######OpenITI# #META# title: oshtorname #META# ed_info: Ed. n.n. (n.d.), , Ganjoor corpus: n.n.. #META# url: https://ganjoor.net/attar/oshtorname/ #META#Header#End# # 1 ابتدا برنام حی لایزال %~% صانع اشیا و ابداع جلال # 2 آن خردبخشی که آدم ذات اوست %~% جمله اشیا مصحف آیات اوست # 3 خاک را بر روی آب او گسترید %~% عقل و جان و دین و دل زو شد پدید # 4 کره چرخ فلک گردان بکرد %~% ماه و خورشید اندرو تابان بکرد # 5 آفتاب روح را اطوار داد %~% چار را شش داد و نه را چار داد # 6 جسم را از خاک و آب او آفرید %~% روح را از باد و آتش پرورید # 7 روح پنهان گشت و تن پیدا نمود %~% از یدالله اوید بیضا نمود # 8 اول وآخر نبد غیری ورا %~% هرچه بینی اوست این بس مر ترا # 9 آسمان شد خرقه پوش از شوق او %~% دایما گردان شده از ذوق او # 10 هرچه بینی ذات یزدانست و بس %~% میدهد بر این گواهی هر نفس # 11 اولین وآخرین ذات ویست %~% نحن اقرب گفت آیات ویست # 12 هرچه آورد از عدم پیدا نمود %~% صورت جزوی همه اشیا نمود # 13 آفتاب از نور او یک ذره دان %~% پرده دار از نور او شد آسمان # 14 ماه گشته سالکی این نور را %~% میدهد هر روز نور او حور را # 15 اندرین ره سالها بگداخته %~% محو گشته راز او نشناخته # 16 هر زمان در منزلی دیگر رود %~% گاه بی پا و گهی بی سر رود # 17 کوکبان چرخ حیران گشتهاند %~% با فلک در رقص گردان گشتهاند # 18 چرخ میخواهد که این سر پی برد %~% لیک هرگز ره بصنعش کی برد # 19 خاک را این سر مسلم آمدست %~% زانکه اندر راه او کم آمدست # 20 هرچه پنهان بود از وی فاش شد %~% بود معنی نقش صورتهاش شد # 21 قرب خاک از بعد آن کامل ترست %~% هر که او مهجورتر و اصل ترست # 22 باد خدمتکار کوی خاک شد %~% روح مطلق گشت جان پاک شد # 23 عقل آنجا چون نظر بر دل فکند %~% عشق پیدا ms001 شد ز جان دردمند # 24 آب شد آئینه کلی بدید %~% علفو و سفل از یکدگر شد ناپدید # 25 هر چهار آمد پدید از هر چهار %~% صدهزار آمد برون از صد هزار # 26 عقل صورت بین بدو با عشق گفت %~% کاین چه نقشی بود ز اسرار نهفت # 27 عشق گفتا آنچه من دیدم ز تو %~% تو ندیدی سرو من دیدم ز تو # 28 جمله ذرات پیدا و نهان %~% نقطه من گشت در هر دو جهان # 29 اولین و آخرین عشقست و بس %~% عقل سودا میپزد در هر نفس # 30 عشق جانان دید عقل اشیا نمود %~% عشق بر موسی ید بیضا نمود # 31 جوهر عشقست پیدائی حق %~% راز پنهانست یکتائی حق # 32 عشق ظاهر کرد هر چیزی که بود %~% عقل بود امابرین واقف نبود # 33 عشق جانان دید و جانان گشت کل %~% در عیان عشق پنهان گشت کل # 34 عقل اندر قل تعالوا باز ماند %~% عشق سوی سر صاحب راز ماند # 35 گر ترا عشقست یک ذره درای %~% تا درین ره بشنوی بانگ درای # 36 چند خواهی ماند نه پخته نه خام %~% نه بد و نه نیک نه خاص ونه عام # 37 اول آدم در فنای عشق بود %~% گشت پیدا ظاهرش بود و نبود # 38 خواست تا خود را بداند از یقین %~% عقل او را رهنما آمد درین # 39 اول آدم سوی هر ذره شتافت %~% تا بخود در ره نتافت او ره نیافت # 40 بی خبر از نور جان پاک بود %~% گرچه سر تا پای صورت خاک بود # 41 کرد جانان مر ورا تعلیم اسم %~% تا عدو پیدا شود بر قسم قسم # 42 سوی ظلمت آشیان نور کرد %~% بعد از آن رو در بهشت و حور کرد # 43 از سوی دنیا سوی جنت فتاد %~% تاج بر فرق خدا دانی نهاد # 44 نور عشق اندر رهش همراه بود %~% پس سوی جانان ورا راهی نمود # 45 گفت ای آدم تو هستی جزو و کل ms002 %~% عزها کلی بدل کردی بذل # 46 بندگی ما را تو مطلوب آمدی %~% در محبت عین محبوب آمدی # 47 درید قدرت وجودت چل صباح %~% داد ترکیبی مرورا روح راح # 48 هرچه بینی آن تویی خود را بدان %~% ظاهری و باطنی و جسم و جان # 49 اولی بس بی نهایت گشته %~% پرتوی بی حد و غایت گشته # 50 عرش با کرسی ز ذاتت خواستند %~% هر دو را از ذات تو آراستند # 51 آسمان و عرش و عنصر ذات تست %~% هر دو عالم نقطه ذرات تست # 52 آفرینش از تو بگرفته نظام %~% اولین و آخرین را کن تمام # 53 آدم آن دم گفت ای جان جهان %~% ای مرا نور دل و عین عیان # 54 ای بتو پیدا شده جان و تنم %~% ای ز نور تو شده ره روشنم # 55 ای مه و خورشید عکس نور تو %~% من ز تو میخواهم این منشور تو # 56 تا مرا راهی نمایی از رهت %~% زانکه آدم هست خاک درگهت # 57 جزو و کل ذات تو میبینم همه %~% در دم آدم فکندی دمدمه # 58 هفت گردون نقطه پرگارتست %~% عرش و کرسی غرقه انوار تست # 59 ای بتو روشن تمام کاینات %~% آدم مسکین شده گم در صفات # 60 کمترین خاک کویت آدمست %~% نور پاکت روشنی عالمست # 61 آدم از تو راه عزت یافته %~% از همه اشیا ترا دریافته # 62 مر مرا راهی سوی جانان نمای %~% این گره از جسم آدم برگشای # 63 نور پیغمبر یقین راه او %~% گشته پیوسته سوی درگاه او # 64 دید آدم عالم از بهر فنا %~% انبیا و اولیا و اصفیا # 65 گفت احمد کاین همه ذرات تست %~% نقطهای صفحه آیات تست # 66 از میان جمله مقصودش منم %~% زانکه من نور تمامت آمدم # 67 انبیا از نسل تو پیدا شوند %~% هر یکی سر فتنه غوغا شوند # 68 آنچه اسرارست ماداناتریم %~% جمله از خود دیده بر دید آوریم # 69 آنچه ما دانیم آن ظاهر کنیم %~% گاه مومن ms003 گاهشان کافر کنیم # 70 آنچه ما دانیم پیدا آوریم %~% نیک و بدهاشان تمامت بنگریم # 71 آنچه ما دانیم از نیک و بدی %~% حکم کرده در ازل الا الذی # 72 آنچه ما دانیم از اسرار کل %~% بگذرانیم از همه از عز و ذل # 73 بر سر هر یک قضایی آوریم %~% بر تن هر یک بلایی آوریم # 74 چرخ را دور شبانروزی دهم %~% شب برم روز آورم روزی دهم # 75 یفعل الله ما یشا از حکم ماست %~% هر که جز این بنگرد عین خطاست # 76 چشم بگشای ای امین راه بر %~% کار عالم را تمامت در نگر # 77 این همه بند ره سالک شدست %~% جملگی تقدیر از مالک شدست # 78 هر که او در قید چندین پیچ پیچ %~% چون بمیرد در نیابد هیچ هیچ # 79 انبیا بودند سر غوغای عشق %~% جان فدا کردند در سودای عشق # 80 زانکه راه جمله پیچاپیچ بود %~% چون بدیدند آن همه بر هیچ بود # 81 محو گشتند از صفات جسم و جان %~% تا یقین شان گشت بی شک جان جان # 82 در ره توحید فانی آمدند %~% غرق آب زندگانی آمدند # 83 در ملامتها که آمد جملهشان %~% از نشان جسم گشته بینشان # 84 آنچه آمد از بلا بر انبیا %~% در ره معشوق از جور و جفا # 85 اول آدم از عزازیل لعین %~% در گمان افتاد از راه یقین # 86 نوح را بنگر که از طوفان چه دید %~% شد درون بحر عشقش ناپدید # 87 دیگر ابراهیم را از تف نار %~% غرقه گشته در میان نور نار # 88 باز در یعقوب نابینا نگر %~% یوسفش گم کرده گر گان پیش در # 89 باز بنگر کز سلیمان ملک و تاج %~% بستدند ازوی بکلی دیو داج # 90 درنگر کایوب ابدال ضعیف %~% مانده اندر کرم تن زار و نحیف # 91 باز بنگر چون زکریا بر درخت %~% کرده اره برو جودش لخت لخت # 92 باز بنگر تا سر اسحاق را %~% کرد خونش بر سر عشاق ms004 را # 93 باز موسی را نگر ز آغاز عهد %~% دایهاش فرعون و ازتابوت مهد # 94 باز بنگر بر سر یحیی که چون %~% کرده جوشش بر سر عشاق خون # 95 باز بنگر تا که عیسی چند بار %~% آوریدند آن سگان در زیر دار # 96 باز بنگر تا سر ختم رسل %~% چند دیده خویش را در عین ذل # 97 این همه راه ملامت آمدست %~% تا بنزدیک قیامت آمدست # 98 کس نداند تا چه حکمت میرود %~% هر وجودی را چه قسمت میرود # 99 جهد میکن تا ز صورت بگذری %~% بو که از معنی زمانی برخوری # 100 جان خود را بر رخ جانان فشان %~% در ره مردان چو ایشان جان فشان # 101 این طلسم از جسم و صورت برفکن %~% طیلسان از روی معنی برفکن # 102 تا بگنج ذات مخفی در رسی %~% همرهان رفتند و تو مانده پسی # 103 ذات تو در نیستی پیدا شود %~% وین دو بینی تو در یکتا بشود # 104 ای شده کون و مکان از تو پدید %~% هر چه گفتم گوش جان ازتو شنید # 105 ای درون جسم و جان پیدا شده %~% از دو عالم تا ابد یکتا شده # 106 ای اناالحق گفته بی لفظ و زبان %~% در دلم پیدا و ازدیده نهان # 107 اولین وآخرین را رهنمون %~% از تو پیدا گشته یکسر کاف و نون # 108 ای بذات خویش بیچون آمده %~% نه درون رفته نه بیرون آمده # 109 آشکارا بر دل و برجان شده %~% از تمام دیدگان پنهان شده # 110 ای شده بر جان و دلها آشکار %~% راحم و رحمان و حی و کردگار # 111 ای جلال و قدر تو دانسته تو %~% در ازل هم قدر تو دانسته تو # 112 ای کمال لایزالت نور پاک %~% ای شده جویای صنعت آب و خاک # 113 آفتاب از شوق تو در تک و تاب %~% خیمه کرده بی ستون و بی طناب # 114 ماه هر ماهی ز غم بگداخته %~% هم کمال نور تو نشناخته ms005 # 115 آتش اندر آتش شوقت مدام %~% باد کرده راه پیمایی تمام # 116 تا زجایی راه یابد سوی تو %~% در نفسها میزند اوهوی تو # 117 آب از صنعت روان در مرغزار %~% در درون چشمه نالان زار زار # 118 خاک خاک راه بر سر کرده است %~% کو میان صد هزاران پرده است # 119 از پس پرده ترا جویان شده %~% اوفتاده در ره و حیران شده # 120 کوه را کوه غم و اندوه و درد %~% در دل و پایش فرو رفته بگرد # 121 میرند هر لحظه بحر از شوق جوش %~% تا کند در وصالت را بگوش # 122 هر شجر کان از زمین آید برون %~% میشود در راه عشقت سرنگون # 123 میوههای رنگ رنگ از شاخسار %~% میکند هر سال از صنعت نثار # 124 طالبان عشق در کار آمده %~% از پی حسنت ببازار آمده # 125 جمله در اطوار و ادوار و خورش %~% عقل اینجا میکند زان پرورش # 126 تا ز اسرار تو ای عقل فضول %~% میکند هر ذره تدبیر وصول # 127 چند گویم چند جویم مر تورا %~% ای ز پنهانی شده پیدامرا # 128 در سوی هر ذره چون بنگرم %~% از هویدائیت آنجا ره برم # 129 عشق راهم مینماید هر نفس %~% عقل میاندازدم در باز پس # 130 چون یقینم شد که جانانم تویی %~% محو گشتم در تو بردار این دویی # 131 قل هوالله احد یک بیش نیست %~% دیده بگشا زانکه او یک بیش نیست # 132 خالقا بیچاره راه توم %~% بنده و زندانی جاه توم # 133 در درون نفس چندین پیچ پیچ %~% ماندهام جان پرخطر بر هیچ هیچ # 134 از دو بینی دیدهام بگشای زود %~% سوی مقصودم رهی بنمای زود # 135 حاضری یا رب ز زاریهای من %~% وارهان جانم ز دست خویشتن # 136 سیر گشتم از جهان و خلق پاک %~% آرزویم میکند در زیر خاک # 137 بی نیازا در نیاز من نگر %~% وارهان جانم ازین خوف و خطر # 138 از سوی صورت سوی معنی برم %~% وز سوی ms006 معنی سوی عقبی برم # 139 از لقای خود دلم پر نور کن %~% وز عزازیل لعینم دور کن # 140 رحمتی کن بر من آشفته کار %~% از خداوندی به بخشش درگذار # 141 گر نیامرزی تمامت جزو و کل %~% عزها کلی بدل گردد بذل # 142 ای گناه آمرز مشتی پرگناه %~% هم ز تو سوی تو آوردم پناه # 143 در دم آخر که خواهم آمدن %~% مر مرا امید توخواهی بدن # 144 شومی و بی شرمی ما در گذار %~% کرده ما پیش چشم ما میار # 145 %~% PageV01P01 # 1 مهترین هر دو عالم مصطفاست %~% انبیا و اولیا را رهنماست # 2 خواجه ثقلین و سلطان جهان %~% ذره از نور او کون و مکان # 3 بهترین ومهترین جزو و کل %~% مهدی اسلام و هادی سبل # 4 سایه حق رحمة للعالمین %~% نور شرعش در مکان و در مکین # 5 جبرئیل از دست او شد خرقه پوش %~% راه بینانش شده حلقه بگوش # 6 نور او مقصود موجودات بود %~% ذات او چون معطی هر ذات بود # 7 از تمام انبیا مقصود اوست %~% بود موجودات را موجود اوست # 8 عرش و کرسی قبله گاه کوی اوست %~% هر دو عالم آفتاب روی اوست # 9 سایه او بر زمین هرگز نتافت %~% هر دو عالم همچو او دیگر نیافت # 10 چرخ سرگردان شرع او شدست %~% دایما گردان برای او شدست # 11 هیچ پیغمبر ندید این سروری %~% دعوت کل امم را رهبری # 12 ای ورای جسم و جوهر جای تو %~% هر دوعالم هست خاک پای تو # 13 موسی از عشق تو شد بر کوه طور %~% از کمال عشق تو در غرق نور # 14 من رانی ذات خود را دیده باز %~% هم ز خود گفته ز خود بشنیده راز # 15 بیت اسرایش شب معراج بود %~% جبرئیل اندر میان محتاج بود # 16 یک شبی در تاخت جبریل امین %~% خازن حق پیک رب العالمین # 17 گفت ای ختم همه پیغامبران %~% سوی حق امشب تو هستی میهمان # 18 در گذر زین ms007 خاکدان تنگ نای %~% زانکه میخواند ترا امشب خدای # 19 یک براق ازنور حق آورده بود %~% در میان صد هزاران پرده بود # 20 روی او بر شکل روی آدمی %~% در ملاحت وز جلادت آن دمی # 21 زیور کروبیان بسته ورا %~% از دو عالم جای او بد ماورا # 22 گفت امشب آن شبست ای بحر دین %~% تا شود عین عیان عین یقین # 23 از زمین و از زمان پرواز کن %~% دیده اسرار معنی باز کن # 24 صد جهان پر فرشته حاضراند %~% انبیا استاده در ره ناظراند # 25 غلغلی افتاده در کون و مکان %~% زانکه اینجا میرسد صدر جهان # 26 هشت جنت در گشاده در رهت %~% برتر از عرش آمده منزلگهت # 27 حور و رضوان با طبقهای نثار %~% از برای تو ستاده بیقرار # 28 آسمانها جمله در بگشادهاند %~% هرچه هست از بهر تو بنهادهاند # 29 یک زمان در سوی آن حضرت خرام %~% تا شود کار همه عالم تمام # 30 بر براق شاه برگشت او سوار %~% زود بیرون راند از پنج و چهار # 31 در زمانی از مکان بگذشته بود %~% تا رسید آنجا که آنجایی نبود # 32 هرچه پیش آمد ورا از کاینات %~% میگذشت ومحو میکرد از صفات # 33 تا بنزد آدم پیر آمد او %~% گفت ای آدم رموز سر بگو # 34 گفت ای آدم دل و جان در پناه %~% آدم بیچاره را از حق بخواه # 35 بعد از آن مر نوح را تصدیق گفت %~% از کمال شوق او تحقیق گفت # 36 موسی عمران ز شوق استاده بود %~% غرقه گشته در تجلی مینمود # 37 گفت امشب مر مرا از حق بخواه %~% امت تو گشتم ای پشت و پناه # 38 دید ایوب ستم کش را بزار %~% ایستاده تن ضعیف و سوگوار # 39 گفت ای درد مرا گشته دوا %~% چشم امید منی جانم ترا # 40 از بلای عشق جانم وارهان %~% امشب آور راز کلی در میان # 41 بعد از آن دیدش سلیمان خدیو %~% باز رسته از ms008 تمام مکر دیو # 42 گفت ای سالار جمله انبیا %~% بس بود خود دیدن رویت مرا # 43 بعد از آن در پیش ابراهیم شد %~% گرچه جدش بود هم تسلیم شد # 44 گفت ای فرزند امشب مرتراست %~% از خداوند جهان شد کار راست # 45 بعد از آن در نزد عیسی در رسید %~% صورت و معنی او پر نور دید # 46 گفت زنهار ای رسول بحر و بر %~% تانیندازی تو هر سویی نظر # 47 امشب این مسکین ز حق درخواست کن %~% کار خلق و انبیا را راست کن # 48 گر بهر چیزی فرود آیی براه %~% کی توانی خورد جام ازدست شاه # 49 چون صفات راه را بگذاشت او %~% هیچ چیزی درنظر نگذاشت او # 50 پرتو نور تجلی شد پدید %~% در زمان شد میم احمد ناپدید # 51 تا نظر بر احمد رهبر فکند %~% برقع از روی حقیقی برفکند # 52 ثم وجه الله ناگه شد عیان %~% لال میگردد ز شرح این زبان # 53 در میان آن فنا دید او بقا %~% در میان بد ابتداو انتها # 54 در میان آن فنا صد گونه راز %~% گفته با او سرها هر گونه باز # 55 در میان آن فنا صد گونه نور %~% شعله میزد در دلش اندر حضور # 56 گفت با او سی هزار و شصت هزار %~% جمله از اسرار سرش بی شمار # 57 سی هزار اسرار گفتا این مگوی %~% سی هزار دیگرش گفتا بگوی # 58 بر علی کن سی دیگر آشکار %~% خود درین اسرار ما را پاس دار # 59 پس محمد چون وصال دوست دید %~% هر کمالی را که آن اوست دید # 60 گفت یا رب امتم آزاد کن %~% جمله رادر حشر تو دل شاد کن # 61 گفت بخشیدم تمام امتت %~% بلکه جمله از کمال حرمتت # 62 چون محمد باز جای خود رسید %~% هر دوعالم در درون خویش دید # 63 محو گشته فانی مطلق شده %~% در جهان عشق مستغرق شده # 64 سی هزار اسرار از سر کلام %~% در ms009 میان آورد از بهر نظام # 65 سی هزار اسرار با حیدر بگفت %~% باز حیدر شد بچاه اندر نهفت # 66 با ابوبکر و عمر و هم راز گفت %~% آن همه تمکین و با اعزاز گفت # 67 خویش را کل دید و کل را خویش دید %~% همچنان کز پس بدید از پیش دید # 68 یاوران مصطفی یکسان بدند %~% دوستدار خاندان از جان شدند # 69 گر ابوبکرست صدیق آمدست %~% پای تا سر عین تحقیق آمدست # 70 گر عمر یک دره دارشرع بود %~% دائما در زهد و شوق و ورع بود # 71 بود صاحب شرع عثمان از حیا %~% از دو دختر کار ساز مصطفی # 72 یک زمان بی خواندن قرآن نبود %~% سر آن دریافت تا قربان ببود # 73 صاحب زوج بتولی مرتضاست %~% بر یقین او پیشوای اولیاست # 74 در دل او بود مکنونات غیب %~% زان برآوردی ید بیضا ز جیب # 75 راز خود با هیچکس هرگز نگفت %~% در شبانروزی یکی ساعت نخفت # 76 موج میزد در دلش دریای راز %~% بود او سر حقیقت بی مجاز # 77 گر نه او بودی نبودی ماه و خور %~% گرنه او بودی نبودی بحر و بر # 78 گرنه او بوی کجا دریافتی %~% جوهر عطار کی دریافتی # 79 گر نه او بودی نبودی و اصلی %~% کار ما بودی همه بی حاصلی # 80 گفته است او لو کشف را از یقین %~% یک زمان بی خویشتن حق را ببین # 81 در جوانمردی چو او دیگر نبود %~% همچو او در ملک یک صفدر نبود # 82 گرنه او بودی درین ره پایدار %~% کی شدی مر دین احمد آشکار # 83 چون صحابه غرق توحید آمدند %~% نه چو تو پیرو بتقلید آمدند # 84 جان خود ایثار کردند از نخست %~% تا باول بود آخرشان درست # 85 صد هزاران آفرین بر جانشان %~% پاک باشد تا ابد دیوانشان # 86 سالک آن باشد که در یاران او %~% دوست دارد مر وفاداران او # 87 نور چشم مصطفی و مرتضی %~% کشته زهر ms010 و شهید کربلا # 88 میوه باغ نبوت برقرار %~% عرش اعظم را مریشان گوشوار # 89 آن یکی در زهر کرده جان نثار %~% این یکی در خاک و خون افتاده زار # 90 جان خود ایثار کردند از یقین %~% در گذشتند از مکان و از مکین # 91 یا رب این سر را تو میدانی و بس %~% خستگان عشق را فریاد رس ~~PageV01P02 # 1 ذات چه بودجزو و کل با یکدگر %~% جملگی یک گشته در زیر و زبر # 2 روح چه بود پرتوی ازنور ذات %~% مانده سر گردان دریای صفات # 3 عین چه بود در تجلی گم شدن %~% قطره نامانده و قلزم شدن # 4 عشق چه بود ذات اشیا یافتن %~% در نهان سر هویدا یافتن # 5 نور چه بود راز جانان دیدنست %~% رازها بر گوش دل بشنیدنست # 6 چیست ظلمت انده جان یافتن %~% بر هوای کام جان بشتافتن # 7 عقل چه بود چشم دل برتافتن %~% از بدانستن رهی بشناختن # 8 شوق چه بود آگهی دادن بدل %~% تا رهایی یابد او از آب و گل # 9 آسمان چه بود نظیر پرده دار %~% سر جانان کرده بر کل آشکار # 10 شمس چه بود پرتوی از نور ذات %~% ازرموز عشق گردان در صفات # 11 ماه چه بود سالکی حیران شده %~% در فنای او فتان خیزان شده # 12 نار چه بود کبر در سرداشتن %~% خویش رادر جاهلی بگذاشتن # 13 باد چه بود نیستی در نیستی %~% جهد کن تا تااندرین ره نیستی # 14 آب چه بودتازه رویی کردن است %~% جور از دست خسیسان بردنست # 15 خاک چه بوددایما افتادگی %~% در جنون عشق کردن سادگی # 16 کوه چه بود اندرین ره ماندنست %~% صد کتاب هجر بر خود خواندنست # 17 بحر چه بود در مکنون دادنست %~% از وصال دل بسر افتادنست # 18 عرش چه بود قلب قلبی یافتن %~% از قلوب کالبد سر تافتن # 19 فرش چه بود کارگاهی ساختن %~% هر دم ازنوعی دگر پرداختن # 20 لوح چه بود راز اشیا خواندن است ms011 %~% گر توانی معنی آن راندن است # 21 عشق چه بود جملگی حق دیدنست %~% در فضای بیخودی گردیدنست # 22 عقل چه بود پر فضولی گفتن است %~% درنا سفته بدانش سفتن است # 23 خوف چه بود نقش صورت دیدنست %~% پای تا سر در کدورت دیدنست # 24 امن چه بود در حضور لامکان %~% اوفتاده محو کرده جسم و جان # 25 شوق چه بود روی جانان یافتن %~% بعد از آن نور معانی یافتن # 26 ذوق چه بوددر وصال خویش نه %~% جملگی یک گشته و پس پیش نه # 27 روح چه بود پای تاسر گشته کل %~% دستها کلی فرو شسته ز دل # 28 حال چه بود بازگشتن در مکان %~% یافته سر معانی هر زمان # 29 قال چه بود گفتن ازدردی سخن %~% تامگر پیدا شود راز کهن # 30 ذات چه بود این همه خود دیدنست %~% هست خود نه نیک و نه بد دیدنست ~~PageV01P03 # 1 یک زمان ای روح روحانی قدس %~% پای بیرون نه ازین دیر سدس # 2 خیمه دل ماورای دیر زن %~% بود با نابود کل سیر زن # 3 این بت و رهبان طبعی خوار کن %~% بعد از آن تو ترک پنج و چار کن # 4 بشکن این بتهای نقش آزری %~% چند باشی در مقام کافری # 5 این مهار اشتران بگسل ز هم %~% بگذر آنگه از وجود و از عدم # 6 کعبه مقصود دل کن نیستی %~% هرچه پیش آید درو وانیستی # 7 در درون کعبه خود را محو کن %~% راز جانان میشنو تو بیسخن # 8 شرب جان را از بحار دل طلب %~% تا ترا آبی دهد ای خشک لب # 9 از حیات طیبه جانی بیاب %~% صورت مایی بکن یکسر خراب # 10 چون وصال کعبه دل یافتی %~% راز معشوق از میان دریافتی # 11 کعبه همچون ذات کل یکسان نمود %~% شش جهت یک سوی را میدان نمود # 12 ذات مخفی دان یقین اندر صفات %~% گاه اندر ذات و گه در کاینات # 13 صورت و معنی یکی گردان بهم ms012 %~% تا زنی برکاینات دل علم # 14 این صفات از عکس نور ذات خاست %~% عکس بر هر گوشه ذرات خاست # 15 آن یکی بد این دو شد اسم عدد %~% این عدد پیدا نبود اندر احد # 16 پرده دار نورها بد هفت قسم %~% گشته یکسر لیک هر یک برده اسم # 17 پرده اول قمر دارد مقام %~% تیر گشته بر دوم صاحب مقام # 18 بر سیم زهره شده از هر صور %~% بر چهارم شمس گشته تاج ور # 19 پنجمین مریخ را باشد ببین %~% از برای جان تو در خشم و کین # 20 مشتری جامه کبود اندر ششم %~% پای تا سر در تحیر گشته گم # 21 در سلوک هفتمین دایم زحل %~% تاکند او مشکلات چرخ حل # 22 هشتمین وادی توحید آمده %~% این همه آنجای با دید آمده # 23 هر یکی در گردش از بهر تواند %~% روز و شب در کینه و مهر تواند # 24 هر زمان در منزلی دیگر شوند %~% در طلب حیران درین ره میروند # 25 با تو اند و بی تواند آنجایگاه %~% صورت مایی ترا گم کرده راه # 26 در تک این دیر حیران مانده %~% چون کم در بند و زندان مانده # 27 از وجود خویش فانی شو دمی %~% تادل ریشت بیابد مرهمی # 28 بت پرستی میکنی در دیر تو %~% وین همه گردان شده در سیر تو # 29 بت پرستی میکنی ای بی خبر %~% هر زمان بر صورتی داری نظر # 30 بت پرستی میکنی و کافری %~% تو مگر مزدور نقش آزری # 31 هرچه داری در نظر بت آن بود %~% بت پرستی مر ترا لابد بود # 32 برشکن بتها چو ابراهیم دین %~% تا زنی دم لا احب الافلین # 33 ملکت نمرود را گردان خراب %~% رو ز ابراهیم یک دم بر متاب # 34 بر مشو سوی فلک نمرود وار %~% ورنه افتی در نجاست زار و خوار # 35 در نجاست اوفتی تو سرنگون %~% آنگهت ابلیس باشد رهنمون # 36 ای گرفتار بلای جان و تن %~% مانده ms013 سرگردان طبع خویشتن # 37 این فلک سرگشته تر از آسیاست %~% اختران گردان گرداب بلاست # 38 جامه ماتم بپوشیده ازین %~% در گمان و در خیال و در یقین # 39 سالها گردیده در شیب و فراز %~% تا زمانی پی برد در صنع راز # 40 هم حکیمان جهان حیران شدند %~% همچو او در فکر سرگردان شدند # 41 هر کسی کرده کتابی در نجوم %~% یادگاری ساخته بهر علوم # 42 برتر از جا ماسب کی خواهی شدن %~% همچو او در حکم کی خواهی بدن # 43 عاقبت عقرب مرورا نیش زد %~% او بدید از پس و لیک از پیش زد # 44 این همه نقشی بود چون بنگری %~% جهد کن تا یک زمان زین بگذری # 45 در دم آخر بدانی کاین چه بود %~% این نمودارت ازینجا مانده بود # 46 پس همانجا باش و آنجا گم مشو %~% از ره نفس و طبیعت دور شو # 47 تو نمیدانی که بهر چیستی %~% اندرین ره از برای کیستی # 48 این همه بهر تو پیدا کردهاند %~% دایما حیران پس این پرده اند # 49 صورت تو زاده ایشان شدست %~% جان تو در پردهها پنهان شدست # 50 در پس این پردهها بازی مکن %~% در هوای خویش طنازی مکن # 51 پردهها را بردران پرده مدر %~% برگذر زین پردههای پرده در # 52 چند خواهی بود اینجا پرده باز %~% یک زمانی برفکن این پرده باز ~~PageV01P04 # 1 پرده بازی بود استادی بزرگ %~% چابکی دانا ولی از اصل ترک # 2 مثل خود در فن نقاشی نداشت %~% هر کجا میرفت آنجا کار داشت # 3 صورت الوان عجایب ساختی %~% دایما با خویش بازی باختی # 4 هر صور کان ساختی در روزگار %~% خرد کردی دیگر آوردی بکار # 5 جمله صورت نقش رنگارنگ داشت %~% هر یک از رنگی دگر بیرون نگاشت # 6 هفت پرده ساختی از بهر کار %~% جمله رنگارنگ پر نقش و نگار # 7 هفت پرده در صفت یک پرده بود %~% گل فشان آنجایگه زر کرده بود # 8 بود نطعی مرورا خوب ms014 و لطیف %~% آن همه صورت در آنجا بد خفیف # 9 هفت مزدور از پس آن پرده بود %~% سالها با جمله شان خو کرده بود # 10 آن چنان بر نقش خود عاشق بد او %~% بر کمال کار خود صادق بد او # 11 روی بستی چون که بیرون آمدی %~% هر زمان نقشی دگرگون آمدی # 12 لیک مزدوران دگر در کار او %~% میشدندی از پی رفتار او # 13 آن چنان کاستاد صنعت مینمود %~% کار مزدوران در آنجا میفزود # 14 هر دم از نوعی دگر خود ساختی %~% هر یک از لونی دگر پرداختی # 15 در بسیط عالمش همتا نبود %~% در میان دهر سر غوغا ببود # 16 خلق میگفتند مرد و زن ازو %~% مینمودند این عجایبها بدو # 17 غافلان گفتند کاین استاد نیست %~% کس ندیدست این و کس را یاد نیست # 18 این صورها صورت استاداوست %~% از برون پرده این صورت نکوست # 19 هر زمان رنگ دگر میآورد %~% اوستاد از هر صفت میآورد # 20 میندانستند کان استاد بود %~% کاین همه نقش عجایب مینمود # 21 عاقبت استاد صورتها شکست %~% پردهها از یکدگرشان برگسست # 22 تا که راز او نداند هر کسی %~% کرد مزدوران بهر جانب بسی # 23 ترک آن صورتگری یکسر بکرد %~% دیگر آن صورت بهر جایی نکرد # 24 فرد بنشست از همه خلق جهان %~% دیگرش هرگز نیامد یاد آن # 25 یک زمان در خویشتن بنگر تو هم %~% تا نباشی صورت و پرده بهم # 26 این رموز از سر دل بگشای تو %~% خویشتن را بیش ازین منمای تو # 27 ترک این صورت گری و نقش کن %~% چند رانم بیش ازین باتو سخن # 28 تاتوئی از صورت خود در نیاز %~% هم تویی صورت گر و هم پرده باز # 29 هست مزدور تو هفت اعضای تو %~% می‌پزند اینها چو توسودای تو # 30 عاقبت از تو جدا خواهند گشت %~% با تو چندینی چرا خواهند گشت # 31 پیشتر زان کاین حریفان بگذرند %~% بگذر از ایشان که با تو نسپرند # 32 ms015 یک دمی در لامکان عشق شو %~% در پی این صورت حسی مرو # 33 یک زمان این پردهها را بر گسل %~% این خیال جسم و صورت را بهل # 34 کز تو بستاند بآخر داد خویش %~% پیشتر از وی تو بستان داد خویش # 35 تو چه دانی تا کجایی مانده باز %~% سالها گردیده در شیب و فراز # 36 چرخ کرده صورت تو بند بند %~% بازمانده در چنین جای گزند # 37 تو چه دانی تا ترا صورت که کرد %~% اندرین میدان خاکی از چه کرد # 38 تو چه دانی کز که باز افتاده %~% در چنین شیب از فراز افتاده # 39 تو چه دانی تاترا که پرورید %~% از برای چه در اینجا آورید # 40 تو چه دانی تا ترا چون ساختند %~% بلعجب چه طرفه معجون ساختند # 41 در میان آتش و باد نفس %~% میپزی هر لحظه دیگرگون هوس # 42 تو چه دانی کاتش تو از کجاست %~% باد خدمت کار جانت از چه خاست # 43 تو چه دانی تا چه مییابی ز خاک %~% روز و شب غافل شده از جان پاک # 44 تو چه دانی تا کدامین ره روی %~% از کدامین ره بدان درگه روی # 45 تو چه دانی تا که معشوقت که بود %~% روز اول عین محبوبت که بود # 46 تو چه دانی کاین فلکها بهر چیست %~% هر زمان کردن قران از بهر کیست # 47 تو چه دانی تا قلم چه سرنوشت %~% تخم تو افلاک از بهر چه کشت # 48 تو چه دانی تا چه خواهد بد ترا %~% بی وفا از خویش میجویی وفا # 49 تو چه دانی کارگاه جسم و جان %~% کز کجا پیدا نمودت جسم و جان # 50 تو چه دانی فهم غیب ای بی خبر %~% کز وجود خود نمییابی اثر # 51 تو چه دانی تا ده و دو برج را %~% بر وجودت چون نوشته ماجرا # 52 تو چه دانی کافتاب از بهر نو %~% گشت گردان در میان شهر تو # 53 تو ms016 چه دانی تا قمر آنجا که بود %~% بر فلک بهر تو نقشی مینمود # 54 تو چه دانی کوکبان سبع را %~% تا چه کاری کردهاند این طبع را # 55 تو چه دانی رعد و برق آنجا که بود %~% یخطف برق از کجا گوشت شنود # 56 تو چه دانی تا که باران از چه خاست %~% گفت انزلنا من الما از کجاست # 57 تو چه دانی تا نباتات از چه رست %~% منزل سالک در آنجا بد نخست # 58 تو چه دانی تا که حیوان خود چه بود %~% نقش ابلیس اندران پیدا نمود # 59 تو چه دانی تا که صورت نقش بست %~% آنگه از بهر چه آورد و شکست # 60 تو چه دانی تا کجا خواهی شدن %~% چند سر گردان این سودا بدن # 61 تو چه دانی تا ترا که گنج داد %~% لیک مخفی بود از آن مخفی نهاد # 62 تو چه دانی کان در گنج از کجاست %~% گر بیابی تو بدانی کان کجاست # 63 هر کسی وصفی ازین در گفتهاند %~% در دانش از معانی سفتهاند # 64 تو چه دانی تا که تو خود آن کسی %~% اولین و آخرین را در پسی # 65 تو چه دانی ای گرفتار صور %~% تا کجا خواهد بدن نقد گهر # 66 تو چه دانی ای غرورت کرده بند %~% بر بروت خویشتن چندین مخند # 67 تو چه دانی تاترا حیران که کرد %~% در میان چرخ سرگردان که کرد # 68 تو چه دانی تا ترا که رخ نمود %~% چون ترا بنمود رخ پنهان نمود # 69 تو چه دانی تا درین بحر عمیق %~% سنگ ریزه قدر دارد یا عقیق # 70 تو چه دانی تا که آدم این دمست %~% روشن از این دم تمام عالمست # 71 تو چه دانی نوح در دریای جسم %~% تا چه غواصی نمود از بهر اسم # 72 تو چه دانی تا که ابراهیم راد %~% از برای چه درین آتش فتاد # 73 تو چه دانی تا که ایوب ضعیف %~% جسم ms017 خود در راه کرمان کرده ضیف # 74 تو چه دانی تا سلیمان تخت و ملک %~% داد بر باد و بشد تا اوج فلک # 75 تو چه دانی تا که موسی دربحار %~% کرد فرعون طبیعی غرقه زار # 76 تو چه دانی تا که جرجیس نبی %~% جان خود در راه او کرده فدی # 77 تو چه دانی تا که عیسی در تنست %~% برتر از روحست و نور روشنست # 78 تو چه دانی تا محمد در وجود %~% اولین و آخرین او بود و بود # 79 این تمامت در که پیدا آمدست %~% مظهر اعیان و اشیا آمدست # 80 دین خود را در ره باطل منه %~% این سخنها را ره باطل منه # 81 کاین رموز من ز جایی دیگرست %~% سیر جانم از ورای دیگرست # 82 آنچه من زین راه تنها یافتم %~% بود پنهان منش پیدا یافتم # 83 هرکه در راه محمد ره نیافت %~% تا ابد گردی ازین درگه نیافت # 84 راه پیغمبر همه اسرار بود %~% پای تا سر غرقه انوار بود # 85 آنچه اسرار نهانی بد نگفت %~% راز حق درجان پاک خود نهفت # 86 سر اسرارش کجا داند کسی %~% او نگفت اسرار خود با هر خسی # 87 یک شبی در خواب دیدم روی او %~% عاشق و بی خود دویدم سوی او # 88 خاک پای او شدم در پای او %~% کز دو عالم برتر آمد جای او # 89 خاک پایش قبله روح آمدست %~% انبیا را قبله گاه جان بدست # 90 آنکه در معنی بعالم عالمست %~% ز آفرینش آفرینش عالمست # 91 دست من بگرفت آن شاه جهان %~% در دهان من فکند آب دهان # 92 گفت ای عطار پر اسرار من %~% لایقی در دیدن انوار من # 93 آنچه حق بر جان و جسمت داده است %~% گنج پنهان بر دلت بنهاده است # 94 ماعیان کردیم این گنج ترا %~% دست مزدی دادم این رنج ترا # 95 هر گهر کز بحر جان افشانده %~% رمزهای سر جانان رانده # 96 هیچ شاعر زین ms018 معانی در نیافت %~% سر اسرار نهانی در نیافت # 97 بر دل تو جمله آسان کردهایم %~% گرچه پیدا بود پنهان کردهایم # 98 در ازل این خرقهات پوشیدهایم %~% پس شراب صرف کل نوشیدهایم # 99 هرچه میخواهی طلب کن تا ترا %~% روی بنمائیم بی ارض و سما # 100 این بگفت و روی خود پنهان نمود %~% بعد از آن روی دلم با جان نمود # 101 این همه من از محمد یافتم %~% زانکه سوی قرب او بشتافتم PageV01P05 # 1 ای نموده جسم و جان از کاینات %~% هست در تاریکیت آب حیات # 2 ای همه اسرار جانان کرده فاش %~% بیش ازین در صورت حسی مباش # 3 آنچه بخشیدم ترا آن قسم کن %~% هم نموداری بکن فاش این سخن # 4 آنچه هرگز آدمی نشنیده است %~% نه کسی دانسته و نه دیده است # 5 در رموز سر سبحانی بخوان %~% سر این تفسیر ربانی بدان # 6 یک زمان بر منبر وحدت برآی %~% زنگ شرک از صورت حس بر زدای # 7 حافظان عشق را آور بجوش %~% جمله ذرات آور در خروش # 8 از زبور عشق سر آغاز کن %~% پر و بال مرغ معنی باز کن # 9 همچو داود آیت عشاق خوان %~% سر آن با مذهب عشاق ران # 10 از بحار عشق جوهر بار کن %~% این زمان دل را بهمت یار کن # 11 بر سر عشاق جوهرها ببار %~% چون درآمد شاخ معنیت ببار # 12 هر زمان وصفی دگر آغاز کن %~% هر نفس سازی دگر برساز کن # 13 این همه ذرات پیدا و نهان %~% از وجود خویشتن گردان عیان # 14 این همه اشجار معنی بربرست %~% جایشان بر خاک و باد و آذرست # 15 قسمتی ده روح روحانی عشق %~% تا بگوید راز پنهانی عشق # 16 پرزنان سیمرغ وار از کوه قاف %~% کوه بر منقار معنی بر شکاف # 17 از پس قاف وجودت رخ نمای %~% این معما را بمعنی برگشای # 18 تو ازین صورت نه بینی جز که هیچ %~% عاقبت افتی میان پیچ پیچ # 19 ms019 گر درین صورت بمانی زار تو %~% در میان خاک افتی خوار تو # 20 کارها در صورت و معنی فتاد %~% عقل را با عشق ازان دعوی فتاد # 21 نکته سر عجب پیدا نمود %~% هر دو عالم در دلم یکتا نمود # 22 عقل سودا کرد بیحد بر دلم %~% هر زمانی سخت تر شد مشکلم # 23 هر زمانم از ره دیگر ببرد %~% تا مگر ما را نماید دست برد # 24 گفت این نقش خیالست این مبین %~% راه من جوی و مراد من گزین # 25 گفتمش گرراست میگوئی یقین %~% چیست پیدا نزد من راه این چنین # 26 گفت سرگردان مشو تا بنگری %~% گرنه از دور زمانه بگذری # 27 نه ترا صورت نه آن معنی بود %~% نه ترا دنیی و نه عقبی بود # 28 هرکه او از عقل بگذشت از جنون %~% هر که او با عقل باشد ذوفنون # 29 هیچ عاقل مرد دو رنگی ندید %~% لیک یک میگشت در دو ناپدید # 30 هیچکس او ترک جان و تن نگفت %~% هیچکس بر روی آتش خوش نخفت # 31 هیچکس دیدی که او خود را بکشت %~% ور بکشت این هست کاری بس درشت # 32 ناگهان عشق از کمین گاه ازل %~% روی خود بنمود بی مکر و حیل # 33 هر دو عالم را بهم بر زد بکل %~% عقل سودایی شد اندر عین ذل # 34 عقل چون عشق از برابر گاه دید %~% در زمان از پیش تن شد ناپدید # 35 وهم از گفتار عقل بوالفضول %~% همچو بادی بود بی رأی و اصول # 36 عشق سیمرغیست کورا دام نیست %~% عشق را آغاز هست انجام نیست # 37 عشق مغز کاینات آمد مدام %~% عشق هر چیزی کند صاحب مقام # 38 عشق آدم یافت از جنت فتاد %~% عشق شورش بر همه عالم نهاد # 39 عشق آتش بود و عقل آب ای پسر %~% عشق خاکی و خرد باد ای پسر # 40 عشق پنهان بود پیدا کرد کل %~% عشق معشوقیست اندر عین ذل # 41 عقل میخواهد ms020 جهان را پایدار %~% عشق میخواهد که باشد پای دار # 42 عشق بر منصور غالب گشته بود %~% بود هم مطلوب و طالب گشته بود # 43 عشق او را بر سر دارش کشید %~% عشق او را کرد از جان ناپدید # 44 گر کلاه عشق خواهی سر ببر %~% از خود و هر دو جهان یکسر ببر # 45 عشق لوح و عرش و کرسی بسترد %~% عشق هرگز غیر جانان ننگرد # 46 عقل ابلیس لعین از ره فکند %~% عقل یوسف را درون چه فکند # 47 جوهر عشقست بی ذات و صفت %~% برتر از ادراک و عقل و معرفت # 48 جوهر عشقست پیدا ونهان %~% حادث عشقست این هر دو جهان # 49 جوهر عشقست دریای عظیم %~% جوهر عشقست رحمان رحیم # 50 ای دل از خون میکن از تن جام ساز %~% بعد از آن این زرق و دلق و دام ~~ساز # 51 جان خود در راه عشق ایثار کن %~% جسم خود از عشق او بردار کن # 52 بگذر از پنج و چهار و شش مبین %~% تا شود عین عیان عین یقین # 53 هفت اختر را برون کن ازدماغ %~% از دوعالم کن تو جان و دل فراغ # 54 چون نه جان ماند ونه دل جانان شوی %~% هم ز پیدائی خود پنهان شوی # 55 در میان آن فنا صد گونه راز %~% گفت با او لیک بی او گفته باز # 56 محو گردی فانی مطلق شوی %~% در جهان عشق مستغرق شوی # 57 کل یکی گردد نماند این دویی %~% نیست آنجا جای مائی و تویی # 58 جمله یک ذاتست اما بی عدد %~% جمله یک چیزست کلی در احد # 59 چون نماند صورتت را جسم و جان %~% اول وآخر تو باشی جاودان # 60 چون تو باشی اول وآخر تویی %~% جزو و کل را باطن و ظاهر تویی # 61 از صفات و از مکان باشد خیال %~% جمله یک گردد نیاید در زوال # 62 این سخنها زان محقق آمدست %~% نه از آن جهل مطبق آمدست ms021 # 63 ازمعانی موحد باشد این %~% گر ببیند هم مکان را در مکین # 64 گر هزاران کاس بر آب آوری %~% آن زمان در اندرونش بنگری # 65 هر یکی را آفتابی باشد آن %~% چون رود خورشید خوابی باشد آن # 66 گر یکی شمع آوری تاریک جای %~% صد هزاران آینه داری بپای # 67 روی هر آیینه شمعی بود %~% آن همه از پرتو لمعی بود # 68 در سوی باغی اگر آبی رود %~% هردرختی را از آن تابی بود # 69 آب روی خود بهر کس وا نمود %~% هر درختی میوه پیدا نمود # 70 آن همه یک آب بود از روی طور %~% هر یکی اسمی نموده گشته دور # 71 آب خود را صانع اشیا کرده است %~% میوههای رنگ رنگ آورده است # 72 هر سحرکان میوه پیدا شود %~% آن بقیمت عالمی یکتا شود # 73 کوکبان سرگشته و خورشید و ماه %~% جمله حیران گشته بر صنع اله # 74 این همه معنی چو در جان باشدت %~% در صفت فرق فراوان باشدت # 75 گر هزاران قرن گندم بدروی %~% آن همه یکی بود نبود دویی # 76 چون همه یک گندست آن از عدد %~% جمله فانی میشود اندر احد # 77 ذات گندم بود آدم بر صور %~% کی بیابد سر این هر بیخبر # 78 گر نگفتی مرو را لاتقربا %~% کی شدی پیدا ولاد و اقربا # 79 اندرین سر بود شیطان قضول %~% گشته رد و آدم آنجا شد قبول # 80 گندم آدم بند راه صورتست %~% پای تا سر غرق عین حسرتست # 81 سر گندم مصطفی دریافتست %~% کو سر از کونین و عالم تافتست # 82 آدم مسکین کجا دانست کو %~% کین چه بازی بود پرگفتگو # 83 بود ابلیس لعین از نور ونار %~% آدم از روی حقیقت در غبار # 84 نور در ظلمت توانی یافتن %~% ظلمت اندر نور شد نایافتن # 85 چون عزازیل آدم خاکی بدید %~% بعد از آن خود رادر آن پاکی بدید # 86 گفت یا رب من ز نور مطلقم %~% اینت خاک باطل و ms022 من بر حقم # 87 هر که او خود را ببینند در میان %~% بر کنارست از صفای صوفیان # 88 من که چندین سال بر درگاه تو %~% بودهام اندر سلوک راه تو # 89 من بجز تو سجده کس را چون کنم %~% من ازین اندیشه دل پرخون کنم # 90 بهترم از خاک من صدباره تر %~% سجده تو کردهام زیر و زبر # 91 علو و سفلم در بهشت جاودان %~% نور تحقیقم عیان اندر عیان # 92 جنت و حور و قصور آن منست %~% جمله اندرحکم و فرمان منست # 93 سالها گردیدهام شیب و فراز %~% تا قبولم در میان عز و ناز # 94 من کجا و آدم خاکی کجا %~% این سخن با من بگو یا رب چرا # 95 جز تو کس را سجده نکنم تا ابد %~% گر قبولم ور بخواهی کرد رد # 96 حق تعالی گفت مرابلیس را %~% چند سازی این زمان تلبیس را # 97 او بصد چیز از تو پیشم بهتر است %~% از هزاران همچو تو فاضلترست # 98 سر خاکش آینه کونین شد %~% از تو تا او قرنها ما بین شد # 99 آدم از خاکست و تو از آتشی %~% او قبولی دارد و تو سرکشی # 100 خاک صد باره به از آتش بود %~% زانکه جای سرکشان آتش بود # 101 من نظر دارم درین خاک ضعیف %~% هست بر درگاه ما او بس شریف # 102 انبیا زین خاک پیدا آورم %~% لون لون از وی بصحرا آورم # 103 آنچه من دانم در این خاک ای لعین %~% سر اسرار هویدا و یقین # 104 قرب خاک از آتش افزونتر بود %~% گرچه آتش ذات او بر تر بود # 105 دانه بر خاک بسپار و برو %~% بعد از آن صد دانه دیگردرو # 106 هرچه آتش را سپاری گم کند %~% جمله را یکسر بسوزد نیک و بد # 107 آدم خاکی کنون محبوب ماست %~% جمله ذرات او مطلوب ماست # 108 چون نیامد در نظر این خاک راه %~% کار خود کردی عزازیلا تباه # 109 پس ms023 ندا آمد که ای کروبیان %~% سجده پیش آدم آرید این زمان # 110 جمله بنهادند سر را بر زمین %~% ایستاده بود ابلیس لعین # 111 حق تعالی گفت ای جاسوس راه %~% چند خواهی کرد در آدم نگاه # 112 سجده کن در پیش آدم ای لعین %~% بعد از آن اسرار کل در وی ببین # 113 گفت ابلیس ای خداوند جهان %~% پادشاه آشکارا و نهان # 114 جز تو من کس را نخواهم سجده کرد %~% من دویی هرگز نبینم جز که فرد # 115 سالها من سجده تو کردهام %~% دایما فرمان ذاتت بردهام # 116 سجده غیر تو نخواهم کرد من %~% این سخن فرمان نخواهم برد من # 117 حق تعالی گفت آدم غیر نیست %~% کور چشمی و ترا این سیر نیست # 118 جسم آدم هم ز ما مشتق شدست %~% سر او بر من همه بر حق شدست # 119 تو کجا دریابی این اسرار ما %~% گرچه سرگردان شدی در کار ما # 120 لیک بر اسرار ما داناتریم %~% عالم الاسرار در خشک و تریم # 121 سجده کن تا نگردی لعنتی %~% گر ز ما امیدوار رحمتی # 122 سجده کن یا لعنتم کن اختیار %~% تا مکافاتت کنم در روزگار # 123 گفت یا رب هر چه خواهی کن تراست %~% آنچه میخواهی مرا ده کان سزاست # 124 حق تعالی گفت مهلت بر منت %~% طوق لعنت کردم اندر گردنت # 125 نام تو کذاب خواهم زد رقم %~% تا بمانی تا قیامت متهم # 126 بعد از این ابلیس بود اندر کمین %~% سر بدید و شد ورا عین الیقین # 127 گفت سر این همین دم کشف شد %~% زین همه مقصودم این امید بد # 128 لعنت تو بهترم از رحمتست %~% این همه رحمت چه جای لعنتست # 129 هرچه خواهی کن خطاب از من مگیر %~% زانکه هستم از خطابت ناگزیر # 130 لعنت آن تست و رحمت آن تو %~% بنده آن تست و قسمت آن تو # 131 از خطاب تو دلم بیهوش گشت %~% تا ابد از شوق این مدهوش گشت ms024 # 132 ای گریزان گشته از محبوب خود %~% پیش او یکسانست چه نیک و چه بد # 133 گر طلب کاری تو چون ابلیس باش %~% دایما بیمکر و بی تلبیس باش # 134 گر تو مرد راه بینی‌تن بنه %~% هر زمان بی صد قفا گردن بنه # 135 هر که او خواری حق کرد اختیار %~% از میان جمله آمد اختیار # 136 چند خواهی کرد این تلبیس تو %~% خود نیندیشی هم از ابلیس تو ~~PageV01P06 # 1 جزو و کل با یکدگر جمع آمدند %~% پای تا سر دیده شمع آمدند # 2 از یقین نور تجلی چون بتافت %~% خاک مرده روح روحانی بیافت # 3 شد نفخت فیه من روحی نثار %~% سر جانان گشت بر خاک آشکار # 4 چل صباح آن جهانی بر گذشت %~% تا وجود آدم از گل زنده گشت # 5 جزو و کل شد چون فرو شد جان بجسم %~% کس نسازد زین عجائب تر طلسم # 6 جسم آدم صورت جان گشت کل %~% گشت پیدا راه عز و راه ذل # 7 عشق و عقل