######OpenITI# #META#Header#End# ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0002.png) PageV01P044 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0004.png) ~~جوهری نیشا بوری محمد بن ابی البرکات قرن عق. ~~جواهر نامه نظامی اتالیف محمد بن ابیالبرکات جوهری نیشابوری؛ به کوشش ایرج افشار: با ~~همکاری محمدر سول دریاگشت - تهران: میراث مکتوب. 1383. ~~246 ص : جدول، نمونه - [میراث مکتوب: 111. علوم و فنون؛ 13) 1Sor96a-57et-aas ~~ص.ع. لاتینی شده فهرستنویسی بر اساس اطلاعات فیها. Avmnm rauu-r tuu7aun ~~کتابنامه: ص.27 -28. ~~نمایه. ~~1. سنگهای قیمتی - متون قدیم تا قرن 13. 2. کوهرها - متون قدیمی تا قرن 14. 2 نثر فارسی - ~~قرن 6ق. ~~6قالف افشاره ایرج، 1204 - محقق به دریاگشت، محمدرسول، 1315 - ~~ج. عنوان. ~~9ج9 ج /522 ~~کتابخانه ملی ایران 19154- 82م ~~کرل ~~عرئ تل گرل، جواهرنامهآ نظامی تالیف : محمد بن ابیالبرکات جوهری نیشابوری ~~ح به کوشش: ایرج افشار با همکاری: محمدرسول دریاگشت # ناشر: میراث مکتوب # چاپ اول : 1383 # تعداد: 2000 نسخه # شابک:8 -88 -964-6781 # حروف بکار رفته در متن: # honetie -1talu eymuol- 11ne - نازنین - لوتوس - زر- بدر # حروفچینی و صفحه آرایی : فرزاد رضایی # لیتوگرافی، چاپ و صحافی: رویداد PageV01P046 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0006.png) ~~8. نخب الذخائر فی أحوال الجواهر، از محمد بن ابراهیم بن ساعد انصاری سنجاری (ابن ~~اکفانی)، طبع انستاس ماری کرملی، قاهره، 1939. ~~9. جواهرنامه، مؤلف نامعلوم (828 - 3 90)، تصحیح تقی بینش، فرهنگ ایران زمین، ~~ج 12، ص 273-297، تهران، 1343. ~~10. معدن النوادر فی معرفة الجواهر، از علاءبن حسین بیهقی، تصحیح محمد عیسی ~~صالحیة، کویت، 1985. ~~A2slnan, Irai: کmvmher- namte-e Areenmmi hasirsal-in Tusi. Gtude reumies et # prcsemtces par lW. Pouriavadi et Wecel. Tehran. 200u, pp. 151-I65. ~~Ado Aaylham Biruni: Al-Birumis booron Mimeraloey. The BooMost ~~Corn prehmsive in Imoyledge on Precious stones. 8y laminn x. 5aidو # Islammabad, 1989. ~~xeeneو r. (et f.enlsirs) : tpiatvaharm. clnel. dey2slmne, SPplerteur, # [ivraison 3-4, 198l, pp.250-62. ~~Porter, 7ves: uTentes persans sur 1a cGraminuer. e seiehce lmes 1e .ede ~~[2xninn a[pexue fslerairue, Etudes rGumies et prGsemtGes par 2. Wesel, I1. ~~Beilpaehban et B. Tlhierny de russol des Epesse, Tclhcran, 1998, pu. I67-189. ~~xicterو IHelnmut: vCriemtalisclhesteimphclher, in: ientesclhe Sreinbilelte7 ~~un Peysiscte rmeneeteclhnir, by . Pitter, 3. Puslra, . Sarre, Ig. Winderliclm. # [stalmmbul,1935. ~~Pusxa, lulius ms001 : pas Steinbhcln ues aristoteles nitliterargesclhiclhtliclhen ~~dmtersuchumgen maclm uerarabiselhen lamdsehrifrder Bibliotheuue hlatiouale ~~Herausgepben umd bersetzt von r. Iulius Puslra, IIeidclberg, 19l2, 208 5. # (متن ترجمهآ لوقا، در آن آمده، صص 125 -93). ~~Ansha, 1nlins : pie IMineralogie in der arabische Iiteratur:, I5tib, 1 # (1913 -14) pp. 341-350. ~~Storey, e, aeoir eee. ol.Ihn3,enon, 1977.or, a9-a55 PageV01P048 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0003.png) # الحمد لله فاطر الصنائع ومبدع البدائع وملهم الخلایق و موضع الطرائق الذی أشأ ~~العلویات و جعلها مظهر الأعاجیب و خلق السفلیات وصیرها مورد التراکیب؛ فأودع ~~بصنعه ودائع الأخلاق فی مستودع الأعماق، و أبدع بقدرته بدائع الأطراف فی بطون ~~الأصداف واطلع بحکمته الإنسان علی مکنونات ضمائر الأحجار و علم بقدرته البشر ~~استخراج مضمونات البحار و أجمد بصنعه الهواء و أثقل بقدرته الهباء وألف بین أسباب ~~الکیفیات و أزوج بین مختلفات الهیئات. فسبحانه من قدیر لایعتوره عجز ولا لغوب ومن ~~قیوم لایعتریه نقص ولاعیوب، نحمده و نستعینه و نتوکل علیه و نصلی علی الأخیار من ~~بریته، خصوصا علی محمد و آله وذریته، وسلم تسلیما دائما جسیما.1 PageV01P049 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0008.png) ~~اما بعد، چنین گوید شیخ کبیر امام اعلم اکرم اشرف زاهد بارع متقی، فرید الملة ~~والدین،1 وحیدالاسلام والمسلمین ...2 الملوک والسلاطین، علامة الدهر، استاذ البشر، ~~اعجوبة الزمان، ذوالصناعات، سید الحکماء، مربی العلماء، مقدم الخیرات، محمد بن ابی ~~البرکات الجوهری النیسابوری - أدام الله ظلال بقائه ومتع المسلمین بشمول نعمائه -. # که چون علم ازلی و قدرت لایزالی اقتضا چنان میکند که هر ماهیت که صلاحیت ~~وجود دارد آن را به کمال لطف صنع شایع خویش بعدالعدم خیریت وجود میدهد، و هر ~~نوعی را از انواع موجودات به حسب استعداد مختلفه اعطاء وجودی خاص کرامت ~~میکند. نوع انسانی را که خلاصهآ انواع است و اشرف موجودات که به واسطهآ اوضاع و ~~اشکال فلکی و اسباب ارضی موجود گردانید و نفس ناطقهآ انسانی را به واسطهآ مزاجی ~~خاص مناسبت با قالب پیوندی داد و قوا و آلات جسمانی را معاون و معاضد وی گردانید ~~تا بدان اکتساب ms002 [34 ت] کمالاتی که هر نفس را در اصل فطرت به قدر استعداد به قوت ~~حاصل باشد به فعل حاصل میکند، و به قوت عقلی که انسان را اعطاکرده است و ~~ازجملهآ حیوانات ممتاز گردانیده معرفت باری تبارک و تعالی و انبیا و ملایکه و رسل - ~~صلواتالله علیهم اجمعین - و امور اخروی در مییابد3 تا سبب نجات و رفع درجات ~~ابدی او میگردد. # و چون بعضی از نفوس انسانی را در اصل فطرت پیادهرو و معری از حصول کمالات ~~بود حکمت کامل ازلی نفوس انسانی را در تصرف نهاد آورد و به تجارب بدین عالم کون ~~و فساد فرستاد و مدتی درین عالم مقام میبایست تا وی در آن مدت اکتساب کمالاتی PageV01P050 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0005.png) ~~کند که ممکن او بود، یا به بعضی از کمال ممکن خویش رسد. ~~و چون قالب مرکب از اجسامی بود که هریک دایم التحللاند و صور اصول1 آن قابل ~~کون و فساد دست و هر لمحه چیزی از اجزای بدنی تحلیل میپذیرد لابد به بدلی ~~حاجت افتد تا حافظ مزاج باشد و توابع آن را که قوای2 حیوانی [35 ت] و نفسانی و ~~طبیعیاند مدتی باقی تواند ماند، پس حاجت افتاد به چیزی که بدل آنچه تحلیل پذیرفته ~~باشد نشیند3 و آن غذاست. # پس طلب غذا در هر شخص از اشخاص حیوانی نهاد و در طبیعت آن شخص جذب ~~منفعتی و دفع مضرتی بیافرید که بی جذب منفعتی و دفع مضرتی بقای حیوان صورت ~~نبندد و4 قوت غذارا سبب دفع مضرت ساخت وقوت شهوانی را سبب جذب5 منفعت ~~کرد. ~~و چون مهمات و لوازم بقای نوع انسانی را به اشخاص بسیار احتیاج بود تا هریک به ~~غرض خویش اعراض ومهمات ...6 جنس خویش تمام میکند. # و بقای نوع موقوف دفع مضرت و جذب منفعت بود. بدین سبب مزاحمت افتاد میان ~~اشخاص، و هر شخصی چنان میخواست که غرض و مقصود خویش زودتر و بیشتر ~~حاصل کند. ms003 # پس میان اشخاصنوع انسانی و قانونی و ترتیبی و شریعتی میبایست که بر آن جمله ~~میروند و بقای ایشان و اسباب معیشت به واسطهآ آن قانون [4 ت] مستحفظ میباشد. # واجب الوجود تعالی و تقدس از نوع انسانی اشخاص را مؤید به تأیید حق و معجزات ~~ظاهر به حسب مصلحت هر قرنی و قومی خاص به تأیید الطاف شایع خویش بیافرید و ~~به خلق فرستاد تا شرایع حق ظاهر گردانیدند و منفعت و مضرت عاجل و آجل خلایق را ~~بیان کردند به الفاظی مبین و مشرح تا در عالم بقای ابدی ایشان را حجتی نباشد چنانکه ~~قرآن مجید ربانی خبر داد، قوله تعالی: «و ما کنا معذبین حتی نبعث رسولا» و این PageV01P051 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0010.png) ~~اشخاص مبارک انبیا و رسلاند - صلواتالله علیهم اجمعین. # و به حسب هر زمانی خاص و قومی مخصوص معین به نوعی تعبد فرمود و وعد و ~~وعید حق بیان کرد تا به تکرار عبادات و تخویف و ترغیب وعد و وعید شرایع حق ~~محفوظ میماند و سبب بقای نوع انسانی و استکمال آن میگردد، فتبارک الله احسن- ~~الخالقین. ~~و قرآن، ما را آن دولت کرامت کرد که متابع ملت خاتم انبیا و رسل [40 ت]- ~~صلوات الله علیهم وعلی آله - بودیم. # فلله الحمد رب السموات والارض، رب العالمین وله الکبریاء فی السموات والارض، ~~وهو عزیز الحکیم. ~~و چون تعلق ترکیب انسانی را در عالم بقا پیشتر صورت نمیبست و صورت جسمی ~~او به صدد زوال و فنا بود و قوالب انبیاء - صلواتالله علیهم - درین عالم مدتی معین ~~بیش مقام نداشتند و به دار بقا ارتحال میفرمودند حکمت سرمدی و علم قدیم ازلی ~~اقتضا چنان کرد که قرنا بعد قرن نفوس شریف را که نه در مرتبهآ انبیا باشند با قوالبی کامل ~~پیوند دهد و به عالم وجود میفرستد و آن ذوات را مؤید میگرداند به تأییدات سرمدی ~~تا بعد از انبیا و رسل - علیهم السلم - نایب ووارث ایشان باشند ms004 و تربیت واحیاء شرایع ~~حق میکنند و انصاف از ظالمان میستانند و طریق زجر و تخویف خلایق را بر جادهآ ~~معدلت و انصاف به رایهای صائب و امور سیاسی نگاه میدارند. # هرکه از جادهآ عقل و شرع [52 ت] تجنب نماید و انحراف کند و تمرد آرد به حسب ~~مقابل آن مکافاتی و مجازاتی واجب می فرمایند و جزائی مناسب حال آن کس میکنند، و ~~سببی باشد از اسباب منافع و کمالات بقای نوع انسانی. # و چنین ذاتی شریف، مؤید به تأیید الهی واجب است که در هر قرنی موجود گردد تا ~~مصلحت ملت و دولت دینی و دنیاوی بدو منوط باشد و مصالح خلایق در سایهآ دولت او ~~بسته بود. PageV01P052 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0007.png) # و چنین صاحب دولتی که سایهآ دولت مبارکش - که تا ابد پاینده باد - سبب احیاء ~~عالم و بقای ملت و سلطنت باشد نیست مگر ذات اشرف مبارک و عرض اکرم صاحب و ~~صدر صدور عالم عادل مؤید مظفر منصور نظام الملک صدرالدنیا و الدین، قوام الاسلام و ~~المسلمین، کهف الضعفاء والمساکین، فخر الملوک، یمین سلطان السلاطین، عدة الدولة، ~~عمدة الملة، جلال الامة، صفوة الخلافة، قطب المعالی، محیی العدل والانصاف، قدوة ~~صدور العرب والعجم، رضی الانام، صفی الامام، ملک ملوک وزراء الشرق والغرب، ذو ~~المناقب والمناصب [55 ت]1 اعظم خواجهآ جهان دستور ایران و توران اینانج قتلغ بلکا ~~الغ2 خواجهآ جهان ابوالفتح مسعود بن الصدر الشهید بهاءالدین3 علی بن ابی القاسم خالصة ~~امیرالمؤمنین - آعز الله آنصاره وضاعف مجده و اقتداره - که جناب مبارکش قبلهآ اقبال ~~اهل عالم است، وذات اکمل وعرض اشرف او منبع عدل وانصاف، و سبب قوام ملت و ~~دوام دولت است. رأی انور صائب او اصل بقای ملت و سرمایهآ مملکت و مؤید عقول ~~عقلاء عالم است. ضمیر روشن او پیرایهآ سرمایهآ معالی است. خاطر دراک وقاد4 او ~~دریای جمیع علوم و معانی است. جود و کرم او ابر نیسانی را اعطاء و جود می ms005 آموزاند و ~~دریای محیط را تشویر میدهد. حلم و وقار او کوه را سبک سنگ و بیسنگ میگرداند. ~~کمال لطف طبع او اعتدال حقیقی را شرمسار می گرداند. فی الجمله کمالات ذات اشرف ~~او و عرض5 اکرم او نامتناهی است. عبارت متناهی به صفات کمال نامتناهی چگونه تواند ~~رسید وبه کمالات او محیط چون تواند بود، لایحصی ثناء علیه. # و در روزگار ماده آن6 این دولت است و خاطر تیز را هرچند در جولان7 دید شکر آن ~~نعمت گزاردن که «من لم یشکرالناس لم یشکر الله»، و قرآن مجید میفرماید «و أما بنعمة ~~ربک فحدث». و هیچ شکر گزاردن و خدمتی شایسته کردن معادل آن نتواند بود که باقی PageV01P053 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0012.png) ~~و مدخر1 ماند و خدمتی باشد که به مرور ایام فانی نگردد و ثمرهآ آن خواص و عوام را ~~شامل باشد و چنین خدمتی نبود مگر خدمتی علمی که فایدهآ آن شریف و عزیز بود و ~~لایق عرضه داشتن آن حضرت باشد و این بندهآ ضعیف را قوت ساختن آن بود به قدر ~~وسع2. # به حکم این مقدمه عزم کرد که خدمتی علمی تألیف کند و به هروقت در خلوات در ~~حضرت عالی - لا زال عالیا - از جواهر و کیفیت وجود جواهر معدنی و غیر آن و صفت ~~معادن و تکون و کیفیت تولد و سبب حدوث آن، و بهترین و بترین3، و شبهی که هریکی ~~را از آن ساختهاند به طریق صناعت، و صفت خواص و منافع و مضرت آن سخنی ~~میرفت، و هرکس از ملازمان خدمت برحسب ادراک و تجارب4 خویش کلمه[ای] ~~میراندند بعصی نزدیک به صواب و بعضی دور از آن. ~~و چون ذات اشرف و عرض اکمل صاحب و صدر عالی - لا زال [را] - فیض ربانی و ~~عنایت سبحانی حظی هرچه واضحتر و کمالی هرچند [13 ق] تمامتر کرامت کردست ~~میل طبیعی والتفات نفسانی و فراغ5 خاطر اشرف - زادها الله شرفا - به حکم مناسبت ~~نظری ms006 و شرف نفسانی به اشرف و اکمل و انفس اشیا میبود. # چون علم به حقایق موجودات و کیفیت وجود مفردات و مرکبات آن و کیفیت جواهر ~~معدنی و غیرآن هیچ چیز در عالم کون و فساد نفیستر و شریفتر از جواهر نیست، چه از ~~روی خاصیت و چه از روی قیمت و نفاست و عزت وجود و قبول خلق. و این معنی ~~ظاهر ترست از آنکه آن را شرح زیادت باید کرد، خاصه جواهری که از جملهآ حجریات ~~است چون یاقوت و زمرد و مروارید و الماس و لعل و پیروزه و غیر آن. # چون بندهآ ضعیف التفات خاطر اشرف - زادها الله شرفا - مشاهده [کرد]6 واجب دید ~~به حکم آن التفات و تقرب به خدمت مبارک که مختصری جمع کند از گفتار حکما[ی] ~~متقدم در معرفت جواهر، و آنچه مرین کمترین بنده را به تجربه معلوم باشد به حکم PageV01P054 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0009.png) ~~ممارست حرفت [15 ق] جوهری و صنعت حکاکی، و حکایاتی که در آن باب از ~~معتمدان و اصحاب تجارت1 به طریق تسامع معلوم گشته بود به آن الحاق کند. ~~هرچند بنده را محل آن نبود که پیش خرشید چراغ افروزد اما به حکم اندک مایه ~~تحصیل علمی که کرده بود و مناسبت حرفت جوهری تقلد این معنی کند به هروقت ~~موانعی به حکم عوایق روزگار در پیش میافتاد که مانع تألیف این خدمت میگشت. # تا در اواخر شهور سنهآ اثنی و تسعین و خمسمایه اتفاق تألیف این خدمت افتاد و این ~~مختصر جمع کرد تا در حضرت عالیه - لا زالت عالیا - مذکری باشد و به هروقت شرف ~~مطالعهآ اشرف مییابد و معرفت هر جوهری که مطلوب باشد به تحقیق و تعیین معلوم ~~رأی انور میگردد و خاصیت هریک و قیمت آن، و بهترین و بترین2 آن محقق میشود، نه ~~آن که به کسانی 3 دیگر یا به غیری در آن رجوع باید کرد. # و آن را به پارسی در ms007 قلم آورد4 تا نصیبهآ شنوندگان از آن شاملتر باشد و خواص و عوام ~~طالبان را از آن نصیبی [26 ق] وافرتر5 تواند بود، و این مختصر را جواهرنامهآ نظامی6 نام ~~نهاده آمد تا به یمن القاب مبارک مزین و مشرف باشد و به اقبال و قبول خواص و عوام ~~ملحوظ، ان شاء الله تعالی. # هرچند درین مختصر مطلوب اصلی بیش از کیفیت جواهر حجری و صفت خواص ~~آن نبود اما لایق چنان میافتاد که صفت اصول انواع که معدنیات و ترکیباتی که میان ~~ایشان افتد و شرح چیزهائی که هرچند معدنی نباشد مناسبتی دارد به مطلوب، بعضی را ~~از آن به تبعیت شرح کرده شود، چون انواع فلزات و غیر آن. تا این مختصر کاملتر و ~~شامل تر بود انواع جواهر را و هرچه ازین باب بود در وی یافته شود. PageV01P055 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0014.png) ~~و از معبود تعالی و تقدس خواسته می آید تا آنچه گفته شود و در قلم آورده آید به ~~صواب نزدیک بود و موافق و معقول و مطابق وجود محسوس باشد و مؤکد به اقاویل1 ~~متقدمان و مؤید به کتبی2که حکمادی» متقدم درین معنی ساخته باشند، والله الموفق. ~~[2ق]2 # و این مختصر را بر چهار مقالت نهاده آمد تا طالبان را آسان باشد معرفت هر نوعی که ~~خواهند از جواهر و غیرآن، ان شاءالله تعالی. ~~در کیفیت مفرداتی که جملهآ معدنیات و غیرآن از مرکبات عالم سفلی از آن مترکب ~~شوند و علل معادن به طریق کلی و چگونگی، و آن چهار فصل است. ~~در جواهری که از جملهآ حجر باشد و غیر آن و علل حدوث هریک و کیفیت وجود آن ~~و شرح معادن و خاصیت و منفعت و مضرت هریک و شبه آن که به طریق صناعت بسازند ~~وقیمت [88ت] هریک و جلا دادن آن و تصرفات و آنچه مناسب این نوع بود. ~~در انواع فلزات سبعه و سبب حدوث هریک وخواص و منفعت و ms008 مضرت آن و شرح ~~معادن و اشباه بعضی از آن که به طریق صناعی بسازند و مرکباتی که جمله ترکیب کنند. ~~در انواع متفرقه که مناسب این مختصر باشد چون صنعت میناگری و تلاویحات4 ~~متعین و غیر آن. PageV01P056 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0011.png) ~~در کیفیت مرکبات عالم سفلی چون نبات و حیوان ~~و انسان و معدنیات و غیر آن که از آن مرکباند و ~~علل معادن به طریق کلی و چگونگی آن. [85 ت] PageV01P057 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0013.png) ~~واجب الوجود - تعالی و تقدس - به کمال قدرت ازلی و علم لم یزلی بعد از ایجاد ~~عالم ارواح و ملایکه و افلاک و محرکات آن در جوف فلک قمر که عالم سفلی است ~~چهار عنصر بیافرید که اصول مفردات و مرکباتاند که حیز ایشان عالم کون و فسادست ~~و آن خاکی است و آب و هوا و آتش. و هر یک را از ایشان حیزی خاص و طبیعتی ~~مخصوص عطاکرد. بدان وجه که مادام که در حد خویش باشند ساکناند و چون به قهر و ~~قسر از آن حیز دور باشند طبیعت هر یک اقتضای آن کند که مایل باشند به حیز طبیعی ~~[خویش]1. # [حیز طبیعی]1 خاک وسط عالم است، و حیز طبیعی آب2 سطح اعلی خاک است تا ~~سطح مقعر هوا، و حیز طبیعی هوا سطح اعلی آب است تا سطح مقعر آتش، و حیز ~~طبیعی آتش سطح اعلی هواست تا سطح مقعر فلک قمر. # و اشکال جملگی عناصر گری است به حکم بساطت و تشابه اجزا، و علت گریت PageV01P059 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0018.png) ~~اشکال عناصر و عدد آن در علوم طبیعی مبرهن است و مشرح. # و چون جملهآ مرکبات عالم سفلی از چهار اصل مرکب اند و اجزاء بسیط ایشاناند به ~~ضرورت در ایشان قوتی میبایست که1 صلاحیت ترکیب بر وجه احسن از آن حاصل ~~تواند بود. # پس هریک ازین عناصر حامل دو قوت آمدند: یکی فاعله، یکی منفعله. قوت فاعله ~~یا مفرقه بود یا جامعه. # حرارت ms009 قوت مفرقه [آتش]2 است تا تفریق اجزاء اجسام میکند که مادام که جسمی ~~که اجزاء او جسمی دیگر خواهد بود تا تفریقی در آن اجزاء حاصل نشود متحد بود، و ~~چون متحد بود بعضی از وی چگونه جزو دیگر جسمی تواند شد. # و برودت قوهآ جامعه است تا جمع اجزاء اجسام متفرقه میکند. # قوت منفعله یا قابل انفعال باشد به سهولت، یا قابل [53 ق] انفعال به غسر3. # رطوبت قابل انفعال است به سهولت4. # یبوست قابل انفعال است به عسر5 و تا برین وجه نباشد که یاد کرده شدند فایدهآ ~~اجزاء اجسام مرکب ازیشان حاصل نیاید. # واجب الوجود - تعالی و تقدس - طبیعت آتش راگرم خشک آفرید، و طبیعت هوا ~~گر تر، و طبیعت آب سردتر، طبیعت خاک سرد خشک. طبیعت عناصر چنان آفرید. ~~به حکم فایدهآ مطلوب و علت غایت انسان که صور ایشان6 قابل تبدیل باشد به ~~اسباب معین چنانکه آب صورت آبی خلع کند و صورت هوایی قبول کند، و هوا آب ~~کردد، و آتش هوا شود، و همچنین برعکس. و حال باقی عناصر بر همین حکم دارد در ~~تبدل صور، واین معنی مبرهن و مشاهدست. PageV01P060 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0015.png) # و در هر عنصری دو کیفیت موجودست و از آن هر دو کیفیت یک کیفیت مشترک ~~باشد میان دو عنصر که مجاور یکدیگر باشند، چنانکه هوا و آتش در حرارت اشتراک ~~دارند و در رطوبت ویبوست مباینت. # هرگاه که یبوست جزوی از جرم آتش به سببی از اسباب [50 ق]1 به رطوبت متبدل ~~شود آن جزو هوا شود، زیرا که حقیقت هوا جرمی است گرم وتر، و درین جزو این ~~حقیقت حاصل است. # و همچنین هرگاه که رطوبت جزوی از هوا به یبوست [102 ت] بدل شود آن جزو ~~آتش گردد زیرا که حقیقت جرم آتش گرم و خشک است، و این جزو را این طبیعت ~~حاصل است. # و میان هوا و آب اشتراکی است به کیفیت رطوبت، و مباینت ms010 است به حرارت و ~~برودت. هرگه که حرارت جزوی از هوا به برودت بدل شود به اسبابی خارج یا داخل آن ~~جزو آب گردد، زیرا که طبیعت آب سرد و ترست، و آن جزو را آن طبیعت حاصل است. ~~و برعکس هرگاه که برودت جزوی آب به حرارت بدل شود آن جزو هوا شود به علت ~~تبدل کیفیت. # و همچنین میان خاک و آب اشتراکی است در کیفیت برودت و مباینت است در ~~کیفیت رطوبت و یبوست. هرگاه که رطوبت جزوی از آب به یبوست بدل شود آن جزو ~~خاک گردد به سبب تبدل کیفیت، چنان که پیش ازین یاد کرده شد. عکس، هرگاه که ~~یبوست جزوی از خاک به رطوبت بدل شود آن جزو آب شود. # و تبدل صورت عناصر ظاهرست و محسوس، چه به طریق صناعت و چه به طریق ~~اسباب خارج، چنانکه در کوهها باشد. و بسیار بود [105 ت]که دفعةآ واحده اندک مایه ~~اثری پدیدار آید، چنانکه آن دیگر بدان موضع نقل نکرده2 باشد. ~~و بیم آن است که به سببی3 از اسباب خارج برو مقدار هوا غالب شود و آن را نخست PageV01P061 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0020.png) ~~بخارکند. پس زیادت میشود تا آن را آب گرداند. به حکم میل طبیعت آب قصد حیز ~~خویش کند و بر روی زمین آید. ~~و آبها[ی] استاده که در موضع1 باشد از سنگ و غیر آن که امکان ترشح ندارد چون ~~حرارت از خارج بر آن مستولی گردد آن آب هواگردد. # و همچنین هر دو عنصر که مجاور یکدیگر باشند این حکم مذکور ازین سان یافته ~~شود و محسوس گردد و حکم باقی همین بود، اما به طریق توسط. و کم کسی باشد که ~~ازین جنس چیزی ندیده باشد. ~~و به طریق صناعت - اگر دیگی پر آب کنند و آتش مفرط متواتر در زیر آن دیگ ~~میکنند آن آب جمله هوا شود. ~~و اگرانایی که درو امکان ترشح نباشد پر از یخ ms011 کنند هوائی که از بیرون ملاصق آن ~~باشد آب میگردد. # و اگر برعکس آن [115 ت]کنند که یخ در گرداگرد آن انا نهند چون برودت استیلا ~~گیرد هوائی که در اندرون آن انا باشد2 آب شدن گیرد. # و اگر آن باشد که سبب ترشح است، از آب گرم باید که ترشح باشد به سبب لطافت، ~~واین معنی حاصل نیست. ~~و نیز اگر به سبب ترشح بودی بایستی که بالای کوزه این معنی حاصل و یافته نشدی و ~~حاصل است، پس معلوم شد که به سبب ترشح نیست. # و هرگاه که آتشی مفرط در اندرون تنوری بیفروزند بعد از آن که شعلهها[ی] آن آتش ~~کم شود در هوائی که آن شعله مجاور آن بوده باشد اگر فتیلهای یا خرقهای یا چیزی که ~~قابل سوختن باشد بدان دارند در حال مشتعل شود، به سبب آنکه آن هوا آتش شده ~~باشد. ~~و در باقی عناصر همین حکم است. چنانکه اهل صناعت اکسیر اجرام خاکی صلب را ~~به تدبیر صناعی چون آب کنند و آبها را هم به تدبیر متحجر کنند. PageV01P062 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0017.png) # و این چهار عنصر را اصلی و مادهای است مستقر مشترک میان ایشان که خلع صور ~~هر یکی و لبس صورت غیری میکند [115 ت] چنانکه در علوم طبیعی مبین و مبرهن ~~است. # پس حکمت بی علت ایزدی اقتضا چنان کرد که صور آن عناصر قابل تبدل و تغیر ~~باشند، تا هرگاه به سببی از اسباب جزوی مقدر و قسطی معین از هر عنصری متصغر ~~الاجزاء شوند و درهم آمیزند آمیزشی که بعد از آن تمیز هر یک از اجزاء عناصر ~~علی حده ممکن نبود، و کیفیات ایشان در یکدیگر تأثیر و تأثر کند و فعل و انفعال ایشان ~~در یکدیگر به حدی رسد که کیفیتی خامس حادث شود مستقر که آن را «مزاج» خوانند. # و قدرت ازلی و علم لایزالی به حسب آن مزاج و به قدر استعداد قبول صورتی ms012 از ~~صور موجودات1 مرکب ایجاد کند، فسبحانه و ما اعظم شأنه و اعلی برهانه. ~~پس هر مزاجی به حسب کمال و نقصان آن و استعدادی که آن را باشد2 صورت نوعی ~~از انواع موجودات به قدرت قدیم ازلی قبول میکند. آنچه استعداد قبول صورت انسانی ~~دارد [صورت انسانی]3، و آنچه استعداد قبول صورت حیوانی دارد، صورت حیوانات ~~مختلفه به حسب امزجهآ مختلفه قبول میکند. # و همچنین آن مزاج که درو استعداد قبول صورت نباتی باشد به حسب اختلاف آن ~~صور نباتی مختلف قبول میکند. # و آن مزاج که استعداد قبول صور معدنیات دارد به حسب اختلاف صور آن امزجهآ ~~موافق، صور معدنیات مختلف قبول میکند، چون زیبق و کبریت و انواع فلزات و جواهر ~~حجری وانواع املاح و زاجات و غیر آن، بتقدیر العزیز العلیم. # و در حدوث این مرکبات مختلف آن مفرداتی که یاد کرده شد و مثال گفته شود تا به ~~فهم و تصور انسان آسانتر باشد، یکی از روی کمیت، یکی از روی کیفیت [35 ق]. چنانکه ~~حدوث مرکبات مختلف ازین چهار اصل که یاد کرده شد روشن گردد. PageV01P063 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0022.png) # اگر تقدیر کنند که چهار اصل باشد حامل چهار رنگ، یکی زرد به غایت، یکی سرخ1 ~~به غایت، یکی سبز به غایت، یکی سیاه به غایت، از آن هر جسمی که حامل رنگی باشد ~~یک جزو متساوی بگیرند و به سحق آن را امتزاجی دهند کامل، از مجموع آن رنگی ~~حاصل شود خلاف این چهار رنگ که آن را با هر یکی هیچ نسبت نباشد. # و اگر دیگر بار ترکیبی کنند هم ازین چهار رنگ اما تساوی در اجزاء او نگاه ندارند بل ~~که یک جزو از جملهآ این چهار جزو زیادت کنند آن مجموع را لونی دیگر باشد، و ~~همچنین چندان که اختلاف میدهند جزو را در مجموع اختلاف پدید میآید و آن ~~اختلافات نامتناهی باشد. # واگر عدد آحاد آن بیش از چهار باشد حدوث ms013 حاصل شدن لون آخر زیادت2 باشد و ~~آن را نهایتی نبود. # و هر اختلاف که در کیفیات اول حادث میشود به حسب آن در آن مرکب اختلافی ~~پدید می آید. PageV01P064 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0019.png) # معدن از عدن گرفتهاند، و عدن قرارگاه باشد، و مرکز هر چیزی را از روی لغت معدن ~~آن چیز گویند. # و عادت چنان رفته است که هر جایگاه که جوهری در آنجا تولد کند آن را معدن آن ~~جوهر گویند. # و معادن گاه باشد که پدید می آید و گاه باشد که منقطع میگردد، و این معنی ~~ظاهرست. # و بیشتر معادن در زمینها[یی] پدید آید که از اعتدال انحرافی یافته باشد و به طرف ~~حرارت یا برودت بیرون شده، و با این هم در آن زمینها صلابتی تمام باشد و در تجاویف ~~آن بخاراتی باشد محتقن. و این معنی در کوهها بیشتر [42 ق]باشد یا نزدیک کوهها، و کم ~~اتفاق افتد که در زمینی که خلاف طبیعت این زمینها باشد که یاد کرده شد اتفاق معدنی ~~افتد از معادن جواهر. و علت وجود بیشتر معادن از روی کلی شعاع آفتاب است و از ~~روی جزوی کواکب. # چون شعاع آفتاب را مکثی باشد زیادت بر مسامتهآ زمین موضعی و شعاع او بر ~~زوایا [ی] قایمه بدان موضع میپیوندد تجاویف آن موضع را سخونتی زیادت آفتاب ~~میکند، و برودتی که در آن تجاویف باشد منضغط میشود و تحجری پدید میآید. # و اگر مکث اشعهآ آفتاب اندک باشد آن برودت را به سبب اندکی مکث آفتاب مددی ~~باشد و بخارات محتقن شود انجمادی و تحجری پدید آید. و تولد معدنیات مختلف ~~بدین دو سبب باشد در معادن. # و باشد که معادن در مسیل رودها بود، و باشد که سیلها از کوههالیی] که در آن معادن ~~بود بیاید و موضعی را افادت معدنی کند از معادن جواهر یا به طبیعت [40 ق]1 یا به PageV01P065 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0024.png) ~~جنس آن جوهر. و باشد که ms014 در آن سیل به سبب مرور ایام و آن علل مذکور معدنی پدید ~~آید و آن را نشوی باشد و به آخرالامر معدنی شود. # و علت تکوین اکثر معادن آن باشد که در تجاویف زمینهای مذکور [149 ت] بخاراتی ~~باشد تر مائی یا بخاراتی خشک دخانی. # و مکرر شدن1 طریان حرارت و برودت بر عقب یکدیگر به سبب اشعهآ آفتاب و ~~مسامتهآ [آن]2 و خلاف مسامته و به سبب حرارتی و برودتی که در آن تجاویف حادث ~~میشود و به سبب تغیر هوا یا به اسبابی دیگر چون تیغ کوه بلند که مانع شعاع آفتاب ~~باشد، یا موضع در غایت انخفاض باشد، یا موضعی بود که شعاع آفتاب بر آنجا افتد و ~~عکس آن شعاع باز آن موضع افتد، آن موضع را فضل سخونتی حاصل آید. یا برعکس ~~این باشد که فضل برودتی، یا هبوب بادهای شمالی یا جنوب به موضعی میرسد، یا ~~مانعی بود که نرسد، یا دریایی باشد بر مهب آن بادها تا بخارات را بدان موضع میرساند ~~و یا دفع میکند. این جمله تغیرات به سبب تغیر هوا باشد و به واسطهآ این تغیرات تغیر ~~تجاویف زمینها باشد. # و اکثر تکون معادن در زمستان باشد، و اکثر ظهور جواهری که به سبب حرارت ظاهر ~~شود [14 ت] در تابستان بود و علت حبس بخارات باشد که به سبب سردی هوا تحلیل ~~نپذیرد، تغیر آن را حاصل شود. بعد از آن سبب حرارت تابستان منحل شود و فضول3 ~~این مترشح گردد به ظاهر. چنانکه بیشتر رطوبات در آبدان حیوانات در زمستان محتقن ~~باشد، بعد از آن به تابستان تحلیل پذیرفتن گیرد و ترشح کند به عرق به طریق مسام و غیر ~~آن، به سبب آنکه حرارت تفتیح کند و بخارات را به ظاهر افگند، و برودت برعکس این ~~باشد و منبع تحلیل و احتقان ازو حاصل آید. # و باشد که بروز اندک بخاری در موضع معین در زمستان ms015 باشد. اما آن به سبب ~~خاصیت آن موضع بود و حکم غالب تر آن است که یاد کرده شد. ~~و هرگاه که مادهآ متکون ضعیف و اندک باشد بروز آن کمتر بود. PageV01P066 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0021.png) ~~و هرگاه که مادهآ آن زیادت باشد و قوی بود امکان بروز بیشتر بود. # و تکون معدنیات را اسباب مختلف بسیارست. بعضی به احتراق بود. چون انواع ~~نمکها و زاجات و بورهها و آنچه بدان ماند، و بعضی بیشتر [153 ت] چون انواع جواهر ~~حجری بود، و دلیل برین آن است که هرچیزی را بسوزاند و بعد از آن بشوید و حل کند، ~~پس عقد کند به قدر قوت آن چیز ملوحتی در آن پیدا می آید. # و اصحاب صناعت اکسیر به طریق صناعی املاح میکنند و این معنی ظاهرست. و هر ~~چیز که آن را تکلیس کنند به ضرورت درو ملوحتی پیدا شود. # و جملهآ سنگها کلسی است متحجر شده چنانکه یاد کرده شد و دلیل محسوس برین ~~آن است که چون آتش بسیار به گلی بیفروزند آن را سفال کند و اگر بیشتر افروزند، نوعی ~~شود از سفال که مانند سنگ بود. # و در نشابور آن را داشخال گویند و کوزههای فقاع از آن کنند. و در شهرهایی که سنگ ~~آسیا نباشد از آن به طریق صناعت از گل پخته سنگها[ی] آسیا کنند. # چون حرارت مائی مستولی شود بر اجرام ارضی که با مائی آمیخته باشد و مخمر ~~شده که آن را «گل» خوانند حرارت طبیعی مثل حرارت شعاع آفتاب، یا حرارتی غیر ~~طبیعی چون مجاورات جام [155 ت] گرم، یا حرارتی صناعی چنانکه گل را در آتش نهند ~~و آتش متواتر افروزند تا در آن گل رطوبتی زیادت نماند و یبوستی بر آن غالب شود1 و ~~چون حرارت برو غالب شود2 آن گل سخت شود و سفال گردد، و چون حرارت زیادت PageV01P067 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0026.png) ~~تائیر میکند رطوبت را کمتر میکند و احداث را ms016 تحرری1 بیشتر میکند جرم آن صلبتر ~~می شود تا سنگ گردد. ~~و اگر با تخمیر آن گل اجزاء هوائی آمیخته بود آن سنگ باشد به رخو مقدار آمیختگی ~~اجزاء هوائی. # و اگر تخمیر آن را بیشتر انضمامی بود و خالی باشد از تخلخل و اجزاء آن کمتر باشد ~~آن سنگ در غایت صلابت بود چون حجر الماس و جزع و یاقوت سفید. # و توالد احجار به طریق دیگر تواند بود. چنانکه آفتاب مدتی مدید در خاکی یا در ~~سنگی تابد تا به کثرت حرارت شعاع آفتاب محترق شود، بعد از آن به مدتی دیگر آب بر ~~آن جرم محترق میگذرد و مجاور آن میباشد تا منحل شود، با بعضی از آن آب بیامیزد و ~~سیلانی پذیرد [163 ت]. بعد از آن حرارتی معتدل در آن تأثیر میکند مدتی در آن، تا ~~خشک شود. پس برودتی در آن تأثیر کند تا منجمد شود و سنگ گردد. اکثر جواهر هم ~~برین ترتیب متحجر گردند. # و هر جوهر که شفاف باشد مادهآ او آبی باشد. با اختلاط ارضی لطیف اندک باران به ~~هم آمیخته، چون بلور و لعل و بعضی زمرد و یاقوت و غیر آن، و بعضی از عقیق. # ومادهآ بلور مائی بوده باشد در غایت صفا، و دلیل برین معنی منجمد شدن آب است ~~در زمستان، و هرچه مایع بود. به ضرورت آن را وعائی باید تا آن را پیش از متحجر شدن ~~نگاه میدارد و مانع میباشد تا متلاشی نشود. و چون مدتی باید تا متحجر نشود این ~~صورت بیش باشد، و چون متحجر شد آن را وقایه و حافظی باشد به حکم نفاست ~~جوهر و بیشتر باشد. ~~و هرچه غیر شفاف باشد ارضیت مادهآ آن بیشتر بوده باشد، چون پیروزه و جزع و ~~دهنج ولاجورد و بسد و فلزات سبعه و غیر آن. PageV01P068 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0023.png) # جملهآ الوان را ابتدا بیاض بود و نهایت سواد، وکل الوان متوسط باشد میان ms017 بیاض و ~~سواد. از بیاض به تدریج ترقی میکند تا به درجهآ سواد رسد که غایت اوست و از ازدواج ~~بیاض و سواد رنگها[ی] مختلف حاصل میشود که هر یک از آن جمله چون با یکدیگر ~~بیامیزند لونی خاص حاصل شود. # و در هر لونی دو طرف افراط و تفریط بود. چنانکه مثلا لون زردی را با کبودی چون ~~بیامیزند لون سبزی حاصل شود [ولون سبزی را میان دو طرف افراط و تفریط او عرض ~~باشد]1 و او را دو طرف افراط و تفریط بود و جملهآ رنگها را همچنان. [و در آن عرض ~~لونها سبز باشد که میان ایشان تفاوت بسیار باشد در سبزی.]1 ~~و در لونها سبز باشد که میان انواعش تفاوت بسیار باشد در سبزی، چون فستقی و ~~زمردی و زنگاری و نفطی و غیر آن، و چون هر یک از آن با لون دیگری که از وی نوعی ~~است مخالف لونی سبزی باشد بیامیزد لون دیگر حاصل آید، و چون این اعتبار درست ~~است تفاوت الوان نامحصور بود، و سبب این معلوم شد. # و علت بعضی از الوان جواهر به حسب امتزاج ارضی و تریی2 باشد که با مادهآ ~~[176ت] آن جوهر آمیخته بود3، چنانکه مثلا در یک پاره جزع الوان بسیارست و قیاس ~~چنان اقتضا میکند که آن طبقه طبقه است. هر طبقهآ اختلاط تریی دیگر ملون به لون ~~مخصوص بود تا مادهآ آن جوهر. اگر یک نوع رسته باشد اقتضای یک لون کند و اگر دو ~~دو، و اگر سه سه، علیها علیها. # و هرگاه که سنگی باشد که به سببی از اسباب شعاع آفتاب به وی نرسد مدتی دراز ~~بدین سبب اشتمال4 اجزاء آن سنگ ضعیف شود و رطوبتی در آن اجزاء استیلاگیرد. این PageV01P069 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0028.png) ~~صورت صورت کلی شود. بعد از آن سبب دیگر هوائی گرم بدان گل محیط شود و آن را ~~دوامی بود چندان که به جذب آن رطوبت خشک ms018 گردد. و انواع گلها [ی] متلون خوردنی ~~و غیر آن بدین سبب تولد کند. # و هر سنگی را از آن سنگها که مادهآ آن گلها به حسب لون آن سنگها بود که مادهآ آن ~~گلهاست، و این معنی مشاهد و محسوس است چو[ن اگل سرخ و گل اسفید خوردنی و ~~زرد و کبود و سیاه و دیگر لونها. # و چون (17 ت] این گلها به سبب حرارت شعاع آفتاب خشک شود و متفتت گردد و ~~تماسک اجزاء آن باطل گردد از هر یکی نوعی خاک به لون مخصوص حاصل گردد. # و میان آن الوان هرگاه که امتزاجی و ازدواجی میافتد لونی دیگر حادث میشود. ~~چنانکه مثلا میان خاک زرد و کبود چون امتزاجی و اختلاطی افتد به حسب قلت و کثرت ~~یک لون لونی دیگر حادث شود. یعنی سبزی مخصوص حاصل آید. # اگرزردی1 زیادت از کبودی باشد لون ثالث سبزی باشد روشن، و اگر کبودی زیادت ~~بود سبزی باشد تیرهرنگ. # و همچنین اگر میان لون سیاهی و سپیدی اختلاطی افتد اکهب از آن حاصل شود، و ~~العلم عندالله العزیز الخبیر. PageV01P070 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0025.png) ~~در جواهری که از جملهآ حجریات1 باشد و کیفیت ~~آن و شرح معادن هر یک و خاصیت و منفعت و ~~مضرت، و شبه آن به طریق صناعی بسازند، و ~~قیمت هر یک، و جلاای] آن، و آنچه مناسب آن ~~نوع باشد. PageV01P071 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0027.png) ~~و شریفتر و عزیزتر و نفیس ترین جواهر یاقوت است از روی طبیعت و مناسبت3 ~~صورت و فایده و خاصیت و بقای جسمیت و زیادتی قیمت، و باری تبارک و تعالی در ~~محکم تنزیل می فرماید در تشبیه4 حوران بهشت «کآنهن الیاقوت والمرجان»، و چه دلیل ~~باشد زیادت ازین که حق - سبحانه و تعالی - تشبیه حور به یاقوت میکند. # و از احادیث نبوی در تفاصیل بهشت و قصرهای آن آمده است که بعضی از مطیعان ~~[72 ق] اهل اسلام ارا] به سبب کمال درجات ایشان ms019 در بهشت قصرها کرامت کند از ~~یاقوت صرخ5، و این معانی دلیل است واضح و بین بر شرف و عزت یاقوت. پس به حکم ~~این مقدمات ابتدا به اشرف جواهر اولیتر، و آن یاقوت است. # اول علم به کون آن شرح داده آید، پس انواع آن، پس صفت آلوان و خواص و قیمت و ~~بهترین و بترین، و اقاویل متقدمان که در آن سخن گفتهاند. PageV01P073 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0032.png) # هرگاه که آفتاب در تجاویف زمین تأثیر کند و به قوت حرارت شعاع خویش احداث ~~بخاری کند در آن تجاویف، پس آن را گرم گرداند و بعضی از رطوبت آن را تحلیل کند ~~یبوست آن زیادت شود و رطوبت منکسر گردد و با مائیتی که در آن موضع باشد بیامیزد. ~~حرارت آفتاب آن مائیت را گرم گرداند. تلطیفی حاصل شود و قوتی گیرد که آن اجزاء ~~ارض را منحل گرداند. پس دیگر بار قوت حرارت آن رطوبت منحل را جذب کند و به ~~حرارت و یبوست آن ماده را منعقد و متحجر گرداند، بتقدیر العزیز العلیم، [75 ق] آن ~~جوهر که حاصل شود جوهر یاقوت است. ~~و اجزاء او به سبب یبوستی که بر آن رطوبت غالب شده باشد مکتثر گردد و سبب ~~صلابت جرم یاقوت این است. # و علت آنکه یاقوت با آتش مقاومت تواند کرد و اجزاء آن را حرارت آتش متفتت ~~نکند آن است که رطوبت او با یبوست اختلاطی کامل یافته است و ثباتی تمام پذیرفته ~~است و صورت1 مزاجی او را استحکامی هرچه کاملتر حاصل شده آتش تفریق اجزاء آن ~~نتواند [کرد].2 # و علت لون یاقوت آن است که چون با مائیتی که مادهآ یاقوت است یبوست ارضی ~~خاص به آن بیامیزد و منحل شود و حرارت آفتاب در آن تأثیر کند، اگر حرارت به افراط ~~باشد آن مائیت را فایدهآ ضرخی کند، پس منعقد شود و صرخی آن به قدر آن حرارت ~~باشد، و باشد که به ms020 سبب اندکی حرارت، زرد منعقد شود. # و چون حرارت در تعفین و تحلیل معتدل باشد و مادهآ آن اختلاط ..3 ملون یا معری ~~باشد و مائیت غالب باشد، آن منعقد سپید باشد [83 ق] و صافی و شفاف. ~~و اگر مائیت مغلوب باشد و ارضی غالب سپید گرفته باشد. # واگر آن مائیت غلظت [دارد] ارضیت ارا]2 به لطافت خود حل کند و برودتی استیلا PageV01P074 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0029.png) ~~گیرد و حرارت اندک باشد به سبب تعفین سواد حادث شود. # و چون حرارت که حمره از عوارض اوست حاصل باشد و در باطن ماء بود و سواد بر ~~ظاهر، از امتزاجی آن لون بنفسجی و انواع زردی حاصل آید. # و اگر حمره اندک بود لون اکهب بود. # و باشد که چون حمره در باطن باشد و سواد بر ظاهر شعاع حمره غلبه میکند بر ~~ظاهر و شعاع آن بر ظاهر میتابد لون آسمانگون حادث میشود. # و اگر سوادی غلبه گیرد با صفا، و اندک خضرتی با آن باشد لون اکهب طاو1 حادث ~~شود. # و در کتاب علل بلیناس کیفیت حدوث الوان بدین وجه است که لون به مثابهآ جنس ~~است، زیرا که قسمت الوان دروست: چون سپیدی و سیاهی و صرخی و زردی و سبزی ~~و کبودی و غیر آن. # و بیاض که [80 ق] لون است مفرق نور بصر، ابتداای] الوان است و از عوارض ~~برودت و رطوبت است. # و سواد که جامع نور بصرست نهایت الوان است و از عوارض حرارت و یبوست ~~است. # و بیاض مناسب حیات و حرکت است و سبب نور بینی2، و سواد متناسب سکون و ~~ضد حیات است. و از ترکیب3 و اختلاط بیاض و سواد الوان مختلف حادث میشود ~~چون زردی و سبزی و صرخی و آسمانگون و غیر آن. # و از ترکیب این الوان جمله لونهاای] مختلف حادث میشود چون مادهآ لون بیاض با ~~سواد بیامیزد، چنانکه سیاهی بر سپیدی غلبه گیرد و در ms021 آن محل حرارتی باشد لون ~~سبزی حادث شود. # و چون بیاض را غلبه بود بر سواد و در ماده حرارتی اندک باشد لون زردی حادث ~~گردد. PageV01P075 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0034.png) # و چون بیاض با سواد کثیف متداخل شوند لون صرخی حادث شود، و دلیل بر آنکه ~~حمره از بیاض است آن است که چون اندک مایه زعفرانی با جرمی سپید بیامیزند به ~~سپیدی نزدیکتر از آن باشد [92 ق] که به صرخی، و چون کمیت زعفران زیادت میشود ~~لون حمره نزدیکتر میگردد تا غایت حمره حاصل شود، و اگر مددی مییابد به درجهآ ~~سواد رسد که نهایت الوان است. # و حکم جملهآ الوان همین است که از بیاض که ابتداست ترقی میکند تا به سواد که ~~نهایت است برسد. # و چون بیاض سواد را به درجه [ای] غلبه کند لون آسمانگون حادث شود. # و چون کبودی با زردی بیامیزد سبزی حاصل شود. # و هرلونی را دو طرف است افراط و تفریط که الوان دیگر هم از جنس او باشد در آن ~~عرض باشند. طرف افراط از لون این باشد که نهایت او به سواد نزدیک شود، و طرف ~~تفریط آن که به بیاض نزدیک شود. # و در آن عرض الوان مختلف از یک جنس حاصل باشد به اسباب مختلف. چنانکه ~~لون صرخی اول که از بیاض حرکت کند لون زردی باشد روشن. بعد از آن الوان چون ~~نارنجی و عصفری و رمانی و جلناری و جمری و ارغوانی و قرمزی [90 ق] و غیر آن از ~~طبقات حمره. اگر نهایت لون صرخی آن را نهند که آن به سواد نزدیکترست. # و در جملهآ الوان همین حکم باشد، چنانکه در لون سبزی ابتدالون زمردی باشد که به ~~بیاض نزدیک است، و نهایت لون سبزی ابتدای نفطی لون زمردی باشد که [به] بیاض ~~نزدیک بود. ~~و همچنین در لون اکهب ابتدا لون آسمانگون سبز فام بود که به بیاض نزدیک بود، و ~~نهایت آن ms022 لون نیلی که به سواد نزدیک است. # وعلل الوان واختلافات آن در هر طبقه از طبقات لون منحصر نیست1 و در آن سخن ~~بسیار است، و هرکس به حسب تجارب2 خویش استنباطی کردهاند، و در کیفیت حدوث PageV01P076 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0031.png) # یاقوت، در قسمت اول به اعتبار لون چهار جنس است: صرخ و زرد و کبود و سپید، و ~~هر جنسی را شبه او جوهری است از روی لون و صلابت و جلا و غیر آن که تمییز میان ~~آن اشباه و اجناس جز جوهری حاذق یا حکاک عالم نتواند کرد [103 ق] و خواص آن ~~اشباه هرگز به خاصیت و فعل یاقوت نرسد. # و یاقوت جوهری است از جملهآ جواهر حجر معدنی، و شریفترین و عزیزترین ~~اجناس یاقوت یاقوت سرخ1 است. بدان سبب که لون صرخی از عوارض صحت است و ~~توابع فرح و علامت اشتعال حرارت غریزی است. # و دیگر آن جنس عزیز الوجودست و قیمت این از جملهآ انواع یاقوت بیش است و ~~خواص واثر2 و فعل آن زیادت از جملهآ انواع یاقوت است. # و او جوهری است که برو سوهان کار نکند و هیچ جوهر او را نتراشد، و او جملهآ ~~جواهر صلب را بتراشد مگر جواهر الماس را. # و اگر یاقوت [را]3 به کرات در آتش نهند و چندان گرم کنند که رنگ آتش گیرد هرگز ~~تباه نشود و صورت او متفتت نشود و صورت او را باقی عناصر نیست نکند. # ویاقوت را به بعضی از لغات فرس «یاکند» گفتهاند و لفظ یاقوت معرب است. # و حمزهآ اصفهانی4 آورده است که پارسیان یاقوت را «سیج اسپوز»5 خوانند یعنی دفع ~~علت طاعون. # استاد ابوریحان آورده است در کتاب الجماهر فی الجواهر که اهل هند یاقوت صرخ را ~~«پدم6 راک» گویند و گما[ن] آن است که «راک» نام یاقوت است و «پدم»6 صفت لون ~~اوست که در لغت [هند]3 «پدم»6 نام نیلوفر صرخ است. PageV01P077 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0036.png) ~~و اختیار هند ms023 آن است که اشرف1 انواع یاقوت یاقوت صرخ است، چنانکه صرخی او ~~در غایت بود و شفاف باشد، و الله اعلم. # درین روزگار معین نیست و در آن سخن بسیارست و اقاویل مختلف یاد کردهاند. # جماعتی گفتهاند که انواع یاقوت را در عهد اسکندر از ظلمات بیرون آوردهاند، و این ~~سخنی است دور از قیاس عقل، و به چند وجه استحالت این ظاهرست و محتاج بیان ~~نیست]2. # و استاد ابوریحان درکتب خویش آورده است که معادن جملهآ انواع یاقوت در زمین ~~هند است در طرف شرقی آن، در جزیرهآ سرندیب3 است در طرف دریاای] هرکند [119 ~~ق]، در کوههایی که این مقابل آن است به کنارهآ دریا. # آن کوهها را میکندهاند در قدیم الایام. در میان سنگها چیزی بیرون میآمده است ~~مثل غلافی سپید رنگ مانند اناری و در میانهآ آن پارههای یاقوت مثل دانهآ انار. آن غلافها ~~را می شکستهاند و یاقوت را از میان آن بیرون میکردند، و این معنی از قیاس دور نیست، ~~لعل نیز همچنین در غلاف است. # و معدن یاقوت درین روزگار نزدیک، کسی ندیدست. و بسیار معتمدان معدن لعل ~~دیدهاند و اکنون در آن معادن کار می کنند. ~~و چنین حکایت میکنند که لعل در غلاف است و بلور و جمس نیز در غلاف است و ~~در کوههاای] خراسان معادن بلور و جمس بسیار است، و آن هر دو جوهر در غلاف ~~است. ~~و هر جوهر معدنی که آن شفاف باشد اقتضا چنان کند که در غلاف بوده. به سبب ~~آنکه هر جوهر که آن شفاف باشد در ابتدا[ی] خلقت مادهآ آن مائیتی بوده باشد، به سببی PageV01P078 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0033.png) ~~از اسباب که یاد کرده شدست منجمد و متحجر شده باشد، و هر جوهر که مائی بود آن ~~را البته وعائی باید تا آن مائیت متلاشی نشود. [115 ق] تا به وقت آن که زمان تحجر و ~~انجماد آن جوهر بود، و آن غلاف آن ms024 جوهر را وقایه[ای] و حافظی باشد از اضداد ~~چنانکه یاد کرده شد. # و بسیار معتمدان حکایت کنند که در حدود سرندیب صحرائی است که در فصل بهار ~~سیلها بسیار می آید و در فصل تابستان منقطع میشود. بعد از انقطاع سیل ریگهای آن را ~~میشویند و از آنجا ریزها[ی] یاقوت خرد از همه لونها چون صرخ و زرد و سپید و کبود ~~میباشد، چنانکه ده پاره از آن کمابیش دانگی باشد و آن را جواهریان1 «سیلانی» ~~خوانند. ~~و بعضی از جوهریان که صنعت حکاکی ندانند گمان بردهاند که آن یاقوت نیست بل ~~که جوهری دیگرست چون بنفش و بیجاذه و غیر آن. # و اصحاب تجارب را از حکاکان معلوم باشد که «سیلانی» به لون و صفا و ثقل و جلاو ~~به آتش بردن طبیعت یاقوت دارد، لکن آن است که حجم2 آن خردست. یا قوت آن سیل ~~که آن را می آرد بیش از آن نیست که آنچه خرد [123 ق]باشد آن را حرکت تواند داد و از ~~موضعی به موضعی دیگر برد، و یمکن که آن سیل از موضع دورتر می آید و آن یاقوت ~~پارهها اگرچه بزرگ بوده باشد، لکن به سبب حرکت بسیار و مصادمت سنگهاای] دیگر ~~که در مسیل آن سیل بوده باشد پارهها[ی] خرد میشود و املس میگردد. # و این سخن مؤکد آن است که معادن یاقوت در زمین هند بود در کوهها[ی] سرندیب، ~~و یمکن که درین زمان آن کوهها که معادن یاقوت در آن بودست منقطع شده باشد، یا در ~~زیر آب دریا پنهان شده باشد و آن حدود آب دریا گرفته باشد. چه بسیار مواضع است در ~~زمین که پیش ازین دریا بوده باشد چون زمین نجف در حدود حجاز و زمین بعضی از ~~سیستان و غیر آن، و درین زمان خشکی است. و آن ظاهرست که به سبب مرور ایام ~~مواضعی از زمین دریا میشود و مواضع3 از دریا خشک میگردد. ms025 PageV01P079 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0038.png) ~~و گفتهاند که معدن [125 ق] یاقوت در جزیرهآ سرندیب است در غارها که در آن کوه ~~است، و فرضهآ سرندیب بر ساحل دریاست و بالای این حدود از جانب مشرق حد ~~سیلان1 است، و بعد از آن حدود بلکران است، و معدن یاقوت سپید و زرد و کحلی در آن ~~حدودست و بالای آن حدود رونک است. # و در آن حدود کوهی است که آن را برق خوانند و دایما بخاراتی است در تجاویف آن ~~کوه که به حرکت طبیعی قصد حیز خویش میکند و به حرکت عنیف از آن تجاویف ~~اخراج میکند. و در آن بخارات نوع2 از دهنیت است که دایما مشتعل میگردد، و در دریا ~~که در آن حدودست راه بر آن برند که در شب آن اشتعال میبینند و به روز به سبب شعاع ~~آفتاب آن اشتعال محسوس نباشد، دودی بیش محسوس نبود. # و آنجا کوهی است که مهبط آدم است - علیه السلام -از بهشت. # و یعقوب اسحق کندی آورده است در کتب خویش [133 ق] که معدن یاقوت در ~~جزیرهای است که بعد از سرندیب است، و در آن جزیره کوهی است که آن را راهون ~~خوانند در غایت بلندی و بزرگی که به هیچ وجه بر آنجا نتوان شد. به اوقات از آن کوهها ~~سیلهای عظیم میآید و چون سیل بایستد در میان آن ریگها و سنگها که آورده باشد از آن ~~کوه انواع یاقوت مییابند، و مساحت آن جزیره کمابیش شست فرسنگ است. # و نصر گفته است که آن جزیره را تندری تین3 خوانند. ازین قیاس چنان واجب میکند ~~که یاقوت را معدن در آن کوه است. ~~و استاد ابوریحان آورده است در کتاب الجواهر فی4 الجماهر که جماعتی از معتمدان تجار ~~حکایت کردند در روزگار وی که وقتی ما در دریا[ی] هند در کشتی میگذشتیم. چون به ~~حوالی آن جزیره و کوه رسیدیم باد مخالف بود. کشتی را لنگر ms026 نهادند و بداشتند. یکی از ~~جملهآ ما از کشتی بیرون شد که میدانست که آن کدام کوه است [130 ق] و به نظاره به ~~حوالی آن کوه شد. غاری دید راهبی در آن متوطن. آن مرد نزدیک آن راهب شد و وی را PageV01P080 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0035.png) ~~پرسید و به دیدار وی تقرب نمود. در بازگشتن راهب پارهای یاقوت صرخ قرب یک ~~مثقال به وی داد و آن مرد بازگشت و به کشتی باز آمد. کشتی در آن ساعت نرفت. طمع ~~دیگر در خیال او افتاد و قدری میوه و طعامی که داشت برگرفت و به نزدیک راهب برد. ~~راهب آن مرد را نیکوئی گفت و مکافات آن را پارهای یاقوت دیگر پنج مثقال به وی داد. ~~مرد پرسید که این سنگ از کجا یافتهای. آن راهب گفت که به اوقاتی و احیانی ازین کوهها ~~سیل عظیم آید. چون سیل باستد من ازین غار به تعجب1 بیرون روم تا چه بینم درین ~~صحرا از عجایب. در مسیل آن سیل این دو پاره سنگ یافتم. مرد راهب را گفت که ازین ~~سنگ بعد ازین از جهت من طلب کن تا به وقت بازگشتن بدین موضع گذر کنم و آن را ~~بستانم که این سنگ را در بلاد ما عزتی عظیم باشد. راهب گفت قبول2 کردم. مرد [145 ~~ق] بازگشت و به کشتی باز آمد و کشتی برفت. چون به وقت بازگشتن اتفاق را چنان افتاد ~~که کشتی از ساحل آن جزیره و کوه دور افتاده بود چنانکه مرد آنجا نتوانست رفت ~~تأسفها [ی] بسیار خورد و سود نداشت و چون به بلاد عجم آمد آن دو پاره یاقوت را به ~~بهای بسیار بفروخت. # و آوردهاند که کوهی است در جزیرهای از جزایر سرندیب که آن را کوه احمر خوانند و ~~در آن کوه معدن یاقوت صرخ است و آن کوه را طول و عرض معلوم کردهاند راست بر ~~خط استوا است در طرف ms027 مشرق، و از روی طبیعت چنان اقتضاکند که معدن وی در چنین ~~جای باشد که اعدل مواضع بود. # و ملک سرندیب دایما مشرفان نشانده باشد تا هرچه یاقوت رمانی و بهرمانی3 یابند ~~به جهت خزانهآ خویش بر میگیرند و آنچه بیرنگ باشد و ریزه به کارکنان کوهکار رها ~~میکنند تا به تجار می فروشند. # و از یاقوت آنچه به غایت خوب رنگ بوده است از بهرمانی و ارجوانی و رمانی در ~~قدیم افتاده است. PageV01P081 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0040.png) ~~و این جمله که یاد کرده شد از ذکر معادن یاقوت است [140 ق]که متقدمان درکتاب ~~خویش آوردهاند و بعضی از بعضی نقل کرده. ~~و مزاج یاقوت صرخ گرم خشک است و بیشتر ادویهآ قلبی را مزاج گرم خشک باشد، ~~برای آن که چون روح حیوانی بخاری است لطیف مادهآ آن به ضرورت رطوبتی باید ~~لطیف وهیچ رطوبت بی تأثیر جرم گرم و خشک بخار نتواند شد. پس بدین ضرورت باید ~~که جملهآ ادویه که روح حیوانی ترتیب خواهد کرد گرم خشک باشد. # و طبع یاقوت سپید سرد و خشک است، و بدین [سبب]1 در مفرحات یاقوت سپید را ~~ترکیب کنند. # و یاقوت کبود به درجهای در گرمی فرودتر از یاقوت صرخ باشد، و زرد به درجه [ای] ~~از کبود فروتر. انواع دیگر را هر یک اثر خاصیت وی به قدر لون او باشد. # و یاقوت صرخ را به سبب طراوت لون او چهارگونه نام نهاده[اند]. # [اول که]2 اشرف و به طراوتتر و نیکوترین انواع [یاقوت سرخ] است، آن را ~~«بهرمانی» خوانند و این نام [یه حسب اهل هندست] و هیچ نوع از انواع یاقوت صرخ را ~~قیمت [بیش ازین نیست] (15 ق]. و آن را «بهرمانی» به جهت آن خوانند که گلی است در ~~ولایت هند آن را «گل بهرمانی» خوانند و رنگی در غایت صرخی با کمال طراوتی دارد، ~~چنانکه هیچ لون صرخی بدان نماند، و آن لون میان صرخی لون اخگر ms028 آتش و صرخی ~~دانهآ انار وشرخی ارغوان است. ~~و در عهد خلفاای] راشدین یک مثقال از یاقوت بهرمانی به هزار دینار میخریدهاند، و ~~بعضی در مفرح خاص ترکیب میکرده[اند] که هیچ نوع را در تفریح آن خاصیت نیست. ~~و سبب آنکه درین روزگار از آن نوع کم است این است. و هیچ نوع را از انواع یاقوت ~~آن قیمت نبوده است که آن را. و درین روزگار از آن نوع کمتر دیده میشود و نادرست، ~~مگر به احیانی پارهها ای] به غایت خرد، و عزت وجود این نوع ظاهرست. PageV01P082 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0037.png) # و نوع دوم از طبقهآ [یاقوت] صرخ که به درجه[ای] نازلترست از بهرمانی «رژمانی» ~~است [و رمانی] از بهر آن میگویند که رنگ آن مانند دانهآ [انارست] در طراوت و آبداری، ~~و آن نوع به قیمت [کم از] بهرمانی باشد، و گذشت بهرمانی هیچ نوع را قیمت [155 ق] ~~بیش ازو نیست. و خواص و اثر و فعل او همچو خواص و اثر و فعل بهرمانی است. ~~و طبقهآ سهام که نازکتر از رمانی است آن را «ارغوانی» خوانند، و ارغوانی این نوع را ~~بدین سبب خوانند که رنگ این مانند رنگ ارغوان است، و قیمت یاقوت ارغوانی کمتر ~~بود از رمانی. # طبقهآ چهارم «وردی» است. وردی بدان سبب می خوانند که رنگ آن نزدیک باشد به ~~رنگ گل ورد1، و از این نوع بیشتر باشد و عزیز الوجود نبود. # و بعضی ازین نوع به کبودی گراید و آن را قیمت کمتر از لعل باشد و آن را «بنفسجی» ~~خوانند و رنگ آن نزدیک باشد به رنگ بنفشه. # و هم ازین نوع نوعی دیگرست که آن را «جمری» خوانند و رنگ آن را به اخگر2 آتش ~~تشبیه کردهاند. # و نوعی دیگرست که آن را «لحمی» خوانند و آن رنگ وردی باشد گرفته. # و ازین انواع چندان که در لون و قیمت تنزل3 میکند در اثر و خاصیت نازلتر میشود. ms029 # و آنچه از این انواع که برشمرده [162 ق] آمد به وزن بیشتر باشد و به رنگ و طراوت ~~و صفا و قدر کاملتر بود و بی عیبتر باشد قیمت و خاصیت و اثر و منفعت آن بیشتر بود. # خلیل بن احمد گفته است که اشرف انواع یاقوت صرخ یاقوت بهرمانی است، و ~~بهرمانی نوعی است از گل معصفر و آن را تشبیه به گل عصفر می4کنند که گل عصفر ~~چونتر باشد لون صرخی باشد که به لون زردی زند و چون خشک شود گوشت رنگ ~~بود. لکن بدان تشبیه میکنند که چون رنگرزان آب گل عصفر را حاصل کنند به طریقی ~~مشهور که ایشان را هست. بعد از آن آب ناردان با آب [کشتهآ]5 زردالوی ترش بر وی PageV01P083 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0042.png) ~~افکنند رنگی حاصل آید در غایت صرخی و طراوت و صفا که در خراسان آن را لون ~~خلوقی خوانند. هرگاه که لون بهرمانی گویند مراد آن لون باشد. ~~و جماعتی گفتهاند غایت یاقوت صرخ رمانی است، و قومی دیگر غایت لون یاقوت ~~صرخ را لون ارغوانی نهادهاند. # و باشد که در یک پاره یاقوت [160 ق] جملهآ رنگها[ی] یاقوت جمع باشد، چون ~~صرخی وزردی و کبودی و سپیدی و وردی1 و غیر آن، و این نادر بود. اما چون افتد آن را ~~قیمتی زیادت نباشد به سبب آنکه بیطراوت باشد. و چون آن را به آتش برند جمله ~~رنگها ازو بشود و سپید گردد، مگر صرخی که بماند. ~~و از جمله لونهاای] یاقوت لون صرخ است که چون به آتش رسد زیادت گردد و ~~نقصان نپذیرد. # و جوهریان بغداد چنین گویند که لون یاقوت صرخ دو طرف دارد: یکی در غایت کمال ~~مطلوب و علو که ورای آن نتواند بود، و دیگر به درجهآ رذالت2 که بدان هیچ التفات ~~نکنند. ~~و شریفترین الوان یاقوت صرخ لون رمانی است، پس بهرمانی، پس ارجوانی، پس ~~لحمی، پس جلناری، پس وردی. ~~و ms030 گفتهاند که لونی دیگر میان ارجوانی و لحمی است که آن را «بنفسجی» خوانند و ~~ظاهر آن است که بنفسجی و ارجوانی یکی است. ~~و اسامی این الوان به طریق فراست قومی و اهل هر بلادی و عصری به حسب رؤیت ~~[175ق] ولغت و عادت خویش نهادهاند و نسبت کردهاند به چیزی. چنانکه اهل عراق ~~درجهآ اعلا3 در قدیم بهرمانی را نهادهاند، و در خراسان رمانی. ~~و جماعتی گفتهاند که لون بهرمانی و رمانی هر دو یکی است و ظاهر آن است که فرق ~~است. ~~و یعقوب اسحق کندی می گوید که بهترین الوان یاقوت صرخ لون بهرمانی است و لون PageV01P084 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0039.png) ~~یاقوت بهرمانی چنان است که صحیفه[ای] از نقرهآ خالص بگیرند و آن را بیفروزند و ~~قطره1آ خون گرم از خون شریان2 بر وی چکانند آن لون که حادث شود لون یاقوت ~~بهرمانی است. # و یعقوب اسحق کندی ابتدا به لون وردی کردست به سبب آنکه وجه طبیعی آن است ~~که از لون بیاض الوان ترقی میکند تا به سواد رسد که غایت الوان است ولون جمری و ~~بنفسجی را فوق او نهاده است، و عصفری را فوق بنفسجی نهادست، و رمانی خالص را ~~فوق او، و درجهآ اعلا3 بهرمانی نهادست. # و این جمله الوان که برشمرده شد مختلف میگردد و فضیلتی و رذالتی [175 ق] ~~میپذیرد به حسب طراوت رنگ و شدت و ضعف آن و آبداری و شعاع و پاکی از عیوب ~~و قدر وزن وبلاد ووقت. # و نصر4 جوهری هم ابتدا از بیاضی کند که اندک مایه آمیخته باشد به صرخی، پس ~~بالای [آن]5 وردی تمام رنگ چنانکه لون گل صرخ دارد، پس بالای آن معصفری، پس ~~بهرمانی صافی روشن، پس جمری و درجهآ اعلا1 جمری را نهادست، و رمانی و جمری ~~را یکی نهادست. # و گفته بهرامی گل بوستان افروزست که آن را به تازی «عندم» خوانند، و کوکب مریخ ~~را بهرام به سبب ms031 آن خوانند که لون او نزدیک است به لون گل بهرمانی. # و ابوحنیفهآ دینوری آورده است که در لغت بعضی از عرب است که «عندم» نام گلی ~~است صرخ در غایت صرخی، چنانکه با سیاهی زند. # و در دیوان الادب آورده که «عندم» نام «دم الاخوین» است که به پارسی آن را «خون ~~سیاوشان» خوانند و آن نبتی معروف است و آن را چون بجوشانند آب آن در غایت ~~صرخی ازو بیرون آید. # و ارجوانی [185 ق]گفتهاند که گل ارغوان است، و گفتهاند که ارجوانی غایت صرخی PageV01P085 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0044.png) ~~است، و گفتهاند ارجوان لون قرمزی است. # و گفتهاند که لون لباس قیاصرهآ روم است که از قرمز میکنند، و قرمز کرمی است در ~~غایت صرخی در جزایر دریاهای روم، ملاصق درختان آن، و لباس قیاصره را بدان رنگ ~~میکنند. و آن صرخی است در غایت طراوت، چنانکه هرگز لون او به هیچگونه تباه ~~نشود. # یاقوت صرخ مفرحی است و طبیعت و مزاج او گرم خشک است، و در تفریح او را ~~اثری عظیم است. دل را قوت دهد و روح را تربیت کند و حرارت غریزی را برافروزد و ~~جملهآ قوتها[ی] حیوانی را مدد کند. # و هر که یاقوت صرخ را با خویش دارد از علت طاعون - عیاذا بالله - ایمن شود، و ~~فساد هوا که آن را وبا خوانند در آن کس که با وی یاقوت صرخ باشد کار نکند. # و امور معیشت بر آن کس که یاقوت صرخ دارد با خویشتن سهل بود، و نیاز و ~~درویشی را به وی راه نبود، و در چشم خلایق [185 ق] باهیبت باشد، و اگر حاجتی به ~~کسی بردارد آن حاجت به زودی روا شود. # و آتش یاقوت را نیست نتواند کرد، و طبایع دیگر چون هوا و آب و خاک صورت ~~جوهری او را فساد نتواند داد. # و هر که یاقوت در دهان گیرد به خاصیت دل را قوت دهد و ms032 فرح آرد و تشنگی ببرد. ~~و هیچ جوهر دیگر او را نخراشد الا الماس، و یاقوت جمله جوهر را بتراشد. ~~و مزاج یاقوت صرخ به مزاج زر نزدیک است، بدان سبب که طبایع صورت زر را ~~نیست نتواند کرد. ~~وهمچنین حکم یاقوت همین است، الا آنکه یاقوت به کوفتن خاکی شود و صورت ~~وی باطل شود و صورت زر به هیچ وجه باطل نشود. ~~ویاقوت صرخ را با خویشتن داشتن اثری عظیم است در قضاای] حوائج PageV01P086 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0041.png) # و جوهریان یک اعتبار شناختن یاقوت را بدان کنند که ثقیل باشد و ثقیل ترین جملهآ ~~جواهر یاقوت است، و هیچ جوهر که در حجم برابر یاقوت باشد به ثقل به او نرسد. # و در کتاب خواص ارسطاطایس آورده است که اگر یاقوت صرخ را [192 ق] در آتش گرم ~~کنند گرمی به افراط صرخی او زیادت شود و طراوت رنگ او بیشتر شود. # و اگر پاره [ای] یاقوت باشد که رنگ او به غایت نبود در صرخی و در وی نقطهها[ی] ~~صرخ باشد چون آن را در آتش نهند و گرم کنند چنانکه رنگ او ارنگ]1 اخگر آتش شود ~~صرخی آن نقطهها در اجزاء آن پاره یاقوت منبسط شود و رنگ و طراوت آن زیادت ~~شود. # عیب اول آن است که نقطهها [ی] سیاه باشد مثل دانهآ سفندان [که]با جوهر یاقوت در ~~اصل فطرت بیامیخته بود، و بیشتر بدین سبب باشد که در قدیم سوراخهای باریک بسیار ~~به پارهها[ی] یاقوت فرو کرده باشند تا آن سیاهی یا سپیدی در آن سوراخها آید و آن ~~عیب از وی برود و هر دو رنگ آن بر دیگر جوانب بدواند و [آن را]1 «انمسه»2 خوانند، و ~~این جنس در یاقوت صرخ بیشتر باشد. # و جماعتی از جهال گمان برند که آن سوراخهای خورد کرم خوردگی است، و علت ~~[195 ق] آن ندانند که چندان سوراخهای خورد و باریک به چه سبب کردهاند، و باشد ms033 که ~~سوراخ به سبب آن کرده باشند که یاقوت کمرنگ بود. چون سوراخ بسیار کنند و به رنگ ~~بجوشانند رنگ در اندرون آن سوراخها شود و بر جملهآ اجزاء آن بتابد و رنگینتر نماید. # و باشد که در اندرون یاقوت تجویفی باشد و هوائی در وی بود. آن را سوراخ کنند تا ~~اگر وقتی برای امتحان در آتش برند نشکند که خاصیت هوا آن است که چون حرارت ~~زیادت بر وی مستولی شود صورت آتشی قبول کند، به حکم طبیعت طلب مرکز خویش PageV01P087 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0046.png) ~~کند. بدین سبب بشکند. # و باشد که در میان یاقوت سپیدی باشد مثل طلق یا سنگ گچ یا مثل نمک که جرم آن ~~به غایت سپید بود، و هرچه ازین جمله بر ظاهر یاقوت باشد به حک آن را بر توان گرفت ~~تا اگر نزدیک باشد به ظاهر به حفری که حکاکان آن را «بکتش»1 گویند، خیزد و پاک ~~شود. # دیگر در بعضی [203 ق] از یاقوت چون غمامه[ای] بود که با جوهر آن آمیخته باشد و ~~لون آن بر جملهآ اجزاء آن می تابد و آن هم اگر بر ظاهر سطح آن باشد به حک اصلاح توان ~~کرد و اگر غایب باشد در اندرون، آن را هیچ حیله نباشد. # عیب دیگر اختلاط سنگ غریب باشد با جوهر یاقوت، هر رنگ که باشد در اصل ~~فطرت، و چون رنگها بسیار باشد آن را «حرملیات» خوانند. # دیگر عیب ثقبت2 بود، و ثقبت شکستگی بود که از هم جدا نشده باشد. و باشد که ~~ثقبت به سبب زخمی یا آسیبی بود که رسیده باشد و آن ثقبت پدیدار آمده بود. و باشد ~~که طبیعی بود و در اصل همچنان بوده باشد. و ثقبت عیبی بزرگ باشد در جملهآ جواهر. # دیگر اختلاف لون بود، چنانکه در بعضی اجزاء الوان بیشتر یا کمتر بود، و بدین سبب ~~«ابلق» نماید و این نیز عیبی بزرگ است. # دیگر عیب سوراخ است. ms034 یک سبب گفته شد، سبب دیگر آن است که در قدیم جملهآ ~~جواهر را، خاصه یاقوت [200 ق]3 را عزتی تمام بوده است. سوراخ به سبب محافظت ~~کردهاند. و در قدیم رسم مرصعگری و ترکیب نبوده است، به ضرورت سوراخ میبایست ~~کرد تا آن را بر دست و گوش و گردن بندند. ~~و در سوراخ عیبی بزرگ است و با خطر. اگر چنانکه کسی را دشمنی باشد، یا کسی ~~قدری زهر هلاهل در سوراخ کند اگر در دهان گیرد به سبب حرارت و تری دهن آن زهر ~~در آن سوراخ حل شود و به گلو فرورود، آن کس هلاک شود. PageV01P088 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0043.png) ~~و عادت اغلب جوهریان آن باشد که چون جوهری به دست گیرند در دهان اندازند، ~~خاصه جوهری را که وی را جلا دادن حاجت بود. # و فایدهآ در دهان نهادن آن باشد که چون تر شود به آب دهن اگر رنگی غریب یا ~~[غیر اطبیعی به وی داده باشند حالی ظاهر گردد و ثقبی که باشد پدیدار آید و معلوم شود ~~که آن جوهر جلا داده چگونه خواهد بود. # چون تصرفی در وی کنند بعد از تصرف [315 ت] حکاکی قیمت آن چند تفاوت ~~خواهد بود که باشد که آن یاقوت و لعل و زمرد که آن را به سبب مرور ایام و مصادمت با ~~همدیگر جلای آن برفته باشد و قیمت آن کم نماید، و چون جلاء دهند در قیمت اضعاف ~~آن تفاوت کند. و معرفت آن حال جز بدان نتواند بود که آن را در دهان گیرند تا آنچه در ~~باطن آن جوهر باشد ظاهر گردد. # پس بدین سبب مذکور سوراخ در جملهآ جواهر عیب بزرگ است، و هر جوهری که ~~آن را سوراخ نباشد قیمت آن زیادت باشد. # دیگر آنکه سوراخ رنگ1 جملهآ جواهر که شفاف بود کمتر کند به سبب خلاء که ~~حادث شود. # از اشباه یاقوت سرخ نوعی است که آن را «کرکند» ms035 