######OpenITI# #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T21:49:25.724526+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T21:49:25.724547+00:00 #META# transcription layer pk: 12764 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.9495399806956066 #META#Header#End# # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0010.png) # ~~کتاب اعلام الملوک المسی براحة الصدور وآیة السرور # ~~تالیف عالم فاضل کامل ذو فنون الدهر افتخار العلماء والفضلاء نجم # ~~الدین نور الاسلام والمسلمین ابی بکر محمد بن علی بن سلیمان بن محمد بن # ~~احمد بن الحسین بن همة الزاوندی نور الله قبره و حفرته و بیض وجهه # ~~و غرته بحمد و آله (1) # بسم الله الرحمن الرحیم # ~~سپاس از جهان آفرین کردگار ، خذاوند نیسان و فصل بهار # ~~خذاوند فصل تموز و خزان * خذاوند هر چیزی اندر جهان # ~~خرذرا و جانرا نخست آفریذ . که هستند مر بندهارا کلیذ # ~~همو آفرینند مور و پیل » پدیذ اوریذست دریای نیل # ~~ز بعد شب تیره روز اورذ . هان هور گیتی فروز اورذ # ~~هی دارذ او گوی خاکی بر آب . پدیذ آرذ از آب در خوشاب # ~~بر از خاک چرخ بلند آفریذ « بیاراست اورا چنان چون سزیذ # ~~ستاره کزو چرخرا روشنیست * همان رجم دیوی که تخم بذیست # ~~ازیشان سه و چار سیاره اند . دگر ساکنان اند و غمخواره اند # ~~مه و مهر شاهند و دیگر سپاه * همه سر نهاذه بفرمان شاه # ~~یکی شاه روز و دگر شاه شب * که بی این دو هرگز نباشذ طرب # ~~خذابی که کوه و زمین آفریذ . ز سبزه بساطی بذو در کشیذ # ~~ازین چار گوهر زمینرا نگاشت . همان چرخرا پای بر جا بداشت # ~~چو آب و چوآتش چو باذ ومغاک . کزیشان چو دیبا شوذ روی خاک 2 ~~PageV01P001 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0011.png) # و شکر بسیار خذایرا جل جلاله و ثنآوه (1) که توفیق شکر هم از جلیات # ~~نعم اوست، وثنا و آفرین بی شمار آفریذگاررا تعالی کماله وکبریآثه (1) ~~که # ~~زبان. ثناگوی هم از خبیات کرم اوست، بیت: # گیرم ار شکر حق فزون گویم . شکر توفیق شکر چون گویم1 # وصذ هزار چندین هچنین ثنا و آفرین آن پاذشاهی را که اطناب # ~~سراپرده کبربایش را تند باذ عزل نگسلذ باق لا یعزل(1)، و ستایشهای # ~~بیقین جهانداری را که بر درگاه جلالش پردهدار ننشینذ تا جویندگان # ~~فضلرا ms001 در نهلذ یعدل و یفضل (1)، بیت : # هی تا بوذ در جهان افرین . کنم افرین بر جهان آفرین # قادری که دست زوال بدامن کبریای او نرسذ، رازقی که فهم وکمال # ~~در حصر آلای او برسذ(2) . قادر پرکمال وصانع ذوالجلال اوست، در # ~~زمستان کره خاکی را توذه خاکستر کنذ بازش بتابستان بوقلمون بستر کنذ ، # ~~صحن صحرا ز لطف و رحمت او چو بهشتست و روی خاک ز لطف و رافت # ~~او چو زمین عدن مشک سرشتست، بیاض روزرا فاتحهآ گشایش ادمیان # ~~15کرد و سواد شبرا مظنهآ آسایش ایشان گردانیذ ، پس عبارت ازین # ~~حالت چنان کرد که ایت: # هو الذی جعل لکم الیل لتسکنوا فیه و النهار مبصرا (14، بیشتر # ~~موجودات نام اوست ذکر آلله آعلی (1) و بیشتر مخلوقات پیام اوست و # ~~بألتقدیم آولی(1)، شعر : # کردم آغاز این بنام خذای . هم عطا بخش وهم خطا بخشاای] # ملکی کز نی جهان ارذ « وز دمی صذ هزار جان ارذ # قادری کو ز نیست هست کنذ * سرکشانرا بقهر پست کنذ # نه جلالش بوهم در گجذ * نه کمالش بفهم در گنجذ PageV01P002 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0012.png) # ~~وهم را سوی درگهش ره نیست * فهم از ادراک وصفش اگه نیست # ~~اوست معبود و کارساز همه * اوست مقصود و دلنواز همه # ~~مبدع نفع وضر و نیک و بذست * صانع عقل و جان و کالبذست # ~~نه جلالش خیال بر تابذ * نه کلامش محال بر تابذ «1. # ~~گل باغ قدم شگفته اوست . آنج در مصحفست گفتهآ اوست 5 # ~~دانای همیشه، گویای بی اندیشه، خالق لا یزال، رازق پرکمال، صفت # ~~خالقیش نه بایجاد مخلوقانست، نعت رازقیش نه بابداع مرزوقانست، گما # ~~کان بصفاته ازلیا کذلک لا یزال علیها ابدیا (1) و هو علی کل شیی ~~قدیر(1) # ~~وگل شیئ علیه یسیر(2)، بر هرچ رقم ارادت زنذ بدو وشاق زنگی گلهآ # ~~کن آنرا در زمان عنان از جهان عدم سوی میدان قدم گردانذ ما .1 # ~~شاء الله کان، و هر کرا در کخج ناخواست بنشانذ داد افنا و اعدام ازو # ~~بستانذ ما ms002 لم بشا لم یکن، یکی را جامهآ گازرشست ایمان در پوشانذ و # ~~بلای کفر ازو بگردانذ فضلا منه، و یکیرا بر چارسوی خذلان بدکان # ~~حرمان بنشانذ و بکار او بندانذ عدلا منه، ناز همه ازوست نیاز همه # ~~بذوست ، شعر: # ~~بی نیاز او و اوست جویند * حاجت از ما و اوست گوینده # ~~آنک حکمش ز هیح عالم کرد « حکمت او ز خاک ادم کرد # ~~دست بر آسمان لطفش خاک * روی بر خاک خدمتش افلاک # ~~روح را از شرف سلیمان کرد « توسن باذ مرکبش ران کرد # ~~قطره ای در دل صدف برده . بدر آورده دری افسرده # ~~اشک ابر از نوال او خندان ، همچنان کز شکر لبان دندان # ~~ناف آهو برحمتش آن شذ * کزخوشی زلف اهو(2) چشمان شذ # حدوث ورقدم و وجود و عدم بند قدرت و چاکر عزت او اند ، 24 PageV01P003 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0013.png) # ~~رحمت میر بار جلال اوست و عزت پرده دار کمال او، عزیز رحیم (1)، # ~~30. ذات منزهش زکجا و کی بیرونسمت و فعل مقدسش پاک از چرا # ~~و چونست نه بقایش را زمان پیموذ ونه ذاتش را مکان فرسوذ، قادری که # ~~قهرش کوه قاف را بکاهی بر نسنجذ، نیسترا هست کنذ هسترا نیست # ~~5 گردانذ ، زهستی فارغ زنیستی مستغنی ، قدرتش چابک دستیست که هزار # ~~مهره زرین (2) بصنع بلعجب از هفت حقه مینا (2) بنموذ ، اوج کیوان(8) ~~هفتم # ~~اسمان کرد تا بهفتم کشور زمین(15 هنود ازو مسعود شوند ، هفت کشوررا # ~~بر سعادت مسند نشین صدر ششم () گواه کرد تا قضاة بلاد رشاد ازو # ~~طلبند ، جلأد12) سرخ لقای صف پنجم را از سیاه دلی چنان گردانیذ که # ~~10 چون مرغ نظررا بر کنگرهآ کشوری نشانذ بر نپرانذ تا جوی خون در آن # ~~کشور نرانذ (8)، و سلطان یک سواره(9) را پنج نوبت بر طارم چارم بزذ تا # ~~یاوگیان جهان بذان طرف رانند و اقطاع ازو ستانند، و چار بالش طرب # ~~در بزمگاه سوم بر افراخت تا مطرب (1) خوش نوا الحان بساخت و کار # ~~طرب ازو ms003 پپرداخت، وسه نوبت بوزیر دوم(11) داذ تا بقلم ضبط کار عالم # ~~15 بکنذ ، و مشعله دار(14) را بر رواق ازرق که اول ورق رق دفتر افلاکست # ~~بنشاند تا ز نور او کار عالم بنوا شوذ، پس جلال وکبریای خودرا خطبه # ~~17 ثنا بر خواند فتبارک الله احسن الخا لقین (12) شعر: PageV01P004 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0014.png) # ~~که بر افراخت قبه خضرا * که درو ساخت کله غبرا # ~~که زخور کرد طرف اشهب ماه ه که ز زر ساخت طوق ادهم شاه # ~~آن خذابی که ذات او یکتاست * در صفت بی نظیر و بی همتاست # ~~بر خط بندگی او سرها * مجتمع گشته طوعا او گرها(1) # ~~مدح انبیا وستایش پیغمبر ما محمد مصطفی صلوات الله ### | علیه و علیم # ~~صذ و بیست و چهار هزار نقطهآ نبوترا میان دوایر افلاک بر مرکز خاک # ~~پرگار وجود بر ایشان بگردانیذ تا سرگشتگان ضلالت در تیه جهال سر 11] # ~~رشتهٔ‌ نجات در دایره حیات بذیشان باز جویند ، شعر: # ~~خذاوند گردند چرخ کبوذ . ازو باذ بر مصطفی صذ دروذ # ~~فرستاذه حق رسول درست * کزو معجزت یافت هرکس که جست # ~~دو داماذ وخسرو که یارش بذند . بروز و بشب غمگسارش بذند # ~~دو سبط دلاور که اندر بهشت * سرافراز باشند بر خوب و زشت # ~~بجز دوستیشان ز بهر معاد * نداریم با خویشتن هیچ زاد # ~~از آن سر فرازان و آن سروران « نماندست اندر جهان یک نشان # ~~سخن ماند ازیشان هی یاذگار . سخنرا هی خوار مایه مدار(2 # ~~که گر جوهری از(2) سخن مه بذی . و یا پیش جان آفرین به بذی # ~~به بهتر کسی آن فروذ امذی . چو هدیه ز چرخ کبوذ آمذ # ~~چنین گفت آن سرفراز عرب * که کم باذ میراث گیر از نسب # ~~که از معشر انبیا تا بمن * که هستم سر افراز هر انجمن # ~~نه میراث گیر [ست] از کس نه کس . ز میراث ما بر خورذ یک نفس # و صذ هزار دروذ و افرین بعدد قطرهای باران و ریگ بیابان بر22 PageV01P005 # ![image ms004 filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0015.png) # ~~روان سید المرسلین و رسول رب العالمین بر مهتر وبهتر محمد بن عبد الله # ~~بن عبد المطلب علیه آفضل الصلوات و اکرم التحیات (11) باذ که حق # ~~عز و علا اورا از زمره انبیا بمزید کرامت و مزیت فضیلت مخصوص # ~~گردانیذ، تاج اصطفا بر سر او نهاذ و اورا شحنهآ شش جهات عالم گردانیذ # ~~ه که زویت لی الارض فاریت مشارقها و مغاربها (2)، و اهل اقالیم عالم را # ~~مطاوع فرمان او گردانیذ کی بعثت إلی الاحمر والاصفر (2)، شمشیر سیاست # ~~13، اورا که بعثت بألسیف بر اعدای دولت کشینه فرموذ داشتن که واغلظ # ~~علیهم (4) و ما کان الله لیعذ بهم و آنت فیهم (5)، شعر(6] # ~~ای شحنە شش جهات عالم » بر چار دری هشت(7) طارم # ~~طفلی و طنیل تست ادم . خردی و زبون تست عالم # ~~پژمرده (8) جزع تست موسی . و ابستن لعل نست مریم # ~~رای تو بآسمان ندا کرد ه تای طفل معاملت تعلم # ~~داذست قدر بهای قدرت * نه گلشن و هشت طاق درهم # ~~و انصاف بد که هست ارزان . یوسف صفتی بهفد درهم # ~~بالای مدیح تو سخن نیست « کس زخمه نساخت برتر از بم # ~~سرکشان جهان سر بر آستان خدمتش نهاذند و آستین دولتشرا # ~~بوسه داذند و شکرانها واجب دیذند ، شعر: # مژده که شذ مقام من صحن سرای مصطفی # مژده که دیذ چشم من منبر و جای مصطفی PageV01P006 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0016.png) # لم جگری بخوردمی پش کشی بکردم # گرد جهان (1) بگردمی بهر لقای(1) مصطفی # ناقهٔ‌ ره گذار من باذ فداش جان و تن # نیک کشیذ رخت من سوی سرای مصطفی # عجمت() ما و آنگهی حضرت افصح العرب # لکنت(2) ما و آنگهی مدح و ثنای مصطفی # ~~شیرین زبان آنا آفصح (2) کوچک دهان آنا آملح، شاهد انا آرسلناک # ~~شاهدا (0) ترک تنگ چشم لا تمدن عینیک (8) ، عجمی که در شب معراج الکن # ~~نماند نطق بزد لا اخصی ثناء عایک (6)، بترکان می مانذ تابنغارتذ نخورذ # ~~آرزاقنا تحت ظلال السیوف(7)، ترکی تازی چنان عجمی که درهمه عمر دو سه ms005 ~~10 # ~~کلمهآ پارسی شکسته بسته گقت یا سلمان ترا شکم درد العنب دو دو، از # ~~ترکستان حرا در آمذ با کیش قران نه با کیش و قربان، زلف وآلیل (18 # ~~بر روی والضحی (9) تاب داذه، تیر ادع إلی سبیل ربک(10) پرتاب داذه، # ~~چاوش بارگاه کبریا در پیش و لشکر قبه خضرا پیرامن، یمدکم (11) ربکم 17. # ~~بثلثة آلآف ن الملا یکة مغز لین (12) شعر (14) # ~~طاوس ملایکه بریدت . سرخیل مقربان مریدت # ~~خواب تو و لا پنام قلبی (14) » خوان تو آبیت عند ربی (18) PageV01P007 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0017.png) # ای کرده بزیر پای کونین « بگذشته زحد قاب قوسین (1) # ایزد که رقیب جان خرذ کرد . نام تو ردیف نام خوذ کرد # آنجا که ز تو نواله پیچند . هفت وشش و پنج و چارهیچند # فلج ندب بقیث وحدی و قفل در لا نی بعدی (2) # چون نیست بضاعتی زطاعت « از ما گنه و ز تو شقاعت # مدح صحابه وتابعین وعلمای دین رضوان الله علیهم # و صذ هزار آفرین برآن شیران شریعت و دلیران طریقت جان سپاران # ~~و شیر شکاران و دین داران، خویشان ییگانه و دوران از خانه که سلمان # ~~منا آهل الییت (77، سر و زر فدا کردند تا دیگ مسلمانی پختند و # ~~1 خوردی خوش گوار اسلام بکاسه سر بخورد ما داذند، خصوصا مهتران # ~~و بهتران خیر الناس بعد رسول الله صلی الله علیه ابو بکر و عمر و # ~~علمان و حیدر رضی الله عنهم و عن سایر الصحابة و التابعین و آزواج # ~~النبی امهات المومنین ، اول کسی که شربت اسلام نوش کرد و # ~~با عروس ایمان دست در آغوش کرد ابوبکر صدیق بوذ ررضی الله عنه # ~~15 کذخذای سرای خلافت پیشوای جای بی افت، منبر نشین نخستین از # ~~خلفا اول نایب مصطفی، یار غار مونس و غمگسار، محل اسرار ما صب الله # ~~شیئا فی صدری الا و صببته فی صدر ابی بکر الصدیق، دانای راز نهانی # ~~مفسر سوره سبع المثانی ، خواجه تاش و سرخیل عشره مبشره رضی الله # ~~19 ms006 عنهم آتاش (1) عبادله () مغتفره رضوان الله علیهم، سرور اهل تحقیق ~~PageV01P008 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0018.png) # مدح ابوبکر الصدیق رضه # ~~ابوبکر الصدیق ررضی الله عنه و آرضاه و جعل الجنة منقلبه و مثواه17) که # ~~صدر خلافت بذو اراسته شذ، وبا درجه علم وعمل منزلت شجاعت و # ~~خلافت داشت که چون آفتاب سرور انبیا محمد مصطفی صلوات الله # ~~علیه در مغرب پثرب افول کرد منافقان و بذ دینان هریکی سخنی پلیذ # ~~آغاز کردند و صحابة پاک شکسته دل شذند ، ابو بکر صدیق رضی آلله »5. # ~~عنه بیقین مسلمانی و عنایت رحمانی ندا درداذ و زبان بر گشاذ و گفت(17 # ~~من کان یعبد محمدا فان محمدا قد مات و من کان یعبد الله فانآه لا # ~~یموت (2) الا و ان السبوف التی اظهر الله بها (2) الایلام علی عمانقنا # ~~فمن شآء منهم أن یبرز فلیبرز، معنی آنست که هرکرا معبود و مسجود محمد # ~~محمود بود محمد مرد، و هرکرا سجده گاه حضرت الله بوذ او زندایست که .1 # ~~هرگز بنمیرذ، شمشیرهابی که حق عز و علا دین ما بذان ظاهر کرد در گردنها # ~~حمایلست هرک میخواهذ تا بر ما بیرون ایذ گوییرون ای ، امیر المؤ منین ~~عمر بن # ~~الخطاب رضی الله عنه گفت من روباهی بوذم شیری شذم، و صحابهرا # ~~دل قوت گرفت و فتنة منافقان بنشست و جمهور صحابه رضی الله # ~~عنهم بیخ رده و منافق بر کند و تخم دین در روی زمین بپراگند ، شعر: 15 # شیخ اسلام آنک صدیق وعتیق القاب اوست # سبق اسلام وامامت مفخر اعقاب اوست # پیشوای عالمش گرچه محمد کرده بوذ # او بسیرت پیشوا و سرور اصحاب اوست # بر سریر سلطنت در ملک جنت آن نشست # کز یقین و اعتقاد نیکو از احباب اوست # آنک ام المؤمنین است اهل بیت مصطفی # بی گمان صدیق اکبر منشأ انساب اوست PageV01P009 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0019.png) # بذل کرد او مال و دختررا برای مصطفی # فرخ و خرم کسی کش قبله هم محراب اوست # و چون یمن و شام وعرب ms007 تمام از اهل رده بپرداخت و منافقانرا # ~~بر انداخت وعده حق برسیذ و مقدمهآ الحمی رائد الموت(1) بدیذ امیر ~~المؤمنین # ~~ه عمر بن الخطاب رضی الله عنه را بر گزیذ و نیابت نبوت بذو # ~~سپرد، عدل عمری در جهان افتاذ و باستعداد خبر لو لم أبعث لبعثت # ~~یا عمر(2) سیرت نبوت پیش گرفت، و قاعد ما بزع السلطان اکثر مما # ~~5 ب، یزع الرحمن (2) ممهد کرد، عجمرا در عرب پوست و بیخ شرک از زمین # ~~بگسست، گسر طاق کسری کرد، قصر قیصر بستذ وخان خاقان و ملک # ~~10 خان ببخشیذ ، ملوک عجمرا بشمشیر بران و ناوک پزان و گرزگران از جهان # ~~برکند، و جهانیانرا در زیر سایه ان الشیطان لیفر من ظل عمر # ~~گرفت وبجای تخت منبر نهاذ، و پنج نوبه بدعه شیطانی بپنج نوبة # ~~رحمانی بدل کرد، ناموس ناقوس بشکست و خوراسان در عراق پیوست، # ~~در روم و روس و آذربیجان و عراق و خوراسان تا سرحد ترکستان # ~~15 منبرهای اسلام نهاذ، جزاه الله عنا خیر الدنیا و الآخرة، اللهم نور # ~~قبره کما نور مساجدنا، شعر: # میر عمر کاندر اسلام اول او منبر نهاذ # منت لی عد و حد بر دین پیغمبر نهاذ # قصر قیصر بستذ و خیلش مسلمان زو شذند # داغ دینرا بر جبین نسل اسکندر نهاد PageV01P010 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0020.png) # ~~دشمنان شرع احمدرا بخنجر دوست کرد # دوستان احمدیرا بر سر او افسر نهاذ # ~~دختری درویش جامی شیررا در خاک ریخت # دره او خال را حالی شکنجه بر نهاذ # ~~خاک زوذ از قطرها آن جامرا پر شیر کرد # و آنگهی پیش عمر بر دست آن دختر نهاذ # ~~بعد از آن عثمان عفان کو سوم سالار بوذ # افسر ملک خلافت بر سرش عمر نهاذ # ~~آن یگانهآ جهان وجامع قرآن زوج الکریمتین والخاتم فی الرکعتین ذو # ~~النورین الطاهرین که از بارگاه رسالت در حقش این نشریف داذند 10 # ~~کیف لا آستحیی ممن یستحیی منه الملائکة (1)، شعر: # ~~در دو رکعت ختم قرآن جز ms008 که عثمان کس نکرد # به ز عثمان از صحابه جمع قرآن کس نکرد # ~~آن امام پیشوا و آن مقتدای رهنمای # کز(2) برای دین جز او انعام و احسان کس نکرد # ~~نعمتش خوردند وز کفران چو غوغایی شذند # سوذ بر ادبار و ناپاکی و کفران کس نکرد # ~~از پس او جز علی کاندر معالی فرد بوذ # حکم بر ذی و ترسا و مسلمان کس نکرد # ~~ان شیر بیشهآ شریعت سرور جهان طریقت حیدر حیه در بابای شبیر »0 # ~~و شبر، الضارب بالسیفین والطاعن بالرمحین والمصلی الی القبلتین ابی ~~الحسن # ~~و الحسین، آن شجاعی که نخست دست که بخون ریختن بر اورد دشمن بوبکر 22 ~~PageV01P011 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0021.png) # ~~صدیقرا کشت، ماررا بدو نیم کرد و رافضیرا بیم کرد که من از # ~~دشمنان صدیق بیزارم، همه ایشانرا آزارم، لیث لؤی بن غالب علی بن ابی # ~~طالب رضی الله عنه و آرضاه، شعر: # آنک داماد نی وابن عم مهترست # جفت زهرای نبی باب شبیر و شبرست # در نسب یا در حسب در کل عالم باز گوی # تا کجا کو کیست کز وی برترست (1) # بخ دین اندر زمین زو محکم آمذ و آنگهی # بر کنند اهنین دررا ز حصن خیبرست # پور بو طالب علی شیر خدا کندر(2) مصاف # قاتل کقار بذ دینست و عمرو عنترست # آفتاب از شرم آن کورا نمازی فوت شذ # پر زخون هرشب دودیذه در حجاب خاورست # ~~و صذ هزار جان و سر ما و از آن ماذر و پذر ما فدای آن چشها که # ~~15 جمال مصطفی دیذه بوذند و آن گوشها که لفظ او شنیذ بوذند، تولای # ~~ما بدوستی صحابهآ پاکست و دشمن ایشان پیش ما کمتر از خاکست، شعر: # ~~دینی لاصحاب النبی المصطفی . انی کفرت برتی ان لو افتری # ~~یا رب إن عغلبت ذنوبی طاعتی * فابو حنیفة شارفعی فی المحشر # ~~وثنا و افرین بسیار و دروذ و تحیت بی شمار در آنمآء اللیل و اطراف # ~~2 النهار(8) از ما بر ms009 روان ایمه دین و مجتهدان شریعت امام اعظم ~~بوحنیفهآ کوفی(9) PageV01P012 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0022.png) # ~~و امام معظم شافعی مطلبی(1) وابو یوسف قاضی (2) ومحمد حسن شیبانی (2، # ~~و سفیان ثوری (4) و مالک(3) و زفر () و احمد حنبل (7) و علمای تفسیر و # ~~مشایخ اصحاب حدیث ررضی آلله عنهم وعن والدیهم اجمعین باذ که همه # ~~سالکان راه خذا ومجتهدان شریعت مصطفی بوذند ، وسخت بذ بخت کسی # ~~بوذ که زبان طعن در یکی ازیشان دراز کنذ ، ازآنک همه بر حق اند ، 50 م # ~~راه همه بخذاست و دین جمله شرع مصطفاست، تعصب بیش ازین نبایذ # ~~کی آنکس که مذهب امام اعظم بوحنیفهآ کوفی ررضی الله عنه دارذ گویذ # ~~راه بوحنیفه روشن تر وبخذا نزدیکترست، و آنک مذهب امام معظم # ~~شافعی مطلی رضی الله عنه دارذ اعتقاد بندذ که راه شافعی (8) سهلتر # ~~و ایمن ترست، اما آنک گویذ بوحنیفه یا شافعی نه بر حق بوذند کافر بیقین ~~10 # ~~وبذ دین باشذ ، وچه بذبخت وشقی و دوزخی و نامنصف ادمی باشذ که # ~~هزاریک علم شافعی ندارذ گویذ شافعی درین مسئله مخطیست، و در جهان # ~~غبنهاء بسیار و حیفهاء بی شمارست اما هیچ غبنی بذان نمیرسذ که مردی سی # ~~سال تحصیل کنذ علم شریعت و انواع لغت و احادیث و توارخ و سیر سلف # ~~تازی و پارسی ییاموزذ چون ببالای منبر بر ایذ کمتر دشمنی جاهل یاپیر ~~زنی 15 # ~~غافل گویذ هیچ ندانذ ، و فقیهی بیست سال تکرار کنذ علم خلاف و جدل # ~~خوانذ تا بدانجا رسذ که ذر محفلی مسئلهٔ‌ توانذ گفت، یکی که ماهی بوذ ~~تا 17 PageV01P013 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0023.png) # ~~بمدرسه آمذه بوذ گویذ مسئله (1) بذ گفت، و ازین عجبتر آنست که در ایمه # ~~دین کبار زبان گفتار دراز ف کنند و در امام اعظم بوحنیفهآ کوفی ررضی # ~~آلله عنه سخن میگویند که اگر نه (2) او راه اجتهاد بنموذی در همه جهان # ~~که مسئله بگشوذی، و خوان مسلمانی او نهاذ و مسایل او گشاذ دبگران # ~~5 تصرف کردند ، شعر: ms010 # نیستی اسلام اگر فتو نعمان نیستی # گر نه ای انگشتری ملک سلیمان نیستی # کیستی مفتی اگر نعمان نبوذی رهنمای # خوشه چین چون کردی ار انبار دهقان نیستی # و هزار جان گرامی فدای شافعی مطلبی باذ که انصاف داذ وگفت آلناس # ~~کلهم عیال آبی حنیفة فی الفقه و خوذ کرا خاطر بیوحنیفه رسذ که مسایلی # ~~که او بگشوذ نتایج وحی بوذ، وچنانک عمر سراج اهل جنت بوذ() بوحنینه # ~~068 سراج امت بوذ، در آن وقت که ستارگان اصحابی گالنجوم در مغرب # ~~خاک افول کردند چراغی از مشکوة کوفه بر افروخت که بنور او عراق # ~~10 و خوراسان و روم و ترکستان روشن شذ که سراج امتی آبوحنیفة (1) # ~~دین من اینست ومذهب من چنین است، و این بیتها درین معنیست، # ~~شعر # ~~یا رب نعلم آن زادی حبهم . ها فأعلموا یا ایها الثقلان # ~~هذی عقیدة والدی و مذهبی « و طویتی رغما لائف الشانی # ~~دینی لاصحاب النبی و مذهبی . و الله یعلم مدذهب النعمان PageV01P014 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0024.png) # مدح امام اعظم ابو حنیفهآ کوفی # ~~فسقینة االاسلام بعد وقوعها . فی ورطة الشبهات و الطغیان # ~~وقفت علی الجودی رأی امامنا . حتی استوت فنجت من الطوفان(1 # ~~الناس کلهم عیال إمامنا . فی الفقه و الفتوی و فی الاثقان # ~~اعطاه رب العالمین فضایلا . اربت برفعتها علی الانان # ~~یا من یوازنه بمن هو دونه . هل مثله فی حیز آلامکان # ~~فاغنر الهی للایمة کلهم . و جمیع اهل الصدق و الایقان # ~~واخصص الهی والدی برحمة « محفوفة بالروح و الریحان # ~~از لب در بار و لفظ شکر نثار صاحب شریعت این تشریف یافت که # ~~هو سراج امتی هو سراج امتی، اهل ظلمات آخر زمان چراغ خواستند ، # ~~چراغرا نور از روغن باشذ روغن می بایست، مهر انبیا محمد مصطفی 0! # ~~گفت که من لعاب زبان بفرستم، نه از لعاب مگس انگبین که چربست # ~~شمعی می کنند اگر از لعاب محمد مصطفی چراغی کنند چه عجب ، آن نیم # ~~خرمارا تعبیە لعاب ساخت و بعبد الله مسعود (2) داذ، او ms011 بعلقمه (2) ~~علقمه # ~~بنخعی(8) داذ، نخعی بحماد(5) ، حماد در درج قبالها نهاذ تا روزگاری بر ~~امذ ، # ~~پیر زنی بحماد آمذ که قبالهٔ‌ من بده، بوحنیفه را گفت درج بگشا و قباله ~~60. # ~~بزن ده ، بوحنیفه درج بگشوذ نیم خرما در کرشمه آمذ، شریعت گفت # ~~ملک نیست چون بر گیرم، هنتاذ بار برگرفت و باز جا نهاذ ، شریعت گفت 17 ~~PageV01P015 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0025.png) # ~~قیمتی ندارذ، دست معجز نبوت عروس نیم خرمارا با داماذ بوحنیفه زفاف # ~~داذ بیک ساعت صذ هزار نور در دل بوحنیفه وادیذ امذ، چندان شعله # ~~بکشیذ که مشرق و مغرب بگشوذ، دو امام اند اعظم ومعظم، بوحنیفه # ~~چشم راست شافعی چشم چپ ، مقرر شرع نی امام مطلبی ، طاوس چمن # ~~5 تقدیس محمد بن ادریس، مذهب دو حق یکی، آبنوس یکی رنگ دو، # ~~شعر(1 # ~~همه نیکند بذ توی تو مکن 5 نیست در دین دوبی تو دین دو مکن # ~~همه نیکند بی زهومت تو ، بذ توی و آن سگ خصومت تو # ~~در افتاذه می پنداری که خذای تعالی ترا بنقادی فرستاذه است، هریکیرا # ~~10 درجتی است رفیع الدرجات بلند کرده، والذین اوتوا العلم درجات(2) # ~~یکی رایت رای دارذ یکی سپر خبر، ررضی الله عنهما و عن محبیهما و # ~~اجنهاد چیزیست که آگر خطا و افتذ از ثواب حرمان نی دهذ ، ان آصاب # ~~فله اجران و ن اخطا فله اجر واحد، و الا بی(2) مدد لعاب حقیقی نبوی # ~~چنین مسئلها(1) نتوان گشاذ ، وکی لعاب در خواب برابر بیذاری بوذ که # ~~15 روزی زنی در مجد امام اعظم بوحنیفه امذ سیبی در دست نیی سرخ و # ~~نیی زرد، بویوسف قاضیرا گفت این سیب ببوحنیفه ده، بویوسف تندیی # ~~بکرد گفت ای زن برو حریفان دوشینه را طلب کن تو غلطی، زن گفت # ~~ای بویوسف مصراع : اندیشه غلط کردی و دور افتاذی ، کوذکی مکن # ~~درینجا سری و تعبیه سخنیست ، بیت : # چون ندیذی شبی سلیمانرا « تو چه (3) دانی نوای مرغانرا # بویوسف سیب بستذ و پیش امام اعظم ms012 برد ، گفت زنی ایستاذه است # ~~23 و میگویذ این سیب بامام بوحنیفه ده ، امام اعظم سیب بستذ و بشکافت و # ~~23 باز جا داذ، جماعت حاضران سوال کردند که درین سیب چه تعبیه است، ~~PageV01P016 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0026.png) # ~~بوحنیفه رضی الله عنه گفت این زن استفتا فرستاذه بوذ که مرا حیض # ~~می باشذ وقتی چنین سرخست وقتی زرد نماز گی کنم، من جواب داذم # ~~کچون سپیذ شوذ نماز کن، روزی دیگر روستایی بیامذ و گفت دراز گوشی # ~~کم کرده ام کلیذ قفل این مشکل الا رای تو نتوانذ بوذ امام مسلمانی ~~عاقله # ~~جهانیانی مرا راهی بنای، بوحنیفه گفت برو حجامت کن، مرد حجامت یه # ~~کرد، چون زخم ی خورد بنگریذ دراز گوش را دیذ ، بدویذ و حجامرا # ~~گفت تمام شد، و بدراز گوش رسیذ و در گردنش دوسیذ و پیش بوحنیفه # ~~اورد گفت این در کدام خبر یافتی، بوحنیفه گفت خذا ی گویذ ان مع # ~~آلعسر یسرا (11) ازپس هر رنجی راحتی هست، من خواستم که رنجی بر تو # ~~نهم ، حجامت امری مباح بوذ بفرمونم تا آن زخم را این مرهم آمذ ، و ازین ~~10 # ~~جنس وقایع بسیارست و مسایل بی شمار کی رای رزین و قوت متین و علم # ~~مبین او کلیذ آن قفل شذ وبگشوذ، وپذر ماذرم امام سعید و مرحوم # ~~شهید مولانا الامام ولی الانعام سدید الدین جمال الاسلام سید الایمة # ~~والعلماء سند الاصحاب محمد بن علی بن احمد الراوندی رضی الله عنه # ~~وآرضاه وجعل الجنة منقلبه و مثواه روایت کرد از امام کبیر اقضی القضاة ~~15 # ~~ظهیر الدین الاستراباذی رحمه الله که او گفت باسنادی درست از # ~~ایمه دین ثقة عن ثقة حماع دارم کچون امام اعظم ابوحنیفهآ کوفی رضی # ~~الله عنه بحجة الوداع بوذ حلقه درکعبه بگرفت و گفت خذاوندا آگر # ~~اجتهاد درستست و مذهب من حقست نصرتش کن که از برای تو خذا # ~~تقریر شرع مصطفی کردم، هاتفی از خانه [کعبه :]21) آواز داذ و گفت .2 # ~~حفا ms013 قلت لا زال مذهبک مادام السیف فی ید الآتراک، حق گفتی و # ~~رایت مذهب تو افراشته و صفه اعتقاد تو نگاشته خواهذ بوذ مادام که شمشیر ~~«5 . # ~~در دست ترکان حنیفی مذهب باشذ ، وبحمد الله نعالی پشت اسلام قویست # ~~و بوحنیفه شاذان و نازان اند و چشم روشن، و در عرب وعجم 24 PageV01P017 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0027.png) # ~~و روم و روس شمشیر در دست ترکانست وسهم شمشیر ایشان در دلها راسخ، # ~~وسلاطین آل سلجوق رحم الله الماضین منهم وابقی الباقین (1) چندان تربیت # ~~علمای اصحاب بوحنیفه کرده اند که اثر محبت ایشان در دل پیر و جوان # ~~مانده است، وسلطان اعظم سنجر برد الله مضجعه (1) در حوراسان و ماورآء # ~~5 النهر و غزنین چندان تربیت صدور جهان(2) و خواجه امام برهان(1) کرد # ~~که خطا خان (4) کافر چون بر آن ملک مستولی شذ بی ایشان ملک نتوانست # ~~داشتن، هنوز اعقاب ایشانرا حاکم و ممکن دارذ و اگر در همه جهان منصی # ~~از مناصب جز اصحاب بوحنیفه کسی داشتی بزخم شمشیر ییرون کردندی # ~~و بر اصحاب امام اعظم مقرر داشتندی، چنانک سلطان محمد ماضی قدس # ~~10 الله روحه العزیز چون مسجد جامع اصفهان نظام الملک (8) بسبب تعصب # ~~بر اصحاب شافعی مقرر داشت سرها بفرموذ بریذن و لشکر فرستاذ تا قاضی # ~~القضاة صدر صدور جهان رکن الدین اقر الله عین الدین و الاسلام # ~~بمکانه(1) در ان مسجد خطبه کرد، و چون بشارت بدان حضرت رسیذ که # ~~نماز کردند کلاه بر انداخت و نشاط کرد و صلات و صدقات داذ، و در # ~~15 جامع همذان هچنان کرد، و چون رایت دولت و چتر سلطنت و رکاب میمون # ~~و بارگاه هایون و لشکر منصور و جند مظفر کخسرولی](6) بهمذان رسذ همان ~~PageV01P018 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0028.png) # ~~کنذ ، و شکرانهآ بسیار و صدقهآ بی شمار واجبست بر سلطان روزگار و # ~~شهریار کامگار و سایهآ افریذگار و صاحب قران هر دیار که ملک تعالی # ~~اورا اعتقاد درست و مذهب امام اعظم بوحنیفهآ کوفی ms014 رضی الله عنه # ~~کرامت کرده است، و بر اهل روم جمله شکرانها واجبست که دین مردان »9 . # ~~و مذهب عظیم الدهر سلطان قاهر دارند ، القاب سلاطین (1) # خذاونذ عالم پاذشاه بنی آدم مولی ملوک العرب و العجم مالک رقاب # ~~الام سیف الاسلام ظهر الامام مجیر الآنام فخر الآیام یمین الدولة و # ~~امین الملة شرف الأمة ملیک بلاد الله حافظ عباد الله سلطان ارض الله # ~~ناصر خلیفة الله غیاث الدنیا و الدین کهف الاسلام و المسلبین قاهر # ~~آلملوک سید السلاطین الصادع بأمر الله القایم حجة الله قامع الکفرة .1 # ~~و المشرکین قاصم الملحدبن کهف النقلین ظل اللو فی الخا فقین الموید # ~~علی الاعدآه و المنصور من السمآء شهاب سمآء انخلافة نصاب العدل # ~~و الرافة باسط الامن فی الآرضین ناشر الاحسان فی العالمین سلطان # ~~االحلق برهان الحق محرز ممالک الدنیا مظهر کلمة الله العلیا ولی النعم ~~ابو # ~~الفتح کیخسرو بن السلطان الکریم ضیآء الملة علآء الدولة و سنآء ~~آلأمة(2)15 # ~~گفف الاسلام و المسلمین رعز الدین قلج ارسلان ابن السلطان السعید # ~~معین خلیفة الله مسعود بن آلسلطان العادل عضد خلیفة الله فی الآرض # ~~الج ارسلان بن سلیمان بن غازی(2) بن قتلمش بن اسرائیل بن سلجوق لا # ~~زال جید الزمان محلی بعلایه و عین الدهر باصرة بضیآئه و لا یزال # ~~ممتعا بشبابه ذخرا لاحبا به و ما رایت اجل منه (1) فی القلوب خطرا و 20 # ~~الطف منه () فی الصدور محلاا [وا] آحری منه (1) با لشکر [و]) آحق منه ~~() PageV01P019 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0029.png) # مدح سلطان ابو الفتح کیخسرو بن قلج ارسلان # ~~بآلمدح که ماذر دهر از زاذن مثلش عقیم است، تخت داری که تاج ملکشاه # ~~و سنجر بذو یاذگار ماند، شهریاری که نام او ناموس قیاصره روم بشکست # ~~و بنامهآ ملک فغفور برهم زذ، جهانداری که آب روی جهان از شمشیر # ~~آبدار اوست و وقار کوه و قرار زمین از دل و دست شه شکار # ~~5 اوست، اقبال هم عنان این پاذشاهست و دولت مقیم آستان این # ~~بارگاهست، ms015 شعر(1) # ~~می روذ اقبال ایزدی بشب وروز « بختی بخت ترا مهار گرفته(2) # ~~5.، دور سپهرت ز بهر عدل وعمارت * از جم و کسریست(2) یاذگار گرفته # آگر ستاره روشنی نمایذ از عکس رای اوست و اگر ماه مشکلی گشایذ # ~~10 از جام خاطر جهان نمای اوست، اسمان بیسار او یمین خورده و آرزو از # ~~یمینش یسار برده، شعر (4) # ~~ای خورده آسمان بیسارت بسی یمین . وی برده آرزو ز یمینت بسی یسار # زمانه مترصد تا رای جهان آرای او چه فرمایذ آن کنذ، و سعادت # ~~مترقب تا روی زیبای اورا چه بایذ آن دهذ، شعر(8) # ~~لجلال قدرک نخضع الآقدار . و بیمن جدک () یحکم (2) المندار PageV01P020 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0030.png) # مدح سلطان ابو الفتح کیخسرو بل ج رمو # ~~و الدهر کیف امرته لک طیع . و الله حیث حللته (1) لک جار # ~~عر(2. # خه ای برنا جوان بختی که در صذ قرن تا زین پس # نظیرت در جهان کهل چرخ پیر ننمایذ # سعادت چشم بگشاذه که تا رویت کجا یینذ # زمانه گوش بنهاذه که تا رایت چه فرمایذ # ~~از سعادت ایام اوست که مشتری صاحب قرانی پیشه دارذ وز لطافت # ~~طبع خوذ کام اوست که زهره تصنیف اغانی اندیشه دارذ، شعر: # ~~از سعادتها که در ایام اوست . مشتری صاحب قرانی میکنذ # ~~وز لطافتها که اندرطبع اوست 5 زهره تصنیف اغانی میکنذ # ~~آب چشمه سار بر روی کهسار از روی تمایل خطش روان شذ ونآی # ~~شکر در مرغزار میان شگوفه و ازهار از روی تشاکل قلمش شیرین زبان # ~~شذ، بیت: # ~~انی شکر تا چون زبان کلک اوست * دعوی شیرین زبانی میکنذ # ~~چهره روزگار بنور رویش روشن است و اطراف مرغزار ز رنگ و15 # ~~بویش گلشن است، شعر: # ~~سعدت(2) بغرة وجهک ألایام . و تزینت ببقائک الآعوام # ~~طیر و وحوش فتنة الطاف روح آویز او آمذه و دیو و پری سغبه (5) # ~~اخلاق مشک آمیز او شذ، هرکه با لقای مبارک او پیوندذ غم ازو بگسلذ، ~~شعر: 19 PageV01P021 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0031.png) # مدح سلطان ابو ms016 الفتح کیخسرو بنج ارمون # ~~والله که مبارک بوذ آنکس را روز . کز اول بامداذ رویت بینذ # ~~بعر( # ~~لقیاک من غیر الزمان امان . من این یعرف جارک الحدثان # ~~إن الأولی طلبوا مداک تاخروا . عن غایة فیها السباق رهان # ~~ثاجرتهم فربحت اثمان العلی . ان المحامد للعلی اثمان # ~~اصلحت لی زمنی و رضت صعابه . وآلناس ناس و الزمان زمان # ~~فکفلت لی بألنجح حین وعدتنی . وکذاک میعاد الکرام ضمان # ~~وآریت حظی آبن مطرح رحله « فاناخ بی و تحول الحرمان # ~~الفاظ گهر آمیز او رشک سبع مثانیست و سخنهای دلاویز او گوبیا وحی # ~~10 آسمانیست، آن قره باصره سیادت و نور دیذهآ سعادت که آفتاب از خجلت # ~~رای روشنش از نقاب سحاب در حجاب می شوذ و ماه در ظلمات شب # ~~سیاه از خجلت ان رسم و راه در غرق آب می شوذ، ذات عاطرش خیرات را # ~~قابل وفهم و خاطرش بانواع علوم مایل ، بیت : # ~~لوح محفوظ غیب سینه اوست « که برو نقش گشت جمله علوم # ~~هیج مشکلی نیست که نه فلک بر اقبال او آسان کرده است، او سکندر # ~~صفتیست که آب حیوان مدد از دریای دست گهربخش او برذ، شور بخت # ~~دوجهان انست که سر از فرمان او پیچذ، و تا در خذای عاصی نشوذ با # ~~سایه خذا عصیان که کنذ ، ورکنذ سرش در سرعصیان شوذ، شعر(2) # شاه خوارزم گر از حکم تو سر پچانذ # خویشتن جز هدف ناوک خذ لان نکنذ PageV01P022 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0032.png) # مدح سلطان ابو الفتح کیخسرو بن قلج ارسلان # آنلی سگ دار غلامانت کنذ در صف جنگ # لشکر ایلک(1) و لشکرکش خاقان نکنذ # ~~روان ملکشاه و مسعود از چون تو خلفی نازان اند ، بر درگاه تو فلک # ~~آستان بوس است و ملک آستین پوش(2) اند ، زنجیر خصمان دیو(2) سار # ~~عنان این شهریارست چون زنجیر بجنبانذ جانشان از تن بجهانذ و سرشان 5 # ~~از گردن بیفشانذ، جهانگیریست خذا ترس که اورا با لطف یزدان # ~~سرهاست پنهان، شعر(9) # ~~جهانگیر و خذا ترسی ms017 و مقبل بس روا باشذ # اگر گویم که هم جم هم سکندر هم سلیمانی # ~~سلامت روی وا گیرذ اگر تو سعی وا گیری # جهان از پیش برخیزذ اگر تو فتنة ننشانی # ~~جهان بخش وجهانگیری زی قدر و زی قدرت # که در یک روز اگر خواهی جهان بدهی و بستانی # ~~جهانت باذ محکوم و سپهرت باذ در فرمان # سلیمان وار حکمت را متابع انسی و جانی # ~~رفیقت طالع میمون بهر کاری که روی آری # مغیثت ایزد بیچون بهر جایی که درمافی # ~~تو آن شاهی که آئینه روی ظفر خنجر تست و رونق سلطنت ز تیغ دین 18 ~~PageV01P023 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0033.png) # مدح سلطان ابو الفتح کیخسرو بن قلج ارسلان # ~~پرور تست ، این بام بی در کش فلک میخوانند منزل پاسبان بام و در # ~~تست و این بوم بیران کش جهان ی دانند تنگنابی بر لشکر تست، تا # ~~کلاه انصاف بر سر تست فتنه دیگر کله کز ننهذ ، بیت (1) # ~~سایهآ پرهای از چه سعادت اثرست « زآنک از فرملک خاصیتی در بر اوست # پرچم شب رنگ شاه گیسوی عروسان ظفرست و خون شفق از آتش # ~~تیغ او یک شررست ، توسن چرخ در سر ایذ آگر بر خلاف او گام نهذ # ~~و دور این نه دایره از بهر دشمن او دام مادام نهذ ، بیت(1) # ~~گوش میدار که شمشیر زحل کینه او باج بر گردن ناچخ زن بهرام نهذ # ذات عاطرش درختیست که برگش تابید و ظفرست و بارش فتح و # ~~115 نصرتست، هر انک در کین او روذ در آتش دوزخ رفت، و هر انک # ~~بزنهار او ایذ بزنهار حق بوذ ، (2) سرای جهان که سقفش آسمانست بمعماری # ~~رای او معمورست(2)، و سیه روبی آنک عصیان برین آستان کنذ بر صفای # ~~آصفه ش مسطورست، شعر (4) # بنامیزد تعالی الله دو صذ کیخسرو ار خواهی # به بینی در قبای شه نشسته در صف بارش # وگر میدان شه ینی بیابی (4) وقت جولانش # هزاران رستم دستان بزین رخش رهوارش PageV01P024 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0034.png) ms018 # جهان بشاهی او اقرار کردست وملک و دین گواهست و اقبال و دولت # ~~در پناه حضرت او اند که سایهآ الله است، جهان نصرت از فر او # ~~آباذانست و در خطهآ روم از عدل او عهد نوشروان است، اگر موسی کلیم # ~~از عصا تعبان کرد این پاذشاه کریم در آتش حمله از رمح اژدرها م # ~~سازذ، وگر ابراهیم خلیل از آتش ریحان (1) کرد این سلطان رحیم از آتش 5 # ~~غضب شگوفە رحمت و نرگس عفو ی رویانذ ، و اگر نوح از بهر طوفان # ~~کشتی ساخت این شهریار کامگار بوقت رحمت کشتیست و بوقت هیبت # ~~طوفان، شعر(2) # ترا ایزذ ز خاک و آب بسرشنست پنداری # که کردست از تو هر عضوی ز فر و فضل دیگر سان # زبان از شکر و طبع از آب و روی از نور و لفظ از در # سر از رحمت دل از شفقت تن از عصمت کف از برهان # بزخم تیغ آبدار فتنه از روی روزگار بستردی، و بنوک نیزهآ سنان گذار # ~~آفت عصیان از جهان برداشتی، و چون از بهر کین دین میان بستی و # ~~ران بر یکران گشاذی صرصر تازی در زین(2) وشمشیر هندی در دست تو 15 # ~~چون شیر با شمشیر و رمحت بسان اژدرها، و از گرد سوارانت زمین با # ~~آسمان یکسان و از نیزه غلامان هوا مقابل نی استان، فغان و بانگ کوس # ~~غلغل در صحن زمین فگنده و خروش نای روبین بر طاق سپهر رسیذ ، و # ~~[از] خون فرعونان دریا و جیحون براندی و چون موسی عمران خصمانرا در # ~~دریا بماندی ، بتیغ تیز..0..(9) که حیدر در صفین و رستم در توران نکرد ~~، 110: # ~~گوبیا کمان در دست بندگانت ابر نیسانی بوذ که ازو باران یغلق و21 ~~PageV01P025 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0035.png) # مدح سلطان ابو الفتح کیخسرو بن مج ازخون # ~~یاسج می باریذ ، پیوسته این شهریار جهاندار از بهر کسان خوان ی نهاذ، # ~~شیران لشکرش از سگان ابخازی برای کرگسان خوان نهاذند، اگر # ~~بذخواه این ms019 درگاه بغی اورد کیفر برد وگر دشمن بذ اندیدیشیذ خذلان # ~~دیذ ، کسی که با دولت پهلوی زنذ جزای او این بوذ و کسی که بر نعمت # ~~ه کفران کنذ عاقبتش چنین بوذ، شعر(1) # زهی شاه بلند اختر زهی خورشیذ روز افزون # که از جان آفرین باذت هزاران افرین بر جان # زمین مأمور حکم تست ازو یخ بذان برگن # جهان شش گو شه حکم نست در وی شاخ نو بنشان # ملکا و پاذشاها تا طاق ازرق معلق بوذ اطناب سراپرده این پانشاه # ~~باوتاد دوام محکم دار، اقبال را چنان وقف استانهآ اوکن که هرگز در خاطر # ~~انتقال نکنذ ، دولت را چنان همنشین این خانه کن که دیگر اندیشه زوال # ~~نکنذ، چنانکش سردار و شهریار دنیا کردی پیشوا و نامدار اخرت گردان # ~~از اهل بهشت و همنشین و نازنین حور العینش کن، چندانک این سقف # ~~15 فیروزه برین طفل دو روزه خلق الآرض فی یؤمین (2) میگردذ، و تا سما # ~~و سمک و زمین و فلک بجا باشذ یزک لشکر اورا مظفر و منصور دار، # ~~هرچ مقصود و مراد و منتهای مرام عبادست در کنارش نه، با محمد # ~~مصطفی و یاران و اهل بیت و تابعینش حشر کن بمحمد و آله ، شعر: # همواره بکام تو جهان باذ * اقبال تو تا بجاوذان باذ # خورشیذ سپهر تا جهانست . در خدمت تو بسر دوان باذ # تا بر نگرذ بر آستانست ، همواره زمین چنین ستان باذ # بذخواه دوام دولت تو . جاویذ بکام دشمنان باذ # اقبال ترا کرانه خوذ نیست * عمر تو همیشه بیکران باذ PageV01P026 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0036.png) # تأبید خذا بروز و شبها ه بر بام و در تو پاسبان باذ # و اگرچه این قطعه و بسیار شعرها و ییشتر نظمهای تازی و پارسی که # ~~درین کتاب مسمط است فرا بافتهآ خاطر و باهم آورده این ضعیف باشذ # ~~اما قصیده که فال دولت پاذشاهست(1) بنور خاطر روشن صحیفة ملک # ~~اورا بر خوانده ام وانقوا فراسة المومن فانه ینظر بنور ms020 الله درکاره # ~~اورده و انج این شهریار دولت یاررا بزخم خنجر ابدار میسر خواهذ شذ # ~~دعاگوی دولت محمد بن علی بن سلیمن الزاوندی بزخم زبان در بیان # ~~اورده است وطوطی وار ترنمی وعندلیب وار تنسمی کرده ، و چون درین # ~~کتاب درر شعر و غرر فکر هر کسی هست چشم زخم را شبهی هم ی بایست # ~~این قصیده بیاوردم، آگرچه بسخن همسری نکنذ از روی مدح شاه بر 10 # ~~همگنان رجحان دارذ، شعر: # ~~آراستم بشکر تو گوش زماندی . کش مدح شهریار هی طوق و افسرست # ~~و قصیده اینست : # زی عشق تو ملک جان گرفته « جهانرا در خط فرمان گرفته # زهی شمع رخت از شاهد چرخ * هزاران خرده بر دندان گرفته ه # بران سدره که جزعت دیذ بانست . نشیمن روح با رضوان گرفته # ز دریای لبت دری کمینه . دو ساله سرگزیت از(2) کان گرفته # ~~رخت از نور بخشی ماه و خوررا « رهین منت و احسان گرفته # ~~ترا شاذی نهاذه پای بر سر ، مرا دست غمت دامان گرفته # ~~سر سلجوقیان سلطان عادل ، که تا سالی بوذ همیان گرفته (2) # رکابش جنبشی شاهانه کرده . سپاهش گنجه و اران گرفته 1. PageV01P027 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0037.png) # ~~ز حد روم تا سرحد زنگان 5 بزخم خنجر بران گرفته # ~~وزانجا ملک ری تا حد شیراز ه سپاهت در سم یکران گرفته # ~~بوذ مازندران باگردگه نیز » بفرت تا حد گرگان گرفته # ~~مسخر گشته ایرانت سراسر . ز حد پارس تا کرمان گرفته # ~~ز زابل تا بکابل کیح و سقلاب « سراسر ملک هندستان گرفته # ~~عربرا با عجم چون جمع کردی » بیینی ملک ترکستان گرفته # ~~بزخم تیغ داذه دشمنانرا * وزیشان زوذ خان و مان گرفته # ~~چو خورشیذست روشن پیشمای شه « که بینم در خوراسان خان گرفته # ~~بوذ فغفور [و] خاقان شاه خوارزم « ز درگاه شهنشه نان گرفته # ~~خرذ قول ترا در فال ملکت * یقین و صدق چون قرآن گرفته # ~~بکمتر بند دانن جهانرا . پیش جود تست آسان گرفته # ~~ز زخم(1) بازوت تشویر وخجلت « روان رستم دستان ms021 گرفته # ~~کمان گشته ز سهم یغلقت چرخ « دوان گرد جهان افغان گرفته # ~~ببام قصر جاهت پاسبان وار * زحل طبل خور تابان گرفته # ~~عطارد سعد آکبر(2) را همیشه . ببزم شاه مدحت خوان گرفته # ~~خجسته باز جتر او هابیست * خور اندر سایهآش امکان گرفته # ~~چو میدان بر حسودان اسپ راند . عدورا در خم چوگان گرفته # ~~همیشه باذ ملک جاوذانت . بقا انر جنبش دوران گرفته # ~~1»سرت سبز و دلت خوش باذ جاویذ * حسودان ترا خذلان گرفته # ~~مباذا چشم بذرا ره بجاهته . تنت در عصمت یزدان گرفته # ~~حسودت کشته باذ ار صذ هزارند * تو باذی عمر جاویذان گرفته # و سلطان قاهر عظیم الدهر غیاث الدنیا والدین ابو الفتح کیخسرو ابن # ~~23 السلطان السعید قلیح ارسلان بن مسعود بن قلیج ارسلان بن سلیمان بن ~~PageV01P028 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0038.png) # مدح سلطان ابو الفتح کیخسرو بن قلج ارسلان # ~~غازی (1) بن قتلمش بن اسرائیل بن سلجوق خلد الله دولته ثمره شجره # ~~سلجوق است، درختی که بیخش تقویت و ترییت دین و ثمرهش بنای # ~~خیرات از مدارس و خانقاهها و مساجد و رباطها و پولها و آبگیرهای راه # ~~حجاز و ترییت علما و مجالست زهاد و ابدال و بذل کردن مال و ایین # ~~عدل را تازه گردانیذن و رسم سیاست زند داشتن، شعر: # ~~درختی بکشتم بخرم بهشت * کچونان درخت آفریذون نکشت (2) # ~~(پالیز چون بر کشذ سرو شاخ « سرشاخ سبزش برآ[ید ب] کاخ(2) # ~~ببالای او شاذ باشذ درخت * که بینذش بینا دل و نیک بخت # ~~سزذ گر گمانی برذ بر سه چیز « کزین سه گزشتی چه چیز8) ست نیز # ~~هنر با نزادست و با کوهرست * سه چیزست وهرسه ببند اندرست # ~~هنرکی بوذ تا نباشذ گهر . نژاذه بسی (5) دیذ بی هنر # ~~گهر آنک از فر یزدان بوذ * نیازذ ببذ دست و بذ نشنوذ # ~~نژاذ انک باشذ زتخم پذر * سزذ کایذ از تخم پاکیزه بر # ~~ازین هرسه گوهر بوذ مایه دار . که زیبا بوذ خلقت کردگار # ~~چو هر سه بیابی خرذ بایذت . شناسنده نیک ms022 و بذ بایذت # ~~چو این چار با یکتن آیذ بهم * بر آسایذ از آز وز رنج وغم)(6) 13 # ~~کسیرا که یزدان کنذ پاذشا . بنازذ بذو مردم پارسا(7) # و برکت پرورش علما و علم دوستی و حرمت داشت سلاطین آل # ~~سلجوق بوذ که در روی زمین خاصه مالک عراقین و بلاد خوراسان علما # ~~خاستند وکتب فقه تصنیف کردند و اخبار و احادیث جمع کردند ، و20 # ~~چندان کتب در محکم و متشابه قرآن و تفاسیر و صحیح اخبار باهم اوردند که # ~~بیخ دین در دلها راسح و ثابت گشت چنانک طمعهای بذ دینان منقطع شذ 23 ~~PageV01P029 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0039.png) # مدح سلطان ابو الفتح کخسرو بن فلج ارسلان # ~~و طوعا او کرها فلاسفه واهل ملل منسوخ و تناسخیان و دهریان بکلی سر # ~~بر فرمان شریعت و مفتیان امت محمد نهاذند، وجمله اقرار داذند که # ~~الطرق کلها مسدودة الأطریق محمد(1) وهر بزرگی از علما بتربیت سلطانی # ~~سلجوقی منظور جهانیان شذ، چنانک خواجه امام فخر الدین کوفی وخواجه # ~~5 امام برهان و ابو الفضل کرمانی و خواجه امام حسام بخاری و محمد منصور # ~~سرخسی و ناطفی و ناصحی و مسعودی، و ببرکات قلم فتوی و قدم تقوی # ~~ایشان و نگاه داشت رعیت بر راه شریعت مملکت سلاطین ال سلجوق # ~~مستقیم شذ، وچون پاذشاه و زیردست وامیر و وزیر و جمله لشکر در # ~~املاک و اقطاعات بوجه شرع و مقتضای فتوی ایمه دین تصرف میکردند # ~~10 بلاد معمور و ولایات مسکون ماند که اثار : من صاحب العلماء وقر و # ~~من صاحب السفها ء حقر(2)، هرکه با علما مصاحبت کنذ وقار یابذ و هرکه # ~~با سنها مجالست دارذ حقیر شوذ، ودر هر ولایتی امرا بعدل و سیاست # ~~پاذشاهی مشغول بوذند و آنج مواجب دیوان ایشان بود بمساهلت و # ~~مسامحت از رعیت حاصل وی کردند ، هم رعیت مرفه می بوذند و هم آمرا می # ~~15 آسوذند ، لشکری مسلمان می مرد و عوان و غماز و بذ دین دران دولت ms023 بر # ~~28 هیچ کار نبوذند ، و آنج از شهری درین وقت بجور و ظلم حاصل می کنند # ~~در آن روزگار از اقلیی بر نخاستی، لشکر آن وقت آراسته تر و پاذشاهان # ~~آسوذه و باخواسته تر بوذند ، شعر: # از رعیت شهی که مایه ربوذ . بن دیوار کند و بام اندوذ # و خرابی جهان از آن خاست که عوانان و غمازان و بذ دینان ظالم # ~~زبان در ایمه دین دراز کردند و ایشانرا متهم کردند و تعصب و حسد # ~~در میان ایمه ظاهر شذ و عوانان بذ ذین از قم و کاشان و آبه و طبرش # ~~و ری و فراهان و نواحی قزوین و ابهر و زنگان جمله رافضی یا اشعری # ~~28 در لشکر سلطان افتاذند و فرا امرا و سلاطین نموذند که ما از بهر شما ~~PageV01P030 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0040.png) # ذکر جور وظلی که در عهد مصنف در عراق می رفت # ~~توفیر ی اوریم، ظلم را نام توفیر بر نهاذند و خون و مال مسلمانانرا # ~~بناواجب ریختن وستذن منفعت خواندند وبدین [بهانه :]) (1) ملک با دست # ~~گرفتند وقلم ظلم در مساجد و مدارس کشیذند واب علما ببردند ، مثل : # ~~من خانه الو زیر فاته التد بیر(2، شعر: # ز دستور بذ گوهر و جفت بذ ه تباهی بدیهیم شاهی رسذ # و سرهنگان نا مسلمانان کی بفتوی قرآن(2) خون ایشان مباحست بر # ~~سر مسلمانان داشتند تا بی رحم بزخم چوب از مسلمانان زر ستذند ، و # ~~بهانها و مصادرات و تقریر فاش شذ و در هر شهری بهانه گیری بوذ که # ~~مسلمانان را رنج می نموذ، وخون و مال مسلمانان ی برد که این منفعت # ~~دیوانست وخرابات و خمرخانهارا بناکردند و بفاش لواطه و زنا و مناهی 10 # ~~شرع را تمکین داذند، و بر هر چیزی ضانی نهاذند و قرار مالی بداذند که # ~~این توفیر پاذشاهست، و آب علما ببردند ، مثل : من تعری عن لباس # ~~التقوی لم یستتر بشیی من الدنیا()، هرکه از لباس تقوی برهنه شوذ هیج ms024 # ~~از دنیا بنپوشذ، و هر سرهنگی ده جا قواد خانه نهاذه است، در هر شهری # ~~از شهرهای عراق ....(5) زنان نشانده، آن خورند که در شرع حرام و آن 10 # ~~کنند که بیرون از دین اسلام بوذ، پلیذ زبان باشند ، بهر سنحنی دشنای ~~140. # ~~بدهند ، اول سخن دشنام و دوم چماق و سوم زر بد هرسه بناواجب، و # ~~خذای عز و جل در قرآن مجید و فرمایذ ایة : انما جزآء الذین یحاربون # ~~االله و رسوله و یسعون فی الآرض فسادا آن یفتلوا (1) او یصلبوا او نقطع # ~~آیدیهم و آرجلهم من خلاف آو ینفوا من الآرض ذلک لهم خزی فی .3 # ~~الدنیا ولهم فی الارخرة عذاب عظیم7)، گفت جزای ایشان که با خذای # ~~تعالی حرب کنند یعنی فرمان خذا و رسول بگذارند وبجا نیارند و22 ~~PageV01P031 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0041.png) # مدح سلطان ابو الفتح کخسرو بن قلج ارسلان # ~~خلافش کنند و سعی فساد زمین کنند آنست کشان بکشند یا ییاویزند # ~~یا دست و پاهاشان مخالف ببرند یا از جهان و میان مسلمانانشان بدر # ~~کنند ، و کذام فساد ازین بذترست که دبیری رافضی یا اشعری کچندانک # ~~باشند دییران بذ دین ازین دو مذهب باشند قلم در املاک مسلمانان # ~~5 کشند و ی نویسند بناواجب که صذ دینار از دیه فلان و پنجاه دینار # ~~قصابان وصذ بقالان و پانصذ بزازان و چندین فلان و چندین فلان # ~~بدهذ، و این خطها دبیران بدست سرهنگان می دهند که بزخم چوب # ~~بستان، و فرع دییران و پامزد سرهنگان بر سر که تحصیل این ناواجب # ~~می کنند ، و نزد عقلا ایشان که در شهرها بناواجب مال مسلمانان می # ~~10 ستانند و دزدان که ره زند هر دو یکسان باشند، خون هر دو مباح # ~~بوذ، و هرگز هی پاذشاه عادل بذین رضا نداذ و این در بر نگشاذ که نه # ~~اگر این نستانند لشکررا نان نبوذ، کچون عدل و عمارت جهان و قهر و # ~~فمع بذ دینان و مفسدان کنند از مال بی ms025 وارث و املاک مهمله که درخور # ~~اقطاع بوذ و زجر عاصیان و عمارت املاک موروث هزار چندان حاصل # ~~15کنند ، وخراج املاک ومالهای بیت المال در شریعت همه بر لشکر اسلام # ~~حلال ترست از شیر ماذر، و غزو کفار هم سبب غنیمت دنیاست وهم # ~~وسیلت ثواب آخرت، و جزیة الیهود و سر گزیت بذ دینان بر پاذشاهان # ~~015 از گوشت قربان مباح ترست که اگر دییران بذ دین بگذاشتندی پاذشاهان # ~~همه آن خوردندی ، مثل : من آشد الحال مصاحبة الجهال، شعر(1) # عن المره لاتسآل و ابصر قرینه . فان القرین بالمقارن یقتدی # کحالی چون ولایتی بامیری دهند وزیری ناکس دبیرگان خس را بخوانذ # ~~22 و حال ولایت باز خواهذ ، ایشان هیح قانون خراج وجزیة الیهود و ~~PageV01P032 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0042.png) # قصید جمال الدین اصفهانی در آشوب روزگار # ~~ارتفاع اقطاعات پیش نیارند، آن کتب که از زند و استا و کتب دهریان # ~~پلیذ ترست پیش آرند که فلان ظالم چندین دستارچه و نزوله و شراب # ~~بها و مال السلاح و نعل بها بستذ تفصیل کند و بستانند ، واین ترکرا # ~~چنان نمایند که این حقی واجبست، و علمارا چندان افتاذ ازین بنیاذ که # ~~فیح را زبان گفتار نماند، وچون علمارا حرمت نماند کس بعلم خواندن ه # ~~رغبت نی نمایذ، و در شهور سنە ثمان و تسعین [وخمسمایة] در جمله عراق # ~~کتب علمی و اخبار و قرآن بترازو و کشیذند و یک من بنیم دانگ # ~~میفروختند ، و قلم ظلم و مصادرات بر علما و مساجد و مدارس نهاذند ، # ~~و هچون از جهوذان سر گزیت ستانند در مدارس از علما زری خواستند، # ~~لاجرم ملک سر نگون شذ ، وجمال الدین محمد بن عبد الرزاق الاصفهانی(1) ~~10 # ~~رحمه الله در وصف جهان واهل این روزگار خوش قصیدهآ گفته # ~~است ، قصیده () # الحذار ای غافلان زین وحشت آباذ الحذار # الفرار ای عاقلان زین دیو مردم(2) الفرار # ای عجب دلتان بنگرفت و نشذ جانتان ملول # زین هواهای عفن وین ابهای ناگوار # عرصةی نادلگشای و ms026 بقعه ی ناسوذمند # فرضهی نادلیذیر و تربتی ناسازگار # مرگ در وی حاکم و آفات در وی پاذشا # ظلم در وی قهرمان و فتنه در وی آشکار(4) PageV01P033 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0043.png) # ~~قصید جمال الدین اصفهی راوب رورر # ~~امن در وی مستخیل و عقل در وی نا امیذ # ~~کام در وی نادر و صحت درو ناپایدار # ~~سر درو ظرف صذاع ودل درو نطع(1) بلا # ~~گل درو اصل زکام وف(2) درو تخم خمار # ~~ماهرا ننگ محاق و مهررا نقص کسوف # ~~خالرا عیب زلازل چرخرا رنح دوامر # ~~مهررا خفاش دشمن شمعرا پروانه خصم # ~~جهلرا در دست تیغ [و] عقلرا در پای خار # ~~بازرا با این هنرها دیذها بر دوخته # ~~کرگس خس طبع را بین از تتعم دیذه خوار # ~~شیررا از مور صذ زخم اینت انصاف جهان # ~~پیل را از پشه صذ رنج اینت عدل روزگار # ~~شمع را هر روز مرگ و لالهرا هر شب ذبول # ~~باغرا هر سال عزل و ماهرا هر مه سرار # ~~از بچ قصد من و تو موش هم دست پلنگ # ~~وز بی قتل من و تو چوب و آهن گشته یار # ~~چند سخحتی با براذر ای براذر نرم شو # ~~تا گی آزار مسلمان ای مسلمان شرم دار # ~~قوت پشه نداری جنگ با پیلان مکن # دل موری نهای پیشانی شیران مخار # ~~بوذه یک قطره اب و پس شوی یک مشت خاک # ~~در میانه چیست این آشوب و چندین کار و بار # ~~تو بچشم خویشتن بس خوب رویی لیک باش # ~~تاشوذ در پش زویت دست مرگ ائینهدار PageV01P034 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0044.png) # ~~از درون زیفی وبیرون سرخ رو لیکن چسوذ # ~~بوته دوزخ هی یرونت آرذ ان عیار # ~~دست دست تست انا الحق میزن ای خواجه و لیک # چون پای دارت آرذ مرگ آنگه پای دار # ~~لطمة ی از شیر مرگ و زین پلنگان یک جهان # ~~قطرهآ [ی] از بجر قهر و زین نهنگان صذ هزار # ~~از تو میگویند هر روزی دریغا جور دی # وز تو میگونید هر ms027 سالی دریغا ظلم پار # ~~رویها گشتست بلعباس (1) ودلها بولهب # زآنک سرها ذو الخمارست(2) و زبانها ذو الفقار # ~~ظلم صورت می نبندذ در قیامت گرنه من # گفتمی اینک قیامت نقد و دوزخ آشکار # ~~آخر اندر عهد تو این قاعدت شذ مستمر # در مساجد زخم چوب و در مدارس گیر و دار # ~~دین چو رای تو ضعیف و ظلم چون دستت قوی # امن چون نانت عزیز و عدل چون عرض تو خوار # ~~وه که سیاف قدر چون می کشذ پیش تو تیغ # وه که جلاد اجل چون می زنذ بهر تو دار # ~~جهد آن کن تا درین ده روزه عمر از بهر نام # صذ هزاران لعنت از تو باز مانذ یاذگار PageV01P035 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0045.png) # ~~قصید جمال الدین اصفهانی در آشوب روزگار # ~~گه ز مال طفل ف زن لوتهای معتبر # ~~گه ز سم بیوه می خر جامهای نامدار # ~~تاکی از توحشو(1) های نرم سازذ دلق خاک # ~~تاکی از تو لقمهای چرب یابذ حلق نار # ~~روز سگ ی باش و شب مردار تا از خوذ خوری # ~~هیچو آتش کو خوذ از خوذ خورد وقت اضطرار # ~~دین بدنیا می فروشی نیست بس سوذی هرین # ~~باش تا تو در قیامت باز گیری این شمار # ~~تو همی سوز این ضعیفانرا که هین جامه بکش # ~~تو هی زن این یتیمانرا که هان التوت بیار # ~~بیخ ابو یحیی(2) چگونه دانذت زذ هچو زر # ~~خواجه مالک() چونت دانذ سوخت چون عود قمار # ~~وجه محنوری تو بر بوریای مجدست # ~~وز مسلمان خویش آنگه نگردی شرمسار # ~~اطلس معلم خری از ریسمان بیوه زن # ~~و آنگهی نایذ ترا از خواجگی خویش عار # ~~گر بدیباهای رنگین آدمی گردذ کسی # ~~پس در اطلس چیست گرگ و در عتابی سوسمار (1) # ~~باش تا چون باز دارذ صدمت یک نفخ صور # م زمین را از قرار و هم فلکرا از مدامر # ~~روشنان چرخرا بینی فرو کشته چراغ # ~~بختیان کوهرا بینی فرو کرده مهار PageV01P036 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0046.png) # ~~نفسها اماره با لوامه ms028 اندر گفتگو # روحها حیوانی و نفسانی اندر کارزار # ~~خویشتن در صورت سگ باز یابی آن زمان # کز سر تو بر کشذ مرگ این لباس مستعار # ~~شذ دراز این ترهات ای خواجه کوته باز کن # کز سخن آن به کباشذ در لباس اختصار # ~~ای خذا پیوسته دار امداد لطفت وز کرم # تازه دار ارواح مارا هجو گل در نو بهار # ~~جوشن حفظت ز سفت غفلت ما بر مکش # پرده عفوت ز روی کرده ما بر مدار # ~~زآنج دیذم در مپرس و زآنچ خوردم وا مجوی # زآنج کردم در گذر وز هرچ گفتم در گذار # ~~و صذ هزار-رحمت بر زبانی باذ که چنین سخن دانذ گفت و خاطری # ~~که چنین در دانذ سفت، و او خوذ در ایام امن و عدل بوذ ایام دولت # ~~ایلدکزیان(1)، چه آگر سر برداشتی و بدیذی که بهیچ مسجدی در عراق 100. # ~~بوریا نماند است که ظالمان بمحفوری بدهند و پنبه نیست که ییوه زنان # ~~بریسمان کنند تا (2) از آن اطلس خرند ، و خلاف در مردمست که از جور # ~~و ظلم آواره شذند واز فحط بمردند ، و اغراض نفسانی بر مردم چنان # ~~استیلا آورد که دمار از همه بر آورد، و نه که ظالم نی میرذ یا خانهای # ~~ایشان خراب نی شوذ یا معمورست که هیح خانه سالی نی مانذ و ظالی 20 # ~~مالی نمی دارذ، شعر: # ~~برین و بر آن بگذرذ روزگار . خنک مردم نیک و پرهیزگار 22 PageV01P037 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0047.png) # ذکر احوال مصنف کتاب و ثنای دوستان و استادانش # ~~دلترا چرا بندی اندر فریب ه هی از بلندی نبینی نشیب (1] # ز شب روشنایی نبینذ کسی « کجا بهره دارذ ز دانش بسی(2 # (که گیتی سپنجست جاویذ نیست فری برتر از فر جمشیذ نیست # ~~سپهر بلندش پپای آوریذ * جهانرا جز او کذخذای اوریذ) (2) # ~~ه معارف عراق در آفاق اواره اند و اهل اسواق بخوذ درماند و بیچاره # ~~اند، و چون حال بذین رسیذ وکار بذین انجامیذ بر جهانیان واجبست ms029 # ~~که بتضرع و ابتهال از ملک ذو الجلال در میخواهند تا از آنجا که اطف # ~~اوست احیای دولت آل سلجوق بکنذ و بیخ ظلم از جهان بر گنذ، و بر پاذشاه # ~~اسلام واجبست سلطان قاهر عظیم الدهر کیخسرو بن قلج ارسلان خلد الله # ~~10 رایات دولته و آیات سلطنته (1) که نیت عدل کنذ و با خذای عز و جل # ~~نذر کنذ که احیای مراسم عدل کنذ از تربیت علما و تقویت اسلام و # ~~نصرت شریعت داذن و قواعد معدلت نهاذن که مثل : من عمر دنیاه # ~~ضیع ماله و من عمر اخرته بلغ آماله (5)، هرک عمارت دنیا کنذ اضاعت # ~~مال بوذ و هرک عمارت اخرت کنذ مستجمع امال بوذ، و بنیاذی که # ~~3یم اسلاف سلاطین آل سلجوق نهاذند بر آن بروذ و تیمار داشت رعیتان # ~~و عمارت جهان پیشه گیرذ تا ملک تعالی این ملک بوارث مستحق باز # ~~رسانذ و پاذشاهرا بر تخت سنجر و ملکشاه و برکیارق بنشانذ واین # ~~دولت تا قیامت بمانذ ، ملک تعالی رایت دولت و چتر سلطنت او مظفر # ~~و منصور داراذ و افتاب سعادت و سایه حشمت او تا قیامت تابند و # ~~20 پاینده باذ بمحمد و آرله، # و چون دعا گوی دولت محمد بن علی بن سلیمان بن محمد بن احمد PageV01P038 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0048.png) # ~~ابن الحسین بن همة الملقب بنجم الدین والمکنی بابی بکر متعه آلله ~~بالعلم # ~~و الشباب (1) از مکتب اهب و تحصیل لغت عرب فارغ گشت و روزگار # ~~غدار چنانک عادت اوست با وی زنهار خورد و اورا از لذت جمال # ~~پذر بر آورد [مصراع] : و آی نعیم لا یکدره الدهر اندیشةآ تصیل # ~~علوم بر خاطر مستولی بوذ ودنیاوی مالی ومنالی نمانده بوذ، وقحطی که از ~~ه # ~~بدایت سنهآ سبعین [وخمسمایة] تا غایت وقت در اصفهان و نواحی آن # ~~بوذه بوذ دمار از روزگار صغار و کبار بر اورده بوذ، و اهل بیوتات # ~~شریفه و خاندانهای قدیم خوار و خاکسار شذه، طلب علم و ms030 تحصیل دانش # ~~دستگییر دعاگوی شذ که مثل : من طلب العلم تکقل الله برزقه، ملک # ~~ذو الجلال بکمال افضال از خاصان بندگان خویش یکیرا بر گاشت و10 # ~~بزرگیرا بداشت که شیر تربیت از پستان دولت او خوردم، جوان بختی # ~~که چرخ پیر از رای و تدبیر او در عرق تشویر ماند است، خاطر خطیر # ~~او در انواع علوم دستگیر من شذ ، کمر خدمت او بر بستم و در حضرت # ~~او می نشستم و اقتباس مواید فواید از دهان چون شکر و لفظ چون # ~~گهر او می کردم، و آگرچه بحکم من علمک حرفا صیرک عبدا من بنه 15 # ~~او ام از روی نسب او خال منست واز روی تربیت و شفقت پذرست، # ~~مولانا ولی الانعام صدر امام کبیر عالم عامل مقبل تاج الدین ظهیر ~~الاسلام # ~~ملک العلما ناصح الملوک و السلاطین نعمان الزمان ابوحنیفة الدوران ابو # ~~الفضل احمد بن محمد بن علی الراوندی دام ظله و متع الله المسلمین # ~~بطول بقائه و [حسن 4](2) لقائه (1)، شعر: # ای بهمت گذشته از فرقد * مفخر دهر تاج دین احمد # رهروان محرکات فلک « همهرا طبع پاک تو مقصد # در کتاب بلاغت تو کنذ . کاتب چرخ مشق بر ابجد # هست در شان شبه تومنزل « ایت لم یلد و لم بولد (2) PageV01P039 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0049.png) # ~~ذکر احوال مصنف کتاب و ثنای دوستان و استاداق # از ازل دامن بقایت باذ « بسته در آستین عمر ابد # که مجموع خلال کمال وخصال پسندیذه است، و قلم فتوای و قدم # ~~تقوی او معمار جهانست و در جملة عراق استاذ همگنانست، منصب # ~~تدریس ازو اراسته است و بدار الملک همذانش پاذشاه عادل ملک # ~~5 الامرا جمال الدین ای ابه الاعظم اتابکی عز نصره فرا خواسته است # ~~و مدرسه خویش وچند مدرسه دیگر وخانقاهها بذو بیاراسته، و شکوه # ~~علمای آن شهر بذوست و در انواع علوم مقدم همه اوست چه فنون دانش # ~~بغایت کمال رسانیذه است، و اگر عبادی و علاء خواری در قید حیوة ms031 # ~~بوذندی انشای سخن ازو اموختندی و دقائق علم وعظ ازو # ~~10 اندوختندی، و اورا درین معنی تصانیف و در فقه و خلاف و تفسیر و # ~~حدیث و لغت وشعر پارسی و تازی استاذست، و در خط ولغت اظهر # ~~من الشمس است که مانندش نه کس دیذ و نه شنیذ، جزاه الله عنی # ~~خیر الدنیا و الآخرة (1) و آنخ از احسان در حق این دعاگوی فرموذ و # ~~سعیی که نموذ ملکا و پاذشاها در دو جهان دستگیر او کن و فرزندان # ~~15 اورا بهمان نظر عنابت ملحوظ دار و بهمان درج کفایت برسان، و # ~~بهر کلمهآ علی که در حق بنده انعام فرموذ هزار کلمه بروزی فرزندان و # ~~خلفان نجیب رشید وی کن، و چنانک در دنیاش منبردار و میراث خوار # ~~العلمآه ورثة الآنبیآء (2) کردی در آن جهان همنشین و نازنین حور # ~~العینش کن و با سید المرسلین و رسول رب العالمین قرینش گردان بجاه # ~~13، عبادک الصالحین و آنبیائک و المرسلین (1)، مدت ده سال در خدمت # ~~او بوذم و عیون شهرهای عراق بپیمونم، در علم خط چنان شذم که # ~~23 نموذارش علی درین کتاب شمه روشن شوذ، هفتاذ گونه خطرا ضبط ~~PageV01P040 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0050.png) # ~~کردم و از نسخ مصحف و تذهیب و جلد که بغایت آموخته بوذم کسبی می # ~~کردم و بذان کتب علی بدست آوردم و بر مشایخ کبار و علما[ی] روزگار # ~~و اساتذه بزگوار بخواندم و اجازت روایت ازیشان بستنم ، و چون # ~~عمل کسل نورزیذم بعسل آمل رسیذم، مثل : من دام کسله خاب امله (1)، # ~~همت بلندم کمند توسن نعم گشت که مثل : بعد آلهمم بدذر آلنعم، وه # ~~درین ده سال که مدت تحصیل دعاگوی بوذ عراق بر بهشت عدن سبق # ~~می برد، ملکی مستقیم و پاذشاهانی کریم و وزرای کامل و علمای فاضل # ~~در عراق جمع بوذند ، و شهر اصفهان بر جملهآ جهان رجحان داشت، # ~~چنانک روزی در خدمت مولانا سلطان العلماء ملک قضاة الشرق # ~~و الغرب رکن الدین صاعد ms032 بن مسعود آقر الله عین الفضل بمکانه (2)10 # ~~فضلای اصفهان حاضر بوذند و هر کس از خوشی اصفهان حکایتی می # ~~گفتند کمال زیاد که سرامذ بلاد بوذ، گفت اگر بهشت عدن در زمین # ~~خواهذ بوذ بزمین اصفهان باشذ وگر بر اسمانست برابر اصفهانست، بهر # ~~حال اصفهان نموذار بهشتست، و همذان خوذ درین وقت دار الملک و # ~~مقر سریر پاذشاه عالم سلطان بنی آدم رکن الدنیا والدین غیاث الاسلام 15 # ~~والمسلمین طغرل بن ارسلان بن طغرل قسیم امیر المؤمنین برد الله # ~~مضجعه (2) بوذ، و امرای عراق آنجا وثاق داشتند و عمارتهای چون # ~~بهشت کرده ، بیت (2) # ز گیتی ستایش بمانذ بس است ، که تاج و کمر بهر دیگر کس است (1) # ملکی اسوذه از مزاحم وسلطان شهید و پاذشاه سعید بفراغت برتخت .2 # ~~سلطنت نشسته، بندگان در رزم و سلطان در بزم، اتابک جهان م # ~~گشوذ و او بدار الملک و بوذ، همه روز بمراد دل مشغول بوذی و شب # ~~می آسوذی ، هنرها ورزیذی و مردم را دیذی و گفتی، شعر: PageV01P041 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0051.png) # ~~4 # ~~منه رنج بر تن تو از بهر گنج ه همه گنج دنیا نیرزذ برج # ~~نبایذ کزین گردش روزگار . ترا بهره کین آیذ و کارزار # ~~نما نی هی در سرای سپنج « چه یازی برنج و چه نازی بگنج(1) # ~~ندانی که چون پیش داور شوی 5 هر آن بر که کاری هان بدروی # ~~(همه نیکوبی بایذ و مردمی * جوا[ن] مردی و خوردن و خری # ~~جز اینت نبینم هی بهرهی « اگر کهتر آیی اگر شهرهآی)(2) # ~~پرستنده آز و جویای کین « بگیتی ز کس نشنوذ آفرین(2 # ~~(اگر خوذ بمانی بگیتی دراز . ز رنج تن آیذ برفتن. نیاز # ~~یکی سبز(4) دریاست بن ناپدیذ ه در گنج رازش ندارذ کلیذ # ~~ازو چند [مانی](5) فزون بایذت همان خورده یکروز بگزایذت # ~~سه چیزت ببایذ کزآن چاره نیست ه وزآن بر سرت نیز. پیغاره نیست # ~~خوری یا پبوشی و یا گسترای] . بذین سه فزونتر نگر ننگری (1) # ~~چو زین سه ms033 گنشتی همه رنج واز * چه در از پیچی چه اندر نیاز)(7) # و آن سلطان کامگار و صاحب قران روزگار با علما و حکما و # ~~15 فصحا و زهاد و عباد موانست تمام داشتی و با شعرا و ندما روزی # ~~گذاشتی، روز بتحصیل هنر مشغول بوذی و شب زیارتگاهها پیموذی، # ~~بکمتر عالی تقرب نموذی و دست در هر زاهدی سوذی، مثل : من تحلی # ~~باألعلم لم توحشه خلوة و من نسلی بالکتب لم نفته سلوة (4) هرکه پیرابهآ # ~~علم متحلیست در خلوات بشاذی متردیست() و هر که را با کتب تسلیست # ~~135؟ قرین خوش دلیست که علم بهترین اساسیست و تقوی زیبا ترین لباسی، # ~~21 مثل : العلم اقوی اسلس و التقوی افضل لباس (8)، و انواع هنر آن ~~PageV01P042 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0052.png) # ~~پاذشاه در افواه مذکورست و در بلاد و سواد مشهور، و چون بتاریخ # ~~سنهٔ‌ سبع و سبعین و خمس مایة سلطان سعید شهیدرا هوس خط افتاذ # ~~مولانا صدر امام کبیر مقبل زین الدین مجد الاسلام سید الایمة والعلماء # ~~استاذ الملوک و السلاطین محمود بن محمد بن علی الراوندی را که خال # ~~دعاگوست تفقد فرموذ و اورا تشریف استاذی ارزانی داشت و خواست 5 # ~~که از انوار علوم او استفادتی کنذ تا بر کنوز علوم او نور علی نور # ~~شوذ، (2) و فوایدی که آن امام علی الاطلاق بتحمل مشاق در عیون شهرهای # ~~عراق از استاذان اقتباس کرده بوذ سلطان شهید بمدد بخت و فر تاج و # ~~تخت رغبت نموذ که طبع وقاد و خاطر نقاد او پذیرای آن جواهر درر # ~~و زواهر غرر و نکت و ظرف و سخنهای عجب از علم خط و ادب حه 10 # ~~بسالها از استاذان فاخر شنیذه بوذ یاذ گیرذ(2) ، مثل : من آم یعلم لم ~~یسلم (2)، # ~~هرک نیاموزذ از جهل سلامت نیابذ ، خال دعآگو کمر ان خدمت بر # ~~بست و بجان بکوشیذ و حلاوت حرفهای سیاه کوتاه خط چون شیرینی # ~~شب وصال در کام او می نهاذ و معانی بزرگ در ms034 حرفهای خرد بر سفت، # ~~قطار مورچهآ بیست و نه حرف بست و در جادهآ نظر صایب او روانه 5 # ~~گردانیذ تا باندک مدنی بمنزل مراد رسیذ و منتهای مرام عباد بدیذ، # ~~سواد حروف معنیدار از سویدای دل او سودا می زدوذ و بیاض روز # ~~و سواد شب بتعلیم آن مشغول می بوذ، شعر: # برد سودای [هردلی؟](4) هشیار . چه سواد حروف معنی دار # غیرت نقش مانی اند حروف . زلف مفتول معنی [اند] حروف # زلف معنی خرذ سوارانرا . زلف داذه ...... ......(5) # تنگ چشمان حرف در تگ و تاز . بگرفتند صحن عالم باز # گرچه از شکل صف موران اند . در جهان بیان سلیمان اند 100. PageV01P043 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0053.png) # و چون خط منسوب شذ تبرک کرد بکلام رب العالمین وتمسک بحدیث # ~~سید المرسلین که خبر : من کتب بسم الله الرحمن الرحیم فاحسن خطه # ~~غفر له مصحفی سی پاره مبدا کرد و می نوشت و نقاشان و مذهبان را بیاورد # ~~تا هرچ او می نوشت ایشانش بزر حل تکحیل می کردند ، بر هر جزوی سی # ~~5 پاره صذ دینار مغر بی خرج می شذ، وآن مصحف بعضی پیش پاذشاه # ~~عادل علاء الدین خذاوند مراغ ماند است و بعضی پیش بکتمر پاذشاه # ~~اخلاط و بعضی پیش نقاشان، و این دعا گوی بذان سبب از آن حضرت # ~~تقریب و ترحیب یافت، و تکحیل نوشته او بیشتر مرا فرموذی که بسبب # ~~معرفت خط آنچ دعاگوی کردی بهتر نموذی، وهمه امرای عراق بقصیل # ~~10 هنر و خواندن کتب پارسی مشغول بوذند چه حکما گفته اند ، مصراع : # ~~از خانه بکذخذای مانذ همه چیز، و نیز گفته اند آفضل مامن الله به # ~~علی عباده علم و عقل و ملک و عدل(1) بهترین عطیات ایزدی عقل و # ~~دانش است و عدل در ملک تا لاجرم بعهد آن پاذشاه بزرگ زاذگان همه # ~~بمکتب می نشستند و هنررا واخر بوذ و هنرمند ی اسوذ، هر خطاطی # ~~15 ده جا مکسب داشت و هر ادیی دو سه مکتب داشت، ms035 و تاریخ آن دولت # ~~و عجایبهای آن مملکت اگر نوشته شوذ ده شاه نامه و اسکندر نامه ییش # ~~بوذ از باز و شکار و رزم و بزم و فتح بلاد و شکست خصمان و صلت # ~~دوستان، واگر این دعا گوی در دولت و نعمت پاذشاه عمر یابذ ناریخ # ~~دولت طغرلی بنویسذ و از آن کتابی سازذ نظما او نثرا، اما درین مجموعه # ~~2 ملتزم چند چیز شذه ام که اگر درین وقایع که بدور دولت سلطان شهید # ~~و اتابک سعید محمد و پاذشاه کریم قزل ارسلان و بعد ازیشان تا بذین # ~~. تاریخ افتاذ شروع روذ مقصود این مجموع مفقود شوذ، قصیرة عن # ~~طویلة(2) بعضی گفته می شوذ، وآنچ از شعرهاء شعرا در مدح ایشان و # ~~25 امرا خواهم آوردن خوذ دلیلی قاطع و برهانی ساطع است بر بزرگی و ~~PageV01P044 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0054.png) # ~~مرتبت و پاذشاهی و سلطنت ایشان، وتا ملکی مستقیم وصلات جسیم # ~~نیابند شعرا در مدح شروع نکنند ، شعر(1) # ~~آلناس اکیس من آن یمدحوا رجلا * و لم یروا فیه من آثار احسان # ~~و هر امیری جهانگیری بوذ و در هر شهری مقتدابی و پشوای از علما بوذ، # ~~و رئیسان قاهر در عیون(2) شهرها حاکم چنانک در دار الملک همذان5 # ~~خاندان علویان و دوذمان سادات که تا قیامت بماناذ سر و سرور امیر # ~~سید مرتضی کبیر فخر الدین علآء الدوله عربشاه رحمه الله که عظمت او # ~~چندان بوذ و تمکین او چنان که بچون سلطان سلیمان پاذشاهی که تا خون # ~~او بناحق بر زمین چکیذ و کشنده چشم مرده او بدیذ در عراق و خوراسان # ~~کس بخرمی نرسیذ و لب کس تمام نخندیذ تا حق عز و علا برتخت او خذاوند . # ~~عالم سلطان بنی آدم سلیمانشاه بن قلج ارسلانرا بنشاند و این قصیدهآ آن # ~~شاعر ذو(2) معنیین گشت که بیت: # ملک سلیمان بسلیمان رسیذ * مژده بایران و بتوران رسیذ # ~~این دولت تا قیامت بماناذ بمحمد و آله، علاء الدوله این بیت ms036 بسلطان # ~~سلیمن نبشت، فهلویه (4) # بواذ اروند کوه اج یا بنشی « اروندا روند بی واذا یذ وشی # ~~و پسرانش امیر سید مجد الدین هایون و امیر سید فخر الدین خسروشاه که # ~~درین حالت رثآیس و پیشواست و جوانمرد مطلق اورا توان خواندن چه # ~~هم ائین ریاست دارذ وهم رسم سیاست دانذ، روزگارش بمراسم پاذشاهی ؟1 ~~PageV01P045 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0055.png) # ~~ذکر احوال مصنف کتاب و ثنای دوستان و استادانش # ~~آراسته بوذ، چون تلاطم امواج فتنه در عراق افتاذ اورا چشم زخمی برسیذ # ~~و بغدر جمعی در بند افتاذ از قلعه سرجهان بفرستاذ این وصف الحال # ~~بزبان فهلوی، فهلویه() # خویش و بییانه و ازاذ وبنده » و انکشان (2) و انها کیایی بتند # ~~او جمن خو نشان باهت سمشیر . وز بتنگ دریم اسبر بوند # اژان رو واکه بؤ روم ما نم . نه اج خویشان نه اج بییانه آنم # کی نواکز باین بسانه (2) بومان « داله زیوند مانم با(8) نمانم # و براذرش امیر سید عماد الدین مردانشاه که قران و خط و مایحتاج # ~~عبادت وطاعت و فرایض وسنن عبادت ولوازم تعلیم امر ریاست از # ~~.1 دعاگوی گرفتند و پنج شش سال دعاگوی در خانهآ ایشان بوذ و بنعمتشان # ~~می آسوذ و با بزرگان همذان مجالست و موانست داشت و آن عمر در # ~~شادی و لذت گذاشت بافادت و استفادت انواع علوم مشغول می بوذ و # ~~بفواید تحصیل می آسوذ، در طینت پاک خوذ می دیذ که باندک مدتی # ~~جواهر کنوز علوم را نقادی توانذ کرد، خاطر بر گاشت و سواد حروف را # ~~15 برابر دیذه بداشت، درر خط از آن می نموذ و جواهر معنی ازین می گشوذ # ~~چه سخن در درج خزانهآ غیبست و مفرح داروخانهآ لاریب، شعر(8) # چو خواهی که رنج تو آیذ ببار ، سرت را مبرتاب از آموزگار # ~~دبیری یاموز فرزندرا * همان خویش و نزدیک و پیوندرا # چو با آلت و رای باشذ دبیر * هان بردبار و سخن یاذ گیر(7) # ~~دبیری رسانذ جوانرا به بخت * هان ms037 ناسزارا سزاوار تخت PageV01P046 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0056.png) # ~~دییریست از پیشها ارجمند « وزو مرد افگند گردذ بلند # ~~هشیوار و سازند(1) پاذشا . زبان خامش وتن ز بذ پارسا(7) # ~~شکیبا و با دانش و راست گوی 5 وفادار و پاکیزه و تازه روی # ~~چو با این هنرها شوذ نزد شاه ه نباشذ نشستنش جز پیشگاه(2) # وقتی در سماعی که فتوح روح و آسایش عاشقان مجروح بوذ صوفیانرا 5 # ~~صفاای] درو[ن] ظاهر شذ و عارفانرا حالت آمذ مطربی بلحنی خوش و214. # ~~آوازی دلکش بر نوای نی نه بر آوای نای این ترانه بساخته بوذ واین # ~~بیت در انداخته، بیت: # دارم سخنان تازه و زر کهن « آخر بکف آرمت بزر یا بسحن # ~~امام غزالی رحمة الله علیه حاضر بوذ از سر وجدی گفت زررا چه محل. # ~~سخن، سخن سخن زیراکه سخن خازن اسرار جبروتست و مایه اسحار # ~~هاروت و ماروت (1) که ران من البیان لسحرا(8) سخنست که در محرابها # ~~امام اوست و در آتش کذها موبذ تمام بذوست، جان معنی بین در لطافت # ~~سخن اویزذ و نفس بهیمی با حلاوت او نیامیزذ، شعر: # سخن از گنبذ کبوذ امذ ه زاسمانها سخن فروذ آمذ # گر بذی گوهری ورای سخن . آن فروذ آمذی بجای سخن # سخن از هرچ در جهان بیشست * آدمی ز آن ز همگنان بیشست # کذخذای همه جهان سخنست * جان تن جان جان جان سخنست # و مرا دوستی بوذ یگانه که خاطرش پذیرای سخن چنان بوذ که # ~~محسود همگنان بوذ، و اگرچه سالش در نیک نامی از دو هفته ییشتر نبوذ 20 # ~~بعقل و دوستکامی بر هفتاذ سالگان می افزوذ، و آگرچه در زمره صبیان ~~PageV01P047 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0057.png) # ~~ذکر احوال مصنف کتاب و ثنای دوستان و استادانش # ~~بوذ یگانه جهان بوذ، صدر عالم محترم مقبل شهاب الدین جمال الإسلام # ~~ملک الکفاة و الافاضل سید الأقران و الامایل تاج الصدور و الاکابر # ~~عطارد الزمان و العناصر احمد بن ابی منصور بن محمد بن منصور البزاز # ~~القاسانی اطال ألله فی ms038 العز الدایم بقآءه (1) و ادام الی المعالی ~~أرتقآءه (1) # ~~ه وکبت حسدته و اعدآءه (1)، مدح : # ~~حسد چرخ و رشک علیین « آفتاب شرف شهاب الدین # ~~گشته از فضل او و از دانش * آسمان آستان ایوانش # ~~او شهابیست رجم دیو لعین . شعلهش داذ روشنی زمین # ~~1851و زمینراست آفتاب دگر ه در کف او قلم شهاب دگر # ~~10 تیزرو چون شهاب شیطان سوز * کش دعاگوست خلق در شب و روز # ~~زبان روزگار از بهر لفظ گهر بار او گفته، شعر: # ~~ای شهابب که نور اسلامی ، سرور عصر و پشت ایامی # یخ وهی بفهم تو نرسذ ، ز آنک در وصف ییش از افهامی # حسد ارذ بخاک بر خورشیذ * چون تو بر خاک تیره بخرامی # ~~صورت تو مصورست از روح ، نه چو ما مبتلای اجسای # ~~و زبان هنر خط چون در و گهر اورا گفته، شعر: # ~~ای ز رای تو کرده استمداد * روح بواب(2) و صاحب عباد (4) # ~~لب و دندان و چشم حور العین ، گه ز سین تو زاذه گاه ز صاد PageV01P048 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0058.png) # ~~مراقبت عهد دوستان سیرت وفای او وحسن عهد رفیقان روشن رای # ~~او، شعر(1) # ~~لنا شیمة لا ترتضی(2) الغدر صاحبا « و رای علی الایام لا یقبل الوهنا # ~~إذا ما انخذنا صاحبا لم نجازه . بسوه و احسنا بافعاله الظنا # ~~فمن تنقض(2) الایام مرة عهده . فانا علی العهد القدیم کما کناه # ~~و آکد اسباب القطیعة ظنة . تدوم و دعوی لا یطا بقها معنا # ~~فان عدتم عدنا وان تظهروا الغنی * عن الود کنا عن ودادکم اغنا # ~~مدت دوسال داعی دولت انحضرت روزگار در کنف حمایت وظل رعایت # ~~او می گذاشت، هر روز فتوحی و اسایش روحی از ان می گشوذ، و این # ~~فرسوذه محنت آسوذه منحت او گشت، در آن وقت این تصنیف در 14 # ~~خاطر بوذ، از وی قبول کردم که نام شریف او در کتاب راحة الصدور224. # ~~و آیة السرور آرم وازو یاذگاری در روی زمین بگذارم و شکر نعمت # ~~او بگزارم که درین ms039 دو سال هر ارزو که مرا بوذ از انواع رنعم او حاصل # ~~کرد، با من خوردی و خفتی وهیچ راز از من ننهفتی، شعر(2) # ~~گر من عواطف تو فراموش می کنم * باذا غمان من چو ایادیت بی شمار 18 # ~~والله که در هوای تو ییشی نیایذم: * گر صذ هزار دل بوذم هیچو کوکنار # ~~و چنانک من حق استاذی وی فرو نگذاشتم او نیز حق شاگردی من نگاه # ~~داشت و بدانست که عالم جهل ظلمانیست و عالم علم نورانی ، و علم آب # ~~حیوة ظلماتست، اگر خضروار آب حیوة علم در مزرعه دل برانذ و # ~~نهال دانش بنشانذ نام او ابد الدهر باقی مانذ ، شعر: # العلم فیو جلالة و مهابة . و العلم آنفع من کنوز الجوهر PageV01P049 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0059.png) # ~~ذکر احوال مصنف کتاب و ثنای دوستان و استادانش # تفنی الکنوز علی الزمان و عصره » و العلم یبفی باقیات الادهر # ~~باز آنک میل طبیعت در ایام کوذکی بملاعب و ملاهی زیادت باشذ # ~~طلوع صبح صادق سعادت آن ثمره شجره سیادت را روشن رابی که مدد # ~~دهند شعلهآ آفتاب و نور مهتابست در تزاید داشت و اورا برآن گماشت # ~~« تا درر و غرر علم خط بر دل نگاشت واهال و غفلت روا نداشت، و # ~~نکات علی و دقایق حکی معلوم رای انور او گشت، وصبح یقین از # ~~شب شبهت او بیرون آمذ، و بوقت اعتدال رییع جوانی اشجار دانش در # ~~جویبار دل بنشاند تا بوقت خریف پیری میوه راحت و لذت ازو # ~~چینذ ولطف و اسایش ازو بینذ، و چنانک کار عالم باوقات و ساعات # ~~10 جهان منوط و مربوطست اسباب جهان علم باعوام وایام جوانی # ~~مضبوطست ، چه اگر کسی خواهذ تا در زمستان در بستان درختی نشانذ # ~~و میوه رویانذ روی مراد نبینذ و آن میوه نچینذ، و اگر ایام جوانی ببازی # ~~گذرانذ پیری هیچ ندانذ و تحصیل نتوانذ، مثل : من لم یتعلم فی صغره # یتقدم فی کبره (1) هر که بکوذکی رنج تعلیم نبرذ ms040 ببزرگی مرغزار تقدیم # ~~22، نحرذ ، بحکم این مقدمات صدر شهاب الدین احمد کسب مال بگذاشت # ~~و از تحصیل منال دست بداشت و گفت، شعر(2) # رضینا قسمة الجبار فینا * لنا علم و للاعدآء مال # فان المال یفنی عن قریب . و إن العلم باق لا یزاال (1) # ~~بدام آیذش نا سگالیذه میش * پلنگ از پس پشت و صیاد پیش)(1) # چو کاهل شوذ مرد هنگام کار . از آن پس نیایذ چنان روزگار(2) # چنان شذ شهاب از بس آموختن « که مثلش نیابی تو در هیچ فن PageV01P050 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0060.png) # برای و بدانش بجایی رسیذ « که چون خویشتن در زمانه ندیذ # ~~ملک تعالی اورا از جوانی و هنر برخورداری دهاذ و از شباب و # ~~احباب متع داراذ، اطناب سراپرده جاهشرا باوتاد دوام محکم کناذ # ~~و دست اسیب دهر بدامن عصر او مرساناذ، باغ شاذیش را گل مراد # ~~شگته و چشم غم در ساحت راحت او خفته بمحمد و اله، و هچنین ه # ~~بیشتر معارف و پاذشاهان و ارکان دولت پسرانرا اسم شآگردی دعآگوی # ~~وخالان وی حاصل کردندی، و کسانی که ببلاغت معروف بوذندی در # ~~. جمله خطه عراق و صوب خوراسان بخط و هنر تفاخر بشاگردی ما # ~~کردندی ، و بسبب آنک اصحاب مناصب وزیر و [مستوفی](1) و بیشتر # ~~دبیران دولت سلطان کاشی بوذند و منشأ ما و مسقط الراس ولایت .1 # ~~کاشان بوذه بوذ ایشان گفتندی زین الدین هم شهری ماست، اسم کاشی # ~~برو علم شذ و چنان شذ که در عراق هرجا که خطی نیکو بینند گویند # ~~خط کاشیانست با از کاشیان اموخته است، و در جملهآ خطه عراق و # ~~لشکر خوراسان که بعراق آمذ ولشکر بغداذ و شامیان و لشکر آذرییجان 33، # ~~و رسولان اطراف که بخدمت سلطان عالم طغرل بن ارسلان امذندی و15 # ~~خال دعاگورا دیذندی من تحت القرط و فرط العلم اقرار داذندی که # ~~مثل زین الدین مجموعی نیست در روی زمین که خط بیشتر با جهل بوذ # ~~او بحمد الله تعالی در انواع هنر سمرست، ادب ms041 بغایت کمال دانذ، چنانک # ~~در سنهآ سبع و خمسین و خمسمایة در کاشان که منشأ ادب و محل # ~~فضلای لغت عرب بوذ بر بساط معین ساوی مستوفی سلطان قصیک بر 20 # ~~خواند تازی که جمله فضلا اقرار کردند که بسن وی در هژزده سالگی # ~~علی وجه الارض کس دیگر نبوذه است که در خط و شعر نذان مثابت # ~~رسیذ است، و تا الی بؤمنا هذا آن صدر بزرگوار و یگانهآ روزگار که # ~~جاویذ عمر باذ بحضرت هر صاحب منصبی قصیده یا قطعه بتازی یا 24 ~~PageV01P051 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0061.png) # ~~ذکر احوال مصنف کتاب و ثنای دوستان و استادانش # ~~پارسی فرستاذه است، و اورا در محاوره عبارت ترسل چنان ایذ که هیچ # ~~مترسلی آنرا در قلم نتوانذ آورد، و هیچ استاذی بزرگ از علمای فقه و # ~~خلاف نبوذه است در کل بلاد عراق که نه او سالها بر وی تحصیل کرده # ~~است، و در محافل مناظر آن بجریان (1) عبارت و بیان او دیگری نبوذ، # ~~* مثل : خیر المواهب العقل و شر المصایب الجهل (2)، بیت: # ~~بهترین بخششی ز حق خرذست « جهل دایم مصیبت است و بذست # ~~و حکما گفته اند بهترین مواهب عقل ودانش است و بذترین مصایب # ~~جهل و نکوهش است، و بحمد الله زین الدینرا تقدیم در دانش # ~~چندانست که حرکات او متبوع فضلای عراقین و خوراسانست، چنانک # ~~10 وقتی یک دو بیتی گفت وفارغ باش» ردیف، چند هزار دو بیتی # ~~بر آن منوال بگفتند ، شعر : # من جزغم تو نی خورم فارغ باش * من مهر تو باگور برم فارغ باش # جانا بسرت که تا زیم خواهذ بوذ * خاک قدمت تاج سرم فارغ باش # ~~و در شهور سنه سبع و سبعین وخمس مایة قصیده بتازی بر خواجه عزیز # ~~15 الدین مستوفی خواند لزوم ما لا یلزم بهر دو بیت مخلصی که لم یسیق به # ~~55. احد ، فضلای وی(2) از قم وکاشان و ری با عداوت مخالفت مذهب که # ~~او حنیفی بوذ و ایشانرا بیرون از ms042 حسد فضل با او دشمنی بوذی با این # ~~همه اقرار داذند که درین دور کس مثل این قصیده نتوانذ گفت، و الفضل # ~~ما شهدت به الاعداء، # قصیده اینست() # ~~ذهب الشتآء فمرحبا بذهابه . و آنی الو بیع یمیس فی جلبابه PageV01P052 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0062.png) # ~~و الثلج ذاب من الشتاء(1) کآنه . حساد مولانا الوزیر ببابه # ~~و آنساب من آروند آزرق مایه . مثل انسیاب الایم حول شعابه # ~~تحیی (2) نداوته القفار کأنها ، رشحات سیبک اذ تجود لنا به # ~~والشمس حلت فی العلاء بمثرل . تزبو(1) علی الإحرام (8) فوق قبابه # ~~بهرت عیون آلناظرین کآنها . عزمات رأیک جد فی الهابه # ~~و تری الصبا طیبا کایام الصی « فوق الربی یجتد فضل ثیابه # ~~طابت و رقت فی الغداة کآنها « اخلاق مولانا لدی اصحابه # ~~و النرجس الغض الطرئ مجمش . طرر البنفسج فی متون هضابه # ~~و تبسمت زهر الاقای غدوة (5) * کولیه یفتر مله اهابه # ~~و العندلیب کانه فی احنه « مداح مؤلانا بصدر جنابه # ~~ملک الصدور عزیز دین محمد « مردی العداة و مرتجی احبابه # ~~ذو همة علت السماء(1) فذللت . برزین وطاتها سنم شهابه # ~~مولی تسنم فی المعالی شابخا ء یعی النواظر حسرا لطلابه # ~~کم رایة نکست بثاقب رأیه . و کتیبة فلت بسطر کتابه »21. # ~~رأی انا هجم الخعلوب کانه . یوحی إلیه من وراء حجابه # ~~یا طالب الاقبال جرت عن الهدی . امعن تری ألاقبال تحت رکابه # ~~بحر یموج من العطابا کفه « شرقا و غربا من زخور() عبابه # ~~ایها و قصر لا نشبه کفه . بألبحر این البحر من اضرابه # ~~فی گقه قلم یداوی جریه . نکا الحوادث من فضول لعابه .2 PageV01P053 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0063.png) # ~~ذکر احوال مصنف کتاب و ثنای دوستان و استادانش # ~~پارسی فرستاذه است، و اورا در محاوره عبارت ترسل چنان ایذ که هیچ # ~~مترسلی آنرا در قلم نتوانذ آورد، و هیح استاذی بزرگ از علمای فقه و # ~~خلاف نبوذه است در کل بلاد عراق که نه او سالها بر وی تحصیل کرده # ~~است، و در محافل مناظر آن بجریان (1) عبارت و بیان او دیگری نبوذ ، # ~~* مثل ms043 : خیر المواهب العقل و شر المصایب الجهل(2)، بیت: # ~~بهترین بخششی ز حق خرذست * جهل دایم مصیبت است و بذست # ~~و حکما گفته اند بهترین مواهب عقل و دانش است و بذترین مصایب # ~~جهل ونکوهش است، و بحمد الله زین الدینرا تقدیم در دانش # ~~چندانست که حرکات او متبوع فضلای عراقین و خوراسانست، چنانک # ~~10 وقتی یک دو بیتی گفت ووفارغ باش» ردیف ، چند هزار دو بیتی # ~~بر آن منوال بگفتند ، شعر : # من جزغم تو فی خورم فارغ باش * من مهر تو باگور برم فارغ باش # جانا بسرت که تا زیم خواهذ بوذ * خاک قدمت تاج سرم فارغ باش # ~~و در شهور سنه سبع و سبعین وخمس مایة قصیده بتازی بر خواجه عزیز # ~~15 الدین مستوفی خواند لزوم ما لا یلزم بهر دو بیت مخلصی که لم یسیق به # ~~(23. احد، فضلای وی(2) از قم وکاشان و ری با عداوت مخالفت مذهب که # ~~او حنیفی بوذ و ایشانرا بیرون از حسد فضل با او دشمنی بوذی با این # ~~همه اقرار داذند که درین دور کس مثل این قصیده نتوانذ گفت، و الفضل # ~~ما شهدت به الاعداء، # قصیده اینست(1) # ~~ذهب الشتآه فمرحبا بذهابه . و انی الر ییع یمیس فی جلبابه PageV01P054 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0064.png) # ~~و الثلج ذاب من الشتآء(1) کآنه ، حساد مولانا الوزیر ببابه # ~~و انساب من اروند ازرق مایه « مثل آنسیاب الأیم حول شعابه # ~~تحبی(2) نداونه القفار کانها . رشحات سیبک اذ تجود لنا به # ~~وألشمس حلت فی العلاء بمنزل . تربو(2) علی الإحرام(5) فوق قبابه # ~~بهرت عیون الناظرین کأنها . عزمات رأیک جد فی الهابه # ~~وتری الصبا طیبا کایام الصی . فوق الربی یجتر فضل ثیابه # ~~طابت و رقت فی الغداة کآنها . اخلاق مولانا لدی اصحابه # ~~و النرجس الغض الطرئ مجمش . طرر البنفسج فی متون هضابه # ~~و تبسمت زهر الاقاحی غدوة (8) . کولیه یفتر مله اهابه # ~~وتری الطیور علی الغصون ترنمت . فی مؤضع نزو عقیب سحابه . # ~~و العندلیب کأنه فی لحنه . مداح مولاانا بصدر جنابه # ~~ملک الصدور عزیر ms044 دبن محمد » مردی العداة و مرتجی احبابه # ~~ذو همة علت السمآء(1) فذللت . برزین وطأتها سنام شهابه # ~~مولی تسنم فی المعالی شامخا . یعیی النوا ظر حسرا لطلابه # ~~کم رایة نکست بثاقب رأیه . و کتیبة فلت بسطر کتابه »21، # ~~رأی انا هجم الخطوب کآنه . یوحی الیه من ورآء حجابه # ~~باطالب الافبال جزت عن الهدی . آمعن تری الاقبال تحت رکابه # ~~بحر یموج من العطایا کفه . شرقا و غربا من زخور(2) عبابه # ~~ایها و قصر لا نشبه کفه . بالبحر این البحر من اضرابه # ~~فی کفه قلم یداوی جریه . نکا الحوادث من فضول لعابه . PageV01P055 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0065.png) # ~~ذکر احوال مصنف کتاب و ثنای دوستان و استادانش # ~~یکفی صروف الحادثات صریفه . و اللیث معتمد علی انیابه # ~~لو کان حاتم طبیء حیا لما * واراه الا الفضل من آثوابه # ~~سحبان یسحب فی الخجالة ذیله . لو کان اصغی عند فصل خطابه # ~~هذی بدیهة خاطر قد کده . غیر الزمان بمولمات عذابه # ~~نحاه عن احبابه و دیاره . قدما غراب البین یا لغرابه(1) # ~~ما نال من باب جدی و لطالما ، قد کان عفر وجهه بترابه # ~~و الله آودع رزقه فی کقه . فلما یضیق العبثر من اسبابه # ~~فلزمت بیتی و انخدت قناعت . سورا وراء المال من آربابه # ~~لولا مواهبک السنیة هدنی « نوب الزمان بخلبیه و نابه(2) # ~~لاا زال سیفک فوق اعناق العدی . متذللین رقابهم کقرابه # ~~کم فی العلی ما لاح فی بحر الدجی . زهر الکواکب طافیا کحبابه # ~~و نحل(8) عزا دائما لا تنقض . آیام دولته مدی احقابه # ~~51. این قصید در یک شب گفت، نماز دیگر خواجه عزیز اورا تفقد فرموذه # ~~بوذ بامداذ در حضرتش بر خواند و تشریف خاص یافت و بلباس فاخر # ~~15 وزیرانه متردی شذ، یکی از حاضران مؤاخذت کرد که «مرحبا» ایندرا # ~~گویند، خواجه ظهیر الدین کرجی که واحد عصر و یگانهآ فضلای دهر بوذ # ~~گفت مرحبا چیزیرا گویند که خوششان آیذ زمستان همذان چون بروذ # ~~صذ مرحبا ببایذ گفت زین الدین بذین محمودست، هزار رحمت بر # ~~چنان خواجگان باذ که این ms045 نکته بهتر از قصیده ایست، مثل : ذهب # ~~2 آلناس و بقی النسناس، شر بذتر ازین روزگار بگرداذ(1)، و دعاگوی دولت # ~~العبد محمد بن علی بن سلیمن الراوندی اناله الله مناه فی دنیاه و عقباه ~~PageV01P056 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0066.png) # ~~خواست که پی روی زین الدین کنذ، جزوی از کلی در یافته است و # ~~اگر بسبب فتور و تشویش و باران محنت در عراق از بعضی مقاصد و # ~~مراد باز مانذ در دولت خذاوند عالم سلطان بنی آدم غیاث الدنیا و # ~~الدین ابو الفتح کیخسرو بن السلطان قلج ارسلان خلد الله رظل دولته # ~~بهمه مرادها برسذ و بیمن اقبال او در سایة دولتش پرورش یابذ، و5 # ~~در خطهآ روم نشر فضایلی که اهل خوراسان و عراق از خویشان کسب # ~~کرده اند بکنذ ، و بدولت پاذشاه عادل احیای دانش درین دیار # ~~بباشذ، و چنان سازذ که آثار دانش اهل روم چنانک در ماتقدم بوذه # ~~است بجمله جهان برسذ، شعر: # إن آثارنا تدل علینا « فأنظروا بعدنا لی الآثار # ~~و علم فقه وخلاف و لغت عرب وخط وادب و شعر پارسی وتازی # ~~درین طرف متداول آلسنه ایشان شوذ، و چنانک مشایخ و استاذان # ~~دعاگوی در همذان چون خواجه امام شیخ الاسلام فخر الدین البلخی و # ~~خواجه امام قطب الاسلام صفی الدین الاصفهانی وبهاء الدین الیزدی و # ~~غیرهم رحمهم آلله و دیگر ایمهآ کبار در ممالک عراقین و طرف خوراسان 15 # ~~از تربیت سلاطین آل سلجوق و بندگانشان مذکور و منظور جهانیان # ~~شذند این داعی نیز غرس دولت سلطان قاهر شوذ ومدت این دولت # ~~که بتایید و تایید متصل باذ دعاگوی باشذ، و برکات تعلیم و تعلم و # ~~افادت و استفادت او بروزگار دولت پاذشاه برسذ، و آنچ اسلاف ماضیه # ~~و اخلاف باقیە دعاگوی دم و قدم زذه اند در دولت سلاطین آل»ت3م # ~~سلجوق رحم الله الماضین منهم و ابقی الباقین و ثمره نعمت و حرمت # ~~حاصل کرده اعقاب این دعاگوی از دولت سلطان قاهر عقبا بعد عقب ms046 # ~~حاصل کنند، و اگرچه تا این غایت داعیرا داعیه هنر ورزیدن و شعر # ~~بغایت گفتن نبوذ از فر چنین شهریاری و جهانداری ابکار افکاررا جلوه # ~~توان داذ که هم لطافت صورت دارذ وهم کثافت صلت که مهیج داعیه 25 ~~PageV01P057 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0067.png) # ر او ن کتاب و سا دوسن کی اهتبنس # ~~باشند ، وهنر مطلوب عالمیانست، وبا کساد بازار دانش از تصرف خاین # ~~مصون نبوذه است، شعر(1) # قالوا ترکت الشعر قلت ضرورة(2 . باب الدواعی و البواعث مغلق # خلت الدیار فلا مدیح یرتجی . منه النوال و لا ملیح یعشق # و من العجایب انه (2) لا یشتری * و مع الکساد یخان فیه و یسرق # ~~ملک تعالی این پاذشاه هنر پرور عدل گستر دین دار کامگاررا توفیق # ~~زیادت جستن در مکارم اخلاق که اورا در تزاید است ارزانی داراذ، # ~~چه اگر پاذشاهان گذشته از ییر..(5) ممات در ربض دایره حیوة ایندی # ~~و باعادت حیوة ثانیه ورجوع نفس ناطقه بلباس عمر ملبوس و متردی # ~~10 شوندی اقتدا و تقیل باخلاق مرضیه و عادات جمیلهٔ‌ او واجب شمرندی، # ~~و در ایام همایون این پاذشاه میمون داذ گستر دین پرور که افتاب عدل # ~~او چون چشمه خورشیذ شعاع رافت بر بسیط زمین و بساط زمان گسترده # ~~است و عالمیانرا در ظل عنایت و جناح عاطفت و رعایت جای داذه # ~~غاشیت گیر و جزیت پذیر شوندی، ایزد تعالی ردای مفاخر شهنشاهی [اوآرا # ~~15 همواره بطراز عدل و فضل مطرز داراذ، و سرادق جلال وحشمت اورا # ~~که سایهدار خورشیذ گردونست در علو درجت و سمؤ مرتبت با اوج # ~~کیوان برابر کناذ و چشمهآ سنان سبزه زار تیغ اورا که حافظ ملک و ملت # ~~20.