گفت: من وتوبود، اشارت باشد وعبارت، و چون من وتوبرخاست نه # ~~اشارت ماند ونه عبارت. # ~~است. # ~~بر نو امذکی نیست. PageV01P726 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0786.jpg) # و گفت: امر خویش بر تونگاه دارد دست بردهای و اگرندارد آدم باید با # ~~همه فرزندانش تا با تو بگریند. # و گفت: اگر کسی بودی که خدای را طلب کردی، جزخدای خدای دو # ~~بودی. # و گفت: خدای را خدای جوید؛ خدای را خدای یابد؛ خدای را خدای # ~~داند. # و گفت: اگر خدای یک ذره به عرش نزدیکتر بودی از آنکه ms588 به ثری1 خدای # ~~را نشایستی . # و گفت: من با اهل سعادت به رسول صحبت کنم. وبا اهل شقاوت به # ~~خدا. # و گفت: از شما در نخواهم ادب- بیهوده مادری بود که از فرزند شیرخواره # ~~ادب در خواهد- از شما ادب آن در خواهد که با شما به نصیب خویش # ~~زندگانی کند. # و گفت: ابلیس کشتهآ خداوند است. جوانمردی نبود کشته خداوند خویش # ~~را سنگ انداختن. # و گفت: فردا حساب قیامت کند، در دست من کند. بیند که چه کنم. # ~~همه را در پیش کنم و ابلیس را مقام سازم ولیکن نکند. # و گفت: هرگز کس مرا ندیده است، و هرکه مرا بیند از من صفت خویش # ~~بیند. # و گفت: یک سجده که بر من براند به هستی خویش و نیستی من بر من # ~~گرامی تر از هرچه آفرید و آفریند. # و گفت: من فخر آدم و قرة العین مصطفی ام. آدم فخر کند که گوید این ~~PageV01P727 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0787.jpg) # ~~ذریت من است، پیغامبر را چشم روشن گردد که گوید این از امت من است. # و گفت: وطاء1 من بزرگ است. از او باز نگردم، تا از آدم، تا محمد در # ~~تحت وطای من نیارد. این آن معنی است که شیخ بایزید گفته است: لوائی # ~~أغظم من لواء محمد. و شرح این در پیش داده ایم. # از او پرسیدند: زهد چیست؟ گفت: بر لب دریای غیب ایستاده بودم - # ~~بیلی در دست- یک بیل فرو بردم از عرش تا ثری، بدان یک بیل برآوردم. # ~~چنانکه دوم بیل را هیچ نمانده بود و این کمترین درجهآ زهد است. یعنی ~~هرچه # ~~صورت بود در قدم اول از پیشم برخاست. # و گفت: حق تعالی قومی را به بهشت فرو آورد و قومی را به دوزخ. پس # ~~مهار بهشت و دوزخ بگیرد و در دریای غیب اندازد. # و گفت: آنجا که خدای بود روح بود و بس. # و گفت: اهل بهشت به بهشت فرود آیند، و اهل دوزخ به دوزخ. ms589 پس جای # ~~جوانمردان کجا بود که او را جای نبود، نه در دنیا و نه در آخرت. # نقل است که یکی قیامت به خواب دید و شیخ را طلب میکرد. در جملهآ # ~~عرصات شیخ را هیچ جای نیافت. دیگر روز بیامد و شیخ را آن خواب بگفت. # ~~شیخ گفت: آنگاه چنین خوابت را رایگان نگویند. چون ما نبودیم اصلا ما را # ~~چون بازتوان یافت و أعوذ بالله از آنکه ما را فردا باز توان یافت. # نقل است که یکی به نزدیکی او آمد و گفت: یا شیخ! می خواهم به حج # ~~روم. گفت: مادر و پدر داری؟ گفت: دارم. گفت: برو رضای ایشان نگاه دار. # برفت و بار دیگر باز آمد و گفت: اندیشهآ حج سخت شد. گفت: دوست # ~~پدر خم ز این رن بنهاده ای اگر به صدق نهاده بودیش نامه از کوفه باز ~~PageV01P728 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0788.jpg) # فقل است که یک روز درخلوت بود. مؤذن گفت: قد قامت آلصلوة. گفت: # ~~عون سخت است از صدر و از درگاه می باید آمد. برخاست و عزم نماز کرد. # قل است که کسی از او پرسید: شیخا! کرامت توچیست؟ گفت: من # ~~کرامات نمی دانم اما آن می دانم که در ابتدا هر روز گوسفندی بکشتمی و ~~تا # ~~شب بر سر نهاده میگردانیدمی، در جمله شهر تا تسوایی سود کردمی یا نه؟ ~~امروز # ~~چنان می بینم که مردان عالم بر می خیزند و از مشرق تا به مغرب به زیارت ~~ما # ~~مای افزار در پا میکنند. چه کرامت خواهید زیادت از این؟ رحمة الله علیه ~~والله # ~~اعلم بالصواب. PageV01P729 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0789.jpg) # ~~78 # ذکر شیخ ابوعلی دقاق رحمة الله علیه # آن استاد علم و بیان، آن بنیاد کشف وعیان، آن گم شدهآ عشق و مودت، # ~~آن سوختهآ شوق ومحبت، آن مخلص درد و اشتیاق، شیخ وقت: ابوعلی دقاق # ~~رحمة الله علیه وقدس الله سره العزیز؛ امام وقت بود، وشیخ عهد، وسلطان # ~~طریقت، و پادشاه حقیقت، و ms590 زبان حق بود در احادیث و تفسیر و بیان و ~~تقریر و # ~~وعظ وتذکیر شأنی عظیم داشت، و در ریاضت و کرامت آیتی بود، و در لطایف # ~~و حقایق و مقام وحال متعین مرید نصرآبادی بود، و بسی مشایخ گبار را ~~دیده # ~~بود، و خدمت کرده. بزرگان گفته اند: در هر عهدی نوحه گری بوده است، و # ~~نوحه گر آن وقت بوعلی دقاق است. آن درد و شوق و سوز و ذوق که او را ~~بوده # ~~است کس را نشان ندهند و هرگز در عمر خویش پشت باز ننهاده بود، و ابتدا ~~در # ~~مرو بود که واقعه بدو فرود آمد. چنانکه به یکی از کبار مشایخ گفت: در ~~مرو # ~~ابلیس را دیدم که خاک بر سر میکرد. گفتم: ای لعین! چه بوده است؟ گفت: # ~~خلعتی که هفصد هزار سال است تا منتظر آن بودم و در آرزوی آن می سوختم، # ~~در بر پسر آردفروشی انداختند. # شیخ بوعلی فارمدی با کمال عظمت خویش میگوید: مرا هیچ حجت فردا # ~~تخواهد بود إلا آنکه گویم همنام بوعلی دقاقم. ### | 73 PageV01P730 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0790.jpg) # و استاد بوعلی میگوید: درخت خودروست که کسی او را نپرورده باشد، # ~~برگ بیارد، ولیکن بار نیارد و اگر برگ بیارد بی مزه آرد. مرد نیز ~~همچنین باشد. # ~~چون او را استاد نبوده باشد از او هیچ چیز نیاید. # پس گفت: من این طریق از نصرآبادی گرفتم: و او از شبلی، و او از # ~~جنید، واو از سری، و او ازداود، واو از معروف، واو ازتابعین. # و گفت: هرگز نزدیک استاد ابوالقاسم نصرآبادی نرفتم - تا غسل نکردم - # ~~و به ابتدا که او را در مرو مجلسی نهادند به سبب آن بود که بوعلی شبوی ~~بیری # ~~بود. به شکوه گفت: ما را از این سخن نفسی زن. استاد گفت: ما را آن ~~نیست. # ~~گفت: روا باشد که ما نیاز خویش به تودهیم، تورا بر نیاز ما سخن گشاده # ~~گردد. استاد سخن گفت تا ms591 از آنجا کار را در پیوست. # نقل است که بعد از آن که سالها غایب بود سفر حجاز و سفرهای دیگر # ~~کرده بود و ریاضتها کشیده. روزی برهنه به ری رسید و به خانقاه عبدالله ~~عمر # ~~رضی الله عنهما فرود آمد. کسی او را بازشناخت و گفت: استاد است. # پس خلق بر او زحمت کردند. بزرگان گرد آمدند تا درس گوید و مناظره # ~~کند. گفت: این خود صورت نبندد ولکن إنشاء الله که سخن چند گفته شود. # ~~پس منبر نهادند و هنوز حکایت مجلس او کنند که آن روز چون بر متبرشد # ~~اشارت به جانب راست کرد و گفت: الله6 اکبر. پس روی به مقابله کرد و # ~~گفت: رضوان من الله اکبر. پس اشارت به جانب چپ کرد و گفت: والله # ~~خیر وابقی. # خلق به یکبار به هم برآمدند و غریو برخاست تا چندین جنازه بر گرفتند. # ~~استاد در میان آن مشغله ها از منبر فرو آمده بود. بعد از آن او را طلب ~~کردند. PageV01P731 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0791.jpg) # ~~الأستاد! توکل چه باشد؟ گفت: آنکه طمع از دستار مردمان کوتاه کنی. و # ~~دستار در من انداخت. # و گفت: وقتی بیمار بودم مرا آرزوی نشابور بگرفت. به خواب دیدم که # ~~قایلی گفت تو از این شهر نتوانی رفت، که جماعتی از پریان را سخن توخوش # ~~آمده اسب و به مجلس تو هر روز حاضر باشند. تو از بهر ایشان باز داشته ~~ای در # ~~این شهر. # نقل است که در میان مردمان چون چیزی افتادی که دل مردمان بدان # ~~مشغول شدی، استاد گفتی: این از غیرت حق است. می خواهد که آنچه می رود # ~~نرود. # نقل است که یک روز بر سر منبر ملامت آدمی میکرد که: چه سود است # ~~که حسود و معجب1 و متکبر و آنچه بدین ماند؟ سائلی گفت: با این همه # ~~صفات دمیمه2 که آدمی دارد اما جای دوستی دارد. استاد گفت: ازخدای # ~~بترسید که میگوید یحبهم ونحبونه. # نقل است ms592 که روزی بر سر منبر می گفت: خدا و خدا و خدا. کسی گفت: # ~~خواجهآ خدا چه بود؟ گفت: نمی دانم. گفت: چون نمی دانی چرا میگویی؟ # ~~گفت: این نگویم چه کنم؟ # نقل است که درویشی در مجلس او برخاست. گفت: درویشم، و سه روز # ~~است تا چیزی نخوردهام. و جماعتی از مشایخ حاضر بودند. او بانگ بر او زد # ~~که: دروغ میگویی، که فقر سر پادشاه است و پادشاه سر خویش به جایی ننهد # ~~که او با کسی گوید و عرضه کند به عمرو و به زند. # نقل است که مردی فقاعی بود بر در خانقاه استاده. به وقت سفره بیامدی و # ~~چیزی از آن فقاع بیاوردی و بر سفره نشستی و فقاع به صوفیان دادی و چون ~~سیر PageV01P732 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0792.jpg) # ~~بخوردندی آنچه فاضل آمدی ببردی. روزی بر لفظ استاد برفت که این جوانمرد # ~~وقتی صافی دارد. شبانه استاد به خوابش دید. گفت: جای بالا دیدم جمله # ~~ارکان دین ودنیا جمع شده، و میان من وایشان بالایی بودی، ومن بدان بالا ~~باز # ~~شدم. مانعی پیشم آمد تا هر چند خواستم که بر آنجا روم نتوانستم شد. ~~ناگاه # ~~فقاعی بیامدی و مرا گفتی: بوعلی! دست به من ده که در این راه شیران بس # ~~روباهانند. پس دیگر روز استاد بر منبر بود. فقاعی از در درآمد. استاد ~~گفت: او # ~~را راه دهید که اگر او دوش دستگیر ما نبودی ما از بازماندگان بودیم. ~~فقاعی # ~~گفت: ای استاد! هر شب ما آنجا آییم. به یک شب که تو آمدی ما را غمزی # ~~کردی. # نقل است که روزی یکی در آمد که از جای دور آمدهام، نزدیک توای # ~~استاد. گفت: این حدیث به قطع مسافت نیست. از نفس خویش گامی فراترنه # ~~که همه مقصودها تورا بی حاصل است. # نقل است که یکی درآمد و شکایت کرد از دست شیطان. استاد گفت: # ~~درخت از میان برکن تا گنجشک بر آن ننشیند که تا ms593 آشیان دیو در او بود ~~مرغان # ~~شیطان بر او می نشینند. # نقل است که بازرگانی بود خشگونام. مگر رنجور شد. شیخ به عیادت او # ~~آمد. گفت: ای فلان! چه افتاده است؟ گفت: نیم شبی برخاستم تا وضوسازم # ~~و نماز شب کنم. تابی در پشتم افتاد و دردی سخت پدید آمد و تب در بیوست. # ~~استاد گفت: تورا با فضول چه کارتا زمازشب کنی، تا لاجرم به درد پشت # ~~مبتلا گردی؟ تو را مردار دنیا از خد دور باید کرد. کسی که سرش درد کند ~~او # ~~را طلایی برپای نهند، هرگز به نشود؛ و چون دست نجس بود او آستین شوید، # ~~هرگز پاک نگردد. # نقل است که یک روز به خانهآ مریدی شد و آن مرد دیرگاه بود تا در انتظار # ~~او بود. چون شیخ درآمد گفت: ای شیخ! یک سخن بگویم؟ گفت: بگوی. PageV01P733 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0793.jpg) # ~~گفت: گنی خواهی رفت؟ گفت: ای بیچاره! هنوز وصال نایافته آواز فراق بلند # ~~کردی؟ # نقل است که روزی صوفی در پیش استاد نشسته بود. عطسه ای داد. # ~~گفت: یرحمک ریک. صوفی در حال پای افزار درپای کردن گرفت- بر عزم # ~~رفتن - گفتند: حال چیست؟ گفت: چون زبان شیخ بر ما به رحمت گشاده شد # ~~کاری که بایست برآمد چه خواهد بود؟ پیش از این نگفت و برفت. # نقل است که روزی استاد نشسته بود و مرقعی نو- زیبا- در پوشیده؛ و در # ~~عهد شیخ ابوالحسن برنوذی یکی بود از عقلای مجانین. از در خانقاه درآمد. # ~~پوستینی کهنه آلوده پوشیده. استاد به طیبت1 میگفت و در مرقع خویش # ~~می نیگیریست کبه بوالجبنن به چند خریده ای، این پوستین؟ شیخ نعره ای زد ~~و # ~~گفت: بوعلی! رعنایی2 مکن که این پوستین به همه دنیا خریده ام و به همه # ~~بهشت باز نفروشم. استاد سر در پیش افگند و زار بگریست. و چنین گفتند که # ~~دیگر هرگزبا هیچ کس طیبت نکرد. # نقل است که استاد گفت: روزی درویشی در خانقاه در ms594 آمد که گوشه با # ~~من پردازید تا بمیرم. او را خانه ای پرداختیم. در آنجا شد و چشم در ~~گوشه ای # ~~گذاشت و میگفت: الله الله. و من پنهان گوش می داشتم. گفت: ای بوعلی! # ~~مرا مبشول3. برفتم وباز آمدم. او همان میگفت تا جان بداد. کسی به طلب # ~~غسال4 و کرباس فرستادیم. تا نگاه کردیم او را هیچ جای ندیدیم. حیران ~~فرو # ~~ماندیم. گفتم: این کس را به من نمودی. خداوندا! به زندگی بدیدمش، و به # ~~مردگی ناپدید شد. او کجا شد؟ هاتفی آواز داد: چه جویی کسی را که ملک # ~~الموت جست نیافت، حور و قصور جستند نیافتند. گفتم: خداوندا! او کجا ~~PageV01P734 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0794.jpg) # ~~ر بر شبغ نوعلی قفا # ~~رفت؟ آواز آمد: فی مفعد صدق عند ملیکی مفتدر. # استاد گفت: وقتی پیری را دیدم در مسجدی خراب خون میگریست، # ~~چنانکه زمین مسجد رنگ گرفته بود. گفتم: ای پیر! با خویشتن رفقی بکن. تو # ~~را چه افتاده است؟ گفت: ای جوانمرد! طاقتم برسید در آرزوی لقای او. # و گفت: خداوندی بر بندهآ خود خشم گرفت. شفیعان فرا کرد تا او را عفو # ~~کرد و بندهای همچنان می گریست. شفیع گفت: اکنون این گریستن بر # ~~چیست؟ اوتورا عغو کرد. خداوند گفت: او رضای من می جوید، و اورا اندر آن # ~~راه نیست. بدان همی گرید. # نقل است که یک روز جوانی از در خانقاه درآمد و بنشست. گفت: اگر # ~~کسی را اندیشهآ معصیتی به خاطر درآید طهارت را هیچ زیان6 دارد؟ استاد # ~~بگریست گفت: سؤال این جوانمرد را جواب بگویید. زین الاسلام گفت: مرا # ~~خاطری درآمد لکن از استاد شرم داشتم که بگویم طهارت ظاهر را خلل نکند ~~اما # ~~طهارت باطن را بشکند. # نقل است که گفت: درد چشم پدید آمد، چنانکه از درد مدتی بی قرار شدم # ~~و خوابم نیامد. ناگاه لحظه ای در خواب شدم آوازی شنودم که: الیس آلله # ~~بکافی عبده. پس بیدار شدم، دردم برفت و ms595 دیگر هرگز درد چشم نبود. # یک روز استاد بوسعید خرگوشی و استاد بوعلی را از حمام باز آورده بودند، # ~~و هر دو بیمار بودند. استاد بوعلی بدو گفت: چه بود اگر همچنین هر دو ~~بسلامت # ~~نشسته باشیم تا وقت نماز درآید، و به تعجب بماندم که چندین بار طهارت # ~~می باید کرد و ایشان هر دو را یک علت بود. بوسعید دهان بر گوش استاد ~~نهاد و # ~~گفت: راست بدان ماند که ستیزه همی کند لیکن هرچه از او بود خوش بود. # نقل است که گفت وقتی در بیابانی پانزده شبانه روز گم شدم. چون راه باز # ~~است که هنوز دردل من مانده است. PageV01P735 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0795.jpg) # نقل است که بعضی را از مریدان که سخت تربودندی ایشان را در زمستان # ~~به آب سرد غسل فرمودی و بعضی را که نازکتر بودندی با ایشان رفق کردی و # ~~گفتی با هرکسی کار به قدر وسع او توان کرد. # و گفنی: کسی که بقالی خواهد کرد او را به خروار أش بان1 باید، اما اگر # ~~جامه خواهد شست او را ده ستیر أشنان تمام بود. یعنی علم آن قدر نمام ~~است که # ~~بدان کار کنی اما اگر برای فروختن آموزی هرگزت کار بر نیاید که مقصود ~~از # ~~علم عمل است وتواضع. # چنانکه نقل است که روزی به مرو به دعوتش خواندند. در راه که می رفت # ~~از خانه ای نالهآ پیرزنی می آمد که میگفت: بار خدایا! مرا چنین گرسنه # ~~بگذاشته ای و چندین طفل بر من گماشته ای آخر این چه چیزاست که توبا من # ~~می کنی؟ شیخ بر گذشت و چون به دعوت رسید بفرمود تا طبقی بیاراستند. # ~~خداوند دعوت شادمان شد که امروز شیخ زله2 خواهد کرد تا به خانه برد. و ~~او را # ~~نه خانه بود و نه اهل. چون بیاراستند برخاست و بر سر نهاد و بر در سرای ~~آن # ~~پیرزن نهاد و ببرد و بدیشان داد. ببین ms596 تا این چه شکستن و نیاز بوده ~~باشد. # و یک روز می گفته است: اگر فردا مرا به دوزخ فرستند کفارم سرزنش کنند # ~~که ای شیخ! چه فرق است میان ما و تو؟ من گویم: جوانمردی باید. آخر مرا # ~~روز با زاری بوده باشد، ولیکن سنت خدا این است: # ~~فلما أضآء الصبح فرق بیننا * وای نعیم لا یکدره آلده # عجب این است با سخنی چنین هم او میگوید: بدانمی که روز قیامت # ~~قدمی ورای من خواهد بود. از هرچه کردهام روی بگردانمی اما شاید که در ~~آن # ~~وقت که این کفته به اوراب او داده باشند تا همه محومحض عبودیت بود. و ~~در PageV01P736 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0796.jpg) # ~~این وقت او را از میان برداشته باشند و بر زبان او سخن می رانده تا محو ~~محص # ~~ربوبیت بوده باشد. # چنانکه نقل است یک روز عید به مصلی خلقی انبوه حاضر بودند. او را # ~~خوش آمد. گفت: به عزت تواگر مرا خبرباشد که از ایشان کسی بیش از من تو # ~~را بیند، بر فورا بی هیچ توقعی جان از من برآید، و دیگر شاید که چون ~~آنجا زمان # ~~نباشد از پیس و از پس دیدن نباشد. شرح این سخن دراز است لیس عند آلله # ~~صباح ولا مسآء. واو را کلماتی عالی است. # و گفت: نگر تا از بهر او با هیچ آفریده خصومت نکنی که آنگاه دعوی # ~~کرده باشی. کو توآن تویی و توآن خود نیستی. تورا خداوندی است. شغل # ~~خویش بدو باز گذارتا خود خصمی ملک خویش او کند. # و گفت: چنان باش که مرده باشی، و سه روز برآمده. # و گفت: هرکه جان خود را جاروب در معشوق نمیکند، او عاشق نیست. # و گفت: هرکه را بدون حق انس باشد درحال خود ضعیف باشد، و هرکه # ~~جزاز وی گوید در مقال خود کاذب باشد. # و گفت: هرکه نیت مخالفت پیر کند بر طریقت بنماند، و علاقهآ ایشان # ~~بریده گردد، هرچند دریک بقعه ms597 باشند. و هرکه صحبت پیری کند آنگاه به دل # ~~اعتراض کند عهد صحبت بشکست و توبه بروی واجب شد به آنکه گفته اند: # ~~عتوق2 استاد را توبه نباشه.. # و گفت: ترک ادب درختی است که راندن بار آرد. هرکه بی ادبی کند بر # ~~بساط پادشاهان به درگاه فرستند؛ و هرکه بی ادبی کند بردرگاه با ~~ستوربانی # ~~فرستند. # و گفت: هرکه با او صحبت کند- بی ادب- جهل او او را به کشتن PageV01P737 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0797.jpg) # ~~سپارد زود. # و گفت: هرکه را ایستاد گی نبود با خدای در بدایت نتواند نشست با او، در # ~~نهایت و در نهایت ایستادگی از راه مجاهده نشستنی دست دهد از راه ~~مشاهده. # و گفت: خدمت که بود بر درگاه بود، بر بساط مشاهده مشاهده بود به # ~~نعت هیبت. بعد از آن افسردگی بود از استیلای قربت. بعد از آن فنا بود ~~از خود # ~~در تمامی غیبت. و از بهر این است که احوال مشایخ در نهایت از مجاهده به # ~~سکون باز می گردد، و اوراد ظاهر ایشان بر قرار نمی ماند. # و گفت: چون مرید مجرد بود در بدایت از همی ودرنهایت از همتی، او # ~~معطل بود و هم آن است که مشغول گرداند ظاهر او را به عبادت، و همت آن # ~~است که جمع گرداند باطن او را به مراقبت. # و گفت: شادی طلب تمامتر از شادی وجدان، از بهر آن که شادی وجدان # ~~را خطر زوال است، ودر طلب امید وصال. # و گفت: این حدیث نه به علت سب و نه ازجهد، ولیکن طینت است. # ~~کما قال الله تعالی یحبهم ومحبونه. گفت: ایشان را دوست داریم و ایشان ~~ما # ~~را دوست دارند، و در میان ذکر طاعت و عبادت نکرد، و محبت مجرد یاد کرد ~~از # ~~علت. # و گفت: مصیبت ما امروزبیش از مصیبت اهل دوزخ خواهد بود، فردا. از # ~~بهرآنکه اهل دوزخ را فردا ثواب فوت خواهد شد و ما را امروز به نقد وقت ms598 ~~مشاهدهآ # ~~خدمت حق فوت میشود، و توفرق میکن میان این دو مصیبت. # و گفت: هرکه ترک حرام کند از دوزخ نجات یابد، و هرکه ترک شبهت # کفت. بدین ی و رشید به مردی. هرکه در این حدیث رسید از # ت: آن آرایش که گاه گاه به مردم درآید - بی سببی - از اطلاع حق ~~PageV01P738 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0798.jpg) # ~~بود که متجلی شود روح را. # و گفت: اگر بندهآ مطیع خداوند بود در جملهآ عمر مگرنفسی و اورا در # ~~حظیرهآ قدس1 فرود آرند، چون حسرات آن نفس بر او کشف کنند، آن بهشت بر # ~~وی دوزخ گردد؛ و اگر در جملهآ عمر طاعت بخشیده بود مگر نفسی، اگر او را ~~در # ~~دوزخ کند و کشف گردانند بر او این یک نفس آتش فرو میرد و دوزخ بر او # ~~بهشت شود. # و گفت: هرکه حاضر است اگر سر خویش اختیار کند بدان مطالبت # ~~کنند، و اگر غایب است که اختیار کند نپرسند. # و گفت: اگر عقوبت کند اظهار قدرت بود، و اگر بیامرزد اظهار رحمت # ~~بود، و همه کس بیش نرسد. # و گفت: غربت آن نیست که برادران یوسف را به درمی چند بفروختند. # ~~غریب آن مدبر است که آخر تورا به دنیا فروشد. # و گفت: باید که هرکه این آیت بشنود ولا تخسبن آلذین قتلوا فی سبیل # ~~آلله الآیه. به جان در باختن بخیلی نکند. # و گفت: وایاک نغبد تو را نگاه داشتن شریعت است. وایاگ نستعین امر # ~~به حقیقت است. # و گفت: چون حق تعالی تنهای شما را بخریده است به بهشت به دیگری # ~~مفروشید که بیع درست نباشد و اگر باشد سود نکند. # و گفت: سه رتبت است سؤال، ودعا، وثنا. سؤال آن را که دنیا خواهد؛ # ~~دعا آن را که عقبی خواهد؛ ثناء آن را که مولی خواهد. # و گفت: مراتب سخاوت سه قسم است: سخاوت، وجود، و ایثار. هرکه PageV01P739 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0799.jpg) # ~~برگزیند صاحب جود است، و هرکه حق را بر ms599 جان خود برگزیند صاحب ایثار # ~~است. # ~~و گفت: هرکه از حق خاموش گردد دیوی بود گنگ،. # ~~و گفت: بر شما باد که حذر کنید از صبت سلاطین، که ایشان را رای # ~~چون رای کود کان بود، و صولت چون صولت شیران. # ~~و گفت: شیوهآ سلاطین آن است که از ایشان صبر نیست و با ایشان طاقت # ~~نیست. # ~~و گفت: معنی ولا ثخملنا ما لا ظاقة لنا به. پناه خواست از فراق. # ~~و گفت: تواضع توانگران درویشان را دیانت است و تواضع درویشان # ~~توانگران را خیانت. # ~~و گفت: اگر ملائکه طالب علم را پر بگسترانند آنکه طالب معلوم بود # ~~خود چگونه بود. # ~~و گفت: اگر طلب علم فریضه است، طلب معلوم فریضه تر. # ~~و گفت: مرید آن است که در عمر خویش نخسبد، و مردان که یک # ~~سا، ، :خ-1:0 . و پیغامبر چنین بود علیه السلام. چون از ممراج باز آمد ~~هرگز دیگر # ~~زخفت زبرا که هه دل نده برد. # ~~و گفت: ابراهیم علیه السلام اسماعیل را گفت: ای پسر! در خواب دیدم # ~~که تو را قربان همی باید کرد. گفت: ای پدر اگر نخفته ای آن خواب ندیدی. # ~~و گفت: دیدار در دنیا به اسرار بود و در آخرت به ابصار. # ~~و گفت: ارادت و همت امانت حق است پیش ارباب بدایات و اصحاب # ~~و گفت: جهد توانگران به مال است و جهد درویشان به جان. PageV01P740 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0800.jpg) # و گغت: صحبت کردن با اژدها آسانتر که با درویشی که همه بخیل # ~~ست # و گفت: بزرگترین همه چیزها نشستن بر بساط فقراست وترک گرفتن افاق # ~~بکلی . چنانکه او را نه معلومی بود، نه جاهی، نه مالی، نه چیزی. گفتند # ~~هرکس که بدین صفت بود او را هیچ ثواب بود؟ گفت: آنچه مردمان می پوشند # ~~او می پوشد، و آنچه می خورند او می خورد، ولیکن به سر از ایشان جدا ~~بود. # و گفت: وقت تو آن است که آنجایی. اگر وقت تودنیاست ms600 به دنیایی، و # ~~اگر عقبا است به عقبایی، و اگر شادی است در شادیی، و اگر اندوه است در # ~~اندوهی. # و گفت: چنانکه تو را از شکم مادر بیرون آورد از میان نجاست و شیر پاک # ~~خالص غذای تو گردانید و تورا به پاکی پرورش داد، همچنان از دنیا بیرون # ~~بردت از میان گناه و معاصی و شراب رحمت و مغفرت وعزت چشاند و پاک # ~~گرداند و در بهشت فرود آرد، پاک از همه آفتی. # و گفت: خدای تعالی عاصیان را دوست می دارد. خطاب میکند: سید # ~~المرسلین را صلوات الله وسلامه علیه که نماز شب کن تا مقام شفاعت یابی، ~~به # ~~نیتی که مادران شب دایه را بیدار کنند تا شیر به فرزند دهند. # گفتند: فتوت چیست؟ گفت: حرکت کردن از برای دیگران، و از پیغمبر # ~~بود علیه السلام که فردا همه خواهند گفت نفسی، نفسی! اوخواهد گفت: # ~~أمتی، أمتی. # و گفت: جمع اثباتی است بی تفی وففرقه نفیی است بی اثبات، وتفرقه # ~~آن بود که به تو منسوب بود، و جمع آنکه از تو برده باشد. # ~~او شکایت کند، آن سبب عقوبت او گردد. PageV01P741 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0801.jpg) # ~~توبه بر آن کن خدایت دوست دارد. إن آلله یحب التوابین. # و گفت: توکل صفت انبیا بود، وتسیلم صفت ابراهیم، وتفویض صفت # ~~پیغمبر ما صلی الله علیه وسلم. صاحب توکل به وعده آرام گیرد، و صاحب # ~~تسلیم به علم، وصاحب تفویض به حکم، وتوکل بدایت باشد، وتسلیم وسط، و # ~~تفویض نهایت. # و گفت: صاحب معرفت باش به خدای تا همیشه شاد باشی. و گفت عالم # ~~را روا نبود که خبر دهد، مگر آنچه خوانده باشد؛ و عارف را روا نبود که ~~خبر # ~~دهد، مگریافته باشد. # و گفت: چنانکه ربوبیت از حق زایل نشود باید که عبودیت که صفت بنده # ~~است از بنده زایل نشود. # و گفت: اول مقام بنده علم است به خدای و غایتش معرفت خدای و فایدهآ # ~~آن مشاهده است، ms601 و بنده بازنه بایستد از معصیت، مگر به تهدید و وعید به ~~انواع # ~~عقاب، و آزاد آن است که او را از کرم کشف چیزی کند بسنده بود او را ار ~~زجر # ~~ونهی. # و گفت: عقل را دلالت، وحکمت را اشارت، ومعرفت را شهادت. # و گفت: توحید نظر کردن است در اشیاء به عین عدم. # و گفت: به صفای عبادت نتوان رسید. إلا به چهار چیز: اول معرفت # ~~خدای؛ دوم معرفت نفس؛ سوم معرفت موت؛ چهارم معرفت ما بعد الموت. هرکه # ~~خدای را بشناخت به حق اوقیام کرد به صدق و اخلاص وصفا وعبودیت؛ و # ~~هرکه نفس را بشناخت به شریعت و حقیقت روی به مخالفت او نهاد و مخالفت # ~~او طاعت است مدام؛ و هرکه موت را بشناخت شایستگی آن ساخته گردانید و # ~~آمدن آن را مستعد شد؛ و هرکه ما بعد الموت بشناخت از وعد و وعید در خوف ~~و # ~~فجا بماند. قلا یامن مکر الله إلا آلقوم آلخاسرون. # و گفت: نقد در فعل است تا صفت و فکرت در صفت تا موصوف، و PageV01P742 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0802.jpg) # ~~74. ذکر شیخ ابوطلی دکافی # ~~عبارت نقد است به اشارت، و فکرت آن است که اشارت و عبارت بدو نرسد. # و گفت: مادام که بنده صاحب توحید است حال او نیکو است، ازجهت # ~~آنکه شفیع اعظم توحید است، و هرکه توحید ندارد کسی شفاعت او نکند، و # ~~آنکه صاحب توحید نبود لا محاله که روزی آمرزیده شود. # و گفت: عارف باش تا متحمل باشی. # و گفت: قومی را در فبض افگند از برای آن منکرشدند، و جمعی را در # ~~بسط بداشت از این جهت به وحدانیت مقرآمدند. # و گفت: فراغت ملک است که آن را غایت نیست. # و گفت: غریب نه آن است که کسی ندارد. غریب آن مدبری بود که # ~~آخرت بفروشد. # و گفت: قبض اوایل فناست، و بسط اوایل بقا، هرکه را درقبض انداخت # ~~باقی گردانید. # و گفت: از آب و ms602 گل چه آید جز خطا؛ و از خدا چه آید جز عطا. # و گفت: عارف همچون مردی است که بر شیر نشیند. همه کس از او # ~~ترسد، واو از همه کس بیش ترسد. # نقل است که یک روز در استدراج سخن میگفت. سائل گفت: استدراج # ~~کدام بود؟ گفت: آن نشنیده ای که فلانکس به مدینه کلو1 باز می برد؟ # نقل است که آخر چندان درد در او پدید آمده بود که هرشب گاهی بربام # ~~خانه شدی. آن خانه که اکنون در برابر تربت او است و آنرا بیت الفتوح # ~~گفتندی. چون بر بام شدی روی به آفتاب کردی و گفتی: ای سرگردان # ~~مملکت! امروز چون بودی و چون گذشتی؟ هیچ جا از اندهگینی از این حدیث # ~~و هیچ جا اززیر وزبرشدگان این واقعه خبریافتی؟ همه از این جنس میگفتی ~~تا PageV01P743 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0803.jpg) # ~~که آفتاب فرو شدی. پس از بام فرود آمدی و سخن او در آخر چنان شد که کس # ~~فهم نمیکرد، و طاقت نمی داشت. لاجرم به مجلس مردم اندک آمدندی. # ~~چنانکه هفده هجده کس زیادت نبودندی. چنانکه پیر هری میگوید که چون # ~~بوعلی دقاق را سخن عالی شد مجلس او از خلق خالی شد. # نقل است که در ابتدای حال غلبات وجدی داشت که هیچ کس را از این # ~~حدیث مسلم نمی داشت تا چنان شده بود که پیوسته میگفتی: بار خدایا! مرا ~~به # ~~کاه برگی بخش، و مرا در کار موری کن، و در مناجات میگفتی: مرا رسوا مکن # ~~که بسی لافها زده ام از توبر سر منبر- با این چنین گناهکار- تو ~~واگررسوام # ~~خواهی کرد، باری در پیش این مجلسیان رسوام مکن. مرا همچنان در مرقع # ~~صوفیان رها کن و رکوهای و عصایی به دستم ده که من شیوهآ صوفیان دوست # ~~می دارم. آنگاه مرا با عصا و رکوه و مرقع به وادیی از وادیهای دوزخ ~~درده که تا # ~~من ابد الأبد خونابهآ فراق تومی خورم، و در ms603 آن وادی نوحهآ تومیکنم، و ~~بر سر # ~~نگونساری خویش میگریم، و ماتم بازماندگی خویش می دارم تا باری اگر قرب # ~~توم نبود نوحهآ توآم بود. # و میگفت: بار خداوندا! ما دیوان خویش به گناه سیاه کردیم، و توموی ما # ~~را به روزگار سپید کردی. ای خالق! سیاه و سپید فضل کن و سیاه کردهآ ما ~~را در # ~~کار سپید کردهآ خویش کن. # و باز میگفت: ای خداوند! آنکه تورا به تحقیق بداند طلب تو همیشه کند # ~~او. اگرچه داند که هرگزت نیاید. # و گفت: گرفتم که در فردوسم فرود آوردی، و به مقام عالیم رسانیدی. آن # ~~را چکنم که بهتر از این توانستمی بود و نبودم. PageV01P744 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0804.jpg) # ~~همه گوشت از رویم فرو افتاد. گفتند: آن چه بود؟ گفت: در کودکی به امردی # ~~نگرسته بودم مرا نیکو آمده بود. و یکبار دیگرش به خواب دیدند که عظیم # ~~بی قراری میکرد و میگریست. گفتند: ای استاد چه بوده است؟ مگردنیا # ~~می بایدت؟ گفت: بلی. ولکن نه برای دنیا یا مجلس که گویم، بلکه برای آن # ~~تا میان در بندم و عصا برگیرم و همه روز به یک یک در همی شوم و خلق را ~~وعظ # ~~همی کنم که مکنید که نمی دانید که از که بازمی مانید. # و دیگری به خواب دید. گفت: خدای با توچه کرد؟ گفت: هرچه کرده # ~~بودم از بد ونیک جمله گرد کرد بر من به ذره ذره. پس به کوه در گذاشت. # و یکی دیگرش به خواب دید که بر صراط میگذشت. پهنای آن پانصد # ~~ساله راه بود. گفت: این چیست که ما را خبردادند که صراط از موی باریکتر # ~~است و از تیغ تیزتر؟ گفت: این سخن راست است لیکن پرونده بگردد. روندهای # ~~که آنجا فراختر رفته باشد اینجا باریکش باید رفت؛ و اگر تنگتر رفته ~~باشد اینجا # ~~فراختر باید رفت. # نقل است که استاد را شاگردی بود نام او ابوبکر صیرفی . بر سر تربت ms604 # ~~استاد نشسته بود. گفت: به خواب دیدم که تربت از هم بازشدی و استاد # ~~برآمدی و خواستی که به هوا بر پرد. گفتمی: کجا می روی؟ گفتی: همچنین # ~~گویان می روم که ما را در ملکوت اعلا منبرها نهاده اند. # و چنین نقل کردهاند که به مدت یک سال این ابوبکر بعد از نماز دیگر # ~~نیست، که قاضی بوعمر در گذشته است. PageV01P745 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0805.jpg) ### | تذکرة الارلیاء # ~~گریست. گفتم: چه بوده است؟ گفت: دوش به خواب دیدم که قیامت بودی و # ~~مرا به دوزخ فرستادندی. من گفتمی که مرا به دوزخ مفرستید که به مجلس # ~~بوعلی دقاق رسیده ام. مرا گفتندی به مجلس او رسیده ای؟ گفتم: آری. ~~گفتند: PageV01P746 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0806.jpg) # ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی # آن بحراندوه، آن راسختر از کوه، آن آفتاب الهی، آن آسمان نامتناهی، آن # ~~اعحوبهآ ربانی ، آن قطبت وقت: ابوالحسن خرقانی رحمة الله علیه؛ سلطان # ~~سلاطین مشایخ بود، وقطب اوتاد وابدال عالم، وپادشاه اهل طریقت و # ~~حقیقت، ومتمکن کوه صفت، ومتعین معرفت دایم به دل درحضور ومشاهده، # ~~و به تن در خضوع ریاضت ومجاهده بود، وصاحب اسرار حقایق، وعالی همت # ~~و بزرگ مرتبه، و در حضرت آشنایی عظیم داشت، و در گستاخی کر وفری # ~~داشت که صفت نتوان کرد. # نقل است که شیخ بایزید هر سال یک نوبت به زیارت دهستان شدی- به # ~~سر ریگ که آنجا قبور شهداست- چون بر خرقان گذر کردی باستادی و نفس # ~~برکشیدی. مریدان از وی پرسیدند: شیخا! ما هیچ بوی نمی شنویم. گفت: آری # ~~که از این دیه دزدان بوی مردی می شنوم. مردی بود نام او علی و گنیت او # ~~ابوالحسن. به سه درجه از من بیش بود. بارعیال کشد؛ و کشت کند؛ و درخت # ~~نشاند. # نقل است که شیخ در ابتدا دوازده سال در خرقان نماز خفتن به جماعت # ~~بکری، وروی بهخاک بایزید نهادی و به بسطام آمدی و باستادی و گفتی: بار ### | 72 PageV01P747 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0807.jpg) # ~~خدایا! از آن خلعت که ms605 بایزید را دادهای، ابوالحسن را بویی ده. و آنگاه # ~~بازگشتی. وقت صبح را به خرقان باز آمدی و نماز بامداد به جماعت به ~~خرقان # ~~دریافتی، بر طهارت نماز خفتن. # نقل است که وقتی دزدی به سر باز می شده بود تا پی او نتوانند دیدن، و # ~~نتوانند برد؛ شیخ گفته بود من در طلب این حدیث کم از دزدی نتوانم بود. ~~تا بعد # ~~از آن از خاک بایزید به سر بازمی شده بود و پشت بر خاک او نمیکرد تا ~~بعد از # ~~دوازده سال از تربت آواز آمد که: ای ابوالحسن! گاه آن آمد که بنشینی. ~~شیخ # ~~گفت: ای بایزید همی همتی باز دار که مردی امی ام و از شریعت چیزی # ~~نمی دانم و قرآن نیاموخته ام. # آوازی آمد که: ای ابوالحسن! آنچه مرا دادهاند از برکات توبود. شیخ # ~~گفت: تو به صدوسی و اند سال پیش از من بودی. گفت: بلی! ولیکن چون به # ~~خرقان گذر کردمی، نوری دیدمی که از خرقان به آسمان بر می شدی، وسی # ~~سال بود تا به خداوند به حاجتی درمانده بودم. به سرم ندا کردند که: ای ~~بایزید! # ~~به حرمت آن نور را به شفیع آرتا حاجت برآید. گفتم: خداوندا! آن نور ~~کیست؟ # ~~هاتفی آوازداد: آن نور بندهآ خاص است که او را ابوالحسن گویند. آن نور ~~را # ~~شفیع آرتا حاجت تو برآید. شیخ گفت: چون به خرقان رسیدم در بیست و چهارم # ~~روز جملهآ قرآن بیاموختم. و به روایتی دیگر است که بایزید گفت: فاتحه ~~آغاز # ~~کن! چون به خرقان رسیدم قرآن ختم کردم. # نقل است که باغکی داشت. یکبار بیل فرو برد، نقره برآمد. دوم بار فرو # ~~برد، زر برآمد. سوم بار فرو برد، مروارید و جواهر برآمد. ابوالحسن گفت: # ~~خداوندا! ابوالحسن بدین فریفته نگردد. من به دنیا از چون تو خداوندی بر ~~نگردم. # ~~و گاه بودی که گاو می بستی. چون وقت نماز درآمدی شیخ در نماز شدی و ms606 گاو # ~~همچنان شیار میکردی تا وقتی که شیخ باز آمدی. # نقل است که عمر بوالعباسان شیخ را گفت: بیا تا هر دو دست یکدیگر ~~PageV01P748 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0808.jpg) # ~~گیریم و از زیر این درخت بجهیم. و آن درختی بود که هزار گوسفند در ~~سایهآ او # ~~بخفتی. شیخ گفت: بیا تا هر دو دست لطف حق گیریم و بالای هر دو عالم # ~~بجهیم. شیخ گفت: بیا که نه به بهشت التفات کنم ونه به دوزخ. # روزی شیخ المشایخ پیش آمد. طاسی1 پر آب پیش شیخ نهاده بود. شیخ # ~~المشایخ دست در آب کرد و ماهی زنده بیرون آورد. شیخ ابوالحسن گفت: از # ~~آب ماهی نمودن سهل است، از آب آتش باید نمودن. شیخ المشایخ گفت: بیا تا # ~~بدین تنور فرو شویم تا زنده کی برآید؟ شیخ گفت: یا عبدالله! بیا تا ~~بنیستی خود # ~~فزو شویم نا به هستی او که برآید؟ لشیخ المشایخ دیگر سخن نگفت. # نقل است که شیخ المشایخ گفت: سی سال است که از بیم شیخ # ~~ابوالحسن بخفته ام و در هر قدم که پای در نهادم قدم او در پیش دیده ام ~~تا به جای # ~~که دو سال ابسبیت تا می خواهم در بیسطام پیش از او به خاک. بایزید رسم؛ # ~~نمیتوانم که او از خرقان سه فرسنگ آمده است و پیش از من آنجا رسیده. # مگر روزی در آثنای سخن شیخ همی گفته است: هرکه طالب این حدیث # ~~است قبلهآ جمله این است. و اشارت به انگشت کالوج1 کرد- چهار انگشت # ~~بگرفته و یکی بگشوده- آن سخن با شیخ المشایخ مگربگفته بودند. او از سر # ~~غیرت بگفته است که چون قبلهآ دیگر پدید آمد ما این قبله را راه فرو ~~ببندیم. بعد # ~~از آن راه حج بسته آمد که در آن سال هرکه رفت سببی افتاد: که بعضی هلاک # ~~شدند، و بعضی [را] راه بزدند، و بعضی نرسیدند؛ تا دیگر سال درویشی # ~~شیخ المشایخ را گفت: خلق را از خانهآ ms607 خدا بازداشتن چه معنی دارد؟ تا # ~~شیخ المشایخ اشارتی کرد تا راه گشاده شد. بعد از آن درویش گفت: این بر ~~چه # ~~نهیم که ان همه حلق هلاک شدند: فتزی. بنی که پیلان را پهلوبه هم # ~~بسایند سارخکی2 چند فرو شوند باکی نبود. PageV01P749 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0809.jpg) # نقل است که وقتی جماعتی به سفری همی شدند. بدو گفتند: شیخا! راه # ~~خایف است. ما را دعای بیاموزتا اگر بلایی پدید آید آن دفع شود. شیخ ~~گفت: # ~~چون بلا روی به شما نهد از ابوالحسن یاد کنید. # قوم را آن سخن خوش نیامد. آخر چون برفتند، راهزنان پیش آمدند و قصد # ~~ایشان کردند. یک تن از ایشان در حال از شیخ یاد کرد، و از چشم ایشان ~~ناپدید # ~~شد. عیاران فریاد گرفتند: اینجا مردی بود، کجا شد که او را نمی بینیم؟ ~~ونه # ~~بار و ستور او را. تا بدان سبب بدو و قماش او هیچ آفت نرسید و دیگران ~~برهنه و # ~~مال برده بماندند . چون مرد را بدیدند - به سلامت - به تعجب بماندند، ~~تا او # ~~گفت سبب چه بود. # چون شیخ باز آمد بپرسیدند که برای الله را آن سر چیست که ما همه خدای # ~~را خواندیم، کار ما برنیامد؛ و این یک تن تورا خواند از چشم ایشان ~~ناپدید # ~~شد؟ شیخ گفت: شما که حق را خوانید به حجاز خوانید و ابوالحسن به # ~~حقیقت. شما ابوالحسن را یاد کنید بوالحسن برای شما خدای را یاد کند، ~~کار # ~~شما برآید که اگر به حجاز وعادت خدای را یاد کنید سود ندارد. # نقل است که مریدی از شیخ درخواست که مرا دستوری ده تا به کوه لبنان # ~~شوم، و قطب عالم را بینم. شیخ دستوری داد. چون به لبنان رسید جمعی دید # ~~نشسته- روی به قبله- و جنازهای در پیش و نماز نمی کردند. مرید پرسید: ~~چرا # ~~بر جنازه نماز نمی کنید؟ گفتند: تا قطب عالم بیاید- که روزی پنج بار ~~قطب # ~~اینجا امامت کند- مرید شاد شد. ms608 یک زمان بود همه از جای بجستند. گفت: # ~~شیخ را دیدم که در پیش استاد و نماز بکرد و مرا دهشت افتاد. چون به خود ~~باز # ~~آمدم مرده را دفن کردند و شیخ برفت. گفتم: این شخص که بود؟ گفتند: # ~~ابوالحسن خرقانی. گفتم: گی باز آید؟ گفتند: به وقت نماز دیگر. # من زاری کردم که من مرید اویم و چنین سخنی گفته ام. شفیع شوید تا # ~~مرا به خرقان برد که مدتی شد تا در سفرم. پس چون وقت نماز دیگر درآمد ~~دیگر PageV01P750 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0810.jpg) # ~~باره شیخ را دیدم در پیش شد. چون سلام بداد من دست بدو در زدم و مرا ~~دهشت # ~~افتاد. وچون به خود باز آمدم خود را بر سر چهارسوی ری دیدم، روی به ~~خرقان # ~~آوردم. چون نظر شیخ بر من افتاد گفت: شرط آن است که آنچه دیدی اظهار # ~~نکنی، که من ازخدای درخواست کردهام تا بدین جهان و بدان جهان مرا از # ~~خلق باز پوشاند و از آفریده مرا هیچ کس ندید، مگرزندهای و آن بایزید ~~بود. # نقل است که امامی به سماع احادیث می شد به عراق. شیخ گفت: اینجا # ~~کس نیست که اسنادش عالی تر است؟ گفت: نه. همانا شیخ گفت: مردی # ~~أمی ام. هرچه حق تعالی مرا داد منت ننهاد و علم خود مرا داد منت نهاد. # ~~گفت: ای شیخ! تو سماع از که داری؟ گفت: از رسول علیه السلام. مرد را ~~این # ~~سخن مقبول نیامد. شبانه به خواب دید مهتر را صلی الله علیه که گفت: # ~~جوانمردان راست گویند. دیگر روز بیامد و سخن آغاز کرد- به حدیث # ~~خواندن- جایی بودی که شیخ گفتی: این حدیث پیغامبر نیست. گفتی: به چه # ~~دانستی؟ شیخ گفتی: چون توحدیث آغاز کردی دو چشم من برابروی پیغامبر # ~~بود علیه السلام، چون ابرو در کشیدی مرا معلوم شدی که از این حدیث تبرا # ~~می کند. # عبدالله انصاری گوید: مرا بند برپای نهادند و به بلخ می بردند. ms609 در همهآ ~~راه # ~~با خود اندیشه همی کردم که به همه حال براین پای من ترک ادبی رفته است. # ~~چون در میان شهر رسیدم گفتند: مردمان سنگ بر بام آوردهاند تا در ~~تواندازند. # ~~اندر این ساعت مرا کشف افتاد که روزی سجادهآ شیخ باز می انداختم، سرپای # ~~من بدانجا باز آمد. درحال دیدم که دستهای ایشان همچنان بماند و سنگ # ~~نتوانستند انداخت. # نقل است که چون شیخ بوسعید بر شیخ رسید، قرصی چند جوین بود معدود # ~~که زن پخته بود. شیخ او را گفت: ایزاری بر زبراین قرصها انداز و ~~چندانکه # ~~می خواهی بیرون میگیر و ایزاری بر مگیر. PageV01P751 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0811.jpg) # زن چنان کرد. نقل است که چون خلق بسیار گرد آمدند قرص چندانکه # ~~خادم همی آورد، دیگر باقی بود تا یکبار ایزار برداشتند. قرصی نماند. ~~شیخ # ~~گفت: خطا کردی اگر ایزار بر نگرفتی. همچنان تا قیامت قزص از آن زیر ~~بیرون # ~~می آوردندی. چون از نان خوردن فارغ شدند شیخ بوسعید گفت: دستوری بود تا # ~~چیزی بر گویند. شیخ گفت: ما را پروای سماع نیست، لیکن بر موافقت تو # ~~بشنویم. به دست بر بالشی می زدند و بیتی بر گفتند. و شیخ در همه عمر ~~خویش # ~~همین نوبت به سماع نشسته بود. مریدی بود شیخ را ابوبکر خرقی گفتندی، و # ~~مریدی دیگر. در این هر دو چندان سماع اثر کرد که رگ شقیقهآ هر دو ~~برخاست # ~~و سرخی روان شد. بوسعید سر بر آورد و گفت: ای شیخ! وقت است که # ~~برخیزی. شیخ برخاست و سه بار آستین بجنبانید و هفت بار قدم بر زمین زد. # ~~جمله دیوارهای خانقاه در موافبقت او در چنبش آمدند. بوسعید گیفت: باش ~~که # ~~بناها خراب شوند. پس گفت: به عزة الله که آسمان و زمین موافقت تورا در # ~~رقصند. چنین نقل کردهاند که در آن حوالی چهل روز طفلان شیر فرا نستدند. # نقل است که شیخ بوسعید گفت: شبلی و اصحاب وی در ms610 سایهآ طوبی # ~~موافقت کردند و من گوشهآ مرقع شبلی دیدم. درآن ساعت که در وجد بود و # ~~طواف همی کرد. پس شیخ گفت: ای بوسعید! سماع کسی را مسلم بود که از # ~~زبرتا عرش گشاده بیند، و از زیرتا تحت الثری. پس اصحاب را گفت: اگراز # ~~شما پرسند که رقص چرا میکنید بگوید بر موافقت آن کسان برخاسته ایم که # ~~ایشان چنین باشند و این کمترین پایه است اندر این باب. # نقل است که شیخ بوسعید و شیخ ابوالحسن خواستند که بسط آن یک، # ~~بدین آید؛ و قیض این یک بدان شود. یکدیگر را در بر گرفتند هر دو صفت ~~نقل # ~~افتاد. شیخ بوسعید آن شب تا روز سر بر زانو نهاده بود و میگفت و ~~میگریست، و # ~~شیخ ابوالحسن همه شب نعره همی زد و رقص همی کرد. چون روزشد شیخ # ~~ابوالحسن باز آمد و گفت: ای شیخ! اندوه به من بازده، که ما را با آن ~~اندوه خود PageV01P752 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0812.jpg) # ~~خوشتر است تا دیگر بار نقل افتاد. پس بوسعید را گفت: فردا قیامت در میا ~~که تو # ~~همه لطفی - تابنیاری - تا من نخست بروم و فزع1 قیامت بنشانم، آنگاه تو ~~در # ~~آی. پس گفت: خدا کافری را آن قوت داده بود که چهار فرسنگ کوهی پریده # ~~بود، و می شد تا بر سر لشکر موسی زند. چه عجب اگر مؤمنی را آن قوت بدهد # ~~که فزع قیامت بنشاند. پس شیخ بوسعید بازگشت، و سنگی بود بر درگاه. # ~~محاسن در آنجا مالید. شیخ بوالحسن از بهر احترام او را فرمود تا آن سنگ ~~را # ~~برکندند و به محراب باز آوردند. پس چون شب درآمد، بامنداد آن سنگ باز ~~به # ~~جای خود آمده بود. دیگر باره به محراب باز بردند. دیگر شب همچنان به ~~درگاه # ~~باز آمده بود، همچنین تا سه بار. بوالحسن گفت: اکنون همچنان بر درگاه # ~~بگذارید که شیخ بوسعید لطف بسی میکند. پس بفرمود تا راهت از ms611 آنجا # ~~برانداختند، و دری دیگگر بگشادند. پیس شیخ بوالجسن چون به وداع او آمد # ~~گفت: من تو را به ولایت عهد خویش برگزیدم که سی سال بود که از حق # ~~می خواستم کسی را تا سخنی چند از آنچه در دل دارم با او گویم، که کسی # ~~محرم نمی یافتم که بدو بگویم، چنانکه او واشنود، تا که تورا فرستادند. ~~لاجرم # ~~شیخ بوسعید آنجا سخن نگفته است. زیادتی گفتند: چرا آنجا سخن نگفتی؟ # ~~گفت: ما را به استماع فرستاده بودند. پس گفت: ازیک بحریک عبارت کننده # ~~بس. و گفت: من خشت پخته بودم. چون به خرقان رسیدم گوهر باز گشتم # نقل است که شیخ بوسعید گفت بر منبر و پسر شیخ بوالحسن آنجا حاضر # ~~بود گه کسانی که از خود نجات یافتند و پاک از خود بیرون آمدند از عهد ~~نبوت # ~~إلی یومنا لهذا به عقدی رسیدند، و اگر خواهید جمله بر شمرم، و اگر کس ~~از خود # ~~سیری ف. چوب ودیت گرفن درامدم فصاحتم برسید PageV01P753 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0813.jpg) # ~~حشمت آن پیرتا پنداشتم که از ولایت خود معزول شدم. # نقل است که بوعلی سینا به آوازهآ شیخ عزم خرقان کرد. چون به وثاق شیخ # ~~آمد، شیخ به هیزم رفته بود. پرسید: شیخ کجاست؟ زنش گفت: آن زندیق # ~~کذاب را چه میکنی- همچنین بسیار جفا- گفت: شیخ را که زنش منکر او # ~~بودی حالش چه بودی؟ بوعلی عزم صحرا کرد تا شیخ را بیند. شیخ را دید که # ~~همی آمد و خرواری در منه1 بر شیری نهاده. بوعلی از دست برفت. گفت: # ~~شیخا! این چه حالت است؟ گفت: آری نا ما بار چنان گرگی نکشیم. یعنی # ~~زن شیری چنین بار ما نکشد. پس به وثاق باز آمد. بوعلی بنشست و سخن آغاز # ~~کرد و بسی گفت و شیخ پارهای گل در آب کرده بود تا دیواری عمارت کند. # ~~دلش بگرفت. برخاست و گفت: مرا معذور دار که این دیوار را عمارت می باید # ~~کرد، ms612 و بر سر دیوار شد. ناگاه تبر از دستش بیفتاد. بوعلی برخاست تا آن ~~تبر به # ~~دستش باز دهد. پیش از آنکه بوعلی آنجا رسیده، آن تبر برخاست و به دست # ~~شیخ باز شد. بوعلی یکبارگی اینجا از دست برفت و تصدیقی عظیم بدین # ~~حدیثش پدید آمد تا بعد از آن طریقت به فلسفه کشید، چنانکه معلوم هست. # نقل است که عضدالدوله را که وزیر بود در بغداد درد شکم برخاست. # ~~جملهآ اطبا را جمع کردند. در آن عاجز ماندند تا آخر نعلین شیخ بشکم او ~~فرو # ~~نیاوردند، حق تعالی شفا نداد. # نقل است که مردی آمد و گفت: خواهم که خرقه پوشم. شیخ گفت: ما را # ~~مسأله ای است. اگر آن را پاسخ دهی شایستهآ خرقه باشی. گفت: اگر مرد ~~چادر # ~~زنی در سر گیرد زن شود؟ گفت: نه. گفت: اگر زنی جامهآ مردی هم در پوشد # ~~هرگزمرد شود؟ گفت: نه. گفت: تونیز اگر در این راه مرد نهآ بدین مرقع ~~پوشیدن # ~~مرد ککردی. PageV01P754 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0814.jpg) # نقل است که شخصی بر شیخ آمد و گفت: دستوری ده تا خلق را به خدا # ~~دعوت کنم. گفت: زنهارتا به خویشتن دعوت نکنی. گفت: شیخا خلق را به # ~~خویشتن دعوت توان کرد؟ گفت: آری که کسی دیگر دعوت کند و تورا # ~~ناخوش آید نشان آن باشد که دعوت به خویشتن کرده باشی. # نقل است که وقتی سلطان محمود وعده داده بود ایاز را خلعت خویش را در # ~~توخواهم پوشیدن وتیغ برهنه بالای سرتوبرسم، غلامان من خواهم داشت. چون # ~~محمود به زیارت شیخ آمد رسول فرستاد که شیخ را بگوید، سلطان برای تواز # ~~غزنین بدینجا آمد، تو نیز برای او از خانقاه به خیمهآ او درآی. و رسول ~~را گفت: # ~~اگر نیاید این آیت بر خوانید: قوله تعالی واطیعوا آللة واطیعوا آلرسول ~~واولی آلأفر # ~~ینکم. # رسول پیغام بگذارد. شیخ گفت: مرا معذور دارید. # این آیت بر او خواندند. شیخ گفت: محمود را بگویید ms613 که چنان در اطیعوا # ~~آللة مستغرقم که در أطیعوا آلرسول خجالتها دارم، تا به أولی الأمر، چه ~~رسد. # رسول بیامد و به محمود باز گفت. محمود را رقت آمد و گفت: برخیزید که # ~~او نه از آن مرد است که ما گمان برده بودیم. # پس جامهآ خویش را به ایازداد و در پوشید و ده کنیزک را جامهآ غلامان در # ~~بر کرد و خود به سلاحداری ایازپیش و پس می آمد. امتحان را روی به ~~صومعهآ # ~~شیخ نهاد. چون از در صومعه درآمد و سلام کرد، شیخ جواب داد اما بر پای # ~~نخاست. پس روی به محمود کرد و در ایاز ننگرید. محمود گفت: برپای # ~~نخاستی سلطان را، واین همه دام بود. # شیخ گفت: دام است، اما مرغش تونیی # بس دست محمود بگرفت و گفت: فرا پیش آیی، چون تورا فرا پیش # ~~داشتهاند. PageV01P755 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0815.jpg) # محمود اشارت کرد تا نامحرمان همه بیرون رفتند. محمود گفت: مرا از # ~~بایزید حکایتی برگو. شیخ گفت: بایزید چنین گفته است که هرکه مرا دید از # ~~رقم شقاوت ایمن شد. # محمود گفت: از قدم پیغامبر زیادت است، و بوجهل و بولهب، و چندان # ~~منکران او را همی دیدند، و از اهل شقاوت اند. # شیخ گفت محمود را: که ادب نگه دار و تصرف در ولایت خویش کن که # ~~مصطفی را علیه السلام ندید جز چهار یار او و صحابهآ او، و دلیل بر این ~~چیست؟ # ~~قوله تعالی وتراهم ینظرون إلیک وهم لا یبصرون. # محمود را این سخن خوش آمد. گفت: مرا پندی ده. گفت: چهار چیزنگه # ~~دار؛ اول پرهیز از مناهی؛ ونمازبه جماعت؛ وسخاوت؛ وشفقت بر خلق # ~~خدای. # محمود گفت: مرا دعا بکن. گفت: خود در این گه1 دعا میکنم اللهم # ~~آغهز للمؤمنین والمؤمنات. گفت: دعای خاص بگو. گفت: ای محمود! عاقبتت # ~~محمود باد. # پس محمود بدرهآ زرپیش شیخ نهاد. شیخ قرص جوین پیش نهاد و گفت: # ~~بخور. # محمود هی خاوید2 و در گلوش میگرفت. ms614 شیخ گفت: مگر حلقت # ~~میگیرد؟ گفت: آری. گفت: می خواهی که ما را این بدرهآ زر تو گلوی ما # ~~بگیرد؟ بر گیر که این را سه طلاق داده ایم. # محمود گفت: در چیزی کن. البته. گفت: نکنم. گفت: پس مرا از آن # ~~خود یادگاری بده. # شیخ پیراهن عودی از آن خود بدو داد. محمود چون باز همی گشت گفت: ~~PageV01P756 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0816.jpg) # ~~شیخا! خوش صومعهای داری. گفت: آن همه داری این نیز می بایدت. # پس در وقت رفتن شیخ او را برپای خاست. محمود گفت: اول که در # ~~آمدم التفات نکردی. اکنون برپای می خیزی؟ این همه کرامت چیست و آن چه # ~~بود؟ شیخ گفت: اول در رعونت پادشاهی و امتحان درآمدی و به آخر در ~~انکسار # ~~و درویشی می روی، که آفتاب دولت درویشی بر تو تافته است. اول برای # ~~پادشاهی تو برنخاستم اکنون برای درویشی بر می خیزم. # پس سلطان برفت به غزا. در آن وقت به سومنات شد. بیم آن افتاد که # ~~شکسته خواهد شد. ناگاه از اسب فرود آمد و به گوشه ای شد و روی بر خاک # ~~نهاد و آن پیراهن شیخ را بردست گرفت و گفت: الهی! به حق آبروی خداوند # ~~این خرقه که ما را براین کفارظفر دهی، که هرچه از غنیمت بگیرم به # ~~درویشان دهم. # ناگاه از جانب گفار غباری و ظلمتی پدید آمد تا همه تیغ در یکدیگر # ~~نهادند و میگشتند و متفرق می شدند تا که لشکر اسلام ظفریافت. و آن شب # ~~محمود به خواب دید که شیخ می گفت: ای محمود! آبروی خرقهآ ما بردی بر ~~درگاه # ~~حق اگر در آن ساعت درخواستی جملهآ کفاررا اسلام روزی کردی. # نقل است که شیخ یک شب گفت: امشب درفلان بیابان راه می زنند، و # ~~چندین کس را مجروح گردانیدند. و از آن حال پرسیدند. راست همچنان بود، و # ~~ای عجب همین شب سر پسر شیخ بریدند و در آستانهآ او نهادند و ms615 شیخ هیچ ~~خبر # ~~نداشت. زنش که منکر او بود میگفت: چه گویی کسی را که از چندین ~~PageV01P757 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0817.jpg) # ~~گیسوبریدی، من نیز ریش بریدم. # نقل است که وقتی شیخ در صومعه نشسته بود، با چهل درویش، و هفت # ~~روز بود که هیچ طعامی نیافته بودند. یکی بر در صومعه آمد با خرواری ~~آرد، و # ~~گوسفندی. و گفت: این صوفیان را آوردهام. چون شیخ این بشنود گفت: از شما # ~~هر که نسبت به تصوف درست میتواند کرد بستاند. من یاری زهره ندارم که ~~لاف # ~~تصوف زنم. همه دم در کشیدند تا مرد، آن آرد و آن گوسفند باز گردانید. # نقل است که شیخ گفت: دو برادر بودند و مادری. هر شب یک برادر به # ~~خدمت مادر مشغول شدی، و یک برادر به خدمت خداوند مشغول بود. آن شخص # ~~که به خدمت خدا مشغول بود با خدمت خدایش خوش بود. برادر را گفت: # ~~امشب نیز خدمت خداوند به من ایثار کن. # چنان کرد. آن شب به خدمت خداوند سر بر سجده نهاد. در خواب شد. # ~~آوازی شنید که: برادر تو را بیامرزیدیم و تورا بدو بخشیدیم. او گفت: ~~آخر من به # ~~خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادر. مرا در کار او میکنید. گفتند: # ~~زیرا که آنچه تو میکنی ما از آن بی نیازیم، ولیکن مادرت از آن بی نیاز ~~نیست # ~~که برادرت خدمت کند. # نقل است که چهل سال شیخ سربر یالین ننهاد. همچنین در این مدت نماز # ~~بامداد بر وضو نماز خفتن کرد. روزی ناگاه بالشی خواست. اصحاب شاد # ~~گشتند. گفتند: شیخا! چه افتاد؟ گفت: بوالحسن استغنا و بی نیازی خدای # ~~تعالی امشب بدید؛ ومصطفی گفته است صلی الله علیه وسلم، که هرکه دو # ~~رکعت نماز بکند و هیچ اندیشهآ دنیا بر خاطرش نگذرد در، همهآ گناه از وی # ~~بریزد-- چنانکه آن روز که از مادر زاده بود. احمد حنبل به حکم این حدیث ~~این # ~~نماز بگزارد که هیچ ms616 اندیشهآ دنیا بر او گذر نکرد، و چون سلام داد پسر ~~را بشارت # ~~داد که آن نماز بگزاردم چنانکه اندیشهآ دنیا در نیامد؛ این حکایت شیخ ~~را # ~~بگفتند. شیخ گفت: این بوالحسن که در این کلا ته نشسته است سی سال است ~~PageV01P758 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0818.jpg) # ~~تا بدون حق یک اندیشه بر خاطر او گذر نکرده است. # نقل است که روزی مرقع پوشی از هوا درآمد و پیش شیخ پا بر زمین می زد # ~~ومی گفت: جنید وقتم؛ وشبلی وقتم؛ وبایزید وقتم. شیخ برپای خاست وپا # ~~بر زمین زد و میگفت: مصطفی وقتم؛ وخدای وقتم؛ و معنی همان است که در # ~~أنا الحق حسین منصور شرح دادم که محوبود. و گویند که عیب بر اولیا نرود ~~از # ~~خلاف ستت چنانک، گفت علیه السلام إنی لا جد نفس الرخمن من قبل # ~~الیمن. # نقل است که روزی در حالت انبساط کلماتی می گفت. به سرش ندا آمد # ~~که بوالحسنا! نمی ترسی از خلق؟ گفت: الهی! برادری داشتم. او از مرگ # ~~همی ترسیدی اما من نترسم. گفت: شب نخستین از منگر و نکیر ترسی؟ # ~~گفت: اشتر که چهار دندان شود از آواز جرس نترسد. گفت: ازقیامت و # ~~صعوبات او ترسی؟ گفت: می اندیشم که فردا چون مرا از خاک برآری و خلق # ~~را در عرصات حاضر کنی من در آن موقف پیراهن بوالحسنی خود از سر برکشم و # ~~در دریای وحدانیت غوطه خورم تا همه واحد بود و بوالحسن نماند. موکل خوف # ~~و مبشر رجا بر من باز ننشیند. # نقل است که شبی نماز همی کرد. آوازی شنود که: هان بوالحسنو! # ~~خواهی که آنچه از تومی دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟ شیخ گفت: # ~~ای بار خدای! خواهی تا آنچه از رحمت تومی دانم و از کرم تومی بینم با ~~خلق # ~~بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟ آواز آمد نه از تو نه از من. # و یکبار می گفت: الهی ملک الموت را ms617 به من مفرست که من جان به وی # ~~ندهم که نه از او ستدهام تا باز بدو دهم. من جان از توستده ام، جز توبه ~~کسی # ~~ندهم. PageV01P759 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0819.jpg) # ~~ایمان چیست؟ گفتم: خداوندا! آن ایمان که دادی مرا تمام است. # گفت: ندا آمد که تو مایی و ما تو. ما میگوییم نه. توخداوندی و ما بندهآ # ~~عاجز. و گفت: از حضرت خطاب می آمد که مترس که ما تورا از خلق # ~~نخواسته ایم. # و گفت: خدای عزوجل از خلق نشان بندگی خواست و از من نشان # ~~خداوندی. # و گفت: چون به گرد عرش رسیدم صف صف ملائکه پیش باز می آمدند و # ~~مباهات میکردند که ما کروبیانیم، وما معصومانیم. من گفتم: ما ~~هوآللهانیم. # ~~ایشان همه خجل گشتند و مشایخ شاد شدند به جواب دادن من ایشان را. # و گفت: خداوند تعالی در فکرت به من باز گشاد که تو را از شیطان باز # ~~خریدهام و به چیزی که آن را صفت نبود پس بدانکه او را چون داری: # و گفت: همه چیزها را غایت بدانم إلا سه چیز را: هرگز غایت ندانستم، # ~~غایت گید نفس ندانستم؛ وغایت درجات مصطفی علیه السلام؛ وغایت # ~~معرفت. # و گفت: مرا چون پارهای خاک جمع کردند. پس بادی به انبوه درآمد و # ~~هفت آسمان و زمین از من پر کرد و من خود ناپدید. # و گفت: خداوند ما را قدمی داد که به یک قدم از عرش تا به ثری شدیم، و # ~~ازثری به عرش باز آمدیم. پس بدانستیم که هیچ جای نرفته ایم. خداوند ندا ~~کرد # ~~که من بندهآ آن کس را که قدم چنین بود. او کجا رسیده باشد. من نیز ~~گفتم: # ~~درازا سفرا که ماییم و کوتاها سفرا که ماییم. چند همی گردم از پس خویش. # و گفت: چهار هزار کلام از خدا بشنودم که اگر به ده هزار فرا رسیدی # ~~نهایت نبودی که چه پدید آمدی. # و گفت: چنان قادر بودم ms618 که اگر پلاس سیه خواستم که دیبایی رومی ~~PageV01P760 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0820.jpg) # ~~گردد، چنان گردید. سپاس خدای را تعالی و تقدس همچنان است. یعنی دل # ~~ازدنیا و آخرت ببرم و به خدا باز برم. # و گفت: آن کس که از او چندان راه بود به خدای که از زمین تا آسمان و # ~~از آسمان تا به عرش و از عرش تا بقاب قوسین و ازقاب قوسین تا به مقام ~~نور # ~~نیک مرد نبود، اگر خویشتن را چند پشهای فرا نماید. # و گفت: وامی ام نیک بالای حق. یعنی همگی من آنچه هست در حق # ~~محواست به حقیقت، و آنچه مانده است خیال است. # و گفت: اگر آنچه در دل من است قطرهای بیرون آید جهان چنان شود که # ~~در عهد نوح علیه السلام. # و گفت: آنگاه نیز که من از میان شما بشده باشم، و در پس کوه قاف # ~~یکی را از پسران من ملک الموت آمده باشد و جان میگیرد و با وی سختی # ~~میکند من دست از گور برکنم و لطف خدای برلب و دندان او بریزم. # و. گفت: چیزی که از آن خدای در من همی کردند من نیز روی به خدا باز # ~~کردم و گفتم الهی! اگر مرا چیزی دهی چنان ده که از گام آذم تا به قیامت ~~بر # ~~لب هیچ کس از تونگشته بود کومن بازماندهآ هیچ کس نتوانم خورد. # و گفت: هر نیکویی که از عهد آدم علیه التلام تا این ساعت، و از این # ~~ساعت تا به قیامت با پیری کرد تنها با پیر شما کرد، و هر نیکویی که با ~~پیران و # ~~مریدان کرد تنها با شما کرد. # و گفت: هر شب آرام نگیرم نماز شام تا حساب خویش با خدای باز # ~~لکنم. # و گفت : کارخویش را به اخلاص ندیدم تا آفریدهآ تنهایی خویشتن را # ~~ندیدم. # و گفت. اگر دای کروجن رور یک همهآ خلق را که در زمان من هستند ~~PageV01P761 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0821.jpg) ms619 # ~~که در پیش دارم باز ننگرم، از بزرگ همتی که به درگاه خداوند دارم. # و گفت: عرش خدای بر پشت ما ایستاده بود. ای جوانمردان! نیرو کنید # ~~و مردآسای باشید که بار گران است. # و گفت: چه گویید در مردی که قدم نه به و یرانی دارد و نه به آبادانی و # ~~خدای تعالی او را در مهامی می دارد که روز فیامت خدا او را برانگیزاند ~~و همهآ # ~~خلق ویرانی و آبادانی به نور او برخیزند، و همهآ خلق را بدو بخشند، که ~~دعا نکند # ~~در این جهان و شفاعت نکند در آن جهان. # و گفت: در سرای دنیا زیر خاربنی با خداوند زندگانی کردن از آن # ~~دوست تر دارم که در بهشت زیر درخت طوبی که از او من خبری ندارم. # و گفت: اینجا نشسته باشم گاه گاه از آن قوت خداوند چندان با من باشد # ~~که گویم: دست بر کنم و آسمان از جای برگیرم، و اگرپای بر زمین زنم به # ~~نشیب فرو برم، و گاه باشد که به خویشتن باز نگرم، روی با خدا کنم و ~~گویم با # ~~این تن و خلق که مرا هست چندین سلطنت به چه کار آید؟ # و گفت: چشندهام و خود ناپدید؛ و شنوندهام، وخود نایدید؛ و گویندهام، و # ~~خود ناپدید. # و گفت: دست از کار باز نگرفته ام تا چنان ندیدم که دست به هوا فراز # ~~کردم. هوا در دست من شوشه1آ زر کردند، و دست بدان فراز نکردم به سبب # ~~آنکه کرامت بود و هرکه از کرامت فرا گیرد آن در بر وی ببندند و دیگرش ~~نبود. # و گفت: فرو شوم که ناپدید شوم در هر دوجهان، ویا برآیم که همه من # ~~باشم. زنهارتا مردهدل وقرا نباشی. # و گفت: به سنگ سپید مسئله باز پرسیدم. چهار هزار مسئله مرا جواب # ~~کرد، در کرامت. PageV01P762 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0822.jpg) # و گفت: بدان کسی که من تمنی نان گستاخی کنم، شما بدانید که او ms620 از # ~~ملائکه فاضلتر است. # و گفت: شبانه روزی بیست و چهار ساعت است. در ساعتی هزار بار بمردم # ~~و بیست وسه ساعت دیگر را صفت پدید نیست. # و گفت: در روز مردم به روزه و به شب در نماز بود، به امید آنکه به منزل # ~~رسد ومنزل خود من بودم. # و گفت: از آن چهار ماهکی باز در شکم مادر بجنبیدم تا اکنون همه چیزی # ~~یاد دارم. آن وقت نیز که بدان جهان شده باشم تا به قیامت آنچه برود و ~~آنچه # ~~بخواهد رفت به تو، باز نمایم. پس گفت : مردم گویند فلانکس امام است. ~~امام # ~~نبود آن کس که از هر چه او آفریده بود خبر ندارد. از عرش تا به ثری و ~~از مشرق # ~~تا مغرب. # و گفت: مرا دیداری است اندر آدمیان و دیداری است در ملائکه. و # ~~همچنین در جنیان و جهنده و پرنده و همهآ جانوران. و از هرچه بیافریده ~~است، از # ~~آنچه به کناره های جهان است نشان توانم داد بهتر از آنچه به نواحی و ~~گرد بر # ~~گرد ما است. # و گفت: اگر از ترکستان تا به در شام کسی را خاری در انگشت شود آن از # ~~آن من است، و همچنین از ترک تا شام کسی را قدم در سنگ آید زیان آن # ~~مراست، و اگر اندوهی در دلی است آن دل از آن من است. # و گفت: شگفت نه از خویشتن دارم. شگفت از خداوند دارم که چندین # ~~بازار بی آگاهی من اندر اندرون پوست من پدید آورد. پس آخر مرا از آن ~~آگاهی # ~~داد تا من چنین عاجز ببودم در خداوندی خدای تعالی. # و گفت: در اندرون پوست من دریایی است که هرگاه بادی برآید از این # ~~دریا میغ1 و باران سر بر کند. از عرش تا به ثری باران ببارد. PageV01P763 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0823.jpg) # و گفت: خداوند مرا سفری در پیش نهاد که در آن سفر بیابانها و کوهها # ~~بگذاشتم، وتلها ms621 ورودها، وشیب وفرازها، وبیم و اومیدها، و کشتیها و # ~~دریاها، از ناخن و موی تا انگشت پای همه را بگذاشتم. پس بعد از آن ~~بدانستم # ~~که مسلمان نیستم. گفتم: خداوندا! به نزدیک خلق مسلمانم و به نزدیک تو ~~زنار # ~~دارم. زنار ببر تا پیش تو مسلمان باشم. # و گفت: باید که زندگانی چنان کنید که جان شما بیامده باشد، و در # ~~میان لب و دندان ایستاده که چهل سال است تا جان من میان لب و دندان # ~~ایستاده است. گفتند: سخن بگو. گفت: این جایگاه که من ایستاده ام سخن # ~~میتوانم گفت. اگر آنچه مرا با او است بگویم خلق عمل نکند، و اگر آنچه ~~او را # ~~با من است بگویم چون آتش بود که در پنبه افگنی. دریغ می دارم که با # ~~خویشتن باشم در سخن او به زبان خویش گفتن، و شرم می دارم که با او # ~~ایستاده باشم، سخن او گویم. # و گفت: در این مقام که خدای مرا داده است، خلق زمین و ملاثکه # ~~آسمان را راه نیست. اگر بدینجانی چیزی بینم جز از شریعت مصطفی از آنجا ~~باز # ~~پس آیم که من در کاروانی نباشم که اسفهسالار آن محمد نباشد. # و گفت: پیری- کراسهای در دست- گفت: من سخن از اینجا گویم. تو # ~~از کجا گویی؟ گفت: وقت من وقتی است که در سخن نگنجد. # و گفت: خلق را اول و آخری است. آنچه به اول نکنند به آخرشان # ~~مکافات کنند. خداوند تعالی مرا وقتی داد که اول و آخر به وقت من ~~آرزومند # ~~است. و گفت: من نگویم که دوزخ و بهشت نیست. من گویم که دوزخ و # ~~نهشت را به نزدیک من جای نیست زیرا که هردو اقریده است و آنجا که منم ~~PageV01P764 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0824.jpg) # ~~. د در سمیح ابوالخصن خرف نه # ~~است. هرچه گویم ثنای او بود. مرا زیر و زبر نیست. پیش و پس نیست. # ~~راست وچپ نیست. # و گفت: درختی است غیب و ms622 من بر شاخ آن نشستهام و همه خلق به زیر # ~~سایهآ آن نشسته. # و گفت: عمر من مرا یک سجده است. # و گفت: با خاص نتوانم گفت که پرده بدرتد، و با عام نتوانم گفت که به # ~~وی راهی نبرند، و با تن خویش نتوانم گفت که عجب آرد. زبان ندارم که از ~~او # ~~با او گویم. کسی گفت: از اینجا که هستی بازآی. گفت: نتوان آمد. وما منا # ~~إلا له مقام معلوم. گفت: به عرش. گفت: به عرش چکنم که عرش اینجاست. # ~~گفت: وقتی بر من پدید آمد که همه آفریده بر من بگریست. # و گفت: کسی بایستی که میان او و خدای حجابی نبودی تا من بگفتمی # ~~که خدای تعالی با محمد چه کرده بود تا دل و زبانش بشدی و بیفتادی. # و گفت: چون حق تعالی با من به لطف درآمد ملائکه را غیرت آمد. # ~~برایشان بپوشید و مرا نیست گردانید از آفریده، و از خود با خود میکرد. ~~اگر نه آن # ~~بودی که او را بر چنین حکمت است والا کرام الکاتبین مرا ندیدندی. # و گفت: بیست سال است تا کفن من از آسمان آورده است و اندر سرما # ~~افگنده و ما سراز کفن بیرون کرده و سخن میگوییم. # و گفت: در رحم مادر بسوختم. چون به زمین آمدم بگداختم. چون به حد # ~~بلاغت رسیدم پیر گشتم. # و گفت: وقتی چیزی چون قطرهآ آب دردهان من می چکید و بازپوشیده # ~~می شد، و اگر پوشیده نگشتی من میان خلق نماندمی. # ~~مرا مشغول نکند از آنچه من در آنم. PageV01P765 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0825.jpg) # ~~در آن بماندم. شغل شب و روز در من پوشید. آن فکرت بینایی گردید، گستاخی # ~~و محبت گردید، هیبت و گرانباری گردید. زآن فکرت بیگانگی او در افتادم و # ~~جایی رسیدم که فکرت حکمت گردید، و راه راست و شفقت بر خلق گردید. بر # ~~خلق او کسی مشفقتر از خود ندیدم. گفتم: کاشکی بدل1 همهآ خلق ms623 من # ~~بمردمی تا خلق را مرگ نبایستی دید. کاشکی حساب همهآ خلق با من بکردی # ~~تا خلق را به قیامت حساب نبایستی دید. کاشکی عقوبت همهآ خلق مرا کردی # ~~تا ایشان را دوزخ نبایستی دید. # و گفت: خداوند تعالی دوستان خویش را به مقامی دارد که آنجا حد # ~~مخلوق نبود، و بوالحسن بدین سخن صادق است. اگر من از لطف او سخن گویم # ~~خلق مرا دیوانه خواند- چنانکه مصطفی علیه السلام را- اگر با عرش بگویم # ~~بجنبد، اگر با چشمهآ آفتاب2 بگویم از رفتن باز ایستد. # و گفت: حق تعالی مرا فرمود که تورا به بدبختان ننمایم. با آنکس نمایم # ~~که مرا دوست دارد. من او را دوست دارم. اکنون می نگرم تا که را آورد. # ~~هرکس را که امروز در این حرم آورد فردا او را آنجا با من حاضر کند. و ~~گفتم: # ~~الهی نزدیک خود بر. از حق تعالی ندا آمد که مرا بر توحکم است. تورا # ~~همچنان می دانم تا هرکه من او را دوست دارم بیاید و تورا ببیند، و اگر ~~نتواند # ~~آمدن نام تو او را بشنوانیم تا تورا دوست گیرد که تورا از پاکی خویش ~~آفریدم تو # ~~را دوست ندارند به جز پاکان. # و گفت: تا جای دوستی من خدای نگرفت، مرا دوست خلق نکرد. # و گفت: چون به تن به حضرت او شدم، دل را بخواندم- بیامد- پس # ~~ایمان ویقین وعقل ونفس بیامدند، دل را به میان این هر چهار در آوردم، ~~یقین # ~~و اخلاص را برگرفت، و اخلاص عمل را بگرفت تا به حق رسیدم. پس مقامی ~~PageV01P766 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0826.jpg) # ~~پدید آمد که از آن خویش ندیدم. همه حق دیدم. پس آن هر چهار چیز که آنجا # ~~برده بودم محتاج من گردانید. # و گفت: من از هرچه دون حق است زاهد گردیدم، آن وقت خویشتن را # ~~خواندم. از حق جواب شنیدم. بدانستم که از خلق درگذشتم. لبیک اللهم لبیک # ~~زدم. محرم گردیدم، حج کردم، در وحدانیت طواف ms624 کردم، بیت المعمور مرا # ~~زیارت کرد، کعبه مرا تسبیح کرد، ملائکه مرا ثنا گفتند، نوری دیدم که ~~سرای # ~~حق در میان بود. چون به سرای حق رسیدم زآن من هیچ نمانده بود. # و گفت: دو سال به یک اندیشه درمانده بودم، مگر چشم در خواب شد که # ~~آن اندیشه از من جدا شد. شما پندارید که این راه آسان است. # و گفت: اگر مرا یابید بدان مدهید که بر آب یا بر هوا بروند و بدانها ~~مدهید # ~~که تکبیر اول به خراسان فرو بندند و سلام به کعبه باز دهند، که آن همه ~~مقدار # ~~پدید است و ذکر مؤمن را حد پدید نیست برای خدا. # و گفت: به من رسید که چهارصد مرد از غربااند. گفتم: که اینان چهاند. # ~~برفتم تا به دریایی رسیدم، تا به نوری رسیدم. بدیدم غرباء آن بودند که ~~ایشان را # ~~به جز خدای هیچ نبود. # و گفت: نخست چنان دانستم که امانتی به ما برنهاده است. چون بهتر در # ~~شدم عرش از امر خدا سبکتر بود از آن. چون بهتر در شدم خداوندی خویش به ~~ما # ~~برنهاده آمد و شکری که بار گران است. # و گفت: من شما را از معاملهآ خویش نشان ندهم. من شما را نشان که # ~~دهم از پاکی خداوند و رحمت و دوستی او دهم، که موج بر موج بر می زند و # ~~کشتی بر کشتی بر می شکند. # و گفت: پنجاه سال است که ازحق سخن میگویم که دل و زبان مرا # ~~بدان هیچ ترقی نیست. PageV01P767 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0827.jpg) # ~~باورداشتن واجب است واین بر من معاینه است، به جز حاجت نبود. # و گفت: این که شما از من می شنوید از معاملهآ من است یا از عطای # ~~اوست. مرا از توحید او با خلق هیچ نشاید گفت که بر جایی بمانید و به ~~مثل # ~~چنان بود که پاره ای آتش در کاه افگنی. # و گفت: من از آنجا آمدهام، باز آنجا ms625 دانم شدن به دلیل، و خبر تورا # ~~نپرسم. از حق ندا آمد که: ما بعد مصطفی جبرائیل را به کس نفرستادیم. # ~~گفتم: به جز جبرائیل هست. وحی القلوب همیشه با من است. # و گفت: هفتادوسه سال با حق زندگانی کردم که سجده بر مخالفت شرع # ~~نکردم، ویک نفس بر موافقت نفس نزدم، و سفر چنان کردم که از عرش تا به # ~~ثری هرچه هست مرا یک قدم کردند. # و گفت: از حق ندا چنین آمد که: بندهآ من! اگر به اندوه پیش من آیی # ~~شادت کنم و اگربا نیاز آیی توانگرت کنم، و چون زآن خویش دست بداری # ~~آب وهوا را مسخر تو کنم. # و گفت: علما گویند خدای را به دلیل عقل بباید دانست. عقل خود به # ~~ذات خود نابیناست. به خدا راه ندانست به خدای تعالی، به خود او را چون ~~توان # ~~دانست؟ بسیاری که اهل خود بودند به آفریده در همی گردیدند. مشاهده دست # ~~گرفتم و از آفریده ببریدم. راه به خدا نمودم و اینجا که منم آفریده ~~نتواند آمد. # و گفت: همه گنجهای روی زمین حاضر کردتد که دیدار من بر آن # ~~افگتند. گفتم: غره باد آنکه به چنین چیزها غره شود. از حق ندا آمد که: # ~~بوالحسن! دنیا را به تو در نصیب نیست. از هر دو سرای تورا منم. # و گفت: خداوند من زندگانی من در چشم من گناه گردانید. # و گفت: تا دست از دنیا بداشتم هرگز با سرش نشدم و تا گفتم الله به هیچ # ~~مخلوق باز نگردیدم. PageV01P768 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0828.jpg) # و گفت: پیر گشتم. هنگام رفتن است. هرچه در اعمال بنده آید، من به # ~~توفیق خدای بکردم؛ و هرچه عطای او بود با بندگان به منت مرا بداد. این ~~سخن # ~~گاه از معامله گویم و گاه از عطا. خلق را آنجا راه نیست. مرکراها بژاری ~~که # ~~پنجاه سال بوالحسن مرکراها بژارد تا مرگ مؤمن خوش کردند. # گفت: خواهید که با خضر علیه ms626 السلام صحبت کنید؟ صوفی گفت: # ~~خواهم. گفت: چند سال بود تو را؟ گفت: شصتسال. گفت عمر از سر گیر. # ~~تو را او آفریده، صحبت با خضر کنی که تا صحبت من با اوست درتمنای من # ~~نیست که با هیچ آفریده صحبت کنم. # و گفت: خلق مرا نتوانند نکوهیدن و ستودن که به هر زبان که از من # ~~عبارت کنند من به خلاف آنم. # و گفت: بهشت در فنا برم تا بهشتیان را کجا بری، و دوزخ در فنا برم تا # ~~دوزخیان را کجا بری. # و گفت: خدای تعالی روز قیامت گوید بندگان مرا شفاعت کن. گویم: # ~~رحمت زآن تست، بنده زآن تو، شفقت توبر بنده بیش از آن است که از آن من. # و گفت: وقت به همه چیزی در رسد و هیچ چیز به وقت در نرسد. خلق # ~~اسیر وقت اند و بوالحسن خداوند وقت. هرچه من از وقت خویش گویم آفریده ~~از # ~~من به هزیمت شود. جان جوانمردان از وقت مصطفی علیه التلام تا به قیامت ~~به # ~~هستی حق اقرار دهد. # و گفت: به هستی او در نگرستم، نیستی من به من نمود. چون نیستی خود # ~~من نگریستم هستی خود به من نمود. در این اندوه بماندم تا با دلی که ~~بود. از # ~~حق ندا آمد که به هستی خویش اقرار کن. گفتم: به جزتو کیست که به هستی # ~~تو اقرار دهند؟ نگفته ای شهد آلله. # و گفت: چون حق تعالی این راه بر من بگشاد در روش این راه چندان فرق ~~PageV01P769 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0829.jpg) # و گفت: روز و شب که بیست و چهار ساعت است مرا یک نفس است، و # ~~آن نفس از حق و با حق است. دعوی من نه با خلق است، اگرپای آنجا برنهم # ~~که همت است. به جایی بر رسم که ملائکه حجابت1 را آنجا راه نبود. # و گفت: دوش جوانمردی گفت: آه آسمان و زمین بسوخت. شیخ گفت: # ~~آن کسان را که آنجا ms627 آورد همه با نور دیدم، بعضی را بیشتر و بعضی را ~~کمتر. # ~~گفتم: الهی آنچه در اینان بیافریدهای به اینان وا نما. گفت: بوالحسن! ~~حکم # ~~دنیا مانده است. اگر اینان را با اینان وا نمایم دنیا خراب شود. # و گفت: از خویشتن سیر شدم. خویشتن را فرا آب دادم. غرقه نشدم و فرا # ~~آتش دادم، بنسوخت. آنکه این خلق خورد، چهار ماه و دو روز از خلق باز # ~~گرفتم، بنمرد. سر بر آستثان عجز نهادم. فتوح سر در کرد تا به جایگاهی ~~برسیدم # ~~که صفت نتوان کرد. # و گفت: به دیدار بایستادم. خلق آسمان و زمین را بدیدم. معاملهآ ایشان مرا # ~~به هیچ نیامد. بدانچه می دیدم زآن او. از حق ندا آمد: تو و همهآ خلق ~~نزدیک من # ~~همچنانید که این خلق نزدیک تو. # و گفت: من نه عابدم ونه زاهد و نه عالم ونه صوفی. الهی تویکی # ~~هستی. من از آن یکی تویکی ام. # و گفت: چه مرد بود که با خداوند این چنین نایستد که آسمان و زمین و # ~~کوه ایستاده است. هرکه خویشتن را به نیک مردی نماید نه نیکی است که # ~~نیکی صفت خداوند است. # و گفت: اگر خواهی که به کرامت رسی یک روز بخور و سه روز مخور. PageV01P770 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0830.jpg) # ~~چهار ماه مخور. اول چهار ماه بخور، سالی مخور. آنگاه چیزی پدید آید- ~~چون # ~~ماری چیزی به دهان در گرفته- در دهان تونهد. بعد از آن هرگز ار تو ~~نخوری # ~~شاید؛ که من ایستاده بودم و شکم خشک بوده، آن مار پدید آمد. گفتم: ~~الهی! # ~~به واسطه نخواهم. در معده چیزی وادید آمد بویاتر از مشک، خوشتر از شهد. ~~سر # ~~به حلق من برد. از حق ندا آمد: ما تورا از معدهآ تهی طعام آوریم و از ~~جگر تشنه # ~~آب. اگر آن نبودی که او را حکم است از آنجا خوردمی که خلق ندیدی. # - گفت: من کارخویش به اخلاص ندیدم تا به جز او کسی ms628 را می دیدم. # ~~چون همه او را دیدم اخلاص پدید آمد. به بی نیازی او را در نگرستم. ~~کردار همهآ # ~~خلق پر پشه ای ندیدم. به رحمت او نگریستم. همه خلق را چند اززن دانه ای # ~~ندیدم. از این هر دو چه آید آنجا؟ # و گفت: از کار خدا عجب بماندم که چندین سال خرد از من ببرده بود و # ~~مرا خردمند به خلق می نمود. # گفت: الهی چه بودی که دوزخ و بهشت نبودی تا پدید آمدی که # ~~خداپرست کیست؟ # و گفت: خداوند بازار من بر من پیدا کرد. در این بازار بعضی گفتنی بود، # ~~و بعضی شنودنی، و بعضی نیز دانستنی. چون در این بازار افتادم بازارها ~~از پیش # ~~من بر گرفت. # و گفت: خداوند بندگی من بر من ظاهر کرد. اول و آخر خویش قیامت # ~~دیدم. هرچه به اول به من داد به آخر همان داد. ازموی سرتا به ناخن پای، ~~پل # ~~صراط گردانید. # و گفت: از خویشتن بگذشتی، صراط وا پس کردی. # و گفت: هرکس را از این خداوند رستگاری بود، ما را اندوه دایم بود، # ~~خدای قوت دهاد تا ما این بار گران بکشیم. # و گفت: عجب بماندهام از کردار این خداوند که از اول چندین بازار در ~~PageV01P771 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0831.jpg) # ~~درون این پوست بنهاد، بی آگاهی من. پس آخر مرا از آن آگاه کرد تا من ~~چنین # ~~متحیر گردیدم. یا دلیل المتحیرین زذنی تحیرا. # و گفت: کلهآ سرم عرش است و پایها تحت الثری، و هر دودست مشرق و # ~~مغرب. # و گفت: راه خدای را عدد نتوان کرد. چندانکه بنده است به خدا راه # ~~است. به هر راهی که رفتم قومی دیدم. گفتم: خداوندا! مرا به راهی بیرون ~~بر # ~~که من و تو باشیم- خلق در آن راه نباشد- راه یاندوه در پیش من نهاد. ~~گفت: # ~~اندوه باری گران است. خلق نتواند کشید. # و گفت: هرکه به نزدیک خدا مرد است نزدیک خلق کودک است، و # ~~هرکه ms629 نزدیک خلق مرد است آنجا نامرد است. این سخن را نگه دارید که من در # ~~وقتی ام که آن را صفت نتوان کرد. # و گفت: هرکه این سخنان بشنود و بداند که من خدای را ستودم به عزش # ~~بردارند و هرکه پندارد که خود را ستودهام به ذلش بردارند- که این سخنان ~~من از # ~~دریای پاک است. زآن خلق در وی برخه1 نیست. # و گفت: عافیت را طلب کردم، درتنهایی یافتم؛ و سلامت در خاموشی. # و گفت: در دل من ندا آمد از حق که: ای بوالحسن! فرمان مرا ایستاده # ~~باش که من زندهام که نمیرم، تا تورا حیاتی دهم که در آن حیات مرگ نبود ~~و # ~~هرچه تو را از آن نهی کردم دور باش از آن که من پادشاهی ام که ملک مرا # ~~زوال نیست، تا تورا ملکی دهم که آن را زوال نباشد. # و گفت: هرکه مرا بشناخت به دوستی، حق را دوست داشت؛ و هرکه حق # ~~را دوست وا، بهحبت جوانمردان پیوست؛ و هرکه به صحبت جوانمردان # ~~بیوست، به صحبت حق پیوست. PageV01P772 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0832.jpg) # و گفت: زبان من به توحید گشاده شد. آسمانها و زمینها را دیدم که گرد # ~~در گرد من طواف می کردند و خلق از آن غافل. # و گفت: به دل من ندا آمد از حق که: مردمان طلب بهشت میکنند، و به # ~~شکر ایمان قیام نکردهاند. مرا از من چیزی دیگر می طلبند. # و گفت: مزاح مکنید که اگر مزاح را صورتی بودی او را زهره نبودی که در # ~~آن محلت که من بودمی درآید. # و گفت: عالم بامداد برخیزد، طلب زیادتی علم کند؛ و زاهد طلب زیادتی # ~~زهد کند؛ و بوالحسن در بند آن بود که سروری به دل برادری رساند. # و گفت: هرکه مرا چنان نداند که من در قیامت بایستم تا او را درپیش # ~~نکنم در بهشت نشود. گواینجا میا و بر من سلام مکن. # و گفت: چیزی به من ms630 درآمد که مرا سی روز مرده کرد، از آنچه این خلق # ~~بدآن زندهاند از دنیا و آخرت. آنگاه مرا زندگانی داد که در آن مرگ ~~نبود. # و گفت: اگر من برخری نشینم و از نشابور درآیم ویک سخن بگویم تا # ~~قیامت دانشمند بر کرسی ننشیند. # گفت: با خلق خدا صلح کردم که هرگزجنگ نکردم و با نفس جنگی # ~~کردم که هرگز صلح نکردم. # و گفت: اگر نه آن بودی که مردمان گویند که به پایگاه بایزید رسید و # ~~بی حرمتی کرد والا هرچه بایزید با خدا بگفته است و بیندیشیده من با شما # ~~بگفتمی. و عجب این است که از او نقل می کنند که گفته است هرچه بایزید ~~با # ~~اندیشه آنجا رسیده است بوالحسن به قدم آنجا رسیده است. # ~~نهادیم جایی که آفریده را راه نیست. PageV01P773 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0833.jpg) # ~~میکنم. # و گفت: روز قیامت من نگویم که من عالم بودم یا زاهد یا عابد. گویم تو # ~~یکییی من زآن یکی تو بودم. # و گفت: بدینجا که من رسیدم سخن نتوانم گفت که آنچه مراست با او، # ~~اگر با خلق بگویم خلق آن بر نتابد، و اگر اینچه او راست با من بگوید ~~چون # ~~آتش باشد به بیشه درافگنی. دریغ آیدم که با خویشتن باشم و سخن او گویم. # و گفت: تا خداوند تعالی مرا از من پدید آورد بهشت در طلب من است و # ~~دوزخ در خوف من، و اگر بهشت و دوزخ اینجا که من هستم گذر کنند هر دو با # ~~اهل خویش در من فانی شوند. چه امید و بیم من از خداوند من است و جزاو # ~~کیست که از او امید و بیم بود؟ # و گفت: تکبیر فرضی خواستم پیوست. بهشت آراسته و دوزخ تافته و # ~~رضوان و مالک پیش من آوردند. تکبیر احرام پیوستم. بینایی من بر جای بود ~~که # ~~نه بهشت دیدم ونه دوزخ. رضوان را گفتم درآی دراین نفس، نصیب خویش # ~~یابی. فرا درآمد ms631 و در سیصدوشصت و پنج رگ من چیزی ندید که از او بیم # ~~داشت. # و گفت: هرکسی بر در حق رفتند، چیزی یافتند، و چیزی خواستند، و # ~~بعضی خواستند و نیافتند؛ و باز جوانمردان را عرضه کردند، نپذیرفتند. و ~~باز # ~~بوالحسن نپذیرفت، و باز بوالحسن را ندا آمد که: همه چیزبه تودهیم، مگر # ~~خداوندی. گفتم: الهی! این داد و دهم از میان برگیر که در میان بیگانگان ~~رود، # ~~و این از غیرت بود که نباید که بیگانگی بود. # و گفت: اندیشیدم وقتی که از من آرزومندتر بنده ای هست خداوند تعالی # ~~چشم باطن من گشاده کرد، تا آرزومندان او را بدیدم شرم داشتم از ~~آرزومندی # ~~خویش. خواستم که بدین خلق وا نمایم عشق جوانمردان تا خلق بدانستندی که # ~~هر عشق عشق نبود، تا هرکه معشوق خود را بدیدی شرم داشتی که گفتی من ~~تورا PageV01P774 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0834.jpg) # ~~77 ذکر شیخ ابوالحن خرقانی # ~~دوست دارم. # و گفت: خلق آن گویند که ایشان را با حق بود، و بوالحسن آن گوید که # ~~حق را با او بود. # و گفت: سی سال است تا روی فرا این خلق کردهام، و سخن میگویم، و # ~~خلق چنان دانند که من با ایشان میگویم. من خود با حق میگویم. به یک # ~~سخن با این خلق خیانت نکردم. به ظاهر و باطن با حق بودم، و اگر محمد # ~~علیه السلام از این در درآید مرا از این سخن خاموش نباید بود. # و گفت: پدرم و مادرم از فرزند آدم بود. اینجا که منم نه آدم است و نه # ~~فرزندان جوانمردی. راستی با خدای است و بس. # و گفت: به قفا باز خفته بودم. از گوشهآ عرش چیزی قطره قطره می چکید- # ~~بدهانم- و در باطنم حلاوت یدید می آمد. # و گفت: به خواب دیدم من و بایزید و اویس قرنی دریک کفن بودیمی. # و گفت: در همه جهان زنده ای ما را دید و آن بایزید بود. # نقل است که ms632 روزی این آیت همی خواند: قوله تعالی ان بظش ریک # ~~لشدید. گفت: بطش1 من سختتر از بطش او است که او عالم و اهل عالم را # ~~گیرد و من دامن کبریایی او گیرم. # و گفت: چیزی بر دلم نشان نشد از عشق که در همه عالم کس را محرم آن # ~~نیافتم که با وی بگویم. # و گفت: فردا خدای تعالی گوید به من هرچه خواهی بخواه. گویم: بار # ~~خدایا! تو عالمتری. گوید. همت توتورا بدادم، جزآن حاجت خواه. گویم: # ~~الهی! آن جماعت خواهم که در وقت من بودند و از پس من تا به قیامت به ~~PageV01P775 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0835.jpg) # ~~دنیا آن کردی که ما گفتیم، ما نیز آن کنیم که تو خواهی. # و گفت: خدای تعالی همه را پیش من کند. رسول علیه السلام گوید: اگر # ~~خواهی تو را از پیش جای کنم. گویم: یا رسول الله! من در دار دنیا تابع ~~توبودم. # ~~اینجا نیز پس رو تو هستم. بساطی از نور بگتراند. ابوالحسن و ژنده ~~جامگان او بر # ~~آنجا جمع آیند. مصطفی را بدآن جمع چشم روشن شود. اهل قیامت همه # ~~متعجب بمانند. فرشتگان عذاب میگذرند. میگویند: اینان آن قومند که ما را ~~از # ~~ایشان هیچ رنگی نیست. # و گفت: مصطفی علیه التلام فردا مردانی را عرضه دهد که در اولین و # ~~آخرین، مثل ایشان نبود. حق تعالی بوالحن را در مقابلهآ ایشان آورد و ~~گوید: # ~~ای محمد! ایشان صفت توآند، بوالحسن صفت من است. # و گفت: خدای تعالی به من وحی کرد و گفت: هرکه از این رود توآبی # ~~خورد همه را به تو بخشیدم. # و گفت: روزقیامت من نه آنم که زیارتیان خویش را شفاعت کنم، که # ~~ایشان خود شفاعت دیگران کنند. # و گفت: هرکه استماع سخن ما کرد و کند کمترین درجتش آن بود که # ~~حسابش نکنند فردا. # و گفت: به ما وحی کردند که همه چیزی ارزانی داشتم غیر الخفیة. # و گفت: گاه بوالحسن اویم، گاه ms633 او بوالحسن من است. معنی آن است # ~~چون بوالحسن در فنا بودی، بوالحسن او بودی، و چون در بقا بودی هرچه ~~دیدی # ~~همه خود دیدی، و آنچه دیدی بوالحسن او بودی. معنی دیگر آن است که در # ~~حقیقت چون الست وبلی. او گفت، پس آن وقت که بلی جواب داد بوالحسن # ~~أو بود، و بوالحس تمورجود. پس بوالحسن او بوده باشد. و معنی این در ~~قرآن PageV01P776 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0836.jpg) # ~~نخست پایهآ نردبان که نهادم به خدا رسیدم. معنی آن است که به یک قدم به # ~~خدا رسیدن دنی است، و چندان نردبان بی نهایت نهادن متدنی . یکی سفر است # ~~فی نورالله، ونورالله بی نهایت است. # و گفت: مردمان گویند خدا و نان؛ و بعض گویند نان و خدا؛ و من گویم # ~~خدا بی نان، خدا بی آب، خدا بی همه چیز. # و گفت: مردمان را با یکدیگر خلاف است تا فردا او را ببینند یا نه؟ # ~~بوالحسن دادوستد به نقد میکند که گدایی که نان شبانگاه ندارد، و دستار ~~از سر # ~~بر گیرد، و دامن به زیر نهد، محال بود که به نسیه فروشد. # و گفت: از هرچه دون حق است زاهد گردیدم. آنگاه خویش را خواندم. # و گفت: من در ولایت تونیایم که مکر تو بسیار است. # و گفت: اگر بر بساط محبتم بداری در آن مست گردم، در دوستی تو؛ و # ~~اگر بر بساط هیبتم بداری، دیوانه گردم در سلطنت تو. چون نور گستاخی سر # ~~برزند هر دو خود من باشم و منی من توی. # و گفت: روی به خدا باز کردم. گفتم: این یکی شخص بود که مرا به تو # ~~خواند و آن مصطفی بود علیه السلام. چون از او فرو گذری همه خلق آسمان و # ~~زمین را من به توخوانم واین بیان حقیقت است به اثبات شریعت. # و گفت: روی به خدا باز کردم و گفتم: الهی! خوشی به تو در بود، اشارت # ~~به بهشت کردی. # و ms634 گفت: خدای تعالی در غیب بر من باز گشاد که همه خلق را از گناه عفو # ~~کنم، مگر کسی را که دعوی دوستی من کرده باشد. من نیز روی بدو باز کردم # ~~و گفتم: اگر از آن جانب عفوپدید نیست، از این جانب هم پشیمانی پدید # ~~نیست. بکوش تا بکوشیم که بر آنچه گفته ایم پشیمان نیستیم. # و گفت: روی به خدا بار کردم. گفتم: الهی! روز قیامت داوری همه # ~~بگسلد و آن داوری که میان من و تواست نگسلد. PageV01P777 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0837.jpg) # و گفت: چون به جان نگرم جانم درد کند، و چون به دل نگرم دلم درد # ~~کند. چون به فعل نگرم قیامتم درد کند، چون به وقت نگرم درد توم کنی . ~~الهی! # ~~نعمت توفانی است، ونعمت من باقی؛ ونعمت تومنم، ونعمت من تویی. و # ~~گفتم: الهی! هرچه توبا من گویی من با خلق تو گویم، و هرچه توبا من دهی # ~~من خلق تورا دهم. # و گفت: الهی! حدیث تو از من نپذیرند. # و گفت که هیچ کس نبود با او نشسته، و میگفت تو مرا چیزی گفتی که # ~~در این جهان نیاید و من تورا جوابی دادم که در هر دو جهان نیاید، و ~~چنین بسیار # ~~بودی که جوابی همی دادی و کسی حاضر نبودی. # و گفت: الهی! روز بزرگ پیغامبران بر منبرهای نور نشینند، و خلق نظارهآ # ~~ایشان بود، واولیای توبر کرسیها نشینند، از نور. خلق نظارهآ ایشان بود. ~~بوالحسن # ~~بریگانگی تو نشیند تا خلق نظارهآ تو بود. # و گفت: الهی سه چیز از من به دست خلق مکن. یکی جان من که من # ~~جان از تو گرفتم، به ملک الموت ندهم. و روز و شب با من تویی کرام ~~الکاتبین # ~~در میان چه کار دارند؟ و دیگر سؤال منکر و نکیر نخواهم که نوریقین توبا # ~~ایشان دهم. تا به توایمان نیارند دست وا نگیرم. # و گفت: اگر بندهآ همه مقامها به پاکی خود بگذارد هستی حق ms635 هیچ # ~~آشکارا نشود تا هر چه از او فرو گرفته است با او ندهند. # و گفت: الهی مرا در مقامی مدار که گویم خلق و حق. یا گویم من و تو. # ~~مرا در مقامی دار که در میان نباشم، همه توباشی. # و گفت: الهی اگر خلق را بیازارم همین که مرا بینند راه بگردانند و # و گفت. این راه پانان است. الهی! با تودستی بزنم تا به توپیدا گردم در ~~PageV01P778 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0838.jpg) # ~~هر زاهد پرسیدم و روز و شب بر من برحذر بود که بر من گذر کرد. خضر # ~~علیه السلام که آمد در حذر بود. # و گفت: چون دو بود همتا بود. یکی بود همتا نبود. # و گفت: الهی! هر چیز که از آن من است در کارتو کردم و هرچه از آن تو # ~~است در کار تو کردم، تا منی از میان برخیزد و همه توباشی. # و گفت: در همه حال مولای توآم و از آن رسول تو، و خادم خلق تو. # و گفت: هشتاد تکبیر بکردم. یکی بردنیا، دوم برخلق، سوم بر نفس، # ~~چهارم بر آخرت، پنجم بر طاعت. واین را با خلق بتوان گفت و دیگر را مجال # ~~نیست. و گفت: چهل گام برفتم. به یک قدم از عرش تا ثری بگذاشتم. ~~دیگران را # ~~صفت نتوان کرد. و اگراین با کسی بگویی که میان وی و خداوند حجابی نبود # ~~دل وجانش بشود. # و گفت: الهی! اگر میان من وتوحجابی بودی چنین نبودی. کسی # ~~بایستی که زندگانیش به خدای بودی تا من صفت تو با او بکردمی که این خلق # ~~زنده نه اند. # و گفت: اگر این رسولان و بهشآت و دوزخ نبودی من هم از این بودمی که # ~~امروز هستم. از دوستی توو از فرمانبرداری تو از بهر تو. # و گفت: چون مرا یاد کنی جان من فدای توباد، و چون دل من تورا یاد # ~~کند نفس من فدای دل من باد. # و گفت: الهی! اگر ms636 اندامم درد کند شفای تودهی. چون توآم درد کنی # ~~شفا که دهد؟ # و گفت: الهی! مرا تو آفریدی، برای خویش آفریدی، از مادر برای توزادم. # ~~مرا به صید هیچ آفریده مکن. PageV01P779 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0839.jpg) # ~~و بعض علم و سجاده. مرا از آن باز کن که زند گانیم و دوستیم جز از برای ~~تو # ~~نبود. # و گفت: الهی! اگر تنی بودی و دلی بودی از نورهم تورا نشایستی. # ~~فکیف تنی ودلی چنین آشفته کی تو را شاید؟ # و گفت: الهی! هیچ کس بود از دوستان تو که نام تو بسزا برد تا بینایی # ~~خود بکنم و در زیر قدم او نهم، ویا هستند در وقت من تا جان خود فدای او # ~~کنم، ویا از پس من خواهند بود. # و گفت: الهی! مرا بدین خلق چنین نمودی که سر بدآن گریبان بر کردهام # ~~که ایشان بر کردهاند. اگر بدیشان فرا نمودی که من سر بگذام گریبان بر # ~~کرده ام، چه کردندی؟ # و گفت: خداوندا! من دردنیا چندانکه خواهم از تولاف بخواهم زد، فردا # ~~هرچه خواهی با من بکن. # و گفت: الهی! ملک الموتت را بفرست تا جان من بستاند و من جان او # ~~بستانم تا جنازهآ هر دو به گورستان برند. # و گفت: الهی! گروهی اند که ایشان روز قیامت شهید خیزند که ایشان در # ~~سبیل تو کشته شده باشند. من آن شهید خیزم که به شمشیر شوق تو کشته شده # ~~باشم که دردی دارم که تا خدای من بود آن درد می بود و درد را جستم ~~نیافتم، # ~~درمان جستم نیافتم، اما درمان یافتم. # و گفت: در همهآ کارها پیش طلب بود، پس یافت؛ الا در این حدیث که # ~~پیش یافت بود پس طلب. و مریدان را گفتند: پای آبله گردید و مردان بی ~~آبله # ~~رسیدند. نامردان را پای آبله کند و مردان را نشستگاه. # و گفت: بایزید مریدان را گفت که حق گفت هرکه مرا خواهد بسیار # ~~کرامتها کنم با او ms637 و هرکه تورا که بایزیدی خواهد نیستش کنم که هیچ جایش # ~~بادید نیارم. اکنون شما چه گویید؟ گفتند: اگر نیز نیست نکند جان را ~~خواهیم. PageV01P780 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0840.jpg) # و گفت: اگر بندهآ آفریده در پیش حق بایستد، چنانکه دو به یکی بود، # ~~هنوز آن روش چیزی نیست. به مقام مردان از او پرسیدند که دو به یکی چون # ~~بود؟ گفت: چنانکه خلق از پیش او برخیزد او نیز در خویشتن برسد، همی # ~~خورد، و طعم نداند. سرما و گرما براو گذر میکند و خبرش نبود و چون از # ~~خویشتن برسد به جزحق هیچ نبود. # و گفت: کس بود که به هفتاد سال یکبار آگاه نبود. کس بود که به پنجاه # ~~سال، وکس بود به چهل سال، وکس بود به بیست سال، و کس بود به هر # ~~سال، و کس بود به هر ماه، و کس بود به هر وقت نماز، و کس بود که بر او # ~~احکام می راند و او را ازاین جهان و از آن جهان خبر نبود. # و گفت: آسان آسان نگو. بیا که من مردی ام تا هفتاد سال. معاملهآ خویش # ~~چنانکه تکبیر اول به خراسان پیوندی و سلام به کعبه باز دهی، زبرتا به ~~عرش و # ~~زیر تا به ثری بینی، همه را همچون بی نمازی زنان بینی. آن وقت بدان که # ~~مردی نه ای. # و گفت: هرکه در دار دنیا دست به نیک مردی به در کند، باید تا از خدای # ~~آن یافته بود که بر کنار دوزخ بایتد، به قیامت، و هرکه را خدای به دوزخ # ~~می فرستد او دست او میگیرد و به بهشت می برد. # و گفت: از خلقان بعض به کعبه طواف کنند، و بعض به آسمان # ~~بیت المعمور، و بعض به گرد عرش؛ و جوانمردان دریگانگی او طواف کنند. # و گفت: همه کس نماز کنند و روزه دارند و لیکن مردان مرد است که # ~~شصت سال بر او بگذرد که ms638 فرشتهای بر او هیچ ننویسد که او را از آن شرم ~~باید # ~~داشت، از حق و حق را فراموش نکند به یک چشم زخم مگر بخسبد آنچه # ~~مشاهده بود که گویند در بنی اسرائیل کس بودی که سالی در سجود بودی، و ~~دو # ~~سال در مشاهده این بود که این امت دارد که یک ساعت فکرت این بنده با # ~~یکساله سجود ایشان برابر بود. PageV01P781 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0841.jpg) # و گفت: می باید که دل خویش چون موج دریا بینی که آتش از میان آن # ~~موج برآید، وتن در آتش بسوزد؛ درخت وفا از میان آن سوخته برآید، میوهآ ~~بقای # ~~ظاهر حاصل شود، و چون میوه بخوری آب آن میوه به گذردل فرو شود، فانی # ~~شوی در یگانگی او. # و گفت: خدای را بر روی زمین بندهای است که در دل او نوری گشاده # ~~است از یگانگی خویش که اگر هرچه از عرش تا ثری هست گذر در آن نور # ~~کند، بسوزد. چنانکه پر گنجشکی که به آتش فروداری. # دانشمندی گفت: چیزی پرسیدم. گفت: این زمان نتوانی دانست تا بدآن # ~~مقام رسی که به روزی هفتاد بار بمیری، و به شبی هفتاد بار. و کارش چهل # ~~سال چنین زندگانی بود. # و گفت: اینچه در اندرون پوست اولیا بود اگر چند ذره ای میان دو لب و # ~~دندان او بیاید همه خلق آسمان و زمین در فزع افتد. # و گفت: خدای را بر پشت زمین بندهای است که به شب تاریک در خانهآ # ~~تاریک خفته بود، و لحاف در سر کشیده. پس ستارهآ آسمان می بیند که در # ~~آسمان می گردد و ماه را همچنین و طاعت و معصیت همهآ خلایق می بیند که ~~به # ~~آسمان می برند و می بیند که روزی خلقان از آسمان به زمین می آید و ~~ملایکه را # ~~می بیند که از آسمان بزمین و از زمین به آسمان می روند و خورشید را می ~~بیند که # ~~در آسمان ms639 گذر می کند. # و گفت: کسی را که همگی او خداوند فرا گرفته بود از موی سرتا # ~~آخمص1 قدم او همه به هستی خدای اقرار دهد. # و گفت: مردان خدای تعالی همیشه بودند و همیشه باشند. # و گفت: الست برتکن را بعض شنیدند که نه من خداام، و بعض شنیدند ~~PageV01P782 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0842.jpg) # ~~7. ذکر شیخ ابوالحن خرقانی # ~~که نه من دوست شما ام، و بعض چنان شنیدند که نه همه منم. # و گفت: خدای تعالی به اولیای خویش لطف کرد و لطف خدا چون مکر # ~~خدا بود. # و گفت: هرکه از خدا به خدا نگرد خلق را نبیند. # و گفت: مثل جان چون مرغی است که ببری به مشرق دارد، و پری به # ~~مغرب، وپای به ثری و سر بدآنجا که آن را نشان نتوان داد. # و گفت: دوست چون با دوست حاضر آید همه دوست را بیند، خویشتن را # ~~نبیند. # و گفت: آن را که اندیشه ای به دل درآید که از آن استغفار باید کردن # ~~دوستی را نشاید. # و گفت: سر جوانمردان را خدای تعالی بدآن جهان و بدین جهان آشکارا # ~~نکند و ایشان نیز آشکارا نکنند. # و گفت: اندکی تعظیم به از بسیاری علم و عبادت و زهد. # و گفت: خدای تعالی موسی را علیه السلام گفت: لن ترانی. زبان همهآ # ~~جوانمردان از این سؤال و سخن خاموش گردید. # و گفت: چشم جوانمردان بر غیب خداوند بود تا چیزی بر دل ایشان افتد تا # ~~بچشند آنچه اولیا و انبیا چشیدهاند. دل جوانمردان به باری در بود که ~~اگر آن بار # ~~برآفریده نهند نیست شود، و اولیاء خود را خود می دارد تا آن بار ~~بتوانند کشید # ~~والا رگ و استخوان ایشان از یکدیگر بیامدی. # و گفت: چه مردی بود که مثل فتوح او چون مرغی شود که خانه اش زرین # ~~بود؟ چه مردی بود که حق تعالی او را به راهی ببرد که آن راه مخلوق بود؟ # و ms640 گفت: خدای تعالی را بر پشت زمین بندهای هست که او خدای را یاد # ~~کند. همه شیران بول بیفگنند، ماهیان در دریا از رفتن فرو ایستند، ~~ملائکهآ # ~~آسمان در هیبت افتند، آسمان و زمین و ملائکه بدآن روشن بباشند. PageV01P783 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0843.jpg) # و گفت: همچنین خدای تعالی را بندگانند بر پشت زمین که خدایرا یاد # ~~کنند ماهی در دریا از رفتن باز ایستد زمین در جنبیدن آید خلق پندارند ~~که زلزله # ~~است، و همچنین بندهای هست او را که نور او به همه آفریده برافتد. چون ~~خدای # ~~را یاد کند از عرش تا به ثری بجنبد. # و گفت: از آن آب محبت که در دل دوستان جمع کرده است اگر قطره ای # ~~بیرون آید همه عالم پر شود که هیچ آب در نشود، و اگر از آن آتش که در ~~دل # ~~دوستان پدید آورده است ذره ای بیرون آید از عرش تا به ثری بسوزد. # و گفت: سه جای ملائکه از اولیا هیبت دارند: یکی ملک الموت در وقت # ~~نزع؛ دوم کرام الکاتبین در وقت نبشتن؛ سوم منکر و نکیر در وقت سؤال. # و گفت آن را که او بردارد باکی دهد که تاریکی در او نبود قدرتی دهد # ~~که هرچه گوید بباش بباشد، میان کاف ونون. # و گفت: گروهی را به اول خداوند ندانستند که به آخر هم بود خدا ما را از # ~~ایشان کناد، و گروهی از بندگان آنهااند که خدای تعالی ایشان را ~~بیافرید، # ~~ندانستند که به اول ایشان را خداوند است تا به آخر، و آخر ایشان قیامت. # و گفت: ندا آمد از خداوند که بندهآ من! آن را که تومی جویی به اول خود # ~~نیست، به آخر چون توان یافت که این راهی است از خدا به خدا، بنده آن ~~باز # ~~نیاید. # مردی را گفت: آنجا که تو را کشتند خون خویش دیدی. پس گفت: بگو # ~~آنجا که مرا کشتند هیچ آفریده نبود که خون جوانمردان ms641 بر وی مباح است. # و گفت: چون به عمر خویش در نگرستم همه طاعت خویش- هفتادوسه # ~~ساله یکساعت دیدم، و چون به معصیت نگریستم درازتر از عمر نوح دیدم. # و گفت: تا به یقین ندانستم که رزق من بر اوست دست از کار باز # ~~نگرفتم، وتا عجز خلق ندیدم پشت بر خلق نیاوردم. # و گفت: جوانمردی به کنار بادیه رسید. به بادیه فرو نگریست و باز پس ~~PageV01P784 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0844.jpg) # ~~گردید و گفت من اینجا فرو نگنجم. یعنی آنچه منم. # و گفت: چنان باید بودن که ملائکه که بر شما موکل اند با رضا ایشان را # ~~وا پس فرستی ویا اگرنه چنان باید بود که شبانگاه دیوان از دست ایشان ~~فرا # ~~گیری و آنچه بباید ستردن بستری، و آنچه بباید نبشتن بنویی، و اگر نه ~~چنان # ~~بودن که شانگاه که آنجا باز شوند گویند نه نیکی بودش و نه بدی. خداوند # ~~تعالی بگوید من نیکوی ایشان با شما بگویم. # و گفت: مردان خدای را اندوه و شادی نبود و اگر اندوه و شادی بود هم از # ~~او بود. # و گفت: صحبت با خدای کنید، با خلق مکنید که دیدنی خداست و # ~~دوست داشتنی خدا و آنکس که به وی نازید خداست، و گفتنی خداست و # ~~شنودنی خداست. # و گفت: کس بود که در سه روز به مکه رود و باز آید، و کس بود که در # ~~شبانه روزی، و کس بود که در شبی، و کس بود که در چشم زخمی. پس آن که # ~~در چشم زخمی برود و باز آید قدرت بود. # و گفت: تا خدای تعالی بنده را در میان خلق دارد فکرتش از خلق جدا # ~~نشود . چون دل او را از خلق جدا کند در مخلوقش فکرت نبود، فکرتش با ~~خداوند # ~~بود. یعنی در دلش فکرت بماند. # و گفت: خدای تعالی مؤمنی را هیبت چهل فرشته دهد و این کمترین # ~~هیبت بودش که داده بود، و آن هیبت از ms642 خلقان باز پوشد تا خلقان با ایشان # ~~عیش توانند کرد. # و گفت: اگر کسی اینجا نشسته بود چشمش به لوح برافتد روا بود، و من # ~~فرا پذیرم ولیکن باید که نشانش با من دهد. # و گفت: اگر خدای تعالی را به خرد شناسی علی با توبود، و اگر به ایمان ~~PageV01P785 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0845.jpg) # و گفت: علی دهقان گفت که مرد به یک اندیشهآ ناصواب که بکند دو # ~~ساله راه از حق تعالی باز پس افتد. # و گفت: عجب دارم از این شاگردان که گویند پیش استاد شدیم ولیکن # ~~شما دانید که من هیچ کس را استاد نگرفتم که استاد من خدا بود تبارک و ~~تعالی # ~~و همهآ پیران را حرمت دارم. # دانشمندی از او پرسید: خرد و ایمان و معرفت را جایگاه کجاست؟ گفت: # ~~تو رنگ اینها را به من نمای تا من جایگاه ایشان با تو نمایم. دانشمند ~~را گریه بر # ~~افتاد، به گوشه ای نشست. # شیخ را گفتند: مردان رسیده کدام باشند؟ گفت: از مصطفی علیه السلام # ~~در گذشتی، مرد آن باشد که او را هیچ از این در نیابد و تا مخلوق باشی ~~همه # ~~دریابد. یعنی از عالم امرباش نه از عالم خلق. # و گفت: مردان از آنجا که باشند سخن نگویند. پستر باز آیند تا شنونده # ~~سخن فهم کند. # و گفت: همه کسی نازد بدآنچه داند تا بداند که هیچ نداند. چون بدانست # ~~که هیچ ندانست شرم دارد از دانش خود تا آنگاه که معرفتش به کمال باشد. # و گفت: خداوند را به تهمت نباید دانست و پنداشت نباشد دانست که # ~~گویی دانیش و ندانیش. خدای را چنان باید دانست که هرچند می دانیش، # ~~گویی کاشکی بهتر دانستمی. # و گفت: بنده چنان بهتر بود که از خداوند خویش، نه به زندگانی وا شود # ~~و نه به مرگ. # و گفت: چون خدای تعالی را به سوی خویش راه نماید سفر و اقامت این # ~~بنده در یگانگی او بود ms643 و سفر و اقامت او به سر بود: # و گفت: دل که بیمار جق بود خوش بود زیرا که شفاش جزحق هیچ # ~~نبود. PageV01P786 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0846.jpg) # ~~7: ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی # و گفت: هرکه با خدای تعالی زندگانی کند دیدنیها همه دیده بود، و # ~~شنیدنیها همه شنیده، و کردنیها کرده، و دانستنی دانسته. # و گفت: به یاری آسمان و زمین طاعت با انکار این جوانمردان هیچ وزن # ~~بیارد. # و گفت: در این واجار بازاری است که آن را بازار جوانمردان گویند، و نیز # ~~بازار حق خوانند. از آن راه حق شما آن را دیده اید؟ گفتند: نه. گفت: در ~~آن # ~~بازار صورتها بود نیکو چون روند گان آنجا رسند آنجا بمانند و آن صورت ~~کرامت # ~~بود و طاعت بسیار، و دنیا و آخرت آنجا بمانند و به خدا نرسند. بنده ~~چنین # ~~نیکوتر که خلق را بگذارد و با خدا به خلوت در شود و سر به سجده نهد و ~~به # ~~دریای لطف گذر کند، بیگانگی حق رسد و از خویشتن برهد همه بر وی # ~~می راند و او خود در میان نه. # و گفت: این علم را ظاهر ظاهری وباطنی، وباطن باطنی . علم ظاهر و # ~~ظاهر ظاهر آن است که علما میگویند، و علم باطن آن است که جوانمردان با # ~~جوانمردان میگویند، و علم باطن باطن راز جوانمردان است با حق تعالی که # ~~خلق را آنجا راه نیست. # و گفت: تا تو طالب دنیا باشی دنیا برتو سلطان بود، و چون از وی روی # ~~بگردانی توبر وی سلطان باشی. # و گفت: درویش کسی بود که او را دنیا و آخرت نبود، و نه در هر دو نیز # ~~رغبت کند، که دنیا و آخرت از آن حقیرترند که ایشان را با دل نسبت بود. # و گفت: چنانکه از تو نماز طلب نمی کند- پیش از وقت- تونیز روزی # ~~مطلب پیش از وقت. # و گفت: جوانمردی دریایی است به سه چشمه: یکی سخاوت؛ دوم # ~~شفقت؛ سوم ms644 بی نیازی از خلق و نیازمندی به حق. # و گفت: نفس که از بنده برآید و به حق شود بنده بیاساید. نظر که از ~~PageV01P787 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0847.jpg) # ~~خدای به بنده آید بنده را برنجاند. # و گفت: از حال خبرنییست و اگر بود آن علم بود نه حان. یا به حق راه # ~~است یا به حق کسی را راه نیست. همه آفریده در بوالحسن جای گیرد و # ~~بوالحسن را در خویشتن یک قدم جای نیست. # و گفت: از هر قومی یکی بردارد و آن قوم را بدو بخشد. قومی را به دوستی # ~~گرفت و از خلق جدا وا کرد. # و گفت: در گوشه ای بنشینید و روی به من فرا کنید. # و گفت: مردان که بالا گیرند به پاکی بالا گیرند نه به بسیاری کار. # و گفت: اگر ذرهای نیکویی خویش بر تو بگشاید در عالم کسی نباشد که # ~~تورا از وی بباید شنیدن یا بباید گفتن. # و گفت: علما گویند که ما وارثان رسولیم. رسول را وارث ما ایم که آنچه # ~~رسول بود بعضی ما داریم. رسول درویشی اختیار کرد و درویشی اختیار ماست. # ~~با سخاوت بود و با خلق نیکوبود و بی خیانت بود. با دیدار بود، رهنمای ~~خلق # ~~بود، بی طمع بود، شر وخیر از خداوند دید، با خلقش غش نبود، اسیر وقت ~~نبود، # ~~هرچه خلق از او بترسند نترسید و هرچه خلق بدو اومید دارند اونداشت. به ~~هیچ # ~~غره نبود و این جمله صفات جوانمردان است. رسول علیه السلام دریایی بود # ~~بی حد که اگر قطره ای از آن بیرون آید همه عالم و آفریده غرق شود. در ~~این قافله # ~~که ماییم مقدمه حق است، آخرش مصطفی است، بر قفا صحابه اند. خنک آنها # ~~که در این قافله اند و جانهاشان با یکدیگر پیوسته است که جان بوالحسن ~~را هیچ # ~~آفریده پیوند نکرد. # گفت: بسی جهد بباید کرد تا بدانی که نشایی، و بسیار بباید دید که بینی ms645 # ~~که نشایی. # و گف. دوی ی ی رر پوت مفنی خوافند و چون مفسی پدید # ~~آید سخن بنماند که از معنی هیچ نتوان گفت. PageV01P788 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0848.jpg) # ~~9. ذکر شیخ ابوالحن خرقانی # و گفت: خدای تعالی همهآ اولیا و انبیا را تشنه درآورد و تشنه ببرد. # و گفت: این نه آن دریاست که کشتی باز دارد- که صد هزار بر خشکی # ~~این دریا غرق شوند- بلکه به دریا نرسند. اینجا چه بازدارد؟ خدا و بس. # و گفت: رسول علیه السلام در بهشت شود خلقی بیند بسیار. گوید: الهی! # ~~اینان به چه در آمدند. گوید: به رحمت. هرکه به رحمت خدا درآید به در ~~شود. # ~~جوانمردان به خدا در شوند. ایشان را به راهی برد خدا که در آن راه خلق ~~نبود. # و گفت: هزار منزل است بنده را به خدا. اولین منزلش کرامات است، اگر # ~~بنده مختصر همت بود به هیچ مقامات دیگر نرسد. # و گفت: راه دو است. یکی راه هدایت و دیگر راه ضلالت. آنچه راه # ~~ضلالت است آن راه بنده است به خداوند، و آنچه راه هدایت است راه خداوند # ~~است، به بنده. پس هرکه گوید بدو رسیدم نرسید، و هرکه گوید بدویم ~~رسانیدند # ~~رسید. # و گفت: هرکه او را یافت بنماند، و هرکه او را نیافت بنمرد. # و گفت: یک ذره عشق از عالم غیب بیامد و همه سینه های محبان ببویید، # ~~هیچ کس را محرم نیافت. هم با غیب شد. # و گفت: در هر صد سال یک شخص از رحم مادر بیاید که او یگانگی # ~~خدای را شاید. # و گفت: او را مردانی باشند مشرق و مغرب، علی1 وثری، در سینه ایشان # ~~پدید نیاید. # و گفت: هرآن دلی که بیرون از خدای در او چیزی دیگر بود، اگر همه # ~~طاعت است آن دل مرده است. گفتند: دلت چگونه است؟ گفت: چهل سال # ~~است تا میان من ودل جدای انداخته اند. PageV01P789 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0849.jpg) # و گفت: مادر فرزند را چند بار ms646 گوید ««مادر تو را میراد» بنتواند مرد، ~~ولیکن # ~~در آن گفت صادق باشد. # و گفت: سه چیز با خدا نگاه داشتن دشوار است: سر با حق؛ و زبان با # ~~خلق؛ وپاکی در کار. # و گفت: چیز میان بنده و خدا حجاب بتواند کردن، مگر نفس. همه کس # ~~از این بنالیدند. به خدا و بیغامبران نیز بنالیدند. # و گفت: دین را از شیطان آن فتنه نیست که از دو کس عالمی بردنیا # ~~حریص، و زاهدی از علم برهنه. و صوفی را گفت اگر برنایی را با زنی در ~~خانه # ~~کنی سلامت یابد، و اگربا قرایی در مسجد کنی سلامت نیابد. # و گفت: نگرتا از ابلیس ایمن نباشی که در هفتصد درجه در معرفت سخن # ~~گوید. # و گفت: از کارها بزرگتر ذکر خدای است و پرهیز و سخاوت و صحبت # ~~نیکان. # و گفت: هزار فرسنگ بشوی تا از سلطانیان کسی را نبینی، آن روز سودی # ~~نیک کرده باشی. # و گفت: اگر مؤمن را زیارت کنی باید که ثواب آن به صد حج پذیرفته # ~~ندهی که زیارت مؤمن را ثواب بیشتر است از صد هزار دینار که به درویشان # ~~دهی. چون زیارت مؤمن کنی به اعتقاد گیری که خدای تعالی بر شما رحمت # ~~کرده است. # و گفت: قبله پنج است: کعبه است که قبلهآ مؤمنان است؛ و دیگر # ~~بیت المقدس که قبلهآ پیغامبران وامتان گذشته بوده است؛ وبیت المعمور به # ~~آسمان که آنجا مجمع ملائکه است؛ وچهارم عرش که قبلهآ دعا است؛ و # ~~جوانمردان را قبله خداست. فأینما تولوا فثم وجه اللهو # و گفت: این راه همه بلا و خطر است. ده جای زهر است، یازدهمین جای ~~PageV01P790 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0850.jpg) # ~~79. ذکر شیخ ابوالحن خرقانی # ~~شکر است. # و گفت: تا نجویندت مجوی، که آنچه جوی چون بیابی به توماند، و چون # ~~توبود. # و گفت: بهرمندتر از علم آن است که، کاربندی؛ و از کار بهتر آن است # ~~که برتو فریضه است. # و گفت: چون بنده ms647 عز خویش فرا خدای دهد خدای تعالی عز خویش بر آن # ~~نهد و باز به بنده دهد تا به عز خدا عزیز شود. # و گفت: خردمندان خدای را به نوردل بینند، و دوستان به نوریقین، و # ~~جوانمردان به نور معاینه. . # پرسیدند که توخدای را کجا دیدی؟ گفت: آنجا که خویشتن ندیدم. # و گفت: کسانی بودند که نشان یافت دادند و ندانستند که یافت محال # ~~است، و کسانی بودند که نشان مشاهده دادند و ندانستند که مشاهده حجاب # ~~است. # و گفت: هرکه بر دل او اندیشهآ حق و باطل درآید او را از رسیدگان # ~~نشماریم. # و گفت: من نگویم که کار نباید کرد تورا، اما بباید دانستن که آنچه # ~~می کنی تو میکنی یا به تو میکنند؟ آن بازرگانی این است که بنده با ~~سرمایهآ # ~~خداوند میکند. چون سرمایه با خداوند دهی توبا خانه شوی. تورا به اول ~~خداوند # ~~است و به آخر هم خداوند و در میانه هم خداوند. و بازار تواز او رواست. ~~نی تو، # ~~هرکه به نصیب خویش بازار بیند، او را آنجا راه نیست. # و گفت: همه مجتهدات از سه بیرون نبود: یا طاعت تن بود؛ یا ذکر به # ~~روا؛ یا فکردک. ومل این چو اب بود که به دریا در شود به دریا کجا پدید # ~~آید؟ این سه تمام. PageV01P791 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0851.jpg) # ~~غرقه شود، جوانمردی آن بود که فعل خویش نبینی. # و گفت: که فعل تو چون چراغ بود و آن دریا چون آفتاب. آفتاب چون پدید # ~~آید به چراغ چه حاجت بود؟ # و گفت: ای جوانمردان! هشیار باشید که او را به مرقع و سجاده نتوانید # ~~دید. هرکه بدین دعوی بیرون آید او را کوفته گردانند. هرچه خواهی گوباش. # ~~جوانمردی بود که نفس و جانی نبود. روز قیامت خصم خلق خلق است و خصم # ~~ما خداوند است. چون خصم او بود داوری هرگز منقطع نشود. او ما را سخت # ~~گرفته است وما او را سخت تر. ms648 # و گفت: با خدای بزرگ همت باشید که همت همه چیزی به تو دهد، مگر # ~~خداوندی. و اگر گوید خداوندی نیز به تو دهم بگویی که دادن و دهم صفت # ~~خلق است. بگوی الله بی جای الله، بی خواست الله، بی همه چیزی مستی آن ~~را # ~~نیکو بود کی می خورده بود. # و گفت: تا کی گویی صاحب رای و صاحب حدیث. یکبار بگوی الله # ~~بی خویشتن؛ یا بگوی الله به سزای او. # و گفت: کسانی می آیند با گناه. بعض می آیند با طاعت. این نه طریق # ~~است که با این هیچ درگنجد. تو هر دو را فراموش کن، چه ماند الله هرکه ~~به وقت # ~~گفتار و اندیشه خدای را با خویشتن نبیند، در این دو جای به آفت درافتد. # و گفت: همه خلق در آنند که چیزی آنجا برند که سزای آنجا بود. از # ~~اینجا هیچ چیزنتوان برد. از اینجا آنجا چیزی بزند که آنجا غریب بود وآن ~~نیستی # ~~بود # و گفت: امام آن بود که به همهآ راهها رفته بود. PageV01P792 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0852.jpg) # ~~79 ذ لر سیح ابوال ححن خرقانج # ~~است، و از یقین چندان بس بود که بگویی و بدانی که آنچه روزی توست به تو # ~~آید، و از زهد چندان بس بود که بگوی و بدانی که آنچه تومی خوری روزی # ~~توست تا نگویی که این خورم یا آن خورم. # و گفت: خدای تعالی با بنده چندان نیکویی بکند که مقام او به علیین # ~~بود. اگر به خاطر او درآید که از رفیقان من کسی بایستی تا بدیدی او را ~~نیک # ~~مردی نرسد. # و گفت: آسمان بشماری، پس خدای را بدانی. بدانکه راه بر تو دراز بود به # ~~نور یقین. بروتا راه بر تو کوتاه گردد. # و گفت: بایست و میگویی الله تا در فنا شوی. # و گفت: بر همه چیزی کتابت بود مگر بر آب؛ و اگر گذر کنی بردریا از # ~~خون خویش، بر آب ms649 کتابت کن تا آن کزپی تو درآید، داند که عاشقان و مستان # ~~و سوختگان رفته اند. # و گفت: چون ذکر نیکان کنی میغی سپید برآید و رحمت ببارد، و چون # ~~ذکر خدای کنی میغی سپید برآید و عشق ببارد. ذکر نیکان عام را رحمت است # ~~وخاص را غفلت. # و گفت: مؤمن از همه کس بیگانه بود مگر از سه کس: یکی از خداوند؛ # ~~دوم از محمد علیه السلام؛ سوم از مؤمنی دیگر که پا کیزه بود. # و گفت: سفر پنج است: اول به پای؛ دوم به دل؛ سوم به همت؛ چهارم به # ~~دیوار؛ پنجم در فنای نفس. # و گفت: در عرش نگرستم تا غایت مردمان جویم. در او غایتهایی دیدم که # ~~مردان خدا در آن بی نیاز بودند. بی نیازی مردان غایت مردان بود که چون ~~چشم # ~~ایشان به پاکی خداوند بر افتد بی نیازی خویش بینند. PageV01P793 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0853.jpg) # ~~خداوند درآمد، و جایگاه بگرفت. یعنی که هرطاعت که بعد از آن کنند- نه # ~~ایشان کنند- بر ایشان برود که هزار مرد در شرع برود، تا یکی پدید آید ~~که شرع # ~~در او رود. # و گفت: صوفی را نودونه عالم است: یکی عالم از عرش تا ثری و از مشرق # ~~تا مغرب همه را سایه کند؛ و نودوهشت را در وی سخن نیست و دیدار نیست. # ~~صوفیی روزی است که به آفتابش حاجت نیست، و شبی است بی ماه و ستاره # ~~که به ماه و ستارهاش حاجت نیست. # و گفت: آنکس را که حق او را خواهد راهش او نمابد، پس راه بر وی # ~~کوتاه بود. # و گفت: طعام و شراب جوانمردان دوستی خدا بود. # و گفت: هرکس که غایب است همه از او گویند. آنکس که حاضر است # ~~از او هیچ نتوان گفت. # و گفت: خدای تعالی بر دل اولیای خویش از نور بنایی کند و بر سر آن بنا # ~~بنایی دیگر، و همچنین بر سر این، یکی دیگرتا به جایگاهی که ms650 همگی او خدا # ~~بود. # و گفت: خداوند از هستی خود چیزی در این مردان پدید کرده است. اگر # ~~کسی گوید این حلول بود گویم این نور الله می خواهد. خلق آلخلق فی ظلمته # ~~ثم عرش علیهم من نوره. # و گفت: خداوند بنده را به خود راه باز گشاید. چون خواهد که برود در # ~~یگانگی او رود، و چون بنشیند در یگانگی او نشیند. پس هرکه سوخته بود به # ~~آتش یا غرقه بود به دریا با او نشینید. # و گفت: درویش آن بود که در دلش اندیشه نبود، میگویم و گفتارش # ~~نبود، می بیند و می شنود و دیدار و شنوا پیش نبود، می خورد و مزهآ ~~طعامش نبود، # ~~حرکت و سکون و شادی و اندوهش نبود. PageV01P794 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0854.jpg) # ~~و گفت: این خلق بامداد و شبنگاه درآیند. میگویند می جوبیم، ولیکن # ~~جوینده آن است که او را جوید. # ~~و گفت: مهری بر زبان برنه تا نگوی جز از آن خدا، و مهری بر دل نه تا # ~~نیندیشی جز از خدا. و همچنین مهری بر معامله و لب دندان نه تا نوروزی ~~کار # ~~جز به اخلاص، ونخوری جزحلال. # ~~و گفت: چون دانشمندان گویند «من» تو(«نیم من» باش، و چون «نیم # ~~من») تو «(چهاریک» باش. # ~~و گفت: تا نباشید همه شما باشید، خدا میگوید این همه خلق من # ~~آفریدهام ولیکن صوفی نیافریدهام. یعنی معدوم آفریده نبود و یک معنی آن ~~است # ~~که صوفی از عالم امراست نه از عالم خلق. # ~~و گفت: صوفی تنی است مرده و دلی است نبوده وجانی است سوخته. # ~~و گفت: یک نفس با خدا زدن بهتر از همهآ آسمان و زمین. # ~~یا. و گفت: عمل چون شیر است. چون پای به گردنش کنی روباه شود. و ~~گفت: هرچه برای خدا کنی اخلاص است و هرچه برای خلق کنی # ~~و گفت: پیران گفتهاند چون مرید به علم بیرون شود چهار تکبیر در کار او # ~~کن و او را از ms651 دست بگذار. # ~~و گفت: این راه که به بهشت می رود نزدیک، و آن راه که به خدا می رود # ~~دور است. # ~~و گفت: باید که در روزی هزار بار بمیری و باز زنده شوی که زندگانی # ~~یابی، هرگز نمیری. # ~~و گفت: چون نیستی خویش به وی دهی او نیز هستی خویش به تو دهد. # ~~و گفت: باید که پایت را آبله بر افتد از روش1 ویا تنت را از نشستن و ~~دلت PageV01P795 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0855.jpg) # ~~را از اندیشه. هرکه زمین را سفر کند پایش را آبله برافتد، و هرکه سفر ~~آسمان کند # ~~دل را افتد، و من سفر آسمان کردم تا بر دلم آبله افتاد. # و گفت: هرکه تنها نشیند با خداوند خویش بود و علامت او آن بود که او # ~~خدای خویش را دوست دارد. # و گفت: استاد بوعلی دقاق گفته است: از آدم تا به قیامت کس این راه # ~~نرفت که راه مغیلان1 گرفته است. مرا بدین از اولیا و انبیا خوار می آمد ~~که اگر # ~~آن راه که بنده به خدا شود مغیلان گرفته است آن راه که از خدا به بنده ~~آید # ~~چیست؟ # و گفت: تو را بر تو آشکاری کند شهادت و معرفت و کرامت و جود2 بر تو # ~~آشکارا کرده بود تا همهآ مخلوقات چون خویشتن را بر تو آشکارا کند آن را ~~صفت # ~~نبود. # و گفت: خدای تعالی لطف خویش را برای دوستان دارد و رحمت خویش # ~~برای عاصیان. # و گفت: با خدای خویش آشنا گرد که غریبی که به شهر آشنایی دارد با # ~~کسی آنجا قویدل تر بود. # و گفت: هرکه دنیا و عمر به سر کار خدای در نتوان کرد گودعوی مکن # ~~که به قیامت بی بار بر صراط بگذرد. # وقتی به شخصی گفت: کجا می روی؟ گفت: به حجاز. گفت: آنجا چه # ~~کنی ؟ گفت: خدای را طلب کنم. گفت: خدای خراسان کجاست که به # ~~حجاز می باید شد؟ رسول علیه ms652 السلام فرمود که طلب علم کنید و اگر به چین ~~باید # ~~شدن نه. گفت: طلب خدای کنید. و گفت: یکساعت که بنده به خدا شاد بود # ~~گرامیتر از سالها که نماز کند و روزه دارد. این آفریدهآ خدا همه دام ~~مؤمن است تا PageV01P796 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0856.jpg) # ~~خود به چه دام وا ماند. # و گفت: کسی که روز به شب آرد و مؤمنی نیازرده بود آن روزتا شب با # ~~پیغامبر علیه السلام زندگانی کرده بود، و اگر مؤمن بیازارد آن روزخدای ~~طاعتش # ~~نپذیرد. # و گفت: از بعد ایمان که خدا بنده را دهد هیچ نیست بزرگتر از دلی پاک # ~~و زبانی راست. # و گفت: هرکه بدین جهان از خدا و رسول و پیران شرم دارد بدآن جهان # ~~خدای تعالی از او شرم دارد. # و گفت: سه قوم را به خدا راه است: با علم مجرد؛ با مرقع و سجاده؛ با بیل # ~~و دست. والا فراغ نفس مرد را هلاک کند. # و گفت: پلاس داران بسیارند. راستی دل می باید، جامه چه سود کند که # ~~اگر به پلاس داشتن و جوخوردن مرد توانستی گشتن خر بایستی که مرد # ~~بودندی، که همه پلاس را دارند و جوخورند. # و گفت: مرا مرید نبود زیرا که من دعوی نکردم. من میگویم الله و بس. # و گفت: در همه عمر خویش اگریک بار او را بیازرده باشی باید که همه # ~~عمر بر آن همی گریی، که اگر عفو کند آن حسرت برنخیزد، که چون او # ~~خداوندی را چرا بیازردم. # و گفت: کسی باید که به چشم نابینا بود و به زبان لال و به گوش کر، # ~~که تا او صحبت و حرمت را بشاید. # و گفت: طاعت خلق به سه چیز است: به نفس و زبان و به دل بر دوام. از # ~~این سه باید که به خدا مشغول بود تا که از این بیرون شود و بی حساب به ~~بهشت # ~~شود و گفت: تحیر چون مرغی ms653 بود که از مأوای خود بشود به طلب چینه1 و ~~PageV01P797 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0857.jpg) # ~~چینه نیابد و دیگر باره راه مأوی نداند. # ~~و گفت: هرکه یک آرزوی نفس بدهد هزار اندوهش در راه حق پدید آید. # ~~و گفت: قسمت کرد حق تعالی چیزها را بر خلق. اندوه نصیب جوانمردان # ~~نهاد و ایشان قبول کردند. # و گفت: در راه حق چندان خوش بود که هیچ کس نداند. چون بدانستند # ~~همچون خوردن بود بی نمک. # حکایت کردهاند از شیخ بایزید که او گفت: از پس هر کاری نیکو، # ~~کاری بد مکن تا چون چشم تو بدآن افتد بدی بینی نه نیکویی. شیخ گفت: ~~برتو # ~~باد که نیکی و بدی فراموش کنی. # و گفت: جوانمردان دست از عمل بندارند، عمل دست از ایشان بندارد. # و گفت: چون خداوند تعالی تقدیری کند و تو بدآن رضا دهی بهتر از # ~~هزارهزار عمل خیر که تو بکنی و او نپسندد. # و گفت: یک قطره از دریای احسان بر توافتد نخواهی که در همه عالم از # ~~هیچ گویی و شنوی و کس را بینی. # و گفت: در دنیا هیچ صعبتر از آن نیست که تورا با کسی خصومت بود. # و گفت: نماز و روزه بزرگ است، لیک کبر و حسد و حرص از دل بیرون # ~~کردن نیکوتر است. # و گفت: معرفت هست که با شریعت آمیخته بود، و معرفت هست که از # ~~شریعت دورتر است، و معرفت هست که با شریعت برابر است. مرد باید که # ~~گوهر هر سه دیده بود تا با هرکسی گوید که از آنجا بود. # و گفت: یکبارخدای را یاد کردن صعبتر است از هزار شمشیر بر روی # ~~خوردن. PageV01P798 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0858.jpg) # و گفت: جهد مردان چهل سال است. ده سال رنج باید بردن تا زبان # ~~راست شود؛ وده سال تا دست راست شود؛ وده سال تا چشم راست شود؛ وده # ~~سال تا دل راست شود. پس هرکه چهل سال چنین قدم زند و به دعوی ms654 راست آید # ~~امید آن بود که بانگی از حلقش برآید که در آن هوا نبود. # و گفت: بسیار بگریید و کم خندید، و بسیار خاموش باشید و کم گوبید، # ~~و بسیار دهید و کم خورید، و بسیار سر از بالینی برگیرید و باز منهید. # و گفت: هرکه خوشی سخن خدای ناچشیده از این جهان بیرون شود او را # ~~چیزی نرسیده باشد. # و گفت ز تا خداوند به مدارا نبود با خلق به مدارا بود با مصطفی . ~~خردمندان # ~~با خدا ناپاکاند زیرا که او بی باک است و کسی که او بی باک بود بی با ~~کان # ~~را دوست دارد. # و گفت: این راه راه نابا کان است و راه دیوانگان و مستان با خدا مستی و # ~~دیوانگی و ناباکی سود دارد. # و گفت: ذکر الله از میان جان صلوات بر محمد از بن گوش. # و گفت: از این جهان بیرون نشوی تا سه حال بر خویشتن نبینی : اول باید # ~~که در محبت او آب از چشم خویش بینی؛ دیگر از هیبت او بول خویش بینی؛ # ~~دیگر باید که در بیداری استخوانت بگدازد و باریک شود . # و گفت: چنان یاد کنید که دیگر بار نباید کرد. یعنی فراموش مکن تا # ~~یادت نباید آورد. # و گفت: غایب توباشی و او باشد؛ دیگر آن است که تونباشی همه او # ~~بود. # و گفت: سخن مگویید تا شنوندهآ سخن خدا را نبیند و سخن مشنوید تا # ~~گویندهآ سخن خداوند را نبیند. # و گفت: هرکه یکبار بگوید الله زبانش بسوخت، دیگرنتواند گفت الله. PageV01P799 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0859.jpg) # ~~چون تو بینی که می گوید ثنای خداوند است بربنده. # و گفت: درد جوانمردان اندوهی بود که به هر دو جهان در نگنجد و آن # ~~اندوه آن است که خواهند تا او را یاد کنند و به سزای او نتوانند. # و گفت: اگر دل توبا خداوند بود و همه دنیا تو را بود زیان ندارد و اگر # ~~جامهآ دیبا داری و ms655 اگر پلاس پوشیده باشی که دل تو با خداوند نبود تو را ~~از آن # ~~هیچ سودی نیست. # و گفت: چون خویشتن را با خدا بینی وفا بود و چون خدا را با خویشتن # ~~بینی فنا بود. # و گفت: هرکه با این خلق کودک بینی با خداوند مرد است، و هرکه با # ~~این خلق مرد است با خداوند مرده است. # و گفت: کس هست که هم بهلند1 که برگیرد و هم بگذارند که بیند، و # ~~کس هست که اگر خواهد در شود و اگر خواهد بیرون آید، و کس هست که # ~~چون در شود بنگذارند که بیرون آید. # و گفت: خدای تعالی خلق را از فعل خویش آگاه کرد. اگر از خویشر # ~~آگاه کردی لا إله إلا الله گویی بنماندی. یعنی غرق شوندی. # و گفت: چه گویی در کسی که در بیابان ایستاده بود و در سر دستار ندارد # ~~و در پا نعلین و درتن جامه، و آفتاب در مغزش می تابد و آتش از زیر قدمش ~~بر # ~~می آید، چنانکه پایش را بر زمین قرار نبود و از پیش رفتن روی ندارد و ~~از پس باز # ~~شدن راه نیابد و متحیر مانده باشد در آن بیابان. # و گفت: غریب آن بود که در هفت آسمان و زمین هیچ با وی یک تاره # ~~مویی نبود و من نگویم که غریبم. من آنم که با زمانه نسازم و زمانه با ~~من نسازد. # و گفت: آنکس که تشنهآ خدا بود، اگرچه هرچه خدا آفریده است به وی ~~PageV01P800 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0860.jpg) # ~~7. ذکر شیخ ابوالحن خرقانح # ~~دهی سیر نشود. # و گفت: غایت بنده با خدا سه درجه است: یکی آن است که بر دیدار # ~~بایستد و گوید الله؛ و دیگر آن است که بی خویشتن گوید الله؛ سوم آنکه ~~از او با # ~~او گوید الله. # و گفت: خدای را با بنده با چهار چیز مخاطبه است: به تن؛ و به دل؛ و به # ~~مال؛ و به ms656 زبان. اگرتن خدمت را در دهی و زفان ذکر را راه رفته نشود تا ~~دل با # ~~او درندهی و سخاوت نکنی که من این چهار چیزدارم و چهار چیز از او # ~~بخواستم، هیبت و محبت و زندگانی با او و راه دریگانگی. پس گفتم به بهشت # ~~امید مده و به دوزخ بیم مکن که از این هر دو سرای مرا تویی. # و گفت: مردمان سه گروهند: یکی ناآزرده، با تو آزار دارد؛ و یکی # ~~بیازاری بیازارد؛ ویکی که بیازاری نیازارد. # و گفت: این غفلت در حق خلق رحمت است که اگر چند ذره ای آگاه # ~~شوند بسوزند. # و گفت: خدای تعالی خون همهآ پیغامبران بریخت و باک نداشت. خدا # ~~این شمشیر به همهآ پیغامبران در افشاند و این تازیانه به همهآ دوستان ~~زد و خویشتن # ~~را به هیچ کس فرا نداد. عیار است. برو تو نیز عیارباش! دست بدون او فرا ~~مده. # و گفت: خدای تعالی هرکس را به چیزی از خویشتن باز کرده است و # ~~خویشتن را به هیچ کس فرا ندهد. ای جوانمردان! بروید و با خدا مرد باشید ~~که # ~~شما را به چیزی از خویشتن باز نکند. # و گفت: ای بسا کسان که بر پشت زمین می روند. ایشان مردگانند و ای # ~~بسا کسان که در شکم خاک خفتهاند و ایشان زند گانند. # و گفت: دانشمندان گویند پغامبر علیه السلام نه زن داشت، و یک ساله # ~~فوفت نهادی، و فرزندانش بودند. گوییم بلی! آن همه بود ولیکن شصت و ~~PageV01P801 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0861.jpg) # ~~او که خبر داشت از خدا داشت. # و گفت: از هر جانب که نگری خداست و اگر زیر نگری و اگر زیر # ~~نگری، و اگر راست نگری و اگر چپ نگری، و اگر پیش نگری و اگر از پس # ~~نگری. # و گفت: هرچه در هفت آسمان و زمین هست به تن تودرست کسی # ~~می باید که بیند. # و گفت: هرکه را دل به شوق او سوخته ms657 باشد و خاکستر شده، باد محبت # ~~درآید و آن خاکستر را بر گیرد و آسمان و زمین از وی پر کند. اگر خواهی ~~که # ~~بیننده باشی آنجا توان دید، و اگرخواهی که شنونده باشی آنجا توان شنید، ~~و # ~~اگر خواهی که چشنده باشی آنجا توان چشید. مجردی و جوانمردی از آنجا # ~~می باید. # و گفت: اگر جایگاهی بودی که آن جایگاه نه او را بودی، و یا اگر کسی # ~~که آن کس نه او را بودی، ما آن گله بر آن جایگاه و با آن کس نکردمی. # و گفت: قدم اول آن است که گوید خدا و چیزی دیگر نه؛ و قدم دوم أنس # ~~است؛ وقدم سوم سوختن است. # و گفت: هر ساعتی می آیی و پشتهآ گناه در گرده، و گاه می آیی پشتهآ # ~~طاعت در گرده. تا کی گناه، تا کی طاعت؟ گناه را دست به پشت بازنه و # ~~سر به دریای رحمت فرو برده و طاعت را دست به پشت باز نه و سر به دریای # ~~بی نیازی فرو برده و سر به نیستی خویش فروبر و به هستی او برآور. # و گفت: در شب باید که نخسبم و در روز باید که نخورم و نخرامم. پس به # ~~منزل کی رسم؟ # و گفت: اگر جبریل از آسمان بانگ کند که چون شما نبوده و نباشد شما # ~~او را به قول صادق دارید ولیکن از مکر خدا ایمن مباشید و از آفت نفس ~~خویش # ~~واز عمل شیطان. PageV01P802 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0862.jpg) # ~~ر سیح بولجن جر # و گفت: تا دیو فریب نماید خداوند ننماید. چون دیونتواند فریفت خداوند # ~~به کرامت فریبد و اگر به کرامت نفریبد به لطف خویشتن بفریبد. پس آنکس # ~~که بدیها نفریبد جوانمرد است. # و گفت: در غیب دریایی است که ایمان همهآ خلایق همچو کاهی است # ~~بر سر دریا. باد همی آید و موج همی زند- از این کنارتا بدآن کنار و # ~~گاه گاه از آن کنار با ms658 این کنار، گاه به سر دریا. # و گفت: جوانمردی زبانی است بی گفتار و بینایی است بی دیدار، تنی # ~~است بی کردار، دلیلی است بی اندیشه، و چشمه ای است از دریا و سرهای # ~~دریا. # و گفت: عالم علم بگرفت و زاهد زهد بگرفت و عابد عبادت. و با این فرا # ~~پیش او شدند. تو پاکی برگیر و ناپاک فرا پیش او شو که او پاک است. # و گفت: هرکه را زندگانی با خدا بود بر نفس و دل و جان خویش قادر # ~~نبود. وقت او خادم او بود و بینایی و شنوایی او حق بود و هرچه در میان ~~بینایی و # ~~شنوایی او بود سوخته شود و به جزحق هیچ چیز نماند. قل آلله« ثم ذرهم فی # ~~خوضهم یلعبون. # و گفت: اگر کسی از توپرسد که فانی باقی را بیند، بگو که امروز در این # ~~سرای فنا بندهآ فانی باقی را می شناسد، فردا آن شناخت نور گردد تا در ~~سرای بقا # ~~به نور بقا باقی را بیند. # و گفت: اولیای خدای را نتوان دید مگر کسی که محرم بود. چنانکه اهل # ~~تو را نتواند دید مگر کسی که محرم بود چنانکه اهل تورا نتواند دید مگر ~~کسی # ~~که محرم بود. مرید هر چند که پیر را حرمت بیش دارد دیدش در پیر بیش ~~دهد. # و گفت: هرکسی ماهی در دریا گیرد این جوانمردان بر خشک گیرند، و # و گفت: اگر آسمان و زمین پراز طاعت بود آن را قدری نبود، اگر در دل ~~PageV01P803 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0863.jpg) # ~~انکار جوانمردان دارد. # و گفت: هزارمرد این جهان را، تورا ترک باید کرد تا به یک مرد از آن # ~~جهان برسی، و هزار شربت زهر باید خورد تا به یک شربت حلاوت بچشی. # و گفت: دریغا! هزار بار دریغا! که چندین هزار سرهنگ و عیار و مهتر و # ~~سالار و خواجه و برنا که در کفن غفلت به خاک حسرت فرو میشوند که ms659 یکی از # ~~ایشان سرهنگی دین را نمی شاید. # و گفت: زندگانی درون مرگ است، مشاهدهآ درون مرگ است، پاکی # ~~درون مرگ است، فنا و بقای درون مرگ است؛ و چون حق پدید آمد جز از حق # ~~هیچ چیز بنماند. # و گفت: با خلق باشی ترشی و تلخی دانی، وچون خلقیت از توجدا شود # ~~زندگانی با خدا بود. # و گفت: زندگانی باید میان کاف و نون که هیچ بنمیرد. # و گفت: آن کسی که نماز کند و روزه دارد به خلق نزدیک بود، و آن # ~~کسی که فکرت کند به خدا. # و گفت: هفت هزار درجه است از شریعت تا معرفت و هفتصد هزار درجه # ~~است از معرفت تا به حقیقت و هزارهزار درجه است از حقیقت تا بارگاه باز ~~بود. # ~~هریکی را به مثل عمری باید که چون عمر نوح و صفایی چون صفای محمد # ~~علیه السلام. # و گفت: معنی دل سه است: یکی فانی است؛ و دوم نعمت است؛ و سوم # ~~باقی است. آنکه فانی است مأوی گاه درویشی است؛ و آنکه نعمت است # ~~مأوی توانگری است؛ و آنکه باقی است مأوی خداست. # و گفت: مرا نه تن است ونه دل و نه زمان. پش مأوی این هر سه مرا خدا # ~~است. # و گفت : مرا نه دنیا و نه آخرتی . مأوی این هر دو مرا خداست. PageV01P804 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0864.jpg) # و گفت: پس خوش بود ولکن بیمار که از آسمان و زمین گرد آیند تا او را # ~~شفا دهند بهتر نشود. # و گفت: کار کننده بسیار است، ولکن برنده نیست، و برنده بسیار است # ~~سپارنده نیست، و آن یکی بود که کند و برد و سپارد. # و گفت: عشق بهرهای است از آن دریا که خلق را در آن گذرنیست. # ~~آتشی است که جان را در او گذرنیست. آورد بردی است که بنده را خبرنیست # ~~در آن، و آنچه بدین دریاها نهند باز نشود مگر دو چیز: یکی اندوه و یکی ms660 ~~نیاز. # و گفت: برخندند قرایان و گویند که خدای را به دلیل شاید دانستن، بلکه # ~~خدای را به خدا شاید دانست به مخلوق چون دانی. # و گفت: هرکه عاشق شد، خدای را یافت و هرکه خدای را یافت، خود را # ~~فراموش کرد. # و گفت: هرکه آنجا نشیند که خلق ننشیند با خدا نشسته بود و هرکه با خدا # ~~نشیند عارف است. # و گفت : هرچه در لوح محفوظ است صیب لوح وخلق است نصیب # ~~جوانمردان نه آن است که به لوح درست و خدای تعالی همه در لوح به گفت با # ~~جوانمردان چیزی گویند که در لوح نبود و کوهی آن نشاید بردن. # و گفت : این نه آن طریق است که زفانی بر او اقرار آورد، یا بینایی بود که # ~~او را بیند یا شناختی که او را شناسد یا هفت اندام را نیز آنجا راه ~~است. همه از # ~~آن او است و جان در فرمان او. اینجا خدای است و بس. # و گفت : کسانی دیدهام که به تفسیر قرآن مشغول بودهاند. جوانمردان به # ~~تفسیر خویش مشغول بودهاند. # و گفت: عالم آن عالم بود که به خویشتن عالم بود. عالم نبود آنکه به علم # ~~عالم بود. # ون. دای عانی فوی بین علقان کرد. هر کسی نصیبی PageV01P805 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0865.jpg) # ~~خویش بر گرفتند. نصیب جوانمردان اندوه بود. # و گفت: درخت اندوه بکارید تا باشد که به برآید و تو بنشینی و می گربی # ~~که عاقبت بدآن دولت برسی که گویندت چرا می گریی؟ # گفتند: اندوه به چه بدست آید؟ گفت: بدآنکه همه جهد آن کنی که در # ~~کار او پاک روی و چندانکه بنگریی دانی که پاک نیستی و نتوانی بود که # ~~اندوه او فرو آید که صد و بیست و چهار هزار پیغامبر بدین جهان درآمدند ~~و بیرون # ~~شدند و خواستند که او را بدانند سزای او و همهآ پیران همچنان ~~نتوانستند. # و گفت : درد جوانمردان اندوه است که بدو عالم در ms661 نگنجد. # و گفت : اگر عمر من چندان بود که عمر نوح من از این تن راستی نبینم، و # ~~آنکه من از این دانم اگر خداوند این تن را به آتش فرو نیارد داد، من از ~~این تن # ~~بنداده باشد. # پرسیدند از نام بزرگ؟ گفت: نامها همه خود بزرگ است، بزرگتر در وی # ~~نیستی بنده است. چون بنده نیست گردید از خلق بشد در هیبت یک بود. # پرسیدند از مکر. گفت : آن لطف او است. لیکن مکرنام کرده است که # ~~کرده با اولیا مکر نبود. # پرسیدند از محبت. گفت: نهایتش آن بود که هر نیکویی که او با جمله # ~~بندگان کرده است اگربا او بکند بدآن نیارامد و اگر به عدد دریاها شراب ~~به # ~~حلق او فرو کند سیر نشود و می گوید زیادت هست. # و پرسیدند: از اخلاص، گفت: هرچه بردیدارخدا کنی اخلاص بود، و # ~~هرچه بر دیدار خلق کنی ریا بود. خلق در میانه چه می باید جای اخلاص خدا # ~~دارد. رسیدند: جوانمرد به چه داند که جوانمرد است؟ گفت: بدآنکه اگر # ~~خداوند هزار کرامت با برادر او کند و با او یکی کرده بود، آن یک نیز ~~ببرد و بر # ~~سر آن نهد تا آن نیز برادر او را بود. PageV01P806 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0866.jpg) # برسیدند: که تو را از مرگ خوف هست؟ گفت: مرده را خوف مرگ نبود # ~~و هر وعیدی که اواین خلق را کرده است از دوزخ در آنچه من چشیدم ذره ای # ~~نبود و هر وعده که خلق را کرده است از راحت ذره ای نبود در آنچه من چشم # ~~ای دارم. # و گفت: اگر خدای تعالی گوید بدین صحبت جوانمردان چه خواهی # ~~ای گویم هم اینان را خواهم. # نقل است که دانشمندی را گفت توخدای را دوست داری یا خدا تورا؟ # ~~گفت: من خدای را دوست دارم. گفت: پس برو و گرد او گرد که کسی را # ~~دوست دارد بی او گردد. # روزی شا گردی را ms662 گفت: چه بهتربودی؟ شاگرد گفت : ندانم. گفت: # ~~جهان پر از مرد، همه همچون بایزید. # و گفت : بهترین چیزها دلی است که در وی هیچ بدی نباشد. # روزی یکی را گفتند ریسمانت بگسلد چه کنی ؟ گفت: ندانم. گفت: # ~~به دست اوده تا در بندد. # و پرسیدند که فاوحی الی عبده ما اوحی چه بود؟ گفت: دانستم آنچه # ~~گفت خدای گفت ای محمد من از آن بزرگترم که تورا گفتم مرا بشناس، و تواز # ~~آن بزرگتری که گفتم خلق را به من دعوت کن. # پرسیدند که نام او به چه برند؟ گفت: بعضی به فرمان برند، و بعضی به # ~~نفس، وبعضی به دوستی ، بعضی به خوف که سلطان است. # گفتند: جنید که هشیار درآمد و هشیار بیرون رفت و شبلی مست درآمد و # ~~مست برفت. گفت: اگر جنید و شبلی را پرسند، و ازایشان پرسند که شما در # ~~دنیا چگونه در آمدید و چگونه بیرون شدید؟ ایشان نه از بیرون شدن خبر ~~دارند و نه # ~~از آمدن. هم در حال به سر شیخ ندا کردند که: صدقت! راست گفتی. که از # ~~هردو پرسد تفمین گویند که دای را داکد و ار پیرکی دکر بر تهرند. PageV01P807 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0867.jpg) # گفتند: شبلی گفته است آلهی همه خلق را بینا کن که تورا بینند. # گفتند : دعوی بدتراست یا گناه؟ گفت: دعوی خود گناه است. گفتند: # ~~بندگی چیست؟ گفت: عمر در نا کامی گذاشتن. گفتند: چه کنیم تا بیدار # ~~گردیم ؟ گفت : عمر به یک نفس باز آورد و ازیک نفس چنان دان که میان # ~~لب ودندان رسیده است. گفتند : نشان بندگی چیست؟ گفت : آنجا که منم # ~~نشان خداوندی است هیچ نشان بندگی نیست. گفتند : نشان فقر چیست؟ # ~~گفت: آنکه سیاه دل بود. گفتند: معنی این چگونه باشد؟ گفت: آنکه شیر و # ~~اژدها وآتش و دریا و بالش، هر پنج تو را یکی بود که در عالم توحید همه ~~یکی # ~~بود. در توحید کوش چندانکه توانی، که اگر ms663 در راه فرو شوی توبر سود باشی ~~و # ~~باکی نبود. گفتند: کار تو چیست؟ گفت: آن که هر اندیشه که بدون خدا در # ~~دل آید آن را از دل می رانم که من در مقامی ام که بر من پوشیده نیست ، ~~سر # ~~مگسی در مملکت برای چه آفریده است و از او چه خواسته است. یعنی # ~~بوالحسن نمانده است. خبردارحق است. من درمیان نیم. لاجرم هرچه در # ~~دست گیرم گویم خداوندا! این را نهاد تن من مکن. # و گفت : پنجاه سال با خداوند صحبت داشتم به اخلاص که هیچ آفریده # ~~را بدآن راه نبود. نماز خفتن بکردمی و این نفس را برپای داشتمی و ~~همچنین # ~~روزتا شب در طاعتش می داشتم و در این مدت که نشستمی - به دوپای # ~~نشستمی - نه متمکن، تا آن وقت که شایستگی پدید آمد که ظاهرم اینجا در # ~~خواب می شد، و بوالحسن به بهشت تماشا می کرد و به دوزخ در می گردید و ~~هر # ~~دو سرای مرا یکی شد با حق همی بودم تا وقتی که دوزخ را دیدم، از حق ندا # ~~آمد : این آنجایی است که خوف همه خلق پدید است. از آنجای بجستم و در # ~~قعر دوزخ شدم. گفتم : این جای من است. دوزخ با اهلش به هزیمت شد، # ~~نتوان گفتن که چه دیدم، ولیکن مصطفی را علیه السلام عتاب کند که امت را ~~PageV01P808 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0868.jpg) # و گفت : این طریق خدا نخست نیاز بود، پس خلوت ، پس اندوه، پس # ~~بیداری و میان نماز پیشین و نماز دیگر پنجاه رکعت نماز ورد داشتی که ~~خلق # ~~آسمان و زمین در آن برخی نبودی. چون بیداری پدید آمد آن همه را قضا ~~کردن # ~~حاجت آمد.، # گفت: چهل سال است تا نان نپختم و هیچ چیز نساختم - مگر برای # ~~مهمان- و ما در آن طعام طفیل بودیم. چنین باشد که اگر جمله جهان لقمه ~~کنند # ~~مغرب بروند تا یکی را برای خدا زیارت کنند، هنوز بسیار ms664 نبود. # و گفت: چهل سال است تا نفس من شربتی آب سرد یا شربتی دوغ ترش # ~~ی خواهد وی را نداده ام. # نقل است که چهل سال بود تا بادنجانش آرزو بود و نخورده بود. یک روز # ~~مادرش بستان در او مالید و خواهش کرد تا شیخ نیم بادنجانی بخورد. همآن # ~~شب بود که سر پسرش بریدند و بر آستان نهادند و شیخ دیگر روز آن بدید و # ~~می گفت: آری که آن دیگ که ما بر نهادهایم در آن دیگ گرم کم از این سر # ~~نباید. و گفت: با شما می گویم که کارمن با او آسان نیست و شما می ~~گویید # ~~که بادنجان بخور. # و گفت: هفتاد سال است تا با حق زندگانی کردهام که نقطه ای بر مراد # ~~نفس نرفته ام. # و نقل است که شیخ را پرسیدند: از مسجد توتا مسجدهای دیگر چند در # ~~میان است؟ گفت: اگر به شریعت گیرید همه راست است و اگر به معرفت # ~~گیرید سخن آن شرحها دارد. و من دیدم که از مسجدهای دیگر نور برآمد و به # ~~آسمان شد و بر این مسجد قبه ای از نور فرو بردهاند و به عنان آسمان در ~~می شد و # ~~آن روز که این مسجد بکردند من درآمدم و بنشستم. جبریل بیامد و علی سبز ~~بزد PageV01P809 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0869.jpg) # ~~تا به عرش خدای و همچنین زده باشد تا به قیامت. # و گفت: یک روز خدای به من ندا کرد: هر آن بنده که به مسجد تو درآید # ~~گوشت و پوست وی بر آتش حرام گردد؛ و هر آن بندهای که در مسجد تو دو # ~~رکعت نماز کند به زندگانی تو و پس مرگ تو، روز قیامت از عبادان خیزد. # و گفت: مؤمن را همه جایگاهها مسجد بود و روزها همه آذینه و ماهها همه # ~~رمضان. # و گفت: اگر دنیا همه زر کند و مؤمن را سر آنجا دهد همه در رضای او # ~~صرف ms665 کند و اگر یک دینار در دست کم خوردی کنی چاهی بکند و در آنجا # ~~کند و از آنجا برنگیرد تا پس از مرگ او میراثخوران برگیرند و سویق کنند ~~و # ~~خشتی چند بر سروروی یکدیگر زنند. # و گفت: از این جهان بیرون می شوم و چهارصد درم وام دارم، هیچ باز # ~~نداده باشم و خصمان در قیامت از دامن من در آویخته باشند. دوست تراز آن ~~که # ~~یکی پرسد و حاجت او را نکرده باشم. # و گفت: گاه گاه می گریم از بسیاری جهد و اندوه و غم که به من رسد از # ~~برای لقمه ای نان قوم که خورم و اگرخواهی با تو بگذارم. # و گفت: فردا در قیامت با من گویند چه آوردی؟ گویم : سگی با من # ~~دادی در دنیا که من خود درمانده شده بودم تا در من و بندگان تو درنیفتد ~~و # ~~نهادی پر نجاست به من داده بودی من در جملهآ عمر در پاک کردن او بودم. # و گفت: از آن ترسم که فردا در قیامت مرا بینند بیارند و به گناه همه # ~~خراسانیان عذابم کنند. # و گفت: بیامدمی و به کنار گورستان فرو نشستمی. گفتمی تا این غریب # ~~با این زندانیان دمی فرو نشیند. # و گفت: علی گفت - رضی الله عنه- آلهی! اگریک روز بود پیش از مرگ # ~~مرا توبه ده. PageV01P810 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0870.jpg) # و گفت: مردمان دعا کنند و گویند خداوندا! ما را به سه موضع فریاد # ~~رس. یکی در وقت جان کندن؛ دوم در گور؛ سیم درقیامت. من گویم آلهی! # ~~مرا به همه وقت فریاد رس . # نقل است که گفت: یک شب حق تعالی را به خواب دیدم، گفتم شصت # ~~سال است تا در امید دوستی تومی گذارم و در شوق توباشم. حق تعالی گفت به # ~~سالی شصت طلب کرده ای و ما درازل الآزال در قدم دوستی تو کرده ایم. # و گفت: یکبار دیگر حق تعالی را دیگر به خواب دیدم که ms666 گفت یا # ~~ابوالحسن خواهی که تورا باشم؟ گفتم: نه. گفت خواهی که مراباشی؟ گفتم ~~نه. # ~~گفت : یا ابا الحسن! خلق اولین و آخرین در اشتیاق این بسوختند تا من ~~کسی را # ~~باشم. تومرا این چرا گفتی ؟ گفتم: بار خدایا! این اختیار که توبه من ~~کردی از # ~~مکر توایمن کی توانم بود که توبه اختیار هیچ کس کار نکنی. # و گفت: شبی به خواب دیدم که مرا به آسمان بردند. جماعتی را دیدم که # ~~زارزار می گریستند - از ملائکبه- گفتم : شما کیستید؟ گفتند : ما عاشقان # ~~حضرتیم. گفتم : ما این حالت را در زمین تب و لرز گوییم و فسره شما نه # ~~عاشقانید. چون از آنجا بگذشتم ملائکهآ مقرب پیش آمدند و گفتند: نیک ~~ادبی # ~~کردی آن قوم را که ایشان عاشقان حضرت نبودند به حقیقت. عاشقان کسی # ~~می باید که از پای سر کند و از سرپای و از پیش پس کند و از پس بیش و از # ~~یمین یسار کند و از یساریمین که هرکه یک ذره خویش را باز می یابد یک ~~ذره # ~~از آن حضرت خبر ندارد. پس از آنجا به قعر دوزخ فرو شدم. گفتم : تومی دم ~~تا # ~~من می دهم تا از ما کدام غالب آید. # و گفت: در خواستم از حق تعالی که مرا به من نمایی - چنانکه هستم- مرا ~~PageV01P811 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0871.jpg) # و گفت: چون به هستی او در نگرستمی، نیستی من از هستی خود سر بر # ~~آورد. چون بنیستی خود نگرستم هستی خود را نیستی من برآورد. پس ماندم. ~~در # ~~پس زانوی خود بنشستم تا دمی بود. گفتم : این نه کار من است. # نقل است که چون شیخ را وفات نزدیک رسید گفت: کاشکی دل پر # ~~خونم بشکافتندی و به خلق نمودندی تا بدانندی که با این خدای بت پرستی # ~~راست نخواهد آمدن. پس گفت : سی گزخاکم فروتر برید که این زمین زبر # ~~بسطام است. روا نبود و ادب نباشد که خاک من بالای خاک بایزید ms667 بود. و # ~~آنگاه وفات کرد. پس چون دفنش کردند شب را برفی عظیم آمد. دیگر روز # ~~سنگی بزرگ - سپید- بر خاک او نهاده دیدند و نشان قدم شیر یافتند. ~~دانستند که # ~~آن سنگ را شیر آورده است. و بعضی گویند شیر را دیدند بر سر خاک او طواف # ~~می کرد. و در افواه است که شیخ گفته است: هرکه دست بر سنگ خاک ما # ~~نهد وحاجت خواهد روا شود و مجرب است. # از بعد آن شیخ را دیدند در خواب، پرسیدند: حق تعالی با توچه کرد؟ # گفت: نامه ای به دست من داد. گفتم مرا به نامه چه مشغول می کنی؟ تو # ~~خود بیش از آن که بکردم دانسته ای که از من چه آید و من خود می دانستم ~~که # ~~از من چه آید. نامهای به کرام الکاتبین رها کن که چون ایشان نبشته اند ~~ایشان # ~~می خوانند و مرا بگذار نفسی با تو باشم. # نقل است که محمد بن الحسین گفت : من بیماربودم ودل اندوهگن، از # ~~نفس آخر. شیخ مرا گفت: هیچ مترس! در آخر کار از رفتن جان است که # ~~گویی همی ترسم. گفتم: آری. گفت: اگرمن بمیرم پیش از تو آن ساعت # ~~حاضر آیم نزدیک تو در وقت مردن تو، و اگر همه سی سال بود. پس شیخ فرمان # ~~یافت ومن بهتر شدم. # نقل است که پسرش گفت : در. وقت نزع پدرم راست برایستاد و گفت در # ~~آیی و علیک السلام. گفت با پدر که را بینی ؟ گفت: شیخ بوالحسن خرقانی ~~PageV01P812 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0872.jpg) ### | 215 # ~~است که وعده کرده است آز بعد چندین کاه و ایج صر اکنت نا من نترسه # ~~جماعتی جوانمردان نیز با او به هم. این بگفت وجان بداد، رحمة الله ~~علیه. PageV01P813 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0873.jpg) # ذکر شیخ ابراهیم شیبانی # آن سلطان اهل تصوف، آن برهان بی تکلف، آن امام زمانه، آن همام # ~~یگانه، آن خلیل ملکوت روحانی ، آن قطب وقت : شیخ ابراهیم شیبانی رحمة # ~~الله علیه ms668 رحمة واسعة؛ پیری به حق وشیخی مطلق بود، و مشار آلیه ومحمود # ~~اوصاف، ومقبول طوایف، ودرمجاهده وریاضت شأنی عظیم داشت، ودر # ~~ورع و تقوی آیتی بود. چنانکه عبدالله منازل گفت : ابراهیم حجت خدای است # ~~بر فقرا و بر اهل آداب و معاملات، و گردن شکن مدعیان است رفیع قدر و ~~عالی # ~~همت بود، وجدی به کمال داشت، ومراقبت بر دوام، وهمه وقتی محفوظ. # ~~چنانکه گفت : چهل سال خدمت بو عبد الله مغربی کردم. در این چهل سال از # ~~مأکولات خلق هیچ نخوردم، و در این چهل سال مویم نبالید و ناخنم دراز ~~نشد و # ~~خرقه ام شوخگن نگشت؛ و در این چهل سال در زیر هیچ سقف نخفتم مگردر # ~~زیر سقف بیت المعمور. # و گفت : هشتاد سال است که به شهوت خویش هیچ چیز نخورده ام. # و گفت : به شام مرا کاسه ای عدس آوردند، بخوردم؛ و به بازار شدم. # ~~ناگاه به جای در نگریستم، خمهای خمر دیدم. گفتند: چه می نگری، خمهای # ~~5 است. گفتم : اکنون لازم شد بر من حسبت کردن. در ایستادم وخمهای ### | 81 PageV01P814 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0874.jpg) # ~~ذ کر شیخ ابراهیم شیبا # ~~می ریختم، و مرد تن زده پنداشت که من کس سلطانم. چون مرا باز شناخت به # ~~نزدیک طولون برد تا دویست چوبم بزدند و به زندانم بازداشتند، مدتی دراز # ~~بایستادم. عبدالله مغربی [را گذرا] آنجا افتاد. شفاعت کرد. پس چون مرا ~~رها # ~~کردند چشمش بر من افتاد. گفت : تورا چه افتاد؟ گفتم : سیر خوردن عدس # ~~نود، و دویست چوب خوردن. گفت : ارزان جستی. # و گفت: شصت سال بود تا نفسم لقمهای گوشت بریان آرزو می کرد و # ~~نمی دادمش. یک روز ضعفی عظیم غالب شد و کاردش به استخوان رسید و # ~~بوی گوشت پدید آمد. نفسم فریاد گرفت و بسی زاری کرد که برخیز و از این # ~~گوشت از برای خدای، اگر وقت آمده است، لقمه ای بخواه. برخاستم. براثر # ~~بوی گوشت برفتم و آن بوی ms669 اززندان همی آمد. چون در رفتم یکی را دیدم که # ~~داغش می کردند و او فریاد می کرد، و بوی گوشت بریان برخاسته. نفس را # ~~گفتم: هلا! بتان. گوشت بریان. نفسم بترسید وتن زد و به سلامت ماندن # ~~قانع شد. # نقل است که گفت: هرگاه که به مکه رفتمی ، نخست روضهآ بیغامبر را # ~~علیه السلام، زیارت کردمی. پس به مکه باز آمدمی آنگه به مدینه شدمی، ~~دیگر # ~~بار زیارت روضه بکردمی و گفتمی : التلام علیک یا رسول الله! از روضه ~~آواز # ~~آمدی که وعلیک السلام، ای پسر شیبان. # و گفت: در گرمابه شدم، وآبی بود، فرا گذاشتم. جوانی چون ماه از # ~~گوشهآ گرمابه آواز داد: تا چند آب: بر ظاهر پیمایی ؟ یک راه آب به باطن ~~فرو # ~~گذار. گفتم : تو ملکی یا جنی یا انسی بدین زیبایی ؟ گفت: هیچ کدام. من ~~آن # ~~نقطهام زیر «اب» ی بسم الله. گفتم : این همه مملکت تواست؟ گفت : یا # ~~ابراهیم از پندار خود بیرون آیی تا مملکت بینی. # و از کلمات اواست که گفت: علم فنا و بقا بر اخلاص وحدانیت گردد و ~~PageV01P815 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0875.jpg) # ~~اورد # ~~و گفت: هرکه خواهد که از گون آزاد آید، گوعبادت خدای تعالی به # ~~اخلاص کن، که هرکه در عبودیت به اخلاص بود از ما سوی الله آزاد گردد. # ~~و گفت: هرکه سخن گوید در اخلاص و نفس را مطالبه نکند بدانکه حق # ~~تعالی او را مبتلا گرداند که پردهآ او دریده شود در پیش اقران. # ~~و گفت: هرکه ترک کند خدمت مشایخ، مبتلا شود به دعاوی کاذبه، و # ~~فضیحت گردد بدان دعویها. # ~~و گفت: هرکه خواهد که معطل گردد و عمل او باطل شود گودست در # ~~رخصت زن. # ~~و گفت : سفله آن بود که در خدای عاصی شود. # ~~و گفت : سفله آن است که از خدای نترسد. # ~~و گفت : سفله آن است که منت نهد به عطای خویش بر عطای ستاننده. # ~~و گفت : شرف درتواضع است و عز ms670 در تقوی و آزادی در قناعت. # ~~و گفت: چون خوف در دل قرار گیرد موضع شهوات بسوزاند در وی، و # ~~رغبت دنیا از وی بر آید. # ~~و گفت: توکل سری است میان بنده و خداوند. واجب آن بود که به سر # ~~وی مطلع نگردد جز خدای. # ~~و گفت: از خدای تعالی مؤمنان را در دنیا بدآنچه ایشان را در آخرت # ~~خواهد بود دو چیز است. عوضش ایشان را از بهشت در مسجد نشستن است، و # ~~عوض ایشان از دیدارحق مطالعهآ جمال برادران کردن. # ~~و گفت : گفتند ما را چرا دعایی نمی کنی؟ گفت : من مخالفت آلوفت سوء # ~~آلادب. # ~~و کسی از او وصیتی خواست. گفت : خدای را یاد می دار و فراموش # ~~مکن، و اگر این نتوانی مرگ را یاد می دار. رحمة الله علیه. PageV01P816 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0876.jpg) # ~~7 # ذکرابوبکر صیدلانی رحمة الله علیه # آن فلک عبادت، آن خورشید سعادت، آن چشمهآ رضا، آن نقطهآ وفا، آن # ~~شیخ ربانی ؛ شیخ ابو بکر صیدلانی رحمة الله علیه؛ ازجملهآ مشایخ واعلای # ~~ایشان بود، وصاحب جمال؛ بر صفتی که درعهد خویش همتا نداشت. # ~~درحالت، و در معاملت، و در ورع وتقوی و مشاهدت یگانه ، واز فارس بود، و # ~~در نیشابور وفات کرد. و شبلی او را بزرگ داشتی - عظیم - و سخن او است ~~که # ~~گفت : در جملهآ دنیا یک حکمت است و هریک را از آن حکمت نصیب بر قدر # ~~کشف اواست. # و گفت: صحبت کنید با خدای عز و جل و اگرنتوانید با آنکس صحبت # ~~کنید که با خدا صحبت کند، تا به برکت صحبت او شما را به خدای رساند؛ و # ~~در دو جهان رستگاری باشد. # و گفت : هرکه مصاحبت کند باعلم او را چاره نبود از مشاهدهآ امر و نهی. # و گفت : علم تو را بریده کند ازجهل. پس جهد در آن کن تا تورا بریده # ~~نگرداند از خدای تعالی . # و گفت : وصل بی فصل است که چون فصل آمد وصل ms671 نماند. # و گفت : هرکه صدق نگاه بدارد میان خویش و خدای صدق او را مشغول ### | 819 PageV01P817 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0877.jpg) # ~~گرداند، از آنکه او را فراغت خلق بود. # و گفت: راه به عدد خلق است. پس گفت: طریق خدای را است و بدو # ~~طریق نیست. # گفت: مجالست خدا بسیار کن، و با خلق اندک. # و گفت: بهترین خلق آن قوم اند که خیر در غیر نبینند، و دانند که راه به # ~~خدای بسیار است به جزازآن راه که خاص این کساست و اما چنان باید که # ~~تقصیر نفس را داند در آنچه او در آن است. # و گفت: چنان باید که حرکات و سکنات مرد خدای را بود یا به ضرورتی # ~~بود که در آن مضطر بود و هر حرکت و سکون که غیر این بود که گفتیم آن ~~هیچ # ~~نبود. # و گفت: عاقل آن است که سخن بر قدر حاجت گوید و هرچه افزون # ~~است دست از آن بدارد. # و گفت: هرکه راخاموشی وطر نیست او در فضول است و اگرچه ساکن # ~~است. # و گفت: علامت مرید آن است که او را از غیر جنس خویش نفرت بود و # ~~طلب جنس کند. # و گفت: زندگانی نیست مگر در مرگ نفس و حیات دل در مرگ نفس # ~~است. # و گفت: ممکن نیست از نفس برون آمدن هم به نفس ولیکن امکان از # ~~نفس برون آمدن به خدای است و آن راست نشود مگر به درستی ارادت به خدا. # و گفت : نعمت عظیمتر از نفس برون آمدن است زیرا که عظیمترین # ~~حجابی میان تو و خدای نفس است. پس حقیقت نیست مگر مرگ نفس. # و گفت : مرگ بابی است از ابواب آخرت و هیچ بنده بخدا نتواند رسید # ~~لمگر بدآن درگاه در شود. PageV01P818 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0878.jpg) # وگفت: من چه کنم و جملهآ خلق دشمن من. # و گفت: بر توباد که مغرور نشوی به مکر و شاید که بود. # کسی گفت : مرا وصیتی بکن. گفت ms672 : همت، همت! که همت مقدم # ~~همه اشیاء است ومدار جملهآ اشیاء بر اوست و رجوع جمله اشیاء به اوست. # چون شیخ وفات کرد اصحاب گفتند لوح سرخاک او راست کردیم و نام # ~~و بر آنجا نبشتیم. هر باریکی بیامدی و خراب کردی و ناپدید شدی و لوح # ~~ببردی، و از آن هیچ کس دیگر خراب نکردی. از استاد بوعلی دقاق پرسیدم سر # ~~این. گفت : آن پیر در دنیا خود را پنهانی اختیار کرده بود، تومی خواهی ~~که # ~~آشکارا کنی . حق تعالی نهان می کند. والله اعلم بالصواب. PageV01P819 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0879.jpg) # 81 # ذکر شیخ ابوحمزه بغدادی رحمة الله علیه # آن سالک طریق تجرید، آن سایر سبیل توحید، آن ساکن حظیرهآ قدس، # ~~آن خازن ذخیرهآ انس، آن نقطهآ دایرهآ آزادی وتد عالم : ابو حمزهآ ~~بغدادی رحمة الله # ~~علیه؛ از طایفهآ کبار بود و از اجلهآ ابرار و در کلام حظی تمام داشت و ~~در علم # ~~تفسیر وروایات حدیث به کمال؛ و پیر او را حارث محاسبی بود، وصحبت سری # ~~یافته بود، وبا نوری و خیر نساج قرین بود، وبسی مشایخ بزرگ را دیده ~~بود. واز # ~~آن قوم بود که خلیفه ایشان را بگرفت تا بکشد. پس نوری در پیش رفت تا ~~خدای # ~~تعالی همه را خلاص داد و در مسجد رصافیهآ بغداد وعظ گفتی ؛ وامام احمد ~~را # ~~چون در مسئله اشکالی افتادی با او رجوع کردی و گفتی در فلان مسئله چه # ~~گویی؟ زبانی شافی داشت و بیانی صافی. # روزی نزدیک حارث محاسبی درآمد. وی را یافت. جامه های لطیف # ~~پوشیده و بنشسته، و حارث مرغی سیاه داشت که بانگ کردی. در آن ساعت # ~~بانگی بکرد. بو حمزه نعره ای بزد و گفت: لبیک یا سیدی! # حارث برخاست و کاردی بگرفت و گفت: اضرب فیه. و قصد کشتن وی # ~~کرد. مریدان در پای شیخ افتادند تا وی را از او جدا کنند. بوحمزه را ~~گفت: # ~~أسلم یا قظرود. ### | 822 PageV01P820 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0880.jpg) # گفتند : ایها ms673 الشیخ ! ما جمله او را از خاص اولیاء وموخدان دانیم شیخ را # ~~ین تردد با اواز کجا افتاد؟ # حارث گفت: مرا با وی تردد نیست و در وی جز نیکویی نمی بینم و باطن # ~~و را به جز مستغرق توحید نمی بینم. اما چرا وی را چیزی باید گفت که به ~~افعال # ~~حلولیان ماند یا از مقالت ایشان در معاملت وی نشان بود؟ مرغی که عقل ~~ندارد # ~~و بر مجاری عادت خود بانگی می کند چرا او را از حق سماع افتاد و حق جل ~~و # ~~علا متجزی نه ؟ و دوستان او را جزبا کلام او آرام نه؟ و جزبا نام او ~~وقت و # ~~حال خوش نه ؟ ووی را به چیزها حلول و نزول نه؟ واتحاد و امتزاج بر قدیم ~~روا # ~~ه؟ # و حمزه گفت: اگرچه در میان این همه راحت و لباسهای فاخر نشستهای # ~~و مرغی به تمکن صفوت غرق شده چرا احوال اهل اردات بر تو پوشیده است؟ # حارث گفت : توبه کن [از] اینچه گفتی و اگرنه خونت بریزم درحالت. # گفت : ایها الشیخ! هرچند من در اصل درست بودم اما چون فعلم ماننده # ~~بود به فعل قومی گمراه توبه کردم، و ازاین جنس سخن او بسیار است تا ~~بجایی # ~~که وقتی می گفت رب العزه را دیدم جهرا مرا گفت : یابا حمزه لا تتبع ~~الوسواس # ~~ودق بلآء الناس. خدای را آشکارا دیدم مرا گفت یابا حمزه متابعت وسواس ~~مکن # ~~و بلای خلق بچش. و چون این سخن از او بشنودند او را رنج بسیار نمودند. ~~به # ~~سبب این سخن بلای بسیار کشید. اگر کسی گوید خدای را در آشکاری به # ~~حس چون توان دید در بیداری؟ گوییم بی چگونه توان دید چون بصراو صفت # ~~بصر کسی گردد به بیداری تواند دید. چنانکه در خواب رواست دیدن. اگر # ~~گویند موسی علیه التلام ندید این چگونه باشد ؟ گوبیم چنانکه کلام خاص # ~~به موسی رؤیت خاص به محمد بود صلی الله ms674 علیه وسلم. آن PageV01P821 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0881.jpg) # ~~السلام شنودند و بی او هرگزنشنیدندی. همچنین اگر کسی ازامت محمد صلی # ~~الله علیه وسلم رؤیتی بود نه ازاو بود. آن بنور جان محمد بود علیه ~~السلام، نه # ~~آنکه هرگزصد ولی به گرد نبی رسد. لیک اگر محمد علیه السلام ولی را # ~~برگزیند تا به نور او چیزی ببیند دلیل آن نکند که آن کس از نبی زیادت ~~بود # ~~اما نبی را دست آن بود که از آنچه او می خورد لقمه ای امت را دهد. ~~چنانکه # ~~موسی علیه السلام قوم خود را کلام حق بشنوانید، وچنانکه محمد علیه ~~السلام # ~~گفت سلام علینا وعلی عباد الله الصالحین. چون سلام خاص محمد بود. اگر ~~یکی # ~~از امت را به سبب او آن دست دهد عجب نبود، و از جهت این سربود که موسی # ~~علیه السلام گفت: خداوندا! مرا از امت محمد گردان و دیگر جواب آن است # ~~که دیدی که موسی علیه السلام می خواسته است درحق خود می خواسته است، # ~~و آن چنان در هجده هزار عالم نگنجد. پس دید بوحمزه بر قدر او بوده باشد # ~~چنانکه مرید بوتراب نخشبی که حق را می دید و با این همه طاقت دیدار ~~بایزید # ~~نیاورد که چون حق بر قدر بایزید متجلی گشت، مرید طاقت آن نداشت تا فرو # ~~شد و چنانکه صدیق را یکبار متجلی می شود و جمله خلق را یک بار، پس # ~~تفاوت در دیدار آمد. لاجرم چون دید موسی علیه السلام در عالم نتوانست ~~کشید # ~~ندید. اگر در دید تفاوب نبودی فردا اهل بهشت نور دوال نعلین بلال را ~~سجده # ~~نکردندی. و بوحمزه را بسی سخن است در طریق تجرید که مجردترین اهل # ~~روزگار او بود. # و گفت : دوستی فقرا سخت است و صبر نتوان کرد بر دوستی فقر، مگر # ~~صدیقی. # و گفت: هرکه طریق به حق داند سلوک آن طریق بر او سهل بود و طریق # ~~دانستن آن بود که حق تعالی ms675 او را تعلیم داده بود بی واسطه، و هرکه طریق ~~به # ~~استدلال داند یکبار خطا کند و یکبار صواب افتد. # و گفت: هرکه را سه چیز روزی کردند از همه آفتها برست. شکمی PageV01P822 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0882.jpg) # ~~خالی، با دلی قانع؛ ودرویشی دایم. # و گفت: چون نفس تو از تو سلامت یافت حق وی بگذارد و چون خلق از # ~~تو سلامت یافت حقهای ایشان بگذاردی. # و گفت: علامت صوفی صادق آن است که بعد از عز خوار شود، و بعد از # ~~توانگری درویش شود، و بعد از پیدایی نهان گردد؛ و علامت صوفی کاذب آن # ~~است که برعکس این بود. # و گفت: هرگاه که فاقه در رسیدی به من با خود گفتمی از که این فاقه به # ~~تو آمده است ؟ پس اندیشه کردمی کسی را بدآن فاقه اولیتر از خود ندیدمی ~~، به # ~~خوشی قبول کردمی وبا آن می ساختمی. # گفت : روزی در کوه لکام بودم، به سه کس رسیدم که دو پلاس پوشیده # ~~داشتند ویکی پراهنی پوشیده از نقره. چون مرا بدیدند گفتند: غریبی ؟ ~~گفتم: # ~~هر که را مأویگاه او خدای بود هرگز در غربت نبود. # چون این سخن از من بشنودند با من انس گرفتند: پس یکی گفت : او را # ~~سویق دهید. # گفتم : من سویق نخورم تا با شکر و قند نباشد. # درحال سویقم دادند - به شکر و قند- چنانکه خواستم پس از صاحب # ~~قمیص پرسیدم : این پیراهن از نقره چیست ؟ گفت: شکایت کردم با خدای # ~~تعالی از شپشی که دمار از من برآورده بود تا مرا این پیراهن در پوشید. # نقل است که او سخنی خوش گفتی. روزی هاتفی آواز داد: بسی سخنی # ~~نیکو گفتی. اکنون اگر خاموش باشی نیکوتر. چنین گویند که دیگر سخن # ~~نگفت تا وقت مردن و خود پس از آن به هفتهای بیش نکشید که فرمان یافت. و # ~~باز بعضی چنین نقل کنند که روز آدینه سخن می گفت در مجلس. چیزی بدو # ~~درآمد، از کرسی در ms676 افتاد وجان تسلیم کرد. رحمة الله علیه. PageV01P823 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0883.jpg) # 7 # ذکر شیخ ابوعمرونجید رحمة الله علیه # آن عامل جد وجهد، آن کامل نذر و عهد، آن فرد فردانیت، آن مرد # ~~وحدانیت، آن مطلق عالم قید: شیخ ابو عمرونجید رحمة الله علیه، از کبار # ~~مشایخ وقت بود و از بزرگان اصحاب تصوف و در ورع و معرفت و ریاضت و # ~~کرامت شأنی عظیم داشت، و از نشابور بود، وجنید را دیده و آخر کسی از # ~~شاگردان بوعثمان که وفات کرد او بود، و او را نظری دقیق است. چنانک نقل # ~~کردهاند که شیخ ابو القاسم نصر آبادی با او به هم در سماع بود، بوعمرو ~~گفت: # ~~این سماع چرا می شنوی؟ گفت: سماع شنویم بهتر از آنکه بنشینیم و غیبت # ~~کنیم و شنویم. بوعمرو گفت: اگر در سماع یک حرکت کردهاید که توانی که # ~~نکنی صد ساله غیبت از آن به. # نقل است که چهل سال بود تا عهد کرده بود از خدا جز رضای او نخواهد. # ~~دختری داشت که در حکم عبدالرحمن سلمی بود. وقتی این دختر را عارضهآ # ~~اسهال پدید آمد جملهآ اطبا در علاج او فروماندند. شبی عبدالرحمن پوشیده ~~را # ~~گفت: داروی این پدرت دارد. گفت: چگونه؟ گفت: چنانکه اگر گناهی # ~~بکند حق تعالی این سهل گرداند. دختر گفت : این از همه عجبتر است. گفت: # ~~پدرت عهد کرده است چهل سال باز که از حق تعالی جزرضای حق نخواهد. ### | 827 PageV01P824 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0884.jpg) # ~~اگر عهد بشکند و دعا کند حق تعالی شفا دهد. # بوشیده نیم شبی در محفه نشست و نزدیک پدر آمد. گفت : ای فرزند! # ~~بیست سال است تا ازاینجا رفتهای، هیچ نیامدی. اکنون بدین نیم شب چرا # ~~مدی؟ # پوشیده گفت : پدری دارم چون تو، و شوهری چون عبدالرحمن - امام وقت- و # ~~زندگانی دوست می دارم، تا اوراد عبدالرحمن و غمخوارگی دین خدا از تو # ~~می شنوم، و من نیز در میانه خدای را یاد می کنم. اکنون آمدهام ms677 تا عهد ~~بشکنی و # ~~دعایی بگویی تا حق تعالی حال مرا شفا دهد. # بوعمرو گفت: نقض عهد روا نیست و تواگر امروز نمیری فردا بمیری و # ~~مردنی مرده به. بروای جان بدر و مرا در گناه مینداز، اگر من به جهت تو ~~عهد # ~~بشکنم توبد فرزندی باشی. # دختر گفت: یکدیگر را وداع کنیم که مرا یه دل چنین می آید که مگر # ~~اجل من نزدیک است ازاین علت نرهم. # گفت : بیایم بر جنازهآ تو نماز کنم. # دختر وداع کرد و برفت تا به سرای خود رسید. علت به صحت بدل گشته # ~~بود. تا بعد از وفات پدر به چهل سال دیگر بزیست. # و او را کلماتی عالی است، از او می آید که گفت : صافی نشود قدم # ~~هیچ کس در عبودیه تا آنگاه که همه کارهای خویش جزریا نبیند و همه # ~~حالهای خویش جز دعوی نداند. # و گفت : حالی که نه نتیجهآ علم باشد، اگرچه عظیم و با خطر بود ضرر آن # ~~از منفعت آن بر خداوندش زیادت بود. # ~~گردانند. PageV01P825 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0885.jpg) # ~~چشم خویش گرامی بود آسان باشد بر او گناه او. # ~~و گفت: هرکه دیدار او تورا مهذب نگرداند به یقین دان که او مهذب # ~~نیست وادب نیافته. # ~~و گفت: بیشتر دعویها که تولد کند در انتها از فساد ابتدا بود که هرکه ~~را # ~~به ابتدا اساسی درست بوده باشد انتها هم درست آید. # ~~و گفت : هرکه قادر بود در بیش خلق به ترک گفتن جای آسانتر باشد بر او # ~~ترک گفتن دنیا و روی از اهل دنیا بگردانیدن. # ~~و گفت : هرکه راست باستاد بدو هیچ کس کژننگریست، و هرکه کز شود # ~~بدو هیچ کس راست نشود. # ~~و گفت: هرکه را فکرتی صحیح بود نطق او از صدق بود و عمل او از # ~~اخلاص. # ~~و گفت : هرکه خواهد که بشناسد که چند است قدر معرفت او به نزدیک # ~~خدای گو بنگرتا چند است، قدر هیبت حق در وقت خدمت ms678 به نزدیک او؟ # ~~و گفت: انس گرفتن به غیر الله وحشت است. # ~~و گفت : فروترین درجهآ توکل حسن ظن است به خدا. # ~~و گفت : تصوف صبر کردن است درتحت امر و نهی . والله آعلم ، رحمة # ~~الله علیه. PageV01P826 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0886.jpg) # 1 # ذکر شیخ ابوالحسن الصایغ رحمة الله علیه. # آن مشرف خواطر و اسرار، آن مقبل اکابر وابرابر، آن سفینهآ بحرعشق، آن # ~~سکینهآ کوه صدق، آن از کون فارغ شیخ ابوالحسن الصایغ، رحمة الله علیه؛ ~~در # ~~مصر مقیم بود و از بزرگان اهل تصوف ویگانهآ وقت بود، و بوعثمان مغربی ~~گفتی # ~~هیچ کس را نورانی تر از بویعقوب نهرجوری ندیدم، و بزرگ همت تر از ~~ابوالحسن # ~~الصایغ. # ممشاد دینوری گفت: در بادیه ابوالحسن الصایغ را دیدم نمازمی کرد، و # ~~آن کرکس بر سر او سایه می داشت. # ابوالحسن را پرسیدند از دلیل کردن شاهد بر غایب. گفت : استدلال # ~~چگونه توان کرد از صفات کسی که او را مثل باشد بر آنکه او را مثل ~~نباشد؟ # و از او پرسیدند از معرفت. گفت : منت دیدن است در کل احوال و عجز # ~~گزاردن شکر نعمتها به جملهآ وجود و بیزاری است از پناه گرفتن و قوت ~~یافتن از # ~~همه چیزها. # و از او پرسیدند که صفت مرید چیست؟ گفت: آن است که حق تعالی # ~~فرموده است ضاقت علیهم الازض بما رححبت وضاقت علیهم انفسهم. یعنی زمین # ~~با بسط و فراخنایی خود تنگ است بر مریدان وتن ایشان بر ایشان تنگ گشته ### | 825 PageV01P827 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0887.jpg) # ~~است. گرد جهانی می طلبند بیرون هر دو عالم. # و گفت: اهل محبت بر آتش شوق که به محبوب دارند تنعم می کنند، # ~~بیشتر و خوشتر از تنعم اهل بهشت. # و گفت : دوست داشتن توخویش را هلاک کردن است خویش را. # و گفت : احوال خود بدو نمی بود. چون باستاد حدیث نفس شد و ساختن # ~~طمع گشت. و این سخن پسندیده است که هرچه نفس را در آن مدخل پدید ms679 آید # ~~آن کدورت منی تصفیهآ آن را تباه کند. # و گفت: تمنا و امل از فساد طبع است، رحمة الله علیه. PageV01P828 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0888.jpg) # - کر شیح اجوبکر واسطی رحمة الله علیه # آن معظم مسند و آیت، آن موخد مقصد عنایت، آن خضر کنز حقایق، آن # ~~بحر رموز دقایق، آن ورای صفت قابضی و باسطی ، قطب جهان: ابوبکر واسطی # ~~رحمة الله علیه، کاملترین مشایخ عهد بود وشیخ الشیوخ عهد ووقت ~~وعالیترین # ~~اصحاب و بزرگ همت تر از او کس نشان نداد در حقایق و معارف. هیچ کس # ~~قدم از پیش او ننهاد، و در توحید و تجرید و تفویض بر همه سابق بود. و ~~از # ~~قدمای اصحاب جنید. و گویند از فرغانه بود و به واسطه نشستی و به همهآ ~~انواع # ~~محمود بود و بر همهآ دلها مقبول و تا صاحب نفسی نبود به عداوت او بیرون ~~نیامد. # ~~عبارتی غامض داشت و اشاراتی مشکل و معانی بدیع و عجیب و کلماتی بلند تا # ~~هر کسی را مجال نبودی گرد آن گشتن. و در فنون علوم به کمال بود و ریاضت # ~~و مجاهدت که او کشید در وسع کس نیاید و توجهی که به خدا داشت در جمله # ~~امور کس را آن نبود و سخن توحید از او زیباتر کس بیان نکرد. # نقل است که از هفتاد شهرش بیرون کردند که در هر شهری که آمدی # ~~زودش بدر کردندی. چون به باورد آمد آنجا قرار کرد و مردم به باورد بر ~~او جمع # ~~آمدند، اما کلمات او را فهم نکردند تا حادثآه ای افتاد که از آنجا برفت ~~به مروو # ~~مردم مرو را طبع او قبول کرد. پس عمر آنجا بسر برد. ### | 83 PageV01P829 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0889.jpg) # نقل است که یک روز به اصحاب می گفت هرگزتا ابو بکر بالغ شده # ~~است روز بر وی گواهی نتوان دادن به خوردن و شب به خفتن. # و هم او می گوید: در باغی حاضر آمدیم به مهمی ms680 دینی. مرغکی بر سر # ~~من همی پرید. بر طریق غفلت از راه عبث او را بگرفتم و در دست می داشتم. # ~~مرغکی دیگر بیامد و بالای سر من بانگ می کرد. صورت بستم که مگر مادرش # ~~است یا جفت. پشیمان شدم و او را از دست خود رها کردم. اتفاق را او خود # ~~مرده بود. به غایت دلتنگ گشتم و بیماری آغاز کرد. مدت یک سال در آن # ~~بیماری بماندم. یک شب مصطفی را علیه السلام به خواب دیدم. گفتم : یا # ~~رسول الله! یک سال است تا نماز ازقیام به قعود آوردهام و ضعیف گشته و # ~~بیماری اثری عظیم کرده است. گفت: سبب آن است که شکت عضفور منک # ~~فی الحضرة. بنجشکی1 از تو شکایت کرد. عذر خواستن فایده نمی دارد. بعد ~~از # ~~آن گربه ای در خانهآ ما بچه آورده بود و من در آن میان - بیماری- تکیهآ ~~زده بودم و # ~~تفکری می کردم. ماری دیدم که بیامد و بچهآ این گربه در دهان گرفت. من # ~~عصای خود بر سر مارانداختم. بچهآ گربه را ازدهان بینداخت تا مادرش ~~بیامد و # ~~بچهآ خویش برگرفت. من در آن ساعت بهتر شدم و روی به صحت نهادم و نماز # ~~به قیام باز بردم. آن شب مصطفی را علیه السلام به خواب دیدم. گفتم : یا ~~رسول # ~~الله! امروزتمام به حال صحت باز آمدم. گفت: سبب آن بود که شکرت منک # ~~هرة فی الحضرة. گربه ای در حضرت از تو شکر گفت. # نقل است که روزی به اصحاب در خانه نشسته بود و در آن خانه روزنی # ~~بود. نا گاه آفتاب درآن روزن افتاد. هزار ذره به هم بر آمده بود. شیخ ~~گفت: شما # ~~را این حرکات ذره ها تشویش می آرد. اصحاب گفتند: نه. شیخ گفت : مرد # ~~موخد آن است که اگر کونین وعالمین وباقی هرچه هست اگر همچنین در ~~PageV01P830 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0890.jpg) # ~~حرکت آید که این ذره ها یک ذره درون موحد را تفرقه ms681 پدید نیاید اگر موحد ~~است. # و گفت : الذاکرون لذ گره أکثر غفلهآ من الناسی لذکره. یاد کنندگان یاد او ~~را # ~~غفلت زیادت بود از فراموش کنندهآ ذکر او، از آنکه چون او را یاد دارد ~~اگر # ~~ذکرش فراموش کند زیان ندارد. زیان آن دارد که ذکرش یاد کند و او را # ~~فراموش کند که ذکر غیر مذکور باشد. پس اعراض از مذکور با پنداشت ذکر به # ~~غفلت نزدیکتر بود از اعراض بی پنداشت، وناسی را درنسیان وغیبت را مذکور # ~~پنداشت، حضور نیست. پس پنداشت حضور بی حضور به غفلت نزدیکتر از غیبت # ~~بی پنداشت از آنکه هلاک طلآب حق سزاوار در پنداشت ایشان است. آنجا که # ~~پنداشت بیشتر معنی کمتر و آنجا که معنی بیشتر پنداشت کمتر و حقیقت # ~~پنداشت ایشان به همت عقل باشد، وعقل از همت حاصل آید، وهمت را به # ~~این همت هیچ مقاربت نباشد، واصل ذکریا در غیبت یا در حضور چون غائب # ~~از خود غائب بود، وبه حق حاضر آن ذکر بود که آن مشاهده باشد، و چون از # ~~حق غیبت بود و به خود حضور آن نه ذکر بود که غیبت بود و غیبت از غفلت ~~بود. # نقل است که روزی به بیمارستانی شد. دیوانه ای را دید که های هویی # ~~می کرد و نعره همی زد. گفت: آخر چنین بندی گران بر پای تو نهادهاند چه # ~~جای نشاط است؟ گفت : ای غافل! بند برپای من است نه بر دل. # نقل است که روزی به گورستان جهودان می رفت و می گفت : این # ~~قومی اند همه معذور وایشان را عذر هست. # مردمان این سخن بشنیدند. او را بگرفتند و می کشیدند تا به سرای قاضی. # ~~قاضی بانگ بر او زد که : این چه سخن است که تو گفته ای که جهودان # ~~معذوراند؟ # شیخ گفت: از آنجا [که] قضای تواست معذورنیند اما از آنجا که قضای # ~~اوست معذورند. PageV01P831 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0891.jpg) # ~~روی به مسجد نهاد و ms682 در راه بیفتاد و رویش مجروح گشت، تا لا بدش بیامد و # ~~بازگشت و غسل کرد. این سخن با شیخ بگفت. شیخ گفت : شاد بدآن باش که # ~~سخت فرا گیرند؛ اگرت فرو گذارند از تو فارغند. # نقل است که شیخ وقتی به نیشابور آمد. اصحاب بوعثمان را گفت: شما # ~~را به چه فرمایند؟ گفت: به طاعت دایم و تقصیر در وی دیدن. شیخ گفت : ~~این # ~~گبرگی محضر است که شما را می فرمایند. چرا رغبت نفرمایند به دیدار ~~آفریننده # ~~و دانندهآ آن؟ # نقل است که یکبار شیخ ابو سعید بوالخیر قصد زیارت مرو کرد. بفرمود تا # ~~کلوخ برای استنجا در توبره نهادند. گفتند: شیخا! در مرو کلوخ همی ~~یابیم. سر # ~~این چیست؟ شیخ گفت: شیخ ابوکر واسطی گفته است - و او سر موحدان وقت # ~~خویش بوده است- که خاک مرو خاکی زنده است. روا ندارم که من به # ~~خاکی استنجا کنم که زنده باشد و او را ملوث گردانم. # و از کلمات اوست که : در راه حق خلق نیست و در راه خلق حق نیست. # ~~هرکه روی در خود دارد قفای او در دین بود و هرکه روی در دین دارد قفای ~~او در # ~~خود بود. هرکجا که تویی ننست حظ تست وخلاف راه است، و هرکجا که # ~~نا کامی تست مجال دین آنجاست. # و گفت: شرع توحید است و حق توحید شرع. توحید را گذربه دریای نبوت # ~~است وحق توحید محیط است. راه شرع بر آلت است. چون سمع و بصر و اثبات # ~~تو نسبت به شرک دارد و وحدانیت از شرک منزه است ایمان که رود در ~~کوکبهٔ‌ # ~~شرک رود. ایمان پاک است اما غذای او ظن شرک صورت نبندد و معرفت # ~~همچنین و علم و حال و این خلق در دریای کینونیت غرق شدهاند و اسباب # ~~دستگیر ایشان نه بواسطهآ انبیا از دریای خلقیت و بشریت بیرون گذرند و ~~در # ~~دریای وحدانیت غریق شوند و مستهلک شوند، کس ms683 از ایشان نشان # ~~ندهد. شرع توحید چون چراغ است و حق توحید چون آفتاب. چون آفتاب نقاب ~~PageV01P832 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0892.jpg) # ~~از جمال جهان آرای خود برگیرد نور چراغ به عالم عدم شود. موجودی بود در ~~عدم، # ~~و نور چراغ را با نور آفتاب هیچ ولایت نبود. شرع توحید نسخ پذیر است و ~~حق # ~~توحید نسخ پذیر نیست. زبان به دل نسخ شود، چون مرد به دل رسد زبان گنگ # ~~شود و دل به جان نسخ شود. آنگاه هرچه گوید من الله بود و این سخن در ~~عین # ~~نیست، در صفت است. صفت بگردد اما عین نگردد. آفتاب برآب تابد آب را # ~~گرم کند، صفت آب بگردد اما عین آب نگردد. حق تعالی در صفت بیگانگان # ~~این گفت: أفوات غیر أخیاء. در صورت زندهاند و در صفت مرده. زندگی آن ~~بود # ~~که ذات از حیات متمتع بود و ایشان زیان زدهآ حیات خوداند. و از مؤمنان ~~خبر # ~~می دهد بل أخیاء عند ریهم مرد باید که جان بر سر راه نهد و بی جان به ~~راه فرو # ~~شود. این طایفه ای از معدومان موجودند و بیگانگان موجودان معدوم اند. ~~هرکه به # ~~خود زنده است مرده است و هرکه به حق زنده است نمیرد. مرگ نه مرگ کالبد # ~~است وعدم نه عدم کالبد. آنجا که وجود است جان نامحرم است تا خود به # ~~کالبد چه رسد. # و گفت : شناخت توحید وجود هیچ کس می نپذیرد و کس را زهرهآ آن # ~~نیست که قدم به صحرای وجود نهد. چنانکه مشایخ گفته اند : اثبات التوجید # ~~إفساد فی التؤحید. وپیری می گوید: أکثرذنبی بمعرفتی ایاه. هرکه با وجود ~~او # ~~خطبهآ وجود خود می خواند بر کفر خود سجل می کند، و هرکه با وحود خود ~~خطبهآ # ~~وجود او می خواند بر شرک خود گواهی می دهد. هرکه با هستی او هست خود # ~~طلبد کافر است، وهرکه با هستی خود هستی او طلب نا شناخته است. هرکه ms684 # ~~خود را دید او را ندید و هرکه او را دید خود را ندید، و از خودش یاد ~~نیاید جان از # ~~شادی برید و در پردهآ عزت بماند حق تعالی او را از حضرت قدس به خلیفتی ~~PageV01P833 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0893.jpg) # ~~کفر بود و اگر اشارت کند شرک بود و اگر گوید دانستم جهل بود و اگر گوید # ~~شناختم فزونی بود، و اگر گوید نشناختم مخدول بود، و مطرود و عدمی بود ~~در # ~~وجود ووجودی بود در عدم، نه موجود بود در حقیقت، نه معدوم. هم موجود بر # ~~حقیقت، هم معدوم عبارت محرم راه توحید نیست و دانست در راه توحید ~~بیگانه # ~~است و توهم و ظن این همه گرد حدث دارد. توحید در عالم قدس خویش پاک # ~~است و منزه از گفت و شنود و عبارت و اشارت ودید وصورت وخیال و چنین و # ~~چنان. # این همه لوث بشریت دارد و شناخت توحید از لوث بشریت منزه است. # ~~وحده لا شریک له. این اقتضا می کند برقی از شواهب الهیت بتابد، با ~~بشریت آن # ~~کند که عصای موسی با سحرهآ فرعون کرد. وآلله غالب علی أفره. نور الهی ~~همهآ # ~~چیزها را در کنف خود بدارد. گوید شما به صحرای وجود میآید که آتش غیرت # ~~همه را بسوزد، ما خود روزی شما را به شما رسانیم. # اسرار مشایخ روضهآ توحید است نه عین توحید. آنجا که ثنای ذکر کبریای # ~~اوست وجود و عدم خلق همه دویکی است. # آنجا که عزت است افتقار و انکسار خلق یکی است. # آنجا که قدرت است آشکارااند و آنجا که توحید است به نفی خود، انکار # ~~نتوان کرد، که در انکار خود انکار قدرت است، و خود را اثبات نتوانند ~~کرد، که # ~~فساد توحید بود نه روی اثبات و نه روی نفی. هم مثبت و هم منفی قدرت ~~تورا # ~~جلوه می کند. وحدانیت معزول می گرداند. # و گفت: در همهآ آسمانها زبان تهلیل و تسبیح هست و ms685 لیکن دل بباید. دل # ~~معنی است که جز در آدم و فرزندان او نیست و دل آن بود که راه شهوت و ~~نعمت # ~~و بایست و اختیار بر تو ببندد و راه بر توباشد. زبان دل باید که به خود ~~دعوت # ~~کند. نه زبان قول مرد باید که گنگ گویا بود، نه گویای گنگ. مرد آن است # ~~که معبودی که در پیراهن وی است قهر کند و جهد در قهر کردن خویش کند، ~~PageV01P834 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0894.jpg) # ~~نه در لعنت کردن شیطان. ابلیس می گوید- علیه لعنه- از چهرهآ ما آینه ای # ~~ساختند و در پیش تو نهادند و از چهرهآ تو آینه ای ساختند و در پیش ما ~~داشتند. ما # ~~در تو نگریم و بر خود می گرییم و تو در ما می نگری و بر خود می خندی. ~~باری # ~~راه رفتن از او بیاموز که در راه باطل سر بیفگند و ملامت عالم از او در ~~پذیرفت و # ~~در راه خود مرد آمد. تواز دل خود فتوی در خواه که اگر هر دو گون بر تو ~~لعنت # ~~کنند به هزیمت خواهی شد. قدم در این راه منه. اگر این حدیث به ملامت هر # ~~دو سرای نیرزد این شربت نوش مکن. اگر در دو عالم به کاه برگی به چشم # ~~حقارت بیرون نگری کلید عهد باز فرستاده باشی تا هر مویی که بر سر وتن # ~~تواست از او تبرا نکنی ، واو به انکار توبیرون نیاید، تولای تو به حضرت ~~درست # ~~نیاید. چیزی مطلب که آن چیز در طلب تواست؛ یعنی بهشت. و از چیزی # ~~هزیمت مشو که آن هزیمت از توشود؛ یعنی دوزخ. و تواز او او را خواه چون ~~او # ~~تورا باشد همه چیزها پیش توباشد، کمربسته. # و گفت : هر جزوی از اجزای توباید که در حق جزوی دیگر محوباشد که # ~~دویی در راه دین شرک است، تا نه زبان داند که دیده چه دید؛ و نه ~~نیزدیده # ~~زبان را داند تا ms686 راز خود بگوید تا هرچه نسبت به تودارد در شواهد الهیت ~~محو # ~~شود و حدیث محو و فقر می گویند اینت ظلمی عظیم دیگر را نفی می کنند و # ~~خود را اثبات. نشان آنکه مرد را به صحرای حقیقت آورده یاشند آن است که # ~~پوششها از پیشب دیدهآ او برداشته باشند که او ورای همه چیزها باشد، نه ~~چیزی # ~~ورای او. # و گفت: گویندهآ بر حقیقت آن بود که گفت او پرسد در او و او را سخن # ~~نماند و از آن سخن گفتن خود آزاد بود و سخن که روی در حضرت ذارد آن بود # ~~که مستمع را ملالت نگیرد و مخالف و موافق را میزبانی کند و گوینده را ~~مدد # ~~زیادت شود و هر سخنی که مستمع را مفلس نکند و هر دو عالم را از دست وی # ~~بیرون ود ای س به فوی نفس می گوید، نفسش به زبان معرفت این سخن ~~PageV01P835 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0895.jpg) # ~~بیرون می دهد تا او در غرور خود بود و خلق در غرور وی، چنانکه حق عز و ~~علا # ~~می فرماید ظلمات بعضها فوق بغض. هرکه سخن گوینده به حق نشنود چشمهآ # ~~زندگانی در سینهآ وی خشک شود، چنانکه هرگز از آن چشم حکمت نزاید. هرکه # ~~از خانهآ خود بیرون آید و راه با خانهآ خود بازنداند آن کس را سخن گفتن ~~در # ~~طریقت مسلم نیست. درویش به نور دل باید که رود و به روزگار ما به عصا # ~~می روند زیرا که نابینااند. هرکه داند که چه می گوید و از کجا می گوید ~~او را # ~~سخن مسلم نیست ، چنانکه زنان را حیض است مریدان را در راه ارادت حیض # ~~است. حیض راه مریدان از گفت افتد و کس بود که در آن بماند و هرگز پاک # ~~نشود و کس بود که او را حیض نباشد. همه ایامش طهر باشد. اما هیچ چیز را ~~از # ~~آن منقبت نیست که سخن را، و ms687 سخن صفتی است از صفات ذات. همهآ انبیاء # ~~متکلم بودهاند، لیکن ما را سخن با آن کس است که دعوی می کند که او را # ~~زبان غیب است. مرد باید که گویندهآ خاموش بود و خاموش گویا که آن # ~~حضرت ورای گفت و خاموشی است. نخست چشمهآ زبان باید که بسته شود تا # ~~چشمهآ دل بگشاید. هزار زبان خدا ترس با فصاحت بینی در دست زبانیة دوزخ # ~~بینی ، یک دل خداشناس با نور نبینی. در دوزخ مرید صادق را از خاموشی # ~~بیران فایده بیش از گفت و گویی بود. # و گفت : خلعتی دادند با شرک بر آمیخته، چنانکه کسی را شربتی دهند # ~~با زهرآمیخته، یکی را کرامتی ، یکی را فراستی ، یکی را حکمتی ، یکی را # ~~شناختی. هرکه عاشق خلعت شد از آنچه مقصود است بازماند و آن مقامها در # ~~عالم شرع است. کسانی را که به نور شرع راه روند زهد و ورع و توکل و ~~تسلیم و # ~~تفویض واخلاص ویقین، این همه شرع است و منزل راهروان است که بر # ~~مرکب دل سفر کنند و این همه فراشانند و بر درگاه روح بره ها برمی دارند ~~تا PageV01P836 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0896.jpg) # ~~نه به مانند این روش بود. روش باید که به روح بود. چنانکه روح است و # ~~نشان یذیر نیست. راه وی نیزنشان پذیر نیست. هرکه تورا از راه خبر می ~~دهد از # ~~صفات نفس خبر می دهد که این حدیث نشان پذیر نیست. از طلب پاک است ، # ~~از نظر باک است. هرکه را بینی که کمر طلب بر میان بسته است، هر چند ~~بیشتر # ~~طلبد دورتر بود. به ایشان نمودند که کارما از علت پاک است و نظر از ~~علت. # ~~است و طلب شما بر دامن وجود بستم به حکم کرم و نمود را بر دامن دیده ~~بستم. # ~~نموده بود که شما به نظر آوردید، نه نظر علت دیده بود. # و گفت : این خلق در عالم عبودیه فرو شدند. هیچ ms688 کس به قعر نرسید، # ~~هیچ کس این دریای عبودیه را عبور نتوانست کردن. چون سر این بدانی آنگاه # ~~این بندگی از تو درست آید. راه اهل حقیقت در عدم است تا عدم قبلهآ ~~ایشان # ~~نیاید، راه نیابند و راه اهل شریعت در اثبات است. هرکه بود خود نفی کند ~~به # ~~زندقه افتد. اما در راه حقیقت هرکه اثبات خود کند به کفرافتد، بر درگاه # ~~شریعت اثبات باید. بر درگاه حقیقت نفی دیدهآ صورت جز صورت نبیند و ~~دیدهآ # ~~صفت جز صفت نبیند. واین حدیث ورای عین است و ورای صفت باید که از # ~~دریای سینهآ تو نهنگی خیزد. ذات خوار و صفات خوار و صورت خوار و هر صفت # ~~که در عالم هست فرو خورد. آنگاه مرد روان بود ولا یبقی فی الداردیار. ~~دولت در # ~~عدم تعبیه است وشقاوت در وجود راه عدم در قهر است و راه وجود در لطف، و # ~~این خلق عاشق وجودند و منهزم از عدم از برای آنکه نه عدم دانند و نه ~~وجود. # ~~آنکه خلق وجود دانند نه وجود است به حقیقت بلکه عدم است و آنچه عدم # ~~می دانند نه عدم است. عدم این جوانمردان به محواشارت کنند که عدمی بود # ~~عین وجود و محوی بود عین اثبات که هردو طرف او از عین اثبات پاک است و # ~~وجودی که یک طرف او عین و رقم حیات دارد لم یکن فکان. # و گفت: مرید در اول قدم مختار بود چون بالغ شود اختیارش نماند. علم او # ~~در جهل خود بیند، هستی او در نیستی خود بیند، اختیار او در بی اختیاری ~~خود PageV01P837 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0897.jpg) # ~~بیند. بیان کردن او بیش از این آفت است. اشارت و عبارت محرم این حدیث # ~~نیت. این حدیث نه اشارت، نه عبارت، نه قال، نه حال ، نه بود، نه نابود. # ~~اگر خواهی که به مجاهده بدانی ندانی که در دریای هند و روم مجاهده است، # ~~در دریای اسلام مشاهده ms689 باید که مجاهدهای که در آن مشاهده نبود همچنان # ~~باشد که کسی چیزی به بول بشوید پندارد که پاک شد. رنگش برود اما # ~~همچنان نجس باشد. هرکه برون مرد بود درون مرد بود. آنجا که قدم این # ~~جوانمردان است همهآ مریدان مشرکند و بنای راه ارادت مریدان بر شرک است. # ~~ایمان را د است وآن کفر است و توحید را ضد است و آن تشبیه است و ضد # ~~یقین شک است و این همه حجاب است که این همه درگاههایی است که # ~~مریدان را بباید گذشت و این زنارها بباید برید. # و گفت : در کارها که نفس تو موافق باشد با دل دل برگیرد از آن و هر # ~~کاری که در وی خلاف نفس است آنجا دل بنه و قدم استوار کن تا تو را به # ~~خزانهآ قبل فرستند اگرچه صورت طاعت ندارند. اولئک یبدل آلله سیاتهم # ~~حسنات. # و گفت: همهآ چیزهایی که در تصرف اسم آمد و در حیز وجود کمتر از # ~~ذره یی است در قبضهآ قدرت. # و گفت : چون حق ظاهر شود عقل معزول گردد، هر چند حق به مرد # ~~نزدیک می شود عقل می گریزد. زیرا که عاجز است عاجزی را هم ادراک به # ~~عاجزی بود و معرفت ربوبیت نزدیک مقربان حضرت باطل شدن عقل است از # ~~بهر آنکه عقل آلت اقامت کردن عبودیت است نه آلت در یافتن حقیقت ربوبیت # ~~و هرکه را مشغول کردند باقامت بندگی و از وی ادراک حقیقت خواستند # ~~عبودیت از او فوت شد و به معرفت حقیقت نرسید. # و گفت : فاضلترین عبادت غایب شدن است از اوقات. # گفت: ما پدید آمد گان ازل وابدیم و در این شک نیست، و ازل نشان ~~PageV01P838 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0898.jpg) # ~~فد ذکر شن اسکر واجحلی # ~~ربانی است در وقت ازل الآزال آنگه خلق را به دیدن این خواند. # و گفت : سخن در راه معاملت نیکواست ولیکن در حقایق بادی است که # ~~از بیابان شرک و جهد ms690 و نکویی است که از عالم بشریت پدید آمد. # و گفت : چهار چیز است که مناسبت ندارد و به حال عارف لایق نبود: # ~~زهد، وصبر، وتوکل، ورضا. که این چهار چیز صفت قالبهاست صفت روح از # ~~این منزه است. # و گفت: فرزند ازل و ابد باشی بهتر از آنکه فرزند اخلاص و صفا و صدق # ~~وحیا. # و گفت : نیست بودن در راه حق بهتر از آنکه به تجرید و توحید نظر بود، و # ~~آنجا منزل بود یا وقوف بود یا مشربگاه سازد. # و گفت : هرکه دریافت وحدانیت و یگانگی واحد مقصود حق گردد، # ~~هرکه صفت نعت جلال او دریافت، حق مقصود او شود. # و گفت: هر جنایت که باشد رعایت اصل آن را زیر و زبر کند و هیچ # ~~نگذارد. # و گفت: خداوند جل جلاله تورا در مذلت افلاس و درماندگی و # ~~شکستگی بیند بهتر از آنکه در پنداشت و جلوهآ عز و معاملت. # و گفت : هرکه را مقصود جز ذات است آنکس مغبون و نگوسار1 است، و # ~~مستحق یکی گفتن آن است که بی قصد و بی نیت درآید و نیست راه حق شود به # ~~بقای آن نیست خود. آنگاه به نقطهآ یگانگی حق وی قیام کند بی نیت که ~~بود، # ~~و وجود در این صورت نبندد. # ~~دروغ گفتند در حقیقت حق. PageV01P839 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0899.jpg) # و گفت: زشت ترین اخلاق آن است که با تقدیر بر آویزی. یعنی انچه # ~~تقدیر ازلی باشد تو خواهی که به ضد آن بیرون آیی و آنچه قسمت رفته است # ~~خواهی که به تغلب1 و آرزو و دعا آن قاعده بگردانی. # و گفت : این قوم بر چهار صفت اند: یکی به شناخت و طلب کرد ویافت؛ # ~~و دیگر طلب کرد و نیافت؛ و دیگری نیافت، و نیز با هیچ آرام نیافت مگر ~~با # ~~وی؛ چهارم نشناخت و طلب نکرد زیرا که او عزیزتر از آن است که طلب در او # ~~رسد، و آشکاراتر از آن ms691 است که طلب باید کرد. # و گفت : چون سیر من به وفای عهد ایستاده بود هیچ باک ندارم از حوادث # ~~که در روزگار پدید آید. # و گفت: هرگاه تاریکی طمع به سر درآید نفس در حجاب افتد از همه # ~~حظهای نفسانی. # و گفت : معرفت دو است : معرفت خصوص؛ و معرفت اثبات اما معرفت # ~~خصوص مشترک است، و شرک معرفت اسما وصفات و دلایل ونشانها و # ~~برهانها و حجابها؛ و معرفت اثبات آن است که بدو راه نیست و از نعت قدم ~~پدید # ~~آید و چون پدید آید معرفت تو ناچیز و نیست شود زیرا که معرفت تو مخدا2 ~~است و # ~~چون صفت ونعت قدم تجلی کن همهآ محدثات نیست شود. # و گفت: فضل باری تعالی در مقابل کسب تونبود و مکتسب نیست، زیرا # ~~که هرچه مکتسب بود آن را عوضی بود و عوض خارج است از فضل. # آنگاه گفت: همهآ اندیشه ها یکی کن و بریکی باشت و همه نگرستن را با # ~~یکی آور که نظر همه نگرندگان یکی بیش نیست : ما خلهکم ولا بفیکم الا # ~~کنفس واحدة. # و گفت: روح از عالم گون خود بیرون نیامده باشد که اگر بیرون آمده ~~PageV01P840 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0900.jpg) # ~~8. ذکر شیخ ابوبکر واسطی # ~~بودی دل به وی اندر آمدی، و این سخن هرگزبه پیمانه اندر نگنجد. # ~~و گفت: پدید آرندهآ چیزها و متولی کارها پیداتر از کارهاست و تو # ~~می خواهی که شریک او گردی. # ~~و گفت : حجاب هر موجودی به وجود او است از وجود خود. # ~~و گفت: چون ظاهر شود حق بر اسرار خوف و رجا زایل شود. # ~~و گفت: عوام در صفات عبودیة می گردند و خواص مکرمند به صفات # ~~ربوبیت تا مشاهده کنند از جهت آنکه عوام آن صفات احتمال نتوانند کرد به # ~~سبب ضعف اسرار خویش، و دوری ایشان از مصادر حق. # ~~و گفت: چون ربوبیت بر سرایر فرو آید جمله رسوم او محو گرداند و او را # ~~خراب بگذارد. ms692 # ~~و گفت: چون نظر کنی به خدا جمع شوی و چون نفس خود نظر کنی # ~~متفرق گردی. # ~~و گفت: خلق را جمع گردانند در علم خویش، متفرق گردد - در حکم و # ~~قسمت خویش - بلکه جمع در حقیقت تفرقه است و تفرقه جمع. # ~~و گفت: ازل وابد و اعمار و دهور و اوقات جمله چون برقی است در # ~~نعوت. قال النبی علیه التلام لی مع الله وفت لا یتقنی فیه معه شی غیر ~~الله عزوجل. # ~~و گفت : شریفترین نسبتها آن است که نسبت جویی به خدای تعالی به # ~~عبودیه. # ~~و گفت : افضل طاعات حفظ اوقات است. # ~~و گفت: مخلوق عظیم قدر بود و بزرگ خطر. چون حق او را ادب کند # ~~متلاشی شود. # ~~و گفت : هرکه گوید «من» با قدرت منازعت کرده است. # ~~و گفت: هرکه خدای را پرستد برای بهشت او مزدور نفس خویش است و # ~~هرگه خدای را پرستد برای خدای او از وی جاهل است. یعنی خدای بی نیاز ~~PageV01P841 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0901.jpg) # ~~است از عبادت تو. پنداری که برای او کاری می کنی تو کار برای خود # ~~می کنی. # و گفت: دورترین مرد از خدای آن بود که خدای را بیش یاد کند. یعنی # ~~من عرف آلله کل لسانه. او نباید که یاد کند. تا بر زبان اویاد می کند ~~ذکر # ~~حقیقی آن بود که زبان او گنگ شده بود و غیب بر زبان گویا شده و ذکر او ~~غیر # ~~او بود. # و گفت: از تعظیم حرمات خداوند آن بود که بازننگری به چیزی از کونین # ~~و نه به چیزی از طریقهای کونین. # و گفت : صفت جمال وجلال مصادمت کردند؛ از هر دو، روح تولد # ~~کرد. # و گفت: اگرجان کافری آشکارا شود اهل عالم او را سجده کنند، پندارند # ~~که حق است از غایت حسن ولطافت. # و گفت: تن همه تاریک است و چراغ او همه سراست که کرا سر # ~~نیست، او همیشه درتاریکی است. # و گفت : احوال خلق ms693 قسمتی است که کردهاند و حکمتی است که # ~~پرداخته اند. حیلت و حرکت را به دریافت آن مجال نیست. # و گفت : بیزارم از آن خدای که به طاعت من از من خشنود شود، و به # ~~معصیت من از من خشم گیرد. پس او خود در بند من است تا من چه کنم، نه. # ~~بلکه دوستان در ازل دوستانند و دشمنان در ازل دشمنان. # و گفت: هرکه خویش را از خدای بیند و جمله اشیاء را از خدای بیند، # ~~بی نیاز شود از جملهآ اشیاء به خدا. # گفت : حیات و بقای دلها به خدای است، بلکه غیبت از خداست به # ~~خدا. یعنی تا توانی که توبه ان هدایی یان تیرت داری به دای های فنا از # ~~فنا حاصل آید. PageV01P842 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0902.jpg) # ~~که ذکر سیخ ابویکر واسملی # و گفت: شرک دیدن تقصیر است و عثرات1 نفس و ملامت کردن نفس # و گفت: محبت هرگز درست نیاید تا اعراض را در سر او اثری بود و شواهد # ~~را در دل اوخطری، بل صحت محبت نسیان جمله اشیاء است در استغراق # ~~مشاهدهآ محبوب وفانی شدن محب از محبوب به محبوب. # و گفت : در جمله صفتها رحمت است، مگر در محبت که در او هیچ # ~~رحمت نیست، بکشند و از کشته دیت2 خواهند. # و گفت: عبودیت آن است که اعتمادت بر خیزد از حرکت و سکون # ~~خویش، که هرگاه این دو صفت از مرد ساقط شود به حق عبودیت رسید. # و گفت : توبهآ قبول آن است که مقبول بوده باشد پیش از گناه. # و گفت : خوف و رجا دو قهارند که از بی ادبی باز دارند. # و گفت: توبهآ نصوح آن بود که بر صاحب او اثر معصیت پنهان و آشکارا # ~~نماند، و هرکه را توبهآ نصوح بود بامداد و شبانگاه او از هر گونه ای که ~~بود باک # ~~ندارد. # و گفت: تقوی آن بود که از تقوی خویش متقی باشد. # و گفت: اهل زهد ms694 که تکبر کنند برابناء دنیا ایشان در زهد مدعی اند برای # ~~آنکه دنیا را در دل ایشان رونقی نبودی، برای اعراض کردن از آن بر دیگری # ~~تکبر نکردندی. # و گفت: چه صولت آوردی به زهد در چیزی و به اعراض از چیزی که # ~~جملهآ آن به نزدیک خدای تعالی به پر پشهای وزن نیست. # و گفت: صوفی آن است که سخن از اعتبار بگوید و سر او منور شده بود به # ~~فکرت. PageV01P843 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0903.jpg) # ~~و گفت: بنده را معرفت درست نیاید تا صفت او آن بود که به خدای تعالی # ~~مشغول گردد و به خدای نیازمند بود. یعنی مشغولی ونیازمندی او حجاب است. # ~~و گفت : هرکه خدای را بشناخت منقطع گشت، بلکه گنگ شد و هرگه # ~~به محل انس نتواند رسید، آن که او را وحشت نبود ازجملهآ گون. # ~~و گفت : عوض چشم داشتن بر طاعت از فراموش کردن فضل بود. # و گفت : قسمتها کرده شده است و صفتها پیدا گشته چون قسمت کرده # ~~شد به سعی و حرکت چون توان یافت. # و گفت : هرکه را بندگی کردن از او در بخواهند و حقیقت حق تعالی به # ~~دانستن از هر دو مقام ضایع بماند. # و گفت : طلب کردم معدن دلهای عارفان. در هوای روح ملکوت دیدم که # ~~می پریدند در نزدیک خدای تعالی بدو باقی و رجوعشان با او. # و گفت: تا مرد چنان نگردد که از آنجا که سرادقات1 عرش است تا اینجا # ~~که منتهای ثری است، هر ذره ای آینهآ توحید وی گردد؛ و در هر ذرهای او ~~را # ~~بیند ، توحید او درست نیاید. # و گفت: هر چند بتوانید رضا را کار فرمایید چنان مباشید که رضا شما را # ~~کار فرماید که محجوب گردید از لذت رؤیت و از حقیقت آنچه مطالعه کنید. # ~~یعنی چون از رضا لذت یافت از شهود حق بازماند. # و گفت: نگرتا به لذت طاعت و حلاوت عبادت او غره نشوی که آن زهر ms695 # ~~قاتل است. # و گفت: شاد بودن به کرامات از غرور و جهل است و لذت یافتن به # ~~اتصال نوعی است از غفلت. # و گفت: مباشید از آن قوم که انعام او را مقابلت کنند به طاعات، ولیکن ~~PageV01P844 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0904.jpg) # ~~85. ذکر شیخ ابوبکر واسطی # ~~فرزند ازل باشید نه فرزند عمل. # و گفت: عمل به حرکات دل شریفت است از عمل به حرکات جوارح، # ~~که اگر فعل را به نزدیک حق قیمتی بودی چهل سال پیغامبر علیه السلام ~~خالی # ~~نماندی از آن. نگویم عمل مکن لیکن توبا عمل مباش. # و گفت : هرکه از قسمت یاد آرد از آنچه او را در ازل رفته از سؤال و دعا # ~~بارغ آید. # ~~دانسته که من دانم مرا اعتماد نیست. # و گفت : بنده گوید الله اکبر. یعنی خدای از آن بزرگتر است که با وی از # ~~این فعل توان پیوستن یا به ترک این فعل از اوتوان بریدن، از بهر آنکه ~~پیوستن و # ~~بریدن با وی به حرکات نیست لیکن به قضای سابق ازلی است. # و گفت: چنانکه طفل از رحم بیرون آید فردا دولت مرد و محبت ارباب او # ~~از او بیرون آید. # و گفت : مردم بر سه طبقهاند: طبقهآ اول آن قومند که خدای بر ایشان منت # ~~نهاد به انوار هدایت، پس ایشان معصومند از کفروشرک ونفاق. وطبقهآ دوم ~~آن # ~~قوم اند که خدا بر ایشان منت نهاد به انوار عنایت، پس ایشان معصومند از ~~صغایر # ~~و کبایر. و طبقهآ سوم آن قوم اند که خدا بر ایشان منت نهاد به کفایت، ~~پس # ~~ایشان معصومند از خواطر فاسد و از حرکات اهل غفلت. # و گفت : حقیر داشتن فقر و سرعت غضب و حب منزلت ازدیدن نفس # ~~است، واین خلع عبودیه بود و کوشیدن به الوهیت. # و گفت: هرکه به شناخت او را غایب شد، و هرکه غرق شد در بحرشوق او # ~~بگداخت، و هرکه عمل کرد لوجه الله به ثواب رسید، و هرکه را ms696 سخط1 دریافت ~~PageV01P845 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0905.jpg) # ~~عذاب بدو فرو آمد. # ~~و گفت: بلند ترین مقام خوف آن بود که ترسد که خدای در او نگرد # ~~خشمگین، و او را به مقت1 گرفتار کند و از او اعراض نماید. # و گفت: حقیفت خوف در وقت مرگ ظاهر شود. # و گفت: علامت صادق آن بود که به تن با برادران پیوسته بود و به دل تنها # ~~با خدای. # و گفت: خلق عظیم آن است که با هیچ کس خصومت نکند و کس را با # ~~او خصومت نباشد، ازفوت معرفت. # و گفت: فزع اکبر برای قطعیت بود که ندا کنند که ای اهل بهشت! خلود # ~~ولا موت، وای اهل دوزخ! خلود ولا موت. پس گویند اخسوا فیها ولا تکلمون. # و گفت: شرمگین که عرق از وی می ریزد، آن زیادتی بود که در او بود. # و گفت: اختیار بر آنچه در ازل رفت بهتر از معارضهآ وقت. # و گفت: آن خلت2 که بدو نیکویها تمام شود و به نابودن او همهآ نیکویها # ~~زشت بود استقامت است که تورا فرا ستاند از آنچه نصیب نفس است و گشاده # ~~گرداند بدآنچه نصیب تو خواهد بود. # و گفت: فراست تو روشنایی بود که اندر دلها بدرفشد3 و معرفتی بود # ~~مکین4 اندر اسرار که او را از غیب به غیب می برد تا چیزها ببیند از ~~آنجا که حق # ~~تعالی بدو نماید تا از ضمیر خلق سخن همی گوید. # و گفت: این قوم را اشارات بود. پس حرکات اکنون نمانده است جز # ~~حسرات. # و گفت : بی ادبی خویشتن را اخلاص نام کردهاند، و شره5 را انبساط و # ~~دون همتی را جلدی6. همه از راه برگشتهاند و بر راه مذموم می روند. ~~زندگانی PageV01P846 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0906.jpg) # ~~در مشاهدهآ ایشان ناخوشی بود و نقصان روح. اگر سخن گویند به خشم گویند، # ~~واگر خطاب کنند به تکبر کنند، ونفس ایشان خبر می دهد از ضمیرایشان، و # ~~شرهآ ایشان در خوردن منادی می کند ms697 از آنچه در سرایشان است. قاتلهم الله ~~آنی # ~~یوفکون. # و گفت: ما مبتلا شدیم به روزگاری که نیست در او آداب اسلام، و نه نیز # ~~اخلاق جاهلیت، ونه احکام خداوندی مروت. # و گفت: جوالی فرا گرفتند و پرسگ بکردند و پارهای فریشته با آن سگ # ~~درجوال کردند. هر چند جهد می کنم و می کوشم با این سگان بر نمی آیم تا # ~~باری در آشنایان نیفتند. # و او را پرسیدند از ایمان. گفت: چهل سال در گبرگی بباید گذاشت تا # ~~مرد با ایمان رسد. # گفتند : ایها الشیخ! معنی این چه بود؟ # گفت: آنکه تا پیغامبران را علیهم السلام چهل سال نبود ایشان را وحی # ~~نیامد، نه آن که ایشان را در آن ساعت ایمان نبود - نعوذ بالله- لیکن آن ~~کمال # ~~نبود به اول که بعد از نبوت ایشان را حاصل شد . اما که تو صاحب نفس ~~اماره # ~~باشی نفس گبر است به حکم حدیث تا از گبرگی نفس خلاص نیابی به ایمان # ~~حقیقی نرسی. # گفتند : هیچ کس از مقام محمد علیه السلام بگذشت؟ # گفت: خود هیچ کس به مقام محمد نرسید که هر که دعوی کند که کسی # ~~از مقام او بگذشت یا بگذرد زندیق بود که نهایت درجهآ اولیا بدایت درجهآ ~~انبیا # ~~است. # گفتند : کدام طعام مشتهی تر؟ PageV01P847 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0907.jpg) # # 88 %~% تذکرة الاولیة # در وقت وفات گفتند: ما را وصیتی کن. گفت: ارادت خدای تعالی در # ~~خویشتن نگاه دارید. # دیگری وصیت خواست. گفت: پاس اوقات وانفاس خویش را نخاه دار، # ~~رحمة الله علیه. PageV01P848 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0908.jpg) # آن پروردهآ اسرار، آن خو کردهآ انوار، آن مفتی تقوی، آن مهدی معنی ، آن # ~~ولی صفی، شیخ وقت : بوعلی ثقفی رحمة الله علیه؛ امام وقت بود وعزیز # ~~روزگار، و صحبت بوحفص و حمدون یافته و در نشابور تصوف از او آشکارا شد. # ~~در علوم شرعی کمال داشت و در هر فنی مقدم بود و دست از همه بداشت و به # ~~علم اهل تصوف مشغول شد ms698 و در میان صوفیان درسخن آمد، وبیانی نیکوداشت # ~~وخلقی عظیم. # چنانک نقل است همسایه ای داشت کبوتریاز و همه روزاو را از آن # ~~زحمتی عظیم بودی که کبوترانش بر بام سرای نشستندی و او سنگ انداختی. # ~~روزی شیخ نشسته بود و قرآن همی خواند. همسایه سنگی در کبوتر انداخت. # ~~سنگ بر پیشانی شیخ آمد و بشکست و خون بر روی او فرو دوید. اصحاب شاد # ~~شدند و گفتند: فردا به حاکم شهر رود و شر او را دفع کند - که به نزدیک ~~امیر # ~~شیخ مقبول القول است- وما از زحمت او بازرهیم. # شیخ خدمتگار را بخواند و گفت: در آن بوستان برو و چوبی بازکن و # ~~بیاور # چون خادم چوب بیاورد گفت: اکنون ببر و به کبوتربازده و بگواین ### | 851 PageV01P849 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0909.jpg) # ~~کبوتران را بدین چوب برانگیز. # نقل است که گفت: روزی جنازه ای دیدم -سه مرد و زنی بر گرفته بودند و # ~~می بردند- آن سومی جنازه که زن داشت من بر گرفتم و به گورستان بردم و ~~نماز # ~~کردیم و دفن کردیم. گفتم : شما را هیچ همسایهآ دیگر نبود که یارمندی1 # ~~کردی ؟ گفتند: بود ولیکن این را حقیر داشتندی. گفتم: او کاری کردی؟ # ~~گفتند : مخنث2 بود. مرا بروی رحمت آمد. شب را به خواب دیدم که یکی # ~~بیامد -و روی او چون ماه شب چهارده- لباسی فاخر پوشیده و تبسم همی کرد. # ~~گفتم: تو کیستی ؟ گفت: آن مخنثم که بر من نماز کردی و دفن کردی. خدای # ~~تعالی بر من رحمت کرد، در آنچه مردمان مرا حقیر داشتند. # و سخن اوست که گفت: کسی که جملهآ علوم جمع کند و با جملهآ # ~~طوایف صحبت دارد هرگز به جایگاه مردان نرسد، مگر ریاضت یافته باشد به # ~~فرمان شیخی یا امامی یا مؤدبی ناصح که هرکه را ادب فرماینده نباشد که ~~او را # ~~از هرچه مذموم بود نهی کند، و امامی فرا گرفته نباشد که عیوب اعمال او ~~بدو # ~~نموده باشد، و رعونات ms699 نفس او در چشم او می نهاده در هیچ معامله ای ~~اقتدا بدو # ~~روا نباشد. # و گفت : طمع مدارراستی از آنکه راستش نکرده باشند، و امید مدار ادب # ~~از کسی که ادبش نداده باشند. # و گفت: هرکه با بزرگان صحبت دارد نه از طریق حرمت محروم ماند از # ~~فواید ایشان و از برکات ایشان واز انواری که ایشان را بود هیچ بر او ~~پدید نیاید. # و گفت: فروع صحیح نخیزد مگر از اصل صحیح. پس هرکه خواهد افعال # ~~او صحیح بود و بر جادهآ سنت بود گو نخست در دل اخلاص درست کن که # ~~درستی اعمال ظاهر از درستی اعمال باطن خیزد. PageV01P850 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0910.jpg) # و گفت: هیچ کار مکنید برای خدای مگر آنکه صواب بود و هیچ صواب # ~~را به جای میارید مگر آنکه خالص بود و به هیچ خالص قیام منمایید مگر آن ~~به # ~~موافقت ستت بود. # و گفت : مرد چنان باید که از این چهار خصلت غافل نماند: یکی صدق # ~~قول؛ دوم صدق عمل؛ سوم صدق مودت؛ چهارم صدق امانت. # و گفت : علم حیات دل است ونور چشم از ظلمت جهل. # و گفت: آفت آفت است. اشتغال دنیا چون به کسی روی نهد، و آفت # ~~است حسرتهای دنیا چون روی از کسی بگرداند، و عاقل آن است که هرگز فرو # ~~نیاید به چیزی که چون روی بدو نهد همه مشغولی بود و چون از کسی روی باز # ~~گرداند همه حسرت بود. # و گفت : وای کسی که بفروخته باشد همه چیزها به هیچ چیز و خریده # ~~باشد به هیچ چیز همه چیزها. # و گفت : روزگاری درآید که زندگانی در او خوش نباشد. هیچ مؤمن را، # ~~مگر خویشتن را بر فتراک منافقی نبندد. نعوذ بالله من شر ذلک. PageV01P851 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0911.jpg) # ذکر شیخ جعفر خلدی رحمة الله علیه # آن صاحب همت، آن ثابت امت، آن کوه چلم، آن بجر علم، آن دولت باز # ~~ازلی وابدی : شیخ جعفر خلدی رحمة الله علیه؛ ms700 عالم زمانه بود، ودر علم # ~~طریقت یگانه بود، و از کبرای اصحاب جنید بود، و از قدمای ایشان. و در ~~انواع # ~~علوم متبحر، ودراصناف حقایق متعین؛ واو را کلماتی عالی است. حوالهآ آن ~~با # ~~کسی دیگر کرد. # وقتی می گفت: صد و سی و اند دیوان اهل تصوف نزدیک من است. # ~~گفتند: از کتب محمد ترمذی هیچ هست تورا؟ گفت : نه - که او را از شمار # ~~صوفیان ندانم- که او آرایش مشایخ بود و مقبول بود. # نقل است که شصت حج بکرده بود. مریدی داشت او را حمزهآ علوی # ~~گفتند. شبی حمزه قصد کرد که به خانهآ شیخ رود. شیخ گفت : امشب اینجا # ~~باش. مگر حمزه طعامی به مرغ در تنور خواست نهاد تا فرزندانش بخورند. ~~گفت: # ~~اگر امشب اینجا باشم فردا نماز بامداد اینجا بباید کرد، وبباید بود تا ~~نماز بامداد # ~~توچاشتگاه با شیخ بگذارم -و دیر شود- و طفلان گرسنه بمانند و در بند من # ~~باشند. پس گفت: شیخا! بروم؟ ### | 8 PageV01P852 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0912.jpg) # ~~گفت: امشب اینجا بباش. # ~~گفت : مهمی دارم. # ~~گفت : تودانی. # ~~به خانه آمد و آن طعام به مرغ در تنور نهاد. پس دیگر روز کنیزک را # ~~گفت : آن طعام بیار. # ~~تابه بر زمین افتاد و بشکست و طعام بریخت. مرغ بر راه گذر بیفتاد. حمزه # ~~گفت : باز رو و آن مرغ بیارتا بشوییم و به کار بریم. # ~~در این [اندیشه] بودند که ناگاه سگی از در درآمد و مرغ را ببرد. گفت: # ~~اکنون چون این همه از دست بشد باری برخیزم و صحبت شیخ از دست ندهم. # ~~و به نزدیک شیخ آمد، شیخ را چون چشم بر او افتاد گفت: هرکه گوشت # ~~پارهآ دل مشایخ گوش ندارد گوشت او به سگ دهند. # ~~حمزه پشیمان شد و توبه کرد. # ~~نقل است که یک روز پیغامبر را علیه التلام به خواب دید. گفت : تصوف # ~~چیست؟ گفت : ترک دعوی و پنهان داشتن معنی. # ~~و از او پرسیدند: تصوف چیست؟ گفت: حالتی ms701 که در او ظاهر شود عین # ~~ربوبیت و مضمحل گردد عین عبودیت. # ~~و گفت: تصوف طرح نفس است در عبودیت و بیرون آمدن از بشریت و # ~~نظر کردن به خدای تعالی به کلیت. # ~~و از او پرسیدند از تلوین1 فقر. گفت: تلوین ایشان تلوینی برای زیادتی ~~از # ~~بهر آنکه هرکه را تلوین نبود زیادتی نبود. PageV01P853 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0913.jpg) # ~~نبود، یا وقتی که بر او گذشته است و نه در آن وقت چنان بوده است که ~~باید؛ یا # ~~بعد از این خواهد بود چنانکه نه بر جاده بود؛ یا درحال موافقتی ندارد. # او را پرسیدند از توگل. گفت: توکل آن است که اگر چیزی بود و اگر نبود # ~~دل در هر دو حالت یکسان بود، بلکه اگر نبود طرب در او بود و اگر بود ~~طرب در # ~~او نبود بلکه توکل استقامت است با خدای تعالی در هر دو حالت. # و گفت: خیر دنیا و آخرت در صبر یکساعت است. # و گفت: فتوت حقیر داشتن نفس است و بزرگ داشتن حرمت مسلمانان. # و گفت: عقل آن است که تورا دور کند از مواضع هلاک. # و گفت : بندهآ خاص باش خدای را تا از اغیار نگردی. # و گفت : سعی احرار از بهر نفس خویش نبود بلکه برای برادران بود. # و گفت : شریف همت باش که به همت شریف به مقام مردان توان رسید # ~~ته به مجاهدات . # و گفت: لذت معامله نیابند با لذت نفس از جهت آنکه اهل حقایق خود را # ~~دور کردهاند از اهل علایق و قطع کردهاند آن علایق که ایشان را قاطع است ~~از # ~~حق، پیش از آنکه آن علایق بر ایشان راه بریده گرداند. # و گفت : هرکه جهد نکند در معرفت خویش قبول نکنند خدمت او. # و گفت : روح صلاح به هرکه رسد لازم گیرد مطالبهآ نفس به صدق در # ~~جملهآ احوال، وهرکه روح معرفت به وی رسد او بشناسد موارد ومصادر کارها، ~~و # ~~هرکه روح مشاهده بدو رسد ms702 مکرم گردد به علم لدنی. # نقل است که او دعایی داشت آزموده. وقتی او را نگینی در دجلهآ افتاد. آن # ~~دعا برخواند، حالی نگاه کرد، نگین در میان کتاب بازیافت. شیخ ابونصر ~~سراج # ~~گوید آن دعا این بود : یا جامع الناس لیوم لا ریب فیه آخمع ضالتی. چون ~~وفاتش # ~~تزدیک آمد به بغداد بود و خاک به شونیزته است- آنجا که سری سقطی و ~~جنید، # ~~رحمة الله علیه. PageV01P854 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0914.jpg) # ذکر شیخ علی رود باری رحمة الله علیه # آن رنج کشیدهآ مجاهده، آن گنج گزیدهآ مشاهده، آن بحرحلم و # ~~دوست داری : شیخ علی رودباری رحمة الله علیه رحمةآ واسعة؛ از کاملان ~~اهل # ~~طریقت بود، وازاهل فتوت، وظریفترین پیران، وعالمترین ایشان به علم # ~~حقیقت ، و در معامله وریاضت وکرامت وفراست بزرگوار بود ، واهل بغداد # ~~جمله حضرت او را خاضع بودند ، وجنید قایل فضل او بود، وبه همه نوعی به # ~~صواب بود، ودر حقایق زفافی بلیغ داشت، ودر مصر مقیم بودی ، وصحبت # ~~جنید ونوری و ابن جلا یافته، واو را کلماتی بلیغ واشاراتی عالی است. # نقل است که جوانی مدتی بر او بود. چون بازمی گشت گفت : شیخ # ~~چیزی بگوید. گفت : ای جوانمرد! اجتماع این قوم به وعده نبود، و پرا ~~گندن # ~~ایشان به مشاورت نه. # و گفت: وقتی درویشی بر ما آمد و بمرد. او را دفن کردیم. پس خواستم # ~~که روی او باز کنم و بر خاک نهم تا خدای تعالی بر غریبی او رحمت کند. # ~~چشم باز کرد و گفت : مرا ذلیل می کنی، پس از آنکه مارا عزیز کرده است؟ # ~~گفتم: یا سیدی! پس از مرگ زندگانی ؟ گفت: آری. من زنده و محبان خدا # ~~رنده باسند. نورا آی رودباری فردا یاری دهم. PageV01P855 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0915.jpg) # ~~نقل است که گفت: یکچند گاهی من به بلای وسواس مبتلا بودم. در # ~~طهارت، روزی به دریا یازده بار فرو شدم و تا وقت فروشدن آفتاب آنجا ~~ماندم # ~~که وضو درست نمی یافتم. در میانه ms703 رنجیده دل گشتم. گفتم : خدایا! ~~العافیة. # ~~هاتفی آوازداد ازدریا که : العافیة فی العلم. # از او پرسیدند: صوفی کیست؟ گفت: صوفی آن است که صوف پوشد بر # ~~صفا، وبچشاند نفس را طعم جفا، و بندازد دنیا از پس قفا، و سلوک کند بر # ~~طریق مصطفی. # و گفت: صوفی که از پنج روزه گرسنگی بنالد او را به بازار فرستید و # ~~کسب فرمایید. # و گفت : صوفی تصوف صفوت قرب است بعد از کدورت بعد. # و گفت : تصوف معتکف بودن است بر در دوست و آستانه بالین کردن # ~~اگرچه می رانندت. # و گفت : تصوف عطای احرار است. # و گفت: خوف و رجا دو بال مردند مانند مرغ. چون هردو بایستد مرغ # ~~بایستد، و چون یکی به نقصان آید دیگر ناقص شود، و چون هر دو نماند مرد ~~در # ~~حد شرک بود. # و گفت: حقیقت خوف آن است که با خدای از غیر از خدای نترسی. # و گفت : محبت آن بود که خویش را جمله به محبوب خویش بخشی و تو # ~~را هیچ باز نماند از تو. و پرسیدند از توحید. گفت : استقامت دل است به ~~اثبات # ~~با مفارقت تعطیل و انکار. # و گفت: نافعتر یقینی آن بود که حق را در چشم توعظیم گرداند، و # ~~مادون حق را خرد گرداند و خوف و رجا در دل توثابت کند. # و گفت : جمع سر توحید است و تفرقه زبان توحید. # و گفت: آنچه بر ظاهر می گرداند از نعمتها دلیل است بر آنچه در باطن ~~PageV01P856 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0916.jpg) # ~~88. ذکر سیح علی رودباری # ~~می دارد از کرامتهای بی نهایت. # و گفت: چگونه اشیاء بدو حاضر آیند وجمله به ذوات فانی از او می شوند # ~~از خویش، یا چگونه از او غایب شوند اشیاء که جمله از او و صفات او ظهور # ~~می گیرند؟ سبحان آنکه او را نه چیزی حاضر تواند آمد و نه از او غایب ~~تواند شد. # و گفت : حق تعالی دوست دارد اهل همت ms704 را. از برای این اهل هتت او # ~~را دوست دارند. # و گفت: ما دراین کار به جایی رسیدهایم چون تیزی شمشیر. اگر # ~~هیچ گونه بجنبیم به دوزخ درافتیم. # و گفت : اگر دیدار او از ما زایل شود اسم عبودیه از ما ساقط گردد. یعنی # ~~زنده نمانیم. # و گفت : کمترین نفسی که آن نفس از اضطرار بود آن را نهایتی نبود. # و گفت: چنانکه خداوند تعالی فریضه کرد برانبیا ظاهر کردن معجزات و # ~~براهین همچنان فریضه کرد بر اولیا پنهان کردن احوال و مقامات تا چشم ~~اغیار # ~~بر آن نیفتد و کس آن را نبیند و نداند. # و گفت: هرکه را در راه توحید نظر افتد بر نهاد خود آن توحید او را از آتش # ~~برهاند. # و گفت: چون دل خالی گردد از چپ و راست، و نفس از چپ و راست، # ~~و روح از چپ وراست، ازدل حکمت پدید آید، وازنفس خدمت، وازروح # ~~مکاشفت. وبعد ازاین سه چیز: دیدن صنایع او؛ ومطالعهآ سرایر او؛ و ~~معاملهآ # ~~حقایق او. # و گفت : علامت این چه ؟ گفتم : چه بود آنکه ننگری از چپ و راست؟ # و پرسیدند از سماع. گفت : من راضیم بدانکه از سماع سربه سر خلاص # ~~یابم. گفتند: چه گوبی در کسی که از سماع ملاهی چیزی بشنود. گوید مرا ~~PageV01P857 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0917.jpg) # ~~حلال است که به درجهای رسیدم که خلاف احوال در من اثرنکند؟ گفت: # ~~آری رسیده است ولیکن به دوزخ. # پرسیدند از حسد . گفت: من دراین مقام نبودهام، جواب نتوانم داد، و # ~~اما گفته اند الحابید جاجد لانه لا یزضی بقضاء الواحد. # و گفت: آفت از سه بیماری زاید: اول بیماری طبیعت؛ دوم بیماری # ~~ملازمت عادت ؛ سوم بیماری فساد صحبت. گفتند: ای شیخ! بیماری طبیعت # ~~چیست؟ گفت : حرام خوردن. گفتند : ملازمت عادت چیست؟ گفت : به # ~~حرام نگریستن و غیبت شنیدن. گفتند: فساد صحبت چیست؟ گفت : به هرچه # ~~پدید آید در نفس متابعت آن کنی. # و گفت : بنده خالی نیست از ms705 چهار نفس: یا نعمتی که آن موجب شکر # ~~بود؛ یا منتی که موجب ذکر بود؛ یا محنتی که موجب صبر بود؛ یا زلتی که # ~~موجب استغفار بود. # و گفت: هر چیز را واعظی است و واعظ دل حیاست و فاضلترین گنج # ~~مؤمن حیاست ازحق. # و پرسیدند از وجد در سماع. گفت: مکاشفت اسرار است به مشاهدهآ # ~~محبوب # و گفت: طریقت میان صفت و موصوف است. هرکه نظر کند به صفت # ~~محجوب بود، و هرکه نظر کند به موصوف ظفریابد. # و گفت: قبض اول اسباب است فنا را، وبسط اول اسباب بقا را. # و گفت: مرید آن بود که هیچ نخواهد خود را جز آنکه حق تعالی او را # ~~خواسته باشد، و مرد آن بود که هیچ نخواهد از کونین به جز از حق تعالی. # و گفت: تنگترین زندانها هم نشینی با نا اهل است. # و چون وقت وفاتش رسید- خواهرش گوید: سر بر کنار من داشت. چشم # ~~ساز کرد و گفت درهای آسمانها گشاده است و بهشت راسته و بر ما جلوه ~~PageV01P858 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0918.jpg) ### | 841 # ~~می کنند که یابا علی ما تورا به جایی رسانیدیم که هرگز در خاطر تو ~~نگذشته # ~~ست، و حوران نثارها می کنند و اشتیاق می نمایند، و این دل ما می گوید # ~~یحقک لا انظر لغیرک . عمری دراز در انتظار کاری به سربردیم، برگ آن ~~نیست # ~~که باز گردیم به رشوتی . والسلام. PageV01P859 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0919.jpg) # ~~# ذکر شیخ ابوالحسن حصری رحمة الله علیه # آن عالم ربانی، آن حاکم حکم روحانی ، آن قدوهآ قافلهآ عصمت، آن نقطهآ # ~~دایرهآ حکمت، آن محرم صاحب سری : شیخ ابوالحسن حصری رحمة الله علیه؛ # ~~شیخ عراق بود ولسان وقت وخالی تمام داشت وعبارتی رفیع. بصری بود وبه # ~~بغداد نشستی وصحبت با شبلی داشت، ومعبر1 عظیم بودی و در بغداد به # ~~اصحاب خود سماع کردی، در پیش خلیفه او را غمز2 کردند که قومی به هم در # ~~شده اند و سرود می گویند و پای ms706 می کوبند و حالت می کنند و در سماع # ~~می نشینند. مگر روزی خلیفه بر نشسته بود -در صحرا- و خصری به اصحاب # ~~شدند. کسی خلیفه را گفت: آن مرد که دست می زند و پای می کوبد این # ~~است. # خلیفه عنان باز کشید. خحصری را گفت: چه مذهب داری؟ گفت: # ~~مذهب بوحنیفه داشتم، به مذهب شافعی باز آمدم، و اکنون خود به چیزی # ~~مشغولم که از هیچ مذهبم خبر نیست. گفت آن چیست ؟ گفت : صوفی. # ~~گفت : صوفی چه باشد؟ گفت: آنکه از دو جهان بدون او به هیچ چیز نیارامد ~~و PageV01P860 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0920.jpg) # ~~نیاساید. گفت: آنگه دیگر؟ گفت: آنکه کار خویش بدو باز گذارد که خداوند # ~~اوست تا خود به قضای خویش تولی می کند. گفت : دیگر؟ حصری گفت : # ~~فما بعد آلحق الا آلضلاک. چون حق را یافتند به چیزی دیگر ننگرند. # خلیفه گفت : ایشان را مجنبانید که ایشان قومی بزرگاند که حق تعالی را # ~~نیابت کارایشان دارند. # نقل است که احمد نصر شصت موقف ایستاده بود. پیشتر احرام از خراسان # ~~بسته بود. یکبار در حرم حدیثی بکرد. پیران حرم او را از حرم بیرون ~~کردند. # ~~گفتند : دویست و هشتاد پیر درحرم بودند، توسخن گویی؟ اندر آن ساعت # ~~بوالحسن از خانه بیرون آمد و دربان را گفت : آن جوان خراسانی که هر سال # ~~اینجا آمدی اگر این بار بیاید نگرتا راهش ندهی. چون احمد به بغداد آمد ~~بر # ~~حکم آن گستاخی بدرخانهآ شیخ شد. دربان گفت : فلان وقت شیخ بیرون آمد # ~~و گفت که او را مگذارید. # و راست همان وقت بود که از حرمش بیرون کرده بودند. احمد نصر بیفتاد و # ~~بیهوش شد و چند روزهم آنجا افتاده می بود. آخر روزی شیخ بوالحسن بیرون # ~~آمد و رو بدو کرد و گفت : یا احمد! آن ترک ادب را که بر تو رفته است ~~باید که # ~~برخیزی و به روم شوی و یک سال آنجا خوک بانی کنی. و جایگاهی ms707 بوده است # ~~مسلمانان را در طرسوس. کفار آن را گرفتهاند و ویران کرده. پس آنجا برو ~~و به # ~~روز خوک بانی می کن، و به شب بدان جایگاه می شو، وتا روز نماز می کن و # ~~نگر تا یک ساعت نخسبی ؛ تا بود که دلهای عزیزان تورا قبول کنند. # مرد کار افتاده بود. برخاست و به روم شد و جامهآ ناز بر کشید و کمر نیاز ~~بر # ~~میان جان بست وتا یک سال خوک بانی کرد - چنانکه فرموده بود- پس بازگشت # ~~و به بغداد باز آمد. چون به در خانقاه رسید دربان گفت : همین زودتر باش ~~که # ~~امروز شیخ هفت نوبت بیرون آمده است - به طلب تو- بی قرار. # شیخ ابوالحسن چون آواز او بشنید بیرون آمد و او را دربر گرفت و گفت : یا ~~PageV01P861 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0921.jpg) # ~~احمد ولدی وقرة عینی. # احمد از شادی لبیک بزد و روی در بادیه نهاد تا حجی دیگر بکند. چون # ~~به حرم رسید پیران حرم پیش احمد باز آمدند و گفتند: یا ولداه وقرة ~~عینافه. جرمش # ~~همه این بود که یک حدیث کرده بود و امروز همه بر در د کانها طامات # ~~می گویند. # نقل است که گفت سحرگاهی نماز گزاردم و مناجات کردم، و گفتم # ~~الهی! راضی هستی که من از توراضی ام؟ ندا آمد: ای کذاب! که اگر تو از ~~ما # ~~راضی بودی رضای ما طلب نکردی. # و گفت: مردمان گویند حصری به قوافی نگرید مرا دردهاست از حال # ~~جوانی باز که اگر ازیک رکعت دست بدارم با من عتاب کنند. # و گفت : نظر کردم در ذل هر صاحب ذلی. ذلم بر جلمه زیادت آمد. در # ~~آخر نگاه کرد. در عز هر صاحب عزی، عزمن بر عز همه زیادت آمد، پس این # ~~آیت برخواند : من کان یزید آلعزة فلله العزه جمیعا. # و گفت : اصول ما درتوحید پنج چیز است : رفع حدث؛ واثبات قدم؛ و # ~~هجر وطن؛ ومفارقت اخوان، ونسیان آنچه آموخته ای و آنچه ms708 نمی دانی. یعنی # ~~قراموش آنچه دانند وندانند. # و گفت : بگذارید مرا به بلای من. نه شما از فرزندان آدمید؟ آنکه بیافرید # ~~حق تعالی او را - بر تخصیص خلقت و به جانی بی واسطهآ غیر او را زنده ~~کرد- و # ~~ملایکه بفرمود تا او را سجده کردند. پس به فرمانی که او را فرمود در آن ~~مخالف # ~~شد. چون اول خم دردی بود آخرش چگونه خواهد بود. یعنی چون آدم را به خود # ~~باز گذارند با همه مخالفت باشد و چون عتاب حق در رسد همه محبت باشد. # و گفت : با تیغ انکار هرچه اسم و رسم بدان رسد سر بر نداری و ساحت # ~~دل را از هرچه معلول و معلوم است خالی نگردانی، ینابیع حکمت از قعر دل ~~تو PageV01P862 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0922.jpg) # ~~و گفت: هرکه دعوی کند اندر چیزی از حقیقت، شواهد کشف براهین او # ~~تکذیب کنند. # ~~و گفت : نشستن به اندیشه و تفکر درحال مشاهدهآ یکساعت بهتر است از # ~~هزار حج مقبول. # ~~و گفت : چنین نشستن بهتر از هزار سفر. # ~~و گفت: بعضی را پرسیدم که زهد چیست؟ گفت: ترک آنچه در آنی # ~~بدآنکه در آنی . # ~~از او پرسیدند از ملامتی. نعره ای بزد و گفت : اگر در این روزگار # ~~پیغامبری بودی از ایشان بودی. # ~~و گفت: سماع را تشنگی دایم باید و شوق دایم که هر چند بیش خورد وی # ~~را تشنگی بیش بود. # ~~و گفت: چه کنم حکم سماعی را که چون قاری خاموش شود آن منقطع # ~~گردد و سماع باید که به سماع متصل باشد پیوسته، چنانکه هرگزنگردد. # ~~و گفت : صوفی آن است که چون از آفات فانی گشت دیگر به سر آن نشود # ~~و چون روی فراحق آورد از حق نیفتد و حادثه را در او اثر نباشد. # ~~و گفت : صوفی آن است که او موجود نباشد بعد از عدم خویش، و معدوم # ~~نگردد بعد از وجود خویش. # ~~و گفت : صوفی آن است که وجد او وجود ms709 اوست و صفات او حجاب او. # ~~یعنی من عرف نفسه فقد عرف رته. # ~~و گفت : تصوف صفای دل است از مخالفات. # ~~و گفت: تا ما دام که گون موجود بود تفرقه موجود بود. پس چون گون # ~~غایب گشت حق ظاهر شد و این حقیقت جمع بود که جز حق نبیند و جز از او # ~~سخن نگوید. رحمة الله علیه. PageV01P863 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0923.jpg) # ذکر شیخ ابواسحاق شهریار کازرونی # آن متقی مشهور، آن منتهی مذکور، آن شیخ عالم اخلاص، آن محرم حرم # ~~خاص، آن مشتاق بی اختیار: ابو اسحاق شهریار رحمة الله علیه؛ یگانهآ عهد ~~بود، # ~~ونفسی مؤثرداشت، وسخنی جانگیر، وصدقی به غایت، وسوزی بی نهایت، # ~~و در ورع کمالی داشت، و در طریقت دوربین و تیزفراست بود، و از کازرون # ~~بود، و صحبت مشایخ بسیار یافته بود؛ و تربت شیخ را تریاک اکبر می گویند ~~از # ~~آنکه هرچه از حضرت وی طلبند حق تعالی به فضل خود آن مقصود روا گرداند. # نقل است که آن شب که شیخ به وجود آمده بود از آن خانه نوری دیدند، # ~~چون عمودی که به آسمان پیوسته بود و شاخه ها داشت، و به اطرافی شاخی از # ~~آن نور می رفت و پدر و مادر شیخ مسلمان بودند، اما جدش گبر بود. # نقل است که در کودکی پدر، شیخ را پیش معلم فرستاد تا قرآن آموزد، و # ~~جدش مانع می شد و می گفت صنعتی آموختن او را اولیتر باشد - که به غایت # ~~درویش بودند- و شیخ می خواست تا قرآن آموزد. شیخ با پدر و مادر و جد # ~~ماحراها کرد تا راضی شدند، و شیخ در تحصیل علم چنان حریص بود که پیش # ~~از همه کود کان حاضر می شد تا بر همه سابق آمد. # و گفت: هرکه در کودکی و جوانی مطیع حق تعالی باشد و در پیری PageV01P864 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0924.jpg) # ~~همچنان مطیع، باطن او به نور معرفت منور باشد و ینابیع حکمت از دل او ms710 ~~بر # ~~زبان او روان باشد، و هرکه در کودکی و جوانی عصیان کند و در پیری توبه ~~کند # ~~او را مطیع خوانند، اما کمال شایستگی حکمت او را دیر دست دهد و کمتر. # و گفت : در ابتدا که تحصیل علم می کردم خواستم تا طریقت از شیخی # ~~بگیرم و خدمت و طریق آن شیخ را ملازم باشم. دو رکعتی استخاره کردم و ~~سربه # ~~سجده نهادم و گفتم : خدایا! مرا آگاه گردان از سه شیخ : یکی عبد الله ~~خفیف؛ # ~~وحارث محاسبی؛ وابوعمرو بن علی رحمهم الله، که رجوع به کدام شیخ کنم # ~~و در خواب شدم. چنان دیدم که شخصی بیامد و اشتری با وی بود و حمل آن # ~~خرواری کتاب ومرا گفت: این کتابها از آن شیخ ابی عبد الله خفیف است و # ~~تمام با این أشتر از بهر تو فرستاده است. چون بیدار شدم دانستم که ~~حواله به # ~~خدمت وی است. بعد از آن شیخ حسین اکار رحمه الله بیامد و کتابهای شیخ # ~~ابی عبدالله پیش شیخ آورد، یقین زیادت شد و طریقت او بر گزیدم و متابعت ~~او # ~~اختیار کردم. # نقل است که پدرش گفت : تودرویشی و استطاعت آن نداری که هر # ~~یسافر که برسد او را مهمان کنی. مبادا که در این کار عاجز شوی. # شیخ هیچ نگفت تا در ماه رمضان جماعتی مسافران برسیدند و هیچ موجود # ~~نبود، و شام نزدیک. ناگاه یکی درآمد و ده خروار نان پخته و مویز و ~~انجیر # ~~بیاورد و گفت: این را به درویشان ومسافران صرف کن. # چون پدر شیخ آن بدید ترک ملامت کرد و قویدل شد و گفت: چندانکه # ~~توانی خدمت خلائق میکن که حق تعالی تورا ضایع نگذارد. # نقل است که چون خواست عمارت مسجد کند مصطفی را صلی الله علیه و # ~~سلم به خواب دید که آمده بود و بنیاد مسجد می نهاد. روز دیگر سه صف از # ~~مسجد بنیاد کرد. مصطفی را صلی الله علیه ms711 و سلم در خواب دید که با صحابه # ~~آمده بود و مسجد را فراحسر ار آن عمارت می فرمود. بعد از آن شیخ از آن ~~فراختر PageV01P865 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0925.jpg) # ~~کرد # ~~سفره در میان آوردند- گوشت پخته در آن بود. شیخ گوشت نخورد. ایشان گمان # ~~بردند که شیخ گوشت نمی خورد. بعد از آن شیخ گفت : چون ایشان چنین گمان # ~~بردند گوشت نتوان خورد. با نفس گفت : چون در میان جمع نمودی که گوشت # ~~نمی خورم چون خالی شوی به تنها خواهی خورد. و عهد کرد که تا زنده بود # ~~گوشت نخورد و خرما نیز نذر کرده بود و نمی خورد و شکر نیز نذر کرده بود ~~و # ~~نمی خورد. وقتی شیخ رنجور بود. طبیب شکر [تجویز] فرمود. چندانکه جهت # ~~کردند نخورد و هرگز از جوی خورشید مجوسی که حاکم کازرون بود آب نخورد. # نقل است که شیخ وصیت کرده بود مریدان را که هرگز هیچ چیزتنها # ~~مخورید. # نقل است که مریدی اجازت خواست که خویشان را پرسشی کند. شیخ او # ~~را اجازت نداد. پس اتفاق چنان افتاد که برفت و خویشان تباهه پخته ~~بودند. # ~~وی نیز به موافقت ایشان لقمهای چند بخورد. چون به خدمت شیخ آمد اتفاقا ~~او را # ~~با درویشی مناظره افتاد وجرم به طرف وی شد و جامه ها که پوشیده بود به # ~~غرامت به درویشان داد و برهنه بماند. شیخ چون او را بدید گفت : تباهه ~~بود که # ~~کار توتباه بکرد. # نقل است که به جهت قوت شیخ قدری غله از قدس آورده بودند و آن را # ~~تخم ساخته و در زمینهای مباح بکشتندی و به قدر نیازقوت شیخ از آن بودی ~~و در # ~~جامه نیز احتیاطی تمام کرده و تخم آن از حلال حاصل کرده و هر سال زرع # ~~کردندی و جامهآ شیخ از آن بودی، و گاه بودی که صوف پوشیدی و به غایت # ~~متورع ومتقی بوده است. # نقل است که در ابتدا اصحاب شیخ ازغایت ms712 فقر و اضطرار گیاه PageV01P866 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0926.jpg) # ~~کهنه برچیدندی، و نمازی کردندی، و از آن ستر عورت ساختندی. و وفات # ~~شیخ در روز یکشنبه ثامن ذیقعده سنهآ ست و عشرین و اربعمابة بود. عمر ~~شیخ # ~~هفتاد و دو سال بود و گویند هفتاد وسه، قدس الله سره. # نقل است که دانشمندی در مجلس شیخ حاضر بود. چون شیخ از مجلس # ~~پرداخت دانشمند بیامد و در دست و پای شیخ افتاد. گفت : چه بودت؟ # گفت: به وقتی که مجلس می گفتی در خاطرم آمد که علم من از او # ~~زیادت است و من قوت به جهد می یابم و به زحمت لقمهآ به دست می آورم ~~واین # ~~شیخ با این همه جاه و قبول و مال بسیار که بر دست او گذر می کند، آیا ~~دراین # ~~چه حکمت است؟ چون این در خاطر من بگذشت درحال تو چشم در قندیل # ~~افگندی و گفتی : آب و روغن در این قندیل با یکدیگر مفاخرت کردند. آب # ~~گفت : من از توعزیزتر و فاضلتر، وحیات توو همه چیز به من است. چرا توبر # ~~سر من نشینی ؟ روغن گفت: برای آنکه من رنجهای بسیار دیدم از کشتن و # ~~درودن و کوفتن و فشردن که توندیدهای و با این همه در نفس خود می سوزم و # ~~مردمان را روشنایی می دهم و توبر مراد خود روی، و اگر چیزی در ~~برتواندازند # ~~فریاد و آشوب کنی - بدین سبب بالای تو استاده ام. # و گفت : آنچه من می پوشم برای خدا می پوشم. # و گفت : روزی اندیشه کردم که چرا مشغولم به ستدن صدقات، و به # ~~درویشان مقیم و مسافر صرف کردن؟ مرا با ستدن و دادن چه کار است ؟ مبادا # ~~که تقصیری رود و درقیامت به عتاب و حساب آن درمانم؟ خواستم که # ~~درویشان را بگویم تا هر کس باز به وطن خود روند و به عبادت مشغول شوند. # ~~درخواب شدم، مصطفی را صلی الله علیه وسلم دیدم که ms713 مرا گفت : یا ابراهیم # ~~بسثان وبده ومترس. # نقل است که دو کس به خدمت شیخ آمدند و هریک را ازدنیایی طمع # ~~بود، و شیخ بر منبر وعظ می گفت. در میانهآ سخن فرمود: هرکه زیارت ~~ابراهیم PageV01P867 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0927.jpg) # ~~کند باید که حسبة لله را بود و هیچ طمع دنیاوی در میان نباشد؛ و هرکه ~~به طمع # ~~و غرض دنیایی پیش او رود هیچ ثوابی نخواهد بود. # پس جزوی از قرآن در دست داشت. فرمود: به حق آن خدای که این # ~~کلام وی است که آنچه در این کتاب فرموده است از اوامر و نواهی بجای # ~~آوردهام. # قاضی طاهر در آن مجلس حاضر بود. در خاطرش بگذشت که شیخ زن # ~~نخواسته است. چگونه او همهآ اوامر و نواهی بجای آورده باشد. شیخ روی به ~~وی # ~~کرد و گفت : حق تعالی این یکی ازمن عفو کرده است. # و گفت: وقتها در صحرا عبادت می کنم چون در سجده سبحان رتی الأغلی # ~~می گویم ازرمل و کلوخ آن زمین می شنوم که به موافقت من تسبیح می کنند. # نقل است که جهودی به مسافری شیخ آمده بود و در پس ستون مسجد # ~~نشسته و پنهان می داشت. شیخ هر روز سفره به وی می فرستاد. بعد از مدتی # ~~اجازت خواست که برود. گفت: ای جهود! چرا سفر می کنی؟ جایت خوش # ~~نیست؟ # جهود شرمزده شد و گفت: ای شیخ! چون می دانستی که جهودم این # ~~اعزاز و اکرام چرا می کردی؟ # شیخ فرمود : هیچ سری نیست که به دونان نیرزد. # نقل است که امیر ابوالفضل دیلمی به زیارت شیخ آمد. شیخ فرمود : از # ~~خمر خوردن توبه کن. # گفت: یا شیخ! من ندیم وزیرم - فخر الملک- مبادا که توبهآ من شکسته # ~~شود. PageV01P868 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0928.jpg) # ~~ز2. د کر ابواسحاق شهریار # ~~پیش وزیر الحاح می کردند تا خمر خورد. پس گفت : ای شیخ! کجایی؟ # درحال گربه در میان دوید و آن آلت خمر بشکت و بریخت و ms714 مجلس # ~~ایشان بهم برآمد. ابوالفضل چون آن کرامات بدید بسیار یگریست. وزیر گفت: # ~~سبب گریهآ تو چیست؟ # حال خود با وزیر بگفت. وزیر او را گفت: همچنان بر توبه میباش. و # ~~دیگر او را زحمت نداد. # نقل است که پدری و پسری پیش شیخ آمدند تا تویه کنند. شیخ فرمود: # ~~هرکه پیش ما توبه کند و توبه بشکند وی را دردنیا و آخرت عذاب و عقوبت # ~~باشد. س ایشان توبه کردند. اتفاق چنان افتد که توبه یشکستند. روزی ~~آتشی # ~~می افروختند.، آتش در ایشان افتاد و هر دو بسوختند. # نقل است که روزی مرغی بیامد و بر دست شیخ تشت. شیخ فرمود : این # ~~مرغ چون از من ایمن است بردست من نشست. # و همچنین روزی آهویی بیامد و از میان مردم بگتشت تا به خدمت شیخ # ~~رسید. شیخ دست مبارک بر سر آهوی بمالید و گفت : قصد ما کرده است. # پس خادم را فرمود تا آهوبه صحرا برد و رها کرد. # نقل است که از شیخ بوی خوش آمدی - که نه بوی مشک و عود بود - هرجا # ~~که بگذشتی بوی آن باقی بماندی. # نقل است که روزی می گفت عجب دارم از آنکس که جامه پاک دارد و # ~~آن را به رنگی می کند که در آن شبهت است. یعنی رتگ نیل. و چون این # ~~می فرمود طیلسانی به رنگ نیل داشت. پس گفت: رنگ قیل این طیلسان از نیل # ~~حلال است که از برای من از کرمان آوردهاند. # و گفت : هرکه حساب خود نکند - در خوردن و آشامیدن و پوشیدن- حال # ~~وی چون حال بهائم باشد. PageV01P869 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0929.jpg) # ~~و گفت : ذکر حق تعالی به دل فرا گیر و دنیا را به دست. چنان مباش که # ~~ذکر را بر زبان گیری و دنیا را به دل. # و گفت: بینایی مؤمن به نور دل بود از آنکه آخرت غیب است و نوردل # ~~غیب وغیب را به غیب توان دید. # و گفت: کمترین ms715 عقوبت عارف آن است که حلاوت ذکر از وی بربایند. # و گفت : دنیا داران بندگان را به عیب جوارح رد کنند و به ظاهر وی نگرند # ~~و حق تعالی بندگان را به عیب دل رد کند و به باطن وی نگرد وإذا رأیتهم # ~~تغجبک اجستامهم. # و گفت : ای قوم! چه بوده است؟ باز گردید از هرچه هست و روی با # ~~خداوند خود کنید که شمارا در دنیا و آخرت از وی گریزنیست. # و گفت: امروز در کازرون بیشتر گبرند و مسلمان اند کند - چنانکه ایشان # ~~را می توان شمرد- اما زود باشد که بیشتر مسلمان باشند و گبر اندک شوند. # نقل است که بیست و چهار هزار گبر و جهود بر دست او مسلمان شدند. # نقل است که مالداری از لشکری بود و بارها شیخ را می گفت تا چیزی از # ~~دنیا بپذیرد، او نمی پذیرفت. آخر به شیخ کس فرستاد که : چندین بنده به ~~نام تو # ~~آزاد کردم و ثواب آن به تودادم. شیخ گفت : مذهب ما نه بنده آزاد کردن ~~است، # ~~بلکه آزاد بنده کردن است به رفق و مدارا. # و گفت : مرد آن است که بستاند و بدهد؛ و نیم مرد آن است که بدهد و # ~~نستاند؛ و نامرد آن است که ندهد و نستاند. # و گفت: در خواب دیدم که از این مسجد به آسمان معراجی پیوسته بودی. # ~~مردم می آمدند و بدان معراج به آسمان می شدند. # و گفت: حق تعالی این بقعه را کرامتی داده است که هرکه قصد زیارت # ~~این بقعه کند مقصودی که دارد دینی و دنیایی حق تعالی او را کرامت کند. # گفت: در این روزی چند دردنیا اگر تورا برهنگی و گرسنگی و ذل و ~~PageV01P870 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0930.jpg) # ~~9. ذکر ابواست فی سهرتار # ~~فاقه برسد صبر کن که به زودی بگذرد و به نعیم آخرت رسی. # و گفت : سه گروه فلاح نیابند: بخیلان؛ وملولان؛ وکاهلان. # و گفت : جهد کنید که چون از سابقان ms716 نتوانید بودن، یاری از دوستان # ~~ایشان باشید. المزء قع من أحب. # و گفت : جهد کن در دنا تا از غفلت بیدار شوی که در آخرت پشیمانی # ~~سود ندارد. # و گفت : در راه که روی برادران را از خود در پیش دار تا خدا تورا در # ~~بیش دارد. # و گفت : هیچ گناه عظیمتر از آن نیست که کسی برادر مسلمان را حقیر # ~~دارد. و گفت : مؤمن تا لذات دنیا ترک نکند لذت ذکر حق تعالی نیابد. # و گفت : حق تعالی هر بنده را عطایی داد، ومرا حلاوت مناجات داد؛ و # ~~هرکسی را انس به چیزی داد، و مرا انس به خود داد. # و گفت : بار خدایا همه کس تورا می خوانند و می طلبند تو که را هستی و # ~~با کیستی ؟ پس گفت : ان الله مع ألذین أتقوا والدین هم محییون. حق ~~تعالی با # ~~آنکس است که در خلأ و ملأ از ذکر وی غافل نشود. چون فرمان وی بشنود در # ~~ادای آن بشتابد و چون نهی بیند از آن باز ایستد. # و گفت : جهد آن کن که در میانهآ شب برخیزی و وضوسازی و چهار # ~~رکعت نماز کنی، واگر نفس مطاوعت نکند دو رکعت بکن، و اگر نتوانی چون # ~~بیدار شوی بگوی : لا إله إلا الله محمد رسول الله. # نقل است : که روزی شیری بسته در پش رباط می گذرانیدند. شیخ چون # ~~بدید گفت: ای شیر! تا چه گناه کردهای که بدین بند و دام گرفتار شدی؟ پس # ~~گفت : ای قوم! بر حال خود تکیه مکنید که شیطان را دامهای بسیار است که ~~ما # ~~آن را نمی شناسیم. بسی شیران طریقت که دردام شیطان گرفتار شدهاند. PageV01P871 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0931.jpg) # ~~اصحاب بگریستند. # و گفت: خداوندا! اگر در قیامت با من نیکویی خواهی کرد مرا بر بالایی # ~~بدار و همهآ دوستان ویاران مرا به من نمای تا خرم شوند، و به فضل و ~~رحمت تو # ~~همه با یکدیگر در بهشت شویم. و اگر ms717 حال بگونهآ دیگر است مرا به راهی ~~فرست # ~~-به دوزخ- که کس مرا نبیند تا دشمنان من شادمانی نکنند. # و گفت: هر آنکس که هوای شهوت بر وی غالب است باید که زن کند تا # ~~در فتنه نیفتد که اگر دیوار و زن پیش من یکسان نبودی زن کردمی. # و گفت: من همچو غرقه ام در دریا که گاه گاه امید خلاص می دارم و # ~~گاه از خوف هلاک می ترسم. # و گفت : حق تعالی می فرماید : ای بندهآ من! از همهآ عالم اعراض کن و # ~~روی به حضرت ما آور که تورا از من در کل حال ناگزیر است تا چند از من # ~~گریزی و روی از من بگردانی. # و گفت: بدبخت کسی باشد که ازدنیا برود و لذت انس و مناجات حق # ~~تعالی نچشیده باشد و هرکه این چشید پیوسته سلم سلم می گوید. # و گفت: چگونه نترسد بنده که او را نفس ازیک جانب و شیطان ازیک # ~~جانب و او در میانه عاجز؟ # و گفت: هرکه او را کار دنیا با نظام باشد کار آخرتش بی نظام بود و هرگز # ~~هردو حیاتش نیک نبود. # و گفت : هرکه بر سلطان دنیا دلیری کند مالش برود، و هرکه با صالحان # ~~دلیری کند و مخالفت ایشان ورزد بنیادش برود و ایمانش با خطر باشد. # و گفت: پرهیزید از آنکه فریفته شوید بدآنکه مردم به شما تقرب کنند و # ~~دست شما بوسه دهند که شما ندانید در آن چه آفت است. # و گفت: سخی را سر کیسه گشاده باشد.، ودستهای وی گشاده، و # ~~درهای بهشت گشاده بروی؛ و بخیل را سرکیه بسته باشد، و دست وی از ~~PageV01P872 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0932.jpg) # ~~عطا دادن بسته، و درهای بهشت بسته بر وی. # و گفت: خداوندا! نعمتهای تو بر ما بیشمار است. از جملهآ آن توفیق دادی # ~~تا به زبان ذکرتومی کتم وبه دل شکرتومی گویم وتوخداوند قادر کریم ، وما # ~~بندگان عاجز مسکین. سپاس تورا و شکر ms718 تورا و نعمتها همه از فضل تو است. # و گفت : هرکه دست دراز کند تا برادری مسلمان را بزند از من نیست. # و گفت : پیش چهار کس دست تهی مروید: پیش عیال، وبیمار، و # ~~صوفی ، وسلطان. # و گفت: چون دست خود بینی که به مخالفت مشغول است؛ و زبان به # ~~کذب وغیبت؛ و دیگر جوارح به موافقت هوای نفس، الهام وکشف غطا از # ~~کجا حاصل شود تورا؟ # و گفت: حق تعالی عقوبت کند عام را وعتاب کند خاص را وتا ما دام # ~~که عتاب می کند هنوز محبت باقی است. # نقل است که چون کسی به خدمت شیخ آمدی تا طریق سلوک سپرد، شیخ # ~~او را گفتی : ای فرزند! تصوف کاری سخت است. گرسنگی باید کشید و # ~~برهنگی و خواری؛ و با این همه روی تازه داری، اگر سر این همه داری به # ~~طریقت درآی و اگر نه به کار خود مشغول باش. # و گفت: پیری گفته است در اخلاص یک ساعت رستگاری جاوید است # ~~ولیکن عزیز است. # و گفت: بترسید و با هیچکس بد مکنید که اگر کسی با کسی بدی کند # ~~حق تعالی کسی بگمارد تا با وی مکافات آن کند در بدی. کما قال الله ~~تعالی ان # ~~أخسنتم أختنتم لأنفیکم وان أسائم فلها. # و گفت: حق تعالی را شراب است در غیب که در سحر اولیا را بدهد و # ~~چون از آن شراب بیاشامند از طعام و شراب مستغنی گردند. # و گفت: دوست خدا هرگزدوست دنیا نبود، و دوست دنیا هرگز دوست PageV01P873 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0933.jpg) # ~~خدای نبود. # وشیخ این دعا گفتی : اللهم اجعلن لهذه البقعة عامرة بذکرک واولیائک و # ~~اصفیائک إلی الأبد واجعل قوتنا وقوتهم یومأ بیوم من الحلال من حیث لا ~~یحتسب اللهم # ~~آجعلنا من المتحابین فیک ومن المتباذلین فیک ومن المتزاورین فیک بحرمت ~~نبیک محمد # ~~المصطفی صلوات الله وسلامه علیه وانظر الی حوائجه کما ینظر الأرباب فی ~~حوائج # ~~العبید والی ما یعمله من الذنوب اللهم أغننا ms719 بحلالک عن حرامک وبفضلک ~~عمن سواک و # ~~بطاعتک عن معصیتک یا من اذا دعی اجاب وإذا سئل اعطی هب لنا من لدنک ~~رحمة # ~~وهیئ لنا من امرنا رشدأ اللهم أغننا عن باب الاطباء وعن باب الامراء ~~وعن باب الاغنیا # ~~اللهم لا تجعلنا بثناء الناس مغرورین ولاعن خدمتک مهجورین ولا عن بابک ~~مطرودین ولا # ~~بنعمتک مستدرجین ولا من الذین یأکلون الدینا بالدین وارحمنا یا ارحم ~~الراحمین وصلی # ~~الله علی خیر خلقه محمد وآله اجمعین الطیبین الطاهرین وسلم تسلیما ~~دائما ابدأ کثیرا # ~~برحمتک یا ارحم الراحمین. # و گفت : آلهی! ابراهیم خلیل تو علیه السلام از حضرت تو درخواست که # ~~ربنا إنی أسکنت من دریتی بواد غیرذی ززع عند بیتک المحرم رینا لیقیموا ~~الصلوة # ~~فا جعل افیدة من الناس تهوی إلیهم وآززقهم من الثمرات لعلهم یشکرون. و # ~~دعای وی اجابت کردی؛ واگر من ابراهیم خلیل نیستم تورب جلیل هستی. # ~~من نیز دعا می کنم وازتو درمی خواهم اللهم ان تجعل هذا الوادی القفر ~~والمکان # ~~الوعر اهلا عامرا بذکرک واولیائک من عبادک واصفیائک. واگر این مکان ~~مکان مکه # ~~نیست باری از وادی قفر خالی نیست، از خیراتش خالی مگردان و اهل این ~~بقعه # ~~را ایمن گردان در دنیا و آخرت، و از مکر شیطان نگاهدار اللهم اجعل ~~دعائی # ~~مرفوعا وندائی تسموعا واجعل افثدة من الناس تهوی الیهم وهممهم واقفة ~~علیه حتی # ~~یتصل فیه الخیرات ویدوم اقامة الطاعات. # و گفت : من چگونه ازحق تعالی نترسم، وحبیب وخلیل و کلیم صلوات # ~~الله علیهم اجمعین ترسنده بودند و روح علیه التلام ترسنده است. PageV01P874 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0934.jpg) # و گفت: اهل دنیا متاع دنیا دوست می دارند و من ذکر خدای و قرآن # ~~خواندن دوست می دارم. # و گفت: در معنی این حدیث که إن الشیطان یجری مجری الدم گفت : از # ~~آنکه شیطان پلید است و خون پلید در پلید گذرد، اما ذکر حق تعالی پاک ~~است # ~~و روج پاک پاک در پاک گذرد. # و گفت: کرامت هرکسی آن است ms720 که حق تعالی بر دست او براند از # ~~خیرات، و هرآنکس که بر دست وی چیزی رود از خیرات که بر دست دیگری # ~~نرود، آن کرامت وی است. # و پرسیدند دوست نجاست و پلیدی از دوست بازمی دارد چون است که # ~~حق تعالی بندهآ مؤمن را به گناه آلوده می کند؟ چه سر است در این؟ # گفت : این از جملهآ حکمت حق تعالی است که بنده گناه کند و توبه # ~~کند تا لطف و رحمت حق تعالی آشکارا شود و قدر طاعت بشناسد، وچون تشنه # ~~و گرسنه شود قدر طعام و شراب بداند، و چون رنجور شود قدر صحت و عافیت # ~~بداند. # و گفت : عبارت حظ نفس است، واشارت حظ روح. عبارت از آن بدن # ~~است، و اشارت از آن روح. # و پرسیدند چون رزق مقسوم است سؤال و طلب از حق تعالی چراست؟ # ~~گفت : تا عز وشرف مؤمن ظاهر شود. کما قال لوآعطیتک من غیر مسئلة لم ~~یظهر # ~~کمال شرفک فأمرتک بالدعاء لتدعونی فائجیبک. # و گفت : لباس تقوی مرقع است از آنکه ازدیدن صاحب مرقع امنی و # ~~ذوقی حاصل می شود. # نقل است که روزی شیخ می گذشت و مردم زیارت می کردند . طفلکان # ~~نیز زیارت می کردند. گفتند: یا شیخ! کود کان بی عقل تو را چگونه می ~~شناسند # ~~و زیارت می کنند؟ گفت: از آنکه در شب این طفلکان در خواهند من به دعای ~~PageV01P875 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0935.jpg) # ~~خیر وصلاح ایشان استادهام. # و گفت: نهایت مجاهده آن است که ببخشند هر جدی که دارند بر آنکس # ~~که هیچ جدی ندارد. یعنی حق تعالی و غایت آن بذل روح است. # و گفت : ایمان خاص است واسلام عام است. # و پرسیند اگر اصحاب سلاطین و متعلقان ایشان چیزی به شیخ آورند و # ~~گویند از وجه حلال است قبول فرمایی ؟ گفت: نه. از آنکه ایشان ترک صلاح # ~~خود کردهاند. چون در بند صلاح نیند .چگونه صلاح دیگری نگاهدارند؟ # و گفت: هرکه به ms721 غیر از حق تعالی و خدمت وی عزتی طلبد از دنیا نرود # ~~تاهم بدآن طلب عزت خوار شود. وشیخ ان شعر بسیار خواندی : # ~~مصاحبه الغریب مع الغریب * کمن بنی البناء علی آلثلوج # ~~قذاب آلقلج وأنهدم آلبناء * وقد عزم الغریب علی الخروج # کازرونی، دلی دو مهر نورزت دو دل فدلی نبوت خوش بود مهر آن فرما # ~~گشت گوشت و پوست فبروت. # و گفت: باید که اندر میان شب چون روی به حضرت کنی بگویی ای تو # ~~کت لوش1 چون من هست، وای من کم کس چون تونیست. # و گفتی بهت بود ارتویی من الست مکرم فبواد یکی ردین. # و گفت: باید که پیوسته به تحصیل علوم شرعی مشغول باشی که اهل # ~~طریقت و حقیقت را درهمه حال از علوم گزیر نیست. بعد از آن چون علم # ~~آموختی از ریا و سمعت پرهیز کن و هرچه دانی پنهان مکن و پیوسته در طلب # ~~رضای حق تعالی باش و جهد کن تا آن علم به عمل آوری و اگر نه چون # ~~کالبدی بی روح، زینهار وصد زینهارتا به علم هیچ چیز از حطام2 دنیا طلب # ~~نکنی و بپرهیز از آنکه عمل و علم تورا پیشه بود که بدان جذب کنی و ~~مصطفی PageV01P876 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0936.jpg) # ~~صلی الله علیه وسلم فرمود که هرکه به عمل آخرت طلب دنیا کند آبرویش ~~برود، # ~~و نامش به نیکی نبرند و نام وی در میان اهل دوزخ ثبت کنند؛ و هرکه به ~~کار # ~~دنیا طلب آخرت کند او را در آخرت هیچ نصیب کم نبود و بعد از علم خواندن # ~~هیچ چیز فاضلتر از طلب حلال کردن نیست. در طعام و لباس که عمل # ~~حرام خوار قبول نکنند و دعای وی اجابت نکنند و باید که پیوسته در لباس # ~~مسکنت باشی و ترک زینت و تجمل کنی و بدان که عز تو در طلب طاعت و # ~~بندگی حق تعالی است و باید که پیوسته قناعت پیش گیری و مصطفی ms722 صلی الله # ~~علیه و سلم فرمود که بدترین امت من آن گروهند که تنهای ایشان در نعمت ~~رسته # ~~باشد و در بند پرورش اعضا باشند؛ و جهد کن که پیوسته صحبک با صالحان و # ~~درویشان داری که مصطفی صلی الله علیه وسلم فرمود : حق تعالی پیوسته # ~~نگاهدار این امت است تا ما دام که سه کار نکرده باشند. یکی نیکان به ~~زیارت # ~~بدان نشده باشند؛ و بهتران مربدتران را بزرگ نداشته باشند؛ و از ~~اقاربان اهل # ~~طریقت و اهل متابعت ستت با امیران و ظالمان میل نکرده باشند. و اگراین # ~~افعالها کنند حق تعالی خواری و درویشی و رسوایی بدیشان گمارد وجباری # ~~بدیشان مسلط کند تا پیوسته ایشان را می رنجاند و زینهارتا به زنان ~~نامحرم و # ~~امردان نظر نکنی که آن تیری است ازتیرهای شیطان، و قطعا با اهل بدعت # ~~صحبت مکن و پیوسته امر معروف فرومگذار و نصیحت اصحاب میکن وجهد # ~~کن که بامداد و شبانگاه به قرآن خواندن مشغول باشی که رحمت بر خوانندهآ # ~~قرآن و مستمع می بارد، و جهد کن که بر نماز شب مواظبت نمایی که فضیلت و # ~~اثری عظیم دارد. بر توباد که پیوسته از مردمان عزلت گیری و در عزلت جهد ~~کن # ~~تا شیطان تورا در بیدادیها و رسواییها نیفگند و اگر نتوانی میان دربند ~~چون # ~~مردان، و به خدمت خلق خدای مشغول باش. # نقل است که چون وفات شیخ نزدیک رسید اصحاب جمع شدند در خدمت # ~~شیخ، و شیخ فرمود: به زودی از دنیا رحلت خواهم کرد. اکنون چهار چیز ~~PageV01P877 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0937.jpg) # ~~وصیت می کنم، آن را قبول کنید و بجای آورید که اول هر آنکس که به # ~~خلافت به جای من بنشیند او را با وقار و تمکین دارید و فرمان او برید؛ ~~و در # ~~بامداد مداومت درس قرآن کنید؛ واگر غریبی و مسافری برسد جهد کنید تا وی # ~~را به اعزاز و تمکین فرود آرید و رها مکنید که ms723 به گوشهای دیگر نشیند؛ و ~~دل با # ~~یکدیگر راست کنید. # نقل است که جریده ای داشت که نام توبه کاران و مریدان و دوستان بر آن # ~~نوشته بود. وصیت کرد تا با شیخ در قبر نهادند. # نقل است که بعد از وفات شیخ را در خواب دیدند. گفتند : حق تعالی با تو # ~~چه کرد؟ گفت: اول کرامتی که با من کرد آن بود که آن کسانی که نامهای # ~~ایشان در آن تذکره نوشته بود جمله را به من بخشید. و شیخ2 گفتی : ~~خداوندا! هر # ~~آن کس که به حاجتی نزدیک من آید وزیارت من دریابد مقصود و مطلوب وی # ~~«وان گردان وبروی رحمت کن، قدس الله روحه العزیز. PageV01P878 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0938.jpg) # ذکر ابوالعباس سیاری رحمة الله علیه # آن قبلهآ امامت، آن کعبهآ کرامت، آن مجتهد طریقت، آن منفرد حقیقت، # ~~آن آفتاب متواری : شیخ عالم ابوالعباس سیاری رحمة الله علیه؛ ازائمهآ ~~وقت # ~~بود، وعالم به علوم شرایع، وعارف به حقایق ومعارف، وبسی شیخ را دیده ~~بود # ~~وادب یافته، و اظرف قوم بود، و اول کسی که در مرو سخن از حقایق گفت او # ~~بود، وفقیه ومحدث و مرید ابوبکر واسطی بود. وابتدای حال او چنان بود که # ~~ازخاندان علم و ریاست بود و در مرو هیچ کس را در جاه و قبول بر اهل بیت ~~او # ~~تقدم نبود و از پدر میراث بسیار یافته - جمله را در راه خدا صرف کرد- ~~ودوتار # ~~موی پیغامبر علیه السلام داشت، آن را باز گرفت. حق تعالی به برکات آن ~~او را # ~~توبه داد و با ابوبکر واسطی افتاد و به درجهای رسید که امام صنفی شد از # ~~متصوفه که ایشان را سیاریان گویند، و ریاضت اوتا حدی بود که کسی اورا # ~~مغمزی1 می کرد. شیخ گفت: پایی را می مالی که هرگز به معصیت گامی فرا # ~~نرفته است. # نقل است که روزی به دکان بقال شد تا جوزخرد. سیم بداد. صاحب PageV01P879 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0939.jpg) # ~~دکان شا گرد ms724 را گفت : جوز بهترین گزین. # ~~شیخ گفت: هرکه رافروشی همین وصیت کنی یا نه؟ # ~~گفت: نه، لیکن از بهر علم تومی گویم. # ~~گفت: من فضل علم خویش به تفاوت میان دو جور بندهم. و ترک جوز # ~~گرفت. # ~~نقل است که وقتی او را به جبر منسوب کردند. از آن جهت رنج بسیار # ~~کشید تا عاقبت حق تعالی آن بر او سهل گردانید. # ~~و سخن اوست که گفت: چگونه راه توان برد به ترک گناه - و آن بر لوح # ~~محفوظ بر نبشته است- و چگونه خلاص توان یافت از چیزی که به قضا بر تو ~~نبشته # ~~ود؟ # ~~و گفت: بعضی از حکما را گفتند: معاش تواز کجاست؟ گفت : از # ~~نزدیک آنکه تنگ گرداند معاش بر آنکه خواهد بی علتی، و فراخ گرداند روزی # ~~بر آنکه خواهد بی علتی. # ~~و گفت : تاریکی طمع مانع نور مشاهده است. # ~~و گفت: ایمان بنده هرگز راست بنه ایستد تا صبر نکند بر ذل، همچنانکه # ~~صبر کند بر عز. # ~~و گفت: هرکه نگاه دارد دل خویش را با خدای تعالی به صدق خدای # ~~تعالی حکمت را روان گرداند بر زفان او. # ~~وگفت : خطره انبیا را است و وسوسه اولیا را، وفکر عوام را، وعزم فساق1 # ~~و گفت: چون حق تعالی به نیکویی نظر کند بر بنده ای غایبش گرداند ~~PageV01P880 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0940.jpg) # ~~از وحشت که هرکه بود از او بگریزد. # و گفت: سخن نگفت از حق مگر کسی که محجوب بود از او. # و از او پرسیدند: معرفت چیست؟ گفت : بیرون آمدن از معارف. # و گفت : توحید آن است که بر دلت جزذوق حق نگذرد. یعنی چندان # ~~توحید را غلبه بود که هرچه به خاطر می آید به توحید فرو می شود و به ~~رنگ توحید # ~~بر می آید. چنانکه در ابتدا همه از توحید برخاست و به رنگ عدد شد، ~~اینجا همه # ~~یه توحید باز فرو شود و به رنگ احد می گردد که کنت له سمعا ms725 وتصرا ~~الحدیث. # و گفت : عاقل را درمشاهده لذت نباشد زیرا که مشاهده حق فناست که # ~~اندر وی لذت نیست. # و از او پرسیدند: تو از حق تعالی چه خواهی ؟ گفت: هرچه دهد - که گدا # ~~را هرچه دهی جای گیر آید. # و از او پرسیدند: مرید به چه ریاضت کند؟ گفت: به صبر کردن بر # ~~امرهای شرع، وازمناهی بازایستادن، وصحبت با صالحان کردن. # و گفت: عطا بر دو گونه است: کرامت و استدراج. هرچه بر توبدارد # ~~کرامت بود، وهرچه از توزایل شود استدراج. # و گفت: اگر نمازروا بودی بی قرآن بدین روا بودی: # ~~أثمنی علی آلزمان مجالا * أن یری فی الخوة طلعه حر # معنی آن است که از زمانه مجالی همی خواستم که در همه عمر خویش # ~~آزاد مردی بینم. # چون وفاتش نزدیک رسید وصیت کرد که : آن دو تاره موی پیغامبر را علیه # ~~حاصل شود و مجرب است، رحمة الله علیه. PageV01P881 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0941.jpg) # ذکر شیخ بوعثمان مغربی رحمة الله علیه # آن ادب خوردهآ ریاضت، آن پروردهآ عنایت، آن بینندهآ انوار طرایق، آن # ~~دانندهآ اسرار حقایق، آن به حقیقت وارث نبی، شیخ وقت : عثمان مغربی ~~رحمة # ~~الله علیه؛ از اکابر ارباب طریقت بود، وازجملهآ اصحاب ریاضت، ودر مقام # ~~ذکر و فکر آیتی بود، و در انواع علم خطره1 داشت، و در تصوف صاحب تصنیف # ~~بود، وبسی مشایخ کبار را دیده بود، و با نهرجوری و بوالحسن الصایغ صحبت # ~~داشت، و امام بود - در حرم مدتی. و در علوحال کس مثل او نشان نداد و در # ~~صحت حکم فراست و قوت هیبت و سیاست بی نظیر بود و صد وسی سال عمر # ~~یافت. گفت: نگاه کردم در چنین عمری در من هیچ چیز نمانده بود که همچنان # ~~برجای بود که وقت جوانی مگر امل. # نقل است که در اول بیست سال عزلت گرفت در بیابانها. چنانکه در این # ~~مدت حس آدمی نشنید تا از مشقت و ریاضت به نیت او بگذاحت و ms726 چشمهایش # ~~به مقدار سوراخ جوال دوزی بازآمد و از صورت آدمی بگشت، و از بعد بیست # ~~سال فرمان یافت ازحق که با خلق صحبت کن. با خود گفت: ابتدای صحبت ~~PageV01P882 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0942.jpg) # ~~با اهل خدا و مجاوران خانهآ وی بود مبارکتر بود. # قصد مکه کرد. مشایخ را از آمدن او به دل آگاهی بود به استقبال او بیرون # ~~شدند. او را یافتند، به صورت مبدل شده و به حالی گشته که جزرمق خلق # ~~چیزی نمانده گفتند: یا ابا عثمان! بیست سال بدین صفت زیستی که آدم و # ~~آدمیان در پیش کار تو عاجز شدند. ما را بگوی تا خود چرا رفتی و چه دیدی ~~و چه # ~~یافتی و چرا بازآمدی ؟ گفت : به سکر رفتم وآفت سکر دیدم و نومیدی ~~یافتم، # ~~به عجز باز آمدم. رفته بودم تا اصل برم، آخر دست من جز به فرع نرسید. # ندا آمد: یا ابا عثمان! گرد فرع میگرد و درحال مستی میباش که اصل # ~~بریدن نه کار تواست وصحوحقیقی دراواست، اکنون باز آمدم. جملهآ مشایخ # ~~گفتند : یا با عثمان! حرام است از پس توبر معبران که عبارت صحوو سکر # ~~کنند که توانصاف جمله بدادی. # نقل است که گفت: مرا در ابتدای مجاهده حال چنان بودی که وقت # ~~بودی که مرا از آسمان به دنیا انداختندی. من دوستترداشتمی از آن که ~~طعام # ~~بایستی خورد یا از بهر نماز فریضه طهارت بایستی کرد زیرا که ذکر من ~~غایب # ~~شدی وآن غیبت ذکر بر من دشوارتر از همه رنجها و سخت تربودی و در حالت ~~ذکر # ~~بر من چیزها می رفت که نزدیک دیگران کرامت بود و لکن آن بر من سخت تراز # ~~کبیره آمدی و خواستمی که هرگز خواب نیاید تا از ذکر باز نمانم. # نقل است که گفت : یکباربا ابو الفارس بودم و آن شب عید بود. وی # ~~نخفت. مرا به خاطر آمد که اگر روغن گاو بودی از برای این دوستان خدای ~~عزو # ~~جل ms727 طعامی بساختمی. ابوالفارس را دیدم که در خواب می گفت : بینداز این # ~~روغن گاو از دست. و همچنین بر طریق تأکید سه بارمی گفت. بیدار کردم او ~~PageV01P883 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0943.jpg) # ~~گفتمی که بینداز این روغن گاو را از دست. یعنی حجاب تو است. # نقل است که گفت: از غایت حلاوت ذکر نخواستمی که شب به خواب # ~~روم، حیلتی ساختمی - بر سنگ لغزان، به مقدار یک قدم در زیر آن وادی- و # ~~اگر فرو افتادمی پاره پاره شدمی. پس بر چنین سنگی نشستمی تا خوابم ~~نبرد. از # ~~بیم فرو افتادن وقت بودی که مرا خواب بردی. خود را خفته یافتمی -ستان1 ~~بر # ~~چنین سنگی - خرد ومعلق در هوا که به بیداری بر آن دشوارتر توان خفت. # نقل است که یک روز کسی گفت: نزدیک ابوعثمان شدم و با خویش گفتم # ~~که مگر ابوعثمان چیزی آرزو خواهد؟ گفت: پسندیده نیست آنکه فرا ستانم که # ~~نیز آرزو خواهم وسؤال کنم. # نقل است که ابو عمرو زجاجی گفت : عمری در خدمت شیخ ابوعثمان # ~~بودم و چنان بودم در خدمت که یک لحظه بی او نتوانستم بودن. شبی در خواب # ~~دیدم که کسی مرا گفت : ای فلان! چند با بوعثمان از ما بازمانی و چند ~~بابو # ~~عثمان مشغول گردی؟ وپشت به حضرت ما آوردی. و یک روز بیامدم و با # ~~مریدان شیخ بگفتم که دوش خواب عجب دیدهام. اصحاب گفتند - هریکی- # ~~که نیز امشب خوابی دیده ایم. اما نخست تو بگوی تا چه دیده ای؟ ابوعمرو # ~~خواب خود بگفت. همه سوگند خوردند که ما نیز بعینه همین خواب دیده ایم و # ~~همین آواز از غیب شنیده ایم. پس همه در اندیشه بودند که چون شیخ از ~~خانه # ~~بیرون آید این سخن به او چگونه گوییم؟ # ناگاه درخانه باز شد. شیخ از خانه شتابان بیرون آمد. از غایت شتابی که # ~~داشت پای برهنه بود و فرصت نعلین در پای کردن نداشت. پس روی به # ~~اصحاب کرد و گفت: چون ms728 شنیدید آنچه گفتند. اکنون روی از ابوعثمان # ~~مگردانید و حق را باشید و مرا بیش تفرقه مدهید. PageV01P884 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0944.jpg) # نقل است که امام ابویکر فورک نقل کرد که از شیخ ابوعثمان شنیدم که # ~~گفت : اعتقاد من جهت بود در حق تعالی تا آن وقت که در بغداد آمدم و ~~اعتقاد # ~~درست کردم که او منزه است ازجهت. پس مکتوبی نوشتم به مشایخ مکه که # ~~من در بغدادبه تازگی مسلمان شدم. # نقل است که یک روز ابوعثمان خادم خود را گفت: اگر کسی تورا # ~~گوید معبود تو بر چه حالت است چه گویی؟ گفت: گویم در آن حالت که در # ~~ازل بود. گفت: اگر گوید درازل کجا بود، چه گویی؟ گفت: گویم بدان # ~~جای که اکنون هست. # نقل است که عبدالرحمن سلمی گفت: به نزدیک شیخ ابوعثمان بودم. # ~~کسی از چاه آب می کشید. آواز از چرخ می آمد. می گفت یا عبدالرحمن! # ~~می دانی که این چرخ چه می گوید؟ گفتم: چه می گوید؟ گفت : الله! الله. # گفت : هرکه دعوی سماع کند و او را از آواز مرغان و آواز ددها و از باد او # ~~را سماع نبود در دعوی سماع دروغ زن است. # و سخن اوست که : بنده در مقام ذکر چون دریا شود از او جویها می رود # ~~به هر جایی به حکم خداوند، و دروی حکم نبود جز خدای تعالی ، و همه گون # ~~را بیند بدانکه او را بود. چنانکه هیچ چیز در گون از آسمان و زمین و ~~ملکوت بر # ~~وی پوشیده نماند تا موری که در همه گون بجنید بداند و ببیند و حقیقت ~~توحید # ~~آنجا تمام شود و از ذکر چندان حلاوت بود که خواهد که نیست شود، و مرگ ~~به # ~~آرزو جوید که طاقت چشیدن آن حلاوت ندارد. # نقل است که استاد ابو القاسم قشیری گفت: ابوعثمان چنین بود که # ~~طاقت لذت ذکر نداشت. خویشتن را از خلوت برون انداخت و بگریخت. یکبالر ms729 # ~~گفت: کلمهآ لاإله إلا الله باید که ذاکربا علم خود بیامیزد. هرچه در ~~دلش آید از # ~~نیک وبد او به فو وشلت این فمه ان نمه را دور سد وبدین صمصام ~~PageV01P885 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0945.jpg) # ~~غیرت سرآن خیال برگیرد. ورای این همه است حق تعالی و تقدس. # و گفت : هر آنکس که انس وی به معرفت و ذکر خدای تعالی بود مرگ # ~~آن انس وی را ویران نکند بلکه چندان انس و راحت زیادت شود از آنکه # ~~اسباب شوریده از میان برخیزد و محبت صرف بماند. # گفت : به جناب اعظم رفیع دلیل دو چیز است : نبوت و حدیث. پس # ~~نبوب مرتفع شد.، ختم انبیا بگذشت. اکنون حدیث بمانده است و راهش # ~~مجاهده و ذکر است. پس این عمراندک ببهارا در عوض چنین وصال عزیز # ~~دانند، سخت مختصر است و سخت ارزان. پس ای بیچاره! چه آورده است تو # ~~را بدانکه این اندک بهارا اندر بهای فراق دایم کردی؟ آخر از چه افتاد ~~است # ~~این جوانمردی بدین جایگاهی؟ # و گفت : هرکه خلوت بر صحبت اختیار کند باید که ازیاد کردن همه # ~~چیزها خالی بود مگر ازیاد کردن خدای تعالی، و از همهآ ارادتها خالی بود ~~مگر # ~~از رضای خدای تعالی، و از مطالبت نفس خالی بود به جمله اسباب که اگر # ~~بدین صفت نباشد خلوت او را هلاک و بلا بود. # و گفت : عاصی به از مدعی. زیرا که عاصی توبه کند، و مدعی درحال # ~~دعوی خویش گرفتار آمده بود. # و گفت : هرکه صحبت درویش از دست بدارد و صحبت توانگران اختیار # ~~کند او را به مرگ و کوری مبتلا کند. # و گفت: هرکه دست به طعام توانگران دراز کند بشره و شهوت هرگز فلاح # ~~نیابد و در این عذر نیست مگر کسی را که مضطر بود. # و گفت : هرکه به احوال خلق مشغول شد حال خویش ضایع کرد. # گفتند : فلانی سفر می کند. گفت : سفر او چنان می باید که از هوا ms730 و # ~~شهوت و مراد خویش کند که سفر غربت است و غربت مذلت و مؤمن را روا # ~~نیست که خود را ذلیل گرداند. PageV01P886 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0946.jpg) # پرسیدند از خلق. گفت: قالبها است که احکام قدرت بر ایشان می رود و # ~~دلهای خلایق را دو روی آفریده شده است: یکی جانب عالم ملکوت، و # ~~دیگری جانب عالم شهادت و آن معارفی که خطوط از اوج قلوب است بر آن # ~~روی است که مقابل ملکوت است و آنگاه عکس آن معارف مقدسه از آن روی # ~~بدین روی دیگر زند و آن روی بدین دیگر باززند تا او را از هژده هزار ~~عالم خبر # ~~دهد و عکس آن حقایق را که ضیاء نوراست چون فروغ بدین روی زند که عالم # ~~شهادت است آن را نام معرفت شود. # پرسیدند از منقطعان راه که به چه چیز منقطع شدند؟ گفت: از آنکه در # ~~نوافل وسنن وفرایض خلل آوردند. # پرسیدند از صحبت. گفت: نیکویی صحبت آن باشد که فراخ داری بر # ~~برادر مسلمان آنچه بر خود می داری، و در آنچه او را بود طمع نکنی ، ~~وقبول # ~~کنی جفای او، وانصاف اوبدهی، واز وی انصاف طلب نکنی، ومطیع او # ~~باشی، و او را تابع خود ندانی، و هرچه از وی بر تورسد توآن را از وی ~~بزرگ و # ~~بسیار شماری، و هرچه از توبدو رسد احقر واندک دانی. # و گفت : فاضلترین چیزی که مردمان آن را ملازمت کنند دراین طریق # ~~محاسبت خویش است ومراقبت ونگاه داشتن کارها به علم. # و گفت : اعتکاف حفظ جوارح است در تحت اوامر. # و گفت : هیچ کس چیزی نداند تا که ضد آن نداند و از برای این است که # ~~درست نگردد مخلص را اخلاص، مگر بعد از آنکه ریا را دانسته باشد و ~~مفارقت # ~~از ریا دانسته بود. # و گفت: هرکه بر مرکب خوف نشیند به یکبار نومید شود، و هرکه بر مرکب # ~~رجا نشیند کاهل شود؛ ولیکن گاه بر آن ms731 و گاه براین و گاه میان این و آن. # و گفت : عبودیت اتباع امراست بر مشاهدهآ امر. # و گفت : شکر شناختن عجز خود است از کمال شکر نعمت. PageV01P887 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0947.jpg) # ~~و گفت : تصوف قطع علایق است و رفض خلایق و اتصال به حقایق. # ~~و گفت : علامت شوق دوست داشتن مرگ است درحال راحت. # ~~و گفت : غیرت از صفات مریدان باشد و اهل حقایق را نبود. # ~~و گفت : عارف از انوار علم روشن گردد تا بدان عجایب غیب بیند. # ~~و گفت : مرد ربانی طعام به چهل روزخورد، ومرد صمدانی طعام به # ~~هشتاد خورد. # ~~و گفت : مثل مجاهدهآ مرد در پاک کردن دل چنان است که کسی را # ~~فرمایند که این درخت برگن. هرچند اندیشه کند که بر کند نتواند. گوید که # ~~صبر کنیم تا قوت یابیم. آنگاه هرچند دیرتر رها کند درخت قویتر گردد و ~~او # ~~ضعیفتر می شود و به کندن دشوارتر. # ~~و گفت: هرکه را ایمان بود با اولیا از اولیا است. # ~~و گفت : اولیا مشهور بود اما مفتون نبود. # ~~نقل است: که چون شیخ ابوعثمان بیمار شد طبیب آوردند. گفت : مثل # ~~اطبای من، مثل برادران یوسف است که پرورش دهندهآ قدرت بود و برادران # ~~تدبیر در کار او می کردند. یعنی تدبیر خلق نیز از تقدیر قدرت است. # ~~نقل است که به وقت وفات سماع خواست. وصیت کرد که بر جنازهآ من # ~~امام ابویکر فورک بر من نماز کند. این بگفت و وفات کرد، علیه الرحمة. PageV01P888 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0948.jpg) # # ذکر ابوالقاسم نصر آبادی رحمه الله # آن دانای عشق و معرفت، آن دریای شوق و مکرمت، آن پختهآ سوخته ، آن # ~~افسردهآ افروخته، آن بندهآ عالم آزادی، قطب وقت : ابوالقاسم نصر آبادی ~~علیه # ~~الرحمة؛ سخت بزرگوار بود. در علو حال و مرتبه ای بلند داشت وسخت شریف # ~~بود. به نزدیک جملهآ اصحاب ویگانهآ جهان بود، و در عهد خود مشار الیه ~~بود در # ~~انواع علوم، خاصه در روایات عالی و علم ms732 احادیث که در آن مصنف بود و در # ~~طریقت نظری عظیم داشت، سوزی و شوقی به غایت و استاد جمیع اهل خراسان # ~~بود -بعد از شبلی - و اوخود مرید شبلی بود، ورودباری و مرتعش را یافته ~~بود، و # ~~بسی مشایخ کبار را دیده بود، و هیچ کس از متأخران آن وقت در تحقیق ~~عبادت # ~~آن مرتبه نبود که او را بود، و در ورع و مجاهده و تقوی و مشاهده بی ~~همتا بود، و # ~~در مکه مجاور بود. او را از مکه بیرون کردند -از سبب آنکه چندان شوق و # ~~محبت و حیرت بر او غالب شده بود که یک روززناری در میان بسته بود و در # ~~آتشگاه گبران طواف می کرد- گفتند: آخراین چه حالت است؟ گفت : در کار # ~~خویش کالیوه1 گشتهام که بسیاری به کعبه بجستم نیافتم، اکنون به دیرش ~~PageV01P889 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0949.jpg) # ~~می جویم. باشد که بویی یابم که چنان فروماندهام که نمی دانم چکنم؟ # نقل است که یک روز به نزدیک جهودی شد و گفت : ای خواجه! نیم # ~~دانگ سیم بده تا از این دکان فقاعی بخورم. القصه چهل بار می آمد و نیم ~~درم # ~~می جست و جهود به درشتی و زشتی او را می راند و یک ذره تغیر در بشرهآ ~~او # ~~ظاهر نمی شد، و هر بار که می آمد شکفته تر و خوشوقت تر می بود، و آن ~~جهود را # ~~از آن همه صبر بر خشونت و درشتی و زشتی او عجب آمد. گفت : ای درویش! # ~~توچه کسی که از برای نیم درم این همه بر جفا و خشونت تحمل کردی که # ~~ذرهای ازجا تشدی؟ # نصر آبادی گفت: درویشان را چه جای از جای شدن است که گاه باشد # ~~که چیزها بر ایشان برآید که آن بار ایشان را کوه نتواند کشیدن. # چون جهود آن بدید درحال مسلمان شد. # نقل است که یک روز در طواف خلقی را دید که به کارهای دنیوی # ~~مشغول ms733 بودند و با یکدیگر سخن می گفتند. برفت پارهای آتش و هیزم بیاورد. ~~از # ~~وی پرسیدند: چه خواهی کرهن؟ گفت : می خواهم که کعبه را بسوزم تا خلق از # ~~کعبه فارغ آیند و به خدای پردازند. # نقل است که یک روز در حرم باد می جست، و شیخ در برابر کعبه نشسته # ~~بود که جملهآ آستار1 کعبه از آن باد در رقص آمده بود. شیخ را از آن حال ~~وجود # ~~پیدا شد. از جای برجست و گفت: ای رعنا عروس سرافراز! که در میان # ~~نشسته ای وخود را چون عروسی جلوه می دهی، و چندین هزار خلق در زیر خار # ~~مغیلان به تشنگی و گرسنگی در اشتیاق جمال توجان داده، این جلوه چیست # ~~که اگر تو را یکبار بیتی گفت مرا هفتاد بار عبدی گفت. # نقل است که شیخ چهل بارحج بجا آورده - بر توگل- مگر روزی در مکهآ ~~PageV01P890 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0950.jpg) # ~~سگی دید گرسنه و تشنه و ضعیف گشته، و شیخ چیزی نداشته که به وی دهد. # ~~یک تا نان و گواه بر گرفت و شیخ آن نان به سگ داد. صاحب واقعه - کار ~~دیده- # ~~آن بدید. از گوشه ای برآمد و شیخ را مشتی بزد و گفت : ای احمق! پنداشتی # ~~که کار کردی که چهل حج به یکتا نان بدادی و پدرم بهشت را به دو گندم # ~~بفروخت که در این یک نان از آن هزار دانه بیش است. # شیخ چون این بشنید از خجلت گوشه ای گرفت و سر در کشید. # نقل است که یکبار بر جبل الرحمة تب گرفت. گرمای سخت بود - چنانکه # ~~گرمای حجاز بود- دوستی از دوستان که در عجم او را خدمت کرده بود به ~~بالین # ~~شیخ آمد. او را دید -در آن گرما گرفتار آمده و تبی سخت گرفته- گفت : ~~شیخا! # ~~هیچ حاجت داری؟ گفت: شربت آب سردم می باید. # مرد این سخن بشنود، حیران بماند. دانست که در گرمای حجاز این یافت # ~~نخواهد شد. از آنجا ms734 باز گشت و در اندیشه بود. انایی1 در دست داشت. چون ~~بر # ~~راه برفت میغی2 بر آمد. در حال ژاله باریدن گرفت. مرد دانست که این ~~کرامت # ~~شیخ است. آن ژاله در پیش مرد جمع می شد و مرد در انآء می کرد تا پر شد. ~~به # ~~نزدیک شیخ آمد. گفت: از کجا آوردی در چنین گرمایی؟ # مرد واقعه بر گفت. شیخ از آن سخن در نفس خویش تفاوتی یافت که این # ~~کرامت است. گفت: ای نفس ! چنان که هستی هستی. آب سردت می باید با # ~~آتش گرم نسازی. پس مرد را گفت : مقصود تو حاصل شد. بر گرد و آب را ببر # ~~که من از آن آب نخواهم خورد. مزد آن آب را ببرد. # نقل است که گفت: وقتی در بادیه شدم ضعیف گشتم، و از خود نا امید # ~~سدم. روز بود. ناگاه چشمم بر ماه افتاد. بر ماه نوشته دیدم فتیکفیگهم ~~آلله ولهو PageV01P891 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0951.jpg) # ~~السمیع العلیم. از آن قویدل گشتم. # نقل است که گفت: وقتی در خلوت بودم به سرم ندا کردند که تورا این # ~~دلیری که داده است که لافهای شگرف می زنی از حضرت ما و دعوی می کنی # ~~در کوی ما ؟ چندان بلا بر تو گماریم که رسوای جهان شوی. جواب دادم که # ~~خداوندا! اگر به کرم در این دعوی با ما مسامحت نخواهی کرد ما باری از ~~این # ~~لاف زنی و دعوی کردن پای باز نخواهم کشید. از حضرت ندا آمد که : این # ~~سخن از تو شنیدم و پسندیدم. # و گفت: یکبار به زیارت موسی صلوات الله علیه شدم. از یک یک ذرهآ # ~~خاک او می شنودم که ارنی أرنی. # و گفت: یک روز در مکه بودم و می رفتم. مردی را دیدم بر زمین افتاده و # ~~می تپید. خواستم که الحمدی برخوانم و بر وی دمم تا باشد که از آن زحمت # ~~نجات یابد. ناگاه از شکم او آوازی صریح به گوش ms735 من برآمد: بگذار این سگ # ~~را که او دشمن ابوبکراست رضی الله عنه. # نقل است که روزی در مجلس می گفت: جوانی به مجلس او درآمد و # ~~بنشست، زمانی بود از کمان شیخ تیری بجست و آن جوان نشانه شد. چون جوان # ~~زخمی کاری بخورد و آواز داد که : تمام شد از آنجا برخاست و به جانب ~~خانه # ~~روان شد. چون نزدیک والدهآ خود شد رنگ رویش زرد شد. مادرش چون آن # ~~بدید پرسید: مگر تو را رنجی رسیده است؟ گفت: خاموش که کار از آن گذشته # ~~است که تو نپنداری. باش تا در این خانه شوم. ساعتی حمالی دو سه بیاورتا ~~مرا # ~~بگیرند و به گورستان برند و پیراهنم را به غسالی بده و قبایم به گورکن ~~و زخمهآ # ~~ربابم به چشم فرو بر و بگوی: چنانکه زیستی همچنان بمردی. این بگفت و به # ~~خانه درآمد و جان بداد. # نقل است که شیخ را گفتند: علی قوال شب شراب می خورد و بامداد به # ~~مجلس تو می آید. شیخ دانست که چنانست که ایشان می گویند. اما گوش به ~~PageV01P892 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0952.jpg) # ~~سخن ایشان نکرد، تا یک روز شیخ به جایی می رفت. اتفاق در راه علی قوال ~~را # ~~دید که از غایت مستی افتاده بود. شیخ از دور چون آن بدید خود را نادیده ~~آورد، # ~~تا یکی . از آن قوم به شیخ گفت: اینک علی قوال! شیخ همان کس را گفت : ~~او # ~~را بر دوش خود برگیر و به خانهآ خود ببر. چنان کرد. # و از او می آرند که گفت: تو در میان دو نبتی : یکی نسبتی به آدم علیه # ~~السلام؛ ونسبتی به حق. چون به آدم (ع) نسبت کردی در میان شهوتها و ~~مواضع # ~~آفتها افتادی که نسبت طبیعت بی قیمت بود. چون نسبت به حق کردی در # ~~مقامات کشف وبرهان و عصمت و ولایت افتادی. آن یک نبت به آفت # ~~بشریت بود، و این یک نسبت ms736 به حق عبودیت. نسبت آدم در قیامت منقطع شود # ~~و نسبت عبودیت همیشه قایم، تغیر بدان روا نباشد. چون بنده خود را محقق # ~~نسبت کند محلش این بود، که ملائکه گویند آتجعل فیها وما للتراب ورب # ~~آلازیاب. و چون بنده را به خودی خود نسبت کند محلش این بود که گویند : ~~یا # ~~عبادی لآ خوف علیکم الیوم ولا أنتم تخزنون. # گفت: بارهای گران حق تعالی به جز از بارگیران حق تعالی نتوانند # ~~کشیدن. کما قال النبی صلی الله علیه وسلم إنا لله تعالی اقراسا یرکبهن ~~جمیعا. # و گفت : هرکه نسبت خویش با حق تعالی درست گردانید نیز هرگزاثر # ~~نکند در وی منازعت طبع و وسوسهآ شیطان. # و گفت: هرکه مکنت آن دارد که حق تعالی را یاد کند مضطرنیست، که # ~~مضطر آن بود که او را هیچ آلت نبود که بدان خدای تعالی یاد کند. # و گفت: هرکه دلالت کند در این طریق به علم مریدان را فاسد گردانید # ~~اما هرکه دلالت کند ایشان را به سر و حیات راه نمایدشان به زندگی. # و گفت: گمراه نشد دراین راه هیچ کس، مگربه سبب فساد ابتدا که # ~~ابتدای فاسد باشد که به انتها سرایت کند. # و گفت: چون تورا چیزی پدید آید از حق تعالی نگر زنهارتا بهشت دوزخ ~~PageV01P893 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0953.jpg) # ~~باز ننگری و چون از این حال باز گردی تعظیم آنچه حق تعالی تعظیم کرده ~~است # ~~به جای آوری. # و گفت : هرکه در عطا راغب بود او را هیچ مقداری نبود، آنکه در مغطی # ~~راغب بود عزیز است. # و گفت : عبادت به طلب صفح2 و عفو از تقصیرات نزدیکتر است از آنکه # ~~برای طلب عوض وجزای آن بود. # و گفت : موافقت امر نیکو است و موافقت حق نیکوتر و هر که را موافقت # ~~حق یک لحظه یا یک خطره دست دهد به هیچ حال بعد از آن مخالفت بروی # ~~نتواند رفت. # و گفت : به صفت آدم علیه السلام خبر دادند. ms737 گفتند : وعصی آدم. وچون # ~~به فضل خویش خبر دادند گفتند : ثم آجتباه ربه فتاب علیه. # و گفت : اصحاب الکهف را خداوند تعالی در کلام خود به جوانمردی # ~~ذکر فرمود که ایشان ایمان آوردند به خدای عز و جل بیواسطه. # و گفت : حق تعالی غیور است و از غیرت اوست که به او راه نیست، مگر # ~~بدو. # و گفت: اشیا که دلالت می کنند از او می کنند که بر او هیچ دلیل نیست # ~~جزاو. # و گفت : به متابعت سنت معرفت توان یافت و به ادای فرایض قربت حق # ~~تعالی وبه مواظبت بر نوافل محبت. # و گفت: هرکه را ادب نفس نباشد او به ادب دل نتواند رسید، و هرکه را # ~~ادب دل نبود چگونه به ادب روح تواند رسید، و هرکه را ادب روح نبود ~~چگونه به # ~~محل قرب حق تعالی تواند رسیدن. بلکه او را چگونه ممکن بود که بساط حق ~~PageV01P894 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0954.jpg) # ~~جل و علا را تواند سپردن، مگر کسی که او ادب یافته بود به فنون آداب و ~~امین # ~~بود در سرا و علانیه. # او را گفتند که : بعضی مردمان با زنان می نشینند و می گویند ما معصومیم # ~~از دیدار ایشان. گفت: تا این تن بر جای بود امر و نهی بروی بود و از او ~~برنخیزد # ~~و حلال و حرام را حساب و دلیری نکند بر سنتها إلا آنکه از حرمت او ~~اعراض # ~~کرده باشد. # و گفت: کار ایستادن است بر کتاب و سنت و دست بداشتن هوا و بدعت # ~~و حرمت پیران نگاه داشتن و خلق را معذور داشتن و به روزها مداومت کردن ~~و # ~~رخصت ناجستن وتأویل ناکردن. # گفتند : آنکه پیران را بود تورا هست. گفت : ابوالقاسم را نیست اما درد # ~~بازماندگی از آن هست و حسرت نایافت. # و پرسیدند: کرامت تو چیست؟ گفت: آنکه مرا از نصرآباد به نیشابور # ~~شوریده کردند و بر شبلی انداختند، تا هر سال دوسه هزار آدمی از ms738 سبب من، ~~و # ~~من در میان نه، به خدای تعالی رسیدند. # گفتند: حرمت تو چیست؟ گفت: آنکه من از منبر فرو آیم و این سخن # ~~نگویم که خود را سزای این سخن نمی بینم. # گفتند: تقوی چیست؟ گفت: آنکه بنده پرهیزد از ما سوی الله. # پرسیدند از معنی لمن شکرتم لاازیدنکم. گفت: هرکه شکر نعمت حق # ~~تعالی کند نعمتش زیادت شود، وهرکه شکرمنعم کند محبتش ومعرفتش افزون # ~~گرداند. # و پرسیدند: تورا از محبت چیزی هست؟ گفت: راست می گویید ولکن # ~~در آن می سوزم. # و گفت: محبت بیرون نیامدن است از دورویشی بر هر حالی که باشی. # و گفت: محبتی بود که موجب اوازخون رهانیدن بود و محبتی بود که ~~PageV01P895 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0955.jpg) # ~~موجب او خون ریختن بود. # ~~و گفت : اهل محبت قایم اند با حق تعالی بر قدمی که اگر گامی پیش # ~~نهند غرق شوند، و اگر قدمی باز پس نهند محجوب گردند. # ~~و گفت : قرب بر حقیقت الله است زیرا که جمله کفایت از او است. # ~~و گفت : راحت بنده ظرفی است پر از عتاب. # ~~و گفت : هر چیزی را قوتی است وقوت روح سماع است. # ~~و گفت : هرچه دل یابد برکات آن ظاهر شود بر بدن، و هرچه روح یابد # ~~برکات آن پدید آید بردل. # ~~و گفت : زندان توتن است چون از وی بیرون آمدی - در راحت افتادی- # ~~هرکجا خواهی می رو. # ~~و گفت: بسیار گرد جهان بگشتم و این حدیث در هیچ دفتری ندیدم الا در # ~~ذل نفس. # ~~و گفت: اول تذگربا تمیز بود و آخرش با سقوط تمیز. # ~~و گفت: همه خلق را مقام شوق است و هیچ کس را مقام اشتیاق نیست. # ~~و گفت: هرکه درحال ایشان بود به حالتی رسد که نه اثر ماند و نه قرار. # ~~و گفت: هرکه خواهد به محل رضا رسد بگو آنچه رضای خدای عز و جل # ~~در آن است بر دست گیرد و آن را ملازمت کند. # ~~و گفت: ms739 اشارت از رعونات طبع است که به سر قادر نبود. بر آنکه آن را # ~~ینهان دارد به اشارت ظاهر شود. # ~~و گفت : مروت شاخی است از فتوت و آن برگشتن است از دو عالم و # ~~هرچه در او است. # ~~و گفت: تصوف نوری است از حق دلالت کننده برحق، و خاطری است # ~~از او که اشارت کند بدو. # ~~و گفت: رجا به طاعت کشد و خوف از معصیت دور کند و مراقبت به ~~PageV01P896 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0956.jpg) # ~~طریق حق راه نماید. # و گفت: خون زاهدان را نگه داشتند و خون عارفان بریختند. # از پیغمبرصلی الله علیه و سلم مرویست که بعضی از گورستانها چنان است # ~~که در روز قیامت آن را فریشتگان برگیرند و در بهشت افشانند بی حساب. ~~رسول # ~~علیه السلام فرمود : بقیع از آنجمله است مگر به حکم این حدیث شیخ ~~ابوعثمان # ~~مغربی رحمة الله علیه که ذکر ایشان پیش گذشته است. در بقیع از برای خود # ~~گور کنده و طیار ساخته تا چون او را وقت به آخر رسید در اینجا بماندند ~~و مدتی # ~~همچنان بود تا روزی ابوالقاسم نصرآبادی آنجا رسید و آن گور بدید. پرسید ~~: این # ~~خاک از برای که کندهاند؟ گفتند : ابوعثمان مغربی برای خود کنده است. # ~~اتفاقا در همان شب شیخ ابوالقاسم در بقیع گوری فرو برده بود برای خود ~~تا او را # ~~آنجا دفن کنند و آن را گوش می داشت. شیخ ابوالقاسم نصرآبادی یک روز # ~~بدید. گفت: مگر کسی خود را هم اینجا گوری فرو برده بود. شبی در خواب # ~~دید که جنازه ها در هوا می بردند و می آوردند. پرسید: چیست؟ گفتند: # ~~هرکه اهل این گورستان نیست که او را اینجا آرند او را از اینجا بر ~~گیرند و به # ~~جای دیگر برند، و هرکه را جای دیگر دفن کنند که اهل این گورستان بود او ~~را # ~~بدینجا باز آرند، و این جنازهها که می برند و می آرند آن است. ms740 # پس گفت: ابوعثمان این گور که توفرو بردهای که مرا !ینحا دفن خواهند # ~~کرد خاک تو در نیشابور خواهد بود. ابوعثمان را از آن سخن اندک غباری # ~~بنشست. پس چنان افتاد که او را ازخانه بدر کردند، به بغداد آمد. پس ~~سببی # ~~افتاد که از بغداد به ری آمد و بازسبب افتاد که ازری به نیشابور آمد و ~~در # ~~نیشابور وفات کرد و بر سری حیره در خاک کردند. و اما آن خواب که از شیخ # ~~ابوالقاسم نقل می کنند ممکن است که آن کسی دیگر است که دیده است، نه # ~~نصرآبادی. و روایت مختلف است. # نقل است که استاد اسحاق زاهد مردی بود که سخن مرگ بسیار گفتی و او ~~PageV01P897 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0957.jpg) # ~~زاهد خراسان بود، و شیخ ابوالقاسم نصرآبادی با او داوری کردی و گفتی : ~~یا # ~~استاد! چند از حدیث مرگ کنی واز کجا بدینجا افتادهای ؟ چرا حدیث شوق و # ~~محبت نگویی ؟ واستاد اسحاق همان می گفت. چون شیخ ابوالقاسم را وفات # ~~نزدیک رسید در آن وقت به شهر مدینه بود. یکی از نیشابور بر سری بالین ~~او بود. # ~~او را گفت : چون به نیشابور باز رسی استاد اسحاق را بگوی که نصرآبادی # ~~می گوید هرچه گفتی از حدیث مرگ، همچنان که مرگ صعب کاری است و # ~~پیوسته از مرگ می اندیش و یاد میکن. # نقل است که چون ابوالقاسم وفات کرد او را در آن گور که شیخ ابوعثمان # ~~مغربی کنده بود در آنجا دفن کردند. # نقل است که بعد از وفات اویکی از مشایخ او را به خواب دید. گفتند: # ~~ای شیخ! خدای تعالی با تو چه کرد ؟ گفت: با من عتابی نکرد چنانکه ~~جباران # ~~کنند و بزرگواران. اما ندا کرد که یا ابا القاسم ! پس از وصال انفصال ~~گفتم: # ~~نه، یا ذاالجلال. لاجرم مرا در لحد نهادند به احد رسیدم. رحمة الله ~~علیه. PageV01P898 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0958.jpg) # ذکر ابوالعباس نهاوندی رحمة الله علیه # آن محتشم روزگار، آن محترم ms741 اخیار، آن کعبهآ مروت، آن قبلهآ فتوت، آن # ~~اساس خردمندی : شیخ ابوالعباس نهاوندی رحمة الله علیه؛ یگانهآ عهد و ~~معتبر # ~~اصحاب بود، ودر تمکین قدمی راسخ داشت، ودرورع ومعرفت شأنی عظیم # ~~داشت. # نقل است که شیخ خود گفت : در ابتدا که مرا ذوق این کارشد و درد این # ~~طلب جان من گرفت. مرا به مراقبت اشارت شد. و از اومی آرند که گفت : در # ~~ابتدا که مرا درد این حدیث بگرفت دوازده سال علی الدوام سربه گریبان ~~فرو # ~~برده بودم تا گوشهآ دلم به من نمودند. تا وقتی بر زبان او می رفت که ~~عالم همه در # ~~آرزو آیند که حق یک ساعت ایشان را بود و من در آرزوی آنم که یک ساعت # ~~مرا با من بازدهد و مرا با من باز گذارد تا من خود چه چیزم و کجایم؟ ~~واین # ~~آرزو هرگز بر نمی آید. # و سخن او است که گفت: با خداوند تعالی بسیار نشینید و با خلق اندک. # و گفت : آخر دوریشی ، اول تصوف است. # و گفت: تصنوف پنهان داشتن حال است و جاه را به ذل کردن بر برادران. # نقل است که یکروز درویشی نزدیک او آمد و گفت : شیخا! مرا دعا ### | 9 PageV01P899 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0959.jpg) # ~~گوی گفت: خداوند تعالی وقت خوشت بدهاد. # گفت: شیخ کلاهدوزی دانستی و گاه گاه بدان مشغول بودی و هر کلاه # ~~که دوختی بیش ازیک درم ویا دو درم نفروختی. و آن کس که کلاه او # ~~بفروختی یک درم به او دادی، تا هرکه او را پیش آمدی بدادی آن به نخستین # ~~کسی ویک درم به نان دادی تا بر سری زاویه آمدی و با درویشان بخوردی و # ~~بعد از آن به کار کلاه پیشین باقی بودی، کلاه دیگر بدوختی. # نقل است که شیخ را مریدی بود مالدار، و زکاتش می بایست دادن. یک # ~~روز پیش شیخ آمد و گفت : ایها الشیخ! زکوة به که دهم ؟ گفت : با هرکسی # ~~که دلت ms742 قرار گیرد. # آن مرد برفت. در سری راه درویش دید، نا بینا، که تشنه بود و می پرسید و # ~~اضطرار ظاهر داشت. دلش بروی قرار گرفت - که چشم ندارد، واستحقاق # ~~عظیم دارد- آن زکوة و چیزی به وی بدهم. درستی زر در کیسه داشت. بیرون # ~~آورد، به وی داد، نابینا دست زد و وزن کرد. گران نمود. دانست که زراست. # ~~شادمان شد. مرد برفت و بامداد بدینجا گذر کرد - که راه گذارش بر وی ~~بود- دید # ~~که آن نابینا با نابینای دیگر می گوید: دیروز خواجه ای بدینجا گذر کرد ~~و # ~~درستی زربه من بداد. برفتم به فلان خرابات و شب تا روزبا فلان مطربه ~~دمی # ~~عشرت کردم. # مرید شیخ چون آن شنید مضطرب شد و پیش شیخ آمد و از حال آن نابینا # ~~خواست که بگوید، شیخ کلاهی فروخته بود و بر همان عادت که داشت یک # ~~درم به وی داد. گفت : برو و هرکه تو را نخست کسی پیش آمد به او بده. # مرید آن درم بستاند و برفت. در راه، نخست کسی که او را پیش آمد علوی # زود آن درم شیخ را به او داد و علوی آن درم بستاند و برفت. مرد گفت: # ~~ش تا در عقب او بروم و بنگرم تا او این درم به چه صرف می کند. پس در پی ~~PageV01P900 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0960.jpg) # ~~نکشید و بر آنجا بینداخت و بیرون آمد. و مرید گفت: ای جوانمرد! به ~~خداوند # ~~مرتو که راست گوی تا این چه حال است، واین چه کبک مرده که بدیتجا # ~~انداختی ؟ گفت: بدانکه آنچه بر ما رسیده است اگر بگویم از حق تعالی # ~~شکایت کرده باشم. اما چون سوگند عظیم داری به ضرورت بباید گفتن. مردی # ~~درویش و عیال دارم و امروزهفت روزاست که من واهل و فرزندان طعام # ~~نیافته ایم. گفتم اگر مرا و اهل مرا صبر باشد طفلان مرا نباشد و این ~~برای ایشان # ~~مباح شده است. ببرم تا ایشان ms743 بخورند و مرا ذل سؤال سخت می آمد که برای # ~~نفس دست پیش غیر آورم و از وی چیزی طلب کنم و می گفتم خداوندا تو # ~~می دانی از حال من و فرزندان من با خبری که اضطرار به کمال رسیده است. ~~و # ~~مرا از خلق چیزی طلبا کردن خوش نمی آید. من در این گفتار بودم که تواین # ~~درم به من دادی. چون وجه حلال یا فتم برفتم و آن مرغ بینداختم و اکنون ~~بردم و # ~~این درم را در وجه قوتی صرف کنم. # و آن مرد تعجب کرد و گفت: عجب حالی! پیش شیخ آمد و پیش از آنکه # ~~با شیخ گوید، شیخ گفت: ای مرد! این روشن است که توبا عوان معامله کنی # ~~و با ظالمان خرید وفروخت، لاجرم مالی که گرد آید از حرام بود و زکوة آن ~~به # ~~چنین مرد رود که با شراب دهد که اصل کاردر معامله است و گوش به دخل و # ~~خرج داشتن که هرچه بدهی به جایگاه افتد چنانکه این درم که من از کسب # ~~خود پیدا کرده ام تا لاجرم سزاوار علوی شد و حق به مستحق رسید. # نقل است که ترسایی در روم شنیده بود که به میان مسلمانان اهل فراست # ~~بسیار است. از برای امتحان از آنجا به جانب دار السلام روان شد. مرقع ~~در # ~~پوشید و خود را به رشبیه صوفیان به راه آورد - و عصا در دست- می آمد تا ~~به خانقاه # ~~شیخ ابو العباس قصاب درآمد. چون پای به خانقاه درآورد -شیخ مردی تند ~~بود. # ~~چون نظرش بر وی افتاد گفت : این بیگانه کیست؟ در کار آشنایان چه کار # ~~دارد؟ ترسا گفت: یکی معلوم شد از آنجا بیرون آمد و رو به خانقاه شیخ ~~ابو PageV01P901 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0961.jpg) # ~~العباس نهاوندی نهاد و آنجا نزول کرد. معلوم شیخ کردند و هیچ نگفت و او ~~را # ~~التفات بسیار نمود چنانکه ترسارا از آن حسن خلق اوخوش آمد و ms744 چهار ماه ~~آنجا # ~~بماند که با ایشان وضومی ساخت و نمازمی گذاشت و بعد از چهار ماه پای ~~افزار # ~~در پای کرد تا برود. شیخ آهسته در گوش او گفت : جوانمردی نباشد که ~~بیایی # ~~با درویشان نان و نمک بخوری و به ایشان صحبت داری و به آخر همچنانکه # ~~آمده ای بروی. یعنی بیگانه آیی و بیگانه روی. # آن ترسا در حال مسلمان شد و آنجا مقام کرد و به کار مردانه برآمد تا در ~~آن # ~~کار به حدی رسید که چون شیخ وفات کرد اصحاب اتفاق کردند و بر جای شیخ # ~~بنشاندند. رحمة الله علیه. PageV01P902 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0962.jpg) # ذکر شیخ ابوسعید ابوالخیر # آن فانی مطلق، آن باقی بر حق، آن محبوب الهی، آن معشوق نامتناهی، # ~~آن نازنین مملکت، آن بستانی معرفت، آن عرش فلک سیر، قطب عالم : ابو # ~~سعید ابو الخیر قدس الله سره، پادشاه عهد بود برجملهآ اکابر ومشایخ، ~~واز هیچ # ~~کس چندان کرامت و ریاضت نقل نیست که ازاو. و هیچ شیخ را چندان # ~~اشراف نبود که او را در انواع علوم به کمال بود. و چنین گویند که در ~~ابتدا سی # ~~هزار بیت عربی خوانده بود و در علم تفسیر و احادیث و فقه وعلم طریقت ~~حلی # ~~وافر داشت، ودر عیوب نفس دیدن ومخالفت هوا کردن به اقصی الغایت بود، و # ~~در فقر و فنا و ذل و تحمل شأنی عظیم داشت، و در لطف و سازکاری آیتی ~~بود. # ~~خاصه در فقر از این جهت بود که گفته اند هرجا که سخن ابوسعید رود همهآ ~~دلها # ~~را وقت خوش شود زیرا که از ابو سعید هیچ نمانده است. و او هرگز من و ما # ~~نگفت. همه ایشان گفت. من و ما من به جای ایشان می گویم تا سخن فهم # ~~افتد و پدر او ابوالخیر نام داشت و عطار بود. # نقل است که پدرش دوستار سلطان محمود غزنوری بود چنانکه سرایی # ~~ساخته بود و جمله دیوار آن ms745 را صورت محمود و لشکریان و فیلان او نگاشته. ~~شیخ # ~~کودک بود. گفت: یا بابا ! از برای من خانهای باز گیر. ابو سعید همه آن ~~خانه ### | 10 PageV01P903 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0963.jpg) # ~~را الله بنوشت. پدرش گفت: این چرا می نویسی ؟ گفت: تو نام سلطان خویش # ~~می نویسی ومن نام سلطان خویش. # پدرش را وقت خوش شد و از آنچه کرده بود پشیمان شد و آن نقشها را محو # ~~کرد و دل بر کار شیخ نهاد. # نقل است که شیخ گفت: آن وقت که قرآن می آموختم پدر مرا به نماز # ~~آدینه برد. در راه شیخ ابو القاسم گرگانی که از مشایخ گبار بود پیش ~~آمد. پدرم را # ~~گفت : ما از دنیا نمی توانستیم رفت - که ولایت خالی می دیدیم و درویشان # ~~ضایع می ماندند- اکنون این فرزند را دیدم، ایمن گشتم که عالم را ازاین # ~~کود ک نصیب خواهد بود. پس گفت: چون از نماز بیرون آیی این فرزند را پیش # ~~من آور. بعد از نماز پدر مرا به نزدیک شیخ برد. بنشستیم. طاقی در ~~صومعهآ او بود # ~~-نیک بلند- پدر مرا گفت: ابو سعید را بر کتف گیرتا قرص را فرود آرد، که ~~بر # ~~آن طاقست پدر مرا درگرفت. پس دست بر آن طاق کردم و آن قرص را فرود # ~~آوردم. قرص جوین بود - گرم- چنانکه دست مرا از گرمی آن خبر بود. شیخ دو # ~~نیم کرد. نیمه ای به من داد. گفت : بخور. نیمه ای او بخورد. پدر مرا ~~هیچ نداد. # ~~ابو القاسم چون آن قرص بستد چشم پرآب کرد. پدرم گفت: چون است که از # ~~آن مرا هیچ نصیب نکردی تا مرا نیز تبرکی بودی؟ ابو القاسم گفت : سی سال # ~~است تا این قرص بر آن طاق است و با ما وعدی کرده بودند که این قرص در # ~~دست هرکس که گرم خواهد شد، این حدیث بر وی ظاهر خواهد بودن. اکنون تو # ~~را بشارت باد که اینکس پسر تو خواهد بود. ms746 پس گفت این دو سه کلمهآ ما ~~یاد دار # ~~دار لشن ترد همتک مع الله ظرفة عین خیرلک مما طلعت علیه الشمس. یعنی ~~اگریک # ~~طرفة العین همت با حق دارای تورا بهتر از آنکه روی زمین مملکت توباشد. ~~و # ~~یکبار دیگر شیخ مرا گفت: ای پسر! خواهی که سخن خدا گویی؟ خواهم. # ~~گفت : در خلوت این میگوی: # ~~من بی تو دمی قرار نتوانم کرد * احسان تورا شمار نتوانم کرد ~~PageV01P904 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0964.jpg) # # گر برتن من زباد شود هر موی %~% یک شکر تو از هزار نتوانم کرد # همه روز این بیت میگفتم تا به برکت این بیت در کودکی راه حق بر من # ~~گشاده شد. # و گفت: یک روز از دبیرستان می آمدم. نابینایی بود، ما را پیش خود # ~~خواند. گفت: چه کتاب می خوانی ؟ گفتم : فلان کتاب. گفت : مشایخ # ~~گفته اند حقیقت آلعلم ما کشف علی السرایر. من نمی دانستم حقیقت معنی ~~چیست # ~~و کشف چه بود تا بعد از شش سال در مروپیش عبدالله حصیری تحصیل کردم. # ~~چون وفات کرد پنج سال دیگر پیش امام قفال تحصیل کردم. چنانکه همه شب # ~~در کار بودمی و همه روز در تکرار، تا یکبار به درس آمدم، چشمها سرخ ~~کرده. # ~~قفال گفت: بنگیرید تا این جوان شبانه در چه کار است ؟ و گمان بد بردی. ~~پس # ~~نشسته، گوش داشتم. خود را نگونسار کرده بودم و در چاهی ذکر می گفتم و ~~از # ~~چشم من خون می افتاد، تا یک روز استاد از آن معنی با من کلمه بگفت. از # ~~مرو به سرخس رفتم و با بوعلی زاهد تعلق ساختم وسی روز روزه داشتمی و در # ~~عبادت بودمی. # و گفت: یک روز رفتم شیخ لقمان سرخسی را دیدم -برتل خاکستر # ~~نشسته- و پاره ای پوستین کهنه می دوخت، و چوبی و ابریشم چند بر او بسته ~~که # ~~این رباب است و گردا گرد او نجاست انداخته، و از از عقلای مچانین بود. ~~چون # ~~چشم او ms747 بر من افتاد پاره ای نجاست بشورید و بر من انداخت. من سینه پیش ~~او # ~~داشتم و آن را به خوشی قبول کردم. گفتم : پارهای رباب زن. پس گفت : ای # ~~پسر! بر این پوستینت دوزم. گفتم : حکم توراست. بخیه ای چند بزد و گفت : # ~~اینجات دوختم. # پس برخاستم و دست من بگرفت و می برد. در راه پیر ابوالفضل حسن که ~~PageV01P905 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0965.jpg) # پس شیخ لقان دست من به دست او داد و گفت: بگیر که او از شما # ~~است # پس من بدو تعلق کردم. پیر ابو الفضل گفت: ای فرزند! صد و بیست # ~~چهار هزار پیغمبر که آمدند مقصود همه یک سخن بود. گفتند: یا خلق! ~~بگوئید # ~~الله یکی است، او را شناسید، او را باشید. کسانی که این معنی دادند این # ~~کلمه می گفتند تا این کلمه گشتند. این کلمه بر ایشان پدید آمد و از آن ~~گفتن # ~~مستغنی شدند، ودراین کلمه مستغرق گشتند، و این سخن مرا صید کرد، و آن # ~~شب در خواب نگذاشت. دیگر روز به درس رفتم. ابوعلی تفسیر این آیت # ~~می گفت: قل آلله ثم ذزهم. بگوی که خدا و باقی همه را دست بدار. و آن # ~~ساعت دری در سینهآ ما گشادند و مرا از من بستدند. و امام ابوعلی آن ~~تغیر # ~~بدید. گفت: دوش کجابوده ای ؟ گفتم : نزدیک پیر ابوالفضل. گفت: اکنون # ~~برخیز که حرام شد تورا از آن معنی بدین سخن آمدن. پس به نزدیک پیر شدم # ~~-واله و متحیر- همه این کلمه گشته، چون پیر مرا دید گفت : مستک شدهای # ~~همی ندانی پس و پیش گفتم یا شیخ! چه فرمایی ؟ گفت: در آی و همنشین # ~~این کلمه باش که این کلمه با تو کارها دارد. # مدتی در این کلمه بودم. پیر گفت: اکنون لشکرها بر سینهآ تو تاختن آورد # ~~و تو را بردند. برخیز و خلوت طلب کن. و به مهنه آمدم وسی سال در کنجی # ~~بنشستم. پنبه بر گوش ms748 نهادم و می گفتم : الله، الله! هرگاه که خواب یا ~~غفلتی # ~~درآمدی سیاهی یا حربهآ آتشین از پیش محراب پدید آمدی با هیبتی بانگ بر ~~من # ~~زدی گفتی : قل الله. تا همه ذرههای من بانگ درگرفت که : الله، الله. # نقل است که در این مدت یکی پیرهن داشت. هروقت که بدریدی # ~~پارهای بر وی دوختی تا بیست من شده بود و صایم الدهر بودی. هر شب به یک # ~~نان روره کشادی و در این مدت شب و روزنخفت و به هر نماز غسلی کردی. # ~~رو به صحرا نهادی و کیاه می خوردی. پدرس آوراقتبیدی و به خانه آوردی و ~~او PageV01P906 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0966.jpg) # ~~باز می گریختی و رو به صحرا می نهادی. # نقل است که پدر شیخ گفت: من در سرای به زنجیر محکم کردمی و # ~~گوش می داشتمی تا ابو سعید سرباز نهادی. گفتمی که در خواب شد. من نیز # ~~بخفتمی. شبی -در نیم شب- از خواب درآمدم، ابوسعید را ندیدم. برخاستم و # ~~طلب می کردم. در خانه نبود و زنجیر همچنان بسته بود. پس چند شب گوش # ~~داشتم. هنگام صبح درآمدی، آهسته به جامهآ خواب رفتی ، و بروی ظاهر # ~~نمی کردم. آخر شبی او را گوش داشتم، چندانکه می رفت من بر اثر آن # ~~می رفتم، تا به رباطی رسید، و در مسجد شد، و در فراز کرد. چوبی در پس ~~در # ~~نهاد. از بیرون نگاه می کردم. در گوشهآ آن مجد در نماز ایتاد. چون از ~~نماز # ~~فارع شد - چاهی بود- رسنی بر پای خود بست و چوب بر سر چاه نهاد و ~~خویشتن # ~~را بیاویخت و قرآن را ابتدا کرد تا سحرختم تمام کرده بود: آنگاه برآمد ~~و در # ~~رباط به وضو کردن مشغول شد. من به خانه باز آمدم ، برقرار خود بخفتم تا ~~او # ~~درآمد، چنانکه هر شب سرباز نهاد. پس من برخاستم و خود را از او دور ~~داشتم و # ~~چندانکه معهود بود او را بیدار کردم ms749 و به جماعت رفتم. بعد از آن چند شب ~~گوش # ~~داشتم. همچنان می کرد. چندانکه توانستی و خدمت درویشان قیام نمودی و در # ~~بوزه کردی از جهت ایشان وبا ایشان صحبت داشتی. # نقل است که اگر او را مشکل افتادی درحال به سرخس رفتی - معلق در # ~~هوا، میان آسمان و زمین - و آن مشکل از پیر ابو الفضل پرسیدی. تا روزی # ~~مریدی از آن پیر ابوالفضل پیر را گفت : ابو سعید در میان آسمان و زمین ~~می آید. # ~~بیر گفت: توآن بدیدی؟ گفت: دیدم. گفت: تا نابینا نشوی نمیری. و در آخر # ~~عمر نابینا شد. # نقل است که پیر ابوالفضل ابوسعید را پیش ابوعبد الرحمان سلمی فرستاد # ~~تا از دست او خرقه پوشید و نزدیک ابو الفضل باز آمد. پیر گفت : اکنون ~~حال PageV01P907 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0967.jpg) # نقل است که ابوسعید هفت سال دیگر در بیابان گشت و گل کن # ~~می خورد و با سباع می بود و در این مدت چنان بیخود بود که گرما و سرما ~~در او # ~~اثر نمی کرد، تا روزی بادی و دمه ای عظیم برخاست، چنانکه بیم بود که ~~شیخ # ~~را ضرری رساند. گفت: این از سری خالی نیست. روی به آبادانی کرد تا به # ~~گوشهآ دهی رسید. خانه ای دید. پیرزنی و پیرمردی در آنجا آتشی کرده و ~~طعامی # ~~ساخته بودند. شیخ سلام کرد و گفت : مهمان می خواهید ؟ گفتند : خواهیم. # شیخ در رفت و گرم شد. چیزی بخورد و بیاسود. پشت به دیوار باز نهاد و # ~~بیخود در خواب شد آواز شخصی شنید که می گفت : فلانکس چندین سال # ~~است تا گل کن می خورد وهرگز هیچ کس چنین نیاسود. پس گفتند برو که ما # ~~بی نیازیم. به میان خلق روتا از آرایشی بدلی رسد چون شیخ. به مهنه باز ~~آمد # ~~خلق بسیار توبه کردند و همسایگان شیخ همه خمر بریختند تا کار بجایی ~~رسید # ~~که گفت: پوست خربزه که از ما بیفتادی به ms750 بیست دینار می خریدند و یکبار # ~~ستور ما آب بریخت بر سر خویش مالیدند. # و گفت: ما جمله کتابها در خاک کردیم و برسر آن دگانی ساختیم که اگر # ~~بخشیدمی یا بفروختمی دید آن منت بودی بامکان رجوع به مسئله. پس از آن ~~ما # ~~را بماندند که آن نه ما بودیم. آوازی آمد از گوشهآ مسجد که اولم یکف ~~بریک. # ~~نوری در سینه ما پدید آمد و حجابها برخاست تا هرکه ما را قبول کرده بود ~~دیگر # ~~باره به انکار پدید آمد. تا کار بدانجا رسید که به قاضی رفتند و به ~~کافری بر ما # ~~گواهی دادند و به هر زمین که ما در شادمانی گفتند بشومی . این در این ~~زمین # ~~گیاه نروید. تا روزی در مسجد نشسته بودم. زنان بر بام آمدند و خاکستر ~~بر سر # ~~من کردند. آوازی آمد که اولم بربک . تا جماعتیان از جماعت باز استادند ~~و # ~~گفتند : این مرد دیوانه شذه است. تا چنان شد که هرکه در همه شهر بود - ~~یک # ~~کف خاکرو به داشتی- صبر کردی تا ما آنجا رسیدیم، بر سر ما ریختی. # و گفت : ما را عزیمت شیخ ابو العباس قصاب پدید آمد که نقیب مشایخ ~~PageV01P908 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0968.jpg) # ~~بود. پیر ابو الفضل وفات کرده بود. در قبضی تمام می رفتم. در راه پیری ~~دیدم که # ~~کشت می کرد -نام او ابوالحسن خرقانی بود- چون مرا بدید گفت: اگر حق # ~~تعالی عالم پر ارزن کردی وآنگاه مرغی بیافریدی و سوزاین حدیث در سینهآ ~~وی # ~~نهادی و گفتی تا این مرغ عالم از این ارزن پاک نکند توبه مقصود نخواهی # ~~رسید و دراین سوز و درد خواهی بود، ای ابو سعید، هنوز روزگاری نبود از ~~این # ~~سخن قبض ما برخاست و واقعه حل شد. # نقل است که به آمل شد، پیش ابو العباس قصاب. مدتی اینجا بود. ابو # ~~العباس او را در برابر خود خانه داد و شیخ پیوسته در آن خانه بودی و به ms751 ~~مجاهده و # ~~ذکر مشغول بودی، و چشم بر شکاف در می داشتی و مراقبت شیخ ابو العباس # ~~می کردی. یک شب ابو العباس قصد کرده بود - رگش گشاده و جامه اش آلوده # ~~شده- از خانه بیرون آمد. او دوید و رگ او ببست و جامهآ او بستد و جامهآ ~~خود # ~~پیش داشت تا در پوشید و جامهآ ابوالعباس نمازی کرد و هم در شب خشک کرد ~~و # ~~بیش ابو العباس برد. ابو العباس گفت : تورا درباید پوشید. پس جامه به ~~دست # ~~خود داد. ابو سعید پوشید. بامداد اصحاب جامهآ شیخ در بر ابو سعید دیدند ~~و جامهآ # ~~ابو سعید در بر شیخ. تعجب کردند. ابو العباس گفت : دوش بشارتها رفته ~~است. # ~~حمله نضیت این جوانمرد مهنگی آمد مبارکش باد. پس ابو سعید را گفت : باز # ~~گرد و به مهنه روتا روزی چند این علم بر در سرای تو برند. شیخ با صد ~~هزار # ~~فتوح به حکم اشارت بازگشت. # نقل است که ریاضت شیخ سخت بود. چنانکه آنوقت که نکاح کرده بود # ~~و فرزندان پدید آمده هم در کار بود تا به حدی که گفت: آنچه ما را می ~~بایست # ~~که حجاب به کلی مرتفع گردد و بت به کلی برخیزد حاصل نمیشد. شبی با # ~~جماعت خانه شدم و مادر ابو طاهر را گفتم تا پای من به رشته ای محکم باز # ~~بست و مرا نگون کرد و خود برفت و در ببست و من قرآن می خواندم، و گفتم، # ~~ختم کن. همچنان نگونسار آخر خون به روی من افتاد و بیم بود که چشم مر ~~PageV01P909 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0969.jpg) # ~~آفتی رسد. گفتم: سود نخواهد داشت. همچنین خواهم بود. ما را از این حدیث # ~~می باید. خواه چشم باش، خواه مباش. وخون از چشم بر زمین چکید، و از ~~قرآن # ~~به فسیکفیکهم الله رسیده بودم. درحال این حدیث فروآمد و مقصود حاصل شد. # و گفت : کوهی بود و در زیر آن کوه غاری بود ms752 که هرکه در آن نگریستی # ~~زهره اش برفتی. بدانجا رفتم و با نفس گفتم : اگر از آنجا فرو افتی ~~بمیری، تا # ~~نخسپی وجمله قرآن ختم کنی ، ناگاه به سجود رفتم -خواب غلبه کرد- فرو # ~~افتادم. بیدار شدم، خود را در هوا دیدم. زنهار خواستم، حق تعالی مرا بر ~~سر کوه # ~~آورد. نقل است که یکروز زیر درختی -بید- فرود آمده بود و خیمه زده و ~~کنیزکی # ~~ترک پایش می مالید و قدحی شربت بر بالینش نهاده، ومریدی پوستینی پوشیده # ~~بود و در آفتاب گرم استاده، و از گرما استخوان مرید شکسته می شد، و عرق ~~از # ~~وی می ریخت، تا طاقتش برسید. بر خاطرش بگذشت که : خدایا! او بندهای، # ~~و چنین در عز وناز؛ ومن بندهای، وچنین مضطر و بیچاره وعاجز. شیخ در حال # ~~بدانست. گفت: ای جوانمرد! این درخت که تومی بینی؟ هشتاد ختم قرآن # ~~کردم، سر نگونسار از این درخت درآویخته . مریدان را چنین تربیت می کرد. # نقل است که رئیس بچه ای را به مجلس او گذرافتاد، سخن وی شنید. # ~~درد این حدیث دامنش گرفت. توبه کرد و زر و سیم و اسباب مبلغ هر چه داشت # ~~همه در راه شیخ نهاد، تا شیخ هم در آن روزهمه را صرف درویشان کرد. و # ~~هرگز شیخ از برای فردا هیچ ننهادی. پس از آن جوان را روزه بر دوام و ~~ذکر بر # ~~دوام و نماز شب فرمود، ویک سال خدمت مبرز پاک کردن فرمود و کلوخ # ~~راست کردن، ویک سال دیگر حمام تافتن و خدمت درویشان، ویک سال # ~~دیگر در یوزه فرمود و مردمان به رغبتی تمام زنبیل او پر می کردند از ~~آنکه معتقد # ~~فه بود. بعد از آن بر چشم مردمان خوار شد و هیچ چیز به وی نمی دادند، و ~~شیخ # ~~نیز اصحاب را کفه بودن ال بدوشی فرنواورا می راندند و جفاها ~~PageV01P910 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0970.jpg) # ~~می کردند و با وی آمیزش نمی کردند، و او همه روز ms753 از ایشان می رنجید، ~~اما # ~~شیخ با او نیک بود. بعد از آن شیخ نیز او را رنجانیدن گرفت و بر سر جمع ~~سخن # ~~سرد با او گفت و زجر کرد و براند. او همچنان می بود. اتفاق چنان افتاد ~~که سه # ~~روز متواتر بود. به دریوزه رفت و مویزی بدو نداد و او در این سه روز ~~هیچ نخورده # ~~بود و روزه نگشاده بود که شیخ گفته بود در خانقاه هیچش ندهند. شب چهارم # ~~در خانقاه سماع بود و طعامهای لطیف ساخته بودند، و شیخ خادم را گفت : # ~~هیچش ندهید. و درویشان را گفت : چون بیاید راهش ندهید. # پس آن جوان از دریوزه باز رسید -با زبیلی تهی و خجل- و سه شبانه روز # ~~گرسنه بوده و ضعیف گشته، خود را در مطبخ انداخت -راهش ندادند- چون سفره # ~~بنهادند بر سر سفره جایش ندادند. او بر پای می بود و شیخ و اصحاب در وی # ~~ننگریستند، چون طعام بخوردند شیخ را چشم بر وی افتاد. گفت: ای ملعون # ~~مطرود بدبخت! چرا از بی کارنروی؟ # جوان را در آن ضعف و گرسنگی بزدند و بیرون کردند و در خانقاه در # ~~بستند. جوان امید به کلی از خلق منقطع کرده، ومال وجاه رفته، وقبول # ~~نمانده، ودین به دست نیامده، ودنیا رفته، به هزارنیستی و عجز در مسجدی # ~~خراب شد و روی به خاک نهاد و گفت : خداوندا! تومی دانی و می بینی که # ~~چگونه رانده شدم و هیچ کسم نمی پذیرد و هیچ دردی دیگرندارم إلا درد تو، ~~و # ~~هیچ پناهی ندارم إلا تو. # از این جنس زاری می کرد و زمین مسجد را به خون چشم آغشته گردانیده، # ~~نا گاه آن حال بدو فرود آمد و آن دولت که می طلبید روی نمود و مست و # ~~مستغرق شد. شیخ در خانقاه اصحاب را آوازداد که : شمعی برگیرید تا ~~برویم. و # ~~شیخ ویاران می رفتند تا بدان مسجد جوان را دید. روی بر ms754 خاک نهاده و اشک # ~~باریدن گرفت. چون شیخ و اصحاب را دید گفت: ای شیخ! این چه تشویش # ~~است که بر سر من آوردی و مرا از حال خود شورانیدی؟ PageV01P911 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0971.jpg) # شیخ گفت : تنها می بایدت که بخوری. هرچه یافتی ما بدان شریکیم. # جوان گفت : ای شیخ! از دلت می آید که مرا آن همه جفا کنی؟ # شیخ گفت : ای فرزند! تواز همه خلق امید نبریدی. حجاب میان تو و خدا # ~~ابو سعید بود و در تو خبر از این یک بت نمانده بود. آن حجاب چنین از ~~برابر توبر # ~~توانست گرفت و نفس تو چنین توانست شکست. اکنون برخیز که مبارکت باد. # نقل است از حسن مؤدب که خادم خاص شیخ بود که گفت: در نشابور # ~~بودم - بازرگانی- چون آوازهآ شیخ بشنیدم به مجلس او رفتم. چون چشم شیخ ~~بر من # ~~افتاد گفت : «بیا که با سر زلف تو کارها دارم» و من منکر صوفیان بودم. ~~پس # ~~در آخر مجلس از جهت درویشی جامه ای خواست و مرا در دل افتاد که دستار # ~~خود بدهم. پس گفتم : مرا از آمل به هدیه آوردهاند و ده دینارقیمت این ~~است، # ~~تن زدم. شیخ دیگر بار آواز داد. هم در دلم افتادی باز پشیمان شدم. ~~همچنین # ~~سوم بار کسی در پهلوی من نشته بود. گفت: شیخا! خدای با بندهای سخن # ~~گوید. شیخ گفت: از بهر دستاری طبری خدای تعالی سه بار به این مرد که در # ~~پهلوی تو نشته است سخن گفت و اومی گوید ندهم که قیمت آن ده دینار # ~~است و از آمل به هدیه آوردهاند. چون این سخن بشنیدم لرزه بر من افتاد. ~~پیش # ~~شیخ رفتم وجامه بیرون کردم وتوبه کردم و هیچ انکاری در دلم نماند. هر ~~مال # ~~که داشتم همه در راه شیخ نهادم و به خادمی او کمر بستم. # نقل است که پیری گفت: در جوانی به تجارت رفتم. در راه مرو-چنانکه # ~~عادت کاروانی باشد- از پیش ms755 برفتم و خواب بر من غلبه کرد و از راه به ~~یکسو # ~~رفتم و بخفتم و کاروان بگذشت و من در خواب بماندم تا آفتاب برآمد، ~~ازجای # ~~رفتم. اثر کاروان ندیدم - که همه راه ریگ بود- پاره ای بدویدم و راه گم ~~کردم و # ~~مدهوش شدم. چون به خود باز آمدم یک طرف اختیار کردم تا آفتاب گرم شدو # ~~تشنگی و گرسنگی بر من اثر کرد و دیگر قوت رفتن نماند. صبر کردم تا شب # ~~شد. همه شب رفتم. چون روز شد به صحرایی رسیدم پر خارو خاشاک، و ~~PageV01P912 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0972.jpg) # ~~گرسنگی و تشنگی به غایت رسید و گرمایی سخت شد. شکسته دل شدم و دل # ~~بر مرگ نهادم. پس جهد کردم تا خود را بر بلندی افگنم و گرد صحرا ~~نگریستم. # ~~از دور سبزی دیدم. دلم قوی شد. روی بدان جانب نهادم. چشمهای آب بود. # ~~آب خوردم و وضو ساختم و نماز کردم. چون وقت زوال شد یکی پدید آمد - روی # ~~بدین آب آورد- مردی دیدم بلند بالای، سفید پوست، محاسن کشیده و مرقعی # ~~پوشیده. به کنار آب آمد و طهارت کرد و نماز بگزارد و برفت. من با خود ~~گفتم : # ~~چرا به او سخن نکردی؟ پس صبر کردم تا نماز دیگر باز آمد. من پیش او ~~رفتم و # ~~گفتم : ای شیخ ! از بهر خدا مرا فریاد رس که از نشابوری و از کاروان ~~جدا # ~~افتاده و بدین احوال شده. دست من بگرفت. شیر را دیدم که از آن بیابان ~~برآمد و # ~~او را خدمت کرد. شیخ دهان به گوش شیر نهاد و چیزی بگفت. پس مرا بر شیر # ~~نشاند و گفت: چشم برهم نه. هرجا که شیربایستد تواز وی فرود آی. چشم # ~~برهم نهادم. شیر در رفتن آمد و پارهای برفت و باستاد و من از وی فرود ~~آمدم. # ~~چشم باز کردم، شیر برفت. قدمی چند برفتم ، خود را به بخارا دیدم. یک ~~روز به # ~~در خانقاه می گذشتم ، خلقی ms756 بسیار دیدم. پرسیدم: چه بوده است؟ گفتند: ~~شیخ # ~~ابو سعید آمده است. من نیز رفتم. نگاه کردم، آن مرد بود که مرا بر شیر ~~نشانده # ~~بود. روی بهمن کرذ و گفت: سر مرا تا من زندهام به هیچ کس مگو که هرچه # ~~در ویرانی بینند در آبادانی نگویند. چون این سخن بگفت نعره ای از من ~~برآمد و # ~~بیهوش شدم. # نقل است که اول که شیخ به نشابور می آمد آن شب سی تن از اصحاب # ~~ابوالقاسم قشیری به خواب دیدن که آفتاب فرو آمدی. استاد نیز آن خواب ~~دید. PageV01P913 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0973.jpg) # ~~خدای را دوست می دارد و خدای تعالی ابو القاسم را دوست می دارد. پس ابو # ~~سعید ذره ای بود و ما کوهی. # این سخن با شیخ گفتند. شیخ گفت: ما هیچ نیستیم. آن کوه و آن ذره # ~~همه اوست. # به استاد رسانیدند که شیخ چنین از بهر تو گفته است. استاد را از آن سخن # ~~انکاری پدید آمد بر سر منبر گفت: هرکه به مجلس ابو سعید رود مهجوری یا # ~~مطرودی بود. # همان شب مصطفی را در خواب دید که می رفت. استاد پرسید : یا رسول # ~~الله! کجا می روی؟ گفت: به مجلس ابو سعید می روم. هرکه به مجلس او نرود # ~~مهجوری بود یا مطرودی. # استاد چون از خواب درآمد متحیر، عزم مجلس شیخ کرد. برخاست تا وضو # ~~کند. در متوصا وجود را از بیرون جامه به دست گرفته بود و استبرا می کرد ~~و # ~~وجود را از بیرون جامه به دست گرفتن سنت نیست. پس فراز شد و کنیزک را # ~~گفت: برخیز و لگام و طرف زین بمال. پس بامداد برنشست و عزم مجلس شیخ # ~~کرد و مشغلهآ سگان می آمد که یکدیگر را می دریدند. استاد گفت : چه بوده # ~~اسبت؟ # گفتند: سگی غریب آمده است. سگان محله روی در وی آوردهاند. و در # ~~وی می افتند. # استاد با خود گفت: سگی نباید کرد و ms757 در غریب نباید افتاد و غریب نوازی # ~~باید کرد. اینک رفتم به خدمت شیخ. از در مسجد درآمد. خلق متعجب ~~بماندند. # ~~استاد نگاه می کرد، آن سلطنت و عظمت شیخ می دید. در خاطرش بگذشت که # ~~این مرد به فضل وعلم از من بیشتر نیست، به معامله برابر باشیم، این ~~اعزاز از # ~~کحا یافته است؟ شیخ به فراست بدانست. روی بدو کرد و گفت : ای استاد! # ~~این حال آن وقت جویند که خواجه نه به سنت وجود را گرفته بود واستبرا ~~کند. PageV01P914 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0974.jpg) # ~~پس کنیزک را گوید برخیز و طرف زین بمال. # استاد به یکبارگی از دست برفت و وقتش خوش گشت. شیخ چون از منبر # ~~فرود آمد به نزدیک استاد شد. یکدیگر را در کنار گرفتند. استاد از آن ~~انکار # ~~برخاست و میان ایشان کارها بازدید آمد تا استاد بار دیگر بر سر منبر ~~گفت : # ~~هرکه به مجلس ابوسعید نرود مهجور و مطرود بود - که اگر آنچه اول گفتم ~~به # ~~خلاف این بود- اکنون چنین می گویم. # نقل است که استاد ابو القاسم سماع را معتقد نبود. یک روز به در خانقاه # ~~شیخ می گذشت و در خانقاه سماعی بود. بر خاطر استاد بگذشت که قوم چنین # ~~فاش سر و پای برهنه کرده بر گردند، در شرع عدالت ایشان باطل بود و ~~گواهی # ~~ایشان نشنوند. شیخ در حال کسی از پس استاد بفرستاد که بگوما را در صف # ~~گواهان کی دیدی که گواهی نشنوند یا نه؟ # نقل است که زن استاد ابو القاسم که دختر شیخ ابوعلی دقاق بود از استاد # ~~دستوری خواست تا به مجلس شیخ رود. استاد گفت : چادری کهنه بر سر کن # ~~تا کسی را ظن نبود که تو کیستی؟ # آخر بیامد و بر بام در میان زنان نشست و شیخ در سخن بود. در میان سخن # ~~گفت: این از ابوعلی دقاق شنیدم، و اینک جزوی از اجزای او- کدبانو- که ~~این # ~~بشنید بیهوش شد و از بام ms758 درافتاد. شیخ گفت : خدایا! بدین بام باز ببر ~~هم آنجا # ~~که بود معلق در هوا بماند تا زنان بر بامش کشیدند. # نقل است که در نشابور امامی بود- او را ابو الحسن تونی گفتندی- و شیخ را # ~~سخت منکر بود - چنانکه لعنت می کرد- و تا شیخ در نشابور بود به سوی ~~خانقاه # ~~یکبار نگذشته بود. روزی شیخ گفت : اسب را زین کنید تا به زیارت ابو ~~الحسن # ~~تونی رویم، # جمعی به دل انکارمی کردند که شیخ به زیارت کسی می رود که بر او # ~~تعنت می کند. شیخ با جماعتی برفتند. در راه منکری بیرون آمد و شیخ را ~~لعنت PageV01P915 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0975.jpg) # ~~می کرد و جماعت قصد زخم او کردند. شیخ گفت: آرام گیرید که خدای بر # ~~این لعنت به وی رحمت کند. گفتند: چگونه؟ گفت: او پندارد که ما بر # ~~باطل ایم . لعنت بر باطل می کند از برای خدا. # آن منکر چون این سخن بشنید در دست و پای اسپ شیخ افتاد و توبه کرد. # ~~گفت : دیدید که لعنت که برای خدا کنند چه اثر دارد. # پس شیخ باز راه کسی را بفرستاد تا ابو الحسن را خبر کند که شیخ به # ~~سلام تو می آید. درویش برفت و او را خبر کرد. ابو الحسن تونی نفرین کرد ~~و # ~~گفت: او نزد من چه کاردارد؟ او را به کلیسیا می باید رفت - که جای او # ~~بسم الله! چنان باید کرد که پیر فرموده است. # روی به کلیسیا نهاد، ترسایان به کار خویش بودند. چون شیخ را دیدند # ~~همه گرد وی درآمدند که تا به چه کار آمده است - و صورت عیسی و مریم- # ~~قبله گاه خود کرده بودند. شیخ بدآن صورتها باز نگریست وگفت : أانت قلت # ~~للناس اتخدونی وأمی إلهین من دون آلله. تومی گویی مرا و مادر مرا به ~~خدا # ~~گیرید. اگر دین محمد بر حق است همین لحظه هر دو سجده کنند خدای را. # در حال آن هر دو ms759 صورت بر زمین افتادند - چنانکه رویهای شان سوی کعبه # ~~بود- فریاد از ترسایان برآمد و چهل تن زنار ببریدند و ایمان آوردند. ~~شیخ برو به # ~~جمع کرد و گفت : هرکه بر اشارت پیران رود چنین باشد، از برکات آن پیر. # این خبر به ابو الحسن تونی رسید. حالتی عظیم بدو درآمد. گفت: آن # ~~چوب پاره بیارید. یعنی محفه مرا پیش شیخ ببرید. او را در محفه پیش شیخ # ~~بردند. نعره می زد و در دست و پای شیخ افتاد و توبه کرد و مرید شیخ شد. # نقل است که قاضی صاعده، که قاضی نشابور بود، ومنکر شیخ بود، و # ~~شنیده بود که شیخ گفته : ««اگر همهآ عالم خون طلق گیرد ما جز حلال ~~نخوریم» # ~~قاضی یک روز امتحان را دو برهآ فربه -هردو یکسان- یکی از وجه حلال ویکی ~~PageV01P916 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0976.jpg) # ~~از حرام، بریان کرد و پیش شیخ فرستاد و خود پیش رفت. قضا را چند ترک # ~~مست بدان غلامان رسیدند. طبقی که برهآ حرام در آنجا بود از ایشان به ~~زور # ~~گرفتند و بخوردند. کسان قاضی از در خانقاه در آمدند ویک بریان پیش شیخ # ~~نهادند. قاضی در ایشان می نگریست. به هم بر می آمد. شیخ گفت : ای # ~~قاضی ! فارغ باش که مردار به سگان رسید و حلال به حلال خواران. # قاضی شرم زده شد و از انکار بر آمد. # نقل است که روزی شیخ مستی را دید افتاده. گفت: دست به من ده. # ~~گفت: ای شیخ! برو که دستگیری کار تونیست. دستگیر بیچارگان خداست. # شیخ را وقت خوش شد. # نقل است که شیخ با مریدی به صحرا بیرون شد. در آن صحرا گرگ مردم # ~~خوار بود. ناگاه گرگ آهنگ شیخ کرد. مرید سنگ برداشت و در گرگ # ~~انداخت. شیخ گفت: چه می کنی ؟ از بهر جانی با جانوری مضایقه نتوان کرد. # و گفت : اگر هشت بهشت در مقابلهآ یک ذرهای نیستی ، ابو سعید افتد، # ~~همه محوو نا چیز گردد. ms760 # و گفت: به عدد هر ذره راهی است به حق. اما هیچ راه بهتر و نزدیکتر از # ~~آن نیست که راحتی به دل سلطانی رسد که ما بدین راه یافتیم. # نقل است که درویشی گفت: او را کجا جوییم؟ گفت: کجاش جستی # ~~که نیافتی ؟ اگریک قدم به صدق در راه طلب کنی در هرچه نگری او را بینی. # نقل است که شیخ را وفات نزدیک آمد. گفت: ما را آگاه کردند که این # ~~مردمان که اینجا می آیند تو را می بینند. ما تورا از میان بر داریم تا ~~اینجا ما را # ~~بینند. # و گفت : ما رفتیم و سه چیز به شما میراث گذاشتیم: رفت وروی؛ و # ~~شست و شوی؛ و گفت و گوی. # و گفت: فراد صد هزار باشند بی طاعت خداوند. ایشان را بیاموزد. PageV01P917 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0977.jpg) # ~~گفتند: ایشان که باشند؟ گفت: قومی باشند که سر در سخن ما جنبانیده # ~~باشند. # نقل است که سخنی چند دیگر می گفت و سر در پیش افگند. ابروی او # ~~فرو می شد و همه جمع می گریستند. پس بر اسپ نشست و به جملهآ موضعها که # ~~شبها وروزها خلوتی کرده بود رسید و وداع کرد. # نقل است که خواجه ابو طاهر پسر شیخ به مکتب رفتن سخت دشمن # ~~داشتی، واز دبیرستان رمیدی. یک روز بر لفظ شیخ رفت که : هرکه ما را خبر # ~~آورد که درویشان مسافر می رسند هر آرزو که خواهد بدهم. # ابو طاهر بشنید. بر بام خانقاه رفت، دید که جمعی درویشان می ایند، # ~~شیخ را خبر داد. گفت : چه می خواهی؟ گفت: آنکه به دبیرستان نروم. # ~~گفت : مرو. گفت : هرگز! بروم. # شیخ سر در پیش افگند. آنگاه گفت : مرو. اما انا فتخنا از بریاد گیر. # ابو طاهر خوش شد و إنا فتخنا از بر کرد. چون شیخ وفات کرد و چند # ~~سال برآمد خواجه ابوطاهر وام بسیار داشت. به اصفهان شد - که خواجه نظام # ~~الملک آنجا حاکم بود- خواجه ms761 او را چنان اعزاز کرد که در وصف نیاید و در ~~آن # ~~وقت علوی بود -عظیم منکر صوفیان- نظام الملک را ملامت کرد که مال خود ~~به # ~~جمعی می دهی که ایشان وضونمی دانند و از علوم شرعی بی بهرهاند. مشتی # ~~جاهل دست آموز شیطان شده. # نظام الملک گفت: چه گویی که ایشان از همه چیز خبرداد باشند و # ~~یوسته به کاردین مشغول اند. # علوی شنیده بود که ابو طاهر قرآن نمی داند. گفت : اتفاق است که امروز # ~~بهتر صوفیان ابو طاهر است و او قرآن نمی داند. # نظام الملک گفت: او را بطلبیم که تو سورتی از قرآن اختیار کنی تا بر # ~~خواند. PageV01P918 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0978.jpg) # پس ابو طاهر را با جمعی بزرگان و صوفیان حاضر کردند. نظام الملک # ~~علوی را گفت : کدام سوره خواهی تا خواجه ابو طاهر برخواند؟ # گفت : سورهآ إنا فتخنا. # پس ابو طاهر انا فتخنا آغاز کرد و می خواند و نعره می زد و می گریست. # ~~چون تمام کرد آن علوی عظیم خجل شد و نظام الملک شاد گشت. پس پرسید: # ~~سبب گریه و نعره زدن چه بود، خواجه؟ # ابو طاهر حکایت پدررا از اول تا آخر با نظام الملک گفت. کسی که بیش # ~~از هفتاد سال بیند که بعد از وفات او متعرضی رخنه در کار فرزندان او ~~خواهد # ~~کردی او آن رخنه را استوار کند. بین که درجهآ او چگونه باشد. پس اعتقاد ~~او از # ~~آنچه بود زیادت شد. # نقل است از شیخ ابو علی بخاری که گفت: شیخ را به خواب دیدم - بر # ~~تختی نشسته- گفتم : یا شیخ! ما فعل الله . شیخ بخندید و سه بار سر ~~بجنبانید. # ~~گفت: گوبی در میان افگند وخصم را چوگان شکست و می زد. از این سوبدان # ~~سوبر مراد خویش. والتلام والاکرام. PageV01P919 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0979.jpg) # ذکر شیخ ابو الفضل حسن # آن حامل امانت، آن عامل دیانت، آن عزیز بی زلل، آن خطیر بی خلل، # ~~آن سوختهآ حب الوطن: شیخ ms762 ابو الفضل حسن رحمة الله علیه؛ یگانهآ زمان ~~بدو، و # ~~لطیف جهان، و در تقوی ومحبت ومعنی وفتوت درجه ای بلند داشت، ودر # ~~کرامت و فراست از اندازه بیرون بود، و در معارف وحقایق انگشت نما بود، # ~~سرخسی بود و پیر شیخ ابوسعید ابو الخیر او بود. # نقل است که هر وقت شیخ ابو سعید را قبضی بودی گفتی : رراسپ زین # ~~کنید تا به حج رویم.» به مزار او آمدی و طواف کردی و آن قبض برخاستی و # ~~نیز هر مرید شیخ ابو سعید که اندیشهآ حج تطوع کردی او را به سر خاک شیخ ~~ابو # ~~الفضل فرستادی. گفتی : آن خاک را زیارت کن و هفت بار گرد آن طواف کن # ~~تا مقصود تو حاصل شود. # نقل است که کسی را شیخ ابو سعید قدس الله سره پرسید: این همه دولت # ~~از کجا یافتی ؟ گفت : بر کنارجوی آب می رفتم، پیر شیخ ابو الفضل از آن # ~~جانب دیگر می رفت، چشمش بر ما افتاد. این همه دولت از آنجاست. # نقل است از امام خرامی که گفت: کودک بودم، بر درختی توت شدم، # ~~رگ و شاخ آن می زدم. شیخ ابو الفضل می گذشت و مرا ندید و دانستم که از ~~PageV01P920 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0980.jpg) # ~~خود غایب است و به دل با حق حاضر به حکم انبساط سر بر آورد و گفت : بار # ~~خدایا! یک سال بیش است تا تو مرا دانگی ندادی تا موی سر باز کنم ، با # ~~دوستان چنین کنند ؟ درحال همه اغصان و اوراق درختان زردیدم. گفت : # ~~عجب کاری! همهآ تعریض ما به اعراض است. گشایش دل را با توسخنی # ~~نتوان گفت : # ~~گر من سخنی بگفتم از سر مستی * اشتر به قطار ما چرا بر بستی # نقل است که در سرخس جوانی بود واله گشته و نماز نمی کرد. گفتند: # ~~جرا نماز نمی کنی؟ گفت: آب کجاست؟ دستش بگرفتند و به سر چاه بردند و # ~~دلو بدو نمودند. سیزده شبانه ms763 روز دست در وی زده بود. شیخ ابو الفضل گفت ~~: او # ~~را در خانه باید کرد که دور کردهآ شرع است. # نقل است که یک روز شیخ لقمان سرخسی نزدیک ابو الفضل آمد. او را # ~~دید -جزوی در دست- گفت: در این جزوچه می جویی؟ گفت: همان چیز که # ~~تو در ترک آن می جویی. گفت: پس این خلاف چراست؟ گفت: خلاف تو # ~~می بینی که از من همی پرسی که چه می جویی؟ از مستی هشیار شو و از # ~~هشیاری بیزار گرد تا خلاف برخیزد، تا بدانی که من و تو چه می طلبیم؟ # نقل است که کسی به نزدیک شیخ ابو الفضل آمد و گفت : تورا دوش به # ~~خواب دیدم - مرده، و بر جنازه ای نهاده- پیر گفت : خاموش که آن خواب ~~خود را # ~~دیدی که ایشان هرگز نمیرند. الا من عاش بالله لایموت ابدا. # نقل است از شیخ ابو سعید ابوالخیر که گفت: به سرخس شدم پیر ابو # ~~الفضل را گفتم که مرا آرزوی آن است که تفسیر یحبهم ویحبونه را از لفظ ~~تو # ~~استماع کنم. گفت: تا شب درآید که شب پردهآ سر بود. چون شب درآمد # ~~گفت: توقاری باش تا من مذکر باشم. گفت: من یحبهم ویحبونه بر خواندم. # ~~هفصد تفسیر کرد که مکرر نبود و یکی به یکی مشابه نشد ، تا صبح برآمد. ~~او # ~~کهت: شب برفت وما هنوز ازاندوه وشادی نا گفته، و حدیث ما را به پایان ~~PageV01P921 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0981.jpg) # ~~نرسیده. گفتم: سر چیست؟ گفت: تویی. گفتم: سر سر چیست؟ گفت: هم # ~~تویی. # نقل است که شیخ را گفتند باران نمی بارد. دعا کن تا باران بارد. آن # ~~شب برفی بزرگ بارید. روزی دیگر گفتند: چه کردی؟ گفت : ترینه وا # ~~خوردم. یعنی که من قطبم. چون من خنک شدم همه جهان که بر من می گردد # ~~خنک شد. # نقل است که او را گفتند دعایی کن از برای این سلطان تا مگر به شود که ms764 # ~~ستمها می رود. ساعتی اندیشه کرد، آنگاه گفت : بس خوردم می آید این # ~~گفتار. یعنی او را در میان می بینید و از ماضی یاد می کنید و مستقبل را ~~یاد # ~~می کنید وقت را باشید. # و گفت : حقیقت عبودیت دو چیز است: حسن افتقار به خدای، و این از # ~~اصول عبودیت است؛ وحسن اقتدا کردن به رسول خدای، واین آن است که # ~~نفس را در او هیچ نصیب و راحت نیست. # نقل است که چون وفاتش نزدیک رسید گفتند : تورا فلان جای در خاک # ~~کنیم که آنجا خاک مشایخ و بزرگان است. گفت: زنهار! من کیستم که مرا # ~~در جوار چنان قوم در خاک کنید. بر بالای آن تل خواهم - آنجا خراباتیان ~~و # ~~دوالک بازان در خاکند- در برابر ایشان مرا در خاک کنید که ایشان به ~~رحمت او # ~~نزدیکتر باشند، که بیشتر آب تشنگان را دهند. رحمة الله علیه. PageV01P922 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0982.jpg) # ذکرامام محمد باقر علیه الرحمة # آن حجت اهل معاملت، آن برهان ارباب مشاهدت، آن امام اولاد نبی، # ~~آن گزیدهآ احفاد علی ، آن صاحب باطن و ظاهر: ابوجعفر محمد باقر رضی ~~الله # ~~عنه، به حکم آنکه ابتدای این طایفه از جعفر صادق کرده شد که از فرزندان # ~~مصطفی است علیه الصلوة والسلام؛ ختم این طایفه همه بر ایشان کرده می ~~آید. # ~~گویند که گنیت او ابو عبد الله بود و او را باقر خواندندی. مخصوص بود ~~به دقایق # ~~علوم ولطایف اشارت، و او را کرامات مشهور است به آیات باهر و براهین ~~زاهر. و # ~~می آرند در تفسیر این آیت که فمن یکهر بالظاعوت وبومن باله. فرموده است ~~که # ~~باز دارندهآ تو از مطالعهآ حق طاغوت است. بنگرتا چه محجوبی بدان حجاب ~~از # ~~وی باز ماندهای، به ترک آن حجاب بگوی که به کشف ابدی برسی و محجوب # ~~ممنوع باشد و ممنوعی نباید که دعوی قربت کند. # نقل است که ازیکی از خواص او پرسیدند او شب چون می ms765 گذراند؟ # ~~گفت: چون از شب لختی برود و او از اوراد فارغ شود به آواز بلند گوید: ~~آلهی و # ~~سیدی! شب درآمد و ولایت تصرف ملوک بسر آمد، وستارگان ظاهر شدند، و # ~~خلایق بخفتند، وصوت مردمان بیارامید، و مردم از در خلق رمیدند و ~~بایستهای # ~~خود بنهفتند و به توم درها فرو بستند و پاسبانان بر گماشتند، و آنها که ~~بدیشان PageV01P923 # ![image filename](./0618FaridDinCattar.TadhkiratAwliya_0983.jpg) # ~~حاجتی فرو گذاشتند. بارخدایا! توزندهای، و پاینده ای و بینندهای غنودن ~~بر تو # ~~روا نیست، و آنکه تورا بدین صفت نداند هیچ نعمت را مقر نیست. تو آن # ~~خداوندی که رد سایل بر توروا نباشد. آنکه دعا کند از مؤمنان بر درگاه ~~است، # ~~سایل را باز نداری. بار خدایا ! چون مرگ و گور و حساب را یاد کنم چگونه ~~از # ~~دنیا بهرهای؟ پس از تو خواهم از آنکه تورا دانم و از توجویم، از آنکه ~~تورا # ~~می خوانم راحتی درحال مرگ بی برگ و عیشی درحال حساب بی عقاب، این # ~~می گفتی و می گریستی تا شبی او را کسی گفت: یا سیدی ! چند گویی؟ # گفت : ای دوست ! یعقوب را یک یوسف گم شده چنان بگریست علیه # ~~السلام که چشمهایش سفید شد . من ده کس از اجداد خود، یعنی حسین وقبیلهآ # ~~او را در کربلا گم کردهام. کم از آن کی در فراق ایشان دیدها سفید کنم. # و این مناجات به عربی بود و به غایت فصیح. اما ترک تطویل کرده معانی # ~~آن را به پارسی آوردیم تا مکرر نشود و به جهت تبرک ختم کتاب را ذکر او # ~~کردیم. این بگفت وجان به حق تسلیم کرد . رضی الله عنه وعن اسلافه و # ~~حشرنا الله مع اجداده ومعه آمین یا رب العالمین وصلی الله علی خیر خلقه # ~~محمد وآله اجمعین ونجنا برحمتک یا ارحم الراحمین. PageV01P924 ms766