میخوانند و آن جوهری اصم ~~است، یعنی شفاف نیست و تیره رنگ است و قیمت آن جوهر چون قیمت یاقوت اکهب ~~است. ~~و بهترین کرکند نوعی است که رنگ آن نزدیک است به رنگ یاقوت سرخ عصفری. ~~و نوعی دیگرست لحمی رنگ [322 ت]که آن را جلای یاقوت توان دادن. ~~و نوعی دیگرست زردرنگ که جلای وی کم از جلای یاقوت باشد و به دشواری جلا ~~گیرد. PageV01P089 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0048.png) ~~نوعی دیگرست نیک به سبب رنگ آن، چون رنگ نمک غوری سرخ بود، و آن نوع ~~البته جلا نگیرد و احسن انواع کرکند [است]. ~~و شاید که این انواع را هر یک را علیحده به حسب رؤیت هر قومی نامی نهاده باشند. ~~و شبهی دیگرست که آن را «گربز» خوانند و آن نوع مانندگی تمام دارد به یاقوت ~~سرخ. ~~و گفتهاند از این نوع جوهر گربز شبه جملهآ انواع است از یاقوت و آن شبهی است که ~~بر بیشتر از جوهریان مشتبه شود و تمییز میان آن دشوار بود. ~~و گفتهاند که اشباه یاقوت چهارست: کرکند و کرکهن و جربز1 و بنفش ذهبی، و یاقوت ~~این جمله را بخراشد و این انواع هیچ کدام یاقوت را نتواند خراشیدن. ~~ولون کرکهن سرخی است که با سیاهی میزند و به آفتاب اندک مایه شفاف نماید. ~~و ازین انواع هیچ کدام در آتش پایدار نبود. ~~و ازین [انواع]کرکهن زرد باشد و خلوقی [320 ت] و فستقی و آسمانگون بود، و ~~باشد که در پارهای از کرکهن این الوان جمع باشد مثل بوقلمون. ~~و آنچه از آن زردرنگ بود به یاقوت زرد نزدیک است و جلای این جمله جلای ~~یاقوت است، الا آنکه به غایت طراوت نرسد. ~~و بنفش ذهبی شبهی عظیم دارد به یاقوت بهرمانی، و فرق میان یاقوت و بنفش ذهبی ~~آن است که رنگ یاقوت چون رنگ آتش صرف باشد، و رنگ بنفش چون رنگ آتشی بود ~~که با دود آمیخته بود. ms036 ~~وکرکند وکرکهن و جربز و بنفش به وزن کمتر از یاقوت باشد، و جلای این انواع آن ~~شعاع نبود که یاقوت را. ~~و امتحان یاقوت و اشباه آن آن است که یاقوت خالص این اشباه را بتراشد و به هیچ ~~وجه یاقوت ازین اشباه منفعل نشود، و آنها به آتش البته صبر نتوانند کرد، چنانکه یاقوت. ~~و یعقوب کندی می آورد در کتب خویش که در قدیم این اشباه را به قیمت یاقوت ~~می فروختند. PageV01P090 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0045.png) # او ایوب الاسود البصری این اشباه می فروخته است]1 به نرخ یاقوت به خزانهآ خلیفهآ ~~بغداد، مهدی - رضی الله عنه - تا عون العبادی که جوهری حاذق بود در عهد مهدی، او بر ~~آن واقف شد و این اشباه را امتحان کرد و دلیل نمود که [335 ت] آن یاقوت نیست، شبه ~~یاقوت است. و هرچه در خزانه یاقوت بود و اشباه آن برون آوردند و امتحان کردند. آنچه ~~یاقوت بود در آتش تباه نشد و متفتت نگشت و آنچه کرکهن و کرکند بود و غیر آن جمله ~~تباه و متفتت گشت، و بعد از آن آن یاقوتهائی [را] که امتحان کرده بودند «یاقوت عونی» ~~خواندند، یعنی عون العبادی آن را امتحان کرده است. # و در کتب چند نوع دیگر آوردهاند از اشباه یاقوت و آن را نامهای مختلف [باشد] ~~چون «افلح» و «سندیای»2 و غیر آن، و این جمله معروف نیست و در زمان ما آن را کس ~~ندیده است. # و نوعی است از شبه یاقوت اکهب که آن را «اسبسین»3 خوانند و او را قیمت نباشد و ~~شفاف و باطراوت نبود و در آتش خاکستر شود و از آن نوع بسیار افتد. # و نصر بن یعقوب گوید که اشباه یاقوت چهارست: کرکهن و کرکند و جربز و بیجادهآ ~~ذهبی. # و در جمله انواع یاقوت شبه جربز هست، چون زرد و اکهب و وردی و غیر آن. # و تمییز میان انواع یاقوت و ms037 جربز جز به آتش نتوان کرد، و یاقوت خالص آن را حک ~~تواند کرد [335 ت]، و آن یاقوت خالص را حک نتواند کرد. ~~و نوعی دیگرست که آن را «افلح» خوانند، اما آن معروف نیست و در سیر4 ما ~~ندیدهاند. والعلم عندالله. PageV01P091 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0050.png) ~~هندست در حدود مذکور در شرح یاقوت سرخ. ~~و بهترین یاقوت زرد آن است که لون زردی زرد باشد، چنانکه با سرخی جلناری ~~میزند، بعد از آن مشمشی که لون او فروتر از آن بود1. بعد از آن شمعی، چنان باشد که ~~ازرد بود شفاف، نه چون گرفته رنگی. بعد از وی ترنجی. بعد از وی تبنی و لون تبنی ~~احسنالالوان است از یاقوت زرد، و فروتر از آن لونی باشد که نزدیک بود به بیاض. # و یاقوت2 زرد را در مفرحات ترکیب میکنند، بدان سبب که در وی تفریحی است. # و در قدیم قیمت یک مثقال از آنچه برتر ممسوح بی عیب بود و چنانکه رنگ آن در ~~غایت کمال باشد به صد دینار میخریدهاند، و قیمت به حسب عیوب و تفاوت رنگ ~~تفاوت میکند تا به درجهای که یک مثقال به دیناری باز آید. # و شبه یاقوت زرد لعل زرد باشد، و میان هر دو فرق توان کرد به جلاء نوری و به ~~طراوت و آتش نیز امتحان توان کرد، چنانکه در اشباه یاقوت صرخ گفته شد. ~~وکرکهن3 زرد نیز باشد که مشتبه شود با یاقوت زرد، و هرچه ازین جنس رنگینتر و ~~صافی تر و براق تر و به قدر و شکل خوب تر و بی عیبتر باشد قیمت آن زیادت، و هرچه ~~در یاقوت صرخ عیب باشد، در یاقوت زرد نیز عیب باشد. # و یاقوت زرد را بدان سبب از یاقوت صرخ4 در مرتبه فروتر مینهند که لون صفرت از ~~روی طبیعت از لوازم آفت رسیدگان و ترسیدگان5 و بیماران است. # یاقوت کبود را «اکهب» خوانند و «کحلی» نیز خوانند. معدن ms038 این - چنین آوردهاند در ~~کتب متقدمان که در حدود زمین سرندیب6است، و مرتبهآ [او]7از روی خاصیت و مزاج و ~~قیمت از یاقوت صرخ فروتر است. ~~ویاقوت کبود عزیزالوجود نیست، و رغبت بدان کمترکنند، و سقط از آن نوع در میان PageV01P092 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0047.png) ~~مردمان بیشتر از آن [بود]1 که نیکو با طراوت، و بدان سبب یاقوت اکهب را ادنی یاقوت ~~نهند که لون کهوبت از عوارض مخنوقان و ملطومان است و نشان حزن و اندوه و مناسب ~~با مادهآ سودایی که روح را کدر گرداند. # و یاقوت اکهب را چنانکه جمله انواع یواقیت را از روی لون مراتب مختلف است و ~~بهترین این نوع طاوسی است، و بعد از وی آسمانگون، و بعد از وی نیلی و کحلی، و لون ~~کحلی شفاف نبود و نفطی رنگی باشد نیز تا به درجهآ سیاهی رسد. بعد ازو آبگون، و این ~~لون آخر مراتب کهوبت است. # و قیمت یک مثقال طاوسی که بی عیب و با طراوت و تمام قد و ممسوح باشد ده دینار ~~(215 ق] بود، و قیمت به حسب رنگ و طراوت [و[1 عیبناکی تنزل میکند تا به دانگی ~~باز آید. # و نصر بن یعقوب می گوید فضیلت یاقوت اکهب به فضیلت لون وی است، و اول مرتبهآ ~~وی آسمانگون است، بعد از آن ازرق، بعد از آن لاجوردی، بعد از آن نیلی، بعد از آن ~~کحلی. و ذکر طاووسی نمیکند و گمان آن است که لاجوردی را قایم مقام وی نهادست. # و یعقوب اسحق کندی میگوید که باشد که با یاقوت آسمانگون زردی آمیخته بود. و ~~چون آن را در آتش برند نخست زردی از وی برود، و اگر بیشتر در آتش بدارند کهوبت ~~برود. و از آنجا معلوم میشود که کهوبت و زردی در آتش نقصان میگیرد. # و فضیلت یاقوت صرخ بر انواع یاقوت دیگر از آن است که به هیچ حال در آتش لون ~~صرخی نقصان نمیگیرد، بل ms039 که زیادت میشود. # و هم یعقوب اسحق میگوید که من از یاقوت بالای چهل مثقال بیش ندیدهام. ~~و چنین آورده است که در خزانهآ خوارزم3 یاقوت پارهای [بود]3 به وزن کمابیش ~~شست مثقال [229 ق]، رنگ آن میان آسمانگون و کحلی که از آن صورت زنی ساخته ~~بودند. زانو پیش سینه آورده و زنخ بر زانوها نهاده و دستها به روی هر دو ساق و انگشتان PageV01P093 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0052.png) ~~برهم افکنده. ~~و یاقوت اکهب بیشتر موجود است از جملهآ انواع یواقیت، و وزن آن چون با مساوات ~~حجم یاقوت صرخ نسبت دهند، یاقوت اکهب گرانسنگتر باشد به بسیاری. # ویاقوت [اکهب]1 اتقل از جملهآ یاقوت حجری است. # و خاصیت یاقوت اکهب آن است که در روشنی شمع صرخ نماید. و چون سرکه را در ~~یاقوت کبود مالند در حال درو اندک مایه صرخی عارضی پیدا شود. و باشد که در لون ~~یاقوت آسمانگون اندک مایهآ زردی باشد. چون به آتش برند آن زردی از وی برود، و ~~چون آتش زیادت بود در لون کهوبت نقصان پیدا شود. ~~و یعقوب اسحق کندی میگوید که یک پاره یاقوت اکهب دیدم به وزن چهل مثقال و به ~~وزن بیش ازین ندیدم، و سپید هم بدین وزن دیدم. ~~و آوردهاند که نوعی است از انواع اکهب که آن را «اقله»2 خوانند و بترین3 این انواع آن ~~است. اما آن نوع [229 ق] معروف نیست و درین روزگار ندیدهاند، و ذکر آن در کتب ~~مشهور است. # و از انواع یاقوت نوعی4 است سبزرنگ و درجهآ ادنی آن بر لون سپیدی است که ~~اندک مایه با سبزی زند که آن را «زیتی» خوانند. بعد از آن فستقی است، بعد از آن نفطی. ~~و درجهآ اعلی چنانکه در اکهب گفته شدست سوادست. # و قیمت این نوع پس به قیمت اکهب نرسد. و جوهر آن نزدیک است به جوهر ~~جمست، الا آن است که آن لون تیره است و طراوتی ms040 زیادت ندارد و معروف و ~~مشهورست در میان جوهریان. # و بیشتر حکاکان و جوهریان این جنس را «یشب سبز» خوانند و یشب سبز نیز هست، PageV01P094 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0049.png) ~~الا فرق میان یشب سبز و یاقوت آن است که جلا[ی] این نوع جلا[ی] یاقوت است و ~~جلاای] یشب سبز جلاای] یشب سپیدست. و یشب به چرخ چنار و جلاای] عقیق جلا ~~گیرد، و این شبه یاقوت بدان جلا نگیرد. # و شبهی دیگرست که آن را «عینالهر» خوانند، و این انواع مانند «چشم گربه» بود و ~~عزیز الوجودست، [233 ق] هرچند طراوتی زیادت ندارد. ~~و در روزگار خلفای قدیم از آن نوع به قیمتی هرچه تمامتر میخریدهاند و آن را ~~رواجی و عزتی تمام بوده است به درجهای که قیمت آن بیشتر از قیمت یاقوت صرخ ~~بودست به سبب عزت وجود. # و آوردهاند که یاقوت سیاه1 هست. گمان آن است که این نوع اکهبی باشد تیرهرنگ. # یاقوت سپید دو جنس است: یکی سپید صافی مثل بلور در صفا و روشنی و برق3، و ~~دیگر سپیدی کوفته که آن را «اصم» خوانند. ~~و باشد که یاقوت سپید را سوراخ کنند و به رنگ یاقوت صرخ بجوشند، آن رنگ در ~~آن سوراخها شود و اثری بماند و آن رنگ بر جملهآ اجزاء آن تابد و اندک مایه صرخ رنگ ~~شود. و همچنین اگر در رنگ نیل بجوشانند رنگ اکهب گیرد. # و آن یاقوت سپید نوعی است که در میان آن غمامه باشد که به زیادتی نور قمر زیادت ~~میشود و به نقصان نقصان میگیرد، و آن را «حجر قمر» خوانند. ~~و نوع دیگرست که گویی قطرهآ آب در میان [230 ق) آن میگردد و این جنس در زمین ~~هندست. # و یاقوت سپید در صلابت و ثقل معادل انواع دیگرست و با آتش پایدار بود. # و در بعضی احجار که آن را به مبرد نتوان سود به یاقوت سپید سوراخ توان کرد. و ~~شبه الماس میسازنداز ms041 یاقوت سپید چنانکه بر بیشتر از جوهریان مشتبه شود. PageV01P095 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0054.png) ~~و از خواص یاقوت سپید آن است که در دهن گیرند حالی دهن را سرد کند و تشنگی ~~را بنشاند. # و اگراز یاقوت سپید پارهآ بزرگ باشد گرد آن قطرات بر وی مینشیند، چنانکه چون ~~اوانی سپیدروی را پریخ کنند قطراتی بر وی نشیند. و علت آن آن است که هوایی که ~~ملاصق آن انا بود به سبب غلبهآ برودت آب شود. در یاقوت سپید همین علت هست، و ~~اگر آن آب را بگیرند به کسی دهند که او را تب محرق باشد در تبش گسارد1 و افاقتی ~~حاصل شود. # جمله انواع یاقوت را به یک طریق جلا توان داد، و طریق جلا دادن یاقوت آن است که ~~یاقوت [243 ق] را [که]2 جلا برفته باشد یا به اول که ازکان بیرون آورده باشند آن را به ~~لک3 بر سر چوبی بندند و به چرخ حکاکان که آن را از لک و سنباده ساخته باشند اندکی ~~بسایند تا املس شود. بعد از آن سنباده را خرد بسایند و بر روی چرخ سرب آن را ~~می سایند تا خشونت و درشتی4 به سبب زخم چرخ که در روی آن باشد برود و به غایت ~~نرم شود. چون نرم شد جزع را بسوزند و خرد بسایند و آن را به روی چرخ مس میسایند ~~و اندک اندک از آن جزع سوده که آن را جلا[ی] یاقوت گویند بر روی چرخ مس میکنند ~~تا صیقل شود و جلاگیرد. چون به غایت براق شد آن را از سر چوب بازکنند و در آب ~~گرم [انهند]2 و قدری قلی بجوشانند تا اثر سیاهی که به سبب سودن قبول کرده باشد از آن ~~برود و پاکیزه شود، و یک کرت دیگر به آب گرم و صابون بجوشند و به آب پاکیزه ~~بشویند. # اگر یاقوت صرخ باشد بگیرند قدری بقم لامری و روی آن را بتراشند ms042 [240 ق] و ~~پارههای خرد کنند و در دیگ سنگین خرد نهند و قدری آب خوش در آن دیگ کنند و PageV01P096 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0051.png) ~~بجوشانند تا رنگ بقم به تمامت در آن آب شود. چون تمام جوشیده شود آن بقم پارهها ~~را از آن آب بر آرند و آن آب را لختی دیگر بجوشانند تا قوامی اندک بگیرد. پس قدری ~~شب یمانی بر آنجا افکنند و در آن کوشند که به قدر معتدل باشد تا رنگ را زردفام نکند. ~~پس این یاقوت پاره را در آن رنگ افکنند و لختی دیگر بجوشانند. پس دیگ را نگوسار1 ~~کنند چنانکه یاقوت پارهها در زیر آن دیگ شود، و بگذارد2 تا سرد شود و خشک شود. ~~بعد از آن رنگ زیادتی را از آن بسترند. رنگی صرخی در نگینها و سوراخها و زوایا[ی] ~~آن شده باشد و رنگ بر اطراف آن تافتن گیرد. و بدین سبب رنگیتر نماید. # و اگر یاقوت زرد بود که آن را جلا دهند آن را به زعفران بجوشند، و یاقوت اکهب را ~~چون جلاء دهند بجوشانند به قلی و صابون، و بعد از آن در آب خوش و در کف نیل ~~بجوشانند تا رنگ به زوایای3 و ثقب آن فرو شود [256ق] و لون آن بر جملهآ اجزا [ی] آن ~~میتابد. # لفظ ممسوح وعجمی بر هیچ جوهر اطلاق نکنند مگر بر یاقوت ولعل، ولفظ ~~ممسوح و عجمی اعتباری است از روی شکل جواهر. # ممسوح آن را گویند که سوده[بود]5 بر شکلی از این اشکال معین که بر شمرده ~~خواهد شد بود: مدور یا مربع یا مسدس یا مثمن. ~~مدور از دو نوع باشد: مدور حقیقی و مدور طولانی که آن را «مضرابی» خوانند در ~~اصطلاح6 حکاکان وجوهریان. ~~و مربع نیز دو نوع باشد: یکی مربع حقیقی یعنی که اضلاع آن متساوی باشد و آن را ~~ستوده ندارند، و هریک که بر آن شکل بود قیمت آن به نسبت با ms043 نگینی دیگر که جوهر و ~~وزن یکی باشد اما به شکل مربع مستطیل بود بیشتر از آن نگین بود که به شکل مربع ~~حقیقی بود. PageV01P097 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0056.png) ~~و جمله نگینها ای] ممسوح ذو اضلاع چون مربع و مسدس و مثمن چنان باید که ~~گوشههای آن تیز باشد، یعنی که نقصانی نباشد، به سبب آن که گوشهآ تیز و آن که نقصانی ~~دارد در قیمت [255 ق] تفاوت بسیار باشد. ~~و مربعات را چون به سبب نگین همچو روی آن سوده باشد از چهار طرف و بلندی با ~~میان آورده، آن نسبت ارا] «تدرج» گویند، و میان ممسوحی مربع نسبت تدرج با ممسوح ~~که نسبت آن برین وجه نبود که یاد کرده شد، یعنی تدرج نباشد، تفاوت بسیار بود در ~~قیمت. ~~و هرچه مثمن و مسدس باشد و پشت1 آن را هم به عدد اضلاع آن را سوده باشند در ~~بلندی آن را «رحرخ»2 گویند در اصطلاح جوهریان، و هم تفاوت بسیار باشد میان آن که ~~نسبت آان] نگین برین شکل نباشد در قیمت. # و هرچه مدور و مضرابی3 [و جدرانی]4 را که پشت آن مقبب5 باشد و بلند، قیمت آن ~~زیادت باشد از آنکه نه برین وجه بود. # و آنچه نه ممسوح باشد آن بر دو قسم شود، یا همچنان [که]4 از معدن بیرون آمده ~~باشد بگذاشته باشند و در آن تصرف نرفته باشد آن را «عجمی» خوانند، و آنچه در آن ~~تصرفی کرده باشند اگر نگین باشد روی آن را هموار کرده باشند یا مقبب5 سوده، یا اگر ~~پاره[ای] باشد از یاقوت یا لعل آن را «یاقوت سای»6 [26 ق] خوانند، و میان یاقوت ~~«سای»6 و «عجمی» در قیمت تفاوت باشد، و یاقوت سای7 به قیمت زیادت باشد از ~~عجمی. PageV01P098 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0053.png) ~~تغیر احوال خلق وکثرت و قلت، آنکه موجب عز و دولت باشد، میکردد. # اما آنچه از قیمت یاقوت معلوم است به اضافت به روزگار ما و شهرمانی ms044 م چین ~~حکایت کردهاند آن را متقدمان که قیمت یک مثقال از یاقوت بهرمانی ممح غیت ه ~~ورای آن نتواند بود دو هزار دینار باشد، و قیمت نیم مثقال ششصد دینار بش. # و هر یاقوت که وزن آن دو مثقال باشد از آن جنس آن را قیمت معین نبشد. قیمت - ~~مفوض به رأی و اختیار مقومان وقت باشد. # و ممسوح را قیمت زیادت از یاقوت سای1 باشد، و یاقوت سای1 را قیمت ستحر ~~عجمی باشد، و شرح یاقوت سای1 و عجمی کرده شدست در فصل متقده. ~~و گفتهاند وزن یک تسو از یاقوت رمانی [265 ق] که ممسوح و بی عیب بشد یچ ~~دینار زر باشد، و قیمت دانگی که سدس مثقالی باشد سی دینار باشد، و قیمت تیم مختن ~~چهارصد دینار، و قیمت مثقالی هزار دینار، و قیمت یک مثقال و نیم دو هزر بشد. # و هیچ نشان ندادهاند که یاقوت بدین اوصاف بوده باشد درین روزگار که وزت آن یک ~~مثقال و نیم زیادت بوده است، به آنکه مثقال خود نادر بود که افتد، چتانکه دری که یک ~~مثقال بود نادر افتد. # و دانگ سنگی یاقوت در زیادت و وزن عزیزتر و شریفتر بود از دانگی مروارید. # و یعقوب اسحق کندی میگوید که بزرگترین یاقوت بهرمانی و رمانی به غایت کز که ~~دیدم به وزن بیش [از]2 یک مثقال و دو دانگ نبود. اما به حکایت شنیدم از معتمدان که ده ~~مثقال یاقوت سرخ3 دیده بودند، و از یاقوت وردی سی4 مثقال دیدم. # و نصر یعقوب گوید کمال یاقوت در تمامی رنگ و غایت آبداری و رونق و روشنی و ~~شعاع و دور بودن از عیبها باشد [275 ق] و علو در قیمت بیع استیفاای[5 این صفات ~~باشد. PageV01P099 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0058.png) ~~و در کتب جواهر آوردهاند که ملک سرندیب2 را پارهای یاقوت است بر مثال دستهآ ~~کاردی. وزن کمابیش پنجاه مثقال و هیچ کس خبر نداده است که به ms045 وزن آن یاقوت ~~دیدهاند. ~~و آوردهاند که در روزگار قدیم در معدن یاقوت غلافی یافتند بزرگ. چون آن را ~~بشکستند پاره[ای] یاقوت یافتند مثل صلیبی. ~~و درین روزگار3 معتمدان حکایت میکنند که مثل این پارهآ یاقوت صرخ بر تاج ملک ~~روم مرصع دیدهاند. ~~و آوردهاند که امیری بوده است از جملهآ امرای خراسان. چون مقام کرد آنجا پارهای ~~یاقوت صرخ مستطیل افتاد بر هیئت4 اسفال5، و آن را به هفت هزار دینار بخرید و آن پاره ~~پاره یاقوت معروف [یود] و آن را «جبل»6 گفتندی. چون آن را در دست گرفتندی هر دو ~~جانب آن از دست پیدا بودی. # و استاد ابوریحان آورده است که در قدیم در خزاین ملوک خوارزم پارهای یاقوت ~~اکهب بود لون آن میان آسمان [275 ق ] گون و میان کحلی، وزن آن زیادت از شست ~~مثقال. از آنجا صورت آدمی کرده بودند، دو زانو به سینه باز نهاده و زنخدان بر سر دو ~~زانو نهاده و دو دست بر دو ساق پای فرو کرده و انگشتان دست در هم افکنده. ~~زمرد جوهری است نفیس شریف، حجری معدنی. لون او سبز شفاف است، و از PageV01P100 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0055.png) ~~روی اصطلاح لغت آن را «زبرجد» اخوانند]1. # و زمرد به فتح راء و به ضم آن خوانند و به حرف دال و ذال خوانند. # و آن دو نوع باشد: بی رنگتر و دیگر تمام رنگ. و در هر نوعی دو طرف افراط و ~~تفریط از روی لون، چنانکه یک نوع که کم رنگ باشد آن را در خراسان «صابونی» گویند و ~~آن را قیمت زیادت نباشد و اخس2 جنس زمرد آن است و از آن نوع کم رنگتر. چنانکه ~~اول سپیدی باشد اندک مایه با سبزی زند، و همچنین بعضی رنگین تر تا نزدیک گردد به ~~نوع زمرد تمام رنگ. # و دیگر [289 ق] نوع که شریف است و آن را رنگی به کمال باشد آن را «سبز» گویند ms046 و ~~زمرد نیز گویند. # و ممکن که زمرد بر یک نوع اطلاق کنند و زبرجد بر دیگر نوع، و در آن وثوقی زیادت ~~نیست تا اسم زمرد بر نوع اشرف اطلاق کنند یا بر نوع اخس2. # و جنس اشرف از روی لون بر چهار نوع است: ذبابی و ریحانی و ظلمانی و سلقی. # نوعی دیگر آوردهاند که آن را «الواحی»3 گویند، و گفتهاند این نوع زمرد از آن نوع ~~الواح است که توریت بر آنجا نبشته بود که از آسمان جبریل به موسی - علیه السلام - ~~آورد. چنانکه مشهورست جوهر شکسته شد، پاره کردند و از آن نگینها ساختند. # و گفتهاند «ذبابی» نسبت به مگسی میکنند که لون پشت و شکم او سبز باشد به ~~غایت صفا و روشنی و طراوت، و نیکوتر انواع زمرد آن است. و هیچ نوع را قیمت زیادت ~~از آن نیست. و درجهآ اعلای لون زمرد آن است و هیچ نوع را آن عزت وجود نیست. # و گفتهاند «ذبابی» آن نوع را برای آن گفتهاند که با آن 4که در غایت لون است گویی که ~~شکل مگسی5 است متحرک و آن شکل به سبب کمال [280 ق]6 و غایت لون باشد که از ~~جملهآ اطراف شعاع لون به باطن میافتد از کثرت اجتماع اشعه آن هیأت حاصل شود. # و نوع دیگر که آن را «ریحانی» خوانند رنگ آن اندک مایه از ذبابی روشنتر و صافیتر PageV01P101 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0060.png) ~~باشد و درو آن نوع اجتماع اشعه نباشد که در ذبابی بود. و لون آن را به اسپرغم نسبت ~~کنند، وگفتهاند که لون زمرد ریحانی چون برگ تر باشد یا چون چوبک1 تر تازه باشد. ~~و جماعتی گفتهاند بهترین انواع زمرد ریحانی است و گذشت آن ظلمانی، و جماعتی ~~این نوع ظلمانی را به تصحیف دانستهاند و گمان بردهاند که «ظلماتی»2 است یعنی از ~~ظلمات آوردهاند و این مشهور شده است به درجه[ای] که بیشتر مردمان گمان برند که ms047 ~~زمرد و یاقوت را از ظلمات آوردهاند در عهد اسکندر و برین مثلها زنند [و] در شعرها ~~آوردهاند. # و هرکس که علم هیأت داند نزدیک او یقین باشد که در زمین ظلمات که گمان بعضی ~~از مردمان آن است وجود نیست، بل که موضعی باشد بر زمین که شش ماه شب باشد و ~~شش ماه روز. [375 ق] آن در موضعی باشد که قطب معدال]النهار بر سمت الرأس آن ~~موضع بود. پس در[ین]2 موضع پیوسته شش برج4 فوقالافق و شش [برج]) تحت الافق آن ~~باشد. اگر آن قطب که بر سمت الرأس باشد قطب شمالی بود از اول حمل تا آخر سنبله ~~فوق الافق باشد چون آفتاب درین برج باشد آن را غروب نبود، و چون آفتاب را غروب ~~نباشد در موضعی در مدتی معین در آن مدت همه روز بود. زیرا که حقیقت روز آن است ~~که آفتاب فوقالافق باشد و حقیقت شب آن باشد که آفتاب تحت الافق باشد و در شش ~~برج دیگر برعکس این. یعنی درین مدت چون آفتاب تحت الافق باشد در آن مدت شب ~~بود. و در چنین مواضع معدنیات تولد نکند و حیوان و نبات نباشد. پس ازین معلوم ~~می شود که این ظنی باشد خطا که یاقوت و زمرد از ظلمات آورده باشند در عهد سکندر. ~~و اگر «ظلماتی» بدان اعتبار گویند که در [وی]3 ظلمت باشد زیادت از آنکه در ذبابی ~~و ریحانی [است]3 این اعتباری باشد نزدیک به صواب. # و زمرد ظلمانی در جوهریت مثل ذبابی و حیوانی است [375 ق]5. اما ظلمانی را لون PageV01P102 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0057.png) ~~سیاهی غلبه دارد و قیمت آن برابر1 باشد به قیمت ذبابی و ریحانی. # و در بلاد فرنگ از آن نوع را به قیمت تمام بخرند و هیچ نوع دیگر را آن رواج و قبول ~~نباشد که این نوع را، به سبب آنکه رسم ایشان آن است بر یک2 انگشتری چند نگین ~~خرد هر ms048 یک مقدار ارزن - دانهای از یاقوت و زمرد - ترکیب کنند، و چون زمرد باشد لون ~~آن روشن بود. چون آن را نگینها[ی] خرد کنند لون آن بنماند و سپید گردد. آن جنس ~~نگین چون از زمرد ظلمانی کنند بدان سبب که آن نوع سیاه دل باشد، چون حجم آن خرد ~~کنند رنگین باشد. # و همچنین یاقوت بهرمانی به غایت رنگ، در آن دیار به قیمت هرچه تمامتر بخرند، ~~به جهت آن نوع نگینهای خرد که سازند. # و گذشت ظلمانی «سلقی» است. ولون آن را نسبت به برگ چگندر میکنند و در لون ~~آن اندک مایه زردی است با سبزی آمیخته. و این نوع به قیمت کم از آن سه نوع متقدم ~~است و از این نوع بعضی را رنگ گرفته3 بود و شفاف نبود و آن را «اصم» گویند و «زبدی» ~~نیز گویند و اخس4 این نوع آن است. و ازین نوع بعضی را «کراثی»5 خوانند و آن ~~کمرنگ[312 ق اتر باشد. # و جنس دیگر که آن را «صابونی»6 خوانند از آن نیز چند نوع باشد. بعضی صافی بود ~~و شفاف که چون آن را بشکافند و از آن نگینها کنند، و در زیر آن رنگی که یاد کرده ~~خواهد شد بنهند، رنگ مثل زمرد ریحانی شود و بهتر انواع صابونی آن است. # و نوعی دیگر باشد سپیدرنگ اصم، نه شفاف که آن خسیس7ترین انواع زمردست. # و نصر جوهری گفته است که خضرت عام است در جملهآ اجناس زمرد، و هیچ نوع ~~زمرد نباشد که نه درو نوعی باشد از سبزی، و آن چهار جنس باشد: PageV01P103 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0062.png) # اول آن، سبزی باشد تلخ با رونق و طراوت، رنگ آن چون برگ چندر1 تر و تازه بود. ~~آن را «سلقی» خوانند. # و جنس دوم، رنگ چون برگ مورد تر و خوید جو ترکه تازه باشد، و سبزی این جنس ~~اندک مایه از سبزی جنس اول کم باشد، و آن را «ریحانی» ms049 خوانند. # جنس سهام را لون سبزی باشد سبزاندک آب، آن را «مغربی» خوانند. از جهت آن که ~~اهل مغرب را بدان میل بود و آن جنس پسند کنند از جملهآ انواع زمرد. # و جنس چهارم را سبزی کمتر بود از اجناس متقدم، و شعاع ندارد و رونقی، و آن که ~~دیگر اجناس [31 ق] را بود این جنس را نبود. آن را «اصم» خوانند و درجهآ ادنی زمرد ~~این جنس است. ~~و اختیار از انواع زمرد آن نوع است که لون آن سبز سبز باشد2. هیچ لون دیگر به آن ~~آمیخته نبود و رگهاای] سپید و نقطههای سیاه و ثقب و سوختگی ندارد. و لون این ~~مختلف نباشد در سبزی، و شعاع و رونق آن به غایت بود و بی عیب باشد یعنی که ثقب و ~~غمامه و نمکه3 ندارد. # و هرچه در یاقوت عیب باشد در زمرد عیب بود، از آن معایب که یاد کرده شد. # و خرزات4 زمرد را «قصبات»5 گویند از بهر استطالت و تجویف را که تشبیه کنند به ~~قصبهآ جوفاء، چنانکه استخوان را که در آن مغز بود آن را «قصبه» گویند. و به نادر باشد که ~~نگینی زمرد باشد که آن را نه از قصبه کرده باشند. و هیچ کس پارهای زمرد6 صابونی ~~ندیده است عجمی، چنانکه در یاقوت یاد کرده شدست. # وگمان آن است که انواع زمرد در معادن خویش منبت7 بودست، چنانکه انواع بلور و ~~جمس8 که ما دیدیم و آن منبت است، و نوشادر نیز همچنین منبت است، و از جملهآ PageV01P104 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0059.png) ~~معدنیات است، و انواع سنگها[ی] جراحت منبت است. و به نزدیک شهر بخارا کوهی ~~است بس بلند بر سر آن کوه [322 ق] سنگ جراحت می روید. چون آفتاب بلند شود ~~هرچه مقدار یک انگشت شده باشد بشکند و آن معروف است. # و آن که زمرد صابونی1 اغلب قصبه است دلیل آن است که زمرد منبت بوده است، ms050 و ~~اگر به علت آنکه در طویلههای مروارید و غیر آن کشند طولانی و میان سفت کردهاند ~~بایستی به اشکال مختلف کردندی طولانی، برحسب پارههای آن که از معدن بیرون آمده ~~باشد. لیکن جملهآ انواع زمرد چه خرد و چه بزرگ بر یک جنس قصبه2 است در طول، ~~بعضی مسدس و بعضی مثمن و بعضی مالیده. # و در روزگار قدیم از زمرد نگینها بساختهاند. بعد از آن تا به وقت3 عهد[ما]4 قصبهها5 ~~را حکاکان به آلتی که ایشان را «تیزبر»6 خوانند می شکافند و برحسب [آن]3 بعضی یک ~~پاره نگینها میسازند و بعضی درهم وصل میکنند دو پاره و سه پاره و زیادت. # و آن را بر روی صحیفهآ مینا که شرح صناعت آن بعد ازین گفته خواهد شد میسایند ~~به مصطکی مدبر، چنانکه شرح آن گفته شود، و آن صفحه را «آستر» خوانند و از آن ~~وصل کرده به آن آستر نگینها7 میکنند انواع شکلها: مدور و مسدس [325 ق[8 و مثمن و ~~مضرابی و مربع و طولانی و بعضی روی در بالا و بعضی ممسوح، خرد و بزرگ برحسب ~~آن قصبهها بریده باشند می سازند. # و از جملهآ انواع جواهر بیرون زمرد هرچه آن بشکند چون آن را وصل کنند عیبی ~~بزرگی باشد و در قیمت آن تفاوت بسیار پدید آید در جانب نقصان. مگر زمرد که چون ~~بشکند یا آن را به قصد ببرند و باز وصل کنند نقصانی زیادت نگیرد و در قیمت تفاوت ~~بیشتر نکند. PageV01P105 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0064.png) ~~بل که باشد که تصرف کنند حکاکان که قیمت آن زیادت شود، چنانکه قصبهآ زمرد ~~باشد که قیمت آن دو دینار بیش نباشد. چون آن را بشکافند دو طرف آن به هم پیوندند و ~~آن را آستر1 کنند از مینا و از آن نگینی سازند قیمت آن نگین پنج دینار باشد. # و زمرد را به جلای یاقوت جلا دهند بر چرخ مس بعد از آنکه آن را به ms051 چرخ سرب ~~نرم کرده باشند. # و زمردی که سوخته طبع باشد آن را بعد از آنکه به غایت نرم کرده باشند [به] سنگ ~~محک جلا دهند خوبتر آید. # و حکاکان امتحان مینا که مشتبه افتد میان زمرد و آن به جلا کنند که مینا به سفال نو ~~مصول [295 ق] کرده بر چرخ بید جلاگیرد به غایت خوب و زمرد نگیرد2. # و میان لعل سبز و یشب سبز و زمرد که تمییز کنند هم به جلاکنند که لعل جز به ~~مرقشیثاای] ذهبی جلا[ی] ذهبی نگیرد و زمرد به مرقشیثا3 جلا نگیرد، و یشب همچنین ~~به جلاای العل جلا نگیرد، و آن نوع امتحانات جز جوهری که حکاکی داند نتواند کرد. # و جوهریانی که حکاکی ندانند ازین نوع خالی باشند، و هرگاه که شبهی4 افتد در ~~نوعی از جواهر به حکاک حاذق محتاج باشند. والعلم عندالله. # هر که در زمرد بسیار نگرد نور بصر را حدت زیادت کند و کلالت آن ببرد. ~~و هر که زمرد با خویشتن دارد پیش از آنکه معلول به علت صرع بود از علت صرع ~~ایمن بود. # و در قدیم ملوک زمرد را بر فرزندان خویش میبستهاند تا در کبر از علت صرع ایمن ~~باشد. ~~و هر که را ضرری رسد از هوام و زهردار مقدار هشت جو را از زمرد خرد بسایند و ~~بدان کس دهند تا بخورد، پیش از آن که زهر فعل خود بکرده باشد مضرت آن زهر باز PageV01P106 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0061.png) ~~دارد، واین مجرب است. # و گفتهاند زمرد پازهر [295 ق] جملهآ زهرهاست، مقدار هشت جو از آن مصول1 ~~کرده. # ارسطاطالیس گوید که طبیعت زمرد سرد خشک است، و گفتهاند گرم خشک است به ~~سبب لون خضرت. # و جماعتی گفتهاند که درو نوعی از سمیت هست که اگر بیش از مقدار هشت جو ~~دهند مضرت زهر کشنده بکند. # و مشهور و معروف شدست که چون زمرد خالص در برابر چشم افعی دارند چشم ms052 او ~~بطرقد. ~~استاد بوریحان آورده است که چند نوع زمرد بر چند مار افعی تجربه کردم هیچ اثر ~~نکرد. بعد از آن زمرد را مماس چشم آن افاعی کردم و زمانی بسیار بداشتم هم هیچ اثر ~~نکرد. [بعد از آن قدری زمرد را بسودم و در چشم افعی کشیدم هیچ اثر نکرد]2 و محقق ~~شد که آن خاصیت3 هر چند که مشهور شدست و به حد ضرب مثل رسیده اصلی ندارد. # چنین گفتهاند که معادن زمرد در حدود عرب بوده است، و جماعتی گفتهاند که در ~~حدود مصرست در زمین4 بجه در کوهی که آن را مقطم گویند. # و ابواسحق فارسی گوید که معادن زبرجد در صعید مصر بوده است در جنوبی نیل از ~~سوی بیابان، آنجا که از آبادانی درگذرند، و هیچ جای دیگر آن را معدنی نیست جز آن ~~موضع. ~~و یعقوب اسحق کندی [303 ق] گوید که معدن زمرد بالاای] زمین مصر بودست در ~~شرقی آن بلاد در زمین سودان از پس مدینهآ ایشان در تخوم5 بجه به نزدیک معدن زر که PageV01P107 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0066.png) ~~میان رود نیل و دریای قلزم در کوهی بلند از حدود نوبه. ~~و هرکس همچنین از جواهریان متقدم خلاف کردهاند در معادن زمرد و هرکسی ~~سخنی گفتهاند. # و در شهور سنهآ ثلاث و تسعین1 معتمدی از جملهآ تجار حکایت کرد که من به مصر ~~بودم در تاریخ پیش ازین. آن جا خواجهای بود و او را در جوهری و حکاکی بصارتی تمام ~~بود. چنین حکایت کرد که از سوی مصر شهری است که آن را قوس خوانند. من بدان ~~شهر بودم و شنیده بودم معدن زمرد در آن بلادست. پیوسته تفحص آن میکردم تا وقتی ~~عزیزی دیدم که او حکایت معدن زمرد کرد. چون من بشنیدم تمناای] آن کردم. از آن ~~سوی شهر قوس بیابانی است هشت روزه راه میان رود نیل و دریای قلزم. بدانجا رفتم و ~~در آن موضع آبادانی نیست. ms053 به اقصاای] آن بیابان در میان صحرا کوهی است بس بزرگ ~~مثل اشتری و در پیش آن چشمهآ خرد آب. و در زیر آن کوه سوراخی [300 ق]2 گرد ~~چنانکه کوهکاران کنند. چراغ بیفروختم و در آن سوراخ شدم مقدار دو تیروار3. بعد از آن ~~هرچند جهد کردم پیش نتوانستم رفت که دم فرو میگرفت و بیم هلاک بود. آنجا که ~~رسیده بودم پاره[ای] سنگ بکندم. چندان که توانستم بر گرفتم و روی باز پس نهادم. ~~چون به نیمهآ راه رسیدم زبر آن سوراخ به بالای آن کوه منفذی کرده بود[ند] تا بخاراتی ~~عفن برون رود و دم زدن آسان شود و بیم هلاکت نباشد. معلوم شد که اگر آن منفذ نبودی ~~آن قدر در آن سوراخ نتوانستمی شد. چون برون آمدم و آن سنگ را پاره کردم در میان آن ~~پارههاای] زمرد صابونی بود، بعضی تمام رنگ و بعضی بیرنگ، و جای جای پارههایی ~~نیز زمرد خرد بود رنگین، به غایت [475 ت] خرد مثل سپندان دانه، و آن سنگی بود ~~سفید سست و در میان آن سنگ پارههای زمرد یافتم به وزن دو قیراط و آن [را]در شهر ~~قوس به سه دینار زر سرخ فروختم. # آن عرب که دلیل من بود بدان معدن، او حکایت کرد که جدان ما حکایت کردند که PageV01P108 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0063.png) ~~درین کوه زمرد بود و آن را برون میکردند. بعد از آن منقطع شد. # و هم عرب گفت که در کوهها که در این حدودست زمرد باشد. اما آنجا نتوانستم رفت ~~به سبب آنکه توشهآ چندان نداشتم که رفتن و آمدن را وفاکردی. و در آن موضع آب نبود. ~~بازگشتم و به شهر قوس آمدم. و از میان آن سنگ، پارهها [ی] خرد و بزرگ صابونی بیرون ~~کردم و بسودم و راست کردم و جلا دادم و بفروختم. و از آن چند پاره با من است. و من ~~دیدم آن پارههای صابونی. و آن ms054 چند پاره سنگ با من است. آن را به من داد و آن سنگ را ~~به نشابور آورده بودم.1 و من دیدم پارهای از آن سنگ سنگی بود سست و با آن پارهآ ~~صابونی نیمه رنگ خرد آمیخته. و این سخن موافق سخن ابواسحق فارسی است. # و معلوم است که جوهر زمرد معدنی است و معمول نیست، که بسیار کسان گمان ~~بردهاند که معمول است، و این گمان [486 ت] فاسدست. لکن بسیار انواع معمولات ~~میتوان ساخت به طریق صناعت که شبه زمرد باشد، چنانکه ذکر آن کرده شود که ~~بی جوهری2 حاذق یا حکاک ماهر فرق نتواند کرد میان این شبه و زمرد. # و بسیار استادان وقت را دیدم که سهو کردند در اشباه زمرد که به طریق صنعت ~~ساخته بود. # آن چند نوع است: # اول بگیرد پارهای بلور صافی یا سنگ «مها» که پیش ازین ذکر آن کرده شد و آن را ~~مصول کنند و به ملح قلی آن را بشویند. پس خشک کنند و از آن سه درم سنگ و از ~~اسرنج به غایت نیک خالص پنجاه درم سنگ و بیست درم سنگ قلی مدبر و پنج درم ~~سنگ مس سوختهآ سوده و به حریر بیخته، و آن جمله با یکدیگر بیامیزند چنانکه اجزاء PageV01P109 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0068.png) ~~هریک مختلط شود. پس بگیرند خنوری1 از سفال و آن جمله را در وی کنند و سر آن را ~~به گل حکمت استوار کنند و رها کنند تا خشک شود. پس آن را در کارگاه کوزه گران یا ~~کارگاه آبگینه گران نهند، به وقتی که آتش کنند یک شباروز. بعد از آن چون آتش باز گیرند ~~بگذارند سرد شود. چون سرد شود آن خنور2 را به رفق بشکنند. جوهری بیرون آید در ~~غایت سبزی و روشنی و صفا و طراوت. [334ق] پس از آن قصبهها یا نگینها کنند، خواه ~~یک پاره بی آستر3، خواه دو پاره و سه پاره و زیادت ms055 با آستر3 بسازند و آن را جلا دهند. ~~شبهی باشد به غایت خوب چنانکه جوهری عالم یا حکاک حاذق فرق نتواند کرد. # و امتحان قریب این نوع آن است که سوهان نگیرد و زمرد سوهان نگیرد، و دیگر ~~هرچه مینا باشد به چرخ بید و چنار جلا گیرد، و زمرد به چرخ مس جلا گیرد، و اگر ~~سنگ مها یا بلور زیادت کند از آنچه یاد کرده سوهان دشوار قبول کند. اما لون آن را تیره ~~رنگ گرداند. # نوع دیگر که آن را «تلاویح» گویند، بگیرند پارهآ بلور صافی و آن را قصبهای یا نگینی ~~بسازند و آن را جلا دهند و بگیرند حقه[ای] از سفال و از آن اصل که در شبه اول یادکرده ~~شد در هر ده درم سنگ از آن سه درم سنگ بورهآ سپید آب نارسیده بیامیزند. پس آن را ~~آب برریزند تا چون حشو غلیظ شود، و آن حقه را با سربدان چند بار بیندایند تا خشک ~~شود. پس این قصبه را شفیشهای4 از آهن باریک به سوراخ آن بیرون کنند و دو طرف آن ~~شفیشه4 را بر دو کنارهآ آن حقه نهند. # و اگر آنچه [33 ق] ساخته باشند نگینی باشد قدری گل حکمت در درون حقه نهند ~~و آن نگین را بدان گل محکم کنند و سر حقه را استوارکنند و در آن را هم به گل حکمت ~~استوار کنند و بنهند تا خشک شود. پس آن را در داشی5 که پیش ازین ذکر آن کرده ~~شدست نهند و آتش میافروزند آتشی نرم، از بامداد تا چاشتگاه. بعد از آن آتش باز ~~گیرند و بگذارند تا سرد شود. پس آن را از آن حقه بیرون کند. شبهی باشد به غایت PageV01P110 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0065.png) ~~خوب سبز با طراوت رنگین، چنانکه سوهان قبول نکند. و بسیار استادان در آن سهو کنند ~~و اگر1 ترکیب کرده باشند در میان جواهر مرصع، ولکن چون آن جوهر را بشکنند ms056 میان ~~آن لون بلور دارد و رنگ سبزی بیش بر ظاهر آن نباشد. # و در اول که این اشباه بیرون آورده باشند مدتها به ترخ زمرد می فروختند تا بعد از آن ~~معلوم شد که آن قلبی بودست. # و یشب سبز را حکاکان برای امتحان جوهریان به «تیزبر»2 برند و آن را آستر3 کنند و ~~نگینها[ی] دو پاره و سه پاره کنند و آن را جلای خوب بدهند، شبهی باشد خوب صابونی ~~را. # و اگر آن یشب اندک مایه شفاف باشد و آن را نیک ترکنند و رنگ یارکنند 4کم کسی ~~واقف شود که آن صابونی نیست. # و لعل زرد [را]5 همچنین [349 ق] از آن نگینهآ با آستر3 جز به جلا نتوان دانست. ~~و طریق ساختن رنگ که در میان آستر3 و اصل زمردهای بیرنگ کنند آن است که ~~بگیرند قدری مصطکی مدبر صافی کرده، چنانکه پیش ازین در صفت انواع ملون کرده ~~شدست و آن را بر سر دو چوب پاره کنند به آتش، و بگیرند قدری زعفران یا زرد چوبه به ~~غایت نرم سوده، و قدر[ی] نیل هم به غایت نرم سوده و آن را درهم آمیزند. چنانکه لون ~~سبزی با حلاوت حاصل آید. پس آن دو چوب پاره را که مصطکی بر سر آن کرده به آتش ~~فحم آهسته آهسته میدارند تا به تدریج نرم میشود و آن را بر آن رنگ خشک میزنند تا ~~به حکم آن و حرکت در مصطکی گداخته شود و آن رنگ به خویشتن میگیرد و آن را به ~~آتش نرم می دارد و برهم می مالند تا اجزاای] رنگ با اجزاای] مصطکی امتزاجی گیرد، و ~~گوش دارند تا به وقت نرم کردن آن به آتش به سبب گرمی آتش جوش بر نیارد که اگر PageV01P111 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0070.png) ~~جوش برآرد یا اندک مایه آتش تابد آن رنگ تباه شود. پس آن رنگ نرم کرده در میان ~~آستر1 و اصل زمرد کم رنگ ms057 میکنند رنگی میگیرد به غایت خوب مثل زمرد ریحانی. ~~و اگر سبزی ظلمانی باشد که به غایت [34 ق] سیاه رنگ بود و خواهند که آن را ~~صفایی دهند بگیرند پارهای صدف روشن بی عیب، و به مقدار نگین از آن صدف پارهای ~~نگین سازند به اندازهآ آن نگین زمرد و آن را به شیرهآ مصطکی [ملون کنند و]2 به زیر آن ~~نگین اگر آستر1 ندارد [بنهند]2 یا به زیر آستر1، اگر آستر1 دارد وصل کنند لون آن گشاده ~~شود و صفاگیرد. و اگر به جای صدف نقرهآ لون طین3 کنند در بعضی زمردها [ی] ظلمانی ~~افادت لون ذبابی از آن حاصل آید. ~~و چون خواهند که درز وصلهها که در زمرد کنند به غایت چست و ناپیدا آید آن ~~پارهها را نخست به چرخ نرم تیز باهم سازند به تقریب. بعد از آن به چرخ سرب روی ~~راست را سنبادهآ تیز نرم سوده، کنارهآ آن پارهها را به انحراف، چنانکه میل به زیر نگین ~~دارد بسایند و پشت آن پارهها را نرم کنند و جلا دهند، و آن کنارهها [را] به مصطکی مدبر ~~وصل کنند چندان پاره که باشد. و بعد از آن بر روی آستر1 وصل کنند و به چرخ سرب و ~~سنباده روی آن را می سایند تا چست شود. بعد از آن هم به چرخ سرب آن را نرم کنند و ~~جلا دهند. # و اگر حکاک ماهر و چابک دست بود چنان وصل توان کرد که به حیله توان دانست که ~~آن را وصلی است. # و هرچه ازین جمله به صناعت دست [353 ق] تعلق دارد کمال و نقصان آن تعلق به ~~مهارت و چابک دستی صاحب صنعت دارد، و آنچه در قلم توان آورد به بسیار4 که از آن ~~باشد که به تصرف صاحب صنعت در عمل آورد. # و اگر بر روی زمرد اندک مایه سپیدی باشد مثل نمکه5 قدری نیل را به روغن خوش ms058 PageV01P112 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0067.png) ~~بسایند و در آن نمکه مالند ناپیدا شود. و همچنین در جمله وصلها و درزها مالند ناپیدا ~~شود. ~~و اگر نگینی باشد زمرد اصم، یعنی شفاف نبود و خواهند که به طریق صنعت آن را ~~براق و روشن و شفاف گردانند پشت آن نگین را تقعری1 دهند به چرخ عقرب. بعد از آن ~~جلا دهند شفاف شود. و آن را حکاکان «پشت کاسه کرده» گویند، و این تصرف تعلق به ~~زمرد ندارد، بل که در یاقوت و لعل همین تصرف توان کرد. ~~یک نوع اختلاف لون باشد که در یک پاره چند لون باشد. دیگر آن که جوهری دیگر ~~را در اصل فطرت به آن آمیخته باشند چون سنگ یا ریگ، و بسیار باشد که جوهری مثل ~~جوهر طلق به آن آمیخته باشند، و باشد که مثل غمامهای که [355 ق]2 در یاقوت ~~مذکورست در جوهر زمرد نیز باشد، و باشد که سیاهی تیره رنگ در بعضی از آن اجزاء ~~یک پارهآ زمرد باشد. # و در زمرد ثقب و حرملیات چنانکه در یاقوت مذکورست بسیار باشد. ~~و دیگر نوعی است که در زمرد عیب است که آن را «سوختگی» گویند از روی ~~اصطلاح حکاکان. آن عیب از همه زیادت باشد. # و جملهآ عیوب سبب نقصان قیمت باشد. # - که در زمردست و غایت آن متقدمان و استادان دیده باشند از جوهریان و حکاکان ~~از وزن و شکل آن. # استاد ابوریحان آورده است که من در دست ساقی در مجلس خوارزمشاه مشربهای PageV01P113 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0072.png) ~~دیدم از زمرد بر مثال کفهآ ترازو، و چنین گفتهاند که از خزینهآ سامانیان1 بود. در آن حال که ~~ملک در اضطراب افتاده بود2 این مشربه به خوارزم افتاد، به هزار دینار خریده بودند. ~~نصر گوید امیرالمؤمنین منصور خلیفهآ وقت را نگینی بود از زمرد به وزن دو مثقال که ~~آن را «بحر»3 گفتندی بر سبیل تشبیه به جهت سبزی. آن را به دو هزار دینار ms059 زر خریده ~~بودند. ~~و فرزندان ابویکر4 حکایت کردند که آن وقت که به خدمت سلطان غیاث الدنیا ~~والدین محمد بن سام بودند به پیروزه کوه، ده قصبهآ زمرد را نام او بر نبشته5 بودند که ~~هریک آن کمابیش ده مثقال بود به وزن مکه، و آن جمله را لون و شکل به غایت خوب و ~~بیشتر از آن بی عیب بود، بعضی ریحانی و بعضی ظلمانی و بعضی [522 ت] سلقی. # و در شهور سنهآ ثمان و ثمانین و خمس مایه که این ضعیف را خداوند عالم سلطان ~~السلاطین علاء الدنیا والدین تکش6- خلد الله ملکه - مثال مبارک فرمود به حاضر شدن ~~به عسکر منصور به در شهر سرخس، و فرمود تا از خزانهآ معموره - عمرها الله - پارهای ~~زمرد ریحانی بیاوردند. شکل آن مربع و روی ممسوح و بیعیب و در مساحت کف ~~دستی و گرداگرد آن در زر گرفته و مرصع کرده به وزن سی مثقال از راه تخمین، بر روی ~~آن صورت تخت شاهی انگیخته کرده در غایت کمال صورتگری، و در زیر تخت صورت ~~دو شیر کرده، و بر دو جانب تاج صورت دو مرغ و آن صورتها را جامه گری و مویگری به ~~غایت خوب کرده و گزاره کرده که مثلا از موم نتوان کرد و ممکن که بیست مثقال از آن کم ~~کرده باشند تا آن صورتها را توان انگیخت. و آن پارهآ زمرد به آن شکل مربع ممسوح بدان ~~راستی از آن نتوان کرد. زیادت از صد مثقال باید که بوده باشد تا صورت آدمی و روی ~~مرغان و شیران [525 ت] حک کرده بوده باشند. PageV01P114 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0069.png) # این ضعیف را فرمود که روی آن صورتها بار دیگر چنانکه در اول بوده باشد توان کرد، ~~و به عتاب بر لفظ اشرف راند که آن صورت لایق شعار اسلام نیست و در ملت پیغامبر ~~- علیه السلم - صورت حرام است خاصه با خود داشتن و آن صورت ms060 مثل بت است و به ~~گمان که آن را در دیار اسلام نساختهاند همان اولیتر که بر وی کلمهآ «لا اله الا الله محمد ~~رسول الله» که مفتاح خیرست و سرمایهآ نجات ابدی به یمن و تبرک آن را بباید نوشت، و ~~بر روی صورت هر دو شیر نام مبارک ما بباید نبشت تا بعد از دور ما تذکرهای باقی باشد، ~~مثلی معروف است «کالنقش فی الحجر»، و ملوک مستقبل را کمال حال وبسطت مملکت ~~و حسن اعتقاد ما معلوم شود و ایشان را تنبیهی باشد. این ضعیف در حضرت مبارک به ~~خدمت پیش آن مهم مشغول شد و آن را تمام کرد. # در اثناء این خدمت بر لفظ اشرف راند که قیمت آن چند باشد و در خزانهآ ملوک ~~متقدم مثل این بوده است، و از متقدمان صناعت جوهری هیچ کس مثل این دیده باشد. ~~این ضعیف گفت خداوند عالم را مملکت [53 ت] و سلطنت دائم باد، هیچ آفریده مثل ~~این پاره زمرد ندیده است. این عدیم المثل است و در تواریخ قدیم و حکایات ملوک ~~متقدم و خزاین ایشان هیچ کس نشان نداده است، و در هیچ کتابی که بدین نوع علم ~~منسوب است نیاوردهاند. # و مقومان جوهر که جواهر را قیمت کنند به قیاس آنچه امثال آن جنس دیده باشند ~~قیمت توانند کرد. چون هیچ جوهری مثل این ندیده باشند این را قیمت نتوانند کرد. پس ~~آن را قیمت نیست، و چنانکه مثل زنند از در یتیم - یعنی که او را مثل و یار نیست - این ~~پاره زمرد را هم یتیمی اولیتر. چندان که این را قیمت کنند توان. مثلا چنانکه گویند چند ~~بار خراج خراسان و عراق ارزد. # ر چون این خدمت به اتمام رسید و انجامید این ضعیف تشریفی یافت از خزانهآ معمور ~~پادشاه - خلد الله ملکه - که هیچ1 کسی مثل آن نیافته بود. و العلم عندالله. PageV01P115 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0074.png) ~~آن ماده که زمرد از ms061 آن منعقدست آنچه عوارض صفرت باشد تا با وی نیامیخته باشد ~~وکثافتی با آن ضم1 شده [530 ت] و حرارت زیادت استیلا گرفته و بدین سبب در بعضی ~~از اجزاء آن مادهآ سودایی پدید آمده باشد پس میان این همه امتزاجی و اختلاطی افتاده ~~باشد و نضجی خاص یافته و به حرارت و یبوست متحجر و منعقد شده، و انواع زمرد به ~~حسب کمال ماده و نقصان آن و زیادت و قصور نضج حادث گشته باشد، والسلام. # لعل جوهری است حجری سرخ رخشندهآ صافی و شفاف و از جملهآ جواهر ~~فاخرست. و جوهر او نزدیک است به یاقوت سرخ و آن جوهر لعل باشد که از بعضی ~~انواع یاقوت سرخ با طراوتتر باشد و روشنتر و رنگینتر، و رونق و نیکویی زیادت ~~باشد. لکن در صلابت با جرم یاقوت برابر نبود. # وتا به روزگار آل بویه لعل را به قیمت یاقوت سرخ میفروختند. بعد از آن بدانستند که ~~آن جوهری دیگرست. بیش بدان بها نخریدند. # و معادن لعل که در طرف مشرق است در کوههایی که در حدود بدخشان است در ~~موضعی که آن را ورزقنج3 گویند. از قصبهآ بدخشان [542 ت] تا بدین موضع سه روزه راه ~~است. # و چنین گفتهاند که ابتدا که این جوهر ظاهر گشت سببش آن بود که زلزلهآ عظیم بیامد، ~~چنانکه کوه باز شکافت و سنگهایی عظیم از قعر آن کوه بیفتاد و پاره پاره شد و لعل از PageV01P116 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0071.png) ~~میان آن سنگها برون آمد. چون زنان آن نواحی آن را بدیدند گمان بردند که این چیزی ~~است که جامه را بدان رنگ توان کرد. آن را بسودند و در آب کردند و جامه را در آن آب ~~بیاغشتند. هیچ رنگ نکرد. به مردان خویش نمودند و این حدیث منتشر شد. اصحاب ~~معادن بشنودند بیامدند و آن کوهها را کندن گرفتند و هرکسی معدنی جهت خویش پدید ~~کردند. بعد از آن معادن بدان ms062 کس نسبت کردند که اول پدید کرده بود، چون بلعباسی و ~~سلیمانی وحمدانی1 و غیر آن. # و معدنی است که آن را باوثولون2 خوانند، جوهر زرد و مشمشی بدان معدن باشد، و ~~زبر3 این معدن معدن دیگرست که آن را شریفی گویند. در آن معدن بنفسجی باشد. و آن ~~جمله نه معدن باشد، چنانکه یاد کرده شود. [540 ت] 4 # و بعضی از آن جواهر را به دیهایی که بدان موضع نزدیک بود نسبت کردند، چون ~~پیازکی که منسوب باشد به دیهی که بر دامن آن هست. آنها5 «بینی پیازک» گویند و آن را ~~به پیاز که بخورند هیچ نسبت نیست. و جماعتی گمان بردهاند که آن را به لون پیاز صرخ ~~نسبت میکنند و آن نسبتی و تشبیهی بعیدست و قول بیشتر نزدیکترست به قیاس. ~~و در آن معادن نوعی سنگ است به لونی مخصوص. چون آن سنگ را به وقت کندن ~~از کوه پدیدار آید اصحاب معادن بدانند که در آنجا لعل خواهد بود. در میان آن رگی ~~پدیدار می آید سپیدرنگ شکل آن دیزه 6 رنگ، و آن غلاف و وعاء جوهر لعل است، و آن ~~وعاء با لعل [را] به هم اصحاب معادن «مغل»7 خوانند وبه صغیر وکبیر مختلف افتد، و ~~حد آن از فندقی باشد تا حد خربزه. و هیچ کس حکایت نکند که زیادت از رطل یافتهاند ~~از آن «مغل». ~~و جون آن وعاء را بیابند آن را بشکنند. در اندرون آن مثل دانهٔ‌ نار لعل پارهها رسته PageV01P117 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0076.png) ~~باشد رستنی که به آسانی جدا شود، همچنان که دانهآ نار در شحم رسته بود. # و یک پاره که بزرگتر باشد در میان آن باشد [365 ق] و همچنین پارهها کم باشد در ~~شکل و وزن در پهلوی فروتر، و همچنین هرچه کم از آن باشد در پهلو آن تا به آخر آن ~~غلاف، چنانکه چون به کناره رسد نیک ریزه شده باشد، و ms063 هر آنچه بزرگتر باشد رنگ آن ~~زیادت بود. و باشد که در غلافی و وعائی پارههای بزرگ بود، و باشد که پارههای خرد ~~چون دانهآ ارزن به غایت خرد، چنانکه از آن هیچ نگین نتوان کرد و رنگین نباشد، مگر که ~~کوفتن را شاید به جهت مفرح. # و استاد ابوریحان در کتب خویش آورده است که من شنیده بودم که وقت باشد که ~~وعای لعل یابند، در آن وعا آبی باشد سیال. چون کیفیت هوا در آن اثر کند منجمد شود. ~~تا وقتی معتمد که در معادن لعل بوده بود حکایت کرد که همچنین است و من دیدهام. # و مزاج لعل گرم خشک است و در مفرحات ترکیب میکنند. و در خواص آن آوردهاند ~~و از معتمدان به طریق تسامع معلوم شدست که در معادن آن چون کوه کاری را پارهای ~~لعل بزرگ به دست آید و خواهد که آن را از شریک پنهان دارد، یا خواهد که مشرفی که ~~معدن لعل را باشد واقف نشود آن را به گلوا1 فرو برد. و چون لحظه [ای] در معده قرار ~~میگیرد لون روی لاوا]2 صرخ میشود صرخ به غایت، و این جماعت این معنی را به ~~تجربه معلوم کردهاند. [نا36 ق]3 # و هر که لعل با خود دارد از کشتن آمن بود. آوردهاند که احتلامش نیفتد و خوابها[ی] ~~هایل سهمناک نبیند. و اگر بر کودکان خرد ببندند بدخویی و فزع نکنند و در خواب ~~نترسند، و [از] دیوها نشان نبود. # و اگر لعل را مصول کنند و با نبات و گلاب به کسی دهند تا بخورد رنگ و روی او ~~سرخ گرداند و زردی از روی ببرد و فرح آورد. # و قیمت لعل به حسب خردی و بزرگی آن باشد، و هرچه رنگ او زیادت باشد قیمت ~~آن زیادت بود. PageV01P118 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0073.png) # و طبقهآ آن در سرخی سه درجه است: درجهآ اعلی که در غایت رنگ و صفا و طراوت ~~باشد. ms064 در اصطلاح جوهریان «کژدمکی» خوانند. آن از جملهآ انواع لعل زیادت باشد. و ~~«کژدمکی» از برای آن گویند که از غایت رنگ او گوئی که در اندرون او شکلی مینماید ~~مانند کژدمی، و آن [562 ت] به سبب اجتماع شعاع و غایت رنگ باشد که مجتمع شده ~~باشد. # و آنچه از لون کژدمکی کمتر باشد و در غایت صفا بود لون آن را «پیازکی» خوانند و ~~قیمت آن کمتر از قیمت کژدمکی باشد. # و طبقهآ دیگرست که رنگ او کمتر از لون پیازکی بود، اما تیره رنگ باشد و گرفته و آن ~~را «لحمی» خوانند، وقیمت آن از هر دو نوع مذکور کمتر باشد. # و آنچه درجهآ آن کمتر از «لحمی» بود آن را قیمت زیادت نبود و رنگ آن مانند رنگ ~~جمس باشد ولکن در وی تیرگی باشد. ~~نوعی دیگرست که نادر افتد و رنگ آن مانند گل مورد بود و در غایت صفا بود ولکن ~~قوی سست باشد و آن را لعل «بیخی»1 خوانند و به جلای لعل جلا نگیرد و قیمت آن ~~اندک باشد. # و نوعی دیگرست که آن را بیدکی2 خوانند و یمکن که این نوع و لعل بیخی یکی است ~~و این نسبت که آن را بیدکی2 میگویند آن است که آن را به چرخ بید جلا دهند.3 # و نوعی دیگرست زردفام که آن را جوهریان خراسان زردالو رنگ میخوانند و قیمت ~~آن نزدیک باشد به قیمت لحمی. # و نوعی دیگرست در غایت زردی و صفا که آن را لعل زرد خوانند و به سبب آن آن را ~~لعل میخوانند که محک طبع لعل دارد و به هیچ چیز جلا نگیرد مگر به جلای لعل4 ~~[560 ت]. # و هم از جواهر لعل، بنفسجی و اکهب و اخضرست، و علت آن که آن را حکم جوهر PageV01P119 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0078.png) ~~لعل میکنند آن است که گفته شد در جلا. ~~و لعل را چون از میان سنگ برون آرند ms065 اندک مایه جلا دارد. بعد از آن به حسب رنگ ~~هرپارهای، حکاکان در آن تصرف میکنند. آنچه بر همان شکل [بود]1 که از معدن بیرون ~~آمده باشد آن را جلا دهند و آن را «عجمی» خوانند. ~~و بعضی باشد که اگر خواهند سوراخ کنند که آن نشاندن را نشاید. ~~و آنچه روی آن را املس و هموار کنند، خواه باش2 خواه میان سفته، آن را «یاقوت ~~سای» خوانند، و قیمت لعل و یاقوت سای بیشتر از عجمی باشد. ~~و آنچه از آن نگینهای مربع و مدور و مسدس و مثمن و مدور طولانی3 که آن را ~~«مضرابی» خوانند بسازند جمله آن را ممسوح کنند. # و بهترین و با قیمتترین اشکال جوهر لعل [که] نگینها سازند مربع طولانی باشد ~~چنانکه گوشههای آن در غایت تیزی باشد. بعد از آن مضرابی، بعد از آن مدور، بعد از آن ~~مثمن، بعد از آن مسدس. چنانکه در فصل یاقوت گفته شد و قیمت آن بسیار گرانتر از ~~قیمت یاقوت سای باشد. # و لعل را جوهریان خراسان به درم قیمت کنند چنانکه مثلا یک درم لعل عجمی که ~~رنگ آن کژدمکی باشد قیمت عدل آن ده دینار بود. # و آنچه همرنگ کژدمکی باشد و یاقوت سای باشد و بیعیب بودیک درم سنگ یک ~~پاره بیست دینار زر بود. # و آنچه [ممسوح بود و رنگ]4 آن در غایت بود و بی سوراخ بود و بی عیب یک درم ~~سنگ. یک پارهآ آن چون مربع طولانی باشد [و]گوشهها تیز پنجاه دینار قیمت آن باشد. ~~و احوال قیمت لعل بل که از آن جملهآ جواهر به حسب لون و وزن و بلاد و قبول ~~پادشاهان [575 ت] و عزت وجود مختلف باشد و آن را ضابطهای5 زیاده نیست، و ~~هرکس در آن معنی به حسب وقت و موضع و رأی خود سخن گفتهاند. PageV01P120 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0075.png) # پس هر پارهآ لعل را که وزن آن بیشتر باشد و رنگ آن ms066 زیاده بود قیمت او بیشتر باشد. ~~چنان که پارهای لعل باشد وزن آن ده درم، چون وزن و رنگ و شکل آن در غایت باشد ~~یک درم را از آن صد دینار قیمت باشد. و هر چند در وزن و رنگ میافزاید قیمت آن ~~زیاده میشود. و آنچه رنگ و شکل آن نقصان میپذیرد قیمت آن کمتر میشود، و بسیار ~~دیدن و قیاس بعضی بر بعضی جوهریان قیمت را زیاده و نقصان میکنند و وزن لعل را اگر ~~از معدن بیرون آید آن را نیز حدی نیست. # معتمدانی که در قیمت، خزاین ملوک را مطالعه کردهاند حکایت چنین کردهاند که در ~~خزاین سلطان سنجر بن ملکشاه یک پاره لعل بودست شکل آن مانند شکل سر بره، وزن ~~آن صد و بیست درم رنگ لحمی. # و هم در خزانهآ او جامی بودست طولانی شکل کشتی از لعل، چنانکه مقدار نیمن1 ~~آب در آن جا میشدست و رنگ و شکل آن در غایت کمال بودست و چند نام از نام ~~پادشاهان قدیم بر آنجا بودست نوشته چون کیخسرو و کیقباد و انوشروان عادل و ملکشاه و ~~غیر آن. ~~و در عهد سلطان سنجر بن ملکشاه، پدر داعی دولت را فرموده بود سلطان شهید [که]2 ~~تا سنجر بن [ملکشاه] در پیش ملکشاه نوشت، تا نام وی و از آن پدر وی مرتب شد. و در ~~فترت [575 ت] غز - خذلهم الله بواقیهم - آن را ببردند و بعد از آن آن را کسی خبر نداد ~~که کجا افتاد. # و در خزینهآ سلطان غور یک پاره لعل است به وزن پنجاه و چهار درم سنگ کژدمکی، ~~در غایت صفا و بی عیبی عجمی گونه. چون مربع شکلی مکعب، سورهآ انا فتحنا و الحاقه ~~به تمامت بر آنجا نوشته. # و در شهور سنهآ ثمان و ثمانین و خمسمایه، بندهزاده ابوبکر را فرمود تا نام مبارک وی ~~محمد بن سام بر آن نوشتم. و درین قرن با ms067 قیمتتر و با وزنترازین که یاد کرده شد نشان ~~نداده [اند]2 که ما دیدیم. PageV01P121 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0080.png) # و معتمدان چنین حکایت کردند که در آن وقت سلطان سنجر را مملکت غزنین میسر ~~شده بود. وزیر فخرالملک بود. از خزینهآ غزنین یک پاره لعل به وزن1 چنان که شکل ~~پیازکی داشت از وی هاونی ساختند، و یک پاره لعل در غایت نیکویی به درازای آن از ~~میان آن برون گرفتند و چون آن هاون تمام شد اتفاق را روز نوروز بود. فخرالملک جشن ~~ساخته بود. آن هاون را بفرمود تا بیاوردند و پر شراب کرد و لحظهای تفکر کرد و از ~~دست بینداخت. چنان که به چند پاره شد و به غایت متغیر شد و بفرمود تا آن پارهها را از ~~مجلس دور کردند. چون ساعتی بر آن برآمد آن تغیر برخاست و اثر بشاشت ظاهر ~~گشت. ندیمان نزدیک سؤال کردند که به چه سبب چنان جوهر لطیف را که در نفیسی ~~مانند ندارد بشکستی و باطل کردی. چه معنی داشت و به چه سبب بود. فخرالملک ~~فرمود [583 ت] که چون آن را بر دست گرفتم در چشم من به غایت خوش آمد. با خود ~~گفتم کاشکی ازین قندیلی ساخته شدی و به کعبهآ معظم فرستادمی تا آن را در خانه ~~بیاویختندی که چنین چیز چنان بقعه را نشاید که تا قیامت ذکر آن باقی ماندی. بدین ~~سبب آن را باطل کردم که چون چنان کرده نشد باری درین صورت باقی نماند. # و چنین میگویند که در خزانهآ شاه بدخشان لعلها[ی] بیش وزن بسیارست و بیشتر ~~خزانهآ ملوک ایشان [که] در قدیم الایام نهادهاند لعل بوده است. ~~لعل را به چرخ حکاکان بسایند چون تصرفی خواهند کرد، و به چرخ نرم با اسرب آن ~~را نرم کنند، و به چرخ مس آن را جلا دهند. و جلا[ی] لعل مرقشیثا[ی] ذهبی باشد، خرد ~~شود. و سوراخ کردن آن جز به الماس نتوان ms068 کرد. ~~و چون لعل را جلا دهند و خواهند که رنگ آن زیادت شود آن را چند بار به آب گرم و ~~شخار و به آب صابون پاک بشویند. و بگیرند قدری چوب بقم رنگین و آن را خرد ~~بشکنند و در دیگ سنگین خرد نهند و قدری آب خوش بر سر آن ریزند و بر آتش نهند تا PageV01P122 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0077.png) ~~بجوشد جوشیدنی نیک، چندان که اندک مایه قوامی گیرد. بعد [585 ت] از آن چوبها را ~~از آن آب برآرند و آن آب را لختی دیگر بجوشند تا قوامی گیرد. پس قدری شب یمانی را ~~خرد بسایند و بر وی افکنند و احتیاط کنند تا شب یمانی بسیار نباشد که اگر بسیار باشد ~~رنگ را زرد کند. پس لعل را در وی افکنند و قدری دیگر بجوشند و از آتش فروگیرند و ~~دیگ را نگوسار کنند چنان که لعل در زیر دیگ ماند. رها کنند تا سرد شود. پس رنگ ~~زیادتی را از روی آن به خرقهای که اندک مایه نمی دارد بسترند. رنگ و صفای لعل بدین ~~زیادت شود. # شبه جوهر لعل از چهار نوع بتوان ساخت، و ازین جمله، جوهریان سه نوع را «ملون» ~~خوانند. # نوع اول: آن است که بگیرند پارهای بلور صافی، از آن نگینی یا شبه پارهآ لعل چنان که ~~خواهند بسازند و آن را جلا دهند. پس بگیرند قدری چوب بقم چنان که به غایت رنگین ~~بود و آن را پاره ها کنند نیک خرد و آن را در دیگ سنگین خرد کنند و قدری آب صافی ~~[592ت] در وی ریزند و بجوشند جوشیدنی [نیک]1، چنان که آن آب به غایت رنگین ~~شود و هر رنگ که در آن چوب بقم بود به سبب جوشیدن در آن آب شود. پس آن چوب ~~پارههای بقم را از آن آب برکشند و آن آب رنگین را می جوشانند تا قوامی گیرد. پس ~~اندکی شب یمانی ms069 بر آن آب افکنند که آن آب زردفام شود. پس آن نگین را با آن شبه پارهآ ~~لعل را که ساخته باشند به روی آتش فحم نهند، چنان که به تدریج گرم میشود تا به ~~غایت گرم شود و تافته گردد. پس قدری نوشادر را در غدارهای2 کنند و قدری آب صافی ~~بر وی ریزند و بگذارند تا آن نوشادر در آن آب حل شود. پس آن نگینه را از آتش بیرون ~~کنند چنان که در غایت گرمی بشود و در آن آب نهند تا به سبب تافتگی و تاب در آب PageV01P123 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0082.png) ~~نوشادر افکندن ترکیده1 شود ترکیدنی2 لطیف [590 ت] چنانکه متفتت و شکسته نشود ~~و بیشتر اجزاء آن ترکیده3 باشد. و اگر به یک کرت جمله اجزای آن ترکیده نشود دیگر ~~کرت همان طریق اول بکنند. پس آن را از آن آب نوشادر بر آرند و به آب پاک چند کرت ~~بشویند و در آن آب بقم مدبر گرم افکنند و لختی دیگر بجوشانند تا رنگ در اجزاء آن ~~نفوذکند و بگذارند تا سرد شود و از آنجا بیرون کنند و به خرقهای پاک کنند. شبه لعل ~~خوب بیرون آید، چنان که جوهری و حکاک تمییز نتواند کرد که آن لعل است یا ملون. # نوعی دیگر: بگیرند دو پاره بلور صافی بدان مقدار که خواهند و یک پاره باشد و روی ~~آن را هموار کنند و جلا دهند و از آن آب بقم مدبر کرده شده مقداری بسازند و این نوع ~~بیشتر جوشند تا قوام وی بیشتر باشد. پس بگیرند مصطکی را و دانههای بزرگ برچینند ~~و آن را صافی کنند. و طریق صافی کردن آن آن است که پارهای آهن باریک را سر تیز کنند ~~مقدار [602 ت] سوزنی و آن آهن را به آتش میدارند تا گرم شود. پس دانهآ مصطکی بر ~~آن آهن استوار میکنند و آتش فحم بر میدارند تا به تدریج گداخته ms070 میشود. پس به سر ~~دو انگشت آن دانه مصطکی گداخته را بر میکنند و پیش از آن که سرد شود به دو ~~انگشت را میفشارند تا آن که صافی باشد به سر انگشت بیرون می آید و آنچه کدورت ~~دارد در میان دو انگشت میماند و سرد میشود. و صافی را جلا میکنند و مینهند، و ~~هم بدین تدبیر چندان که خواهند بکنند. پس ازین مصطکی صافی کرده را بگیرند و بر ~~سر دو چوب پاره کنند و با آتش انگشت نرم نرم میدارند تا گداخته میشود، و آن آب ~~بقم را که ساخته بودند در غدارهآ پاک کنند و آن مصطکی به آتش نرم کرده را در آن آب ~~بقم در همی مالند و به آتش همی دارند تا باز گداخته میشود و به آب بقم میمالند به ~~کرات تا آن مصطکی [600 ت] رنگین شود، رنگی در غایت خوبی. پس آن دو پاره بلور ~~را که ساخته بودند بدان مصطکی بر هم بندند چنان که رنگ بیشتر در میان هر دو ماند. ~~آنگه بگذارند تا سرد شود. PageV01P124 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0079.png) # پس از آن دو پاره وصل کرده نگین سازند چنان که خواهند. و درز آن را حکاکان به ~~چرخ اسرب چست کنند. و طریق چست کردن آن آن است که هر دو سوی آن نگین را ~~یعنی پشت و روی آن را بسایند تا نزدیک درز، تا به مقدار کنارهآ شمشیر آید و به وصل ~~رسد. پس آن را جلا دهند جلائی در غایت. شبه لعل به غایت خوب بیرون آید چنان که ~~هر چندان که در عرض آن بیش نگرد چنان که به هر جهت که برگردانند رنگ سرخی ~~دهد و به هیچ وجه سپیدی بلور پیدا نشود، و آن به حکاک تعلق دارد. هر چند حکاک ~~استادتر باشد این جنس خوبتر آید. # و این نوع را «ملون دو پاره» خوانند و ازین سه پاره و چهار پاره ms071 و پنج پاره کنند. اگر ~~نگین [615 ت] بخواهند ساخت سه پاره لعل عجمی را که سازند اولی تر آن باشد که سه ~~پاره و چهار پاره و پنج پاره کنند تا چندان که برگرداند سپیدی بلور پیدا نشود. # و این دو نوع که یاد کرده شد به آتش و آب گرم تباه شود و جوهریان چون خواهند که ~~کسی را تفهیم کنند که این لعل نیست در آب گرم نهند و بجوشند. آنچه ملونتر بود زرد ~~رنگ شود و آنچه دو پاره یا سه پاره باشد به آتش مصطکی گداخته شود و تباه گردد. # طریق ساختن آن آن است که نگینهای یا شبه پارهآ لعل از بلور صافی بسازند و آن را ~~جلا دهند. پس بگیرند یک جزو آهک و یک جزو شخار و یک جزو مغنیسیا و جمله را ~~بکوبند و در آب حل کنند و بگیرند حقهآ سفالین و درون و بیرون او را به تمامی بدین دارو ~~مذکور چند بار طلی کنند. پس اگر آنچه ساخته باشد شکل نگین باشد قدری گل حکمت ~~بگیرند و در اندرون آن حقه بر روی آن دارو بنهند و آن نگین را بر آن گل استوار کنند، و ~~اگر آنچه ساخته باشند شبه پارهآ لعل باشد [610 ت] بگیرند شوشهآ باریک از آهن و به ~~سوراخ آن بیرون کند و هر دو سر شوشه را بر دو جانب حقه نهند و سر حقه را پپوشند و PageV01P125 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0084.png) ~~درز آن را استوار کنند و بنهند تا خشک شود و آن را در داشی1 که ذکر آن در صفت ~~پیروزه یاد کرده خواهد شد نهند و از بامداد تا چاشتگاه آتش کنند. پس آتش باز گیرند و ~~دست بدان حقه نبرند تا سرد شود. چون سرد شود سر آن حقه