، و ناصر دین و دولت است همیشه مرتع و مشرع ارواح اعادی و اشباح # ~~19 معادی دولت او گرداناذ بحمد و آله، PageV01P058 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0068.png) # سبب تالیف این کتاب و کیفیت حال آن کچون بوذ # و سبب تالیف این کتاب آن بوذ که در شهور سنه ثمانین و خمس ms047 # ~~مایة خذاوند عالم رکن الدنیا والدین طغرل بن ارسلان را هوای مجموعهی # ~~بوذ از اشعار، خال دعاگوی زین الدین می نوشت وجمال نقاش اصفهانی # ~~آن را صورت می کرد، صورت هر شاعری می کردند و در عقبش شعر می ه # ~~اوردند و مضاحکی چند می نوشتند و آن حکایترا صورت رقم ی زذند ، # ~~و خذاوند عالم مجلس بذان و اراست و بلطف طبع مضاحکی چندها ساختی # ~~انرا وغیی» خواندی و بعضی مسموعات را «جیبی»، در آن حال امیر # ~~الشعرا وسفیر الکبرا شمس الدین احمد بن منوچهر شصت کله که قصید # ~~تتماج گفته است حکایت کرد که سید اشرف بهمذان رسیذ در مکتبها ی 10 # ~~گردیذ و م دیذ تا کرا طبع شعرست، مصراعی بمن داذ تا بر آن وزن # ~~دو سه بیت گفتم، بسمع رضا اصغا فرموذ ومرا بذان بستوذ وحت و تحریض # ~~واجب داشب و گفت از اشعار متاخران چون عمادی(1) و انوری(2) و # ~~سید اشرف(9) و بلفرج رونی(8) و امثال عرب و اشعار تازی و حکم 14 ~~PageV01P059 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0069.png) # سبب تالیف این کتاب وکیفیت حال آن # ~~یاذگیر و بر خواندن شاه نامه مواظبت نمای تا شعر بغایت رسذ، و از # ~~شعر سنابی (1) و عنصری(2) و معزی (2) و روذکی (8) اجتناب کن هرگز # ~~نشنوی و نخوانی که آن طبعهای بلندست طبع تو ببندذ و از مقصود باز # ~~ه دارذ، شمس الدین شصت کله گفت من و چند کس دیگر این وصیترا # ~~بجای اوردیم، بمقصود رسیذیم و غایت مطاوب بدیذیم، بیت اینست : # صح بی روی تو نفس نزنذ ، نفس عشق بی تو کس نزنذ # و صل تو(5) نگذرذ بکوی امیذ(5) « تا در خانه هوس نزنذ # بنده گر با تو یک نفس بنشست * جز بر آن یاذ یک نفس نزنذ # ~~205، مؤلف این مجموع محمد بن علی بن سلیمن الزاوندی بلغه الله مناه فی # ~~اولاه و اخراه (2) خواست که اختیار چند شعر و نثر بکنذ و در مجموعی # ~~ارذ تا یاذ گیرند، این ms048 امنیت در حجاب تعذر می بوذ چه در مدت محنت # ~~عراق رنج نفس بغایت بوذ و درد دل بی نهایت، فراق احباب دل # ~~کباب کرده، از بس تجرع کأس اشتیاق و تحمل مشاق فراق بیم بوذ که # ~~15 جان شیرین که جنت تن غمگین بوذ طاق شوذ، از میان این بوس و # ~~مطلع این نحوس طالع منکوس و بخت معکوس را از خواب غفلت بیذاری ~~PageV01P060 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0070.png) # ~~نی بوذ، کبار ملوک منکوب بوذند و بزرگان صدور بانواع معذب و # ~~مطلوب، ازیشان چیزی نی گشوذ و راحتی نی بوذ، من نیز سر در کنج # ~~عزلت کشینم و زاویة فراغت بر گزیذم، دست از کسب و منال بداشتم # ~~و جاه و مال بگذاشتم، مثل : الرضا بألکفاف یؤدی إلی العناف (1) بساط # ~~قناعت بگستردم و روی در روی فراغت اوردم، بیاض روز مستغرق5 # ~~استفادت علوم می داشتم و در سواد شب مستفاد روزرا بردل می نگاشتم ، # ~~علم فقه وشریعت میخواندم و ذکر حق و قرآن بر زبان می راندم و بمطالعهآ # ~~لغت وشعرهای عرب وعجم موانست می جستم ، مثل : من سآء آدبه ضاع # ~~نسبه()، شعر: # ادب از مال و همنشینان به ، خوی خوش از همه قرینان به # ~~از سنهآ تسعین و خمس مایة که واقعهآ سلطان بوذ تا این غایت روزگار # ~~می گذاشتم و این حال پیش می داشتم ، نه مالی نه منالی نه اهلی نه ~~عیالی، # ~~با خوذ اندیشینم که عقلای عالم چو در تحصیل علوم قدم نهاذند اگرچه # ~~مطمح همت ثواب آخرت بوذ نام دنیا یشتر باعث ایشان شذ، و نام # ~~نیک مطلوب جهانیان است، و در شاه نامه که شاه نامها و سردفتر 15 # ~~کتابهاست مگر بیشتر از هزار بیت مدح نیکو نامی و دوستکای هست، شعر : # ز خورشیذ وز باذ وز آب و خاک « نگردذ تبه نام و گفتار پاک # هان نام کوشم که مانذ [نه ننگ](7) . بذین مرکز خشک و پرگار تنگ (1) # پس از مرگ نفرین بوذ بر کسی ms049 . کزو نام زشتی بمانذ بسی(2) # اگر مانذ ایذر ز تو نام زشت * نه خوش روز یابی نه خرم بهشت اناذ. # ز گیتی ستایش بمانذ بس است . که تاج وکمر بهر دیگر کس است (7) # ترا نام بایذ که مانذ دراز . نمانی هی کار چندین مساز(1) 22 PageV01P061 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0071.png) # چنین گفت موبذ که مردن بنام « به از زند دشمن بذو شاذ کام (1) # ز تو نام بایذ که مانذ بلند * نگر دل نداری ز غم درد مند # ~~و ابراهیم پیغمبر صلوات الرحمن علیه(2) که حبر ملت و پذر امث و خلیل # ~~جلیل ومعمار دیوار کعبه بوذ از خذا بدعا در خواست که و اجعل لی # ~~ه لسان صدق فی الاخرین(2)، پاذشاها نام من بنیکی در زبان بندگان # ~~آخر زمان افگن، و چندانک عقلا خاطر بر گماشتند وصول بذین مراد # ~~از مال و فرزند بحصول نیامذ واز خویش و پیوند ظاهر نگشت، و الاا # ~~از تصیف کتب و شعرهای ابدار این ذکر پایدار نمانذ و یاذگار از مردم # ~~الاا فایدتی علی بنمانذ، و از خزاین و دفاین وجواهر زواهر که ملوک # ~~10 جمع کنند الا خیری باقی نمانذ که از وجهی حلال بکنند ، صدقه سبب # ~~ثواب اخرت بوذ، یکی [را ده] عوض نهاذه بوذ که من جآء بألحسنه فله # ~~عشر آمثالها (1)، و اوقاف مدارس وخانقاههارا هم نام درس هست وهم # ~~ثواب اخرت که خزانه وارث بردارذ و زن شوهری دیگر بیارذ و اسپرا # ~~دیگری داغ نهذ، همه تاراج کنند، آن مدرسه یا خانقاه اگر از برای # ~~15 خذا نه بروی و ریا کرده بوذ تا قیامت نام نیکو زند دارذ و ثواب # ~~اخرت آرذ، و پغمبر ما محمد مصطفی علیه الصلوة و السلم گفته است لیس # ~~لک من مالک الاا ما اکلت فافتیت آو لبست فابلیت او تصدقت # ~~فابقیت، در معرض خوردن افنا نهاذ و در مقابلهآ پوشیذن ابلا و صدقه را # ~~باقی خواند، و همچنین گفته است [انا] مات ابن آدم انقطع عمله ms050 لاا # ~~2 عن ثلث صدقة جاریة و علم ینتفع به و ولد صایلح یدعو له بالغیر()، # ~~5.صدقهآ جاریه آنست که پاذشاهان مدرسها سازند و وقفها کنند و مساجد # ~~و خانیها و چشمهسارها و کهریزها اورند که سال بسال از آنجا منال # ~~23 بوذ ، و ریع و ارتفاعش هر سال بجمعی رسذ که بذان علم شریعت ~~PageV01P062 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0072.png) # ~~خوانند و نیک و بذ بدانند، و روز بروز ثواب آن بروان ان پاذشاه می # ~~رسذ، وهچنین مال بذل کنند تا شعرا قصاید در حق ایشان انشاد # ~~کنند دیگران یاذ گیرند ، و همچنان از برای خلفان ایشان شعرها گویند # ~~هان صلت یابند ، مکارم اخلاق پذران زند مانذ، و جهانیان بکمال # ~~علم رسند ، وتا جهان بوذ بی کذخذای و جهانداری نبوذست، شعر: 5 # ~~جهانرا نمانند لی کذخذای ، یکی بگذرذ دیگر آیذ بجای # ~~چو دانی که ایذر نمانی دراز ه بتارک چرا بر نهی تاج از(1) # ~~(گر ایوان ما سر بکیوان بر ست ازو بهره ما یکی چاذر ست # ~~که پوشند بر روی و بر سرش خاک (2) « همه جای ترسست و تیمار و باک)(2) # ~~نگیرذ ترا دست جز نیکوی . گر از پیر دانا سخن بشنوی (1)]. # ~~هر آنکس که زایذ ببایذش مرد اگر شهریارست اگر مرد خرد (8) # ~~(کجا شذ فریدون وهوشنگ وجم « ز باذ آمذه باز گردذ بدم # ~~برفتند و مارا سپردند جای * نمانذ کس اندر سپنجی سرای)(6) # ~~(سفر کرد همراه و ما ماند ایم . ز کار گذشته بسی خواند ایم # ~~بخور هر چه داری پسررا مکوش . بمرد خرذمند بسیار هوش) (1) 5 # ~~ترا داذ فرزندرا هم دهذ . درختی که از بیخ [تو بر جهذ] (8) # ~~و بهر دوری نام نیک از آنکس باز مانذ که عدل ورزیذ و مجالست و # ~~موانست و مخالطت نیکان گزیذ و با شعرا و ندمای فاضل نشست که # ~~ذکر باقی وصیت سایر ازیشان باز مانذ ، [شعر] (9) PageV01P063 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0073.png) # سبب تالیف این کتاب وکیفیت حال آن # لو لا جریر و الفررکق لم یدم ms051 . ذکر جمیل من بنی مروان # و نری ثنآء الروذکی مخلدا . من کل ما جمعت بنو سامان # و ملوک غسان تفانوا(1) غیرما . قد قاله حسان فی غسان # آن خسروان که نام نکو کسب کرده اند # رفتند و یاذگار ازیشان جز آن نماند # نوشین روان اگرچه فراوانش گج بوذ # جز نام نیک از پس نوشین روان نماند (2) # پس بحکم این مقدمات در سنه تسع و تسعین و خمس مایة مصنف و # ~~مؤلف این کتاب محمد بن علی بن سلیمن الراوندی عمره آلله اندیشه # ~~10 کرد که چون خلود ذکر از تصنیف کتب است من نیز تصنیفی سازم و # ~~بقدر قوت خویش کتابی پردازم که امتداد مدت روزگار انرا خلق # ~~نگردانذ و مسوده آن تا قیامت بمانذ، و چون روزگار چنانک عادت # ~~اوست نعیب غراب بسمع احباب رسانذ و کأس مالامال مرگ بچشانذ # ~~از من یاذگاری مانذ، و چون تحصیل علوم در دولت آل سلجوق کرده # ~~15 بوذم و مشایخ و استاذان دعاگوی داعیان و هواخواهان ایشان بوذند و # ~~مدارس عراق و خیرات در افاق ازیشان و بندگان ظاهر شذ خواستم که # ~~این گتاب بنام سلطانی سلجوقی باشذ ، این مراد در قبضه نعذر می بوذ و # ~~این امنیت روی نی نموذ تا خذاوند عالم سلطان قاهر عظیم الدهر غیاث # ~~الدنیا والدین ابو الفتح کیخسرو بن قلج ارسلان خلد الله ملکه فتح ~~انطالیه # ~~20 کرد (2)، و آنج هیچ پانشاهرا میسر نشذ از مصاف داذن وکشتن اورا ~~PageV01P064 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0074.png) # ~~میسر ببوذ ، واجب دینم این کتاب بنام شریف او ساختن و این دفتر # ~~از بهر او پرداختن، # ~~فهرست کتاب راحة الصدوروایة السرور وترتیب مستودعات ### | آن از فنون علم # اول بمدح و ثنای کبریا مبدا کردم و نام خذا و دروذ بر مصطفی 5 # ~~یاوردم و ذکر اهل بیت و یاران و ایمه دین از صحابه و تابعین و علمای ~~»5. # ~~اسلام بر زبان راندم، پس مدح و ثنای این پاذشاه و قصیدآ که انشای # ~~خاطر این ضعیف ms052 است، و بعد از آن احوال خویش و سبب تالیف # ~~کتاب پس ذکر عدل که سیرت پاذشاه عادل کیخسرو است، بعد از آن # ~~تاریخ پاذشاهی وآئین سلطنت آل سلجوق بر سبیل اختصار بگویم، وذکر .1 # ~~شعرای متاخر و شعرهائی که در حضرت ایشان خواند اند بیارم و در اخر # ~~ذکر هرسلطانی دعای پاذشاه کیخسرو بگویم و قصید مدح او، پس فصلی # ~~در آداب ندمت و شراب و باختن شطرنج و نرد بیارم، و فصلی در تیر # ~~انداختن واسپ تاختن واداب شکار وبار و رزم و بزم بیارم ، و در علم # ~~خط اسراری چند که تا این غایت کس اظهار آن نکرده است فصلی 15 # ~~مشبع بگویم نظما و نثرا ، و فصلی غالب مغلوب و فصلی چند در ادویه # ~~و اشربه که باهرا قوت دهذ، وآخر ختم بر مضاحکی چند و هزلیات # ~~کنم تا متصنحان این کتابرا چون از [جد آن](1) و حکایت بزرگان # ~~ملال گیرذ بذان تفرجی کنند ، وکوته نظران که از روح سخن محروم باشند # ~~بسبب آن مضاحک این کتابرا مطالعه کنند، و ذکر محامد اخلاق این .2 # ~~پاذشاه خوب سیرت و این تخت دار جوان بخت همه کس بخوانذ و بر ~~PageV01P065 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0075.png) # فهرست کتاب راحة الصدور و ترنیب مستودعات آن # ~~روی روزگار مخلد مانذ و باقی ببقای دهر شوذ، و این کتاب شریف را # ~~نام راحة الصدور وایة السرور بر نهاذه ام، توقع از کرم بزرگان آنست # ~~که بعین الرضا لگرند و بر هفوات اغضا نمایند که فعین الرضا عن کل # ~~عیب کلیلة (1) واگر بر جریمه یا سهوی یا خلل و زللی اطلاع یابند دامن # ~~5 عنو برو پوشند و در قدح و اظهار معایب نکوشند ، شعر(2) # إنا احسست فی لفظی فتورا * و خطی و البراعة و البیان # قلا ترتب بفهمی بان رصی . علی مقدار إیقاع الزمان # ~~30.و غرض ازین مجموعه ذکر القاب و نام و نسب شریف پاذشاه عادل # ~~سلطان قاهر عظیم الدهر غیاث الدنیا والدین ms053 ابو الفتح کیخسرو بن فلج # ~~10 ارسلان بن مسعود بن قلج ارسلان بن سلیمان بن [قرا ارسلان](") غازی ~~بن # ~~است، و بقای سیرت و سریرت او و اسلاف ماضیە سلاطین آل # ~~سلجوق ررحم الله الماضین منهم و آبقی الباقین (1)، و ملک آل سلجوق # ~~ابتدایش از اسرائیل بن سلجوق بوذ که هفتم جد سلطان قاهر غیاث # ~~15 الدنیا والدین است ، و دعاگوی دولت ابو بکر محمد بن علی بن سلیمان # ~~الراوندی تاریخهای دولت سلاطین آل سلجوق م نویسذ بر سبیل # ~~اختصار وصذ هزار لعنت بجان وخان و مان و زن و فرزندان انکس ی # ~~فرستذ که ازین کتاب حرفی یا کلمةآ[ی] حذف کنذ یا زیادت و نقصانی نویسذ # ~~یا طعنی زنذ و تصرفی کنذ ، چه این کتاب در نظر قطب عالم آمذه است # ~~20 و پسندیذه، و الحر تکفیه الاشارة، وهمین تاریخها بعهد خذاوند عالم # ~~طغرل بن ارسلان بن طغرل رحمه الله ظهیر الدین نیشابوری (5) که استاذ ~~PageV01P066 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0076.png) # ~~سلطان ارسلان و مسعود بوذ و خویش دعاگوی دولت نبشته بوذ نا # ~~سلطان قاهر عظم الدهر کیخسرو خلد الله دولته مطالعت فرمایذ و بدانذ # ~~که حلیت ملائکه تسیح و تهلیل است و حلیت انبیا علم و عبادت و # ~~حلیت ملوک عدل وسیاست ، [شعر](1) # تن خویشرا شاه یداذگر * جز از گور و نفرین نیارذ بسر # اگر پیشه دارذ دلت راستی « چنان دان که گیتی تو اراستی # ~~و علی که ملوکرا بایذ که بعد از علم شریعت و ما یحتاج طاعت و # ~~توحید و ارکان دین بدانند سیر ملوک و اخبار و تاریخ پاذشاهانست، # ~~و چون بر آن واقف شوند و سیرت و طریقت هر یک بخوانند و بدانند # ~~آنچ خلاصة مکارم اخلاق گذشتگان و سبب نام نیک در دنیا و ثواب 10 # ~~و مغفرت در عقبی بوذ از بهر خوذ بر گزینند و پشوا و مقتدا سازند ، # ~~و درین معنی باشباع و اختصار کتب ساخته اند و مجلدات پرداخته، # ~~و در ملت اسلام بعد ms054 از خلفای راشدین در دولت بنی العباس # ~~پاذشاهانی دین دارتر و بزرگوارتر از آل سلجوق نبوذند، وقتی از دار»3 # ~~الخلافه عظمها الله رسولی بحضرت سلطان سعید رکن الدنیا والدین 15 # ~~ابو طالب طغرلبک فرستاذند و مثالی مصحوب او که سلطنت عالم و # ~~شحنگی بنی ادم بتو داذیم، سلطان مثال را بوسه داذ و باز پس فرستاذ، # ~~و بهر شهری که رسیذ بوذ مقربان خواند بوذند قل الهم مالک الملک # ~~تؤتی الملک من تشآء الآیة، سلطان دبیررا پیش تخت خواند و بفرموذ # ~~تا بقلی خوب بر کاغذی نیکو بنویسذ بسم الله الرحمن الرحیم قل اللهم . # ~~آن با دار الخلافه فرستاذ، و الله یوتی ملمکه من یشآه(2) و یختار ما ~~کان 2] PageV01P067 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0077.png) # ~~فهرست کتاب راحة الصدور و ترتیب مستودعات ان # ~~لهم الخیرة (1)، و چندان خیرات که در دولت سلاطین آل سلجوق و # ~~ایام همایون ایشان ظاهر شذ از احیای معالم دین و تشیید قواعد مسلمانی # ~~و بناهای مساجد و انشای مدارس و رباطات و قناطر و ادرار و انظار # ~~و اوقاف بر علما وسادات و زهاد و ابرار در هیچ روزگار نبوذ، و اثار # ~~5 آن در ممالک اسلام ظاهرست، مصراع : ان آثارنا تدل علینا، یت: # (اگر شهریاری وگر زیر دست . جز از خاک تیره نیابی نشست # ~~کجا آن بزرگان با تاج و تخت * کجا آن سواران پیروز بخت)(2) # (کجا آن خرذ مند گند اوران * کجا آن بزرگان و جنگی سران # ~~همه خاک دارند بالین وخشت وخنک آنک جزتخم نیکی نکشت) (2) # ~~پمیرذ هر آنکو ز ماذر بزاذ * بداذ ملک دل ببایذ نهاذ # هی بسترذ مرگ دیوانها . بپای اورذ کاخ و ایوانها (4) # ~~و ملوک روزگاررا بآثار وسیرت پسندیذه ایشان اقتدا کردن سبب # ~~تآکید دین و دولت و تاسیس قواعد مملکت باشذ، و دعاگوی دولت # ~~محمد بن علی بن سلیمن الراوندی اگرچه از دولت سلطان طغرل بسبب # ~~، قصر عمر او محروم بوذ و از نعمت او نیاسوذ اما مشایخ واستاذان او ~~علمای # ~~کبار ms055 از نعمت آل سلجوق اسوذه بوذند ، شعر: # ~~ننهاذ مرا بخت من از شاه نصیبی . اری چتوان کرد چو ننهاذ نباشذ # ~~وتحصیل علم که بهترین منالی و زیبا ترین مالی بوذ در آن دولت کردم، # ~~19 و چون از حطام دنیاوی حاصلی نبوذ نیازردم، شعر(2) PageV01P068 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0078.png) # ~~و قد سرنی آنی من المال مقتر . ولا الوجه مبذول ولا العرض منهوب # ~~کما سرنی آنی من الفضل موسر . و لو آنه فضل من الرزق محسوب # ~~ای آنک ز بهر جاه در تدبیری ه وز بهر حصول مال در تشویری # ~~عالم همه کشته گیر سبحان الله ، چیزی که نهاذه نیست چون بر گیری # ~~بعد ازین حال عدل و پانشاهی و تاریخ انساب آل سلجوق وذکره # ~~ابتدای نهضت و حرکت در طلب ملک و مدت عمر و پاذشاهی هریک # ~~وقایع غریب که در دولت هایون ایشان افتاذ [چندانک] (1) این مجموع # ~~تحمل کنذ ایراد خواهم کرد، و اسای وزرا و حجاب و اتابکان ایشان و # ~~هیئت صورت هریک بیارم تا سلطان قاهر غیاث الدین بخوانذ و بنظر # ~~اشرف او ملحوظ شوذ ومشرف گردذ وبموقع احماد ومحل ارتضا افتذ، 10 # ~~و اندیشه کنذ تا از آن سعیهای جمیل و مال و منال و خزاین و دفاین # ~~و درر جواهر واسپ و سلاح هچ باقی ماند الاآ خیری که بکردند و # ~~مدارس و مساکن علما که روز بروز در آنجا تحصیل علم شریعت می روذ و # ~~ثواب بروان ایشان می رسذ، وتا مدت امتداد بقای عالم بوذ ملکشاه و # ~~محمود و برکیارق و محمد و طغرل و مسعودرا بذان مدارس که در داره1 # ~~الملک اصفهان و همذان ساخته اند نام نیکو مدخرخواهذ بوذ واز تحصیل # ~~ثواب جمیل و ثنای جزیل حاصل، و اگر رقبهٔ‌ خلل یابذ از اوقاف # ~~جبر آن بکنند و اگر ظالی در تخریب آن جد نمایذ ایشانرا ثواب مضاعف # ~~شوذ یکی ثواب خیر دوم ثواب مظلومی، مثل : اعتبر بمن مضی قبلک، 0 # ~~و لاا تکن ms056 عبرة لمن یکون خلفک (، بیت: # عاقل از کارها کران گیرذ * عبرت از کار دیگران گیرذ # ~~و غرض این دعاگوی بعد الحت علی الخیر آنست که خوانندگان حق 22 ~~PageV01P069 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0079.png) # ~~لا ابتدای کتاب راحة الصدور وذکر عدل وستایش انصاف # ~~ایشان بر اهل اسلام بدانند و در دعای گذشتگان و امرزش روان # ~~ایشان زیادت کنند و بقای دولت و فسحت مملکت و اعلای کلمهآ # ~~پاذشاهی و امداد نصرت الهی وظفر رایت منصور وارایش تاج وتخت # ~~خلف ایشان سلطان قاهر غیاث الدنیا والدین عز نصره بنماز شب و # ~~5 صدقات و صلات وطاعات از خذای عز وجل در خواهند ، ملک تعالی # ~~این امنیت کرامت کناذ بمحمد و آله ، # ابتدای کتاب راحة الصدور وآیة السرور وذکر # عدل وستایش انصاف # افتتاح بعدل کردم که سیرت پاذشاه عادل غیاث الدین است، و # ~~1 در هر دوری عمارت جهان و امن عالمیان از عدل بوذه است، ایة : قال # ~~الله تعالی : إن الله یأمر بالعدل و الاحسان و إیتآء ذی القربی و # ~~ینهی عن الفحشاء و المنکر و البغی یعظکم لعلکم تذکرون (1)، و قال # ~~رسول الله صلی الله علیه و علی آله و سلم عدل ساعة خیر من عبادة # ~~سبعین سنة ، صدق الله و صدق رسوله، بهترین سخنها سخن خذاست وز آن # ~~15 گذشتهتر سخن مصطفاست، خذا بعدل می فرمایذ پیغمبر از عدل ی # ~~دهذ، هرچ نیک خواستن بمردمانست داخل «یأمر بالعدل» است، و # ~~هرچ نیکوی کردنست در «و آلاحسان» مدرجست ، و هرچ رافت و # ~~شفقت و رحمت و صلت رحمست داخل کلمه «دو ایتآء ذی القربی» # ~~است، و هرچ زنا و فسق و فجورست باز داشتن از آن بذین لفظست که # ~~و ینهی عن الفحشآه، وهرچ ربا و اکل حرام وظلمست در ضمن # ~~«و المنکر» موجودست، و هرچ اخلاق بذست از حسد و بغض و # ~~24 عجب و کبر «و البغی » متضمن آنست، ملک تعالی پاذشاه اسلام[را](2) ~~PageV01P070 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0080.png) # ~~سلطان قاهر ابو الفتح کیخسرو خلد الله ملکه ms057 بر محاسن مواظب داراذ ال3.، # ~~و از مساوی مجتنب، و مهتر و بهتر انبیا محمد مصطفی علیه الصلوة و # ~~ألسلم گفت عدل یک ساعته بهترست از عبادت هفتاذ ساله کچون # ~~پاذشاه عدل کنذ رعیت در امن بطاعت حق مشغول شوند در هر # ~~ساعتی هفتاذ ساله عبادت در ملکت پاذشاه ظاهر گردذ و چون سبب و5 # ~~وسیلت آن عبادت عدل پاذشاه بوذه باشذ در ثواب مشارک باشند، و # ~~در عمر و مال و نعمت و فرزند و خانهآ او برکت پیذا آیذ، مثل : العدل # ~~آقوی جیش و الامن آهنی عیش(1)، عدل بنیروتر سپاهیست وامن # ~~نیکوتر دستگاهیست ، شعر: # ~~رإن فریذون لم یکن ملکا « ولا من آلمسک کان معجونا . # بالعدل و الجود نال مکرمة . فاعدل وجد کی نکن(2) فریذونا # ~~(فریذون فرخ فرشته نبوذ . ز مشک و ز عنبر سرشته نبوذ # ~~بداذ و دهش یافت این فرهی * توداذ و دهش کن فریذون تویی)(2) # ~~جهان چون بذو بر نماند ای پسر * تو نیز از مپرست و انده مخور(5) # ز بیداذگر شاه بایذ گریز کزو خیزذ اندر جهان رستخیز(5) # ~~جهانرا چو آباذ داری بداذ . بوذ تخت آباذ و بخت از تو(1) شاذ (1) # ~~بمانذ بتو تاج شاهی وتخت « شوی شاذ و روشن دل و نیکبخت # ~~و اگر نعوذ بألله و عیاذا به من سخطه پاذشاه ظلم کنذ رعیت از عبادت ~~PageV01P071 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0081.png) # ابتدای کتاب راحة الصدور و ذکر عدل وستایش انصاف # ~~باز مانند ، رعیترا خذای عز و جل از کرم خویش ثواب مضاعف # ~~کنذ، یکی ثواب آنک نیت عبادت داشتند و از ظلم پاذشاه نتوانستند و # ~~دوم ثواب مظلومی، وشوی آن ظلم بجان وخان و مان و فرزندان آن # ~~51ب ظالم برسذ وبرکات از مملکتش برخیزذ، [مثل] : من استعمل العدل # ~~5 حصن الله ملکه و من استعمل الظلم عجل الله هلکه (1)، هرکه عدل بکار # ~~دارذ حصار ملکش شوذ و هر که ظلم پیش ارذ شتاب هلکش بوذ، و # ~~پیغمیر علیه السلم گفت اگرچه رعیت ظالم باشند هلاک ms058 نشوند تا پاذشاه # ~~عادل بوذ، و در روزگار پاذشاه عادل نشو و نما در اشیا زیادت باشذ، # ~~و محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم گفت من در روزگار ملک عادل # ~~10 زاذم، آورده اند که روزی سلیمن پیغمبر علیه السلم بر بساط نشسته # ~~بوذ یکی بنگریذ و اورا در هوا بدیذ، گفت آنج خذا بسلیمن داذ بدیگر # ~~کس نداذ، سلیمن علیه السلم بشنیذ در جواب او گفت آنج خذا از # ~~سلیمن پرسذ از دیگر کس نپرسذ، وحکما گفته اند ، حکمت : ان العدل # ~~میزان الله الذی وضعه للخلق و نصببه للحق فلا تخالفه فی میزانه و لاا # ~~15 تعارضه فی سلطانه، فاستعن علی العدل بخصلتین قلة الطمع و شدة # ~~ألورع (2)، عدل ترازویست که خذاای] تعالی محق از بهر خلق ظاهر # ~~کرد، بذان خلاف مسنجیذ که از بخس و کیل طفیف برنجیذ ، واین جوهر # ~~ثمین بقلت طمع وشدت ورع در کف آیذ، و رسول خذا صلوات # ~~الرحمن علیه روزی خطبه مخواند این آیه بر زبان راند که اعملوا # ~~2 آل داود شکرا(2)، آنه گفت من اوتی ثلثا فقد أوتی مثل ما اوتی # ~~داود، فقالوا یا رسول الله ما هی، فقال العدل فی الرضا و الغضب # ~~و القصد فی الغنی و الفقر و خشیة الله فی السر و العلانیة، کرا سه چیز # ~~بدهند آنچ داودرا داذند اورا داذه بوند ، عدل و راستی نگاه داشتن # ~~21 در حال رضا وخشم، [بیت] : PageV01P072 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0082.png) # داذکن ای نگار مردم چشم * در نسیم رضا و آنش خشم # ~~و بایذ که چون نتایج رضای کسی بر صفحات وجنات خوذ بینذ میل بوی # ~~نکنذ ، و اگر هیجان اتش خشم از کسی یابذ جور در حق او نکنذ، چی امیر # ~~المؤمنین عمر بن الخطاب ررضی الله عنه و ارضاه یکی را حدی از # ~~حدهای شریعت می زذ او دشنای بعمر داذ عمر بن الخطاب دره 5 # ~~بدیگری داذ و گفت این حد تمام بزن، گفتند ای امیر المؤمنین چرا ms059 دره # ~~بوی داذی، گفت زیراکه او دشنام بمنداذ و مرا بخشم اورد ترسیذم که 310. # ~~از آن غضب دره سخت تر زذه شوذ پس حد نه از بهر خذا زذه باشم، # ~~و دوم القصد فی الغنی و الفقر، بیت : # گر توانگر بوی و گر درویش « نه کم از کم ده و نه بیش از بیش %~% 2 # ~~بایذ که در فراخی و تنگ دستی راستی نگاه دارذ و حق مردم گزاردن، # ~~نه در وقت دست تنگی از حق کم کنذ و نه در فراخ دستی زیادت # ~~دهذ، و از آنکس ستانذکه ستذن روا بوذ، و بذانکس دهذ که داذن # ~~روا بوذ، و بهر حال منقاد و مسخر امر خذا بوذ، نه بهوای دل کنذ و # ~~نه بر مراد نفس روذ، حکمت : صیر الدین حصن دولتک و الشکر ه1 # ~~حوز نعمتک، فکل دولة یحوطها الدین لا یغلب وکل نعمة یحوزها # ~~الشکر لا یسلب(1)، دولت بدین حصین بایذ کرد و نعمت بشکر دفین، # ~~کچون دین پاسبان دولت بوذ از تغلب در امان باشذ و چون شکر # ~~نگهبان نعمت بوذ از سلب فارغ، گویند وقتی مامون خلیفه چهار رسول # ~~باطراف می فرستاذ چهار اسپ هر یکیرا بداذ که هزار دینار ارزیذ 20 # ~~هریک و سه هزار دینار صلت آنگه بفرموذ نا موبذ گبران(4) را حاضر # ~~کردند ، گفت همه جهان مملکت نوشروان بوذ عطای او چند بوذی، # ~~موبذ گفت چهار هزار درهم، مامون گفت من امروز دوازده هزار دینار 23 ~~PageV01P073 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0083.png) # ~~ابتدای کتاب راحة الصدور و ذکر عدل وستایش انصاف # ~~بچهار رسول داذم، موبذ گفت نوشروان از مال خوذ داذی و بقدر حق # ~~داذی وجز از گناهگار از وی کسرا بیم نبوذی، مثل : من سآءت سیرته # ~~زالت قدرته، قدرت با سیرت بذ پایذار نبوذ، مامون خاموش شذ و # ~~بفرموذ تا [صورت7](1) نوشروان عادل بوی نموذند، روبی دیذ چو ماه # ~~5 چهره تازه و انگشتری از یاقوت سرخ در انگشت داشث که هرگز چشم # ~~مامون مثل آن ms060 ندیذ بوذ، بر آن نوشته «به مه نه مه به»(2) سوم گفت # ~~خشیة الله فی السر و العلانیة، [شعر]: # گوش م دار جانب یزدان . در همه حال آشکار و نهان # ~~بایذ که مرد در سر و علانیه از خذای تعالی بترسذ، هرچ کنذ از بهر # ~~10 خذای کنذ و یقین دانذ که آنچ می گویذ خذای می بینذ و آنچ می اندیشذ # ~~320 خذای می دانذ ، چون این سه معنی بهمه حال یاذ دارذ حق خشیة # ~~الله فی السر و العلانیة گزارده بوذ، و بهترین عدلی آنست که بمسلمانان # ~~آن خواهذ که بخوذ پسندذ، و هرچ نپسندذ که دیگری با وی کنذ بایذ که # ~~او با دیگران نکنذ ، بیت: # تو بجای کسی مکن آن کار * گر کنذ با تو باشذت ازار # ~~مثل : بالراع تصلح الرعیة و بالعدل تملک البریة (2)، بعدل ملک # ~~و حکم درکف آیذ وصلاح رعیت بصلاح راعی روی نمایذ ، و امیر المؤمنین # ~~عمر بن الخطاب ررضی الله عنه در موسم حاج ندا فرموذی که ای # ~~مسلمانان من عمال بشما می فرستم تا ظلم شما از یکدیگر دفع کنند، اگر # ~~20 ایشان ظلم کنند شما نیز بمن برداریذ تا دفع آن بکنم، و هچنین عمر بن # ~~الخطاب رضی الله عنه روزی در مردی نگریست بگمان مجرمی دره بر # ~~22 وی زذ، مرد گفت یا عمر اگر من نیکو کارم بر من ظلم کردی و اگر بذ ~~PageV01P074 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0084.png) # ~~کردارم هم نیک نکردی که اول بنکوهش زجر نکردی، عمر گفت راست # ~~گفتی برخیز و از من قصاص بستان، وامیر المؤمنین عمر بوموسی الاشعری را # ~~ولایت عراق داذه بوذ، بکوفه مردی [با وی دراز](1) گفت، او بفرموذ # ~~تا ویرا دره زذند وسر بتراشیذند ، او موی در کیسه نهاذ و پیش امیر # ~~المؤمنین عمر رفت و قصه باز گفت عمر شفاعت کرد که پاذشاه شماست ه # ~~اورا عفوکن، مرد گفت نکنم، عمر نامهآ نبشت با بوموسی کچون این مرد # ~~بتو رسذ اورا ms061 اجازت ده تا از تو قصاص بستانذ و با تو همان کنذ که نو # ~~با وی کردی ، چون برسیذ بوموسی و یارانش شفاعت کردند مرد قبول # ~~نکرد، بوموسی اورا تمکین داذ و تازیانه و استره اورد تا قصاص کنذ، # ~~مرد گفت هانجا بدر جامع کنم که تو با من کردی، بوموسی بدر جامع آمذ 10 # ~~و جامه بیرون کرد و خلق جمع شذند، مرد استره و تازیانه بر گرفت # ~~و گفت السلام علیک یا آمیر المومنین عمر بن الخطاب ابوموسی را # ~~عفو کردم و بتو بخشیذم، لکن خواستم تا خلق بذانند که خذای عز و جل # ~~دین اسلام بعمر بن الخطاب عزیزکرد از عدل وی، مثل : کن بعید آلهمة 32، # ~~إنا ظهرت (2)، در طلب همت بلند بایذ وکرم بوقت ظفر بکار ایذ و # ~~عفو با قدرت نیکو نمایذ و نعمترا شکر بیارایذ، و علی بن عیسی که # ~~وزیر امیر المؤمنین المقتدر بالله بوذ یکی را از بنی امیة پرسیذ که ~~زوال # ~~ملک شما بچه بوذ، گفت ما بلذتها مشغول شذیم واعتماد بر وزیران کردیم، # ~~و ایشان منفعت خویش بر ما و رعیت اختیار کردند وکارها از ما پنهان 20 # ~~داشتند و بر رعیت ظلم کردند وایشانرا از انصاف ما نا امیذ کردند ، # ~~مثل : من طال عدوانه زال سلطانه (2)، طول معدلت از زوال سلطنت # ~~امان دهذ، خراج سنگی بر دیهها نهاذند تا روستای دیه بگذاشت و # ~~ضیاعها خراب شذ و خزانه کم گشت و لشکر باز افتاذ و دلشان از ما برمیذ ~~28 PageV01P075 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0085.png) # ~~ابتدای کتات راحة الصدور وذکر عدل وستایش انصاف # ~~و دشمن ایشانرا بنواخت با وی گشتند، و سبب این همه غفلت ما بوذ که # ~~تجسس احوال نمی کردیم، قال آنوشروان (1) ما عدل(1) من جار وزیره # ~~صلاح نمانذ چو فساد مشیر بپوشذ(2)، و امیر المؤمنین عمر بن الخطاب # ~~ه رضی الله عنه گفت هرگز کاری کوچک نگذاشتم که بزرگ شوذ بل # ~~بکوچکی در یافتم و مادتش منقطع کردم، لاجرم ms062 بجهت بیذاری تا قیامت از # ~~عدل عمر باز می گویند، و پاذشاه بایذ که مهیب بوذ بر دل ظالمان و # ~~ستمگاران تا از سهم او ظلم و ستم نروذ ، و متواضع بوذ تا مظلومان راه # ~~داذ خواستن یابند کما قال عز و جل اذلة علی المومنین آعزة علی # ~~10 الکافرین (8)، و از نیت نیکو و عدل پاذشاه و امانت و دیانت رعیت # ~~جهان معمور مانذ، مثل : من عدل فی سلطانه استغنی عن اعوانه (2)، # ~~سلطان عادل از اعوان مستغنی بوذ و از لشکر بی نیاز، و هرک (6) دست # ~~ظلم بر گشوذ و تیغ ستم بر کشیذ خون خوذ ریخت و اول بجان و خان و # ~~مان و فرزندان خود زیان کرد، بیت : # ظالم که کباب از دل درویش خورذ # چون در نگری ز پهلوای] خویش خورذ # دنیا عسلست هرک ازو بیش خورذ # خون افزایذ تب اورذ نیش خورذ7 # ~~و در روزگار دیالم بکرمان نشان گجی پافتند پاذشاهرا حاضر کردند # ~~20 صندوقی بوذ بر گشوذند دو حقه در وی نهاذه بوذند دو دانه جو # ~~درو بر سنجیذند هریک مثقالی بوذ ، پاذشاهرا عجب آمذ گفت این چه # ~~22 حالت توانذ بوذ مردی پیررا طلب کنیذ که ازو پیرتر نباشذ تا این ~~PageV01P076 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0086.png) # ~~حال ازو پبرسیم، بهمه ولایت طلب کردند پیریرا بیافتند پشت دو تا # ~~شذه و سربر زمین نهاذه، اورا گفتند ای بابا حالی چنین ظاهر شذه است # ~~هیچ دانی که این. چه شایذ بوذ، پیر جواب داذ که من ندانم از پذرم # ~~ببایذ پرسیذ باشذ که دانذ، گفتند ترا پذر هست گفت بفلان محلت # ~~کهلی دو موی فلان نام پذر منست، چو اورا بیافتند گفتند تو در فلان ه # ~~محلت پسری داری حال از وی پرسیذند گفت من ندانم ممکن که پذرم # ~~دانذ [تو هیح دانی که این چه شایذ بوذ گفت من ندانم ممکن که پذرم # ~~دانذ] گفتند تو پذر داری گفت در فلان محلت پذری دارم مردی # ~~جوان ، هرسهرا ms063 پش پاذشاه حاضر کردند ، ملک فرموذ که این حالت # ~~ازو(1) عجترست که پیر [پسر کهلست](2) و کهل پسر جوان ازیشان 10 # ~~پرسیذ که حال خوذ گویبذ، جوان گفت پاذشاهرا زندگانی باذ این # ~~حال از زنان افتاذه است مرا زنی نیکست نگذارذ که رنجی بخاطر من # ~~رسذ و اگر در روزی هزار کارش فرمایم روی ترش نکنذ لاجرم چنین # ~~تازه مانده ام، و پسر من زنی دارذ که ببعضی احوال با وی سازذ و ببعضی # ~~نسازذ لاجرم نیمه پیر شذه است، و پسر پسرم زنی سلیطه دارذ که بفیح ه1 # ~~حال نسازذ و فرمان نبرذ ازین سبب عاجز و پیر شذه است، پاذشاه # ~~گفت از حال جو خبر داری گفت دارم در فلان روزگار پاذشاهی # ~~عادل بوذ بعهد وی یکی زمینی بدیگری فروخت مشتری گجی در وی # ~~بیافت داوری بتزد پاذشاه بردند ، مشتری گفت من زمین خریذم گنج # ~~نخریذم بفرما تا گنج باز ستانذ، بایع گفت من زمین با گنج فروختم 20 # ~~آن من نیست باز نستانم، پاذشاه گفت دختر یکی بزنی به پسر این اللا # ~~اگر از آن مشتری از میان هردو بدر نروذ، چنین کردند و این زمین آن # ~~سال بجو بکشتند این جو بر آمذ ، پاذشاه فرموذ که در جهان ببریذ 24 ~~PageV01P077 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0087.png) # ابتدای کتاب راحة الصدور وذکر عدل وستایش انصاف # ~~و بنهیذ تا بعد از ما بذانند که اثر عدل و همت پاذشاه چگونه اثر کنذ(1) # ~~مثل : من اسآء اجتلب البلآء و من احسن اکتسب الثنآء (2)، شعر: # هر که نیکی کنذ ثنا یابذ * بذ کنش میوه بلا یابذ # ~~در کتب آمذه است که پیش از آنک قابیل هایل را بکشت خوشهای # ~~5 انگور صذ من بوذی و پوست اناریرا کاروانی در میان رفتی، چون # ~~خون بناحق بر زمین افتاذ جمله بازین حال امذ، ونیت پاذشاه بایذ # ~~که نیکو بوذ تا در همه چیزها اثر کنذ در چهارپایان و درختان و # ~~میوها و غلها، و حکایتی معروفست ms064 درین باب که روزی نوشروان # ~~از اشکر تنها ماند ، بمزرعە رسیذ، دختریرا دیذ اب خواست، دختر از # ~~10 نی شکر قدحی اب بگرفت و نزد نوشروان آورد و با وی تلطف کرد ، # ~~نوشروان تجرع م نموذ خاشاکی در قدح بوذ [از] آن اب اهسته [نوشیذن](7) # ~~گرفت، پس دختررا گفت خوش اب آوردی آگر این خاشاک نبوذی، # ~~دختر گفت ای سرهنگ بعمد در قدح افگندم که تو نشنه بوذی تا آب # ~~خوش خوری بآهستگ ترا زیانی ندارذ، نوشروانرا از زیرکی دختر عجب # ~~15 آمذ، مثل : إذا اذنبت فاعتذر و إذا اذنب (1) الیک فآغتفر، فالمعذرة # ~~بیان العقل و المغفرة برهان الفضل(5)، چون گناه کنی عذر خواه و چون # ~~عذر خواهند ببخش گناه را که عذر بیان عقلست و مغفرت برهان فضل، # ~~نوشروان پرسیذ که این اب از چند نی شکر گرفتی، دخترا گفت از # ~~یکی ، نوشروان بتعجب ماند و خراج دیه در جرید باز دیذ، اندک بوذ، # ~~2 گفت جای که دخل بذین بسیاری بوذ خراج زیادت بایذ، پس وقتی # ~~دیگر بهمان مکان رسیذ و آب خواست، دخترک بیرون امذ و برفت تا # ~~22 آب آرذ، دیرترک ماند ، نوشروانرا شتاب گرفت، دخترکرا گفت چرا ~~PageV01P078 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0088.png) # ~~دیر آمذی، دختر جواب داذ که از نی شکر اب بدشخواری می آمذ سه314. # ~~نی شکر بکوفتم، نوشروان گفت چرا چنین است، دختر گفت مگر # ~~پاذشاه نیت بگردانیذه است چه من شنیذه ام کچون پاذشاه نیت بر رعیت # ~~تباه کنذ برکت از همه چیزها بروذ، نوشروان را عجب امذ با سر نیت # ~~نیکو کرد(1) و عهد کرد که ایشانرا نرنجانذ، پس دخترک را گفت یکباره # ~~دیگر اب توانی داذ، دختر برفت چو باز آمذ گفت ای سرهنگ # ~~پاذشاه با ما نیت نیکو کرد که برکت باز آمذ، نو شروانرا عجب امذ # ~~دخترک را بزنی خواست (2) ، مثل : خیر الملوک من احسن فی فعله و # ~~تنیته و عدل فی جنده و رعیته، بهترین ملوک انست که نیکو کنذ نیت ms065 و # ~~عدل با رعیت،(2) و امام جهان ومفتی اصفهان جمال الدین الیزدی گفت 10 # ~~در شهر یزد مردیرا دیذم علی علام نام پیر و ضعیف شذه عصابی در # ~~دست، و جماعت پیران یزدرا هنوز حکایت او معلوم باشذ که دوازده # ~~سال پای علی علام خوشیذه و در میان بازار چو کوذکان بر زمین # ~~خیزیذی ، مثل : من رام السلامة لزم الاستقامة (1)، هرک سلامت جویذ # ~~راه استقامت پویذ، سه شب پیابی در خواب دیذ که مصطفی صلوات 15 # ~~الرحمن علیه اورا گفتی ای علی پیش سلطان محمد بن ملکشاه رو تا # ~~همت نیکو کنذ و نیت خیر در آورذ و دست در پای تو مالذ تا ازین # ~~بند بری و پای تو نیکو شوذ، او خواب خویشانرا باز گفت، توزیعی # ~~فرموذند و اورا چهارپای ترتیب کردند و اورا باصفهان آوردند و # ~~بر در سرای سلطان ملازم شذ، و هرگاه که سلطان بر نشستی قصهآ نوشتی 20 # ~~که مرا بخلوت با خذاوند عالم سخنی هست لله را مرا بگذار تا سخن خوذ # ~~بگویم که مردی درویشم و از شصت فرسنگ بذین کار امذهام، سلطان # ~~سعید بفرموذ که اورا بجویند تا هیچ کار دارذ، گفتند ای خذاوند او 24 ~~PageV01P079 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0089.png) # بدای کتاب راحة الصدور و ذکر عدل وستایش انصاف # ~~مردی پیرست پایها خوشیذ میگویذ خوابی دیذه ام میخواهم تا بگویم ، سلطان # ~~فرموذ تا اورا بخلوت بیا[ورد]اند، مثل : الصبر علی الغصة یؤدی إلی # ~~الفرصة(1)، مصراع : صبر بر غصه فرصت ارذ بار، علی علأم در حضرت # ~~387.، اعلی خواب خوذ باز گفت، سلطان را خاطر افتاذ که مگر حیلتی است # ~~ه تا چیزی بستانذ، پیررا گفت آگر مقصود چیزیست هزار دینار بستان و # ~~باز گرد، علی علام گفت من نه بطلب زر امذهام مرا رسول خذا نزد # ~~پاذشاه فرستاذ تاهمت عالی کنذ و نیت با رعیت نیکو گردانذ و دست # ~~در پای این عاجز مالذ تا علت بصتحت بدل شوذ از همت نیکو و اثر نیت ms066 # ~~پاذشاه، یکبار سلطان محمد برد الله بضجعه دست در پای او مالیذ هیچ # ~~10 اثر نکرد، مرد گفت رسول دروغ نگویذ نیت نیکو کن ، سلطان آب # ~~خواست و طهارت کرد و دو رکعت بگزارد و سر بسجد نهاذ و از خذای # ~~قبول کرد که با خلق نیکو کار باشذ، پس سر از سجده برداشت و دست # ~~در پای علی مالیذ، اوازی از پای او بیرون امذ و این علی از جای # ~~بجست و لبیک زذ و پیاذه بحج رفت و باز امذ و از سلطان هیچ قبول نکرد، # ~~15 مثل : ان اقرب الدعوات من الاجابة دعوة السلطان الصاللح و اولی # ~~الناس بالاثابة آمره و نهیه فی المصایلح (2)، دعای پاذشاه صالح باجابت # ~~نزدیکتر بوذ و امر و نهی او در مصالح با اثابت رفیق و شریکتر، واز # ~~حکایات عمر بن الخطاب وعمر بن عبد العزیز رضی الله عنهما خاطرها # ~~بذان روذ که از سیرت ایشان اثر کرد، این حکایت از آن اوردم تا یقین # ~~20 شوذ که همت پاذشاه و نیت نیکوی او اثر کنذ در ادی و چهارپای و # ~~غلها ومیوها وآبها وغیر آن، و سلطان قاهر عظیم الدهر ابو الفتح # ~~کیخسرو بن قلج ارسلان خلد الله ملککه از اسلاف خویش اعتبار گیرذ # ~~و از خذای عز و جل عدل و انصاف فرا پذیرذ تا از میامن عدل او # ~~24 اختطاف خطاف از ذباب ضعیف و تعرض پشه حقیر کوتاه گردذ، و ~~PageV01P080 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0090.png) # ~~منقار باشه از تهدم عصفور وضرر زهر از نیش زنبور منقطع مانذ و # ~~چهره کاه ربای که در فراق رخسار کاه زرد ماند است سرخ شوذ و # ~~تضاد و تنافی از مزاج طبایع اربعه برخیزذ و مار گرزه از لعاب نوش # ~~دهذ، و آنخ اسلاف سلاطین آل سلجوق عدل فرموذه اند و در انصاف »5، # ~~فزوذه و راحت خلق نموذه پیش عدل و انصاف این پاذشاهی کاهی ازه # ~~کوهی نمایذ، در حکایت اورده اند که سلطان محمد ms067 بن ملکشاه مهیب # ~~بوذی و براذرش برکیارق لطیف بوذی و با همه کس مزاح کردی، # ~~روزی سلطان محمد مرواریذ اکه را گفت تو مرا دوستر داری یا # ~~برکیارق را، مرواریذ گفت ای خذاوند بالله که ترا دوستر دارم اما # ~~براذرت را چیزی هست که ترا نیست او خوش خوی ترست خلقی نیکو 10 # ~~دارذ و پیشانی تو سهمناکست، سلطان گفت ای مرواریذ از ترس # ~~پیشانی منست که هزار فرسنگ در هزار فرسنگ درویشگان خوش می # ~~توانند خفت، چه اگر من با همه کس مزاح کنم ازار پای از پای مردم بدر # ~~کنند ، مثل : من حسنت سیاسته دامت ریاسته ، هرکرا سیاست نیکو بوذ # ~~ریاست بمانذ، و پاذشاه که با سهم و سیاست نبوذ جهان ارام نگیرذ و15 # ~~ظالمان دست کوتاه نگردانند و رعیت اسوذه نمانذ، مثل : من ضعفت # ~~سیاسته بطلت رباسته (1)، و از رسول علیه السلم روایت کرده اند که # ~~گفت انا جار السلطان قحطت السنة، چو پاذشاه جور نمایذ و در ظلم # ~~فزایذ قحط بر ایذ، و اورده اند در تفسیر این ایت که خذا ی فرمایذ ، # ~~ایة : قالت نملة [یا آبها النمل آدخلوا مسارکنکم لا یحطمنکم سایمن. # ~~و جنوده و هم لا یشعرون (2، گفتند سلیمان ازین نمله پرسیذ که تو ازین # ~~جمله چه باشی، گفت پاذشاه ایشانم، سلیمان گفت ترا لشکر چندست، # ~~نمله گفت هفتاذ هزار هزار سروران دارم هر یکی هفتاذ هزار هزار قایدان # ~~دارند هر یکی ازین قایدان چندان لشکر دارذ که عدد ایشان خذای ،2 ~~PageV01P081 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0091.png) # ~~ابتدای کتاب راحة الصدور وذکر عدل وستایش انصاف # ~~تعالی دانذ ، و هفت طبقة زمین جمله لشکر من دارند و مرا خبر باشذ # ~~که تو که سلیمانی گذر ی کنی، ترسیذم که یکی از لشکریان تو پای بر # ~~موری نهذ فردای قیامت مرا بذان بگیرند، آمنم از هفتم طبق زمین # ~~تا ایشانرا با جای خوذ برم و مرا گرفتاری نباشذ(1)، مثل و حکمت : # ~~ه من کان مرتبته علی الناس بمرتبة ms068 الریاسة و مزیة السیاسة فحتیق علیه # ~~35.) ان یحفظ بحسن الریاسة مرتبته و یستدیم بحسن السیرة مزیته لتدوم # ~~له النعمی و یسعد فی الدین و الدنیا(2)، هر که بمربتت ریاست و مزیت # ~~سیاست بر مردم تقدم یابذ بایذ که ریاست نیکو کنذ و حسن سیرت # ~~شعار خوذ سازذ تا نیکبخت دنیا و اخرت شوذ، ومحمد بن الحسن # ~~10 الشببانی(2) رحمه الله گفته است که اگر در مشرق یک درم بناحق از # ~~جهوذی بستانند بر پاذشاه مغرب و مسلمانان آنجا واجب باشذ رفتن # ~~و آن درم باز ستذن و با وی داذن و اگر نکند گرفتار شوند زیرا که # ~~زیردست او شذند ، و هشام بن عبد الملک روزی پیش عمر عبد العزیز # ~~شذ با قوم خویش، گبری بیامذ وگفت یا عمر مرا با وی حکومتیست، عمر # ~~10 هشام را گفت او بر تو دعوی دارذ برخیز و با خصم برابر نشین بجای # ~~خصمان، هشام گفت وکیل من با وی بنشینذ، عمر گفت مرد از تو نه # ~~از وکیل تو طلب می کنذ برخیز و با وی بنشین، هشام برخاست وبا گبر # ~~بنشست، هر وقت که گبر سخن گفتی هشام از سر سلطنت غلبه کردی، # ~~عمر هشام را گفت در پیش من این تهدید می کنی، گبر چون عدل عمر دیذ # ~~20 گفت یا امیر المؤمنین این زمین از آبا و اجداد میراث یافتهام از من ~~نی # ~~ستانذ، هر دو سجل عرضه کردند حت گبر قوی تر بوذ حجت هشام پاره # ~~کرد و گبررا گفت ارجع الی زرعک بر سر ملک خوذ رو، مثل : من # ~~28 اضعف الحق و خذله اهلکه الباطل و قتله (5)، هرکه حق را ضعیف ~~PageV01P082 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0092.png) # حکایت سیاست کردن هرمز خسرورا # ~~دارذ باطل اورا نحیف دارذ (1)، گبر چون آن انصاف بدیذ گفت دینی # ~~که در وی چنین انصاف باشذ الاا حق نبوذ، دست بر نهاذ و زنار ببرید # ~~و در حال مسلمان شذ ببرکت آن عدل، مثل : من آشتد ms069 تدبیره حسن # ~~تأثیره، چون تدبیر نیک بوذ تاثیر نیک. آیذ ، خبر : و عن النیی صلی # ~~آلله علیه و سم انه قال اشد الناس عذابا بوم القیامة امام جابر غیره # ~~عادل، و عن ابن عباس رضی الله عنه عن النی علیه السلام انه قال # ~~من ولی(2) والیا فبلغه عنه ظلم علی رعیته و هو یقدر علی عزله و لم # ~~یعزله فقد خان الله و رسوله، در خبر اول گفت ظلم نبایذ کردن که،31، # ~~روز قیامت عذاب ظالمان از همه مجرمان سخت تر بوذ، و در خبر دوم # ~~بیان کرد که نبایذ گذاشت تا دیگری ظلم کنذ و ظلم گاشتگان از .1 # ~~رعیقان باز بایذ داشت، و با این همه اخبار و احادیث چه بذ بخت و # ~~دوزخی ظالی باشذ که بر جور اقدام نمایذ و در ظلم بر(2) گشایذ چه # ~~کافران در جاهلیت عدل ورزیذه اند و ظلم بر نگزیذ اند و وخامت # ~~عاقبت آن بدیذند چنانک شاه هرمز با پسر خویش پرویز چه خطاب # ~~فرموذ، و چون پسر بحق خشنوذ بوذ نیایش نوشروان در خواب مکافات 15 # ~~بنموذ، شعر() # ~~چو شه در عدل خوذ ننموذ سستی « پدیذ آمذ جهانرا تن درستی # ~~خرابی داشت از کار جهان دست « جهان از دست کار این جهان رست # ~~قضارا از قضا یک روز شاذان « بصحرا رفت خسرو بامداذان # ~~تماشا کرد و صید افگند بسیار . دهی خرم ز دور امذ پدیذار 20 # ~~بگرداگرد ان ده سبزه نو بر ان سبزه بساط افگند خسرو # ~~می سرخ از (5) بساط سبز() می خورد * چنین تا پشت بنموذ این کل زرد 22 ~~PageV01P083 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0093.png) # ~~8 ابتدای کتاب راحة الصدور و ذکر عدل و ستایش انصاف # ~~چو خورشیذ(1) از بساط لاجوردی * علم زذ بر سر دیوار زردی # ~~چوسلطان در هزیمت عود می سوخت * علم را می دریذ و چتر می دوخت # ~~عنان (2) یک رکابی زیر می زذ « دو دستی با فلک شمشیر ف زذ # ~~چو عاجز گشت ازین خاک جگر ms070 تاب * چو نیلوفر سپر بفگند بر آب # ~~5 ملک زاذه در آن ده خانهآ خواست * ز سرمستی درو مجلس بیاراست # ~~نشست آن شب بنوشانوش یاران « صبوحی کرد با شب زند داران # ~~36، سماع ارغنونی گوش می کرد . شراب ارغوانی نوش می کرد # ~~صراحی را زی پرخنده می داشت . بمی جان و چهانرا زند ی داشت # ~~مگر کز(9) توسنانش بذ لگای * دهن بر کشتهآی (1) زذ صبح بامی(2) # ~~10 و زین غوری غلامی نیز چون قند * ز غوره کرد غارت خوشهآ چند # ~~سجر گه کآفتاب عالم افروز سر شبرا جذا کرد از تن روز # ~~نهاذ از(1) حوصله زاغ سیه پر ه بزیر پر طوطی خایه زر # ~~تنی چند ز نادان(7) که دانی * خبر بردند نزد شه نهانی # ~~که خسرو دوش بی شری(8) نموذست . ز شاهنشه نی ترسذ چسوذست(1) # ~~15 ملک گفتا نی دانم گناهش ه بگفتند آنک یداذست راهش # ~~سمندش کشت زار سبزرا خورد « غلامش غوره دهقان بیازرد(10) # ~~شب از درویش بستذ جای تنگش ه بنامحرم رسیذ آواز چنگش # ~~گرین بیگانهآ بوذی نه فرزند ه ببردی خان و مانشرا خذاوند # ~~زنذ بر هر کسی فصاد صذ نیش . ولی دستش بلرزذ بر رگ خویش # ~~20 ملک فرموذ تا خنجر کشیذند . تگاور مرکبشرا پی بریذنذ # ~~غلامشرا بصاحب غوره داذند ، گلابیرا بآب شوره داذند PageV01P084 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0094.png) # ~~در آن خانه که بوذ آن روز تختش 5 بصاحب خانه بخشیذند رختش # ~~پس آنگه ناخن چنگی شکستند « ز روی چنگش ابریشم گستند # ~~سیاست یین که می کردند ازین پیش 5 نه با ییگانه با در دانهآ خویش # ~~کجا آن عدل و آن انصاف سازی * که با فرزند از آن سان رفت بازی # ~~کنون گر خون صذ مسکین بریزند * ز بند یک قراضه بر نخیزند»37. # ~~جهان ز آتش پرستی شذ چنان گرم * که باذا زین مسلمانی ترا شرم # ~~مسلمانیم ما و او گبر نامست « گر این گبری مسلمانی کذامست # ~~چو خسرو دیذ کان خواری برورفت « بکار خویشتن لختی فرو رفت ms071 # ~~درستش شذ که هرچ او کرد یذ کرد « پذر پاداش او بر جای خوذ کرد # ~~بسر بر زذ ز دست خویشتن دست * و ز آن غم ساعتی از پای بنشست .1 # ~~شفیع انگیخت پیران کهن را . که نزد شه برند ان سرو بنرا # ~~مگر شاه ان شفاعت در پذیرذ . گناه رفتهرا بر وی نگیرذ # ~~کقن پوشیذ و تیغ تیز برداشت . جهان فریاذ و رستاخیز برداشت # ~~پوزش پیش ی رفتند پیران « پس اندر شاه زاذه چون اسیران # ~~چو پیش تخت شذ نالیذ غمناک * برسم مجرمان غلتید بر خاک 15 # ~~که شاها یش ازینم رنج منمای « بزرگی کن بخردان بر بیخشای # ~~عنایت کن که این سر گشته فرزند ، ندارذ طاقت خشم خذاوند # ~~اگر جرمیست اینک تیغ و گردن ، ز تو کشتن ز من تسلیم کردن # ~~که برگ هر غی دارم درین راه 5 ندارم برگ ناخوشنودی شاه # ~~بگفت این و دگر ره بر سر خاک 5 بگریه سر نهاذ آن گوهر پاک .2 # ~~چو دیذند آن گروه(1) ان برد باری * همه بگریستند الحق بزاری # ~~و ز ان گریه که زاری بر مه افتاذ * بگریه های های بر شه افتاذ # ~~که طفلی خرد با این نازنینی * کنذ در کار این سان خرد بینی # ~~بفرزندی که دولت بذ نخواهذ « جز اقبال پذر با خوذ نخواهذب7ذم ~~PageV01P085 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0095.png) # ~~ابتدای کتاب راحة الصدور و ذکر عدل و ستایش انصاف # ~~چه سازذ با تو فرزندت بیندیش ه هان بینذ ز فرزندان پس خویش # ~~بنیک و بذ مشو در بند فرزند ه نیابت خوذ کنذ فرزند فرزند # ~~چو هرمز دیذ کان فرزند مقبل ه مداوای روان و میوه دل # ~~بذان فرزانگی و آهسته راییست(1) * بدانست او که آن فر خذاییست # ~~5 سرش بوسیذ و شفقت یش کردش « ولی عهد سپاه خویش کردش # ~~توقع از لطف ربانی آنست که وارث دولت آل سلجوق خذاوند عالم # ~~پاذشاه بنی آدم غیاث الدنیا و الدین ابو الفتح کیخسرو بن السلطان # ~~العادل قلج ms072 ارسلان خلد الله دولته (2) احیای ان مراسم بکنذ، و(2) از # ~~تعصب (4) که میان اصحاب امام ابو حنیفه (3) و اصحاب امام شافعی واقع # ~~10 شوذ دفع کنذ کی عاقبت تعصب بدشمنی انجامذ و دشمنی مسلمانان شوم # ~~باشذ، و عمارت اوقاف ومدارس اسلاف [کنذ] چه ایشان دولت # ~~اسلام(1) از تعصب دین و تربیت علما یافتند ، و دعاگوی دولت محمد # ~~بن علی بن سلیمن الراوندی چنانک در فهرست کتاب راحة الصدور # ~~متقبل شذه است ذکر سلطنت و دولت و شجره انساب هر سلطانی بر # ~~15 سبیل اختصار ی آرذ تا پاذشاه عادل سیر حمیدهآ اسلاف [خوذ](7) بخوانذ # ~~و نهضت ایشان در طلب ملک از ابتدا تا انتها ببینذ و آنخ محامد # ~~اخلاق و مکارم اعراق هریک بوذه است و محاسن عدل وانصاف از # ~~18 بهرخوذ اختیار کنذ انشاء الله تعاد ، . PageV01P086 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0102.png) # [فهرست اسماءآ السلاطین] # ~~الملک چغری بک ابو سلیمن داود بن میکائیل بن سلجوق (1) # ~~(1) [السلطان رکن الدین ابو طالب طغرلبک محمد بن میکائیل بن # ~~سلجوق یمین امیر المؤمنین](2) # ~~(2) السلطان عضد الدولة ابو شجاع، الب ارسلان محمد [برهان امیره # ~~المؤمنین](2) # ~~(2) السلطان معز الدنیا والدین ملکشاه بن محمد [الب ارسلان] قسیم (4) # ~~امیر المؤمنین (5) # ~~(4) السلطان رکن الدنیا والدین ابو المظفر برکیارق بن ملکشاه یمین (2) # ~~امیر المؤمنین # ~~(5) السلطان غیاث الدنیا والدین ابو شجاع محمد بن ملکشاه قسیم (7) # ~~امیر المؤمنین # ~~(6) السلطان معز الدنیا و الدین ابو الخرث (8) سنجر بن ملکشاه برهان ~~()267 # ~~امیر المؤمنین # ~~(7) السلطان مغیث الدنیا و الدین محمود بن محمد بن ملکشاه یمین 15 # ~~امیر المؤمنین (10). # ~~یمین امیر المؤمنین PageV01P093 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0103.png) # ~~ذکر ابتدای کار سلجوقیان # ~~(9) السلطان غیاث الدنیا والدین ابو الفتح مسعود بن محمد بن ملکشاه # قسیم امیر المؤمنین # ~~(10) السلطان مغیث الدنیا و الدین ملکشاه بن محمود بن محمد یمین # امیر المؤمنین # ~~30.(11) السلطان غیاث الدنیا والدین ابو شجاع محمد بن محمود بن محمد # قسیم امیر المؤمنین # ~~(12) السلطان معز الدنیا والدین ابو الخرث (1) سلیمن بن محمد بن # ملکشاه برهان امیر المؤمنین # ~~(13) السلطان رکن الدنیا والدین ارسلان ms073 بن طغرل [بن محمد] قسیم # امیر المؤمنین # ~~(14) السلطان رکن الدنیا والدین ابو طالب طغرل بن ارسلان [بن # طغرل] قسیم امیر المؤمنین # [ذکر ابتدای کار سلجوقیان] # ~~5.. چنانک در شجره نموذه آمذ ذکر سلاطین آل سلجوق کرده می شوذ که # ~~15 [در] ابتدا آل سلجوق سپاهی کامگار و عددی بی شمار بوذند و مال بسیار # ~~داشتند و خیل و حشی بانظام و عدت و شوکت تمام و نعمت وحرمت # ~~بکام(2)، مردمانی دین دار بیذار، مثل : من دلایل الاقبال رقلة الاغفال، # ~~نشان آفتاب اقبال ایشان از غفلت دور بوذن بوذ و اجتناب از دار کفر # ~~و میل بجاورت دار اسلام نموذن وزیارت خانهآ کعبه و تقرب بایمه # ~~20 دین پیشه گرفتن چنانک پیغمبر صلی الله علیه فرموذه است، خبر: # ~~آلنظر إلی الکعبة بعبادة و االنظر بالی العلمآء احب إلی الله تعالی من # ~~النظر إلی الکعبة، آن بزرگان از ترکستان بحکم انبوهی خانه و تنگی # ~~23 چراخوار بولایت ماوراء النهر امذند (2)، بزمستان متزلگاههاشان نور ~~بخارا PageV01P094 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0104.png) ### | ذکر پسران سلجوق # ~~بوذ و بتابستان سغد سمرقند (1) ، و سلجوق را چهار پسر بوذند ، اسرائیل ~~(2) # ~~که هفتم جد سلطان قاهر عظیم الدهر غیاث الدنیا والدین ابو الفتح کیخسرو # ~~بن السلطان قلج ارسلان خلد الله ملکه() بوذ بزرگتر و از همه داناتر # ~~بوذ، و چون برو ظلم رفت و بسبب غدر محمود سبکتگین با او براذران # ~~برخاستند وخویشان کین خواستند ملک بگرفتند و اعقاب ایشان ملکتی 5 # ~~نسیح و دولتی عریض بیافتند و جهان ازیشان باسوذ و معمور بوذ # ~~تا بذین حال که چشم زخم رسیذ و بیشتر اولاد ایشان منکوب شذند و # ~~در قلاع محبوس ماندند ملک تعالی از نسل اسرائیل سلیمانیرا بفرستاذ که # ~~ملک موروث او نموذار عهد نوشروانست و سلیمان وار ادی و دیو و # ~~پری و وحش و طیر [در] حضرتش سماطین خدمت خواهند کشیذ و 10 # ~~رکاب او در جهان گیری سیر غدوها شهر و رواحها شهر(8) پیشه خواهذ # ~~گرفت، ملکا و پروردگارا ms074 اطناب سراپرده دولت او با دامن قیامت پیوسته # ~~دار، و بعد از اسرائیل میکائیل بوذ و یونس (5) و موسی بیغو(1) ، شعر : ~~»10. # چنان چون سزذ پاذشاهان داذ . بزرگ و خرذمند و نیکو نزاذ # ~~و چون سلطان محمود سبکتگین با ایلک خان صلح کرد و محمود بکنار15 # ~~جیحون آمذ (7) و بهم رسیذند و یکدیگررا بدیذند و بمواثیق و عهود ~~PageV01P095 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0105.png) # ~~مستظهر شذند و نواحی و حدود ممالک هریک معین شذ ایلک زبان # ~~برگشوذ و فرا محمود نموذ که قوی سالهاست تا در ولایت من امذه اند از # ~~ترکستان و مراعی و مرغزارهای نور بخارا و سغد سمرقند بدست فرو # ~~گرفته، ولشکری بسیار و سپاهی بی شمارند ، مقدم ایشان سلجوق بن # ~~5 لقمان (1) بوذ چهار پسر ازو برخاسته اند و در میان خیل مقدم و محترم # ~~شذه و اهبت و آلت لشکری ساخته و عدت و ساز پاذشاهی راست # ~~کرده خیلی با نیرو و عددی فراوان، ایمن نتوان بوذ آگر ترا وقتی # ~~بطرف هند[وا]ستان نهضتی باشذ که ازیشان فسادی ایذ بطلب ولایتی # ~~یا قصد ناحیتی و طمع ملکی ، با ایشان استظهاری واجبست و نوایی در # ~~10 خواستن متعین ، مثل : من طال امله ساء عمله (2) امل دراز عمل ناساز # ~~آورذ ، سلطان محمود رسولی چرب زبان بذیشان فرستاذ و پیغام داذ(2) # ~~که عجب داشتم از کاردانی و عقل شما که بحکم همسایگی تا این غایت از # ~~جانب ما التماسی نکردیذ و آرزویی نخواستیذ ، و مارا بدوستی شما رغبتی # ~~تمامست و نیز بمددی، و از معاونتی مستغنی نیستم از جانب شما، آگر # ~~15 چنانک جمله براذران نتوانند آمذن یکی را اختیار کنند که بحضرت ما # ~~ایذ ، و ما بر کنار اب مقام ساخته ایم تا مسافت نزدیکتر بوذ که با او # ~~عهدی بسته آیذ و استظهاری کرده شوذ، این کید بیندیشیذ و این مثل # ~~نشنیذ ، مثل : لا تفتح بابا یعبیک سده و لا ترسل سهما یعجزک رده(4)، # ~~19 دری بر مگشای که در بستن آن ms075 متعذر بوذ و تیری مینداز که دفع آن ~~PageV01P096 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0106.png) # ~~ناممکن باشذ ، چو پیغام سلطان محمود بسمع مبارک ایشان رسیذ از سر # ~~وفای مسلمانی و صفای ظاهر و باطن اسرائیل(1 را که مقدم و محترم ~~ایشان100 : # ~~بوذ اختیار کردند و در خدمت رکاب میمون او لشکری گران روی بمحمود # ~~نهاذ ، محمودرا خبر شذ مسرعیرا پیغام داذ و پذیره اسرائیل فرستاذ که # ~~درین ساعت بمدد لشکر حاجت نیست مقصود دیذاری و استظهاری ه # ~~است، لشکر هانجا یمان و تو با خاصگیان و اعیان جریده بیای، برین موجب # ~~بیامذ ، مثل : من اقتحم اللجة انلف المهجة (2) شعر (2) # هر که در شذ ببحر بی پایاب * تشنه میرذ چو اتش اندر اب # ~~چو اسرائیل برسیذ محمود اورا اکرام تمام کرد و با خویشتن بر تخت # ~~نشاند و تقریب و ترحیب و پرسش نیکو کرد و در اثنای سخن گفت 10 # ~~مارا هر وقت بهند[و]ستان بغزو کافران لشکری گران می بایذ بلاد # ~~خراسان معطل و مهمل می مانذ ، آرزو چنانست که میثاقی و استظهاری # ~~تمام باشذ تا اگر از طرفی خصی برخیزذ و فتنة انگیزذ که یمددی محتاج # ~~شویم استعانت بخیل شما کنیم، اسرائیل در معرض جواب گفت از جانب # ~~ما در بندگی تقصیر نباشذ ، محمود گفت آگر حاجت افتذ بچه نشان مارا 15 # ~~مدد رسذ وچه قدر بوذ، اسرائیل کمانی در بازو افگند بوذ و [دو](4) # ~~چوبه تیر ببند قبا فرو زذه از آن یک چوبه بمحمود داذ و گفت بوقت # ~~احتیاج این بخیل ما فرست ترا صذ هزار سوار مدد رسذ ، محمود گفت # ~~اگر بسند نیایذ ، تیر دیگر پیش او نهاذ و گفت اینرا ببلخان کوه(2) # ~~فرست ترا پنجاه هزار سوار مدد آیذ ، گفت [اگر] بسند نیایذ ، کمان بداذ ~~20 # ~~گفت بنشان بترکستان فرست اگر دویست هزار سوار خواهی بیایذ، PageV01P097 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0107.png) # ذکر ابتدای کاز جولیان # ~~محمود ازین سخن بیندیشیذ و اورا فرا گرفت (1)، مثل : من سآءت سیرکه # ~~*یأمن ابدا و من حسنت سیرته ام ms076 یخف آحدا (2)، شعر: # بذ کتشرا امان نخواهذ بوذ * نیک سیرت نترسذ از دذ و دوذ # ~~آنگه نان خواست و مجلس بیاراست، نان خوردند و دست بشراب آوردند، # ~~5 سه شبانروز صبوحی کردند ، محمود خلعتهای خوب باسرائیل و خیل او # ~~. داذ، بعد از آن هر امیری را از لشکر خوذ فرموذ تا سرخیلی و مقدمی را # ~~بوثاق خوذ مهمان بردند و شرابهای گران در داذند و چون مست # ~~شذند بندهای گران بر نهاذند و او با(2) اسرائیل همان کرد وهم در شب # ~~بهندوستان بقلعة کالنجر فرستاذ، مثل : من آطاع هواه باع دینه بدنیاه ~~(1) # ~~10 هر که پیآ روی هوا کنذ هر آینه ترک دین و دنیا کنذ، چون اسرائیل از # ~~خواب مستی در آمذ خویشتنرا خسته و بسته دیذ، تن در قضا داذ، # ~~شعر: ای تن ار چند بسته دامی « در کف دشمنان بناکامی # بقضای خذای راضی شو . تا شوی ساکن و بیارامی # ~~و جماعت مقدمان دیگررا که گرفته بوذند بقلاع دیگر فرستاذ و بجان # ~~15 امان داذ، شعر: # ~~(یکی داستان زذ برین بر پلنگ * چو با شیر جنگ آورش خاست جنگ # ~~بنام ار بریزی ز من گفت خون « به از زندگانی بننگ اندرون) (2) # ~~(ز دشمن مکن دوستی خواستار . آگر چند خوانذ ترا شهریار # ~~درختی بوذ سبز بارش کبست . اگر پای گیری سر آیذ بدست)(2) # ~~20 و اسرائیل هفت سال در قلعهٔ‌ کالنجر بماند() دو ترکمان از خیل او ~~PageV01P098 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0108.png) # کیفیت حبس و وفات اسرائیل در قلعهآ کالنجر # ~~بیامذند و مدتها بر آن قلعه آب کشی کردند، روزی در فرصتی اورا # ~~بدیذند وطریقی سگالیذند که اورا درشب بدزدیذند، در راه بیشهآ پیش # ~~امذ راه گم کردند ، شعر: # جهان بذ سگالذ نگویذ بکس * نباشذ بهر کار فریاذ رس # ~~دگر روز کوتوال بر اثر ییامذ و اورا بگرفت، چو لشکر تنگ رسیذ اوه # ~~ترکمانانرا گفت از من طمع ببریذ و براذرانم را بگوبیذ که در طلب # ~~ملک بکوشیذ و اگر ده بارتان ms077 بشکنند نومیذ مشویذ و بر مگردیذ که # ~~این پاذشاه مؤلی زاذه است نسبی ندارذ و غدارست ملک بر وی نمانذ # ~~و بدست شما افتذ (1) مثل : لا تثق بالدولة فانها رظل زایل و لا نعتمد # ~~علی النعمة فانها ضیف راحل (2)، دولت سایهٔ‌یست که هر لحظه بگردذ .1 # ~~ونعمت چو مهمان بهرکس پیوندذ، و اسرائیل را با قلعه بردند و بند # ~~سختتر کردند وهانجا وفات یافت و بجوار رحمت حق رسیذ، شعر: 118. # ~~بخواهذ بذن بی گمان بوذنی * نکاهذ بپرهیز افزوذف (2) # ~~هنرمند با مردم ب هنر * بفرجام هم خاک دارذ بسر # ~~(برین داستان زذ یکی مهر نوش . پرستار با هوش [و] پشمینه پوش # ~~که هرکو بمرگ کسی گشت شاذ « ورا رامش و زندگانی مباذ)(4) # ~~نزایذ جز از مرگرا جانور . اگر مرد خواهی غم من مخور(3) # ~~اگر خوذ گذر یابی از روز بذ * بمرگ کسی شاذ باشی سزذ(1) # ~~چنین داستان زذ یکی مرد پیر * که گر شاذی از مرگ من تو ممیر(7) # ~~(که جز مرگرا کس ز ماذر نزاذ * زکسری از آغاز تا نوش زاذ # ~~سرپشه و پیل با مور و کرگ « رها نیست از چنگ و منقار مرگ # ~~زمین گر گشاذه کنذ راز خویش . پپیمایذ اندازه کاز خویش (8) PageV01P099 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0109.png) # ذکر ابتدای کار سلجوقیان # کنارش پر از شهریاران بوذ * برش پر ز خون سواران بوذ # پر از مرد دانا بوذ دامنش * پر از خون رخ و چاک پیراهنش # چه افسر نهی برسرت بر چه ترگ * برو بگذرذ پر و پیکان مرگ # و دیگر که از مرگ شاهان داذ « نگیرذ کسی یاذ جز بذ نزاذ)(1) # ~~ه و پسر اسرائیل قتلمش بنشناس در حوالی قلعه می گشت، چون خبر وفات # ~~پذر بذو رسیذ براه بیابان سرخ کلاهان از هند وستان بسیستان امذ و # ~~از آنجا ببخارا پیش عمان و احوال بگفت، ایشان خوذ در طلب ملک # ~~و فرصت انتقام بوذند و منتظر وقت خروج ، مثل : من تعزز بالله لم # ~~یذله (2) سلطان و من توکل عایه ms078 له یضره انساب (7)، کرا خذای عز و # ~~83. جل عزیز کنذ هیچ سلطان اورا ذلیل نکنذ و هر کرا توکل بر خذای # ~~بوذ کس اورا نرنجانذ، آنگاه کس بمحمود فرستاذند که مارا این مقام # ~~تنگست و این مراعی بمواشی ما وفا فی کنذ دستوری ده که ما از آب # ~~بگذریم و میان نسا و باورد مقام سازیم(1) ارسلان جاذب (3) که والی # ~~14 طوس بوذ و رباط سنگ بست کردست و آنجا مدفونست(6) سلطانرا ~~PageV01P100 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0110.png) ### | پسران میکائیل بن سلجوق # ~~گفت صواب نباشذ ایشانرا بخراسان راه داذن که خیلی بسیارند و ساز # ~~و عدت دارند نبایذ که ازیشان فسادی آیذ که انرا در نتوان یافت و # ~~تلافی و تدارک ممکن نبوذ(1) شعر (2) # ~~بهرکار اندیشه کردن نکوست « زذن رای با مرد هشیار و دوست # ~~سلطان بسخن او التفات نکرد وفرموذ که من ایشانرا نظر ندهم که مرا 5 # ~~از امثال ایشان اندیشةآ توانذ بوذ، رخصت داذ تا از آب بگذشتند (2) # ~~و ایشان تا محمود زند بوذ حرکتی نکردند (1) در ان میان میکائیل بن # ~~سلجوق را دو(5) پسر خاستند چغری بک ابو سلیمن داود و ابو طالب88 ~~PageV01P101 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0119.png) # ذکر ابتدای کار سلجوقیان # ~~طغرلبک محمد و در میان خیل مقدم ومحترم شذند ، و چون سلطان # ~~محمود سبکتگین از دنیا رحیل کرد در سنه ثمان عشرة و اربع مایة(1) کس # ~~بعمید نیشابور فرستاذند سوری بن المعتز که قبه رضا رضی الله عنه کرده # ~~است(2) و در خواستند تا در ان نواحی مقام گاه ایشان معین کنذ ، عمید # ~~5 سوری نامه فرستاذ(2) بسلطان مسعود بن محبود و او بجرجان برابر شرف # ~~المعالی نوشروان بن فلک المعالی منوچهر بن شمس المعالی قابوس بن # ~~وشمگیر فروذ امذه بوذ(1) بطمع مواضعه که میخواست و انتظار حمل ری # ~~که عمید ابو سهل(8) حمدوبی خواست فرستاذ می کرد، مثل : من رغب # ~~فی هدایا العمال رخص فی إضاعة الاموال، هر پانشاه که راه هدایای # ~~10 عمال بخوذ دهذ رخصت اضاعت اموال داذه ms079 بوذ، مسعود چو نامهآ # ~~سوری بخواند بنیشابور [رفت](6) تا تدییر کار سلجوقیان کنذ ، لشکر او از # ~~سفر مازند ران کوفته بوذند و سلاحها بنم تباه شذه و چهارپای بهار نا # ~~خورده، بذات خوذ نهضت آن مهم نتوانست چند امیر سپاه سلار(7) را # ~~ه بماز لشکر اختیار کرد و با عدتی تمام بجنگ ایشان فرستاذ، شعر: # ~~15 چه سازی چو چاره بدست تو نیست . اگر سازی ار نه جهانرا یکیست # ~~آن لشکر براند ، سلجوقیان ناساخته بوذند این قوم ناگاه بریشان زذند ~~PageV01P110 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0120.png) # ذکر مصاف و مصالحت در میان سلطان مسعود و سلجوقیان 95 # ~~و بغارت مشغول شذند (1) الجاهل یطلب المال و العارقل یطلب # ~~الکمال (2)، جاهل مال طلبذ وعاقل کمال جویذ ، سلجوقیان رجعتی کردند # ~~و مصافی سخت رفت میان ایشان، عاقبت لشکر مسعود بحالی زشت # ~~شکسته شذند و سلجوقیان صذ بار صذ هزار دینار تجمل و سلاحها و اسباب # ~~و چهارپای ایشان برداشتند(2) شعر (8) # و عدت باموالهم(5) ظافرا . کعود الحلی إلی العاطل # ~~و این مصاف در بیابانی بوذ میان فراواه] و شهرستانه(6)، و باتفاق از # ~~دولت ایشان که مثل : الدولة تفاقات حسنه سلطان مسعودرا دل مشغولی # ~~بیش آمذ بجانب هندوستان ی بایست رفتن با سلجوقیان از سر ضرورت # ~~مصالحتی بکرد و برفت(1) وکار ایشان هر روز در تزاید بوذ و نیرو. # ~~می فزوذ وقوت می نموذ و امارات پاذشاهی بتایید الهی وعلامات # ~~جهانداری بر وفق کامگاری و مخایل شهریاری از صفحات احوال ایشان ~~PageV01P111 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0121.png) # ~~می تافت و شعاع آفتاب اقبال از ناصیە دولت ایشان می درخشیذ و # ~~صبح دولت از مطلع رایات ایشان می دمیذ ، شعر: # ~~چو خواهذ بوذ روزی برف و باران * پدیذ آیذ نشان از بامداذان # ~~مثل : من استعمل العدل حصن الله ملکه و من استعمل الظلم عجل الله # ~~5 هلکه (1)، هرکه() عدل ورزذ حصن ملکش شوذ و هرکه راه ظلم سپرذ # ~~نشان هلکش بوذ، چو سلطان مسعود از هندوستان با غزنین آمذ (9) و # ~~از استیلای سلجوقیان و شوکت ms080 ایشان خبر یافت کس بامیر خوراسان # ~~فرستاذ که بایذ که بجنگ سلجوقیان روی و ایشانرا از ولایت خوراسان # ~~دورکنی، امیر خوراسان جواب داذ که کار ایشان بیش از آنست که من # ~~10 و امثال من با ایشان مقاومت توان(4)، شعر(5) # منه پیش از کشش تیمار بر من ه بقدر برد (1) من نه بار بر من # ~~3» ،م سلطان فرموذ که از کار و گریزذ یا قاعده خویش می نهذ تا چون کاری # ~~بر ایذ بازار تیز کنذ، جزما بفرموذ که این مهم ترا کفایت می بایذ ~~کردن(7) # ~~از امتثال چاره نبوذ، شعر: # ~~5چنان بایذ که در نابوذ و در بوذ « ز تو پیوسته باشذ شاه خشنوذ # ~~امیر خوراسان برخاست ولشکر بیاراست، مصاف کشیذن همان بوذ و PageV01P112 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0122.png) ### | اغاز سلطنت طغرلبک # ~~هزیمت شذن همان (1)، سلجوقیان چون این مصاف بشکستند جراتی تمام # ~~یافتند و عظمتی عظیم و در خوراسان بپرآگندند ، وطغرلبک بنشابور # ~~امذ و بشاذیاخ بر تخت مسعود نشست (2)، مردم مضطرب شذند منادی # ~~فرموذ که کسرا نرنجانند ، # السلطان المعظم رکن الدنیا والدین ابوطالب طغرلبک # محمد بن میکائیل بن سلجوق ### | مد الله ظله (2) # در شهور سنه اربع(8) و عشرین و اربع مایة سلطنت آغاز کرد و سیر # ~~حمید ملوک ییش گرفت و ایین جهانداری و رسوم شهریاری ظاهر # ~~کرد، حکمت: قال آزدشیر(5) بن بابک حقیق علی کل ملک آن یتفقد .1 # ~~وزیره و ندیمه و کاتبه و حارجبه فإن وزیره قوام ملکه و ندیمه بیان # ~~عقله و کاتبه برهان فض له و حاجبه دلیل سیاسته (1) اردشیر بابک گفت # ~~پاذشاه بایذ که وزیریرا بدست ارذ و حاجبیرا بگمارذ و ندیمیرا بدارذ # ~~و دییری بیارذ که وزیر قوام مملکت بوذ و ندیم نشان عقل شوذ و دبیر # ~~زبان دانش او باشذ و حاجب سیاست افزایذ ، بر قضیت این اثر و ترجمت 15 ~~PageV01P113 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0123.png) # ~~این خبر سلطان طغرلبک و جملە سلاطین وزرا و حجاب و اصحاب # ~~مناصب داشتند ، وزرای او سالار بوژکان(1) ابو القاسم الکوبانی ms081 و ابا # ~~احمد الدهستانی عمروک؛ و عمید الملک ابو نصر الکندری (2)، حجاب # ~~او الحاجب عبد الرحمن الب زن الآغاجی(2)، توقیع اوه شکل چماتی، # ~~5 مدت ملکش ببست [و] شش سال، چون ملک تعالی بندرا سعادت ابدی # ~~کرامت خواهذ کرد و در دنیا و عقبی منزلت اخیار و ابرار ارزانی داشتن # ~~النه.، اورا بر اعلای معالم شریعت حریص گردانذ ودر جوهر مطهر و سینه # ~~پاک او حرصی نهذ بر تقدیم آنچ از برکات آن ملک عالم در قبضة اقتدار # ~~او ایذ و عالمیان غریق و رهین احسان او گردند و مثنی و شاکر عدل # ~~10 و انصاف او شوند و رایات ملک اسلام از رای صایب او نصرت # ~~یابذ و آفتاب جاه و حشمت او بر کافه خلایق مشرق ومغرب تابذ ، # ~~و هرچند ربع مسکونست از بسیط زمین بامارات و ابنیه خیرات سلاطین # ~~آل سلجوق آراسته است و هیچ شهری از شهرهای اسلام از آن زینت # ~~وحلیت خالی و عاطل نماند است و تقدیم ان بر أمهات مهمات واجب # ~~5! دانسته اند ، شنیذم که چون سلطان طغرلبک بهذان امذ از اولیا سه # ~~پیر بوذند بابا طاهر و بابا جعفر و شیخ حمشا(4)، کوهکیست بر در همذان # ~~آنرا خضر خوانند برآنجا ایستاذه بوذند ، نظر سلطان بریشان امذ، ~~PageV01P114 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0124.png) # ~~کوکبه لشکر بداشت و پیاذه شذ و با وزیر ابو نصر الکندری پیش ایشان # ~~آمذ و دستهاشان ببوسیذ ، بابا طاهر پاره شیفته گونه بوذی اورا گفت # ~~ای ترک با خلق خذا چه خواهی کرد ، سلطان گفت آنچ تو فرمایی ، بابا # ~~گفت ان کن که خذا می فرمایذ ، آیة: إن الله یامر بالعدل والاحسان(1)، # ~~سلطان بگریست و گفت چنین کنم، بابا دستش بستذ و گفت از من 5 # ~~پذیرفتی، سلطان گفت اری، بابا سر ابریقی شکسته که سالها از آن وضو # ~~کرده بوذ در انگشت داشت بیرون کرد و در انگشت سلطان کرد و # ~~گفت مملکت عالم چنین در دست تو کردم بر عدل باش، ms082 سلطان پیوست # ~~آن در میان تعویذها داشتی و چون مصافی پیش آمذی ان در انگشت # ~~کردی(2) ، اعتقاد پاک وصفای عقیدت او چنین بوذ و در دین محمدی 10 # ~~صلعم ازو دین دار تر و بیذار تر نبوذ، شعر(2) # ~~در ان بخشش که رحمت عام کردند * دو صاحبرا محمد نام کردند # ~~یکی ختم تبوت گشت ذاتش . یکی ختم ممالک در حیاتش # ~~یکی برج عربرا تا ابد ماه * یکی ملک عجمرا جاوذان شاه»11، # ~~یکی دینرا ز ظلم آزاذ کرده . یکی دنیا بعدل اباذ کرده 15 # ~~زهی نامی که کرد از چشمه نوش « دو عالم را دو میمش حلقه در گوش # ~~ز رشک نام او عالم دو نیم است ، که عالمرا یکی اورا دو میم است # ~~بترکان قلم (4) از نسخ() تاراج . یکی میمش قلم (5) بخشذ یکی تاج # ~~چون سلطنت او مقرر شذ و عظمت او هر روز در زیادت بوذ خبر بمسعود # ~~رسیذ ، بتن خویش از غزنین بیامذ با لشکری و عدتی تمام و براه بست 2 ~~PageV01P115 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0125.png) # ~~و تکیناباذ بخراسان آمذ تا انتقام لشکر کشذ (1) مثل : لیس من عادة # ~~الکرام سرعة الانتقام و لا من شرط الکرم ازالة النعم (2)، سرعت انتقام # ~~از عادت کرام نیست و ازالت نعم از شرط کرم دورست، و درین حال # ~~طغرلبک بطوس بوذ از براذر جذا، سلطان مسعود خواست که تاختن # ~~5 برذ و نگذارذ که براذران بهم پیوندند ، چون شب امذ بر ماذه پیلی # ~~سبک رو و با لشکری جریده روی بطوس نهاذ(2) بیست و پنج فرسنگ # ~~مسافت بوذ بر پشت پیل در خواب شذ(9) مصراع : ترسم چو تو بیذار # ~~شوی روز بوذ (5) کس نیارست اورا بیذار کردن و پل را تند راندن، # ~~چون روز شذ خبر رسیذ که طغرل بک بگذشت و پبراذر چغری بک # ~~بیوست، سلطان پلبانرا سیاست فرموذ، مثل : و الفایت لا یستدرک، # ~~مسعود از آنجا باز گشت و جنگرا بساخت و در بیابانی که میان سرخس # ~~و مرو است با سلجوقیان ms083 مصاف داذ(6) و در ان بیابان چند جااب بوذ # ~~سلجوقیان اب برداشته بوذند و چاه انپاشته(7) مثل : نظر العاقل بقلبه # ~~و خاطره و نظر الجاهل بعینه و ناظره(8) دانا بدل و خاطر نگرذ ونادان # ~~5به. ظاهر بینذ ، لشکر مسعود و ستوران از نشنگی بستوه امذند و با زخم ~~شمشیر # ~~16 ایشان نی شکیفتند عاقبت پشت بداذند ، مثل : من ررضی بالمقدور قنع ~~PageV01P116 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0126.png) # ~~وبالمیسور(1) و مسعود چون خوذرا تنها دیذ عنان بگردانیذ و با پیل نشست # ~~که اسپ اورا بدشخواری کشیذی و روی بهزیمت نهاذ و خزانه و بنه # ~~و ثقل و اسباب و تجمل بجای ماند و خوذ براند (7) شعر: # ~~(که دانذ که چندین نشیب و فراز ه پدیذ ارذ این روزگار دراز # ~~تک روزگار از درازی که هست ، هی بگذرانذ سخنها ز دست)() # ~~بکندیم دل زین سرای سپنج . ز بس درد وسختی و اندوه و رنج() # ~~(سزذ گر بگویم یکی داستان . کباشذ خرذمند همداستان # ~~مسا ایچ با آز و با کینه دست * ز منزل مکن جایگاه نشست # ~~سرای سپنجست پرآی و رو . یکی شذ کهن دیگر آرند نو # ~~یکی اندر آیذ دگر بگذرذ * زمانی بمنزل چمذ یا چرذ)(2 # ~~جهانرا چنین است ساز و نهاذ . ازین دست بستذ بدیگر بداذ () # ~~چون سلطان مسعود بهزیمت میرفت ترکمانی چند بر اثر او ی راند ، # ~~مسعود از پیل براسپ نشست و حمله برد و گرز بر سر سواری زذ و اورا # ~~و اسپش را برجای خرد بشکست، هر فوج لشکر که بذانجا می رسیذ و آن # ~~زخم م دیذ از آنجانمی گذشت(7) مثل : آلفضل بالعقل و الادب لاه # ~~بالاصل و النسب (8) کرا با فضل و ادب اصل و نسب جمع باشذ دهان # ~~روزگار ازو خندذ و دور فلکش پسندذ، شخصی در آن حال مسعودرا # ~~گفت ای خذاوند کسیرا که این زخم بوذ هزیمت روذ، مسعود گفت # ~~زخم اینست اما اقبال نیست، مثل : عداوة العاقل خیر من صداقة # ~~الجا هل (4)، شعر (9) # ~~چوقمن که ms084 دانا بوذ به ز دوست . ابا دشمن و دوست دانش نکوست11: ~~PageV01P117 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0127.png) ### | سلطان طغرلبک # ~~و سلجوقیان چون این مصاف بشکستند بیکبارگی قوت گرفتند و # ~~لشکرهای پراگند در اطراف خوراسان بذیشان پوست و در دلها وقعی # ~~تمام پدیذ آمذ وملک مقرر و جهان مسخر شذ و سزاواری جهانداری # ~~داشتند ، شعر : # قضی الله آمرا و جف القلم (1) * و فیما قضی ربنا ما ظلم # ~~پس هردو براذر چغری بک و طغرلبک وعم ایشان موسی بن سلجوق # ~~که اورا یبغو کلان گفتندی و عم زاذگان و بزرگان خویشان و مبارزان # ~~لشکر بهم بنشستند و عهدی بستند در موافقت با یکدیگر، و شنیذم که # ~~طغرلبک تیری ببراذر داذ وگفت بشکن، او بذان چه مبالات نموذ # ~~10 خرد کرد، دو برهم نهاذ همچنان کرد ، سه بداذ دشخوار ف شکست، # ~~چون بچهار رسیذ شکستن متعذر شذ، طغرلبک گفت مثل ما هبچنین # ~~است تا جذاگانه باشیم هرکمتری قصد شکستن ما کنذ و بجمعیت کس # ~~بر ما ظفر نیابذ و اگر در میان خلافی پدیذ ایذ جهان نگشایذ وخصم # ~~چیره شوذ و ملک از دست ما بروذ، شعر: # ~~اگر دو براذر نهذ پشت پشت « تن کوهرا سنگ مانذ بمشت (2) # دلی کو ز درد براذر شخوذ . علاج پزشکان ندارذش سوذ(2) # ~~مثل : لا سایس مثل العقل و لا حارس مثل العدل و لا سیف مثل # ~~الحق و لاا قول مثل الصدق (8)، چو عقل سایسی و بهتر از عدل حارسی # ~~نیست وحق شمشیری قاطعست و صدق برهانی ساطع، آنگه باتفاق بر # ~~20 مقتضای عقل وکفایت نامة نبشتند (5) بامیر المؤمنین القایم بامر الله ~~که ما PageV01P118 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0128.png) # ~~بندگان آل سلجوق گروهی بوذیم همواره مطیع و هواخواه دولت و حضرت # ~~مقدس نبوی و پوسته بغزو و جهاد کوشیذ ایم و بر زیارت کعبه معظم # ~~مداومت نموذه، و مارا عمی بوذ در میان ما مقدم ومحترم اسرائیل بن # ~~سلجوق ، یمین الدولة محمود بن سبکتگین اورا بی جری و جنایتی بگرفت ~~و150. # ~~جهند وستان بقلعهآ ms085 کالنجر فرستاذ و هفت سال در بند داشت تا آنجایگه ه # ~~سپری شذ، و بسیاری پوستگان وخویشان مارا بقلاع باز داشت، و # ~~چون محمود در گذشت و پسرش مسعود بجای او بنشست (1) بمصالح ملک # ~~قیام نی نموذ و بلهو و تماشا مشغول و بوذ، مثل : من آثر الهو ضاعت # ~~ررعیته و من آثر الشرب فسدت رویته (2) هرک لهو بر گزینذ رعیترا # ~~نبینذ وهرک مداومت شرب کنذ رویتش تباه شوذ ، لاجرم اعیان ومشاهیر .1 # ~~خوراسان از ما در خواستند تا بحمایت ایشان قیام نماییم ، لشکر او روی ~~بما # ~~نهاذند میان ما کرو فر و هزیمت و ظفر و بوذ (2) تا عاقبت بخت نیک # ~~روی نموذ و دست بازپسین مسعود بنفس خویش با لشکری گران روی # ~~بما نهاذ، بیاری خذای عز و جل و باقبال حضرت مقدس مطهر نبوی # ~~دست ما غالب امذ و مسعود شکسته و خاکسار و علم نگوسار پشت 115 # ~~برگاشت و اقبال و دولت بما گذاشت، مثل : من اطاع الله ملک و من # ~~آطاع هواه هلک (1)، مطیع خذا مالک گردذ ومطیع هوا هالک شوذ، شکر # ~~این موهبت و سپاس این نصرترا عدل و انصاف گستردیم و از راه # ~~بیداذ و جور کرانه کردیم و میخواهیم که این کار بر نهج دین و فرمان # ~~امیر المؤمنین باشذ ، مثل : من جعل ملکه خادما لدینه انقاد له کل سلطان ~~20 # ~~و من جعل دینه خادما لملکه طمع فیه کل انسان(2) هرکه ملک از برای ~~PageV01P119 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0129.png) # ~~دین جویذ سلاطین منقاد او شوند و هرکه دین فدای ملک کنذ هرکس # ~~بذو طمع کنذ ، واین نوشته بر دست معتمد ابو اسحق الفقای(1) بفرستاذند ، # ~~و در ان وقت وزیر و پیشکار و دستور و کار گزار سالار بوژکان # ~~بوذ (2) چون این نامه روانه شذ ولایت قسمت کردند و هر یکی از مقدمان # ~~5 بطرفی نامزذ شذ، چغری بک که براذر مهتر بوذ مرورا دار الملک ساخت # ~~و خوراسان بیشتر خاص کرد و موسی یبغو ms086 کلان بولایت بست و هراة # ~~و سیستان و نواحی آن چندانک توانذ گشوذ نامزذ شذ و قاورد پسر مهین # ~~چغری بک بولایت طبسین و نواحی کرمان و طغرلبک بسوی عراق # ~~، آمذه و ابراهیم ینال(2) که براذرش بوذ از ماذر و پسر براذر امیر # ~~10 یاقوتی (8) [بن چغری بک داود] و پسر عمش قتلمش [بن اسرائیلا در # ~~خدمت او بوذند چون ری مستخلص کرد [و] آنجا دار الملک ساخت ابراهیم # ~~ینال را بهمذان فرستاذ و امیر یاقوتی را بابهر و زنگان و نواحی ~~اذربیجان # ~~و قتلمش را بولایت گرگان و دامغان فرستاذ (2) حکمت : آیآ ملک احسن # ~~إلی کفاته و اعوانه استظهر بملکه و سلطانه(2)، هر ملک که نیکی کنذ با # ~~15 دانایان و اعوان لشکرش مستظهر شوذ بملک و سلطنت کشورش ، و الب # ~~ارسلان محمد بن چغری بک داود براذر زاده او در خدمت بوذ و در ~~PageV01P120 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0130.png) # ~~مهمات و معضلات ایثار رضا و تحری فراغ او جستی و گفتی، شعر(1 # رضاک رضای(2) الذی اوثر . و سرک سری فما اظهر # ~~چو نامه ایشان بدار الخلافة رسیذ امیر المؤمنین القایم بامر الله هبة ~~الله # ~~ین محمد المامونی (9) را با رسول پیش طغرلبک فرستاذ بری و پیغامهای # ~~خوب داذ، وهبة اللهرا که سمت اختصاص و صفت اخلاص داشت ه # ~~فرموذ که نزدیک او باشذ تا اورا به بغداذ ارذ و بغداذرا تشریف حضور # ~~او حاصل کنذ که فرصت وصال چون زمان خیال گذرنده است، هبة # ~~الله مدت سه سال آنجا بماند بحکم آنک طغرلبکرا از ناحیتها و گرفتن # ~~ولایتها فراغت بغداذ نبوذ، ودر سنه سبع و ثلثین(1) واربع مایة امیر # ~~المؤمنین بفرموذ تا بر منابر بغداذ بنام طغرلبک خطبه کردند (5) و نام ~~او 10 # ~~بر سکه نقش کردند و القاب بگفتند السلطان رکن الدولة ابو طالب # ~~طغرلبک محمد بن میکائیل یمین امیر المؤمنین، مثل : من شرف ذاته کثر # ~~حسناته (، ذات نیک حسنات افزایذ ، و بعد از نام او نام والقاب # ~~ملک رحیم ms087 ابو نصر بن ابی الهیجا (7) سلطان الدولة، و هم درین. سال (8) # ~~ماه رمضان طغرلبک ببغداذ رفت و امیر المؤمنین اورا بسیار نثارها و15 # ~~نزلها فرستاذ، و ملک رحیم(9) بنهروان آمذ باستقبال، اورا بگرفت و بند # ~~کرد و بطبرک ری فرستاذ (10) مثل : من عفا عمن یستوجب العقوبة کان 17 ~~PageV01P121 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0131.png) # ~~گمن عاقب من یستوجب المثوبة (1) هرک عفو کند انرا که مستوجب عقوبت # ~~باشذ همچنان باشذ که عقوبت کنذ ان را که مستوجب مثوبت باشذ، # ~~نل، بذین حرکت رعیت بیاسوذند ودر دعا بیفزوذند ، مثل : من صار لرعیته # ~~آبا صار لجنده ربا(2)، و چون بشهر برسیذ نخست بدر حرم و سده شریفه # ~~5 نبوی امذ و شرط تعظیم و خدمت بجای آورد، و چون باز گشت و # ~~بنوبتی فروذ امذ امیر المؤمنین بسیار تکلفها کرد و نثارها و نعمنهای ~~فراوان # ~~فرستاذ (2) شعر (4) # ~~خلیفه چون از ان مقدم خبر یافت(5) . بخدمت کردن شاهانه بشتافت # ~~باستقبال شه فرموذ پرواز سپاهی ساخته با برگ و با ساز # ~~1 گراف نزلها خسروانه . فرستاذ از ادب سوی خزانه # ~~مر اورا در حرم (6) کرسی نهاذند « نشست او و دگر قوم ایستاذند # ~~خلیفه() باز پرسیذش کچونی . که باذت نوبنو عیشی فزونی # ~~بمهمان خواندمت تا نیک دانی (8) « مباذت درد سر زین میهمانی # ~~15 هوای گرم سیرست این طرفرا . فراخیها بوذ اب و علفرا # ~~وطن خوش جست(1) رخت آنجا نهاذند * ملک را تاج و تخت آنجا نهاذند # ~~خلیفه از برای ان (10) جهانگیر . نکرد از هیج خدمت هیح تقصیر # ~~و کار ولایت عالم برو تقریر کرد و سلطنت او بر ممالک عراقین و کهستان # ~~15 مقرر گشت، حکمت : انا ولیت فول الوفی آلملی الذی تحسن (11) کفایته ~~PageV01P122 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0132.png) # ~~و غناوه و تجمل (1) رعایته و وفاوه و یعلم بواطن الامور و ظوا هرها # ~~فآنرک الرعایة و اطلب الکنایة فالرعایة توجب العنایة و الکفایة توجب # ~~الولابة فالولاه ازکان الملک و حصون الدولة و عیون الدعوة بهم # ~~تستقیم (2) الاعمال و تجتمع(1) الاموال و یقوی السلطان ms088 و نعمر (1) ~~البلدان، # ~~فان استقاموا استقامت (4 الأمور و إن اضطر بوا أضطربت(2) الجمهور(7) ~~شعر: »12. # چون ولایت دهی کسیرا ده « که وفا و کفایتش باشذ # ~~و حسن رعایت و غنا دارذ و باطن وظاهر امور بدانذ، و چون کفایت # ~~باشذ عنایت و رعایت از لوازم آن باشذ ، کقایت ولایت اورذ وولات # ~~حصون دولت باشذ(8) اعمال بذیشان استقامت پذیرذ و اموال جمعیت # ~~پذیرذ، و چون طغرلبک از بغداذ باز گشت بساسیری که اسفهسلار لشکر 10 # ~~بغلاذ بوذ در سنه نسع و اربعین و اربع مایة بر خلیفه بیرون امذ(1) # ~~امیر المؤمنین رسول فرستاذ بطغرلبک و اورا بتعجیل ببغداذ خواند ، چون # ~~طغرلبک روی ببغداذ نهاذ بساسیری و آن لشکر مخالف سوی شام گریختند ، # ~~در راه ابراهیم اینال از سلطان باز گشت و بهمذان رفت بقصد ملک، # ~~سلطان بر اثر او باز گشت تا اورا بکشت(10) مثل : من علاملت الدولة 15 # ~~قله الغقلة (1)، قلت غفلت نشان دولتست، و چون خبر باز گشتن سلطان # ~~ببساسیری رسیذ بیغداذ باز آمذ ، مثل : من آشد الوازل دولة الاراذل(14)، # ~~سخترین نوازل و مصایب دولت اراذل پر معایب باشذ، و قرواش # ~~بن المقلد پاذشاه موصل (14) و پسر مزید(14) جد دبیس(115 و قریش بن 19 ~~PageV01P123 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0133.png) ### | سلطان طغرلبک # ~~کمن عاقب من یستوجب المثوبة (1) هرک عفو کند انرا که مستوجب عقوبت # ~~باشذ هچنان باشذ که عقوبت کنذ انرا که مستوجب مثوبت باشذ، # ~~16 بذین حرکت رعیت بیاسوذند و در دعا بیفزوذند ، مثل : من صار لرعیته # ~~آبا صار لجنده ربا(3)، و چون بشهر برسیذ نخست بدر حرم و سده شریفهآ # ~~5 نبوی امذ و شرط تعظیم و خدمت بجای آورد، و چون باز گشت و # ~~بنوبتی فروذ امذ امیر المؤمنین بسیار تکلفها کرد و نثارها و نعمتهای ~~فراوان # ~~فرستاذ (2) شعر (4) # ~~خلیفه چون از آن مقدم خبر یافت(5) . بخدمت کردن شاهانه بشتافت # ~~باستقبال شه فرموذ پرواز . سپاهی ساخته با برگ و با ساز # ~~1گرای نزلها خسروانه . فرستاذ از ادب سوی خزانه # ~~ز ms089 دیبا و غلام و گوهر و گنج . دبیرانرا قلم در خط شذ از رنج # ~~مر اورا در حرم (6) کرسی نهاذند * نشست او و دگر قوم ایستاذند # ~~خلیفه () باز پرسیذش کچونی . که باذت نوبنو عیشی فزونی # ~~بمهمان خواندمت تا نیک دانی(8) . مباذت درد سر زین میهمانی # ~~1 هوای گرم سیرست این طرفرا . فراخیها بوذ اب و علفرا # ~~وطن خوش جست(9) رخت آنجا نهاذند « ملک را تاج و تخت آنجا نهاذند # ~~خلیفه از برای ان(10) جهانگیر . نکرد از هیچ خدمت هیح تقصیر # ~~وکار ولایت عالم برو تقریر کرد و سلطنت او بر مالک عراقین و کهستان # ~~16 مقرر گشت ، حکمت : انا ولیت فول الوفی البلی الذی نحسن (11) کفایته ~~PageV01P124 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0134.png) # ~~و غناوه و تجمل (11) رعایته و وفاوه و یعلم بواطن الأمور و ظوا هرها # ~~فآ ترک الرعایة و اطلب الکفایة فالرعایه توجب العنایة و الکفایة تورجب # ~~الولایة فالولة ازکان الملک و حصون الدولة و عیون الدعوة بهم # ~~نستقیم (2) الاعمال و تجتمع(2) الاموال و یقوی ألسلطان و تعمر(1) ~~البلدان، # ~~فان أستقا موا أستقامت(9) الأمور و إن أضطربوا أضطربت(6) الجمهور(7) ~~شعر: »12. # چون ولایت دهی کسیرا ده « که وفا و کفایتش باشذ # ~~و حسن رعایت وغنا دارذ و باطن وظاهر امور بدانذ، و چون کنایت # ~~باشذ عنایت و رعایت از لوازم آن باشذ ، کقایت ولایت اورذ و ولات # ~~حصون دولت باشذ(8) اعمال بذیشان استقامت پذیرذ و اموال جمعیت # ~~پذیرذ، و چون طغرلبک از بغداذ باز گشت بساسیری که اسفهسلار لشکر 10 # ~~بغداذ بوذ در سنه نسع و اربعین و اربع مایة بر خلیفه بیرون امذ (7) # ~~امیر المؤمنین رسول فرستاذ بطغرلبک واورا بتعجیل ببغداذ خواند ، چون # ~~طغرلبک روی ببغداذ نهاذ بساسیری و آن لشکر مخالف سوی شام گریختند ، # ~~در راه ابراهیم اینال از سلطان باز گشت و بهمذان رفت بقصد ملک ، # ~~سلطان بر اثر او باز گشت تا اورا بکشت (10) مثل : من علاملت الدولة 15 # ~~قلة الغفلة (11)، قلت غفلت نشان دولتست، و چون خبر باز گشتن ms090 سلطان # ~~ببساسیری رسیذ ببغداذ باز آمذ ، مثل : من آشد النوازل دولة ~~الآراذل(14)، # ~~سخترین نوازل و مصایب دولت اراذل پر معایب باشذ، و قرواش # ~~بن المقلد پاذشاه موصل (12) و پسر مزآید (14) جد دییس(15) وقریش بن 19 ~~PageV01P125 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0135.png) # ~~بدران با او ضم شذند و خلیفهرا بحرم در حصار گرفتند و اسیر کردند # ~~و رئیس الرؤسا(1) راکه پیشکار بوذ وشخصی بکمال فضل و نبل وکرم # ~~و کفایت اراسته بوذ بزاریی زار بکشتند و خلیفهرا بعانه فرستاذند(2) و # ~~بعربی مهارش (2) نام بسپردند، ویک سال در بغداذ خطبة مصریان # ~~ه کردند، مثل : من شر الإختیار مودة الآشرار و من خیر الإختیار صحبة # ~~الآخیار، دوستی بذان از اتفاقات بذ بوذ و صحبت نیکان از اختیارات # ~~نیک باشذ ، و چون این واقعه افتاذ دشمنی بساسیری در دلها راسخ بوذ ، # ~~مثل : من طال تعدیه کثر آعادیه (4)، مصراع51) هرکرا ظلم بیش دشمن # ~~بیش ، ایتگین سلیمانی کی شحنه بغداذ بوذ بگریخت و بجلوان آمذ و از ~~خلیفه # ~~10 ملطفه بذو رسیذ فرموذه که انرا سلطان رسانذ ، نبشته بوذ که الله ~~الله # ~~مسلمانی را در یاب که دشمن لعین مستولی شذ و شعار قرمطیان ظاهر ~~گردانیذ، # ~~چون این ملطفه با نوشته ایتگین بسلطان رسیذ برنجیذ و فرموذ که چنین # ~~ته» حرکات نشان حرام زاذگی باشذ ، مثل : من ررضی من نفسه بالاسآءة # ~~شهد علی اصله بالدنآءة (1) هرکه ببذ کردن رضا دهذ بر بذگوهری خوذ # ~~15گماه بوذ، سلهلان عمید الملک ابونصر الکندری را فرموذ که جوابی مختصر # ~~بایتگین نویس نا راهها نگاه دارذ و مترصد وصول ما باشذ که ما اینک # ~~آمذیم بر اثر، و فرموذ که ایتگین بایذ که جواب نامه بخلیفه فرستذ تا ~~اورا # ~~سکونی حاصل بوذ، عمید الملک صفی ابو العلا حسول را که بقیت کتاب # ~~19 فاضل بوذ بخواند و نامهٔ‌ ایتگین بذو داذ و صورت حال بگفت و فرموذ ~~PageV01P126 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0136.png) # ~~که اینرا جوابی مختصر مفید می بایذ چنانک اگر بر خلیفه عرض افتذ # ~~بوصول ما بر ms091 اثر با لشکر واثق باشذ، مثل : قوة الیقین من رصحة ألدین و # ~~حسن التقی من افضل النهی (1)، صفی ابو العلا نامهآ ایتگین بستذ و این # ~~ایت بر پشت نامه نبشت، آیة : ارجع إلیهم فلنأ تینهم بجنود لا قبل # ~~لهم بها و لنخرجنهم منها اذآة و هم صاغرون(4) چون عمید الملک این ه # ~~جواب بر سلطان عرض کرد و معنی باز گفت سلطان را سفت خوش امذ # ~~وگفت فالی خوبست ان شآء الله کار چنین بر ایذ، و صفی ابو العلارا # ~~استری از بار گیران خاص بفرموذ و دستی(2) جامه، مثل : خیر الآموال # ~~ما استرق حرا و خیر الاعمال ما استحق شکرا (1)، بهترین مالها انست که # ~~حری را بنده گیرذ و نیکوترین کارها آنست که استحقاق شکر پذیرذ، شعر: 10 # (خرذمند بایذ که باشذ دبیر ، چو باشذ بر پاذشه نا گزیر # بلاغت چو با خط گرد آیذش * باندیشه معنی بیفزایذش) (5) # به پیش مهان ارجمند آن بوذ * که با او لب شاه خندان بوذ(6) # ~~پس سلطان روی بعراق نهاذ با لشکری که از وطأت ایشان زمین می # ~~لرزیذ وکوه و شکوهیذ ، مثل : من نصر الحق قهر الخلق()، هرکه 5 # ~~نصرت حق کنذ قهر خلق بدستش اسان بوذ، چون ببغداذ رسیذ آن # ~~حادثه را در یافت و بساسیریرا بگرفت و سر او بر جانبی بغداذ اشهار # ~~کرد (4) مثل : من عدل زاد قدره و من ظلم نقص عمره(7)، هرک عدل # ~~کنذ قدرش یفزایذ و هرک ظلم کنذ عمرش بکاهذ، مثل : من زرع # ~~آلعدوان حصد الخسران(7)، هرک عدوان کارذ خسران دروذ چه از تخم 20 ~~PageV01P127 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0137.png) # ~~ظلم زیان رویذ ، طغرلبک امیر المؤمنین را از عانه در ذو الحجة سنه احدی # ~~88. و خمسین و اربع مایة بمقر خلافت و منزل امامت باز آورد(1) و چون # ~~بدر بغداذ رسیذ پیاذه شذ و در پیش مهد برقت امیر المؤمنین فرموذ # ~~که ارکب یا رکن الدین و برو ثنای جمیل گفت، لقبش از دولت بدین # ~~هبدل شذ ، مثل ms092 : من حسنت سیرته وجبت طاعته و من سآءت سیرته # ~~زالت قدرته ، هرکرا سیرت نیک بوذ طاعت او واجب آیذ و سیرت بذ # ~~ازالت قدرت کنذ ، سلطان را نیت نیکو بر افراشت و اعدارا فعل بذ # ~~در گنج ادبار بذاشت و فرا هیچ خیر نگذاشت، و بعد از چند روز عمید # ~~الملک را بخواند و بخلیفه پیغام می داذ که مرا هر وقت از برای مصالح ~~دین # ~~10 و ملک بیغداذ حرکت ی بایذ کردن و با من عددی بسیار و لشکری بی # ~~شمارست در نواحی بغداذ از جهت من نانی تعیین فرمای که اخراجات # ~~مارا از آن مددی باشذ ، عمید الملک گفت دور نه بوذ که خلیفه خوذ این # ~~التماس از توکنذ اما محکم فرمان من بروم، حکمت : آنصح الوزراء من # ~~یحفظلک من المآ ثم و ییعتک علی المکارم و یعد ملکک امواله و یجمل # ~~15 فیک آماله (2)، بهترین وزرا آنست که پاذشاهرا از وزر و وبال نگاه ~~دارذ # ~~و بر سر مکارم اخلاق ارذ ومال پانشاه جمع آرذ و بذو امیذ نیکو # ~~دارذ ، چون عمید الملک روی بسرای خلیفه نهاذ در راه وزیر خلیفه می # ~~امذ وگفت پپیغامی پش سلطان می روم، عمید الملک با او باز گشت و # ~~نموذ که من بچه ی امذم، مثل : من کتم سره آحکم آمره (2)، هرک راز # ~~20 نهان دارذ کار آن دارذ، و پیشتر بحضرت سلطان امذ و گفت وزیر # ~~خلیفه پپیغامی امذه است و ظن بند چنانست که از جهت خلیفه نان پاره # ~~میخواهذ آگر ازین معنی سخنی گویذ جواب ده که منت دارم و من خوذ ~~PageV01P128 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0138.png) # ~~درین اندیشه بونم خواجهرا بگویم تا این ترتیب بکنذ ، مثل : من آمارة # ~~الدول نشآه الحیل(1)، زیرکی و حیلت نشان دولتست، چون وزیر # ~~بحضرت سلطان امذ همین پیغام آورد سلطان چنانک ملقن بوذ جواب # ~~داذ ، بعد از آن عمید الملک کتاب قانون بغداذ بخواست و سلطانیات # ~~با قلم دیوان گرفت و نان خلیفه ms093 معین کرد(2)، و سلطان بجانب اذربیجان 5 # ~~کوچ فرموذ و بتبریز آمذ و عمید الملک را ببغداذ گذاشت و وکیل 7ه1. # ~~کرد تا سیدة النساء خواهر خلیفه(2) را در حبالهآ نکاح او اورذ، خلیفه ~~در # ~~آن مضایقتی می کرد عمید الملک دست نواب دیوان خلیفه بر بست # ~~و معایش موقوف کرد تا خلیفه باجابت کردن مضطر شذ (1)، مثل : من # ~~علامة الاقبال اصطناع الرجال (1)، از علامت اقبال پاذشاه بوذ کار .1 # ~~داران نیکو داشتن، انگه خلیفه قاضی القضاة بغداذرا در خدمت مهد # ~~سیدة بفرستاذ تا بتبریز خطبه خوانند، مثل(5) : من عمل بالرأی غنم و من # ~~نظر فی العواقب سم (1)، شعر: # هرکه تدبیر کرد پیش از کار . گلش از خارجست [و] ی ز خمار # ~~و ماذون بوذنذ بر مهر چهار صذ درم نقره و یک دینار زر مهر سیدة 15 # ~~النساء فاطمه زهرا عایها السلم، و چون مهد سیدة بتبریز رسیذ شهر اذین # ~~بستند و نثارها فراوان کردند و قاضی القضاة بغداذ خطبهٔ‌ نکاح # ~~بخواند () آیة : ذلک یوم مجموع له الناس و ذلک یوم مشهود (7) آنگاه # ~~سلطان از تبریز سوی ری رفت تا زفاف بدار الملک باشذ، اندک مایه 19 ~~PageV01P129 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0139.png) # ~~رنج بر وی مستولی شذ بقصران بیرونی بدر ری بدیه طجرشت از جهت # ~~خنکی هوا نزول فرموذ چه حرارت هوا بغایت بوذ، رعاف برو مستولی # ~~شذ و بهیچ دارو امساک نپذیرفت تا قوت ساقط شذ واز دنیا برفت در # ~~رمضان سنه خمس و خمسین واربع مایة(1) و سیدةرا هچنان با مهر # ~~ه با بغداذ بردند (2) مثل : کل یجری من عمره الی غایة تتهی الیها مدة # ~~آجله و تنطوی علیها صحیفة عمله فزد فی حسناتک و آنقص من سیئاتک # ~~قبل ان تستوفی (1) مدة الآجل و تقصر عن الزیادة فی آلسعی و # ~~العمل()، شعر: # همه را قوت هست در عالم . قوت مرگست بچه آدم # ~~10 هر بنی آدمیرا غایت عمریست که بذان اجل کشذ و صحیفه عملش در ان # ~~برسذ، بایذ که ms094 در حسنات افزایذ و از سیثات بکاهذ پیش از آنک # ~~مدت اجل برسذ واز سعی در عمل باز مانذ، شعر: # ~~(چنین است رسم سرای فریب . فرازش بلندست و پستش نشیب # ~~چه بندی دل اندر سرای فسوس ، که ناگه بگوش ایذ اوای کوس # ~~1. خروشی بر آور(5) که بر بند رخت * نبینی جز از تختبهٔ‌ گور تخت)(6) # ~~(بکس بر نمانذ جهان جاوذان . نه بر تاج دار و نه بر موبذان # ~~روانت گر از آز فرتوت نیست « ترا جای جز تنگ تابوت نیست) (2) # ~~18 (ز هفتاذ بر نگذرذ بس کسی . ز دوران چرخ ازموذم بسم PageV01P130 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0140.png) # ~~و گر بگذرذ آن همه بتریست . بر آن زندگانی ببایذ گریست) (1) # ~~روان تو دارند روشن کناذ « خرذ پیش چشم تو جوشن کناذ(2) # ~~ملک تعالی مملکت عراق و خوراسان و جملگی بسیط جهان از در روم # ~~تا اقصی حدود ترکستان و هند و سیستان و سر تا سر اقالیم عالم و جملگی # ~~رعایای بنی ادم را در تحت فرمان و ضبط بندگان خذاوند عالم سلطان 5 # ~~اعظم کناذ، و مثال پاذشاه بنی ادم شاهنشاه (2) معظم مالک رقاب الأمم # ~~مولی العرب والعجم سلطان السلا طین الموید بتابید رب العالمین الوایثق # ~~الرعیة و نوره الساطع بین البریة مطیع الحق مطاع الخلق ملاذ الثقلین # ~~وارث ملک ذی القرنین مولی الخا فقین غیاث الدنیا و الدین کیفف .1 # ~~الاسلام و المسلمین ابو الفتح کیخسرو بن السلطان قلج ارسلان اعلی الله # ~~کلمته . نصر جنده و الویته و بسط ملکه و دولته (5) در اقطار آفاق # ~~خصوصا مملکت خراسان و عراق نافذ و سایر باذ، و دولت ملکشاه و # ~~برکیارق و محمد ومحمود وطغرل ومسعود نموذار این دولت و از # ~~حجاب این سلطنت باذ، و آن ایشانرا در عمر روی نموذ و بواسطهآ 15 # ~~مرور ایام بگشوذ از نفاذ فرمان و گرفتن جهان این پاذشاه نیکوخواه # ~~کیخسرو شاهرا هر لمحه میسر و هرلحظه مقرر باذ، و جهان در قبضة اقتدار # ~~این جهاندار کامگار و ms095 شهریار روزگار رام تر از کبک در چنگل باز و # ~~روبه در پیش گراز باذ، و هر روز فتح اقلیی و گسر عظیمی از ملوک جهان # ~~و پاذشاهان این زمان پیشهآ شنمشیر بران و گرز گران این پاذشاه فیروز»،1 # ~~کیخسرو بهروز باذ، واین دولت تا قیامت بماناذ، وتا چرخ دواررا مانع از # ~~مدار نباشذ و لشکر اختر منیر بر چرخ مسیر یابذ آسمانرا در بذ و نیک # ~~مشاز درگاهت باذ و اخترانرا در کم و بیش مشیز فرمانت باذ، و اشک 22 ~~PageV01P131 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0141.png) # ~~بذخواهان و حاسدان از دور آسمان بر سان بقم و روی دشمنان از جور # ~~اختران بر سان زریر، شعر: # ~~چشمشان از آب حسرت هچو قار . رویشان از گزد محنت هیچو قیر # ~~قد شان از بس حوادث هجو چنگ . ناله شان از بس نوایب هچو زیر # ~~5 و تا آیین زمین آرامست و تا طبیعت زمان و دور آسمان گردش از # ~~دور زمان و آسمان سلطان جهانرا دعای بخیر باذ و از طبع زمین نصیبهٔ‌ # ~~شاه امین، یمن و یسری که زمین و زمان دارذ بر یسار و یمین پاذشاه # ~~غیاث الدین بند وار فرمان بردار باذ، و جهانیانرا دعای آن پاذشاه که # ~~سایة اللهست از مهد تا لحد بهترین غذا و نیکوترین کاری باذ، و چنانک # ~~1 دعاگوی دولت از ایام طفلی تا مدت کهلی بذین درگاه نارسیذ و این # ~~بارگاه نادیذه با زلف وطره پرچم و صباحت غره شیر علم شهنشاه غیاث # ~~الدین عشقها ورزیذ و وظایف دعا و ثنا گزیذ شعر: # عشق ابن خدمت مرا تا حشر شذ همراه جان # ز آنک امذ ز ابتدا در گوهرم همراه شیر # ~~15 سجد گاه ملوک بارگاه این پاذشاه باذ و طاعت رهابین بوسیذن استین # ~~وخاک زمین شهرییار باذ بمحمد و آله، # ~~این قصییده مؤلف کتاب در مدح شاه خلد الله ملکه گفت # زهی صاحب قران هفت کشوره کمینه بندهت خورشیذ انور # چو رایت رایت افرازذ بوذ ms096 مهر . بسان ذره در دریای اخضر # نه کافی (1) بوذ مثلت در کفایت ه نه شذ جود تو حاتمرا میسر # نه ز آن طومار عهد آل سلجوق * محقق ثلث جاهت نه مقرر PageV01P132 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0142.png) # قصیده مصنف در مدح سلطان کیخسرو بن فلج ارسلان 115 # ~~تو آن شاهی که چون تو کامگاری * بدوران در نبینذ چشم اختر # ~~کمینه بنده فرمانیست شاها ه ترا بر چرخ گردان سعد اکبر(50a (1 # ~~ندایت کرد خورشیذ ای شهنشاه « که جاویذان بمان تا روز محشر # سر افرازی هنرمندی جوادی # که از دوران گرفت او هر مرادی # ~~بتو نازذ جهان الحمد لله « توبی صاحب قران الحمد لله # ~~ندایت جبرئیل از سدره کردست * که جاویذان بمان آلحمد لله # ~~از آن غم نیستت تا عالی را . بداری شادمان آلحمد لله # ~~گمانم بوذ بگذشتن زگردون . ز شه دیذم عیان الحمد لله # ~~چو در ایام ساطان شاذمانست « دل پیر و جوان الحمد لله . # ~~نمردم تا بدیذم زنده بر دار . عدویترا مکان آلحمد لله # ~~چوشذ آنکس که بذخواه تو باشذ . بکام دشمنان الحمد لله # بزرگی و جلالت از هنر یافت # که رایش روشنی ماه و خور یافت # ~~زهی شاه جهان سلطان آفاق * بدست تو کلیذ بند ارزاق # ~~غیاث الدین سلطان جوان بخت 5 که آمذ جفت شاذی وزغمان طاق # ~~خذاوند جهان سلطان مقبل . که دولت با جنابت بست میثاق # ~~در امن از دولتت فغفور و خاقان * بخصب از نعمتت طمغاج و قفجاق # ~~بروزی دخل بحر و کان بداذن « بر جودت نباشذ آن چنان شاق # ~~ببجر و کان در آب زر و گوهر ، هی غواص جودت راست تا ساق # ~~جهانت باذ دایم بند فرمان . ترا اقبال طایع در عدو عاق » # ندیذه چشم دوران در صذ واند # که مثلت ماذری را زاذ فرزند # ~~همیذون جاوذانه شاذمان باذ * مطیع رای او دور جهان باذا 24 PageV01P133 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0143.png) # ~~فلک با طبلک خورشیذ جاویذ * ببام قصر جاهت پاسبان باذ # ~~بپیشت نصرت و تایید و اقبال * یکایک چاکری بسته ms097 میان باذ # ~~ز صذ پایه که هست از رفعت تو * نخستین پایه هفتم آسمان باذ # ~~غیاث الدین عادل تا جهانست * بهنت اقلیم در سلطان نشان باذ # ~~همیشه سبحه کروبیانست « که سلطان تا ابد فرمان روان باذ # ~~هرآنکو حاسد و بذخواه شاهست . قرین غصه وزغم ناتوان باذ # بمان تا جاوذان سلطان عالم # هایون طلعت و پیروز و خرم # ~~السلطان الاعظم عضد الدولة ابو شجاع الب ارسلان1 محمد # بن داود بن میکایل بن سلجوق # ~~بتاریخ ذی الحجة سنه خمس وخمسین واربع مایة الب ارسلان محمد # ~~بن ابی سلیمن پسر طغرلبک سلیمن (2ارا که کوذک بوذ بر کنار گرفت و # ~~بر تخت نشست و پاذشاهی عراق وخوراسان برو مقرر شذ، مدت # ~~ملکش دوازده(2) سال بوذ بعد از وفات عمش طغرلبک و دو سال پیش # ~~15 از آن بخراسان بعد از وفات پذرش چغری بک(4)، مدت عمرش سی و ~~PageV01P134 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0144.png) # ~~چهار سال بوذ ولادت شب آذینه دوم محرم سنه احدی و ثلثین و اربع # ~~مایة(1)، وزرای او الوزیر نظام الملک الحسن بن علی بن اسحق، حجاب # ~~او الحاجب بکرک ، الحاجب عبد الرحمن الاغاجی(2)، توقیع او ینصر الله ، # ~~سلطان الب ارسلان پاذشاهی بوذ با هیبت و سیاست تازند و کامگار51a.