و فهم و ادراک و یقین %~% حزن و شوق و ذوق ازو شد کفر و دین # 8 آدم آنگه چشم معنی باز کرد %~% روی جانان دید و آنگه ناز کرد # 9 دید آنگه جنت و حور و قصور %~% گشت از نور تجلی پر زنور # 10 آسمان دید وزمین و چرخ و ماه %~% کرد در اشیا یکایک او نگاه # 11 بود تا بابود کلی سیر کرد %~% آنگهی آهنگ کنج دیر کرد # 12 دید خود را روشن و آراسته %~% جمله از نور تجلی خاسته # 13 عطسه آمد ورا سوی دماغ %~% گفت او الحمدلله از فراغ # 14 در تماشای بهشت او باز ماند %~% حق تعالی از میان جان بخواند # 15 گفت ای روشن بتو بود وجود %~% این بگفت و اوفتاد اندر سجود # 16 سجده کرد و گفت ای دانای راز %~% کار این بیچاره بر کلی بساز # 17 این چه اسرارست و من خود کیستم %~% اندرین جا گاه ms025 بهر چیستم # 18 از کدامین ره بدینجا آمدم %~% عاجز و بی دست و بی پا آمدم # 19 خالقا بیچاره را هم ترا %~% همچو موری لنگ در راهم ترا # 20 عشق آمد پرده از رخ برگرفت %~% آدم بیچاره را در بر گرفت # 21 در خطاب آمد که دریاب آدمی %~% تا ابد چشم و چراغ عالمی # 22 از دم حق آمدی آدم تویی %~% اصل کرمنا بنی آدم تویی # 23 خویش را بشناس در زیر و زبر %~% سجده کردندت ملایک سر بسر # 24 در زمین و آسمان لشکر تراست %~% جسم و جان و جزو کل یکسر تراست # 25 قبله گاه آفرینش آمدی %~% پای تا سر عین بینش آمدی # 26 باز چون در راه حق بالغ شدی %~% تا ابد از جسم و جان فارغ شدی # 27 آنچه دیدی و آنچه بینی آن تویی %~% خویش را بشناس صد چندان تویی # 28 اولش اسما همه تعلیم داد %~% آنگه او را سلموا تسلیم داد # 29 گفت آدم ای کریم لایزال %~% حی و قیوم و رحیم و ذوالجلال # 30 ای دل آدم بتو گشته سرور %~% غرقه گشته در میان نار و نور # 31 من بتو پیدا شدم پیدا بدی %~% تو بگو تاتو بکه پیدا شدی # 32 حق تعالی گفت گستاخی مکن %~% میندانی تا چه میگوئی سخن # 33 راز ما هم ما بدانیم از نخست %~% هم بگویم با تو کاین هم حق تست # 34 تو بمن پیدا شدی و من بتو %~% گشته پیدا صنعهای من بتو # 35 لیک مقصود من از تو یک کس است %~% از همه نسل تو ما را او بس است # 36 نام او سلطان محمد آمدست %~% طاهر و محمود و احمد آمدست # 37 گرنه او بودی نبودی کاینات %~% گر نه او بودی نبودی این صفات # 38 گرنه او بودی نبودی ماه و خور %~% گرنه او بودی نبودی بحر و بر # 39 گرنه او بودی نبودی آسمان %~% گرنه او بودی نبودی جسم و جان # 40 گرنه ms026 او بودی نبودی اسم تو %~% کی بدی هرگز نشان جسم تو # 41 گرنه او بودی نبودی انبیا %~% گرنه او بودی نبودی اولیا # 42 گرنه او بودی نبودی این زمین %~% عرش و کرسی با مکان و با مکین # 43 گرنه او بودی نبودی این بهشت %~% نور او خاک وجود تو سرشت # 44 گرنه او بودی نبودی این جهان %~% خوب و زشت و آشکارا و نهان # 45 گرنه او بودی شفاعت خواه تو %~% کی شدی پیدا در این جا راه تو # 46 آفرینش را جز او مقصود نیست %~% پاک دامن تر ازو موجود نیست # 47 وصف پیغمبر چو آدم گوش کرد %~% یک زمان از شوق جان بیهوش کرد # 48 گفت میخواهم که بینم روی او %~% تا شوم من گرد خاک کوی او # 49 حق تعالی گفت نور او ببین %~% کان نهادم من ترا اندر جبین # 50 لیک بنگر این زمان از دست راست %~% تا ببینی آنچه مقصود تراست # 51 چون نظر آدم بدست راست کرد %~% آنچه او از حق تعالی خواست کرد # 52 دید آدم عرش با لوح و قلم %~% بعد از آن آن نور عالم زد علم # 53 شعله زد نور پاک مصطفی %~% کرد روشن هم زمین و هم سما # 54 نور عالی هر دو عالم در گرفت %~% آدم از آن نور مانده در شگفت # 55 چشم آدم شورشی آغاز کرد %~% بعد از آن بر هم نهاد وباز کرد # 56 ناخن آدم از آن روشن ببود %~% روی آدم همچو آئینه نمود # 57 بر سر هر ناخنی دیدآدمی %~% بود پیدا هر یکی را عالمی # 58 آدم از آن شوق بیهوش اوفتاد %~% در نبود وبود خاموش اوفتاد # 59 گفت این فرزند خاص الخاص تست %~% ره نمای توبه و اخلاص تست # 60 آدم آنگه پس دعاآغاز کرد %~% هر دو کف بر روی خود او باز کرد # 61 گفت آدم یا اله العالمین %~% راحم و رحمن و خیر الناصرین # 62 آدم بیچاره را توفیق بخش ms027 %~% دیده جانش ره تحقیق بخش # 63 رحمتی کن بر تمامت جزو و کل %~% آدم مسکین مگردان عین ذل # 64 در موافق جمله کروبیان %~% جمله آمین گوی بودند آن زمان # 65 چون دو دست خویش بر روی آورید %~% آدم آنگه سوی جنت بنگرید # 66 آنچنانش سکر عشق آورده بود %~% کز میان پرده فوقش پرده بود # 67 یک زمان در خواب شد بیهوش او %~% بود از آن مستی عجب مدهوش او # 68 ناگهان در خواب اندر خواب دید %~% صورتی چون ماه و خور گشتی پدید # 69 صورتی کاندر جهان مثلش نبود %~% روی خود را سوی آدم مینمود # 70 صورتی ماننده خورشید و ماه %~% آدم اندر وی همی کردی نگاه # 71 چشم عالم همچنان دیگر ندید %~% کرد پیدا حق تعالی دید دید # 72 رغبت او کرد آدم آن زمان %~% گشت عاشق بر جمالش آنچنان # 73 خواست تا او را بگیرد در کنار %~% کرد ازوی ناگهان حوا کنار # 74 غیرت حق در وجودش کار کرد %~% بعد از آن اندیشه بسیار کرد # 75 خالق آفاق من فوق الحجاب %~% بر ید قدرت چنین کرد انقلاب # 76 آنچه آدم را بخوابش مینمود %~% در زمان از صنع او پیدا ببود # 77 چون چراغی از چراغی برفروخت %~% آن چراغ نور آدم بر فروخت # 78 آدم از آن خواب خوش ناگه بجست %~% در دو چشم خویش مالید او دو دست # 79 دید آن محبوب و آن روح قلوب %~% گفت ای رحمن و ستار العیوب # 80 این چه سرست این دگر با من بگوی %~% کز کجا پیدا شدست این ماهروی # 81 حق تعالی گفت این هم جفت تست %~% هم سروهم راز تو‌هم گفت تست # 82 از تو و او خلق عالم سر بسر %~% میکنم پیدا بدان ای بی خبر # 83 از ره شرع رسول هاشمی %~% کرد ایشان را بباید همدمی # 84 گفت ای آدم کنون گندم مخور %~% کز بهشت جاودان افتی بدر # 85 این شجرزنهار تا تو ننگری %~% چون به بینی ms028 این شجر زو بگذری # 86 جبرئیلش هر زمان رخ مینمود %~% قدر آدم لحظه لحظه میفزود # 87 زان شجر میداد مر وی را خبر %~% زینهار ای آدم این گندم مخور # 88 آدم از عزت چنان در عز فتاد %~% تاج بر فرق جهاندارش نهاد # 89 هر زمان در منزلی و گوشه %~% پیش او میرست هر جا خوشه # 90 بود با حوا چنان در عین راز %~% گاه در شیب و گهی اندر فراز # 91 صورت حوا چنانش دوست بود %~% پای تا سر مغز بد نه پوست بود # 92 مانده حیران در رخ آن دلنواز %~% در حقیقت بود اندر عین راز # 93 لیک ابلیس لعین در جست و جوی %~% خوار و ملعون گشته رفته آبروی # 94 جان او در تف نار افتاده بود %~% کار او بس خوار و زار افتاده بود # 95 مکر بر تلبیس میکرد از حسد %~% تا کند آدم مثال خویش رد # 96 سالها در ناله و در درد بود %~% در میان زندگان او فرد بود # 97 بر در جنت نشست او سالها %~% تا همه معلوم کرد احوالها # 98 مار با طاوس دربان بهشت %~% رفت و با ایشان گل انسی بکشت # 99 در دهان مار بنشست آن لعین %~% رفت در سوی بهشت او پر ز کین # 100 تا بر آدم میرسید آن نابکار %~% دید آدم را نشسته شاهوار # 101 بود در پهلوی حوا شادمان %~% بد نشسته بر سر تخت روان # 102 تخت هرجائی روان مانند آب %~% انگبین ناب با شیر و شراب # 103 زیر آن تخت روان هر جای جوی %~% بود سرگردان عزازیلش چو گوی # 104 هر کجا ابلیس میشد از نخست %~% یک دوسه خوشه در آنجا میشکفت # 105 پیش آدم رفت و گفتا این بخور %~% کاین همه از بهر تست ای نامور # 106 چون شب تاریک لیل عسعسه %~% هر زمان میکرد بروی وسوسه # 107 عاقبت اندر تن او راه یافت %~% هر دم از لونی دگر بیرون شتافت # 108 خواست تا او ms029 را برد از ره برون %~% فعل مس الجن باشد در جنون # 109 آنچه تقدیر خدا بود از ازل %~% کارگاهش حکم رفته بی خلل # 110 هرچه هست و بود و آید در وجود %~% شبنمی دان آن هم از دریای جود # 111 یفعل الله ما یشا حق گفته است %~% در این اسرار معنی‌سفته است # 112 هر که او اسرار اول باز دید %~% خویشتن را برتر از اعزاز دید # 113 هرچه حق خواهد بباشد در زمان %~% بی خبر زین راز آمد جسم و جان # 114 هرچه حق خواهد بباشد بی شکی %~% این کسی داند که او بیند یکی # 115 هرچه حق خواهد کند در قادری %~% این بدان ای بیخبر گر ناظری # 116 هرچه حق خواهد کند بی گفتگوی %~% چند گویی هیچ باشد گفت و گوی # 117 در ازل او سر یکایک دیده است %~% این کسی داند که صاحب دیده است # 118 در ازل بنوشت هم خود باز خواند %~% خود براند از پیش و هم خود باز ~~خواند # 119 در ازل حکمی که رفته آن بود %~% مرگ را آخر درین تاوان بود # 120 گر شوی در راه او تسلیم او %~% درگذر زین شیوه و این گفتگو # 121 هر که خواهد برگزیند از میان %~% جهد کن تا خود نه بینی در میان # 122 بر سر هر کس قضائی میرود %~% برتن هر کس بلائی میرود # 123 خون صدیقان ازین حسرت بریخت %~% آسمان بر فرق ایشان خاک بیخت # 124 عشقبازی میکند با خویشتن %~% تو ندانی ای که دیدی خویشتن # 125 نه قلم دارد ازین سر آگهی %~% لوح خود را شسته بر دست تهی # 126 عرش سرگردان این اسرار شد %~% از نمود خویشتن بیزار شد # 127 در قضای خود رضا ده از یقین %~% خویشتن رادر میان یکجو مبین # 128 از قضای رفته گر واقف شوی %~% در زمان و در مکان عارف شوی # 129 از قضای رفته کس آگاه نیست %~% هیچ عاقل واقف این راه نیست # 130 بر قضای ms030 رفته ای دل تن بنه %~% پیش حق هر لحظه گردن بنه # 131 از قضای رفته بسیاری مگوی %~% درد این اسرار را درمان مجوی # 132 از قضای رفته آدم بی خبر %~% بود خوش بنشسته بی خوف و خطر # 133 از قضای رفته زد سیمرغ لاف %~% لاجرم از شرم شد بر کوه قاف # 134 عاقبت چون حکم ایزد کار کرد %~% آدم اندیشه در آن بسیار کرد # 135 چون قضای رفته بد گندم بخورد %~% ناگهان افتاد در اندوه و درد # 136 رفت حوا نیز اکلی کرد از آن %~% خوشه بستد ز آدم خورد از آن # 137 حلهاشان محو شد اندر وجود %~% آنچه اول رفته بود آخر ببود # 138 خوار و سرگردان شدند و مستمند %~% ناگهان نزدیکشان آمد گزند # 139 جبرئیل آمد که حق فرموده است %~% کاین همه رنج شما بیهوده است # 140 از بهشت عدن ما بیرون شوید %~% همچنان در نزد خاک و خون شوید # 141 این همه گفتم شما را پیش ازین %~% عاقبت خود کار خود کرد آن لعین # 142 از بهشت عدنشان بیرون فکند %~% بار دیگرشان میان خون فکند # 143 حق تعالی گفت با آدم براز %~% کای خطا کرده بمانده در نیاز # 144 این چراکردی که گفتت این بخور %~% کو فتادی از بهشت ما بدر # 145 آدم بیچاره زان خاموش شد %~% از خجالت یک زمان مدهوش شد # 146 بار دیگر کرد حق با او خطاب %~% تا چراخاموش کشتی در جواب # 147 گفت آدم ربنا بد کردهام %~% هرچه کردم با تن خود کردهام # 148 لیک شیطان لعین از ره ببرد %~% بر من مسکین بکرد این دست برد # 149 ربنا یا ربنا یا ربنا %~% ظلم کردم بعد ازینم ره نما # 150 بعد از آن بادی برآمد پر خطر %~% کردشان هر دو جدا از یکدگر # 151 درنگر ای راه بین تاشان چه بود %~% حق تعالی بود با ایشان نمود # 152 هست این تمثیل جسم و جان تو %~% یک دو روزی آمده مهمان تو # 153 ms031 از بهشت عدن بیرون رفته %~% در میان خاک و در خون خفته # 154 هست ابلیس لعینت رهنمای %~% باز میافتی دمادم از خدای # 155 چون بلای قرب حق آدم بدید %~% خویشتن را در میان دردم بدید # 156 سر گندم بود کورا خوار کرد %~% سر گندم هفت و پنج و چار کرد # 157 سر گندم در درون نطفه بین %~% تا شود جمله گمان تو یقین # 158 گر نبودی جسم را جانی بکار %~% کی شدی آدم خود آنجا آشکار # 159 بند راه آدم آمد این شجر %~% بر سلوک آن فتادش این خطر # 160 او بدو گندم‌ بهشت عدن داد %~% این بلا و رنج را بر خود نهاد # 161 گر بیک جو میتوانی داد ده %~% نفس خود را یک زمانی‌ داده ده # 162 برگذر زین خاکدان خلق خوار %~% درگذر زین صورت ناپایدار # 163 ورنه دنیا زود مردارت کند %~% گنده تر از خویش صد بارت کند # 164 هست دنیا بر مثال آتشی %~% هر زمان خلقی بسوزاند خوشی # 165 هست دنیا بر مثال کژدمی %~% میزند او نیشها در هر دمی # 166 هست دنیا چون پلی بگذر ز وی %~% ورنه لرزان گرددت هم پا و پی # 167 هست دنیا آشیان حرص و آز %~% مانده از فرعون و از نمرود باز # 168 هست دنیا گنده پیری گوژ پشت %~% صد هزاران شوی هر روزی بکشت # 169 هست دنیا بی وفا و پر جفا %~% تو ازو امید میداری وفا # 170 هست دنیا جای مرگ و دردو داغ %~% گر تو مردی زود گیری زو فراغ # 171 هست دنیا کشتزار آن جهان %~% تو در اینجا نیز تخمی برفشان # 172 هست دنیا همچو مرداری خسیس %~% کم مگردان اندرو جان نفیس PageV01P07 # 1 چون جدا شد آدم خاکی ز جفت %~% یک زمان از درد تنهائی نخفت # 2 روز و شب در ناله و در گریه بود %~% او چو سرگردان میان پرده بود # 3 در سر اندیب اوفتاده بیقرار %~% روز و شب گریان شده از عشق ms032 یار # 4 زاب چشم او بسی دارو برست %~% ز آب چشم خود جهانی را بشست # 5 حق تعالی ز آب چشمش کرد یاد %~% زنجبیل و سلسبیلش نام داد # 6 بود حوا نیز هم گریان شده %~% از فراق ودرد او بریان شده # 7 بود سیصد سال آدم در گناه %~% ربنا میزد میان خاک راه # 8 یک شبی تاریک همچو پر زاغ %~% دید عالم را پر از نور چراغ # 9 مصطفی در خواب او را رخ نمود %~% میخرامید و برخ فرخ نمود # 10 رفت آدم نزد او کردش سلام %~% گفت ای فرزند و ای صدرانام # 11 ای شفاعت خواه مشتی تیره روز %~% لطف کن شمع دلم را بر فروز # 12 جبرئیل اندر برش استاده بود %~% چشم بر روی نبی بگشاده بود # 13 هر دو گیسو را بکف او بر نهاد %~% پس زبان را بر شفاعت برگشاد # 14 گفت ای پروردگار بحر و بر %~% صانع لیل ونهار و ماه خور # 15 کرده آدم ببخش و در گذار %~% کرده او پیش چشم او میار # 16 در زمان آمد ندا کای صدر کل %~% مهدی اسلام وهادی سبل # 17 از برای تو ببخشیدم همه %~% تو شبان خلق و عالم چون رمه # 18 تو به آدم قبول آمد کنون %~% از برای نور تو ای رهنمون # 19 در زمان آدم بجست از خوابگاه %~% دید حوا را عجب آن جایگاه # 20 دست را در گردن او آورید %~% خونشان از هر دو دیده میچکید # 21 از وصال یکدگر گریان شدند %~% زان فراق و زان بلا حیران شدند # 22 کی بود تا جسم و جان در عین حال %~% از فراق آیند در سوی وصال # 23 یوسف گم گشته باز آید پدید %~% یک زمان این عین را ز آید پدید # 24 چون تو آوردی تو هم بیرون بری %~% بی چگونه آمدی بی چون بری # 25 هرچه کردی حاکمی و کارساز %~% کار این درویش را نیکو بساز # 26 اول و آخر توئی در ms033 کل حال %~% پادشاه مطلقی و بی زوال # 27 رایگانم آفریدی در جهان %~% رایگانم هم بیامرزی عیان PageV01P08 # 1 گوش کن ای هوشمند راز بین %~% در حقیقت خویشتن را باز بین # 2 گفته بیهوده را چندین مخوان %~% مرکب بیهودگی چندین مران # 3 چشم دل را بر یقینت باز کن %~% مجلسی دیگر ز نو آغاز کن # 4 پیر و درد دل عطار شو %~% از هزاران گنج بر خوردار شو # 5 در جهان قدس هر دم میخرام %~% تا شود کارت همه یکسر تمام # 6 برگذر از ننگ خاص و عامه را %~% گوش کن مررمز اشترنامه را # 7 این کتابی دیگرست از سر راز %~% دیده اسرار بین را کن تو باز # 8 گر رموز این میسر آیدت %~% کاینات اینجایگه بنمایدت # 9 طرز و طرحی دیگرست این پر رموز %~% نارسیده دست کس بروی هنوز # 10 بوی این گر هیچ بتوانی شنود %~% گویی از کونین بتوانی ربود # 11 هرچه تصنیف کسانی دیگرست %~% همچو طفل شیرخوار مادرست # 12 گر کسی را فهم این حاصل شود %~% دیر نبود کو درین واصل شود # 13 منطق الطیرم زبانی دیگرست %~% مرغ آن از آشیانی دیگرست # 14 من مصیبت نامه را بگذاشتم %~% مغز آنست این کزان برداشتم # 15 خسرو و گل فاش کردم در صور %~% معنی آن باز دان ای بیخبر # 16 هست اسرارم در آنجا سر جان %~% دیدهام معشوق خود عین عیان # 17 گر الهی نامه در چنگت فتد %~% از وجود خویشتن ننگت فتد # 18 هست اشترنامه اسرار عیان %~% لیک پنهانست این اندر جهان # 19 فاش کردم آن سخنهای دگر %~% نا نداند سر این هر بیخبر # 20 این کتاب عاشقانست ای پسر %~% اندرو سر عیانست ای پسر # 21 این کتاب از لامکان آوردهام %~% جان صورت اندر آن گم کردهام # 22 در نهان سر نهان دانستهام %~% این جهان وآن جهان دانستهام # 23 دید دید از غیب آوردم برون %~% تا نمایم اندر آنجا چند و چون # 24 عاشقان در تحفه این سر شوید %~% بر ms034 رموز معنویم بنگرید # 25 دیده اسرار بین را باز کن %~% آنچه میدانی ز سر آغاز کن PageV01P09 # 1 یک دمی ای ساربان عاشقان %~% در چرا آور زمانی اشتران # 2 اندرین صحرای بی پایان درآی %~% تا درین ره بشنوی بانگ درای # 3 تا در آنجا جمع گردد قافله %~% سوی حج رانیم ما بی مشغله # 4 کعبه مقصود را حاصل کنیم %~% در تجلی خویش را واصل کنیم # 5 عقبی بر شیمه این ره زنیم %~% حلقه بر سندان دارالله زنیم # 6 روی در صحرای عشاق آوریم %~% یاد از گفتار مشتاق آوریم # 7 باز سرگردان این صحرا شویم %~% در درون کعبه ناپروا شویم # 8 این چنین ره راه مشتاقان بود %~% تا ابد این راه بی پایان بود # 9 ای دل آخر جان خود ایثار کن %~% یک دمی آهنگ کوی یار کن # 10 ره روان رفتند و تو درمانده %~% حلقه در زن‌که بر درمانده # 11 اشتران جسم در صحرای عشق %~% مست میآیند در سودای عشق # 12 همچو ایشان گرم رو باش و مترس %~% اندرین ره سیر کن فاش و مترس # 13 هر کجا آیی فرود آنجا مباش %~% این دویی بگذار و جز یکتا مباش # 14 بعد از آن در گرد این صورت مگرد %~% همچو دری باش در دریاش فرد # 15 تا که از ملک معانی برخوری %~% از سر سررشته خود بگذری # 16 پس مهار عشق در بینی کنی %~% بعد از آن آهنگ یک بینی کنی # 17 بر قطار اشتران عاشق شوی %~% در درون کعبه صادق شوی # 18 دیر صورت زود گردانی خراب %~% تا بتابد از درونت آفتاب # 19 در محبت تاکه غیری باشدت %~% در درون کعبه دیری باشدت # 20 بحث بارهبان دیری بر فکن %~% طیلسان لم یکن در سر فکن # 21 تا ترا معلوم گردد حالها %~% باز دانی زو همه احوالها # 22 در بن این بحر بی پایان بسی %~% غرق کشتند و نیامد خود کسی # 23 کس چه داند تا درین دیر کهن %~% چند تقدیر آوریدند ms035 از سخن # 24 جایگاهی خوفناکست این مکان %~% وامایست و اشتران زینجا بران # 25 تامگر در کعبه جانان روی %~% در مقام ایمنی خوش بغنوی # 26 کعبه جانها مکانی دیگرست %~% این زمان آنجا زمانی دیگرست # 27 این رهی بس بینهایت آمدست %~% تا ابد بیحد وغایت آمدست # 28 پای دل در پیچ و بس مردانه باش %~% در جنون عشق کل دیوانه باش # 29 راه اینست و دگر خود راه نیست %~% هیچ دل زین راه ما آگاه نیست # 30 ره روان دانند راه عشق را %~% کز دو عالم هست این ره برترا # 31 راه عشقست این وراه کوی دوست %~% راه رو تا در رسی در کوی دوست # 32 کعبه عشاق را دریاب زود %~% جمله ذرات شان این راه بود # 33 این ره اندر نیستی پیدا شدست %~% این چنین ره راه پرغوغا شدست # 34 راه دورست و دمی منشین ورو %~% ره یکی است و تو ره میبین و رو # 35 جهد کن تا اندرین راه دراز %~% گرم رو باشی نمانی مانده باز # 36 جهد کن تا هیچ غیری ننگری %~% تا ز فضل جاودانی برخوری # 37 جهد کن تا تو بمانی برقرار %~% زانکه بسیارست گل بازخم خار # 38 سالکان پخته و مردان دین %~% عاشقان بردبار راه بین # 39 اندرین ره رازها برگفتهاند %~% در معنی را بمعنی سفتهاند # 40 گم شدند اول ز خود پس از وجود %~% لاجرم دیگر ره رفتن نبود # 41 باز بعضی در صور یک بین شدند %~% باز بعضی مانده و خودبین شدند # 42 باز بعضی در گمان و در یقین %~% همچو بلعم مانده نه کفر و نه دین # 43 باز بعضی خوار مانده در جنون %~% باز بعضی گفتشان آمد فنون # 44 باز بعضی در زمین خوار از تعب %~% باز ماندند از صورها در عجب # 45 باز بعضی از کتبها دم زدند %~% داد خود از صورت حس بستدند # 46 باز بعضی در شراب و در قمار %~% بازماندند اندرین پنج و چهار # 47 باز بعضی ms036 خوارو ناپروا شدند %~% درمیان خلق تن رسوا شدند # 48 باز بعضی تن ضعیف و جان نزار %~% خرقه در فقر کردند اختیار # 49 باز بعضی در عجایبهای راه %~% باز استادند در جنب گناه # 50 باز بعضی کنج بگزیدندو درد %~% تا فنای شوق آید در نبرد # 51 باز بعضی غرقه آتش شدند %~% باز افتادند و دل ناخوش شدند # 52 باز بعضی باد کبر از سر برون %~% آوریدند وشدند ایشان زبون # 53 باز بعضی آبروی خویشتن %~% عرضه دادند از میان انجمن # 54 باز بعضی زرق وسالوس آمدند %~% اندرین ره بس بناموس آمدند # 55 باز بعضی عالم منطق شدند %~% از مقام الکنی ناطق شدند # 56 باز بعضی ناطق وپر گو شدند %~% در بر چوگان تن‌چون گوشدند # 57 باز بعضی در جدل جهال وار %~% آمدند و قیل کردند اختیار # 58 باز بعضی حاکم دنیا شدند %~% فارغ ازدانستن عقبی شدند # 59 باز بعضی عدل کردند از یقین %~% آنچه حق فرموده است از راه دین # 60 باز بعضی دزد و هم رهزن شدند %~% عاقبت اندر سر این فن شدند # 61 باز بعضی کنج کردند اختیار %~% تن فرو دادند در صبر و قرار # 62 باز بعضی عقل را عاشق شدند %~% در مقام عقل خود صادق شدند # 63 باز بعضی درمقام بیخودی %~% عشق آوردند در الاالذی # 64 باز بعضی عاشق و حیران شدند %~% در ره توحید بی برهان شدند # 65 این ره کل دان و باقی هیچ دان %~% این ره جدست و باقی پیچ دان # 66 گردرین راه اندر آیی یکدمی %~% حیرت جان سوز بینی عالمی # 67 چند خفسی خیز و ره را ساز کن %~% یک زمان اندر یقین پرواز کن # 68 برگذر زین چار طبع و شش جهت %~% تا به بینی کل جان در عافیت # 69 کعبه عشاق یزدانست آن %~% ره نداند برد جسم الا بجان # 70 گر درین رهها نه تو راه بین %~% بازمانی دور افتی از یقین # 71 هرکسی در مذهب و راهی دگر %~% هر کسی ms037 چون دلو در چاهی دگر # 72 آن کسان که دیگ سودا میپزند %~% هر یکی اندر هوای دیگرند # 73 آنکه او در قید دنیا مبتلاست %~% او کجا مستوجب راه بقاست # 74 آنکه در تحصیل دنیا باز ماند %~% در میان چار طبع آز ماند # 75 آنکه او مستغرق عرفان بود %~% بر سر خلق جهان سلطان بود # 76 آنکه او شایسته آید پیش شاه %~% کی تواند کرد در غیری نگاه # 77 آنکه او در صحبت سلطان بود %~% هرچه گوید پادشه را آن بود # 78 آرزویی نکندت تا جان شوی %~% بعد از آن شایسته جانان شوی # 79 راز سلطان گوش داری در دلست %~% حل شود اینجایگه هر مشکلست # 80 هرکه او در پیش شه شد راز دار %~% زان توان دانست هر ترتیب کار # 81 راه کن تا بر در سلطان شوی %~% ورنه تو چون چرخ سرگردان شوی # 82 راه کن در گفت و گوی تن ممان %~% سر اسرار حرم را باز دان # 83 چاره در رفتن این ره بجوی %~% قافله رفتند و ما در گفت و گوی # 84 قافله رفتند و تو در خوابگاه %~% کی تواند کرد‌مرد خفته راه ~~PageV01P10 # 1 بود وقتی در ره حج قافله %~% راه دور و رهروان پر مشغله # 2 در میان قافله بد رهروی %~% هر دو گوشش بود کر مینشنوی # 3 ناگهان آن مرد کر بر ره بخفت %~% قافله از جایگه ناگه برفت # 4 کر بخفته بود زیشان بیخبر %~% بود مردی بازمانده همچو کر # 5 رفت و کر از خواب خوش بیدار کرد %~% این سخن در گوش کر تکرار کرد # 6 گفت ای کر قافله رفتند خیز %~% بیش ازین بر جان خود آتش مریز # 7 خیز تا با یکدگر همره شویم %~% بیش ازین اینجا به تنها نغنویم # 8 قافله رفتند و ما اینجایگاه %~% درنگر تا چند در پیش است راه # 9 کر نمیدانست حیران مانده بود %~% بیخبر از جسم و از جان مانده بود # 10 مرد گفت ای کر چرا ms038 درمانده %~% برمثال حلقه بر در مانده # 11 جان خود بر باد دادم بهر تو %~% چون کنم مینوشم اکنون زهر تو # 12 گفت کر ما را تو بگذار و برو %~% ورنه اینجا همچو من خوش می غنو # 13 اندرین بودند کآمد دو عرب %~% دزد ره بودند پر خوف و تعب # 14 هر یکی بر اشتری دیگر سوار %~% برگرفته در کف خود یک مهار # 15 تیغها در دست پرسهم آن دو تن %~% حمله آوردند بر آن هر دو تن # 16 کر دوید و پیش ایشان مردوار %~% خویشتن افکند اندر روی خار # 17 مرد دیگر ترسناک افتاده بود %~% چشم بر حکم قضا بنهاده بود # 18 تا چه آید از پس پرده برون %~% در دلش میزد عجائب موج خون # 19 کر ز روی خار اندر پای خاست %~% گشت حیران میدوید از چپ و راست # 20 آن دو اشتروار از دنبال او %~% میدویدند از پی آن راه جو # 21 عاقبت کر را گرفتند آن دو تن %~% خون روان گشته ورا از جان و تن # 22 خارها بشکسته در اعضای او %~% گرچه میدانست آن سودای او # 23 مرد دیگر ایستاده بر کنار %~% تن نهاده بد بحکم کردگار # 24 دو سوار او را نمیگفتند هیچ %~% دست کر بستند و پایش پیچ پیچ # 25 کر در آنجا زار زار افتاده بود %~% تن در آن حکم قضا بنهاده بود # 26 ناگه از آن روی صحرا گرد خاست %~% یک گروهی آمدند از چپ و راست # 27 سبز پوشان عجایب آن گروه %~% جمله بر اسب سیاه و باشکوه # 28 گرد ایشان در گرفتند چون حصار %~% زخمها کردند بر آن دو سوار # 29 دست و پای کر گشادند آن زمان %~% کر عجایب مانده بد زان مردمان # 30 مرد دیگر را بپرسیدند ازو %~% با شما از هر چه کردند باز گو # 31 گفت ما با یکدیگر همره بدیم %~% در میان قافله در ره بدیم # 32 ناگهان این کر بخفت اینجایگاه %~% خواب او را ms039 در ربود و شد ز راه # 33 خفته بودم من چواو جای دگر %~% ازوجود خویش و عالم بی خبر # 34 عاقبت از خواب چون آگه شدیم %~% چون بدیدم خویش بی همره شدیم # 35 ره نمیدانستم و حیران شدم %~% اندرین ره زار و سرگردان بدم # 36 اندرین ره چشم من تاریک شد %~% مرگم از دور آمد و نزدیک شد # 37 من بسوی آسمان کردم نگاه %~% گفتم ای دانا مرا بنمای راه # 38 هاتفی آواز داد و گفت رو %~% زود باش و تیز تاز و خوش برو # 39 خویش را در ره فکندم آن زمان %~% راز گویان با خداوند جهان # 40 در رسیدم در زمان این جایگاه %~% دیدم این بیچاره خوش خفته براه # 41 بیخبر چون مرده بر روی خاک %~% گرچه من بودم در آنجا خوفناک # 42 من ورا بیدار کردم در زمان %~% تا رویم اندر پی آن همرهان # 43 هرچه گفتم گوش را با من نکرد %~% ذره از درد من او غم نخورد # 44 همچو من او بازماند این جایگاه %~% همچو او من بازپس ماندم براه # 45 چون بدانستم کری بود این ضعیف %~% همچو من بیچاره و زار و نحیف # 46 ناگهان این هر دو تن پیدا شدند %~% بر سرما ناگهانی آمدند # 47 دست این مسکین به بستند این چنین %~% خار در پهلو شکستند این چنین # 48 من چو این دیدم باستادم برش %~% تا چه آید از قضا اندر سرش # 49 خویش را در امن دیدم زین دو تن %~% کم نمیگفتند چیزی از سخن # 50 ناگهانی چون شما پیدا شدید %~% داد ما زین هر دو تن وا بستدید # 51 چون شما بر ما چنین آگه شدید %~% شد یقین من که خضر ره بدید # 52 روی در وی کرد پیر سبزپوش %~% شربتی دادش که بستان و بنوش # 53 چون بخورد آن مرد آن آب حیات %~% بار دیگر یافت او از غم نجات # 54 پاره دیگر بدان کر داد و خورد %~% جان او ms040 را از غمان آزاد کرد # 55 شکر کردند آن دو تن در پیش حق %~% پاره در جسمشان آمد رمق # 56 روی با کر کرد پیر سبز پوش %~% گفت خوش خورپاره دیگر بنوش # 57 کر بگفتا پشت من افکار شد %~% از وجود این جان من از کار شد # 58 این دو تن کردند بر ما ظلم و جور %~% گر خدا دانی‌رسی این را بغور # 59 داد ما زین هر دو ظالم تو بخواه %~% زانکه ما را آمدی تو خضر راه # 60 من ضعیف و نامراد و بیکسم %~% قافله رفته بمانده از پسم # 61 سوی حج امسال کردم روی خویش %~% من چه دانستم چنین آید به پیش # 62 سالها خونابه پر خوردهام %~% نیک مردیها بعالم کردهام # 63 بر در حق بودهام من سالها %~% تا همه معلوم کردم حالها # 64 اربعین و خلوت پر داشتم %~% عمر در خون جگر بگذاشتم # 65 تامگر ره در خدا دانی برم %~% دین دار از امت پیغمبرم # 66 سالها تحصیل کردم در علوم %~% خواندهام بسیار در علم نجوم # 67 جمله تفسیر از بر کردهام %~% سعیهای پر بمعنی بردهام # 68 چند پاره دفتر از درد فراق %~% ساختم از خویشتن در اشتیاق # 69 مر مرا بسیار کس یاران بدند %~% چون بدیدم جمله اغیاران بدند # 70 پادشاه شهر خود دانستهام %~% کرده نیکی آنچه بتوانستهام # 71 چار فرزندم خدا داد از دو زن %~% نیکبخت و نیک خواه و پاک تن # 72 سوی حج همراه جانم اوفتاد %~% بعد چندین سال اینم دست داد # 73 عشق پیغمبر فتاد اندر دلم %~% تا شود آسان حدیث مشکلم # 74 روی خود را آوریدم در حجاز %~% تا برآرد حاجت من کار ساز # 75 هر چهارم طفلکان همراه بود %~% من چه دانستم قضا ناگاه بود # 76 ناگهان در سوی بغداد آمدم %~% چون رسیدم بخت دلشاد آمدم # 77 خانه بامن بود همره آن زمان %~% ناگه از امر خدای غیب دان # 78 زن که با من بود از دنیا برفت %~% ناگهان ms041 افتاد فرزندان بتفت # 79 از جهان رفتند فرزندان دگر %~% من چه دانستم قضا آمد بسر # 80 خویشتن با قافله همره شدم %~% تا بدین جاگاه شان همره شدم # 81 کار من زینسان که گفتم بد چنین %~% کرد این تقدیر رب العالمین # 82 این دو تن جور فراوان کردهاند %~% تو چه دانی تا چه با ما کردهاند # 83 روی در کر کرد پیر سبز پوش %~% دست زد بر لب که یعنی شوخموش # 84 ناگهانی آن دو تن اشتر سوار %~% کرده آنجا گاه هر دوپاره بار # 85 هر دو تن رفتند سوی قافله %~% باز رستند از وبال و مشغله # 86 باز گشتند آن زمان آن هر چهار %~% بشنو این سر گر تو هستی هوشیار # 87 تو درین ره بر مثال آن کری %~% کار و احوال یقین را ننگری # 88 بر سر ره خفته ای بیخبر %~% دزد در راهست و جانت بر خطر # 89 عقل آمد مر ترا آگاه کرد %~% جان تو در حال قصد راه کرد # 90 تنبلی کردی نرفتی آن زمان %~% باز ماندی بر سر راه جهان # 91 این دو دزد روز و شب اندر قضا %~% آمدند و جور دیدی با جفا # 92 بر سر خوان هوس افتاده %~% چشم بر راه ازل بنهاده # 93 کی ترا سودی رسد زینسان زیان %~% مانده اینجای خوار و ناتوان # 94 رهبر تو پیر عشق سبز پوش %~% آب معنی کن ز دست عشق نوش # 95 راز خود با عشق نه اندر میان %~% تا رساند مر ترا با جان جان # 96 چار فرزند طبیعت بند کن %~% اعتماد جان بدین صورت مکن # 97 تا بمنزلگاه عقبی در رسی %~% چند گویم چون بمانده واپسی # 98 دیوت از ره برد و لاحولیت نیست %~% از مسلمانی بجز قولیت نیست # 99 چند گویم چون نه تو مرد دین %~% چون کنم چون تونه در درد دین # 100 در غم دنیا گرفتار آمدی %~% خاک بر فرقت که مردار آمدی # 101 باز ماندی در طبیعت پرهوس ms042 %~% اندرین ره کت بود فریادرس # 102 بازماندی اندرین راه دراز %~% در نشیبی کی رسی اندر فراز # 103 بازماندی همچو خاک راه تو %~% کی شوی از راز جان آگاه تو # 104 بازماندی اندرین دریای کل %~% پای تا سر بسته اندر بند و غل # 105 بازماندی تو بزندان ابد %~% ذره بوئی نبردی از احد # 106 بازماندی همچو سگ مردار را %~% کی ترا بگشاید این اسرار را # 107 بازماندی و نخواهی رفت تو %~% بر سر این ره بخواهی خفت تو # 108 بازماندی ای فقیر ناتوان %~% داده بر باد این جهان و آن جهان # 109 بازماندی از میان قافله %~% اوفتادی در میان مشغله # 110 اوفتادی همچو مرغی در قفس %~% چون توانی زد در آنجاگه نفس # 111 بازماندی در بلا خوار و اسیر %~% ان هذا کل فی یوم عسیر # 112 بازماندی در دهان اژدها %~% اوفتادی اندرین عین بلا # 113 بازماندی همچو خر در گل کنون %~% کی بری از گل تو آخر ره برون # 114 بازماندی دست و پابسته به بند %~% بازماندی اندرین راه گزند # 115 ای گرفتار وجود خویشتن %~% زود بگذر تو زبود خویشتن # 116 ای گرفتار طبیعت چار سو %~% باز ماندی درجهان گفت و گو # 117 اندرین گفتار این شهباز جان %~% یک دمش از این طبیعت وارهان ~~PageV01P11 # 1 شاه بازی بود پرها کرده باز %~% بود پران در هوای عز و ناز # 2 دایما از عشق در پرواز بود %~% گاه با گنجشک و گه با باز بود # 3 خوی با مرغان دیگر کرده بود %~% روی در هرجایگه آورده بود # 4 هر زمانی در سرایی مسکنش %~% هر زمانی درجهانی مأمنش # 5 زحمت مرغان دیگر اونداشت %~% هر زمان در مسکنی سر میفراشت # 6 از قضا یک روز مرغی چند دید %~% از هوا در سوی آن مرغان پرید # 7 جایگاهی بود خوش آن مرغزار %~% مسکنی جان بخش و آبی خوشگوار # 8 سبزه زاری هم چنان باغ ارم %~% باغ جنت جایگاهی بس خرم # 9 میوههای رنگ رنگ از شاخسار ms043 %~% اوفتاده در میان جویبار # 10 چون بهشت آنجایگه بس خوب و خوش %~% با صفت همچون سرایی ماه وش # 11 مسکنی خوش بود و جایی بس شریف %~% وندر آنجا بد درختان لطیف # 12 بلبل و قمری در آنجا بیشمار %~% برنشسته بر سر هر شاخسار # 13 عکه و دراج با طوطی و زاغ %~% میپریدند اندر آن وادی باغ # 14 سبزههای خوب و خوش رسته در آن %~% چشمههای نازنین آب روان # 15 سیب و نارنج و ترنج و به بسی %~% میوههای رنگ رنگ آنجا بسی # 16 این چنین جای لطیف و نازنین %~% چون بهشتی بر صفت پرحور عین # 17 شاهباز از روی چرخ آنجا بدید %~% بانگ آن مرغان در آنجاگه شنید # 18 در نشاط آمد چو آنجا جای دید %~% چون بهشتی مسکن و ماوای دید # 19 خواست تا آبی خورد از جویبار %~% بیخبر بود او که بد دام از کنار # 20 شاهباز آن جایگاه خوش بدید %~% یک زمان آنجایگه او آرمید # 21 کرد با مرغان دیگر جلوه خود %~% فارغ او از حادثات نیک و بد # 22 درشد آمد در کنار آب جوی %~% آمده انمرغکان در گفت و گوی # 23 از قضا آنجا یکی مردی ضعیف %~% دام کرده تن نزار و دل نحیف # 24 تا مگر مرغی فتد در دام او %~% گشته پنهان در میان آب جو # 25 دید شهبازی که آمد پیش دام %~% گفت پیدا گشت آنجا گاه کام # 26 دام را در دست خود هنجار داد %~% در هوا و در زمین رفتار داد # 27 شاهباز آمد بدام او نشست %~% در کشید او دام و پایش هر دوبست # 28 شاهباز از جای خود پرواز کرد %~% پایها در بند و پرها باز کرد # 29 خواست تا پرواز گیرد شاهباز %~% پایها را دید اندر دام باز # 30 گفت آوخ کار من از دست شد %~% چون کنم چون پای من درشست شد # 31 ای دریغا بازماندم در تعب %~% بازماندم اندرین سر عجب # 32 چون کنم زین ms044 جایگه پرواز من %~% کی رهائی یابم از وی باز من # 33 چون کنم من تا رهائی باشدم %~% زین چنین بندی جدائی باشدم # 34 چون کنم تا خود برون آیم ازین %~% من چه دانستم که افتم در کمین # 35 چون کنم زین بند چون آیم برون %~% که درین باشد مرا هم رهنمون # 36 چون کنم تا من از اینجا جان برم %~% پای خود آرم برون وبر پرم # 37 چون کنم صیاد آمد پیش من %~% تا نمک ریزد بچشم ریش من # 38 چون کنم من چون کنم بسیار گشت %~% باز خوف و ترس با او یار گشت # 39 چون کنم ای دل ز مکر دامگاه %~% چون کنم چون مر مرا اینست راه # 40 چون کنم ای دل چو حکم یار هست %~% میشوم اینجایگه من پای بست # 41 مرد صیاد آمد آنگه در برش %~% دست کرد و برگرفت انگه پرش # 42 شاهباز از ترس پرها باز کرد %~% مرد دیگر بار قصه باز کرد # 43 عاقبت او را بر آوردش زدام %~% مرد صیادش شده دل شادکام # 44 گفت این را من به پیش شه برم %~% کام خود را باز در چنگ آورم # 45 این چنین شهباز هرگز کس ندید %~% بخت تو صیاد ناگه شد پدید # 46 یافتی کام دل اکنون شاد باش %~% بعد از این از اندهان آزاد باش # 47 یافتی چیزی که آن همتاش نیست %~% چست باش و اندرین جاگه مایست # 48 هیچ صیادی چنین بازی نیافت %~% همچو تو آواز و آغازی نیافت # 49 هیچ صیادی چنین شاهی ندید %~% این چنین گنجی بناگاهی ندید # 50 وقت آن آمد که دل شادان کنم %~% خویشتن را پیش سلطان افکنم # 51 وقت آن آمد که غمها در گذشت %~% با که گویم این زمان من سرگذشت # 52 وقت آن آمد که فرزندان من %~% درخوشی بینند جسم و جان من # 53 عمر در خون جگر بگذاشتم %~% لاجرم در عاقبت بر داشتم # 54 هر غمی را شادیی اندر پی ms045 است %~% چون گذشتی از بهار آنگه دی است # 55 شاد باش و راه را در پیش گیر %~% آنگه از سلطان مراد خویش گیر # 56 هر دو پای شاهباز آنگه به بست %~% شاد و خرم بامداد از جای جست # 57 در قفس کرد آنگهی شهباز را %~% در فرو افکند آنگه باز را # 58 دست کرد و آن قفس را برگرفت %~% راه شهر آنگاه اندر بر گرفت # 59 چون درآمد پیش فرزندان خویش %~% شاهباز آورد ایشان را به پیش # 60 زن ازو پرسید کاین باز آن کیست %~% راز این با من بگو این حال چیست # 61 گفت ای زن شادشو کاین زان ماست %~% حق تعالی کرد ما را کار راست # 62 سالها خونابه پر خوردهام %~% رنجها در دام بازی بردهام # 63 تا که امروز این مرا آمد بدام %~% از شه عالی بیابم کام ونام # 64 آن شب او را در قفس کردش بخواب %~% روز دیگر چون برآمد آفتاب # 65 یک کلاه آوردش و بر سر نهاد %~% بعد از آن یک بندش اندر بر نهاد # 66 برگرفت و پیش سلطان آورید %~% شاه آن شاهباز خود چون بنگرید # 67 ای عجب کان باز آن شاه بود %~% هم وزیر شاه از آن آگاه بود # 68 شاه گفت این از کجا بگرفته است %~% این ازان ماست زینجا رفته است # 69 مدتی شد تا برفت ازدست من %~% این زمان افتاد اندر شست من # 70 این کجا بد از کجا دریافتی %~% مژدگانی این زمان در یافتی # 71 من ترا زرو گهر چندان دهم %~% منت این کار تو بر جان نهم # 72 در زمان درخواست از گنجینه دار %~% گفت اکنون پیش آور تو کنار # 73 بیست مشت زر بداد آنگه بدو %~% گفت ای مرد عزیز راستگو # 74 جامه و زرش دگر چندان بداد %~% هرچه او میخواست او آسان بداد # 75 بیست اسب و سی غلام دیگرش %~% داد با چندین زمین و کشورش # 76 مرد کان اعزاز را از شاه ms046 دید %~% خویش را از ماهی اندر ماه دید # 77 گفت شاها این همه هم زان تست %~% بنده مسکین هم از فرمان تست # 78 مر مرا از خویشتن مفکن تو دور %~% تا برم نزدیک تو صاحب حضور # 79 صحبت شه کرد آنجا اختیار %~% گشت صیاد حقیقت بختیار # 80 هر دمش صیاد دولت پیش بود %~% در میان عز و دولت بیش بود # 81 چشم بگشا صاحب صادق نظر %~% کار خود نزدیک شاه جان نگر # 82 شاه آن تست تو آگه نه %~% سخت معذوری که مرد ره نه # 83 هر زمان در خویش عزت بیش کن %~% چاره این درد جان ریش کن # 84 ای تو شهباز و ز شه گشته جدا %~% در میان خلق گشته مبتلا # 85 مر ترا معذور دارم این زمان %~% گرچه تو ماندی جدا از جان جان # 86 ای گرفتار بلای جان خود %~% کی تو دریابی کمال جان خود # 87 شاهباز حضرت قدسی به بین %~% ذره از راه خود شو در یقین # 88 تاترا راهی نماید ذوالجلال %~% صورت و معنی شوی تو بیزوال # 89 شاهباز از حضرت حق آمدست %~% راز این در روح مطلق آمدست # 90 چشم دل بگشا و نور جان ببین %~% آینه کن جان رخ جانان ببین # 91 تا زمانی روی او یابی مگر %~% چند باشی اندرین خوف و خطر # 92 ای صلابت را ز ره بردار تو %~% دیده جان یقین بگمار تو # 93 شاهباز جان ترا آمد مدام %~% لیک قدر او ندانستی تمام # 94 صاحب اسرار شو چندین مپیچ %~% صورتت بفکن منه تو دل بهیچ # 95 عاشق آسا در طواف کعبه آی %~% زنک شرک و کفر از دل برزدای # 96 شاهباز جان بدست شاه ده %~% بعد از آن رو در سوی درگاه نه # 97 بر جمال شاه دل کن احترام %~% تا شوی اندر دوعالم نیک نام # 98 چون تو نزد شاه آیی مردوار %~% شاه بنماید ترا روی از دیار # 99 این نهان رازیست دریاب ای پسر %~% این ms047 عجب سرست و راز ای بیخبر # 100 هرکه او را بخت و دولت یار شد %~% از جمال شاه بر خوردار شد # 101 شاهباز قرب دست شاه شو %~% برتر از خورشید ونور ماه شو # 102 شاهباز عشق را بنگر یقین %~% دل منه بر کفر و بیرون شو ز دین # 103 شاهباز لامکان ذات شو %~% خیز و تو همراه با ذرات شو # 104 شاه چون شهباز بر دست آورد %~% آفرینش جمله را پست آورد # 105 این سخن حقا که از تهدید نیست %~% این ز دیده میرود تقلید نیست # 106 زیر هر بیتی جهانی دیگرست %~% این سخن را ترجمانی دیگرست # 107 خیز و یک دم شو به پیش شاهباز %~% تا مگر بینی تو روی شاه باز # 108 شاهباز شاه را نشناختی %~% خویش در دام صور انداختی # 109 شاهباز علم جانان توئی %~% یک دو روزی در صور مهمان توئی # 110 شاهباز هر دو عالم مصطفی است %~% منبع تمکین و مقبول صفاست # 111 شاهبازی کز دو عالم پیش بود %~% مرهم درد دل درویش بود # 112 عشق بازی کرد با ما ذوالجلال %~% دام گاهی کرد اشیا را جمال # 113 دام گاه جسم ودل از عقل ساخت %~% عشق بازی با چنین دامی بباخت # 114 هیچکس از دام او آگه نبود %~% جمله یک ره بود دیگر ره نبود # 115 دامگاهی کرد صیاد ازل %~% گسترانید آنگهی دام امل # 116 این جهان چون بوستانی بود خوش %~% مرغزاری خرم و سر سبز و کش # 117 جایگاهی چون بهشت شادمان %~% لیک اینجا کس نماند جاودان # 118 هست این دنیا سرای بلعجب %~% دامگاه رنج و پرمکر و تعب # 119 دامگاه شاهبازان یقین %~% دامگاه عقل و فضل خویش بین # 120 دامگاه سالکان و عاشقان %~% لیک گشته بیخبر یکسر از آن # 121 دامگاه این نقش و صورت آمدست %~% جایگاهی پر کدورت آمدست # 122 شاهباز از اندرون مانده اسیر %~% جای تشویق است و جاگاهی عسیر # 123 خواست تا آنجایگه دامی کند %~% تا ابد آن جایگه نامی ms048 کند # 124 گر نمیدانست کاینجا دام بود %~% گرچه نه آغاز و نه انجام بود # 125 دامگاه شاهبازان ازل %~% شاهبازی کان نخواهد شد بدل # 126 اولین این دام آدم صید کرد %~% جان او را هم بدینسان قید کرد # 127 چون از آن حضرت جدا گشت آن صفی %~% آن رفیع اصل و اشیا را وفی # 128 آدم از قرب ازل پرواز کرد %~% بال و پر مرغ معنی باز کرد # 129 راه او از ذات آمد بر صفات %~% چون کنم اینجای من تقریر ذات # 130 لامکان بگذاشت و آمد در مکان %~% بی زمان آمد بسوی این زمان # 131 اول از اسرار کل آگه نبود %~% چون نگه میکرد جز یک ره نبود # 132 از طبیعت بیخبر بود و حواس %~% راه عزت کرده بی حد و قیاس # 133 زان جهان حیران بسوی این جهان %~% آشکارا تر ز نور اما نهان # 134 هفت پرده بر برید ازکاینات %~% تا رسید و دید اجرام صفات # 135 چون سوی آن گشته آمد او ز دور %~% شادمان و شادکام و غرق نور # 136 بیخبر بدکین چه جای خوف جاست %~% میندانست او که این جای بلاست # 137 راه در و نفس پیچاپیچ بود %~% چون بدید او بود باقی هیچ بود # 138 راه دید و گام زن شد رو بکام %~% بیخبر بودی وی از صیاد و دام # 139 اندر آنجا دید مرغان حواس %~% گشته پران جمله بیحد و قیاس # 140 اندر آنجا دید آب و سبزه زار %~% اندر آنجا دید سرو و جویبار # 141 اندرآنجا دید اشجار و نبات %~% جای معمور و مکانی باثبات # 142 لیک آدم عقل و حس اول نداشت %~% از پی عشق اونظر را برگماشت # 143 چون نباشد صورتت با نور جان %~% کی بود عقلت در اسرار و عیان # 144 شاهباز جان بر سلطان بری %~% شاه را با شاهبازش بنگری # 145 شاهباز جان بحضرت آمدست %~% جهد کن تا هرگزش ندهی ز دست # 146 ای ندانسته تو قدر شاهباز %~% می ms049 بخواهی رفت نزد شاه باز # 147 شاهباز جان خود بفروختی %~% خرمن عمرت تمامی سوختی # 148 ای گرفتار آمده در بند و دام %~% هیچ از معنی ندیده جز که نام # 149 ای گرفتار آمده در بند تن %~% می ندانستی تو قدر خویشتن # 150 شاهباز جان دگر ناید بدست %~% گر بگریی خون تو جای اینت هست # 151 دام دنیا بند در پایت فکند %~% هر زمان از جای برجایت فکند # 152 دام دنیا بود صیاد این وجود %~% شاهباز جان ازین آگه نبود # 153 صورت حسی تمامت دام دان %~% خویشتن را اندرو ناکام دان # 154 جهد کن تا بر پری زین دامگاه %~% چون ز دام آئی روی درپیش شاه # 155 عاقبت در پیش شه خواهی شدن %~% رازدار حضرتش خواهی بدن # 156 شاه را بشناس از دام آبرون %~% تا شوی در حضرت او ذوفنون # 157 شاهباز جان کسی داند که او %~% در دو عالم باز داند قدر او # 158 شاهباز جان کسی بشناختست %~% کاین دو عالم را بکل درباختست # 159 شاهباز جان تو در صورت مهل %~% کو گرفتارست اندر بند گل # 160 شاهباز جان ز نفخ حق بود %~% او همیشه جاودان مطلق بود # 161 شاهباز جان محمد بود و بس %~% زد نفخت فیه من روحی نفس # 162 شاهباز جان محمد آمدست %~% نزد حق او بس مؤید آمدست # 163 شاهباز جان محمد یافتست %~% کو سر از ملک دو عالم تافتست # 164 قدر اودانست این شاهباز را %~% او بدید این رتبت و اعزاز را # 165 شاهباز هر دو عالم بود او %~% گوئی از کونین جان بربود او # 166 شاهباز جان خود را صید کرد %~% هردوعالم را بیکدم قید کرد # 167 شاهبازی همچو اودیگر نبود %~% از دو عالم جای او برتر نمود # 168 خویش را کل دید و کل را خویش دید %~% همچنان کز پس بدید از پیش دید # 169 بد طفیل خنده او آفتاب %~% گریه او بود امطار سحاب # 170 شاهباز سد ره کون و مکان %~% مقتدای ms050 این جهان و آن جهان # 171 شاهباز حضرت قدس جلال %~% کی بداند مرورا حس و خیال # 172 شاهبازی بود پیشش جبرئیل %~% جان و جسم و روی و دل کرده سبیل # 173 شاهباز سد ره و جان همه %~% جمله زان او و اوزان همه # 174 شاهباز قرب دست ذوالجلال %~% آفتاب هر دو عالم بی زوال # 175 شاهباز جمله و ختم رسل %~% خویش را افکنده اندر عین ذل # 176 شاهباز جان تو زو شد پدید %~% صورت حسی ندارد آن کلید # 177 گرنه او بودی نبودی جان تو %~% اوست سر خیل ره و برهان تو # 178 شاهباز جانها اویست و بس %~% آفرین بر جان پاکش هر نفس # 179 شش جهت دیده قیاس عقل کل %~% در صفات خود فرو مانده بذل # 180 بیخبر زین جا و زانجا باخبر %~% گنج مخفی را نباشد پا و سر # 181 روح قدسی را طبیعت کی بود %~% انبیا را جز شریعت کی بود # 182 اول آدم روح و نور پاک بود %~% گرچه ما بین هوا و خاک بود # 183 عاقبت چون سوی این دنیا رسید %~% جمله مرغان روحانی بدید # 184 نه وجودی بود نه صورت نه جان %~% لیک مشتق گشته از او جان جان # 185 دامگاه خود بدید از روی عقل %~% این سخن نی فهم داند کرد نقل # 186 این سخن از رمز اسرار عیان %~% زیر هر بیتیش صد گنج نهان # 187 اندرین اسرار گر بوئی بری %~% توالست از جان جانان بشنوی # 188 نفس این اسرار نتواند شنود %~% گوئی از کونین نتواند ربود # 189 این بگوش عقل و دل باید شنید %~% این بچشم جان و دل بایدش دید # 190 این سخن اندر کتابت نامدست %~% این سخن پیش از وجود دل بدست # 191 این سخن جانان مراتعلیم کرد %~% این کسی داند که جان تسلیم کرد # 192 این سخن غواص معنی دلست %~% از بحار لامکان آمد بشست # 193 این سخن گفتار عقل انبیاست %~% این سخن از حضرت جود و ضیاست # 194 ms051 این کسی دانست کز خوددر گذشت %~% راه جسم و جان و دل اندر نوشت # 195 این کسی داند که بی خوف و رجاست %~% این کسی داند که بر صدق و صفاست # 196 این کسی داند که او عاشق بود %~% در فنای عشق کل صادق بود # 197 این کسی داند که اول دیده است %~% خویش از دنیا معطل دیده است # 198 این کسی داند که جز جانان ندید %~% اندرین جاگاه جسم و جان ندید # 199 این کسی داند که اندر کل بود %~% جملگی دیده پس آنگه کل بود # 200 این کسی داند که وقت انبیا %~% روی بنماید ورا بی منتها # 201 این کسی داند که سر دربازد او %~% از وصال عشق کل مینازد او # 202 این کسی داند که در آتش رود %~% ار بسوزد جانش کلی خوش شود ~~PageV01P12 # 1 هیچکس زین راه تقریری نکرد %~% همچو احمد هیچ تفسیری نکرد # 2 هرچه خواهم گفت او بودست و بس %~% بهترین کل بدو بودست و بس # 3 عاقبت آدم چو این دنیا بدید %~% یک زمان سوی وی آمد بنگرید # 4 بیخبر از عشقبازی بود او %~% نیک دریاب ونه بازی بود او # 5 بیخبر آمد بسوی دامگاه %~% هر سوئی میکرد درآشیانگاه # 6 ذات بود و در صفت یک ره شده %~% زان مکان تا این مکان در ره شده # 7 این جهان خود بود بیشک آن جهان %~% این عیان اندر نهان آمد عیان # 8 بود صیاد صور اندر کمین %~% تا بکف آرد ز گل صیدی چنین # 9 عاقبت آدم چو اندر دام شد %~% از قضا نادیده و ناکام شد # 10 کرد صیاد ازل آهنگ او %~% چون بدید از دور بوی و رنگ او # 11 آدم آمد تا سر آن دامگاه %~% چون کند عاشق بغیری در نگاه # 12 دام آن صیاد اندر خود کشید %~% آدم از صورت بدام اندر طپید # 13 دام او این صورت ناجنس بود %~% لیک با او سالهایش انس بود # 14 آدم از اول ms052 فنا بددر فنا %~% بیخبر زین دامگاه پر بلا # 15 کل بد و آدم بصورت جزو بود %~% بود در آخر باول خود نبود # 16 چون نگه کرد و وجودخود بدید %~% تن نهاد اندر قضا و آرمید # 17 حیف خوردش او بسی سودی نداشت %~% درد آدم نیز بهبودی نداشت # 18 گر نیفتادی بدام آن اولین %~% نه گمان بودی ونه کفر ونه دین # 19 نه زمین بودی ونه چرخ فلک %~% نی کمال جمله اشیائی ملک # 20 نی تفرج بودی ونی شادیی %~% نی غمی بودی و نه آزادیی # 21 نی قمر بودی و نی خورشید هم %~% نه عطارد بود ونی ناهید هم # 22 نی دو عالم بودی از وی پر زجوش %~% تو ندانی این سخن بنشین خموش # 23 گر نه او بودی نه بودی انبیا %~% گرنه اوبودی نبودی اصفا # 24 گرنه او بودی شمار اندر شمار %~% کس ندانستی رسوم کردگار # 25 چون بدام آمد همه شد آشکار %~% دل پدید آمد و جان شد با عیار # 26 آفتاب و ماه شد از عکس او %~% هر دو عالم شد ازو پر گفت و گو # 27 عقل آدم شد بآنجا آشکار %~% جمله یکسو شد عددها بی شمار # 28 شم و فم و سمع با او یار شد %~% آدم آنگه در سلوک کار شد # 29 گفت بی چیزی نبود این دام من %~% من ندانم کی برآید کام من # 30 راه خود میجست تا بیند مگر %~% در سلوک آمد در آن خوف و خطر # 31 هیچ سالک راه را پایان ندید %~% هیچ کس این درد را درمان ندید # 32 هیچ کس زین دامگاه آگه نبود %~% زانکه مر این راه را همره نبود # 33 عشق هرجائی که انجام افکند %~% ننگ آرد جملگی نام افکند # 34 عشق صد عالم کتاب از خود کند %~% نام نیکی را بیکدم بد کند # 35 عشق در یک لحظه صد آدم کند %~% عشق رنگ آمیزی عالم کند # 36 عشق سوی نیک و بدها ننگرد %~% عشق با ms053 کس راه کلی نسپرد # 37 عشق راهی دارد از سر کمال %~% عشق را هر گز نباشد خود زوال # 38 عشق شهباز دو عالم آمدست %~% گرچه در صورت بآدم آمدست # 39 ای مقام عشق را نادیده تو %~% زین سخن بوئی عجب نشنیده تو # 40 ای مقام عشق آنجا یافته %~% لیک راه عشق را نایافته # 41 ای ز سر عشق جانان بی خبر %~% جان بده در عشق و در جانان نگر # 42 هرکه او بر جان خود شد دوستدار %~% بی خبر آمد ز عشق کردگار # 43 دامگاه عشق آمد درگهش %~% هیچ پیدا نیست جز یکسو رهش # 44 دام صورت عقل آمد این بدان %~% چون رهیدی میشوی تا آنجهان # 45 این قفس بنگر که تا چون ساختست %~% از برای مرغ جان پرداختست # 46 پیش شاه این شاهباز عالمین %~% میبرد هر لحظه در خافقین # 47 جوهر معنی بسی دادش خدای %~% عشق آمد هر زمانش رهنمای # 48 این همه ملک جهان کل زان اوست %~% دارو گیر مسکن دیوان اوست # 49 کرد صیاد آن قبول از بهر باز %~% شاهباز لطف آنگه دیده باز # 50 هرکه روی شاه را از دور دید %~% بود از آن شاه خرد معذور دید # 51 هرچه آن شاه باشد آن اوست %~% مغز باید تا برون آید ز پوست # 52 گر بروی شاه تو شادان شوی %~% هر زمان سر دمادم بشنوی # 53 هرکه او از دست شه معنی برد %~% در هوای لامکان دایم پرد # 54 راه او روشن شده پرنور بین %~% هست در علم عیان عین الیقین # 55 هم ببود او توانی دید روی %~% چند گویم آب هست اندر سبوی # 56 هم بنور جان جان کن رهبری %~% کز زمین و از زمان تو بگذری # 57 اصل جان تو مجرد بود و بس %~% یعنی آن نور محمد بود و بس # 58 نور جان اشیا همه یکبار دید %~% بعد از آن در هفت و پنج و چار دید # 59 نور جان در آسمانست و زمین ms054 %~% نور جان اندر مکانست و مکین # 60 نور جان موسی بدید از کوه طور %~% گشت سر تا پای موسی غرق نور # 61 نور جان عیسی از آن آگاه شد %~% جسم از آن جان گشت وروح الله شد # 62 کس چو عیسی اندرین راه فنا %~% جسم و جان خویش کی دید او بقا ~~PageV01P13 # 1 چون جهودان از قضا عیسی پاک %~% خواستندش تا کنند او را هلاک # 2 عزم کردند آن سگان نا بکار %~% تادرآویزند عیسی را ز دار # 3 لفظ عیسی یک دو تن زان مردمان %~% فهم کردند از میان آن سگان # 4 قول عیسی را بجان کردند قبول %~% زانکه عیسی بود بار ای و اصول # 5 گفته بد عیسی که من پیغمبرم %~% از شما کلی بیکسر بهترم # 6 من رسولم از خدای کردگار %~% کردگار و صانع پنج و چهار # 7 در میان جمله من روح اللهم %~% از کمال سر جانان آگهم # 8 همچو من پیغمبری دیگر نبود %~% سر روح الله ما را در ربود # 9 صورت من جان شده جانان بدید %~% همچو من دیگر کسی هرگز ندید # 10 در نهان‌سر هویدا یافتم %~% هرچه پنهان بود پیدا یافتم # 11 من نیم باطل که پیدا برحقم %~% صورت و معنی و روح مطلقم # 12 جان من در قرب معنی راه یافت %~% اسم جان در جسم روح الله یافت # 13 نطفه بودم دررحم گویا شدم %~% در ره جانان بکل بینا شدم # 14 با شما ناطق شدم اندر شکم %~% گفتم اسرار نهانی در عدم # 15 همچنان شرکست درجان شما %~% تا چه آید بر تن و جان شما # 16 بد در اسرائیل صاحب دانشی %~% پاکبازی بود با خوش خوانشی # 17 چار صندوقی ز علمش یاد بود %~% از معانی جان او را داد بود # 18 سالها تحصیل علمی کرده بود %~% نه چو ایشان راه حق گم کرده بود # 19 دایما آنجای خلوت داشتی %~% از بر آن قوم نفرت داشتی # 20 در سلوک خویشتن در راز بود %~% عاشق ms055 جانان خوش آواز بود # 21 نام او بد مصدر صاحب سلوک %~% دوستدار او بدی شاه و ملوک # 22 زو بپرسیدند سر این سخن %~% تا مگر پیدا شود راز کهن # 23 گفت ما را در بر عیسی برید %~% هرچه گوید باز دیگر بشنوید # 24 پیش عیسی آمد و کردش سلام %~% کرد روح الله او را احترام # 25 در زمان نزدیک عیسی خوش نشست %~% گشت خاموش و لبان خود به بست # 26 ناگهان عیسی درآمد در سخن %~% گفت اینجاگاه خاموشی مکن # 27 تو نمیدانی که تا من کیستم %~% اندرین جا از برای چیستم # 28 گفت میدانم که تو پیغمبری %~% از همه خلق جهان تو بهتری # 29 از کمال سرجانان آگهی %~% من یقین دانم که تو روح اللهی # 30 هرچه گوئی راست باشد بی خلاف %~% روح روحانی توئی تو بی گزاف # 31 دوست تر دارم ترا از جان خود %~% گر بود نزدیک من هر نیک و بد # 32 بد کسی باشد که نشناسد ترا %~% این زمان هستی تو فخر انبیا # 33 مرده را از خاک تو زنده کنی %~% ز آفتاب هر دو عالم روشنی # 34 ساکن درگاه روح الله شدی %~% از خدا دانی بکل آگه شدی # 35 گفت عیسی کای مرید راستی %~% این سخن خوب و لطیف آراستی # 36 نیک گفتی از میان تو مهتری %~% در کمال عقل از اینها بهتری # 37 درنگر تا این خسان از بهر من %~% چه همی جویند ازدل قهر من # 38 تا چرا بر دین من مینگروند %~% این سخنهای خدائی نشنوند # 39 قول حق از من ندارندی قبول %~% تو چه گوئی اندرین صاحب وصول # 40 هرچه حق با من بگفت اندر نهان %~% بازگفتم از احادیث و بیان # 41 قول حق از گفت من رد میکنند %~% هر چه کردند با تن خود میکنند # 42 هرچه در انجیل آمد از خدا %~% سر اسرارست و گفتار خدای # 43 هرکه او اسرار جانان گوش کرد %~% جامی از جام هویدا نوش کرد # 44 ms056 هرکه او اسرار یزدان خوار داشت %~% گفت عیسی را بجان انکار داشت # 45 جان ایشان از خدا نه آگه است %~% میندانند و بلاشان در رهت # 46 قصد کشتن میکنندم این خسان %~% بی خبر از کردگار آسمان # 47 هان بگو تاتوبه از جان کنند %~% هرچه کردند اندر آن تاوان کنند # 48 تا بلا زیشان بگرداند بکل %~% ورنه افتند این مکان در عین ذل # 49 مرد رفت و این سخنها باز گفت %~% هرچه عیسی گفته بد او باز گفت # 50 آن سگان گفتند ما این نشنویم %~% ما بدین و رای عیسی نگرویم # 51 هرچه میگوید زخود میگوید او %~% اعتبار خویشتن میجوید او # 52 گر چنانست این که او پیغمبرست %~% در میان ما کنون او رهبرست # 53 معجزی از وی تمنا میکنیم %~% این سؤالست و نه غوغا میکنیم # 54 گر مراد ما بر آرد این زمان %~% قول او باور کنیم از جان جان # 55 هست اندر شهر ما گوری کهن %~% نه سرش پیداست آن گور و نه بن # 56 هست آن گوری کنون چون بیضه %~% در میان گور دیگر رخنه # 57 کس نمیداند که این گور که است %~% لیک گوری سهمناک و بس مهست # 58 کس نمیداند که این گور که بود %~% پیشتر زین شهر ما این گور بود # 59 گر بمعجز مر ورا زنده کنی %~% تو شوی شاه وهمه بنده کنی # 60 گر بمعجز تو ورا پرسی سخن %~% او بگوید با تو ز اسرار کهن # 61 اندر آییم آن زمان در دین تو %~% بس نباشیم آن زمان در کین تو # 62 هرچه فرمائی بجان فرمان کنیم %~% هرچه گوئی تو دگر ما آن کنیم # 63 راست گردد این زمان پیغمبری %~% از دگر پیغمبران تو سروری # 64 گفت بنمائید آنجا گه مرا %~% زین سخن چون کرده شد آگه مرا # 65 آن زمان رفتند تانزدیک گور %~% آن گروهی مردمان با شر و شور # 66 دید عیسی سهمگین گوری عظیم %~% نزد آن استاد عیسی سلیم # 67 ms057 منظر آن گور از سنگ رخام %~% روشن واسفید چون روی حسام # 68 نقشهای خط عبری اندران %~% دید عیسی بس عجایب آن زمان # 69 پیش آنجا رفت و آن خط را بخواند %~% وی عجب عیسی از آن گریان بماند # 70 بود بنوشته که ای عیسی پاک %~% چون رسی ما را دمی در روی خاک # 71 این نوشته بد که ای عیسی بخوان %~% راز ما را زین نوشته باز دان # 72 تاترا معلوم گردد حال من %~% بازدانی سر بسر احوال من # 73 تاترامعلوم گردد این زمان %~% باز دانی حال من ای راز دان # 74 من بدم شاهی ز دور آفرین %~% راه جو و راه دان و راه بین # 75 شصت پیغمبر بد اندر دور من %~% نام من افتون شاه انجمن # 76 روی عالم بود در فرمان من %~% هرچه بد اندر جهان بد آن من # 77 ششصد و چل پادشه از هر دیار %~% بود در فرمان من من شهریار # 78 من وطن در ملک یونان داشتم %~% لشکر و گنج فراوان داشتم # 79 همچو من شاهی نبد با فرو هوش %~% پادشاهانم شده حلقه بگوش # 80 در بسیط کشور شادی و کام %~% بودهام اندر دو گیتی نیکنام # 81 سی و شش قصر معظم داشتم %~% سلطنت را بر تر از جم داشتم # 82 نزد من بودند حکیمان جهان %~% جمله با گفتار وحکمت‌خوش بیان # 83 صد غلامم دایما همره بدند %~% جملگی از وقت من آگه بدند # 84 هر زمانی من مکانی داشتم %~% عیش دنیا را خوشی بگذاشتم # 85 سالها در دور گردون دم زدم %~% داد خود از چرخ گردون بستدم # 86 مر مرا بد ماه رویان بیشمار %~% شاد میبودم در آن ملک و دیار # 87 با حکیمان راز و صحبت داشتم %~% هرکه آمد پیش عزت داشتم # 88 هیچکس در دور من کشته نشد %~% خاک در خون هیچ آغشته نشد # 89 هیچکس در دور من خود غم ندید %~% همچو من شاهی دگر عالم ندید # 90 هیچکس در پیش ms058 چون من شه گله %~% مینکردی از کسی درولوله # 91 نعمت دنیا نماند با کسان %~% عمرو شاهی هم نماند جاودان # 92 بشنو این احوال تا آگه شوی %~% این رموز بس عجایب بشنوی # 93 یک برادر زادیی بد مرمرا %~% دوستر بودی ز جان ودل مرا # 94 نو خطی با عارضی مانند ماه %~% نزد منبودی ورا بس عز و جاه # 95 هرچه آن من بد آن وی بدی %~% مشکل من زو همه آسمان شدی # 96 لشکر و گنجم همه در دست او %~% بود زان من ولی پیوست او # 97 حکم ازان او بدی بر حکم من %~% هرچه کردی بودی اندر حکم من # 98 گاه رزم و کین چو دستان بوداو %~% هر دم از نوعی بدستان بود او # 99 هر دیاری را که بد دشمن مرا %~% پشت لشکر بود و جان و تن مرا # 100 پیش من بودی چه در روز و چه شب %~% مرد حکمت بود بارای و ادب # 101 در همه وقتی ورا کردم امین %~% مثل او دیگرنبود اندر زمین # 102 اول کار او چو از مادر بزاد %~% بابش از دنیا برفت آن پر ز داد # 103 باب او مردی بزرگ و کامکار %~% همچو من بود او شه و هم شهریار # 104 ترک شاهی کرده بد با عز و ناز %~% از برای کردگار بی نیاز # 105 خلوت از بهر خدا او کرده بود %~% روز و شب آنجایگه خو کرده بود # 106 شب همه شب بود بیدار جهان %~% از خدا غافل نبودی یک زمان # 107 اربعین آنجا بخلوت داشتی %~% هیچکس نزدیک خود نگذاشتی # 108 جمله شب در نماز ایستاده بود %~% نه چو من دربند باغ و باده بود # 109 هر حکیمی را که بودی در جهان %~% پیش او رفتی و پرسیدی نهان # 110 کین چه فقرست و چه ترکست این بگو %~% ترک شاهی کرده ای نیک خو # 111 جمله ملک و دیارت آن تست %~% کرده آن را ترک آنهم زان تست # 112 خیز ms059 و بیرون آی و دیگر این مکن %~% از حکیمان پندگیر این یک سخن # 113 حکمت مطلق نه بیند رنج و غم %~% حکمت جانی برونست از عدم # 114 چند سوزی اندرین جای دژم %~% اوفتاده در غم و رنج و الم # 115 اندرین خلوت بگو احوال چیست %~% عاقبت اسرار گو این حال چیست # 116 کشف چه کردی بگو اندر دلت %~% چه گشاده گشت راز مشکلت # 117 این سخن با من بگو از بهر حق %~% کین شبت آخر چه باشد برسبق # 118 گفت ایشان را که عمری در غمم %~% اندرین خلوت ز بهر ماتمم # 119 آنچه من دانم حکیمان جهان %~% کی بدانند این زحکمت شد عیان # 120 راز من کی خودبداند هر حکیم %~% راز ما میداند الله رحیم # 121 آنچه من دانم درین خلوت سرای %~% حق مرا این جایگه شد رهنمای # 122 ای حکیمان گوش دارید این سخن %~% کین عجب رمزیست ز اسرار کهن # 123 ای حکیمان از دلم آگه شوید %~% جمله بر گفتار رازم بگروید # 124 این برادر کاندرین عالم مراست %~% نور هر دو دیده وجانم مراست # 125 این برادر صاحب عالم شدست %~% فارغ از اسرار ما هر دم شدست # 126 این برادر کشته عشق منست %~% نزد من اسرار اعیان روشنست # 127 خلوت اینجا بهر این میداشتم %~% خویشتن را در یقین میداشتم # 128 اندرین دولت بدیدم آفتاب %~% یک شبی بیدار بودم من بخواب # 129 ماهروئی آمد از دیوار و در %~% گفت با من رازهای بی شمر # 130 قصه و احوال من یکسر بگفت %~% گوش من این سرپر معنی شنفت # 131 گفت با من راز از فرزند من %~% از برادر قصه و پیوند من # 132 گفت با من آنچه احوال منست %~% سینه پر از دانش و قال منست # 133 حکم کرده مر خداوند جهان %~% کو بهر رازی که بودی غیب دان # 134 لیک هر چیزی که خواهد آن بدن %~% آن هم از حکم ازل خواهد شدن # 135 ای حکیمان ترک کردم جمله را ms060 %~% چون مرا گفتند اسرار خدا # 136 یک دو روزی کاندرین روی جهان %~% باشم از حکم خدای آسمان # 137 در سوی خیل و حشم خواهم شدن %~% پیش فرزندان وزن خواهم شدن # 138 گفت با من راز حق آن ماه روی %~% لیک آخر گفت پیش شه بگوی # 139 چون خبر داد او مرا برخاستم %~% شهر را از بهر او آراستم # 140 بود یک سال تمام اندر حرم %~% بود اندر شهر شادی دمبدم # 141 یک زنی بد مر برادر را نکوی %~% بر صفت ماننده مه خو بروی # 142 راز دانی صاحب رمز و اصول %~% در میان قوم مانده او قبول # 143 هرکه از وی حاجتی میخواستی %~% حق تعالی کار او آراستی # 144 چشم عالم همچو آن زن پارسا %~% هم ندید و هم نه بیند سالها # 145 گشت آبستن بحکم کردگار %~% بشنو این سر خدای کامکار # 146 چون گذشت او را شبی از سر گذشت %~% مهر و ماه او همه غم در نوشت # 147 زاد فرزندی چو ماه آسمان %~% کس چه میداند از اسرار نهان # 148 ماهروئی سرو قدی نازنین %~% کرد پیدا صانع از ما مهین # 149 بعد یک ماهش پدر اندر گذشت %~% مادر از دنبال او هم در گذشت # 150 این پسر نه ماهه شد از حکم حق %~% بر سر او بود ما را این سبق # 151 گشت شش ساله ز حکم کردگار %~% کو خداوندیست مان پروردگار # 152 بعد از آن کردم ورا اندر کتاب %~% بود سالش عین ایام شباب # 153 سعی من کردم مر اورا بی حساب %~% تا برون آید بدیوان از کتاب # 154 رای ملک و پادشاهی خواست کرد %~% هرچه بودش رای از من راست کرد # 155 هرچه بد از وی نکردم من دریغ %~% تا که شد او صاحب کوپال و تیغ # 156 هر دمش کاری دگر در پیش بود %~% هر دم او را سلطنتها بیش بود # 157 هر دم از نوعی دگر آمد برون %~% بود پیش لشکر من ذوفنون # 158 ms061 لعبها و پیشهها دانسته کرد %~% هرچه او میکرد بس دانسته کرد # 159 جان من از شوق او بد شاد کام %~% زانکه دنیا داشتم بس شاد کام # 160 جان من از شوق او میسوختی %~% هر دم از شادی رخم افروختی # 161 پهلوانی گشت همچون پور زال %~% بود اندر پهلوانی بی مثال # 162 من ازو در امن و او در خون من %~% کس چه میداند که چونست این سخن # 163 کس نبود اندر همه روی زمین %~% همچو او صاحب فران و آفرین # 164 ملک من زو گشت یکسر پرخروش %~% دیک ملک من بدی از وی بجوش # 165 ملک من زو گشت بس آراسته %~% گرچه بودم نعمت و هم خواسته # 166 گرچه ما را این جهان پر کام بود %~% زو مرا پیوسته ننگ و نام بود # 167 من چه دانستم که اویم دشمنست %~% در پی قصد من و خون منست # 168 بد وزیری مر مرا مردی بزرگ %~% در همه کاری ابا هوش و سترگ # 169 در همه فن خرده دان و خرده گیر %~% بود حاکم گرچه او بودی وزیر # 170 حکمت و طب داشت بی حد و قیاس %~% در بزرگی بود او مردم شناس # 171 با حکیمان دائما بودی مقیم %~% زیرک و دانا و خوش قول و حکیم # 172 بس کتبها را که او برخوانده بود %~% رمزها از خویشتن بر رانده بود # 173 بس کتب از خویش کردی پایدار %~% در علوم او بدی عالم نظار # 174 ملک من زو بود با رای نظام %~% در همه کاری بدی با فر و کام # 175 این برادر زاد من اندر حرم %~% دایما بودی نشسته در برم # 176 مرمرا یک زن بدی چون آفتاب %~% قد او چون سرو رو چون ماهتاب # 177 مشک موئی مشک بوئی مهوشی %~% روح افزائی لطیفی دلکشی # 178 پارسائی مثل اودیگر نزاد %~% تا که بنیاد جهان ایزد نهاد # 179 همسر و هم زاد من بودی مدام %~% کار و بارمن ازو با احترام # 180 ms062 او نظر از روی او پنهان نکرد %~% عاقبت برجای او آن بد بکرد # 181 بشنو ای عیسی تو این اسرار من %~% تا عجب مانی تواندر کار من # 182 گشت عاشق بر زنم این سست پی %~% در فعالش بیخبر بودم ز وی # 183 در حرم یک روز بود او با وزیر %~% پیش ایشان آمد آن بدر منیر # 184 پیششان پنهان خوان آراسته %~% بود از هر نوع آن آراسته # 185 پیششان بنهاد خوان و باز گشت %~% با وزیر آن بد قدم همراز گشت # 186 گفت من رازی که دارم در دلم %~% با تو تقریری کنم زین مشکلم # 187 زانکه تو مردی حکیمی راز دان %~% قصه درد دلم را باز دان # 188 چاره درد من بیچاره کن %~% راز من تو باز دان و چاره کن # 189 عاشقم من این زمان از جور شاه %~% او نمیآرد سوی من سر براه # 190 چند بفریبم ورا از هر صفت %~% با تو گفتم این زمان من معرفت # 191 گفت باوی این چه رمزست این مگوی %~% آنچه با من گفته دیگر مگوی # 192 حق شاه اینست با تو بی وفا %~% این مگو دیگر بترس از ماجرا # 193 ورنه زین سر شاه خود آگه شود %~% این سخن را از کسی گر بشنود # 194 کار افتد در خلل ناگه ترا %~% شه کند بیرون ازین جا گه ترا # 195 در زمان برخواست او از جای خود %~% پس وزیر آورد زیر پای خود # 196 کارد برحلق وزیر آنگه نهاد %~% چشمه خون پس ز حلقش برگشاد # 197 چون زنم آمد بدید آن سر حال %~% اوفتاد اندر حرم بس قیل و قال # 198 دست زد تا زن در آرد پیش خود %~% زانکه عاشق گشته بود و بی خرد # 199 پس کنیزان گرد او اندر شدند %~% جملگی در قصد خون او بدند # 200 پس زن اندر آن زمان فریاد گرد %~% زانکه آن سک از جفا بیداد کرد # 201 سر برید از تن ورا اندر حرم ms063 %~% بر کنیزان تاخت با جور و ستم # 202 او کنیزان را بسی سر زخم کرد %~% آنچنان کرد آن سگ و هم غم مینخورد # 203 سوی من ناگاه آوردند خبر %~% جان من زان گشت حالی بر خطر # 204 کردم آهنگ جدل در پیش او %~% پر ز درد و پر ز کین و فتنه جو # 205 با سپاهی بیعدد در پیش قصر %~% روی بنمودم که بودم شاه عصر # 206 تا فصاص خود کنم زان شوم باز %~% در نهان گفتم که ای دانای راز # 207 داد من بستان از این میشوم شوم %~% گرنه زو ویران شود این مرز و بوم # 208 چون رسیدم لشکری دیدم عجب %~% هم از آن خود پر از مکر و تعب # 209 مکر کرده بود زیر نردبان %~% تا مرا آنجا بگیرد ناگهان # 210 ناگهان دیدم که آن بد اصل جست %~% در پس پشت و دودست من به بست # 211 لشکر از هر سوی بر من تاختند %~% چون به بستندم به پشت انداختند # 212 بر نشست و بانگ زد آنجا که بود %~% ناگهان لشکر از آنجا راند زود # 213 بود صحرائی مرا در پیش شهر %~% آورید آنجا مرا از زهر و قهر # 214 گفت لشکر را شمارا شاه کیست %~% اخترانید و شما را ماه کیست # 215 جمله لشکر پیش بودندش سجود %~% چشم من حیران در آنجاگه ببود # 216 در نهان گفتم که ای دانای راز %~% این عجب سریست کار من بساز # 217 جمله گفتندش که شاه ما توئی %~% هرچه میخواهی چنان کن چون توئی # 218 گفت با من لشکری همره شوید %~% تا کنون برراز من آگه شوید # 219 بر نشست آنگاه ساز راه کرد %~% مرمرا با خویشتن همراه کرد # 220 بانگ زد بر لشکر و خیل و سپاه %~% ناتمامت روی را آرد براه # 221 پس منادی زد که هو کس نزد من %~% رفعت و منشور خواهد ز انجمن # 222 پیش من آیند لشکر یک سوی %~% هرکه خواهد مهتری و بهتری ms064 # 223 بود او تنها و لشکر سوی او %~% شاد میرفتند در پهلوی او # 224 از تمامت لشکر و خیل و سپاه %~% هیچ کس با من نمیکردی نگاه # 225 چون قضای حق درآید ناگهان %~% کس نداند راز و اسرار نهان # 226 هرچه خواهد بود از دریای بود %~% آنچه پنهان بود پس پیدا ببود # 227 چون قضای حق درآمد هر کسی %~% رنج بیهوده نمییابد بسی # 228 از قضای حق کسی آگاه نیست %~% چون درآمد خواه هست و خواه نیست # 229 چون قضای حق بدانی بر مپیچ %~% با قضای رفته چندین سر مپیچ # 230 چون قضای حق درآید از کمین %~% کس نداند از گمان و از یقین # 231 چون قضای حق درآید مرد را %~% چون نداند چاره آنکس کرد را # 232 چون قضای حق شود پیدا بتو %~% گردد از هر سوی پر غوغا بتو # 233 از قضا من خسته وزار ای عجب %~% میدویدم تن نحیف و خشک لب # 234 بند اندر گردن من بسته بود %~% گرچه سر تا پای کلی خسته بود # 235 راه او با جمله لشکر میبرید %~% بند او در گردن من میشید # 236 بودم اندر پس دوان مانند سگ %~% میدویدم بند در کردن بتک # 237 تن نزار و خسته و جان پر ز درد %~% عاقبت بشنو که تا با من چه کرد # 238 آورید اینجا که این گور منست %~% خیمه و خرگاه در اینجا به بست # 239 یک درختی بود بر رسته عجب %~% حق تعالی آفریده زین سبب # 240 پس فرود آمد در اینجا شادمان %~% بشنو این حکم خدای غیب دان # 241 مر مرا سر تا قدم اندر درخت %~% بر طنابی سخت بر پیچید سخت # 242 ایستاد اندر برم پر خشم و کین %~% اوفکنده او گرهها بر جبین # 243 گفت با من چون همی بینی تو خود %~% گرچه نیکی کرده کردیم بد # 244 گفتم او را کین همه زاری من %~% چیست کاینجا میکنی خواری من # 245 گفت میدانم که گر ms065 بخشم ترا %~% جان من از تن جدا خواهی مرا # 246 من ترا اینجایگه خواهم بکشت %~% نیستم ایمن ازین کار درشت # 247 گفت با من تیر بارانت سزد %~% آنگهی بر کل لشکر بانگ زد # 248 پیش استاد و بگفت ای لشکری %~% بر شما هستم کنون من مهتری # 249 هرکه میخواهد ز من گنج و خدم %~% تیر بارانی کند از بیش و کم # 250 برعم من تیر بارانی کنید %~% گر شما خود دوستداران منید # 251 تیر بنهادند لشکر در کمان %~% بشنو این سر خدای غیب دان # 252 آن شجر بشکافت از تقدیر حق %~% کس نداند راه با تقدیر حق # 253 از درخت آمد یکی پیری برون %~% سبزپوشی پاک رایی رهنمون # 254 جامه سبز عجایب در برش %~% بود نورانی بکل پا و سرش # 255 بودش اندر دست تیغ آبدار %~% پیش آن سم شد به گفتا گوش دار # 256 بر میانش زد ز ناگه تیغ او %~% همچو برقی رفت زیر میغ او # 257 در زمان او از میان دوپاره شد %~% از جهان جان ستان آواره شد # 258 روی خود او کرد سوی لشکری %~% بشنو این سر تا عجایب بنگری # 259 از نهان برخواند چیزی ناگهای %~% در دمید آنگاه او باد دهان # 260 جمله لشکر سرنگون سار آمدند %~% پر ز رنج و پر ز تیمار آمدند # 261 جملگی یکسر فغان برداشتند %~% آنچه کشتند آن زمان برداشتند # 262 روی کردند آنهمه در سوی پیر %~% کز برای حق تو ما را دستگیر # 263 هرچه ما کردیم از نیک و بدی %~% حق تعلای کرد ما را برزدی # 264 بد بکردستیم ما بر جان شاه %~% بعد از این بوسیم دست و پای شاه # 265 گفت پیر سبزه پوش ای لشکری %~% ای خدا تو حاضری و ناظری # 266 این بدی کردید شاه خویش را %~% همرهی کردی بد اندیش را # 267 این زمان مر شاه را لشکر شوید %~% بعد ازآن برگفته کژمگروید # 268 تا شما را حق شفای او کند %~% خالق ms066 خالقان دوای او کند # 269 رو نهادند آن زمان بر روی خاک %~% کرد بخشایش برایشان حی پاک # 270 جملگی در حال صحت یافتند %~% بار دیگر عزو قربت یافتند # 271 پیر آمد هم مرا بگشود زود %~% جان من زان جان خود آگه نبود # 272 در قدم افتادم او را بر نیاز %~% گفتم از بهر خدا کارم بساز # 273 چاره کن کار این افتاده را %~% تا شوم حالی زغم آزاده را # 274 گفت ای شاه بزرگ نامور %~% کار عالم هست پر خوف و خطر # 275 عم خود را در خوشی بگذاشتی %~% لاجرم این ناخوشی برداشتی # 276 هر نشیبی را فرازی در پی است %~% فربهی را هم نزاری در پی است # 277 روز باشد عاقبت دنبال شب %~% روز پیدا کس نداند حال شب # 278 هرچه بینی دشمنش اندر پی است %~% هر چه نیک انگاری آنگه زان بدست # 279 هر دوعالم دشمن یکدیگرند %~% عقل و جان از کار عالم بر ترند # 280 دشمن شب روز باشد بی خلاف %~% عکس خورشیدست ابر پر گزاف # 281 دشمن روزست ظلمت در میان %~% دشمن ارض است بیشک آسمان # 282 دشمن چپ راست آمد راست دان %~% دشمن جنت جهنم را بدان # 283 دشمن جانست این اجسام تو %~% کز برای اوست ننگ و نام تو # 284 دشمن خویش و تمام لشکری %~% ترک کل کن تاز دولت برخوری # 285 هرکه او در ترک دنیا زد قدم %~% درگذشت از کفر و از اسلام هم # 286 هر چه داری ترک کن یکبارگی %~% تا برون آئی ازین بیچارگی # 287 گر برون آئی ز یکیک پاک تو %~% خوش بخواب اندر شوی در خاک تو # 288 پادشاهانی که پیش از تو بدند %~% صاحب گنج و سپاه وزر بدند # 289 پادشاهان جهان پنهان شدند %~% جمله با خاک زمین یکسان شدند # 290 پادشاهان جمله ناپیدا شدند %~% جمله با خاک زمین یکجا شدند # 291 پادشاهان جهان را خاک بین %~% خاک را از درد سینه چاک بین # 292 پادشاهان جهان ms067 در زیر خاک %~% جمله پنهان گشته چشمانشان مغاک # 293 پادشاه اول و آخر حقست %~% پادشاه پادشاهان مطلق است # 294 پادشاه هر گدا و هر اسیر %~% پادشاه هر فقیر و هر امیر # 295 پادشاه جمله مسکینان هم اوست %~% مغز شاهان اوست ایشان جمله پوست # 296 پادشاهان بر درش سر بر زمین %~% مینهند از بهر لطف راحمین # 297 اوست باقی چه ازل چه در ابد %~% او یکی بس قل هوالله احد # 298 ترک شاهی گیر تا سلطان شوی %~% ورنه گرد چرخ سرگردان شوی # 299 ترک شاهی گیر کو شاهست و بس %~% اوزراز هرکس آگاهست و بس # 300 این دو روزه عمر ترک خویش گیر %~% در سلامت رو صلاحی پیش گیر # 301 تا ازین شاهی دگر شاهی دهد %~% از کمال صنعت آگاهی دهد # 302 پادشاهی ذوق معنی آمدست %~% گرچه راهت سوی عقبی آمدست # 303 ترک لشکر کن درآنجا باش تو %~% دانه در این زمین میپاش تو # 304 هرچه کاری اندر آنجا بدروی %~% گرتوقول پیر اینجا بشنوی # 305 نیست عمرت بیش یکسال دگر %~% چون برفتی بشنوی حال دگر # 306 بعد از این اینجای منزلگاه تست %~% قبرگاه گور و خاک و راه تست # 307 یک دو روز اینجا قراری پیش گیر %~% در سلامت رو صلاحی پیش گیر # 308 چون بمیری تو رهت آنجا بود %~% بعد از آنت مسکن و ماوا بود # 309 چون گذشت از قرب حالت یک هزار %~% بعد از آن آیی دگر برروی کار # 310 در زمان دور عیسی پاک تو %~% بار دیگر زنده گردد خاک تو # 311 از برای زیر خاکی راز خاک %~% زنده گرداند ترا دانای باک # 312 تو گواهی ده که او پیغمبرست %~% از دگر پیغمبران او مهترست # 313 تو گواهی ده که عیسی بر حق است %~% هست روح الله وحی مطلقست # 314 تو گواهی ده میان مردمان %~% کورسولست از خدای آسمان # 315 تو گواهی ده که او روحست پاک %~% تو گواهی ده که نه آبست و خاک # 316 تو ms068 گواهی ده که او از مریم است %~% همچو او در عرصه عالم کم است # 317 هست او بر راستی ای مردمان %~% اوست از امر خدای جاودان # 318 ترک دنیا گیر آنگه شاد باش %~% از همه رنج وغمان آزاد باش # 319 این بگفت و گشت ناپیدا ز چشم %~% درگذشت از نزد من دور از دو چشم # 320 لشکری کردم بسی از هر کنار %~% عز خود در ذل کردم اختیار # 321 چارکس با من موافق آمدند %~% همچو من زین حال صادق آمدند # 322 بعد از آن این گور اینجا ساختم %~% خویش را از خلق وا پرداختم # 323 در بن این گور می برم بسر %~% عاقبت چون عمر من آمد بسر # 324 زین جهان بیوفا بیرون شدم %~% خاک گشتم در میان خون شدم # 325 دفن کردندم دراینجا زیر خاک %~% تا چه آید بعد از این از حی پاک # 326 السلام ای پیغمبر حق السلام %~% السلام ای روح حق شمع انام # 327 چون رسیدی اول این خط را بخوان %~% اولین احوال این بیچاره دان # 328 چونکه عیسی خواند این خط را رموز %~% گفت ای جبار ای گیتی فروز # 329 سر بسوی آسمان برداشت او %~% دیدهها بر سوی حق بگماشت او # 330 در سوی حضرت درآمد در دعا %~% تادعایش گشت درحالی روا # 331 پس عصا در گور زد گفتا که قم %~% روح گردای خاک پس از جابجم # 332 ناگه از امر خدای آسمان %~% پادشاه آشکارا و نهان # 333 نور او بر جزو و کل تابنده کرد %~% او بقدرت خاک مرده زنده کرد # 334 گور و خاک از یکدیگر چون باز شد %~% زنده گشت آن شخص و صاحب راز شد # 335 کرد او بر روی رو ح الله سلام %~% گفت ای دانای جمله خاص و عام # 336 ای زدم دم در دمیده خاک را %~% زنده کرده خاک روح پاک را # 337 ای تمامت انبیا را دوست دار %~% کشته تو انبیا از کردگار # 338 ای بتو زنده ms069 شده جان در تنم %~% ای بتو بینا دو چشم روشنم # 339 جسم و جانم یافته باری دگر %~% دیده دل گشته بی خوف و خطر # 340 من ازین بار دگر جان یافتم %~% بار دیگر راز پنهان یافتم # 341 زنده گردان مر مرا مقصود چیست %~% گفت بر گو تا ترا معبود کیست # 342 گفت روح الله بر گو زین سخن %~% از رموز سر و اسرار کهن # 343 تاترا آن پیر از اول چه گفت %~% گوش تو اول چه راز حق شنفت # 344 پیر را زان حال دل آگه نبود %~% چونکه عیسی گفت راز آنگه شنود # 345 بعد از آن رخ سوی جمع قوم کرد %~% گفت غفلت دل شما را نوم کرد # 346 سر من بینید زود آگه شوید %~% گرچه گمراهید اندر ره شوید # 347 هست روح الله و ما را سرورست %~% بر یقین کل که او پیغمبرست # 348 هرکه کرد اقرار بروی این زمان %~% رسته گردد از بلای جاودان # 349 هرکه این معنی نداند از یقین %~% حقتعالی را نداند از یقین # 350 هر که ایمان آورد بر موی او %~% رسته گردد از بلا و گفت و گو # 351 هرکه بشناسد ورا این جایگاه %~% راه روشن گرددش تا پیشگاه # 352 قصه خود جمله با ایشان بگفت %~% بعد از آن رخ را بخاک اندر نهفت # 353 آن سگان گفتند کاینها راست نیست %~% هرچه افزونست آنجا کاست نیست # 354 معجزی دیگر طلب خواهیم کرد %~% آنگهی رسم ادب خواهیم کرد # 355 این یقینست و گمانی میبریم %~% پاره از اولین آگه تریم # 356 گفت عیسی چیست دیگر راز را %~% تا نمایم با شما آن باز را # 357 جمله گفتند این زمان در پیش کوه %~% چشمهای آری برون تو با شکوه # 358 تا میان کوه ساران آمدند %~% همچو ابری سیل باران آمدند # 359 بود کوهی سرخ هم مانند خون %~% جمله گفتند آوری زینجا برون # 360 پیش کوه آمد بامر کردگار %~% بشنو این سردگر را گوش دار # 361 گفت ms070 ایشان را زمانی این سخن %~% وحشتی پیداست از راز کهن # 362 گفت حق رازی دگر فرموده است %~% این سخن بر قولتان بیهوده است # 363 چون شما معجز نه بینید این دگر %~% پس بگوئید آن و آنگاه این دگر # 364 حق بلا خواهد فرستد بر شما %~% جبرئیل آمد بگفت این از خدا # 365 گفت مصدر آن زمان کان روح پاک %~% مینماید زین پس ایشان را هلاک # 366 قول تو حقست ایشان باطلند %~% هرچه میگوئی ز حق بس غافلند # 367 گفت عیسی کین دگر خود راست شد %~% از خدا فزون در ایشان کاست شد # 368 پس عصا در دست خود محکم بداشت %~% هر دوچشم خویشتن بر که گماشت # 369 گفت عیسی کای خدای بحر و بر %~% ای زهر رازی ضعیفی با خبر # 370 اول و آخر توئی تو ظاهری %~% بر همه اشیا عالم قادری # 371 وارهان جانم ازین مشت خسان %~% زانکه کار من رسید اینجا بجان # 372 چشمه زین کوه بیرون کن روان %~% ای خداوند زمین و آسمان # 373 این بگفت و زد عصا بر سنگ کوه %~% کوه درارزش درآمد با شکوه # 374 سنگ از صنع خدا برهم شکافت %~% بار دیگر چشمه آنجا بیافت # 375 چشمه زان سنگ آمد بر برون %~% شد روان ماننده عین شجون # 376 بود آبی همچنان کاب حیات %~% هرکه خوردی یافتی از نو حیات # 377 گوییا کز آب کوثر بود آن %~% از نبات و قند خوشتر بود آن # 378 شربتی ز آنجایگه عیسی بخورد %~% چشم جان زان آب معنی تازه کرد # 379 شکر حق کرد و برو مالید دست %~% پیش آن قوم آنگهی شادان نشست # 380 جمله بنشستند اندر پیش کوه %~% کرد عیسی روی سوی آن گروه # 381 گفت ای خلقان ز دل باری دگر %~% کاین چنین چشمه ز صنع دادگر # 382 آمدست این آب از جوی بهشت %~% از برای معجزم اینجا بهشت # 383 حق تعالی صنع را آورده است %~% دیدن چشم شما این کرده است # 384 هست ms071 این آب از بهشت جاودان %~% بر مثال آب حیوان درجهان # 385 یادگاری از نمودار منست %~% بر مثال حالتان این روشنست # 386 صورت حال شما زان شد پدید %~% هر کسی این دید نتواند شنید # 387 چشم صورت کوه دانید این زمان %~% آب زاینده ز معنی شد روان # 388 هست عیسی بر مثل جان شما %~% یک دو روزی هست مهمان شما # 389 این دعای من کنید از جان قبول %~% تا مرادخود بیابید از اصول # 390 این زمان دانید من روح اللهم %~% از خدا وز خویشتن من آگهم # 391 مرده را کردم بدم من زنده را %~% زنده گردانید جان بی ماجرا # 392 از درون ظلمت خود وارهید %~% سنت ایزد میان جان نهید # 393 از عذاب جاودان ایمن شوید %~% در بهشت جاودان ساکن شوید # 394 هرکه او مر حق شود دل دوست را %~% مغز گردد از یقین دل پوست را # 395 هرکه او قول خدا را بشنود %~% از عذاب آن جهان ایمن شود # 396 چند گویم با شما از کردگار %~% چون بدانستید باید کرد کار # 397 آورید اقرار بر من از نخست %~% تا ازین پس کارتان آید درست # 398 آورید اقرار الله هم یکیست %~% بر همه دانا و بینائی شکیست # 399 آورید اقرار کو اسرارتان %~% حق بداند ز اشکارا ونهان # 400 آورید اقرار کز یک نطفه خون %~% کرد پیدامر شما بی چه و چون # 401 آورید اقرار من پیغمبرم %~% وز دگر پیغمبران من بهترم # 402 آورید اقرار اندر گور و مرگ %~% ملک ومال و جسم و جان گویند ترک # 403 آورید اقرار اندر صنع او %~% روز و شب باشید اندر جستجو # 404 آورید اقرار بر روز پسین %~% بازگشت سوی او چه کفر و دین # 405 هرچه کردید و کنید اندر جهان %~% آورند آن روز پیش دیدتان # 406 هرچه کردید از نکویی و بدی %~% جمله بنمایند تان اندر خودی # 407 هرچه کردید آنگهی آگه شوید %~% گر شما این قول عیسی بشنوید # 408 آورید اقرار بر ms072 هستی او %~% نیست گردید و بود هستی بدو # 409 هرکه نیکی کرد نیکی دید باز %~% خرم انکو راه نیکی دید باز # 410 جملگی گفتند اقرار آوریم %~% هرچه گوئی ما ز پیمان نگذریم # 411 لیک ما را هست از تو یک سئوال %~% آن جواب ما بکو از حسب حال # 412 گر جواب ما بگوئی یک بیک %~% آوریم اقرار ما بی هیچ شک # 413 گر جواب ما بگوئی آگهی %~% آن زمان تو عیسی روح اللهی # 414 گفت عیسی آنگهی آن قوم را %~% چه سوالست اندرین قوم شما # 415 بود دانشمند مردی زان میان %~% بس بزرگ و خرده بین و خرده دان # 416 صاحب تفسیر و اسرار و قلم %~% در میان قوم گشته چون علم # 417 سالها تحصیل حکمت کرده بود %~% نه چو ایشان راه حق گم کرده بود # 418 بود نام او سبیحون باحیا %~% بود او مرقوم خود را پیشوا # 419 راز عیسی او یقین دانسته بود %~% گفت عیسی را بجان ودل شنود # 420 خلق گفتند آن زمان در گفت و گو %~% هرچه میگوید جواب آن بگو # 421 پیش عیسی آمد و کردش سلام %~% کرد روح الله ز جای خود مقام # 422 عزت آن مرد آورد او بجای %~% نزد خود بنشاندش آنگه او زپای # 423 پرسشی با یکدیگر کردند خوش %~% دید عیسی جسم و جانی ماه وش # 424 بود مردی پر ز علم آراسته %~% از سر دنیا بکل برخاسته # 425 دید مردی خوش سؤال و خوش جواب %~% ره رو روشن دل و حاضر جواب # 426 گفت ای مرد خدای راز بین %~% جمله اسرار کلی باز بین # 427 گر سؤالی داری از من باز گوی %~% آنچه میدانی ز من پرس و مجوی # 428 کرد عیسی او سؤال اولین %~% گفت ای روح خدا و راه بین # 429 باز ده ما را جوابی از خرد %~% تا خداوندجهان فرد احد # 430 آسمان را از چه پیدا کرده است %~% از چه این صورت هویدا کرده است # 431 ms073 آسمان از چیست این اشجار چیست %~% بود ناپیدا و این پیدا ز چیست # 432 روشنم گردان و با من باز گوی %~% در معنی برفشان وراز گوی # 433 گفت عیسی کین معانی گوش کن %~% جان خود از شوق آن مدهوش کن ~~PageV01P14 # 1 از یقینت این سخن را گوش دار %~% بشنو این اسرار و صنع کردگار # 2 اول بنیاد بر ذات