برگیرند و آن نگینه را با ~~شبه پارهآ لعل که ساخته بودند از آنجا بیرون کنند. شبه پارهآ لعل خوشرنگ خوب ms072 بیرون ~~آید چنان که هر جوهری یا حکاک فرق نتواند کرد. # و در خراسان جوهریان آن رنگ را «خمری» خوانند. بگیرند قدری بلور صافی یا ~~حجر مها و آن را خرد بسایند. پس مصول کنند و باید که خرمن2 دیگر به آن نیامیزند. و ~~در وقت سودن چون سنگی یا غیر آن3، و چون مصول کرده باشد آن را به ملح قلی چند ~~بار بشویند. پس آن را خشک کنند. پس ازین دو جزو کنند و یک جزو مغنیسیا[ی] رنگین ~~به غایت، چنان که سنگی یا خاک به آن نیامیخته باشد، و دو جزو قلی مدبر و هر دو [629 ~~ت] سوده و به تنکی یا حریری بیخته، پس جمله را با هم بیامیزند و در غدارهآ سفالین ~~کنند و سر آن به گل حکمت استوارکنند و بگذارند تا خشک شود. پس آن را در داشی که ~~یادکرده شود نهند و یک شبانه روز آتش نرم میکنند و هموار. چون یک شباروز تمام شد ~~آتش باز گیرند و بگذارند تا سرد شود. پس آن غداره را بشکنند جوهری حاصل شده ~~باشد به غایت رنگین. آن را چنان که رسم حکاکان است چنان که خواهند میشکنند و از ~~آن شبه پارهها[ی] لعل می سازند و چنان که لعل را...4 بر زده باشد و جلا داده آن را سر ~~نگینها بر میزنند و جلا میدهند و..9 آن باشد که چون پارهای لعل را بز روی آن عیبی ~~باشد و خواهند که آن را بردارند اگر روی آن جمله بسایند5 مبالغ کم شود و قیمت آن PageV01P126 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0081.png) ~~نقصان پذیرد. پس طریق آن باشد که یک کنارهآ چرخ عقرب جعفری در موضع آن عیب ~~افکند تا عیب برداشته شود، و وزن بسیار کم نشود. # و آن جمله که یادکرده شد هر چند صناع حاذق باشد آن عمل نیکوتر آید و مانندگی ~~بدان جوهر بیشتر [632 ت] بود. # و هرچه از معایب یاقوت گفته ms073 شده است از ثقب و غمامه و اختلاف لون، یعنی ~~سپیدی براق و غیر آن در لعل همان معایب هست بعینه و اعادت آن حاجب [نیست] و ~~هرچه در یاقوت عیب دارند در لعل نیز عیب دارند. و الله علیم بذات الماهیات. # بدان که فیروزه جوهری است از جملهآ حجربات. طبع وی سرد و خشک است و هم ~~چنان که عرب عقیق را به فال می دارند عجم فیروزه را به فال میدارند. و در ترکستان و ~~طمغاج و خطا بعضی فیروزه را که سنگی غریب با آن آمیخته بود که آن را در خراسان ~~«طرملح» خوانند، و آن را به حک املس و هموار کرده باشند و جلا داده، و آنچه سنگ ~~بوده باشد سیاه کرده آن را مبارک دارند و آن را سوراخ کنند و برگوش و گردن میبندند. ~~و در قدیم از آن طرملح هرچه به غایت رنگین بوده باشد [635 ت] برابر زر ساو و برکی2 ~~میخریدهاند. # و معادن فیروزه آنچه معروف و مشهورست در چهار موضع بیش نیست در جملهآ PageV01P127 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0086.png) ~~معمورهآ زمین. در خراسان در حدود نیسابور دهی است که آن را بشان1 میخوانند، و در ~~حدود خوارزم اردخره2، و در حدود ماوراءالنهر خجند، و در حدود ترکستان برسخان3. ~~و در هر معدنی که فیروزه باشد معادن آن را نام نهادهاند که حکاکان و جوهریان هر ~~فیروزه که ببینند در حال بدانند که از کدام معدن است و بواسطهآ معرفت بهترین و بدترین ~~را معلوم کنند. ~~آنچه معروف و مشهورست و فیروزهآ آن را که بنام دارند این است. ~~معدن ابواسحاقی، و این معروفترین و مشهورترین معادن است و فیروزه که ازین ~~معادن بیرون کنند نیکوترین و رنگین ترین و با قیمتترین جملهآ معادن است و فیروزهها. ~~و دیگر معدن زرهونی4 است و آن فیروزه نیز به غایت رنگین است. اما رنگ آن بدان ~~غایت نیست که فیروزهآ ابواسحاقی. ~~و معدن دیگر عبدلی5 ms074 است و پیروزهآ آن اندک مایه [643 ت] سبزفام است. ~~دیگر معدن کوه اسبان6 است. پیروزهآ آن هم سبزفام باشد، اما به حلاوت و نیکو ~~باشد. ~~و دیگر معدن عبدالمجید است، و پیروزهآ آن رنگین باشد، اما اندک مایه درشت طبع ~~بود. ~~و معدنی دیگرست که آن را ازهری خوانند، و پیروزهآ آن به غایت نیکو باشد. ~~دیگر معدن گنجینه. پیروزهآ آن از هر دو نوع باشد، و آن معدن را «گنجینه» از برای آن PageV01P128 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0083.png) ~~گویند که در وی از هر دو نوع پیروزه بود بد و نیک و بیشتر فیروزهآ آن بگردد و تباه شود، ~~مگر آنکه به غایت صلب بود. # و این چهار موضع که معدن پیروزه است نیکوترین و [به] قیمتترین و رنگین ترین ~~فیروزهها [ی] نیسابوری است. # و هرچه از فیروزههای نیسابوری، به غایت صلابت بود هرگز رنگ آن تباه نشود. # و فیروزههایی که از معدن برمحان رابحر1 حاصل شود رنگین و صلب باشد. اما ~~حلاوت نباشد و سیاه دل بود و قیمت آن کم بود از قیمت فیروزهآ نیسابوری، و درین زمانه ~~آن معدن بیکار است. گاه گاهی از آنچه در قدیم حاصل شده باشد [645 ت] نگینی در ~~دست مردمان باشد. و در خاصیت و مزاج همان تفاوتی زیادت نبود میان انواع فیروزه. ~~و فیروزههایی که از خجند خیزد معدن آن را نام [ها]2 نهادهاند چون معدن یکی3، و ~~معدن سرخ سنگ و غیر آن. و بعضی از پیروزههای آن رنگین باشد، و بعضی کمرنگ و ~~جوهر آن سست باشد. و چون اندک مایه چربی بدو رسد به سبب تخلخل اجزای آن و ~~رخاوت آن چربی که در آن اجزاء متخلخل شده باشد عفن گردد در آن تجاویف [و]4 ~~سبزرنگ شود و طراوت اصلی آن باطل شود. ~~و آن معنی تخصیصی ندارد به فیروزهآ خجندی، بل که فیروزه که آن پست باشد چون ~~چربی بدان رسد تباه شود. و حکاکان هر پیروزهای ms075 که چنین شده باشد به اصطلاح آن را ~~«مرده» می خوانند و بعضی از پیروزهآ مرده که آن را حجمی زیادت باشد و روی بیرنگ ~~شده باشد آن را به چرخ حکاکان با سنگ آب روی آن را بردارند و دیگر باره جلا دهند ~~رنگ آن به قرار اصلی باز آید و مدتی دیگر بماند به رنگ و طراوت خویش و به عاقبت ~~باز تباه شود. و بسیار [652 ت] باشد که اگر حجمی قوی دارد و جملهآ آن تباه شود اصلاح ~~پذیرد. ~~و آنچه اصلاح پذیر بود نشان آن است که یک گوشهآ آن را بر سنگ آب یا بر چرخ PageV01P129 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0088.png) ~~حکاکی افکنند تا قدری بسایند، و بنگرند اگر رنگین تر میشود اصلاح پذیر باشد و اگر ~~چندان که سوده میشود رنگ آن اندک و بسیار بهتر نشود و تفاوت نکند اصلاح پذیر ~~نیست. # و آنچه تنک باشد که حجم آن چندان نبود که بعضی را از وی بسایند تا رنگ آن به ~~قرار اصلی باز شود آن را اندک مایه بسایند بر سنگ آب، و آن سنگی است معروف و ~~مشهور که حکاکان نگینها را بدان املس کنند. بعد از آن سنگ گونه را خرد بسایند به آب، ~~چنان که غلیظ باشد و بر روی آن پیروزه اندایند و در آفتاب نهند تا خشک شود. بعد از آن ~~بشویند و روی آن را دیگر باره بر سنگ آب افکنند همچنان که اول کرده بودند، و از ~~آنگونه آبسای کرده بر روی آن میاندایند و در آفتاب مینهند خشک میشود چند ~~کرت، تا آن چربی عفن شده به حک از وی [650 ت] به تدریج به خاصیت جذب کند. ~~آن گه جلا دهند و رنگ آن به قرار اصل باز شود. و همه فیروزههای «مرده» چنین نشود و ~~اصلاح نپذیرد. ~~و بیشتر فیروزهآ خجندی به سبب با خود داشتن به مرور ایام بد رنگ شود و رنگ ms076 و ~~طراوت آن نماند و پایدار نبود. # واز پیروزهآ خجندی، همچنان که پیروزهآ نیسابوری طرملح سازند، از آن نیز سازند و ~~به ترکستان بخرند. اما قیمت آن بسیاری از طرملح نشابورکم باشد به سبب آن که رنگ آن ~~پایدار نبود و آخرالامر تباه میشود. ~~و از فیروزهآ خجندی بعضی گرد چون جوهر بود و بعضی تنکتر باشد که آن را ~~«توو»1 خوانند و آنچه «توو»1 بود بیشتر رنگین بود و بیشتر رنگ آن بماند. ~~و فیروزهآ خجندی بی طراوت هر چند رنگین بود و درست طبع باشد، و البته اگر با ~~خود دارد تباه نشود. # وهمهآ پیروزهها را از هر معدن که باشد از چربی و بوی خوش خاصه بوی مشک و از PageV01P130 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0085.png) ~~گرمابه نگاه باید داشت که آن را تباه کند، مگر بعضی از فیروزهآ نشابوری را که به غایت ~~صلب بود، آن را چون [662 ت] کهنه شود زیان ندارد و رنگ آن تباه نشود. # و بعضی از پیروزه که بهغایت سست بود و سپید، و از آن نگینها کنند و در روغن ~~خوش اندازند رنگ آن به غایت خوب شود و جوهریان آن را «مسیحا»1 خوانند. چون ~~روزی چند برآید رنگ سبز و تباه گردد و آن قلبی است که کنند پیروزه را و آن را هیچ ~~قیمت نبود. # و در معادن پیروزه جوهر پیروزه با سنگ دیگر آمیخته بود. کوهکاران آن معادن را به ~~آلتهایی که مناسب سنگ شکستن باشد میکنند و آنجا که رگ پیروزه پدید میآید به ~~تدریج حوالی آن میکنند و فیروزه از میان آن سنگ برون میکنند و جمع میکنند. ~~چون بیشتر جمع شود در معدن نشابور رسم آن است که به شهر نشابور آرند و ~~کوهکاران آن را ترکنند به سبب آنکه جوهر پیروزه با سنگ آمیخته بود. تا تر نکنند آنچه ~~جوهر پیروزه بود از سنگ پدید نیاید و نتوان دانست که قیمت آن چندست. ~~و بعضی دیگر ms077 از آنکه سست و سفید باشد چون آب به وی رسد به سبب رخاوت ~~آب [665 ت] را به خویشتن کشد و رنگ آن زیادت گردد. پس مجمع سازند کوهکاران و ~~حکاکان و آن مجمع را به اصطلاح حکاکان «بلاس» خوانند. # و قسط آن جوهر پیروزه را در خنورهای سفالین کنند نوع نوع و آن را مقومی قیمت ~~کند به تقریب به درم. و رسم نیسابور آن است که هر شصت درم را یک دینار نیسابوری ~~حساب کنند و پیروزهآ نابسوده را بدین درم من یزید میکنند و حکاکان و غیر ایشان ~~می برند و میخرند. # و آنچه پاکتر بود یعنی آنچه سنگ با وی کمتر آمیخته بود به سبب حجم آن از آن ~~نگینهای خرد و بزرگ میسازند، و آنچه با سنگ آمیخته بود هم بر آن شکل که باشد ~~میسازند و راست میکنند، چنان که از جوهر پیروزه بیشتر کم نشود و روی آن را هموار2 ~~کنند و جلا دهند. PageV01P131 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0090.png) # و سنگی که با پیروزه آمیخته بود آن را به مداد و غیر آن سیاه کنند و آن را «طرملح» ~~خوانند، و در ترکستان به قیمت تمام بخرند و بیشتر زیور ایشان آن است. # و جوهر پیروزه را به چرخ حکاکان با سنگ آب بسایند و راست کنند، بعضی نگین و ~~بعضی «طرملح» چنان که لایق باشد، [675 ت] و چون راست کرده باشد آن را به سنگی ~~که از مکه آرند و آن سنگی باشد سبز، معروف، مشهور و آن را «سنگ مکی» خوانند آن ~~را نرم کنند. پس بگذارند چند روز تا خشک شود. و اگر اندکی روغن بدین سنگ کنند که ~~پیروزه بدو نرم میکنند رنگ آن نکوتر شود، اما زود متغیر شود. پس بگیرند پارهای ~~چوب بید خشک و روی آن را هموار کنند و بعد از آن که هموار کنند1 روی آن را ~~بخراشند، خراشیدنی اندک. # و سنگی باشد در حدود ms078 کوههای نیسابور آن را «سنگ گونهآ پیروزه» خوانند و هیچ ~~جای دیگر نیست، و آن سنگی است سپیدرنگ خای رنگ سست، آن را امتحان به دندان ~~کنند. هرچه دندان آن را بتراشد نیک بود و اختیار باشد، و هرچه [به] دندان آن را نتوان ~~تراشید به کار نیاید و بد بود. پس آن «سنگ گونه» [را] مصول کنند، پس بنهند تا بنشیند و ~~آب زیادت از سر آن بگذارد، چنان که نیک غلیظ بود آنچه مانده باشد. پس آن را بر روی ~~آن چوب بید اندانید، چنان که معتدل باشد در تری و خشک، و پیروزه را بر روی آن ~~می مالند چنان که حرکت آن نیز به هم معتدل باشد - که اگر نیک محکم مالد جلا[ی] آن ~~بشود، و اگر سست بر مالند جلا نگیرد. اپس معتدل مالند]2 تا جلاگیرد و براق شود. ~~و اولیتر آن باشد که جوهر بیروزه را چون سوده باشند و راست کرده روزی چند ~~بگذارند تا بر آب خویش قرار گیرد. پس آن را جلا دهند. ~~و اشکال نگینهاای] پیروزه هم بر آن شکل که در یاقوت گفته شد به حسب پارههای ~~پیروزه میسازند، و چون انواع3 ممسوحات مربع و مدور و مضرابی و مثمن و مسدس ~~389قاو دو نوع دیگر باشد روی در بالا، یکی را «مقبب» گویند و آنچه از مقبب بلندتر PageV01P132 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0087.png) ~~باشد وتیز بود آن را «پیکانی» خوانند. و در خراسان و عراق ممسوح پسند کنند و در ~~هندوستان پیکانی و مقبب. # و هرچه از پیروزه دو رنگ باشد آن را «ابرش»1 خوانند و در اصطلاح ایشان ثقب را ~~که یاد کرده شد «بار»2 گویند و پیروزه را به الماس ثقب کنند، الا بعضی را از آن که به ~~غایت سپید بود و سست، و آن نوع پیروزه را «خاکی» خوانند که آن را به آهن پولاد آبدار ~~تقب کنند. # و بعضی از جوهر پیروزه که نیک خرد باشد ms079 که از آن نگین نتوان کرد3 هر دو روی آن ~~را هموار کنند و گرداگرد آن را چنان که بودست، پس میان آن را ثقب کنند و آن را «شنر»4 ~~خوانند و در میان طویلههاای] مروارید و غیر آن کشند و قیمت «ابرش»5 و ثقب پاک ~~بسیار نباشد. # و قیمت نگین فیروزه به حسب غایت رنگ و خردی و بزرگی آن باشد و آن را ~~ضابطی6 نیست. # و غایت قیمت نگین پیروزه که درین ایام بودست و آن یک نگین بیش نبودست، به ~~صد دینار بیش نرسیده است، و آن نگین پیروزه بود از آن امیر اجل سلطان [سنجر بن ~~ملکشاه]7 مقدار آن [385ق] [از]8 پوست پسته بزرگتر که محدب وی روی نگین بودست، ~~و آن پیروزه از معدن بوسحاقی بودست و رنگ آن را هیچ در نمیبایست. و ما آن را دیدیم ~~در ایام طفولیت در دست خاتون اجل. # و چنین حکایت کردند که آن را در آن وقت که به سفر حجاز رفته بود به شاه بانوان ~~بخشید که از روم آمده بود، و بعد از آن بهتر از آن نیافتهاند.9 # و پیش از آن از پیران و قدما[ی] جوهریان بپرسیدیم که پیروزه در آن قدر حجم به صد ~~دینار قیمت رسیده است. وزن او کم از یک درم بوده است. PageV01P133 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0092.png) # و غایت قیمت طرملح بیش هم سنگ زر ندیدیم و آن نیز نادر باشد و بیش ازین ~~حکایت نکردهاند. ~~و طرملح را در وقت قیمت کردن اعتبار درم سنگ کنند، چون به غایت طرایف [بود]1 ~~و چون سقط باشد قیمت نمیکنند. # و خاصیت ظاهر پیروزه آن است که رنگ پیروزه به حسب صفا و کدورت هوا بگردد. ~~هرگاه که هوا صافی و بی غبار باشد لون پیروزه صافی تر و رنگین تر نماید. هرگاه که با غبار ~~یا ابر آمیخته رنگ و صفای پیروزه کمتر نماید و این از خواص پیروزه است. # و در کتاب ms080 خواص احجار آوردهاند که رنگ پیروزه به حسب ارتفاع آفتاب زیادت ~~میشود و به حسب انخفاض آن کم میشود. # و ارسطاطالیس [395 ق) در کتاب لغت الاحجار آوردست که بعضی از حجر پیروزه را ~~زر و مس با وی آمیخته است، نقطهها [ی] به غایت خرد. چنان که دشوار در حس آید. از ~~آن جنس پیروزه را با سرمه بیامیزند چشم را به غایت نافع بود و بصر را تیز گرداند و جلا ~~دهد. # و هم ارسطاطالیس آوردست که ملوی قدیم پیروزه را با خود نداشتهاند از بهر آن که ~~خاصیت پیروزه آن است که از هیبت نقصان کند، بدین سبب لایق ملوک نبود. ~~و اهل عجم پیروزه را به فال میدارند با خویشتن داشتن. ~~و اهل چین و ماچین و طمغاج و تنکت پیروزه را که با سنگ سیاه آمیخته بود که آن را ~~«طرملح» گویند مبارک میدارند و برگردن بتان میبندند. و زیور ایشان بیشتر آن است. ~~و در مفرحات پیروزه را ترکیب میکنند به سبب آنکه تصفیهآ اخلاط میکند2، و درو ~~نوع تفریحی هست. ~~و آوردهاند اصحاب صناعت اکسیر که اگرچه پیروزه را خرد بسایند و آن را بر زری ~~گذارند که شکن دار باشد یعنی که خایسک3 قبول نکند. [شکن را ازو برد].1 PageV01P134 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0089.png) # و جابر بن حیان الصوفی1 آورده است در کتاب النخب2 فی الطلسمات که پیروزه [را]3 ~~حجر الغلبه 4 وحجر الجاه5 وحجر العین خوانند. # و حجر العین برای آن گفته است [395 ق] که دافع چشم بدست. # و حجر الغلبه برای آن گفته است که آن جوهری است که آن را به فال دارند و هرکس ~~که پیروزه را با خویش دارد بر خصمان غالب باشد. # چنان که چون آن را بشکنند اندرون آن سپید باشد، و این نوع را «خضرا» خوانند. و ~~نوع اول را «مینا[ی] اصم»6 خوانند، و ازین نوع نیز شفاف بتوان ساخت. ~~و طریق «میناای] اصم» آن است ms081 که بگیرند سنگ «مها» که آن را در خراسان ~~«شکر سنگ» خوانند و آن سنگی است به غایت سپید و صلب در غایت صلابت، و چون ~~بر آهن زنند آتش بیرون آید. و آن را خرد بسایند و اگر مصول کنند بهتر باشد. از آن یک جزو، ~~سپیدهآ قلعی نیم جزو، قلی که آن را در خراسان شخار خوانند نیمهآ نیم جزو، و قدری مس ~~سوخته به آن بیامیزند و این جمله را به هم بیامیزند و در خنور سفال کنند. بر وی پوش ~~سفال استوار کنند و گرداگرد آن را به گل [حکمت]3 محکم کنند و بنهند تا خشک شود، ~~پس در «داش» کوزه گران یا «داش» آبگینه گران یا تنور زر بر نهند که زر را در آن تنور ~~خالص [409 ق] کنند یک شباروز. بعد از یک شباروز چون آتش بازگیرند همچنان برقرار ~~بگذارند تا سرد شود که اگر در گرمی بیرون کنند بشکند و طرکیده بود جملهآ آن. چون ~~سرد شود آن خنور7 را بشکند جوهری مثل جوهر پیروزه به غایت رنگ و خوب بیرون ~~آید. پس آن را بشکنند و به چرخ حکاکان [چنان که]3 معهودست از آن نگین و آنچه ~~خواهند راست کنند و آن را به چرخ سرب نرم کنند و به چرخ چنار و جلای عقیق جلا ~~دهند تا صافی و روشن گردد و جلای] عقیق شکر سنگ مصول باشد یا جزع سوخته. PageV01P135 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0094.png) ~~آن بود که بگیرند سنگ مها که تعریف آن کرده شد و از آن نگینه سازند به قدری که ~~خواهند، یا چیزی دیگر چنان که خواهند، و حقه سازند با سراپوش]1 از سفال و بگیرند ~~«مینای سلیمانی» و آن مینائی است که لاجورد2 شفاف - چنان که در باب صفت میناگری ~~صفت آن کرده شود -و آن را خرد بسایند و هم چند وزن آن شخار سپید و هم وزن آن ~~نورهآ سپید که آن را در خراسان ms082 «آهک» خوانند، و جمله را بسایند و در آب خوش حل ~~کنند چنان که نیک غلیظ باشد [0ا40 ق]، و اندرون آن حقه را و سر آن را بدین ادویهآ حل ~~کرده طلی کنند دو سه کرت و بنهند و سر آن به روی نهند و درزها [ی] آن را استوار کنند ~~به گل حکمت و آتشدانی سازند مثل «داش» آبگینه گران و آن حقه را در وی نهند و آتش ~~نرم میسوزند مقدار نیم روز معتدل. بعد از آن سر بازگیرند و صبر کنند تا آن حقه سرد ~~شود که اگر به گرمی سر حقه را بگشایند رنگ آن تباه شود و آن نگین بشکند. چون سرد ~~شود حقه را به رفق بشکنند، آن نگین بدین تدبیر رنگ پیروزهآ بواسحاقی گرفته بود. # و معتمدان از متقدمان صناعت جوهری چنین حکایت کردند که در قدیم اول کس که ~~این صنعت به فعل آورده بود مدتی مدید از این جنس پیروزهها[ی] معمول میساخت و ~~بر انگشتریها مینشاند و به بهای تمام میفروخت و کسی واقف نمیشد که آن معمول ~~است. ~~و ما چند نگین انگشتری نشانده در روزگار خویش دیدیم که استادان وقت را در آن ~~خطا افتادست ازین معمولات. ~~اما بعد از روزگار بسیار از آن نگینها بعضی سوده شد، سپیدی اندرون آن ظاهر3 ~~419 ق] شد یا بعضی بشکست و سپیدی آن پدید آمد معلوم شد که مصنوع آن معمول ~~بودست و قلب پیروزه. ~~درین روزگار ازین صنعت بیش از حد شدست، و از آن سنگ انواع بسیار آزمودند و ~~مهرها و تعویذها و غیر آن میسازند و از بسیاری رونق بازار آن شکسته شد، والله اعلم. PageV01P136 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0091.png) # از جملهآ جواهر حجرست و لون آن سپیدست شفاف که آن را تشبیه به رنگ آبگینهآ ~~بغدادی توانند کرد. # و گفتهاند لون بیشتر الماس نزدیک است به لون نوشادر نیکو، و معادن آن درین زمان ~~پیدا نیست. # و الماس را ms083 به زبان هند «هیرا»2 گویند و به زبان رومی «اذمس»3 و «ادمینطون»4 نیز ~~گویند و به زبان سریانی «المیاس» [گویند]1. # و بیشتر الماس جوهری است مشف5 در غایت صلابت و درو اندک مایهای تفتیت6 ~~است، و او در جملهآ جواهر تأثیر کند و هیچ جوهر درو اندک و بسیار اثر کند. ~~و از انواع الماس سپیدست و زرد و زیتی و صرخ و سبز و اکهب و سیاه، و در هر ~~بلادی نوعی ازین جمله پسند میکنند و اختیار ایشان [415 ق]7 از نوعی باشد، چنان که ~~در خراسان زیتی را اعتبار کنند و با قیمتتر و اشرف آن را نهند. و در اصطلاح حکاکان ~~خراسان زیتی آن لون «گربه» خوانند و الماس گربه آن است [715 ت] که لون آن مرکب ~~باشد از چند لون، چون زردی و سرخ رنگ و سفیدی و کبودی. و تشبیه که کردهاند به ~~لون گل مشک بیدست که آن را در خراسان «گربه» گویند، و دیگر دور نیست که لون آن را ~~به گربهای که لون او مرکب باشد از چند الوان چون زردی و سرخی و سفیدی و سیاهی ~~گربهآ خلنج، و این نوع را در نشابور بدان نسبت کنند. # و حکاکان عراق بهترین الماس، الماس زرد را نهند. و اهل هند بهترین الماس آن را PageV01P137 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0096.png) ~~نهند که قد آن خوب بود و درو شکستگی نبود و مثل دو مثلث مکعب بود متصل با ~~یکدیگر، و شکل آن چنان باشد که در اصل فطرت منعقد شده باشد و با سلامت و ~~درست بود، و اطراف آن تیز تیز بود و هیچ حفر نباشد. و هرچه شکسته باشد آن را ~~نپسندند و به فال ندارند. # و هرچه شکل آن چنین بود که یاد کرده شد اهل هند بگیرند پارهای شمع و آن را نرم ~~کند و باریک کنند و پارهآ الماس را که امتحان لون خواهند کرد بر سر آن پارهآ ms084 شمع کنند و ~~آن را در مقابل چشمهآ آفتاب دارند و میگردانند. اگر از شعاع آفتاب [723 ت] آن رنگها ~~محسوس شود چون لهبت1 و صفرت و خضرت بر مثال قوس قزح - که آن را در نشابور ~~«سریر»2 خوانند - الماس مختار ایشان باشد و قیمت آن اضعاف لونهای دیگر باشد. # و گذشت3 آن لون نزد ایشان سفیدست و زرد، بدان سبب که نادر بود که ازین دو لون ~~آن جنس شعاع که مطلوب ایشان است حاصل آید، و در هیچ رنگ دیگر این امکان ~~نیست و به تجربه معلوم شده است. و این دو نوع، صلبتر جملهآ الماس است و آن را ~~اهل هند به فال دارند والماس سفید را «برهمن» خوانند و زرد را «کشتر»4 و سیاه را ~~«جندال»5، و سرخ و سبز و سیاهی تمام رنگ نادر افتد. مگر نیم رنگ بسیار باشد. # و جماعتی الماس بلوری اختیار کنند و بعد از آن سرخ را. و جملهآ انواع الماس از روی ~~جوهریت و خاصیت یکی است و اختلاف درو از روی لون و شکل است. PageV01P138 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0093.png) # و خسیسترین انواع الماس سفیدرنگ و شکل آن بیشتر در بهمی1 باشد و سفیدی ~~گرفته بود. چون بشکنند طبقه طبقه از هم برخیزد مثل طلق و آن را طراوتی و برقی نباشد ~~و سست بود به نسبت انواع دیگر. و البته حکاکان [725 ت] حاذق آن را در ثقب کردن ~~جواهر به کار ندارند به سبب رخاوت جوهر او. بدان سبب زود متفتت شود. # و شکل الماس املس کمتر باشد و بیشتر اشکالی باشد مکعب ذواضلاع مختلف. # و جماعتی گمان بردهاند که شکل جملگی الماس مثلث باشد، و چندان که آن را ~~می شکنند هم مثلث میشکند. این ظنی است خطا. # و دیگر مشهور شدست که الماس به اسرب شکسته شود و اسرب آن را نیست ~~گرداند و این معنی از کمال شهرت به حدی رسیده است که بزرگان در کتب ms085 خویش ~~آوردهاند، و ذکر استحالت آن معنی نزدیک حکاکان اظهر من الشمس است. ~~و این خیال، آن جماعت را بدان سبب افتاده است که دیده باشند که حکاکان جاهل ~~الماس شکسته باشند و پارهای اسرب را به روی سندان نهاده تا چون خایسک بر آنجا ~~زنند تا الماس بشکند در وقت آن که شکسته خواهد شد آن اجزای شکسته بنجهد و ~~متلاشی نشود و آن پارهآ اسرب آن را نگاه دارد. ~~و اگر آن را بر روی سندان آبدار نهند و خایسک آبدار بر وی میزنند بشکند و ~~متلاشی شود [*73 ت] به حکم آنکه صلابتی در جرم وی هست هیچ جزو در زیر ~~خایسک نماند. # پس آن کس که آورده باشد2 گمان برد که الماس به اسرب شکنند، و اگر به جای آن ~~اسرب پارهای کاغذ بود یا پارهای شمع یا پارهای پنبه همین فایده کند که آن نگذارد که آن ~~اجزا[ی] شکسته، متلاشی شود. PageV01P139 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0098.png) ~~آن است که جملهآ جواهر حجری صلب را که البته سوهان قبول نکند بدو سوراخ ~~کنند، و اگر الماس نبودی هیچ جوهر صلب را چون یاقوت و زمرد و لعل و جزع و عقیق و ~~غیر آن به هیچ حیلت سوراخ نتوانستی کردن. # و رسم حکاکان حاذق آن است که چون خواهند که جوهری را سوراخ کنند از جملهآ ~~حجریات که قبول نکند سوهان را، بگیرند پارهای الماس. # و آلتی است حکاکان را مثل «کلیله»1، دو سر آن از آهن پولاد آب داده و سر آن از دو ~~طرف تیز کرده چنان که شکل «خرپشته» بود راست، و آن آلت را حکاکان در اصطلاح2 ~~«فرباس»3 گویند و ازین دو آلت بیارند و دیگر «فریاس»4 بر وی میزنند. چنان که ~~خواهند میشکنند خردتر و بزرگتر. و چون شکسته شد بگیرند پاره[ای] از آن ~~پارههاای] شکسته به قدر سوراخ که خواهند کرد دو پاره آهن نرم پاک بگیرند. # و اگر سوراخ باریک خواهند کرد ms086 آن آهن را به قدر آن سوراخ باریک کنند و سر آن را ~~پهن کنند. بعد از آن در آرند تا چون نایژهای شود به مقدار آن پارهآ الماس و آن را بر چوب ~~مثقب ترکیب کنند. پس آن پارهآ الماس را در آن نایژه نهند و پوست جوز هند که آن را بر ~~سر مثقب نهند در وقت سفتن چیزها آن را بر آن الماس زنند محکم شود. بعد از آن آن را ~~بر سنگ آب نهند و دستی چند بکشند به آب تا آهن در گرداگرد الماس محکم شود. ~~آهن زیادتی را به سوهان بسایند تا به مقدار حجم الماس آید. و آن مثقبی باشد که جوهر ~~را خواهند بدان سوراخ کنند و آن مثقب را «یک پایکی» خوانند. و هرچه سوراخها تنگ ~~او] باریک باشد بدین مثقب سوراخ کنند. ~~واگر سوراخ فراختر آید بگیرند پارهآ آهن - هم از آن که یاد کرده شد - و سر آن را ~~راست [423 ق] کنند. پس هر دو سوراخ باریک به مثقب پولاد آب داده بر دو طرف سر ~~آن آهن بکنند و دو پاره الماس را از آنچه شکسته باشند هم بر آن طریق که یاد کرده PageV01P140 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0095.png) ~~شدست در آن دو سوراخ محکم کنند و این مثقب را «دو پایکی» خوانند، و آنچه خواهند ~~از جملهآ جواهر بدان سوراخ میکنند. # و همچنین اگر خواهند که سوراخ فراختر آید آنچه دو پاره الماس ترکیب کرده بودند ~~پنج پاره ترکیب [کنند]1، یکی برمیان و چهار بر اطراف، و این مثقب را «پنج پایک» ~~خوانند. # و اگر زیادت خواهند هم بدان طریق ده پاره و بیشتر ترکیب میکنند، چنان که در «پنج ~~پایکی» گفته شد. # و هیچ جوهر را آن خاصیت نیست که این جنس فعل ازو حاصل تواند آمد. # ارسطاطالیس گوید طبیعت الماس سرد خشک است در اول جزو و درجهآ چهارم. # و از خواص الماس آن است که در ms087 صنعت اکسیر آن را به کار دارند و در افادت صنع و ~~متانت جوهر و ثقل آن را اثری عظیم است در آن صناعت، و این معنی نزدیک اصحاب ~~صناعت معروف و مشهورست. # و در کتب خواص آوردهاند که هر که الماس با خویشتن دارد از علت عسر بول [425 ق] ~~ایمن باشد. ~~و گفتهاند الماس زهری است مهلک، چون آن را خرد بسایند و بدهند. # و آوردهاند که هر زن که حمل دشوار تواند نهاد اگر الماس با خویشتن دارد به آسانی ~~بار بتهد. # و در کتب ارسطاطالیس آورده است که در اقصای مشرق متصل به زمین هندوستان ~~وادیی است که هیچکس بعد از اسکندر بدان جا نرسیده است و در آن وادی گوی است ~~که بصر به قعر آن نتواند رسید از غایت عمق آن، و هیچ کس بر آن وادی نتواند گذشت. ~~چون اسکندر آنجا رسید یکی از شاگردان او به حدود آن وادی رسید. در آنجا انواع PageV01P141 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0100.png) ~~افاعی دید که هرگز ندیده بود، و آن افاعی را خاصیت آن بود که چون چشم ایشان بر ~~کسی میافتاد در حال آن کس بمردی. چون این حال اسکندر را معلوم شد بفرمود تا ~~آینه [ای] ساختند به غایت بزرگ و بعد از صقالت تمام آن را در محاذات آن افاعی ~~بداشتند. چون عکس صورت خویش مشاهده کردند جملگی بمردند، و بدین سبب ~~اسکندر بر آن وادی ظفر یافت و بدان گو1 رسید. به هیچ حال هیچکس به قعر آن ~~نمی توانست رسید که راه نبود. [43 ق] # اسکندر فرمود تا گوسپندان فربه بیاوردند و بکشتند و پوست باز کردند و پاره کردند و ~~در آن گو انداختند و در آن موضع مرغان شکاری بسیار بود. چون مرغان آن گوشت ~~بدیدند2 بدان گو فرو میرفتند و پارههای گوشت بر میآوردند. پارههای الماس خرد و ~~بزرگ به قدر لصوق گوشت در آن گوشت دوسیده بود. چون آن مرغان ms088 به هوا بر ~~می بردند و از محاذات آن گو در میگذشتند3 الماس پارهها به حکم حرکت مرغان از آن ~~گوشت پارهها جدا میشد و بر زمین میافتاد. آن را بر می چیدند و گرد میکردند و بدین ~~طریق الماس به دست آورد. # و بشاید که الماس را در دهان گیرند4 که چون در وی سمی هست داشتن آن در دهان ~~مضر باشد و یمکن که از آن افاعی که یاد کرده شد آلایش زهر [به] پارههای الماس ~~رسیده باشد. چون آن را در دهن گیرند به حکم رطوبت دهان آن زهر بر ظاهر آن نرم ~~شود و به گلو فرو رود و سبب هلاکت باشد، و این معنی در گفتهآ متقدمان آوردهاند. ~~و آوردهاند اول کسی که الماس [435 ق] و خاصیت آن استخراج کرد شاگردی بود از ~~جملهآ شاگردان ماقدونی5، و اسکندر در طلب جوهرهایی بود که آن را خاصیت باشد و ~~منفعت آن عام باشد تا در امور دنیاوی ضروری بود. ~~و در کتب ارسطاطالیس درست که در روزگار اسکندر کسی را سنگ در مجرای بول ~~پدید آمد. آن شاگرد که خاصیت الماس و جوهر او معلوم کرده بود پاره[ای] الماس را بر PageV01P142 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0097.png) ~~سر پارهآ آهن باریک الصاق کرد و آن سنگ را بدان الماس ثقب کرد بول گشاده شد و آن ~~کس از آن علت خلاص یافت. و این سخنی است بعید که از ظاهر اعضا تا بدانجا که ~~سنگ تولد کند مجاری و منافذ بسیار است و حال ثقب کردن آن در غایت تعذر باشد، و ~~این نوع چیزها که از تجربه مقررست به حکم آنکه در کتب متقدمان آوردهاند به فعل ~~کردن میشود. # و گفتهاند که معادن الماس نزدیک بود به معادن یاقوت در جزیره1آ سرندیب2 در زمین ~~خوار3 در مقابل سرندیب4، و در آن جزیره5 چشمههای آب بسیار باشد و در آن چشمهها ~~ریگ بود و آن ریگ را بیرون می ms089 آرند و میشویند الماس در زیر ریگ [443 ق] میشود و ~~ریگ را به آب می دهند و بدین طریق الماس از میان ریگ بیرون میکنند. ~~و ابوالعباس عمانی گوید که معدن الماس در تنکالان6 قامرون است بر کوه خاکی در ~~حدود مشرق. در سالی که صاعقه بسیار آید خاک آن کوه را میگیرند و میشویند و ~~الماس را از آنجا حاصل میکنند. # و یعقوب اسحق کندی گوید که الماس در میان7 سنگها[ی] معادن یاقوت باشد. # و قومی گفتهاند از معادن زر میخیزد، و قومی گفتهاند [در زمین هندوستان]8 کوهی ~~است که در آن مدخل و مخرج نیست و در آن کوه الماس بسیارست و مردمان آنجا روند ~~و گوشت پارهها بگیرند و به کارد پهن کنند و در آن کوه اندازند تا بر الماس افتد. و آنجا ~~کرکس و عقاب باشد. با آدمی به سبب گوشت الفت گیرند و به طلب گوشت بدان کوه ~~می پرند و آن گوشتپارهها را می آرند و بر کنارهآ آن کوه مینشینند و گوشت را میافشانند ~~به منقار، چنان که عادت مرغان است. و حیوانات دیگر چون چیزی را بخواهند خورد ~~بافشانند تا از خاشاک و خاک و سنگ پاک شود. الماس که در آن گوشت پارهها خلیده بود ~~از آنجا میریزد و مردمان که طالب [440 ق] آن باشند بر میدارند. PageV01P143 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0102.png) # و این جنس سخنها که آوردهاند در کتب معارف در ذکر معادن الماس واضح است که ~~آن طرف سرندیب1 در طرف مشرق بیابانی است. به وقت آب خیز در آن بیابان سنگها[ی] ~~عظیم می آید که معلوم نیست منبع آن. و در آن طرف آبادانی نیست. چون آن سیلها ~~منقطع میشود ریگهایی که آن سیل آورده باشد آن را میشویند و در میان آن ریگ ~~پارههای الماس خرد و بزرگ مییابند. # و درین روزگار الماس بیشتر میافتد از آنچه در قدیم بودست، و این معنی بدان ~~میتوان دانست که ms090 استاد ابوریحان آوردست که در قدیم یک مثقال الماس ریزه که شکل ~~هر یک چند فلفل بود به هشتاد دینار میخریدهاند. # و درین روزگار الماس ریزه چندان که خواهند مثقالی کمابیش بیست دینار بیش ~~نمیخرند، وگاه هست که کمتر، و پارهای که نیم دانگ و تسویی و بالا [ی] این یک مثقال ~~به شست دینار قیمت میکنند. ~~و ازین هر دو قیمت معلوم میشود که پیش ازین عزت وجود آن بیشتر بودست از ~~آنکه درین روزگار. # و هم در کتب متقدمان درست [455 ق] که نیم مثقال الماس یک پارهآ نیکو شکل گربه ~~لون به سیصد دینار قیمت کردهاند. و هیچ کس نیاورده است یک پاره الماس بالای دو درم ~~دیدهاند، و درین عهد سه مثقال یک پاره افتاده است. # و ما درین قرن دیدیم قدر آن مثل نیم جوزی ریز راست و بالا مقبب گونه. ~~و قیمت الماس چون دیگر جواهر مضبوط نباشد. به حسب امکنه و ازمنه و احتیاج و ~~قبول اهل هر بلادی مختلف میشود. ~~هرگاه اهل بلادی به نوع آن جواهر رغبت بیشتر کنند و آن نوع را عزت وجودی باشد ~~به ضرورت مقومان وقت آن نوع را قیمت زیادت کنند، و برعکس هرگاه که به نوعی ~~رغبت کمتر کنند و آن نوع را در آن دیار عزت وجودی نباشد مقومان آن نوع را قیمت ~~کمترکنند. PageV01P144 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0099.png) # و در کتب قدیم چنین آوردهاند که قیمت الماس به وزن درم سنگ بودست، و درین ~~عهد در جمله بلاد به مثقال قیمت میکنند. # و الماس را با مرصعات، با یاقوت صرخ و زمرد ترکیب کنند چنان که لعل را با پیروزه ~~و یاقوت را با زمرد. # و در هندوستان پارههای یاقوت صرخ و الماس را بر یک نگیندان انگشترین و ~~حلقههای گوش ترکیب میکنند، همچنان که در دیار فرنگ [455 ق] پارهها[ی] یاقوت ~~بهرمانی و زمرد ظلمانی به مقدار چشم ملخی میکنند و چند پاره از آن ms091 مناسب یکدیگر، ~~بعد از آنکه آن را سوده باشند و جلا به غایت خوب داده بر یک1 انگشترین ترکیب ~~میکنند. این است صفت الماس و آنچه مناسب آن بود. # * # اکنون چون این پنج نوع جواهر را که شریفتر بود، چون یاقوت و زمرد و لعل و ~~فیروزه و الماس صفت آن کرده شد، بعد ازین ذکر مروارید کرده شود و انواع آن بر ~~شمرده آید و ذکر مغاصات و طریق حاصل کردن آن [وا تصرفات که جوهریان را در آن ~~باشد گفته شود. ان شاء الله تعالی. # مروارید جوهری است معروف و مشهور، حجری حیوانی. تولد آن در حیوانی که نام ~~او صدف است که در بعضی از فرضههای دریا[ی] محیط یابند. # و مروارید درین چند مواضع بیش نشان ندادهاند که هست: کیش و بحرین، قلعتوا3، PageV01P145 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0104.png) ~~خارک، مسکت، قلزم، جولد1. ~~کیش جزیرهای است که آن را قیس خوانند. حوالی آن کمابیش دو فرسنگ، و این ~~جزیره دارالملک است. ~~بحرین [462ق] هم جزیره است، حدود آن کمابیش یک فرسنگ است. بر یک طرف ~~آن موضعی است که آن را بال عرب 2گویند. ~~قلعتو3 موضعی است در حدود عمان. ~~خارک جزیرهای است، حدود آن کمابیش یک فرسنگ. و ابواسحق فارسی گوید ~~حدود خارک مغاصات بسیارست. آن قدر که مروارید از آن حاصل شود روشنتر و ~~آبدارتر و با قیمتتر از جملهآ مروارید مغاصات دیگر باشد و در قدیم از مغاصات خارک ~~یافتهاند. ~~مسکت موضعی است که مسقط خوانند. ~~قلزم دریای قرزم4 است و در ساحل قلزم موضعی است که آن را قمران 5 خوانند. در ~~آن موضع در قدیم دانههای مروارید بزرگ میافتاده است. ~~جولد6 جزیره[ای] است در حدود هندوستان و دریا[ی] سرندیب7. ~~و موضع دیگرست که آن را غب8 سرندیب8 خوانند. ~~و دیگر خلیج فارس و دهلک و سفالهآ زنج9. ~~و کندی گوید که مغاص سرندیب10 چهارده سال معطل بگذارند و غوص نکنند تا ~~صدف بسیار شود و مروارید ms092 بزرگ گردد و پرورده شود و بعد از آن چهارده سال دیگر PageV01P146 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0101.png) ~~غوص کنند تا مدت پایان رسد. # و این جمله که بر شمردهاند از دریای اخضر است که آن را بحر محیط خوانند [465 ~~ق] الا قمران که دریای قلزم [است]1. # و دریای قرزم از جملهآ بحر محیط نیست که آن را ساحل بند است2 و حوالی آن را ~~مساحتی معین است. و بحر محیط را بیش از یک طرف ساحل نیست. فرضهها و خلیج و ~~اغباب به خشکی درآمده که آن را غبره3 میگویند و از یک طرف به دیگری گذر میکنند. ~~و دریای اخضر مخصوص است بدان که در مغاصات آن صدف و مروارید بسیار ~~خیزد. ~~و مغاص موضعی باشد از دریا که آنجا غواص به زیر آب فرو شود. معدن صدف و ~~مروارید باشد و صدف یابند آنجا. و آن موضع دریا معروف باشد و بازرگانان کشتیهای با ~~زاد و توشه و مزدوران غواص و امینان آنجا فرستند. # و چنان نباشد که در آن مغاصات پیوسته صدف باشد، بل که وقت باشد که یابند و ~~وقت باشد که نیابند. # و در مغاصات بسیار اسباب بود که مانع غوص بود، چنان که در دریا[ی] قلزم غوص ~~کمتر کنند، به سبب آنکه حیوانات مضر چون نهنگ و فرس و غیر آن بسیار باشد که ~~غواص را هلاک کنند و به احیانی که در خلیجهای آن غوصی کنند دانهها[ی] به غایت ~~[472 ق] بزرگ از صدفهای آن حاصل شود. و باشد که بر سواحل آن صدفها یابند که ~~موج به کنار افکنده باشد. آن را برگیرند و شکافند از آن نوع قرزمی4 حاصل کنند. و چنین ~~گویند که از صدفهای قلزمی بوی جند بیدستر آید و هر صدف که از دریاها[ی] هند و ~~پارس بود بوی آن چنان ناخوش نبود. # و از جمله مغاصات مغاص دریای پارس شریفتر و نفیستر بود، و بحرین از آن PageV01P147 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0106.png) ms093 ~~جمله بود. پس از آن مغاصات که میان حدود شیراز1 باشد بهتر بود، و مروارید آن را «لؤلؤ ~~قطری» گویند و آن منسوب نباشد به قطرهآ باران، و نه از بهر مشابهت گویند، بل که ~~ناحیتی باشد از نواحی بحرین. # و ساحل دریای پارس هم مغاصات است به یکدیگر متصل از حدود مکران تا بحرین ~~و از بحرین نیز درگذرد، تا به جایی که معروف است از دریاای] اخضر که آن را ساحل ~~زمین شحرگویند، و از آن جمله رأس الجمجمه و مجیرهست2 و مسکت3 از آن جمله است ~~که آن را مسقط گویند، و همچنین تا به عدن و تا جزیرهآ دهلک بکشد. ~~بهة و در لجه بربر در مقابل عدن، در جانب حبش4 مغاصی است. # و یعقوب اسحق کندی [47 ق] میگوید که آن از جملهآ جزیرهآ اسقوطرست که صبر ~~ازا5 آنجا خیزد و نیکوترین آن صبر6 باشد. ~~صدف حیوانی است. ظاهر او را دو دفه باشد درهم رسته که آن را مفصلی باشد که ~~وقتی گشاده شود و گاهی فراهم آید به اختیار او. ~~در میان آن دو دفه گوشتی است پوررنگ7 چنان که گوئی چیزی مثل عرقی با وی ~~آمیخته است، و آن گوشت به تحدیب آن دو ملاصق8 باشد و او را خانهآ 1 امعا نیست چنان ~~که دیگر حیوانات را. ~~و رفتن او به اطراف آن دو دفتین10 با[شد] که منبسط و منقبض میگردد و اطراف آن PageV01P148 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0103.png) ~~باریک باشد. و صدف [را] آن دفتان1 به منزلت پای باشد در سباحت. # و صدف را غواصان2 «کابل»3 خوانند و جماعت دیگر «حدرون»4 خوانند به لغت ~~یونان. # و صدف فوج فوج میروند در مغاصات. چنان که یکدیگر را زحمت میکنند در ~~رفتن. و چنین گویند که ایشان را حاسهآ بصر و حاسهآ سمع نباشد و بر یک طرف آن دو ~~دفه سر اوست. و باگوشت او خلطی رقیق لزج مخاطی آمیخته باشد و گوشت او ms094 هرچه ~~به دفتین نزدیک [باشد]5 لون آن سیاه بام [485 ق] باشد. و بعضی از آن حاصل نزدیک ~~ساحل دریا میگردند و آن نوع را «بلبل رطب» گویند از فربهی. # و گوشت صدف را غواصان میخورند بعد از آن که به آتش بریان کرده باشند، و ~~میگویند طعم گوشت بط دارد که آن را «صرخ آب» گویند. # و مروارید در میان آن گوشت است که در جوف صدف است و اختیار صدف را ~~«محار» خوانند، و «محار» آن باشد که دیرینه گشته باشد و گوشت آن سخت شده و در ~~ظاهر آن دو دفه خشونتی پیدا آمده باشد. # و در عمق دریا ساکن بباشد، مگر به وقت آن که طلب طعمه کند اندک حرکتی کند و ~~از عمق دور بشود. و به اقران نیامیزد و تنها باشد و حرکت بیشتر به شب کند. # و در مغاصات عمان نوعی است از صدف که آن را «خرگوش» گویند6 به سبب آن که ~~آن نوع طولانی باشد و مرواریدی که درین صدف باشد بزرگ بود و نیکو و آبدار. # و در هر موضعی که عمق آب دورتر باشد و گرما[ی] آفتاب بدان کمتر رسد و آنجا ~~صدف باشد مروارید آن صدف خوبتر و روشن [تر] و آبدارتر بود. ~~و صدفها که بزرگ باشد [485 ق] درو مروارید نبود الا نادر، و اگر اتفاق افتد که باشد ~~بزرگ بود و آن صدف که درو مروارید باشد مقدار اغلب آن چند کف دستی معتدل ~~باشد. PageV01P149 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0108.png) ~~و در بیشتر صدفها که درو مروارید باشد و آن مروارید بزرگ باشد دو دفه صدف ~~منقعر باشد، و در بیشتر صدفها که برین شکل باشد مروارید بود. # و گفتهاند که صدف درهوای مغاصات متولد شود. بعد آن به حکم ثقل با عمق آب ~~شود و در قعر دریا لازم میباشد. پس تربیت یابد و بزرگ شود، چون به حدی معین رسد ~~در جوف او بتقدیر العزیز الخبیر ms095 مروارید متولد شود و خردی و بزرگی آن به حسب قلت ~~وکثرت ماده باشد. ~~و گفتهاند که صدف از جملهآ حیوانات نیست تولدی، و او را تولد نیست و در افواه ~~مشهور است که در آن وقت که باران نیسانی میآید صدف با روی آب میآید و دهان باز ~~میکند و قطرات باران را میگیرد، و چون آن قطرات به باطن صدف میرسد به خاصیتی ~~که در جوف صدف قدرت ازلی نهاده است و تعبیه کرده [493 ق] مروارید متولد ~~میشود. بعد از آن در جوف صدف تربیت مییابد و نموی چنان که در نبات باشد ~~می پذیرد تا به حدی معین میرسد. ~~و جماعتی گویند مروارید صدف به منزلت آب دهان است، پیوسته آن را در دهان ~~میدارد. ~~و نصر میگوید که دلیل برین آن است که هر سال که باران نیسان بیشتر آید و پیش از ~~وقت باریدن گرد1 آید که چون قطرهآ باران در دهان صدف افتد منعقد شود و مروارید ~~شود و بعد از آن ازدیادی میپذیرد و به هر سالی نموی زیادت میشود و مهتر میگردد ~~تا به حدی معین رسد. ~~و هرچه در میان دهن صدف باشد و از دهان راست به گلوای] صدف فرو شود عیون ~~و مدحرج باشد، و چون در یک گوشهآ دهان بود کژ شود و راست نشود. ~~و باشد که کژی مروارید به سبب حملی باشد که به صدف رسیده بود و از آن2 به ~~مروارید رسد و درو اثرکند و آن اثر درو بماند. # و باشد که اول متولد شود به غایت خرد بود، و بعد از آن ته بر ته3 مینشیند و منعقد PageV01P150 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0105.png) ~~میشود، و اگر مددی یابد دری شود، و این [495 ق] معنی دور نیست از قیاس که دفعه ~~بعد دفعه منعقد میشود، چون پیاز طبقه بر طبقه میافزاید و بزرگتر می شود تا ترتیب1 به ~~کمال خویش رسد. # و این محسوس است ms096 که بسیار باشد که سطح ظاهر دانهآ مروارید [سیاه]2 باشد یا ~~لونی دیگر، یا بی آب بود، یا عیبی دارد. آن را پوست باز کنند. یک طبقه پوست از آن ~~برخیزد. طبقهآ زیرین خوش آب بود و خوب. و باشد که به دو طبقه و سه طبقه برداشتن ~~حاجت باشد. # و بسیار بود که ازین جنس تصرف، قیمت چند ضعف زیادت شود، و باشد که ناچیز ~~شود و قیمت آن در نقصان تفاوت کند. و ازین تجربه معلوم گردد که بعضی از مروارید ~~طبقه طبقه است. # و هر مروارید که در آن گوشت باشد که نزدیک دفتین بود بیشتر آن بود که از عیبی ~~خالی نباشد، و بسیار باشد که مروارید ملاصق دفهآ صدف بود، لکن متصل نشده باشد. ~~باید که جهتی از آن منفصل شود و درست باشد و مدور بود، و باشد که اتصالی کامل ~~یافته باشد. چون جداکنند یک نیمه باشد از مروارید و جوهریان آن را «نیم روی» خوانند ~~و آن را در مرصعات به کار دارند. # و بعضی را که از آن مدور باشد [503 ق] و مساوی دیگری، هم از جنس آب وی آن را ~~وصل کنند و دانه درست کنند، و در پای طویلههای عقد و سمط مروارید کنند در میان ~~امثال خویش. و آن را قیمتی زیادت نباشد و اشکال آن مختلف باشد، همچنان که اشکال ~~مروارید. # و باشد که بمیرد و موج آن را ساحل بیفکند و متغیر و فاسد گردد. چون آن را غواص ~~برآرد مروارید آن تباه شده باشد و لون آن متغیر شده و از طراوت بگشته باشد و سبب ~~فساد لون آن باشد. ~~ویا موج آن را به ساحل افکند و آفتاب در آن تأثیرکند و عفن گردد و کرم در وی افتد. PageV01P151 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0110.png) ~~بعد از آن خشک شود و روزگاری بر وی بگذرد، آن مردمان که بر ساحل دریا به طلب ~~صدف رفته باشند آن ms097 را برگیرند و مروارید آن مجوف و عیبناک و زرد باشد. و بعضی ~~بکلی فساد پذیرفته باشد چنان که آن را هیچ قیمت نباشد. # و بر ساحل دریاای] سرغور1 هم چنین صدف باشد در میان ریگ خشک شده و آفتاب ~~درو تأثیر کرده. کمودت مرواریدها و خاصیت2 آن و بی آبی آن ازین قبل باشد. # و چنین میگویند که دریا[ی] سرغور3 مروارید به غوص بیرون نتوان آورد [500ق] و ~~سبب آن افراط سرما بود و دوری قعر آب. # و مروارید که از آن طرف آرند بیشتر مدور بود و متأکل نبود و سبب کمودت و تیرگی ~~لون آن مروارید به سبب برودت آب بود یا طبیعت زمین قعر آب یا غذای صدف آن ~~نواحی باشد. # و رصاصیت4 برلون مروارید قرزمی و دهلکی غلبه دارد. و صدف دهلکی به غوص ~~از دریا5 بیرون اندازد، نه چنان که قلزمی را بیشتر صدف از ساحل برچینند. # و سبب آن که بیشتر قلزمی متأکل باشد آن است که بیشتر صدف که بر ساحل افتاده ~~باشد کرم در افتد و مروارید آن را متأکل گرداند، و باشد که بی آنکه [کرم]6 در افتد به ~~سبب عفونت متأکل گردد. ~~و سبب آنکه لون هر دو جنس رصاصی باشد آن است که زمینها [ی] آن لوش 7ناک ~~باشد. ~~و جماعتی میگویند که صدف از قعر دریا جدا نشود مادام که زنده باشد. چون ~~بمیرد8 بر سر آب آید. موج آن را به ساحل اندازد. و چون آفتاب در وی تابد متغیر و عفن ~~گردد. # چون غواصان مدت غوص بگذرد برکنار دریا میگردند و آن صدفها را بر میدارند و PageV01P152 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0107.png) ~~می شکافند و مروارید بیرون میکنند [512ق]، و بیشتر مروارید خشک آب و زرد و صرخ ~~آب و متأکل از آن صدفها باشد. # مغاص موضعی باشد از دریا [که] آنجا غوص کنند، و آن کس که به دریا فرو شود و ~~صدف برآرد او را غواص ms098 خوانند و «خورا»2 نیز گویند و گفتهاند که مهتر غواصان [را]1 ~~«خورا» گویند. # و زمین مغاصات مختلف باشد. بعضی سنگ باشد، و بعضی «لوش» بود. و هر ~~صدف که مجاور زمین لوشناک بود مروارید آن سیاه آب بود. # و بیشتر مغاصات بحرین و خارک و جزیرهآ کیش و زمینها[ی] آن ریگ است سپید مثل ~~سنگ گچ، و بدین سبب است که مروارید بدان موضع بیشتر سپید و آبدار بود. ~~و عمق مغاصات چون خواهند که معلوم کنند گویی ساخته باشند از سرب و حلقه بر ~~وی بسته و طناب در آن حلقه بسته. آن گوی بدان دریا فرو گذارند و میکشند تا آن وقت ~~که این گل یا «لوش» یا ریگ بر آن سرب پیدا شود. آن مقدار از طناب که در آب شده ~~باشد بپیمایند و از سرانگشت3 میانگین دست چپ تا سر پستان راست آن را «پیمان»4 ~~گویند و آن زیادت از دو گز باشد. # و اعماق مغاصات مختلف باشد، و دورترین مغاصات گویند [510 ق] که هیژده پیمان ~~باشد، و بعضی گویند که چهارده پیمان بود، و ادنی آن پنج پیمان. و اکنون مغاصات کیش ~~به خشک نزدیک است. # و میان دریا را که آنجا گذر نباشد غواصان «فراوان» خوانند و چنین میگویند که آنجا ~~هیچ حیوان نیست. و به حوالی آن مغاصات ماهی است به غایت بزرگ که قصد آدمی PageV01P153 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0112.png) ~~کند1، آن را «وال» خوانند. ~~و معتمدی حکایت کرد که یک پهلوی آن ماهی دیدم هفت گز بالای آن، و بیشتر ~~خوف غواص از آن بود. و به نادر نهنگ نیز باشد. # و یعقوب اسحق کندی میگوید که ابتدای غوص از آن وقت باشد که آفتاب از نیمهآ برج ~~حمل با نیمهآ برج میزان آید، بدان سبب که درین مدت دریا ساکن باشد، و چون فصل ~~خزان و زمستان درآید اضطراب و حرکت موج پدید آید و آب دریا تیره شود بدین سبب ~~غوص ms099 نتوان کرد. # و جماعتی از تجار که سفر کیش و بحرین کنند و بسیار کرده باشند و عمل غوص ~~مشاهده دیدهاند چنین میگویند که مدت غوص در سالی دو ماه بیش نباشد در میان ~~فصل تابستان که غایت گرما باشد و آب دریا ساکن بود و هیجان موج و آشوب نباشد ~~[52ق] و آب گرم بود و در باقی سال آب سرد بود و تیره گردد و موج و آشوب پدیدار ~~آید و بدین سبب غوص منقطع شود. # و غواص که غوص خواهد کرد چون آفتاب بلند شود و دریا روشن گردد، و هرچه در ~~دریا بود از روشنی آفتاب پیدا شود غواصان در کشتیها[ی] خرد نشینند2 و به مغاص ~~روند و به آب فرو می نگرند تا چشمشان بر صدف افتد و صدف در زیر آب چنان نماید ~~که گویی سنگی است سپید بزرگ. و هرچه در آب بیند حجم آن بسیار بزرگتر نماید از ~~آنچه بیرون آب بیند. و علت آن آن است که هر جرم که ماورای جسم لطیف به حس بصر ~~پیوندد حجم آن بزرگتر نماید و این معنی محسوس است. ~~و بگیرند رسنی چندان که بالاای] قعر مغاص بود و پاره چوب که آن را حجمی باشد ~~و سر آن بر رسن دو شااخ اکنند و در دو طرف آن چوب پاره بندند و سنگی سیاه مقدار ~~بیست من تا سی من در میان آن چوب پاره بندند و غواص پارهآ سرو گوسپند میانتهی، ~~محکم بینی باز بندند و توبرهای از لیف بافته مثل دامی3 در گردن افکند، تا صدفی که ~~یابد4 (525ق] در آن توبره مینهد4 و سر رسن در کشتی محکم کند4 و پای بر آن چوب PageV01P154 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0109.png) ~~پاره نهد که سنگ در وی محکم بسته بود و دست در رسن زند و به دریا فرو شود. و آن ~~سنگ سیاه برای آن باید تا حیوان که در دریا بیند و غواص ms100 [را] ازیشان بیم هلاکت باشد ~~ازین سنگ سیاه بگریزد. و اگر رنگی دیگر باشد حیوانات قصد او کنند به گمان آنکه ~~پندارند آن چیزی است که غذایشان تواند بود. # و هرگاه وال یا نهنگ قصد غواص کند، اگر غواص مهلت یابد پای از چوب1 که آن ~~سنگ درو بسته و هم بدان رسن در حال با سر آب آید. و اگر غافل باشد حالی به یک ~~ضربهآ وال یا نهنگ دو پاره شود و هلاک گردد. و بسیار بدین سبب هلاک گردند و بسیار ~~باشد که یک دست ایشان یا یک پای ایشان آن حیوان برده باشد. # چون غواص به زیر آب شود و چشم باز کند و در قعر آب چندان که تواند و ممکن ~~باشد که نفس نگاه تواند داشت میگردد و صدف را میطلبد و بر میدارد و در آن توبره ~~می نهد. # و چون امکان نفس نگاه داشتن نماند پای از چوب برگیرد و دست در رسن زند [533 ~~ق] و به سر آب آید و خویشتن در کشتی افکند و بانگ قوی از وی برآید و نفسی عظیم ~~برآرد. و جامهآ بسیار بر وی افکنند و ساعتی نیک در زیر جامه مقام کند تا عرق کند. پس ~~آنگاه برخیزد و دیگر بار به سرکار شود. و از چاشتگاه تا نماز پیشین سه نوبت یا چهار ~~نوبت بیش غوص2 نتوان کرد. و غواص بر ریق باشد و طعام نخورده باشد تا از غوص ~~فارغ شود، آنگاه طعام خورد. # و میان غواصان تفاوت بسیار باشد در زمان نفس نگاه داشتن، و میان ایشان در آن ~~مباهات رود، چنان که میان پیکان در بیش رفتن و غیر ایشان. و هر که نفس بیشتر تواند ~~نگاه داشت اگر مزدور باشد اجرت وی بیشتر بود، و اگر کار خویش کرده باشد به ~~ضرورت صدف او بیشتر حاصل کرده باشد. # و استاد ابوریحان در کتب خویش آورده است که نصر جوهری ms101 میگوید که هر که ~~میخواهد که غواصی بیاموزد نخست هر دو گوش خود را محکم کند، بعد از آن که PageV01P155 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0114.png) ~~چیزی ریش کننده به سوراخ گوش فرو کرده باشد تا اندرون آن ریش شود و غور کند و ~~عفن گردد و سوراخی به سوی حلق فروشود [535 ق] و بعد از آن درست شود و نفس ~~ضعیف از سوی گوش او از جانب حلق بیرون میشود که بدان سبب مقامی زیادت ~~میتوان کرد در آب، و این سخنی است دور از عقل و بعید ولکن به طریق نقل آورده شد. # چون به ساحل آیند صدفها را به کارد میشکافند و مروارید خرد و بزرگ چنان که ~~رزق هر کسی باشد از میان گوشت بیرون میکنند، و باشد که بسیار صدف را بشکافند و ~~یک دانه مروارید نیابند، و باشد جز مروارید کری1 یا خاک بیش بیرون نیاید، و باشد که ~~دانه بزرگ باشد. # و البته چون غواصان غوص کنند، بیمشرف امیر ولایتی که در آن حدود باشد هیچ ~~کار نکنند2 و به حضور مشرفان صدف را گشایند. # آنچه بالای دانه دانگی باشد آن امیر ولایت را باشد، و آنچه زیر آن باشد غواص را ~~بود یا کسانی را که غواصان به مزد گرفته باشند تا از برای ایشان غواصی میکنند. # چون صدف را بگشایند و مروارید از میان آن بیرون کنند و گوشت صدف از آن باز ~~کنند و پاک بشویند و «دانه شمار» که حصهآ پادشاه باشد مشرفان بردارند [549ق] و آنچه ~~باقی مانده باشد از «دانهشمار» آنجا بردارند، باقی «نرم»3 خوانند. # وعادت جوهریان کیش و غیر ایشان آن است که «نرم»4 را به استیر فروشند و استاری ~~که «نرم» بدان حساب کنند در وضع ایشان نود درم سنگ باشد. # و مروارید یا دانه شمار باشد یا وزنی باشد یا نیم روی. هرچه به وزن نیم دانگ باشد تا ~~به حد نهایت وزن مروارید آن را جوهریان ms102 در اصطلاح 5 «دانه شمار» خوانند، و هرچه کم ~~از نیم دانگ باشد آن را «وزنی» خواند. ~~و جوهریان آنجا را سیزده غربال باشد در درون6 یکدیگر نهاده از پوست آهو. و ~~ثقبهای آن را به کورسفت7 مدور سفته و سفت دو پایکی8 صورت کرده شدست. آنچه به PageV01P156 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0111.png) ~~زیر غربال اول رود آن را «نرم» خوانند، و آنچه بالای غربال خواهد بود آن را «مثاقیل» ~~خوانند. درجهآ ادنی در صغر «خاک» مرواریدست. و «خاک» آن باشد که آن را از غایت ~~صغر ثقب نتوان کرد و آن را در مفرحات و داروی چشم و غیر آن به کار دارند. # بالای خاک «گزی»1 است، و «گزی» مرواریدی باشد که اندک مایه از خاک مهتر ~~باشد، چنان که احتمال سفتن بود. بعد از آن سیی، بعد از آن چهلی، بعد از آن شستی، ~~بعد از آن هشتادی، بعد از آن [545 ق] صدی. # و معنی آنکه گویند سیی یا شستی آن باشد که سی درم سنگ مروارید از آنچه به زیر ~~غربال فرو شده باشد آن را در هفت ریسمان کشند و سر آن به هم گیرند و آن را یکی کنند ~~و برهم تابند و آن را «سیی» خوانند. # و چهل درم سنگ از آن که به زیر غربال فرو شده باشد آن را همچنان که یاد کرده شد ~~در هفت ریسمان کشند و همچنان که در سیی گفته شدست سر آن را به هم گیرند و آن را ~~«چهلی» خوانند. و همچنین شستی و هشتادی و صدی، هر یک را چنان که یاد کرده شد ~~در سیی و چهلی در وزن و ترتیب و عدد ریسمان و نام هر یک به تبع2 وزن هفت ریسمان ~~در کشیده باشد، و قیمت آن جمله مختلف باشد چنان که بعد ازین در فصل قیمت ~~مروارید گفته شود. # و مروارید اسم جنسی است مشتمل بر چهار نوع: در بزرگ و مروارید خرد ms103 که آن را ~~«مرجان» خوانند و گفتهاند در بزرگترین مروارید باشد و مرجان خردترین بود. و اسم ~~لؤلؤ برهر دو افتد و این دو نوع مختلف باشد در خردی و بزرگی، و آن دو نوع دیگر ~~قرزمی است و نیم روی. # و آنچه جوهریان یاد کند از آب مروارید مراد از آن آب و رونق و طراوت و براقی و ~~نیکوی و تازگی و پاکی از عیوب باشد [552 ق] نه رطوبتی که نقیض یبوست باشد و PageV01P157 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0116.png) ~~صفات و القاب و اسامی1 به نزدیک جوهریان بسیارست. # و در قدیم مروارید خرد را «فوم»2 گفتهاند و بزرگ را «دهرم»3، و هرچه بزرگتر باشد ~~آن را «در» گویند و «کوکب دری» یعنی «ستارهآ روشن». # و بیشتر این القاب و اسامی به طریق تشبیه و استعارت است. و ازین جهت را، به ~~اختلاف مکان وزمان و لغات، هر قومی را از قرون و طوایف بگردد. # و مروارید را به زبان هندی «متی»4 گویند. # و دو نوع اسم بر مروارید «دانه شمار» افتد: یکی به اعتبار شکل و دیگر به اعتبار لون. ~~آنچه به اعتبار شکل است اول «شاهوار»ست، بعد از آن «مدحرج» و آن را عیون و نجم ~~نیزگویند، و عنبی5، و قاعدی، و شلغمی، و عدسی، و بیضی، و دهلی، و زیتونی، و ~~فلکی، و فوفلی، و شعیری5، و دفی، و خنبی6، و ثغری5، و نردی5، و فقاعی، و غلامی. و ~~غلامی چون جنس است، و مخروط، ولوزی، و شمعی به مثابهآ انواع است در تحت او. ~~بعد از آن مزنر7 و خیزرانی و سکیلکی8، و جودانه، و املس، و مصری9، و مجدر و هم ~~برد10. # و آن اسامی که به اعتبار لون است «خوش آب» است و آن را «شاهوار» نیز گویند، و ~~تیزاب، و شکرگون، و آسمانگون، و سیاه [552 ق] آب، و صرخ آب، و خشک آب، و ~~سیمابی، و شمسی11، و شمعی، و زیتی، و تبنی، ms104 و زرد، و غمامی12، و رخامی، و ~~رصاصی، و جصی، و صدف رنگ. # هر مروارید که مدور و آبدار و براق و روشن و صافی و نیکو و باطراوت بود و درین ~~اوصاف به درجهآ کمال باشد آن را شاهوار و نجم و عیون و خوشاب و مدحرج گویند. ~~و مدحرج در خراسان «غلتان» گویند. و این الفاظ هر یک به طریق استعارت است، PageV01P158 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0113.png) ~~چنان که «شاهوار» برای آن گویند که اوصاف کمال درو جمع باشد. # و «مدحرج» برای آن گویند که چندان که آن را بر کف دست مینهند قرار نگیرد و نه ~~استد از غایت استدارت. # و «نجم» به جهت تشبیه گویند به کوکب، همچنان که کوکب روشن و براق و مدور ~~باشد آن را همین صفت باشد. # و «عیون» به جهت آن گویند که تشبیه کنند به چشمهآ خرشید از غایت استدارت و ~~روشنی آن. # و «خوشاب» به جهت آن گویند که سپید و روشن و آبدار باشد، و چون از لونها سیاه ~~آب و صرخ آب و خشک آب هست و این جمله صفت نقصان است خوشاب در مقابل ~~آن باشد در کمال. # و هر مروارید که مدور باشد و یک طرف مقابل آن را [563 ق] اندک مایه پهنی باشد ~~آن را «عنبی» خوانند و تشبیه کنند آن را به دانهآ انگور. # و هرچه مدور باشد و یک نصف او مسطح باشد آن را «قاعد» خوانند و «فوفلی» ~~گویند و تشبیه به فوفل بود، و فوفلنبات درختی است در هندوستان که هندوان پیوسته ~~یکی را از آن در دهان گرفته باشند و ایشان را داشتن آن مفیدست. # و اگرگرداگرد مروارید مستوی باشد و درو استدارتی باشد در پهنی، و بالای او مقبب ~~باشد و زیر او به راستی میل دارد آن را «شلغمی» خوانند و تشبیه کنند به شلغم. ~~و هر مروارید که پهن باشد و گرداگرد آن تیز باشد و هر دو ms105 روی آن یکسان باشد آن را ~~«عدسی» خوانند وتشبیه کنند به عدس. # و هرچه آن مدوری باشد طولانی، گرداگرد او یکسان و دو طرف آن اندک مایه به ~~نسبت با میان آن باریکتر باشد و یکسان مانند بیضهآ مرغ آن را «بیضی» خوانند. ~~و آنچه طولانی باشد و گرداگرد آن مدور باشد راست، و هر دو سر آن مسطح باشد ~~راست آن را «دهلی» خوانند. # واگر طول آن کم از عرض باشد و هم بدین شکل بود آن را «دفی» خواند. PageV01P159 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0118.png) ~~واگرهم [56 ق ]بر آن شکل باشد و طول و عرض آن متساوی بود آن را «خنبی»1 ~~خوانند. ~~و هر دانهآ بیضی که طول آن اسطوانی شکل باشد آن را «زیتونی» خوانند، و هر ~~زیتونی که هر دو سر آن مسطح باشد و اندک مایه به قعر دارد و گرداگرد هر دو سر آن ~~مالیده باشد آن را «ثغری»2 خوانند. ~~و هر دانهآ عدسی که یکی روی آن مسطح بود آن را «فلکی» خوانند. ~~و اگر قاعدهآ دانهآ مروارید مسطح باشد و بالای آن شکل مخروط دارد آن را نیز ~~«فوفلی» خوانند. ~~و هر دانه که قاعدهآ آن مسطح مدور باشد و طولانی بود و بالای آن مثل شکل مهره ~~بود یا پیادهآ شطرنج آن [را] «نردی» خوانند. ~~و آنچه قاعدهآ وی مدور باشد [و] مقبب چنان که گویی نصف کرهای است و طول آن ~~را نهایت به نقطه باشد، یعنی سر آن تیز بود چنان که شکل مخروط باشد، آن را «غلامی» ~~گویند. ~~و هر غلامی که آن را شکل بادام شد در طول و عرض آن را «لوزی» خوانند. # و آنچه زیر وی راست بود و گرداگرد او مدور باشد آن را «مخروط» خوانند. ~~و آنچه طول او زیادت باشد و سر تیز نبود آن را «شمعی» خوانند. ~~و هر دانهآ بیضی که دو طرف او به غایت باریک باشد آن را «شعیری» خوانند. ~~[573ق] ms106 ~~و هر دانه مروارید تیز که گرداگرد آن مثل کمری [باشد]3 در قعر آن را مزنر4 و ~~اکمربست» [وی را در بالا باشد یعنی در بلندی و بیش از یکی باشد آن را «خیزرانی»]3 ~~خوانند. ~~و هر دانهآ شعیری5 که میان وی را حفری باشد بزرگتر و مدور آن را «سکیلکی» ~~خوانند. PageV01P160 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0115.png) ~~و هر دانه که طولانی بود و مخروط و املس نباشد آن را «جودانه» خوانند. ~~و هر دانه مروارید که سطح ظاهر آن شکل دانهآ کیمخت دارد آن را «منسخ»1 خوانند. ~~و آنچه درو درشتی باشد بیش از حد و به درجهآ مضرس نرسیده باشد آن را «خشن» ~~خوانند. ~~و هر دانه مروارید که درو عیوب نباشد و ازو عبارت نتوان کرد بدین اشکال که یاد ~~کرده شد، آن را «هم برد»2 خوانند. ~~و اگر مرواریدی باشد که آن را شکل معین نباشد و درو گو3 و بالا بسیار باشد و کژی ~~و تندی و دندانه دارد آن را «مضرس» گویند. ~~و مرواریدی که از دریا[ی] هندوستان برآرند که آن را «حواری» خوانند اغلب ~~مضرس4 باشد. ~~و در و عیون و نجم کمتر باشد و بیشتر «وزنی» باشد و «دانه شمار» نادر افتد، و باشد ~~که چند دانه در هم رسته بود از آن جنس چنان که گویی یک دانه شده باشد مثل خوشهآ ~~انگور. ~~و آنچه بر شکل کوزهآ فقاع باشد و بر یک طرف وی [575 ق] نتوی5 باشد آن را ~~«فقاعی» خوانند. ~~و هر دانه مروارید که برو نقطه نقطه باشد به مثل نشان آبله آن را «مجدر» خوانند. ~~و باشد که مروارید مزنر6 و سکیلکی و خیزرانی وصل کرده باشد و موضع پیوند بر ~~آن خط باشد که بر میان آن بود، و جماعتی آن را «کژپشت»7 خوانند. ~~و بسیار باشد که دو نیمروی، متناسب یک آب باشد آن را وصل کنند و موضع وصل ~~چنان نماید که گویی کمری است. ~~و ms107 بسیار باشد که استادان جوهریان را در آن سهو افتد و گمان برند که درست است و PageV01P161 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0120.png) ~~وصل کرده باشند، یا حکم کنند که وصل کردست و درست باشد. ~~و آن اسامی که با عبارت لؤلؤ است اول لون «خوشاب» است، و آن سپید و براق و ~~صافی و آبدار بود. و آن لؤلؤ شریفترست و نیکوست و با قیمتترین جملهآ الوان است. ~~و آنچه «پر آب»1 گویند آن است که براقی وی زیادت باشد از خوشاب، چنان که آن ~~را درهیچ طویله نتوان کشید که با لون دیگر نیکو آید و از میان جمله میتابد و دیگران در ~~جنب وی بد رنگ نمایند و جوهریان آن را «کالای بر»2 گویند. ~~و جوهریان نیسابور مروارید نجم و عیون را «شیرین» خوانند و آن را درجهآ [584ق] ~~اعلی نهند. # و گفتهاند که مروارید «خشک آب» از دریا افتد که نزدیک است به شهر قتا3، و آن نوع ~~گرفته گل لون باشد، و به سپیدی لون آن با سپیدی گچ مناسبتی دارد، و رونقی و طراوتی ~~ندارد. مثل سنگی باشد. و در حدود هندوستان که تا طرف زمین سرندیب4 پیوسته آنجا ~~ازین جنس بسیار افتد. و آن را «خشک آب» به جهت [آن]5 گویند که عکس «خوشاب» ~~است و آن را قیمت زیادت نباشد و بعضی مردمان گمان برند که آن مصنوع است و آن ~~گمان فاسدست. ~~و هرچه با سپیدی آن اندک مایه زردی و صرخی آمیخته باشد آن را «شکرگون» ~~خوانند. # او آنچه با سفیدی اواندک مایه زردی آمیخته بود آن را «تبنی» خوانند]5 و تشبیه کنند ~~به لون کاه. ~~و هرچه کبودی با سپیدی آمیخته بود آن را «آسمانی» خوانند. ~~واگر سیاهی با سپیدی آمیخته بود آن را «رصاصی» خوانند و تشبیه کنند به لون ~~قلعی. ~~و آنچه لون رصاصی دارد و اندک مایه صرخی با او آمیخته باشد آن را «زیتی» PageV01P162 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0117.png) ~~خوانند. # و «غمامی» ms108 آن باشد که در بعضی از اجزای ظاهر مروارید، چون شکل ابری باشد، و ~~چندان که آن را بر کف دست میگردانی نمایش گویی1 که میگرداند، آن را «غمامی» ~~خوانند. # و «صرخ آب» [585 ق] آن باشد که لون او با صرخی صاف زند. # و «سیاه آب» آن که لون آن با سیاهی زند. # و «رخامی» و «جصی» نزدیک باشد به یکدیگر و این هر دو لون بی آب باشد و تیره، ~~و آن هر دو لون را تشبیه به سنگ رخام و گچ کنند. ~~و هر دانهآ زرد که شفاف نباشد و درو اندک مایه گرفتگی بود آن را «شمعی» خوانند. # و هر تغیر که در مروارید باشد چه از طریق شکل، چه از طریق لون جمله از تغیراتی ~~باشد که در صدفها افتاده بود و اختلاف اشکال مروارید به اختلاف احوال صدف باشد. ~~بعضی به سبب غذای صدف، و بعضی به سبب آبهای دریا، و بعضی به سبب کمیت آن ~~چنان که دوری قعر مغاصات و نزدیکی آن. # و بعضی باشد که آنجا صدف باشد که آنجا کمتر آب بود. و صدف به گرمای آفتاب ~~نزدیکتر گردد