، # ~~و بیذار، دشمن شکن خصم افگن، بی نظیر و جهانگیر، تخت ارای ول # ~~گیتی گشای، قدی عظم داشت و محاسنی دراز چنانک بوقت تیر انداختن # ~~گره زذی و هرگز تیر خطا نکردی و کلاه دراز داشتی و برتخت روز بار # ~~سخت مهیب بوذی و با شکوه، و از سرمحاسن تا سر کلاه او گویند دو گز # ~~بوذی(2) و هر رسول که پش تخت او امذی بهراسیذی، ملکی اسوذه # ~~داشت، مثل : من حسنت مسارعیه طابت مرارعیه()، شعر: # هرکه نیکو روش بوذ درکار « مرغزارش نکو بوذ بشکار # ~~بعد از وفات عمش طغرلبک همید الملک را که وزیر عمش بوذ بگرفت # ~~و وزارت بنظام الملک داذ(8) و او پیش از سلطنت در خدمت الب # ~~ارسلان بوذی و ms098 بونصر کندری [را] یک سال با خوذ گردانیذ ، مثل : من # ~~آعظم الفجایع إضاعة الصنایع(6)، اضاعت جقوق از مصایب وعقوق 15 # ~~است، در سنهآ ست وخمسین واربع مایة بشهر نسا(1) عمید الملک را بفرموذ # ~~کشتن و نظام الملک در آن ساعی و راضی بوذ، مثل : إذا استشرت # ~~آلجایهل آختار لک الباطل (8)، چون مشورت با جاهل بری از بهر تو # ~~باطل گزینذ، شنیذم که چون گشند در پیش او شذ مهلت خواست و12 ~~PageV01P135 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0145.png) # ~~وضو ساخت و دو رکعت نماز گزارد و اورا سوگند داذ که چون فرمان # ~~پاذشاه بجا آری از من پیغامی بسلطان گزاری ویکی بخواجه، سلطان را # ~~بگوی اینت خجسته خدمتی که بر من خدمت شما بوذ عمث این جهان بمن # ~~داذ تا بر آن حکم کردم و تو آن جهانم داذی و شهادتم روزی کردی # ~~ه پس از خدمت شما دنیا و آخرت یافتم، و وزیررا بگوی که بذ بدعتی و # ~~زشت قاعدتی در جهان آوردی بوزیر کشتن آرجو که این سنت در # ~~و من أحب ولده ررحم الایتام (3)، هرک تن خوذرا دوست دارذ آثام # ~~بگذارذ وهرک فرزندرا دوست دارذ بر ایتام رحمت ارذ، شعر: # ~~چنین بوذ تا بوذ گردان سپهر 5 گهی پر ز کینست گه پر ز مهر(2 # ~~5، تو گر با هشی مشمر اورا بدوست * کچون دست یابذ بدرذت پوست # سپهر بلند ار فراوان کشذ « هماب پرده رازها بر درذ # ~~(جهان تا تواف بشاذی گذار . نگه کن بذین گردش روزگار # ~~یکیرا بر ارذ بچرخ بلند . ز تیمار و دردش کنذ بی گزند # ~~و ز آنجاش گردان برذ سوی خاک « همه جای ترسست و تیمار و باک # م آنرا که پرورد بر بر بناز ه یفگند خیره بچاه درازر(4) # یکیرا ز چاه آورذ سوی گاه « نهذ بر سرش پرز گوهر کلاه)(2) # ~~سرنجام هر دو بخاک اندرند ، ز تارک بچنگ مغاک اندرند(7) # ~~و سلطان الب ارسلان بهمه عالم تاختن کرد و پارس بگرفت (7) و بر # ~~20 شبانکاره ms099 تاخت و خلقی بسیار ازیشان بکشت (8) مثل : من حسنت سیاسته # ~~دامت ریاسته، هرک سیاست نیکو رانذ ریاستش بمانذ، وعمارت جهان ~~PageV01P136 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0146.png) # جنگ الب ارسلان با ارمانوس و گرفتاری او # ~~فرموذ، حکمت : فضیلة السلطان عماره البلدان(1)، و سلطان بغزای ملک # ~~الروم ارمانوس شذ(2) او با ششصد(2) هزار سوار از روم بدر آمذ و # ~~قصد اسلام کرد، الب ارسلان بملازکرد (4) بذو رسید بدوازده هزار مرد # ~~ایشانرا بشکست و ارمانوس بدست غلامی گرفتار شذ، شعر: # زمانه بزهراب داذست چنگ « بدرذ دل شیر و چنگ(2) پلنگ 5 # بپیش زمانه چه تازی سرت . ربایذ چو داذ از سرت افسرت # ~~آورده اند که در آن وقت که سلطان الب ارسلان بغزای ملک الروم # ~~ارمانوس می رفت در بغداذ لشکر پیش خویش عرض خواست و امیر سعد # ~~الدولة گهر ابین در خدمت بوذ و عرض می کرد، از حاشیة او غلای # ~~روی سخت حقیر در عرض آمذ ، عارض نام او نی نبشت سعد الدولة 10 # ~~گفت مضایقت مکن باشذ که ملک الروم را خوذ او گیرذ(7) مثل : من # ~~آستکفی الکفاة کف العداة(7) هرک دانایانرا بکارها فرا خواهذ از ~~دشمنان53: # ~~برهذ ، اتفاق را این غلام ملک الرومرا در هزیمت باز شناخت که اورا # ~~دیذه بوذ بگرفتش و پیش سلطان آورد، مثل : من وثق باحسانک اشفق # ~~علی سلطانک() هرک باحسان تو واثق بوذ بر سلطنت تو مشفق شوذ، 15 # ~~سلطان اورا چند روز اسیر داشت بعد از آن حلقه در هر دو گوش او # ~~کرد وبجان او امان داذ، مثل : آحسن یحسن إلیک و آبق یبق علیک(8) # ~~نیکی کن تا با تو نیکی کنند و مدارا کن تا با تو مداراکنند ، آنگه ملک ~~18 PageV01P137 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0147.png) # ~~الروم ارمانوس هزار دینار قرار داذ که هروز(1) بجزیت بفرستذ(2) حکمت: # ~~خیر المال ما اخذته من الحلاال و صرفته فی النوال و شر المال ما # ~~آخذته من الحرام و صرفته فی الآثام 8) بهترین مال انست که از حلال # ~~ستانی و از بهر ms100 نام نیک بذل کنی و بذترین مال انست که از حرام جمع # ~~5اری و بآثام بگزاری، و سلطان در آخر عهد روی بماورآء النهر نهاذ # ~~بجنگ خان(4) و ماذر او از خانیان بوذ، چون بجیحون عبره کرد در سنهآ # ~~خمس و ستین واربع مایة قلعة مختصر بوذ بر لب اب برزم (2) ، غلامی # ~~چند اوباش لشکر ان قلعهرا بستذند وکوتوال قلعهرا یوسف برزی (1) # ~~گفتندی اسیرش پیش تخت اوردند ، سلطان ازو احوالی می پرسیذ # ~~1 راست نی گفت، شعر(1) # هر آنکس که بسیار گویذ دروغ ، بنزدیک شاهان نگیرذ فروغ # سخن کان نه اندر خورذ با خرذ * بکوشذ که بر پاذشه نشمرذ # و گر پرسذت هرچ دانی بگوی « ببسیار گفتن مجوی اب روی # ~~سلطان فرموذ تا اورا سیاست کنند ، یوسف چون طمع از جان برداشت # ~~15 کاردی از ساق موزه پیرون آورد و آهنگ سلطان کرد، مثل : من خاف # ~~شرک آفسد امرک (4)، هرک از بذ تو ترسذ فساد کار تو طلبذ ، غلامان # ~~خاص و سلاح داران خواستند که اورا بگیرند ، سلطان بانگ بر زذ و # ~~18 بر گشاذ تیر واثق بوذ تیری بذو انداخت خطا شذ، مرد برسیذ وسلطانرا ~~PageV01P138 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0148.png) # ~~زخم زذ(1) مثل : کل رإنسان طالب أمنیة و مطلوب منیة(2)، هرکس # ~~ارزویی میجویذ و مرگ در پیش ی پویذ ، شعر: # چیست این طاس ساعت گردان کاهش زندگانی مردان # ~~سعد الدولة گهر آبین شحنة بغداذ در خدمت سلطان ایستاذه بوذ # ~~خویشتن بر سلطان افگند اورا نیز زخم زذ اما سعد الدولة بزیست، وانة. # ~~نزدیک دو هزار غلام در خدمت سلطان صف کشیذه بوذند ازیشان # ~~کس نه ایستاذ، یوسف برزمی (2) کارد بدست ی رفت جامع نیسابوری(1) # ~~که مهتر فراشان بوذ میخ کوبی بدست داشت از پس او در امذ و بر # ~~سرش زذ وبجا بکشت، مثل : من سآء عزمه رجع الیه سهمه (2)، # ~~مصراع(1) ### | تیر بذ هم برای آیذ باز # ~~از قضا و قدر بعقل و بصر حذر نتوان کرد، و آدی چو آفتاب هر ms101 کجا # ~~که روذ بلا و محنت چو سایه ملازم او بوذ و تقدیر سابق لاحق ، لا مرد # ~~لفضائه و لا مارنع لحکبه و بلائه، [شعر](1) # سر الب ارسلان دیذی ز رفعت رفته بر گردون # بمرو ای (8) تا بخاک اندر تن الب ارسلان بینی PageV01P139 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0149.png) # ~~چون اجل فراز آیذ مهلت منقضی شوذ رسیذنی برسذ و چون قضا # ~~بیایذ بصر بروذ، شعر: # ~~اگر شهریارست اگر مرد خرد * هر آنکس که زایذ ببایذش مرد (1) # ~~نگر تاکه بینی بگرد جهان * که او نیست از مرگ خسته روان (2) # ~~بریزی بخاک ار همه ز آهنی . اگر دین پرستی گر اهرمنی(2 # ز خاکیم و هم خاکرا زاذه ایم * ببیچارگی دل بذو داذه ایم () # ~~همه مرگرا ایم پیر و جوان * برفتن خرذ باذمان قهرمان # ~~همه کارهارا بگیتی در ست . مگر مرگ کآنرا دری دیگرست # ~~گویند بعد از مدتی در عهد سلطان ملکشاه پسر این جامع فراشرا # ~~10 غلامی از غلامان خلیفه بگشت در بغداذ، جامع در طلب قصاص چون # ~~پلنگ و شیر می غریذ و چون نهنگ و ازدرها می ذمیذ و چون ضحاک # ~~بی باک که قصد جمشیذ کرد یا بهرام روی بکین ناهیذ نهاذ جامع از پس # ~~غلام می دویذ ، غلام در حرم خلیفه گریخت جامع بدر حرم شذ و فریاذ # ~~و اه بچرخ و ماه برداشت، خلیفه اورا در حرم نگذاشت ، چون سلطان # ~~15 رنشست جامع عنان سلطان بگرفت که با او گستاخ بوذی گفت ای # ~~535: خذاوند با کشند پسر بنده هان کن که من با کشند پذرت کردم، شعر: # ~~جزای نکوبی نکویی بوذ * چنان چون جزای بذی هم بذیست # ~~سلطان گفت راست می گویذ ، امیر حاجب قاج را بفرستاذ تا غلامرا از # ~~حرم بدر اورذ، و خلیفه مقتدی بوذ ده هزار دینار ی داذ تا ناموس # ~~20 نشکنذ، نپذیرفت و غلامرا قصاص کرد (2) مثل : کم من عزیز اذله # ~~جهله و کم من ذلیل اعزه عقله(2)، و سلطان الب ارسلان مردی PageV01P140 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0150.png) # ~~سهم گن ms102 و مردانه بوذ، چون اورا این کار افتاذ خوراسان و عراق و جمله # ~~اطراف مستخلص کرده بوذ و از ده پسر که داشت ملکشاه ولی عهد # ~~کرده بوذ تا مملکت می داشت و بمیراث گذاشت بخذاوند عالم پاذشاه بنی # ~~آدم سلطان قاهر عظیم الدهر غیاث الدنیا والدین ابو الفتح کیخسرو بن # ~~السلطان قلج ارسلان خالد الله معالم دولته که اساس دولت و قاعد ه # ~~مملکت بر مراقبت جانب ایزذی و اعلای اعلام دین و احیای مراسم # ~~شرع و اعزاز ایمه اسلام که خزنه علوم دین و حفظه قواعد شرعند نهاذه # ~~است، و هر روز الطاف ایزذی بر صفحات احوال دولت او ظاهر و # ~~لایح است و امداد فضل او تبارک وتعالی در باره او متوالی ومتواصل ، # ~~و رایات دولت او که بتایید و نصرت ایزذ سبحانه و تعالی همیشه مؤید .1 # ~~و منصورست و امارات فضل الهی کی بر اطراف و حواشی روزگار # ~~هایون او ظاهرست و امداد آلا و نعما که در اعزاز و اذلال اولیا و اعدا # ~~متواترست آز انست که همواره همت بر ابتغای مرضات ایزذ عز آسمه # ~~مقصور دارذ و اعتصام در حال حرکت و مقام و طلب هر مقصود و # ~~مرام بجول و قوت ملک علام کنذ و در استنجاح آمال و امانی دوجهانی 15 # ~~مدد از فضل عمیم وصنع عظیم او خواهذ و معطی و منعم و مکافی و # ~~مجازی بر خسنات و سیئات اورا دانذ و استیفاء دولت و استدامت # ~~نعمت از نتایج وثمرات مواظبت بر شکر وحمد او تبارک و تقدس شناسذ، # ~~ملک تعالی در تزاید داراذ و رایت دولت افراشته و صفه مملکت نگاشته # ~~بمحمد و آله، # ای ملک جهان ترا مسلم ، سلطان زمانه شاه عالم # ای آنک تراست ملک اتاش 5 با دیو و پری بزیر خاتم # شاهی که بخدمتت همیشه . این گنبذ نیلگون شوذ خم PageV01P141 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0151.png) # ~~والله که نبوذه اند هرگز . مانند شاه خسرو و جم # ~~اندر الفاظ ms103 عذب شهراست ه الطاف دم مسیح مریم # ~~گشتست ز هیبت مدیجت . طوط سخن سرای ابکم # ~~در بدو وجود جود سلطان « بر جملهآ کون و کان مقدم # ~~می گفت قدر بشاه هر دم * کای سرور اهل دین تقدم # ~~در مکتب آسمان هی گفت ، رای تو بعقل گل تعلم # ~~ذات خرذی و اصل دانش * هر چند خرذ نشذ مجسم # ~~کز لطف رعایتت در آفاق . محروم نماند هیح محرم # ~~گر زآنک خلاف رایت ای شاه . بذ گردش این بلند طارم # ~~زین پس همه کام شاه جویذ * سر پای کنذ درین مخیم # ~~بر بندگیت قرارش افتاذ ، وین عزم شذ از فلک مصمم # ~~برصوب عراق نیک راییست(1 گردانیذن عنان ادهم # ~~تا گرد سم سمند شهرا . در دیذ کشند نسل آدم # ~~خورشیذ عراق در محاقست . باشذ که شوذ نحوستش کم # ~~این حال عراقیان عاجز ، مشکل شذ بوذ سخت و درهم # ~~باشذ که ز غصها و غمها . گردند بمقدم تو خرم # ~~یا رب که ز فر متدم شاه ه باذ اهل عراق شاذ و بی غم # ~~تا عرض کنند حاجت خویش * در خدمت کعبة معظم # ~~تا هست منا و موقف و رکن » بر ره گذر حطیم و زمزم # ~~تا هست ذبایح حرمرا ، بر محرم صید او محرم # ~~عمر تو بکام باذ جاویذ . تا هست بسال در محرم # ~~باذات بکام دوست در خلد دشمنت در آتش جهنم # ~~بذخواه تو جاوذان دژم باذ * نوشش همه باذ شربت سم PageV01P142 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0152.png) # السلطان معز الدنیا والدین ملکشاه بن محمد ### | قسیم() امیر(2) المؤمنین # سلطان ملکشاه صورتی خوب داشت و قدی تمام، بالی افراشته و # ~~بازوی قوی ، بضخمی مایل بوذ ، محاسنی گرد، رنگ چهره سرخ سپیذ، یک # ~~چشم اندک مایه شکسته داشتی از عادت نه از خلقت، جمله سلاحها کاره # ~~فرموذی، در سواری و گوی باختن بغایت چالاک بوذ، ولادت او در # ~~جمادی الاولی سنة خمس (2) و اربعین واربع مایة بوذ ، مدت عمرش سی # ~~وهشت سال، مدت ملکش بیست سال، وزیر او نظام ms104 الملک الحسن بن # ~~علی بن اسحق، حجاب او الحاجب قماج، و سلطان ملکشاه پاذشاهی جبار # ~~و کامگار بوذ مساعد بخت موافق روزگار مهیا اسباب میسر اغراض مؤید .1 # ~~بتأبید آسمانی و موفق بتوفیق ربانی، حکمت : ان السلطان خلیفة الله فی # ~~ارضه و الحاکم فی حدود دینه و فرضه قد خصه الله باحسانه و اشرکه # ~~ف سلطانه و بذله لرعایة خلقه و ندبه لنصرة حقه، فان اطاعه فی # ~~اوامره و نوارهیه تکفل بنصره وان عصاه فیهما وکله الی نفسه(4)، # ~~سلطان سایة خذاست و حاکم در دین مصطفی، باحسان حق اختصاص 610. # ~~دارذ و بر گزیذ حق عز و علا باشذ از بهر پاذشاهی و رعایت حقوق # ~~خلق وخواند با نصرت حق، اگر در اوامر و نواهی منقاد فرمان الهی # ~~باشذ حق تکفل نصرتش کنذ و آگر خلاف امر و نهی خذا کنذ با نفس # ~~خوذش گذارذ تا فساد و مناهی و فسق و تباهی آرذ و بدوزخش سپارذ، 16 ~~PageV01P143 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0153.png) # سلطان ملکشاه بن الب ارسلان # ~~بایذ که عدل گزینذ تا خرمی بینذ، پذران سلطان ملکشاه جهانگیری کردند # ~~و او جهانداری ، درخت دولت نشاندند و او بر خورد و تخت سلطنت # ~~نهاذند و او بار داذ، پنداری عهد او جوانی دولت و بهار ایام ملک و # ~~طراز کسوت پاذشاهی بوذ، عالم مسلم و رایت منصور و رعیت خشنوذ و # ~~ه بلاد معمور، مثل : إلزم الورع فانه یوید الملک واحذر الطمع فانه # ~~یولد الهلک(1)، ملازم ورع باش که تابید ملک دهذ و مفارق طمع باش # ~~که تولید هلک کنذ، با ورع و بی طمع پاذشاهی بوذ، یکچندی در میدان # ~~جهان گوی مراد باخت و اسپ کامرانی تاخت و روی بهیچ طرف و # ~~مهم ننهاذ الاکه ذلول گشت، مثل : فضل السادة یحسن العادة و فضل # ~~10 الریاسة یحسن السیاسة (2)، عادات نیکو فضل ساداتست و حسن سیاست # ~~فضل ریاستست، و چون بعد از واقعهآ پذرش از خوراسان بعراق امذ # ~~خصی چون قاورد که عمش بوذ ms105 از کرمان با لشکری گران بقصد ملک # ~~روی بعراق نهاذه بوذ و جهان خویشتن را مسلم دانسته، بدر گرج میان # ~~هردو ملاقات افتاذ و سه شبانروز مصاف بوذ، عاقبت قاورد پشت # ~~15 بداذ() ، گویند مبارزی از لشکر او پیش صف لشکر ملکشاه بچالش آمذ # ~~بوذ سواری با او مبارزت نموذ واورا زخمی زذ که نیمهٔ‌ بالا از کرگاه # ~~بگزارد و جذا شذ، اسپ او با کفل و دو ران باز گشت، چوقاورد آن # ~~زخم بدیذ گفت جای ایستاذن نیست، پشت بداذ و روی بهزیمت نهاذ و # ~~عاقبت گرفتار شذ، و چندان خزانه و سلاح خانه وآلت و عدت ومتاع # ~~20 وکراع بدست لشکر ملکشاه افتاذ که در حد وعد نیامذ و در فهم و وهم # ~~نگنجیذ ، شعر : # ~~22 چنان دان که اندر سرای سپنج « کسی کو نهذ گج بادست و رنج(4) ~~PageV01P144 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0154.png) # کیفیت مرگ قاورد عم سلطان ملکشاهآ # ~~بدار و بپوش و بیارای مهر . نگه کن بذین گرد گردان سپهر # ~~بکوشیذ و بخشند باشیذ نیز ، ز خوردن بفردا مانیذ چیز # ~~برنجذ یکی دیگری بر خورذ . بداذ و ببخشش کسی ننگرذ(1) # ~~دو چشم تو اندر سرای سپنج . چنین خیره گشت از پی تاج و گج # ~~جهانی کجا شربتی آب سرد . نیرزذ تو زو دل چداری بدرد * # ~~خرذ نیست با گرد گردان سپهر » نه پیذا بوذ رنجش از خشم و مهر(2) # ~~اگر هیچ گنجست ای نیک رای . بیاراه و دلرا بفردا مپای # ~~در خوردنت حیره کن بر نهاذ(2) « اگر خوذ بمانی دهذت آنک داذ # ~~و چون از ان مصافگاه با در همذان آمذ لشکر تطاولی می نموذند و # ~~تدللی می کردند یعنی که چنین فتی کرده ایم و لشکری شکسته نان پاره 10 # ~~زیادتی خواهیم، و در پیش خواجه لفظی بر زبان راندند منبی از آنک اگر # ~~اقطاع ونان پاره و جامگی زیادتی نخواهذ بوذ قاوردرا سعادت باذ () # ~~نظام الملک زبان داذ و گفت امشب با سلطان بگویم و مقصود شما ms106 # ~~حاصل گردانم، و هم در شب بفرموذ تا قاوردرا شربت داذند و هر # ~~دو پسرش را میل کشیذند(5) دیگر روز چون لشکر باز آمذند بتقاضا گفت 5! # ~~دوش ازین معنی با سلطان چیزی نشایست گفت که بسبب عمش دلتنگ # ~~بوذ مگر دوش در حبس از سر ضجرت و قهر زهر از نگین بر مکیذ و # ~~جان بداذ ، لشکر چون این سخن بشنوذند بیارامیذند و دم در کشیذند # ~~و کس دیگر حدیث نان پاره نکرد(8) حکمت : اعتمد فی آعمالک علی # ~~آهل المروة و فی قتالک علی اهل الحمیة لان المروة تمنع من الخیاة .2 ~~PageV01P145 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0155.png) # ~~و الغدر و الحمیة تمنع من الهزیمة و الفر و ایاک و مباشرة الحرب # ~~(055 بنفسک فانک لا تخلو من ملک تخاطر به آو هلک تبادر به(1)، اعتماد ~~در # ~~اعمال بر اهل مروت کن و در قتال بر اهل حمیت که مروت از غدر و # ~~خیانت باز دارذ و حمیت فرا هزیمت بگزارذ، و بتن خوذ مباشرت جنگ # ~~ه مکن که یا مخاطره ملک بوذ و یا مبادره هلک، ودر سنه احدی و # ~~سبعین و اربع مایة ان ملکشاه لشکر بخوراسان کشیذ و اطراف مالک # ~~خویش بدیذ و فوجیرا بر گزیذ که مصاف داذن را بشایذ و حصار # ~~سمرقند داذ وعراده ومنجنیق نهاذ و بستذ، و خانرا پیاذه اپیش] (2) اسپ # ~~او کشیذند ، زمین بوسه داذ و اورا اسیر باصفهان اورد و امیر بار() # ~~16 فرستاذ و تشریف داذ (1) شعر: # میازار هرگز دل راذ (5) مرد . ز بهر جهان تا نباشی بدرد # جهانرا نمایش چو کردار نیست . بذو دل سپردن سزاوار نیست(1) # بیکسان نگردذ سپهر بلند « گهی شاذ دارذ گهی مستمند (7) # گهی بر کثذ تا بخورشیذ بر . گهی اندر ارذ ز خورشیذ سر # ~~15 و چون لشکر سلطان بجیحون بگذشت نظام الملک رسم اجرت ملاحان بر # ~~انطاکیه نبشت، چون سلطان بر نشست ملآحان فریاذ کردند که ما # ~~قومی درویشانیم معیشت ما ازین آبست و اگر جوانی ازینجا بانطاکیه ms107 # ~~روذ پیر باز ایذ ، سلطان نظام را گفت ای پذر این چه سردیست مارا # ~~درین ولایت چندان دسترس نیست که حواله بانطاکیه می بایذ کرد ، # ~~20 وزیر گفت ای خذاوند ایشانرا بجابی (8) رفتن حاجت نباشذ حواشی ما # ~~برات ایشان بزر نقد باز خرند ، بند اینرا از جهت تعظیم ملک و ~~PageV01P146 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0156.png) # سفر کردن ملکشاه در ممالک خویش از مشرق تا مغرب 189 # ~~بسطت پاذشاهی فرموذ تا جهانیان بدانند ته فسحت مملکت ما و نفاذ # ~~حکم پاذشاه از کجا تا کجاست1)، و ناقلان در تاریخ بنویسند، دریغا آن ~~روزگار # ~~که وزرا چنان فاضل و دانا و عاقل و توانا بوذند ، وکار وزارت این # ~~ساعت بشاگرد غلای آمذست، هرچ عوان تر و وجوه انگیز ترست # ~~بازار او تیز ترست، حکمت : اعلم آن الایدی باصابعها و الملوک بصنا ~~یعها[»، # ~~و آن وزیر الملک عینه و ارمینه أذنه وکاتبه نطقه و حارجبه خلقه و # ~~رسوله عقله و ندیمه مثله (2) بدانک چنانک قوام دست باصابع بوذ قوام # ~~ملک بصنایع باشذ و صنایع بر کشیذگان و گزیذگان پاذشاه باشند، # ~~وزیر نظیر چشم است و مستوفی شبه گوش و منشی و کاتب زبان و وکیلدر # ~~و حاجب نشان و رسول برهان عقل و ندیم بیان فضل، و سلطان ملکشاه 10 # ~~در مدت پاذشاهی دو بار از انطاکیه باوزکند شذه بوذ(2) نوبت آخرین در # ~~سنه احدی و ثمانین و اربع مایة بانطاکیه شذ و از آنجا بلاذقیه شذ # ~~بکنار دریا و اسپانرا از دریا آب داذند ، سلطان سجاده خواست و آنجا # ~~دو رکعت نماز گزارد شکرانهآ آنک ملک او از اقصای مشرق تا بکنار # ~~دریای مغرب رسیذست، مثل : شکر الصنا یع من اقوی الذرایع(1) و115 # ~~شکر نعمت ایزذی را طرایقست و نیکوترین آن رعایت حقوقست که اساس # ~~دولت بذان ممهد مانذ و عرصه دولت انساع گیرذ و اسباب پاذشاهی # ~~و ارباب جهانداری بذان ساخته و افراخته باشذ، و بندگان خاص # ~~خویش را سلطان از اقصای ولایت شام ms108 وساحل محیط اقطاع داذ، # ~~شهر حلب بقسیم الدولة اقسنقر داذ ورها(3) بعماد الدولة بوژان(6) و موصل ~~.» # ~~بجکرمش داذ، و از آنجا باز گشت و بسمرقند شذ ، مثل : من انعم قضی # ~~حق السیادة و من شکر استحق الزیادة ()، هرک صلت دهذ حق مهتری 23 ~~PageV01P147 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0157.png) # ~~گزارد و هرکه شکر کنذ نعمت زیادت یافت، و چون سمرقند بستذ # ~~سلییمان خان() را اسیر کرد و از آنجا باوزکند شذ و تا حدود خطا و # ~~ختن در هر شهری والیی و مقطعی گماشت و رسوم محدث و قوانین # ~~نایسندیذع بر داشت، شعر : # ~~(اگر شاه با داذ وبخشایش است ، جهان پر زخوبی و ارایش است # ~~وگر کژی ارذ بداذ اندرون . کبستش بوذ خوردن و آب خون)(2) # ~~2 بهر کار با هرکسی داذ کن . ز یزدان نیکی دهش یاذ کن # ~~بتاز و بناز و همه کام جوی . وگر کام دل یافتی نام جوی(2 # ~~کجا بوذنی باشذ از کردگار * نبایذش نیز از کس آموزگار(4) # ~~شگفتی تر انک از پی از مرد * همیشه دل خویش دارذ بدرد3 # ~~(نگه کن که تا تاج با سر چگفت * که با مغزت ای سر خرذ باذ جفت # ~~چو خواهی که تاج تو مانذ بجای « مباذی جز اهسته و پاک رای # ~~مکن بذ چو دانی که از کار بذ * بفرجام بر بذکنش بذ رسذ # ~~ز کردار بذ بر تنش بذ رسیذ « جوی ای پسر بند بذرا کلیذ)(1) # ~~نبایذ که مانذ ز تو نام بذ * هان پش یزدان سرنجام بذ(2) # ~~(هرآنکس که دارذ روانش خرذ ه بدانذ که این نیک و بذ بگذرذ # ~~همه رفتنی ایم وگیتی سپنج . چرا بایذت درد و اندوه و رنج)(1 # ~~ز هر دست چوبی فراز آوریم . بدشمن بمانیم و خوذ بگذریم # ~~(ز هوشنگ رو تا بکاوس شاه * که بوذند با تخت و فر و کلاه # ~~جز از نام ازیشان بگیتی نماند * کسی نامهٔ‌ رفتگان بر نخواند)(9) ~~PageV01P148 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0158.png) # برکات امن در عهد ملکشاه و آثار او در شکارگاهها ms109 # ~~و لشکری که همواره ملازم رکاب بوذند و اسامی ایشان در جراید دیوانی # ~~مثبت بوذ چهل و شش هزار سوار بوذند و اقطاعات ایشان در # ~~بلاد مالک پراگنده بوذی تا بهر طرف که رسیذندی ایشانرا علوفه و # ~~نفقات معد بوذی(1، و عدل و سیاست سلطان ملکشاه تا حدی بوذ که # ~~در عهد او هیچ متظلم نبوذی و اگر متظلم بیامذی اورا حجاب نبوذی با 5 # ~~سلطان مشافهه سخن گفتی و داذ خواستی(2)، مثل: من شرفت همته عظمت»7 5: # ~~رقیمته ، هرکه همت بلند دارذ قیمتش بیفزایذ ، و از خیرات سلطان ملکشاه # ~~آبگیرهای راه حجازست که فرموذ(2) و مکس و خفارت از راه حاج # ~~برداشت(8) و امیر حرمین را اقطاع و رسم داذ که پیش از آن از هر حاجیی # ~~هفت دینار سرخ بستذندی، و عرب بادیهرا و مجاوران خانهآ معظمهرا 10 # ~~همچنان انعامها فرموذ، و هنوز بعضی از آن رسوم باقیست، حکمت: # ~~إجعل لدینک من دنیاک نصیبا و کن من نفسک علی نفسک رقیبا و صیر # ~~لکل جارحة من جوارحک زماما من العقل و النهی و لجاما من الورع # ~~و التفی (5)، از دنیا برای دین نصیی کامل و قسطی وافر بدست ار و # ~~از تن خوذ رقیبی بر نفس خوذ گمار و بر جوارح و اعضا هر یک جذا مهاری 15 # ~~از عقل و فساری از ورع برکن، و سلطان از لهو و تماشا شکار دوست # ~~داشتی وبخط ابو طاهر خاتونی(6) شکار نامهآ او دیذم اورده بوذ که # ~~سلطان یکروز هفتاذ اهو بتیر بزذ، و قاعده او چنان بوذ که بهر شکاری # ~~که بزذی دیناری مغربی بدرویش داذی(1) و بهر شکارگاهی از عراق و # ~~خوراسان منارها فرموذ از سم اهو وگور، و بولایت ماوراء النهر و.2 # ~~ببادیه عرب وبمرج(1) و خوزستان و ولایت اصفهان هر جا که شکار ~~PageV01P149 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0159.png) # سلطان ملکشاه بن الب ارسلان # ~~فراوان یافتست آثاری گذاشتست (1)، و از جهت دار الملک و نشست خویش # ~~از همه ممالک اصفهان اختیار ms110 کرد و آنجا عمارتهای بسیار فرموذ در شهر و # ~~بیرون شهر از کوشکها و باغها چون باغ کاران و بیت المآء (4) و باغ # ~~احمد سیاه و باغ دشت کور و غیر آن، و قلعه شهر و قلعة دزکوه(2) او # ~~5 بنا فرموذ وخزانه برآنجا داشتی، و در مملکت او وزیر نظام الملک عظیم # ~~محترم و همکن و مستولی بوذ، دوانزده پسرداشت بهر یکی شغلی و ولایتی # ~~داذه بوذ ، حکمت : ان عمال الولاة بمنزلة سلا حهم فی القتال و سهامهم # ~~فی النضال، و من ولی الملک بلا کفاة کان کمن لقی الحرب بلا حماة، و # ~~مما یدیم لک نصحهم و ولاء هم و یحفظ علیک ودهم و وفاءهم قلة الطمع # ~~10 فیهم وحسن المقابلة بمساعیهم، وأعلم آنک إن طمعت منهم فی ذرة # ~~521. طمعوا منک فی بدرة و إن ارتجعت من رزقهم دینارا اقتطعوا من # ~~مالک قنطار، ثم اساءوا القول فیک و آنکروا بیض صنایعک و # ~~ایادیک، إنا اصطنعت فاصطنع من یرجع إلی اصل و أبوة و عقل و # ~~مروة فان الاصل و الابوة یمنعانه من الغدر و الخیانة و العقل(4) # ~~15 و المروة ببعثانه علی الوفآء و الآمانة، و ان کل فرع یرجع إلی اصله ~~و # ~~کل شبیء بعود لی طبعه ، ثم یستدل بالصنیعة علی قدر المصطنع و یحکم # ~~بالزراعة علی عقل(5) المزدرع لان الحر لا یصطنع الا حرا وفیا و العاقل # ~~لا یزرع الاا زرعا زکیا (8)، بزرگان گفته اند عمال ولاة بمثابت سلاح # ~~19 اند در کارزار، هرکه پاذشاهی بی عمال کنذ چنان بوذ که بی لشکر ~~PageV01P150 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0160.png) # متغیر شدن ملکشاه بر خواجه نظام الملک # ~~قتال کنذ و وفا وشفقت ایشان و ولا و مودت بقلت طمع پاذشاه # ~~بذیشان بمانذ و بهر نیکی که کنند و مساعی جمیل که فرمایند حسن مقابلت # ~~فرموذن، و آگر پاذشاه بذره طمع بخاص ایشان کنذ ایشان ببدره بذو # ~~طمع کنند و اگر از مواجب ایشان دیناری بکاهذ ایشان از ممالک او # ~~خرواری باز ms111 برند و زبان قدح دراز کنند و در محاسن فراز کنند، پس 5 # ~~پاذشاه بایذ که کسیرا پرورذ و بزرگیرا بر کشذ که اصل و مروت و عقل # ~~و ابوت دارذ که اصل و ابوت از غدر و خیانت باز دارذ و عقل و # ~~مروت اورا بر سر وفا وامانت دارذ که هر فرع با اصل خویش روذ # ~~و هر شاخ سر با درخت خوذ زنذ، و استدلال از سیرت پاذشاه بگاشتگان # ~~توان کرد و عقل دهقان از دخل بستان توان شناخت که حر و جوانمرد 10 # ~~الا ازاذ مردی را نپرورذ و دهقان عاقل الا دخل نیکو نکارذ، و چون # ~~این مقدمات در نظام الملک و پسران بوذ سلطان اورا تربیت می فرموذ، # ~~و ترکان خاتون دختر طمغاج خان(1) در حکم سلطان بوذ و بر سلطان # ~~استیلا داشت(2) اورا وزیری بوذ تاج الملک ابو الغنایم پارسی(2) مردی # ~~با منظر ومخبر وکفایت وفضل و همت و نیز کذخذای جامه خانه بوذ، 15 # ~~ترکان خاتون ی خواست کی اورا بروی نظام الملک بر کشذ، شعر: # ~~هرکه بهر براذران [در] راه (8) . چاه سازذ همو فتذ در چاه(2) # ~~سلطان را بر آن می داشت کی وزارت بذ و دهذ و تقبیح صورت نظام الملک # ~~می کرد و تتبع عثرات او ی فرموذ تا سلطانرا برو متغیر گردانیذ از ~~بس،»5: # ~~مساوی که بشنیذ ، شعر: PageV01P151 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0161.png) # هرک راهی روذ که بذ باشذ ، دشمن نام نیک خوذ باشذ # چون نباشذ بجرم خوذ نگران . سهمش ایذ ز کرده دگران # ~~و سبب این عداوت آن بوذ که سلطان ملکشاه پسری داشت از ترکان # ~~5 خاتون نام او محمود، ماذر میخواست که سلطان اورا ولی عهد کنذ و او # ~~سخت خرد بوذ(1) و برکیارق که از زبید خانون بوذ دختر امیر یاقوتی # ~~خواهر امیر اسمعیل بزرگتر فرزندان سلطان بوذ نظام الملک میل او میکرد ~~(2) # ~~و سلطان را بر آن می داشت که ولایت عهد برو تفویض کنذ و ms112 سلطانرا # ~~نیز برکیارق موافقتر ی آمذ، مثل : من احسن آلاختیار الاحسان # ~~10 الی الآخیار، نیکی کردن با اخیار از نیکوترین اختیارست و بهتران را # ~~بر گزیذن عادت ابرارست، با این همه چون سمع سلطان از عثرات نظام # ~~الملک پرشذ یکروز کس فرستاذ و بنظام الملک پیغام داذ که تو با من در # ~~ملک شریکی و بی مشورت من هر تصرف که میخواهی و کنی و ولایت # ~~و اقطاع بفرزندان خوذ میدی ببینی که بفرمایم تا دستار از سرت # ~~15 بردارند ، او جواب داذ که آنک ترا تاج داذ دستار بر سر من نهاذ # ~~هر دو درهم بسته اند و باهم پیوسته()، ناقلان بر ان زیادت کردند این # ~~سخن در خشم سلطان بیفزوذ ، اورا بتاج الملک باز داذ، شعر(4) # جوانان دانا و دانش پذیر * سزذ گر نشینند بر جای پیر # ~~و در ان نزدیکی از اصفاهان ببغداذ نهضت افتاذ، [شعر] : # ~~(تو بر شاه بسیار گشی مکن (2) . اگرچه پرستنده باشی کهن PageV01P152 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0162.png) # مقتول شدن خواجه نظام الملک و وفات ملکشاه # ~~که هر چند گردذ پرستش دراز . چنان دان که هست او ز تو بی نیاز # ~~و گر با تو گردذ ز چیزی دژم . پوزش گرای و مزن هی دم # ~~اگر نیست آگاهیت ز ان گناه * برهنه دلترا ببر نزد شاه)(1) # ~~ز کسهای شه پیش او بذ مگوی « که کمترکنی نزد او اب روی(2 # ~~چو لشکر بنهاوند رسیذ باغرای خواجه تاج الملک ملاحد مخاذیل نظام 50: # ~~الملک را کارد زذند (2) چه هیج مسلمان بر قتل چنان شخصی اقدام نکردی # ~~و او در ان حالت پیر بوذ سال از هشتاذ گذشته (4) و پنداری آن # ~~سخن او فالی شذ کچون سلطان بیغداذ رسیذ بعد از هجده روز در گذشت، # ~~و میان ایشان کمتر از یک ماه بوذ(5) و امیر معزی در قصیده مرثیت # ~~سلطان دو بیت درین حسب حال میگویذ ، شعر امیر معزی (6) # رفت در یک مه بفردوس برین دستور پیر # شاه برنا از پس ms113 او رفت در ماه دگر # کرد ناگه قهر یزدان عجز سلطان آشکار # عجز سلطانی ببین و قهر یزدانی نگر # ~~و در آخر عهد سلطان جمله اصحاب دیوان که قدیمی بوذند تبدیل ه # ~~فرموذ ان نیز بر وی مبارک نبوذ، نظام الملک را بتاج الملک بدل کرد ### | (6) رک به # ~~این مرثیه اینست : PageV01P153 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0163.png) # ~~سلطان ملکشاه بن الب ارسلان # ~~و شرف الملک ابو سعد المستوفیرا که منعم ومتنعم جهان بوذ بمجد الملک # ~~ابو الفضل القمی (1) که بو طاهر خاتونی (7) - در هجو او میگویذ ، ~~شعر(4) # ~~می بنازذ بیخل مجد الملک . چو بگاورس گرسنه قمری # ~~گرهمه قمیان چنین باشند * قم رفیقا و بر همه ثم ری # ~~ه وکمال الدین(4) ابو الرضا العارض را بسدید الملک ابو المعالی، و ~~بلمعالی # ~~نخاس (8) درین معنی قطعه می گویذ والقاب و اسامی ایشان در نظم برین # ~~نسق نیکو نگاه داشت، شعر(1) # ز بو علی بذ و از بو رضا واز بو سعد # شها که شیر بپیش تو هیچو میش امذ # در ان زمانه ز هر کآمذی بدرگه تو # مبشر ظفر و فتح نامه ییش امذ # ز بلغنایم(1) و بلفضل (8) و بلمعالی باز # زمین مملکتترا نبات نیش آمذ # گر از نظام وکمال و شرف تو سیر شذی # ز تاج ومجد وسدیدت نگر چه پیش امذ # ~~بحمد الله تعالی وارث ملک و تاج وتخت ملکشاه سلطان قاهر عظیم الدهر ~~PageV01P154 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0164.png) # ~~ابو الفتح کیخسرورا رعایت حقوق سیرتست و استخدام کفاة و تفویض # ~~اعمال بمشاهیر ثقات از واجبات شناسذ ، و اسباب جهانداری و ابین »71: # ~~شهریاری و کامگاری از نیکو کاری و مردم داری یافته است، و چون # ~~دیو فتنه در سر انطالیه جای داذ و سلطان قاهر قرن الله رایات دولته # ~~بألنصر برسوم لشکر کشی و اسباب سپاهداری تدارک و تلافی آن ازه # ~~شکلی فرموذ و بنوعی ییش گرفت که روزنامهآ دولت و کارنامة سعادت # ~~او بذکر محاسن وصیت مناقب او مؤرخ گشت و جمال گرفت(1) و با # ~~تمامی ممالک ms114 مسلمانی استمرار و استقامت پذیرفت و مفسدان اطراف سر بر # ~~خط بندگی نهاذند و حشمت و هیبت پاذشاهی و عدت و آهبت ملک در # ~~اقطار و آفاق عالم سایر گشت، و اقتدا و تقیل این پاذشاه بمکارم اخلاق ~~10 # ~~ومعالی خصال ملوک اسلافست و اثار مرضیه سلاطین ماضیه پیشوا و # ~~مقدم ساخته است ، و سوابق افاضت عدل و تقدیم اسباب سیاست # ~~سلاطین آل سلجوق را بلواحق رسوم ستوذه خویش تازه و زند گردانیذ ، # ~~و سنتهای بذ که در جهان متهوران نهاذند محو فرموذ تا خلایق آسوذه # ~~و مرفه پشت بدیوار امن و فراغ باز نهاذند، و جباران کامگار در حرم 6! # ~~روزگار او امان طلبیذند، و همت پاذشاهانه بر اعلای کلمه حق # ~~مقصور کرد و ذات بی هال خویش بر نصرت دین و مصالح مسلمین # ~~وقف کرد، و آفتاب دین محمدی در همه عالم از ماچچهآ لوای این شهریار # ~~کامگار درخشان و تافته است و بجای بتکذها مدارس و مساجد # ~~ساختند و بدولت سلاطین آل سلجوق قیاصره روم مسلمان شذند و پایه 20 # ~~قدر پاذشاه کیخسرو از چرخ ماه بگذشت و رسوم بذدینان در نوشت، # ~~شعر(2 PageV01P155 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0165.png) # سلطان برکیارق بن منکساه # ~~سپاه رومرا کز ترک شذ بیش . بهندی تیغ کردی هندو[ی] خویش # ~~سریر سنگرا بر تارک روم . بدندان ظفر خائیذ چون موم # ~~سمندش در شتاب آهنگ پیشی . فلکرا هفت میدان داذه بیشی # ~~همه عالم گرفت ازر نیک رابی . چنین باشذ چنین ظل خذابی # ~~5 سیاهی و سپیذی هرچ هستند . گذشت از کردگار اورا پرستند # ~~نشذ غافل ز خصم آگاهی اینست . نخسپذ شرط شاهنشاهی اینست # ~~کس از ماذر بذین دولت نزایذ . حبش تا چین بذین دولت گشایذ # ~~شکارستان او اخاز و دربند ، شبیخونش. بخوارزم و سمرقند # ~~06 هان رسم پذر بر جای دارذ * دهش در دست و دین بر پای دارذ # ~~10 مبراذ این فروغ از روی این ماه . میفتاذ این کلاه از فرق این شاه # ~~سلیمان حقیقی شهریارست . که اورا ms115 ملک ودین زو یاذگارست # ~~سلیمانرا نگین بوذ و ترا زین (1) . سکندر داشت آیینه تو ایین # ~~بدیذند آنج ف بینی تو ز ایام . سکندر ز اینه کیخسرو از جام # السلطان المعظم رکن الدنیا والدین ابو المظفر برکیارق # بن ملکشاه یمییومومین # سلطان برکیارق خوب چهره بغایت بوذ معتدل قامت خط و محاسن # ~~بهم پیوسته ابرو گشاذه، اول پاذشاهی در سنه ست و ثمانین و اربع # ~~مایة، مدت ملکش دوازده سال، مدت عمرش بیست و پنج سال، # ~~ولادت سلطان برکیارق بدار الملک اصفهان بوذ در محرم سنه اربع و ~~PageV01P156 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0166.png) # وزرا و حجاب برکیارق، نزاع او با برادرش محمود در باره سلطنت 149 # ~~عز الملک الحسین بن نظام الملک، الوزیر مؤید الملک ابو بکر بن نظام # ~~الملک (1)، الوزیر فخر الملک بن نظامه(2)، الوزیر اعز الملک عبد الجلیل # ~~الدهستانی، الوزیر مجد الملک ابو الفضل القمی، الحجاب الامیر الحاجب # ~~قماج ، الحاجب طغان یرک(2)، الحاجب عبد الملک، وسلطان برکیارق # ~~پاذشاهی بوذ خوش خوی خوب روی تازنده وبخشنده(4) مثل : من گرم 5 # ~~حلم و من شرف لطف (5) کریم بردبار بوذ و شریف لطیف باشذ، # ~~و در روزگار او حوادث بسیار و شیب و فرازها بی شمار بوذ ()، و # ~~چون ملکشاه از دنیا برفت او سیزده ساله بوذ و بزرگترین فرزندان # ~~بوذ و پذر اورا بولایت عهد تعیین فرموذه بوذ(1) و او در آن حالت # ~~باصفهان بوذ ، ترکان خاتون ببغداذ از امیر المؤمنین در خواست تا محمود ~~»130. # ~~بن ملکشاهرا سلطنت دهذ و بنام او خطبه کنذ ، امیر المؤمنین اجابت # ~~نی کرد و گفت پسر تو طفلست پاذشاهیرا نشایذ (8) ، شعر : # (سزذ گر بگویم یکی داستان . کباشذ خرذمند همداستان # مسای ایچ با آز و با کینه دست . ز منزل مکن جایگاه نشست # سرای سپنج است پر آی و رو . یکی شذ کهن دیگر آرند نو # یکی اندر ایذ دگر بگذرذ . زمانی بمنزل چمذ یا چرذ)(9) PageV01P157 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0167.png) # جهانرا چنینست ساز و نهاذ . ازین دست بستذ بدیگر بداذ(1) # تو هنگام ms116 شاذی درختی مکار . که زهر آورذ بار او روزگار # درختی بوذ این نشاند بدست « که بارش بوذ زهر و برگش کبست(2) # بپای اندر آتش نشایذ شذن ، بپیش بلا داستانها زذن # ~~ه مثل : من هان علیه المال توجهت الیه الآمال (2)، هرکه مال خوار دارذ # ~~آمال بوی روی آرذ، ترکان خاتون مال بسیار بذل کرد و امیر جعفر # ~~پسر خلیفه را که ماذرش مهملک خاتون بوذ خواهر ملکشاه ترکان خاتون # ~~اورا می پرورد(4) و با وجود پذرش مقتدی ترکان اورا امیر المؤمنین # ~~میخواند، و پیش از وفات ملکشاه بر آن عزم بوذند که در اصفهان ببازار # ~~10 لشکر اینجا که امروز مدرسةآ ملکه خاتونست دار الخلافة و حری بسازند # ~~و اورا آنجا بنشانند (5) ، و خلیفه ازین معنی مستشعر بوذ و جای ان # ~~داشت، ترکان اورا بخلیفه فرستاذ تا اجابت کرد و بنام پسرش خطبه # ~~فرموذ(6)، و ترکان خاتون حالی امیر کربوغارا بر نشاند تا بهفته از # ~~بغداذ باصفهان راند بگرفتن برکیارق (7) مثل : من بذل ماله أستحمد و # ~~15 من بذل جاهه استعبد(8)، از بذل مال حمد افزایذ واز بذل جاه بنده # ~~000 آیذ ، غلامان نظای برکیارق را در اصفهان حمایت کردند و در شب از # ~~شهر بیرون بردند بجانب ساوه و ابه پیش اتابک کمشتگین جاندار که # ~~18 اتابکی او کرده بوذ تا اورا بری برد و بر تخت نشاند (1) و ابو مسلم ~~رئیس PageV01P158 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0168.png) # ~~ری (1) تاج مرصع بالای سر او بیاویخت و بدر ری نزدیک بیست هزار # ~~مرد بر ایشان گرد آمذ ، مثل : خیر المال ما قضی اللوازم و(2) بنی # ~~آلمکارم، بهترین مال انست که قضای لوازم کنذ و بنای مکارم نهذ ، # ~~ترکان خاتون با پسر از بغداذ باصفهان امذ و شهر بر خویشتن حصار # ~~ساخت(2)، مثل : آئ ملک عدل فی حکمه و قضیته استغنی من جنده وه # ~~رعیته (1)، پاذشاه که در حکم و قضیت عادل بوذ از لشکر و رعیت مستغنی # ~~شوذ، برکیارق بدر اصفهان امذ ترکان خاتون خزانه ms117 و پرداخت و دفع # ~~او ی ساخت و امیران و غلامانرا زر بی دریغ ف بخشیذ ، مثل : إنا # ~~ساد السفل خاب الامل ()، [شعر]: # هرکه آمیخت با فرو مایه و خوار گردذ چو بر زمین سایه # ~~مجد الملک قمی و تاج الملک ابو الغنایم مدبر و پیشکار بوذند ، و امیر # ~~اسفهسلار أنر و بلکابک(6) بر پانصذ هزار دینار قرار داذند که ببرکیارق # ~~دهند از میراث پذرش تا از در شهر برخیزذ(7)، چو مال بگزاردند # ~~و برکیارق بدر همذان آمذ ترکان خاتون ملک اسمعیل را خال برکیارق # ~~وعده داذ که بزن او باشذ اگر برکیارق را بشکنذ و آلت واسباب و15 ~~PageV01P159 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0169.png) # سکان برکیارق بن ملکشاة # ~~خزانه فرستاذ و زراد خانه تا با سلطان بنواحی گرج مصاف داذ در # ~~اول سنهآ ست و ثمانین و اربع مایة و شکسته شذ(1) و با پیش خواهر # ~~امذ زبیده خاتون ماذر برکیارق در رجب این سال و در رمضان سلطان # ~~اورا بفرموذ کشتن(2)، آنگه تتش عم برکیارق پسر سلطان الب ارسلان # ~~ه خروج کرد و بکهستان آمذ، سلطان برکیارق تعجیل کرد و با اندک # ~~مایه لشکر باصفهان شذ(2)، مثل من رکب العجل ادرک الزلل (5)، [شعر]: # شتابندگی کار اهرمنست « غم ورنج واندوه و کرم تنست # ~~ترکان خاتون در رمضان سنه سبع وثمانین [و اربع مایة] فرمان یافته # ~~615).) بوذ (5) ، برکیارق قوت مقاومت تتش نداشت تن با براذر محمود داذ ~~(7) # ~~10 باصفهان محمود باستقبال آمذ و از اسپ یکدیگررا در کنار گرفتند ، هم # ~~در روز انر و بلکابک که در خدمت بوذند برکیارق را در کوشک میدان # ~~باز داشتند ، مثل : آی ملک استبد بتدییره و رأیه ملکته سیوف # ~~آضداده و اعدایه (7)، هر پاذشاه که مستبد باشذ برای خوذ کشیذ بر خوذ # ~~شمشیر اعدای خوذ، در آن اتفاق بوذند که برکیارق را میل کشند ، نآگاه # ~~15 محمودرا آبله بر امذ توقف کردند تا حال بچه رسذ، محمود در هفته # ~~فرمان یافت برکیارقرا بیرون اوردند و بر تخت نشاندند ms118 (2)، شعر: # ~~که دانذ که چندین نشیب و فراز * پدیذ آرذ این روزگار دراز11 # چنین است گیهان اسیب وسیب « پس هر فرازی نهاذه نشیب # (یکیرا بدارذ ببر بر بناز . بر آیذ برو روزگاری دراز # ~~شبیخون کنذ گاه شاذی برو ، بذان سوکه خواهذ بتابذش رو(9) # ز باذ اندر ارذ دهذمان بدم * هیی داذ خوانیم و پیذا ستم) (10) ~~PageV01P160 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0170.png) # ~~مجروح شدن برکیارق بدست ملاحده، جنگ او با عم خویش ارسلان 143 # ~~درین حال مؤید الملک بن نظامه از خوراسان در رسیذ و بوقت کار # ~~وزیر شذ (1)، و برکیارقرا نیز چندان ابله بر امذ که ازو مایوس # ~~شذند ، چون شفا پافت لشکر گرد کرد و بهمذان امذند و با تتش مصاف # ~~داذند در صفر سنة ثمان وثمانین و اربع مایة(4) ، پس فخر الملک بن # ~~نظامه از خوراسان بیامذ و راه اورد و پیش کش بسیار آلت و تجمل ه # ~~اورد از سراپرده جهری و نوبتی اطلس و سلاحهای نیکو و ساختهای # ~~مرصع بجواهر و اسپان تازی تنگ بسته و شکره و زراد خانه و وزارت # ~~بستذ(7)، و بغد از آن ملاحد مخاذیل برکیارقرا زخم زذند (4)، چون # ~~از آن شفا یافت روی بخوراسان نهاذ بجنگ عم خویش ارسلان ارغون و # ~~براذررا سنجر با اتابک قاج بمقدمه بفرستاذ واو بر اثر با لشکری تمام ~~برفق 10 # ~~می رفت، مثل : الرفق منتاح الرزق ()، کلیذ همه روزی اهستگیست، # ~~و این حرکت در سنه تسع و ثمانین و اربع مایة بوذ، و سلطان از ارسلان ~~210. # ~~ارغون اندیشناک بوذ که سخت متهور و بی باک بوذ و لشکری بی شمار # ~~داشت، مثل : من استعان بالرأی ملک و من کابد الأمور هلک(2)، # ~~شعر] : # هر که بی رای در میانه شوذ . تیر احداثرا نشانه شوذ # ~~چو کار برای کنذ بملک رسذ و چون در کارها جهذ بهلک شوذ، قضا # ~~چنان بوذ که پیش از آنک برکیارق بذو رسیذ ارسلان ارغون را در مرو # ~~غلامچهآ کارد زذ و بکشت(1) و برکیارق مصراع ms119 : من غیر سیف و دم 19 ~~PageV01P161 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0171.png) # سلطان برکیارق بن ملکشاه # ~~مهراق(1) بسر پاذشاهی و خزانه و اموال رسیذ، شعر : # ~~چنین است کردار چرخ بلند * دل اندر سرای سپنجی مبند (12 # ~~(یکیرا هی تاج شاهی دهذ. یکیرا بدریا بماهی دهذ # ~~یکیرا برهنه سر و پای و سفت ه نه ارام وخورد و نه جای نهفت # ~~یکیرا دهذ نوشه و شهد و شیر . پپوشذ بدیبا و خز و حریر # ~~سرنجام هر دو بخاک اندرند » بتارک بدام(2) هلاک اندرند # ~~اگر خوذ نزاذی خرذمند مرد « نبوذی ورا نام و ننگ (4) نبرد # ~~ندیذی جهان از بنه به بذی « اگر که بذی مرد اگر مه بذی) (3) # ~~اگر مایه اینست سوذش مجوی . که جستن بسی رنجت آرذ بروی(2 # ~~(مباش از بذ چرخ تیره روان . که اینست کردار چرخ دوان # ~~که گاهی پناهست و گاهی گزند ، گهی با زیانیم گه سوذمند)11) # ~~سلطان برکیارق از آنجا بترمذ آمذ و مالی که آنجا مدخر بوذ برداشت و # ~~ملک سنجررا بخوراسان بملکی نشاند و روی بعراق نهاذ(8)، و در ان وقت # ~~که برکیارق بخوراسان رفت و مؤید الملک معزول گشت پیش انر بنده # ~~15 سلطان شذ و گفت تو از محمود پسر ترکان خاتون چه کمتری سلطان # ~~ملکشاه ترا از همه فرزندان عزیز تر داشتی و پسر خواندی و وقع و شکوه # ~~21. تو در دلها بیش از ملکانست و بهنر بیش ازیشانی و سپاه و رعیت # ~~دوستدار و هواخواهان توند بسلطنت بنشین چندانک یک فتح بکنی # ~~جهان ترا مسلم شوذ، انر این دم بخورد و غرور ملک در سر آورد و # ~~20 نوبتی و سراپرده سرخ بالقاب خوذ و سلطان برکیارق هنوز بخراسان ~~PageV01P162 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0172.png) # کشته شدن مجد الملک قمی %~% 5 # ~~بوذ، انر از اصفهان بر عزم عصیان روی بری نهاذ، مثل : من استوزر # ~~غیر کاف خاطر بملکه و من اتتمن غیر امین اعان علی هلکه (1)، هرکه # ~~نادانرا وزارت دهذ ملک خوذ بزیان برذ و هرکه بر خاین اعتماد ms120 کنذ # ~~هلاک شوذ، انر از ان قدر ملک که داشت بر آمذ بمرحلهٔ‌ انجیلاوند # ~~در نواحی ساوه باطنیانش کارد زذند (12، و مؤید الملک با چنین گناهی 5 # ~~و چون مجد الملک خصی بعراق و خوراسان جای نداشت، بگنجه رفت # ~~پیش سلطان سعید محمد انار الله برهانه و اورا بر طلب سلطنت داشت # ~~و با اندکی لشکر در شوال سنة اثنتین(2) و نسعین(4) و اربع مایة از گنجه # ~~بیامذند(5)، و سلطان برکیارق از خوراسان بکهستان امذه بوذ و مجد # ~~الملک ابو الفضل قمی(11 مستوفی بوذ در خدمت و کار ممالک بذو 10 # ~~مفوض ، آمرای وقت چون اینانج یبغو اخربک و پسران امیر اسفهسلار # ~~برسق بر سلطان بیرون آمذند و الا بسر مجد الملک واضی نمی شذنذ، # ~~سلطان اجابت نی کرد، لشکر قصد خیمهٔ‌ مجد الملک کردند او بگریخت # ~~و در نوبتی سلطان آمذ، خیل خانهآ او بغارتیذند و بسلطان پیغام # ~~داذند که اورا بدست ما باز ده، سلطان تن در فی داذ، مجد الملک و 15 # ~~گفت ای خذاوند چون میدانی که مصلحت ملک تو درین است بگذار # ~~تا بنده بیرون شوذ تا ایشان را آنچ مرادست بکنند ، سلطان رخصت نی # ~~داذ ، مثل : من اعرض عن نصیحة النارصح احترق بمکیدة الکارشح (1)، # ~~هرک از نصیحت ناصح بیرون شوذ بمکیدت کاشح سوخته گردذ، لشکر گرد # ~~سراپرده صف کشیذه بوذند پایگاه و خزانه بغارتیذند و حشمت برداشتند 20 # ~~و در نوبتی شذند و مجد الملکرا بریش بیرون کشیذند و پاره پاره ~~PageV01P163 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0173.png) # ~~کردند(1) ، سلطان چون این حالت دیذ برنجیذ و از شرج سراپرده بیرون # ~~دویذ تا بخیمة اخربک رسیذ، اخربک بیش باز امذ و زمین ببوسیذ ، # ~~سلطان گفت این چه بی رسمی است حرمت حرم برداشتند و ناموس # ~~62، سلطنت برفت، برنشین و بانگی برین ناکسان زن و بگو التماسات چیست، # ~~ه مثل : سوه التدبیر سبب آلتدمیر(2)، تدبیر بذ تدمیر و فساد ارذ، # ~~آخربک سلطانرا در خیمه بنشاند و خوذ بر نشست و با ms121 ایشان همداستان # ~~بوذ، اصلاح نفرموذ، مثل : لا تفسد آمرا یعییک اصلااحه و لا تغلق بابا # ~~یعجزک افتتاحه (2)، کار چنان تباه مکنیذ که اصلاح نتوانیذ و در چنان # ~~مبندیذ که گشوذن ندانیذ ، اخربک حاجبرا بسلطان فرستاذ که این # ~~10 قوم سخن من فی شنوند و سر بی رسی دارند و برین کار نی کنند که # ~~مثل : ایاک و البغی فانه یزیل النعم و یطیل الندم (5) ، بغی مکنیذ که # ~~زوال نعمت و مجال ندامت ارذ، بنده تدبیر آن می دانذ که سر خویش # ~~گیری و از جانبی بدر روی، شعر: # زمانه چنینست ناسازگار ، نترسی ازین چرخ ناپایدار # بمردی و دانش نیابذ گذر ، خرذمند ازو نیز و پرخاش خر(5) # بباشذ همه بوذنی بی گمان * نتابیم با گردش اسمان # چنین است کردار چرخ بلند » تو دلرا بگستاخی او مبند # دروغ آزماییست چرخ بلند ، گهی شاذ دارذ گهی مستمند (7) # گهی بر فراز و گهی در نشیب « گهی شاذمان و گهی با نهیب(1 # ندانذ کسی راز گردان سپهر . کزین گونه بر گشت بر ما بمهر # نه روشن کنذ از بر ما سپهر * نه هرگز نمایذ بما نیز چهر PageV01P164 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0174.png) # هزیمت محمد از برادرش برکیارق و باعث قتل موید امتک 147 # ازو شاذمانیم و زو با نهیب * زمانی فراز و زمانی نشیب(1) # ~~سلطان در خواست که چندانی تسکین کن تا من با چند وشاق این بیرون # ~~روم، پس با ده پانزده خاصگی از لشکرگاه بیرون رفت و بجانب ری # ~~شذ(2)، حکمت : تجرع فی عدوک الغصة إلی آن تجد الفرصة فاذا # ~~وجدتما فأنتهرها قبل ان یفوتک الدرک آو یعینه الفلک فان الدنیا تثتها ه # ~~الاقدار و یهدمها(2) اللیل و النهار، از دشمن غصه فرو خور تا فرصت »11. # ~~یابی چویافتی فرو مگذار که چرخ دوار و گردش لیل و نهار یا دشمن را # ~~یاری دهذ یا ترا بانتقام نگذارذ، و سلطان محمد بدر همذان امذ و پنج # ~~نوبت زذ و مؤید الملک وزیر بوذ، سلطان برکیارق بعد از ms122 مدتی لشکر # ~~از خوراسان و گرگان و ری فراهم اورد و روی بسلطان محمد نهاذ و10 # ~~با وی مصاف داذ (1)، سلطان محمد هزیمت شذ و مؤید الملک گرفتار آمذ # ~~و چند روز در بند بوذ، عاقبت پیغام بسلطان فرستاذ که آگر خذاونذ # ~~گناه بنده ببخشذ صذ هزار دینار بدهم تا خدمت وزارت بمن ارزانی داری، # ~~سلطان اجابت کرد و او بقرض گرفتن مشغول شذ و بیک هفته این # ~~مال ترتیب کرد و قرار بوذ کچون مال بگزارذ دیگر روز دوات وزارت 15 # ~~پیش او نهند ، میان او و اصحاب خزانه در تفاوت نقد و جنس خلافی # ~~بی رفت واو در ان استقصایی می کرد و اصحاب خزانه را بیازرد، مثل: # ~~إتق عثرة لسانک تأمن سطوة سلطانک(5)، زبان نگاه دار تا از قهر # ~~سلطان امان یابی ، وقت ان خلاف و ماکست نبوذ تا ان روز تاخیر # ~~افتاذ، روز دیگر گرمگاه سلطان در خرگاه خویش اسایش داذه بوذ .2 # ~~طشت داری بامیذ آنک سلطان خفتست با قوی می گفت چه بی PageV01P165 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0175.png) # سلطان برکیارقی ب منتشاه # ~~حمیت قوی اند این سلجوقیان مردی این همه سختی بروی سلطان اورد # ~~یکبار بند پذرش(1) را بر آن داشت که پاذشاهی طلبذ و آلت سلطنت از # ~~سراپرده و چتر و غیر ان جهت وی راست کرد و دیگر باره بگنجه # ~~رفت و براذرش را بیاورد و یکچند اورا آواره داشت و بیچاره در جهان # ~~ه گردانیذ اکنون دیگر اورا وزارت و دهذ و برو اعتماد و کنذ ، مثل: # ~~طعن اللسان اشد من طعن السنان(2)، زخم زبان از طعن سنان سختتر # ~~باشذ ، سلطآن با نیمچه از خرگاه بیرون آمذ ومؤید الملکرا بخواند و # ~~بفرموذ تا چشمش ببستند و بر کرسی نشاندند و زخمی چنان زذ که گردن # ~~بگزارد و سر هنوز بر دوش بوذ که بجنبیذ سر بر زمین افتیذ ، سلطان # ~~10 با طشتدار نگریذ وگفت حمیت سلجوقیان می یینی، و ان وزیر در # ~~((2 سر ms123 ان مماکست و سخن طشتدار رفت(2)، پس طشتدار بگریخت و # ~~دگر روی سلطان نیارست دیذ ، و میان سلطان محمد و برکیارق پنج # ~~بار مصاف افتاذ() چهار بار دست برکیارقرا بوذ و عاقبت محمدرا # ~~برکیارق گرفتار امذ ، شعر: # ~~چنین آمذ این چرخ ناپایدار . ندانذ هی لشکر از شهریار(6) # هی بدروذ پیر و برنا بهم 5 ازو داذ بینیم وهم زو ستم ( # (ایا آزمونرا نهاذه دو چشم * گهی شاذمانی گه پر ز خشم # چنین بوذ تا بوذ دور زمان . بنوی تو اندر شگتی مان # ~~شگفت اندرین گنبذ تیز گرد . بماندی چنین دل پر از داغ و درد ~~PageV01P166 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0176.png) # بکیرا همه بهره شهدست و قند . تن آسانی و ناز و تخت بلند # یکی را همه رفتن اندر وریب(1) . گهی بر فراز و گهی در نشیب # چنین پرورانذ هی روزگار « فزون آمذ از رنگ گل رنج خار # نیابیم بر چرخ گردند راه . نه بر دامن دام خورشیذ و ماه # جهاندار اگر چند کوشذ برن . نیازذ بکین و بنازذ(2) بگنج # همش رفت بایذ بدیگر سرای * همه کوشش ماند بایذ بجای(2) # چنینست رسم سرای سپنج * بذان کوش تا دور مانی ز رنج)(1) # ~~و اگر برکیارق و محمد در قید حیوة آیندی پاذشاه وقترا ستایندی و # ~~بذو تقرب نمایندی و روان هر دو زبان ثنا و دعا گشاذه اند بر تاج و # ~~تخت خذاوند عالم پاذشاه بنی ادم سلطان قاهر عظیم الدهر کیخسرو بن 10 # ~~ألساطان قلم ارسلان خلد الله رایات ملکه که اساس مملکت و بنیاذ # ~~سلطنت او بر رضای ایزذ تعالی است و اعلام دولت و معالم اقبال او # ~~که در جهان منصور و معمورست و از نوایب و حوادث ایام مصون و»i1). # ~~محروس بمراقبت جانب ایزذ تعالی است که همیشه چنین باذ و تشیید # ~~قواعد امور دینی و تمهید مصالح شرعی و هرچ درین باب تقدیم افتذ از 15 # ~~دلایل اقبال ومخایل مزید دولت و بسطت مملکت باشذ ، و همت این # ~~پاذشاه همواره ms124 بر سلوک این طریقت و نیل این غنیمت که متضمن سعادت # ~~دو جهانیست مقصور باشذ ، ملک تعالی هر روز در زیادت داراذ و این # ~~اقبال تا قیامت بماناذ، و همچنانک جانب روم وارمن واطراف شام و # ~~یمن و نواحی دیار بکر بعدل او با روضهٔ‌ خلد محاکی و مفاخرست و آثار 20 # ~~خصب وانواع رفاهیت بر صفحات وجنات قوم آن اقالیم ظاهر اهل # ~~عراقین و ممالک خوراسان و سرتاسر جهانرا از عدل این سلطان حظ ~~PageV01P167 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0177.png) # سلصن بریاری بن ملساه # ~~اکبر و نصیب آؤفر باذ، و چتر سلطنت و رایت دولت او سایهدار # ~~این دیار باذ و بذین بلاد رساذ بمحمد و آله، # ~~آبن قصیده مصنف کتاب در مدخ کت # ~~وقت آنست که شه تخت بهمیان ارذ # لشکرش روی سوی ملک خراسان ارذ # ~~تخت طغرل بتو صذ نامە دلبند نبشت # تا بتو تاج سلاطین جهانبان ارذ # ~~ملکت سنجر و مسعود خراسان و عراق # هر دو در ضبط جهاندار سلیمان ارذ # ~~با تو تفویض شوذ ملک جهان از پی آنک # عدل تو کار جهان نیک بسامان آرذ # ~~نام تو گرچه سعادترا توقیع شذست # سعد اکبر شوذ ار روی بکیوان آرذ # ~~بند درگه تو کسری و فغفور سزذ # سجد بارگهت قیصر و خاقان ارذ # ~~تولی ان شاه سکندر صفت خضر نشان # که حیوة ابدت شربت حیوان ارذ # ~~فتح واقبال و ظفر هر سه مقیم درت اند # گوش بگرفتهشان پیش تو یزدان ارذ # ~~منصب جاه ترا روز بروز و دم دم(1. # تازه منشوری از گنبذ گردان آرذ # ~~یاذ باذ ان دم کین شاه مبارک پیکر # از پی رزم عدو جوشن و خفتان ارذ # ~~22 ن1. بدم ، و اینطور وزن خراب باشد PageV01P168 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0178.png) # ~~قصیده مصنف در مدح سلطان کیخسرو بن قلج ارسلان151 # ~~ک چنان ریزد مر دسمن دوترامون # که یکی حاسدرا در خط نسیان آرد # ~~چونکه بر رخش بمیدان هنر گوی زنذ # کله (1) بر رخ این مهر درخشان آرذ # ~~باذت آراسته درگاه ms125 بتایید خذا # هر زمانت مدد و نصرت رحمان ارذ # ~~شهریارا رهیت(2) هست هنرمند جهان # چرخ از آن بر سر او واقعةآ(2) بران آرذ # ~~حملی از بهر غیاث الدین سلطان دارذ # ز آن گهرها که ز راوند و زکاشان آرذ # ~~نه از آنهاست خذاوند که شعری منخول # به چو تو شاه هنرمند سخن دان ارذ # ~~خاطر بند بانشا ثناهای لطیف # دعوی حسن کنذ معنی حسان ارذ # ~~کلک میمونم بر معجز این نظم نظیف # از سر علم دو صذ حجت و برهان ارذ # ~~بقراضانت گدایانه کجا یازذ دست # آنک اکسیر کنذ مایة صذ کان ارذ # ~~گر بگویند ازین شیوه نظم بیتی # یا کسی با رهیت گوی بمیدان آرذ # ~~نکنذ بنده دگر دعوی شاهی سخن # نه ییدان هنر اسپ مجولان ارذ PageV01P169 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0179.png) # سلطان محمد بن ملکشاه # ~~جاوذان شاه جهان عمر تو باذا بنشاط # تا بنوروز چمن لاله نعمان ارذ # ~~تا صبا از نفسی حله بستان پوشذ # بلبلانرا دم دم تازه گلفشان ارذ # ~~تا جهان از پی اظهار جهانبان ضریم # گه ربیع ارذ وگه موسم نیسان آرذ # ~~ظفر و نصرت و اقبال بتأیید خذا # دم بدم سوی درت نوبت دوران ارذ # ~~حاسدت گرچه ادب نیست بر اویخته باذ # هم بذان رشته که از چاه زنخدان ارذ # ~~السلطان غیاث الدنیا والدین ابو شجاع محمد(1) بن ملکشاه # قسیم امیر المؤمنین # ~~سلطان محمد تمام بالا بوذ کشیذ ابرو چهره باندک مایه زردی مایل # ~~محاسن سیاه وانبوه بطول مایل، ولادتش در شعبان(2) سنة اربع و # ~~15 سبعین و اربع مایة ، مدت پاذشای سیزده سال، مدت عمر سی و هفت # ~~سال (2)، اول پاذشاهی او بعد از وفات سلطان سعید برکیارق سنة # ~~»6ن0» ثمان و تسعین و اربع مایة، توقیع او استعنت بالله ، وزرای او ~~الوزیر # ~~مؤید الملک بن نظامه ابو بکر، الوزیر خطیر الملک ابو منصور المیذنی(4)، # ~~19 الوزیر سعد الملک(5) الآبی ، الوزیر نظام الملک(1) احمد بن نظامه، ~~الوزیر PageV01P170 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0180.png) # ~~ربیب الدولة ابو منصور القیراطی، الحجاب الحاجب ms126 عبد الملک ، الحاجب # ~~عمر قراتگین (1)، الحاجب علی بار(2)، و سلطان محمد پانشاهی بوذ بدین و # ~~دیانت اراسته و بعدل و عفت موصوف، مثل : اذا طلبت العز فاطلبه # ~~با لطاعة و إذا طلبت الغنی فا طلبه بالقناعة (2)، شعر: # عز ز طاعت بوذ بروی زمین . طاعت حق برای خویش گزین # وز قناعت خزانه ساز که آن * هست گنجی که نیستش پایان # ~~صایب رای و ثابت عهد و صادق وعد بوذ، در اعزاز دین و قهر و فمع # ~~ملاحند ملاعین مجد ومجاهد ، در حفظ بیضة اسلام ید بیضا نموذه و بداس # ~~قهر خارکفر و بدعت دروذه، وهرک دژکوه بر در اصفهان دیذ دانذ که # ~~آن پاذشاه در فتح آن قلعه وتمع آن طایفه چه رنج دیذ باشذ و چه سختی 17 # ~~کشیذه، و بحقیقت اگر آن فتح بدست او بر نیامذی از دین رمقی ماند # ~~بوذی و از اسلام شفقی، مدت هفت سال آن پاذشاه نیکو خصال در آن # ~~مجاهدت بوذ ولمحة نیاسوذ تا آن سد منکر از راه مسلمانی برداشت، مثل : # ~~الطاعة آقوی اساس وألتقوی احسن لباس (8)، بطاعت کوشیذ که قویتر # ~~اساسیست ولباس تقوی پوشیذ که نیکوتر لباسیست، و در هر شخص 15 # ~~که از آن بدعت شمهی یافت یا بذیشان نسبتی و پیوندی داشت کذوی # ~~سرش از بار بیفگد و جرثومهآ کفرش از بیخ بکند ، جزاه الله عن الاسلام # ~~خیرا، در اول پاذشاهی ببغداذ رفت بجنگ صدقه و ایاز که بند زاذهآ # ~~براذرش بوذ و عاصی و عاتی گشته بوذ، لشکری بی قیاس بروجمع امذه، # ~~شعر # هرآنکس که بذ باشذ و بذ سگال . چو خواهذ خذاوند خوذرا همال(7) # ~~نخستین پپندش تونگر کنیذ . چو نپذیرذ از خونش افسر کنیذ PageV01P171 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0181.png) # سلطان عند بن ملکشاه # ~~عدد و شوکت ایشان بر سلطان زیادت بوذ، سلطان را مددی آسمانی و # ~~نصرتی ربانی ظاهر شذ ، شعر: # ندانی که دانا چه گویذ هی . دلترا ز کژی بشویذ هی(1 # ~~1. که هر شاه کورا ستایش بوذ . همه کارش ms127 اندر فزایش بوذ # ~~نکوهیذه باشذ جناپیشه مرد ، بگرد در آزداران مگرد (1) # ~~گویند در اسمان بالای سر خصمان ابری سیاه و علاماتی چند بادیذ آمذ # ~~شکل اژدرهای عیان آنشی از دهان دمان که از هیبت آن بیشتر سلاح # ~~بینداختند و مرگرا بساختند و هول قیامت معاینه بدیذند و خذلانی # ~~بریشان افتاذ که یک با یک نیستاذ، وصدقه در مصاف کشته شذ و ایاز # ~~10 گرفتار امذ ، سلطان ایازرا سیاست فرموذ و صدقه را در میان کشتگان # ~~باز پافتند بنشانی چند که بر تن داشت و سلطان سر او بخوراسان فرستاذ # ~~13 پیش براذرش سنجر(2)، مثل : من آحسن الکفایة استوجب الولایة (1)، # ~~مذکور است و اینجا جای اعادهٔ‌ آن نیت، و گویا مصافی که مقصود مصنف است # ~~بر در بغداد واقع شد، صدقه درین مصاف بر دست غلامی ترکی بزغش نام مقنول ~~PageV01P172 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0182.png) # ~~هرکرا کفایت نیکو بوذ سزامند ولایت شوذ و مهتری یابذ و از کفایت # ~~و دانش سرور شوذ، شعر: # ~~(جهاندار شاهی ز داذ آفریذ . گر از گوهر و از نژاذ آفریذ # ~~بذانکس دهذ کو سزاوارتر ه خرذدارتر هم بی ازارتر)(1 # ~~خرذ چون یکی خلعت ایزذیست « ازاندیشه دورست و دور از بذیست (2) 5 # ~~(ایا مرد بذ بخت بیداذگر * بنابوذنیها گمانی مبر # ~~که خرچنگرا نیست پر عقاب 5 نپرذ عقاب از بر آفتاب)(4) # ~~که گویذ که کژی به از راستی ، چرا دل بکژی بیاراستی (4) # ~~(تو بیماری و پند دارو تست * بکوشم هی تا شوی تن درست # ~~پزشک تو پندست و دارو خرذ « مگر از تاج از دلت بسترذ)(5) # ~~(خنک آنکسی کو بوذ پاذشا . دلی راذ دارذ تنی(1) پارسا # ~~بدانذ که گیتی بذو بگذرذ * نگردذ بگرد در بی خرذ)(7) # ~~و در آن فتور که میان سلطان محمد و برکیارق می بوذ کار ملاحده # ~~خذلهم الله نیرو گرفت و بهر شهری داعیان پرآگنده شذند ، مثل : کل»»، # ~~یعرف بقوله و یوصف بفعله فقل سدیدا و أفعل حمیدا (8)، هرکس بگفتار 15 # ~~شناخته شوذ و بکردار افراخته ms128 گردذ سخن گزیذه گوی و براه کردار ستوذه # ~~پوی، باصفهان ادیی بوذ اورا عبد الملک عطاش گفتندی، در ابتدا # ~~خویشتن بتشیع منسوب می کرد بعد از آن متهم شذ و ایمه اصفهان تتبع # ~~او می کردند وتعرض خواستند نموذ ، بگریخت و بری شذ و از آنجا بحسن 10 ~~PageV01P173 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0183.png) # سللان محمد بن ملکشاه # ~~صباح پیوست، مثل : من استهدی الآعمی عمی عن آلهدی(، شعر: # کرا کور رهبر بوذ در سفر . بوذ متزلش بی گمان در سقر # ~~و بخط او پس از آن نامه یافتند بدوستی نوشته و در اثنای آن یاذ که # ~~وقعت باالباز الاشهب فکان عوضا لی عما خلفته، بباز اشهب رسیذم و # ~~5 اورا بر همه جهان بگزیذم و دل از آنج بگذاشتم بر داشتم، وخط او معروف # ~~است و در اصفهان بسیار کتب بخط او موجودست(1) ، و این عبد الملک # ~~عطاش را پسری بوذ احمد نام(2)، در عهد پذر کرباس فروشی کردی و # ~~چنان نموذی که بر مذهب و عقیدت پذر منکرست و ازو تبرا کردی، # ~~چون پذر بگریخت اورا ازین جهت تعرض نرسانیذند ، مثل : آلکفایة # ~~10 بذر الولایة()، دانش تخم مهتریست، قلعهآ دژکوه که سلطان ملکشاه بنا # ~~فرموذه بوذ و شاه دژ نام نهاذه ودر وقت غیبت سلاطین خزانه و سلاح # ~~خانه و وشاقان خرد و دختران سرای آنجا بوذندی و جماعتی از دیالم # ~~حافظان قلعه بوذند این احمد عبد الملک خویشتن را بمعلمی وشاقان # ~~برآنجا جای کرد و هر وقت بشهر آمذی و از جهت دختران جامه و مقنع # ~~15 و متاع زنان خریذی وبا آن دیالم خلوتها می ساخت و دوستی ی نموذ، # ~~ایشان خوذ بکار نزدیک بوذند ، شعر: # ~~دل منه تا نیازمایی دوست ، مغزگر نیست خاک بر سر پوست # ~~همه دعوت قبول کردند ، آنگاه او حاکم قلعه شذ و جمله تبع گشتند ، # ~~مثل : دولة () الاشرار محنة الابرار (6)، دولت بذان محنت نیکان بوذ، ~~شعر: # وای بر مدبری که از خذلان * کوس حرمان زذ و ms129 در عصیان # بتفاخر برای خوذ بگزیذ و آنچ اورا خذای نیسندیذ PageV01P174 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0184.png) # ملاحده در اصفهان مردمان را چگونه هلاک م کردند # ~~بعد از آن بر در شهر بنزدیکی دشت گور دعوت خانه ساخت و هر شب # ~~از شهر جماعتی بیامذندی و دعوت پذیرفتندی و تقریر کردندی تا هر110 # ~~قومی در محله خویش جمعی را برین بدعت راست نهاذندی و پس بدعوت # ~~خانه آوردندی تا سی هزار مرد دعوت قبول کردند ، و مسلمانانرا # ~~دزدیذندی و هلاک کردندی، شعر: # کفررا هرک زینتی دانذ . حق نعالیش خوار گردانذ # پایه نیست گر هی دانی * برتر از قبه مسلمانی # ~~ودر آن عهد نابینابی ظاهر شذ اورا علوی مدنی گفتندی، آخر روز بر # ~~در کوچهآ خوذ ایستاذ عصابی در دست دعا کرد که خذایش # ~~بیامرزاذ که دست این نابینا گیرذ و درین کوچه بدر خانه رسانذ ، و آن 10 # ~~کوچه دراز و تاریک بوذ و سرای کور در آخر و بدهلیز سرای چاهی # ~~بوذ، چو علوی را بدر سرای بردندی قومی آن شخص را در سرای کشیذندی # ~~و در آن چاه نگون کردندی، و از آن چاه منفذها با سردابها بوذ، # ~~مدت چهار پنج ماه برین بگذشت و خلقی بسیار از جوانان شهر منقود # ~~شذند کس بیرون نی برد و از مرده و زند خبری نمی یافتند ، شعر(1) 15 # اگر چند نرمست آواز تو . گشاذه کنذ روز هم راز تو # ~~روزی زنی گدای ازین سرای چیزی میخواست نالهآ شنیذ گفت خذا # ~~بیمارتانرا شفا دهاذ، شعر(2) # برین داستان زذ یکی مهرنوش . که دیوار دارذ بگفتار گوش . # ~~مردم آن خانه اندیشیذند که او بر آن حال وقوف یابذ، خواستند که .2 # ~~اورا ببهانهآ نان داذن در سرای کشند، زن بترسیذ و بگریخت و بدر # ~~کوچه قویرا گفت از فلان سرای نالهٔ‌ منکر شنیذم و قوی قصد من ~~PageV01P175 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0185.png) # ~~کردند ، حکمت : من استعان بصغار رجاله علی کبار اعما له ضبع العمل # ~~و اوقع الخلل (1)، هرک کمتران را ms130 کارهای بزرگ فرمایذ عملش بزیان آیذ # ~~و خلل روی نمایذ ، آن کاری بزرگ بوذ و واقعهآ عظیم و مردم خوذ # ~~در جست وجوی غایبان بوذند، فغانی برخاست و جهانی مردم بدر خانه # ~~ه جمع شذند و ناگاه در سرای رفتند و پیغولها و زوایای خانه جستن # ~~گرفتند ، راه سردابه بیافتند پیشتر از چهارصذ پانصذ مردرا در انجا # ~~دیذند بعضی گشته و بعضی بچهار میخ بدیوار باز دوخته و دو سه تنرا # ~~هنوز رمقی ماند بوذ، اوازه در شهر افتاذ و خلایق روی نهاذند و # ~~هرکسی دوستی و خویشی باز ی یافتند و نفیری و غریوی در اصفهان # ~~5ن» افتاذ که مثل آن کس نشان نداذ و علوی مدنی و زنش را بگرفتند و # ~~یاران اورا بجستند و اورا و زنشرا در بازار لشکر بسوختند (2)، شعر: # اکنون چو قصد رفت محابا مکن بجان # ورنه ز جان خویش بیندیش هان و هان # بردم مار پای نهاذی سرش بکوب # ورنی تهی کنذ بدمی قالبت ز جان # ~~و چون سلطان محمد مصاف صدقه بشکست و ایازرا بکشت و با اصفهان # ~~آمذ کار آن ملاعین نیرو گرفته بوذ و ذخایر بسیار و سلاح بی شمار # ~~بر قلعه برده، هفت سال در ان شذ با جد و بخت سلطان و آلت و # ~~عدت سپاهیان ومدد عوام اصفهان تا آن قلعه بستذند (4)، و سعد الملک # ~~20 آبی که وزیر بوذ جماعت بزرگان و ایمه اصفهان چون قاضی القضاة # ~~عبید الله (8! خطیبی وصدر الدین خجندی(5) اورا متهم دانستند (6) و چند ~~PageV01P176 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0186.png) # ~~بار حال او بر رای سلطان عرض کردند باور نی داشت و برو اعتماد # ~~تمام کرده بوذ، و مؤید الملک را حاجبی بوذ که بر خفایای اسرار او # ~~اطلاع داشت و ازو هیچ پوشیذ نبوذ ، و مفتاح اسرار کتمان غرضست و # ~~هر راز که ثالثی در آن محرم نشوذ هراینه از اشاعت مصون و محروس # ~~مانذ و آنخ بگوش شوق(1) رسذ بی شبهت در افواه افتذ ms131 و پیش انکار5 # ~~صورت نبندذ، شعر(2) # سخن هیچ مسرای با رازدار . که اورا بوذ نیز انباز و یار # ~~مثل : و سر الثلاثة غیر الخنی(1)، احمد عطاش کس بسعد الملک فرستاذ # ~~که مارا ذخیره برسیذ (8) و مردان از کارزار بماندند قلعه بخواهیم ~~سپردن، # ~~سعد الملک جواب داذ که یک هفته صبر کنیذ و قلعه از دست مدهیذ . # ~~چندانک ما این سگ را از پای بر گیریم یعنی سلطان را، و سلطان بغایت # ~~محرور مزاج بوذ و هر ماه فصد کردی سعد الملک با فصاد راست کرده # ~~بص اخ PageV01P177 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0187.png) # ~~کردند ، حکمت : من استعان بصغار رجاله علی کبار اعما له ضیع العمل # ~~و آوقع الخلل(1)، هرک کمتران را کارهای بزرگ فرمایذ عملش بزیان آیذ # ~~و خلل روی نمایذ ، آن کاری بزرگ بوذ و واقعهٔ‌ عظیم و مردم خوذ # ~~در جست وجوی غایبان بوذند، فغانی برخاست و جهانی مردم بدر خانه # ~~ه جمع شذند و ناگاه در سرای رفتند و پبغولها و زوایای خانه جستن # ~~گرفتند ، راه سردابه بیافتند یشتر از چهارصذ پانصذ مردرا در آنجا # ~~دیذند بعضی گشته و بعضی بچهار میخ بدیوار باز دوخته و دو سه تن را # ~~هنوز رمقی ماند بوذ، آوازه در شهر افتاذ و خلایق روی نهاذند و # ~~هرکسی دوستی و خویشی باز ی یافتند و نفیری و غریوی در اصفهان # ~~22، افتاذ که مثل آن کس نشان نداذ و علوی مدنی و زنش را بگرفتند و # ~~یاران اورا بجستند و اورا و زنش را در بازار لشکر بسوختند (2)، شعر : # اکنون چو قصد رفت محابا مکن بجان # ورنه ز جان خویش بیندیش هان و هان # برکم مار پای نهاذی سرش بکوب # ورنی تهی کنذ بدمی قالبت ز جان # ~~و چون سلطان محمد مصاف صدقه بشکست و ایازرا بکشت و با اصفهان # ~~امذ کار آن ملاعین نیرو گرفته بوذ و ذخایر بسیار و سلاح بی شمار # ~~بر قلعه برده، هفت سال در ان شذ با جد و بخت ms132 سلطان و آلت و # ~~عدت سپاهیان و مدد عوام اصفهان تا ان قلعه بستذند(2) ، وسعد الملک # ~~20 آبی که وزیر بوذ جماعت بزرگان و ایمه اصفهان چون قاضی القضاة # ~~عبید الله () خطیی و صدر الدین خجندی (5) اورا متهم دانستند (6) وچند ~~PageV01P178 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0188.png) # ~~بار حال او بر رای سلطان عرض کردند باور نی داشت و برو اعتماد # ~~تمام کرده بوذ، ومؤید الملکرا حاجبی بوذ که بر خفایای اسرار او # ~~اطلاع داشت و ازو هیج پوشیذ نبوذ، و مفتاح اسراز کتمان غرضست و # ~~هر راز که ثالثی در آن محرم نشوذ هراینه از اشاعت مصون و محروس # ~~مانذ و آنچ بگوش شوی(1) رسذ بی شبهت در افواه افتذ و پیش انکار 5 # ~~صورت نبندذ، شعر(2) # سخن هیچ مسرای با رازدار . که اورا بوذ نیز انباز و یار # ~~مثل : و سر الثلاثة غیر الخنی(2)، احمد عطاش کس بسعد الملک فرستاذ # ~~که مارا ذخیره برسیذ (8) و مردان از کارزار بماندند قلعه بخواهیم ~~سپردن، # ~~سعد الملک جواب داذ که یک هفته صبر کنیذ و قلعه از دست مدهیذ . # ~~چندانک ما این سگرا از پای برگیریم یعنی سلطان را، و سلطان بغایت # ~~محرور مزاج بوذ و هر ماه فصد کردی سعد الملک با فصاد راست کرده ### | (4) برسیذ بعنیم شد ، رک PageV01P179 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0189.png) # ~~بوذ و هزار دینار و نیشی بداذه زهر آلوذ تا سلطانرا بذان فصد کنذ ، # ~~ازین سگالش وزیر و پیغام عطاش وجواب سعد الملک حاجب خواجه(1) # ~~باخبر بوذ، و حاجب زنی داشت بغایت جمال و ازوش هیچ پوشیذه # ~~نبوذ این راز هم با او در میان بوذ، زن مولی داشت شب خلوت در # ~~ه میان معاشرت و اثنای مفاوضت این حال با او گفته شذ، مول دوست # ~~567، کامل لقی بوذ از وکلای شرف الاسلام (2) این ماجرا باستفاضت بذو # ~~رسیذ ، شرف الاسلام41) توقف روا نداشت وهم در شب بسرای سلطان # ~~آمذ و بخلوت حال باز نموذ ، سلطان دیگر روز بعمد خوذرا رنجور ساخت # ~~و فصادرا خواند ms133 ، چون بازوی سلطان ببست و نیش بیرون آورد رنگ # ~~10 نیش بذ بوذ، سخن راست باز خواند ، مثل : من استشار العا لم فیما # ~~ینویه و استرشد العاقل فیما یأتیه وصح له الأمور و صلح یه الجمهور # ~~و استنار منه القلب و سهل علیه الصعب (2)، هرکه با علما مشورت کنذ # ~~و با عقلا رای زنذ کارهاش بروشنی رسذ و دشخوارهاش بآسانی پیوندذ، # ~~سلطان از سر هیبتی و انکاری درو نگریست فصاد گفت ای خذاوند # ~~15 بجان زینهار و راستی در میان اورد، سلطان فرموذ تا هم بذان مبضع # ~~فصادرا رگ زذند در حال سیاه شذ و جان بداذ، سلطانرا در الحاد سعد # ~~الملک شک نماند ، دیگر روز اورا بگرفت و ابو العلای مفضل(8 را # ~~18 و بیاویخت ، شعر: ### | وبا تب صدر الدبن احجندی سابق الذکر PageV01P180 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0190.png) # هرآنجا که روشن شوذ راستی » فروغ دروغ آورذ کاستی(1) # چو بذ خواه پیش ایذت کشته به * گر اواره از خانه بر گشته به # چگفت آن هنرمند بسیار هوش * که با اختر بذ بمردی مکوش # و دیگر بجایی که گردان سپهر . شوذ تند و چین اندر آرذ بچهر(1) # ~~خرذمندرا کرد بایذ فسون «که از چنبرش سر جهانذ برون(1) # ~~بعد از ان بدو روز قلعه بسپردند و احمد عطاش را بزیر اوردند و # ~~دست بسته بر اشتری نشاندند و در اصفهان بردند و بخزی و نکال # ~~رسیذ و جزای آن وزر و وبال بدیذ ، و افزون از صذ هزار مرد و زن # ~~و کودک بیرون امذه بوذند با انواع نثار از خاشاک و سرگین و پشکل # ~~و خاکستر و مختثان حراره کنان در پیش با طبل و دهل و دف و10 # ~~میگفتند حراره : عطاش عالی جان من عطاش عالی ، میان سر هلالی ترا # ~~بدز چکارو، و اورا بذین عظمت و جلالت و حرمت در شهر بردند # ~~هفت روز اویخته بوذ وتیر بارانش می کردند و بعاقبت بسوختندش(2)، # ~~شخصی در آن حالت از وی پرسیذه بوذ که ms134 تو علم نجوم دعوی کنی در طالع ~~»51؟ # ~~خویش این روز نیافتی، جواب داذ که در احکام طالع خویش دیذه بونم 15 # ~~که بعظمتی و جلالتی در اصفهان روم که هیچ پاذشاه مثل آن ندیذه بوذ # ~~اما بذین صفت ندانستم ، مثل : من سره الفساد سآءه المعاد(2)، هر که # ~~ببذ کردن خرم بوذ اخرتش دژم بوذ و عاقبت بغم ، شعر : # هرک راهی روذ که بذ باشذ . دشمن نام نیک خوذ باشذ # ~~سلطان آن قلعه خراب فرموذ و خذایرا شکرها فزوذ و بیاری ذا و20 # ~~فتح آن قلعه قؤت آن مخاذیل بشکست، شعر : # هست الحق شفیع کار گشای . باز گشتن زکارها بخذای PageV01P181 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0191.png) # سلطان محمد بن ملکشاه # ~~مثل : من استعان بالله استغنی عن عباده و من وثق به استظهر لمعاشه # ~~و معاده(1)، هرکه یاری از خذا خواهذ از خلق مستغنی شوذ، بعد از # ~~آن شیرگیر(2 را با لشکری گران بپایان آلموت فرستاذ و مدتی آنجا حصار # ~~سخت داذ و کار بر آن ملاعین تنگ رسانیذ و یقین بسته که بستانذ (2)، # ~~5 مثل : من صح دینه طح یقینه ()، یقین درست از دین سست نباشذ ، جهان # ~~غدار آن کار در دست او شکست، مثل : من عرف الدنیا و طلبها فقد # ~~آخطا الطریق و حرم التوفیق(5)، هرکه دنیارا بشناخت و بطلب آن # ~~تاخت راه گم کرد و خوذرا آزرد و توفیق رفیق او نشذ، شعر: # ~~تو چندین بگرد زمانه مپوی ، که او خوذ سوه ما نهاذست روی (6) # ~~10 (چنین است کردار گردان سپهر ، ببرذ ز پرورده خویش مهر # ~~چو سر جوبیش پای یابی نخست 5 وگر پای جوبی سرش پش تست)(7) # ~~خرذمندرا دل ز کردار او . بمانذ هی خیره در کار او(8) # ~~در آن میان خبر وفات سلطان برسیذ امرای حضرت شیرگیررا باز # ~~خواندند، و آگر آن باذشاه بماندی استیصال ان مخاذیل بکردی و دمار # ~~15 ازیشان بر آوردی که سلطان محمد پاذشاهی خذای ترس و عادل و # ~~سایس وعالم دوست بوذ اما بادخار مال ms135 میلی عظیم داشت، مثل : من # ~~آغتر بألدنیا اغتص بالمنی(2)، شعر: # هر که گردذ بذین جهان مغرور ه شوذ آگند ز ارزو و سرور # ~~58،گرد کاری که بیشتر گردی * هم بذان در جهان سمر گردی # ~~0 خواجه (1) احمد بن نظام الملک در آن وقت که وزیر او بوذ قصد سید ~~PageV01P182 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0192.png) # ~~ابو هاشم (1) کرد که رئیس همذان بوذ جد علاء الدولة و از سلطان قبول # ~~کرد که پانصذ هزار دینار ازو حاصل کنذ بشرط آنک سیدرا بدست او # ~~باز دهذ ، حکمت : آلنبیمة دناءة و السعایة رداءة و هما رأس الغدر و # ~~آساس الشر نجنب سبلهما و اجتنب اهلهما (2)، سخن چینی از دونی باشذ # ~~و سعایت از بذ اصلی واین هردو راس شر و اساس غدرند درین دو راه 5 # ~~مرویذ واز آن این هردو کنذ بگریزیذ ، شعر: # عیب اهل هنر که نیست مجوی « بذ نیکان که در تو هست مگوی # ~~پیش از آنک کس بهمذان رفت بگرفتن او سیدرا خبر شذ ، در نشست # ~~با سه پسر و براهی مجهول بیک هفته باصفهان رسیذ و از خواص سلطان # ~~خادیرا طلبیذ که اورا بشب در پیش سلطان برذ، لالا قراتگین را تعیین 10 # ~~کردند اورا بخواند و ده هزار دینار در ده صره حاضر کرد و گفت این # ~~خدمت تست امشب مرا بخلوت بخدمت سلطان بر، خواجه لالا هرگز # ~~چندین مال ندیذه بوذ متحیر شذ و گفت این مال بسلطان می بایذ رسانیذ، # ~~سید گفت این خاص تست، خواجه خدمت اورا کمر بست وهمان شب # ~~اورا بحضرت برد، وسید پیری چشم پوشیذ بوذ و نورانی فتلغ خاتون زن 15 # ~~سلطان خاضر بوذ، سید ابوهاشم سلطانرا دعا گفت و دری یتیم آورده بوذ # ~~که سلطان مثل آن نداشت، سید بگریست و گفت خواجه احمد مدتهاست # ~~که قصد خانهٔ‌ بند ی کنذ شنیذم که بندرا بپانصد هزار خریذ است # ~~خذاوند عالم روا ندارذ که فرزند زاده پیغمبر علیه السلامرا فروشذ ، مثل ~~: # ~~لا تقبل ما ms136 یشینک عاجله و یضرک آجله، چیزی مکن که بدنیا عار ارذ و(2 # ~~بآخرت زیان دارذ، این پانصذ هزار دینار بند بهشتصذ هزار می کنذ # ~~بشرط آنک اورا بدست بنده باز دهی، مثل : الکریم من کف اذاه و القوی # ~~من غلب هواه(2)، کریم آنست که رنج خوذ باز دارذ و شجاع آنست که 24 ~~PageV01P183 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0193.png) # ~~465 هوارا زیر آرذ، سلطانرا حب مال بر حفظ وزیر غالب آمذ ازو قبول # ~~کرد ، سید ابو هاشم باز گشت و شحنهآ خزانه با او بیامذ تا مال بستانذ ، # ~~چو بهمذان رسیذ نزل خواست و مقای که فروذ آیذ سید گفت منزل # ~~کاروانسراء و نفقات از کیسه بایذ ساخت که ترا اینجا چندان مقام بوذ # ~~5 که وزن و نقد این مال کرده شوذ، غلام تندی بکرد سید گفت اگر # ~~بادب نباشی بفرمایم تا ازین در سرات بیاویزند و صذهزار دگر باضافت # ~~این مال برم که بهای هزار غلام بهتر از تو باشند ، مثل : آلشرف بالهمم # ~~العالیة لا بألرمم البالیة(1)، شعر: # شرف از خویشتن کنم چو گهر . نه چو خاکسترم کز آتش زاذ # ~~10 و یک هفته بیش روزگار نشذ چندانک وزان نقد کرد، نه قرضی کرد # ~~و نه ملکی فروخت، مثل : من حفظ ماله حسنت آماله و من رکب جده # ~~غلب ضده(2)، هرکه مال نگه دارذ بآمال رسذ و هرک جدرا مرکب سازذ # ~~ضدرا بیندازذ، آنگه بفرموذ تا درختها بیاوردند و هر پاره بر مقدار سه # ~~بدست ببریذند و میان تهی کردند هشتاذ پاره چوب و کیسهای بخاری (2) # ~~15 دوختند ، در هر کیسهآ ده هزار تعبیه ساختند درین چوبها و تخته بر سر # ~~آن می دوختند و کمرهای آهن برآن می زذند و هردو چوب بر استری ی # ~~نهاذند ، چهل استر بار هشتصذ هزار دینار در صحبت غلام روانه کرد و یک # ~~دینار بغلام داذ، مثل : من جلت أبوته تمت مروته، جلال ابوت کمال # ~~مروت ارذ، غلام بیکماه با این حمل پیش سلطان رسیذ ms137 ، از غلام پرسیذ # ~~20 که این مال بذین تعجیل از کجا حاصل کرد گفت جمله از خزانه بدر # ~~آورد روزگار در وزن و نقد و تعبیه رفت اگرنه هم در روز بندرا باز # ~~گردانیذی، سلطانرا از آن حال ومال تعجب امذ (1) ، شعر(8) PageV01P184 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0194.png) # نگه کن بذین کار گردند دهر ، هر آنرا که از خویشتن کرد بهر # بر ارذ گل تازه از خار خشک 5 شوذ خال با بخت بیذار مشک # ~~سلطان محمد خواجه احمدرا بدست سید باز داذ تا انتقام ازو بخواست، # ~~مثل : من حفر بیرا لآخیه وقع فیه، شعر: # هرک بهر براذران بر راه « چاه سازذ همو فتذ در چاه # ~~هرچ در حق امیر سید اندیشه بوذ بذان گرفتار شذ ، مثل : لا تطمع # ~~وفی مثل ما تمنع(2)، مصراع : برکس مپسند آنچ بخوذ نپسندی، وسید # ~~بوسیلت آن مال بذان حال رسیذ و گفته اند مثل : بالمال بهان اعناق # ~~ألرجال، بحمد الله تعالی خذاوند عالم سلطان بنی آدم غیاث الدنیا و # ~~الدین ابو الفتح کیخسرو بن السلطان قلح ارسلان خلد الله ملکهرا هر روز ~~10 # ~~صذحمل چنین می رسذ و بهتر ازین دشمنان ی شکنذ و هر روز بامداذ که # ~~سیمرغ صبح صادق در افق مشرق پرواز کنذ و زاغ شام در زوایای مغرب # ~~ناپدیذ شوذ اورا فتی نو و آوازه تازه از ظفرهای بی اندازه بگوش می # ~~رسذ ، و تا باذ چنین باذ و این دولت تا دامن قیامت بماناذ و این # ~~پاذشاه نیکو خواه بجمله امانی و مراد دو جهانی برساذ بمحمد و اله، 15 # ~~دعای دولت : # ~~تا جهانست شاه صفدر باذ . تخت او با فلک برابر باذ # ~~آستانش که کعبه گرمست . از لب سر کشان مجدر باذ # ~~شاه اقبال یار دولت بخش . که عدو بند و دوست پرور باذ 19 PageV01P185 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0195.png) # ~~ابن یامین ملک تا جاویذ ، عدت یوسف براذر باذ # ~~ذات پاکش که عالم معنیست 5 روی اقبال و پشت لشکر باذ # ~~گرد سم سمند موکب ms138 شاه « سرمه چشم هفت اختر باذ # ~~آسمانش کمینه خرگاهست ، افتابش کمینه افسر باذ # ~~هر زمان کار دولت و ملت « از سر تیغ او قوی تر باذ # ~~چرخ آگر جز بحکم او گردذ * بسته راه و شکسته چنبر باذ # ~~دولت اباذ پنج نوبت ملک * چار دیوار هفت کشور باذ # ~~با دلش باذ در کف کانست ه با کفش خاک بر سر زر باذ # ~~4060 شاه در مردی و در مردی * در جهان یاذگار حیدر باذ # ~~دایم از خون دشمنان ملک .صفحه تیغ او معصفر باذ # ~~کمترین پایه از مراتب شاه * سقف این طارم مدور باذ # ~~هر کجا نام ملکشاه (1) امذ ه ننگ بر دولت سکندر باذ # ~~هرکه سر بر خطش نهاذ بطبع . راست چون دایره همه سر باذ # ~~هندو چرخ(2) را ز خادم شاه . لقب خاص سعد اکبر باذ # ~~یک دلی در ولای این سلطان * کار این پردل دلاور باذ # ~~گوش گردون ز لفظ در بارش . صدف در و درج گوهر باذ # ~~اشک بذ خواه او ز هیبت او* مدد آب بحر اخضر باذ # ~~روز رزمش ظفر دعا کرده . که شهنشاه دین مظفر باذ # ~~گفته نصرت که افرین خذای . بردل شاه و دست و خنجر باذ # ~~بهترین جوشنی بوقت گریز * بر تن خصم شاه چاذر باذ # ~~بحر قلزم که ساحل کف اوست « از زهاب دلش توانگر باذ # ~~ناصحش را بدست بر زنجیر و گر بوذ پیج زلف دلبر باذ PageV01P186 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0196.png) # هیئت سلطان سنجر و وزرا و حجاب او # ~~تاکه پرخاش خاک و آب بوذ 5 تاکه خصمی باذ و آذر باذ # ~~تر و خشک عدوی شاه جهان ، از لب خشک و دبده تر باذ # ~~آب در چشم و آتش اندر دل « باذ در دست و خاک بر سر باذ # ~~السلطان الاعظم معزالدنیا والدین ابو الحارث سنجر # بن ملکشاه برهان(1) امیر المؤمنین # سلطان سنجر گندم گون آبله نشان(2) بوذ محاسنی تمام در طول و # ~~عرض و بعضی از موی شارب بآبله ms139 رفته پشت و یال افراشته بالانلا. # ~~تمام وسینه پهن، توقیع او توکلت علی الله()، وزرای او الوزیر # ~~معین الدین مختص(1) الکاشی، الوزیر شهاب الدین(3) ابو المحاسن بن # ~~الفقیه الاجل اخی نظام الملک، الوزیر شرف الدین ابو طاهر(6) 14 # ~~مامیسا(7) القمی، الوزیر یغان (8) بک الکاشغری، الوزیر قوام الدین ابو # ~~القسم (9)، الوزیر ناصر الدین طاهر بن فخر الملک ، الحجاب الامیر ~~الحاجب ### | در تاریخ الحکماء شهرزوری مستفور است که وفتیکه PageV01P187 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0197.png) # ~~غزغلی (1) ، الحاجب حسین (2)، الحاجب نظام الدین محمود الکاسانی (2)، # ~~الحاجب فلک الدین علی الجتری، و سلطان سنجر پاذشاهی بوذ که از آل # ~~سلجوق بطول عمر ازو ممتع ترکس نبوذ و نشر ذکر وطیب عیش و # ~~تحصیل مال وظفر برمراد وقمع اضداد وفتح بلاد کرد، هیبت خسروان # ~~5 و فر کیان داشت، ابین جهانداری و قوانین شهریاری و قواعد پاذشاهی # ~~و ناموس ملک نیکو دانستی، حکمت : من آصلح نفسه آرغم اعادیه و من # ~~آعمل جده بلغ امانیه ()، هرک تن باصلاح آرذ دشمن بردارذ و هرک جد # ~~بکار دارذ بمراد رسذ، اگرچه در جزویات امور ساذه دل و پاستانی طبع # ~~بوذ رابی صایب و عزیمتی صادق داشت در وقت لشکر کشیذن و # ~~10 با خصی مصاف داذن، و عدل وانصاف و تقوی و عفاف داشت، # ~~[حکمت]) : تاج الملک عفافه و حصنه إنصافه و سلاحه کفافه و ماله # ~~رعیته (5)، عفاف تاج پانشاهست و انصاف اورا پناه گاهست و کفاف # ~~سلاح و رعیت مال، و از ابتدای عهد که بخوراسان ملک شذ از قبل # ~~براذر برکیارق تا چهل سال نوزده فتح بکرد که در هیح وقتی اورا وهنی # ~~15 نبوذ و شکستی نیفتاذ ، مثل : من ررکب الجد غلب ألضد (6)، مصراع (1) ~~: # ~~جد در کار ضد کنذ بر دار، ملک غزنین بگرفت که از آل سلجوق هیح # ~~کس قصد آن نکرد و هم از فرزندان محمودیان بهرامشاه بملک بنشاند (8) # ~~و هر روز قرار افتاذ که هزار دینار از فرضه شهر بخزانهآ او رسذ و عاملی # ~~از دیوان خویش ms140 جهت تحصیل این مال آنجا بنشاند ، حکمت : اصطناع # ~~2 العاقل احسن فضیلة و اصطناع الجاهل اقبح رذیلة لأن اصطناع العاقل # ~~یدل علی تمام العقل و اصطناع الجاهل یدل علی استحکام الجهل(5)، ~~PageV01P188 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0198.png) # فراخی مملکت سنجر و نفاذ حکم او # ~~پرورش دانا نیکوترین کاریست و پرورش نادان زشت کرداریست که # ~~دانارا پروردن دلیل تمامت دانش است و جاهل را برگزیذن نشان جهل،»21. # ~~و ملک سمرقند همچنین بگرفت که بعد از وفات برکیارق احمذ (1) خان # ~~عاصی شذه بوذ، سلطان سنجر چهار ماه حصار داذ و بستذ در سنه اربع # ~~و عشرین و خمس مایة(4)، و احمد خانرا بگرفت و چندان ولایت که 5 # ~~پذرش ملکشاه داشته بوذ مستخلص کرد و هچنن ملک سیستان و خوارزم # ~~در ضبط آورد و انسز بن محمد بن نوشتگین غزجه(2ارا خوارزمشاهی او # ~~داذ، و تاج الدین امیر ابو الفضل را ملک نیم روز بداذ بزابلستان و در # ~~مصافهای معظم پهلوان لشکر او بوذی و اورا در مصاف غزنین و جنگ # ~~بیلان(1) مقاماتست ، و بعد از وفات براذرش سلطان محمد در ابتدای .1 # ~~سال احدی عشر[ة] و خمس مایة بعراق امذ، سلطان محمود بن محمد # ~~بسلطنت نشسته بوذ امرای حضرت اورا بر آن داشتند که با عم مصاف # ~~داذ شکسته شذ و بهزیمت باصفهان رفت(5)، سلطان سنجر ولایت می # ~~بخشیذ وعدل ی ورزیذ ، شعر: # بتخت مهی بر هر آنکس که داذ « کنذ در دل او باشذ از داذ شاذ (6) 15 # (کنذ آفرین تاج بر شهریار* بوذ تخت شاهی بذو پایدار # بنازذ بذو تاج شاهی وتخت * بذ اندیش نومیذ ازو شاذ بخت PageV01P189 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0199.png) # چو بر گردذ این چرخ ناپایدار . ازو نام نیکی بوذ یاذگار)(1) # (کسی را که دانش بوذ توشه برد . بمیرذ تنش نام هرگز نمرد # همه تن بتن دست نیکی بریذ ه جهان جهانرا ببذ مسپریذ)(2) # (هر آنکس که اندیشهٔ‌ بذ کنذ . بفرجام بذ با تن خوذ کنذ # ~~از اندیشهآ دل کس آگاه نیست . بذین پرده ms141 در خلق را راه نیست # اگر پاذشهرا بوذ پیشه داذ * کنذ بی گمان هرکس از داذ یاذ)(2) # ~~علی بار که حاکم ملک محمود بوذ کذخذای خویش ابو القسم آنساباذی() را # ~~پنش سلطان سنجر فرستاذ و از زبان محمود عذر خواست که این # ~~حرکت از سر کوذکی رفت و قرار افتاذ که بخدمت عم روذ بری و # ~~61. یکماه در خدمت باشذ و بوقت بر نشستن و فروذ آمذن بوق ترکی # ~~نزنذ و سراپرده سرخ جهری ندارذ و بوقت بر نشستن و فروذ امذن # ~~عم پاذه در رکاب بروذ و آنج شعار و ابین سلطنتست بگذارذ(2) # ~~برین جملت یکماه در خدمت عم ببوذ ، مثل : من آحکم آلتجارب آحمد # ~~العوا قب(1)، هرک تجربت دیذه بوذ عاقبنش ستوذه بوذ، سلطان اورا # ~~15 نیابت و سلطنت عراق بداذ و آنج از ابینها بگذاشته بوذ بذو ارزانی # ~~داشت و کسوت خاص بیرون از قبای بجواهر واسپ نوبت و ساخت # ~~لعل و پیل با مهد مرصع بذو داذ، وامرای اورا هچنین بر قدر مراتب # ~~تشریفها بداذ و اورا بعظمتی تمام باز گردانیذ (7)، شعر(8) # ~~ل تطمحب الی المرا تب قبل آن « تعکامل الآدوات و الاسباب PageV01P190 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0200.png) # إن الثمار تمر قبل بلوغها . طعما و هن إنا بلعن عذاب # کارهارا بوقت بایذ جست ، کار بی وقت سست باشذ سست # ~~و در هر شهری از شهرهای عراق و امهات بلاد ضیاع وضریبه با خاص # ~~گرفت و از آن عهد باز سنجر سلطان اعظم شذ و خطبهآ او از حد کاشغر # ~~تا اقصی بلاد یمن ومکه و طایف و مکران و عمان و اذربیجان تا حد 5 # ~~روم برسیذ (1)، و بعد از وفاتش زیادت از یک سال خطبة اطراف # ~~بنام او می کردند (2)، پاذشاهی مبارک سابه بوذ خذای ترس خجسته لقا، # ~~در عهد او خطه خوراسان مقصد جهانیان شذ و منشأ علوم و منبع # ~~فضایل و معدن هنر، علمای دینرا نیکو احترام فرموذی و تقرب تمام # ~~نموذی و با زهاد و ms142 ابدال نفسی تمام داشتی و با ایشان خلوتها کردی، و10 # ~~در ملبوس تکلفی نفرموذی بیشتر اوقات قبای زندنیجی پوشیذی یا عتابی # ~~ساذه و نیچه پوستین بره داشتی، اما پبوسته بر تخت نشستی و انج # ~~خصایص سلطنت باشذ بنگذاشتی، و چون جمله جهان اورا مسلم شذ و # ~~ملوک اطراف مسخر گشتند و فرمان او در شرق و غرب نفاذ یافت آمرای # ~~دولت و حشم او در مهلت ایام دولت و فسحت اسباب نعمت طاغی و باغی 15 # ~~شذند و چون دستی بالای دست خوذ ندیذند دست تطاول از استین »73 # ~~بیرون کشیذند و بر رعایا ستم آغاز نهاذند (2)، مثل : آغنی الاغنیآء من # ~~مهتر توانگر آن کسی بوذ که اسیر حرص نباشذ و بزرگتر امرا آنکس شایذ # ~~که هوا(5) برو امیر نبوذ، شعر(6) # ~~بذانگه که یابی تنت زورمند ز بیماری اندیش و درد و گزند PageV01P191 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0201.png) # سلطان سنجر بن ملکشاه # ~~بی رسمیها در ماورآء النهر آغاز کردند، در شهور سنه خمس و ثلثین [و # ~~خمس مایة] که سلطان از دار الملک مرو بسمرقند شذ بمطالعة ولایت که # ~~بذان طرف بعید العهد شذ بوذ وکارها از نسق بیفتاذه ونیز اوازه # ~~کافر خطای بوذ که قصد بلاد اسلام می کنذ ولایت ماوراء النهر از # ~~5 وطأت لشکر خوراسان و ناهمواری حشم و اتهاع ایشان بستوه امذند ، و # ~~خیل خرلق (1) که بارها منهزم و منکوب شذ بوذند ازیشان مقدمان آن # ~~نواحی در سر کس فرستاذند باستدعای کافر(2)، مثل : کفی بک داء آن # ~~تری الموت شا فیا (2)، مصراع (1) : بخشای برآنک راحتش مرگ بوذ، و این # ~~لشکر هچنان بر سر بغی و غلوای خویش و در دماغ مصور که در جهان # ~~10 کس قوت مقاومت ما ندارذ صذ هزار سوار عرض داذند ولاف مایی # ~~و منی زذند ، مثل : القلیل مع التد بیر آبقی من الکثیر مع التبذیر(8)، # ~~اندک با تدییر پای دارتر از بسیار با تبذیر بوذ، الخان(1) کافر خطابی # ~~روی بذیشان نهاذ با عدد رمل ms143 و نمل و خیل خرلق سی چهل هزار سوار # ~~14 از پس در امذند و لشکر خوراسان را وهنی بر افتاذ که قرب سی هزار ~~PageV01P192 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0202.png) # ~~ادوی از آن جملت سه چهار هزار معروفان امرا و اصحاب مناصب و # ~~ارباب دولت گشته شذند و آن قرن در نوشته شذ(1)، و سلطان را نه # ~~از پس راه بوذ نه از پیش، تاج الدین ابو الفضل گفت ای خذاوند جای # ~~ایستاذن نیست و ثبات و توقف نا مخمودست، سلطان با سیصذ سوار # ~~مغرق در آهن بر میان لشکر کافر زذ و چون بیرون آمذ از آن فوج 5 # ~~پانزده مرد با وی مانده بوذند هیچنان روی در بیابان نهاذ و قلاوزی # ~~ترکمان بدست اورد و سوی بلخ آمذ وبر حصار ترمذ شذ (2)، شعر: # ~~که دانا زذ این داستان بزرگ * که شیری که بگریزذ از جنگ گرگ # ~~نبایذ که گرگ از پسش در رسذ « که از بخت بذ این چنینها سزذ # ~~که بخت بذست ازدها دژم * بدام آورذ شیر شرزه بدم ) 729. # ~~(چو برکس نمانذ هی روز بخت . نه گنج و نه دیهیم شاهی نه تخت # ~~هی نام جاویذ بایذ نه کام « بینداز کام و بر افراز نام)(4) # ~~بعد از آن بقایای لشکر از زوایا و متشردان از اطراف م رسیذند و # ~~تهنیت ماندگان و تعزیت گذشتگان می کردند، و فرید دبیر() در آن # ~~واقعه این دو بیتی می گویذ ، شعر: # ~~شاها ز سنان تو جهانی شذ راست « تیغ توچهل سال از اعداکین خواست # ~~گر چشم بذی رسیذ آن هم ز قضاست « آنکس که بیک حال بماندست خذاست # ~~حکمت : انا اشکل علیک الأمور و تغیر لک الجمهور فأرجع إلی رأی # ~~العقلاء وافزع إلی أسترشاد النصحآء و لا تأنف من الاستزشاد و لاا # ~~تستنکف من الاستمداد فلان تسل و تسلم خیر من آن تستبد و تندم (1)، 20 ~~PageV01P193 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0203.png) # سلطان سنجر بن ملکشاه # ~~چون کارها بر تو دشخوار شوذ و مردم از تو بیزار ms144 گردند با رای عقلا # ~~رجوع کن و با نصحا گرد و از اموختن و مدد خواستن عیب مدار که # ~~اگر مدد خواهی و سلامت یابی بهتر که بخوذ رایی پشیمان باشی، چو سلطان # ~~بجست تاج الدین ملک نیم روز بجای سلطان در قلب بیستاذ و جنگهای # ~~5 سخت کرد و مبارزتی بغایت نموذ چنانک لشکرخطا ازو در تعجب ماندند # ~~و اورا پیش الخان(1) بردند ومدت یکسال پیش او بماند، الخان(1) اورا # ~~نیکو داشت(2) و ترکان خاتون(2) همانجا مانده بوذ، بعد از یک سال هردورا # ~~باپش سلطان فرستاذ (4)، [مثل] : عادة الإحسان مادة الإمکان (5)، نیکوبی # ~~عادت داشتن مادت گردن افراشتن باشذ ، و الخان (1) ملک ماوراء آلنهر # ~~10 بگرفت و تا بذین تاریخ دختر او خان خانان(6) داشت، و در نکبت لشکر # ~~خوراسان خوارزمشاه آتسز عاصی شذ و مرو و نشابور بغارتیذ و بسیار # ~~خزاین و ذخایر بر گرفت(7)، و چون سلطان اورا سهم فرستاذ بذین # ~~بیتها که در افواه معروفست جواب داذ، شعر(4) # ~~اگر باذ پایست رخش ملک * کمیت مرا پای هم لنگ نیست # ~~تو اینجا بیای من آنجا روم ه خذای جهانرا جهان تنگ نیست # ~~23. و سلطانرا بعد از یک سال جمع شتات و احیای مواتی ببوذ و از اطراف # ~~رسل رسیذند با حمل و هدایا وکار ملک استقامت از سرگرفت و بعد از # ~~ان بمدت هفت سال در سنه ثلث و اربعین و خمس مایة بری آمذ و # ~~19 سلطان مسعود از راه بغداذ باز گشت و بخدمت او رفت، و رسولان ~~PageV01P194 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0204.png) # رسیدن سر سوری از غزنین بری بخدمت سلطان سجر 175 # ~~اطراف خوراسان در خدمت سلطان اعظم بری امذند و در حضور # ~~سلطان مسعود بار داذ(1)، شعر: # ~~چنین گویذ آن شاه بیذار بخت ه که از داذ گشت او سزاوار تخت # ~~مرا کبج داذست دهقان سپاه * نخواهم بدینار کردن نگاه(2) # ~~(که ما بی نیازیم از آن خواسته « که گردذ بنفرین روان کاسته # ~~کراگوشت درویش باشذ خورش « ز ms145 چرمش بوذ بی گمان پرورش)(2) # ~~(بگیتی نبایذ که از شهریار ه بمانذ جز از راستی یاذگار # ~~چرا بایذ این گج و این درد و رنج . روان بستن اندر سرای سپنج # ~~چو ایذر نخواهی هی آرمیذ * ببایذ چریذ و ببایذ چمیذ)(4) # ~~هزینه باندازهآ کج کن 5 دل از بیشی گج بی رنج کن (2 # ~~که جاویذ هرکس کنذ آفرین * بران شاه کآباذ شذ زو زمین(1) # ~~در روز بار سلطان [بهرامشاه بن]() مسعود از غزنین سر سوری (8) ملک # ~~غور با هدایا فرستاذه بوذ عرض کردند و فرید کاتب این دو بیتی # ~~بکگفیت، ییت (9) # ~~آنها که بخدمتت نفاق آوردند * سر جملهآ عمر خویش طاق آوردند 15 # ~~دور از سر تو سام بسرسام بمرد ه وایک سر سوری بعراق اوردند # ~~سام براذر سوری ملک غور بوذ، چون سنجر عهد با مسعود تازه کرد # ~~شانزده روز بری بوذ سلطان مسعود و جملهآ امرای عراق را خلعتهای # ~~گرانمایه داذ و در رمضان ازین سال باز گشت: و بعد از یک سال ملک 11 ~~PageV01P195 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0205.png) # سلطان سنجر بن ملکشاه # ~~غور الحسین(1) بن الحسین خروج کرد بکین توختن براذر(2)، و علی چتری # ~~230 که امیر حاجب سلطان بوذ و مقطع هراه عاص شذ ، مثل : الجهل بزل # ~~القدم و البغی یزیل النعم (2)، نادانی پای بلغزانذ و بغی و پریشانی ~~نعمت # ~~بگردانذ ، علی چتری بمدد ملک حسین(1) شذ وبر سلطان آن عصیان # ~~ه سخت بوذ که علی چتری اصطناع وی بوذ از درجه مسخرگی بمنزلت # ~~حاجبی رسانیذه(5)، سلطان از مرو بنواحی هراه آمذ و با ملک غور لشکری # ~~تمام سوار و پیاذه بوذ ، در مصاف کوششی سخت رفت عاقبت شکسته # ~~شذند وملک حسین(4) وعلی چتری گرفتار امذند ، سلطان فرموذ تا علی # ~~چتری را زیر علم بدو نیم زذند و ملک حسین(1) را اسیر با خوذ داشت: # ~~10 و بذین فتح که بر آمذ هیبتی وحشمتی تمام بیفتاذ که بعد از واقعه خطا # ~~فتحی نرفته بوذ وکار ملک از سرطراوتی ms146 نو گرفت، شعر: # ~~(سپهر روانرا چنین است رای ه تو با رای او سخت بفشار پای (2) # ~~دلیرا پر از مهر دارذ سپهر * دلی پر ز کین و پر آژنگ چهر # جهاندار گیتی چنین افریذ « چنان چون چمانذ ببایذ چمیذ (7))1) # ~~(بذین سان روذ آفتاب سپهر . بیک دست شمشیر و یک دست مهر # ~~نه بخشایش آرذ بهنگام خشم « نه خشم آیذش روز بخشش بچشم)(9) PageV01P196 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0206.png) # ~~نه اسانئ دیذ بی رنج کس « نه روشن زمانه برینست و بس(1) # ~~تمانذ برین خاک جاویذ کس ه ز هر بذ ییزدان پناهیذ و بس(2 # ~~و در اخر سنة ثمان واربعین [وخمس مایة] حادثه غز بوذ (2)، و غزان # ~~خیلی بوذند از ترکمانان مقام و چراخوارشان بختلان بوذ از اعمال # ~~بلخ، وهر سال بیست [و] چهار هزار گوسفند وظیفه بوذ که بمطبخ سلطان 5 # ~~داذندی و این در مجموع خوانسلار بوذی و کس او باستیفا آن # ~~رفتی، و چنانک تسلط و تجبر حاشیه سلطان بوذ این شخص که از قبل # ~~خوانسلار می رفت بریشان تعدی میکرد و در رد و بدل گوسفند # ~~مماکست و مبالغت بیش از حد می نموذ، شعر() # چو بیداذگر پاذشاهی کنذ * جهان پر زکرم و تباهی کنذ # ~~او بزبان سفاهت می کرد و در میان ایشان امرای بزرگ بوذند و مردمان # ~~با تجمل. و نعمت او ازیشان طمع رشوت ی داشت، مثل : آلرشوة تشین # ~~الاعمال و تفسد العمال (5)، رشوت عیب در کارها آرذ و عمالرا # ~~زیان دارذ، ایشان رشوت غی داذند وتحمل مذلت نی توانستند ، این # ~~شخصرا در خفیه هلاک کردند ، چون بموسم خویش باز نرسیذ و خوانسلار 15 # ~~حال شنیذ معلوم سلطان نیارست کردن، خوانسلار خوذ غرامت می کشیذ # ~~و راتب مطبخ راست می داشت تا امیر اسفهسلار قماج که والی بلخ بوذ # ~~بخدمت تخت اعلی رسیذ بدار الملک مرو، حاشیه سلطان و خوانسلار این # ~~بوی گفتند ، قاج سطانرا گفت غزان مستولی شذه اند و بولایت بند # ~~نزدیک اند اگر شحنگی ms147 ایشان خذاوند عالم ببند ارزانی دارذ ایشان 20 # ~~سرزذه و مالیذه شوند و راتب مطبخ سی هزار گوسفند بسپارم ، سلطان # ~~ایشانرا اجابت کرد، قماج شحنه بذیشان فرستاذ و رسم جنایت خواست ، ~~PageV01P197 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0207.png) # ~~ایشان تن در نداذند و تمکین شحنه نکردند و گفتند ما رعیت خاص # ~~سلطانیم در حکم کسی دیگر نیاییم، و شحنهرا باستخفاف براندند ، مثل: # ~~إعص الجاهل تسلم و آطع العاقل تغن (1)، از نادان رخ بگردان # ~~تا سلامت یابی و منقاد دانا شو تا بغنیمت شتابی، امیر قماج وپسرش علاء # ~~ه الدین ملک المشرق (2) با لشکری تمام بتاختن غزان رفتند ، غزان قلب # ~~کشیذ بیامذند ودر مصاف قماج و پسرشرا بکشتند ، شعر(2) # ~~چگفت آن خرذمند پاکیزه مغز ه کجا داستان زذ ز گفتار نغز # ~~که شیرین تر از جان و فرزند و چیز ه هانا که دیگر نباشند نیز(1 # ~~چون خبر این حادثه بسلطان رسیذ آمرای دولت بجوشیذند و گفتند بر # ~~10 مثل این اقدام اغضا نتوان کردن و اگر ایشان را با حد خویش ننشانند # ~~تعدی زیادت شوذ خذاوند عالم رکاب ببایذ جنبانیذ و کار ایشان خرد # ~~نبایذ گرفت، شعر: # ~~69، گر از کس دل شاه کین آورذ . همه رخنه در داذ ودین آورذ(8) # گنهگار باشذ تن زیر دست ، مگر مردم نیک و یزدان پرست(1) # ~~15 غران چون از حرکت سلطان خبر یافتند اند یشناک شذند و رسولان # ~~فرستاذند که ما بندگان پیوسته مطیع بوذهایم و بر حکم فرمان رفته، # ~~و چون قاج قصد خانه ما کرد ضرورت جهت اطفال و عیال بکوشیذیم # ~~و نه بقصد ما او و پسر [او] کشته شذند صذ هزار دینار و(7) هزار غلام # ~~ترک می دهم تا پاذشاه از سر گناه ما در گذرذ و هر بندرا که پاذشاه بر # ~~20 کشذ قاجی باشذ ، سلطان راضی بوذ بقبول خدمت امرا در آن مبالغت # ~~کردند و اورا باجبار بر آن داشتند که روی بدیار ایشان نهاذ و در ~~PageV01P198 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0208.png) # ~~راههای ناهموار هفت آب ms148 بگذاشتند و آن مشقت برداشتند ، مثل : آیآ # ~~ملک ملکته حاشیته و اصحابه أضطربت عایه اموره و آسبابه، هر پاذشاه # ~~که حاشیت و اصحاب و امرای دولت و ارباب برو حاکم باشند برو # ~~جمله امور و اسباب خراب و یباب شوذ، چو سلطان نزدیک ایشان رسیذ # ~~زنان واطفال خردرا در پش داشتند و تضرع کنان پیش آمذند و5 # ~~زنهار خواستند و از هر خانهآ هفت من نفره قبول می کردند که بدهند ، # ~~سلطانرا بریشان رحمت آمذ عنان باز خواست گردانیذ ، امیرمؤید بزرگ (1) # ~~و یرنقش (2) و عمر عجمی عنان سلطان بگرفتند و گفتند باز گشتن هیچ # ~~مصلحت نیست ، شعر: # (تو گر بر گزینی بگیتی هوا * بمانی بچنگ هوا بی نوا # چو اندر جهان داذ بپیراگنی ، از آن به که بیداذ و جنگ افگنی)(2) # دلی کز خرذ گردذ آراسته . یکی گنج باشذ پر از خواسته (1) # بذیها بصبر از مهان بگذرذ * سر مرد بایذ که دارذ خرذ (2) # ~~مؤید نگذاشت که سلطان باز گردذ و بیشتر لشکررا با مؤید بذ بوذ در # ~~مصاف تهاون کردند ؛ و چون غزان از رحمت پاذشاه نومیذ شذند 15 # ~~جانرا و حفظ خان ومانرا بکوشیذند و یک لحظه روزگار نشذ نا لشکر6. # ~~سلطان شکسته شذ و هزیمت برافتاذ و غزان بر اثر براندند و در آن ابها # ~~بسیار خلایق غرق و کشته شذند ، و سلطانرا در میان گرفتند و حشمت # ~~برداشتند و اورا بدار الملک مرو اوردند و حاشیه و خدمتگاران از # ~~خوذ ترتیب کردند و هر هفته تغییر و تبدیل می کردند ، مثل : من قلت .2 # ~~فکرته اشتدت عثرته (1)، شعر : # هرکه بی رای در میانه شوذ * تیر احداث را نشانه شوذ PageV01P199 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0209.png) # ~~و بذان فساد مؤید ملک تباه شذ، مثل : آئ ملک خفت وطآته علی # ~~اهل الفساد تقلت علیه وطاة الاعدآء و الآضداد (1)، هر پاذشاه که # ~~وطات او بر اهل فساد سبک ایذ وطأت اعدا برو گران بوذ، بذان غدر # ~~که با آن رعیت رفت بعد از زنهار ms149 و اعتراف بجنایت و استغفار زوأل # ~~ه ملک حاصل آمذ ، مثل : آی ملک جار علی اولیآئه و رعیته اعان علی # ~~زوال ملکه ودولته(1)، هر ملک که بر رعیت و اولیا ظلم کنذ یاری # ~~میدهذ بر زوال ملک و دولت؛ غزان مرورا که دار الملک بوذه بوذ از # ~~روزگار چغری بک و چندین گاه بذخایر و دفاین و خزاین ملوک و # ~~امرای دولت آگند بوذ سه روز متواتر می غارتیذند ، اول روز زرینه و # ~~10 سیمینه و ابریشمینه ، دوم روز برنجینه و رویینه و.