######OpenITI# #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T21:54:35.004653+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T21:54:35.004672+00:00 #META# transcription layer pk: 13019 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.968461272878404 #META#Header#End# # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0039.png) ### | وبه نستعابن # من مقالات سلطان المعثوقین هو لانا شمس الدین التبریزی # لا اخلی الله برگته . # اگر از جسم بگذری و بجان رسی بحادتی رسیده باشی ، حق قدیمست از کجا # ~~یا بد حادث قدیمرا ماللتراب ورب الأر باب نزد توآنچد بدان بجهی وبرهی ~~جانست # ~~و آنکد اگر جان بر کف نهی چه کرده باشی شعر # # عاشقانت برتو تحفه اگر جان آرند %~% پسر توکد همه زیره بکرمان آرند # زیره بکرمان بری چه قیمت و چه آب روی آرد و چه نرخ ، چون چنین # ~~بارگاهیست اکنون او بی نیاز است تو نیاز ببر که بی نیاز نیاز دوست دارد ~~بواسطهآ آن # ~~ناز ازمیان این حوادث ناگاه بجهی ، از قدیم چیزی بتو پیوندد و آن عشقست ~~دام عشق # ~~آمد و در پیچید که یحبونه تاثیر یحبهم1 است از آن قدیم قدیمرا به بینی ~~و هو یدرک # ~~الابصار ، اینست تمامی این سخن که تمامش نیست الی یوم القیامه تمام ~~نخواهد شد آیینه # ~~هیچ میل نکند اگر صد سجودش کنی که این یک عیب درروی وی هست ازو پنهان ~~دار PageV01P017 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0040.png) ### | فت # ~~کد او دوست منست ، او نز بان حال میگوید که البته ممکن نباشد گفتم ~~اکنون ازدوست # ~~در خواست میکنی کدآینه بدست من ده تا بد بینم بهاند تمی توانم کردن سخن ~~ترا نمی توانم # ~~شکستن و دردل میگوید که البته بهانهآ کنم و آیند بدو ندهم زیرا که اگر ~~بگویم برروی # ~~تو عیب است احتمال نکند ، اگر بگویم برروی آیند عیب است بتر، باز محبت ~~نمیهلد # ~~کد بهانهآ گوید، میگوید اکنون آینه بدست تو بدهم الا اگر برروی آیند ~~عیبی بینی آنرا # ~~از آیند مدان، در آیند عارضی دان آنرا وعکس خود دان، عیب بر روی خود ند ~~بر روی # ~~یند عیب مند ، واگر برخود نمی نهی باری برمن ندکد صاحب آینه ام و بر ~~آیند مند ، # ~~گفت قبول کردم و سوگند خوردم آینهرا بیار که مرا صبر نیست باز دلش ms001 نمی ~~دهد گفت # ~~ای خواجه باز بهانهآ بکنم باشد کد ازین شرط باز آید وکار آیند نازکی ~~دارد ، بازمحبت # ~~دستوری نداد گفت اکنون بار دیگر شرط تازه کنم گفت شرط وعهد آن باشد کد ~~هرعیبی # ~~کد بینی آینه را برزمین نزنی و گوهر اورا نشکنی اگرگوهر او قابل شکستن ~~نیست ، # ~~گفت حاشا و کلا هر گز این قصد نکنم و نیندیشم در حق آیند هیچ عیبی ~~نیندیشم اکنون # ~~آبند بمن ده تا ادب من بینی ووفاء من بینی ، گفت اگر بشکنی قیمت گوهر ~~او چندین # ~~است و براین گواهان گرفت با این همد چون آیندرا بدست اوداد بگریخت ، او ~~میگوید # ~~باخود کد اگر نیکوست چراگریخت اینک شکستن گرفت فی الجمله چون برابر روی # ~~خود بداشت درو نقشی دید سخت زشت ، خواست کد برزمین زند کد او جگر من ~~خون # ~~کرد ، از برای این دیت و تاوان سیم و گواهان گرفتن، پادش آمد میگفت ~~کاشکی آن شرط # ~~گواهان سیم نبودی تامن دل خود خنک کردمی و بنمودمی چه می بایدکر دواین ~~میگفت، # ~~و آیند باز با نحال با آن کس عتاب میکند که دیدی که من با توچد کردم و ~~تو بامن چه کردی، # ~~1کنون آن خودرا دوست میدارد بهانه بر آینه نهاده است زیرا کد اگر خود ~~را دوست # ~~د رد زخود برآید ، واگر ایندرا دوست دارد از هردو بر نیاید این آینه ~~عین حقست # ~~مییند و دکد آیند غیر اوست با این همد چنانکه اورا با آینه میل است او ~~علی العکس PageV01P018 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0041.png) ### | شمس تبریزی # شممه *- **. **، - *به* .*م* ههههههه همسههمهسه *ه مهههمه ه هس *هعمه ~~*هه* ممهه*مهههه،سمههعمعمعهمهعهمعممعهممهههمهههمهههیاهیهاهسته هههمع- *وه # ~~کر آیندرا بشکستی مرا شکستد باشی انا عندالمنگسرة1 حاصل محالست که # ~~پند میل کند واحتیاط کند ، وهمچنین محک وترزاو که میلاو بحق است اگر ~~هزاربار # ~~بگویی که ترازو این کهرا راست نمای میل نکند الابحق، اگر دویست سال ~~تیمار کنی # ~~و سجودش کنی میگویم و خودمی کنم سخن را امروز ms002 باشد روزی گوییم سخن را و ~~هم - # ~~شکنیمش این سخن که دشوار میتوان بی نفاق ، این سخن راست باز گفتن همان ~~سخنست # ~~کد آن معلم زندیق که جنید را بدو حوالد بود بعد از سفر دراز بمقام او ~~رسید گفت ای # ~~چنید از آنروز که تو عزم من کردی منزل بمنزل واقفم از حال تو درین ~~ماندهام و چیزی # ~~نمی یا بم که با تو بگویم چنانک شیخ آن صوفی را گفت کد تو موشی را محرم ~~نیستی باتو # ~~سرزا چگوند گویم ، پانگی باند میگویند و نمیشنود عقل چون دستوری دهد که ~~آهستد # ~~بگویید میشنود و الا چیزی دیگر میشنود غیر از این سخن و اگر جهد بدو ~~رسانم # ~~چگوند طاقت دارد ، چون جنید محرم نبود با آنکه او شیخ بود و قوت شیخان ~~چیزی # ~~دیگر باشد ایشان گویند کفر و اسلام برما یکیست دو کسوت است بااین همه ~~قوتها گفت # ~~ب تو هیچ نتوان گفتن انگشت نمای جهانشدی و رسوای جهان با این همه وقتی ~~کد انگور # ~~بسیار خورده باشد این جنید و چیزهاء باد انگیز و بقضاء حاجت بنشیند و ~~حدث کند # ~~آن انگوررا نگویم الاآن بادها که با آن باشداین سو و آن سو افتد ، به ~~ازصد هزار # ~~همچون فالان ، هلد این صفت یاک نوالجلالست و کلام مبارک اوست تو کیستی ~~از آن تو # ~~چیست این احادیث حق است و بر حکمست ، و این ذکر اشارت بزرگان آری هست # ~~ز آن تو کدامست من سخنی میگویم از حال خود هیچ تعلقی نمیکنم بد اینها ، ~~تو نیز # ~~مر بگو اگر سخنی داری و بحث کن اگر وقتی سخنی دقیق شود از بهر استشهاد ~~چنانک # ~~مولانا فرماید مهر بر نهد ازقرآن واحادیث تامشرح شود روا باشد ، # این تجای و رؤیتمردان خدا را در سماع بیشتر باشد ، ایشان از عالم هستی ~~خو- PageV01P019 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0042.png) # # 0-30 %~% ....... # ~~بیرون آمده اند ، ازعالمهای دیگر برون آردشان سماع ، دستی که بی آن ~~حالت بر آید # ~~البته ms003 آن دست و پایش بدوزخ معذب باشد ، ودستی کد با آن حالت بر آید ~~البته به بهشت # ~~رسد ، و سماعیست که مباحست و آن سماع اهل ریاضت وزهد است که ایشان را ~~آب دیده # ~~ورقت آید . # سماعیست که فریضه است و آن سماع اهل حالست که آن فرض عین است چنانک # ~~پنج نماز و روزهآ رمضان ، و چنانک آب و نان خوردن. بوقت ضرورت فرض عین ~~است # ~~اصحاب حال را زیرا مدد حیات ایشانست اگر اهل سماعیرا بمشرق سماعست صاحب # ~~سماع دیگررا بمغرب سماع باشد و ایشانرا ازحال هم دیگر خبر باشد ، یکی ~~گفت کد # ~~مولانا همد لطف است ومولانا شمس الدین هم صفت لطف است وهم صفت قهر است ~~، # ~~آن فلان گفت کد همد خود همچنین اند و آنکه آمد تاویل میکند و عذر ~~میخواهد کد # ~~غرض من رد سخن اوبود نه نقصان شما ، ای ابله چون سخن من هم میرفت چون ~~تاویل # ~~کنی و چه عذر توانی گفتن او مرا موصوف میکرد باوصاف خدا که هم قهر دارد ~~وهم - # ~~لطف ، آن سخن او نبود و احادیث نبود آن سخن من بودکد بزبان او میرفت ، ~~ترا # ~~چون رسد که گوئی که همه را هست قهر و لطف کد بمن منسوب کنند همد را چون ~~باشد ، # ~~آنگه ایشانرا با این عقل و ادب باید کد در ابا یزید وجنید و شبلی بدو ~~روزه برسند و # ~~هم کاسه شوند اگر صفت معاملهآ آن مشایخ کنند پیش او بی آنک آن کار کنند ~~از شنیدن عقلش # ~~یاوه شود بااین همد ازخدا محجوب ، مرد درویشی برسر گور او رفت و گفت کد ~~این مردرا. # ~~یک حجاب مانده است میان او و خدا آن خود کرم آن درویش بود از درویشی ~~دیگر # ~~پرس ، مولانارا جمال خوبست ومرا جمال هست وزشتی هست ، جمال مرا مولانا ~~دیده # ~~بود ، وزشتی مرا ندیده بود این بار نفاق نمیکنم وزشتی میکنم تا تمام ~~مراببیند نغزی # ~~مرا وزشتی مرا . # آنکس ms004 که بصحبت من ره یافت علامتش آنست کد صحبت دیگران برو سرد شود # ~~و تلخ شود نه چنانک سرد شود و همچنین صحبت میکند بلکه چنانک نتواند با ~~ایشان PageV01P020 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0043.png) ### | شمس تبریزی # ~~صحبت کردن یاران ما بسبزک گرم شوند آن خیال دیوست خیال فرشته اینجا خود # ~~چیزی نیست خاصه خیال دیو عین فرشتهرا خودراضی نباشیم خاصه خیال فرشتهآ، ~~دیو # ~~خود چدباشد تا خیال دیو بود ، چرا خود یاران مارا نوق نباشد از عالم بی ~~نهایت ما # ~~آن مردم را چنان کند کد هیچ فهم نکتد دنگ باشد ، اشکال گفت حرامی خمر ~~در قرآن # ~~هست حرامی سبزک نست ، گفتم هر آیتی را سببی میشد آنگه وارد میشد این ~~سبزک را # ~~در عهد پیغامبر نمیخوردند صحابه واگرنه کشتن فرمودی ، هر آیت بقدر ~~حاجت # ~~فرومی آمد و بسبب نزول فرومیآمد، چون نزد رسول قرآن بلند خواندند صحابه ~~، # ~~تشویش شد خاطر مبارکش ، آیت آمد یا ایهاالذین آمنوا لاترفعوا1 ، انبیاء # ~~همه معرف هم دیگر اند ، عیسی میگوید ای نصرانی موسی را نیکو نشناختی ~~بیا مرا # ~~ببین تا موسی را بشناسی ، محمد میکوید ای نصرانی ای جهود موسی و عیسارا ~~نیکو # ~~نشناختید بیائید مرا به بینید تا ایشا نرا یشناسید ، انبیا همه معرف ~~همدیگرند سخن انبیا # ~~شارح ومبین همدیگرست ، بعد از آن یاران گفتند که بارسول الله هر نبی ~~معرف من قبله1 # ~~بود تو خاتم النبیینی معرف تو که باشد گفت من عرف نفسه فقد عرف ربه 2 # ~~بعنی من عرف نفسی فقد عرف ربی ، هر کد فاضل تر دور تر از مقصود، هرچند ~~فکرش # ~~غامض تر دورترست این کاردلست کار بپیشانی نیست ، قصهآ آنک گنج نامهآ ~~یافت که بفلان # ~~دروازه بیرون روی قبدایست پشت بدان قبدکنی و روی بقبله کنی و تیر ~~بیندازی # ~~هرجا تر بیفتد گنجست واعظ وعظ میگوید جهت بیان نشان مقصود وجهت نشان ~~راه ، # ~~و راه رو وشیخ ناکامل وشاعر شعر میگویدجهت بیان و نشان پیش دانا رسواتر ~~میشود، # ~~چنا نک ms005 یکی سخن ماهی میگفت یکی گفتش که خاموش تو چد دانی که ماهی چیست ~~PageV01P021 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0044.png) ### | مقالات # ~~چیزی که ندانی چه شرح دهی گفت من ندا نم کهماهی چیست ؟ گفت آری اگر ~~میدانی # ~~نشان ماهی بگو ، گفت نشان ماهی آنست که همچنین دو شاخ دارد همچون اشتر ~~، # ~~گفت خد من خود نمی دانستم که ماهیرا نمیدانی ، الا اکنون که نشان دادی ~~چیزدیگر # ~~معلوم شدکه گاورا ازاشتر نمیدانی شعر # لالد گر خیره پر نخندیدی %~% کس سیاهی دلش کچا دیدی # گرچد در خون خویش غلطا تست %~% رو سزای سیه دلان آنست # آری الا اینهمه هست که کلموا الناس علی قدر عقولهم1 پس آن قدر # ~~عقول آفت ایشانست العقل عقیلة الرجال والعشق محلل العقال، العقل یقول ~~لاتبالغ # ~~والعشق یقول لاتبالی2 از عبد خردکی این داعی را واقعهٔ‌ عجیب افتاده ~~بودکس # ~~ازحال داعی واقف نه ، پدر من ازمن واقف نی ، میگفت اولا تودیواند نیستی ~~نمیدانم # ~~چه روش داری تربیت ریاضت هم نیست وفلان نیست ، گفتم یک سخن از من بشنو ~~تو # ~~با من چنانی که خایهآ بط را زیر مرغ خانگی نهادند پرورد و بط بچگان ~~برون آورد # ~~بط بچگان کلان تر شدند با مادر بلب جو آمدند در آب در آمدند مادرشان ~~مرغ # ~~خانگیست لبلب جو میرود امکان آب در آمدن ند ، اکنون ای پدر من دریا می ~~بینم # ~~مرکب من شده است وظن وحال من اینست ، اگر تو از منی یا من از توم درآ # ~~در این آب دریا، و اگر ندبر و بر مرغان خانگی واین ترا آو یخین است گفت ~~: بادوست چنین # ~~کنی بدشمن چه کنی ، آری قومی درشک ما ندهاند قومی در یقین ما ندهاند ~~میگویی این # ~~مرتبهآ قومست ، حلاج درشکرفت، قومی میان شک ویقین ارواح الشهداء فی ~~حواصل # ~~طیرخضر ارواح المؤمنین فی حواصل طیر بیض ارواح الاطفال فی حواصل # ~~عصافیر ارواح الکفار فی حواصل طیر سود . # خواص را سماع حلالست زیرا دل سلیم دارند الحب فی الله والیغض ms006 فی الله ~~PageV01P022 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0045.png) ### | شمس نیریزی ### | # ~~از دل سلیم اگر دشنام بکافر صد ساله رسد مؤمن شود اگر بمؤمن رسد ولی ~~شود ببهشت # ~~رود ، عاقبت آخر تو واقعه دیدی در خوابت گفتم کد چون سینهآ من بسینهآ ~~او رسید اورا # ~~این مقام شد او را بسیار واقعدها در پیش است عاقبت مسلمان رودسلامت رود ~~. # اگر معنی اللهم اهد قومی فانهم لا بعلمون نبودی ایو جهل شکنبد برقفای # ~~مصطفی نهد دستش خشک نشدی و پا بر نیاماسیدی ، آخر آنک یک سواره است ~~درراه ایشان # ~~اورا این هست کدکسی بی ادبی کند بقصد بلایی برسد هم در حال، پس هردی که ~~پیش او # ~~آدمیان و فرشتگان سلم برزمین می نهند از عظمت او ، چون باشد از سخن او ~~حیران # ~~میشوند ، چنانک یکی رسن بازی میکند خلق حیران میشوند از بلندی رسن ~~وازدلیری # ~~او وبی باکی او دل نظاره گران سبک وسست میشود خاصه کد بیند برشیر سیاه ~~نشستد است # ~~و بی باکشیررا میزند برسر همچون خرکاهل ، این نسیان بردونوع میباشد یکی ~~آنک از # ~~دنیا باشد چنانک پیش ایستاده باشد که دنیا منسی است ذکر آخرت را ، دیگر # ~~سبب نسیان ، مشغولی آخرت ، که ازخودش هم فراموش شود دنیا بدست او ~~چنانست کد # ~~موش بدست گر بد ، ازصحت بنده خدااورا آن شده باشد که آن شیخرا سی سال ~~برروی # ~~سجاده نشسته آن نباشد ، سیم سبب نسیان ، محبت خداست که از دنیا و از ~~آخرتش # ~~فراموش شود ، الدنیا حرام علی اهل الاخرة والاخرة حرام علی اهل الدنیا # ~~والدنیا والاخرة حرامان علی اهل الله2 این معنی باشد امامرا مستی هست ~~در # ~~محبت ، وهشیاری در محبت هست ، یعنی فراموش کند آنرا زیراکه مستی هست در # ~~محبت ، اماهشیاری درمحبت نیستمراان نسیان نباشد درمستی، دنیارا چه زهره ~~باشد # ~~کد مرا حجاب کند یا در حجاب رود ازمن همه تان مجر مید گفتداید که مرا ~~این هست کد # ~~ازدنیافارغست ، و مولاناشمس الدین تبریزی جمع میکند، زهی مؤاخذه کد هست ~~وزهی ms007 PageV01P023 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0046.png) ### | مقالات ### | ههممه هه- ه-هعهمهههععمععمعععع ***ه # ~~حرمان ، اگر این کس بحل نکند ازخدا بپرسم او بگوید که گفت یانگفت ، ~~بعداز آن # ~~بحل میکنی یا بگیرم بگویم چون تو میخواهی که خواست من در خواست تو داخل ~~است # ~~او گوید از طرف من صدچندان فی الجمله مناظره دراز شود اگر عفو باشد این ~~بار دیگر # ~~چون اعادت شوددگر هیچ برخوردار نشود و درقیامت نیز مرا نه بیند خاصه در ~~بهشت، # ~~پس اگر آن چند درم نبودی من برهنه و پیاده از اینجا بیرون رفتمی آنگاه ~~حال شما # ~~چون بودی مرا هرگز دیگر معاودت بودی . # شیخ گفت خلیفه منع کرده است از سماع کردن ، درویشرا عقدهآ شد دراندرون ، # ~~و رنجور افتاد ، طبیب حاذق را آوردند نبض اوگرفت ، این علتها و اسباب ~~که خوانده # ~~بود ندید ، درویش وقات یافت ، طبیب بشکافت گور او را وسینهآ او را و ~~عقدهرا بیرون # ~~آورد همچون عقیق بود آنرا بوقت حاجت بفروخت دست بدست رفت بخلیفه رسد ، # ~~خلیفه آنرا نگین انگشتری ساخت میداشت در انگشتر روزی در سماع فرو ~~نگریست # ~~جامهآ آلوده دید از خون ، چون نظر کرد هیچ جراحتی ندید دست برد ~~بانگشتری # ~~نگین را دید گداخته ، خصمانرا کد فروحتد بودند باز طلبید تا به طبیب ~~برسید طبیب # # احوال باز گفت %~% شعر # # ردره چو چکیدخون نه بینی جایی %~% پی بر که بچشم من برون آرد سر # سماع چه کند جسمانی ، سماع او خوردنیست آن خوردن بنفس باشد همه اکل # ~~شده باشد بأکلون وبتمتعون کما تأکل الانعاه1 گفت هیچ باخدا سخن میگوئی # ~~گفت آری ، گفتم دروغ توهمین ساعت ظاهر شود ، دروغ همین ساعت ظاهر خواهد ~~شد # ~~بیفشارمش ، گفتم او جوابت میگوید گفت این مشکل است گفتم اول هم مشکل ~~بود تو # ~~آسان گفتی اولت میبایست گفتن که مشکل است ، چنانک آن فقیه باحجاج بعجز ~~در آمد PageV01P024 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0047.png) # ~~بآخر حجاج گقت که اول چراهمین عجز بنمودی حتی اذا ادر که الغرق قال ~~آمنت1 # ~~اول صف بدان کسی ms008 ماندکه آخر کار ما نکو داند ، همین که صورت شیخ دیگر ~~گون # ~~نمودن گرفت و ناخوش نمود ، جز نیاز وعمل صالح و نالهآ نیمه شب مخفی از ~~خلق که ای # ~~خدای این حالت از مادفع گردان از پیش چشم مااین پردهرا دورکن ، آخر ~~آتحالتدیدی # ~~و آن روشنائی بتو رسید آخر حجایی بود که آن دیگر گونشد . # بنزد عقل هردأنندهآ هست %~% که باگردنده گردانندهآ هست # اکنون چون این پرده آویخته شد آتش نیاز می باید که آن پردهرا بسوزد تا - # ~~هیچ کس ازما صرفه نبرد به هیچ چیزی نه دینی و نه دنیاوی نهحاب و نه ~~کتاب هم بسخن # ~~او جواب اومیتوانی گفتن . # چون فرمائی که مولانا فری دارد و نوری و مهابتی آخر آنچ او معتقد شود ~~واقتدا # ~~کندومتا بعت کند بباطل این چگونه فری باشد و نوری، میفرمائی که میباید ~~که پنجاه ولی # ~~مفرد دررکاب عولانا رود، آخر بتا بینائی چگونه اقتداکند میگویی که او ~~لارانشانها باشد، # ~~توکنی اولیارا تانشان بدانی ، چون عاجز میشوند، یااز آن عجز روشنایی ~~پیدا میشود # ~~با تاریکی ، زیراکه ابلیس از عجز ، تاریک شد ، ملایکه از عجز روشن شدند ~~معجزه # ~~چنین کند آیات حق همچنین باشد ، چون عاجز میشوند بسجوددر میآیند . آنچ ~~میگوید # ~~که من مردرا اول نظر کد به بینم بشناسم در غلط عظیم است او ، جنس او ~~آنچ یافته است # ~~و بر آن اعتماد کرده اند و بدان شادند ومست اند آن نظر ناریست، آتشسیست ~~اندرون تو # ~~میباید رفتن واز آن در گذشتن ، که آن هواست . # مرا در این عالم با عوام هیچ کاری نیست برای ایشان نیامده ام ، این کسانی ~~که # ~~ره نمای عالم اند بحق انگشت بررک ایشان مینهم . # شهاب هریوه دردمشق مقبول بود پیش جملهٔ‌ منطقیان البته مشغول شدن بزن و # ~~شهوترا ضعف نهادی و گفتی فتوی عقل اینست ، محمدکویانی گفته بودش که عقل ~~هیچ PageV01P025 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0048.png) ### | دههههمهمهم*ه. # ~~درفتوی خطا نکند گفت نی عقل درفتوی خطا نکند آن چیزی دیگرست ms009 که خطا ~~میکند ، # ~~گفتم حلاوت ایمان آن نباشد بیاید و باز رود ، وزین صدقدرا دیدم یاوه ~~شده چنانک اسب # ~~دونده را سر به بیابان بگذاری درگم راهی میرود این عماد باری به ازوست ~~نحوی ولغتی # ~~فرق کند . # نبیرآشهاب سهروردیمرا میگفت : انترددتودد گفتم از آن تو باری نه ای عز # ~~خواهر که توی ، یحیی را للبلا در قرآن ولی خواند قوی گرینده بود اگر من ~~بودمی # ~~چشمهاش پاک کردمی چرا و معصوم بودو گناه است که موجب گریه است این ولی ~~کیست بیا # ~~بگو خود انبیارا در قرآن هیچ ولی نگفته است والله اعلم . ایشان که از ~~حال من خبر # ~~نداشتند میگفتند باش تاازدهم شق کاروان بیایدخبر راه بیاورد آنگد سفرکن ~~، اگر سخن # ~~من چنان استماع خواهد کردن بطریق مناظره و بحث از کلام مشایخ یاحدیث یا ~~قرآن # ~~نه او سخن تواند شنید نه ازمن برخوردار شود ، و اگر بطریق نیاز ~~واستفادت آمدن و # ~~شنیدن که سرمایهٔ‌ نیازستاورا فایده باشد واگرنه یک روزنی وده روز نه ، ~~بلک صدسال # ~~او میگوید ما دست در زیر رنج نهیم میشنویم این عجب نیست که گوهری را در ~~حقد # ~~غلیظ کرده باشند ، ودر مندیل سیاه پیچیده و درده لفافه پنهان کرده ودر ~~آستین یاپوستین # ~~کشیده نبینید. # چنانک سدکد بوی روح و خوشی روح بدو رسده بود ، ند آنک روح خود را # ~~دیده بود مرتبهآ دورست ازخوشی روح رسیدن تاروحرا دیدن ، بعد از آنک ~~روحرادید # ~~راه خدا از آنجا میباید رفتن تا خدارا معاینه بییند هم درین حیات ، ~~تمیگویم که هم # ~~درین دنیا اگر چه که گوهر در آن پرده هاست گوهررا شعاعی هست که برون ~~میزند آنکس # ~~که کامل نظرست نا برون آورده میداند این عجب نیست که ناآورده نداند عجب ~~اینست که # ~~بیرون آوردند بر کف دست پیش او میدارند نمی بیند ، واگر نه سخن سقراط و ~~بقراط و # ~~اخوان صفاو یونانیان در حضور محمد و آل محمد وفرزندان جان ودل محمد ~~نیفرزندان # ~~آب ms010 و گل که گوید و خدا هم حاضر . PageV01P026 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0049.png) ### | شمس تبریزی ### | ....-...............مممسم.... # عمر رضی الله عنه جزوی از توریة مطالعه میگرد مصطفی جزورا ازدست # ~~او درر بائید که اگرآ نکس که توریة بروی نازل شد زنده بودی متا بعت من ~~کردی . # ابراهیم ادهم پیش از آنک ملک بلخ بگذارد درین هوس مالها بذل کردی و بتن # ~~طاعتها کردی و گفتی چه کنم واین چگونه است که گشایش نمیشود ، تاشبی بر ~~تخت خفتد # ~~بودخفتهآ بیدار ، وپاسبانان چوبکها وطبلها و نایها و با نگها میزدند او ~~باخود میگفت کد # ~~شما کدام دشمنراباز میدارید که دشمن بامن خفته است ، ما محتاج نظر رحمت ~~خدائیم # ~~از شماچه ایمنی آید که امان نیست الا درپناه لطف او درین اندیشها دلش ~~را سودا میر بود # ~~سر از بالش برمیداشت و باز مینهاد عجباتلمحب کیف پنام 1 ناگاه غلبه و ~~بانگ قدم # ~~نهادن تند بر بام کوشک بدو رسید چناتک جمعی میآیند و میروند و بانگ ~~قدمهاشان # ~~میآیداز کوشک، شاه میگوید باخود که این پاسبانا نرا چدشد نمی بینند ~~اینهارا که برین # ~~بام میدوند باز از آن بانگهای قدم اورا حیرتی و دهشتی عجب میآمد چنانک ~~خودرا # ~~و سرار افراموش میکرد و نمی توانست که بانگ زند و سلاح دار انرا خبر ~~کند و درین میا نه # ~~یکی از بام کوشک سر فروکرد ، گفت توکیستی برین تخت گفت من شاهم شما ~~کستید # ~~برین بام ، گفت ما دو سه قطار شتر گم کرده ایم برین بام کوشک میجوییم ، ~~گفت دیوانهآ # ~~گفت دیوانه توی گفت شتر را بر بام کوشک گم کردهآ اینجا جویند شتررا ، ~~گفت خدا را # ~~برتخت ملک جوییند خدارا اینجا میجویی . # همان بود دیگر کس اورا ندید برفت وجانها درپی او . # تاخود را بچیزی ندادی بکلیت ، آن چیز صعب ودشوار می نماید چون خود را # ~~بکلی بچیزی دادی دیگردشوار نماند ، معنی ولایت چه باشد آنک اورا لشگرها ~~باشد # ~~و شهرها و دیهها بلک ولایت آن ms011 باشد کد او را ولایت باشد بر نفس خویشتن ~~، وبر کلام # ~~خویشتن وسکوت خویشتن ، وقهرهادرمحل قهر ، ولطفدرمحل لطف ، وچون عارفان ~~PageV01P027 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0050.png) ### | مقالات # ~~*ه معهه مه همه هه ه هسسهههدهمهه هوععه مه ه*ه ده ه ه عمهه مه ه و ه ه ~~ه هم ه ه ههه مهه ه مه هه سهه ه ه م ممو ه ه هه وه معمعهع ه ممه د ه مه ه ~~ه هه ه ه هه ه # ~~نکند که ماعاجزیم او قادرست ، تی می باید که قادر باشی بر همه صفات خود ~~و بر سکوتدر # ~~موضع سکوتوجواب در محل جواب و قهر در محل قهر و لطف در محل لطف واگر نه ~~صفات # ~~وی بروی بلا باشدوعذاب ، چومحکوم او نبود، حاکم او بود مفلسف فلسفی ~~تفسیر عذابقبر # ~~میکرد و بعد از مرگ بر طریق معقول تقریر میدهد و میگوید که جان آمد ~~اینجا تاخودرا # ~~کامل کند و بضاعت کمال خود ازین عالم بر گیرد تاچون ازین عالم ~~برودحسرتش نباشد . # اکنون میبایست که ازصورت بمعنی آمدی وتن بجان خوکردی ، چون بصورت # ~~مشغول شد وجان باتن خوکرد آن در بلا بسته شد وجان را فسحت و فراخی ~~نماند از آن # ~~طرف مثلا مال دید ، وحرمت وزن مونس وحریف ازین طرف حاصل شد ، و انواع # ~~لذات ، پس میل کردبدین طرف اگر نام مرگ بگویند پیش او او را هزار ~~مرگباشد ، # ~~اگر او مرادها از آن عالم دیدی مشتاق رفتن بودی بآن عالم پس آن مرک ~~نبودی بلک # ~~زندگی بودی . # چنانک مصطفی میفرماید و، که : (المؤمنون لایمو تون بل بنقلون)1 # ~~پس نقل دیگر بود ومرگ دیگر بود ، مثلا اگر تو در خانهآ تاریک باشی و ~~تنگ تفرج # ~~نتوانی کردن روشنائی را دراو و نتوانی که پای دراز کنی نقل کردی از آن ~~خانه بخانهآ # ~~بزرک وسرای بزرک که درو بستان باشد و آب روان آنرا مرگ نگویند . # پس اینسخن همچون آینهآ روشن است اگر تورا روشنائی وذوقی هست ms012 که مشتاق # ~~مرک باشی بارک الله فیک مبارکت باد ومارا هم ازدعا فراموش مکن واگر ~~چنین نوری و # ~~ذوقی نداری ، پس تدارک بکن و بجو و جهد کن که قرآن خبر میدهد که اگر ~~بجویی چنین # ~~حالت بیابی پس بجوی فتمنوالموتان کنتم صادقین2 مومنین و چنانک از مردان # ~~صادقان و مومنان هستند که مرک را جویانند همچنان از زنان مؤمنات و ~~صادقات PageV01P028 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0051.png) ### | شمس نبریزی # ~~ه،سه مههمسهمهمه معمه مممهههدهمه ههههعهه *هه*هههمههههه مه هه مهه ه ~~ههمه هه*هه ممه یمهممههمهمهمح مه مح* مهمهمهه مهه مممعهم *ه ~~ب*معهههمهععهععهمععهممهممیه*ههه*ههه # ~~هستند این آینه روشن است که شرح حال خود درو بیابی ، هر حالی هر کاری ~~که در آن # ~~حال مر گرا دوست داری آن کار نکوست ، پس میان هردو کاری که متردد باشی ~~درین # ~~آیند بنگر که از آن دوکار بمرگ کدام لایقترست ، باید که بنشینی نوری ~~صافی مستعد # ~~منتظر بمرگتا بنشینی مجتهد در اجتهاد وصول اینحال ، می پنداری کدآنکس ~~کد لذات # ~~بر گیرد حسرت او کمتر باشد حقاکه حسرت او بیشتر باشد ، زیرا که با ~~اینعالم بیشتر # ~~خوکرده باشد ، آنچ در شرح عذاب گور گفتد اند ازروی صورت ومثال من ازروی ~~معنی # ~~باتو بیانکردم . # شاد محمود گوهررا داد بحاجب و حاچب مقلد وزیر است خاصه که تحسین وقبلهآ # ~~شاه شنید در حق وزیر ، حاجب را میگوید اینگوهر نیکو هست گفت چد جای ~~نیکو # ~~هم بیادیی ، خوب هست صد هزار خوب ، زیادت بتحسین شاه آنهم بی ادیی ، ~~اکنون # ~~بشکن چگوند بشکنم که وزیر میگوید که همه ملک شاه ربع گوهر نیرزد اکنون ~~لایق # ~~خزینه هست ، فرمودکه احسنت خلعت وبرآن خلعت خلعتی دیگر وجامگیش افزود ، # ~~اینهم امتحان ، تاکسی اگر هست پیدا شود ، گوهر دست بدست میآید تا ~~باایاز ، شاه # ~~باندرون میگوید ایاز من و بروی لرزد و میگوید مباد که او این گوید ، ~~باز میگوید کد # ~~اگر بگوید محبوب است هرچه خواهد تا بگوید ، گوهر رسید بدینطرف و اینطرف # ~~تخته بستد اند تاکسی پهلوی ms013 ایاز نباشد ، پادشاه دست میکند تا گوهررا ~~بگیرد از بیم # ~~که نباید که باز همین گوید ، ایاز نظر کرد بشاه که چرا میلرزی بر من ~~ایاز آن باشد که # ~~بر وی بلرزند اندرون او پروردهآ دل مکمل او حقیقت او مودت . # سلطان گفت ایاز را کد ای سلطان بگیر گوهر را نه ای بنده بگیر ، در زیر آن # ~~بنده گفتن هزار سلطان بیش بود اورا هزاربار خوشتر آید تا مخفی باشد ، ~~اگر سلطان # ~~گوید بر نجد که برو مرا درمن یزید انداختی گوهررا بگرفت خوب هست گفت ~~خوب # ~~است بر آن هیچ زیادتی نکرد لطیف هست لطیف است والله بر آن هیچ زیادت ~~نگرد ، # ~~گفت بشکن او خود پیش خوابدیده بود و دوسنیگ باخود آورده ، ودر آستین ~~کرده بزد PageV01P029 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0052.png) ### | هفالات # ~~وخشخاش کرد غریو و آه بر آمد از همه ، گفت چه هست چه غریو است ، گفت ~~چنین # ~~گوهری قیمتی را شکستی گفت امر شاه با قیمت تر است یا این گوهر ؟ سرها ~~فرو کشیدند # ~~این بار صد هزار آه از دل برمیآرند که چه کرد ، شاه سر هنگان جلاد را ~~فرمود که # ~~از کنار بگیرید تاکنار این احمقانرا پاک کنید ایاز گفت ای شاه . # شعر # خیالک فی الکری یوما اتانا %~% وهر. سلسال وصلک قد سقانا # و بات معانقی لیلا طویلا %~% فلما بان وجه الصبح بانا # کلی بکلک مبذول کلی بکلک مشغول طلب خدا آنگاه سر افزون ، آن خدایی که # ~~این آسمان آفرید که درو وهم و عقلگم میشود که بک ستاردرا ادراک ~~نتوانستند کردن ، # ~~ند حکماشان ند منحمان نه طیا بعیانشان هر چدگفتند آن تیست ، آن ستاره ~~اکنون آن # ~~آن عالمی را که این از آن پیدا آمد چگونه عالمی باشد ، کرمکی کد بر ~~سرگین می جنبد # ~~خواهد که این خدارا ببیند و بداند ، و انگد سر افزون جا نها کنده اند ~~تاجگرشان پاره پاره # ~~شد و ازیشان فرود آمد و ایشان همچنین در آن می نگریستتد ، بعد ms014 از آن که ~~بمرگ رسیده # ~~بودند حیاتی بخشید ، ملک برانداختند ومال وجاه وجان چنانک ابراهیم ادهم ~~پادشاه # ~~شهر ، طالب راده حق بود ، آخر آنک طالب وعاشق ذنی بود یا امردی نه دکان ~~شناسدنه # ~~شغل نه کار ، میگویند بر آویزندت میگوید من خود آن میجویم تا بیاویزید ~~، جان را # ~~پیش او خطری نی مالرا محل نی، با آنک آن معشوق را بقا نیست هردو می میر ~~ند زیر # ~~خاک میروند ، پس معشوق خدای ازلی ابدی پاک بی عیب منزه ، بس افزون طلب ~~میکند. # ابراهیم ادهم مال وافر فدای کردی جهت این طلب وهرجا درویشی دیدی چان # ~~فدای کردی و در زیر جامه پلاس پوشیدی وروزهاء پنهانی روزه داشتی و خلو ~~تهاء پنهانی # ~~بر آوردی بعد از آن دل تنگ شدی که هیچ گشایشی نمیشود ؛ درویش را ازترشی ~~خلق PageV01P030 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0053.png) ### | شمس نبریزی # ~~-.-ه.*ه«*. . --مه.ه هههههسسه-مه مه سه مهمع مسعمه مسه معسع ~~ههسههممههه*همعهم *هممه . هم.ه*ههه هعه مهه *..**مهمم،.* م* *موه ه ممهه ~~عمه م* # ~~خلق چد زیان همد عالمرا دریاگیرد بطرا چد زیان . # بهرچد از اولیا گفتند ارزقنی و وفقنی %~% بهر چد از انبیا گفتند آمنا و ~~صدقنا # اینجا معنی لطیف است که از آن انبیارا طلب همین آمنا گفت از آن اولیا را # ~~طلب کرد ارزقنی و وفقنی اما این کار او نیست کد سخن مرد بقراین معلوم ~~شود ؛ اگر # ~~او را این خبربودی سخنش متلون تبودی؛ اورا همین یود کد جهت نظم وقافیه ~~ودیگر # ~~آنک من بحال انبیاکی رسم الا اولیارا بلی ارزقنی و وفقنی عیبی باشد در ~~آدمی کد هزار # ~~هنررا بپوشاند ، ویک هنر یاشد که هزار عیبرا بپوشاند ؛ آن یکی را ~~همدعیبها نبود الا # ~~کینددار بود هنرهاشرا پوشانید وسرانجامش چه و ان علیک اللعنه خود مردم ~~نیک را # ~~نظر برعیب نباشد . # شیخ بر مرداری گذر کردهمد دستها بر بینی نهاده بودند وروی کردانیدند و ~~بشتاب # ~~میگذشتند ؛ شیخ ند بینی گرفت ند روی گردانید ندگام تیز کرد گفتند چد ms015 ~~میتگری گفت # ~~دندا نهاش چد سپیدست و خوب و دیگر آن مردار بزبان حال جوابی میگفت شما ~~را : # ~~نامهآ کردارت متلونست این تلون از جبرست ؛ نامهآ متلون منویس آخر این ~~جبررا این # ~~طایفد بد دانند اگر تو بدین جبر معامله کنی از بسیار فواید باز مانی ~~چندانی نیست که # ~~که بگویی برویم بخسبیم تا خدا چه فرماید ؟ مرد نیکرا از کسی شکایت نست ~~نظر # ~~عیب نیست هر کد شکایت کردبد اوست گلوش را بیفشار البته پیدا آید که عیب ~~ازوست او ازین # ~~طرف شکایت میکند آن از آنطرف هردو متلون در طرف خود جبری در طرف یار ~~خود # ~~قدری در طرف خود ؛ جبر را ایتطایفه دانند ایشان چه دانند جبر را آخر ~~جبر را # ~~تحقیقست تقلید است آخر در تقلید چرا نگری آخر سوی تحقیق چرا نمینگری؛ ~~تو # ~~زیادت کن درخدمت تاما زیادت کنیم دردعا فمن ثقلت موازینه . PageV01P031 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0054.png) ### | قالات # # محمعسه حههمم %~% مههه*ه.ه*..* # مذ فارقتی جسمک اظلم بصری %~% وانهل سحاب مقلتی کالمطر # سخن عاشقان فضیلتی دارد از جهت این قسم بدان یاد کرد و النفس اللوامة و # ~~مطمئنة را درمن یزید نمیدهد وظاهر نمکند آنعشق را میگویم که راستین ~~باشد و آن طلب # ~~که راستی باشد آن نکر طلب تمنیست؛ یعنی کاشکی کجاست؟ خاک کفش یک عاشق ~~راستین را # ~~ندهم بسر عاشقان و مشایخ روزگار که همچون شب بازان که از آنپرده خیالها ~~می نمایند # ~~به ازیشان زیراکد آن همه مقراند کد بازی میکنند و مقرند که باطل است ~~آنضرورت از # ~~برای نان میکنیم ؛ جهت این اقرار ایشان بهامد تمنی هست الا بالا وزیر و ~~تو برتو # ~~گرفتست آنساعت پرتو آنکس یاپر تو سخن آنکس که ازهوا برون آمده است بروی ~~زند # ~~هوا پارهٔ‌ ازو باز شد ؛ اینسخن بدو رسید خوش شد ؛ باز آنهوا فرود آمد ~~و او را فرو # ~~گرفت او بدا نسخن خوش شد و رفت بکار خود آن خود برو حجب باشذ ؛ اورا ~~باید که # ~~هوا ms016 ومراد حاصل کند و باهر کس لاغ وزنخ کند و با بعضی سفاهت کند و حرمت ~~درویش # ~~نگاه ندارد کد از من عاقلتر که باشد که مرا عقل آموزد؛ و طلب خدا ~~سرباری کند سرافزون # ~~کسی دیده است، آنها که مشایخ سر آمدهاند طبقات اند بما رسند عمل از سر ~~باید گرفت # ~~که درهوا مانده است ؛ اورامتلون نتوان گفت ؛ سنایی متلون سیدمتلون ~~واومتلون محال # ~~باشد ، دیوانه نگوید این ازین دیوانهآ بد نیز نگوید . # آخر یکسال ترک این اخلاق بگو و بتضرع و نیاز خرقهآ در گردن کن عمچوارمنی # ~~نو برده بغرید آن خوردن بهوا رها کن ترا برای هوا نیافریدهاند؛ این ~~نصیحترادر جان کن # ~~در آن مباش کد این شکسته و بسته باز گویی خلق را درهم شکنی عاشق که ~~بمعشوق رسد # ~~ناز کند پیش از آنک بمعشوق رسد ناز نیکو نیاید ؛ وزیر گفت این گوهر را ~~چگونه # ~~بشکنم ؛ شاه گفت راست میگوئی چون شکنی؟ بوسهآ بر چشمش داد اکنون ~~PageV01P032 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0055.png) ### | شم تبریزی ### | ....... # ~~بداینحرکت بوسد عاقلی میجوید این امتحان عاقلی میجوید مبلغی دلداریها ~~کرد و گفت # ~~الاکد می جنبید در حالت و باخود میپیچید . # گفتم جنبیدن بردو نوع است ؛ یکی را شکنجه میکنند هم میجنبد از زخم چوب # ~~میجنبد ؛ وآندگر در لاله زار و ریاحین و نسرین هم میجنبد پی هرجنبش مرو ~~؛ # # پروانهآ شمع را همین کار افتاد %~% کو در پی نور رفت در نار افتاد # اکنون چو او ناریست جنبش او از نارست در حق بندگان خدا همین گمان میبرد . ### | شعر # در هر کسی ازدیدهٔ‌ بد مینگری %~% از چنبرةآ وجود خود مینگری # مدانست که کار این با عکس است ، نار رفت در نور افتاد بدان منگر او را کد # ~~بادش کنی . # # دردل نگذارمت کد افگار شوی %~% دردیده ندارمت که بس خوار شوی # # در چان کنمت جای نددردیدهٔ‌ دل %~% تا با نفس باز پسین یار شوی # قهر در لطف مینگرد بدیدهآ خود همد قهر می بیند آخر این بندهآ ms017 خداکافر را # ~~میگوید که تو از آن اویی ومن از آن اویم ، لیکن تو صفت قهر اویی من صفت ~~لطف او # ~~لطف سیقی دارد اذین بگذرکه قهرست در لطف پیوند ، آن چاشنی خوشتر دارد ~~یعنی # ~~این نبی چیزی نهد درامت خود که نیست ، بلکه آنچ هست و در پیش آن حجایی ~~هست افسون # ~~میکند و میکوشد تا آن حجاب برخیزدهمهآ خلاصهآ گفت انبیاء اینست که ~~آینهآ حاصل کن ، # ~~اکنون جواباگرگوئی مطابق بگو یعنی هردوطبق مقابل ، چون در طبقهآ در که ~~بر بالانهی # ~~آن طبق را نه کم آید نه افزون . # آن پادشاه گفت که خواهم که کسی بامن بیاید که سخن بگوید تامن بگویم واگر # ~~من بگویم جواب مطابق بگوید هیچ زیادت نی ، چون باز آمد گفت زن داری گفت ~~زن # ~~دارم و دو بچه ، شاه هیچ مراعاتش نکرد و گفت راهش ندهید او رقعهآ بنوشت ~~بشاه که PageV01P033 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0056.png) ### | مقالات ### | 0...ممم- -.3.-.---.*،م،،مم ...* . . ، -س مد به3* # ~~آخرموسی للجلا راسؤال کرد وماتلک بیمینک اوجواب دادهی عصای اتو ~~کوءعلیها # ~~واهش بها 1 # شاه جواب نبشت که آنجا حکمت دیگر بود ، اما فاعل آن بود که مطابق جواب # ~~دهد یکی را میپرسیم تو کجا میباشی گفت در تونها این دروغست و نامطا بق، ~~دریک تون # ~~بیش نباشد یک متحیز دردو حیز محال باشد ، این بزرگانرا و کاملان را که ~~عالم جهت # ~~ایشان هست کرد ، هم حجابی هست ، و آن آنست که گاه گاهی اسرار میگویند ~~با خدا # ~~تامتلاشی نشوند وقت دیگر نباشد حجاب ، اسرار میگویم کلام نمیگویم . # عجب این بزرگان را چون کلام نیز روی نمود ،ازین بزرگان بایزید ازین قبیل # ~~نباشند انبیا باشند ورسل مگر از کلام مست شدند نتوانستند نویسید ~~صدهزارخم خمر، # ~~آن کند که گلام رب العالمین کند . # عارفان قر آن خود سخت در تنگنااند ، آنگس که اول عارف کلام شد او راخود # ~~خیر نست کد در جهان قرآنی هست ، بعداز آن که عارف کلام شد برقر آن گذری ~~کرد او ms018 # ~~در تنگنا نباشد زیرا پیش از آن قر آن یافتن او فراخنا یافت او داند شرح ~~قرآن کردن # ~~قوله فقلت للیلی طل فقد رقد البدر یعنی للحجاب الذی بینهما وبین غیرهما ~~او للجاب # ~~الذی بینی وبین المحبوب ان کان بینهما حجاب . # گفت یار سول الله از ظلمت و برودت آن عرب منافق نتوانستم صفت نبوت تو ~~گفتن، # ~~گفت ترا بایستی که جملهآ اعراب حجاب تشوند ترا عربی حجاب شود گفت ~~یارسول اننه # ~~منکرست ودشمن است ، گفت این نکوهیدن تو اوراچه سود دارد الا بکلمهآ حق ~~سراورا # ~~برداری در هو اکنی باشد که آنش سود دارد هم و عرصد بینی فقلت للیلی طل ~~آن شاگردک PageV01P034 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0057.png) ### | شمس تبریزی # ~~........،.،-،***مهه ممه ه مهه ه هدههسه هه ممه همهههمههه ههسه ممه سه ~~مسمسهه معه ه مه معد معه ههده ده و هه..ممهه ه ه ههه*مه همه ه مهوهمهه ~~هههممم # ~~تا آن نیم کارک حجاب اوست لیل اوست علی رغم الغیور و بیننا استغفر الله ~~می پرانیم # ~~الحمد لله اگرچه می پرانیم میبرد ، تا بتوانی در خصم بمهر خوش در نگر ~~چو بمهر در کسی # ~~درروی اورا خوش آید اگرچه دشمن باشد زیراکه اورا توقع کیند وخشم باشد ، ~~از تو # ~~چو مهر بیند خوشش آید ، گفت یأرسول الله همدرا بمن حوالد میکنی مصلحت ~~صحابدرا # ~~درین کار چرا فرمود آری ، زیرا امینی و امانت شما ظاهر ، این مردمانرا ~~روز قیامت # ~~در گردن میکنیم تقلید شمارا آن پیش نظر ایستاده است ومعاینه شده ، ودر ~~امرعاقبت و # ~~و قیامت شمار اچیزی معلومست وپیش ایستاده است کد دیگرانرا ازروی سماع و ~~روایت هم # ~~خبر نیست از آن زیرا تو آنمرد تیستی کد آن واحد کد اذاصفالک من زما نک ~~و احد # ~~از تو پرهیز کند در فاش کردن سر و بلفظ مغلطه و متشا به گوید آنچ گوید ~~بلکه آنفرد و احدرا # ~~آرزوکند کد باتو خلوت کند میز بان مائدهآ عام انداخت رحمة للعالمین اما ~~طعام سخت ms019 # ~~لطیف برای همان سخت لطیف نگهداشت ارجعی الی ربک کد تو از آن نیستی کد ~~این # ~~نوالد ازتو پنهان شایدکرد . # شیخ گفت عرصهآ سخن بس درازست و فراخ هر که خواهد میگوید چندانک # ~~میخواهد، گفتم عرصهآ سخن بس تنگست عرصهآ معنی فراخست از سخن پیشتر آتا # ~~فراخی بینی وعرصد ببینی ، بنگرکد تو دور نزدیکی ویا نزدیک دوری گفت شما ~~بدانید # ~~گفت مارا با آن کار نیست آنچ هستی هستی الاازروی صورت پیشتر آی کد ~~الجماعة رحمة، و # ~~اگر باتو سخن گفته نیاید از آن مرم و مگریز که از ورای صورت بامن سخن ~~میگویند از سر # ~~طریق زیر اجمعیت اغیار هست هم بیرون هم اندرون ، وجود توتاوقتی کدخلوت ~~شوداگرچه # ~~ترا اخلاقخوب هست دروجودخو بش وازصفات کین داری وازخیانت ودردی ، ولیکن # ~~درین وجود خیانت و دزدیهاء نهانی هست چتانک زنجیر باسمان گریخت بعهد ~~داود # ~~بسبب دزدی پنهانی که هیچکس واقف نبود ، اما چون نظر کردند بگریختن ~~زنجیر # ~~همه دا نستندیقن کد عذری هست ، اکنون غرداد روشن دلی وصغا و ذوق چون ~~ازطالب PageV01P035 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0058.png) ### | مقالات ### | بمممه.-.هه.هم.ههمهس-مهسمع هس # ~~سردر کشید بیعذر او نباشد ان الله نه یک مغیرا نعمة انعمها علی قوم حتی ~~یغیروا # ~~ما بانغسهم1 اگر بتماشاء پاکی و نیکی خود مشغول نباشی و آن خیانتهای ~~پنهانی را # ~~پاک کردن گیری این پاکی ونیکی که داری بیشتر شود ، ای طالب صدیق دل خوش ~~دار # ~~که خوش کنندهآ دلها در کار تست که کل یوم هو فی شان یا در کار طالب است ~~یا در کار # ~~مطلوب هر که غیراین دو گوید ابلهی گوید و حماقت خودرا نه بیند ، آنها ~~کد تمییزالهی # ~~دارند کد ینظر بنورالله دانند که آنچ در نظر وی هنرست ودقیق بینی است ~~در نظری کد # ~~بعد از نظرهای باقی ماند جماقتست وحجاب . # اکنون ای صدیق حق تعالی در تکمیل کار شماست هم ظاهرا هم باطنا چملد از آن # ~~شماست از شما هیچ قوت نخواهد این خاص باشد کدوما ms020 تشاؤن الا ان یشاء ~~الله وما تشاؤن # ~~ای مصطفی هرچد تو خواهی آن خواستهٔ‌ ما باشد نفس نباشد هوا نباشد ، ~~بعضی گویند # ~~که این ما تشاؤن عاید به صحابد است وامت که شما نتوانید خواستن وطالب ~~طریق بودن تا # ~~من کدنایب الله ام بخواهم جز بدست و دل محمدو نیست حل وعقد خزانهآ ~~اسرار، والله # ~~کد آنها کد خلوت را وضع کرده اند در صورت این سخن سر گشتد شود معنی این ~~سخن # ~~خود کجاست ، مثلا تامرا شعری نباشد و آیتی نیاشد مرا سخن نباشد کد من ~~گرم شوم از # ~~خود وسخن خود آن شاعر کخود درعالم نبود ، پس من چد باشم مرا تنها آفرید ~~یامرا # ~~در کان پروردند آخر عرصهآ سخن سخت فراخست کدمعنی تنگ میآید در فراخ نای ~~ترصهٔ‌ PageV01P036 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0059.png) ### | شمس نبر بزی # ~~او ، و باز معنی نیست ورای عرصهآ این معنی که تنک میآرد فراخ نای عبارت ~~را فرو # ~~میکشندش ، در میکشند حرفش را وصوتش را که هیچ عبارت نمیماند، پس خاموشی ~~او # ~~نه کمی معنیست ، از پرتویست ، طعن آن شیخک ریشاهک ماند بمناظرهآ غوارهآ ~~پشم باگوهر # ~~آنگه چد پشم آلودآ گندهٔ‌، الزامش نکنم بقوا خود سخن خودرا بدو نیالایم ~~الزامش هم # ~~بقول او . # عیسی درحال سخن گفت ، محمد بعد چهل سال در سخن آمد ند از نقصان بلاث # ~~از کمال زیرا محبوب بود بنده را گویند توکیستی ، آن شخص نقصان اندیش ~~ورق خود # ~~بر خواند ورقیار بر نمی خواند و بس ، در آن ورقاو همد خط کژ مژ تاریک ~~باطل باخود # ~~تعنوری کرده توهمی کرده ، چون بتی خودتراشیده ، وبنده ودرماندهآ آن شده ~~، این ایام # ~~مختار همچون آن بتان، میگویند ای بیخبران از خویشتن که بما تبرک ~~میچویید ماخود # ~~جمادی نماند . # مطرب کد غاشق نبود و نوحه گر که در دمند نبود دیگرانرا سرد کند او برای ~~آن # ~~باشد کد ا یشانراگرم کند ، همد خلل یاران و جمعیت آنست کد نگاه ندارند ~~یاشد بگررا، # ~~با ید ms021 کد چنان زیند که ایشانرا لاینفک دانند . # لا بعرفهمغیریرا دو معنی باشد ، یکی معنی راست دیگر آنک از این غیر # ~~بیگاند خواهد ، از عالم معنی الفی بیرون تاخت که هر کد آن الفرا فهم ~~کرد همدرا فهم # ~~نکرد هیچ فهم نکرد طالبان چون بید میلرزند از برای فهم آن الف، اما ~~برای طالبان # ~~سخن درازکردند . # شرح حجا بهاراکه هفتصد حجاب است ازظلمت بحقیقت ره بری نکردند ره زنی # ~~کردند برقومی ، ایشانرا نومید کردند کهما ازاین حجا بهاکی بگذریم ، همه ~~حجا بهایک # ~~حجا بست جز آن یکی هیچ حجابی نیست آن حجاب این وجود است ، سخن با خود # ~~توانم گفتن یاهر که خودرا دیدم دراو بااو سخن توانم گفت ، توآ نی که ~~نیاز مینمایی آن # ~~تو نبودی که بی نیازی و بیگانگی می نمودی آن دشمن تو بود از بهر آن میر ~~نجانیدمش PageV01P037 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0060.png) ### | مقالات # ~~..-..مه ه سدد سمه مه مههه همه مم مه هه مه سدههمه مسه م ه ممهمع*. ~~%~% ................... # ~~که تو نبودی ، آخر من ترا چگونه رنجانم که اگر برپای تو بوسه دهم ترسم ~~که مژهآ من # ~~درخلد پای، ترا خسته کند . # گفتند کد م (مولانا) ازدنیا فارغست و م محمد شمس الدین تبریزی فارغ # ~~نیست ازدنیا و م گفتد باشد که این از آنست که شما م شمس الدین ~~تبریزیرا # ~~دوست نمی دارید که اگردوست دارید بشما طمع ننماید ومکروه ننماید . # # و عین الرضا عن کل عیب کلیلة 1 %~% سوی ان عین السخط تبدی المساویا # حبک الشیء یعمی و یصم یعنی عن عیوب المحبوب ، همین عیب دیدن کرفت # ~~بدان کو کد محبت کم شد نمی بینی کد چون مادر طفل خود را دوست میدارد ~~اگر حدث # ~~میکند مادر با آن همد لطف وجمالش پر هیز نکند و گوید نوشت باد این سخن ~~در معرض # ~~ضعفست . # م شمس الدین میفرماید که آن خود م گفت اکنون از من بشنو این یکی خر # ~~لنگرا بر بندد و شب و ms022 روز علف میدهد و خربز رمیدید این دیگرست و آن اسب ~~تازی # ~~بر نشسته است و آن اسب اورا از صد هزار خطرو آفات وراه زن برون برده ~~است و خلاص # ~~گرده ، اگرچه آن سرتاییدی بود الا آخر مرکب برو حق ثابت کرده است ، ما ~~را # ~~هیج طمعی جایی نبود الانیاز نیازمندان انما الصدقات للفقراء1 الا نیاز ~~صورت تنهایی، # ~~الاصورت و معنی یک نیاز آنست که پیش شیخ رو ترش و منقبض نباشد، ای ~~خواجد ترش باما # ~~عتابی داری باماجنک کردهآ ، گفت نی ، اکنون آدمی ترش با آن کس کند کد ~~ازو رنجیده # ~~است و با این دیگر خندان پاشد و خوش باشد آنرا به بیند ترش میکند اینرا ~~ببیند # ~~میخندد تا آزارش هیچ نماند همه خوش شود ، و اگر رنجی دارد آن نیز ~~جنگیست که PageV01P038 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0061.png) ### | شمس نبریزی # # بههمممههههه.ه--ه مسمه * -ههسمه ممععمممم معمع %~% ~~مهمههمهمهمهههههمهمممعمعهمهمهعممههه معععهههه*هههمهم* # ~~باخود دارد رو سوی خویش میکند ترش میکند وروی سوی این دوست میکند ~~میخندد # ~~ح دانست دانستن این کمالست و نادانستن این کمال کمالست ، دعوی کسی را ~~برای # ~~معنی او خواهم ومعنی کسیرا برای دعوی او خواهیم ح # گفتند ای شاه رکابدار بر اسب توبر مینشیند ، گقت آنوقت کد من بر نشسته ام # ~~باید که برسر من بر نشیند رکابدار ، الا چون فرود آمدهام بر نشین گو ~~اوداند تا به آخر # ~~زود تر رود ، اکنون چون من طلاق دادم زن را اوداند ، گفت مقصر بودیم ~~بخدمت ح # ~~جهت آنک استعداد خدمت شما نداشتیم . # اینجماعت که بغغلت بحضور بزرگان میروند ح و ایشانرا خبر نیست از حقیقت # ~~ایشان از بهر آنست که بی استعداد میروند ، شخصی بجویی رسید در آب تیز ~~آبی نغول # ~~اگر در رود غرق است ح اگر بجهد در میان آب افتد آنچ سبب گرانی اوست دفع # ~~باید کردن فاقتلو!انفسکم چنانک خلیل آن چهار مرغ را بکشت همان چهار مرغ # ~~ز نده شد . # اما اینجا همان حهار مرغ زنده نشود الا ms023 بوجد دیگر زنده شود، زیرا کد # ~~سیر اولیاهم با این چهار مرغست الا این چهار مرغ کشته شده و زنده اند ~~وجه دیگر ، # ~~شتان بین من تعیش بنفسه و بین من تعیش بقلبه و بین من تعیش بر به ح # ~~چاره نیست البته راد اینست اقرضوا الله آخر خدارا چه حاجت باشد . # یاموسی جعت فلم تطعمنی یاموسی اذا جئت علی بابک کف تصنع قال یارب انت # ~~منزه عن ذلک قال یاموسی لوجئت هرچند او میگفت این چگونه باشد جواب ~~میفرمود # ~~کد اگر واقع شود چه کنی ، عاقبت گفت سخت گر سنهام مناظره رهاکن رو ~~طعامها بساز # ~~کد فردامیآیم طعامها بساختاز پگه1 نظرکرد ، همد ازین؛ کد چیز ها ، حاضر ~~بود الا # ~~کد آبکم ، آن درویش در رسید که شی، الله نان بده ، موسی خ گفت نیک آمدی ~~، و # ~~دو سبو دردست او نهاد کد آب بیار ، گفت هزار خدمت کنم آب آورد نان بدست ~~او داد PageV01P039 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0062.png) ### | مقاللات # ~~درویش خدمت کرد و رفت ، اکنون تکلفی کرده است موسی جهت خدای چگونه باشد # ~~وموسی علم کیمیا میدانست براستی زیرا امر بود که توریة را بزر بنویس ~~روز دیر شد # ~~وموسی منتظر، طعام را تفرقد میان همسایگان نمود ، درین مشکل مانده بود ~~که سراین # ~~چد بود مگر سر این همین بود که توسعت رود برین جماعت ، یا همین تعبد ، ~~که آنچ # ~~گفت کردم . تازمان انبساط آمد سؤال کرد که وعده فرمودی و نیامدی ح گفت ~~آمدم # ~~اما تو مارا نان کی دهی تادو سیو آب نفرمایی آوردن ح # دوعارف باهم مفاخرث و مناظرت میکردند در اسرار معرفت و مقامات عارفان # ~~و آن یکی مگفت که آنشخص که بر خر نشستد است میآید بنزد من آن # ~~خداست ، آندیگر مگوید نزد من خر او خداست حاصل اغلب بجبر فرو رفتند ح # ~~ابایزید و غیره درسخنشان ییداست چندان نیست ، ومشغول شدن بدان سخنها ~~حجابست # ~~ازین روش که آن چیزی دیگرست ، گفت آن چیزی چون باشد ms024 گفتم مثلا این سخن # ~~ماشنیدی آنها بردل تو سرد شد آن حجاب چنین چیزی باشد ایشان بحلول ~~نزدیکند، # ~~سخن روحانیان حللنا بدنا1 است توکی ادزاک کنی کد ازهوا پری خ ازین هوای ~~شهوت # ~~نمیخواهیم آخر پیش ازین تغییر هواکرده ام کد هوا قاطع شهوتست ، هوا ~~چیزیست که # ~~در آن حالت که آن هوا بجنبد اگر صد حور پیش تو آرایند چنان نماند ترا ~~که کلوخ # ~~دیوار ح آنوقت کد سخن حکمت شنوی یامطا لعه کنی آن هوا در جنبش میآید ، ~~آخر # ~~هواکو پرتو نور حجب است که لله تعالی سبعون حجابا من نور .2 ~~PageV01P040 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0063.png) ### | شمس تبربزی # ~~..- مدههه -ه-.هه-ه هه- هه هه عهسه مهمسه ممه سه - ممد ه مععسمه # مسهمهه.ممعیه سه مسدم- %~% .............هم هم عمعهه *هه ممممسهه-ه همه ~~سمممت یدیعسه- # اکنون تو غرق هوایی از پرتو نور چگونه بحث کنی و اگر بحث کنی آن همد هوا # ~~باشد، آن صوفی عماد مست باشد سر میجنباند آن جنبش هوا باشد ، هوا کو و ~~پرتو # ~~نور خداکو ح چون بندگان خدا خدمتی میکنند بمال، مهری میجنبد ، کارشان ~~از آن # ~~مهر میگشاید و لیکن یک پول صدیق که بدهد بر ابر صد هزار دینار غیر باشد ~~واز آن # ~~هر که قبول آید تبع او باشد زیرا در بستهرا صدقهآ صدیق گشاید ، زنهار ~~از شیخ همین # ~~صورت خوب و همین سخن خوب و افعال و اخلاق خوب راضی مشوید که ورای آن ~~چیزی # ~~هست آنرا طلبید ح اورا دو سخن هست یکی نفاق ویکی راستی اما آنک نفاق ~~است # ~~هسمه جانبای اولماء و روان ایشان در آرزوی آنتدکد م ثمس الدین تبریزی ~~را # ~~دریافتندی و با او نشستندی ، و آنک راستیست وبی نفاق است روان اتبیا در ~~آرزوی # ~~آنست کاشکی در زمان او بودیمی تادرصحبت او بودیمی سخن او بشنیدیمی ، ~~اکنون # ~~شما باری ضایع مکنید و بدین نظر منگرید ، بدان نظر بنگرید که روان ~~انبیا مینگرد # ~~بدزیغ وحسرت . # چنا نک گقت هرون الرشید کد این لیلی ms025 را بیارید تا من ببینم که مجنون چنین # ~~شوری از عشق او دردنیا انداخت و از مشرق تامغرب قصه عشق اورا عاشقان ~~آینهآ خود # ~~ساختداند ، خرج بسیارکردند وحیلهٔ‌ بسیار ، لیلی را بیاوردند بخلوت ~~درآمد ، خلیفد # ~~شبانگاه شمعها برافروخته درو نظر میکرد ساعتی و ساعتی سرپیش مبانداخت ~~با خود # ~~گفت کد در سخنش در آرم باشد بواسطهآ سخن در روی او آن چیز ظاهرتر شود ~~رو بلیلی # ~~کرد و گفت لیلی توی ، گفت بلی لیلی منم اما مجنون تو نیستی1 آن چشم که ~~درسر # # مجنو نستدرسر تو نیست . %~% شعر # وکیف تری لیلی بعین تری بها %~% سواها وماطهر تها بالمدامع 2 PageV01P041 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0064.png) ### | مقالآلات # ~~*مه*ههههمهده-هد همه هسه ده سده بعه م دعه ه ه عه * ععع معههه ه ه وه ~~مه * مه همعه هه ه سه م ه مه م عه«عه ه ه م مه ه م و معه سه *ه ممد مه ه « ~~ه ههه ه و وهم سه مه سم ه* # مرا بنظر مجنون نگر محبوبرا بنظر محب نگرند کد یحبهم خلل ازاینست که # ~~خدارا بنظر محبت نمینگرند ح بنظر علم مینگرند وبنظر معرفت ونظر فلسفه ، ~~نظر # ~~محبت کار دیگرست برسری آمد که با من سری بگو ، گفتم من با توسر نتوانم ~~گفتن ح # ~~من سر با آنکس توانم گفتن که اورا درو نه بینم خودرا درو بینم سر خودرا ~~باخود گویم ، # ~~من در تو خودرا نمی بیتم در تو دیگریرا می بینم . # کسی بر کسی آید از سه قسم برون نباشد یا مریدی بود یا بوچه یاری یا بوجه # ~~بزرگی، توازین هرسه قسم کدامی آخر نه پیش فلان میباشی، گقت معلومست ~~اورادر تومیبینم # ~~چواو در تو باشدمن در تونباشم چواو من نیستم گفت مرد آنست که چنانک ~~باطنش باشدظاهر # ~~چنان نماید، باطن من همه یکر نگست اگر ظاهر شود و مرا ولایتی باشد و ~~حکمی همه عالم # ~~یکر نک شدی شمشیر نما ندی قهر نماندی و این سنت الله ms026 نیست کداین عالم ~~چنین باشد سخن # ~~دراز کو تدشد، معنی نما وظاهر من آنست که آنچ اندرون منست بیرون افتد ، ~~پس این عالم # ~~نبودی آن خود عالمی دیگر بودی ، جون آوردی حکایت ابا یزید و خلوت آغاز ~~کرد # ~~گفتم این بدعتست دردین محمد سخن مبتدعان رها کن قاضی راهم بیاوردی و آن ~~حکمها # ~~و تفحصهای پرعلت او بازگفتی همین و دیگر هیچ انتقامیند، گفتم خیز ~~برودیگرا ینچنین # ~~مکن که سخن دیگران شنوی و حدیث نقالان معلول درحق بندگان خدا آری . # بعضی پس تر روند بآن نیت که باز آیند پیشتر ، وازجو بجهند اگر بآن نیت پس # ~~میروند نپکوست ، و اگر بدنیت دیگرو اپس میروند خذلانست ، والبته بدین ~~آب جو # ~~گذشتنی است کافر ومسلمانرا، ازین اگر بمانی حرامی ترا زبون کند الا از ~~آن سونتواند # ~~هرحرامی با تو در آویختن ، ترا قوتی باشد آنسوی جوی و نیز قوتها ومددها ~~دررسد ، # ~~اکنون اگر نیز بسیار پس روی جهت آن تا آن سوی جهی ، بسیار راه نباید ~~کدعضویت # ~~درد گیرد الا همین قدر که آن سوی جوی افتد دو پای تو که اگر یک پای در ~~آب # ~~افتد آب تیزست از پای را فرو کشد میگوید اگر صبر کنی جفا نگویی آن ~~اندیشه کجا # ~~گنجد درخانهآ دلم که خانه پرست یک سوزن راه نیست ، تون انباریرا آورده ~~است که PageV01P042 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0065.png) ### | شمس نیریزی # ~~ععددمههدهمههههههههه*همه # ~~ابنجا بنه کجا نهم جای نماند، گفت خدارا بدنیا چون توان فریفتن که چیزی ~~خسیس # ~~است . # آری بندهٔ‌ خدا از نفیس ملول شده باشد گوهری بود در صدف گرد عالم میگشت # ~~صدفها میدید بی گوهر ، حکایت صدف و گوهر میکردند او نیز با ایشان حکایت ~~صدف # ~~میکرد میگفتند آن صدفها با او ما میشنویم حکایت گوهر پیش تو هست ، گفت ~~و الله # ~~همچنانک تو میشنوی من نیز میشنوم ای طرار مکار تو داری مرا مغلطد میزنی ~~، گفت # ~~نی و الله ندارم همچنین میرفت این صدف در عالم برین قرار ms027 تا روزی جوهری ~~یگانهآ # ~~بیافت ، گفت آنچ گفت، فاوحی الی عبده مااوحی اگر آنرا صدف میگویی اینرا ~~صدف # ~~مگو ، صدفی درو گوهر اسرار حق بجوش آمده است با آن سفال پاره چون بیکی ~~نام # ~~خوانی هر کرا پیش تو نیکی گویندیا از تو نیکی کسی پرسند از تو تقاضاء ~~نیکی میکنند # ~~و همچنین چوبدی گویند کسیرا، چنان دان که حق باتو محاسبد میکند در بد و ~~نیک تاتو # ~~پرهیز کنی . # چنا نک در نیسا بور پسریرا خواهند که راست کنند ، آن پسرراگویند چدگویی # ~~در حق فلان پسر با ما خوش بر آید خوش طبع هست اگر گوید خوش طبع است وکج # ~~نیست خود این هم رام باشد ، واگرگوید او دورست ازینها بگویند اکنون تو ~~چگونهآ ، # ~~بعضی هستند که در حالت و عظ شنیدن اندرون ایشان مسلمان شود و باز چون ~~بیرون آیند # ~~چنا نک قلعی را از آتش برون آری نغسرد ، و بعضی بودکه در وعظ نیز هم ~~نرم نشود # ~~بچیزی دیر نرم توان کردن اورا بخور یها عصعب ، و بعضی خود بچیزی دیگر ~~نرم شوند چنانک # ~~درمحسوس نرم کردن هر چیزی با آلتی باشد . # نزدیک ما آنست کد خرقهآ که انداختند بوقت سماع آنرا رجوع نباشد اگر چد # ~~هزار جوهر میارز دواگر نه در آن سماع و در آنحال مغبون