و حرارت شعاعات آفتاب در وی تأثیر کند و لون او را متغیر گرداند چنان ~~که بیشتر نبات را که حرارت آفتاب متغیر گرداند. # و باشد که صدف به سبب موج دریا به خشکی افتد و مدتی بماند که کسی به سر آن ~~نیفتد که آن را بر دارد و به سبب شعاع آفتاب آن صدفها [592 ق] عفن و متغیر گردد و ~~تغیر و عفونت آن سبب تغیر مروارید شود. چون کسی بعد از آن به سر آن افتد و آن را ~~بشکافد این نوع مرواریدها متغیر بد رنگ از آنجا بیرون آید. # و نوعی است از مروارید فاسد که آن را «کروس»2 خوانند. # و بعضی بود که ظاهر آن را پوستی نباشد نیک تنک سپید، و میان چیزی باشد ms109 مثل ~~چوبی یا گلی سیاه. PageV01P163 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0122.png) ~~و آنچه مروارید فاسد نباشد اغلب آن را میان چون ظاهر آن بود، چنان که میان آن ~~آبدار و روشن باشد. ~~و باشد که صدف رنگ باشد و چون سطح ظاهر آن را به حک یا سوهان بسایند ~~صدف رنگی پیدا آید. # و باشد که مثل پیاز تاه تاه باشد و هر تاه که باز کنند آنچه باشد همرنگ اول بود. # و باشد که پوست اول زرد باشد یا خشک آب1 بود. و چون آن پوست از وی بازکنند ~~آن پوست که باقی مانده باشد به غایت آبدار و براق و صافی بود و در قیمت تفاوت بسیار ~~کند. ~~و باشد که پوست باز کنند میان آن بسیار بد باشد از روی آن، و در نقصان قیمت ~~تفاوتی باشد فاحش. # و مروارید [597 ق]2 «قلزمی» چنین میگویند که از دریای قرزم3 بیرون می آید. # و بعضی آن است که در دریا صدف بمیرد و متفتت شود و مروارید در دریا افتد و بعد ~~از آن موج آن را به کناره افکند4 و آن را جماعتی که طلب دارند بردارند و بشکافند و ~~مروارید قلزمی از نجا5 بیرون کنند و اغلب مروارید آن عیبناک باشد و درست نبود. و ~~لون آن رصاصی یا سیمابی باشد و بیشتر بزرگ باشد، و آنچه درست [بود]6 نادر بود، و ~~البته مدحرج و عیون نباشد و جمله را میانه تهی باشد. و آنچه درست بود املس [بود]6و ~~مروارید آن را قیمتی زیادت نبود. # و بعضی از دریاوران چنین میگویند که در دریای قلزم البته غوص نتوان کرد به سبب ~~آن که در آن دریا حیوانات مهلک بسیارست چون نهنگ و ماهی وال و غیر آن، و غواصان ~~بدان سبب احتراز کنند. # و هر مروارید که از نجا آرند همه آن است که از صدفها حاصل کرده باشند که موج آن PageV01P164 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0119.png) ~~را به کناره افکنده باشد. # و ms110 گفتهاند که صدف دریا[ی] قلزم مروارید را در دریا میریزد [619 ق] چنان که مرغ ~~بیضه را. بعد از آن موجهاای] عظیم میآید و آن را به کناره میافکند و از ساحل دریا ~~جماعتی که طلب دارند آن را مییابند. # و گفتهاند سبب آن که مروارید قلزمی درست نباشد آن است که صدف آن را در دریا ~~ریخته بود و به سبب مجاورت آب دریا فساد پذیرفته بود و معیوب گشته. و بیشتر ~~مروارید قلزمی [را]1 در مرصعات به کار دارند. # و درین تاریخ جماعتی از تجار که سفر مغرب و مصر کردهاند بسیار حکایت میکنند ~~که از دریاای] قلزم دانهها[ی] مروارید به وزن یک مثقال و زیادت میافتد به غایت خوب ~~و بی عیب. # و مروارید «نیم روی» آن است که بعضی صدف باشد که مروارید در نفس آن دو دفهآ ~~صدف که یاد کرده شدست باشد و متصل گشته. چون آن صدف را بشکافند بود که چنان ~~متصل شده باشد که مروارید در صدف گرداگرد آن2 بمیرد و غیر3 آن گشاده کنند و از ~~آنجا جداکنند. ~~و بعضی باشد که مروارید درست4 حاصل شود. پس اثری صدف را بشکنند تا بمیرد ~~از آنجا جدا کنند. # و بعضی باشد که چون از صدف جداکنند یک نیمهآ آن [615 ق] بیش درست5 و ~~روشن آبدار نباشد و آن را «نیم روی» خوانند. # و آنچه از الوان در و مروارید بحری گفته شدست در «نیم روی» جملهآ الوان آن باشد. # و آنچه از روی شکل مروارید [باشد]6 بعضی «نیم روی» را باشد و بعضی نی، چون ~~مخروط ونردی و فوفلی و عنبی7 و عدسی و شلغمی و غیر آن. # و «نیم روی» در مرصعات ترکیب میکنند. و باشد که دو «نیم روی» یک شکل و یک PageV01P165 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0124.png) ~~آب باشد و آن را وصل کنند و سوراخ کنند و در طویلههاای] مروارید کشند و آن قلبی ~~باشد که کنند. ~~و اگر ms111 حکاکی ماهر باشد که آن را وصل کند، مثل دانهآ مزنر1 باشد و بر بیشتر ~~جوهریان که حکاکی ندانند مشتبه شود و تمییز نتوانند کرد که آن وصل کردست یا نه. و ~~در بغداد و اصفهان ازین جنس بسیار کنند. ~~و دو2 اعتبار دیگرست جوهریان را که در حساب مرواریدست از روی اصطلاح و ~~وضع: اول جملی است که آن را «الفیه»3 خوانند. دیگر را «هار» خوانند. ~~و «الفیه»6 هزار درم سنگ مروارید وزنی باشد به تفصیلی که یاد کرده شد. ~~و لفظ «هار» بر مروارید [62 ق] وزنی اطلاق کنند که بعد از ثقب کردن و غربال زدن ~~و بوته4 کردن آن را در هفت ریسمان کشیده باشند و هفت طویله کرده و هر دو سر ~~ریسمان به هم آورده و جمله را یکی کرده و آن چند نوع باشد: چون صدی و هشتادی و ~~شستی و چهلی و سیی و بیست و پنج5. # و این اسامی که برین انواع اطلاق کنند به دو اعتبار[ست]. یکی از روی وزن چنان که ~~صدی صد درم سنگ باشد به وزن مکه، و هشتادی هشتاد درم سنگ، و شستی شست ~~درم سنگ، و چهلی چهل درم سنگ، و سیی سی درم سنگ، و بیست و پنج بیست و پنج ~~درم سنگ. # و هارات نیز به حساب عقود اعتبار کنند، و گفتهاند اصول آن را از عدد عقود ~~گرفتهاند. چون هر صدی به وزن مثقال مکه هفتاد مثقال باشد که آن صد درم بود و هفتاد ~~عقد باشد، هر عقدی مثقالی بود و به عدد سی [و] شش دانه باشد و معقود عدد ~~عقدخواه مروارید بزرگ باشد و خواه خرد بر سی و شش عددست. ~~و هشتادی پنجاه [و] شش مثقال باشد و صد و دوازده عقد، هر عقدی6 نیم مثقال. PageV01P166 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0121.png) ~~و شستی چهل [و] دو مثقال باشد و صد و بیست [و] شش عقد باشد هر عقدی [625 ~~ق] دو ms112 دانگ. ~~و چهلی بیست [و] هشت مثقال باشد و صد و شست و هشت عقد باشد، هر عقدی ~~دانگی. # و سیی بیست و یک مثقال باشد. # و بیست [و] پنجی هفده مثقال باشد. # و درین دو هار یعنی سیی و بیست پنجی اعتبار عقد نکنند از غایت صغر. ~~و آن وزن که یاد کرده شد قرار قدیم است، و هرچه ازین وزن و عدد عقود کم کنند ~~خیانت و نقصان باشد. # و آنچه دون بیست [و] پنجی است آن را «گزی» خوانند. و گزی را گزی برای آن ~~خوانند که آن را در قدیم به گز فروختهاند، یعنی چون نظم کرده باشند. و باید آنجا ~~احتمال ثقب کند. ~~و آنچه ادنی گزی باشد احتمال ثقب نکند آن را «خاک مروارید» خوانند و آن در ~~غایت خردی [است ]که البته آن را ثقب نتوان کرد و آن را در مفرحات و داروها[ی] چشم ~~و غیر آن ترکیب کنند. ~~و «الفیه» را از «الف»ا گرفتهاند و عادت و وضع قدیم، جوهریان را چنان بودست که ~~«لفه» را که آن هزار درم سنگ باشد [632 ق] آن را بیست و چهار نهاده باشند بدین ~~تفصیل: دو هشتاد[ی]، پنج شستی، و پنج چهلی، و هشت سیی، و چهار بیست پنجی. # و در حدود پارس و هرمز و خوزستان و سیلاف در1 قدیم حساب مروارید به «لفه» ~~کردهاند، یعنی که قیمت آن به لفه کردهاند، چنان که لفهای به چندینی و ده لفه و صد لفه ~~به چندینی، و درین روزگار لفه و ذکر آن منسوخ شدست. ~~و در قدیم هرچه ازین هاریات از وزن و عدد عقود کم میکردهاند آن را می- ~~گسیختهاند و نظامی که آن را میبیوسته است او را زجر کردند. و وزن و عدد عقودها PageV01P167 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0126.png) ~~ازیادت]1 در بغداد آوردهاند که یاد کرده خواهد شد. درین تاریخ و در آن تفاوت ~~بسیارست و بخسی تمام راه یافته است، چنان که ms113 صدی آن تاریخ به وزن شست مثقال ~~است و هشتاد و پنج عقد، هر عقدی به وزن چهار دانگنیم2، و شستی سی و پنج مثقال ~~است صد و چهل عقد هر عقدی دانگنیم، و چهلی بیست و پنج مثقال است و آن را اعتبار ~~عقد نمیکنند از غایت خردی. # و درین تاریخ ثقب کردن و نظم «هارات»3 بیشتر در بغداد میکنند [635 ق] و پیش ~~ازین در خوزستان و سیلاف کرده. و تجار قدیم در کیش و بحرین میخریدهاند و بدین ~~شهرها می آورده و آنجا هاریات و غیر آن ترتیب میکرده و تصرفاتی که در آن باید کرد و ~~توان [کرد]2 کردهاند. در تاریخ قدیم در کیش و بحرین ثقاب و نظام نبودست. # همچنان که قیمت جواهر را ضابطی4 زیادتی نیست در مروارید همان حکم است. که ~~به سبب عزت وجود و حسب هر بلادی و وقتی و قبول ملوک قیمت مروارید زیادتی و ~~نقصان می پذیرد. # رسم در اعتبار وزن مروارید کنند که قیمت کنند. در «دانه شمار» مثقال است و در ~~«وزنی» در خراسان به درم سنگ قیمت مروارید کنند، و در خراسان به وزن نیسابور کنند، ~~و در بغداد زر امیری، درست خلیفتی. # و بعضی جوهریان قیمت مروارید را ضابطی4 نهادهاند و قیاس آن به مروارید عیون و ~~نجم کنند که آن را «مد حرج» خوانند. ~~و در عراق و شام مروارید را به حساب عقد قیمت کنند، چنان که یاد کرده شد. هر ~~عقدی سی و شش دانه وزنی و دانهشمار، هر جنس که باشد خواه بزرگ باشد [643 ق]، ~~خواه خرد آن را به حساب عقود قیمت کنند. چنان که گویند مثلا عقدی دو مثقال به PageV01P168 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0123.png) ~~چندین، و عقدی پنج مثقال به چندین - علیها علیها. ~~و آنچه به عدد کمتر از عقدی باشد یا بیشتر از آن، آن را هم به حساب عقد قیمت ~~کنند. چنان که مثلا گویند پنج دانه به ms114 وزن چندین مثلا، آن پنج دانه به چندین ارزد. بدین ~~نسبت قیمت کنند. ~~و در کتب متقدمان آوردهاند که قیمت یک دانه مروارید به وزن یک مثقال چون ~~مدحرج و عیون و خوش آب و تنک سوراخ و با طراوت و سپیدی بی عیب باشد به هزار ~~دینار زر نیسابوری قیمت آن باشد، ~~و چون به وزن پنج دانگ بود هشتصد دینار قیمت بود، ~~و چون چهار دانگ باشد پانصد دینار، ~~و چون نیم مثقال باشد دویست دینار، ~~و چون دو دانگ بود پنجاه دینار، ~~و قیمت دانگنیم1 بیست دینار، ~~و قیمت دانگی پنج دینار، ~~و قیمت سه تسوا2 سه دینار، ~~و قیمت نیم دانگ دینار. ~~و درین وزنها که برشمرده آمد باید که آن کمال که در دانهآ یک مثقال یاد کرده شده ~~باشد، با آن قیمت مذکور توان کرد. ~~و قیمت دانهآ غلامی3 [645ق]4 به هر وزن که باشد نیمهآ قیمت دانهآ عیون [و ]نجم بود ~~هم بدان وزن، و این قیمت که یاد کرده شد قیمت قدیم است و درین تاریخ تفاوت بسیار ~~کردست و تفاوت قیمت مضبوط نیست در زیادت و نقصان. ~~و یعقوب اسحق کندی گوید قیمت مروارید «هم برد» نیمهآ قیمت مدحرج بود چون به PageV01P169 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0128.png) ~~وزن برابر باشد. و «هم برد»1 دانهای را میگویند که آن را شکلی معین نباشد که از آن ~~عبارتی توان کرد. ~~و قیمت مزنر23 وخیزرانی غیر قیمت مدحرج باشد چون وزن برابر باشد. # و هر دانه عیون با کمال چنان که یاد کرده شد به وزن دو مثقال باشد به حقیقت آن را ~~قیمت نباشد، چنان که خواهی آن را قیمت توان کرد که در آن هیچ حرج نباشد. # وقیمت دانهآ بیضی3 کمتراز عیون، # و قیمت دهلی کمتر از لوزی و زیتونی باشد. # و همچنین قیمت لوزی از مخروط کمتر باشد. # و قیمت خنبی4 و دفی از قاعد و عدسی کمتر باشد. # و در الوان همچنین در ms115 قیمت تفاوت بسیارست و آن را حدی نیست و در کتاب ~~دشوار5 توان آورد و تفاوت [605ق] آن از روی بصیرت و ممارست دیدن و قیاس6 یکی ~~با دیگری توان کرد. # و جماعتی از جوهریان گفتهاند که قیاس قیمت در وزن به عیون کنند و اعتبار قیمت بر ~~قیمت بحرین است، و وسط7 قیمت بحرین این است که مرواریدی8 که به وزن دانگی ~~باشد قیمت آن دو دینار باشد یا سه دینار، و هرچه به وزن دو دانگ باشد از ده دینار تا ~~بیست دینار، و هرچه به وزن نیم مثقال باشد قیمت آن از دویست دینار باشد تا9 سیصد ~~دینار. ~~و تفاوت میکند در قیمت به حسب کمال شکل و لون و طراوت، و آن تفاوت جز ~~جوهری نداند. ~~و بعد از آن که مثقال، هر دانگی که در وزن مروارید میافزاید صد دینار در قیمت ~~می افزاید، چندان که وزن آن به یک مثقال و نیم رسد، آن گاه هر دانگی در وزن مروارید ~~میافزاید به صد و پنجاه دینار میافزاید در قیمت، و چون دو مثقال بود دو هزار دینار PageV01P170 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0125.png) ~~باشد، و چون سه مثقال باشد و نجم و عیون و مدحرج و سپید و خوش آب و بی عیب بود ~~آن را به حقیقت قیمت [6015 ق]1 نیست. زیادت ازین کسی نشان نمی دهد از مروارید ~~نجم و عیون بی عیب خوش آب، مگر دانههای قلزمی بیش ازین به وزن بسیار دیدهاند. ~~اما آن را با مروارید «بحری»2 هیچ نسبت نیست. # و هر مروارید که از دریا[ی] قلزم و هندوستان باشد لفظ «بحری» بر آن اطلاق نکنند. # و قیمت مروارید دهلی هرچه دانگی باشد دو دینار بود و دو دانگ را ده دینار. ~~و مروارید قلزمی آنچه درست و بی عیب بود قیمت یک مثقال آن بیست دینار بود تا ~~پنجاه دینار، و هرچند به وزن بیشتر میشود قیمت آن زیادت میگردد چون بی ms116 عیب ~~باشد. و از مروارید قلزمی به وزن دو مثقال و سه مثقال و زیادت بسیار افتد. ~~اما رصاصی رنگ و سیمابی بود تهی باشد و عیبناک بود، و بیشتر غلامی شکل و ~~لوزی شکل و مضرس باشد، و البته مدحرج و عیون و خوش آب نباشد و بدین سبب ~~قیمت آن بسیار نبود. # و آنچه بی عیب باشد املس بود و املس آن بود که در شکل آن تقعری و نتوی بود، ~~ولیکن هیچ خشونت نباشد [653 ق] در آن. و معنی ملاست سطح، آن را حاصل بود. # و قیمت یک هار صدی که وزن قدیم آن یاد کرده شدست از صد و بیست دینار ~~خراجی بودست تا صد و پنجاه دینار. # و نقد کیش و بحرین زر خراجی بودست، و زر خراجی زر جعفری است و از آن اببی ~~و الوی3 باشد که از آن ستانند درین دو موضع و قیمت مروارید بدان کنند و مروارید را ~~بدان نقد فروشند، و هر درستی از آن پنج دانگ و سه تسو باشد به وزن مکه. # و هرچه ازین وزن بیشتر یا کمتر بود آن را بستانند و یا عیار آن نقصان نهند. آن زر هر ~~ده دینار و چهار دانگ زر نیسابوری زیادت باشد، و هشتادی به صد دینار، و چهلی ~~بیست وپنج دینار، و سیی و بیست و پنجی چندین دینار، و گزی گزی دینار. PageV01P171 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0130.png) ~~و قیمت و شرط هاریات1 درین تاریخ در بغداد چندین است: صدی پنجاه دینار، ~~هشتادی بیست و پنج دینار2، شستی یازده دینار، چهلی پنج دینار. و اغلب این سه بابت ~~میکنند، و از گزی عشرة دراهم دینار و نصف، و هو اعلم. ~~در میان3 عادت چنان رفته است که فساد به حیوان زود راه یابد، از آن که به نبات، و ~~نبات فساد زودتر گیرد از آن که جماد. # و فساد هر چیزی به مقدار رطوبت آن چیز باشد، و هر ms117 چند رطوبت زیادت باشد در ~~چیزی، آن چیز قابل فساد زودتر بود و عفونت زودتر پذیرد. ~~و مروارید حجری است حیوانی یا جزوی است از اجزای حیوان و با استخوان حیوان ~~مشابهتی دارد، و چون چنین باشد لابد مرور زمان و تأثیر طبایع را در آن تأثیری باشد و ~~آن را از لون طبیعی خویش تغییری کند، و هر فساد که در جزء ماهیت4 و نفس و حقیقت ~~او راه یابد که دشوار صلاح پذیرد، و عوارضی که بر سطح ظاهر وی در آید یمکن که آن ~~را اصلاح5 تواذ کرد، ~~و مروارید به سبب حرارت بشرهآ آدمی و عرق و وسخ او تباه گردد، و به حرارت ~~گرمابه و رسیدن چربیها به وی تباه گردد، و بسیاری در ریسمان و سفرهآ زرکشیدن و ~~ترکیب کردن بر مرصعات تباه گردد، و به مصادمت اجرام صلب بر سطح ظاهر وی ~~افو6 ق] فرسوده6 شود و آب و طراوت آن برود. ~~هرگاه که فساد عارضی از سبب ظاهر گردد7 که خارج نفس و حقیقت وی باشد و آن ~~را از پیش در سطح ظاهر نباشد چون اثر عرق و وسخ و بخار و روغن و بوی خوش. و ~~بهترین علاجها آن باشد که طبقهآ علیا[ی] فساد [که] برو بود از وی جدا کنند. PageV01P172 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0127.png) # و گفتهاند که هر مرواریدی که به دست گیرند در وی احساس حرارتی کند زیادت، ~~چنان که در دیگر مرواریدها آن حرارت احساس نکند. دلیل کند آن حرارت [را] که در ~~جوف آن مروارید کرمی باشد. و آن غریب نیست که در گوشت و پشم1 و استخوان ~~است. کرم به وی2 بسیار تولد کند، و چون مروارید نیز حیوانی باشد3 حدوث حیوانی ~~دیگر در وی بعید نیست. # و بسیار باشد که مروارید را آفتها رسد در میان صدف، چون فساد غذای صدف و ~~مجاورت زمینها[ی] عفن و غیر آن. # و بسیار باشد که در میان [مروارید] آب ms118 باشد ناخوشبوی گشته، و باشد که در میان ~~گلی باشد سیاه و لون آن بر ظاهر مروارید میتابد و لون آن را به تغیر میدارد. ~~چون آن را سوراخ کنند و میان آن را به مصطکی [665 ق] و سپیدهآ قلعی بیاکنند آن ~~سیاهی که بر ظاهر آن میتافته باشد و به سبب آن، آن مروارید سیاه آب نماید، چون این ~~تدبیر کرده باشند آب و طراوت به قرار اصل باز شود. و مروارید قلزمی از این جنس ~~بسیار باشد. # و هیچ تدبیر اصلاح مروارید فاسد - که فساد بر ظاهر آن باشد - چنان نیست که آن را ~~پوست باز کنند. و اگر میان تهی باشد ماهی4 به غایت باریک وسخی5 گوشتی که در میان ~~آن باشد از آنجا بیرون کنند، و اگر حاجت باشد بعد از آن میان آن را بازکنند، چنان که یاد ~~کرده شد. # و اگر سوراخ مروارید فراخ شده باشد به سبب آن که آن را در زرکشیده باشند و آن ~~عیبی بزرگ است مروارید را، و اصلاح آن آن باشد که دو دانه مروارید خرد را بگیرند، ~~چنان که هم آب آن دانه باشد و آن را [با]6 سوراخ آن سازند و آنگاه به مصطکی مدبر که ~~شرح آن کرده شده است الصاق کنند، و یا دو پاره صدف را در پهنی بسایند و با سوراخ ~~آن بسازند و به مصطکی مدبر الصاق کنند و بعد از آن چنان که خواهند سوراخ کنند. PageV01P173 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0132.png) ~~و اگر سوراخ بیش از حد فراخ [675 ق] باشد دو نیم روی هم طبع هم آب به دست ~~آرند وبدان سوراخ بسازند والصاق کنند. ~~و اگر بر دانهآ مروارید خردگی باشد یا شکستگی و خواهند که آن را اصلاح کنند ~~بگیرند پارهای از نیم روی. اگر آن عیب بر راستی مخروطی دانه باشد آن پاره باید هم ~~برین صفت بود و آن را به هم سازند و وصل کنند و ms119 روی آن را به سنگی که از مکه آورده ~~باشند1 نرم کنند، یا به سنگ چینی. و بعد از آن به چوب خرزهره و جلای پیروزه آن را ~~جلا دهند و آن چوبی است معروف و در حدود خانقین2 از آن درخت بسیارست. # و اگر درازگوش برگ آن درخت بخورد در حال بمیرد و خرزهره آن را بدین سبب ~~می گویند. و من دیدم که اسبی از آن برگ بخورد در حال بمرد. # و اگر آن به زیر یا بر بالای مروارید باشد چنان که بر موازات سوراخ مروارید باشد آن ~~وصل ناپیداتر آید، و چنان وصل بتوان کرد که کم کسی واقف شود که این را وصل ~~کردهاند. # و طریق آن این باشد که نیم روی هم بدان آب به دست آرند و گرداگرد آن را به اندازهآ ~~آن عیب مدور کنند و آن عیب را نیز به چرخ عقرب3 تیز مدور کنند [675 ق] و هردو را ~~بههم راست کنند و به مصطکی مدبر که یاد کرده شدست وصل کنند، و اگر با مصطکی ~~مدبر اندک مایه سپیدهآ ارزیز نرم سوده بیامیزند وصل خوبتر آید و به رنگ مروارید ~~نزدیکتر باشد. ~~و اگر مرواریدی باشد لنگ و لنگ4 عیب باشد بزرگ. بدان که سوراخ آن کژ باشد. ~~یعنی که چون در یک ریسمان کشند و بگردانند در یک نیمه میگردد و راست نهاستد، و ~~چون خواهند که اصلاح آن کنند طریق آن است که هر دو طرف سوراخ را به صدف یا به ~~پارهای از مروارید دیگر هم آب یکدیگر استوار کنند و روی آن را استوار کنند. بعد از آن ~~سوراخ کنند چنان که در ریسمان راست باستد. PageV01P174 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0129.png) # و مروارید باشد که به روی1 زیادت باشد، یا شکل آن کژی دارد، یا عیبی باشد بر وی ~~که آن را به مبرد یا به سنگ راست کنند. و بعد از آن به سنگ مکی نرم کنند ms120 و به چوب ~~خرزهره جلا دهند. باشد که هیچ اثر نماند و از آن عیب پاک شود. و موضع سودن و ~~اصلاح کردن را لون و آب جمله مروارید2 باشد، و نتوان دانست که آن را عیبی بودست و ~~اصلاح کردهاند. ~~و باشد که چون [685ق] بسایند موضع سودن را لون و آب مروارید نباشد، و این نوع ~~را «سوهانی» خوانند. # و در اصلاح مروارید انواع تصرفات باشد که هر یک در قلم نتوان آورد به سبب آن که ~~تصرفی عملی باشد و کمال و نقصان آن تصرفات به کمال و نقصان صنعت حکاکان باشد. ~~هرچند که حکاک ماهرتر آن تصرف که کند کامل تر. ~~و طریق آن که معلوم کنند که دانهآ مروارید را پوست باز میباید کردیا نی، آن است که ~~سر مثقبی به غایت باریک بر طرف مروارید نهند و قدری فرو برند یا بخراشند تا معلوم ~~شود که طبقهآ زیرین خوش آب هست یا نی. اگر خوش آب بود پوست باز کنند، و اگر ~~طبقهآ زیرین3 را لون تیره باشد رها کتند. ~~اصلاح مروارید زرد و سیاه و صرخ آب و خشک آب [را پوست]4 باز کردن اگر ~~صلاحیت باشد که تفاوت خواهد کرد در کمال، هیچ تدبیر که مجرب ما باشد نیست. # و در کتب متقدمان سخنها[ی] بسیار گفتهاند و اهل تجارت را از جوهریان و حکاکان ~~معلوم باشد که آن جنس [را] اصلاح از تجربه و تحقیق دورست و استحالت آن ~~ظاهرست. ~~اما چون استادان و بزرگان اصحاب [685 ق] صنعت آوردهاند بعضی از آن که به ~~تجربه نزدیک است هر چند مجرب اهل این زمان نیست آورده شود. # نصر یعقوب گوید که چون آب مروارید کمتر شود و تیرگی در ظاهر آن پیدا آید ~~خواهند که آن را اصلاح کنند، بگیرند پارهآ دنبهآ گوسپند تازه و میان آن بشکافند چندان که PageV01P175 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0134.png) ~~آن مروارید در اندرون وی بگنجد، و آن مروارید را ms121 در آنجا نهند و آن پاره دنبه در میان ~~خمیر کنند و در کوزهآ سفالین نهند و سر آن استوار کنند و به آتشی معتدل گرم کنند تا دنبه ~~پخته شود. پس آتش بازگیرند و بگذارند تا سرد شود و مروارید از میان آن بیرون کنند و ~~به کافور دود کنند. طراوت آن به قرار اصل باز شود، و این سخنی است بعید. به سبب آن ~~که به تجربه معلوم گشته است که مروارید به چربی و حرارت زرد شود. ~~و نیز گفتهاند که هر مروارید که طراوت و آب آن برفته باشد اگر در میان آرد کرنج ~~کنند و ده روز بگذارند به طراوت اصل باز شود. و این مجرب است که به آرد کرنج و آب ~~سرد مرواریدی را که بر ظاهر آن وسخی باشد بشونید تا آن وسخ برود، و در افواه [695 ~~ق] باشد که آرد کرنج مروارید را سپید گرداند، و آنچه مجرب است که بیرون وسخ ~~هیچیز را از ظاهر مروارید نه برد. # و اگر مروارید که بدین صفت باشد با آرد کرنج و یخ در کوزه1 کنند و سر آن استوار ~~کنند و آن را می جنبانند بسیار، به حکم حرارت آن و سودن آن در یکدیگر و مصادمت ~~یخ و مصادمت مروارید با سطح اندرون کوزه2 سایشی یابد سطح ظاهر آن اندک مایه ~~جلا گیرد و این نیز مجرب است. # و نیز آوردهاند که اگر مروارید را طراوت رفته بود در مغز استخوان یا در میان خربزهآ ~~پختهای کنند و روزها بگذارند نیکو شود، و این نیز دور سخنی است. # و دیگر آوردهاند که اگر خواهد کسی که مروارید فاسد را سپید کند بگیرد سرکهآ ترش ~~و نیم دانگ سنگ نوشادر و دو حبه تنکار و یک حبه بوره و یک حبه قلعی سوده. این ~~جمله را با مروارید فاسد رنگ در کفچلیز3 آهنین کنند و نیک بجوشانند. پس بگذارند تا ~~سرد ms122 شود. پس آن مروارید را در آب سرد نهند و به نمک اندرانی4 بمالند مالیدنی نیک. ~~پس آن را به آب خوش بشویند به غایت خوب شود، و قیاس [690 ق] آن آن است که ~~مگر که طبقهآ علیا[ی] مروارید به سبب حدت سرکه و نوشادر ازو بشود و طبقهآ زیر را PageV01P176 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0131.png) ~~رنگ و طراوت زیادت باشد. بدین سبب خوبتر گردد. # و اگر تغیر1 لون مروارید به سبب بوی خوش باشد بگیرند قدحی و بیرون آن را درگل ~~گیرند و قدری صابون و آهک نو آب نارسیده و قدری نمک اندرانی، چنان که اجزای ~~هریک متساوی باشد و قدری سرکهآ خمر به آن بیامیزند و مروارید را در آن قدح افکنند و ~~پاره[ای] آب به آن بیامیزند و بر آتشی نرم میجوشانند و پیوسته کف صابون را میگیرند ~~و میاندازند تا آن وقت که کف صابون منقطع گردد، و آنچه در قدح صافی شود پس ~~بگذارند تا سرد شود و به آب پاکیزه بشویند به غایت خوب شده باشد. # و گفتهاند که مروارید که زرد و یا سیاه شده باشد خواهند که اصلاح آن کنند مروارید ~~را در میان پنبه نهند و در میان کافور رباحی مغرق کنند و آنگاه در میان کرباس پاره بندند ~~و آن را در وعاء که روغن یاسمن باشد بیاویزند، چنان که تا بن روغن نه نشیند و در میان ~~روغن باشد، و بر آتشی نرم نهند که از انگشت باشد [703ق] و می جوشند به آهستگی، ~~مقدار آن که صد و پنجاه بشمرند. آنگاه از آتش فروگیرند تا سرد شود. پس بنگرند تا لون ~~به قرار آمده است یا نی. اگر به قرار شده باشد بگذارند و اگر احتیاج باشد دیگر کرت ~~بدان تدبیر به آتش برند تا رنگ آن به قرار اصل باز شود. # و اگر سیاهی بر ظاهر مروارید باشد چهل شباروز در شیرهآ انجیر فرغار کنند. پس آن ~~را ms123 در سیر و کافور نهند و در قدحی کنند و بر آتش فحم نهند بی آن که آن آتش را نفخ کنند ~~مقدار دو ساعت. آنگاه از آتش فرو گیرند و به آب خوش بشویند و سیاهی از ظاهر آن ~~کمتر شده باشد. # و اگر سیاهی در اندرون مروارید باشد آن را به شمع2 طلاکنند و در قدحی نهند [و ~~قدری]3 خماض ترنج بر آنجا ریزند4 و میجنبانند و هر سه روز حماض را تازه میکنند تا ~~آنگاه که آن مروارید سپید شود. # و اگر مروارید زرد باشد و زردی بر ظاهر مروارید باشد آن را چهل شباروز در شیرهآ ~~انجیر فرغار کنند. بعد از آن آن را در قدحی کنند و قدری صابون و شخار و بوره - اجزاء PageV01P177 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0136.png) ~~متساوی - (700 ق] در آن قدح کنند و آن را بر آتش فحم نهند و دو ساعت بدارند بی1 ~~آن که بر آتش نفخ کنند. آنگاه از آتش فروگیرند و بگذارند تا سرد شود زردی آن بشود. ~~واگر مروارید صرخ باشد آن را در شیر تازه بجوشانند. آنگاه به اشنان پارسی و کافور ~~و شب یمانی - از هر یک اجزاء متساوی - کوفته و معجون کرده به شیر تازه آن مروارید ~~را طلای قوی کنند و در میان خمیر بگیرند که آن را به شیر سرشته باشند و در تنوری که ~~معتدل باشد در گرمی، درو بندند سپید شود. ~~و دیگر آوردهاند که مروارید که رنگ زرد دارد آن را سه روز در حماض ترنج فرغار ~~کنتد و آنگاه به سپیدهآ تخم مرغ بشویند سپید شود، و این نیز از تجربه دورست، اما چون ~~در کتب متقدمان آوردهاند ذکر بعضی از آن کرده شد. ~~ارسطاطالیس گوید طبع مروارید سرد ترست. و اطباء هند گویند معتدل است. و اگر ~~مروارید را مصول کنند و در مفرحات به کار دارند دل را قوت دهد و خون دل را صافی ~~کند و روح ms124 را (715ق] قوت دهد و خون2 دل را صافی3 گرداند و دفع مواد سودایی کند و ~~خفقان و ضعف دل را نافع بود و خوف و فزع را که مادهآ سوداست دفع کند و مدد روح ~~حیوانی کند. ~~و در داروهای چشم به کار دارند، به سبب آن که نافع بود اعضایی را که حامل روح ~~باصرهاند، و بدین سبب بصر را تیز گرداند و قوت دهد، # و هرکه را دردسر مفرط بود مروارید را آبسای کنند4 به گلاب و در بینی او چکانند. # اگرکسی را بهق سیاه بود مروارید به سرکه مصول کند و بر آنجا طلاکنند شفا بود. # و اگرکسی را آبله بود بر روی، نی پوسیده را خرد بسایند یک جزو از آن و مروارید ~~مصول یک جزو و هر دو را به هم بیامیزند و به شیرزنان بیامیزند و طلاکنند سه نوبت، و ~~به آب گرم بعد از آن میشویند نشان آبله برود. PageV01P178 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0133.png) ~~1و در کتب متقدمان آوردهاند که چون آفتاب به اول نقطهآ حمل برسد صدف دریاای] ~~محیط در حرکت آید و به وقتی که باران نیسانی بارد به روی آب آیند و دهان باز کنند و ~~قطرات باران را میگیرند [715ق] و به قعر دریا فرو میشوند، و تا آفتاب به اول جوزا ~~رسد به روز به زبر آب می آیند و روی به آفتاب میکنند و چنان که آفتاب میگردد صدف ~~با او میگردد، و چون آفتاب غروب کند صدف به دریا فرو شود و به تدریج آن قطرات ~~باران که صدف جذب کرده باشد منجمد میگردد در جوف صدف و مروارید میشود. # و عیب زردی و سیاهی آن به سبب فساد مزاج صدف بود، یا به سبب مجاورت آبی ~~از آبهای دریا، یا صدف به ناوقت بر روی آب آید و بخاراتی که به سبب حرارت ضعیف ~~عفن شده باشد به خویشتن کشد. اگر حرارت بیشتر غالب بود لون مروارید ms125 سیاه گردد، و ~~اگر اندکی حرارت کمتر باشد لون آن صرخ گردد. و اگر به مرتبهآ فروتر باشد آن حرارت، ~~لون آن زرد باشد. # و تغیر لون مروارید به سبب غذای صدف نیز باشد، و لحوق2 آن معانی که یاد کرده ~~شد مروارید را بیش از آن باشد که به غایت متحجر3 نشده باشد. # اگر آب آن قطرات باران که مروراید از آن متحجر خواهد شد پیش از تحجر اگر ~~ممکن شود که به دست آید بر برص طلاکنند یک نوبت شفا بود. # و اگر کسی ارا]4 ابتداء انتشار بود5 [725ق]6 در چشم یک نوبت از آن آب در چشم ~~کشد شفا بود و نزول آب را باز دارد. # و اگر مروارید آب سود را در زیر دندان گیرد که درد کند درد را ساکن کند. # و گفتهاند که خاصیت صدف آن است که چون زنده باشد هر جرم که به باطن وی ~~رسد آن را لون و آب مروارید افادت کند. PageV01P179 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0138.png) ~~و چند معتمد از خواجگان معارف تجار احکایت کردند]1 که ما استهآ خرمایی دیدیم ~~که یک نیمهآ آن مروارید و دیگر نیمه بر شکل خویش بعینه. و العلم عندالله العزیز ~~المتعال. ~~چون فایدهآ جوهر و منفعت آن علی الخصوص مروارید از بهر آرایش و زینت است و ~~بیشتر از آرایش به تعلیق جواهر باشد از اعضا و بستن و پیوستن بر جامهها و کلاهها و ~~عصابهها و حمایلها و غیر آن، و بستن و پیوستن ممکن نبود الا بدان که سوراخ کنند تا در ~~سلک آید و سمط و عقد و قلاده را بدان نظامی باشد و تألیف را بدان جمالی باشد و ~~فایدهآ مطلوب حاصل آید. # واگر آن ضرر بودی هیچ جوهر را سوراخ نکردندی خاصه مروارید را، و اگر نه ~~همچنان که [720ق] مروارید در صدف باشد منافع آن منقطع بود تا آن وقت که از صدف ~~بیرون آرند. همچنین منافع مروارید ناسفته منقطع ms126 باشد تا آن وقت که سوراخ کنند بعضی ~~از فایدهآ مطلوب آن ظاهر گردد. # و مروارید را به آهن پولاد آبداده ثقب کنند. و کمابیش [عادت]2 مردمان ~~علی الخصوص اطبا آن باشد که مروارید را به الماس ثقب کنند، و بدین سبب گویند که ~~مروارید که در مفرحات و داروهاای] چشم استعمال کنند باید که ناسفته باشد. # و گفتهاند که غرض از آن که مروارید ناسفته باشد آن است که امکان دارد که زهرهای ~~کشنده در سوراخ مروارید کنند. اگر زهر کشنده باشد هر که از آن مفرح بخورد هلاک ~~شود یا مضرت آن به اعضاء و امعاء و چشم برسد. # و غرض ازین احتیاط آن است که تا درین معنی از عادت جوهریان احتراز کنند، از بهر ~~آن که عادت ایشان آن باشد که مروارید و جوهر دیگر ایشان به دست گیرند نخست در ~~دهان گیرند و بعد از آن به آستین پاک کنند و آن مسموم باشد که بوی آن هلاک کند. ازین PageV01P180 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0135.png) ~~جهت باید که [733ق] هیچ چیز از جواهر در دهان نگیرند، الا بعد از آن که پاک بشویند و ~~ریسمانی که در وی کشیده باشند بعد از آن که برکشند چند کرت به او کشند تا اگر زهری ~~باشد در سوراخ آن بدان سبب زایل شود. # و اگر نه چنین باشد آنجا که حقیقت است چون مروارید بخواهند سود تا در مفرح ~~کنند یا در داروی چشم، چون سرمهآ روشنایی [چشم]1 و غیر آن به کار برند. سفتن ~~جزوی باشد از سودن. میسایند سفتن نیز شاید - و فرقی نبود. در مجرد سفتن هیچ ~~مضرت نیست که مفرح را بساید. # و گفتهاند که مروارید خرد و بزرگ چون بخواهند سود در مفرح و داروها[ی] چشم، ~~در منفعت و خاصیت یکسان باشد. و آن که مروارید خرد اختیار کنند غرض آن باشد که ~~به بها ارزانتر باشد. # و قیاس آن است که هر چند مروارید ms127 بزرگتر و روشنتر و مبراتر از عیوب، خاصیت و ~~فایدهآ آن در مفرحات و داروها [ی] چشم زیادت باشد، و این جنس اولیتر باشد که به کار ~~دارند. # و در افواه باشد که مرواریدها[ی] بزرگ ثقابان به شاگردان جاهل دهند که قیمت ~~[735ق] آن ندانند تا ایشان از سر غفلت و ناشناسی قیمت آن را سوراخ توانتد کرد که ~~اگر قیمت آن بدانند و نفاست و عزت آن بشناسند دلیر نباشند بر تصرف کردن در آن و ~~دست ایشان لرزان شود و باشد که سوراخ کژ آید یا بشکند، و این سخن است که عوام ~~گویند، و این را اصلی نیست. # و گفتهاند که هرگاه ثقاب دانهآ مروارید بزرگ خواهد سفت شاگردان را برند بالم2 زدن ~~مشغول شود و به آن نیفتد که چه کار میکند. آنگاه آن مروارید بزرگ به شاگرد دهد تا آن ~~را ثقب کند از سر غفلتی. # و حقیقت آن است که هر چند ثقاب کامل تر بود در صناعت و جوانتر بود و فارغتر ~~تصرف در دانهها[ی] مروارید از ثقب کردن و غیر آن بهتر تواند کرد. مروارید بزرگ ثقب PageV01P181 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0140.png) ~~کردن بسیاری آسانتر باشد از آن که مروارید خرد را و مردمان برعکس این گمان برند. ~~و در ثقب کردن مروارید خطرهای بسیار باشد. یکی آن که سوراخ کژ آید، و هر ~~مروارید که سوراخ آن کژ بود آن را «لنگ» خوانند و قیمت آن را نقصان فاحش باشد. # و باشد که بشکند. ~~و باشد که ثقبی آرد، یا پوستی از روی آن برخیزد. ~~و باشد [743 ق]که پارهای1 بریزد یا دراصل خلقت آن عفونتی یا تأکل2 یا دودی بوده ~~باشد. به وقت سوراخ کردن آن عیب ظاهر شود. # و باشد که در میان مروارید گل باشد سیاه. چون آن را سوراخ کنند به سبب تری آب ~~که بدان باشد سیاه آب شود. # و باشد که برعکس در دانهآ ناسفته گرفتگی یا سیاه ms128 آبی با اندک مایهآ زردی یا صرخ ~~آبی یا غیر آن باشد. چون آن را ثقب کنند به قرار اصل باز شود و زیادت صفایی و آبی و ~~طراوتی گیرد که پیش از سفتن چنان نبوده باشد. ~~و این معنی به تجربه معلوم شدست که دانهآ مروارید مجوف باشد و در آن تجویف ~~حرارتی باشد که موجب عفونت بود و آخرالامر به فسادی تولد کند. چون آن را ثقب ~~کنند آن جوف باطل شود و آن حرارت تحلیل پذیرد به سبب آن که هوا بدو راه یابد. # چون خواهند که مروارید را سوراخ کنند بگیرند پاره آهن سفتهآ پولاد باریک سپید ~~چنان که پوستناک نبود، و سر آن را باریک کنند به مقداری که ثقب خواهند کرد و ~~هرچند باریکتر بود بهتر باشد تا سوراخ بهتر [آید]3 که از فضایل مروارید یکی تنکی ~~سوراخ [745ق] است. پس طرف سر آهن باریک را اندک مایه نسبت با او4 پهن ترکنند و ~~حکاکان آن «قدر پهنی را «پیازهآ» مثقب گویند، و غرض از آن آن باشد تا آهن مثقب به ~~آسانی بگردد و به کار فرو شود و نگیرد. پس آن را به چراغ بتابند و به روغن یا شمع ~~فرو]1 برد تا آب گیرد و اگر به آب آب دهند خطر شکستن باشد. PageV01P182 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0137.png) # و اگر مثقب در سوراخ مروارید شکسته شود به دشواری از وی بیرون تواند کرد، و ~~اغلب آن باشد که بیرون نتوان کرد. پس آن آهن بر چوب مثقب که آن را «شافهآ مثقب» ~~گویند در اصطلاح ببندند. # و امتحان آن که آب خوردست یا نی [آن باشد]1 که چون آن را بر سنگ افکنند و تیز ~~کنند به دندان بدارند. اگر دندان را بتراشد آب گرفته بود و کاریگر آید، و اگر دندان ~~نتراشد آب نگرفته بود. و دیگر بار چنان که یاد کرده شد بتابند و آب دهند، و بگیرند ~~پارهای تخته و سهپایه ms129 درو محکم کنند، چنانکه بلندی در مقابلهآ روی باشد و بر روی آن ~~دو پاره یا بیشتر تخته از چوب بید مثل مسطر، چنانکه بالای آن مساوی بالای روی آن ~~تخته باشد و آن را بر هم بندند به ریسمان و یک طرف آن را مسمار کنند که بر روی تخته ~~زده باشد، هم به ریسمان محکم کنند1 [753 ق] و مسماری دیگر بر دیگر جانب تخته ~~فروبرند چنان که در میان آن مسطرها باشد. پس یک مسطر را از آن جمله از هم بازکنند و ~~مروارید را درمیان آن نهند محکم شود. و احکام آن معتدل باشد که اگر محکم تر باشد ~~مروارید را به سقط2 بشکند و اگر سستتر باشد آن را نگاه نتوان داشت، چون مثقب بر ~~وی نهند بگردد. و مجموع آن کرسی را «تختهآ سفته گری» خوانند و آن مسطرهاای] به هم ~~باز بسته را «گیرا» خوانند. # پس هر مروارید که خواهند که سوراخ کنند در «گیرا» گیرند و کوزه یا غضاره3آ ~~سوراخی به یک طرف او فرو برده باشند و نایژهآ 4 گندم که آن را «ساواری» خوانند در آن ~~سوراخ محکم کرده، چنان که آب به وی بیرون می آید. و نخست مثقب را چنان که ~~خشک باشد بر موضع ثقب نهند تا نشانی گیرد اندک. پس ثقاب بنگرد تا نشان ثقب ~~موافق دانهآ مروارید افتاده است یا نی. اگر راست باشد نایژه5آ آب را بر روی دانهآ مروارید ~~در پهلوای] مثقب نهد تا چندان که دست میکشد آب از نایژه6 بیرون می آید و براده را از ~~ثقب بیرون میآرد. PageV01P183 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0142.png) ~~و جملهآ حجرات1 را هم بدین طریق ثقب کنند. آنچه مبرد [750 ق] قبول نکند به ~~مثقب الماس، چنان که پیش ازین شرح کرده شدست. ~~و چون مثقب اندک مایه فرورفت هر لحظه مروارید را از «گیرا» بیرون میگیرند، چنان ~~که در سر مثقب باشد و آن را به دست ms130 میگرداند و مینگرد تا سوراخ راست میشود یا ~~نی. اگر انحرافی یافته باشد آن را به منحرف داشتن دست و مثقب تدارک میکند ~~و جملهآ مروارید خرد و بزرگ را از یک طرف سوراخ کنند تا به دیگر جانب رسد. و ~~در آن وقت که مثقب بدان جانب دیگر بیرون خواهد آمد به غایت احتیاط باید کرد تا ~~پارهای از اسفل مروارید نجهد. بل که همچنان باید که هر دو طرف سوراخ متساوی باشد ~~و تمییز نتوان کرد که ابتدا از کدام طرف کردهاند به وقت ثقب کردن. # و دانهها[ی] نجم و عیون را آسان باشد ثقب کردن. به جهت آن که دانهآ نجم و عیون ~~گری حقیقی باشد. پس هر جزو را که ازو نشان کرده شود بر مرکز2 بگذرد و سوراخ ~~راست آید. # و دانهآ غلامی و مخروط ولوزی و شمعی و نردی و قاعد و شاخمی [را]3 ابتدای ثقب ~~از تیزی و بالاکنند تا به قاعدهآ دانه بیرون آید. # و ثغری و دهلی و خنبی4 [769ق] و دفی و بیضی5 را ابتدا از هر طرف که خواهند که ~~در آن اشکال تفاوتی نکند. و عنبی6 را از جانب ببذ7 ابتداکنند. # و دانهآ فقاعی را ثقب کردن دشوار بود از جهت آن که ثقب میباید که از سوی بالا در ~~آید و به تیزی8 زیر بیرون شود و یا از تیزی9 ابتداکنند و برابر10 بیرون آید و این به غایت ~~متعذرست. # و دانهآ مضرس و جودانه نیز هم ثقب کردن مشکل است. به سبب آن که آن را شکل ~~معینی نیست و بیشتر آن اشکال آن باشد که چون ثقب کنند «لنگ» آید و آن عیبی11 باشد PageV01P184 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0139.png) ~~بزرگ و تا ثقابی به غایت کامل نباشد این اشکال را ثقب نتوان کرد. ~~و مروارید خرد چون چهلی و سیی و بیست و پنجی و گزی، آن را در «گیرا» نتوان ~~گرفت. ثقاب یک درم سنگ یا کمتر ms131 یا بیشتر بر روی تختهآ سفته گری میکند و حفری نیک ~~خرد کرده باشد بر روی تخته به سر مثقب. یک یک دانه را در آن حفر مینهد و چنان که ~~اتفاق افتد از گزاف سوراخ میکند. به جهت آن را که در مروارید خرد بدان احتیاط ~~حاجت نباشد که لنگ آید یا نی. اگر چه لنگ در مروارید خرد و بزرگ عیب است [765 ~~ق] اما در مروارید خرد لنگی پیدا نیاید چنان که در بزرگ. # و قیمت یک دانهآ چهلی یا سیی اندک باشد، و چون لنگ باشد تفاوت قیمت آن ~~محسوس نگردد. # و اگر دانه دو دانگی یا کمابیش آن لنگ باشد تفاوت قیمت آن بسیار بودی. # و آن کس که مروارید خرد و بزرگ را به ریسمان کند و را «نظام» خوانند، و آن به انفراد ~~حرفتی است شریف و در بغداد بسیار کسان باشند که آن حرفت1 کنند. # و نظام را تختی باشد مربع مثل تخت شطرنج، اندک مایه بلندتر از آن. آن را «پیشه»2 ~~خوانند و روی آن را در کرباس کبود گرفته باشند و مروارید وزنی که به غربال زده باشند ~~و بوته3 کرده بابت بابت4 بر روی پیشه5 میکند و به منظم آن را به ریسمان میکند. # و منظم مثل سوزنی باشد به غایت باریک. مقدار دو بار نیم چند بالای سوزن معتدل ~~و آن را سوراخ کرده، چنان که سوزن را. و هر چند منظم باریکتر باشد آن را بنامتر دارند6 ~~و ابریشم باریک به سوراخ منظم در کشیده باشند و ریسمان را در آن ابریشم وصل ~~میکنند وصلی به غایت لطیف، چنان که در سوراخ مروارید به آسانی در میرود. # پس چون خواهند که [77ق] صدی یا هشتادی یا شستی یا غیر آن را به ریسمان ~~کنند بعد از آن که بابت بابت7 راست کرده باشند، یعنی در هر هاری صدی یا غیر آن از ~~چهارگونه مروارید باشد، و هر ms132 ریسمانی را هر دو سر فراهم گرفته باشند و به چهار قسم PageV01P185 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0144.png) ~~متساوی1 کرده موضع2 با هم پیوستن ریسمان را «سرمتاع» خوانند که طر[ف] بالاست و ~~طرف مقابل او را که وسط ریسمان است آن را «پای متاع» خوانند، و در هر ریسمان از آن ~~هفت ریسمان ازین چهارگونه مروارید در کشند به ترتیبی که یاد کرده شود: ~~اول آنچه خس3 و جودانه و مضرس و سقط باشد آن را در پای متاع کنند، و آنچه ~~بزرگتر باشد و «هم برد» شود آن را در سر متاع کشند، و آنچه نجم و عیون و مدحرج بود ~~آن را در سینهآ متاع کشند و هرچه از نجم و عیون و مدحرج فروتر باشد در مرتبه آن را در ~~زیر سینهآ متاع کنند، و آنچه هم برد باشد و به قد خردتر بود آن را در تنهآ متاع کشند، و این ~~ترتیب در جمله هاریات مطرد باشد و ترتیب را نگاه باید داشت. # و فایدهآ آنکه آنچه از بابت جنس هار بزرگتر باشد آن را در سر متاع کشند آن است که ~~اول [775ق] بیننده چون خواهد که طویلهآ هاری مروارید بخواهد دید به ضرورت آنچه ~~زیادتی ریسمان باشد که در مروارید در کشیده باشند آن را در دست باید گرفت که ~~ترتیب طبیعی آن است. # و نخست که [نظر بر مروارید خواهد فتاد بر بزرگترین افکند و چون یک بار]4 نظر بر ~~مروارید خواهد آمد، بعد از آن آنچه عیون و مدحرج باشد که درست است در نظر آید، ~~بعد از آن میان متاع، و به آخر آن چه خس و [جودانه]2 و مضرس و بترین متاع باشد در ~~نظر آید، تا ابتدا به احسن و اشرف5 کرده باشد و آخر نظر بدان افتد که خسیستر باشد. ~~چنین حکایت کنند که در خزانهآ سلطان محمود سبکتکین - نورالله مضجعه - دری ~~بودست شکل فوفلی یعنی قاعد به غایت خوب و آبدار ms133 و با طراوت. وزن آن دو مثقال و ~~چهار دانگ و آن را «یتیمه» می گفتهاند و «یتیمه» لقب مرواریدی باشد که او را مانند نبود ~~در نیکویی و بزرگی. سه هزار6 دینار ملکی که چهار [هزار] دینار7 رکنی باشد جوهریان آن PageV01P186 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0141.png) ~~عهد آن را قیمت کردهاند که هفت هزار و پانصد دینار نیسابوری باشد. # و دیگر آوردهاند که در یتیم به نزدیک هشام عبدالملک [785ق] آوردهاند و زن او عبده ~~دختر عبدالله بن یزید بن معاویه1 بود. نزدیک او نشسته بود و از فربهی به حدی بود که ~~خواستی که بر پای خیزد چند کس بایستی که او را یاری کردندی تا بر پای خاستی. هشام ~~او را گفت اگر تو تنها بر پای خیزی بی آن که کسی دیگر ترا یاری کند این در به تو بخشم. ~~عبده خواست که بر پای خیزد بسیار رنج و مشقت کشید. هنوز تمام بر پای نخاسته بود که ~~بیفتاد و رویش بر زمین آمد و از بینی او خون گشاد. هشام از مسند برخاست و به دست ~~خویش روی او بشست و پاک کرد و آن در یتیم بدو بخشید. وزن او سه مثقال بودست، و ~~جمله صفات کمال و نیکویی درو حاصل بوده است و آن را به هفتاد هزار دینار خریدهاند ~~از زر بدری عربی2. # و چنین گویند که چون ایام دولت مروانیان فرا گذشت آن در یتیم در دست خلفاای] ~~آل عباس افتاد. ابن الجصاص که جوهری وقت بود در روزگار مقتدر آن را صد و بیست ~~هزار3 دینار قیمت کرده بود و چنین گفت که اگر آن در فرید نبودی و او را یاری و جفتی ~~بودی به پانصد هزار دینار قیمت [78] کردمی. # و در آن تاریخ که ملکه خاتون مادر سلطان شاه از خوارزم به نیسابور آمد دانهآ مروارید ~~لوزی به غایت خوب سپید با طراوت تنک سوراخ خوشاب [داشت] که اسم در یتیمی ms134 بر ~~آن اطلاق بتوان کرد به وزن دو مثقال و چهار دانگنیم، و در آن وقت در نیسابور هیچ کس ~~نبود که آن را بخرد و او محتاج زر بود و میخواست که آن را در سر بفروشد. بعد از چند ~~روز که آن را بهایی کرد شخصی به پانصد دینار زر نیسابوری بخرید و بعد از دو سه روز ~~جوهری آمد از شهر قونیه4 [یه] نسابور نام او کندعان5 آن را باز خرید به هفتصد و پنجاه ~~دینار. و چون آن کس ارزان خریده بود ارزان باز فروخت. # و چنین حکایت کردند جماعتی تجار که با6 آن جوهری به شهر قسطنطنیه رفتیم که PageV01P187 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0146.png) ~~آن دانه مروارید را به دو هزار دینار بربره1 بفروخت، و زر بربره1 زری باشد مثل پلهآ ~~ترازو، و بر هر روی صورت عیسی و مریم کرده و به خط رومی چیزی گرداگرد آن نبشته ~~و عیار آن اندک مایه تفاوت دارد با عیار نیسابوری، و هر درستی از آن به دیناری باشد و ~~آن را در شهرهاای] روم به عدد خرج کنند. [799ق] # و این ضعیف آن دانهآ مروارید که هیچ دانهآ مروارید بحری بالای وزن آن ندیده است ~~مگر قلزمی - که قلزمی سقط بیش وزن بسیار دیده باشند و از معاصران خویش که اهل ~~اعتماد باشند نشنیده2 که بدان وزن دانهآ مروارید بحری دیدهاند. # و در آن تاریخ که لشکر ملک مؤید - رحمه الله -از کرمان به نیسابور رسیدست علویی ~~جاندار یک دانه مروارید به وزن یک مثقال و چهاردانگ مدحرج و عیون و نجم و طرایف ~~و خوش آب افتاده بود از خزاین کرمان و آن را به نشابور آورد و در سر به اندک بها ~~بفروخت. ملک مؤید را کسی خبر کرد، آن را از آن شخص که خریده بود باز استد و زر ~~وی باز داد و تا بعد از وی در خزانهآ او بود. بعد از آن دانهآ ms135 مروارید را با چند3 دسته ~~ختوای] بیش وزن و جواهر دیگر به هرزه4 به خطائیان - خذلهم الله - فرستاد. و این ~~ضعیف آن دانه را دید و هرگز هیچ دانه مروارید دانگوار بدان طراوت و حلاوت و ~~خوشابی ندیده بود و آن عدیم المثل بود. # حدیث در یتیم که در دست خلفاء بودست و آن معروف و مشهور، و بسیاری ~~معتمدان آن را دیدهاند و میگویند [795ق] که هر سالی در یک روز عید آن در را از پیش ~~عمامه می آویختهاند و آن دری بودست مدحرج و عیون و نجم و خوشاب سپید و ~~باطراوت و تنک سوارخ و مبرا از عیوب و نقصها. و وزن را جماعتی گفتهاند که شش ~~مثقال بودست، و جماعتی گفتهاند پنج مثقال بودست، و جماعتی گفتهاند که سه مثقال ~~بودست، و هیچکس کم ازین نگفتهاند. و گمان آن است که هر جماعت به قیاس دوری ~~مسافت و نزدیکی آن که دیده باشند وزنی استنباط میکردهاند. و هیچ کس از جملهآ PageV01P188 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0143.png) ~~جوهریان متقدم و متأخر حکایت نکرده است که چنان دری دیدهاند یا شنیدهاند و آن ~~عدیم المثل بودست و نام آن «در یتیم» بودست. # و خلفا[ی] مصر به وجود آن مباهات میکردهاند از غایت عزت وجود آن، و به هر ~~وقتی که رسولی از پادشاهی بزرگ به مصر میرفتهاند ایشان به وقت بار دادن آن رسولان ~~آن را از پیش عمامه می آویختهاند که آن عمامه [را]1 رسولان خدمت میکردهاند، چنان ~~که درین عهد خلفای بنی العباس را رسم و آیین2 است که آن را خدمت کنند. و آن در را ~~چنین حکایت میکنند که قیمت نیست [803ق] و به حقیقت «در یتیم» آن است. # ** # و معتمدی از جملهآ خواجگان تجار که مقبول القول بود حکایت کرد به استادی که ~~وی شنیده بود که خواجهآ پارسی از جملهآ معارف تجارت کردی که گفت که من به شهر ~~سیلاو به تجارت رفته بودم ms136 و آن3 شهری بودست قدیم از شهرهای پارس که مروارید از ~~کیش و بحرین آنجا میبردهاند و آنجا ثقب میکرده و بابت بابت، چنان که رسم است از ~~هاریات و عقود نظم میکردهاند و به اطراف عالم میبرده. حرفت من جوهری بود و ~~پیوسته من به شهر سیلاو رفتمی و از آنجا به بحرین و کیش. # و در آن تاریخ رسم چنان بودست که بازرگانان4 کشتی غواصان به مزد میگرفتهاند و ~~بخت و روزی را به دریا فرو می فرستاده و قراری معین بودست که از هر کشتی چند مال ~~به ملوک آنجا دهند و بعد از آن آنچه باشد ملک ایشان باشد. ~~و چون صدف از دریا برآوردندی و مروارید آن حاصل کردمی و بابت بابت چنان که ~~رسم باشد از دانه شمار عقدها کردمی و از وزنی هاریات ساختمی و به اطراف عالم ~~بردمی و میفروخت.5 و به هر وقت که شهر سیلاو رفتمی مقام و نزول من در خانهآ ~~پیرزنی بودی در آن شهر. و به هر وقت [800 ق]که از آنجا به دریا رفتمی به حکم حقوقی ~~که آن پیرزن را بر من بودی بضاعتی از آن او ستدمی و با خود به دریا بردمی و بدان قدر PageV01P189 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0148.png) ~~محقر مروارید ریزه یا نیمروی یا غیر آن بخریدمی و باز فروختمی. و به وقت بازگشتن به ~~شهر سیلاو به آن پیرزن رسانیدمی و دعا[ی] او را بدرقهآ خود داشتمی و بیشتر اوقات ~~برین ترتیب می رفتم. # تا یک نوبت به شهر سیلاو که رسیدم و به عادت معهود به خانهآ آن پیرزن نزول کردم و ~~او را طلب داشتم آن پیرزن به جوار رحمت ایزدی پیوسته بود و از وی دخترای]1 طفل ~~مانده. # چون وقت بازگشتن بود به حکم سنت قدیم به آن طفل گفتم که هر وقت که من ~~بازگشتمی مادر تو بضاعتی [به من دادی]1 و بر آن تصرفی رفتی و منفعت به ms137 مادر تو ~~رسیدی. اکنون تو نیز بضاعتی بده تا ترا منفعتی باشد. آن طفل گفت من هیچ ندارم مگر ~~گربهای. گفتم که نیک. بیار تا او را ببرم و بفروشم و ترا مروارید خرم و بیارم. آن طفل ~~برفت و آن گربه را بیاورد. من به حکم آن تا طفل خشنود شود آن گربه را بستدم و با ~~خویشتن ببردم. چون به لب دریا رسیدم و در کشتی نشستم آن گربه را در کشتی بردم که ~~در کشتی به گربه احتیاجی بود، به سبب آن که در کشتی موش پدید میآمد [813 ق] و ~~خوف بود که کشتی را سوراخ کند و بندهای آن را ببرد و بارها سوراخ کند. و عادت باشد ~~که بدین به سبب گربه را در کشتی دارند تا مضرت موشان دفع کند. # و چون به موضع مغاصات رسیدم و مدت غوص بگذشت و آنچه حق تعالی روزی ~~کرده بود به دست آمد و من از بضاعت آن طفل غافل مانده بودم تا آن روز که کشتی از ~~مغاص بازخواست گشت. غواصی را که مقیم کشتی بود گفتم یک کرت فرو رو2 تا عوض ~~مزد این گربه به تو دهم که این بضاعت طفل درویش است. غواص فرو رفت و یک ~~صدف برآورد و به من داد. چون به ساحل دریا آمدیم آن رابشکافتیم. دانهآ مروارید به ~~وزن سه [مثقال]3 سپید و عیون و مدحرج و نجم وخوش آب باطراوت به غایت کمال ~~بیرون آمد. چون آن را بدیدیم تعجب کردیم که هرگز مثل آن ندیده بودیم و نشنیده که ~~مثل این دیده باشند. PageV01P190 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0145.png) # و در آن تاریخ خلفای مصر را رغبتی تمام بود به تحصیل مروارید و تجار بیشتر هرچه ~~از مروارید به غایت کمال به دست می آوردند آنجا میبردند. من نیز روی به مصر آوردم. ~~چون آنجا رسیدم آنچه از مروارید داشتم پیش عزیز مصر بردم و به خزانهآ وی فروختم ms138 ~~[815ق]، تا رسیدم بدان دانه. آن را نیز عرضه کردم. عزیز مصر مقومان را بفرمود تا آن را ~~قیمت کنند. مقومان چون آن را بدیدند تعجبها کردند. گفتند که ما هرگز به مثل این دانه در ~~ندیدهایم و از کس نشنیدهایم. این را قیمت نباشد. و هر جوهر که آن را مقومان قیمت ~~کنند به قیاس مثلی کنند که پیش از آن دیده باشند یا نزدیک بدان، به زیادتی یا به نقصانی ~~و آن را قیمتی بوده باشد به قیمت دیگر نسبت کنند و به آن قیاس میکنند. چون جوهری ~~را مثل نبود آن را قیمت نباشد. # چون مقومان از تقویم آن عاجز بودند من حال آن دانهآ مروارید من اوله الی آخره ~~حکایت کردم و گفتم این حق و ملک آن دختر یتیم طفل است به شهر سیلاو، و مرا درین ~~هیچ حق نیست. عزیز مصر را این حکایت به غایت خوش آمد و تعجب کرد و مرا ~~محمدت بسیار گفت و پس گفت که این کار را چه طریق باشد تا این جوهر نفیس در ملک ~~و خزینهآ ما آید و تملیک آن حاصل آید. هرکس از ملازمان آن حضرت سخنی میگفتند و ~~رائی میزدند و هیچ موافق مراد عزیز مصر نبود. گفتند توقفی باید کرد تا درین بابت تأمل ~~شافی رود و رأی صائب موافق دست دهد. # من آن دانه، مروارید را به خازن سپردم [826 ق] و بازگشتم. دیگر روز به خدمت ~~رفتم. رأی بر آن قرار گرفته بود که مصلحت در آن است که آن دختر را عزیز مصر نکاح ~~کند تا آن دختر آن در را بدو بخشد. تا هم حق به مستحق رسیده باشد و تملیک آن ~~حاصل شود. پس معتمدان نصب کردند1 با عدتی تمام و با من به شهر سیلاو فرستادند2 و ~~آن دختر را چنان که لایق بود به مصر بردند و عزیز مصر او را به زنی کرد و ms139 آن دختر آن در ~~یتیم را به عزیز مصر بخشید و مرا نواختهاای] بسیار و تشریفات بیشمار فرمود. و آن ~~دختر تا زنده بود در نکاح عزیز بود و آن دریتیم که اکنون هست آن است. و آن را «یتیم» PageV01P191 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0150.png) ~~به دو وجه میگویند یکی آن که بیهمتا بود و مثل و مانند نداشت، لاجرم آن را «ذر یتیم» ~~گفتند. دیگر آن که به سبب یتیمی آن دختر طفل یتیم کردند و گفتند «در یتیم»، یعنی ملک ~~آن دختر یتیم بود و از روی ملکیت اضافت بدان یتیم کردند. # *** # و حدیث «در شب افروز» که در افواه هست آن سخنی است1 نامعلوم و آن را حقیقتی ~~نیست مگر که آن را تأویل کنند. چنان که گویند در شب افروز آتشی است، این وجهی ~~دارد. و آنچه از قیمت آن گویند که چندان زر بر زبر آن [820 ق] میریزند آن در بر زبر ~~می آید تا آنگاه که به حد قیمت آن رسد. بعد از آن بر زبر زر نیاید. پس آنگاه گویند قیمت ~~از آن جمله زرست، و این سخنی است که عوام الناس گویند. ~~و حدیث بر زبر زر آمدن در معنی قدر و مرتبه باشد. چنان که گویند فلانی بر سر آمدهآ ~~جهان است و هرچه ازین جمله باشد به معنی رتبت و قدر بود. # واسم «در» بر جملهآ مرواریدها[ی] بزرگ به هر وزن2 که باشد اطلاق کنند. # و بدین فصل ذکر جواهر نفیس ترین چون یاقوت و زمرد و لعل و پیروزه و الماس تمام ~~شده و در فصل آینده ذکر باقی جواهر حجری کرده شود، ان شاءالله تعالی وحده. ~~دهنج دو نوع می باشد. تولد یک نوع در معادن زرست در حدود پارس و کرمان، و آن ~~نوع را در خراسان «دهنهآ شیرین» گویند و جوهریان «دهنهآ فرندی» گویند، و جماعت ~~عوام «دهنهآ فرنگ» گویند و گمان بردهاند که معادن آن در شهر ms140 فرنگ باشد و آن گمانی ~~است فاسد. PageV01P192 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0147.png) # و فرندی بدان سبب گویند که در وی جوهری است مثل جوهر1 آهن. [835ق] ~~بلارک و فرند به لغت تازی جوهر شمشیر باشد و آن را نسبت به جوهر شمشیر کنند. # و در فارس دهنج را «ملحت2 فرندی» گویند و به هندوستان «توتیا[ی] پارسی» گویند و ~~این نسبت دور نیست از قیاس که آن نوعی است از توتیا و تولد آن چون تولد توتیاست. # و جماعتی دیگر آن را زرنجبویه3 خوانند، و گفتهاند که دهنه نوعی است که نزدیک ~~است به پیروزه، و آن در زمین عرب خیزد و چون آن را در روغن زیت افکنند و به آتش ~~فحم گرم کنند لون آن چون لون دهنج فرندی شود. # و یعقوب اسحق کندی گوید که معادن دهنج فرندی در غاری است از کوههای کرمان. # و دیگر نوع که آن را در خراسان «دهنهآ ترش» گویند تولد آن در معادن مس باشد هم ~~در کوههاای] کرمان. # و دهنج سنگی است سبز مصمت غیر شفاف و به غایت صلابت نیست و مبرد قبول ~~کند. # و گفتهاند انواع آن سه است: ~~یکی را «مردانی» خوانند و آن نوع منسوب است به اول کسی که آن معدن پدید کرده ~~است در معادن زر در کوهها[ی] کرمان، و این نوع خلنج گونه باشد و با رگها باشد در ~~سبزی مختلف. بعضی سبز و روشن و بعضی پیروزه [835ق] و برو چشمه چشمه باشد ~~و چون شکل نیم ماه، و چون آن را به روغن چرب کنند لون آن را زیادت طراوتی از آنچه ~~داشته باشد پدید آید. # و آوردهاند که در قدیم پادشاهان را اوانی از آن میساختهاند و این سخن را حقیقتی ~~نیست که اگر بودی از آن اوانی بعضی مانده بودی. و درین روزگار کسی نشان ندادست که ~~ازین اوانی دیدهاند. و معدن این نوع درین روزگار منقطع است و آبی فاسد بر آن ms141 ~~[موضع]4 مستولی. گشته و نیکوتر و بهتر انواع دهنج آن نوع است. PageV01P193 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0152.png) ~~و دوم نوع را معادن در معادن مس است و میان آن دو نوع تفاوت بسیارست در ~~خاصیت وقیمت ولون. ~~و سهام نوع را معدن در زمین عرب1 است در کوههایی که آن را حرهآ بنی سلیم گویند ~~در راه مکه. ~~و چون روغن زیت در آن مالند آن سبز شود، و اگر بیشتر مالند لونش چنان شود که به ~~سیاهی زند. و در آن حالت که از معدن بیرون کنند نرمتر باشد. بعد از آن سختر میشود. ~~و آن سنگی است به غایت سبز و درو خطها[ی] زنگاری باشد و خطهای باریک سیاه ~~رنگ بود. # و اگر خواهند [843ق] که آن نوع را سیاه رنگ کنند بگیرند پارهای سرکهآ به غایت ~~ترش و بر آن زنند و بعد از آن آن را در میان خمیر کنند و در زیر خاکستری کنند که هنوز ~~رویش آتش باشد و زمانی بگذارند. بعد از آن از زیر آتش بیرون کنند و بشویند به غایت ~~رنگین و با طراوت باشد. # و نوعی است از دهنهآ شیرین که آن را «طاووس» خوانند. رنگ آن مثل رنگ پر ~~طاووس باشد. نوعی دیگرست که آن را موشی2 گویند. # و یعقوب اسحق کندی گوید سنگی دیدم از دهنج پهن وزن آن نه رطل، و گمان آن ~~است که آن سنگ مرمر بوده باشد که محال است وزن پارهای دهنج نه رطل. ~~و نوعی است از سنگ مرمر که مثل دهنج است و پاره [ای] بیست درم و سی درم ~~دیدهاند و زیادت. ازین درین روزگار نشان ندادهاند. # در کتب ارسطاطالیس درست که در انواع دهنج سمیت است. دهنج شیرین را ~~خاصیت آن است که اگرکسی در چشم رگ سبل یا ناخنه یا غباری که آن را «تم37 گویند و PageV01P194 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0149.png) ~~به داروهایی دیگر بر نخیزد و آن را به جز دستکاری آهن ms142 بر نتوان گرفت. ~~دهنهآ شیرین را بر سنگی بسایند چنان که از آن سنگ1 هیچ [840 ق] نسابد و آن را در ~~چشم کشند آن علتها ببرد2 و چشم را جلا دهد و روشنایی آن را زیادت کند و روح باصره ~~را قوت دهد. ~~و گفتهاند دهنهآ ترش زهرست. اگر در دهان گیرند مضرت زهر کند. ~~و اگر کسی را کژدم گزیده باشد آن را بسایند به سرکهآ ترش و طلاکنند درد را ساکن ~~کند. ~~و اگر مگس را به حجر دهنج بکشند و خرد کنند و بر موضع گزیدگی زنبور طلاکنند ~~درد را ساکن کند. ~~و اگر دهنج را مصول کنند به سرکه و بر بریدگی3 طلاکنند و بر ریشهای سودایی نافع ~~باشد. ~~و سعفهآ سر و جملهآ اعضا را دهنج مصول کرده نافع بود. ~~و در صناعت اکسیر اصحاب صناعت آن را به کار میدارند. و چنین میگویند که ~~افادت لون حمره میکند در آن صناعت. ~~و اگر دهنج را خرد بسایند و بر زر شکن دار افکنند در آن وقت که در بوتهآ چرب ~~گداخته باشند شکن زر ببرد و زر را نرم گرداند. ~~و اگر کسی را زهر داده باشند مقدار نیم درم سنگ دهنهآ شیرین مصول کنند بدهند تا ~~بخورد مضرت زهر را دفع کند. ~~و اگر همین مقدار به کسی دهند که وی را زهر نداده باشند مضرت کند [852 ق] و این ~~عجب خاصیت است. ~~و گفتهاند که طبیعت او سرد و خشک است. ~~و آنچه گفتهاند که درو سمیتی4 است به اعتبار و قوت پازهر یا به اعتبار دیگر. PageV01P195 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0154.png) ~~و قیمت یک مثقال دهنهآ فرندی چون به غایت خوب و بی عیب باشد دو دینار زر ~~نیشابوری بود. ~~و آنچه ترش باشد آن را زیادت قیمتی نیست. ~~و اگر به غایت رنگین و بیعیب باشد یک مثقال به نیم دینار بخرند تا از وی نگینها ~~کنند. ~~و درو بیرون سمیت ms143 هیچ خاصیت نیست. ~~و گمان آن است که دهنهآ شیرین در معادن زر متولد میشود و مادهآ آن از فضل1 بخار ~~است نزدیک به اعتدال. و مزاج وی مناسبتی دارد با مزاج زر، و این نوع پازهر باشد. ~~و آنچه ازو ترش میگویند تولد آن در معادن مس است، و مادهآ آن فضل1 بخاری ~~است عفن چون زنگار. بدین سبب درو سمیتی1 باشد به حکم مناسبت مزاج زنگار. ~~و در کتب ارسطاطالیس آوردهاند که هر که دهنج سوده یا محک آن بخورد مضرت ~~سمی عوض کند2 و امعاء را منضبط3 کند. و لون [او]4 با صفای هوا صافی مینماید و با ~~کدورت آن کدر می نماید. # دهنج به پولاد آبداده5 ثقب توان کرد و جلای آن به چرخ بید یا به چوب آن6 و ~~جلاای] مینا دهند، والله اعلم. [850ق] ~~بیجاده جوهری است مابین جوهر لعل و یاقوت، و درو دخانی7 است، و عزیز- ~~الوجود نیست و قیمت زیادت ندارد. PageV01P196 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0151.png) ~~و بهترین آن را که لون او نزدیک باشد به لون یاقوت صرخ آن را بنفش پرداری1 ~~خوانند، و جوهریان در بنفش2 بسیار سهو کنند و گمان برند که یاقوت است و همچنین ~~برعکس، و گاه باشد که یاقوت را حکم کنند که این بنفش پرداری3 است و فرق آن دشوار ~~بود مگر نزدیک جوهری که حکاکی آموخته باشد. # و چنین گویند که اول که بنفش4 پدیدار آمد بها [ی] بعضی را به نرخ یاقوت و بعضی را ~~به نرخ لعل می فروختهاند. و در اول کسی واقف نبود که آن جوهر دیگرست. تا به مدتها ~~معلوم شد که آن بنفش1 خود جوهر است بیرون لعل و یاقوت. # و بهترین آن گفتهاند که سرندیبی است و لون آن سرخ مشبع5. # و اول که معدن بیجاده پدید آمد از کوههایی که در زمین مشرق است و آن کوهی ~~است معروف که آن را رهون6 خوانند. بعد از آن معدن دیگر ms144 پدیدار آمد میان وخان7 و ~~شکنان8 در حدود بدخشان. # و جماعتی که به بدخشان رسیدهاند چنین حکایت میکنند که معدن بیجاده در حدود ~~بدخشان است [863ق] در کوهها که با طرف مغرب دارد. و در آن موضع سرمای عظیم ~~است. و چنین میگویند که هرگز آفتاب بر آن موضع نیفتادست. ~~و کسی که از بدخشان به شکنان2 بود بر دست راست او کوههاست [که]9 در آنجا ~~معدن نقره است، و بر دست چپ آن کوهها کوهها10ست که در آن معدن بیجاده [است او ~~آن کوهها منفصل است از کوهها که معدن لعل در آنجاست. # و بیجاده را در آن شهرها سنجری11 خوانند و نسبت میکنند به دیهی از حدود ~~وخان 12 که نام آن دیه سنجری13 است. PageV01P197 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0156.png) ~~و هر بیجاده که به شهر کشمیر افتد از معادن شکنان1 باشد، از بهر آن که از قصبهآ ~~کشمیر تا زمین شکنان7 ده روز راه است. ~~و جماعتی گفتهاند که هر کجا معدن بیجاده باشد در طرف مغرب کوه باشد و در ~~طرف مشرق آن معادن یاقوت باشد. ~~و یعقوب اسحق کندی میگوید که بیجاده از مقدمهآ یاقوت است، و هر کجا که معدن ~~یاقوت باشد معدن بیجاده بود، و بیجاده را معدن است همچنان که لعل را معدن است. ~~[و بیجاده مغلف است همچنان که لعل مغلف است.]2 # و یکی از سادات نواحی بدخشان حکایت کرد که در حدود بدخشان در آن کوههاگچ3 ~~پرست4. آن را می شکافند و به قعر آن میروند و از آنجا [860ق] بنفشهای پرواری5 مثل ~~یاقوت رمانی بیرون میکنند. و من در میان آن بنفشها6[ی پرواری]7 دو سه پاره یاقوت ~~رمانی یافتم به غایت خوب و رنگین به وزن کمابیش نیم دانگ. # و استاد ابوریحان میگوید که من در خزانهآ یمینالدوله8 پارهای بیجاده دیدم به غایت ~~رنگین صرخ که به لون خمری میزد در غایت صفا و روشنی، وزن کمابیش سی9 مثقال ~~بود. و آن ms145 را از بتخانههای شهر ماهور10 آورده بودند. ~~و یعقوب اسحق کندی میگوید که از اشباه بیجاده حرجون11 است و «اسپید چشم»، و ~~درین روزگار ما آن را ندیدیم. # و نصر بن احمد الخطیبی میگوید آن دو نوع جوهری است مثل بیجاده و آن را از زمین ~~مصر آرند و آن را «اسپید چشم» خوانند و لون آن صافی ترست از بیجاده و سبزترست از PageV01P198 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0153.png) ~~لعل، و قیمت مثقالی از آن سی دینار مغربی باشد. # و گفتهاند که نوعی دیگرست که لون آن به زردی زند آن را «تاربان»1 گویند و در حک ~~و جلا چون زمرد باشد. # و جوهریان فرق میان بیجاده که با لعل مشتبه بود به جلا کنند، از بهر آن که بیجاده به ~~مرقشیثا جلا نگیرد، و لعل به جلاای] بیجاده که آن جلای یاقوت است جلا بگیرد [873 ~~ق]، و لکن جلای بیجاده و یاقوت هر دو یکی است. پس فرق میان بیجادهآ رنگین یعنی ~~بنفش و میان یاقوت از روی جلا دشوار بود. پس اولیتر آن باشد که از روی لعل تمییز کنند ~~که تفاوت بسیار باشد میان لعل