اهنینه ، سوم روز ~~افکندنی # ~~و حشو بالشها ونهالیها وخم وخمره و در و چوب ببردند و اغلب مردم # ~~شهررا اسیر کردند، و بعد از غارتها عذاب م کردند تا نهانیها و نموذند # ~~و بر روی زمین و زیر زمین هی نگناشتند ، پس روی بنشابور نهاذند و # ~~چندانک عدد ایشان بوذ سه چندان اتباع لشکر بذیشان پیوست، مردم # ~~15 نشابور اول کوششی بکردند و قومی را ازیشان در شهر کشتند ، چون # ~~ایشانرا خبر شذ حشر اوردند و اغلب خلق زن ومرد واطفال در # ~~مسجد جامع منیعی گریختند ، غزان تیغ در نهاذند و چندان خلقرا در مسجد # ~~کشتند که کشتگان در میان خون ناپیذا شذند ، مثل : إنا ملک الآراذل # ~~هلک الافاضل(2)، مملکت اراذل هلاک افاضل بوذ، چو شب در آمذی # ~~252. مسجدی بر طرف بازار بوذ انرا مسجد مطرز گفتندی مسجدی بزرگ که # ~~دو هزار مرد در آنجا نماز کردی و قبه عالی داشت (2) منقش از(2) چوب # ~~مدهون کرده و جمله ستونها مدهون () آتش در آن مسجد زذند و شعلها # ~~23 چندان ارتفاع گرفت که جمله شهر روشن شذ تا روز بذان روشنی غارت ~~PageV01P200 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0210.png) # ~~می کردند و اسیر می بردند ، چند روز بر در شهر بماندند و هر روز # ~~بامداذ باز آمذندی، و چون ظاهر چیزی نمانده بوذ نهان خانها و دیوار می # ~~سفتند و سرایها خراب می کردند و اسیرانرا شکجه می کردند وخاک در # ~~دهان می آگندند ms150 تا اگر چیزی دفین کرده بوذند می نموذند اگر نه می # ~~مردند ، مردم بروز در چاهها واهونها و کاریزهای کهن می گریختند ، # ~~مثل : استفساد الصدیق من عدم آلتوفیق(1)، دوسترا دشمن کردن از # ~~بی توفیقی بوذ، از نتایج حرکت مؤید تا ابد لعنت برو خواهذ باریذ، و # ~~چون نماز شام غزان از شهر بیرون رفتندی مردم بیامذندی تا غزان چه # ~~کرده اند و چه برده، و در شمار نیایذ که درین چند روز چند هزار آدمی # ~~بقتل امذ ، وجای که شیخ محمد اکاف (2) که مقتدا و پیشوای مشایخ عالم ~~و100 # ~~خلف سلف صالحین بوذ و مثل محمد یحیی که سرور ایمه عراق و خوراسان # ~~بوذ و پیشوای علما ایشانرا بشکجه بکشتند و بدهانی که چندین سال مطلع # ~~علوم شرعی و منبع احکام دینی بوذه باشذ چنین کند بر کسی دیگر چه ابقا # ~~روذ، آیة : و انقوا فتنة لا تصیبن الذین ظلموا منکم خاصة (7)، گفت # ~~بترسیذ از محنتی و پاداشتی و فتنتی که خوذ نه بگناه گاران رسذ بل ه1 # ~~چون اتش تر و خشک سوزانذ، و خاقانی در مرثیه میگویذ ، قصیده(4) # ~~در دولت محمد مرسل نداشت کس * فاضلتر از محمد یحیی قبای (5) خاک # ~~آن کرد روز تهلکه دندان فدای سنگ * وین کرد روز قتل دهانرا فدای خاک # ~~مثل : إنا ارتفع الورضیع انضع الرفیع()، بلندی فرومایه پستی بلند پایه # ~~آورذ، خوراسان از آن ناکسان خراب شذ و تابش با عراق داذ، شعر(7) .2 ~~PageV01P201 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0211.png) # سلطان سنجر بن ملکشاه # خاقانیا بسوگ خوراسان سیاه پوش . کایام فتنه گرد سوادش سیاه برد # عیسی بحکم رنگرزی بر مصیبتش . نزدیک آفتاب لباس سیاه برد # چرخ از سر محمد یحیی ردا ربوذ ، دهر از سر سعادت سنجر کلاه برد # ~~ن6. و چون غزان برفتند مردم شهررا بسبب اختلاف مذاهب حقاید قدیم # ~~5 بوذ، هر شب فرقتی از محلتی حشر و کردند و اتش در محلت مخالفان می # ~~زذند تا خرابها که از آثار غز ماند بوذ اطلال ms151 شذ، و فقحط و وبا # ~~بذیشان پیوست تا هرکه از تیغ و شکنجه جسته بوذ بنیاز بمرد، و قوی # ~~علویان و سران غوغا شهرستان کهندز آباذان کرده بوذند و بر برجها # ~~منجنیقها نهاذه بقیتی که از ضعفا ماند بوذند پناه با ایشان داذند (1)، # ~~10 و مؤید ای ابه شاذیاخ که سرای سلطان بوذ و سرای امرا و باره قدیم # ~~داشت اباذان کرد و آلاتی که در شهر از اجر و چوب مانده بوذ باز # ~~آنجا نقل کردند ، وبعد از دو سه سال نشابوری بذان مجموعی و # ~~آراستگی چنان شذ که هیچ کس محلت خوذ باز نشناخت، حکمت : # ~~السلطان السوه یجمع السفل و یکثر العلل و الولد السوه یشین السلف # ~~15 و یهد الشرف و یشغل الفکر و یطوی الذکر و الجار السوه یفشی السر # ~~و یهتک الستر(2)، پاذشاه بذ لشکر بذ انگیزذ و در بهانه آویزذ و # ~~فرزند بذ عیب سلف و شکست شرف آرذ و خاطر مشغول دارذ و # ~~همسایهآ بذ پرده درذ و راز بدر برذ، و در شهری چون نشابور آنجا # ~~که مجامع انس و مدارس علم و محافل صدور بوذ مراعی اغنام و مکامن # ~~2 وحوش و هوام شذ ، و پنداری امیر معزی21) این حال را مشاهد بوذ که # ~~می گویذ ، شعر: # آنجا که بوذ آن دلستان با دوستان در بوستان # شذ کوف و کرگس را مکان شذ گرگ و روبه را وطن PageV01P202 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0212.png) # بر جای رطل و جام می گوران نهاذستند پی # بر جای نقل و نای و نی آوای زاغست و زغن # زین سان که چرخ نیلگون کرد آن نهانهارا نگون # دیار کی گردذ کنون گرد دیار یار من # ~~و با جمله بلاد خوراسان غزان همین معامله کردند مگر شهر هراه که ه # ~~بارهی محکم داشت نتوانستند ستذ (1)، و سلطان سنجر دو سال در میان # ~~ایشان(2) ببوذ، اتفاق افتاذ که بدر بلخ شذند و بعضی از بندگان # ~~خاص چون مؤید ای ابه و ms152 جماعتی دیگر با خدمت آمذه بوذند اما بی # ~~حضور امرای غز قرقود(2، و طوطی (8) بک در خدمت سلطان نیارستندی 705. # ~~رفت، مؤید ای ابه فوجیرا از غزان بفریفت و بنانپاره از سلطان .1 # ~~موعود کرد و یک روز در خدمت سلطان این فوج را نوبت بوذ بر نشستند # ~~بتماشای شکره و راست براندند تا لب جیحون برابر ترمذ و از پیش # ~~کشتی ترتیب داذه بوذند ، چون از وقت فروذ امذن سلطان در # ~~گذشت أمرای غز بر اثر بیامذند چون بکنار آب رسیذند ایشانرا از # ~~اب بگذشته دیذند نومیذ شذند و سلطان بر قلعهٔ‌ ترمذ شذ (5)، وه1 # ~~چون خبر باطراف رسیذ امرا و لشکر خوراسان یگان و دوگان م # ~~آمذند ثا بلشکر مستظهر شذ روی بدار الملک مرو نهاذ و بکوشک # ~~آندرابه(6) قروذ آمذ و برم شعث و جمع شتات مشغول شذ ، مصراع: # ~~هیهات و قد انسع الخرق علی الراقع، دو سه ماه بر آمذ فکرت بی # ~~نوایی برو مستولی شذه بوذ که خزاین خالی و دیذ و ممالک خراب و20 ~~PageV01P203 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0213.png) # سلطان سنجر بن ملکشاه # ~~رعیت متشرد و لشکر متمرد، آیة : و بدلناهم بجنتیهم جنتین (1)، فکر و # ~~اندیشهآ نفسانی و ضعف انسانی بهم پیوست و بمرضی انجامیذ که اخر # ~~امراض و منغص اغراض بوذ ، سنة احدی وخمسین و خمس مایة # ~~از دنیا برفت(2) و بدولت خانه که بمرو ساخته است اورا دفن # ~~*کردند ()، شعر : # ~~بترسذ هی سنگ و آهن ز مرگ « چنانیم با مرگ چون باذ و برگ (5) # ~~(اگر سذ(5) بمانی اگر یست و پنج . ببایذت رفتن ز جای سپنج # ~~هر آن چیز کآیذ هی در شمار « سزذ گر نخوانی هی پایدار)(6) # (غم مرگ هرکس بخواهذ چشیذ . تن آسانی و نام بایذ گزیذ # ~~ز باذ آمذه باز گردذ بدم « یکی داذ خوانذش دیگر ستم)(1) # ~~(بهفتاذ شذ سالیان قباذ * نبذ روز پیری هم از مرگ شاذ # ~~بمرد او وشذ مردری زو جهان - همه رنج و آسانیش شذ نهان) (4) # ~~پس از زندگی ms153 یاذ کن روز مرگ ، که ما مرگرا هچو باذیم و برگ (1) # ~~364 حکمت : إن الدنیا تقبل إقبال الطالب و تدبر إذبار الهارب و # ~~15 تصل وصال العجول و تفارق فراق الملول ، فخیرها یسیر و عیشها قصیر # ~~و إقبالها خدیعة و ادبارها فجیعة و لذانها فانیة و تبعانها با قیة # ~~فأغتیم غفوة الزمان و انتهز فرصة الامکان فخذ من نفسک لنفسک و # ~~اتزود](10) من یومک لغدک قبل نفاذ المدة و زوال القدرة فلکلت ~~PageV01P204 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0214.png) # ~~أمریء من دنیاه ما ینفقه علی عمارة عقباه فمن نکد الدنیا ان ل تبقی (1 # ~~علی حالة و لا تخلو(1) من استحالة(22)، دنیا چو جوینده روی ارذ و چون # ~~گریزند یگذارذ و چون شتابند پیوندذ و چون سیر شذه رخت بر بندذ، # ~~خیرش اندک بوذ و عیش کوچک، روی آوردنش فریبست و پشت بر # ~~کردنش مصیبت، لذتش فانیست و بزه باقی، بغنیمت دار که یکچند5 # ~~ازو امان یابی و فرصت امکان هم از تن خوذ برای تن زادی بر گیر و # ~~از امروز برای فردا چیزی بنه پیش از آنک مدت نمانذ و قدرت زایل # ~~شوذ، و هرکس را نصیب از دنیا آنست که بعمارت عقنی کنذ، عادت دنیا # ~~آنست که بر یکحال بنمانذ ، شعر : # این جهانی پر ز عیب و کس بعیبش ننگرذ # یک هنر دارذ چنانکش بگذرانی بگذرذ # ~~ولادت سلطان سنجر بشام در شهر سنجار(2) بوذ سنة نسع و سبعین و اربع # ~~مایة، مدت عمر هفتاذودو سال واند ماه، مدت یاذشاهی شصت و یک # ~~سال، بیست سال ملکی خوراسان و چهل و یک سال سلطنت جهان، # ~~دو توقیع از آن او دیذند یکی در سنه احدی و تسعین و اربع مایة 15 # ~~بادراری از آن امام شیبانی و یکی توقیع در سنه احدی و خمسین و خمس # ~~مایة بیغداذ فرستاذ بولایت عهد سلطان محمد بن محمود در آن سال که # ~~بغداذرا حصار می داذند ، میان این دو توقیع شصت سال بوذ، خذاوند # ~~عالم پاذشاه ms154 بنی آدم سلطان قاهر عظیم الدهر غیاث الدنیا والدین ابو # ~~لفتح کیخسرو بن السلطان قلج ارسلان خلد الله ملکه وارث عمر و ملک .2 ~~PageV01P205 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0215.png) # ~~او باذ و فرمانهای او باطراف نواحی مملکتش رساذ اندیشه فرمایذ و این # ~~چندین نشیب و فراز و وقایع و حوادث بنظر مبارک مطالعه فرمایذ که # ~~220.اسلاف جهانگیری چون کردند و جهانداری بذو گذاشتند ، و بر خاطر # ~~انور اشرف پاذشاه که شعلهآ آفتاب جزوی از رای منیر اوست پوشیذه # ~~ه نباشذ که واقعهآ غز باعتبار عالمیان می شایذ چه اگر آن ناکسان بعد از # ~~فتحی چنان و اموال جهان که حاصل کردند تهید قواعد عدل کردندی # ~~کجا کسی مقابلگی ایشان نموذی که اسباب جهانگیری و جهانداری داشتند # ~~چو عدل نبوذ همه هرزه نموذ، و اردشیر بن بابک گفته است لا ملک # ~~الا بالرجال و لا رجال الا بالمال و لا مال الا بألعمارة و لا عمارة # ~~الا بآلعدل و السیاسة، معنی انست که ملک بی مرد مضبوط نباشذ ومرد # ~~بی مال بدست نیایذ و مال بی عمارت حاصل نشوذ و عمارت بی عدل # ~~و سیاست ممکن نگردذ، و از مقتضای این کلمات بنتیجه عقل معلوم می # ~~شوذ که آلت جهانگیری مالست و اکسیر مال عدل و سیاست و نتایج # ~~این دو صفت و منافع این دو خصلت خاص و عام را شاملست و دور # ~~10 و نزدیک را حاصل که مزید دخلها. و تواثر ارتفاعات و احیای موات و # ~~تهیأ اسباب معیشت خواص و تمهید کسب ارباب حرفت از عوام و # ~~عمارت نواحی عالم بعدل مخصوصست و حفظ مسالک وضبط ممالک و # ~~زجر متعدیان و قهر مفسدان وامن اطراف بسیاست منصوص، و خوذ # ~~کذام منفعت ازین عظیم ترست که اولیا منصور باشند و اعدا مقهور، # ~~20 دوستان اسوذه و دشمنان فرسوذه(1)، و هر پاذشاه که بواجبی رعایت این # ~~دو طرف کنذ کمال کامگاری بیابذ و دوست و دشمن را در ضمیر ازاری # ~~صورت نبندذ، ms155 و دهای خاص و عام و ضعیف و قوی در ربقه خدمت # ~~و رشتهآ طاعت ارذ، و گردن کشانرا مجال تمرد نمانذ و کسوت پاذشاهی # ~~24 مطرز شوذ و دوام دولت متضمن آن باشذ ، ونحمد الله تعالی سیرت این ~~PageV01P206 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0216.png) # ~~پاذشاه چنین است و اسلاف سلاطین آل سلجوق همه برین بوذه اند ، شعر: # ~~إن الخیار من القبایل واحد . و بنو حنیفة کلهم اخیار # ~~ملکا و پروردگارا این دولت تا قیامت بماناذ و رایت سلطنت غیاث # ~~الدینی چون طلوع صبح صادق پرتو بهر طرف رساناذ، و تیغ ابدار جان # ~~شکارش چو تیغ افتاب جهان گشا باذ و این دولت تا قیامت بماناذ، قصید: ه # ~~خسروا تخت تو بر گردون باذ * چاکر قدر تو افرید ون باذ # ~~ازشب چتر تو چوان] روزبهار . دولت ملک تو روز افزون باذ # ~~هر دلی کز تو درو غایلهآیست « چون دل ساغر می پرخون باذ # ~~رایت ملک تو چون همت تو * از خم هفت فلک بیرون باذ # ~~هر نوای که عدویت سازذ . ضرب تیغ تو درو موزون باذ # ~~صفحة تیغ چو نیلوفر تو . دایم از خون عدو گلگون باذ # ~~فتح انطالیه(1) با ملک عجم . بر تو چون طالع تو میمون باذ # ~~بمحمد و آله و اصحابه و آزواجه و التا بعین اجمعین، و سید امام اشرف # ~~ذو الشهادتین الحسن بن محمد الحسینی رحمه الله چون دور دولت سلطان # ~~کیخسرو خلد الله رایات دولته و آیات سلطنته در نیافت این دعا اسلاف 15 # ~~ملوک را می گفت تا بمیراث بذو رسذ، و چنین مدح این پاذشاه نیکوخواه را # ~~سزذ اگرچه سنجررا گفت، [قصید] (2) # توقیع خذاوند جهان نقش ظفر باذ # هردم که زنذ مایه صذ عمر دگر باذ # چون بخشش تو آیت احسان علی گشت # بخشایش تو غایت انصاف عمر باذ PageV01P207 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0217.png) # ~~چون عقل همه گرد معانیش (1) طوافست # چون روح همه سوی معالیش سفر(2) باذ # ~~طغرای هلالیش دریغست بکاغذ # آن ابروای پیروازی بر روی قمر باذ # ~~آن ms156 رایت عالیش که زلفین فتوحست # نقش گل رخسار عروسان ظفر باذ # ~~سلطان سلاطین همه مشرق ومغرب # کز همت او فرق زحل پای سپر(2) باذ # ~~مخشند تاج ملکان سنیر عادل # کان تخت بذ و هر نفس آراسته تر باذ # ~~شاها ز نسیم گل فتح تو که بشگفت # جانهای سلاطین ر[ا] در خلد اثر باذ # ~~هر تاج که دارند شهان گرچه تو داذی # در خدمت درگاه تو آن تاج کمر باذ # ~~تا دامن ابر از عرق چشمه خورشیذ # از خجلت بحر(4 کف دربار تو تر باذ # ~~این لشکر منصور ترا حاطهم الله # ر شهره پیروزی پیوسته گذر باذ # ~~آنگاه که از آتش دل سوخته گردذ # بذخواه ترا دیذه پر از آب جگر باذ # ~~چشمش ز نم دیذه و جانش ز تف دل # سوزان و گدازند چو شمع و چو شکر باذ # ~~بسیار ز تیرت سپرش مچو زره شد # این بار ز گرزت زرهش هچو سپر باذ PageV01P208 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0218.png) # ~~زین سان که بزیر قلم نظم گهرهاست # همواره بزیر قدمت نثر گهر باذ # ~~ای از نظرت رنج غریبان شذه راحت # در حق غریب چو منت نیز نظر باذ # ~~این گنبذ گردند که زیر و زبرش نیست # ~~گر جز بمراد تو روذ زیر و زبر باذ # ~~در جمله عالم ز نسیم کرم تو(1) # تا صبح قیامت خوشی وقت سحر باذ # ~~این قصید ببغداذ گفت و بخدمت تخت اعلی فرستاذ که آن حت قدمگاه # ~~یخسرو باذ بمحمد وآله ، [قصیده](2) # ~~هر نسیمی که بمن بوی خراسان ارذ # چون دم عیسی در کالبذم جان ارذ # ~~دل مجروح مرا مرهم راحت سازذ # جان پر درد مرا مایه درمان آرذ # ~~گویی از مجمر دل اه اویس قرنی # بمحمد نفس حضرت رحمان ارذ # ~~بوی پیراهن یوسف که کنذ روشن چشم # باذ گوبی که بر پر غم کنعان آرذ # ~~یا سوی آدم سر گشته رفته ز بهشت # روح قدی مدد روضه رضوان آرذ # ~~در نوا ایم چون بلبل مستی که صباش # خبر ازر ms157 ساغر میگون گلستان آرذ(4) PageV01P209 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0219.png) # ~~جان بر افشانم صذ ره چو یکی پروانه # که شی پیش رخ شمع پیایان ارذ # ~~شاذمان گردم چون دل شذه(1) کز زاریش(1) # هم ملامتگر او وعده جانان ارذ # ~~هرچ گویم چه عجب از دم. ان باذ که او # عنبر از خاک ره مرکب سلطان ارذ # ~~خسرو اعظم سلطان سلاطیث سنجر # کآنج گویذ(2) بضرورت فلکش آن آرذ # ~~عکس رایش(2) خوان هر نور که انجم بخشذ # فیض جودش دان هر نقد که آن کان آرذ # ~~جام زر بارذ چون دست بعشرت یازذ # تیغ سر پاشذ چون روی بمیدان ارذ # ~~خاصگانش را بس هدیه که قیصر سازذ # بندگانشرا بس تحفه که خاقان ارذ # ~~زه زه ای شاه که از بهر کمان وتیرت # فلک از تیر وکمان ترکش و قربان ارذ # ~~لاجوردیست حسامت که چو دشمن از ابر(8) # کهربا گون (5) شذ ازو بسذ و(5) مرجان ارذ # ~~ز استین چون ید بیضا بنمایی گردون # دامن صبح ز غیرت بگریبان آرذ # ~~4ر تعویذ تو نشگفت که پیل سر مست # ناخن شیر ژیان از بن دندان آرذ PageV01P210 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0220.png) # ~~چون سر خصم تو کوبذ فلک بافته(1) گر # پای خایسک بسی بر سر سندان ارذ # ~~شاه سنجر بخط نور نویسذ خورشیذ # چون زر از صلب عدم در رحم کان آرذ # ~~خسروا حاجتم اینست که یزدان بکرم # بازم اندر کنف سایه یزدان آرذ # ~~بجلال تو که گردوان] همه عالم بر من # بی جمال تو هی تنگ چو زندان آرذ # ~~هیچ ابری نجهذ از طرف نیشابور(2) # که ازین دیذه ببغداذ نه باران آرذ # ~~من ندارم طمع انک بجویذ شاهم # یا حدیثم بزبان شکر(7) افشان آرذ # ~~لیک در خاطرم ایذ که دبیر خاصه # نام این گم شد در اول فرمان آرذ # ~~در ببارم آگرم شاه ز پستی عراق # ابر کردار ببالا خوراسان ارذ # ~~لا آری الهدهد (1) اگر رنجه شوذ هدهد پیر # مژده خت و عرو بسلیمان ارذ # ~~چرخ دولابی چندانک سوء چاه زمین # رشته.نور ز ms158 مهر و مه تابان ارذ # ~~بی مه و مهر و چه و رشته چنان باذ ای شه (5) # که خضر آب تو از چشمهآ حیوان آرذ PageV01P211 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0221.png) # حاسدت گرچه ادب نیست بر آویخته باذ # بهمان رشته که از چاه زنخدان آرذ # این قصیده از مکه بحضرت اعلی فرستاذ: # ~~هرگز بوذ که باز ببینم لقای شاه « شکرانه در دو دیذ کشم خاک پای شاه # ~~5 هرگز بوذ که بر من سر گشتهآ غریب « چون روی شاه خوب شوذ باز رای شاه # ~~هرگز بوذ که باز چو بلبل نوا زنم(1) ه بر گلبن مدیح ببستان سرای شاه # ~~هرگز بوذ که باز بخندذ گل دلم . در نوبهار بزم ز ابر سخای شاه # ~~هرگز بوذ که بر سر من سایه افگنذ « پر کلاه بخت بفر همای شاه # ~~گاهی چو سایه روی نهم بر زمین ملک « گاهی چو ذره رقص کنم در هوای شاه # ~~10 فخر ملوک صد ر سلاطین که چرخ گفت * بر چرخ(2) دولتست کلاه و قبای ~~شاه # ~~سیارگان چرخ در افتند چون شهاب «پای ار برون نهند ز خط وفای شاه # ~~گوی زمین چو قبه خورشیذ زر شوذ * گر ذره برو فتذ از کیمیای شاه # ~~شاها بکعبه رفتم دانی چرا از انک ، گفتند خانةیست معظم چو جای شاه # ~~لبیکها بنام مبارک زذم چنانک ، گنبذ کنان رسیذ بگردون صدای شاه # ~~15 موقف نبوذ جز ره صدر رفیع ملک . زمزم نبوذ جز ره مجر عطای شاه # ~~در مروه جز مروت خسرو نیافتم ، وندر21) صنا ندیذم الا صفای شاه # ~~بگشاذ کارها حجر اسود و سزذ * کآمذ برنگ رایت عان گشای شاه # ~~گفتم که خویشتنرا قربان کنم خرذ * گفت ای ضعیف هی تو نشابی قدای شاه # ~~امروز سرکشان همه گردن نهاذه اند * تا جان فد کنند برای بقای شاه # ~~13- در خانهآ خذ و ببالین مصصفی . گفتم دعای منک و نموذم ولای شاه # ~~و اکنون عزیمت سفر قنس کردهام « هم کرده دان بهمت بی منتهای شاه # ~~پذرفتم ms159 از خذی که از بهر شاهرا « خواهم مزید دولت و عمر از خذی شاه # ~~- بر خ هر بکی ز بزرگان انبیا . یک حاجت بزرگ بخواه برای شاه # ر: ر. د : تحت %~% ک PageV01P212 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0222.png) # ~~گر بر فلک چو عیسی بر بایذم شذن * هم بر شوم بجان و بجویم رضای شاه # ~~منت خذای را که گرفتم همه جهان « باری پپرس کزچه ز مدح و ثنای شاه # ~~وین قلعهٔ‌ فلکرا هم حلقه کردهام « در عهده ام که فتح کنم از دعای شاه # ~~چندانک ملک رانذ بر چتر اسمان * خورشیذ تاجور که نه زیبذ گدای شاه # ~~باذا مرصع از گهر اختران سعد « چتر سپیذ پیکر خورشیذ سای شاه ه # ~~شرط رفته است در فهرست کتاب راحة الصدور که اگرچه مادحان # ~~سلاطین آل سلجوق بسیارند شعر متاخران آورده شوذ، واز هر شعری # ~~قدر صذ یا دویست بیت بیش نباشذ تا خاطر منور خذاوند سآمت نگیرذ # ~~وملالت نپذیرذ واز آن تماشا جویذ وراه تفرج پویذ ، و مدح هر # ~~سلطانی در تاریخ دولت او آورده شوذ، و سید اشرف در حضرت سنجر 10 # ~~و سلیمن شعر خواند و مرثیت مسعود گفت، [قصیده] (1) # ~~این منم یا رب که چرخم سوی اختر م کشذ # چشمهآ روشن ز چاه تیرهام بر م کشذ # ~~این منم یا رب که از خاکم سوه بالا چو اب # دور این گردند دولاب مدور می کشذ # ~~این منم کاختر بصذ خواری مرا بر در نهاذ # بازم اکنون با هزاران ناز در بر می کشذ # ~~در زمین هر لحظه چون قارون فرو تر می شذم # چون مسیحم هر دم اکنون باز(2) بر تر می کشذ # ~~این همایون حضرت سلطان و این چشم منست # کآن مبارک خاکرا چون توتیا در می کشذ # ~~یا ربم توفیق خدمت ده که بختم بند وار # سوی سلطان سلاطین شاه سنجر می کشذ PageV01P213 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0223.png) # ~~آنک از طبعش بمنت بحر مایه می برذ # [و آنک از جودش بدامن ابر گوهر می ms160 کشذ](1) # ~~[در تاجش را فلک در عقد انجم می برذ](1) # باز چترش را ملک در زیر شهپر می کشذ # ~~بانگ کوسش حلقهآ در گوش نصرت می کنذ # گرد خیلش سرمه در چشم اختر می کشذ # ~~روز چون خورشیذ و ذره شب چو ماه و اختران # می روذ در ملک وبی اندازه لشکر می کشذ # ~~خورد بر تخت سلیمن اب حیوان هچو خضر # چیست مطلوبش که لشکر چون سکندر می کشذ # ~~ای که موکب همتت بر چرخ اعظم می زنذ # وی که دامن طلعتت بر سعد اکبر می کشذ # ~~خان ترکستان ز خوان تو ذخیره می نهذ # رای هندستان برای تو نفس بر می کشذ # ~~خدمتی سوی در بار تو خاقان می برذ # غاشیه پیش سر اسپ تو قیصر می کشذ # ~~ماه موسی دست شذ هارون لشکر گاه تو # ز آن جلاجلها گردان (2) منور ی کشذ # ~~راست پنداری عطارد نامه فتحت نبشت # ز آن کمر شمشیر در پیشش (2) دو پیکر می کشذ # ~~دوست گانی یافت از تو زهره بربط نواز # لا جرم اب حیوة آنک بساغر می کشذ PageV01P214 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0224.png) # ~~آفتاب کیمیاگر تا ببخشی کوه کوه # ~~ذره ذره سوی کانها از عدم زری کشذ # ~~تا مگر مریخ خونیرا سلح داری دفی # گرچه گوبی یا نه بر خصمانت خنجر ی کشذ # ~~حکم وفتوی سعادترا قلم در دست تست # مشتری [ز] آن طیلسان از شرم در سر می کشذ # ~~خرقه پوشیذ کیوان بس کبوذ و هر زمان # روی زرد حاسدان(1) را نیل دیگر می کشذ # ~~وین عجایب تر که تا خطبه بنامت بشنوذ # ~~آسمان این هفت پایه(2) پیش منبر ی کشذ # ~~صدق بو بکریت بر عدل عمر دارذ هی # شرم عثمانیت سوی علم حیدر ی کشذ # ~~خسروا بند حسنرا دولت جاویذ تو # سوی درگاه تو شاه بند پرور می کشذ # ~~بلبل فضلست لیک از بهر داغ بندگیت # هر زمانش دل سوی طوق کبوتر می کشذ # ~~بهر تو کانی اگرچه هست(1) خاطر می گنذ ms161 # پیش تو جانی اگرچه نیست در خور می کشذ # ~~در ثنا شیرین زبان و در دعا روشن دلست # هم بذین جرمش فلک در آب و آذر می کشذ # ~~گر زبانش شکر و دل شمع شذ او هم کشیذ # آن عنا کز اب و آذر شمع و شکر می کشذ # ~~تا فلک هر شب نمایذ حقه آبینه گون # و اندر(4) آن حقه هزاران زر و زیور می کشذ PageV01P215 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0225.png) # زیور تاج و سریر و حلیت چتر تو باذ # هر گهرکین حقه آبینه پکر می کشذ # ابن قصیده(1) انوری در مدح سلطان سنجر گفت: # ~~گردل و دست بحر وکان باشذ « دل و دست خذایگان باشذ # ~~پاذشاه جهان که فرمانش . بر جهان چون قضا روان باشذ # ~~آنک با داغ طاعتش زایذ « هرک از ابنای انس و جان باشذ # ~~و آنک با مهر خازنش رویذ * هرچ از اجناس بحر وکان باشذ # ~~عدلش ار با زمین بخشم شوذ * امن بیرون از اسمان باشذ # ~~قهرش ار سایه بر زمین فگنذ * زندگانی در آن جهان باشذ # ~~مرگرا دایم ازر سیاست او . تب مرگ(2) اندر استخوان باشذ # ~~هر کجا سکه شذ بنام ثناش(7) 5 بخل بی نام و بی نشان باشذ # ~~هر کجا خطبه شذ بنام ملک(4) * نطقرا دست بر دهان باشذ # ~~ای قضا قدرتی که با حزمت(8) * کوه بی تاب و بی توان باشذ # ~~رایتت ایتی که در حرفش ه فتح تفسیر و ترجمان باشذ # ~~من نگویم که جز خذای کسی * حال گردان و غیب دان باشذ # ~~گویم از رای و رایتت شب و روز * دو اثر در جهان عیان باشذ # ~~4 رای تو رازها کنذ پیذا * که ز تقدیر در نهان باشذ # ~~رایتت فتنها کنذ پنهان ه که چو اندیشه بی کران باشذ # ~~لطفت ار والی(1) وجود شوذ « جسمرا صورت روان باشذ # ~~باست ار بانگ بر زمانه زنذ * گرگرا سیرت شبان باشذ # ~~نبوذ خط روزیی مجری « که نه دست تو در() ضمان باشذ # ~~نبوذ() کار ms162 عالمی بنظام . که نه پای تو در میان باشذ PageV01P216 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0226.png) # ~~در جهانی و از جهان بیشی . هچو معنی که در بیان باشذ # ~~آفرین بر تو کآفرینشرا * هرچ گوی چنین چنان باشذ # ~~روز هیجا که از درخش سنان . گردرا کسوت دخان باشذ # ~~در تن اژدهای رایتها . باذرا اعتدال جان باشذ # ~~شیر گردون چو عکس شیر دراب ه پیش شیر علم ستان باشذ - 5 # ~~هر کمین کز قضا گشاذه شوذ « از پس قبضهٔ‌ کمان باشذ # ~~اشک بر درعهای سیمابی * نسخت راه که کشان باشذ # ~~هر سبو کز اجل شکسته شوذ . بر لب چشمه سنان باشذ # ~~چون بجنبذ رکاب منصورت « آن قیامت که آن زمان باشذ # ~~هرکرا شذ یقین که حملهآ نست * پای هستیش بر گان باشذ # ~~روح روح الامین در آن حالت . نه هانا که در امان باشذ # ~~نبوذ هیح کس جز از نصرت « که دی با تو هم عنان باشذ # ~~هر مصافی که اندر آن دو نفس * تیغرا با کفت قران باشذ »8. # ~~صذ قران وحش وطیررا پس ازین « فلک از گشته میزبان باشذ # ~~خسروا بندرا دو سه سال است * که هی ارزوی ان باشذ # ~~کز ندیمان حضرت ار نشوذ ، ازر مقیمان آستان باشذ # ~~بخرش پیش از آنکه بشناسی(2) . کآنگهی رایگان گران باشذ # ~~چه شوذ گر ترا درین (2) یک بیع(2) . دست بوسیذنی زیان(4) باشذ # ~~یا چباشذ که در ممالک تو « شاعری خام قلتبان باشذ # ~~لکن اندر میان(5) مدح و غزل . موی مویش زفان زفان باشذ # ~~تا شوذ پیر هیچو بخت عدوت » هم درین دولت جوان باشذ # ~~تا هوای خزان ببهن و دی * زرگر باغ و بوستان باشذ PageV01P217 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0227.png) # ~~باغ عمر ترا بهاری باذ . نه چنان کز پیش خزان باشذ # ~~خطبهارا زبان بذکر تو تر. تا ممر سخن زبان باشذ # ~~مدتت لازم زمان و مکان * تا زمان لازم مکان باشذ # ~~سکهارا دهان بنام تو باز . تا ز زر در جهان نشان باشذ # ~~در جهان ملک جاوذانت باذ ه خوذ چنین ملک ms163 جاوذان باشذ # ~~انوری این قصید در حضرت سلطان سنجر بر خواند بوذ این دعا در # ~~عقب بر ملک سلیمن خواند (1) # ~~ملکا مملکتا شلام تو باذ * ملک همنام تو بنام تو باذ # ~~ساحت اسمان زمین تو گشت * خواجه اختران غلام تو باذ # ~~حشمت از حشمت تو محتشم است ، همه حشمت ز احتشام تو باذ # ~~هر چه قایم بذات جز اول * همهرا قوت از قوام تو باذ # ~~200 روز می خوردن تو بدر و هلال * خوان(7) نقل تو باذ وجام تو باذ # ~~اشهب روز و ادهمر شبرا . پیشه لیسیذن لگام تو باذ # ~~گرهی کان قضا بنگشایذ . سخره دست اهتمام تو باذ # ~~زرفی کان قدر نفرسایذ *خرقه تیر انتقام تو باذ # ~~هرچ در تختهٔ‌ اجل سریست ، همه در دفتر کلام تو باذ # ~~ای چو عنقا ز دام دهر برون . شیر گردون شکار دام تو باذ # ~~ای چو کیوان ز کام خصم بری . اوج کیوان بزبر گام تو باذ # ~~از پی انک تا نگیرذ زنگ « تیغ مریخ در نیام تو باذ # ~~چشم ایام بر اشارت تست * گوش افلاک بر پیام تو باذ # ~~در جهان گر مقام نیست مقیم « ذروه قدر تو مقام تو باذ # ~~ور حطام زمانه باقی نیست . نعمت فضل تو حطام تو باذ # ~~تاکه فرجام صبح شام بوذ . صبح بذ خواه تو چو شام تو باذ # ~~همه کاریت از وقار و ثبات . پختهآ(2) روزگار خام تو باذ PageV01P218 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0228.png) # این قصیده انوری در مدح حضرت کفت1] # ~~مملکت بر ملک قرار گرفت * روزگار آخر اعتبار گرفت # ~~بیخ اقبال باز نشو نموذ . شاخ اقبال(2) باز بار گرفت # ~~مدنی ملک در تزلزل بوذ . عاقبت بر ملک قرار گرفت # ~~ملک ملک بخش تاج ملوک « کزیمین ملک در یسار گرفت # ~~آنک ملکی (4 بیک سوار بداذ و و آنک ملکی بیک سوار گرفت # ~~صبح تیغت چو از نیام بتافت . آفتاب آسمان حصار گرفت »53 # ~~عکس بزمش چو بر سپهر افتاذ . خانهآ زهره زو نگار گرفت # ~~رزم اورا ms164 فلک تصور کرد * ساحتش تیغ آبدار گرفت # ~~بزم اورا زمانه یاذ آورد 5 فکرتش نقش نوبهار گرفت # ~~سایهآ حلم بر زمین افگند « گوهر خاک ازو قرار گرفت # ~~شعلهٔ‌ باس بر اثیر کشید * گنبذ چرخ ازو شرار گرفت # ~~ملکا خسروا خذاوندا . این سه نام از تو افتخار گرفت # ~~نه بانگشت حد (8) و قصر قضا . چرخ جود ترا شمار گرفت # ~~نه بمعیار کل و جزو قدر . بار حلم ترا عیار گرفت # ~~همه عالم شعار عدل تو داشت . ملک عالم همان شعار گرفت # ~~پای ملک استوار اکنون گشت . که رکاب تو استوار گرفت # ~~چند روز از سر خطا بینی * ملک ازین خطه(5) گر کنار گرفت # ~~خجل آنک بعذر باز آمذ 5 سر بخت تو در کنار گرفت # ~~سایه بر کار خصم نفگندی . گرچه ز اندازه بیش کار گرفت # ~~همتت بی ضرورتی دو سه روز ه انفرادی باختیار گرفت # ~~گوشه از جهان بذو بگذاشت . گوشه تخت شهریار گرفت PageV01P219 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0229.png) # ~~تا بپایش زمانه(1) خار سپرد . تا بدستش زمانه مار گرفت # ~~روز هیجا که از طراده لعل . موکبت شکل لاله زار گرفت # ~~کارزار انر هزاهز سپهت * صورت قهر کردگار گرفت # ~~ان نهیب تو شیر گردونرا *اب ناخورده بیش نارگرفت # ~~فتنه را ز ارزوی(2) خواب امان 5 هوس کوک و کوکنار گرفت # ~~ای بخواری فتاذه هر خصمی . (2) تاکه تیغ تو کار خوار(2) گرفت # ~~خصم اگر غره شذ بمستی ملک * چون دماغش ز می بخار گرفت # ~~پای در دامن امل پنداشت(1) « دامن ملک پایدار گرفت # ~~ملک در خواب غفلتش بگذاشت * ملکی چون تو هوشیار گرفت # ~~خیز [و] رای صبوح دولت کن * هین که خصانت را خمار گرفت # ~~تا در امثال مردمان گویند . دی چو بگذشت حکم پار گرفت # ~~روزگار تو باذ در ملکی « که نه گیتی نه روزگار گرفت # قطعة فی المدح للأنوری(2) # ~~ای خذایت پپاذشاهی خلق . از ازل تا ابذ پسندیذه # ~~ابد از کشت زارمدت تو 5 خوشهآ عمر(6) جاوذان چیذه # ~~آب روی خذایگانی تو ، خاک ms165 ز ادم ببیع بخریذه # ~~ابر عدلت که عافیت قطرست * سایه بر کاینات پوشیذه # ~~فتنه از بیم بخت بیذارت . شب فترت(7) بخواب نا دیذه # ~~گوش چرخ از صدای نوبت تو * جز نوای نفاذ نشنیذه # ~~افرینش بچشم همت تو * التفات نظر نیرزیذه PageV01P220 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0230.png) # قطعات انوری در حضور سنجر # ~~رایت از هرچ نام هستی یافت * داذن و دیذ (1) و داذ بگزیذ(4) # ~~بسر تیغ ملک بگرفته . بسر تازیانه بخشیذه # ~~بدیهه از انوری در خواستند از مستی نتوانست گفتن عذر ان خواهذ (2) :91. # ~~خسروا گوهر ثنای ترا * جز بالماس عقل نتوان سفت # ~~کردی از عقل داشت صحن دماغ 5 جان بجاروب هیبت تو برفت # ~~نطقم اندر حجاب عجز بماند ه خرم اندر خلاب شرم بخفت # ~~حیرتم بر بدیهه خار نهاذ « تا بباغ بدیهه گل نشگفت # ~~خوذ تو انصاف من بد چومنی * چون توبی را ثنا توانذ گفت # قطعة أخری فی المدح (1) # ~~تابش رای سایه یزدان * منت آفتاب باطل کرد # ~~آنخ با من ز لطف کرد امروز « در بهار آفتاب با گل کرد # ~~کرمش پایمرد گشت مرا . شرف دست بوس حاصل کرد # ~~خدمت خاک درگهش همه عمر . جان من بند در همه (5) دل کرد # ~~سلطان سنجررا در بزم با انوری خوش شذ و تلطفها کرد این قطعه بشکر # ~~ن گویذ ، [قطعه] (6): # ~~انوریرا خذایگان جهان . پیش خوذ خواند و دست داذ و نشاند # ~~باذه فرموذ و شعر خواست ازو * وندر آن سحرکرد و در افشاند # ~~چون بمستی برفت بار دگر ، کس فرستاذ و پیش تختش خواند # ~~همه بگذار این نه بس که ملک « نام او(7) بر زبان اعلی راند # ~~بیش ازین در زمانه دولت نیست * هیح باقیش بر(8) زمانه نماند 20 ~~PageV01P221 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0231.png) # م در مدح و ثنا گویذ # ~~ای زمان فرع زندگانی تو 5 زندگانیت جاوذانی باذ # ~~وی جهان شاذمان بصحبت تو . همه عمرت بشاذمانی باذ # ~~امر ونهی تو بر زمان و زمین * چون قضاهای اسمانی باذ # ~~بر در و بام حضرت عالیت « که بهشتش بنای ms166 ثانی باذ # ~~روز و شب خدمت قضا و قدر » پرده داری و پاسبانی باذ # ~~با فلک مرکب دوامترا . هم رکابی وهم عنانی باذ # ~~خضر واسکندری بدانش و داذ * شربتت آب زندگانی باذ # ~~تو توانا و نا توانیرا * با مزاج تو ناتوانی باذ # ~~تا بیایان رسذ جوانةآ(2) پیر * جاه و بخت ترا جوانی باذ # ~~هست فرمانش بر زمانه روان * دایش همچنین روانی باذ # ~~ملک واقبال ودولت وشرفش * این جهانی وآن جهانی باذ # ابن دو بیتیها انوری در مدح گفت # ~~15 ای گوهر تو خلاصة عالم گل « باذ از تو دو قوم را دو معنی حاصل # ~~چون آب نکوخواه ترا حکم روان « چون لاله بذاندیش ترا سوخته دل(2. # ~~شاها بخذایی که ترا بگزیذست ، گر ملک چو تو خذایگانی دیذست # ~~الاا تو که بوذست که صذ باره جهان « روزان بگرفتست و شبان بخشیذست(2) # ~~با چرخ همیشه هم عنان راند . بر ماه غبار موکب افشاند # ~~آدم پذر منست و زو فخرم نیست . ز آنست که تو براذرم خواند PageV01P222 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0232.png) # هیئت سلطان محمود و وززا وبابو # ~~اندیشه انتقام چون جزم (1) کنیم وهن(2) همه دشمنان بیک حزم(2) کن # ~~با چرخ چو با اتسز اگر رزم کنیم . گردون بسم اسپ چو خوارزم کنیم1 ### | 25 # ~~آخر غم غور از دل ما دور شوذ * وین ماتم هجر دوستان سور(2) شوذ »85. # ~~لشکر کش گردون چو در آیذ بحمل « فرمان ده گیتی بنشابور شوذ(2) # ~~السلطان مغیث الدنیا والدین محمود بن محمد بن ملکشاه ### | یمین امیر المؤمنین # سلطان محمود پاذشاهی بوذ گرد روی بچهره سرخ و سپیذ گرد محاسن # ~~ربع القامة قوی بازو متناسب اعضا، مدت عمرش بیست و هفت سال، . # ~~مدت پاذشاهی چهارده سال(7)، و در پاذشاهی نیکو سیرت بوذ، [مثل]: # ~~البشر آول البر(8)، گشاذه و تازه روبی اول نکوییست، زیبا صورت # ~~لطیف طبع خوش سخن شیرین بذله موزون حرکات نیکو خط و نیکو # ~~عبارت بوذ (9)، توقیع او اعتصمت بالله، وزرای او الوزیر ربیب # ~~الدولة ابو منصور(10) القیراطی، الوزیر کمال ms167 الدین السمیری(11)، الوزیر ~~ه # ~~شمس الملک عثمان بن نظامه، الوزیر قوام الدین ابو القسم (13) ، الوزیر # ~~نوشروان بن خالد (12) ، الحاجب محمد بن علی بار، الحاجب طغان یرک، ~~PageV01P223 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0233.png) # سلعطان تحمود بن محمد بن منکساه # ~~الحاجب ارغان، از سلطان محمود در آل سلجوق با معنی و دراک تر نبوذ # ~~و بر دقایق امور هیح پاذشاه چون او وقوف نداشت، مثل : یستدل علی # ~~عقل الرجل بقوله و علی اصله بفعله فما افحش حکیم و لا اوحش کریم(1)، # ~~سخن بیان عقلست و کردار اثار اصل، کریم از ازار دور بوذ و حکیم از # ~~هفحش گفتار نفور، صورة و معنی مجموع خلال کمال وخصال پسندیذ بوذ، # ~~عمرش وفا نکرد وایام مساعدت ننموذ و از مکر دهر نرست و از نیش قهر # ~~نجست، وفاتش در یازدهم شوال سنة خمس و عشرین و خمس مایة، شعر: # ~~(چنین آمذ این چرخ ناپایدار . ندانذ هی لشکر از شهریار # ~~هی بدروذ بیر و برنا بهم * ازو داذ بینیم و هم زو ستم)(2) # ~~(جهانرا چنین است آیین ودین * بماندست(2) همواره در(4) به گزین # ~~یکیرا ز خاک سیه بر کشذ * یکیرا ز تخت کیان در کشذ # ~~2 نه زین شاذ باشذ نه زآن مستمند * چنین است رسم سرای گزند)(5) # ~~جهانرا چنین است ابین و سان « بگردذ هی زان بذین زین بذان(1) # ~~چنین دان که یکسر برینست و بس * بلندی و پستی نمانذ بکس # ~~(اگر مرد برخیزذ از تخت بزم . نهذ بر کف دست جان را برزم # ~~زمین را پیردازذ از دشمنان . شوذ آمن از رنج اهرمنان # ~~شوذ پاذشا بر جهان سربسر * بیابذ سخنها همه در بدر # ~~شوذ کارگر دست یابذ فراخ . کنذ گلشن و باغ ومیدان و کاخ # ~~نهذ گنج و فرزند رگرد اورذ * بسی روز بر ارزو بشمرذ)() # ~~(شوذ خاک و بی بر شوذ رنج او . بدشمن بمانذ همه گنج او # ~~نه فرزند مانذ نه تخت و کلاه * نه ایوان شاهی نه گنج و سپاه)(8) # ~~مثل : آلذ االاشیآء العافیة و ms168 افضل الدارین الباقیة، عافیت خوشتر ~~PageV01P224 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0234.png) # ~~چیزهاست و آخرت بهتر هر دو سراست، از بسیاری مباشرت علتهای # ~~مزمن بر آن سلطان مستولی شذ، و شغفی عظیم بشکره [و] یوز وسگ # ~~شکاری و باز و کبوتر داشت جمله بقلاده زر، بعد از وفات پذر سنة # ~~احدی عشر[ة] و خمس مایة بر تخت نشست و چون عمش سلطان سجر # ~~بعراق آمذ بعد از هشت ماه با او مصاف داذ و شکسته شذ عم اوراه # ~~باز خواند و بنواخت و بسلطنت عراق نشاند(1) و مهملک خاتونرا # ~~دختر خوذ بذو داذ و از خوراسان با اهبتی تمام و مهدهای مرصضع و # ~~بیلان بعراق فرستاذ، مثل : من تصرف علی حکم المروة دل علی شرف # ~~الأبوة(2)، کارها بر مقتضای مروت کردن دلیل شرف ابوت باشذ ، # ~~بزرگ زاذگان چنین کنند ، و چون مهملک نماند امیر ستی خاتون 10 # ~~ماذر گوهر نسبرا بفرستاذ(2)، و سلطنت محمود ممکن شذ و اغلب مقام # ~~او اصفهان بوذ و بغداذ ، یک نوبت میان او وامیر المؤمنین المسترشد »90. # ~~بالله وحشتی پدیذ آمذ وکار بذان انجامیذ که بغداذرا حصار داذ و # ~~بستذ و با خلیفه مصالحت رفت(4)، مبارک سایه پاذشاهی بوذ و خادمان # ~~بسیار داشت بحکم آنک در سرای زنان بسیار نشستی، خادمان او همه 15 # ~~بدولت رسیذند و بزرگ شذند ، و سلطان بر احوال دیوان و اقطاعات # ~~امرا وقوف داشتی و هر وقت از وزیر و مستوفی عرض باز خواستی و # ~~فیح احوال برو پوشیذه نبوذی(5)، و وارث ملک و تخت او و دارند # ~~فر وبخت او سلطان قاهر عظیم الدهر ابو الفتح کیخسرو بن السلطان قلج # ~~ارسلان خلد الله ملکه ازو بیذار تر و جهاندار ترست، و مبارک سایه 20 # ~~او از در بغداذ بهمذان کار می کنذ و بندگانرا بدولت ی رسانذ و ~~PageV01P225 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0235.png) # ~~دعاگویانرا در پیش تخت او و نشانذ، و چنین دعا گوی که با دعای # ~~این دولت قرب هزار فرسنگ پیموذ و تقرب بذین حضرت نموذ ms169 و سر # ~~بر عتبه مکارم ومعالی نهاذ و از آنجا تتبع رزق مفقود و کنذ تا بمواهب # ~~صنایع نا محصور نا محدود مسعود و مجدود گردذ، از کرم فیاض # ~~5 خذاوند عالم پاذشاه بنی ادم غیاث الدنیا والدین ابو الفتح کیخسرو عز ~~نصره # ~~سزذ که در تقریب داعی تقرب بحق تعالی نمایذ و حق هجرت و رحلت # ~~او رعایت کنذ که ملتجی و مرتجی است، و محافظت. چنین حقوق در # ~~ذمت کرم لازم ایذ، و رای اعلی در اصغای سخن او [و] اجابت ملتمس # ~~او و ایراد در زمره ثقات خدم و کفات اهل قلم و دعاگویان دیگر از # ~~10 علما و همنشینان از صلحا موفق و مؤید باذ و بند بذبن ابرام معذور و # ~~مغفور، و شهریار کامگار تیسیر آنچ دیگران را عسیر نمایذ بیک لحظه ~~فرمایذ # ~~و تقریب آنج از قصورشان(1) بعید آیذ بیک لمحه فرمایذ ، شعر : # و إنا لم یکن من الرزق بد . فلیتبع مطالع الاقبال # ~~و چون سایه الله پاذشاهست و جهانیانرا پناه این بارگاهست درین # ~~15 عالم اسباب وسیلت منال وسبب تحصیل مال بحوالت ملک ذو الجلال # ~~نه. ازین معدن اقبال کنم که آنج محمود بقلاده سگان می کرد غیاث الدین # ~~کیخسرو بدوستان و بندگان می بخشذ و آن خوذ چیست هر روز هزار # ~~چندان و مایهٔ‌ ده کان می بخشذ ، ودرین قصیده ذکر(7) پاذشاهی وسلطنت # ~~و کرم و مروت و بخشش وصلت او شمه بگویم، [قصید] : # گر کسی فیض جان هی بخشذ . شاه گیتی ستان هی بخشذ # پاذشاه جهان غیاث الدین « که روان را روان هی بخشذ # شاه غازی خذایگان ملوک « کآشکار و نهان هی بخشذ # ~~2ان قدر قدرت قضا قوت . که فلکرا توان هی بخشذ PageV01P226 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0236.png) # ~~کف او ابر شکل می بارذ . دل او بحر سان هی بخشذ # ~~حکم اورا قدر ز روی نفاذ * سرعت کن فکان هی بخشذ # ~~قلم اوست لوح محفوظ انک « روزی انس و جان هی بخشذ # ~~زهره بحر ms170 وکان هی بچکذ 5 زآن عطا کان بنان هی بخشذ # ~~فضله خوان اوست اینک فلک « بر ملوک جهان هی بخشذ5 # ~~سایه ایزذست در بخشش . لاجرم هچنان هی بخشذ # ~~آنچ بخشذ بعمرها گردون . در کم از یک زمان هی بخشذ # ~~ملک بخش است بر عبید وخدم ملک خاقان وخان همی بخشذ # ~~تیغ و کلکش همین دو کارکنذ « این هی گیرذ آن هی بخشذ # ~~باج طمغاج خان هی خواهذ « حمل هندوستان هی بخشذ .1 # ~~قطره از لعاب حلم و است . آنج منج آشیان هی بخشذ # ~~ذره از خیال خشم وی است * فتنه کآخر زمان هی بخشذ # ~~تبغ نیلوفریش دشمنرا . کسوت ارغوان هی بخشذ # ~~سگ از اندام خصم سگ صفتش . استخوان استخوان هی بخشذ »6،. # ~~همه بخش است می نشایذ گفت « که فلان یا فلان هی بخشذ 15 # ~~آنچ از انگشت او فرو افتذ ، اسمان صذ قران هی بخشذ # ~~ادم را دعا او فرضست * زان خذایش زبان هی بخشذ # ~~تیغ او آخته عدو زند 5 تا بدانی که جان هی بخشذ # ~~زوذ ینیم از تواتر فتح ، که ملک سیستان هی بخشذ # ~~دست جودش نگر که از سر فضل . زر براوندیان هی بخشذ # ~~اطلس آنشی هی برذ * قصب و پرنیان هی بخشذ # ~~باذپایان اسمان هیکل « هچو کوه روان هی بخشذ # ~~نیست از سیم بیوه بخشش شاه . گنج نوشین روان هی بخشذ # ~~با خرذ گفتم از ملوک جهان . کیست کو دخل کان هی بخشذ ،2 PageV01P227 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0237.png) # سلطان طغرل بن محمد بن ملکشاة # ~~گفت کین بردل تو(1) شیذ ترست « شاه سلطان نشان هی بخشذ # ~~گفتش تاکی این توان بخشیذ * گفت تا می توان هی بخشذ # ~~در چو ابر بهار ی بارذ . زر چو باذ خزان هی بخشذ # ~~آنخ کان ذره ذره بخشذ شاه ، کاروان کاروان هی بخشذ # ~~جاوذان باذ زندگانی شاه . تا چنین جاوذان هی بخشذ # ~~عمرش از عمر نوح افزون باذ . تا ز طوفان امان هی بخشذ # ~~السلطان المعظم رکن الدنیا والدین ابو طالب طغرل ms171 # بن محمد بن ملکشاه یمین امیر المؤمنین # ~~سلطان طغرل بن محمد پاذشاهی سرخ چهره محاسن تمام تنک ذوابه # ~~82. دراز قامت باعتدال پشت و یال بسته بر و سینه پهن، مدت عمرش # ~~مایة (2)، مدت پاذشاهی سه سال،(2) عدل وسیاست وحیا و حمیت و # ~~کرم و شجاعت(4) بر اخلاق او غالب بوذ و از هزل و فواهش دور، # ~~مثل : من اعود الغنایم دولة الاکارم(5)، دولت کریمان از غنیمتهای # ~~15 جهانست، و در مدت ایالت محمود او در خدمت عم سلطان اعظم بوذ # ~~بعد از وفات محمود سلطان سنجر ولایت عهد بذو تفویض کرد(1) و چون # ~~17 بعراق. امذ میان او و براذرش مسعود چند بار مصاف بوذ و از جانبین ~~PageV01P228 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0238.png) # ~~ظفر و هزیمت روی می نموذ(1)، یک نوبت در هزیمت بجانب خوزستان می # ~~رفت خواجه قوام را بر در لیشتر بیاویخت که سر گردانی خوذرا سبب او # ~~ی دانست(2) ، مثل : آئ ملک اسآء لی جیشه و جنده آحسن الی عدوه # ~~وضده(2)، هر ملک که با لشکر و حشم بذ کنذ احسان در حق دشمن # ~~خوذ کنذ ، وعظمت سلطنت از نیکوداشت رعیت باشذ و چنان پاذشاهان ه # ~~دیندار از علمای بیذار و رعایای بی ازار بوذند ، شنیذم که عمادی (2) که # ~~از شاعران او بوذ بر عبادی قصیدهآ می خواند که شعر (8) # ~~ره می رویم و دیذ برهبر نی رسذ « کان ی کنیم و تیشه بگوهر نی رسذ # ~~عبادی بر سر منبر بوذ عمادی بذین بیت رسیذ که : # ~~بر استان جاه تو چرخ ار نداذ بوس * عذرش قبول کن که مگر بر نمی رسذ 110 # ~~عبادی گفت امیر عمادی هر ارزو که دارذ بخواهذ، عمادی ملازم قاضیرا # ~~با خوذ داشت گفت بهزار دینار سرخ قرض محبوسم و موکل اینست وجوه # ~~قرض می بایذ ، عبادی سر فرو برد یکی از مریدان گفت ببوذ، عبادی سر # ~~بر اورد گفت امیر عمادی چو هزار دینار با قرض دهذ فردا دیگر قرضش # ~~بایذ که بخورذ، مریدی ms172 دیگر گفت هزار دیگر ببوذ و عمادی بیاسوذ ، 15 # ~~مدح شاعر گویم یا همت عالم یا ارادت مجلسی، و این همه از افاضت عدل # ~~و نشر فضل پاذشاه و سلطان وقت باشذ و تربیت علما که اساس دین # ~~و دولت و اسلام و ملت بذیشان راسی و راسخ است و تقویت و تربیت»»8 # ~~ایشان از لوازم واجبات و توابع مفترضات، و این مقدمات سیرت سلطان # ~~طغرل بوذ که در همذان مدرسه فرموذ و یار دعاگوی صدر امام و حبر 20 # ~~هام علآء الدین مجد الاسلام ملک العلماء استاذ الملوک و السلاطین هنوز # ~~امروز در آنجا بدرس علم و تعلیم انواع فضل مشغولست، و آگر PageV01P229 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0239.png) # ~~اوقاف بسبب استیلای ظلمه در عراق خللی یافته است خذاوند عالم # ~~پاذشاه بنی ادم غیاث الدین خلد الله ملکه رعایت حقوق اسلاف کنذ # ~~و عمارت ان اوقاف کنذ و احیای خیر ایشان و نشر ذکر فرمایذ ان # ~~شاء الله ، وامیر عمادی اگرچه بملک مازندران اختصاصی داشت و لقب # ~~5او از عماد الدولة فرامرز شاه مازندران منبی است عظمت از شاعری # ~~حضرت سلطان یافت و اول دیوانش مدح سلطانست چند شعر او # ~~اورده می شوذ، قصید1 : # ~~کار خرذ ساختست کام هنر حاصلست # هیخ بهانه نماند شاه جهان طغرلست # ~~نیست زمانه ز نقص خشک لب و تر مژه # ز آنک تر وخشک او ملک شه کاملست # ~~خاک نجنبذ ز باذ ملک چنان ثابتست # آب نکاهذ ز نار شاه چنان عادلست # ~~خسرو گردون کمند طغرل عرش استان # کز تبش خشم او نوش چو سم قاتلست # ~~مدحت اورا چه حد کز شرف و قدر او # عقل شریعت پذیر(2) صیقل اب و گلست # ~~کار فلک یکدلیست در صف پیمان او # روز بر ان مذهبست از پی آن یکدلست # ~~گنج و سپاهش بسیست نز قبل روز عجز # زوست تماف او گنج و سپه فاضلست # ~~انک بدرگاه او بنده بند(7) بوذ(1) # آرزوء تخت شاه در دل او چون سلست PageV01P230 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0240.png) ms173 # ~~حجت خسرو بذو تیغ بگویذ ازر آنک # (1) حق که بی حجتست(1) مشتبه وباطلست # ~~در سر او فضله یست کز هوس ملک خاست # ماده ان فضلهرا گرز گران مسهلست # ~~گرچه فرو اوفتاذ چرخ ز پرگار عقل # در خط فرمان شاه خارج او داخلست # ~~رای متینش بدان تا بتوانی شناخت # کآنک درین دولتست تا بچه حد مقبلست # ~~عفو درین عملکت باژ پذیرذ ز جرم # ز آنک دل شهریار با کرم شاملست # ~~ظلم سیاه استین دست ز سپیذ اختست ( # نیست پذیدار از آنک خنجر او حایلست # ~~چرخ حوادث سگال از(2) ستذ و داذ عشق(8) # بر سر کوی قضا از کف او سایلست # ~~حر نمانذ بذو زآنک بیحر کفش # گنیذ اخضر چوکف در طلب ساحلست # ~~تا ز سر خصم ساخت اتش تیغش سپند # 5از روش روزگار چشم بذان (5) زایلست # ~~خسرو کسری غلام دانذ کز شرق و غرب # بند عمادی بشعر خوبترین قابلست # ~~شعر بلند اورذ لیک درین بارگاه # عذر صعود شهست زان سخنش نازاست PageV01P231 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0241.png) # سلطان طغرل بن محمد بن مللساه # ~~سرخی مغرب خبر داذ بهنگام شام # کز سر شمشیر شاه خلف زحل بسملست # ~~نا گذران شذ زمین تا(1) بدر او رسیذ # ز انک ز بس نام و بانگ ره گذرش مشکلست # ~~زاذه چرخش بخوان(2) زاذه (2) او دان خرذ # تا شنوند از تو آنک فعل کم از فاعلست # ~~مدحت شاه جهان هست فزون زین و لیک # در ره وهم این سخن باز پسین منزلست ### | قصیده (4) # ~~ای زلف و رخت سپهر واختر » وی روی و لبت بهشت و کوثر # ~~گویان ز پی تو ما دل و دل . جویان ز تو نزد ما زر و زر(5) # ~~طوطی سیاه کاسه در لب . طاوس سپیذ کار در بر(ا) # ~~عشقت بره دو ماذر() امذ « هرگز نشوذ نزار و لاغر # ~~ای دوستی رخ تو مارا ، آیذ ز غم تو بوی ماذر # ~~بر یک ذره ز خاک پایت . شذ دار الملک جان مقرر PageV01P232 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0242.png) # ~~از ما بپذیر جان اگرچه ms174 * در خورد تو نیست این محقر # ~~جز روح امین مگس نباشذ * آنجا که لب توگشت شکر # ~~از خشک لب عمادی آخر * بشنو غزلی چو چشم او تر # ~~تا تازه کنذ حکایت تو * در بارگه شه مظفر # ~~سلطان سپهر قدر طغرل کز قبه دانش است برتر # ~~خاک در اوست چرخ اعظم . عشر کف اوست بحر اخضر # ~~جزوست زمانه ملک او کل * ماذهست ستاره قهر او نر # ~~ای طبع ترا وفا مجاهز * وه دست ترا سنحا مجاور # ~~هر چند شوذ ز ننگ تضمین . رخساره طبع من مزعنر # ~~پرسم ز عدوت نیم بیتی * انجیر(1) فروشرا چه بهتر # ~~تو امذ از برای ملکی * هرکس ز برای کار دیگر # ~~در سنگ ز آنش ار بپرسی « مدح تو چو اب خوانذ از بر # ~~روزی که جهان باذ پیشه « در سر گیرذ ز خاک چاذر(2) # ~~بر هم کوبند گرد گیران * مانند جبال روز محشر(؟) # ~~از دوذ چنان شوذ که گوی « شیر علمست شیر مجمر (4) # ~~بگدازذ (8) گوسفند گردون (6) . از شعلهآ گرز گاو یکر PageV01P233 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0243.png) # ~~بر منبر معرکه بخوانذ « منشور اجل زبان خنجر # ~~جان از تف تیر موش دندان ه چون گربه برون جهذ ز چنبر # ~~شمشیر ز خون تازه سازذ . بیماره ملکرا مزور # ~~جوشن بینی گسسته در خون * هیچون ماهی بسرکه اندر # ~~از اتش تیغ پای کوبان(1) « می ایذ مرگ چون سمندر # ~~بندذ رمحت بدست نصرت (2) . بر گردن کارزار زیور # ~~گردذ ز هزیتی تیغت . در هاویه تنگ جای آذر # ~~بر خوان هلاک دشمنانت * سازند ز لقمه عنا خور # ~~یک قوم چو کاسه داغ بر دل . یک قوم چو کوزه دست بر سر # ~~آنرا که درین خلاف باشذ * گو رو بمصاف شاه بنگر # ~~تا مغز مخالفانش بینذ . خرمن خرمن بکوه و گردر # ~~ای غمگینان ز تو بشاذی . وی درویشان ز تو توانگر # ~~کاری کردی که هیچ دانا . در دولت تو نداشت باور # ~~کار دگرست از بی آن : ان شاء الله شوذ میسر # ~~در مدح تو هرچ بیش کوشم ms175 . اندیشه نی شوذ مدور() # ~~عاجز شوم و فرو گذارم « نیکو باشذ سخن مقشر(4) # ~~از سخن کهتران بدعای مهتران باز آییم و از ستاره بآفتاب پیوندیم و ذکر # ~~شمشیر جان سپر این شیر جان شکر پاذشاه مقبل غیاث الدین عادل علم # ~~مایه حلم پیرایه سمند تاز کمند انداز مهرتاب سپهر شتاب قضا شکنجه قدر ~~پنجه # ~~20 خورشیذ رنگ جمشیذ جنگ پش گیریم، سلطانی که پنج نوبه ملکش بر # ~~هفت گردون می زنند و ملک جهانرا بذو فال افریذون می زنند و از # ~~عهد هایون او پاذشاهان روی زمین لاف داذ و دین م زنند، شعر: # ~~زهی در حل و عقد پاذشاهی . ترا فر ایزدی نصرت الهی PageV01P234 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0244.png) # مرتب داری از تایید یزدان « همه مقصودها مالی و جافی # مقرر باذت اندر دست اومیذ * مراد و کام دل چندانک خواهی # پناه دین و دولت درگه تست « که دین پرور شه و دولت پناهی # عطایترا تناهی نیست باذا . بقایت چون عطایت بی تناهی # ~~و از احکام طالع این شهریار در جهانگیری این مبدا نبموذاریست و از د # ~~گشوذن او فاتحه فارس و شیراز و خوراسان و عراق و بر اطلاق جمله # ~~آفاقست، شعر: # بر ظاهر ار بظاهر ارمن بتاختی . در سر سیاستی بخارا نموذه # منت خذایرا که تجشم بذان دیار ه از نصرت خذای تعالی نموذه # ~~و خاطر عاطر این پاذشاه مقبل غیاث الدین عادل که مرجع وملاذ . # ~~دین و داذست چون بر آن واقفست که مردم بنده درم و دینارند که # ~~الانسان عبید (1) ألاحسان قاعده اجع کلبک یتبعک (2) سگ را گرسنه دار تا # ~~از پی تو دوذ منسوخ کردست و کان کان زر می بخشذ و جهان جهان # ~~بلشکر می دهذ، و اگرچه باذشاه بایذ که عنان احسان کشیذ دارذ تا لشکر # ~~خدمت کنند و نعمت بریشان فراخ ندارذ که ازو بی نیاز شوند (2) و تنگ 15 # ~~نیز ندارذ که برمند عرصهٔ‌ اومیذ فراخ و عنان عطا تنگ می دارذ و بر ms176 # ~~وجه اقتصاد می روذ این شهریار کامگار درم و دینار خوار گرفته است # ~~و لشکررا بلطف گفتار و حسن دیذار خدمتگار ساخته و چندان احسان # ~~در حق ایشان می فرمایذ که از بن سی و دو دندان بشکر آن خدمت این # ~~استان واجب می دانند که این دولت جاوذان بماناذ، شعر: # توبی که دولت تو جاوذان بخواهذ ماند # که جاوذان بتو ملک جهان بخواهذ ماند PageV01P235 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0245.png) # سلطان طغرل بن محمد بن ملکشاه # اگرچه در همه درگه چنان شوذ دولت # که روزکی دو سه چون میهمان بخواهذ ماند # در استان تو خسرو چنان نهاذ قدم # که سر نهاذه برین آستان بخواهذ ماند # نگین و تاج بالب ارسلان اگر بنماند # کنون بخسرو سلطان ران بخواهذ ماند # جهان پیر بشاذه گذار و دیر بمان # که عز و دولت و بختت جوان بخواهذ ماند # بخاندان تو بسیار خاندان زندست # که تا قیامتت این خاندان بخواهذ ماند # ~~و از غایت اقبال این پاذشاه روی زمین و پشت و پناه اهل دین جمع # ~~شمل دوستان و وفاق و وصل خویشانست و نیش الاقارب عقارب (1) # ~~بدولت او نوش شذ است و بهانهآ دشمن خانه از میانه بدر رفته است ، # ~~خویشان جان فدای بندگان او می کنند و چنانک قاعد هر دیار و # ~~15 ملازمان خدمت هر شهریارست بازار خویش جستن و همکاررا شکستن و # ~~اخلاص خویش نموذن و در اظهار معایب دیگران فزوذن جمعی اصحاب # ~~اغراض فاسده انهای رای اعلی سلطانی شهریار جهانی شاهانشاهی دین پنافی # ~~لا زال بمزید من العلاء فوق الآرآء می کردند که نیش خویش ریش # ~~بیش کنذ و ارزوی ملک براذررا با براذر و فرزندرا با پذر بذ اندیش # ~~20 کنذ ، مثل : الملک عقیم و لاا ارحام بین الملوک و بین احد، نبایذ که # ~~ازین سرو آزاذ که سلطان را داماذست(2) شاخ فتنهآ بیرون جهذ یا فرخ # ~~آفتی زایذ که از روی حسد پای از حد بندگی بیرون نهذ لشکری ارایذ ~~PageV01P236 # ![image ms177 filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0246.png) # ~~و عصیانی نمایذ، و بر مثل من یسمع یخل(1) کار می کردند، این شهریار # ~~کامگار که سایهآ آفریذگارست عز و علا سخن حاسد نی شنیذ و بفر دولت # ~~و دیذ بصیرت می دیذ، یگانگی و نیک خواهی داماذ تا جان سپاری امیر # ~~اسفهسلار کبیر عالم عادل مؤید مظفر مقبل فخر الدین ناصر الاسلام ملک # ~~الامرا بهرامشاه غازی (2) در مصافگاه اخازی ظاهر شذ که جان فدا کرد 5 # ~~و در اخلاص بندگان کوشیذ و خوذرا در میانه ندیذ و ببهانه در دست # ~~ایشان افتاذ و جان در میان نهاذ تا گشاذ خصم بدانذ و دست و زخم # ~~ایشان بشناسذ و بر احوال ایشان واقف شوذ و کنش و روش ایشان914، # ~~ببینذ و از رسم و راه لشکر بر رسذ (7) و اندر نشست و خاست کافر # ~~بنگرذ و بر وزن یگانگی من القلب الی القلب روزنة انهای صفای خاطر .1 # ~~و دل شاهانشاه کنذ کچون پاذشاه از کار دشمن آگاه نبوذ تدبیر او نتوانذ # ~~و چنانک حال خوذ مضبوط می دارذ از حال دشمن با خبر بایذ بوذ که # ~~شطرنج باز چندانک بازی خویش بینذ بازی خصمرا هم نگرذ، و اسباب ظفر # ~~و پیروزی دشمن بسیارست یکی امیذ غنیمت که در دل سپاه افتذ دوم # ~~کینه که در سینهٔ‌ لشکر بغایت رسذ سوم ترس و بیم که در دل سپاه دشمن 15 # ~~افتذ و چهارم امیذ صلح که نیتهای ایشان سست کنذ و کینها کم گردانذ # ~~پنجم که رسولی عاقل وسخن دان بروذ آگر روی اشتی بینذ بنهان لشکر # ~~جانبین از دشمن اشتی خواهذ تا او بذ نیت شوذ و از کارها تغافل زنذ 18 ~~PageV01P237 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0247.png) # ~~و نهانش خلاف آشکارا شوذ، و رسول نبایذ که سلیم طبع و شرمگین بوذ # ~~یا می دوست یا خواسته دوست، پارسا و سخن گوی و دوست دار پاذشاه # ~~بایذ تا از شمار لشکر دشمن و نیک و بذ و دخل و خرج او بر ms178 رسذ و # ~~معلوم گردانذ و دشمن را بترسانذ و بر زبان برانذ که پاذشاه و گویذ من # ~~5نی خواهم که سبب فتنه و خون ریختن من باشم و کس را در جهان محل # ~~آن نی دانم که ازو رو بگردانم، و از گوهر ما کس دست بدشمن نداذه # ~~است و نیز نی دانم که ترا که اموخت که مرا دشمن گیری چه بزرگان # ~~گفته اند دانا آن بوذ که دشمنرا دوست کنذ نه دوسترا دشمن، و من # ~~نه از آنها ام که مرا دشمن خویش بایذ کردن که مرا سپاه کامگار و # ~~10 خواستهآ بسیارست و دستوران دانا و مبارزان توانا دارم، آگر دشمن ~~ازین # ~~سخن خشم گیرذ و آثار غضب بر ناصیه او لایح ولامع شوذ بحجتی واضح # ~~از هنر و دانش او امن باش که خشم اندیشه ببرذ و کارها باندیشه باز # ~~توان یافت و از بسیاری عدد باک مدار چه بزرگان گفته اند از دشمن # ~~هم پشت ترس نه از دشمن بسیار، و لشکر بدل خذاوندگار و استظهار شهریار # ~~1) نگرذ اگر اورا قوی دل یابند و نترسذ اگرچه لشکر اندک بوذ غلبه اورا # ~~باشذ ، و خذای عز و جل پیروزی آن را دهذ که امیذ بخذای دارذ و در # ~~سختی پای افشارذ و عادل بوذ و نیت راست دارذ و لشکرش یکدل و # ~~یکدست و رزم آزموده بوذ و از شهریار و سردار خشنوذ، و پانشاه # ~~هوشیار و دل بجای و بیذار بایذ و حرب شناس و جنگ دیذ بوذ و # ~~20 دانذ که صفهای مصاف در روز خلاف چند گونه بایذ و با هر دشمنی # ~~در هر جای و مقای صف چون بایذ ساختن زیراکه صف بر دو گونه بوذ # ~~بیوسته و گسسته، پوسته بر سه گونه بوذ راست و خفته و مثلث، و # ~~جمله را از میمنه و میسره و قلب و جناح چاره نبوذ، و صف گسسته آن # ~~زمان بایذ که سپاه تو همه ms179 سوار و سلاح دار بوذ در جای فراخ تا همه جوق # ~~25 جوق توانند ایستاذن و آن بهتر که هر جوی بر سه سوی بوذ که این ~~PageV01P238 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0248.png) # ~~یک سوی پسین رکنی بوذ آن دو سوی پیشینرا، و مصافگاه و رزم جای # ~~جنان بایذ که لشکر یکدیگررا بینند و کارکرد و هنر بیکدیگر نمایند و # ~~بمردی نام خوذ فزایند و رزم ارایند چه. هرگاه که سپاه مطیع پاذشاه بوذ # ~~یک دل و رزم ازموده از حرب دشمن نبایذ ترسیذ و بایذ که از جانبین # ~~بسپاه خوذ و لشکر دشمن نگرذ و بدانذ که دشمن بچه سلاح کار م کنذ وه # ~~بکذام سلاح دفع او م بایذکردن، و سلاحهای لشکر چنان بایذ که از # ~~آن دشمن پیش ایشان ناچیز نمایذ و بایذ که لشکر بکار فرموذن سلاح ماهر # ~~باشند و پیش از جنگ بهمه سلاحها کار کردن اموزند و ادمان کنند، # ~~و حربگاه آلت سپاهرا موافق بایذ بر ضد آن دشمن چنانک اگر لشکر # ~~دشمن بیشتر پیاذه بوذ و سپاه شاه سوار حربگاه پهن و فراخ گزینذ و0 # ~~صف سپاه خویش مقوس کنذ و بهر دو کناره صف دو جوق بدارذ # ~~ییرون صف تا رکن آن صف باشند و در راست و چپ پیاذگان بایستند # ~~تا پیاذه لشکر دشمن از صف بیرون نتوانند آمذن یکی در وقت کر و فر # ~~که لشکر تو بر گردذ و باز جای خویش شوذ و دیگر بوقت آنک ایشان # ~~بجمله حمله کنند و پیاذگان در یک جای بدارذ و نگذارذ که پیرآگنند ، ~~و،15، # ~~اگر در لشکر دشمن سوار بیشتر باشذ و لشکر شاه پیاذه حربگاه تنگ گزینذ # ~~و استوار و چپ و راست خویش بپیاذگان سپارذ و سوارانرا از پس # ~~پشت ایشان بدارذ و صف خویش راست کنذ و پیاذگانرا نهلذ که از # ~~پس سوار دشمن بروند و از پس پشت پیاذگانرا بنشانذ تا سپاهرا از # ~~کمین دشمن نگاه دارند و یاری گر میمنه ms180 و میسره باشند ، و چون خواهذ .3 # ~~که بجملگی حمله برذ سواران را سوی راست و چپ دشمن در ارذ و پیاذهرا # ~~هم بر آن تعبیه می برذ طلب طلب تا جایگاه از دشمن بستانذ، واگر # ~~حربگاه استوار نیابذ و صحرا بوذ صف خویش مدور کنذ و مبارزان را بر # ~~روی لشکر کنذ و رزم نیازموذه را در میان دارذ و درین مقام ظفر باتفاق # ~~آسمانی بوذ بصلح راضی بایذ بود، و آگر سپاه پاذشاه همه سوار بوند و آن ~~25 PageV01P239 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0249.png) # ~~دشمن همه پیاذه سپاه خویش را جوق جوق بپراگنذ و مبارزان سالارشان # ~~کنذ و لشکرگاه خویش دور از دشمن دارذ و از شییخون خصم خوذرا # ~~نگاه دارذ و چون با دشمن بر آویزذ بفرمایذ تا حملها پیوسته برابر برند # ~~چنانک هیچچ نیاسایند و سستی ننمایند تا پیاذگان دشمن همه رنجه شوند و # ~~5 رعب و ترس از بسیاری حمله در دلهاشان افتذ، و اگر هر دو سپاه پیاذه # ~~بوند یا هردو سوار حربگاه در خور جایگاه کنذ صفها از یک سو چنان # ~~کنذکه حملهٔ‌ دشمن را پای توانند داشتن و بر دشمن ریمن غلبه جویند و # ~~دیگر سو چنان سازذ که بر دشمن غلبه توانند کردن و قلب چنان سازذ # ~~که یاری جانبین توانند داذ و بعضی مبارزان را که روی لشکر باشند بر # ~~10 گزینذ و بر کنارهای صف بدارذ تا هر جای که سست شوذ بذانجا دوانند # ~~و استوار کنند و از هزیمت امان دهند و اگر در سپاه دشمن مبارزی بوذ # ~~از لشکر خوذ جمعی را بر گزینذ که در مقابل وی دوانند و هر کجا روذ # ~~دانند و شوکت او از لشکر باز دارند و صف بذین وقت مقوس بایذ # ~~52، چون کمانی بزه، و دیذه و آموذه اند کچون شاه در حرب صبور و بینا ~~باشذ # ~~15 و سپاه هواخواه و مشفق و خشنوذ و جایگاه موافق و مخالف سپاه دشمن # ~~بوذ اگرچه ms181 عدد دشمن بیش بوذ پیروزی و ظفر از خذای داذگر متوقع # ~~بوذ و گوش بایذ داشت، و اگر پیل در لشکر دشمن بوذ گردونها و # ~~آلنهای سهمگن بایذ داشت که پیلان از آن ترسند و برمند و در حرب # ~~کمینها سازذ که ایشان از پس پشت در نتوانند امذن و پیلبانانرا بفریبذ # ~~20 تا پبلان را در کار نیارذ که پیل بی پیلبان در هیح کاری نیفتذ، یا ~~در کارزار # ~~قصد پبلبانان کنذ تا هلاکشان کنذ آنگه پیلانرا هیچ شوکت بنمانذ و # ~~در پیش مصاف کندهای کوچک کنذ که پیل بوی گل تازه شنوذ نیارذ # ~~رفتن و بیشتر بر پیلان تیر باران کنذ و سپاهرا نگذارذ که آهنگ پیلان # ~~کنند بل آهنگ آنان کنند که بر راست و چپ پیلان باشند کچون ایشان # ~~25 هزیمت شوند پیلان خوذ کار نکنند ، و در جهان بیان مقاتلت دشمنان ~~بهتر PageV01P240 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0250.png) # ~~از خذاوند جهان پشت و پناه آدمیان سلطان قاهر اعظم السلاطین غیاث # ~~الدنیا و الدین ابو الفتح کیخسرو بن قلج ارسلان لا زالت رایات دولته # ~~محفوفة بالنصر (1) کس ندانذ و چنو لشکر کشی نتوانذ، ابخازی سگ کیست # ~~و ان دشمن خوذ چیست که نام خذاوند عالم پاذشاه بنی ادم غیاث الدین # ~~در حساب غالب مغلوب با اسکندر برابرست و فتح اقالیم عالم را فاتحه 5 # ~~ابخازست وبخت با تخت سلطان برازست که هر آنچ شاهرا نیازست در # ~~کنارش نهم و پاذشاهی سپیذی و سیاهی از آدمی و حیوانات تا مرغ و ماهی # ~~در ضبط رایت جهان گشای او آرم و این مدحش بر زبان دارم، شعر(2) # ~~ای رای تو آفتاب وی کلک تو تیر * وی چون تو جوان ندیذ این عالم پیر # ~~دانی همه علمها مگر علم خذای « داری همه چیزها مگر عیب و نظیر 110 # ~~ملک تعالی عواید صنع خنی ومناجح مختفی در اعلای کلمه پاذشاه # ~~نامتناهی و نامحصور داراذ و رایات و اعلام شاهنشاهی مؤید و مظفر و # ~~منصور ms182 و مقالید جهانگیری و جهانداری در قبضه قهر شهریاری مهد و # ~~مستحکم باذ و روزگار سلطنت در شاذکامی مشمول و محفوف و دیذهآ نوایب # ~~از تطرید آن مطروف و امداد سعادت متواصل و اقسام مسرات متکامل *21 # ~~و انواع مراد دل حاصل و هرچ مطمح همت پاذشاه عادلست در # ~~قبضه اقتدارش متواصل، و آگرچه در معرض فحش تقریر افتاذست این # ~~دو بیتک عجب وصف الحالی نیکوست دشمن دولت وحسود سلطنت # ~~غیاث الدین مد الله ظلهرا ، شعر : # خسروا بندرا اجازت ده « تا بگویم که دشمنت چون باذ # سیخ در چشم و میخ در ناخن تیز در ریش و کیر در کون باذ # ~~و ان مدبر خاکسار علم نگوسار بزار و وار زنده بر دار باذ و بسطت # ~~ملکش از وطأت لشکر و سطوت حشم و حشر غیاث الدین خراب و24 PageV01P241 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0251.png) # ~~یباب ودل و جگرش بر آتش محنت کباب و در تاب، دلش چو دامن # ~~و گریبان غنچه چاک و جگرش از زخم شکنجه چو لاله پرخون باذ، # ~~روزگار همایون پاذشاه چو ذات میمون ان سایهآ الله بشاذی مقرون باذ، # ~~و هر سعادت که ازو باز توان گفت برای جهان آرای او پیوسته باذ، # ~~5 و چنانک بنده خلق گل بوی اوست همچو سوسن از جهان و غمان ازاذ # ~~باذ و گلبن دولت اورا سبزه زار گردون چمن باذ و خاک درگاه و گرد # ~~سپاه او همنفس مشک تبت وختن و نسیم شگوفهآ سمن ولاله و سوسن # ~~باذ، و عزم اورا که مضای تیغ دارذ چون تیغ سخن در جهانگیری باقطار # ~~و آفاق عالم گذر باذ و بندگان درگاه و خاصگیان بارگاه پاذشاه چو # ~~10 من بند صذ هزار دگر، شعر: # هر چند چو من چرخ نیاورد و نیارذ # در خدمت اخلاص تو هر بند چو من باذ # ~~که این بارگاه نادیذه و بذین درگاه نارسیذه یک سال خدمت دعا و ثنای # ~~کردم و فال ملک ی گرفتم و مشحون ms183 باشعار مدح و اخبار و آثار دولت # ~~15 اسلاف کبار او این کتاب بخدمتش آوردم و این قصید در مدح او # ~~گفتم، شعر، قصید : # ای ز رایت روشف خورشیذ رخشان یافته # رایتت امداد فتح انر لطف یزدان یافته # شذ غیاث الدین عادل بلمظفر شهریار # قرص خوررا روز جولان گوی میدان یافته # چرخ اطلس را ز قدرت زیب و فر افزون شذه # کره (1) خاکی ز خلقت بوی رضوان یافته # ز افتاب قدر تو گر چرخ همت تافتست (2) # رنگ سرخی لعل کان اندر بدخشان یافته PageV01P242 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0252.png) # ~~هست بر قهر عدویت خنجر سیمابکون # با تن خصمان تو جان سست پیمان یافته # ~~میزبان همتت امر بهر مهمان کرم # سبزه فردوس اعلی تره خوان یافته # ~~قدر تو بر چرخ هفتم منزل خوذ ساخته # همتت هر هفت کشور زیر فرمان یافته # ~~بوذه شه اجداد مر سلطان عادلرا و باز # ملک و خلق وسروری میراث ازیشان یافته # ~~گرز تو روضر وغا چون سخت گردذ کارزار # با تن خصمان تو جان سست پیمان یافته (1) # ~~هست از امداد نسیم خلق تو فصل بهار # خاک مرده هر زمانی جان ریحان یافته # ~~زر نمی خسپذ بکان از بیم دستت زانک هست # گاه بخشش خاک و زررا هر دو یکسان یافته # ~~دست تو گاه سخا از ابر بهتر آمذه # بحر از جود کفت لولو و مرجان یافته # ~~آنک دی بر یک درم قادر نبوذ امروز هست # از کف زر بخش تو سرمایهآ کان یافته # ~~گوهر مثقالی (2) ای شه چون تو بر گیری قلم # از شکاف شق کلکت بحر عمان یافته # ~~حاسدانرا هچو میدان اسپ بر سر راند # دشمنان را همجو گو در زخم چوگان یافته PageV01P243 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0253.png) # ~~دست تعمت دست تو بر بحر و بر کان داشته # پای همت قدر تو بر اوج کیوان یافته # ~~یار ملکترا زمین پیوسته خندان داشته # خصم جاهترا فلک جاویذ گریان یافته # ~~سعد آکبررا فلک هر شب بدرگاه تو بر # در عداد شاعران شه ثنا خوان ms184 یافته # ~~بیتهای شاعران کان نز ثنا و مدح نست # عقل دور اندیش انرا بیت احزان یافته # ~~در جناب حضرت مدح و ثنایت ضعف من # این قصید هدیه مور و سلیمان یافته # ~~باذ ازین گردون گردند که کحلی جامه است # تا ترا اقبال باشذ خصم خذلان یافته # ~~جمله عالم ماند در فرمان تو بند صفت # در مناصبها سراسر قدرت امکان یافته # ~~در جهان جاویذ باذی حاکم و فرمان روا # هرچ خواهذ رای تو از چرخ گردان یافته # ~~السلطان غیاث الدنیا والدبن ابو الفتح مسعود بن محمد # بن ملکشاه قسیم امیر المؤمنین # ~~سلطان مسعود اسمر بوذ، بتنهایی شیر افگندی، بقامت و بسطت از # ~~20 جمله لشکر فزون بوذ دراز رکاب قوی یال فراخ بر وسینه خفیف العارض، # ~~توقیع او اعتمادی علی الله، وزرای او الوزیر شرف الدین انوشروان بن ~~PageV01P244 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0254.png) # ~~محمد(1) الخازن، الوزیر عز الملک(2) البروجردی ، الوزیر مؤید الدین (2) # ~~الطغرانی، الوزیر تاج الدین(1) الشیرازی، الوزیر شمس الدین ابو ~~النجیب(5)، # ~~الحجاب امیر حاجب منکسر(1)، امیر حاجب تتار، امیر حاجب عبد # ~~الرحمن()، امیر حاجب خاصبک(8)، مدت عمرش چهل و پنج سال()، # ~~مدت ملکش هژزده سال(10)، تهمتن دل حیدر تن رحیم و عادل، در آل 5 # ~~سلجوق بقد و قوت او پاذشای نبوذ، ارایش تخت بوذ و زینت میدان، # ~~بحملة سپاهی شکستی و بزخی شیری کشتی، فراخ پی و مبارک سایه و # ~~خوش خوی و طروب و هزل دوست بوذ (11)، در عهد مبارک او خلایق # ~~اسوذه بوذند و در نعمت بر جهان گشوذه ، سپاهی با(14) ساز و عدت و # ~~رعیت در امن و راحت ، و تصدیق این حال وتحقیق این مقال [بر] 10 # ~~کسانی که اورا دیذه بوذند چو افتاب روشن است، مثل : لیس الوهم # ~~کالفهم و لا الخبر کالنظر (11)، شعر: # (کسی کو بجویذ هی تاج و گاه . خرذ بایذش گج و رای و سپاه # هر آنکس که بر تخت شاهی نشست * میان بسته بایذ گشاذه دو دست # نگه داشتن جان پاک از بذی ms185 . بدانش سپردن ره ایزذی 15 # ز داذ و ز بیداذ شهر و سپاه ه بپرسذ خذاوند خورشیذ و ماه # اگر پشه از شاه یابذ ستم * روانش بمانذ بدوزخ دژم)(11) 7 PageV01P245 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0255.png) # ~~0 که گیتی سپنجست پر ای و رو . کهن شذ یکی دیگر آرند نو(1) # چنان دان که برکس نمانذ جهان ه یکی دان هی آشکار و نهان # برین بند بر باش و مگریز ازین ه بجز بر ره راست مسپر زمین # که این تخت شاهی فسونست و باذ « برو جاوذان دل نبایذ نهاذ(2) # ~~(نشانی که مانذ هی از تو باز * بر آیذ برو روزگاری دراز # نبایذ که باشذ جز از آفرین ، که پاکی نزاذ آورذ پاک دین # ~~سلطانی عالم دوست درویش بخشای عدل فرمای بوذ از بزه دور و از # ~~جهل نفور، [مثل] : ما غنم من اثم و لا نبه من سفه، از تنعم وتکلف # ~~10 محترز بوذی و با دیوانگان و مرغان انسی داشتی، از شکار سیری نداشتی # ~~و بتنها شیر گشتن ماهر و دلیر بوذ و اسپی آزموذه خاص این کاررا # ~~داشت، و تا بتاریخ سنه سبع و سبعین [و خمس مایة] مؤلف این کتاب # ~~دیذ که ان اسپ بنوبت بسر تربه سلطان اوردندی، و در مصافها # ~~بذات مبارک خوذ حمله بردی (4)، ذخیره ننهاذی و خزانهآش اغلب اوقات # ~~15 فارغ بوذی و حملها که از اطراف رسیذی هم در بارگاه ببخشیذی، شعر(2) # ~~ماییم درین جهان چمانیم و چران * بخشیم و خوریم و یاذ ناریم غمان # ~~نه مال () رها کنیم() ونه خان و نه مان * چون عمر نی مانذ گو هیح ممان # ~~و چون براذرش سلطان طغرل بهمذان در سرای علاء الدولة فرمان # ~~یافت او ببغداذ بوذ، امرای عراق مسرعی فرستاذند و پیغام داذند که # ~~20 چه نشینی براذرت طغرل از دنیا کرانه کرد و ما بندگان نگران و منتظر # ~~وصول رکاب هایون و رایت میمون ایم، سلطان داود بتبریز بوذ اتابک ~~PageV01P246 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0256.png) # مصاف مسعود با ms186 خلیفه مسترشد و کرفتاری حلیقه # ~~قراسنقر در خدمت [بعضی از أمرا](1) بذو نیز هم قاصد فرستاذند، # ~~سلطان مسعود مبادرت نموذ و داودرا فرصت فایت ببوذ، مثل : اشد»93، # ~~الغصص فوت الفرص(2)، سخت غصهیست فوت فرصت، وچون سلطان # ~~از حلوان بگذشت راهها ببرف آگند بوذ و دمه و سرما بغایت، شتران # ~~فرا پیش داشتند تا راه ی کوفتند و سواران بر اثر و آمذند تا ناگاهی 5 # ~~بهمذان رسیذ وامرا دست بوس کردند، شعر(2) # گرامی تر از دیذ آنرا شناس ، که دیذه بدیدنش دارذ سپاس # ~~سلطان مسعود بر تخت نشست و بکام دل پیوست و داودرا ولی عهد # ~~کرد و گوهر خاتون دختر خوذرا بذو داذ (4)، مثل : لا تقطع قریبا و ران # ~~کفر و لا تأمن عدوا و إن صغر2)، شعر: # ~~از خویش مبر آگرچه دشمن باشذ « و امن مشو ارچه خوار و ریمن باشذ # ~~و بر اثر سلطان خلیفه المسترشد بالله از بغداذ بیرون امذ بقصد کهستان # ~~و عراق و خوراسان، مثل : لا خیر فی عزم بلا حزم(2)، خیر نیست # ~~در عزم نه بحزم ، سلطان داود و انابک قراسنقر موعود بوذند که بذو(3) # ~~پوندند ، چون خلیفه از دینور بگذشت بپنج انگشت سلطان مسعود بذو18 # ~~رسیذ ملاقات افتاذ امرای بغداذ جمله هزیمت شذند (1)، امیر المؤمنین بر # ~~سر تلی ایستاذ سلطان امیر حاجب تتاررا بفرستاذ تا اورا زمین بوس # ~~کرد و نگاه داشت، مثل : زلة الرأی تأتی علی الملک و نودی إلی 18 ~~PageV01P247 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0257.png) # سلطان مسعود بن محمد بن ملکشاه # ~~الهلک(1)، رای بذ زوال ملک و خطر هلک آورذ، سلطان بفرموذ تا از # ~~جهت او سراپرده و نوبتی زذند و باحترام [و] بحرمت فرو اوردند # ~~و اسباب مطبخ و شرابخانه همه ترتیب کردند ، پس سلطان رو # ~~بآذربیجان نهاذ بمراغه جمعی ملاحده مخاذیل در نوبتی خلیفه شذند و درجه # ~~ه شهادت یافت(2)، شعر : # ~~(ایا دانشی مرد بسیار هوش * دگر چاذر ازمندی مپوش # ~~که تخت و کله چون تو بسیار دیذ * ازین داستان چند ms187 خواهی شنیذ # ~~رسیذی بجایی که بشتافتی ه سر امذ مراد ارزو یافتی)(2) # ~~تو گیتی چه سازی که خوذ ساختست * جهاندار ازین کار پرداختست(4) # ~~0 تو ای پیر پردخت کن سر ز باذ * که جز مرگراکس ز ماذر نزاذ(5) # ~~(جهاندار پیش از تو بسیار بوذ . که تخت مهیرا سزاوار بوذ # ~~فراوان غم و شاذمانی شمرد . برفت و جهان دیگریرا سپرد # ~~آگر باره اهنینی بپا . سپهرت بسایذ نمانی بجای)(1) # ~~(ترا تنگ نابوت بهرست [و] بس * خورذ گنج تو ناسزاوار کس # ~~نگیرذ ز تو یاذ فرزند تو * نه نزدیک خویشان و پوند تو # ~~ز میراث دشنام یابی تو بهر همه زهر شذ پاسخ پای زهر)(7) # ~~چنین بوذ تا بوذ چرخ دوان . باندیشه رنجه چداری روان # ~~و سلطان از آذربجان با همذان آمذ و لشکری گران ببغداذ کشیذ که # ~~راشد پسر مسترشد سر لشکر کشی داشت میخواست که بانتقام پذر بیرون # ~~2ایذ (8)، مثل : الحقد صدأ القلوب و اللجاج سبب الحروب (1)، کینه زنگار ~~PageV01P248 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0258.png) # ~~سینهست و ستیزه سبب شمشیر و نیزه است ، در عراق و کهستان قحط # ~~سالی عظیم بوذ(1) لشکری برنجی تمام بیبغداذ رسیذ ، و چون راشد آوازه # ~~شنیذ بگریخت و باصفهان امذ و حصار داذ(2)، مردم مردم میخوردند و # ~~سعد الدولة(2) والی بوذ، یکی از ملاحده مدتی خدمت او(4) کرده بوذ # ~~فرصت یافت او(4)را کارد زذ(5)، بیت : # چو تخم جفا کاری ای هوشیار « جز از کشتن وکینه نارذت بار # ~~سلطان مسعود امیر المؤمنین المقتفی را براذر مسترشد بیرون آورد وبخلافت # ~~برو یبعت کرد(6) و از بغداذ باز گشت و بهمذان آمذ ، جماعتی از امرا # ~~با برسق (2) خذاوند لیشتر(4) بر مخالفت سلطان هم عهد شذ بوذند و # ~~درخواستها و استدعاهای ناواجب می کردند و بدر لیشتر بمرغزاری بوذند ، ~~10 # ~~سلطان از همذان اول شب بر نشست و نماز پیشین وقت قیلوله بذیشان # ~~پیوست همه خفته کسرا نیازرد و در میان لشکرگاه خیمهٔ‌ ایشان فروذ # ~~آمذ ، چو أمرارا خبر شذ یگان و دوگان ی ms188 آمذند و زمین ی بوسیذند ، »50. # ~~همهرا قبول کرد و از سر گناهشان در گذشت، مثل : استصلاح العدو # ~~بحسن المقال اسهل من استیصاله بطول القتال، دشمن را باستمالت بدست 1 # ~~1وردن خوارتر که بمقاتلت از بیخ بر کندن که استیصال دوگمانی بوذ و # ~~پیوستن و وصال تن اسانی، شعر: # زمانه ز ما نیست چون بنگری . ندارذ کسی آلت داوری(1) 18 PageV01P249 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0259.png) # ~~رهی کز خذاوند سر برکشیذ * از اندازه بر تر نبایذ بریذ # چه ناخوش بوذ دوستی با کسی . که مایه ندارذ ز دانش بسی # ~~هر آنکس که اوگم کنذ راه خویش * بذ آیذ بذاندیش را کار پیش(1) # وفا چون درختی بوذ میوهدار کجا هر زمانی نو آیذ ببار(2) # ~~ه و زمستان دیگر بجانب بغداذ رفت و آنجا محمد خزانه داررا وزارت # ~~داذ(2)، و او مردی متهور و قوی بازو بوذ با کفایت و شهامت امرارا # ~~فرونی گذاشت و حرمت نمی داشت(1) و بقدر و اندازه لشکر نانپاره می # ~~داذ، امرای حضرت نامه باتابک قراسنقر نبشتند که این وزیر بر ما # ~~استخفاف ی کنذ و سلطانرا بر تو مثغیر کرده است و اگر بوقت خویش # ~~10 تدییر او کرده نیایذ استیلا زیادت یابذ ، شعر: # چو کاری که امروز بایذت کرد * بفردا رسذ زو بر ارند گرد # ~~گلستان که امروز باشذ ببار * تو فردا چنی گل نیایذ بکار(8) # هر آنکس که با تو نگویذ درست * چنان دان که او دشمن جان تست(2) # ~~جمله لشکر بر خصی او یک کلمه بوذند ، حکمت : من لبث ثیاب الکبر # ~~1 احب الناس دوام ذلته و من ررکب مطیة الظلم کرهوا ایام دولته 8)، ~~[شعر]: # هر که بر مردمان سر اندازذ * جان سرش را ز تن در اندازذ # ور پریشان کنذ تنک خرذی . زو نیارند یاذ جز ببذی # ~~نd.» اتابک قراسنقر در خدمت سلجوقشاه از آذربیجان بیامذ و بر اعلم ~~بگذشت # ~~بمرغزار سگ فروذ آمذ که سلطان اورا نامزذ کرده بوذ که پپارس روذ # ~~2 و براذرش سلجوقشاه ms189 را بملکی بنشانذ ، قراسنقر از مرغزار سگ پیغام ~~فرستاذ PageV01P250 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0260.png) # مقتول شدن محمد خازن، تغلب بوزدر پارس # ~~که من بذین بیگار نروم تا خذاوند سر و دست راست محمد خازن یمن # ~~فرستذ وجمله امرا درین با او یار بوذند (1)، مثل : ظن العاقل آصح من # ~~یقین الجاهل ()، بیت: # ظن دانا ز دانش نادان « بهتر آمذ در آشکار و نهان # ~~تا بحدی در آن مبالغت کرد که سلطان مضطر شذ و محمد خازنرا بزیره # ~~علم دست وسر جذا کرد و بقراسنقر فرستاذ (2)، شعر: # ز دانا تو نشنیذی آن داستان * که بر گویذ از گفتهآ پاستان # ~~عنان بزرگی هر آنکسن که جست ، نخستش ببایذ بخون دست شست # ~~قراسنقر پبارس رفت ومنکوبرس(1ارا بشکست و سلجوقشاهرا بنشاند (8)، # ~~وزارت سلطان بعز الملک داذند که کذخذای قراسنقر بوذ(7)، چون .1 # ~~قراسنقر پبارس نتوانست بوذن منکوبرس (7) باز امذ، سلجوقشاه رنجور در # ~~محفه ی گریخت او پیش محفه آمذ زمینرا بوسه داذ و گفت من بندام # ~~ولایت از آن تست چرا ی بایذ رفتن، مثل : من قصر عن السیاسة صغر # ~~عن الریاسة(2)، سلجوقشاه را با شهر برد و بقلعة سپیذ (8) فرستاذ تا ~~آنجا # ~~فرمان یافت، و چون قراسنقر بهمذان بخدمت تخت اعلی رسیذ از سلطان 15 ~~PageV01P251 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0261.png) # ~~تشریف ملکانه یافت و بآذربیجان شتافت و برحمت خذا رسیذ (1)، و بعد # ~~از وفات او جاولی جاندار بزرگ شذ (2)، و سلطان مسعود از همذان بری # ~~شذکه سلطان اعظم سنجر بر عباس [والی ری] متغیر بوذ مسعودرا فرموذ # ~~که اورا بگیرذ و ری بستانذ(1)، حکمت : استعن بالصبر علی اعمالک و # ~~ه آستظهر بالزجر علی عمالک تبلغ مرادک و تعمر بلادک (4)، شعر: # صبر کن دیر گاه بر اعمال * زجر کن گاه گاه بر عمال # تا بکام و مراد دل برسی « شهرت اباذ گردذ از اموال # ~~d75. چون سلطان مسعود بری رسیذ عباس پیش کشهای غریب آورد و # ~~استقبال کرد و خدمتهای پسندیذه واجب دیذ، اورا سلطان نرنجانیذ و # ~~10 گرفتن مصلحت ندیذ ms190 چه مردی غازی بوذ(8) بذنامی حاصل ی آمذ، # ~~حکمت : ن حاجة السلطان إلی إصلاح نفسه اشد من حاجته لی اصلاح # ~~ررعیته لانه إذا آصلح نفسه صلحت رعیته و إذا احسن سیرته ثبتت # ~~وطانه تم بنقی له جمیل الاحدوثة والذکر و یتوفر علیه جزیل المثوبة # ~~وألآجر (6)، شعر: # پاذشه چون صلاح خوذ جویذ * بهتر آیذش از صلاح حشم # سیرت نیک نام نیک آرذ * بقیامت ثواب باشذ هم # ~~پس سلطان با همذان امذ و از آنجا باصفهان شذ، عبد الرحمن امیر # ~~حاجب بوذ سران امرا با او یکی شذند در قصد خواجه عز الملک و # ~~سلطانرا بر آن داشتند تا باصفهان اورا بگرفت و بامیر حاجب تتار سپرد # ~~20 چون بدر همذان رسیذ در گذشت(7)، و عبد الرحمن سلطان را مهمانی کرد ~~PageV01P252 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0262.png) # رحلت مسعود بطرف آذربیجان، حسد امرا با خاصبک، 243 # ~~که در هیچ عهد مثل آن نشان نداذه بوذند از تکلفها و پیش کشها و # ~~بخششها ، و بوز ابه وعبد الرحمن و عباس در مخالفت سلطان یکی شد # ~~بوذند و عبد الرحمن ایشانرا خوانده ناگاهی بوز ابه محمد و ملکشاهرا بدر # ~~اصفهان اورد(1) و در خدمت سلطان لشکری نبوذ اتابک ایلدکزرا(7) # ~~فرموذ که مطواع ترین بندگان بوذ تا از اذربیجان بذو پیوندذ ، و هنوزه # ~~سه مرحله رفته بوذ در راه بغداذ که بوز ابه بهمذان نزول کرد و # ~~اتابک ایلدکز(2) با لشکری گران و امرا و فرزندان بکرمانشاهان بخدمت # ~~رسیذ و بحلوان برفی امذ که در سردسیرها بزمستان مثل آن کس ندیذ # ~~بوذ (2) ، سلطان چهار ماه زمستان ببغداذ مقام کرد پس براه دربند قرابلی # ~~بآذربجان رفت و ملک ارسلان و ملکشاه بن سلجوق را که ملازم خدمت .1 # ~~بوذند بقلعة تکریت بامیر مسعود (4) شحنه بغداذ سپرد ، و سلطان بمراغه ~~امذ # ~~و امرای اذربیجان در خدمت جاولی جمله بخدمت آمذند (8) و مقام بوذ # ~~تا بعد از چند روز در خدمت سلطان بمیانه آمذند ، مثل : من اصلع نفسه # ~~لله صلحت رعیته و ms191 من آطاعه فی آمره و نهیه وجبت محبته و طاعته (8)، ~~52.