بوده است ، چنین ~~شود که من # ~~پنداشتم ک آن ذوق بدین خرقه میارزید دادم ، اکنون چون واریدم مغبونم ~~نمی ارزد ، # ~~اینسخن قومیرا تاخ آید ، اگر برآن تلخی دندان بیفشارند شربتی ظاهر شود ~~پس هر که PageV01P043 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0066.png) ### | مقالات # *-----ه--- سدهع-هعمه مههه* . مه*ه ** %~% ه مممعه**همهمهمههههمععه ~~ممهمعم لالء*معهممععم # ~~در تلخی خندان باشد سبب آن باشد که نظر او بر شیرینی عاقبت است پس معنی ~~صبر # ~~افتادن نظرست بر آخرکار ، و معنی بی صبری نارسیدن نظرست بآخر کار ، اول ~~صف # ~~بر آن کسی ماند که آخر کارها نیکوداند . # استر شتررا پرسید که چونست که من بسیار درسر میآیم توکم در سر میآیی؛ شتر ms028 # ~~جواب گفت که من چون برسر عقبه بر آیم نظر کنم تا پایان عقبه به بینم ~~زیرا بلندسرم # ~~و بلند همتم وروشن چشمم یک نظر بپایان عقیه مینگرم و یکنظر به پیش پا . # مراد از شتر شیخ است که کامل نظرست و هر کس که بدو پیوستگی بیشتر دارد # ~~دردزدیدن اخلاق او ، لاشک باهرچه نشینی و باهرچه باشی خوی او گیری ، ~~درهر که # ~~نگری در تو پختگی در آید در سبزه و گل نگری نازکی در آیدزیرا همنشین ~~ترا در عالم # ~~خویشتن کشد و ازین رویست که قرآن خواندن دلرا صفاکند ، زیراازانبیا ~~یادکنی و # ~~احوال ایشان؛ صورت ایشان بروح تو جمع شود وهمنشین شود ، من با آن گوهر ~~بزرک # ~~ابدی لایزالی نفس کردم وتندی و گرم شدم ، آن گوهر حلم و نرمی آغاز کرد ~~گفت چنان # ~~کردم کد تو خواهی ، چون امکان یافتم آغاز کردم که مرا از آن فلان گوهری ~~میباید # ~~خواهم کد قبول کنی و دور نیندازی ، او گرمی و تندی آغاز کرد من حلم و ~~نرمی آغاز کردم # ~~که او چون گرمی من می کشد حلم پیش آرد من نیز گرمی اورا حلم پیش آرم ، ~~گفتم هلد # ~~ترک کردم هیچ نخواهم حکم تراست ، باز آغاز کرد که ترا چه می باید گفتم ~~تو میدانی # ~~گفت نی بگو گفتم که همانست سبب ، صلح اگر کردی صلح کردم گفت نی معین ~~بگو # ~~چیست گفتم اخر معاملد قوی ترست ازگفت ، گفتم ومنع کردی گفت زتو قول ~~مارا بهست # ~~که معاملهآ تو بگو، گفتم ندهما نست که میدانی تا نزندسودش ندارد ترا ~~مسلم شدهاست . # ترا گویند صحبت اهل دنا آتش است ابراهیمی باید که او را آتش نسوزد ، # ~~نمرود آتشی بر کرد تا ببینی آتش کرا می سوزد ای نمرود تو نتیجهآ قهری ~~من نتیجهآ # ~~رحمت ، تا ببینم که می سوزد آخر گفت سبقت رحمتی غضبی ابراهیم گفت چون ~~سبق # ~~معلومست آزمایش چه حاجت است ، گفت لی اقبته او مفامکهشقت بسم ms029 الله کقت ~~وقدم PageV01P044 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0067.png) # ~~رحمت چنین باشد کد قهررا قهرکند ، پس رحمت قهر قهر آمد قدم رحمت چنین ~~باشد # ~~آری درستانرا اهتحانها باشد (بادوست چنین کنی بدشمن چه کنی) دوسترایر ~~تاوش کرد # ~~کردورفت تاحالش چد شود ، حالش آنکس داند که پر تاوش کرد مطربرا گفتند ~~چه ناز # ~~می کنی دو بهره تو خواهی شنیدن ، از نیاز فلان کس یاد می کردم که چنین ~~نیاز نمی نمود # ~~یعنی شما نیز چنان کنید آن یکی در اندرون انکاز می کرد که این چه باشد ~~کدکسی # ~~یا این مفاخرت کند کد فلان کس چنین خدمت کرد و نیاز نمود من مفاخرت نمی ~~کنم من # ~~ره می نمایم که رد نیازست و شد پر نیازست آنچ گفت که عارف در بغداد ~~شنود صد خیار # ~~بدپولی جامه ضرب کرد و بیخود شد ورنجور شد ، طالب یکیست صدخیار از کجا ~~آمد، # ~~و آن یکی طالب را چگوند گویی که خیار بپولی کفر نباشد او را دست بر نهد ~~که چرا # ~~گفتی نی خود چرا دست نهند همچنانش رها کنند که بود ازین نظیر سخن ~~اجراآری . # مثلا گردآ بیست در دریا گرد آب مهیب وخاصه دریا ، اکنون همد از آن می ~~گریز ند # ~~این مرد خود نمی پرهیزد می گوید البته از آنجا گذرم سخن گفتن جمادات و ~~افعال # ~~جمادات می گویم حکما اینرا منکر میشوند ، اکنون این دیدهآ خودرا چکنم ~~حدیث # ~~استن حناند ، اکنون کجا آنک (المرء مخفی فی طی لسانه)1 و قوله اگر مرد ~~سخ گوید # ~~همان ساعتش بشناسم ، واگرسخن نگوید درسه روزش بشناسم و لیکن شاید کد آن ~~حال # ~~نبوده باشد بر قدر ولایق فهم مستمعان گفته باشد زیرا هم اوگفند باشد ، ~~پعنی علی # ~~رضی الله عنه : لوکشف الغطاء ماازددت یقینا واگر آن حال او باشد پس این ~~سخن # ~~دوم حال او نباشد . # مانع آمدن بخدمت و بحضور بزرگان قصور استعدادست ، استعداد بباید وقا بلیت # ~~بباید وفراغت از مشغو لیها تازیارت ثمرد دهد ms030 آنها که زیارت کنند به ~~نیاز اگرچه قاصر PageV01P045 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0068.png) ### | هقالات # ه-ه*همههممعمهه مههممممهعمهسمهه *هممهس * %~% م** هسه.ه.*ه*....... # ~~باشند هم ضایع نباشد اما در بهتری باید کوشید ، بعضی را امید بهتری نمی ~~بینیم کد # ~~پیش از ندامت بیدار شوند . # آن بقال که یک یول مکیس کرده است نا مشتری در خشم شده بود طبلها را # ~~میریخت ودرهم میزد تامردمان آمدند او را گرفتند نزدیک پنجاه درم تلف ~~کرده بود ، # ~~اکنون او را بآخر بسیار غصد کند ، اما آن ساعت چنان خشم بروی غالب شده ~~بود کد # ~~بر تو شده است این ساعت که می گفت که از مناظرهآ کسی نترسه آتشی مآید ~~در من میافتد ، # ~~اگر مناظره می کنم با بعضی کد در ایشان آتشی هست ، آن ساعت آتش آمده ~~بود بتو # ~~نزدیک بود کد چنان شود ، وهربار که خشم درتو آید نه خاص از جهت حق آن ~~آتشرا # ~~نزدیک آمده دان کد کریم مطلق تعالی میفرماید کد از طرف من هیچ باقی ~~نماند # ~~در جفاکردن الابمن باز بستد است خدمتی می باید کردن کد آن فراموش شود ، ~~فراموشی # ~~عفو ند فراموشی غفلت ، توکاری میکنی کد آن جفاهارا یاد میدهی . # چون چنین گردا بیست کد ازین گرداب همد می گریزند ، الا این یکی سباح و ~~نیز # ~~خود راضی نیست کد ازین گرداب بگذرد الادیگریرا می گیرد که بگذریم او ~~گرد آب # ~~می گردد، آن یکی می پندارد کد گردا بش می گرداند رگی هست دردریا و ~~گرداب ورهکی # ~~باریک هست از میان می گذرد ، زیرا البته ممر برین گردآباست ، اکنون چون ~~گفتی # ~~و چراگفتی بخشم که مرا غالبی خصم مانع مناظره نباشد بلکد خوشترم آید ~~وغم نخورم # ~~چون غم نخوری گویی من اهل دنیا گفتم ، برسخن من اهل دنیارا چگونه آری ~~که اهل # ~~دین نمی گنجد ، پس چون غم نخوری بقالرا بتازی فامی گویند در مقابله ~~کفشگری بود # ~~مردی متمکن ، این بقال هرروز خرها خوردی ودانه بر کفشگر زدی ، کفشگر ~~جمع # ~~می ms031 کرد این دانهآ خرما را تاهم سنک نشکرده جمع شد دانهها و آن روز ~~باخود گفت که # ~~وجزاءسیئة سیئة مثلها1 ابا این همه اگر امروز دانه برمن نزند همهرا ~~عفوکنم ، آن روز # ~~باز آن فامی خوردن گرفت ودانه برو انداختن گرفت وهمه بازاررا ازین قضیه ~~معلوم ، PageV01P046 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0069.png) ### | شمس نبریزی # ~~و گفتداند همه بازار کد اگر این حرکت کند فرو آییم تا شاد را خبر شدن ~~اورا بکشیم # ~~وشاهرا خود خبر کردهاند، نشکرده1 بکشید بزدش برپیشانی همان بود دیگر دم ~~نزد . # پادشاه وزیررا گفت که بر کفشگر رویم بزیارت ، گفت ای شاه اولا پیش او ~~تکلف # ~~اهلا وسهلا نیست فرو آ برگوشهآ دکانش بنشین واهلا وسهلا طمع مدار وآن ~~بی التفاتی # ~~از بهر آن نیست که آنجا ره نیست و منع است، همه تونیانرا پیش او راهست ~~و درکرم # ~~بازست ، چون شاه بیامد بزیارت همان بود که وزیر گفته بود امکان بجز ~~زیارت نبود # ~~گستاخی دیگر همین کرد که دست بخواست دستبوسی کرد بر نشست و بآن یرتایرت # ~~بازگشت ، این حکایت هنوز درعالم ترستست اگر رست اگر نرست مقصود نصیحت ~~است # ~~کد تدارک آن جفا بباید کرد تدارک فرمودیم و هم طریق آموختیم آن طریق ~~ایثار # ~~دنیاست که «ومن یوق شح نفسد فاولئک هم المفلحون» می فرماید چنین در ~~تدارک بکوش # ~~تا آن جفاکد جهت فراق نگه داشتد ام تا آنرا درپیش دارم ، درپیش نماند ~~اینک بوقت # ~~محنت از حق روگرداند و بوقت نعمت خدمت کند ، معشوق گوید که من خوش درمی ~~آیم # ~~توخوش در می آیی من ترش میشوم تو ترش میشوی این چندان نیست آن چه خلاصد # ~~است در آن ترشی است این ترشی شیرینی است ، باژ گونه شدن این راه اینک ~~گفتم این # ~~غضب حلم است خوشی دراتحاد منست ، درزندقد ودراسلام من چندان خوشی نیست ~~، # ~~آت سخن که گفتم که دروقت فراق آن جفاراکه رفتد باشد چو آینه بنگرم ~~درییش خود # ~~می دارم قبول کردی نوشتی اعراب ms032 زدی ، اکتون دیدی کد سخن برای غیرست ، ~~زیرا # ~~معاملت آن سخن و آن نصیحت آن بودی کد بعد از آن نصیحت چیزی حادث نشدی # ~~ازمخالفت وشد . # با آنک حکایت و حدیث بازرگان کرده شد پنجاه سفر داشت یعنی پنجاه معنارب # ~~بهر طرفی میرفتند از بر و بحر ، بمال تجارت می کردند ، او بطلب گوهری ~~رفته بود # ~~با آوازة سباح از آن سباح در گذشت ، سباح در عقب او آمد احوال گوهرمیان ~~بازرگان # ~~وسباح مکتوم بود بازرگان خوابی دیده بود از جهت گوهر بر آن خواب اعتماد ~~داشت . PageV01P047 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0070.png) ### | مقالات # ~~مههمه همهه معه مه ه ه*مهه*م*د* # چناتکی بوسف صلوات الله علیه که از اعتماد خواب سجدهٔ‌ آفتاب و ماه و ~~ستار # ~~پیش او ومعرفت تأویل آن چاه وزندان وشبش بریوسف خوش شده بود ، ~~امرورغواص # ~~مولاناست و بازرگان من ، م شمس الدین تبریزی خلد الله برکته و گوهر # ~~میان ماست ، میگویند که طریق گوهر میان شماست ما بدان راه یا بیم گفتم ~~آری و لیکن # ~~طریق اینست من نمیگویم بمن چیزی دهید می آئد بصورت نیاز آن بز بان حال ~~پرسیدن # ~~است که راه خدا کدامست بگو می گویم طریق خدا اینست البتد گذر بآقسر است ~~والبتد # ~~آن گذشتن است برپول جاهدوا باموالهم وانفسهم . # اول ایثار مالست بعداز آن کارها بسیارست ، الا اول ممر بآقسرا است هیچ ~~گذر # ~~نیست الا آقسرا هست الا در بیابان وهمین که غول وگرگ دید که غایب شدی ~~از راه ، # ~~چنا نک تیر پران آمدو رفیق وهمراهشد ترا بک لقمدکرد وفرو برد ، اکنون ~~چد خواهی # ~~کرد وچد خواهی داد پیش دلت چیست بگو آنچهست ، اگر مانعی هست بامن باز ~~گویی # ~~ما نع را من طریق بیاموزم کد بر تو سهل شود من طریق به ازتو دانم من ~~حدیث گوهرمی # ~~گویم تواز پولی بر نمی خیزی ، نفاق کنم یا بی نفاق گویم این م مهتا بست ~~با فتاب وجودمن # ~~دیده در نرسد الا یماه دررسد، از غایت ms033 شعاع وروشنی دیده طاقت آفتاب ~~ندارد و آن ماه # ~~بآفتاب نرسد الا مگر آفتاب بماه برسد لاتدرکه الابصار وهو یدرک الابصار ~~این تیر # ~~کدامست این سخن جعبه کدامست ، عالم حق کمال کدامست قدرت حق ، این تیر ~~را # ~~نهایت نیست قل لوکان البحر مدادا2 خنک آنک این تیر بروآید بزندش این ~~تیر بعالم # ~~حق در جعبه تیرهاست که نتوانم انداخت ، آن تیرها که انداختم و می ~~اندازم باز می زود # ~~یجعبه که بود در چیزی دیگر مشغول . PageV01P048 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0071.png) ### | شمس تبریزی # ~~.--.همعسسددعم # باری در آنچه هستی روی از مامگردان ، وترک مامگو ، در هر حال که هستی آتچ # ~~داری بده ،واگر نداری بر آن باش که حاصل کنی ، از آنچه جهت دعوت ماران ~~دیگر # ~~سازی، اندکی جهت ما نگه دار . لکیسی در لکیس جهت آن وام که برتو دادیم ~~که # ~~العدة دین ان العهدکان مسئولا1 عهدی کد با خدا کنند خود چون باشد ؟ واز # ~~هر چیزی نصیبه ای همچنین از بهروام ما پنهان کن ، اگر مقدار لکیسی بود ~~من از آن توانگر # ~~نشوم، وبی آن درویش نشوم ، الا بر تو چیزها بگشاید ، تا آنوقت خود که ~~ناگها نی بیکبار # ~~گشایشی از غیب حاصل آید که فارغ آیی ازینها همه ، و همچنین بیک بار ~~جانب مرا # ~~فراموش مکن ، مثلا عقل چیزی فرماید هوا خلاف آن فرماید ، چنان باشد که ~~خواجد # ~~گوید ترشی بیار ، غلام گوید نی شیرینی بیار که شیرینی بد است این لایق ~~نیست ، باید # ~~که بگوید کد اول آن بیار که خواجه میگوید ، خواجد می گوید من فلان ~~میروم غلام # ~~گوید الله معک، من نمی آیم، چرا نمی آیی: وقت آمدن بیایم، این ساعت ~~عذری هست، آن # ~~لایق نیست آن خلافی آموختن است ، اتفاقی می باید آموختن درین ره نه ~~خلافی، نی # ~~تو مرا خلافی آموز من ترا اتفاقی ، یعنی تو مرا ناز آموز، من ترا ناز، ~~چنانک آن فقیه # ~~گفت آن جنگی را که می دانی در بحث ، یاملولی یا ms034 سر بحث نداری ازین دو ~~کدامست؟ شیخ # ~~محمد هم تسلیم کرد بحث نکرد اگر بحث می کرد، فایده بیش می بود او را ، ~~زیرا بایست # ~~بود مراکه او پحث کند . # آری صحا به اگر بحث کردندی بار سول تابلا ازوشان1 فایده بیش بودی آن ~~فایدة # ~~معنوی خودرسد ، الا آنچ به بحث حاصل شود، اگر بحث کرده شود ، فواید ~~حاصل آید # ~~شمارا . من در حق شمااین می اندیشم بامن چنان می کنید، توملولی ، تازه ~~می بایدشد و اگر # ~~پیری، جوان می باید شد از سروگوش وهوش بازکردن، باز باید تا با نصیبشوی ~~، هم معنی # ~~بشنوی و هم برخوری . می گویی این ساعت در کاری دیگرم دو کار بهم چون ~~کنند # ~~میباید دوکار بهم بکنند . PageV01P049 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0072.png) # مرا خدا این داده است که هفت هشت کار مخالف فریضد یکبار بکنم ، خدا غال # ~~است علی کل شیء ، بعضی اولیاء تیزی نمایند که ترا غالب نمایند ، و اما ~~چنان غالب # ~~نباشند ، اما بعضی اولیا نرم نرم نما یند، اما سخت فعال وغالب باشند، ~~آن شود که ایشان # ~~خواهند ، دیر باید تامدعی ازدعوی تهی برآید ، نشانش آن باشد که معرفتش ~~نماند # ~~نتواند معرفتی گفتن ، آنک در سخن ما سخن درآرد . همچون شرف لهاوری ، آن ~~در # ~~آب تیره فرو رفتن است ، # چنانک بخواب دید که در آب تیرهآ بزرگ فرومی رفت و دوانگشت بز نهار می ~~جنبانید # ~~کدم شمس الدین دستم گیر، آنش پند نشد، باز بحضور من آغاز کرد. فرق میان ~~معجزة انبیاء # ~~و کرامت او لیاشرح می کرد که انبیاهروقت که خواهند معجزه بنمایند، حدیث ~~او لیا از کجاوتو # ~~از کحا، آغاز کر د که بعض رافضیان مستمر، بعضی را نامستمر، بعضی ~~رافضیان باختیار، یعضی # ~~را بی اختیار، تصورولی را حال اورا بخیال خود ، چون روی بگردانیم از ~~سخن او از بهر # ~~مصلحت او ، گوکه بامن حسد داردوکین دارد ، من خود خوی دارم که جهودان ~~را دعا # ~~کنم گویم که خداش هدایت دهاد ، آنرا ms035 که مرا دشنام می دهددعا می گویم که ~~خدایا او را # ~~ازین دشنام دادن بهتر و خوش تر کاری بده، تاعوض این تسبیحی گوید ~~وتهلیلی، مشغول عالم # ~~حق گرددایشان کجاافتادند بمن که و لیست یاولی نیست ، تراچد اگر ولی ~~هستم یا نیستم، # ~~چنا نک جحی را گفتند کهاین سو بنگر که خوانچهها می برند، جحی1 گفت ~~ماراچد، گفتند # ~~که بخانهآ تومی بر ند گفت شمارا چه، اکنون شمارا چه، ازین سبب ازخلق ~~پرهیزمی کنم. # بسار بزرگان رادر اندرون دوست میدارم، و مهری هست الا ظاهر نکنم ، کد # ~~یکی دو ظاهر کردم و هم از من در معاشرت چیزی آهد، برخود گیرم که آن مهر ~~که بود # ~~سرد نشود ، حق آن صحبت ندا نستندو نشناختند ، به مولانا بود کهظاهر ~~کردم افزون شد # ~~و کم نشد. راست نتوانم گفتن که من راستی آغاز کردم مرا بیرون می کردند ~~، اگر تمام # ~~راست کنمی، بیکبار همه شهر مرا بیرون کردندی، اندکی دالست بر بسیار. ~~یعنی لطف # ~~اندکست و معنی بسیار . مثلا جوالی شکرآتجا نهاده اند یک شاخ آوردند، آن ~~اندک، PageV01P050 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0073.png) ### | شم تبریزی ### | .ه.................-----3- # ~~دالست برآن بسیار ، اندکیراستی مرد ، دالست بربسیار ، واندکی کژی ونفاق ~~مرد ، # ~~دالست بر بسیار . # در عهدرسولو مردی بود مولع براست گفتن، صحابه رضی الله عنهم جهت آنک # ~~او راستی گوی بود رسولرا لا با او عنایت بود ازراستی وراست گویی او ~~میرنجیدند # ~~و اورا نمی توانستند چیزی گفتن الا پربودند از و ، بر خاطرشان گذشتی که ~~اگررسول # ~~در فقاب خاک رود ما ازو انتقام بکشیم . بعد از وفات رسول همچنان راستمی ~~گفت # ~~برنتافتند ، گفتند اورا زخمی بزنیم الا ازشهر بیرون کنیم ، در آن حالت ~~که اورا برون # ~~می کردند آن آواز بگوش زنی رسید بر بام بردوید ، و باصحا به جنک می کرد ~~که این # ~~غزیز بود نزدرسول ومکرم بود ، شما ازروان رسولشرم ندارید که اورا برون ~~می کتید ، # ~~و با نگ میزد و جنگمی کرد ، اوروگرد بالاوگفت ای زن! ms036 اگراین و قاحت پی ~~دستوری # ~~خصم می کنی هم تو در لعنت خدائی وخصمت . # آری یاران رسول، کار بگزاف نکنند و آنک لایق بیرون کردن نیست بیرون کنند # ~~لاتجتمع امتی علی الضلالة1 نیکومیکنید نصرکم الله ، او گفت ایشان ~~نیکومی کنند تو # ~~بد مکن . # و همچنین حدیث احمد زندیق که جنیدرا از بغداد بدو حوالد بود کد بفلان شهر # ~~احمد زندیق است ، بندهآ ما را این مشکل تو بی او حل نشود و اگر صد چلد ~~بر آری. # ~~برخاست و عزم آن شهر کرد با خود گفت ادب نبود که بپرسم که احمد زندیق ~~را # ~~خانه کجاست ، تاویل کرد احمد صدیق می پرسید ، ازبس معرفت که دراندرون ~~او بود # ~~مانع آمد اورا از مقصود که اورادرواقعه سخنی گفتند بی تاویل و بشنید ~~بتاویل، شصت روز # ~~در آن شهر سرگردان میگشت و می پرسید که احد صدیق را و ثاق کجاست ، ~~بشومی آنک # ~~اورا بی تاویل گفتند او بتاویل می پرسید ، تا بخاطرش آمد کد بدر آن ~~مسجد ویران # ~~بگذرم چون روان شد آن سوی آواز قرآن خواندن قصد یوسف شنید چنانک دلش ~~PageV01P051 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0074.png) # ~~از جا برفت ، جوانی از آن مسجد ویران بیرون میآمد گفت ازین مرد بی ~~تاویل بپرسم # ~~پرسید آن جوان گفت : آخر آواز قرآن خواندن نمی شنوی؟ جنید نعرهآ بزدو ~~بی خویشتن # ~~شد و بیفتاد آن جوان دریای او افتاد از برکات راست گفتن بمقصود رسید ، ~~چون بخود # ~~آمد در آن ویرانه رفت از دور بنشست ، نه جنید گستاخی کرد بسلام و کلام ~~وند او مجال # ~~میداد تا دیری بعد از آن رحم آمدش باز نظر کرد و گفت اهلا بالجنید گفت ~~دردل خود # ~~ای عجب چون میداند که من جنیدم تبسم کرد ، گفت چون ندانم کد از آن روز ~~کد ترا # ~~آن عقده شد و آن مشکل افتاد ، من گرد خود برمی آیم که چون بیاید من چه ~~گویم بااو # ~~نمی یا بم چیزی که باتو گویم ms037 اکنون چیزی دانی بر گفتن انگشتکی بزن چیزی ~~برگو ، # ~~آغاز کرد جنید چیزی بر میگفت برخاست احمد زندیق چرخی چند بزد، جا نهای ~~مقدس # ~~آمدند کد اگر یک دو چرخ دیگر بزنی بند چرخ ازهم بگسلد شرمداشت بنشست ، ~~این # ~~قاعده ایست که چون سخن راستی مکون کنی و بتاویل گویی اند کی برخندند و ~~اغلب رقت # ~~آید و ذوق آید وحالت آید ، وچون بی تاویل گویند ندرقت آید ند حالت آید ~~مگر # ~~آنرا که خدای تعالی مخصوص کرد یقابلیت ، و لذت راستی بدو رسانید ، در ~~آن مقام سؤال # ~~نباید کردن ، وخلقرا خود چدسؤال رسد کد گوینده حیران مانده است کد من ~~چه گویم و # ~~با که می گویم ، چون فهم نمی کنند، خانهآی آن شخص راشب روز شده بود آن ~~یکی # ~~گفت درین خانه کسی نیست این سحوری برای کد میزنی ، گفت خاموش مردمان ، # ~~خا نقاهیا و کاروانسرا ها می کنند برایخدا ، من نیز برای خدا چیزی ~~میزنم من برای # ~~خدا می گویم . # توسؤال چون می کنی: مثال توومن همچون آن نای زن است کد نای میزد درین # ~~میاند بادی ازو جداشد نای براسفل خود نهاد گفت: اگر تو بهتر میزنی بزن ~~، ترا راد # ~~می با یدرفتن ترا بارهبر چه بحث رسد ره روای خر ! نه آن خر که بر پل ~~گذرد نه از آن خر # ~~مصری کد بروزی بمنزل برد و باز گردد همان روز ، تو نتوانی نیم منزل نیز ~~رفتن # ~~باهزارراندن ، وگفتن ان الله لا یغیرواما بقوم حتی یغیروا ما ~~بانفسهماشکایت و ناله PageV01P052 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0075.png) ### | شمس تبریزی # # ه.................ه..ه-م-.. %~% -.-- %~% 3 # ~~ز خودکن «انفک لانهدی من احببت» گفت این رامیدانم، زیرا راستیش سخت آمد ~~، # ~~گفت چه میگویی؟ مرا از توفایده نخواهدشد، گفتم پس بچه نیت گرد این ~~کارمی گردی؟ گفت # ~~هیچ، خیز خیز من ازین خیره کاریها بسیار کردم، سخن راست را بگردا نیدم ~~و شعر آغاز کردم # ~~رقتش آمد و گریان شد. ومیگوید این نفس بد من ، من گفتم ms038 محروم نباشی هم ~~خموش # ~~نکرد ، گفت آری سید نیز مرا میگفت که محروم تباشی، گفتم اکنون تفسیر آن ~~بشنو و # ~~تغسیر این بشنو ، آنکه در مهمانخانهآ خاص شاه باشد لقمه میگیرد در دهان ~~او مینهد # ~~محروم نباشد آن کجاو آنک نان ریزه و استخوان بماند، برون درریزند ، ~~تاسگان محروم # ~~نمانند لایسعنی السماء1 را تاویلی بگو، گفت: همان معنی که انا عرضنا ~~الامانة علی # ~~انسموات 2 بعنی معرفت الله این معرفت بردرجات است معنی این حدیث هم ~~بااین تعلق # ~~دارد ، فرمود که دگر چیزی نیست پیش شما از معنی این حدیث سعت حقیقی ~~ممکن # ~~نیست خاموش نشدند ، فرمود که این محل بحث است از ینجا میگریزند ، اینجا ~~اگر # ~~بحث کنندفایده بیش باشد، دنیا بداست، امادر حق آنکس که نداند که دنیا ~~چیست، چون # ~~دانست که دنیا چیست او را دنیا نباشد ، میپرسد دنیا چه باشد میگوید غیر ~~آخرت ، # ~~میگوید آخرت چد باشد ؟ میگوید فردا ، میگوید فرداچه باشد ؟ عبارت سخت ~~تنک # ~~است ؛ زبان تنگست ، اینهمه مجاهدتها از بهر آنست که تا از زبان برهند ~~کد تنگست # ~~درعالم صفات روند ، صفات پاک حق عجب چدگویند ؟ صفات عین ذاتست یاغیر ~~ذاتست # ~~برین اتفاق هستند؟ نی نیستند.، زیرا عالم متلونست سخن یک رنگ برون ~~نمیآید . # میپر سید از آن درویش که رفتد بود بزیارت حکیم سنایی و باز آمد آن متلون # ~~چه گفت: درویش سرپیش انداخت، گفت عالمیان میگویند: مگر کسی که ازین ~~تلونپا پاک # ~~باشد نرمک نرمک سوی خانهآ خود میرود درونه، واگر عالم سخت متلوناست ، ~~آن جهود PageV01P053 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0076.png) ### | مقالآلات # ~~آن ترسا آن گبر . # معتزله میگویند : که از قدم کلام قدم عالم لازم آید ، اینراه بحث معتزله ~~تیست، # ~~اینراه شکستگی است وخاک باشی و بیچارگی، وترک حسد وعداوت ، وچون سری ~~کشف # ~~شد بر تو، باید که شکر آنرا بگذاری، بنفاق گویم معنی شکررا یا براستی، ~~بحمدالله نومید # ~~مشو، رویت، صفاست و نورپاک و روی بصحتاست وروح وراحت، رتجها گذشتو ~~کدورتها # ~~گذشت (خیر الناس ms039 من ینفع الناس1) کسی که نداند که خیر چیست چون خیر ~~کند؟ # ~~چون نمیداند که سال چه باشد و عمر چه باشد، یکدیگر را سال عمر چه ~~میخواهند ؟ # ~~بکدرم بصاحب دلی رود از مال، بهتر از هزار درم که بصاحب نفس رود، شرح ~~این بتو # ~~نتوانم کردن که نفس تو زنده است و در حرکت است ، اگر بگویم تو سخنی ~~بگویی ازما # ~~انقطاع باشد ترا . # ورای این مشایخ ظاهر که میان خلق مشهورند و برمنبرها و محفلها ذکر ایشان # ~~میرود ، بندگا نندپنهانی ازمشهوران تمامتر ، ومطلوبی هست، بعضی خلق ~~مشهورند ازینها # ~~اورا گمان، م آنست که آن منم ، اما اعتقاد من این نیست اگر مطلوب نیم، ~~طالب هستم، # ~~وغایت طالب ازمیان مطلوب سر آرد طالب خدایست مرا اکنون ولیکن چون قصه ~~آن # ~~مطلوب درهیچ کتاب مشهور نشد، و در بیان طرق ورسالات نیست اینهمه بیان ~~راهست ، # ~~ازین بک شخص آن میشنویم لاغیر، و آنروز حکایت کردم که گفت جنید : ده ~~خیار بپولی # ~~باشد ما بچه باشیم وبرین خاک گرد، چنانک ده رنجور بضعف او نرسد ازین ~~سخن ، و # ~~بنزدیک ما این کفرست باقی هم برین قیاس ، چون او آنست این قصهآ درویشان ~~درحق # ~~او راستست. گفتمش آن آسیامخر ووقف مکن، آن دو هزار بمن ده تا جهت تو ~~بگردم، # ~~چون بگردم آردها دهم که در صفت نیاید ، می بینی که رنجوری چه میکند صد ~~ریاضت # ~~باختیار این نکند ، گفت بدین قدر تواضع بدرجه رسد گفت آن تواضع را ~~نگویم بلکه # ~~در راهی کافری در کوزهآ آب میرود ، او را بآب حاجت شد آن آب بدو رسید، ~~هیچ درو PageV01P054 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0077.png) # شمس نبریزی # ~~نظر لطف نکرد الااندرون او از آن آب آسوده آن کافر صد هزار مسلمانرا ~~دست گیرد، # ~~کار خدابی علتست ، کسی باشد در حق درویش دویست در م خرج کند، آن اثر ~~ندارد که آن یکی # ~~پنچ درم . اگراین معنیها بتعلم وبحث بشایستی ادراککردن ، پس خاک عالم ~~بر سر ببایستی ms040 # ~~کردن ، ابایزیدوجنیدرا از حسرت فخررازی که صدسال شاگردی فخررازی یا ~~یستی کردن ، # ~~گویند هزار تا کاغذ تصنیف کرده است فخررازی در تفسیر قرآن ، بعضی گویند ~~پا نصد کاغذ ، # ~~وصدهز ار فخر رازی درگر دراها با بز بدنر سد و چون حلقه بردر باشد ، بر ~~آن در خاص خانهنی # ~~بلکه حلقهآ آن در بیرون آن، خاص خانه دیگرست که سلطان باخاصگیان خلوت ~~کرده است ، # ~~حلقهآ آن در نی بلکه حلقهآ دروازه برونی ، این کوشش بحث همانست که ~~تومیخواهی که بعلم # ~~معلوم کنی این را رفتن می بایدو کوشیدن ، مثاا بحثراه دمشق و حلب اگرصد ~~سال کردی ، # ~~هرگز توانی متاع حلب را اینجا آوردن ، تا خطر راه بر خود نگیری ، این ~~مال خود # ~~گویی حرامیست باش گو ، خواه گو بطر باش تا آن کار کرده شود ، سؤال کرد ~~که اول عالم # ~~راه بحث با ید کرد، آنگاه راه رفتن میسرشود، جواب گفت که قصهآ راه رفتن ~~آقسرا1 گفتیم و # ~~بیان کردیم نرفتی وازان سوی را می پرسی ، من می گویم تا آنجا برو من ~~باتو، بعداز آن # ~~خود بنگر که کدام سو امین ترست ازدزد و گرگ وحرامی وغیر هم، یاراه ~~ملطیه2 یاراه # ~~ابلستان2 ، ترا ما نعهاست ، مال قدر اغلب خلقست ، ره روان آنرا ~~فداکردند بک پول # ~~عزیز ترست پیش دنیا پرست ازجان شیرینش، گویی اورا خود جان نیست اگر جان ~~بود # ~~پس مال پیش او از آن عزیزتر نبودی والله یک پول ، پیش دنیا پرست قبله ~~است . # حدیث ابتلای ابراهیم از غیرت ملائکه بود نه از غیرت حسد و انکار، که اگر ~~آن # ~~یودی ابلیس بودندی ، بلک از آن تعجب کهما جوهر نوریم چونست که قدم ~~جسمانی یخلت # ~~از مادر می گذرد ؟ گفت که اینها ترک هواکردند گفتند کد اورا اسباب هوا ~~حاصل است از رمه # ~~ومال ، گفت اواز آن آزادست و پاکست ، گفتند که آمنا و صدقنا و لیکن ~~عجباست! گفت # ~~امتحان کنید تا پید اشود و در آن امتحان ms041 سردیگر هم کشف شود کد، بچه از ~~شما در می گذرد # ~~وسر انی اعلم مالاتعلمون هم اندکی بر شما کشف شود، یا جبرئیل از پس ~~سنگی PageV01P055 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0078.png) ### | مقایلات # ~~یکبار دیگر بگو، واین همه گوسفندان ترا ، باز گفت و از پس سنگی بیرون ~~آمد ظاهر # ~~شد ، گفت من جبرئیلم مرا حاجت گوسفندان نیست، گفت من نه آن صوفیم که از ~~سر آنچ # ~~بر خواستم برسر آن رجوع کنم، بعضی فرشتگان بدین حرکت ، حال خلیل ~~دانستند ، معلوم # ~~گردند که القلیل یدل علی الکثیر ، بعضی را هنوز معلوم نشد ، گفتند که ~~کار ما سهل # ~~باشد الا به فرزندانش امتحان بایدکردن . # بهلول قاری را سنگی زد گفتند چرا میزنی ؟ گفت زیراقاری دروغ می گوید ، ~~فتنهآ # ~~در شهر افتاد ، خلیفه بهلول را حاضر کرد ، گفت من صورت او را می گویم ~~قول او را # ~~نمی گویم ، گفت این چگونهسخن باشد ،قولاو ازصورت او چگونه جدا باشد ، ~~گفت : # ~~اگر تو خلیفهای فرمانی بنویسی که غلامان فلان یقعه ، چون این فرمان ~~بشنوند باید # ~~که حاضر آیند هرچد زودتر بی هیچ توقف ، قاصد این فرمانرا آنجا برد ~~خواندند و # ~~هر روز می خواندند ، و البته نمی آیند ، در آن خواندن صادق هستند و در ~~آن گفتن که # ~~سمعا و طاعة فی یوم کان مقداره خمسین الفسنة1 رمز قرآن فهم نمی کنی ، ~~اگر هم # ~~براین ظاهر ، خمسون الفسنة بیاید تا آنجا بوی بهشت بری ، اگر ازاینجا ~~که عالم # ~~انبیا گو و اولیا کو ، سر گشته شوی بیفتی ، الا دست بزن از آن جایها را ~~روان شود # ~~تقدم الی باع2 ازباع تا باع ازشبر تاشبر اززانو تازانو خطوتین وقد وصل ~~خطوهٔ‌ # ~~محمدی نداری در تو فرعون سربرکرد ، موسی آمد او رفت ، باز فرعون آهد ~~موسی # ~~رفت ، این دلیل کند بر تلون تاکی باشد؟ خود موسی را همچنین بگیر ~~تافرعون دیگر # ~~نیاید این تلون، حسابکار نیست . PageV01P056 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0079.png) ### | شمس تبریزی # ان الذین قالوار بناالله ثم استقاموا ’آنها که هم دراین ms042 عالم گفتند آنچ ~~غافلان # ~~آنحا خواهند گفتن که نه مارا خداییست و در آن ایستادند بی تلون ، ایشان ~~را در قیامت # ~~در آرند همین که بلب گور رسیدند ، صد هزار شعلهٔ‌ نور بینند ، ملک ~~الموت کجاست # ~~ایشانرا ملک الحیاتست ، گورکجاست ایشانرا خلاص است ازگور وزندان ، ~~اندنیا # ~~سجن المؤمن یکیرا میگویند همین که ازین زندان برون آیی حریف سلطان شوی # ~~و پهلوی او بر تخت روی بنشینی ، آید گلوم بگیرد زود بیفشارد تا خلاص ~~یابم ، # ~~فتمنوا الموت چون ازصادقانی . # اگر ایشانرا بقیامت در آرند قیامت کی ماند ، آن روز کشف سرایر است ، # ~~سرایرشان حق است حق ظاهر شود قیامت کی ماند ، ایشان را بز نجیرهای تور ~~بسته باشند # ~~تادر قیامت نیایند ، تا آنچ کردنیست بااینها بکنند ، بهشتیرا به بهشت ~~برند دوزخیرا # ~~بدوزخ برند ، ایشان زنجیر میدرانند تادرقیامت آیند ، بازز نجیری دیگراز ~~نو بدیشان # ~~می بندند تا آن وقت که آخر آید . # اکنون سخن از بهر معامله است نه معامله از بهر سخن ، تا بدانی که آسایش # ~~بادرویشان است الوضوء علی الوضوء نورعلی نور آن باطن چو کامل شد ، بعضی # ~~ظاهر رها کردند قومی ایشان را مسلم میدارند . # قومی مسلم نمی دارند می گویند : الوضوه علی الوضوء نورعلی نور آنها # ~~پیشواییرا نشایند ، ایشان پشت وپناه عالمند وعالمیان ، سگ نیست که چرک ~~اندرون # ~~پاک شود ، که ذرهآ از چرک اندرون آن کند که صد هزار چرک بیرون تکند ، ~~آن چرک # ~~اندرونرا کدام آب پاک کند ، سه چهار مشک از آب دیده ، نه هر آب دیده ~~الاآب دیدهآ که # ~~از آن صدق خیزد بعد از آن بوی امن ونجات بدو رسد گو فارغ بخسب ، او را ~~خود # ~~نوم کی باشد نوم دیگر باشد وسند دیگر . PageV01P057 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0080.png) # ~~لتتضقنها شنناسنته # اما آب دیدهٔ‌ بی نیاز ونماز بی نیاز ، تا لب گور پیش نروداز لب گور باز ~~گردد # ~~با بازگردندگان ، آنچ بانیاز بود اندرون گور در آید و در قیامت با او ~~باشد همچنین # ~~تا بهشت ms043 و تا بحضرت حق پیش پیش او میرود ، اگر چنین بیداری دل دارد تا ~~نخسبد # ~~و اگرنیست زنهار خوایست برره گذر سیل هم اگر خفته باشدسهل باشد، یکی در ~~پهلوش # ~~زنند بیدار شود ازدور سیلش بنماید از بیم سیل درد ریش ازو برود درپای ~~او افتد ، اما # ~~آتک خواب گران دارد نیم گلوش بریده باشد دشمن هنوز چشم باز نکرده باشد ~~، چون # ~~چشم باز نکند او باقی بریده باشد لاغ گوئیم . # اهل حق است پیش خدمت او سخن لطیف باید گفتن نمی بینی تاکنون محبت # ~~می گفتیم پیش اهل دنیا سخن خوف بایدگفتن ، مثلا بگویی حکایت آن دو شخص ~~یکی # ~~زر داشت برمیان ، و آن دیگر مترصد میبود که او بخسید تا زخم بزنندش ، ~~او خود # ~~خواب سبک می خفت چنانک این نتوانستی برو ظفر یافتن واورا آن بیداری ~~خلقتی بود # ~~و اگرنه نتوانستی بتکلف نگاه داشتن ، چون بمنزل آخرین رسید ازو نومید ~~شد ، گفت # ~~مرد بیدارست ، اگر در بیداری برو قصد زخم باشد که از روی بیداری تدارک ~~اندیشیده باشد # ~~حال او را کم گیرم ، با اولاغی بکنم گفت خواجه چرا نمی خسبی ؟ گفت چرا ~~خسبم؟ # ~~گفت تاسنگی برسرت زنم سرترا بکوبم وزرت بر گیرم ، گفت راست میگویی ~~اکنون # ~~بدین دل خوشی یخسبم . # اکنون یکی درمیان راهی باخطری خفته است . یکی آمد از بندگان خدا اورا # ~~بیدار کرد اما آن خفته نسبت با او خفته است ، اگر ترا صفت این خفته ~~بگویم نومیدشوی # ~~ازخویش نگویم تا نومید نشوی نومید مشوکه امیدهاست . # مرد چون پیر شود طرح کودکان گیرد ، گفتم همدرا نیست انبیا واولیا ازین ~~قبیل # ~~نیستند، هرروزداناتر و عالم تر این سخنرا رد نمی کنم تفصیل می کنم ~~«عجبا للمحب کیف # ~~ینام» بدانک آدم پرده است پیش نظر فقیر ، فقیرجوهرعشقست وجوهر عشق ~~قدیمست ، # ~~آدم دی بود هر کسی سخن ازشیخ خودگوید . PageV01P058 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0081.png) # مارا رسول [لا درخواب خرقهداد، نه آن خرقه، که بعد از دو روزه بدرد وژنده # ~~شود ms044 ، و در تونها بدان استنجا کتند بلکه خرقه صحبت ، صحبتی نه که در ~~فهم گنجد ، # ~~صحبتی که آنرا دی وامروز وفردا چه کار ، اگر کسی گوید که رسول بخفت، ~~مردود # ~~است ، واگر گوید عاشق نبود، خود جهودان رهایی یا بند و امیدشان ~~باشدواورا نه، اگراز # ~~از من پرسندکه رسول لا عاشق بود ؛ گویم عاشق نبود ، معتوق و محبوب بود ~~، اما # ~~عقل در بیان محبوب سر گشته میشود پس اورا عاشق گویم بمعنی معشوق . # چنا نک گفت یکی را خواجه تو جهودی؟ گفت نی فقیهم، گفت کاشکی جهود بودی # ~~گفتم چرا ؟ گفت مرا کبریت می باید، آنجا عادت بود که جهودان پگاه بیرون ~~نیایند از # ~~خوف ابذای مسلمانان، که ثوابدارند ایذای ایشانرا، وکبریت ایشان فروشند ~~وجنس # ~~ککبریت ، گفت مرا از بهر این جهود خوانی یعنی بمرور زمان، وآن صورتست و ~~توابع # ~~صورت . # بعضی گفتند که اکابر، بمعنی میخواهند جنبیدن ، هرکسی از آنجا کدویست ، # ~~الاناء یترشح بمافیه1 اکنون بخدمت آن پیر سؤال نباشد ، گویی درخت را در ~~جنبانید # ~~تامیوه فرود آید، وقتی باشد که بجنبانیدن بازرودونیاید، همه چنان نباشد ~~که نیاید چاره # ~~نیستالا سکوت وتسلیمست ، هرشجردرین صورت نباشد، اینجا هیچ طریق دیگر ~~نیست # ~~الاسکوت وتسلیم، واذا قرأ القر آن فاستمعوا له وانصتوا2 مثلا متکلم ~~سخنی آغاز # ~~کرد آن مثال نکته است که می گوید هیچ اعتراض نیست تااو نکتدفرو خواند ~~تا آخر ، # ~~بعد از آن که تو فهم کردی و ضبط کردی، چنانک اعاده توانی کردن همه را ~~من اوله الی # ~~آخره ، آنگاه ترا اشکالی دردلست شاید که بگویی نه چنانک نیم نکتد ~~بازگویی ونیم # ~~نگویی، عادتاین نیست، گویم کژست، آن عادتراست نیست، گویی کمال اینست، ~~کمال # ~~آنست که گر هزاران بگویند اورا هیچ خلل نیست، گویم آن کمال و بصورت ~~دیگرست، PageV01P059 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0082.png) # ~~کمال آنست که نقص برخود گیری، که تمام فهم نکردم و ضبط نکردم، در آن ~~سؤال هم # ~~فایدههاگفته شود ، اما آن سخن اول برودچنانک فرمود ااذاقیل للفقیر ، لم ms045 ~~ذهبت البرکة # ~~عن المجلس یعنی برکت آن سخن اول که مطلع بود آن رفت. # از آتش عشق ، دل کبابست مرا %~% وزخون جگر چهره خضا بستمرا # معجون لب دوست شرابست مرا %~% چه جای مواخذ و لبابست مرا # نفع درین است که لقمهآ خوردی چندانی صبر کن که آن لقمه نفع خود بکند، # ~~آنگاه لقمهآ دیگر بخوری، حکمت اینست ، و همچنین در حکمت و استماع، ~~امااگر کسی # ~~باشد که سوزشی ورنجی دارد زودزود می خورد، آن کاری دیگرست او داند، اما ~~برطعام # ~~ما آن آزمایش نکند ، اگر حکیم الهی درین علمهای ظاهر شروع کردی تایک ~~درس را ایفا # ~~نکردی بدیگری شروع نکردی ، مثلا این که چندین گاه میخواند برین نکته ~~هیچ # ~~نمی تواند اشکالی گفتن وزیادت کردن از بهر آنک چون این درس مخمرنشده ~~باشد چنانک # ~~همه فوابد واشکالات توانداعاده کردن، بایدکه هر گز درس دیگر نگیرد، ~~همان درسرا # ~~باز خواند ، کسی یک مسئلهرا مخمر کند چنانک حق است بهتر باشدگر زانک ~~هزار # ~~مسئله بخواند ، بعضی راگشایش در رفتن ، بعضیرا گشایش درآمدن ، هشدار و ~~نیکو # ~~ببین که این گشایش تو دررفتن است یادر آمدن . ### | شعر # هش دار که و صل او بدستان ندهند %~% شیر ازقدح شرع بمستان ندهند # آنجا کد مجردان بهم بنشینتد %~% ویک جرعد بخویشتن پرستانندهند # آن زمان که عماد می گریست ، چو نامهآ نصیر فرو خواند ، خواستم که # ~~درما بنگری تا بگویم، ما تیز که می نماید که ازرحمت ورقت می گوید، بلکه ~~ازغایت # ~~خب جاه می گوید، من چون شعرگویم دراثناء سخن بازشکافم ومعنی سرآن ~~بگویم، # ~~بعضی ازغلبهآ معنی لال شوند م رالالی نیست الا غلبهآ معنی ، وقومی ~~راقلت معنی. مرا PageV01P060 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0083.png) ### | شم تبریزی # ~~همه معنی می نماید ، سخنی میشنوند نه درطریق طلب ونه درنیاز ، از بلند ~~بمثا بدای # ~~که برمی نگری کلاه میافتد ، امااین تکبر در حق خداعیب نباشد ، چنانست ~~کد گویند # ~~خدا متکبرست ، راست می گوبند وچه عجب باشد ؟ فی الجمله ترا یک سخن ~~بگویم # ~~این ms046 مردمان بنفاق خوش دل میشوند ، و براستی غمگین میشوند ، اورا گفتم ~~مرد بزرگی # ~~و درعصر یگا نهای ، خوش دل شدودست من گرفت، و گفت مشتاق بودم ومقصر ~~بودم ، وپارسال # ~~بااو راستی کفتم خصم من شد ، و دشمن شد ، عجب نیست این، بامردمان بنقاق ~~می باید # ~~زیست تادرمیان ایشان باخوشی باشی ، همچنین راستی آغاز کردی باکوه و ~~بیابان باید # ~~رفت اگر آن سخنرا قبول کنی ، چنانک آن روز ترا رقت آمد ، بسی دولتها ~~بتو نهد ، # ~~زیراکد چون تعظیم کنی وبروجه نیاز استماع کنی ، این مجلس خوش رود ، و ~~درخیال # ~~درویش این مجلس خوش نماید ، وهروقت یادش آید ازین مجلس ، دل میل کند و ~~نرمد # ~~آن میل، دلی راحت باردهد، غرض تواز سؤال کردن و سخن گفتن قبول دلهاست ~~کد دردلها # ~~شیرین شوی ، چون برعکس میشود و از آن تغیر دلها حاصل میآید ، و رنج آن ~~بتو # ~~عاید میشود دل روانمیدارد . # قال النبی «ع»: لاصلوة الا بقراءة وقال: لاصلوة الا بحضور القلب 1 # قومی گمان بردند که چون حضور قلب یافتند از صورت نماز مستغنی شدند ، و # ~~کفتند : طلب الوسیلة بعد حصول المقصود قبیح بر زعم ایشان خود راست ~~گرفتیم # ~~که ایشانرا حال تمام روبی نمود ، وولایت و حصول دل حاصل شد ، با این ~~همه ترک # ~~ظاهر نماز، نقصان استانست ، این کمال حال که ترا حاصل شد رسول رات حاصل # ~~شده باشد ، اگر گوید نشد گردنش بزنند و پکشندش ، واگرگوید آری حاصل شده ~~بوده ، # ~~گویم پس چرا متابعت نمی کنی ، چنین رسول کریم بشیر نذیر ی نظیر السراج ~~المنیر ، # ~~اگر اینجا ولیی از اولیاء خدا باشد که ولایت او درست شده باشد ، بر ~~تقدیری کد هیچ شبهد # ~~نمانده باشد ، واین فلان الدین کد ظاهر نشده باشد ولایتاو ، مواظبت ~~نماید برظاهر، PageV01P061 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0084.png) # ~~من پیروی این فلان الدین کنم و بر آن سلام ندهم، بعد از آن روی بمولانا ~~صلاح الدین # ~~کرد گفت چون میگویم ، ؟ مولانا صلاح الدین گفت حکم تراست هرچد گویی ms047 ~~مارا # ~~جوابی نیست ، وحالتی نه . # در آن کنج کاروان سرایی می باشیدم آن فلان گفت بخانقاه نیایی ؟ گفتم من # ~~خود را مستحق خانقاه نمی بینم و نمی دانم ، خانقاه جهت آن قوم کردهاند ~~که ایشان را # ~~پروای پختن و حاصل کردن نیاشد ، روزگار ایشان عزیز باشد ، بآن نرسند من ~~آن # ~~نیستم ، گفتند مدرسه نیایی ؟ گفتم من آن نیستم که بحث توانم کردن ، اگر ~~تحت اللفظ # ~~فهم کنم آنرانشاید که بحث کنم، واگر بزبان خود بحث کنم بخندند و تکفیر ~~کنند ، و بکفر # ~~نسبت کنند ، من غریبم وغریبراکاروان سرا ، کلید میخواهی که در بگشایی ~~کلید را # ~~بدزدان بایدداد ، تو امینی صحبت بادزدان خوشست ، امین، خانهرا باز ~~دهددزد مردانه # ~~وزیرک باشد خاندرا نگاه دارد، صحبت باملحدان خوشست تا بدانند که ملحدم ~~. # محمد گویا نی مؤمنست ، پرست از ایمان خودش ، فراغت من ندارد اگر این سخن # ~~بماند باو همهآ عمر بسش است ، و درقیامت نیز ، وپل صراط نیز تا بوصال ~~حق . و اگر # ~~این درو نماند ، او باصل خود بازرفت ، واین سخن نیز بموضع خود بازرفت . # چنانک آن شخصرا عسسان گرفتندگفت، آه اگر بزنند من طاقت ندارم ، واگر # ~~چیزم پستانند بتر ، اگر یک درم از درویش ستانند چنانست کد اوراکشتهاند ~~، گفت من # ~~شما را دلالت کنم برمجلسی که پنجاد کس نشسته باشد از آنها که شما می ~~طلبید یعنی # ~~متهمان ، گفتند راست می گوید مارا ازین درویش چه آید ؟ بیا بنماکجااند ~~؟ تااکنون # ~~بسیر ایشان بود ، این ساعت ایشان بسیر او شدند ، وحریف ویارکان شدند . ~~ایشانرا # ~~آورد تا باپدر ، گفت : شما اپنجا بنشینید تامن بروم ایشان را به بینم . ~~اما هیچ سخن # ~~مگویید ایشان در گمان افتادند که اگر سخن نمی باید گفتن پس او چراگفت ؟ ~~فی الجمله # ~~دروازهرا بست و بر بام رفت و نشست ، دید که هیچ نمیروند ، گفت ایشانرا ~~نیافتم گفتند PageV01P062 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0085.png) ### | م نبریزیا # ~~ای عیار ! کردی آنچ کردی، ماهم بکنیم آنچ توانیم . گفت سردردیوار زنید ~~من بخانهآ # ~~خود رسیدم ms048 ، خواهید این سوروید خواهید آن سو . # ~~چو قایل، سخن نیابد سخن بخانهآ خود رود ؛ سراز بام فروکند همین گوید ، ~~اگر قایل آن # ~~سخن گوید که قایل باشد سخن غیررا ، چون عاجزمی آیداز سخن گفتن وچواب ~~گفتن ، گفت # ~~عاجز نمی آیدگفت ما از عجز همین میخواهیم که جواب نگفت ؛ مردمرا سخن ~~نجات # ~~خوش نمی آید سخن دوزخیان خوش می آید ؛ سخنی که در آن نجات باشد آن ~~راستی # ~~است لاجرم ما بیزدوزخرا چنان بیفشانیم . فاطمدرضی الله عنها عارفه نبود ~~، زاهده نبود # ~~پیوستد از پیغمبر سخن دوزخ پرسیدی؟. # یکی بود که باهر که کشتی گرفتی اورا بینداختندی اگرجهودی نیز بودی ، ~~قضاعالله # ~~یکی را بینداخت ازاین بیچارهایرا آمده بود آنجا افتاده هرگز جنک ندیده ~~، چون # ~~بینداختش در جست و گلوی او بگرفت ، که من این را خواهم کشتن . آخر این ~~ترا # ~~چه کرد ؟ توهر کچاکشتی می گرفتی همه جهان ترا میانداختند ، این بیچاره ~~افتاد اورا # ~~چرا می کشی؟ نی البتداورا بکشم. آخر چرا ؟ گفت من درهمه عمر یکیرا ~~اندازم اورا # ~~نکشم : بر پادشاه رفتند که پادشاه را بااو عنایت بود ، گفتند از برای ~~خدا اورا از سر # ~~این مسکین دورکن، گفت اورا بیارید آوردند ، فرمود کد صد دینار بستان ~~واو را بهل، # ~~گفت هرعضوی ازآن آدمی هزار دینار ارزد ، اکنون او را چند عضو است : ~~آدمی را # ~~چون ازره نیاز درآید، قیمت او پیدا نیست . # آدمهرا دوصفت است : یکی نیاز ، از آن صفت، امد دار وچشم بنه که مقصود # ~~در آید ، صفت دیگر بی نیازی ، از بی نیازی چد امید داری ؟ نهایت نیاز ~~چیست یافتن # ~~بی نیاز ، نهایت طلب چیست دریافتن مطلوب ، نهایت مطلوب چست دریافتن ~~طالب . # ~~گفت من کافرم وتو مسلمان ، مسلمان در کافردرج است ، درعالم کافر کو ~~تاسجودش کنم تو # ~~بگوکه من کافرم تا ترا بوسه دهم ، اینها مرا نمی شناسند درین عالم پس ~~کمرا می پرستند ؛ # ~~مراگوئی برهان، بنمای ، از من برهان خواهند ، ازبرهان، حق خواهند ، اما ~~برهان PageV01P063 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0086.png) ms049 ### | مقالات # ~~نخواهند ؛ تو چونی با آین سخن خوشی ؟ گویی خوشم همین، خوش و بس، مردی # ~~آنست که دیگران را خوش کند ؛ مردی باشد که خویشتن خوش باشد ، آن ~~کارخداست # ~~که دیگرانرا خوش کند . # گفتند که ما را از م شمس الدین گشایشی نیست گبر، کسی کد از من گشایش # ~~طلبد مرایابد و گشایش جوید ، تو آن نستی اما مسلمانی مؤمنی، مسلمان کم ~~آزار بود # ~~ستار بود ؛ مثلا کشیشی مسلمان راکشت آمد در خانهآ توکه ازعوانان1 ~~گریختد ام ؛ ترا # ~~یافتم اما نم ده ، نگویی مسلمان مسلمانیرامی کشد امان نمی یابد ، الا ~~امانش دهی تا اورا # ~~میل شود بمسلماتی ، اگر چه مسلمانی برین قناعت مکن ؛ مسلمان تر و ~~مسلمان تر # ~~هر مسلمان را ملحدی در بایست است هر ملحدیرا مسلمانی. درمسلمانی چد مزه ~~باشد ؛ # ~~در کفر مزه باشد از مسلمان هیچ نشان وراه مسلمانی نیابی ،از ملحدی راه ~~مسلمانی یابی، # ~~آنچ گفت نهایت مطلوب طالب است ؛ از آن عالی تر می بایست گفتن الا بر ~~نمط سخن ما # ~~واقف نیستند سرگشته شوند . # بااین همه چون مرید کامل نشده است تاازهوا ایمن باشد ؛ از نظر شیخ ~~دوربودن # ~~اورا مصلحت ناشد ، زبرا نفس سردی اورا درحال سردکند ، زهر قاتل باشد که ~~اژدهایی # ~~دردمد بهرچه رسد سیه کند ، اما چون کامل شد بعد از آن غیبت شیخ زیان ~~ندارد . # ~~وسیحه لیلا طویلا2 یعنی چون میان مرید و شیخ حجابی شد آن لیل شد ، چون # ~~تاریکی در آمد این ساعت می باید که بجد تسبیح کنی و کوشش کنی در زوال ~~آن پرده . # ~~وهرچند تاریکی افزون میشود ؛ وشیخ برتو مکروهتر میشود ، کوشش خدمت ~~افزون # ~~کن وغم نخوری ، وغمگین نشوی، ونومید نباشی ازدراز شدن ظلمت که لیلاطو ~~بلاکه # ~~چون تاریکی در آید ، بعد از آن روشنی در آیه . من تخن دینه تخن بلاعه ~~ومن PageV01P064 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0087.png) ### | شمس تبریزی # ~~بودآن ذوق و نور خود در حرکت می آرد ، زیراهر کدیا بد تا ثیر محبت ~~وروشنی و نفخت فیه ms050 # ~~من روحی1 باشد . # کار آن دارد کد تاریکی در آید ، وحجابی و بیگانگی، کد از حال باز بی خبر # ~~شود ، ونفس تصرف کردن گیرد ، زیرا در آن محبت و روشنی نمی توانست دم ~~زدن ، # ~~هرچند نفس تاویل کند ، توخویشتنرا ابله سازکه ان اکثر اهل الجنة البله2 ~~ح در # ~~اغلب دوزخیان ازین فیلسوفان ، ازین دانایان که آن زیرکی ایشان حجاب شده ~~، از # ~~هر خیا لشان ده خیال میزاید ، همچون نسل یأجوج، گاهی گویدراه نیست ، ~~گاهی گوید # ~~اگر هست دور است، آری رد دورست، اما چون می روی ازغایت خوشی، دوری راه # ~~نمی نماید ، چنانست حفت الجنة بالمکاره گردبر گرد باغ بهشت ، خارستانست ~~، اما # ~~از بوی بهشت که پیش می آید ، و خبر معشوق بعاشقان میآرد ، آن خارستان ~~خوش # ~~میشود ، و گرد برگرد خارستان دوزخ، همه رهگل وریحانست ، اما بوی دوزخ ~~پیش # ~~می آید ، آن ره خوش ، ناخوش می نماید ، اگر تفسیر خوشی اینرا بگوییم ~~برنتابد . # پرسید پسر علاکه خوشی چه باشد ؟ گفتم این ساعت حضور شما مغلطه زدم ، # ~~بانگ میزند که ان شاالله بهشتی باشم ، گفتم باری پیش من ان شاالله نیست ~~، مرا # ~~دیرست که تمام معلوم شده است ، و از معلوم گذشتد ، و حال شده است ، اما ~~آن # ~~نو مرید که نو طالب است ، آویختهآ اسباب و علاماتست ، ناگاه غمیش می ~~آید خبر # ~~ناخوشش می آرد سست میشود ، ناگهان گشاد و شادیش می آید ، آن بشارت خوش ~~است PageV01P065 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0088.png) ### | لقالات # ~~که می آردش ، آنچ گفت آن شخص را کد اندرون او بجوش است و این از بهر آن ~~گفتم # ~~تااوگرم شود ، او خود سرد شد ، کد اگر این شیخ واقف بودی این گواهی ~~دروغ چرا # ~~دادی ، من می بینم که بجوش نیست آتش بمن نرسیده است ، شاید که آن شیخ ~~از نقصان # ~~علم گفتد باشد ، و پنداشته باشد کد او بدین گرم شود ، وشاید که گفتد ~~باشد که او ازین # ~~خواهد رمید ، وقاصد گفته باشد . # معنی ظاهر قر آن ms051 را هم راست نمی گویند این اثمد، زیرا که معنی ظاهر قرآن ~~را # ~~نیز بنور ایمان توان دانستن وتوان دیدن ، ند بنار هوا ، ایشانرااگر نور ~~ایمان بودی # ~~که چنددن هزار دادندی قضا ومنصب بستدندی ، کسی دامن زر بدهد از مارگیر ~~ماری # ~~بخرد ، ند آنمارکه زهرش نباشد ، بلک ازین مارکوهی پرزهر ، آنکس کد از ~~قضا و # ~~منصب گریزد چو از بهر خداگریزد ، ند علتهای دیگران ، از نور ایمان بود ~~، چون # ~~مار شناس شد یار شناس شد . ### | شعر # ~~عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد که دار الملک ایمانرا مجردبند از ~~غوغا1 # این مرد کد این گفتد است عجب مجردیوده است خود ازخود ، کلام او کلام خدا # ~~باشد ، کلام خداکامل باشد تمام باشد ، این انگور چون نرسیده باشد ، ~~اورا میان ابر # ~~ومیان آفتاب نگه دارند تا سوخته تشود ، چندانک کامل شود ، بعد از آن ~~آفتاب هیچ # ~~زیان ندارد ، تاشیرین نشده باشد ، خداوندباغ از سرمابرو ترسان باشد ، ~~چون کامل شد # ~~درحلاوت ، در زیر برف پرورده میشود ، این مرد باین کمال رسیده ، غرقست ~~در نور # ~~خدا ، و مستست در لذت حق، رهری را نشاید ، زیرا مستست دیگریرا چون ~~هشیار # ~~کند ؟ ورای این مستی هشیارییست چنانک شرح کردیم ، مردمی که بدان هشیاری # ~~رسید ، لطفش برقهرش سبق دارد ، وآنک مست است بدان هشیاری نرسیده است ~~لطفش # ~~با قهرش برابرست ، لیکن ذات او همه لطفست ، پس لطف غالب است ، نبی را # ~~وحی بود بجبرثیل ، ووحی قلب هم بود ، ولی را هم یکی بود قالا لی مع ~~الله وقت PageV01P066 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0089.png) ### | شمس نبریزی ### | 8.............. %~% * - # ~~لایسعنی فیه ملک مقرب و لانبی مرسل1 درره سخن نگفتم آن ارمنی می گوید ~~خنک اقبال # ~~آن کس که همه روز باتو باشد ، آن کافر دیگر می گوید این که تومی گویی ~~پس این همه # ~~مردمان و ماگا ووخریم وچهار پاییم . از آن جنس بود که الحق ینطق علی ~~نسان عمر 2 # ~~چون در دریا افتاد ، اگر دست وپای نزند ، دریا درهم شکندش اگر خود شیر ms052 ~~باشد ، # ~~الا خود را مرده سازد ، عادت دریا آنست که تا زنده است او را فرو می ~~برد ، چندانک # ~~غزقه شد وبمرد ، چون غرقه شدو بمرد بر گیردش وحمال او شود . اکنون ~~ازاول خودرا # ~~مرده سازد ، وخوش برروی آب میرود ، من ارادان ینظرالی میت یبمشی علی ~~الارض # ~~فلینظر الی ابی بکر الصدیق 2 از خاک دان رستد ، درصحبت آب لطیف جان فزا # ~~مقیم شده . آن دریا بندهآ باشد از بندگان خدا ، اگر این همه واقعهآ تو ~~بود ، اگر چد # ~~این ساعت واقعه نشده باشد ، درزمان آینده واقعد شود . # وجود من کیمیایست که برمس ریختن حاجت نیست ، ییش مس برابرمیافتد همد # ~~زر میشود ، کمال کیمیا چنین باشد - خدایرا بندگانند کد ایشان همین ~~ببینند که کسی # ~~جامهآ صلاح پوشیده وخرقه . اورا حکم کنند بصلاحیت . چون یکی درقبا و ~~کلاه دیدند # ~~حکم کنند بفساد ، قومی دیگرند کدایشان بنورجلال خدامی نگرند ، از جنگ ~~بدررفته، # ~~و ازرنگ و بو بدررفته ، آن یکی را از خرقه بیرون کتی دوزخرا شاید ، آن ~~یکی در محراب # ~~نماز نشستد مشغول بکاری ، که آنک درخرابات زناهی کند ، بداز آنست کهاو ~~می کند . # الغیبة اشدمن اثزنا4 اگر آن ظاهر را حد بزنند ورست ، و اگر توبه کند ~~PageV01P067 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0090.png) ### | مقالات # ~~ببدل الله سیئاتهم حسنات اما این اگر چنان شود بریاضت ، کد از لعطف بر ~~هزا # ~~پرد نرهد ، اگر کسی را هم لباس صلاح بود ، هم معنی نور علی نور ، د دل ~~تو # ~~خودرا نمی بینم چنانکه اول میدیدم . خدا دردل تو مارا شیرین گرداند ، ~~دعا می کنم # ~~ووصیت می کنم دوستانرا ، که دعاکنید بعد ازین کار خواهد بود ، چون ~~نصیحت ممکن # ~~نبوده است درعالم زدم سلام علیک ساستغقر لکر بی چون پدر ، خلیلرا تهدید ~~کردکه # ~~دیگر نصیحت مکن اگرازین نصیحت باز ندایستی سنگسارت کنیم . # حدیث عارفان گفتم آن درویش می گوید : مادایم عارفان را عاشقیم ، گفتم پس # ~~معروف کیست گفت حال را توئی معشوق ، گفتم پس بر معشوق حکم نرسد چون ms053 حکم # ~~کردی ؟ گفت آن حکم بمعنی برفلان کردم نه برتو ، گفتم نه توگفتی روزی که ~~من موئی # ~~نیستم برین ؟ او گفت آن چنانست ، اماحال این تقاضا من کند. هر که دوست ~~ماست باید # ~~که عبارت از آن بیشتر کند کداول می کرد ، اما هم صحبت را نمی گویم ، ~~صدقه چنان بد کد # ~~غیر نبیند کد تو آن میدهی ، اقلش آن بودکد چون ببیند حسدش آید . امری ~~کد شیخ # ~~کند ، همچو جوزشمرده باشد ، البته ثمره دهد خطا نکند ، بعضی از آن ~~بگردند ثمرد # ~~ندهد ، عیب برشیخ نهند ، ازخود تصرفی کنند در آن چد اورا فرمودهاند ، ~~پنداردکد # ~~تزدیک تری آرد کاریرا ، کار نزدیک آمده را صد فرسنگ دور می کند ، یک ~~سبکی # ~~وتخضف حستن دراول وقت کار ، موجب فوات صد تخفیف است . اگر کودکداند که ~~کودکی # ~~می کند ، هرگزنکردی ، کل امرء قی نفسهغافل یالیت شعری فمن الجاهل . ### | شعر # گیرم که زپنداشت برستی آخر %~% آن بت که زپنداشت پرستی باقیست # خود را بر دیگری فضیلت می بیند ، بدان شاد میشود ، همچون آن شخص کد # ~~می گفت : فلان زن متوفا، برتن شور1 میخندید ، حکیم گفت بفلانش میخندد ، ~~اگرند ، # ~~آن مقام چه جای خنده است ؟ من ترا امری کردم چرا نکردی ؟ گفت من عذر ~~خود PageV01P068 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0091.png) ### | شمس تبریزی # ~~گفتم ، گفت من بدان عذر راضی تبودم ، نفا ق کردم ، اندرون من باآن بود ~~که همچنان # ~~کنی که من گفتم ، تاخلاص یابی ازرنج . چون ما ترا درین عالم ازین رنج ~~خلاص نکنیم # ~~تااندرون تو خوش باشد ، وباگشاد وپرذوق ، در آن عالم چگونه یاری آید ~~ازما ، که # ~~هر کسی بریش خود درمانده باشد ! # در وعظ شیخ طعن زد که چه وعظ ؟ دوسه تراند بالای منبر بگوید ، و کچولکی1 # ~~کند ، وعظ چرا خود را نمی گوید ؟ چرا فرزندانشرا نمی گوید ؟ تاحاشا ~~چنین نکنند # ~~وزنش را چرا نمیگوید حاشا ، شیخرا خود فراغت است ازوعظ ، باشارت حق ~~وشفاعت # ~~اهل حق ، گوید آنچه گوید ، ازوعظ شیخ سنگ درکار آید ، اگر طبیبی ms054 را ~~گویند که # ~~علاج این رنجورمی کنی ، چرا علاج پدرت نکردی که بمرد ؟ وعلاج فرزندت ~~نکردی؟ # ~~و مصطفی را گویند چرا عمت را که بولهبست ، از تاریکی برون نیاوردی ؟ ~~جواب گوید که # ~~رنجهاییست که قابل علاج نیست ، مشغول شدن طبیب بدان جهل باشد ، ورنجها ~~ییست # ~~قابل علاج است ضایع گذاشتن آن بی رحمی باشد . # بکی در زمینی چیزی میکارد ، او را گویند چرا در آن زمنها که خانهآ تست # ~~نکاشتی ؟ زیرا شوره بود لایق نبود ، آن سخن من هیچ زیان ندارد بلکه سود ~~دارد ، # ~~اما کدام سودست در عالم که قومی از آن محروم نیستند ؟ # اگر آب نیل بر قبطی خون باشد ، در آب نیل طعن نرسد ، واگر آواز داود را # ~~منکر در نیابد وزشت نماید ، در آن آواز نقصان درنیاید . ماضرشمسااشرقت ~~بنورها2، # ~~جحود حسود وهوعن نورها عمی2اگر ترا حالرا سخن من مکروه نماید ، ازین ~~حالت # ~~بگریز ، سخن مرااحترام کن ، تامحترم شوی ، و آنچه دعوی کردهٔ‌ از ایمان ~~و اعتقاد تاکید # ~~کردهای ، برنابینایی بوده باشد ، و دیگران راهم گمراء کرده باشی ، و ~~چون برعکس ، # ~~بی ادبی کنی ، وبامن خواری کنی ، خوار تو باشی ، زیراکد بر نا بینائی و ~~بر بطالت خود PageV01P069 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0092.png) ### | مقالات %~% %~% هسس-همهحسه # ~~گواهی داده باشی ، که این مستحق خواری بوده است ، اورا چرا تعظیم می ~~کردهاند ؟ # ~~من از آن می ترسم که این ساعت تو ازوخامت فراق ، غافلی ، وخوش خفتدای ~~در سایهآ # ~~شفقت ، حرکتی کنی که شفقت منقطع شود ، بعد از آن این حالت را بخواب ~~بینی ، # ~~شیخ را بخواب ند بینی ، زیرا دیدن شیخ نتوان بی اختیار شیخ ، ند در ~~خواب و ند در # ~~بیماری ، بمجرد امیدی پوشیده بماند یعنی امیدت منقطع ازاسباب امید . # همچنانک خصی، امید دارد که خدا او را فرزندی دهد بسبب ، بامیدی مرد # ~~جوان فحل که زن جوان دارد. آن امیدرا باین امید چه نسبت کنی ، این خصی ~~و نامردی # ~~از انقطاع شفقت شیخ باشد ، وای بر آن رنجور که کارش بیاسین ms055 افتد ، یعنی ~~از شیخ آنگاه # ~~ذوق یا بد که شیخ با او نفاق کند وسخن نرم و شیرین گوید آنگه شاد شود ، ~~نداند که خوف # ~~در آنجاست اما در آنکه پادشاه سخنی گوید با تهور ودرشت ، هیچ خوف نیست ~~، چون # ~~سخن گوید همواره مناسب حالت شاهی خویش . ### | شعر # اذا رأیت بنوب اللیث بارزة %~% فلا تظنن ان اللیث مبتسم # تو زشاهان در حالت اکرام ترس . در خواب سخنی گفتی ، شیخ یگان یگان پرمن # ~~اعادت کردی ، آنکه شیخرا مصدق ندارد نه در فعل ونه در قول ، سبب انقطاع ~~است ، # ~~همین عجب از بهرچه غرض ، مصدق نمیدارد ، تاآن غرضرا برکف دست نهد ، ~~وآنچ # ~~از شیخ امید دارد بر کف دست دی گرنهد ، تابنگرد که این بآن میارزد . ~~شیخ راعالمیست # ~~عظیم پر ذوق ، مشغول شده است تاغایت ، مرید مشغول نمی شود بچنان عیش ، ~~بیش ازین # ~~موافقت وشققت چون باشد ؟ # چنانک آن ده صوفی که یکی از ایشان برترسابچهآ عشق آورد گرد او می گشت ، # ~~در کلیسیا وغیره ، دریافت ترسا بچه ، گفت تو چه می گردی گرد من ؟ حال ~~خود PageV01P070 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0093.png) ### | شمس تیریزت # ~~باز گفت ، ترسا بچه گفت مارا نفرتست که ازدر ببینیم غیراهل ملت خویش ، ~~چون طمع # ~~داری که ترا نزدیک کنم ؟ چاره ندید زود برفت ، ویارانرا وداع کرد ، ~~گفتند خیرءت # ~~قصد باز گفت ، و گفت میروم اینک تازنار بخرم ، گفتند که ما نیز موافقت ~~کنیم ده زنار # ~~بخریم رهیان بندیم آخر، ما نند نفس و احده ای در ابدان متفرقه، چون ~~ترسا بچد ایشانرا بدید # ~~پرسید ، قصه باز گفتند کد میان ما یگانگیست ، انس دردل ترسابچد افتاد ~~که زنار خودرا # ~~بشکست ، گفت من بندهٔ‌ چنن قوم که با همدیگر این وفا دارند ، که این ~~وفا در هیچ # ~~ملتی ندیدم ، پدر وخویشان ترسا بچه جمع شدند ، واورا ملامت آغاز کردند ~~که بفسون # ~~صوفیان، دین خود را ویران میکنی، گفت اگر آنچ من می بینم شما ببینید، ~~صد چنان # ~~عاشق ایشان شوید . # هر کدر ms056 اسعادت باشد نصیحت اورا صقل باشد برروی آیند ، و هر گر اسعادت ~~نباشد # ~~سخن نصیحت اورا تاریک کند، و آینهآ اوراز نگ افزاید. آن خود آینه نباشد ~~که بصیقل # ~~زنگ افزاید ، الا در زعم . # # جانا نظری فرما، کز ما رمقی ماندست %~% و اکنون غم کارم خور کاخر شفقی ~~ما ندست # عاشقی می بایست که این باو بیاموختمی ، می گفت آنروز سنگی انداختم درچاه ~~، # ~~سوی سرراه آقسرا نزدیک آن کاروان سرا، هیچ یادمی کردی ؟ من بسیاریادمی ~~کردم آنچد # ~~گفتم بحل کردم ایشانرا ، مقصود تو بودی مارا باایشان چه کار ؟ مهمانرا ~~دو وقت باید # ~~تیکو داشتن ، یکی وقت رفتن. یعنی اینک اول نیکوداشتی از آن وقت همه ~~تاابد حکم # ~~رفتن دارد ، استغفار کردی الاتراهرروز استغفاریست . # حکایت برادر آن شخص لوطی که هربارش می گرفتند که گرد شهر بگردانند ، # ~~وخرک برادرش را بار فرو انداختند ، واورا برمی نشاندنه ، روزی گفت ای ~~برادر می بینم # ~~تو این کار خواهی کردن همیشه ، اکنون ترا خرکی باید خریدن . # فرق میان ما وبزرگان همین است که آنچ مارا باطن است خدا مرا این دادهاست # ~~که بابیگانه توانیم نشستن، با دوست اولی تر باشد ، کسی بطریق معین ~~منفعتی # ~~یافت ، آن طریق را سخت گیرد ، هرکسی که بکار خود سر گشتد شود آن به ~~باشد که # ~~برسر رشته شود ، یعنی همان طریق مجرد را بگیرد و با حریف راست یاری کند ~~، و PageV01P071 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0094.png) ### | مقالات ### | ....-مد--. # ~~حریف خودرا نادان وابله بینند . # ابوبکر ربابی آوازهآ جوحی2 شنیده بود ، روزی هم دیگررا بدیدند ننناختند ، # ~~هر دو ازیک شخص خر اورا و جامههای اورا وکیسه اش را بدزدیدند ، آن شخص ~~از # ~~از غصد طبلکی در گردن آویخت که مراهم بدزدند ، آن طبلکش را هم دزدیدند ~~همچنین # ~~بحریفی هردو هم دیگررا صنعتخود می نمودند ، هرگاه که این چستی بنمودی ، ~~آن هم # ~~طراری وچستی دیگر بنمودی که برچستی او غالب شدی ، تا روزی گفت تو کیستی # ~~بدین چستی ؟ گفت جوحی. گفت صدقه . همچنین دو ms057 درویش صاحب دل بهم افتند ~~،وآن # ~~چد می گوید ؟ جفاییش زیرا میداند که طریق سعادت تحمل چفاست ، و آن طریق # ~~سعادت را از قرص آفتاب معین تر می بیند ومیداند . # آنک از جفا بگریزد بآن نحوی ماند که در کوی نغول 2 پر نجاست افتاده بود ، # ~~یکی آمد که هات یدک ، معرب نگفت ، کاف را مجزوم گفت ، نحوی برنجید گفت ~~: # ~~اعبر انت لست من اهلی دیگری آمدهمچنان گفت رنجید ، گفت : (اعبرلست من ~~اهلی) # ~~همچنین می آمدند و آن قدر تفاوت در نحو میدید ، و ماندن خود در پلیدی ~~نمیدید ، # ~~همه شب تاصبح درآن پلیدی مانده بود ، ودرقعرمزبله ، ودست کسی نمی گرفت ~~، ودست # ~~بکسی نمیداد ، چون روز شد یکی آمد گفت بااباعمر قدوقعت فی القدر ، قال # ~~خذ بیدی فانک من اهلی ، دست بااو داد او را خود قوت نبود چون بکشید ~~هردو # ~~درافتادند . یکی حالت می کند برصوتی ، که این صوت بصوت فلان ماند ، ~~وازحقیقت # ~~صوت ،اورا خبر نه ، ویکی حالت میکند برموافقت ، و نداند که موافقت چیست ~~؟ # چنا نک آن نحوی از مفتی شنید فی کل عیسة 4 وفی اشراق جامهراپاره پاره ~~کرده بود ، PageV01P072 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0095.png) ### | شمس تبریزی # ~~و نعرهها میزد تاخلق برو گردشد در محفل ، وقاضی درو حیران مانده است ، ~~کد این مرد # ~~هر گز اهل حالت نبود ، ومغنی پندارد که اوراخوش می آید ، بازمی گوید و ~~نحوی نعره # ~~میزند و اشارت می کند بخلق که آخر بشنوید ای مسلمانان ! ایشان پندارند ~~که او از # ~~غیب مگر آوازی عجب میشنود ؟ مارابیدار می کند ، چون روز دیر شد وفارغ ~~شدند، # ~~نحوی جامیرا لته لته کرده بود ، وانداخته وبرهنه شده ، گردش آوردند ، ~~وآب وگلاب # ~~برو زدند چون ساکن شد قاضی اورا دست گرفت بخلوت در آورد ، گفت بجان وسر ~~من # ~~که راست بگویی ترا این حالت از کجا بود ؟ گفت چرا حالتم نگیرد و هزار ~~حالتم # ~~نگیرد ؟ کد از دور آدم تاعهد نوح ، تا عهد ابراهیم خلیل ، تا دور محمد ~~، حرف ms058 فی # ~~جر می کرد اسمارا ، واین ساعت نصب کند . # اکنون چون بدین قدر حالت شود هریکیرا بغرض فاسد ، اگر آن قوت را # ~~صرف بحقیقت غرض جاودانی باقی جانی کند ، آن ذوق چون باشد ؟ آن قوت ~~سرمایه # ~~است من اشتری مالا یحتاج الیه فقد باع ما بحتاج الیه یکیرا در چشم او ~~نمیست و # ~~غباری ، می گوید این را داروکنید ، ایشان میروند که ما مشغولیم ، کفش ~~کهنه را پینه # ~~میزنیم ، آن کفش کهنه را وقتی می پوشم بحمام، مهم من اینست نمی گویند ~~ند آن مهم # ~~درکارست . # واعظی خلق را تحریص می کرد برزن خواستن و تزویج کردن ، واحادیث می گفت ، # ~~وزنان را تحریص می کرد برسر منبر برشوهر خواستن ، و آنکس که زن دارد ~~تحریص # ~~می کرد برمیا نجی کردن ، وسعی نمودن درپیوندیها ، واحادیث می گفت ، از ~~بسیاری که # ~~گفت، یکی برخاست که الصوفی ابن الوقت1 من مرد غریبم مرا زنی می باید ، ~~واعظ # ~~رو بزنان کرد و گفت : ای عورتان میان شماکسی هست که رغبت کند ؛ گفتند ~~کد هست # ~~گفت تا برخیزد پیشتر آید برخاست پیشتر آمد ، گفت رو بازکن تا ترا به ~~بیند که سنت # ~~اینست ازرسول تلبلا که پیش از نکاح یکبار ببینند ، روی بازکردگفت ای ~~جوان بنگر ، PageV01P073 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0096.png) # ~~گفت نگریستم ، گفت شایسته هست ؟ گفت هست ، گفت ای عورت چه داری از دنیا ~~؟ # ~~گفت خرکی دارم سقایی کند ، وگاهی گندم بآسیایرد ، وهیزم کشد ، اجرت آن ~~بمن دهد . # ~~واعظ گفت این جوان مردم زاده می نماید ومتمیز ، نتواند خر بندگی کردن ، ~~دیگری # ~~هست ، گفتند هست ، همچتن یش آمد روی بنمود جوان گفت یسندیده است گفت # ~~چه دارد ؟ گفت گاوی داردگاهی آب کشد ، گاهی زمین شکافد ، گاهی گردون ~~کشد ، از # ~~اجرت آن بدورسد، گفت این جوان متمیزاست، نشاید که گاوبانی کند ، دیگری ~~هست؟ # ~~گفتند قست، گنت تاخودرابنما د، بنمود وگفت ازجهاز چه دارد، گفت باغی ~~دارد، # ~~واعظ روی بدین جواز کرد گفت : اکنون ترا اختیار است ازین هرسه ms059 آنک ~~مواقق ترست # ~~قبول کن ، آنجوان بن گوش خاریدن گرفت ، گفت زود بگو که کدام می خواهی ؟ ~~گفت # ~~خواهم که بر خر نشینم وگاورا پیش کنم و بسوی باغ روم ، گفت آری ولی ~~چنان نازنین # ~~نیستی کدترا هرسه مسلم شود . # صوفی طالبی ، سالها مجاهدهآ بسیارمی کشید ، وخدمت مشایخ وغیر مشایخ می ~~کرد، # ~~ابر امیدی ، هنوز وقت نیامده یود . ### | شعرن # تادر نرسد وعدهآ هرکارکه هست %~% سودت نکند یاری هریار کد هست # بعد آن کد پیری در آمد و ناامیدی ، روزی بگورستان رفتد بود و از امیدهای ~~خود # ~~یاد می کرد ، و بسیار گریست ، خشتیزیر سر نهاد بخفت ، در آن خواب کار ~~او تمام شد گشاده # ~~شد ومراد او حاصلشد ، برخاست و آن خشترا برسروروی می نهاد ، هر جا که ~~میرفت # ~~باخودمی برد ازمهمان ، ازمسجد ، ازسقایه ، حمام ، تفرجزیارت ، سماع ، ~~بازار ومرد # ~~لطیف و ضعیف همه روزان خشت زیر کرده ، گفت چرا این را بگوشه ای نمی دهی # ~~و نمی نهی ؟ گفت درگور نیز این بامن بودکه من چیزی گم کرده بودم ، مدت ~~مدید ، و # ~~ز امدشده ، وبازامیدوارشده ، وباز نومید شده ، هزاران هزاربار ، روزی ~~سر برین خشت # ~~نه دم آن چیز بیافتم . PageV01P074 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0097.png) ### | شمس تیریزی # قال النبی للا من بورک نه فی شییء فلیلزمه اگر اشکال گویند که زرغبا # ~~چون دانیم تافلیلزمه گوئیم ، آن در حق ابو هریره فرمود ، و امثال او که ~~از صحبت # ~~بی ادبی حاصل شده بود ، و سیری در نظرشان ، در حق ابو بکر رضی الله عنه ~~هرگز # ~~نفرماید ، که او را بغزا نیز نمی گذاشت که ازرسول 3 غایب شود ، و بغزا ~~مشغول ، # ~~تاروزی در حربی از چانب کافران مبارزی در میدان تاخت یاران باز پس ~~تاختند ، هیچ کس # ~~پیش او نمی رفت ، پرسیدند که سبب چیست که جان بازان کانهم بنیان مرصوص2 # ~~فداییان فتمنوا الموت ، که مرگ را چنان میجویند که شاعر قافید را ، و ~~بیمار # ~~صحت را ، ومحبوس خلاص را ، و کودکان آدینه را . این ms060 گریز و پرهیز از ~~چیست واز # ~~کیست ؟ گفتند از خوف جان نیست الا از مبارزکه درمیدان تاخت ، قرة العین ~~و فرزند # ~~ابو بکر صدیق است یاران را شرم می آید که پیش او روند ، این سخن بگوش ~~ابو بکر # ~~صدیق رسید واو در عرش بود بارسول ، پرسید که این چه غلغله است گفتند ~~پسر تست که # ~~حملد کرده است ، در حال بر نشست . ودر میدانانا بریء منکم درآمد ، چون ~~پسر # ~~روی پدر را بدید باز گشت ، صدیق نیز بازگشت ، رسول لا دست مبارک بر کتف # ~~صدیق نهاد وگفت ادخر ننانفسک باصدیق یعنی نفسرا پیش تو قدری نیست ، پیش # ~~ما قدری عظیم دارد از برای ماش نگاه دار تو هیچ در جنگ میا ، بغزا برون ~~مرو ، # ~~ملازم صحبت ما باش . پس او با چون گوید زرغبا ، غزا در حق مؤمنان دیگر ~~فریضه # ~~است وعزیز ترین طاعتهاست: در حق صدیق معصیت است حسنات الابراز سیگأت # ~~المقر بین2 . # تا قلعد از آن یاغی بوده باشد ویران کردن او واجب بود و موجب خلعت ، و # ~~آبادان کردن آن قلعه خیانت بود و معصیت بود ، چون قلعه از یاغی بستدند ~~و علمهاء # ~~پادشاه در آمد در قلعه ، بعد از آن ویران وخراب کردن قلعه غدر باشد ~~وخیانت ، و آبادان PageV01P075 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0098.png) ### | مقالات # # کردن آن فرض عین وطاعت وخدمت . %~% شعر # تسبیح ودین و صومعد آمد نظام زهد %~% زنار و کفر و میکده آمد قوام عشق # تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود %~% یک بندهٔ‌ حق بحق مسلمان نشود # سخن پیش سخن دان گفتن بیادبیست ، مگربطریق عرضه کردن ، چنانک نقدرا # ~~پیش صراف برند ، آنچ قلبست جداکن ، اما اگر صراف ، عاشق ومحب گوینده ~~باشد ، # ~~یامرید او باشد که پیش او همه زشت او خوب نماید ، و قلب او سره نماید ~~که حبک # ~~الشییء بعمی ویصم خود عاشق حلاوت گفتن او باشد ، جواب آن گفتیم که همه # ~~عاشقان چنین باشند که هر چیزرا چنان بینند که آن چیزست ، زیرا ms061 که آنرا ~~بنور حق می بینند # ~~که المؤمن ینظر بنور الله1 ایشان خود هرگز بر عیب عاشق نشوند چنانک ~~فرمود # ~~لااحب الافلین . # حسن کان قابل زوال بود %~% عشق مردان برو هحال بود # هر فسادی کددر عالم افتاد ازین افتاد که یکی یکی را معتقد شد بتقلید ، ~~تامنکر شد بتقلید ، # ~~المی بذات آن عزیز رسید . ندانستند که او عزیزست الابتقلید ، و تقلید ~~کردن آن باشد : # ~~ساعتی گرم و ساعتی سرد ( کی روا باشد مقلد را مسلمان داشتن) چون رنجی ~~بذات اورسید # ~~و او در نفس امر عزیزست ، سبب ویرانی عالم شد فعصوارسول ربهم فاخذهم # ~~گفت این خود خوبست اما این نیز هست که اگراول معتقد بود کسی را بتقلید ~~، در پردهآ # ~~گمانی میبرد ، و آخر پرده بر گرفت ، تا چنین که پرده بر گرفت ، خود ~~پرده افزود ، # ~~وآن اعتقاد بگشت ، ولیکن ظاهر نمی کند که من بگشتم ، تاظن خلق درو فاسد ~~نشود، # ~~واعتماد از یسند او برنخیزد . گفت : ولیکن اگر ظاهر نکند ، مردمان را ~~در ضلالت # ~~افکندن باشد ، گفت چون ظاهر کند ؟ که او را بر خود اعتماد نماند . # مخلص سخن این باشد که اگر ظاهر کند که بگشتم تاویل دارد ، و اگر ظاهر # ~~نکند ، هم تاویل دارد ، درویشی چنین گفت ، دم آن درویش را میداند مضی ~~هذا . # ~~چون سخن آغاز کردی در حضور این چنین سخن خایی ، پس دیدی که صلاح برظاهر # ~~تست ند بر باطن تو ، واگر سر نهاده ، درین مقام که سر متابعت مردی ~~میرود که ملت او PageV01P076 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0099.png) ### | شمس تبریزی # ~~بهترین ملتهاست ، اگر جهود را گویی نصرانی به یامسلمان ؟ گوید مسلمان ، ~~و اگر # ~~نصرانی را گویی همچنین ، دیدن اینها موجب آنمت که در حق ملت راست ، ~~اعتقاد # ~~زیادت شود آنرا که نیک بختیست قدعلم کل اناس مشر بعم1 . ### | شعر # اندر طلب دوست همی بشتا بم %~% عمرم بکران رسید و من در خوا بم # گیرم کدوصال دوست در خواهم یافت %~% آن عمر گذشتد را کجا دریا بم ms062 # طریق ازین دو بیرون نیست : یا از طریق گشاد باطن ، چنانک انبیا و اولیا ، # ~~یا از طریق تحصیل علم ، آن نیز مجاهده و تصفید است ، ازین هردو بماند ~~چه باشد # ~~غیر دوزخ ، ماخلقکم ولا بعثکم الاکنفس واحدة2 نظیر این احادیث کجاست # ~~المؤمنون کنفس واحدة 3 پس دعوت انبیا همین است کد ای بیگانه ، بصورت تو # ~~جزؤمنی از من چرابی خبری ، بیاای جزو ازکل بی خبرمشو باخبرشو ، بامن ~~آشناشو، او # ~~می گوید خود بکشم و با تو آشنا نشوم و دریغا میزنم ، فی الجمله در آن ~~خلوتهاء ظاهر هر چند # ~~پیش روند خیال بیش میشود ، و پیش پیش رو ایستند ، و درین روش متابعت ~~هرچند # ~~پیش روند ، حقیقت برحقیقت وتجلی بر تجلی . # پرسید که تلون اینست که ساعتی مشغول طاعتیم و ساعتی مشغول اکل و شرب ، # ~~آن ریاضت نفس است واین تربیت نفس ، گفت نی انبیارا و اولیا را برخاست و ~~لیکن # ~~انییا واولیا درحالت خوردن ، ودرطاعت ، تربیت می کردهاند نه تربیت نفس ~~، درجنگ # ~~فراز حساب کر ست تناقضی نیست ، اما تو خود را به پنداشت ، مساوی ایشان ~~نگیر # ~~که اگر مساوی ایشان بودی در فعل و در عبادت مساوی ایشان بودی در حال ~~ودر کشف . # انصاف بده تاآ نصاف ترا بجاییرساند ، حفظ الصحة اسهل من طلب الصحة ~~PageV01P077 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0100.png) ### | مقائوت ### | ..س..- # ~~وحفظ الذنب اسهل من طلب التو بة چون بدان رنج مبتلا شوی بعد از ترک ~~پرهیز # ~~صبر کردن گیری و گفتن گیری ، که آن قدر صبر چرا نکردم ؟ آن وقت آن قدر ~~صبر # ~~خود چه بود . # اگر چنان توانی کردن که مارا سفر نبایدکردن جهت کار تو وجهت مصلحت تو ، # ~~وکار هم بدین سفر که کردیم بر آید ، نیکوباشد . زیرا که من در آن معرض ~~نیستم که ترا # ~~سفر فرمایم ، من برخودنهم سفررا جهت علاج کار شما ، زیرافراق پزنده است ~~. درفراق # ~~گفت میشود که آن قدر امر و نهی چه بود چرا نکردم ؟ آن سهل چیزی بود در ~~مقابلهآ # ~~ومعما ms063 می گفتم صریح می بایست کردن . چه قدر بود آن کار ، من جهت مصلحت ~~تو پنجاه # ~~سفر بکنم . سفر من پرای بر آمدن کار تست ، اگرنه مرا چه تفاوت کند ~~ازروم تا بشام ، # ~~درکعبه باشم ویا در استنبول ، تفاوت نکند ، الا آنست که البته فراق ~~پخته می کند ، و # ~~مهذب می کند ، اکنون مهذب وپختهآ وصال اولیتر یاپختد فراق ؟ اینکه در ~~وصال پخته # ~~شود و چشم باز کند کجا ، و آن کجا که بیرون ایستاده بود ، تاکی در پرده ~~راه یا بد ؟ چهماند # ~~بدان که دراندرون پرده باشد مقیم ، آنچ گفتی که تعریف و گواهی عاشق ~~نشنوند ، زیرا # ~~که خاصیت عشق آنست که عیب هنر نماید ، حبکانشییء بعمی ویصم1 این نتوان # ~~طرف امکان گرفتن که هم عاشق باشد وهم قوت بینایی و تمیز باقی باشد ، ~~گفتم امکانرا # ~~نتوان منع کردن . # در این مسئله قول اصولیان بگیریم کد قضایا سه قسم اند ، یکی واجب است # ~~چنانک عالم حق وصفاتاو ، ودوم محال است همچون اجتماع نقیضین ، وسیم ~~جایزاست # ~~یا بد ، آنچ گفتند که آن جنت که آدم از آنجا بیرون افتاد برسر بیشهٔ‌ ~~بود بر بلندی ، # ~~هم برزمین بود،، نه آن جنت که موعودست مؤمنان را که بالای افلاک نشان ~~میدهند . # ~~گفتمش که تو مرا می گفتی که فلسفی2 می گویی باری فلسفه تو آغاز کردی . PageV01P078 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0101.png) ### | شمس تبریزی # روستایی گاوی میراند آهن در چیزی ماند ، گاو نمیتوانست رفتن ، بسیار # ~~گاورا زدوراند ممکن نشد ، گاوان درروی میافتادند اززخم سیخ ، چوآن ~~جایگاه را # ~~بازکاوید سنگی دو بر گرفت ، آهن را دید حلقهآ آفتابهآ بزرگ افتاده و ~~سرش گرفته ، # ~~چندانک جهد کرد کد سرش برکند نتوانست ، گفت چون نمی توانی بر گرفتن ، ~~سرش # ~~برکنم ، بهرطریق کد هست ، هرچد جهد کرد ممکن نشد ، گفت عجب درین جا پول # ~~باشد عجب در اینچادرم باشد، قلعی باشد ، والبتد وهمش بدزر نمیرود ، ~~زیرا روستاییست # ~~بآخرکار برکند ، پر اززر خالص بود ، پارهآ برون آورد بروشنایی درمشت ~~گرفته ، نظر ms064 # ~~کرد گفت : والله که زرست ، تااکنون بی غصه ورنج بود گاوی می راند کاری ~~می کرد ، این ساعت # ~~همد خیالهای عالم ، وسوداهاء عالم ، برو گرد شد که چنین کنم تا بسر برم ~~فلان جا پنهان # ~~کنم ، یا بپادشاه راست درمیان نهم ، ازین جنس . درین میان پادشاه از ~~شکار بازمی گشت # ~~دلتنگ، ازدور روستایی دو سرهنگ را دید بانگ کردتا با پشان سپارد ، چون ~~آمدند # ~~می گفتند عجب مرا چد میخواند ؟ باری آب بده تا بخوریم، گفت شمارا بآن ~~خواندم # ~~که راه شهر کدامست ؟ زیراتاایشان آمدند پشیمان شده بود ازظاهر کردن ~~رنج، گفت # ~~راه شهر از ما می پرسی ؟ خندیدند و گفتند فلان سویست ، و رفتند، باز ~~پشیمان # ~~شد بازشان بچد خواندن گرفت ، آمدند که چه میخواهی؛ باز روستایی پشیمان ~~شده # ~~بود از ظاهر کردن ، گفت راه شهر کدامست که نمودید ؟ فراموش کردم این ~~سویست # ~~یا آن سو ، آن یکی خواستش زدن آن دیگر دستش گرفت کشید ، چون بنزدیک ~~پادشاه # ~~آمدند بیستادند آن یکی در آن دیگر نظر کرد خنده اش گرفت ، از لاغ ~~روستایی . # ~~پادشاه خشم آلود بود فرمود که هردورا بکشید ، از هردو آن یکی کد حلیم ~~تر بود امان # ~~خواست ، و گفت ای شاه عالم! آخر فرما پرسیدن که سبب آن ختده چه بود از ~~بهر # ~~خدایرا ؟ قصه باز گفتند ، اگر راست است بروید روستاییرا بیاورید ، ~~سرهنگان دوان # ~~شدند ، روستایی دید ترسید ، گفت : والله بسوی من می آیند ، آمدند که ~~پادشاه # ~~میخواند ، روستایی با خود میگوید ، بازر غم وبیزر غم ، آخر غم بازر به ~~، مرا غم # ~~بیزد به بود ، باری خطر جان نبود ، این سخن شد ازحکایتی برون افتاد ، ~~لاغ بهتر PageV01P079 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0102.png) # ~~با این قوم از سخن ، اگر چه کسی که بزرگی او معلوم شده باشد ، که عالمی ~~دارد و # ~~ولایتی دارد . ### | شع # شهریست درشت واندرو من میرم %~% تاخود زنم و خود کشم وخود گیرم # این چنین کس اگر لاغ کند ، آشنایانرا ازلاغ او هیبتی آید ، اما ms065 چنان هیبت # ~~نیایدکه ازسخن . لاشک درلاغ ، خشونت وهیبت کم باشد ، وخوبتر باشد ، ~~آغاز کردند # ~~و آن بیچارهرا برهنه کردند ، تاجامداشرا بفروشند، بکول گیری جامه اش را ~~درمیان # ~~نهادند ، هریکی را تاریخ فتوت که فتوت بآدم رسید چنین بود و چون با ~~براهیم رسید # ~~چنین بود ، وچون بامیر المومنین علی رسید چنین بود هریکی می گفتند ~~باندازهآ خویش # ~~بنوبت ، چون نوبت من رسید هرچند الحاح کردند ، من چیزی نگفتم گفتم نمی ~~گویم # ~~آنجا درویشی بود سر فرود آورد و او هیچ نگفته بود ، میلم شد بگفتن ، ~~گفتم آدمی # ~~می باید که درهمه عمر یکبارزلت کند اگرکند . باقی همه عمر مستغقر آن ~~باشد برسنت # ~~پدر. من اشبه اباه فماظلم وآغاز کردم عذر زلت2 آدمرا و تقدیر توبهآ او ~~. # پرسیدند که سبب نزول انا فتحنا چه بود ، گفتم چون این آیت تازل شد که # ~~لاادری ما یفعل بیو لابکم» نمی دانم که یا من چه خواهند کردن و با شما # ~~چه خواهند، ایشان جز ظاهری فهم نکردند آغاز کردند طعنه کردن که پس روی ~~یکسی # ~~می کنید که نمیداند که بااو چه خواهند کرد و با قوم او چه . انا فتحنا ~~نازل شد سؤال # ~~کردند که این چه جواب ایشان بود ؟ گفتم تقدیر سخن چنین شود آن نمی دانم ~~جهل # ~~و سرگردانی نیست ، بلک معنی اینست که نمی دانم پادشاه مرا کدام خلعت ~~خواهد # ~~پوشانیدن ، وکدام ملک خواهد بخشیدن . سؤال کردند که هنوز اشکال باقیست ~~که مثلاو # ~~نداتدکه اورا چد خواهند بخشیدن وچه نقصان باشد ، ونیز چون بعضی خلعتها ~~رسیده # ~~یود باقی چون معلوم نشود ؟ چو اندک دالست بربسیار ، کفتم این نادانی ~~نباشد ، این # ~~مبالغه باشد در بزرگی و بی نهایتی آن عطا ، چنانک جای دیگرمی فرماید ~~وما ادراک PageV01P080 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0103.png) ### | شمس تبریزی # ~~مااثعقبة 1 وماادراک مابوم الدین2 حقیقت این سخن بدیشان نرسید الامعنی # ~~بدیشان رسید که رنگشان دیگر شد ، تغیر آدمی را سببی باشد هر آینه از به ~~تفهیمشان # ~~آن مکرر می ms066 کردم ، طعن زدند که از بیمایگی سخن مکرر می کند ، گفتم بی ~~مایگی # ~~شماست ، این سخن من نیکست و مشکل، اگر صدبار بگویم هر باری معنی دیگر ~~فهم # ~~شود و آن معنی اصل همچنان بکر باشد ، اینک می گفت عرصهآ سخن بس فراخست ~~، # ~~خواستم جوا بش گفتن که بلکد عرصهآ معنی بس فراخ است، عرصهآ سخن بس تنک ~~است ، # ~~الا با او نفاق می کردم با ا نک او کوهی بود نفاق را نیز نداند ، گفتمش ~~این سخن را # ~~چد جای ابایزید وسبحانی . # مسلمانی برکافر بچهٔ‌ عاشق شد و نیاز می نمود ، ترسا بچه گفت من کافرم و ~~تو # ~~مسلمان ، نشود هم دین من شو ، مسلمان شد که هر که اورا مسلمان نگوید ~~گبر باشد ، # ~~بلکه هر که اوراگوید که این گبر بود گبر بود ، ذکر آن چراکند ، اکنون ~~دنیا صاحب # ~~جمال است کافر چون خدارا دید عاشق شد ، ومسلمان شد واهل آخرت شد واسلم # ~~شیطانی2 شد ونعم المال الصالحلرجل الصالح شد ، آنچ گوید نفس که بتدریج # ~~عسلمان شوم نیل شوم عین مکرست ، وعین طلب فراق است ، ضعیف شده وچارهٔ‌ # ~~دگرش نیست مداهنه آغازکرده است ، چد فرمایند در آنک اتفاقست که نفس ~~مطمئنه # ~~ازنفس لوامه بهترست وعزیزست ، پس قسم چرا بنفس لوامه فرمود ؟ لااقسم ~~بالنفس # ~~اللوامة چرا به بهتر سوگند یاد نکرد ؟ نخواست که آنرادر معرض ذکر آرد ~~ازغایب # ~~پنهان داشت چنانک یکی گوید ایشاه بخاک پای تو ، اگر جان او عزیزست . ~~وجواب # ~~دیگر گفتد شد در تفسیر این آیت : والظالمین اعدلهم عذابا الیما5 آن شیخ ~~در تبریز PageV01P081 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0104.png) ### | هقا لات # ~~می گفت که اینچ می گویند پیش جنازه سبحان الحی الذی لا بموت پندارند که ~~بخدای # ~~تعالی می گویند ، خدای تعالی از آن عظیم ترست که نام اورا بمرگ یاد ~~کنند الا همان # ~~مرده را خطاب می کنند ، یعنی چنان زنده شدی وچنان زنده گشتی کد دیگر ~~نمیری . # ~~فلما اضاء الصبح جمع بیننا 1 و ای نعیم لابنوره ms067 ( لایکدره) الدهر . # ~~می گوید مسلمانیمی بایدمسلمانی ، از مسلمانی اوراخود خبر نیست و نه از ~~صورت مسلمانی ، # ~~میگوید که سخن فلان تنداست ماهی و دوماه پیاپی بصدق آن سخن را استماع ~~کند ، بوی نبرند ، # ~~خاصد کد سرسری می گوید : خدای مرا چیزی عظیم بخشیده است ، و از خداچیزی ~~بزرگ # ~~بافتدام که برآن واقف نشدند اولیان و آخریان ، ما می گوثیم خدای مرا ~~چیزی اندک # ~~بخشیده است و از خداچیزی بزرگ یافته ام و بدان چیزاندک چند ان انس ~~داریم که بتو نمی توانم # ~~پرداختن ، تو می گویی مرا چیزی عظیم داده است و بر آن برهان نمی نمائی ~~، ومن می گویم # ~~مراچیزاندکدادهاست و برهان می نمایم ، او می گوید م را کد من ترا دوست ~~میدارم # ~~و دیگررااز بهر تودوست دارم ، واستشهاد شعر مجنون می آرد . # احب لحبها السودان حتی %~% احب تحبها سودالکلاب 2 # بگوکه این غیر م شمس الدین تبریزیرا می گویی اگر مرا از بهر او دوست # ~~داری فاضلتر باشد ومرا خوشتر آید از آنک اورااز بهرمن دوست داری ، اینچ ~~می گویی # ~~که غیر محبوبرا بتبعیت محبوب دوست دارند کد چنین کنند وقتی که محبوب ~~راضی باشد # ~~بتبع داشتن آن غیر . گفت درویشی راخرقهآ بود که بااو سخن میگفت ، واو ~~باخرقهآ خود # ~~مشورتها کردی و سخنها پرسیدی ، گویم آن سنت خدانیست کد غیر آدمی را در ~~سخن # ~~آرد ، مگر بتواتر ثابت شوند از بهر معجزهآ انبیا ، بعد از آن تو که ~~آدمیی چونست که ترا # ~~سخن نیست ونطق نیست ، الاحکایت کنم پیر زنان واشعار عرب ، اکنون سخن ~~توگو ، PageV01P082 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0105.png) ### | شمس قبریزی # ~~گفت که فقرست و بالای فقر ، شیخی و بالای شیخی ، قطبی و بالای قطبی ، ~~فلان چیز # ~~خواستم گفتز که تو این فقررا بدهیچ باز آوردی ، این فقر را ازین شیوخ ~~بی خبر واپس # ~~تو کردی ، پس این مهتر که خواجهآ عالم وآدم بود که آدم و من دو نه خلف ~~لوائی # ~~و لافخر ،1 ایا افصح العرب ms068 والعجم ولا فخر ، الفقرفخری2 تو با این فقر # ~~چه میخواهی که آنراواپس می اندازی ازشیخی ، اما هیچ نگفتم جواب او سکوت ~~بود، # ~~گفت اگر خار بودند آتش درایشان می بایست زدن ، گفتم که متا بعت نوح ~~بودی نه متا بعت # ~~مصطفی ، نوح لاتذرعلی الارض من الکافرین دیارامیگفت : مصطفی گفت : ~~اللهم # ~~اهد قومی فانهم لا یعلمون این حلدداران متابع موسی شدند ، چوازمتابعت ~~محمد # ~~و مزه نبافتند ، حاشا بلکه متا بعت محمد بشرط نکردند ، از متا بعت موسی ~~اندکی مزه # ~~یافتند آنرا گرفتند ، میگویی ولی ، مفردست همد نظرشان بدنیاست یعنی با ~~اوکسان # ~~میروند پس وپیش ، چنانک درپادشاه بخواری نگرند که یک سواره است ، ودر ~~عسس # ~~باشی بتعظیم نگرند که چو بها پس وپیش او می برند . PageV01P083 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0106.png) # بدوم م شمس الدین تبریزی خلد الله برکته ، بامداد روز شتبه # ~~بیستو ششم جمادی الاخرسنه اثننی وار بعین1 اگر اندکی از آنچ باخود قرار ~~داده # ~~باشی مخبط شود ، ملازم نیست که همیشد خبط کنی ، یکی در تاریکی خواهد کد ~~ازمیان # ~~جمع بیرون آید ، اکنون پایش برکفش دیگری افتاد شکسته شد گوشهآ کفش ، ~~لازم # ~~نست که آن کفشرا ببرم که خبط کردم ، وعذر ظاهرست اگرچد تاریکست ، کفش ~~خود # ~~هر کسی می باید که نگاه دارند . # چنانک از اهل ده صالحان بودند ولیکن برسنت صوفیان ، هریکی نانها جدا # ~~می خوردند ، یعنی تادرخوردن حیفی نرود ، و نباید که درمیان یکی راضی از ~~شرم درمیان # ~~نبد ، روزی درراهی بودند وقت طعام شد، هرکسی برسرتان خود نشست می ~~خوردند ، # ~~چرا جد! جدا میخورید ؟ چرا نانها در هم نمیشکنید ؟ گفتند سنت قدیم در ~~ده ما # ~~اینست ، تازیانه بکشید که فلان آنکس که این سنت نهاد و آنکس که قبول ~~کرد ، نانها # ~~درهم شکنید ، زودتر بضرورت درهم شکستندو درافتادند ، پیردیا می گوید ~~بزبان ایشان # ~~که اگر چه نانها درهم شکستید ، خداش بیامرزد کد نان خودرا شناسد افزون ~~نرود . # یکی قوم درسخن سجع نگاه دارند ، همد سجع گویند ، قومی همه نثرگویند ، # ~~هر ms069 یکی ازین جزئیست کلام خداکلست . دست درکل زن تا همه جزوها آن تو ~~باشد ، # ~~وچیزی دیگر مزید ، دست درجزو من نزن، نباید که کل فوت شود ، یکی ~~درخانهآ او # ~~درختی پیدا شد ، بر آمد باید که کل درخت را در برگیرد تاهمه شاخها آن ~~او باشد ، # ~~وتنه زیاده ، اما اگر دست دریک شاخ زنی باقی شود ، وخطر باشد که آن شاخ ~~بشکند # ~~واز آن شاخ بمانی ، واز خود هم بمانی . # گفت : معنی ، حادث نیست اگر چه صورت او حادث است ، آن گفت که این ~~PageV01P084 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0107.png) ### | شمس نیریزی # ~~کترست ، او گفت نی این کفر نیست . اسلام است ، زیرا من ازین چه می گویم ~~که معنی # ~~ابلیس قدیمست، آن می خواهم که در علم الله بود و جوداو ، گفت در علم ~~الله نبود و جود اودر علم الله # ~~بود که و جود اوخواهد آمدن، گفت علی کل حال معنی ابلیس سابق تر بود که ~~وجوداو، # ~~ازصورتاو ، چنانک ارواح آدمیان، مقدمست برصورتهاءایشان . الارواح ~~جنودمجندة # ~~وقوله الست بر بکم قالوابلی2 و این ماجرا پیش از قوالب بوده است، اکنون ~~اینچ # ~~می فرماید مصطفی که ابلیس دررگهای آدمیان در آید همچون خون روان شود # ~~شود دررگ، قطعا آن صورت زشت کد میسازند با برطله ، که این صورت ابلیس ~~است # ~~در ر گهاء آدمیان روان نباشد ، معنی ابلیس درر گهاء بنی آدم در آید ، ~~امادر سخن درویش # ~~در نیاید ، آخر متکلم درویش نیست ، این درویش فانیست محو شده ، سخن از ~~آن سر # ~~می آید ، چنانک پوست بزرا نای انبان کردی بردهان نهادی در میدمی ، ~~هربانگی که # ~~آید بانگ تو باشد نه بانگ بز ، اگر چد از پوست بز میآید، زیرا بز فانی ~~شده # ~~است ، وهمچنین برپوست دهل میزنی بانگی می آید ، و آن وقت که آن حیوان ~~زنده # ~~بود اگر یوست زدی با نگ آمدی ؟! # داند آنکس کد او خردمندست %~% که ازین با نگ تا بدان چندست # از ضرورت گفتد می آید این مثال که ms070 درویش کامل متکلم خداست ، اکنون # ~~اعتراض بر کلام درویش چون باشد ؟ گفت سؤال ناشنیدن و از سؤال مشوش ش ن ~~نقصان PageV01P085 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0108.png) ### | هه # ~~باشد ، گفتم آنکس کمال فهم دارد داند که این کمال باشد که جانب خدا نقص ~~نگنجد ، # ~~نقص از بی صبری اوست آخر این ترانه از بی صبری آمد ؟ چون تا نی کند هم ~~جواب # ~~بیابد هم گوینده ، اگر جواب نشنوی و نیاید معنی نیاید بر کهآ صبر کهقوت ~~شود مستمع را # ~~و بر علم دگر مدد شود ، تا اکنون یک اشکالی را بک جواب گفتی بعد ازاین # ~~صد جواب بگوید و آن مجلس خوش رود ، و پیش نظر درویش خیال آن مجلس # ~~خوش رفته و خوش ایستاده باشد ومیل باشد اورا بدان جمعیت ، و از میل او # ~~کارها کند و ثمر ها دهد ، آخر این درویش از این سو تعلیم نکرد تعلیم او ~~از آن # ~~سویست ، بلطف خدا تعلیم آن سویی بدین سو افتاد از حدیث این سو بااو چد ~~اشکال # ~~توان گفتن گفت لاتدر که الابصار 1 نومیدیست گفت وهو بدرک الابصار تمام # ~~امیدست چون حقیقت رؤیت ره بموسی آورد او را فروگرفت ، و دررؤیت مستغرق ~~شد # ~~گفت : ارنی، جواب داد لن ترانی یعنی اگر چنان خواهی دید هر گز نه بینی ~~این مبالغه # ~~است و تعجب که چون در دیدن غرقی چون می گوئی پنمای تا بیینم و اگر نه ~~چون گمان بریم # ~~بموسی نیی الله و کلیم الله که بیشترقر آن ذ کراوست و من احب شیئا اکثر ~~ذکره ولکن # ~~انظر الی الجبل2 آن جبل ذات موسی است که از عظمت و پا برجایی و ثبات ~~جبلش خواند # ~~یعنی درخود نگری مرا به بینی این بآن نزدیک است که من عرف نفسه فقدعرفر ~~به3 # ~~چون درخود نظر کرد او را بدید از تجلی آن خود او که بود مندک شد ، ~~واگرنه چون # ~~روا داری که دعاء کلیم خود را رد کند بجمادی بنماید ms071 ، بعد از آن گفت ~~تبت الیک # ~~یعنی از گنه که غرقه باشم دردیدار ودیدار خواهم . # منام 4 بندگان خدا خواب نباشد بلک عین واقعه بیداری باشد زیرا چیزها باشد # ~~که در بیداری برو عرضه نکنند از نازکی وضعف او در خواب یبیند تا طاقت ~~دارد ، و PageV01P086 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0109.png) # ~~چون کامل شد بی حجاب بنماید . # پرسید که از بنده بخدا چقدر راهست؟ گفت چندانک از خدا به بنده زیرا اگر # ~~سی هزار سال گوید درست نباشد زیرا آنرا نهایت نیست واندازهآ نست، و ~~اندازه گفتن # ~~بی اندازه را و نهایت گفتن بی نهایترا محالست و باطلست و نباید داشتن ~~که نهایت سخت # ~~دورست از با نهایت واین همه صورت سخن است بی نبایت تعلقی ندارد . سخن ~~کجاست # ~~آنجاکه خداست الکلام الی یوم الوقت المعلوم . # چون درویش سخن آغاز کرد اعتراض نباید کرد بروی. آری قاعده اینست که # ~~هرسخن که در مدرسد تحصیل کرده باشند ببحث فایدهآ آن زیادت شود ، اما آن ~~سخن # ~~ازین فایده و بحث دورست بدین هیچ تعلقی ندارد . # آن یکی بیکی شمشیرهندی آورد و گفت این شمشیر هندیست ، گفت تیغهندی # ~~چه باشد گفت چنان باشد که بر هر چد زنی دو نیم کند گفت الصوفی ابن ~~الوقت گفت # ~~برین سنگ که ایستاده بیازمائیم شمشیر را برآورد و برسنگ زد شمشیر دو ~~نیم شد ، # ~~گفت کد تو گفتی که شمشیر آن باشد بخاصیت کد برهرچد زنی دو نیم کند ، ~~گفت اگرچد # ~~شمشیرهندی بودسنگ از وهندیتر بود ، موسی ازفرعون، فرعونتر بودآن ولی ~~بود اما # ~~این از آن ولیتر بود ، گفت پس صورت اوچد بود. قسم را بع لفظ و اشوقا ~~الی نقاء # ~~اخوانی1 گفتند یارسول الله اخوان ماثیم که آرزو می بری - گفت که ~~شمایاران منید # ~~گفتند اخوان تو انبیااند که گذشتد اند ، گفت ازین اخوان ایشانرا نمی ~~خواهم بندگان # ~~نازنین اندکه بعد از من بیرون آیند . # هنوز مراهق بودم بالغ نبودم که ازین عشق سی چهل روز گذشتی آرزوی ms072 طعامم ~~نبودی # ~~آن شخص بو عظ رفت در همدان که مشبهی اند، و اعظ شهر بر آمد و مقریان1 ~~قاصد، آیتهائی که PageV01P087 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0110.png) ### | مقالات # ~~بتشبیه تعلق دارد چنانک « الرحمن علی العرش استوی1 » وقوله « أاسنتم من # ~~فی السماء ان یخسف بکم الارض 2» و« جآء ربک والملک صفاصغا » بخافون # ~~ربهم من فوقهم آغازکرذند پیش تخت خواندند ، واعظ نیز چون مشبهی بود ~~معنی # ~~آبت مشبها نه می گفت ، واحادیثروایت میکرد ، سترون ربکم کعما ترون ~~القمر # ~~لیلة الب درخلقالله آدم علی صورته ورایت ربی فی حلیة حمراء نیکو تقریر # ~~می کرد مشبهانه ، می گفت وای بر آن کس کد خدا را بدین صفت تشبیه نکند و ~~بدین # ~~صورت نداند ، عاقبت او دوزخ باشد اگر چه عبادت کند ، زیرا صورت حق را ~~منکر # ~~باشد طاعت او قبول نباشد ، و هرآیتی وحدیثی که تعلق ببی چونی و لا ~~مکانی ، سایلان # ~~برمی خاستند دخل می کردند کد : و هو معکم ایبنما کنتم ، لیس کمثله شیی، # ~~همهرا تاویل می کرد مشبهانه ، همد جمع گرم کرد بر تشبیه و ترسانید از ~~تنزه ، بخانهها # ~~رفتند بافرزندان وعیال حکایت کردند ، وهمه راوصیت کردند که خدارا برعرش ~~دانید ، # ~~بصورت خوب ودو پا فرو آویخته بر کرسی نهاده ، فرشتگان گرداگرد عرش ، که ~~واعظ # ~~شهر گفت هر کداین صورترا نفی کند ایمان او نفیسیت ، رای برمرگ ، وای ~~برگور او ، # ~~وای برعافیت او . # هفتهآ دیگر واعظی سنی غریب رسید ، مقریان آیتهاء تنزیه خواندند . قوله # ~~لیس کمثله شییء ، لم بلد ولم[بولد ، و السموات مطوبات بیمینه و آغاز ~~PageV01P088 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0111.png) ### | شمس نبریزی ### | # ~~کردند مشبهیان را پوستین کندند ، که هرکه تشبیه گوید کافر شود ، هر که ~~صورت گوید # ~~هرگز از دوزخ نرهد ، هرکه مکان گوید وای بردین او وای بر گور او ، و آن ~~بتها که # ~~بتشسه ماند همدرا تاویل کرد ، وچندان وعید بگفت ، ودوزخ بگفت که هر که ~~صورت # ~~گوید طاعت او طاعت نیست ، ایمان او ایمان نیست ، خدای را محتاج بمکان ~~گوید ، # ~~وای بر آنان ms073 که این سخن بشنوند، مردم سخت ترسیدند و گریان و ترسان ~~بخانهها # ~~بازگشتند ، آن یکی بخانه آمد افطار نکرد ، بکنج خانه سر برزا نو نهاد ، ~~برعادت # ~~طفلان گرد اومی گشتند ، میراند هریکیرا و بانگ میزد همه ترسان بر ما در ~~جمع # ~~شدند ، عورت امد پیش او نشست گفت خواجه خیرست طعام سرد شد نمی خوری ؟ # ~~کود کان را میزنی و میرانی همه گریانند ، گفت بر خیز از پیشم کدمراسخن ~~فراز نمی آید # ~~آتشی در من افتاده است ، گفت بدان خدای که بدو امید داری که در میان ~~نهی که # ~~چه حالست ؟ تو مرد صبوری و ترا واقعهاء صع بسیار پیش آمده صبر کردی و ~~سهل # ~~گرفتی، و توکل پرخدای کردی وخدا آنرا ازتو گذرانید وترا خوش دل کرد از ~~بهر . # ~~شکر آنها را این رنج را نیز بخدا حوالد کن و سهل گیر تا دحمت فرود آید ~~مردرا . # ~~رفت و آمد و گفت که چه کنم مارا عاجز کردند بجان آوردند ، آن هفتد آن ~~عالم گفت # ~~خدایرا برعرش دانید ، هرکه خدای را برعرش نداند کافرست و کافر میرد ، ~~این هفته # ~~عالمی دیگر آمد بر تخت رفت ، کههر که خدایرا بر عرش گوید یا بخاطر ~~بگذراند بقصد # ~~که بر عرش است یا بر آسمانست ، عمل او قبول نیست منزه است از مکان ، ~~اکنون ما # ~~کدام گیریم برچه زییم برچه میریم عاجز شدهایم ، گفت ای مرد عاجز مشو ~~وسرگردان # ~~میندیش ، اگر برعرش است واگر بیعرشست ، اگر درجایست اگر بی جایست ، ~~هرجا # ~~که هست عمرش دراز باد دولتش پاینده باد ، تو از درویشی خود اندیش و ~~درویشی # ~~خویش کن . # حروف القسم ثلثة الواو والباء والتاء یعنی والله وبالله و تالله که این ~~قوم # ~~که درین مدرسپا تحصیل می کنند جهت آن می کنند که مفید شویم مدرسه ~~بگیریم ، # ~~گویند حسنیات نیکو می باید کردن که درین محفلها ، آن می گویند تا فلان ~~موضع PageV01P089 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0112.png) # ~~بگیریم، تحصیل علم جهت لقمه دنیوی چه میکنی؟ ms074 این رسن از بهر آنست که ~~ازین # ~~چه بر آیند نه از بهر آنک ازین چه بچاههای دیگر فرو روند ، در بند آن ~~باش که بدانی # ~~که من کیم وچه جوهرم ؟ و بچه آمده ام و کجامی روم ؟ واصل من از کجاست ؟ ~~واین ساعت # ~~درچه ام وروی بچه دارم ذکر الغا یب غیبة وذکر الحاضر وحشة . # این کس که ذکر می کند ازین دو حالت بیرون نیست ، یاحاضرست یاغایب ، اگر # ~~غایب است غیبت می کند ، و اگر حاضر ست وحشت میانگیزد ، پیش سلطان ~~ایستاده # ~~است می گوید سلطان چنین گفت و سلطان چنین کرد . # اما غییت از کبایرست از آن چارگناه کبیره است که آنرا اززشتی از گناهان ~~دیگر # ~~جما داشته اند . از آن چهاریکی غییت است ، دوم بهتان . سوم خون ، چهارم ~~مظلمه ، # ~~که تا خصم بحل نکند از عذاب خلاص نیابد اگر چه پادشاه با او رازگوید ، ~~چرا آین # ~~غذای جسم است روح نشسته که هنوز نصیب ما نرسید ، این نصیب ما نیست این ~~ما را # ~~نگوارد در گلو بگیرد کجارویم کجا رهیم ، در دوغ افتادیم آنگاه کدام دوغ ~~؟ دوغی که # ~~پایا نش نیست کاسهآ نیست که اوراکرانه باشد تااز دوغ بر آید ، نی خود ~~عسل است هرچند # ~~برمیزند تا بر آید فروتر میرود . # بو نجیب قدس الله روحه1 برای مشکلی درچله نشته بود ، چندیارش واقعد دید # ~~کد این مشکل تو بی او هیچ حل نشود ، الا فلان شیخ که بروم بزیارت او ، ~~عجب # ~~کجاش بینم ؟ بانگ آمدکه تو اورا نه بینی ، گفت پس چون کنم ؟ گفت ازچله ~~برون آ # ~~ودرجامع درآ ، وصف صف بنیاز و حضور میگرد ، یاشد کد او ترا ببیند ، در ~~نظر او # ~~درآیی . اکنون حال ابونجیب چنین بود ، اگر بی شیخ بماندمی نماندمی از ~~مخالفت کد # ~~کردم باعتماد دیگر بود و ثوقم بچیز دیگر بود . # شخصی متوفا شد نوحهگر آوردند ، گفت : هنرهای این مرد بگویید ، علمی # ~~داشت گفتند که نی ، زهدی داشت گفتند نی ، روی ms075 بقبله بکردگفت : مسکین ~~داری # ~~ونان ونوالهآ ، گفتند که نی ، فی الجمله ازهرچه پرسید ، نشان نیافت ، ~~آغاز کرد PageV01P090 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0113.png) ### | شعس تبریزی ### | ..........-..-.....-- # ~~که ای خیر وخبر رسته ، ای خیر وخبر مرده . # سماعی در نمی گرفت ، شیخ گفت بنگرید بمیان صوفیان ما اغیاری هست ؟ نظر # ~~کردند گفتند که نیست ، فرمود که کفشهارا بجوئید ، گفتند آری کفش ~~بیگانهآهست ، گفت # ~~آن کفش بیگانهرا ازخانقاه بیرون نهید . برون نهادند ، درحال سماع ~~درگرفت . # عقل تا سحرگاه ره می برد ، اما اندرون خانه ره نمی برد ، آنجا عقل حجابست # ~~ودل حجاب ور حجاب . # یکی مزینی را1 گفت که تارهای موی سپید از محاسنم برچین ، مزین نظری کرد # ~~موی سپید بسیار دید ، ریشش ببرید پیکبار بمقراض ، و بدست او داد ، گفت ~~که تو # ~~بگزین که من کار دارم ، تو اصل را یگیر ، و آنچ جهت جامه میگزینی و نان ~~، که # ~~مرا چگونه خوار نگرند یافلان بیگانه شود ، وفروع دگر . جهت اصل گوی ، ~~وجهت # ~~اصل دلتنگ نشین ، وناله کن تا آن فروع را بینی می آید ودرپای تو میافتد ~~، وهمه # ~~تصدرها وامیرها ورئیسها وهمه سرآمده گان درهرفنی میآیند ، وپیش تو روی ~~برزمین # ~~می نهند ، وترا بدیشان هیچ اتفاق نه ، وهرچند برانی نروند . # اما این فروع را می گیری اصل میرود وفرع حاصل میشود ، خواهم که نصیحت # ~~کنم الا چند بار نصیحت کردم بعضی خوش شنید و بعضی میرنجید ، وآن رنچ او ~~بمن # ~~می آمد و برمن زده ، گفتم جایی که نصیحت دست ندهد دعاء کمپیر زنان ~~وعاجزان # ~~آغازکنم ، تاروش بآن کنند بی گفت ، درپی هر فرعی می گویی چنانک آن اخی ~~در پایم # ~~که خان ومان رهاکردم درپی فلان وازهمه کارها ماندم ، توقع همین یک ~~سلامست # ~~که سلام علیک کند ، تا بخانه باز روم یایک نظر همچنین درمانک زد ، گفتم ~~ازینها # ~~که تو می گویی هیچ نمی کنم چرا چنین نشنوی که هزار چو او بیاید ، و کمر ~~خدمت # ~~تو درمیان بندد ، گفت چه کنم ؟ گفتم آنرا باشی که ms076 اصل است و مقصودست ، ~~اصل PageV01P091 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0114.png) ### | مقاثلات %~% %~% مسسدسسسسس # ~~اصلها ومقصود همه مقصودهاست . ، نهآن اصلی که روزی همه فرع شود ودرطلب # ~~او بجد ایستی : و هرچه ضمیررا زحمت دهد وازمقصود دور دارد آنرا عظیم ~~شمری ، # ~~و اگر سهل شمری تدارک آنرا ، مگر مقصود بنزد تو خوار بوده باشد ، لیس # ~~علی الاعمی حرج ولا علی الاعرج حرج 1 چو اینها خواست نصیحت باکیش # ~~است چون همه نسیت باو اعمی واعرج اند ، چون بینا اوست ، وخوش رفتار ~~اوست ، # ~~که جبرئیل در تک او نرسد ، می گوید جبرئیل را بیا جبرئیل می گوید ~~نتوانم کردن . # ~~لودنوت انملة لاحترقت وصحیح بی مرض اوستر نگ مستقیم ومزاج مستقیم ، پس ~~خود # ~~می گوید و خود میشنود ، باکسیش نیست چگونه است این تفسیر ، در دوزخ ما ~~همه # ~~عارفان باشند ، دوزخ ما چنین باشد ، آن یکی هست که دوزخ ازو می نالد ~~ومی گوید # ~~دوزخ آمد ، دوزخ آرزومندمؤمنست . می گوید : جزیا مؤمن فان نورک اطفی ~~ناری3 # ~~در آثار است بزرگی بسر گور عزیزی آمد دید که محجوب رفته بود ازدنیا ، ~~بر سر گوراو # ~~چهل روز نشست تاکار او تمام کرد ، بیا بگو که این طلوع آفتاب و دور فلک ~~در تصور # ~~تو چگونه نشسته است آن نوع که منجمان تقریر میدهند از ظاهر قرآن چنان # ~~مفهوم می شود بیا تا بنگریم المؤمن مفتش اکنون آنچ معقول است از نجوم ~~قبول # ~~بایدکردن . مثلا من شفعویم درمذهب ابو حنیفه چیزی یافتم کد کار من ~~بدان # ~~پیش میرود و نیکوست ، اگر قبول نکنم الحاح باشد ، این عارف برحال همد # ~~مطلم است ، هر خن کد می شنود می خندد میداند کد در کدام مقام است آنکس ~~و # ~~مقامات هریکیرا می بیند ، و شکر می کند که خدا اورا بدان مقام گرفتار ~~نکرده PageV01P092 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0115.png) ### | شتس جریزی # ~~است ، از آن گذرانیده است واورا بندگان بسیارند از هریکی معنی خواسته ~~است و # ~~حکمتی ، وآن عارف برحال همه مطلع است ، ایشان اورا مبین ، و دیگریست ms077 # ~~که براین عارف مطلع است اورا می بیند واورا جز خداکسی دیگر نمیبیند . # گفت دی از شکم مادر برون آمده است ، می گوید من خدایم ، بیزارم از # ~~آن خدای کد ازفلان مادر بیرون آمده است خدا خداست . # ومی گفت که فلانی از سفر دور بآوازهٔ‌ فلان شیخ بیامد ، چون برسید گفتش # ~~چه آمدی ، گفت بطلب خدا ، گفت خداگیری در هواگرد درکسی گرد ، همین # ~~بود برو بازکرده . گفتم سردگفت و کفرگفت ، وآنگه کفر سرد و دشنام ~~آغازکردم ، # ~~ودرراندم رها نکردم ، ند نجم کبرا را ند خوارزمرا ، ندری را ، چه غم ~~دارم ، # ~~حق تعالی چون سر خودرا ازین بنده دریغ نمیداردکدام سر دریغ دارد ، اما ~~اگر # ~~اسرار دنیاوی را درغلاف گوید ، بااو باکی نیست از آن بود که فرمود ~~انااعلم بامور # ~~دبنگم ، وانتم اعلم بامور دنیاکم1 و آنرا سببی هست و این را سببی نیز # ~~و ما تندری نفس ماذا تکسب غدا وما تدری نفس بای ارض تموت2 # ~~آن دگر گفت در کشتی بودم گوهری چون آفتاب پیدا آمد درروی دریا ، یکی ~~نظر # ~~کردم در آن گوهر ، خواست نور چشمم را ربودن بدودست دو چشم راگرفتم ، # ~~وتماشا و عجائب دریاها میگفت ، گفتم تماشا میروی تماشا میخواهی بیا ~~اندرون من # ~~تماشا کن ، تفرج عالم خود کردی و اندرون خود کردی ، تفرج عالم من و ~~اندرون # ~~من بکن ، آن دگر پنداشت که در حال ما نقصانی درآمد ، می گوید بایاران ~~خود # ~~که یا ما دشمنند همت ما را دیدی که چه کرد ، ای زتگ تو چه دانی که همت ~~چیست # ~~برو وضو ساز نمازگذار و توبه کن ، بگو در کفر بودم ایمان آوردم ، ازکفر ~~بگشتم ، # ~~پنبه بخر و رو بنشین دمی ریس ، توکه باشی ؟ خود مردان مرد را آرزو آید ~~که PageV01P093 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0116.png) ### | مقالات ### | -ععه معم .م # ~~دو سبوی آب بردرم نهند ، بالای قرآن هیچ فیست ، بالای کلام خدا هیچ ~~نیست ، # ~~اما این قرآن گه برای عوام گفته است جهت امر و نهی وراه ms078 نمودن ، نوق ~~دگر دارد ، # ~~وآنک باخواص میگوید ، ذوق دگر. والله اعلم . PageV01P094 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0117.png) # پیر محمد را پرسیدندکه خرقهآ کامل تبریزی این پیش او چد بودی ، چون # ~~عصفوری که زیر پنجهآ باز آمدی ، بعد از آن باز گفتی چه کشمش رهاش کنم ~~تا برای # ~~خود میزید ، سؤال کرد شرح این زنبیل چیست ؟ او گفت که خواهم که سخن ~~بزرگان # ~~ضبط کنم آنگد بگویم حرمت داشت سخن ایشان ، اگرچد گفتهاند ، که اول ~~دریوزه # ~~کنند بخلو تی پیش سگان اندازند ، بعد از آن چون حال بچنین جا برسد پیش ~~درویشان # ~~نهند واو نخورد ، وبعداز آن چون حال بچنین جا برسد . او بخورد ، الا ~~این ظاهریست، # ~~سر این آنست کدکسی ازدل شیخی نیفتد بایاری ، اکنون میرود و دریوزه می ~~کند # ~~پیش هر که گمان برد که اورا دلی هست ازگذشتگان واززندگان ، بعد از آن ~~خودرا # ~~نیزفراموش نکند ، روی بدل آرد و در کنجی رود ، نیم شب ازمیان زن و بچه ~~بگوشه # ~~خانهآ رود وزار زار بگرید تاوقتش آید ، ودل روی بدو نماید ، آنگاه ~~درسجود رود # ~~که پیش اغلب خود آن صفا باشد بزارد ، تاحقتعالی اورا با آنکس پاز شیرین ~~گرداند ، # ~~آنک قابل نباشد که همه از و نومید باشند . مرا میل باصلاح باشد که آن ~~نا ممکن را # ~~ممکن کنم ، قدرتی همچنانک ابریءالاکمه والابرص1 کهامید نباشد ، روی ~~بدوستی # ~~آرم دوستانرا روی بهم صحبتی آرم همچنین میرو ، پس معلوم شد حال اولیا ~~ومحبان # ~~ومحبوبان من نهایة الرجوع الی البدایة ، یکی معنی ظاهرش این باشد ، ~~یعنی چنانک # ~~اول تعبد ظاهر و تسبیح و تهلیل می کرد و اورا حجاب نمیشد ، بعد از آن ~~والهی در آمد # ~~که بی اختیار آن عبادت نتوان کردن حسنات الابرار سیئات المقربین2 هر که ~~PageV01P095 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0118.png) # ~~دوست ماست عبادت کند از آن بیشتر که اول می کرد ، الا هم صحبترا نمی ~~گویم آن سخن # ~~که دی میرفت چه جای ابا یزید وجنید ، وآن حلاج رسوا استاد نیز افتاده ~~است ، # ~~بر گیریدش ms079 که ایشان برتن او مویی نباشند ، و آن ابو سعید و آن که ~~دوازده سال بیخ # ~~گیاه میخورد آن ره که او برگرفته بود باین سخن بوی نبردی چو بااو این ~~سخن # ~~بگویی، گویدها چه هاهاچون هاها بی پس چد درعالم مشغلهآ در انداختی ~~فریاد بر آوردی # ~~کدتا ویل احادیث ، بزرگ کاریست درجدآ بزرگاست، کدازسخن ، مقصود ~~گویندهرا بداند. # یوسف الصدیق پیغامبر بزرگ بوده است فخرمی کردو شکر میکرد بعلم تأویل ~~احادیث، # ~~الانبیاء فی حسرةحضوره وانما اقول هذالان یطیب له وانا زعمه هذا والا ~~انا # ~~مااری لنقسی فضلا فخرج منی کلام یطیب لد وذلک لیس حالی الا انی اذا ~~مللت یومأ # ~~من الکلام آخذ بعنق واحد من هذه الکلمات تمر علی من این یقول من الله ~~الی این یقول # ~~الی رجل کبیر و هواقول ایش انافی الوسط ایش تمر علی مرعلی بیت رجل ~~بملول من مرور، اخاف # ~~اعمل هکذا یقطع المرور منی وانحسر علی ذاک افضله علی اخیرهم اما ~~المصطفی لالبلا علید # ~~ثااقول لان امره عظیم ان الله غمسه فی یحر الکرم غمسة فاخرجه فقطر منه ~~قطرات النور # ~~خرج من کل قطرة منه نبی و بقی من القطرات فخلق من ذلک الاولیاءفکیف ~~اقربه الااقول افضل # ~~ممن بعده وکیف اقرن بد احدا والذی وصل الی بلا العلم والعقل والکد ذلک ~~ببرکات # ~~متا بعته واول کلام تکلمت معه کان هذا اما ابا یزید مالزم المتابعة وما ~~قال سبحانک # ~~ها عبدناک فعرف مولانا م الی التمام والکمال هذا الکلام واما هذا ~~الکلام الی # ~~این مخلصه و منتهاه فسکر من ذلک لطهارة سره لان سره کان منقا طاهرا و ~~ظهرا علیه # ~~و انا عرفت لذة ذلک الکلام بسکره وکنت غافلا عن لذة هذا الکلام واما ~~قولی بان # ~~هذا الکلام لیس حالی اما ان یکون حالی اعلی عن هذا او ادنی مند ولکن ~~ماقر # ~~هذا الکلام واما قولی علی اخد اخر بزمان حق نه بزمانست نه حق حق نمیرد # ~~چه جای آنکه بزمانش آری بزمان حق ms080 نمیرد ، اما تو آن نیستی ترا نام است ~~نام # ~~رسیدست بتو مریدرا شاید که شیخ خودرأ تعغظیم زیادتی کند گفت ازمریدش ~~پرس . PageV01P096 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0119.png) ### | شمس تبریزی # ~~مهه مه*--ه -*ه معمهسه * ه ه ه مه مه سمهمسمممسممسس ه سسسدت # یکیرا سؤال کردند که شیخ تو بهترست یا ابا یزید گفت شیخ ، گفتند شیخ تو # ~~بهترست یا عم ، گفت شیخ ، گفتند شیخ تو یا خ ، گفت من یگانگی و توحید ~~آنجا # ~~یافتهام غیر آن یگانگی نمیدانم . # مشبه یکی خودکی باشد او و آن سجعکش و تشبیهکش ( نحن روحان حللنا # ~~بدنا) این تشبیه است ، اما با آن تشبیه راه دورست مبلغی راه است ، و از ~~آن تشبیه # ~~تاعا لم توحید سخن بسیارست ، مرا می باید که ظاهر شود کد زندگانی ما ~~باهم بچه طریق # ~~است ، برادریست و یاری ، یاشیخی ومریدی این خوشم نمی آید ، استادی ~~وشاگردی # ~~سرگین بدها نش گویند ، کسی را که خواهد که لفظی بگرداند همان معنی باشد ~~چنین # ~~گویند بولایت ما ازین برنجند . زهی خر مقلد که ایشانرا خرگوید . # اکنون تو فضل می نهی مرا برخود من آن نمی گویم ، پیش من اینست بی تأویل # ~~می گویم . سبب فراق اگربود این بود ، و آنک مرا نمی آموزی من چون اینجا ~~آموختن # ~~بیابم ، رفتن بشام وعنایی و ناز باشد ، معشوق تاز کند ببایدش بر نهادن ~~، گفتم برسر # ~~گفت آری کونم هیچ نیرزد سیاه و پرمو ، روی من چو سگ است واعضا چون این ~~شرط # ~~بجا آوری ، رفتن بشام رعنایی و ناز باشد ، الا من معامله می طلبم من ~~معامله را # ~~می نگرم ، مثلا چو من ترش می باشم تو ترش می باشی چو من میخندم تو ~~میخندی # ~~من سلام نمی کنم تو هم سلام نمیکنی همچنین می آید ترا خود عالمی هست ~~جدا # ~~فارغ ازعالم ما ، و نیز وقتی نبشتهای ما را با نبشتهای دیگران می آمیزی ~~، ما نبشتهآ # ~~ترا با قرآن نیامیزم با آنک تو رجحان دعوی کردهآ من آن ms081 دعوی نکردهام ~~ووقتی # ~~چیزی گویم بنویس، کاهلی کنی . # روی عن علی رضی الله عنه قال کنا فی صلوة جنازة فی مقبرة بقیع فاتانا ~~PageV01P097 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0120.png) ### | مقالات # ~~رسول الله والاللةه فقال مامن رجل وامرأة الا وقد کتب مقعده من الجنة ~~او النار # ~~قالوا افلا تنکل علی کتابنا . قال اعملوا فکل میسر لما خلق له اما من ~~خلق للجنة # ~~فییسر لعمل اهل الجنة واما من خلق للنار فییسر لعمل اهل النار ثم قرا : ~~فاما من # ~~اعطی واتقی وصدق بالحسنی وقولد : برحت1 لنعم الرجل الا ان فیه عیبا انه ~~یحب # ~~النسیم وانه لیضحک الله فی کل یوم سبعین مرة قال علی رضی الله عند ~~للشاهد الرابع # ~~کیف تشهد قال دخلت بیتا فرأیت امرآة مستلقیة علی قفاها ورجل فوقها وهما ~~یتحرکان # ~~و یتنافشان (یتنافسان خ ل) ، ورآیت رجلاها یتحرکان کاذنی الحمار ، و ما ~~رأیبت # ~~اکثر من هذا تو از کسی چیزی یافتی مثلا هرکدرا نطقی بود تعظیم می کردی # ~~حذرا عن فوات ماهو المقصود ، والله اعطی ذلک وتغیر به الحال ولولا هو ~~ذلک # ~~الفقد لما حصل بتعظیمه هذا المعنا الا ان ذلک فی العقیدة الثانیة ینبغی ~~ان یکون # ~~فی المعاملة کالاخرین لانی لما رأیت فضلکم فی الانواع لااستجیز منکم ~~الجلوس # ~~بالتذلل اما الشیخ ابو بکر کان عنده الفقراء اذا دخل علی الشیخ من ~~اعوان # ~~الوزیر او غیرهم من الناس کان تعظیمهم له مأیة جزو مما کان قبل دخول ~~الاجانب # ~~(الاجابة خ ل) ویقومون ویقعدون من بعید بالادب اذا دخل واحد وکان ~~للمشیخ # ~~منهم فراغة ، وغیره من المشایخ کان یموت علی دخولهم . # چو خواهم که بروم معشوقی میباید ، که تامردمرا بپرسند که ایشانرا اگر چه # ~~علمی هست ولیکن ازحال بحال می گردند ، تا بدانی که این عملهارا باندرون ~~هیچ # ~~تعلقی نیست ، زیراکد قوت اندرون این تقاضا می کند که گوید نی من ببینم ~~هیچ # ~~قول کس نشتود ، واین لفظ معرفت و درویش هم مستعمل شدست بزبان هر کسی ~~PageV01P098 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0121.png) ### | شمس تبریزی # # ... --.