خدای %~% پادشاه راز دان و رهنمای # 3 جوهی از نور خود پیدا بکرد %~% بس دلی کز شوق خود شیدا بکرد # 4 حکم کرد از نیک و بد آنجایگاه %~% تا شود پیدا بخود آن جایگاه # 5 این جهان و آن جهان چون آفرید %~% راز خود برجان ما کرد او پدید # 6 از جلال خود نظر بروی فکند %~% آتشی از شوق خود در وی فکند # 7 جوهری بد از لطافت روشنی %~% ذات خود پیدادر آن بد بی منی # 8 اول و آخر درو پیدا شده %~% عاشق از معشوق دل شیدا شده # 9 هرچه بود و هرچه خواهد بود نیز %~% اندران کلی نمود او جمله چیز # 10 چاره نور تجلی در رسید %~% خویشتن در خویشتن کلی بدید # 11 در طلب آمد پس آنگه جوش کرد %~% جرعه از جام جلالش نوش کرد # 12 در طلب برخود بگشت او هفت بار %~% هفت پرگار فلک شد آشکار # 13 عکس نور آنجایگه آمد پدید %~% راه بگرفت و درو شد ناپدید # 14 آسمان از آن دو جوهر کرده شد %~% نور عزت از یقین چون پرده شد # 15 گشته پیدا از کف او این زمین %~% تاشود پیدا مکان اندر مکین # 16 همچنان در جلوه بود آن نور پاک %~% پس نظر افکند از بالا بخاک # 17 هر دویکی گشت از روی شناخت %~% آن ازین و این از آن سوی تو تاخت # 18 لیک این رازیست گفتم با تو باز %~% لیک با ایشان نشاید گفت راز # 19 ذره از نور او شد آفتاب %~% از بخارات زمین تر شد سحاب # 20 نور پیدا ms074 گشت و شد ظلمت نهان %~% کرد پیدا نور در روی جهان # 21 روی عالم را همه انوار داد %~% بعد از آن ترکیب پنج وچار داد # 22 روز نورست و بظلمت شب بساخت %~% نور و ظلمت را ز بعد سوز ساخت # 23 اصل و فرعی در میان آمد پدید %~% تا همه روی جهان آمد پدید # 24 خاک و آتش سخت در پیوست کرد %~% تا از آن روی زمین را سخت کرد # 25 کوه شد پیدا ز بهر ساکنی %~% تا شودآنجا مقام ایمنی # 26 آفتاب از وی قمر بستد روش %~% یافته در دور گردون پرورش # 27 روحها از ذات خود پیدا نمود %~% پس تمامت نقش آن اشیا نمود # 28 کرد از روی قمر پیدا نجوم %~% تا ازین پیدا شود راز علوم # 29 از چراغ صد هزاران شمع را %~% باز افروزد یکی در جمع را # 30 اینهمه از نور شمس آمد پدید %~% بعد از آن این شم و لمس آمد پدید # 31 سفل را نفس عناصر ساخت او %~% انگهی باران ز عنصر ساخت او # 32 ذات حق زینها منزه آمدست %~% این کسی داند که آگه آمدست # 33 راز حق پیدا بکردست این صفات %~% انبیا کردند شرح و وصف ذات # 34 ذات حق این جملگی تقریر کرد %~% علو و سفل آنجای در تحریر کرد # 35 ذات حق در جزو و کل مستغرقست %~% گر ببینی ور نبینی خودحقست # 36 انبیا را کرد پیدا هم زخود %~% بعد از آن بخشید کل را هم ز خود # 37 علو روحانی و ظلمت سفل بود %~% نیست درهستی خود پیدا نمود # 38 صد هزار و بعد از آن بیست و چهار %~% انبیا از نور خود کرد آشکار # 39 عالم جانست علو این را بدان %~% عالم سفلست جسم ناتوان # 40 ماه و شمس و روز و شب با یکدگر %~% ساخت ترکیبی چنین پیروز گر # 41 شش جهت در سفل آمد راستی %~% تا شود پیدا در آنجا خواستی # 42 پنج حس در ms075 شش جهت سالار کرد %~% هفت را با هشتمین دوار کرد # 43 مختلف کردش تمامت جزو جزو %~% تا شود پیدا بکلی عضو عضو # 44 پس عناصر رادرآمیزش نشاند %~% هر یک از راه دگرشان سیر راند # 45 ضد یکدیگر نهاد این هر چهار %~% تا شود اسرار ایشان آشکار # 46 موضع هر یک بکلی راست کرد %~% تا همه کار جهان را راست کرد # 47 موضع آتش بسوی شرق بود %~% گرچه در هر جای همچون برق بود # 48 موضع باد از غرور است این بدان %~% موضع آب از جنوب آمد روان # 49 خاک بد مغز همه اسرارها %~% گشته پیدا اندرو انوارها # 50 این همه بر عقل آرایش بکرد %~% بعد از آن در زیر پالایش بکرد # 51 هفت دریا را بصنع خویشتن %~% زیر خاک آورد پیدا ما و من # 52 آسمان در گرد ما آمد زشوق %~% این عجایب بشنو از اصحاب ذوق # 53 گرچه اندر ذوق و شوقند و شتاب %~% کوکبان چرخ و نور آفتاب # 54 چون نظر بر خاک دارند این همه %~% بلک نور پاک دارند این همه # 55 اصل کار خاکست در اسرار حق %~% میشود آنجا همه انوار حق # 56 بعد از آن چون خویشتن افکنده دید %~% از میان جمله خود را زنده دید # 57 چون نظرگاه خداوند آمد این %~% نام آن شد آسمان این شد زمین # 58 ذات بیرون درون بگرفته است %~% بر سر هر کس قضائی رفته است # 59 عقل پیدا کرده است از صنع خود %~% تا شود پیدادر آنجا نیک و بد # 60 عقل پیدا کرده تا شد رهنمون %~% هر یک از لونی دگر آید برون # 61 چون بگشتند جملگی در گردخاک %~% کرد پیدا جسم ما از آب پاک # 62 آتش آنگه رازدان باد شد %~% هر دو را کار از دگر آباد شد # 63 آب همچون آینه روشن نمود %~% خاک را این هر سه آنگه تن نمود # 64 جان ز ذات آمد بره سوی صفات %~% جسم ازو دریافت ناگه این ms076 حیات # 65 جمله را با یکدگر ترکیب کرد %~% آنگهی با یکدگر ترتیب کرد # 66 عقل با تن پرورش آغاز کرد %~% راه اول را بآخر ساز کرد # 67 جمله ذرات گشته متصل %~% فاعل افلاک بر این مشتعل # 68 این رموز ما ز جائی آمدست %~% کاندرآنجا عقل رهبر گم شدست # 69 چون نظر با یکدیگر پیوند شد %~% راه پیدا گشت و کل در بند شد # 70 جزو خود کل دید در ره گم شده %~% بود چون یک قطره در قلزم شده # 71 پس سؤال دیگر از وی خواست کرد %~% گفت حق بود این و حق این راست کرد # 72 چون همه او بود یکسر جزو و کل %~% از چه پیدا گشت زینسان عز و ذل # 73 نیک و بد از چه پدید آمد زوی %~% چون همه گفت و شنید آمد زوی # 74 چون همه او بود برگو این سخن %~% تا شود پیدا مرا راز کهن # 75 این یکی ره بین وان اعمی شده %~% این یکی نادان و آن دانا شده # 76 این یکی در عز و قربت آمده %~% آن یکی در رنج و محنت آمده # 77 این یکی مال فراوان یافته %~% آن یکی یک لقمه نان یافته # 78 این یکی بیچاره و حیران شده %~% آن یکی در ناز خود پنهان شده # 79 این یکی جویای اسرار آمده %~% آن یکی در عین پندار آمده # 80 این یکی فارغ نشسته از همه %~% آن یکی در بسته برروی همه # 81 این جسد را در حسد آورده است %~% آن یکی رو در احد آورده است # 82 این یکی عمر از خوشی و کام دل %~% برده بر سر یافته آرام دل # 83 آن یکی در خون دل جان رفته کل %~% اوفتاده در بلا ورنج و ذل # 84 این یکی در گنج و آن یک در زحیر %~% این یکی در ناز و آن یک در نفیر # 85 این یکی مؤمن شده آن کافری %~% این تحیر را نه پائی ms077 نه سری # 86 این یکی در قتل و خون آورده رو %~% عالمی از وی شده در گفتگو # 87 آن یکی در راه جسم و بغض و آز %~% آمده در راه حق درمانده باز # 88 این یکی مردار خواری همچو سگ %~% میدود از بهر مرداری بتک # 89 آن یکی از بهر آزار کسان %~% روی را در جنگ کرده چون خسان # 90 این یکی بر خلق و بر عزت شده %~% با همه ذرات در صحبت شده # 91 آن یکی از بهر ظلم و جور خلق %~% میکند خواری نداند غور خلق # 92 این یکی دانسته آن نادان شده %~% ازچه باشد جملگی تاوان شده # 93 گفت عیسی این همه از اصل کار %~% در قلم آمد ز حکم کردگار # 94 چون قلم با لوح شد آنجا پدید %~% هرچه او میخواست شد زانجا پدید # 95 نیک و بد برخاست یکسر از قلم %~% تا بود اسرار از سر عدم # 96 بر سر هر یک قضائی رفته است %~% برتن هر یک جفائی رفته است # 97 هر یکی را آنچه او بایست داد %~% هر یکی را راه دیگرسان نهاد # 98 هر یکی را قسمتی تقدیر کرد %~% هر یکی را قربتی تدبیر کرد # 99 تا شود پیدا ز عز و ذل جهان %~% سر او در غیب شد آنجا عیان # 100 گرنداد اینجا درآنجا آن دهد %~% بلکه آنجا بیش صد چندان دهد # 101 محنت دولت ازینجا میرود %~% چون ببینی کار آنجا میرود # 102 پادشاه کردگار بحر و بر %~% کرده هر یک را بنوکاری دگر # 103 هرکه نقد آن جهان حاضر کند %~% خویش را در قرب حق واصل کند # 104 شکرکن اینجا اگر چیزت نماند %~% زآنکه آنجا نقدهای تو بماند # 105 هرچه آنجا باشد آن آنت بود %~% بهتر از جانان کجا جانت بود # 106 حکم کرد او از ازل هرچه که هست %~% تا شود پیدا بجمله پای بست # 107 هیچ کس از راز خود پی گم نکرد %~% لیک این صورت درآنجا گم ms078 بکرد # 108 اوست اصل و مال دنیا هیچ دان %~% مال دنیا نقش پیچا پیچ دان # 109 آنکه بیشک خواری آنجا بدید %~% محنت و خواری حق آنجا بدید # 110 ای بسا شادی که آنجا بیند او %~% در مقام مملکت بنشیند او # 111 گر بصورت مر ترا رنجی نمود %~% در صفت بیننده را گنجی نمود # 112 نامرادی و مرادی این جهان %~% تا بجنبی بگذرد در یک زمان # 113 گر تو زینجا رنج و محنت میبری %~% رنج و محنت سوی دولت میبری # 114 گر ترا سنگی زند معشوق مست %~% به که از غیری گهر آری بدست # 115 گر ترا گوید که جان درباز خیز %~% جان خود را در ره او پاک ریز # 116 گر ترا صد وعده خوش میدهند %~% این نشان زان سوی آتش میدهند # 117 گر ترا دنیا نباشد گو مباش %~% ور ترا عقبی نباشد کو مباش # 118 چون ترا معشوق باشد به بود %~% روی معشوق از دوعالم به بود # 119 اوست اصل کار و باقی محنت است %~% اوست مقصود و دگر ها زحمت است # 120 چون ز فعل و قول خود آگه شود %~% ترک کلی گوید و باره شود # 121 در مقام عشق صادق آید او %~% در فنای عشق لایق آید او # 122 راه کل گیرد پس آنگه گم شود %~% چون یکی قطره که با قلزم شود # 123 لیک این راه کسی باشد که او %~% در میان ما بود بی گفت و گو # 124 لیک این راه کسی باشد یقین %~% کاخر و اول بود او راه بین # 125 جمله را یک داند و یک بیند او %~% یک زمان در عشق خود ننشیند او # 126 باشد اندر کل اشیا کاردان %~% تا بیابد جان جان اندر نهان # 127 در بلای عشق او آرد قدم %~% بگذرد از کفر و از اسلام هم # 128 ای محقق این سخن زان تو است %~% زنده دل هستی و این جان تو است # 129 ای محقق این دل از ms079 جان و جهان %~% محو گردان آشکارا و نهان # 130 ای محقق بگذر از بود و وجود %~% زانکه پیدا راه او پنهان نمود # 131 چون شوی پنهان ترا پیدا کند %~% گر بوی پیداترا رسوا کند # 132 هم تو نیکی کرده با سرکسی %~% هم عوض نیکی بیابی تو بسی # 133 جهد کن تا نیک باشی در زمان %~% جان خود از حرص دنیا وارهان # 134 جهد کن تا خود ترا نیکی بود %~% تاترا آنجایگه نیکی بود # 135 زانکه راه نیکی آمد بر خلاص %~% مرد از نیکی همی یابد خلاص # 136 نیک بین هر چیز کو آورده است %~% او ز نیکی جمله پیدا کرده است # 137 نیست بر تر از مقام خاص و عام %~% از مقام نیستی برتر مقام # 138 بود با نابود خود پیوند کن %~% نه در آنجا خویشتن در بند کن # 139 چون در آخر راه بر حق آمدست %~% عاقبت جان راه بین حق شدست # 140 جملگی ره درویست ای بیخبر %~% باز کن زین خفتگی در دل نظر # 141 این براه دل توانی یافتن %~% نه براه آب و گل بشتافتن # 142 این سخن با غیر صورت بین بود %~% راز این با مرد معنی بین بود # 143 عقل این تقریرها کی ره برد %~% این سخن را عشق بر حق بشنود # 144 صورت از عقلست و جان عشق دان %~% عشق آمد در نشان او بی نشان # 145 عاقبت اندیش و آنگه شو فنا %~% تا رسی آنگاه در عین بقا # 146 در دم آخر بدانی این سخن %~% اندرین گفتارها سستی مکن # 147 اول وآخر در آنجا میطلب %~% راه عزت را تو یکتا میطلب # 148 هرکه این دانست مرد کار شد %~% ازکمال عشق برخوردار شد # 149 این رموز لامکانی فهم کن %~% تا منت اینجا بگویم یک سخن # 150 بی نشان شو تا نشان آید پدید %~% هر که او شد بی نشان از غم رهید # 151 اصل اینست در جهان جان ستان %~% چون فنا گردی بیابی جان ms080 جان # 152 کار دنیا پر ز درد و حسرتست %~% پر زمکر و پر ز فکر و حیرتست # 153 کار دنیا پر ز آزست ونیاز %~% ترک گیرش تا رهی از حرص باز # 154 این جهان چون آتشی افروختست %~% هر زمان خلقی بنوعی سوختست # 155 کار دنیا چیست بیکاری همه %~% چیست بیکاری گرفتاری همه # 156 این جهان کلی سرآید عاقبت %~% باز دان گر مرد راهی عاقبت # 157 هرکه او در عاقبت اندیشه کرد %~% راه بینی از خدا او پیشه کرد # 158 جهد کن تا عاقبت آید پدید %~% راز اودر عاقبت آید پدید # 159 جان و دل در عاقبت مقصود یافت %~% بعد از آن او عاقبت معبود یافت # 160 جهد کن تا نیک و بد بینی از او %~% تا در آخر عاقبت بینی ازو # 161 هرکه اودر عاقبت کل بازگشت %~% ازجهان جان ستان بیزار گشت # 162 در ازل بنوشت هم خود باز خواند %~% هم بگفت او جمله هم خود باز خواند # 163 چون عزازیل عاقبت اندر نیافت %~% جان ودل از حسرت تن برشکافت # 164 عاقبت درباخت آن نا استوار %~% عاقبت در حسرت آمد پایدار # 165 گفت اکنون چون همه زو رفته است %~% جمله ذرات بر او رفته است # 166 چون همه او بینم از نیک و ز بد %~% پس چرا تاوان نهاده بر خرد # 167 راست گفتی هرچه گفتی از خدا %~% لیک این راز دگر را رهنما # 168 مرگ حقست و قیامت هم حق است %~% این یقین است از خدا و مطلقست # 169 بعد ازین این جان چو بیرون شد زجسم %~% تا کجا خواهد شدن بیرون باسم # 170 جای جان آخر کجا خواهد بدن %~% اولین دید از کجاخواهد بدن # 171 گفت عیسی هر نشیبی را فراز %~% هرکژی را راستی آید بساز # 172 روز را ظلمت ز پی آید پدید %~% هستی اندر نیستی شد ناپدید # 173 از پی این زندگی مرگ آمدست %~% همچو ما را جملگی برگ آمدست # 174 این جهان همچون رباطی دان ms081 دو در %~% زین درآی و زان دگر بر شود گر # 175 عقل اینجا با وجودت آشناست %~% گرچه راه حق بکل بی منتهاست # 176 عاقبت دانست کو خواهد شدن %~% جاودان آنجایگه خواهد شدن # 177 عاقبت کرد اختیار آنجایگاه %~% دیده دیده دید کار آنجایگاه # 178 حکم تو این بود کو آنجا شود %~% روح پاکش باز بیهمتا شود # 179 روح را درعاقبت آنجا رهست %~% تا نه پنداری که راهی کوتهست # 180 چون در آنجا روح ره آهنگ کرد %~% بعد از آن آن جایگه آهنگ کرد # 181 عاقبت از دوست چون آید ندا %~% جان کنند آنجا که میشاید فدا # 182 رازبین گردد ز دنیا بگذرد %~% بعداز آن در سوی عقبی بنگرد # 183 چون قدم بیرون نهد زین خاک تنگ %~% بگذرد از کل نام و جزو ننگ # 184 زین جهان جز محنت و خواری ندید %~% ازوجود خویش جز زاری ندید # 185 زین جهان حاصل نباشد جز زحیر %~% آن جهان بینی همه بدر منیر # 186 چون مقام خویش بیند در فنا %~% آن فنا باشد بکل عین بقا # 187 درد نبود اندر انجا رنج هم %~% هیچ نبود اندر انجا جز عدم # 188 خواری و محنت نباشد جز فنا %~% هر زمانی روشنی باشد صفا # 189 اندر آن عالم نباشد جز که نور %~% دایما یک دم نه بینی جز حضور # 190 اندران عالم بقا اندر بقاست %~% گرچه آن عین بقا کلی فناست # 191 هر چه بینی جز یکی نبود ز کل %~% هیچ نبود اندر آنجا عین ذل # 192 آن مقام عاشقانست ای پسر %~% آسیا برنه که آبت شد بسر # 193 زان عدم گر خود نشانی باشدت %~% هر زمانی لامکانی باشدت # 194 زان عدم گر با تو اینجا دم زنم %~% هر دوعالم بیشکی بر هم زنم # 195 زان عدم هرگز نشد آگاه تن %~% کار جانست این که داند خویشتن # 196 زان عدم بسیار گفتند در زمین %~% این نداند جز که مرد راه بین # 197 چون قدم بیرون نهادی زین جهان ms082 %~% راه آنجا روشنت گردد عیان # 198 پرتوی از نور باشد همرهت %~% تا کند ز انحضرت کل آگهت # 199 هرچه بینی جز خیالی نبودت %~% هرچه گوئی جز محالی نبودت # 200 آن عدم روشن ترست ازجسم و جان %~% آن عدم دارد نشان بی نشان # 201 چون برفتی هیچ منگر سوی ره %~% تانباشد دیدنت عین گنه # 202 ای بسا کس کو درین ره باز ماند %~% دیدها کلی ازین ره باز ماند # 203 هر که اینجا باشد اندر عز و ناز %~% اندر آنجا اوفتد او درگداز # 204 ای بسا کس کاندرینجا شد اسیر %~% ان هذا دیده شیی عسیر # 205 هرکه اینجا خواری و محنت کشید %~% روح و راحت اندر آنجا او بدید # 206 هرکه او اینجا بچیزی باز ماند %~% تو یقین میدان که بی اعزاز ماند # 207 هرکه اینجا در طلب نشتافت او %~% اندر آنجا همچو یخ بگداخت او # 208 هرکه اینجا حق نه بیند دم بدم %~% حق نه بیند در وجود و در عدم # 209 هر که اینجا چشم دیده باز دید %~% هیچ غیری را در آنجا او ندید # 210 او سبق برد از میان و وارهید %~% بعد از آن پیدا شدش هل من مزید # 211 هر که او بر حال خود دیدار کرد %~% هر زمانی جان ودل افکار کرد # 212 هرکه او ره پیش شد بر یک صفت %~% بگذرد از عقل و جان و معرفت # 213 هر که آنجا عشق رویش وانمود %~% گوئیا در اول و آخر نبود # 214 هر که اینجا محو گردد در عقول %~% بگذرد از گفتگوی بوالفضول # 215 هر که اینجا تخم افشاند بخاک %~% بر دهد آنجا حقیقت روح پاک # 216 تخم معنی تو بیفشان و برو %~% آنگهی آنجایگه بر میدرو # 217 تخم معنی هر که افشاند بدل %~% بهره یابد از یقین بی آب و گل # 218 تخم اگر در شوره کاری ندروی %~% تا سخن هرگز نگوئی نشنوی # 219 کشت زارتست عالم جملگی %~% هم ز بهر تست عالم جملگی ms083 # 220 تخم اینجا بهر تو برکشتهاند %~% راه بینان اندرین ره گشتهاند # 221 بر تمامت داده است آنجایگاه %~% میکنی او را بنادانی تباه # 222 تخم معنی بی شمارست ره ببین %~% بر ببر زینجا چو هستی راه بین # 223 تخم بنشاندی که نوروزت نبود %~% جز دو چشم راه بین کورت نبود # 224 این جهان و آن جهان هر دو یکیست %~% لیک اعداد از حسابش اندکیست # 225 هر که این اندک حسابی آورد %~% در یکی معنی کتابی آورد # 226 این حسابی از عدد مشکل ترست %~% ورنه مقصود تو زان حاصل ترست # 227 گر فرومانی درین ره بی حساب %~% ترسم آنجا گه شود طولی کباب # 228 صد هزاران بر یکی گیر و برو %~% از یکی پیداست اینها نو بنو # 229 از یکی دو میشود تنها پدید %~% وزدو میگردد سه هم پیدا بدید # 230 وز سر میگردد چهارم آشکار %~% پنج آنگه میشود باز از چهار # 231 تا صد و سیصد هزاران یاد کن %~% آن عددها جملگی بر باد کن # 232 چون برون آری تو از اول یکیست %~% میندانم تا کرا آنجا شکیست # 233 چون یکی گردی یکی بینی همه %~% چون همه یکست یک بینی همه # 234 این الف اول یکی باشد ز اصل %~% بعد ازآن پیدا کند اعداد وصل # 235 چون شود کژ دال گردد درحساب %~% دال همچون راست گردد درحجاب # 236 چون خمی بر خویشتن آرد دگر %~% را شود این جایگه ای بی خبر # 237 چون الف از راست خم گردد چونی %~% هر دو سر کژ گردد آنگه هست بی # 238 چون الف نعلی شود نونی بود %~% این سخن مرد خدا بین بشنود # 239 جمله چون از اصل یکی باشدت %~% لیک هر نوعی همان بنمایدت # 240 صدهزاران قطره یک باران بود %~% چون ز باران بگذرد عمان بود # 241 لیک این نقش از تو پی گم میکند %~% مر ترا بر هر صفت گم میکند # 242 چون تو عورت بین شدی در اصل کار %~% چون یکی ms084 بینی عددها در شمار # 243 هر که بینی یک صفت دارد چو تو %~% لیک ره گم میکند آنجا ز تو # 244 هر که بینیشان دو دست و هم دو پاست %~% چشم دارد صورتش همچون شماست # 245 آنچه تو داری در ایشان هست هم %~% لیک از روی معانی هست کم # 246 عقل رنگ آمیز آمد بر خلاف %~% این سخن بشنو نه از روی گزاف # 247 عقل اندر گفت و گوی عالمست %~% ورنه چون تو بنگری کل آدمست # 248 از تفاوت آدمی حیران شود %~% چون عددها دید سرگردان شود # 249 هر دم از راه دگر آید برون %~% کی برد راز معانی در درون # 250 گر درونت با برون یکسان شود %~% این عددها جملگی یکسان شود # 251 گر درونت گردد از صورت بری %~% اندرین معنی که گفتم ره بری # 252 گر درونت همچو دل صافی بود %~% در عقول خویش کم لافی بود # 253 این ره آنگه گرددت روشن چو نور %~% کز وجود خویشتن یابی حضور # 254 این صور چون مختلف آید بکار %~% باز میماند ز فعل روزگار # 255 چون تو راه خویشتن گم میکنی %~% صورت آهنگ مردم میکنی # 256 این همه صورت یکی آمد بدید %~% لیک از صورت شکی آمد پدید # 257 هرچه میبیند زرنگی دیگرست %~% هرچه مییابد ز سنگی دیگرست # 258 هرچه میگوید از آن نه آن بود %~% هرچه میجوید از آن نه آن بود # 259 هرچه آرد در ضمیر خویشتن %~% عاقبت گردد اسیر خویشتن # 260 چون خلاف صورتی هم صورتی %~% زین همه دارم ترا معذورتی # 261 ای دریغا رنج تو ضایع بماند %~% دفتر عشق این دلت یکدم نخواند # 262 آب هر ساعت زرنگی دیگرست %~% بر سر هر شاخ ننگی دیگرست # 263 آفتاب از گردش خود جای جای %~% میکند هر لحظه رنگی جانفزای # 264 گاه رعد و گاه ابرو گاه میغ %~% گاه برق تیزرو بگشاده تیغ # 265 این همه بر عکس کشته مختلف %~% همچو وصف راستی دال والف # 266 هست این صورت ms085 فرومانده بخود %~% گاه در نیکی و گاهی مانده بد # 267 چیست این صورت عجایب در عجب %~% گاه مکر و گاه زرق و گه تعب # 268 چون تواند صورتی در مانده باز %~% کی شود بروی درتوحید باز # 269 هست این صورت گرفتار نفس %~% کی بیابد در معانی دسترس # 270 بازمانده از حقیقتهای خویش %~% تا که آرد لقمه دیگر به پیش # 271 روز و شب در خوردن و در بردنست %~% خویش را در هر مجازی بردنست # 272 گر کنم معنی این اسرار فاش %~% گر تو مرد راه بینی گل بپاش # 273 صورت تو معنی جان گم بکرد %~% در خلاف این بسی اندیشه کرد # 274 چون محمد صورت جان یک صفت %~% گرددآنگاهی برون از معرفت # 275 دید اول دید آخر جمله خود %~% او خدا بود و خدا او در احد # 276 جمله را در خویشتن یکسان بدید %~% نه چو تو صورت بد او هرسان بدید # 277 از کمال عقل تقدیری نهاد %~% وز کمال جان رهی بر دل گشاد # 278 هیچ غیری پیش او سر بر نزد %~% تا علم بر کاینات او بر بزد # 279 چون یقین دانست صورت هیچ بود %~% درگذشت از وی که ره پر پیچ بود # 280 چون یقین دانست صورت بر فنا %~% در فنای کل رسید اندر بقا # 281 جمله اندر خویشتن یکسان بدید %~% نه چو تو صورت بهر دستان بدید # 282 جان خود در راه حق کرد او نثار %~% سید و صدر رسل در هر دیار # 283 خویش را کل دید گرچه بود کل %~% لیک از دست صور او دید ذل # 284 عاقبت چون راه جانان خواست کرد %~% روی عالم از شریعت راست کرد # 285 چون بدانست او رموز جملگی %~% پس از آنست او رموز جملگی # 286 راه فقر انبیا کلی بدید %~% لیک راه خویش را بر کل گزید # 287 راه و ترتیبی دگر بنیاد کرد %~% تا همه روی جهان آباد کرد # 288 چون بدانست او که اصلی نیست ms086 جزو %~% هیچ ترتیبی ندید از جسم و عضو # 289 راه خود بر فقر کرد او اختیار %~% کس ندید این سر که کرد او اعتبار # 290 راه خود بر جاده کل زان نهاد %~% تا کسی دیگر رهی نتوان نهاد # 291 راه خود را برتر از راه کسان %~% کرد ترتیبی حقیقت در عیان # 292 شرع راه مصطفی آمد یقین %~% کس نبد ماننده او راه بین # 293 آنچنان این شرع را کلی نهاد %~% تا شود پیدا بکلی هر نهاد # 294 آنچنان کو دید راه حق ز حق %~% کس نداند راه او جز مرد حق # 295 حق اگر حق بین شناسد آن اوست %~% جملگی حق دفتر دیوان اوست # 296 اوست حق بین و دگر ره بین بدند %~% هر کسی بر کسوتی آئین بدند # 297 لیک او این راه کلی باز یافت %~% او ز حق این رتبت و اعزاز یافت # 298 اوست حق گر حق شوی دریابی این %~% ازگمان آئی برون سوی یقین # 299 این رهی بر شرع اوآسان نهاد %~% او در معنی بکلی برگشاد # 300 هرچه بودش او بکلی فاش کرد %~% لیک پنهان نقش او نقاش کرد # 301 هرکه اندر راه حق حق باز دید %~% خویش را اندر میان ناز دید # 302 راه راه اوست گر تو عاشقی %~% در کمال راه او گر لایقی # 303 راه او جوی و هوای او طلب %~% رتبت او و بقای او طلب # 304 راه راه اوست دیگر راه نیست %~% لیک جان تو زره آگاه نیست # 305 تاترا نوری کند همراه را %~% بدرقه باشد ترا در راه را # 306 تا زخوف جاودان ایمن شوی %~% این سخن باید که ازجان بشنوی # 307 گر نه او باشد شفاعت خواه تو %~% کی شود نور یقین همراه تو # 308 اوست سلطان وهمه درویش او %~% جمله چون خوانی نهاده پیش او # 309 گرنه او بودی که بودی راه بر %~% راه بودی دایما پر از خطر # 310 راه دین اواز خرابی پاک کرد %~% جمله کژ ms087 بینان درین ره خاک کرد # 311 نور پاک اوست همراه همه %~% اوست کرده دل یقین گاه همه # 312 چون وجود جملگی بیهوش یافت %~% از شراب صرف وحدت نوش یافت # 313 آنچه آورد و بدادش کردگار %~% سر او با جملگی کرد آشکار # 314 هر کسی فهمی د گر کردند از آن %~% لاجرم شد مختلف شرح و بیان # 315 شرح او هرگز نداند خویش بین %~% شرح او در یافت مرد پیش بین # 316 شرح او نه لایق هر ناکس است %~% کلکم فی ذاته حمقی بس است # 317 شرح او بسیار کردند و بیان %~% شرح او آمد ز قران پس بخوان # 318 چون محمد شرح حق بسیار گفت %~% هرچه بود از شرح شوق یار گفت # 319 شرح او در شرح باشد بی خلاف %~% هرچه نه این باشد آن باشد گزاف # 320 او ز نور و نور او نور حقست %~% هیچکس این سر نبیند مطلق است # 321 شرح آن موسی چو در تورات دید %~% راه خود از شرح و وصفش باز دید # 322 شرح او داود خواند اندر زبور %~% تا ره او جمله یکسر گشت نور # 323 شرح او عیسی چو در انجیل یافت %~% لاجرم بر دانشش تعلیل یافت # 324 شرح او جز حق نداند هیچ کس %~% شرح او داند یکی الله و بس # 325 هرکه او را روی بنمود آن شروح %~% یافت او نور ذوی آلاف روح # 326 اندرین ره جملگی چون حق بدید %~% حق بدید و حق بگفت و حق شنید # 327 چون برفت از صورت حسی برون %~% خود یکی دید او برون را با درون # 328 جمله حق شد جمله حق گشت آن زمان %~% این نه راه صورتست اندر بیان # 329 مرتضی را گفته بد او را ز خویش %~% تا بداند او از آن کل راز خویش # 330 مرتضی دانسته بد اسرار او %~% مرتضی دانسته بد گفتار او # 331 مرتضی او را بجان دلدار شد %~% لحمک لحمی از آن در کار ms088 شد # 332 مصطفی و مرتضی هردو یکیست %~% من ندانم تا کرا اینجا شکیست # 333 مرتضی اسرار احمد کل بیافت %~% گرچه در آخر از انسان ذل بیافت # 334 مرتضی با او و او با مرتضی %~% یک نفس از هم نگشتندی جدا # 335 مرتضی اورا بجان تصدیق کرد %~% جان خود در ورطه تحقیق کرد # 336 مرتضی اسرار احمد در نهان %~% گفت با چاه آن حقیقت در نهان # 337 مرتضی بیشک خدا را یافته %~% نه چو مادر شوق دنیا تافته # 338 مرتضی اسرار سبحانی شده %~% آنگهی انوار ربانی شده # 339 گفت لو کشف الغطا او از یقین %~% مرتضی بود اندرین ره راه بین # 340 مرتضی هر مشکلی را حل بکرد %~% مرتضی از بهر حق گردش نبرد # 341 او همه شرح ره تحقیق کرد %~% تا جهانی در جهان توفیق کرد # 342 گرنه او بودی نبودی نور حق %~% گرنه او بودی که بردی این سبق # 343 گرنه او بودی نبودی مهر و ماه %~% راه و شروع مصطفی پشت و پناه # 344 گر نه او بودی مصاف و جنگ را %~% بهر غیرت را و نام وننگ را # 345 گر نه او بودی سخاوت را نشان %~% کی بدی در روی عالم مهرشان # 346 گرنه او بودی به بخشش بحر جود %~% خود نبودی بخششی اندر وجود # 347 بخشش و گفتار حیدر راست شد %~% تا همه روی زمین ز وراست شد # 348 چون محمد رفت از این جای خراب %~% دید حیدر یک شبی او را بخواب # 349 پیش او رفتی و کردی دست بوس %~% روی یک دیگر بدادندی ببوس # 350 روی یکدیگر بدیدندی بخواب %~% خواب ایشان هست بیداری ناب # 351 خواب و بیداریشان هر دو یکیست %~% خواب صورت بین همیشه در شکی است # 352 مصطفی گفتا علی را آن زمان %~% ای مرا نور دل و دریای جان # 353 ای من از تو تو ز من در کل حال %~% ای مرا کلی مراد لایزال # 354 ای مرا سر دفتر جود ms089 و کرم %~% از تو دریای یقین بی بیش و کم # 355 ای یکی بین ازل اندرابد %~% مثل تو هرگز نباشد تا ابد # 356 چشم دوران همچو ما دیگر ندید %~% آنچه ما دیدیم از دریای دید # 357 راز حق من دیده وتو دیدهباز %~% آنچه من دیدم تو کلی دیده باز # 358 هرچه ما دیدیم کس آن را ندید %~% آنچه ما دیدیم از دریای دید # 359 آنچه ما دیدیم از دریای کل %~% بس کسان آوردهاند از عین ذل # 360 این از آنسان راه هر دو دیدهایم %~% نه ز گفت دیگران بشنیدهایم # 361 یا علی درنه قدم در معنیت %~% بگذر از صورت نگر در معنیت # 362 یا علی یاری کن و بشتاب زود %~% تادگر با هم رسیم از بود بود # 363 جمله‌ایاران ما را کن خبر %~% تا بیابند این معانی سر بسر # 364 دید راه کل تو با ایشان بگو %~% چاره درد دل ایشان بجوی # 365 با ابوبکر و عمر آن راز کن %~% دیده ایشان بکلی باز کن # 366 تا ز صورت سوی معنی دل نهند %~% آنگهی از بند صورت وارهند # 367 هست این ره پر ز درد و پر ز رنج %~% رنج بگذاری در آیی سوی گنج # 368 این جهان را ترک گیری درخوری %~% تا برون آئی ز نیکی و بدی # 369 تا یکی گردیم جمله سر بسر %~% آنگهی نبود میان نقش بشر # 370 تا یکی گردیم و گردید آشنا %~% وارهید از این بلا و این عنا # 371 هست دنیامر شما را کرده بند %~% بند بردارید از خود بند بند # 372 چند مانید اندرین صورت اسیر %~% چند باشید اندرین حبس و زحیر # 373 چند در صورت شوید از هر صفت %~% معرفت آنجاست آنجا معرفت # 374 معرفت را زین جهان حاصل کنید %~% خویشتن در آن جهان واصل کنید # 375 آن جهان جاودانست از یقین %~% جمله زین راهید هریک راه بین # 376 صورت خود در میان آرید کل %~% وارهید و بگذرید از عین ذل ms090 # 377 این جهان را کل فرا خواهید دهید %~% منت حق در میان جان نهید # 378 سوی ما آئید و با ما بنگرید %~% زود از این منزل بکلی بگذرید # 379 این جهان را ترک گیرید یک سره %~% پس برون آئید از آن سوی دره # 380 تا درین صورت نه بینی روی جان %~% بر کنارید از صفای صوفیان # 381 روز دیگر حیدر کرار باز %~% گفت با یاران خود آن جمله راز # 382 گفت بوبکر نقی با من بگوی %~% چاره درد مرا تو باز جوی # 383 مصطفی بد کلی از حق راز دار %~% این سخن بشنو تو با من رازدار # 384 هر چه از حق آمدی در سوی وی %~% فاش کردی در میان گفت وی # 385 هر چه آن از حق یقین آمد بگفت %~% در معنی جملگی یکسر بسفت # 386 رهبر او بودست ما را در جهان %~% او نهاده سر کلی در میان # 387 او سراسر گفت هرچه راز بود %~% جمله یاران را تمامت وانمود # 388 چون محمد رفت از صورت برون %~% جان ما افتاد در دریای خون # 389 تو گرفتی عزلت از ما جملگی %~% ما فرو مردیم اینجا جملگی # 390 گفت بوبکر نقی با مرتضی %~% کای محمد را تو یاری با وفا # 391 ای محمد را تو یار جان شده %~% بر تو از سیدرهی با جان شده # 392 رازدار مصطفی هر جایگاه %~% بوده پیوسته تو نزدیک شاه # 393 تو ز راز او بگیتی راز دان %~% راز او اکنون تو مارا بازدان # 394 چون ندانستی تو کی داند کسی %~% رنج باید برد بی درمان بسی # 395 چون نمیدانم چه گویم مرترا %~% تا یکی گردد ترا رای دوتا # 396 روز و شب هم صحبت او بودهای %~% روز و شب در صحبتش آسودهای # 397 مصطفی بد حق و حق بد مصطفی %~% زان مصفا بود گشته با صفا # 398 ذات او با حق یکی بد در صفت %~% پربد از ادراک و علم و معرفت # 399 ذات ms091 او حق بود اندر هر صفات %~% صورتش اندر صفت گشته بذات # 400 صورت و معنی او یک بود یک %~% او خدابود و خدا بی هیچ شک # 401 گفت درخواب این سخن با من براز %~% من بخواهم گفت این اسرار باز # 402 گر بدانی پیش کس هرگز مگو %~% تا نباشد در میانه گفت و گو # 403 چون بدانی هیچ نادانی مکن %~% تا توانی هرچه بتوانی مکن # 404 راز پیغمبر توراز دوست دان %~% مغز دیگرهاست باقی پوست دان # 405 گر تو این اسرار داری در نهان %~% روی بنماید حقیقت جاودان # 406 گر تو این اسرار داری راهبر %~% بعد از آن در قرب جانت راه بر # 407 همچو نابینای مادرزاد را %~% کو شود روشن بامر پادشاه # 408 چشم بردارد دگر بینا شود %~% بار دیگر راز را گویا شود # 409 تا نگردد چشم دل بینای راه %~% کی توانی کرد در رویش نگاه # 410 چون بدانی راز تو جانان شوی %~% آنگه این دانی که کلی جان شوی # 411 راز حق هرگز نداند این سخن %~% جز کسی کو یافت این سر کهن # 412 سر حق هم حق بداند در جهان %~% سر حق حق بین نداند در عیان # 413 تانگردی تو ز صورت بی نشان %~% کی توانی کرد این ره با بیان # 414 راز را دریاب آنگه باز شو %~% از مقام زاغ تو شهباز شو # 415 راز را دریاب آنگه باز بین %~% آنچه گم کردی هم اکنون باز بین # 416 راز حق دریاب و سر از من متاب %~% راز حق بیخویشتن از من بیاب # 417 راز خودآنجا تمامت باز جوی %~% آنچه دریابی بخود آن بازگوی # 418 تا ترا آئینه آید در نظر %~% آنگهی سیبی نهی در رهگذر # 419 سیب در آئینهها پیدا شود %~% همچو جان و جسم ودل یکتا شود # 420 چون در این و آن شود پیدا هم اوست %~% هر دو یک سیب است بی شک مغز و ~~پوست # 421 آینه با سیب یک بینی همه ms092 %~% نیست جز دیدار یک بینی همه # 422 این جهان و آن جهان دو آینه است %~% لیک یک بین داند آن دو آینه است # 423 چون تو آئینه یقین بشناختی %~% خویشتن را سوی حق انداختی # 424 گرنه ائینه ترا حاصل شود %~% کی دل تو اندر آن واصل شود # 425 هست این آئینه دایم حق نما %~% بلکه آن آئینه حق شد رهنما # 426 چون تو عکس آئینه بینی همه %~% کی ترا پیدا شود این زمزمه # 427 چون تو در آئینه هرگز ننگری %~% از همه کون و مکانی برتری # 428 چون همه آئینه هستی در میان %~% جان تو گردد بکلی جان جان # 429 چون تو آئینه بکلی بشکنی %~% پنج وسواس طبیعت بر کنی # 430 خانه را خالی کنی از مکر دیو %~% محو گردانی همه بی مکر و ریو # 431 پس جهان جاودان بنمایدت %~% آنگهی در هیچ جا نگذاردت # 432 کل یکی بینی تو محو اندر احد %~% اندر آنجانیست اعداد عدد # 433 آنگهی روی معانی کل شود %~% هرچه بودت باصفای دل شود # 434 چون یکی اندر یکی مقصود ماست %~% هم یکی اندر یکی معبود ماست # 435 این یکی اندر یکی یکی بود %~% این سخن جز مرد معنی نشنود # 436 جمله را یک دید و از یک بازگفت %~% گوهر اسرار معنی باز سفت # 437 جمله ذرات از خود یکرهست %~% هر کسی بر وصف خود زان آگه است # 438 آنچه میباید نمیداند کسی %~% این سخن را چون بداند هر کسی # 439 ای ترا نادیده دیده همچو تو %~% نی دگر هرگز شنیده همچو تو # 440 ای چو دیده تو ترا دیده ندید %~% از تو پیدا گشته کلی دید دید # 441 هر که درتو کم شود او گم شود %~% همچو یک قطره که در قلزم شود # 442 قطره را پیوسته استسقا بود %~% در درون قطره صد دریا بود # 443 قطره باران اگرچه پر بود %~% بحر را در عمرها یک در بود # 444 در شود آنگاه در توی صدف ms093 %~% تا زند تیر مرادی بر هدف # 445 در چو قطره بود آنگه گشت در %~% بشنو این گفتار را مانند در # 446 زیر هر حرفی ازین در نفیس %~% کی بداند این سخن مرد خسیس # 447 در دریای حقیقی یک بود %~% در بحار عشق راه اندک بود # 448 درهایی کز کمال جسم و جان %~% هرزمانی میشود دل بی نشان # 449 این ز اسرارست رمزی پر عجب %~% ره تواند برد مرد ره طلب # 450 با ادب گر سوی این دریا شوی %~% هست آوازی همی چون بشنوی # 451 هست ملاحان درآنجا بی شمار %~% در همی جویند ایشان در کنار # 452 هر که سوی بحر اوشد در بیافت %~% بر کنار بحر هرگز درنیافت # 453 سالها باید که تا یک قطره آب %~% در بن دریا شود در خوشاب # 454 گر همه دری بدی در یتیم %~% هر یتیمی مصطفی بودی مقیم # 455 بر کنار بحر این دربود و بس %~% همچو او دری نه بیند هیچکس ~~PageV01P15 # 1 بر لب دریا همی شد عارفی %~% صاحب در گشته بر سر واقفی # 2 دید مردی را مگر در پیش بحر %~% استاده بود با جانی بزهر # 3 این سخن میگفت او با خویشتن %~% ای دریغا ای دریغا ما و من # 4 ار دیغا باز ماندم این زمان %~% بر لب دریا شده خشکم زبان # 5 ای دریغا از کجا اینجا بدید %~% آمدم پیدا درین گفت و شنید # 6 ای دریغا در من اینجایگاه %~% اوفتاده سرنگون در قعر چاه # 7 ای دریغا درمن گم شد ز من %~% من کجا دریابم آن خویشتن # 8 همچنان دری که از من فوت شد %~% ای دریغا آرزویم موت شد # 9 گفت آن صاحب دل او را از یقین %~% در کجا گم کرده دری چنین # 10 گفت اینجا در من گم شد ز من %~% در میان بحر شد آن در من # 11 ناگهان از دست من افتاده شد %~% گوییا دردست من هرگز نبد # 12 سالها آن در بچنگ آوردهام ms094 %~% بر بساط او خوشیها کردهام # 13 بر لب بحرم دگر جویای آن %~% تا مگر در باز یابم این زمان # 14 گر به بینم در رفته ازکفم %~% رتبتی آید دگر در رفرفم # 15 رفرف دولت دگر پیدا شود %~% ورنه جانم اندرین شیدا شود # 16 مرد گفتش بر لب دریا کنون %~% گر بیابی در تو هستی در جنون # 17 بر لب دریا کسی در یافتست %~% بر لب دریا کجا در یافتست # 18 در درون بحر جان غوطه زند %~% راه دریا بی هراسی بسپرد # 19 چون درون بحرگردد راه جوی %~% این نداند جز که مرد راه جوی # 20 چون درون بحر آید مردوار %~% در معنی از صدف گردد نثار # 21 چون درون بحر دل بشتابد او %~% هم صدف بادرها دریابد او # 22 رنج باید برد تا درآورد %~% بلکه نه اندک که او پرآورد # 23 رنج برو بحر درش بر سرست %~% بعد از آن درجستن آن گوهرست # 24 وصف در اول بکن دریاب آن %~% سوی بحر لامکان بشتاب هان # 25 سوی دریا شو تو در خود طلب %~% چون بیابی در معنی بی تعب # 26 از طلب آن در ترا حاصل شود %~% ورنه این گفتار از تو نشنود # 27 گر تو جویای دری در بحر شو %~% غوطه خور اندر درون بحر رو # 28 تا بیابی تو در از بحر معان %~% گر تو جویای دری اندر عیان # 29 هست دری اندرین بحر نفیس %~% کی تواند یافت آن نفس خسیس # 30 هست دری و طلبکارش شدند %~% جملگی خلق جویایش شدند # 31 جمله میجویند در را در کنار %~% کی تواند گشت آن در آشکار # 32 بر کنار بحر درناید پدید %~% در میان بحردرآید بدید # 33 در معنی حقیقی لاجرم %~% آن بیابد اندرین دریای غم # 34 آن بیابد او که از خود بگذرد %~% چون بیابد سوی درهم ننگرد # 35 تامرادخویشتن حاصل کنی %~% در طلب باید که دل واصل کنی # 36 هرکه میبینی تو جویای درست %~% مشتری در درین معنی ms095 پرست # 37 هست دری نه سرش پیدا نه پای %~% در میان بحر استغناش جای # 38 درمیان بحر هست از نور او %~% کس نداند هیچ ره بردن بدو # 39 این چه دریائیست قعرش ناپدید %~% آن دری دارد ابی قفل و کلید # 40 قومی اندر گفتگوی آن درند %~% لاجرم خر مهره در عالم برند # 41 چون تو خر مهره ز در نشناختی %~% خویشتن در چاه غم انداختی # 42 قیمت خرمهره کی چون دربود %~% چون همه بازار از وی پر بود # 43 در ز بحر آید نه از سرچشمه سار %~% در نباشد جز که در قعر بحار ~~PageV01P16 # 1 دید مردی را یکی در چشمه %~% در بر چشمه بکرده رخنه # 2 اندران رخنه نشسته بود او %~% در ز مردم بررخ خود بسته او # 3 هر زمان در سوی چشمه تاختی %~% خویشتن در چشمه میانداختی # 4 در میان چشمه خوردی غوطه %~% بسته بد اندرمیانش فوطه # 5 چون بکردی او شنا از پیش و پس %~% بازگردیدی از آن ره در نفس # 6 اندران چشمه عجب نگریستی %~% دمبدم از خود بخود بگریستی # 7 دست را بر سر زدی از درد و خشم %~% خون بباریدی در آن چشمه و چشم # 8 آن عزیز از وی بپرسیدی براز %~% کز برای چیست این سختی و آز # 9 خود چه بودست از برای چیست این %~% گریهات را از برای کیست این # 10 گفت سی سالست تا من اندرین %~% چشمهام بنشسته دل زار و حزین # 11 هست دری اندرین چشمه عجب %~% از برای این برم اینجا تعب # 12 از برای در درین زاری منم %~% اندرین جا بر چنین خواری منم # 13 در همی جویم من اندر چشمه باز %~% بو که اندر آورم در چنگ باز # 14 هردم اندروی شنائی میبرم %~% وز لب این چشمه آبی میخورم # 15 تا مگر آن در شود روزی مرا %~% باز آید بخت و پیروزی مرا # 16 حال من اینست که گفتم اندکی %~% گر نمیدانی بگفتم بیشکی # 17 ms096 این سخن بر راستی بشنفته %~% یا چو من تو نیز بس آشفته # 18 گفت او را کای عزیز کامکار %~% کی شود در چشمه در آشکار # 19 در ز بحر آرند و در کانها برند %~% بلکه پیش زینت جانها برند # 20 گر تواندر چشمه درجوئی همی %~% رنج باید برد از بیش و کمی # 21 گر ترا از چشمه در حاصل شود %~% رنج برد تو عجب باطل شود # 22 کس نشان در درین چشمه نداد %~% خود کسی که در درین چشمه نهاد # 23 تا کسی ننمایدت در نفیس %~% ورنه این کار تو میبینم خسیس # 24 ازکسی دیگر بیابی ناگهان %~% تو نظر کن اندر آن در یک زمان # 25 تادل تو برقرار آید مقیم %~% وارهی زین رنج و زین درد الیم # 26 تا چو دریابی زمانی بنگری %~% بعد از این بر راه خود خوش بگذری # 27 تا چو در بینی و سودا کم شود %~% این همه زحمت در آنجا کم شود # 28 ورنه اندر چشمه هرگز دربود %~% یا کسی این راز هرگز بشنود # 29 خیز و اندر بحر شو این دربیاب %~% خیز این بشنو ز من زین سر متاب # 30 گر بسی اینجا بیابی در کنون %~% عاقبت آید بتو صرع و جنون # 31 این زمان در اولین پایه %~% یا جنون را تو کنون همسایه # 32 این زمان درکار رنجی میبری %~% غم بسی در پرده دل میخوری # 33 تا مگر بوئی بیابی از یقین %~% لیک هستی این زمان اندر پسین # 34 آنکه او در برد او غواص بود %~% در میان خاص و عام او خاص بود # 35 آنکه او دریافت جانش زنده شد %~% در میان خلق اوداننده شد # 36 سالها باید درون آب را %~% قطره باید که آرد تاب را # 37 سالها باید که دری شب چراغ %~% در صدف پیدا شود گردد چراغ # 38 سالها باید که تادری چنین %~% آورد بیرون و گردد مرسلین # 39 در بحر کایناتست مصطفی %~% بر همه خلق جهان او ms097 پیشوا # 40 او که خود دریست از دریای جود %~% همچو او دری نیاید در وجود # 41 چون تمامت جزو و کل دریافت او %~% بر کنار بحر این دریافت او # 42 در درون بحر در حاصل کند %~% یا مگر از جان مراد دل کند # 43 در او اندر کنار بحر بود %~% همچو در او دگر دری نبود # 44 هم نباشد همچو او دری نفیس %~% قیمت او کی کند مرد خسیس # 45 قیمت او جان جانان کرده است %~% بر لعمرک او قسمها خورده است # 46 ای در دریای وحدت آمده %~% کام خود از در معنی بستده # 47 ای تمامت غرقه دریای تو %~% در همی جویند از سودای تو # 48 جوهری بهتر ز دری لاجرم %~% میخورد بر جوهر پاکت قسم # 49 جوهر بحر نبوت آمدی %~% خلق عالم را تو رحمت آمدی # 50 جوهری همچون تو کی بیند جهان %~% جوهر پیدا و ازدیده نهان # 51 جوهری و جوهری در کان دل %~% بلکه هستی جوهر هر جان و دل # 52 ای ترا بحر عنایت در وجود %~% آفرینش پیش تو کرده سجود # 53 لاجرم در سر رغبت یافتی %~% در دریای حقیقت یافتی # 54 در دریای صور کم قیمت است %~% آن زهر کس میتوان آورد دست # 55 در دریای تو هرگز کس نیافت %~% دیدن جان تو هرگز کس نیافت # 56 هم توئی روشن شده بحر یقین %~% در تمکین رحمة للعالمین # 57 ای تو در دریای عز غرقه شده %~% گرچه مذهب گونه گون فرقه شده # 58 تو درین ره در مکنون آمدی %~% خرقه پوش هفت گردون آمدی # 59 ای دل ازدرد وصالش شوق بین %~% هر زمانی