، # ~~سلطان در آنوقت خاصبک بک ارسلان بن بلنکری را بر کشیذ بوذ و10 # ~~امرای حضرترا سخت می آمذ و قصد او می کردند و شکایت با جاولی # ~~بردند تا اورا نیز بذ کردند و در قصد گرفتن او بوذ، یک روز سلطانرا # ~~خبر شذ بجاولی پیغام داذ که من ترا از بهر دفع خصم خواندم تو اول # ~~قصد خاصگی من کردی، شعر (7) # اعلمه الرمایة کل حین . فلما اشتد ساعده رمانی PageV01P253 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0263.png) # ~~جاولی عذرها خواست و خویشتنرا ازین قصد بری کرد، و سلطان # ~~خاصبکرا فرموذ تا بمیدان روذ و چابک سواری خوذ بجاولی نمایذ تا # ~~سلطان در اعزاز و تقریب و افراز و ترحیب و نواخت او معذور باشذ، # ~~جاولی چون گوی باختن و اسپ تاختن او بدیذ انگشت تعجب بگزیذ و # ~~5 مقر شذ که چنین سواری نامدار در هیچ دیار نیست، مثل : من اسهر عین # ~~همته بلغ کنة فکرته، هر که چشم همت یذار دارذ پای در گردن مراد # ~~رذ، جاولی خاصبک را تشریف نکو فرموذ از اسپ و طوق و سرافسار # ~~مرصع وکسوتهای گرانمایه و با خدمت سلطان فرستاذ (1) ، شعر (2) # کاری که صلاح دولت تست « در کردن آن مکن عنان سست # ~~و از میانه بزنگان آمذند، و ملک سلیمن با عباس از ناحیت اعلم بإنبط (2) # ~~نزول کرده بوذ با لشکری بسیار و بوز ابه با دو ملک محمد و ملکشاه # ~~پسران سلطان محمود هم آنجا بوذ و لشکر سلطان ازیشان می شکوهیذند ، # ~~سلطان پناه با حضرت رحمن برد و ایشانرا بکس نی شمرد، شعر: # هست الحق شفیع کار گشای . باز گشتن ز کارها بخذای # شربتی نیست بی گلو گیری « هیچ گوزینه نیست بی سیری # راحت و رنج روشن و تاریک هچو هفده بهژده دان نزدیک # ~~چو سلطان مسعود تنگاتنگ ایشان رسیذ چنانک بامداذ وعده مصاف بوذ # ~~در شب ملک سلیمن بری شذ، عباس از آن مستشعر گشت ms192 در ساعت # ~~505، بر اثر برفت ، چون بوز ابه برین خبر وقوف یافت اند یشناک شذ و گفت # ~~20 در زیر این حرکت ناگاهانی هراینه انداختهٔ‌ باشذ، روز دیگر در خدمت # ~~ملکان براه اصفهان بدر شذ، سلطان امیر جاولیرا با لشکری گران بر اثر # ~~ایشان بفرستاذ، نرسیذ باز گشت (1)، شعر : PageV01P254 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0264.png) # بر دیری کام خویش منگر * کاقبال خوذش در آرذ از در # ~~سلطان از انبط برفت و بدر ری بآخر رستم فروذ امذ، عباس باردهن # ~~گریخت ، ملک سلیمن باستقبال امذ و زمین ببوسیذ سلطان(1) اورا بنواخت # ~~و بری در خدمت می بوذ وبمجلس و میدان حاضر م امذ، امیر حاجب # ~~عبد الرحمن و دیگر امیران با سلطان گفتند این ملک براذر تست و5 # ~~براذر پاذشاه خصم ملک باشذ آمن نتوان بوذ که جماعتی اورا بفریبند و # ~~بر سر عصیان دارند تا بطرفی روذ و دل مشغولی آرذ، این سخن در # ~~سلطان اثر کرد بعد از یکماه سلیمان را در آن حجره که بوذ موقوف ~~فرموذ(2) # ~~و این مشورت با عباس نموذ او در ترغیب فزوذ، و عباس از اردهن # ~~بخدمت آمذ ، و چون جاولی از تاختن بوز ابه باز گشت از سلطان موعود 10 # ~~بوذ باتابکی پسر خویش ملکشاه که از عرب خانون بوذ اورا از قلعهٔ‌ # ~~برجین(2) بیاوردند و بجاولی سپردند، و سلیمانرا بحروسهآ فرحین (4) # ~~فرستاذند ، و سلطان و امرا با در همذان آمذند و جاولی بجانب اذرییجان # ~~رفت سلطان اورا تشریف داذ و بخلعت گرانمایه که لایق چنان فرزانه و # ~~یگانه زمانه باشذ و آکفای اورا از اعیان مثل آن مبذول مامول نبوذ 15 # ~~مخصوص گردانیذ ، شعر(8) # ~~بدان ای براذر که از شهریار بجویذ خرذمند هر گونه کار # ~~یکی آنک پیروز گر باشذ اوی * ز دشمن نتابذگه جنگ روی # ~~دگر آنک با زیردستان خویش « همان با کهن(1) در پرستان خویش 19 ~~PageV01P255 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0265.png) # ~~ندارذ در گنجرا بسته سخت * هی بارذ از شاخ بار درخت # ~~جاولی چون بزنگان رسیذ ms193 فصد کرد بعد از آن تیر انداخت رگش بگسیخت # ~~و جان بداذ(1)، بیت: # ~~455 از افراز چون کژ گردذ سیهره نه تندی بکار آیذ از بن نه مهر # ~~5 شعر(2) # ز تندی پشیمانی آرذت بار . تو در بوستان تخم تندی مکار # هنر با خرذ در دل مرد تند * چو تیغی که گردذ ز زنگار کند # ~~سلطان اتابکی پسر با امیر عبد الرحمن داذ و ولایت گنجه و اران بذو # ~~ارزانی داشت(2)، مثل : من نظر فی العواقب سلم من النوایب (4)، شعر: # هر که فرجام کارها نگرذ « از غم روزگار جان ببرذ # ~~عبد الرحمن چند امیررا در خدمت پسر سلطان باران فرستاذ وخوذ در # ~~حضرت می بوذ و همواره سلطانرا می گفت بوز ابه بند شایسته است نی # ~~بایذ که از حضرت و خدمت تو نفور باشذ بند بروذ و اورا بخدمت # ~~آرذ، مثل : من آستصلح الاضداد بلغ المراد، شعر: # روی در روی هر مراد ارذ ه چون صلاح عدو نگه دارذ # ~~سلطان اجازت داذ عبد الرحمن بپارس رفت و سلطان با همذان آمذ و # ~~از آنجا بجرباذقان رفت بملک محمد، و بوز ابه و عبد الرحمن بدر # ~~جرباذقان دست بوس کردند و در خدمت دو سه روز شراب خوردند ، # ~~بعد از آن ملک و بوز ابه براه کابله بدر همذان امذند و سلطان براهی # ~~20 دیگر، چون بهمذان رسیذند سلطان دختر خویش را گوهر خاتون که بحکم # ~~ملک داود بوذه بوذ بملک محمد داذ و ولی عهدش کرد(5) و برضای ~~PageV01P256 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0266.png) # رفتن عبد الرحمن بجانب کنجه و مقتول شدن آو # ~~امیر حاجب عبد الرحمن حاجبی خوذ و اتابکی ملک محمد ببوز ابه داذ # ~~و تشریفی چنانک لایق او بوذ بفرموذ (1)، اتابک بوز ابه21) نیابت حجابت # ~~بعباس داذ تا در حضرت باشذ و وزارت بتاج الدین بارس داذ و او(2) # ~~در خدمت ملک محمد پپارس شذ، مثل : من کثر آعتباره قل عناره (8)، شعر: # هر که پند از زمانه بر گیرذ * دولت ms194 او زوال نپذیرذ # ~~عبد الرحمن میخواست که بجانب گنجه و ارزان روذ از سلطان در # ~~خواست تا شمس الدین اتابک ایلدکزرا و خاصبک وبهاء الدین قیصررا # ~~با او بفرستذ که ازیشان ایمن نبوذ که در حضرت باشند ، مثل : من # ~~ترک حزمه آعان خصمه، شعر: # ~~یاری خصم خوذ دهذ بدرست * هر که در حزم وعزم باشذ سست 514. # ~~سلطان سوی بغداذ رفت عباس در خدمت و تاج الدین وزیر و امرایی # ~~که با عبد الرحمن رفته بوذند همه بندگان یکدل و جان سپار و از # ~~سگالش عبد الرحمن و بوز ابه آگاه و [با] سلطان گفته که هرگاه که # ~~دست یابیم بر دشمن ملک ابقا نکنیم ، مثل : من لم یستشر لم یستظهر، # ~~شعر: # هر که بی مشورت روذ درکار * بحقیقت نیابذ استظهار # ~~تا یک چند خبر ببغداذ رسیذ که عبد الرحمنرا بر آن سوی گنجه که # ~~لشکر بشمکور می فرستاذ بکشتند (2) و خاصبک اتابکی پسر بگرفت، مثل : # ~~من احک التجارب احمد العوا قب (4) ، شعر: # عاقبت نیک باشذ آنکس را « که بهر ازمایش ایذ نیک # ~~سلطان فخر الدین پسر عبد الرحمن را نرنجانیذ اما از شحنگی بغداذ معزول ~~PageV01P257 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0267.png) # سلطان مسعود بن حمد بن منکشاه # ~~کرد و خلخال بداذ، حکمت : آفض علی جندک سیب عطائک واصرف # ~~والیهم حسن عنایتک و ارعائک فانهم اهل الآنفة (1) و الحمیة و حفظة # ~~ألسدة و الرعیة و سیوف الملک و السلطان و حصون الممالک و البلدان # ~~بهم تدفع (2) الغوادی و تقهر (2) الاعدی و یترک الخلل و یضبط العمل # ~~5 فتو ضعیفهم یقو (11) امرک و اعن فقیرهم یشتد ازرک و امتحنهم قبل # ~~الفرض و اختبرهم عند العرض و لا تثبت منهم الاا الوفی الکمی # ~~الذی لا یعدل عن الوفاء و لا ینکل عن الهیجاء فإن المراد بهم قوة # ~~العدة لا کثرة العدة، و إن اصاب (9) احد فی وقعة تعدبه لها فلا تمح ~~أسمه # ~~و لا تمنعه رسمه و إن قتل فی طاعتک و استشهد تحت رایتک فأکقل # ~~10 ms195 بنیه و احفظه فی اهله و ذویه فان ذلک مما یزیدهم رغبة فی خدمتک # ~~و یسهل علیهم بدل الآرواح و المهج فی نصرة دولیک و طاعیک()، # ~~بزرگان گفته اند که لشکررا ببخش وعطا و حسن عنایت و ارعا هرچ # ~~نیکوتر داریذ تا حمیت درگاه و ملازمت بارگاه و حنظ رعیت کنند که # ~~ایشان شمشیر ملک و حصار ولایت باشند بذیشان قهر دشمنان کرده شوذ # ~~15 و بایذ که ازمایش ایشان پیش از کار کنند و وفادار و در کارزار # ~~5n، پایداررا بر گزینند و در عدت و استظهار کوشند نه در عدد بسیار، و # ~~اگر در مصافی یکی کشته آیذ نامش از جریده بندگان مستریذ و فرزندش را # ~~نیکو داریذ تا رغبت دیگران در سپارش جان زیادت شوذ و جان فدای # ~~دولت و طاعت شما کنند ، و چون خبر کشتن عبد الرحمن ببغداذ رسیذ # ~~20 عباس با خلیفه مقتفی متفق بوذ که روز عید چو سلطان بنماز آیذ بصحرا # ~~اورا بگیرند، اتفاقرا روز عید بارانی عظیم آمذ چنانک از خانه بیرون # ~~نشایست امذن، حق تعالی دفع ان شر از سلطان بکرد، بعد از یک هفته ~~PageV01P258 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0268.png) # معزول شدن تاج الدین و وزارت گرفتن شمس الدین # ~~معلوم شذ که عباس مستشعر شذ بوذ و قصد گریختن داشت، اورا بسرا # ~~خواندند و فرو گرفتند و سرش از تن جذا کردند و جثه از دیوار باغ # ~~بکنار دجله انداختند(1) ، مثل : من کثر ظلمه و اعتدآوة قرب هلکه # ~~و فنآوه، شعر: # تو تخم بذی تا توانی مکار » چو کاری ترا بر دهذ روزگار 5 # کسیرا کجا کور بذ رهنمون * بمانذ براه دراز اندرون(2) # ~~کسی را که خون ریختن پیشه گشت « دل دشمن از وی پر اندیشه گشت # ~~بریزند خونش بذان هم نشان * که او ریخت خون سر سرکشان # ~~میان کشتن عبد الرحمن و عباس یکماه بوذ، سلطان تاج الدین را معزول # ~~کرد و با پارس فرستاذ و پیغام ببوز ابه داذ که دیذی ms196 که با هم عهدان # ~~تو چه رفت آگر ترا نیز آرزوست که بذیشان در رسی بسم الله، مثل : # ~~من لم یعتبر بألایام لم ینزجر بالملام (1)، شعر: # هرکرا روزگار پند نداذ * بملامت ز بذ نگشت آزاذ # ~~وزارت بمؤید الدین طغرابی داذ(1) که کمال فضل وجمال عدل و غزارت # ~~دانش داشت و بعظمتی تمام دوات پیش او نهاذ و اورا از دانش و 15 # ~~ادب و شعر و لغت عرب حلی وافر و قسطی کامل بوذ، زینت تاج و # ~~تخت سلطان بوذ و در عظمت او افزوذ ، واین قصیدهآ هشتاذ بیت PageV01P259 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0269.png) # ~~تازی بر سلطان خواند روز بار و مطلع و مقطع و مخلصش نبشته می # ~~ایذ، مختارات (1) : # ~~ما کنت اعلم قبل نازلة الحمی و ان الحبابل و السهام عیون # ~~1، ولقد سلبت مراحهن الی حمی . ملک له رب السماء معین # ~~مسعود المیمون طایره الذ . جد المنیج ببابه میمون # ~~ملک الملولة ابن السلا طین الاولی . ملکوا رقاب العالمین و دینوا # ~~رکزوا بیرقة و الصعید رماحهم « و الهند مربط خیلهم و الصین # ~~ملکوا الأعنة و الأسنة و الظبی * تحت العجاج بوارق و [داجون # ~~مجد توورث(2) کابرا عن گابر * و الدهر مقتبل و آکم طین # ~~للملک مأوی فی ظلال لوائه . یأوی إلیه النصر و التمکین # ~~تسشی(1) الملوک الصید تحت رکابه . و یظله بجناحه جبرین(8) # ~~باخیه(6) شد الله ازر جلاله . و وزبره من اهله هرون (2) # ~~یا آیفا الملک الذی جلاله . قضی القضاء وکون التکوین # ~~مرضاته تحی (4) و یری سخطه و فهما حیوة للوری و منون # ~~أشلد یدیک محبل عمک() إنه . مولاک و هو بما تحب ضمین # ~~وأطلع علیه (10) برایة منصورة(10) . إقباله بطلوعها مقرون PageV01P260 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0270.png) # ~~آبنی الموک الصید إن ورآء کم . خطبا رذا دبرتموه (1) یهون # ~~غلب العبید علی مقر سریرکم . و آلعبد خوار القناة مهین # ~~هی جولة الضحاک عم بلاوها . کل الانام فأین افریذون # ~~آبنی نهایات العلی و سجیتی . تاب التوسط و التوسط هون # و اسلم (2) لأدرک فیک ما أملته . ظنا و ظر.5 الالمع یقین ms197 # ~~دریغ آن روزگار که وزرا چنین شعر گفتندی که بعهد ما بر نی توانند # ~~خواندن، کار خواجگی باعوانی افتاذ هرکه وجوه انگیزتر و درویش ~~اویزتر100: # ~~و خون ریزتر وزیر و شوذ، حکمت : آفة الملوک سوه السبرة و آفة # ~~الوزراء خبث السریرة و آفة الجند مخالفة القادة و افة الرعیة مفارقة # ~~ألطاعة (2)، شعر(4) # ~~هر آن شاه کو گشت بیداذگر . جهان زو شوذ پاک زیر و زبر # ~~برو بر پس از مرگ نفرین بوذ ه همان نام او شاه بی دین بوذ # ~~هر آن پاذشه کو ببذ راه جست « ز نیکیش بایذ دل و دست شست # ز کشورش بپراگنذ زیر دست . همان از درش مرد خسرو پرست # ~~دریغ عهد سلطان مسعود که آن همه مصافها و خلافها ببوذی کس 15 # ~~درویشی را رنجی ننموذی ، و چون تاج الدین بپارس رسیذ وبوز ابه ان # ~~خبر شنیذ لشکر جمع کرد و ملکشاه و محمدرا باصفهان آورد و غلبک شحنهآ # ~~اصفهان بخدمت او امذ وملک محمدرا بر تخت نشاند و پنج نوبت بزذ(5)، # ~~سلطان با در همذان رسیذ بوذ از بغداذ و لشکرش اندک بوذ، کس پیاپی # ~~بخاصبک بلنکری می فرستاذ که تعجیل نما با جملهٔ‌ لشکر ازان و باتابک 20 # ~~ایلدکز و امیر شیر گیر براذر [اتابک] ارسلان ابه تا لشکر اذربیجان جمع # ~~کنند و بزوذی بمدد سلطان رسند (5) ، و بانفاق خوب بوز ابه چو از ~~PageV01P261 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0271.png) # سلطان مسعود بن محمد بن ملکشاه # ~~اصفهان بیامذ بآهستگی می جنبیذ و هر جا که می رسیذ مقام می ساخت ، # ~~چون بکوراب (1) امذ لشکر اران و اذربیجان بهمذان رسیذند و سلطان # ~~فرموذ تا بمیدان دیه بیار نزول کردند ، روز دوم از آنجا سلطان با جمله # ~~لشکر روی بمرغزار قراتگین(7) نهاذ و چون بمبارکی بمرغزار رسیذ بوز ابه # ~~5 بدیه کهران در مقابله امذ و در ساعت مصاف داذ، جنگی سخت رفت # ~~عاقبت کوششی عظیم کردند و میسره سلطانرا زشت بکردند ، عاقبت بوز # ~~ابه را در میان ms198 مصاف پیاذه یافتند خدمتگاری از آن حسن جاندار سیاهی # ~~رستم نام بوذ و خدمت بوز ابه هم کرده بوذ اورا بشناخت، سیاهرا گفت # ~~نیی ملک پارس بتو دهم اسپی بمن ده، سیاه اورا بحسن جاندا[ر] برد تا # ~~151.م اسیرش پیش سلطان آوردند (2) ، مثل : من جحد النعمی فقد ~~الحسنی(8)، # ~~شعر : # هر که کفران نعمت آرذ زوذ . هرگز اورا نکو(2) نخواهذ بوذ # ~~سلطان شمشیر خاص بخاصبک داذ تا اورا بدو نیم زذ و سرش ببغداذ # ~~فرستاذ تا بدر سرای امیر المؤمنین المقتفی بیاویختند (7) ، مثل : من ~~جارت # ~~15 قضیته دنت منیته (1)، شعر: # ~~هر آن دیو کآیذ زمانش فراز * بگفتار گردذ زبانش دراز(7) # چراغ خرذ پیش چشمش بمرد * ز جان و دلش روشنایی ببرد (8) # ~~بشاخی هی یازذ امروز دست « که برگش بوذ زهر و بارش کبست # ~~نخواهذ هی ماند ایذر کسی . بخوانند اگرچه بمانذ بس # ~~(اگر داذگر باشی و پاک دین * ز هر کس بیابی بداذ آفرین # وگر بذگمان باشی و بذکنش . ز چرخ بلند ایذت سرزنش)(1) PageV01P262 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0272.png) # ورود سلطان سنجر در ری و ملاقات او با مسعود # غم و کام دل بی گمان بگذرذ . زمانه دم ما هی بشمرذ(1 # ~~یکی گنج ازینسان هی پرورذ . کسی دیگر آیذ کزو بر خورذ(2) # ~~بیک دم زذن رستی از جان و تن * هی بس بزرگ ایذت خویشتن # ~~و هر دو ملک باز گشتند و بپارس رفتند و سلطان با در همذان امذ # ~~بکوشک کهن، و این مصاف در سنه احدی و اربعین [و خمس مایة](7) 5 # ~~بوذ، سلطان آن زمستان بساوه رفت و از ساوه بآذربیجان آمذ و در آخر # ~~تابستان با همذان معاودت فرموذ و بآخر خریف سنه ثلث و اربعین آو # ~~خمس مایة] در ماه شعبان قصد بغداذ کرد، اتابک خاصبک سلطانرا بر # ~~آن ق داشت که عم را نبینذ و ببغداذ روذ که ی گفتند سلطان اعظم # ~~بقصد سر خاصبک و آیذ و با سلطان عتاب می کنذ بر تربیت خاصبک 10 # ~~وعراق ms199 واران بذو تفویض کردن (4)، اگرچه خاصبک مستشعر بوذ قرار # ~~بر آن افتاذ که سلطان مسعود جریده با امراء حبش بخدمت عم روذ # ~~و خاصبک و امرای دیگر و بنه و لشکر باسد آباذ مقام سازند تا وقت«7]1. # ~~عود رایت سلطنت، مثل : من غرس شجرة الحلم اجتنی ثمرة السلم (5)، # ~~سلطان برین قرار برفت و اتابک خاصبک حملی و نزلی عظیم فرستاذ و15 # ~~خدمتها کرد و سلطان اعظم ازو راضی گشت(6)، مثل : جود الرجل # ~~یحبب(7) الی اضداده و بخله یبغضه (8) إلی اولده(5)، شعر: # ~~هرکرا هست بخشش اندر دست * دشمنش هچو دوست پیش نشست # ~~بخل فرزندرا کنذ دشمن . خوار باشذ بخیل و دون پیوست # ~~و سلطان مسعود هژزده روز بر در ری بوذ در خدمت عم و نواخت و.2 # ~~تشریف یافت و امرای خوراسان بذو مستظهر شذند و همگنان تشریف ~~PageV01P263 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0273.png) # شتل مسعود بن محمد بن ملکشآه # ~~او پوشیذند ، مثل : المواساة افضل الاعمال و المداراة اجمل الخصال(1)، # ~~شعر: # بهترین کارها مؤاساتست و خوبتر خصلتی مداراتست # ~~در منتصف رمضان از ری باز گشت و بجانب بغداذ شذ ، و سلطان اعظم # ~~5 با خوراسان گشت، و در صفر سنه اربع و اربعین [و خمس مایة] سلطان # ~~از بغداذ با در همذان امذ و در رجب این سال بساوه رفت و در اخر # ~~شوال بآذربیجان(2) شذ وبیک متزلی تبریز بمرحلهآ دول مقام ساخت مدت # ~~دو ماه، و ملک محمد بن محمود بآومی(2) بوذ و دختر سلطان گهر خاتون # ~~در حکم او و میان ایشان وحشتی ی بوذ ، سلطان رشید جامهدار و موفق # ~~.1 گرد بازورا بفرستاذ تا گهر خاتونرا بیاوردند و ملک محمد نیز بخدمت # ~~حضرت امذ ، مثل : احسن الآداب ما کقک عن المحارم و حثک علی # ~~المکارم(1)، شعر: # ادب از مال و همنشینان به * خوی خوش از همه قرینان به # هر که گفتار خویش نرم کنذ * دل برو سنگ خاره گرم کنذ # ~~15 و سلطان بفصل تابستان در صفر سنهآ خمس [و اربعین و ms200 خمس مایة] با # ~~در همذان امذ و زمستان بساوه رفت در رجب سنه خمس [و اربعین و # ~~خمس مایة]41)، شعر(8) : # چو برخیزذ از خواب شاه از نخست . ز دشمن بوذ ایمن و تن درست # خرذمند و از خوردنی بی نیاز » فزونی برین درد و رنجست و آز # ~~412 و در آخر شؤال ازین سال دیگر بآذربیجان رفت و مراغهرا حصار داذ # ~~و بستذ بدو روز و باره شهر خراب فرموذ، و میان خاصبک بلنک اری # ~~22 و انابک ارسلان ابه وحشتی بوذ امرا در میان ایستاذند و آن وحشت ~~PageV01P264 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0274.png) # ~~برداشتند و ایشان با یکدیگر دیذار کردند بدر قلعهآ روئین (1)، و سلطان # ~~باز گشت و بهمذان امذ ، و در سنه ست [و اربعین و خمس مایة](2) # ~~بفصل پاذیز(7) قصد بغداذ کرد و آنجا تماشای شکار و نشاط بسیار فرموذ # ~~و ملکشاه در خدمت بوذ اورا تشریفها داذ و امرارا بخششها کرد (4)، # ~~مثل : عادة الکرام الجود و عادة اللثام الجعود (2)، شعر: # هرکش از جود و شرم نیست خبر * مرگش از زندگانی اول تر # ~~و روی بهار بهمذان امذ بکوشک ، جهان مسلم شذه و امرای اطراف # ~~مطیع و منقاد و خصمان مقهور و لشکری با برگ و ساز و عدت و رعیت # ~~اسوذه ، شعر: # دل پاذشه چون گرایذ بمهر . برو کارها تازه دارذ سپهر # (خنک شاه با داذ و یزدان پرست « کزو شاذ باشذ دل زیردست # ببایذ خرذ شاهرا ناگزیر * هم اموزش مرد برنا و پیر)(7) # ~~در جمادی الآخرة سنه ست [و اربعین وخمس مایة] (7) سلطانرا اندک # ~~مایه رنجی ظاهر شذ بو البرکات طبیب از بغداذ رسیذ بوذ واطباء دیگر # ~~که در خدمت بوذند معالجه بشرط می فرموذند ، یک هفته آن رنج برداشت 15 # ~~و شب غره رجب برحمت خذای نعالی انتقال کرد(2) در کوشکی نو که # ~~میان میدان ساخته بوذ و هم در آن شب اورا بهمذان بردند و بمدرسهٔ‌ # ~~سربرزه (8) دفن کردند ، وسید اشرف این مرثیه بگفت و بحضور ms201 امرای 18 ~~PageV01P265 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0275.png) # ~~دولت بر خواند : [مرثیه] (1) # ~~شاه جهان گذشته و ما هچنین خموش # کو صذ هزار نعره و کو صذ هزار جوش # ~~ای سکه بی عیار بماندی در آن مپیچ(2) # وی خطبه از خطاب فتاذی در آن مکوش # ~~ای تیغ بهر قبضهٔ‌ مسعود خون ببار # وی کوس بهر رایت بوالفتح بر خروش # ~~ای سلطنت چو صبح بدر جامه تا بناف # وی مملکت چو شام ببر موی تا بگوش # و آن ترکش مکوکب شه باز کن ز دوش # ~~ای تاج عقد ملک چو بگسست خاک خور # وی ثخت جام شاه چو بشکست زهر نوش # ~~ای چتر کسوت سیه اکنون سپیذ گشت # چون تیغ شه تو نیز کبوذی طلب پبوش # شاه فرشته سیرت مسعود در گذشت # همجون فرشته از سر افلاک بر گذشت # ~~شاها مگر بعرصهٔ‌ میدان شتافتی ، یا از برای انس ببستان شتافتی # ~~یا چون نظام داذی ملک عراق را . بهر قرار ملک خراسان شتافتی # ~~دست ستم ملوک جهان بر گشاذه اند . ناگه مگر ببستن ایشان شتافتی # ~~ی بایذت که گنج زمین را دهی بباذ « ای شاه زیر خاک مگر زان شتافتی # ~~ای شیر مرد مطلق بر عادت قدیم ، مانا که سوی بیشه شیران شتافتی ~~PageV01P266 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0276.png) # ~~یا بر نشاط گوی ربوذن بمرغزاز * با قامت خمیذ چوگان شتافتی # ~~نه نه بخواند نآگه سلطان محمدت « هم در زمان بروضهآ رضوان شتافتی # شاه فرشته سیرت مسعود در گذشت # همجون فرشته از سر افلاک بر گذشت # ~~ای بوذه خسروانرا همچون پیامبری # پرورده بندگانرا همچون براذری # ~~هر دیذه از وفات تو گریان چو چشمه # هر سینه از فراق تو سوزان چو مجمری # ~~از حسرت تو چیست جهان پای در گلی # در ماتم تو کیست فلک خاک بر سری # ~~دی از تو سور بوذ بهر جا و مجلسی # ومنروز ماتمبست بهر شهر و کشوری # ~~گوهر اگر ز خاک بر آرند ای عجب # در خاک چون نهاذ فلک چون تو گوهری # ~~دردا که دهر اشکر ms202 عمر تو بر شکست # ای بارها شکسته بیک حمله لشکری # ~~این طرفه کز وفات پسر شذ پذر یتیم # اندر فراق خسرو چون شاه سنجری # شاه فرشته سیرت مسعود در گذشت # هیچون فرشته از سر افلاک بر گذشت # ~~ای پاذشاه(1) رفتی و ماهی گذاشتی . وی پاذشه گذشتی و شاهی گذاشتی # ~~ای نوش کرده زهر گیاهی ز باغ عمر . الحق خجسته مهر گیاهی گذاشتی # ~~ای رفته همچو یوسف برتخت مملکت . اقبالرا ز هجر بچاهی گذاشتی ؟2 ~~PageV01P267 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0277.png) # ~~رفتی وبهر شاه ملکشاه روز به * الحق ستوذه سنت و راهی گذاشتی # ~~تابنده(1) بر زمانه شهی بر گماشتی . افزونتر از ستاره سپای گذاشتی # ~~ونگه چو رکن دولت ودین خاصبک برای . بهر سپاه و شاه پناهی گذاشتی # ~~بر دعویی کچون تو نبوذست هیچ شاه . چون امت رسول گواهی گذاشتی # شاه فرشته سیرت مسعود در گذشت # همچون فرشته از سر افلاک بر گذشت # ~~شاه جهان ملکشه محمودرا شناس . صاحب قران ملکشه محمودرا شناس # ~~شاهان و خسروان همه کان بوذهاند و پس * یاقوت کان ملکشه محمودرا شناس # ~~سلطان غیاث دنی و دین جان پاک بوذ «ارام جان ملکشه محمودرا شناس (2) # ~~10 شاه جهان و صاحب قران و آرام جان بحقیقت غیاث الدین کیخسرو بن # ~~قلج ارسلان که پشت و پناه عالمیانست و اسایش جهانیان و راحت # ~~رعیتانست و از فر وبخت وتاج وتخت جهان با جنان یکسانست جناح # ~~عدل واحسان بر عالم و عالمیان گسترانیذ و نوبت جهانداری باستحقاق # ~~1. ارث و طریق اکتساب بذو رسیذ واهل اقالیم عالم در کنف حمایت و # ~~رعایت او آمذند و ضعفای دولت و ملت در سایهآ عدل و سامهآ رافت # ~~او ارام گرفتند ، تا باذ چنین باذ و این دولت تا قیامت سردار و نموذار # ~~دولتها باذ و جاوذان بماناذ، قطعة فی دعائه: # ای که در ملک تو هرگز نرسذ دست زوال # دور باذ از تو و از دولت تو عین کمال # مردم چشم خرذ واسطة عقد ملوک # شه غیاث الدین ms203 بی مثل پسندیذه خصال PageV01P268 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0278.png) # ~~هیئت سلطان ملکشاه ومدت عمر و پاذشاهی آو # ~~باز اقبال ترا هفت فلک زیر دوچر # مرغ انصاف ترا هشت(1) زمین زیر دو بال # ~~همه چیزیت توان خواند مگر فرد و قدیم # همه چیزیت توان گفت مگر عیب و مثال # ~~پیش از آن کآدم منشور خلافت بستذ # تو در آن عهد ملک بوذی و آدم صلصال # ~~اولین روز عطارد چو بدیوان بنشست # بجهانداری انر بهر تو بنبشت مثال # ~~تا هی چهره گشایذ مه روف صورت # تا هی طره طرازذ شب (2) زنگی تمثال # ~~باذ در قبضه حکم تو عنان گردون # باذ بر درگه جود تو مجال آمال # ~~مرغ انصاف ترا گوی زمین در منقار # شیر اقبال ترا جان عدو در چنگال # ~~الستطان مغیث الدنیا و اتدبن ملکساه بن حمود(7) # یمین امیر المؤمنین # ~~سلطان ملکشاه بر شکار و شراب مولع بوذی، آبله رو بوذ چهره # ~~بزردی مایل محاسن گرد قوی بازو و یال معتدل قامت، توقیع [او] استعنت # ~~بالله، وزیر او شمس الدین ابو النجیب ، حاجب خاصبک ، مدت عمرش # ~~سی [و] دو سال و دو ماه بوذ ، مدت پاذشای بعد از سلطان مسعود . # ~~چهار ماه و یکبار(4) باصفهان شانزده روز، و سلطان ملکشاه پاذشاهی با ~~PageV01P269 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0279.png) # ~~قوت وشوکت قوی بازو و سخت کمان بوذ، سخی و خوش خوی، هزل # ~~دوست و دون پرور، مولع بر مباشرت و معاشرت، ارایش تاج و تخت # ~~موزون حرکات ستوذه خصال، شعر (1) # ~~سکندر موکبی دارا سواری . ز دارا و سکندر یاذگاری # ~~بخوبیش آسمان خورشیذ خواند . زمینرا تخمی از جمشیذ ماند # ~~شگرفی چابکی چستی دلیری . بهر اهو بکینه تند شیری # ~~گلی بی افت از باذ خزانی . بهاری تازه بر شاخ جوان # ~~هنوزش پر یغلق در عقابست(2) » هنوزش برگ نیلوفر در آبست # ~~هنوزش گرد گل نارسته شمشاذ « زسوسن سرواو چون سرو ازاذ # ~~بیک بو از ارم صذ در گشاذه . بدو رخ ماهرا دو رخ نهاذه # ~~جهان با موکبش ره تنگ دارذ * علم بالای ms204 هفت اورنگ دارذ # ~~چو زر بخشذ شتر بایذ بفرسنگ . چو وقت آهن آیذ وای برسنگ # ~~چو باشذ نوبت شمشیر بازی . خطیبانرا دهذ شمشیر غازی # ~~چو دارذ دشنه پولاذرا باس * پشیمانی زره پوشذ چو الماس # ~~قدمگاهش زمینرا خسته دارذ . شتابش چرخ را آهسته دارذ # ~~فلک با وی بمیدان کند شمشیر . بکشتی نیز گه بالا و گه زیر # ~~جمالش را که بزم افروز عیدست ه هنر اصلی و نیکویی مزیدست # ~~باقبالش دل استقبال دارذ * چو هست اقبال کار اقبال دارذ # ~~اول ملکش در رجب سنه سبع و اربعین وخمس مایة بعد از وفات # ~~20 عمش مسعود، عزلش در شوال ازین سال، و سبب عزلش آن بوذ [که] # ~~با دو سه مجهول بشراب و لهو مشغول ی بوذ (2)، مثل : آی ملک مال إلی # ~~کثرة السخف و الهزل نسب (8) إلی قل العلم و السفل (5)، شعر: ~~PageV01P270 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0280.png) # ~~هزل حاشا که گرد آن گردی . که بجد سخره جهان گردی # ~~گرد کاری که بیشتر(1) گردی . هم بذان در جهان سمر گردی # ~~زنی جمال نام معاشرش بوذ وبرو حاکمه (2)، مثل : آئ ملک نفذ فی رایه ~~1510. # ~~حکم النساء نفذ فی ملکه حکم الآعدآه (1)، شعر: # # اگر زن بذی در جهان رای زن » مزن نام بوذی زنانرا نه زن %~% # ~~اسایشی و آرایشی عظیم داشت و بلهو و طرب عمر ی گذاشت پباذشاهی # ~~مغرور و مملکتی از مزاحم دور، و سید اشرف این قصید بتهنیت ملک # ~~در حق او گفت و بروز بار بر خواند ، [قصید] (8) # ~~صبج ملک از مشرق اقبال سر بر می زنذ # نور خورشیذش علم بر چرخ اخضر می زنذ # ~~هر نفس گردون غرامتهای دیگر می کشذ # هر زمان دولت بشارتهای دیگر می زنذ # ~~سمان روی زمینرا حسن چنت ی دهذ # مشتری صحن جهانرا اب کوثر می زنذ # ~~چرخ(5) گر بر(5) چتر مرواریذ می سازذ بشب # پس بروز از ماه و زهره زر و زیور می زنذ # ~~زرگر قدرت ز سیم ماه و زر آفتاب # از پی سلطان ms205 ملکشه تخت و افسر می زنذ # ~~دست ضراب طبیعت بر نشاط نام او # بر کم طاوس پنداری که هم زر می زنذ # ~~ای جهان از فتنه تا صذ سال دیگر ایمنی # ز آنک از رنگ ملکشه بوی سنجر می زنذ PageV01P271 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0281.png) # ~~منت ایزذرا جهان فر ملکشاهی گرفت # ~~نام و بانگ دولتش از ماه تا ماهی گرفت # ~~نقش دولت بین که ناگه از نقاب آمذ یدیذ # آب حیوان بین کی باری از سراب امذ پدیذ # ~~ازغم(1) سلطان جگرها خون شذ آنگه ملک را # از ملکشه خون تازه مشکناب آمذ پدیذ # ~~آن گل بستان شاهی گر نهان شذ زیر خاک # ~~منت ایزذرا که باری این گلاب آمذ پدیذ # ~~مصطفی گر کرد هجرت مرتضی جایش گرفت # مشتری گر گشت پنهان آفتاب آمذ پدیذ # ~~نور خورشیذ ار سحابی برد ناشکری مکن # کآخر این باران رحمت زان سحاب امذ پدیذ # ~~آتش فتنه جهان بگرفته [بوذ] اقبال بین # ~~کز میان قهر اتش لطف آب آمذ پدیذ # ~~در شب غم دیذه بوذ این روز دولترا بخواب # هم شذ او بیذار و هم تعبیر خواب آمذ پدیذ # ~~منت ایزذرا جهان فر ملکشاهی گرفت # ~~نام و بانگ دولتش از ماه تا ماهی گرفت # ~~منت ایزذرا کی عالر خسرو اعظم گرفت # ~~جن و انسش طاعت اوردند وملک جم گرفت # ~~منت ایزذرا که تیغ او چو تیغ صبحدم # بی زمان و هیح اندیشه همه عالم گرفت PageV01P272 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0282.png) # ~~منت ایزذرا که هچون خسرو سیارگان # ~~گرچه از مشرق بر امذ ملک مغرب هم گرفت # ~~قهر او در رزم سار موسی عمران نهاذ # ~~لطف او در بزم خوی عیسی مریم گرفت # ~~جرم را بگذاشت عفو(1) او و بس مهمل گذاشت # ~~ظلمرا بگرفت عدل او و بس محکم گرفت # ~~منت ایزذرا جهان فر ملکشاهی گرفت # ~~نام و بانگ دولتش از ماه تا ماهی گرفت 1 # ~~خسروا گفتم سپهر امکان شوی اینک شذی # پاذشاه جملهآ گیهان شوی اینک شذی # ~~در ممالک کوس اسکندر زنی ms206 آخر زذی # در مظالم جان نوشروان شوی اینک شذی # ~~از رخ دنیا گل دولت چنی شاها چذی # بر تن امکان سر احسان شوی اینک شذی # ~~طالع میمون تو حکم هایون کرده بوذ # کآفتاب سایهآ یزدان شوی اینک شذی # ~~بر در بغداذ گفتا(4) خواجهام برهان دین (2) # ~~کای ملک تا پنج مه سلطان شوی اینک شذی # ~~از ملکشه جد خوذ چون یاذ کردی بخت گفت # ~~خسروا والله که صذ چندان شوی اینک شذی # ~~منت ایزذرا جهان (4) فر ملکشاهی(8) گرفت # ~~نام و بانگ دولتش از ماه تا ماهی گرفت PageV01P273 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0283.png) # ~~خسروا ملک مبارک بر تو میمون باذ و هست # روزگار عالم آرایت هایون باذ و هست # ~~تا زمین و اسمان پر ذره و انجم بوذ # لشکرت از ذره و از انجم افزون باذ و هست # ~~مهر رویت چو روی مهر پر نورست و باذ # صبح تیغت هچو تیغ صبح گلگون(1 باذ وهست # ~~رایت عالم گشایت جفت نصرت هست و باذ # منزل خورشیذ سایت طاق گردون باذ و هست # ~~فی المثل گرآب حیوان باز یابذ حاسدت # آب حیوان در دهانش زهر برخون باذ و هست # ~~از سعادت هرچ گنجذ در خم هفت اسمان # مقتضای طالع سعد[ت] هم اکنون باذ و هست # ~~در ناموزون تو بخشی در موزون خادمت # زر4) ناموزون نثار در موزون باذ و هست # [منت ایزذرا جهان فر ملکشاهی گرفت # نام و بانگ دولتش از ماه تا ماهی گرفت] # ~~سلطان ملکشاه امرارا بار کمتر داذی و خاصبک درو بذ گمان بوذ و ازو # ~~احتراز می نموذ که سگالش کرده که اورا بخلوت بخوانذ و بگیرذ (2)، # ~~خاصبک اورا از پشت اسپ دیذی، مثل : آی ملک اشتغل بطیب # ~~20 الذات و الملا هی غفل عن مکاید الاضداد و الاعادی ()، شعر: # ~~چونک بر ملک شاه لهو گزیذ * دشمن پاذشه بکام رسیذ # ~~خاصبک پیش از آنک او شام خوردی برو چاشت خورد و با حسن # ~~م جاندار تقریر کرد تا ملکشاهرا بسرای خویش مهمان آورد ms207 سه روز، پس ~~PageV01P274 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0284.png) # معزول شدن ملکشاه وگریز او بجانب خوزستان # ~~هم در آن خانه که خفته بوذ اورا با آن زن و دو سه خدمتگار موقوف. # ~~کردند و کس بسلطان محمد فرستاذند براذرش تا از خوزستان بیامذ و # ~~بکوشک همذان بر تخت نشست(1)، مثل : آئ ملک ضیع الحزم فی آمره # ~~مکن عدوه من ملکه و بحره(2)، شعر: # هرک او حزمرا ز دست نهاذ « دشمنانرا بملک تمکین داذ %~% # ~~سلطان محمد ملکشاه را از شهر بکوشک برد و بکوشکی مفرد باز داشت، # ~~مدت پانزده روز آنجا بوذ . شبی از راه آبریز که بر صحرا داشت بریسمان # ~~بزیر آمذ و اسپی معد کرده بوذ بر نشست و بگریخت و بخوزستان # ~~شذ (1)، شعر: # شب رو ته بشب راه عجب شایذ کرد # اسباب طرب راست [بشب] شایذ کرد # ~~حکمت: لتکن(4) مشاورتک بالیل فانه اجمع اللفکر و اعون للذ کر (15 # ~~شاور فی امرک من تثق منه(26) بعقل صیح و ودی صریح فألعارقل لأ ینصح # ~~ما لم یصف وده و الودود لا یصیب ما(1) لم یصح(8) عقله (9)، بزرگان # ~~دانشق بشب کرده اند و رای در شب زذه اند که در شب فکر مجموع 15 # ~~باشذ و با دانای دوست مشورت کرده اند که دانا تا صفای مودت # ~~ندارذ نصیحت نکنذ ، شعر(10) # از ناصح نصرت الهی . بشنو دو سه حرف صبحگاهی # آنروز که خوشتری در آن روز . بر چشم بذان سپند می سوز # و آن شب که شوی بطبع خرم * باذی ز دعا بخوذ فرو دم PageV01P275 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0285.png) # ~~ملکشاه در مدت ملک براذر بخوزستان بوذ کی قوت مقاومت نداشت و # ~~گوهر نسب خواهرش میل بذو داشتی از اصفهان بخوزستان ی شذ و زر # ~~بخروار می برد تا ملکشاه لشکر بر براذر کشذ ، سلطان محمدرا خبر شذ # ~~اتابک ایازرا بفرستاذ با لشکری تا آن مال و خزانه بغارتیذند ، و بعد # ~~5 از وفات براذرش محمد چون سلیمانشاه بهمذان بر تخت نشست او اصفهان # ~~بگرفت و پنج ms208 نوبت زذ ملک سلیمان مشوش خواست کردن، بعد از # ~~پانزده روز در اصفهان فرمان یافت و برحمت خذا پیوست(1) ، شعر: # ~~همه کار گردند چرخ این بوذ « ز پرورده خویش پر کین بوذ(2 # (ستانذ ز تو دیگریرا دهذ * جهان خوانیش بی گمان بر جهذ # ~~چنینست کردار گردند دهر ، نگه کن کزو چند یابی تو بهر # بخور هرچ داری بفردا مپای . که فردا مگر دیگر آیذش رای) (2) # تو راز جهان (4) تا توانی(1) مجوی * گلش زهر نابست خیره مبوی # نبایذ که گستاخ باشی بدهر ، که زهرش فزون آمذ از پای زهر(5] # چنینست رسم سرای جنا * نبایذ کزو چشم داری وفاا] # ~~چو بر خیزذ اواز طبل رحیل * بخاک اندر ایذ سر شیر و پیل(7 # ~~ملک تعالی وارث ملک ملکشاه ومحمدرا سلطان قاهر عظیم الدهر اعظم # ~~السلاطین غیاث الدنیا و الدین ابو الفتح کیخسرو بن قلج ارسلان خلد # ~~501 الله ملیکه از ملک و عمر برخورداری دهاذ و این اقبال تا قیامت ~~بماناذ # ~~و رایت سلطنت و توقیع همایون و چتر میمون او بجمله ربع مسکون برساذ # ~~20 تا عدل و انصاف می فرمایذ و بداذ و دین جهان می آرایذ چه بنای آن # ~~پاذشاهی که بر عدل و احسان قرار یابذ و جوانب آن بنصرت دین حق ~~PageV01P276 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0286.png) # ~~و قیام بمصاح خلق آراسته باشذ اگر تقلب چرخ دوار و گردش روزگار # ~~در آن اثر نکنذ و دست حوادث از ذیل سعادت او کوتاه بوذ عجب # ~~نیایذ و غریب و بدیع ننمایذ ، و چون ملوک سوالف روزگار نام نیک # ~~یاذگار گذاشتند و علما و حکما و شعرارا تیار داشتند تا خلود ذکر جمیل # ~~بر روی روزگار باتی شذ و ثواب ذات هایون ایشانرا مدخر ماند امروزه # ~~که عنان کامگاری و زمام جهانداری و شهریاری بدست خذاوند عالم # ~~سلطان اعظم ابو الفتح کیخسرو بن قلج ارسلان اعلی الله رایته و رویته و # ~~نصر جنده و الویته و زمانه در مشایعت و فلک در متابعت رای ms209 و رایت # ~~اوست و فضایل ذات بی نظیر و مزیت رجحان خاندان مبارا بر # ~~سلاطین عصر و ملوک دهر ماضی و بافی ظاهرست و صیت نوبت میمون 10 # ~~که روز بازار فضل و براعتست بر امتداد روزگار مخلد و مؤبد (1) # ~~خواهذ ماند هان نشر احسان در باره اهل فضل و هنرمندان روز بروز # ~~در زیادت ی دارذ، وصیت این پاذشاه هنر پرور داعی و چاکررا چند # ~~سال ملازم دعا گفتن وکتاب ساختن داشت و یکسال دیگر نبشتن و # ~~چون بسده میمون و بارگاه همایون که بوسه جای قیصر و افلاطون است 15 # ~~رسیذم علم الیقین عین الیقین شذ و ظنی که در بزرگواری و مردم داری # ~~او بوذ هزار چندین گشت، ایزذ تعالی نهایت همت ملوک را مطلع دولت # ~~و سعادت این پاذشاه کناذ و انواع برخورداری از ثمرات ملک و # ~~پاذشای ارزانی داراذ و این دولت تا قیامت بماناذ، از برای تشریف # ~~پاذشاه این قصیده گفته آمذ ، [قصیده] : # ای ز تو روشنی گرفته قمر . دهنت هچو شهد و لب چو شکر # رشک بر می صفت لبت برده * لعل کانی و نیز زمرذ تر # و آن چو عاج سپیذ دندانت . رشک کافور گشته و گوهر # نرگ پر خمار تو یا رب . چون کشیذست در رخم خنجر ،116. PageV01P277 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0287.png) # ~~مشک و قیرست زلف شب رنگت * که شکستست رونق عنبر # ~~هستی از فرق تا بناخن پای « جمله از یکدگر تو نیکوتر # ~~نیست در زیر گنبذ گردون ، چون رخ خوب تو یکی دیگر # ~~ای فدای تو صذ هزار چو من ه مردم از فرقتت غمیم بخور # ~~جانم آمذ بلب بیک بوسه . از لب گور بندرا وا خر # ~~داذ ده ارنه داذ خواهم من * از تو در بارگاه ففر بشر # ~~پشت دین بلمظفر آن شاهی 5 کآمذ آتاش شاه پیغامبر(1) # ~~آنک از جاه و مال وحشمت شذ . بر سر چرخ ابگون افسر # ~~توی آنکس که زیر چرخ کبوذ « چون توی نیست در فنون هنر ms210 # ~~هرک در ماند با زمانە دون . یا ز چرخ کبوذ شذ مضطر # ~~نبوذ جز در تو ملجأ او * نیستش جز نو دستگیر دگر # ~~چون توی نیست در محوط خاک ه نه برین چرخ گنبذ اخضر # ~~هرکرا پرورش دهی باشذ . سرش از چرخ هفتمین برتر # ~~صدق بو بکر تست و زور عمر ه شرم عثمان و صولت حیدر # ~~باذ جاویذ چرخ بنده شاه « ماه و مهر و ستارگانش حشر # ~~عمر و اقبال هم عنانش باذ . بر درش چرخ هچو بسته کمر # ~~السلطان غیاث الدنیا والدبن ابو شجاع محمد بن محمود بن # محمد بن ملکشاه قسیم امیر المؤمنین # ~~سلطان محمد خوب روی بوذ بچهره سرخ و سپیذ فراخ چشم دراز # ~~20 موی محاسن اندک و تنک متناسب قد لطیف اندام چابک سوار در گوی # ~~باختن و تیر انداختن، لشکردار و کامگار وکم آزار، وزرای او الوزیر # ~~جلال الدین ابو الفضل()، الوزیر شمس الدین ابو النجیب(2) ، حجاب او ~~PageV01P278 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0288.png) # امدن سلطان محمد از خوزستان و پادشاهی گرفتن # ~~الامیر الحاجب ایلقفشت بن قیماز(1)، الحاجب ناصز الدین انابک ایاز، # ~~مدت پاذشای او هفت سال، مدت عمرش سی [و] دو سال، و سلطان # ~~محمد لطیف خلق زیبا خلق [بوذ]، مثل : من کرم خلقه وجب حقه و # ~~من سآء خلقه ضاق رزقه(2، شعر: # ~~هرک خوش خوست بر تو حق دارذ ه بذ خوی تنگ روزک آرذ ق # ~~و کامل عقل صایب رای سایس طبع نیکو سیرت ثابت عهد و قدم راست # ~~گوی، مثل : من صدق فی مقاله زاد فی جماله، [شعر] : # راست گفتن جمال بفزایذ * سیرث مرد راستی بایذ # ~~دین دار بیذار محب و مکرم علما نیکو لفظ دقیق نظر معانی شناس دشخوار # ~~پسند ، اول ملکش در سنه ثمان واربعین [و خمس مایة]، چون براذرش 1071. # ~~ملکشاه را بهمذان بنشاندند امیر حاجب جمال الدین ایلقفشت بن قایماز # ~~بخواندن او رفت بخوزستان باجازت اتابک خاصبک و با سلطان بپرورد # ~~که اول روز که بهمذان رسذ خاصبک بگیرذ و ms211 سلطان را چنان نموذ که او # ~~با تو همان خطاب خواهذ کرد که با براذرت، و با خلیفه قرار داذه # ~~است که پاذشاهی بذو دهذ و این جانداران را بردارذ (4)، مثل : آلغیبة 15 # ~~وم و الإفترآء مدموم، شعر: # غمز وغیبت ز ناکسی وخسیست « افترا و دروغ بذ نفسیست # ~~سلطان محمدرا این سخن پذیر آمذ، چون بدر همذان رسیذ در محرم سنة # ~~ثمان و اربعین [و خمس مایة] امرا جمله استقبال کردند(2)، اینانج و # ~~خاصبک وجمله مسعودیان آن روز بمرغزار قراتگین شراب خوردند ، روزا. # ~~دیگر بکوشک فروذ امذ و در کوشک مسعودی بار داذ، امرا پیش کش # ~~کردند و خاصبک پیش کشی کرد که در هیچ عهد مثل آن کس ندیذ PageV01P279 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0289.png) # ~~بوذ، چون فارغ شذند خلوت خواستند و زحمت باز گردیذ ، خاصبک # ~~بماند و جمال الدین ایلقفشت و براذرش و خاصگیان سلطان و زنگی جاندار # ~~و شومله (1) با خاصبک بوذند، امرا ایستاذه بوذند و خاصبک در خدمت # ~~نشسته ، آغاز سخن کرد که ترتیب قواعد پاذشاهی چون ی بایذ نهاذ، # ~~ه مثل : إذا جالست الملوک فالزم الصمت و استعمل الوقار و احفظ # ~~الآسرار (2)، در مجالست ملوک خاموشی شعار بایذ گرفت و وقار یار و # ~~اسرار نگاه داشتن، شعر(2) # سخنرا ببایذ شنیذ از نخست « چو دانا شذی پاسخ آور درست # چو دانند مردم بوذ آزور 5 همی دانش او نیایذ بسر(4) # ~~10 خاصبک در سخن افزوذ وراه جهانداری بسلطان ی نموذ، جمال الدین # ~~قفشت از پس پشتش در آمذ وگریبان قباش بگرفت و گفت برخیز چه # ~~وقت سخنست، و صارم محمد بن یونس سلطانی(5) با وی یار شذ اورا بر # ~~گرفتند و در خانه بردند ، زنگی جاندار دست بقبضة تیغ برد اورا نیز # ~~بگرفتند (1) ، شعر: # ~~15 (بدان ای پسر کین جهان بی وفاست . پر از رنج و تیمار و درد و بلاست # ~~هر آنگه که باشی بذو شاذ تر . ز رنج زمانه دل ازاذ تر # ~~همان شاذمانی نمانذ بجا « ببایذ شذن ms212 زین سپنجی سرای)(7) # ~~تو از افریذون فزونتر نهای « چو پرویز با تخت و اقسر نهای (8) # ~~یکایک بنوبت همی بگذریم . سزذ گر جهانرا ببذ نسپریم(1) # ~~20 (چنین آمذ ابن چرخ ناپایذار * چه با زیر دست و چه با شهریار ~~PageV01P280 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0290.png) # قتول شدن خاصبک و ذکر اسبابی که گذاشت، # ~~بتاج گرانمایگان (1) نگرذ . شکاری که پیش آیذش بشکرذ) (]10am # ~~نبندم دل اندر سرای سپنج(1) . نیازم برنح و ننازم بگنج() # ~~شومله از پیش این نقش باز خواند از کوشک بزیر امذ و انگشتری بنشان # ~~برکابداری خاصبک برد که امیر از جهت سلطان چیزی ی خواهذ بارگیر # ~~خاص بد تا بشهر دوانم، و اسپ خاص با سرافسار مرصع بستذ وبره # ~~نشست و راه خوزستان بر گرفت و هرگز تا او بوذ دیگر بحضرت هیچ # ~~سلطان نیامذ (5)، مثل : لا یلدغ المو من من جحر مرتین (1)، چو اضطراب # ~~در کوشک افتاذ لشکر خاصبک آهنگ کوشک کردند و ییش از شمار # ~~بوذند ، سر خاصبک و زنگی جاندار از بام کوشک بزیر انداختند جمله # ~~برمیذند و پرآگند شذند (7) ، مثل : من ظلم عق آولاده و من بغی نصر 17 # ~~آضداده ()، شعر: # چو خونریز گردذ سر سرفراز * بتخت(9) کثآی(10) بر نمانذ دراز(11) # اگر گنج داری اگر درد و رنج . بمانذ همی در سرا سپنج # جهان را مدان جز دلاور نهنگ « بخایذ بدندان چو گیرذ بچنگ # چنینست ایین چرخ روان « توانا بهر کار و ما ناتوان1 # ~~لشکر سلطان در زمان بسر خزانه و پایگاه و اسپان خاصبک دوانیذند ، # ~~از جملهآ چیزهای که در خزانهآ او یافتند سیزده هزار اطلس سرخ بوذ، و # ~~در شرابخانه ییرون از آلاتی که معهود بوذ از زرین و سیمین هفت خم # ~~سیمین یافتند که از جهت شراب خاص کرده بوذ و پایگاهرا خوذ قیاسی 19 ~~PageV01P281 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0291.png) # ~~نبوذ ، هزار و چهار صذ تا استر همه اختیار بر بند بوذ بیرون از آنک # ~~. بهر شهری و نواحیی بسته بوذ، فی الجمله از مال وتجمل و نقد و ms213 جنس # ~~که از خزانهآ او بخزانه سلطان رسیذ هیچ سلطانی را جمع نبوذ ، و آنچ ~~ودایع # ~~و دفاین و ذخایر بوذ که بسر آن نیفتاذند خذای دانذ که چند بوذ(1)، # ~~5شعر: # قد یجمع المال غیر آکله « و یأکل المال غیر من جمعه(12 # (بخور هرچ دار فزونی بد * تو رنجین بهر دشمن منه # هر آنگه که روز تو اندر گذشت « نهاذه همه باذ گردذ بدشت)(؟) # بنیک و ببذ روز تو بگذرذ * کسی دیگر ایذ کزو بر خورذ(4) # ~~10 و در آن وقت که سلطان مسعود از دنیا برفت و ملکشاه پپاذشاهی بنشست # ~~سلیمانشاه که هفت سال از دست براذر بقلعهٔ‌ فرزین(5) محبوس بوذه بوذ # ~~800، بتد ییر کوتوال قلعه امین الدین مختص از قلعه بزیر آمذ و ~~بآذربیجان رفت # ~~و امرای اطراف را بدست آورد چون انابک ایلدکز و اتابک ارسلان ابه # ~~و البغوش کون خر و فخر الدین زنگی و مظفر الدین الب ارغون پسر یرنقش # ~~15 بازدار و خوارزمشاه یوسف که براذر زنش بوذ (6) ، [چون] سلطان محمد # ~~خاصبک را برداشت سلطان سلیمن با آن لشکر گران روی بهمذان نهاذ، # ~~و با سلطان محمد لشکری اندک بوذ که خاصگیان چنانک قاعد لشکر # ~~باشذ دوهوابی می کردند و پراگند شذه بوذند ، سلطان محمد از بهر # ~~تسکین ایشان بکلاه زر ی بخشیذ وبجوال جامه، لشکر می ستذند ومی # ~~20 گریختند تا خزاین خاصبکی بیشتر سپری شذ ، شعر : PageV01P282 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0292.png) # پراگنده شدن لشکر محمد و هزیمت او از سلیمان # ز باذ آمذه باز گردذ بدم * چه بایذ ستم کرد بهر درم # ~~لشکر اندک ماند و خصم نزدیک رسیذ، سلطان با حسن جاندار و رشید # ~~جامدار و موفق گردبازو و یمین الدین امیر بار و پسران قایماز و جماعتی # ~~دیگر از امرا که با او از خوزستان آمذه بوذند از همذان سوی اصفهان # ~~شذند ، و بعد از سه روز سلیمان با لشکری گران بدر همذان رسیذ و کوه 5 # ~~و صحرا از لشکر پوشیذ و ms214 بمرغزار همذان دو فرسنگ بر طول و عرض # ~~لشکرگاه زذند و هیبتی و حشمتی عظیم بیفتاذ، و قوی از لشکریان که نان و # ~~خان ومان بهمذان داشتند باز می گریختند تا حشر و لشکر سلطان محمد # ~~عظیم تنگ شذ و بر آن بوذند که اگر سلیمان عزم اصفهان کنذ ایشان # ~~بخوزستان روند که بهی حال روی مقاومت نبوذ، شعر: # کسی کو نبینذ بجز کام و ناز * بخشای بر وی بگاه نیاز # نه روز بزرگی نه روز نیاز . نمانذ بکس در زمانه دراز(1) # جز از نیک نامی نبایذ گزیذ « ببایذ چریذ و ببایذ چمیذ (2) # ~~و همه جهان دل بر پاذشاهی سلمان (2) نهاذند ، بیت : # جهان روشن و پاذشه داذگر « ز گردون نیایذ فزون زین هنر(8 # چو با داذ بگشایذ از گج بند « بمانذ پس از مرگ نامش بلند # بگیتی بهی بهتر از گاه نیست « بذی بذتر از عمر کوتاه نیست(2) # (اگر توشه مان نیک نامی بوذ * روانمان بذان سر گرامی بوذ # اگر آز ورزیم پیچان شویم . پدیذ آیذ آنگه که بی جان شویم) (6) # ~~مملکت سلیمان عظمتی یافت و در خاطر که گنشت که اساسی چنان محکم 20 ~~PageV01P283 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0293.png) # ~~و جمعی چنان انبوه سست و پراگند شوذ، فخر الدین کاشی(1) وزیر بوذ(2. # ~~(:10. و خوارزمشاه امیر حاجب ، امرای دولت میخواستند کی این دو منصب # ~~تغییر کنند و وزارت بشمس الدین ابو النجیب دهند کی وزیر سلطان # ~~مسعود بوذ و امیر حاجبی بمظفر الدین الب ارغو، خوارزمشاه ازین سگالش # ~~ه خبر یافت با خواهرش که در حکم سلطان بوذ تقریر کرد تا شبی که # ~~موعود کرده بوذ با سلطان گویذ که لشکر جمله بر تو خروج خواهذ کرد # ~~و سلطان محمدرا باز میخوانند و امشب بر می نشینند بگرفتن تو، و # ~~خوارزمشاه در آن شب لشکر خویش را بر نشانده بوذ و از دور گرد # ~~سراپرده بداشته یعنی که حفظ سلطان می کنم، سلیمانشاه چنانک عادت او # ~~10 بوذ در بی ثباتی اسپ نوبت ms215 بخواست و نقدی که از خزانه بر توانست # ~~گرفتن برداشت و شب بخروس گذاشت و خویشتنرا چون موی از میان # ~~خمیر از ملک بدر اورد و خزانه و بارگاه و پایگاه و اسباب هیچنان بر # ~~جای بماند و خوذ براند (2)، شعر : # (ستوذه نباشذ دل باذسار * برین داستان زذ یکی هوشیار # که گر باذ خیره نجستی ز جای ، مگر یافتی چهره و دست و پای # سبکسار مردم نه والا بوذ » وگرچه گوی سرو بالا بوذ)(8) # مکن خیره بر خویشتن بر ستم * که گیتی سپنجست بر باذ و دم # ~~امرا ازین حال بی خبر بوذند ، دیگر روز لشکرگاه سلطان همچنان بر قرار # ~~دیذند لا داعی فیه و لا مجیب لشکر در افتاذند و بغارتیذند و از # ~~20 یکدیگر اندیشناک شذند هر یکی بجانبی بیک دو فرسنگ فروذ آمذند و # ~~پیغامها بیکدیگر می رفت که این چه حالتست، چو استکشاف حال برفت # ~~هر یک بولایت خوذ برفتند ، چون این خبر بسلطان محمد رسیذ اول باور ~~PageV01P284 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0294.png) # ~~نداشت و پنداشت که این مکیدیست که امرا پراگنده شذه اند تا او # ~~بدر همذان باز آیذ ایشان از جوانب در ایند ، استشعار سلطان زیادت # ~~گشت تا خبر متواتر شذ روی بدار الملک همذان نهاذ بمبارکی (1) و کفی # ~~الله المومنین القتال(2) بر خواند، شعر: # بدان ای پسر کین سرای فریب . ندارذ ترا شاذمان بی نهیب (2) # چه سازی هی زین سرای سپنج . چه یازی بنام و چه تازی برنج # متاز و منامر و میام و مرنج . چه تازی بکین و چه نازی بگنج # ترا(4) بهره اینست ازین تیره کوی « هنر جوی و راز جهان را مجوی # که گر باز یابی بپیچی ز درد . پژوهش مکن گرد رازش مگرد # ~~و سلطان محمد بدر شهر همذان کوشکی بنا فرموذ و امرا آلات کوشکهای 10 # ~~قدیم بذان موضع نقل کردند و لشکرگاهی (5) ساختند و کوشکهای بسیار»100، # ~~بنا نهاذند و ملک مقرر شذ و جمال الدین فقشت (6) امیر حاجب بوذ و ms216 # ~~جلال الدین وزیررا بشمس الدین ابو النجیب صرف کردند ()، مثل : من # ~~رضی بألقضآء صبر بالبلآ ه(8)، و سلطان سلیمان چون از در همذان # ~~بگریخت سوی مازندران شذ و از آنجا بخوراسان کشیذ کس اورا بجو نخریذ ، ~~15 # ~~مثل : السعید من وعظ بامسه و استظهر لنفسه و الشقی من جمع لغیره # ~~و ضن علی نفسه بخیره (9)، و در سنه خمسین [وخمس مایة] از راه بیابان # ~~بدر اصفهان امذ با سواری پانصذ و در اصفهان رشید جامدار والی بوذ # ~~اورا موعود بخیرات کرد و امیذهای خوب داذ اگر اورا در اصفهان # ~~برذ و رشید اجابت نکرد (10)، مثل : من جهل قدره عدا طوره(11)، شعر: 20 ~~PageV01P285 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0295.png) # پایه خوذ هر آنک نشناسذ . پای بیش از گلیم خوذ بکشذ # ~~جواب داذ که من این امانت از براذر زاذهات دارم و مرا قاعده نباشذ # ~~که در امانت خیانت کنم و جهان از آن شماست برو و اورا جواب باز # ~~ده آنگه اصفهان و جمله ولایت خوذ ترا مسلم باشذ ، چون ازین در نومیذ # ~~5 شذ سوی بغداذ رفت و استجارت بخلیفه کرد(1) اورا در بغداذ الملک # ~~المستجیر ی گفتند ، بعد از مدتی خلیفه المقتفی بامر الله اورا ترتیب ~~کرد و # ~~برگ بساخت و بسلطنت نامزذ کرد(2)، و از بغداذ بجانب آذربجان رفت # ~~و از در خیمهٔ‌ اتابک ایلدکز باز شذ ، و اقسنقر پیروز کوهی از اینانج # ~~مستوحش شذ بوذ هم با ایشان بوذ، اتابک ایلدکزرا ضرورت افتاذ # ~~10 معاونت کردن، مثل : عداوة العا قل خیر من صداقة الجاهل، شعر: # (نگه کن که دانای پیشین چگفت « بذانگه که بگشاذ راز از نهفت # که دشمن که دانا بوذ به ز دوست « ابا دشمن و دوست دانش نکوست # بر اندیشذ آنکس که دانا بوذ « زکاری که بر وی توانا بوذ # ز چیزی که باشذ برو ناتوان 5 بجستنش خسته ندارذ روان)(7) # ~~هر آنکس که دارذ روانش خرذ * سر مایهآ کارها بنگرذ(4) # ~~لشکری بسیار انبوه شذ، چون خبر بسلطان ms217 محمد رسیذ از در همذان با # ~~لشکری گران روی بذیشان نهاذ و اینانج در خدمت بوذ بکنار ارس # ~~مصاف داذند ، اینانج در مقدمه بآب بگذشت سلطان محمد بر اثر، ایشان # ~~هزیمت شذند و دست از یکدیگر بداذند سلیمان بموصل افتاذ (5)، و اتابک # ~~20 ایلدکز از کرده عذرها خواست سلطان محمد اورا استمالت کرد و بنواخت # ~~08105 تا پسررا انابک پهلوان در خدمت سلطان بعراق فرستاذ، و سلطان ~~PageV01P286 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0296.png) # ~~چون از آذریجان ایمن شذ در آخر سنه خمسین [و خمس مایة] روی # ~~ببغداذ نهاذ و بقصر قضاعة مدت یکماه توقف کرد چه موفق گردبازو # ~~قبول کرده بوذ که زین الدین علی کوچک را از موصل بمدد آرذ، و بعد # ~~از آن بناحیت بت و راذان در امذ و جای خاص(1) یافتند بر اب دجله # ~~بگنشتند و زین الدین علی با لشکری آراسته وانبوه برسیذ وبدره # ~~بغداذ امذند، و سلطان و خواص او و زین الدین علی بجانب غربی # ~~فروذ آمذند و پسران قایماز و اتابک ایاز و شرف الدین گردبازو # ~~جانب شرقی، و لشکر سلطان و زین الدین برابر نهر معلی(2) مخجنیقها # ~~نهاذند و از عراق پسران مظفر الدین حماد (2) برسیذند با چهار(4) صذ # ~~کشتی پر مرد و سلاح و از حله پسران دبیس دو سه هزار رجاله بیاوردند، 10 # ~~و لشکری انبوه و حشر(5) بسیار جمع شذ و هر روز چالشی می کردند و # ~~سنگی چند بر یکدیگر می انداختند و کشتیها[ی] یکدیگر می راندند ، و # ~~پیاذگان از شهر بدر می آمذند و با پیاذگان لشکر می کوشیذند و هیچ # ~~روز لشکر جمله بر ننشست و جنگی نکردند که سلطانرا از اندرون شهر # ~~عشوها ی داذند قوی از امرای خلیفه که فلان روز فلان دروازه ی 15 # ~~گشاییم وبخدمت ق اییم، مثل : من طالت غفلته زالت دولته (1)، و موفق # ~~گردبازورا [با پسران قیماز](7) نقاری بوذ بذین سبب در جنگ تهاونی # ~~و رفت، و کار بر شهر تنگ شذه بوذ ms218 چه ارتفاعات نواحی سلطانیان بر # ~~می داشتند یک من بار در شهر نمی شایست بردن، ناگاه خبر رسیذ که # ~~ملکشاه با انابک ایلدکز بدر همذان فروذ آمذ و این خبر زوذتر در شهر 20 # ~~بوذ چه این کار باستدتای ایشان بوذه بوذ، اشکر از جهت نان و خان # ~~و مان دهگان و بیستگان در گریختن آمذند و چون دانستند که ضبط ~~PageV01P287 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0297.png) # ~~نپذیرذ سلطان فرموذ که فردا عبر کنیم و روی بجانب همذان نهیم، شعر: # ~~مگر بهرهمان زین سرای سپنج 5 همه کین و نفرین و دردست و رنج (1) # بجز رنج و سختی نبینم(2) ز دهر . پرآگند بر جای تریاک زهر # کتا چون روذ بر سرم بر سپهر ه بتندی گرایذ جهان یا بمهر # ~~چنینست گیهان ناپایدار ، درو تخم بذ تا توانی مکار(2) # ~~48 بدیذم که این گنبذ دیرساز(4) . نخواهذ گشاذن هی لب براز # ~~لشکر و حاشیه اندیشیذند که فردا زحمت باشذ هر قوی قصد کردند که # ~~هم در روز خالی بگذرند ، اضطرابی در افتاذ وجسر بگسیخت(3) و # ~~ملاحان کشتیهای لشکر سلطان بگذاشتند و بگریختند، هرکه کشتی یافت # ~~11 ی گذشت، مثل : افضل الناس من عصی هواه و افضل منه من آبغض # ~~دنیاه ()، شعر، # نفس دونرا خلاف پیرایذ . تیغ کژرا نیام کژ بایذ # روی در روی نعمتی ناری « تا از آن بهتری بنگذاری # ~~هزاهزی در افتاذ چون روز رستخیز و از محال جانب غربی رجاله بجوشیذ[ند] # ~~15 وعجمرا می غارتیذند، و از شهر لشکر بدر آمذند و کشتیهای مقاتله # ~~بنزدیک لشکر سلطان رسیذ و در سرای سلطان بجانب شرقی متاع تجار # ~~و رخت لشکریان بوذ جمله رجالهآ بغداذ بغارتیذند، و لشکری که بر جانب # ~~-غربی بوذند جمله در سلاح رفتند و صف کشیذند و خیل خانه نگاه می # ~~داشتند ، و سلطان در سرای سعد الدولة (7) با ده پانزده جاندار مانده ~~بوذ # ~~2 و سراپرده و بنه و پایگاه و خزانه و چوب(8) خانها و دختران سرای و # ~~جمله آلات ms219 سلطان بر جانب غربی بماند ، زین الدین علی با جمله لشکر ~~PageV01P288 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0298.png) # بر گشتن سلطان محمد از بغداد بناکای # ~~بر نشسته بوذند و با مقاتلهٔ‌ کشتی جنگ می کردند و نگذاشتند که بر # ~~جانب غربی آیند و بفرموذ تا منجنیقها آتش زدند و چوب خانه سلطان و # ~~بازار لشکر و هر آلت که نقل نی شایست کردن بسوختند ، و همجنان # ~~صف کشیذه ایستاذند تا جمله بنگاه و خزانه و دخترانرا براه کرد و بر # ~~اثر ایشان ی امذ، و سلطان با لشکر آن شب تا بروز بر جانب شرقی ه # ~~بر پشت اسپ ایتاذ تا بامداذ بنها بر نهاذ و با کینی تمام بیک فرسنگی # ~~بغداذ فروذ آمذند ، و اگرچه زشت برخاستنی بوذ لشکر بغداذرا چندانی # ~~قوت نبوذ که بر اثر بیامذندی، مثل : الظلم مسلبة للنعم و البغی مجلبة # ~~اللنقم (1)، شعر: # بغی کین آورذ بهر منزل ه ظلم نعمت ز بذ کنذ حاصل # ~~سلطانرا از اسباب دهلیزی [مانده] بوذ و یکباره زیلو و پنج بارگیر، امرا # ~~از مطبخ خویش خوانچه ی اوردند تا آنگه که محلوان رسیذند ، مثل : # ~~من اکتفی بالیسیر استغنی عن الکثیر (2)، شعر(7) # ~~گر از دنیا وجوهی نیست در دست * فراغت با قناعت باذگان هست»111، # ~~زین الدین علی کوچک بنگاه و اسباب پایگاه سلطان و خزانه و دختران 15 # ~~سرای را جمله باز رسانیذ چنانک رشته تابی ضایع نشذه بوذ (4) ، مثل : من # ~~تمام الکرم انمام النعم ()، شعر: # خوی تو گر افاضت نعمست * ای پسر از نمامت کرمست # ~~و چون سلطان پینج منزلی همذان رسیذ اتابک ایلدکز باز گردیذ ملکشاه 19 ~~PageV01P289 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0299.png) # ~~تنها بماند بخوزستان راند و سلطان بکوشک همذان فروذ آمذ ، مثل : نحن # ~~کما کنا و العنآء زیادة، سعی ضایع و رنج حاصل وخزانه تهی، بعد از # ~~آن نهضتی نکرد ، زمستان بساوه رفتی و تابستان بهمذان و رنج برو مستولی # ~~شذ افتان خیزان ی بوذ تا در ذو الحجة سنة اربع وخمسین و خمس مایة # ~~« از ms220 کوشک در محنه با شهر آمذ یک هفته بزیست، و پیش از آنک سلطان # ~~یبغداذ رسیذ شهاب الدین مثقال بزرگ وامام شیبانی را (1) فرستاذه بوذ # ~~بخطبه خاتون کرمانی(7) تا مهد او از کرمان بهمذان ارند در رجب سنة # ~~اربع و خمسین [وخمس مایة] برسیذ شهر همذان اذین بستند و زیادت(2) # ~~کوشک زذه بوذند و مطربان نشاند، سلطان در محفه باستقبال شذ بحکم # ~~10 آنک رنجور بوذ وآن خاتون مدت پنج ماه در حبالهآ سلطان بوذ و سلطان # ~~بحکم رنجوری بذو نتوانست رسیذ (8)، و بذی الحجة ازین سال در گذشت(5) # ~~و عمر جاوذان و ملک جهان بشهریار کامران و جهاندار جوان سلطان # ~~قاهر عظیم الدهر غیاث الدنیا والدین ابو الفتح کیخسرو ابن السلطان قلج # ~~ارسلان خلد آلله ملکه گذاشت که هر روز چون مقدمهآ صبح کاذب در # ~~15 گذرذ و طلیعةآ صبح صادق برسذ وابو الیقظان(6) رواح در تباشیر صباح # ~~ندای حی علی الفلاح در دهذ و رایات عالیة خسرو اقالیم بالای افق سما # ~~پیذا شوذ اورا فتح نامهآ اقلیی بحضرت همایون می رسذ و رکاب میمون او ~~بهر # ~~شهری که رسذ شکوه جنان و آرایش روضە رضوان می دهذ، واین # ~~پاذشاه که سایه اللهست منقبت علم و منزلت علا و منصب حکما که # ~~20 شریف ترین مناقب و رفیع ترین. مناصب و نفیس ترین منازلست حاصل # ~~کرده است و بدست آورده، و از شرف و فضیلت علمست که ملک # ~~1110. تعالی علمارا رتبت روحانیان داذه است و ایشانرا در شهادت وحدانیت ~~PageV01P290 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0300.png) # ~~خویش بمرتبه ملایکه رسانیذ و مقارنت و مشارکت خوذ و ایشان کرامت # ~~کرده چنانک درکتاب قدیم می گویذ آیة : شهد الله آنه لا له الا هو # ~~والملایکة و اولو العلم (1) و خشیت و مراقبت جانب آفریذگار که موجب # ~~فوز ونجات و سعادت ابدیست هم از ثمرات نتایج علمست کما قال تعالی # ~~ایة : إنما یخشی الله من عباده العلماه(2)، و چون شخصی از بنی ادم 5 # ~~بحلیت علم و ms221 تقوی اراسته شذ واز عوارف و لطایف صنع ایزذی بذین # ~~دو موهبت سنی محظوظ و مخصوص گشت برتبت اعلی رسیذ و درجه کمال # ~~بیافت، وخذاوند عالم سلطان قاهر ابو الفتح کیخسرو با عظمت سلطنت و # ~~عدت پاذشاهی و شوکت و بسطت قواعد معدلت باقصی درجه علم و اعلی # ~~منزلهآ دانش زسیذه است و بوفور عدل و فضل وکمال علم و غایت دانش 10 # ~~او از جملهآ سلاطین آل سلجوق کس نرسیذه است و روان علمای که آبای # ~~سلاطین بوذه اند از چنین خلفی در روضهآ جنان با حوران و رضوان # ~~مباهات می نمایذ ومفاخرت می کنذ ، در تزاید باذ وتا قیامت بماناذ، بیت ~~: # اقبال تو جاوذان بماناذ * دانی که بدست ما دعابیست # ~~و چون دولت این شهریار جوان بخت اشجار آل سلجوقرا بعد از ذبول 15 # ~~خزان انوار و ازهار فصل بهار ظاهر کرد و طراوت و تازگی و خضرت # ~~و نضرت ریاحین پدیذ آورد داعی مخلص و هواخواه متخصص در وصف # ~~بهار از زبان شگوفه و ازهار در مدح این شهریار کامگار و صاحب قران # ~~روزگار این قصیده آبدارگفت و این در بکر بالماس فکر بسفت، [قصید]: # باذ صبا بر گشاذ چهرهآ گل ناگهان # خیل ریاحین رسذ از طرف کن فکان # بلبل دستان سرای بر سر هر گلبنی # از ورق مدح شاه خواند یکی داستان PageV01P291 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0301.png) # ~~تمری بر شاخ سرو در طرف جویبار # گشت ثناگوی شاه از دل و جان مدح خوان # ~~سوسن آزاذ ماند گرچه بذش ده زبان # گنگ چو بند که نیست(1) گفتن مدحش توان # ~~نرگس با جام جم امذ کز بزم شاه # بهر ریاحین برذ باذه چون ارغوان # ~~دست بر آرذ چنار تا بدعا خواهذ او # از ملک ذو الجلال دولت شاه جوان # ~~بر لب هر جویبار گویذ هر سبزهآ # یا رب سرسبز باذ عادل شاه جوان # ~~شاه جهاندار کوست خسرو جمشیذ فر # تاج ده خسروان باج ستان شهان # ~~خسرو بهرام قدر شاه فریذون سیر ms222 # رستم دستان برزم حاتم طی بی گمان # ~~صاحب تیغ و قلم کز سر این دو گهر # مشرق و مغرب گرفت در کف گوهر فشان # ~~هست جهان شهریار سایه حق خلقرا # مالک روی زمین صاحب هفتم قران # ~~چاکر و منقاد اوست ماه مبارک لقا # طایع فرمان اوست مهر غزاله(2) نشان # ~~ملک سلیمان وراست ورنه ببین بر درش # چاکر او وحش و طیر طایع او انس و جان # ~~در دل دریا و کان گر گهر و گر زرست # آفت جمله ببذل دست و دل شاه دان PageV01P292 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0302.png) # ~~مایه فغفور چین خلعت آین پادشا # پایه قیصر کجاست خدمت این استانل # ~~هست درین روزگار گشته ز انصاف شاه # باز قرین تذرو گرگ عدیل شبان # ~~بر تو که کیخسروی ماند بمیراث حق # ملک زکسری و جم عدل ز نوشین روان # ~~جنگ چو رستم که کرد چونک کنذ کارزار # خسرو رستم صفت جنگ گنذ به از آن # ~~رزمگه شهریار هست قیامت بنقد # بزمگه خسروی هست حقیقت جنان # ~~خشم تو بر دشمنان کرد جهنم پدیذ # لطف تو با دوستان خلد نمایذ عیان # ~~زیر فلک هر کجا مهر کنذ روشنش # شاه نشان و شهم هست خذاوند آن # ~~کرد عدورا بتیغ قهر و ستذ ملک ازو # پس بسر کلک کرد تفرقه بر دوستان # ~~از گل هندوستان تیغ برون امذست # کلک چرا می کنذ میل بهند وستان # ~~شاه جوانا توبی خلق جهانرا پناه # ظل تو به خلقرا از پذر مهربان # ~~هرک ترا بندوار سر ننهذ چون فلک # دان کی حقیقت شذست بخت برو سرگران # ~~باذ سپهر برین طایع فرمان شاه # باذ بکام دلت دور زمین و زمان PageV01P293 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0303.png) # سلطان سلیمان بن محمد بن ملکشاه # در کنف عافیت تا دم محشر بپای # در حرم خسروی تا بقیامت بمان # ~~السلطان معز الدنیا والدین(1) ابو الحرت سلیمان بن محمد # بن ملکشاه قسیم(2) امیر المؤمنین # ~~سلطان سلیمن اسمری بوذ بسرخی مایل محاسن متوسط کوتاه گردن # ~~ربع القامة، مدت ملکش شش ماه و ms223 کسری، ولادت او در رجب سنه # ~~احدی عشر[ة] و خمس مایة، مدت عمرش چهل [و] پنج سال، وزیر # ~~شهاب الدین ثقه(2)، حاجب مظفر الدین الب ارغون (1)، [توقیع او # ~~استعنت بالله] (8)، سلطان سلیمن پاذشاهی بوذ خوش خوی خوب روی # ~~10 بذله گوی، مثل : إذا شرف الخلق حسن النطق (1)، شعر: # ~~سخن خوب از نتایج خوست * هرکرا خوی خوش سخن نیکوست # ~~معاشر طبع بوذ اما ثبات نداشت و اقبال مساعد نبوذ، چند نوبت بر # ~~تخت نشست وبخت یاری نداذ، هر چند بیش کوشیذ روی ندیذ، شعر(7) # ~~تو با چرخ گردان مکن دوستی * که گه مغز اویبی و گه پوستی # ~~بذانگه بوذ بیم رنج و گزند 5 که گردون گردان بر ارذ بلند # ~~ز هر بذنگر دل نداری برنج . که اینست رسم سرای سپنج # ~~مرا بهره اینست ازین تیره روز ه دلم چون بوذ [شاذ] وگیتی فروز ~~PageV01P294 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0304.png) # بر نخت نشستن سلیان و قصید سید اشرف در نهنیت 275 # ~~چو سلطان محمد از دنیا برفت موفق گردبازو از جملهآ امرا قویتر بوذ # ~~و ناصر الدین آقش و عز الدین صتماز(1) و اتابک ایاز از مهتران # ~~بوذند در کار سلطنت باهم مشورت کردند و دانشق ساختند ، قرار افتاذ # ~~که اینانج را از ری بخوانند و باستصواب رای او کار کنند ، چون بیامذ # ~~رای بر سلطان سلیمن قرار گرفت، کس بخواندن او بموصل رفت، 5 # ~~اتابک قطب الدین مودود اورا با اهبتی و سازی تمام گسیل کرد(2)، # ~~مثل : شکر الإله بطول الثنآء و شکر الولاة بصدق الولآه(2)، شعر: # شکر حق از ثنا بوذ پیوست . شکر سلطان ز دوستی وی است # ~~سلطان سلیمن دوازدهم ربیع الاول سنة خمس وخمسین و خمس مایة بدار # ~~الملک همذان رسیذ وبرتخت سلطنت نشست وبپاذشاهی پیوست، و سید *113: # ~~اشرف بتهنیت در حضرت این قصید روز بار بر خواند بحضور امرای # ~~دولت، قصید(1) # شاه شاهان جهان بر تخت سلطانی نشست # مردم چشم سلاطین در جهانبانی نشست # منت ایزذرا که از نامش نشان ms224 خسروی # بر طراز جامه رفت و در زر کانی نشست # منت ابزذرا که در صدر خراسان و عراق # هم خذاوند عراقی(8) هم خوراسانی نشست # منت ایزذرا جهان چون روضهآ فردوس گشت # وین ملک قدر فلک قدرت برضوانی نشست PageV01P295 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0305.png) # ~~مردم و دیو و پری اکنون بخدمت ایستند # چون سلیمانشاه بر تخت سلمانی نشست # ~~چشم رعنایی بدوزند اختران روز کور # خسرو سیاره چون بر اوج کیوانی نشست # ~~پای قدرش از سر افلاک جسمانی گذشت # مهر مهرش بر دل پاکان روحانی نشست # ~~پیش عزمش باذ در بالا بواجب ایستاذ # پیش حزمش کوه در پستی بنادانی نشست # ~~دور نبوذ گر پپزانذ (1) ز میدان(1) وجود # گوی گردون را(2) چو بر یکران(2) چوگانی نشست # ~~بوی عدلش چون دم عیسی جهانرا زند کرد # لاجرم زان بر جهانش منت جانی نشست # ~~فتنه شبرو بروز بذ نشست از تیغ او # م بدشخوار نخیزذ چون بآسانی نشست # ~~کار او ثابت بمعنی امذ و گردان بنام # راست چون گردون () که بر وی(1) رسم گردانی نشست # ~~رسم باطل زوذ برخیزذ چو رای پاذشاه # نوبت حق پنج فرموذ و بسلطانی نشست # ~~ای بر ایوانت شذ کیوان هندو پاسبان # ماه روی بر در بارت بدربانی نشست # ~~بخت چون بر تخت دیذت تهنیتها کرد و گفت # ای که بر تخت جهانداری تو میدانی نشست PageV01P296 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0306.png) # چون جهانداران کمر بربند و عالم و گشای # وقت کار آمذ کنون بی کار نتوانی نشست # ز ابر کف پاران رحمت بر مسلمانان ببار # هین که گرد کفر بر روی مسلمانی نشست # ~~شهاب الدین ثقه بوزارت مقرر شذ و مظفر الدین الب ارغو بامیر حاجی(1) ~~1130. # ~~و سلطان بسطت عدل و افاضت فضل ق نموذ، مثل : آعظم الملوک من # ~~ملک نفسه و بسط عدله (2، و از جهت استمالت جانب اتابک ایلدکز # ~~ملک ارسلانرا که پیش او بوذ ولی عهد کردند (2) وبخطبه و سکه نام # ~~او در اوردند ، اینانج بجانب ری باز گشت و میان موفق گردبازو و عز ms225 # ~~الدین صتماز و ناصر الدین اقش پیوسته در اندرون نقاری بوذی و10 # ~~گردبازورا آن نفاذ حکم بناند که در روزگار سلطان محمد بحکم آنک سلطان # ~~سلیمن همه روز بنشاط و عشرت مشغول می بوذ و عز الدین و ناصر الدین # ~~بذو بیشتر ی رسیذند هرگه اورا ی دیذند م سگالیذند که گردبازو # ~~بگیرند و یک روز سلطان را بهمان او بردند تا مگر برین اندیشه دست # ~~یابند، و از انواع تکلف هیج فرو نگذاشت اما خوذرا نگه داشت(1) ، 15 # ~~مثل : من جاد بماله عز و من جاد بعرضه ذل(5)، اندیشه میسر نی شذ که # ~~گردبازو لشکر بسیار داشت و احتیاطی تمام میکرد و هر شب لشکری با # ~~سلاح گرد سرای او م خفتند ، درین میانه گردبازو کس باتابک ایلدکز # ~~فرستاذ و اورا بر امذن وآوردن ملک ارسلان تحریض کرد، و سلطان # ~~سلیمن از مداومت بر شراب چنان شذ که از مردم نفور گشت و (6) تگ 20 # ~~بار(6) شذ ، مثل : من جانب الاخیار اسآء الاختیار (2)، شعر: # چو با نیکان نشستن واگذاری . بذا کارا که تو بر دست داری PageV01P297 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0307.png) # ~~امرا بذو راه نمی یافتند ازو نومیذ شذند که او خوذ نی دیذند و چون # ~~م دیذند رنجیذند که احترام کس نی کرد و بزبانشان می آزرد ، # ~~مثل : احفظ رأسک عن عثرة لسانک(1)، شعر: # نگه دار سررا ز زخم زبان * که باشذ زبانت سرت را زیان # ~~5 جمله با گردبازو متفق شذند بر خواندن ارسلان، شعر: # ~~ندانذ کسی آرزو جهان * نخواهذ گشاذن بما بر نهان (2) # ~~چه بندی دل اندر سرای سپنج « چو دانی که ایذر نمانی مرنج(2) # ~~ازین بر شذ تیز چنگ اژدها ه بمرد و دانش نیابذ رها(4) # بدریا نهنگ و بهامون پلنگ * همان شیر جنگ اور تیز چنگ (2) # ~~(ز باذ اندر آرذ برذ سوی دم * نه داذست پذا نه خوانم ستم # ~~نیابی بچون و چرا نیز راه « نه کهتر بذین دست گیرذ نه شاه) () # ~~81، اگر ز اهنی چرخ بگذازذت ms226 5 چو گشتی کهن نیز ننوازذت(1) # چنینست کرد[ار] گردان سپهر . گهی کینه پیش ارذت گاه مهر(8) # ~~سلطان سلیمنرا خبر شذ که امرا ازو مستوحش اند و ارسلانرا خواند # ~~15 اند ، کس فرستاذ که آگر چنانک مرا نی خواهیذ از من بشما رنجی نرسیذ # ~~بگذاریذ تا چندان اهبت و برگ که از موصل آوردهام بر گیرم و بروم # ~~باقی حکم شماراست، خواستند این اجابت کردن باز گفتند بی مشورت # ~~اینانج نشایذ ، مثل : من حق آلعاقل ان یضیف إلی رأیه رأی العلماء و # ~~مجمع إلی عقله عقول الحکمآ ء(9)، [شعر] : # رای خوذرا بعالمان برسان « جمع کن عقل را تو با دگران PageV01P298 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0308.png) # ~~کس باینانج رفت پیغام داذ الله الله اگر شمارا از و کراهیتی هست و ~~پاذشاهی # ~~دیگر اختیار ی کنیذ اورا از دست بگذاشتن مصلحت نیست چه اگر # ~~بخوراسان روذ آمن نتوان بوذ که لشکر آورذ و اول درد سر من دهذ # ~~اورا موقوف بایذ داشتن تا سلطان دیگر برسذ آنگه حکم اورا باشذ ، مثل : # ~~حسن العفو ما کان عن قدرة و احسن الجود ما کان من عسرة(1)، امرا ه # ~~اندیشیذند که سلیمن چون نومیذ شوذ بگریزذ، بشب از هر خیل خانهٔ‌ # ~~سواران با سلاح گرد بر گرد کوشک پاس ی داشتند تا اتابک ایلدکز و # ~~سلطان ارسلان بیامذ در آخر رمضان سنة خمس وخمسین [و خمس # ~~مایة] و سلطان ارسلان بر تخت نشست و سلیمنرا در میان باغ بکوشکی # ~~موقوف کردند و موکلان برو گماشتند (2)، بعد از یک ماه سلطان ارسلان 10 # ~~و اتابک ایلدکزرا بجانب اصفهان کوچ بوذ سلیمانرا با قلعة علاء الدولة # ~~نقل فرموذند (2) و او خوذ پاذشاهی محبوس پیشه بوذ و قلعه فرسوذ لکن # ~~این بار سبوی از آب درست نیامذ و هم درین قلعه دوازدهم ربیع الآخر # ~~سنهآ ست و خمسین و خمس مایة در گذشت(8) و بتربة براذرش مسعود # ~~اورا دفن کردند رحمه الله و برد مضجعه، و هر حکم که او نکرد5 # ~~بری ms227 که نخورد و اقبالی که نبوذ و دولتی که روی ننموذ روانش از روضهٔ‌ # ~~رضوان و فرضه جنان نتماشای ان می کنذ که آتاش او بشاذکأمی حکم می # ~~رانذ و بنیک نامی اسپ اقبال و دولت می دوانذ ، هر روز خصیرا ی # ~~شکنذ و اقلیی در ضبط می آورذ، لهو و تماشا بر وفق رای عقلا کنذ و # ~~هر مثال که از رای اعلی صادر شوذ بر محجه صواب و منهج استقامت 1117. # ~~باشذ واز شارع خطا و خلل دور، و در اقطار آفاق علی الاطلاق نفاذ # ~~یابذ و آنچ اسلاف اورا از سلاطین و ملوک روی زمینرا بجمله بوذ از 23 ~~PageV01P299 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0309.png) # ~~محاسن او مجموعست، شعر: # سبحان من جمع الوری فیه کما * جمع العلوم باسرها فی المصحف # ~~و میامن نیتهای نیکو و عقیدتهای صافی پاذشاهان و جهانداران خاندان # ~~سلجوق و سیرت سلاطین آن دولت طراز مجلس عالم و جمال و مفخر بنی # ~~ه آدم شذه است و محاسن آن بخامهٔ‌ عطارد بر چهره خورشیذ نبشته است، # ~~و سپاس و منت افریذگاررا که مخایل و مآثر این خاندان بزرگ دایم و # ~~مؤبد و مخلدست واعلام دولت شاهانشاهی از فر دولت اسلاف افراشته و # ~~مالک عالم واطراف عرب وعجم بمحامد این پاذشاه نگاشته، شعر: # إنا لنحرز با لاسیاف مصلتة * ممالک الروم و الآثراک و العرب # ~~حتی تکون لنا الدنیا باجمعها . محمیة بین مؤروث و مکتسب # ~~ملک تعالی روی زمینرا بجمال عدل پاذشاه غیاث الدین آراسته داراذ و # ~~در دین و دولت و دنیا و آخرت باقصای همت و قصارای امنیت و # ~~مطح نظر مبارک و منتهای امانی خاطر اعلی آعلی الله شأنه برساناذ(1) [و # ~~خطبه](2) و سکه ممالک عالم بالقاب میمون و نام مبارک شاهانشهی مزین # ~~15 گرداناذ و خاک آستان دولت [و](2) درگاه سلطنت این پاذشاه سجدهگاه # ~~اکاسرة عالم و قیاصره بنی ادم باذ و یرحم الله عبدا قال آمینا() # ابن عجاله وقت مدح شاه کخسرو خلد الله ملکه است # ای ms228 ز رایت روشنی برده زمین . هچو از خورشیذ چرخ چارمین # پایه جاهت نبینذ اسمان « ورستان صذ ره بیفتذ چون زمین # شاه کیخسرو ز جود و معدلت « گوش هنتم چرخ کر کرد از طنین # پشت دین شه بلمظفر باذ و هست . بارگاهت ملجا دنیا و دین # چون تو گوهر بخش امذ بحر لیک . باشذش از موج چین اندر جبین PageV01P300 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0310.png) # هیئت سلطان ارسلان و مدت عمر و پاذشالی آو # ~~جست وکم دیذ اندر اقران دورها « چون تو شاهی چشم عقل دور بین # ~~در گمان بوذم ببگذشتن ز چرخ « تا نمونم قدر تو عین الیقین # ~~سر نهذ بر آستانت آفتاب 5 تا ببوسذ روز بارت استین # ~~تا بوذ شاها بمیدان مر ترا . از جنیبتها یکی چرخ برین # ~~از مجره طوق کردست و ستام « پشت توسن داذ مهرا بهر زین # ~~زاهد اسا زرد و باریک آمذست . متزوی در کوه منج انگیین »115. # ~~چون دعایت ورد او شذ لاجرم * در لعاب او شفا آمذ دفین # ~~لرزه بر اندام خورشیذ اوفتاذ * کو درابروی تو دیذ از خشم چین # ~~کوشش خصم تو با تو همچنان « کآب حیوان پیش آب بارگین # ~~گی بر آیذ با تو خصم خاکسار ، خوذ بوذ رابی چو رای تو متین # ~~تا بر آرذ از عدوی تو دمار * می نشینذ شیر گردون در کمین # ~~چون تلطفها نمایذ شهریار . در عرق غرقه شوذ مای(1) معین # ~~بشکنذ مر نافهارا قدر باذ * گر برذ از خلق تو بوبی بچین # ~~. تا جهان باقیست باقی باذ و شاذ * کز(2) جهانداران بدولت شذ گزین # ~~با اجابت چون دعا مقرون شذست ، زحمت حضرت نیارم بیش ازین # ~~السلطان رکن الدنیا والدین ارسلان بن طغرل بن محمد ### | قسیم امیر المؤمنین # ~~سلطان ارسلان پاذشاهی بوذ سرخ چهره، خوب روی ، کشیذه محاسن # ~~تنک موی، دراز ذوابه، ربع القامة، تمام گوشت، مدت پاذشاهیش پانزده # ~~سال و هفت ماه(2) ، مدت عمرش چهل وسه سال، توقیع او راعتضدت (1) 30 # ~~بالله، وزرای او الوزیر شهاب الدین(2) ابن ثقة ms229 الدین عبد العزیز، ~~PageV01P301 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0311.png) # ~~الوزیر فخر الدین ابن معین الدین (1)، الوزیر جلال الدین ابن قوام # ~~الدین(2) ، حجاب او الامیر الحاجب مظفر الدین باز دار(9)، الامیر ~~الحاجب # ~~اتابک (1) ایاز، الامیر الحاجب نصرة الدین اتابک پهلوان(8)، [سلطان # ~~ارسلان خوب](6) طلعت نیکو سیرت با حیا و حمیت بوذ، دیر خشم زوذ # ~~5 رضا، کرم و مروت بر اخلاق او غالب وحلم و سکون در احوال او # ~~ظاهر، مثل : من قرب بره بعد ذکره، [شعر] : # هرک او بخشش وعطا بگزیذ * نام نیکوی او بچرخ رسیذ # ~~هیچ خواهنده از لفظ او نه نا شنیذه و هیح خدمتگار ازو جفا و خواری # ~~نا دیذه، مثل : اکرم الشیم ارعاها للذمم ، شعر: # حق گزاری نکوترین کرمیست * نام بایذ گزیذ عمر دمیست # ~~از کار دخل و خرج و ضبط احوال خزانه و پایگاه و غیر آن متغافل و # ~~در تفتیش و تفحص آن مسامح و مساهل ، تنعم دوست و ترفه جوی بوذ و # ~~در پوشش و خورش تکلف و تنوق بغایت رسانیذ ، لباسهای فاخر و # ~~کسوتهای ملون و جامهای خطایی و زرکشیذهای مثقل بعهد او قیمت # ~~15 گرفت، در جمله آن لباسها که او پوشیذ و بخشیذ هیح کس نپوشیذ و # ~~نبخشیذ و نه بذان لطف دیذ، ملاطفت او در مجلس معاشرت بغایت کمال # ~~بوذ و هرگز در بزم او فحش و لغو وجفا و دشنام بر لفظ کس نرفتی و # ~~185، ازکس حرکت خارج در وجود نیامذی، مثل : إنا کرمت السجیة حسنت # ~~ألطویة (8) ، شعر (9) PageV01P302 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0312.png) # ~~چو بر سلطان(1) مقدر گشت شاهی * فروغ ملک بر مه شذ ز ماهی # ~~بانصافش ولایت شاذ گشتند * همه زندانیان آزاذ گشتند # ~~ز هر دروازه برداشت باجی * نجست انر هیچ دهقانی خراجی # ~~ز مظلومان عالم جور برداشت * هی آیین ظلم از دور برداشت # ~~مسلم کرد شهر و روستارا . که بهتر داشت از دنیا دعارا # ~~ز عدلش(4) باز با تیهو شذه خویش * بیک جاآب خورده گرگ با میش # ~~رعیت هرچ [بوذ] از دور و ms230 پیوند . بعدل و داذ او خوردند سوگند # ~~فراخی در جهان چندان اثر کرد * که غله دانة صذ ییشتر کرد # ~~نیت() چون نیک باشذ پاذشارا « گهر خیزذ بجای گل گیارا # ~~درخت بذ نیت خوشیذه شاخست * شه نیکو نیترا بی فراخست . # ~~فراخیها و تنگیهای اطراف * ز رای(4) پاذشای خوذ زنذ لاف # ~~و چون پذر او سلطان طغرل بن محمد ررحمه الله فرمان یافت اورا کم # ~~از یک سال بوذ وعم زاذه او ملکشاه بن سلجوق بن محمد هم درین حد # ~~بوذ، سلطان مسعود ایشانرا تربیت فرموذ و بمکتب نشاند ، مثل : من # ~~آدام الشکر أستدام البر(5)، هرک او شکر کرد نیکی یافت، و سلطان 15 # ~~ملکشاه و ارسلان را با خوذ گردانیذی تا در سال اربعین و خمس مایة # ~~که از بغداذ براه دربند قرابلی برای دفع بوز ابه و جمع لشکر براه # ~~آذربیجان حرکت فرموذ از دار الملک ایشانرا بقلعهآ تکریت فرستاذ و بامیر # ~~حاج مسعود بلال که والی بغداذ بوذ کوتوال قلعه بسپرد()، و ایشان # ~~مدت بضع سنین(7) در تکریت بماندند تا روزگار بتقلب خویش تغیر احوال 20 # ~~پدیذ آورد و سلطان مسعود از دنیا کرانه کرد، بعد ازو ملکشاه بن ~~PageV01P303 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0313.png) # سلطان ارسلان بن رن # ~~محمود مدت چهار ماه بر تخت نشست، آنگاه سلطان سعید محمد بن # ~~محمود که داماذ و ولی عهد مسعود بوذ باستدعای خاصبک بلنکری از # ~~خوزستان بیامذ و بملک پیوست در آخر شوال سنة سبع و اربعین [و خمس # ~~مایة](1)، و در سنه ثمان واربعین [و خمس مایة] امیر حاج مسعود بلال # ~~ه که از بغداذ گریخته و ایالت بنواب دار الخلافة باز گذاشته بحکم ~~استشعاری # ~~که ازیشان می یافت از سلطان در خواست که ببغداذ روذ با حسام الدین # ~~البغوش (2) السلاحی که صاحب دژ ماهکی(2) و ولایت بندنیجان(1) بوذ # ~~100 باستخلاص بغداذ و دفع جیوش امیر المؤمنین، سلطان محمدرا گفت مارا # ~~از خذاوند چیزی چاره نباشذ که اگر امیر المؤمنین بنفس خویش نهضت # ~~10 ms231 کنذ امرا در مقابلهآ او نیایستند ازین دو ملک که در تکریت اند یکیرا # ~~رخصت بایذ داذ تا در مقابلهٔ‌ مهد خلیفه بدارند (5) ، سلطان محمد رخصت # ~~داذ و بعد از رحلت مسعود بلال پشیمان شذ و نامه فرستاذ بموقوف داشتن # ~~ملک ، مثل : من اسرع فی الجواب أبطا فی الصواب ()، شعر: # سخن هرچ بر گفتنش روی نیست « درختی بوذ کش برو بوی نیست(7) # ~~(کماندار دلرا زبانرا چو تیر * تو این داستان من اسان مگیر PageV01P304 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0314.png) # گشاذت بزه بایذ و دست راست * نشانه بنه زان نشان کت هواست)(1) # زبان و دلت با خرذ دار راست * هی ران از آن سان سخن کت هواست # ~~سلطان با البغوش چیزی دیگر ی اندیشیذ و یأبی الله إلا ما یشآء # ~~قضا کار خوذ می کرد ارسلانرا بیرون اوردند ، امیر المؤمنین المقتفی # ~~بایشان مصاف داذ اول شکست بر لشکر امیر المؤمنین افتاذ اینها بنهب ه # ~~مشغول شذند ، سپاه امیر المؤمنین رجعت کردند و هزیمت بر البغوش # ~~افتاذ پناه با ولایت ماهکی داذند و ملکرا البغوش با خوذ می داشت تا # ~~فرمان یافت(2)، شعر(2) # اگر خوذ بمانی بگیتی دراز . ز رنج تن ایذ برفتن نیاز # یکی سبز دریاست بن ناپدیذ * در گنج رازش ندارذ کلیذ # ~~چو البغوش نماند سنقر.همذانی(1) در خدمت ملک بنزدیک اتابک ایلدکز # ~~آمذ که والد ملک در حباله او بوذ و تقربی دانست این خدمت والحق # ~~تقربی بوذ عظیم بزرگ و ذخیره[ی] مغتنم ، و ملک ارسلان باعزاز و # ~~اکرام بنزدیک اتابک ایلدکز که بمحل پذر بوذ و والده بماند (8)، شعر: # ~~(نگه کن بذین کار گردنده دهر * هر آن را که از خویشتن کرد بهر # ~~بر آرذ گل تازه از خار خشک * شوذ [خاک] با بخت بیذار مشک) (6) # ~~بخواهذ بذن بی گمان بوذنی * نکاهذ پیرهیز افزونف (7) # ~~و چون سلطان محمد از دنیا رحیل کرد سلطان سلیمن نوبت خویش # ~~بداشت چنانک یاذ کرده امذ، و چون اتابک ایلدکز رکن معظم ترین # ~~بوذ در تاسیس ملک خطبهٔ‌ ms232 سلطان مردف بوذ بولایت عهد ملک ارسلان 2 ~~PageV01P305 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0315.png) # ~~جهت تالف جانب اتابکی و تعطف رای اورا، وچون روزگار در تمهید # ~~کار ولی عهد تعجیل می نموذ بخت صاحب تخت روی بنشیب و پای در # ~~110، رکاب آورد تا بمدت هشت ماه اورا از هفت فلک منشور عزلت و مثال # ~~عطلت در رسیذ و رایات جهان ارای ارسلان بهمذان خرامیذ و جهان # ~~5 بفر دولت و سیاست تیغ او و اصابت رای انابک اعظم(1) رونق گرفت # ~~و نوری دیگر یافت و امرای اطراف سر بر خط بندگی نهاذند و رعایا # ~~در سایه عدل و عاطفت بیاسوذند و تخت سلطتت بارسلان مزین گشت، # ~~بداذ و دهش جهان می داشت و بنام نیکو و بخشش عمر می گذاشت، شعر (2) # ~~بزرگی بایذت دل در سخا بند ه سر کیسه ببند گندنا بند # ~~بشاذی شغل عالم درج ی کن « خراجش می ستان و خرج ی کن # جهانداری بتنها کرد نتوان * بتنهایی جهانرا خورد نتوان # ~~بیین قارون چه دیذ از گنج دنیا . نیرزذ گنج دنیا رنج دنیا # ~~و زینت مسند وزارت را خواجه شهاب الدین ثقه معین گشت و مهد رفیع # ~~خاتون کرمانی (2) بعقد عقد سلطانی مکلل گشت، و امور ملکت از همه # ~~و اول سنه ست و خمسین [و خمس مایة] از ساوه باصفهان رفتند در # ~~فصل زمستان، وامیر عز الدین صتماز والی بوذ وحسام الدین [اینانج] # ~~تن با ملک محمد(1) می داذ، درین میانه امیر عز الدینرا دل ماندگی # ~~پدیذ امذ با حسام الدین اینانج یکی شذ وکس بپارس فرستاذ بخواندن # ~~20 ملک محمد و خوذ عصیان ظاهر کرد، انابک بدر همذان بوذ سلطان و # ~~شرف الدین گردبازو و ناصر الدین اقش با در همذان امذند ، ملک ~~PageV01P306 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0316.png) # غزای سلطان ارسلان با ملک ابخاز # ~~محمد از پارس باصفهان آمذ ، اینانج و صتماز در خدمت او و براه کابله # ~~قصد همذان کردند، سلطان و اتابک و امیران از پیش باز شذند و # ~~بکابله ms233 نزدیکی محروسهٔ‌ فرحین (1) ملاقات افتاذ و مصافی سخت برفت(2)، # ~~عاقبت هزیمت بر ملک محمد افتاذ و منهزم بخوزستان رفت و عز الدین # ~~بجانب ق شذ و اینانج بری(2) ، مثل : من طلب الریاسة احسن السیاسة (4)، ~~5 # ~~سلطان عالم و اتابک اعظم بر اثر اینانج بری شذند ، اینانج از سهم ایشان # ~~بگرگان کشیذ ، مثل : من عمی عن العبر عثر بالاجل (8)، شعر: # گر نه عبرت ز دیگران گیری . مرگرا در میان جان گیری # ~~و چون غیبت اتابک از اران و آذربیجان بسبب ترتیب ملک دیرتر شذ # ~~ملک ابخازرا در استطراف اطراف بلاد اسلام طمع افتاذ، در دسته]1 # ~~بجنبیذ وجرس هوس بجنبانیذ ، مثل : من جهل قدره عدا طوره(1) ، شعر: # هرک او قدر خویشتن بندیذ(6) * پای بیش از گلیم خوذ بکشیذ 11 # ~~لشکر اسلام در ظل رایات سلطانی و استظهار رای و رویت اتابکی روی # ~~بدیار کثار نهاذند و بنیت مجاهدت و ادراک درجهآ شهادت میان چست در # ~~بستند (7)، مثل : من ضعف رایه قوی ضده و من سآء تد بیره اهلکه 18 # ~~جده (8) ، [شعر] : # خصم بذرای پرورش یابذ . بخت ازو نیز روی بر تابذ # ~~از هر سوی لشکر باهم اوردند و بر فور بریشان تاختن کردند، شعر(1) : # ~~زبس لشکر که بر سلطان(10) شذ انبوه * روان شذ روی هامون کوه تا کوه 18 ~~PageV01P307 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0317.png) # ~~چو کوه آهنین از جای جنبیذ * زمین گفتی ز سر تا پای جنبیذ # ~~دو لشکر رو برو خجر کشیذه « جناح و قلبرا صف بر کشیذ # ~~ترنگ تیر و چاکاچاک شمشیر ه دریذه مغز پیل و زهره شیر # ~~غریو کوس داذه مردهرا گوش ، دماغ زندگانرا برده از هوش # ~~صهیل تازیان آنشین جوش ، زمینرا ریخته سیماب در گوش # ~~سواران تیغ برق افشان کشیذه . هزبران سو بسو دندان کشیذه # ~~اجل بر جان کمین سازی نموذه . قیامت در یکی بازی نموذه # ~~سنان بر سینها سر تیز کرده * جهان را روز رستاخیز کرده # ~~ز بس نیزه که بر سر بیشه بسته 5 هزیمت راه بر اندیشه ms234 بسته # ~~در آن بیشه نه گور از شیر می رست * نه شیر از خوردن شمشیر می جست # ~~چنان می شذ بزیر درعها تیر ، که زهر پردهآ گل باذ شبگیر # ~~عقابانی (1) خدنگ خون سرشته . برات کرگسان بر پر نبشته # ~~ز موج خون که بر می شذ بعیوق * پر از خون گشته طاسکها[ی] منجوق # ~~بنوک نیزهای سر فتاذه * صبا گیسوی پرچمها(2) گشاذه # ~~بمرگ سروران سر بریذه ، زمین جیب آسمان دامن دریذه # ~~حمایلها فگنده هر کسی زیر . یکی شمشیر و دیگر زخم شمشیر # ~~فرو بسته در آن غوغای ترکان * ز بانگ نای ترکی نای ترکان # ~~حریر سرخ بیرقها گشاذه . نی استانی بذ آتش در فتاذه # ~~نه چندان تیغ شذ بر خون شتابان * که باشذ سنگ و ریگ اندر بیابان # ~~نه چندان تیر شذ بر ترگ ریزان . که ریزذ برگ وقت برگ ریزان # ~~و اگر نه عاقبت اندیشی و احتیاط اتابک اعظم بوذی که لشکر اسلامرا # ~~از هجوم مانع شذ یک تن ازیشان جان نبردی و ملک ابخاز اسیر گرفتار # ~~23 شذی ، و با این همه علمهای سپیذ و خاج زرین و خم سیمین و بیشتر ~~PageV01P308 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0318.png) # ~~آلات خزانه و شرایخانه بغارت بیاوردند (1) ، و او بحشاشه (4) بی موزه ~~بر # ~~نشست و بجست، [شعر): # ~~بجست با رخ زرد از نهیب تیغ کبوذ » چنان کی برگ بهاری ز بیم باذ خزان # ~~و در آن یکچند که لشکر اسلام عز نصرهم و شد (2) ازرهم بذین جهاد # ~~مشغول شذند ملاحده مخاذیل فرصت یافتند و تا اهل قزوین آگاه شذند 1160. # ~~بر سه فرسنگی سه باره قلعة محکم بر اورده بوذند(8) بر سر کوههای حصین # ~~از اجر و کچ مقدار گزی در گزی دیوارها کرده و بشب بر پشت چهارپا # ~~نقل فرموذه و برهم نهاذه و استوار کرده بگچ چنانک بمدتی اندک دیوارها # ~~بلند کردند و منجنیق و عراده نهاذند و ذخیره می کشیذند و احکام و # ~~ساختند، و اهل قزوین خروشان و جوشان بدرگاه شذند و نفیر وعویل ms235 10 # ~~بآسمان رسانیذند ، سلطان عالم و اتابک اعظم و امرای دولت روی از # ~~جهاد اصغر بجهاد اکبر نهاذند چه این حادثه در میان ملک اسلام بوذ # ~~و بمدت چهار ماه کم یا ییش آن قلاع بستذند و خراب کردند و بیشتر # ~~آن ملاعین کشته شذند و بر آن موضع دیذگاهها ساختند که پیوسته # ~~دیذبان مسلمان آن طرف نگاه می دارذ، و از در قزوین بولایت قهاب 15 # ~~آمذند و آن قلعه را که در عهد سلطان سعید مسعود رحمه الله آن # ~~مخاذیل بنا نهاذه بوذند و جهان گشای نام کرده بر سر کوهی بلند # ~~[بستذند]، و در ابتدای انشای آن قلعه سلطان مسعود با جمله امرا و # ~~لشکر در زیر آن کوه فروذ امذند و مدت دو سه ماه مقام ساختند و # ~~منجنیقها بر حوالی ان قلعه نهاذند و حصار سخت می داذند () چنانک در .2 # ~~ان دو سه روز فتح شذی میان امرا خلافی پدیذ امذ و از زیر قلعه # ~~برخاستند و آن همه آلات و اسباب حصارگیری بگذاشتند و الحق غبنی # ~~عظیم و وهنی تمام بوذ، و آن مخاذیل نیرو گرفتند و در احکام و عمارت 23 ~~PageV01P309 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0319.png) # سلطان ارسلان بن طغرل # ~~آن قلعه فزوذند و آن را بفال داشتند که چون سلطان مسعود پاذشاهی # ~~و امرا ولشکر عراق از فتح آن عاجز گشتند ، سلطان سعید ارسلان بعد # ~~از فراغ قلاع در قزوین [آن قلعه را] بستذ و ارسلان گشای(1) نام کرد # ~~وکوتوالی مسلمان با جماعتی مبارزان آنجا بنشاند و تا الی یؤمنا هذا در # ~~ه دست مسلمانانست، و در ابتدای عهد دولت سلطان ارسلان این دو # ~~فتح با نام(2) آمذ که پشت اسلام قوی گشت و اعلام دین افراخته(7] # ~~شذ و خبر آن باطراف واقطار [برسیذ](1)، سلطان عالم و اتابک اعظم # ~~و امرای دولت باصفهان امذند چه زنگی پارس(5) بخدمت سلطان ی # ~~آمذ ، در جمادی الاولی سنة ستین [و خمس مایة] بمرغزار هزار ثانی(6) # ~~119 آمذند، و ms236 خواجه شهاب الدین ثقه رنجور بوذ در اصفهان توقف کرد در # ~~سرای خویش بمحلث تیماورد(7)، بیست وهشتم این ماه در گذشت و # ~~مرقد او بهمذان بردند بخانقاهی که ساخته (8) است، و نوزدهم ماه شعبان # ~~زنگی پارس(9) بخدمت سلطان وسیذ و یک هفته در خدمت بوذ و تشریف # ~~پوشیذ (10) و باز گشت، و سلطان عالم وانابک اعظم عزم همذان کردند ، # ~~شعر(11 # ~~بفالی فرخ و روزی همایون شهنشه سوی صحرا رفت ییرون # ~~خروش(14) کوس و بانگ نای برخاست « جهان(14) چون اسمان از جای برخاست. # ~~سپه داران عام (14) بالا کشیذند * دلیران رخت بر صحرا کشیذند ~~PageV01P310 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0320.png) # ~~برون آمذ مهین شه سواران . پاذه در رکابش تاج داران # ~~ز یکسو دست در زین بسته فغنور . ز دیگر سو سپه سالار قیصون # ~~کمر در بسته و ابرو گشاذه(1) . کلاه کیقباذی بر نهاذه # ~~نهاذه غاشیهش خورشیذ بر دوش ، رکابش(2) کرده مهرا حلقه در گوش # ~~درفش(2) کاویانی بر سر شاه « چو لختی ابر کافتذ بر سر ماه5 # ~~گر افتاذی مگر یک سوزن از میغ . نبوذی جای سوزن جز سر تیغ # ~~نفیر چاوشان از دور شو دور . زگیتی چشم بذرا کرده مهجور # ~~زمین از بار آهن خم گرفته * هوارا از روارو دم گرفته # ~~نبوذ از تیغها . پیرامن شاه . بیک میدان یکیرا پیش و پس راه # ~~کمر شمشیرهای زر نگارش ، بگرد اندر شذ زرین حصارش 10 # ~~دهان دور باش از خنده می سفت * فلکرا دور باش از دور می گفت # ~~غریو کوسها بر کوهه پیل . گرفته کوه و صحرا میل بر میل # ~~یازدهم شوال [سنة 560] بمرغزار قراتگین رسیذند(9) و بعد از پنج روز # ~~بکوشک معمور بدر همذان فروذ آمذند ، و بیست و یکم ذی القعدة ازین # ~~سال وفات امیر ناصر الدین آقش بوذ بدر همذان، روز یکشنبه آخر ماه ه1 # ~~ذی الحجة از سنهٔ‌ ستین [و خمس مایة] خذاوند عالم و اتابک اعظم و # ~~امرای دولت از همذان حرکت کردند بجانب ری و بمرحلهآ کوشک باغ # ~~فروذ امذند ، و ms237 در یکشنبه چهاردهم محرم سنة احدی و ستین [و خمس # ~~مایة] وفات امیر عز الدین صتماز بوذ بدیهی بر یک مرحله از در # ~~هذان، و روز دو شنبه هفتم صفر وزیر فخر الدین ابن معین الدین(3) از 20 # ~~در همذان بجانب ساوه رفت بخدمت سلطان و وزارت برو مقرر شذ، # ~~روز چهار شنبه نهم صفر خذاوند عالم و امرای دولت از ساوه بجانب ری # ~~حرکت فرموذند و پش ازین بپنج شش روز در ساوه باذی عظیم خاست 23 ~~PageV01P311 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0321.png) # سلطان ارسلان بن طغرل # ~~چنانک سر منارها بینداخت و خیمها بر کند و ستوران مشمر شذند و # ~~بسیار خرابی کرد، روز آذینه هژدهم صفر سلطان عالم در شهر ری آمذ # ~~13د و بسرای امیر اینانج نزول کرد بباغ شوربا و هم درین روز فخر الدین # ~~کاشی در دست وزارت نشست و توقیع کرد بر منشور امیر حاجبی نصرة # ~~5 الدنیا والدین جهان پهلوان، و روز چهار شنبه چهارم ماه جمادی الاولی # ~~سنة احدی و ستین [و خمس مایة] وفات پافت شرف الدین گردبازو # ~~بوذ بر ظاهر ری بزیر گنبذ شاهنشاه و تابوت او بهذان بردند بمدرسه # ~~که بنا نهاذه است، و خذاوند اتابک در بارگاه او سه روز تعزیت داشت # ~~و امرا و اعیان دولت همه حاضر شذند و غمگین بوذند ، شعر: # ~~همه نیک و بذ خاکرا زاذه ایم * ببیچاره تن مرگرا داذه ایم # ~~اگر تخت یابی اگر تاج و گنج . و گر چند بوینده باشی برج # سرنجام جای تو خاکست و خشت * جز از نام نیکی نبایذت کشت # چباشذ همه نیکویها ستوذ ه چومرگ آمذ و نیک و بذرا دروذ(1) # یقینست مارا که خاکست جای . ندانم چگونست دیگر سرای # ~~(نزایذ جز از مرگرا جانور * سرای سپنجست و ما بر گذر # ~~اگر تاج ساییم اگر خوذ وترگ * نباشذ رهابی ز چنگال مرگ)(2) # ~~(نشانی نداریم از آن رفتگان . که بیذار و شاذند اگر خفتگان # ~~بذان گیتی ار چند شان برگ نیست ms238 « هان به که اویزش مرگ نیست # ~~اگر سال صذ باشذ ار سی و پتج * یکی شذ چویاذ آمذ از درد ورنج)(2) # ~~20 و اینانج پناه با شاه مازندران(4) داذه بوذ، روز چهار شنبه یازدهم ~~جمادی # ~~الاولی [سنة 561] سلطان عالم از شهر ری بیرون امذ و بسر دولاب # ~~فروذ آمذ و هم درین روز رسول شاه مازندران و رسول اینانج بدرگاه ~~PageV01P312 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0322.png) # ~~رسیذند ، و پیش ازین اینانج ساوه و جرباذقان و نانی که بیرون از ری # ~~داشت باز ی گذاشت تا سلطان برو دلخوش کنذ و ری تنها برو مقرر # ~~باشذ، چون خبر وفات گردبازو بذو رسیذ از قول باز آمذ و ساوه و # ~~جرباذقان و نانهای افزونی خواست، و رسول اورا مستخفت باز گردانیذند # ~~و هیچ التماسی باجابت مقرون نکردند(1) ، و جواب این بوذ که اگر بخدمت 5 # ~~سلطان ایذ بنانی که سلطان دهذ قناعت بایذ کرد اگر نه سزا بیابذ، شعر: # گر از کس دل شاه کین آورذ * همه رخنه در داذ و دین آورذ(7) # گنه گار باشذ تن زیردست « مگر مردم نیک و یزدان پرست(2) # کسی باشذ از بخت پیروز و شاذ * که باشذ همیشه دلش پر ز داذ # ندانی که مردان پیمان شکن * ستوذه نباشند بر انجمن %~% # (بزرگ آنکسی کو بگفتار راست . زبانرا ییاراست و کزی نخواست # نهذ نخت خشنوذی اندر جهان . بیابذ بداذ آفرین از مهان) (5) # ~~و روز سه شنبه هفتم ماه رجب [سنة 561] والد سلطان و امیر سپاه سلار # ~~کبیر مظفر الدولة والدین قزل ارسلان(5) از لشکرگاه حرکت فرموذند بر # ~~عزیمت نخجوان و ببالای طهران فروذ آمذند ، و روز سه شنبه پانزدهم 1114. # ~~ماه رجب سنة احدی وستین [وخمس مایة] اتابک اعظم وامرای دولت # ~~بجانب فیروزکوه رفتند وسلطان بر سر دولاب هیچنان مقیم و بوذ، اینانج # ~~ناامیذ و مستوحش گشت و بمدد خواستن پیش خوارزمشاه رفت ، سلطان # ~~عالم با در همذان آمذ و اتابک اعظم سوی آذربیجان رفت(1) و ایالت ری # ~~بعمر علی بار(1) داذند ms239 واو قلعهآ طبرکرا عمارت فرموذ وآلات وذخایر 20 # ~~بسیار بنهاذ و احکامهاء عظیم کرد که از هجوم اینانج ایمن نبوذ، و در ~~سنهآ PageV01P313 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0323.png) # ~~اثنتین(1) وستین [وخمس مایة] سلطان بمرغزار شرویاز(2) بدر زنجان امذ ، # ~~اینانج از خوارزمشاه مدد گرفته بوذ روی بعراق نهاذ و با لشکری گران # ~~بری آمذ : مثل : آفة الجتد مخالفه القادة و آفة الرعیة مفارقة الطاعة ~~(2)، # ~~شعر: # آفت لشکر از خلاف شهست ه و آفت زیردست از گنهست # ~~چند روز ابنانج حصار طبرک داذ امیذ فتحش نبوذ و پیش از وصول او # ~~عمر علی بار استغاثت نامه می فرستاذ باتابک بآذربیجان و اورا بر امذن # ~~تحریض می کرد و تعجیل می نموذ، اینانج حصار طبرک بگذاشت و روی # ~~بابهر و زنگان نهاذ که لشکر خوارزم می خواستند تا غارتی بکنند و باز # ~~10 گردند ، اتابک نزدیک رسیذ سلطان یک دو مرحله استقبال کرد، و چون # ~~خبر وصول اتابک بایناج رسیذ از ابهر و زنگان باز گشت، لشکر خوارزم # ~~در ولایت ابهر و قزوین بی رسی بسیار کردند و فرزندان مسلمانان بغارت # ~~و بردگی ببردند و قرب دو هزار شتر رنگ(8) از در قزوین براندند و # ~~بخوارزم باز گشتند ، شعر(2) # ~~مباشیذ گستاخ بر پاذشا ، بویژه کسی کو بوذ پارسا # که اوگاه زهرست گه پای زهر . مجویید از زهر تریاک بهر # ز گیتی تو خشنوذی شاه جوی ، مشو پیش تختش مگر تازه روی # چو خشم آورذ شاه پوزش گزین * هی خوان ببیداذ و داذ آفرین PageV01P314 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0324.png) # اگر حتار بندیذ پند مرا « سخن گفتن سوذمند مرا # ز شاهان داننده یابیذ گنج . کسیرا ندیذم مر دانش برنج # ~~سلطان و اتابک و امرا بر عقب ایشان بری آمذند ، اینانج سوی گرگان # ~~شذ که جای صلح نگذاشته بوذ، و سلطان آن زمستان بری مقام کرد و # ~~بفصل بهار در سنه ثلث وستین [و خمس مایة] بنعل بندان آمذ بنزدیک ه # ~~مشهد و اتابک بآذربیجان رفت، و در زمستان این سال بساوه ms240 امذ و # ~~عمر علی بار بحکم احکام قلعه و ایالت ری باذ طغیان بذو راه برد و هوس ~~1100. # ~~عصیان در سر گرفت و در امضای امثلهٔ‌ اتابکی تهاون می کرد و محالات # ~~و گفت، حکمت : لاا تحاج سلطانک و لا تلاج خوانک فمن حاج سلطانه # ~~قهر و من لاج إخوانه هجر(1)، شعر: # هرک با شاه حجت آغازذ * یا لجاج براذر اندازذ # قهر و خذلان برای خوذ طلبذ . هجر و حرمان نصیب خوذ سازذ # ~~سلطان عالم بنوعی که او بذان مغرور شذ اورا بفریفت و بحضرت خواند ، # ~~چون بساوه رسیذ روز دیگر در حضرت سلطان بسرای دیلمان خلوت # ~~ساخت در کوشک که بسلطان معروفست، مثل : اذا قلت العقول کثرت 15 # ~~الفضول(2)، شعر(2) # دل و مغز مردم دو میر تن اند * دگر آلت تن ورا جوشن اند (1) # چو مغز و دل مردم آلوذه شذ « بنومیذی آن رای پالوذه شذ # بذان تن در آلوذه گردذ روان . سپه چون بوذ شاذ بی پهلوان # چو روشن نباشذش بپراگنذ « تن بی روانرا بخاک افگنذ %~% . # ~~سلطان اورا و معین ساوی را که مستوفی بوذ هم در آن کوشک بفرموذ # ~~گرفتن، و چون هر دورا موقوف کردند بنه و خزانه و خیل خانه بغارتیذند # ~~و استیفا بخواجه عزیز الدین داذند و او در ان وقت نایب بوذ، و22 ~~PageV01P315 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0325.png) # ~~سلطان عالم تابستان سنهآ ثلت و ستین [و خمس مایة] با در همذان آمذ و # ~~زمستان بساوه، و چون اینانج خبر گرفتن عمر علی بار شنیذ قصد ری کرد # ~~و از شاه مازندران مدد خواست ولشکری بسیار بیاورد، امیر حاجب # ~~کبیر نصرة الدین پهلوان و امرایی که در خدمت سلطان بوذند بری رفتند # ~~5 اینانج و ایشانرا بدر ری مقابله افتاذ ، ابتدا شکست بر اینانج بوذ ~~اما بسبب # ~~بی سری لشکر سلطان وهنی بر افتاذ و امرا باز گشتند ، وسلطان از ساوه # ~~روی بهمذان نهاذ و بسیار خلق از سرما بحال(1) داود آباذ هلاک شذند ، # ~~و امیر حاجب ms241 پهلوان و امرا بر اثر سلطان بهمذان امذند ، و اینانج تا # ~~ساوه و مزدقان بیامذ و در ولایت بسیار خرابی کرد اما قصد همذان # ~~10 نیارست کرد باز گشت و بری شذ ، و چون اتابک خبر