######OpenITI# #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T21:50:33.193538+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T21:50:33.193557+00:00 #META# transcription layer pk: 13017 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.9559479341777196 #META#Header#End# # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0036.png) # بسم الله الرحمن الرحیم # شکر و منت خدای را که به کمال1 نوال و فرط2 مثابت قدریت، آدمی را که اشرف # ~~موجودات است، نمودار مکونات گردانید. هرچه در تحت خلقت آدم از علی تا ~~ثری از # ~~آن به خاصیت، در حلیت بشریت مرکوز کرد، تا ذات اعجو بهنمای انسان، ~~آینهای # ~~مصقول آمد که ذوی العقول به نظر بصیرت، مجموعهآ فطرت کونین در او بعیان # ~~مشاهده کنند3. # چنانکه فرمود، عز4 شأنه. (سنریهم آیاتنا فی الافاق و فیی انفسهم) [فصلت ~~/53]. # پس به حکمت نا منقضی بعضی از آدمیان را برگزید و به خلع عواطف [و] اصناف # ~~الطاف مشرف ومخصوص گردانید. کما قال ألله تعالی: (و رفعنا بعضهم فوق ~~بعض # ~~درجات) [زخرف /32] # اولیاء خویش را به مزید کرامت از کافهآ خلق ممتاز گردانید و در حجب جلال # ~~خویش مستور گردانید. کما قال جل ذکره: اولیانی تحت قبابی، لا یعرفهم ~~احد غیری، تا به # ~~کثرت زحمت خلق در فتنه و فترات نیفتند.5 و از مراتب قرب و وصول به ~~منازل # ~~انحطاط اختلاط غفلت نگرایند و همچنین انبیا را - علیهم السلام - که ~~سکان سراپردهآ # ~~عصمت و خواص حضرت جلتند به رتبت رسالت و منزلت نبوت مشرف کرد و در # ~~حظایر قرب قدس و مراحل محبت و انس هریک [را] مقامی عالی و درجتی رفیع # ~~ارزانی داشت و از بهر اظهار آثار حق و اخفای رسوم باطل، ایشان را به ~~خلق فرستاد و # ~~به شروع در اعمال دعوت منشور داد، تا بر مقتضای" فرمان حق، جن و انس را ~~از طریق PageV01P001 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0037.png) # ~~طغیان با منهج صلاح و جاده1آ فلاح آرند و به موجبات نفیسهآ فردوس و ~~هدیات جنات # ~~عدن وعده دهند2 و ازانواع عقوبات و درکات دوزخ بیاگاهانند3 و به شدت ~~عذاب مولم # ~~تخویف دهند، تا بعد از تبلیغ رسالت، خلق را بر حق حجتی نباشد. # کما قال ألله تعالی: (لئلا یکون للناس علی ألله حجة بعد الرسل)ء] # پس از میان عناصر مطهرهآ ms001 رسل، خلاصهآ خلقت و زبدهآ فطرت، خواجهآ بشر4، # ~~شفیع روز محشر، کوکب اوج سعادت و ستارهآ فلک هدایت مبلغ رسالت و ماحی # ~~ضلالت، ابوالقاسم محمد بن عبد ألله بن عبد ألمطلب را - صلوات ألله و ~~سلامه علیه - # ~~برگزید و هر چند ممکن گردد از مراتب عز و منازل شرف و قربت و محبت ~~مکانت5 و # ~~سعادت و علو مقامات، و فرط کرامات و ظهور عجایب معجزات و رموز غرایب # ~~مکرمات در باب وی تقدیم فرمود. کما قال الله تعالی: # (وکان فضصل الله علیک عظیا)]، شعر # ای بندهآ در که جلالت %~% خورشید مطالع رسالت # از تابش نور وی همه خلق %~% جان برده زظلمت و ضلالت # کرده ز برای جبرئیل او %~% دربادیهآ فلک دلالت # حق کرده زبهر عرض جاهش %~% کار دو جهان بد و حوالت # آنگه آدمیان [را] اتباع و اشیاع آن سرور انبیا گردانید...6 # و علی [ع] را به استعلای مقام رجولیت و استعداد محاربت و شجاعت، در # ~~لشکرگشی و مفسد کشی دستی مطلق داد تا به حسام انتقام، ظفر کفر از ~~انملهآ ملک # ~~بینداخت و اطراف جهان از خبث عقاید اهل بدعت بپرداخت و کار ملت مصطفوی ~~نظام # ~~گرفت و امور دین احمدی اتمام پذیرفت. چنانچه فرمود جل ذکره: (الیؤم ~~اکملت لکم # ~~دینکم و أقممت علیکه نعمت و رضیت لکم االإشلام دینا) [مائدة [3] # صد هزاران تحف تحیات و هدیات مبرات و سنیات مسرات، از عالم غیب، نثار # ~~روضهآ مقدس و مضجع مبارک خواجهآ کاینات و سرور موجودات محمد مصطفی - # ~~علیه افضل ألصلوات - باد. شعر PageV01P002 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0038.png) # یا خیر من رقدت1 فی القبر اعظمه %~% و طاب من طیبه القیعان و الأکم 2 # نفسی الفداء3 لقبر انت ساکنه %~% فیه العفاف و فیه الجود و الکرم # بعد از تنزیه و تقدیس جلت قدرته و درود و تحیت بر سید رسل - علیه السلام ~~- # ~~شمهای از حقایق سر این مجموعه گفته آید4 و طرفی از موجبات استجماع ~~معانی این # ~~کتاب شرح داده شود. # سالها بود ms002 تا مصنف این کتاب، اضعف خلق أالله و اعجز عباده، حامد بن فضل ~~ألله # ~~ابن محمد ألسرخسی - اسعده ألله فی ألدارین - می خواست که تصنیفی سازد و ~~پندنامه # ~~[ای] پردازد، مشتمل بر مواعظ و حکمت و امثال و حکایات و مخبر از تواریخ ~~ملوک و # ~~سلاطین از فهم معانی و درک اسرار7 آن مشفع و محظوظ میگردند. و عمری در ~~این # ~~هوس و مدتی در این فکرت دیگ سودایی میپخت و به تأمل و تفکر1 به حسن و ~~قبح # ~~عاقبت و خاتمت این عمل نظر شزر9 می کرد و از مدبر عقل و منهی خرد در ~~[این] باب # ~~مشورت [و] استمداد میفرمود. عقل و خرد رهنمایش جواب بسزا میداد، [می] ~~گفت: # ~~هر کس که در این معنی خوضی دارد و در مثل این عمل شروعی پیوندد، اگر چه ~~به # ~~رنجی تمام تصنیفی منقح مشروح بسازد، خطری بزرگ اقدام نموده باشد و خود ~~را در # ~~وحل وقیعت و ورطهآ دوست و دشمن انداخته. از آن قبل که دوستان از سر ~~غیرت و # ~~غبطت اندک مایه طعنی زنند و غبنی باشد و دشمنان را از روی10 حقد و حسد ~~و دیگر به # ~~تقبیح و مذمت مشغول شوند. پس به همهآ وجوه مصنف را هدف تیر آفات و ~~وقیعات # ~~باید بود، که بزرگان گفتهاند که من الف فقد آستهدف. اما چون تو را در ~~این کار رغبتی # ~~صادق است و در این عزیمت11 میلی بکمال داری، باری برعمیا رنج بیهوده ~~نباید برد و # ~~در هر شغلی که شروع کنی چنان به اتمام باید رسانید که مثوبات دو جهانی ~~را جامع باشد. # ~~اگر مجموعهای میسازی تا خلایق از آن متیقظ شوند بدین معنی ثواب و آجرت ~~محصل # ~~شود، جانب12 نفع دنیا را معطل نتوان گذاشت. PageV01P003 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0039.png) # بر سنت متقدمان 1، بنای کتاب بر نام صاحب دولتی باید نهاد تا هم به یمن1 ~~اقبال او # ~~زودتر تمام گردد و هم از جذب منفعتی حالی و ms003 جر مبرتی2 مآلی 3 مقالی ~~نباشد. # این ضعیف بدین مکاوحه ومناظره مدتی مدید بماند5 و از چپ و راست نظر # ~~فراست میانداخت که کسی از ملوک زمانه را خریدار هنر میدید. رغبات ~~پادشاهان از # ~~تربیت اهل علم سخت فاتر و قاصر مییافت. بدین سبب اندکی تکاسل کرده میشد ~~و از # ~~سر نومیدی بر جمع کتاب زیادت اقبالی نمینمود. ناگاه نور عقلش درتیه ~~تحیر دلیل و # ~~رهبرآمد و گفت: چون بضرورت، طیف این هوس و خیال این تمنی از ضمیر تو کم # ~~نمیشود و شاهی علم پناه می طلبی که اساس این مجموعه برنام وی نهی، لاشک ~~تو را" # ~~اتباع سنت و اقتفای اثر والدهآ خویش کاتبة السرخسی - رحمها الله تعالی ~~- باید کرد که در # ~~مدت عمر چندین تصنیف لطیف ساخت و بیشتر تصانیف خویش به نام پادشاهانی ~~تمام # ~~کرد که از خاندان معظم اتابک سعید ایلدگز - برد ألله مضجعه - بودند. ~~چون کتاب # ~~«مفرح القلوب) که به نام مبارک اعدل الملوک جهان پهلوان، اتابک سعید ~~محمد -قدس # ~~ألله روحه - تمام کرد ومجموعه «مسرة الارواح» وکتاب «مفتاح الفلاح» که ~~به نام # ~~خداوندان، اتابک مرحوم شهید، قتلغ اینانج7 و سلطان سعید ابوبکر - آنار ~~ألله برهانهما- # ~~بساخت8 و از صلات وهبات ایشان حظ9 تمام برداشت. اکنون در این عهد ~~هنروری # ~~که وارث آن ملک و خلف شایستهآ آن خاندان شاهی و پیرایهآ آن دودمان10 # ~~پادشاهی11، حضرت خدایگان عالم حامی اولاد بنی آدم، خسرو گیتی گشا، ~~شهریار # ~~فرمانروا، پادشاه مبارک ظل، ملک عادل، خاقان سلیمان سریر، سکندر ~~جهانگیر، # ~~تاجبخش وظفر عزم، جمشید رای و درست حزم، کسری انصاف نصرت حشم، # ~~فریدون فر میمون قدم، اتابک مبارک رایت، کشور گشای ظفر آیت، مظفرالدنیا ~~و # ~~ألدین، عضد ألاسلام و ألمسلمین، ملجأ ألمظلومین، غیاث ألملهوفین، قامع ~~ألکفرة و # ~~ألمشرکین، قاتل ألخوارج و ألمتمردین، ألناجی بعدله یوم ألعرض، ظل الله ~~فی ألارض، # ~~ابو ألمظفر قزل ارسلان، ازبک بن الحمد است، شید ألله قصور إقباله و نظم ~~فی PageV01P004 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0040.png) # ~~مسالک ms004 1 الافبال درر احواله. چون این معنی مصور و محقق گشت، تصنیفی بکر ~~بباید # ~~ساخت و به نام این پادشاه پردل2 مقبل تمام کرد، تا هم به انجاز آن خدمت ~~در جهان # ~~نکونام شوی و هم بعضی از حقوق نعمت آن خاندان - که تا ابد باقی باد - ~~گزارده3 باشی. # این ضعیف چون از اشارت عقل، این بشارت شنید، از سر4 روشندلی به همت عالی # ~~روی به کار آورد و بر وفق مراد و قضیت آمنیت خویش، مجموعهای از بدایع ~~چکم و # ~~نوادر امثال بر این منوال بساخت و به فر القاب همایون خدایگان عالم، ~~شاهنشاه اعظم، # ~~قبلهآ اقبال [بنی آدم] و قدوهآ ملوک - خلد ألله ملکه - مزین و مشرف کرد ~~و از آن قبل که # ~~در ممالک عالم و بسیط ربع مسکون، هیچ فرماندهی امروز یافته نمیشود که ~~چندین عز # ~~و حشمت و شرف و رتبت و رفعت و جلال و عظمت و اقبال5 دارد که [او] حشر # ~~ملوک را به توفیق سبحانی و تأیید آسمانی مسلم داشته و [او را] میسر شده ~~است. به هر # ~~طرفی که رایت دولتش توجه کرد، خبر آن فتح ناگهانی و نصرت شایگانی او را ~~مستقبل # ~~شد، که خاطر اکیاس الناس از ادراک آن عاجز آمد و فهم و وهم عقلا به کنه ~~نهایت آن # ~~نرسید. تا به مدد لطف الهی بر تخت شاهی ممکن شده، بس دشمنان ملک را در ~~خاک # ~~هلاک انداخت و بسی بندگان متمد را که عنان عبودیت از حد مطاوعت او ~~بتافته بودند، # ~~به گوشمال بأس خود تأدیب فرمود و اطراف ممالک ایشان را به رزانت2 رای ~~ملکانه و # ~~اصابت حزم خسروانهآ خویش در ضبط آورد و رعایای آن بقاع، به اصطناع [و] # ~~معدلت، مرفه و آسوده گردانید. شعر7 # فتحت علی الوری بالعدل بابک %~% و صیرت من العلی اعظم اتابک # و اهقت الذی عاداک اف %~% دمیت إلیه مقطافا شهابک8 # زهی تیغت جهان یکسر گرفته %~% دل حاسد ز تو اخگر ms005 گرفته # همایتاباز زرین علمهاست %~% جهانی فتح زیر پر10گرفته # از در سمنان تا به سر حد اخلاط11 و از کنار دریای قلزم تا به ناحیت بغداد ~~حریم PageV01P005 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0041.png) # ~~ملکی بدین عظیمی به فر دولت و یمن ظفر مخزون1 و مضبوط کرده است و بر ~~بندگان، # ~~مسلم و مقرر داشته و از هیچ جبار در آن دیار اثر نگذاشته. لاجرم بدین ~~صفت، سبب # ~~خوف و بأس [و] رغبت و هراس او در دلها قرار گرفته است و خرد و بزرگ ~~لشکری # ~~طوعا و کرها چنان مطیع حکم روان و منقاد فرمان نافذ وی شدهاند که2 هرگز ~~خیال # ~~خلاف او به خاطر ره نیارند داد. چنانکه گفتهاند: شعر # میبق للناس شئه ماتملکه %~% بالقهر و البأس لاعبدا و لاحرا # و عجبتر آنکه از پرتو سعادت او در عهد ملک میمونش - که تا حشر باقی باد- # ~~اعجوبهای روی نمود که هرگز وهم کسی به کنه آن نرسیدی و خاطر هیچ عاقل ~~وجه # ~~حدوث آن قبول نکردی. مثلا سوختن از آب وتری از آتش دلپذیر بودی و ظاهر # ~~گشتی، این واقعه کس باور نداشتی و کدام خردمند تصور کردی که جمعی ~~متمردان از # ~~دین حق تقاعد نموده و از شرع احمدی برگشته، و بیخ کفر و ضلالت در دل ~~ایشان راسخ # ~~گشته و سمت بدعت [و] الحاد در جبلتشان3 جایگیر آمده، بعد از آنکه در ~~قلاع محکم # ~~و بقاع حصین پناه جسته بودند و متمکن گشته، به برکت همت صاحب دولتی ~~بهشتی و به # ~~فر دولت فرماندهی موحد، جمله مسلمان شوند و شرع را بطوع قبول کنند و از ~~قطع # ~~طریق و قتل ناحق دور و نفور گردند؟ انصاف، حکم نافذ آن شاهنشاه معتقد و ~~شهریار # ~~خوب سیرت، جلال ألدنیا و ألدین غیاث الاسلام و المسلمین، مظهر الحق، ~~مشفق الخلق، # ~~ناصر ألشنة، قامع البدعة ابوالفتح حسن بن محمد - مد ألله ظلال جلاله - ~~بسی حق بر # ~~اسلام ثابت کرده. العجب نفاذ حکمی که به یک رقعه جهانی ms006 را از راه ضلالت ~~بگردانید # ~~و به4 شارع شرع و منهج حق رسانید. از ترس صولت و هیبت سیاست5 وی، کس را ~~زهرهآ # ~~مخالفت و مجال جدال نبوده است. # شعر، # هیبتش گر بگذرد بر کوه قاف %~% خاک گرداند همه اجزای او # چون کار مسلمانی تمام بساخت و رسوم بدعت بکلی بر انداخت و روی1 به غزو و # ~~جهاد آورد و به حکم مجاورت [و] همسایگی مملکت، ثغر شهر بیلقان، به ~~پادشاه PageV01P006 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0042.png) # ~~اسلام، اعظم اتابک - ضاعف ألله جلاله - پیوست، و به مشاهدهآ طلعت خجسته ~~و ملاحظهآ # ~~ناصیةأ مبارک یکدگر شاد و مستسعد شدند و از سر صفای سینه و صدق مصادقت، # ~~دست برادری دادند. نه چندان الفت و محبت و خلت2 و مودت میان ایشان ظاهر ~~گشت # ~~که در حد و حصر آید3. از یکدلی و یگانگی چنان با هم دوست بودند که گویی ~~دو مغز # ~~در یک پوست بودند. چنان که این بیت گفتهاند. شعر، # ~~لقد تمازج اقلبانا5 کأنهما تراضعا بدم الاحشاء لا اللبن # پس به معاونت و مظاهرت یکدگر به قمع و قهر اعدای دین پرداختند. آن دو شاه # ~~چون خورشید و ماه در برج اتحاد با هم قران کردند. قیامت از میان کفر ~~برخاست (و جمع # ~~الشمس والقمر) [قیامة/9]. از ظهور آن جمعیت لرزهآ هیبت و رعد1 خوف بر ~~نهاد کفار # ~~مستولی گشت و خون7 در تنشان از آن اندیشه منجمد و فسرده شد. بیت # اندیشهآ قهر تو عدو را %~% مغز از دل8 استخوان گرفته # و آن نوع فتح و نصرت، اسلام را هم به برکت دولت و یمن9 اقبال خدایگان ~~عالم # ~~خسرو معظم اتابک اعظم - خلد ألله ملکه - دست داد. ایزد تعالی این ~~پادشاه دادگر را از # ~~دستبرد چرخ جافی و نوایب مصایب زمانه در کنف لطف خود مصون داراد10 و ~~خاندان # ~~قدیم وی را تا به محشر مؤبد و مخلد گرداناد. بحق محمد و آله اجمعین. # بیت: # ~~هست امیدم که دایم در پناه لطف ms007 ایزد تا فلک پاید11 بپایی تا جهان ~~پاید12 بمانی # این ضعیف که دعاگوی دولت است، از فرط هواداری، این کتاب به نام مبارک ~~ساخت، # ~~تا شرف مطالعهآ کتاب خدایگان عالم بیابد. چون در محل قبول افتد این ~~داعی را بر اکفا و # ~~اقران بس تفاخر باشد و در جهان به عنایت شاه منظور و ملحوظ شود و نام ~~این مجموعه # ~~«اعجوبه و محجوبه» کرده شد، و ألله الموفق الی ألرشاد و الهادی الی ~~ألصواب. PageV01P007 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0043.png) # آغازداستان اعحوبه و مححوبه # چنین آوردهاند ملاحان بحار اخبار و سیاحان بیدای اسمار که در قرون ماضیه ~~و # ~~سنین سالفه، پادشاهی بود در دیار عجم از نژاد جم در امور جهانداری ~~بکمال و در # ~~تربیت شهریاری بجمال. مملکتی بلاحد و لشکری بلاعد. ملکی ملک سیرت و ~~شاهی # ~~خوب سریرت. در عدل و بذل انوشروان وحاتم و در علم وحکمت لقمان و سلیمان ~~با # ~~خاتم. اخلاقی1 حمیده و طریقی پسندیده. اهل فضل و علم را در روزگار وی2 ~~روز # ~~بازار، و صادر و وارد را از انعام و اکرام وی ارزاق و ادرار. سفرهآ عام ~~کشیده و نوالهآ نوال # ~~او به خاص و عام رسیده. در مجاملت و معاملت وحید ایام و در ملاحت و ~~سماحت تمام # ~~و او را سماح3 نام. و به حکم آنکه شاعر گفته است. بیت # # علی الخصوص کسی را که طبع موزونست %~% چگونه دوست ندارد شمایل4 موزون # طبع لطیفش با خوبرویان و جعد مویان میلی داشت و لطف طبعش یک لحظه # ~~بی حضور5 دلجویان نگذاشت. مجالست و مخالطت بدیع صورتان مناسب طبع2 وی # ~~افتاده بود و مؤانست لطیف سیرتان [بدعت] نهاده، اتفاق خواجهای بازرگان ~~از طرف # ~~روم و مصر بدان شهر برسید. خیلی بندگان چابک و پروردگان نازک داشت. چون ~~شاه # ~~سماح را آگاه کردند و از قدوم وی خبر یافت به احضار وی فرمان داد. ~~خواجهآ بازرگان # ~~با تحف و هدایا روی به درگاه پادشاه نهاد و عتبهآ بارگاه ms008 جهان پناه، به ~~لب ادب بوسه داد # ~~و به شرف ملاحظه پیوست و دعاهای خوب و ثناهای مرغوب مرتب داشت و بنشست. # ~~ملک وی را [به] پرسش شاهانه بنواخت و سایهآ مرحمت و عاطفت بر سر وی ~~انداخت # ~~بعد از ترحیب7 بیاندازه به روی تازه گفت: چند کنیز که8 در خورد نظر ~~عزیز ما باشد # ~~دربایست است. اگر دارد بیارد. بازرگان زمین بوسیده گفت: بیت، # گر زهره کند نزول از چرخ کبود %~% اندر خور بزم شه کجا خواهد بود؟ # آنچه دارم بیاورم. سایر بندگان و بردگان در نظر ملک عرضه کرد. از آن ~~جمله، هیچ # ~~مناسب و موافق نیفتاد9. فرمود که ما را به حسن10 صورت مجرد التفات ~~نیست. بل PageV01P008 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0044.png) # ~~مجموعهای می خواهیم که به حسن1 صورت و لطف2 سیرت مزین باشد و در لباقت3 ~~و # ~~ظرافت و کفایت و کیاست، معین. چنانکه گفتهاند: بیت، # ~~پاکیزه روی در همه شهری بود ولیک نه چون4 تو پاکدامن و پاکیزه خو بود # ~~بازرگان درفور جواب داد که «ملک را در زندگی5 جاودانی باد، چنین مطلوبی ~~و سیرت # ~~خوبی ندیدهام و نشنیدهام مگر در شهر مصر در حرم عزیز دو کنیز باتمیز که ~~با وجود # ~~اناثت و سن حداثت1 به وفور فطنت و حصافت موصوف و معروفند و چون آفتاب و # ~~ماه در عالم مشهور و موصوف. در بذله2 و نکته یگانه و در صباحت وملاحت ~~نادره1آ # ~~زمانه. چون در مکالمه و مفاوضه آیند هزار سحبان و حسان، عاجز نمایند و ~~چون # ~~حکایات و روایات تقریر کنند9 فصحا [و] بلغای جهان غرق عرق تشویر ~~شوند10. عزیز # ~~را در دیده به روی آن دو11 روشن است و حجره از چهره12آ آن نازنینان ~~گلشن. به # ~~مؤانست ایشان روزگار می گذارد و جز مجالست با ایشان هیچ کاری دیگر ~~ندارد. چنانکه # ~~گفتهاند: بیت، # ~~جز آن دو پری روی وملک خوی نبیند اندر خور چون حضرت تو دیدهآ ایام # شمهای از خصایل و فضایل اعجوبه ms009 و محجوبه و حسن بی نهایت و دانش با کمال # ~~ایشان باز گفت و در وصافی و مداحی نیک افراط نمود. بیت، # مداحی خصلتش چنان است مرا %~% کز مدحت او خدا عیانست13 مرا # ملک سماح چون وصف اعجوبه و محجوبه بشرح بشنید، هوس انس ایشان در # ~~خاطرش متمکن شد و غرس محبت در دلش بیخ راسخ کرد. چنانکه لحظهای از ذکر # ~~ایشان خالی نبودی و با مقربان حضرت از التفات ضمیر و میلان طبع و دل ~~نگرانی # ~~خویش، نوعی شرح دادی. من احب شییا اکثرذکره. روزی وزیر را گفت که در ~~درک این # ~~مقصود ما را تدبیری اندیش، که وصال اعجوبه و محجوبه از پیش خاطر غایب ~~نمی شود. # ~~هر چند استخراج ایشان از حرم عزیز مصر مستحیل و مستبعد مینماید، لیکن ~~جهد در PageV01P009 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0045.png) # ~~همه ابواب معتبر است. وزیر گفت: جز به مکر و حیله بر این مراد قادر ~~نتواند بود. از آن # ~~سبب که اگر مالهای جهان در معرض قیمت ایشان بر عزیز مصر عرضه دارند، از ~~دل به # ~~فرقت ایشان رخصت نیابد و اعجوبه و محجوبه را با آن همه ذکا و فطنت و ~~دها و خبرت # ~~فریفتن هم صورت نبندد. در اتمام آن مهم مردی مکار محیل میباید که به ~~بدیههآ عقل و # ~~نتیجهآ رای صایب، این کار چست بپردازد و من بنده را دوستی است نام او ~~طیفور منظور، # ~~انصاف جوانی لبق1 و ظریف و برنایی خوش منش است. ربع مسکون زیر قدم ~~آورده # ~~است و از هر انواع علوم حاصل کرده. در اصول و خلافی و فقه و کلام و ~~غیره تمام و از # ~~تجارب2 زمانه ذخیرهای نفیس به دست آورده. همهآ زبانهای مختلف آموخته ~~است و # ~~در لغت عرب خود مهارتی بکمال دارد. این عمل لایق چنو عاقلی است. اگر بی ~~تحرزی # ~~تقبل کند، در حصول مرام زیادت ابطائی نرود ملک در حال به آوردن طیفور ~~مثال داد. # ~~چون به حضرت درآمد ms010 در حال به بدیهه فصلی آراست و نظم و نثر در مدحت شاه # ~~بگفت و شرایط حسن3 ادب و رسوم نیک نامی بندگی به جای آورد. ملک سماح ~~بعد از # ~~مراعات و اکرامی تمام در حکایت اعجوبه و محجوبه خوض کرد و قصهآ رغبت ~~خویش # ~~به وصلت ایشان بعضی باز نمود. و فرمود که ای طیفور ما را به خرد و ~~حصافت تو یقینی # ~~تمام است و در نجح4 این مقصود و ادراک این مطلوب به نوعی از بدایع حیل ~~و نتایج # ~~حکمت تو محتاجیم چنانکه گفتهاند: فارسل حکیما و لاتوصه # هر چند زودتر به دیار مصر باید رفت و از سر دانش بر آن وجه که دست دهد، ~~آن # ~~دو طرفه را پای بسته بدین غرفه آورد. # طیفور زمین عبودیت بوسه داد و کمر مطاوعت و انقیاد در میان جان بست وبه # ~~رغبتی صادق و همتی عالی روی در کار آورد. ملک سماح فرمود تا حملی شگرف ~~از # ~~انواع امتعه ترتیب دادند و با نقدی تمام جهت نفقه در صحبت طیفور همراه ~~کردند. چون # ~~به مصر رسید به رسم تجار جایی نزول کرد. چندانکه اندک مایه آسایشی ~~بیافت، بعد از # ~~آن در شهر گشتن گرفت و با هر صنف مردم اختلاط آغاز نهاد و بر مقدار فهم ~~هر طایفه # ~~فصلی نغز می پرداخت و بر وفق مزاج هر قومی مزاح5 مریح ایراد میکرد9، ~~چنانکه PageV01P010 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0046.png) # دلهای خاص و عام به محبت و مودت او مفتون و مشحون شد. چنانکه زبان ایام # ~~بدان ناطق است. بیت، # دلها همه صید چشم جادوی توند %~% جانها همه بندهآ دو ابروی توند # آخر عزیز مصر را از لطف محاورت و طیب1 طبع طیفور خبر دادند. بفرمود تا ~~طیفور # ~~را به مقام بزم و مجلس طرب حاضر گردانیدند. طیفور چون مجال قربت ~~دریافت، برفور # ~~چندان حکایات لطیف و اشعار طربانگیز فرو2 خواند که عزیز را از لذت ~~حلاوت نطق وی # ~~ترک مطرب و سماع ms011 حاصل شد و به استماع کلام خوب او مشغول گشت و میگفت: ~~شعر، # ~~کلام بل مدام بل نظام من المروجان بالحب الغمام # ~~یلدکانه روح و راح وتمشی فی العروق و فی العظام # عزیز مصر از لباس خاص خویش طیفور را تشریفی فاخر ارزانی داشت و فرمود که # ~~پیوسته ملازم حضرت ما باید بود، تا از فواید علوم تو بهره مند میشویم و ~~از املای # ~~حکمت تو محظوظ می گردیم. طیفور در فور پای تخت عزیز را بوسه داد و گفت: ~~بیت، # هر چه فرمایی به جان فرمان کنم %~% ناکسیها را مگر درمان کنم3 # به درجهای عزیز مصر را مشغوف و مغرور هنرهای خویش گردانید که4 لحظهای # ~~بی مصاحبت او مصابرت نکردی. چنانکه در حرم خاص ملک راه یافت و به وقتی ~~که # ~~اعجوبه و محجوبه با یکدیگر مشاعره5 کردندی و در حضرت عزیز از هر نوع ~~سخنها # ~~گفتندی، طیفور هر یک را به حکایتی منقح پاکیزه و به شعری بدیع بکر، ~~مجابات و # ~~مفاوضه کردی و در خدمت عزیز مصر از بهر حفظ ادب پشت سوی اعجو به و ~~محجوبه # ~~بکردی و به گوشهآ چشم به جانب ایشان ملتفت و ملاحظ6 بگشتی چون مدتی بر ~~این # ~~منوال مراسم عبودیت اقامت کرد، به رفقی7 و بصیرتی تمام روی به کار حیلت ~~آورد و در # ~~ترتیب8 شغل که پیش داشت بی تکاسل شروع کرد و دو9 جمازهآ جهنده بخرید که ~~بر باد # ~~در تکاپوی سبق بردندی و در چست10 جستن از برق پیش آمدندی11. چنانکه ~~گفتهاند: PageV01P011 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0047.png) # ~~بت. # نری خلفهن من سزعة %~% الرجع میسأ کأنها هنعاء # پس به ده فرسنگی شهر رباطی به دست کرد و معتمدی از آن خود در آن رباط # ~~بنشاند2 و آن دو جمازهآ دیو پیکر را هر روز در آن رباط یک بار به وقتی ~~معین3 از # ~~علفی4 خوب5 سیر کردی، آنگه به شهر آوردی و در رباط دست و پای ایشان ~~عقال بر # ~~نهادی و ms012 تا روز دیگر همان وقت گرسنه6 داشتی. یس از بهر علف خواردن بدان ~~رباط باز # ~~بردی و هم بر این ترتیب7 چند روز مواظبت میکرد تا شتران چنان خوگر9 و ~~متعود شدند # ~~که چون طیفور بندشان برداشتی به یک تک تنها به رباط9 باز رفتندی. پس ~~طیفور معتمد # ~~خویش را گفت: دو کنیزک خوب روی را از بهر تجارت خریدهام، نیک ستیزنده و # ~~گریزندهاند. ایشان را بر این جمازگان بفرستم به تو. باید10 که به ~~احتیاط تمامشان ببندی و # ~~آمدن مرا مترصد باشی. یکباری جمازگان را به شهر آورد و بسته داشت تا ~~وقت علف از # ~~ایشان درگذشت و در سوز مجاعت افتادند. چنانکه از شدت گرسنگی بند گسل و ~~بی قرار # ~~شدند. طیفور فرصتی جست و عزیز مصر به عزم شکار به صحرا رفت. سبک ~~جمازگان را # ~~حاضر کرد و در حرم خاص دوید. اعجوبه و محجوبه را گفت: عزیز به فلان باغ ~~به # ~~نزهتخانهآ طرب نشسته است و قدوم شما را منتظر میباشد و مرا به حکم ~~اعتماد به طلب # ~~شما فرستاده است. مسارعت باید نمود تا مهم ملک فوت نشود. اعجوبه و ~~محجوبه # ~~چون او را مقرب و معتمد عزیز دانستند، مطاوعه و انقیاد راگردن نهادند و ~~بی توقف چادر # ~~گرفتند واز حجره بیرون آمدند. طیفور آن هر دو پریزاده را برآن جمازگان ~~دیو رنگ # ~~باد پای ابرآهنگ سوار کرد و گفت: # بچر11کت عنبرین بادا چراگاه %~% بچم12 کت آهنین بادا مفاصل # شتران چون مرغان قفص شکسته از جای بجستند و از شغف علف خواردن به یک # ~~تک، به رباط 12 باز رفتند و اعجوبه و محجوبه را به معتمد طیفور سپردند. ~~معتمد آن14 PageV01P012 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0048.png) # ~~دو کنیزک را بر قضیت وصیت محکم ببست1 و متتظر و مترقب بنشست2. چون عزیز # ~~از شکار به خانه باز آمد طیفور بر عادت گذشته کمر خدمت بسته پیش دوید و ~~از سر # ~~وقاحت به فصاحت در آمد و افسانههای چست3 و ms013 مضاحک گفتن گرفت و ملک را # ~~بدان انبساط وی نشاط می افزود. در آن میان فرمود که اعجوبه و محجوبه را ~~بباید خواند # ~~تا نکتههای تو را جواب گویند. هر چند در حجرات خاص طلب کردند، از ~~اعجوبه و # ~~محجوبه کس نشان نداد. از تعجب آن حادثه حال بر عزیز متبدل4 گشت و بی ~~خویشتن از # ~~سوز5 فراق ایشان، فغان به آسمان رسانید و این بیت بگفت: بیت، # ~~فحم الیکم لایفارق مضجعی شهودی نجوم6 اللیل وهی شهودکم # طیفور چون حزن و بکاو نوحه و اضطراب ملک [بدید] خود را چون غمناکی # ~~ساخت و از سر رفق و تأنی نرمک نرمک سخن آغاز کرد و به چرب زبانی دل ~~عزیز باز # ~~میداد، چندانکه از جزع و تضرع لختی کم کرد7 گفت: عمر ملک باقی باد. ~~اعجوبه و # ~~محجوبه هر چند دو کنیزک بی نظیر بودند، اما نمیتوان دانست که ضعف انوثت ~~و # ~~نقصان زنی ایشان را بر چه مکر اغراکرده است8 تا بر مثل جرأت آن اقدام ~~نمودند و از # ~~خدمت چون تو شاهی تقاعد روا داشتند. # إنمن ناقصات عقل و دین. ملک گفت: نه10 همانا که از اعجوبه و محجوبه با ~~چندان # ~~فراست و کیاست و خرد و دانش خیانتی صادر شود. مگر به گفت بدسگالی مغرور # ~~شدهاند و به غدر او در شیکهآ فتنه افتادهاند. طیفور گفت: رای ملک ~~صایبتر. لیکن ایشان # ~~را با آن همه فطنت و دور اندپشی کسی در غرقاب11 خدیعت نتواند کشید. به ~~قوت فکر # ~~بر مضمون این اسرار، سر ضمیر را وقوف و اطلاع نمیافتد12. اما مقرر است ~~که از سیرت # ~~کژ و جبلت جافی زنان حسن عهد و وفا صورت نبندد. خاطر عزیز را به ذکر ~~ایشان # ~~پریشان نتوان داشت. بیت: # دع ذکرهن فما لهن وفاه %~% ریح الصبا و عهوه هن سواء PageV01P013 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0049.png) # عزیز را از این سخن، اندک سکونی حاصل شد. طیفور اطراف کار فراهم گرفت و # ~~ملازم خدمت همی بود. ms014 چندانکه ملک را از تجسس و تفحص و جست و جوی آن کار # ~~یأس کلی حاصل شد و به دیگر اشغال پرداخت، طیفور سبک فرو مولید و ساخته ~~و # ~~پرداخته اعجوبه محجوبه را برداشت [و روی] به دیار عجم نهاد. # ملک سماح چون از آمدن طیفور و آوردن اعجوبه و محجوبه خبر یافت بفرمود: تا # ~~محفهای از سیم و زر پرداختند و به جواهر و دیگر اجناس مرصع گردانیدند و ~~چند # ~~مرکب خاص را به زر و زیور بیاراستند و با بسی خلعت گران مایه پیش طیفور ~~فرستاد. # ~~طیفور1 اعجوبه و محجوبه را به اعزاز و اکرام تمام در آن عماری نشاند و ~~خویشتن آن # ~~تشریف فاخر ملک بپوشید و به مرکب خاص سوار شد. ملک سماح با تمامی لشکر ~~به # ~~استقبال تجشم2 فرمود و خلقی3 عظیم به پذیره اقدام نمودند و به عظمت و ~~کثرت تمام # ~~شاه و لشکریان استقبال کردند و طیفور و اعجوبه و محجوبه را با بهجت و ~~سرور و فرح # ~~و حبور و نشاط به شهر درآوردند و به دولتخانهآ شاهی نزول کردند. بعد از ~~آن دست # ~~حکم طیفور در جملهآ ممالک شاهی نافذ گردانید و به نیابت خود او را مطلق ~~گردانید و # ~~هر چند ممکن گردد از تعظیم و ترحیب و اکرام و احترام و اعزاز و انجاز ~~مواعید در باب # ~~وی تقدیم فرمود و آنگه و ظیفه نهاد که چون از کارگزاری4 ملک فارغ گشتی ~~از اعجوبه # ~~و محجوبه و لطف مفاوضهآ ایشان حکایت خواستی، تا هر روز هر یک فصلی مشبع # ~~پرداختندی و اعجوبه به استشهاد حکایتی بگفتی و محجوبه در فور به مجابات ~~مناسب # ~~آن حال هم در معرض، حکایتی بگفتی و قصههای موافق و مطابق بگفتندی و این ~~کتاب # ~~بر وفق مکالمه و ترتیب مناظرهآ ایشان بر ده باب نهاده شد تا محققان و ~~مبصران چون در # ~~غور معانی آن مواعظ تأمل کنند،5 از اختیار واختبار و اعتبار حظی ms015 مستوفی ~~و نصیب # ~~موسع بردارند. و ألله الموفق الی الخیر و ألصواب. PageV01P014 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0050.png) # ~~باب یم: در صفت معدلت و انصاف # ~~باب دوم: در صفت حلم ووقار # ~~باب سوم: در اقامت سیاست بعد از تفتیش # ~~باب چهارم: در ستودن شجاعت و رچولیت # ~~باب پنجم: در بیان سماحت و سخاوت # ~~باب ششم: در مدح ثقت و امانت # ~~باب هفتم: در منع رشک و حسد # ~~باب هشتم: در کتمان سر از زنان # ~~باب نهم: در تجنب از صحبت اشرار # ~~باب دهم: در ذکر توگل و قناعت PageV01P015 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0051.png) ~~PageV01P016 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0052.png) # باب یکیم در صفت معدلت و انصاف # چون شاه سماح بر بساط جهانداری رسوم حکومت را اقامت کرد و آنچه به نظام و # ~~قوام ملک منوط بود بر قضیهآ اصابت رای به امضا رسانید، لحظهای در ~~سراچهآ رفاهیت1 # ~~به طیبت نفس مشغول شد و از محاورة اعجوبه و محجوبه مستفید کشت. پرسید ~~که # ~~چیست آنکه سبب دوام دولت و موجب ثبات ملک است؟ و به کدام خصلت از # ~~اطراف، مملکت را مضبوط و محفوظ توان داشت؟ اعجوبه گفت: دولت ملک مخلد # ~~باد. بنای خانهآ دولت [به] پاس2 عدل محکم است و حشمت شاهی و بسطت سلطنت ~~جز # ~~به مواظبت عدل و انصاف مؤبد و باقی نتواند بود و گفتهاند که از اخلاص2 ~~و اخلاق # ~~ملوک هیچ خصلتی شریفتر از عدل نیست، که نتیجهآ برکت وی در جهان شایع ~~است. # ~~وثمره4آ وی به خاص و عام متعدی و هر که را از ملوک، ملک مستقیم و دولت ~~پایدار # ~~باید، لا شک از طریق جور و ظلم تقاعد باید نمود و بنای اعمال جهانداری ~~بر قاعدهآ # ~~معدلت و نهج انصاف نهادن. از آن قبل که ظلم موجب هلاک ملک است و عدل ~~دلیل # ~~دوام دولت. و مصداق این مقال حالت آن دو شهزاده بود که [یکی] به شومی ~~ظلم ملک # ~~و جان در باخت و یکی به یمن معدلت و انصاف جهانی در ربقهآ ms016 فرمان آورد. ~~ملک # ~~پرسید که چگونه است آن؟ اعجوبه گفت: # حکایت اعحوبه فی ألعدل و الانصاف # آوردهاند که دو پادشاه زاده در خطهای به حکم ارث امری نافذ و ملکی منظوم ~~PageV01P017 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0053.png) # ~~داشتند. اطراف ممالک برسبیل تسویه و مناصفه قسمت کرده بودند. هر یک را ~~در محل # ~~حکم خویش دستی مطلق و فرمان روا بود. برادر مهتر در حصهآ ولایت خویش بر ~~جور و # ~~ظلم اقدام می نمود و رعایا را در شکنج رنج ابتلا می کرد و برادر کهتر، ~~همت عدل و # ~~آداب داد دهی پیش داشت و نواحی مملکت را به اشاعت رأفت و نشر انصاف ~~معمور # ~~می گردانید و رعیت در ظل عدل او مرفه بودند و به عون رأفت وی آسوده. ~~بیت، # ~~با عادلا وثق الانام بعدله ما اسلموا لولم یکن انصافه # آخر ظلم برادر مهتری اثر بکرد. در ملکشان خصمی غالب حقود و دشمنی قاهر # ~~عنود پیدا شد. بضرورت بسیج جنگ بایست جست و آلت محاربت ترتیب2 داد و هر # ~~دو برادر به معاونت و مظاهرت همدگر روی به کار آوردند. چون خواستند که ~~لشکر # ~~خویش به بذل اموال واعطای مواهب استمالتی کنند، نقود خزاین به جملهآ ~~حشم وفا # ~~نمی کرد. درشهر بازرگانی متمول غریب بود و نعمتی وافر و مالی بیاندازه ~~داشت. ملک # ~~ظالم وی را بخواند و گفت: یک نیمه از مال خویش به حکم قرض به ما باید ~~داد تا بر # ~~لشکر نفقه کرده شود. بعد از حصول مقصود و فراغ خاطر در رد آن زیاده ~~مماطلتی # ~~نرود. بازرگان سخت مستو حش شد. برادر عادل به اعتذار و ملامت بر آمد و ~~گفت: از # ~~این حرکت نامحمود دور باید بود که از وی بسی ضرر تولد کند و تجار از ~~این دیار برمند # ~~و راه معاملات مسدود گردد و در مملکت خللی شایع پدید آید. ملک ظالم ~~بدین سخن # ~~التفات ننمود و بازرگان را به احضار مال مطالبت می کرد. بازرگان ms017 ابا ~~[می آنمود. ملک # ~~ظالم مبالغتی در میان آورد و گفت: اگر بر وفق مراد ما مال حاضر نیاری ~~به کشتن تو مثال # ~~دهم و تتمهآ امتعهآ تو را بردارم و در معرض تاراج نهم. تاجر3 در باب ~~مدافعت به حجت # ~~پیش آمد4. ملک ظالم خشمناک و متغیر شد. تیغ آخته قصد بازرگان کرد. ~~شهزادهآ عادل # ~~خود را وقایه ساخت تا زخم وی از غریب دفع کند. آسیب تیغ به دست وی رسید ~~و # ~~انگشت کهینش جدا شد. با ضجرت و غیظتی5 تمام دست بازرگان بگرفت و به ~~وثاق # ~~خود برد و فرمود که همین لحظه رخت بر باید داشت. اسباب رحیل بساز، تا ~~من بدرقه # ~~باشم تا مگر از این خطهآ پر خطر6 خلاص یابی. شعر PageV01P018 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0054.png) # الیل داج و الکباش 1 تنتطع2 %~% فن3 نجابرأسه فقد ربح # بازرگان را بسلامت از این دیار گسیل کرد. پس با برادر روی4 به محاربت عدو # ~~آوردند. خصم لشکر انبوه بشکوه داشت. # قوم5 إذا6 الشر ابدی7 ناجذیه8 لهم %~% طاروا إلیه زرافات و وحدانا9 # آلت 10 و عدتی وافر و قوت و شوکتی بکمال. به یک حمله دمار از لشگر ملک # ~~زادگان بر آوردند و شاه ظالم غاشم در آن میان کشته شد. عادل بیچاره به ~~اضطرار روی # ~~به هزیمت آورد. چون مرحلهای چند قطع کرد، مرکبش از کثرت تعب سقط شد. در # ~~حال جامهآ ملوک از خود برانداخت و به مرگ راضی شد. پیاده و شکسته دل، ~~قدم در # ~~راه نهاد و این شعر در حسب حال خود بگفت: بیت، # اگر محنت چرخ والا نبودی %~% مرا مرگ هر دم تمنا نبودی # مدت مدید در شهرهای بیگانه طوف می کرد. یک روزی به حکم احتیاج بر در # ~~خانهآ محتشمی رفت تا وجه کفافی به چنگ آرد. شعر، # # **00000... %~% فهل بهذا الربع عذب المنهل # ~~یقول لی الق عصاک و آدخل و أبشر ببشر11 و قری12 معجل # کنیزکی جمیله13 تقربی کرد و به جهت تناول وی ms018 از مطبخ غذایی صالح بیاورد و # ~~گفت: اگر [هر] روز به وقت چاشت تجشم فرمایی، تو را این و ظیفه مهیا ~~است. چند # ~~روزی ملکزاده بر آن عادت عود کرد. مستوره را به جمال شاه زاده نظری ~~افتاد از فرط # ~~شهوت و غایت شبق 14 در وی آویخت. شهزاده را صدق دیانت و حق ممالحت ~~دامنگیر # ~~شد ملتمس اجابت نکرد. بضرورت، کنیزک کینه و رگشت و نایرهآ حقد در ضمیرش # ~~متمکن شد. اندیشید که این بی و فا دست [ردا]بر روی مراد ما نهاد. او را ~~بدین بی رحمتی PageV01P019 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0055.png) # ~~ادبی باید کرد که عبرت همهآ عشوه گران شود. گفت: ای جوانمرد! دل ما به ~~شمایل خوب # ~~تو مایل شده است. چون زهادت و تقوا تو را1 از مؤانست ما منع میکند، ما ~~را معذب # ~~نتوان داشت. صواب آن است که از بهر تو توشهآ سفری2 بسازم. آن را برداری ~~و به شهری # ~~دیگر تحویل کنی. تا هم تو از مشقت فاقه برهی و هم ما از اقدام آن فجور ~~محجوب # ~~گردیم. و فردا چون باز آیی آن زاد مرتب را آماده3 کرده باشیم خدمتت. به ~~سلامت # ~~قبض فرمایی و در راه بر خود نفقه کنی. # شهزاده باز گشت و کنیزک به غدر مشغول گشت. خزاین آن خواجهآ محتشم جمله # ~~در تصرف آورده بود. به گنجینه در آمد و دیوار خانه را از آن حد که ~~باکوچه و راه بود # ~~نقبی شگرف در زد و چند جامهآ اطلس و چند بدرهآ زر در میزری تعبیه کرد و ~~در میان # ~~خانه بنهاد و خود در کمین مکر نشست. بامداد که شاه زاده معاودت فرمود، ~~کنیزک # ~~پیش دوید و به تملق و تبصبص مشغول شد و گفت توشهای از جهت تو ترتیب4 ~~دادهام. # ~~در میان خانه نهاده است، زودتر بر باید داشت و از این بقاع رحیل کردن. ~~شهزاده از سر # ~~غفلت پای درنهاد تا دست در میزر5 کند. کنیزک سبک ms019 در خانه استوار کرد و ~~بانگ # ~~در گرفت که دزد در خانه نقب آورده است و مال میبرد. از چپ و راست خدم و ~~حشم # ~~آن محتشم جمع آمدند. شهزاده را در خانه با عیبهآ بسته یافتند. بیچاره ~~متحیر و متغیر شد. # ~~چه حل آن عقدهآ مشکل، سخت متعذر بود. مهر سکوت بر لب نهاد و با خود می ~~گفت: با # ~~حکم فلک کس برنیاید. شعر # # نتواند کس ز چرخ گردنده گریخت %~% دست ستمش به حیله بر نتوان پیخت" # ~~او را به رسم دزدان محکم ببستند و هیچ دقیقه از تشدید و تعنیف و ایذا و ~~افتضاح در # ~~حق وی باقی نگذاشت. شاه را خسته و مجروح با آن همه مذلت و فضوح میبردند ~~که به # ~~نخل سیاست صلب کنند. در خاطرش گذر کرد که من از افواه علما شنیدهام که ~~هرکس که # ~~در مضیق بلایی و شدت محنتی گرفتار شود، امیرالمؤمنین علی را -کرم الله ~~وجهه - به # ~~حضرت حق شفیع سازد، لابد از آن ورطهآ سهمناک و مقام هلاک خلاص یابد. ~~شهزاده # ~~در مناجات آمد و گفت: ملکا، یادشاها، به حق آن مردی که یک ضربت بازوی ~~او روز # ~~خندق با جملگی اعمال امت پیغامبر مساوی بود، که: ضربة علی یوم الخندق ~~احب الی PageV01P020 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0056.png) # ~~من اعمال أمتی یوم القیامة که مرا از این [ورطهآ] هایل و مهلک مهیب ~~فرجی ده. چون # ~~ضمیرش بدین دعا مشغول شد، در حال و فور اجابتش مستقبل کشت. آن خواجه که # ~~صاحب گنجینهآ مال بود بر طرف غرفه نظاره می کرد. شهزاده بدان1 حال ~~بدید. رحمتی و # ~~رأفتی در دلش پدید آمد خلق را دور گردانید و به احضار وی فرمان داد و ~~از وی پرسید # ~~که مولد و منشأ تو از کجاست؟ و بدین دیار به چه کار آمدهای؟ و این حرکت ~~ناخوب که # ~~مناسب تو نیست چراکردی؟ شهزاده گفت: بیت، # گر راست بگویم غم کارم بخوری؟ ور هیچ نگویم نفسم ms020 باز افتد # محتشم گفت: صاحب شرع میفرماید: قال ألنبی، علیه ألسلام: الصدق طمأ نینة و # ~~الکذب ریبة. سخن راست دلاویز باشد و سخن کژو دروغ، شکانگیز2. اگر سخن ~~داری # ~~زودتر بیان به عیان باید کرد. شهزاده گفت: من و برادری به حکم شرکت در ~~فلان اقلیم # ~~ملکی مستقیم داشتیم. او ظلم اندیشه داشتی و من عدل پیشه. او جایر3 بود ~~و من جابر3. # ~~ملک ما را عدوی عنود پدید آمد. در دفع شر وی به مال بسیار احتیاج ~~افتاد. برادر من # ~~بازرگانی غریب را حبس کرد تا حصهای از مال او به غصب بستاند. تاجر در ~~ادای مال # ~~اندکی مدافعت و مماطلت مینمود. برادرم از سر غضب حمله برد تا غریب را ~~غرقهآ خون # ~~گرداند. من از راه رحمت دست را سپر ساختم تا تیغ را از جراحت وی دفع ~~گردانم. # ~~حدت شمشیر مماس دست من شد و انگشت خنصر باز دادم. شهزاده این قضیه بگفت ~~و # ~~دست بی انگشت به وی نمود5. در حال آن مرد محتشم برجست و پای شهزاده را ~~بوسه # ~~داد و گفت: منم آن بازرگان غریب که تو آن همه مکرمت در حق من مبذول ~~داشتی2 # ~~و نگذاشتی که به جان ومال من آسیبی رسد. این چه حال است؟ و بدین بقعه ~~چون افتادی؟ # ~~گفت: رنگ آمیزی زمانهآ غدار از سر تخت مرا به پای دار آورد و عادت او ~~خود همین # ~~است و چنین است. هر که را شکر فرحی در دهان مراد نهد، بر عقبش زقوم ~~حموم # ~~بچشائد. بیت7 # إن دان یوما یشخص %~% ففی غد یتغلب8 PageV01P021 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0057.png) # حکایت شهزاده و تغلب دشمن و کشتن برادر و قصور حال خویش یکان یکان شرح # ~~داد و شمهای نیز از وسیلت کنیزک باز نمود. # بازرگان در زمان به سوختن کنیزک مثال داد. شهزاده شفیع شد. گفت: اگر چه ~~کیدی # ~~عظیم ارتکاب کرده است، ما حق نمک فرو نگذاریم. چه عفو و صفح هم از ~~نتایج ms021 عدل # ~~است. بیت، # صفحنا عن بنی ذهل %~% و قلنا القوم اخوان # بازرگان گفت: وقت مجازات و روزگار مکافات است. بفرمود تا لباسی ملکانه و # ~~تاجی مرصع بیاوردند و جامهآ شهزاده را بدان کسوت فاخر بدل زدند. پس ~~چارصد غلام # ~~ترک درم خریده با اسب و سلیح تمام به ملکیت به حضرت وی فرستاد، تا رسوم # ~~عبودیت اقامت می کنند. آنگه در خزاین بگشاد و فرمان داد، تا هر تجمل ~~[و] اسبابی که # ~~ملوک را در سفر و حضر به کار باید از جهت وی مثنی و مضاعف ترتیب دادند. ~~چون # ~~آن شرط خدمت به جای آوردند، تحفهای شگرف و مال خطیر برداشت و به حضرت # ~~پادشاه آن خطه 1 رفت و قصهآ ملک زاده باز گفت تا بر قمع دشمن و قهر عدو ~~مدد # ~~کند2. # ملک ده هزار مرد آهنپوش دل بجوش نامزد فرمود. همه همچون پلنگ تنگخوی و # ~~جنگجوی و چون شیر حمله بر و دلیر و چابک و شریر. بیت، # نیزه در دستشان میان غبار %~% چون به سیلاب تیره پیچان مار # بازرگان تجهیز آن لشکر جرار3 بساخت تا در خدمت شهزاده ناگهان بر سر خصم # ~~تاختند. کما قال ألله تعالی: (بأتیهم بغتة وهم لا یشعرون) [ # دشمن را به قصاص برادر گوشمالی شنیع بداد و تمامی ملک به فیض عاطفت # ~~سبحانی بر خود مقرر کرد. [آن برادر] به شومی جور و تهور از جان و جاه ~~بر آمد و این # ~~برادر به یمن عدل و رأفت پس از ملاقات آفات، جهانگیر و ملکدار گشت. ~~محجوبه # ~~گفت: احسنت4، خوب آوردی این حکایت دلاویز و این مثل روح آمیز. هم از آن # ~~سیاقت حکایت آن شاه عادل است که به سبت معدلت، دشمن صاحب فرصت بر وی # ~~رحمت آورد و شفقت برد. اعجوبه پرسید که چگونه بوده است. محجوبه گفت: ~~PageV01P022 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0058.png) # حکایت مححوبه در عدل وانصاف # آوردهاند که پادشاهی دادگر بود. به حلیهآ معدلت و پیرایهآ انصاف آراسته. ~~در # ~~اشاعت ms022 شفقت و افاضت رأفت از ملوک زمانه مستثنی. حریم ملکش از رسوم بدعت ~~و # ~~سنن ستم خالی. # در ازل ایزد لباس معدلت %~% دوخته بر قامت و بالای او # و حاجبی متعدی متهور داشت. نخوت و تجبر1 و جور و جهل در جبلتش مثبت. # ~~اندیشهآ ظلم و ستم در باطن خبیثش2 متمکن. # در شهر خواجهای صاحب ثروت بود. ناگهان مؤجل اجل به سر آمد. شعر # ~~مثل العقاب یفترس الصید إذ عرا عند الهجوم باسط شر الخالب # از این مزبلهآ مذلت و مرحلهآ محنت رحیل کرد و روی به قرارگاه مرجع و معاد ~~نهاد. # ~~مالی وافر و نعمتی نامعدود با یک پسر طفل باقی بگذاشت. حاجب بی اصل را ~~رفع فرع # ~~آن مال آرزو آمد. خواست که شاه عادل را بر بیداد حث اکند. گفت: بقای ~~عمر ملک # ~~باد. فلان توانگر وفات کرده است و صد هزار دینار سرخ نقدی روشن معین، ~~میراث # ~~گذاشته. اگر فرمان دهد به خزینهآ عامره نقل کرده آید و با دگر اموال ~~مضاعف شود. ملک # ~~فرمود که آن مرحوم محتشم را هیچ وارثی صاحب حق نیست که به وجه شرع در ~~آن # ~~مال تصرف کند. حاجب گفت: یک کودک رضیع از او بازمانده. کفل آن طفل شاید # ~~داد. باقی به اسم قرض قبض کرد، تا هم جانب نیکنامی محفوظ بود و هم ملک ~~از مال # ~~محظوظ گردد. # پادشاه4 در خشم شد و گفت: این محقر مال که صد هزار است، اگر هزار هزار ~~بودی # ~~انصاف ما از ره میل بدان التفات ننمودی. فکیف که حق یتیم است. از حطام ~~حرام چه # ~~توقع توان داشت و نعیم مزخرف فایت دنیا اگر چه پاک حلال5 باشد هم موجب ~~وبال # ~~باشد. شعر6: # زیادة المرء فی دنیاه نقصان %~% و ربحه غیر محض الحق خسران # [وکل وجدان حظ لا ثبات له %~% فإن معناه فی التحقیق فقدان] PageV01P023 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0059.png) # ~~حاجب از تقریر آن تزویر خجل شد و خایب و مأیوس بازگشت و باز ms023 خود گفت: ~~مکری # ~~باید اندیشید که موجب زوال ملک و هلاک ملک باشد مگر نوعی از جراحت سینه ~~و # ~~خدشهآ ضمیر بدین انتقام التیام پذیرد. ملاطفهای نوشت به جانب خصم ملک و ~~گفت: # ~~شاه در مقام غفلت است و لشکر متفرق. اگر قصدی پیوندی بی تحمل مشقتی ~~زیادت، # ~~ملک بر تو مقرر گردد. خصم خام طمع1 با لشکری گران قصد قهر این شاه عادل ~~کرد. # ~~ملک متقی با حشم اندک مستقبل شد و گفت: (و ما النصر إلا من عند الله ~~العزیز # ~~الحکیم) [آل عمران /126] و در برابر دشمن چیره، صف محاربت بر آراست و ~~از سر # ~~نخوت و جسارت تمام بر آن لشکر عدو تاخت و به یک حمله، جمله را بر خاک ~~عدم # ~~انداخت و خصم خونخوار و مکار گرفتار شد. به عنایت حق و تأیید آسمانی ~~ملک با فتح # ~~و نصرت و سرور و بهجت بازگشت و شکر حق میکرد و میگفت: بیت، # اقبال کنون لازم کاشانهآ ماست %~% منشور مراد دل به پروانهآ ماست # چون ملک عادل آن شاه را به سلاسل مقید کرد و به خانه2 برد. لختی با خاطر # ~~مبارک اندیشه کرد و گفت: اگر به هلاک وی سعی کنم، خاک بی رحمتی بر روی ~~مروت # ~~پاشیده باشم و چهرهآ نیکنامی به خدشهآ خیانت خراشیده باشم و اگر به ~~قلعهای حبس # ~~فرمایم، مردم زمانه را محیل و زراق مییابم. نباید که از دل به اطلاق و ~~استخلاص وی # ~~رخصتی طلبند و در آن مزید جاهی تصور کنند و انواع فتنهها از آن متولد ~~شود. در زیر # ~~سریر خویش سردابی بساخت و خصم را در آن زندان حبس کرد. پس حاجب بی وفا ~~را # ~~دل پر از ضغن وکینهآ ملک، یک چندی شب و روز زیادت در حضرت شاه ملازمت # ~~مینمود و در باطن از خبث خصال خویش خیال حیل میاندیشید. # چندانکه فرصتی طلبید و ملک را در حالت مستی تنها خفته یافت، سبک در ~~سردابه ms024 # ~~درانداخت و خصم محبوس از آن زندان برآورد و تیغ خاص ملک آخته در دست وی # ~~داد و گفت: آلوقت سیف قاطع. وقت و3 هنگام انتقام است. شاه چنگ4 برزد و ~~چست5 # ~~بیستاد. رحمت ملکانه عنان عقلش بگرفت. لحظهای تأمل کرد. با خود گفت: ~~این شاهی # ~~عطوف و عادل است و بر من حق نعمت جان، ثابت کرده است. ابطال حیات 6 وی ~~نزد # ~~مردمی و مروت نیک سمج و ناخوش و مذموم باشد و این حاجب کافر نعمت که ~~PageV01P024 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0060.png) # ~~درحق مخدوم و ولی نعمت خود چنین خیانتی روا داشته است، شایستهآ آزمایش ~~این تیغ # ~~است. از این نمط فصلی میاندیشید. چون حاجب امارت تردد وی بدید، ~~استمالتی بکرد # ~~و گفت: توقف و تأنی را مجال نیست. تیغ را در عمل آور. شاه گفت: به کشتن ~~تو # ~~لایقتری. زخمی انداخت و حاجب را به فدیهآ ملکک قربان کرد. پس با تیغ ~~خون آلود، # ~~پیش تخت آمد و با رفقی و تلطفی تمام شاه را بیدار کرد و گفت: (لا تخق ~~انک من # ~~الامنین) [قصص/31] عدل ومروت تو حامی حیات تو شد و مکر حاجب، جاذب جان # ~~وی آمد. # شاه از مشاهدهآ آن هیبت سبک باز نشست و از وقوع حادثه متعجب گشت. هر دو # ~~ملک با یکدگر عقد مؤاخات بستند و طریق یگانگی سپردند. مصراع ### | نحن روحان1 حللنا بدنا # شاه محبوس قصهآ مکر حاجب یک به یک باز گفت و عذرها میخواست. ملک # ~~عادل بفرمود تا شهر را آذین بستند و جشنی2 عظیم بساختند. و مثال داد هر ~~مال که در # ~~خزاین جمع بود، حاضر آوردند و بر مردم درویش ایثار کردند و این بیت در ~~حسب # ~~حال بگفت: بیت # ما حاصل بحر و مایهآ کان بدهیم %~% تا هر چه بود مراد جانان بدهیم # و آن ملک را با مالی بی اندازه به مستقت مملکت خود باز فرستاد و آن ملک ~~عادل # ~~به حسن سیرت و صفای سریرت ms025 از بند خلاص یافت و به دولتخانهآ شاهی به تخت ~~ملک # ~~خود استقرار یافت و به یمن انصاف از صدمه3آ هلاک و قبضهآ قهر دشمن ~~بجست4 و به # ~~جان امان پافت. محجوبه گفت: این مثل بدان آوردم تا ملوک زمان و خسروان ~~جهان # ~~متیقن شوند که نتایج عدل و خواص انصاف نا معدود و نا محصور است و هر که ~~بر آن # ~~مواظبت و ملازمت نماید، آخر از مثوبات دو جهانی بهره مند5 باشد. # حق - جل جلاله - عامهآ ملوک را به لباس عدل و انصاف و به خلعت بذل و ~~انتصاف # ~~مزین گرداناد و توفیق معدلت ارزانی داراد. بمنه و جوده و لطفه. PageV01P025 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0061.png) ~~PageV01P026 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0062.png) # باب دوم در صفت حلم و وقار # روز دیگر که حامی افلاک قبهآ رابع را به نور خورشید انجم و نیر اعظم منور ~~گردانید # ~~و عالم ظلمانی را به لباس نورانی بپوشانید، شاه سماح به تخت مملکت نشست ~~و عالم را # ~~به عدل و انصاف و بذل1 انتصاف مزین کرد و از مبدأ صباح تا مقطع رواح به ~~کارگزاری2 # ~~خاص و عام و عدل گستری در حق لئام و کرام مشغول بود. چون عالم نورانی ~~رخسار # ~~ارغوانی به زعفرانی مبدل کرد و هور جهانتاب روی به غروب نهاد، شاه سماح ~~روی در # ~~حجرةآ خاص و حرم اختصاص نهاد. تا از محاورت اعجوبه و محجوبه واز معاونت # ~~معاشرت ایشان دمی مستفید و مستریح گردد. چون به صحبت ایشان بنشست، از ~~ایشان # ~~پرسید که از اخلاق و عادات ملوک کدام خصلت شریفتر است که به و سیلت آن ~~ادخار # ~~نام نیک و جذب منافع توان؟ # اعجوبه گفت: پادشاه مستدام باد. ملوک و حکام را هیچ حلیتی از حلم و ~~زیبنده تر از # ~~بردباری3 نیست. و هیچ ذاتی از وقار سودمندتر نیست. از آن قبل که خاص و ~~عام از # ~~خصایص آن خصال مشفعاند و ملوک نیز از ثمرهآ حسن عاقبت آن متمتع. چه اگر # ~~پادشاهی ms026 باشد حاکم مسلط که در وقت غیظ و هنگام غضب سکونی کند و حلم و ~~تأنی با # ~~خود قرار دهد و جرایم مجرمان را به عفو و اغماض استقبال فرماید، هر ~~آینه دلهای خلق # ~~به هوا وولای او مشغوف 2 و مفتون شود و او را بدان کظم غیظ مضرتی صورت ~~نبندد 5 # ~~و اگر به خلاف ملکی باشد سایس متهور که از سر درشتخویی و فظاظت در باب ~~PageV01P027 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0063.png) # ~~تعریک متعدیان بتعجیل مثال دهد و به اندک جریمهای پیش از تفحص و تجسس ~~افراط # ~~و غلو در سیاست و عقوبت جایز شمرد، همواره پریشان حال و کوفته خاطر ~~باشد و # ~~رغبت رعیت به خدمت وی نیک قاصر و فاتر شود. پادشاه باید که جانب سیاست ~~بکلی # ~~مهمل نگذارد تا مفسدان1 دلیر نشوند و نیز در عقوبت زیادت مبالغه ~~نفرماید تا مردم # ~~از صفح و عفو وی به یکباره قنوط و مأیوس نگردند و در دفع شر او به دیگر ~~کس التجا # ~~نسازند. # ملوک را حلم و بردباری پیرایهای شگرف است. اگر به وقتی که خشم بر ایشان # ~~مستولی شود زود به سیاست نگرایند2، و [از سر] حلم و تأنی و صبر و سکون ~~دستوری # ~~دهند، بعد از ظهور مبهمات امور، ایشان را بسی ثمره و منفعت از آن ~~مشاهده افتد. # ~~چنانکه آن شاه غازی را برکت3 حلم از خون بناحق صیانت کرد و بی رنج گنج ~~دشمن # ~~برداشت. # ملک سماح پرسید که چگونه است؟ اعجوبه گفت: # حکایت اعجوبه در حلم ووقار # آوردهاند که در بلاد اران پادشاهی بود قیصوم نام. نیک هشیار و خوب سیرت و # ~~بیدار و مرغوب سریرت4 بود. از سر صفای عقیدت به عزم غزو روی به دیار ~~کفار نهاد. # ~~در راه بر صومعهآ زاهدی گذرش افتاد. به حکم تبرک نزدیک آن زاهد تقربی ~~کرد و # ~~گفت: ما را پندی ده، و چیزی آموز که در دنیا ممد مزید جاه باشد و در ~~عقبا شفیع ms027 گناه. # زاهد گفت: چیزی [که] نافع5 دنیی و عقبی است حلم است و خشم فرو خوردن به # ~~وقت قدرت. از من این پند یاد دار که چون از مجرمی بی باک خشمناک شوی، ~~در آن # ~~حال اندکی بر هوای نفس حکم نکنی1، تا در مستقبل زمان ذوق و لذت آن باز ~~یابی. # ملک قیصوم آن پند را بطوع و رغبت قبول کرد و بعد از وداع زاهد روی به ~~بقاع # ~~دشمن نهاد. پادشاه کافر چون از آمدن ملک قیصوم خبر یافت، صفت صولت و ~~صلابت # ~~وی شنیده بود، دانست که قوت مقاومت و طاقت مخاصمت وی نیارد. جملهآ ~~اموال [که] PageV01P028 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0064.png) # ~~در خزاین بود جمع آورد و به حضور1 دختر خویش در موضعی حصین دفن کرد و # ~~نگذاشت که جز دختر کس را بدان اطلاع باشد. تا به وقت هزیمت غزات از آن ~~غنیمت # ~~محظوظ گردند. چون ملک قیصوم با آن لشکر جرار و جموم حشم مقدام منتقم # ~~خویش، بر سپاه عدو دین حمله برد. جمله را به زخم تیر و نوک سنان ~~بینداخت. بیت: # بضرب فیه توهین %~% و تحضیع3 و اقران # چنانکه با اندک4 محاربتی ملک کافران را با تمامی اتباعش هلاک کردند و ~~دختر # ~~وی را بند کرده با دگر مغانم به حضرت قیصوم تحفه آوردند. در نگریست ~~صورتی دید # ~~سخت زپباو محبوب و رعنا و مرغوب. از این شکرریزی شورانگیزی نکته گویی # ~~فتنه جویی پری چهری و حورمهری. شعر5، # رشأ سمعت لخده و لناله6 %~% فی هذه الدنیا حدیثا سائرا # فإذا رأیت علیه طرفا واقعا %~% فاعلم بآن هناک قلبا طائرا # ملک قیصوم چون آن شمایل موزون و اطراف متناسب وی بدید، بر بدیهه بر وی # ~~فتنه شد. به حضور7 اثمه و قضات او را به معاقدتی شرعی در حجرهآ نکاح ~~بنشاندند. پس # ~~به ملک و مال پدرش دست تصرف دراز کرد. (و اورثکم ارضهم و دیارهم و ~~اموالهم) # ~~[احزاب /27]. # دختر هرگاه که از حال کشتن پدر خود ms028 یاد آوردی، نیک نوحه و زاری کردی و # ~~صفحات وجنات8 را از خوناب جگر رنگ جلنار بخشیدی. بیت، # الدمع خاضب خدی بعد ما اصفرا %~% و الحزن متعب قلی بعد ما سرا # هر روز کینهآ ملک قیصوم را و حقد او در دلش میافتاد و میافتاد و میافزود ~~و # ~~متمکن و راسخ میگشت. پیوسته در کمین مکیدت نشسته، فرصتی می طلبید تا به ~~چه نوع # ~~رنگ نیرنگی آمیزد9 که ملک قیصوم را قهر کند و بدان خون پدر باز خواهد. # یک روز در خلو تخانه با خواهر خوانده به مطایبت و مؤانست مشغول بود اما ~~اندک PageV01P029 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0065.png) # ~~مایه عنان خویشتن باشی و منافست کشیده میداشت. خواهر خوانده چون از شغل # ~~ضمیرش و تنگدلی وی خبر یافت، گرد تملق و دلجویی برآمد و گفت: بندگان و ~~دوستان # ~~از بهر آن باشند تا مهمات احبه و اعزهآ خود را کفایت کنند. اگر خود جان ~~عزیز در # ~~حصول این خیر صرف میباید کرد دریغ ندارند. چیست سبب این غبار خاطر و ~~تغیر # ~~طبع؟ بازنمای تا بر آن گونه که دست دهد از پای ننشینم تا سر رشتهآ مراد ~~به دست تو # ~~ندهم. چرا چندین بار غم بر دل باید نهاد؟ و چنین حزین و متفکر نشست؟ # ملکه گفت: کیست به من از اندوه سزاوارتر؟ موروث و مکتسب در معرض تلف # ~~افتاد و پدر که نور دل و روشنایی چشم بود به صد زاری1 کشته گشته و مرا ~~با قاتل وی # ~~همخوابه و هم فراش باید بود. چون حال بر این منوال باشد چگونه غم نباید ~~خورد2؟ # # غم گشت نصیب من چنان گر روزی %~% یک غم نخورم هزار غم زان2 بخورم # خواهر خوانده گفت: چون از این مرا اعلام4 دادی، خدشهآ خاطر تو را به کشتن # ~~دشمن دوایی منجح اندیشم5 و جراحت سینهآ تو را2 به هلاک عدو مرهمی سازم ~~و # ~~بی رنجی زیادت به معونت تو این معنی زود دست دهد. ملک قیصوم، ms029 لوزینه ~~سخت # ~~دوست میدارد. قدری زهر هلاهل در میان دو عدد لوزینه تعبیه کنیم و آن را ~~با دگر # ~~لوزینهها مرتب بر صحنی مرصع نهیم. تو رنج برداری و بر دست مبارک خود به ~~خدمت # ~~ملک بری و به نشاط تمام با ملک همخورش گردی تا ملک بدگمان نشود و از آن ~~دو7 # ~~لوزینهآ زهر آلود محترز باشی و ملک قیصوم را به خوردن لوزینه شرهی هر ~~چه تمامتر # ~~باشد و به جمال تو خود شغفی تمام دارد. در این غفلت آن دو لوزینه را ~~تناول کند و پای # ~~در رکاب زوال آرد و تو را سکون دل به قصاص پدر حاصل شود. (ولکم فی ~~آلقصاص # ~~حیاة) [بقرة/2179 # کنیزکی [ که] خادمهآ خاص ملک بود از پس تتق، استراق سمع می کرد و آن ~~مفاوضهآ # ~~ایشان یکی میشنید و حرکات ناخوب ایشان از دور میدید. آن دو لوزینهآ ~~مسموم را از # ~~دور به نشانی موسوم کرد. آنچنان کردند و لوزینه بساختند. ملکه آن صحن ~~لوزینه بر # ~~کف نهاد و خندان و شادان به حضرت قیصوم خرامید. ملک را نیک موافق آمد. PageV01P030 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0066.png) # ~~بی تحرزی و نفرتی در موافقت دختر لوزینه خوردن آغاز کرد. کنیزک به ~~نظاره استاده # ~~بود و رعشهآ بی طاقتی بر وی افتاده. چون ملک خواست که آن دو لوزینهآ ~~زهر آلود # ~~بردارد، کنیزک در آمد و صحن درربود. ملک به حرصی تمام از وی بازخواست. # ~~کنیزک به هیچ و جه امتثال نکرد و لوزینه را به خاک انداخت. # ملکه گفت: این بی حیا را چه چیز بر این بی حرمتی اغرا کرده است؟مگر بر ~~این # ~~معاشقت رشک میبرد. قیصوم از آن حرکت نیک غیور و غضبان شد و خشمناک # ~~دست [به] تیغ برد تا بر سنت جباران بی تفحص کنیزک را سیاست کند. در ~~میان آن، پند # ~~زاهدش یاد آمد. خشم را وداع کرد و از سر رحمت و رأفت بر آن بیچاره ~~ببخشود و او1 # ~~را ms030 بدان جرم عفو کرد. بیت: # عفو را فرمان ده ار تو برغضب حکم تو مستولی ار تو بر سخط # کنیزک را به لطف تمام پیش خواند و از اقدام آن حرکت استکشاف کرده پرسید: ~~که # ~~به هیچ وقتی جنس این جسارت نکردهای. موجب این گستاخی چه بود؟ کنیزک ~~جواب # ~~داد که تا منکوحه را هوس قصاص پدر باشد ما را مثل این سفاهت بسیار باید ~~کرد. ملک # ~~از این سخن لختی برآشفت. و گفت چیست این اشارت؟ فرمود که این سخن سخت # ~~فتنه انگیز و خیال آمیز است. چنانکه گفتهاند: بیت، # نیست مهر زمانه بی کینه %~% زهر2 دارد میان لوزینه # خواهر خواندهآ ملکه بر تو چنین و چنین مکری و رنگی برآمیخته است و به ~~تعبیهآ # ~~زهری قصد قهر ملک کرد. اگر نه علم من تو را از آن خیانت صیانت کردی ~~شماتت # ~~دشمن را مشاهد حال بایستی شد. # دختر، افغان و نوحه در گرفت و گفت این جادو ببین که خشم ملک را بدین دروغ # ~~فروغ میدهد و کید خود را کژ مینهد و می خواهد که به سبب این خدیعه، ~~ضجیعهآ ملک # ~~شود. کنیزک گفت: دعاوی به حجت مبرهن و مبین3 شود. اگر ملک خواهر خوانده ~~را # ~~حاضر کند و از این دو لوزینه بچشاند غبار شبهت ا این فتنه را بنشاند. ~~چنانکه گفتهاند، آن # ~~مستورهآ مکراندیش را پیش ملک آوردند از بیم بخورد و جان تسلیم کرد. # قیصوم چون آن حال معلوم و محقق کرد، قصد کشتن عروس کرد. بار دیگر از ~~PageV01P031 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0067.png) # ~~موعظت آن زاهدش یاد آمد. صبر کرد و خشم فرو خورد. زن را گفت: غدر عظیم ~~روا # ~~داشتی حلم ما تو را1 از ورطهآ سیاست حمایت کرد. اکنون عفو و اغماض در ~~باب2 تو # ~~مبذول داشتیم و جریمهآ خونریز تو را ناچیز انگاشتیم. # منکوحه از رأفت و تواضع در پیش تخت ملک سجده برد و گفت: چون تو در حق # ~~ما به جان ms031 انعام کردی بعد از این از دو رنگی و دلتنگی برخاستیم و نفاق ~~را به وفاق بدل3 # ~~کنیم و خداع را به اصطناع خوض فرماییم4. پدر من در فلان موضع گنجی ~~نهاده است و # ~~من از راه کینه جویی مستور و مخفی میداشتم. اکنون که ضمیر ما به مصادقت ~~و اتحاد # ~~یکدگر انس و الفت گرفت از خزینه برباید داشت و بر قضیت مشیت و ارادت ~~هزینه5 # ~~کرد. # ملک آن مال بی حساب برداشت و نصیبی شگرف و حظی وافر بدان کنیزک خبرهآ # ~~خوب خصال داد و باقی به خزینه تسلیم کرد و گفت: این حق تو است. بر وفق ~~مراد # ~~خویش صرف میباید کرد. او از برکت حلم و سکون و الفت و مودت و اتحاد و ~~محبت # ~~در محل کفایت قرار گرفت و مبرت و شفقت. و به جای معرت و مشقت ننشست و ~~ذمت # ~~ملک [هم به] برکت بردباری و وقار از التزام خون بناحق مصون و محفوظ ~~بماند. # محجوبه گفت: احسنت! بکر آوردی این حکایت سودمند و این مثل دلپسند. هم # ~~نظیر این، حکایت آن ملک است که به قوت حلم از کشتن غلام مشفق خود ~~انحراف # ~~کرد. و مجرم را بحق، سیاست فرمود. اعجوبه گفت: چگونه است آن؟ تا معلوم ~~شود. # ~~محجوبه گفت: # حکایت مححوبه در صفت حلم و وقار # آوردهاند که در خطهآ بدخشان پادشاهی بود جهرم نام. نیک روشندل و دوراندیش # ~~بودی و در عزایم امور ملک از فرط کفایت شرط تیقظ به جای آوردی. روزی در # ~~شکارگاهی به طلب صیدی میگشت و از چپ و راست مرکب نشاط میراند و به ~~احتیاط # ~~نظرمیانداخت و هیچ اثری از وحوش در آنجا پیدا نبود. خارکنی درویش بود ~~که از PageV01P032 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0068.png) # ~~غایت مسکنت جامه1 از پوست آهو داشتی، آن روز در آن بیابان بسی خارکنده ~~بود و # ~~از تعب آن کار، نیک خسته گشته. به حکم استراحت خود را بر سر سنگی گرد ~~کرده ms032 بود # ~~و خفته. چشم ملک جهرم از دور بر وی افتاد، گمان برد که آهو است. تیری ~~انداخت و # ~~آن بیچاره را بزخم کرد. چون فراز آمد خارکن را بدان حال مجروح و مقروح ~~دید # ~~سخت غمناک و متأسف گشت. گفت: از این تهور و عجلت چندین تحسر و خجلت ما # ~~را روی نمود. خارکن را صلتی هزار دینار سرخ ارزانی داشت و از او عذرها ~~خواست. و # ~~عهدها کرد که در مستقبل زمان بر هیچ کاری از سر غفلت و تعجیل اقدام ~~ننماید2 و # ~~بی تفحص و تأنی در هیچ شغلی شروع نکند. واین ملک جهرم کنیزکی جمیله ~~داشت، # ~~سخت نیکو روی، پاکیزه پیکر چون طاووس خوش وشنگ و شاطر3 و چون حوران # ~~پاک پرورش، طربناک و خوش منش. از این راست قدی خوش خدی یاقوت لبی پر # ~~طربی، شکر پاشی4 خوش باشی، بیت: # # یا احسن صورة8 بدت فیی الصور %~% قد سود6 من وجهک وجه القمر # ملک جهره بر آن کنیزک سخت فتنه گشته بود. چنانکه از مضاجعت و مؤانست # ~~منکوحهآ خاص و معاشقت دیگر جواری استبعاد7 مینمود و وصل وی را ازانس ~~همگنان # ~~عوض تمام میشمرد. # عروس ملک از سر غیرت همواره ضجرت کردی و از سوز فراق پیوسته خوناب # ~~حسرت از دیده میریختی و میگفتی: شعر # # أریق عبرة عینی دایما ابدا %~% شوقا الی درر قد نلت من فیک # یک روز شکایت حال با مستورهای بگفت و او را از شدت محنت و فرط بی طاقتی # ~~خود خبر داد. و گفت: این ملک بر این کنیزک جادو وقح، نیک شیفته شده و ~~من از # ~~آتش رشک وی چون نمک در آب میگدازم8. # # گر باد بر تو بر گذرد رشک [می ا]برم9 %~% ور ماه بر تو در نگرد رشک [می ~~]برم0 # و از همه بتر آنکه وجه تدارک تیره و طریق خلاص مسدود است11. PageV01P033 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0069.png) # مستورهآ غمگسار جواب داد: تا مردمان بی حفاظ را به اندک مکری سرگشته ms033 و # ~~پایمال توان کرد چرا چندین اسف و اندوه به خود راه باید داد؟ چون مرا ~~محرم راز # ~~کردی، بی تحمل مشقتی تو را از جور این جاریه جایر برهانم. اکنون اعلام ~~باید داشت تا # ~~ملک از روی آن کنیزک کدام چیز1 دوستتر دارد. عروس ملک گفت: به وقت خلوت # ~~مشاهده افتاده است که برزنخدان سیب کردار سیم رنگ وی زیادت بوسه دهد. و ~~آن 2 # ~~گوی3 بلورین4 ذقن دلشکن وی عظیم دوست دارد. # آبیست معلق زنخش میبینی %~% کز5 دیدنش آب در دهن می آید # مستوره گفت: صواب آن است که من به رسم مشاطگان در حرم آیم و حقهآ آلت ~~زینت # ~~با خود بیاورم2 و به حضور7 آن کنیزک شرط خدمت در باب18 تو ترتیب9 کردن ~~به جای # ~~آورم. لاشک او به حرص تمام به تزین من رغبت کند. قدری زهر با نیل ~~بیامیزم و بعد از # ~~آنکه10 زینتی تمام کرده باشم، خط نیلی برزنخدان وی کشم. چون ملک در ~~حالت مستی و # ~~غفلت دهان11 بدو رساند هم در آن گرمی12 برجای سردشود و تو ازاین غصه و ~~غم فرج یابی. # بر این منوال غدری از اخلاط تزویر و تخلیط برآمیخت و بر آن ترتیب که ~~تقریر # ~~کرده بود کار به اتمام رسانید. و نیل زهر آلود بر زنخدان کنیزک مالید. ~~ملک را غلامی # ~~بود که حرم را نگه میداشتی. جمله محاورات ایشان از پرده میشنید. خواست ~~که # ~~کنیزک از آن مکر خبر کند. به هیچ نوع فرصت نیافت و نیز ملک در حالت سکر ~~بود. # ~~وجه اعلام و طریق کشف آن سر ممکن نمیگشت. ملک بر عادت گذشته با کنیزک ~~به # ~~خوابگاه خرامید. غلام13 را شفقت نیک بندگی رنجه میداشت. نرمک نرمک به ~~بالین # ~~کنیزک رفت و به گوشهآ خرقه نیل از ذقن وی پاک کردن گرفت. ناگاه ملک ~~جهرم بیدار # ~~شد. غلام را دید دست بر زنخدان کنیزک دراز کرده، حمیت رجولیت وی را بر ~~سر آتش ms034 # ~~غیرت نشاند 14. نایرهآ سخطش به حدت شعله15 بر آورد. از سر افراط خشم با ~~تیغ زهر آلوده PageV01P034 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0070.png) # ~~قصد غلام کرد. در آن تندی از حالت خارکنش یاد آمد. لختی صبر و سکون را ~~به خود # ~~راه داد و مرارت شربت غیظ را به حلق حلم تجرع کرد. از غلام پرسید که ~~این جرأت # ~~چراکردی؟ مگر شره شهوت1 و شوق شبق تو را2 بر این حرکت، تحریض کرد. غلام # ~~جواب داد که مشاطهآ منکوحهآ تو زهر را با نیل بیامیخت و بر زنخ محبوب ~~تو مالید. تا # ~~زشتی را در صورت زینت و قبح را در پردهآ حسن به تو نماید. من آن خط ~~سیاه را # ~~نخواستم که به دودمان مملکت کشیده شود. # ملک در زمان، عروس خود را پیش خود3 خواند و در کشف آن حادثه جدی بلیغ # ~~نمود. زن گفت: بارها دیدهام که این غلام نابکار [بر] بالین کنیزکی که ~~عشیقهآ وی است، فراخ # ~~روی کرده است و به امثال این افعال مشغول شدهاست. لیکن از ملک محجوب و ~~مستور داشته # ~~میشد، تا بدصورت نبندد که مگر4 این حکایت ازوجه رشک، افتراکرده می شود. ~~اکنون که # ~~ملک بعیان مشاهده کرد، همانا در تعریک و تعزیر مفسد توقف جایزنشمرد. ~~غلام گفت: شعر، # بتر زین که بیند که دیدی دو چشمم %~% اگر فضل ایزد تعالی نبودی # دلخوشم که بقیت نیل مسموم هنوز در حقهآ مشاطه است. تا به حضور آن حال # ~~این5 شبهت زایل گردد و از ملک اجازت خواست و سبک مشاطه1 را با درج بدان # ~~محفل آورد و تشدید کرد تا به تعجیل آن نیل را تناول کند. مستوره از هول ~~جان زنهار # ~~خواست و به جرم اعتراف کرد. # ملک بفرمود تا بر فور عروس را [به خوردن نیل] مجبور کردند و مشاطه را به ~~قماط # ~~آتش بسو ختند و غلام را بعد از آنکه خلعت نفیس و موهبت شریف ارزانی ~~داشته بود، # ~~چند شهر شهره را ms035 به نام وی منشور امارت نوشتند. # چون آن ملک7 صبور و وقور از وفور حلم در آن کار تفحص و استکشاف کرد، به # ~~برکت وی حق از [نا] حق ظاهر گشت. گما قال الله تعالی: (و قل جاء الحق و ~~زهق # ~~الباطل) [سراء، (بنی اسرائیل) /81]. # محجوبه گفت: این مثل بدان آوردم تا حکام دوران و فرمانداران جهان را ~~معلوم # ~~شود که ثمرهآ ثبات و نتایج حلم را نهایت نیست. و هر که بدین خصلت ~~مواظبت کند. PageV01P035 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0071.png) # ~~همواره دلشاد و مسرور بود و منظور و مقبول باشد. حق - جل جلاله - ارباب ~~ملوک و # ~~سلاطین روی زمین را به زیور وقار و حلیت حلم آراسته و مزین داراد. بحق ~~حقه و لطفه # ~~کرمه. PageV01P036 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0072.png) # باب سوم در اقامت سیاست بعد از تفتیش و تفحص # روز سوم 1که هور عالمتاب از قبهآ زرین سر برآورد و جهان را به زیور بیاض ~~منور # ~~کرد و مکحل گردانید، شاه سماح بر تخت مملکت نشست و عالم را به داد و ~~عدل مزین # ~~گردانید و آن روز تا به شب بارعام بداد و داد انصاف و اعتصاف2 بداد. ~~چون عروس # ~~روز در نقاب شب متواری شد عزم حرم کرد و از برای نشاط نزدیک اعجوبه و ~~محجوبه # ~~شتافت، تا از عذوبت نطق و طیب مکالمهآ ایشان ساعتی ممتع و منتفع گردد. ~~چون به # ~~نزدیک ایشان رسید، در اثنای محاورت پرسید که چه خصلت است در حفظ ممالک، # ~~ملوک را که بدان توسل جویند و به استعمال آن جباران متمرد را مطیع و ~~منقاد گردانند3. # ~~اعجوبه گفت: دست حکم ملک مطلق باد. ضبط ممالک و امر مسالک و زجر ~~متعدیان # ~~و قمع مفسدان و استعباد و استهدام متکبران متهور، ملوک را جز به اقامت ~~حدود و نشر # ~~سیاست میشر نشود. از آن جهت که خلق جهان متنوعند و اخلاق ایشان مختلف. ~~بعضی # ~~آلوف عطوفند و صنفی طباع سباع دارند. و ایشان را با هم ms036 الف نبود و در ~~حلقهآ فرمان # ~~وربقهآ طاعت آوردن نیک دشوار باشد. تا هیبت و باس و هول و هراس ملوک در ~~دل # ~~ایشان متمکن نشود، گردن را به انقیاد امر نرم ندارند4 و سر مخالفت و ~~تمرد بردارند. اگر # ~~نه باسسند سیاست شاهان دست تغلب ایشان بسته داشتی، درهای فساد بر اهل ~~عالم گشوده # ~~شدی. بدین قضیت سیاست ملوک امن خانهآ راحت و حمایتگاه فراغت عالمیان ~~است و # ~~پادشاهان را چنانکه عدل و حلم زیوری زیبا است، بأس5 و سیاست نیز ~~پیرایهای شگرف # ~~است. لیکن سیاست بر نهج ثبات و سکون باید فرمود و در عقوبت و تعزیر ~~بتعجیل نتوان PageV01P037 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0073.png) # ~~مثال داد و در کار خاین و مجرم هر چه شرط 1 بحث و تفحص باشد دریغ نباید ~~داشت، تا # ~~بی گناه به عقوبت مجرم مأخوذ نگردد. چنانکه آن مرد جوهری به گناه دگر ~~کس در دام # ~~بلا افتاد اما به سبب احتیاط پادشاه متیقظ برائت2 ساحت او ظاهر شد و ~~فتان مذنب، بحق # ~~معذب گشت. ملک سماح پرسید که چگونه بوده است؟ اعجوبه درفور جواب داد و ~~گفت: # حکایت اعحوبه در سیاست بعد از تفحص # آوردهاند که در شهر بصره جمعی باطل3 پیشگان نابکار بودند. دختری را با # ~~زیورهای تمام از حرم پادشاه وقت بفریفتند4 و به خانه بردند. و بعد از ~~آنکه مقاصد # ~~ایشان محصل شد به هلاک آن بیچاره سعی نمودند و پیرایهآ گرانمایهآ وی ~~برداشتند و بر # ~~سبیل مساوات قسمت کردند. در میان آن جواهر یک دانه در خوشاب بود که از ~~برد5 # ~~قیمتی وجه قیمت آن میسر نمیشد. # آن مفسدان را سروری بود بطاط2 نام، نیک حیله و مکار بود و مشعبد و طرار. ~~از # ~~این شوخی دغا7 پیشهای گربزی، تیز اندیشی. بیت: # # یلوح فی طبعه من ذهن خاطره %~% نو أن لی صخرة صلدأ أضمرت8 سرا # گفت: صواب آن است که فلان جوهری را استمعاش کنیم تا آن در را به قیمتی ms037 ~~تمام # ~~در بیع آرد. هم از مال ما را حظی باشد و [هم] گناه به جانب وی نقل ~~افتد. بطاط و # ~~اصحابش جامهآ سوگواران بپوشیدند و به نزد جوهری رفتند و چنان نمودند که ~~ما # ~~وارثانیم. بطاط در بر وی عرضه کرد و گفت: این جوهر از پدر میراث رسیده ~~است و به # ~~حسن سیرت و فرط امانت تو چنان توقع داریم که در را بشکنی و بر وفق سویت ~~میان ما # ~~قسمت کنی. # جوهری اندیشید که ابلهی چند غمریاند. آن قدر ندانند که در شکستن بی قدر و # ~~نامنتفع باشد. علاج آن است که به اندک بهایی آن را بخرم و به نرخی تمام ~~باز فروشم. # ~~گفت: ای برادران شکستن جواهر به شرع مکروه است. اگر رخصت باشد از جهت ~~شما به PageV01P038 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0074.png) # ~~نرخی تمام بفروشم تا ثمن بر خود تفرقه کنید و از جدال و مخاصمت خلاص ~~یابید. # بطاط گفت: حاشا که از دل بدین معنی اجازت یابیم. چه جوهر موروث در خانه # ~~سبب مزید برکت باشد و ما هر یک بدان محتاجیم، تا مال و عیال ما به برکت ~~آن روی # ~~در تزاید نهد. فی الجمله به زرق و شعبده1 جوهری را حرص میافزودند و به ~~خرده # ~~کاری و چرب زبانی بر خریدن در حث2 می کردند، تا عاقبت به سعری سره در ~~وی بستند # ~~و زر بستدند3. و در حال جوهری4 خام طمع در را به حضرت ملک برد تا بزودی # ~~سودی کامل از آن حاصل کند. چشم ملک بر در افتادن همان بود و شناختن ~~همان. # ~~سبک پادشاه به کوفتن و بستن جوهری مثال داد. فرمود5 دارندهآ در را چه ~~کردی؟ و آن # ~~خوب دختر2 کجاست؟ جوهری از سر حادثه بی خبر بود عاجز و حیران بماند و ~~گفت: # ~~این سؤال مشکل را چه جواب دهم؟ چیست قصهآ دختر که من از سر این رمز بی ~~خبرم. # ~~(لا علم لنا إلا ما علمتنا)، [قرة] ms038 بیت: # ~~سر زلف کرد اشارت که زبهر7 دخت هندومگر آفریده9 باشد من ازین خبر ندارم # ~~ملک گفت: روزهاست تا دختری از حجرهآ خاص ما غایب شده است و زیورهای ~~مرصع # ~~با جواهر نفیس با خود برده و این در ثمین از آن جمله است. هر چند زودتر ~~دختر را با # ~~دگر جواهر رد باید کردن. بیچاره زنهار خواست و گفت: من آن در را از ~~جمعی میراث # ~~داران خریدهام تا نفع از ربح آن بردارم. بر این تجارت چنین خسارتی، طمع ~~و توقع # ~~نداشتم. ملک در مطالبت مبالغت9 نمود و به خشونت و تشدید تهدید فرمود. # گفت: خانهآ بایعان این در را بی علم ایشان نشان کردهام. و اگر ملک به ~~آوردن یکی از # ~~آن جمع فرمان دهد، در کشف این سر مبهم زیادت توقفی نرود و بعد از ظهور ~~حق من # ~~از بأس ملک ایمن شوم. ملک در حال چند سرهنگ سایس را با جوهری به طلب آن # ~~طایفهآ طراران فرستاد. بطاط که مهتر آن قوم بود سبک دانست10 که در بلا ~~گشاده است با # ~~خود ستیزه رویی و انکار قرار داد و با خود گفت. بیت PageV01P039 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0075.png) # ~~من مکر نکو سازم و این کار کنم ور زانکه کسی بداند انکار کنم # بطاط 1 را به مجلس حکومت حاضر کردند. جوهری در وی آویخت و گفت: آن # ~~در دزدیده این شوخ دیده به من فروخته است. بطاط از سر وقاحت به انکار ~~در آمد. # ~~ایمان مغلظه در میان آورد که من از این کار خبر ندارم و این مرد فتان ~~بر من بهتان مینهد. # ~~ملک چون تضرع جوهری و انکار بطاط مشاهده کرد، حدت و غضب بر وی مستولی # ~~گشت. خشم فرو خورد و گفت: بیو ضوح بینتی در این کار علی الاطلاق حکمی ~~نشاید # ~~کردن. فرمان داد تا هر دو را به حبس بردند. پس به تفحص آن حادثه مشغول ~~شد. آنگاه # ~~از وزیر خود پرسید که ms039 بگو تا چه بینی در کار این دو عیار طرار غدار، که ~~به هیچ وجه مقر # ~~نمیشوند؟ وبی گمان این خیانت و اختزال از احتیال ایشان خالی نیست. بند ~~این معمای مبهم # ~~جز به گره گشایی تو نتوان گشود. و جهی اندیش که خیال این شک2 از پیش ~~خاطر ما # ~~برخیزد و حق در مرکز خویش قرار گیرد. وزیرگفت: فردا روز محفلی سازیم. ~~قضات و # ~~ائمه و مشاهیر3 و معاریف شهر را حاضر گردانیم. تا من بدیهه4 حیلتی و ~~مکری [و] # ~~نیرنگی و افسونی بسازم و از این دو متهم - علی رووس الاشهاد - یکی ~~فضیحت کنم. # ~~اکنون فرمان باید داد تا آن در5 مسروق را با ده عدد در دیگر در وثاق ~~بسپارند، تا من # ~~کیدی سازم. باشد که به فر حشمت و به یمن دولت پادشاه عالم نصرتی روی ~~نماید. # وزیر را با جوهری سابقهآ مودت بود و یقین میدانست که مثل این حرکت ~~نامتناسب # ~~از جوهری نخیزد. لیکن نقش تهمت از خواطر خلق محو نمیگشت. جوهری را در # ~~خلوت پیش خود خواند و گفت: فردا آن در1 دانهآ تو را در میان ده عدد در ~~دیگر بر تو # ~~عرضه کنند. چون ملک به تو اشارت کند که در خود برگیر زنهار آن در7 را ~~بر نداری. اما # ~~دیگری به عوض آن برگیری و این وصیت را نیک محافظت کنی. دیگر روز که زاغ ~~شبه # ~~رنگ شب از آشیان جهان برپرید و بیضهآ بیاض را در زیر جناح خود بشکست و ~~سپیده # ~~[و] زردهآ صبح و آفتاب را در سقراق آفاق ریخت و عالم از نور خورشید ~~خلعت # ~~ازربفت [بیافت]، ملک با تمامی اتباع و حشم و خدم، ائمه و قضات و معاریف ~~شهر در # ~~بارگاه حکم حاضر شدند. بطاط و جوهری را هر دو در آن انجمن حاضر آوردند ~~و با PageV01P040 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0076.png) # ~~هم نزدیک بنشاندند. پس وزیر بفرمود که آن درها را بر طبقی زرین نهاده ~~پیش ms040 جوهری # ~~بردند و پادشاه با صوت رفیع آواز داد: که ای خواجهآ جوهری تو در دانهآ ~~خود بردار و ما # ~~را بحل کن. # جوهری به حکم و صیت وزیر، دست به دری دیگر دراز کرد و بطاط بر پهلوی او # ~~نشسته. چون جوهری در دیگر برداشت بطاط از سر غفلت گفت: در خویش بر گیر ~~که آن # ~~جوهر از آن تو نیست. در حال پادشاه گفت کهای وزیر! (الأن حصحص الحق) ~~[یوسف ! # ~~51]. چون در تو بدو نفروختی و آن را ندیدهای چگونه جوهر ندیده بشناختی؟ ~~و # ~~معرفت از کجا حاصل کردی؟ # بطاط بضرورت عاجز و ملزم گشت و بر ملک رسوا شد. ملک به شدت و عنف تمام # ~~وی را مطالبت کرد تا دیگر یاران را که با وی در این فساد شریک بودند به ~~دست باز داد. # ~~شاه بفرمود تا جمله را در آن شهر به عقوبت و سیاستی عظیم مثله کردند ~~چنانکه عبرت # ~~متعدیان عالم گشتند. پس سیاست آن ملک مقبل بعد از تفحص و استکشاف سبب ~~قطع # ~~ما5ه فساد و و سیلهآ رفاهیت رعیت آمد. محجوبه گفت: احسنت1. نیک آوردی ~~این # ~~حکایت نافع و این مثل نادر هم از این شبه حکایت آن ملکی است که [در ~~باب] دختر # ~~بازرگان و غلام بی حفاظ به احتیاط حکم کرد و غلام فتان فاجر را بعد از ~~ظهور فجور # ~~سیاست فرمود2. اعجوبه گفت: چگونه بوده است آن حکایت؟ محجوبه گفت: # حکایت محجوبه در سیاست بعد از تفحص # آوردهاند که در طرف کشمیر بازرگانی بود صاحب ثروت، متمول، با حرمت و # ~~احتشامی تمام و نعمت بکمال، دختری پری پیکر و ماه منظر داشت که گل از ~~رشک # ~~عارضش عرق خجلت ریختی و آفتاب از تابش رخش بگریختی. شعر3 # ~~خورشید چو از پرتو رویش بگریخت در کان به ستیز لب او لعل انگیخت # ~~من ضوء خدیه نور الشمس اذ هربا بالرغم من شفتیه اللعل قد خضبا # رویی4 چون صبح صادق عالم ms041 افروز و زلفی چون شب عاشق، سیاه و دلسوز، # ~~مشک تبتی چاکر طرهآ سر افکندهآ او، عقد پروین بندهآ شکر خندهآ او. ~~چنانکه شاعر گوید. PageV01P041 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0077.png) # ~~شعر # # من مبسمه بدا شعاع %~% و االلیل من الظلام اسود # پادشاه کشمیر آن دختر را از جهت پسر خویش خطبت کرد و به زینتی تمام با وی # ~~عقد نکاح منعقد گردانید. چون اوان1 زفاف در آمد به رسم زمانه شهر آذین ~~ببستند و # ~~حجله خانهآ عروس را به فرش زربفت رنگین و تختههای دیبای مرصع زرین ~~بیاراستند تا # ~~دختر را به بهجت و سرور و فرح و نشاط بر سریر وصلت ملکزاده بنشانند. ~~بازرگان، پدر # ~~دختر، غلامی خازن داشت که به جمال دختر خواجه نیک فتنه گشته بود و ~~مدتها آن سر # ~~مستور داشته. چون حالت دختر با پسر پادشاه و صورت عروسی2 ایشان مشاهده ~~کرد، # ~~سیلاب حسرت از دیده فرو ریخت. با خود گفت3: اگر این فراق اتفاق افتد ~~بیش امید # ~~وصلت نتوان داشت. زودتر از آنکه ملکزاده دختر را به حجرهآ زفاف برد ما ~~را مکری # ~~باید ساخت. مکر به وسیلت حیلت بر مراد خود قادر شوم و از معاشقت دختر ~~حظ اوفر # ~~بردارم، آن کافر نعمت غدار در خانهآ آن محتشم نیک گستاخ بودی و در تصرف ~~اموال # ~~وی دستی مطلق داشتی. در خزینه خانهآ بازرگان چاهی دو مرد بالا فرو برد ~~و از آن چاه # ~~راهی در وثاق خویش بساخت و سر2 چاه به اندک مایه حشیش بپوشید و نطعی ~~پاکیزه بر # ~~وی انداخت و صرهای مهر کرده از زر بر کنار نطع نهاد. پس فرصت نگاه ~~داشت، تا وقتی # ~~که خواجه به سرای ملک بود و دخت5 را از مقربان خود خالی یافت، بتعجیل ~~هر چه # ~~تمامتر پیش دختر دوید و کلید خزینه به وی داد و گفت: این لحظه پدر را ~~از بهر تو # ~~بدرهای زر بر کنار نطع نهاده است. زود بر باید داشت و در ms042 وجه مصالح به ~~خرج کرد و # ~~من از کثرت اشتغال بدین خدمت نمی پردازم. دختر در حال امتثال کرد و ~~کلید بستد و در # ~~خزینه بگشود و غافل وار قدم بر نطع نهاد تا صرهآ زر بر گیرد. سبک در ~~چاه افتاد1. غلام # ~~بی باک زود به خزینه در آمد و سر چاه استوار کرد و به قرار اصل باز ~~برد. پس بی توقفی # ~~به وثاق خود دررفت تا آن حور نژاد و پریزاد را از زیر زمین برآرد7. # دختر خود را به قید کید غلام بسته دید. اندیشید که دل از جای بردن طریق ~~خرد PageV01P042 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0078.png) # نیست. خدعت وی را به سرعت صنعت خویش دوا باید کرد، که گفتهاند: جواب # ~~الفاسد بالفاسد. چون غلام وی را از نقب بیرون آورد، آن ماه دو هفته چون ~~گل شکفته # ~~در روی آن غلام بخندید. شعر # افتر بسکریه حتی %~% قد اظهر لؤلوة منضد # گفت: ای دوست یکدل مدتی است تا من بر شمایل خوب تو عشق آوردهام و چنین # ~~روز پیروز را به دعای سحرگاهی میخواستم. اگر پیشتر، از حال دل نگرانی ~~تو مرا خبر # ~~بودی، تو را چندین تحمل1 مشقت نبایستی کرد. اکنون تو از معاشرت و ~~مباشرت ما # ~~آنگهی متلذذ شوی که مرا از این خطهآ پر خطر به سفر بری، تا به سکون دل ~~و فراغ ضمیر # ~~بهرهآ تمام از وصال یکدگر برداریم و ازحضور همدیگر استمتاع و نصیب او ~~فر برگیریم. # ~~بدین دمدمه غلام را در غلط افکند و از کمینگاه2 غدر3 خود غافل گردانید. ~~شبانگاهی # ~~که از حرم شاه به طلب دختر آمدند تا مهر و ماه را با هم قران دهند، هر ~~چند بجستند کس # ~~از دختر اثر نیافت. بازرگان از هول واقعه و هجوم آن نکبت صعب سخت شیفته ~~حال و # ~~کوفته دل گشت و خلق از تعجب آن حادثه، حزین و متأسف شدند. دختر با غلام ~~عاشق # ~~در آن خانه از هرگونه تلطف ms043 و تملق می کرد، چنانکه در غفلت غلام کلید ~~خزینهآ پدر به # ~~دست گرفت و به سر کاردی بر وی نقش کرد که دختر تو در خانهآ غلام است. ~~آن # ~~بی حفاظ4 بد کردار خواست که از حال خواجه و تشویش شهر چیزی بازداند. ~~دختر را به # ~~احتیاط بلیغ در خانه حبس کرد و با کلید خزینه پیش خواجه رفت. جهانی پر ~~از بلا و # ~~آشوب دید. شعر # شهر اندر جست و جوی افتادهاند عالمی در گفت و گوی افتادهاند # بازرگان غلام را با شغلی نامزد کرد و کلید خزینه از وی بخواست تا به وقت ~~ضرورت # ~~به حضور وی5 حاجت نیفتد. چون غلام غایب شد خواجه در کلید می نگرید. آن ~~نقش # ~~را بخواند که دختر تو در خانهآ غلام است. سبک آن حال بر ملک عرضه داشت ~~و در # ~~حال بفرمود تا آن غلام بی حفاظ را بگرفتند و دختر را از حجره21آ وی ~~بیرون آوردند. # ~~آن غلام غدار بد کردار افغان در گرفت که من از این مکر مبراام و این ~~دختر چون زلیخا # ~~بر من عشق آورده است و من در این کار چون گرگ یوسف بی گناهم. ملک گفت: ~~PageV01P043 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0079.png) # ~~شبهت پی1 تهمت واقعهای است بی تیقن و تحقق. در کار ایشان چگونه حکم ~~شاید # ~~فرمود؟ در حال آن دختر گفت که اگر - عیاذا2 بالله - این خیانت از من ~~صادر شدستی # ~~هرگز از افعال و احتیال3 این غلام بی حفاظ اعلام نکردمی و دست خیانت او ~~از دامن # ~~عصمت خود دور نداشتمی و نیز نقبی که این شور بخت در خزینهآ پدرم ساخته ~~است و # ~~کلید آورده و مرا در آنجا برده گواه بی گناهی من بس است. ملک گفت: اگر ~~در خانهآ وی # ~~چنین نقبی یافته شود لاشک دلها بر اختزال این مکار قرار گیرد. چون تفحص ~~کردند حق # ~~بر جانب آن عفیفه بود. ملک در حال فرمان داد تا آن مستوره را ms044 با شکوهی ~~شکرف به # ~~خوابگاه پسر4 بردند و بفرمود تا آن ناکس بی حفاظ بی حرمت را چند روز بر ~~ملامت و # ~~انواع عذاب عقوبت می کردند تا از سختی آن سیاست سپری شد. # محجوبه گفت: این مثل بدان آوردم تا ملوک و سلاطین عالم جانب سنت سیاست # ~~مهمل نگذارند و در انزجار فجار به ایقان و سبرتی5 تمام مثال دهند. تا ~~در سوز ندامت # ~~نیفتند و نابکاران وسیلت مصیبت ایشان از فسق و فساد و زجر و عناد مزجر ~~و ممتنع # ~~گردند. ایزد - عز و علا- عامهآ خلایق را از فجور و ناشایست همواره و ~~پیوسته محروس و # ~~محفوظ ومصون داراد، بمنه. PageV01P044 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0080.png) # یاب چهارم در شجاعت و رحولیت # روز چهارم که نیر اعظم سر از قبهآ مشرقی بر کرد و گیتی را از سواد پوشی ~~به در آورد # ~~و خلعت زربفت داد، شاه سماح [بر] تخت جهانداری بر آمد1 و اسباب کار ~~مملکت بر # ~~مقتضای2 رای روشن بساخت. به وقت غروب خورشید روی به حجرهآ خاص نهاد و # ~~ساعتی به استماع حالت اعجوبه و مقالت محجوبه پرداخت و از خود ایشان ~~سؤال کرد # ~~که شجاعت چه ثمره دارد؟ و چگونه خصلتی است؟ # اعجوبه گفت: زندگانی شاه مؤبد باد. شجاعت شریف خصلتی است از آن قبل که # ~~وقایت ذات [از] تیر سطوات عدات است. و هر که [را] اثری از رجولیت در ~~جبلت مثبت # ~~باشد هر آینه وقت ملاقات آفات، نفس خود را اندکی صیانت تواند کرد و اگر ~~بد دلی و # ~~فرار به خود راه دهد لاشک اسیر نوایب و مصایب گردد و شجاعت چنانکه ~~ستودهآ خلق # ~~است، محبوب حق است: ان الله یحب الشجاعة و لو علی قتل حیة. صاحب شرع - ~~علیه # ~~السلام - می فرماید که حق - تعالی - شجاعت را دوست دارد، اگر خود ~~برکشتن ماری3 به # ~~کار داشته شود و نیز از استعمال و مباشرت آن بسی رفع و نفع توان کرد. ~~چنانکه آن پسر # ~~جندی ms045 بعد از فقر و احتیاج بهرهای تمام از شجاعت خود بر گرفت. # ملک سماح پرسید که چگونه است آن حکایت؟ اعجوبه جواب گفت: # حکایت اعحوبه در شجاعت # آوردهاند که در بلاد شام مردی لشکری بود. سالها در خدمت ملوک ملازمت ~~PageV01P045 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0081.png) # ~~نموده بود و از مواظبت اشغال ایشان سیمی سره مدخر کرده و مال بی حساب ~~ذخیره # ~~نهاده. پسری مرد رنگ شیر دل داشت. پس از آنکه او را آداب شجاعت تعلیم ~~داده بود # ~~و علم سلحشوری تمام آموخته بود، تمامی مال خود بر او تفویض کرد و گفت: ~~ای # ~~پسراباقی عمر به خدمت مخلوق احتیاج ندارم و این حرفت با سربازی است از ~~آن تقاعد # ~~نمودم و آن از عدل است و نیز ما را از ملابست این عمل استغنای کلی حاصل ~~است. مال # ~~بر باید داشت و به تجارتی مشغول شد. # بس1 امتثال امر و انقیاد حکم و فرمان پدر را از لوازم شرع دانست، به حکم ~~اشارت # ~~مال بر گرفت و روی به تجارت نهاد. چون به ساحل بحر مغرب رسید، هوس ~~بازرگانی # ~~دریا به سرش متمکن شد و ربح بیاندازه با خود تصور کرد. کشتی ترتیب داد ~~و بسی از # ~~متاع آن بقاع در وی نهاد و به نشاط تمام بر مرکب سفینه سوارشد. شعر2 # ~~مرکب شنیدهای [که] چو عزم سفر کند از اشک عاشقان بودش ترهمی بساط # # وانگه ز بهر مصلحت3 همرهان خویش %~% از سینه خانه سازد و از جان و دل ~~رباط # چون پسر جندی4 یک دو روزی سفینه را به مساعدت باد بر وفق مراد در بحر # ~~براند، ناگاه صاعقهآ باد مخالف شبیخون آورد و از دقل5 و شراع آن سفینه، ~~اثر نگذاشت. # ~~افواج امواج متراکم گشت و کشتی را با تمامت امتعه در حلق غرق نهاد. ~~بیچاره خود را # ~~در سفینهای دیگر انداخت و از مال تمام و احتشام انقطاع کرد و از غنا و ~~ثروت بی بهره # ~~گشت. تا معلوم ms046 شود که بر حسن حال و کثرت مال اعتماد نشاید کرد و برجمع ~~[و] # ~~ادخار، نهمت وحرص نباید نمود. چنانکه گفتهاند: شعر: # ~~یا من جمعث نفسک مالا لبدا خف ربک و اعلم أن للیوم1 غدا # # فا المال و ان جاوز عن کل مدی7 %~% لا المال و لا المالک یبقی ابدا # آن مرد لشکری چون بشنود که پسر سفر دریا اختیار کرده است، سخت کراهیت8 # ~~داشت. شیفته حال و متوزع خاطر بر عقب وی برفت تا بر سواحل بحر و پیوسته ~~از حال PageV01P046 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0082.png) # ~~وی استکشاف1 و استطلاع می کرد. در راه جمعی کافران کمین کرده بودهاند، ~~بیچاره را # ~~ناگاه فرو بستند و به اسیری ببردند. نکبت بر نکبت متراکم گشت. [جندی] ~~از پسر2 فرقت # ~~نموده و مال در باخته و از خانه جلای3 وطن کرده و در بلا و محنت ~~افتاده، شعر # ~~الدهرنار4 ضاعفتنی فی الوری [یوما شحما اقا متنی5 بخطب1 دونهم طرا # پسر جندی7 در آن سفینه، تجار را مراعات مینمودواز قراضات اطعمهآ ایشان را # ~~لقمهای حاصل می کرد. یک روزی در میان بحر کشتیی8 از دور پدید آمد. ~~ملاحان به # ~~حکم تحریه و ممارست دانستند که آن سفینهآ دزدان است و ناچار قصد امتعهآ ~~تجار # ~~دارند. هوش از تن خلق برمید و عجز و حیرت بر ایشان مستولی کشت و جملهاز ~~کثرت # ~~خوف و فرط فزع دم فرو بستند. شعر، # # دی نزد من آمد آن به قد سرو روان %~% بیرنگ شدیم هر دو و بسته دهان # پسر جندی9 چون اضطراب [و] اضطرار ایشان مشاهده کرد. اهل سفینه را بسی # ~~استمالت نمود و گفت: تا رمق حیات من باقی است نگذارم که از نهاب هیبت ~~آن دزدان # ~~آسیبی به شما رسد و جماعت تجار گفتند که اگر شر این لصوص از ما دفع کنی ~~و در # ~~تلافی و تدارک این حاد ثه وجهی اندیشی، یک نیمه از مال ما تو را حلال ~~است و بر این # ~~معنی باتفاق ms047 میثاق بستند. پسر جندی10 در علم رمی مهارتی بکمال داشت و ~~نیک # ~~سخت کمان11 و باربک انداز بود. مثلا یشه در هوا نشان کردی و به نوک ~~پیکان # ~~بدوختی. باز خود گفت: جز به نوک تیر تدبیر این کار نتوان کرد. کمانی ~~محکم سه پی12 # ~~دست آورد و چند عدد تیر ترتیب کرد چون آن طایفهآ دزدان بر اهل کشتی ~~حمله کردند، # ~~او دست به کمان کرد و آهنگ جنگ ایشان کرد. بیت: # ~~بمالید چاچی کمان را به دستبه چرم13گوزن اندر آورد شست # به هر تیری که انداختی یکی از آن جمع را قمع کردی14. هم بر این کردار ~~دمار از # ~~آن مفسدان برآورد و به قوت و شجاعت بر آن جماعت ظفر یافت و تتمت بضاعت ~~و PageV01P047 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0083.png) # ~~کشتی ایشان در تصرف خویش گرفت. مردم سفینه بسی ثنا و محمدت گفتند و هر ~~چه # ~~ممکن بود از مبرت1 و مکرمت در باب وی مبذول داشتند و چون به ساحل ~~آمدند، عهد # ~~را به وفا رسانیدند و مال را مناصفه با وی قسمت کردند. # پسر جندی را به اضعاف آن مال ضایع شده سیم و زر به دست افتاد. المال غاد ~~و # ~~رائح. اندیشید که به فیض لطف حق و برکت رجولیت نعمتی هنی به دست افتاد. ~~روی به # ~~وطن مألوف باید نهاد و توقع خام در توقف داشت، تا مثل این مشاق مشاهده ~~نباید کرد. # ~~آن مال وافر برداشت و به عزم خانه در راه ایستاد. چون منزلی چند قطع ~~کرد طایفهای # ~~راهزنان بر قافله تاختند تا تعضی رسانند و نهبی کنند. آن جوان جنگجوی ~~شجاع سلاح # ~~بر بست، بر ناقهای باد تک سوار شد که از چستی2 چون گوی مشعبد سبک بر ~~جستی و # ~~تیز در گشتی. شعر: # ~~مکر مفر مقبل مدبر معا کجلمود3 صخرحطه4 السیل5 منعل # پس از سر جرأت و جسارت رمحی مار پیکر و نیزهای شهاب شکل به دست گرفت # ~~و روی به محاربت ms048 و مقابلت آورد و به نوک سنان چند کافر را در خاک هلاک ~~انداخت # ~~و باقیان از هیبت عزیمت او هزیمت گشتند. شعر، # # و فی ألهیجاء ما جربت نفسی %~% و لکن فی الهزیمة کالغزال. # مهتر آن قوم خسته و مجروح و خایب و خاسر گرفتار شد. # پس7 جندی خواست که پشت زمین را از خبث ذات و شر حرکات وی خالی # ~~گرداند8 و [او را] در شکم خاک جای دهد. با تیغ آبدار قصد وی کرد. کافر ~~زنهار # ~~خواست و گفت: اگر با من به جان کرامت کنی و در اهراق9 خون من اهمال ~~کنی، نعمتی # ~~نفیس بر تو ایثار کنم و چند اسیر مقید را از برای تو از حبس اطلاق ~~فرمایم. پس 10گفت: # ~~چون بقا و حیات تو سبب خلاص خلقی خواهد بود، تورا11 از جانب ما به جان ~~امان # ~~است. سبکتر محبوسان را حاضر باید کرد و سر خویش گرفت. کافر رقعهای نوشت ~~به PageV01P048 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0084.png) # ~~اتباع وی، تا جمع اسیران را با حملی گران بفرستادند و او را به حکم وفا ~~[به] عهد باز # ~~گرفتند. یکی از اسیران، پدر آن شیر مرد شجاع بود. چشم پسر چون بر روی ~~پدر خود # ~~افتاد، هوش و قرار از وی برمید. و در بوالعجب بازی چرخ غدار لختی تعجب ~~نمود و # ~~بعد از1 آن بگریست و دست و پای پدر بوسه داد و به تقرب و احترام و ~~اعزاز و اکرام او # ~~را پرسید و از کیفیت واقعهآ هجوم بران استکشاف کرد. پدر جواب داد: که ~~دوستی تو مرا # ~~در این غرقاب خطر انداخت. پسر نیز سرگذشت بازگفت و از تلف آن مال تجارت ~~و # ~~غرق کشتی خبر داد. گفت: ای پدر به همت تو بعد از محنت و قلت مال، این ~~همه ثروت # ~~و غنا و تمول و پسار باری - عز اسمه - ارزانی داشت و ما را در مضیق فقر ~~و تنگنای # ~~احتیاج فرو نگذاشت. # پسر جندیآ به ms049 برکت شجاعت و یمن مردانگی بسی نعمت بیاندازه کسب کرد و # ~~پدر را از مشقت سرقه و ورطهآ هلاک خلاص داد. محجوبه گفت: احسنت چست3 # ~~آوردی این حکایت دلکش و این مثل خوش. هم از این سیاقت حکایت آن شهزاده # ~~است که به وسیلت شجاعت خون برادر بازخواست و پس از نقصان بندکی به ~~دولتخانهٔ‌ # ~~ملک باز رسید. اعجوبه گفت: باز گوی. [گفت]: # حکایت محجوبه در شحاعت و مردانگی # آوردهاند که در شهر تنکت پادشاهی مطاع امر، نافذ4 حکم بود و پسری داشت # ~~به سرحد مردی رسیده و مترعرع و مراهق گشته. پدر را به جمال و جلال5 وی ~~میلی # ~~بکمال بود. پیوسته جانب وی را به شفقت6 رعایت فرمودی و در مراعات و ~~اعزاز وی # ~~نیک مبالغه نمودی. دو عدد گوهر شبچراغ که دوباره گنج قارون میارزید، آن ~~را با دو # ~~حلقهآ زرین ترصیع کرده بود و در گوش پسر کشیده، تا از زینت آن متلذذ و ~~متمتع # ~~میشود و همواره آن پسر را هوس صید بودی و بر نشاط شکار نیک حرص نمودی. ~~در # ~~آن نواحی متصیدی خرم و بیشهای نزه بود. هوای او از بخور زهرات چون ~~روضهآ خلد # ~~معطر و خوش و صحن او از رنگ ریاحین چون پر طاوس منقش. چنانکه گفتهاند: ~~PageV01P049 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0085.png) # شعر، # ظهر النبت علی کل مکان %~% طلع الطلع علی کل شجر # فهو ألدوض علی الماء صفا %~% و صفا الماء علی الروض کدر # یک روز ملکزاده در آن مرتع به طلب نخجیر طوف می کرد. ناگه شیری سهمناک # ~~چون نهنگ گرسنه آهنگ وی کرد و با بنانی چون سنان آب داده آهن گداز و ~~پنجهای # ~~چون تیر شهاب1 سنگ شکن و کوه شکاف، جثهای چون پیل آتشین تن و حملهای # ~~چون ضربت نکبت زمانه مردافکن. # آن شیر چون آتش مشتعل آهنگ شهزاده کرد و به یک دم از وجود او اثر # ~~نگذاشت. خبر آن حال به شاه رسید. تنگدل و نوحه کنان ms050 روی به بیشه نهاد ~~تا از نهاد شیر # ~~به شمشیر گرد برآرد. حشم را به کشتن وی مثال داد. چندان مردان پردل به ~~جنگ او # ~~آهنگ کردند و آن شیر به هر جانب که حمله بردی چندان اسب و مرد را در ~~خاک، # ~~خوار2 کردی. بسی آبطال قتال پایمال وی شدند و کس بر وی دست نیافت. از ~~آن پس # ~~کسی زهره نداشت که اندیشهآ گذر3 آن بیشه در دل آرد و از خوف آن هژبر ~~خونخواره به # ~~گرد آن مرغزار طوف کند. بیت # # تسیل الماق من حذار أسوده %~% فقد جف [فی] شدق4 الکماة رضابه # شاه بعد از آنکه پسر را به خوابگاه5 بیمرادی دفن کرد، آن دو گوشوارهآ ~~ثمین وی # ~~برداشت و در شهر ندا فرمود و گفت: هر که جراحت سینه و قرحهآ قریحهآ ما ~~را به کشتن # ~~شیر" مرهم نهد، این دو گوهر شبچراغ با دگر مواهب بی حساب نصیب وی است. ~~با آن # ~~همه وعدهآ خوب مهیج و پذرفتکاری مرغوب7 و محرض هیچ پردل" میل نیل آن # ~~مقصود نکرد و گرد آن بیشه نگشت. ملک تنکت9 را در آن نزدیکی از منکوحهآ ~~خاص # ~~پسری آمد خوب خلقت تمام اندام. آثار مردی و مبارزت در جبلت وی ظاهر و ~~انوار # ~~شهامت وشجاعت از بشرهآ وی لامع. بعد از10 آنکه مدت رضاع بگذاشت و جناب ~~PageV01P050 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0086.png) # ~~حضانت او را صیانت کرد به وقت فطام جشنی عظیم بساختند و او را از شیر ~~باز # ~~گرفتند. # مادر خواست که آن گوشوارهآ قیمتی را در گوش طفل آویزد و ملک در مجلس # ~~انس به لهو مشغول بود و سکر بر وی غالب شده. از آن حال خبر یافت. سوز ~~فرقت # ~~فرزند آتش غیرت در نهاد او بر افروخت. به خشمی تمام قصدی پیوست1 و یک ~~نیمهٔ‌ # ~~گوش طفل را با گوشواره قطع کرد و بر دست مادر نهاد. مادر از آن تهور او ~~نیک متغیظ 2 # ~~و متأسف گشت و ms051 از فرط خشم، چنانکه رسم ترکان است پسر را به لجاج پدر به # ~~بازرگانی فروخت که بر جناح سفر بود. تا ملک از حال پسر خبر یافت ~~بازرگان از آن # ~~ناحیت رحلت کرده بود و پسر را برده. ملک نذرها کرد و سوگند تأکید فرمود ~~که آن # ~~جوهر مقوم در حق کسی هبت کنم که آن شیر را در عوض جگر گوشهآ من قصاص ~~کند تا # ~~ذات مرا حیاتی تازه روی نماید. (و لکم فی القصاص حیاة) [یقرة/179]، # بازرگان پسر را به طرف سمرقند برد و به کوتوال قلعهآ شهر فروخت. چون رشد ~~و # ~~رجولیت از طلعت او مشاهده میافتاد3 در باب تربیت او سعی بلیغ مینمود و ~~آداب # ~~حرب4 تعلیم میداد. چندانکه به حد بلوغ در رسید، الحق جوانی گاوزور پیل ~~کوپال # ~~شیردل، از میان بیرون آمد. # # قدنلت مصاعدداالترق %~% فالجدا یقول قم تصعد # شبی7 طایفهای از لصوص در قلعه راه آوردند و مردم را ناگهان خفته ~~فروگرفتند. تا # ~~بعد از ضبط قلعه خلق آن بقعه را مطیع امر و منقاد فرمان خود گردانند. # شهزاده در گوشهای به جای اطفال خفته بود و کس او را در عقد آبطال و حساب # ~~رجال نیاوردی. چون بیچارگی اهل قلعه و ضعف [و] عجز کوتوال بدید، حمیت # ~~رجولیت دامنگیر فتوت وی شد. چون شهاب دیوسوز خود را بر آن قوم انداخت و ~~یکی # ~~را به ضربت مشت بکشت و تیغ وسپر وی برداشت و از چپ و راست حمله می برد ~~تا # ~~جمله را خسته و مجروح و مقهور و مقروح گردانید. # # هم صدر سیق یوم بطحاء %~% سمک ولی منه ماه PageV01P051 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0087.png) # کوتوال چون حال جدال وی مشاهده کرد هر چه در خزینه مال داشت بر وی ایثار # ~~کرد و پهلوانی لشکر و امارت حشم به وی ارزانی داشت. صیت صلابت و جلادت ~~و # ~~آوازهآ شجاعت و بطالت او در آن خطه فاش و منتشر کشت. بیت # تو بر سر مطرحی نشسته ms052 %~% و آوازهآ تو جهان گرفته1 # بعد از مدتی قافلهای گران از طرف عراق در رسید و عزم جانب تنکت داشت قطاع # ~~الطریق از جوانب به تغلب واباحت دست سلب و نهب دراز کرده بودند و راهها ~~سخت # ~~بیمناک و مخوف شده. شعر # # فلا ترحلن بلا عدة %~% فان الطریق مخوف مخوف2 # اهل قافله مالی شگرف بذل کردند و شهزاده را به اسم بدرقه با خود به دیار ~~تنکت # ~~بردند. ملک تنکت [که] از آمدن قافله نیک تعجب می نمود گفت: در این ~~مهمه3 مهیب # ~~و تیه پر آفت4 به چه5 استظهار، سفر کردید؟ و بر چندان کمینگاه غدر و ~~مواضع وقایع # ~~چگونه گذشتید؟ یکی از تجار گفت: برنایی مبارز مقدام، ما را در این بیدا ~~بدرقه کرده # ~~است، که به استبداد و مردی و استقلال شجاعت لشکری را هزیمت میکند و به ~~اندکی # ~~صولت از خصوم بسیار دمار بر می آورد. بیت # # در جواب صد هزاران لشکر پیروز9 جنگ %~% ضربتی زان دست و بازوی توانا بس ~~بود # ملک گفت: علی الحخبیر7 سقطت8، در این حوالی بیشهای پر نعمت [است] و شیری # ~~جان شکار در آن وطن دارد. سالها است از هول صول او9، کس پیرامن آن بیشه ~~نگشته # ~~است و نیز مرا در ذمت وی حق خونی ثابت است که میوهآ دل ما را به زاریان ~~زار کشته # ~~است. اگر این جوان دلاور به کشتن آن شیر سعی نماید، بر قضیت نذری که ~~کردهام، دو # ~~گوهر شبچراغ بدو بخشم و هر چه میسر شود از بذل مکارم دریغ ندارم. ~~بازرگان شهزاده # ~~را از آن کار خبر کرد. شهزاده چست بایستاد و عزم شکار شیر کرد و در ~~بیشه رفت: # ~~یت PageV01P052 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0088.png) # # باز چه فتنه میکنی عرم چه داری ای پسر %~% ریه بهادهای کله ککت چچه ~~بستهای کمر # با سلیح تمام قصد آن سبع خون آشام کرد. به اول ملاقات، اسب ملکزاده نفور # ~~گشت و او را از پشت او در ms053 انداخت، مردوار دل1 از جای نبرد و به وقت ~~حمله دست # ~~را تا به بازو در دهن و حلق وی فرو برد و بی تحاشی احشای وی قلع کرد و ~~از راه گلو بر # ~~آورد. یس سر شیر بر گرفت و به تحفه در پیش ملک برد. از آن شادی شهر ~~بیاراستند و # ~~در هر محلتی از فرط آن سرور سوری بساختند ملک شهزاده را در کنار تخت ~~بنشاند تا # ~~از سر تقرب آن حلقهآ گران مایه به دست خود در گوش وی کند. چون چشم پدر ~~بر گوش # ~~بریدهآ پسر افتاد قرار و هوش از وی برمید. گفت: (الطییبات للطیبین) ~~[نور [26] پسر را به # ~~صد ناز و اعزاز برگرفت و فرح و مسرت از سر گرفت و این بیت میگفت. بیت # # من وصل تو را دهم چنان ساز این بار %~% کز پرده برون نیاید آواز این ~~بار # این آوازه در شهر تنکت فاش شد. آن پسر را به حرم بردند و مادر او را ~~شناخت و # ~~جملهآ شهر آذین ببستند و بزمها ساختند و شهزاده به برکت شجاعت، قاتل ~~برادر را # ~~قصاص کرد و از مذلت رق و مشقت فراق مادر و پدر خلاص یافت. محجوبه گفت، ~~این # ~~مثل بدان آوردم تا مردان عالم را حقیقت شود که شجاعت اثری عظیم دارد. ~~به وسیلت # ~~آن بر اغلب مرادها قادر توان بود. ایزد تعالی عموم خلق را از ثمرهآ این ~~خصلت بهره مند # ~~گرداناد و از نتیجهآ هنر بر خورداری دهاد. بمنه. PageV01P053 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0089.png) ~~PageV01P054 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0090.png) # باب پنحم در سماحت و سخاوت # روز پنجم که شاه قبهآ چهارم سر از افق مشرق برآورد و طبقهای زر بر عالم و # ~~عالمیان نثار کرد و روی ظلمانی گیتی را به بیاض خود منور گردانید، تخت ~~شاه سماح را # ~~به فرشهای اطلس و اکسون بیاراستند و شاه با فر و هیبت بر سریر سلطنت ~~متمکن شد و از # ~~مبدأ صباح تا مقطع رواح ms054 به کارگزاری1 و داد دهی رعایا مشغول بود و از ~~عطایا و # ~~مواهب، ابطال لشکر و مبارزان کشور را بهرهمند میگردانید2. چون خورشید ~~انجمن3 # ~~انجم روی از عالم بگردانید و سپاه مغرب بر لشکر مشرق مظفر گشتند، شاه ~~سماح بر # ~~عادت گذشته از مصالح مملکت فارغ شده در مقام قربت اعجوبه و محجوبه نزول # ~~فرمود و ایشان را به شرف اختصاص ندمت مفتخر کردانید. در اثنای مفاوضه ~~پرسید که # ~~کرم و سخاوت کدام طایفه و رزند و آن خصلت به که لایقتر باشد4؟ اعجوبه ~~گفت: عمر # ~~ملک [دراز] باد. سخاوت لباسی5 زیباست که برهرقدی چست آید2 و حلیتی که ~~عامهآ # ~~خلایق را نیک زیبد و از هرکس پسندیده7 دارند. لیکن ملوک بدان ~~سزاوارترند چه اگر # ~~شاهان دست بذل و نوال گشوده ندارند و ابواب فسحت و مبرت و انعام و ~~اکرام بر خاص # ~~و عام بسته دارند، بضرورت ملک ایشان نقصانی فاحش پذیرد. بلکه آن را خوف # ~~انقراض و زوال باشد. بیت # اذا8 ملک لم یکن ذاهبه %~% فدعه فدولته ذاهبه PageV01P055 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0091.png) # پس بدین1 قضیت، سنت سخاوت بر رقبهآ ملوک فرض عین است و نیز انصاف خلق. # ~~هرکه بدین هنر کرم متحلی2 شود همواره مکرم و محترم باشد و از آن جود و ~~سماحت # ~~نفع و راحت مشاهده کند. چنانکه آن غلام بازرگان را به برکت اندک مبرتی ~~ملک عظیم # ~~به دست افتاد. ملک سماح پرسید که چگونه است [آن]؟. اعجوبه درفور گفت: # حکایت اعحوبه در سماحت و سخاوت # بازرگانی غلامی رومی کریم طبع داشت و به حکم ضرورت سفر دریا اختیار کرده # ~~بود و غلام را با خود در کشتی نشانده. در آن سفینه از هر نوعی مردم ~~بودند. به سبب # ~~ناموافق باد مدتی مدید در آن بحر بماندند و اطعمه و اشربه که داشتند ~~روی در نقصان # ~~نهاد و هیچ مخلص و مهرب پیدا نه3. اهل کشتی از قلت قوت نیک مینالیدند و ~~از # ~~بازرگان وجه کفاف معاش ms055 خود4 به بهای گران میخریدند. چه او نیک متمول و ~~مستظهر # ~~بود. اما امساکی بغایت و بخلی بکمال داشت و از بهر غلام هر روز اندکی ~~نان و قدری # ~~آب موظف کرده بود و باقی به احتیاط تمام در ضبط آورده تا بر وفق مشیت ~~به نرخی5 # ~~سره بفروشد. از قضا دختری جمیله با محرمی در آن کشتی نشسته بود و تمامی ~~زاد و # ~~نفقهآ او به سبب طول مدت، نفاد یافته. بیچاره نقصانی حال داشت و از عزت ~~ثروت به # ~~مذلت فاقه گرفتار شده بود و بسی شربت تلخ از مخالفت ایام تجرع کرده. ~~شعر # # ایام کرام را زبخت افکندهست %~% مر شاهان را زتاج و تخت افکنده ست # # الله یعلم و آلایام تعرفنا6 %~% نحن الکرام و لکنا مفالیس # غلام عجز آن مستوره و ضعف او میدید. مروت طبعش بر مراعات او باعث7 # ~~گشت و فتوت او بر رعایت جانب مستوره باعث آمد. و ظیفهآ طعام و شراب8 ~~خود بر آن # ~~عفیفه ایثار میکرد و بیشتر اوقات گرسنه و تشنه میبود. دختر تملقی کرد و ~~گفت: ای # ~~غلام رنج میبینی. از سر ضنت به صد منت تو را اندکی طعام ادرار کرده است ~~و تو از PageV01P056 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0092.png) # روی کرم و مروت آن را بذل1 می کنی: (و یؤثرون علیی انفسهم و لوکان بهم # ~~خصاصة) [شر9] # چون فرط فتوت البته تو را [به] اکرام2 تحریض میکند، باری جانب نفس خود را # ~~مرعی باید داشت. من از عطیت تو به شربتی آب قانعم. تا روز خلاص از ~~سفینه، این # ~~مرسوم و مکرمت مجری میدار و به جزای آن اجرت آخرت ذخیره مینه. غلام ~~گفت: # ~~به وقت بر و احسان ما به جان مضایقه نکنیم و از هیچ خاص و عام بیش و کم ~~دریغ # ~~نداریم وتا بتوانیم بذل کنیم. بیت # از روی کرم هر آنچه بتوان بدهیم %~% ور جان طلبند سائلان جان بدهیم # مدتی بر آن سنت مواظبت مینمود. ناگه خواجهآ ms056 بخیل بر آن سر وقوف یافت. از ~~سر # ~~غضب بی توقف غلام را در آب انداخت. لطف نا متناهی الهی حامی و حافظ وی ~~گشت. # ~~کما قال ألله تعالی: (و هو الذی یسیر کم فی البر و البحر.) [یونس /22] # تختهای شگرف یافت، پای در وی آورد و سر در بحر نهاد تا پس هنگامی ایمن و # ~~درست اندام به کنار دریا رسید. شعر # # در بحر غم تو غوطه خواهم خوردن %~% آخر به لبی3 یا به کناری برسم # روزی در آن حوالی به طلب طعام میگشت. یک پاره عنبر اشهب بیافت به وزن # ~~هزار مثقال. سبک آن گران مایه متاع برداشت و روی به آبادانی نهاد. ~~خواجهآ سفله از آن # ~~حرکت نیک نادم گشت و بر فقد غلام لختی جزع و تضرع کرد لابد سود4 نداشت. # ~~مصراع # من کشته ترا و خود پشیمان گشته # چون آن کشتی را به ساحل آوردند، پادشاه آن طرف به حکم تجشم5 تفرج را به # ~~کنار دریا آمد تا بعضی از امتعهآ تجار دربیع آرد. ناگه نظرش بر عارض ~~مهوش آن دختر # ~~افتاد. تیر غمزهاش بر هدف قبول آمد. به یک لقیه دل ملک را صید کرد. شعر # ای برده به یک نظر قرار از دل من %~% بندی که نهادهای برآر از دل من # دختر را به وجه شرعی خطبت کرد. پس با جلال و اعزازی هر چه کاملتر او را ~~به # ~~دولتخانهآ وصال فرود آورد. باز دختر را سعادت تازه روی نمود و روز به ~~روز حشمت PageV01P057 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0093.png) # ~~و دولت بر وی میافزود بسی. شعر # عسی الآیام ان یرجه %~% ن قؤمأ کالذی کانوا # بعد از چند سال آن ملک را موکل اجل و مقتضای1 فنا به سر آمد و از محنت ~~جای # ~~زوال، زود رحلت کرد و هیچ وارثی نداشت که عنان ملک [و] زمام فرماندهی ~~بدو # ~~سپرده شدی. بضرورت آن ملک2 بر زن قرار گرفت و لشکر و رعیت طوعا و کرها ~~مطیع ms057 # ~~و منقاد وی شدند. قضای خدا آن غلام رومی با آن قرصهآ عنبر مدتها در ~~عمرانات # ~~سواحل طوف3 می کرد و در کنار دریا به رسم4 تجارت شهر به شهر میگشت. یک ~~روز # ~~در مجمعی که تجار مبایعتی می کردند و امتعه با یکدیگر معاوضه میزدند ~~غلام حاضر # ~~شد. خواست آن عنبر در عوض متاعی نهد و از نفع آن ربحی بر دارد. خواجهآ ~~بخیل وی # ~~در آن محفل حاضر بود. غلام را بشناخت سخت متعجب گشت و به هوس عنبر، خام # ~~طمعی در پیش گرفت. به سفاهتی هر چه تمامتر در وی آویخت و گفت: سالها ~~است که تا # ~~این غدار نابکار و این نهاب بیادب آتش تشمر در من نهاده است و مرا بر ~~خاک خیبت5 # ~~نشانده و چون باد سرگشته کرد و چون سیل، آب9 از دیده میریزم. عمری است ~~که این # ~~قطعهآ عنبر را با دیگر نفایس جواهر از من دزدیده است و غایب گشته. غلام ~~انکاری بلیغ # ~~در میان آورد و سمت رق را التزام ننمود. آتش خصومت از جانبین مشتعل گشت ~~و کار # ~~از مکاوحت و مجادلت به خشونت و هتک حرمت انجامید. ناچار حاکمی جستند که ~~به # ~~نفاذ امر و مقتضای عدل میان ایشان فصل کند. مردم دلالت کردند و گفتند ~~در این # ~~نزدیکی شهر معظم7 است و دختری حکمران و عدل گستر در وی پادشاه است. مثل ~~این # ~~دعاوی جز به حضور وی ممشا نشود. بر خیزید8 و هر دو پیش وی روید تا بعد ~~از ایضاح # ~~بینت حکم صواب فرماید و به استیفای حق و ازهاق باطل حکمی مطلق بکند و ~~در باب9 # ~~ایضاح و اصلاح کار شما مثالی روشن دهد. خواجه و غلام به حکم اشارت و ~~ارشاد # ~~ایشان احرام خدمت ملکه دربستند و با هم در مجلس محاکمت بنشستند. چون ~~خواجه # ~~آغاز دعوی کرد، ملکه از ورای حجاب نظری در انداخت. بی توقفی غلام را ~~بشناخت. PageV01P058 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0094.png) # ~~اندک ms058 مایه متردد گشت و ریبتی1 در دلش آمد، اندیشید که غلام غرق شده ~~چگونه # ~~خلاص یافت، [بیت]، # من ندانم صواب میبینم %~% یا خود این من به خواب میبینم؟! # مگر این شخص مشابهت و مماثلت [تمام بدو دارد]2 و دزدیده3 از پس تتق آواز # ~~داد که: ای غلام رستگاری در راست کاری است. بی دهشت و اختزال واقعهآ ~~حال باید # ~~گفت، تا این عنبر از چه وجه حاصل کردی و این بازرگان را تو را4 به چه ~~وسیلت # ~~مؤاخذت و مطالبت می کند؟ جز صدق تورا5 از این مضیق مشقت رهایی ندهد. ~~غلام از # ~~ایراد این نمط6 اندکی آرام گرفت و به بسطت [و] جرأت تمام جواب باز داد. ~~شعر، # # گفتی که سرشک تو چرا گلگون شد؟ %~% چون پرسیدی راست بگویم7 چون شد # ای ملکه! من این خواجه را غلام بودم. سبب مودتی که با عورتی بکردم معاتب ~~و # ~~معاقب گشتم. او از سر ضنت و امساک و بخل و خساست مرا سیاست فرمود و در ~~بحر # ~~غرق کرد. فیض فضل ربانی بدرقهآ نجات من شد، تا از آن غرقاب هایل به ~~ساحل خلاص # ~~رسیدم و در آن معبر آن عنبر یافتم و اکنون خواجه را طمع8 فاسد بر این ~~غدر و افترا اغرا # ~~می کند. تا به زرق و تزویر، تدبیر کار این عنبر کند و از من بستاند. ~~بازرگان فغان در گرفت # ~~و گفت: بدین مقالت دروغ و حیلت9 و تلبیس، مال من پایمال نتوان کرد. بر ~~صدق این # ~~حال تو را دو شاهد عدل عرض باید کرد. ملکه آواز داد که گواه او ضمیر او ~~بس و دل # ~~بیدار من. منم آن دختر که در سفینه رفیق شما بودم. فتوت و احسان غلام ~~دیدهام. خست # ~~و بخل تو نیز مشاهده کردهام. الیوم یوم عتابنا # بفرمود تا آن خسیس را بسته در بحر انداختند و دل از زندگی وی فارغ کردند. ~~پس # ~~غلام محسن را به دولت سرای سعادت ms059 برد و تاج سلطنت و سریر ملک بدو ~~سپرد11 و # ~~مثال داد تا قضات و اثمه را حاضر کردند و ملکه را بر وفق شرع با غلام ~~عقد بستند. امور # ~~ملک و اسباب جهانداری به شوهر تفویض کرد و کنوز و خزاین و ذخایر و ~~دفاین جمله # ~~بر وی ایثار کرد و فرمود که: (هل جزاء الأحسان إلا الاحسان [) رحمن ~~/60]. آن غلام PageV01P059 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0095.png) # ~~را به یمن بر و رأفت و کرم و سخاوت ملک اقلیم شد و بی سعیی زیادت، حشمت ~~و جاه # ~~و پادشاهی او را میسر گشت. محجوبه گفت: احسنت غریب آوردی این حکایت ~~نافع و # ~~این مثل نادر. هم این شبه حکایت آن پسر بزاز است که به سبب اندک سخاوتی ~~از مفزع # ~~عقاب سلامت یافت و به منصب وزارت و مسند امارت رسید. اعجوبه پرسید که ~~چگونه # ~~بود آن حکایت؟ محجوبه گفت: # حکایت محجوبه درکرم و سخاوت # آوردهاند که یکی از وزرای ملوک عزم حج کرده بود. بعد از آنکه به مقصد ~~رسید # ~~و جمال کعبهآ معظم را مشاهده کرد و شرایط مناسک به جای آورد، به وقت ~~رجعت در # ~~راه منقطع گشت و تمامی اموال و اسبابش در معرض تلف و تاراج افتاد. از ~~شدت محن # ~~زمانه و صدمهآ متعب آن حادثه، نیک خسته و مخذول و شکسته و منکوب گشت. ~~بیت # حتی أنثنی1 محقوقفا2 مصفرا3 %~% مثل هلال الأفق حین افترا # بیچاره عاجز و مضطر و متأسف و حزین به حکم احتیاج در آن بلاد سیاحت # ~~می کرد. یک روز به در دکانی از آن بزازی رسید. جوانی تازه روی و مراهق ~~و برنایی # ~~خوب صورت با عارضی منور و خطی مدور. شعر # من یعش حول ذلک الخلد %~% یحظ 4 بشدذو5 العنبر والند # آثار انسانیت و امارات2 مبرت از بشرهآ وی مشاهده میافتاد. وزیر به کفاف ~~روز، # ~~سخت محتاج بود اما در تعفف تکلفی می کرد و در عرض حاجت، حیایش حجاب # ~~می آمد ms060 که: الححیاء لایأتی الا بالحخیر. بر در دکان آن بزاز بنشست و به ~~فکری مشغول شد. # ~~پسر بزاز [که در] نتیجهآ فراست و بدیههآ خرد، آثار بزرگی و شرف و شکوه ~~و خواجگی # ~~در جبلت وی میدید، دانست که از مراسم عز به مذلت افتاده است و شرف نفس ~~از # ~~کشف راز او را منع می کند. با خود گفت: در حق وی بسزا احسانی باید کرد ~~و از روی # ~~فتوت و مردمی شرط مکرمت و مبرت به جای آورد. پدر به جهت تجربه محقر # ~~پنجاه دینار سرخ بدو داده بود تا از بهر خود تجارتی کند. پسر بزاز عذر ~~خواهی کرد و PageV01P060 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0096.png) # ~~آن بدرهآ زر پیش وزیر بنهاد و گفت: السخی عاملک. این صرهآ زر برباید ~~داشت و در # ~~وجه مصالح صرف باید فرمود. چون وزیر زر را قبض کرد در حال مرد بزاز ~~فراز آمد و # ~~از پسر زر خواست، تا به جهت مرابحه، جامهای چند بخرد. پسر گفت: نقد را ~~بر # ~~مستحقی صرف کردم و آخرت را ذخیرهای شگرف نهادم. بزاز از غایت بخل، شفقت # ~~ابوت به یک سو نهاد و بفرمود تا سبک پنجاه دینار راگرم کردند و دست پسر ~~خود را # ~~بدان داغ کرد و جگر کباب خویش را بدان مرهم نهاد. وزیر از دیدن آن حال ~~خواست # ~~که آن زر باز دهد. پسر با آن همه الم و سوز و1 حرقت در خفیه اشارتی کرد ~~و از رد آن # ~~منع فرمود. گفت: ما در بازخواست موهبت و استرداد عطیت تعود نکردهایم. ~~وزیر آن # ~~نقد را برداشت و نفقهای تمام و توشهای سره بساخت و با مقر سیادت خود ~~رجعت کرد. # ~~بعد از چند سال آن بزاز بخیل دل بر پسرش خوش کرد و وی را با مایهای ~~تمام به # ~~تجارت فرستاد. ناگه زمانهآ بی وفا، بد عهد و نامساعد در تبدیل حال و ~~تقلب2 امور رنگی # ~~برآمیخت و آن جوان جواد را ms061 در ورطهآ نکبتی و گرداب خیبتی انداخت و مایه ~~[و] مال # ~~او بجملگی، درصدد زوال [و] هلاک افتاد.3 بیچاره به ذل مخمصت و فاقه و ~~شدت # ~~مسکنت گرفتار گشت. # با خود گفت: که چون مذلت و فقر و مسکنت وفاقه روی نمود [به] مصلحت آن # ~~لایقتر که دست به حرفتی زنم و از آن وجه اسباب4 معاش و کفاف خود میسازم ~~و بار # ~~دیگر از انقلاب ایام زینت و احتشام و تربیت و احترام چشم می دارم و حسن ~~عام 5 توقع # ~~می کنم. شعر # # برخشک فتاده ماهیی1 در تب7 وتاب %~% میگفت8 به جوی9 رفته10 بازآید آب # # وکل هم من بعده فرح %~% وکل امر إذا ما ضاق یتسع # روی به شهر نهاد و به نساخی بنشست. از آن قبل که خطی سخت خوب داشت، به # ~~حدی که سواد مدادش چون رنگ جعد مویان دلاویز بود و نقش منقش چون جناح # ~~ملون طاوس طربانگیز بیت: PageV01P061 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0097.png) # فی خطه من کل قلب اشهوة %~% حتی کأن مداده2 الأهواء # ولکل عین قرة فی قربه %~% حتی کأن مغیبه الأقذاء # مدتی در آن شهر کتبت میکرد و از اجرت آن متع بر میگرفت. یک روزی # ~~شخصی مخلط مزور رقعهای بدو3 داد و گفت: نقش فلان توقیع در این جای ثبت ~~کن تا # ~~من بر آن هیأت مشق کنم و در آموزم 4 باشد که از خط تو حظی بردارم. آن ~~جوان # ~~عطوف از روی مروت منع وی جایز نشمرد. بر وفق ارادت وی آن کلمهآ توقیع ~~بنوشت و # ~~به وی داد و از سر کار غافل. آن بد فعال مکار در زیر آن توقیع به تزویر ~~براتی بنبشت بر # ~~صاحب مجموعی و سبک [به] مطالبت مشغول شد. خراج گذار به دیوان مراجعه ~~کرد، تا # ~~مهلتی خواهد، خط مزور بود. بضرورت آن متعدی محتال را بگرفتند و از ~~کیفیت # ~~تخلیط و تمویه سؤال کردند. گفتند: این توقیع خاص وزیر ملک است و به خط ~~وی # ~~مشابهتی ms062 تمام دارد. کیست که از سر جرأت این کتبت کرده است؟ وزیر پادشاه ~~بفرمود تا # ~~خطاط را حاضر کردند و بعد از اقرار و اعتراف به دست بریدن وی مثال داد. ~~چون دست # ~~وی مجرد کردند تا قطع گردانند، نظر وزیر بر آن داغ افتاد. بی توقفی پسر ~~بزاز را # ~~بشناخت. سبک برخاست و او را در برگرفت و به اعزاز و اکرام و اجلال و ~~اعظام و # ~~احترامی هر چه کاملتر با خود در مسند وزارت و مسند حشمت نشاند و آن ~~ملعون مزور # ~~را صلب فرمود. پس روی به قوم آورد و به ملا5آ به مدحت پسر مشغول شد و ~~گفت: این # ~~جوانی سخت کریم و رئوف و بذول و عطوف است که در سخاوت و سماحت با # ~~سحاب برابری کرده است و در مکرمت با بحر همسری جسته. [بیت] # # لو ادعی آنی سحاب هاطل %~% اکفاه کفاه اذا بوهانه # در حق من به وقت مسکنت و انقطاع6 [و] احتیاج و انزعاج چنین عطیتی و ~~احسانی # ~~کرده است. کنون اوان 7 مجازات 8 و هنگام مکافات است. دختر خود را با ~~جهاز و # ~~تجملی تمام ملکانه بدو داد و تمامی ملک و مال و منصب بدو تفویض کرد. # ~~شعر، PageV01P062 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0098.png) # ~~باب پنجم: در سماحت و سخاوت # ~~احسن إلی الناس تستعبد 2قلوبهم فطالما 33 استعبد الانسان 4احسان 5 # پس بزاز به وسیلت یک عطیت باقی عمر در سعت معیشت1 افتاد و به مقصد امن و # ~~رفاهیت رسید. محجوبه گفت: این مثل بدان آوردم تا اهل کرم و نوال را ~~معلوم شود که # ~~احسان و مردمی مهمل و ضایع نماند و جود و کرم هر آینه دلیل مثوبات و ~~خیرات دو # ~~جهانی باشد. باری - جلت قدرته - همگنان را بدین خصلت محمود متحلی ~~گرداناد و بر # ~~امثال این خصال توفیقی ارزانی داراد. بمنه وجوده ولطفه و کرمه. PageV01P063 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0099.png) ~~PageV01P064 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0100.png) # باب ششم در مدح ثقت وامانت # روز ششم که خورشید ms063 از آسمان چهارم طلوع کرد و لشکر ظلام از اجناد بیاض # ~~منهزم گشتند تخت سماح در بارگاه معدلت بنهادند و به خز1 و اطلس مفروش و ~~ملبوس # ~~گردانیدند. شاه بر تخت بنشست و ارکان دولت و اعیان حضرت در بارگاه ~~آمدند و آن # ~~روز تا به وقت زوال به کارگزاری 2وداددهی 3 مشغول بود. چون از بساط ~~حکمرانی # ~~روی به خلوتخانهآ استراحت آورد، اعجوبه و محجوبه را حاضر کرد و فیرمان ~~داد که # ~~نوعی از ثمرات دیانت و طرفی از شرف امانت شرح باید داد تا به حکم این ~~مواعظ، # ~~جانب امانت [که] خصلتی ستوده و ذاتی پسندیده است آهمگنان را معلوم ~~گردد]. # ~~[اعجوبه گفت] هرکه بدین سیرت خوب و حلیهآ حمیده متحلی باشد و شرط ثقت و ~~تدین # ~~در همهآ معانی به جای آورد، مثوبات دو جهانی او را محصل و میسر شود. هم ~~در دنیا # ~~مرزوق و نیک نام باشد و هم در آخرت سرخ روی و ناجی. قال النبیآ علیه ~~ألسلام: # ~~الامانة تجر الرزق، و نادرتر آنکه اگر کسی با مرد امین خیانتی اندیشد ~~4و به اندک و # ~~بسیار کژی در میان آرد، عاقبت به وبال افعال خویش مأخوذ گردد و امین را ~~ضرری # ~~زیادت نرسد. مصداق این مقالت حالت حکاک امین 5و آن زن طرار است. ملک ~~سماح # ~~پرسید که چگونه بود آن. اعجوبه گفت: # حکایت اعحوبه در ثقت وامانت # آوردهاند که در شهر مرو مردی حکاک بود که ملوک را بدو ثقتی تمام بودی و ~~در PageV01P065 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0101.png) # ~~پیراستن جواهر دست کاری او مثل زدندی و همه به وی میل و رغبت نمودندی. ~~پادشاه # ~~وقت دری ثمین بدو سپرد و به سفتن آن رخصت فرمود. مرد حکاک در را به ~~دکان برد # ~~و در حقهای زرد رنگ تعبیه کرد و در درج جواهر نهاد، تا به وقت فراغ و ~~سکون به # ~~تثبت1 و تأنی ثقب کند. زنی طرار را نظر بر آن گوهر شبچراغ افتاد. ms064 طمع ~~دربست تا به # ~~حیلت از حکاک سرق کند. در زمان به نزدیک خراط رفت درمی زر بداد و حقهای ~~زرد # ~~رنگ هم بر هیأت و کردار حقهآ حکاک که جای در بود بفرمود. پس لباسی فاخر ~~و # ~~جامهای زربفت بپوشید و عطرهای متنوع به کار برد با 2 تبختر و احتشام ~~تمام به در دکان # ~~حکاک3 تجشم کرد و نمود که مطالعهآ جواهر [را] آمدهام تا بعضی را در بیع ~~آرم. یکان # ~~یکان میخواست و بعد از مطالعه رد می کرد. چون نوبت به حقهآ زرد رسید. ~~حکاک # ~~گفت آن امانتی است. کدبانو را تملقی کرد و کرشمهای در میان آورد و گفت ~~نظر مباح # ~~است. بدین زرق حقهآ در به دست گرفت و به چابکی 4 با حقهآ تهی بدل زد. ~~حکاک از # ~~کمین مغلظ غافل بود. حقهآ تهی باز گرفت و در درج نهاد. مستوره باز خانه ~~رفت. شوهر # ~~را از چستی، سبک دستی خویش5 اخبار کرد و در بر وی عرضه داشت. خواجه بر ~~گوشهآ # ~~نطع نهاد تا پیوسته به مشاهدهآ طراوت آن در خوشاب متلذذ میشود و به ~~تفرج و مطالعهآ # ~~وی نور دیده و بصر را جلا میدهد. در این میان خواجه را خواب در ربود ~~خروسی # ~~پیر داشتند که همه روزه گرد سرا به طلب طعمه طوف کردی. ناگاه بدان در ~~باز خورد. به # ~~منقار در ربود و در حال ابتلاع کرد. مرد بیدار شد. هر چند در طلب مفقود ~~سعی کرد، # ~~هیچ مفید نیامد. زن را بخواند و در استرداد در مطالبت کرد. بیچاره بی ~~خبر بود. گفت با # ~~پختگان خام طمعی7 شرط نیست. در باز ده که با حریف دغا و دغل درنگیرد. ~~مصراع، # اینجا منم و تو یا تو داری یا من # فی الجمله از جانبین بد گمانی و تهمت محقق کشت و محل شبهت باقی بماند. # ~~شبانگاهی آن خروس بی وقت بانگ درداد. مرد را هراسی در دل آمد ms065 و قلق و ~~اضطراب # ~~بدو راه یافت. منکوحه راگفت: متقدمان آواز خروس بی وقت به فال بد ~~داشتند. PageV01P066 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0102.png) # این مرغ بسمل باید کرد، مگر ضررش 1 از ما مندفع شود. زن گفت همخانهآ قدیم ~~را # ~~با چندان سوابق خدمت به اندک جریمهای کشتن لایق خرد و مناسب مروت نیست. # ~~لیکن از بهر مراقبت قول متقدمان، دل از قرابت وی برداریم و بی آزاری به ~~بازار بریم و # ~~بفروشیم. این جا این همه رنگ نیرنگ آمیخته و حکاک بیچاره از حال بردن ~~در # ~~بی خبر. دیگر روز که قابلهآ 2 صبح سعادت بچهآ آفتاب را در قماط کبود ~~فلک پیچید و در # ~~مهد درنهاد و جهان را از جمال خورشید مزین گردانید، معتمدی از حرم شاه ~~به طلب در # ~~درآمد، حکاک سر حقه بگشاد و در نیافت به ضرورت خون در تنش به جوش آمد و # ~~هوش از وی برمید. از معتمد ملک عذری خواست. گفت: به خانهآ خاص بسپارم. ~~بیچاره # ~~[را] از حیلت آن حال و استیلای غم، نفس فرو بست و به علت قولنج مبتلا ~~شد. از بهر # ~~تداوی طبیبی حاذق آوردند درحال چون بر مضمون علت وقوف یافت به شوربایی ~~که # ~~از گوشت خروس پیر3 سازند علاج فرمود. پسر حکاک بی توقف به طلب دارو ~~رفت. آن # ~~خروس که طرار به بازار فرستاده بود برفور خریدن همان بود و ذبح کردن ~~همان4. چون # ~~حوصلهآ خروس باز کردند، نظر حکاک بر در افتاد. درد را وداع کرد و از ~~رنج قولنج # ~~خلاص یافت. شکرها گزارد و گفت همواره مرد امین، موفق و مقبول و خاین، ~~خایب و # ~~مخذول باشد. [محجو به گفت: احسنت] هم بر این منوال قصهآ آن زاهد امین و ~~مرد # ~~روستایی است. اعجوبه گفت: چگونه بوده است [آن]؟ محجوبه گفت: # حکایت مححوبه در ثقت وامانت # آوردهاند که زاهدی بود که به خصال 5 حمیده و آداب ستوده متحلی. در تهذیب # ~~اخلاق و تثبت اجتهاد ms066 رنجها برده و از این نعیم مزخرف فانی فرار اختیار ~~کرده و از سر # ~~عفاف به گفاف قانع شده. به صلاح و سداد و دیانت و امانت، ذکر شایع و ~~شهرتی بکمال # ~~داشت. یکی از مریدان صرهای از صد دینار پیش او آورد و به ودیعت بنهاد. ~~زاهد را # ~~مهمی نازک حادث شد. به تدفین آن زر نپرداخت 6 به خانه در آمد و در ~~سبوی7 آب PageV01P067 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0103.png) # ~~انداخت، تا بعد از فراغ جایی1 حصین دفن کند. ساعتی بود. عروس زاهد سبو ~~را از آب # ~~تهی دید. اندیشید 2 که از بهر وضوی زاهد آب مهیا باید کرد. روستاییی3 ~~قصاب از # ~~ناحیت [روستا] به شهر آمده بود تا از جهت تجارت گاوی خرد. گذرش بر در ~~خانهآ زاهد # ~~افتاد. عروس زاهد آن قروی را به خود خواند و گفت: اگر رنج برداری و ~~قدری آب از # ~~بهر وضوی زاهد بیاری سعی تو را در آخرت ضایع نگذارد. و تو را به برکت ~~این # ~~حرکت، ثواب آخرت مدخر باشد. بی تفحصی آن سبو را که صرهآ زر درو بود به ~~وی # ~~داد. روستایی5 در پشت نهاد و به طلب آب روان شد. در راه [به] حس، حرکتی ~~از وی # ~~بیافت، بی توقفی در او نگریست1 صرهآ زر را در او مشاهده کرد. به فرحی ~~تمام در ضبط # ~~آورد. گفت: به سعادت ایام، نعمتی هنی و رزقی شگرف به دست افتاد. بتدریج ~~و قدر # ~~احتیاج صرف باید کرد و از مکامن سرف و تلف مصون داشت و حال رابه صواب، ~~آن # ~~لایقتر که حرفت7 خویش انحراف نکنم و علم قصابی در توقف ننهم. زری که از ~~ضیعه # ~~به اسم تجارت آورده بود به گاوی فربه بداد و قصد عزیمت خانه کرد. ~~اندیشید که اگر # ~~این صرهآ زر با خود به دیه برم، در راه از حوادث آفات و خوف لصوص ایمن ~~نتوانم بود # ~~و اگر به شهر به جایی دفین کنم ms067 از التفات خاطر و تواتر وسواس دمی خوش ~~نتوانم # ~~ازیست. مصلحت آن است که صرهآ زر در حلق گاو اندازم تا ابتلاع کند. چون ~~از ذبح او # ~~فارغ آیم8 صره را به سلامت بردارم. بیچاره گاو را بدان جرح مبتلا کرد و ~~از شکم وی # ~~خزانه برساخت و روی به وطن نهاد. چندان که از عمرانات شهر به صحرا رسید ~~- نوعی از # ~~مهمات فراموش کرده بود - بهیمه را [به] پسر خویش سپرد و به شهر مراجعت ~~کرد. # ~~مردی از قبل آن زاهد امین به ولایت رفته بود تا از جهت قربانی ذبیحهای ~~خرد. باتفاق # ~~نیک در راه پسر قصابش استقبال کرد. به مقارنت9 [و] ملاقات یکدیگر شاد ~~شدند و از # ~~سر حال استکشاف کردند. مرید زاهد گفت: اگر این گاو را از برای مرابحه ~~خریدهای # ~~ربحی که متوقع است و در ضمیر مقرر، به ما به درم نقد باید فروخت، تاهم ~~تو از تحمل # ~~مشقت وی خلاص یابی و مرا نیز در این غیبت خیبتی صورت نبندد. گاو را به ~~بیعی تمام PageV01P068 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0104.png) # ~~بخرید و در حال به زاویهآ زاهد تسلیم کرد. در نیم روز آن همه1 بدایع ~~وقایع از قدرت # ~~قضا یه امضا رسید و زاهد از آن حال بی خبر. وقت نماز به خانه آمد تابه ~~وردی مشغول # ~~شود. در ادای سنن و فرایض شروعی پیوست. از آن صرهآ زرش یاد آمد. قصد ~~کرد تا آن # ~~زر را در موضعی حصین، محروز و مکنوز گرداند. چون به نزدیک سقایه رفت نه ~~سبو # ~~دید. با دلی آشفته و خاطری پرتشویش از منکوحه استطلاعی کرد2 و از حال ~~سبو پرسید. # ~~مستوره بی تحاشی صورت واقعه باز گفت. زاهد جزعها کرد و لختی از وخامت3 ~~عاقبت # ~~در اندیشید. گفت: خسارت دنیا و آخرت ما را جمع است. مالی نه که به مکر ~~و خدیعت # ~~آن را عوض دهیم. در این ورطهآ تحیر و تحسر و غرقاب هموم و غموم ساعتی ms068 ~~اضطرابی # ~~کرد، به عاقبت، رضا و تسلیم را گردن نهاد، روز آخر بود از ایام تشریق و ~~وقت قربان # ~~فوت میشد. زاهد [زن راگفت] آن گاو را از ملطخات... 6به حضور من پاک کن، ~~تا در # ~~باب تنقیه اهمال جایز نشمری5. زن به فرمان شوهر شکم گاو خرق کرد. چشم ~~زاهد بر # ~~بدرهآ زر افتاد از تعجب آن حال مدهوش گشت. گفت: حکایت گاو حکایت آن عجل # ~~سامری است و از آن عجبتر و ازقصهآ بقرهآ بنی اسرائیل غریبتر است. زر ~~برداشت و به # ~~تحمید و تقدیس حق مشغول شد و از شدت آن حرج، فرج یافت. محجوبه گفت: این # ~~مثل بدان آوردم تا عقلای عالم را مصور و محقق گردد که وهم دوربین به ~~کنه نهایت # ~~نتایج امانت نرسد و خاطر روشن از ادراک کمال [آن عاجز است و از] خسارت ~~و # ~~خیانت تجنب باید کرد و سمت امانت را به ثبات ثقت التزام نمود. حق - جل ~~وعلا -کافهآ # ~~خلایق را بر کسب اخلاق حمیده و احراز عادات ستوده تفوق دهاد. بمنه ~~وجوده. PageV01P069 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0105.png) ~~PageV01P070 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0106.png) # باب هفتم درمنع رشک و حسد # روز هفتم که خسرو1 انجم یعنی هور تابنده روی زمین را به نور خود منور ~~گردانید، # ~~شاه سماح بر تخت مملکت بنشست و بر نهج صلاح تمامی مصالح ملک کفایت کرد. # ~~کشوده آخاطر و شاطر به نزهت خانهٔ‌ نشاط خرامید و از حلاوت مقالت و ~~فصاحت # ~~راحتانگیز اعجوبه و محجوبه دل طبع را طربناک و خوش کرد و در میانهآ سخن ~~فرمود # ~~که از رشک و حسد چه نوع فساد و ضرر تولد کند و تبعت و مفسدت آن خصلت # ~~خسیس چه باشد؟ اعجوبه گفت: ذات ملک از آفات مصون باد. حسد فتنهآ جان و ~~آفت # ~~جسد آن است. و بدین جهت تن حاسد همیشه از سورت رشک حزین و ضعیف و # ~~نحیف و عجیف باشد و جان او در عقوبت و نامرادی معذب و حاسد ms069 در دو جهان # ~~خایب و مخذول و خاسر و مجهول بود و از حسد مقامات مرتفع [و] درجات عالی # ~~نتوان یافت، که گفتهاند: الحسود لا یسوه. و هر کس که به و سیلت حسد در ~~حق محسود # ~~حیلتی اندیشد، خود را در شبکهآ مکر یا دام غدر افکند و از تبعات آن بسی ~~صعوبات # ~~عقوبات مشاهده کند. [بیت] # من یزرع الشر یحصد ف عواقبه %~% ندامة و لحصد الزرع ابان # چنانکه آن عروس شاه به کید خود هر دو گیسوی مشکین درباخت و بیحصول # ~~مراد فضیحت و مثله گشت. ملک سماح پرسید که چگونه است آن؟ اعجوبه گفت # حکایت اعجوبه در مذمت حسد # آوردهاند که زرگری در جوار پادشاه وقت مسکن ساخته بود. دختری مه چهرهآ ~~PageV01P071 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0107.png) # ~~شکر پیکر داشت که از نور طلعتش ماه مایه و زهره بهره میگرفت و از ~~همرنگی طرهآ # ~~مشک آسای او، مشک به سیاهی مباهی1 و مفتخر میگشت. قند لبش هزار دل بند # ~~کرده، ماه رخش بر جمال نیکوان راه زده. بیت # صید کرده باز دلها را به غم %~% طوطی یاقوت شکر خای تو # سجده برده بارها در بوستان %~% سرو2 پیش قامت و بالای تو # بادشاه را براو نظر عشقی افتاد. هر چند کفو او نبود به خمول3 اصالت و عدم # ~~مساوات التفات ننمود4. بر وفق ارادت طبیعی به انعقاد شرعی با زرگر وصلت ~~کرد و آن # ~~دختر را با عزت و وجاهت5 تمام و طرب و نزهت به خلوتسرای تمتع فرود ~~آورد. # ~~چندانکه انیس جلیس و مونس شفیق وی شد و از روایح طیب اخلاق او استنشاق ~~فرمود. # ~~لطافت حرکات موزون و لباقت شمایل میمون وی میدید. هر لحظه میل ملک به ~~حسن # ~~وی میافزود و بر معاشقت وی زیادت مشغوف1 میگشت و عاشقتر میشد و در حسب # ~~حال این بیت میگفت. شعر # # یوما بجماله لین حیرنا %~% نحن بضعفه حیاری بعده # # یک7 قدرش8 اگر خیرهآ خوبی بودیم %~% خیرهتر از آن دوبار هستیم هنوز ms070 # منکوحهآ خاص ملک را رشک آمد و از حسد دختر زرگر دل را کورهآ آتش غم # ~~ساخت و خود را در بوتهآ حزن و تحسر میگداخت. اندیشید که خود را به ~~مصابرت دم # ~~دادن و به کگاز حسرت انگشت ضجرت گزیدن بسی فایده ندهد. کیدی باید ساختن ~~و # ~~جمال دختر زرگر را به نقصانی معیوب. تا به جهت نقص1 خلقت و قبح صورت و ~~زشتی # ~~اعضای نامتناسب او لختی10 دل نگرانی ملک11 از وی کم شود و از نظر ملک ~~بیفتد. و # ~~پارهای در دل او سرد شود و الفت و مروت و انس و محبت ملک در حق وی کم ~~گردد # ~~و عقد منظوم الفت واهی گردد. پردهدار خاص ملک را در حال در حرم خواند و ~~پرده # ~~درآویخت12 و از پس پرده با او [به] سخن در13 آمد و در مقدمه، فصلی ~~PageV01P072 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0108.png) # ~~فریینده بیرداخت و پاییا از مکر و نیرنگ بساخت و [بر] پرده دار ~~فروخواند و گفت: # ~~ای پرده دار تو از خواص خدم و قدمای اتباع مایی. پیوسته به نظر رأفت و ~~به حسن # ~~حصافت ما ملحوظ و به جذب2 منافع مکرمت ما محظوظ بودهای و سوابق حقوق # ~~خدمات تورا3 به نزدیک ما محلی عظیم است. غیبت و انزعاج تورا4 نیک منکرم ~~و بدان # ~~مستوحش و منقبض میباشم. دیشب این دختر زرگر در خدمت ملک بسی مذمت کرد # ~~و از تقریر مساوی و مقابح هیچ باقی نگذاشت. گفت: ما را پردهداری از این ~~بنواتر باید، # ~~چنانکه منظری نیکو و شکلی بشکوه دارد. چه این طایفه بر درگاه ملوک ~~مراتب حجاب # ~~دارند. اگر کسی بی عقل و فطنت است و از خرد و حصافت بی بهره و به صورت ~~و جثه # ~~حقیر باشد، بر بی دولتی ملوک حمل افتد. [همانا] که فلان شخص [به] اخلاق ~~حمیده # ~~موصوف است. این عمل بدو تفویض باید کرد. از این نمط سگالشی می کرد و ~~سخن آن # ~~شوخ دیده، ms071 ملک نیک [به] سمع5 قبول تلقی میفرماید. متفکر میباشم که ~~مبادا که # ~~سعایت او مؤثر آید و ما از نیک خدمتی تو محروم و بی بهره مانیم. شعر # # از بهر توم6 جان و جهان میباید %~% چون تو نبوی جان و جهان را چه کنم # پرده دار7 غمناک و آشفته و مضطرب و متردد گشت. مستوره چون بدید که از # ~~تبحر8 او تنور فتنه تافته شد، سبک فطیر خدیعت در بست. گفت: غم نباید ~~خورد. سخن # ~~دختر زرگر نزدیک ملک چندان قدر دارد که شاه مفتون زلف مفتول وی است. ~~اگر # ~~دست دهد که آن ذؤابهآ چون کمند مردبند او قطع کنم، همانا بعضی از عشق ~~ملک روی # ~~در تراجع نهد و او را زیادت تواضع ننماید9 و پاس التماس او باز ندارد و ~~مارا بر فراق تو # ~~جزع نباید کرد. این نوع مهم منجح جز به معاونت تو تمام نمیشود. پرده ~~دار گفت: # ~~خردمندان در دفع شر به بذل جان مساعدت نمایند10 و ملتزم سنت شوند. 11 ~~خاصه # ~~چیزی که متضمن محافظت جانب مخدوم و متوسل مصالح امور نفس باشد، زودتر # ~~تلقین باید کرد تا بی مجلسی روی به کار آورم. مستوره نخست نقدی بر وی ~~ایثار کرد. # ~~پس بر عقب [گفت: باید وقتی که آن] جادوی چرب دست سرمست خفته باشد ~~PageV01P073 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0109.png) # ~~بی حجاب، از پس تخت درآیی و آن [دو زلف] چون [مفتول] بافته1آ وی به سر # ~~مقراض دوراندازی. بیشک و ریب به سبب این عیب، ملک [وی] را نفی فرماید و ~~تو # ~~ایمن2 و ما ساکن شویم. پرده دار مترصد مکر نشسته بود و ساختهآ کار ~~گردیده2. پیش از # ~~وقت مراجعت ملک به مقام استراحت آمد. دختر زرگر به شغلی به خانهآ پدر ~~رفته بود و # ~~آن شب آنجا بمانده. چون ملک به خوابگاه رفت عشیقه غایب بود. منکوحه را ~~پیش # ~~خواند و هر دو در سکر و خواب غفلت بیاسودند و پرده دار از این ms072 کار بی ~~خبر. شبگیری # ~~بر آن ترتیب که تقریر رفته بود، آن بی حفاظ بی احتیاط از پس تخت در ~~آمد. از آن # ~~جانب که شاه خفته بود گمان برد که دختر است. مقراض در حرکت آورد و زلف ~~ملک # ~~ببرید. پس به حس نفس معلوم کرد که آن عتاب با ملک رفته است. با خود گفت ~~که، # ~~الغلط 4 یروجع. بیمراد برگشتن دلیل شقاوت و شعار عار باشد. بدان جانب ~~دیگر تحویل # ~~کرد و بتعجیل هر دو گیسوی عروس نیز جداکرد و بسرعت بازگشت. از کثرت خوف ~~و # ~~فرط دهشت کفش فراموش کرد و برفت. سحرگاه مستوره بیدار گشت. هر دو مفتول ~~را # ~~بریده یافت، دانست که به مکر خود مأخوذ شده است. رب حافر حفرة وقع فها، ~~اندیشید # ~~که این حادثه را چه عذر پیش نهم. صواب آن است که جرم را به خیانت5 دختر ~~زرگر # ~~حوالت کنم. باشد که به حکم قصاص، او نیز به مثل این وصیت مثله2 گردد. ~~در زمان # ~~نوحه و جزع در گرفت و گفت: یک شبی که ملک به ما ملتفت و ملاحظ 7 گشت آن # ~~بیانصاف از ما انتقام کشید و جنس این خیانتی روا داشت. از تواتر و ~~تواضع و تضرع8 و # ~~تشبع9 وی ملک بیدارگشت و حال خود نیز بدید. زلف خود بریده یافت. از آن ~~حال # ~~بر آشفت و تصور کرد که دختر زرگر بر این خیانت و غدر10 اقدام نموده. با ~~غیظ و شدت # ~~تمام بی خویشتن به طلب دختر زرگر برخاست که کفش بپوشد. حالی کفش پرده ~~دار مهیا # ~~بود. چون در استعمال آورد به حس سلیم بدانست که کفش بیگانه است. خدم ~~خاص و # ~~ملازمان حرم را جمع کرد و از کیفیت حادثه استکشاف فرمود و گفت: بیشبهت ~~و # ~~ریبت اقدام این جرأت از صاحب این کفش صادر شده است. هر که را از شما ~~علم به PageV01P074 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0110.png) # ~~معرفت این کفش محیط است، سبکتر ms073 اظهار باید کرد، تا جانی1 و خاین به ~~تبعت این # ~~جریمه معاقب شود و بیگناه در هیچ مطالبت نیفتد. چون نظر خدم بر کفش آمد ~~لابد # ~~بشناختند و از افشا و اعلام چاره نبود. در آن محفل پرده دار فضیحت گشت. ~~بفور بر # ~~جرم خود اعتراف آورد و از ملک زنهار خواست [مصراع]، # وقد ادتبت ذنبا فاعف عن # گفت: مرا ملکه بر این مکر و غدر اغرا و حث2 کرد و نشانهآ آن ناوک مکیدت، # ~~دختر زرگر بود نه ذات مبارک ملک و [این] سهو و غلط3 و این سقطت و عثرت ~~از من # ~~در وجود آمد. ملک گفت: چون تو در این باب مخطی و ساهی بودهای، رسم ~~سیاست # ~~شاهی مهمل نتوان گذاشت. مثال داد هر دو دست وی به پاداش آن سر سبکی قطع ~~کردند # ~~و مستوره را بعد از آنکه [به] انواع شداید و عقوبات ادب فرموده بود ~~وسیلت طلاق از # ~~حضرت خویش نفی کرد. بیچاره به سبب حسد مثله و معیوب و مطرود و خاسر ~~کشت. # ~~(و لا یحیق المکر االسیء إلا باهله) [فاط /43] # چنانچه گفتهاند: شعر # اگر بد کنی کیفرش خود بری %~% نه چشم زمانه به خواب اندرست # به ایوانها نقش بیژن4 هنوز %~% به زندان افراسیاب اندرست # محجوبه گفت: احسنت، مناسب آوردی این حکایت مصنوع و این مثل مطبوع. هم # ~~بر این قیاس حکایت آن وزیر است که به نتیجهآ حسد جان درباخت و به حیلهآ ~~خود کشته # ~~گشت. اعجوبه پرسید که چگونه است. محجوبه گفت: # حکایت مححوبه در مذمت حسد # آوردهاند که در شهر غزنین جوانی صاحب هنر پدید5 آمد. در فنون علوم متفرد، ~~به # ~~خصایص خصال ستوده، متحلی. ذلاقت و فصاحت وافر، ظرافتی بی حد. در هر ~~لفظیش # ~~هزار نکتهآ موزون...1 و بر هر نکتهای هزار دل مفتون. # عبارت عذب عقل آمیز، نظم و نثری منقح عشق انگیز. شعر PageV01P075 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0111.png) # # بکلام لوأق للدهر اسمعا %~% مال من حسنه الی2 الاصغاء3 # ~~مجالستی و مؤانستی ms074 طبع خواه دلپذیر، در منادمت و محاورت بی مثل و بی ~~نظیر. پادشاه # ~~چون صفت فضایل آن جوان خوب روی بشنید به صحبت وی رغبت کرد و به نیل # ~~ندیمت میلی نمود، تا از حسن خصال و ثمرهآ وصال وی محظوظ گردد و نصابی ~~تمام از # ~~اخلاق او بردارد. جوان را به اجلال و تعظیم و اعزاز و ترحیبی4 هر چه ~~کاملتر به حضرت # ~~خویش برد و مقام قربت و محل محرمیت ارزانی داشت. چنانکه به اندک مدتی ~~از # ~~مقربان خاص ملک گشت و به مزید قبول ممتازگشت و بر خواص دولت به رفعت # ~~منزلت تقدم و تفوق نمود. وزیر ملک چون علو قدر و ارتفاع درجهآ ندیم و ~~مزید مکانت # ~~جاه و کثرت التفات شاه در حق وی بدید، متمکن وجودش مشتعل سورت5 حسد شد. # ~~رشک و غیرت و حسد بر وی مستولی گشت. غلبهآ حسد بر وی [او را] بر فنون ~~حیل و # ~~انواع غدر اغرا نمود. با خود گفت: این ندیم به نظر قبول ملک نیک ملحوظ ~~است و در # ~~این حال، عز و شرف مراتب و مناصب ما به سبب فرط قربت او خلل [پذیرد] و ~~روی در # ~~نقصان نهد. مکری باید اندیشید که سبب انزعاج و هلاک وی باشد و متضمن ~~مصالح # ~~امور ما شود. فرصت یافت. خلوتی که ندیم غایب بود، بی تحاشی ملک را گفت: ~~این # ~~ندیم اگرچه عدیم النظیر است، در فضل وهنر و خرد و در حصافت. وحسنی1 ~~بکمال # ~~دارد، لیکن به سبب نواخت، نخوت بر او غالب شده است و به و سیلت قبول ~~شاه، فضول # ~~در دماغش متمکن گشته. و به حکم اشارت این آیت (کلا ان الإنسان لیطغی آن ~~راه # ~~آستغن) [علق 61 و 7] از جادهآ عبودیت عدول کرده است و از غایت حمق با ~~ذات7 # ~~بی مثال ملک به خیال محال، مساوات صورت بسته و می خواهد که [با] یادشاه ~~به # ~~وسیلت قرابت در خدم8 و حشم ms075 برابری کند. ملک پرسید که از کجا می9 گویی. ~~وزیر # ~~گفت: آن بی حرمت طاغی دیروز کلمهای گفت که ملوک زمانه مثل آن به خیال و ~~گرد # ~~خاطر ره نیارند [داد]. شعر # مرغ کانجا رسید پر بنهد %~% دیو کانجا رسید سر بنهد # مرا گفت: توقع میدارم که ملک با من وصلتی کند. دختر را به انعقادی شرعی ~~در PageV01P076 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0112.png) # ~~حبالهآ حکم [من] آرد. وزیر را به تقریر این فصل1 ملک را بر ندیم خشمناک ~~گردانید و # ~~متغیر نمود یس بی توقف در زمان از حضرت پادشاه به و ثاق ندیم تجشم ~~فرمود و چنان # ~~نمود که منکوحهآ خاص ملک به تو فرستاده است و اشارت کرده است تا به جهت ~~او # ~~نوعی از مهمات کفایت کنی. چه سخن تو به نزدیک ملک محل استماع دارد. ~~مینماید # ~~که دختر ملک به حد بلوغ رسیده است. در وقت وصلت و اوان2 تزویج است. ملک ~~در # ~~باب تجهیز وی تغافل مینماید و جایز میشمارد. اگر در خواهی که او را با ~~همسری عقد # ~~بندد3، موقع منت باشد. بدین زرق و دمدمه ندیم را در گرداب خدیعت افکند، ~~تا از سر # ~~غفلت به حضرت ملک در آمد و به وجه عظت و شفقت در باب اسباب تزویج کار # ~~دختر سخن ایراد کردن گرفت. # گفت: بحند ألله و ألمنة [ملک] از کافهآ ملوک به ذهن و ذکا و فطنت و کیاست # ~~ممتاز است و به ارشاد و نصیحت کس احتیاج2 ندارد. لیکن متعجب می باشم که ~~ملک # ~~5از کار مستورات حجرات خاص غافل است و دختر خود را که غرس نهادش بر چمن # ~~ترعرع شاخ کشیده است و ثمرهآ جمالش تغنج یافته، با همسری به حکم تبعل2 ~~ازدواج # ~~نمی فرماید. هر چند که زودتر، این دختر نورسیده را با کفوی قرین باید ~~کرد و جانب # ~~نیکنامی مرعی داشت. ملک - چون این فضول استماع افتاد - برصدق این مقالت ~~وزیر # ~~متیقن گشت و از نخوت و ms076 جهالت و تبسط و جسارت ندیم لختی تعجب نمود. با ~~خود # ~~گفت: این ناسپاس بی حرمت را از محل خمول به درجهآ قبول خود ره دادم و ~~از # ~~مذلت و احتیاج و مخمصه به عز و غنا و ثروت رسانیدم. بغی و طغیان، وی را # ~~بدین اندیشهآ ناستوده تحریض کرد تا هوس قرابت ما در دلش جایگیر آمد. ~~دماغ # ~~فاسد را از فضلات فضول جز به داروی هلاک پاک نتوان کرد. در خفیه قدری ~~زهر # ~~هلاهل با شربت خاص خود ممزوج کرد و بر دست شرابدار به حکم 7 تشریف و ~~تبرک # ~~به نزدیک ندیم تحفه فرستاد و جز ملک کس را بدان وقوف نبود. شرابدار بر ~~قضیت # ~~فرمان، شربت را به خانهآ ندیم میبرد. وزیر ملک استحمام کرده بود و از ~~گرمابه به و ثاق # ~~[راه] میبرد. در راه شرابدارش پیش آمد. از اشتعال8 حرارت غریزی عطش بر ~~وی PageV01P077 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0113.png) # ~~غالب گشته بود. شرابی را پرسید که این شربت از بهر که میبری؟ گفت: ملک ~~به حکم # ~~هدیه در پیش ندیم میفرستد. وزیر گفت: حالی را بر من ایثار کن و شربتی ~~دیگر از بهر # ~~ندیم بساز. شرابی تقربی کرد و بی توقفی قدح در پیش داشت. وزیر از فرط ~~تشنگی به # ~~شرهی 1تمام تجرع کرد. در زمان از مرکب زندگی پیاده شد. شعر # # رمته یدا2 الدنیا بسهم لوأنها %~% رمثه الی الصفراه صار معطرا # خبر هلاک وزیر به ملک برسید. استکشاف کرد که موجب آن وفات چه نوع مرض # ~~بود. گفتند: به صحتی تمام از حمام به خانه میرفت، در آن ممر از شرابدار ~~ملک شربتی # ~~خواست، نوش کردن همان بود و مدهوش گشتن همان. ملک در غور این حادثه ~~لختی # ~~تأمل فرمود و اندیشید که نشانهآ این ناوک سیاست، نهاد ندیم بود از چه ~~وجه بر هدف # ~~حیات وزیر آمد. بی گمان تغیر3 و تبدل این حکم از سری سره خالی نباشد. ~~مصراع: # چیزیست4 هر آینه در ms077 این زیر گلیم # در حال ندیم را حاضر فرمود و گفت: سالهاست تا به تربیت 5شرف حضور ما # ~~مشرف شدهای. هرگز بیاحتراز سخن ناسفته و ناسخته نگفتهای فلان روز ~~کلمهای از سر # ~~جرأت و جسارت در معنی تزویج دختر ایراد کردی موجب آن تبسط1 چه بود؟ ~~ندیم # ~~صورت حال باز گفت که وزیر از زبان منکوحهآ ملک، چنین و چنین تقریر کرد. ~~ملک # ~~گفت: (ألآن حصحص الحق) [یوسف/51]. # معلوم شد که وزیر در حق تو خیانتی بزرگ اندیشیده بود و به تزویر و تمویه ~~تو # ~~را7در ورطه غیظ8 و مقط و سقط ما انداخت، تا از غایت غضب به شربت زهر ~~قصد تو # ~~کردیم بی جرمی. تو از وزیر حاسد انتقام کشیدی و او به غدر و مکر خود ~~مأخوذگشت. # ~~معر # إلی حتفی مشی 10 قدمی %~% أری 11 قدمی أراق دمی # محجوبه گفت: این مثل بدان آوردم تا عقلای عالم در غور این مثال و معانی ~~آن PageV01P078 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0114.png) # # باب هفتم: در منع رشک و حسد %~% 17 # ~~تأمل کنند و از استماع آن متعظ گردند و از حسد و مکر محترز و متجنب ~~شوند. # ~~ایزد تعالی عموم خلق را از مثل این خلق ناستوده مصون داراد، بمنه و ~~فضله و کرمه # ~~نلوده. PageV01P079 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0115.png) ~~PageV01P080 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0116.png) # باب هشتم در کتماناسر از زنان # چون روز هشتم سلطان فلک چهارم از مشرق اقبال طلوع کرد و به نور خویش عالم # ~~ظلمانی را منور و متضیء2 گردانید، شاه سماح تخت مملکت را مشرف فرمود و ~~بعد از # ~~ترتیب2 مصالح ملک وامضای عزایم شاهی به خلوت پرداخت. اعجوبه و محجوبه ~~را # ~~پیش خواند و از کیفیت مشورت پرسید. گفت: بیان باید کرد تا خود کدام ~~طایفهاند که 4 # ~~درمحرمیت اسرار، قدمی ثابت و رایی5 راسخ دارند و به وفور2 دیانت و صدق ~~و # ~~اخلاص ایشان همگنان را وثوقی7 تمام باشد. و کدام صنفند که8 سرایر در ~~حجب ضمایر # ~~ابشان البته مستور و محجوب ننمایند. ms078 و [آنان ]در مذهب، افشای سر و ~~اظهار راز # ~~لحظهای توقف جایز نشمارند و اهل بصیرت از خبث سیرت ایشان احتراز و ~~اجتناب # ~~واجب دانند. اعجوبه گفت: بقا باد ملک را، نهفتن راز از همه کس طریق خرد ~~و عقل # ~~است و در افشای آن از جانب عقلا رخصت یافته نشده است. اگر به حکم ~~ضرورت9 # ~~میسر نشود و به جهت حیز منفعت مشورت، کشف راز لازم آید، باری نیک متیقظ ~~باید # ~~بود تا در سر در گنجینهآ سینه [ای] نهاده شود که به مهر10 خرد و حصافت ~~مختوم باشد. # ~~مگر فرجام آن به صلاح و فلاح مقرون گردد و سر گفتن خود با زنان [به] ~~هیچ تاویل # ~~رخصت ندادهاند و عاقل روشن رای به همه اوقات از مکر ضمیر و قبح ذات ~~ایشان گریزان # ~~باشد. و اگر به خلاف عادت زنی افتد که تجارت اموال و ممارست امور و ~~سرمایهآ حصافت # ~~حاصل دارد واز ملاحظت خیر و شر زمانه خبرتی بکمال مدخر کرده، سینهآ او ~~محیط PageV01P081 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0117.png) # ~~گنج خانهآ راز هم نشاید کرد و اگر به سهو و غفلت ارتکاب آن محظور1 جایز ~~میدارد و # ~~با هرکس سر در میان مینهد و آن چه نا2 گفتنی است در میان می آورد و همه ~~را یار # ~~میشمرد و سر نهفته و راز ناگفتهآ خویش با زن بگوید، همیشه در ورطهآ ~~ضجرت و # ~~گرداب حیرت بماند و به سوز ندامت و غرامت مأخوذ گردد و جزع3 و اضطراب ~~نافع # ~~نیاید. چنانکه آن وزیر بعد از حصول مقصود سر را به سبب سر گفتن با زنان ~~به باد داد. # ~~ملک سماح پرسید که چگونه بود؟ اعجوبه گفت: # حکایت اعحوبه درکتمان سر از زنان # آوردهاند که در دیار جند پادشاهی بود. او را خصمی قاهر ظاهر گشت. به حکم # ~~مجاورت از شاه خوارزم مددی خواست. از روی مروت ملتمس وی را به اجابت # ~~استقبال فرمود و جمعی لشکر جرار کامکار با پسر ms079 خود بر آن طرف فرستاد. ~~شاه جند را # ~~از قدوم ایشان فرح و بهجت و شادی و مسرت بیفزود. با فسحت امل روی به ~~کار آورد. # ~~عن قریب مرغ فتح و ظفر در دام افتاد و خصم غالب را از صولت آن لشکر ~~گران4 مقهور # ~~و منهزم شد. بعد از فراغ شهزادهآ خوارزم با همهآ لشکر در جایی نزه فرود ~~آورد و انواع # ~~اصطناع [و] اصناف مکرمت در باب تعهد ایشان تقدیم فرمود و به وقت ~~مراجعت، # ~~امرای لشکر را بسی خلعتهای گران مایه و موهبات خطیر ارزانی داشت و ~~تمامی نفایس # ~~خزاین و بقیهآ ذخایر اموال بر شهزاده ایثار کرد. # # ولولم یکن فی کفه غیرروحه %~% لجاد بهادفلیتق الله سائله # ~~شهزادهآ خوارزم مهیا اسباب کرد. رو به وطن مألوف نهاد. دختر ملک جند را ~~هوس" # ~~نظارهآ لشکر بخاست. بر گوشهآ بام قصر تجشم7 نمود. الحق صورتی بود که ~~نور عارضش # ~~قرص خورشید را جلا میداد و عکس زلفش پر زاغ را براق میکرد. لمعان رخش ~~بر # ~~نور شفق سبق می برد و چهرهآ زهره مثالش بر جمال ماه راه میزد. طرهای ~~دلاویز و # ~~غمزهای خونریز. شعر PageV01P082 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0118.png) # # و شادن قلت له هل لک من منادمه1 %~% فقال کم من عاشق سفکت بالمنی دمه # در حال شهزادهآ خوارزم را دیده بر صورت خوش و دلکش آن دختر افتاد. # ~~بی تو قفی بر جمال وی مفتون شد و به یک التفات دل به باد داد. ملک جند ~~دختر را با # ~~برادرزادهآ خود عقد شرعی بسته بود و راه مناکحت با دیگری مسدود گشته. ~~شهزاده بر # ~~مضمون آن سر واقف بود. دانست که آن در مقصود جز به غواصی حیل به ساحل ~~مراد # ~~نتوان آورد. با دلی مضطرب و خاطری پریشان روی در راه نهاد و در راه با ~~خود # ~~میگفت: شعر، # یادم چو ازین عزم سفر میآید %~% برمن همه خوشدلی به سر می آید # گلگون سرشکم که چو آبست روان %~% از گرم ms080 روی به روی در می آید # چون با مقر سعادت رجوع کرد، تلهب آتش شوق دود از نهادش برآورد و تراکم # ~~امواج غم سفینهآ سکینهاش در غرقاب اضطراب افکند. همه روز متأسف و متلهف # ~~میبود. و از تفرج و نشاط استبعاد مینمود. بضرورت پدر استکشافی کرد و از ~~حال # ~~پسرش پرسید. کتمان را مجال نبود واقعه عرضه داشت. شاه خوارزم گفت: این ~~مرام و # ~~کفایت [این] مهم جز به اصابت رای وزیر میسر نشود. پس وزیر را از سر ~~حادثه اعلام # ~~داد و کفت: تدبیری باید اندیشید که متضمن سلوت و سکون پسر باشد. وزیر ~~گفت: # ~~صواب آن است که شاه مرا به حکم سفارت بدان خطه فرستد و خادم را که به ~~زیور # ~~زیرکی محلی باشد از حرم خاص با من گسیل کند، تا من وی را بر سبیل تحفه ~~به نزدیک # ~~ملک جند برم. بضرورت در حرم راه یابد و از مد اخلت او راه حیل بر ما ~~گشوده شود. # ~~باشد که به فر شاه این مرغ مرام در دام افتد. وزیر و خادم ساخته و ~~آماده روی به کار # ~~آوردند. وزیر عروسی داشت، از این پری پیکری ماه چهری حوروشی دلکشی ~~چنانکه # ~~یک لحظه در فراق وی وزیر را مصابرت2 صورت نبستی و یک لمحه از مشاهدهآ ~~وی # ~~نشکیفتی 3. او را باخود همراه4 کرد. چون نزدیک جند رسیدند، ملک به ~~استقبال تجشم # ~~5فرمود و در باب تقدیم احترام هیچ دقیقه باقی نگذاشت. وزیر خادم را با ~~تحفه ای دیگر # ~~به هدیهآ ملک فرستاد. ملک در حال خادم را از بهر خدمت خاص دختر نامزد ~~PageV01P083 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0119.png) # ~~کرد. به مدتی نزدیک، قربت و مکانت یافت و از دیگر آتباع به مزید کرامت ~~ممتاز گشت. # ~~چون در حرم راز قدم انبساط بر بساط نهاد، دست به مکر دراز کرد و همه ~~روزه در خفیه # ~~پیش وزیر آمدی و از غوامض اسرار خبر کردی و در اتمام آن غدری که ms081 پیش ~~داشت از # ~~رزانت وزیر مدد جستی. روزی در اثنای سخن وزیر را گفت: آن دختر را به ~~ذلاقت زبان # ~~و ملاقت نطق چنان فریفته ام که لحظهای از من نشکیبد و بی مراد [مند] ~~مینزند1. اگر در # ~~استخلاص این معنی هیچ حیلتی روی نموده است باز باید نمود. وزیر گفت رای ~~ما بردن # ~~دختر است از این دیار. اما مادام [که] در حبالهآ نکاح پسر عم باشد، از ~~بردن زیادت نفعی # ~~صورت نبندد. از آن قبل که شاهزادهآ ما بی عقدی مشروع به مواصلت وی رغبت ~~ننماید. # ~~تدبیری باید اندیشید که میان دختر و پسر عم به وسیلت طلاق حرمت فراق ~~ثابت گردد. # ~~روی به کار فریب دختر آوردند2. خادم در حال [به] برادر زادهآ ملک روی ~~آورد و # ~~خلوتی خواست و چنان نمود که مرا عروس فرستاده است و فرموده3 تا تو را ~~از حال # ~~دل نگرانی وی اعلام دهم و از فرط اشتیاق و صدق محبت او بیاگاهانم. ~~اکنون همه روزه # ~~بر خیال وصال تودیگ سودا می پزد و بر امید مؤانست تو رنگ هوس می ~~آمیزد4. # ~~اشارت کرده است و گفته است که اگر تورا به معاشرت و معاشقت ما رغبت است ~~هر چند # ~~زودتر در ادراک این معانی مسارعت باید نمود و اگر حصول این مقصود به ~~رای پدرم # ~~منوط است، ما رابسی شربت انتظار تجرع باید کرد و تلخی مصابرت را التزام ~~نمود. ثواب # ~~آن است که فرصتی جویی و غیبت ملک را مترصد باشی و به در حجرهآ خاص آیی ~~و # ~~التماس زفاف کنی. لابد برفور اجابت صورتنبندد. به سوگند تأکید فرمایی و ~~لفظ سه # ~~طلاق در میان آری. ناچار کاربر آید و مرا نزد پدر عذری واضح و حجتی ~~مقبول باشد. # ~~آن مسکین را بدین افسون در دام کشید و سبک در پیش دختر دوید و گفت: پسر ~~عم # ~~ملکه هرچند جوانی لبق و برنایی ظریف است اما عقلی نحیف و رایی ms082 ضعیف ~~دارد. # ~~دختر گفت: از کجا میگویی؟ و چگونه تجربه افتاده است؟ خادم جواب داد که ~~مرا # ~~امروز ملکزاده شرف5 قربت ارزانی داشت و در اثنای سخن گفت: عم غم کار ما # ~~نمیخورد. دختری را با من در حبالهآ نکاح آورده است و از سر غفلت راه ~~مواصلت # ~~بربسته. می اندیشم که بی هنگامی خود را در حرم اندازم و اگر دست دهد ~~پای در PageV01P084 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0120.png) # ~~لحاف زفاف دراز کنم و از غم فراق فرج 1 یابم. [دختر] ملک را از این سخن ~~شگفت # ~~آمد و اندیشناک و متأسف شد. خاده گفت: ملک زاده کودک است. و جوانان، ~~این نمط # ~~فصلها پردازند2 بدان التفات نباید 3 نمود. لیکن شرط تیقظ و احتیاط مهمل ~~نشاید # ~~گذاشت. بر این مثال آتش زرقی4 بر افروخت و منتظر5 می بود تا ملک جند را ~~به شغلی # ~~غیبت افتاد. هم در آن فرصت به نزدیک داماد رفت و گفت: دختر می گوید آن ~~قرار و # ~~هنگام کار است. شعر # بر خیز وبیا که حجره پرداختهام2 %~% وزبهر تورا پرده بر انداختهام # شبانگاهی داماد با شکوهی تمام به در خاص آمد و از سر کار غافل. دختر ~~مثالی داد # ~~که درها استوار باید کرد و اورا به رفق و چرب زبانی از قبح این حرکت ~~اعلام. مگر # ~~آهسته شود و این هوس بیخردانه در توقف دارد. هر چند دفع بیش کردند شره ~~و # ~~حرص زیادت گشت. چنانچه گفتهاند که. مصراع # الناس حریص علی ما منع # بغایت اصرار و مبالغت نمود و گفت: هم امشب اگرکار و صلت اتفاق نیفتد سه ~~طلاق # ~~واقع است. دختر را از جسارت او سورت خشم بیفزود و ملتمس او را به منع و ~~قبول رد # ~~محروم بازگشت. خادم، دختر را اندک مایه متفکر یافت. به تبصبص پیش دوید ~~و گفت: # ~~جاه ملکه را از این حرکت خللی نمینماید. ملکزاده از اقدام این وقاحت در ~~حرقت # ~~فرقتی افتاد که به هیچ وجه ms083 تدارک آن ممکن نگردد و امروز همهآ شاهان ~~جهان خواهان # ~~وصلت ملکهاند.8 زود بود نعم البدلی9 زود به دست آید. دختر گفت: در این ~~دیار ما را # ~~کفوی و همسری نیست. این معنی چگونه محصل شود؟ # خادم گفت: مارا خاطری در می آید، اگر ملکه شرف استماع ارزانی دارد، تقریر # ~~کرده [آید]. گفت: از اشارات مشفقان عدول نتوان کرد. بیا تا چه [داری؟] ~~خادم گفت: # ~~در آن وقت که شاهزادهآ خوازرم از این خطه بازگشت، به هر وقتی که ازشرف ~~خود و PageV01P085 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0121.png) # ~~رتبت ملک پدرت حکایتی کرد 1، چنان نمود که به قرابت مواصلت شما رغبتی ~~تمام # ~~داشت. الحق خردی وافر و شهامتی تمام و جمال و کمال و ملک مستقیم دارد. ~~اگر ملکه # ~~رابه خویشی 2 وی رغبت افتد، وجهی اندیشم که متضمن فراغ خاطر و سکون دل ~~ملکه # ~~باشد و وزیر شاه خوارزم هنوز باز نگشته است. اگر اجازت باشد از او در ~~خواهم تا # ~~مرکبی چند هامون نورد باد پای ترتیب دهد و وزیر و بنده در خدمت ملکه شب ~~هنگامی # ~~تحویل کنیم و روی بدان طرف آوریم. چندانکه بدان تختگاه شاهی رسیدیم3، ~~هم تو # ~~فرمانده و فرمان روان باشی وهم ما در آن ظل اهتمام و انعام تو مستریح ~~گردیم. دختر را # ~~بدان دمدمه4 در دام غدر کشید و به نزدیک وزیر رفت و سراسر قصه باز گفت. ~~و ازایقاع # ~~5 طلاق و تراضی دختر خبر داد و رفتن را وقت میعاد نهاد معین. وزیر عروس ~~خود را # ~~پیش خواند وگفت: فلان وقت تا بعضی معطل و مهمل نماند. زن گفت: رفتن و ~~آمدن # ~~وجهی نمی شناسم. این چه سر است که از عزیزی چو من مستور می باید داشت. ~~جزعها # ~~کرد و بر شوهر خشمناک شد. وزیر را محبت زن، راهزن آمد. تا مصدوقهای از ~~فریفتن و # ~~بردن دختر در میان نهاد و بسی وصیت کرد که این راز را نیک پوشیده دار ~~که ms084 در افشای # ~~آن خطر جان و بیم هلاک است. زن وزیر در همسایگی خواهر خوانده ای داشت ~~که # ~~منکوحهآ طشت دار ملک بود. در زمان براو رفت و گفت: به وداع آمدهام و به ~~برکت # ~~همت تو کار ما بر آمد و اگر راز من کشف نکنی از سر شفقت خواهری با ~~توبگویم. # ~~عهدها کرد که در راز داری و حفظ اسرار ثابت قدم باشیم. زن وزیر جمله سر ~~واقعه با # ~~وی بگفت و او را وداع کرد. هر دو جزعها کردند و اشک ریزان از یکدیگر7 ~~مفارقت # ~~نمودند. طشت دار به خانه در آمد. عروس را گریان دید. پرسید که موجب بکا ~~و # ~~ضجرت چیست ؟ # گفت: فراق خواهر خوانده که بر جناح سفر7 است. شوهر گفت: هنوز ملک ایشان ~~را # ~~اجازت نداده است و به خلع و تشریف اعزاز و اکرام نفرموده9 چه جای این # ~~سخن است؟ زن کفت: چون حاجت ایشان منقضی گشت به چه تأویل توقف ~~PageV01P086 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0122.png) # ~~کنند1 ؟ زن طشت دار2 گفت: اگر این راز باز نگویی، یکان یکان شرح دهم. ~~فی الجمله # ~~سر رشته سر به دست شوهر داد. طشت دار در حال برفت و مجموعهآ حکایت پیش ~~ملک # ~~باز گفت. ملک فرمود که اگر در این حال ایشان را از ناخوبی موقع منکر ~~مطالبت کنیم # ~~انکار در میان آرند و ما از حجت عاجز آییم. لشگری گران بر سر راه ~~فرستاد و جمله را # ~~در کمین غدر بگرفت. دختر را حبس فرمود و وزیر [و] خادم را به بازار ~~سیاست # ~~فرستاد. بیچاره وزیر بعد از چندان تحمل مشاق، کار برآمده و مقصود یافته ~~به سبب سر # ~~گفتن بازن، زیر و زبر گردید3. جان شیرین به باد داد. محجوبه گفت: ~~احسنت4 نغز # ~~آوردی این حکایت عجیب و این مثل غریب. نیک ماند به حکایت آن بزاز که زن ~~را به # ~~رازداری بیازمود. اعجوبه گفت: چگونه است آن ؟ محجوبه گفت: # حکایت محجوبه درکتمان سر از زنان ms085 # آوردهاند که بزازی بود متمول و لعل پارهای داشت پنجاه مثقال. خوش رنگ و # ~~شفاف چون اخگر آتش درفشان و چون پیکر مریخ رخشان. بزاز به خوش رنگی آن # ~~میلی داشت. به مشاهدهآ آن تلذذ نمودی. پادشاه وقت را از شگرفی آن لعل ~~قیمتی خبر # ~~دادند. بزاز رابخواند وبه احضار آن لعل مطالبت کرد. ناچار در حضرت ملک ~~عرضه # ~~داشت. فرمود که قیمت این باید کرد5 # گفت که این جوهر لایق حضرت ماست. بزاز از مبایعت ابا نمود. هرچند بر ~~فروختن # ~~آن تحریض کردند، هیچ مفید نیامد. ملک را لعل سخت موافق آمده بود. سمت ~~عدل را # ~~معیوب گردانید به تغلب و تسلط لعل را از آن بزاز بستد و در حرم خاص ~~کنیزکی داشت # ~~دلخواه و چون حوران فردوس دلفریب ودلربا و زیبا و چون طاوس خوش رنگ ~~جلوه # ~~گر و رعنا. طرهای مشک ریز و غمزهای خونخوار. نضارتی2 و افرو ولطافتی ~~کامل شکلی # ~~موزون و هیکلی مطبوع داشت. و شاه را به جمال وی انسی زیادت بود. آن لعل ~~را بدو # ~~بخشید. و فرمود که بادگر جواهر نظم7 ده و از پیش طرهآ مشکین در آویز. ~~تا ما به PageV01P087 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0123.png) # ~~نظارهآ نضارت1 آن متلذذ می شویم. و از ثمرات آن زینت محظوظ می گردیم. ~~کنیزک # ~~انقیاد به جای آورد و بر آن منوال که ملک مثال داده بود، لعل را با ~~عقدهای دیگر نظم # ~~داد ودر پیشانی بست. # بزاز از آن حال خبر یافت که همه روزه کنیزکی حاملهآ آن لعل است و بیچاره ~~بزاز را # ~~همه روزه تملک آن لعل در سر بود و کم نمی شد. مادر خوانده ای داشت سال ~~خوارده # ~~و مفلوک. بسی شداید و وقایع از پس پشت انداخته و از تجربه و ممارست ~~ذخیره ای # ~~شگرف به دست آورده. بزاز شکایت آن حال باوی شرح داد و بسی تضرع و زاری ~~نمود # ~~و گفت: ما را به دها و کیاست تو ms086 ثقتی تمام حاصل است. ای مادر مشفق. مگر ~~مکری # ~~سازی و حیلت اندیشی تا آن لعل به من بازرسد. هم سعی تو مشکور [باشد]، و ~~هم # ~~حقوق مادری را رعایت کرده باشی. پیرزن گفت: سهل است. حجاب غم از پیش ~~خاطر # ~~بر باید داشت و مترصد بودن که عن قریب کنیزک را با لعل به وثاق تو آورم ~~و نگذارم که # ~~جاسوس چرخ را با صد هزار چشم بر آن وقوفی و اطلاعی افتد. هم در زمان ~~دلق زرق # ~~پوشیده، به رسم فال گویان خود را در سرای ملک افکند و به حذاقت رای و ~~ذلاقت نطق # ~~گرد دلجویی و رنگ آمیزی برآمد. در لحظه ای با پردگیان خاص، خود در شرف # ~~اختصاص محرمیت ثابت کرد. جوانب فرصت2 را محافظت می نمود. چندانکه با آن # ~~کنیزک خلوتی یافت، چپ و راست چشم انداخت ودر تثبت و تیقظ احتیاطی بلیغ ~~به # ~~جای آورد. پس گفت: # عین ألله علیک، چشم بد از تو دور بادو عین الکمال مصروف3. شعر: # # چون بر گهای شاخ بهاری مزینی %~% چون نافه های مشک تتاری معطری # بنامیزد خلقی ظریف و صورتی لطیف داری و به همه زینتها سزاواری. امروز در # ~~خانهآ فلان بزاز بودم و صورت عروسش می دیدم و به احکام نجوم فال می ~~گرفتم. از # ~~طرف خطا سه عدد جامهآ زربفت فر ستادهاند منقش به عجایب صور و مرصع به ~~یواقیت # ~~و درر. سخت لایق قد موزون و مناسب پیکر خوب تو است. اگر رنج بر گیری و ~~به # ~~خلوت تجشم فرمایی، از بهر تو در بیع آرم. چه، اگر به دست ملک افتد هر ~~چند تو # ~~را بی بهره نگذارد لیکن بر دگر جواری تفرقه کند. و تو را از ~~PageV01P088 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0124.png) # ~~آن نفعی زیادت صورت نبندد و اگر بدین و جه که تقریر کرده است، خاص تو ~~را میسر # ~~شود، هر لحظه رغیت ملک به وصال تو بیفزاید و از دیگر دلبران1 به ms087 مزید ~~مودت و # ~~محبت مخصوص کردی. براین نسق فصلی چست پرداخت و خاتون را مفتون کرده به # ~~دیو هوس سپرد. سبک به نزد بزاز رفت و گفت: فلان روزمیعاد کردهایم. کسب ~~دکان در # ~~توقف باید نهاد و منتظر بود تا چون کنیزک به و سیلت این حیلت به دام ~~آید، بی تحرزی و # ~~ترددی دل از زندگی او فارغ کنی و لعل و دیگر جواهر برداری و چون مرائی ~~سیر # ~~خورده کلوخ بر لب مالی. بزاز ازاین سخن سخت شاد گشت. لکن از خاتمت مکر ~~و # ~~عاقبت این غدر بعضی دراندیشید و گفت: شروع این عمل البته بیعلم زن میسر ~~نشود. # باری پیش از امضای این3 عزم اختبار4 و امتحان باید کرد از دگر نوع، [که] ~~سر # ~~محرمیت این سر دارد؟ خرم و خندان با بشاشتی هر چه تمامتر به حجرهآ عروس ~~در آمد # ~~و گفت: شعر # میافتد و چون زلف دوتا می افتد %~% وز قهقهه چون گل به قفا میافتد5 # مستوره پرسید که چیست موجب این مسرت و خوشدلی؟ جواب داد: که باری - عز # ~~أسمآهآ - به کمال عاطفت ما را از مشقت و معرت تکاپوی طلب کسب، خلاص ~~داد. فلان # ~~شریک از جهت من غلامی کیمیا گر فرستاده است که در یک ساعت، جهانی مس ~~سیاه را # ~~به اندک تجشمی زر طلا میگرداند. زنهار ای زن !این راز را نیک مخفی و ~~مستور داری # ~~تا ملک جابر و غاشم قصدی نپیوندد و غلام را چون لعل از ما به تغلب غصب ~~نکند. دگر # ~~روز که جلابیب1 ظلمانی از پیش صفهآ مشرق برداشتند و گرد مهره زرین ~~آفتاب زیر طبق # ~~افق بر نطع فلک مهره وار غلطان کردند، کدبانو با زینت و نشاطی هرچه ~~تمامتر به # ~~عروسی دوستی گرفت که مجمع خواتین و انجمن نسوان سلاطین بود. از سر نخوت ~~قدم # ~~در نهاد و بر نهالی دختر وزیر7 ملک بنشست. # بضرورت منع کردند و بی حرمتیی تمام و اذایی بلیغ ms088 فرمودند. مستوره از حدت # ~~غضب آواز بلند کرد و گفت: کسب یک روزهآ شوهر من به سبب غلام کیمیاگر ~~سرمایهآ PageV01P089 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0125.png) # هزار ملک و وزیر است. دختر وی را برچومنی در چنین انجمنی تقدم و تفوق # ~~نزیبد. آن سخن در استماع خاص و عام افتاد. وبه عنعنهای1 بر رای ملک ~~عرضه داشتند. # ~~در حال به گرفتن و آوردن بزاز مثال داد و از کیفیت2 احوال آن غلام ~~استکشاف فرمود. # ~~بزاز مضطر شد. هر چند انکار می کرد و سوگند مؤکد میگردانید البته مفید ~~و منجح نیامد. # ~~کار به خشونت انجامید. بسیار تشدید و تعنیف در باب وی تقدیم افتاد به ~~هیچ وجه # ~~ثمرتی حاصل نشد. ملک بعد از یأس کلی به خلاص وی اشارت فرمود. بیچاره ~~صدمات # ~~قبول کرد و شکرگزارد3 گفت: هرکه زن را محرم سر کند سر به باد دهد. شعر # آن راز که کس نگفت با هیچ کسی %~% مابا تو بگفتیم و تو با هیچ کسی # به واسطه اعتماد راز داری زن، به تاجر، چندین شربت مسموم و مضرت و معرت # ~~تجرع افتاد. اگر در آن عمل هایل خوض رفتی و شروع افتادی، بی گمان جان ~~را وداع # ~~بایستی کرد و خسارت دو جهانی را التزام نمود. محجوبه گفت: این مثل بدان ~~آوردم تا # ~~اهل بصیرت را حقیقت شود که کتمان سه از زنان، فرض عین است و راز گشودن ~~برایشان # ~~کمال بی خردی و محض فساد است. ایزد تعالی و تقدس عامهآ خلق را از خبث ~~عقیدت و # ~~دنائت سریرت و مکامن مکیدت و خدیعت ایشان در حفظ عنایت ازلی مرعی داراد ~~بمنه # ~~و جوده و طوله PageV01P090 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0126.png) # باب نهم در تحنب از صحبت اشرار # روز نهم که خورشید سیارگان1 یعنی هور فلک چهارم طلوع کرد و انجمن ستارگان # ~~متواری شدند، شاه سماح بر تخت ملک بنشست و امور ملک را بواجبی رعایت ~~کرد و # ~~آنچه به صلاح او متعلق بود در ضبط آورد. ms089 زود به دولتخانهآ فراغت خرامید ~~و اعجوبه و # ~~محجوبه بر کنار تخت نشاند و از حال مصاحبت و مجالست خلق استطلاعی ~~فرمود. # ~~گفت: کیست که در خدمت ملوک اهلیت قربت دارد و که را آ از محل مؤانست # ~~پادشاهان نفی باید کرد؟ اعجوبه گفت: حشمت ملک در تزاید باد. سزاوار ~~صحبت # ~~ملوک طایفهایاند که عز اصالت3 نسب و شرف حسب علم دارند و از قربت صحبت # ~~ایشان صفای حریت و حسن حق شناسی توقع توان داشت و به الفت وصلت ایشان ~~راغب # ~~و مایل باید بود و باز از4 مخالطت جاهل بد گوهر و لثآیم بی اصل اجتناب ~~و استبعاد باید # ~~نمود. چه از موالات و مؤاخات آن طبقه جز لوم طبع و خبث دنائت و خست ~~باطن و # ~~قلت5 دیانت مشاهده نتوان کرد. چنانکه آن ملکزاده از صحبت کفشگر لثیم ~~زنیم به # ~~مذلت بندگی افتاد و از انس زرگر بدگهر به سرحد هلاک رسید. ملک سماح ~~پرسید که # ~~چگونه بود آن حکایت. اعجوبه درحال قصه حکایت کردو گفت: # حکایت اعحوبه در ترک صحبت اشرار # آوردهاند که در بلاد فرس ملکی بود. او را پسری آمد در غایت حسن و کمال # ~~ملاحت. آثار رشد [و] نجابت در ناصیهآ او پیدا و امارت جهانداری در طلعت ~~خوب وی PageV01P091 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0127.png) # ~~مبین1. برکتف راست، خالی سیاه داشت چون تودهآ مشک بر تختهآ سیم یاچو ~~قرصهآ عنبر # ~~بر لوح عاج پیداشده. ملک گفت: در کتب2 حکما خوانده شده است که هر که را ~~چنین # ~~نشانی باشد، او را خطرهای شاق اتفاق افتد و در ورطات آفات مدتی بماند. ~~اما به عاقیت # ~~ملک گیر باشد و جهان فرمای. کماقال الله تعالی: (ان مع العسر یسرأ) ~~[شراح /2] # ملکزاده را چون مدت رضاع سپری شد با نطقی روشن و ذلاقتی تمام به سخن در # ~~آمد. در جوار ملک کفشگری بی حفاظ بود که پیوسته در اهتمام انعام ملک ~~مرفه و # ~~آسوده بودی و به ادرار از ms090 خاص خانه3 هر روزی مرسوم متعین و وظیفهآ مرتب ~~گرفتی. # ~~شاه به حکم همسایگی اورا آن شرف مکرمت ارزانی داشته بود و ملکزاده4 ~~هرروز # ~~چنانکه عادت اطفال است در حجرهآ کفشگر تجشم فرمودی و به ملاعبت مشغول # ~~شدی. ملک کفشگر را به حضرت خویش خواند و بسی ترغیب و احترام کرد و ~~انواع # ~~تلطف و تعطف ارزانی داشت و به مواعید خوب استمالت فرمود و گفت: حق ~~مجاورت5 # ~~و ممالحت حقی بزرگ است و تو ما را دوست و همسایهای. این جگر گوشه با تو ~~الف # ~~گرفته است. ارادت ما چنان است که توانیس و جلیس [و] ردیف و رفیق وی ~~باشی و # ~~پیوسته او را از شداید و وقایع وقایه کنی. کفشگر به محمدت و ثنا مشغول ~~شد و آن # ~~عمل را چون جان شیرین تقبل کرد وشهزاده همواره تاجی مرصع بر سر داشتی و ~~زیوری # ~~از جواهر نفیس بر دوش وگردن و گوش بسته بودی. کفشگر چند روزی شرایط ~~خدمت # ~~بواجب به جای آورد. آخر گوهر خبیث و عنصر خسیس بر مکر و غدر اغراکرد. # ~~اندیشید که پیرایهآ آن پسر مال وافر و نعمتی مهیا است و پسر نیز سخت ~~خوب است و # ~~محبوب، و زیبا است و مرغوب. صلاح ما در آن است که این مال برداریم و ~~پسر را به # ~~شهری دوردست بریم و [به] بهایی شگرف بفروشیم1 و باقی عمر در سعت معیشت ~~و # ~~راحت و رفاهیت به سر بریم. اتباع هوا آن خاکسار را بر این بی آبی تحریض ~~کرد. تا آتش # ~~فتنه ای افروخت7 و چنان شهره ای را به شهر بیگانه برد و بفروخت. ~~بازرگانی او را از بهر # ~~پسر خویش در بیع آورد. ملک چون از فراق فرزند خبر یافت بسی از سوز سینه ~~و درد # ~~دل بنالید وبه عاقبت چون یعقوب - علیه السلام - سر برخط مصابرت نهاد. ~~شهزاده در PageV01P092 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0128.png) # ~~صحبت بازرگان نشو و نما مییافت. پس از چند ms091 سال بال برکشید و مترعرع شد. ~~بازرگان1 # ~~متمیز و کافی بود و فطنت و دهای2 تمام داشت. بعد از آن با خود گفت: ~~داشتن این غلام # ~~بر ما وبال است اگر در خانهای مخفی داشته آید از وجود3 وی تمتع صورت ~~نبندد و # ~~اگربرملأ و ظاهر تربیت6 کرده شود، آتش فتنهها مشتعل گردد. چه این پسر ~~جمالی دلگشا # ~~و صورتی عظیم زیبا دارد. صواب آن است که وی را به دست مضاربی امین به ~~حضرت # ~~شاه فارس تحفه فرستم و یقین است که تشریفی و موهبتی که به اضعاف قیمت ~~آن غلام # ~~باشد باز دهد. هم بر این نسق، قضیت اندیشه در عمل آورد و ملکزاده را با ~~هدایا و # ~~تحف پیش شاه فارس فرستاد. ملک از حال فرزند وی بی خبر بود. بعد از شرف ~~قبول، # ~~وی را به حلقهآ غلامان خاص فرود آورد. روز به روز در تربیت و ملاطفت ~~میافزود. # ~~چنانکه به اندک مدتی به ترفع مقامات و مزید کرامات براکفا و آقران سبق ~~برد ودر # ~~خدمت ملک منزلت محرمیت ثابت کرد. شاه زرگری داشت که همواره در خزانه ~~ملازم # ~~بودی و پیرایههای زر بیاراستی. ملکزاده هرروز تماشای صنعت صیاغت او ~~کردی. به # ~~حکم کثرت ملازمت، با زرگر انس تمام گرفت و با وی در بیعت مصادقت مصافحت # ~~کرد و چون از خدمت ملک پرداختی [به] مجالست و مؤانست وی رغبت نمودی. # ~~بیچاره زرگر جلیس سوء و همنشین بد آموز بود. قربت غلام بدید. طمع خام ~~در بست و # ~~گوهر ناپاکش بر خیانت حث5 کرد. اندیشه کرد که خریطههای زر و درجهای ~~جواهر را # ~~که به مهر ملک مختوم است و پیش من نهاده است، اگر توانم که غلام را ~~بفریبم تا # ~~انگشتری ملک به من آرد، از این ذخیرهآ نفیس بر توان داشت. آن سفلهآ ~~غدار بدین نوع # ~~رنگ، مکری بر آمیخت. شهزاده را گفت: همه روز اصناف الطاف و انواع ~~اصطناع # ~~مبذول می فرمایی و ms092 مرا به شرف محاورت مفتخر میگردانی میخواهم که بعضی # ~~حقوق موالات تو به خدمتی پسندیده مکافات کنم. هر چند گفتهاند که، ~~آلبادیه # ~~بالبر لایکافی، اما جانب سعی مهمل نتوان گذاشت. ملک را بر خاتم مبارک # ~~نقشی خوب منقر است. هرکه را بدین نقش خاتمی به دست افتد، دست حکم وی # ~~مطلق شود و ملک جهان بروی قرار گیرد. اگررنج برداری به وقت آنکه ملک در # ~~خواب سکر [به] استراحت مشغول شود، آن خاتم از انگشت وی قلع کنی و به من ~~PageV01P093 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0129.png) # ~~آری، در حال صورت آن نقش از جهت تو باز گردانم و عن قریب تخت سلطنت به ~~فر # ~~جمال تو مزین شود. به شرط آنکه عمل وزارت بر من مقرر باشد. بدین زرق و ~~خدعه # ~~شهزاده را در کار آورد. تا شب هنگامی به خوابگاه شاه آمد و به جسارتی ~~تمام دست به # ~~انگشت ملک دراز کرد و نرم نرم انگشتری بیرون آورد. ملک در حال بیدار شد ~~و غلام # ~~را بگرفت و پرسید که این جرأت چراکردی و تو را1 بدین خاتم چه احتیاج ~~بود؟ از # ~~تقریر حجت عاجز آمد و نایرهآ غضب مشتعل2 شد و خشم ملک بر او مستولی ~~گشت. # ~~سیاف را بخواند و به کشتن وی مثال داد. شعر # # دلدار به تیغ دست برد ای دل هین %~% بربند دو چشم و بر سرپای2 نشین # # و آنگه به زبان حال می گو4 که مترس %~% تیغ ازکف یار شربت باز پسین # چون جامه از تن غلام بازکشیدند چشم ملک بر آن خال آمد. از حال بشد و # ~~بیخود بر سر پسر5 افتاد. چون اندک مایه باز هوش آمد به اعتذار فرزند ~~دلبند مشغول # ~~شد و گفت: ای جان و جهان من و ای راحت جان من! ای غمگسار من و ای دلدار ~~من. # ~~تو مرا نور دیدهای و میوهآ دلی، راحت روحی و لذت عمری، صحبت کفشگر زراق ~~ما را # ~~در این احتراق افکند. پسر ms093 عذرها خواست وگفت: دوستی زرگر بد سرشت مرا ~~بدین # ~~بیادبی اغراکرد. شاه زرگر را ادبی مستوفی فرمود. اما به جان امان داد و ~~گفت: جای عفو # ~~و اغماض نیست، لیکن غدر9 او موجب این معرفت است. کشتن او در مذهب مروت # ~~سمج 7 باشد. پسر را پندها داد و گفت: زنهار! در مستقبل زمان از مخالطت ~~و صحبت # ~~اشرار دور باید بود تا به امثال آن اهوال و انواع بلا [مبتلا] نباید ~~شد. محجوبه گفت: # ~~احسنت8. طرفه آوردی این حکایت لطیف و این مثل شریف. هم از این تشبیه9 ~~حکایت # ~~پسر آن وزیر است که به صحبت پسر حجام از جاه10 و مال برآمد. اعجوبه ~~پرسید که # ~~چگونه است آن؟ محجوبه گفت: PageV01P094 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0130.png) # حکایت مححوبه در ترک صحبت اشرار # آوردهاند که [یکی]از وزرای ملوک دو پسر داشت. یکی کافی و یکی وافی نام. # ~~آثار اصالت و بزرگی در1 سیما [و] شرف خواجگی در بشرهآ هر یکی پیدا. از ~~برای تهذیب # ~~اخلاق و تحصیل علوم، هردو در مکتب آداب فرستاد و ادبا را در باب مراقبت ~~و # ~~ملازمت وصایت فرمود. تا همواره ایشان را [بر] کسب هنر و درس علوم تحریض # ~~می کنند2. کافی برادر مهتر بود و به رشدی وافر و همتی تمام روی به کار ~~آورد و شب و # ~~روز به تکرار و تذکار مشغول شد و بر مباحثه و تعلیم مواظبت مینمود و از ~~مؤانست علما # ~~و مفانست اشراف به جذب منافع علم و ادب محظوظ می گشت. چنانکه در مدتی # ~~نزدیک، به خصال و آداب حمیده متحلی شد و بر اسرار علوم توقف3 یافت. # ذکی بفهم قد یکاه یحیطه4 بما کان فی غور العواقب مضمرا # برادر کهتر در مکتب با حجام پسری دوستی5 گرفت و سردر تیه تعطیل نهاد و به # ~~مطایبت و ملاعبت مشغول شد. با پسر حجام چنان متعود گشت که طرفة العینی ~~از ندمت # ~~و خدمت او نشکیفتی و همواره در حق حجام، ms094 انعامها فرمودی و [پسر حجام] ~~مکرمت # ~~موعظت دریغ نداشتی و حق همنشینی فرو نگذاشتی. پندها دادی که در این ~~عالم، تعلم # ~~بی فایده [است]، به جز مشقت نیست. لذت عمر در عنفوان شباب و اوان جوانی ~~است. # ~~آن را به عیش ضافی1 و طیب نفس به سر باید برد و تو را نعمت و جاه به هم ~~جمع است. # ~~بیهوده انواع مشاق چرا تحمل کنی؟ بیا تا خوش برانیم. # بیچاره وافی ترک تعلم کرد و راه بطالت پیش گرفت و عسل کسل در کام طمع # ~~فروکرد. شعر: # إن ألبطالة و الکسل %~% اهلی مذاقا من عسل # إن لم تصد قنی فسل %~% من کان قلبه قد کسل PageV01P095 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0131.png) # ~~در این میان وزیر از پرتگاه1 آفات2 و سراچهآ محن، رحیل کرد و به دواب3 ~~خانهآ مرجع # ~~و مصیر فرود آمد. فرزندان چون شرایط تجهیز و رسم عزای پدر به جای ~~آوردند، ملک # ~~هر دو برادر را پیش خواند و گفت: این عمل وزارت حق شما است. هرکه را از ~~شما # ~~کفایت و شهامت و ذکا بیش بود تقلد این عمل را متعین است. چون نیک تأملی ~~کرد و # ~~فراست ملکانه به جای آورد، کافی انواع خرد و حصافت حاصل داشت. ملک بر ~~وی # ~~رأفت فرمود و خلع و موهبات خطیر ارزانی داشت. دوات وزارت در پیش کافی ~~نهاد. # ~~وافی برادرش با خلاقت خمول و خسارت عدم قبول، از آن محفل بازگشت. و ~~حصهآ # ~~میراث پدر برداشت و با آن همنشین چون غول به لهو و لعب مشغول شد. فی ~~الجمله # ~~حجام لجام طبع خویش بر کام طبع او کشید، تا تمامی مال موروث به اسراف و ~~اتلاف # ~~در معرض تفرقه آورد و درویش و دلریش ماند. ناچار برادر از حال احتیاج ~~او خبر # ~~یافت، عرق اخوت و صدق مروت او را بر نکوداشت وافی حث4 کرد. پس اعزاز و # ~~اکرام فرمود و وافی را به احترام تمام در وثاق خاص فرود آورد ms095 وتصرف او ~~در اموال # ~~خویش نافذ گردانید. چون خصب5 و رفاهیت چند روزی ببود، حجام را خجالت ~~حیلت # ~~بر مکر و مکیدت اغرا کرد. خواجهزاده را گفت تولد تو و برادرت از یک نسل ~~است # ~~خود را زیر دست همچون خودی داشتن به نزدیک غیرت و حمیت سخت قبیح و # ~~مذموم است واین انواع تنمق و تملق که برادر مبذول میدارد، نه از فرط ~~شفقت است، # ~~بلکه خوف محض است. میاندیشد که مبادا که تو خروجی کنی و در عمل وزارت # ~~مشارکت نمایی. اگر رخصت دهی طریقی اندیشم که ملک بر وی خشمناک شود و در # ~~هلاک وی دمی درنگ نکند و آنگه تمامی اعمال و اشغال و اسباب او به تو ~~تفویض کند # ~~و تو از مذلت مثل خود خلاص یابی. صواب آن است که در وقت محاورت آن # ~~انگشتری لعل ممسوح، به هبت از برادر در خواهی و به من آری، تا من آن ~~عمل را امل # ~~به پایان رسانم. وافی بد عهد به قول بد آموز مغرور شد و انگشتری برادر ~~ستد و به حجام # ~~داد. آن کافر نعمت غدار خاتم وزیر را به دست مستورهای به حضرت عروس ملک # ~~فرستاد و او راگفت: بگو که نمیفروشم1 اما معاوضه به انگشتری ملکه می ~~زنم. چون زن # ~~برفت وسلام کرد و آن انگشتری لعل ممسوح به وی نمود زن چنان نمود که من ~~دلالهام و PageV01P096 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0132.png) # ~~آن انگشتری قیمتی نه از بهر بیع آوردهام و فروشندهام. آن دختری بود هو ~~سناک چون # ~~نظرش در خاتم آمد، گفت: بفروش گفت: خداوندش معاوضهای طمع می دارد. آن # ~~انگشتری سبک بباید داد و آن لعل ممسوح بستد، که فتوحی شگرف متضمن است. # ~~ملکه این معنی را به تجارتی مربح پنداشت انگشتری وزیر بگرفت و خاتم خود ~~را در # ~~عوض آن بداد و از سر آن کار بی خبر. دلاله با نجح مراد به نزدیک حجام ~~بازگشت. # ~~حجام وافی را فرمود ms096 که همین لحظه این انگشتری را به نزدیک کافی بر وبه ~~تقرب تمام # ~~بر سبیل تحفه بدو ببخش و بگو چون چشم ملک بر این آید تو را عزت بیشتر ~~شود. چون # ~~به کافی بخشی کار ما بر وفق مراد بر آید. وافی نامشفق آن انگشتری را به ~~خدمت وزیر # ~~به تحفه برد. بیچاره غافل وار به انگشت کرد و به حضرت شاه رفت. ناگاه ~~شاه التفاتی کرد # ~~خاتم منکوحهآ خود در انگشت وزیر کرده دید. بی خویشتن از بارگاه برخاست ~~و خود را # ~~در حرم انداخت تا کشف آن حال بکند.1 # زن بخواند و گفت: دست پیش دار. مستوره بی تحاشی دست پیش داشت. انگشتری # ~~وزیر دردست زن پافت. از حدت غیرت حیرت بر او غالب شد و از کثرت تغابن، ~~لختی # ~~بر خود پیچید. خواست که جراحت سینه را به سیاست، مرهمی نهد عقلش سپر ~~صبر در # ~~پیش داشت. # با خود گفت: در غور این حادثه به تدبیر و تأمل خوضی باید کرد، تا پس از ~~ایضاح و # ~~افتضاح اگر از 2باب متعدیان رسم سیاستی به تقدیم افتد، از نهج عقل و ~~شرع دور باشد. # ~~پس از زن سؤال کرد که انگشتری لعل، تو را که بخشیده است. مستوره مصدوقه ~~در میان # ~~آورد [که] این را زنی دلاله آورد. به معاقدهآ شرعی با خاتم خود معاوضه ~~کردهام. ملک # ~~این سخن را در سمع جای داد. آنگه وزیر را در حرم خواند و پرسید که این ~~خاتم را از # ~~کجا حاصل کردی ؟ گفت: این، برادر به من تحفه آورده است. در حال خاتم از ~~وزیر # ~~بستد و او را در خانه حبس کرد و به احضار برادرش مثال داد. بی توقفی ~~وافی را به # ~~حضرت شاه آوردند. ملک ترحیبی 2کرد و به رفقی تمام باوی در سخن آمد و # ~~انگشتری مشبک زن بدو داد و گفت: این خاتم را جایی دیدهایا وافی برفور ~~جواب داد # ~~که خاتم ملکه است. ms097 شاه گفت همچنین است. اما چون محرم حرم ما نیستی به ~~PageV01P097 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0133.png) # ~~چه دانستی که این پیرایهآ خاص خلوتیان ما است؟ از این برهان واضح [و] ~~بینت1 عاجز # ~~آمد و نطقش بسته شد. # ملک گفت: اگر راستی در میان آری از بأس ما رستی. والا به انواع عقوبات ~~مأخوذ و # ~~معاقب شوی. خوف بر وی مستولی گشت و به گناه معترف شد. گفت: هرچند این ~~تعدی # ~~را سبب2 من بودهام، اما به وسیلت حجام در این دام افتادم. شاه بفرمود ~~تا وزیر را با # ~~رفعت 3 درجت و شکوه باز مسند وزارت نشاندند ووافی را عریان و حافی 5 از ~~شهر # ~~نفی کردند و حجام را بی درنگ بردار کشیدند. # محجوبه گفت: این بود ثمرهآ صحبت حجام و فرجام اختلاط لئام. واین مثل بدان # ~~آوردم تا خردمند در این معانی تأمل کند و از قربت الفت بد آموز و ~~همنشین بد اصل # ~~پپرهیزد. ایزد - عز شأنه - کافهآ خلایق را از مداخلت شریر و مصاحبت ~~مفتن در صوب؟ # ~~قیامت، خود مصون داراد، بمنه وجوده و کرمه و فضله PageV01P098 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0134.png) # باب دهم در قناعت و توکل # روز دهم که خورشید از تتق افق سربرزد و عالم را به نور جهانتاب مزین ~~گردانید، # ~~شاه سماح بر تخت مملکت بنشست و بر سنت سابق عموم1 رسوم سلطنت به وجه # ~~مصلحت ترتیب2 داد. یک لحظه از نسایم لطف محاورت اعجوبه و محجوبه ~~استنشاق # ~~کرد و به حسن معاشرت ایشان گشوده دل و مستانس گشت. در اثنای محادثت3 ~~[و] # ~~سخن، فرمان داد که شمهای از نتایج توکل شرح باید داد و بعضی از محامد ~~آن خصلت # ~~باز گفت. اعجوبه گفت: محامد ملک محصل باد. توکل را ثمرتی عظیم است و ~~ثواب آن # ~~بینهایت. و هر که طریق قناعت و توگل سپرد و به صدق عقیدت و صفای نیت در ~~ابواب، # ~~اقبال بر توکل کند، هر آینه بر درک مطلوب و مراد پیروز شود و ms098 عنایت ~~سبحانی در اتمام # ~~مرام هیچ باقی نگذارد. گما قال الله تعالی: (و من یتو کل علی الله فهو ~~حسبه) [طلاق /3]. # ~~چنانکه آن مرد دهقان دست به حبل توگل زد تا به قدرت حق مال گم شده بی ~~جهد و # ~~سعی بدو باز رسید. ملک سماح پرسید که چگونه بود آن؟ اعجوبه گفت: # حکایت اعجوبه در قناعت و توکل # آوردهاند که در شهر اندلس دهقانی محتشم بود. به حرصی تمام مبلغ هزار ~~دینار # ~~جمع کرد و بدان نیک دلشاد و مسرور میبودی و به هیچ نوع قدری از آن در ~~وجه # ~~حوایج خود نفقه نکردی. شعر: # ای سیم نهاده در خزینه %~% ناکرده به راه حق هزینه PageV01P099 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0135.png) # با سیم و زرست مهر جانت %~% با نفس خودت هزار کینه # و یا حریصا علی الاموال تجمعها %~% أنسیت1 ان سرور المال اهزان # یک روزی به کنار آبگیری مشغول شد صرهآ زربه غفلت فراموش کرد و برفت. # بر اثر وی شبانی برسیدتا گوسفند را آب دهد. صرهآ زر از آنجا بیافت. بفور ~~برداشت # ~~و با فرح و نشاط بازگشت. چون آن نقد را در وزن آورد، عقد صحیح بود. با ~~خود گفت: # ~~هرچه از هزار دینار خرج کنم، این عقد نقصان پذیرد و به قرار اصل ~~بازبردن دیگر باره # ~~میسر نشود. به ضرورات حاجات مصابرت باید کرد و این مال را نیک محفوظ ~~داشت، # ~~تا نیز به مشقت فاقه مبتلا نباید شد. ( ولا تبذر تبذیرا)[اسراء (بنی ~~اسرائیل) /26] # آن دهقان بیچاره را چون از زر یاد آمد باران غم به روی ببارید و از چپ و ~~راست # ~~بسی بدوید. هر چند طلب کرد مفید نیامد. مغموم و محزون به خانه درآمد و ~~با عیال # ~~صورت حال باز گفت. منکوحهآ وی نوحههاکرد و به اعتذال2 و ملامت در آمد ~~گفت: # ~~ای بی عاقبت بر حفظ آن مال مبالغه مینمودی و از سر امساک تغییر3 می ~~کردی و از سر # ~~تقدیر غافل. اکنون به فقدان نقد ms099 غمناک و گریان می باش و از ابر مقله4 ~~خوناب قطره # ~~قطره می پاش5. # نقطر دمع العین لما اصابنا %~% غمام علینا بالغموم تقطرا # ~~دهقان زن را تصدیق کرد و از عظت آملامت او نیک متنبه کشت و به توبت و ~~انابت # ~~مشغول شد و نذرها کرد که دیگر باره [به] ادخار مال و به احراز سیم، حرص ~~و نهمت # ~~ننماید و هرچه به دست افتد، بی توقفی انفاق کند. عروس را گفت: اکنون ~~مصلحت وقت # ~~آن است که به قناعت و توکل توسل کنیم ودر جملگی احوال، مصالح خود به حق # ~~تفویض فرماییم. اندیشه در عمل آورد و از طلب دنیا روی بتافت و سر بر خط ~~توکل # ~~نهاد. شعر # توکلثا عل رب التماء %~% و سلمنا با سباب آلقضاء # دهقان یک روزی در راهی می گذشت7. بادی سخت جستن گرفت بر فور عمامهٔ‌ # ~~وی بربود و در چاه عمیق انداخت. دهقان به طلب عمامه پای در نهاد و سبک ~~به چاه PageV01P100 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0136.png) # ~~فروشد. مرد شیان که نقد پافته بود، در آن حوالی رعایت اغنام می کرد ~~ناگاه لشکری برو # ~~باز خوارد و بیچاره و متحیر ماند و نقد درچاه انداخت. شعر # یکفل بالا ززاق فی کل موضع ### | من الوحش فی الصحراء او الحوت ف البحر # متوکل چون در چاه شد زرخود و دستار هر دو1 بازیافت. مال بذل کردن گرفت. # ~~بعضی در راه حق صدقه می کرد و چیزی بر عیال نفقه می فرمود. تا دو2 ثلث ~~از آن مال # ~~آبه] تجسر2 می خورد. شبان، شبانگاه به چاه رجعت کرد تا و دیعت بردارد. ~~هیچ جای از # ~~زر نشان نیافت. حیران و متأسف و پشیمان و متلهف باز گشت وبر 4 اضاعت آن ~~مال # ~~تحسر می خورد. چون عمری بر آن کار بگذاشت، شبان به و جه حاجتی قصد شهر ~~کرد. # ~~بر زاویهآ دهقانش گذر افتاد و متوکل عادت کرده بود که به تبرک و تقرب ~~غربا را در ms100 # ~~خانه5 ضیافت کردی. آن روز شبان را به مهمانی در خانه برد. شعر: # مهمان من آی وتکیه کن ساعتکی %~% و آن قرطه زخود بازفکن ساعتکی # چون راعی از تناول اطعمه فارغ شد، با دهقان مفاوضهآ خویش در پیوست واز ~~هرنوع # ~~افسانهها می گفت. اما قدری حزین و غمزده می نمود. دهقان پرسید که اندک ~~مایه تورا # ~~مشوش حال و متوزع خاطر مییابم، موجب چیست؟ # راعی جواب داد که چگونه شکسته دل و لهفان نباشم که در مدت عمر، محقر هزار # ~~دینار جمع کردم، فلان روزگار از ترس ظالمی در چاهی انداختم تا محفوظ و ~~مصون # ~~بماند. به وقت عود و مراجعت از آن زر اثر نیافتم. این است سبب شغل ~~ضمیر. متوکل از # ~~استماع آن سخن لختی بر آشفت. برخاست ودر حرم رفت و گفت: # اسفأ علی6 غفلات عیش قد مضت7 %~% ودراهم افنیتها8 بالباطل # آن مال که ما حلال داشتیم و به اسراف صرف می کردیم، حق این مهمان بوده ~~است # ~~و با غفلت غارم9 گشتیم و در ورطهآ وبال افتادیم. اکنون محقری که مانده ~~است بر طریق # ~~هبت بدو تسلیم باید کرد و از کشف آن راز احتراز نمود، که اگر بر این ~~مضمون سر PageV01P101 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0137.png) # ~~وقوف دارد باید تمامی مال از [ما] مطالبت کند و ما از ادا عاجز آییم. ~~زن گفت سخت # ~~صواب آن است که حق او بدو باید داد و با توکل [و] خرسندی1 در ساخت. زود ~~بود که # ~~حق تعالی عوض شگرف باز دهد. آن باقی نقد را به اسم هبت در پیش شبان ~~آورد و # ~~عذرها خواست. گفت: هرچنداین عطیت و موهبت در موازنهآ رفعت و منزلت و ~~علو # ~~همت ما نیک ناقص می نماید، لیکن میان اهل خرد خلوص مودت معتبر است. شعر # هدیتی تقصیر عن همتی %~% و همتی تعلو22 علی مالی # فخالص آلود و محض آلهوی %~% اخسن مایهدیه امثالی # شبان زر بر داشت و دیگر باره وزن کرد. مجموع سیصد ms101 دینار بود. حرصش بر ~~همان # ~~هوس ادخار حث3 کردن گرفت. با خود گفت: آلفی از من ضایع شده است. بتدریج ~~و # ~~تأنی باز دست توان آوردن. حالی را برمحافظت این محقر جدی تمام باید ~~نمود. مغزلی # ~~مخروط داشت که بر آن پشم رشتی 6میان 5 آن دوک را مجوف کرد و زر در آن ~~نهاد تا # ~~کس بر آن اطلاع نیابد و پیوسته1 آن دوک را با خود می داشت ودر عمل می ~~آورد. # ~~یک روزی بر کنار رودی بزرگ ایستاده بود. دوک را به قوت تمام تاب داد. ~~ناگه پشم # ~~گسسته7 شد و دوک را آب در ربود و برد. بیچاره هر چند بر گرفتن آن جد ~~نمود، باز # ~~نیافت. گذر آن آب بر در شهر اندلس8 بود. دهقان متوکل بر کنار آب غسلی ~~می کرد. آن # ~~دوک را آب در آورد و به اندام وی مماس گشت. دهقان آن دوک را در ضبط ~~آورد و # ~~بعد از فراغ طهارت برداشت و به خانه برد. عروس وی طبخی می ساخت. هیزم ~~نفاد یافته # ~~بود. سبک دوک را بشکست تا اضافت هیزم کند. ناگه دامن کدبانو چون طبق ~~فلک پر # ~~زر شد. به ابتهاج و مسرت تمام آن زر برداشتند. بسی سجدهآ شکر گزاردند9 ~~و به # ~~محمدت و تنزیه حق مشغول شدند. گفتند: این است ثمرهآ قناعت و نتیجهآ ~~توکل، حق # ~~تعالی عوض مال باز داد. چه سعی محسنان10 ضایع نگرداند. PageV01P102 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0138.png) # (ان الله لایضیع اجر الحسنین.) [توبة (برانت) /120]. # محجویه گفت: احسنت. سره آوردی این حکایت موزون و این مثل مناسب مطابق # ~~حکایت آن شهزاده است که به برکت توکل بیرنجی بعداز خمول منزلت، گنج و ~~مال # ~~پدرش به دست افتاد. # اعجوبه گفت: چگونه بود آن؟ محجوبه گفت: # حکایت مححوبه در توکل وقناعت # آوردهاند که پادشاهی بود سخت هو شیار و متیقظ، از مرور ایام واز انقلاب ~~اعصار # ~~بسی محن و شداید مشاهده کرده بود و از هریک عبرتی ms102 برداشته و تجربتی ~~حاصل کرده. # ~~شعر، # من اندر جوانی چو پیران گرفتم %~% بسی تجربتهای بهتر ز پیران # دو پسر متهور جوان طبع داشت. در غرقاب شباب غرور افتاده و مست جام جوانی # ~~گشته. روز وشب به لعب و نشاط و لهو و لغو مشغول شدندی و آن تربع تمتع ~~را غنیمت # ~~معتبر شمردندی. و آن ملک نقودی و مالی1 وافر داشت. ترسید که فرزندان در ~~معرض # ~~تلف و تضییع آرند و نه بروجه احتیاج به تاراج دهند. مال را بجملگی جمع ~~کرد ودر # ~~صومعهآ یکی از زهاد عصر که با وی زیادت الفتی و قربتی داشت دفن کرد و ~~زاهد را # ~~وصایت فرمود که فرزندان را از سر وضع این گنج به وقتی اعلام باید کرد ~~که نیک مفتقر # ~~شوند و مقل حال گردند و کم بضاعت و محتاج شوند. تا بعد از انتباه و ~~مشاهدهآ مشاق # ~~انفاق2 آن مال به وجه مصلحت فرمایند واز مواضع اسراف صیانت کنند. زاهد ~~وصایت # ~~ملک قبول کرد و تا نه بس گاهی برآمد هر دو مرد زاهد و شاه نماندند و از ~~این مرحلهٔ‌ # ~~محن و آفات در گذشتند و آن گنج، مستور و مضمر ماند. چه بر آن حال کس ~~واقف و # ~~مطلع نبود. شهزادگان بعد از وفات پدر به جهت مقاسمهآ املاک در جدل و ~~مخاصمه # ~~افتادند. # برادر مهتر از سر قوت و شوکت و کبر و نخوت غلبه کرد و تمامی املاک را در ~~تصرف # ~~خویش آورد. برادر کهین را محروم و متحیر و حزین بگذاشت. بیچاره از ~~مناصب ملک # ~~بی نصیب شد و از مال موروث بی بهره ماند. اندیشید که چون نعمت و حشمت ~~روی در PageV01P103 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0139.png) # ~~زوال نهاد و چرخ جفا پیشه تیشهآ شقاوت بر پای دولت مازد، دست او بر ما ~~بعد از این # ~~جز به توکل و صدق و یقین نیست. بیت # واسترزق الله مما فی خزائنه %~% کأن ذلک من 1 من ارکاء # با ms103 قناعت بساز و دلخوش کن3 %~% که قناعت نکوترین کارست # حالی از مخالطت و مصاحبت خلق اجتناب و احتیاط4 و احتراز باید نمود و ~~زهادت # ~~را اختیار کرد و با تفرد وحدت در ساخت. چه گفتهاند که: السلامة فی ~~آلوحدة. شهزاده # ~~شهر را وداع کرد و جایی طلبید که جای توکل و قناعت دروی بیند و به تعبد ~~و طاعت # ~~پردازد5. با خود گفت: فلان زاهد دوست پدر من بود، اکنون صومعه و معبد ~~اوخالی # ~~مانده است. تبرک را رخت در آن موضع باید برد وبه ارادت در وی نزول ~~فرمود. # ~~همچنان کرد و در مسکن زاهد قرار گرفت. مدتی بر تقوا و توکل، قدم بنهاد ~~و بر مجاهده # ~~می بود و ریاضت می کرد. به قرب صومعه، کاریزی آب بود. شهزاده از آن وضو # ~~ساختی. ناگه خللی عظیم یافت و مطموس و مندرس1 گشت که (وغیض آلماء وقضی # ~~ألأی) [هود/244 شهزاده سخت منقیض و تنگدل شد و گفت: در این بقعه ما ~~متعود # ~~شدهایم. از اینجا تحویل کردن تعذری دارد و با بی آبی مصابرت نتوان ~~کردن. ناچار # ~~چاهی باید ساخت و از زهاب7 و اتباع آن انتفاع گرفت. مسحاتی به دست کرد. ~~چون # ~~چند گزی به زمین فرورفت بی گمان بر گنج پدر رفت. آن مال بی حساب و نقود ~~نا معدود # ~~بدید. با خود گفت: اگر چه نعمت بی شمار است، ثروت و تمول اعتماد را ~~نشاید. از نهج # ~~توکل عدول نباید کرد تا به حرج8 تحمل مشاق مبتلا نشویم. به مقدار ~~احتیاج از این گنج # ~~صرف می باید کرد ودر این کنج صبر کرد. # تاخود فلک از پرده چه آرد9 بیرون10! # و برادر مهتر اودر فرماندهی و ملک داری نیک متمکن شده بود و از غایت کبر ~~و # ~~نخوت، متوکل را تفقدی نکردی و از قربت و الفت، انفت داشتی. ناگهان شاهی ~~با چند PageV01P104 # ![image filename](./0642HamdAllahSarakhsi.AcjubaMahjuba_0140.png) # ~~هزار1 مرد تیغ زن قصد وی کرد.2 # ملک زاده نیز با ms104 لشکر جرار خونخوار روی به دفع خصم نهاد و از جانبین صفوف # ~~محاربت راست کردند. در وقت جنگ هر دو شاه قتل شدند و ملکشان مهمل ~~بماند. # ~~آتش فتنه فروغ خواست گرفت و خلق در خطرات افتاد3. مقدمان لشکر جمع شدند ~~و به # ~~استصواب یکدگر ملکی مطاع جستند که پادشاهی هر دو مملکت بدو تفویض کنند. ~~از # ~~خاندان سلطنت طلبیدند4 به غیر شهزادهآ متوکل آنیافتند. گفتند:] این ~~منصب او را سزاست. # ~~جمیع5 ارکان دولت از هر دو جانب متفق شدند و به نزدیک شهزادهآ متوکل ~~رفتند که...6 # ~~شاهی هر کس که بود باطل است ملک تو را زیبد و تو بر حقی. شاهزاده را به ~~تعظیم و # ~~اجلال از صومعه بیرون آوردند و بر تخت سلطنت نشاندند و وضیع وشریف مطیع ~~و # ~~منقاد شدند و این چنین رفعتی به سبب صبر و قناعت و توکل او را روزی شد. ~~محجوبه # ~~گفت: این حکایت از آن آوردم تا اهل بصیرت را معلوم شود که قناعت عمدهای ~~عظیم و # ~~معتصمی متین است. هر که مصالح امور خود به مدبر توگل تفویض کند، در راه ~~حق از # ~~تیر حقارت و تذلل اندیشه نکند و قدم را بر جادهآ توکل و قناعت استوار ~~دارد همیشه # ~~میمون قدر و فرخ فال باشد. حق تعالی و تقدس جمیع خلایق را بر قناعت و ~~شکر و توگل # ~~توفیق رفیق گرداناد. و الحمدلله اولا و آخرا و ظاهرا و باطنا و صلی ~~الله علی محمد # ~~و آله اجمعین کتبه اقل عباد ألله علی ید الضعیف ألمدنب ألمحتاج رکن ~~ألدین بن 7 سید # ~~علی مشهدیان ألحسینی داد رازی تحریرا بیست ربیع ألآخر سنهآ نهصد و ~~هفتاد و چهار8 PageV01P105 ms105