و بیجاده و لعل ویاقوت. # و آن را ثقب به الماس کنند و جلا به چرخ2 سوخته دهند [و] به چرخ مس، و به سنگ ~~محک نیز جلا گیرد اما دیرتر. # و بیجاده را قیمتی زیادت نیست هرچند رنگین و با طراوت است. ~~اما چون عزت وجود ندارد بدان سبب آن را قیمتی نیست و هیچ پاره [ییجادهآ]3 ~~نفیس4 قیمت آن به سه دینار نرسد، «تعز من تشاء و تذل5 من تشاء». # ارسطاطالیس گوید طبیعت بیجاده از روی مزاجیت نزدیک است به طبیعت لعل، و ~~خاصیت او آن است که هرگاه که مقدار بیست جوبا خویشتن دارد از علت لقوه و جذام و ~~برص و صرع و قولنج - نعوذ بالله - ایمن بود. وادمان نظر در وی پیش شعاع آفتاب نور ~~بصر را زیادت7 دارد. ms146 # و اگر بیجاده را به موی سر یا به اندام بمالند تا گرم شود و آن را در برابر کاه و پر مرغ PageV01P199 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0158.png) ~~دارند آن را به خویشتن کشد، چنان که1 مقناطیس آهن را. ~~و بیجاده را در مفرحات مصول [کرده] [875 ق] به کار میدارند که درو اندک مایه ~~تفریح2 ضعیف هست، و حرارت و یبوست آن کم است از حرارت و یبوست جوهر لعل. ~~و یاقوت صرخ، بنفش [و]3 بیجاده را حک کند و بیجاده [وا6 بنفش البته یاقوت را ~~حک نکند و بدین طریق امتحان کنند میان یاقوت صرخ و بیجاده. ~~عقیق چند نوع است. بعضی آن بود که به سپیدی زند، و بعضی به زردی، و بعضی ~~صرخ روشن باشد، و بعضی صرخی باشد که به سیاهی زند. ~~و معادن عقیق به دو موضع بیش نیست: در یمن در دو دیه که آن را مقری4 و نعام5 ~~گویند و در حوالی آن، و در زمین سند. ~~و آنچه از معادن سند خیزد رنگ آن زردفام و با طراوت نباشد و درو اندک مایه جزع ~~رنگ باشد. ~~و آنچه از معادن یمن خیزد با رنگ و با طراوت باشد. ~~و نصر بن احمد گوید قساس6 که آن را صخره7 گویند از جملهآ معادن آن است. ~~و یعقوب اسحق کندی گوید آن عقیق که از بلاد سند آرند معدن به موضعی است که ~~نیزهآ بروصی8 از آنجا خیزد. ~~و عقیق را که به اول 889 ق] از معدن بیرون کنند به غایت رنگین نیست. آن را PageV01P200 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0155.png) ~~اشکالی چند1 چنان که معهودست چون قصبه2 و مثمن و غیر آن. بسایند به چرخ حکاکی ~~چنان که معهود حکاکان است. پس تنوری کنند مثل تنور کاکپزان و آن جنس عقیق که ~~سوده باشند در آن تنور کنند و سرگین گاو بر زبر آن تنور کنند و آتش در آن زنند تا به ~~تدریج می سوزد تا تمام ms147 سوخته شود. پس بگذارند تا سرد شود. آنگاه آن عقیق از آن تنور ~~بیرون کنند رنگی و طراوتی دیگر گرفته باشد. # و اگر عقیق را بعد از آن به آتشی زیادت از حد قبول آن برند تباه شود و مانند ~~استخوان سوخته شود. # و بعضی چنین میگویند جوهر عقیق را پیش از آن که از وی چیزها سازند به آتش ~~چنین که یاد کرده شد رنگ میکنند. # و در بعضی از عقیق یمنی صفرتی ذهبی است، می درخشد و صافی و نیکو لون ~~باشد، و آن را«مذهب» گویند، و آن نوع عزیزتر است. # و هم ازین جنس نوعی است که اندک مایه با صرخی آن زردی آمیخته بود و به غایت ~~صقالت و شفافی بود و درو رطوبتی باشد و آن را «رومی» گویند از بهر آن که در بلاد. ~~رومیه بدین نوع [885 ق] ولوعی تمام دارند و آن نوع پسندیدهآ ایشان است. ~~و نوع دیگر که صرخ ترست و صافی تر باشد و آن را «رطبی» خواند و در عراق و شام ~~آن نوع پسندیده [است].2 ~~و نوع دیگرست که آن را «مشمشی» خوانند و لون آن زردی باشد تیره رنگ و اهل ~~جبال4 آن را پسند کنند. # و نوع دیگرست اندک مایه بی رنگتر از کبد بود و گشاده رنگ بود آن را «تمری» ~~خوانند. # و در عقیق هندوی بعضی باشد که در وی خطهاای! سیاه رنگ و سپیدگونه باشد مثل ~~جزع و آن را قیمتی زیادت نباشد. و آن را «جزع بقرانی»5 گویند. PageV01P201 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0160.png) ~~همچنان که عجم پیروزه را به فال دارند عرب عقیق را به فال دارند. ~~و بهترین عقیق آن است که لون آن مانند آبی باشد که از گوشت پاره که آن را نمک بر ~~سر آگنده باشند همچنان بیرون آید. ~~و در هر دیاری نوعی دیگر پسندیدهاند. ~~در کتب خواص آوردهاند که هر که عقیق با خویشتن دارد بر خصمان مظفر ms148 بود و هیچ ~~بلا و مکروهی به وی نرسد. ~~و اگر زنی را ادرار طمث باشد عقیق با خویشتن دارد از آن بلا خلاص یابد. ~~و اگر عقیق را [892ق] خرد بسایند و دندان را بدان بمالند زردی و سبزی آن را ببرد و ~~دندان [را]1 سپید و روشن کند، و بن دندان را سخت کند، و سیلان خون از بن دندان باز ~~دارد. ~~و در دارو2 اکحال آن را به کار [دارند]3. مصول کرده چشم را روشن گرداند و جلا ~~دهد و قوت باصره را مدد کند. و گفتهاند که جمله جراحات را مفید بود. ~~واز عقیق هندی حرزها4 ساختهاند طولانی مدور. خطها[ی] سپید آتش بروکشند آن ~~را «بیخ»5 خوانند و آن را به گرد کارست6 جوان باز7 بندند. ~~چنین گویند که از آن حرز بر هر بچهآ طفل شیرخواره که بندند از جملهآ دردها ایمن ~~باشد و فزع و بدخویی کمترکند، و درد امعاء نباشد آن کودک را. ~~و در خواص عقیق احادیث بسیار است از مصطفی - علیه الصلوة والسلام والتحیة - ~~بعضی را از آن نبشته میآید. ~~علی بن موسی، رضا - علیه الصلوة - روایت میکند از جد خویش امیرالمؤمنین علی PageV01P202 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0157.png) ~~بن ابی طالب - علیه الصلوة والسلام - که مصطفی - علیه السلام - چنین فرمود که ~~«تختموا بخواتیم العقیق، فإنه لایصیب أحدکم غم مادام ذلک علیه». # و هم وی روایت میکند که رسول گفت: «یا ابا الحسن [895 ق] تختم العقیق فانه من ~~یختم به ختم امره بالحسنی.» # [امیرالمؤمنین گوید یا رسولالله «حسنی» چیست. رسول فرمود: - علیه السلم - ~~«دخول الجنة». و فرمود: «یا ابالحسن تختموا بالعقیق واوصی سعیک وبحسیک ان ~~یختموا به فان العقیق من جبل اقر بوحدانیة الله تعالی وبالنبوة ولک بالولایة». ~~فاطمه - [رضی الله عنها]1 - روایت میکند از رسول - علیه السلم -که فرمود: «من ~~تختم بالعقیق لم یزل خیرا». # و عایشه - رضی الله عنها - روایت میکند که رسول - علیه السلم - فرمود: که جبریل ~~نزدیک من آمد و ms149 گفت خدای ترا سلام میگوید و می فرماید: تختم بالعقیق]2. # 3 و رسم در یمن آن است که هزار پاره عقیق خرد و بزرگ که از قصبه، مثمن، صره ~~وضع کرده باشند، و حساب فروختن و قیمت آن به صره کنند. و در قیمت گویند صره به ~~چندینی. # و در مکه و بغداد و نیسابور همچنین به صره حساب کنند، و هر که را صره رنگینتر و ~~گران سنگ تر باشد قیمت آن زیادت بود. # و صرهای باشد که قیمت آن سه چهار دینار بیش نباشد، بدان سبب که عقیق آن ~~کمرنگ بود و سبک سنگ. # و صره باشد که قیمت آن پنجاه دینار باشد و عدد آن بیش از هزار نبود. بدان سبب که ~~وزن آن گرانسنگ باشد و عقیق رنگین و بی عیب. ~~و در صرهها عقیق خرد باشد. جمله ...4 سفت. یکی طولانی باشد آن را «قصبه» ~~خوانند. PageV01P203 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0162.png) ~~و دیگر در تدویر باشد مثمن شود آن را «مثمن» خوانند. ~~و دیگر مدور باشد و آن را عقیق «غوره» خوانند. ~~و دیگر «بادامه» بود. ~~و عقیق در ترکستان به بهای تمام بخرند قصبه و مثمن، و آن را برگردن میبندند. ~~و در خراسان و عراق نگین بیش خرند. در قدیم [909 ق] قصبههای عقیق مثمن و ~~غوره در حمایل و قلاید میکشیدهاند. ~~و درین تاریخ عقیقهاای] کندی1 بیشتر از آن جمله بود که قصبهها افتد و حکاکان آن ~~را بخرند و بشکافند و از آن نگین سازند اشکال مختلف. ~~و عقیق مبرد قبول نکند و جز به الماس آن را ثقب نتوان کرد و جرم او به غایت صلب ~~است. ~~و اگر عقیق شکسته را بر آهن مقدحه2 زنند آتش ازو بیرون آید همچنان که از سنگ ~~آتش. ~~و جلا به سنگ مهاای] مصول کرده دهند بر چرخ چوب چنار. ~~و نرم کردن به چرخ سرب و به سنبادهآ مصول باشد. ~~و قیمت نگین عقیق از ms150 نیم دانگ باشد تا یک دینار نیسابوری، و اقصی قیمت نگین ~~بیش ازین نباشد، هرچند که درو خواص بسیار است. اما بدان سبب که عزیزالوجود ~~نیست قیمت زیادت نمیدارد. ~~و قیمت قصبهآ بزرگ که آن دستهآ کارد را شاید از دو دینار باشد تا ده دینار. ~~و از عقیق در خراسان ...2 یک لخت کند و قیمت آن یکی از نیم دینار باشد تا ده ~~دینار. ~~و چنین گویند که «بتی» که آن را «هنبل» گفتندی که در قدیم (905 ق] در کعبه به عظم ~~نهاده بودهاند در روزگار جاهلیت، از عقیق بودست و دست راست آن شکسته و از زر آن ~~را دستی ساخته بودند، والله اعلم. PageV01P204 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0159.png) ~~جزع سنگی است. گذشت یاقوت و الماس هیچ سنگ به صلابت او نیست. و بیشتر ~~ازو مصمت است، و شفاف نباشد. ~~و در یک پاره ازو بیشتر انواع لونها حاصل باشد چون سیاهی و سپیدی و زردی و ~~صرخی و کبودی، و الوان مرکب چون آبگون و عودی و حلوانی1 و غیر آن. ~~و گویی که مادهآ آن طبقه طبقه بودست، هر طبقه از تربتی ملون به لون دیگر. بعد از آن ~~متحجر شدست و باشد که یک رنگ باشد. ~~و همچنین بیشتر الوان بود چون صرخ و سیاه و سپید و آبگون و سبز و زرد و عودی و ~~رصاصی و غیر آن. و معادن جزع آنچه در الوان است2. ~~و نیکوترین جزع آن است که آن را از یمن آرند و آن لطیفتر باشد. ~~و آنچه نیمرنگ و بدرنگ باشد در زمین هندست و آن صلبترین و بدترین [912ق] ~~انواع جزع است و از آن در قدیم انواع چیزها می ساختهاند مثل هلیله. ~~و از جزعها[ی] یمنی دستهها[ی]کارد و آینه و اوانی چون قدح و سغراق3 و غیر آن ~~می ساختهاند. ~~و جزع به حک در غایت صلابت باشد و جز به الماس آن را ثقب نتوان کرد. ms151 ~~پنگانها4 که اوقات را بدان ضبط کنند [به] پارهآ جزع سوراخ کرده محکم کنند تا به ~~سبب صلابت جرم آن، چون آب دایما بر آن ثقبه میگذرد فراختر نشود5 و اختلافی در ~~آن آلت پیدا نیاید و آن تقدیری که آن را در اول بر آن وضع نهاده باشند بنگردد. ~~و سنگ که مبرد قبول نکند درو این خاصیت باشد. اما معهود چنان بودست که جزع ~~بدین مخصوص است. PageV01P205 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0164.png) ~~و چنین میگویند که معادن جزع در یمن هم در آن کوههاست که معادن عقیق است. ~~و همچنین در زمین بادیهآ عرب در راههاای] مکه حجر جزع بسیارست اما بدرنگ، و ~~هیچ رنگ تمام نباشد، و آن جنس بر نفس راه بسیار باشد. ~~و یمکن که اگرکسی معدن آن طلب کند رنگین و با طراوت به دست آید. ~~وجزع [915 ق] را به آتش رنگ میکنند همچنان که در عقیق یاد کرده شد. ~~و دستههای جزع باشد که روی آن به غایت رنگین و با طراوت باشد و چون میان آن ~~را پاره کنند بدرنگ باشد. و ازین جنس بسیار باشد. و اصحاب تجربه را این معلوم باشد. ~~و میان بعضی از عقیق و جزع مناسبتی باشد که به یکدیگر نزدیک باشند. ~~و پارههاای] جزع باشد سیاه سپید مثل چشم گاو که در قدیم ساختهاند، آن را «عین . ~~البقر» خوانند. ~~و گفتهاند هر جزع که درو خطها بر استقامت باشد که در وی هیچ کژی نباشد آن را ~~«بقرانی»1 خوانند، و بهترین جزع آن است. ~~و گفتهاند بهترین جزع آن باشد که درو این الوان جمع باشد: صرخ بسدی، سپید ~~بلوری، و سبز زمردی، و سیاه سحی2، و زرد ذهبی، و خلوقی3، [و] یاقوتی، و سپیدی ~~لبنی. و آنچه سبز زمردی باشد به غایت عزت بود. ~~و در زبان هند جزع را «هلنج» خوانند و «بقرانی» را «باکری4 هلنج» خوانند، و هلنج ~~«خلنج» باشد و آن مختص نباشد به ms152 جزع، و بل که هرچه آن را خطها[ی] مختلف باشد ~~[925ق] از الوان مختلفه بر شکلهاای] غریب از موی گربه و روباه و غیر آن آن را «خلنج» ~~خوانند. ~~و بعضی از جزع را «پارسی»5 خوانند از بهر آن که اهل نار در قدیم بدان نوع رغبت ~~نمودهاند و آن نوع مثل «بقرانی»6 باشد لکن طبقات والوان خطها [ی] آن نوع مختلفتر ~~باشد و تعویج در آن زیادت باشد. PageV01P206 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0161.png) # و نوع1 دیگر که درو دو لون بیش نباشد یکی سیاه و یکی سپید از آن نگینها سازند ~~چنان که خطی سپید با خطی سیاه راست بر کنارهآ نگین افتد و آن را مناسب راست کنند ~~چنان که شکل خطها موافق شکل نگین باشد. # و باشد که بر روی آن نگینها حکاکان نقشها کنند. چنان که اگر طبقهآ روی نگین سیاه ~~باشد و زیر آن سپید آن نقش را به سپیدی رسانند. چنان که گویی به خطی سپید بر روی ~~سیاهی نقش کردهاند یا چیزی نبشته. # و بر عکس اگر روی نگین سپید باشد و طبقهآ زیر آن سیاه همچنان که نقشها کنند و ~~چیزها بر نویسند و آن را به طبقهآ زیر2 رساند چنان که گویی خطی سیاه است یا کتابه3آ ~~سیاه بر چیزی سپید نبشته و این غریب باشد. # و آن [925 ق] جزع نوعی است که آن را «عسلی» خوانتد. طبقهآ بالای آن صرخ باشد ~~چنان که به سیاهی زند و میان آن خطهای سپید باشد و زیر آن لون دیگر بود. ~~و گفتهاند چون جزع را به روغن زیت به کرات بجوشند لون خطهای آن به غایت کمال ~~آن رنگ که ضعیف باشد برسد. # و یعقوب اسحق کندی میگوید اول، جملهآ انواع جزع را که از معدن بیرون کنند دو سه ~~روز به عسل بجوشند تا لون به غایت کمال خویش برسد. # و جنسی دیگرست که آن را «عروانی» خوانند. رنگها[ی] مشوش دارد. و از ms153 آن ~~پارههای بزرگ یابند و آن سنگ آتش را شاید و از آن آتش بیرون آید همچنان که از ~~سنگها [ی] آتش. # و درکتاب خواص احجار که نقل کردهاند از اقاویل ارسطاطالیس آوردهاند که هر که جزع ~~با خویشتن دارد بی سببی اندیشهمند و غمناک باشد. ~~و بعضی از عرب چنین گویند که جزع سنگی است میشوم از بهر آن که جزع مشتق ~~است از جزع. # و حکما[ی] یونان البته حجر جزع را با خویشتن نداشته آند و ملوک آن عصر در خزانه PageV01P207 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0166.png) ~~نگذاشتهاند و آن را به فال نداشتهاند. ~~و هر که آن را با خویشتن دارد سودا بر وی غالب گردد [932 ق] و البته خوابهای هایل ~~بیند و در خواب بترسد و بی سببی غمناک باشد و رعاف آرد و در سخن میان او و مردمان ~~منازعت بسیار رود و خصومت بسیار کند. ~~و اگر برکودکی بندند سیلان لعاب دهن او بسیار شود. ~~و هر که از انایی که از جزع کرده باشند طعامی یا شرابی خورد خوابش نبرد. ~~و خاصیت مهین او آن است که زرهایی1 که بر کاغذ نهاده باشند بدان مهره زنند تا ~~براق شود. ~~و همچنین زر حل کرده را چون بدان چیزی نوشته باشند تا بدان مهره نزنند براق ~~نشود. ~~و جامههای زرکشیده هم بدان مهره زنند تا روشن و هموار شود، و این خاصیت ~~مختص است به جزع و هیچ سنگ را این خاصیت نیست. ~~و آن مهره زدن بدین جزع وقتی توان که روی آن را به چرخ حکاکان به غایت املس ~~کرده باشند، پس آن را نرم کرده هم به آلات ایشان، و جلا داده تا آن خاصیت ازو حاصل ~~آید. ~~و اگر نه چنین باشد چون بر روی زر افکنند زر را بخراشد و تباه کند. ~~و کوفته گری از آن تنهاکنند (93 ق] و زر طلا را اگر بر آهن کوفته باشند بدان هموار ~~کنند. ms154 ~~و جزع را قیمتی زیادت نباشد مگر که ازو اوانی ساخته باشند که آن را قیمت بسیار ~~باشد. ~~و این ضعیف در شهور سنهآ ست و ستین و خمسمایه در دست خواجهای از جملهآ تجار ~~شکل کشتی طولانی جزع دید، چنان که مقدار سی سیر آب در وی میشد. به غایت ~~رنگین بود از جمله رنگهای معروف. و آن را به غایت تنک کرده بودند و جلای خوب PageV01P208 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0163.png) ~~داده چنان که شفاف مینمود و هیچ عیب نداشت و کس مثل آن ندیده بود، و آن را به ~~خطا و چین گفتند که به هزار دینار فروخته بودند، و الله اعلم.1 ~~بلور سنگی است سپید شفاف و براق، و او نفیستر جوهری است که از آن اوانی ~~سازند. و آن را اهل هند «پتک»2 خوانند. ~~و آن را صلابتی تمام است، و مبرد قبول نکند، و آن را ثقب به الماس توان کرد. ~~و همچنان که از سنگ آتش به مقدحه باز زنند ازو آتش بیرون آید، از حجر بلور ~~زیادت از آن بیرون آید. ~~و شرف آن به صفا و روشنی و بی عیبی باشد. ~~و معادن آن [942 ق] چند جاست در حدود کشمیر، و شهری است که نام او بلور ~~است، و در جزایر زنگ، و در کوههای طوس، و در بلاد هند در حدود سرندیب3 نیز ~~هست. و بهترین و صافیترین آن است که در جزایر زنگ است. ~~و چنین میگویند که در بلاد ارمینیه و بدلیس4 معادن بلور هست و لون آن اندک مایه به ~~زردی زند. ~~و گفتهاند که بلور چهار نوع است: ~~اول نوعی است آن را «اعرابی»5 گویند و آن چنان است که چون شعاع آفتاب بر وی ~~افتد لونهای بسیار در وی ظاهر شود مثل قوس قزح. ~~دوم نوع را «غیم»6 گویند از بهر مشابهت به میغ. PageV01P209 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0168.png) ~~و سهام را «سرندیبی»1 گویند، و صفا[ی] آن نزدیک باشد به ms155 صفا[ی] نوع اعرابی. ~~و چهارم نوع آن گرفتگی آمیخته باشد و ثقبناک بود و آن نوع احسن است و اعرابی ~~نوع اشرف. ~~و نوع دیگر[ست]2 از بلور که آن را حجر «مها» خوانند و آن شفاف نباشد اما به جمیع ~~خواص با بلور اشتراک دارد. # و درکتاب لغت الاحجار3 آوردهاند که بلور نوعی است از زجاج. ~~و [یلور] در معدن خویش مجتمع شده [945ق] و حجر زجاج در معادن خویش ~~متفرق باشد، و فرق میان بلور و زجاج بیش ازین نیست. ~~و از بلور نرد و شطرنج بسازند و اوانی چون قدح وکوزه و سغراق4 و صراحی و پیاله ~~وغیر آن. ~~وگمان جماعتی آن است که بلور به آتش بگدازد چنان که آبگینه و از آن انواع اوانی5 ~~سازند، و آن ظنی است خطا و ممکن نیست. # لکن بلور را خرد بسایند، با قلی بیامیزند و در کارگاه آبگینه گران بگذارند و از آن ~~اوانی 6 کنند و بعد از آن روی آن را به چرخ و آلتهای حکاکان راست کنند و بر آن نقشها ~~کنند و جلادهند، و آن انواع را «بارنج»7 گویند و به غایت سپید و شفاف بود و با طراوت ~~باشد. # و چون بلور گداخته شود فرق نباشد میان او [و]2 حجر «مها» که آن را در خراسان ~~«شکر [سنگ]»21 خوانند و از وی همین نوع بتوان8 ساخت. و اصل جملهآ «مینا» از آن ~~کنتد. # و چون آن را بگدازند تنها، چنان که چیزی با وی نیامیزند حجر زجاج سپید باشد و از ~~آن اوانی که از بلور ساختهاند به مدتهای9 مدید ساختهاند به آلات حکاکان [959 ق] و PageV01P210 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0165.png) ~~هر یک از آن اوانی یک پاره سنگ بلور بوده باشد که از آن نوعی از اوانی ساخته باشند. # و چنین آوردهاند که در قدیم پارههای بلور چنان که از معدن بیرون کرده باشند به شهر ~~بصره می آوردهاند و آنجا حکاکان کامل ماهر1 بسیار ms156 بود و در آن شهر مقدری بودست که ~~پارههای بلور را نخست بر او میبردهاند تا تقدیر میکرده است که از هر پاره چه توان ~~ساخت، و آنچه به هر پارهای از آن لایق بودست بر آنجا مینبشته است. بعد از آن به ~~نزدیک صناعان میبردهاند تا آنچه میبایست ساخت میساختهاند و او را اجرهآ معین ~~بودست از جهت تقدیر علمی را نه برای کلفت2 عملی. # و در قدیم خلفای مصر را بدان رغبت تمام بودست و هرچه از بلور ساختهاند که سر ~~آن تنگ بوده است و بن او فراخ هر مقدار یک درم سنگ آب که در وی میرفته است یک ~~دینار زر مصری قیمت میدادهاند. بدان سبب در آن قرن از آن اوانیها3 و غیر آن ~~می ساختهاند و به قیمت هرچه تمامتر می فروخته. # و بیشتر از بلورینهآ طرایف [955 ق]که کنون افتد القاب4 عزیز مصر بر وی نبشته باشد. # وبلور باید که با لطافت و رقت مثل هوای صافی صرف باشد و به صفا و طراوت آب ~~صافی وعذب باشد. # و اگر در پارهآ بلور که از وی چیزی خواهند ساخت موضعی را تقعری باشد که به حک ~~هموار نتوان کرد، یا روشنی5 موضع تمام نباشد آن را به نقشی به تابگری6 یا به کتابه یا ~~غیر آن پوشیده گردانند. # و هرچه در غایت کمال باشد از اوانی بلور آن است که در قدیم ساختهاند. # و درین تاریخ از کشمیر [و ]بلور7 سغراقها[ی] خرد بد رنگ تباه شکل می آرند کار نوو ~~آن را قیمتی نباشد و لطفی و حلاوتی ندارد. # و از بلور انواع اشباه جواهر چون لعل و یاقوت صرخ و کبود و اشباه زمرد چنان که PageV01P211 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0170.png) ~~پیش ازین ذکر آن کرده شدست بتوان ساخت. ~~بلور را بسایند و مصول کنند و بعضی از یاقوت و زمرد و عقیق و جزع و بیجاده را ~~بدان جلا دهند، و هیچ جوهر را ms157 از جملهآ جوهر آن خاصیت نیست. ~~و از بلور نگینهاسازند و آن را رنگ کنند [963 ق] و آن ملون باشد مثل لعل و آن را ~~«ملون» خوانند. ~~وهم از بلور نگینها سازند و به جهت تسخیر نفوس جن به نقوش خواتیم1 که در علوم ~~تنجیم بدان حاجت باشد نقش کنند، و بلور صافی را به آن نوع مطلوب و مناسب است. # و از بلور حراقههای2 گوی کنند، چنان که بگیرند پارهای بلور به غایت صافی مقدار ~~سیبی بزرگ و از آن شکل گوی کنند و آن را جلا دهند تا به غایت براق شود. بعد از آن ~~چون خواهند که آتش از آن درگیرند آن را در برابر آفتاب دارند. چون شعاع آفتاب بر آن ~~شکل گوی افتد و به حکم صقالت و شفافی و گونهآ آن بر بعدی معین اشعهآ آفتاب مجتمع ~~شود بر نقطه[ای]. هرگاه که خرقه پارهای یا پنبه بدان اجتماع اشعه دارند مشتعل شود، و ~~هرچند که این معنی مخصوص نیست به حجر بلور بل که هر چه شفاف و صیقل باشد و ~~شکل آن گوی کنند و در برابر آفتاب بدارند همین فعل کند. # و گفتهاند اگر یخ پارهای را ممکن گردد که چنین که یاد کرده شد راست کنند از وی ~~همین فعل حاصل آید [965 ق]. لکن معهود چنان بودست که آن نوع از بلور صافی ~~ساختهاند و بدین سبب گمان بعضی از مردمان چنان است که آن احراق به خاصیت بلور ~~است و آن ظنی است فاسد. # و هر که بلور با خویشتن دارد خوابها[ی] شوریده بیند. # و گفتهاند که هرگاه که سنگ «مها» با خویشتن دارد از درد دندان ایمن بود. # و اگر حجر بلور بر آهن آبدارزنند آتش از وی برون آید همچنان که از سنگ آتش. و ~~چون مادهای که بلور از آن متکون شدست مائیتی صرف است و به سبب یبوست منجمد ~~شدست. PageV01P212 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0167.png) # و بیشتر ms158 جوهر بلور در غلاف است، به حکم ضرورتی که پیش از این ذکر شد. # و نوع دیگر باشد از بلور گوئی که منبت است. خرد و بزرگ آن دراز بالا باشد بر قدر ~~خویش و جمله ذو اضلاع بود. منبع این از جملهآ عجایب است. و این نوع در بلورهایی ~~باشد که معدن آن در کوههای طوس بود. # و چنین حکایت کنند که بسیار اوانی لطیف نفیس از بلور پیش اسکندر آوردهاند به ~~هدیه. آن جمله قبول کرد و بفرمود تا آن را بشکستند و گفت [973ق] این جمله را بهر آن ~~شکستم که شکستنی بود و غایت آن شکستن خواست بود. و هرگاه که یکی ازین اوانی ~~بردست یکی از خدم من شکسته آمدی وی اندوهگن شدی و من خشمناک. خویشتن را ~~از آن رنج خلاص دادم تا بعد ازین آسوده باشم.1 # و در تواریخ آوردهاند که چون یعقوب بن اللیث در آن وقت که نیسابور آمد و محمد بن ~~طاهر را که والی خراسان بود ناگاه بگرفت و قصد سرای و خزاین وی کرد و او را با ~~خویشتن میگردانید تا هر کجا چیزی نفیس بودی به وی مینمودی، تا به خزاین طرایف ~~رسید. و محمد بن طاهر مالهایی که بدان نوع از بلورینه و غیر آن که مناسب آن بود صرف ~~کرده بود میشمرد. چون سخن تمام بگفت یعقوب لیث غلامان را بفرمود تا به عمود ~~جملهآ آن بلورینهها را و غیر آن را بشکستند. و بعد از آن آب خواست از مشربهآ ~~سپیدروی. چون آب بخورد مشربه را بر زمین زد. بانگی از آن بیرون آمد و به زمین ~~بگردید و هیچ خلل و نقصان در آن مشربه [975] نیامد. آنگاه روی به محمد بن طاهر کرد ~~گفت ترا آن مالها که در وجه بهای آن طرایف صرف کردی چه سود داشت و مرا که از ~~چنین مشربه آب خوردم چه زیان داشت. چرا بها[ی] آن به ms159 مردان ندادی که در چنین روز ~~ترا دست گرفتی و چون من دشمنی را از تو دفع کردندی. پس بفرمود تا2 وی را بند ~~کردند و در صندوقی نشاند و با خود به عراق بر[د] و همچنان در بند بود و از دست او ~~نجات نیافت. تا آن وقت که یعقوب بن اللیث با موفق مصاف کرد3 و هزیمت شد و محمد ~~بن طاهر خلاص یافت. PageV01P213 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0172.png) ~~و خواجهای از معتمدان و معارف تجار حکایت کرد در تاریخ سنهآ خمس و خمسین و ~~خمسمایه که من به کرمان بودم. در دست شخصی از تجار صراحی دیدم مثل کدوی از ~~بلور. چنان که به مقدار سه من آب در وی همی میرفت و تنگی سر آن بدان مقدار بیش ~~نبود که انگشتی معتدل درو فرورفتی و گرداگرد آن کتابهای انگیخته و القاب عزیز مصر بر ~~آنجا نبشته. و آن را ده کعب در درون یکدیگر1. و بر جملهآ آن صراحی مقدار سر سوزنی ~~[983ق] عیب نبود و بلور آن در لطافت و شفافی مانند هوای صرف بود و نظیر نداشت و ~~هرگزکس مثل آن ندیده باشد و من آن را به پانصد دینار زر خراجی خواستم خداوند آن ~~گفت که هزار دینار کم نفروشم. # جمست را به خراسان جمس گویند. حجر جمس جوهری است شفاف مانند بلور، و ~~در وی اندک مایه صرخی است و آن صرخی به حد لون لعل نرسد. # و لون بعضی از آن میل وردی است اما به غایت رخو2 باشد. # معادن آن چند جای است: در صفرا و آن سه منزلی مدینهآ رسول - علیه السلام - ~~است، و در حدود چغانیان موضعی است که آن را ویشگرد3 گویند و آنجا وادیی است که ~~آن را زلفرود4 گویند، و در کوههای خراسان هست خاصه در کوههای بیهق. # و جمست در غلاف است همچنان که لعل، و از او کمرنگتر و بیش رنگتر باشد. # ولون اغلب آن نزدیک ms160 باشد به لون وردی بنفسجی و درو اندک مایه کبودی باشد. # و آن جوهری است صافی، و اگر لون آن اندک مایه رنگینتر بودی [985 ق] ازو PageV01P214 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0169.png) ~~نگینهای خوب توانستی کرد، و لون آن چون لون لعل بدخشی1 بودی. ~~و گفتهاند همچنان که یاقوت را انواع است چون احمر و اکهب و اصفر و غیر آن ~~جمست نیز بیشتر الوان باشد، و بهترین آن باشد که به لون یاقوت وردی نزدیک بود ~~و در قدیم در زمین عرب از آن زیورها می ساختهاند و از معادن صفرا پارههای بزرگ ~~میافتاده است، مقدار یک رطل و بیشتر.2 # و آنچه از معدن بام رود3 خیزد لون آن تیره باشد و زود شکند و چون اندک مایه بیش ~~آتش بدان رسد بگدازد. ~~و جلای آن جلای زمردست، و بعضی باشد که به جلای مینا و چرخ بید جلاگیرد و ~~آن نوع در غایت رخاوت باشد. # و جمست را قیمتی زیادت نیست و گمان بعضی از متقدمان چنان بودست که حجر ~~جمست لعلی است نضج نایافته، و اگر مکثی یافتی تا نضج کامل حاصل شدی لعل ~~گشتی. ~~و آن گمان راست نیست که اگر جمست لعل بیرنگ بودی بایستی تا به مرقیثا4 جلا ~~گرفتی که جلا[ی] لعل است و ممکن نیست که بدان جلا گیرد. پس [992 ق] بدین دلیل ~~معلوم میشود که جمست جوهری است بذاته، و لعل بیرنگ نیست. ~~و در کتب خواص احجار آوردهاند که هر که حجر جمس با خویشتن دارد از درد معده ~~ایمن بود. ~~و چون پارهای از آن در آب افگنند هر که از آن آب بخورد دماغ را قوت دهد و معده ~~را قوی گرداند. ~~و هر که از انایی که از جمست ساخته باشند شراب خورد مست نشود. ~~و نوع دیگرست که لون آن در وقت حرکت دادن مثل قوس قزح باشد. اگر پاره [ای] از PageV01P215 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0174.png) ~~آن در اول ماه1 یا ms161 در آخر از دیوانه بیاویزند شفا یابد، بقدرة الله تعالی. ~~جرم لاجورد سنگی است معدنی معروف و مشهور، و معادن آن در حدود جرجر3 و ~~ارمینیه است ولاجورد را به زفان رومی «ارمیناقون» خوانند از بهر آن که نسبت کنند به ~~ارمینیه. ~~و سنگ ارمنی که مسهل سوداست به آن مشابهتی دارد. # و چنین میگویند که در کوههای پنجهیر4 نیز معادن آن هست و آن در غایت نیکویی و ~~طراوت و کمال رنگ است. # و چنین میگویند آنچه [995 ق] معادن آن در کوههای بدخشان است در جوار معادن ~~بیجاده آن رخو مصمت است، و چون آن را مصول کنند رنگی اس-. به غایت خوب که به ~~هیچ رنگ نماند و آن را بر کاغذ و دیوارها به کار برند. # و بعضی را میشویند لونی به حاصل میآید در حلاوت و طراوت و نیکویی که آن را ~~با ناشسته5 هیچ نسبت نیست، و طریق شستن آن چنان باشد که کندر خائیدنی را بگیرند ~~و بگدازند و لاجورد سوده را که بیریگ باشد به آن معجون کنند تا جمله مخمر شود. ~~پس آن را میشویند و به دست میمالند و آن آب را در اناهایی که درو رنگ کرده باشند ~~به رنگی که معهود سفال است که در نشابور «سپاهانی»6 گویند میکنند تا اندک مایه رنگ ~~لاجورد به زیر آب میشود، و پس آب صافی را از سر آن بر میگیرد و میریزد، و بعد از ~~آن آنچه ترسب کرده باشد آن را در سایه خشک کنند، رنگی باشد به غایت خوب. # و بعضی از آن باشد که سیاه رنگ بود و چون آن را مصول کنند روشن و صافی گردد. PageV01P216 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0171.png) ~~و [بعضی] از لاجورد باشد که خطهای سیاه و سپید [1052 ق] و جوهری چون زر به ~~آن آمیخته باشد، و این نوع را در کتب طلسمات معتبر1 دارند. ~~و از آن نگینها سازند و جامهها بر وی2 ms162 نقش کنند و هریک را از آن خواصی باشد ~~مناسب آن. ~~و در کتب خواص احجار آوردهاند که هر که حجر لاجورد با خود دارد در چشم مردمان ~~محبوب باشد. ~~و اگر حجر لاجورد را مصول کنند و با کحل بیامیزند ودر چشم کشند قوهآ باصره را ~~زیادت کند. ~~و گفتهاند که حجر لاجورد علت کباد را نافع بود. ~~و طبیعت آن سرد خشک است. ~~و اگر پاره[ای] لاجورد سوده بر شعلهآ آتش پراکنند لون آن ملون شود به لون لاجورد. ~~ولاجورد را چوان] حکاکان بر چرخ میسایند از آن بوی لوس3 آید. ~~و ثقب آن به الماس کنند و جلا به چرخ بید و سفال نو مصول دهند. ~~و از لاجورد نگینها سازند انگشترین را. ~~و در شهرهای شام بدان رغبت کنند. ~~و یک من لاجورد خوب به سه دینار بود و از لاجورد شسته به پنج دینار. ~~حجر یشب سنگی است [5ه10 ق] سپید مصمت و نه شفاف. طبیعت وی سرد PageV01P217 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0176.png) ~~ترست و به غایت صلب است. مبرد قبول نکند و به الماس آن را ثقب کنند. و جلاای] آن ~~جلاری] عقیق است بر چرخ چنار. ~~و حجریشب را از دو رود یابند که در ناحیت شهر چین1 است و قصبهآ آن موضع را ~~اجمه گویند، و یک رود را از آن قاس2 خوانند، و دیگر را قراقاس3. ~~و یشب را در خراسان «یشم»4 گویند و در ترکستان «قاس» گویند. و یشب معرب ~~است. ~~واوانواع است. بعضی به غایت سپید و صافی و با حلاوت5 باشد و خوب رنگ بود و ~~آن را پوستی زرد شمعی باشد، چنان که اندک مایه به صرخی زند، و آن نوع از رود قاس2 ~~یابند. # ونوع دیگر تیره رنگ باشد وکوفته و بهسیاهی زند، وآن نوع از رود قراقاس4 یابند. ~~و آن دو رود را منبع پیدا نیست و آبهای آن از روی قیاس از کوههایی میآید که معدن ~~حجریشب ms163 آنجا باشد، و پیوسته بر آن رودها مشرف پادشاه باشد. # و رسم چنان است که جماعتی حجر یشب را طلب میکنند در آن رودها آنچه ~~پارههای بزرگ باشد [1012 ق] پادشاه را باشد و هرچه پارههای خرد یابند آن جماعت را ~~باشد که طلب آن میکنند در آن رودها. # و نوع دیگر باشد از یشب به غایت سیاه رنگ و آن را قیمتی نباشد، و بدان التفاتی ~~نکنند. # و نوع دیگر باشد سبز مانند صابون، و آن به غایت شریف و عزیز بود، و از آن شبیه ~~زمرد سازند که هیچ کس نداند مگر جوهری حکاک. # و بسیار بود6 که اوانی از آن در قدیم بر مردی7 فروخته[اند] و حکایات آن مشهور ~~باشد. PageV01P218 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0173.png) ~~و در میان نگینهای صابونی و قصبهها از آن اشباه بسیار بود. ~~و از یشب کمرها سازند و دستههای کارد و ساختها و اوانی و انگشترین و غیر آن. ~~و در ترکستان به بهای تمام بخرند و خطا و اهل ختن1 و ماچین را در آن رغبتی تمام ~~باشد. ~~و در روی زمین هیچ موضع حجر یشب نیست الا در حدود چین که یاد کرده شد. ~~و درین روزگار کمرهای منقش مشبک میسازند خطائیان به غایت خوب عجیب. ~~چنان که صناعت آن گویی مثلا جادوی محض است، و قیمت یک کمر از آن اگر گویند ~~هزار [دینار] باشد توان گفت. ~~و در کتب خواص احجار حجر یشب را «حجر الغلبه» گویند بدین سبب که خطائیان ~~یشب را [1015 ق] بر کمر و شمشیر و ساختها زنند تا در جنگ و مصاف غلبه ایشان را ~~بود. ~~و مردمان دیگر درین معنی بر سبیل تفأل بر رسم ایشان روند و از آن انگشتریها و ~~دستینهها و دستهآ کارد کنند. ~~و آوردهاند که هر که حجر یشب با خویشتن دارد صاعقه در وی نیفتد و از شر حریق ~~ایمن باشد. ~~و دفع چشم بد بکند و عطش را ms164 سبک2 کند چون در دهن گیرند، و علتهای معده را ~~نافع بود. و بدین سبب در مفرحات مصول کرده به کار دارند. ~~و آوردهاند که هر که پاره[ای] یشب را که صورت اژدها نگاشته باشد در ریسمان ~~کشد3 [و] در گردن افکند چنان که در برابر معدهآ وی باشد به خاصیت تربیت قوت معده ~~کند وطعامهای غلیظ را هضم کند. ~~و از یشب کوفته گران آلتها سازند که آن را «نانی»4 خوانند و آن پارهآ یشب باشد ~~طولانی املس کرده و دسته از آهن یا چوب محکم کرده و بدان زر و نقره را که بر روی PageV01P219 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0178.png) ~~آهن کوفته کنند هموار کنند، و زر طلا را که به روی نقره خواهند که الصاق کنند ~~بیالحام نقره را از وسخ پاک1 کنند و بر روی آتش فحم نهند تاگرم شود. پس زر طلا را بر ~~روی [1022 ق] آن نهند و بائی2 در روی آن ررمها3 کنند تا در وی نقره محکم شود و ~~هموار گردد. # و هر چند از عقیق و جزع و غیر آن «نانی»4 توان کرد اما هیچ سنگ در خاصیت چون ~~حجر یشب نیست. # مرجان از روی لغت مروارید خرد است، و از روی عرف و اصطلاح6 اهل آن زبان، ~~معروف و مشهور در افواه است که مرجان بر بسد اطلاق کنند. و در کتب بسیار همچنین ~~آوردهاند علی الخصوص در کتب طب. # و گفتهاند اصل بسد «وسد»7 بودست آن را معرب کردهاند. # و بسد نباتی است بحری متحجر شده در فرضهها[ی] بحر محیط که متصل باشد به ~~زمین فرنگ و روم و بعضی از شام. # و جماعتی گفتهاند که مرجان مثل درختهاای] خرد است بر لب آن سنگها که آنجا ~~باشد رسته، و آن چون8 در آب باشد نرم بود و چون از آب بر آرند [و] هوا بر وی وزد ~~سخت شود. # و استاد ابوریحان در کتب خواص [گفته است] که چون مرجان ms165 را از آب برآرند سپید ~~باشد و نرم. آن گاه آن را در زیر خاک کنند، پس از آن صرخ شود و صلابت درو پدید آید PageV01P220 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0175.png) ~~[1025 ق] و صرخی درو عارضی است. بدان سبب که چون آن را در آتش برند و بدمند ~~به تدریج ضرخی از وی زایل شود. # و جماعتی از تجار که سفر فرنگ کردهاند و در پیش ایشان مرجان از دریا بر آوردهاند ~~چنین حکایت میکنند که در موضعی1 که مرجان است کشتی در بر آن میبرند و آلتها ~~میدارد2 مثل دام ماهی، شکل مضراب [که ]کبوتر بدان گیرند، از آهن بافته3. # آن آلتها را به آب فرو میگذارند جایی که قعر آب نزدیک باشد. در شاخها[ی] ~~مرجان می آید و بر میکنند و آن را جمع میکنند. و جایی که قعر آب دورتر باشد ~~همچنان که غواصان مروارید غوص میکنند، و بدان آلتها از سنگها بر میکنند و از آب بر ~~می آرند و به شهر صور و عکه و غیر آن میآرند و میفروشند. # و یمکن که حکایت آن با استاد ابوریحان رسیده باشد یا در کتب قدیم چنان یافته باشد ~~و چنان نقل کرده بود. # و مرجان دو جنس است: یکی سپید، دیگر صرخ، و سپید قیمتی نیارد و بدان خلق را ~~التفاتی زیادت نباشد. # و صرخ چند نوع است: «حقوی» و «مرسبوی»، و حقو شهری است از شهرهای ~~معظم فرنگ، و مرسبو همچنین. و به سبب [1034 ق] آن دو نوع مرجان به این دو شهر ~~کنند. ~~حقوی4 نیکوترین و شریفترین انواع مرجان است، و لون آن در غایت طراوت و ~~صرخی باشد. اما ثقبناک بود و محدب، و به وقت سودن از آن بسیار ضایع شود. ~~و مرسبوی کمتر از آن باشد و تولد آن در دریا[ی] روم بود، و لون آن خالص نبود و آن ~~را مبراق5 نیز گویند. # و نارنجی6 در درجهآ اسفل و ردائت7 باشد. ms166 # و آوردهاند که مرجان نیز سیاه باشد و ما ندیدیم، و یمکن که به نادرست استحالتی از PageV01P221 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0180.png) ~~استحالات موضعی با آب دریاست [که] هوا متغیر شود. نه آن که نوع آن سیاه باشد از ~~مرجان. ~~و نوع دیگر که آن را «دوهک»1 گویند و آن تشبیهی است که اصل بسد را کردهاند به ~~خوچهآ خروس. چنان که نوعی از بوستان افروز را هم بر سبیل تشبیه «خود2 خروه» ~~گویند. ~~و نوع دیگر باشد که آن را «دهلکی»3 گویند. از عدن آرند و شاخههای بزرگ باشد و ~~غواصان آن را از دریا برکنند و بیرون آرند. ~~و مرجان با شاخهها باشد، یاکم از آن بود و آن را «زاغپای»4 خوانند حکاکان نیسابور. ~~یا ریزه5آ باریک بود و آن را«ملخپای»6 خوانند، یا ریزهآ ریزه باشد و [103 ق] و آن را ~~«خاک مرجان» خوانند. # و رسم فروختن مرجان در صور و عکه و آن موضع که معادن آن است چنان است که ~~به قنطار فروشند، و قنطار آن مواضع هفصد و بیست درم سنگ بود به وزن مکه. ~~و در خراسان و عراق رسم آن است که به بیعت7 فروشند و بیعتی8. و آنچه شسته ~~نباشد یک هزار و صد درم سنگ باشد به وزن مکه. ~~و بیعت9 را درین روزگار به تصحیف بضاعت میگویند. ~~و آنچه شسته10 باشد یک هزار درم سنگ بود. و شسته11 آن باشد که شاخههای ~~مرجان همچنان که از دریا برآورده باشند به سوهان و آلات حکاکان روی آن را سوده ~~باشند و هموار کرده و نرم کرده ~~و جلاای] آن به چرخ بید و سفال نو سودهآ مصول کرده دهند و به روغن آن را روشن ~~گردانند. ~~و به اندک مایه آتش بسوزد و سپید گردد. و به آهن پولاد آبداده ثقب کنند. PageV01P222 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0177.png) # و مرجان مبرد قبول کند و صلب نباشد. # و در هندوستان به قیمتی هر چند تمامتر بخرند، و در ms167 ترکستان نیز بخرند. اما در ~~هندوستان رغبت بدان بیشتر کنند. # و مرجان مثل درخت است و آن را کونه باشد، یعنی اصل وی و تنه و شعنها باشد، ~~بعضی سطبرتر و بعضی باریکتر [1045 ق] و عبارات ازو به شاخ کنند و او را شکوفه ~~باشد بر سر شاخههای آن خرد، هم از جوهر او. ~~و از مرجان بعضی باشد که متأکل باشد و آن را «مرجان خرد» گویند و خردگی1 آن ~~عیبی بزرگ باشد و در قیمت نقصان تمام آرد. و خردگی آن به دو سبب باشد. یا در دریا ~~کرمی در وی افتد از خارج چنان که در چوب و غیر آن. یا در داخل کرمی تولد کند و آن را ~~خورده گرداند. # و در مرجان نوعی است از ببابیه2 و درو به ضرورت تقدیه3 و تتمه4 و تولد مثل باشد ~~چنان که در جملهآ نباتیات هست. بدین سبب درو امکان رطوبتی باشد. و چون حرارتی ~~ضعیف در آن رطوبت تأثیر کند - تأثیری که موجب عفونت باشد. - بعضی از اجزاء آن ~~متأکل شود. و سبب خردگی مرجان این باشد. # و مرجان سپید در مفرحات و داروهای چشم و سفوفها5 به کار دارند که در وی نوعی ~~از جلا هست. # و مرجان سپید درست طبع باشد و مجدور6 و بیشتر خورده باشد و املس نبود و ~~سپیدی آن به زردی زند. # و یعقوب اسحق کندی گوید سرکا7 بسد را سپید گرداند و مرجان که خورده باشد ~~سودن را شاید. [1040 ق] ~~و ازو هیچیز از خرزات8 نتوان ساخت. و یک من از آن نیم دینار ارزد. ~~از مرجان شاخههای بزرگ افتد از پنجاه درم سنگ تا هزار درم سنگ که از جوهر آن PageV01P223 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0182.png) ~~درختها سازند و جواهر برو ترکیب کنند برای تحفهآ ملوک را. ~~ولکن هرچه از دویست درم سنگ درگذرد نادر باشد و قیمت آن بسیار باشد. ~~و بیعتی1 باشد از مرجان که بزرگ شاخ و ms168 درست و رنگین باشد و کونه بسیار ندارد که ~~کونه2آ مرجان بیشتر خورده بود و آن عیب باشد که به پنجاه دینار بخرند. ~~و آنچه ریزه3 باشد بیعتی1 از ده دینار باشد تا بیست دینار. ~~و هرچه بزرگ شاختر و رنگینتر و بی عیبتر قیمت آن زیادت باشد. ~~و از مرجان میلها کنند که از آن سرمه و داروها در چشم کنند. ~~و از آن خرز4های دیگر کنند و هر خرز5هایی که بی عیب باشد قیمت ده درم سنگ از ~~پنج دانگ نسابوری. ~~و گفتهاند قیمت مرجان چون سوده و پرداخته باشد و ثقب کرده بود و رنگین و ~~بی عیب باشد و نارنجی نبود هم سنگ نقره ارزد. ~~و گفتهاند مرجان اصل است چون اصل درخت، و بسد شاخههای اوست. ~~و خاصیت [1053ق] مرجان آن است که آن را مصول کنند و در مفرحات به کار دارند ~~و خون دل را صافی کند و روح را مدد کند. ~~و در کتب ارسطاطالیس [درست] که منفعتی که از مرجان حاصل میشود اگر مرجان ~~را بکوبند و دندان را به آن بمالند زردی و سبزی آن ببرد و دندان را پاکیزه کند و گوشت ~~بن دندان را سخت کند. ~~و اگر مصول کنند و در اکحال به کار دارند اعصاب چشم را که حامل قوهآ باصره است ~~قوی گرداند، و روشنایی چشم زیادت کند و چشم را جلا دهد. ~~واگر از مصروع بیاویزد6 علت صرع را نافع بود. ~~و اگر از کودکان خرد بیاویزند در خواب نترسند و فزع بسیار نکنند7. ~~واگر از صاحب نقرس بیاویزند نافع بود. PageV01P224 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0179.png) ~~و مرجان را بر هر کودک که بندند از هیچ جای بلند نیفتد و محفوظ باشد. ~~سبج1 را در خراسان «شبه» گویند و معادن آن در کوههای طوس است و تولد آن در ~~زمین نمکین باشد در میان خاک ناخوش بوی. ~~و آن را به آلت خراطان بتوان تراشید2 و مبرد ms169 نیز قبول کند، و به پولاد آب داده ثقب ~~کنند. ~~و آن سنگی است سیاه [1055 ق] به غایت روشن و براق، و درو رخاوتی تمام باشد و ~~شفاف نیست و سبک سبک باشد و اگر از وی ثقل3 اعتبار کنند گویی آن سنگ نیست. ~~و به آتش مشتعل شود چون شمع، و به غایت بسوزد چون نفط و غیر آن، و طبیعت ~~صمغ دارد. ~~و این جمله که یاد کرده شد دلیل است بر آن که در شبه دهنیتی تمام است. و چون آن ~~را میتراشاند4 بوی نفط میآید. ~~و هرچه ممکن باشد که از شبه بتوان ساخت چون اوانی و نرد و شطرنج و غیر آن ~~بسازند و زود شکسته شود به سبب یبوست. ~~مزاج آن مثل مزاج زجاج [است] که به سبب صلابت و یبوست به زودی بشکند. ~~و از حجر شبه به آلت خراطان خرزها کنند میان سفته مثل هلیله، و آن را به ترکستان ~~بخرند. ~~و از آن میلها سازند که سرمه و داروها در چشم میکشند و هر میل که از آن ساخته ~~باشند پاکیزه و املس باشد. PageV01P225 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0184.png) ~~و سبج1 را حکاکان به چرخ خشک بسایند خلاف جمله سنگها، که جمله سنگها را به ~~آب سایند و آن را خشک و به پولاد ثقب کنند. ~~و آن حمس2 میل3 از جهت کسانی سازند که مرطوب باشند که به سبب مزاج چشم4 ~~ایشان آن را خواص است. [106 ق] ~~و در کتاب خواص آوردهاند که اگر کسی را حس بصر ضعیف شده باشد و کلالتی بدان ~~راه یافته باشد از حجر شبه آیینه سازند و آن را جلا دهند و به غایت براق کنند. و پیوسته ~~آن کس در آن آیینه مینگرد کندی بصر زایل شود و حس بصر قوتی تمام گیرد. ~~و هر که خرزی5 از حجر شبه با خود دارد از نزول آب در چشم ایمن باشد. ~~و داشتن6 آن را ms170 با خود دردسر را که از بخار بود نافع باشد. ~~و در کتب ارسطاطالیس درست که هر که خرزی5 از حجر شبه با خویشتن دارد یا ~~نگینهای ایمن باشد از سپیدی که بر جسد افتد، باذن الله تعالی. ~~و سبج را زیادت قیمت نباشد. ~~کهربا از جملهآ حجریات مطلق نیست. اما نسبتی دارد به حجر شبه، و او از جملهآ ~~چیزهایی است که مناسبت جواهرست که یاد کرده [شود]. ~~وکهربا را به زبان رومی «قطرون» خوانند و به زفان سریانی «دقنا»8. ~~و کهربا از روی قیاس اقتضا چنان میکند که صمغ درختی است. ~~و جماعتی گفتهاند که معدن [دارد] همچو حجر شبه و غیر آن. ~~و جماعتی دیگر گفتهاند که کهربا در دیار مغرب بر سر آب پیدا میشود. PageV01P226 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0181.png) # و کس نمیداند که از کجا میآید، و معدنی است یا غیر معدنی. # و جماعتی که [1065 ق] سفر بلغار کردهاند چنین حکایت میکنند که به اوقات از ~~دریای بلغار موجهای عظیم میخیزد و کهربا به کناره میاندازد و مردمان آنجا آن را جمع ~~میکنند و به شهر بلغار میآرند و میفروشند، و از دریای روم همچنین حکایت میکنتد. # و چنین میگویند که در آن دریا چیزهاست که کسی آنجا نرسیده است، و در آنجا ~~درختان بسیار است همچنان درخت زردالو و بادام و غیر آن، و صمغ بیرون میآید. از ~~آنجا نیز چیزی مثل صمغ بیرون میآید. چون بسیار میشود خشک میشود. باد آن را به ~~کنارهآ آب دریا میافکند و موجها آن را بر می آرد و به طرفهای دریا میافتد و پارههای آن ~~را میتوان دانست که موج بسیار بر هم زدست که حوالی پارهها املس شدست و جلای ~~آن برفته بود. چنان که سنگ به واسطهآ حرکت آب و مصادمت ایشان با یکدیگر املس ~~شده باشد و آن دلیل باشد بر آن که آن سنگها از موضع دور افتاده باشد، کهربا همچنان ~~است و مردمان ms171 آن را حاصل میکنند و میفروشند، و اصح قولها این است. # و معتمدی از معتمدان حکاکان حکایت کرد که وقتی من کهربایی بشکستم تا از وی ~~چیزی سازم. [172 ق] پارهای یافتم موری در میان آن مرده. جملهآ اعضای او درست ~~نامتفتت شده، و ازین حکایت محقق شده است که آن صمغی است سیال. بعد از آن به ~~سبب حرارت آفتاب که نشت1 زیادت [در] رطوبت آن کرده باشد منجمد و متحجر شده ~~باشد. و پیش از انجماد به وقت آن [که] سیال بوده باشد این مورچه در آن افتاده باشد و ~~محکم شده. چون حوالی آن منجمد شده باشد او در میان آن مانده باشد. # و دیگر لون و شکل او دلیل میکند که آن صمغی بوده است صلب شدست و لون آن ~~زرد باشد و شفاف و به غایت سبک سنگ2 و به سوهان بساید. # و کهربا سه نوع است: یاقوتی و شمعی و کرور3. # لیکی] یاقوتی است که لون زردی است که به صرخی میزند و به غایت با طراوت و PageV01P227 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0186.png) ~~صافی و شریف باشد، و با قیمتترین آن است. ~~و شمعی زردی است که گرفته و مصمت، و درو شفافی نیست و لون آن حلاوتی و ~~طراوتی ندارد، و قیمت آن بسیار کمتر باشد از یاقوتی. # و کرور اخس انواع کهرباست ولون او سیاه است و دژن1 طبع باشد و با او چیزها ~~آمیخته باشند خلاف جوهر او، متخلخلی باشد نامتناسب، و آن را هیچ قیمت نبود. ~~و از کهربا حکاکان خرز2ها و انگشتریها سازند و غیر آن. [1075 ق] # و آن را چون پارههای بزرگ باشد به تیشه میتراشند و به چرخ حکاکی. چنان که ~~خشک باشد میسایند و از آن هرچه خواهند میسازند. ~~و چون تمام شد آن را [به] سنگ مکی و آب یا به چرخ نرم3 و آب نرم میکنند و بعد ~~از آن به چرخ بید و سفال نو ms172 مصول کرده نیم تر چنان که در جلای پیروزه گفته شد جلا ~~دهند تا به غایت براق شود. # و معنی نرم کردن در اصطلاح حکاکان آن است که آن چیز را املس کنند و خشونتی ~~که از زخم چرخ قبول کرده باشد ازو ببرند. # و سودن در اصطلاح ایشان راست کردن و هموار کردن چیزی باشد چنان که خواهند ~~به آلت حکاکی که آن را چرخ لکببه4 خوانند و آب دادن و صیقل کردن و براق گردانیدن ~~آن جوهر باشد. ~~و ثقب کردن به آهن پولاد و مثقب آن را بیار4 نیک باید کرد و دست آهسته باید کشید. ~~اگر دست زود کشند به حکم حرارت مثقب گرفتی5 گیرد و دشوار ثقب توان اکرد]. ~~و باشد که حکاک استاد نباشد. مثقب چنان در وی گیرد، یا مثقب خود بشکند، و اگر ~~دست زود زود6کشد باشد که مشتعل7 شود به حکم دهنیتی که در وی هست و در حجر ~~سبج8 همین حکم است و مثقب هردو یک جنس باشد. [1089 ق] ~~و کهربا چون ناسوده باشد به سنگ بار فروشند، یعنی به من و از آن شبه عقیق PageV01P228 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0183.png) ~~بسازند. چنان که بعد از آن که سوده باشند و پرداخته عقاقیر که آن را «بیج باشه»1 خوانند ~~آن را در خره2آ سفال کنند و قدری «بیج باشهآ» کوفته با او به هم [دارند] و قدری آب در ~~وی ریزند و سر استوار کنند و در زیر آتش فحم کنند چندان که آب نماند و بعد از آن که ~~سرد شود آن را بیرون کنند صرخ شده باشد مثل عقیق. # و چون از کهربا خرز3ها کنند، به عدد و به وزن و درم فروشند، و قیمت کهربا هر ده ~~من از دیناری باشد تا پنج دینار. # و خاصیت او آن است که او را به موی سریا به اندامی چون کف یا ساق دست یاپای ~~چندان بمالند که گرم شود، پیش ms173 هر کاه ریزه و پر مرغ که به زمین نهند آن را بر دارد، و در ~~حال جذب کند چون برابر آن باشد. # و اهل هند مبارک میدارند آن را و از آن خرز3ها و زیورها میسازند و بر خویشتن ~~می بندند. # و در کهربا قبضی عظیم است و مزاج او گرم و خشک، و از آن قرصها میسازند بعد از ~~آن که به دق4 سوده باشند. # و بیختهآ [آن] اسهال دموی را سود دارد و باز دارد، و رعاف را [1085 ق] چون از آن ~~سوده در بینی کنند و در بینی دمند منقطع کند. ~~و همچنین ادرار حیض را باز دارد خوردن ایشان، و به طریقی که به رحم رسانیدن. و ~~نزف خون را از جمله جراحات باز دارد. # و چون آن را به آتش دارند چون شمع بر افروزد مثل حجر شبه. # و چون آن را خرد بسایند به دق5 و در نایژهای کنند و در آتش افروخته دمند چون گرد ~~آن به آتش رسد جمله هوای آن موضع مشتعل شود، و لعبهاای]نارنجات6 آن نوع بسیار ~~کنند. PageV01P229 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0188.png) ~~و کهربای نرم سوده را در مفرحات به کار دارند که از وی منابت1 روح حیوانی حاصل ~~شود. ~~و به حکم گرمی و خشکی به ادویهآ قلبی مناسبتی دارد. ~~و جماعتی چنین میگویند که کهربا از چشمه بیرون میآید و منجمد میشود.2 ~~پیش از آن که صفت پازهر کرده شود اول معنی پازهر و زهر کرده آید، بعد از آن ~~صفت پازهر. ~~زهر انواع است و تفسیر آن لایق این مختصر نیست، و معنی کل زهر آن است که ~~افساد مزاج کند، یا خون را به فساد منجمد گرداند، یا به فساد تفریق آن کند. چون این ~~فساد کلی حاصل گشت هلاکت لازم آید. [109 ق] ~~و معنی پازهر آن است که زهر را از فعل خویش باز دارد. چه خاصیت و تأثیر او پیش ~~از آن که ms174 زهر فعل خود به تمام بکند پازهر بدهند تا دفع مضرت کند. # حجر پازهر سنگی است معدنی، چنان که اقاویل3 گفتهاند. ~~و چون پازهر این بود، از جملهآ جواهر بزرگوارتر بود، از بهر آن که در جواهر رنگ و ~~آرایش و تفاخر و لهو و زیادتی [است]4، وتن آدمی را ازو حفظی زیادت نیست و جان او ~~بدان سبب مصون و محروس نمیماند. ~~و پازهر تن آدمی را نافع است و جان آدمی را بدان حفظی هرچه تمامتر حاصل ~~است، و عظیم ترین همه مضرتها که درو بیم هلاکت باشد از وی باز دارد، و چنین ~~جوهری به تقدیم اولیتر. PageV01P230 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0185.png) ~~و چون چیزها بود که مناسب پازهر1 بود و آن را تقدیم نمی توانست کرد که لایق نبود، ~~بدین سبب در آن فصل جامع به انفراد نبشته شود. ~~و در کتب متقدمان آوردهاند که معادن حجر پازهر در اقصای زمین هند و اوایل چین ~~است. و گفتهاند که در کوهها[یی]2 نیز هست که در حدود کرمان [است] و در کوههاری] ~~غور نیز هست. ~~و پازهر انواع است. بعضی حجری حیوانی و بعضی حجر معدنی. و آنچه معدنی ~~است [1095 ق] در اقاویل متقدمان مختلف است. ~~جماعتی گفتهاند چون ابوعلی مندویه3 و غیر او که حجر پازهر را لون زردی باشد که به ~~سپیدی و سبزی زند. ~~و محمد زکریا رازی گوید آنچه من از حجر پازهر دیدم لون مختلف داشت و در ~~جواهر آن رخوتی4 مفرط بود و همچو شب5 یمانی باز6 میشد و شاخ شاخ ازو ~~برخاست و من تعجب کردم از شرف فعل آن. ~~و در کتب ارسطاطالیس درست که حجر پازهر نفیس ترین و عزیزترین سنگهاست، و ~~طبیعت او گرم و ترست و به بسودن نرم باشد. و او انواع است و لون او مختلف باشد. ~~و خاصیت او دفع زهر است هر زهر که باشد قاتل7 مضر. ~~و همچنین نافع است که بدین جمله ms175 هوام را ببرد. ~~و تفسیر پازهر این است که چیزی بود که دافع مضرت زهر بود. ~~و اگر سنگ پازهر را مصول کرده به صاحب برکرم8 دهند نافع بود، و صاحب ربوا9 را ~~سود دارد. ~~و جماعتی دیگر چون نصر و حمزه و غیر ایشان گفتهاند که حجر پازهر بر پنج نوع PageV01P231 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0190.png) ~~است: سپید و زرد و سبز و خاک رنگ و منکت1، و اختیار ازین جمله منکت1 بود. # و شربت، کسی که او را زهر داده باشند [1103 ق] از حجرهای پازهر منکت6 خالص ~~دوازده جو سنگ باشد. # و در کتاب نخب آوردهاند که پازهر را چند لون است: سبزی سلقی، و نوعی است ~~زرد، و نوعی است که به سپیدی زند، و نوعی است که به صرخی زند، و نوعی از آن ~~مجوف باشد و در تجویف آن چیزی باشد که آن را «مخاط الشیطان» و «غزل السعالی» ~~گویند و به آتش نسوزد. # و نوع دیگرست از حجر پازهر، بیننده راگمان چنان افتد که آن مرکب است از شمع و ~~آهک وگل، و از هر یکی ازین سه جنس گویی رگی به آن باشد و چون عروق زرد بسایند ~~بر صلایه. آب و برادهآ آن سرخ برون آید چون [خون] پارهای، و آن نوع عظیم سودمند ~~باشد که بدین مار و کژدم و امثال آن، چون بر موضع گزیدگی طلاکنند. # و از پارس3 انواع پازهر بسیار افتد و از [آن] دستههای کاردکنند. و در آن نفعی زیادت ~~نباشد. # و اشباه حجر پازهر بسیار باشد که مردمان گمان برند که آن پازهرست و آن سنگهایی ~~باشد مختلف والوان آن نزدیک باشد به الوان حجر پازهر، ولکن آن جمله را خاصیت ~~پازهر نباشد و بیشتر از آن از کوههای غور خیزد. [1150 ق] # و پازهر سنگی است که درو دفع مضرت زهرهای مضر یا کشنده باشد و آن محال ~~نیست که چنین سنگی موجود باشد. به سبب آن ms176 که تریاق که دافع4 مضرت زهرهاست ~~تقویت5 مزاجی میکند به سبب اخلاط ادویه، و کیفیات آن حاصل شدست. اگر نوع آن ~~مزاج در سنگی حاصل باشد همان خاصیت و تأثیر از وی حاصل شود و این جنس ~~سنگها عزیز الوجودست و آن را که خاصیت پازهر در وی حاصل باشد علامات و ~~امتحانات آن بسیار باشد و بعضی را از آن بر شمردهاند. PageV01P232 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0187.png) ~~اگر سنگ پازهر را بسایند و از آنچه سوده باشند قدری در شیر تازه افکنند اگر آن ~~شیر بیفسرد و بسته شود آن پازهر پسندیده و نیکو بود، و اگر برخلاف این بود نیک نبود. ~~و امتحان دیگر آن است که اگر حجر پازهر را در نزدیک زهر1 بنهند عرق بر آن سنگ ~~نشیند. ~~دیگر اگر کرپسهای را چشم برکنند2 و آن را در انایی نهند و قدری از حجر پازهر با ~~وی در آن انا نهند و سه روز بگذارند اگر چشم آن کرپسه به شود و به قرار اصل باز شود ~~آن حجر پازهر حقیقی است، و این سخنی است دور از قیاس [عقل]3[1116 ق] ولکن2 ~~کتب متقدمان که در خواص نوشتهاند این معنی آوردهاند. ~~و دیگر اگر سنگ پازهر را با زرچوبه4آ زرد بر سنگ بسایند، اگر زردی زرچوبه صرخ ~~شود آن سنگ پازهر خالص است. ~~و دیگر اگر پازهر را با سرکه بسایند و بر زمین ریزند، اگر زمین دمیده شود آن پازهر ~~خالص بود. ~~دیگر اگر سنگ پازهر را بسایند و قدری از آن بر زردهآ خایهآ مرغ یا به روغن زیت ~~غلیظ گشته افگنند، اگر آن را رقیق کند اختیار بود. ~~دیگر اگر آن را بسوده بر روی کاه پراکنند، اگر رنگ کاه بگرداند نیک بود. ~~و عطارد5 محمد حاسب میگوید اگر حجر پازهر را در آفتاب نهند خوی بر آن نشیند. ~~و نوعی است از پازهر که چون آن را صلایه بر سنگ با آب میرسانند6 از وی ms177 بوی ~~عبیر می آید و لون آن میان زرد شمعی و سبزی و بستقی7 است و گویی که شفاف است. ~~و آن سنگی است رخو که مبرد قبول کند و به پولاد آبدار سوراخ توان کرد. ~~و جمله انواع پازهر رخو باشد و مبرد قبول کند. ~~و استاد بوریحان آورده است که ابوالحسن ترنجی8 گفت که من در دست بعضی ملوک PageV01P233 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0192.png) ~~عجم مشربهای دیدم [1110 ق] مرصع از پازهر و از آن خاصیتی عجب دیدم و آن چنان ~~بود که هر که را کژدم یا زنبور بگزیدی لختی شیر تازه در آن مشربه کردندی و بدان کس ~~دادندی تا بخوردی و لختی بر جای گزیدگی طلاکردی در ساعت آن کس این شیر را ~~قذف کردی و بعد از آن درد ساکن گشتی. # و این ضعیف از سنگ پازهر همان خاصیت دیده است که سوده با شیر بدادهاند و بر ~~موضع گزیدگی طلاکرده در حال ساکن شدست، ولکن قذف کردن شیر ندیدست. # و آوردهاند که شخصی از جملهآ سیاحان1 سنگی به نزدیک وشمگیر برد و گفت که این ~~پازهر است و خواست که برو تلبیس کند و چیزی از وی حاصل کند. وشمگیر گفت اگر ~~چنان است که آن سنگ پازهرست و مضرت زهر باز میدارد من ترا زهر دهم. اگر چنان ~~که این سنگ پازهرست قدری بعد از آن تو بخور، زهر ترا زیان ندارد و مرا حقیقت صدق ~~تو معلوم گردد و ترا صلهای2 دهم تمام. آن کس از وشمگیر خلوتی خواست و گفت بدان ~~ای امیر که من مردی درویش بودم و چیزی نداشتم. شیطان مرا بر آن داشت تا چنین ~~دلیری کردم. [1122 ق] اکنون یک نصیحت من قبول کن که ترا از آن نفع بسیار باشد. بعد ~~از آن فرمان تراست، هرچه خواهی با من بکن. و آن آن است که پادشاهان را دشمنان ~~بسیار باشند که خواهند که قصد جان ایشان کنند و ms178 مالها بذل کنند تا بود که کسی را از ~~اولیاء ایشان به دست آرند که ایشان را زهر دهند و تو ازین جمله که بر شمردم ایمن ~~نیستی. و چون دشمنان و آن جماعت را معلوم شود که با تو پازهرست همه نومید شوند ~~و هیچ کس را بدین وجه در تو طمعی نماند و تو از دشمنان بدین واسطه ایمن گردی و ~~سلامت یابی و اولیاء تو بر تو به زبان نیاید3 اگر بفرمایی که آن را در طعامی کنم و بخورم ~~و پس فرمایی تا ازین سنگ بسایند و مقدار شربتی به من دهند تا بخورم چون مضرتی ~~ظاهر نشود بفرمایی تا مرا صلتی و خلعتی خوب دهند و این سنگ از من قبول کن تا ~~جمله دشمنان و دوستان گمان برند که آن پازهرست و در نهان این صله و خلعت باز دهم ~~تا از این واقعه این فایده حاصل شود و کسی نداند که درین چه سرست و از من عفوکنی. PageV01P234 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0189.png) ~~اگرچه درین سنگ فایدهای نبود حکمتی مفید حاصل آید. وشمگیر گفت [1125 ق] تو ~~بدین تلبیس که کردی و سحریت مستحق عقوبت بسیار گشتی، ولکن به سبب این ~~نصیحت و تدبیر خوب از تو عفو کردم و بفرمود تا بر ملا چنان که خواسته بود بکردند و ~~آن شخص را خلعتی و صلتی تمام بداد و بازگردانید و آن سنگ را مشهور کرد و پیوسته با ~~خود داشت و درین حکایت فایدهآ بزرگ است و تنبیهی خوب تا آن را ملاحظه فرمایند. # حجر التیس حجری است حیوانی و تولد او در زهرهآ بزکوهی است1 که در کوههای ~~پارس باشند. و گفتهاند که در شکم او متولد میشود. # و جماعتی آن را حجر البیش گفتهاند. گمان بردهاند که آن را حجر البیش به جهت آن ~~میباید گفت که آن دافع زهر بیش است و آن جماعت به غلط به تصحیف دانستهاند. و ~~[بیش] بیخ ms179 گیاهی است و آن زهری باشد قاتل، چنان که مقدار دو جو کشنده. و تولد آن ~~در زمین هندوستان بود. # و شکل حجر التیس طولانی بود مثل زیتونی بزرگ و سطح ظاهر آن املس باشد و ~~براق بود و لون آن سبزی باشد نفطی [1136 ق] و طبقه طبقه باشد بر زبر یکدیگر مثل ~~پیاز و در میان آن چیزی باشد خودرو2 سبز بام3 خشک و آن قاعدهآ طبقات حجر التیس ~~باشد. # و بعضی باشد که عودی رنگ باشد و مدور شکل نیز باشد ولکن نادر بود. ~~و هرچه از آن خالص [یاشد] و تمام به جایی رسیده باشد با سیر بر صلایه بسایند PageV01P235 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0194.png) ~~رنگ برادهآ آن به صرخی زند. # و هرچه خالص نباشد و از بهر تلبیس و تمویه1 کرده باشند چون آن بسایند لون برادهآ ~~آن به سبزی زند. # و آن را حجر التیس از بهر آن گویند که به بز کوهی نسبتی دارد. # و جماعتی دیگر آن را پازهر کبش2 گویند و درستتر آن است که آن را «تریاک ~~پارسی» گویند و بیشتر آن را از ناحیت دارابگرد آرند. # و چنین میگویند که بز کوهی آن ناحیت ماران زهردار میخورد و زهر ایشان در مزاج ~~او کارگر نمی آید و آن به دو سبب باشد: یکی آن که در طبیعت آن بزکوهی نوعی از تریاق ~~باشد که مضرت ایشان درو تفعل نتواند کرد، و دیگر آن که بیشتر غذای ایشان ~~گیاهها3ست که درو خاصیت تریاقی بود. و آنچه از آن غذاها لطیفتر باشد قسطی که ~~خطر زهر ایشان بود [1135 ق] چون بدان جا4 رسد به اسبابی معین منجمد شود و آن ~~«تریاک پارسی» باشد که آن را حجر التیس گوئیم. # و جنس بز [کوهی]5 را تخصیصی است با زهر که بز خانگی را [نباشد]5 رسده6 را ~~چندان که باشد بخورد و او را البته زیان ندارد. # و گفتهاند که حجر التیس با تریاق فاروق ms180 و قرص افعی برابری میکند در خاصیت بل ~~که زیادت، به سبب آن که این صناعی است و آن طبیعی. # اگر حجر التیس را به آب بادیان تر بر صلایه بسایند و بر گزیدگی جمله هوام طلاکنند ~~در حال درد ساکن گرداند و لون بشره را به حال خویش برد. ~~و ابوالحسن ترنجی7 گوید مردی را دیدم که او را مار قتال بگزید. مقدار نیم دانگ ~~حجر التیس بسودند و در شربتی به وی دادند تا بخورد و به طعام او را سیر8 دادند. پس ~~زمانی بر نیامد که آن مرد سیاه شد و بول کرد، چنان که گفتی خون صرف است و از آن ~~رنج خلاص یافت و مضرت آن ازو دفع شد. PageV01P236 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0191.png) # و آن پازهر از جملهآ آن باشد که ملوک با خود دارند و آن نفیس ترین چیزی باشد که در ~~خزاین پادشاهان بود، از بهر آن که منفعت آن راجع به جان آدمی باشد، و چه دارو باشد. ~~عزیزتر از آن که جان آدمی را از آن خلاص باشد از هلاک. # و نوع دیگرست از تریاق [1143 ق] که آن را تریاق اللحظة1 گویند و آن همچو رمصی ~~باشد که بر گوشهآ چشم بز کوهی مجتمع شود، بر آن بز کوهی که یاد کرده شد. و آن ~~نیز آپازهر بزرگ است و مجرب. # و حد وزن حجر التیس از درمسنگی باشد تا سی درمسنگ، و هرچه وزن آن ~~درمسنگ باشد قیمت3 آن دیناری بود، و هرچه سی درمسنگ باشد قیمت آن صد دینار ~~بود، و تفاوت قیمت بر تفاوت وزن4 آن باشد. # و درین روزگار پانزده درمسنگ بیش ندیدهاند. # و آنچه بزرگ باشد و مدور شکل بود اغلب مجوف بود و آن را قلبی و شبهی بسازند ~~از لک سبز کرده یا از مصطکی سبزکرده و برادهآ سنگ سبز به هم حل کرده، آن را به هم ~~شکل حجر التیس بکنند وجلا دهند. # و ms181 امتحان آن آن باشد که آهنی گرم کنند، آنچه قلب و سبز باشد نشان5 داغ در وی ~~گیرد، و آنچه خالص باشد در وی نگیرد. # و باقی امتحانات که در پازهر گفته شدست امتحان آن نوع همان باشد. # و خاصیت حجر التیس آن است که زهر مار را دفع کند و کسی را که زهر داده باشند. ~~پیش از آن که زهر در مزاج او تصرفی کامل بکند حجر التیس قدری مصول کرده با دوغ: ~~ترش بدان کس دهند [1145 ق] تا بخورد مضرت زهر را دفع کند و شفا بود6. # و اگر کسی را از حشرات زهردار گزیده باشد حجر التیس را به سرکه مصول کنند و بر ~~موضع گزیدگی طلاکنند زهر را به خاصیت دفع کند و جذب کند و درد را ساکن گرداند. PageV01P237 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0196.png) ~~و اگر آن را بر گزیدگی هوام مالند بی آن که سوده باشند به خاصیت درد را ساکن ~~گرداند. ~~و پازهر حقیقی آوردهاند که حجر التیس است و بسیار سنگها باشد که آن را پازهر ~~دانند عوام و آن را هیچ اثر و خاصیت نباشد، و در باب دفع مضرت زهر عمل ندارد. ~~و حجر التیس مبرد قبول کند و به پولاد آبدار ثقب توان کرد. ~~گاویش حجر حیوانی است و آن را جاویژن2 گویند و آن نوعی است از پازهر و شکل ~~آن مدور باشد و لون آن زرد بود مثل زردهآ خایهآ مرغ و رخو باشد به غایت. ~~و آن در زهرهآ گاو متولد میشود و مادام که در زهره باشد سیال و مدحرج باشد و ~~چون بیرون کنند بیفسرد و متحجر شود. و وزن آن از دانگی باشد تا چهار درمسنگ. ~~و بیشتر از آن در زمین هندوستان خیزد و آن گاوان هندوستان را باشد. ~~و علت یرقان را نافع بود و سده را بگشاید [1159 ق] و زردی لون روی را ببرد. ~~و دیگر خواص آن مثل بعضی ms182 از خواص حجر پازهر باشد. ~~و آوردهاند که جاویس3 درد معده را و قولج را نافع بود، و اگر قدری سوده از آن در ~~بینی صاحب لقوه دمند نافع بود. ~~واگر در چشم کشند بصر را تیز گرداند. ~~و در قدیم منقالی از جاویش به دیناری می خریدهاند، و درین زمانه قیمتی زیادت ~~ندارد. والله اعلم. PageV01P238 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0193.png) ~~خرمهره حجری حیوانی است و شکل آن چون بیضی بود و لون آن سپید باشد و ~~سطح ظاهر آن* درشت باشد و دور از ملاست. ~~و بعضی باشد که سطح ظاهر آن در غایت خشونت باشد گویی که سیب است یا ~~خوف1، و مبرد قبول کند و محک آن سپید باشد، به پولاد آب داده سوراخ کنند. ~~و در میان بعضی از آن چیزی باشد مثل تخم، باریک گویی چوبی است به غایت ~~باریک. ~~و آن مادهای که خرمهره2 از آن خیزد در حوالی گردن متولد میشود و به روزگار ~~منجمد و متحجر میشود، و آن نیز در عداد پازهرست، لکن قوت آن به درجهآ حجر- ~~التیس نرسد. ~~و اگر آن را مصول کنند و بر کژدم گزیدگی طلاکنند در حال درد ساکن شود [1159ق] ~~و شفا بود و این مجرب است. ~~و گفتهاند اگر بر گزیدگی بعضی از ماران طلاکنند مضرت زهر را باز دارد، و العلم عند ~~الله تعالی. ~~و آن را به پارسی «مارمهره» گویند و آن نیز از جملهآ احجار حیوانی است، واگر PageV01P239 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0198.png) ~~وجودی1 دارد از عداد پازهر باشد. # و در کتب متقدمان صفت و ذکر آن کردهاند هر چند بدان وثوقی زیادت نیست. # و درین روزگار ندیدهاند الا اشباهی که آن را سیاحان2 از سنگ مریم بسازند برای ~~تلبیس و تمویه که مار مهره به3 شبه وجه به مار نسبت کنند. # یکی آن که چون مارکسی را بگزد مار مهره را به شیر4 یا به خمر5 مصول کنند و بدان ~~کس دهند تا بخورد شفا یابد. ms183 # و دیگر اگر مارمهره را از کسی بیاویزند از گزیدن مار و زهر او ایمن باشد. # و دیگر مار مهره مادهای است که در پس سر مار افعی به روزگار در آن مجتمع ~~میشود، منعقد و متحجر میگردد. # و نصر گوید که مارفسایان افعی را طلب کنند که او ماران دیگر را بگیرد و بخورد. ~~چون به غایت معمر شود آن مهره در پس گردن او منعقد گردد و شکل آن چون مدوری ~~باشد، یک طرف آن تیز [باشد] ولون آن مانند لون مروارید [1163 ق] بی آب باشد، و ~~بعضی از آن سیاه رنگ باشد با سپیدی آمیخته. ~~و گفتهاند آن ماده حادث نشود در پس سر مار تا چهارصد عدد مار نخورده باشد و به ~~غایت معمر نشده. # و گفته[اند]6که مادام که در درون پوست مار باشد نرم بود، چون بیرون کنند و هوا بر ~~وی وزد منجمد و متحجر شود. ~~و گفتهاند امتحان آن آن است که بر گلیمی سیاه مالند سپید فام7 شود و آن امتحانی ~~است که بر آن اعتماد توان کرد و این از نرمی مهره باشد و از درشتی پلاس8 PageV01P240 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0195.png) # و سنگ مریم را همین لون و خاصیت هست. چون آن را در پلاس مالند سپید نگردد1 ~~و ازین امتحان معلوم میشود که هرچه ازین جنس است از جملهآ شبه و تمویه باشد، هر ~~چند مستحیل نیست که همچنان که اعضاء حیوانات [و]2 انواع احجار متولد میشود3 چه ~~(؟) را بیابد که امثال آن دو مار متولد شود. # و هرچند درین زمان آن را وجودی نیست [و] ما آن را ندیدیم آن را وجود نبود. بل که ~~بسیار خرز 4هاست که ما آن را ندیدهایم و آن را وجود باشد.5 # و گفتهاند که مار مهره عزیز الوجود باشد. و پازهر جمله زهر[ها]را بود. # از آن جمله سپید مهره 7 است، و آن در دریا تولد شود و عوام آن را «بادمهره» گویند. ms184 # و باطن آن حیوانی است و ظاهر آن سنگی است سپید در غایت سپیدی، و ظاهر و ~~شکل آن مدور باشد ترنجی8 و درون آن ملتوی9 باشد، و یک طرف آن گشاده بود که سر ~~آن حیوان باشد. و آن سنگ معروف و مشهور باشد. # و چون آن را از دریا برآرند و آن حیوان را از باطن او بیرون کنند و باطن او را پاک کنتد ~~و سوراخ بر زبر آن بکند و به آخر10 نوبت پادشاهان11 در روز مصاف بزنند تا یکی هایل ~~از آنجا بیرون آید با هول. # و هر که قدری سپید مهره با خود دارد از درد پیوندها ایمن باشد و تحمل کارها[ی] ~~سخت تواند کرد، مثل بسیار رفتن و بارها ای] گران برداشتن و آنچه بدین ماند. PageV01P241 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0200.png) ~~و چون آن را در میان خمیر به آتش پزند و مصول کنند و در چشم که سپیدی بر افتاده ~~باشد کشند چند نوبت سپیدی را بردارد و این خاصیت مجرب است. ~~و دو نوع دیگرست هم حیوانی نزدیک به سپید مهره و لون و طبیعت آن نزدیک است ~~بدان. ~~یکی را «کوژ» خوانند و یکی را «ناخن دیو» و آن هر دو نوع در دریا تولد کند. ~~(1172ق] ~~و این جمله مبرد قبول کند و به آهن پولاد آبدار ثقب توان کرد. و جلای آن چون ~~جلا[ی] مرجان باشد. # و حکاکان از آن مهره خرزها و تعویذ1ها سازند و آن را قیمتی زیادت نباشد و یکی از ~~آن کمابیشن دیناری میارزد. ~~حجر خمار سنگ سیاه رنگ است. آهن دارد و چون آن را بر سنگ صلایه به آب ~~بسایند آبی صرخ مثل خون از وی بیرون آید و آن را سنگ صدف گویند و در خراسان آن ~~را سنگ «خماهن»4گویند و معدن آن در زمین بادیهآ عرب است. ~~و آن سنگی است صلب و آن را ثقب به الماس توان کرد. و حکاکان از ms185 آن خرز5ها و ~~نگینها سازند. ~~و خاصیت او آن است که چون کسی را به سبب کثرت شرب شراب جگر گرم شود ~~آن سنگ را بسایند و از آن آب قدری بدان شخص دهند آن حرارت را دفع کند. PageV01P242 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0197.png) ~~پیش از آن که زهر در مزاج او تصرفی کامل بکند حجر التیس قدری مصول کرده با ~~دوغ ترش بدان کس دهند [1140 ق] تا بخورد مضرت زهر را دفع کند و شفا بود1. ~~و اگر کسی را از حشرات زهردار گزیده باشد حجر التیس را به سرکه مصول کنند و بر ~~موضع گزیدگی طلاکنند زهر را به خاصیت دفع کند و جذب کند و درد را ساکن گرداند. ~~و اگر آن را بر گزیدگی هوام مالند بی آن که سوده باشند به خاصیت درد را ساکن ~~گرداند. ~~و پازهر حقیقی آوردهاند که حجر التیس است و بسیار سنگها باشد که آن را پازهر ~~دانند عوام و آن را هیچ اثر و خاصیت نباشد، و در باب دفع مضرت زهر عمل ندارد. ~~و حجر التیس مبرد قبول کند و به پولاد آبدار ثقب توان کرد. ~~حجر یرقان سنگی است [که]3 در زمین سیستان و زاول3 خیزد. و در غایت صلابت ~~نیست، مبرد قبول کند. ولکن به الماس آن را ثقب توان کرد. ~~و آن سنگی است منقش از نقشهای صرخ و زرد و آبی که از حک آن بیرون آید. صرخ ~~باشد، مثل آبی که از سنگ خمار بیرون آید. ~~و حکاکان از آن خرز4ها [ی] گوناگون سازند. ~~و چون آن را بسایند و به صاحب علت یرقان دهند شفا یابد. ~~و گفتهاند که سنگ یرقان سنگ صرخ است که ذکر آن کرده شد ~~و جماعتی گفتهاند که سنگ یرقان سنگی است مدور خرد. لون آن سیاه که در آشیان ~~خطاف یابند و چون آن را بسایند آبی صرخ مثل خون از آن بیرون آید. PageV01P243 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0202.png) ~~و صاحب ms186 علت یرقان را سود دارد، چون آن را با خویش دارد. ~~و چون خواهند که آن سنگ را حاصل کنند آشیان خطافی طلب کنند که در وی بچهآ ~~خطاف باشد. پس آن بچگان خطاف را به زعفران یا به چیزی که زرد باشد زرد کنند. ~~چنین میگویند که خطاف آن سنگ را بیارد به گمان آن که شفای بچگان او خواهد بود. ~~و حیوانات را این جنس الهام است [1183 ق]، چنان که پلنگ ماده چون مشقت زادن ~~اول بکشد نروک1 طلب کند و بخورد تا بعد از آن حمل قبول [نکند]2 و مشقت حمل ازو ~~برخیزد. و امثال این بسیارست. ~~و حجر غروی3 چهار نوع است: سبز، سیاه، صرخ و سپید. ~~و معادن آن چند جای است. آنچه از آن سبز است و صرخ در زمین قراسب4 و در ~~سوادان5 بادیهآ عرب نیز باشد، و سیاه در زمین بادیه است در خراسان. ~~و طبیعت هر چهار نزدیک است به یکدیگر، و جملهآ آن سخت باشد و به الماس ثقب ~~کند. ~~و در قدیم از آن دستههای کارد و آینه میساختهاند و از آن نگینهای انگشتری کنند. ~~و مهر بیشتر بر هیچ جواهر چنان خوب نیاید که بر حجر غروی3. ~~و آنچه سیاه باشد در خراسان «جنس»6 خوانند و آن را مبارک و به فال دارند. PageV01P244 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0199.png) ~~و شیعه1 غروی3 سپید متبری دارند و بدان رغبت کنند. ~~و در کتب خواص احجار آوردهاند که هرکه حجر غروی3 با خود دارد از بیماریهای ~~وبا2 ایمن باشد و بر اعدا مظفر بود. ~~و آن را به چرخ مس [و]3 جلای عقیق جلاتوان داد، ولکن به سنگ محک جلای آن با ~~طراوت تر باشد و دشوار باشد، و حکم [1185 ق] هر چهار نوع همین است. ~~حجر سنبادج سنگی است که گذشت الماس هیچ جوهر و سنگ از و صلبتر نباشد. ~~حجر سنبادج را به زبان [رومی]4 «سمیرس»5 خوانند، و جملهآ احجار ms187 و جواهر را ~~بدان توان سود و حک و شق توان کرد. و هیچ جوهر به جای او نیست در خاصیت. ~~و لون آن دو6 رنگ باشد، و بعضی باشد که به صرخی زند، و بعضی باشد که به ~~کبودی زند. ~~و درو ذراتی باشد روشن و براق که گویی الماس است و یمکن که حدت آن بدان ~~اجزاست، و درشت7 طبع باشد و هیچ جوهر صلب در آن تأییر نکند و او در جملهآ ~~جواهر تأثیر کند مگر الماس که البته درو اثر نتواند8 کرد. ~~و معادن آن در چند جای است در حدود کرمان و ساحل دریا [ی] هندوستان و در ~~زنگبار9 و در نوبه از حدود حبشه. ~~و بهترین آن را تبر (؟)