صد هزاران ذوق بین # 60 در درون بحراو درها بسی است %~% لیک آن درها نه لایق هر کسی است # 61 گر شوی یاران او را دوستدار %~% در کفت آرند در شاهوار # 62 گر کنی این در او در گوش تو %~% دایما باشی ز کل بیهوش تو # 63 گرچه او درهاست بیرون از ms098 شمار %~% گرچه او دریست از حق پایدار # 64 هرکه در دریای او آید بحق %~% در بیابد از وصالش در سبق # 65 چون درین دریا شوی بی خویشتن %~% کم شود آنجا ترا این ما و من # 66 بر کنار بحر بسیارند خلق %~% هر کسی در غوص رفته تا بحلق # 67 در او جویند تا آگه شوند %~% از یقین در او آگه شوند # 68 گر ترا شه در دهد زین بحر راز %~% وارهی یکسر ز زهر و قهر باز # 69 گر ز شاه آمد ترا دری بدست %~% جهد کن تا ندهیش آسان ز دست # 70 چون شود گم آنگهی از دست تو %~% غم بود پیوسته هم پیوست تو PageV01P17 # 1 رفت پیش شاه محمود از یقین %~% ناگهی از عشق آن دریای دین # 2 معرفت با شاه بحر و بر بگفت %~% هرچه بود ازوی به پیدا ونهفست # 3 شاه دادش آنگهی دری نفیس %~% برگرفت ورفت آن شیخ خسیس # 4 خویشتن را در بر مردم فکند %~% در میان راه آن در هم فکند # 5 درز دست او برفت و شد فنا %~% آنگهی درویش مسکین از قضا # 6 ایستاد اندر میان راه او %~% خلق را زان کار کرد آگاه او # 7 گفت ای خلقان مرا دری نفیس %~% اندرینجا گشت گم ماندم خسیس # 8 اندرینجا در شه گم شد زمن %~% گم شد از من جان و عمر و دل ز تن # 9 هر دو چشمم گشت تاریک اندرو %~% با که گویم این زمان من گفتگو # 10 شه مرا در داد از من فوت شد %~% جان من زین درد اندر موت شد # 11 هر که آن در باز یابد مرو را %~% بدهمش گنجی در آنجا بی بها # 12 عاقلی گفتش که تو شوریده %~% تو مگر در خواب گنجی دیده # 13 گنج حق تو از کجا آورده %~% در مجو اکنون چو در گم کرده # 14 نام گنج از خویشتن دیگر مجوی %~% چون نکونیست این سخن دیگر مگوی # 15 گر ms099 کسی این سر ز گفتن بشنود %~% اندرین آنگه ترا تا و آن بود # 16 گوید این گنج از کجا آورده است %~% یا مگر این گنج از شه برده است # 17 مر ترا از کار رنج آید پدید %~% از کجا آنگاه گنج آید پدید # 18 گفت ای عاقل مرا زین رمز خود %~% هست اسرار نهان دور از خرد # 19 تو ندانی این سخن اسرار ماست %~% از کجا آیدترا در دیده راست # 20 مرمرا صد گنج دیگر هست بیش %~% بامنست آن گنج لیکن هست پیش # 21 مرمرا صد گنج زر حاصل شدست %~% جان من زین گفت و گو واصل شدست # 22 که من آن در را ربایم گنج چیست %~% اندر آنجا گنج و زر از بهر کیست # 23 چون مرا زر باشدم گنجی بگیر %~% اندرین سودا مرا رنجی مگیر # 24 چون مرا در گشت پیدا آن زمان %~% گنج گوهر چه و گنج آسمان # 25 گنج معنی بی شمارست از عدد %~% لیک کمتر باشدم دراز عدد # 26 در بعمری آید از بحر برون %~% لیک گنجم هست بسیاری برون # 27 مرد از گفتار او خیره بماند %~% چشم او از این سخن تیره بماند # 28 عاقلان در سوی کل حیران شدند %~% بر مثال ذره سرگردان شدند # 29 راه عشق آمد جنونی بی فنون %~% تو ندانی این سخن ای ذوفنون # 30 زانکه این رمز از مکانی دیگرست %~% گفت ما از ترجمانی دیگرست # 31 ای ز تو گمگشته دری بی بها %~% تو ندانستی و کردی آن فنا # 32 شه ترا گنجی بداد از گنج خویش %~% گم بکردی گرچه بردی رنج خویش # 33 در شه در راه تو گم کرده %~% در میان صد هزاران پرده # 34 گنج معنی میدهی بر باد تو %~% میپزی سودای همچون باد تو # 35 ای دریغا در حق درباختی %~% در معنی را دمی نشناختی # 36 ای دریغا رنج برد وسعیها %~% در زمانی گشت منثور و هبا # 37 ای دریغا رنج برد تو غمست %~% اندرین ms100 خانه گرفته ماتمست # 38 کس ندید آن در تو از خود بازیاب %~% بار دیگر اندر این ره بازیاب # 39 هم امیدی دار بر امید حق %~% تا مگر آید ترا در ره سبق # 40 در او چون باز دیدی دار گوش %~% بعد از آن آن در شود حلقه بگوش # 41 حلقه آن در تو در گوشت مکن %~% هر دو عالم را فراموشت مکن # 42 شاه چون دری ترا بخشیده بود %~% بر امیدی بی بها بخشیده بود # 43 قیمت درش عیان نشناختی %~% عاقبت از دست خود انداختی # 44 هم بخواهی در راه در بحر او %~% در میان راه آن دریا مجو # 45 آن در از آنجا که آمد باز رفت %~% همچنان در رتبت و اعزاز رفت # 46 رو بر شاه و دگر دربازیاب %~% دیدن او را دگر اعزاز یاب # 47 چون ترا باری دگر بخشد همان %~% میشود آن در درجانت نهان # 48 در جان چون گم شود در راه او %~% بعد از آن گردد بجان آگاه او # 49 هم از آن دریا که آمد پیش تو %~% هم به آن دریا شود خود پیش تو # 50 هم از آن دریا بیابی باز در %~% بیش ازین آخر مگو بسیار پر # 51 ای چو تو دری دگر در نامدست %~% از چه این گفتار تو برآمدست # 52 هست این گفتار تو بهتر ز در %~% زانکه بحر و بر پرست از سلک در # 53 این چه درهایست مکنون آمده %~% از بن در مایه بیرون آمده # 54 این چنین درها که هست در قعر جان %~% حاصل آن گشت این کون و مکان # 55 این چنین درها که به از جوهرست %~% از معانی آن همه پر زیورست # 56 ای خزینه پر ز درها کرده %~% آنگهی تو قصد اعلا کرده # 57 در های تو همه پر گوهرست %~% از برای تو همه پر زیورست # 58 درهای توعجب پرجوهرست %~% مر ترا در بحر دل در دفترست # 59 در چکاند لفظ گوهر بار ms101 تو %~% این در اکنون هست اندر بار تو # 60 قیمت این در نداند هیچکس %~% جز نفخت فیه من روحی و بس # 61 قیمت در تو هر دوعالم است %~% جوهر مثل تو در عالم کمست # 62 جوهری بس بی نهایت آمدست %~% تا ابد بی حد و غایت آمدست # 63 تو ز دست خویش آسان داده %~% در طلب بسیار تو جان داده # 64 شاه دری مر ترا داد از کرم %~% گم بکردی باز دیدی لاجرم # 65 شاه اندر عاقبت بارت دهد %~% منت آن نیز هم خودبر نهد # 66 ای بداده جوهر در رایگان %~% جوهر تو بی نشان و با نشان # 67 هست جویای تو بسیاری درین %~% تا ورا بدهی تو این در ثمین # 68 هر کرا خواهی دهی در اصل کار %~% آنگهی گوئی تو این در گوش دار # 69 چونکه بستاند دراز تو گم شود %~% همچو یک قطره که با قلزم شود # 70 بعداز آن در راه تو گم میشود %~% با وجود جسم هم گم میشود # 71 در کند گم باز یابد پیش تو %~% گرچه بسیاری بود هم پیش تو # 72 رنج باید برد تا گنج آیدت %~% گنج در دست تو بی رنج آیدت # 73 رنج باید برد تا درمان بود %~% جان دهی امید هم جانان بود # 74 رنج بی حد میبرم در هر نفس %~% یک زمان زین رنج فریادم برس # 75 رنج برد کوی تو رنجی خوشست %~% درد تو در کنج جان گنجی خوشست # 76 دادیم دری و آن گم کردهام %~% خون دل اندر طلب پرخوردهام # 77 گرمرا بار دگر آید بدست %~% جان دهم از شوق و گردم مست مست # 78 آن نشان هم پیش ذاتت میدهند %~% صورت و معنی حیاتت میدهند # 79 بازده از روی بخشش در من %~% ای تو نور چشم و روح و جان تن # 80 بازده آن در که بخشیدی نخست %~% تا شوم بار دگر من تندرست # 81 اندرین ره زار و حیران ماندهام %~% روز و شب ms102 از عشق گریان ماندهام # 82 در تو میجویم در از دریای تو %~% اوفتاده اندرین سودای تو # 83 هم درین بازار خواهم گشت من %~% تا مگر در باز یابم پر ثمن # 84 هم نشان در مرا دیگر دهی %~% تا شود پیدا مرا از وی بهی # 85 در تو هر گه که باشد پیش من %~% مرهمی یابد دگر این ریش من # 86 در خود را باز جو ای دل شده %~% پای کرده هر زمان در گل شده # 87 بس که خود را چون چراغی سوختم %~% اندرین سودا دلم افروختم # 88 خواهم آمد سوی بازار تو من %~% تا مگر پیدا شود در بی سخن # 89 سرسوی بازار تو خواهم نهاد %~% گریه و فریاد درخواهم نهاد # 90 هم نظر افکن مرا بر جان و دل %~% پای این بیچاره بیرون کن ز گل # 91 در تو من بازجویم در تو %~% من طلب کارم بجویم در تو # 92 در تو در قعردارندش نشان %~% میروم اندر طلب من هر زمان # 93 زینت در آن کسی داند که او %~% در معانی آورد این گفت و گو # 94 مشتری چون دید او را پیش در %~% پس بهای در شود ز آن بیشتر # 95 چون طلب کار درآید مشتری %~% در بهای او نهد سر بر سری # 96 هرکه آن درخواست جان دادش بها %~% بعد از آن سر بر سران دادش بها ~~PageV01P18 # 1 بود بیچاره دلی مجنون شده %~% دایما شوریده چون گردون شده # 2 بینوائی مفلسی بیچاره %~% گشته او از خان و مان آواره # 3 ناتوانی بیدلی سودا زده %~% هر دو عالم را بکل او پازده # 4 عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف %~% غرقه دیرینه این بحر ژرف # 5 نور از رویش بگردون میشدی %~% هر زمان حالش دگرگون میشدی # 6 بود یک روزی دوان در شهر او %~% سوی بازار جواهر رفت او # 7 دید آنجا گه پر از مردم شده %~% هر یکی بهر متاعی آمده # 8 دید آنجا که بسی جوهر ms103 ز دور %~% هر یک از نوعی دگر میتافت نور # 9 قیمت هر جوهری چیزی دگر %~% بود در هر جوهر انگیزی دگر # 10 پربها و کم بها بر حسب حال %~% میزدند از بهر خرجی قیل و قال # 11 هر یکی درگفت و گوئی آمده %~% هر یکی درجست و جویی آمده # 12 کرد دیوانه بهر سوئی نگاه %~% دید آن خلقان همه آنجا یگاه # 13 از فضایل مجمعی دیگر بدید %~% رفت آنجا و در آنجا بنگرید # 14 در میانه دید پیر جوهری %~% داشت روئی همچو ماه و مشتری # 15 جوهری در دست خود بگرفته بود %~% راه از آن سودا همه بگرفته بود # 16 بانگ میزد بهر جوهر جوهری %~% تا شود پیدا مر او را مشتری # 17 گفت این جوهر از آن پادشاست %~% قیمت این در در این جا پربهاست # 18 کی طمع دارد که او این را خرد %~% هرکه این بخرید آنکس جان برد # 19 مردمان آنجا ستاده بیشمار %~% اندر ان جوهر همی کردند نظار # 20 هیچکس زان مردمان نخرید آن %~% مرد دیوانه چو خود بشنید آن # 21 در میان جمع آمد در خروش %~% گفت در من بنگر ای جوهر فروش # 22 این بهای جوهرت چند آمدست %~% کاین چنین این راه دربند آمدست # 23 هیچکس نخرید این من میخرم %~% هرچه آید در بهایش میدهم # 24 گفت مرد جوهری یاوه مگوی %~% روی خود هرگز بخاک ره مشوی # 25 تو کجا و این سخنها از کجا %~% هست این جوهر از آن پادشا # 26 تو برو ورنه لگد ز اینجا خوری %~% گشت دیوانه از آن پس جوهری # 27 گفت یک نان تهی او را دهید %~% از غم این مرد مفلس وارهید # 28 تا شود او سیر از این گشنگی %~% گفت دیوانه مکن آخر سگی # 29 گشت دیوانه عجایب بی قرار %~% در میان خلق او بگریست زار # 30 گفت آخر من چواینهای دگر %~% گم شوم مانند ایشان بی خبر # 31 سعی باید کرد تا این نیز من ms104 %~% جان فشانم چون ندارم چیز من # 32 جوهر سلطان بچنگ آرم دمی %~% نیست کس اندر جهانم همدمی # 33 گرچه بسیاری زدندش تازیان %~% او نهاده بود جان اندر میان # 34 جوهری گفتا که ای دیوانه مرد %~% این چرا کردی و این هرگز که کرد # 35 آن کسی باید که این بستاند او %~% کو ز مال و زر بسی بفشاند او # 36 در جهان چیزی نداری ای ضعیف %~% از کجا حاصل شود دری لطیف # 37 جوهر شه از کجا حاصل شود %~% یا کسی همچون تو زین بیدل شود # 38 این خبر ناگه بسوی شاه شد %~% شاه از آن احوال دل آگاه شد # 39 مرد بفرستاد کو را آورید %~% مشتری شاه را میبنگرید # 40 شش کس آمد مرد را اندر طلب %~% چار کس کردند جانش پرتعب # 41 بیشمارش لت زدند آنجایگاه %~% پس کشانش آوریدند نزد شاه # 42 مرد دیوانه چو پیش شاه شد %~% شاه هم از راز او آگاه شد # 43 دید درویشی ضعیفی ناتوان %~% بیدلی حیران و مشتی استخوان # 44 جمله سر تا قدم مجروح بود %~% صورتی نامانده یعنی روح بود # 45 جوهری اندر جنون مجنون شده %~% از پی جوهر دلش پرخون شده # 46 عشق جوهر از دلش برده قرار %~% تن ضعیف و دل نحیف و جان نزار # 47 زیر پایش چرخ گردون پست بود %~% در غم جوهر نه نیست و هست بود # 48 پای تا سر عین رسوائی بد او %~% در جنون عشق شیدائی بد او # 49 شاه چون او را بدید و بنگرید %~% از غم او جان شه اندر دمید # 50 شاه چون درویش را دیدش بغم %~% شاه معنی بود گفتش لاجرم # 51 گفت ای درویش دوراندیش من %~% دعوی این راز کردی پیش من # 52 در جراحت دیده چندین جفا %~% از برای جوهری بس بی بها # 53 من خریداری چو تو میخواستم %~% مشتری همچون توئی میخواستم # 54 راست برگو گر تو مرد راستی %~% تا ازین جوهر چه معنی خواستی # 55 ms105 جوهری کان کس خریدارش نبود %~% تو طلب کردی درینت سر چه بود # 56 جوهر من چند کس میخواستند %~% روبسی در پیش میآراستند # 57 صد هزاران جان بدین کرده فنا %~% تا مگر از شاه آید اقتدا # 58 جان خود ایثار جوهر کردهاند %~% این چنین جوهر نه آسان بردهاند # 59 هرکه دعوی کرد آمد پیش من %~% اولش باید بخوردن نیش من # 60 هر که دعوی کرد معنی بایدش %~% تا در معنی بکل بگشایدش # 61 هرکه دعوی کرد باید جانش داد %~% جان بشکرانه میان باید نهاد # 62 هر که دعوی میکند از جوهرم %~% من ازین گفتار خود مینگذرم # 63 هر که دعوی کرد و جوهر خواست کرد %~% کار خود زین شیوه اول راست کرد # 64 هر که جوهر خواست او خود بگذرد %~% تا بکلی او ز جوهر برخورد # 65 هر که جوهر خواست بردار آید او %~% تا که جنت را سزاوار آید او # 66 جوهر معنی اگرداری قبول %~% چند خواهی بود آخر بوالفضول # 67 جوهر معنی نبد بی قیمتی %~% تا کجا یابی تو در بی قیمتی # 68 جوهر شه گشته تو خواستار %~% زود باید خود ترا کردن بدار # 69 گر تو جوهر از شه جان خواستی %~% کار خود در هر دو کون آراستی # 70 گر تو جوهر یافتی از پیش شاه %~% بگذری از کون و باشی فرق ماه # 71 گر تو جوهر پیش شه دریافتی %~% این زمان بر سوی کشتن تافتی # 72 جان خود اندر میان نه بهر او %~% چند باشی پیش شه در گفت و گو # 73 بیش ازین دعوی هشیاری مکن %~% بعد ازین گفتی میفزا در سخن # 74 زود سوی دار شو تا بنگری %~% جوهری کز هر دو عالم برتری # 75 زود سوی دار شو ای بی قدم %~% تا ببینی این وجودت با عدم # 76 هر دو یکسان گشته درذات صفات %~% چون کنم این دامن این ساعت صفات # 77 جوهری بینی زعالم بی نشان %~% اولین وآخرین هم بی نشان # 78 جوهری ms106 بینی عجایب در نفس %~% هر دو عالم نیست شد زین دسترس # 79 نیست کس را سوی این جوهر رهی %~% تا بیابد کل جوهر ناگهی # 80 جان بده از عشق جوهر این زمان %~% تاترا جوهر بود آن رایگان # 81 جان بده تا جوهرت حاصل شود %~% وین دل اندر جوهرت واصل شود # 82 ای ز عشق جوهر خود بی قرار %~% دایما اندر قراری بیقرار # 83 این چنین از عشق جوهر سرنگون %~% اوفتاده در میان خاک و خون # 84 از کمال سر او آگاه شو %~% بر سر راهی دمی در راه شو # 85 سوی بازار زمانه کن گذر %~% خوش همی رو تا مگر بینی اثر # 86 جوهری را اندرین بازار بین %~% جمله دلها را از آن بازار بین # 87 جوهر عشقت نظر دارد نهان %~% تا ببینی کین همه خلق جهان # 88 جوهر عشقت نظر کن یک دمی %~% گرد آن استاده بینی عالمی # 89 عالمی بینی در آن جوهر نگاه %~% میکند آن را بشیدائی نگاه # 90 تا مگر این جوهرم حاصل کنند %~% خویشتن در روی من واصل کنند # 91 تا مگر جوهر فتد دردست شان %~% این چنین صیدی فتد در شستشان # 92 چند سال است تا که این جوهر ز من %~% خواستند او را همه شاهان ز من # 93 جوهری این را کجا داند بها %~% من همی دانم که چیست این را بها # 94 تو نمیدانی که من از بهر این %~% چند کس را کشتهام بر قهر این # 95 هر که این جوهر ز من درخواست کرد %~% از سر جان جهان برخاست کرد # 96 هرکه این جوهر ز من دارد طلب %~% پیش من آید ز اول در تعب # 97 گر چنان کو مرد ره باشد درین %~% این یکی عاشق بود بر راستین # 98 جوهر من راز من خواهد بجان %~% تا بیابد او مگر جوهر نهان # 99 گر بجان جوهر شود او خواستار %~% سر جوهر بس کند او آشکار # 100 من بدست جوهری زان دادهام ms107 %~% عشق خود زین راز خود بگشادهام # 101 تا به بازار زمانه آورند %~% هر کسی بر نقش جوهر بنگرند # 102 جوهری آنرا کند بر جان بها %~% گر بیابد مشتری نکند رها # 103 جوهر من بینهایت آمدست %~% تا ابد بیحد و غایت آمدست # 104 جوهری این را چو در بازار کرد %~% بس دل و جان را که او ایثارکرد # 105 هیچ خلقی مشتری این را نبود %~% این سخن جز مرد ره نتوان شنود # 106 تو ز بهر چه خریدار آمدی %~% مشتری این را پدیدار آمدی # 107 از کجا این سر من دریافتی %~% اندرین اسرار چون بشتافتی # 108 زین سئوال من جوابی بازگوی %~% تانگردد مر ترا فتنه بروی # 109 گفت آن دیوانه مرد با ادب %~% من چو تو ای شاه بودم در عجب # 110 بر سر این جوهرت جانم رسید %~% ناگهان این را درین بازار دید # 111 عزم جوهر داشتم من در ازل %~% جان خود را زین ندارم در حیل # 112 جوهرت را من بدستم مشتری %~% جوهری را هم توئی چون بنگری # 113 جوهرت را من خریدار آمدم %~% از پی جستن به بازار آمدم # 114 زر ندارم مال دنیا نیستم %~% در طلبکاری عقبی نیستم # 115 در طلب کاری جانان آمدم %~% در خریداری بدینسان آمدم # 116 هیچکس این محنت و خواری ندید %~% آنچه امروز این بجان من رسید # 117 خلق ما را سرزنش کردند ازین %~% لیک توفیقست شاها اندرین # 118 آنچه تو دانی که دریابد بکل %~% هرکه باشد در بن اسرار کل # 119 مشتریم مشتریم مشتری %~% زر ندارم جان نهادم بر سری # 120 مینهم گر میکنی از من قبول %~% تا چه فرمائی درین ای با اصول # 121 جوهری تو گر مرا خواهی بداد %~% تاج بر فرق گدا خواهی نهاد # 122 پادشاهان مر گدایان نشکنند %~% بل گدایان را زخود خرم کنند # 123 پادشاهان جهان تا بودهاند %~% جان و دلها را ز خود آسودهاند # 124 پادشاهان زیر دستان را برحم %~% بخششی بروی کنند از روی رحم ms108 # 125 گر تو امروزم بجان رحمی کنی %~% رنج و اندوهم تو از دل برکنی # 126 سر نهادم در میان برخیز و رو %~% بیش ازین با من چنین مستیز ورو # 127 سر بر و جوهر مرا ده این زمان %~% تا کنم حاصل مراد خود ز جان # 128 شاه با او گفت ای مرد اسیر %~% این سخن از تو عجب دیدم فقیر # 129 چون سر تو من بریدم در جهان %~% کی تو جوهر باز بینی در عیان # 130 گفت شاها این سخن با من مگوی %~% بیش ازین آزار بیچاره مجوی # 131 کم مکن ما را درین میدان خاک %~% زانکه ماکردیم جان خود هلاک # 132 زندگی خود دلم در مرگ دید %~% جان من کلی در آنجا برگ دید # 133 هرچه بودم ترک کردم در هلاک %~% از هلاک خود ندارم هیچ باک # 134 من ز بهران کنم این را طلب %~% تا کسی این را نباشد در طلب # 135 هرکه این جوهر طلبکار آمدست %~% اولش منزل سردار آمدست # 136 جوهر تو آنکه دارد دوستش %~% مغز باید بد نه جسم و پوستش # 137 مغز دارم نه چو ایشان پوستم %~% شاه عالم دان که جوهر دوستم # 138 قدر او جوهر تو میدانی و من %~% بیش ازین دیگر چرا گویم سخن # 139 شاه گفتش هم سر خود گیر و رو %~% آنچه خود گفتی ز خود هم میشنو # 140 گفت شاها این سخن باری ز چیست %~% این سخن از بهر ما یا بهر کیست # 141 سر رود بر باد و آنگه من روم %~% زین سخن باری جوابی بشنوم # 142 شاه گفتا من چنین گفتم بتو %~% در این معنی چنین سفتم بتو # 143 زیردارت رفت باید این زمان %~% پس بشکرانه نهی جان در میان # 144 از سر خود بگذر و جوهر بیاب %~% آنچه میجوئی تو از جوهر بیاب # 145 سر جوهر آن زمان دریاب تو %~% بیش ازین اندر سخن مشتاب تو # 146 گفت درویش آن زمان کای شهریار %~% زود فرما ms109 تا برندم سوی دار # 147 طاقت جانم نماند از گفت این %~% از گمان آیم مگر سوی یقین # 148 شاه گفتا حاجبان خویش را %~% زود جلادی بخوان درویش را # 149 زود باشید و ببازارش برید %~% آنگهی او را ابردارش کشید # 150 تا کسی دیگر نباشد مشتری %~% زانکه این درویش شد نیک اختری # 151 این ز اسرار منست آگاه و بس %~% چون شود هرگز کسی در راه بس # 152 این کنون اسرار من دریافتست %~% پس سوی کشتن چنین بشتافتست # 153 سر من آنگه بداند از جهان %~% کو رسد از جان خود کلی بجان # 154 جان خود در باز اندر راه او %~% تا شوی شایسته درگاه او # 155 جان خود در راه او قربان کند %~% روی اندر جوهر تابان کند # 156 عاقبت درویش بردند پیش دار %~% شه عجایب ماند از آن احوال کار # 157 خلق عالم گردآن درویش بود %~% گرچه او مسکین دل و دلریش بود # 158 راز او را کرد بر خود آشکار %~% بعد از آن او عاشق آمد پیش دار # 159 آمده بر رسم عشق خویشتن %~% کرد ایثار از میانه جان و تن # 160 سر جوهر از شه او دریافته %~% از برای او بکل بشتافته # 161 کشتن خود کرد زان رو اختیار %~% کم فتد زین گونه عاشق زیردار # 162 کم فتد زین گونه صاحب دولتی %~% در میان عشق جانان قربتی # 163 گر بیایی جوهر او عاشقی %~% در کمال عشق جانان لایقی # 164 یافته جان در نهاده در میان %~% ترک کرده او بکلی جسم و جان # 165 میندانم دولتی زین بیش من %~% وصف این هرگز نگفته هیچ تن # 166 چون بزیر دار آمد آن اسیر %~% جمع گشتند خلق هر جائی کثیر # 167 جملگی از بهر اودر گفت و گوی %~% آمده هر کس در آنجا جست و جوی # 168 ناگهان درویش زیردار شد %~% آن زمان آنجای برخور دار شد # 169 چونکه آن درویش مرد راه شد %~% بی دل و بی صبر پیش شاه ms110 شد # 170 پیش شاه آمدزمین را بوسه داد %~% دست او بر دست دیگر برنهاد # 171 شاه را گفتا مرا تو جسم وجان %~% زود باش از گفت خلقم وارهان # 172 ای بتو نور دلم رخشان شده %~% ای چو ماه اندر دلم تابان شده # 173 وارهان ما را و جوهر ده بمن %~% تا نگویم بعد ازین من ما و من # 174 وارهان بیچاره را از گفت خلق %~% زانکه جان من رسید اینجا بحلق # 175 وارهان ما را تو از جور فراق %~% در میانه من شدم بر اشتیاق # 176 وارهان گر میکنی بیخ تنم %~% جوهر اصلی بده تو روشنم # 177 شاه از بالای اسب آمد نشیب %~% تیغ اندر دست با سهم و نهیب # 178 دست آن درویش بگرفت و ببست %~% نامراد آنجا بکلی در شکست # 179 بر سر پایش نشاند آنجایگاه %~% تیغ محکم کرد آنگه تیز شاه # 180 زود آن درویش را بر پا نشاند %~% گرد او برگشت تا در وی براند # 181 چون که آن درویش شد تسلیم شاه %~% ناگهان آمد عنایت در پناه # 182 از سوی حضرت هدایت در رسید %~% شوق او بی حد و غایت در رسید # 183 شاه شمشیر آنگهی بر هم شکست %~% ناگهان شمشیر بفکند او ز دست # 184 دست او بگشاد و چشمش بوسه داد %~% تاج خود آنگاه بر فرقش نهاد # 185 روی خود بر پای او مالید زار %~% خوش خوشی بگریست شاه نامدار # 186 خلعت بی حد ببخشید آن زمان %~% هم ببخشید او همه بر مردمان # 187 زر ودر و نعمتش بر فرق ریخت %~% هر زمان از بار دیگر غرق ریخت # 188 هرچه شه او را بدادی بیش و کم %~% قسم کردی او بمردم لاجرم # 189 شاه شد آنگاه سوی بارگاه %~% بر سر تختش نشاند آنگاه شاه # 190 شاه پیش او ستاده آنگهی %~% گفت ای جان و جهانم تو شهی # 191 شاه این تخت و ممالک تو شدی %~% شاه این دور و زمانه تو بدی # 192 ms111 گفت تا جوهر بیاوردند باز %~% شاه دست خود بکرد آنگه دراز # 193 جوهر آنگه شه بدست خود گرفت %~% در کف دستش نهاد اندر شگفت # 194 گفت ما را هیچ دیگر پیش ازین %~% در خزانه نیست جوهر بیش ازین # 195 جوهر آن تست و من آن توام %~% تو شهی و من بفرمان توام # 196 جوهر آن تو ممالک آن تو %~% شهریار این لحظه در فرمان تو # 197 جوهر آن تست و ملک و مال هم %~% این زمان آن تو شد کل لاجرم # 198 هرکه او در پیش شاه آید قبول %~% او شود در عشق کل صاحب قبول # 199 هر که از جان و جهان و دل گذشت %~% شاه او رادر زمان واصل بگشت # 200 هرکه صاحب دولت هر دوجهانست %~% در نظر گاه خداوند اونهانست # 201 درگذشت از بود و از نابود و جان %~% بازیان جسم کرد او سود جان # 202 هر که او را شاه آنجا عز دهد %~% همچو عز او کسی هرگز دهد # 203 هر که آنجا پیش شه دولت گرفت %~% بعد از آن در پیش جان عزت گرفت # 204 ای ترا هر لحظه رنجی بیشتر %~% چندخواهی خورد بر جان نیشتر # 205 نیشتر باری سبکباره بخور %~% آنگهی کلی بیکباره ببر # 206 گر ترا جوهر نباشد پیش شاه %~% کی توانی کرد در رویش نگاه # 207 جوهر خود باز جو از پیش شاه %~% تا ترا جوهر دهد آنجایگاه # 208 جوهری بدهد که در روی جهان %~% همچنان جوهر نه بیند کس عیان # 209 جوهر شاهت کند خدمت به پیش %~% بازیابی جوهر آنجا بیش بیش # 210 جوهری کز بحر لاهوتی بود %~% آن ترا پیوسته ناسوتی بود # 211 شاه دنیا گر وفاداری کند %~% یکدمی دیگر گرفتاری کند # 212 شاه عالم مر ترا دردل نمود %~% روی خود در جان تو در گل نمود # 213 شاه جوهر در دلت گشته مقیم %~% تو چنین افتاده اینجا ای سقیم # 214 شاه و جوهر مر ترا حاصل شدست %~% زین جهان ms112 راه تو زان واصل شدست # 215 چند باشی بر تن و برجان خویش %~% بیش ازین منشین تو سرگردان خویش # 216 چند لرزی تو برین صورت کنون %~% کی توانی گشت هرگز ذوفنون # 217 جوهر عشقش چو در بازار کرد %~% هرکه خواهد جان بران ایثار کرد # 218 جوهر عشقش عجایب جوهرست %~% قیمت آن از دو عالم برترست # 219 جوهر عشقش کسی بشناختست %~% کین دو عالم را بکل درباختست # 220 جوهر عشقش کسی حاصل کند %~% کو درین عالم تنش بیدل کند # 221 ترک جان گیرد بجوهر در رسد %~% چون ز خود بگذشت در جوهر رسد # 222 هرکه از خودبگذرد جوهر بیافت %~% گرچه بسیاری بهر جانب شتافت # 223 یک زمان در سوی بازار آی تو %~% ازوجود خویشتن باز آی تو # 224 جوهر عشقش بجان درخواست کن %~% از کژی این راستی را راست کن # 225 جوهر عشقش نظر ناگه کند %~% تاترا از سر حق آگه کند # 226 گر تو مرد راه بینی بگذری %~% آنگهی آیی بسوی جوهری # 227 جوهر شاه جهان آری بدست %~% بگذر از وی تا شوی در نیست هست # 228 جوهر شه را بخواه از جوهری %~% جوهر شه را بجان شو مشتری # 229 جوهر شه را ازو درخواست کن %~% قیمت جوهر بجانت راست کن # 230 تا بر شاهت برد از پیش خلق %~% ورنه شیداگردی اندر پیش خلق # 231 خلق دنیا چون طلبکار آمدند %~% از پی جوهر ببازار آمدند # 232 جمله جوهر را خریدار آمدند %~% اندرین معنی گرفتار آمدند # 233 هر کسی بر کسوه و شیوه %~% بر سر هر شاخ همچون میوه # 234 در طلبکاری دیگر آمدند %~% هر یکی در راه رهبر آمدند # 235 جمله یک ره بود در بازار او %~% مختلف افتاده راه جست و جو # 236 عاقبت چون سوی بازار آمدند %~% هر یک از نوعی بگفتار آمدند # 237 جملگی جویای این جوهر شدند %~% نیز بعضی یار همدیگر شدند # 238 تا مگر جوهرابا دست آورند %~% پای چرخ پیر را پست آورند # 239 جمله ms113 را مقصود جوهر آمدست %~% جوهری را کرده شان دامن بدست # 240 جوهری عشق میگوید ترا %~% چند پیچی خویش رادر ماجرا # 241 شاه ما این جوهر او داند بها %~% پیش شه رو تا کند قیمت ترا # 242 خویشتن از خلق کم مقدار کن %~% جان خود را غرقه اسرار کن # 243 پیش شه شو تا ترا جوهر دهد %~% بعد از آن بر جان تو منت نهد # 244 جوهرت را پیش کش کن جان نثار %~% بعد از آن مردانه شو در زیر دار # 245 تا مراد خود بیابی در جهان %~% بگذری از این جهان و آن جهان # 246 شاه هر چیزی که میفرمایدت %~% عاقبت مقصود ازو برآیدت # 247 تو ز کشتن رو مگردان بر خلاف %~% که همه کارت بود کلی گزاف # 248 تو ز کشتن جان خود ایثار کن %~% بعد از آن جوهر تو با خود بارکن # 249 این سخن از ترجمانی دیگرست %~% مرغ این از آشیانی دیگرست # 250 گر ترا سهمی دهد آن جایگاه %~% جان خود ایثار کن در پیش شاه # 251 گر ترا سهمی دهد تو زان مترس %~% بیش از این نادان مشو از جان مترس # 252 گرترا او آزمایش میکند %~% در فناآنگه فزایش میکند # 253 گر ترا آنجایگه سهمی دهد %~% بعد از آنت تاج زر بر سر نهد # 254 او ترا هرگز نخواهد رنج تو %~% این سخن را یک بیک بر سنج تو # 255 او ترا شد جان کنی پیشش فدا %~% او ترا گردد بکلی پیشوا # 256 هرچه داری جملگی در باز تو %~% از وصال شه بکل می ناز تو # 257 جوهر کلی چو روشن گرددت %~% جملهعالم چو جوشن گرددت # 258 جملگی یک حلقه باشد بیشکی %~% این همه حلقه نباشد جز یکی # 259 جملگی یکی شود چه نیک و بد %~% این سخن دریاب دورست از خرد # 260 جملگی یکی شود بر اصل ذات %~% یک یکی اندر یکی گردد صفات # 261 جوهری شاهت دهد درحال هم %~% تا نیفتی آن زمان در ms114 قال هم # 262 جوهری یابی ز استغنای حق %~% تا بگردی این زمان شیدای حق # 263 جان جانت را شود کلی پدید %~% آن زمان پیدا شود از دید دید # 264 جوهری کز بحر بی همتا بود %~% یابدش غواص اگر بینا بود # 265 جوهر دریا یکی باشد همه %~% آب دریا میشود جوهر همه # 266 جوهرذاتست بیشک در صفات %~% اندرین دریا بود آب حیات # 267 جوهر ذاتست در کلی همه %~% جمله عالم زین سخن بردمدمه # 268 اسم جوهردان نفخت فیه را %~% پیش ره دانی بجان تنبیه را # 269 گر تو این راز اندرین جا پی بری %~% در زمان از هر دو عالم برخوری # 270 این جهان و آن جهان کل جوهرست %~% از وجود شاه اسمی مضمرست # 271 این جهان و آن جهان اسمی بود %~% اولین اسم آن رسمی بود # 272 موی در مویست این راه عجب %~% گر فرومانی بمانی در تعب # 273 مو بمو بر هم شکاف آنجا بخود %~% دور گردان وهم و فهم آنگه زخود # 274 نفی نیک و بد بکن تا کل شوی %~% ورنه تو زین راه عین ذل شوی # 275 هر سه میدان تو یکی بی قیل وقال %~% ماضی و مستقبل و آنگاه حال # 276 هرچه بینی نیک بین چه نیک و بد %~% نیک و بد چه از عیان چه از خرد # 277 چون که مرد راه بین آید تمام %~% نه بد و نه نیک ماند و السلام # 278 چون تو مرد راه بین آیی بحق %~% در جهان جاودان گیری سبق # 279 هرکه از بیعلتی در حق فتاد %~% در خوشی جاودان مطلق فتاد # 280 هر که او جز نیک بینی بد ندید %~% از کمال سر جانان خود بدید # 281 گر ترا سهمی کند گر خواریی %~% آن ز عزتست نه از بیزاریی # 282 چند در پندار مانی مبتلا %~% چندخواهی بود در عین بلا # 283 چند خود را خوار و سرگردان کنی %~% چند خود را چون فلک گردان کنی # 284 هر دم ms115 از نوعی دگر آیی برون %~% زان بمانده بر برون بی درون # 285 هرچه اندیشی بلای جان تست %~% نیک و بد درد تو و درمان تست # 286 این زمان در صورتی از هر صفت %~% میزنی دستها در معرفت # 287 معرفت شد خوار از گفتار تو %~% شرم میدارد وی از کردار تو # 288 هرچه میگویی محالی بیش نیست %~% هرچه میبینی خیالی بیش نیست # 289 در تو آزو آرزو تلبیس تست %~% صورت حسی بکل ابلیس تست # 290 گر تو زین ابلیس خوددوری کنی %~% گردن صورت بکلی بشکنی # 291 هست این ابلیس ما جمله به بین %~% مرد را بشناس از روی یقین # 292 هست این ابلیس اندر بند تو %~% لیک بگرفتست یک یک بند تو # 293 طوق خود در گردن تو کرده است %~% همچو تو در صد هزاران پرده است # 294 در هوای کام و شهوت میرود %~% در مقام کبر و نخوت میرود # 295 هر دم از نوعیت سرگردان کند %~% هر زمان تلبیس دیگر سان کند # 296 انبیا را ره زد این ملعون سگ %~% زود زو بگریز تا نفتی بشک # 297 گر تو اندر شک بمانی مانده باز %~% کی رسی آنجایگه در پرده باز # 298 صورت نقش مجوسی قید کن %~% یک دم این صیاد بدرا صید کن # 299 آنچه او کردست هرگز کس نکرد %~% یک زمان با او درای اندر نبرد # 300 گر تو بر وی چیره گردی در زمان %~% صورت و معنی بیابد زو امان # 301 گر تو او را پیش از خود بر زنی %~% گردن او را بمعنی بشکنی # 302 این خیال فاسدت باطل شود %~% هرچه میجوئی ترا حاصل شود # 303 چند اندیشی خیال نیک و بد %~% خود همی دانی تو خود را پرخرد # 304 این خیال لا محال از دل برون %~% کن که گردی در زمانه ذوفنون # 305 هرچه اندیشی خیالی باشدت %~% هرچه برگوئی محالی باشدت # 306 از خیال خویشتن تو دور شو %~% پر صفا اندر میان نور شو # 307 از ms116 خیال صورت اشیا بگرد %~% بعد از این در گرد این صورت مگرد # 308 هرچه دیدی در زمانه نیک و بد %~% آن تویی لیکن تو دوری از خرد # 309 چون خیال از پیش خود برداشتی %~% آنچه آنجا دیدهای بگذاشتی # 310 چون خیال تو بکلی گم شود %~% قطره تو آن زمان قلزم شود # 311 چون خیالت در زمان صافی کنی %~% در میان عرصه کم لافی کنی # 312 در خیال خویشتن چندین مشو %~% هر زمانی بیش ازین غمگین مشو # 313 از خیال خویش چون فانی شوی %~% هرچه میگوئیی هم از خود بشنوی # 314 از خیال تست هم خواری تو %~% هم بلا و رنج و بیماری تو # 315 هر چه آن در دهر آید از خیال %~% هست پیش عارفان عین محال # 316 همچو نقاشی خیال انگیز تو %~% همچو شاعر در خیال آمیز تو # 317 رمل زن چون در خیال خود شود %~% هرچه میگوید هم از خود بشنود # 318 در خیال خویش یک یک میروند %~% خواه پیر و خواه کودک میروند # 319 چون خیالست این سپهر پرخیال %~% هست پیش عاشقان عین محال # 320 کل دنیا چون خیالی آمدست %~% در بر وحدت محالی آمدست # 321 هر کتابی را که پنهان ساختند %~% از خیال خویش برهان ساختند # 322 حرفها آنجا خیال آمد به بین %~% هرچه برخوانی خیالی برگزین # 323 جملگی تصنیف عقلست و خیال %~% جز معانی جملگی آمد و بال # 324 ازخیالست این که هر روزی فلک %~% بر خیال خویش گردد چون سمک # 325 گرداین عرصه چنان گردان شده %~% از خیال خویش سرگردان شده # 326 کوکبان اندر خیال آفتاب %~% گاه بی نور و گهی با نور و تاب # 327 ماه هر دم چون خیالی میشود %~% ازخیالش چون هلالی میشود # 328 گاه در دوری گهی اندر کمی %~% گاه در افزون و گاهی در کمی # 329 جمله اشیا در خیالی ماندهاند %~% جمله در نور جلالی ماندهاند # 330 عقل تنها در خیال آورده است %~% زان تمامت در وبال آورده است ms117 # 331 روز و سال و ماه و شب جمله یکیست %~% از خیال این جمله را با خود ~~شکیست # 332 از خیال این چرخ آمد بر دور %~% از دور پیدا شود کلی صور # 333 ماه و خورشید و کواکب بی محال %~% بیخبر از خود شده اندر خیال # 334 از خیال خویش کلی بیخبر %~% گرچه زیشانست عالم سر بسر # 335 این همه از فوق و تحت آمد پدید %~% هر یکی اندر خیالی در رسید # 336 جمله یکسان بود اما از خیال %~% گشت پیدا این حقیقت لامحال ~~PageV01P19 # 1 بود استادی عجایب ماه وسال %~% هردم ازنوعی ببازیدی خیال # 2 پردیی در پیش رویش بسته بود %~% در پس آن پرده او بنشسته بود # 3 از صورها مختلف او بی شمار %~% کرده اندر هر خیالی او نگار # 4 ریسمانی بسته بد بر روی نطع %~% از صورها جمع کردی پیش نطع # 5 جمله اندر ریسمان دانی فنون %~% بود نقاشی عجایب ذوفنون # 6 هرچه در عالم بدی از خیر و شر %~% جملگی کردند آنجا سر بسر # 7 نقش انسانات هم بر کرده بود %~% نقش حیوانات بی مرکرده بود # 8 از وحوش و از طیور و هرچه هست %~% کرده بود از نیست آنجا گاه هست # 9 از برون پرده آن میباختی %~% در درون آن کار را میساختی # 10 بر سر آن نطع چابک دست بود %~% هرچه بود او را همه در دست بود # 11 هرچه در فهم آید و عقل و خیال %~% کرده بود از نقشها خود بی محال # 12 جمله از یک رنگ اما مختلف %~% در عبارت گشته کلی متصف # 13 جمله یکسان بود اما اوستاد %~% هریکی بر گونه دیگر نهاد # 14 داشت صندوقی درون پرده او %~% جملگی پردخته آنجا کرده او # 15 چون برون کردی صورها را از آن %~% اوفکندی اندران بند روان # 16 هر یک از شکلی مر آنرا جمله %~% شاد کردی بی محابا جلوه # 17 هر یک از نوعی دگر میباختی %~% هر صور از گونه ms118 میساختی # 18 گاه صورت گاه حیوان گاه خود %~% ساختی او صورتی از نیک و بد # 19 نقش رنگارنگ او بر لون لون %~% آوریدی او برون بی عون عون # 20 چون ببازیدی بهر کسوت بران %~% درکشیدی بند آن در خود روان # 21 بگسلانیدی صورها اوستاد %~% پس بدادی هم در آن ساعت بباد # 22 پس نهادی آن بصندوق اندرون %~% او فکندی آن بزرگ رهنمون # 23 اندران صندوق افکندی ورا %~% کس نمیپرسید ازو این ماجرا # 24 هرکه کردی این سئوال از اوستاد %~% کز برای چه چنین دادی بباد # 25 از برای چه تو این ها ساختی %~% خرد کردی عاقبت در باختی # 26 از برای چه تو بر بستی ورا %~% وز برای چه تو بشکستی ورا # 27 از برای چیست این با ما بگوی %~% تا چرا کردی و افکندی بگوی # 28 هیچکس او سعی خود باطل کند %~% هیچکس او رنج خود عاطل کند # 29 هیچکس هرگز کند انصاف ده %~% راست برگو آنگهی بنیاد نه # 30 هرکه میکردی سؤال از اوستاد %~% او جواب هیچکس را مینداد # 31 چون جواب کس ندادی اندر آن %~% آن همه راز نهانی بد عیان # 32 خلق را از روی دل دیوانه گشت %~% آشنا بودند اگر بیگانه گشت # 33 زان صورها لون لون بی عدد %~% او برون کردی عجایب بی مدد # 34 دیگران مردم شدندی پیش او %~% گرچه دل خونی بدی از نیش او # 35 آن همه نقش عجایب در بساط %~% اوفکندی اندران عین نشاط # 36 دیگران یکسر همه کردی تباه %~% صورت و صندوق میکردی نگاه # 37 هم تباهی آوریده اندرو %~% دیگر آن قوم آمده در گفت و گو # 38 هیچکس را مر جواب اونبود %~% هرچه گفتندی صواب او نبود # 39 عاقبت چون کس نیامد مرد او %~% جمله میبودند دل پر درد او # 40 اندران مردم همه میسوختند %~% هر زمانی آتشی افروختند # 41 بود مردی کامل و بسیار دان %~% در حقیقت گشته بود او راز دان # 42 بود مردی با کمال ms119 و فر و هوش %~% کرده بود او از شراب شوق نوش # 43 صاحب اسراردانش بود او %~% صاحب عقل و توانش بود او # 44 کار این استاد آنکس فهم داشت %~% نه چو عقل دیگران او وهم داشت # 45 او رموز و راز اودانسته بود %~% هرچه بد اسرار اودانسته بود # 46 یک شبی رفت او بنزد اوستاد %~% کرد اکرامی و پیشش ایستاد # 47 تاکمال خویشتن حاصل کند %~% خویش را در نزد او واصل کند # 48 نزد آن صاحب رموز راز شد %~% یک دمی با او بخلوت ساز شد # 49 از طریق عزت او کردش سلام %~% تا بماند دولت کل احترام # 50 پیش استاد جهان او راز گفت %~% هرچه یکسر بود یکره باز گفت # 51 این سؤال از اوستاد آنگاه کرد %~% تادل خود او از آن آگاه کرد # 52 گفت ای استاد راز کاردان %~% از حقیقت جمله تو بسیار دان # 53 این رموز تو کسی نایافته %~% هریک از نوعی دگر بشتافته # 54 چشم عالم همچو تو دیگر نیافت %~% هردم از نوعی دگر گرچه شتافت # 55 راز صورت را بمعنی جان شدی %~% با رموز کل خود شادان شدی # 56 خلق اندر گفت و گوی تو روند %~% گرچه اندر جست و جوی تو روند # 57 جملگی در ماجرای خویشتن %~% جملگی اندر بلای خویشتن # 58 جز خیال تو نمیبینند آن %~% لیک راز تو نمیدانند آن # 59 در مقالات تو گفتار هوس %~% میپزند و مینداند هیچکس # 60 کین چنین راز تو از ید تو است %~% این همه نقش از قلم مد تواست # 61 می نداند هیچکس اسرار تو %~% می نهبیند هیچکس هنجار تو # 62 می چه داند هر کسی رمز و رموز %~% کین نه اسراریست پیدایی هنوز # 63 جمله در کار تو حیران آمدند %~% جمله همچون چرخ سرگردان شدند # 64 واقف راز تو چون هرگز نبود %~% زانک دانائی ترا دیده نبود # 65 این زمان بر من رموز تو ز تو %~% گشت پیدا هر زمانی تو بتو # 66 ms120 نی من از تو باز خواهم گفت راز %~% این حدیث از تو نخواهم گفت باز # 67 آنچه من دیدم ز تو از دید تو %~% هم ز دید تو بگویم دید تو # 68 از تو دیدم آنچه میبایست دید %~% از تو خواهم گفت دیدم آنچه دید # 69 این همه ازتو بکلی با تواند %~% باتو گویااند و بی تو با تواند # 70 هم کمال تو تو دانی بی شکی %~% هم ز تو خواهم بگفتن اندکی # 71 آنچه بینی راز تو باشد بکل %~% پس مرا بیرون فکن زین نقش ذل # 72 من بدانستم ز بازی های تو %~% از مقام عشق بازیهای تو # 73 هرچه کردی هم ز تو دیدم ترا %~% نزد دید خویشتن دیدم ترا # 74 هر چه کردی آوریدی در بساط %~% جمله آن نقش کردم احتیاط # 75 احتیاط نوع نوعت کردهام %~% همچو پرده مانده اندر پردهام # 76 جمله دیدم هرچه کردی بی خلاف %~% من یقین دانم نباشد این گزاف # 77 جمله صورت ز یکسان کردهای %~% جمله را یک رنگ همسان کردهای # 78 جمله ترکیب هر انواع را %~% کردهای بر هر صفت اصناع را # 79 چون که تو کردی برآوردی برون %~% از برای دید این نقش فنون # 80 بر بساط مملکت کردی روان %~% از صفت هر جایگه آن را روان # 81 عاقبت چون از تمامت باختی %~% از برای چه تو آن را ساختی # 82 چون کنی در عاقبت آن خرد تو %~% از چه باشد عاقبت دست برد تو # 83 سعی چندینی تو بردی اندران %~% از چه کردی خرد آنرادر جهان # 84 اول کردن چه بودت ساختن %~% عاقبت هم خویش آن را باختن # 85 کردن از چه بود و بشکستن ز چه %~% آوریدن چه و بر بستن ز چه # 86 از چه سعی خود کنی باطل چنین %~% بازگو این راز با این راز بین # 87 تا بگویم من بدین خلق جهان %~% وارهند از گفت و گویش این زمان # 88 عاقبت استاد از اسرار حال ms121 %~% مر جوابی گفت از کشف سؤال # 89 گفت ای پرسنده زیبا سخن %~% کار عالم نیست پیدا سر زبن # 90 نیک کردی این سؤال لامحال %~% من بگویم درجواب این سؤال # 91 این سؤال تو نکو کردی ز من %~% من جواب تو بگویم بی سخن # 92 گوش هوشت باز کن سوی سؤال %~% تا جوابت بشنوی در کل حال # 93 این سؤال از من که کردی زین همه %~% راز من یک جزو بودی زین همه # 94 نیک فهمی داری و خوش گفت تو %~% وین در اسرار کردی سفت تو # 95 اول اصل من ز من تو گوش کن %~% گر توانائی ازین می نوش کن # 96 اول کار خود از من بازدان %~% آنگهی تو از حقیقت راز دان # 97 اول از پندار عقل آیی برون %~% تابدانی سر اسرارم کنون # 98 اول این اصل باید کرد حل %~% تا نباشد کار کلی برحیل # 99 اول این ترتیب اگر حاصل کنی %~% تا چو آنها خویشتن بیدل کنی # 100 همچو ایشان تو مشو در گفتگو %~% لیک مر این سر شنو باجستجو # 101 این چنین اسرار مشکل حل بکن %~% چون شکر در آب خود را حل بکن # 102 سر اسرارت ز من گردد یقین %~% هم ز من بشنو ز من ای راز بین # 103 این همه نقش مخالف از صور %~% من بکردم هر یک از لونی دیگر # 104 هر یک از لونی دگر برساختم %~% هر یک از نقشی دگر پرداختم # 105 هریک از شانی دگر آوردهام %~% هر یک از نوعی دگر من کردهام # 106 هر یکی برکسوتی کردم روان %~% هر یکی بر یک صفت کردم عیان # 107 هرچه رنگ آنجا مخالف آمدست %~% در همه جمله موالف آمدست # 108 رنگ آنجا مختلف بر مختلف %~% صورت و معنی بیاید متصف # 109 من همه ترکیب کردم از قیاس %~% جمله بر ترتیب کن آن را قیاس # 110 من همه پرداختم از بهر کار %~% تا تماشایی بود در روزگار # 111 چون تماشا بود هم ms122 آمد به علم %~% از تماشا گشت کلی راه علم # 112 هرچه علمست آن و جهلست از یقین %~% علم و جهل از یکدگر آمد به بین # 113 جهل و علم از یکدگر آمد پدید %~% این بدان و آن بدین آمد پدید # 114 تا نباشد جهل علم آنگه نبود %~% علم از جهل آمدت اندر نمود # 115 گرچه علم و جهل حاضر آمدند %~% هر یکی در کار ناظر آمدند # 116 علم باید گرچه مرد اهل آمدست %~% تابدانی