واقعه شنیذ در # ~~سنهآ اربع وستین [و خمس مایة] روی بعراق نهاذ و بدر رئ شذ با # ~~1308. لشکری گران در فصل تابستان، و سلطان عالم بخرقان امذ و اینانج ~~احکام # ~~دیوار شهر می کرد و منجنیق و عراده ی ساختند ، اتابک ولایت خرج کرد # ~~و کار بر اینانج تنگ شذ و دانست که شهر بحصار نتوانذ داشت، امان # ~~15 خواست و رسولان در میان داشت تا بعد از عهد و سوگند با یدیگر # ~~دیذار کنند وبخدمت سلطان ایذ ، در شهر باز فرموذ کردن و قرار بوذ # ~~که روز دیگر میان ایشان ملاقات باشذ، روز دیگر اینانج را در خیمهآ که # ~~بدروازه شهر زذه بوذ کشته یافتند و غلامی چند که آن شب بنوبت بوذند # ~~گریخته (2)، شعر: # ~~سپهبذ کی ارذ جهانرا بزیر 5 نبایذ که باشذ بیزدان دلیر # چو بنشینذ آن جستن باذ او . برفتن نگیرذ کسی یاذ او PageV01P316 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0326.png) # ~~نگر تا ننازی ببخت بلند * چو ایمن شوی دور باش از گزند # ~~(که این روزگار خوشی بگذرذ « زمانه نفسرا همی بشمرذ # ~~چنینست گیهان پر از درد و رنج « چه نازی بتاج و چه یازی بگنج)(1) # ~~کچون بگذرذ بر سرت روزگار ه ز تو نام نیکو بوذ یاذگار # ~~چه پیچن فی خیره در بند از * چو دانی که ایذر نمانی دراز() 5 # ~~هنر جوی و تیمار ییشی مخور * که گیتی سپنجست و ما بر گذر(2) # ~~شهر ری و ولایت مسلم شذ و سلطان عالم از خرقان سوی ری آمذ و قلعه # ~~خراب فرموذ و ری بر امیر حاجب کبیر نصرة الدین پهلوان نامزذ [کرد] # ~~و کارها استقامت گرفت و سلطان چند روز بری بر تخت نشست، شعر(8) # ~~بفرختر زمان شاه جوان بخت * بدار الملک ری ms242 بنشست بر تخت (8) # ~~جهانرا از عمارت داذ یاره ه ولایترا ز فتنه رستگاری # ~~چو از شغل ولایت باز پیوست 5 دگر باره بنوش و ناز پوست # ~~شکار و عیش کردی شام و شبگیر * نبوذی بک زمان بی جام و نخچیر # ~~و عمر علی بار در دست موکلان ببند بماند سه سال تا آنگه که وفات # ~~یافت و معین ساوی خلاص جست اما بر عقب در گذشت، و در اخره1 # ~~سنة خمس وستین [و خمس مایة] سلطان از ساوه باصفهان امذ و اتابک # ~~اعظم و امیر حاجب کبیر پهلوان و امیر اسفهسلار مظفر الدین قزل ارسلان # ~~و والد سلطان جمله با اصفهان امذند و خواجه جلال الدین قوام الدین (6) # ~~باصفهان وزیر شذ و دوات پیش او نهاذند و بمحلت تیماورد(1) در سرای # ~~پذر و بوذ، حکمت : لیکن غرضک فی آیتخاذ الوزرآء و أصطناع النصحآء 7 ~~PageV01P317 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0327.png) # سلطان ارسلان بن طغرل # ~~تکییر (1) االعدة لا تکثیر (1) العدة و تحصیل (1) النفع لا تحصیل (1) ~~الجمع # ~~فواحد یحصل المراد خیر من الف بکثر الاعداد و لاا یغرنک کبر الجسم # ~~للم ممن صغر فی المعرفة و العلم و لا طول القامة ممن قصر فی الکمایة و # ~~الاستقامة فان الدرة فی صغرها آنفع من الصخرة علی کبرها(2)، بزرگان # ~~ه گفته اند که بایذ که غرض از اتخاذ وزرا و پرورش کفات عدت بسیار # ~~و اسنظهار نه کثرت شمار باشذ و استفادت نفع مقصود بوذ نه تحصیل جمع # ~~که یکی مراد بر آور به از هزار نه یاور و بجثه و قالب و منظر بی مخبر # ~~مغرور نبایذ شذ که دری خرد و صغیر بهای کوهی کبیر باشذ ، شعر(2) # رإن القذی یوذی العیون قلیله . و لربما جرح البعوض الفیلا # ~~10 در فصل بهار سلطان از اصفهان بکندمان و مرغزار بلاسان شذ و # ~~تابستان با در همذان امذ وکار ملک نسق و نظام تمام یافت، و سلطان # ~~زمستان بساوه و گاهی بهمذان و گاهی بهار بمرغزار نعل بندان و ms243 مرغزار # ~~چرخ و بوذ، و در سنهآ ثمان و ستین [و خمس مایة] بمرحلهٔ‌ سعید آباذ # ~~بدر تبریز مقام ساخت (1) و آن سال عبد العزیز قلعه رویین دژ بدزدیذ (4) # ~~115 و سلطان بهمذان امذ، و در آخر سنه تسع [و ستین وخمس مایة] والد # ~~سلطان در میان زمستان از اذربیجان بهمذان امذ بخواندن سلطان که # ~~ملک ابخاز حرکتی می کرد، چون هوا خوش شذ سلطان روی بجانب # ~~آذربیجان نهاذ (5) و هیچ جای مقام نساخت زیادتی (5) ، عید اضحی بنخجوان # ~~19 بکردند و از آنجا بمرغزار پارسی بازار شذند، و اتابک اعظم و امیر ~~حاجب PageV01P318 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0328.png) # ~~کبیر نصرة الدنیا و الدین وامیر اسفهسلار مظفر الدین قزل ارسلان هانجا # ~~بوذند و ترتیب آن می کردند که دیگر روز سلطان با جمله لشکر بولایت # ~~ابخازی روذ که سه منزل بوذ تا بولایت او، سلطان رنجور شذ و سه روز # ~~توقف کردند تماثلی پدیذ نی آمذ و توقف بر نی تافت، سلطانرا بجانب # ~~قلعة کیلیا ترتیب کردند با والدش، و خواجه و جماعت اصحاب بلشکره # ~~جمله (1) بتاختن ابخازی رفتند ، رنجوری سلطان دراز کشیذ و از قلعهآ ~~کیلیا # ~~با دون(2) امذ. و همچنان رنجور بوذ، و بعد از مدت چهل روز بکنار # ~~ارس امذ و وبای در لشکر افتاذ کی از صذ تن یکی درست نماند و # ~~بسیار خلایق در آن وبای هلاک شذند ، و سلطان رنجور از کنار ارس # ~~بنخجوان آمذ و بقایای رنجوران در راه ونخجوان فرو شذند، و انابک 10 # ~~اعظم در مقابل ملک ابخاز با لشکری بی قیاس و شاه ارمن (7) در خدمت1214. # ~~فروذ آمذ ، ابخازی پناه با بیشه و کوه داذه بوذ و قوت مقاومت نداشت # ~~و لشکر اسلامرا در آن مضیق راه نبوذ عاقبت آق شهر که ابخازی بنا # ~~نهاذه بوذ شهری معظم بغارتیذند و بسوزانیذند و ولایت خراب کردند و # ~~بنخجوان آمذند ، سلطان مدت پتجاه روز بنخچوان بوذ با شاه ارمن و15 # ~~امرای دیگر خلعت پوشیذند آنگاه بجانب ms244 همذان حرکت فرموذ، چون # ~~بتبریز رسیذ خبر وفات والد سلطان آوردند از نخجوان، سلطانرا اعلام # ~~نکردند تا بهمذان آمذ آنگاه تعزیت سخت بداشت، و پنداری نظام آن # ~~دولت و قوام آن مملکت بذان خاتون سعیده بوذ کی دیندار و نیکوکار و # ~~ترسگار بوذ و تربیت علما و صدقات و صلات بزهاد فرستاذن پیشه و20 # ~~سیرت او بوذ، و از جمله حرکات پسندیذه کی کرد ان بوذ کی چون # ~~سلطان را بآذربیجان می برد خواجه امام شیخ الاسلام ظهیر الدین البلخی ~~را # ~~که مقدم و محترم و مقتدا و پیشوای همه همذان بوذ فرموذ که مارا ~~رغبتست24 PageV01P319 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0329.png) # ~~که برکات قدم ایمه دین و علمای اسلام مصحوب خذاوند عالم باشنذ # ~~چند کس از ایمهآ کباررا تعیین کن تا در خدمت تو بیایند و ثواب غزاة # ~~بیابند ، خواجه امام شیخ اسلام ده کسرا معین کرد، این خاتون دیندار # ~~دهتا استر تنگ بسته جهت بارگیر ایشان و ده استر رخت کش و آلت مطبخ # ~~5 و شرابخانه و زیلو(1) و مفرش بفرستاذ و چندان نزل کی اخراجات ایشان # ~~بوذی بفرستاذ، و هزار(2) اقچه بداذ گفت حالی خرج کنند و ما خوذ بهر # ~~مقام ما یحتاج ایشان فرمابیم، چون آنجا رسیذند و لشکر ابخازی در مقابله # ~~آمذ وهنی بر لشکر اسلام افتاذ، همت آن خاتون سعیده کارگر آمذ خواجه # ~~امام ظهیر(2) الدین البلنی بانگ بر زذ و حملهآ برد کی اگر رستم دستان ~~زنده # ~~10 بوذی آن نکردی، و اتابک اعظم با جمله امرا(4) متابعت کردند و شکست # ~~بر ابخازیان امذ و فتحی بوذ که در خاطر کس نیامذ ، و این خاتون سعید # ~~در ترییت علما و صدقات و صلات بذیشان فرستاذن امثال این بسیار # ~~121، کرده بوذ، و بعد از وفات او بیک ماه خبر وفات اتابک سعید ایلدکز # ~~تغمده الله برحمته برسیذ هم بنخجوان(9)، و مرقد ایشان بهمذان تحویل # ~~15 کردند بمدارسی که ساخته اند، وچون آن مدارس پرداختند و خواجه # ~~امام ms245 صفی الدین اصفهانیرا بدرس گفتن می نشاندند دعوتی شگرف ساختند # ~~و ایمه شهر حاضر شذند و انواع اطعمه و حلاوی اوردند و خوانی نهاذند # ~~از کاسهای سیمین، یکی از احاد ایمه خواست که زله و نوالهآ کنذ کاسهآ با # ~~خوردنی در استین نهاذ خوانسلار خواست که نگذارذ نظر مبارک آن خاتون # ~~20 سعید بر آن آمذ فرموذ که همه کاسها بر ایمه ایثارست قسمت کنند و # ~~کارگهای ایمه بذان ساخته شذ ، مصراع (2) PageV01P320 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0330.png) # وفات سلطان ارسلان، شعراء حضرت آو # کاروانی زذه شذ کارگروهی سره شذ # ~~ایشانرا در آن مدارس دفن کردند و سلطان عالم هپچنان در عقابیل رنجوری # ~~بماند ، و در جمادی الاولی از سنه احدی و سبعین [و خمس مایة] خطبه # ~~ستی فاطمه خواهر امیر سید فخر الدین علاء الدولة (1) با سلطان بخواندند # ~~و اول جمادی الآخرة سلطان با سرای او تحویل کرد، و بعد از آن در5 # ~~منتصف این ماه برحمت خذای رسیذ و آن عظمت و سلطنت بآخر # ~~کشیذ ، وآن ارایش و عظمت و پاذشاهی و سلطنت و آبین بار و رسوم # ~~شکار و زینت بزم از مطربان و شعرا و تجمل رزم از ترکان امرا و # ~~کسوتهای فاخر که سلطان ارسلانرا بوذ از آل سلجوق کس را نبوذ، و # ~~شعرای حضرت او چون مجیر بیلقانی و اثیر اخسیکتی بوذند که بر شعرای . # ~~متقدم بسخن بیفزوذند ، وما مدح او و انابک محمد و قزل ارسلان که # ~~ایشان گفته اند بعضی می آوریم، # ~~ب فضید جیز بیققاکی در مدح سلطان ارسلان گفت() # طارم زر بین که درج در مکنون کردهاند # طاق ازرق بین که جفت گنج قارون کردهاند # (2) پیشکارانش شب(2) بام مقرنس شکلرا # باز بی سعی قلم نقش دگرگون کردهاند # سبز خنگ چرخرا از بهر خاتون هلال # این سر افسار مرصع بر سر اکنون کردهاند PageV01P321 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0331.png) # ~~علم طشت و خایه از زاغان ظلمت بین که باز # صذ هزاران خایه در نه (1) پشت مدهون(1) کردهاند # ~~ازر برا ms246 قدسیان سی پاره افلاکرا # این ده آیتهای زر یا رب چه موزون کردهاند # ~~خردکاری بین که در مشرق تتق بافان شب # دق مصریرا نورد ذیل اکسون کردهاند # ~~پرچم شب شایذ ار بر رمح ثاقب بستهاند # طاسک پرچم ز طاس اسمان چون کردهاند # ~~باز در مغرب یک(42 اندازان ز خون آفتاب # پروز دراعه افلاک گلگون(2) کردهاند # ~~یا رب این شام دوالک باز و صبح زوذ خیز # چند بر خون دل خاصان شبیخون کردهاند # ~~چرخ پنگانست ومی مانذ بذان شکل شفق # کز دل روحانیان پنگان پر از خون کردهاند # ~~صذ هزاران چشم و یک ابروست بر رخسار چرخ # تا ز میم ماه نقاشان شب نون کردهاند # ~~زهره سر تا پای همچون ذره(8) در رقصست(5) از آنک # کم زنان آسمانش باذه افزون کردهاند # ~~نسر طایررا چو باز چتر سلطان جهان # ذر گریز(6) طارم پیروزه میمون کردهاند # ~~رکن دین الحق ظل(7) الله مولی الخافقین # کز وجودش عقل را بنیاذ و قانون(8) کردهاند PageV01P322 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0332.png) # قصیده مجیر بیلقانی در مدح سلطان ارسلان # ~~بو المظفر ارسلان سلطان حق پرور که خلق # ~~دل بعشق دولت باقیش(1) مرهون کردهاند # ~~وجه خرجش نیمهی ز افلاک و انجم داذهاند # ~~ملک موروثش دو ثلث از ربع مسکون کردهاند # ~~نه فلکرا از براه خواندن ورد ثنا # ~~بر در سلطان موسی دست هارون کردهاند # ~~افتاب محض گشت(2) این سایه و نادر(2) ترآنک # ~~آفتاب از سایه بی نیرنگ(8) و افسون کردهاند # ~~باز چترش(5) را که طاوس ملایک صید اوست # در یکی پر صذ هزاران فتح (1) مضمون کردهاند # ~~هرکه با او باذ در سر داشت() چون شیر علم # لم سگان خونش بخاک (8) تیره معجون کردهاند # ~~تر شذ از شرم کفش جیحون و بی شرمیست آنک # ~~خشک(1) مغزان نسبت(1) دستش بجیحون(11) کردهاند # ~~سایه او ای خذا این سایهرا پایند دار # ~~بر سر عالم همای اسا همایون کردهاند # ~~رغم مشتی کند بی حمیت (14) چو شمشیر(12) خطیب (14) # ~~منبر نه چرخرا با قدر او دون کردهاند # ~~خنجر هندیش چون ms247 هندو در اتش می جهذ # ~~اری آن انش ز خون خصم وارون کردهاند PageV01P323 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0333.png) # سلطان ارسلاس بن صعرن # ~~ای شهنشاهی که از شش(1) حرف نامت ثابتات (2) # ~~حرز هفت اندام این پیروزه طاحون کردهاند # ~~این همه (2) گردون و گردون(2) هیچ(8) ی دانی که چیست # ~~چون ندانی کز دلت وهم فلاطون کردهاند # ~~گرد میدانت ورای کوی خالی (8) کله بست # ~~نام آن گرد اختران در حال گردون کردهاند # ~~پاسبانانت بسیلی ظلم باطل پیشهرا # ~~بارها زین تنگنای خاک بیرون کردهاند # ~~ساکنان عالم شش(1) روزه روزی پنج بار # ~~لحن کوسترا نوای طبع محزون کردهاند # ~~هر کجا بر سقف شمع افروز گردون شاهدیست # ~~خویشتن (7) بر طره چتر تو مفتون کردهاند # ~~نام نه چرخ سذابی چون فقع بر یخ8) نویس # ~~گر بیخشش نام دستش نیل و جیحون کردهاند # ~~بحر دون القاتین از بدست دستت خون گریست # ~~در صدف آنک ز اشکش(1) در مکنون کردهاند # ~~بغ(10) زن چون افتابی راست و آنکت کژ نهاذ # ~~حادثاتش (11) در زمین چون سایه مدفون کردهاند # ~~ازرا دست و دلت کز هر دو دریا نسختیست # ~~در درم داری نه (12) از ماهیت ذو النون کردهاند # ~~کاوه شذ تیغ تو ضحاکان ظلم اندیشرا # ~~کز سر بی حسی از گاوی فریذون کردهاند PageV01P324 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0334.png) # ~~بهر احاد وشاقان تو از شکل هلال # نقره خنگ چرخرا زین زر اندون کردهاند # ~~زبد فطرت توی وین حشوها ما دون تست # وز برای خدمتت ابداع ما دون کردهاند # ~~خسزوا این بلعجب کاران چرخ مهره باز # حقه جانم (1) بخون ناب(1) مشحون کردهاند # ~~گاهم از بزم تو هم چون جرعه دور انداختند # گاه بی صدر توم چون باذه مطعون کردهاند # ~~کوه غم حاشاک بر دل بسته(2) اندم لاجرم # پای(2) مال و خاک بر فرقم چو هامون کردهاند # ~~باز خر(4) خون مجیر از دلو و حوت چرخ از آنک # یوسف بخت ورا در چاه مسجون کردهاند # ~~با(8) خرذ دانذ که زیر هفت(6) سقف آبگون # چار دیوار حیوة از طین مسنون کردهاند # ~~سرمه چشم ms248 ملایک خاک درگاه تو باذ # ای که از نام تو رجم دیو ملعون کردهاند # ~~فارغم ز آمین چو م دانم که طوافان عرش # استجابت با دعای بنده مقرون کردهاند # در مدح سلطان و اتابک گویذ(4) # ~~ای رخ تو رنگ نوبهار گرفته(8) . بر رخ تو نیکوی قرار گرفته. # ~~لره تو عقل را بطیره ببرده . غمزه تو فتنهرا شکار گرفته PageV01P325 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0335.png) # ~~عقل مرا کو ز جام عشق تو مستست « بی لب میگون(1) تو خمار گرفته # ~~تو نهای اندر میان و من ز غم تو « خون دل و دیذ در کنار گرفته # ~~داذه مرا روزگار غصه و با من * فرقت تو رنگ روزگار گرفته # ~~جور مکن زینهار بر دل آنکوست 5 دامن عشقت بزینهار گرفته # ~~5 ای گل صذ برگ تو بیک شکن مشک * چون من شوریذ دل هزار گرفته # ~~من چو نشار اوفتاذه زیر پی غم « وز نم چشمم جهان نثار گرفته # ~~دیذه من دایما ز اشک فشانی * قاعد ابر نوبهار گرفته # ~~روی تو در دلبری و دیذه گشایی * عادت انصاف شهریار گرفته # ~~سایة حق بلمظفر آنک ز تیغش * هست جهان صذ ره اعتبار گرفته # ~~10 شاه جهان ارسلان که در چمن ملک 5 آمذ ازو شاخ(2) فتح بار گرفته # ~~آنک زتأثیر(2) عدل اوست درین دور . مور مکان در دهان مار گرفته # ~~سایه چترش(1) که حاملست بصذ فتح . ملک جهان آفتابوار گرفته # ~~گنبذ گردون لقب شکوه و لطافت * از دل او روز بزم و بار گرفته # ~~امذه چترش محک و عالم صراف . نقد ظفررا ازو عیار گرفته # ~~«15. کرده شمار جهان زمانه پس اول * دشمن اورا در آن شمار(2) گرفته # ~~موج کف زر فشان او گه بخشش « شه ره این سقف زر نگار گرفته # ~~فتنهٔ‌ مدبر ز بیم سلطنت اوست * گوشه عزلت باضطرار گرفته # ~~خطبه وسکه ز نام وکنیت عالیش ه مایه و قانون افتخار گرفته # ~~دولت او تاج وتخت طغرل ومحمود « در کنف شاه کامگار گرفته # ~~20 بسته گشای جهان سکندر ms249 ثانی * کوست جهان جمله آشکار گرفته # ~~اعظم اتابک که شش جهات جهانرا ، همت او هست در جوار گرفته # ~~آنک ز یک نفحه نسیم جلالش 5 هست خزان شیوهآ بهار گرفته # ~~خدمت قیصر قبول کرده باکراه « باج خطا خان باختیار گرفته # ~~24 دشمن او گرچه در جهان فراخست ، هست اجلش تنگ در حصار گرفته ~~PageV01P326 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0336.png) # ~~از سر تیغش که هست شعلهآ خورشیذ * سینهٔ‌ بذخواه او شرار گرفته # ~~ای بتو بازوی شرع گشته قوی حال ، وی بتو بنیاذ دین قرار گرفته # ~~نام تو ناموس اهل شرک شکسته . نامه تو ملک قندهار گرفته # ~~هرچ فلکرا نموذه مشکل و اسان . تیغ فلک صولت تو خوار گرفته # ~~خسرو کرمان ز تو بکام رسیذه * ملک بی اندوه و انتظار گرفته ه # ~~وز نظر رحمتت ملوک زمانه « ملک خوذ و خانه تبار گرفته # ~~شرع ز تو فربهست و دین ز تو برپای « ای ز تو شخص ستم نهار گرفته # ~~اب جهان روشن از توگشت کی داری * ملک بشمشیر ابدار گرفته # ~~حاکم عالم توی و هرکه جز از تست « نیست بجز ملک مستعار گرفته (1) # ~~هست درت کعبهآ که هرکه ازو رفت * منبر بگذاشتست و دار گرفته 10 # ~~و انک گرفت او رکابت از همه عالم * هست گل تربجای خار گرفته # ~~گرسگ ابخاز سر ز حکم تو بر تافت . هست برو راه اعتذار گرفته # ~~آن ز خری میکنذ نه از ره دانش « ای تو کم خصم نابکار گرفته # ~~گر نه خرست او چراست سم خریرا . در گهر و در شاهوار گرفته # ~~هست امیذم بفضل حق که ببینم . لشکر منصورت آن دیار گرفته 15 # ~~نعره الله اکبر از در ایخاز * تا بدر روم و زنگبار گرفته # ~~چشم تو روشن بپهلوان جهان کوست . رتبت چرخ سبک مدار گرفته # ~~آن شه دریا سخا که از دل او هست . کوه احد مایه وقار گرفته # ~~رایت او با ظفر وفاق نموذه نسبت او بر فلک فخار گرفته # ~~یاذ کقش بر سپهر زهره مطرب ms250 . باذه نوشین هزار بار گرفته .2 # ~~ملک عراق از سر بلارک تیزش . سیرت ارثنگ و نوبهار گرفته # ~~از فزع تاختنش بر در شبدیز . روز بذاندیش رنگ قار گرفته # ~~اینت عجب زان زمان که در صف هیجا . بوذ عدو ساز کارزار گرفته # ~~خسرو گردون ز عجز مانده پیاذه . عرصة روی زمین سوار گرفته 24 ~~PageV01P327 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0337.png) # ~~از سر تیغ بنفشه رنگ سواران . خاک همه شکل لالهزار گرفته # ~~صدمه سم سمند وقت دویذن * چشمهآ خورشیذ در غبار گرفته # ~~شاه بقلب اندر ایستاذه چو حیدر ه تیغ بکف همچو ذو الفقار گرفته # ~~فتح وظفر در رکاب شاه مظفر ، رفته و فتراکش استوار گرفته # ~~5خنجر او لالهای سرخ نموذه 5 دشمن او نالهای زار گرفته # ~~1240. بوذ دل بیستون ز هیبت تیغش * خون(1) چو دل دانهای نار گرفته # ~~پیش بارثنگ بوذ و قلزم خون خوار * راه بذو شاه ره گذار گرفته # ~~بر در کرمانشهان کباب ددان بوذ * از جگر خصم دل فگار گرفته # ~~کاسه پر خون میان معرکه کرگس « از سر شاهان نامدار گرفته # ~~10 از در شبدیز تا بحد بخارا ، از سر خون عدو بخار گرفته # ~~خصم بکوشیذ تا بجان و پس از عجز * هم دلش از جان سوگوار گرفته # ~~حاصل کارش همان که تیغ غلامی « هست ز خون دلش نگار گرفته # ~~او شذه تا دوزخ و براذر ناکس * ماند و لکن اسیر و خوار گرفته # ~~دیر زی ای خسروی که نطفهآ پاکت « هست ز فتح و ظفر شعار گرفته # ~~15 این همه ز اقبال و فرنست که اوراست 5 دایهآ اقبال در کنار گرفته # ~~ای که گل تازه رستت از چمن جان * نه چوگل از طرف جویبار گرفته # ~~یافته محمود جای(7) سجر و محمود . ملک دو شاه بزرگوار گرفته # ~~شاه ابوبکررا سعادبت کلی . همچو ابوبکر یار غار گرفته # ~~باز صعود فلک مظفر دینرا . در کنف بخت سازگار گرفته # ~~20 شاه قزل ارسلان که از دل او هست * هشت فلک لطف و کان یسار ms251 گرفته # ~~آنک سر تیغ اوست در صف مردی ، قاعده برق سیل بار گرفته # ~~تافته چون افتاب ذات تو وز تو « پرتو اقبال هر چهار گرفته # ~~نو چو محمد نشسته در حرم ملک . و آنگه ازین چار چار یار گرفته # ~~24 تاکه بوذ آب و نار عمر تو باذا چشم و دل خصمت آب و نار گرفته ~~PageV01P328 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0338.png) # ~~جان تو و جان آنکسی که تو خواهی * در حرم لطف کردگار گرفته # ~~بند مجیر از خزانه صلت امسال * بیشتر و زوذتر ز پار گرفته # ~~مجبز این ففصیده طرمدم ستقان ارسلان گفت(1) # ~~باذ صبحست که مشاطه جعد چمتست # یا دم عیی پیوند نسیم سهنست # ~~نکهت نافه مشکست نه نافست و نه مشک # اثر آه جگر سوختة همچو منست # ~~نفس سرد سحر گرم رو از بهر چراست # یاذم آمذ ز پی آنک رسول چمنست # ~~یا رب این شیوه نو چیست(2) که از جنبش باذ # طره لاله یر انر نافهآ مشک ختنست # ~~باذ با دست تهی بر سر خس تاج نهست # ابر با دامن پر(2) بر در گل نوبه زنست # ~~خرقه مجروح کنند از سر حالت گل و صبح # کین بر آن عاشق و آن بر دم این مفتتنست # ~~دیذ مرده نرگس همه بی جان نگرذ # بسوی لاله که او زند اندر کفنست # ~~بیذ یاسج زن باغست و صبا حلقه ربا # ابر ناورد کن و صاعقه زویین فگنست # ~~لاله و گلرا ز اندیشهآ آن عمر که نیست # گر دلی هست همه روزه بغم ممتحنست # ~~گنبذ گل چو زهم رفت بباذی گروست # خحف لاله چو تهی شذ بدی مرتهنست PageV01P329 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0339.png) # ~~گل اگر بوسف عهدست عجب نیست از آنک # روذ نیلش قدح و ملکت مصرش چمنست # ~~گل چو یوسف نبوذ من غلطم نیک نرفت # آنچنان غرقه بخون کوست مگر پیرهنست # ~~قنص خاک پر از زمزمه فاخته است # مجمر باغ پر ان لخلخه نسترنست # ~~بوی شیر از دهن سوسن از آن می ایذ # که هنوزش سر ms252 یستان صبا در دهنست # ~~ده زبانست و نگویذ سخن و حق با اوست # با چنین عمر که اوراست چه جای سخنست # ~~سبزه گر نیمچه بر آب کشذ باکی نیست # کآبرا روز و شب از باذ زره در بدنست # ~~آنک در باغ هی غنچه کله کز ننهذ # نیک بشنو ز من از هیبت شاه زمنست # ~~طاس زر بر سر نرگس همه شب بر صحراست # آن مگیر این (2) نه ز(2) عدل شه عالی سننست # ~~شاه گردون حشر و خسرو خورشیذ رکاب # که چو خورشیذ(2) وفلک صفدر و لشکر(4) شکنست # ~~مالک شش جهت و عاقلهآ (5) هفت اقلیم # که چو عقل امن و فارغ ز فساد و فتنست # ~~ارسلان شاه(6) جهانبخش که خاک قدمش(11 # حرز جان ملک و سرمه (8) چشم پرنست (8) PageV01P330 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0340.png) # ~~اینت نو باوه اقبال که (1) با خلق(1) خوشش # دامن و دست جهان پر(2) گل و پر(2) یاسمنست # ~~غصة خصمش از آن هیچو فلک توبرتوست # ه سعادات فلله را ببر او شکنست # ~~ور بگردن زذن آسوذه شوذ جایش هست # چکنذ راحت شمع از ره گردن زذنست # ~~تیغ سر مستش در عربد گردذ چو عقیق # وین عجب نبوذ چون مولد اصلش یمنست # ~~آن یمانی گهر روم ستان کز فزعش # پشت افلاک چو زلف حبشی پر شکنست # ~~چشم بذ دور ز شاهی که بذاندیش ازو # کاینا من کان هر کس که بوذ در محنست # ~~تا بذو آ سعادت دهذ از چشمه خضر # دلو خورشیذ گهر چنبر [و] زرین رسنست # ~~بوی اقبال بهر بقعه که هست از در اوست # گر بیثرب اثر اه اویس قرنست # ~~آن محمد صفت و نام که اصلش عمریست # و آن علی مرتبت و علم که خلقش حسنست # ~~جرعه جام جلالش مثلا موج زنیست # که فلک رخنه کن از قوت وقلزم فگنست # ~~بجر(2) تر دامن و کان خشک لبست از چه از آن # که حدیثش حسد گوهر و در عدنست # ~~دشمن از گوهر تیغش که چو پر مگسست # عنکبوت آسا پیرامن ms253 خوذ پرده تنست PageV01P331 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0341.png) # ~~ور نشینذ پس ان پرده نه بی خردگیست # که زنست او و زنانرا پس پرده وطنست # ~~صدر اورا بضرورت کره خاکی جاست # یوسفرا ز حسد هند نبهره تمنست # ~~شاذ باش ای شه قایم کش غازی که ترا # قاعده(1) لطف وکرم از کرم ذو المننست # ~~مشتری هر سحر از منبر شش پایه خویش # در ثنا تو زحل خشم و ملایک وطنست # ~~تو اگر جهد کنی ور نکنی تاج دهی # رستم ار تیغ زنذ ور نزنذ تهمتنست # ~~سایه در دزدذ از بیم تو خورشیذ فلک # که بمعنی همه تن تیغ و بصورت مجنست (2) # ~~آخر از پوست برون آمذ و بی زرق بزیست # با(2) تو این چرخ تهی مغز که پر زرق و فنست # ~~مرد و زنرا ز زمانه کرمت داذ خلاص # هم علی رغم زمانه که نه مرد و نه زنست # ~~خسروا باذه ده امروز که در سایه سرو # باذه بر کار طرب داشت(4) تر از تار زنست # ~~زطل دلوست پر از آب طرب لیک از که # آز کف یوسف روبی که خمش در ذقنست # ~~مست برخاسته ترکی که سپهرش هندوست # خواب ناکرده بتی کش دل خاصان شمنست # ~~روز نو باذه کهن خواه که در مذهب عیش # رونق روم نو ازر جام شراب کهنست PageV01P332 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0342.png) # ~~تا برای مدد نور درین صفه خال # شمع انجمرا انر طارم نیلی لگنست # ~~قوت فیض آلهی مدد جان تو باذ # که وجود تو برحمت مدد جان و تنست # ~~باذ ان دوس فلکه قسم کله گرشه تو # هر سعادت که بدوران فلک مقترنست # ~~این دعا از سر صدقست برغبت بشنو # ز آنک حرز در تو ورد دعاهای منست # ~~وقت آنست کی مستان طرب از سر گیرند # تاج زرین مه از تارک شب بر گیرند # ~~شاهدان شمع ز کاشانه برون اندازند # قدسیان مشعله هفت فلک در گیرند # ~~نیکوان پرده بر انداخته در رقص آیند # مطربان هر نفسی پرده دیگر گیرند # ~~نقل خشک از ms254 لب چون شکر معشوق برند # می روشن بسماع غزل تر گیرند # ~~زهرهرا تا بسوی مجلس عشاق کشند # گه سر زلف و گهی گوشه چاذر گیرند # ~~هندو آسا همه هنگام شکر خند صبح # با لب یار کم طوطی و شکر گیرند PageV01P333 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0343.png) # ~~سنگ در ساغر نیک و بذ ایام زنند # وزکف سنگ دلان نصفی و ساغر گیرند # ~~طوق گردن ز سر گیسوی مشکین سازند # ~~صید گردون بخم زلف معتبر گیرند # ~~زیر سقف گهر آگین فلک چون دم صبح # ~~خوش بخندند و جهان در زر و گوهر گیرند # ~~کمزنان نرد دغا باختن آغاز کنند # مهره خصم بر اومیذ مششدر گیرند # ~~نعره نوش وشاقان و سماع خوش چنگ # جان فزایند گه صبح و جهان بر گیرند # ~~ان خمیذه قد لاغر تن مو ریختهرا # بزنند و بنوازند و ببر در گیرند # ~~و آن تهی معده نه چشم سیه سوختهرا # ناله دل بد انگشت فروتر گیرند # ~~و آن کشف پشت خزفرا که همه تن شکمست # گردن و گوش بمالند چو بر بر گیرند # ~~وز خروش خوش آن دایره کردار دو روی # یای چون دایره خواهند که بر سر گیرند # ~~گردنان همچو گریبان همه سر در بازند # تا یکی دم سر آن زلف معطر گیرند # ~~اسمان برخی بزمی که درو ازرمی و جام # آذر از اب دهند آب در آذر گیرند # ~~مشتی اوباش و قلندر بهم ایند همه # برده نیستی و راه قلندر گیرند PageV01P334 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0344.png) # ~~چون بذ و نیک جهان جمله فراموش کنند # باذه بر یاذ کف شاه مظفر گرند # ~~نصرة الدین عضد الدولة محمد که ازو # ساکنان فلکی مرتبه(1) و فر گیرند # ~~بهلوان خسرو منصور که با قدرت او # اسمانرا سزذ ار عاجز و مضطر گیرند # ~~آنک با حشمت او کم ز کم ایذ که عقد # هر حسابی که ز کیخسرو و نوذر گیرند # ~~قطره را ز کفش قلزم و جیحون سازند # گوشه را ز دلش گنبذ اخضر گیرند # ~~درگه دولت و سرچشمه ms255 اقبال ورا # عاقلان پاک تر از طوبی و کوثر گیرند # ~~چاکر لفظ خوش و بنده طبع گش اوست # هرچ نام از طرف ششتر و عسکر گیرند # ~~با کف دست وی از نار سمن رویانند # با تف تیغ وی ازر آب سمندر گیرند # ~~خسروان نام شریفش همه بر دیذه نهند # قدسیان نامه فتحش همه در بر گیرند # ~~پرچم خنگ وی از طره حورا سازند # بیرق رمح وی انر کله قیصر گیرند # ~~نه فلک ز آرزؤ طوق سمندش (2) همه شب # خویشتن تا بسحر در زر و زیور گیرند # ~~بر فلک انجم از آن چون ورق و زر شذه اند # تا ورقهای مدیحش همه در زر گیرند PageV01P335 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0345.png) # ~~دست شمشیر ورا از قبل نصزت حق # ذو الفقار دگر و حیدر دیگر(1) گیرند # ~~بیضه شرع مسلم بوذ از فتنه چرخ # تا ورا روز وغا نایب حیدر گیرند # ~~پیش آن دست که خورشیذ فلک ذره اوست # هستی عالم شش گوشه(2) محقر گیرند # ~~می سگالند دو دستش کی بیک بخشش گرم # تر و خشک همه افاق ز ره بر گیرند # ~~جود مرده ز دلش زند شذ و شایذ اگر # دم عیسی و دل شاه برابر گیرند # ~~نفحه عدل ورا بوه بغزنین یابند # صدمه تیغ ورا راه بکشمر گیرند # ~~سلطنترا جز ازو واسطة العقد کجاست # که بذو مملکت و افسر سنجر گیرند # ~~پذر اسکندر ثانی و براذر سلطان # اصل شاهان ز پذر یا ز براذر گیرند # ~~خسروا عدل تو جاییست که در خطه ملک # طغرل و باز بدراج و کبوتر گیرند # ~~گر کمندی کنذ از رای رفیع تو فلک # بخم او همه خورشیذ منور گیرند # ~~عقل کل ذات تو آمذ که برتبت بر او # نه فللرا همه اجزا مبتر گیرند # ~~اندر آن روز که گردان وغا در صف کین # ناله کوس به از ناله مزهر گیرند PageV01P336 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0346.png) # ~~ساحت چرخ بر ارواح مطفر گیرند # ~~بتف تیغ همه گردهآ گردون سوزند # ~~بخم خام همه زهره ازهر گیرند ms256 # ~~باذپایان ز تف خنجر عادی صفتان # ~~طبع دور فلکو عادت صرصر گیرند # ~~ارغنون وار همه کوس اجل بنوازند # ~~ارغوان شکل رخ تیغ بخون در گیرند # ~~تیرها خوابگه از سینهآ گردون(1) طلبند # حربها جایگه اندر سر و افسر گیرند # ~~سرکشان هم بسر رمح چو نیلوفر تر # ~~عرصهٔ‌ معرکه(2) در لاله احمر گیرند # ~~عقل و روح از فزع خنجر آبینه مثال # ه این دایره اینه پیکر گیرند # ~~از طرب صف شکنان اون طبرخون یابند # ~~وز فزع تیغ زنان رنگ معصفر گیرند # ~~گه رکاب از کمر کوه گرانتر سازند # ~~گه عنان از ورق کاه سبکتر گیرند # ~~آن زمان تیغ ترا مایهآ نصرت دانند # ~~و آن نفس تیر ترا مرگ مصور گیرند # ~~نامهآ فتح تو بر طارم گردون خوانند # ~~خیمه جاه تو بر تارک اختر گیرند # ~~سعد گردون ببقای ابد و نصرت حق # ~~فال اقبال بنام تو ز دفتر گیرند PageV01P337 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0347.png) # ~~حمله را ز تو صذ لشکر دارا شمرند # وقفهرا ز تو صذ سد سکندر گیرند # ~~رایت سرخ ترا کافسر فتح و ظفرست # مایه نصرت و پیرایه لشکر گیرند # ~~فضلا در صفت مدح تو اشعار مجیر # به11) ز درج گهر و درج مسطر گیرند # ~~رقمش طرفهتر از صورت مانی دانند # سخنش خوبتر از صنعت آزر گیرند # ~~پیش طبع وی و دست تو بزرگان عراق # م سخا هم سخن خاق مزور گیرند # ~~شعر(2) او نسبت و نام از تو و مدح تو گرفت # گرچه نام از پذر خویش و ز ماذر گیرند # ~~خسروا تاجدها موکب نوروز رسیذ # که جهانرا همه در لاله و عبهر گیرند # ~~بس نماندست که بر دامن کشت و لب جوی # سبزه و بیذ بکف ناوک و خنجر گیرند # ~~رطلها از م اسوذه لبالب خواهند # جامها در زر و فیروزه سراسر گیرند # ~~بزمر نوروز بسان و می اسوذه بخواه # تا ببزم تو همه باذه(2) مقطر گیرند # ~~بر خور از بخت جوان روز نو و دولت نو # آن به امروز که جام ms257 فی و ساغر گیرند # ~~تا بتان گرد سمن(4) دام ز عنبر سازند # تا مهان روز طرب زلف چو عنبر گیرند PageV01P338 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0348.png) # ~~. تا خط و عارض خوبان ختنرا بصفت # چون دل مؤمن و چون سینهآ کافر گیرند # ~~عز و اقبال تو و اعظم اتابک بجهان # باذ چندان که دم صور بدم در گیرند # ~~امر و نهی تو چنان باذ که بر روی زمین # خسروانرا همه مأمور و مسخر گیرند # ~~در تو کعبة اومیذ خلایق باذا # تا همه خلق جهان حلقهٔ‌ آن در گیرند # ~~ابن قصیده در مدح آنابک پهتون کنقت # ~~دور بس خرم و موسم ز همه خوبترس # عید فطرست که عالم همه با زیب و فرست # ~~باز در مهد شرف کوکبهآ عید رسیذ # مرکب عشرت وشاذی وطرب بر اثرست # ~~شاهد عید که آنرا مه نو میخوانند # کرده هر هفت بذین طارم شش روزه درست # ~~ختلی چرخ کهن یا رب نو نعل چراست # گر مه روزه نه اندر تک و تاز سفرست # ~~یا رب این عید چه با راحت و شاذی روزیست # خه خه این فصل چه میمون(1) و مبارک نظرست # ~~عید و گل هردو رسیذند بهم از ره دور # در جهان ز امذن عید و گل اکنون خبرست # ~~موسی سخت خوش است الحق و عیشی بنواست # که گل و جام میش(2) پیش کشی ما حضرست PageV01P339 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0349.png) # ~~جام هم رنگ سحر به بوذ اکنون کی بباغ # بیک گلن بر همه آفاق نسیم سحرست # ~~گرچه من می نخورم هر شبی از خون دلم # پر ز می ساغر سر زیر فلک تا بسرست # ~~بر دلم هر دف از عشق گره بر گرهست # بر درم هر شبی از فتنه حشر در حشرست # ~~گفت با یار دلم جان ببر و بوسه(1) بیار # خوش بخندیذ لبش گفت کنون از که درست # ~~خون نکردم که بخون جگرش داشتهام # پس چرا بی سببی خونم ازو در جگرست # ~~نام کردم لب اورا شکر این نیک نرفت # حقه ms258 مرهمر دلهاست چه جای شکرست # ~~گل قبا چاک زنذ هر سحری در غم او # گرچه در حسن کلهداری گل معتبرست # ~~دست ییداذ بر اورد و من اینجا که منم # فارغم زین همه چون شاه جهان داذگرست # ~~ملک المشرق و المغرب شاهی که ازو # فتنه خوش خفته و بیداذ ز عالم بدرست # ~~اوست آن شاه که از معتکفان در او # اول اقبال ودوم فتح و سدیگر ظفرست # ~~قرة العین اتابک ملکی شیر دل # کآنش هاویه از هیبت او یک شررست # ~~پهلوانیست که پهلوی ستم لاغر ازوست # تاج بخشیست که در تاج معالی گهرست PageV01P340 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0350.png) # ~~تا قضا و قدر از عزمش یک ناخن نیست(1) # عزم بین [عزم] که هم دست قضا و قدرست # ~~در جهان همت او تنگ نشست از پی انک # همتش سخت بزرگست و جهان مختصرست # ~~صاعقه گر حذری می کنذ از هیبت او # بد انصاف درین باب که جای حذرست # ~~فر او بین و مشو شیفته پر همای # کان کله گوشه بسایه به از آن بال و پرست # ~~هر مثالی که نه القوة لله بر اوست # حکم ان در همه آفاق هبا و هدرست # ~~گرد میدان ورا(2) خاصیتی خاست چنانک # در هر آن دیذه که بنشست (2) شفای بصرست # ~~زه زهی شاه جهان بخش که در نوبت تو # عدلرا چاشنی و سکه عهد عمرست # ~~پیش آن دست که دایم فلکش بوسه دهذ # ابر معزول وخزان مفلس وکان کم خطرست # ~~هر سری کان مثلا بر خط فرمان تو نیست # قلم اسا ببر آن سر ته درو درد سرست # ~~سگ بهست از من اگر خصم ترا سگ خوانم # از آنک در مذهب من خصم تو از سگ بترست # ~~شه و شهزاذه بسی اند درین عهد و لیک # خسروا تو دگری کار تو چیزی دگرست # ~~چرخ در کار تو چون تیز نظر کرد چگفت # کی بوذ غم پذری را کش ازین سان پسرست PageV01P341 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0351.png) # سلطان ارسلان بن طغرل # ~~فتح زایذ ز ms259 سر تیغ تو و جان عدوت # از پی آنک عدو ماذه و تیغ تو نرست # ~~بد انصاف که انصاف جهان از تو برند # کیست جز تو که سزاوار کلاه و کمرست # ~~اینت معجز که ترا سی و سه سالست و ز قدر # از بن سی و دو دندان فلکت پی سپرست # ~~کامران کام که ملک از سر کلک تو پپاست # دیر زی دیر که شمشیر تو دین را سپرست # ~~عاجزم از تو و مدح تو همین ف گویم # توی آن خضرکت اسکندر ثانی پذرست # ~~تا قرار کره خاک بوذ بر سر آب # تا مدار فلک آینه گون بر مدرست # ~~دولتترا شرف و مرتبتی باذ چنان # که برون ماند ز اندیشه و وهم بشرست # ~~باذ در بندگی و طاعت تو هر ملکی # که درین دایره نامش ببزرگی سمرست # ~~بشنو از بند مجیر این سخن باز پسین # ای که لفظ شکرین تو سراسر غررست # ~~بر زمین عدل عمر کن کی زمین دار فناست # وز جهان نام نکو بر که جهان بر گذرست # ~~ب فصیدد مجیر در مدح پاذشاه شهیدفرن آرسلان کفت # ~~دل که تحفه تو جان مختصر(2) سازذ # بسا که قوت خوذ از گوشه جگر سازذ PageV01P342 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0352.png) # ~~در آشیان دو عالم نگنجذ آن مرغی # که او ز شیوه عشق تو بال و پر سازذ # ~~بر آن گری تو که از صبر همجو تیغ خطیب # بپیش صاعقه هجر تو سپر سازذ # ~~غرامتست بر آن کس که خاک پای تو یافت # اگر ز قرصه خورشیذ تاج سر سازذ # ~~بخون ما به ازین دستی از میانه بر آر # که بی تو سوختگان را ازین بتر سازذ # ~~بعاشقان رخ چون لاله در سحر منما # که عاشقان ترا لالهآ سحر سازذ # ~~فلک حریف تو شذ در چفا و این بترست # که با دو حادثه یکدل چگونه در سازذ # ~~چو صبح طره شب رنگ تو جهان ببرذ # ز غمزهای تو روزی اگر حشر سازذ # ~~رخم ز بهر ms260 تو زر ساختست شرمش باذ # که ککار وصل چو تو نقره بزر سازذ # ~~دلی که نیست بشکرانه در میانه نهم # گرم زمانه ز بازوی تو کمر سازذ # ~~بسوخت خشک و ترم ز آه آتشین و هنوز # بر آن نهام که مرا بی تو خشک و تر سازذ # ~~ز پخ بیچو و شیرینیت تجب نبوذ # که روزگار ز تو شکل نی شکر سازذ # ~~بروی تو نظر آنکس کنذ که سرمه چشم # ز خاک بارگه شاه داذگر سازذ PageV01P343 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0353.png) # ~~قرار شش جهت و شحنه چهار ارکان # که قدر او مقر از تارک قمر سازذ # ~~سپهر عرش جناب آفتاب بحر سخا # که محر ازکف او گنج پر گهر سازذ # ~~جهان پناه قزل ارسلان کی تعظیمش # ز دخل و خرج جهان خوذ(1) ماحضر سازذ # ~~سپهر گر گسراب بقیعه(2) خاک شوذ # ز دل سپهر و ز رای اختری دگر سازذ # ~~بترک تاز حوادث جهان مباذ خراب # وگرنه او چو جهان صذ بیک نظر سازذ # ~~شکست طنطنه چرخ و بیشتر شکنذ # مگر ز خاک درش حرز ماه و خور سازذ # ~~شوذ بصورت کفگیر چرخ پنگانی # چو نیم چرخ برین چرخ عشوهگر سازذ # ~~بجست و جوی نظیرش همی دوذ گردون # که جای خویش گهی زیر و گه زبر سازذ # ~~ز بهر سقف عدو سپیذ دستش دان # که شب ز چهره گلیم سیاه بر سازذ # ~~بدور چشم ببندذ سپهر سرمه مثال # که از غبار رهش سرمه بصر سازذ # ~~کفش چو دست تهی یافت در سخا پیچذ # دلش چو دشمن بذ دیذ با خطر سازذ # ~~چو صبح نور کنذ عرضه دانک تزویرست # که بر دلش همه شب صبح پرده در سازذ PageV01P344 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0354.png) # ~~دقیقه دانی رایش کنون بذان درج است # که او بر آب روان نقش شوشتر سازذ # ~~ز چرب دستی انصافش اولین پایهست # که صعوه در هوس باز مستقر سازذ # ~~کرم چو زال یتیمست و اوست ان سیمرغ # حته از سر شفقت کار زال زر سازذ # ~~بذات ms261 آنک بیک امر در سه تاریکی (1) # ز نیم قطره منی مایه صور سازذ # ~~هدایتش ز بصر دیذبان روح کنذ # عنایتش ز زبان منهی خبر سازذ # ~~بموسم گل رعنا ز ابر تر دامن # قضاش نوبه زن ملک بحر و بر سازذ # ~~عمود نور بصبج سپیذ دست دهذ # نقاب قیر ز شام سیاه گر سازذ # ~~که دست اوست (2) درین روزگار نا اهلان # که کار اهل هنر درخور هنر سازذ # ~~کرم پناها گردون دلا توی که فلک # ز کلک و تیغ تو قانون نفع و ضر سازذ # ~~ارادت تو امل در دل قضا شکنذ # سیاست تو کمین بر ره قدر سازذ # ~~دهان بشست بهنت اب چون تنای تو خواند # دبیر چرخ که اشکال طرفه بر سازذ # ~~جهان ز دست تو پیرایهٔ‌ امل بندذ # فلک ز تیغ تو سرمایه ظفر سازذ PageV01P345 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0355.png) # ~~هی سگالذ این طاقدیس آینه گون # ~~که جفت ساز جلال تو تیزتر سازذ # ~~غلام بخشش یکروزه نو خواجگی ایست # ~~که خرج تا حد خاور [ز] باختر سازذ # ~~برنج می طلبی نام نیک و این بذ نیست # ~~که گنج نور مه از سختی سنر سازذ # ~~عدوت چون تو توانذ شذ ایمه او سگ کیست # ~~که حیله جویذ و از گربه شیر نر سازذ # ~~دو دست تو ز فلک ناخنی نی گردذ # ~~چو در سخا مدد روزی بشر سازذ # ~~کنذ بمدح تو کلکم طلسم بند سحر # ~~چنانک تیغ تو اسباب فتح و فر سازذ # ~~درین زمانه بذین سکه هیح کس سخنی # ~~خذای خصمم اگر ساختست وگر سازذ # ~~سیاه روی نیم چون محک بدعوی سحر. # ~~ز هرکه او محک نقد خیر و شر سازذ # ~~هر آنکه جست ز غیر من این طریقت نو # ~~چنان بوذ که کسی از گیا تبر سازذ # ~~که طبعت از دو سخن صذ لطیفه بر سازذ # ~~همیشه تا فلک آبگون دولابی # ~~مدار در حرکت گرد این مدر سازذ # ~~مدام تا زنذ آنش کمان گروهه چنان # ~~که زه ز شعله کنذ ms262 مهره از شرر سازذ PageV01P346 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0356.png) # درین زمانهآ بی حاصل آن پسر باذی # که کار خویش نه از حاصل پذر سازذ # شذه مسخر تو هفت چرخ و هفت اقلیم # خذنگ حکم تو بر هر یکی گذر سازذ # ~~شرم باذ اثیر اخسیکی را که در مقابل این سخن گفت # از برانی خذای خواجه مجیر ، کاروانهای شعر من چه زنی # ~~آن حقیقت سخت نامنصفی کرد و اگرجه شعر او و مجیر در مدح بسیارست # ~~از ملالت می اند یشم اختصار اولیترست و شعر اثیر بتعصب مجیر بیش # ~~از یک قصید نی ارم، و اگرچه در فهرست شرط رفت که در آخر ذکر # ~~هر سلطانی شعر خوذ بیارم درین مقام حماقت بوذی آوردن نیاوردم ، این 10 # ~~یک قصید اثیر اخسیکتی در مدح سلطان ارسلان ییارم و بذکر سلطنت # ~~طغرل مشغول شوم، قصیده اخسیکتی (1) # ~~ای کمین گاه فلک ابروی تو «اب روی آفتاب از روی تو # ~~جای جانها گوشه شپوش تو . دام دلها حلقهآ گیسوی تو # ~~کرد خلقیرا چو غنجه چشم بند ه یک فسون از نرگش جاذوی تو 5 # ~~کس ندانذ تا چه ترکی می روذ ، با(2) جهان از طره هندوی تو # ~~ز اتش دل پیه چشم آب گشت * چربشم اینست در پهلوی تو # ~~رنگکی دارذ بهشت اما دماغ . بر نتابذ یاذ(7) او بی بوی تو 13 # ~~چون برابر گونه باشذ بجهد * ملک هر دو عالم و یک موی تو # ~~سوی خوذ می خوانیم یک ره بگوی * تا کذامین سوست آخر سوی تو # ~~بر سر کوی غمت بر تا اثیر ، های و هویی ی زنذ بر بوی تو # ~~کم نگردذ رونق حسن نو هیح . گر بینزایذ سگی در کوی تو # ~~نیستم نومیذ کآخر عدل شاه 5 بر کشذ گوش دل بذ گوی تو # شهرپاری کآسمانش بند گشت PageV01P347 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0357.png) # حنان ارسلان بن طغرل # روز خت از روی او فرخند گشت # ~~ذیلف بوگیر از پس گوش ای پسر . کژ منه مارا چو شپوش ای ms263 پسر # ~~از ره چشم چو در جان امذ . پیش کش بستان دل و هوش ای پسر # ~~هیین پیشم کمر بسته چو جام . یک زمان بنشین وی نوش ای پسر # ~~« شاهد حالست حالت111 کز رهی . بوسهآ[ی] پذرفتهای دوش ای پسر # ~~بوسه بخشیذ121 وفت امذ بد * بیش ازینم عشوه مفروش ای پسر # ~~هچو بحر از باذ ماشوب ای غلام . همچو ابر از آب مخروش ای پسر # ~~یا چو روز فننه بیرون شو ز چشم * یا در آی امشب بآغوش ای پسر # ~~از پی من نه ز بهر مدح شاه * در رضای طبع من کوش ای پسر # خسروی کافاق زیر رای اوست # افسر خورشیذ خاک پای اوست # ~~روی در روی جنا آوردهی ، هرچ بتوان کرد با من کردهی # ~~21 از بن و بارم چو گل بر کنده. در پی جورم چو گل بسپردهی # ~~چانم اوردی بلب رحمی بیار * این نه بس رسمیست جان کاوردهی # ~~هر کرا زنهاری خوذ خوانهای] . تا نه بس زنهار در وی خوردهی # ~~شذ دربذ پرده من در جهان ، تا تو از من هچو گل در پردهی # ~~یا مکن با من درشتی ورکنی . نرم شو چون گویمت بی(2) خوردهی # ~~یر سرم چون کیک بر گگیری رواست . نامم از دیوان چرا بستردهی # ~~یان در انیانم منه شرمی بدار . پس تو می دان کآب رویم بردهی # ~~می پارری چو گوبذ خسروت * کان فلانی را چرا آزردهی # زک عدنش هر کجا لشکر کشذ # صح ترذ که خنجر بر کنذ # ~~جرح بار رسل صغرست . کر کار ازلان ضغرلست # در بحنر تا ح شذم * تیر و دررلزن صغرنت PageV01P348 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0358.png) # ~~هر دلی کز داغ خذلان فارغست * دوستدار ارسلان طغرلست # ~~این همه ناموس عقل خواجه فش ه پیشکار ارسلان طغرلست # ~~چرخ گردان با کمر شمشیر نعش . چتردار ارسلان طغرلست # ~~بارگاه فتح و ایوان ظفر . در جوار ارسلان طغرلست # ~~قصه بگذار ارزوی هر دو کون . در کنار ارسلان طغرلست # ~~شعر من سربر نهم گردون کشیذ * کاختیار ارسلان ms264 طغرلست # نه سپهر از اختر مسعود اوست # هفت دریا جرعه یک جود اوست # ~~ای برتبت ز آسمان بیش آمذه . نوبت تو با بقا خویش آمذه # ~~چون سپاه کاینات افتاذه عرض . رایت قدر تو در پیش امذه # ~~دره قهر تو در بازار عدل . بر قفای چرخ بذ کیش آمذه # ~~سینهآ خصم تو چون روی نشان « زین کمان چرخ نگون ریش آمذه # ~~در بر غارتگریهای کفت * کان فربه کیسه درویش آمذه # ~~گفته با دشمن زبان تیغ تو « آنخ از مه(1) بر سر خویش امده # ~~هرچ منقوشست بر لوج وجود * ایتی بوذه تو معنیش امذه # صیقل ایینه دل روی نست # نافه جان خلق عنبر بوی تست # ~~ای جنابت چون سپهر افراشته ، چرخ ارکان چون توی ناداشته # ~~در وغا روز هزیمت شیر چرخ . ز اژدهایی رایتت برگاشته # ~~هرچ در بن سفره ابست وخاک ه تیغ ناهار ترا یک چاشته # ~~بر جبین استانت معتکف * ابرو این فتنهٔ‌ افراشته # ~~نوبری نه چون تو در بستان طبع * ز آنج دهقانان گردون کاشته # ~~فکرت تو در نه اقلیم سپهر * منهیانی معتبر بگماشته # ~~پیش تو لاشهآ اوهامرا(2) . در گل بیچارگی بگذاشته PageV01P349 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0359.png) # ~~قدر تو از راه استقلال خوذ . هردو عالمرا بهییح انگاشته # ~~بر نگین خاتم پیروزه رنگ ه نیست الا نام تو بنگاشته # خصم کو یک قطره از دریای نست # لقمه تیغ نهنگ آسای نست # ~~داذ قربت خسرو اعظم مرا . بر کشیذ از جمله عالم مرا # ~~چون ملک بر چرخ گردان کردجای « رای سلطان بنی ادم مرا # ~~عقل کل در ماجرای غیب داشت ه بر طفیل مدح او محرم مرا # ~~آفتاب رای او برجی گزیذ « از ورا گنبذ اعظم مرا # ~~بخت مهماندار از صدر بقا * مرحباها می زنذ هرهم مرا # ~~تا قیامت پرده احسان او . کرد متواری ز چشم غم مرا # ~~دفتر من چون بمدحش ابلقست ه کم نیایذ اشهب و ادهم مرا # ~~گرچه با مهر قبول شهریار . حلقه در گوشست ملک جم مرا # ~~فتنهآ انم که پیش ms265 تخت شاه « چون بر آرم(1) اطلس معلم مرا # تا مرا سودای مدحش در سرست # همجو تیغم یک زبان پر گوهرست # ~~خسروا دولت قرین باذا ترا . بارگه چرخ برین باذا ترا # ~~هرچ در نه حلقه افلاک هست تا ابد زیر نگین باذا ترا # ~~عقل کلی در میان حل و عقد . قهرمانی پش یین باذا ترا # ~~پاسبان و نوبتی بر بام و در ه رای هند و خان چین باذا ترا # ~~سایه بان فتج یعنی باز چتر . شهیر روح الامین باذا ترا # ~~1 گرچه آبی نیست در مغز عدوت . مشرب شمشیر کین باذا ترا # ~~تا بحشر آن خنجر هند و نسب « پاسبان ملک و دین باذا ترا # ~~تا بوذ گرد آخر گردون بپای . رخش دولت زیر زین باذا ترا # ~~کمترین ملکی که در فرمان بوذ . عرصهٔ‌ روی زمین باذا ترا PageV01P350 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0360.png) # ~~السلطان رکن الدنیا والدبن کهف الاسلام والمسفین ابو # طالب طغرل بن ارسلان قسیم امیر المؤمنین # سلطان طغرل خوب چهرهآ بغایت بوذ مویها بسه باره بر پشت افگند # ~~داشتی ومحاسنش بانبوه بوذ ، سبلت تا بن گوش مالیذه تمام قد فراخ بر # ~~و سینه افراشته یال، عمود او کس بر نگرفتی و کمانش نکشیذی، توقیع اوه # ~~اعتضدت بألله وحده، وزرای او الوزیر جلال الدین(1)، الوزیر کمال # ~~الدین الزنجانی(2)، الوزیر صدر الدین المراغی (7)، الوزیر عزیز الدین ~~(4) # ~~المستوفی ، الوزیر معین الدین الکاشی، الوزیر فخر الدین بن صفی الدین # ~~الورامینی، حجاب او الحاجب الخاص، الامیر الحاجب قراکز السلطانی، # ~~ملک الامرا جمال الدین ای ابه الاعظم اتابکی (5)، سلطان طغرل پانشاهی ~~.1 # ~~بوذ در آشیان دولت زاذه و در خاندان اقبال نشو یافته، ملکی نابیوسیذه # ~~بذو رسیذه وکسوت ناکوشیذه پوشیذه، از مهد بتخت تحویل کرده (6) و # ~~از مکتب ادب بی تعب طلب بر مرکب ملک سوار شذه، در بند وعده # ~~ایام وعشوه اعوام و تأثیر طالع و احکام نابوذه، مرغ دولتش بی دانه # ~~بدام آمذه و توسن فلکش بی فسار و لگام رام شذه، رنج یاوگی نابرده ms266 و15 # ~~بان تاوگی ناخورده بر سر خوان آراسته و مجلس پیراسته و خزانه پر # ~~خواسته نشسته، و این همه اقبال در اول عهد بفر دولت ویمن تربیت # ~~و رای و رویت و نیغ جهان گیر و رایت کشورگشای پاذشاه اسلام ملک # ~~معظم اتابک اعظم خاقان عجم شمس الدنیا والدین نصرة الاسلام والمسلمین ~~»21 # ~~ابو جعفر محمد بن ایلدکز رحمه آلله روی نموذ که ملکی از دست رفته 20 # ~~و ملکی بدر اصفهان در میان ولایت مقام ساخته و اصحاب اطراف عنان ~~PageV01P351 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0361.png) # ~~معاونت با خوذ گرفته منتظر تقلب روزگار نشسته بی مدد و یاری ایشان # ~~اعتماد بر یاری خذای جبار و بازوی کامگار کرد و بمدت یکماه دو تاختن # ~~فرموذ یکی پارس و یکی باصفهان (1) که ملک دو اقلیم مستخلص کرد و # ~~دو ملک طامع(2) را در ملک بملازمت قلاع قانع گردانیذ، و دولت متابع # ~~5 تیغ چو اب و اقبال ملازم میمون رکاب او بوذ، جهان مسخر فرمان بفر # ~~و دولت سلطان و ظفر بر مراد وقهر و قمع اضداد، شعار استشعار از # ~~روی کار دهقان و رعیت برداشته و جمله در مشرع عذب و مرتع خصب # ~~ایمن و آسوذه، دوام دولت و شمول نعمت او از خذای عز و جل میخواستند # ~~و فرط معدلت و فیض عاطفت اقتضا می کرد که تا نه بس روزگار # ~~10 تمای اقالعم جهان در تحت فرمان و ضبط بندگان سلطان اعظم آیذ ، و # ~~آن سلطان جمشیذ فر حیدر دل تهمتن تن حاتم کفرا هر روز اثری # ~~پدیذ می آمذ از خصایص پاذشاهی و امارات جهانداری، شعر: # ~~(بآیین جهانداری همه روز ، بمجلس بوذ شاه مجلس افروز # بعزم دست بوسش قاف تا قاف . کمر بسته کلهداران اطراف # ~~نشسته پش تختش جمله شاهان « ز چین تا غور وز ری تا سپاهان # ز سالار ختن تا خسرو زنگ . همه بر یاذ سلطان باذه در چنگ)(4) # (بذان طالع کزو پیروز شذ بخت « نشسته شاه بر پیروزه ms267 گون تخت # بر آورد از سپیذی و سیاهی « ز مشرق تا بمغرب نام شای # چو شذ کار ممالک بر قرارش « قوی ترگشت روز از روزگارش PageV01P352 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0362.png) # کشیذ از خاک تختی بر ثریا « درو گوهر بکشتی در بدریا # بذو فرخ شذه هم تاج و هم تخت * جهان خرم بذو او خرم از بخت(2 # ~~امیذ پاذشاه ملک معظم اتابک اعظم و از آن دیگر امرا که بندگان دولت ~~21320 # ~~بوذند در ایام او بمزید غبطت ی پیوست و هیچ پانشاهرا از پذران وه # ~~جدان او آنار الله برهانهم این خصایص جمع نبوذ از کمال عقل و0 # ~~افاضت عدل و وفور علم وشمول حلم وتحفظ و تیقظ و عاام دوستی و # ~~عفت و خط و بلاغت و چابک سواری و نیزهداری و جمله سلاحهارا # ~~بغایت کمال کار فرموذن که اورا از مطلع زندگانی و عنفوان جوانی حق # ~~تعالی ارزانی داشته بوذ وعمرش ودولت فزوذ و بفرق و قدم تاج 10 # ~~و تخت می پیموذ و زبان زمان بسلطان ی گفت، شعر(2) # ~~بوی تو نکردست جهان فاش هنوز . تا باذ صبا بر تو بزذ باش هنوز # ~~این خصال خوب وخصایص محبوب بکمالی برسیذ که وهم عقلا از ادراک # ~~آن قاصر امذ ، در بزم بر فضلا نکتها بگرفتی و بر شعرا بر سخن بیفزوذی # ~~و شعرهاء او در زبان عوام مشهور و مذکورتر از آنست که با شرح 15 # ~~حاجت افتذ ، و دوبیتهاء خوش افتاذی یکی() اینست : شعر(5) # ~~آنکس که جهان پشت پای می زذ « دوش آمذه بذ در گدایی ی زذ # ~~از وقت نماز شام تا گاه سحر * صذ نعره برای ناشتابی (1) می زذ # ~~و این دوبیتی دیگر در تاریخ سنه خمس و ثمانین [و خمس مایة] بنوشت # ~~و بدست مبارک خوذ بزر حل تکحیل کرد و باتابک شهید و پاذشاه کریم 20 ~~PageV01P353 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0363.png) # ~~مظفر الدنیا والدین قزل ارسلان فرستاذ بکوشک نو بدر همذان، او # ~~بشکرانه خلعتی خوب بکمال مزدقانی (1) داذ، شعر: ms268 # ~~شاهان جهان و خسروان بند من « در مشرق و مغرب همگان بند من # ~~با این همه ملک و پاذشاهی که مراست . من بند تو همه جهان بند من # ~~5 و این سلطان نیک بخت زینت تاج و تخت بوذ کار او طرب فزای بوذ # ~~و ملک ارای، مدت ده سال در دولت ملک معظم انابک اعظم شمس (7) # ~~الدنیا والدین محمد بن ایلدکز رحمه الله رفاهیت وامن و نشاط # ~~داشت کاری ساخته و اسبابی پرداخته از مؤنت و مواشی فارغ و از # ~~جرأت حواشی اسوذه، ناموس سلطنت او چندان بوذی که سرا و علانیة # ~~10 اتابک جملگی خاطر بذان متعلق داشتی که آنچ سنجر و ملکشاه را نبوذ ~~این # ~~1، سلطانرا جمع می بایذ ، و رسولان باطراف روانه می داشت و خطبه و # ~~سکه بلاد بنام و القاب او ی نگاشت، و هر وقت اوازهآ ملک بغداذ # ~~داذی و کس فرستاذی و سرای سلطان را عمارت خواستی ، و این جنس # ~~که درین حال نؤاب دار الخلافة پیش گرفتهاند که امرای اطراف را # ~~15 عشوها ی دهند و تشویش مالک می جویند تا امن ولایت ایشان واظهار # ~~حککم بر دیگران باشذ در دولت اتابک محمد مسلمشان نی شذ و اتابک # ~~علی ملا من آلناس ی گفتی که امام را بخطبه و پیش نمازی که شاهان # ~~مجازی در حمایت آنند(2 و بهترین کارها و معظمترین کردارهاست مشغول # ~~می بایذ بوذن و پاذشاهی با سلاطین مفوض داشتن و جهانداری بذین # ~~2 سلطان بگذاشتن، و انابک کارها برای و آهستگی کردی ، شعر: # ستون بزرگیست آهستگی . هان بخشش و داذ و شایستگی(4) # خنک مرد با دانش و یاذگیر . چه نیکوتر از مرد برنا و پیر PageV01P354 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0364.png) # اگر دل توان داشتن شاذمان * نداری همه رنجت آیذ زیان(1) # بجوی و بیاب و پوش و بخور * ترا بهره اینست ازین ره گذر(2) # ~~و بفر و بخت چنین اتابکی سلطان مغبوط عالمیان شذ ، او در بزم وطرب # ~~و اتابک در ms269 رزم و تعب، و چون بابتدای جهانگیری اتابک دو تاختن # ~~کرده بوذ یکی بجانب آذربیجان و دیگر بطرف اصفاهان و دو ملکرا از 5 # ~~طمع ملک بمثر هلک رسانینه(3) امرابی را که در درج سرکشی بوذند # ~~باستمالت بدست اورد و برای رشید برداشت و بندگان خویش را بجای # ~~ایشان بگاشت، شست هفتاذ علم از بندگان خویش در مملکت نصب # ~~فرموذ و هر یکیرا بشهری و ناحیتی نامزذ کرد بامیذ آنک چون بندگان # ~~باشند فرزندان مرا از خصمان امان دهند ، خوذ سرهای فرزندان در سر 10 # ~~ایشان شذ و هان بندگان ملک بر فرزندان او و سلطان منغص کردند # ~~و حکم ایشان بسبب اقطاع داری از(4) ولایت و شهرها زایل کردند ، و هر # ~~بنده بر طرفی فرمان روان شذ و از اطراف نظر بیگانگان در ملک افتاذ # ~~و نتایج آن بعد از وفات اتابک ظاهر شذ ، و اتابک این بندگانرا از # ~~نهب وغارت پارس و اموال آن نواحی ممکن و محتشم ومحترم کرد، و15 # ~~چند بار بنفس نفیس خوذ بذان صوب حرکت فرموذ و دو سه بار رکاب # ~~هایون خذاوند عالم سلطان اعظم برنجانیذ ، شعر: # ~~(منه رنج بر تن تو از بهر گنج . همه گنج دنیا نیرزذ برنج # ~~نبایذ کزین گردش روزگار . ترا بهره کین آیذ و کارزار # ~~ندانی که چون پیش داور شوی . هرآن بر که کاری هان بدروی)(5) # ~~(درختی که کاری [چو] ایذ ببار ، ببینی بویژه برش بر کنار # گرش بار خارست خوذ کشته . وگر پرنیانست خوذ رشتهٔ‌)(7) PageV01P355 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0365.png) # از اندیشه گردون مگر نگذرذ . ز رنج تو دیگر کسی بر خورذ(1 # ~~و آن شوم حرکتی بوذ که استیصال خانهای مسلمانان در آن نواحی ببوذ # ~~و بتراجع با عراق گردیذ و ببهانهآ خوارزمیان همین بندگان با عراق همان # ~~ه شنیذم که در میان نهبها و آنچ از غارت پارس (2) اورده بوذند جامهآ # ~~خوابی باصفهان از بار بر گرفتند کوذکی دو سه ماهه مرده از میان جامهٔ‌ # ~~خواب بدر افتاذ، ms270 و هچنین دیذم که مصاحف وکتب وقنی که از # ~~مدارس و دار الکتبها غارت کرده بوذند در همذان بنقاشان و فرستاذند # ~~و ذکر وقف محو می کردند و نام و القاب آن ظالمان بر آن نقش و زذند # ~~10 و بیکدیگر تحنه می ساختند ، و فساد آشکارا بر عراق از آن شذ که از # ~~ترکان هر وشاقی که بر ولایتی استیلا م یافت قانونی از سیر آبا و اسلاف # ~~نی دانست در پاذشاهی که بر آن بروذ هرچ میخواست و ی رفت ی کرد # ~~تا کار بذان رسیذ ، و آن اتابک سعید ملکی معمور از مزاحم دور و دیذ # ~~نی اندیشیذ که کار بذین رسذ (2)، ارایش مملکت در حال میجست و و # ~~15 گفت در مآل همچنین بمانذ ، و بزن و فرزند پیوندی عظیم داشت و هر # ~~دختری و پسری را میخواست که پانشاه و حاکم و ممکن گردانذ ، دختران را # ~~بملوک اطراف داذ و پسرانرا آیین جهانداری می نهاذ، و اینانج خاتون # ~~که زن او بوذ برو حاکمه بوذ فرزندان خوذرا میخواست که پاذشاه کنذ ، # ~~شعر: # ~~20 (برین داستان زذ یکی رهنمون « که مهرای] فزون نیست از مهر خون # ~~چو فرزند شایسته امذ پدیذ ه ز مهر زنان دل ببایذ بریذ)() # ~~بکاره مکن نیز فرمان زن « که هرگز نبینی زنی رای زن # ~~24 بپیش زنان راز هرگز مگوی . چو گوبی سخن باز یابی بکوی PageV01P356 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0366.png) # ~~کسی کو بوذ مهتر انجمن * کتن بهتر اورا ز فرمان زن( # ~~کرا از پس پرده دختر بوذ » اگر تاج دارذ بذ اختر بوذ(2) # ~~هر آنکو بوذ مردم و سر فراز . نزیبذ که با زن نشینذ براز11314 # ~~وگر کوذکانرا بکاری بزرگ « فرستی نباشی دلیر و سترگ # ~~بزرگی که فرجام او کهتریست ، بر آن زندگانی ببایذ گریست(7) 5 # ~~مثل : من استعان بصغار رجاله علی کبار اعماله ضیع العمل و اوقع الخل ~~(4)، # ~~و در شهور سنه احدی وتمانین [و خمس مایة] صلاح الدین [از] شام بدر ms271 # ~~موصل امذ(5) و بوسیلت غزا که بذان مشهور و مذکور بوذ از انابک # ~~استجازت کرد که در مملکت بگذرذ و قلاع ملاحده مخاذیل لعنهم الله از # ~~در قزوین و بسطام و دامغان بردارذ و بحصار بستانذ و خراب کنذ و10 # ~~آن فاتحة ملک عراق خواست کردن، اتابک آن را بدیذ و از آن # ~~بیندیشیذ و بضرورت دفع آنرا نهضت فرموذ و با او مقابله کرد، و # ~~از بسیاری تدبیر در دفع علت زحیر برو مستولی شذ ، چون صلاح الدین # ~~باز گشت آن رنج بر وی دراز شذ، فرزندانش بری بوذند بر قلعه طبرک # ~~که او معمور کرد رنجور پیش فرزندان امذ و اطبای مملکت عراق جمع 15 # ~~شذند و از معالجت عاجز گشتند و آن پاذشاه در گذشت(6)، اورا دو # ~~سه ماه در جامهآ خواب داشتند و رای ی زذند و ترتیب میکردند ، # ~~بندگان و جمله صدوررا فرزندان موافق تر می امذند تا حکم ایشان همچنین # ~~بمانذ و روز بروز در تزاید باشذ ، و چون دو پاذشاه جهانداری چون # ~~سلطان طغرل واتابک قزل مدتها این فرصترا انتهاز نموذه بوذند امرا 20 # ~~و وزرا و صدوران دولت دانستند که این اندیشهرا بسر نتوانند بردن، ~~PageV01P357 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0367.png) # ~~اینانج خاتون و خواجه عزیز و بعضی امرا رای زذند که جمله می بایذ شذ # ~~و با سلطان عهد کردن و اتابک قزلرا هچنان اران و اذربیجان مسلم # ~~گذاشتن و امیر سلاح سلطان می باشذ چنانک می بوذ و اورا ندیذن، # ~~و اینانج خاتون میل بسلطان داشتی میخواست که بعقد عقد سلطانی محلی # ~~5 گردذ تصدیق م کرد، شعر: # ~~هر چند بندگانرا تدییر دیگرست ، تدبیر سوذ نیست چو تقدیر دیگرست # ~~امیر بار و قرآن خوان (1) و قرا(2) و سران امرا میل اتابک قزل ارسلان # ~~می کردند که او پاذشاهی مطاع بوذ و حشی مطیع داشت و صلات جسیم # ~~10 طوعا او کرها اگر خواست اگر نه ملاطفها بدو روانه ی کردند و آن # ~~روی خویش ms272 پیش او بذین م جستند و می نموذند که مملکت. مهمل و # ~~اقطاع معطل و داریم تا رکاب هایون بدار الملک همذان رسذ ، وسلطان # ~~دانست که دلها بذو میل دارذ اگر اورا نخوانذ بر خلاف بیرون آیذ و # ~~لشکر عراق تبع او شوند و از ملکان که در قلاع محبوس داشت(2) یکیرا # ~~15 بیرون آرذ و بسلطنت نشانذ ، رای زذ با موافقان خویش که باتفاق اورا # ~~بخوانند و باتابکی نشانند و در میان کار آرزوی دل خویش پروردن # ~~گیرند، آنگه مثال داذ و شرف الدین الب ارغون پسر امیر باررا با قبای # ~~و کلاه خاص و تشریفهای نواخت از اسپ و ساخت(4) بآذربیجان (8) # ~~19 فرستاذ(1) و عهد بست بر اتابکی(7) قزل ارسلان و او با لشکری گران از ~~PageV01P358 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0368.png) # ~~یردان (1) اذربیجان(2) بدار الملک همذان آمذ و بکوشک دست(2) بوس # ~~سلطان کرد، قراکز سلطانی خواست که او[را] زخم زنذ سلطان بچشم(8 # ~~منع کرد او نیارست و آن حرکتی (2) کردنی بوذ، شعر (2) # ~~از امروز گاری بفردا ممان * که دانذ که فردا چه گردذ زمان # چو امذ گل امروز تازه ببار . بچیذن نیایذت فردا بکار # ~~قزل ارسلانرا اطلاع افتاذ() بر سلطان واثق(4) شذ اما خاصگیان و # ~~بندگانرا ازو () باز بریذ(9) و قرآکز سلطانی را میل فرموذ کشیذن، ~~شعر(10) # ~~دو لعبت بازرا بی پرده(11) کردند . ره سرمه بمیل(14) آزرده کردند # ~~دو مرواریذش از دنیا(14) بریذند * بجا رشته در سوزن کشیذند # ~~و کار قزل ارسلان ممکن شذ (14) و لشکر همه چشم بذو داشته (15) بوذند 10 # ~~دل نیز(16) بذو نهاذند و تمکین پاذشاهی او بیش (17) از آن بوذ کی باندک # ~~مایه مدتی قهر و قمع او میسر شذی (18) ، سلطان عاجز شذ (18) و در غرقاب # ~~تحیر افتاذ و در ششدرهآ [ی] ناخوش گرفتار شذ(118، وجمال الدین خجندی # ~~این دو بیتی در ملاطفهٔ‌ بذو فرستاذ، شعر: # ~~شاها فلک از دولت تو می نازذ * و ایام رضای طبع تو اندازذ 1 ~~PageV01P359 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0369.png) # سلطان طغرل بن ارسلان # در ms273 ششد ره[ی] بمانده سخت و لیک * آخر تو بری که خصم بذ می بازذ # ~~و در ان ملطفه نوشت که خصمترا هوس شاهیست (1) و شاه مجازی در # ~~15 سرای بازی (2) یکجندی (2) گوی مراد در میدان امانی بزنذ (8) عاقبت ~~طاقت # ~~زخم چوگان(5) قضا ندارذ بزخمی (6) از تخت بتخته رسذ روزی چند (7) # ~~5 دیگ سودا بیزذ عاقبت قضا بر خوان فنا(8) بکاسه سرش مهمانی حشرات # ~~کنذ ازو نه نام مانذ نه نشان(1) خذاوند عالم خاطر عاطر اسوذه دارذ # ~~که بنده سر خصان بر دار و نگوسار می بینذ (10) ، آن سخن او فالی شذ ~~(11)، # ~~چون سلطان و انابک قزل ارسلان بری رسیذند ای ابه(12) و روس ( # ~~برسم یاوگی(12) بیرون شذه(19) بوذند و بر حوالی بسطام و دامغان و # ~~10 اطراف مازندران ی گشتند (15)، و اتابک را روی از پس رفتن ایشان (16) # ~~نبوذ چه دانست که بی مواضعة از امرای مملکت و سلطان نتوانذ (17) بوذ # ~~یکچندی (18) بر سر دولاب مقام کرد تا ازین حال چه بر آیذ (19) و کذام # ~~حادثه روی نمایذ ، شعر: # ~~هزبر جهانسوز و نر اژدها . ز راه قضا هم نیابذ رها(.7) # ~~15 دلاور که نند یشذ(21) از پیل(24) و شیر * تو دیوانه خوانش(22) ~~مخوانش دلیر(29) # ~~بجای زبونی(25) و جای فریب * نبایذ که یابذ دلاور شکیب # ~~(یکی(26) داستان کیان یاذکن . ز وام خرذ گردن ازاذ کن # ~~1 که هر کو بجنگ(27) اندر آیذ نخست 5 ره باز گشتن ببایذش جست)(28) ~~PageV01P360 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0370.png) # منافقی ملک مازندرا با سلعان فرن # بپیروزی اندر بترس از گزند « که یکسان نگردذ سپهر بلند (1) # (سنان ار بدندان نخایذ(2) دلیر . بدرذ ز اواز او چرم شیر # گرفتار فرمان یزدان بوذ . وگر هیچو سندانش دندان بوذ)(2) # ~~سلطان عالم را هر وقت درد پای (4) بوذی خویشتن(5) را بذان اسم صاحب # ~~فراش(6) کرد و اطبا بمعالجت قیام(7) می نموذند و بذان سبب گماشتگان ه # ~~ازو غافل م شذند تا یک شب فرصت یافت(8) و جنیبتها معد بوذ و # ~~در شب بآی ابه ms274 و روس رسیذ (1)، و ملک مازندران خذله الله و # ~~لعنه که مبنای عقیدت او و جمله رافضیان علیهم اللعنة بر تقیه و نفاق # ~~است منافقی که از عقیدت پلیذ(10) و ذات خبیث(11) او سزیذ بجای آورد # ~~و نه از دل سلطانرا نزلی فرستاذ و در دربند زرینکمر بگشاذ و بر10 # ~~کنار روذبار سلطانرا مهمان کرد و شرف دست بوس در یافت، و # ~~چون سلطان بر خبث عقیدت او واقف(12) شذ بر آن اعتماد نکرد و شاه # ~~مازندران بسبب انک دانست که اصحاب مناصب عراق غلات رفض # ~~علیهم العنة چون خواجه عزیز(19) و پسران [او](18) و موفق(15) وکیلدر و # ~~نیت(188) اهل رفضست بر سلطان غدر نی کرد اما منافقی فرو نی گذاشت # ~~و خدمتی لایق نی کرد و حال ضعف سلطان هر لحظه باتابک (1) ی r1350 # ~~نموذ و مدتی انابکرا بدم ی داشت(20) که من سلطانرا م گیرم، و # ~~سلطان بر اطراف ولایت ملاحد خذلهم الله و زذ و نهب و غارت و 19 ~~PageV01P361 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0371.png) # سلطان طغرل بن ارسلان # ~~اورد، اتابک(1) ملول شذ() و بسبب تعلق(2) دل بطرف آذربیجان از # ~~سر دولاب برخاست و بدار الملک همذان امذ (8)، فصل پاذیز بوذ امیر # ~~سید فخر الدین علاء الدولة عربشاه یک شب از بام خانه آتشی(8) عظیم # ~~بر افروخت اتابک(1) را گمان بوذ که سلطان بهمذان رسیذ و از اتفاق (1) # ~~ه لشکر با او خبیر بوذ شب بخروس (7) گذاشت و راه آذریجات بر # ~~داشت (8) ، شعر : # ~~گریز(9) بهنگام با سر بجای ، به از رزم جستن بنام و برای # ~~هر آنکو بییداذ جویذ نبرد « جگر خسته باز آیذ و روی زرد # ~~(جوان گرچه دانا بوذ نامور . اب ازمایش(1) نگیرذ هنر # ~~10 بذ و نیک هر گونه بایذ شنیذ » ز هر شور و تلخی ببایذ چشیذ)(11) # ~~(همیشه خرنمند اومیذ وار . نبینذ بجز(12) شادی از روزگار # ~~نپندیشذ از راه بذ یک زمان * ره تیر گیرذ نه راه کمان)(14) # ~~هر آنگه که بخت اندر ایذ(14) بخواب . بگوشش نباشذ ms275 سخنها بذاب # ~~بمردی نبایذ شذن در گمان . که بر ما درازست دست زمان (15) # ~~15 کس از گردش اسمان نگذرذ . وگر بر زمین پل(16) را بشکرذ(17) # ~~(شنیذم (18) همه پوزش (119 روزگار چه گفت آن هنرمند پرهیزگار(20 # ~~که هر کس که تخم(21) جفارا بکشت 5 نه خوش روز یابذ نه خرم بهشت(22) # ~~هر آنکس که دارذ روانش خرذ ه گناه آن سگالذ که پوزش برذ)(22) # ~~19 اتابک قزل ارسلان با خاصگیان برفت و صدور و امرای عراق جمله ازو ~~PageV01P362 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0372.png) # ~~باز ایستاذند، سلطان هنوز بری بوذ خاتون (1) با وی موافقت ظاهر بکرد # ~~تا سلطان بدار الملک همذان آمذ و خواجه عزیز بوزارت دست بوس # ~~کرد(2) ، و امیر اسفهسلار عز الدین صتماز و شرف الدولة ابهری دست # ~~بوس کردند و امرای دیگر بخدمت آمذند ، شعر(2) # ز هر سو لشکری نو می رسیذند . بگرد شاه(4) صف بر می کشیذند # چو لشکر جمع شذ در پره کوه « زمین تا گاو می نالیذ از انبوه # ~~اهل شهر همذان از میان جان دعا می کردند و نشاط آوردند ، برفی # ~~عظیم می بریذ (2) سلطان روی بشهر اورد وامیر سید فغر الدین علاء # ~~الدولة زمین بوسیذ و نزولرا سرای ریاست پیش (1) کشیذ، شعر() 1n. # ~~بسلطان گفت کای شاه ای خذاوند(7) * نه من چوان](8) من هزارت بنده در ~~بند 12 # ~~ز تاجت(9) اسمانرا بهرمندی * زمینرا زیر تختت10) سربلندی # ~~اگر تشریف شه مارا نوازذ . کمر بندذ رهی گردن فرازذ # ~~وگر بر فرش(11) موری بگذرذ پیل(12) . فتاذ (12) افتاذه(18) را جامه در ~~نیل # ~~بذو گفتا چو مهمان می پذیری . بجان آیم اگر جان می پذیری # ~~فروذ آورد سلطانرا بکاخی . که گویی بوذ از فردوس شاخی 5 # ~~سرایی بر سپهرش(15) سر فرازی . دو میدانش (11) فراخی و درازی # ~~فرستاذش بدست عذر خواهان * چنان نزلی(17) که باشذ رسم شاهان # ~~نه چندانش خزانه18) پیش کش19) کرده که بتوان20) در حسابش دست خوش کرد ~~18 PageV01P363 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0373.png) # ~~و آن زمستان(1) بهمذان مقام بوذ و روس و ای ms276 ابه تسلط و کردند # ~~بعنی که خدمت پسندیذه کردهایم و امرا قهر هر دو می داشتند (2)، ای # ~~ابه خواست که روس را بردارذ تا در مملکت(2) سلطان او بزرگتر بوذ، # ~~با سلطان تقریر کرد و روسرا در خانه مست خفته(4) بگرفتند(5) و # ~~5 اسباب او تاراج کردند و یک محلت از همذان در صدمه امذ که حاشیهٔ‌ # ~~سلطان بغارتیذند ککآن لم تغن باألامس(2)، و عوام همذان چنان هواخواه # ~~سلطان بوذند که نجم الدین لقبی براذر زاذه امین الدین ابو عبد الله ~~امیر # ~~بار(7) بوذ و خانهاش بغارتیذ بوذند(4) و اندوختة عمر برده و بدست # ~~فقر سپرده ، مؤلف این کتاب () محمد بن علی بن سلیمان الزاوندی اورا # ~~10 گفت در حق(10) سلطان نامعتقد شذی که خانهات بغارتیذند ، جواب # ~~داذ که سلطان را بفعل اوباش حاشیت مؤاخذت نتوان نه که او فرموذ # ~~یا خبرش بوذ من ارادت سلطان بجان بنسپارم، این(11) حال بر رای # ~~اعلی عرض کردم تفصیل اقمشة او بخواست و آنچ ظاهر شذ رد فرموذ و # ~~عوض گمشدها از خزانه (12) بها مضاعف بداذ، و این مردرا نجم دوییتی # ~~15 خواندندی اسبابی نیکو داشت (12) صرف کردی بر اهل هنر و با دوات # ~~و قلم طوف می کردی تا کجا دوبیتی (18) یافتی بنوشتی، بعد ازو املاک # ~~و اسباب هیچ بنماند و زن و فرزند (15) نیندوخت، وارثان و براذران # ~~پنجاه من کاغذهای دوبیتی قسمت کردند، و چون روس را بگرفتند (1) # ~~بقلعة علاء الدولة محبوس ماند دیگر کس نقش او نخواند (17)، و سراج # ~~20 الدین قماز(18) وجمال الدین ای ابه فرحینی(19) و بدر الدین قراقز ~~اتابکی و # ~~نور الدین قرآن خوان در خدمت نصرة الدنیا و الدین اتابک بوبکر ~~PageV01P364 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0374.png) # ~~باصفهان بوذند (1)، اصفهانیان بریشان غوغا کردند و ایشانرا بجهانیذند ، ~~1300 # ~~سلطان فوجی لشکررا براه ایشان فرستاذ کمین کردند و امرای سلطان را # ~~در میان گرفتند و یکی را نگذاشتند که بجهذ ، امیر علم را دست گیر کردند # ~~و باقیرا بکشتند (2) تا رکابدار و ms277 خربند جان نبردند چنانک در همذان # ~~سه چهار روز خبر زنده و مرده ایشان نبوذ، بعد از آن بگردون کشتگان را ه # ~~بهمذان اوردند و امرای بزرگ چون نجم الدین لاجین والی همذان و # ~~پسران غزلجه شهابی وغیرهم را تعزیت داشتند و آن وهنی زشت بوذ و فالی # ~~نه خوب بر دولت سلطان، واز اطراف امرا ناامیذ شذند و تا وقت # ~~بهار ببرف و زمستان تعللی می کردند ، فصل بهار از دار الخلافة اتابک # ~~قزل ارسلانرا خلعت فرستاذند و نوبت نیم روز بداذند و مواضعت 10 # ~~رفت که لشکر منصور دار الخلافة بکرمانشاهان و دینور توقف کنذ و # ~~اتابک قزل ارسلان بخدمت مهد وزیر(2) پیوندذ وبهمذان روند و جواب # ~~سلطان بکنند و همذان نؤاب دار الخلافة را باشذ ، و منهیان از همذان # ~~ضعف سلطان انها می کردند ایشان باطمینان تمام ساز و عدت و ارایش # ~~و تجمل اورده بوذند و لشکری آراسته امذه و قاروره اندازان و ناچخ 15 # ~~و چرخ و عدتهای مصاف با ایشان همه بوذ، سلطان پیش از آنک اتابک # ~~قزل ارسلان بذیشان رسیذی قصد ایشان کرد و امرای دولت سلطان # ~~چون عز الدین صتماز و شرف الدولة ابهری وشرفیان و جملهٔ‌ اتابکیان # ~~موافق شذند و سلطان با لشکر دار الخلافة مقابله کرد و مصافی داذند # ~~که لشکر عراق مثل آن ندیذ بوذند ()، و ای ابه با اتابکیان بر میمنهآ 20 # ~~سلطان بوذند شکسته شذند و هزیمت ایشان دو فرسنگ برسیذ ، لشکر ~~PageV01P365 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0375.png) # ~~ایوه(41 بر پی ایشان براند و بنهای ایشان در پیش کردند و سر خویش # ~~گرفتند ، و بغداذیان جوال دوز می انداختند و اسپ و مردرا ی زذند و # ~~(2) کس نشانی نی دیذ که دفعی کنذ(2)، و نفط اندازان آتش در هوا پران # ~~ی کردند و سوار و اسپ بر جای می سوخت، و تیر باران بر چتر سلطان # ~~چندان شذ که چتر از تیر پیوشیذ، و سلطان بر سان رستم دستان گرز # ~~»132،گران ms278 برداشت و قفشدیان(1) را بانگ زذ و بریشان حمله برد ، مهد ~~وزیررا # ~~بینداخت وزیر گرفتار شذ و شکست بر افتاذ (8)، اگرچه اول وهن بر # ~~سلطانیان بوذ لشکر سلطان غنیمتهاء بسیار و زر بخروار و اسپ و سلاح # ~~بی شمار بیاوردند و در همذان هیچ کس اسپی تازی بیک دینار نی خریذند # ~~10 حرمت داشت دار الخلافةرا، و مجروحان در جامع همذان نان مخواستند و # ~~خلافتی بوذ که کس مثل آن نشنوذ، و سلطان وصف الحال آن فتح # ~~این دوییتی بگفت، بیت : # ~~زین فتنه که دست چرخ انگیخته بوذ « جانم یکی موی در آویخته بوذ # ~~اقبال مرا دست گرفت ار نه فلک « بی هیچ بهانه خون من ریخته بوذ # ~~15 و آن لشکر بی ظفر از آن اعتبار نگرفتند و تا این غایت ده (2) بار ~~دیگر با # ~~عراق آمذند و از نیت بذ شکسته و غارتیذه باز گشتند ، خبر: ولا # ~~یلدغ المومن [من] جحر مرتین(1را کار نی بندند ، شعر(7) PageV01P366 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0376.png) # مشوش کردن قزل ارسلان سلطان طغرل را # ابا آهوان گفت غرم زیان . که گر دشت گردذ همه پرنیان # ز دای که پای من ازاذ گشت « نپویم بر آن سو بر آباذ دشت # ~~و چون آن مصاف شکسته شذ علاء الدین خذاوند مراغه بخدمت سلطان # ~~رسیذ و بهمذان دست بوس کرد و سلطان اورا اعزاز تمام و اکرام نموذ # ~~و پسر خوذرا برکیارق بذو سپرد، و لشکر سلطان نشاط می کردند که با ه # ~~اتابک نیز مصاف دهند ، وغرس(1) الدین پسر شومله بخدمت تخت اعلی # ~~رسیذ و بر در همذان لشکری وافر جمع شذ ، اتابک قزل ارسلان با لشکری # ~~گران روی بدار الملک همذان نهاذ و سلطان طرغان بست و کندهای آب # ~~بداشتند و بندگان چالش می کردند و هر لحظه اوازه مصاف ی بوذ، # ~~ناگاهی اتابک از میان برخاست سلطان از پس او نرفت که بر ای ابه و10 # ~~از ابه(2) اعتماد نداشت، پانزده روز کس ندانست که چه بوذ ms279 و اتابک # ~~کجا رفت ، شعر: # (چو کاهل شوذ مرد هنگام کار * ازو سیر گردذ دل روزگار # نمانذ هی تن درست و جوان « مباذش توان و مباذش روان)(4) # ز تو نام بایذ که مانذ بلند * نگر دل نداری ز غم مستمند # اگر بخشش روزگار بلند * چنانست کآیذ بما بر گزند # بیرهیز و اندیشه نابکار * نه برگردذ از ما بذ روزگار # ~~اتابک حرکتی چنین کرده سلطان مشوش شذ و از ای ابه تحکمها دیذه # ~~بوذ و رنجیذه، چون بدانست که بذو کاری بر نی ایذ و دفع اتابکرا # ~~لشکری دیگر می بایذ سلطان بفرموذ تا ای ابه و از ابه را در سرای بار 2 # ~~پسر ازدمر(1) و پسران سراج الدین قتلغ ابە شرفی(5) بکشتند(2) ، و ~~قتلغ/137» PageV01P367 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0377.png) # ~~اینانج بیرون آمذ و بری پیش ماذر رفت، روز دیگر(1) انابک علاء # ~~الدین با مراغه رفت و سلطان روی بجانب اذربیجان نهاذ و اتابک # ~~قزل ارسلان بطرف کرمانشاهان رفته بوذ که شهاب الدین بن الحدید(2) # ~~با خادی از خواص لشکر دار الخلافة (2) آنجا بوذند ایشانرا(4) بدر همذان # ~~5آورد و در شهر مال مخالف ی جستند و بذین بهانه (2) خانهای مسلمانان # ~~می غارتیذند ، و عوامرا هوابلای سلطان طغرل نی نشست ، و سلطان # ~~بدر تبریز رفته بوذ و اذربیجانرا تشویش می داذ اتابکرا ضرورت شذ # ~~بطرف اذربیجان(6) شذن (7)، اتابک را رفتن همان بوذ و سلطان را آمذن # ~~همان و این مسئله دؤر شذ امرا و صذور بر آن نهاذند که هر بار که # ~~10 اتابک (8) می آیذ سلطان می روذ، آن زمستان سلطان بدار الملک همذان # ~~بوذ و عراق مسلم و بسبب برف و سرما کس نمی جنبیذ ، شعر() # ~~اگر چند باشذ شبی (10) دیر باز * برو تیرگی(11) هم نمانذ دراز # ~~شوذ روز چون چشمه رخشان(12) شوذ « زمین چون نگین بدخشان(14) شوذ # ~~و سلطان شهید بجهت اعتقاد نیکو و عالم دوستی با ظهیر الدین بلخی # ~~10 ارادت داشت(18) هر شب بخانهآ وی رفتی و با او ms280 رای زذی و خواجگان # ~~وامرای عراق عقل وی دانستند مستشعر می بوذند، وظهیر بلخی با سلطان # ~~می ساخت (15) که اینها که با تو اند مخالفان دولتند همهرا ی بایذ (16) # ~~گرفتن و اسباب ایشان دیگر بندگانرا داذن تا با خذاوند عالم یکدل # ~~باشند (17)، و آن خواجگان که ارکان دولت بوذند ملاطفها نوشتندی (18) # ~~20 بری پیش قتلغ اینانج که سلطان بشب(19) بخانهٔ‌ ظهیر بلخی(20) و روذ ~~و PageV01P368 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0378.png) # سگالش کردن امرا بر مخالفت سلطان و فاش شدن راز ایشان # ~~سگالش (1) با وی می کنذ مارا بر وی هیح وثوق نمانده است آگر با ما # ~~عهدی باشذ بمواضعت با علاء الدولة و استظهار() وی سلطانرا بگیریم، # ~~این ملاطفها در میان چوبی(؟) نهاذند و سالیخ وار توز() کمان بر # ~~پوشیذند(5) و بدست سرهنگی بری فرستاذند، و در شب کسانرا براه # ~~سلطان می فرستاذند سلطان دو سه کسرا بدیذ بفرموذ گرفتن و بسرای ه # ~~ظهیر بلخی بردن، ایشان ماجرا باز گفتنذ (1)، سلطان ایشانرا امان داذ # ~~و مستظهر گردانیذ و سوگند داذ که این راز بیرون نبرند و نگویند که # ~~سلطان ایشانرا() دیذ تا کار بچه رسذ ، روز دیگر سرهنگ بیزک لشکر # ~~سلطان رسیذه بوذ که (8) بهفتاذ بولان(8) با(9) در مزدقان می بوذند ، ~~پسر r1384 # ~~سراج الدین قتلغ(10) ابه شرفی از آن سرهبگ احوالی و پرسیذ سرهنگ از 10 # ~~سر ملالت صدمە سرما با وی تندیی (11) بکرد، شعر: # ~~زبانی که اندر سرش مغز نیست « اگر در ببارذ(14) بحد نغز نیست (14) # ~~دلترا ز مهر کسی بر گسل « کجا نیستش(18) با زبان راست دل(15) # ~~کسی کو بوذ سوذهآ روزگار * نبایذ (16) بهر کارش آموزگار19 # ~~چگفتند (18) دانندگان خرذ ، که آنکس که بذکرد کیفر برذ(19) 5 # ~~پسر(40) سراج الدین طیره شذ گرزی براند تا بر سر سرهنگ زنذ او هم # ~~جانرا بسالیخ(21) دفع کرد سالیخ(1) شکسته(24) شذ ملاطفها بیرون ~~افتاذ(22)، PageV01P369 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0379.png) # سلطان طغرل بل ارسلان # ~~واو جوانی هنرمند بوذ و مردانه، شعر گفتی(1) وخوش(2) خط نوشتی (2) # ~~آن ملاطفها بر ms281 خواند و سرهنگرا بسپرد و دو اسپه هم در روز بحضرت # ~~سلطان رسیذ(4) و این حال مشافهه بر رای انور او عرض داذ، سلطان # ~~انروز توقف فرموذ و در شب ترتیب کرد که بامداذ چون اصحاب مناصب # ~~5 بدیوان حاضر شوند (5) وزیررا بخلوت (2) خوانذ و جمله امرارا حاضر کنذ # ~~و علی رؤس الاشهاد همهرا رسوا کنذ، و بسرای هر مهتری سروریرا # ~~معین کرده بوذ که خزانه و اصطبل و اسباب لشکری و تجمل() محفوظ # ~~دارند و بسرای سلطان نقل کند آلات مطبخ و امثال آن تاراج دهند ، # ~~چون روز شذ (8) همه بزرگان بر عادت روی بخدمت نهاذند و خواجگان # ~~1 بدیوان (1) بنشستند ، سلطان امیر سید علاء الدولةرا بخلوت () خواند و # ~~اورا امان داذ و این حال با وی در میان نهاذ و فرموذ که همهرا میخوانم # ~~تا استکشاف این معضل کرده شوذ، وزیر وقت خواجه عزیز(10) و # ~~پسرانش (11) و موفق وکیلدر(14) و ظهیر منشی و شهاب حجت نویس و # ~~قتلغ تشت(12) دار و آنان که در آن سقیفه بوذند (18) همه حاضر شذند ، # ~~15 سلطان خلوت کرد و یکی(15) یکی(15) را میخواند ، چون جمله در سرای ~~علاء # ~~الدولة که سلطان آنجا می بوذ جمع شذند سلطان خطها پیش(1) ایشان # ~~انداخت زینهار خواستند ، سلطان خواجهرا پشت پای زذ و بمیان سرای # ~~انداخت و جملهرا بفرموذ گرفتن، شعر: # نکوهیذه باشذ دل آن درخت ، که تیره کنذ بار بر تاج و تخت # پشیمانی آنگه ندارذت سوذ 5 که تیغ زمانه سرترا دروذ «1) PageV01P370 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0380.png) # ~~و کسانی که بهر سرای نامزذ بوذند بدوانیذند و فرمان بجای آوردند # ~~و اموال ایشان صامت و ناطق بسرای سلطان نقل (1) کردند ، سلطان 10. # ~~کلیذ قلعهآ (2) علاء الدولة بخواست و آن قومرا در آنجا حبس فرموذ و # ~~بنفس نفیس و ذات شریف خویش حرکت کرد تا محکمشان بنشاند(2)، # ~~ایشان ملتزم اموال می شذند () و بجان امان ی جستند و از برای تحصیل 5 # ~~مال از سلطان موعود می شذند که هر ms282 یک چون چندین(5) نقد(1) بدهذ # ~~و اقرار املاک بکنذ (7) اورا بجان امان باشذ (8) و بترک (9) شغل (10) و # ~~عمل بگویذ (11) ، ایشان قرضها می گرفتند (12) و بدیوان (12) گزاردند ، ~~و # ~~کس بظهیر بلخی می فرستاذند که ما (19) خرقه پوشیم(14) و در خدمت # ~~رکاب چون دیگر مریدان برویم (14)، قرب یکماه(16) درین می رفت، 10 # ~~روزی سلطان بتماشای(17) قلعه (18) بوذ و ایشانرا زجری می فرموذ قتلخ ~~(19) # ~~تشت (2) داررا اجل شتاب کرد و سفاهت آغازیذ و با سلطان مواجهه # ~~ناسزا گفتن پیش (21) گرفت که این سرها ببر و در فلان نه که من سر تو # ~~چون سر پذرت در فلان خواستم نهاذن دولت ترا یارتر بوذ، سلطان # ~~گفت ترا با پذرم چه بوذ که ترا بخریذ (22) و پاذشاهی داذ، او زبان بر ~~15 # ~~گشاذ(22) و گفت باستصواب اتابک محمد ده هزار دینار سرخ علاء الدولة # ~~بکینە خواهر که زن پذرت بوذ بمن داذ تا شربت در حمام بردم و # ~~پذرت را دانم و با تو همین خواست رفتن(28)، سلطان را ازین حال غضبی # ~~عظیم مستولی شذ و حالی جملهرا کشتن (25) فرموذ و آن سرها همه بذین 9. PageV01P371 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0381.png) # ستشن حرل بن ارسلان # ~~سخن بریذه گشت (1)، شعر: # ~~کسی را که خون ریختن(2) پیشه گشت(2) . دل دشمن از وی پراند یشه گشت (2) # ~~بریزند خونش بذان همنشان * که او ریخت (8) خون سر سرکشان # ~~میازار کسرا که ازاذ مرد 5 سر اندر نیارذ بآزار و درد # ~~ه چو گیتی سه روزست چون بنگری * مکن از پی این قدر داوری # ~~که دی رفت فردا نیامذ هنوز * نباشم از اندیشه امروز کوز # ~~از امروز شاذی ترا مایه بس * بفردا نگویذ(8) خرذمند کس # ~~ترا نام بایذ(6) که مانذ دراز * نمانی هی کار چندین(7) مساز(8) # ~~r1300 جهان بذ سگالذ نگویذ (9) بکس « نباشذ بهر کار فریاذ رس # ~~10 و اگرچه علاء الدولةرا امان داذه بوذ وگناه(10) ملاطفه بخشیذه(11) ~~این # ~~حرکت تجدید گناهی بزرگ بکرد و سلطان اظهار آن ننرموذ (14) تا عزیمت ~~(12) # ~~کوچ و علفخوار مرغزار ms283 سگ پیش (16) آمذ و علاء الدولةرا الزام # ~~قرموذ بملازمت رکاب هایون (14)، علاء الدولة خویشتن(18) را رنجور ساخت، # ~~سلطان گفت از آمذن گزیر نیست(16) اطبارا با خوذ بر گیر(17) کی در # ~~15 تبدیل اب و هوا صحت مامولترست، و چون دو منزل از همذان حرکت # ~~افتاذ(18) علاه الدولةرا زه فرموذ نهاذن و مرقدش با همذان نقل کردند # ~~با تربةآ اسلاف سادات رحمهم الله ، و مؤلف این کتاب (19) محمد بن # ~~علی بن سلمان(20) الراوندی رعایت حقوق اورا این مرثیت در تعزیة او # ~~2 بر خواند (21)، مرثیه : PageV01P372 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0382.png) # ~~آه این چه محنتست که اندر جهان فتاد # ~~آه این چه (1) واقعست که از ناگهان فتاذ(2) # ~~این دیذ چیست گوبی کز دیذه خون بریخت(2) # ~~وین غصه از چه در دل پیر و جوان فتاذ # ~~خورشیذ (4) تیره گشت همش (8) محنتی رسیذ # ~~مه زرد روی گشت و چنین ناتوان فتاذ # ~~بر جان مصیبتیست که دلرا کباب کرد # ~~در دل هم از غمیست (6) که چندین فغان (7) فتاذ # ~~داف ز چیست این هه ز اوازه بذست # ~~کز رفتن (8) عربشه شاه زمان فتاذ # ~~ای دیذه خون گری که شه فخر دین نماند # ~~آن سرور زمانه و شاه زمین نماند () # ~~گیتی ندانم از چه بخونت(10) شتاب (11) کرد # ~~از چه دل جهانی زین غم کباب کرد # ~~اشکی که رشک گوهر و در ثمین بذی # ~~از چه چو لعل کرد مگر خون ناب کرد # ~~لایق (17) نبوذ(12) این که فلک بهر چون توی # ~~در زیر خاک تیره چنان جامه خواب کرد # ~~وین هم نه عقل بوذ که مرگ از ربوذنت # ~~صذ خاندان آل پیمبر خراب کرد # ~~دریا و کوه بین ز مصیبت رسیذگی # ~~کین سنگ دل شذ از غم و آن دیذه آب کرد PageV01P373 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0383.png) # سلطان طغرل ب ارسلان # ~~و آن زمستان(1) بهمذان مقام بوذ و روس و ای ابه تسلط م کردند # ~~بعنی که خدمت پسندیذه کردهایم و امرا قهر هر دو ی داشتند (2)، ای # ~~ابه خواست که روس را بردارذ ms284 تا در مملکت(1) سلطان او بزرگتر بوذ، # ~~با سلطان تقریر کرد و روس را در خانه مست خفته(1) بگرفتند(5) و # ~~5 اسباب او تاراج کردند و یک محلت از همذان در صدمه آمذ که حاشیهٔ‌ # ~~سلطان بغارتیذند کان لم تغن بالآمس(6)، و عوام همذان چنان هواخواه # ~~سلطان بوذند که نجم الدین لقی براذر زاذه امین الدیین ابو عبد الله ~~امیر # ~~بار(1) بوذ و خانهاش بغارتیذ بوذند(4) و اندوخته عمر برده و بدست # ~~فقر سپرده، مؤلف این کتاب (9) محمد بن علی بن سلیمان الزاوندی اورا # ~~10 گفت در حق (10) سلطان نامعتقد شذی که خانهات بغارتیذند ، جواب # ~~داذ که سلطان را بفعل اوباش حاشیت مؤاخذت نتوان نه که او فرموذ # ~~یا خبرش بوذ من ارادت سلطان بجان بنسپارم، این(11) حال بر رای # ~~اعلی عرض کردم تفصیل اقمشة او بخواست و آنج ظاهر شذ رد فرموذ و # ~~عوض گمشدها از خزانه(14) بها مضاعف بداذ، و این مردرا نجم دوییتی # ~~15 خواندندی اسبابی نیکو داشت (14) صرف کردی بر اهل هنر و با دوات # ~~و قلم طوف می کردی تا کجا دوبیتی (1؛ یافتی بنوشتی، بعد ازو املاک # ~~و اسباب هیچ بنماند و زن و فرزند (15) نیندوخت، وارثان و براذران # ~~پنجاه من کاغذهای دویتی قسمت کردند، و چون روسرا بگرفتند (16) # ~~بقلعة علاء الدولة محبوس ماند دیگر کس نقش او نخواند (17)، و سراج # ~~20 الدین قیماز(18) وجمال الدین ای ابه فرحینی(1) و بدر الدین قراقز ~~اتابکی و # ~~نور الدین قرآن خوان در خدمت نصرة الدنیا والدین اتابک بوبکر ~~PageV01P374 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0384.png) # ~~باصفهان بوذند (1) ، اصفهانیان بریشان غوغا کردند و ایشانرا بجهانیدند ~~، # ~~سلطان فوجی لشکررا براه ایشان فرستاذ کمین کردند و امرای سلطانرا # ~~در میان گرفتند و یکیرا نگذاشتند که بجهذ ، امیر علم را دست گیر کردند # ~~و بافیرا بکشتند() تا رکابدار و خربنده جان نبردند چنانک در همذان # ~~سه چهار روز خبر زند و مرده ایشان نبوذ، بعد از آن بگردون کشتگان را ه # ~~بهمذان اوردند و امرای بزرگ ms285 چون نجم الدین لاجین والی همذان و # ~~پسران غزلجه شهابی وغیرهم را تعزیت داشتند وآن وهنی زشت بوذ و فالی # ~~نه خوب بر دولت سلطان، واز اطراف امرا ناامیذ شذند و تا وقت # ~~بهار ببرف و زمستان تعللی می کردند ، فصل بهار از دار الخلافة اتابک # ~~قزل ارسلانرا خلعت فرستاذند و نوبت نیم روز بداذند و مواضعت 10 # ~~رفت که لشکر منصور دار الخلافة بکرمانشاهان و دینور توقف کنذ و # ~~اتابک قزل ارسلان بخدمت مهد وزیر(2) پیوندذ و بهمذان روند و جواب # ~~سلطان بکنند و همذان نواب دار الخلافةرا باشذ، ومنهیان از همذان # ~~ضعف سلطان انها می کردند ایشان باطمینان تمام ساز و عدت و آرایش # ~~و تجمل آورده بوذند و لشکری آراسته امذه و قاروره اندازان و ناچخ 15 # ~~و چرخ وعدنهای مصاف با ایشان همه بوذ ، سلطان پیش از آنک اتابک # ~~قزل ارسلان بذیشان رسیذی قصد ایشان کرد و امرای دولت ساطان # ~~چون عز الدین صتماز و شرف الدولة ابهری و شرفیان و جملهآ اتابکیان # ~~موافق شذند و سلطان با لشکر دار الخلافة مقابله کرد و مصافی داذند # ~~که لشکر عراق مثل آن ندیذ بوذند (1)، و ای ابه با اتابکیان بر میمنه 20 # ~~سلطان بوذند شکسته شذند و هزیمت ایشان دو فرسنگ برسیذ ، لشکر ~~PageV01P375 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0385.png) # ~~ایوه (1) بر پی ایشان براند و بنهای ایشان در پیش کردند و سر خویش # ~~گرفتند ، و بغداذیان جوال دوز م انداختند و اسپ و مردرا و زذند و # ~~(2) کس نشانی نی دیذ که دفعی کنذ (2)، و نفط اندازان آتش در هوا پزان # ~~می کردند و سوار و اسپ بر جای می سوخت، و تیر باران بر چتر سلطان # ~~ه چندان شذ که چتر از تیر بپوشیذ، و سلطان بر سان رستم دستان گرز # ~~1360) گران برداشت و قفشدیان(1) را بانگ زذ و بریشان حمله برد ، مهد ~~وزیررا # ~~بینداخت وزیر گرفتار شذ و شکست بر افتاذ(8)، اگرچه اول وهن بر # ~~سلطانیان بوذ لشکر سلطان ms286 غنیمتهاء بسیار و زر بخروار و اسپ و سلاح # ~~بی شمار بیاوردند و در همذان هیچ کس اسپی تازی بیک دینار نی خریذند # ~~10 حرمت داشت دار الخلافةرا، و مجروحان در جامع همذان نان میخواستند و # ~~خلافتی بوذ که کس مثل آن نشنوذ، وسلطان وصف الحال آن فتح # ~~این دویتی بگفت، بیت : # ~~زین فتنه که دست چرخ انگیخته بوذ « جانم بیکی موی در آویخته بوذ # ~~اقبال مرا دست گرفت ار نه فلک « بی هیح بهانه خون من ریخته بوذ # ~~15 و آن لشکر بی ظفر از آن اعتبار نگرفتند و تا این غایت ده(5) بار ~~دیگر با # ~~عراق امذند و از نیت بذ شکسته و غارتیذه باز گشتند ، خبر: ولا # ~~یلدغ المومن [من] جحر مرتین(1) را کار نی بندند ، شعر(7) PageV01P376 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0386.png) # مشوش کردن قزل ارسلان ان ضعرنرا # ~~ابا آهوان گفت غرم ژیان . که گر دشت گردذ همه پرنیان # ز دامی که پای من ازاذ گشت « نپویم بر آن سو بر آباذ دشت # ~~و چون آن مصاف شکسته شذ علاء الدین خذاوند مراغه بخدمت سلطان # ~~رسیذ و بهمذان دست بوس کرد و سلطان اورا اعزاز تمام و اکرام نموذ # ~~و پسر خوذرا برکیارق بذو سپرد، و لشکر سلطان نشاط می کردند که با ه # ~~اتابک نیز مصاف دهند ، و غرس (1) الدین پسر شومله بخدمت تخت اعلی # ~~رسیذ و بر در همذان لشکری وافر جمع شذ، اتابک قزل ارسلان با لشکری # ~~گران روی بدار الملک همذان نهاذ و سلطان طرغان بست و کندهای آب # ~~بداشتند و بندگان چالش می کردند و هر لحظه آوازه مصاف م بوذ، # ~~ناگاهی اتابک از میان برخاست سلطان از پس او نرفت که بر ای ابه و10 # ~~از ابه(2) اعتماد نداشت، پانزده روز کس ندانست که چه بوذ و اتابک # ~~کجا رفت ، شعر: # (چو کاهل شوذ مرد هنگام کار * ازو سیر گردذ دل روزگار # نمانذ هی تن درست و جوان « مباذش توان ومباذش روان)2) # ز تو ms287 نام بایذ که مانذ بلند نگر دل نداری ز غم مستمند # اگر بخشش روزگار بلند ه چنانست کآیذ بما بر گزند # بپرهیز و اندیشه نابکار * نه برگردذ از ما بذ روزگار # ~~اتابک حرکتی چنین کرده سلطان مشوش شذ و از ای ابه تحکمها دیذ # ~~بوذ و رنجیذه ، چون بدانست که بذو کاری بر نی آیذ و دفع اتابک را # ~~لشکری دیگر می بایذ سلطان بفرموذ تا ای ابه و از ابه را در سرای بار 20 # ~~پسر ازدمر() و پسران سراج الدین قتلغ ابه شرفی (5) بکشتند(6) ، و ~~قتلغ»137، PageV01P377 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0387.png) # ~~اینانج پیرون آمذ و بری پیش ماذر رفت، روز دیگر(1) اتابک علاء # ~~الدین با مراغه رفت و سلطان روی بجانب آذربیجان نهاذ و اتابک # ~~قزل ارسلان بطرف کرمانشاهان رفته بوذ که شهاب الدین بن الحدیه (2) # ~~با خادی از خواص لشکر دار الخلافة (7) آنجا بوذند ایشانرا(4) بدر همذان # ~~آورد و در شهر مال مخالف و جستند و بذین بهانه (5) خانهای مسلمانان # ~~و غارتیذند ، و عوامرا هوابلای سلطان طغرل نی نشست، و سلطان # ~~بدر تبریز رفته بوذ و آذربیجانرا تشویش می داذ اتابک را ضرورت شذ # ~~بطرف اذربیجان(6) شذن()، اتابکرا رفتن هان بوذ و سلطان را آمذن # ~~همان و این مسئله دور شذ امرا و صذور بر آن نهاذند که هر بار که # ~~10 اتابک (4) می آیذ سلطان می روذ، آن زمستان سلطان بدار الملک همذان # ~~بوذ و عراق مسلم و بسبب برف و سرما کس نمی جنبیذ ، شعر(9) # ~~اگر چند باشذ شبی (10) دیر باز « برو تیرگی(11) هم نمانذ دراز # ~~شوذ روز چون چشمه رخشان(12) شوذ * زمین چون نگین بدخشان (12) شوذ # ~~و سلطان شهید بجهت اعتقاد نیکو و عالم دوستی با ظهیر الدین بلخی # ~~15 ارادت داشت(14) هر شب بخانهآ وی رفتی و با او رای زذی و خواجگان # ~~وامرای عراق عقل وی دانستند مستشعر می بوذند ، و ظهیر بلخی با سلطان # ~~می ساخت(15) که اینها که با تو اند مخالفان دولتند ms288 همهرا ی بایذ (16) # ~~گرفتن و اسباب ایشان دیگر بندگانرا داذن تا با خذاوند عالم یکدل # ~~باشند(117)، و آن خواجگان که ارکان دولت بوذند ملاطفها نوشتندی (18) # ~~20 بری پیش قتلغ اینانج که سلطان بشب(19) بخانه ظهیر بلخی(2) ی روذ و ~~PageV01P378 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0388.png) # سگالش کردن امرا بر مخالفت سلطان و فاش شدن راز ایشان 449 # ~~سگالش (1) با وی می کنذ مارا بر وی هیح وثوق نمانده است اگر با ما # ~~عهدی باشذ بمواضعت با علاء الدولة و استظهار(7) وی سلطانرا بگیریم، # ~~پوشیذند (5) و بدست سرهنگی بری فرستاذند، و در شب کسانرا براه # ~~سلطان می فرستاذند سلطان دو سه کس را بدیذ بفرموذ گرفتن و بسرای ه # ~~ظهیر بلخی بردن، ایشان ماجرا باز گفتنذ (6)، سلطان ایشانرا امان داذ # ~~و مستظهر گردانیذ و سوگند داذ که این راز ییرون نبرند و نگویند که # ~~سلطان ایشانرا9) دیذ تا کار بچه رسذ، روز دیگر سرهنگ بیزک لشکر # ~~سلطان رسیذ بوذ که (8) بهفتاذ بولان (8) با(1) در مزدقان ی بوذند ، پسر ~~1384. # ~~سراج الدین قتلغ(10) ابة شرفی از آن سرهبگ احوالی پرسیذ سرهنگ از 10 # ~~سر ملالت صدمه سرما با وی تندیی(11) بکرد، شعر: # ~~زبانی که اندر سرش مغز نیست 5 اگر در ببارذ(12) بحد نغز نیست (14) # ~~دلترا ز مهر کسی بر گسل * کجا نیستش(14) با زبان راست دل(15) # ~~کسی کو بوذ سوذه روزگار . نبایذ (11) بهر کارش آموزگار(11) # ~~چگفتند (18) دانندگان خرذ * که آنکس که بذ کرد کیفر برذ(11) 15 # ~~پسر(20) سراج الدین طیره شذ گرزی براند تا بر سر سرهنگ زنذ او هم # ~~جانرا بسالیخ(31) دفع کرد سالیخ(21) شکسته(22) شذ ملاطفها بیرون ~~افتاذ(22)، PageV01P379 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0389.png) # سلطان طغرلبن آزمون # ~~و او جوانی هنرمند بوذ و مردانه، شعر گفتی (1) وخوش(2) خط نوشتی (7) # ~~آن ملاطفها بر خواند و سرهنگرا بسپرد و دو اسپه هم در روز بحضرت # ~~سلطان رسیذ(4) واین حال مشافهه بر رای انور او عرض داذ، سلطان # ~~آنروز توقف فرموذ و در شب ترتیب کرد که بامداذ چون اصحاب مناصب ms289 # ~~5 بدیوان حاضر شوند (5) وزیررا بخلوت() خوانذ و جمله امرارا حاضر کنذ # ~~و علی رؤس الاشهاد همهرا رسوا کنذ، و بسرای هر مهتری سروری را # ~~معین کرده بوذ که خزانه و اصطبل و اسباب لشکری و تجمل() محفوظ # ~~دارند و بسرای سلطان نقل کنند آلات مطبخ و امثال آن تاراج دهند ، # ~~چون روز شذ (8) همه بزرگان بر عادت روی بخدمت نهاذند و خواجگان # ~~1 بدیوان () بنشستند ، سلطان امیر سید علاء الدولةرا بخلوت (1) خواند و # ~~اورا امان داذ و این حال با وی در میان نهاذ و فرموذ که همه را میخوانم # ~~تا استکشاف این معضل کرده شوذ، وزیر وقت خواجه عزیز(10) و # ~~پسرانش (11) و موقق وکیلدر(12) و ظهیر منشی و شهاب حجت نویس و # ~~قتلغ تشت(12) دار و آنان که در آن سقیفه بوذند (18) همه حاضر شذند ، # ~~15 سلطان خلوت کرد و یکی(15) یکی(15) را میخواند ، چون جمله در سرای ~~علاء # ~~الدولة که سلطان آنجا می بوذ جمع شذند سلطان