10 گویند در اصطلاح حکاکان. PageV01P245 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0204.png) ~~و بدان تیزی1 آن خواهند که حک جواهر صلب بدان زود توان کرد، یعنی حدت در ~~اثر فعل آن زیادت بود. ~~و بهترین آن نوبی باشد و شکل پارههای نوبی مدور باشد و پارههای خرد باشد. ~~(1192ق] ~~بعد از آن هندی، بعد از آن زنگباری، بعد از آن کرمانی. ~~و چون سنگ سنبادج [را]3 خرد بسایند و به حریر بییزند به مشارکت چرخ مس ~~تنک4 که آن را حکاکان «تیز بر»5 گویند. و جملهآ جواهر صلب چون یاقوت و جزع و ~~عقییق و غیر آن بشکافند و بسایند. ~~و اگر سنبادج نبودی هیچ حجر صلب را از جملهآ جواهر نتوانستی سودن و شق کردن ~~و نقشها [ی] نگین کنند. ~~و اوانی که از جزع و یشب6 و بلور ساخته باشند و برو نقشها مثقب کرده بدان توان ~~ساخت. ~~و آهن پولاد آبداده بدان نتوان سود، و شمشیرهای پولاد یا بلارک و کتارهها در ~~هندوستان بدان نرم کنند. ~~و زخم سوهان بدان از وی ببرند تا بعد از آن داروی جوهر برو کنند تا جوهر بلارک ~~پیدا شود. ~~و چنین میگویند که در جزیرههای چین معادن آن هست و ms188 پارههای آن نیک خردست ~~بر مثل ریگهای7 نرم. ~~و بهین آن، نوع آن است که مور از سوراخ برآورده باشد، چنان که کلوخ را از سوراخ ~~برآورده باشند و گرداگرد آن پراکنده. ~~و گفتهاند که طبیعت او گرم خشک است و درو سمیتی8 هست و بدان سبب تفریق PageV01P246 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0201.png) ~~اجزاء صلبترین چیزها میکند. [1190 ق] # و اگر سنبادج را خرد بسایند و مصول کنند و خشک بر جراحتهاای] مزمن عفن شده ~~پراکنند نافع بود. # و در کتب خواص احجار آوردهاند که هر که سنبادج با خود دارد او را غثیان نباشد. ~~حجر مقناطیس سنگی است معروف و مشهور و این نام به زبان رومی است، و ~~پارسیان آن را سنگ آهن ربای خوانند. # و حجر مقناطیس را در کتب خواص الاحجار حجر الذهب1 خوانند. # و مقناطیس چون اسم جنس است بر سنگهایی که چیزی را جذب کند. و هر سنگی ~~که چیزی را جذب کند آن را اسمی خاص باشد، لکن مشهورست اسم مقناطیس بر حجر ~~الذهب1 که آن آهن را جذب میکند. ~~و معادن آن چند جای است در کوههای هندوستان و در حدود و در نواحی زبطره2 و ~~در حدود زاولستان کوههایی است که آنجا معدن زر و نقره و آهن و اسرب3 است. آنجا ~~مقناطیس نیز هست. اما قوت جذب آن اندکی است، و هر چه در قعر آن کوهها باشد ~~قوت آن زیادت بوذ در جذب آهن. # و خاصیت مقناطیس آن است که آهن را جذب کند و لون آن سیاه باشد [1202 ق] و ~~نیک مشابهتی دارد به سنگ آهن و ثقیل باشد بیش از حد. # و باشد که سیاهی آن به صرخی زند، و باشد که به لاجوردی زند، و باشد که لون آن ~~مانند لون آهن سیاه بود و درو براقی باشد. PageV01P247 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0206.png) ~~و بهترین مقناطیس آن است که از زمین زبطره1 آرند. # و چنین حکایت میکنند که در دریای زنگبار ms189 از مقناطیس کوههاست. چون کسی بدان ~~حوالی رسد هر چه از آهن در آن کشتیها باشد پریدن گیرد و بدان کوه میشود و این ~~سخن از قیاس دور نیست. چون ما میبینیم که پارهای سنگ که وزن آن ده سیر باشد پنج ~~مثقال آهن را جذب زیادت میکند. چون حجم آن سنگ زیادت بود قوت جذب زیادت ~~بود. به درجه[ای] رسد که پارههای آهن بزرگ چون آن سنگ به مقدار کوهی رسیده بود ~~جذب کند. # و تعجبی عظیم است در مقناطیس که قوت جذب او سرایت میکند در آهن، چنان که ~~چون پاره[ای] سنگ مقناطیس پاره[ای] آهن را جذب کرد و ملاصق او شد اگر پارهآ دیگر ~~آهن را بدان آهن دارند آن را نیر جذب کند، و همچنین پارههای آهن دیگر که به زیر آن ~~دوم پاره آهن و سیم میدارند. جمله ملاصق [1205 ق] یکدیگر میشود که گویی چون ~~ریسمانی شدست در هم پیوسته، یکی بعد از دیگری. # و اگر آن آهن پارهها سوزنها [باشد] بر درازنای2 همین خاصیت دارند و باشد که به ~~هم پیوندند و بدان حد برسد که قوت جذب نیز وفا نکند. # و اگر سوزنی یا دانگ سنگی زرکه از آهن کرده باشند بر روی کاغذ یا جامهای یا ~~چوبی تنک یا اوانی از مس یا غیر آن، بر آن نهند و حجر مقناطیس را در زبر آن در ~~محاذات آن سوزن یا آن دانگ سنگ حرکت می دهند به حرکت مقناطیس آن سوزن یا آن ~~سنگ زر حرکت میکند به حسب حرکت مقناطیس در هر جهت که باشد هم بر آن ~~صوب حرکت میکند. ~~و اگر سنگ مقناطیس را در کاردی یا شمشیری یا در آهنی دیگر مالند چند کرت بعد ~~از آن آن کارد را به هر سوزن یا نیم دانگ سنگ دارند جذب کند، و آن قوت در آن روزی ~~چند بماند. ~~واگر سنگ مقناطیس را شیر در مالند قوت جذب ms190 آن نقصان پذیرد، و چنین آوردهاند PageV01P248 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0203.png) ~~که بکلی قوت آن برود. ~~و چون آن را در سرکه فرغار کنند چند روز به قرار اصل خویش شود. [1219ق] # و اگر به خون بزگرم بشویند تیز گردد. # و همچنین که کند باشد، یعنی که جذب آهن به دشواری کند آن را در سرکه یا در ~~خون بز چند روز فرغار کنند تیز شود و قوت جذب آن زیادت گردد. # و در کتب خواص آوردهاند که اگر کسی را زخمی رسد به شمشیری که آن را [به]1 ~~زهرآب داده باشند، حجر مقناطیس را خرد بسایند و بر آن جراحت پراکنند زهر را ~~جذب کند و مضرت آن باز دارد. ~~و اگر زنی دشوار زاید، قدری سنگ مقناطیس در دست گیرد درد طلق بر وی سهلتر ~~گردد. ~~و آوردهاند که چون زیت در مقناطیس مالند آهن ازو بگیرند. # و گفتهاند که نوعی است از مقناطیس که از یک جانب جذب آهن کند و از دیگر ~~جانب دفع آهن کند، و ازین جنس درین روزگار ندیدهاند. ~~و جابر بن حیان2 میگوید که من پاره[ای] سنگ مقناطیس داشتم مقدار صد ~~درمسنگ آهن بر میداشت. آن گاه چون روزگار بر وی برگذشت بیش از هشتاد ~~درمسنگ برنمی داشت و وزن آن سنگ هیچ نقصان نکرده بود، و آن نقصان در قوهآ او پیدا ~~آمده. ~~معتمدی حکایت کرد که شخصی [1215 ق] پارهای سنگ مقناطیس داشت به وزن ~~سی استیر، ششصد3 درمسنگ آهن بر میداشت. ~~و جذب و انجذاب در بسیاری از چیزها حاصل است جزاز مقناطیس. چو4 کاهربای ~~که کاه را جذب میکند، و بیجاده پر مرغ را جذب میکند، و نفط آتش را جذب میکند. و ~~بسیار سنگها5 آورده[اند] در کتب احجار که آن چیزها را به خویشتن میکشد. ایشان PageV01P249 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0208.png) ~~درین روزگار ندیدهاند و آن را به طریق نقل1 آورده شد، اگر چه زیادت وثوقی نیست بر ~~وجود آن. ~~سنگی است که ms191 زر را جذب میکند و آن سنگی است زرد صافی. چون آن را عمل3 ~~کنند از وی صریری حاصل شود همچنان که از قلعی. و گفتهاند که هیچ نوع از مقناطیس ~~را قوت جذب بدان حد نیست که آن سنگ را هست. و چنین آوردهاند که نقره را از مقدار ~~دو سه گز به خویشتن کشد. # و سنگی دیگرست خاک رنگ آن مس را به خویشتن کشد. # و سنگ دیگرست به غایت سبک سنگ، و از آن رایحهای ناخوش آید مانند انگژد و ~~آن سنگ قلعی را به خویشتن کشد. ~~و همچنین سنگی دیگرست که موی را جذب کند. # و سنگی است که گوشت را جذب کند. [1223 ق] ~~هر چند این جمله محال عقل نیست و محسوس [است]1 که سنگی باشد که آهن را با ~~صلابت و ثقل خویش به خویش کشد چون مقناطیس، و سنگ دیگر باشد که کاه را ~~جذب کند چون کهربا، و دیگری که پر مرغ را جذب کند چون بیجاده، محال نباشد که ~~سنگی باشد که زر را جذب کند و همچنین نقره و غیر آن را که بر شمرده شد. ~~کسی از نوعها[ی] دیگر ندیدست و آن دلیل نباشد بر آن که آن را وجود محال بود. ~~و آنچه نقل کرده شد از کتب ارسطاطالیس ترجمه کردهاند از لغت یونان به لغت ~~تازی4. PageV01P250 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0205.png) ~~حجر کرکی سنگی است سپید. طبع او سرد خشک است. ~~و آن در سواحل دریاای] سند باشد، و صلب نباشد و به آهن پولاد آب داده تقب توان ~~کرد. ~~خاصیت آن سنگ آن است که چون آن را خرد بسایند مثل سرمه هر حیوان را که بر ~~دیده سپیدی پدید آید به سبب زخمی یا رمدی چون چند نوبت از آن در چشم آن ~~حیوان2 کشی آن سپیدی را ببرد. ~~و هر که این سنگ را با خود دارد دفع چشم بد کند. ~~و هیچ ساحر بر دارندهآ ms192 آن سحر نتواند کرد. ~~و گمان آن است که آن سنگ [122 ق] نوعی است از سپید مهره که شرح آن یاد ~~کرده شد. ~~حجر رخام سنگی است سپید به غایت رخو، و معدن آن در خراسان باشد، و از آن ~~خشتها سازند که در زمین افکنند، و از آن ابزارهای دیوار سازند و نقاشها3 خوب بر وی ~~نگارند. ~~و هر چندان رخو است اما به غایت جلا گیرد، و چون آن را نرم کنند و به کرباسی در ~~مالند به غایت براق شود. PageV01P251 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0210.png) ~~و از سنگ رخام شبه دانهها[ی] مروارید کنند خرد و بزرگ، و روی آن را شبه مروارید ~~طلق مدبر در پوشند. شبهی باشد مثل لؤلؤ به غایت خوب. # و نوعی است از آن در دیار شام متلون به لونهای بسیار، منقش به انواع نقشهای ~~مختلف، آن را «مرمر» خوانند. ~~و همچنین از آن در زمین بناهای ملوک و مساجد افکنند، و از دیوارهای آن گنبد و ~~استون سازند1. ~~و نوع دیگرست هم از آن، لکن سپید رنگ است و شبه خجر یشب2 دارد و از رخام ~~صلبتر باشد. و معادن آن در دو موضع است در کوهپایهآ غور و در حدود ترکستان و آن ~~را «باش»3 خوانند. # و از آن اوانیها سازند و دستههای کارد [1233 ق] و انگشترینها و نگینها همچنان که از ~~یشب سازند. و آن قلب حجر یشب است. و از آن بسیار افتد که تزدیک باشد به حجر ~~یشب. و فرق میان آن و حجر یشب بیش به صلابت و رخاوت نباشد. باقی به جمیع وجوه ~~مثل حجر یشب باشد. # و امتحان آن بدان کنند که آن را به دندان دارند. اگر دندان آن را بتراشد [باش» بود و ~~اگر نتراشد]4 یشب باشد. و به سوهان نیز امتحان کنند. «باش» سوهان قبول کند و یشب ~~نکند. # و در کتب خواص آوردهاند که اگر مطحول را یک مثقال رخام سودهآ به ms193 غایت با خل ~~خمر بدهند تا بخورد شفا یابد. PageV01P252 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0207.png) # سنگی است در هندوستان که چون آن را بجنبانند آوازی از درون آن بیرون آید، و هر ~~چند آن سنگ خرد باشد هم آن آواز می دهد. # خاصیت آن سنگ آن است که هر زن که دشوار زاید آن سنگ را بر وی بندند، درد ~~طلق بر وی آسان شود و به آسانی کودک از وی جدا شود. # و چنین گویند که آن سنگ را کرکس پدید کردست. اگر در آشیان کرکس بجویند از آن ~~یابند. و آن معنی بدان سبب است که کرکس ماده به دشواری تمام بیضه میتواند نهاد. به ~~درجهای که از درد آن هر که به نزدیک [1235 ق] آشیان او رسد به گاه بیضه کردن ~~احساس تواند کرد دشواری بیضه کردن او. # چنین گویند که به هندوستان میرود و آن سنگ طلب میکند، و بیارد و به نزدیک مادهآ ~~خویش بنهد تا بیضه به آسانی از وی جدا شود. # و آن سنگ را به زفان یونانی «انطروفریون»2 خوانند و تفسیر آن فاعل تسهیل ولادت ~~است، و آن سنگی است معروف هر چند درین دیار نه افتاده است. و خاصیت او در ~~تسهیل ولادت با جمیع حیوانات یکسان است. PageV01P253 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0212.png) ~~اصل زجاج سنگی است سپید که اندک مایه به صرخی زند. و گمان آن است که آن ~~ریزهآ سنگ مها است که در خراسان آن را «شکر سنگ» خوانند. # و به آن رنگ1 جوهری آمیخته بود به غایت خرد مثل آبگینه، چنان که به دشواری ~~محسوس توان کرد. # و چنین حکایت میکنند که اول کسی که حجر آبگینه پدید کرد افریدون بود. # چون خواهند که از آن اصل جوهر آبگینه کنند قدری از آن بگیرند و بر هزده من از آن ~~یک من قلی کوفته برافکنند و آن جمله را در کارگاه آبگینه گران نهند و روزها در زیر آن ~~[1242ق] آتش هیزم میافروزند ms194 و هر چند آتش بیشتر افروزند جوهر آن صافیتر و بهتر ~~میشود و تخلخلی2 که در وی باشد به اکتثار3 بدل میشود و صلابتش زیادت میشود. # و در بعضی بلاد نوع خاک است که چون آن را بر جوهر آبگینه افکنند به وقت ~~گداختن به غایت سپید و صافی شود، چون آبگینههای بغدادی و شامی4 و بناکتی و ~~سرخسی وغیر آن. ~~و کف آبگینه را «مسحقونیا»5 گویند به لغت یونانی، و آن جوهری باشد سپید مثل ~~کف دریا. زود شکسته شود، و اگر در دهن گیرند گداخته شود. ماء الزجاج و ماء القواریر ~~[خوانند] 6 و در سنونهای دندان آن را به کار دارند. ~~و چون خواهند که آبگینه رنگ کنند به وقت گداختن، اگر خواهند که صرخ شود ~~قدری مغنیسا بر وی افکنند، در آن وقت که گداخته شده باشد. ~~و اگر خواهند7 که کبود باشد قدری آبگینهآ سلیمانی یا روی سوخته بر وی افکنند. ~~و اگر سبز خواهند مس سوخته بر افکنند. PageV01P254 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0209.png) # و اگر خواهند که مصمت شود سپیدهآ قلعی بر افکنند. # و آوردهاند که در حدود کاشان نباتی است که از زمین بر میآید و آن را شاخهها و ~~برگها باشد و بر زمین پهن باز شود [1245 ق] و متحجر شود راست. چون آبگینه سپید ~~باشد و صافی بود. و اهل آن دیار آن را در داروها به کار دارند، و آن عجب نیست که ~~مرجان همچنین است. # و سنگهای جراحت هست که از زمین بر میروید و انواع لونها بسیار باشد که بر روی ~~آبگینه به طریق تلاویح بتوان ساخت. آن را در باب میناگری و تلاویحات گفته شود، ~~ان شاء الله تعالی. # که در کتب خواص احجار که نقلی است از ارسطاطالیس آوردهاند. هر چند درین عصر ~~ندیدهاند، اما به طریق نقل آوردهاند. # صفت حجر ذوالالوان مانند جامهای که آن را بوقلمون خوانند که هر ساعت رنگ ~~دیگر نماید، آن سنگ نیز ms195 هر ساعت رنگ دیگر نماید. # و آن ا[سنگ را]2 سکندر یافت. در وی تعجب کرد، آن را برگرفت. هر کجا بر گذشتی ~~سباع و وحوش و هوام از وی میگریختند. او را معلوم شد که خاصیت این سنگ این بوده است. # و بیشتر این احجار در روزگار اسکندر به دست آوردهاند و خواص این به تجربه معلوم ~~کرده و گفتهاند که یاقوت و زمرد و الماس اسکندر به دست آورده است. و او پادشاه ~~حکیم بودست و بیشتر از معمور و غیر معمور زمین بگشته بودست [1254 ق]، و از ~~خواص ایشان باخبر میبوده به طریق الهام ربانی، و چه به طریق تجربه و امتحان. # و آنچه آن را خاصیتی و اثری و فایدهای مییافت در خزاین خویش مینهاد، و بیشتر PageV01P255 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0214.png) ~~آنچه ازین جمله در دست مردمان مانده بود و آن را معدنی، حالی1 ندانند از آن جنس ~~است که وی به دست آورده است. # سنگی است به غایت صرخ و درشت طبع، مثل آتشی روشنایی میدهد. # آوردهاند که هر که یک پاره به وزن راست - چنان که در آن تصرفی نکرده باشند تا آن ~~را به یک درمسنگ آورده باشند - برکسی بیاویزد آن کس در خواب بود. و تا آن سنگ از ~~او جدا نکنند بیدار نشود. # و اگر آن سنگ در زیر بالش کنتد صاحب فراش را خواب گران آید و تا آن سنگ در ~~زیر بالش آن کس باشد آن را اثری باقی بود. # 5سنگی است خاک رنگ، اندک مایه میل به سیاهی دارد و به وزن ثقیل باشد مثل ~~اسرب. و سطح ظاهر وی به غایت درشت باشد. # هر که ازین سنگ مقدار ده درمسنگ با خویشتن دارد خوابش نیاید و از بی خوابی ~~متألم نشود. # و اگر ازین سنگ مصول کنند مقدار هشت حبه به صاحب علت جذام دهند ~~[1255ق] شفا یابد. PageV01P256 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0211.png) # و این دو نوع سنگ را اگر وجودی1 باشد ms196 به غایت عجب باشد. # چنین میگویند که در دست بختیشوع سنگی یافتند در درجی نهاده و مهر کرده، و او ~~در دست امیرالمؤمنین متوکل بود و او پیوسته بهرمند بودی. از او بپرسیدند که درین درج ~~چه داری؟ گفت من هیچکس را ازین خبر ندهم تا آن وقت که امیرالمؤمنین متوکل ضمان ~~کند که مرا به مملکت روم فرستد. # این خبر به امیرالمؤمنین متوکل رسید. متوکل سوگند خورد که او را به روم فرستم و ~~بدرقه [کنم]2 و آنچه دربایست باشد بدهم. # بختیشوع گفت که آن سنگی است که چون به موی فرود آرند موی را از بیخ برآرد و از ~~استره و آهک و برکندن بینیاز گرداند. حالی آن را بر ساعد شخصی که موی داشت فرود ~~آوردند. آن سنگ به هر جای که رسید یک موی نمیگذاشت. # متوکل ازین تعجبهای عظیم کرد [و کار]1 بختیشوع بساخت و او را به روم فرستاد. چون ~~آنجا رسید جماعتی خواستند که باز گردانند. بختیشوع گفت که امیرالمؤمنین بدانچه ~~گفت وفاکرد. بر من واجب است که شرط وفاداری او نگاه دارم [1263 ق] بدانند که آن ~~سنگ که به امیرالمؤمنین دادم هر سال بدان حاجت آید که آن را در خون افکنند. در آن ~~حال که آن خون گرم باشد تأثیر شود و قوت و خاصیتش باطل نشود. # چون آن جماعت بازگشتند و به نزدیک امیرالمؤمنین متوکل آمدند حکایت کردند ~~آنچه رفته بود. چون سالی بگذشت آن سنگ را در خون برافکندند3 فعل و خاصیت آن ~~بکلی باطل شد و به هیچ تدبیر اصلاح نمییافت و به حال خود نمیشد. PageV01P257 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0216.png) ~~و احمد بن الولید فارسی آورده است که در دریاای] هند جماعتیاند که کشتیها را بدرقه ~~میکنند و نگاه1 دارند. در دست ایشان سنگی دیدم درو سوراخهاای] بسیار کرده به ~~غایت خرد. آن سنگ را به اندام خویش فرو میآوردند موی را میبرد و از بیخ منقطع ~~میکرد، و در ms197 آن تعجب کردم و احوال آن تفحص کردم به هیچ وجه سبب آن معلوم نشد. # و آن سنگی است که تگرگ را چون ایام3 آن باشد که خواهد باریدن4 در موضعی آن ~~سنگ را از بلندی بیاویزند، در آن موضع تگرگ نیاید و مضرت آن دفع شود. [1265 ق] # و در کتب متقدمان آوردهاند که آن سنگ را «تژرگ5 مهره» خوانند. # و چنین آوردهاند که از آن سنگ پارهای است در دیهی از دیههای کاشان. هرگاه که ~~ابری برآید که غالب ظن ایشان چنان باشد که تگرگ خواهد باریدن آن سنگ را بیرون ~~آرند و بر کنگرهآ بارهآ آن حصن بیاویزند. آن ابر از هم جدا شود و پراکنده شود و تگرگ ~~البته نیاید در آن موضع. PageV01P258 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0213.png) ~~تواتر [از]1 آن سنگ حکایتها[ی] عجیب کردهاند. # و درین روزگار بسیار کسان دیدهاند، و در خزاین سلطان السلاطین2 چند پاره از آن ~~سنگ به الوان مختلف این ضعیف دیدست. بعضی از آن سپیدست خاک رنگ، و بعضی ~~سرخی2 است تیره، و بعضی ابلق گونه است، بعضی مرکب از دو سه لون منکت4. # بعضی چنین میگویند که از احجار حیوانی است و در شکم خوک تولد میکند، و ~~بعضی گویند در شکم اسب، و بعضی گویند که آن در کوههائی5 که در اقصای خطا و ~~طمغاج است می آرند.6 # و جماعتی میگویند که آوردن باران [1272 ق] و برف و باد و ابر و تگرگ به واسطهآ ~~افسونها و عزایمها 7ست که جماعتی مخصوصاند از ترکان و بر آن واقفاند و آن حرفت ~~ایشان است و آن سنگها بی آن عزایمها هیچ تأثیر نکند. # و جماعتی میگویند که آن تأثیر هم در ولایت ترکستان به فعل میآید و در هیچ دیار ~~دیگر آن تأثیر نکند، هرچند این سنگها و این شخص که حرفت اوست حاصل باشد. # و آن شخص را که آن عمل تواند کرد و آن علم داند او را «بت ms198 جو»9 میخوانند. # و چنین میگویند که بعضی از آن جماعت در آن صناعت چندان کمال و مهارت دارند ~~که هرگاه خواهند در هر فصل که باشد از فصول سال آنچه خواهند از باران و برف و ابر و ~~باد به واسطهآ آن سنگ به فعل می آرند، به درجهای که اگر خواهند مثلا که در یک دیه در ~~یک طرف برف و باران می آید و در یک طرف آفتاب و هوای صافی بود و خرم باشد. # و این جنس را معتمدان بسیار مشاهده کردهاند و شهرت این زیادت از آن است که آن PageV01P259 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0218.png) ~~را شرحی باید کرد. ~~و ازین جماعت در میان خطا بسیاراند و ایشان را به سبب دانستن این علم تعظیم ~~میکنند [1275 ق] و عزیز میدارند. # و چنین میگویند که هر نوع را سنگی است مخصوص. چنان که باران را سنگی و ~~برف را و تگرگ را، و تغیر هوا را - چون باد نرم و سخت و غبار و غیر آن. ~~و در مصافها آن جماعت را با خود میبرند و بسیارست که به سبب بت1 کردن قومی ~~خصم خویش را غلبه میکنند و مقهور میگردانند. و هر کدام که در آن نوع کاملتراند ~~خصمان خویش را بدان نوع قهر میکنند. ~~و درین نوع، حکایتهای بسیار معتمدان و معتبران میکنند2 که عقل را البته در آن ~~مدخلی نیست و چون محسوس و مشاهد قوم عقلا و اهل اعتماد شدست و از حیز شک ~~و شبهت بیرون آمده انکار نمیتوان کرد و اسباب آن ممکن نیست که روشن گردد و به ~~دست آوردن و باور داشتن از بی برهانی ضروری شدست. # محمد زکریا در کاب خواص آورده است که در زمین ترکستان میان خرلخ3 و بجناک4 ~~عقبهای است که چون ستوران بدان عقبه بخواهند گذشت سم ایشان را در نمد گیرند و ~~به غایت آهسته میرانند که اگر هیچگونه سم ستوری در سنگی کوبد یا ms199 ستوری را ~~سختر برانند که به سبب آن سنگ مجروح شود [1289 ق] حالی نژمی5 تاریک6 پدیدار ~~آید و ابر7 تیره حادث شود و باران باریدن گیرد. اگر تابستان بود برف8 باریدن گیرد. اگر ~~زمستان بود که عبره بدان عقبه دشوار گردد. ~~و ازین سنگها که بعضی از آن برین عقبه باشد9 باران [یاریدن را]10 برند و به شهرهای ~~ترکستان برند، و چون خواهند که باران آید سنگی از آن جمله شخصی در دهان گیرد و PageV01P260 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0215.png) ~~در میان آب شود و به دست حرکتی میکند و چیزی میخواند. حالی آن حادث شود و ~~باران باریدن گیرد. # و به محمد زکریا حکایت این عقبه مخصوص نیست، بل که این سخن شایع و ~~مستفیض1 است که در ترکستان این چنین عقبهها که درو سخن بلند نتوان گفت، و ~~هیچ چیز نتوان شست، و هیچ سیاهی در آب نتوان انداخت، و نه هیچ نجاست و نه جامه ~~شستن که حالی این حادث شود. و در فصل که باشد باران اگر اوان آن باشد، و برف اگر ~~وقت آن بود باریدن گیرد و هیچ کس درین خلاف نکنند. # و جماعتی چنین میگویند که آن سنگها در بیابانی است و وادی2 خرلخ3 # و لون آن سنگ سیاهی است که به صرخی زند. [1285 ق] # و استاد ابوریحان این سخن را تزییف4 میکند و میگوید که به نزدیک من محال ~~است. این جنس فعل و این افعال از بشنر و جماد متصور نیست و آنچه مردمان میگویند ~~بیش در افواه نیست. مگر این اقاویل معتمدان به وی نرسیدست، هر چند از روی نظر ~~عقل حق به دست اوست، ولکن مشاهدهآ معتبران شبهت بر میگیرد5، و الله اعلم. # سنگی است در دریا[ی] محیط که روز به زیر آب میشود و شب بر زبر آب میآید و ~~یمکن که از جملهآ احجار7 حیوانی بود. # و در کتب ارسطاطالیس است که اگر مقدار یک درم سنگ و ms200 دانگی از آن سنگ بر ~~گردن اسب بندند بانگ نکند. ~~و آن سنگ را اسکندر یافت و وی پدید کردست، و از آن بر گردن اسبان بستی به وقتی ~~که ناگاه به سر دشمن خواستی رفت. PageV01P261 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0220.png) ~~سرطان [بحری]1 در دریا[ست]. ظاهر اعضاء او سنگ است و درون او گوشت و ~~احشاء، چنان که از آن سرطان نهری1 باشد. و نافع ترین اعضاء او دو سروی است. ~~و خاصیت او آن است که اگرکسی را پستان درد کند قدری از آن سنگ با خویشتن ~~دارد شفا یابد. [1292 ق] ~~و از آن سنگ در داروهای چشم به کار دارند روشنایی چشم را زیادت کند و اعصاب ~~آن را قوی گرداند. ~~و اگر آن را به سرکه بسایند و بر قوبا طلاکند نافع [آید]1. ~~و آن را بوی نیز هست و چون آن را بسوزند بوی و لطافت آن زیادت گردد. ~~و طبیعت او گرم خشک است. ~~سنگی است در دریای مغرب. چون دریا موج زند آن را به کنار افکند. مانند فلک3 ~~بود. زیادت باشد و لون او سپید بود و اندکمایه لون موردی با وی آمیخته باشد. ~~خاصیت او آن است که چون آن را مصول کنند و مقدار دانگی بدان کس دهند که او را ~~سنگ مثانه بود از ان علت شفا یابد. ~~و درو نوعی از تفریح است، و درو محلی و مدر4، و در تفریحات به کار دارند. ~~و گفتهاند هرچه از آن به وزن یک مثقال [یود]5 برابر یک دینار صرخ قیمت آن بود، PageV01P262 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0217.png) ~~ولکن یک مثقال نادر بود. # و در داروهای چشم استعمال کنند چشم را جلا دهد و نور بصر را زیادت کند و ~~سپیدی که از آثار قروح بر سیاههآ چشم پدید آمده بود چون آن را در چشم کشند بردارد و ~~پاک کند. [1295 ق] # حیوانی است. ظاهر بعضی از اعضا او سنگ است صلب و باقی اعضا ms201 وی گوشت، ~~چنان که در حیوانات دیگر. # و گفتهاند درو سمیتی هست و بعضی از اطباء گفتهاند که درو زهری است مهلک. # و ازین جنس احجار حیوان در دریا بسیارست بر اشکال و الوان مختلف که عوام آن را ~~«گوش ماهی» خوانند، که ظاهر اعضای آن سنگ است و باطن آن حیوان است. # و دیگر حیوانی است در دریا[ی] قلزم ظاهر اعضای او مثل صدف است به روشنی و ~~براقی و صلابت، و باطن او حیوانی است، و بر یک طرف ازو گشادگی. آن حیوان که در ~~باطن اوست سر از آنجا بیرون میکند و غذا مییابد و به قوت ارادی که وی را حکمت ~~ربانی اعطا کردست با زیر آب میشود و باز زبر آب میآید. هر چند دست و پای ندارد و ~~شکل او مدورست در پهنی و میان او ملتوی - بام کرا.1 # و آن حیوان مشابهتی تمام دارد بدین حیوان [1305 ق] که در آبهای آن دریا باشد. و ~~کل2 آن پهن باشد3 هم بدین صفت که یاد کرده شد، و به قدر چند روی یک مثقال سنگی ~~باشد و سیاه رنگ بود، و عوام آن را «گوش ماهی» خوانند. # و از آن حیوان4 که یاد کرده شدست سغراقها کنند. و لو[ن] آن مثل لون مروارید بود، PageV01P263 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0222.png) ~~درون و بیرون یکسان. نه چنان که صدف را اندرون لون مروارید دارد و بیرون آن درشت ~~طبع و تاریک1 و گرفته باشد و آن را به تحفه بر ملوک برند. ~~و بعضی از آن در غایت روشنی باشد و طراوت و لون آن نزدیک بود به لون مروارید ~~بحری، چنان که گویی مروارید قلزمی2 است به غایت بزرگ تیزاب3 و خوشاب، و بعضی ~~صرخ رنگ باشد و خشک آب بود. # مرقشیثا را در خراسان مکسیثا4 خوانند و کوه کاران خراسان «بربجوک»5 خوانند. # و مرقشیثا سه نوع است: ذهبی6 و فضی و نحاسی. آنچه ذهبی باشد لون آن ms202 مثل لون ~~زر باشد و شکل آن پارههای مربع [1305 ق] مکعب بود و پارههای خرد بود، و آنچه ~~فضی [بود]7 لون او مثل لون نقره باشد، و آنچه نحاسی بود لون آن مثل لون مس باشد، و ~~لفظ ذهبی و فضی و نحاسی تشبیهی است که بدین جواهر کردهاند. # و مرقشیثاای] ذهبی را چون بر صلایه خرد بسایند و آن را بر روی چرخ مس حکاکان ~~میکنتد که لعل را بدان جلا دهند و مرقشیثا[ی] ذهبی بدین خاصیت مخصوص است، و ~~هیچ جوهر را این خاصیت که این فعل از وی در وجود آید نیست، و لعل به هیچ چیز ~~دیگر جلا نگیرد البته. # و فضی و ذهبی را هر دو نوع را در کحلها به کار دارند. نور بصر را زیادت کند، و ~~سقوط موی مژه را زایل کند و اصول آن را محکم گرداند، و اعصاب چشم را که حامل ~~قوهآ باصرهاند قوی گرداند، و موی مژآه را از سپید شدن نگاه دارد. PageV01P264 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0219.png) # و ذهبی در صناعت اکسیر مستعمل است. و اگر قدری از مرقشیثا[ی] ذهبی بسایند و ~~آن را بر زرگداخته اندازند در آن وقت که زر به غایت گداخته بود آن زر شکن دار شود و ~~خایسک قبول نکند [1315 ق] و اگر بیشتر بر افکنند و همچنین چند کرت تکرار میکنند ~~صورت آن زر چنان شود که آن را بر صلایه بتوان سود، مانند سنگهای دیگر. و چون ~~چنان شود و آن را بسایند سودهآ آن را لون مردار سنگ زر شود. # و چون خواهند که آن زر را به صورت طبیعی خویش برند سیماب دهند تا به اجزای ~~آن بیامیزد و بعد از آن بر کرباسی افکنند و سیماب از وی جداکنند و زر را باز بگذارند به ~~طبیعت خویش باز شود. # و مرقشیثا[ی] ذهبی را چون مصول کنند بر روی آبگینه و سفالهای خضرا نقشها کنند ~~و در داش تلاویح ms203 که ذکر آن به جای خویش کرده خواهد شد نهند، چون بیرون کنند لونی ~~باشد مثل زر، لکن سیاه بام1 باشد و سفالها[ی] فاس2 را بدان نقش کنند. # و همچنین اگر فضی را خرد بسایند همان عمل بکند و بر سفال خضرا یا آبگینه چنان ~~که پیش ازین یاد کرده شدست لون نقره باشد که حاصل شود ولکن سیاه بام3 باشد. ~~و حکم نحاسی همین است و معادن جملهآ آن در کوههای خراسان است. [1315ق]4 PageV01P265 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0224.png) ~~بوره جوهر زر را در وقت گداختن مدد کند در سیلان، مغیسیا همان فعل کند با جوهر ~~آبگینه. ~~و گفتهاند اگر مغیسیا را مدبرکنند و بر جوهر آبگینهآ سفید افکنند بعد از آن که گداخته ~~باشند افادت لون سرخی کند. ~~و او چند نوع است: سرخ و زرد. زرنیخ ارا] چون خرد بسایند و با صمغ عربی حل ~~کنند لونی بود زرد که بر کاغذ و غیر آن نقاشیها کنند. # واگر آن را با کلس بیامیزند و آب دروی ریزند تا چون..1 شود و آن را بر موضعی که ~~خواهند طلاکنند و یک لحظه بگذارند موی را از اصل ببرد. # واگرزرنیخ زرد و زرنیخ سرخ را تکلیس کنند به طریق اصحاب صناعت تا سفید شود ~~و آن را با قدری [1446 ت] بوره بر مس گداخته افکنند2 مس را سفیدکند. # و اگر زرنیخ را بسوزانند3 و دندان را بدان بمالند زردی و سبزی آن را پاک کند [و] ~~گوشت اصل دندان را محکم گرداند و خون را از آن باز دارد. # و اگر زرنیخ را خرد بسایند و در آب حل کنند و جایی که خواهند که مگس را دفع ~~کنند آنجا بنهند مگسان که به آن آب برسند بمیرند و یا بگریزند. # وزرنیخ زهری است کشنده. PageV01P266 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0221.png) ~~و این سنگ به شکل و لون نزدیک باشد به کهربا، لکن آن را ثقل سبک باشد و ~~طبیعت او گرم و خشک است ms204 به درجهآ دوم و قابض است و دفع سیلان خون کند. ~~و جماعتی که کارهای به قوت کنند چون کشتی گرفتن و زورآزمایی اگر سندروس ~~بخورد زور و قوت زیادت تواند کرد و دم زدنشان برنیفتد. ~~و در قومی لاغر کننده است. دود آن ناسور1 را نافع بود و...2 را باز دارد، و درد دندان ~~را به غایت سودمند است و هیچ چیز به جای او نیست درین خاصیت. ~~و همچنان که کاهربای مشتعل شود چون آتش بدان رسد، سندروس [1445 ت] نیز ~~مشتعل شود و چون شمع بسوزد و درو دهنیتی تمام است. ~~و شکستن آن سنگ مثل شکستن کاهربای بود و آن را به سوهان بتوان سود، و به آهن ~~پولاد آبداده ثقب توان کردن، و جلا و سودن همچون کاه ربای بود. ~~و چون سندروس [را3] با روغن بر بیامیزند و بگذارند به آتش و آن را با چوبها[ی] ~~نقاشی کرده و دیوارهای نقاشی کرده طلاکنند آن چیز براق شود به غایت خوب، و آن ~~نقاشی بیشتر بماند. و رنگهای آن را تأثیر هوا نقصان نتواند کرد، و آب آن را به زیان نیارد. ~~و سندروس برون آمدن خون را از جراحت بازدارد و ادرار طمث را زایل کند. ~~و این سنگی است معدنی و معادن او در حدود هند و فارس است. ~~و چنین میگویند که آن صمغ درختی است درین حدود. ~~و جماعتی میگویند که سفید و روشن از چشمه برون میآید در حدود هند و باز ~~منجمد میشود. PageV01P267 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0226.png) ~~توتیا بر انواع است. بعضی از آن صناعی است و بعضی کانی است. و بیشتر از آن در ~~داروها[ی] [1452 ت] چشم به کار آید به سبب آن که به خاصیت مرطوبی را که درو ~~منفذ چشم را بود تحلیل کند و نور بصر زیادت کند. # آنچه صناعی است آن را مردمان «توتیا[ی] نایژه» گویند. . # و در کوه کرمان توتیایی است که آن را ms205 در داشها بسوزند و در آن داشها میخهای ~~سفالین در دیوار سخت کرده باشند. بخاری از سوختن آن سنگها برخیزد و بر آن ~~میخهای سفالین مینشیند و چون آتش باز گیرند و داش سرد شود آن را از آن میخها جدا ~~کنند و آنچه ازو سبکتر بود نیکوتر باشد. # وکسی1 چنان باشد که دارو بکشند2 بعد از آن که ریم دست را به کاهگل و سرکه ~~نیک شسته باشد توتیای آبسای را طلاکنند نافع بود. # و جماعتی که فربه باشند و زیر بغل و زیر پستان و بیغولهآ ران از کثرت سمن وعرق ~~کردن بسیار در تابستان خام شود توتیا[ی] سوده را خشک بپراکنند آن موضع را خشک ~~گرداند و آن رنج را نافع بود. # و اگر توتیا، پارهای نیم کوفته کنند و بعد از آن با مویز دانه برون کرده برهم بکوبند تا ~~ترم شود و آن را به آتش [1455 ت] نرم بریان کنند چنان که نسوزد، پس مس را بگدازند ~~و در آن حال که گداخته شد قدری از آن توتیا[ی] مدبر بر آنجا برافکنند و سر بوته را ~~بپوشند و لحظهای بگذارند تا توتیا اثر خویش بکند، پس بگذارند تا سرد شود مس لون ~~بگردانیده باشد و رنگ زر گرفته، و جوهر برنج برین طریق سازند. و در صناعت اکسیر ~~آن را به کار دارند. ~~و آنچه معدنی است آن را «توتیای فیدی3» خوانتد و معادن آن در کوهی است در PageV01P268 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0223.png) ~~زمین بادیه نزدیک به فید و رودی است نزدیک فید، از میان ریگ آن پارههای خرد از آن ~~توتیا برون می آید، و لون آن سبز بود و شفاف بود و مشابهتی دارد به صابون. ~~و نوع دیگر است که آن را «توتیای دیلک»1 خوانند و از دریای هندوستان به موج به ~~کناره می آید و آن را «توتیای هندی» نیز گویند. ~~و نوعی دیگرست که آن را «توتیای پیکانک»2 گویند و آن ms206 معدنی است. ~~و نوعی دیگرست که لون آن به غایت سفید بود و مشابهتی دارد به نمک و ~~لطیف ترین توتیاها آن است. ~~و نوعی دیگر باشد زرد بام3. ~~و جمله [146 ت] انواع توتیا بوی عرق را خوش کند. # 49. فصل # در ذکر حجر اثمد # و خواص آن ~~سنگ سرمه معروف و مشهورست، و آن سنگی است سیاه و براق، نه شفاف. به ~~غایت ثقیل بود ولونش چون آهن بود. ~~و معدن آن در کوهها[ی] خراسان باشد و مشابهتی دارد تمام با آهن. ~~و اسرب با جوهر او آمیخته بود، چنان که اگر آن را بر آتش نهند جوهر اسرب از او ~~بیرون آمدن گیرد. ~~و بهترین آن بود که به غایت براق و سیاه باشد و به غایت رخو بود، و نسبت بهترین آن ~~به شهر اصفاهان کنند. ~~و با وی سنگی غریب آمیخته نبود و به دست آن را پاره بتوان کرد. تو بر تو بود. ~~چشم را به غایت نافع بود و به سبب آن نور بصر را جمع کند و تقویت اعصاب چشم PageV01P269 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0228.png) ~~کند، و آفتهایی که به چشم رسیده باشد به سبب رمد آن را دفع کند. ~~و هر که عادت ندارد سرمه در چشم کردن، چون سرمه در چشم کند اول بار بود که ~~چشمش دردگیرد و چشم پیران را که به سبب کبر سن ضعیفی پذیرفته بود و کلالتی بدان ~~راه یافته بود کحل اثمد به غایت نیکو بود و نافع، چون [1465 ت]) قدری مشک با آن ~~بیامیزد ~~و اگر حجر اثمد را در آن وقت که نقره را در بوته گداخته بود برو افکند نقره را ~~شکن دار کند و به هیچ حال خایسک قبول نکند تا آن وقت که باز در گاه1 بنهد، و آن به ~~سبب امتزاج اسرب بود با جوهر نقره. # و اگر حجر اثمد را مصول کنند و با شراب به کسی دهند تا بخورد ms207 زود مست گردد، و ~~درو سمیتی هست به واسطهآ اسرب. # و طبیعت او گرم و خشک است و درو قبضی است و مجفف است. # و بثر و خون باز دارد و ریشها را نافع بود. # و چون آن را سوده باشند و با پیه تازه به هم بیامیزند و بکوبند و بر سوختگیها نهند ~~نگذارد که ریش شود. # واگر ریش شده باشد با صمغ سفید بیامیزد و طلاکند نافع بود. ~~شادنج سنگی است معدنی و لون آن سرخی که با سیاهی میزند و چون آن را به ~~حک بسایند سرخ از وی جداگردد مثل خون صرف، چنان که از خماهن برون آید و لون ~~آن نیک مشابهتی دارد با لون حجر خماهن. ~~و آن دو نوع است: یکی را «عدسی» گویند و یکی را «جاورسی» [1475 ت] والحاق PageV01P270 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0225.png) ~~هر دو نوع به خاکی است سرخ. ~~عدسی آن است که پارهها باشد مثل عدس به هم پیوسته، و جاورسی آن باشد که ~~مثل ارزن دانه بود و آن نیز درهم رسته بود. ~~و اگر سنگ مغناطیس را به رفق بسوزانند فعل و خاصیت او چون فعل و خاصیت ~~شادنج بود. ~~و بهترین آن آن است که زود از یکدیگر منفصل1 شود و خاکناک نباشد2 و آن را ~~چون ...3 از هم جدا کنند پاکیزه باشد4 یعنی که درو خاک صرخ نباشد، و آنچه سب5 ~~باشد یعنی که آن خاک با وی آمیخته بود ازو جداکنند. ~~و طبیعت آن سرد خشک است، و آنچه ناشسته باشد گرم خشک بود و احداث6 ~~حرارت کند و ملطف است. ~~و چون شادنج سوده بر گوشت افزونی پراکنند آن را بگدازد. ~~و چشم را جلا دهد و در داروهای چشم چون شاف7 احمر لین و شیاف احمر حسن ~~و شاف اخضر8 آن را به کار دارند و چشم را نافع بود. ~~و عسر بول را نافع باشد و ادرار حیض را باز دارد. ~~و ms208 کسی را که منی بی اختیار از وی بیرون می آید نافع بود آن کس را. PageV01P271 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0230.png) ~~و آنچه سپیدست بعضی شفاف است مثل بلور صافی، و بعضی متخلخل مثل برف و ~~شفاف نیست [1323 ق] ~~معادن آن در نشابورست در دیهی که آن را دردیاد1 گویند. و آنچه شفاف است در ~~حدود کوه پیروزهآ بشا2 است هم در حدود نشابور. و نشابوریان آن را «نمک رزه» گویند. # و نوع دیگرست مثل دانهآ نبات درهم کوفته. سپید باشد، ولکن چنان شفاف نبود و آن ~~را «نمک بغاغونی»3 خوانند و آن را نسبت به دهی کنند در حدود نشابور که آن را بغاغن4 ~~خوانند. # و آنچه صرخ باشد در حدود غور بود و در خراسان آن را «نمک غوری» خوانند. # و آنچه سایه باشد از حدود هند آرند و آن را «نمک هندی» گویند و آن نمک مسهل ~~است و آن را در طعامها نکنند و نخورند مگر برای اسهال. # جالینوس گوید نمک شریفترین جواهرست و هیچ چیز را آن خاصیت نیست که ~~نمک را. کیموسات را و اعضا را و طعامها [را]5 از عفونت نگاه دارد و معده را و امعاء را ~~پاک گرداند و طعام را هضم کند و اشتهای طعام زیادت کند و شهوت زیادت کند اگرچه ~~منی را نقصان کند. # و بسیار خوردن [132 ق] روشنایی چشم را زیان کند و تحلیل و تقطیع اخلاط کند و ~~مواد لزج را رقیق گرداند و اجسام تن را از عفونت باز دارد و اصلاح اغذیه کند. # و اگر عضوی کوفته شود نمک و گلاب گرم کند و خرقه را بدان ترکند و بر آن عضو6 ~~بندد کوفتگی آن ببرد. PageV01P272 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0227.png) # و طبیعت جملهآ املاح گرم خشک است، و جلا دهنده است، و نقره را تصفیه کند، و ~~شوینده است. # و نوع دیگر باشد که آن را «نمک اندرانی» خوانند و آن جنس در علم صناعت اکسیر1 ~~مستعمل ms209 دارند. # و جملهآ املاح چون آب بدان رسد بگدازد و به اعتباری محلل است و به اعتباری ~~قابض و مجفف است به سبب تحلیلی که کنند، و شکنندهآ بادهاست. و نمک سوخته ~~تجفیف وتحلیل زودترکند. # و اگر نمک را بسوزند و در دندان مالند دندان را پاک کند2 از زردی و سبزی و اصول ~~آن را محکم گرداند. # و به اندازه خوردن گونهآ روی را نیکو و صافی کند. # نوع دیگر است که آن را [1333 ق] «نمک نفطی» گویند. اخلاط عفن شده را و مادهآ ~~سودایی را دفع کند. # و در کتب خواص آوردهاند که چون خواهند که از حال بیماری خبر شوند -یا هلاک ~~خواهد یا شفا خواهد یافت - بگیرند دیگی3 از سفال و آن را پر از آتش انگشت کنند و ~~نزدیک بیمار بنهند و سه پاره نمک را بر آن آتش نهند. اگر یک پاره از آن به سوی بیمار ~~جهد بیم هلاک باشد آن بیمار را، و اگر هیچ به سوی بیمار نجهد و زود حرکت کند امید ~~شفا و خلاص بود، و اگر دیر جهد دلیل ماندن بیماری بود. # و دیگر آن که نمک جریش4 کند و آن را در صره[ای] از کرباس بندند و بند آن به ~~ریسمان محکم کنند و زیادتی کرباس از سر صره ببرند - چنان که در صرهها زر و سیم ~~باشد - و آن را در چراغدان نهند و یا در میل5 شمع از برنج نهند و روغندان را با پیه ~~گداخته یا روغن پرکنند و آتش در در آن صره زنند شمعی میافروزد تا روغن باقی بود ~~(1335 ق] به اصلاح کردن حاجت نباشد و آتش در نفس صره نیفتد، بل که نزدیک آن PageV01P273 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0232.png) ~~ریسمان نرسد. و این مجرب است. ~~و بعضی چون خاک باشد تیره رنگ و آن را «شوره» خوانند و مزهآ آن تلخ گونه بود. ~~و تحجر املاح مثل تحجر جملهآ احجار است و ms210 مادهآ بیشتر املاح این است، چون ~~حرارت آن مائیت را نشف کند متحجر شود. ~~و میان املاح تفاوت است در گرمی و خشکی. بعضی گرمترست از بعضی، و بعضی ~~خشکتر است از بعضی. ~~و جامه[ای] که بر وی روغن شده باشد و خواهند که از آنجا ببرند. نمک را خرد ~~بسایند و گرم میکنند پیاپی و بر آن موضع که روغن رسیده باشد مینهند و سنگی یا ~~چیزی گران بر آنجا مینهند و چون سرد شود دیگر بار گرم میکنند و همین تدبیر میکنند ~~تا روغن بکلی از آن جامه برود. # و دیگر نمک اصلاح بسیار چیزهاست. # دیگر چون خواهند که زری را که جوهر آن با جوهر دیگر آمیخته باشد - چون نقره یا ~~مس یا برنج یا غیر آن -و خواهند که آن را خالص کنند بگیرند (134a ق] یک جزء نمک ~~و یک جزء گل سپید و یک جزء خشت پختهآ صرخ و جمله را بعد از آن که خرد سوده ~~باشند به هم بیامیزند و آن را در تنوری از سفال1کنند و آن زر را پس از آن که تنک 2کرده ~~باشتد در میان آن دارو نهند و در داشی که مخصوص است بدان کار نهند و یک شباروز ~~آتش افروزند. چون یک شباروز تمام شود آتش باز گیرند و رها کنند تا سرد شود. زر را از ~~میان آن بیرون کنند خالص شده باشد. و به خاصیت - آنچه غش باشد - به قوت خویش ~~آن دارو جذب کرده باشد بی آن که صورت آن زر را تغییری3 کند، چنان که اگر مثلا بر آن ~~زر به سر سوزنی نقش کنند و آن زر را عیار دیناری نیم دینار بیش نبود آن زر خالص شود ~~بی آن که آن قدر نقش از برود، و این معنی تعجبی عظیم است. ~~و هرکه این معنی ندیده باشد این سخن باور ندارد و محال نماید، اما مجرب است. ~~و بسیار باشد ms211 که آن از چشمهای بیرون میآید. چون هوا بر آن زند متحجر شود و PageV01P274 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0229.png) ~~منجمد گردد. [1345 ق]1 # بوره انواع است. یک نوع را بورهآ اسفیدست و لون آن چون گچ کوفته بود و آن را به ~~وقت گداختن بر زرافکنند و بر نقره و بر غیر آن تا زودتر گداخته شود و متلاشی نگردد و ~~طبیعت آن را نرم گرداند. [1503 ت] # نوعی دیگر است که آن را «بورهآ زراوندی» گویند و نسبت آن به دیهی است از حدود ~~نیسابور، و آن بوره از آن جا خیزد. # و زرگران چون زر را الحام خواهند کرد آن نوع بوره را با لحامی بیامیزد، و فایده را، ~~یکی آن که در وی لزوجتی هست تا گاورسه و پارههای زر خرد و نقره را که به یکدیگر ~~الصاق خواهند کرد به حکم لزوجت و آمیختن آن با آن الصاق کنند بر وی، و دیگر به ~~الحام چون در آتش گداخته شود، چون بوره بر کرده به اوست به هر جایی که بوره رسیده ~~بود الحام گداخته در عقب او چون برسد و الحام از او دیر در گدازد و تلطیف کند و اجرام ~~را سیال کند و گرداند. # و نوع دیگر را «بورهآ تنکار» خوانند و آهن را بدان الحام توان کرد. # و نوع دیگرست که آن را «بورهآ نان» خوانند. اگر قدری را از آن بر خمیر افگنند هر آن ~~نان که از آن خمیر پزند کوپله2آ بسیار بر آن نان افتد. # و اگر بر شیر افگنند زود بچسبد و ماست شود. # و بلغم لزج را تقطیع کند و طبع را نرم گرداند. [1505 ت] # و نوعی دیگر است که از ارمنیه3 آورند و آن را «بورهآ ارمنی» خوانند. PageV01P275 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0234.png) ~~و نوعی دیگرست که آن را «بورهآ نطرون» خوانند. آن نوع عالی است و نشف رطوبات ~~کند و در صناعت اکسیر آن نوع مستعمل باشد. ~~و اگر بوره ms212 را حل کنند به طریق اصحاب صناعت اکسیر تا چون آبی روان شود اگر ~~بعضی از احجار را در آن بوره حل کرده افگنند و مدتی بگذارند این سنگ حل شود و ~~مانند آبی شود سیال - و بعضی از بورههاست که چون آبی روان است - چون هوا بر وی ~~زند متحجر شود. ~~و اگر بوره را با انگبین بسرشند و در خم سرکه که شیرین باشد افگنند و سه روز سر ~~خم محکم کنند سرکه در آن خم1 به غایت ترش شود. ~~و اگر بوره با زهرهآ سام ابرص بیامیزند و آن را در آب حل کنند و در موضعی که آنجا ~~مار بسیار باشد بپاشند ماران آنجا گر[د]ایند.2 ~~و اگر بوره را که رنگ آن به صرخی گراید با صدف بسایند و در بینی زنی دمند که ~~خواهند3 که بدانند که دوشیزه4 است یا نه، اگر او را عطسه آید دوشیزه باشد، و اگر ~~عطسه نیاید ثیب5 بود. ~~و بوره را در احتقانها6 به کار میدارند تا ماده را سیلان دهد. ~~و قوهآ بوره زیادت است از نمک ولکن در وی قبض نیست. ~~و بهترین بوره آن است که سبک سنگ باشد و او را صفایح باشد و به شکستن نرم ~~باشد. ~~و طبیعت بوره گرم خشک است به آخر درجهآ دوم. ~~جلادهنده است و غسال است. پوست روی را پاک کند و معده را زیانکارست. ~~و اگر بوره را بر شکم و زیر ناف اندایند کرم که در امعا باشد بکشد به خاصیت. PageV01P276 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0231.png) ~~شب را انواع بسیارست. یک نوع که مانند زاج است، و گفتهاند که شب نوعی است ~~[1356 ق] از زاج، و آن را صباغان «زاج بلور» خوانند. ~~و بهترین شب آن است که لون [او]2 در غایت صفا بود و رنگها را به کمال خویش ~~رساند. ~~و شب از زاج صافی [ترا و لطیفترست. بعضی از آن در معادن زاج باشد، و بعضی ms213 از ~~حدود یمن آرند «شب یمنی» خوانند. و آن نوع مثل بلور صافی باشد. و نوع دیگرست ~~سنگ دارد، و بهترین انواع یمانی است. ~~و خاصیت او آن است که اگرکسی راگوشت بن دندان ریش شود و خون میرود شب ~~را بسایند و در بن دندان فشاند گوشت بن دندان را سخت کند و خون آمدن باز دارد. ~~و صباغان نیز که خواهند که بسته3 کنند یعنی چنان که رنگ باز نگذارد بستن - بعد از ~~آن که رنگ کرده باشند - به آب شب بر آرند بسته4 شود. ~~و چون لعل و یاقوت صزخ را جلا دهند و خواهند که رنگش زیادت گردد بقم ~~بجوشانند و آب او را به قوام آرند و قدری شب بر وی افگنند و لعل و یاقوت صرخ را ~~بدان بجوشانند رنگ و طراوت [1355 ق] آن زیادت کند. ~~و شب را در علم صناعت اکسیر به کار دارند، و در آن صناعت آن اصلی بزرگ باشد. ~~و در طبیعت آن قبضی تمام است. و طبع او گرم خشک است در درجهآ دوم. ~~و سیلان خون را از بیشتر اعضا باز دارد، و بر سوختهها طلاکنند نافع بود، و بخر5 را ~~نافع است چون با نمک بیامیزند. PageV01P277 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0236.png) ~~زاج حجری معروف است و چند نوع است. و جملهآ انواع آن را طبیعت به یکدیگر ~~نزدیک است. لون آن سپید است و صرخ و زرد و سبز. ~~یک نوع را «قلقنطار» خوانند، و یک نوع دیگر را «قلقندیس» گویند، و نوع دیگر را ~~«قلقند» خوانند، و آن سبز است. قلقنطار زرد بود، و قلقندیس سپید بود. و آن دو نوع را ~~در داروهای چشم به کار دارند و در مرهمها از جهت جراحتها سازند. ~~و نوعی که از مصر آرند. آن را «زاج مصری» گویند، و آن قوی تر است از قبروصی1. ~~و نوعی دیگر است که آن را «سوری» خوانند و آن سرخ2 است. ~~و ms214 نوع دیگر [136 ق] است که آن را «قبروصی»3 خوانند، و در بیماریهاای] چشم ~~زاج قبروصی4 بهتر است، و ناسوخته قوی تر از سوخته. ~~و زاگ در صناعت صباغان مستعمل باشد. رنگ صرخ را صرخ تر کند و سپید را سیاه ~~کند. ~~و اگر با مازو بیامیزند سیاهی باشد به غایت خوب که بدان چیزها نویسند و آن را ~~«مداد»5 گویند. ~~و جمله زاگها در آب بگدازد مگر زاگ سوری که آن با سنگ آمیخته بود نگدازد. ~~و اگر زاگ سوده را بر جراحتی پراکنند که از وی خون بسیار میرود خون را باز دارد و ~~دوام رفتن خون حیض را باز دارد. ~~و اگرکسی را خون از بینی می آید زاج بر پیشانی او طلاکنند خون باستد. ~~و اگر زاج را با عاقرقرحا و رندهآ چوب صنوبر در خانه دود کنتد هرکیک و پشه که در PageV01P278 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0233.png) ~~آن باشد بمیرد. ~~و اگر سوراخ بینی شخصی به قلقندیس1 طلاکنند خواب آن کس برود و خوابش نیاید ~~تا آن گاه که آن را به آب گرم بشوید و پاک کند و به روغن [1360 ق] زیت چرب کند. ~~و بهترین زاگ آن است که روشن و براق بود و زود ریزان شود. ~~طبیعت اوگرم خشک است به درجهآ سهام. ~~و در او سمیتی2 هست. شش را خشک کند و باشد که هلاک کند. ~~و مزاج او گرم خشک است و درو قبضی تمام است. ~~ولطیف ترین انواع زاج قلقطار3ست، و غلیظ ترین صورت است. ~~و بهترین قلقنطار آن است که زود ریزان شود. ~~و در قلقنطار قبضی معتدل است. سیلان خون را از بینی باز دارد و عرق النسا را نافع ~~بود. شش را زیان دارد. ~~و هر جراحت را که زاج در آن استعمال کنند حوالی آن را سیاه گرداند و اعصاب را ~~زیان دارد و اعضاء مسترخی را نافع بود. ~~و در آبهایی که زاج بوده باشد اگر ms215 بدان سر و تن بشویند و ادمان کنند4 تب آرد. ~~نوشادر چند نوع است، و آن حجر معدنی است. و معادن آن در زمین [ما]5 وراء النهر ~~و چند جای دیگر هست. [1379 ق] ~~و بهترین نوشادر آن است که مانند بلور باشد و بیشتر لون آن سپید است مانند نمک ~~ریزه. PageV01P279 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0238.png) ~~و معادن آن را میکنند مثل گورها و یک روز رها میکنند. از بخار آن زمین بر حوالی ~~آن حفر1 نوشادر متصاعد شده باشد و منعقد گشته مثل دانههای نباتها. ~~و چنین میگویند که موضع آن حیوان که او را سمندر میخوانند در آن معادن ~~نوشادرست، و آن حیوانی است مثل موشی بزرگتر و پوست او را آتش نسوزد و ملوک را ~~از آن دستارخوان سازند و آن معروف و مشهورست. ~~و اندرون معادن به غایت گرم باشد، چنان که اگر تخم مرغ را بر زمین آن نهند پخته ~~شود. # و خاصیت او آن است که اجساد سپید را سیاه گرداند و اگر آن را با زنگار بیامیزند و بر ~~کنند و بر روی نقره به کار برند همچنان باشد که سیم سوخته. # و اگر به آب نوشادر بر روی چیزها که آن را الحام [1375 ق]2 قلعی خواهند کرد طلی ~~کنند الحام بهتر آید ونکوتر قبول کند علی الخصوص آهن. # و اگر آهن را یا مس یا برنج را خواهند که زراندود کنند بعد از پاک کردن آن جسم از ~~زنگار و وسخ و غیر، آن را به آب نوشادر طلاکنند زر بهتر قبول کند و زراندود آن سرختر ~~و نیکوتر آید. ~~و نوشادر در آب بگدازد و حل شود همچون نمک و در صناعت اکسیر به کار شود. و ~~بسیار عملها در آن صناعت بدان باز بسته است. ~~و اگر نوشادر را با قلعی بیامیزند بعد از آن که هر دو را به غایت بسوده باشند و به ~~روغن حل کرده و بر عضوی ms216 که آن را به حنا خضاب کرده باشند طلا کنند آن عضو را ~~سیاه گرداند. ~~و مزاج نوشادر گرم و خشک است. و درو قبضی است. و درو خاصیتی هست که ~~چیزها را از عمق جذب کند. ~~و نوشادر را الوان بسیارست. بعضی از آن [1542 ت] خاک رنگ بوده، و بعضی سفید PageV01P280 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0235.png) ~~و برو نقطههای سیاه بود، و بعضی از آن سفید صافی مثل بلور و بهترین انواع نوشادر این ~~نوع است. ~~و معادن او در شهر کوخا است از طرف مشرق کاشغر به بیست منزلی. # طلق دو نوع است: یکی از آن در معادن سنگ گچ بود و آتش آن را کلس گرداند، و آن ~~نوع در حدود خراسان بسیارست. ~~و نوعی دیگر است که آن را «طلق بغدادی» خوانند و آتش صورت آن را کلس نتواند ~~کرد. ~~و هر دو انواع شفاف به غایت است ولونش سفید. # و آن را در صناعت اکسیر به کار دارند و حل کنند و در دست مالند. و آتش دست را ~~نمی سوزد و این سخنی است که آن را حقیقتی نیست. بدان سبب که اگر آن را حل کنند ~~حرارت آتش را باز ندارد، هر چند جرم وی را آتش نیست نکند و صورت او را متغیر ~~نتواند کرد1، ولکن این معنی دلیل نکند بر آن که چون آن را حل کنند [و در دست مالند ~~یا]2 جسمی را بدان طلاکنند آن جسم را آتش افساد نتواند [کرد]2. ~~و اگر طلق [را]2 در آتش میتابند به کرات و در آب نوشادر میزنند تا طبقه طبقه از ~~روی یکدیگر می خیزد مثل پوست پیاز، بل که تنکتر و لطیفتر ماننده [سایی]2 به غایت ~~نرم شده پس از حجر رخام مانند دانههای4 مروارید سازند و آن را سوراخ کنند. پس به ~~غرای چینی5 یا غرای دیگر آن طلق مدبر را در روی آن دانههای6 مروارید پوشند و گوش PageV01P281 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0240.png) ms217 ~~دارند تا به غایت هموار بود پس [به]2 روغن مصطکی مدبر آن را چرب میکنند و به ~~آفتاب مینهند تا مثل روغن سندروس بر وی خشک میشود و مانند مروارید به غایت ~~خوب باشد. چنان که اگر صاحب صنعت ماهر و چابک دست باشد آن مروارید چنان ~~آید که مردم گمان برند که آن مروارید است نه مصنوع [1389 ق] و این نوع مجرب است. ~~و اگر طلق را محلوب7کنند و قدری زعفران و صمغ عربی بر آن افگنند و بدان چیزها ~~نویسند، چون خشک شود مانند زر باشد. و اگر بیزعفران نویسند مانتد نقره بود. ~~و طریق حلب کردن طلق آن باشد که طلق را پاره کنند و [بر]8 پارهای کرباس زندنیجی ~~کنند ویخ را پارههای خرد کنند با سنگ ریزهها[ی] خرد و با آن طلق در آن زندنیجی پاره ~~کنند و به دست مالند و همچنین مکرر میکردهاند تا آن وقت که آن طلق ریزه شود و چون ~~شیری از آن کرباس بیرون میآید. # و آن آب را در غضاره9آ صافی میکنند تا جملهآ طلق بدین تدبیر محلوب شود. پس آن ~~آب را بگذارند تا بنشیند و زیادتی آن میریزند تا جمله را آب برسد. بعد از آن صمغ ~~صافی کرده را به آن یارکنند و آنچه خواهند مینویسند. # و گفتهاند که طلق را «جبسین»10 گویند، و او زهری است. ~~و طبیعت او سرد خشک است و سیلان [138 ق] خون را باز دارد و حرارت11 را ~~سود دارد و قابض است. # و طلق را به دق12 به هیچ وجه خرد نتواند کرد. ~~و در ادویهآ صنعت اکسیر طلق مستعمل است. PageV01P282 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0237.png) ~~هفتگونه سنگ آورده است که آن را هفت رنگ باشد. هر یکی را از آن علامتی ~~خاص است که دلیل باشد بر معرفت آن سنگ. و هر یک را از آن خواصی است. هر چند ~~درین روزگاران سنگها مجهول است. ~~چون علامات آن یاد کرده ms218 شود، چون آن علامت در سنگی موجود بود حکم آن ~~خاصیت، یمکن که از آن حاصل شود. ~~اول: سنگی است سپید که چون آن را بسایند محک برادهآ آن زرد باشد. هر که آن ~~سنگ را با خویشتن دارد حفوظ گردد، چنان که هیچ چیز فراموش نکند و قوت حفظ را ~~مدی تمام کند. ~~و اگر محک آن سبز باشد به هر صناعت که قصد کند، آن را تمام کند. ~~و اگر به رنگ نیل باشد، از اهل قبیله1 هیچکس [1396 ق] بر وی عاصی نشود و ~~محبوب مردمان گردد و به صحبت او شاد شوند. ~~و اگر آسمان گون بود هرگز وی را جراحت نرسد. ~~و اگر به رنگ کراث باشد بر هر درخت که بیاویزند باران بسیار آید. ~~و اگر سیاه باشد زهری باشد قاتل به نسبت به جملهآ جانوران. PageV01P283 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0242.png) ~~نیک نسبت به همه زهرها. ~~و اگر زعفران رنگ باشد هر که آن را با خود دارد از پیاده رفتن مانده نشود. ~~و اگر نیلگون باشد از هیچ چیز نترسد و پیوسته ایمن باشد. ~~و اگر صرخ باشد هر چه بشنود یاد گیرد و هرگز فراموش نکند و هر چه خواهد ~~بیاموزد. ~~و اگر سبز باشد هیچ جانور گزنده او را نگزد. # * ~~سهام: نوع سنگی است زرد، اگر بسایند و محک آن سپید بود صاحب آن هر چه ~~بخواهد از اشراف و بزرگان [139 ق] بییابند1. ~~واگر سیاه باشد بر بسیار حالها واقف شود که پیش از آن ندانسته باشد2 و حوایج او از ~~همه کس برآید. ~~و اگر به رنگ نیل باشد در میان مردمان محبوب باشد و گرامی بود. ~~و اگر سبز باشد پیش سلاطین بزرگ گردد و هرکار که او را باشد و پیش آید گذارده ~~شود. ~~و اگر زرد باشد از مردمان هر چه بخواهد بیابد. ~~چهارم: نوع سنگی است صرخ، اگر بسایند محک آن سپید بود و هر چه آن کند ms219 و ~~گوید مردمان را پسندیده و نیکو آید. ~~و اگر سیاه باشد هر چه آرزوی او باشد [و]3 او را شایستگی آن باشد بیابد، و هر که با ~~او در حق و باطل خصومت کند مقهور شود. ~~و اگر زرد باشد زنان او را دوست دارند و برو عاشق شوند. PageV01P284 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0239.png) ~~و اگر نیلگون1 بود به هیچ کس حاجت خویش برندارد، الاکه به نجح