کاخرش جهل آمدست # 117 علم صورت هیچ باشد بی خلاف %~% علم معنی هست معنی بی گزاف # 118 علم معنی آن نگردد مختلف %~% علم معنی میشود زین متصف # 119 این همه صورت که من آراستم %~% این همه از دید خود پیراستم # 120 این همه صورت که اعیان کردهام %~% هر یکی رنگی دگرسان کردهام # 121 این همه صورت ز معنی فاش شد %~% بود معنی نقش صورتهاش شد # 122 سالها ترتیب کردم جمله را %~% تا بدانستم اساس جمله را # 123 سالها بنیاد اینها کردهام %~% سعی بی حد اندرین ها بردهام # 124 چون منم نقاش هم صورت گرم %~% هرچه سازم آن به بینم بنگرم # 125 چون منم نقاش از روی حساب %~% آورم شان میبرم اندر حجاب # 126 چون منم نقاش هم استاد هم %~% من کنم این جمله را بنیاد هم # 127 چون همه من میکنم من باشم او %~% این همه پیدا ز من شد گفتگو # 128 من چه غم دارم از اینهای دگر %~% بهتر از لونی کنم لونی دگر # 129 چون منم سازنده کار نخست %~% بشکنم آنگه کنم کلی درست # 130 چون منم داننده این کار را %~% کی بود ترسی ز هر گفتار را # 131 چون منم بر جزو و کل این صور %~% حاضر و پیدا کننده سر بسر # 132 پرده من دارم درون پرده هم %~% پا و سر در پردهام گم کردهام # 133 من برون آرم بهر نوعی که هست %~% هم بیارم هم کنم آن جمله پست # 134 هم ms123 بگویم راز و هم گویم بتو %~% سر خود را باز گویم هم بتو # 135 هم منم هم خود مرا معلوم گشت %~% راز من هم مر مرا مفهوم گشت # 136 هیچکس رازم نمیداند یقین %~% در گمان افتاده کی یابد یقین # 137 درگمان این راز هرگز پی نبرد %~% آنکه یابد عاقبت او پی ببرد # 138 در زمان این راز گردد فاش تو %~% آنگهی پیدا شود نقاش تو # 139 در یقین آنگه به بینی روی وی %~% چون بری این راز را کلی بوی # 140 راز ما را کژ مبین ره گم مکن %~% خویشتن را در صف مردم بکن # 141 هرکه رازم یافت او دیوانه گشت %~% از خرد یکبارگی بیگانه گشت # 142 کار من از راز من پیدا بشد %~% این زمان جانها ازین شیدا بشد # 143 من همی دانم چه کردم چون شدم %~% من ازین پرده همه بیرون شدم # 144 بشکنم آن را به آخر من همان %~% بار دیگر من برون آرم از آن # 145 این نه اینست و نه آنست آن بدان %~% رمز من کس را نباشد ترجمان # 146 رمز من اینجا ز اسرار قدم %~% آمده تا تو بدانی زد قدم # 147 رمز من ز اسرار من گردد عیان %~% از شکستن هم مرا آید بیان # 148 این عیان صورت تو بشکنم %~% بردن و آوردن آن روشنم # 149 روشنم آمد نباشد روشنت %~% تا نه پنداری بکلی جوشنت # 150 تو سفر داری کنون در گفت و گو %~% حالیا میباش اندر جست و جو # 151 روشن آنگه میشود کو بشکند %~% زین همه گشتن از آنجا وارهد # 152 روشن آنگه میشود کو خرده گشت %~% هم بصورت هم بمعنی مرده گشت # 153 روشن آنگه میشود کو خود نبود %~% آن زمان پیدا شود نابود و بود # 154 اوستاد آبگینه گر ببین %~% زو ببین اسرار و آنگه زو ببین # 155 چون کند یک شیشه آنگه بشکند %~% آنگهی بازش بپرده در برد # 156 شیشه دیگر برون آرد لطیف %~% جوهری شفاف بس ms124 نغز و شریف # 157 جوهر دیگر برون آرد دگر %~% ور دگر خواهی دگر آرد دگر # 158 جملگی یک آبگینه بود آن %~% هر یک از نوعی دگر بنمود آن # 159 هر یک از لونی دگر آرد برون %~% اوستاد جلد سازد پر فنون # 160 جوهرش یکیست اما بیشها %~% میکند هر نوع نوعی شیشه ها # 161 چون همه یکیست اندر اصل کار %~% شیشهها آرد تفاوت بی شمار # 162 شیشههای بی تفاوت آورد %~% ور بخواهد او بکلی بشکند # 163 ور بخواهد همچنان بگذاردش %~% باز از نوعی دگر باز آردش # 164 هرچه زینسان میکند او کرده است %~% رنج بی حد اندر آن او برده است # 165 چونکه خود سازد یقین داند که اوست %~% از چه این کلی زبانها گفتگوست # 166 چون همه من کردم و کردم خراب %~% هم من از من مر مرا گویم جواب # 167 من همی دانم که این اسرار چیست %~% نقش این پرده درین پرگار چیست # 168 خرد گردانم تمامت نقش ها %~% هیچ انجا باز مینکنم رها # 169 راز خود با تو بگویم زین همه %~% تاترا مقصود جویم زین همه # 170 تا جهان بر گفتگوی من شود %~% جملگی در جستجوی من شود # 171 تا مرا بشناسد این عقل فضول %~% گرچه آن جا میکند رد و قبول # 172 تا مراد خود ز خود باقی کنم %~% عاقبت آن جمله در باقی کنم # 173 رازهای دیگرم در پرده است %~% هیچکس آن را زحل ناکرده است # 174 آنچه من بنمودم آن جا اندکی %~% بیش ازین دیگر نباشد اندکی # 175 آنچه ما را در نهان پرده است %~% پرده اندر پرده اندر پرده است # 176 از پس پرده اگر یابی همه %~% راز ما را کل تو دریابی همه # 177 لیک این معنی مکن بر کس تو فاش %~% معنیم بنگر تو صورت بین مباش # 178 صورتت بشکن که تا تو بنگری %~% آنگهی از راز ما تو برخوری # 179 گر تو از راز درون آگه شوی %~% گرچه بی راهی ولی ms125 یاره شوی # 180 راز من چون بر تو گردد جمله فاش %~% از عذاب جان و دل ایمن مباش # 181 دست من بر دست خود نه استوار %~% بعد از آن تو سر ما کن آشکار # 182 یک زمان در پرده ما در خرام %~% یک زمانی بگذر از این ننگ و نام # 183 نام و ننگ خود بکلی در فکن %~% صورت خود خرد اندر هم شکن # 184 این صورت را کن بکلی خرد تو %~% تا که بر شیطان نماند عضو تو # 185 از خیال خویشتن آیی برون %~% در درون پرده آیی از برون # 186 آن خیال آنجا که تودیدی همی %~% آن خیال از نقل آمد یک دمی # 187 در درون آیی همه آهنگ کن %~% نام خود بردار و خود بی ننگ کن # 188 در درون پرده شو واقف ز ما %~% تات بنمائیم هر دم جایها # 189 در درون پرده عزت خرام %~% در درون پرده وحدت خرام # 190 خاص آنجا شو اگر خواهی خلاص %~% تا شوی اندر درون پرده خاص # 191 پرده بردار و بیا اسرار بین %~% هر دم از نوعی دگر گفتار بین # 192 پرده بردار و ببین راز مرا %~% این همه تمکین و اعزاز مرا # 193 در درون پرده صاحب راز شو %~% آنگهی در سوی ایشان باز شو # 194 آن همه صورت که دید آن زمان %~% دیگر از نوعی دگر بینی عیان # 195 آن دگر از صورت دیگر ببین %~% کل طلب کل جوی کل شو کل ببین # 196 صورت خود از میان برداریی %~% راز خود آنگه بکل دریابی # 197 راز ما در پرده دل باز بین %~% آنگهی تو معنی و اعزاز بین # 198 در زمان و در مکان آی و برو %~% در مکان اندر زمان آی و برو # 199 از مکان و از زمان شو تو برون %~% تا بیابی راز ما بی چه و چون # 200 راز ما دریاب آنگه کل بباش %~% چون شوی تو کل بکل بی دل بباش # 201 ms126 هر که کل شد جزو را با او چه کار %~% و آنکه جان شد عضو را با او چه ~~کار # 202 کل شوی آنگاه چون بینی تو راز %~% اولین یابی بآخر هم تو باز # 203 هرکه ساز کوی ما سازد بکل %~% اول از پندار افتد او بذل # 204 هر که خواهد از وصال ما دمی %~% حیرت جان سوز بیند عالمی # 205 یک زمان اندر درون پرده آی %~% پرده راز خود از پرده گشای # 206 مرد ره بین چون زاستاد این شنید %~% روی استاد حقیقی باز دید # 207 روی او میدید و او پنهان شده %~% در پس آن پرده او حیران شده # 208 گفت ای استاد دور از انقلاب %~% از چه افکندی مرا در اضطراب # 209 راه ده اندر درون پردهام %~% زانکه بی توراه را گم کردهام # 210 راه ده تا من درآیم سوی تو %~% چون درآیم من ببینم روی تو # 211 گر دهی راهم بیابم دور چرخ %~% چون دهی را هم رسم در غور چرخ # 212 پرده عشق ترا دوری کنم %~% بیخ غم از جان و ازدل برکنم # 213 حاجبی آمد برون از پرده او %~% ایستاد ودست او بگرفت او # 214 گفت بسم الله که استاد جهان %~% میبرد اینجا ترادر میهمان # 215 یک زمان در اندرون آی از برون %~% تاترا باشم در آنجا رهنمون # 216 دست او بگرفت وشد در پرده باز %~% اوفکند آن لحظه از هم پرده باز # 217 چون درون پرده شد بیخویشتن %~% درگذشته ازوجود و جان و تن # 218 عالم صغری چو در کبری فتاد %~% راز او کلی در آن عالم گشاد # 219 راه کلی پرده اندر پرده بود %~% لیک آن راه از صفت گم کرده بود # 220 حاجب از چشمش نهان شد در زمان %~% مرد را لرزی درآمد در نهان # 221 ناگهان الحاح استاد او شنید %~% لیک مر استاد را آنجا ندید ~~PageV01P20 # 1 میبرید او راه خود در پرده باز %~% تا مگر پیدا شود در پرده ms127 راز # 2 اولین پرده ز نور تاب دید %~% چون نظر کرد اندران پرتاب دید # 3 بود نوری شعله زن در پرده در %~% گر نبینی آن تو باشی پرده در # 4 بود نوری سبز با او تاب دار %~% در صفت مانند حوضی آب دار # 5 گفت ای استاد ای تو پرده در %~% چیست با من تو بیان کن این خبر # 6 گفت ای مسکین مترس و اندر آی %~% تا ترا بر فرق افتد نور ورای # 7 چند ترسان باشی و بیخود شوی %~% نیک میبین تا نباشی در بدی # 8 خود مبین تا این همه کم گرددت %~% قطره دریا بهم کم گرددت # 9 در سلوک آتش طبعی ممان %~% سر ما را هم ز ما تو بازدان PageV01P21 # 1 برگذشت و پرده دیگر بدید %~% گشت پیدا درد چشم او پدید # 2 پرده بس بی نهایت بی حجاب %~% پرده کانرا نباشد خود حساب # 3 بود خرگاهی ز نور آن را طناب %~% از طناب او جهان پر آفتاب # 4 خرگه نوری که پرنور آمدست %~% لیک گه نزدیک و گه دور آمدست # 5 هر دم از نورش نظر بگداختی %~% بار دیگر نور هم بر ساختی # 6 نور آن پرده عجب چون روح بود %~% نه کسی هرگز ز کس آن را شنود # 7 کرد زان نور معظم نورها %~% داده جلوه زان میان طنبورها # 8 جملگی در روشنی او شده %~% کام نور از کام کامش بستده # 9 کرد از استاد اودیگر سؤال %~% گفت ای استاد دیگر گوی حال # 10 راز این نور دگر تو باز گوی %~% با من مسکین دگر این راز گوی # 11 گفت استادش که این خرمن گه است %~% روشنی راه را این در رهست # 12 روشنی پرده زین نور آمدست %~% گر نداند عقل معذور آمدست # 13 بگذر از این نور و بگذار و برو %~% نور او بر او تو بسپار و برو # 14 نور نور از نور این آمد پدید %~% از گمان اینجا یقین آمد پدید ms128 # 15 برگذشت و شد بسوی پرده باز %~% تا چه بیند بار دیگر پرده باز # 16 میگذشت و راه را در مینوشت %~% هرچه پیش آمد از آنجا میگذشت # 17 راز پرده مرو را حاصل نشد %~% رنج برد او و در آن واصل نشد # 18 میگذشت او تا بپیری در رسید %~% روی آن مرد دگر در راه دید # 19 دید پیری روی او مانند نور %~% دختری در پیش و گشته با حضور # 20 بود پیری صاحب رأی و خرد %~% بر همه دانا و واقف از خرد # 21 آنچه او را از کتب حاصل شده %~% بر کمال عشق او واصل شده # 22 سالها در خواندن او بیقرار %~% با همه در کار لیکن بردبار # 23 سالها دانست اسرار مرا %~% خوش همی خندید پیر نیک را # 24 رفت پیش پیر پس کردش سلام %~% تا که پیرش کرد آنجا احترام # 25 پیش پیر آمد بلب خاموش شد %~% در صفای پیر او مدهوش شد # 26 پیر گفتش این رموز و راز ما %~% کرده آهنگ یقین از جابجا # 27 از چه مدهوش آمدی نزدیک من %~% پیش آی اکنون تو در ره یک ز من # 28 پخته باش و اندرین پرده مترس %~% گرچه هستی راه گم کرده مترس # 29 پرده رازست و استادان زمن %~% کرده هر یک بر صفت بشنو ز من # 30 گرچه ترسان گشته زین پرده تو %~% زود باشد تا شوی گم کرده تو # 31 خود مکن گم لیک پرده گم بکن %~% هرچه بینی بشنو از من این سخن # 32 میگذر میبین و میرو پیشتر %~% زانکه این راهیست بیش از بیشتر # 33 بنگر و بگذر بپرس از اوستاد %~% کاین همه اسرار ما را او نهاد # 34 چون ترا استاد زین آگه کند %~% هر چه بینی با تو آن همره کند # 35 گفت ای پیر نکو رأی لطیف %~% باز ده ما را جوابی تو ظریف # 36 من ندانستم درین ره این چنین %~% کز کجا گردد ترا این سر ms129 یقین # 37 این چه دفتر باشد و این از چه چیز %~% هست رمز این رموزت ای عزیز # 38 رمز حال خود بگو با ما تو باز %~% تا ببینم رمز تو بازاز نیاز # 39 گفت ای پرسنده حال من بدان %~% بگذر و بگذار ما را زین جهان # 40 راز من هرگز کجا داند کسی %~% راز من استاد داند بی شکی # 41 گر تو خواهی مرد راز و راز دان %~% رو ز استاد این حقیقت باز دان ~~PageV01P22 # 1 در گذشت از وی بساعت برق وار %~% جان خود در راه کرده او نثار # 2 تا بسیم پرده او اندر رسید %~% ناگهان یک ماه روی نغز دید # 3 دید او یک صورتی بس با کمال %~% رأی و دانش ذات او صافی جمال # 4 خرمن نورش طنابی کرده بود %~% ز آب چشمش چشمه آبی کرده بود # 5 صورتاو معنی روح و حیات %~% روشنی او ز صنع کاینات # 6 پرنشاط و خنده لب با رأی و هوش %~% درها آویخته بر روی و گوش # 7 رفت پیش او سلامی کرد خوش %~% ماه روی او را جوابی داد خوش # 8 ایستاد و پس زبانی برگشاد %~% سر او با خود دگر رمزی نهاد # 9 چون شنود احوال او آن ماه روی %~% از سر عشق آمد او در گفت و گوی # 10 گفت ای داننده اسرار بین %~% هم بنور طلعت ما راه بین # 11 راه میبین وروان شو مردوار %~% جهد کن تادل نماند در غبار # 12 اوستاد ما در آنجا راز بین %~% آنگهی اسرار کلی باز بین # 13 راز تو از پیر آمد پای دار %~% گر تو اکنون مرد عقلی پای دار # 14 درگذر از پرده و او را نگر %~% کز پس پرده بسی راز دگر # 15 میشود پیدا و خود بینی براه %~% جهد کن تا بازآیی با پناه # 16 گفت اکنون تو چه کس باشی بگوی %~% با من بیچاره اکنون راست گوی # 17 گفت ای بیچاره کامی گیرو دو ms130 %~% این سخن از گفت من بپذیر ورو # 18 سعی خود این جایگه باطل مکن %~% زود بگذر خویشتن واصل مکن # 19 برگذشتم زو شدم در پرده باز %~% پرده دیگر دریدم هم بناز PageV01P23 # 1 چارمین پرده عجایب پرده بود %~% پردههای دیگران گم کرده بود # 2 پرده در پرده در پرده %~% بی صفت دید او عجایب پرده # 3 در میان پرده خضرا صفت %~% برتر از ادراک و وهم و معرفت # 4 بود نوری ساطع و آتش نهاد %~% نور او بر سالک حیران فتاد # 5 شعلههای تیغ گون بر هر صفت %~% میزدندی هر زمانی یک صفت # 6 برق استغنای او افروخته %~% جمله عالم ازو افروخته # 7 نور او بودی ز تحقیق و یقین %~% کی شود این سر بر هرکس یقین # 8 بود نوری نه سرش پیدا نه بن %~% کی درآید وصف او اندر سخن # 9 از کمال صنع و از تف نظر %~% راه او شد در زمان نزدیک تر # 10 بود نوری رنگ رنگ از هم شده %~% جمله‌عالم ازو معظم شده # 11 بود نوری از تجلی در وصول %~% این مگر فهمی کند صاحب قبول # 12 بود نوری زینت عالم شده %~% پرتوش تمکینی آدم شده # 13 نور تحقیقی و یقین تر زان ندید %~% لال شد سالک چو آن هیبت بدید # 14 رفت پیش پیر چون راهش بد آن %~% تا شود نور یقین او را عیان # 15 در میان نور پیری زنده دید %~% ذات او اندر یقین پاینده دید # 16 بود پیری در میان نور در %~% زو نباشد در جهان مشهور تر # 17 صاحب اسرار کلی گشته او %~% لیک هم در پرده بد در جست و جو # 18 سالها گردیده در شیب و فراز %~% لیک هم مانده درون پرده باز # 19 اوستاد او را بکلی کرده کل %~% او یقین خود بده در راه کل # 20 هم بنور او منور پردهها %~% هم بطرح او مدور پرده ها # 21 هم یقین او گمان برداشته %~% شعلههای نور را بفراشته ms131 # 22 هم منیت در هویت باخته %~% سرمدی در سر مدیت تاخته # 23 راز اشیا را شده او پایدار %~% هر دم از پرده شد و آشکار # 24 جمله پرده ازو پر نور بود %~% بود نزدیک و بمعنی دور بود # 25 سبز خنگی زیر ران او بدید %~% چشم عالم همچو او دیگر ندید # 26 سبز خنگی بر نهاده لاجورد %~% در جهان بسیار دیده گرم و سرد # 27 نور پرده تابداری کرده بود %~% از نهیب او خماری کرده بود # 28 خیمه نوری طناب اندر طناب %~% پردههای او حباب اندر حباب # 29 پس سلامی کرد اندر روی او %~% آنگهی آمد روان بر سوی او # 30 دید رویش را تمامی همچو ماه %~% از تف رویش نمیکرد او نگاه # 31 چشم ره بین اندران حیران شده %~% هم ز دیده روی او تیره شده # 32 ذات او هر دم کمالی بیش داشت %~% هر دم از نوعی جمالی مینگاشت # 33 یک قلم در دست و لوحی پیش او %~% اندر آن جا آمده در جست و جو # 34 هر زمان آن پیر میکردی نظر %~% در نظر کردن شده در رهگذر # 35 ذات عیسی را درینجا گه بیان %~% گر نمیدانی درین منزل نشان # 36 در صفت هر دم فروتر آمدی %~% از سوی بالا فرو تر آمدی # 37 هر نشیبی را بود ذاتی فراز %~% هر فرازی را بود در عین راز # 38 مرد ره بین چون چنان راهی بدید %~% همچنان میرفت تا او آرمید # 39 گفت ای معنی و صورت جمله تو %~% در برونی و درونی جمله تو # 40 عکس نور تو شده هر دوجهان %~% از تو پیدا گشته این راز نهان # 41 ای تمامت پرده ازتو روشنی %~% عکس نعلت داده مه را روشنی # 42 نور تو بگرفته در کون و مکان %~% این زمان هستی تو درعین عیان # 43 ذات تو آمد صفات راهبر %~% مر مرا راهی نما ای راهبر # 44 عکس تو بر جان من شوقی نهاد %~% این زمانم گوییا ms132 ذوقی نهاد # 45 راه من بنمای در این جایگاه %~% زانکه استادم بود در ره پناه # 46 گفت ای پرسنده مجنون صفت %~% اوستاد آنجا بداند معرفت # 47 راه از من برتر آمد پیش او %~% راه پیدا میشود در نور او # 48 راه میرو هر زمان واپس ممان %~% تا مگر یابی امان اندر امان # 49 راه دورست اندرین ره دار پای %~% چون درین ره آمدی میدار پای # 50 راه دورست و پر آفت ای عزیز %~% هست اندر راه تو بسیار چیز # 51 راه دورست وهمی بین و مترس %~% اندرین ره آی و میبین و مترس # 52 چست رو تا روی استاد جهان %~% باز بینی راه جویی این زمان # 53 تو اگر از راز من داری خبر %~% بازگویی راز با من سر بسر # 54 سیرت استاد با من بازگوی %~% آنچه دیدی بر یقین پر راز گوی # 55 کام این مسکین بیچاره برآر %~% زانکه اندر راه گشتم سوگوار # 56 اوستادم این زمان خودتم ز دست %~% ذات من گویی در آنجا گم بدست # 57 هم تو آخر رمزی از استاد گوی %~% تا بدانم حال خود در جست و جوی # 58 گفت ای پرسنده بشنو تو جواب %~% انقلاب پرده میکن انقلاب # 59 این زمان بسیار سالست ای عزیز %~% تا بدانستم درین بسیار چیز # 60 صنعت استاد دیدم سالها %~% هم ازو معلوم کردم حالها # 61 راز استادم عیانی چند شد %~% گرچه پای من کنون در بند شد # 62 راز استادم عیان چندی نمود %~% عاقبت آنجایگه بندی نمود # 63 پرده را از سوی بالا مینگر %~% آن زمان از سوی پرده درگذر # 64 تا شوی واقف ز راز اوستاد %~% کاین همه ترتیب کلی اونهاد # 65 تو تماشای برون کن راه بین %~% راه میبین آنگهی شو راه بین # 66 آنچه اول دیده در پرده باز %~% تو چه دیدی اولین پرده باز # 67 حال ایشان جملگی با او بگفت %~% راز راز ودر زمان اندر نهفت # 68 گفت ایشان بازمانده در رهند ms133 %~% جملگی خدمت گزار در گهند # 69 ماندهاند حیران درین پرده عجب %~% بازمانده گشتهاند از این سبب # 70 نورافشان جمله از نور منست %~% راه کلی هم ز نورم روشنست # 71 هم ز بالا نور از من میرود %~% کار گاه نور از من میرود # 72 لیک من هم نیز ازین حیران ترم %~% در میان پرده سرگردان ترم # 73 هر زمان از منزلی آیم بره %~% نیست مارا هیچ منزل از بنه # 74 گاه در شیبم گهی اندر فراز %~% باز میجویم ز استاد این نیاز # 75 باز میجویم همی استاد خود %~% تا مگر او را به بینم تا ابد # 76 گر مرا در گردش آید در نهاد %~% من نخواهم این همه بی اوستاد # 77 سالها مقصود من او بوده است %~% تا مرا استاد خود کی بوده است # 78 اوستادم اوستاد جمله است %~% از خودی خود همه ترتیب بست # 79 این همه ترتیب پرده اوستاد %~% از برای دیدن خود او نهاد # 80 اوست جمله لیک ناپیدا بمن %~% زان شدستم این چنین شیدا بمن # 81 اوست جمله لیک میآید خطاب %~% هر دم از استاد کلی این جواب # 82 نور خود را راز پنهانی مکن %~% جز براه من تو گردانی مکن # 83 جز براهم پرده دیگر مگرد %~% آنچه من گویم رهی دیگر مگرد # 84 در ره و در پرده سرگردان شدم %~% من چو تو در پردهها حیران شدم # 85 معنی داری ز من بالاتری %~% این زمان در آب تو تشنهتری # 86 گرهمی خواهی که بینی اوستاد %~% اندرین راهت قدم باید نهاد # 87 در چنین پرده ممان هر جای باز %~% ورنه مانی از برون پرده باز # 88 من بسی این راه را طی کردهام %~% لیک اکنون بازمانده بر درم # 89 هرکه این پرده بکلی راه برد %~% بعد از آن این پرده را از ره سپرد # 90 در زمان زان پرده بیند اوستاد %~% کاین همه ترتیب و قانون اونهاد # 91 جهد کن ای رهبر پاکیزه رای %~% تا نمانی همچو ms134 من اینجا بجای # 92 راه رو در ره ممان ای پرده باز %~% تا نگردد در عقوبت ره دراز # 93 زود بگذر رو درآنجا راه جوی %~% گر تو هستی مرد راهش راه جوی # 94 گفت ای پیر مبارک روی من %~% یک زمان دیگر نگه کن سوی من # 95 بازگوی احوال را هم بر تمام %~% تا که چندین پرده دارد احترام # 96 چند پرده بایدم زینجا گذشت %~% تا مرا گردد ازین اسرار گشت # 97 چند دیگر پردهها اندر رهست %~% کاین نه راهی خرد و رای کوتهست # 98 گفت چارت پرده دیگر برو %~% هم چنین میرو تو راه و میشنو # 99 غلغل و تسبیح پیران اندران %~% تا به بینی آن زمان عین عیان # 100 جایگاهی خوفناک اندر رهست %~% ره گذارت این زمان آنجاگهست # 101 تا نه پنداری که راهی خرد شد %~% ای بسا کس کاندرین ره مرد شد # 102 همچو تو بسیار کس من دیدهام %~% در مقام عشق صاحب دیدهام # 103 آنچه تو دیدی و هم بشنیدهای %~% تو کجا همچون من اینجا دیدهای # 104 راه تو بر سقف این پرده درست %~% در پس این پرده یک پرده درست # 105 جهد کن تا خود ازو داری نگاه %~% تا نگردد رنج برد تو تباه # 106 جهد کن تا تو ازو میبگذری %~% ور بمانی باز ازو غافل تری # 107 زانکه سهمی با سیاست در رهت %~% تا نه پنداری که راهی کوتهست # 108 این سخن حقا که از تهدید نیست %~% این ز دیده میرود تقلید نیست # 109 هر کسی را زین سخن بویی دهند %~% هرکسی از معنیش شویی دهند # 110 کی بیابد بوی این عقل فضول %~% زانکه اسرایست بی فصل و فضول # 111 راه بینا این ره از ایشان بپرس %~% هر که دیده باشدش آسان بپرس # 112 بگذر از این پرده و کبر منی %~% گر تو مرد راه بین روشنی # 113 بگذر و بگذار استاد ازل %~% تو طلب کن تا بیابی بی حیل # 114 گر تو استاد ms135 ازل بشناختی %~% از همه کردارها پرداختی # 115 ای دریغا درد مردانت نبود %~% روزی مردانت میدانت نبود # 116 ای دریغا قدر خود نشناختی %~% عمر هرزه در صور در باختی # 117 ای دریغا رنج تو ضایع شده %~% اندر اینجا کار تو ضایع شده # 118 اوستاد چرخ آنجا باز جوی %~% آنچه گم کردی هم از خود باز جوی # 119 اوستادت برد اندر پرده باز %~% آمدی اندر درون پرده باز # 120 پرده خود بر دریدی بی خبر %~% هم ز استادت ندیدی هیچ اثر # 121 پرده برداری باستادت رسی %~% تو چنین در پرده مانده واپسی # 122 ای دریغا در درون پرده %~% لیک خود را این زمان گم کرده # 123 ای دریغا ای دریغا ای دریغ %~% همچو ماهی این زمان در زیر میغ # 124 ای دریغا گر از این بیرون شوی %~% خرقه پوش گنبد گردون شوی # 125 زود بگذر هیچ آرامی مگیر %~% اندرین ره هیچ انجامی مگیر # 126 بگذر ای دل تا نمانی باز پس %~% زود بنگر راه و منگر باز پس # 127 بگذر ای دل پرده از خود باز کن %~% اوستاد خرقه را آواز کن # 128 تا مگر رویش ببینی در گذار %~% تا شود اسرار کلی آشکار # 129 بگذر این ره تو ممان در پرده باز %~% گرنه بازیها کند این پرده باز # 130 هرچه دیدی آن خیالی بود و بس %~% هرچه گفتی آن محالی بود و بس # 131 بازجوی استاد و بگذر شادوار %~% چند باشی خوار و سرگردان نزار # 132 چند مانی در نهاد خویشتن %~% بگذر از این پردههای جان و تن # 133 چون شنید این راز از استاد پیر %~% هم نظر آمد مرو را دستگیر # 134 پس قدم در راه بنهاد و برفت %~% برق وار اندر ره افتاد و برفت # 135 میشد اندر ره عیان اندر نهان %~% باز میگردید او در هر زمان # 136 راه را میدید و میبرید راه %~% تا مگر جایی رسد زان جایگاه # 137 خود بخود میگفت این راز او براه ms136 %~% میگذشت و مینوشت آنگاه راه # 138 زار و حیران ناتوان و مستمند %~% بازمانده دل نزار و تن به بند # 139 بند راه او همین صورت شده %~% راه کرده بی حد و ماتم زده # 140 گفت این خود کردهام اندر عیان %~% این چنین هرگز که کرد اندر جهان # 141 من چنین حیران در این راه دراز %~% تن ضعیف و دل نزار وجان گداز # 142 این که من کردم که کردست او بخود %~% دور افتادم دریغا از خرد # 143 دور افتادم چنین بیچاره من %~% زار و محروم وزخان آواره من # 144 ای دریغا راه من دور اوفتاد %~% از چه سر تا پای مهجور اوفتاد # 145 من چه دانستم درین راه دراز %~% تا مرا باشد قرین کار ساز # 146 من نه تنها زار اندر ره شدم %~% من کجا اینجای مرد ره شدم # 147 ای دریغا رنج برد و سعی من %~% صرف شد اندر چنین راه فتن # 148 ای دریغا هیچکس آگه نشد %~% هیچکس با من کنون همره نشد # 149 آن بلا را هم بخود برداشتم %~% خلق بدگو را بخود بگماشتم # 150 این بلای خلق بر من جور کرد %~% این چنین از پردهام در دور کرد # 151 من ندانم تادگر ره باز من %~% باز بینم روی خویشان ووطن # 152 کی بیاران دگر من در رسم %~% این چنین حیران بمانده در پسم # 153 کی شود دیدار استادم یقین %~% تا گمان من شود کلی یقین # 154 کی سپارم راه کلی را تمام %~% تا شود زان حضرتم حاصل تمام # 155 این مرادم حاصل آید یا نه خود %~% بازماندم این چنین حیران بخود # 156 کار من در عاقبت پیدا شود %~% تا درین راهم رهی پیدا شود # 157 این همه سعی تو گردد ناپدید %~% کی در آن حضرت همی خواهی رسید # 158 برتر از عقلست راه پیچ پیچ %~% راه دور و چون به بینی هیچ هیچ # 159 در کمال عز هرگز کی رسم %~% من ندانم تا در آنجا کی ms137 رسم # 160 حاصلم گردد ز راز بی نشان %~% ترجمان من شود این ترجمان # 161 حاصلم گردد ندانم تا که چون %~% مر مرا آنجا که باشد رهنمون # 162 رهنمایم کیست در راه یقین %~% تا مگر بیرون شوم از کفر و دین ~~PageV01P24 # 1 راه میبرید تا جائی رسید %~% خود در آنجا گاه ناگه پرده دید # 2 پرده دید او عجب آراسته %~% پر ز زینت نقش او پیراسته # 3 پرده بد سرخ رنگ و نیلگون %~% اندران پرده عجایب موج خون # 4 موج میزد از درون پرده هم %~% دید اندر فوق ناگه یک علم # 5 یک علم از نور برافراشته %~% بر سر پرده عجب بفراشته # 6 پرده دید او عجایب سرخ رنگ %~% بد فراخ اما درونش گشته تنگ # 7 رفعت او از بلندی ساز داشت %~% در درون پرده یک آواز داشت # 8 بود‌آوازی درون پرده در %~% بی خود آواز آمدی ز آنجا بدر # 9 بر سر آن خیمه در زیر علم %~% دید پیری ترک روی دل دژم # 10 ابرویش پرچین و نورانی ولی %~% پیش او استاده بودی یک تنی # 11 نور رویش شعله در زیر علم %~% میزدی چون برق هر دم دم بدم # 12 سایه نورش چنان گسترده بود %~% اوفتاده در تمامت پرده بود # 13 بر سیاست سهمگن بدرای او %~% زیر پرده بد ستاده جای او # 14 از کمال و رفعت او آنجا یگاه %~% داشت تیغی تیز در دستش نگاه # 15 هر زمان کردی بهر سوئی نظر %~% هیچ بالاتر نبد زو یکدگر # 16 یک تنی افتاده سر در پیش او %~% تن شده بی جان ز زخم نیش او # 17 آن تن افتاده بخون در زار زار %~% اوفتاده پیش پرده تن نزار # 18 هر زمان در خون طپیدی تن برش %~% سر نهان گشتی هم از پیش سرش # 19 نور روی او بگرد تن شدی %~% تادر آن ساعت وجودش بستدی # 20 محو گشتی و دگر باز آمدی %~% پیر آنجا گه بخود شیدا شدی # 21 تیغ لرزان ms138 در کف او همچو آب %~% بوده سبز و آبدار و چون سذاب # 22 هرکه این رمز و معانی بر گشاد %~% گشت بی سر تن به پیش سر نهاد # 23 هرکه زین اسرار ما آگاه شد %~% در درون پرده مرد راه شد # 24 هرکه زین اسرار بی سر شد ز تن %~% او بیابد کل و جزو خویشتن # 25 گر کلاه عشق خواهی سر ببر %~% وز خود و هر دو جهان یکسر ببر # 26 وین عجب چون سر بگشتی هر زمان %~% زنده میگشتی به پیشش ناگهان # 27 گرد سر در تیغ او گردان شدی %~% پرده از هیبت برو لرزان شدی # 28 طول و عرض آن نبد پیدا سرش %~% لیک تن پنداشتی هر دم برش # 29 سر به پیش تیغ گردان آمدی %~% تن درافتادی و بی جان آمدی # 30 راه بین از پیش و پس کردی نگاه %~% هیچ چیزی می ندید آنجایگاه # 31 نور رویش خیره کرده چشم او %~% پر سیاست پر نهیب از خشم او # 32 او بچشم خود نگاهی کرد باز %~% دید او یک تن درون پرده باز # 33 دید شخصی تن ضعیف و ناتوان %~% ایستاده بدنه تن نه دل نه جان # 34 دید شخصی جسم و دل بگداخته %~% جان خود در راه حیرت باخته # 35 ترسناک از خوف او استاده بود %~% چشم سوی روی او بنهاده بود # 36 روی سوی او بکردی هر زمان %~% حالتی پیدا شدی اندر نهان # 37 این همیشه ترسناک استاده زار %~% تن ضعیف ودل نحیف و جان نزار # 38 چون نظر در روی او افکند او %~% سستیی بر حال او افکند او # 39 رفت از ترس و سلامی کرد وی %~% پس جوابی داد ترک نیک پی # 40 گفت ای شیخ از کجائی هان بگو %~% از برای چه شدی در جست و جو # 41 جست و جوی تو بگو از بهر چیست %~% کل مقصودت بگو از بهر کیست # 42 از برای چه در اینجا آمدی %~% در نبود ms139 و بود پیدا آمدی # 43 چه طلب داری تو در این جایگاه %~% چه همی جویی تو اندر پرده گاه # 44 با من این راز نهانی باز گوی %~% آنچه هست و آنچه میجویی بجوی # 45 ترسناک استاده بد آن راه بین %~% گفت خاموش و سخن شد زویقین # 46 تاب هوش آمد از آن بد ترسناک %~% گفت پیر او را مدار از هیچ باک # 47 تو چرا ترسانی از من تو مترس %~% آنچه خواهی گفت بر گوی و مترس # 48 من ندارم کار با تو از عزیز %~% راز خود بر گوی با من تا چه چیز # 49 تو چه خواهی زین مقام خوفناک %~% از برای چیستی تو ترسناک # 50 رأی خود برگوی تا من بشنوم %~% بعد از آن مقصود تو حاصل کنم # 51 پس زبان بگشاد مرد راه بین %~% گفت ای نور عیان عین الیقین # 52 من چه گویم با تو در این جایگاه %~% این زمانم هست این جا عزم راه # 53 راه بسیاری که اینجا کردهام %~% همچنان مانده درون پردهام # 54 اوستاد اینجا مرا آورده است %~% لیک راه عشق ما گم کرده است # 55 من طلب کارم که بینم روی او %~% راه کردم بی حد اندر کوی او # 56 منزلی بی حد درین ره کردهام %~% همچنان استاده پیش پردهام # 57 سوی استادم کنون راهی نمای %~% این گره از بند جانم برگشای # 58 گفت ای پرسنده این اسرار تو %~% زین سخن گفتی و در گفتار تو # 59 من بدانستم یقینت این زمان %~% تا چه افتادت در این دور زمان # 60 دور چرخ اکنون چو در کارت فکند %~% بر برون پرده یکبارت فکند # 61 آمدی این جایگاه ای راه بین %~% از من این اسرار دل آگاه بین # 62 راه بسیاری بکردی در نهان %~% در درون پرده گشتی ناتوان # 63 این ره بی حد و غایت آمدست %~% پردههایش بی نهایت آمدست # 64 اوستادم چرخ اینجا ساختست %~% پردهها از عز خود پرداختست # 65 پرده درانیم ms140 و ما در پردهایم %~% همچو تو ما نیز ره گم کردهایم # 66 ما طلب کاریم سوی اوستاد %~% آنکه این بنیاد کلی اونهاد # 67 هیچکس در پرده او ره نبود %~% هیچکس از وقت او آگه نبود # 68 کس ندیدم من طلب کار یقین %~% این زمان دیدم ترا ای راه بین # 69 بس کسازین راه آمد در گذشت %~% لیک زین راه دراز آگه نگشت # 70 نیست از فرسنگ او آگاه کس %~% نیست اندر راه او همراه کس # 71 گر نکواستی تو در این جایگاه %~% بو که ناگاهی بری در پرده راه # 72 راه تو بالای پرده اوفتاد %~% این چنین راز تو کی بتوان گشاد # 73 من بسی دیدم درین راه دراز %~% کامدند و درگذشتند از فراز # 74 چون برفتند عاقبت گشتند پس %~% چون نبدشان بر سر اودست رس # 75 راه میدیدند پایان ناپدید %~% درد میبردند درمان ناپدید # 76 چون برفتند و بدیدند روی او %~% بی دل آنگه بازگشتند سوی او # 77 ای بسا جانها کزین راه یقین %~% اوفتاده در چه حسرت ببین # 78 تو کجا خواهی شدن رو باز گرد %~% هم بسوی کوی خود پر ساز گرد # 79 باز گرد و تو مروزان جایگاه %~% تا که گردی همچو ایشان بازراه # 80 باز گرد و سوی دلبر کن قرار %~% تا مگر افتد ترا مه درکنار # 81 ای بسا روزا که من شب کردهام %~% همچو تو مانده درون پردهام # 82 در درون پرده دستم بست بست %~% اوفتاده اندرین پرده زدست # 83 اندرین پرده عجایب بی حدست %~% تانپینداری که راهی بیخود است # 84 حدندارد راه تو روباز شو %~% گرچه گنجشکی کنون شهباز شو # 85 راه خود رو ره سلامت پیش گیر %~% که ترا گفتست این ره پیش گیر # 86 روی سوی راز خود کن این زمان %~% تا نباشی بازمانده در جهان # 87 در جهان سفل کن کلی قرار %~% تانگردی اندرین ره سوکوار # 88 روی سوی پیر نورانی کنی %~% تو که این رجعت بویرانی کنی # 89 ms141 بازگرد و راز من بپذیر و رو %~% نفقه از ذات من برگیر و رو # 90 ورنه اینجا گاه همچون من بباش %~% ره رو و در راه بس ایمن بباش # 91 گفت من خواهم شدن در راه باز %~% لیک ز آنجا هم بخواهم گشت باز # 92 من بدین امید در راه آمدم %~% خود ندانستم ز ناگاه آمدم # 93 هرکه سوی یار شد او بازگشت %~% تو یقین دان کوزره ناساز گشت # 94 میروم گر راه بی حد باشدم %~% هرچه باشد بر تن خود باشدم # 95 خوف چه بود بازگشتن از وجود %~% تخم ما اینجای کشتن از چه بود # 96 من نخواهم گشتن از اینجای باز %~% میروم اینک عزیزان برفراز # 97 تا دگر چه پیش آید مرمرا %~% زین خوشم چون بیش آید مرمرا # 98 هرچه آن استاد داند او کند %~% هرچه نه استاد خواهد بشکند # 99 کار من با اوستادست از یقین %~% من ناندیشم کنون از کفر و دین # 100 راه خواهم کرد تا استا شوم %~% گر هزاران سال اندر ره بوم # 101 عاقبت هم بوی از آنجا در رسد %~% عاقبت حال مرا هم بنگرد # 102 پیر گفتش بر امیدی این زمان %~% کام خود یابی زمانها در زمان # 103 چون امید تو باستاد آمدست %~% پای بست تو به بنیاد آمدست # 104 چون امیدی آمدی پیشش کنون %~% می نه اندیشی تو از بیشش کنون # 105 هرکه او صبری کند در عاقبت %~% پیشش آید عاقبت هم عافیت # 106 همچو ما گر تو چنین جان میدهی %~% جان خود در راه تاوان مینهی # 107 اوستاد این دوست دارد بی خلاف %~% تا نه پنداری که این کاری گزاف # 108 کشته او زنده گردد جاودان %~% گردد آسوده بکلی در جهان # 109 زنده است این کشته در آنجایگاه %~% همچو تو او نیز بودست او براه # 110 کشته او شو تو تا زنده شوی %~% از برش با روح پاینده شوی # 111 زنده است این کشته در آنجایگاه %~% بر مثال تو همی ms142 برند راه # 112 اندرین ره همچو تورازش فتاد %~% در مقام عشق او سازش فتاد # 113 اندرین ره آمد و بر میگذشت %~% راه استاد حقیقی مینوشت # 114 سالها در ناله و درد رد بود %~% بی کس و بی جفت و در حق فرد بود # 115 نزد ما دل سالها بر راز داشت %~% عاقبت استاد او را باز داشت # 116 راز او گر تو نمیدانی مپرس %~% گرچه استاد جهان دانی مپرس # 117 راز تو چون راز او اندر یقین %~% در گمانی مانده مرد راه بین # 118 راه کن بی حد تو اندر کوی یار %~% داشت اسرار نهانی بی شمار # 119 هیچکس از راه او آگه نبد %~% عاقبت بر باد داد او جان خود # 120 خال خودبرگفت و تن بر باد داد %~% هرچه خرمن بد همه بر باد داد # 121 خرمن اعزاز کل درباخت او %~% قیمت این سر دل بشناخت او # 122 جان خود درباخت اسرارش چه سود %~% من ندانم تا که انوارش چه بود # 123 راز او من در نبردم در جهان %~% تاکه خود چه بود در آنجا گه عیان # 124 چه عیانی بود پیدائی او %~% از چه بد آن راز سودایی او # 125 ناگهان یک روز همچون تو براه %~% در رسید از دور در آنجایگاه # 126 سست بود از عشق نه هشیار بود %~% همچو تو داننده اسرار بود # 127 نه چو تو خاموش بود و ترسناک %~% نه چو تو آنجای آمد خوفناک # 128 نه چو تو بر جان خود ترسید او %~% نه چو تو برجسم خود لرزید او # 129 نه چو تو گفتار با من ساز کرد %~% نه چو تو این رفعت و اعزاز کرد # 130 بود سوزی در نهادش بلعجب %~% من ازین درماندهام اندر تعب # 131 او یقین اندر گمان آورده بود %~% گرچه همچون تو درون پرده بود # 132 پرده او بر درید آنجایگاه %~% گرچه بی حد کرد اندر پرده راه # 133 چون رسید آنجای مستی ساز کرد %~% بال و ms143 پر مرغ هستی باز کرد # 134 گفت ای دردی که درمان منی %~% اندرین ره کفر و ایمان منی # 135 ای درون پردهام اندر برون %~% من برونم هم مقیم اندر درون # 136 من درین پرده ترا پرده درم %~% چند داری اندرین پرده درم # 137 چندسازی پرده پرده باز کن %~% یک دمم در پرده هم آواز کن # 138 راز من از پرده در بیرون فکن %~% زار بکشم آنگهی در خون فکن # 139 پرده ما را تو بیش از حد مدر %~% کار ما را بیش از این از حد مبر # 140 چند باشم من ترا حیران شده %~% در میان پرده سرگردان شده # 141 چون ترا آنجایگه بشناختم %~% این همه راهت بهرزه ساختم # 142 مر مرا مقصود دل روی تو بود %~% زانکه اندر پرده ره سوی تو بود # 143 مر مرا در پرده راز جان توئی %~% کل مقصود من از دوجهان توئی # 144 پرده تو پرده ما میدرد %~% چشم تو خود سوی جانم ننگرد # 145 راز تو من دانم و تو راز من %~% این زمان دانی توکلی ساز من # 146 راز من در پرده از رازت گشاد %~% عاقبت مقصود من آن جا بداد # 147 چون درون پرده هم در پرده %~% از چه ما را اندرین ره کرده # 148 چون درون پرده هم از برون %~% چند آیم از چنین پرده برون # 149 پرده ما زان تست و تو ز من %~% من ز تو پیدا شده هم پرده من # 150 چون منم پرده تو برقع برفکن %~% پیش جان من مگر دان سر زتن # 151 بفکن و کلی بمقصودم رسان %~% چو تو مقصودی بمعبودم رسان # 152 چون دوی نبود نباشد پرده هم %~% تو یقین و من گمان گم کردهام # 153 گم بشد اینجا چو جویان آمدم %~% در زبان تو چو گویان‌ آمدم # 154 تو منی و پرده در ره حاجبست %~% پرده عجزم درینجا کاذبست # 155 پرده بردار و تو در پرده مشو %~% همچو دیگر بارگم کرده مشو ms144 # 156 پرده رازم در اینجا فاش کن %~% روی سوی بی دل غمهاش کن # 157 کام من اینجایگه کلی برآر %~% یاد من از جان من کلی برآر # 158 تا شوم فانی بتو واصل شوم %~% تا قیامت بی تن و بی دل شوم # 159 من نباشم پرده تویی خلاف %~% گفت و گویم کم شود نبود گزاف # 160 من نباشم من تو باشی جزو و کل %~% پرده عزت تو داری بی حبل # 161 پرده کلی من بر هم در ان %~% مرمر ازین کار کلی وارهان # 162 چون مرا اینجا یقین شد روی تو %~% بی خود و بی دل دویدم سوی تو # 163 چند باشی پرده باز و پرده در %~% پرده بردار و مرا درخود نگر # 164 من نباشم چون تو باشی بی شکی %~% چون یقین باشد کجا باشد شکی # 165 چون یقین باشد گمانی نبودم %~% اندرین پرده نهانی نبودم # 166 چون تو با من هر دو یکسانی کنیم %~% این همه تعجیل آسانی کنیم # 167 وارهان و وارهان و وارهان %~% پردهام در پردهام پرده دران # 168 تو پس پرده منم خونخوار دل %~% این چنین گشتم چنان از کاردل # 169 دل حجاب پرده اندر ره عتاب %~% راه تو اینجا ندارد جز حساب # 170 چون ترا راهست بی پایان شده %~% هم در آنجا بایدم جویان شده # 171 جان خود ایثار سازم در رهت %~% تا شود آسان مرادر درگهت # 172 راه خود آسان کنم در نزد خود %~% کز تو نیکی دیدهام از خویش بد # 173 راه خود بر من کنون آسان بکن %~% پرده بازی بیش از این چندین مکن # 174 راه خود برمن مکن چندین دراز %~% تا مرا پیداشود آنجای راز # 175 راه خود گرچه نهانی ساختی %~% هرچه خود کردی گمانی ساختی # 176 راز خود هم خود بخود پوشیده %~% روی خود بر پردهها پوشیده # 177 پرده از رویت بر افکن رخ نمای %~% رنگ از آئینه دل برزدای # 178 پرده از رخ یک زمانی باز کن %~% یک نفس ms145 در پردهام همراز کن # 179 از رخت پرده بکلی بر گسل %~% بیش ازینم زار و سرگردان مهل # 180 پرده از جان برگشای ای جان و دل %~% روی خود اینجا مرابنما بدل # 181 پرده جان من اینجا چاک کن %~% زنگ وحشت ازدل من پاک کن # 182 راه اینجا نیک محکم کرده %~% خویش را در پردهها گم کرده # 183 در درون پرده راز جسم و جان %~% در نهان اندر نهان و در عیان # 184 ای عیان تو نهان در پردهها %~% روی خود کرده عیان در پردهها # 185 راه خود گم کرده و در پرده %~% پرده دل را کنون ره برده # 186 مستی رمز حقیقی باز کن %~% این زمان رمز رموزم راز کن # 187 چند گویم چند جویم چون توئی %~% در درون پرده میبینم دوی # 188 این دویی از احولی من شدست %~% بند را هم در دوئی پرده بدست # 189 زود بردار از بر من این دویی %~% چون همی دانم که یکسان کل تویی # 190 راز تو من دانم از عین الیقین %~% اندرین ره چون شدم من پیش بین # 191 پیش بینم این زمان در پیشگاه %~% مر مرا این پیشگاه آمد پناه # 192 پیش ایشان دیدم آن روی ترا %~% راز بشنید ستم آن موی ترا # 193 های و هویی میزنم در هر نفس %~% تامگر حاصل شود کلی نفس # 194 های و هوئی میزنم در پردهات %~% لیک رازت بی برو گم کرده است # 195 های و هوئی میزنم از شوق تو %~% راز اعیان میکنم در ذوق تو # 196 های تو با هوی من شد پرده را %~% برفکن از روی این گم کرده را # 197 چون شناسای خودش آنجا کنی %~% راز پنهانی من پیدا کنی # 198 راز من با ساز کل کن آشکار %~% این زمان این از تو کردم اختیار # 199 اختیار عشق من از راز تست %~% این همه آهنگ من از ساز تست # 200 این زمان اعیان عشقت حاصلم %~% گشت پیدا راز پنهان واصلم ms146 # 201 حاصلت این بد که من حاصل شوم %~% زین همه برهان دمی واصل شوم # 202 راه هردم میکنی گم مر مرا %~% من ترا میبینم اکنون مر ترا # 203 راه من تو گم مکن چون ره شدم %~% از کمال صنع خود آگه شدم # 204 ای کمال لایزالت بی صفت %~% یافتم از راه صنعت معرفت # 205 راز خود باتو نهادم در میان %~% ای مرا پرده شده راز عیان # 206 زهره آنم کجاباشدهمی %~% تابگویم پرده درجان دمی # 207 گوی از این پرده داران میبرم %~% در فضای بار عزت میپرم # 208 میبرم من پرده عشق ترا %~% وارهان جانم ز اندوه و جفا # 209 چون ز پرده اول و آخر تویی %~% چون ز پرده باطن و ظاهر تویی # 210 خلق کلی در تو حیران ماندهاند %~% در درون پرده پنهان ماندهاند # 211 کیست تا او نیست در پرده ترا %~% راه کلی جمله گم کرده ترا # 212 کیست تا او نه گرفتار تو است %~% کیست تانه نقش اسرار تو است # 213 کیست تا نه پرده دار راز تست %~% کیست تا نه در نهان بیمار تست # 214 کیست تا او نه ز جان شد بندهات %~% کیست تا آنکس نبد افکندهات # 215 کیست تا او نه طلب کار تو است %~% اندرین ره در نهان یار تو است # 216 کیست تا نه دم ز حکمت میزند %~% کیست تا نه رأی حکمت میکند # 217 کیست تا نه سر ترا درباختست %~% کیست تانه مر ترا نشناختست # 218 کیست تا نه بسته دیدار تست %~% تا نه سنگ و چوب غرق کار تست # 219 کیست تا نه جان دهد