خطها پیش(16) ایشان # ~~انداخت زینهار خواستند ، سلطان خواجهرا پشت پای زذ و بمیان سرای # ~~انداخت و جملهرا بفرموذ گرفتن، شعر: # نکوهیذه باشذ دل ان درخت . که تیره کنذ بار بر تاج و تخت # پشیمانی آنگه ندارذت سوذ . که تیغ زمانه سرت را دروذ(11) PageV01P380 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0390.png) # ~~و کسانی که بهر سرای نامزذ بوذند بدوانیذند و فرمان بجای آوردند # ~~و اموال ایشان صامت و ناطق بسرای سلطان نقل (1) کردند ، سلطان 1380 # ~~کلیذ قلعة (2 علاء الدولة بخواست و آن قوم را در آنجا حبس فرموذ و # ~~بنفس نفیس و ذات شریف خویش حرکت کرد تا محکمشان بنشاند(2)، # ~~ایشان ملتزم اموال می شذند (4) و بجان امان می جستند و از برای تحصیل ه # ~~مال از سلطان موعود می شذند که هر یک چون چندین (5) نقد () بدهذ # ~~و اقرار املاک بکنذ (7) اورا بجان امان باشذ (8) و بترک (1) شغل (10) و # ~~عمل بگویذ (11) ، ایشان قرضها می گرفتند (12) و بدیوان (14) و گزاردند ~~، و # ~~کس بظهیر بلغی ق ms290 فرستاذند که ما (14) خرقه پوشیم(14) و در خدمت # ~~رکاب چون دیگر مریدان برویم(14)، قرب یکماه (16) درین می رفت، .1 # ~~روزی سلطان بتماشای (17) قلعه (18) بوذ و ایشانرا زجری می فرموذ قتلغ ~~(19) # ~~تشت(20) داررا اجل شتاب کرد و سفاهت اغازیذ و با سلطان مواجهه # ~~ناسزا گفتن پیش (21) گرفت که این سرها ببر و در فلان نه که من سر تو # ~~چون سر پذرت در فلان خواستم نهاذن دولت ترا یارتر بوذ، سلطان # ~~گفت ترا با پذرم چه بوذ که ترا بخریذ (22) و پاذشاهی داذ، او زبان بره1 # ~~گشاذ(22) و گفت باستصواب انابک محمد ده هزار دینار سرخ علاء الدولة # ~~بکینه خواهر که زن پذرت بوذ بمن داذ تا شربت در حمام بردم و # ~~پذرت را دانم و با تو همین خواست رفتن (28)، سلطان را ازین حال غضبی # ~~عظیم مستولی شذ وحالی جمله را کشتن (25) فرموذ و آن سرها همه بذین 9 ~~PageV01P381 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0393.png) # ~~سخن بریذه گشت(1)، شعر: # ~~کسیرا که خون ریختن() پیشه گشت(2) ، دل دشمن از وی پراندیشه گشت(؟) # ~~بریزند خونش بذان همنشان ه که او ریخت(4) خون سر سرکشان # ~~مپازار کسرا که آزاذ مرد * سر اندر نیارذ بآزار و درد # ~~5 چو گیتی سه روزست چون بنگری * مکن از پی این قدر داوری # ~~که دی رفت فردا نیامذ هنوز ، نباشم از اندیشه امروز کوز # ~~از امروز شاذی ترا مایه بس . بفردا نگویذ(8) خرذمند کس # ~~ترا نام بایذ(1) که مانذ دراز * نمانی هی کار چندین(7) مساز(8 # ~~1350، جهان بذ سگالذ نگویذ (1) بکس * نباشذ بهر کار فریاذ رس # ~~10 و اگرچه علاء الدولةرا امان داذه بوذ وگناه(10) ملاطفه بخشیذه(11) ~~این # ~~حرکت تجدید گناهی بزرگ بکرد و سلطان اظهار آن نفرموذ (12) تا عزیمت (12 # ~~کوچ و علفخوار مرغزار سگ پیش (13) آمذ و علاء الدولةرا الزام # ~~قرموذ بملازمت رکاب هایون (14)، علاء الدولة خویشتن(3) را رنجور ساخت، # ~~سلطان گفت از آمذن گزیر نیست (16) اطبارا با خوذ بر گیر(11) کی در # ~~15 تبدیل اب و هوا صحت مأمولترست، ms291 و چون دو منزل از همذان حرکت # ~~افتاذ (118) علا الدولة را زه فرموذ نهاذن و مرقدش با همذان نقل کردند # ~~با تربةآ اسلاف سادات رحمهم الله، و مؤلف این کتاب (1) محمد بن # ~~علی بن سلیمان(2) الراوندی رعایت حقوق اورا این مرثیت در تعزیه او # ~~1 بر خوالد1)، مرثیه، PageV01P384 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0394.png) # مرثیهٔ‌ علاء الدولة عربشاه از مصنف # ~~اه این چه محنتست که اندر جهان فتاد # ~~اه این چه (1) واقعست که از ناگهان فتاذ(4 # ~~این دیذه چیست گویی کز دیذه خون بریخت (2) # ~~وین غصه از چه در دل پیر و جوان فتاذ # ~~خورشیذ (5) تیره گشت همش (5) محنتی رسیذ # ~~مه زرد روی گشت و چنین ناتوان فتاذ # ~~بر جان مصیبتیست که دلرا کباب کرد # ~~در دل هم از غمیست(6) که چندین فغان(1) فتاذ # ~~دانی ز چیست این همه ز آوازه بذست # ~~کز رفتن (8) عربشه شاه زمان فتاذ # ~~ای دیذه خون گری که شه فخردین نماند # ~~ان سرور زمانه وشاه زمین نماند () # ~~گیتی ندانم از چه بخونت(10) شتاب(11) کرد # ~~از چه دل جهانی زین غم کباب کرد # ~~اشکی که رشک گوهر و در ثمین بذی # ~~از چه چو لعل کرد مگر خون ناب کرد # ~~لایق (17) نبوذ(16) این که فلک بهر چون توی # ~~در زیر خاک تیره چنان جامه خواب کرد # ~~وین هم نه عقل بوذ که مرگ از ربوذنت # ~~صذ خاندان آل پمبر خراب کرد # ~~دریا و کوه بین ز مصیبت رسیذگ # ~~کین سنگ دل شذ از غم و آن دیذه آب کرد PageV01P385 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0395.png) # سلطان طغرل جن مرمون # ~~نور چثم مصطف و فخر آل مرتض # ~~آنک اهل البیت را آبین ازو بوذ و بها (1) # ~~ای خال دور شو بسلامت ز(2) راه او # بر گیر زوذ پرده ز روی چو ماه او # ~~شرسم که نیست درخور خسرو سریر نو # ترسم که نیست لایق او پیشگاه او # ~~گویی چگونه افسر و تختش نهانهی # یا رب چه شکل ساختهآ[ی] خوابگاه او # ~~دل بر سفر نهاذ و ms292 در ایوان طالعش # می داشت زهره ماتم کار تباه او # ~~تقویم درد شاه بسرخی نبشته بوذ # کین عزم وین سفر نبوذ نیکخواه او # ~~نور دو چشم حیدر و سردار اهل یت # ~~خورشیذ فاطمه سر و سالار اهل بیت # ~~ای چرخ دون ز آل پیمبر چه خواستی # ~~از. خاندان حیدر صفدر چه خواست # ~~در کربلا کمین بگشوذی تو بر حسین # ~~اورا گرفته بوذی دیگر چه خواستی # ~~بر خون شهریار قهستان شتاب تو # ~~لایق نبوذ از آن سر لشکر چه خواستی # ~~ای چرخ روز کور نگویی چه کینت بوذ # ~~وز شهریار تخمة حیدر چه خواست # ~~زه چون نهاذه [ی] تو در آن حلق بی گناه # ان سید مطهر انور چه خواستی PageV01P386 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0396.png) # گر مه نماند این سه ستاره(1) بجای باذ # اورا نشستگاه بهشت خذای باذ # ~~رب تو مجد دینرا پایه بلند کن # بر عمر عز دین(2) برکت پای بند کن # ~~گر شذ پذر بخلد و مقامی گزیذ خوب # این نور دیذهرا تو خذای ارجمند کن # ~~بر دوستانش هیچ گزند از زمین منه # دشمنش را بر آتش قهرش سپند کن # ~~دارذ ز فضل و عقل و هنر مایه تمام # بر وی تو ای خذا همهرا سوذمند کن # ~~بر خاک فخر دین بکرم رحمتی فرست # نقدی که دارذ از کرم خوذ پسند کن # ~~منت خذایرا که ثمر ز آن شجر(7) بجاست # ~~مردانشه (8) جواد فرشته(5) سیر بجاست # ~~بعد از آن سلطان عالم بر حوالی همذان طوافی و کرد و کز و فری می اه # ~~کرد و ملک مستقیم نی شذ تا(6) اتابک قزل ارسلان از آذربیجان (7، # ~~حرکت کرد (8) و سلطان را قوت (1) مقاومت او نبوذ بضرورت تختگاه(10) # ~~سلطنت بگذاشت(11) و بسبب شوریذه شذن عم(12) و عم زاذگان بر وی و ~~PageV01P387 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0397.png) # سلطان طغرل بن ارسلان # ~~بر اثر تاختن (1) کرد و ثقل و بنه و اسباب تاراج فرموذ، و سلطان # ~~جریده(3) بجست و بقفچاق پیوست(2) و در همذان واطراف عراق(4) بزدان(8) # ~~آذربیجان و(1) اتابک ms293 هر جا که نشان(1) مال مخالف بوذ برداشت() و # ~~از ولایت مال قرار قانونی و دخل اقطاعات(8) و کندوهای لشکری بر # ~~گرفت(9) و در همذان بردان (2) آذربیجان استیلا(10) ی کردند و خلق را ی # ~~ازردند در دل دوستان نی گنجیذ ، جماعت رعیت صدقات و صلات # ~~بارباب طاعات و عبادات می فرستاذند و در زوایای عباد و مساجد # ~~بلاد جمع زهاد بدعا عود رایت سلطنت میخواستند ، و در اطراف عراق (11) # ~~اهل خیر(14) و مردم باهنر ده هزار ییشتر(14) بوذند (14) که هرگز ~~سلطانرا # ~~1 نادیذه(19) و بر وی سلام ناکرده اورا از جان خوذ دوستر داشتند و # ~~بمقتضای تفاء لوا فان الآراجیف من مقدمات الکون هر لحظه گفتندی(16) # ~~سلطان امذ و بعبادت خانها (17) می رفتند (188) و طاعات می آوردند تا ~~(19) # ~~سلطان هرچ زوذتر باز آیذ، و لشکر منصور دار الخلافة تشریف از برای # ~~پاذشاه کریم وجهاندار رحیم ملک معظم قزل ارسلان برد الله مضجعه # ~~1 اورده بوذند و از اطراف بلادآ رسولان روی بذان حضرت علیا و # ~~بارگاه بر ثریا(20) نهلذه بوذند (21) جوانی خوب سیرت نیکو(24) روی # ~~تمام (22) موی با عقل و دها و دانش (28) و ذکا شهاب الدین الاستراباذی ~~PageV01P388 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0398.png) # ~~که منشی (1) حضرت و استاذ سرای دولت ملک مازندران بوذ برسالت # ~~امذ بوذ و بسبب هنر وطلب دفتر اورا با مؤلف کتاب راحة الصدور # ~~محمد بن علی بن سلیمن الراوندی مجالست وموانست افتاذ(2) و با استاذ ~~1100. # ~~سلطان که خال دعا گوی باشذ صدر امام کبیر زین الدین مجد الاسلام # ~~ملک العلما محمود بن محمد بن (2) علی الراوندی صفاء ولا داشت(8) و5 # ~~اورا بر آن گماشت که دار الملک همذان بگذاشت و روی بمازندران (2) # ~~نهاذ و باسم رسالت سلطان مشافهه عزم آن حدود کرد و ملاطفە [ی] # ~~بخط مبارک سلطان داشت و مصحفی حمایلی بخط اشرف سلطان که ابن # ~~بواب (6) و ابن مقلة (2) در حال حیوة (8) از نوشتن(1) هزار یک ان عاجز # ~~بوذند از برای ملک مازندران بتحفه برد و بحکم ms294 استاذی الحاح کرد و10 # ~~اقتراح فرموذ که ترا(10) حق استاذی می بایذ گزارد و کمر بندی بر می # ~~بایذ (11) بست که مرق علمک حرفا صیرک عبدا و در خدمت رکاب من # ~~دوان می بایذ شذن و خوذ چه جای این سخن (14) است مرا تو فرزندی # ~~عزیز(13) و دلبندی یگانه و همگی اعتاد(14) در حفظ مصالح برأی رشید (15) # ~~و عقل سدید تست و اگر چنانک در آن ولایت از عفونت هوا خطری 15 # ~~بخاطر رسذ و رنجی روی نمایذ الاا بمدد شفقت چون تو فرزندی (11) زایل # ~~نشوذ ، از روی حق گزاری امتثأل امر او واجب امذ و تماشای آن دیار # ~~باعث و محرض گشت (17)، و در شاه نامه که شاه نامها و سر دفتر # ~~کتابهاست وصف مازندران خواند بوذم، شعر(18) PageV01P389 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0399.png) # ~~که مازندران شاهرا یاذ باذ * همیشه(1) برو بومش اباذ باذ # ~~که در بوستانش(2) همیشه(1) گل است « زمینش پر از لاله و سنبل است # ~~هوا خوش گوار و زمین(2) پر نگار . نه سرد و نه گرم و همیشه بهار # ~~نوازنده(4) بلبل(8) بباغ(6) اندرون * گرازنده() اهو براغ اندرون # ~~5 همیشه(1) نیاسایذ از جست و جوی * همه ساله هر جای رنگست و بوی # ~~گلابست گویی بجویش (8) روان . هی شاذ گردذ ببویش (1) روان # ~~دی و بهمن و آذر و فرودین(1) . همیشه پر از لاله بینی زمین # ~~همه ساله خندان لب جویبار . بهر جای باز شکاری بکار # ~~چون بذان دیار رسیذم انواع نعم آنجا جمع دیذم، میوهابی که بلطف آب # ~~1 حیوة بوذ و خیرهای (11) که فواتح (12) حسنات بوذ، مشی اقدام بر انواع # ~~ریاحین بوذ و هر جای خضرت بساتین ولاله و نسرین بوذ، ترتج(12) که # ~~ارواح را در بزم راح افراح ازو بوذ آنجا ملازمت مستراح م کرد و # ~~نارنج (18) که شاهزاذگان از برای رنگ و بوی دارند گدا بچگان (18) # ~~آنجاش در رخم گوی ف داشتند، اما چون آن دربند احراررا پای بند # ~~15 بوذ گوثیا ترنج و نارنج مظنهآ عنا و رنج ms295 بوذ و نرگس و خیری چو ایام # ~~115» پیری بی مژه ، الحان هزاردستان چو مطربی بوذ که بر بالین مستان # ~~سرایذ (11) مستان خفتهرا آن نوا چه در یابذ و مطربرا ازیشان(17) چه # ~~گشایذ (18)، صحرای او بیشه و مرغزارست و خانهای درخت و جویبار، # ~~اما آب جویبار از بیشه و مرغزار آب روی ببرده بوذ و از فواکه و # ~~2 ایثمار تزاحم (19) انهار طعم و لذت سترده ، شیر مرغ ناسازگار بوذ ~~تا(2) PageV01P390 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0400.png) # رنجور شدن مصنف در سفر مازندران # ~~بگوشتش چه رسذ و گوشت گوسفند نه بکار بوذ چنانک هرچ بخورذ # ~~اجلش برسذ ، مدت شش ماه در آن موضع شوم و مبیت(1) بوم شداید # ~~و مکاید کشیذم و یک ملحظه روی فواید (2) ندیذم، اگر قصد نزهت جا # ~~و عزم تماشا کردی غصه جرب وقصه تعب چندان بوس بر تن محبوس # ~~نهاذی که خضرت صحرا آب سیاه پنداشتی(2) و فریاذ و آه بچرخ ماه ه # ~~برداشتی آن تماشا بگذاشتی و آن نزهتجا نادیذه انگاشتی(1) تا لطف # ~~ربانی وعنایت رحمانی بخت خفته(5) را بیذاربی کرامت کرد طلوع سعود # ~~طالع را مسعود گردانیذ بابیم (6) مرادی مارا جوازی داذند و در دربند # ~~زرینکمر بگشاذند ، چون هیروزی به پیروزکوه رسیذم دیذه می دیذ و در # ~~دل نی گنجیذ (7)، شعر(4) # اینک می یینم ببیذاریست یا رب یا بخواب # خویشتن را در چنین() نعمت پس از چندان عذاب # ~~و بزرگان گفته اند دلیرا چو شاذی از اعتدال بگذرذ زحیرش بگیرذ(10) # ~~و بسیار بوذ که غی بکسی رسذ چندان بخندذ که بمیرذ، غذاهای ناموافق (11) # ~~و هواهای نه لایق اثر کرده بوذ هر روز وهن و فتور(2) در تن رنجور # ~~ظاهر ی شذ (12) تا براوند که منشأ (19) اصلی بوذ رسیذم و روی عزیزان # ~~که غرض کلی بوذ بدیذم (15)، تماسن(11) آن حرارت بدل و جان رسیذه # ~~بوذ هر روز ضعفی روی می نموذ وهر ساعت رنجی ی بوذ ، فراق احباب # ~~بغایت کمال و دل کباب در نهایت عذاب نه روی شذن ms296 نه برگ اندر(11) # ~~بوذن همه روز این قطعه ورد درد خوذ ساخته بونم، شعر: PageV01P391 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0401.png) # سلطان طغرل بن ارسلان # ~~گیتی چه خواهذ از من مسکین مستمند # عالم چه جویذ از من دل خستهآ نژند # ~~دردا که حلقه (1) گشت جهان پیش چشم(1) من # من ماند در میانهٔ‌ این حلقه پای بند # ~~ای دوستان چرا نکنذ یاذ من کسی # گویذ محمد از چه سبب گشت مستمند # ~~ای مهتران و یاران ای بی عنایتان # رحمت کنیذ بر من دل خسته نژند # ~~ای چاگران مخلص حقم گذاشتیذ # دانیذ کز خذای نباشذ چنین بسند # ~~پندم دهند هر کس گویند صبر کن # بی دل چگونه صبر کنم پس چسوذ پند # ~~بسیار صبر کردم و سوذم نی کنذ # ای دوستان نگوییذ کآخر() ز صبر چند # ~~چون تن ضعیف از مشاق سفر بیاسوذ لطف هوا آن علتها بنموذ که # ~~بضدها تتبین الآشیآه ()، مدت یکسال و نم رنجهابی کشیذم که وهم بنی # ~~آدم ادراک چگونگیش نکنذ و از کیفیت و کمیت او قاصر مانذ، در # ~~فصل تابستان بحران یرقان بر دل و جان مستولی شذی و من نگران # ~~تا بخت منکوس سکنگبین تسکین پزذ بخت از آن دور بوذ و بوقت # ~~زمستان درد کمرگاه و ران قصد جان کردی و من جویان که طبع # ~~معکوس شربت دوابی سازذ طبع از ان نفور بوذ، روزی رنج و محنت # ~~چنان شدت گرفته بوذ که مرغ جان قصد پرواز م کرد و طوطی دل PageV01P392 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0402.png) # ~~در قفص تن با مرگ راز می کرد، شعر: # إنا تم آمر دنا نقصه . نوقع زوالا انا قیل تا # ~~ناگاه دوستی حلقه بر در زذ و سعدی در خانه من آوازه ظهور اسایش # ~~و ابدای گشایش افگند ، سعادت مرا استقبال کرد و گفت تحری رضای # ~~ترا کمر بستم و بفال فرخنده باتو پیوستم ازین پس مجال اخلال را با ظاهر ~~5 # ~~احوال تو کار نیست، مقدم این مجاب باهتزاز و ترحاب تلقی نمونم از # ~~کنج ms297 ادبار بیرون دویذم بشارت مقدم سلطان عالم رکن الدنیا والدین # ~~طغرل بن ارسلان شنیذم که از اذربیجان بدار الملک همذان رسیذه بوذ # ~~و از خصمان ناهموار و بندگان نابکار شداید بسیار و مکاید بی شمار دیذه # ~~و شکستها و ازارها کشیذه، تخت سلطنت وداع کرده و روی بآخرت »1. # ~~آورده، اسباب پانشای بگذشته ودل از خدم و حشم برداشته. فرزند # ~~دلبندرا یدار الخلافة فرستاذه وخوذ بسر تربة اسلاف رفته و بنشته111. # ~~این معنی مرا ناموافق افتاذ و این سخن نه لایق امذ، آنج مرهم می پندشتم # ~~زخم بوذ و آنج راحت انکاشتم غم بوذ . گفتم ای سبحان الله جفان چون # ~~با جهانبان چنین کذ با دیکران خوذ چه کذ . مصراع21: باز این چه .1 # ~~محنتست که از ن گفان فتاذ: . کاشکی خوذ نبوذی نا این سخن نشنوذی. # ~~[شعر] : # من خوذ از غم شکسته دل بونم عنفت امذ تمامتر بشکت # ~~وقتی گفتمی دوثت افتان خیزان بهتر بوذ جفان ی جیانبان نماذ و # ~~چراغ دولت ل سجوقرا پرماه فمث پف کذ این مسث . منحق 0: # ~~قرار گیرذ. وقتی گننمی چین بدکان متمزد خانکیانرا منخزد کردد و # ~~دوذ از خ و مانها : وردد این خخت ی با قبب نذ نبن چه # ~~محنتست که بوذ ون چه فنت که رمت ثمیذ . بت : ### | . PageV01P393 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0403.png) # ~~آهم ز دل تنگ برون می آیذ « چون ناله که از چنگ برون می آیذ # ~~زین محنتها بیا نفس باز رهم « و آن یک نفس از سنگ برون ی آیذ # ~~نفحص این حال و استکشاف این مقال کردم گفتند اتابک روی بآذربیجان # ~~نهاذ وخیل قفجاق را بشکست و لشکر ایشانرا ترت و مرت کرد، اطفال را # ~~5 ببرده بفروختند و کباررا اسیر کردند و سلطان از دولت خوذ ناامیذ # ~~شذ و بسر تربة اسلاف آمذ و بنشست ، بعد از آن جمع امرای عراق # ~~بمواضعه اتابک قزل ارسلان بر پی سلطان بدار الملک همذان امذند و # ~~سلطان چنان نموذند که ما از اتابک ms298 گریخته آمذیم و برسم یاوگی روی # ~~بخدمت نهاذیم اگر سلطان گناه ما بیخشذ و مارا قبول کنذ ما در خدمت # ~~10 باشیم اگر نه در اطراف پراگند خواهیم شذ ، سلطان در جوال زرق و # ~~افتعال ایشان شذ و چون همه نادانان سخن دشمنان بخورد و کس فرستاذ # ~~و ایشان را سوگندان غلاظ بداذ نیز ایشان آیمان مغلظه بر سلطان عرضه # ~~(12» کردند و چون (1) عهد کرد تعیین مقام دست بوس میدان شورین(2) بوذ ، # ~~سلطان بیرون شذ و ایشان بیامذند و گرد چتر همایون حلقه کردند و # ~~15 گفتند اتابک فرموذه است که بدزمار(3) و بایذ شذ ، فخر الدین قتلغ # ~~قراقزی شمشیری بر چتر سلطان زذ و سلطان اسیروار گرفته شذ (1)، شعر: # ~~چو دل بر نهی بر سرای کهن * کنذ ناز وز تو بپوشذ سخن (8) # ~~(جهاندار بر چرج چونین نبشت « بفرمان او بدروذ هرچ کشت # ~~چه بندی دل اندر سرای سپنج . چه یازی برنج و چه نازی بگنج # ~~20کت از گنج(2) دیگر کسی بر خورذ . خرذمند دشمن چرا پرورذ)(7) # ~~چه سازی چو چاره بدست تو نیست . اگر سازی ار نه جهانرا یکیست ~~PageV01P394 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0404.png) # ~~میا تا بشاذی دهم و خوریم . چو وقت گذشتن بوذ بگذریم(1) # ~~چرا کشت بایذ درختی بدست 5 که بارش بوذ زهر و بیخش کبست(2 # ~~چه با رنج باشی چه با تاج و تخت « ببایذت بستن بفرجام رخت(2) # ~~و اتابک قزل ارسلان بر اثر بدر همذان امذ و ملک مقرر شذ و ملک # ~~سنجر بن سلیین را از قلعه بیاورد تا بر تخت نشانذ و امرارا بر اقطاعات ~~5 # ~~منشور داذ و روی باصفهان اورد و با اینانج خاتون زفاف کرد و عظمتی # ~~تمام و پانشاهی بکام بیافت، و از دار الخلافة اورا عشوه داذند که بر # ~~تخت سلطنت می بایذ نشست، سنجررا با قلعه فرستاذ و خوذ بر تخت # ~~سلطنت نشست و ایینی نو نهاذ و کقران نعمت خذاوندگار و غدر مبارک # ~~نیامذ ، وآن حرکتی شوم بوذ که ms299 دولت و سلطنت طغرلی در نوشت، اینانج 1 # ~~خاتون و امرای عراق که مقرر دولت او بوذند مخرب قامت او شذند، # ~~اتفاقی کردند و دمار از خانها بر اوردند همه بدست خوذ خانهای خوذ # ~~ببردند، اول اندیشه کردند که چون ما بر سلطان طغرل بیرون امذیم # ~~و با وی غدر کردیم چگونه کسی بر ما اعتماد کنذ پیش از آنک سلطان # ~~جهان قزل ارسلان از ما انتقام کشذ ما اورا بکشیم چه نبایذ که اورا 16 # ~~اندیشه باشذ که مارا بر دارذ و بندگان خوذرا بگمارذ، اتفاق کردند و # ~~اورا مست خفته در خیمه بکشتند (1) و ملک با دست گرفتند و بر یکدیگر # ~~قسمت کردند، و اتابک ابوبکر هم در آن شب انگشتری و نشانهای عم # ~~برداشت و بآذربیجان رفت و قلاع آن طرف و مملکت و خزاین و ذخایر # ~~در ضبط آورد و امرای اران و اذربیجان سر بر خط فرمان او نهاذند 20 # ~~وکمر بندگی او در بستند ، قتلغ اینانج و عراقیان ملک عراق قسمت کردند ~~»11، # ~~و اذریجان باتابک بوبکر باز گذاشتند، و هم در آن سال جهان بلعجب # ~~شعبذه [ی] انگیخت و رنگی بر امیخت، عراقیان در مملکت فارغ نشسته امیر ~~24 PageV01P395 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0405.png) # سلطان طغرل بن ارسلان # ~~اسفهسلار حسام الدین دزماری وامیر بار اناسوغ لی(1) سلطانرا از قلعه # ~~بیرون آوردند و با لشکری حقیر کاری خطیر پیش گرفتند(2) و روی # ~~بلشکر عراق آوردند، و هر امیری عراقیرا صذ چندان شوکت بوذ # ~~عراقیانرا این حرکت بازی امذ جنگی حجازی(2) بساختند و بدر قزوین # ~~5 جمل و صفینی نهاذند(8)، دولت سلطان هم بذیشان جوابشان بکرد # ~~بعضی رهو کردند و بعضی اسپانشان گندم خورده بوذند قوت مصاف # ~~نداشتند سقط شذند ، سواران پیاذه ماندند سران امرا بجانی جان بجستند # ~~و اسباب بگذاشتند ، و سلطانیان با غنیمتهای بسیار و اسپ و سلاح بی # ~~شمار روی بدار الملک همذان نهاذند ، ملک مقرر شذ و سلطان موقر گشت # ~~10 و بندگان از اطراف ms300 روی بخدمت تخت اعلی نهاذند ، شعر(8) # ~~دگر باره شهنشاه جوانبخت * که او با تاج بوذ آرایش تخت # ~~بسلطانی بتاج و تخت پیوست . بجای ارسلان بر تخت بنشست. # ~~پناه ملک شاهنشاه طغرل * خذاوند جهان سلطان مقبل # ~~سریر افروز اقلیم معانی 5 ولایت گیر ملک زندگاف # ~~ملک طغرل که بذ دارای عالم ، سپهر دولت و دریای عالم # ~~بفتح هفت کشور سر بر آورد * سر نه چرخرا در چنبر آورد # ~~حبش را زلف در طمغاج پیوست ه طراز شوشتر در جاج پیوست # ~~بباز چتر عنقارا گرفته ، بتاج ز ثریارا گرفته # ~~شکوهش چتر بر گردون رسانیذ * سمندش کزه بر جیحون جهانیذ # ~~گهش خاقان خراج چین فرستاذ * گهش قیصر گزیت دین فرستاذ PageV01P396 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0406.png) # باز یافتن طغرل مملکت خویش را و گرفتن امرای مخالف را 265 # ~~و سلطان شهید و جهاندار سعید بر تخت سلطنت نشست و بحکم مملکت # ~~پیوست و امرای عراق منکوب و خاکسار علمها نگوسار یچاره و در # ~~جهان اواره شذند ، و فخر الدین قتلغ قراقزی که شمشیر بر چتر سلطان # ~~زذه بوذ بدست افتاذ سلطانش بدو نیم زذ و بمالک دوزخ سپرد، و # ~~خواجه معین کاشیرا سلطان بنواخت ودوات وزارت فرستاذ و صذ هزاره # ~~دینار بیش کش بخدمت سلطان اورد در سنه تسع و ثمانین و خمس مایة # ~~وزارت خانه ایشان باز رونق از سر گرفت، و چون سلطان بدار الملک # ~~همذان رسیذ ملک الامرا جمال الدین ای ابه عز نصره بخدمت سلطان # ~~امذ و عهدی ی بست تا امرای عراق را از سلطان امنی حاصل گردذ ، «13» # ~~هنوز سخنی ناگفته و دیگی ناپخته پسر امیر بار شرف الدین الب ارغون بر ~~10 # ~~اثر از ق بیامذ و دست بوس کرد، سلطانرا با وی قدیما کینها بوذ صبر # ~~اسباب ایشانرا تاراج فرموذ ، شعر: # چو چشمه بر سبز دریا بری 5 بدیوانگ مانذ آن داوری # (بکردار دریا بوذ کار شاه « بفرمان او تابذ از چرخ ماه # ز دریا یکی ریگ دارذ بکف « یکی ms301 در و گوهر میان صدف)1) # ~~سلطان انتقام سالها از پسر امیر بار بخواست و اسباب باربکی با خاص. # ~~گرفت و پسر امیر بار از زخم شکنجه و قهر بسیار مال بی شمار بموکلان # ~~پذیرفت تا اورا بگریزانیذند و پای اروند در جالوسکرد بخانهٔ‌[ی] پنهان # ~~کردند ، کسی نشانی بسلطان اورد مفردانرا بدوانیذ و ناگاه بجوالی خانه ~~20 # ~~حلقه کردند ، پسر امیر بار دست نی داذ وتیر ی انداخت زخمی بر # ~~سرش کردند جان بداذ سرش بر گرفتند و بحضرت اعلی بردند و دولت # ~~باربکی نوشته شذ و بندگان و سرای بسلطان بماند، و جمال الدین ای # ~~ابه بجان امان داذ تا کس فرستاذ و فرزندان را از قلعه فرزین بزیر آورد ~~:2 PageV01P397 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0407.png) # ~~و کلیذ بشمس الدین مبارک سپرد که خاصگی و محل اعتماد سلطان بوذ: # ~~و سلطان خزاین و ذخایر و دفاین و اسیرانرا بذانجا ی فرستاذ، و عز # ~~الدین فرح (1) از اصفهان ونواحی آن هفتاذ خروار خزانه بفرزین فرستاذ # ~~و قراقز سلطانی وحاجب خاص ملک الامرا جمال الدین ای ابه را حمایت # ~~5 کردند و تریت نموذند تا سلطان بازش اقطاع فرموذ و در خدمت می # ~~بوذ، خوارزمشاه بری امذ بوذ و قلعە طبرک در ضبط اورد، و اینانج # ~~خانون بسرجاهان(2) شده و دختر سلطانرا از بهر یونس خان(2) بخواسته و # ~~باز گشته، بفصل بهار در شهور سنه تسع و ثمانین [و خمس مایة] سلطان # ~~عالم بری رفت و قلعه طبرکرا حصار داذ و بستذ وخراب کرد و مادهآ # ~~.1 آن فتنه از ری برداشت و طمغاج خوارزیرا که کوتوال بوذ گشته با # ~~خوارزم بردند و سران امرای خوارزمرا دستگیر کردند و اسیر بقلعهٔ‌ # ~~فرزین فرستاذند ، و سلطان با همذان امذ و خواجه معین بری بوذ جمعی # ~~خوارزمیان بنواحی گرگان و بسطام و دامغان بوذند تاختن کردند ، خواجه # ~~معین (4) بخدمت تخت اعلی پوست سلطان [رکاب] هایون برنجانیذ و # ~~084 خوارزمیان را بجهانیذ و بدره خوار ری مصافی سخت ms302 رفت(8) و بیست و # ~~پنج کس از امرای خوارزم اسیروار گرفتار شذند چون میاجق و صوتاش # ~~و محمد خان و غیر ایشان و قتلی عظیم رفت، و شاغری خوارزمی این # ~~دوبیتی بحضرت سلطان [فرستاذ] صذ دینارش [انعام فرموذ]، شعر: # ~~ای پیش عزیزان تو خوارزی خوار ه وی خنجر بران تو خوارزم خوار # ~~20 زین بیش نیارذ که بیینذ در خواب « از حملهآ سمنان (1) تو خوارزمی ~~خوار # ~~و سلطان مخلص سعد(7را بفرستاذ تا اینانج خاتون را از قلعة سرجهان بدار ~~PageV01P398 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0408.png) # قتل نمودن طغرل اینانج خاتونرا و اسیر کردن مجد الدین را6 36 # ~~الملک همذان اوردند و خطبه خواندند و اموال بسیار وتجمل بی شمار # ~~مصحوب او بوذ، در ماه رمضان(1) بدار الملک همذان سلطانرا با وی # ~~زفاف رفت و مدتی در سرای باربک خدمت سلطان کرد و سلطانرا چنان # ~~نموذند که او با تو هان حرکت قزل ارسلان خواهذ کرد، سلطان بفرموذ # ~~تا اورا زه نهاذند ، [شعر]: # چنینست باذافره داذگر * همه بذکنش را بذ آیذ بسر(7) # اگر بذکتش زور دارذ چو شیر * نبایذ کباشذ ییزدان دلیر(2) # (ندارذ هی راز مردم جهان ه هان به که نیکی کنی در نهان # چو بی رنج باشی و پاکیزهرای « از آن بهره یابی بهر دو سرای)(8) # اگر چرخ گردان کشذ زین تو * سرنجام خاکست بالین تو(8) # ~~و مجد الدین علآء الدولة در غیبت سلطان با مطربی زلیخا(6) نام که از # ~~معشوقگان سلطان بوذ عشرت کرده بوذ، شعر: # کسی کو بوذ بر خرذ پاذشا . روانرا نرانذ براه هوا # ~~سلطان اورا بگرفت و پانصذ هزار دینار زر سرخ یک نقد دو دو سبیکه # ~~بر هم پیخته هریک هزار دینار بدیوان سلطان گزارد، سلطان اورا با زر 15 # ~~اسیر بقلعة قزوین() فرستاذ، شعر: # ~~چنین گفت دانا که مردن بنام . به از زند دشمن بذو شاذ کام (8) # ~~تو با دشمنت رخ پر آژنگ دار » بذ اندیش را چهره بی رنگ دار(9) ~~PageV01P399 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0409.png) # ~~سر مردمی بردباری بوذ ms303 « چو تیزی کنی تن بخواری بوذ(1) # ~~اگر بذ بوذ گردش آسمان . بپرهیز بیشی نگردذ زمان # ~~(اگر پاذشه کوه آتش بذی 5 پرستندرا زیستن خوش بذی # ~~که آتش که با خشم سوزان بوذ ، چو خوشنوذ باشذ فروزان بوذ # ~~ازو یک زمان شیر و شهدست بهر * بدیگر زمان چون گزایند زهر)(2) # ~~و آن پاذشاه جهاندار که سایهآ افریذگار عز اسمه بوذ روی زمین بنور # ~~عدل او جمال می گرفت و بهیبت و شکوه او عمارت جهان و تعلق تألف # ~~آهوا می بوذ و دولتش هر روزت افزوذ و بخت روی ی نموذ، شعر(11 # ~~خوشا ملکا که ملک زندگانیست . خوشا روزا که آن روز جوانیست # ~~نه هست از زندگی خوشتر شماری * نه از روز جوانی روزگاری # ~~214 شه طغرل(4) که سالار جهان بوذ * جوان بوذ وعجب دلکش جوان بوذ # ~~نبوذ از عهد او تا عهد آدم * بفر او جوان بر روی عالم # ~~نخوردی بی غنا یک جرعه باذه ه نه بی مطرب شذی طبعش گشاذه # ~~مغنیرا که پارنجی بداذی ه بیک دستان کم از گنجی نداذی # ~~15 بزور بازو مغرور بوذی گرز او سی من بوذ چنانک یک زخم مرد و # ~~اسپرا بکوفتی و حمایل هفت منیرا کار فرموذی، شعر(8) # ببارش تیغ او چون آهنین میغ « کلیذ هفت کشور نام آن تیغ # ~~و پوستیرا باذ در دمیذندی و هفت زره در پوشیذندی بیک زخم # ~~بگزاردی و هر وقت این دوبیتی کی خوذ گفته بوذ بر زبان براندی و # ~~20 خواندی ، بیت : PageV01P400 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0410.png) # من میوه شاخ سایه پرورد نیم . در دیذه خورشیذ جهان گرد نیم # گر بر سر خصمان که نه مردان منند * مقناع زنان بر نکنم مرد نیم # ~~او مقناع بر سر خصمان نکرد اما خصمان سر نازنین او بر دار کردند و # ~~علم دولتش نگوسار کردند ، خذای عز و جل قهر و هلاک بر جان ناپاک # ~~ایشان گماشت دمار از روزگار ایشان بر آمذ، آنها که سر او بر گرفتند # ~~سال ms304 بسر نبردند و بمردند، و در آن وقت که سلطان از مصاف در # ~~قزوین با همذان آمذ این دویتی گفته بوذ وصف الحال قلعه و فتح # ~~عراق بیت: # ~~تا ظن نبری که کس مرا یاری کرد * شمشیر گشوذ و بخت بیذاری کرد # از جملهٔ‌ بندگان در اطراف وفا * محمود اناسوغلی و دزماری کرد # ~~خال دعاگوی مولانا صدر کبیر تاج الدین محمد بن علی الراوندی مجابات # ~~آن بگفت و بحضرت اعلی فرستاذ، بیت: # ~~شاها فلک ارچه با تو غداری کرد * خم شذ بر تو بخدمت و زاری کرد # ~~این کار نه محمود نه دزماری کرد * اقبال تو بوذ و لطف حق یاری کرد # ~~بموقع احماد و محل ارتضا پیوست و بر لفظ بزرگوار چنین راند که حقیقت «1 # ~~اینست که تاج الدین گفت و مرا باز مالیذ کی هزیمت و نصرت و قهر و # ~~ظفر از ملک تعالی و بایذ دیذ وصذ هزار شکر و سپاس از ملک تعالی # ~~کی های دولت سایه بر سرم افگند و باز مملکت با دستم امذ و اورا # ~~بنواختم و نشیمن ساختم، شعر(1) # ~~من این محنت بذم در خواب دیذه * که بوذی بازی از دستم پریذه # ~~بقصد دست سنجر بر پریذی سزای خوذ نشستن گه ندیذی PageV01P401 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0411.png) # سلطان طغرل بن ازمدن # پس آنگه با سر دستم نشستی . سر انگشتم بمنقارش بخستی # ~~011 کنون آن خواب را تعبیر دیذم . همان شه بازرا نخچیر دیذم # ~~و در محرم سنه تسعین و خمس مایة سلطان بر سبیل مطالعت مملکت و # ~~سهم آنک جمعی خوارزمیان بخوارزم و مازندران تشبث ساخته بوذند که # ~~5مباذا که قصد ری کنند لشکر بری کشیذ ، و سلطانرا چنان نموذند که # ~~خواجه معین کاشی ملاطفه بسراج الدین قیماز می نویسذ که کذخدای او # ~~بوذه بوذ سلطان اورا بفرموذ گرفتن و اسباب و مملکت او تاراج داذ # ~~و وزارت بصاحب کبیر فخر الدین پسر صفی الدین ورامینی داذ و بعظمتی # ~~و ارایشی هرچ تمامتر دست ms305 بوس کرد و برونق او بعد از نظام الملک # ~~10 کس بوزارت ننشست، و سلطان بنشاط و طرب مشغول ی بوذ و از # ~~اطراف فراغت ف نموذ ، خوارزمشاه را کفران نعت خذاوندگار میراث # ~~بوذ از اتسز که بر سلطان سنجر عصیان کرد و این بینها گفت، شعر (1) # آگر باذ پایست رخش ملک * کمیت مرا پای هم لنگ نیست # تو اینجا بیابی من آنجا روم * خذای جهان را جهان تنگ نیست # ~~15 او نیز حق بندگی فرو گذاشت و چتر برداشت و نام سلطنت بر خوذ # ~~نهاذ باستدعای دو سه ملک(2) روی بملک عراق نهاذ، سلطان بری # ~~بزور بازو مغرور کس از امرا با وی موافق و یک دل نه هر وقت # ~~ملاطفها ق نوشتند بقتلغ اینانج و بزرگانی که در خدمت او بوذند کچون # ~~بدر [ری](1) در مقابله اییم سلطانرا در دست تو نهیم وهمان مسثآلهآ در # ~~20 همذان باشذ ، شعر(5 # ~~چو مشکین جعد شبرا شانه کردند . چراغ روزرا پروانه کردند # ~~بزیر تخت نرد ابنوسی . نهان شذ کعبتین سندروسی PageV01P402 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0412.png) # مصاف کردن طغرل با خوارزمیان و گشته شدن آو # ~~خبر آمذ که خوارزمشاه بسمنان رسیذ ، سلطان بامداذ چو کوتوال قلعهآ # ~~قلعی بر سپیذ کوشک افق نشست بزیارت ایمه رفت: ناگاه قتلغ اینانج # ~~از رباط قوطهٔ‌ سر روذ بدوانیذ ولشکر مضطرب شذند و هر کس می # ~~گفت شعر: # ~~نزاذی مرا کاشکی ماذرم « نگشتی سپهر برین از برم # ~~نبوذی مرا رنج و تیمار ودرد * غم کشتن و کرم دشت نبرد # (اگر خوذ نزاذی خرذمند مرد ندیذی بگیتی چنین گرم و سرد # ~~بزاذ و بکوری و ناکام زیست * برین زیستن زار بایذ گریست # ~~سرنجام خشتست بالین او . دریغ آن دل و راه و آبین او)(1 # ~~بیست [و] چهارم جمادی الاخرة(2) [سنة 590] بوذ سلطان از شهر(2) 10 # ~~بیرون امذ و جنگرا بساخت و میمنه و میسره راست کرد و قلب 1137» # ~~بیاراست، یک حمله از جانبین برفت بدوم حمله بذات مبارک خویش # ~~بتاخت و خوذرا ms306 در میان انداخت، مثل : انا جآء آجل البعیر یحوم # ~~حول البیر، لشکر بیکبار از سلطان باز گشتند در میان ایشان سلطان با # ~~چتردار بماند دست بذیشان نمی داذ و ایشان نیز قصد کشتن سلطان می 15 # ~~کردند که ازو رنجیذه بوذند و محنتها دیذ، یک سواره چنان آسان بدست # ~~خصان نیفتذ که چنان پاذشاهی بدست ایشان افتاذ، از اسپش بیفگدند # ~~و سرش بر داشتند (1) و حرمت سلطنت فرو گذاشتند ، شعر (5) PageV01P403 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0413.png) # ~~چون مدارا نکرد با او مرگ « اسمان بی مدار بایستی # ~~از پی آنک زیر خاکش کرد * چرخرا سنگسار بایستی # ~~مشتریرا برای کینه او. با زحل کارزار بایستی # ~~پس ازو بزم ساختن(1) افسوس * جام را مایه نار بایست # ~~پس ازو رزم کردهاند اوخ ، تیغرا شرم و عار بایستی # ~~تا بگریم فزون ز حد ز غمش ه دیذ من چهار بایستی # ~~چون بذو نیست چشم من روشن * چشم خورشیذ تار بایست # ~~تا بخوردی مرا ز هجرانش * بر تنم موی مار بایستی # ~~از پس هرک داشت سیرت او * چون منی یاذگار بایستی # ~~1 از پی کینه آن شهریار مشتری را با زحل کارزارست و روی مریخ ازین # ~~ماتم چون قارست، زهره خون دل پیش عطارد حاصل می کنذ تا بر # ~~روی ماه مراثی آن پاذشاه می نویسذ ، حال اقبال در مضیق فراق او(2) # ~~چون زیر زارست و تن دولت در تیه هجران او نزارست، ناقصان جهان # ~~و جایران دورانرا بقهر آن عادل و عجز آن کامل چاره اعتذار و دیذهآ # ~~15 اعتبار بایستی که زری که در بوتهٔ‌ بقا پایدارست طرف کمر بشر نگشته # ~~است و بجز چشم کبریا جمله چشمها از خستگی مرگ ترست ، شعر: # ~~عمرت شذنیست جمله نیکی کن * هم سوذ کنی اگر نخواهذ شذ # ~~امروز بذست کار فردارا * مندیش کزین بتر نخواهذ شذ # ~~دریغ چنان پاذشای پرهنر و شهریاری سرور که چشم ابر در دهر برو # ~~20 ماتم او می گریذ ، شعر(2) PageV01P404 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0414.png) # ~~دریغ عالم معنی خراب ms307 ی یینم * دریغ ماه کرم در سحاب می بینم # ~~دریغ چون تو جوانی که زیر خاک شذی * که همچو گنجت تحت التراب می بینم # ~~فتاذ در دل آهن ز مرگ تو اتش . زچشم سنگ روان گشته اب می بینم # ~~چو ذره گردند اهل هنر پراگند. ز بعد مرگ تو چون افتاب می بینم»110 # ~~بدست مردمک دیذه پرز خون دو چشم « ییاذ روی تو جام شراب ی بینم 5 # ~~ز خون دیذه دل سنگ لعل می یابم ، ز آه دل جگر شب کباب می بینم # ~~چرا بمرگ تو شاذست دشمنت که زعمر * فذلک همه هم زین حساب می بینم # ~~کاشکی روزگار بی معنی را هزاریک او کسی بوذی که هنرمندی ازو بر # ~~آسوذی یا دل دانای بذو خوش بوذی، مصراع : چتوان کردن چو هیچ # ~~نتوان کردن، شعر(1) # ~~مرا باری درین حالت زبان نیست * دل اندیشه و طبع بیان نیست # ~~چگونه مرثیت گویم شهیرا . که مثلش زیر چرخ آسمان نیست(2) # ~~دریغا لطف آن شکل و شمایل *که سروی چون قدش در بوستان نیست # ~~دریغا آن همه سهم و مهابت * که بی او بازوء دین را توان نیست # ~~دریغا شخص او کز وی اثر نه 5 دریغا نام او کز وی نشان نیست 15 # ~~کجا شذ آن همه مردی که گفتی . سپهر پیر مرد این جوان نیست # ~~دریغا آن چنان چابک سواری . که یکران حیانش زیر ران نیست 17 ~~PageV01P405 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0415.png) # سلطان طغرل برهرسان # ~~از آن پشت جهانی(1) شذ شکسته * که بر روی زمین شاه جهان نیست(2) # ~~رعیت خسته اند اری سبب هست ه رمه پرگند اند اری شبان نیست # ~~چرا دشمن هی شادی فزایذ * که دشمنرا ازین ضربت امان نیست # ~~بدشمن گو مشو غره بگردون . که گردون نیز یاری مهربان نیست # ~~هفلک را هیچ روزی نیست تا شب .کزینش گونه تیری در کمان نیست # ~~بکام کس نخواهذ گشت گردون 5 که گردون را بدست کس عنان نیست # ~~چه چاره جز رضا داذن ms308 بتقدیر * چو دستی با قضای آسمان نیست # ~~بیوه گان(2) بر شوهران چندان نی گریند که جهان بر سلطان، شعر (1) # ~~بر هر دلی رسیذ ز مرگش جراحتی . در زندگی بی تو نبینیم (2) راحتی # ~~10 مرگ ارفدی قبول کنذ ما هی خریم . هر موی بر تن تو بصذ جان نازنین # ~~تا ماذر زمانه بزایذ چو تو خلف * ای بس که دور چرخ شهور ارذ و سنین # ~~دردا و حسرتا که تو رفتی بزیر خاک ه ما چند بیت گفتیم این بوذ و خوذ ~~همین # ~~14 کوتاه کن از آنک وفات چنان کسی * هایل ترست از آنک کسش مرثیت کنذ ~~PageV01P406 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0416.png) # مستولی شذن خوارزمشاه بر مملکت عراق و ذکر همها # و شرح غارت کردن او ولشکرش # خوارزمشاه چهارم ماه رجب سنة تسعین و خمس مایة با عراقیان # ~~بدار الملک همذان رسیذ و بر تخت نشست و عراقیانرا خوار و خاکسار11: # ~~داشت و شمشیرهاشان باز گشوذ و مالهای عراق بکلی برداشت و اثر ه # ~~آباذانی نگذاشت و لشکر از دیهها خاک بر گرفتند و در میان دزج و # ~~قاسماباذ کوشکی بنا فرموذ و بیک ماه بپرداخت و امرا نقل عمارت کوشکها # ~~کردند و هرکس کوشکی ساختند ، او بعظمتی عظیم در آن کوشک بار داذ # ~~و ایمه همذانرا تشریف جبه و دستار فرستاذ و نان عراق قسمت کرد، # ~~اصفهان بقتلغ اینانج داذ سربست و ایالت همذان بقراقز اتابکی داذ و ری ~~10 # ~~بملک یونس خان ، چون او بخوارزم رسیذ خذاوند ملک الامرا الغ باربک # ~~ای ابه عز نصره خواست که قلعهآ فرزین با دست گیرذ قراقزرا فرموذ تا # ~~عصیان با یونس خان ظاهر کرد و او بذات مبارک خوذ بر سر قلعه # ~~دوانیذ ، شعر: # ~~(دلیری ز هشیار بوذن بوذ . دلاور مجا ستوذن بوذ 15 # ~~هان کاهلی تو از بذدلیست * هم اواز با بذدلی کاهلیست)(1) # ~~همان نیست با مرد بذخواه رای . اگر پند گیری بنیکی گرای # ~~بذ و نیک بر ما هی بگذرذ . چنین دانذ ms309 آنکس که دارذ خرذ21) # ~~مردم قلعه در حال شمس الدین مبارکرا از قلعه بزیر کردند و قلعه بیک # ~~الحظه مسلم شذ ، و آن پاذشاه رحیم شمس الدین مبارکرا امان داذ تا .2 # ~~بخوارزم رفت و خوارزمشاهرا بر سر آن داشت که چون بهمذان رسذ # ~~بقلعه فرزین گذر کنذ و قلعه با قبض گیرذ، چون بیامذ این مراد در ~~PageV01P407 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0417.png) # مستولی شدن خوارزمشاه بر مملکت عراق # ~~قبضه تعذر ماند و بعجز از قلعە فرزین باز گشت و نتوانست ستذن، و # ~~ملک الامرا جمال الدین ای ابه قلعهرا عمارتها کرد و احکامهای زیادتی # ~~فرموذ واورا مستخلص ببوذ(1) و استظهار خان و مان و اسایش فرزندان # ~~او که تا قیامت بماناذ بذان قلعه است و خانه بذان ماند، شعر : # ~~گرامیتر از خون دل چیز نیست . خرذمند فرزند با دل یکیست(2) # چنین گفت مر بچهرا نر شیر * که فرزند ما گر نباشذ دلیر # ببزیم ازو مهر و پیوند پاک * پذرش آب دریا بوذ مام خاک # ~~(بفرزند باشذ پذر شاذ دل * ز غمها بذو دارذ ازاذ دل # اگر مهربان باشذ او بر پذر * بنیکی گرایند و داذگر)(7) # ~~همه بالت پوشذ همه پاک خوره کنذ کار بر پندهاه پذر # تو خوردن بیارای و بیشی بخش * مکن روزرا بر دل خویش رخش(3 # بجوی و بیاب و پپوش و بخور. ترا بهره اینست ازین ره گذر(9) # (ترا داذ فرزندرا هم دهذه درختی که از بیخ تو بر جهذ # کی نیست در بخشش داذگره فزونی بخور درد واند مخور)(1) # ~~15 و قتلغ اینانج و لشکر عراق روزی مسعود وطالعی میمون اختیار کردند و # ~~11 ملشکر بر ان اختیار روانه شذ و بدار الملک آمذند و آنج در سرشت ~~ایشان # ~~بوذ از عصیان ظاهر کردند، پسر خوارزمشاه بونس خان از رنی روی # ~~بذیشان نهاذ با تجملی تمام و ارایشی بکام وحشی بنظام، عراقیان از # ~~پیش برخاستند و روی بجانب بغداذ نهاذند ، یونس خان دنبال ایشان # ~~20 داشت میان دیه ms310 محمدی و سامین مقابله کردند و مصاف یاراستند و # ~~مقاتلت کردند در شهور سنه احدی و تسعین [و خمس مایة]، عراقیان # ~~بیک لحظه تجمل و اسباب بگذاشتند و راه بغداذ برداشتند، و خوارزمیان ~~PageV01P408 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0418.png) # غارت کردن خوارزمیان عراقرا # ~~چیره شذند و قرا غلامان عراق یک سواره و دو سواره با خوارزمیان # ~~ایستاذند و راه ظلم و خرابی کردن بذیشان نموذند ، و هرجا که دیهی # ~~مانده بوذ چهارپاش می راندند و روستایی گلیم زاری در دوش از پس # ~~می شذ تا پیش او گاو می کشتند و کباب می کردند و روستابی جگری # ~~خورد اما آن خوذ بذین طریق خروس خوان از ولایت عراق برداشتند ه # ~~و گاو بندرا بیکبار(1) گذاشتند ، شعر(2) # ~~هر آن پاذشه کوست بیداذگر . جهان زو شوذ پاک زیر و زبر # ~~برو بر پس از مرگ نفرین بوذ « هان نام او شاه بی دین بوذ # ~~هر ان یاذشه کو بیذ راه جست * ز نیکیش بایذ دل و دست شست # ~~مر کشورش پبرآگنذ زیردست ه همان از درش مرد خسرو پرست 10 # ~~و عراقیان بملک الایوه(2) پیوستند و در حضرت او بنشستند و رای زذند # ~~تا امیر حاجب کبیر شمس الدین محمد بن محمود کنجهآ(8) و چند کس از # ~~اعیان بزرگان عراق در خدمت وی بدار الخلافة رفتند و از آنجا با مؤید # ~~الدین(2) وزیر عهد رفت وبا پنج هزار عنان بدار الملک همذان آمذند (6) # ~~و عراق بقیتی که ماند بوذ بغارتیذند و اسباب بساختند از نو و بدره! # ~~ری رفتند ، یونس خان در مقابله نیامذ بدر گرگان رفت و حال بر پذر # ~~عرض داذ ، عراقیان با مؤید الدین نیز نساختند و بر وی عصیان کردند # ~~و بشهر ری در حصار شذند و جنگ می بوذ(7)، شعر: # ~~(کجا پاذشاهیست بی جنگ نیست * و گر چند روی زمین تنگ نیست # # اگر پیل با پشه کین آورذ . همه رخنه در داذ و دین اورذ)(1) %~% . # ~~ز هر گوهری گوهر استوار . تن ms311 خشنذی دیذم از روزگار PageV01P409 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0419.png) # مستولی شدن خوارزمشاه بر م کرای # چو اندر جهان کام دل یافتی . رسیذی بجای که بشتافتی (1) # مکن آزرا بر خرذ پاذشا . که دانا نخوانذ ترا پارسا(2) # ~~روافضه علیهم اللعنة وعز الدین نقیب که سر وسالار رافضیان بوذ # ~~محلها[ی] ایشانرا دروازها بگشوذ و لشکر بغداذ در ری رفتند و ییشتر # ~~115، لشکریانرا بکشتند و غریب و شهریرا بغارتیذند(7)، و آن بی رحمی # ~~در بلاد اسلام کس نکرده بوذ که بر خون و مال مسلمانان هیچ ابقا # ~~نکنند ، شعر : # مباذا که بیداذی آیذ ز شاه که گردذ زمانه سراسر تباه # چو بیداذگر شذ جهاندار شاه « نتابذ ببایست خورشیذ و ماه(4) # همه خوبی و داذ جوییذ بس « که گیتی نمانذ همیشه بکس (3) # نمانذ هاننده جاویذ کس « ترا توشه راستی باذ و بس(7) # ~~قتلغ اینانج و سران امرای عراق جریده بجستند بدر شهر آبه خلجی قشطه # ~~نام شحنه بوذ با دو سه کرد بذیشان باز خوردند بیم بوذ که جملهآ امرای # ~~عراق را بکشند چه هر یک با دو سه خاصگی بر گوشهٔ‌[ی] ایستاذه بوذند، # ~~15 سراج الدین قیماز و نور الدین قرا در صدمه امذند وکشته شذند و # ~~دیگران جان ببردند ، شعر: # ~~اگر جان تو بسپرذ راه آنر . شوذ راه بی سوذ بر تو دراز( # ~~پشیمانی افزون خوری ز آنک مست * بشب زیر اتش کنذ هر دو دست # ~~(چه مان گتج وتخت و چه مان رنج سخت . بیندیم ناکام هر گونه رخت # ~~20 نه این پایدارذ بگردش نه آن 5 سر ایذ همه نیک و بذ بی گگمان)(8) # ~~سرای سپنجست هر چون کی هست . بذو اندرون شاذ نتوان نشست PageV01P410 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0420.png) # ~~چو تو بگذری زین سپنجی سرای « جهانرا ببایذ یکی کذخذای # ~~قتلغ اینانج و جمال الدین ای ابه بدر همذان [آمذند] و اسباب از نو # ~~بساختند ، و ملک الامرا جمال الدین ای ابه عز نصره در مدرسهآ که # ~~بهمذان بنا فرموذست بمحلت سابقاباذ و خال دعاگوی صدر تاج ms312 الدین # ~~مدرس آنجاست بزیارت بوذ و تبرک بدیذار عالمان و دانشمندان نموذ ، وه # ~~از اعتقاد نیکو و سیرت خوب آن پاذشاه یکی آن بوذ که چون بدار # ~~الملک همذان رسیذی اگرچه دانشمندان استقبال او در یافته بوذندی اول # ~~که بر نشستی بدیذن ایشان آمذی و بحرمت نشستی و اداب بجای(1) # ~~اوردی و با تضرع و نیاز استماع کلام خذای و رسول کردی، در میانه # ~~فالی از قرآن بر گرفت این ایت بر امذ که آیة : الحمد لله الذی نجانا 10 # ~~من القوم الظالمین، رب آنزلنی منزلا21) مبارکا و آنت خیر المنزلین (2)، # ~~معنیش بشنیذ در حال بقتلغ اینانج رسیذ و از حال فال او خبر داذ و # ~~گفت منزل مبارک من فرزین و گرجست بذانجا می روم و هم آن روز کوچ # ~~سیف الدین تکز غلام جمال الدین ایبه دربند کرج نگاه می داشت مؤید 15 # ~~الدین آنجا رسیذ بلحظهٔ‌ [ی] اسباب بگذاشتند و راه ری برداشتند ، و ~~مؤیدم8»«. # ~~الدین(8) خواجگان و قضات و ندمارا سلاح بداذ و گفت همه کس از # ~~روی آدمیت بایذ که بقهر خصم اقدام کنذ و چون کار تنگ رسذ بجان # ~~بکوشذ واین بیت میخوانذ ، شعر(6) # ~~تاخرت(1) عن سبق الحیوة(1) فلم اجد . لنفسی حیوة مثل آن انقدما 20 # ~~قتلغ ابنانج قصد ری کرد جمال الدین بر قلعه رفت و موافقت نکرد و # ~~تصدیق ننموذ و ملامت فرموذ که وقت نکبتست اضطراب سوذ ندارذ تا ~~PageV01P411 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0421.png) # مستولی شدن خوارزمشاه بر مملکت عراق # ~~ایام بوس و نحوس در گذرذ بگوشه[ی] می بایذ رفتن و بنشستن، رای # ~~این بوذ قتلغ اینانج نشنیذ و بری رفت، شعر(1) # کلیذ فتح رای امذ پدیذست * که رای اهنین زرین کلیذست # ز صذ شمشیر زن رای قوی به . ز صذ قالب کلاه خسروی به # برایی لشکریرا بشکنی پشت * بشمشیری یکی یا ده توان کشت # ~~چون بری رسیذ از مخلفات سراج الدین قیماز صذ و شصت هزار دینار بر # ~~گرفت و اسباب و تجمل ms313 ساخت و طمع ملکی که قسمت او نبوذ ی کرد، # ~~شعر: # دل مرد طامع بوذ پر ز درد . بگرد طمع تا توانی مگرد(2) # کرا ارزو یش تیمار بیش ه بکوش و بپوش و منه آز پیش # بچیزی ندارذ خرذمند چشم * کزو باز مانذ پیچذ ز خشم # بدل نیز اندیشة بذ مدار * بذ اندیش بذدل بوذ روزکار # ~~محمد خان و میاجق و چند کس از خوارزمیان بسمنان و دامغان # ~~بوذند از قتلغ اینانج عهد خواستند که بخدمت پیوندند ، مواثیق بستند و # ~~15 بیامذند و چنان نموذند که ما با تو یکدلیم و از خوارزمشاه مستشعر، و # ~~دوستی و تودد می نموذند و زبان نگه می داشتند، مثل : قوم لسانک تسلم # ~~و قدم حسانک تغنه (1) ، شعر (5) # ز دشمن مکن دوستی خواستار ، وگر چند خوانذ نرا شهریار # درختی بوذ سبز و بارش کبست * اگر پای گیری سر آیذ بدست # ~~.2 و دختر سلطان زن یونس خان با ایشان این مکید ساخته بود که قصاص # ~~پذر از قتلغ اینانج باز خواهذ، خوارزمیان با قتلغ ایناج رای زذند که ~~PageV01P412 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0422.png) # ~~یزکی بساوه ی بایذ فرستاذ سواران جنگی را از بیش ها(1) داشتند و قتلغ # ~~اینانج را بسان گوسنند سر ببریذند ، فخر الدین سرور(2) سر و تن اورا ~~باز # ~~خریذ و بهمذان بتربهٔ‌ پذرش فرستاذ، شعر: # مرا گر برزم اندر آیذ زمان . نمیرم ببزم اندرون بی گمان # دریغ ان همه رسم و آبین و داذ * که مرگ آمذ و جمله برباذ داذ »1، # ~~در ماه جمادی الآخر[ة] سنة اثنتین و تسعین وخمس مایة اورا دفن کردند، # ~~و مجد الدین(2) علآء الدولة بری(1) در دست میاجق بماند محبوس ومؤید # ~~الدین بعظمتی هرچ تمامتر روز دو شنبه دوازدهم جمادی الآخره سنة اثنتین # ~~و تسعین [و خمس مایة] بدر همذان بکوشک خوارزمشاه نزول کرد و عماد # ~~الدین طغلوا(5) را والی کرد، وسنقر طویل(6) با دو هزار مرد باصفهان 10 # ~~رفت وصدر خجندی(7) را از دار الخلافة عظمتی نهاذه بوذند ms314 و باصفهان # ~~استیلا می کرد سنقر طویل سرش بر گرفت (8)، و مؤید الدین بکوشک # ~~خوارزمشاه بوذ نظرش بر القاب او امذ کهف الثقلین نپسندیذ وگفت # ~~او کباشذ که این نویسذ، حالی چندانک جای این دو کلمات بوذ فرو # ~~افتاذ و پاره پاره شذ و مردم متعجب ماندند ، مؤید الدین از ری رنجور15 # ~~امذه بوذ عارضه بر وی دراز شذ و بفراوار همذان غره ماه شعبان [سنة # ~~592] از دنیا رحیل کرد، و مرگ وی راحت و اسایش مسلمانان بوذ که # ~~اهل عراق از قوانین ظلم که در خوزستان منتشر کرده بوذ و اند یشیذند # ~~و دهنانان بر املاک ایمن نبوذند که قبالها بمی خواست و م گفت زمین 8 ~~PageV01P413 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0423.png) # مستولی شدن خوارزمشاه بر مملکت عراق # ~~از آن امیر المؤمنین است کسی کباشذ که ملک دارذ، بضربت عزراییل # ~~جهانیان بیاسوذند وکفی الله المومنین القتال() بر خواندند، و مال # ~~مصالح بدور او قانونی شذ ، و چه دون همت پاذشاهی بوذ که بمال ایتام و # ~~سیم بیوه زغبت نمایذ که چون پهاذشاهی عالم سیر نشذ بغصب اموال و # ~~5 ضیاع ایتام هم سیر نشوذ، شعر: # (بهر کار فرمان مکن جز بداذ . که از داذ باشذ روان تو شاذ # ~~اگر زیردستی شوذ گنجدار . تو اورا از ان گنج بی رنج دار) # ~~(هر آنگه کت آیذ ببذ دست رس « ز یزدان بترس و مکن بذ بکس # که تاج و کمر چون تو بینذ بسی . نخواهذ شذن رام با هر کسی) (2) # ~~هر انکو جهانرا بنام بلند * بکوبذ نباشذ برفتن نژند(1) # ~~و قواعد آن مملکت واهی باشذ و خال باوساط و اذناب و حواشی آن راه # ~~یابذ چون بافاضت عدل و ثبات عزم و نفاذ حزم مستحکم و استوار نبوذ، # ~~آن ماده فتنهرا در شب بدروازه شورین دفن کردند و پنهان می داشتند ، # ~~چون میاجق را ازین حال خبر شذ ألاقی بدوانیذ و خوارزمشاه را بیاگاهانیذ # ~~15 تا بتعجیل با دو سه هزار سوار بدر ری ms315 راند و میاجق بدر همذان امذ، # ~~014 لشکر بغداذ مرگ ویرا(5) ظاهر نی کردند و بر مصاف مصر بوذند ، ~~شعر(2) # اگرچند نرمست آواز تو ، گشاذه کنذ روز هم راز تو # ~~لشکر بغداذ از کوشک خوارزمشاه نی جنبیذند ، میاجق با پس نشست # ~~تا لشکر بر اثرش براند ، او رجعتی کرد و مصافی سخت رفت، چند بار # ~~20 میاجق شکسته شذ و لشکر ایوه(7) ثقل و بنه از جانبین در پیش کردند # ~~و برفتند ، بغداذیان تنگ(8) شذند میاجق چیره گشت و هزیمت بغداذیان ~~PageV01P414 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0424.png) # ~~بدینور رسیذ و میاجق بساوه و اموال از میانه عوام و روستای و کرد # ~~تاراج ی بردند ، ناگاهی میاجق بکوشک خوارزمشاه نزول کرد و مؤید # ~~الدینرا از گور بر اورد و سر جذا کرد و بخوارزمشاه فرستاذ(1، و امیری # ~~در شهر امذ تا از رکن الدین حافظ استکشاف حالی کنذ عوام گفتند # ~~بگرفتن او امذست خیل تاشان اورا بکشتند و آن امیر بجست و بمیاجقه # ~~پیوست، شعر() # نگر تا نداری دلت مستمند * که نا بذ چنین بوذ چرخ بلند # یکی را بجنگ اندر آیذ زمان . یکی با کلاه کیی شاذمان # تن مرده با کشته یکسان بوذ « زمانی طپذ بازش اسان بوذ # نیرزذ هی زندگانی بمرگ . درختی که زهر اورذ بار و برگ # ~~میاجق رسولان را بشهر فرستاذ و گفت بر سلطان عصیان مکنیذ و از # ~~شهر و ولایت بترسیذ که بسوزانذ ، مردم گفتند ما تا سلطانرا نبینیم ~~شمارا # ~~در شهر راه ندهیم، میاجق شهررا در حصار گرفت و مردم جنگ می # ~~کردند جمله چهارپای روستا بغارت داذ و حال معلوم گردانیذ بخوارزمشاه، # ~~بسه روز بدر همذان راند و بکوشک خوذ فروذ آمذ، روز دو شنبه 15 # ~~نوزدهم ماه شعبان سنة اثنتین و نسعین [وخمس مایة] بار داذ و رسولان را # ~~بهمذان قرستاذ و گفت که اگر باور نی داریذ معتمدانرا فرستیذ تا مرا # ~~ببینند و شهر بدهند آگرنه بستانم و خاکش بردارم، [شعر] : # چو دریا بموج اندر ms316 ایذ ز جای . ندارذ دم آتش تیزپای(2) # درخشیذن ماه چندان بوذ * که خورشیذ رخشند پنهان بوذ(9) # سر تیرگی اندر ایذ بخواب « چو تیغ از میان بر کشذ افتاب # ~~از شهر کس نمی یارست رفتن، جوانی با دانش و دها و فضل و ذکا از ~~PageV01P415 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0425.png) # مستولی شدن خوارزمشاه بر ملکت عراق # ~~اهل هنر بزرگ زاذه و سرور عماد الدین عکرمه کذخذای حسام الدین # ~~تزمش گفت من بروم و احوال بدانم، برفت و پسر صالح را با فرمانی # ~~بیاورد مردم باور نی داشتند و عوام قصد کشتن او کردند که تو زن و # ~~مال مسلمانان در دست میاجق می نهی، رکن الدین حافظ بر سر منبر # ~~11.رفت و سوگند خورد که خوارزمشاه بکوشکست، پسر علم الدین خطیب # ~~همذان و براذر دعاگوی و چند مفرد از ان سلطان و پسر قاضی وجیه # ~~و صلاج معرف و صدر الدین کرمانی بلشکرگاه رفتند و خوارزمشاه را # ~~دست بوس کردند ، صدر الدین کرمانی را شناخت گفت الحمد لله که مرا # ~~زند بدیذی، او خدمت کرد و از زبان مردم عذرها خواست و زبانرا # ~~10 بثنا بیاراست و گفت شهریان را گمانست که میاجق عاصی است، خوارزمشاه ~~را # ~~خوش امذ و دخوشیها داذ و گفت ما مراعات ایمه بهتر از عراقیان # ~~کنیم و منادی فرموذ که کس را با کس کار نیست و اگر از لشکر ما کسی # ~~ناواجبی کنذ از جانب ما بکشتن او مأذون اند ، مردم بشارت زذند و # ~~خرمی کردند و خوارزمشاه اسیرانیرا که از بغداذ گرفته بوذند خلعت # ~~15 داذ و گفت ما نیز بند امیر المؤمنین ایم اگر خواهند اینجا باشند ~~اگرنه # ~~برویذ(2)، و جمال الدین علی براذر زاذه امیر بار ظلی وغارتی بیش از حد # ~~در ولایت کرده بوذ بر درختش فرموذ بستن و صذ چوب زذن، و غلات # ~~رد فرموذ و او بلعجب بوقلمونی و طرفه معجونی بوذ هرجا کبوذی از # ~~غایت کفایت بسر یفتاذی کارها بپروردی اما ms317 بزیان بردی، شعر(1) # ~~چنین گفت دانای با داذ و مهر * که یکسر شگفتست کار سپهر # یکی مرد بینیم با دستگاه ، کلاهش رسیذه بابر سیاه # ~~که او دست چپرا ندانذ ز راست « ببخشش فزونی ندانذ ز کاست # یکی گردش آسمان بلند ه ستاره بگویذ که چونست و چند # ~~فلک رهنمونش بسختی بوذ . همه بخش او شور بختی بوذ PageV01P416 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0426.png) # رفین پیغامها در میان خوارزمشاه و خلیفه # ~~و خوارزمشاه فرموذ که اگر عراقیی کلاه خوارزی دارذ سرش بر گیرند # ~~چه ایشان ببهانهآ خوارزمی غارت می کنند ، او عدل می فرموذ اما کس نی # ~~شنوذ ، و تا خوارزمشاه بهذان بوذ مجیر بغداذی(1) برسالت از دار الخلافة # ~~بیامذ او چند تا اطلس در پای اسپش افگند و طبقی زر نثار کرد و # ~~احترامی نیکو فرموذ و قیام نموذ، وچون مجیر گفت امیر المؤمنین م پرسذ ه # ~~خوارزمشاه برخاست و خدمت کرد و شرایط تعظیم و تبجیل بجای ف # ~~اورد، و چون مجیر الدین پیغام بگزارد که امیر المؤمنین می گویذ معیشتی # ~~پذر و جدت از ما داشتند ترا مسلم داشتهایم در سابقه بذان قانع باش # ~~و گرد فضول مگرد اگرنه بخروج تو محضری کنم و در بلاد بغزا برخیزند # ~~و خونها بریزند ، خوارزمشاه جواب داذ که حکم امیر المؤمنینزا باشذ و10 # ~~من شحنهام از قبل او و دشمن بسیار دارم واز همه بیشم و بی لشکری »150: # ~~فی توانم بوذ صذ و هفتاذ هزار عنان صاحب دیوان عرض در قلم آورده # ~~است از حواشی ما این لشکررا بذان نان پاره کار بر نمی ایذ انعام کنذ # ~~و خوزستان بمن ارزانی دارذ تا حواشی مارا کفافی تمام بوذ، مجیر باز # ~~گشت دوم روز بوثاق از دنیا رحیل کرد، مردی فصیح زبان با وی بوذ 15 # ~~شهاب خوارزیرا با وی روانه کرد(7)، مثل : من آعان ظالما سلطه الله # ~~علیه، شعر( # ز دانا تو نشنیذی آن داستان . که دانا زذ از گفتهآ باستان # که گر بر برت ms318 بچه نر شیر * شوذ تیز دندان و گردذ دلیر # چو سر بر کشذ زوذ جویذ شکار * نخست اندر ایذ ز پروردگار # ~~آن دلیری که امیر المؤمنین اورا داذ وبال او شذ اول جرأت با وی ~~PageV01P417 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0427.png) # ~~کرد و اورا ازرد و الشر قدیم، شعر(1) # أعلمه الرمایة کل حین « فلما اشتد ساعده رمانی # ~~چو خوارزمشاه رسولانرا بطالعی میمون و اختری هایون بفرستاذ دار الملک # ~~همذان بیونس خان داذ و ملک چغررا در خدمت بداشت و صدر # ~~5 وزان(2) را قضا داذ و بمطالعت مملکت اصفهان حرکت کرد، صدر وزانرا # ~~یونس خان استقبال کرد و بسرای صتماز فروذ اورد، و مجد الدین علآء # ~~الدولة از میان ایوه بهمذان آمذ در خفیه ی بوذ یونس خان بمواعید # ~~خوب اورا بدست آورد و بگرفت و باصفهان فرستاذ پذر بمواضعة صدر # ~~وزان که از وی مخوف(2) بوذ تا ممکن شذ وقضای بعظمت کرد، و روز # ~~10 عید اضی جملهآ اسفهسلاران و ایمه شهررا با خوذ بر نشاند وبمصلی رفت # ~~و مردم را با وثاق خوذ برد و خوان ملوکانه نهاذ و قندیلی نقره گین از # ~~آن جامع همذان بر گرفت و بهزار دینار برهن کرد و خرج خوانش رفت # ~~و خزی و نکال و وزر و وبال عاجلا و آجلا بگردن بدوزخ برد، آن # ~~خوردنی رنود بغارت کردند و او دبوس مالک میخورد قندیل جامع غل # ~~15 آتشین شذ و در گردن آن اشعری ملعون بماند ، شعر: # ز تو نام بایذ که مانذ نه ننگ . بذین مرکز خشک و پرگار تنگ (1) # ~~از اندیشه گردون مگر نگذرذ . ز رنج تو دیگر کسی بر خورذ(8) # ~~عراق بایمه بذدین و ظالمان ترکان بذین رسیذ که بیرون از آنک اعمال # ~~2 نظر اوقاف هم باقطاع کردند و در هر شهری چنین بی دیانتان را مستولی # ~~150. کردند ، و چون فتح بلاد اسلام بر دست لشکر دین ببوذ و صبح ملت ~~PageV01P418 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0428.png) # ~~حق طلوع کرد استقامت مملکت بچهار کس ms319 جستند و کار ملک و دولت # ~~بذیشان مضبوط داشتند چنانک تخت بچهار پایه قایم شوذ، اول قاضی # ~~عادل که در امضای احکام شرغ رعایت جانب حق کنذ و بمحمدت و # ~~مذمت خلق مایل نباشذ و ستایش خواص و نکوهش اعوام اورا دامن گیر # ~~نبوذ، دوم صاحب دیوانی که داذ مظلوم از ظالم و انصاف ضعیف ازه # ~~قوی بستانذ ، و سوم دستوری ناصح که قانون بیت المال از حقوق خراج # ~~و جزیة الیهود بوجه استقصا بستانذ وظلم روا ندارذ، چهارم وکلایی و # ~~حجابی که اخبار درست و راست انها کنند و از صدق نگذرند، و تقوی # ~~کسی را دست دهذ و میسر و ممکن گردذ که یا دین داری بوذ که از عذاب # ~~بترسذ یا کریمی که از عار اندیشذ یا عاقلی که از عواقب پرهیزذ وگفته 10 # ~~أند، شعر: # بذ مکن که بذ أفتی . چه مکن که خوذ أفتی # چگفت آن خرذمند مرد دلیر * چو از گردش روز برگشت سیر # چو خواهی ستایش پس مرگ تو ه خرذ باذ ا تاجور ترگ تو # هرآن مغز کو از خرذ روشنست . ز دانش هی بر تنش جوشنست %~% 5 # کس انرا نبرذ مگر تیغ مرگ ، شوذ موم از آن زخم پولاذ ترگ # ~~بعد از آن خوارزمشاهرا بضرورت سفر خوارزم بایست کردن و پسرش # ~~یونس خانرا چشمها خلل کرده بوذ شنیذم که هان روز که پسر ملک # ~~مؤید(1) را میل کشیذ یونس خانرا اب سیاه در چشم بگردیذ و پسر # ~~بزرگترش بترکیذ برند(2) تن پوست بر تنش پاره و می پچیذ(2) تا بد وزخ 20 # ~~رسیذ، شعر: PageV01P419 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0429.png) # مستولی شدن خوارزمشاه بر مملکت عراق # هر آنکس که بذ کرد کیفر برذ * چنین دانذ آنکس که دارذ خرذ (1) # (درختی حته پروردی ایذ ببار . بینی بویژه برش بر کنار # گرش بار خارست خوذ کشتهٔ‌ 5 وگر پرنیانست خوذ رشتهآ)(2) # ~~خوارزمشاهرا انتباه گونه ببوذ بدر زنجان آمذ و رسول فرستاذ باتابک # ~~، بوبکر و بخط خوذ چند ms320 سطر نوشت که فرزند بوبکر پرسش بخوانذ و # ~~بدانذ که مارا بخوارزم مهماتست می بایذ که همذان بنظر عنایت آن فرزند # ~~ملحوظ باشذ، او جواب نبشت که من در ثغر کافرم(2) بذات خوذ بذین # ~~مهم قیام نموذن متعذرست براذر ازبک را فرستانم، چون خوارزمشاه بری # ~~151برسیذ أزبک بهمذان آمذ وعز الدین صتماز از بند کافر(2) جسته بوذ در # ~~10 خدمت ازبک بیامذ، و نور الدین گکجه (4) غلامی متهور و ظالم بوذ ~~ایالت # ~~همذان بستذ و نه چندان ظلم و بی رسی کرد که در وهم ایذ و تنور شنقصه # ~~چنان گرم شذ که همذان و نواحی آن بسوخت تا عز الدین صتماز با ملک # ~~بساخت که اورا بگیرذ بدانست و بگریخت و ولایت همذان بغارتیذ و # ~~کاروان اصفهان بزذ، شعر: # ز بیداذی پاذشه در جهان * همه نیکویها شوذ در نهان # نگر تا چه کاری همان بدروی « سخن هرچ گویی همان بشنوی(5) # ~~و خذاوند پاذشاه ملک الامرا جمال الدین ای ابه الاعظم اتابکی که یگانهآ # ~~این زمان و نیکو سیرت جهان بوذ و سالار و سرور عراقیان خیر در # ~~ناصیهٔ‌ مبارک او بوذ و بقیت عمارت در عراق ازو بوذ که تا قیامت آن # ~~20 دولت بماناذ و خاندان او پایند باذ و از ملک و عمر و فرزندان # ~~برخوردار باذ بخدمت ملک ازبک امذ و اورا اتابکی کرد و احوال او # ~~مضبوط داشت و مملکت با دست گرفت و احترامی تمام و حکی بکام PageV01P420 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0430.png) # ~~بیافت، و عز الدین صتماز بخشم بزنجان شذ که رجوع همه ملک با ای # ~~ابه بوذ، و در ششم ربیع الاول سنة ثلاث و تسعین [و خمس مایة] پسران # ~~قرآن خوان و پسر [نور الدین] قرا که داماذان جمال الدین ای ابه بوذند # ~~هر یکی با هزار عنان بخدمت آزبک آمذند و در همذان حاکم بوذند، # ~~ایالت پسر قرآن خوان را بوذ و عدل ی فرموذ و همه بحکم خذاوند ملک ه # ~~الامرا جمال ms321 الدین ای ابه بوذ وهمذان و ولایت می اسوذ ، شعر(1) # فلک بند کمر شمشیر باذش تن پیل و شکوه شیر باذش # سری کز خدمتش جویذ جذایی ه مباذ از زخم شمشیرش رهابی # همیشه در جهان فرمان روان باذ . خذایش یاور هردو جهان باذ # ~~و در آن وقت امیر علم با حسام جاندار و نور الدین حسن به بغداذ بوذ # ~~و معین کاشی نایب وزیر بوذ، ابو الهیج (2) السمین را از خلیفه در ~~خواستند # ~~تا بهمذان ایند (1)، خلیفه ملاطفة[ی] نوشت بابو الهیج که پرسش بخوانذ # ~~و بدر همذان روذ و جمعیرا که آنجااند برانذ، چون بهمذان آمذند ملک # ~~ازبک در حصار شذ بیک لحظه همذان بستذند و پسر قرآن خوانرا از اسپ 15 # ~~ییفگندند، او خواست که بگریزذ کزدیش بشناخت و بر اسپ خوذ نشاند # ~~و عنان بگرفت تا ببرذ غلای بوی رسیذ دست کرد بشمشیر بیفگند و پسر»1:1. # ~~قران خوان بجست، واین مصاف روز سه شبه نهم جمادی الآخر[ة] سنة # ~~ثلاث و تسعین و خمس مایة بوذ، امیر علم در خدمت ملک رسیذ زمین # ~~ببوسیذ و پرسش خلیفه برسانیذ وحمایلی بذو داذ گفت امیر المؤمنین .2 ~~PageV01P421 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0431.png) # ~~بتو فرستاذ (1)، شعر( # مفرست پیامر داذ جویان « الا بزبان راست گویان # تا. کار بنه قدم بر ایذ * گر ده نکنی بخرج شایذ # هر جا که قدم نهی فرا پیش * باز امذن قدم ییندیش # در قول چنان کن استواری * کایمن شوذ از تو زینهاری # ~~امیر علم پیاذه در رکاب ملک تا بخانه برفت و جمله بندگان و امرا # ~~روی بسرای اتابک اوردند ، و چون فتنه بنشست در شب دوم ملک # ~~الامرا الغ باربک ای ابه رحمه الله رفت که بر عهد بغداذیان اعتماد # ~~نداشت، شعر(2) # ~~بر عهد کس اعنماد منمای ه تا در دل خوذ نیایش جای # کس را بخوذ از رخی گشوذه . گستاخ مکن نیازموذه # ~~مشمار عدو خویشرا خرد . خار از ره خوذ چنین توان برد # ~~در گوش کسی میفگن آن راز ms322 . کآزرده شو ز گفتنش باز # ~~انرا که زنی ز بیخ برکن . و انرا که تو بر کشی مینگن # ~~1انر صحبت آنکسی بپرهیز ه کو باشذ گاه نرم گه تیز # ~~هیچست بلی که هیچ برزیست * آنکس که درون او دو درزیست(2) # ~~و میاجق درین حال با ملاحده خذلهم الله مکیدة [ی] ی ساخت ایشانرا # ~~چنان نموذ که مرا بخوارزم راه نیست و ازبک بلشکرگاه بغداذ پیوست # ~~ازیشان نیز مخوف(4) می باشم میخواهم که با شما عهدی باشذ که در میان ~~شما # ~~20 امان یابم، ایشان این سخن بخوردند و دیهی با او پرداختند و جمعی از # ~~سران امرای ایشان پیش وی و بوذند ، چو گستاخ شذ ایشانرا غافل # ~~کرد و بکشت و دیگر خلقیرا در آن ولایت بکشت و غنیمت بسیار بیاورد ~~PageV01P422 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0432.png) # ~~و بهمذان تاختن کرد و بمیدان شورین با امیر علم و ابو الهیج سمین ~~مقابله # ~~کرد، دو روز بوذند و اوازه مصاف می داذند ، یک شب امیر علم و # ~~ابو الهیج بگریختند و ببروجرد رفتند و میاجق طوفی بکرد و باز گشت که # ~~ککجه و ناصر الدین اغوش بری رفته بوذند وخزانة میاجق بر گرفته و # ~~کسانش را که بری بوذند بکشته، چون میاجق با ری شذ ایشان بجستند ، 5 # ~~و در رجب سنة ثلاث وتسعین [و خمس مایة] ملک آزبک با همذان # ~~امذ واتابک بوبکر بهاء الدین سنباط وشیشقاط و ناصر الدین اغوش # ~~و ککجهرا بهمذان بخدمت ملک ازبک فرستاذ، ایالت بککجه داذند r1534 # ~~ظلمهایی کرد که در ادراک وهم و اشراف فهم نیایذ، خواستند که اورا # ~~معزول کنند ککجه گفت من بشمشیر دارم از دست بنگذارم، و توقیعش 10 # ~~الله و شمشیر بوذ، و اتابک بوبکر استکشاف اسرار و استفسار اخبار # ~~عراق می کرد، از بطانهآ خانه و خاصه استانهٔ‌ ملک کسی که مقر اسرار # ~~و عیبة هر کار بوذ از مطلع تا مقطع بگفت اتابک خشم گرفت، بهاء # ~~الدین سنباط خویشتنرا معزول کرد و ms323 بخدمت اتابک رفت و حال معلوم # ~~گردانیذ ، اتابک پسر قاضی زینرا بفرستاذ تا نیابت اتابک و وزارت 15 # ~~ملک أزبک کنذ، چون بهمذان رسیذ ده هزار دینار پیشکش کرد و # ~~هر روز امیری بهمان وی میرفت خرجی عظیمش بیفتاذ ملک الامرا سید # ~~الوزراش می نوشتند ، شعر(1) # پرستنده گر یابذ از شاه رنج . نگه کن که با رنج نازست و گنج # چو از نعمتش بهره یابی بکوش . کی داری همیشه بفرمانش گوش # بفرمان شاهان نبایذ درنگ . نبایذ کی گردذ دل شاه تنگ # چگفت آن هنرجوی با ترس و هوش . چو مهتر شذی بندگی را بکوش # ~~اورا از آن عمل بیش از اسمی و رسی حاصل نشذ که پاذشاهی و شریعت # ~~دنیا و اخرتست ضدان لاا یجتمعان هرک دنیا بگذارذ و آخرت بدست 24 ~~PageV01P423 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0433.png) # ~~آرذ محمود عقلاست، و دربن روزگار ملک و دین کافری و مسلمانیست # ~~تا از مسلمانی اعراض نی کنند بپاذشاهی نمیرسند لاجرم نه ملک ی مانذ و # ~~نه جهان، مثل : الملک بنقی مع الکفر و لا ییفی مع الظلم، و نور الدین # ~~گکجه بسر ایوه دوانیذ بگمان آنک ایشان از پش برخیزند، کار بر # ~~5 خلاف پندار آمذ، ملک الایوه فخر الدین ابرهیم که چون سلیمن # ~~دیوان دزدرا ببند آورده بوذ صدر الدین دونی را برسالت بازبک فرستاذ که # ~~این بند() بر سر معیشتی که خلیفه و خوارزمشاه بمن داذه اند دوانیذ # ~~است اگر بفرمان شماست تا دانم آگرنه جواب او سهلست، ملک فرموذ که # ~~دفعش بکنذ چه ما نفرموذهایم، ککجه بدانست که مصاف می بایذ داذ # ~~10 غارتی چند بکرد و با همذان آمذ، شعر(2) # ~~منادیرا ندا فرموذ در شهر ، که وای آنک او بر کس کنذ قهر # اگر اسپی روذ در کشتزاری ، و گر غصبی روذ بر میوهداری # ~~153.، و گر کس روی نامحرم ببینذ * و گر در خانه ترکی نشینذ # سیاسترا ز من گردذ سزاوار * برین سوگندهابی [خورد](2) بسیار # ~~15 مردم را غافل می کرد و ms324 بذین طریق اموال حاصل می کرد، و این همه ظلم # ~~بارشاد قاضی زنجانی بوذ آن روباه سیاه دین تباه پر گناه ابلیس در صورت # ~~ادریس سر تا پای تلبیس که بسبب قضا بر املاک و اموال مردم اطلاع # ~~داشت خاطر برگاشت و هرکسی را سر رشته بدست عوانان می داذ تا عصمت # ~~از اموال و املاک مسلمانان برخاست که چون ظالمان را نظر در افتاذ و # ~~2 رحیل() قضاة در صورت شرع بدانستند (5) بخانهای مسلمانان بردن(5) # ~~مبالات نی(6) نموذند ، مصراع(7) چو دزدی با چراغ آیذ گزیذتر برذ کالا، ~~PageV01P424 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0434.png) # ~~و آن عوان(1) بذدین از مردم کتب میخواست و ببهانهآ کتب اموال حاصل # ~~می کرد چه کس دفتر بی اضافت مالی نمی فرستاذ و اگر امتناعی میرفت # ~~راه غمز متعین بوذ اما سال بسر نبرد و آن مال نخورد و جان بمالک # ~~دوزخ سپرد، شعر: # ~~دهن گر بمانذ ز خوردن تهی * از آن به که ناساز خوانی نهی() # (چو درویش نادان کنذ مهتری . بدیوانگی مانذ آن داوری # ~~توانگر کجا سخت باشذ بچیز * فرو مایهتر شذ ز درویش نیز # چو خرسند باشی بداذ خذا ه توانگر شذی یک دل و پاک رای)(4) # کسی کو برنج درم ننگرذ « همه روز او بر خوشی بگذرذ(4) # ~~و در محرم سنة اربع و تسعین [و خمس مایة] ملک ازبک را از دختر 10 # ~~سلطان پسری آمذ اورا طغرل نام کردند و شهر آذین بستند و محلها # ~~بیاراستند ، اما آن ظلم که به پی اورد او در همذان بسنه اربع و سنه خمس # ~~رفت از همه سالها گذشته بوذ، و درین تاریخ میاجق باصفهان رفت و # ~~لشکر خوارزمشاهرا بجهانیذ و بکاشان رفت وحصار داذ، و کاشیان # ~~حقیقت ملحدی و عصیان بجای آوردند چهار ماه شهر بوی نداذند و با 15 # ~~وی بی رسمیهابی کردند که شرح ممکن نباشذ و الانسان حریص علی ما # ~~منع میاجق هرچند ایشان منع بیش می کردند معتقدتر ی شذ و می ms325 گفت # ~~این شهر پناهرا بشایذ، عهدهای بسیار و مواثیق بی شمار بکرد تا ایشانرا # ~~بدست آورد و در شهر شذ، و ولایت که اورا خدمت کرده بوذند # ~~بغارتیذ و چون بر روی زمین چیزی نماند خانها ی شکافتند و زیر زمین 20 # ~~می کندند و خبایای زمین و کنوز دفین بر می آوردند چنانک مردم متعجب # ~~ماندند که ایشان در سرایی می رفتند و چاهی می کندند و بر سر گنجی r1535 # ~~راه و بردند ، و در راوند که مسقط الزاس مؤلف این مجموعست بزرگی 23 ~~PageV01P425 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0435.png) # مستولی شدن خوارزمشاه بر مملکت عراق # ~~یگانه و پیشوابی درین زمانه بوذ بهاء الدین ابو العلا که حسب و نسب # ~~و اموال موروث و مکتسب داشت از خانة او بخروارها زر و نقره # ~~بیرون بردند و جای بشکافتند اموال عادی ظاهر شذ نردبانی نقرگین و # ~~امثال این ، او مردی لطیف بوذ و ظریف یکی را گفت ای جوان سوالی # ~~5 دارم جواب ده تا این مالها بر شما حلال کنم از هند پذر این سرا ~~بمیراث # ~~بمن رسیذ و ده بار عمارت فرمونم و به بدست پیمونم ازین نشانی ندیذم # ~~و بذین نهانی نرسیذم تو این چه ی دانی و چون می توانی ، خوارزی گفت # ~~ای دانشمند با تو راست بگویم این دنیا مردارست آلدنیا جیفة و سگ # ~~بوی بمردار نیکو برذ، این سخن شفای آن بزرگ شذ و دل خوش کرد، # ~~10 و خوارزمیان چهارپای آن ولایت و مالها بخوارزم فرستاذند ، و غزان در # ~~خراسان آن بی رسی نکردند و آن بی رحمی ننموذند که خوارزمیان با # ~~عراقیان از خون بناحق و ظلم و نهب و خرابی، و اگر بشرح نوشته ایذ # ~~ده کتاب چنین باشذ ، و رافضیان کاشان علیهم اللعنة ان ظالمانرا بر آن # ~~می داشتند که ولایت می کندند و بشهر می اوردند و بذیشان می فروختند ، # ~~15 و هفتاذ ودو فرقه طوایف اسلام هیچرا ملحد نشایذ خواند و ms326 لعنت نشایذ # ~~کرد الا رافضی را که ایشان اهل قبلهٔ‌ ما نیستند و اجتهاد مجنهدان باطل # ~~دانند و نماز پنج گانه را با سه اوردهاند و زکوة برداشته یعنی که ~~ابوبکر # ~~صدیق در آن غلو کرد و از اهل رده بستذ و بحج بطوس روند هزار # ~~مرد کاشیرا حاجی خوانند که نه کعبه دیذ و نه ببغداذ رسیذ بطوس رفته # ~~20 باشذ، و خبری از عایشهآ صدیقه رضی الله عنها روایت کنند تا کس نگویذ # ~~که دروغست که هرچ بزیارت طوس رسذ بهفتاذ حج مقبول باشذ، و # ~~دعا گوی را خویشی بوذ گفته است هپچنانک مار کهن شوذ ازدرها گردذ رافضی # ~~که کهن شوذ ملحد و باطنی گردذ، و شرح فضایح و قبایح رافضیان و خبث # ~~عقیدت ایشان در کتابی مفرد اورده ام ، و شمس الدین لاغری این بیتها # ~~25 خوش گفت ، شعر: PageV01P426 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0436.png) # خسروا هست جای باطنیان « قم وکاشان و ابه و طبرش # اب روی چهار یار بدار ، و اندرین چار جای زن آتش # پس فراهان بسوز و مصلحگاه(1) . تا چهارت ثواب گردذ شش # ~~از کاشان میاجق بدر ری رفت و آوازه در همذان می داذ، ملک أزبک 131b، # ~~و گکجه و ناصر الدین آغوش و امیر علم عزم در قزوین کردند تا باه # ~~میاجق مصاف دهند ، ملک الامرا جمال الدین ای ابهرا بخواندند او # ~~نیامذ وگفت شمارا ظلم ی گیرذ هر که بشما پیوندذ در صدمه آیذ و ظفر # ~~نیابذ البته من نیایم، ملک ازبک گفت من از ظلم خبر فی دارم شکایت # ~~ظلم از ککجه می بایذ کرد، گکجه گفت ظلم ایتغمش (2) ف کرد که در # ~~همذان بارشاد قاضی زنجان هر کجا منعمی بوذ مصادره فرموذ و چون از .1 # ~~شهر ییرون امذ بهر دیه که رسیذ بفرموذ تا روستابی بیچاره را از خانه # ~~آواره کردند و هرچ در خانه بوذ غارت فرموذ و همچنین دیه دیه بری # ~~داشت و عمارت نگذاشت، شعر : # ~~بتزدیک او شرم ms327 و رای اندکیست . بچشمش بذ و نیک هر دو یکیست # ~~قدم در خطهآ این خطا و دایره این جفا او نهاذ و درین حال روی 15 # ~~تدبیر در اینهٔ‌ تقصیر م بینذ اما عاقلتر ازو در جوال افتعال غماز و # ~~نمام شذهاند و بمحال عشوه ولاوه ایشان مغرور گشته لاجرم لایم اعمال # ~~و عاذل افعال خوذ شذاند ایتغمش سمت اختصاص و صفت اخلاص # ~~خذاوند ملک دارذ هرچ رای انور اقتضا کنذ در باب او تقدیم فرمایذ، # ~~معر( # از هرچ شکوه تو برنجست . بردارش اگرچه کان گنجست PageV01P427 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0437.png) # مستولی شدن خوارزمشاه بر مملکت عراق # مولم مپسند نارواک « در رونق کار پاذشای # بر هرچ عمارت خرابست * بشتاب که مصلحت شتابست # بنمای پیام() عام شیری * تاکس نزنذ دم دلیری # ~~ملک فرموذ کچون این مهم کفایت شوذ و رایت ظفر بدر همذان رسذ # ~~5 عروس این حال از شب شبهت پیرون ایذ و نقاب بگشایذ قاضی و # ~~مقضی را با جای خوذ داشته شوذ، روز دو شنبه بیست [و] یکم ربیع الاخر # ~~سنة اربع وتسعین [و خمس مایة] میاجق قلب بیاراست و زنان خوارزی # ~~زره پوشیذند هر زنی پنجاه مرد عراقیرا می راند، عراقیان قلب میاجق # ~~بشکستند و بغارت مشغول شذند ، زن میاجق پشت ایشان بگرفت و # ~~10 میاجق رجعت کرد، عراقیان هزیمت شذند و زنان قتلی کردند که در # ~~وم نبوذ ، وملک ازبک وککجه و ناصر الدین آغوش بزنجان تاختند و # ~~1510 میاجق بدر همذان تاختن کرد(2) و از دار الخلافة اغرای میاجق برین # ~~فتنه کرده بوذند و نوشته که سلطان خوارزمشاه حاکمست و ملک معظم # ~~اسکندر زمان خسرو آفاق جهان پهلوان رستم ثانی کشورگشای پیروز جنگ # ~~15 قیر(2) اسفهسلار شمس الدین میاجق نایب امیر المؤمنین است علی ~~الاطلاق، # ~~و ملک میاجق روز پنج شنبه نوزدهم رجب [سنة 594] بصحرای تیر بنجرد # ~~نزول کرد و ایمه همذان بدیذن او رفتند ، در پش آیمه نشست و # ~~احوال همذان پرسیذ و چون خبر ظلمها شنیذ ms328 لعنتها کرد و گفت هرچ # ~~دیگران ظلم و خرابی کرد (8) ما عدل و عمارت فرماییم و آنچ قانون ~~پاذشاهان # ~~20 عادل مانقدم بوذه است ما از آن نیز تخفیف کنیم رعیترا ایمه از زبان # ~~ما دلخوشی دهند و استمالت کنند ، شعر (5) PageV01P428 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0438.png) # فلک چون کارسازیها نمایذ * نخست انر پرده بازیها نمایذ # بدهقانی چو گنجی داذ خواهذ و نخست از رنج بردش یاذ خواهذ # اگر خار و حسک در ره نمانذ * گل و شمشاذرا قیمت که دانذ # ~~روز آذینه [20 رجب سنة 594] فرمان خوارزمشاه بر خواندند بحضور # ~~علآء الدولة(1) وایمه همذان ، نوشته بوذ که ملک عادل کشورگشای پیروزه # ~~جنگ حاجب کییر ملک امراء الشرق والغرب شمس الدین ظهیر الاسلام # ~~والمسلمین الغ حاجب غازی قیر() اسفهسلار میاجق ظهیر امیر المؤمنین بند # ~~ماست ومارا معدلت او معلوم است رای چنان(2) اقتضا کرد که در جملهآ # ~~عراق نایب ما باشذ و آنج در سابقه فرموذهایم پش گیرذ و رؤسا و # ~~قضاة و دیگر عمالرا رجوع با وی است، وهم در آن روز مثال ایالت 10 # ~~حسام (4) جاندار بر خواندند و آن ناکس نا جوانمرد ظلمهایی کرد که ملحد # ~~و کافر روا ندارذ بر خون و مال مسلمانان هیچ ابقا نی کرد، و میاجق # ~~با وی حیلتی کرد گفت من دختر پپسر تو میدهم قضاة و ایمهرا حاضر کرد # ~~و اورا خوذ دختر نبوذ مجهول خطبه [ی] بخواندند، ده هزار دینار حسام را # ~~خرج افتاذ و صذ خروار از انواع نعم ملبوس و ماکول، روز دوم حملی 15 # ~~حسام باسم شیر بها بفرستاذ وآن وصلت محال بوذ و باذ، وهر ظلم که # ~~حسام کرد بذین خرج بر نیامذ بناحق قضاة و ایمهرا مصادره کرده و # ~~بناواجب بداذه و خزی و نکال عاجل و وزر و وبال اجل بگردن # ~~بدوزخ برد، مثل : آخسر الناس من آخذ من غیر حق و اعطی غیر # ~~مستحق (8)، خوارزمشاه اورا بنکالی کشت که عبرت عالمیانرا ی شایست151u. # ~~و زنش از ms329 غصه بمرد و پسرش باسبی در نمیرسذ ، شعر: # بر ظلمر نکرد هیج کس سوذ . تا هست جهان همیشه این بوذ PageV01P429 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0439.png) # مستولی شدن خوارزمشاه بر مملکت عراق # ~~لشکر میاجق نهب و غارت آغاز کردند و خاک ولایت همذان بر گرفتند # ~~و تا در کرمانشاهان و حدود ابهر و زنگان طوف کردند و خروس خوان # ~~بر داشتند و گاوبندرا بیکار(1) گذاشتند ظلم از حد ببردند و مردم را بغم # ~~سپردند و این بیت بر خواندند، شعر # ~~(اگر نیستت چیز لختی بورز * که بی چیزرا کس ندارذ بآرز # توانگر بوذ آنک دل راذ داشت * درم گرد کردن بدل یاذ داشت)(2) # هی خورد بایذ کسیرا که هست . منم تنگ دل تا شذم تنگ دست # ببخش و بیارای و فردا مگوی . که فردا مگر تنگی ارذ بروی # ~~شمس الدین میاجق نان عراق ببخشیذ و دعوی سلطنت کرد و اطراف # ~~1 عراق بپیموذ و چون بروی زمین چیزی نماند بوذ زیر زمین ی شکافتند # ~~و نهانها م گرفتند و بذین طریق اسبابی عظیم حاصل کرد و باندک # ~~مدت بر جمله عراق مستولی شذ ، و ظلمهایی که او وحشم او کردند بر # ~~کافر ابخازی و ترک خطایی و فرنگ شای نه گذشته بوذ، و رحمت # ~~مسلمانی در دل ایشان نبوذ خون آدی چو آب می ریختند و بر مدارس # ~~10 مصادره ی نوشتند که گبر و ترسا و جهوذ و بت پرست روا نی دارذ که # ~~آتش کذه و کلیسیا وکنشته و بت خانه را رنجی رسانذ آن ظالمان در عراق # ~~قانونی نهاذند و بر مدارس و مساجد وعلما مصادرات نبشتند و این # ~~بدعت وبال جان ایشان شذ که مثل : لحوم العلمآء مسمومة، ملک # ~~الامرا جمال الدین ای ابه و امیر علم با دو سه امیر چهار هزار عنان # ~~20 جمع کردند و اتابک بوبکررا بیاوردند و میاجقرا در نواحی رقها ~~بشکستند # ~~عراق مضبوط شذ، و آن زمستان اتابک بری بوذ صدر وزان(2) غدری # ~~کرد ms330 و اتابک را لشکر اندک بوذ که بسر نان پراگنده شذه بوذند فرا اتابک # ~~23 نموذ که خوارزمشاه شبیخون م کنذ بیک شبانروز از دهسنان بدامغان ~~PageV01P430 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0440.png) # اسیر کردن خوارزمشاه میاجق و قتل نمودن اورا # ~~رانده است فردا اینجا باشذ مسئلهٔ‌ سلطان(1) خواهذ بوذ احتیاطی ی بایذ ~~، # ~~لشکر مضطرب شذ و زمستان بوذ از خانها می گریختند و شبرا غریوی # ~~در شهر افتاذ، اتابک بر نشست و بجانب آذربیجان رفت و دیگر باره # ~~خوارزمییان بر عراق مستولی شذند ، و لشکر میاجق با ری آمذند و ~~همان»155، # ~~ظلم آغاز نهاذند ، خوارزمشاهرا ازین حال خبر شذ بعراق راند، چون ، # ~~میاجق قوت مقاومت نداشت یاوگی آغازیذ و براه دینور و لیشتر بیرون # ~~رفت و خوارزمشاه بر اثر، چو تنگ رسیذ میاجق جمله چهارپایرا پی # ~~زذ و اسباب بآب داذ وجرید بری رفت و بر قلعهٔ‌ اردهن شذ، # ~~خوارزمشاه همچنان بر پی میرفت تا او بعجز بزیر امذ و گرفتار شذ و # ~~ماده آن فتنه و ظلم منقطع شذ (2) و انصار واعوان او همهرا بکشت، و.1 # ~~لشکر خوارزمشاه هر بار از عراق غنیمنها برده بوذند ازین بار مسلمانانرا # ~~هیچ نمانده بوذ بدر قزوین رفتند واز ولایات ملاحده مخاذیل نعتی تمام # ~~حاصل کردند (2) و عراق خراب و یباب بگذاشتند و طمع از آن مملکت # ~~برداشتند ، و چون خوارزمشاه با خوارزم رفت بر وزیر(8) متغیر شذ که # ~~میاجق حمایتی او بوذه بوذ، ملاحدرا فرموذ تا وزیررا زخم زذند (2) وه1 # ~~میاجقرا نگوسار بر دار کردند، و چند روز در شهر می فرموذ(1) که هر # ~~که کفران نعمت خذاوندگار کنذ چنین گرفتار شوذ، او نیز بکفران نعمت # ~~خذاوندگار(7) گرفتار شذ و میان مرگ او و مرگ ایشان دو ماه نبوذ (8)، # ~~عراقیان بیاسوذند و از خصمان ایمن ببوذند وشاذی نموذند ، ملک أزبک # ~~و ککجه(9) خوارزمیی چندرا که در عراق بوذند زخم شمشیری چند .2 ~~PageV01P431 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0441.png) # مستولی شدن زرکابررنن # ~~بنموذند و بجهانیذند وکر و فزی م کردند ، اتابک ms331 بوبکر از آذربیجان # ~~بیامذ و باصفهان رفت و ملک قسمت کرد، همذان بملک ازبک داذ ککجه # ~~بری بوذ و اتابک اورا یکبار گرفته بوذ می گفت من اتابک را نبینم و # ~~بقوت و شوکت مستظهر بوذ و بآلت و عدت معتضد دلیر و بی باک متهور # ~~5 و ماهر چنانک مهره از قفای مار گرزه و شیر شرزه بیرون گرفتی ، شعر: # ~~سلکت و لو ما بین آنیاب ارقم . و خضت و لو ما بین کفی غضفر # ~~شجاع و مبارز حربدان و سلاح شناس چنانک پلنگ پش او روباه # ~~لگ آیذی، لشکریان منقاد و فرمان بردار و بر اثر او دوان و با هر # ~~کسش نشان، شعر: # ~~از عهده عهد اگر برون آیذ مرد » از هرچ گمان بری فزون آیذ مرد # ~~همه روز بر زبان می راند که پاذشاهی بر آل سلجوق طغرل و سنجر وقف # ~~1558 نشذ و بریشان نماند و خوارزمشاهرا فلک در خاک نشاند اگر بر # ~~ایلدکزیان نمانذ چه عجب، اگر نان حته بشمشیر دارم بمن گذاشتند فهو # ~~المراد اگرنه دستی بزنیم هرچ باذا باذ، مثل : الآیل حبلی لیس یدری ما # ~~15 یلد (1)، مصراع (2) تا خوذ بچه زایذ این شب آبستن، من نیت عدل کردم # ~~و روی بحق آوردم باشذ که خذا کلاه از بهر من دوخته است، شعر(2) # ~~بسا فالا که از بازیچه برخاست . چو اخترمی گذشت آن فال شذ راست # ~~چه نیکو فال زذ صاحب معانی . که خوذرا فال نیکو زن چدانی # ~~بذ آیذ فال چون باشی بذ اندیش « چو گفتی نیک نیک آیذ همه پیش # ~~20 جهان نیی ز بهر نیکنامیست . دگر نیمه ز بهر شاذ کامیست # ~~هرگز جهان بکس وفا نکرد، حکمت: الدنیا ظل الغمام و حلم النیام ~~PageV01P432 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0442.png) # ~~و العسل آلمشوب بالسم و الفرج الموصول بالغم(1)، اتابک در اصفهان # ~~چنانک از غفلت او معهودست بشراب وعشرت مشغول می بوذ و تفحص # ~~فیج احوال نی فرموذ، وملک الامرا جمال الدین ای ابه کار ms332 او راست # ~~می داشت حاکم ملک و اتابک و همگی آن دولت او بوذ با اسباب و # ~~نعمت نشسته و ککجه داماذ او بوذ از کارش فراغتی م نموذ و این حال 5 # ~~که پش امذ در خاطرکس نبوذ، حکمت : تفقد امر عدوک قبل ان # ~~یمتد باعه و یطول ذراعه و نشتد (2) شوکته و (7) تحتد شکیمته (7) و ~~حالجه # ~~قبل آن یعضل داوه و یعجز (8) دواوه(8)، بزرگان گفتهاند بکار دشمن # ~~بدانیذ و مهمل ممانیذ پیش از آنک دست دراز کشیذ و پای بیش از # ~~کار نهیذ (6) و شوکت(7) یابذ وبمعالجة درد او قیام نمابیذ پیش از آنک ~~10 # ~~درد مخالفت بی درمان شوذ، فی الجمله کار ککجه عظمت می یافت و # ~~اتابک را لشکری نبوذ و علی ملا من الناس می گفت ما با ککجه مصاف # ~~ندهیم بهمذان رویم و اگر ملک ازبک با وی راستست آنگه حساب می # ~~کنیم اگرنه او خوذ کیست، این معنی مردم در گوش گرفتند و هرکس # ~~تقربی میجویند و معلوم ککجه می کنند که اتابک را قوت مقاومت تو نیست 15 # ~~ملکرا بدست آر که دست بردی و عراق خوردی، شعر(8) # ~~مگو ناگفتنی در پیش اغیار . نه با اغیار با محرم ترین یار # ~~چنان گو راز خوذ با بهترین دوست 5 که پنداری که دشمن تر کسی اوست # ~~وگر بتوان(9) که پنهان داری [از] خویش . مده خاطر بذان معنی میندیش 20 # ~~میندیش آنچ نتوان گفتنش باز . که نندیشیذ به ناگنتنی راز PageV01P433 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0443.png) # مستولی شدن خوارزمشاه بر مملکت عراق # ~~گر دانا وگر نادان بوذ یار * بضاعترا بکس بی مهر مسپار # ~~درختی کار در هرگل که کاری * کزو آن بر که کشتی طمع داری # ~~سخن در فرجهٔ‌ پرور که فرجام 5 ز واگفتن ترا نکو شوذ نام # ~~چون انابک از اصفهان کوچ کرد بیشتر لشکر با ککجه گردیذ و چون # ~~5 بهمذان رسیذ ککجه نی ارمیذ سر آن داشت که شبیخونی کنذ ، اتابک # ~~روی بآذربیجان نهاذ ms333 و لشکر ازو باز ایستاذ، و از آن عقل و کفایت و # ~~رای و دانش وصلت و بخشش و جهان گیری و کوشش هرچ کمتر گویم # ~~بهتر، بیت : # خر مقبل ندیذهآ هرگز * شاهرا بین که راست چونانست # ~~10 دخلی بدر دهان رسیذ و ملکی آرمیذ بکمتر کسانی باز گذاشت و منگلی(1) # ~~ویواش و چغان وفلان وبهمان بر تختگاه سلاطین ظفر یافتند ، و شرح # ~~ظلم این جماعت چه دهم سخن ایشان گفتن بر طبع عارست و اندک خیری # ~~که در عراق ماند است از ایتغمش است که بانگی بر ی زنذ و سری باز # ~~و دهذ و سیرت عدل فرمایی و جهان آرایی در ناصیهآ او هست اما # ~~15 با این فرعونان نعیم جنان مشوش باشذ ، و در درج وزرا و منصب # ~~امرا آنها اند که چه گویم و نامشان چگونه برم، شعر: # کار ملک عراق چونان شذ 5 که برو هیچ آب روی نماند # سروران عراقرا جمله « نام ننگست بر زبانها راند # دیر سالست تا که چرخ کبوذ * سگ بجای هریسه گر بنشاند # ~~20 چند دخل بر گرفتند و هنوزشان باور نی کنذ که پاذشاهند، و # ~~دخل چیست تر و خشک بذیشان باز ی خورذ تر از صحرا می چرند و # ~~خشک در سر درویشان جهند و میخورند ، وقتی اسپاهی مسلمان بوذی ~~PageV01P434 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0444.png) # ~~و صوفیان را سرزنش کردندی که مباحی اند هرچ بابند بخورند این # ~~ساعت بحقیقت مباحی ترکان و اسپاهیانند در عراق که بر هیچ ابقا نی # ~~کنند و خون و مال مسلمانان میخورند و حلال می دارند و آب از سر # ~~درویش گذشت، شعر: # روزگاریست که جز دیذ بآب 5 هیچ کس انش دردی ننشاند # مردم دیذ در ابند و لیک اب در دیذ مردم بنماند 15i1 # ~~ملک تعالی شهریار کامگار و صاحب قران روزگار و سایهآ کردگار که # ~~خوذرا باستقلال بمنصب کمال رسانیذ و پپیرایهآ عدل و حلیهآ حکمت محلی و # ~~مزین گشت و بمراتب علیه ms334 و مدارج سنیه رسیذ مستحق تاج وتخت # ~~و اقبال وبخت شذ و در باغ دانش و فضل شگوفه و ازهار عدل .1 # ~~ظاهر کرد و بکمال کفایت و جمال کیاست اراسته گشت خذاوند عالم # ~~سلطان اعظم شاهنشاه معظم مالک رقاب الامم مولی العرب والعجم سلطان # ~~السلاطین المؤید بتأبید رب العالمین الواثق بنصر الله الحاکم بامر الله ~~ملاذ # ~~الثقلین وارث ملک ذی القرنین ابو الفتح کیخسرو غیاث الدین را وارث # ~~این ملک گرداناذ و رایت دولت او بذین طرف رساناذ که عراق را از15 # ~~طغرل و ارسلان وسنجر وسلیمان و ملکشاه والب ارسلان یاذگارست # ~~تا بفر این بخت جوان بهار جهان بادیذ ایذ و زنگ خزان بزدایذ ، # این قصیده شرف مداحی پاذشاه گفتم # ای زمین را داشته تیمارها . داذه بر فضل تو چرخ اقرارها # ای بدست تو زمام امرها . وی برای تو نفاذ کارها # استانت را ز روی بندگی . بوسه داذه شاه گردون بارها # پاک ذات عاطرت از عیبها . دور عرض طاهرت از عارها # اسمارا بند کیزذ ان زمین . کاسپ نو بر وی کند رفتارها PageV01P435 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0445.png) # مستولی شدن خوارزمشاه بر مملکت عراق # ~~رخ نهذ مه بر نشان نعلها * مهر بوسذ صورت مسمارها # ~~شذ مقر بر معجز اقبال تو * عاجز آسا آنک کرد انکارها # ~~خاروار افتاذ بر خاک درت « دشمنانترا نر سر دستارها # ~~تا نبری از زمین بیخش(1) بقهر * حاسدت خواهذ ز تو زنهارها # ~~از ورقهای کرم آیات مدح * بلبلان خوانند در گلزارها # ~~راست کرده زیر و بم مرغان همه . مدج تو در پرده منقارها # ~~نیستت اندیشه در خور حزم تو . پی برذ خوذ بر سر کردارها # ~~سعی گی(2) حاجت بوذ کاقبال تو * بر تو خوذ آسان کنذ دشوارها # ~~برغیاث الدین عادل وقف گشت * ملک گیتی تا بدریا بارها # ~~چشم زخمی چند روزی گر رسیذ « چرخ را بوذ اندر آن اسرارها(7) # ~~تا دهذ هر دم ترا اقبالها . تا کنذ بر تو ز لطف ایثارها # ~~بلعجب برهم زذی ناموسها * نیک بشکستی همه ms335 بازارها # ~~شهر می کرد آرزوی دیذنت « تا شوذ خرم در و دیوارها # ~~شهر قونیه دگر ره تازه کرد . از مکان عالی استظهارها # ~~امن را گو خانه روشن کن بتو * عدلرا گو ی ستان ادرارها # ~~525د تخت طغرل نیز مشتاق توگشت . ز آن نویسذ سوی تو طومارها # ~~چون توی نآورد شاهی عادلی . اندر اقران دور استمرارها # ~~خسروا شاها دعاگو بندیست ، کرده بر ورد دعا تکرارها # ~~خواسته جاه تو در محرابها * جسته اقبال تو در افطارها # ~~باز شعری گفتهام کز شرم او « سرخ گردذ چهره گلنارها # ~~گی شوذ پوشیذه بر تو سرورا * کاین دو خدمترا بوذ مقدارها # ~~تا نر ابر ایذ زمینرا آبها « تا نمایذ سبزه بر کهسارها PageV01P436 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0446.png) # تا که با نرگس نشینذ خس بباغ « تا بوذ هم جامهآ گل خارها # تا خلذ مر دشمنانترا فلک « در دل و جان ناوک سوفارها # عمر تو جاویذ باذا در نشاط * تا زدایذ از جهان زنگارها # دشمنت اینک مر دنیا میروذ « انده وغم ی برذ خروارها # فصل در ذکر آداب ندمت و شرح باختن شطرنج و نرد(1) 5 # و بر رای اعلی انور سلطان قاهر عظیم الدهر ابو الفتح کیخسرو بن قلج # ~~ارسلان خلد الله ملکه که شعلهآ آفتاب شمه[ی] از نور اوست پوشیذ نمانذ # ~~و از جهانیان بهتر دانذ که منادمت و مجالست پاذشاه امری عظیمست و # ~~کاری خطیر و ندیم بیان عقل و برهان فضل پاذشاه باشذ و آدمی بالف # ~~طبیعی خوی پذیر همنشین شوذ و گفته اند شعر(2) # عن المره لا تسآل وآبصر قرینه . فان القرین بالمقارن یقتد # ~~و آدمیرا چه عجب که بکمال عقل و جمال فضل محلی و مزین است که # ~~از محاسن و مساوی همنشین و نیک و بذ قرین اثر پذیر شوذ که حیوانات # ~~بهمین خاصیت ممتع اند چه هر دو حیوان که جفت پذیرذ خوی یکدیگر # ~~گیرذ اسپ کرهدار(؟) شوذ و شتر در رفتار آیذ ، و اثر صحبت و خاصیت 15 # ~~آن معروفتر از انست ms336 که اطناب در بیان حاجت افتذ، و بحکم این # ~~مقدمات ملوک سلف مردان گزیذه و همنشینان نیک و بذ دین داشتهاند و # ~~ندیمان گزیذه ، حکمت : إذا نادمت الملوک فتوخ جمیل الاحترام و توق # ~~سبیل الاتتحام و لاا تبتدی بالمقال و لا تتبسط فی السوال فمن انبسط فی # ~~مجالس الملوک حط من محله و رنبه و استخف محقه و حرمته فاذا تکلموا 2.0 # ~~فأقبل علیم بوجهک و آصغ إلیم بسمعک د وکل بشفاههم ناظرک و # ~~أشغل بحدمتهم خاطرک و استمعه استماع مستبشر به مستطرف له (4)، ~~PageV01P437 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0447.png) # دکر آذاب ندمت و شرح باختن شطرج # ~~بزرگان گفتهاند منادمت ملوک [را] احترام تمام بایذ و بر اقتحام اقدام ~~ننمایذ # ~~ملوک حط رتبت و هتک حرمت آورذ، و رخ بپاذشاه بایذ داشت و # ~~گوش بر اشارت او گاشت و بهرچه گویذ چشم بر لب او نهاذن و خاطر # ~~5 باز آن سخن داذن و تازه روی بوذن بهر تلخ و شیرین که شنوذ ، و ندیم # ~~نیکوروی خوش(1) خوی بایذ تا(2) از دیذنش(2) ملال نیفزایذ ، مثل : حسن # ~~اللقآء یزید فی الاخآء، و گفتهاند ندییرا کسی بایذ که وزارترا بشایذ # ~~بزرگی مهذب الاخلاق آراسته بانواع علوم و از هر فن اورا معلوم تاریخ(1) # ~~ملوک خواند و شعرها یاذ گرفته و آداب پاذشاهی() از بزم و رزم و # ~~10 بار و شکار(6) دانسته تا(7) هر وقت (8) نکتها با یاذ(8) پاذشاه دهذ ~~و اورا # ~~رسم و راه آموزذ، و بایذ که تمالک (9) و تماسک در میان قومی که لا # ~~یعرف و لا یعرف بتوانذ و بر اخلاق هرچ وقوف ندارذ بکمال عقل و # ~~وفور فضل بذان رسذ ، و معرفت عقل مردم و اندازهآ کیاست بهشت (10) # ~~خصلت (11) حاصل آیذ (12) نخست (14) رفق و حلم دوم صیانت ذات و # ~~15 خویشتن(18) شناسی(15) سوم طاعت پاذشاهان در تحری(16) رضا وطلب فراغ # ~~چهارم محرمیت (17) دوست بشناختن(18) و جای راز انداختن (19) پنجم در # ~~کتمان(20) راز خوذ و مردم بغایت برسذ(121 ششم رضای مردم جستن ms337 و چاپلوسی # ~~نموذن بر درگاه سلاطین و اصحاب مناصبرا بدست اوردن هفتم قدرت # ~~بر زبان و حفظ لسان و سخن بقدر حاجت گفتن هشتم در محافل خاموشی # ~~20 شعار خوذ ساختن، هر که بذین هشت خصلت متحلی شوذ بر حاجتها پیروز ~~PageV01P438 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0448.png) # ~~گردذ و بر معظمات امور ظفر [یابذ]، شعر: # بقدر الکد نکتسب المعالی * و من طلب العلی سهر اللیالی # ~~و ندیم بایذ که از انواع علوم با خبر باشذ و مونس جان او دفتر، # ~~مصراع : و خیر جلیس فی الزمان کتاب(1)، چه آدمی متهدی از کتب # ~~است و تنزه و تفرج بذان توان جست که مثل : نعم المحدث الدفتر، و5 # ~~از جد و هزل کتب حظ اوفر بایذ جست چه گفتهاند شعر: # هزل همه ساله اب مردم ببرذ * جد همه ساله جان مردم بخورذ # ~~و در مدت امتداد عمر عالم از جملهآ بنی ادم هر سخن که ملفوظ گشت # ~~از هزل و جد و هر کلمه که ملحوظ شذ چون بنظر صایب ببینی از حکمتی # ~~خالی نباشذ تا خواص و عوام بخوانند و نتایج حکم بتدریج در دلها ~~راسخ150a. # ~~و ثابت شوذ، و گفتهاند در کوههای هند داروهاست که مرده زند کنذ # ~~و رمز این اشارت عبارت از کوهها علما کرده است و دارو سخن و مرده # ~~جاهل که از استماع آن زنده شوذ و حیوة ابد علم یابذ، بعضی بزرگان # ~~کلمات حکم بواسطه قلم از زبان حیوانات و بهایم بأسماع رسانیذهاند و # ~~بعضی بواسطه عاشق ومعشوق چون لیلی و مجنون و مردم موزون سخنهای 15 # ~~ابدار در سلک گفتار کشیذه، و کار ملک که مدار عالم بر انست و مطلوب # ~~کبار بنی ادم در روش چوبی چند تعبیه کرده تا خواص تعبیهٔ‌ حکمت آن # ~~بدانند و عوام از روی لهو بذان روز گذرانند و آن شطرج و نردست # ~~که بنهاذند تا ندیمان با پاذشاهان ببازند و تلقین ایشان کنند که قلب و # ~~جناح و میمنه و میسره ms338 لشکر چون می بایذ و چنانک از جانبی خصی عدت 20 # ~~و ساز راست کردهاست از جانب دیگر آن خصم هم غافل نیست هر دو # ~~در رزم بجزم باشند ، و این شطرنج حکمای هند نهاذند و بنوشروان عادل # ~~فرستاذند و بزرجمهر آن را بگشاذ و بر آن یک باب بیفزوذ، نوشروان 22 # (1) صذره : اعز مکمن ی آندی سرج شایح، و البیت للمتنبی ادبوان طمع بیروت ~~PageV01P439 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0449.png) # ~~ذکر آداب ندمت و شرح باختن شضرخح # ~~آنرا بقیصر روم فرستاذ خکمای روم خاطر بر کمشتند و ایشان نیز دو # ~~باب زیادت کردند . ما هر چفار باب بر سییل اختصار ییان کنیم که # ~~چون ی بایذ باختن تا بخلوت پاذشاه عالم سلطان بنی ادم غیاث الدنیا و # ~~الدین ابو الفخ کیخسرو بن قلج ارسلان خند الله منکه بذان تفرج جویذ ، # باب اول که حکمای هند نهاذند (11 # رقعة ای! ساختند هشت در هشت که شصت و چهار خانه باشذ و هشت # ~~پاره آلت و هشت پیاذه حاصل کردند و بدو لون از دو طرف تعبیه # ~~کردند ، شاه و فرزینرا که وزیرست در قلب بنشاندند و بر میمنه و # ~~میسره دو فیل بداشتند و در پهلوی فیلها از جانبین دو اسپ بنهاذند و # ~~10 دو رخ را در زوایا نشاندند و در پیش صف پیاذه بکشیذند بذین طریق # ~~از جانبین خصمان تعبیة مصاف بکردند، و سیر این آلات چنانست که # ~~رخها که در زوایا اند راست روند و هرچ توانند همجنان ضرب کنند ، # ~~1.