مقرون باشد. ~~و اگر آسمانگون باشد از هیچ حال دلتنگ نشود و جادوی بر وی کارگر نیاید و از شر ~~سلاطین ایمن باشد. [1403 ق] ~~و اگر سبز باشد به هر حرب که روی آرد مجروح نگردد، و اگر زخمی بدو رسد کارگر ~~نیاید. ~~پنجم: نوع سنگی است آسمانگون. اگر آن را بسایند محک آن سپید باشد صاحب آن ~~پیوسته دل تنگ باشد. ~~و اگر سیاه بود در چشم مردمان پسندیده و نیکو بود. ~~و اگر سبز باشد به هر چاهی چون که در اندازند آب آن نقصان گیرد، و تا با آن شخص ~~باشد نطفهآ او نقصان میگیرد. ~~واگر آسمان ابرناک بود آن سنگ را بر چوبی بندند و برابر آسمان بدارند ابرها متفرق ~~شود و منقطع گردد. و اگر باران یا تگرگ بارد باز ایستد. ~~و اگر صاحب آن به نزدیک سلطان خشمگین رود سلطان را آن خشم ساکن شود و با ~~او نیکویی کند. ~~و اگر به رنگ نیل باشد از آن آب کسی در چشم کشد به نام هر که خواهد و بگوید که ~~میخواهم که فلان فرمانبردار من گردد و تابع من شود همچنان شود، و از وی به همه ~~مراد برسد. ~~ششم: سنگی است نیلگون. اگر بسایند و محک آن سپید بود و به نام کسی به چشم در ~~کشند [1405 ق] آن کس فرمان بردار شود. PageV01P285 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0244.png) ~~و اگر سیاه بود پیش مردمان گرامی بود. ~~و اگر زرد باشد بر حالها و کارها[ی] مردمان واقف باشد. ~~و ms220 اگر صرخ باشد به هرکاری که روی نهند به خیر باز گردد. ~~و اگر آسمانگون باشد در وی هیچ خیر نباشد و آن سنگ را با خویشتن نباید داشت. ~~هفتم: نوع سنگی است سبز. اگر آن را بسایند و محک آن سپید باشد هر درخت و ~~تخم که آن کس بکارد نیکو بر1 آید و ببالد و بارور شود، و لکن باید که آن سنگ را بر نی ~~بندد و در میان کشتزار یا درختستان فرو برد. ~~و اگر سیاه باشد چندان مال صاحب آن جمع کند که حساب نباشد. ~~و اگر زرد باشد هر بیماری را که او علاج کند شفا یابد. ~~و اگر سبز باشد در میان مردمان چنان بزرگ شود که چون ایشان را کاری افتد او را ~~حاکم سازند و به حکم او راضی باشند. ~~و اگر آسمانگون باشد هیچ دشمن بدو ضرری نتواند رسانید و بر وی ظفر نیابد. ~~و بیرون این هفت نوع سنگ سنگی است هفت رنگ که پارسیان او را «گوهر شاه» ~~گویند. [1416 ق] هر که آن را با خویشتن دارد پیوسته با منافع و فواید بسیار بود. ~~با هر که صحبت جوید به او رغبت کنند. ~~و اگر با سلاطین اختلاط2 کند ازیشان به مراد برسد. ~~و اگرکسی خواهد که بر وی زخمی کند دستش بلرزد3 چنان که زخم نتواند کرد، و تا ~~آن سنگ با وی باشد درویش نگردد. PageV01P286 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0241.png) # و نوع دیگر خواصی است در سنگهاای] مجهول، چنان که اگر کسی را تب مزمن ~~باشد باید که سر سه آراه طلب کند و هفت روز از آنجا می گذرد. روز هشتم از آن راه پنج ~~پاره سنگ یا پنج پاره ریگ بردارد و به خانه برد و در زیر خاکستر کند و میگوید که ~~همچنان که آن سنگها را آفتاب نبیند این تب دیگر فلان نبیند، و نام خداوند تب میبرد. ~~تب از آن شخص زایل شود ms221 به فرمان خدای. # و اگر پارهای از آسیا سنگ زبرین بر زن حامله بندند از سقوط جنین به ناوقت ایمن ~~باشد. # و اگر سنگی خرد بر زیر سر مرده آویزند بعد از آن باز گشایند چون کسی را تب ~~دیرینه بود [1415 ق] آن سنگ را بر وی بندند شفا یابد. # دیگر اگر سنگی از دنبال خر بیاویزند [به]3 موی دنبال او، تا آن سنگ از وی آویخته ~~بود بانگ نکند. # و دیگر سنگی است خرد سیاه رنگ مدورگونه. بر یک طرف او نتوی است، چنان که ~~شکل کوزهآ فقاع دارد. به روزگار ابرهه که خانهآ معظم کعبه خراب خواست کردن حق - ~~سبحانه و تعالی - نوعی از مرغان بفرستاد تا آن سنگها در منقار گرفته بیاوردند، چنان که ~~قرآن مجید بدان ناطق است در سوره «الم ترکیف فعل ربک باصحاب الفیل الم یجعل ~~کیدهم» و بر سر لشکر ابرهه میزدند، چنان که بر سر هر که آمدی بر وی بگذشتی و در ~~زمین در نشستی. # اگر کسی را تب لرز آید از آن سنگ در دهان گیرد به وقت تب گرفتن شفا یابد. # و این ضعیف آن سنگ دیده است و خاصیت آن مشاهده کرده. PageV01P287 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0246.png) ~~و تفاصیل آن در کتب خواص احجار که منقول است از متقدمان [1422 ق] ذکر احجار ~~بسیار کردهاند و هر یک را از آن شرحی و خاصیتی گفته. بعضی از آن درین روزگار ~~معروف و مشهور است و بعضی از آن مجهول، و بیشتر اهل این زمان آن را ندیدهاند. ~~و از آنچه از آن معروف و مشهور بود آورده شد، و بعضی از آن جمله که مجهول باشد ~~به طریق نقل2 ذکری از آن کرده شد. ~~از احجار بعضی آن است که حق - سبحانه و تعالی - بیافریدست تا مردمان در آن ~~تصرفاتی میکنند که آن ضرورت معیشت ایشان است و بی آن صورت نبندد که امور ~~معیشت به نظام بود، چون زر ms222 و نقره که از آن نقود ساختهاند به حسب عادت هر دیاری3 ~~و قومی به آن خرید و فروخت میکنند. ~~[و بعضی آن است که زروزیور و زینت، پادشاهان و اشراف از آن سازند چون یاقوت ~~و مروارید ولعل وزمرد وفیروزه]4. ~~و بعضی آن است که سبب اصلاح غذاهای ایشان است چون املاح. ~~و بعضی آن است که سبب دفع امراض اعضاء انسان است چون توتیا و حجر ارمنی و ~~مرقشیثا و حجر اری5 که در او تفریحی است. ~~و بعضی آن است که از او به مشارکت مصادمت به آهن، پولاد، آتش حاصل می کند ~~که بدان انتفاعات نامتناهی میگیرند. [1420 ق] ~~و بعضی تفریق اجسام صلب میکنند چون سیماب. ~~و بعضی اجسام صلب را با غایت آتش سیال میگرداند چون بوره و قلی. PageV01P288 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0243.png) ~~و بعضی چون میان دو جسم از فلزات ازدواجی افتد به واسطهآ آتش احداث لونی ~~میکنند خارج هر دو جسم چون توتیا و مغنیسا و مس سوخته و اسرنج و سپیده. ~~و بعضی زینت1 ازو الوان خوب2 می سازند چون گل صرخ و زرد و زرنیخ و لاجورد و ~~زنگار و غیر آن. ~~و بعضی آن است که ازو اوانی و غیر آن میسازند چون زجاج و بلور و یشب و جزع و ~~عقیق وغیر آن. ~~و بعضی از آن آهن حاصل میکنند که درو چندان منافع و خواص بود. ~~و بعضی از آن انواع فلزات دیگر چون مس و قلعی و اسرب حاصل می آید، از آن ~~اوانی و ظروف میسازند که آدمی را بدان احتیاج باشد. ~~و بعضی در اعضای حیوانات متولد میشود و در هر یک منفعتی خاص پدید میآید ~~چون حجر التیس و حجر مهره و گاویشن و حجر[ی] که در مثانهآ [143 ق] آدمی تولد ~~می شود. ~~و بعضی آن است که ظاهر حیوان است چون سرطان بحری و ارنب بحری و سپید ~~مهره و کور3 و ناخن ms223 دیو و انواع احجار حیوان دریایی که آن را در خراسان «گوش ماهی» ~~خوانند. ~~و بعضی مثل نبات واشجار چون مرجان. ~~و بعضی از بلور و سنگهای جراحت و غیر آن. ~~و بعضی آن است که اول نباتی باشد، چون حرارت آتش به وی رسد منجمد و ~~متحجر شود چون قلی. ~~و بعضی زهری است کشنده چون الماس و ارنب بحری و جبس4 ~~و بعضی پازهری است جملهآ زهرها را چون حجر التیس و انواع پازهرها و زمرد. PageV01P289 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0248.png) ~~و بعضی احجاری [است] که مشتعل شود و چون شمع بسوزد بدان وقت که آتش به ~~وی رسد چون کاهربای و سندروس و حجر ارمنی و سبج. ~~و بعضی دفع امراض کند و افادت امراض کند. ~~و بعضی به سبب داشتن آن، زیادتی عظمت و هیبت شود در چشم خلایق. ~~و بعضی داشتن بر ضد آن باشد. ~~و بعضی در بنا و عمارت به کار دارند چون گچ و ساروج و غیر آن. [1430 ق] ~~حق - جل وعلا - جمله را بیافرید به قدرت قدیم - تعالی الله عما یقولون1 الظالمون ~~علوا کبیرا -تا جمله را بدانند و از آنچه فایده باید گرفت بگیرند، و آنچه آن را در ~~ضرورات بدن به کار باید داشت به کار دارند و از آنچه انتفاع باید گرفت بگیرند، و طلب ~~منافع بسیارست و فواید بی شمار، تبارک الله أحسن الخالقین و أحکم الحاکمین. ~~این مجموع، علائق اول فصول .2 بود. PageV01P290 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0245.png) PageV01P291 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0247.png) # چون شعاعات جرم آفتاب در تجاویف زمین تأثیر کند و حرارت آن استیلا گیرد بر ~~برودتی که در آن تجاویف باشد، در تجاویفی که در آن مائیتی باشد از آن بخاری حادث ~~شود، و در تجاویفی که در آن هوایی باشد از آن، و از ارضیتی که محیط آن هوا باشد ~~دخانی حاصل شود که ماده و اصل جملهآ فلزات بوند و از2 ترکیباتی که میان ایشان افتد و ~~استحالاتی [1445 ms224 ق] که برایشان طاری گردد فلزات مختلفه و معدنیات متعین3 حادث ~~گردد. # و نام فلز بر هفت جوهر میافتد که آن را بانفراده بگدازند گداخته گردد و متطرق4 ~~گردد، چون زر و نقره و مس و قلعی و آهن و اسرب و خارصینی. # و چون آن دود که یادکرده شد در تجاویف زمین حادث شود و منفذی نیابد که بیرون PageV01P293 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0252.png) ~~آید و مدتی در آن بماند و تحلیل نپذیرد و محبس گردد، چنان که برودتی خارج که ~~موجب فساد باشد به وی راه نیابد، و مادهآ حرارتی که اصل وی باشد از او منقطع نشود و ~~برین حال بماند تا زمان بسیار، جرم آن بخار را نضجی به سبب اتصال حرارت و انقطاع ~~برودت پدید آید. چون آن نضج تمام شود و اجزاء آن را متشابه گرداند اتفاق افتد که ~~برودتی خاص بدان پیوندد خشونتی1 و غلظتی حاصل شود و استحالاتی دیگر که کیفیت ~~آن در علم قدیم ازلی باشد که: «لا یعزب عن علمه من مثقال ذرة فی الارض ولا فی ~~السماء»2 وادراک آن در عقل عقلا صورت نبندد [1440 ق]3 که بر آن ماده طاری شود که ~~آن جوهر که حادث شود زیبق بود. # و اگر بخاری یا دخانی شود و هم آن حالات که یاد کرده شد بر آن طاری گردد آن ~~جوهر منجمد که حادث گردد [1612 ت] جوهر کبریت بود. # و این دو جوهر ماده و اصول فلزات هفتگانه است. # همچنان که عناصر اربعه اصول و مفردات جملهآ مرکبات عالم سفلیاند که به واسطهآ ~~امزجهآ مختلفه صور مرکبات علی اختلاف اصنافها حادث میگردد و تولد فلزات [از] ~~امتزاج4 بخار زیبقی و تأثیر5 هر یک در یک دیگر باشد، بتقدیر العزیز العلیم. # و گفتهاند کبریت پدر اجساد ابریز 6ست و زیبق مادر آن است. از بهر آن که حرارت ~~آتش اجساد را در گداختن آرد و روشن تر از آن گرداند. و چون چنین ms225 بود این دو اصل ~~یعنی کبریت و زیبق به تقدیم اولیتر باشد. پس آن را به تقدیم کرده آمد و پیش از آن که ~~در ذکر فلزات شروع کرده آید و انواع خواص و لوازم آن را بر شمرده شود شرح کبریت و ~~زیبق که اصول جملهآ فلزاتاند کرده آید، ان شاء الله. PageV01P294 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0249.png) # کبریت را در خراسان «گوگرد» خوانند و آن انواع است. بعضی از آن زرد و شفاف و ~~صافی، و بعضی سرخ، و بعضی سفید، و این جمله معدنی است [1615 ت] و معادن آن ~~بسیار جایها است. # و سرخ عزیزالوجودست، و آوردهاند که معادن گوگرد سرخ در کوهی است در فرضهآ ~~دریای مغرب و به جایی دیگر نیست و در شب چون روشنایی شمع روشنی میدهد در ~~آن موضع، چنان که هر چه در1 حوالی آن بود آن را بتوان دید. چون آن را بیارند بدین ~~موضع این خاصیت باطل شود. # و آنچه در افواه است که گوگرد سرخ کیمیاست سخنی بیاصل است. لکن گوگرد ~~سرخ به قوتتر و شریفتر و بهتر انواع گوگرد است. و آن را در صناعت اکسیر به کار ~~دارند بدان سبب که در افادت صبغ تأثیری کامل دارد، و مصروعان را تافع بود و چون ~~بدان عطسه آرند دردسر را سود دارد. # و آن نوع که زردست بیشتر اجسام فلزات را سیاه گرداند. و نقره را کلس به وی کنند، ~~و زرگران سیم سوخته بدان کنند، و کاشیگران زر و سیم را بدان سوزند و گوگرد را ~~بگدازند و سر چوبپارهها یا نیپارهها را بدان بیالایند و آتش بدان گیرند. و در نیسابور آن ~~را «کبریت» گویند. # و اگر آن را در زر شکن دار افگنند در آن وقت که به غایت [1629 ت] گداخته بود ~~شکن زر ببرد و طبع زر را نرم گرداند و افادت لون سرخی کند، و چون با آتش دارند به ~~غایت مشتعل شود. # و ms226 درو دهنیتی تمام است و گویی که روغنی است منجمد و متحجر شده، و معادن ~~گوگرد زرد در کوههای فرافره3 است. # و آن نوع گوگرد که سفید بود آن را «گوگرد فارسی» خوانند و «گوگرد خوردنی» PageV01P295 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0254.png) ~~گویند، و آن رابه روغن کنجد حل کنند و برگر و کش1 طلا کنند گر را پاک کند و نافع بود. ~~و این نوع بر انسان2 مخصوص نیست بل که جمله حیوانات را چون گر آید گوگرد به ~~روغن حل کتند و در آن حیوان بمالند دو سه کرت، علت گر را زایل کند. ~~و جامه را که خواهند که سفید کنند پاک بشویند و پیش از آن که خشک گردد گوگرد را ~~در زیر آن دود کنند، چون جامه دود گرفت سپید گردد. ~~و اگرگوگرد در زیر درخت ترنج دود کنند بر و بار آن درخت بریزد. ~~واگر زیر درخت گل سرخ دود کنند گل را سفید کند. ~~و اگر آن را به شراب کهن بسایند و موی سیه را بدان خضاب کنند سفید [1625ت] ~~گردد. ~~و چشمههایی که در آن آب گرم باشد و گرمی آن به سبب مجاورت معادن گوگرد بود، ~~و در آن آب بیشتر در آمدن خارش اندام را و تبهای کهن را که از مرهآ سودا باشد نافع بود. ~~و گوگرد اوجاع رحم را که از کثرت رطوبات باشد نافع بود. ~~و گوگرد را چون با بیشتر احجار ملاقاتی3 بود و آن رادر آتش برند به زودی آن را ~~سوزاند. ~~و طبیعت گوگرد گرم و خشک است به درجهآ چهارم و لطیف کننده است. ~~و چون آن را با سرکه طلاکنند یا بوره رطوبات4 مرض را نافع بود. ~~زیبق سیماب است و لفظ زیبق معروف است و سیماب ترجمهآ آن است به لفظ ~~پارسی. ~~و در عراق زیبق را «ژیوه» گویند و زاؤق5 نیز گویند. و سیم «نبهره» را که با زیبق طلا ~~کرده باشند «مزبق» ms227 گویند. PageV01P296 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0251.png) # و سیماب مانند نقره است گداخته، و آن جوهر معدنی است و معادن آن بسیار جایها ~~است و بیشتر در حدود ماوراء النهر است و در شهرهای روم [و فرنگ]1 نیز معادن ~~بسیارست. # و جماعتی گفتهاند که تولد آن از چشمهها است، چنان که آب از چشمه بیرون میآید ~~سیماب از آن چشمهها بیرون می آید، و آن نوع در زمین عرب است. # و جماعتی میگویند که در معادن آن چاهها میکنند دیگر روز سیماب به طریق ترشح ~~از مسام سنگها بیرون تراویده باشد و در آن چاهها ایستاده، آن را حاصل میکنند. ~~و جماعتی میگویند که سنگ را که جوهر سیماب است آن را خرد میکنند و به قرع و ~~انبیق [1452 ق] سیماب را از آن حاصل میکنند. ~~و جماعتی میگویند که از معادن آن سنگ بیرون میکنند و به آتش سیماب را از او ~~جذب میکنند، همچنان که آهن و مس و غیر آن را. # و گمان آن است که این جمله راست است، الا در هر موضعی و بلادی به طریق دیگر ~~آن را حاصل میکنند. آنجا که کم باشد مادهآ آن کمتر باشد، و آنجا که مادهآ آن بیشتر بود ~~چون چشمه بود، به طریق ترشح بیرون میآید چون سببی باشد به حکم ثقل و حرکت ~~طبیعی آن، و آنچه از آن کمتر باشد به طریق گرم کردن سنگها که تولد آن در تجاویف آن ~~باشد. # و سیماب در جملهآ فلزات تأثیر کند، و طبیعت سیماب سردتر است در درجهآ دوم و ~~مصعد آن قابض است. # و سیماب را تجار که به شهرها برند، از پوست پیراسته انبانها کرده باشند، در آنجا ~~کنند، و در هر پوست که کنند از آنجا بیرون ترابد. # و چون خواهند که نقره یا مس یا برنج را زراندود کنند آن چیز را از وسخ پاک [کنند]1 ~~و به ریگ مکی بمالند، پس آن را به سیماب ms228 طلاکنند، (1455 ق] پس آن چیز را به روی PageV01P297 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0256.png) ~~آتش نهند و قدری آب زمه1 به آن سیماب بیامیزند و آن سیماب را بر روی آن چیز طلا ~~میکنتد و به آتش سیماب زیادتی را از آن باز میستانند. همچنین چند کرت تا به غایت ~~رنگین شود. پس آن را به پای بمالند و به ریگ مکی بشویند و بمالند مثل زر طلا شود. ~~و اگر سیماب نباشد هرگز زراندود نتوان کرد، و آن خاصیت به سیماب مخصوص ~~است و هیچ جوهر را این فایده نیست. ~~و دود سیماب مضر است جملهآ حواس را، و مبطل است علی الخصوص حاسهآ سمع ~~و بصر را. ~~و گفته [ند] سیماب مصعد زهری است کشنده و پازهر آن سداب2 است، و قی کردن ~~آن کس را نافع بود. ~~و سیماب را دو نوع عقد کنند: یک نوع را «زنجفر»3 خوانند و آن لونی باشد به غایت ~~صرخ و طراوت، و بر نقاشیها4 [ی] کاغذ و دیوار و غیر آن به کار دارند و آن به مزاوجه5آ ~~کبریت باشد که در آتش برند کبریت آن را عقد کند و افادت صرخی کند، چنان که در ~~اسرب محرق که آن را «اسرنج» خوانند. # و در قدیم هر دو نوع را «شنگرف» گفتهاند. آنچه [1463 ق] از سیماب کردهاند آن را ~~«شنگرف رومی» گفتهاند از بهر آن که در قدیم آن را از روم آوردهاند. و در خراسان عمل ~~اسرنج پیش ندانستهاند در قدیم. # و نوع دیگرست که عقد کنند و آن نوع در صناعت اکسیر مستعمل باشد. # و سیماب جملهآ اجسام [را]6که از قبیل فلزات بود سپید گرداند چون بدان طلاکنند و ~~آن سپیدی باقی باشد تا نتافته7 باشند، و چون بتابند به لون اصل خویش شود. ~~و همچنین زر و نقره را درو حل کنند چنان که صورت آن باقی نماند چون آن را نیک ~~کرده باشند. ~~و چون آن را بر ms229 کرباس زندنیجی افگنند و نقره در میان کرباس مانده باشد مثل شمع PageV01P298 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0253.png) ~~نرم بود. چون آن را بر آتش نهند سیماب زیادتی بسوزد و زر و نقره بماند. # و هیچ جوهر را آن خاصیت نیست که سیماب را در ذات زر و نقره که به هیچ وجه ~~حس بصر آن را در نیابد از میان سنگ و خاک و غیر آن به طریقی که در صناعت ~~کاشی گری یاد کرده شد1 بیرون کنند و از هیچ جوهر را آن خاصیت نیست. # و زیبق از آتش گریزان است. بدان سبب [1465 ق] که سیال است چون آب، و چون ~~حرارت بدو رسد اجزاء آن متفرق گردد و چون بخار شود و چون بعد از آن مجتمع شود ~~به صفت اول شود، همچون بخار که چون حرارت آتش از وی زایل شود پس به عرق ~~مجتمع شود. # و زر را شکن دار کند هم به جرم و هم به رایحه2 و رایحه3آ آن به غایت مضر است و ~~اصحاب [تجربه]4 رایحهآ آن را به تدبیر زایل کردهاند. # و در صناعت آهن، به دشواری عوض کند مگر که آهن را طلاکنند به یکی از ~~ادویهها. # و در صناعت اکسیر سیماب اصل بزرگ است، و کوهکاران بیشتر زر را به سیماب ~~حاصل میکنند. # و آوردهاند که اگر کسی را علت «ایلاوس» باشد و آن نوعی است از قولنج که رودهها ~~بر هم تافته شود اگر سیماب بدان کس دهند تا بخورد شفا یابد و رودهها5 را مستقیم کند ~~و در معده و امعاء هضم نشود و به زیر بیرون آید.6 # و سیماب کشته شپش و حشرات دیگر که در اندام آدمی و حیوانات متولد شود آن را ~~بکشد و نیست کند. # و اگر خاک سیماب با طعامی بیامیزند چون موش آن را بخورد در حال بمیرد. PageV01P299 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0258.png) ~~آتش نهند و قدری آب زمه1 به آن سیماب بیامیزند و آن سیماب را ms230 بر روی آن چیز طلا ~~میکنند و به آتش سیماب زیادتی را از آن باز میستانند. همچنین چند کرت تا به غایت ~~رنگین شود. پس آن را به پای بمالند و به ریگ مکی بشویند و بمالند مثل زر طلا شود. # و اگر سیماب نباشد هرگز زراندود نتوان کرد، و آن خاصیت به سیماب مخصوص ~~است وهیچ جوهر را این فایده نیست. ~~و دود سیماب مضراست جملهآ حواس را، و مبطل است علی الخصوص حاسهآ سمع ~~وبصر را. ~~و گفته [اند] سیماب مصعد زهری است کشنده و پازهر آن سداب2 است، و قی کردن ~~آن کس را نافع بود. # و سیماب را دو نوع عقد کنند: یک نوع را «زنجفر»3 خوانند و آن لونی باشد به غایت ~~صرخ و طراوت، و بر نقاشیها4[ی] کاغذ و دیوار و غیر آن به کار دارند و آن به مزاوجه5آ ~~کبریت باشد که در آتش برند کبریت آن را عقد کند و افادت صرخی کند، چنان که در ~~اسرب محرق که آن را «اسرنج» خوانند. ~~و در قدیم هر دو نوع را «شنگرف» گفتهاند. آنچه [1463 ق] از سیماب کردهاند آن را ~~«شنگرف رومی» گفتهاند از بهر آن که در قدیم آن را از روم آوردهاند. و در خراسان عمل ~~اسرنج پیش ندانستهاند در قدیم. ~~و نوع دیگرست که عقد کنند و آن نوع در صناعت اکسیر مستعمل باشد. ~~و سیماب جملهآ اجسام [را]6که از قبیل فلزات بود سپید گرداند چون بدان طلاکنند و ~~آن سپیدی باقی باشد تا نتافته 7 باشند، و چون بتابند به لون اصل خویش شود. ~~و همچنین زر و نقره را درو حل کنند چنان که صورت آن باقی نماند چون آن را نیک ~~کرده باشند. ~~و چون آن را بر کرباس زندنیجی افگنند و نقره در میان کرباس مانده باشد مثل شمع PageV01P300 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0255.png) ~~نرم بود. چون آن را بر آتش نهند سیماب زیادتی بسوزد و زر و ms231 نقره بماند. # و هیچ جوهر را آن خاصیت نیست که سیماب را در ذات زر و نقره که به هیچ وجه ~~حس بصر آن را در نیابد از میان سنگ و خاک و غیر آن به طریقی که در صناعت ~~کاشی گری یاد کرده شد1 بیرون کنند و از هیچ جوهر را آن خاصیت نیست. # و زیبق از آتش گریزان است. بدان سبب [1460 ق] که سیال است چون آب، و چون ~~حرارت بدو رسد اجزاء آن متفرق گردد و چون بخار شود و چون بعد از آن مجتمع شود ~~به صفت اول شود، همچون بخار که چون حرارت آتش از وی زایل شود پس به عرق ~~مجتمع شود. # و زر را شکن دار کند هم به جرم و هم به رایحه2 و رایحه3آ آن به غایت مضر است و ~~اصحاب [تجربه]4 رایحهآ آن را به تدبیر زایل کردهاند. # و در صناعت آهن، به دشواری عوض کند مگر که آهن را طلاکنند به یکی از ~~ادویهها. # و در صناعت اکسیر سیماب اصل بزرگ است، و کوهکاران بیشتر زر را به سیماب ~~حاصل میکنند. # و آوردهاند که اگر کسی را علت «ایلاوس» باشد و آن نوعی است از قولنج که رودهها ~~بر هم تافته شود اگر سیماب بدان کس دهند تا بخورد شفا یابد و رودهها5 را مستقیم کند ~~و در معده و امعاء هضم نشود و به زیر بیرون آید.6 # و سیماب کشته شپش و حشرات دیگر که در اندام آدمی و حیوانات متولد شود آن را ~~بکشد و نیست کند. # و اگر خاک سیماب با طعامی بیامیزند چون موش آن را بخورد در حال بمیرد. PageV01P301 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0260.png) ~~دود سیماب [1473 ق] اگر بیشتر به کسی رسد احداث بیماریها[ی] مضر کند چون ~~افلاج و رعشه و شبکوری و زرد[ی]1 لون2. ~~و از دود سیماب بیشتر حیوانات بگریزند، علی الخصوص هوام. ~~و بعضی اگفتهاند]1 معادن سیماب در موضعی است که آن ms232 را رشتان3 خوانند از ~~حدود فرغانه. # و آن ماده که بی غبار4 باشد ازین دو جوهر که یاد کرده شد چون کبریت و سیماب، ~~چون در آن اعتدالی کامل باشد و مادهآ آن را صفائی بود و رقتی باشد و نضجی تمام یابد ~~بعد از استحالاتی [خاص]1 که کیفیت آن در علم بشری نیست، بر آن بگذرد جوهر زر از ~~آن حادث شود. # و چون آن جوهر [نضجی تمام یافته بود و استحالتی خاص پذیرفته جوهر]1 خارچینی ~~از آن حاصل شود. # و چون بر آن جوهر که یاد کرده شد دخانی غالب باشد اگر نضج یابد، و اگر نیابد از آن ~~هیچ جوهر متولد نشود، و اگر بر آن بخار غالب باشد و نضجی کامل بیابد چون استحالتی ~~خاص پذیرد چنان که در جوهر زر یاد کرده شد جوهر نقره از آن متولد شود. # و چون آن نضج کامل نباشد و استحالتی [1475 ق] خاص پذیرد جوهر قلعی حاصل ~~شود، آنچه با عیار5 بود. ~~و اگر در آن اعتدالی بود و نضج یابد یا نیابد از آن هیچ جوهر معدنی متولد نشود. و ~~هرگاه که دخان غالب باشد و نضجی یافته بود از آن نیز هیچ جوهر حاصل نیاید، و اگر ~~نضج نیافته باشد و استحالتی خاص پذیرد جوهر نحاس از آن متولد شود. ~~و اگر بخار غالب باشد و نضجی پذیرفته یا کدورتی چون استحالتی خاص یابد جوهر PageV01P302 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0257.png) ~~آهن از آن حاصل شود. # و چون کمالی نیافته باشد در نضج، چون استحالتی خاص که کیفیت جملهآ آن ~~استحالات معلوم آدمی نتواند بود جوهر اسرب از آن حادث شود، بقدرة الله تعالی و ~~تقدس. # و همچنان که اشرف جواهر یاقوت صرخ است اشرف فلزات زر است، و ابتدا به ~~اشرف کردن اولیتر. پس درین معادن ابتدا به اوصاف و عوارض و لوازم و آنچه مناسب ~~او باشد کرده شود، و الله الموفق. ~~صفت تکون1 زر در معادن [1482ق] ms233 # هرگاه که شعاعات آفتاب در بعضی از زمین تأیر کند به سبب اثر حرارت آن در ~~تجاویف زمین دخانی و بخاری متولد شود - چنان که پیش2 ازین یاد کرده شد - و میان ~~ایشان ازدواجی و ترکیبی افتد به اسبابی معین و اجزاء آن متشابه گردد پیش از استحالت ~~ایشان. آن جوهر که حاصل شد یا با عیار3 باشد یا معری از عیاری. آنچه بی عیار بود و ~~معتبر آن بود و نضجی کامل یابد و آن ماده در غایت رقت و صفا باشد. قدرت لایزالی آن ~~ماده را صورت زری اعطا کند و حدوث جوهر زر بدین وجه باشد. # و علت آن که زرها در معادن بعضی خالص باشد و بعضی نبود آن است که با مادهآ ~~آنچه زر خالص است هیچ مادهآ جوهر دیگر در اصل فطرت آمیخته نبوده باشد. لاجرم ~~آنچه حاصل بود زر خالص باشد. # و آن مادهآ زر که در اصل فطرت مادهآ جوهری دیگر چون مادهآ جوهر نقره یا مادهآ PageV01P303 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0262.png) ~~جوهر نحاس یا غیر آن به آن آمیخته باشد به حکم مجاورت و مخالطت آن زر خالص ~~نباشد. ~~و قلت وکثرت، به علت آمیزش آن مادهآ غریب باشد در اصل فطرت و اختلاف ~~[1495 ق] عیار1 زرها که نه معمول باشد، بدین سبب بود و آنچه معمول باشد ظاهر ~~است و بین.2 ~~زر جوهری است معروف و مشهور و طبیعت آن گرم و تر است، و بعضی از متقدمان ~~گفتهاند که معتدل است و لطیف و بیشتر خواص و منافع آن ظاهر[تر]3 از آن است که آن ~~را به شرحی و بسطی حاجت افتد، و بعضی از آنچه پوشیدست یاد کرده شود، ان شاء ~~الله تعالی. # صورت جوهر زر به هیچ چیز از کیفیات عناصر اربعه فساد نپذیرد، و قوت هیچ ~~عنصر صورت آن را باطل نتواند کرد، و بیشتر از فلزات چون جوهر آن با جوهر چیزی ~~دیگر [که]1 مخالف آن باشد ms234 بیامیزد نوعی فساد قبول کند. # و هر جوهر که از جملهآ فلزات با زر بیامیزد هر چند حالیا لون آن بگردد و تغیری در ~~آن حادث شود، لکن چون آن را به تنور خلاص برند به حالت اول باز شود. یعنی آنچه با ~~وی آمیخته بود آتش آن را از وی جداکند و زر خالص بماند. و نقره را همین خاصیت ~~است. و دیگر هیچ نوع را از فلزات آن خاصیت نیست که جوهر مخالف را به تدریج از ~~وی جداکنند و او بر حال طبیعی [1499 ق] خویش بماند. ~~و اگرزر خالص را مدتهای بی حد در زیر زمین نهند هیچ چیز از وی کم نشود، و البته ~~لون آن متغیر نشود، و جملهآ فلزات را اگر روزی چند در زیر خاک کنند لون آن متغیر ~~گردد. و اگر بیشتر بماند صورت آن خاک گردد. PageV01P304 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0259.png) # و اگر زر را مصول کنند و حل کنند و آن را در مفرحات به کار دارند مره1آ سودا را دفع ~~کند، ودل [را]2 قوت دهد، و روح حیوانی را مدد کند. # و اگر زر خالص با خویشتن دارند به خاصیت تفریح کند، خاصه در دهان داشتن. # و اگر عضوی را به داغ کردن حاجت بود آن عضو را به میلی از زر داغ کنند نفعی تمام ~~کند و جراحتی که به سبب داغ کردن پدید آمده باشد زودتر صلاح3 پذیرد. # و اگر میلی سازند از زر، بدان سرمه و غیر آن در چشم کنند نفع زیادت کند4. # و اگر زری که از خلاص بیرون آید و تمام غش که با وی آمیخته باشد نرفته بود در ~~وقت گداختن بعضی ازین نوع زر، چون آن را در سبیکه ریزند روی آن را جرمی ارضی ~~پیدا شود مثل صفیحە5آ [1490 ق) تنک لون. # آن، گاه باشد که به رنگ طاوس بود، و گاه بود که زنگاری با طراوت باشد، و گاه بود ~~که ms235 خاکناک، و گاه باشد که سیاهی باشد که به صرخی زند. # و چون آن را حاصل کنند بعد از اندک مایه روزگار، لون آن زنگاری شود یا به سبزی ~~آن را میلی پدید آید و آن جوهر را «قلیمیا[ی]زر» گویند. و آن از جملهآ ادویهها شریفتر ~~و عزیز الوجودترست و خاصیتی بزرگ دارد در داروهای چشم، و هیچ دارو قایم مقام او ~~نیست و عزیزالوجود باشد هر چه تمامتر. چنان که به سالها که زرگدازند یک کرت یا ~~بیشتر از این نوع اندکی بیش نیفتد. ~~و زر مصول صاحب داءالثعلب را نافع بود. # و زر را چون به غایت تنک6 کنند چنان که رسم زرکوبان باشد و بعد از آن آن را بر ~~صلایه مصول کنند و آب زیادتی را از وی باز استانند و خشک کنند، پس صمغ عربی7 ~~صافی کرده به آن بیامیزند و با آن هر چه خواهند مینویسند و چون خشک شود آن را به ~~مهرهآ جزع مهره زنند براق و صافی شود و به غایت خوب آید. ~~و از آن8 انواع زینتها و زیورها[ی] فاخر [1502 ق] سازند چنان که مشهور است و از PageV01P305 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0264.png) ~~غایت شهرت به شرح محتاج نیست. ~~و زر خالص آن است که چندان که آن را با خلاص برند بیش حق آتشی1 از وی نقصان ~~نکند. و آن را در خراسان «زر طلا» خوانند و در ماوراءالنهر «ده دهی» گویند. ~~و گمان بیشتر مردمان چنین باشد که «زر طلا» آن است که اگر آن را به آتش خلاص ~~برند به کرات، از وی البته هیچ چیز نقصان نکند و آن گمان فاسد است. و اصحاب ~~تجارب را معلوم باشد که چندان که «زر طلا» را در آتش خلاص میبرند اندک مایه ~~چندان که حق آتش باشد نقصان میکند، و این معنی به تجربه یقین شدست و معلوم ~~گشته. # و بعد از آن که در زر منفعت بسیارست و خواص ms236 ظاهر، حق جل و علاء آن را عزیز ~~گردانیدست و قاضی الحاجات خلق در امور معیشت دنیاوی ساخته تا در بیشتر اسبابی ~~که آدمی را درین دنیا بدان حاجت خواهد بود مقوم آن گردانیده، و بدین سبب او را ~~مزاجی اعطا کرده که زود فساد را به صورت او راه نباشد چون خالص بود، سبحانه [ما ~~اعظم شأنه واعلی برهانه]2. # هر قومی به حسب عادت خویش از آن نقدی ساختهاند، بعضی به جنس. چنان که ~~در ترکستان که زر ساو را مضروب نکردهاند [1500 ق]3 و آن را به جنس همچنان که حق ~~تعالی آفریده در معاملات بده و بستان میکنند. # و بعضی، ازآن مضروب کردهاند به اشکال مختلف چون زرهای هندوستان - تنکه. # و بعضی از آن خالص رها کردهاند و چیزی دیگر بدان نیامیخته چون زرهای مغربی و ~~عبدالمؤمنی وغیر آن. ~~و بعضی اندک مایه نقره یا مس با وی آمیختهاند، پس مضروب کرده چون زر نشابور و ~~غیر آن. ~~و بعضی نقود اندک مایه زرکرده و باقی نقره و مس با آن آمیختهاند، پس مضروب PageV01P306 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0261.png) ~~کرده چون زرها که در اصفهان است رسید و باری1 و غیر آن، همچنان که مشهور است. # و معادن زر در بیشتر بلاد هست، الا آن که در بعضی از مواضع بیشترست [1693 ت] ~~و در بعضی کمتر. و در حدود خراسان در کوههای حلوس2 آن چند جای است چون کوه ~~بربح بد3 و گلستان و غیر آن، و آن زرها به غایت سرخ باشد. # و در حدود نشابور در روذ درباذ4 و در کوهها [ی] ازغندوان5 زرهای سفید و کم عیار ~~بود، و در حدود برسه3 و درسار6 و غیر آن، و آن زرها متوسط بود. # و معادن زر مختلف است. بعضی زر باشد که آمیخته بود با سنگ درایی7 نامحسوس. # و کوه کاران جوهر سنگ را بدانند و آن را حاصل میکنند و بشکنند و میکوبند به آلتها ~~که ms237 مناسب آن باشد و بعد از آن آس می کنند و به سیماب زر از آن حاصل میکنند چنان ~~که بعد از این شرح داده آید. # و مواضعی که در ترکستان است و آنجا آبها[ی] روان بزرگ میرود که بیعدت8 و ~~آلت آنجا نتوان رفت، پوستهای گوسفندان در سنگها[ی] بزرگ میبندند و بدان آب فرو ~~میگذارند. ذرات آن زر در پشمهای آن پوست میگیرد، آن را جدا میکنند و برین طریق ~~از آنجا زر بسیار حاصل میکنند. # و بعضی ریگها را که در میان آبها باشد آن را میشویند و زراز میان آن برون میکنند ~~چون [1695 ت] زرهای ساو که در بعضی از مواضع ترکستان و غیر آن چنان باشد که ~~معادن زر را در میان اودیه طلب میکنند و پارههای زر بزرگ مییابند از نیم دینار تا صد ~~دینار و زیادت. # و چنین حکایت میکنند که در زمین تنکت9 وادیی است زر بسیار از حد گذشته، و ~~موضعی است در آنجا یک پاره زر مثل اسپری و بیشتر زر مردمان آن است. PageV01P307 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0266.png) ~~و چون آن موضع پدید آمد پادشاه آن ولایت را خبر شد به نظارهآ آن رفت و تعجبها ~~کرد و گفت این پاره زر پادشاه زرها است، در آن تصرف نباید کردن و آن باقی خزانهآ ما ~~است. و فرمود تا آن موضع را دیوار استوار کردند1 و درها بر نهادند و حافظان و حارسان ~~نامزد کردند تا آن را نگاه دارند. ~~و معتمدی حکایت کرد که من آن وادی را دیدم و یک روز آن را مطالعه کردم و ~~خازنی که آن را بود چنین حکایت کرد که این وادی سه روزه راه است که بیشتر کوهها ~~زرست و تا این غایت همچنان باشد. از پادشاهان قرنا بعد قرن به یکدیگر میرسد. # و معتمدان بسیار حکایت [1703 ت] میکنند بر تواتر که در زمین مغرب بیابانی است ~~و در آن بیابان موضعی است ms238 که آن را نکرور2 خوانند که آنجا زر از زمین میروید همچنان ~~که نباتهای دیگر. و رفتن به حدود آن موضع به غایت متعذر است به سبب سبخه که آن را ~~«کریز»3 میخوانند بر راه است و رفتن بدان موضع دشوار. چون از آن سبخه گذر میکنند ~~ده روزه راه است که در میان آب میباید رفت و آن آبی نیست که به کشتی توان گذشت. ~~تا قعر آب یک گز آب بیش نیست. و بعد از آن بیابانی است که بیشتر اوقات باد سموم آید ~~وکم کسی بر آن گذر تواند کرد. و نزدیک آن اندک آبادانی است و البته آنجا نمک نیست. ~~و اگر به نادر کسی آنجا تواند رفت ستور بردن ممکن نیست. پیاده باید رفت. حیلتها ~~میسازند و نمک میبرند و همسنگ زر میگیرند و آن نوع را «عقیان» میگویند. # و زر ثقیل ترین فلزات است، یعنی که چون پارهای زر را حجمی معین به صورتی ~~معین بگیرند و از آن جملهآ فلزات دیگر هر کدام که خواهند هم در آن وزن [1700 ت] و ~~حجم بگیرند حجم زر بسیار کم از آن باشد، هر چند در وزن4 یکسان باشند. # و جملهآ فلزات برون آهن از زر و نقره گداخته و سیارت6 بیشتر قبول کند. PageV01P308 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0263.png) # و چون مس را بر زرگداخته گردانند سیاهی در طبیعت آن پیدا شود، و چون نقره را بر ~~زر باز گدازند1 درو سپیدی پیدا آید. # و چون گوگرد بر زرگداخته افگنند در آن وقت که به غایت گداخته شده باشد، و سر ~~بوته حالی استوار کنند زر را نرم و نیکو طبع گرداند و لونش زیادت کند. # و اگر مرقشیثا را بر زر گداخته نهند آن را شکن دار کند. # و اگر دهنج را بر زر شکن دار نهند شکن زر را ببرد. و همچنین روی سوخته شکن زر ~~را ببرد. # و زر نیشابوری را به آب ووسنده2 در ms239 آن افگنند روشن آید و گونهآ آن به گل سرخ ~~نیسابوری دهند. # انواع دیگر - گونهها باشد که زرگران آن را استعمال کنند و آن این است: # زنگار پنج درم سنگ، نوشادر پنج درم سنگ، گل بخاری3 بیست درم سنگ. جمله را ~~بکوبند و ببیزند و دو درم سنگ نمک خوش بر آن جمله افگنند. چون خواهند [1712 ~~ت] که زر مستعمل را گونه دهند تا سرخ شود قدری ازین اخلاط در آب کنند، چنان که ~~آب بسیار نباشد و بر زبر زر مستعمل طلاکنند و بر آتش فحم میدارند تا آنگونه بر روی ~~زر سوخته شود. پس آن را به آب بشویند آن زرگونه گرفته باشد، به غایت سرخ و نیکو ~~رنگ و براق. # نوعی دیگر گونهآ اول که زرگران به کار دارند آن را «بیش آب»4 گویند. ده درم سنگ ~~زنگار نقره و دو درم سنگ نمک خوش و نیم درم سنگ زرنیخ زرد، این جمله را بکوبند و ~~ببیزند و تر کنند و بر روی زرکنند و بتابند. # نوعی دیگر گونهای که آن را ازرگران]5 «تاسی» 6 گویند. ده درم سنگ کبریت زرد و ~~بیست درم سنگ نمک خوش و چهل درم سنگگل سفید، این جمله را بکوبند و ببیزند و PageV01P309 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0268.png) ~~بر روی زر طلاکنند و آن را بتابند، گونهای به غایت باشد. ~~نوع دیگر - که آن راگونهآ «سبز» گویند. زنجار ده درم سنگ، نوشادر ده درم سنگ، گل ~~سفید ده درم سنگ، خشار سفید نیم درم سنگ، نمک دو درم سنگ، این جمله را بکوبند ~~و بیخته ترکنند و بر روی زر طلاکنند و به آتش گرم کنند لونی به غایت خوب گیرد ~~(1715 ت]. # نوع دیگر - گونهآ «خشک که» آن را «ازر پختن» گویند. نوشادر ده درم سنگ، نحاس ~~سوخته ده درم سنگ، بزمه1آ سوخته بیست درم، نمک خوش یک درم جمله را خرد ~~بسایند و در پاتیلهای سنگین کنند و گرم کنند و ms240 با زر بیامیزند لونی گیرد به غایت رنگین. # چون خواهند که زری را که با آن جوهری دیگر آمیخته بود، چون نقره یا مس یا ~~اسرب یا قلعی یا آهن یا از مرکبات چون سپیدروی و غیر آن، آن را خالص گردانند و آن ~~جوهر را از زر جداکنند، بگیرند یک جزو نمک خوش و دو جزو خشت پختهآ سرخ و ~~چهار جزو گل سفید و یک یک را جداگانه خرد بسایند و باز بر هم آمیزند چنان که جملهآ ~~اجزاء آمیخته شود. # پس خنوری از سفال بگیرند و از این دارو قدری در زیر آن خنور کنند و آن زر را که ~~خلاص خواهند کرد پخته، یا طلا. پخته آن باشد که غش از وی برفته بود، و لکن به درجهآ ~~کمال نرسیده بود، و طلا آن بود که غش بکلی ازو برفته بود و آن زر خالص شده. # و اگر «پخته» خواهند [1725 ت] اگر ازین زر سبیکه باشد یا حجم آن بزرگ آن را ~~«کفشیرمال» کنند. و معنی کفشیر مال آن باشد که آن زر را بگذارند و دو پاره سنگ مدور ~~باشد هر دو متساوی مثل سنگ آسیا و روی یک پاره را اندک مایه تقعری داده و آن پارهآ ~~زیرین است و پارهآ زیرین را دستهها ساخته، چنان که در دست توان گرفت و این آلت را PageV01P310 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0265.png) ~~«بسیار مره»1 خوانند در نشابور، و «کفشیرمال» خوانند در جایهای دیگر. # پس هر دو طبقهآ آن را گرم کنند و چرب و آن زرگداخته را اندک اندک بر طبقهآ زیرین ~~می ریزند و طبقهآ بالا را بر آن میفشارند تا سرد شود. تا جمله زرها را چنین کنند. # و اگر به خایسک هم بدان ... 2 کنند به کفشیرمال کردهاند، زر پختهآ آن به غایت سره ~~باشد، بدان سبب که زخم خایسک اجزاء آن را مکسر کرده باشد قوت دارو و آتش در ~~وی به غایت کمال ms241 نتواند. # و چون کفشیرمال باشد در اجزاء آن زر تخلخلی باشد و به سبب آن تخلخل و دارو ~~آتش در آن قوه و فعل بیشتر تواند کرد. لاجرم «پختهآ» آن خالصتر باشد. # پس از آن زر کفشیرمال را پاره پاره کنند و در آن خنور [1725 ت] سفال روئی1 دارو ~~میکنند و زر را در میان دارو کنند تا آن خنور پر شود و سر و گرداگرد آن خنور را به گل ~~استوار کنند و تنوری ساخته باشند بر روی زمین چنان که موضع آتش در زیر آن باشد، و ~~آن را دری که هیزم در وی مینهند و بالای آتش مثل رفی مدور کرده که این دیگهای ~~سفال در آن جای مینهند و گرداگرد رف، چنان که اندر سینهآ آن دیگها در آنجا توان نهاد، ~~و آن را سری ساخته مشبک. چون دیگها در آنجا نهند آن سر بر او نهند تا دود آتش از آن ~~مشبک برون می آید. # و اگر آن زر خواهند که طلاکنند زر را پخته سبیکه کنند. پس سفتهآ باریک کنند و آن ~~پوسته را تنک کنند مثل کاغذ و آن را «دوال»3 خوانند. پس آن را چنان که یاد کرده شد در ~~پخته کردن هم بدان طریق درین دیگ نهند و سرش استوار کنند و در آن تنور نهند و یک ~~شبانروز آتش میسوزند از هیزم چوب چنار خشک. چون تمام شد آتش باز گیرند تا ~~سرد شود و زر را از میان دارو بیرون کنند پخته و طلا شده باشد. ~~و اگر پارهای زر باشد که نقاشی به غایت [1733 ت] باریک بر آنجا کرده باشند و در ~~میان آن دارو نهند و در آتش خلاص برند چنان که یاد کرده شد، اگر عیار آن مثلا در PageV01P311 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0270.png) ~~دیناری نیم دینار زر خالص بیش نبوده باشد آن پاره هم بدان شکل پیش که بوده باشد هم ~~بر آن شکل برون آید ms242 و آن نقاشی بر حالت خویش بود بی تفاوت و نقصانی. و آن زر دینار ~~به نیم دینار پخته آمده باشد و خالص شده. ~~و این از جملهآ عجایبهای عظیم است که اگر زر گداخته نشده بود چگونه1 آنچه نه ~~جوهر زرست از وی جدا شدست که چون میان اجزاء درو تمییز نبوده است. و اگر این زر ~~گداخته نشدست آنچه اجزای مخالف است از وی چگونه جدا شدست به سبب آن که ~~بی تفریق اجزاء ممکن نباشد که به خاصیت دارو جزوی را جذب کند و این معنی حاصل ~~است، و آن تفریق اجزاء کرده باشد، باید که صورت نقاشی باقی نماند و باقی است. پس ~~به ضرورت آن را سببی و علتی باید. و علت آن است که آنچه با زر آمیخته بود رخوتر بود ~~و زودتر گداخته شود از زر، و اگرچه با اجزای زر آمیخته است این خاصیت [1735 ت] ~~که پیش از زر خالص گداخته شود. # و این دارو چون به خاصیت گداخته شود و تفریق اجزاء به حاصل آید آنچه غش ~~باشد دارو به خاصیت جذب کند و صورت باقی را که زر خالص است در حالتی که ~~بودست در اول از تفتت و تفرق نگاه دارد، و آن دارو را چون از آتش برون کنند کاستی ~~کند. # و چون خواهند که از آن دارو آن جوهر را که نه زر بودست باز به حاصل کنند آن ~~جوهر را که نقره بوده باشد، هر چند صورت آن خاکی گشته بود آن را به طریق صناعت ~~احیا توان کرد. ~~و اگر جوهری دیگر باشد هیچ به حاصل نیاید، به سبب آن که آتش آن را نیست کرده ~~باشد. # و طریق حاصل کردن نقره آن است که دارو در آب کنند تا چون گل شود. پس هر ده ~~من دارو را دو من نمک سوده و یک من سیماب برافگنند و آن را به پای بسیار ms243 میمالند تا ~~جمله اجزاء سیماب و نمک و دارو حل شود و یک طبیعت گردد، و این عمل را «سقه2 PageV01P312 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0267.png) ~~زدن» گویند. پس آن را پاره پاره کنند چنان که ده من از آنچه پاره کنند بگذارند تا ~~خشک شود. چون خشک شد آن را پارهها کنند خرد مانند بادامه. و آسیابی ساخته ~~باشند مثل خراس روغن که آن را آدمی گرداند و پارهای زور سنگ آسیا را، پارهای آن ~~یک طرف وی بشکسته باشد و گرداگرد آن را به گچ برآورده چنان که آبی در آسیا باشد از ~~آنجا برون نیاید. و یکی سوراخ باریک کرده باشند تا هرگاه که خواهند آسیا فرو شویند ~~آب و دارو را از آنجا بیرون کنند. پس مقدار پنج من را از آن کاستی1 در آن آسیا افگنند با ~~یک من سیماب، و پاره [ای] آب چندان که آن را حل تواند کرد در آن آسیا ریزند و آسیا را ~~میگردانند چندان که حل شود و به غایت نرم و سوده و مصول کرده. # و تقدیر آن که بدانند که آن دارو در آن آسیا نرم شدست آن است که هر که آسیا را که ~~پنج من دارو در وی افگنده باشند سیصد دور بگردانند، پس آسیا را فرو شویند به آبی ~~بیشتر و آن کاستی2 و آب را در خنور سفال کنند و سیمابی که زیر شده باشد با کاستی3 ~~بود، و آنچه در آسیا بود جمع کنند و بشویند و بر کرباس زندنیجی افگنند و بفشارند. ~~آنچه [1743 ت] در میان کرباس مانده بود آن را «کوره»4 خوانند. # پس بگیرند بوتهای مقدار آن کوره. اگر کوره بسیار بود بوتهآ بزرگ باید و اگراندک بود ~~بوتهآ خرد. و زیر آن را سوراخی کنند باریک و کوره را در آن بوته نهند و سر بوته را به ~~خرقهای به آب تر کرده محکم کنند و خنوری از سفال بر سر آن ms244 نهند که به مقدار زیر بوته ~~بود. پر آب کنند و بوته بر سر آن خنور نهند و گوی بکنند در زمین به مقدار آن خنور و آن ~~را در آن گو نهند، چنان که با روی زمین راست باشد. و بوته اندک مایه از زمین بلندتر بود ~~و گرداگرد آن را به خاک استوار کنند، چنان که هیچ گشاده نماند5. # پس بالای آن را انگشت برافگنند چندان که به مقدار چهار انگشت بالای آن خنور ~~انگشت باشد، و پارهای آتش در میان انگشت نهند و نفخ کنند تا به تدریج آتش در گیرد، ~~و چون انگشت سوخته میشود دیگر باره انگشت تازه میافگنند تا سه نوبت انگشت PageV01P313 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0272.png) ~~سوخته بشود، پس رها کنند تا سرد گردد. آن را بیرون کنند سیماب زیادتی در آن آب ~~شده باشد و آن کوره بی سیماب [1759 ت] شده. و این عمل را بدین تفصیل مذکور ~~«مدحان»1 خوانند به اصطلاح کاشیگران و آن کورهآ نقره باشد به اندک مایه زرکه از آن ~~زرها که خالص کرده باشند حاصل شده بود. # چون خواهند که آن قدر زر را که با آن نقره آمیخته باشند از آن جدا کنند بگیرند بوتهآ ~~بزرگ و آن کوره را در آن بوته نهند و بگدازند. چون به غایت گداخته شود اندک مایه ~~گوگرد زرد را در آنجا افگنند و پاره پاره نقرهآ گداخته را به آهستگی از بالای بوته در ریزه2 ~~میریزند و میگذارند تا سرد شود. تا مقدار دو ثلث نقره در ریزه2 افگنند بر طریق مذکور ~~و آن نقره را «نقرهآ کورهآ قلم» خوانند. و ثلثی که در زیر بوته بسته باشد آن نقرهای باشد با ~~زری اندک که به حکم ثقل زر با زیر بوته نشسته باشد، و این عمل را «سیم ناسوختن»3 ~~گویند. و چون خواهند که زر را از آن نقره جدا کنند هم بر طریق مذکور به حاصل ~~میکنند. # و آن ms245 خلابی از کاشی4 که نقرهآ آن به طریق مذکور حاصل کرد. باشند باز پس آمده ~~باشد آن را «خلقانی»5 گویند. چون آن را خشک کنند اندک مایهآ نقره از آن هم به طریق ~~حاصل میکنند [1740 ت] و نقره آن را «نقرهآ خلقانی» گویند. # و غایت کمال نقره در خالصی است، ورای آن نیست. چنان که زر طلا در آتشی غایت ~~کمال زرست، این نقره غایت کمال نقره است و از آن خلابی6 که بازپس مانده بود ازین ~~عمل دیگر بار آن را خشک کنند و آسیا کنند و عمل متقدم بکنند و بقیهآ نقره که اندک مایه ~~بود از آن حاصل کنند و آن را «خلقانی»7 خوانند. PageV01P314 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0269.png) # الحام زراندود دو گونه کنند: یک نوع را «خوشه»1 گویند و آن یک نوع زر سرخ را ~~توان کرد، چنان که هر دو پارهآ زر را که خواهند که به طریق الحام کنند نخست آن را پاک ~~برندند و از وسخ پاک کنند و به ریگ مکی بمالند و هر دو پاره را با یک پاره زاگ که آن را ~~شکستگی نادری باشد به هم باز نهند و بر آتش نیک بسایند در هم ملصق شود. و میان ~~زر طلا و نقره همین توان کرد و اکثر زرهای طلی که بر نقطه نهند هم بدین طریق نهند. # و طریق دیگر آن است که به الحام الصاق کنند والحام را ترکیب بدین طریق کنند: ~~بگیرند چهار دانگ زر و دانگی مس خالص و دانگی [1765 ت] نقرهآ خالص و آن را بر ~~هم گدازند و آن الحام زرهای سرخ بود. # و الحام دیگر آمیزند که بر زرهای سفید به کار دارند: نیم دینار زر و دانگی و نیم مس ~~و دانگی و نیم نقره این جمله را بر هم گدازند، پس آن را به غایت تنک کنند و به گاز ~~ریزهها[ی]2 خرد کنند و بورهآ زروندی3 بگیرند و ترکنند و بدان ms246 لحام بیامیزند و زر را ~~بدان الحام میکنند، چنان که می خواهند. # و زر را اشباه توان ساخت به طریق صناعت که در علم اکسیر آن را «حملانات» ~~خوانند، و لکن از خلاص برون نیاید البته. و آنچه از خلاص بیرون آید آن زر خالص بود. ~~و در علوم صناعت اکسیر ازین جنس بسیار بود، و درین موضع بعضی را از آن یاد ~~کردهاید که بگویند صناعت آن سهل باشد. # مس کانی است و آن را بگدازند و تنقیه کنند چند کرت تا پاکیزه شود و هر بیست درم ~~سنگ را دو درم سنگ آهن نرم در اندازند5 و آن را صفحه[ای]کنند به غایت تنک. پس ~~بگیرند توتیای نایژه که به غایت تنک بود و آن را به تدبیر صناعی مدبر کند تا سفید گردد PageV01P315 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0274.png) ~~و در میان «خرمای خبیصی» نهند1 که از حدود کرمان آرند [و] سفید میباشد. به غایت ~~تنک آن را به حاصل کنند و آن توتیای مدبر را بارا2 نیمه [1765 ت] بکوبند و آن را تشویهآ ~~معتدل کنند. پس آن را بسایند و ترکنند و هر دو روی آن طبقهآ مس را طلاکنند و بگذارند ~~تا خشک شود و آن را در هم پیچند، و بگیرند بوتهای بقدر آن صفایح و آن را سرپوشی ~~ساخته باشند هم از گل بوته و آن درهم پیچیده را در بوته نهند و خلاء بوته را به آبگینهآ ~~سوده پرکنند و سر بوته را استوار کنند و بر آتش فحم آن را بگدازند و در ریزه3 افگنند ~~شبهی مثل زر برون آید. و هر چند از آن قدر را که یاد کرده شد بدین تفصیل تکرار ~~میکتند و میگذارند لون آن و ثقل آن زیادت میشود تا چنان شود که بر بیشتر استادان ~~صرافان مشتبه شوند و بر محک نتوان دانست البته، و امتحان او جز به خلاص نتوان کرد ~~و آن از خلاص برون نیاید؛ و ms247 اگر ممکن بودی که با خلاص پای داشتی زری بودی خالص ~~بی شبهت. # نوع دیگر - بگیرند روغن زردهآ بیضهآ مرغ که آن را به آفتاب حاصل کرده باشند و ~~مرقشیثای ذهبی را بدان تشمیع کنند تشمیعی کامل، و آن را با قدری شب یمانی بیامیزند ~~و پس آن را [1775 ت] بر نقره نهند که با مس سوخته کرده آمیخته باشند، مثلا ده درم ~~نقره و پنج درم مس. لون آن مثل زرگردد. و اگر چند نوبت مکرر کنند سرخی زیادت ~~می شود. # نوع دیگر -بگیرند توتیای ناوجه4 سه جزو، نحاس محرق سه جزو، و قلقند یک جزو، ~~و مثل جمله فانیذ مکی سرخ. جمله را بکوبند و ببیزند، بعد از آن آن را به روغن بزرتر ~~کنند. پس بگیرند نحاس منقا مهرج و آن را در بوته بگدازند مقدار ده درم سنگ تا با ~~یکدیگر گداخته شود، و یک درم سنگ از این دارو بر وی افگنند و سر بوته بپوشند و ~~چند دم معدود در دمند. پس آن را [در]5 سبیکه ریزند، لونی گرفته بود مثل لون زر. ~~اگر آن را بر ده درم نقره گدازند در بوتهآ سر پوشیده و قدری از آن داروی دیگر باره PageV01P316 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0271.png) ~~اعادت کنند صبغی زیادت کند، و اگر ازین «حملان» دیناری بر دیناری زر افگنند زری ~~بود به غایت خوب چنان که هیچ کس واقف نشود که عیار آن نیم دینار بیش نیست. لکن از ~~خلاص بیش از نیم دینار اصل بیرون نیاید، و الله اعلم واحکم. [1775 ت] # نقره جوهری است معروف مشهور، از جملهآ فلزات. طبیعت او سرد و خشک است و ~~لطیف است، و جماعتی گفتهاند از اطبا که معتدل است. # و معادن نقره بیشتر جایها هست، و با جمله انواع نقره اسرب آمیخته است، در بعضی ~~کمتر و در بعضی بیشتر، و اکثر نقره را از اسرب حاصل میکنند. # و معادن نقره مختلف است. بعضی سنگ ms248 را میکنند و پارههای نقرهآ خرد و بزرگ از ~~میان سنگ بیرون میکنند، و بعضی سنگی را آس میکنند، چنان که در زریاد کرده شد و ~~به سیماب نقره را حاصل میکنند. # و آنچه از اسرب حاصل کنند اول امتحان کنند تا از یک من اسرب چند نقره حاصل ~~خواهد شد اگر هم چند آن که قیمت اسرب بود بیش نقره حاصل نشود آن را تعرض ~~نرسانند، و آنچه از امتحان نقره بیش از یک من قیمت اسرب باشد آن را از اسرب بیرون ~~کنند. # و طریق حاصل کردن آن چنان باشد که اسرب را بگدازند و نقره به حکم آن که ~~سنگی ترست از اسرب با زیر نشیند و ترسب کند. پس اسرب را بر سر بوته فرا میگیرند ~~تا نزدیک برسد با آخر. آنگاه باقی را [1785 ت] به «گاه» بسوزند و نقرهآ خالص حاصل ~~کنند. # و هر چه را از جملهآ فلزات با وی بیامیزند صورت وی را باطل کند، و چون آن جواهر PageV01P317 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0276.png) ~~بیشتر شود تغیری در لون نقره حادث گردد، و چون آن را در «گاه» نهند که خلاص نقره ~~در آن است به حالت طبیعی خویش باز شود. # چون گوگرد را در وقت گداختن بر وی افگنند صورت وی را فاسد کند. # و اگر گوگرد را بر نقره طلا کتند نقره را سیاه کند، و به آتش خلاص زر چون نقره در ~~میان آن دارو کنند که یاد کرده شدست خاکی شود که البته احساس صورت آن نتوان کرد، ~~و اگر آن را به آب بشویند از او هیچ اثر نمانده باشد. # و همچنین اگر نقره را مدتی مدید در زیر خاک کنند آن خاک مثل خاکستری شود. # و چون خواهند که آن را [که]1 به آتش و داروی خلاص فاسد شدست و این را که زیر ~~خاک خاک شدست زنده کنند، به سیماب و صناعت کاشیگری - چنان که یاد کرده شد ms249 - ~~نقره را زنده کنند و صورت اصل جوهر او را به جای خویش باز آرند. # و اگر اسرب را با نقره بیامیزند در زیر خایسک [1782 ت] بشکند و پاره گردد، و اگر ~~اسرب بیشتر باشد بر وی بسودن خاک شود. # زرگران سیم سوخته بدین طریق کنند: بگیرند یک درم نقرهآ خالص، و یک درم مس ~~خالص، و نیم دانگ اسرب خالص. مس و نقره را بر هم گدازند تا به غایت گداخته شود. ~~پس به دو نوبت مقدار نیم درم گوگرد زرد بر وی افگنند چنان که اجزای جمله یکی شود. ~~پس اسرب بر وی افگنند تا وی با آن جمله یکی شود. آن گه در میان گوگرد ریزند، لون آن ~~سیاهی شده باشد به غایت روشن. و اگر یک نوبت دیگر بگدازند لون آن خوبترگردد و ~~اندک مایه صلابتی گیرد و آن را «سیم سوخته» گویند و در نقاشیها[ی] نقره و زر آن را به ~~کار دارند، سوادی باشد به غایت خوب. و اگر خواهند آن را به سیماب چنان که یاد کرده ~~شدست زنده کنند. # و نقرهآ مصول کرده در مفرحات به کار دارند رطوبات فضلی را دفع کند، و بلغم لزج را ~~تقطیع کند، و دل را قوت دهد، و کثرت رطوبت را دفع کند. و مخفف است چون با ~~داروهای دیگر بیامیزند. PageV01P318 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0273.png) # و نمک پنج درم به نقره ریزند [1796 ت] و آن را جلا دهند و به وقت گداختن بعضی ~~نقره، جوهری سیاه بام1 بر روی سبیکهآ نقره حادث شود آن را «قلیمیای2 فضی» خوانند ~~شریف و عزیزست. در داروها[ی] چشم به کار دارند و [در] بعضی از مرهمها استعمال ~~کنند نافع بود. # و نقره که لون آن سیاه شده باشد آن را در کشته3آ زردآلو[ی] ترش و نمک بجوشند ~~سپید شود. # و اگر یک جزو نقرهآ خالص و یک جزو مس خالص را و یک جزو برنج خالص بگیرند ~~و بر ms250 هم گدازند و از آن اوانیها سازند و چون تمام شود آن را بتابند و به کشتهآ [ترشک]4 و ~~نمک میجوشند، سه نوبت همچنین میتابند و به کشته و نمک می جوشند به غایت ~~سفید گردد، چنان که جز «گاه» - که خلاص نقره است - یا به تافتن امتحان نتوان کرد و ~~نتوان دانست که آن نقره هست یا نی. # و نقرهآ خالص را به طریق جوشیدن در هم الصاق توان کرد، چنان که در زر یاد کرده ~~شد. # و زر خالص را در نقرهآ خالص هم بدین طریق کنند و به الحام نیز الصاق کنند چنان که ~~در زر مذکور است. # و الحام نقره بدین طریق کنند: نیم درم سنگ نقره را و دانگی و نیم برنج بر هم ~~بگذارند و آن را [1794 ت] تنک کنند و به گاز پارههای خرد کنند و با شور بوره بیامیزند و ~~به آب ترکنند و نقره را بدان الحام کنند نیکو آید. والسلام. # بگیرند خاکستر چوب خالص، چنان که درمنه و سرگین و غیر آن به آن آمیخته نباشد ~~و آن را ببیزند و به دست بمالند و به آب خوش نمگین کنند چنان که به درجهآ گل نرسد و ~~روی آن را به دست هموار کنند و مغاکی بکنند اندک بر روی آن به قدر آن که نقره را در PageV01P319 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0278.png) ~~آنجا خواهند کردن و گداخت، و اگر نقره بسیار بود آن مغاک بزرگ باید کرد، و اگر نقره ~~اندک باشد آن حفره خرد باید. ~~پس قدری دیگر آب بر روی آن حفره و باقی آن خاکستر زنند و به دست یا به آن ~~چوب به اندازهآ آن حفره راست و محکم کنند و این حفره و خاکستر را برین وجه «گاه» ~~خوانند. و نقره که خواهند آن را خلاص کنند درین حفره نهند و گرداگرد گاه را به ~~خشت پارها چنان کنند که مقدار انگشت بر روی آن نقره ms251 کنند، چنان که روی نقره ~~پوشیده بود و دمی شامی1 سازند، چنان که سر آن دم از گل خارکن2 ساخته باشند که ~~چون نفخ خواهند [1803 ت]کرد باد در روی آن انگشت و نقره دمیده میشود و سر آن ~~دم را «روباهه» میخوانند. پس آتش در روی انگشت نهند و می دمند تا نقره گداخته ~~شود. پس اندک اندک اسرب بر آنجا افگنند و می دمند در زیر وی تا نقره گداخته میشود ~~و مینگرند تا اسرب سوخته گردد. باز، دیگر نوبت اسرب را بر وی نهند. # و اسرب را خاصیتی است که چون نقره را معیوب گداخته شود اسرب را با آن ~~بیامیزند و آتش میکنند تا اسرب در آن جوهر میافروزد که خلاف نقره است و این ~~اسرب را آتش میسوزاند و سیم پالای در آن نقره نگاه میکند و انگشت و اسرب بر ~~روی نقره مینهد و دم میدمد تا آنگاه که لون آن صافی شود، و اجناس لون جوهر که ~~مقتضای لون جوهر است به جوهر نقره برافگند. آن وقت نقره خالص شده بود. پس ~~آتش باز گیرند و آب بر روی نقره زنند تا سرد شود و خاکستر که در پشت نقره گرفته بود ~~که آن را «گونه»3 گویند از آن پاک کنند. # و اگر دیگر نوبت همین نقره را در «گاه» [1795 ت] کنند خالص تر شود تا به درجهای ~~که به نقرهآ کوره رسد که درجهآ اعلا [ی] نقره است. # و فلزات را جمله از نقره بدین طریق4 جداکنند، الازر را که زر در «گاه» نیست نشود، ~~و دیگر جملهآ فلزات درگاه نیست شود و زر باقی ماند. و چون خواهند که زر را جداکنند PageV01P320 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0275.png) ~~به طریق خلاص زر جدا توان کرد چنان که پیش از این در صنعت کاشیگری یاد کرده ~~شدست. # بگیرند پانزده درمسنگ سیماب و ده درمسنگ زرنیخ سرخ و دو درم و نیم گوگرد زرد ~~و یک ms252 درم نمک اندرانی، جمله را بر هم بسایند بر صلایه تا آن گاه که از سیماب زنده ~~اثری نماند. پس آن را بگیرند و در شیشه کنند و گرداگرد شیشه را به گل حکمت استوار ~~کنند و آن را یک شب تشویه کنند. پس دانگی از آن دارو را بر پنج درم مس خالص ~~سوخته کرده نهد، سفید شود مثل نقره و آن را به «گاه» امتحان بتوان کرد. # و نوع دیگر - بگیرند ده درمسنگ برادهآ سوزنگران و ده درم زنجار نقره و سه درم ~~زرنیخ زرد و یک درم زاج بلور و جمله را [1819 ت] بسایند و آن را یک شبانروز تشویه ~~کنند. بعد از آن که سرد شده بود به نمک و سرکه آن را بشویند و یک درم و نیم بورهآ ~~نطرون بر آن افگنند و آن را بگدازند. بعد از گداختن چیزی بود سفید. آن گه به بورهآ تنکار ~~بگدازند. جوهری بود مثل نقره. یک درم از آن بر سه درم قلعی نهند مثل نقره شود به ~~غایت خوب. # نوع دیگر - بگیرند یک جزوگوگرد زرد، و مغنیسیا[ی] ماده یک جزو و زرنیخ زرد یک ~~جزو. این جمله را بکوبند و بسایند. بعد از آن آن را تصعید کنند چنان که رسم اصحاب ~~صناعت اکسیر است. پس بگیرند یک جزو آبگینهآ شامی سفید و یک جزو قلعی، و قلعی ~~را بگدازند و آبگینهآ شامی را بعد از سحق بر آنجا افگنند و چند کرت هم بدین صفت ~~میگدازند و بعد از گداختن میسایند تا یک طبع شود. پس آن را در بوته کنند و هر سه ~~جزورا از آن داروها که مصول کرده باشند و بگداخته جسدی حاصل شود مثل نقره، یک ~~درم سنگ را از آن برده درم [سنگ] مس [1815 ت] منقا نهند شبهی بیرون آید مثل نقره ~~که جز به خلاص تمییز نتوان کرد میان نقرهآ کانی و این شبه. PageV01P321 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0280.png) ~~نحاس ms253 جوهری است معدنی از جملهآ فلزات معروف و مشهور. و معادن نحاس بسیار ~~جایهاست، و نحاس دو نوع است: ~~یک نوع صافی و روشن و به غایت سرخ است. و بهترین نحاس آن است که نیک ~~سرخ و نرم بود. ~~و نوع دیگر است که لون آن سرخ سیاه رنگ است و آن نوع نفایه1آ نحاس است. ~~و طبع وی گرم و خشک است، و در وی غلظتی2 عظیم است. ~~و معادن آن آن است که در کوه گوهر سنگ آن را میکنند پارههای مس از میان آن ~~سنگ برون می آید. بزرگ و خرد آن را بر میدارند. ~~و بعضی آن است که گوهر سنگ آن را نرم میکنند و آتش3 و مس را از آن خالص ~~می کنند. ~~و بعضی از مس که پاره بیابند در میان آن خاکی باشد سرخ، و زنگاری با آن آمیخته ~~بود و آن خاک با آن زنگار بر زرشکن دار افگنند. در وقت گداختن شکستن زر را ببرد. ~~و دهنه4آ ترش در معادن مس تولد کند. و در اصل نحاس [1822 ت] خضرت است ~~مشکین در نفس او، و چون ترشیها بدان رسد زنگار ظاهر گردد. ~~و اگر نحاس را با سرکه بیامیزند ازو زنجار حاصل شود، و آن رنگی است غریب ~~خوب که نقاشان بر کاغذ و دیوار و چوب و غیر آن به کار دارند. ~~و در ادویهآ چشم مستعمل کنند با ادویهآ دیگر. رگ سبل را و ناخنه را نافع بود، و در ~~مرهمها نیز به کار دارند. گوشت عفن را بر دارد و جراحتها[ی] کهنه را به صلاح باز آرد و ~~علت ناسور را نافع بود. و در زنجار خاصیت زهر قاتل هست. PageV01P322 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0277.png) # و اگر نحاس را بگدازند و توتیای مدبر بر وی افگنند هم رنگ زر شود و آن برنج ~~است. و اگر از آن اوانیها کنند رنگ کم نشود. # و مس سوخته و زنجار ms254 در صناعت اکسیر مستعمل است. # و اگر مس را بگدازند و قدری قلعی بر وی افگنند رنگ آن نزدیک بود به رنگ نقره و ~~آن «سفید روی» است و از آن اوانیها کنند. # و اگر مس را بسوزند داروی بزرگ است و در بسیار ادویه مستعمل باشد چون صنعت ~~میناگری که مس سوخته در آنجا رکنی بزرگ است. [1825 ت] و در مرهمها و خضابها به ~~کار برند. # و اگر کسی عادت کند طعام و شراب در اوانی مس خورد خاصه ترشیها مضرتی ~~عظیم کند و سبب بیماریهای بزرگ شود چون داءالفیل و انواع سرطانات و درد جگر و ~~سوء مزاج طحال، و فساد مزاج بود. # و اگر یک پاره نمک یا ماست یک دو روز در انای مسین نهند و سر آن پوشیده بود هر ~~که آن بخورد مضرت زهر قاتل از وی بیند1. # و اگر بر زبر ماهی بریان کرده در آن که وقت که گرم بود مکبهای از مس بر سر نهند تا ~~بخاری در وی محتقن شود، آن ماهی اگر کسی بخورد به غایت مضر و مهلک بود. ~~و اگر آینهای کنند از مس و صاحب علت لقوه در خانهای که نور آفتاب در آنجا افتد ~~بیشتر در آنجا می نگرد شفا یابد. # و اگر از مس منقاشی سازند و بدان موی که در اندرون برگ2 چشم رسته باشد چند ~~بار بر کنند دیگر بار بر نیاید. # و بیشتر جواهر را چون لعل و زمرد و یاقوت و بیحاده و فیروزه و غیر آن حکاکان به ~~آلت مس جلا دهند و اجرام صلب را چون جزع و عقیق [1835 ت] و یشب و زمرد و غیر ~~آن هم به آلت مس که آن را «تیزبر»3 خوانند نقش کنند. و نقشهای نگین و نقشهایی که بر PageV01P323 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0282.png) ~~بلورینهها کرده باشند هم به آلات مس کنند. ~~و اگر قلم نقاشی نگین را از زرکنند چنان که از ms255 مس آید صنعت آن از زر نیاید. ~~و درو خاصیتی است عجیب در باب آلات حکاکان و آلتی که «کفشیر» قلعی کنند و ~~غیر آن بدان کنند و آن را «کاویر»1 گویند هم از مس کنند. بدان سبب که هیچ جرم حرارت ~~زودتر از وی قبول نکند و دیرتر از آن رها نکند. و هیچ جرم را در آن نوع آلات آن ~~خاصیت نیست که مس را. چون سیماب ملاقی مس شود آن را شکن دار کند. ~~و اگر از مس شست ماهی کنتد آن ماهی که در وی آویزد خلاص نیابد و او را نگذارد ~~تا بگریزد، و اگر بدان اندک جراحتی به ماهی رسد در آن هلاک شود. ~~و نوعی دیگرست از مس که لون آن اندک مایه به زردی زند، و آن را «مس فروصی»2 ~~گویند. ~~و نوعی دیگر است از مس و آن را «طالیقون» خوانند، و ذکر آن در فصلی مفرد گفته ~~شود. ~~واز مس در وقت گداختن صفایحی برخیزد [1830 ت] که آن را «توبال» خوانند. و آن ~~از جملهآ ادویه است واو لطیف است. ~~مس سوخته موی سفید سیاه کند. ~~و اگر مس سوخته را مصول کنند و ناشتا به کام کسی در کنند قی آردش. ~~و توبال مس دندان را جلاء دهد. والله اعلم بالصواب. PageV01P324 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0279.png) ~~مشهور. ~~و معادن آن بیشتر در دو موضع است در حدود بلغار و روس1. و بهترین انواع آن ~~است، و آن نوع صافی است و آن را بر «کفشیر مال» افگنده باشند و تنک کرده و آن را ~~«قلعی نواله» گویند. # و دیگر در حدود فرنگ2 و آن نوع اندک مایه سیاه بام3 بود و آن را پارهها4 کرده باشند ~~و بعضی از آن در هم پیوسته شکل نردبان پایه آن را «قلعی نردبان پایه» گویند. ~~و رصاص را چون به طریق صناعت کلسی5 کنند به غایت سفید گردد و آن «سفیده» ~~گویند و زنان ms256 بر روی کنند و روی را بدان سفید کنند و صافی گردانند، سفیدی عارضی. ~~و سفیدهآ قلعی در بیشتر داروهای رمد به کار دارند. [1842 ت] رطوبات غریب را که ~~در چشمها حادث شود آن را تحلیل کند و نافع بود و قرحهها را که در چشم پدیدار آید. و ~~در مرهمها به کار دارند. ~~و طبیعت رصاص سرد و خشک است و تخفیف تریها کند که در چشم پدید آید. ~~و گفتهاند که قلعی از جنس نقره است، ولکن سه سبب او را عارض شده است در ~~معادن آن: رخاوت جرم و رایحهآ کریهه و صریر در وقت خم کردن، و اگر این سه سبب ~~نیستی، جوهر قلعی جوهر نقره بودی. ~~و اصحاب صناعت اکسیر دعوی میکنند که به طریق صناعت این سه آفت از قلعی ~~توان برد، و چون این صناعت اگر ممکن شود که کردهاید آن جوهر نقرهآ مصنوع بود. ~~و از رصاص انواع اوانیها[ی] مختلف کنند، چنان که معروف و مشهور است. ~~و رصاص مکلس اصل بیشتر میناها[ی]6 فیروزهآ مصمت باشد. ~~و اگر آن را بر موضعی که خواهند که موی بر نیاید و یا بر موضعی که