در کار تو %~% چون شود از جان ودل در کار تو # 220 کیست تا نه پرده داری میکند %~% کیست تا نه پایداری میکند # 221 کیست تا نه وی چو خود دربازد او %~% در مقام عشق خود در بازد او # 222 کیست تا نه با تو است و تو باو %~% میکنی هر لحظه صد گفت و ms147 گو # 223 گفت و گوی تو درین دامم فکند %~% در برون نقش خرگاهم فکند # 224 پرده بازی تو دیدم سالها %~% تا از آن معلوم کردم حالها # 225 حال من آنست کاندر پردهات %~% سرنهادم آمده اندر رهت # 226 من زگفت تو درین پرده شدم %~% گرچه اول راز گم کرده شدم # 227 من ز گفت تو بدیدم روی تو %~% این زمان هستیم رویا روی تو # 228 اب روی من مریز اینجایگاه %~% مرمرا تو سر مبر اینجایگاه # 229 راز تو اینک درین لوح دلم %~% گشت پیدا گرچه بد این مشکلم # 230 مشکلم از لوح برخواند کنون %~% نیک از روی تو دیدم کن فکون # 231 مشکلم چون حل شد اکنون بیش ازین %~% در گمان مفکن مرا از ره یقین # 232 مشکلم حل کن بکلی بی صفت %~% تابگویم بیش از این در معرفت # 233 این زمان جمله همی دانم تویی %~% آشکارا پردهها پنهان تویی # 234 آشکارایی و پنهان چون کنم %~% چون عیان اندر عیانی چون کنم # 235 آشکارا چون شود پنهان من %~% چون کنم او را بپنهان زین سخن # 236 هستی تو گشت پیدا در دلم %~% راز مشکل گشت اینجا حاصلم # 237 واصلم گردان در آنجا مرمرا %~% چند گردانم زبان بر ماجرا # 238 اولی در ظاهر و در باطنی %~% لیک اینجا ظاهری و باطنی # 239 نور تست اینجا رفیع پردهها %~% لیک برهانت بدیع پردهها # 240 رفعت و اعزاز از آن کردم تمام %~% تامرادر دین بیفزاید مقام # 241 گر نمایی رخ تمامم بی حجاب %~% گفت و گوی من شود اندر حساب # 242 گر تمام این کار آید راست را %~% راز من گردد بکلی خواست را # 243 خواست دارم تا مرادر روی خود %~% راز پیدایی کند در سوی خود # 244 راز پنهانی من پیدا بکن %~% این همه پرده بکل پیدا بکن # 245 تا حجاب از پیش برداری مرا %~% در میان پرده نگذاری مرا # 246 هاتفی غیبی ز ناگاهان مرا %~% داد آوازی که تا کی ماجرا # 247 جان ms148 خود در باز و بیش از این مگو %~% راز ما در پرده چندینی مجو # 248 چون تو واصل گشته اینجایگاه %~% بیش را در بیشتر چندین مخواه # 249 چون ترا کردیم در اینجا نظر %~% هم نباشد مر ترا زینجا گذر # 250 چون ترا آگاه کردیم از نخست %~% کار تو زانجا برآید زود چست # 251 کار تو اینجا تمامت ما کنیم %~% هرچه باید این زمان پیدا کنیم # 252 تو که جان در راه ما بازی تمام %~% پرده عزت برافتد از مقام # 253 وصل ما اینجایگه واصل شود %~% آنچه میجوئی ترا حاصل شود # 254 تا بکلی راه بگشایم ترا %~% آنگهی من روی بنمایم ترا # 255 تا بکلی گم شوی در اسم من %~% این چنین است اندر اینجا قسم من # 256 هرچه کردم و آنچه خواهم آن کنم %~% لیک آنگاهی ترا تاوان کنم # 257 برتر آئی از مقام پردهها %~% کم شود آنگاه این سودا ترا # 258 آنگهی گفت آن بزرگ پاک رای %~% هرچه میخواهی بکن راهم نمای # 259 چون شوم قربان و هم جان باز تو %~% بعد از آن آگه شوم از راز تو # 260 هرچه خواهی کن که من زان توام %~% این زمان در عشق حیران توام # 261 هرچه خواهی کن که اکنون بندهام %~% سر بپای عز کل افکندهام # 262 هرچه خواهی کن که من خواهم ترا %~% سرفکنده پیش کم کن ماجرا # 263 هرچه خواهی کن که ما را این حیات %~% هست بی تو در درون همچون ممات # 264 این زمان فانی بکن قربان مرا %~% ای یقین تو شده چون جان مرا # 265 این زمان فانی بکن کلی مرا %~% ای فنای تو بکل عین بقا # 266 این زمان از خود گذشتم بی حجاب %~% هرچه خواهی کن تو از روی حساب # 267 این بگفت و جان خود ایثار کرد %~% خویش را در راه کل بردار کرد # 268 من عجب ماندم درین گفتار او %~% حیرتم آمد عجب در کار او # 269 ناگهان آمد خطاب از ms149 روی کون %~% کین بزن شمشیر خود را لون لون # 270 این سر او را بکلی در فکن %~% پره از کارش بکلی بر فکن # 271 زود باش و زخم شمشیری بزن %~% من چو بشنیدم خطاب این سخن # 272 از خطاب بیخودی حیران شدم %~% اندرین احوال سرگردان شدم # 273 پس زدم شمشیر اندر گرندش %~% سرفکندم در زمانی از تنش # 274 این چنین سالک بشد هالک بکل %~% اوفتاده این چنین در عین ذل # 275 پیش من افتاده است این بی خبر %~% هر زمان برخود بجنبد بی اثر # 276 من نمیدانم یقین احوال او %~% تاکه چون باشد بکلی حال او # 277 حال این بودم که از بر کردهام %~% پیش تو معلوم یکسر کردهام # 278 من نمیدانم رموز این کمال %~% من نمیدانم گه چون بودست حال # 279 حال او این بود من گفتم ترا %~% بیش دیگر نیست زینسان ماجرا # 280 حال او این بود و این سر زان او %~% اوفتاده اندر آنجا گفت و گو # 281 راه بین از گفت او خیره بماند %~% بعد از آن زانجا فرس تازان براند # 282 در گمان و در یقین افتاده بود %~% سر بسوی راه کل بنهاده بود # 283 ای دل آخر جان خود ایثار کن %~% چند خواهی بود اینجا کار کن # 284 چند خواهی بود جان در باز تو %~% دروصال جان جان میناز تو # 285 چند سازی قصه راه دراز %~% چند باشی در نشیب و در فراز # 286 چندخواهی بود برجان ترسناک %~% چند خواهی بود آخر خوفناک # 287 جان خود ایثار کن در راه او %~% بیش ازین تا چند سازی گفت و گو # 288 عاشقان جانهای خود ردرباختند %~% سوی یار خویشتن بشتافتند # 289 مطبخ عشقست اینجا سر ببر %~% از همه خلق جهان یکسر ببر # 290 تا دمی واصل شوی در خاک و خون %~% چند خواهی ماند از پرده برون # 291 از درون پرده کس آگاه نیست %~% زانک کس را اندرآنجا راه نیست # 292 راه کل پایان ندارد در ms150 نظر %~% چون برفتی از صور یابی خبر # 293 چون برون آیی ز صورت در زمان %~% روی یار خویشتن بینی عیان # 294 راه کل راهیست دشوار و دراز %~% گرچه در پیشی تو چندینی مناز # 295 ترک خود گیر و برون شو از صور %~% من مگو تا وقت آید کارگر # 296 تو همه حق بین و جز حق را مبین %~% چون گذشتی بر ره حق شو یقین # 297 چون که حق بینی نگهدار این کمال %~% تا نیفتی در سلوک بی زوال # 298 این سلوک راه کی باطل شود %~% راه باید کردتا تن دل شود # 299 چون دل تو محو گردد در صفات %~% تافتن گیرد ز حضرت نورذات # 300 دیده چون از اشک پرنم باشدت %~% هرچه میخواهی در آن دم باشدت # 301 درگذر از کون و اندر ره مایست %~% زانکه اول تا باخر هم یکیست # 302 چون یکی باشد زبانت تا بسر %~% کی تواند یافت این نقش بشر # 303 نقش برگیر از میان آزاد کن %~% بس یقین رادر میان بنیاد کن # 304 در میان عشق کل میناز تو %~% جان خود در راه او در باز تو # 305 پختگی حاصل شود آنجا ترا %~% ورنه تا تو زنده چون و چرا # 306 راه پرسی از کسی کوره ندید %~% یک تنی زین راه دل آگه ندید # 307 راه کی از کور بینا گرددت %~% گر بود دل کار شیدا گرددت # 308 راه را از راه دان باید شنود %~% تا شود این کار یکباره نمود # 309 آنکه ره را دید باشد ذوفنون %~% او شود در راه عشقت رهنمون # 310 راه تو از راه دیده کل شود %~% گر ندانی کار راهت ذل شود # 311 راه بینان جهان اندر رهند %~% دایما زین راه کلی آگهند # 312 جمله ذرات در راهند کل %~% اوفتاده جملگی در عین ذل # 313 راه بینانی که صادق آمدند %~% عاشق و پیر و موافق آمدند # 314 جان خود در راه عشقش باختند %~% هرچه شان بد جملگی درباختند ms151 # 315 جمله ذرات گردان آمدند %~% اندرین ره راز جویان آمدند # 316 گرچه تو چون ذره اندره پرده %~% راه رفتی راه خود گم کرده # 317 ره نبردی همچنان ای بی خبر %~% از وجود کل نمییابی اثر # 318 اندرین ره هر که آمد مرد شد %~% سالک ره مرد صاحب درد شد # 319 هرکه دردی داشت او آمد براه %~% درد باید تارسی آنجایگاه # 320 هر کرا دردیست درمانش مباد %~% هرکه درمان خواهد او جانش مباد # 321 درد باید درد بی حد از فراق %~% هر زمان در راه او پر اشتیاق # 322 درد باید تا که درمان باشدت %~% جان دهی امید جانان باشدت # 323 درد باید تا ببینی تو دوا %~% درد درمانست در عین جفا # 324 ای بسا دردی که آمد جمله را %~% بو که بتوان گفت کلی ماجرا # 325 درد عشقست از کمال شوق او %~% هست درمان دایما در ذوق او # 326 درد باید تا ترا درمان رسد %~% ناگهان امید از جانان رسد # 327 راه عشق از درد پیدا گشت کل %~% راه پردردست اندر عین ذل # 328 بی حدست آنجا تو راز خود بپوش %~% راز با تست و کجا باشد خموش # 329 تو چنین راهی ببازی کرده %~% خویش را عین مجازی کرده # 330 تو کجایی یار توآخر کجاست %~% ره روان این راه را رفتند راست # 331 تو ببازی کی رسی در یار خود %~% چونکه هستی بی خبر از کار خود # 332 تو کجا ز اسرار عشقش ره بری %~% هر زمان از راه او واپس تری # 333 راه دورست و پر آفت راه کن %~% لی مع الله دل زوقت آگاه کن # 334 سر ما با اوفتادست این سخن %~% تا همه اسرار گردد سر به بن # 335 این رموز ما کجا داند کسی %~% فهم دارد گر بخواند او بسی # 336 این رموز من معانی آمدست %~% سر این راز آن جهانی آمدست # 337 تو کجا دریابی این اسرار من %~% لیک اکنون گوش کن گفتار من # 338 ms152 رمز ما از این سخنها باز دان %~% آنگهی اندر رموزم راز دان # 339 نفس این اسرار نتواند شنود %~% بی نصیی گوی نتواند ربود # 340 این یقین بر جان ودل باید شنود %~% نه بنقش آب و گل باید شنود # 341 هرکه این برخواند او آگه شود %~% عاشق آسا آنگهی در ره شود # 342 هرکه این را فهم دارد بی حجاب %~% بی حساب خواندن روی کتاب # 343 هر که این اسرار کلی فهم کرد %~% هر چه گفتم راز با وی فهم کرد # 344 سر من ز اسرار آمد آن ز نور %~% پای تا سر جمله آمد غرق نور # 345 از رموز ما تو چون آگه شوی %~% آنگهی دستار خوان ره شوی # 346 ترک خور کین چشمه روشن شدست %~% از رموز پارسی من شدست # 347 گر بسی خوانی تو هر بار این سخن %~% بازدانی رمز و اسرار کهن # 348 هرکه این اسرار روحانی بخواند %~% هر زمانی سر این تکرار راند # 349 این سخن معنی نه طامات آمدست %~% نه ز هر فصلی مقامات آمدست # 350 جمله یک رازست اما در نهان %~% هر زمانی میشود عین عیان # 351 گر تو عمری در جهان باشی دمی %~% این کتاب من بخوانی هر دمی # 352 رمز کل ز اینجایگه حاصل کنی %~% جان خود هم زین سبب واصل کنی # 353 معنی و ترکیب این گفتار بین %~% هر دم از نوعی دگر اسرار بین # 354 هست اسرار نهانی همچو گنج %~% زانکه مخفی ماند بردم سعی و رنج # 355 ای بسی شب کاندرین پرده براز %~% گفتم اسرار نهانی جمله باز # 356 خود بخود این رازها کردم عیان %~% کی تواند بود هرگز این نهان # 357 این رموز عاشقانست از یقین %~% نه گمان باشد نه اینجا کفر و دین # 358 این رموز از عالم پاک آمدست %~% در میان زهر تریاک آمدست # 359 گر بسی خواندن میسر باشدت %~% بی شکی هر بار خوشتر باشدت # 360 هرکه این برخواند ره را پیش کرد %~% هر زمانی ms153 رونق دل بیش کرد # 361 هرکه این معنی ما را رخ نمود %~% کفر را ازدل بزودی بر زدود # 362 عاشق آن باشد که بی درمان بود %~% درد او هر لحظه دیگر سان بود # 363 درد او را تو چه دانی اندرین %~% ای گمان دیده کجا دانی یقین # 364 درد او خوشتر ز درمان نوش کن %~% هر زمان در درد جان بیهوش کن # 365 خون صدیقان ازین حسرت بریخت %~% آسمان بر فرق ایشان خاک بیخت # 366 جمله جانها از آن آید بکار %~% تا بریزد خون جانها زار زار # 367 گر تو از کشتن همی ترسی مرو %~% زین سخن تا چند میپرسی برو # 368 کشتن او دان حیات جاودان %~% بگذری تو زین جهان و آن جهان # 369 گرچه اکنون در درون پرده %~% پای تا سر در درون پرده # 370 عاقبت زین پرده بیرون اوفتی %~% تا ندانی تو که خود چون اوفتی # 371 پرده رازت در آنجا برگشای %~% تاترا مر عشق باشد رهنمای # 372 چون رهت در عشق آمد پایدار %~% راه عشق اینست ازمن گوش دار # 373 راه بین چون راه عشق آید بوی %~% کام او خود زود بردارد زوی # 374 راز را انجام نیست آغاز هم %~% لیک باید بود با همراز هم # 375 چون ترا همراز نبود زین میان %~% تاترا باشد در آنجا ترجمان # 376 ترجمان عشق ره برد اندرین %~% تا رساند مر ترا در ره یقین # 377 این زمان در راه بسیاری شدند %~% گرچه اندر راه بسیاری بدند # 378 راه خود چون خود روی ره گم کنی %~% قطره هرگز در کجا قلزم کنی # 379 هر که قلزم قطره وحدت کند %~% او کجا آهنگ هر کثرت کند # 380 راه استغناست تو مردانه باش %~% در جنون عشق کل دیوانه باش # 381 گر ترا مر شاه بنماید نظر %~% ازکمال او بیابی تو خبر # 382 گر کمال او بکل حاصل کنی %~% اول از پندار دل باطل کنی # 383 اولت این عقل برباید فکند %~% طیلسان از ms154 روی برباید فکند # 384 اندرین پرده عجایب رهنمون %~% آید از پرده بهر پرده برون # 385 همچو تو در پرده ایشان راز جوی %~% سر خود با این کسان دیگر مگوی # 386 چون کسی در خویشتن مانده بود %~% راز تو زو کی همی خوانده بود # 387 چون طبیبی را بخود هرگز دوا %~% می نداند کردن او زین ماجرا # 388 کی ترا درمان کند هم خود بگوی %~% بیش ازین درمان خود ازوی مجوی # 389 درد خود با یار خود نه در میان %~% تاترا بکند دوا اندر زمان # 390 درد تو او هم مداوایی کند %~% هم زحکمت مرترا دانی کند # 391 ای بسا کس کاندرین ره باز ماند %~% دایما سرگشته این راز ماند # 392 ای بسا کس کاندرین سودا برفت %~% گرچه بسیاری بره تنها برفت # 393 نیست کس را از حقیقت آگهی %~% جمله میمیرند با دست تهی # 394 هیچکس اندر پس این پرده نیست %~% کو بزاری راه دل گم کرده نیست # 395 هیچکس این راه را منزل نکرد %~% کو درین ره خون خود چندین نخورد # 396 راه ما پایان ندارد بی خلاف %~% تا نپنداری که دامست از گزاف # 397 سالها زین راه معبودم که بود %~% زین مقالت کل مقصودم چه بود # 398 تا یقین حاصل شود بی شک مرا %~% این بده مقصود من بی ماجرا # 399 عاقبت چون راه آمد در سلوک %~% شمس را این ره بسی کرد آن دلوک # 400 هیچ سالک اندرین ره نامدست %~% کو بنومیدی ازین ره بازگشت # 401 سالکان این پرده از هم بردرند %~% در یقین افتند و از شک بگذرند # 402 تا یقین هرگز نگردد حاصلت %~% کی توانی یافت بویی از دلت # 403 تا یقین رخ هر دمی ننمایدت %~% از کجا این راز دربگشایدت # 404 تا یقین باشد گمان نبود ترا %~% قد چون سروت کمان نبود ترا # 405 چون یقین گردد یکی باشد همه %~% آنچه اندیشی شکی باشد همه # 406 گر یقین ناگاه افتد در نظر %~% هر دو عالم ms155 رخ نماید سر بسر # 407 گر یقین بر روی دل ننمایدت %~% از کجا این راز دل بگشایدت # 408 معرفت را گر بسی حاصل کنی %~% زین همه تو خویش کی واصل کنی # 409 معرفت ره در سلوکت آورد %~% تامگر ره در دلوکت آورد # 410 معرفت راهیست در آشیانهاش %~% تو مگرد از وی نظر کن خانهاش # 411 معرفت راهیست بی پایان همه %~% معرفت هم راز بگشاید همه # 412 معرفت بسیار لیکن معرفت %~% کی تواند بود در شرح و صفت # 413 معرفت بسیار و شرح او بسی %~% کی تواند گفت این راهر کسی # 414 معرفت راهی بحکمت یافتست %~% زان بهر جانب همی بشتافتست # 415 گر نبودی معرفت در کاینات %~% کی شدی هرگز عیان این صفات # 416 گر نبودی معرفت هرگز کجا %~% راه گر دیدی سلوک انبیا # 417 گر نبودی معرفت در جزو و کل %~% عزها کلی بدل گشتی بذل # 418 گر نبودی معرفت ز آغاز کار %~% کی بدی هرگز عددها در شمار # 419 گر نبودی معرفت در روی دهر %~% نوش بودی نزد مردم همچو زهر # 420 گر نبودی معرفت آدم همی %~% کی فتادی در مقام خرمی # 421 گر نبودی معرفت ابلیس را %~% کی بکردی این همه تلبیس را # 422 گر نبودی معرفت مر نوح را %~% کی بکردی کشتی او فتوح را # 423 گر نبودی معرفت با شیث هم %~% کی زدی در راه بی منزل قدم # 424 گر نبودی معرفت هم با خلیل %~% کی بکردی جان و دل در ره سبیل # 425 گر نبودی معرفت ایوب را %~% این همه زحمت کجا بودی ورا # 426 گر نبودی معرفت اسحق را %~% کی بدی کشتن بجان مشتاق را # 427 گر نبودی معرفت با زکریا %~% جان کجا کردی در آن دم او فدا # 428 گر نبودی معرفت موسی یقین %~% کی شدی نور تجلی راه بین # 429 گر نبودی معرفت عیسی کجا %~% یافتی در آسمان چندین بقا # 430 گر نبودی معرفت با مصطفی %~% کی شدی هرگز بدین نور و ms156 صفا # 431 اوست سلطان تمامت انبیا %~% اوست اول تا بآخر مقتدا # 432 شرح این ره ازوجودش شد پدید %~% ذات پاکش از سجودش شد پدید # 433 شرح این ره او تمامت باز یافت %~% شرح این ره اول از شه باز یافت # 434 او اگر این ره نکردی در بیان %~% کی بدانستی مرین ره را عیان # 435 گر نبودی راه کل و عقل کل %~% جملگی بودی یقین خود عین ذل # 436 گر نبودی نور پاکش رهنما %~% خود نبودی انبیا و اولیا # 437 گر نه او کردی صفت در هر صفت %~% کی بدی هر ذره را معرفت # 438 گرنه او بودی که کردی شرح راه %~% جملگی ماندی اسیر آنجایگاه # 439 عقل از نقل این سخنها آورد %~% لیک هرگز کی کند کی آورد # 440 عقل کل باشد نمودار یقین %~% تا شود در پیش مرد راه بین # 441 راه بینی همچو او دیگر نزاد %~% همچو او دیگر کسی دادی نداد # 442 اوست داننده درین پرده شده %~% اولین و آخرین پرده بده # 443 آنچه از اسرار دانست او یقین %~% مرتضی دانست دیگر راه بین # 444 آنچه از اسرار دانست ازکمال %~% نیست راه دین وی هرگز زوال # 445 آنچه او از راه شرح کل بگفت %~% در رموز او کجا داند نهفت # 446 آنچه او را داد هرگز کس نداد %~% داد این اسرار او آنجا بداد # 447 هرکسی فهمی کند از راز او %~% کی بداند هر کسی این ساز او # 448 انبیا این ره نبردند از نخست %~% راه و شرح راه از وی شد درست # 449 انبیا زین راه بسیاری شدند %~% عاقبت از ما عرفنا دم زدند # 450 او رموز کل بگفت و راز گفت %~% آن رموز او با علی خود باز گفت # 451 آنچه او را بود آن کس را نبود %~% زانکه او بود و ازو بد هرچه بود # 452 بود او باشد نداری فهم دان %~% تا رموز او کند شرح و بیان # 453 او رموز اندر ms157 رموز آورده است %~% زانکه او را در درون پرده است # 454 رمز او هرگز کجا آید ز نقل %~% زانکه کان نقل باشد هم ز عقل # 455 نقل را با عقل باشد هم صفت %~% لیک اشیا برترست و معرفت # 456 عقل بر اشیا محیطست اندکی %~% راز دان او را بداند بی شکی # 457 عقل کل شرح صفات او نیافت %~% راز کل رمز و رموز او نیافت # 458 لی مع الله او مقام کل شناخت %~% هر صفت را از کمال ذل شناخت # 459 گر ریاضت نبودت کی ره بری %~% کی بگو تو ره بدین درگه بری # 460 عقل از راهت بیندازد همی %~% کی نهد بر جان ریشت مرهمی # 461 عقل اگر از معرفت بویی برد %~% کی ازین دانش بگو بویی برد # 462 عقل تحقیقی رموز اینجا نیافت %~% گرچه بسیاری درین معنی شناخت # 463 در سلوک خود بسی هم راز کرد %~% خویشتن با خویشتن دمساز کرد # 464 شرح بسیاری بگفت از هر صفت %~% از کمال عقل خود بر معرفت # 465 شرح بسیاری بگفت از کائنات %~% عاقبت ره را نبرد او سوی ذات # 466 شرح بسیار بگفت و بر طپید %~% هر دم او اندر مقامی بر جهید # 467 چون نبد راهی کجا او ره برد %~% گرچه بسیاری از آنجا ره برد # 468 گرچه بسیاری بگشت از پیش و پس %~% هم نکرد از اشتیاقش هیچ بس # 469 عشق از وی زاد گر چه ره نبرد %~% درکمال خویشتن راهی سپرد # 470 آنچنان مشتاق آمد در وجود %~% بود اما در صور پنهان ببود # 471 آنچنان محبوب بود از عشق دوست %~% کورها دیگر نکرده مغز و پوست # 472 آنچنان احوال خود معلوم کرد %~% آنچنان کلی خود مفهوم کرد # 473 جوهری آمد عجایب در عجیب %~% او بدی از کاینات جان حسیب # 474 او همه تصویر وحدت راست کرد %~% هم ز معشوق عیان درخواست کرد # 475 او گره از کار کلی برگشاد %~% او اساس وحدت و عرفان نهاد # 476 هر ms158 زمانی رای دیگر ساز کرد %~% هر دمی اسرار جان آغاز کرد # 477 در درون جان بجانان راه یافت %~% این کمال از شوق الاالله یافت # 478 او کمال خود برتبت پیش کرد %~% راه خود ز اندازه هر دم بیش کرد # 479 او کمال خود بدانست از یقین %~% زانکه بد او راه بین و پیش بین # 480 تو مباش اصلا کمال این باشدت %~% چون شوی کم پس وصالت باشدت # 481 این کمال لایزال از خود طلب %~% عشق بنماید ترا کلی سبب # 482 عشق بد مغز تمامت کاینات %~% راه برده در صفات نورذات # 483 عشق بد مر عقل را آموزگار %~% او برفت و این بماند از روزگار # 484 این بماند و او برفت آنجایگاه %~% او بدید و این بماند اینجا ز شاه # 485 عقل اندر پرده دل بازماند %~% عشق هر دم بر کمالی ساز راند # 486 عشق خود میبیند او از هر صفت %~% زانکه او ماندست اندر معرفت # 487 عشق جز حق را ندید آنجایگاه %~% جست او اندر عیان حق پناه # 488 او عیان خود تمامی بازدید %~% عقل چون گنجشک آن شهباز دید # 489 راز خود با عاشقان خود بگفت %~% هرکسی برگونه این در بسفت # 490 در دریای حقیقی باز یافت %~% همچو او دیگر کسی هرگز نیافت # 491 هرکسی بر عکس یاران گشتهاند %~% هر یکی تخمی ازینسان کشتهاند # 492 گر همی کاری تو تخمی را بکار %~% کان بود پیوسته باتو پایدار # 493 گر همی کاری تو تخمی راست کن %~% کان مراد تو بود هم بی سخن # 494 چند با هر کس تو راز خود نهی %~% چند اینجا دام و ساز تن نهی # 495 راز را با ساز اگر یکسان شود %~% جان ذاتت رهبر جانان شود # 496 هر کسی بر عقل نقلی کردهاند %~% لیک همچون عقل اندر پردهاند # 497 راه بر خود میروی کی پی بری %~% تو نمیدانی که هر دم پس تری # 498 راه بر خود میروی پر ره زن است %~% جان تو ms159 اینجایگه چون ایمنست # 499 ره زنان بر راه تو بس خفتهاند %~% راه را هرگز نه زینسان رفتهاند # 500 راه آنکس یافت کو با آه شد %~% عشق با وی اندرین همراه شد # 501 عشق راهت مینماید بر قبول %~% تو نمیدانی مرین ره را اصول # 502 تو بخود هرگز کجا این ره کنی %~% کی تو خود را زین سخن آگه کنی # 503 عشق مغزی مینماید سوی دوست %~% تو بماندی در میانه جمله پوست # 504 عشق بنماید ترا اسرار تو %~% عقل بنماید ترا گفتار تو # 505 عشق اول مشتق از عقل آمدست %~% گرچه اینجاگاه بر نقل آمدست # 506 زینت عقلست دنیا سر بسر %~% لیک از راه حقیقی بی خبر # 507 آمدست اینجا فضولی میکند %~% آنچه از وی شد اصولی میکند # 508 گر ترا خود عقل و جان باشد قبول %~% کی شوی درعشق تو صاحب وصول # 509 ای ز عشق لایزالی گم شده %~% از جمادی نفس تو مردم شده # 510 صورت عقلست در نقلی از آن %~% کی خبر یابی ز سر بی نشان # 511 بس کتب کز عقل باشد پایدار %~% کی بود هرگز ترا آن پایدار # 512 بس کتب کز عقل صورت ساختند %~% هرچه آن میخواستند آن ساختند # 513 راحت جان عقل کی بویی رسد %~% چون ترا زانحال آهویی رسد # 514 چون بماندی در مقام عقل تو %~% گوش کن از هر کسی هر نقل تو # 515 چند گردی گرد عقل ای بی خبر %~% زان نمییابی تو زین بوئی اثر # 516 عقل کل چون مر ترا صورت بدید %~% در مقام جمع حشمت آرمید # 517 چون تو بر عقل این ره کل میروی %~% پای بسته در بن ذل میروی # 518 ای ترا هر دم ز عقلت پرده %~% کی ترا باشد یقین از کرده # 519 کرد تو پیش چشم تو خوشست %~% راه تو دورست و هم بر آتشست # 520 آتشی در پیش و راهی سخت دور %~% تن ضعیف ودل شده از وی نفور # 521 آتش طبعی بکش ms160 اینجایگاه %~% تا نسوزد آتشت آنجایگاه # 522 هر که زین آتش بسوزد بی خبر %~% هم از آن آتش شود او کارگر # 523 آتش طبعیت پر از مشعله %~% در دل تو اوفکنده ولوله # 524 آتش طبعیت پر مکر و حیل %~% هر زمانت میکند برجان خلل # 525 آتش طبعیت بارای و هوس %~% زان بماندی در پس پرده ز پس # 526 آتش طبعیت دشمن مر ترا %~% چند داری دشمنت را بر قفا # 527 آتش طبعیت تلبیس جهان %~% خویش از دست طبیعت وارهان # 528 آتش طبعیت رهزن مر ترا %~% کی توانی بود ازو بی ماجرا # 529 آتش طبعیت ابلیس دژم %~% هر زمان مکری بسازد لاجرم # 530 آتش طبعیت بر عکس دلت %~% زان شده راز حقیقی مشکلت # 531 آتش طبعیت ره زن تن شده %~% در میان جسم در هر فن شده # 532 آتش طبعیت آنجا برفسوس %~% میکند بر معنی دل پرفسوس # 533 آتش طبعی برادر کین تو %~% میکند آنجا خراب آئین تو # 534 آتش طبعی فسرده کن دمی %~% تا نماید آینه اینجا دمی # 535 یک دمی از آتش تن دور باش %~% بعد از آن اندر میان نور باش # 536 اندر آتش هیچکس چون خوش بود %~% زآنکه آتش در زمستان خوش بود # 537 این نه آن آتش که او سرما کشد %~% عاشقان کشته و شیدا کشد # 538 هست این آتش عجب افروخته %~% هر زمانی عالمی را سوخته # 539 هر زمانی عالمی میسوزد او %~% هر زمانی راه سر آموزد او # 540 هست ابلیس از تف آن آتشست %~% جسم تو آنجا بگو تا چون خوشست # 541 خوش تو اندر راستی خوش خوشی %~% پای تا سر در درون آتشی # 542 خواب در آتش کنی هر لحظه تو %~% کی توانی کرد راه پرده تو # 543 ای دریغا آتشت در راه شد %~% همرهی ناخوش ترا همراه شد # 544 ای دریغا آتشت در بسترست %~% جای تو در آتش و خاکسترست # 545 عاشقان در آتش معنی شدند %~% نه چو تو در آتش دعوی شدند ms161 # 546 آتش معنی نوزد عاشقان %~% لیک عاشق خویش را سوزد در آن # 547 آتش معنی طلب کن از یقین %~% تف اور ا کن قبول ازدل یقین # 548 انبیا را آتش معنی بدست %~% لیک ایشان را درآن دعوی بدست # 549 آتش معنی چو ابراهیم یافت %~% خویش را آنجایگه تسلیم یافت # 550 آتش عشقست آنجا معنوی %~% هست روحانی و دل زو شد قوی # 551 آتش عشقست بی وصف وصفت %~% آن نیاید هرگز اندر معرفت PageV01P25 # 1 چونکه ابراهیم در آتش فتاد %~% در میان آتش او بس خوش فتاد # 2 آتش صورت بمعنی گشت باز %~% آنگهی بررای دیگر کرد ساز # 3 بود صورت آتشی بس سهمناک %~% شعله او گشت آنجا تفت ناک # 4 چونکه ابراهیم اندر وی فتاد %~% راز خود بر لمعه آتش گشاد # 5 هرکه او تسلیم شد در آتشش %~% گشت ریحان و گل آنجا آتشش # 6 چونکه آتش آتش او را بدید %~% آتش صورت شد او را ناپدید # 7 آتش روحانی از عزت بتافت %~% آتش دیگر ز روحانی بیافت # 8 آتش معنی عشق آمد پدید %~% معنی دیگر ز عشق آمد پدید # 9 کل آتش چون خلیل کل پدید %~% بعد از آن گلها در آنجا بشکفید # 10 آتش آنجا گاه یکسر کشت گل %~% چون نظر کرد و بدید او عکس کل # 11 نقش کل هرجا که او حاصل شود %~% گر بود آتش از آن واصل شود # 12 گفت حق یا نار کونی شو تو برد %~% آتش آنجا گاه کلی گشت سرد # 13 چون ندا آمد که آتش سرد شو %~% چون شنید آتش که ما را بردشو # 14 گشت ریحان و گل آنجا آشکار %~% گشت ابراهیم آتش را نگار # 15 هرکه او در آتش مطلق شود %~% در زمان آواز از آنجا بشنود # 16 چون به بینی آتش عشقش دمی %~% چون توانی بود آنجا یک دمی # 17 چونکه آتش گشت واصل از ندا %~% چون ندا آید تو جانت کن فدا # 18 ازندا تو جان خود ms162 ایثار کن %~% هر دوعالم را پر از انوار کن # 19 آتشی واصل شد از عشق ندا %~% چون نداند کرد آتش جان فدا # 20 آتشی چون میشود واصل ازو %~% چون نگردی یک دمی واصل ازو # 21 آتش ابراهیم را چون روح گشت %~% تا که ابراهیم از وی برگذشت # 22 تن فدا مانند ابراهیم کن %~% جان خود در راه او تسلیم کن # 23 تن فدا کن هر زمان در راه حق %~% تا شود این جان توآگاه حق # 24 آتش طبعی تو چون گل شود %~% آنگهی ذات تو تو کلی کل شود # 25 آتش طبع تو چون ریحان شود %~% جان تو خوش بوی و مشک افشان شود # 26 آتش طبعی ز ره بردار تو %~% دیده عشق یقین بگمار تو # 27 آتش طبعی بکش ای بی خبر %~% تا از آئینه بیابی تو اثر # 28 هست آیینه دل و تو صورتی %~% تو بمثل بلغمی با قوتی # 29 زود ناقورت ز صورت دور کن %~% آنگهی آئینه دل نور کن # 30 دل ترا آئینه کون و مکان %~% این زمان در صورت حسی نهان # 31 زنگ شرک آورده در وی بسی %~% کی نماید مر ترا زین سر بسی # 32 آینه چون زنگ دارد پاک کن %~% بعد از آن آهنگ روح پاک کن # 33 تا بدین آئینه تو راهی بری %~% در زمانی هر دو عالم بنگری # 34 زود این کل را بکلی برزدای %~% تا شود پیدا دلیل و رهنمای # 35 زود این آئینه از پرده برآر %~% تا شود کلی ترا آن آشکار # 36 زود آئینه برون کن از غلاف %~% تا شود پیداترا کل بی خلاف # 37 زود آئینه بده بر صیقلی %~% تاکند صافی ترا بر مصقلی # 38 زود آئینه برآور پیش خود %~% اندرو بنگر زمانی بی خرد # 39 در درون پرده ناموس بین %~% خویش را آئینه افسوس بین # 40 چون دو آئینه که گردد روبهم %~% روشنی باشد ترا از بیش و کم # 41 این رموز از آن بزرگ راه ms163 بین %~% یافتم اندر عیان عین الیقین # 42 شرح این آیینه بسیاری بگفت %~% در این معنی عجایب او بسفت # 43 عشق این آیینه را او آب داد %~% بعد از آن ترتیب این آئین نهاد # 44 روی جانان اندر و پیدا شده %~% ای بسا کس کاندرین سودا شده # 45 عقل هر دم بر خلاف آینه %~% میکند او مکرها هر آینه # 46 گر تو این آینه داری صاف را %~% سر این آئینه گردد قاف را را # 47 گر تو آئینه کنی دو روی را %~% جمله یک باشد ولی دو روی را # 48 ثم وجه الله را از دیده دید %~% نقشها گردد ازو کل ناپدید # 49 هست این آئینه آئین دو کون %~% مینماید رازهای لون لون # 50 هست این آئینه کل معرفت %~% کی کند آئینه را آن جا صفت # 51 پر صفت کردند این آئینه را %~% ره نبردند اندرین آئینه را # 52 هرکسی عکسی ازین آئینه یافت %~% لیک هرگز هیچکس آئینه یافت # 53 جز محمد سر این کس را نگشت %~% او بدانست این رموز هفت و هشت # 54 لیک خود را کل کل در کل بیافت %~% گرچه در پرده بسی او ذل بیافت # 55 سعی باید برد اگر میبشنوی %~% تو بدین گفتار کلی بگروی # 56 چون شود آئینه پیدا پیش تو %~% بد مبین و جمله نیک اندیش تو # 57 چون ببینی روی خود آن جایگاه %~% یک زمانی تو نظر کن پیش گاه # 58 تا ببینی آنچه با خود کرده %~% زانکه هم آئینه و هم پرده # 59 هرچه کردی پیشت آید عاقبت %~% ای دریغا راه تو بر عاقبت # 60 خیز تا رازی مگر بنمایدت %~% بی ره صورت رهی بگشایدت # 61 چند سرگردان این پرده شوی %~% چند خود را راه گم کرده شوی # 62 راه نزدیکست از تو دور شد %~% بود نزدیک ارچه از ره دور شد # 63 نور عقشت گر رهی بنمایدت %~% در زمانی راز دل بگشایدت # 64 نور عشق از عالم جان برترست %~% ذاتش ms164 از کون و مکان هم برترست # 65 نور عشق از عالم تحقیق شد %~% لیک هر کس را نه این توفیق شد # 66 گر ترا توفیق در کار افکند %~% راه این پرده تمامت بر درد # 67 گر نباشد عشق تو بی رهبری %~% تو همی خواهی که برخود ره بری # 68 گر نباشد عشق در کون و مکان %~% کی شود هرگز ترا عین عیان # 69 گر نباشد عشق تو خود کی شوی %~% اندرین منزل کجا هرگز شوی # 70 آینه است این عشق و دل شیدا نمود %~% هرچه بد در آینه پیدا نمود # 71 آینه چون در درون پرده است %~% نور خود کلی در آن گم کرده است # 72 چون برون آید ز پرده آینه %~% رخ نماید هرچه هست هر آینه # 73 چون به بینی کل تو آیینه است %~% خویشتن را بین که کل یک آینه است # 74 چون ترا آئین نباشد زین سخن %~% کی توانی یافت این راز کهن # 75 زود در آئین خود در ساز شو %~% یک دمی با آینه همراز شو # 76 صیقل عشق از دلت پاکی کند %~% کی ترا آئینه اش خاکی کند # 77 آینه اول بآتش در کنند %~% بعد از آن آن را بخاکستر کنند # 78 صیقلی چون آینه دارد بدست %~% پس کند او رادر آن حالی بدست # 79 اولش خاکستری ریزد درو %~% بعد از آن رویش دراندازد ازو # 80 چند روز از یکدگر خالی کند %~% تا ورا روشن تن و صافی کند # 81 چون شود صافی و بنماید جمال %~% همچنان خاکسترش ریزد ببال # 82 تاکه او نیکو و صافی تر شود %~% روشنی او از آن خوشتر شود # 83 عکس خود اول ببیند اندرو %~% بار دیگر در نهد صیقل درو # 84 چند بارش هم چنین از روی رنگ %~% جمله بردارد از آنجا بی درنگ # 85 سعی بی حد میبرد آن جایگاه %~% تاکه پیدا میشود آن جایگاه # 86 روی عکس و هرچه پیش آید ورا %~% همچنان آن عکس بنماید ms165 ورا # 87 آینه در پرده گر باشد مدام %~% کی ترا بنمایدت عکسی تمام # 88 آینه چون زنگ باشد روی را %~% تف زنگ آرد در آنجا موی را # 89 موی درآئینه تو هرگز مکن %~% تانگردد کم ترا سر سخن # 90 این دل تو آینه است اندر نهان %~% لیکن اندر آن نهان عین عیان # 91 هست این آئینه دل با هر کسی %~% اوفتاده در ره این گل بسی # 92 آینه چون در گل و تاریک هست %~% لاجرم رخ را نه بینی درنشست # 93 آینه چون از غلاف آید برون %~% در نمودن باشد اوعین فنون # 94 آینه عشقست اندر دل نهان %~% در میان جان جمال حق عیان # 95 آینه چون این زمان در پرده است %~% از تف آن راه جان گم کرده است # 96 چون در آیی از درون پرده را %~% راه یابی بر معانی پرده را # 97 هست این آیینه بر عکس خیال %~% هرچه بینی هست از عین محال # 98 زنگ شرک از دل بکن خالی همی %~% اندرین آئینه بنگر یک دمی # 99 روی دل صافی بکن تو بی خیال %~% معنی جان را ببین تو لامحال # 100 معنی آئینه را تو باز بین %~% در درون دل تو صاحب راز بین # 101 تن ترا از هر رهی برده خلاف %~% هست بگرفته در آئینه غلاف # 102 پاک کن آئینه را در هر نفس %~% پیش او شو تا نمانی باز پس # 103 هرکه او در راه استادست باز %~% همچنان کز راه افتادست باز # 104 هرکه اندر پرده ره باز ماند %~% تاابد او بی دل و بی ساز ماند # 105 راه بینا این بدان گفتم همی %~% تانهی بر این جراحت مرهمی # 106 گر کسی در راه خواهد رفتن او %~% هم سخن در راه خواهد گفتن او # 107 تاکه آن را نیز نزدیکش شود %~% راه بروی زود و آسان بسپرد # 108 آن سخنها راه باشد راهبر %~% چند خواهی گفت اکنون راهبر # 109 چند گویم راه تو بر ms166 پرده است %~% سالک دل راه خود گم کرده است # 110 راه اونزدیک خواهد شد همی %~% اندرین ره پیر خواهدشد همی PageV01P26 # 1 عاقبت آن سالک اندر پردهها %~% بود و میشد از یقین در پردهها # 2 تا ششم پرده رسید آنگاه او %~% بعد از آن چون شد دگر آگاه او # 3 دید ناگه پرده سبز و لطیف %~% در پس پرده یکی پیر شریف # 4 ایستاده در بر آن پرده او %~% دم بدم میکرد در خود پرده او # 5 پرده را در گرد او زین نور بود %~% گرچه آن پرده تمامت نور بود # 6 پرده بد سبز اما چون بهار %~% روی های او بمانند نگار # 7 نورها از پردهها تابان شده %~% عکس آن بگرفته و تابان شده # 8 نور او اسفید رنگ و رنگ رنگ %~% گرد خود پیچیده بود آن پرده تنگ # 9 برکف دستش نهاده مهره %~% جوهری بی حد عجایب شهره # 10 اندران مهره بسی خط داشته %~% برصفت آن لمعهها بفراشته # 11 جوهری بد عکس آنجا خطها %~% گشته پیدا بر مثال استوا # 12 گرد آن جوهر فراوان مرغ بود %~% عکس آن بر چشم ره بین مینمود # 13 جملگی بر زنده بر روی افق %~% از برون پرده کرده یک تتق # 14 یک تتق ماننده خورشید بود %~% روشنی ماننده ناهید بود # 15 آنچنان پیر عزیز کامکار %~% جوهر اندر دست گشته نامدار # 16 هر زمان آن جوهر پر عکس نور %~% از کف خود افکنیدی دور دور # 17 بازگشتی جوهر اندر جای خود %~% پس طلب کردی همی مأوای خود # 18 بازجای خود شدی جوهر همی %~% روشنی دادی در آنجا عالمی # 19 پردهای بر عکس جوهر تابدار %~% گشته بود از پرتو خود پرنگار # 20 روی پیرش بر مثل چون ماه بود %~% در درون پرده در آگاه بود # 21 جوهر اندر دست کردی سرنگون %~% آمدی از روی جوهر نقش خون # 22 درچکیدی خون ز جوهر ناگهان %~% محو گشتی خون جوهر در زمان # 23 جوهر اندر خون برنگ خون ms167 شدی %~% عکس او نه خون ولی چون خون شدی # 24 مرغکان چون آن بکردندی نگاه %~% آمدندی پیش آن جوهر براه # 25 هرتنی زان مرغکان خون داشتند %~% گرچه یکسر دل پر از خون داشتند # 26 خون گرفتندی زجوهر در زمان %~% درچکیدی هر زمان خون از دهان # 27 پیر ناپیدا شدی در عکس آن %~% راه بین چون دید حیران گشت از آن # 28 برفراز پیردید او یک شجر %~% برگشاده بود آنجا بال و پر # 29 پهن بودش هر ورق چون آفتاب %~% جمله رنگش چو نور ماهتاب # 30 میوه او بود سر آویخته %~% اندر آن اشجارها بگسیخته # 31 بود رنگ ساق او مانند خون %~% بال او رفته از آن پرده برون # 32 گرچه زان سر دید اوآوازها %~% بانگ میکردند پر از رازها # 33 بانگ میکردند بر آواز مرد %~% خود همی بودند اندر راز خود # 34 راه بین آواز ایشان میشنود %~% لیک از گفتارشان آگه نبود # 35 او نمیدانست تا چه گفتشان %~% بود ایشان را از آن کام و دهان # 36 بود صندوقی نهاده پیش پیر %~% پر زجوهر عکس آن چون مه منیر # 37 بس منور بود همچون آفتاب %~% خوش همی تابید از وی نور و تاب # 38 نور آن صندوق اندر پرده را %~% اوفتاده بود روشن کرده را # 39 نور آن بالای اشجار آمده %~% پیر اندر آن بتکرار آمده # 40 هر زمانی یکسری ز آنجا بزار %~% اوفتادی پیر را اندر کنار # 41 در کنارش چون سر افتاده شدی %~% پیر آن را ناگهان خود بستدی # 42 بر سر صندوق کرده باز رو %~% پس نهادی سر در آنجا باز او # 43 خوش نظر کردی بسوی آن درخت %~% اندر آن حیران بماندی مرد سخت # 44 بار دیگر چون که بگذشتی از آن %~% یکسر دیگر در افتادی از آن # 45 پیر بار دیگر آن صندوق را %~% در نهادی و فرو بستی ورا # 46 آن سر از صندوق خاموش آمدی %~% چون کسی درخواب بیهوش آمدی # 47 تن زدندی ms168 آن سران در پیش او %~% بار دیگرشان نبودی گفت و گو # 48 مرغکان درگرد سرها بی خلاف %~% میپریدند اندر آنجا بی مصاف # 49 روی سرها پیش پیر نامدار %~% بود هر یک بیقرار و زار زار # 50 هر زمان آن پیر خوش بگریستی %~% اندر آن سرها همی نگریستی # 51 زار میگفتی که ای دانای حال %~% تو همی دانی مرا راز از سئوال # 52 تو همی دانی و بس من چون کنم %~% تا ازین احوال سر بیرون کنم # 53 سالها شد تا مرا اینجایگاه %~% داشتی اندر میان پرده گاه # 54 من چه دانستم که این پیش آیدم %~% این چنین احوال ها پیش آیدم # 55 سر این گرچه نکردم آشکار %~% بی قرارم بی قرارم بی قرار # 56 بی قراری میکنم این جایگاه %~% باز ماندم در درون پرده گاه # 57 بیقراری میکنم اینجا دژم %~% بازمانده اندرین راه عدم # 58 تو مرا اینجایگه آورده %~% چون نمیدانم کدامین پرده # 59 از برون پرده یا از درون %~% هم درون و هم برونی هر دو چون # 60 چون تویی در اول و آخر همی %~% بر دل ریشم بنه یک مرهمی # 61 سوختم زانگه که دیدم راز تو %~% هم نگه دارم نگویم راز تو # 62 هم مرا اینجایگه بنشانده %~% عاقبت از جایگاهم رانده # 63 این رموزم آشکارا کرده %~% این دلم را پر ز سودا کرده # 64 این چنین رمزی کرا گویم ز تو %~% هم ترا و هم ترا جویم ز تو # 65 تا کی این سر را ز اسرار آوری %~% مر مرا اینجا نه تنها بنگری # 66 خون دلها اندر اینجا ریختم %~% ای بسا سرها که از تن ریختم # 67 حکم حکم تست تو دانی همه %~% می بکن تو آنچه بتوانی همه # 68 هم امیدی دارم اندر پردهات %~% هم مرا اینجا رسانی از رهت # 69 من چنین ز اندوه دیدت سالها %~% این چنین زار ونحیف از حالها # 70 گفت امید ترا حاصل کنم %~% عاقبت آنجایگه واصل کنم # 71 آنچه ms169 گفتی راز من کن آشکار %~% تا کنم جان خود اندر ره نثار # 72 اینک آمد آنچه تو فرموده %~% راست گفتی هرچه تو فرموده # 73 پیک راه آمد مرا آگاه کرد %~% یک زمانم جان ز تن بیراه کرد # 74 سوی تو خواهم کنون من آمدن %~% بی من آنجا خواهم آنجا من شدن # 75 من نمانم تو بمان کلی مرا %~% تا کنم تسلیم جان و تن فدا # 76 این رموز تو یقین گردیده کل %~% بازدارم زین همه هستی و ذل # 77 مر مرا زین پردهها بیرون فکن %~% همچو این سرها میان خون فکن # 78 پیک آمد اینک آمد در حجاب %~% بی خلاف آمد برون او از حساب # 79 راست کارم من کنون در باختم %~% چون بسی بازار نو برساختم # 80 رازدار تو منم در پرده راز %~% پرده را از روی خود برگیر باز # 81 من ترا خواهم ترا جویم ترا %~% سهل گردان هم مرا این ماجرا # 82 سهل کن کارم بکلی وارهان %~% ای مرا تو نور دیده هم عیان # 83 جان خود ایثار راه تو کنم %~% خویشتن را در پناه تو کنم # 84 راز منرا خود تومیدانی و بس %~% باز بستان این نفس را هم نفس # 85 وارهان ما را ازین پرده تو کل %~% چون گرفتارم میان عز و ذل # 86 جان خود در راه خواهم باختن %~% تا برون پرده خواهم تاختن # 87 پرده از رویم تو بردارو یقین %~% روی خود بنما بنزد راه بین # 88 این زمان جان من حیران ببر %~% کار من آسان کن ای میر بشر # 89 این زمان کل تو گشتم چون کنم %~% تا که این پرده ز خود بیرون کنم # 90 پردهام در ره حجابست و زوال %~% زان نمییابم وصال آن جمال # 91 پرده بر در وارهان ای پرده در %~% پرده از کارم برافکن بی خبر # 92 تا شوم مستغرق عز و جلال %~% لم یزالی لم یزالی لایزال # 93 مرد سالک راه بین اندر زمان %~% چون بدیده ms170 راز او را بر عیان # 94 در عجب اینجا بماند و لال شد %~% همچون آن پیر دگر بی حال شد # 95 شد زبانش لال از آن گفت سؤال %~% در تفکر مانده بود و در خیال # 96 او بمانده زار و حیران در جنون %~% تا چه آید از پس پرده برون # 97 بشنو این اسرار دیگر بی خلاف %~% محو شو تا وارهی از این گزاف # 98 هرکه این اسرار دیگر بشنود %~% رازدان صانع اکبر شود # 99 در زمان آن سالک صاحب نظر %~% ایستاده کرده بد بر وی نظر # 100 در نظر آنجا بماند او ای عجب %~% تن ضعیف و زار مانده در تعب # 101 آتشی آمد برون از آن درخت %~% شاخ او را پس بسوزانید سخت # 102 جمله شاخ آن درخت و سر بسوخت %~% بار دیگر آتشی را بر فروخت # 103 آتشی در کل آن پرده فتاد %~% بعد از آن روی خودآنجا گه نهاد # 104 راه رو در حیرت آنجا گشت گم %~% خویش را در خویشتن میکرد گم # 105 دهشت آتش چنان شد خوفناک %~% تا بنای راه بین گردد هلاک # 106 گشت گرد آن شجر تا پاک گشت %~% همچو خاکستر شد و چون خاک گشت # 107 سوی آن صندوق آتش در گرفت %~% هرچه بود آنجا بخشک و تر گرفت # 108 آنچنان سرها که در صندوق بود %~% آتشی افتاد وبانگی میشنود # 109 بانگ میکردند از صندوق راز %~% مرد ره بین گشت از آن اسرار باز # 110 هر زمان از دهشت اسرار آن %~% میچمید از هر سویی آن رازدان # 111 آمد از صندوق آوازی دگر %~% گفت خوش میباش تو ای بیخبر # 112 چند باشی نیز سرگردان شده %~% اندرین اسرار تو حیران شده # 113 خوش بایست اینجا و از آتش مترس %~% زین چنین رمز و معانی خوش مترس # 114 چند خواهی بود از آتش رمان %~% گر بجوشد هم بیابی تو امان # 115 لیک اسرار دگر در راه هست %~% گر نمیدانی زمانی کن نشست # 116 ms171 تا ببینی سر اسرار قدم %~% هیچکس آگاه نبود لاجرم # 117 چون تو میبینی زمانی صبر کن %~% تا شود پیدا مرین راز