و فرسها بدو خانه سیر کنند بر بالای پیاذه رخ یا بجای پیاذه شاه و # ~~فرزین ، برین شکل می دوانند و ضرب می کند ، و فیلها کژ سیر می کنند # ~~15 یک خانه بگذارند و در دوم نشینند وضرب آنج توانند کنند ، و فرزین # ~~بر زوایا روذ و از هر چهار جانب کز ضرب کنذ ، وشاه یک یک خانه # ~~هر جانب که خواهذ روذ و ضرب کنذ و پیاذگان راست روند ms339 و در # ~~دو خابه بر بالا بسیر فرزین کژ ضرب کنند ، و نشایذ که شاه در خانهآ[ی] # ~~روذ که آلتی از آن اورا ضرب توانذ کردن و خصم را رسذ که چون رخ # ~~10 در مقابل شاه آیذ الزام کنذ که شاه بازذ1) و آگر شاه شطرنج را خانه # ~~نباشذ منل همه خانها مستغرق باشذ یا اگر خانهأی] خالی باشذ التی از آن # ~~خصم بر وی بوذ حکم مات بوذ گرچه آنت جمته مانده بوذ یا بعضی دیگر ~~PageV01P440 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0450.png) # ~~نتوانند باختن، و خصم بر همه آلتها که بر شاه بوذ شاه توانذ خواست، و # ~~اگر میانهآ شاه و رخ آلتی بوذ که چون خصم آن آلت ببازذ شاه خواهذ از ### | لج ### | ب ### | ج # پیاذه باذه | بباذه [ پاذه | یاذه %~% پباذه %~% پیاذه پیاذه # رخ %~% فرس # شلنررینا ما ### | ک # ~~رعرا اورا دو بازی بوذ، و بسیار افتذ(1) که خصم بفرس شاه خواهذ و # ~~فرس بر رخ نیز باشذ ضرورت شاه بایذ باختن خصم رخرا ضرب کنذ # ~~این را شاه رخ خوانند، و بهر آلت که شاه خواهند اگر بر آلتی دیگر بوذ 5 # ~~و ضرب کنی رایگان بوذ، و هر پیاذه که بسیر بنهایت خانهای آلت خصم # ~~رسذ از جانبین فرزین شوذ ، PageV01P441 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0451.png) # باب دوم که بزرجمهر نهاذ(7) # رقعة[ی] مستطیل کرد چهار عرض و شانزده طول همان شصت و چهار # ~~خانه باشذ و آلتها همان شانزده است ولون و سیر و ضرب هچنان اما # ~~تعبیه از جانبین بشکلی دیگرست، رخها در زوایاست و شاه و فرزین در # ~~5 میان و دو فرس دز پیش شاه و فرزین و دو فیل در پش فرسها و در # ~~پیش فیدن ب وهگ پیاده بنسالک و بر ناسن سرجدیم سیر و ضرب # ~~می کنند ، و اگر خواهذ که برین رقعهآ بعبین بارد اول بازی آنست که # ~~کعبتین اکثار کنذ کرا نقش ییشتر آیذ اول کعبتین بزنذ و محکوم نقش # ~~کعبتین بایذ بوذ اگر زخم کعبتین ms340 شش بر ایذ بشاه بایذ باختن و اگر # ~~10 پنج بر آیذ بفرزین بازذ و چون کعبتین چهار بر ایذ بفیل بایذ باختن و # ~~چون سه بر آیذ باسپ و اگر نقش کعبتین دو بر ایذ برخ بایذ باختن # ~~واگر یک بر آیذ پپیاذگان، و چون نقش شش زنذ ناچار بشاه بایذ باختن # ~~اگر شاه شطرنج را خانه نبوذ حکم مات نباشذ مثالش چون مششدر نرد # ~~باشذ، و هر آلترا که خانه نبوذ نبازذ، و اگرچه کالای خصم جمله بجای # ~~15 ضرب باشذ نتوان زذ تا نقش بر ایذ چنانک اگررخ خصم در خانهیست و # ~~پیاذه انرا برمی توانذ گرفتن ضرب نکنذ تا نقش یک برایذ، وهیچنین # ~~هر پیاذه که بسیر بخانهآ شانزدهمین رسذ فرزین شوذ ، PageV01P442 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0452.png) # ~~باب حکمای(1) روم(2 # ~~شاه را آندیشه[ی) بود بسیر خویشین را خریی حضن آندازذ تا از خصم ایمن # ~~شوذ بدر ایذ وکار کنذ، و چهار دایره بر بالای حصن کشیذند و ### | )بت ### | حصن # # %~% فیل %~% فیل ### | خفرزین کرن PageV01P443 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0453.png) # ذکر اداب ندمت وشرح باختن شطرنج # ~~پیاذگانرا چهار بر میمنه و چهار بر میسره در طول بداشتند از جانبین و # ~~درین تعبیه قلب و جناح و میمنه و میسره ظریفترست و سیر و ضرب بر # ~~قاعد شطرنج قدیمست و هر پیاذه که بسیر بنهایت خانهای خصم رسذ از # ~~جانبین فرزین شوذ در مقابل خانهآ خویش مثلا هرگه که پیاذه شاه پنهایت # ~~5خانه شاه خصم رسذ فرزین شوذ و جملهرا هم برین نسق(1) است، و فیلها # ~~هر چهار(2) برهم م باشند (2) و یکدیگررا ضرب کنند (1)، و چون شاه در # ~~حصن بوذ نه او کسرا ضرب کنذ و نه کس اورا بر انگیزانذ ، # باب دوم که رومیان نهاذند (8) # هشت عدد آلت بر شطرنج(2) قدیم زیادت کردند چهار اسد و چهار # ~~10 پیاذه و اسدرا بعضی شتر کنند و رقعە [ی] ساختند(7) ده در ده چنانک # ~~صذ خانه باشذ و در زوایا چهار حصن ساختند بیرون از ms341 صذ خانه، و # ~~تعبیه هم بر قاعد شطرنج قدیمست و سیر و ضرب هچنان، و اسدهارا در # ~~زوایا نشاندند(8) و سیر و ضرب اسدها بر زوایاست چون سیر فیل الا # ~~انست که فیل بکخانه بگذارذ(9) و بدوم روذ و اسد دو بگذارذ و بسوم # ~~15 روذ، و فیلها بهم نرسند و اسدها ملاقیند بهم رسند و یکدیگررا ضرب # ~~کنند، و این چهار خانهآ حصن که بر زوایاست چون شاهرا اندیشهآ[ی] # ~~باشذ (10) بسیر درین خانه (11) روذ و اگرچه شاه خصم بسیر محاذی وی # ~~شوذ باک ندارذ، و اگر آلتی (12) دیگر از آن خصم در پهلوی (14) وی # ~~افتذ اورا ضرب نتوانذ کرد تا آنگاه که آمن شوذ(18) و بدر ایذ نه او # ~~20 کس را ضرب کنذ و نه کس اورا بر انگیزانذ که این خانهای حصن خوذ # ~~05ز1.» خارج بساط و رقعه اند ، و درین دو باب که رومیان نهاذند حکمت ~~PageV01P444 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0454.png) # حکمت شطرنجهای رومیان # ~~بسیارست و تعبیة بساط دایره معرکه گاهی سخت (1) است چنانک # ~~چون در آنجا تامل کنذ قلب و جناح و میمنه و میسره همه معلوم شوذ، و # دده ید ددهه # اسد رخ افرسفبل رد ین مرش دخ # # ~~درین خانهاء حصون حکمت آنست که ملوک را از مقامی حصین ناگزیرست # ~~خاصه بوقتی که دشمن چیره شوذ که آنجا روند و بباشند تا کار بمراد شوذ # ~~باز بیرون ایند و نیز تا کار بر آمذن ملوک را نیست که بنفس خوذ ~~PageV01P445 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0455.png) # ذکر آداب ندمت و شرح باختن شطرج # ~~حرکت کنند که چون پاذشاه بر جای باشذ لشکر خوذ بر جای مانذ چه # ~~گفتهاند مصراع(1) : هزار کبک ندارذ دل یکی شاهین، پس بر ملوک # ~~روزگار واجبست احتیاط کردن هم مصلحت خویش و هم مصلحت رعایا[را] # ~~که ثبات ملوک ثبات وکون عالم و عالمیانست، و حکمای ماضی قدس الله # ~~ه ارواحهم گفتهاند که مثال ملوک چون مرکزست و لشکر و رعایا (2) چون # ~~محیط دایره پس دایرهرا چون مرکز ms342 بر جای باشذ محیط بر جای مانذ ، و # ~~اهل روم که این خانهای حصون نهاذند این را نهاذند تا ملوک احتیاط # ~~واجب دانند ، وشطرنج قدیم مردی حکیم نهاذ اورا () صصبه بن باهر(2) # ~~الهندی گفتندی و قصه آن درازست مقصود دانستن است و آنک چه # ~~10 حکمت نهاذند ، و آگرچه درو فواید بسیارست و مصالح بی شمار غرض # ~~کلی نهاذ حربست، پیاذگانرا از آن در پیش ذاشت که پاذشاه در میان # ~~یایذ بلشکر استوار و فرزین از بهر آنک وزیرست هم پهلوی وی نشست # ~~0. و فیلان در پهلوی ایشان از آنند تا استظهار ایشان باشند و اسپان در # ~~پهلوی فیلان بجای سواران تا دوانند و حرب کنند بجای مبارزان و رخها # ~~10 بر کناره از آنند تا مبارزان را جای فراخ باشذ و کار توانند کرد و ~~پیاذه # ~~از بهر آن یک خانه روذ تا از سوار دور نمانذ و شاه از آن یک خانه # ~~روذ که روا نیست اورا حرب کردن و دور رفتن و فرزینرا هچنین و # ~~قوت او از شاه از بهر آنست که شاه بتدبیر او کار کنذ و ملک بتدبیر # ~~وزیر بکارست، و پیلان بدو خانه بر زوایا از آن روند که استواری # ~~20 ازیشانست تا از دور بایستند و آلات نگاه دارند، و رفتار اسپ بدو ~~خانه # ~~از بهر آنست که سواران بایذ که بهر جای توانند رسیذ ، و پیاذه که ~~PageV01P446 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0456.png) # ~~فرزین ی گردذ از آنست کچون پیاذهرا در حرب چندان قوت بوذ و # ~~عقل دارذ که پیش لشکر روذ و خویشتن را حفظ کنذ تا از. همه بگذرذ # ~~و هلاک نشوذ وزارترا سزاوار باشذ، و آنکس که شطرنج بازذ بایذ که # ~~قصد شاهمات کنذ و هر دست که بازذ جد کنذ تا بهتر بازذ و همه بازیها # ~~ببینذ و بهمه خانها نگاه کنذ و منصوبها یاذ گیرذ، و شطرنج بازی از بهره # ~~حکیمان و خذاوندان فهم و خاطرهای تیزست جهد بایذ کردن ms343 تا نیکو # ~~بازذ چه هر انک بذ بازذ هیچ بهانه نباشذ الا عجز و انک گویذ بذ باختم # ~~جنانک بحکایت اوردهاند که مامون خلیفه نرد باختی گفتی اگر بمانم گویم # ~~کعبتین بذ امذ اما اگر شطرنج بذ بازم چه گویم جز آنک بذ باختم، آگرچه # ~~عقل و سروری و پاذشاهی و مهتری آنست که خسرو پرویز گزیذ که او10 # ~~هرگز نرد نباختی و بشطرج مشغول بوذی اورا گفتند چرا نرد نبازی # ~~گفت همه جهان بایذ که حاجت از من خواهند من چون حاجت از # ~~استخوانی مردار خواهم شطرنج بقوت خاطرست و نموذار پاذشاهی، وابن # ~~الرومی(1) خوش گویذ در وصف شطرنج، شعر: # آرض مربعة حمرآء من آدم . ما بین شخصین مؤصوفین بالکرم ه # تذکرا الحرب فاحتالا لها شبها . من غیر أن یعبثا فیها بسفک دم # هذا یغیر علی هذا و ذاک علی . هذا یغیر و عین الحرب ل تنم [2 # ~~فأنظر الی خیل(2) جاشت بها همم * من عسکرین بلا طبل و لاا علم »11 # ~~ملک تعالی افتاب اقبال وسایة دولت سلطان عالم پاذشاه بنی آدم # ~~شهنشاه اعظم ملک معظم کیخسرو بن السلطان قلج ارسلان خلد الله ملکه .2 # ~~تابند و پایند داراذ و اسیب چرخ پیر بذین بخت جوان مرساناذ و چشم # ~~بذ بدور باذ تا از شطرنج نشاط جویذ ، و بوصیت دعاگوی هرگز بگرو # ~~نبازذ تا تمار نشوذ و کراهیت شرع لازم نیایذ و در آن کوشذ تا بسبب 23 ~~PageV01P447 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0457.png) ### | فصل فی السراب # ~~شطرنج نماز فوت نشوذ که آنگاه مفسدت بر مصلحت بچربذ و اثمهما # ~~اکبر من نفعهما(1) مقرر شوذ، # فصل فی الشراب # ودعاگوی دولت محمد بن علی بن سلیمن الزاوندی چون قصد # ~~ه خدمت کرد و شرف جوار حضرت خذاوند عالم پاذشاه بنی آدم سلطان # ~~قاهر عظیم الدهر غیاث الدین خلد الله ملکه جست و در تحصیل تقبیل # ~~سده میمون و ملازمت و متابعت رکاب هایون کوشیذ مصلحت چنان # ~~دیذ کجون پاذشاهرا اقتدا و نقیل بمحاسن اخلاق ms344 سلاطین عراق و # ~~خوراسان واجبست و از بزم و رزم ناگزیر تدبیر آن کردم که شرابخانهآ # ~~10 او نامشروع نباشذ ومتبوع کبار عالم شوذ و ساختن و پرداختن آن بوجه # ~~شرع بوذ و خادمان استانه و چاکران شرابخانه در تحت مقتضای عقوبت # ~~این خبر نیایند که خبر : لعن الله فی الخمر عشرة بابعها و مشتربها و # ~~عاصرها و معتصرها و شاربها و ساقیها و حاملها و (2 المحهولة الیه (2) # ~~والمدمن علیها و آکل ثمنها(2)، و عمال شراب خاص از لعنت دور مانند # ~~15 و چون منفعت حاصل باشذ و مقصود آرایش بزم ضایع نمانذ (4) هان # ~~جمعیت و نشاط و منافع که از خوردن خمر بسیار حرام حاصل می ایذ # ~~از خوردن مثلث حلال پیذا شوذ ونبیذ عسلی و تمری و حنطی و شعیری # ~~و زبیبی و غیر آن کچون همه اطعمه حلال و مباحند اگرچه مستی کنند # ~~که در مازندران نان هم مستی کنذ و تخم بنج و غیر آن از ادویه همر # ~~20 مستی کنذ ، و در ذخیرهآ خوارزمشاهی(5) و کتب طب دیگر منافع و مضار # ~~شراب بر شمرده است آگر کسی بدیذ بصیرت ببینذ بقطع نظر از تحریم ~~PageV01P448 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0458.png) # ~~و مخافت عقوبت آجل عاجلا بتوقم تولد آن مضار از خوردن خمر بسیار1212؟ # ~~اجتناب نمایذ، و در اندک حلال خوردن هیچ مضرت نیست و مصالح # ~~حاصل، و ابو الحسن الکرخی (1) و حسن بن زیاد (2) ررضی الله عنهما # ~~گفتهاند که چون پیش امام اعظم بوحنیفهآ کوفی از کبار صحابه چون عمر # ~~بن الخطاب و عبد الله بن مسعود وعلی بن ابی طالب و عبد الله بن 5 # ~~عباس وعطا(2) و ابرهیم(1) وعلقمه(8) ررضی الله عنهم اخبار صحاح و # ~~روایات درست در تحلیل چیزی درست شذ هرچ بتحریم آن فتوی دهذ # ~~کافر شوذ، و گمان بذ و اساءت ظن بصحابه و تابعین الا بذدین نکنذ # ~~فان محرم ما أحل کمحلل ما حرم، حرام کنده حلال چون حلال کنده # ~~حرامست، قال ms345 عبد الله بن مسعود رضی الله عنه للصحابة شهدت تحریم 10 # ~~آلخمر کما شهدتم و شهدت باحته و غبتم (2) و الاباحة بعد الحظر من # ~~صاحب الشرع یکون و فیه اجماع الصحابة قولا و فعلا، عبد الله بن # ~~مسعود ررضی الله عنه صحابه را گفت من بتحریم خمر با شما حاضر بونم # ~~و اباحت در غیبت [شما] شنونم و صاحب شرع را صلوات الرحمن علیه # ~~باجماع صحابه نفاذ حکم بتأخیر و تقدیم اباحت وتحریم باشذ از بهر مصلحتی ~~15 # ~~چیزی حرام کنذ و چون آن زمان بگذرذ مباح گردانذ ، و در حجة الوداع # ~~رسول خذا صلوات الرحمن علیه تشنه شذ نبیذ تمر آوردند ببوبیذ تیز ~~PageV01P449 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0459.png) # ~~بوذ آب خواست و بر آن نهاذ و باز خورد، حاضری سوال کرد که یا # ~~رسول الله این حرامست یا نه رسول گفت نه، و این حدیث در جملهآ # ~~کتب اصحاب بو حنیفه اورده است از شرح جامع الکبیر وجامع الصغیر # ~~و شرح طحاوی و مختصر کرخی و مسعودی و شرحهای قدوری و موجز # ~~5 فرغانی و غیره و این مسایل و اخبار ازین کتب نبشته آمذ قال و العصیر # ~~إذا طبخ حتی یذهب اقل من تلثیه یحل لأن عمر رضی الله عنه لما رأی # ~~المقلت قال ذهب شیطانه و ریح جنونه و بیی حلاله (1)، شیره انگور چون # ~~بجوشانند تا کمتر از دو ثلث بسورذ آنج بمانذ حلال بوذ که امیر المؤمنین # ~~عمر بن الخطاب چون مثلث بدیذ پسندیذ گفت دیوش بگذشت و باذ # ~~10 دیوانگیش بنشست آنچ بماند حلالست، و چون خمر نیست تحریم و حد # ~~102. نباشذ ، و نبیذ خرما و میویز چون اندک طبخی ییابذ حلال شوذ اگرچه # ~~جوشیذه و سخت شوذ چون نه از بهر مستی خورند ، عبد الله عباس # ~~رضی الله عنه را پرسیذند از نقیع تمر و زبیب مطبوخ و نبیذ عسلی و # ~~حنطی و شعیری گفت اشرب الواحد والثنین و الثلث فانا خفت السکر # ~~15 فدع لآنه لیس ms346 مخمر فلا یحرم شربه، یکی و دو [و] سه باز خور چون # ~~بمستی خواهذ رسیذ بگذار که آن خمر نیست خوردن حرام نباشذ، و اصل # ~~در همه شرابها حلالی و مباحی است تا نضی بتحریم آن بنیایذ، و آورده اند # ~~که اعراببی از کوزه عمر نبیذ باز خورد مست شذ عمر ررضی الله عنه اورا # ~~حد زذ اعرابی گفت از اداوه تو خوردم امیر المؤمنین گفت من حد بر # ~~20 مستی زنم نه بر خوردن، و عن عمر رضی الله عنه آنه قال انا نأکل # ~~تحم الجزور و نشرب علیه البیذ لیقطعه فی بطوننا(1)، امیر المؤمنین عمر # ~~گفت ما گوشت شتر میخوریم و نبیذ در سر آن میخوریم تا در شکم ما ببرذ، # ~~و عن علی بن آبی طالب رضی الله عنه آنه قال قال رسول الله صلی الله # ~~29 علیه نی کنت نهیتکم عن الاوعیة فاشربوا بما بدا لکم و ریاکم و کل ~~PageV01P450 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0460.png) # ~~مسکر11)، امیر المؤمنین علی ررضی الله عنه روایت می کنذ که پبغامبر # ~~گفت صلعم من شمارا از نبیذها نهی و کردم اکنون دستوری دانم میخوریذ # ~~واز مسکر احتراز کنیذ، و عنه رضی الله عنه رإن القوم لیجلسون علی # ~~الشراب و هو لهم حلال فلا یزالون حتی یحرم علیهم، گنت این نبیذها # ~~که قوم میخورند بریشان حلالست بر مجلس وی نشینند و مستی می کنند تا 5 # ~~حرام شوذ، وعن الشعبی (2) آنه قال لقد کنت ادرکت اصحاب عبد الله (2) # ~~و اصحاب علی ررضی الله عنهم یشربون نبیذ الخوابی، شعبی اصحاب علی # ~~و عبد اللهرا دیذ که نبیذ خوابی خوردند ، و پیش بوحنینه اگر مای بنمک # ~~در خمر نهند از بهر گوارش حلال بوذ خوردن اجماعست و کس خلاف # ~~نکردست و مذهب سفیان(4) بابو حنیفه یکسانست درین مسایل، و عند 10 # ~~آنی حنیفة لا یجوز شرب المنصف لان امیر المومنین عمر کان یکتب # ~~الی أمرآء الآجناد آن أمروا الناس حتی یطبخوا العصیر کی یذهب ثلثاه 8، # ~~و ms347 یبقی ثلثه فاذا لم یذهب ثلثاه لا یحک و یجوز ییعه و لا یحد شاربه، و # ~~بمذهب بو حنیفه منصف نشایذ خورد که امیر المؤمنین عمر ررضی الله عنه # ~~بامرای لشکر و ولاة شهرها نوشتی تا مردمرا بفرمایند که شیره انگور ~~بیزند 15 # ~~تا دو ثلث بروذ و ثلثی بمانذ کچون دو ثلث بنروذ نشایذ خوردن، و # ~~منصف شایذ فروختن بمذهب بوحنیفه که بر شاربش حد نیست ، وبمذهب # ~~بویوسف و محمد(8) چون نشایذ خوردن نشایذ فروختن، قال و خلیط # ~~التمر و الزبیب و الشعیر إذا ذهب ثلثاه و بفیی تکثه حل کحال الانفراد # ~~فی المثلث لقوله تعالی و من ثمرات النخیل و االاعناب تتخذون منه سکرا . # ~~و رزقا حسنا(1)، چون عصیر خرما و میویز و انگور بهم بیامیزند و ~~PageV01P451 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0461.png) # ~~بجوشانند تا ثلثی بمانذ حلال باشذ چون مثلث تنها بقول خذا که گفت میوه # ~~انگور و خرما آفریذم تا شما نبیذ مست کنده از آن بگیریذ و دوشاب # ~~نیکو پزیذ، و محمد حسن گفت نه حلال کنم نه حرام، و قوله کل مسکر # ~~حراه(1) المراد ما یحدث عنه السکر کا لمولم ما یحدت الام عنه و ما لا # ~~ه یحدت السکر منه لا یسمی مسکرا و ن کان یحدث من کثیره کما لا یقال # ~~للطعام مشبح و إن کان یحدث الشبع من کثیره هذا إنا شرب لیقوی علی # ~~آلطاعة آو لبسمری الطمام أما نا قصد به السکر و التلهی فانه لا یحل # ~~وبالاجماع لان اللهو و الطرب حرام و کذا ما یتوسل به إلیه، در مختصر # ~~فرغانی اورده است که مراد از کل مسکر حرام انست که مستی آرذ # ~~10 یعنی بسیار خوردن چنانک درد کنده آنست که درد آرذ چوبرا مولم # ~~نخوانند اگرچه بیسیار زذن درد کنذ و طعام را مشبع نخوانند اگرچه بسیار # ~~خوردنش سیری آرذ مثلث هم مسکر نباشذ اگرچه بسیارش مستی ارذ، و # ~~این همه آنگه شایذ که از بهر قوت طاعت خورذ یا غزای ms348 گقار کنذ و # ~~غزو اکبر با شیطان در نماز و عبادات دیگر یا از بهر آنک طعامش بهتر # ~~113 هضم شوذ و بوجه بگذرذ، اما آگر از بهر لهو و طرب و تشهی و مستی # ~~خورذ باجماع حرامست، و قال آبو یوسف المسکر عندنا القدح الآخیر # ~~روی ذلک عن أبن عباس و عطاء و إبرهیم رضی الله عنهم ، بو یوسف # ~~قاضی رضی الله عنه گفت مسکر قدح اخیرست و این از ابن عباس و # ~~عطا و ابرهیم روایت ککرد، و عن علقمة قال سآلت ابن مسعود عن قول # ~~20 رسول الله صلی الله علیه کل مسکر حرام فقال ی الشربة الآخیرة، علقمه # ~~گفت از عبد الله بن مسعود تفسیر کل مسکر حرام پرسیذم گفت شربت # ~~اخرست، و هم ابو یوسف درین تأویل گفته است اذا طلب السکر من # ~~آلشراب و جلس لذلک فالکل حرام لانه قصد بالشرب معصیة، چون از # ~~24 شراب مستی جویذ و از بهر آن خورذ مسکر حرام انست، و مثلث ~~PageV01P452 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0462.png) # ~~در تحت نصوص تحریم نیست و مباح و حلالست و نقیع تمر و زیب آگر # ~~اندکی بجوشانند و چند سیب یا بهی در وی افگند یا برگ گل اسم خمر # ~~از وی بیفتذ شرابی خوش بوی نیکو گوارند و حلال باشذ، و دعاگوی # ~~دولت را تجربت تحلیل مثلث در همذان افتاذ که صدر علی الاطلاق و بقیت # ~~کبار عراق و سرور و بهتر خواجگان آفاق یگانهآ زمانه و مقصد حاجات ه # ~~خلایق را نشانه که اصحاب بوحنیفه بچنان وزیری مستظهرند و بوزارت # ~~نشستن اورا در پیش تخت سلطان وقت منتظر جوانی لطیف صورت # ~~خوب سیرت انواع علوم ضبط کرده و فنون دانش در تحت قدرت و # ~~قوت خاطر آورده وزبر ابن الوزیر الصاحب الصدر الکبیر العالم العادل # ~~النحریر شهاب الدین ثقة الاسلام والمسلمین ملک الامرا و الاکابر ذو.1 # ~~المناقب و المآثر ابو المناقب مبارک ابن الصاحب العادل شهاب الدین # ~~محمود ابن ثقة الدین عبد ms349 العزیز اعز الله آنصاره و ضاعف اقتداره که # ~~قصب سبق ربوذه است و بفضل بر عالمیان بیفزوذه دانا و دین دار یگانهآ # ~~روزگار، و از دینداری و تعصب و حمیت او یک حکایت می گویم که # ~~در روزگار دولت طغرلی که او طغرای بوذ غلات رفض علیهم اللعنة 15b» # ~~چون خواجه عزیز و همکاران و اعوان و یارانش تقریر قضای اصفهان بر # ~~اشعریان می کردند و سلطانرا می نموذند که استقامت مملکت درینست، # ~~مثال ریاست وخطابت وقضا از بهر خجندیان(1) بنوشتند چون بطغرا # ~~رسیذ بنظر مبارک بدیذ آن مثال ببزیذ و گفت ملکی که دین در سر آن # ~~روذ سلطانرا فی بایذ چه اگر سلطانرا اصفهان نباشذ بهتر که مسلمان نباشذ ~~20 # ~~که بی حمیتی از مسلمانی نیست چیزی که سلاطین اجداد و اسلاف او از # ~~اشعریان بشمشیر بستذند من نگذارم که او برایگان در دست ایشان نهذ، # ~~کس دیگر این سخن نیارست گفتن و اشاعره و روافضهرا خایه در مشت # ~~شکست، این یگانه زمانهرا بعد از واقعهٔ‌ سلطان انتباهی ببوذ و عزلت ~~نموذ 24 PageV01P453 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0463.png) # ~~و از همکاری و ناهمواری و بذکرداری و ظلم عراقیان بیاسوذ، اعراض # ~~نفسانی اورا ضعفی جسمانی حاصل کرد و اطبا یک کلمه بوذند که بشرب # ~~خمر ماده این رنج منقطع شوذ و آن معنی ترا خلاص دهذ، چنانک از # ~~فضل او سزیذ ابا می نموذ و بر خوردن اقدام فی کرد و روی بتجرع آن # ~~5نی آورد، اطبا دست از معالجات دیگر بداشتند و مصر شذند که # ~~جز ازین مداوا نیست از خوردن نی گزیرذ و این رنج جز بشراب تداوی # ~~نپذیرذ، بر لفظ مبارک راند که اگر مثلثرا این خاصیت هست باز # ~~خورم اگرنه نه، (1) اطبا گفتند این بهتر و نیکوترست، بفرموذ تا شیره # ~~انگور صذ من بیاوردند و دویست من اب بر نهاذند و می جوشانیذند # ~~10 تا دو ثلث بسوزانیذند بنهاذند بدو سه روز برسیذ و شرابی سخت خوش # ~~بوی ms350 نافع مست کنند شاذی اورند گشت، او بذان تعلل می کرد و # ~~دانشمندان شهررا و اورد تا اجازت استحلال آن می کردند و جمعی که # ~~راغب بوذند ، آن بزرگ باندک مدتی از آن رنح شفا یافت بعد از آنک # ~~از حیوة مایوس شذه بوذ و خیراترا قبالهای مسجل نبشته، دعاگویرا # ~~15 تحقیق حلالی آن حاصل شذ کی پیغامبر صلوات الرحمن علیه گفته است # ~~إن الله تعالی لم یجعل فیما حرم شفآء خذای عز و جل در حرامها شفا # ~~ننهاذ ، و در اثار یافته ام که لا راحة فی معصیة الله، و در شراب منافع # ~~بسیار و مصالح بی شمارست وکتاب الشراب ساختهاند پنجاه باب در منافع # ~~1i8، و مضار آن وکلام خالق بمنفعت آن ناطق که و منافع للناس (2)، و ~~ملوک # ~~20 روزگار و صدور کبار در مجلس بزم و روز بار بخوردن آن مردار مشغولند # ~~و با تحقیق ایت تحریم ارتکاب جنایتی عظیم می کنند و جان و خان و # ~~مان در سر آن ی روذ خسر الدنیا و الآخرة (2)، اگر معاشرت بطریق # ~~23 روذ که مستوجب عقوبت نشوند اولیتر و اگر آن شراب خورند که حلال ~~PageV01P454 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0464.png) # ~~بوذ بهتر، و خمر خوردن اگرچه بر خلاف شریعتست و اخبار و آثار # ~~بسیار در عقوبت آن مردار امذه است اما در ملل متقدمه حلال بوذه # ~~است و در آن زمان کس از آن اجتناب ننموذه و ملوک عجم عظمت و # ~~آرایش مجلس بزم بذان ساختهاند ، و اوردهاند (1) که بدور کیقباذ(2) # ~~جشنی عظیم بوذ و کبار در حضرت بار سماطین خدمت کشیذ 5 # ~~لکلکی بیامذ ماری در گردن اویخته و محکم شذه و بر شکل داذ خواهان # ~~و فریاذ خوانان در مقابل تخت ملک بر زمین نشست و بزبان مرغان # ~~از دست مار فغان در گرفت، یکی از حجاب گفت این بی زبان از # ~~دست این حیوان جان ستان در ماند است و استغائت بحضرت ملک # ~~آورده وبا او استظهار ms351 وثوقی نتوان که از ما ایمن باشذ تا اورا برهانیم، ~~10 # ~~کیقباذ بر گشاذ تیر قادر و واثق بوذی فرموذ که من بتیر سر مار در # ~~زمین دوزم تا مرع راه هوا بر دارذ و ماررا بزار و وار بگذارذ، گفتند # ~~رای اعلی برترست ملک رای بامضا رسانیذ و مرغ بفراغ خلاص یافته # ~~از چشمها غایب گشت، بعد از زمانی چون مستبشری و مستظهری گرازان # ~~و نازان حلقه کنان بهمان موضع فروذ آمذ پنج دانه در دهان خدمت 15 # ~~کنان سر بر زمین نهاذ و بغیبت تشریف داذ، ملک فرموذ که مکافات # ~~خوذ چیست ، چون بکنار تخت نقل کردند ملک فرموذ که این چه شایذ # ~~بوذ گفتند این از نوادر دهر و غرایب عصرست چشم ما چنین چیزی # ~~ندیذه است و گوش جنس این واقعه نشنیذه ، اصناف مردم را از علما و20 # ~~حکما و اطبا و دهاقین و رهابین و فیلسوفان[و] عطاران و بقالان و مردم # ~~کشاورزرا حاضر کردند و بخدمت تخت اعلی اوردند ، هر کسی سخنی می # ~~گفت و دری می سفت انفاق بر آن نهاذند که این دانه هرچرا بشایذ 24 ~~PageV01P455 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0465.png) # ~~10110 از ین قدر کاری نگشایذ در زمین دفین بایذ کرد تا ازو چه زایذ، در # ~~جایی حصین روذباری جستند و بر طرف مرغزاری بکشتند و در تعهد # ~~افزوذند تا بمدت نبت از هریکی شاخی جست که خضرت او ناموس # ~~اجخه طاووس بشکست، خبر بکیقباذ رسیذ تجثم کرد و بدیذ و وصیتی # ~~5 کی لایق بوذ تقدیم فرموذ و در تعهد فزوذ تا بانگور بوذ و لطف خوذ # ~~بنموذ، گفتند این نبات در خضرت نضرتی داشت و بمیوه سر بفراشت # ~~ازو دیگر دانها ببایذ کاشت تا زیب باغها و آرایش راغها ازو حاصل # ~~شوذ، چو بسیار شذ نی یارستند خوردن چه بر منافع و مضار واقف # ~~نبوذند ، ملک فرموذ که منفعت این در اب وشراب توانذ بوذ، چو # ~~10اب بگرفتند و در خنب کردند بجوش ms352 امذ فیلسوفان از آن در تعجب # ~~ماندند بر آن نهاذند که جمعی مباح الدمرا حاضر بایذ کردن تا تجربت # ~~حاصل آیذ ، سه کس مختلف المزاجرا بیاوردند و باکراهی عظم با صذ # ~~هزار بیم شربتی هر یکی باز خوردند بدوم شربت گستاخ شذند و بسوم # ~~شربت فریاذ کردند نا چهارم بیاوردند چون پنج رسیذ نشاط دریشان # ~~15 امذ و رقص و کچول آغازیذند و لور و سمسول ورزیذند و کس را بالای # ~~خوذ ندیذند ، زبان بدشنام بکیقباذ کشیذند چون بغایت مستی رسیذند ، # ~~روز دیگر صبر نی توانستند و بزرگان در آن شروع نی یارستند ، گفتند # ~~تا چهار فصل بریشان نگذرذ ایمن نشایذ بوذ که این نشاط غی آرذ و # ~~مرگی بریشان گمارد، در چهار فصل چند کس را این شراب بداذند تا # ~~2 فواید شراب روی نموذ و همهرا نشاط افزوذ گفتند منفعت آن دانه این # ~~بوذ، بعد از آن زینت مجلس و جمع احباب بذان ی جستند و انواع # ~~دیگر حلاوی و حموضات بتجربت از آن حاصل کردند و بواسطهآ جریان # ~~بر اتش دوشابی شیرین و خوش بدست اوردند و بانواع حلواها و # ~~ادویه شرابها ساختند و از سرکهآ ترش ریچارها پرداختند و تحفهها و هدیها # ~~25 در خواستن و فرستاذن پیذا آمذ و دست نعمت بذان بر یکدیگر حاصل ~~PageV01P456 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0466.png) # ~~کردند و شعرهای ابدار بتازی و پارسی در وصف آن بگفتند و با ترشی # ~~سرکه بسبب منافع مطلوب و موزون شذه است و در خواستن ان ترش # ~~دوبیت شیرین گفتهاند ، [شعر]: # ~~صدرا آبی بطبع کافورم ده * مردی عزم دختر انگورم ده # ز آن دختر قحبه نه که گلغونه کنذ * ز آن دیگر سرخ روی مستورم ده # ~~و در وصف شراب هیچ باقی نگذاشتند تا بذانجا که در وصف ظرفهای»105، # ~~آن بتازی و پارسی شعرها گفتهاند ، شعر(1) # رق الزجاج و رقت الخمر . فتشابها فتشاکل الامر # فکانها حمر و لا قدح . و کأنها قدح و لا خمر # ~~بیت : # ~~برخیزم و ms353 فرمان تو هرگز نبرم « می باز خورم تن ز بلا باز خرم # ~~زآن رشک که لب نهذ قدح برلب تو ، ننشینم تا خون قدح باز خوزم # ~~یت # ~~یک شیشه می کهن ز ملکی نو به . وز هرچ نه ی طریق ییرون شو به # ~~چرخشت به از ملک فریذ ون صذ باره خشت سر خم ز تاج کخسرو به (2) 15 ~~PageV01P457 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0467.png) # ~~(1) و غرض خرذمندان از شراب شاذی روان و منفعت تن و حنظ صحت # ~~است و تن(2) را سه قوتست یکی شهوانی و کار او حاصل کردن لذت و # ~~گزاردن شهوت باشذ و معدنش جگرست، (2) و دوم قوت نفسانی که آن را # ~~ناطقه گویند(2) و طلب حکمت و علم و صواب فرموذن کنذ و از کارهای # ~~زشت باز داشتن و این قوت خاصه مزدم است و معدن او دماغ است # ~~و شریفترین همه است، و خسیس ترین قوت شهوانی است ، و هر قوتی # ~~کاری مخالف یکدیگر [کنذ] و هر که خواهذ تا یکیرا از کار باز دارذ # ~~بقهر باز توانذ داشت، و خرذمند از بذی پرهیزذ و در صوابی که خرذ # ~~فرمایذ آویزذ و کار وی قهر کردن قوت شهوانی و کارهای صواب # ~~10 کردنست و از اخرت اندیشیذن و ازین معنی بر وی رنجی عظیم بوذ # ~~حکیمان چیزی جستند که اورا آسایشی دهذ و ازین رنج برهذ، از هیچ # ~~طعای و شرابی این غرض حاصل نیامذ الا از شراب انگوری که هر یکی # ~~از قؤتهارا بر آن وجه که صواب باشذ و چندانک صواب باشذ بشکنذ # ~~از آن که نظام عالم و قوام بنی آدم از انست که هر قوتی چنانک صواب # ~~15 باشذ حاصل آیذ و اگر این قوتهارا قهرکنذ و هیچ بهره ندهذ عن قریب # ~~عمارت عالم و نسل بنی ادم منقطع و باطل گردذ، و چون شراب باندازه # ~~خورذ بمقدار انک قوت هاضمه دفع آن بوجه بکنذ و قوت غاذیه انرا # ~~18 بکار برذ روفس(8) گویذ ms354 حرارت غریزی بیفزایذ و طعام را هضم نیکو کنذ ~~PageV01P458 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0468.png) # ~~و خلطهای نامعتدلرا در تن معتدل کنذ و خونرا پاکیزه کنذ و رنگ # ~~روی مردم نیکو کنذ و ناقهانرا فربه کنذ و صفرارا که با خون امیخته باشذ # ~~بادرار(1) بیارذ و بلغم خام و فسرده بگذازذ و قوت روح مردم را زیادت # ~~کنذ و خون را در تن گوشت گردانذ و تن درستی را نگاه دارذ و رگهارا # ~~از خلطهای بذ بشورذ(2) و شهوت کلبی ببرذ و قولنج باذی بگشایذ وه # ~~غذا زوذ باطراف رسانذ، جالینوس گویذ باذ معدهرا بشکنذ و رگهارا 1750، # ~~فراخ کنذ و غذا بهمه تن رسانذ و سدها بگشایذ و بخارهاء غلیظرا # ~~لطیف گردانذ و بعرق بیرون آرذ و خواب خوش ارذ، بقراط گویذ # ~~شراب هیچ خلطی خام (2) فسردهرا در تن دست(1) باز ندارذ تا نگشایذ # ~~و یرون بیارذ() و نفسرا شاذی آرذ و روح را تازه کنذ و دل قوی 10 # ~~کنذ و در آخر بیماریها وتبهاه گرم بدهذ، دیسقوریدس(1) گویذ با این # ~~طبیبان خذاوند مالیخولیا و غشیرا بفرمایند، و () اسقلبیاذس () استاذ # ~~طبیبان گویذ که از شراب بذ خوردن و بسیار خوردن وسواس و # ~~اندیشهای بذ و دیوانگی و کند فهمی و رای ناصواب و فراموش کاری 15 # ~~و نقصان خرذ و تیرگی چشم و تباه شذن حواس و ترسیذن اندر خواب # ~~و بیذاری بی سبب و سراسیمگی پدیذ آیذ این همه بماریهای دماغست که # ~~از افراط شراب پدیذ آیذ و اما بیماریهای تن چون سکته و خناق و # ~~لرزیذن و نفرس و فالج و برسام و تباهی مزاج وضعف جگر واستسقا # ~~و درد سر ودرد دندان و اماسهای گرم و تبهای گرم و مرگ مفاجا .2 # ~~بدیذ ایذ ، پس عاقل ازین همه مضار بقطع نظر از عقاب اخرت بدلیل ~~PageV01P459 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0469.png) # ~~حس اجتناب نمایذ واندک مثلث حلال خورذ عصیر انگوررا اب بر نهذ # ~~و بجوشانذ تا ثلثی بمانذ و در خنب(1) کنذ تا برسذ ms355 و باندازه خورذ و # ~~از مستی احتراز کنذ منافع همه حاصل باشذ و از عقاب آخرت ایمن بود # ~~و آرایش بزم و الف دوستان و جمعیت همنشینان پیذا آیذ، و اگر شراب # ~~ه میویزی بگیرند چنانک میویز پاک بگزینند و بشویند و با آب گرم در # ~~خنبی کنند وبمالند و پپالایند بعد از ان بجوشانند با دو سه سیب با بهی # ~~شرابی قوی و گرم مزاج گردذ و عظیم نافع و غذا دهند باشذ و حلال # ~~بوذ، و() شراب خرما گرم و نرم بوذ طبع را نرم گردانذ و ثفل از معد # ~~بیرون ارذ وبر(2) و سینه را نیک باشذ و تنرا غذا دهذ و فربه کنذ و # ~~1 قولنج را سوذ دارذ و شرابهای دیگر حنطی و شعیری و عسلی و سکری و # ~~غیر آن چون غذاهاست بر قدر مزاجها منفعت و مضرت حاصل کنذ، # ~~ملک تعالی خذاوند عالم پاذشاه بنی ادم خسرو عرب وعجم سلطان قاهررا # ~~از ارایش بزم و مجلس ملوکانه حاصل کناذ و نصیبه ذات هایون اعلی # ~~منافع آن باذ، # فصل در مسابقت و تیر انداختن # ~~16،رای اعلی سلطانی قاهری عظم الدهر غیاث الدنیا والدین ابو الفتح # ~~کیخسرو بن قلج ارسلان خلد الله رایات دولته مصور و مقرر باذ که # ~~آدمیرا از بهر عبادت افریذهاند گما قال الله تعالی ایة : و ما خلقت ~~الجن # ~~و الانس الاا لیعبدون())، و چون عبادت را مخلوق بوذ هرچ لعب ولهو # ~~20 بوذ نشایذ که کنند علی ما قال علیه السلام خبر : ما آنا من دد و لا # ~~الدد منی(5)، نه بازیرا ام و نه بازی از منست: و هچنین کوذکان بدر ~~PageV01P460 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0470.png) # کیزالنان و اسپ دوانیدن بنیت جهاد موبب کو کهاست 949 # ~~خانه یحیی بن زکریا علیهما السلاام رفتند و او هنوز سه ساله بوذ گفتند # ~~بیرون خرام تا بازی کنیم گفت مارا نه از بهر بازی آفریذهاند ما # ~~خلقنا لعب، خذای تعالی انرا ازو پسندیذ و برو ms356 ثنا گفت و آتیناه الحکم # ~~صبیا(1)، یعنی اورا حکمت داذیم بکوذکی، پس هیچ بازی نشایذ که کنند # ~~الا چیزی که مصلحتی را بوذ چون تیر انداختن و اسپ دوانیذن واز5 # ~~آن سبب حلالست که سبب غزو کافرانست و جهاد پس رسول علیه السلم # ~~انرا روا داشت و گفت (2) خذای تعالی بیک تیر سه کس را در بهشت # ~~برذ اول آنکس که تیر از بهر خذا بنیت غزا تراشیذ و آنکس که بینداخت # ~~و آنکس که موافقت کرد، و مصطفی فرموذ که تیر اندازیذ و بر اسپ # ~~نشینیذ و تیر انداختن بگذاریذ (2) دوستر دارم، و اسپرا ادب کردن و با ~~10 # ~~زن ملاعبت کردن حقست و رواست، و هرک تیر انداختن بگذارذ پس از # ~~آنک آموخته بوذ نعمتی از آن خذای پنهان کرد کفران نعمت بوذ(2)، و بایذ # ~~که اگر تیر انداختن اموزذ یا سواری کنذ نیت کنذ که از بهر آن می آموزم # ~~تا با کافران و دشمنان خذای عز و جل جنگ کنم بذین نیت ثواب یابذ ، # ~~و آگر بر تیر انداختن یا اسپ دوانیذن گرو نهذ بشرع روا بوذ چنانک 15 # ~~هر یک ده تیر بیرون کنذ نا بیندازذ و یکی اسپی معین کنذ گویذ که اگر # ~~تو که خصم منی این ده تیر بر هدف زنی این مال تراست و آگر من # ~~بزنم مراست این روا باشذ هر کذام که بشرط وفاکنذ مال اورا باشذ، # ~~و آگر هر دو بر زنند یا هیح دو نزنند مال خذاوندرا باشذ، و بایذ که :1 ~~PageV01P461 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0471.png) # ~~عدد تیز و مسافت بیان کنند تا درست ایذ، و اگر گویند اگر تو بر # ~~هدف زنی چندین دینار من بدهم و آگر من بر زنم چندین دینار تو بدهی # ~~این قار بوذ روا نباشذ الا اگر محللی در میان دارند که اگر او بر زنذ # ~~فیچ ندهیم و آگر من برم تو بدی اگر تو بری من بدهم این روا بوذ # ~~8، آنگه ms357 اگر محلل بر زنذ هیچ دورا نبایذ داذن و اگر ازیشان یکی ببرذ ~~خصم # ~~مال بوی دهذ، و همچنین اگر گویند اگر محلل ببرذ هر دو مال بردارذ # ~~و آگر از ما یکی بر زند مال صاحب بر گیرذ هم درست بوذ، و بایذ که # ~~محلل را هیچ شرط نکنند که بدهذ و بایذ که محلل در تیر انداختن برابر # ~~ایشان بوذ اگرنه محللیرا نشایذ، و هچنین در اسپ دواویذن اگر گرو # ~~10 از یک جانب بوذ روا بوذ و اگر از هر دو جانب بوذ روا نبوذ الآ اگر # ~~محلی در میان ایذ که در سواری مانند ایشان بوذ، و بایذ کی مسافت # ~~و میدان معین کنند ، اما اگر گویند می اندازیم تا که بیشتر پر هدف # ~~زنذ یا بنگریم تا که دورتر اندازذ روا نبوذ، و اگر ده تیر بنهند گویند # ~~ازین تیر آگر پنج من بر هدف زثم برده من باشذ و اگر سه تو بر زنی # ~~15 بردهآ تو باشذ روا بوذ، اگر گویند هر کذام از ما که بمانذ ده دینار # ~~بفلان کس دهذ اگر آن فلان با ایشان تیر نیندازذ روا نبوذ، و هرگه کی # ~~تیر بر هدف ایذ یا بالای آن یا چپ هدف یا راست هدف و بگذرذ # ~~یا آنجا بمانذ آن تیر محسوب بوذ و از جملهآ آن شمرند که بر هدف آمذه # ~~بوذ . و آنچ بر زمین آیذ و از زمین بر جهذ و بر هدف ایذ بر حساب # ~~20 نگیرند الاا اگر شرط کرده باشند آنگه بر حساب گیرند ، اگر گویند # ~~هر یک ده تیر بیندازیم [من ده] و تو ده هر کذام از ما که پنج بر هدف # ~~زنذ برده وی باشذ روا بوذ، (1) و اگر شرط کنند که هر یک ازین ده تیر # ~~که می اندازیم هرچ پنج زوذتر بر هدف زنذ بردهآ وی باشذ روا بوذ(1)، # ~~2 و چون عقدی بستند بوجهی که درست ایذ و ms358 یکی خواهذ که باطل کنذ ~~PageV01P462 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0472.png) # ~~نتوانذ بی غذری و حاکم الزامش کنذ و همچنین در اسپ دوانیذن، و آگر # ~~یکی بیمار شوذ چنانک نه اسپ توانذ دوانیذن نه تیر انداختن روا بوذ که # ~~ان عقد باطل کنند ، آگر در بیماری فسخ نکنند بعد از آن چون تن # ~~درست شوذ. باطل نثوانذ و حاکم بفرمایذ تا تیر بیندازذ، و آگر تن # ~~درست گویذ من صبر نکنم تا بیمار تن درست شوذ یا بیمار گویذ من ضبره # ~~کنم تا درست شوم خیار تن درست را باشذ ، و اگر خلاف کنند که ابتدا # ~~که کنذ آنکس ابتدا کنذ که جعل از جانب وی باشذ ، اگر خلاف در # ~~مسافت هدف یا بزرگی و کوچکی هدف افتذ بنگرند تا. عرف اهل آن # ~~صنعت چونست، و اگر شرط کنند که ازین کمان اندازی شرط درست # ~~نیایذ از هر کمان که اندازذ شایذ، و اگر گویند بمیان جمعی اندازیم تا ~~10 # ~~انکار در میان نیایذ روا بوذ، و اگر امام جمعی را گویذ هر [که] صذ ~~تیر»7»1» # ~~بر فلان هدف زنذ اورا صذ دینارست روا باشذ چون بر زنذ از خراج # ~~پاذشاه این قدر بایذ که دارذ نه از مال صدقه و نه از مال خوذ، و # ~~اگر این سخن نه امام وقت گویذ امیری باشذ هیح نبایذ داذن، و اگر # ~~گویذ این مرغرا بزن که اگر بزنی ترا دیناریست درست نیایذ، و اگر 15 # ~~گویذ ده تیر بینداز اگر صواب ییشتر بوذ چندین بدهم درست نیایذ، و # ~~گرو در مسابقت درست آیذ و در شطرنج و نرد درست نیایذ ، # فصل در شکار کردن # و شکار صید از بهر تماشا بر ملوک حلال شذ، ملک تعالی اوقات # ~~پاذشاه عادل سلطان قاهر عظیم الدهررا بنشاط و آسایش مقرون داراذ 20 # ~~و از آفات مصون و محزوس تا از تماشای شکار نشاط میجویذ و طلب # ~~لفمه حلال را بذان مشغول می باشذ چه اسلاف ماضیة او شکاری ms359 باسپی # ~~تازی خریذهاند تا حلال خورند، و هر دذی که معلم شوذ هر ضید که # ~~بگیرذ حلال بوذ و اموختن دذان برای اهل آن صنعت مفوض بوذ که 24 ~~PageV01P463 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0473.png) # ~~گویند آموخته شذ و بمذهب بو یوسف و محمد چون سه بار بگیرذ و # ~~بنخورذ اموخته شذ، واموختن شکره آن باشذ که چون بخوانندش باز # ~~ایذ اما شرط حلالی آنست که اول بخوانند و رها کنند و آنکس که بر # ~~صید آغالذ و رها کنذ از کسانی بوذ که کشتارش حلال بوذ خوردن، و # ~~5 بایذ که صیاد و اشکره از دنبال صید یاز نه ایستذ و صیدرا مجروح # ~~کنذ و اگر پیش از انک صیاد بذو رسذ صید جان بدهذ و صیاد بچیزی # ~~دیگر مشغول نشذه باشذ و آن صید از بالایآ در زیر نیفتاذه بوذ و در # ~~اب نیفتاذه باشذ آنگه حلال بوذ الا اگر دذی بوذ یا اشکره[ی] که # ~~گوشت او بخورذ نشایذ ، و اگر نام خذا بعمد بگذارذ یا سگی که نام # ~~10 خذای بر وی نبرده بوذ با وی یار شوذ آن صید نشایذ خوردن، وهچنین # ~~اگر تیر اندازذ و نام خذا بعمد نبرذ یا کسی دیگر بر آن صید تیر اندازذ # ~~که نام خذا نبرده باشذ آن صید نشایذ خوردن، اگر سگ باول از صید # ~~بر گردذ و بچیزی دیگر مشغول شوذ آنگه بصید باز گردذ و بگیرذ یا تیر # ~~بجانب چپ یا راست کز شوذ و صید بذان جانب باز گردذ و تیر بر # ~~10 وی ایذ یا باذ تیررا بگردانذ تا بر صید آیذ آنرا نتوان خوردن، و اگر # ~~صیدرا زند در یابذ و ذبح توانذ کرد و نکنذ تا بمیرذ یا از جراحت سگ # ~~یا تیر بمیرذ حلال نبوذ، و اگر سگ تخنیق کرده بوذ بی جراحت یا # ~~2532) جابیش شکسته شوذ یا بزبطانه بی جراحت بمیرذ حلال نبوذ، و اگر # ~~ساعتی توقف کنذ پس برشسذ صیدرا مرده یابذ نتوان خوردن، ms360 و آگر در # ~~20 میان آب افتذ و بمیرذ نتوان خوردن، و آگر از هوا بر درختی یا سطحی # ~~افتذ و باز بر زمین افتذ وبمیرذ نتوان خوردن، و آگر صیدرا زند در # ~~یابذ و یوزش هنوز در دندان دارذ ذبحش کنذ حلال بوذ، و اگر از # ~~دهان یوز یا سگ بیرون ارذ و ذبح کنذ و جان ناداذه شکمش برگنذ # ~~و پاره[ی] بخورد یوز یا سگ دهذ باقی حلال بوذ، و آگر پس از ذبح در # ~~25 اب افتذ وبمیرذ توان خوردن بخلاف جراحت تیر یا صید، وآگر ~~PageV01P464 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0474.png) # ~~بشمشیر پاره [ی] از صید جذا کنذ آگر از قفا بوذ نشایذ خوردن و آگر از # ~~جانب گردن بوذ حلال باشذ، و اگر دو کس تیر اندازند و تیر هر دو # ~~برصید آیذ اگر هر دو بهم بر آن صید ایذ و از آن بمیرذ حلال بوذ و # ~~صید هر دورا باشذ، و اگر یکی پیشتر بر آیذ آنگه دیگر بر آیذ اگر # ~~تیر اول صیدرا خسته کرده بوذ چنانک از صیدی بیرون شذه باشذ آنگه 5 # ~~تیر دوم بر آیذ حلال نبوذ، اگر تیر اول اورا از صیدی ییرون(1) شذ # ~~خذاوند تیر از رای دوم تاوان بستانذ و صید مردار بوذ، و اگر سگ # ~~یا یوز بعد از آنک صید بسیار گرفته بوذ صیدی را بخورذ جمله که از پیش # ~~گرفته بوذ حرام بوذ الا آنج ذح یافته بوذ وبمذهب [بو] یوسف ومحمد # ~~آن یکی مردار بوذ و باقی حلال بوذ و علمای متاخر گفتهاند این مسئله 10 # ~~بتفصیلست اگر مدتی بگذرذ و صید نگیرذ و احتمال فراموش کردن باشذ # ~~و صید بخورذ این یکی مردار بوذ و آن پیشین حلال بوذ و اگر مدت # ~~نگذشت جمله حرام بوذ و این وجهی نیکوست، و آگر صیدی وحشی # ~~اهلی شوذ جنانک ظی انس گیرذ و دست آموز شوذ الاا بذکوة() و ذبح # ~~حلال نشوذ و همچنین اهلی چون گاو ms361 و شتر آگر عاصی شوذ و نشایذه1 # ~~بگرفتن یا در چاهی افتذ یا مقای باشذ که بمذمح آن نتوان رسیذ # ~~روا باشذ که چون صید اورا بتیر بزنند یا بجراحتی بکشند، واصل کشتن # ~~صید و غیر آن ذبحست و عروق چهارگانه بریذن حلقوم و مری و # ~~ودجین الا آنگه که متعذر باشذ عقر وجراحت روا بوذ، و عقر وجراحت # ~~خلفند حکم بخلف آنگه شایذ کرد که بر اصل قادر نباشند، و وحشی .2 # ~~یا اهلی تا قدرت ذج بر نخیزذ جراحت نشایذ و بذین سبب چون ذبح # ~~کند اگر شکمش بر گنند [بعد] از مردن روا باشذ زیراکه آنچ اصل ذبحست # ~~بجای اورد اما کراهیت بوذ، و اگر جراحت بتیر کنذ و در یابذ هنوز # ~~زنده و شکمش بر گنذ حلال نبوذ زیراکچون بذبح اصلی قادر شذ حکم ذکوة»21i ~~PageV01P465 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0475.png) # فصل در شکار گردن # ~~ضرورتی برخاست پس چنان باشذ که گوسفندی را شکم بر گنذ حلال نبوذ # ~~و اگر گوسفندرا ذبح کنذ و سگ در جهذ و بعضی بخورذ یا از ابتدا # ~~سگ خون صید بخورذ و پس ذبح کنذ حلال بوذ، و آگر مسلمانی سگ # ~~یا یوز بصید فرستذ و مغی بانگ برو زنذ تا تیزتر بشوذ و سگ تیزتر # ~~5 شوذ و صید بگیرذ حلال بوذ، و اگر سگ خوذ بصید روذ و مغی بانگ # ~~برو زنذ و صید بگیرذ و بکشذ نتوان خوردن، و اگر مسلمانی بانگ بر # ~~زنذ و نام خذای برذ و سگ از اواز مسلمان تیز بروذ و صید بگیرذ # ~~حلال بوذ اگرچه او سگ را بر نیاغالیذ، و اگر بآواز مسلمان هیچ قوت # ~~نگیرذ حلال نبوذ الا اگر زند در یابذ و ذبح کنذ، و اگر این سگ یا # ~~10 یوز عادت دارذ که کمین کنذ پس ناگاه بصید جهذ روا. باشذ کشتار # ~~او خوردن اما آگر عادت ندارذ یا بچیزی مشغول شوذ چون صید نزدیک # ~~ایذ بجهذ و بگیرذ نشایذ خوردن ms362 تا ذبح نکنند ، و آگر صیدیرا بگیرذ و # ~~مجروح کنذ و بروذ و بر فور دیگریرا بگیرذ هر دو حلال بوذ اما اگر # ~~ساعتی برین یکی بنشینذ و پس بروذ و دیگری را گیرذ حلال نبوذ، و # ~~15 اگر نیری بیندازذ و از صید بگذرذ و بر یکی دیگر آیذ هر دو حلال # ~~بوذ : همیشه اوقات خذاوند عالم پاذشاه بنی ادم سلطان قاهر طرب فزایی # ~~و مجلس ارایی و نشاط فرمای باذ و بار و شکار کار روزگار این جهاندار # ~~باذ و تیر انداختن و گوی باختن و اسپ تاختن که بر پهلوانان جهان # ~~بذان سبق برده است تفرج خاطر مبارک، و دعاگوی دولترا توفیق باذ # ~~20 که متنزه اورا هر روز داستانی و نادره زمانی موشح بمدح و القاب ~~همایون # ~~او بخدمت ی ارذ تا سلطان اوقات بذان می گذارذ و بخدمتگاری پس # ~~ازین دعاگوی نام زند می دارذ، ملک تعالی دامن دولت این پانشاه در # ~~گریبان ابد دوخته داراذ و چشم زخم چرخ غدار ازین روزگار بدور باذ # ~~بمحمد و عتریه الطاهرین و اصحابه الغر الزاهرین، مؤلف کتاب راست : # دوش کز گنبذ کره سیما . مهر پنهان ببوذ و مه پیذا PageV01P466 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0476.png) # ~~پاسبان در تو هندو چرخ . این هی کرد گاه زخمه ادا # ~~که جهان از تو ای غیاث الدین . روشنی یابذ و زمانه ضیا # ~~قاضی سقف ششمین که ازو* همه کسرا سعادتست الا # ~~حکم می کرد بر جهان که همه . زیر فرمان بوذ ترا بسزا # ~~شحنة پنجمیت فلک مریخ ه خورد سوگندها بپاک خذا # ~~که هر آنکو ز حکم و فرمانت « سر پیچذ کنم ز تنش جذا # ~~شاه چارم فلک منور روز ه که همی بوسذ استان ترا # ~~گفت جاویذ بر جهان ای شه . حکم و فرمان روانت باذ و روا # ~~مطرب خوش نوا که صف سوم « هست از الحان او بهشت اسا # ~~می زذ ای شه که جاوذان باذی * در سماع و نشاط روح افزا # ~~کاتب ms363 گنبذ دور ز فلک * کرد منشور این چنین شاها # ~~که ندیذند در هزاران دور * مثل تو سروری زمین و سما # ~~ماه کز رشک یار من باشذ * تنگ دل زرد روی و پشت دوتا # ~~گفت کآنجا که نیست فرمانت ، نرسذ روشنی من آنجا # ~~مادح تو که مثل خویش ندیذ * در هنرهای گونه گون اما # ~~چونک طالع ندارذ از دنیا . بینذ اندر جهان همیشه عنا # ~~خورد سوگندها بذانک دهذ . روحهارا بکالبذ ماوا # ~~آنک از دوذکرد درشش روز » هفت سقف کبوذ بر سر ما(1) # ~~و آنک بنهاذ هفت توذه خاک . بر لب اب از کف دریا # ~~و آنگهی چار طبع پیذا کرد ، خاک و اتش چو اب و باذ هوا # ~~نرگ شوخ دیذرا می داذ . تا کنذ عربد بفصل شتا # ~~لطف در گل نهاذ تا بلبل * باشذ از عشق او چو من شیدا # ~~سوسن ده زبان گنگ صفت * چونک عاشق نبذ نشذ گویا # ~~وین دگر میوهاء گوناگون . که ازیشان بهارراست بها PageV01P467 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0477.png) # فصل در شر کردن # ~~کرد پیذا بصنع تا باشذ . خالق خلق و صانع اشیا # ~~برسولان که هادیان بوذند بندگانرا ز شرک سوی هدا # ~~بمحمد رسول باز پسین * آنک او یافت قرب آو آدنا (1) # ~~بدو صهر وبد و ختن بدو سبط * که پر از مهرشان دلست مرا # ~~که تو باشی همیشه فرمان ده همچو کیخسرو ای شه و دارا # ~~کس نبینم که باشذش بجهان . از تو و نعمت تو استغنا # ~~گر نه لازم شذی ازین کفری ، گفتمی دست تست دست قضا # ~~گه دهذ روزی و گه استانذ « گه کنذ مرده گه کنذ احیا # ~~گر کنی حکم بر فلک که مگرد * بنجنبذ ز جای چرخ دوتا # ~~شاذ باش ای شهی که هفت اقلم * بتو نازند در صباح و مسا # ~~کف راذ تو گاه بخشش زر . نخورذ ذره غم فردا # ~~حاکم خوذ ندیذ کره خاک * مثل تو قاهری بعقل و ذکا # ~~هرچ از دور گنبذ گردون ه هست با ترس و بیم و ms364 خوف و رجا # ~~تا نگیرذ در ترا ملجا * نرهذ ذرهی ز دست بلا # ~~دردمندان فقررا بجهان . کف راذ تو مرهمست و دوا # ~~ابر و بجر ارچه در سخا سمرند * هم نباشند شاهرا همتا # ~~شه بخروار زر هی بخشذ « ابر گی این چنین کنذ حاشا # ~~ابر از ان اب می شوذ شب وروز ، پیش زر بخش دست تو ز حیا # ~~کآنخ دستت بلحظه ی بخشذ * ندهذ محر سالها گسرا # ~~همه کامی بیابی از عالم . فتح و اقبال ضامنند و گوا # ~~مهر مهر تو دارذ اندر دل * مه بنام تو می زیذ حقا # ~~هر کجا در وجود ادمیی است . مرد و زن پیر و کوذک و برنا # ~~حاکم خوذ ترا هی خواهند * خصمرا گو ز دیذ خون پالا # ~~سرورا نو عروس شعر رهی ، که به امذ ز زهره زهرا PageV01P468 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0478.png) # ~~بهمان مهر کز عدم آمذ ه بعدم خواست رفت چون عنقا # ~~عاشق مدح شاه گشت و ز آن * جمع کرد این کتاب از درها # ~~تا چو بکرست و زیورش باشذ . نشوذ نزد شوهرش رسوا # ~~یا ربت کامرانی افزون باذ * تا بجایست گبذ خضرا # ~~باذ چشم جهان بتو روشن ه ز آنک ظل اللهی تو در دنیا # ~~تا ترا سلطنت بوذ بجهان * باذ حظ از توامن وعدل اورا # ~~خسروا بند سالهمای دراز . زهد ورزیذ نه ز روی و ریا # ~~در مدارس بسی که جان دانم « شبها روز کرده چون یلدا # ~~علم فقه و خلاف خواند بسی * نزد همسن خوذ شذ دانا # ~~تازی و پارح بدانسته ه شعرهای چو لولوه لالا # ~~خط و تذهیب وجلد مصحفرا * کرده چونانک نیستش همتا # ~~هرچ چون من کسی بدانذ کرد . از صنایع من آن کنم انشا # ~~وین از آن جمله به بدانستم *کز تو جمع اورم بسی زرها # ~~با شهان کام راند این بنده . و اخر خوان رسیذ بر حلوا # ~~خسروا عاجز امذ این بنده * اخر این قصید گاه دعا # ~~می ندانذ که چیست در عالم . که ms365 ترا نیست یا نبذ بنوا # ~~که بخواهذ از ایزذ ییچون . تا دهذ آن ترا شها بعطا # ~~کم ازین نیست کت هی خواهذ . ملک و اقبال و عمر بیش بها # فصل فی معرفة اصول الخط من الدایرة والنقط # ~~و بر رای اعلی قاهری سلطانی عظیم الدهر غیاث الدین خلد آلله » # ~~رایات دولته و آیات سلطته عرض ق شوذ که رقوم هندسی و اشکال # ~~کروی و مثلثات و مسدسات و مربعهای متساوی الاضلاع جمله از دایره # ~~و خط استوا بر گرفتهاند و آنج منتهای همت هر صاحب فنی بوذه است # ~~در فن خویش ازینجا بدر اورده چنانک مستوفیان هند رقوم استیفا وضع 28 ~~PageV01P469 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0479.png) # ~~کردند صفر از دایره بر گرفتند و رقم یک از خط استوا و بمقام آحاد و # ~~عشرات ومآت و الوف از آن حساب کردند ، این نه رقم اصول اند : # 6542 987، از یکی تا نه بترتیب هر یکی جذاگانه در آحاد # ~~یکی باشذ و چون صفری بذان پیوندذ بعشرات رسذ رقم چهار چهل # ~~5گردذ و رقم هفت هفتاذ شوذ وچون دو صفر در پیش ایذ در درج # ~~مات افتذ رقم چهار چهار صذ شوذ و بمقارنت سه صفر بدرج الوف # ~~10d رسذ یکی هزار شوذ و نه نه هزار، و عشرات الوف و مآت الوف و # ~~الوف الوف هیچنین ی روذ، وهر چند عدد که بنهذ بذین حساب بر # ~~خواند 4951 این چهار رقم چهار هزار و نهصذ و پنجاه و یک اند، # ~~10 و بعضی محاسبان از حروف جمل که اصول خط اند حسابی بر گرفتند # ~~الفرا یکی نهاذند و تا حرف ی که دهست هر یکیرا بر تواتر یکی # ~~گرفتند بعد از آن در درج عشرات هر حرفی بر تواتر ده و در مقام # ~~مآت صذ تا هزار، و همچنین مستوفیان رقوم هندرا با حروف جمل حساب # ~~کنند و بذان نامها و نامها نویسند چنانک محمد میم چهل است نقطهآ[ی] # ~~15 در زیر رقم چهار نهند ms366 و رقم هشت بر زنند و چهلی دیگر با چهاری بکنند # ~~و بحمد بر خوانند بذین شکل ؟8؟4، و بذین حساب هرچ خواهند # ~~نویسند، و مستوفیان عراق و خوراسان هچنین اختصاری کردند و بعضی # ~~از نوشته حذف کردند و خیر الکلام ما قل و دل بر خواندند چنانک از # ~~ربع حرف ب و سر عین بیفگندند و از دنانیر دال و نون اسقاط کردند # ~~2 و همه شعب علم خط اند، و در علم خط باشباع و اختصار کتب ساختهاند # ~~و هر بزرگی در آن نفسی زذه لکن اظهار این اسرار نکردهاند و درین مقام # ~~از اطناب احتراز و بایذ کردن و مختصری مفید ذکر کردن، دعاگوی # ~~دولت محمد بن علی بن سلیمان الراوندی در هر حرفی اصلی مختصر گفته است # ~~و دویت بنظم اورده تا یاذ گیرند و آنرا در پیش خاطر بدارند تا دست # ~~25 از پس آن می روذ وده روزه تعلییم با یک روزه ایذ ان شآء الله ، ~~PageV01P470 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0480.png) ### | (1) حرف الف(1) # در آن سخن بسیارست و بزرگان گفتهاند قد آن چو مردی بایذ که # ~~راست بایستذ و اندک مایه در پشت پای خوذ می نگرذ، و گفتهاند که # ~~خطی مستوی می بایذ که بالای آن ده نقطه باشذ از هر قلی که ده # ~~عقدی کاملست بتلک عشرة کاملة(2)، و در ثلث و محقق نقطهآ [ی] بره # ~~پهلوی وحشی الف پیوستند محاذی متصل و نقطةآ[ی] دنبال و هشت میان، # ~~هر شیوه که خاطرت محیط آنست ، از علم خط این نکته درو یکسانست # ~~از هر قلی ده نقط ار بر کاغذ . بنهی الف همه خطی چندانست ### | (2) حرف ب # هان ده نقطهآ الفست خط استوای الف در طول وآن ب در عرض 10 # ~~و نقطهآ یکی بر جانب وحشی است و نقطهآ ب هر دو بر وحشی اند ، # ~~و سر و دنبال ب هر یکی نقطهٔ‌یست اما در کتبت حرکتی بر آن افزوذند1r04 # ~~تا منحنی شذ و بر ms367 نظر خوبتر امذ بشکل چوگانی ، # ~~برا هم از آن ده نقط قط قلم * کردند دو سر هشت تن ای نیکو دم # ~~لکن الف استواش می بایذ و ب * خنته سر و دنبال مقابل باهم 15 ### | (2) حرف تا وثا # هان نسبت دارذ که ب ال آنست کی خطاط چون خواهذ که جای # ~~کششی کنذ یا(2) مقای باز افتذ که کلمه در نگنجذ دنبال ب و ت درازتر # ~~کشذ یا بریذه بگذارذ و ابن حرکت بریذه بگذاشتن در اخر خط و دیگر19 ~~PageV01P471 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0481.png) # ~~جایها بکار ایذ ، و همچنین از برای فرق میان ب وت تارا یک نقطه # ~~در زیر نهاذند بذش باز گردیذه و اندک حرکتی بذان افزوذه، # ت هم بحد ب و الف می بایذ * یک نقطه سرش بزیر در افزایذ # ور زانک بآخرافتذ این ب یات * گر قطع کنی یا بکشی ی شایذ ### | (4) حرف جیم # سرش از نیمة ب بر گرفتهاند و تنش نیمه دایره و ضبط فراخی و تنگی # ~~دایره بحد الف بگرفتهاند چنانک بیاض دایره چند قامت الف ییش # ~~نبوذ و سینهآ دایره و سر ب محاذی بایذ مقابل چنانک اگر خطی مستوی # ~~بر آن کشند سینه دایره و سر ب در آن خط ا یذ، و دنبال جیم هم # ~~1 بریذه کنند هم از دست بیفگد ، # ~~سری که بجیم در ز خطها با ماست « یک نیمه ز دایرهست و نیی از باست # ~~بایذ کز الف دایره افزون نبوذ « با سینه دایره سر ب شذ راست ### | (5) حرف دال # دایره که بیاضش چند قامت الف بیش نبوذ بر هشت قسمت می # ~~15 بایذ کرد و از دوم رقم خط استوا قد الف بر کشیذن از جانب انسی و # ~~از جانب وحشی از دوم رقم خط استوا قد ب بنهاذن و از دو نیمة الف # ~~و ب که بهم پیوندذ اول الف و آخر با دال بر بایذ گرفتن، و در # ~~نسخ دنبال دال راست بایذ بریذه و آگر ms368 در حرفی بندند از دست # ~~بینداخته، # ~~20 بر هشت ببخش دایره در یک حال « و آنگه بدو خط ب و الف زن تمثال # ~~اول ز الف نیمی و آخر. از ب ه باهم پیوند تا بوذ صورت دال ### | (6) حرف رام # ربعی از دایره سر جیمرا اول نقطه در زیر بایذ نهاذن و آخر دو PageV01P472 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0482.png) # ~~سه نقطه بر سر، در قلم ثلث و رقاغ راء بذین شکل است و در قلم نسخ # ~~و نحقق ربع دایره مقابل سر جیم را یک نقطه در پش نهاذند و دنبالش # ~~از دست بینداختند و آنرا هم حرف راء میخوانند ، و دنبال حرف واو # ~~ازین راء می کنند و بعضی همین حرف را بذین شکل راء دنبال گرد # ~~کنند و واو ثلث از آن کنند ، # رربع ز دایرهست و سه نقطه دگر » و آن ربع دگر دو ر بوذ نیکوتر # درثلث و رقاع هرسه از هم خوشتر . ر دنب کشیذه در محقق بهتر ### | (7) حرف سین # اول دندانهآش سر حرف ب است و دوم حرف ت و سوم ربعی # ~~الف و باقی حرف ب تمام و دنبالش ییشترک بر کشند تا مقابل دندانهائ .1 # ~~سین شوذ، و بعضی گفتهاند که سین چون دندانهای اره دروذگر می # ~~بایذ و خطاست که خط منسوب از آن گفتهاند که هر حرفی بذان دیگر # ~~نسبتی دارذ بنسبت خطوط استاذان متقدم چون ابن البواب و ابن مقله، # ~~و نسبت سین از سر ب وت و الف بر گرفتن اولیترست که از اره # ~~دروذگر، وسین وشینرا تفاوت بیش از نقطه نیست اما جماعتی واضعان 15 # ~~خط از بهر کلمات اندک حکمت که فواید بسیار دارذ خواستند که آنرا # ~~سطری کنند از کششی ناگزیر بوذ سه ب بهم پیوستند و منحنی رقی کشیذند # ~~سر و دنبال مقابل و از اول چندا راست بیامدتد چون مقابل آن # ~~ربا بهادد نسس هین و اخر ب که دلبلش بوذ چون باندک مایه # ~~انحراف بهم ms369 پیوستند مقابل امذ، # سینرا ز سر ب و ز ت سر بر گیر # وز ثلث الف آن کشش دیگر گیر # تا سین گردذ باش در آخر پیوند # وین گفته من ز جان خوش خوشتر گیر PageV01P473 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0483.png) ### | (8) حرف ضاد # سرش نیمه آخر ب است ربعی دایره بذان پیوسته و ربعی آلک و # ~~حرف ب، وضادرا تفاوت نقطه است، # از نیمه ب و ربعی از دایره راست # صادی بتوان لطیف و نیکو آراست # وین اخر سین وصاد و نون هر سه بهام # ربعی ز الفند و بافی هر سه از(1) باست # # 1 %~% (9) حرف ط # نیمه اول باست ربعی دایره بذان پیوسته و الفی در آخر نیمة ب و # ~~10 ربع دایره بسته، وظا هانست نقطه افزون، # ~~تو صورت ط از الف واز با کن * یک ربع ز دایره درو انشا کن # ~~برا الفی میان نویس و زان ربع * اخرش بصاد و اولش با طا کن ### | (10) حرف عین # از بسیار گونه نبشتهاند اما اصلش عین صادی است که سر صادی # ~~15 بر نیمة دایره پیوندی کی بیاضش چند الفی بوذ اعنی ده نقطه ، آن عین # ~~صادی است، و عین نعلی صورت نعل بایذ چنانک دو طرفش مقابل # ~~یکدیگر بوذ پس سر راست، و این عین الا جابی ننویسند که الف یا # ~~لام یا دال از پس آن بوذ که از عین نعلی کشش ناخوش بوذ از صادی # ~~خوب آیذ ، و عین فم الاسدی چنانست کچون یا علی خواهی نبشت یا هر # ~~20 عینی که از پس الف بیایذ از سر الف فرو ابی و بهمان حرکت از نیمهٔ‌ # ~~الف قد عین نعلی بنویسی زیر() عین محاذی الف چنانک اگر بر سرش # ~~صورت شیر کنند عین تو بدهنش شایذ ، PageV01P474 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0484.png) # جرف قا وکات ولام و میم # ~~از نیمه صاد و نیی از دایره راست ه عینی صادی لطیف و نیکو برخاست # ~~نطی و دهان شیر از صورت نعل * در پیش و پس ms370 الف ببایذ اراست (1) ### | (11) حرف فاء # یک ب تمامست معکوس سر ب در پیوسته، و قاف چون فاست # ~~دو سر ب معکوس و ربعی ز الف و یک با تمام، # ~~فا صورت یک باست نکو بنوشته * یک با معکوس از سر او بنوشته # ~~تا قاف شوذ ز من شنو می بایذ . ربعی ز الف نیز درو بنوشته ### | (12) حرف کاف # در ثلث و رقاع از الف و ب بر گرفتند و در نسخ و محقق یک # ~~حرف ب دنبال بریذهرا معکوس ب دیگر بر سر نوشتهاند و بیاض راست 10 # ~~داشته چنانک چون الفی در میان آن نویسند بیاض بسیار نمانذ ، # ~~بشنو ز من این نکته که جانها ارزذ . از گوهر و لعل سرخ کانها ارزذ # ~~بنویس الف و باش در آخر پیوند ه کافی باشذ قوت روانها ارزذ ### | (13) حرف لام # از الف و حرف ت بر گرفتهاند تا اندک مایه حرکت فرق باشذ 15 # ~~و دنبال لام نسخ بریذه بگذاشتند، # ~~کاف ولامند هر دو از یک ماذر 5 آورده ز سه حرف برون از یکدر 171b» # ~~هر دو ز الفند وز دو بای دیگر * بای حرکت دار بلام اولیتر ### | (14) حرف میم # در نسخ و محقق سر ف است حرف اراء در دنبال بسته چنانک .، # ~~سرف بنویسی و از ربع آخر دایره اگر خواهی بواو کنی اگر خواهی بمیم # ~~و چون سر الف بر رای رقاع نهی میمست، PageV01P475 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0485.png) # ~~ربعی ز الف چون تو مثنی بکنی . وان بر سر را نهی بوذ میم سنی # ~~و آنکه ز سر ف ور وربع الف . چند01 گونه دگر میم نکو نقش زنی ### | (15) حرف نون # ربع الف و حرف بای تمام است دنبالش گرد بر گردیذه، و نویسند # ~~ه که شکل ت را اندک مایه تقوسی دهند و دنبال گرد بر گردند و این را # ~~هم نونی نهند، و در نسخ و محقق ربع الف وت را دنبال از دست # ~~بیندازند نونست، # ~~نون ربع الف ms371 باشذ ویک با ز اصول . و آنگاه کنند چند گونه بفضول # ~~مانند سین کنند نونی معلول . بی اصل بوذ عقل ندارذ مقبول ### | (16) حرف واو # دو سر ب معکوس است و نیمة آخر ب، در قلم ثلث و نسخ و محقق # ~~سرب معکوس بر ر افزوذهاند واو کرده، # ~~معکوس چو پیوند کنی دو سر بی * و آنگاه ز گوشةش فروذ آی ری # ~~میمست و گر دو سر ب بر گیری با آخر ب بندی باشذ واوی ### | (17) حرف هاه # سر الف منخنیرا معکوس سر ب در پیوندی هاست، وها از بسیار # ~~کونه کنند های دو چشمه که دو صفر متصاعد بر سر هم باشند آنرا گوش # ~~پیل خوانند ، و مثلثی از صورت دال بر گرفتهاند و خطی بر میان کشیذه # ~~هم حرف هاست، و چند گونه ها بوذ که الاا پیوسته ننویسند و از صفری # ~~20 بر روند و بسر ب باز گردند هاست ، # ~~بنویس سر ب و الف پیوسته ه معکوس سر ب بالف در بسته # ~~وبن های دو چشمه از دو صفر امذ و پس . بر هم متصاعد و میان بگسسته ~~PageV01P476 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0486.png) ### | (18) حرف لام الف # اصلی انست که صورت الف و با باشذ انحنای قامت الف چون # ~~الف دال و ب معکوس از دنبال باز گردید، و همجنین دو الف منخنی »173 # ~~بهم پیوستند گشاذگی سر الفها چند نیمه ب، الفیرا دنبال بر گردانیذه و # ~~الفی بقاعدت و این را هم لام الف میخوانند و در ثلث و رقاع بیشتره # ~~نویسند ، و در حرفهای پوسته همه این نویسند و در قلم نسخ دو الف # ~~محرف بر سر نیمة ب بنوشتند لام الف شذ، # ~~این لام الف از ب والف م بایذ * معکوس ب از بن الف باز ایذ # ~~وین خفتگی الف چو دالست دراصل * ور راستترک از آن نهی ی شایذ ### | (19) حرف یاء # گفتهاند که اصلش دو دال در هم ی بایذ و نیمه اخر ب و گفتهاند # ~~دالی ms372 معکوس تمام ی بایذ وحرف با تمام، # ~~دالی معکوس ب در آخر بسته . خطاط بشکل ی نهذ پیوسته # ~~ور زانک دو دال در هم و آخر ب * در هم بندی ز سر یایی رسته # ~~داعی معرفت اصول خطرا مفرد کتابی ساخته است اما بحکم اقتضاء لکل 15 # ~~عمل رجال و لکل مکان مقال هر پیشهرا کسانیاند و هر کاریرا مردمانی # ~~و هر مکانیرا زبانی وسخنانی در خط بیش ازین اطناب درین کتاب # ~~شرط نیست(1)، و غرض داعی از اوردن خط که پیشه اوست درین کتاب # ~~زیادتی رغبت مردم در طلب کتاب بوذ تا هر کسی از طالبان ببهانهآ[ی] 19 ~~PageV01P477 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0487.png) # ف ی مفرفه اقول الخط # ~~القاب و انساب و سیرت و سریرت و ذکر دولت و بسطت مملکت و # ~~عظمت سلطنت آل سلجوق ببینند و بدانند و چنین خافی را بشناسند که از # ~~(1) هنر پروری و مهتری و صیت صلت و آوازه بخشش او که در اقطار # ~~آفاق خصوصا ملکت خوراسان و عراق سایر و دایرست(2) نام اسلاف # ~~« بذ و تازه گشته و بآوازه دین داری و صیت شهریاری او خلد الله دولته # ~~بحضرت پاذشاه غیاث الدین دام ظله نارسیذه و بارگاه او نادیذه دعاگوی # ~~دولت محمد بن علی بن سلیمن الراوندی این عروس فکر و بکررا از درر # ~~شعر و حلل خاطر بجواهر لآلی مزین و حالی کرد و اراسته و پیراسته # ~~بحضرت اعلی آورد وذکر القاب خذاوند عالم پاذشاه بنی ادم سلطان قاهر # ~~10 عظیم الدهر غیاث الدین کهف الاسلام والمسلمین ابو الفتح کیخسرو مد ~~الله # ~~ظلهرا طراز کسوت تاریخ سلطنت آل سلجوق کرد و کتابی از آن بیان کرد # ~~r2»، و در جهان یاذگار گذاشت که انواع آدمیان همگنان در طلب آن بکوشند # ~~و هر کم و ییشی و ییگانه و خویشی بسبب فاید[ی] و طلب ماید[ی] # ~~از فواید و مواید این کتاب مطالعت کنند وبخوانند و بدانند و بطفیل # ~~15 [آن] نام این دعاگوی نیز ms373 بهنر طلبی و دانش دوستی زنده مانذ و دیگران ~~را # ~~باعث ومحرض گردذ در هنر پروردن و دانش بدست آوردن تا قربت # ~~و جوار ملوک وصلات جسیم و بخششهای عظیم یابند چه از ابنای جنس # ~~هیچ کس آن راحت و لذت و بخشش و صلت که دعاگو یافت از هنر و # ~~ساختن و پرداختن دفتر نیافت، و اخر خوان بوذ که بجلوا رسیذم و # ~~20 بارگاه خذاوند عالم غیاث الدین متعه الله بدیذم و خوذ گفتهاند ~~مصراع: # ~~آخر خوان بو که بجلوا رسه، شیرین مدحش می چشم و بار منت و طوق # ~~نعمتش بر گردن می کشم که این دولت تا قیامت اول و اخر دولتها باذ # ~~و هیچنین در عظمت و سلطنت تا نفخ صور و روز بعث و نشور بماناذ # ~~24 و بندرا توفیق خدمت بارزانی داراذ و بقیت عمر در حضرت بسر برذ ~~PageV01P478 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0488.png) # ~~و تا وقت انقضای اجل هر وقت آرایش ومونس خلوت و موجب # ~~سلوت پاذشاهرا داستانی و اعجوبة جهانی جمع می کنذ وبحضرت می رسانذ ، # ~~و در مدح پاذشاه و فسحت میدان او خاطر بهزار مجلد عشر عشیر تقریر # ~~نتوانذ و این مجلد کتاب باطناب می رسذ، و ذکر مجلس بزم و تهیأ اسباب # ~~معاشرت و منادمت و ذکر باز و شکار رفت اکنون دانستن ظفر در رزم ه # ~~و سبب موجب هزیمت خصمرا از غالب مغلوب معلوم می گردانم تا از # ~~آن نیز حظی بردارند وختم کنم انشاء الله، # فصل فی الغالب والمغلوب # در آن وقت که اسکندر طلب دانش کرد و ارسطاطالیس را بیاوردند # ~~پذرش نیقوماخس(1) این دفتر هزیمت پپسر داذ و بخدمت اسکندر فرستاذ . # ~~نام اسکندر بر سر جدول نبشت و نام ملوک در زیر ثبت کرد تا اسکند ررا # ~~معلوم شذ که بر همه جهان فرمان روان خواهذ شذ و بر ملوک عالم قهر # ~~و غلبه خواهذ کرد و نام سلیمانشاه همین نسبت دارذ، واین جدول اورا # ~~دستوری بزرگ ms374 بوذی چون با کسی مجادلت و مخاصمت نموطی درین حساب # ~~مطالعت فرموذی اگر بموجب این جدول غلبه اسکندررا بوذی خلاف 15 # ~~جستی و حرب بیاراستی و آگر غلبه خصم را بوذی خلاف بگذاشتی و با153 # ~~وی صلح جستی و اگر بضرورت جنگ بایستی کردن از بزرگان لشکر # ~~یکی را اختیار کردی کی بحکم این حساب بر آن مخالف غلبه داشتی اورا # ~~بر سپاه پاذشاه کردی و بجنگ آن دشمن فرستاذی تا مصاف کردی و # ~~مخالف را زیر اوردی و نامه فتح نبشته و پشت خصم شکسته باز امذی # ~~و کارها پیوسته بمراد اسکندر برفتی، و همچنین هر دو پاذشاهرا که با # ~~یکدیگر خلاف باشذ درین حساب و.جدول نگاه کنذ و بدانذ که غلبه # ~~کرا خواهذ بوذ، و این سری عظیم و دانشی شریف است و خاصیت 22 ~~PageV01P479 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0489.png) # ~~فصل فی الغالب والمغلوب # ~~و عظمت این اعداد و حروف چندانست که حکیمان یونان در قدیم # ~~سوگندان عظیم بذین حروف خوردهاند، ودرستی این عمل در نگاه # ~~داشتن شرایط اوست و آن چنانست که هم سر یکدیگرند و جنس با جنس # ~~و همتا با همتا چنانک پاذشاه بپانشاه و وزیر با وزیر و امیر بامیر و # ~~ه اسفهسلار باسفهسلار و خاتون بخاتون و سرهنگ با سرهنگ و گشتی گیر # ~~با کشتی گیر و دبیر با دبیر و صانع با صانع و مرد با مرد و زن با زن # ~~ومانند این، و آنچ نه جنس باشند چون بند و خذاوند و چاکر و مهتر # ~~و رهی و استاذ و درویش و توانگر و ضعیف و قوی واقعه ایشان بر # ~~موجب این حساب با یکدیگر هم درست ایذ و لکن نگاه داشتن این # ~~10 طریق دشخوارست زیرا(1) که مردمان بزرگ بزیردستان و کهتران و # ~~ضعیفا[ن] و فرومایگان اندیشه بذ کمتر برند و از شر ایشان غافل باشند # ~~بذین سبب پوشیذه مانذ و درستی حادثه ازین آنگاه معلوم شوذ که آن # ~~حال رفته باشذ وکار ms375 از دست شذه، # فصل در باز نموذن مثال(2) # امیر المؤمنین عمر رضی الله عنه بر دست بولولوه کشته شذ و امیر # ~~المؤمنین علی ررضی ألله عنه بر دست عبد الرحمن ملجم کشته [شذ] و نظیر # ~~این بسیارست، و این همه خطاها از آن افتاذ که احتیاط تمام نکنند و # ~~از بذ و کید فرومایگان غافل باشند و خصم ضعیف خوار دارند بهیج # ~~وقت از حزم و احتیاط خالی نبایذ بوذن و بر قوی و ضعیف ی بایذ # ~~20 ازموذ و خصم اگرچه ضعیف باشذ خوار نبایذ داشت تا آفتها کمتر راه # ~~یابذ که فرق بسیارست میان دانا و نادان، PageV01P480 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0490.png) # فصل در نگاه داشتن نام و کنیت و لقب # اگر کسی بکنیت و لقب معروفتر باشذ از نام روا بوذ که آن کنیت # ~~و لقب گیرند که بر زبان مردمانرا روانتر باشذ و عادت شذه باشذ تا 1750. # ~~این عمل درست ایذ مثال چنانک ابو مسلم وابوجعفر و ابو الفضل # ~~گویند روا باشذ که الف از بهر درستی در حساب آورند و روا باشذ کی 5 # ~~از بهر معروفی در حساب نیاورند (1)، و همچنین نام هست که اغلب مردمان # ~~بگفتار الف و لام از ان بیفگند و اگر نیز نیفگنند روا باشذ از بهر آنک # ~~باشذ که این شخص میان قوم بحسن و حسین و عباس و مظفر خواندن # ~~معروفتر باشذ، و حدیث لقب هجنین ارکان دولت وملکت چون یمین # ~~الدولة وجلال الدولة وشهاب الدولة ومانند این، وبزرگان دیوان . # ~~چون صفی و کامل و کافی و مؤتمن ومختص و مهذب و رشید و مانند # ~~این ، و وزیران چون نظام الملک و عمید الملک ومجد الملک وامثال # ~~این، و هرچ بیرون از نام وکنیت مردم بذان معروف شوذ آن بایذ # ~~گرفتن چون زنگه و گسته و غریبک، و نبایذ کی کنیت با نام گیرند یا # ~~نام با کنیت نام با نام بایذ گرفتن و کنیت با کنیت تا درست ایذ، # فصل ms376 در نکاه داشتن حساب جمل # بدانک عدد غالب و مغلوب بی حساب جمل نتوان دانستن و باشذ # ~~که کسی حساب جمل ندانذ و اگر نیز دانذ حفظ ندارذ این جدول(4 # ~~از بهر حساب جمل نهاذه شذ بچهار قسمت بر ترتیب، خانه نخستین احاد # ~~و دوم عشرات وسؤم مات و چهارم الوف و اصل حساب همین است . # ~~اما عملی دیگر درین جدول فزوذهایم برای اسانی حساب اگرچه حساب # ~~جمل دانند بوقت شمار نه نه افگندن دشخوار بوذ هم درین جدول از ده ~~PageV01P481 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0491.png) # ~~فصل فی الغالب والمغلوب # ~~تا صذ و از صذ تا هزار نه نه افگد است و در پیش حرف برقوم هندی # ~~نبشته تا رنج بر شمردن نبوذ و اسان باشذ # ~~فصل در داحن م بجصول غالب مغلوب # بدانک عمل بذین شکل و جدول آنست که جون برابر یکدیگر # ~~ه شوند اگر پاذشاه باشند و اگر جز آن نام یکی از دو خصم بحروف جمل # ~~برگیرند و مبلغ آن ببیند و نه نه بیفگند آنچ بمانذ در جدول عدد آنرا # ~~بجویند و انگشت برو نهند و نام خصم دیکر بحروف جمل برگیرند و # ~~همجنان نه نه از آن فرو شوند و بافیرا در برابر انگشت نهاذه بجویند # ~~9 اگر سرخ بوذ خصم دوم غالب بوذ بر خصم اول و آگر سیاه بوذ خصم ~~PageV01P482 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0492.png) # دانستن عمل بجدول غالب مغلوب %~% 451 # ~~اول بر دؤم غالب آیذ و اگر سبز بوذ(1) میان ایشان صلح بوذ و آگر صلح # ~~نیفتذ آنکس که بسال کمتر بوذ غالب آیذ و آگرچه حرب و خصومت # ~~ما # ل %~% د %~% %~% # ~~ی ور # ~~ت ### | الی # 3 # 3 %~% ف # # طاح %~% اف # # قلول %~% کر # (عکن از روی نسخهآ اصلی) # ~~پیابی شوذ لابدست که بعاقبت ظفر آنکس را بوذ که بسال کمتر بوذ و ~~PageV01P483 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0493.png) # ~~فصل فی الغالب والغلوب # ~~اگر چنانک در جدول هر دو حساب برابر آیذ چون الف و الف و # ~~ب وب و ز و ms377 ز دلیل صلح باشذ میان ایشان، ### | فصل # برهان و درستی این اعداد آنست که از گاه آدم علیه السلم تا بذین # ~~ه روزگار از پیغامبران علیهم السلام و از پاذشاهان و مبارزان آنان که # ~~معروف و مشهورند یاذ کنیم که غالب که بوذهاست و مغلوب که و نامها # ~~مقابل کرده شذ از بهر تجربت همه راست امذ چنانک هیچ خطا نیفتاذ # ~~چون بروزگار گذشته خطا نیفتاذ بروزگار اینده م خطا نیفتذ ، و ما همه # ~~نامهارا حساب کردیم و آنج بافی ماند در زیر هر حرفی بجدول غالب # ~~.1 مغلوب باز گردذ تا حقیقت شوذ و شک از دل برخیزذ، # فصل در نامها[ی] بزرگان و پانشاهان قدیم(1 # ~~آدم علیه السلام ابلیس را غلبه کرد، و ابلیس پیش از آدم جان بن # ~~جان(2) را غلبه کرد، و3 قابیل(2) 3 هابیل(7) را غلبه کرد، وضحاک ~~جمشیذرا، ### | طه # ~~و افریذون بیورسب(1) را که ضحاک بوذ، و تور ایرجرا، و افراسیاب ~~PageV01P484 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0494.png) ### | ط* # ~~گرویزرهرا، و فریبرز گلباذرا، و 3 رهام + بارمانرا، وگراز سیامک را، ### | # ~~و گرگین اندریمانرا، و بیژن هومانرا، و اخواست زنگهآ شاورانرا، و # ~~3 برته کفرمرا، و فروهل * زنگوله(1 را، و * گوذرز کشواذگان پیران # ~~ویسهرا غلبه کرد، و ارجاسب لهراسبرا، و گشتاسب و + اسفندیاره ### | ط* %~% ده # ~~ارجاسبرا، و رستم زال پسرش + سهرابرا، و هم رستم زال + اسفندیاررا، # ~~و شغاذ براذر رستم رستمرا ، و بهمن فرامرز پسر رستم را، و اسکندر # ~~دارارا، و اردشیر اردوانرا، و شیروی پرویزرا غلبه کرد، # فصل، ذکر پیغامبران وصحابه و خلفای راشدین # ابرهیم علیه السلم نمروذ را غلبه کرد ، و موسی علیه السلم فرعونرا و. # ~~عوجرا ، و + داود علیه السلم جالوت [را]، ومحمد مصطفی 4 بوجهل(4 را، ~~PageV01P485 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0495.png) # ~~و [ا] بولولوه عمررا، ومحمد بن ابی بکر امیر المؤمنین + عنمانرا ، وعبد # # ~~الرحمن ملجم امیر المؤمنین علی را، و یزید 3 حسینرا ، و سعد وقاص # طه # ~~یزدجردرا ، و ابومسلم نصر بن سیاررا، وعبدالله السفاح مروان حمار(1ارا، # ~~و مامون امینرا(2)، ms378 # ب # فصل، ذکر سلاطین و امرا # سلطان محمود قدرخانرا غلبه کرد، و هم سلطان محمود امیر عراق را # ~~رستم بن علی الدیلی بری، و امیر چغری سلطان مسعودرا بدندانقان ### | ط* # ~~شکست، و سلطان طغرل ابرهم ینالرا بهمذان بشکست، و سلطان الب # ~~ارسلان محمد(2) مر قتلمشرا، و هم سلطان الب ارسلان ملک الروم # # ~~10 دیوجن قیصررا ، و سلطان سعید + ملکشاه قاوردرا، وامیر + تتش (4) # ~~3سلمان بن قتلمش را بدر حلب، و امیر تکش سلیمان بن چغریرا ### | ط*ب* PageV01P486 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0496.png) # ~~بولوالج(1)، و امیر آخر ملکشاهی التونتاش امیر مسعود (2) بیجزرا وپسر ### | ط4 %~% ط* # ~~مسعود محمودرا بدر سرخس، و سلطان برکیارق و سلطان محمد با یکدیگر ### | ب # ~~صلح کردند ، و امیر اسمعیل ملک تتش را بشکست و بریشان(؟) ظفر یافت، # ~~و سلطان سعید محمد بن ملکشاه ملکشاه پسر برکیارق و ایاز و صدقه را # ب* # ~~غلبه کرد، وسلطان مسعود طغرل وسلیمانشاهرا، این مقدار نبشته امذ ه ### | 5 %~% و1 %~% ب* # ~~دیگرها هم برین قیاس ی کنذ ، ### | فصل، # چون شهری یا حصاری گشایند نام گشایند بحروف جمل بر گیرند # ~~و نه نه فرو روذ و آنچ [بمانذ] در جدول عدد بجویذ و انگشت بر نهذ # ~~و هچنین نام [شهر] یا حصار بر گیرذ و نه نه فرو روذ وباقیرا در برابر ~~.1 # ~~آن انگشت نهاذه بجویذ اگر سرخ بوذ نتوانذ گرفتن و آگر سیاه بوذ شهر # ~~بگیرذ و آگر سبز بوذ میان ایشان صلح بوذ، و ما چند نام از نامهای # ~~کسانی که حصارها و شهرهائ گشوذند یاذ کنیم، ### | فصل، # خیبر امیر المؤمنین علی رضی الله عنه گشوذ، اسکندریه + عمرو بن 15 # ب PageV01P487 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0497.png) # ~~العاص گشان، طبرستان سعید بن العاص گشاذ، دارابکرد عبدالله بن # طد %~% ط5 # ~~عامر گشاذ ، بلخ هم عبدالله بن عامر گشاذ(1)، باورد عبدالله بن خازم(2 # ~~گشاذ، + مرو * حاتم بن نعمان گشاذ، پوشنگ ریع بن زیاد گشاذ، سیستان # ~~هم ربیع بن زیاد گشاذ، + مروروذ(2) هم عبدالله بن عامر گشاذ، هراه هم # ~~5 عبد الله ms379 بن عامر گشاذ، سمرقند + قتیبه بن مسلم گشاذ، 3 ری ابوموسی # ~~الاشعری گشاذ ، بافی هم برین جملت حساب کنذ، و اگر حروف حصار # ~~یا شهر با حروف گشاینده برابر ایذ آگر پیش از ولادت گیرند کرده باشذ # ~~بگیرذ و آگر پس از ولادت کرده بوذ گرفتن ممکن نیست، ### | فصل، # ~~و توان این شکل غالب مغلوب بی جدول بدانستن که این عدد از # ~~یکی تا نه پنج فردند و چهار زوج ما بیان کنیم که کذام فرد بر فرد # ~~غالبست وکذام زوج بر زوج و کذ ام فرد بر زوج و کذام زوج بر فرد # ~~بروشنتر طریقی، ### | فصل ()، # عدد موافق چون فرد و فرد و زوج و زوج چون هردو عدد فرد PageV01P488 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0498.png) # ~~باشند عدد کمتر بر عدد بیشتر غالب بوذ چنانک یکی بر سه و پنج و # ~~هفت و نه غالبست، و چون هردو عدد زوج باشند هچنین عدد کمتر بر # ~~عدد ییشتر غالب ایذ مثالش چنانک دو بر ### | غالبه مغلوب، # ~~چهار و بر شش و بر هشت غالبست ، مثال # # عدد مخالف چون فرد و زوج یا زوج و فرد %~% 10ج %~% 5 %~% د]نا # ~~و اگر هردو عدد مخالف باشذ بیشتر بر عدد به د # # کمتر غالب باشذ چنانک عدد بیشتر نه نهی (ج. ه %~% ز ط: ب # # که فردست بر همه فردهای زوج که کمتر %~% د. %~% و %~% ج # # از وی بوذ غالب باشذ بر هشت و بر شش %~% 55 %~% ز[ ط ب | د # # و بر چهار و بر دو، ومچنین پنج بر چهار %~% ج1. # # و بر دو غالبست و هچنین هفت بر چهار و %~% و15 ط ب اد %~% # ~~بر شش و بر دو غالبست و هچنین سه بر # ~~دو غالبست، و آگر عدد بیشتر زوج باشذ ### | ب # ~~هچنان بر همه فردها که کمتر از وی است لل # ~~غالب باشذ چنانک چو عدد یشتر هشت نهی بر هفت و بر پنج و بر 5 # ~~سه و بر یکی غالبست و ms380 هچنین شش کی زوج است بر پنج و سه( و # ~~یکی غالبست، و هچنین چهار بر سه و یکی که فردند غالبست و دو بر # ~~یکی، چون این جملت دانسته شذ غالب مغلوب روشن مفهوم گشت، ### | خاتمت کتاب # و اگرچه در فهرست کتاب شرط رفته بوذ که ختم بر مضاحک کرده .2 PageV01P489 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0499.png) # ~~شوذ جمعی از بزرگان و دوستان الحاح و اقتراح فرموذند که دامن از # ~~آن کشیذه و برچیذ و بایذ داشت چه شغلی بی ادبانه است و از بهر # ~~تفرج خواص و تنزه عوام آنرا جذاگانه کتابی ساختن و این کتاب بر # ~~دعای دولت پاذشاه ختم کردن و این خدمت بهزل مشوب نکردن و بر # ~~5 فواید علی و دعای دولت سلطان عالم بآخر آوردن، ملک تعالی آفتاب # ~~دولت و سایهآ اقبال خذایگانی سلطان جهانی ذو القرنین الثانی قیصر # ~~الزمانی اسکندر الدورانی غیاث الدنیا والدینی کهف الاسلام والمسلمینی # ~~ابو الفتح کیخسرو بن السلطان العادل قلج ارسلان تا قیام الساعة تابنده # ~~و پایند داراذ و وارث ملک و تاج و تخت سلاطین آل سلجوق باذ و # ~~10 اقالیم عالم و زمام حل وعقد بنی ادم واعمال جهان و مصالح عالمیان # ~~بدست اقتدار او دهاذ و رقاب ملوک وجبابره عالم مذلل و مسخر اوامر # ~~و نوای او باذ تا بندگان از اطراف روی بحضرت اعلی اعلاه الله می # ~~آرند و منازل و مراحل م گذارند و چنین مدحها م گویند، شعر(1) # ~~نظی که ز جهد آدمی بیرونست . اینست که مدح خسرو میمونست # ~~15 یک نیمه نبشته خوان که آن نیمه دگر . از نام صور معنوی و موزونست # ~~پیش سلطانند در فرمان بری * ادف و بحری و دیو و پری # ~~شه غیاث الدین کیخسرو که یافت(2) « تاج و تخت و رایت و انگشتری # ~~12b0 مطرب و طباخ و نعل و کاتبش » زهره و خورشیذ و ماه و مشتری # ~~باذ و خاک و اب و آتش بر درش * خازن و صراف ms381 و پیک و جوهری # ~~20 در پناه عدل او باهم براز « شیر و گور و گرگ و میش [و] کبک و باز # ~~در کف غلمان و احبابش بهم * نیزه و شمشیر و زوپن و قلم # ~~باذ فراش اسمانش تا زنذ* بارگاه و خرگه و کوس و علم PageV01P490 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0500.png) # ~~جمله بریانی بخوانش بر مدام « گاو و مای اشتر و اسپ و غنم # ~~بحر و کان کرده نثار حضرتش « لولو و یاقوت و دینار و درم # ~~مطربان در بزمگاه او بکف « بربط و چنگ و رباب و نای و دف # ~~کرده در بستان عیش او وطن . گلبن و شمشاذ و سرو و نارون # ~~صید باز و صید یوز او شذ 5 کرگس و سیمرغ و پیل و کرگدن ه # ~~مهر و ماه و زهره و تیرش ببزم * طبل باز و ساغر و تشت ولگن # ~~بر تن بذخواه او چیره شذ * خارپشت ولقلق و زاغ و زغن # ~~روذها در بوستانش ساخته * بلبل و قمر و کبک و فاخته # ~~باذ در باغ مرادش جلوهگر . عندلیب و طوط و طاوس نر # ~~کرده از نعل سمندش خسروان ، گوشوار و یاره و طوق و کمر.1 # ~~پاره پاره بر تن بذخواه او 5 جوشن و خوذ و کج آگند و سپر # ~~کارگر بر پیکر خصمان او « گرز و خشت و ناچخ [و] تیر و تبر # ~~بارور در صذ هزارش باغ و ده « سیب و نارنج و ترنج و نار و به ### | ذکر خواب # در آن وقت که من در گلبهآ اندهان و کاشانهآ غمان و بیت الاحزان 15 # ~~نشسته بونم سر در کنج عزلت کشیذه و تجرد و وحدت برگزیذ و فراغت 1708. # ~~و انزوا اختیار کرده و روی در روی ریاضت و قناعت اورده و بعد # ~~از واقعه سلطان سعید وجهاندار شهید طغرل بن ارسلان قدس الله # ~~روحه العزیز و ابقی المولی وارث عمره و دولته کس را رتبت و منزلت # ~~مخدومی نشناخته و با خوذ بساخته ms382 شبی که ماذر جهان ردای قیر در سر 20 # ~~گرفته بوذ و چاذر سیمابی بر روی چرخ دولابی بسته، شعر: # شبی چون شبهآ روی شسته بقیر * نه بهرام پیذا نه کیوان نه تیر # ~~لعبت حدقه برتاب کرده بوذ و لشکر تفکر تاختن اورده چندان تراگم غم # ~~برهم امذه که روح مجروخ بیم بوذ که از عالم طبیعت غایب شوذ، از هر # ~~وارد که در حس ق آمذ بی خبر هر رنگ که در چشم می امذ لعبت 25 ~~PageV01P491 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0501.png) # ~~حدقه قبول نی کرد ، مزامیر داود بر دروازه سمع می گذشت مسبب درد # ~~یکیرا در درون گوش نی گذاشت، حواس خمسه از کار بشذه و اعضای # ~~سبعه از پرگار بیفتاذه گاهی با خوذ ی گفتم بی مخدوی و مدوحی کریمی # ~~باغ دانش بی بر و مهمل و معطل مانذ و بی صلات جسیم از شبیخون # ~~ه فقر ایمن نتوانم بوذ و من که خدمت چنان پاذشاهان جهاندار و بزرگان # ~~نامدار کرده باشم با خسیسان ناکس و دونان بی هوس چگونه در سازم و # ~~با خدمت ایشان چون پردازم، مصراع : پاذشاهی کرده باشم پاسبانی چون # ~~کنم، مثل : و اللیث لا یخضع للارنب، فهلوته(1) # من که بو سسته بی لوباره جانان . جه هرکی لو بدندان ها نکیرام # ~~1 و گاهی می اند یشیذم که کاشکی ماهی از برج سلاطین یا پاذشاهی از # ~~پاذشاهان روی زمین سلجوقی نزاذ ظاهر شذی که دل بر خدمت او # ~~مطمین بوذی، درین میان سلطان عقل بر سپیذ کوشک دماغ با عروس # ~~انسان العین دست در آغوش آورد و قصد شکر خواب کرد پرده اجفان # ~~بر لعبت حدقه فرو گذاشت و پردهدار مژهرا بیرون بداشت و روی # ~~15 بعالم بالا اورد بی زحمت مرتقی و سلم براه انفاس بر دویذ و اشیان # ~~قدسیان بدیذ و آواز کزوبیان بشنیذ واردی از غیب اورا آواز داذ و # ~~866 گفت ترا بشارت باذ که در هفت فلک پنج نوبت سلطنت آل ms383 سلجوق # ~~می زنند و جهان پناهی شاهی چون ماهی از برج آل سلجوق م تابذ و # ~~بقصد ملک می شتابذ ومتزلت و مرتبت اسلاف بیابذ و دولت آل سلجوق # ~~20 از اسرائیل که هفتم جد سلطانست برخاست و او مهتر و سرور براذران # ~~بداشت براذران بکین توختن برخاستند ملک بذان سبب بذیشان رسیذ # ~~باز چون بسبب استیلای جمعی از بندگان طاغی شکستی بر آن دولت # ~~21 آمذ هم از نسل اسرائیل سلطانی برخاست سلیمان سیرت نوشروان سریرت ~~PageV01P492 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0510.png) # ولی عهد حقیقی کیخسرو بود و برادرش رکن الدین غاصب ملک بود 46 # ~~عمر عدل کیخسرو فضل که آدی و پری در ربقهٔ‌ فرمان او ایند ، من از # ~~آن خواب نوشین بجستم و بطرب پیوستم کمر این خدمت در بستم یک # ~~سال دیگر نخفتم تا این در بسفتم و این اشعار بگفتم و این بکر فکر بهم # ~~اوردم پای فکر ذکر هر طرف و سپردم و پی هر ولایت م گرفتم هی # ~~جا نشانی نی یافتم، صیت بخشش و مروت و جهانگیری سلطان سعید 5 # ~~رکن الدنیا و الدین قدس الله روحه العزیز و لاا زال المولی السلطان # ~~الآعظم وارثا لتخته و بخته شنیذم و قصد او بذین طرف بدیذم اندیشه # ~~غلط رفت وگفت مگر او باشذ این کتاب بنام او خواستم پرداختن چون # ~~احوال بشرح دانسته شذ او غاصب ملک بوذ و بغدر بدست فرو گرفته # ~~و پذر پاذشاه جوانبخت را خلد الله ملکه ولی عهد کرده بوذ(1)، مثل : 10 # ~~رجع الحق الی اهله، این دولت که اطناب سراپرده عظمتش با دامن # ~~قیامت متصل باذ سر دولتها و سرور مملکتهاست پاذشاهی آبا عن جد # ~~بذو می رسذ و جهانگیری خلفا عن سلف اورا ی سزذ و خوذ چنین می # ~~بایذ، شعر: # گر زآنک بر خلاف تو ای پاذشاه عصر # یکچند ملک و دولت در دست خصم بوذ # چندان نفیر کرد بدرگاه ذو الجلال # تا مملکت ز حاسد جاهت فرو گشوذ ms384 # و امروز در کف تو نهاذست و تا ابد # خواهذ بذین بشارت شاذی فلک فزوذ # ~~داعی دولت در تحیر و تفکر بوذ تا قدوم خواجة اجل عالم محترم مقبل # ~~جمال الدین کمال الاسلام شرف التجار ابی بکر بن ای العلا الروی طول # ~~الله عمره و طیب دهره و عیشه بدار الملک همذان حماها(1) الله رسیذ و24 ~~PageV01P501 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0511.png) # ~~-: : دع گویر1 وی تحت تذ دوتد ری و هوخونی خن ب حجوق # ~~انو دیذم همه رو:، بشر معدت و ذکر منقت سصن عم غیث سیت # ~~عز حره متغول بوذ و در خدمت مرنتی عرق و صدور و بزرگان # ~~شرح سیرت و عذل فرموذن و نتکر رنتن و کفر کلتن و مصاف # ~~. داذن و بلاد کنر کناذن ی داذ و امری عراق را دوستذر خذوند عالم # ~~کردهاست و بمدارس و علما و زهاد بر می گشت و حکایات مصاف با # ~~کافر و گشوذن شهر انالیه که از دست هیچ لضان و پانشاه مسلمان # ~~بر نخاسته است می کفت و چندین هزار ملمانانرا که ساها ایر و ذلیل # ~~در دست کافر بوذند خلاص داذ و برهانیذ . در مدرسها دانشمندان و # ~~10 در صومعها زاهدان دعای دولت پاذشاه اسلام وزد خوذ ساختهاند و # ~~فرض عین شناخته و استمداد فتح و نصرت و اقبال و دولت او از # ~~ملک ذو الجلال ی کنند ، شعر: # چون عدل جست شاه جهان با جهانیان # یکسر کنند خواهش اقبال و دولتش # ~~10 و چون خواجه اجل جمال الدین دامت سعادتهرا هواخواه و دوستدار # ~~بافتم راز این کتاب با وی گفتم و در میان نهاذم این کتابرا خواستار # ~~و خربذار گشت وگفت این اعجوبه جهانرا من بذان حضرت رسانم و # ~~این نادره زمان را بمحل و منزل خوذ دوانم چه نغمهآ بلبل از گلزار خوش # ~~ایذ و این مدح در آن کارگاه دولت و ولایت نعمت بایذ تا که و مه # ~~20 و خرد و بزرک بخوانند و عظمت سلاطین خوذ ms385 بدانند که صیت ایشان # ~~در ااراف جهان چندانست که از دو ماهه راه مداح ایشان این همه # ~~نزنم می کنذ ، و دعاگوی دولت چون ذکر عظمت و سلطنت خذاوند عالم # ~~سلطان اعظم مالک رقاب الام مولی ملوک العرب و العجم سلطان ارض # ~~الله حافظ بلاد الله ناصر عباد الله معین خلیفة الله غیاث الدنیا ~~والدین # ~~25 کیف الاسلام والمسلمین ظل الله فی الأرضین مطیع الحق مطاع الخلف ~~PageV01P502 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0512.png) # ~~وارث ملک ذی القرنین اسکندر زمان دارای جهان کشورگیر تاج بخش # ~~ابو الفتح کیخسرو ابن السطان السعید قلج ارسلان اعلی الله شأنه و # ~~آبد سلطانه و شید قواعد ملکه و دولته بشنیذ بذیین کتاب اختصار نکنذ # ~~تازه کتابی سازذ و نو دفتری پردارذ و از دور آدم تا منقرض عالم تواریخ ~~16، # ~~انبیا و اولیا و ملوک وجهانداران و نام و نسب وسیرت و سریرت 5 # ~~ایشان همه بنویسذ و سیر مرضیە هر یک علی حده باذ کنذ تا پانشاه اسلام # ~~کیخسرو جوانبخت غیاث الدنیا و الدین مد الله ظلال دولته و اعلی الله # ~~رایات سلطنته در آن مطالعه می فرمایذ و آنج احسن و اجود باشذ از بهر # ~~خوذ اختیار می کنذ چه اورا بحمد الله تعالی بهار دولتست و اول جهان # ~~ستانی وعنفوان کامرانی و مطلع شباب عز و دولت، و فتح ارمن ومنکوب 10 # ~~کردن لیفون لعین خذله الله ولعنه و دمر علیه و اخراه و حصار داذن # ~~وی و ستذن قلعها و ولایات او با دیگر بلاد اسلام ضم کردن مقدور # ~~یچ پاذشاه مسلمان نبوذه است و آگر چند روزی اورا خلاص داذ در # ~~ان تعبهآ یست فمهل الکارفرین امهلمم رویدا(1) تا خزاین بنگارذ و دفاین # ~~بر ارذ و بدوم نوبت بمسلمانان سپارذ، شعر: # گاورا بهر کشتن آرایند ، ابلها خصمت ار نگیرذ پند # ~~و آن ملعون خوذ در غصه می میرذ و زحیرش می گیرذ و لشکر شهریار # ~~برو دندان تیز کرده و سعادت و ظفر شهریاری برو ms386 رستاخیز آورده و # ~~درد بی درمان اورا شمشیر جان ستان خذاوند عالم دوا دانذ؛ شعر() # غصة خصمت از آن همچو فلک تو بر توست # تز سعادات فلل را ببر او شکنست # ور بگردن زذن آسوذه شوذ جایش هست # چکنذ راحت شمع از ره گردن زذنست PageV01P503 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0513.png) # ~~و بذین فتح که رفت [در] دار اسلام هر کجا خبر می رسذ بدعا و نماز شب # ~~مددش می کنند تا خذای عز و جل نصرت بر زیادت دارذ و تمای بلاد # ~~کفر و قلعهاء ایشان در ضبط وقبض خذاوند عالم کیخسرو جوانبخت ارذ # ~~و روان پبغمبر ما محمد مصطفی علیه افضل الصلوات و التحیات بذین # ~~ه بشارت آسایشها یافت و در حضرت کبریا از ملک تعالی و تقدس امداد # ~~فتح و ظفر و نصرت پاذشاه میخواهذ تا جمله جهان بستانذ و پاذشاهی # ~~بذو بمانذ ، لیفون لعین خوذ چه سگست آن خصم خوذ کیست و او خوذ # ~~چیست شمشیر شاه بچنان خون دست نیالایذ و مبالات ننمایذ ، مصراع : # ~~پای پیلانه بر مگ نزنند، رایات منصور کیخسرو دوم غیاث الدنیا و # ~~10 الدین باقصای بلاد ترک و خطا و ختن بخواهذ رسیذ و آن بلاد ببندگان # ~~173) خواهذ بخشیذ ، شعر (1) # ملکی کی سزای رایت تست « خوذ در حرم ولایت تست # و آنخ آن تو نیست نیز اقصاش * آنگار کز آن تست خوش باش (2) # ~~ملک تعالی تا فلکرا جنبش و انقلابست و زمینرا آرام(2) از فتنه و # ~~15 اضطراب رایات دولت پاذشاهرا هر روز افراشتهتر دار[اذ] و چشم بذ # ~~ازین دولت بدور باذ و رسیذن این کتاب بذان حضرت خجسته و # ~~مبارک گرداناذ و بنده را نیز دریافت مثول در خدمت روزی کناذ بمحمد # ~~و آله، قصید: # تا بوذ دور جهان کیخسرو باداذ باذ # پاذشاه انس و جان کیخسرو باداد باذ # ملک گیر و کامران کیخسرو باداذ باذ PageV01P504 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0514.png) # ~~باج کیر آز دشمنان و تاج جش دوسا # در جهان تا جاوذان کیخسرو باداذ باد # ~~عدل ms387 فرما داذ ده کشور گشای اقلیم بخش # بر رعیت مهربان کیخسرو باداذ باذ # ~~در ممالکهای هفت اقلیم و بر شاهان عصر # سرور و صاحب قران کیخسرو باداذ باذ # ~~ملک هفت اقلیم بستذ تاج وتخت آمذ بکف # شاذ و برخوردار از ان کیخسرو باداذ باذ # ~~تخت اقبالش بروم و خطبة مدحش بچین # بر ممالک قهرمان کیخسرو باداذ باذ # ~~هر کجا شاهیست تا فغفور و خاقان شاه چین # ~~از همه رشوت ستان کیخسرو باداذ باذ # ~~تا زمین باشذ فلک گردذ شب و روز اورذ # در زمان فرمان روان کیخسرو باداذ باذ # ~~باغ عالمرا کز انواع ریاحین گلشنست # ~~میوه چین زان گلستان گیخسرو باداذ باذ # ~~تا طبایع را اثر باشذ بوذ منحوس و سعد # با سعادت هم عنان کیخسرو باداذ باذ # ~~بی غم از اطراف عالم شاذمان بر تخت ملک # از حوادث در امان کیخسرو باداذ باذ # ~~پاذشاه روم و روس و ترک وچین و مصر و شام # تا حد هندوستان کیخسرو باداذ باذ # ~~ملکت از دشمن بتیغ استان و آنگاهی بکلک # بخش کن بر دوستان کیخسرو باداذ باذ PageV01P505 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0515.png) # ~~همت چ و وکش . کوت خث و جوهرش # م دء ی نیحر سدذ بذ # ~~خف. چوذ- و خینتت - تحت مث # غم زدنتی وشنمن کیخرو بد ذ بذ # ~~شیی شد و کوه پی بر ج در معف # این معمار ین کیخرو بدذ بذ # ~~اعور دجل فذهر شذ درین طوفت غم # مهدی اخر زمان کیخسرو بادذ باذ # ~~بیشه رزم عدورا روض هیجا شیروار # اوفتاذه در میان کیخسرو باداذ باذ # ~~شهر بار کآستانشرا بوند انر منقبت # سر نهاذه گردنان کیخسرو باداذ باذ # ~~پیش هر شاهی و از هر عهد و قولی تا ابد # سرخ رو چون ارغوان کیخسرو باداذ باذ # ~~شهریار و کامران فرمان ده و سلطان نشان # در زمین و اسمان کیخسرو باداذ باذ # ~~شذ عقم این اشیان سلطنت باز ای خذای # فرخ اقبال اشیان کیخسرو باداذ باذ # ~~در هزیمنهای دشمن از پس او روز ms388 رزم # همجو ازدرها دمان کیخسرو باداذ باذ # ~~باذ بستان جیان ز انصاف شه اباذ و پس # با طرب در بوستان کیخسرو باداذ باذ # ~~مادحایش را کز اطراف ممالک می رسند # مایه بخش بحر و نان کیخسرو باداذ باذ PageV01P506 # ![image filename](./0625NajmDinRawandi.RahatSudur_0516.png) # ~~قصیده مصنف در مدح سلطان کیخسرو # ~~وین رهیرا کز دو ماهه راه مداح آمذست # ~~بر سر او زر فشان کیخسرو باداذ باذ # ~~هر شکستی کین ضعیف از جور دونان برد و دیذ # ~~جبر آنرا در ضمان کیخسرو باداذ باذ # ~~مرحبا گو جای ده انعام کن بر این ضعیف # ~~سیم بخش و میزبان کیخسرو باداذ باذ # ~~یا ربش دنیا بداذی همچنین اندر بهشت # ~~همنشین با حوریان کیخسرو باداذ باذ # ~~تمت فی غرة رمضان سنة خمس [وا] ثلثین [و] ستمایة(1) فی یدی الضعیف # ~~المحتاج(2) الی عفو(2) رب الناس الحاج الیاس (4) بن عبد # ~~الله الحافظ القونوی(2) حامدا لله علی نعمه و # مصلیا علی نبیه محمد و آله و ### | اصحابه اجمعین # ~~(تمام شد کتاب راحة الصدور بعون الله تعالی وتوفیقه) PageV01P507 ms389