موی بود از آن ~~به آسانی برکنند بر آنجا طلاکنند یک دو نوبت به آسانی موی از آن عضو بر توان کشید. ~~و رایحهآ رصاص در این وقت که آن را [1845 ت] کلس میکنند به غایت مضر بود. PageV01P325 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0284.png) ~~و سپیده سیلان خون از جراحات باز دارد. ~~و آوردهاند که سفیدهآ قلعی بر کژدم گزیدگی طلاکنند نافع بود. ~~اسرب را «آبار»1 گویند، و او نوعی است از رصاص. و گداختن او مثل رصاص است. ~~و سیاه رنگ و کدر است، و بدترین انواع رصاص است. ~~و چون آن را به تدبیر صناعی نوعی مکلس کنند سرخ شود و آن را «اسرنج» خوانند، ~~و آن رنگی بود خوب که بر دیوارها و کاغذها و چوب و غیر ms257 آن به کار برند، و در ~~مرهمها[ی] جمله جراحت مستعمل است ~~و اصل اکثر انواع مینا که به طریق صناعت بسازند اسرنج بود. ~~و چون نوع دیگر مکلس کنند سفیدی باشد به غایت، و آن را نیز از جملهآ رنگها است ~~که آن را نقاشان به کار دارند در رنگهای دیگر. ~~و در نشابور آن را «سپیدهآ کمانگران» گویند و آن را در مرهمها به کار دارند و بیشتر ~~جراحتها را نافع بود. ~~گوشت عفن از جراحت پاک کند و گوشت را برویاند و قروح چشم را نافع باشد. ~~و در صناعت میناگری سفیدهآ اسرب [185 ت] مستعمل باشد و اصل میناای] ~~فیروزهای مصمت آن بود. ~~و بر سوختگیها با روغن طلاکنند نافع بود. ~~و نقرهآ مغشوش را حاصل نتوان کرد الا به مشارکت اسرب در «گاه». ~~و نوع دیگر از اسرب به طریق صناعت جوهر بسازند که آن را «مردارسنگ» خوانند و ~~مردارسنگ در مرهمها به کار دارند، جراحات را خشک گرداند و از عفونت نگاه دارد. PageV01P326 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0281.png) ~~و اگر بر عضوی از اعضای آدمی بویی بد پدید آید مردارسنگ را به سرکه بسایند و بر ~~آن عضو طلاکنند نافع بود، علی الخصوص صنا1 را. ~~و اگر کسی مردارسنگ بخورد اگر علاج به صواب نیابد بیم هلاک بود. ~~و اگر با آهک عضوی بدان طلا کنند آن عضو سیاه شود. ~~و اگر اسرب را بر غددی که بر اعضا پدید آید ببندند آن را بگدازد. ~~و اگر بر سنگ آب را به سرکه و آبکسنی2 بسایند و بر اورام طبل و رغد3 طلا کنند ~~تحلیل پذیرد. ~~و اگر اسرب را میسوزانند آنچه از دود مصعد شود آن را «داروی موش»4 خوانند، و ~~آن زهری است مهلک که آن را در آب حل کنند و در موضعی که حشرات باشند جملهآ آن ~~[1855 ت] حشرات بمیرند یا بگریزند. ~~و آن را در میان خمیر کنند هر موش که از ms258 آن بخورد در حال بمیرد. ~~و دود اسرب جمله حواس را مضر بود، علی الخصوص قوهآ سمع و نور بصر را، و ~~افلاج و رعشهها آرد. ~~و ابوالحسن ترنجی5 آورده است که آبار6 که در داروهای چشم به کار دارند قلعی و ~~اسرب نیست. صنفی7 است از اسرب نرم و صافی کرده که آن را «میانج»1 گویند. از بهر ~~آن که از متوسط است میان ارزیز و اسرب. ~~و چون سباکان نقره را خلاص کنند از اسرب ایشان مستعمل میکنند، مردارسنگ فرا ~~دیدار می آید. ~~و اگر اسرب را در میان ثفل انگور که آن را معصرهآ سرکه بود ایکنند[1، همچنان که بر PageV01P327 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0286.png) ~~صفحات مس زنجار ظاهر میشود بر آنجا اسفیذاج به تدریج پدیدار میآید. پس از آنجا ~~حاصل میکنند. ~~و معادن اسرب جایهای بسیارست از زمین خراسان و عراق و روم و غیر آن. و ~~سنگهایی است که از معادن آن بیرون میکنند و آن را به آتش میگدازند و اسرب را به ~~حاصل میکتند. # و هر چه نوع اسرب است از نقره خالی نیست که با جوهر آن آمیخته بود، در بعضی ~~بیشتر به مؤنت1 اسرب که بسوزاند [1862 ت] برابر، و بعضی چنان که کرای سوختن ~~نکند. # آهن از جملهآ فلزات هفتگانه و آن جوهری است معدنی و خواص و فوایدی بسیار ~~است درو، و ظاهرتر از آن که آن را به شرحی و بسطی حاجت بود. و مؤکد این سخن را ~~نص قرآن مجید است، چنان که میفرماید: «و انزلنا الحدید فیه بأس شدید و منافع ~~للناس». # و آهن انواع است. یک نوع را «نرم آهن»2 گویند، و بعضی را «استغ»3 خوانند و آن ~~آهنی بود به غایت سفید مانند نقره و آن را «دوص»4 نیز گویند. # معادن آن بسیار جایها است. آنچه در خراسان است در کوههای طوس است. ~~و جوهر سنگ آهن سنگی باشد سیاه و به غایت ثقیل و براق. به ms259 آتش آهن از آن جدا ~~میکنند. ~~او چنین میگویند]5 که سنگ آهن و پولاد نرم هر دو یکی است. نوع در گداختن PageV01P328 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0283.png) ~~است، چون آن طریق گدازند حاصل آن آهن نرم بود. چنان که در خراسان گدازند. # و نوع گداختن دیگر آن است که در هراه1 گدازند. حاصل آن «آهن پولاد» بود. و ~~بهترین آهن پولاد آن بود که به غایت سفید بود و سخت، و دو طبع نباشد. [1860 ت] و ~~از آن انواع آلتهاای] دهاقین و محترفه و غیر آن میسازند، و این نوع آهن آب نگیرد البته. # و نوعی دیگر را «پولاد» خوانند، و «شابرقان» نیز گویند2. # و نوعی از آهن هست که آن را «قاطع» گویند. شمشیرهاای] آبدار3 و روسی و ~~سقلابی از آن زدهاند و شمشیرها را بدان نسبت کنند. # و گویند شمشیر قلعی و پولاد آهنی باشد، چون آن را بتابند به آتش، و آب بر وی زنند ~~آب گیرد. # و البته آهن دیگر در او اثر نتواند کرد، و اکثر آلات زرگران و درودگران و شمشیرها و ~~کاردها از آن سازند. # و آهن پولاد انواع است: یک نوع را از آن «بلارک» خوانند، و آهن بلارک آن باشد که ~~درو جوهری بود سفید مسلسل. ~~و بهترین بلارک نوعی است که آن را «بلارک شاهی» خوانند، و بلارک شاهی آن ~~باشد که جوهر آن بزرگتر بود، و روی آن جوهر بیشتر جوهر بود و شکل جوهر آن مثل ~~محرابها بود. # و بعضی از آن در غایت تسلسل باشد که آن را «بند»4 گویند و لون آن جوهر به غایت ~~سفید باشد و نرم و آن بنفش رنگ بود و لطیف ترین و بهترین آهن بلارک آن است. لکن ~~طبیعت آن [1876 ت] خشک است. و بسیاری شمشیرها[ی] بلارک باشد که به وقت کار ~~فرمودن به سبب خشکی بشکند. # و هرچه از آن جمله بود جوهر آن ریزه بود و سفید نبود و ms260 نرم و سیاه رنگ باشد. این ~~نوع بلارک را بنام دارند. PageV01P329 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0288.png) ~~و جماعتی می گویند آهنهای پولاد در هندوستان همی برند و آنجا انواع بلارک از میان ~~آن برون میکنند. ~~و جماعتی میگویند بلارک صناعتی است و آن را در هندوستان میسازند. آهن و ~~پولاد سفید را براده و ریزهای مختلف میکنند و به آهن نرم بر هم میگدازند و به زخم ~~خایسک و به آب انواع بلارک میسازند. ~~و جمله آهنها بود چون آن را بسایند و به ریگ سمرقندی یا سنگ سنباده بمالند و نرم ~~کنند، بعد از آن به آب بامیانی1 یا زاگ سفید مولتانی یا زاج زرد روی آن را طلاکنند. در ~~آن نوع جوهری پیدا آید. و هیچ نوع پولاد ازین خالی نباشد. بعضی جوهر آن نزدیک و ~~بیشتر بود و بعضی کمتر. # و میگویند که بندها که بر شمشیرها و کتاره2های بلارک باشند آن را چنان میسازند ~~که بالای پولاد را. از آن جمله پولادها که از آن [1875 ت] بلارک توان ساخت چنان ~~بی نظیر بود و درو آن جوهر باشد. آن را بشکافند بر سر و آلتهایی که عضو هست بدان، ~~چنان که از یکدیگر جدا نشود. پس آن را بتابند و راست کنند و مقداری معین بر کنند آن ~~موضع که متصل مانده باشد. چون آن را خایسک بزنند به ضرورت در هم بشکند و ~~جوهر آن مسلسل شود و این موضع یک بند بود. پس هر دو طرف بند که دیگر باره ~~بشکافند، همچنان که اول بشکافته بودند به شرط آن که ابتدا از میان کنند، یعنی از دو ~~طرف بند و آن را چندان بشکافند که نزدیک شود که منفصل گردد از هر دو جانب. پس ~~آن را به خایسک و به تاب راست کنند و قدری دیگر برکشند. پس بدین تدبیر از دو طرف ~~بند اول در بند دیگر پدید آمده باشد، و همچنین دیگر نوبت ms261 از دو طرف می شکافند ~~چنان که اول بار، چندان که خواهند به هر نوبتی دو بند پدیدار میآید، چنان که بالای ~~شمشیر یا کتاره3 باشد. # و میگویند بلارک را به آنگشت نمی تابند، به برگ نی میتابند. و بیشتر آن باشد که اگر ~~شمشیر بلارک یا کتاره1آ بلارک بود و نه [1883 ت] در هندوستان خواهند که آن را در آتش PageV01P330 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0285.png) ~~برند و خایسک بر زنند جوهر آن پاک بسوزند یا تباه کنند، مگر که صناعی ماهر بود و ~~استادی که طریق تافتن آن داند. # و شمشیر بلارک شاهی چندان که به غایت کمال باشد قیمت صد دینار زر بود. # و نوعی دیگر از آن آهن هندی که آن را «روهینا» گویند و جوهر آن باریک باشد و ~~ریزه، و بوم آن سبز بود و آن نوع آهن حرب1 باشد و به غایت نرم و در شهر مولتان کنند. # و نوعی دیگر است که آن را آهن «مال»2 خوانند3. # و نوعی است از آهن پولاد و نرم آهن و آن را «تفته»4 گویند و درهم تابند و آن [را] به ~~بورهآ تنکار در هم جوشند و [از] آن شمشیرها کنند و کتارهها و کاردها سازند و آن را ~~«تافته سلیمانی»5 خوانند و آن نوع در چشم نیکو نماید و بران بود و آن را خوف شکستن ~~نبود، و آن نوع شمشیر را پاره توان کرد که از آن چیزی دیگر سازند، چنان که ~~شمشیرها[ی] بلارک و جملهآ شمشیرها[ی] هندی و کتارهها6 از هر نوع که بود در ~~هندوستان، چون نیمکار کنند و آب دهند و باقی به چرخ7 حکاکان تمام [1885 ت] کنند. # و گفتهاند که معادن جمله انواع آن جنس آهن جوهردار در زمین هند است. # و نوع دیگر شمشیری بود که آن را «بابری»8 خوانند و آن سه صنف بود و بهترین آن ~~فروتر بود از روهینا9 و به قیمت کمتر باشد. # و نوع دیگر ms262 آهنی است در دریای فرنگ که از آن شمشیرها میکنند و آن آهنی است ~~به غایت سفید و نرم و بران، چنان که آهن در زیر ضربت آن البته پای ندارد. شمشیر آن را ~~درهم میپیچند چنان که کاغذ را، و چون دست از آن آهن باز دارند راست شود، و از آن ~~آهن رها نکنند که در دیار اسلام آرند، و شمشیری را از آن یک هزار دینار مصری قیمت PageV01P331 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0290.png) ~~باشد. ~~و در حدود یمن نوعی دیگر آهن است مثل هندی که از آن شمشیرها و کتارههاکنند و ~~بعضی از آن به غایت بران و خوب بود و نزدیک باشد به روهینا. ~~و در بلغار نوعی ترکیب میکنند که میان پولاد و نرم آهن و تیغهای کارد میکنند، و ~~نوعی آب دادهاند آن را که آهن [را]1 به آسانی بتراشد، و آن نوع به غایت سفید و براق و ~~نرم بود. ~~آب که در دیگ آهنین بجوشند [1896 ت] مضرت آب زایل شود و سودمند گردد. ~~و اگر از آن آب که در خنور آهن جوشیده باشند به مستسقی دهند نافع بود. ~~و هر که آهن پولاد را با خود دارد از مساس جن ایمن بود. ~~و از آهن نیز توبال حاصل میشود در آن وقت که خایسک میزنند و میتابند و آن را ~~«خبث الحدید» گویند. آن را در داروها به کار دارند خاصه در مرهمها [ی] جراحت تا ~~خشک گرداند. و بواسیر را نافع بود. ~~و اگر در جوارشات استعمال کنند استرخاء معده و فساد آن را نافع بود، و اعصاب ~~معده را مناسب بود، و باد بواسیر را زائل کند، و رنگ روی را که به سبب علت بواسیر ~~بیرنگ شده بود به صلاح آورد. ~~و نوع زنگاری است که به طریق صناعت از آهن حاصل میکنند آن را «زعفران ~~الحدید» خوانند و در صناعت اکسیر مستعمل بود و در داروها [ی] دیگر به ms263 کار دارند. ~~و به آهن سپرز2 را و دیگر طعامها را سنگ تاب3 کنند مضرت آن زائل شود و ~~رطوبات زیادت دفع کند. ~~و آوردهاند که روس و صقالبه4 به آهن «شابرقان»5 را پارههای خرد کنند و در میان PageV01P332 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0287.png) ~~خمیر کنند و به بط دهند تا [1895 ت] بخورد، و چون ازیشان برون می آید دیگر بار ~~همچنین در میان خمیر میکنند و به بط میدهند تا به غایتی که ایشان را معلوم بود که ~~برسد. پس آن را جمع کنند و به کار دارند و از آن شمشیر زنند. # و گفتهاند که زرنیخ را به طریق اصحاب صناعت اکسیر مدبر کنند و به آهن بیامیزند ~~آهن را زود بگدازد، و چون آهن گداخته را بر زبر او برافگنند او را سخت گرداند و ...1 ~~وی نبرد. # و در هندوستان شمشیر را بدان طریق آب دهند: بگیرند گل شخ2 و سرگین گاو و نمک ~~و قدری زاج، و این جمله را حل کنند و روی شمشیر را بدان طلا کنند سطبر. پس شمشیر ~~را از آن طلا، مقدار نیم انگشت را پاک کنند3 و شمشیر را در آتش برند و میتابند تا به ~~غایت تافته شود. پس بالای شمشیر نمدی را ترکرده باشند آن شمشیر را از هر دو جانب ~~بر آن نمد مینهند تا آب گیرد، پس روی آن را پاک کنند از آن طلاتا جوهر آن پاک گردد. # و در روس شمشیرها مرکب از آهن پولاد و نرم آهن، چنان که حفری4 در میان آن بود، ~~و آن شمشیرها به غایت بران باشد و از شکستن [1905 ت] مصون باشد. # و نوع دیگر شمشیری است که آن را [«برقی» خوانند]5. # و حکایت میکنند که در هندوستان شمشیرها است که آن را «محلتها»6 گویند و بر آن ~~صورت مختلف بود، چون صورت درختان و حیوانات و غیر آن. گمان آن است که بر آن ~~نقشها کرده باشند ms264 و جوهر آن را به نوعی7 دارو داده و بوم آن را نوعی دیگر. و آن دو ~~صنف باشد. یک صنف صور نزدیک روی شمشیر باشد به تمامت، و صنفی دیگر بر ~~وجهی که بعضی از اعضای حیوانی نزدیک روی شمشیر بود، باقی اعضاء نزدیک روی ~~آن. و آن صنف شمشیر نفیسترین جملهآ انواع است. و البته هرگز ملوک هند آن را PageV01P333 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0292.png) ~~نگذارند تا به زمینی دیگر برند. و قیمت شمشیری را از آن مثلی باشد، چندان که خداوند ~~شمشیر اختیار کند. ~~و آوردهاند که عمرو معدی کرب را شمشیری بود که آن را «ذوالنون» گفتندی و بر میان ~~آن شمشیر مثل صورت قمر از جوهر شمشیر نگاشته. ~~و بر شمشیر جوهر و شکلها بود که آن را به فال دارند، مثل محرابها و بندها باشد از ~~جوهر. و آنچه به فال ندارند چنان بود که سرانگشتی یا زیادت بر روی شمشیر از جوهر ~~خالی باشد و لون آن سیاه [1905 ت] بود، و هر چه از دو طرف شمشیر باشد این عیب و ~~شومی زیادت بود. و اگر این نشان برکتارهآ شمشیر بود بر خصم مبارک نبود، و همچنین ~~اگر به قبضهآ شمشیر نزدیک بود به فال نیک نباشد. # و آوردهاند که در هندوستان بیضهآ پولاد را که در هری1 گداخته باشند دیگر ~~میگدازند، چنان که دو بیضه میشود، و طبع یکی سفیدتر و یکی سیاه رنگتر. آن را ~~پارههای خرد میکنند و هر بوتهای را ده درم سنگ روی سوخته، و هم چند آن ~~مرقشیثا[ی] ذهبی و هم وزن آن مغنیسیا برافگنند و بگدازند، گداختن به غایت. بعد از آن ~~به هر بوتهای چهل درم از این ادویه در صره زنند و در آنجا افگنند و دمی چند دیگر ~~بدمند: هلیله و پوست نار و نمک خوش و صدف مروارید، اجزای همه متساوی. آنگه ~~بگذارند تا سرد شود و از آن قبضههای شمشیر کنند. # و نیمکار ms265 آن را مدت سه ماه در زیر سرگین اسب کنند و بعد از آن تمام کنند. و آهن ~~بلارک شاهی برین طریق سازند و گذارند، و بالله التوفیق. PageV01P334 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0289.png) # خارصینی جوهری عزیزالوجودست و معدنی، و از جملهآ فلزات [1915 ت] ~~هفتگانه است و معادن او درین زمان پیدا نیست، و سبب تولد آن چنان که مذکورست ~~بخار کبریتی و بخار زیبقی است که ایشان هر دو را صفای ماء حاصل باشد، و هر یکی را ~~به انفراد نضجی حاصل آید. و چون ممتزج گردد زیادتی برودتی بود دریشان. پیش از آن ~~که استحالت نضج کامل حاصل آید منعقد شوند. آن منعقد جوهر خارصینی باشد. # و مزاج او نزدیک است به مزاج زر، و فرق میان زر و خارصینی آن است که زر پیش از ~~امتزاج جوهر کبریتی یا جوهر زیبقی نضجی تمام یافته است و جوهر خارصینی نیافته ~~است. لاجرم لون او چون لون زر نیست و ثبات صورت او چون ثبات صورت زرگفتهاند ~~که از خلاص برون آید. # و درین زمانه در میان بعضی زرها [ی] ساو که از تنکت1 آرند جوهری درست لون آن ~~مثل لون مرقشیثا[ی] فضی بود، ولکن با جوهر زر در وقت گداختن ممتزج نشود و از ~~جوهر زر ثقیل تر است، به حکم آن که چون آن زرکه آن جوهر با آن آمیخته بود بگدازند ~~آن جوهر ترسب میکند در زیر بوته. ~~و این معنی دلیل باشد بر آن که [1915 ت] او ثقیل است و به هیچ وجه آن جوهر را هر ~~چند با اجزاء زر امتزاجی یافته است بکلی چون خواهند که اجزاء زر را جدا کنند نتوانند. ~~زیرا که سه طریق بیش نیست جوهری غریب را از جوهر زر جدا کردن: یکی سنگی ~~است به گاه، دوم ذوب مطلق، سوم طبخ به خلاص. و این جوهر متطرق نیست و به دق به ~~دشواری گرفته شود. ~~و این ضعیف به کرات ms266 تجربه کرده است بدین سه طریق. البته آن جوهر را از جوهر زر PageV01P335 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0294.png) ~~جدا میتوان کرد وگمان آن است که آن جوهر خارصینی است. ~~جماعتی معتمدان حکایت کردند که در حدود وخش صاعقهای آمد عظیم، بعد از آن ~~در آن کوه که آن صاعقه آتجا بیشتر آمده بود جوهری یافتند صلب مثل عمودی. بیشتر از ~~آن در طولانی به زمین فرو شده و آن قدر بیش نمانده نه به روی زمین که آن را بتوان دید. ~~لون آن مثل لون آهن سفید، چنان که به لون نقره نزدیک باشد، و صلابت آن نه چندان به ~~صلابت آهن رسد، و آن را به سوهان میتوانست گداخت، و خایسک قبول میکرد. از آن ~~دشنهها1 ساختند و کاردها کردند و آن جوهری بود [1929 ت] متوسط میان آهن و نقره، ~~و بسیار معتمدان مثل این حکایت کردهاند. # و معتمدی که از آن جمله معتبر القول بود حکایت کرد که پیش از این میان ملک کیش ~~و ملک بحرین منازعتی بود و در آن وقت من آنجا بودم. پرسیدم که سبب این عداوت ~~چیست. گفتند به سبب اسبی و شمشیری است که آن شمشیر را «موصول» خوانند و این ~~اسب را «عالی». ملک کیش میخواهد که این هر دو را از ملک بحرین بستاند. میان ایشان ~~منازعت است. # و خاصیت این اسب آن است که چهار فرسنگ در آب اشنا برود که مانده نشود. # و این شمشیر را خاصیتی است که هیچ شمشیر را نباشد و آن چنان است که در تاریخ ~~قدیم در کیش صاعقهای آمد. بعد از آن در آن موضع جوهری یافتند طولانی، مثل آهن. ~~ولکن لون آن لون نقره داشت. دو دست شمشیر ساختند. در اثنای تمام کردن آن یکی را ~~مسلول2 شمشیرگر تیزی آن را بر زمین نهاده بود. چون شب در گذشت تمام به زمین فرو ~~رفته بود و اثر آن نمانده. چندان که طلب کردند ms267 باز نیافتند. چون آن شمشیر دیگر تمام ~~شد شمشیری بود بران. ~~یک شب [1925 ت] ملک بحرین میگذشت به نخلی رسید. گمان برد که آن شخصی ~~است، آن شمشیر در دست داشت بدان نخل بگذارد. گمان افتاد که آن را نبریده است و PageV01P336 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0291.png) ~~معلوم شد که آن نخل بودست. ملک بحرین چنان که عادت ملوک بود در خشم شد و در ~~آن حالت آن شمشیر بر سنگ میزد تا به دو پاره گشت و بینداخت. دیگر روز آن نخل را ~~دید دو پاره شده و افتاده بدان ضربه که ملک زده بود. شمشیر بر نخل گذشته بود و به ~~سبب سنگی زخم و کمال1 حدت شمشیر درخت به هم پیوسته بود. چون اندک بادی بر ~~آن بگذشته بود بیفتاده بود. بعد از آن آن شمشیر [را]2 پیوند کردند و نام آن را «موصول» ~~نهادند، و گمان آن است که آن جوهر خارصینی بوده است. # و جماعتی گویند که میان زمین کابل و بدخشان سنگها میباشد که چون آن را بگدازند ~~جوهری باشد مثل قلعی به لون، ولکن چون خایسک بر آنجا زنند چون آبگینه بشکند و ~~البته زخم خایسک قبول نکند. # و محمد زکریای رازی آورده است که جوهر خارصینی جوهری معدنی است، مثل ~~جوهر آهنها[ی] چینی. # و در کتب متقدمان آوردهاند که خارصینی [1935 ت] جوهر معدنی است، لون و ~~گداختن آن مانند قلعی است. ~~و استاد ابوریحان آورده است که خارصینی که در خطا و طمغاج است از آن اوانیها و ~~طاسها سازند. # و جماعتی گفتهاند که چون قلعی را با جوهر خارصینی بیامیزند از آن طاسها کنند. ~~و جماعتی دیگر گفتهاند که در حدود زاولستان سنگها است که آن را شکلهاای] ~~مختلف باشد. در آن حدود آن را مرداسنگ گویند. لون آن سیاهی است که با زردی زند. ~~آن را میگدازند و در قالبها میریزند و تعویذها و مویبندها میکنند و به هندوستان ~~میبرند و ms268 آنجا به بهای تمام میخرند، و آن را آنجا «خارصینی» گویند، و آن مثل «آینهآ ~~چینی» است، لکن لون آن اندک مایه سیاه بام 2 بود. PageV01P337 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0296.png) ~~آهن چینی که از آن در اقصی بلاد طمغاج1 آینهها ساختهاند چنین میگویند که اصل ~~آن خارصینی است. ~~و جماعتی گفتهاند که مرکبی است از جملهآ فلزات سبعه چون زر و نقره و مس و آهن ~~و قلعی واسرب وخارصینی. # و جماعتی گفتهاند که در [1930 ت] شهرهای طمغاج هیاکل بسیارست و معبدهای با ~~تکلف، چنان که [در]2 هر ملتی به وقت تعبد ایشان نوعی از تنبیه و اعلام است تا اهل آن ~~ملت آگاه شوند و به عبادت خود مشغول شوند به وقتی خاص، چون بانگ نماز در ملت ~~اسلام، و مقرعه و ناقوس و غیر آن در ملک دیگر. # و در ملت این جماعت معهود چنان بودست که از جملهآ فلزات ترکیبی سازند و از آن ~~شکل جرسی بزرگ بر بندند [چون]3 خمی چنان که سر آن تنگ درهم آورده باشند و آن ~~رابه زنجیر از سقف معبدهای خویش درآویزند و به وقت عبادت مقرعهای از آهن بر ~~آنجا زنند تا آوازی از آنجا برون آید. و اکثر اهل ملت که در آن شهرها باشند این اعلام و ~~تنبیه را بشنوند و به معبد جمع آیند. # و آن را بر وجهی ساختهاند که آواز آن کمابیش یک منزل برود. و چون روزگار بسیار ~~بر یکی از آن میگذرد به سبب ضرب و مصادمت مقرعه فرسوده شود و بشکند. آن ~~جماعت به تبرک از آن شکسته آینهها سازند و بدان تقرب و تیمن نمایند و آینهها [ی] ~~چینی کهنه که درین روزگار به دار4 اسلام میافتد از آن جمله است. [1942 ت] # و در کتب خواص آوردهاند که هر که را علت لقوه باشد عادت کند که بیشتر در آینهآ ~~چینی مینگرد از آن علت شفا یابد، و همچنین داشتن آن ms269 با خود دفع سیس جن5 کند. PageV01P338 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0293.png) ~~و اگر مصروع آن را با خود دارد نافع بود و دفع سحر کند، و اصحاب ماخولیا را با ~~خود داشتن نیک بود. ~~و در کتب تنجیمات آوردهاند که آهن چینی به نفس خود حرزی است و از آن ~~خاتمهای مختلف سازند که هر یک را از آن خواص بسیار بود. ~~و اگر از کودکان خرد در آویزند در خواب نترسند و فزع بسیار نکنند و حفظی و امانی ~~بود ایشان را از موذیات. والله اعلم. ~~هرچند ذکر آن در باب نحاس کرده شدست مجملا، اما چون به انفراد هر معمول و ~~مرکبی را ذکر خواست شد، اول برنج را ذکر کرده شود. ~~برنج را «شبه» گویند و آن را از مس کنند، چنان که هرچه از مس منقا در توتیاای] ~~مدبر یا چیزی از حلاوات مس را در وقت گداختن [1945 ت] چون مقداری از آن بر وی ~~افگنند زرد گردد و مانند زر شود. ولکن مس که منقا نباشد زرد شود، اما به غایت نه. ~~خایسک را پایدار نباشد. و از آن جنس اوانی و غیر آن سازند «ریخته» گویند. ~~و آنچه مس منقا بود با خایسک پای دارد. ~~و هر چه از زر و نقره بتوان ساخت از آن بتوان ساخت. ~~و زردی در برنج عارضی باشد، چه به هر دفعه که برنج را بگدازند رنگ کمتر میکند. ~~تا آن گاه که به درجهآ مس پاک باز رسد. پس بدین سبب به هر نوبتی که برنج را بگدازند ~~توتیای مدبر بر میباید نهاد تا رنگ زردی باقی ماند. ~~و مشابهتی عظیم است میان زر و برنج، و توتیا چون با جوهر مس آمیخته میشود به PageV01P339 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0298.png) ~~قدر آن آمیزش در وزن مس زیادتی پدید میآید. ~~و همچنان که لون زردی به سبب کثرت گداختن کمتر شود و ثقل برنج است آن هم ~~کمتر میشود. و شرح سنگ توتیا ms270 کرده شده است. ~~و اگر برنج را با زر بیامیزند زر را شکن دار کند و خایسک قبول نکند، و الله العلم. # اسفیدروی اسمی فارسی است [1953 ت] و آن از مس کنند و آن را «صفر» بخوانند، ~~و اسفیدروی مرکب است از مس هر چه منقاست و قلعی و آن شبه نقره [است]1 # و چنین آوردهاند که سبب ترکیب اسفیدروی آن بود که در عهد حجاج بفرمود تا ~~اوانی زر و نقره را بشکستند. در عراق و فارس هیچ کس را نگذاشت که از زرینه و سیمینه ~~آب خوردی. منعمان آن عصر بفرمودند تا نقره و مس بیامیختند و از آن اوانیها ساختند. ~~بعد از آن نقره را دست بگذاشتند و بدل آن قلعی با مس بیامیختند و از آن اوانی مختلف ~~می کردند تا بدین روزگار. # و در سفالهآ زنگ2 مسی است در غایت نیکویی که در آتش سیاه نگردد. و رصاص را ~~بر آن مس افگنند به رنگ برنج شود و زخم خایسک پای ندارد3 به خلاف تندی4. # و سفید روی را مزاجی حاصل شده است میان رصاص و نحاس متحد شده که آن را ~~جدا نتوان کرد تا باقی باشند، و چون فاسد شوند به هم فاسد شوند و هرچه با آتش برند ~~که از دو جزو باشند ممتزج شده. ~~نخست جرمی را که سستتر باشد نیست کند، و آن دگر را [195 ت]5 اگر چه ~~صلاحیت هست شدن ندارد نیست نتواند کرد مثل، و اگر صلاحیت نیست شدن دارد ~~بعد از آن دیگر نیست شود. PageV01P340 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0295.png) ~~بتروی مرکب است از اسرب و نحاس، و آن اخس انواع مرکبات فلزات است. ~~و از آن هیچ اوانی فاخر نکنند و هر چه از آن مس زیادت باشد هاون و هر کاه2 کنند. و ~~آنچه از آن اسرب بیشتر بود دیگهای گرمابه کنند. ~~و میان اسرب و مس آن مزاج حاصل نشود که میان ارزیز و مس. ms271 و بر آتش اسرب جدا ~~شدن گیرد به سبب آن که مزاجی محکم نیست. # و هرچه سپیدروی و بتروی و مس و برنج بود که بر هم گدازند نامعلوم، آن را ~~«وراروی»3 خوانند و آن اخس و ارذل جملهآ مرکبات فلزات است. والسلام. # طالیقون گفتهاند جوهری است مرکب از فلزات و آن [را] حکیمی ترکیب کرده است ~~از جملهآ حکمای یونان. ~~و در کتاب خواص ارسطاطالیس آوردهاند که طالیقون نوعی است از نحاس که آن را به ~~وقت گداختن، ادویهآ خاص سمی که آن را حدتی تمام باشد بر روی افگندهاند و آن را ~~ترکیبی ساخته و آن را خواجه معین4 افادت کننده است و مزاج مخصوص که آن خواص ~~مانع آن مزاج بود، و این معنی [1515 تش] از قیاس عقل دور نیست. # و آن را طالیقون از بهر آن گویند که نام آن حکیم که آن را استخراج کرده است و این ~~ترکیب ساخته و خواص آن را تجربه کرده تام او طالیقون بوده است. # خواص طالیقون آن است که از او منقاشی کنند و بدان موی افزونی که از پلک چشم ~~برآمده باشد برکنند و دیگر بار نیاید و نبات آن را منقطع گرداند. ~~و اگریک نوبت باز5 بر آید کمتر از آن بوده باشد که بار اول برآمده باشد، و دوم کرت ~~کمتر میشود یا بکلی منقطع گردد، و این معنی مجرب است. PageV01P341 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0300.png) ~~و این ضعیف را شخصی از جملهآ معارف تجار که حقوق مودت داشت و از علوم ~~باخبر بود منقاشی از آن به دست وی افتاده بود بدین ضعیف بخشید و بدان موی افزونی ~~را از پلک چشم اصحاب خوایج بر میکشیدمی و از آن شفا مییافتند بسیار کسان، و تا ~~این تاریخ که این مختصر کرده میشد آن بر جای بود و به کار میداشتند. ~~و اگر از آن استره سازند و از آن1 حلق نبات2 افزونی کنند، حکم آن همین ms272 باشد. و هر ~~موضع که بدان مجروح شود بهتر نشود. ~~و اگر از آن پیکانی سازند به هر حیوانی که رسد جراحت آن البته التیام نپذیرد، به ~~علت سمیتی که در آن حادث شده است. ~~و هر که در آیینهای نگرد که از [1525 تش] طالیقون ساخته باشند اگر چشم زود باز ~~نگیرد درد خیزد. و اگر بیشتر نگرد نور بصر را فاسد گرداند. ~~و در کتاب النخب آورده است که آن مرکب است از برنج و مس، و دارو نیز بر وی ~~افگنده. # و اگر آن را باز بگدازند خاصیت آن بکلی باطل شود. # و اگر طالیقون را گرم کنند به آتش و آن را در آب زنند مگس گرد آن آب نگردد و هر ~~جائی که از آن آب بر آنجا بپاشند مگس بر آنجا ننشیند و از آن موضع بگریزد. # و از هر عضوی که باشد اگر از منقاش طالیقون موی بر میکشند و ادمان میکنند ~~اصول آن منقطع می شود. # و آوردهاند که صیادان که شکارهای مختلف کنند چون مرغ و آهر و گورخر و گوزن و ~~غیر آن، اگر از آن آلتها ساخته باشند چون پیکان و داس که بدان نخجیر و آهو و گوره گیر ~~و شست ماهی که بدان چون اعضاء حیوان مجروح گردد جزاندک، البته بیوفتد و هلاک ~~شود، والسلام. PageV01P342 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0297.png) PageV01P343 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0299.png) ~~اسم مینا به مثابت اسم جنس است و آن را انواع بسیارست. ~~و در کتب قدیم در اختلافات الوان بسیار سخن گفتهاند و انواع بسیار آوردهاند. ~~و بعضی از آن معقول و نزدیک، بدان که آن را به سهولت به فعل توان آورد، و بعضی ~~دور از عمل. ~~اما از آن چه به فعل [توان]2 آورد این ضعیف بعضی از آن را به فعل آورده بود، آورده ~~شود که این صنعت موافق و ملایم این مختصرست، بل که اشباه جمله جواهر از جملهآ ~~این صتاعت است که ساختهاند. ms273 # و در قدیم حکما و بزرگان میخواستهاند که اشباه جواهر نفیس به طریق صناعی ~~سازند. از هر نوع تجربه میکردند و ترکیبی میساخته. آنچه به فعل آورده و میآمده ~~است این جمله است که بر شمرده شود. PageV01P345 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0304.png) ~~و اصحاب صناعت اکسیر بر آنند که جمله فلزات بل که جمله معدنیات را چون ~~جواهر نفیس مثل زمرد و لعل و یاقوت و غیر آن به طریق صناعی بتوان ساخت. ~~و گمان بیشتر آن است که از آن جمله که بر شمرده شد موجود است در دست ~~خلایق، چنان که طبیعی است صناعی هست و آن نوع امکانی است در علوم طبیعی. اما ~~نه هرچه آن ممکن بود به امکان عام آن واقع شود و آن طایفه را آن امکان چو معقول ~~شدست و بعضی از مقدمات آن به فعل آوردهاند. # چنان که به طریق صناعت سیماب و آن جوهری است سیال و لون او [1975 ت] مثل ~~نقره آن را منعقد کردهاند و لون آن سرخ گردانیده، و همچنین مس را به تدبیر لون زر ~~دادهاند، و اسرب را به صناعت حجری سرخ گردانیده، چنانکه اسرنج. # و نوع دیگر را اسفید کرده چون اسفیداج، و از چیزی که در او ملوحتی بالفعل نباشد ~~نمک ساخته، و آب سیال را منجمد کرده، و احجار منعقد [را] سیال گردانیده و از این ~~جنس بسیارست که ذکر جمله طولی تمام دارد. # و این خیال محکمتر شده است و این امکان را مجال آن پدیدا، آمده که تدبیر آن به ~~صواب اتفاق افتد. هر چه ازین جنس مثل آن که به طبیعی حاصل شده است به طریق ~~صنعت حاصل توان کرد و به فعل توان آورد. اکنون به مقصود باز گردیم. # *** # اصول جملهآ مینا سنگ سفیدست در غایت صلابت. بعضی از آن شفاف گونهآ آب ~~رنگ، و بعضی سفید مصمت. و چون آن را بر آهن پولاد آبداده زنند آتش از مصادمت آن ms274 ~~حاصل شود. ~~و آن را در هر بلادی به نام دیگر خوانند، چنان که در خراسان «شکرسنگ» خوانند و ~~در عراق «سنگ آتش سفید» خوانند، و درکتب صناعت «حجر مها» گویند و از روی لغت ~~آن را «مروه» گویند و به عربی «حصی ترابی» گویند، و در کتب هر قومی به اسمی دیگر ~~آن را یاد کردهاند. و در اکثر کوهها از آن جنس سنگ بود و آن را عزتی زیادت نباشد به ~~سبب آن که بسیار یافته شود. PageV01P346 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0301.png) # و از بلور، همچنین نیز فایده به حاصل آید، و آنچه از حجر بلور سازند آن جوهر ~~لطیفتر و آبدارتر بود. لکن [1982 ت] به سبب قیمت و عزت وجود آن را بیشتر ~~استعمال کنند، واین نوع سنگ را چون مصول کنند و غسل کنند و باز خشک کنند آن را ~~«اصل» گویند. چون این اصل را به انفراد داشتی باید که قلی مدبر بگدازند چنان که شرح ~~آن گداز داده شود، و جوهر مینا [ی] سفید مثل بلور حاصل شود، سفیدی شفاف خوب. # و اگر خواهند که به جای جوهر مینا[ی] سفید مینای زرد حاصل شود بگیرند جزوی ~~از آن اصل مذکور و یک جزو اسرنج سرخ و قدری قلی سفید و آن را بگدازند و یک جزو ~~جوهر مینای زرد شفاف مثل یاقوت زرد حاصل شود، و بر بیشتر انواع مینا قلی بر آن ~~کنند. # و خاصیت او آن است که جوهر اصلی را رعایت کند بر گداختن و سیلان، چنان [که]1 ~~به انواع بورهها اعانت ذوب بعضی فلزات کند چون نقره. # و اگر خواهند که جرم آن صلبتر باشد جوهر اصل بیشتر کنند و در اسرنج کم کنند و ~~آن نوع زردی بود به غایت نه، و ثقل آن کمتر بود. # و اگر خواهند که زردتر باشد اسرنج زیادت کنند و از اصل کم کنند و لون آن زردی ~~آید به غایت، لکن ثقیلتر آید و ms275 رخوتر بود. ~~و اگر بدل مها حجر بلور کنند و بدل اسرنج اسفیداج کنند و بدل قلی بورهآ نطرون کنند ~~ثقل آن کمتر شود و لون آن نوع دیگر بود، و بدل اسرنج مردارسنج نیز استعمال کنند. # و جملهآ طبقات لون زردی در مینا اسرنج بود و مردارسنگ و زعفران2 (198 ت] ~~کوهی [154 تش ازنگار آهن باشد چون با آن یار میکنند، و لون سبزی از مس محرق یا ~~از تشویهآ توبال مس بود، و سرخی از برنج محرق، و سیاهی از توبال آهن باشد، و سرخی ~~از مغنیسا، و سفیدی از اسفیداج بود، و لون بنفسجی از لاجورد باشد، و فیروزجی از ~~مینای سلیمانی و یاقوت رنگ از زر محرق بود. PageV01P347 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0306.png) ~~اگر خواهند که مینای سبز کنند مثل زمرد ریحانی، بگیرند از آن اصل مذکور که یاد ~~کرده شد یک جزو و از اسرنج دو جزو و از قلی دو جزو و از نحاس محرق ده جزو، و ~~اصل، این جمله را بعد از آن که خرد سوده باشند و به حریری بیخته بر هم آمیزند و ~~بگدازند مینای سبز مثل زمرد ریحانی حاصل شود، و اگر خواهند که رنگینتر باشد ~~نحاس محرق بیشترکنند. ~~بگیرند یک رطل بلور مصول کرده و مغسول و سه رطل اسرنج مصول و شانزده ~~قیراط نحاس محرق و هفت قیراط زنگار نحاس. این جمله را جدا جدا بکوبند و ببیزند به ~~حریری، پس جمله را به یکدیگر بیامیزند و قدری بورهآ نطرون با آن بیامیزند پس ~~بگدازند، چنان که رسم آن باشد. و چون گداخته شد بگذارند تا سرد شود. جوهری ~~حاصل شود مثل جوهر زمرد،1 چون از آن قصبهها و نگینها سازند. و این نوع مینای سبز ~~که برشمرده آمد جمله شفاف باشد. # اگر خواهند که اصم2 بود، یعنی شفاف نباشد با آن اصول که یاد کرده شد قدری ~~اسفیداج قلعی و قدری لاجورد [1545 تش] مصول بیامیزند مینای سبز ms276 حاصل شود که ~~آن را حکاکان «مینای زبدی»3 گویند. # و اگر خواهند که لون مینا لاجوردی باشد شفاف بگیرند صد درم سنگ بلور صافی ~~مصول مغسول و پنج درم سنگ حجر لاجورد مصول و قدری بورهآ نطرون، جمله را با هم ~~بیامیزند و بگدازند مینا حاصل شود، ملون به لون حجر لاجورد به غایت شفاف و صافی. ~~و اگر خواهند که این لون اصم باشد، با آن جمله سه درم آبگینهآ سلیمانی و دو درم ~~سنگ [و] نیم سپیدهآ قلعی و سه درم سنگ سرمهآ مصول و مغسول بیامیزند مینای اصم ~~باشد مثل حجر لاجورد. PageV01P348 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0303.png) # و اگر خواهند که لون مینا سرخ باشد مثل دانهآ انار، بگیرند صد درم سنگ مینای زرد ~~شفاف صافی و آن را بکوبند و به حریر ببیزند و بگدازند چنان که رسم است. مینای ~~یاقوت رمانی حاصل آید. # و اگر خواهند که آن نوع اصم باشد بر هر صد درم سنگ از آن دو درم سنگ و نیم ~~اسرنج افگنند و سه درم سنگ زنگار آهن و جمله را بگدازند جوهری اصم حاصل شود. ~~بگیرند صد درم [سنگ] حجر مها مصول مغسول با صد درم سنگ مینای زرد و دو ~~درم سنگ اسرنج و یک درم سنگ مرقشیثا[ی] ذهبی و یک درم سنگ زنجار آهن و نیم ~~درم سنگ زرنیخ زرد، و این جمله را بگدازند چنان که رسم [است] [1553 تش] مینای ~~زرد اصم خوب رنگ حاصل شود.1 # بگیرند حجر مها مصول مغسول، و مغنیسیا و مرقشیثا و شاذنه و نحاس محرق و ~~دهنج و توتیا و توبال آهن و آبگینهآ سلیمانی - که آن را در خراسان سلیمانی خوانند - از ~~هر یک یک جزو و آن را جداگانه بکوبند و ببیزند و با یکدیگر بیامیزند. # بگیرند سرکای سیکی کهنه و قدری بوره و همچند آن شخار و در آن سرکه حل کنند ~~و آن را یک روز تمام بر صلایه می ساوند2 ms277 چون تمام سوده شد بگذارند تا خشک شود. ~~پس بگیرند صد درم سنگ حجر مهای صافی سپید مصول مغسول و ده درم سنگ سپیدهآ ~~قلعی و همچند وزن از جملهآ آن ادویه که یاد کرده شد و جمله را با یکدیگر می آمیز[ند] و ~~قدری بورهآ نطرون و قلی مدبر با آن بیامیزند و بگدازند و آن نوع را آتش قوی باید چنان ~~که مثلا یک شبه 3 قوی میکنند. PageV01P349 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0308.png) ~~بعد از آن دو شبانه روز بگذارند تا خنک شود. جوهری حاصل شود مثل جامهآ ~~بوقلمون که هر لحظه لون دیگر نماید. # جوهری است معمول نفیس 1 ترکیب آن کردهاند و لون آن نزدیک باشد به ~~لون یاقوت رمانی، و در قدیم آن را عزت تمام بوده است و از آن نگینها میساختهاند و به ~~ریع یاقوت رمانی می خریدهاند. # بگیرید یک جزو بلور مصول مغسول و یک جزو عقیق صافی و یک جزو بیجادی ~~[1555 تش] صافی و سه جزو اسرنج و یک جزو حجر لاجورد. این جمله را بکوبند و ~~مصول و مغسول کنند. بعد از آن خشک کنند و از غبار آن را نگاه دارند و جمله را با ~~یکدیگر بیامیزند و هر رطلی را از آن جمله ده قیراط زر طلا[ی] خالص و سه درم سنگ ~~یاقوت سپید صافی و سه درم سنگ مرجان سرخ، و این جمله را بکوبند و ببیزند و با ~~یکدیگر بیامیزند و بگدازند چنان که رسم است و رها کنند تا به غایت سرد شود. بعد از ~~آن نگینها سازند و آن را جلا دهند چنان که عادت حکاکان است. # این نوع جوهری باشد به غایت خوب، لون آن مثل یاقوت رمانی، چنان که اگر ~~صاحب صناعتی درین علم ماهر باشد و بر اسرار این صنعت واقف این جوهر مصول بر ~~بیشتر جوهریان مشتبه شود. # بگیرند حجر عقیق یک جزو [و] مرقشیثا ذهبی دو جزو و توتیا سه جزو ms278 مثل، جمله2 ~~را بکوبند و ببیزند و به سرکهآ کهنه آن را مصول کنند و در آن سرکه قدری زاج و قدری ~~ملح. پس ده درم سنگ ازین جمله و صد درم سنگ حجر مها مصول صافی مغسول و ~~قدری بورهآ نطرون و قدری قلی جمله را با یکدیگر بیامیزند و آن را بگدازند چنان که PageV01P350 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0305.png) ~~رسم است. پس رها کنند تا سرد شود. جوهری باشد مثل عقیق یمنی به غایت سرخ و ~~خونی [1562 تش] و از آن هرچه خواهند بکنند. # بگیرند سپیدهآ قلعی یک جزو و ملح قلی یک جزو و ده جزو حصی ترابی1 و آن را با ~~یکدیگر بیامیزند و بگدازند جوهر مینای سلیمانی2 حاصل شود. # بگیرند رصاص قلعی یک جزو و کلس و قشر و بیضه جزو جزو، و این جمله را ~~بکوبند و ببیزند و چهل درم حصی ترابی3 مصول مغسول و از آن دو جزو مخلوط که یاد ~~کرده شد دو درم سنگ با آن بیامیزند و با قدری ملح قلی بگدازند چنان که رسم است، ~~مینا حاصل شود مثل حجر یشم. # چنان که اگر صاحب صناعت ماهر و حاذق باشد و در گداختن خللی [نرسد] و بیشتر ~~جوهریان مشتبه شود و فرق دشوار توان کرد که این مصنوع است یا طبیعی. # بگیرند4 که مثل یشم باشد صد درم سنگ و دو درم سنگ مینای سلیمانی و یک درم ~~ازنجار و نیم درم نحاس محرق و یک درم سپیدهآ قلی و آن جمله را بکوبند و ببیزند و با ~~یکدیگر بیامیزند و بگدازند چنان که رسم است، مینای پیروزهآ اصم حاصل شود مثل ~~پیروزهآ نیسابوری. PageV01P351 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0310.png) ~~بگیرند صد درم حجر ورانی1 مصول مسارک2 و آن را بسایند مانند سرمه و از طلق ~~محلوب صد درم سنگ و این جمله را با یکدیگر بیامیزند و بگدازند چنان که رسم است، ~~مینا حاصل شود سپید اصم مثل عاج [1565 تش] به غایت ms279 خوب. # هر نوع مینا که باشد خواه شفاف و خواه اصم، به هر لون که باشد بگیرند قدحی از ~~سفال و آن را سری کنند هم از سفال، چنان که راست3 سر قدح باشد و بیرون قدح را به ~~گل محکم کنند و همچنین سر قدح را و اندرون قدح را به گل محکم کنند و به قدری بورهآ ~~سفید بیالایند. # و آن نوع مینا که ترکیب خواهند کرد اخلاط آن را در آن قدح کنند و سر قدح و ~~درزهای آن را استوار کنند و رها کنند تا خشک شود. پس آن را در کارگاه آبگینه گران یا ~~تنوری زر پزی4 که آن را تنور خلاص میخوانند نهند تا گداخته گردد. # و بیشتر از انواع، آنچه مجرب این ضعیف است در تنور خلاص زر ساخته است و ~~تجربه کرده، و آتش آن آتشی بود هموار. # و اگر کسی کارگاهی سازد - چنان که پیش ازین ذکر آن در فصل خلاص زر کرده ~~شدست - به جهت ساختن انواع مینا و تلاویحات مختلف بسازند چنان که بالای آن ~~کارگاه دوددانی باشد که در آن تلاویحات میسازند و معنی دوددان آن باشد که خانهای ~~باشد بالای آن موضع که ...5 مینا را در آنجا مینهند و حرارت آتش بر آنجا چندان برسد ~~که به خانهآ زیرین که بالای آتش دان باشد. بدین صورت153a] :6 مل] PageV01P352 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0307.png) PageV01P353 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0312.png) ~~اگر خواهند که بر روی تلاویحات بلوری یا حصی ترابی2 به تدبیر3 و لاجوردی و ~~پیروزه و آسمانگون صناعی مختلف، لکن از ظاهر در نگذرد زیادت نکند و پایدار نباشد ~~مدتی دراز. بگیرند حقهای از سفال و آن را سری سازند چنان که به اندازهآ آن حقه بود و ~~اندرون و بالای آن حقه را به ...4 طلا بیالایند. بگیرند یک جزو آهک آب نارسیده و نیم ~~جزو قلی و یک جزو نحاس محرق و یک جزو آبگینهآ سلیمانی، جمله را بکوبند و به ms280 ~~حریر ببیزند و آن را به آب ترکنند مثل خمیری5 غلیظ و بلوری که خواهند که آن را لون ~~کبودی دهند در آن حقه نهند و سر آن را به گل حکمت استوار کنند و بگذارند تا خشک ~~شود. پس آن را در دوددان نهند و مقدار دو ساعت آتش کنند و رها کنند تا سرد شود. آن ~~بلور به آن خمیر بیرون آرند فیروزه به غایت خوب روشن. # و اگر خواهند که سرخ باشد بگیرند مغنیسیا یک جزو و بورهآ سفید غی مطفی دو ~~جزو، قدری ملح شخار با این یارکنند و درون حقه را [1535 مل] تا سر آن بدان طلاکنند ~~چنان که در تلاویح فیروزه یاد کرده شد، و آنچه خواهند از حجر مها با آن حجر بلور در ~~درون حقه نهند و همچنان که در تلاویح فیروزه گفته شده است همان مقدار آتش کنند، ~~تلاویحی سرخ به غایت خوب حاصل شود. # و اگر خواهند که لون زمردی یا ریحانی حاصل شود بدل مغنیسیا نحاس محرق کنند ~~و باقی همچنان که مذکورست میکنند لون سبزی زمردی6 ریحانی حاصل شود. # و اگر خواهند که سبزی روشن باشد طلا نحاس محرق کمتر کنند. ~~و آتش کردن این جمله انواع بر یک نسق بود و کمابیش سه ساعت نبود. PageV01P354 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0309.png) # و شامی و چینی و غیر آن به کار دارند # چنان که آن الوان البته مادام که این حیز به جای بود زایل نشود. # رنگ سرخ به غایت سرخ: بگیرند مغنیسیا پنج درم، زاج [سبز] دو درم و نیم، گوگرد ~~سفید دو درم و نیم، فضه محرق که آن را به گوگرد زرد سوخته باشند دو درم و نیم. این ~~جمله را بکوبند و ببیزند و به سرکهآ کهن مصول کنند و به روی آبگینه و اوانی کاشی و غیر ~~آن هر نقش که خواهند کنند و رها کنند تا خشک شود. پس آن را در دوددان نهند چنان ms281 که ~~پیش ازین مذکورست و همان مقدار آتش که یاد کرده شدست بیش نکنند، و چون آتش ~~تمام کرده شود رها کنند تا سرد شود. پس برون کنند و آن را پاکیزه بشویند. لونی به غایت ~~سرخ پدیدار آمده بود. # هم از این بگیرند مرقشیثای ذهبی و مغنیسیا، از هر یکی یک جزو و گوگرد سفید نیم ~~جزو و زاج نیم جزو و زنجفر نیم جزو و فضه محرق نیم جزو و این جمله را بکوبد و ~~بساید و به حریری ببیزد و مصول کرده به سرکهآ کهن2 و باقی اعمال چنانکه [1582 تش] ~~یاد کرده شده است، چون کرده شود لونی بود به غایت سرخ. # فضه محرق یکی درم نیم، زنجفر دو درم، زنجار شش درم، زرنیخ احمر شش درم این ~~جمله را به سر که مصول کنند و باقی اعمال چنان که یاد کرده شده است. PageV01P355 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0314.png) ~~کبریت زرد سوخته باشد. این جمله را به سرکهآ کهنه مصول کنند و بدان هر نقش که ~~خواهند میکنند و چنان که یاد کرده شد در دوددان نهند و میگذارند تا سرد شود. پس ~~آن چیز را از دوددان بیرون میگیرند و پاک میشویند لونی حادث میشود مثل لون زر. ~~فضه محرق یک درم، مرقشیثای ذهبی شانزده قیراط، ... ریحانی سه قیراط، قلقند ~~پنج قیراط، قلیمیای فضه دو درم. جمله را چنان که یاد کرده شد مصول کنند به سرکه و ~~استعمال کنند بر آبگینهآ شامی و سفالینههای کاشی و غیر آن، مانند زر بیرون آید. # بگیرند زنجفر چهار درم و برنج محرق یک درم، نحاس محرق یک درم، زرنیخ سرخ ~~یک درم، مغنیسیا یک درم، حجر لاجورد یک درم و نیم، گوگرد زرد یک درم و دو دانگ، ~~زاج یک درم و دو دانگ، قلقندیس یک درم و نیم، زنجار یک درم و دو دانگ، فضه ~~محرق از زرنیخ [1585 تش] یک درم. این جمله را بکوبند و به سرکه ms282 مصول کنند و هر ~~نقش که خواهند بدان میکنند چنان که شرح کرده شد و در دوددان مینهند. # بگیرند مرقشیثای ذهبی سه جزو و شادنج یک جزو [و] توتیا دو جزو و نحاس محرق ~~که آن را به کبریت حرق کرده باشند چهار جزو و زنجار دو جزو و گوگرد زرد یک جزو و ~~دهنج فرندی یک جزو و نیم [و] حجر لاجوردی یک جزو و زرنیخ سرخ و مغنیسیا دو ~~جزو و نوشادر یک جزو و شب یمانی یک جزو و زنجفر یک جزو [و]کحل نیم جزو و ~~قلیمیای ذهبی و عقیق ذهبی یک جزو [و] مردار سنگ یک جزو [و] قلقند یک جزو اوا ~~ملح اندرانی نیم جزو [و] توبال آهن یک جزو [و] فضه محرق که آن را به کبریت حرق ~~گردانیده باشند یک جزو. این جمله را به سرکهآ کهنه بعد ازین که سوده باشند و بیخته PageV01P356 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0311.png) ~~مصول گردانیده و استعمال کنند چنان که یاد کرده شده است. # زنجار چهار جزو، زنجفر هفت جزو، زاج سبز چهار جزو، فضه محرق و زرنیخ دو ~~جزو و این جمله را به سرکه مصول کنند و بعد از آن از کفچلیز تشویه کنند. بعد از آن ~~حاصل کنند سرکه و نگاه دارند. لونی حاصل شود مانند آتش. # مغنیسیا سه جزو و زنجفر یک جزو و زنجاریک جزو و زاج یک جزو [و] فضه محرق ~~به گوگرد [1592 تش] یک جزو، جمله را به سرکه بسایند و هر نقش که خواهند بکنند. # و اگر خواهند که لونی حاصل شود طاوسی، بگیرند مغنیسیا دو جزو و زاج پنج جزوو ~~فضه محرق سه جزو، جمله را به سرکهآ کهنه مصول کنند و به کار دارند. # بگیرند نحاس محرق سه جزو و فضه محرق یک جزو و زنجار ربع جزو و زنجفر ربع ~~جزو [و] قلقندیس سدس جزو، جمله را به سرکه بسایند و تخمیر کنند. یک شب بعد از ~~آن ms283 استعمال کنند. # شادنج یک جزو، حجر لاجورد و زنگار [و].. الحدید از هر یک یک جزو، گوگرد ~~سپید نیم جزو و فضه محرق به کبریت سه جزو به سرکه مصول کنند و استعمال میکنند ~~لون سیاه مثل شبه به حاصل آید. PageV01P357 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0316.png) ~~فضه محرق یک جزو، مغنیسیای سیاه دو جزو، زنجفر سدس جزو، مرقشیثای فضی ~~نیم جزو. جمله را به سرکه مصول کند و نقشها کنند و در دوددان نهند چنان که یاد کرده ~~شد. لونی مثل نقره حاصل شود. ~~برادهآ برنج محرق به گوگرد هشت جزو، مغنیسیا شش جزو، نحاس محرق دو جزو. ~~مرقشیثا چهار جزو، زنجفر دو جزو، زرنیخ سرخ یک جزو، توتیا یک جزو و نیم، فضه ~~محرق هفت جزو. جمله را به سرکه مصول کنند و به کار میبرند رنگ لاجورد خوب ~~حاصل شود. # لاجورد و توتیا هفت جزو، مغنیسیا چهار جزو [1595 تش]...1 دو جزو، نحاس ~~محرق یک جزو، لاجورد دو جزو، مرقشیثا [و] زنجفر سه جزو، زرنیخ سرخ یک جزو، ~~بگیرند2دهنج یک جزو، شب یمانی نیم جزو، فضه محرق به کبریت هشت جزو. جمله ~~را به سرکه مصول کند و استعمال میکنند نیکو آید. # نحاس محرق به کبریت زرد سه جزو، اسفیداج قلعی یک جزو. به سرکه مصول کنند ~~و به کار دارند. PageV01P358 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0313.png) ~~محرق هفت جزو، جمله را به سرکه مصول کنند و استعمال کنند. # نحاس محرق به کبریت [1555 مل ] و برنج محرق به کبریت دو جزو، رصاص محرق ~~یک جزو مصول کنند به سرکه و به کار دارند لونی سبز مثل زمرد حاصل آید.1 # توتیای اخضر، نحاس محرق، مرقشیثاای] فضی از هریک یک جزو، اقلیمای ذهبی ~~و زنجار حمصی و شادنج رخو از هر یک جزو و نیم، فضه محرق به زرنیخ و کبریت یک ~~جزو. جمله را به سرکه مصول کنند و به کار دارند. # فضه محرق به گوگرد چهار جزو، سیماب دو جزو، زنجار دو جزو. جمله ms284 را به سرکه ~~مصول کنند و استعمال کنند. # اسفیداج قلعی سه جزو، فضه محرق به کبریت زرد یک جزو، زنجفز دو جزو، ~~مرقشیثای فضی یک جزو. به سرکهآ کهن مصول کنند و استعمال. # بگیرند بورهآ نطرون و نیل از هر یکی یک جزو و به سپیدهآ بیضهآ مرغ بسایند و ~~استعمال کنند چنان که یاد کرده شد. PageV01P359 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0318.png) ~~بگیرند دو جزو [1565 مل] فضه محرق به گوگرد، بیست و چهار جزو زنجفر، بیست ~~و چهار جزو [1605 تش ] زنگار، چهار جزو شخار و چهار جزو قلقند، جمله را به سرکه ~~مصول کنند و استعمال کنند. # آبگینه ده مثقال، بوره یک مثقال، نوشادر یک مثقال، مردارسنگ یک مثقال، مغنیسیا ~~یک مثقال. جمله را به سرکه مصول کنند و بر آنجا که خواهند نقش کنند و در دوددان ~~نهند چنان که یاد کرده شد آتش میکنند و رها کنند تا سرد شود. پس بیرون کنند و ~~بشویند. # پس بگیرند سه مثقال اسفیداج قلعی و یک مثقال نحاس محرق و یک مثقال مردار ~~سنگ، جمله را به سرکه بسایند و در خارج قدح نقش کنند. # پس بگیرند نحاس محرق سه مثقال و یک مثقال مرقشیثا و یک مثقال شادنج و یک ~~درم توبال برنج محرق به کبریت، جمله را بکوبند و پس مصول کنند و خارج قدح را بدان ~~طلاکنند و اندرون آن را پپالایند و در دوددان نهند چنان که یاد کرده شد. لون به غایت ~~خوب حاصل آید: لون زرد و لاجورد و نقره رنگ. ~~بگیرند هشت جزو نحاس احمر و یک جزو و نیم کبریت زرد و دو جزو زاج و یک ~~جزو فضه و نحاس را حرق کنند به زرنیخ سرخ، و جمله را به سرکه مصول کنند و ~~استعمال کنند چنان که یاد کرده است. PageV01P360 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0315.png) # صفت تلاویح مثل جزع ~~بگیرند فضه1 محرق به کبریت و مغنیسیا از هر یک یک درم و نیم، زنجار دانگی ms285 و ~~نیم، زنجفر دانگی، قلقند نیم دانگ. جمله را به سرکه مصول کنند و ظاهر اقداح را بدان ~~طلاکنند. ~~پس بگیرند فضه محرق دو جزو، مغنیسیا دانگی، قلقند دانگی، زنجفر دانگی، زنجار ~~قیراط. جمله را به سرکه مصول کنند و اقداح را بدان چنان که خواهند طلاکنند و در ~~دوددان نهند [و چنان که یاد کرده شده است]2 آتش کنند. پس رها کنند تا سرد شود. پس ~~از دوددان بیرون گیرند لون مانند جزع ملون حاصل شده باشد. # نوعی دیگر مانند جزع ملون # فضه محرق به گوگرد زرد و زرنیخ سرخ یک درم و مغنیسیا یک درم و نیم، زنگار ~~دانگی [1575 مل]، زنجفر نیم دانگ، قلقند نیم درم. این جمله را بکوبند و به سرکهآ کهنه ~~مصول کنند و اندرون اقداح آبگینهآ شامی را یا هر آبگینهآ سفید و شفاف که باشد بر آن ~~طلاکنند، چنان که خواهند. # پس بگیرند یک جزو فضه محرق و دو جزو مغنیسیا و دانگی قلقند و دانگی زنجفر و ~~نیم دانگ زنجار. این جمله را بکوبند و به سرکه مصول کنند و اندرون اقداح را چنان که ~~خواهند نقش کنند و استعمال کنند چنان که [بیش ازین یاد کرده شد و در دوددان نهند]2 ~~تلاویحی چون جزع به غایت خوب حاصل شود. و بالله التوفیق. # صفت سوادی که بر نقره نویسند مثل سیم سوخته ...4 بود به درست. ~~مس سوخته یک جزو، نوشادر یک جزو بسایند و به سرکه مصول کنند و به روی نقره ~~هرچه خواهند نقش کنند و رها کنند تا خشک شود سواد[ی باشد بر نقره بسیار خوب]5. PageV01P361 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0320.png) # فصل تلاویحی که بر نقره نویسند مثل زر باشد1 ~~بگیرند ملح قلی پنج درم، پوست بیضهآ مکلس پنج درم، گوگرد زرد سه درم، بکوبند ~~[1575 مل] و در قدح آبگینه مطین کنند و قدری آب بر وی زنند و آتش نرم میکنند تا آن ~~آب قوامی گیرد و نضجی یابد. ms286 پس از آن آتش فرو گیرند تا سرد شود و بدان آب نقره هر ~~نقش که [خواهند] کنند و به آتش نرم دارند تا خشک شود. لونی حاصل شود مثل زر. ~~بگیرند زیبق مصعد و نوشادر مصعد اجزاء راست و کلس بیضه نیم جزو، و این جمله ~~را در زیر سرگین اسب حل کنند و آن حل به ده روز حاصل آید. چون حل شد هرچه ~~خواهند بر مس صیقل کنند و رهاکنند تا خشک شود و لونی حاصل آید مثل نقره به ~~غایت خوب. PageV01P362 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0317.png) # اوانی و قصاع چینی را اصل از حجر مهاست که صفت آن سنگ در فصل صفت مینا ~~کرده شد و حجر مها که در غایت سپیدی و پاکی بود از حجر ضد آن در شهرهای تنکت ~~و طمغاج مصول میکنند و بعد از آن آن را خشک میکنند. # و در آن حدود نوع از کبریت است نه ازین جنس که در خراسان که در آن لزوجت ~~زیادت باشد. بر هژده من از حجر مها مصول خشک کرده یک من کتیرای حل کرده ~~[1615 تش] در آب جوش برمیافگنند و آن را تخمیری ترتیب میکنند. # چنان که حکایت میکنند که گل باشد که آن را شخصی در آب کرده بوده و بمرده و ~~فرزند او آن را به کار برد و آن را «گل پدری» خوانند. # و بهترین اوانی چینی آن باشد که از گل پدری ساخته باشند و هرچند مدت بر آن گل ~~بیشتر میشود نیکوتر میشود. # و غایت حجر مها آن است که آن را مصول و ده حوض ساخته باشند بر مسامیهآ ~~یکدیگر. چنان که راهگذر آب به یکدیگر کرده باشند و شیبی داده چنان که حجر مهای ~~مصول را به آب بیامیزند و در حوض اول ریزند و آب در آن حوض می ریزند به تدریج تا ~~به حوض آخر رسد. و حجر مها چون به آب آمیخته شود در ms287 هر حوض قطی2 ~~معین ترست میکنند، آنچه در حوض دوم ترتیب کرده باشند لطیفتر باشد و همچنین ~~هرچه ترتیب آن در حوض باشد که از اول دورتر باشد لطیفتر باشد. و غایت کمال آن ~~در حوض آخر باشد و آنچه از اوانی و قصاع که از آن ساخته باشند در غایت لطافت و ~~شفافی بود. # و چنین میگویند که چون آن گل را مدبر کنند بدین تدبیرات که یاد کرده شد پس آن را ~~در پوست گاومیشی کنند و سر آن استوار کنند و چند مرد بر زبر آن روند. یک شبانه روز ~~آن را به لگد میزنند و چند نوبت با پوست دیگر میگردانند و لگد میزنند و یک لحظه ~~از کوفتن معطل نگذارند که تباه شود. تا آن وقت که به غایت کمال خویش برسد همان PageV01P363 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0322.png) ~~عمل میکنند. و غایت لون آن آن وقت [1626 تش] باشد که لوح1 باشد و چنان گردد که ~~چون پارهای از آن جدا ناکرده بگیرند و بکشند بر مثال خمیر از جای برخیزد و کشنده2 ~~شود و گسسته نگردد. پس آن را اوانیهای مختلف سازند چنان که معروف و مشهورست. ~~و چون تمام خشک نشده باشد بر آن نقاشیها کنند و آن را در داش نهند و بپزند و چون ~~پخته شد بگذارند تا سرد شود و از داش بیرون کنند و به کلس قلعی و حجر مها مصول به ~~آب ترکرده چنان که مانند حصونی3 باشد درون و بیرون آن اوانی را طلا کنند طلایی ~~بغایت هموار و رها کنند تا خشک شود. پس هر پارهآ از آن اوانی را غلافی سازند از سفال ~~به اندازهآ علیحدهآ آن و آن را سرپوشی ساخته آن اوانی را در غلاف نهند و سر آن استوار ~~کتند و درهای آن را به گل حکمت استوار کنند و بار دیگر در آتش نهند و آتش نرم نرم ~~میکنند تا رنگ گداخته شود و ms288 پس بگذارند تا سرد شود و از آتش بیرون کنند. # و بهترین و باقیمتترین چینی آن باشد که جرم آن به غایت تنک بود و لون آن به ~~غایت سپید باشد و شفاف بود و منقش بود به نقشهای چین، چنان که معروف و ~~مشهورست. و چون دست بدو باز زنند آوازی بیرون آید و آن آواز دیر بکشد بر مثال ~~سپیدروی. و لون اغلب سپید باشد و مسمی از دو گونه بود: یکی به روی گراید و یکی به ~~سبزی. آنچه به سبزی گراید آن را زیتونی خوانند. و آنچه از آن سطبر باشد شفاف نبود و ~~منقش4 نباشد به نقشهای چینی. آن را بنام ندارند و قیمتی زیادت ندارد. # و در حدود چین و چاچ و کاشغر اوانی چینی ایشان میسازند لیکن با چینی خالص ~~هیچ نسبت ندارد و فرقی5 کاسههای بزرگ باشد میان آن اوانی و چینی خالص. ~~و در قدیم اوانی چینی را عزتی تمام بوده است و اوانی که خلفا6 و سلاطین و ملوک از ~~آن طعام و شراب خوردهاند و آن را از زر و نقره عزیزتر داشته و اهل7 تنعم را بدان ~~التفاتی تمام بوده و به قیمتی هرچه تمامتر می خریدهاند. PageV01P364 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0319.png) # خواص اوانی چینی ~~بعد از آن که هیچ سفالینه ازو لطیفتر نیست آن است که اگر در طعام یا شرابی زهر ~~کرده باشند چون آن را در اوانی چینی کنند عرق بر آنجا نشیند و این خاصیت بزرگ ~~است. ~~دیگر در اوانی چینی چیزها بتوان پخت و آن را بر آتش بتوان نهاد خلاف سفالهای ~~دیگر. ~~و سفال چینی چون بسایند و در سفوفها به کار دارند زردی و سبزی دندان را ببرد و ~~اصول دندان را محکم کند، و دندان را روشن و براق کند. و در داروهای گر و خشک ~~ریشها به کار1 دارند. PageV01P365 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0324.png) ~~جوهری است حیوانی و در آن اقاویل بسیارست. هیچ قومی نبوده ms289 که در صفت آن ~~سخنی نگفته. ~~جماعتی میگویند در اقصای روم در دریای اخضر جزیرههاست که مردم به آنجا به ~~احیانی رسد. در آن جزایر حیوانی است مانند کرگ یک شاخ دارد بر پیشانی. ختو میانهآ ~~آن شاخ است. چنان که جوهر دندان ماهی در میان دندان ماهی است آن نیز در میان شاخ ~~آن حیوان است. ~~جماعتی دیگر گویند در حدود [1992 ت] [زمین خرخیز گاوی است یک شاخ بر ~~پیشانی او، ختو آن شاخ است. # جماعتی دیگر میگویند]2 ختو استخوان کرگدن است، و مشهور شده است در افواه ~~که ختو شاخ اژدهاست. # جماعتی میگویند در جزایر دریای محیط که در اقصای عرب است مرغانیاند به ~~غایت بزرگ. به احیانی از آن مرغی در آن جزایر بمیرد، بالای منقار ایشان مثل شاخی ~~است ختو آن است. # و درستتر قول آن است که به احیانی بر روی آب اخضر [که] به حدود روم پیوسته ~~است پارهها[ی] شاخ مییابند که آن را ختو میخوانند و معلوم نیست که آن شاخ کدام ~~حیوان است. ~~لکن در آن که ختو شاخی است هیچ شک نیست و جملهآ آن [از] حدود روم به اقصای ~~عالم میافتد. و به تجربه درست شده است از روی تراشیدن و سوختن و به آتش بردن و ~~جلا دادن و طعم آن که ختو شاخی است. ~~و از آن در قدیم دستههای کارد و قبضههای شمشیر و دستههای آینه میساختند. و ~~عزیزالوجودست در بیشتر بلاد، خاصه در حدود طمغاج و خطا و تنکت3. و بزرگان و PageV01P366 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0321.png) ~~اهل1 خطا از آن کمرها می سازند و بدان رغبتی تمام دارند و به قیمت هرچه تمامتر ~~میخرند و آن از جملهآ نفایس خزاین ایشان است. # چند نوع است: عقربی و کافوری و سرطانی2 و مشمشی3 و اکهب و خورددانه4 و ~~فلفلی، و آن اسامی5 به حسب لون و حسب نفس ختو اطلاق کنند. # بهترین و با قیمتترین انواع ختو عقربی ms290 است، و لون عقربی زردی باشد که با سبزی ~~اندک زند و نقشهای آن مانند عقارب خورد باشد و نقش و لون آن با طراوت و حلاوت ~~باشد و درو مایهآ شفافی بود. # بعد از آن نوع کافوری باشد و کافوری به لون سفید بود و برو نقشهای خورد بود که ~~[1995 ت] اندک مایه به الوان کاهی زند و قیمت این نوع فروتر از..6 کافوری نازکتر بود ~~و لون آن سرخ باشد که اندک مایه بسیار ... # لون سرطان نهری و نقشهای آن درشت بود و خوشایند نباشد و بعد .. انواع ختو آن ~~را شمرند و قیمت آن کمتر باشد. # و مشمشی7 را لونی مثل لون... باشد و برونقش تنک واندک باشد و آن دو نوع نازک ~~باشد نسبت با دیگر انواع. # و نوع خورددانه5 مانند استخوانی باشد، بعضی ازو شفاف و بعضی ازو مصمت، و آن ~~نوع به غایت بدرنگ و بی حلاوت باشد و کم کسی داند که آن ختوست. # و فلفلی نوع زردی باشد تیره و برو نقشهای سیاه بود و بدین سبب به فلفل نسبت ~~کنند و بعضی از جوهریان احسن انواع ختو آن را نمایند. PageV01P367 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0326.png) ~~و لفظ ختو به مثابت اسم جنس است و این نوع که بر شمرده آمد به مثابت انواع او. ~~ختو را خاصیت آن است که در طعامی یا در شرابی زهر کرده باشند ختو را نزدیک ~~آن برند عرق بر آنجا نشیند و بدین سبب ملوک دستههای کارد ختو با خود دارند از بهر ~~تجربه. ~~و آوردهاند که چون زهر به نزدیک ختو برند لرزیدن گیرد و بانگ [کند.] # و اگر ختو در زیر صاحب علت اسافل دود کنند صد کرت چنان که به موضع میرسد ~~شفا یابد. و بیشتر بدین خاصیت اهل طمغاج به وی رغبت کنند که در میان ایشان علت ~~اسافل بسیار [ست.] ~~و گفتهاند که ختو با خویشتن داشتن دفع آن علت کند و ms291 مانع احداث آن باشد بی آنکه ~~دود کنند. و این دو خاصیت بزرگ است و هردو مجرب است [و] به صحت آن اتفاق. # و قیمت ختو به حسب وزن و طراوت لون و نقش و بی عیبی آن باشد. هرچند اوصاف ~~آن زیاده قیمت [2009 ت]... میان کاواک و سبک سنگ و بی نقش و درو... اندی باشد. ~~و استاد ابوریحان آورده است در کتب خویش ... امیرالمؤمنین ابوجعفر بانو1 در جبین ~~دسته از ختو پارهها وصل کرده که به سبب آن بر جمله ملوک مباهات کردی. ~~و هم آورده که من یک پاره ختو به وزن صد [و] پنجاه درم سنگ بیش ندیدهام. به ~~حکایت از هیچ کس نشنیدهام و در عهد خویش که بیشتر ازین کسی ندیده است. ~~و این ضعیف قبضهآ شمشیر دید در عهد ملک شهید طغانشاه که به خطا میفرستاد با ~~جواهر دیگر وزن آن صد درم سنگ. این ضعیف به وزن بیش از آن ندیده است. PageV01P368 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0323.png) # دگر1 دندان ماهی. از جانب دریای بلغار و بعضی از دریای روم که بدان متصل است ~~سنگ حیوانی می آرند که آن را «دندان ماهی» می خوانند و آن معروف و مشهورست. آن ~~را پاره میکنند در میان آن جوهری است که آن را «جوهر دندان ماهی» خوانند. # بعضی از آن جوهر سفید و خورد و منقش بود مثل دانهآ کنجد، و بعضی زردفام بود و ~~نقش آن درشت و بزرگ بود، و بعضی باشد که نقش آن درشت باشد و اندک مایه سرخ ~~فام بود. # و این نوع که جوهر آن سفید و خورد بود آن را بنام دارند و قیمت آن زیادت بود. آنچه ~~نه برین وجه باشد قیمت آن کمتر باشد. و از آن دستههای کارد و قبضههای شمشیر کنند. ~~و هرچه دستهآ کارد یا قبضهآ شمشیر که سفیدتر بود و بزرگتر قیمت آن زیادت بود. # و چنین میگویند که در آن دریا ماهیی ms292 است به غایت بزرگ و او را دو نشک است مثل ~~نشک خوک و پیل. و جماعتی میگویند آن دندان [5ه20 ت]..2 بدان سبب بوده است ~~که آن را ... و این ظن فاسدست و اصح آن است آن نشک3 ماهی است بسیار. بشکافند ~~از آن جوهری باریک بیش حاصل نیاید که از... و باشد که بشکافند بر روی پوست تنک ~~بود و میان آن جمله جوهر ... چنان که از آن قبضهها[ی] شمشیر توان ساخت و آن نوع ~~دندانها که در میان آن جوهر بسیار بود سطبر باشد و کوتاه بالا و در زیر آن مثل دانهآ نبات ~~جوهر بر وی رسته4 بود و اگر آن سنگ باشد در آن اوصاف نباشد. و در میان آن جوهر ~~اندک بود و باریک باشد. # و در قدیم آن را قیمتی تمام بوده است چنان که دستهآ کاردی از آن به ده دینار ~~می خریدهاند، و قبضهآ شمشیر به بیست و سی دینار. ~~و درین روزگار قیمت آن کم شده است به سبب بسیاری که افتاده است و میافتد و ~~عزت وجود آن چندان نمانده است که در قدیم. PageV01P369 ![image file](./0618JawhariNayshaburi.JawahirNamaNizami_0325.png) ~~و از آن نوع از دندان ماهی که نقش آن درشت بود و لون آن زردی بود که با سرخی ~~زند دستههای کارد کنند. ~~پس آن را چند کرت به حنا و وسمهآ ترکرده طلاکنند تا رنگ گیرد مثل رنگ ختو. پس ~~آن را جلا دهند شبهی1 باشد به غایت ختو را به غایت خوب، و آن شبه را بدان توان ~~دانست که آن را به کارد بتراشند لون آن برود، به سبب آن که آن لون بیش بر ظاهر که آن ~~را سائیده نگر... چون اندک مایه از سطح ظاهر آن بتراشند ظاهر شود که آن ختو نیست. # و دیگر دندان ماهی را بسایند یا بتراشند به کارد و ظاهر شود که آن شاخ نیست. # ... به غایت خوب و آن شبه بسیار ms293 خوبترست ... بدان سبب که دندان ماهی از شاخ ~~گران سنگتر بود و ثقیلتر و بهتر بود... چون جلا دهند به غایت خوب آید و امتحان... ~~کنند و از بیخ ... خطائی همین اشباه میسازند و بر آن نقشهای عجب بود و آن خوب ~~است، و چوب سرو که درختان کهن باشند از بعضی از آن به روزگار دراز مثل غدهآ بادام ~~عونی بیرون می آید.2 PageV01P370 ms294