کهن # 118 صبر کن یک دم مترس ای ناتوان %~% تا ببینی راز پرده بر عیان # 119 آنچه تو دیدی رموز دیگرست %~% آنچه من دانم که از آن آگهست # 120 من ترا این جایگاه آوردهام %~% لیک این ساعت ترا گم کردهام # 121 عاقبت هم باز آن جایت برم %~% در مقام و جایو ماوایت برم # 122 تو بدین دهشت کجا بینی مرا %~% تو کجا یابی مرا بی جان فدا # 123 راز منهم من بدانم در نهان %~% کی ترا گردد چنین رازی عیان # 124 گرچه بسیاری کشیدی رنج راه %~% صبر کن یکدم تو نیز این جایگاه # 125 تاترا رازی دگر حاصل کنم %~% مر ترا از یک جهت واصل کنم # 126 هرکسی را از ره دیگر برم %~% گه بپای آرم گهی از سر برم # 127 آنچه من دانم نداند هر کسی %~% تا شود اسرار من برتر بسی # 128 آنچه گفتی آنچه دیدی من بدم %~% من ترا آوردم و من تو بدم # 129 صبر کن تا تو بمقصودی رسی %~% زانکه اندر پرده مانده درپسی # 130 عاقبت از پرده بیرونت آورم %~% در میان صحن گردونت آورم # 131 چند و چند آخر بخود میبنگری %~% تا تو خود بینی کجا این ره بری # 132 تاترا اینجا ندیدم مرد کار %~% بر تو این سر کی بگشتی آشکار # 133 تا ترا یک ذره خودبینی بود %~% آنچه میجوئی کجا حاصل شود # 134 تا ترا این صورتست اندر برت %~% کی توانی یافت سر رهبرت # 135 من ترا گشتم باول خواستار %~% عاقبت گردانمت سر آشکار # 136 لیک حال صبر باید اندرین %~% راه کن تا خود رسی اندر یقین # 137 آنچه دیدی بیشکی در راه تو %~% کی شوی از رمز من آگاه تو # 138 آنچه تو دیدی درون پردهها %~% من بدم اما کجا بینی مرا # 139 آنچه من دیدم ترا از صادقی %~% در ms172 کمال عشق ما تو لایقی # 140 من ترا گشتم باول خواستار %~% سر خود کردم ترا من آشکار # 141 آخرین هم من ترا واصل کنم %~% عاقبت مقصود تو حاصل کنم # 142 چون تو در پرده فروماندی کنون %~% پیش آرم مر ترا یک رهنمون # 143 تا تماشای صفات ماکنی %~% آنگهی آهنگ ذات ما کنی # 144 چون صفات من ترا معلوم گشت %~% هر چه جوئی مر ترا مفهوم گشت # 145 در صفات من شوی تو بی صفات %~% ذات من گردی اگر گردی تو ذات # 146 عاشق آسا آمدی در سوی من %~% هم بدیدی رمزهای کوی من # 147 آنچه در مفهوم تو آمد یقین %~% همچنان راهست توهم راه بین # 148 آن کمال از این نهانی آمدست %~% کان کمال آن جهانی آمدست # 149 آن کمال دیگرست اندر جهان %~% در میان پردهها گشته نهان # 150 هرچه دیدی پرتویست از آن کمال %~% هرچه گویی لامحالست آن محال # 151 واصلم آنجا ندانم راز خود %~% گفتهام با تو بدان ای بی تو خود ~~PageV01P27 # 1 راه بین گفتا که ای جان جهان %~% ای مرا تو آمده عین عیان # 2 چون ندانی واصلی آنجایگاه %~% هم تویی و نه تویی اینجایگاه # 3 راز تو دریافتم چون گفته %~% در معنی اندرین ره سفته # 4 راز خود اکنون تو پنهان میکنی %~% بر من مسکین چه تاوان میکنی # 5 چون تو آوردی مرا اینجایگاه %~% هم مرا بنمای اکنون کل راه # 6 تامراد خود دمی حاصل کنم %~% همچو تو من نیز خود واصل کنم # 7 گفت آن هاتف تو خود دیدی همی %~% کی کجا یابی وصالم یک دمی # 8 خود مبین حق بین که تا تو حق شوی %~% پس ندایی کن ندایی بشنوی # 9 در نگر کاین سرهم از خود رفته است %~% تو چنان دانی که از خود رفته است # 10 این زمان هم باخود وهم بیخودست %~% در مقام کل فتاده بی خودست # 11 سالها اینجا مقیم راز ماست %~% اندر آنجاگاه او دمساز ماست # 12 این ms173 درخت و مرغ و صندوق و گهر %~% رازها دارد درین ره راهبر # 13 راز ما میداند او اینجایگاه %~% بازمانده در درون پرده گاه # 14 این زمان مقصود او حاصل کنم %~% این زمانش دمبدم واصل کنم # 15 راز ما میداند و از خود شدست %~% یک نظر دیدست و او بیخود شدست # 16 همچنان ناپخته است اینجایگاه %~% عاقبت دریافت وصل پادشاه # 17 صبر کن تا راز او را بنگری %~% تا تو نیز از راز او هم برخوری # 18 صبر کن تا راز بنمائیم ما %~% راز خود بر راز بگشائیم ما # 19 آنچه ما دانیم آن پیدا کنیم %~% راز پنهانی بدو پیدا کنیم # 20 این زمان اندر نظر او بیهش است %~% در چنان بیهوشی او خوش خوشست # 21 این زمان اندر وجودست و عدم %~% میزند اینجایگه کلی قدم # 22 یک نظر کردیم سوی پیر ما %~% این چنین گشتست حیران پیر ما # 23 از کمال خود نظر کلی کنیم %~% جزو او را این زمان کلی کنیم # 24 از کمال این پیر ره واصل کنم %~% عاقبت مقصود او حاصل کنم # 25 یک زمان واایست اینجا و مترس %~% تا بدانی کاین چه رازست و مترس # 26 برق استغنا چنان آید ز دور %~% آتشی گردد در آنجا همچو نور # 27 خودببینی آنچه اینجا دیدنیست %~% بازدانی آنچه اینجا کرد نیست # 28 عشق ما اینست هم در عاقبت %~% ره ندانی تا که جویی عافیت # 29 عشق ما اینست و ما پیداکنیم %~% آنچه پنهانست ما پیدا کنیم # 30 عشق ما هرگز نداند عقل بین %~% در گمان هرگز کجا باشد یقین # 31 تا نسازی و نسوزی پاک تو %~% کی توانی گشت نور پاک تو # 32 این زمان ما یک نظر خواهیم کرد %~% از جلال خود نظر خواهیم کرد # 33 تا شود فانی وباقی گردد او %~% این زمان کلی تمامت گفت و گو # 34 بشنو این اسرار جان گر آگهی %~% بشنوی از جان گر مرد رهی # 35 رمز من نه عقل داند ms174 اندرین %~% در گمانت عقل کی یابد یقین # 36 رمز من شوریدگان دانند و بس %~% رمز من سریست از الله و بس # 37 رمز من کلی حقیقت آمدست %~% اولت این عقل باید کرد پست # 38 تا کمال لامکان حاصل شود %~% جان تو از این سخن واصل شود # 39 بوی این گر هیچ بتوانی شنود %~% گوی از کونین بتوانی ربود # 40 این رموز از لامکانست ای عزیز %~% سر این دریاب ناگردی عزیز # 41 ناگهی از حضرت عزت ز ذات %~% ناگهانی یک علم زد نور ذات # 42 پیر در ساعت در آنجا گه بسوخت %~% اندر آن آتش بکلی برفروخت # 43 آتشش از پای تا سر در گرفت %~% خوش همی سوزید و خاکستر گرفت # 44 تا تمامت گشت خاکستر وجود %~% گوییا این پیر خود هرگز نبود # 45 همچنان آواز میآمد یقین %~% این رموزم هم بدان ای راه بین # 46 همچنان از شوق بودی نعره زن %~% همچنان از ذوق بود اندر سخن # 47 همچنان در عشق پا تا سر ببود %~% بودآوازش ولی صورت نبود # 48 همچنان میگفت ای کلی شده %~% کام خود در عاقبت تو بستده # 49 هم گمان من یقین گشته ز تو %~% پای تا سر راه بین گشته ز تو # 50 نیستم هستم کنون در نیستی %~% هستی تو شد یقینم نیستی # 51 هست گشتم نیستم در پرده من %~% پردهها کرده همی برگرد من # 52 نیست گشتم هست گشتم جاودان %~% هست وخواهم بود و هستم جاودان # 53 وارهیدم من ازین رنج و الم %~% بی وجودم روح پاکم در عدم # 54 نیست در هستم یقین اندر عیان %~% هم جهانی نه جهانم در جهان # 55 نه عیانم هم عیانم شد که من %~% نیستم اما توی کلی و من # 56 درتو گم گشتم تویی اکنون مرا %~% در درون تو شدم بیرون مرا # 57 راز من کلی تو میدانی تویی %~% هرچه گفتم بر زبان کلی تویی # 58 بود من بود تو بد چندین که بود %~% گوییا اکنون نمودم ms175 بود بود # 59 آینه گشتم بکلی آینه است %~% روی من با روی تو هر آینه است # 60 کان قلبی کالغوادی من فتوح %~% انت قلبی انت عینی انت روح # 61 الصباحی فی منامی حالتی %~% ثم ضعت فی فوادی ضالتی # 62 حالتی مجلی فوادی ظاهری %~% این زمان در باطنی و ظاهری # 63 جزو گشتی کل بدیدی جاودان %~% چون نهان گشتی عیان دیدی نهان # 64 من توم راهت تمامت پردهام %~% نه چو پرده اولین گم کردهام # 65 واصلم کلی بکن اکنون تمام %~% تا نمانم من تو مانی والسلام # 66 واصلم گردان خودی خودنمای %~% جان جانی تو مرا جانم نمای # 67 اول و آخر یقینم کن یقین %~% تا شود عین عیان عین یقین # 68 در تن و بی تن چو تنها گشتهام %~% این زمان بی تن بخون آغشتهام # 69 واصلم کن عین گردانم عیان %~% جان کنون و جسم رفتم ازمیان # 70 این دگر خواهم که داری حاصلم %~% هم ز فضلت تو بگردان واصلم # 71 واصلم گردان ازین ما و منی %~% تا یکی گردم درین سر بی تنی # 72 راز دیدم هم بگویم مر ترا %~% چون تو من گشتی شنو کل ماجرا # 73 در تو گم گشتم چو تنها آمدم %~% بی تنم اما چو شیدا آمدم # 74 نه محیطم هم محیطم بر همه %~% نه شبانم هم شبانم بر رمه # 75 نه دلم اما یقین دل گشتهام %~% اندرین ی خود خودی دل گشتهام # 76 ره شدم نه ره شدم همره شدم %~% با توام نه بی توام آگه شدم # 77 عاشقم تا روی تو دیدم عیان %~% عشق شد معشوقه گشتم جاودان # 78 پردهام نه پردهام در پردهام %~% نه چو سالک این زمان ره کردهام # 79 بی تنم هم بی تنم هم با تنم %~% روشنم نه روشنم هم روشنم # 80 صورتم نه صورتم نه سیرتم %~% نه بمعنی ن ه بتقوی سیرتم # 81 عاقلم نه عاقلم هم عاقلم %~% صادقم در عاشقی هم صادقم # 82 من توام یا تو منی ms176 هم من توام %~% هر دو یکی گشته و نه من دوام # 83 در وجودم در سجودم در خودم %~% در مقام عشق اکنون بی خودم # 84 راز دارم ازتو اما در نهان %~% بی خودم اما حقیقت بر عیان # 85 راز تو هم باتو خواهم گفت باز %~% رازدار من تویی ای بی نیاز # 86 راز تو بر من عیان شد بی وجود %~% بود من کلی هم از بود توبود # 87 راز دانی راز دانی رازدان %~% هم عیانی هم عیانی هم عیان # 88 در عیان تو نهانی آمدست %~% در نهان تو عیانی آمدست # 89 این نهان تو عیان را آشکار %~% کس نهان هرگز ندیده آشکار # 90 در نهانی من عیان میبینمت %~% در عیانی جان جان میبینمت # 91 راز هر دو کون گشته از تو فاش %~% هر دو کون از ذات نوشد جمله فاش # 92 واصلم در ذات توفانی شده %~% از برون پرده اعیانی شده # 93 واصلم در ذات تو افتاده من %~% سر بسوی حکم تو بنهاده من # 94 واصلم در ذات تو مستغرقم %~% در جلال تو عیان مطلقم # 95 ذات تو باقی و بنده فانیست %~% عین دانائی من نادانیست # 96 راز تو بشناختم بر شش جهت %~% جمله یکی گشتم از روی صفت # 97 بی صفت گشتم صفت بگذاشتم %~% از صفات تو دمی پنداشتم # 98 من صفات تو کجا دانم صفت %~% کز صفت مستغنی و از معرفت # 99 عقل و جان ایثار کردم زین مقام %~% تا شدم در ذات تو فانی تمام # 100 عقل بیرون ماند و شد در پرده او %~% همچو تو من خویشتن گم کرده او # 101 عقل پنهان گشت و او را پرده است %~% در میان پردهها خو کرده است # 102 بر سلوک خود هوسها میپزد %~% هرچه میخواهد زسودا میپزد # 103 آخر الامرم وصولی راست شد %~% گرچه افزون بود علمم کاست شد # 104 کل رازم فهم شد در جای خود %~% نیست چیزی دیگرم همتای خود # 105 هیچ دیگر در خیالم راه ms177 نیست %~% هیچکس از وقت من آگاه نیست # 106 این زمان از عشق ذاتت سوختم %~% هرچه بودم جمله کلی سوختم # 107 در وجود ودرعدم کلی شدم %~% این زمانه بی عدد کلی شدم # 108 سوختم از آتش عشق تو من %~% سوخته کی گوید آخر این سخن # 109 تو منی و من ترا خواهم ز تو %~% گشته افزونم نکاهم من ز تو # 110 بر جمال لایزالت عاشقم %~% میزنم یک دم که صبح صادقم # 111 صبح گشتم شب شدم هم روز من %~% از وصال تو شدم فیروز من # 112 این دلم شد محو ازکل نهان %~% دل بدل شد جان بجان ای جان جان # 113 جان جانی هم عیانی در نظر %~% باخبر هستم ز عشقت بی خبر # 114 مفلسم لیکن همه زان منست %~% نقش اشیا جملگی زان منست # 115 هیچ در دستم ولی در دست من %~% از فراق بیخودی هم مست من # 116 آفتابم نور او هم از منست %~% آفتاب از نور رویم روشن است # 117 ماهم و افتاده اندر تف و تاب %~% همچنان مستغرقم در فتح باب # 118 آسمان لیکن نیم گردان شده %~% کوکبم اما نیم حیران شده # 119 گردش اشیا همه ذات منست %~% مصحف کل نقش آیات منست # 120 آتشم وز آتش غم سوختم %~% این چنین نور یقین افروختم # 121 زادم و بر باد دادم زندگی %~% زنده گشتم من زروی مردگی # 122 آب لطف تو بدم گشته روان %~% این زمان بر باد دادم آن مکان # 123 حال آن خاکستر اکنون گشته گل %~% عین کل گشتیم اندر عین ذل # 124 بحرم از شوق تو این ساعت بجوش %~% تا ابد هرگز نخواهم شد خموش # 125 کوهم اما کوه غم بگذاشتم %~% بهره از روی یقین برداشتم # 126 جبرئیلم نه ز جبریل آمدم %~% کام دل از جبرئیلم بستدم # 127 هستم اسرافیل و صورم در دمست %~% افکننده صورتم در دم دمست # 128 من ز میکائیل عزت یافتم %~% از وجود رزق حرمت یافتم # 129 هم ز عزرائیل جان دارم ms178 کنون %~% از غم صورت که آزادم کنون # 130 نه شبم نه روز هم روز و شبم %~% بی تو اکنون در میان ماتمم # 131 ابرم و از رعد غران گشتهام %~% برقم و از تف سوزان گشتهام # 132 در وجودم از عدم دارم الم %~% در دلم دارم کرم اما عدم # 133 در نهانم آشکارم از همه %~% این زمان چون بردبارم از همه # 134 حاصلم شد واصلی بی حاصلم %~% ازکمال شوق گفتن واصلم # 135 با تومیگویم همه من خود توام %~% من نخواهم این زمان چون من توام # 136 بی تو کی باشد تمامت جزو و کل %~% پردههای بی صفت با عین ذل # 137 رفت عقل و رفت صبر و کل شدم %~% این زمان معشوقه بی دل شدم # 138 کل و جزوم جزو و کل دریافتم %~% تا که ذاتت بی صفت بشناختم # 139 ذات خواهم گشت در ذات تو من %~% تا شود منزلگه ذات تو من # 140 من نمانم من نمانم من توام %~% بی توام اما یقین اندر توام # 141 در زمانم بی زمانم بی مکان %~% هم زمان بی مکان اندر عیان # 142 هرچهار آمد برون از هر چهار %~% صد هزار آمد فزون از صد هزار # 143 بحر گردون موج گردم لاجرم %~% عرش گشتم در درون فرش هم # 144 فرشم و عرش تو گشتم پایدار %~% این زمان در عرش هستم گوشوار # 145 فرشم و الارض کل مایدون %~% فرش را دادی شرف از مایدون # 146 گشته کلی راز تو اعیان کنم %~% تا تو مانی تو برین بر جان کنم # 147 در مقامات تو کلم بی خلاف %~% این زمان گفتم حدیث بی گزاف # 148 عارفم مستغنی از کل شده %~% اولم در آخر تو گم بده # 149 بودم و هرگز نبودم بی خلاف %~% این زمان گفتم حدیث بی گزاف # 150 گرچه بسیاری بخواهم گفت باز %~% هم در اسرار خواهم سفت باز # 151 از توجستم وز تو گفتم هرچه هست %~% هم تو گشتم هم تو هستم هرچه هست ms179 # 152 غیر نیست اندر درون ذات تو %~% غیر هم نبود صفات ذات تو # 153 هیچ غیری نیست کل سیر تو بود %~% دیدهام این جملگی دیر توبود # 154 چون یقینی پس چرا اندر گمان %~% داشتی در پرده خویشم نهان # 155 چون یقینی پس چرا بگذاشتی %~% هم مرا اندر جفا میداشتی # 156 از وفای تو جفا آمد برم %~% عاقبت محو تمام آمد برم # 157 از تو دارم درد درمانم تویی %~% آشکارا این زمان دانم تویی # 158 آشکارایی ولی گشته نهان %~% بگذرم من از نهانت بر عیان # 159 از نهان و از عیان هر دو یکم %~% در تمامت جزو و کل مستغرقم # 160 کاشکی اول چو آخر بودمی %~% یعنی از باطن بظاهر بودمی # 161 کاشکی اول مرا من همچنین %~% بودمی اندر عیان او یقین # 162 چون تو بودی من که بودم لاجرم %~% این کمال از تو شدم پیدا عدم # 163 چون تو بودی و تو باشی جاودان %~% هم تو خواهی بود آنجا کاروان # 164 جاودانی جاودانی جان شده %~% گشته پیدا وز نظر پنهان شده # 165 دیده سر مر ترا هرگز ندید %~% یدرک الابصار خود هرگز ندید # 166 نحن اقرب راستی را بر حضور %~% پای تا سر گر شده نور تو نور # 167 نحن اقرب نی صفا تست و نه ذات %~% میکنی کلی صفات بی صفات # 168 نحن اقرب سخت نزدیک گلی %~% آتشی و باد نه آب و گلی # 169 جمله و از جمله فارغ آمدی %~% بر همه عالم تو عاشق آمدی # 170 نحن اقرب خویشتن بشناختی %~% هم کمال خود زعشقت باختی # 171 چون تو بودی این همه اشیا چه بود %~% چون نهانی این همه پیدا چه بود # 172 هم نهانی و تو پیدا آمدی %~% آشکارا آشکارا آمدی # 173 آشکارا بودی وپنهان شده %~% هم ز پیدائی خود یکسان شده # 174 چون نبودم من تو بودی در جهان %~% هم نبودی محدث ودر جان نهان # 175 کی مکان تو شود پیدا چنین %~% بی مکان هرگز مکان ms180 گردد یقین # 176 این مکان و این زمان چون باشدت %~% در برون و در درون چون باشدت # 177 فهم کن تو و هومعکم زین سخن %~% کی گمانی بود بر تو این سخن # 178 و هومعکم ذات پاک تو بود %~% هرچه هست کلی چو خاک تو بود # 179 اصلی اما فرع را بگذاشته %~% فرع فرع تو همه بگماشته # 180 آب با برف آمده بسته شده %~% هر دو یکی گشته و پشته شده # 181 آب چون در گل شود نبود خراب %~% فهم از این سان باشدت فهم کلاب # 182 آب چون با گل شود در یک جهت %~% رنگ وبوی گل شود در معرفت # 183 رنگ گل با بوی تو شد همنشین %~% آب چون گل گشت از روی یقین # 184 بوی او دارد همیشه بوی تو %~% زانکه خو کرده است او باخوی تو # 185 هر دو یکسان گشت بر کل گوهری %~% هردو یک بویست چون بوی آوری # 186 هر دو یک بویست از آثار کل %~% علو کلی میشود آنجای کل # 187 چون یکی گردد یکی به بی صفت %~% چون توانم کرد کلی معرفت # 188 چون یکی گشتم همه یکی شویم %~% از دو بینی آن زمان کلی شویم # 189 کل کل گشتیم و در ذات آمدیم %~% کل کل هستیم و کلات آمدیم # 190 جزو بودیم این زمان کل گشتهام %~% گرچه بسیاری ابر ذل گشتهایم # 191 بر صفت گشتم چنین من بی صفت %~% هم خودی خود بدیدم بی صفت # 192 در صفات خود صفت بگذاشتم %~% هر چه فانی بد بکل بگذاشتم # 193 من نهانیام نهانی بر عیان %~% بر عیانم بر عیانم بر عیان # 194 در عیان گشتم نهانی زین غرض %~% تا نداند راز و حالم بد غرض # 195 واقفم بر جمله اسرار کل %~% این زمان بگذاشتم من عین ذل # 196 ذات خواهم گشت اندر نور تو %~% تا شوم کلی تمامت نور تو # 197 آن زمان یکی بود هم بیشکی %~% کی بود شکی گمان اندر یکی ms181 # 198 چون یکی گشتم نه بینم من دویی %~% هرچه میگفتم تویی وهم تویی # 199 این همه از تو بگفتم هم بتو %~% از تو میگویم عیان هم من بتو # 200 با تو خواهم گفت یکی گشتهام %~% گرچه راهت کل بدو کل گشتهام # 201 من یکی خوانم یکی دانم ترا %~% هم یکی خواهم شدن بی ماجرا # 202 من یکی ام قل هوالله احد %~% چو عدد یکی شود کل عدد # 203 چون یکی گشتم نماندستم دویی %~% من نمانم این زمان جمله تویی # 204 در ره توحید فانی گشتهام %~% غرق آب زندگانی گشتهام # 205 جمله یکی گشتهام من بی صفت %~% جملگی چون اوست نیستم معرفت # 206 معرفت شد جمله در یکی تمام %~% این زمان یکی ترا بینم مدام # 207 جمله یک چیزست اما من نیم %~% پای تا سر محو گشتم من نیم PageV01P28 # 1 این بگفت و بعد از آن خاموش شد %~% وندران عین خودی بیهوش شد # 2 این بگفت آن واصل عرفان شده %~% بر تمامت سالکان سلطان شده # 3 هرکه را بویی رسد از بیخودی %~% جمله حق گردد نباشد او خودی # 4 خود مبین و تو فنا شو هم ز خود %~% تاتو خودبینی توی در نیک و بد # 5 حق طلب میباش تا تو حق شوی %~% در کمال عشق مستغرق شوی # 6 صورت تو بت بود باطل بکن %~% این سخن گر ره بری رازکهن # 7 صورت تو در خودی خود بین شده %~% زانک بیخود گشته و ره بین شده # 8 چون برافتد صورتت از روی کار %~% نه بود پرده نباشد هم دیار # 9 چون برافتد صورت حسی ترا %~% تو فنا گردی در آن عز بقا # 10 چون برافتد صورتت زنده شوی %~% آنگهی گفتار کلی بشنوی # 11 چون برافتد صورتت از شش جهت %~% آنگهی روشن شود این معرفت # 12 چون برافتد صورتت آنگه یقین %~% تو بدانی آفرینش در یقین # 13 چون برافتد صورتت از روی کل %~% عین ذاتت گشته پیدا بی سبل # 14 چون برافتد ms182 صورتت عاشق شوی %~% در کمال او زجان لایق شوی # 15 چون برافتد صورتت یکسر تویی %~% صورتت نبود نباشد این دویی # 16 محو گردد صورت اشیا همه %~% مینماید لیک این پیدا همه # 17 بیخودی باشد همیشه با خودی %~% آنگهی دانی که کلی هم خودی # 18 چون به بینی خود تو عاشق تر شوی %~% آنگهی در عشق لایقتر شوی # 19 چون به بینی اول وآخر همه %~% خود توباشی باطن و ظاهر همه # 20 پرده گر برگیردت از روی کار %~% تو همی نه دار بینی نه دیار # 21 پرده گر برگیردت فانی شوی %~% آن زمان تو عین روحانی شوی # 22 پرده گر برگیردت از راز تو %~% آنگهی بینی بکل اعزاز تو # 23 چون نباشی تو نه بیرون نه درون %~% اول تو آخر آید رهنمون # 24 راه تودر تو همی یکی بود %~% اندر اینجا مر کرا شکی بود # 25 پرده گر برگیردت او است و بس %~% نه وجود عقل ماند نه نفس # 26 نه چو نقش صورتی باشدترا %~% با که گویم راز تو از ماجرا # 27 ماجرا هم با تو بتوانم بگفت %~% در این اسرار هم با تو بسفت # 28 با تو گویم چون تویی محبوب کل %~% هم تو جویم چون توئی مطلوب کل # 29 با تو راز تو عیان گردد یقین %~% پردهها آنگه بماند بر یقین # 30 پردهها فانی شود با پرده دار %~% پرده را برگیر زود از روی کار # 31 پرده را کلی بسوزد پرده دار %~% راز خود با راز دل کن آشکار # 32 پرده از رخ برفکن تو بر عیان %~% تا شوی کلی نهان جاودان # 33 پرده را بردار تا راهم دهی %~% هر دو عالم را بیک آهم دهی # 34 پرده را بردار بر من بیخبر %~% تا نماند ازمن و پرده اثر # 35 پرده را بردار ای گم کرده راه %~% تا کنم بیرون این پرده نگاه # 36 پرده را بردار جان من بسوز %~% آتش عشقت ز ناگه برفروز # 37 پرده را ms183 بردار و پرده بر مدر %~% بیش ازینم تو مده خون جگر # 38 پرده را بردار تا بینم ترا %~% از میان پرده بگزینم ترا # 39 پرده را بردار تا آگه شوم %~% گرچه راهت کردهام همره شوم # 40 پرده را بر عاشقان خود مدر %~% آب روی عاشقان خود مبر # 41 پرده بردار ومرا مشتاق کن %~% بعد از آنم سیر آن آفاق کن # 42 پرده بردار و عیانم وانمای %~% جانم از بند ضلالت برگشای # 43 پرده بردار و دلم کلی ببر %~% تا شوم از شوق رویت بیخبر # 44 پرده بردار ای حقیقت جسم و جان %~% تا ببینم روی خوبت در نهان # 45 پرده بردار ای نموده جزو کل %~% بیش ازینم تو مکن در عین ذل # 46 پرده را بردار و زین پرده چه سود %~% چون ترا گم کردنست این خود نبود # 47 پرده بردار از صفات لم یزل %~% تا به ببینم من ترا اندر ازل # 48 پرده بردار ای ورای جان و دل %~% تا کجا باشدترا مأوای دل # 49 پرده بردار ای ز پرده گم شده %~% کام خود از پردهها تو بستده # 50 پرده بردار ای کمالت بی صفت %~% تا برون افتد ز پرده شش جهت # 51 پرده را بردار تا فاشم شود %~% گوش جان راز خود از خود بشنود # 52 پرده را بردار و کن فانی دلم %~% زانک در پرده عجایب مشکلم # 53 پرده را بردار و بیداری بده %~% از وجود جان تو هشیاری بده # 54 پرده بردار ای تمامت کاینات %~% گشته بر تو بی تو این نقش صفات # 55 پرده بردار ای نموده انبیا %~% راه فانی کلی از عز و بقا # 56 پرده بردار ای ترا آدم ز خود %~% کرده پیدا بر تمامت نیک و بد # 57 پرده بردار ای تو نوح نوحه گر %~% کرده در طوفان عشقت بیخبر # 58 پرده بردار ای تو ابراهیم را %~% کرده بر خیر تو تعلیم را # 59 پرده بردار ای ز موسی راز تو %~% کرده ms184 اندر طور دل اعزاز تو # 60 پرده بردار ای ز اسحاق وفا %~% جان خود بر خویشتن کرده فدا # 61 پرده بردار ای ز عیسی روح روح %~% داده عالم را بکلی این فتوح # 62 پرده بردار ای ز ایوب ضعیف %~% کرده رنجور و ز عشقت تن نحیف # 63 پرده بردار ای محمد راز دار %~% سر جمله کن تو بر ما آشکار # 64 پرده بردار ای محمد را وجود %~% جسم و جانش افکنیده در سجود # 65 پرده بردار ای کمالش داده تو %~% هرچه بودش جملگی بنهاده تو # 66 راز دار تست این پیر ضعیف %~% هم فدایت کرده این جان نحیف # 67 چون ترا دیدم تویی وهم ز تو %~% میکنم کلی تمامت هم ز تو # 68 چون ترا دیدم تو بودی بی صفت %~% میزنم دستان راز معرفت # 69 چون ترا دیدم توئی در پرده تو %~% راز خود بر جزو و کل گم کرده تو # 70 چون تو دیدم روی خود بر ما نمای %~% جام جم چه بود تویی کلی نمای # 71 چون ترا دیدم ترا خواهم مدام %~% هم ز تو کلی ترا خواهم تمام # 72 سالک ره بین چو در حالت شده %~% هر زمان بر حالتی فالت شده # 73 گاه اندر خوف و گاهی در خطر %~% گاه استاده گهی اندر گذر # 74 اندرون پرده تازان راند او %~% گاه اندر پرده هم وامانده او # 75 گاه محبوس خدا گشته یقین %~% گاه گشته در گمانی راه بین # 76 راه بیحد کرد اندر دهشتش %~% دیده اندر راه حق مر قربتش # 77 گاه بیخود گشته در رمز صفات %~% گاه حیران گشته اندر وصف ذات # 78 گاه در نزدیکی سالک شده %~% دیده کوران در صفتها لک شده # 79 راه بی حد کرده در وصف و صفت %~% راز خود دیده ز صاحب معرفت # 80 راز خود بشنید و هم خود خواند باز %~% او ز عشق رمز کرده جان بناز # 81 راز را از راز دان بشنیده هم %~% هم ز ms185 دیده دیده دیده دیده هم # 82 بر رموز عشق سرگردان شده %~% در درون پردهها حیران شده # 83 عاشقی بر وصف عاشق آمده %~% صادقی بر عشق صادق آمده # 84 در گمان و در یقین افتاده پست %~% زیر پایش پردهها هم کرده پست # 85 واصلان عشق را در پرده راز %~% دیده راز خود بکرده پرده باز # 86 آنچنان راز نهانی یافته %~% آنچنان عین عیانی یافته # 87 آنچنان جانها بداده کل بباد %~% جان خود بر باد داده بی نهاد # 88 عاشق آسا رمزها گفتند باز %~% تا برون رفتند کل از پرده باز # 89 رازهای خویش با معشوقه کل %~% گفته با او لیک بی او گفته کل # 90 هرچه ازمعشوق بشنفته براز %~% جمله با معشوقه خود گفت باز # 91 راز با معشوقه گفته در نهان %~% تا نهانشان گشت بر صورت عیان # 92 راز خود را گفت کلی پیش دوست %~% مغز گشته لیک نه مغز ونه پوست # 93 راز خود گفته بدانای جهان %~% بر گذشته از زمین و از زمان # 94 راز خود با راز او آورده خود %~% بیخودی اندر یقین بی نیک و بد # 95 راز خود با عشق گفته در نهان %~% گشته معشوق حقیقی در نهان # 96 راز خود با راز حق آمد یقین %~% راز باید گفت مرد راه بین # 97 ای دل آغاز یقین آغاز کن %~% پرده از روی حقیقت باز کن # 98 ای دل آخر چند در راهی کنون %~% مانده اندر پرده بی رهنمون # 99 ای دل آخر چند خواهی تاختن %~% جان خود در راه جانان تافتن # 100 ای دل آخر چند سودایی کنی %~% اندر این ره چند شیدایی کنی # 101 ای دل آخر چند این سوداپزی %~% اندر این پرده تو این سوداپزی # 102 ای دل آخر راز تو از پرده گم %~% گشته است و کردهای تو راه گم # 103 ای دل آخر تو درون پردهای %~% خویشتن درخویشتن گم کردهای # 104 ای دل آخر چند بی سازی کنی %~% در هوی عشق ms186 طنازی کنی # 105 ای دل آخر جان خود درباز تو %~% پرده را افکن ز رویت باز تو # 106 ای دل آخر پرتوی از وی ببین %~% چند خواهی گشت اکنون راه بین # 107 ای دل آخر خون جان از جام ساز %~% راه بی آغاز را انجام ساز # 108 ای دل آخر چند خاموشی کنی %~% خویش را در عین مدهوش کنی # 109 ای دل آخر پرده باز افکن زروی %~% بیش ازین تا چند باشی راه جوی # 110 ای دل آخر از یقین آگاه شو %~% یک زمان در قربت الله شو # 111 ای دل آخر دیده این سالکان %~% در فنای عشق گشته صادقان # 112 ای دل آخر چند خواهی ایستاد %~% هم بباید رفت پیش اوستاد # 113 ای دل آخر تن بنه ره پیش گیر %~% آنگهی از ره مراد خویش گیر # 114 ای دل آخر خون خود تا کی خوری %~% هر زمان وامانده و حیران تری # 115 ای دل آخر برق واری در گذر %~% تا بیابی روی آن صاحب نظر # 116 ای دل آخر عین جان ایثار کن %~% هرچه داری در جهان ایثار کن # 117 ای دل آخر ساز تن کن اختیار %~% تا تو گردی اختیار اختیار # 118 ای دل آخر تا نگردی سوخته %~% کی شود سر سویدا توخته # 119 ای دل آخردر فنای او مترس %~% چند باشی بازمانده باز پس # 120 ای دل آخر چند نازی جان بباز %~% در نشینی چند می جوئی فراز # 121 ای دل آخر پند من بپذیر تو %~% تا شوی کل خویشتن کم گیرتو # 122 چند باشی در درون ودر برون %~% چند باشی غافل آسا در جنون # 123 ره روان رفتند و تو در پرده %~% همچنان میجویی و گم کرده # 124 ره روان رفتند سوی یار خود %~% تو چنین مانده ببین اغیار خود # 125 ره روان کردند جان خود نثار %~% همچنان ماندی تو اندر پرده خوار # 126 ره روان رفتند و تو درمانده خود %~% همچنان در گفتن خودمانده خود ms187 # 127 آخر این چندین سخن برگفت و گفت %~% هم تو گفتن و کس دیگر نگفت # 128 آخر این چندین سخن گفتی تو باز %~% بازماندی اندرین ره مانده باز # 129 آخر این چندین سخن تو گفته %~% یا نگفتی وز کسی بشنفته # 130 آخر این چندین ملامت برده %~% همچنان مانده درون پرده # 131 آخر این چندین ملامت تا بکی %~% برکسی ماندی که گم کردی توپی # 132 آخر از این گفتنت مقصود چیست %~% عاقبت بررفتنت مقصود کیست # 133 آخر این چندین بگفتی نیک و بد %~% تو کسی مانی بمانده بی خرد # 134 راه رو یا اندرین پرده بسوز %~% همچو این واصل در آنجا برفروز # 135 ره رو آخر یاز خود بگذر بکل %~% یک زمان در سوی خود بنگر بذل # 136 راه کن تا ره بری بر سوی او %~% تا همانجا گه ببینی روی او # 137 راه کن تو تا مگر واصل شوی %~% در مراد خود مگر حاصل شوی # 138 چون بدست تست دادن جان خویش %~% جان بده یا راه کلی گیر پیش # 139 چون بدست تست خود را سوختن %~% کار از ایشان بایدت آموختن # 140 چون بدست تست جان بازی چنین %~% نیست آسان کار جان بازان چنین # 141 چون بدست تست هم جانت بباز %~% پرده از روی خود انداز باز # 142 چون بدست تست با چندین گمان %~% میپزی آخر زمان اندر نهان # 143 جان خود ایثار کن در وصل دوست %~% تا ببینی یک زمان تو وصل دوست # 144 جان خود ایثار کن ای بی خبر %~% تا بسوزی وانماند هیچ اثر # 145 همچو ایشان اندرین واصل شوی %~% هم ز حق گویی و از حق بشنوی # 146 گر بخواهی ماند آنجاگاه باز %~% درنشیبی کی ببینی عین راز # 147 گر بخواهی ماند اندر پرده تو %~% چند گوئی کرده گم کرده تو # 148 این همه گفتم ترا ای دل ببین %~% بگذر از خود تا گمان گردد یقین # 149 این همه گفتم ترا ای جان من %~% برده چندین ms188 زبانها در سخن # 150 این همه گفتم نمردی یک دمی %~% یک نفس فرمان نبردی یکدمی # 151 این همه گفتم چنین با تو براز %~% همچنان ماندی تو اندر پرده باز # 152 این همه گفتم ببر فرمان دلا %~% تا زمانی جمله ما گردیم ما # 153 چون شویم آنجایگه خود جزو کل %~% کل شویم و وارهیم از بند ذل # 154 چون شوی فانی تو اینجا در صفت %~% آنگهی یابی کمال معرفت # 155 هرکه فانی شد بقای کل بیافت %~% بعد از آن در سوی آن حضرت شتافت # 156 هر که فانی شد خرد با او چکار %~% در بقای کل شود کل رستگار # 157 هر که فانی شد برست از خویشتن %~% کل شد و وارست او از خویشتن # 158 هر که فانی شد بقا اندر بقا است %~% از همه فانی صفا اندر صفاست # 159 هرکه فانی شد ز دید او دید دید %~% هم زحق گفت وز حق رازی شنید # 160 هرکه فانی شد بپرده بیند اوی %~% پرده برافتد بپرده بیند اوی # 161 چون تو را فانی بخواهی بد تنت %~% چند خواهی گفت مایی و منت # 162 چون ترا فانی بخواهد شد عقول %~% چند خواهی بد در اینجا بی اصول # 163 چون تو فانی میشوی از هرچه هست %~% بازدار از هرچه داری نیز دست # 164 چون تو فانی میشوی از خود بمیر %~% بعد از آن تو حلقه آن در بگیر # 165 چون تو فانی میشوی زین زندگی %~% این زمان تو پیش گیر افکندگی # 166 چون تو فانی میشوی بگذر ز خود %~% تا نماند جملگی نیکت نه بد # 167 چون تو فانی میشوی در چند و چون %~% گشته تو در میان پرده خون # 168 چون تو فانی میشوی بردار گام %~% هر زمانی در مکانی دار کام # 169 چون تو فانی میشوی اینجایگاه %~% هم در آنجا گرد فانی پیش شاه # 170 چون تو فانی میشوی باری درین %~% پیش راهش میربرعین یقین # 171 چون تو فانی میشوی بر ذات ms189 او %~% هم بکن خود را زمانی گفت و گو # 172 چون تو فانی میشوی نزدیک او %~% بگذر از این راه پر باریک او # 173 چون تو فانی میشوی چندین مگوی %~% گرد فانی گرد و دیگر هم مجوی # 174 چون تو فانی میشوی زنده شوی %~% از مقام عرش افکنده شوی # 175 بگذر از خود تاکمالی آیدت %~% بعد از آن وصل وصالی آیدت # 176 بگذر از خود سوی حق اشتاب کن %~% خویش را در عین فتح الباب کن # 177 بگذر از خود از یک زمان ایمن مشو %~% هرچه پیش آید در آن ساکن مشو # 178 بگذر از خود راه الاالله گیر %~% گر ببینی راه جمله راه گیر # 179 بگذر از خود واصل درگاه شو %~% فانی اندر سر الاالله شو # 180 بگذر از خود تا وصال آید پدید %~% بگذر از خود تا کمال آید پدید # 181 بگذر از خود حق شو وباطل مگوی %~% بیش از این باطل در این حاصل مجوی # 182 بگذر از خود عقل را آواره کن %~% بعد از آن این راه را یکباره کن # 183 بگذر از خود عشق شو گر عاشقی %~% بگذر از جان گر تو مرد صادقی # 184 بگذر از خود ای بمانده بر دو راه %~% پرده را برگیر ای گم کرده راه # 185 بازجوی از خود گذر کن در گذر %~% تا کمالی باشدت اندر نظر # 186 چون گذشتی از خود آنگه کل شوی %~% جان ببخشی آن زمان تو کل شوی # 187 بگذر و بگذار وبگذر از همه %~% چند خواهی بود عین دمدمه # 188 هرکه آمد از عدم اندر وجود %~% بود او اندر یقین بود و نبود # 189 هر که آمد اندر آنجا بی خلاف %~% راه باید کرد او را بی گزاف # 190 هرکه آمد اندر آنجا باز ماند %~% لیک اینجا هم ازو او راز خواند # 191 هرکه آمد راز را با او بگفت %~% چون ندانی سر اسرارش نهفت # 192 هرکه آمد محرم اسرار گشت %~% از خودی در ms190 بیخودی بیزار گشت # 193 هرکه آمد جان ودل تسلیم کرد %~% هرچه گفت از جان جان تعلیم کرد # 194 هرکه آمد پای اندر ره نهاد %~% گرنه آگه بود آگه گشت و شاد # 195 هر که آمد راه جانان باز یافت %~% لیک این راز جهان شهباز یافت # 196 هرکه آمد راز او هم بدهمو %~% کام خود از کام خود بستد همو # 197 هرکه آمد رنج را دید و بلا %~% اندر این رنج و بلا شد در فنا # 198 چون همی خواهی شدن باری ز پیش %~% راه حق گیر ای مرادت دیده پیش # 199 نوش اندر نیش باشد کارگر %~% نوش کن نیش آر داری این خبر # 200 هرکه این ره را مسلم کرد او %~% اندرین ره جان معظم کرد او # 201 ای بسا تنها کزین حسرت بریخت %~% آسمان بر فرق ایشان خاک بیخت # 202 ای بسا جانها کزین حسرت برفت %~% عاقبت پر درد و پر حسرت برفت # 203 ای بسا دیده که نادیده شد او %~% گرچه نادیده بوددیده شد او # 204 ای بسا عالم که او راهی سپرد %~% اند راین ره ماند وناکامی بمرد # 205 ای بسا عاقل که کام اینجا بیافت %~% ای بسا مسکین که ناگه سر بیافت # 206 ای بسا سالک که هالک شد ازین %~% گرچه در ره بود مرد راه بین # 207 ای بسا قوت که از قوت برفت %~% بعد از آن او را ثباتی برگرفت # 208 ای بسا عاشق که جان در باختند %~% تا کمال عشق خود بشناختند # 209 ای بسا مؤمن که با توحید رفت %~% عاقبت در منزل تفرید رفت # 210 ای بسا صاحب که بی صاحب بماند %~% ای بسا راحت که کام دل براند # 211 ای بسا ساکن که اندر ره فتاد %~% در ره جانان ز دل ناگه فتاد # 212 ای بسا عاقل که اندر عاقبت %~% بازدید او عاقبت در عافیت # 213 ای بسا ناطق که الکن گشت و رفت %~% تخم اینجا ناگهان افکند و رفت # 214 ms191 ای بسا ره رو که اینجا باز ماند %~% در مقام عز هم در راز ماند # 215 ای بسا مفلس که بگرفتند گنج %~% گنج را دید آن چنان بیدرد و رنج # 216 ای بسا نادان که دانایی بیافت %~% عاقبت عین توانایی بیافت # 217 ای بسا معنی که بردعوی بماند %~% عاقبت در رمز بی معنی بماند # 218 ای بسا معنی که بر تقوی فتاد %~% راز خود بر عین تقوی برگشاد # 219 ای بسا صورت بمعنی ره نبرد %~% عاقبت چون یافت با حسرت بمرد # 220 ای بسا صاحب جنون ذوفنون %~% کامدندی از پس پرده برون # 221 ای بسا شاهان که کمتر از گدا %~% آمدند آخر در این عین بلا # 222 ای بسا درویش گشته پادشاه %~% کام خود دریافته در پیشگاه # 223 ای بسا گردن که بی گردن بماند %~% عاقبت خود را برسوایی نشاند # 224 ای بسا شیرین که بیخسرو نشست %~% کرد شیرین خسروی را پای بست # 225 ای بساوامق که بی عذرا شده %~% اندرین ره هر زمان عذرا شده # 226 ای بسا لیلی که مجنون گشتهاند %~% همچو مجنون عین مفتون گشتهاند # 227 ای بسا رامین که ویسش رام کرد %~% راه را بر راه او انجام کرد # 228 ای بسا عاشق که بیدل گشته باز %~% اندرین ره بیدل و جان گشته باز # 229 ای بسا بردرد و سودای فراق %~% داده جان خویشتن در اشتیاق # 230 ای بسا صادق که در کار آمدند %~% از وجود و جان که بیزار آمدند # 231 ای بسا ره بین که راه خود نیافت %~% گرچه بسیاری درین ره میشتافت # 232 ای بسا واصل که او از وصل شاد %~% اوفتادند و نیامد هیچ یاد # 233 ای بسا کاهل که ناگاهی براه %~% اوفتادند و شدند آن جایگاه # 234 ای بسادر ره بماند عاقبت %~% راه بردند اندر آن کل عاقبت # 235 ای بسا مؤمن که تن داده بباد %~% هیچشان یادی نیامد هم زیاد # 236 ای بسا عزت که در دل اوفتاد %~% از نهیب ms192 عزت کل اوفتاد # 237 ای بسا قربت که در فرقت بماند %~% بعد از آن در سوی آن قربت بماند # 238 ای بسا هیبت که اندر ره فتاد %~% زان همه هیبت بکل ناگه فتاد # 239 ای بسا زینت که بی زینت بماند %~% تا چو اینجا رفت اینجا گه بماند # 240 ای بسا وحدت که پنهان گشت باز %~% آشکارا شد که اعیان بود باز # 241 ای بسا کثرت که در وحدت فتاد %~% ناگهان در قربت عزت فتاد # 242 ای بسا شوکت که در رتبت شده %~% کام خود در کام جانها بستده # 243 ای بسا راهی که بی رهبان بماند %~% زانک بی رهبان در آن رهبان بماند # 244 ای بسا جاهی که اندرچه فتاد %~% کس دگر آن را نیاوردش بیاد # 245 ای بسا کل گشت آنجا منتظر %~% شد میان در آب و در گل مشتهر # 246 ای بسا شوریده عشق ازل %~% جان و تن کرده براه او بدل # 247 ای بسا جان ها که ایثار رهست %~% تانپنداری که راهی کوتهست # 248 ای بسا معشوق عاشق گشتهاند %~% اندرین ره چون فلک سرگشتهاند # 249 تا ندانی حیرت ذات و صفات %~% چون توانی یافت تو معنی ذات # 250 چند گویم راه باید کرد راه %~% تا رهی در عز و قرب پادشاه # 251 چند گویم بگذرم بر گفتنش %~% چند جویم اندرین در سفتنش # 252 تا زجان خود نبرم مردوار %~% کی توانم بود در ره مرد کار PageV01P29 # 1 سالک ره کرده چون ره کرد و رفت %~% همچنان چون برق تازان می برفت # 2 در رسید او پرده هفتم تمام %~% دید آنجا گه مقام بی مقام # 3 خویشتن بالای اشیا یافت او %~% وان نهانی راز پیدا یافت او # 4 پرده در آنجا عجایب مینمود %~% بود آنجا لیک دربود و نبود # 5 پرده رفته ذات بی وصف و صفت %~% در کمال قل هوالله معرفت # 6 جایگاهی دید او برتر ز جسم %~% هرکه آن جا رفت بیرون شد ز اسم # 7 ms193 جایگاهی دید راز راز دار %~% بود آن جا ایستاده پرده دار # 8 جایگاهی دید مرد معنوی %~% در نهاد کل عجایب او قوی # 9 جایگاهی بود چون بحری لذیذ %~% لازمان و لامکان و لاجدید # 10 جایگاهی یافت بیرون از خیال %~% رفعت او برتر از ذات کمال # 11 چون در آن کون پر از عزت رسید %~% یک تنی از ذات پاک او بدید # 12 صورتی اما نه صورت بود آن %~% نور تحقیق و عیان اندر عیان # 13 پای تا سر جمله از نور اله %~% ایستاده بود اندر پیشگاه # 14 بر صفت ماننده نوری بد او %~% گوییا خود نیز چون حوری بداو # 15 بر صفت او را نه سر بود ونه پای %~% ایستاده بود لیکن نه بجای # 16 جای او از حد گذشته بی صفت %~% چون کنم این را کمالی بر صفت # 17 بود پیری لیک بدهم جفت نور %~% با کمال معرفت اندر حضور # 18 دفتری در دست و معنی پر عدد %~% اندر آنجا قل هوالله احد # 19 جوهری در دست چپ با دفتری %~% جوهری چه جوهری چه گوهری # 20 چوهری کان از دو عالم بیش بود %~% سر ز هیبت درفکنده پیش بود # 21 عکس آن جوهر به از نور یقین %~% سالکان را پیش رو او راه بین # 22 عکس آن جوهر فروغ ذات داشت %~% روی با آن دفتر و آیات داشت # 23 یک ستونی پیش او استاده بود %~% نورها ازعکس آن بگشاده بود # 24 عکس جوهر بر ستون افتاده بود %~% بر ستون کون و مکان بگشاده بود # 25 عکس جوهر ماورای عقل تافت %~% آنکه این دریافت نه از نقل یافت # 26 عکس جوهر لامکان بگرفته کل %~% نور آن کون و مکان بگرفته کل # 27 عکس را بر ذات ذات اندر یقین %~% کس ندیدش جز که مرد راه بین # 28 سالک ره کرده بی خویشتن %~% اندر آنجا بود نه جان و نه تن # 29 سالک ره کرده اندر نیستی %~% دیده خود رادر مقام ms194 نیستی # 30 سالک ره کرده واصل شده %~% اندر آنجا دید کلی دل شده # 31 سالک ره کرده راه یقین %~% دید آنجا راستی در آستین # 32 سالک ره کرده بی جسم و جان %~% خود بدیده برتر از کون و مکان # 33 سالک آنگه سوی آن تن باز شد %~% با رموز راز او دمساز شد # 34 کرد بروی از ارادت یک سلام %~% داد وی در هر سلامی بی کلام # 35 روی سوی سالک بیهوش کرد %~% بعد از آن گفتار سالک گوش کرد # 36 گفت سالک ای کمال نور قدس %~% یک نفس بامن زمانی گیر انس # 37 ای سلاطینان عالم پیش تو %~% سرفکنده همچو گوئی پیش تو # 38 ای نمود تو نمود بی نمود %~% عکس نور تو مرا اینجا نمود # 39 پرتو نور تو نور آسمان %~% صد جهان اندر زمان اندر مکان # 40 پرتو نور تو اینجا راه یافت %~% تا دو چشم جان من ناگاه یافت # 41 پرتو نور تو آمد کارگر %~% تا مرا از زیر افکندش ببر # 42 پرتو نور تو زد ناگه علم %~% پیش خود هم با وجودت در عدم # 43 این چه جای است این رموز لم یزل %~% راز بر گو تا کنم جان بر بدل # 44 پرتو تو آسمانست و زمین %~% پرتو تو هم مکان و هم مکین # 45 راست برگوی و مرا راهی نمای %~% راه ما را تو برمزی برگشای # 46 کز کجا اینجا فتادم ناگهان %~% نور دایم کن پیاپی در بیان # 47 از کجا اینجا فتادم بی قرار %~% کین قراراین جا ندارد خود کنار # 48 از کجا اینجا دگر راهی برم %~% تادگر راز دگر من بنگرم # 49 نیست چیزی عکس نورست این زمان %~% با من این راز حقیقت کن عیان # 50 نیست پیدا هیچکس هیچی نمود %~% این همه بر هیچ باشد بی وجود # 51 نیست پیدا آسمان و هم زمین %~% نیست پیدا هم مکان و هم مکین # 52 نیست پیدا آتش بادست و باد %~% آب و خاک ms195 آنجا کجا آید بباد # 53 نیست تحتی فوق آخر در که رفت %~% نیست پیدا هست باری در چه رفت # 54 نیست پیدا نیست اشیا نقشها %~% نیست پیدا چون کنم این نقشها # 55 با من سرگشته اکنون راز گوی %~% آنچه تو دانی ابا من باز گوی # 56 راه کردم بی حد و بی منتها %~% تا رسیدم اندرین جای صفا # 57 دهشتی دارد ولی ذوقی رسید %~% این زمانم دم بدم شوقی رسید # 58 راه بی حد کردم اندر پرده من %~% تا برون بردم ازآنجا خویشتن # 59 دیدم و دیدم ز دیده شد نهان %~% بس که جائی نی مکانست و زمان # 60 دیدم آنجا محو محو اندر یکی %~% کی رسد آن جای هرگز آدمی # 61 این چنین جائی که اینجا آمدم %~% چون در این جا گاه پیدا آمدم # 62 من عجایب در عجب دیدم کنون %~% مر مرا راهی نما ای رهنمون PageV01P30 ms196