-----سمسمهمسهه-- %~% مه----مدعههممهممه ههمه-- معع %~% - # ~~ازیشان ms082 ، همین فهم کنند چو بشنوند ، ای خواجه نام می بایدگردانیدن تا ~~معرفت # ~~باچیزی دیگر از ننگ اینهاکه بزبان بردند . ### | شعر # شوزی که درو هزارجان قربا نست %~% چه جای دهل زنان بی ساما نست # چد جای عمارت این ظواهرست ، آن وقت که باعتقاد کامل باشتهاء صادق # ~~امدد بود چهار بار در پای من می افتادی و می گریستی ، از م شنیده . ~~وحال م # ~~دیدهیی ، بی ما او بیات نشدکم خرید ، دیدهٔ‌ تو بیات شد ، در آنجا مخسب ~~کد بیات # ~~شوی ، با اهل هوا منشین که بیات شوی ، می باید که باز جویی که او تغیر ~~نکرد ، # ~~ازاول خرقه تا آخر او بصیرت نیست مستمر ، من پاک نشستم وپاک خاستم ، ~~ازاهل # ~~عواکد بیذوق شدم . # خودرا تازه داری تا مستحق این خطاب نشوی کد زرغبا ، چون این خطاب # ~~بشنوی بزبان حال درخلوتی روی وزار زار برخود بگریی ، که آخر مرا چه ~~بوده # ~~است وچد رفتد است کد این خطابست مرا ؟ این خطاب صدیق را نیست و # ~~پاران دیگر را نی ، یآن آب دیده بیاری تانوقی وراحتی بیابی ، زرغبا برو ~~چون # ~~نظر نداری ، و آنچ داری بزیان میرود بدیدن زیادتی ، سبب این آن بود ~~کدکفش # ~~مصطفیرا برمیداشت بردیده میمالید و بر سر می نهاد ، واین بار نعلین او ~~را بپا # ~~راست کرد ، نگفتهاند این را . # این سریست من می گویم گفت : خه اول بر سرودیده می نهادی ، من خود می ~~نالیدم # ~~بخداوند ، که کفش من چنان خوار شد که بسر ودیدهآ او برسد ، اکنون بیات ~~شدی که # ~~من در نظر تو بیات می نمایم ، مرا بنظر بیاتی مبین ، غرض ازین زرغبا ~~یعنی بآن نظر # ~~مرا بعد از غب نگرند ، جهلا مرا تازه ونو بین که من هیچ کهن نشوم ، تو ~~کهن مشو # ~~واگرکهنی درنظرت آمدرجوع کن ، که عجب سبب چه بود بااهل هوا نشستم ، چه ~~شد، # ~~عیب سوی خود نه که زرغبا یعنی زود زود مرا ببین بحقیقت ،این سود خود را ~~نوکن PageV01P099 # ![image ms083 filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0122.png) ### | مقا لات # ~~من نوم ، خودرااثبات کن من ثابتم ، اثبات من می کنی از بی ثباتی تست ، ~~من چون ثابت شوم # ~~باثبات تو جقوی اثیاتی ، گفتی مرا که مرا ثابت کردی ، فریشتگان بپا بر ~~خاستند ترا خدات # ~~عمر دهاد ، بهستی خدا را چد سزاگفتن باشدکه خدا هست ، تو هستی حاصل کن # ~~فریشتگان همه شب ثنات می گویند که هستی خدارا درست کردی طو بی لمن ر ~~آنی # ~~وطو بیلمن رای من ر آنی و همچنین اگر صد بار بگوید همان باشد ، هرکه ~~مرا # ~~دید که من ورا می بینم پس همچو من باشد این سخن گویندهآ سخن میگوید و ~~می نگرد # ~~که فهم کردند ؟ ومغلطه میزند آخرین همان است و اولین همان ، ( ناچار هر ~~آنک # ~~میخورد مست شود) مگر درخم ریزد تامزاجش قویتر شود ، اگر سخن بفهم تو # ~~رسیدی متلاشی شدی ومحو شدی چون مرا دیدی وهن م را دیده چنان باشدکه # ~~م را دیدهآ طوبی نمنر آنی من خود صد بار گفتدام کد مرا آن قوت نیست که ~~م را # ~~ببینم و م در حق من همین می گوید اما پیش من یاری نیست ، که بعد از م # ~~خویشتن را می کشند که در نیافتیم فوت شد ، اکنون غنیمت دارید جمعیت ~~یارانرا . # آنک گفت اختیار من آنست که برخر نشینم ، وگاو را درپیش کنم سوی باغ # ~~روم ، گفت تو آن نازنین نیستی ، علم است وتلون است درعلم ، واین صعب ~~است # ~~وروشن است ، ودرروشنی تلون است ، چندانک آن روشنائی دراین بود تلونی # ~~درروشنی اینها بگذرد پیدا شود ، مطمئنهآ استمراری در رسید که بعد از آن ~~بالغی # ~~و رسیدگی ، و استمرار هم چیزی باقیست که بحق رسیده است ، قوله فادخلی # ~~فی عبادی1 بعد از آن خود حاجت نیست الا جهت تاکید ، و ادخلی جنتی # ~~یعنی حقیقتی سوگند بلوامه می خورد1 بمطمئنه نمی خورد که از آن عزیز ~~ترست که PageV01P100 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0123.png) ### | شمس نبرب # ~~آنرا بقسم در آورد ، آنچ گفت که خدا ms084 بهمه ملائکه برنشیند ~~نتواندگردانیدن و # ~~برداشتن آنچ بنهادیم در آن کس ! زیراکه خدا آنست که نهاده . دیگرش کدام # ~~خداست مگر ابلیس باشد . # گقت ذکر میخواهیم ، فرمودکه دیگری بایدکه از مذکور باز ندارد ، و # ~~آن ذکر دل باشد . ذکر زبان کم باشد . ابا یزید ذکری که بدل بود ، خواست # ~~که بزبان بیارد ، چون مست بود سبحانی گفت . متابعت مصطفی بمستی نتوان ، # ~~و از آن سوی مستی است ، بمستی متابعت هشیاررا نتوان کردن ، سبحانی خبر ~~است # ~~همه درخبر فرو رفتداند . # حکایت آن مرد که قرآن می آموخت با هفت قرائت ، بهر آیت دیناری قول # ~~می کرد . صور مختلف است و اگر نی معانی یکیست ، از م بیادگار دارم ~~ازشانزده # ~~سال که می گفت که خلایق همچو اعداد انگورند ، عدد ازروی صورتست ، چون # ~~بیفشاری در کاسه ، آنجا هیچ عدد هست ؟ این سخن هرکرا معامله شود ~~کاراوتمام شود . # نفس اماره را هیچ چیز چنان نکشد که جمال دل بیند ، در حال اعضاش سست # ~~شود ، همچو پادشاه قاهر که کسی را عاجز کرده باشد ، اندک زهر در چیزی ~~باو دهد # ~~دست و پایش سست شود ، وهمه قاهریش کم شود. پادشاه را زر و ملک و مال ~~هیچ # ~~دریغ نیاید الا دو چیز دریغ آید ، یکی حرم بکسی ندهد و یکی گوهر در ~~یتیم ، # ~~کد جائی نیز ننهد که خزینددار بسند ، وقتی بدست پرتوی برخاص خاص بزند ، # ~~باز ازغیرت باذگیرد ، اما از حرم خود هیچ برتو نزند ، قصه فلاح که آفتا ~~به بداد # ~~وپادشاهش بیاویخت ، واگر اول دادی نیاویختیش . # اگر پرتو محمد بزند هم تو بسوزی و هم آنکس که اعتقادش میداری . # ~~گوهر نور میدهد خواه برجه ، خواه فر وجه ، خود که باشی که مکی باشی اگر # ~~کسیرا چیزی نمود باز در کشید منکر نشود ، طرف امکان بگیرد این یادگار ~~نیکست # ~~این یادگار باشد ، برمصطفی چگونه ترجیح نهد آن شق قمرکند ، من قرآن را ~~PageV01P101 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0124.png) ### | هقا لات # ~~سسس. # ~~بدان تعظیم نمی کنم که خ گفت ms085 ازدهان او برون آمد کسی را که ندیدهآ ~~چگونه تصرف # ~~می کنی دروی . # گاوزور کرد دستهآ آفتا به بر کند سر بمهر پهلو برون داده گران سخت پر ، ~~فلاح در # ~~سودا افتاد عجب این پرقلعست پرسرب است ، هیچ نمی گوید پر زر باشد ، ~~زیرا فلاح # ~~است همه ظن او بادتی میرود . # این کلام باهقت بطنش باهم می گیریم سرنیست ، سبرغیر اینست ، وآنچ سرست # ~~هم برای غیراست ، چون الف خود بسیاراست برای غیراست بنگر که سخن چند ~~حرفست، # ~~آنگاه سخن دوم اولرا می شکند ومی پوشاند و سوم دوم را می پوشاند . # آنگاه باز ظاهر کردن گرفت و رو بسخن اول آورد این دیگر در دامنش آویخت ، # ~~این صد هزار تلونست ورنگارنگ هرچه می گوید زود زود جوابش می گوید که ~~شگر # ~~المنعم واجب ، روح من در مقامی بود که از آن پیشتر نمی رفت می گفتمی که ~~این # ~~بیشتر مقامی نباشد ، تصرف کرد در روح من تا بلند رفت ، ودرعین لطف و ~~رحمت # ~~پرواز کرد ، باید که درآنچ با دیگران میگویم ، غرض خود را دانی در چیزی ~~که # ~~لایق تست. لارهبانیة 2 این نمی خواهد که بامردمان بنشین از دور مردما ~~نرامی نگری # ~~الا سخن حق بگویی خوشک و نغزک ، اگر کسی بیاید در روزگاری و این بگوید # ~~که سرکلام دیگرست ، وکلام که حرف وصوت نیستدگر ، فرق پپرسی چون تمام ~~کند ، # ~~ودرپای او افتی ، وبگوید که این سر کلام چیست ؟ و آن نیز برای غیر است ~~وبرها نها # ~~بنماید ( می نماید خل) چنانک بر تو روشن کند و آثار هیبت وعظمت وقدرت ~~خدا برو # ~~بیینی برادر خرد ما یاشد الا مردی می باید که دردی باشدش که وهم وخیال ~~و تردد را # ~~بسوزد ، وبرهم دراند ، لی مع الله وقت هم دعوت است نه حال ، یعنی این ~~چنین چیزی PageV01P102 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0125.png) ### | شمس تبریزی ### | .....سم-...---سعه # ~~کنید که این حال شما شود، اینها همه دنیااند بدنیاز نده اند ، دیدی که ~~آن روز چگونه ms086 # ~~نشسته بود وشکسته ، که نایب نبود معزول بود ، وامروز چون نشسته است آن ~~جامها # ~~پوشیده که اری طول العهد منسی1 آن کبر کست که منسی است یکبار من بروم ~~برعزم ، # ~~تاهیبت خدائی بیند ، آن همه حالش درهم شکند ، ندوجد ماند نه واقعه ، ~~ونه مراقبه # ~~نه قال و نه حال ، همه بتاراج رود . گفت تاسخن نگوید چنانست که می گوید ~~: ای آفتاب # ~~نورمده! که خاطر خفاش میرنجد کار اواینست ، البتد نوردهد جهت رنج او ~~نخواهد ترک کردن. # ~~گفت اگر چد از خفاش واعمش آفتاب را غم نیست و نور میپاشد ، الا آفتاب ~~پرستانرا # ~~خوفست که او از غصه با ایشان مکری کند که از آفتاب دورمانند ، گفت لیکن ~~آفتاب پرست را # ~~این اعتقاد بباید درحق آفتاب کیزهره ندارد کسی در حرمت آفتاب که اورا ~~تعرض کند ، # ~~قوت اعتقاد بباید معتقدانرا که از کوه گذاره کنند. شیر هفت سررا ببیند ~~، گوشش را بگیرد # ~~وبقوت اعتقاد وعشق آفتاب غم نخورد ، اعتقاد وعشق دلبر کند ، وهمهآ ~~ترسهارا ببرد . # ~~شیمع الله وقت دعوتست ، واگرنه آن حالت است که میرود . در آن حال لی ~~کجاست، # ~~مع کجاست ، ملکمقرب، نبیمرسل ، سه چهار چیز مختلف ، واین حروف هرچد # ~~در حرف آمددعوتست اما هیچ ناامیدی نیست اگر دو دم مانده است درآن دم ~~اول امید # ~~است ، در آن دوم نعرث بزن و گذشتی هم بامید که امیدهاست ، وخندههاست ، ~~خنده هر گز # ~~ازغمی تبودو بالای همه شادیها اینست ، هرکسی راشادیست ، زاهدرا وعالمرا ~~، وعابدرا # ~~وولی را ونبیرا ، آخر اگراین سرسخن قدیمست ، سرسر سخن قدیم تراست ، این ~~صورت # ~~خود بگردن فروکردند . بشمشیر ، این سخن خوبست اما دراز کشیده است که ~~نومیدی # ~~رد خیر الکلام ماقل ودل چندان نیست کلام مصطفی به است . # چندین پردئ ظلمت و چندین هزارپردهآ نور که رشتهآ امیدرا نگسلد بذات خداکه # ~~اگر هزار ساله بخواند ، کسی اورا همان مشرب نباشد هیچ سود ندارد ، ~~وچنان باشد # ~~که خریراکند خروار کتاب ، وآن نه که تو گوئی اگر چه هم مشرب ms087 بیات نباشد ~~، و PageV01P103 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0126.png) ### | مقالات ### | م.-.مه.همهه مسععه سسیهسمع # ~~شربی باشد که ادراک کند آن ذوق را . زیراتوتأویل سخن او ، بعلمهای خود ~~، ومعرفتو # ~~فلسفهای خود تأویل کنی ، چه راحت باشد چندین بکسی عمر کردهاند از حال ~~او هیچ خبر # ~~ندارند ، پس ایشان ازچه خبردارند ، بچهراه یا بندازوشان ، نصب نباشد ~~الا تواضع ظاهر # ~~ومراعات ظاهر ، همین که دیدی که چیزی بی وجه می کنی پیش او ، وهیچ نمی ~~گوید ، # ~~میل او مهر شکسته است ، و او جهد می کند تا برقرار محبت رود وتو میپری ~~. تتعلم # ~~الخلاف کانک مللت من الصحیح المستقیم اذ الخااف هو الکلامان المختلفان ~~، لوکان # ~~کلام واحد کذب لایکون خلافا ، ولو کان کله صدق لایکون خلافا ، لعدم ~~التعارض و # ~~الاختلاف ولایزال تقول هذا وتعارضه ذلک ابدا ، ولوظهر علیه الصدق ~~لایظهر من نفسه # ~~هذه الحقیقة التی تدعیها من نفسک ، ان کان کذبا لایفقدک الاعتراض ~~واللجاج ، وان کان # ~~صدقا فالله یعاتبه بمخالفتک، ولوکان هو ولیا . # چه باشد معنی این آیت و و جدک ضالافهدی 1 یافت خدا ترا گمراه وراد نمود # ~~همه همین گفتهاند : کیش گمراه کرده بود که بیافت ، چنانک چوپانی ~~گوسالهآ گم کند وی # ~~این سو وآن سو می رود تا بیابد ، بلکه ووجدمحمد نفسه ضالاای وجد نفسک ~~نفسک # ~~ضالافهدی وانمالم بؤنت لان الصیغة تعود الی معنی النفس وهو اثذات ~~والوجود # ~~قال لبلا لجبرئیل مامنزلة عمر قال : لوکان اربعة امثال عمر نوح وذکرت ~~لک فضایله # ~~مااتممت . قالواما ابوبکر ، قال : عمر مع فضائله کلهاحسنة من حسنات ابی ~~بکر . # گفت اگرچه بکسب مشغول شوی آن از بهر ماست که اگر مارا وقتی چیزی بایست # ~~بود بدهی ، پس اکنون باید که کسب بیشتر کنی ، ، گفت فلانیرا چهخوش حالی ~~بود # ~~کاشکی مرا آن حال بودی ، من گفتم که تو دعوی دوستی من کنی و شرم نداری ~~که درروی # ~~من چنین سخن گویی ، گفت یعنی آن مقام عالی نیست ، گفتم آن مقام عالیست ~~وحال # ~~بلندست الا آنکس که دوست من باشد بدان راضی ms088 نشود . # مثال تو درین سخن پیش من همچنانست که یکی پیش وزیری مقرب گشته ، # ~~خوش می گوید ومیشنود، وهمرازگشته گوید : کاشکی من شحنهآ قونیه بودمی ، ~~وزیر ، # ~~قوی دوست گیرد او را و معتقد شود ، همت عالی وزیر که نایب سلطانست که ~~فرموده PageV01P104 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0127.png) ### | شمس تبریزی # ~~است که من نامی هستم باقی همه حکم ترا . شحنه اگر صد هزار چاپلوسی کند ~~، و # ~~ده جا زمین بوس ، زهره ندارد که نزد او رود ، بلکه چنان باید که نفس ~~میرود زمان زمان، # ~~وصفا روی می نماید ، و روشنائی اثر ها میکند برو ، ونفس واپس رود چنانک ~~دیگر # ~~پیش نیاید ، واگرنه آن روشنایی برو عاریت باشد از آن او نباشد ، ولیکن ~~چو ره گذر # ~~آن شدی روزی در تو قرار گیرد ، این گفتن بهر آن است تا تأخیر نشود و ~~گفتن گیرد # ~~« گیرم که وصال دوست در خواهم یافت » اگر چه درین بیت ضعفی می نماید ~~الا قوی حال # ~~بودهاست . ازین ضعف ، بوی وصل می آید ، قوله من در خوابم این بیداریست ~~، درخواب # ~~که داند که من بیدارم ، گفت اگر خارند آتشی درمی بایست زدن ، گفتم آن ~~متابعت # ~~نوح بودی نه متابعت مصطفی اهد قومی از این ظاهر قول نمی خواهد این # ~~حلدداران متابع موسی شدند ، چون اندکی مزه یافتند اکنون سهلست ، چون ~~چنان # ~~باشی کار آمدن من سهل است من درو جهم ازسنگی بسنگی . شاه ازمات خانه ~~بگریزد ، # ~~چون آن خانه ازمات خانگی بیرون رفت ، باز آید این شاه را مات نبود الا ~~نسبت # ~~با آن غیر ، مات باشد . ازماتهای آن خانه باشد که او این گفت توهیچ ~~نگفتی . # چند کلمه گفتن دراظهار حق بر هریک سخن صد دلیل قاطع می توان گفتن ، گفت # ~~عصای عبادت بدست کوران داد ، کهاین قوم بحقیقت عبودیت نرسند ، باشد که ~~بواسطهآ # ~~آن دعا ونماز بویی برد . چرا چنین باشد ، خود (ع م) باآن کمال می گیر ، # ~~اگر کسی را این اعتقاد باشد که او جهت تعلیم ms089 عوام می کرد ، گبری باشد ~~بی خبری ، # ~~اورا هیچ بهرهآ نباشد و خبری نباشد ، بلک ازعشق می کرد حتی نورمت قدماه ~~2 که # ~~الله اکبرکردی ازدنیا بیرون رفتی (رفتی خ ل) . # چنانک آن بار وصد شتر یغما بردند باگندم ( خ) 2 او ازدلتنگی تکبیر ~~PageV01P105 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0128.png) ### | مقالات # ~~اول فوت کرد2 مصطفی بقی سلام داد او را در آن مقام ندید روی بروی ترش # ~~کرد او آن عذر بگفت با پیغمیر . (م ح) همچنان روی ترش کرده بود با آنکخ # ~~او ازعشره2 بود تا عذر رها کرد ، گفت توبه کردم فرمود که بخشکی ( ~~بخشندگی) # ~~نباشد ، دوهزار اشتر بفرست تاگندم بیارند و بخش کن ، بعداز آن روی بااو ~~خوش کرد . # حشر اجساد باشد ، فلسفی گوید حشر ازواح باشد ، احمق است ، ورق خود # ~~برمیخواند ، یعنی هرچه او نداند نباشد ، اگر چه بودی و آفتاب بودی ، ~~ابا یزید # ~~غاشیش (غاشیه اش) برداشتی . چندان دلم بد می شود که وقت جواب خاموش می ~~باشی ، # ~~همهٔ‌ خلل از آن شد که چیزی گفتند وجواب نگفتی ، خاموش کردی ، آخر تو ~~در خانه # ~~امانت من دیدی حالت من دیدی اگر یکی از برون سخنی گوید نگوئی . من آنچ # ~~می بینم بمعاینهٔ‌ اظهرمن الشمس بگفت تو چون غلط کنم وچون بگردم ؟ # همین که صورت شیخ تو دگر نمودن گرفت و نا خوش نمود ، جز نیاز و عمل # ~~صالح ، وناله نیم شب مخفی از خلق ، که ای خدا از ما دفع گردان ، ازپیش ~~چشم ما # ~~پرددرا دور گردان . آخر آن حالت را دیدی و آن روشنائی بتو رسید ، آخر ~~حجابی # ~~بود که آن دگرگون شد ، . اکنون نیازی میباید که آن پرده را بسوزد . هیچ ~~کس # ~~آزما صرفه نبرد ، بهیچ چیزی نددینی و نه دنیاوی ، نه حساب و نه کتاب ، ~~بسخن او # ~~جواب گفتن میتوان، که چون فرمائی که او فری دارد و نوری ومهابتی ، آخر ~~آنچ او # ~~معتقد شودواقتد اکند یباطل ، این چگونه فری باشد و نوری ؟ می فرمائی که ms090 ~~می باید # ~~که پنجاه ولی مفرد دررکاب او رود ، آخر به نابینایی چگونه اقتداکنند ؟ ~~می گوئی که PageV01P106 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0129.png) ### | شمس تبربزی # ~~اولیارا نشانها باشد، توکه اولیارا نشان ندانی ، چوعاجز شود تا از آن ~~عجز روشنائی پیدا # ~~شود یا تاریکی . زیرا که ابلیس از عجز تاریک شد. ، ملائکه از عجز روشن ~~شدند . # ~~معجزه همین کند ، آیات حق عمچنین، چو عاجز میشوند بسجود درمی آیند . # آنچ می گوید من مردرا اول نظر ببینم بشناسم ، در غلط عظیم است . او لا ~~باقاضی # ~~چیزی نتواند گفتن ، و همچنین باوزیر . تو اول بر او بنشین . احب غیرک ~~لاجلک، # ~~تو بگو ازین غیره. اگر مولانا شمس الدین راخواهی، آنگاه دل من برقرار ~~باشد که مرا جهت # ~~اودوست داری . و هرچه بگوید جواب و اگر نگوبد، تو آغاز کن معنی. انت ~~کانوافی خوف # ~~وضیق انه قدقتل الحرامی فی المکان الفلانی ثلثین نفساو اسروا ثلثین ~~وذاک الرجل ترونه # ~~رأسه مخدوب مرضوخ بالدم و انا اری الدنیا طیب ساکن ایمن اغنی (اعتی خ ~~ل)1 واقرأ # ~~الاشعار مشروح الصدر لاخوف عندی یقول لی ایش فرحک قدامک ذبحوا ثلثین ~~نفس # ~~قلت رح2 انت ایضا حتی تذبح منجلی، علی روحک یقول کیف اروح لاترح اقعد ~~ایش # ~~تعرقنی من العماد ایش تعمل بی بما یتعلق بنفسی آخذه و انتف لحیته واحد ~~واحد وما # ~~نقدر (یقدر ظ) یتکلم تضربنی لاما وصل الامر الی ذلک یقول للمریدین ~~اضربوا ذا # ~~ما یفعل فایش یضرنی ( نصرنی) حتی یحضرنی منه کل ساعة شیئأ قد چربت انه ~~یضرنی # ~~مااقربه ولوانه روحی لان نفسی قدملکته مایتأمل ان الله تعالی لاشیی ~~خلقنی (لاش # ~~خلقنی خ ل) آنچ گفتم بعد ازمن شوهر مخواه ، امانت درست شد همان سخن که ~~گفتم PageV01P107 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0130.png) # ~~روی بدین عالم است ، پس اگر راست می گویند که آن عالم خوشترست ، پس گو ~~تو # ~~چرا بهم بیرون نیامدی می گویم لا . # باجمعی نشسته بودیم و آنجا عربی نیز بود من بیرون می آمدم . می گویم : # ~~لااوحش الله منکم ms091 تو می گوئی : اهلاو سهلا گفتم خه غرض من آن بود که ~~بهم بیرون # ~~آئیم، می گویم در راه : و انهل سحاب مقلتی کالمطر می گویم چرا بیرون ~~نیامد تا بهم # ~~می گفتمی . # خوش کافرکی بود شهاب ، زبان نیسا بوری گفتی کار می کنی خودرا ملول مکن . ~~چوتو # ~~ازین هردو فارغی غلاموزن ، اما محمد( محمدماخل) گبرست1 واجب الوجود ~~لذاته ، # ~~باز جنبا نیدی الله گفتی خندیدی که چدنام کرده اند ؟ یک سر موی از و ~~نماند که معین ندیدم1 ، # ~~ما برهنه اعتقاداو وخوشی او ، که از چیست که از غذامی شکیبد ، یک سرموی ~~ازمن معلوم # ~~نکرد، همین در تفحص افتاد ، آن شاگرد او که حیز کهای او فروختی ، هیچ ~~کس را التفات # ~~نکردی ، مرادید خدمت کرد ، گفتم خیر هست ، گفت تو چه می کنی که اینهارا ~~معتقد # ~~می کنی ؟ که م را می گویم که محمد رسول الله اگر شب بر من آید ملولشوم ~~، اوگفت # ~~خموش که شیرین کسیست . # گیرم محمد جوینی عامیست م رایاری چه کردی ، گفتم کهمرا درعالم باین عوام # ~~هیچ کار نیست برای ایشان نیامدم ، این کسانی که رهنمای عالمیانند ، بحق ~~، انگشت # ~~یزرگ ایشان می نهم ، البته مشغول شدن بزن و شهوت را ضعف نهادی و گفتی ~~که فتوای # ~~عقل اینست ، محمدش گفته بود که این عقل درفتوای خود هیچ خطا نکند گفت ~~نی عقل # ~~خطا تکند آن چیزهاء دیگرست که خطا میکند ، حلاوت ایمان آن نباشدکه ~~PageV01P108 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0131.png) ### | شمس قبریزی # ~~بیاید و باز رود ، زین صدقه را دیدم یاوه ، چنانک اسب دونده راسر به ~~بیابان بگذاری # ~~در گمراهی میرود ، این عماد باری بدازو . نحوی ولغتی فرق کند ، التودد ~~نردد # ~~از آن تو نه . # ای عز خواهر که توی . یحیی را ولی خواند قوی ، گرینده بود قوی . اگر # ~~من بودمی چشمهاش پاک کردمی ، چو او معصوم بود . گناه است که موجب گرید ~~است # ~~این ولی کیست ؟ خود انبیا را درقر آن هیچ ولی نگفته است # ایشان از حال ms092 من آگهی نداشتند ، می گفتند باش تاکاروان از دمشق بیاید ~~خبرراه # ~~بیارد ، اگر سخن من چنان استماع خواهد کردن که یطریق مناظره و بحث از ~~کلام مشایخ # ~~یاحدیث یا قرآن ، نه او سخن تواند شنیدن ، نه ازمن برخوردار شود ، واگر ~~بطریق # ~~نیاز و استفادت خواهد آمدن وشنیدن که سرمایه نیازست ، اورا فابده باشد ~~. و اگرنه # ~~یکروزنه ، ده روزنی ، بلکه صدسال می گوید ، ما دست زیرزنخ نهیم می ~~شنویم این عجب # ~~نیست که گوهریرا درحقهآ غلیظ کرده ودرمندیل سیاه پیچیده ، ودر دهلفافه ~~پنهان کرده # ~~و در آستین و پوستین کشیده نبینند . # چنانک سید که بوی روح وخوشی روح باو رسیده بود ، ند آنک روح خود را # ~~دیده بود ، مرتبهآ دورست از خوشی روح ، با او رسیدن تا او روح را دیدن ~~. راه خدا # ~~ازینجا می باید رفتن ، تاخدا را معاینه ببیند هم درین حیات ، می گویم ~~ددین دنیا ، # ~~اکر چه آن گوهر در آن پردههاست ، الا آن گوهررا شعاعی هست که بیرون ~~میزند ، # ~~آنکس که کامل نظرست بیرون نا آورده می داند . این عجب نیست که بیرون نا ~~آورده نداند . # ~~عجب اینست که بیرون آوردند بر کف دست پیش تو میدارند . هیچ نمی بیند که ~~سخن PageV01P109 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0132.png) ### | عقالات ### | ممسه منمه # ~~سقراط وحکایت اخوان صفا وپونانیان ، وحضور محمد وآل محمد و فرزندان # ~~جان ودل او ، ته فرزندان آب وگل ، وخدا حاضر . # عمر رضی الله عنه جزوی از توراة مطالعه می کرد مصطفی ل جزورا از دست # ~~در ربائید که این را بینداز کد اگر صاحب این که برو فروآمده بود زنده ~~بودی ، پیروی # ~~من بایستی کردن او را . # مردی آمداین همه کار خانه هارا براند اخت قوت دین خود گسترد، کسی از راه ~~او بی روزی # ~~و بی نصیب نیست ، چگونه بوجود او سخن آن گوید . این جهت آنست با آنکس ~~که # ~~خدااورا راهی نمود، وهنوز اوراگما نی هست ، بدو می نماید خلقان را که ~~نا بینائی ایشان # ~~می بیند ، و ms093 خدا اورا می بیند و بندهآ خدار امی بیند . روسی که ازین در ~~آید ومارا ببیند # ~~وایمان آورد و روی بما آرد ، ازما بیشتر برخورد ازین مشایخ . زیرا ~~ازخود پرباشند # ~~وسرمایهآ ایشان که نیازست روزگار باد داده ، وایشان پراکندهٔ‌ دهر . # شیخ محمد می خندید در حال سید وغیره ، که این چه سخن باشد که همه تن من # ~~خدا گرفته است، ومن میخندیدم ، او میپنداشت کدمن موافقت او می کنم ، ~~ومن خود # ~~برحال او می خندیدم که تو از آن خود نمی بینی . او خواب دیده بود شهاب ~~نیسا بوریرا # ~~هم رفیقان بودند ، وآن شهاب بر شیخ شهاب الدین فضلی عظیم دارد ، ( آن ~~مرید او # ~~نجیب حلاج ، بیهده می گقت که او مرید شیخ شهاب الدین بود) اورا خواب ~~دیده بود # ~~که برسر کوهی می دوید وزنی در عقب او می دوید و بر سر کوه رسید و از آن ~~سوی # ~~کوه فرو دوید آن زن انگشت در دهان گرفت که جان بردی آمد مدرسه را ~~PageV01P110 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0133.png) ### | شمس تبریزی # ~~سحرگاه پگاه در بکوفت ، که شهاب الدین در گذشت . ایشان غلو کردند شیخ ~~محمد پنهان # ~~شد ، گفتند که این دیو بود ، روز ظاهرشد در آمددرمیان کتابها ، سر ~~بردست نهاده بود # ~~متبسم جان داده ، شیخ محمد یرچشم وبر رویش بوسه داد و وداع کرد و رفت ، ~~جماعت # ~~می گفتند که نی آن خضر بود رفت یا فریشتهآ بود ، اگر علمهای دور دارد ~~عجب نیست . # ~~رب تالی القر آن1 این تالی را بلفظ رب گفت واین عموم را نیست ، پس تالی ~~دیگر # ~~ماند کداهل قر آنست و اهل الله خاصد، کد واقف است بر آن هفت معنی . که ~~للقر آن # ~~ظهر آو بطنا و لبطنه بطن الی سبعة ابطن 2 این هنت لازم نیست ازین ~~هرچدمرسوم # ~~ومعهود خلق است، غیر این وورای این دانست و آن معاملهآ اوشد ، هفت را و ~~صدهزار را # ~~دانست ، الا لطیفهٔ‌ دیگر ووقتی ناز یار کند ، آنک طالب ms094 باشد وخاص حق ~~باشد ، بالای # ~~این مرتبهآ هست . و آن اخص است ، وذکرایشان در قرآن نیست مگر باشارت . ~~و ایشان را # ~~با این هیچ تعلقی نست که رب تالی القر آن نه ازین قسماند، نه از آن قسم ~~، کد اهل الله # ~~خاصه پیش ازین من این گویم پیش تو این معنی همچنین بود ، گفتم که نه ، ~~گفت تکلف # ~~مکن اینجا تکلف نست ، گفت مرا دشوار می آیددر سقایه رفتن وصحرا برف است ~~لازم # ~~می شود ، فرمود کد چیزی که آدمی از ازل باخود اندیشه کرد که بر و خواهد ~~آمدن این این # ~~واین تاآخر ، وقرار نهاد ، دشوار نماند وصعب نماند . خاصه اینکه قانون ~~قدیم است # ~~زمستان . آری اگر بجای بهار زمستان آمدی ، گفتی وای این چه بود ، من ~~باخود PageV01P111 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0134.png) # ~~نهاندیشیده بودم ، این قانون تیست از آبا واجداد ، الا بعد تابستان ~~پاییز بعد از آن # ~~زهستان . # آن شخص که در حمام زنان رفت برهند شد . این همد قرار داده بود که اوراز ~~نان # ~~ریش ومو بکشند ، وبدندان پاره کنند وطاس وشانه زنند ، ودشنام دهند و ~~بشحنه برند ، # ~~وبگردانند ، اما این قرارنداده بود که ذکر وخایهآ او ببرند ، لاجرمتا ~~آن ساعت فراموش # ~~کرده بود از آنساعت و اویلی بر آورد ، چون من قرار ذاده بودم که مرا ~~مراعات کنید # ~~ولطف کنیدواو بر من مهربان بود ودلدار . خاصه اکنون . اگرچد برخاطر ~~گذشته بود ، # ~~اما قرار نداده بودم ، برمن صعب آمد که مارا چهار بار بقاضی برد ، من ~~قادر بودم کد # ~~مرا نیافتی که ببرد وصد طریق دیگر که اگر آن وقت که می رفتم زمستان ~~بودی ، بهار # ~~نبودی ، نرفتمی هم درشهر تن زدمی ، آخر بعدازدوماه خبر یافتی ، پس ~~زمستان وسیلت # ~~است بجمعیت دوستان که درهم دیگر غیژند ، ودرهم خزند ، نه چنانک بهاند ~~گردی کد # ~~بلب آب تفرج میروم برون رفتی ، پس چون بنگری بهار زمستان شود و زمستان # ~~بهارگردد . # اگر کسی مرا تمام بشناسد همین که بامن راستی کند از من ms095 بسیار آسایشها بدو # ~~رسد ، وازمن سخت بیاساید ، آخر آنچ بخاطر او آید بخاطر من نیآمده باشد ~~، صد # ~~بو بکر ربابی وجحی را شاگردی باید کردن اینجا الا چرا کنم، تا درجهآ ~~حیله گری # ~~خود چه باشد کار او خود کجا رسد ؟ خدای تعالی از آن انواری که در اسرار ~~خانهآ خود # ~~جهت بندگان خاص خود پنهان کرده است شمارا عطاگرداند . # مستی بر چهار قسم است و بر چهار انداختند اورا که دیدی ، چون تو که عمادی # ~~دعوی تواینست که (خ) را می بینی ، توگنده بغل چون روا نمیداری که درویش # ~~حقیقت ، تفسیرگوید که موسی دید ، گفت یعنی در آن حالت ندید نمی گوید که ~~مطلقا # ~~ندید ، یعنی موسی دز آن حالت کم از تو بود آن چگونه باشد و من کی گفتم ~~که درین # ~~ححالت دید، وچرا آیکا برهو توچرا نه آیی براو ، عالمست وواعظ وطالب ، ~~ومن شیخ PageV01P112 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0135.png) # ~~وکامل آن علم . اورا اقل هنرست ، او طالب حق است براستی وتو شیخی ~~بتزویر طالب # ~~دنیا وخانقاه وقبول، واواز اینها همدفارغ. هله این ساعت تو عمادی چون ~~از و نقل می کنی # ~~می گو تا جواب گویم . دگر چه می گوئی هله بیا بگو ، من نقل می کنم ازو ~~من نیستم # ~~اکنون بگو دگر چه نقل میکنی ، اکنون ایشان چه راکار آیند ، دین را نه ~~دنیارا نی # ~~سرد فسرده . عذر گوکه میروم تفرج بخلوت ، ترا ازایشان می یاید یا ~~ایشانرا ازشما # ~~شما از آن مائید ما از آن شما ، والله نه ایشان مایند نه ما از آن ~~ایشان ، اورا ریش، مرا # ~~خود ریش نیست اینک آخر ما جهت مولانا اینجا ، چون مولانا ازما احتراز ~~می کرد # ~~وخلوت خود می بایست گفتن که مرا دوسد روز خلوت میباید معین ، بگفتی ~~تامن کردمی # ~~که چونست ، آفتا بست که همه عالم را روشنائی می دهد . روشنی می بیند که ~~ازدهانم بیرون # ~~میرود واز گفتارم درزیر حرف ، سیاه می نماید . # خود این آفتاب را ms096 پشت بایشاتست روی بآسمانهاست نور آسمانها و زمینها # ~~ازویست ، روی آفتاب بمولاناست زیرا روی مولانا با آفتابست لنهدبنهم ~~سبلنا # ~~این مقلوبست جهت نظراول ، بدانک غرض ازسؤال چیست آنگاه جواب بگو ، ~~متلون # ~~وسهلتر خود آخر تذکیر بود اول خوذگرمتر بود ، عکس آنرا که تو می گوئی . ~~آن # ~~یعنی لاالهالاهو هوکیست ، اشارت بکیست ؟ آن یکی می گوید تااین منبرست ~~درین # ~~جامع ، کسی این سخن را بدین صریحی نگفته است . مصطفی و گفته است اما # ~~پوشیده ومرموز. بدین صریحی وفاشی گفته نشده است، وهرگز این گفته نشود . ~~زیراکه # ~~تا این غایت این نوع خلق که منم باخلق اختلاط نکرده است و نه آمیخته ~~است ، خود # ~~نبوده است سنت ، و اگر بگوید بعد من برادر من باشد ، کوچکین مراتب غب ~~بود ، # ~~روزی که نوبت بودی هرآینه بشاشت بودی و خوشی ورقص و حرکات و خنده ، ~~گفتند # ~~مگر اهروز نوبت نیست ، باین بگذرانیدم آن رنج را که کوه را سوراخ کردی ~~. خواجه # ~~چه محرومست ازسخن ما . # آن شیخ بوبکر اگر پنج وعظ شما بشنیدی طاقت نداشتی دروعظ شما . باری # ~~ازجنس او می بایست ، اینهارا که امروز خوار می نگری روزی بیاید که چون ~~برق از PageV01P113 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0136.png) ### | مقالات %~% س %~% ......- # ~~لطف ازپیش دیدهآ تو در گذرند ، تو می گوئی انظرونا نقتبس من نورکم وهیچ # ~~فائدهآ نی . می گویند : «ارجعوا وراعکم » # زاهدی بود در کوه . او کوهی بود آدمی نبود (آدمی بودی میان آدمیان بودی،3 # ~~که فهم دارند ووهم دارند ، وقابل معرفت خداانددر کوه چه می کرد، آدمی ~~را باسنگ # ~~چه کار ، میان باش وتنها ، در خلوت باش وفردباش . چنانک مصطفی می ~~فرماید # ~~لارهبانیة فی الاسلام4 بیک تأویل نهی است از آنک بکوه منقطع شوند ، ~~وازمیان # ~~مردم بیرون آیند و خود را در معرفت خلق انگشت نمای کنند . و معنی دیگر ~~نهی است # ~~ازترک زن خواستن . زن بخواه ومجرد باش ، یعنی بدل ازهمد جدا و مبرا ~~ازهمه .) # ~~وهرسالی جملهمردم شهر وپادشاه ، بزیارت او رفتندی . واورا حلاوت این ms097 ~~قبول خلق # ~~چنان کرده بود که اشتها ازو برده بود ، از طعام بکلی منقطع شده بود . ~~مردی غریبی # ~~عزیزی درویشی آنجا می گذشت قاصد . می گفت عید نیست نوروز نیست این چه ~~جمعیت # ~~است ؟ آنکس گفت دیوانه ای مجنونی . ### | شعر # مرلیلی را زحال مجنون چه خبر %~% مجنون داند که حال مجنون چونست # چون گفت دیوانهآ گفت مگو چنین ، گفت توبه کردم حلالم کن در پاش افاد ، # ~~می گقت باخود که ازین سخن تو بوی ذوقی میآید ، پرکات آن که توبه کرد و ~~تواضع # ~~نمود، از برکات آن تواضع آن نوق از آن سخن بدو رسید ، گفت : درین کوه ~~زاهدیست PageV01P114 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0137.png) ### | شمس تبریزی # ~~بزیارت او می آیند . # چنانک م گفت اگر کمال قدرت می گویم که این جسم را خوشتر می آید از دل # ~~وروح، ومعنی وعبرت هم غبن است از گفتن، پس خاموش کنم ، جواب آمد که اگر ~~خاموش # ~~می کنی هم روشنائی است و در گفتن تو هم نور خاموشی هست ، هم فائدهآ ~~گفتن . صدهزار # ~~رحمت برآن خاطرت باد، که هر گزهمه عالم بر آن خاطر نگذشت ، والتفات ~~نیفتاد ، # ~~این ساعت برای عالم من ، چنین خاطرش دراندیشهآ من وکار راستی ظاهر من . # حاصل- درویش بخدمت پادشاه رفت سلام کرد و گفت ازمن یک کلمه بشنوپادشاه # ~~عنان بکشد ، از حلاوت سخن او و گفت او دلش در جوش آمد پیاده شد ، و با ~~خود # ~~می گفت هرچه بخواهد فدا کنم ، اگر ملک خواهد ، و اگر دختر صاحب جمال من # ~~خواهد ، واگر زن مرا خواهد طلاق کنم وبدو دهم . گفت : هرچه بخواهی ای ~~درویش # ~~آن خواهم کردن . که نفس شیرین داری ، گفت برای آن آمدهام ، شاه باخود ~~گفت # ~~باری ازین سخن بوی آن نمی آید که اورا ازین مرادها چیزی نیست . گفت ای ~~درویش # ~~عظیم خوش نفس داری ، گفت ازنفس خوش دردیست ، که بامن کلمهآ گفت که از ~~حلاوت # ~~کلام او کلام من چنین شیرین است ، که تو پیاده شدی و ms098 چنین مطیع شدی ، ~~اگر تشریف # ~~دهی آن سخن بوجود تو تمام شود . ای شاه ساعتی خلق را ازخود دورکن ، هم ~~درمیان # ~~خلق تابتو آن بگویم . شاه بردرویش آمد در خانهآ که نه پیدا بود که ~~درویش اینست # ~~پادشاه آن ، ونه علی العکس . # این حکایت تیست این سخن است باتو نخواهم گفتن هیچ ، الارحمت غالبست . # ~~که تو آن روز گفتی که من از آن پشیما نم که از تو چیزی می خواستم باتو ~~بپلاس خوش # ~~است ، ولیکن این وام کردی ، اگرچه نی قرض ماضی. آن خود چیزی نیست ، آنک # ~~متناقض است یا آن دروغست یا این ، اگر آن دروغ است پس بر من پسندیده ~~باشی ، # ~~عجب گفتن بعضی که ازین عالم اند ، ازین عالم چیزی می بینند عجب می ~~گویند . یعنی # ~~بدین خسیسی ودونی است کار اهل عالم . درسخن هنوز ضعیفی هست ، این عچب ~~جهت PageV01P115 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0138.png) ### | مقالات ### | --.....* معه همههه* مممه معه معههه** # ~~موعظه گویند : یعنی که عجب تو هنوزدرین ماندهآ دراین همان ، این ساعت ~~تمام شد # ~~چه بگوید هر که بودی عاجزشود ازجواب امر ، که بکلای منبر بگوئی که ~~تذکیر # ~~نخواستم گفتن . جهت فلانی می گویم ، ایشانرا سود دارد امر حتم نیست ، ~~اگر هیچ # ~~خرج نباشد بگو . وقتها ترک امر کردی از آنک خرج میبود ، از در محکمهآ ~~قاضی # ~~بازگشتی ، اکنون اگر خرج باشد مگر خداغیرت کرد کهچیزی که بانبیا واولیا ~~ننمودم # ~~بتو نمودم ، تو درامر تقصیر کنی . وترا این توقع است که همه عمر این ~~وجود بباشد . # ~~پس اوامر از بهر آن می کند تاتابش امر برزند ، تاقابل امر شوی ، بعد از ~~آن قابل امر # ~~شوی ، اکنون توتاب امرنداری تاب امر کجا داری آخر ازتابش امر ؟ گفت : ~~شیبتنی # ~~سورقهود اگر بگوئی اورا سود باشد ترازیان نه گوئی دریغم می آید ، آخر ~~او # ~~کمتر از فخر شکوفه دوز نباشد ، آن کریم نو مسلمان دلم نمیدهد که بگویم ~~که تایب # ~~است ، نمی باید چنان عجز وشکستگی ، وخودرافروبردن ، همهٔ‌ایشانرا کلوخ ~~پنداری # ~~که ms099 بیخبرند ، وپیش من نیز آن دهشت نداری بامن نیز ، الا مگرجهت تهذیب ~~ایشان، # ~~ظاهر شیرهفت سر ، چون می گویم که از نوشته کسی را فائده باشد ، ترا وهم ~~می آید و # ~~ترس که آن من نباشم ، می گویم نی تو نباشی ، بعد ازمن وتو طالب صادقی ~~را باشد که # ~~فایده باشد ، اکنون درخور این می باید بود که هیچ امری بر تو سخت نیاید ~~، اگرچد # ~~آن امر بردیگرانسخت باشد . زیرا ابا یزید طاقت صحبت من ندارد . پنج روز ~~وند # ~~یک روز و هیچ . مگر کسی که عنایت و میل دل من بدو باشد ، چون وعظ بحث # ~~می آید در چیزی که اصلیست ، نظرکن تا آن سهل شود وخوش شود . و آن اصل ~~آنست # ~~که اگر شمارا دنیاوی پودی فراوان ، خود هیچ معاونت غیر حاجت نیودی . ~~الا چون PageV01P116 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0139.png) # # ی %~% شمس نبریزی ### | مسهسسه.-سسهمه. %~% س # ~~نیست لازم باشد ، تااین ساعت بیند سرفخ1 بعد ازنیم شب روی سوی او آوردم ~~همچون # ~~نومیدی که بامید آید ، ناگاهان امیدی در آمدش . واما قولک بان الکلام ~~بحضورک # ~~حرام . نعم الکلام یحضورنا حرام اذاکان بغیر اذن ، اما اذاکان باذنی ~~فهو حلال . # واحد شتم ایاس، السلطان لایقتله لانه یقول من هوحتی اقتله فی قدم ایاس ~~الف # ~~مثل هذا لایسوی القتل لاجله الا انه یقطع جامکیته1 وهو سر الایمان ~~وهوغذاه الروح # ~~و السخونة التی فیه والرزق الذی نصیبه ینقطع منه . کرزوانی کان یعظ ~~خیرامن خجندی # ~~بکثیر والذواسخن واحلی فقال لفلان : انا اعتقد فی فلان قال هذا الشاب ~~المعلم # ~~قال لابقول هکذا وما سکت کما یسکت م بل اجابه والله الف مثله مایصل الی ~~شعر م # ~~فی جمیع الفنون والله موسی الکلیم ماکان مثل م فی کونه حاضر الجواب وهو ~~یسکت ، # ~~وکل هذا الوقایع وقع لک قبلی . کلهکان لسکوتک . # زهی افترا ازهزار راست منورتر و خوش تر ومبارک تر ، عماد لایسمع کلامی # ~~بالعجله لانه یحرک بحرکة زیادة ولواصغی بالاعتقاد کثیراکثیرا الاذلک ~~المیل الذی وقع # ~~اله اول مرة یؤل الی ms100 ان یدرک شیئا ولوبقی من عمرهیوما قلت لخواجکی : ~~مذخرجت من # ~~تبریز مارایت احدا یعنی من هؤلاء الظاهرین لامن المحققین لان مراد هم ~~من السؤال # ~~کان هم الظاهرین ، سبر یرجم علی البحر انه یقل ماؤهثم ای بحر ! انما لم ~~تقدرعلی # ~~جوابه لانک تعتقد فیه فیأخذک مها بته عن الجواب وانما لاینجع فیهم جوا ~~بک ولایؤثر # ~~لانک لاتذکرنی علی طریق العظمة والتعظیم ، انما تقول شیئا تجب الغلاف ~~هذا الکلام # ~~کله الذی جری خارج من الجلد ، والباطن خال عن هذا الکل وانا مستمرعلی ~~حالی قط # ~~لاابرح عن ذلک الحال کیف انی لااذکر ذلک العالم الذی جئنا مثل ماتذکر ~~PageV01P117 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0140.png) ### | همقالات # ~~هههمهمهس-مس # ~~انت وتعرف وکلانا من بلد واحد قال لانک جئت سکراتا من الحق لامن الاخمر ~~. انا # ~~ایضا شریت ، ولکن من الناس من یسکر بقدحین ، ومن الناس من یسخن اذنیه ، ~~ولکن # ~~یسکربالف قدح ، ویکون نفسه فی یده وخبره معه فخل الاعتراض لاتقول لا، ~~بل قل نعم . # ~~الاولی ان یکون هذا الحمار اصدقابنا ان اعطوا شیئا والاجنبی یکون لهم ~~خیر من ان # ~~یکون لواحد اجنبی الناس یحسبون (یحبواخ ل) ان هذا الاستقصار للطمع، ~~والله # ~~الاخوان لوعرفونی کان لطیف لذیذ . # قالعلی ل رضوا لرجولیة فی ثلث مواطن فی الحرب ومع الزوجة فی المجامعة ، # ~~وفی البیع والشری ان لایغبن وکانت الخزاین عند العطاء عنده بفلس اماان ~~یعظ واماامشی انا # ~~الی اقصر4 اظهرت کلاما لذیذا فی حسرته ارواح المتقدمین اقول معکم فی ~~السرحتی لایسمع # ~~هو فتسمع اولا فلما اظهرت هذا الکلام وقد اشتهر ان المانع فلان لولم ~~یعظ فی الاول # ~~ماکان یعرفک احدکانوا یقولون غایة الامر انه عالم کبیر فاضل لان ل م ~~(له ظ) شییء # ~~ما لم یسخن بحبوا (یحبوا خ ل) ان لافصاحة له فان سخن ظهرت به حلاوة فی ~~الکلام # ~~یعشقه الاولون والاخرون فیجبوا انه منی. معنی قولی انا مااعتقد. فی ~~معنی الذی بعتقدم # ~~(مولانا) بهذا الحد ولکن اعرف انی لااخلوعن شییء یعنی لاانظر الی ذلک ~~ولیس لی # ~~التفات الی التفاتا مذموما هو انانیة ms101 وانما قلت ذلک حتی تقول انت ان ~~هذا هو الذی # ~~تقوله هواما الذی عندی فهوانه اضعاف اضعاف ما اقول ولاینتهی وهمی الی ~~ذلک . اعصر الکلام # ~~عصرا عظیما ولا اتجاوز عنه واخلفه ویتضوع 2 الکلام ان حلتنی بشک اقول ~~لالله تعالی PageV01P118 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0141.png) ### | شمس تبریزی # ~~طالب فی طلیه غیر کامل، وطالب فی طلبه کامل، ومطلوب محبوب فی محبوبیته ~~غیر کامل ، غیر # ~~متمکن والکل متفقون علی ان لیس فوق العارف شییء ولکن فرقه شییء آخر. ~~مثلا الوزیر # ~~عارف باحوال السلطان وخلقه وطبعه وسبب غضبه وسبب رضاه من غیر تقلید ، ~~مع هذا هوغیر # ~~آمن فکم وزیر ضرب عنقه ، و لکن ایاس آمن ساکن لایخاف من شییء ، انما ~~یفرح # ~~السلطان اذا اذنب هو ذنبا اواتلف شیئا اوکسرشیئأ او صب الماء علی ثیابه ~~، او بددالطعام # ~~علی ذیله والسلطان من القهقهة طول النهار قاعد ینظر جنایة ایاس. لانه ~~یعرف انه # ~~محبوب لایبالی فهل یقدر الوزیر مع معرفته علی شییء من هذا بموانه والله ~~لونظر الوزیر # ~~الی ایاس بمقلة عینه الف رأس لایسوی بفلس کان او دعت سرا الی خواجکی ~~ماقالها # ~~لاحد ولا (ل م) ووفی بالسر کتما وودأه الی القبر. # لوکنت قاعدا مع محمد وتمنیت رؤیة موسی فانت مغبون ولدی عیسی لان # ~~الصید کله فی جوف الفری اما لو رأیت موسی وحدثک عن محمد ومتی # ~~یحدثک لغیرته علی اسمه ولکن لوقرأت وصفه فی التوریة ، وانت قاریء ~~وتمنیت محمدا # ~~وقلت آه یقتلک موسی الف تقتیلة یا لیت مااعطیتتی هذه النبوة و اخرت زما ~~نی حتی # ~~اقعد ابصرصورته الظاهرة فتعال حتی أتاؤه انا وانت ستة اشهر مع ~~سیدقاعداسمع (یس) . # المتفرح فی الدنیا غیر والمتکلم فی الدنیا غیر ، انا جئت من بلدی اقول ~~امشی # ~~ابصر عالمک قال البتة امشی ابصر فلما جاء فی هذه المقربة قال هذا ~~هوعالمک لایش # ~~ماتخبرهم عن ذلک العالم قال : لایلیقوا خلیهم فی هذا الاتون . قال : ~~فرأی بین ذلک # ~~واحد بلدیة عرفه فقال ایش تعمل هیهنا فعرفه فقال ماتعرف ذلک العالم قال ~~کیف لااعرف # ~~انت ms102 تعرف انا مااعرف . قال نمشی قال نعم اومأت نتفرح ونمشی قال فایش ~~مکثنا هیهنا # ~~قال حتی ربما بتحی جماعة من هذا الغیر وان الدنیا قبر ملصق توقد ~~النارحوالیه حتی # ~~تلین لایجد ان یحرق قال گرز وانی کان لله تعالی عبدا اذا اوذی کب علی ~~وجهه فی PageV01P119 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0142.png) # ~~المقایر حتی یرفع رأسه وقد ابلی ذلک الشخص بالبلاء قلت هذا الرجل کان ~~ضعیفا قاصرا # ~~قال کیف ؟ قلت لانه ترکمتا بعة محمد ل لله و اخذ متابعة نوح قال ~~متابعة الانبیاء واجب # ~~قلت هل یجوز قلت هذا لیس جوابی قال تتأمل فی سؤالک ولا تتأمل فی جوابی ~~تتأمل # ~~فی سؤالک تبسمت و قلت تأملت فی جوابک فوقع له منی دهشة بخش مرا بخامی ~~بده ، # ~~شهوت زیادتی گفتن جائی راست آید که او را معنی باشد ، شهوت غالب آید ~~حجابش # ~~کند ، اما چون همه آن باشد ورقی فرض کن یک روی در تو یک روی دریار، ~~پادرهر کد # ~~هست ، آنروی کهسوی توبودخواندی ، آن روی که سوی یارست هم بباید خواندن ~~، # ~~یخنی، مخور ترشی است سرد باشد معده را سردکند ، ترا شیرینیها به باشد ~~ازترشی ، # ~~خوش میگرید آه آد آه چنین مخند دده چندین خنده ههه بعد از آن «هه چشمت ~~درد # ~~می کند سه بار حقبققو قوقوراترا باید گفتن و چه سود دارد ، آن گربکک ما ~~چگونه # ~~باشد درحلب ، در آدمیان خیری نیست ، تبشته بودی تراچه غم که هزار چو من ~~بجای # ~~من است ، مقلوب بود مرا می بایست نبشتن . از بوسعید بوالخیر نقل کرد ~~سخت لولیانه1 # ~~همه همچنین بوده اند نامشانرا می گویند رسوا میشوند ، رسوا می کنند ~~بزرگان را . # ~~این راه سخت عجب پنهانست ، اینکشیخگان نشسته ، چندین راه نیست آن ، ~~وممکن # ~~تیست زنهار مروید ، شش چهت نور خداست . # فلسفک ماندهأست بالای هفت فلک ، مان فضا وخلاء ، هرظاهزیرا چون حقیقتی # ~~باشد ، والجبال او تادآ ازعم بخوان می گوید که کوهست نه سنگ الاآن ~~یگانه گانند # ~~نمی بینی که این کوهها برجای است ms103 که این خیمهرا برمیاندازد ، اگر ~~اوتادا، اینها # ~~باوجود اوکی خیمه برپاشدی ، این بوالعجبک کو انگشت بکونم برمی کند غلام ~~بارکی # ~~می کند نگر با توکسی چگونه زید . # خ - تعالی را عمر دراز دهد بگو که آمین . خداوند از شرق عالم تا غرب عالم # ~~آن کوزه از آب پر است ، بادعا گوی گفت کجا گنجد دعا ، این پر است از آب ~~تمام آب PageV01P120 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0143.png) ### | شمس تیریزی # ~~فرستاده است یادم کنی انک لاتعرفنی والله لو انک عرفتنی لارتعدت اعضائک ~~و خفق قلبک # ~~یقول هذا ولی وهو اعز اولیاء الله تعالی الذی خلق السموات والارض وما ~~بینهما ؛ وهذا # ~~الولی هیهنا ، وهذاالمحبوب جالس هیهنا ولابد من حضور الحبیب حیث حضر ~~المحبوب # ~~ولکن ف هذاالغفلة مصلحة . ولکن لابهذا الحد انا کنت ادهش منک استحی اذ ~~اخدمتنی # ~~قبل هذا ، والان لاادهش لان الخدمة من العارف حسن لانه خال علی ~~الانانیة فاته یقول # ~~ماعیدناک حق عبادتک لان الذی یقول «سبحانی مااعظم شانی » 1 لکل زمان ~~صادق واحد # ~~ولکر صادق شیخ معه ظاهر صدیق واحد ؛ والبقیة جاؤا بریح رجعوا بریح . ~~اما لاتیأس # ~~وکن ذلک الواحدلان الف صدیق منهم واحدابین المذنبین هوالعاشق الذی ~~تداخله الحجب، # ~~والا ان نفض المسیح وهوالملک جناحه لاحرقت الدنیا من نورالعقل الفیاض . ~~این هووالغریق # ~~فی طین الشهوات این فان انیته لایصعدالی سباله بها ینبغی انه اذا تکلم ~~وطاب القوم یقولی هذا # ~~کلام فلان ، حتی ینفعهم ربما یهتدی ویصل الیهم رائحة من عالم الحق لاشک ~~ان نفسه # ~~نفس الجنة بل نفس الحق اذااردتم ان یکونوا اعز عندالناس ~~فاحترمواالاخوان المقربین # ~~قال بلی قال ایش معنی بلی قل ای والله قل هکذا نحن ماندعوا احدا کل من ~~جأعلله # ~~تعالی لایخیب ویحصل له اضعاف قال م لاتعظ ثلث معانی احدها دهشة الفوح ~~والثانی # ~~دهشة الحضور والثالث قلة النفع وانه کان ینبغی ان کلبا یمر ببابه عزم ~~فی # ~~الجواب اما الهیبة فان الا رادة منی یغلب الهیبة واما الثانی وقتأ کان ~~المحل غیر قابل. # ~~کان الکلام ظلم کتب ، لایکلمه ms104 بهذا الا 20 ولکن ما یکلمه بهذا الا فی ~~عصری و PageV01P121 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0144.png) ### | مقالات ### | همسههسعسههسسههممعس سهمهسسمههه سمسه # ~~زمانی بها یکذب کثیر وقد تاب عندی من الحشیش و الکذب و لکن الان سپو . # کنیزکان آوردند در همسایهآ من ، روی من پنهان ، می گفتم اگر ه را با خود # ~~آوردمی ما نیز قطرهآ نخودمی بارید که فریشتگان مقرب می خواستند که ~~بربایند آن # ~~قطره را بحضرت بشتاعت برند که ما را بدان وجود آشنایی ده . # بندگانی که ایشان را با علم من لدنیاست بر دو قسم یاشند : یکی آن علم چون # ~~سیل بریشان بگذرد ، ایشان ره گذران علم باشند ، قومی ازین قوم نادره تر ~~، که بر # ~~سخن قادر باشند جواب گذارند ، که ترا حالی بود آراسته بصورت و معنی ، ~~دیگر بر # ~~شمال آن خال ندیده بودم همه انبیا و اولیا در آرزوی لقائی چنین بودهاند ~~که صورت # ~~او را ببینتد ،کسی که او درین مانده باشد که صد امید باشد مطلع او این ~~باشد # ~~ولی بگرد نبی نرسداو بکجا رسد کسی منتهای او بکجا رسد کسی که عقیبه او ~~این باشد # ~~که قرآن کلام خ است ، حدیث، کلام محمد. ازو چه امید باشد مطلع او این ~~باشد # ~~منتهاء او بکجا رسد ؟ که اینها در طفولیت می باید که معلوم او باشد ، ~~او درین تنگنا # ~~مانده باشد ، عالم حق فراخ ناییاست ، بسطی ی پایان عظیم مشکل مشکلست ، ~~نزدیک # ~~بعضی . و نزد بعضی آسان آسان ، که از آسانی در تحیر مانده است ، که کسی ~~درین خود # ~~سخن گوید او درین مانده باشد که للقرآن ظهرا و بطنا الی سبعة ابطن ، # ~~ظهرعلمادانند . وبطن اولبا ، وبطن بطن انبیا ، وآن سوم درجهآ لا یعلمه ~~الاالله او آدمی # ~~باشد یا او ازین راه برخورد در احادیث سر بیش است که در قرآن بنگر قوله ~~: ماکذب # ~~الفؤاد وقوله : لاعین رأت ولا اذن سمعت1 آن همچو گمانرا ماند . درقرآن ~~اگر # ~~اسرار نبودی همه روز علی نصوص قرآن میخواند بی خود ms105 نمیشد ، چون یک کلمه ~~آن PageV01P122 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0145.png) # شنسسسسسسعسسنسصصع سسسمسسسسهست ### | شمس تبریزی # ~~اسرار شنید بی خود شد ، وآن فتنهها ظاهر شد آن سخن ابا یزید از بهر آن ~~چنان # ~~می نماید که او اسرار خود گفته است ع م هیچ اسرار نگفت الا موعظه جای # ~~نام آن اصحاب آورده است بی شرح چنانک اولوالالباب ، اما هیچ از احوال ~~ایشان # ~~ذکر1 ایشان خود را برهنه کردند و رسوا ، و او مستور و پوشیده ، مصطفی ~~در آرزوی # ~~ایشان میسوخت ، مجال نبود وا شوقا می گفت ، ابا یزید را اگر خبری بودی ~~هرگز # ~~انا نگفتی ، لاجرم زنار خواست سنائیک ادبار به از سید بود و سید به ازم ~~او را حال # ~~خوشتر بود و او را علم بیشتر ، اینها را می یینی عماد و غیره، آن ~~گذشتگان را # ~~صد چندین بگیر هزار چندین بگیر ، آخر این جنس باشد . # اگر ولی باشد که صدهزارصفا وولایت برومی تابد ، یکی از ایشان را میان ~~بیابانی # ~~بیند اگر دراتدرون او بگردد که شاید که او این باشد که داند در حال سرش ~~برود و # ~~هلاک شود و همه حالش بتاراج رود از بام بیفتد و پایش بشکند ، ولیکن آن ~~معنی # ~~خلاصه ازو برود وابمان ازو برود و فسرده شود ، مگوکه خواست آنکس باشد # ~~زیراکه او مراد خدا است ، گفتی که شیطان بدان مقام برسد ، آری چون بحال ~~معنی # ~~کلیم الله برسید که می قرماید انک لن تستطیع معی صبرا 4 تعجیل نمای در ~~سؤال ، # ~~العجلة من الشیطان بمقام او نرسد که صدچون او در گرد کلیم الله نرسید . # م رها نمی کند که کار من کنم مرا درهمه عالم یک دوست باشد اورا بی مراد ~~او نکنم # ~~بشنوم مراد او نکنم ، شما دوست من نیستید که شما از کجا و دوستی من ~~ازکجا الا از # ~~برکات مولاناست هر که از من کلمهآ میشنود ، باچندین گاه از من کسی چیزی ~~میشنود # ~~باکسی چیزی میگفتم ، تو ابراهیمی که میآمدی بکتاب ms106 مرا معلمی میدیدی ، ~~الا PageV01P123 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0146.png) # ~~متصت ستع سنضمن م نتنشصه ### | مقالات %~% # ~~بسیارست که کسی درنا شناخت خدمتی کتد، خدمت درنا شناخت کو ، و خدمت در # ~~شناخت کو . آن وقت که با عام گویم سخن آنراگوش دار که آن همه اسرار ~~باشد ، هر # ~~که آن سخن عام مرا رها کند که این سخن ظاهرست سهلست ، از من و سخن من ~~بر - # ~~نخورد هیچ نصیبش نباشد بیشتر اسرار در آن سخن عام گفته شود ، سری عظیم ~~باشد که # ~~از غیرت در میان مضاحکی2 شود ، ترا می بایست آمدن بزیارت بی آنک ~~بفرستند عشق # ~~این باشد اکنون اگر این بار برویم بیایی ، اگر می گویم آخر قطعی نمی ~~گویم اما محب # ~~را سخت می آید این اگر گفتن ، اگر مگر ، کاشکی پندارم ، او شاگرد فخر ~~رازیست # ~~او بوقت مرگ این می گوید از رای انصاف : # نهایة اقدام العقول عقال واکثر سعی العالمین ضلال ، و اجسامنا2 # ~~فی وحشة من جسومنا3 محرومش نکردند ، در آن حالت سری با او کشف کردند که # ~~او را این نفس و مراد های او وحشت نمود # . و کم من جبال قد علت شرفاتها %~% و عال فزالوا والجبال جبال # ازین ، بوی قدم عالم می آید مگر که مرا ازین جبال بندگان خدای باشنه ، # ~~اما این مراد او نباشد او ازین دورست او مرد این نباشد # مولانااین ساعت درربع مسکون مثلاو نباشددرهمهآ فنون ، خواه اصول ، خواه # ~~فته، وخواه نحو ودرمنطق ، با ارباب آن بقوت معنی سخن گوید به ازیشان ، ~~و با ذوقتر PageV01P124 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0147.png) # ~~ازیشان ، وخوب تر ازیشان، اگرش بباید ودلش بخواهد ، وملالتش مانع نیاید ~~و # ~~بیمزگی، آن که من از سر خرد شود ، و صد سال بکوشم ، ده یک علم و هنر او ~~حاصل # ~~نتوانم کردن ، و آنرا نادانسته انگاشته است ، و چنان می پندارد خود را ~~پیش من وقت # ~~استماع (که شرمست نمی توانم گفتن) که بچهآ دو ساله پیش پدر یا همچو نو ~~مسلمان # ~~که هیچ از ms107 مسلمانی نشنیده باشد . # سحرگاه تقریر آن معنی می کردم می گفت که تا این گوش یوده است هرگز این # ~~نشنیده است ، سخت برو غالب شدست یکبارگی پیر بخدمت مولانا بوده برو حجت # ~~برهان الدین را یافته برو حجة و م راوآخر مرا همد حجت نشودغرض من ~~امرودخواستن # ~~نیست کسی خوی من بداند چه نیکو باشد، غرض من دلداری اوست که آن نفس ~~اوساکن # ~~شود ، اکنون سخن فنک1 وسبز و سرخ درافتاد ، امروز تاچه مصلحت باشد ، ~~این مغلطه # ~~است چگونه ندانم الا چنین می گوید جهت تسکین نفس و مراقبد، آنکاری دیگر ~~چه # ~~کار بود تا بیندیشیم هیچ نمی آید خانه خالیست ، هیچ پیش نمیآید در ~~اندیشه ، چه # ~~خدمتها گردند مرا ، از خواب برخاستمی جلاب نهاده بودی بر بالین دوست ~~منستالا # ~~تا خاموش است . چون سخن گفت (نی ح د) ، ییدریا وآب همه درتعبیر ، مرد ~~بزرگ # ~~باشد ویا بزرگ چون بیننده تو باشی ، دریا که آن حالت غالب بود بر تو . ~~دیگری # ~~دریا بیند هوا غالب ، تراخ غالب شود ، کوه هم مرد بزرگ ، در حق تو من ~~تعبیر # ~~نیکو دانم # صدیق را تاویل الأحادیث2 بود نه این تعبیر ، الا انک هرچه او گفتی اگر چه # ~~تعبهر آن نبودی چنان راست آوردی خدای ، اما محمد را هم تأویل بود هم ، ~~PageV01P125 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0148.png) ### | مقالات # ~~ابرء الأکمه و الأ برص بود ، محمد وا که صد هزار دهل زن دارد چون عیسی # ~~همه دیکها را نمک اول کنند . این نمک بآخر کنند ، که خانم النبیین نمک ~~اندازه # ~~باید ، اما چون نمک مصری باشد تو رهاکن که من خود بگویم ازو مپرس منت ~~بگویم # ~~ساعت دیگر ، آخر من بهتر گویم ، و با مزهتر ، بی آن گناه بی مزه باشد ~~اما بنیت # ~~آن حال # ابلی الهوی اسفا یوم النوی بدنی1 # آنرا که خشوعی باشد چون با من دوستی کند ، باید که آن خشوع و آن تعبد # ~~افزون کند . درجانب معصیت ، اگر تا اکنون ازحرام پرهیز می کردی ms108 ، می ~~باید که بعد # ~~ازین از حلال پرهیز کنی ، این شیوه نیکو نمی کنند که لحاف فروخته شد ، ~~چنان کنند # ~~که این را بر دل من سردکنند ، خواهند که با این شیوه جری کنند یا این ~~بهای خود # ~~نامعقولاست ، اگر ببهای دیگر گفتندی بودی که غیر من باور کند . گفتم که ~~در منشادی # ~~می آیدنه آن جها نیست نه این جهانی ، الاهمین شادی و جود تو ، گفت عین ~~آن جهانیست # ~~الا آن جهان را ننگ می آید ازینها ، از آن کس که ننگش نمی آید آن جهان ~~بدین # ~~جهان می آید ، بر آنکس هرشش جهت نورخداست ، نهان نیست که اورا روشنایی ~~نیست # ~~مرا آرزوی دنپاوی از کس طمع نباشد ، الاآرزوی متا بعت که پیغامبر صلوات ~~الله علیه # ~~که هدیه قبول کرد . # اگر ترا صد هزار درم و دینار این قلعه پرزر باشد تو بمن نثارکنی ، من ~~درین # ~~پیشانی تو بنگرم ، اگر درآن پیشانی نوری نه بینم و درسینهآ او نیازی نه ~~بینم ، پیش من # ~~آن همان باشد و تل سرگین همان ، # مرا بس است اگر مرا طمع باشد این را یاد دارید که ورق خود را می خوانید ، # ~~از ورق یار چیزی فرو خوانید ، شما را این سود دارد ، این همه رنجها ~~ازین شد PageV01P126 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0149.png) ### | شمس تبریزی # ~~که ورق خود می خوانید ، ورق یار هیچ نمی خوانید ، آن خیال از علم و ~~معرفت می خیزد # ~~و بعد از آن خیال ، علمی و معرفتی دیگرست ، و آن علم و معرفترا خیال ~~دیگردراز # ~~میشود ، راه دیگر هست تزدیک تز ، که از ینهاهیچ نبود ، و آن راه نیز بد ~~نام کردهانه # ~~نامی دیگر می باید ، وقانونی نیکو نهاده است روزی میسوزد و روزی نه ، ~~آن قانون # ~~نکوست که هر گزدیناری نخواسته باشد خاطراو بدیناری نکشیده باشد و ~~التفات نکرده، # ~~الا اکنون از جهت من صد بار دریغ خورده باشند کد کاشکی هزار بودی تا ~~فداکردمی، # ~~دریغ چنانک اگر کسی را انبارها و ms109 خانهها پر گاورس باشد ، از آن یک ~~گاورس بیفتد # ~~چه باشد بر دل او از صرف کردن، همچنان باشد، صد بار گفته شد که دریغ که ~~امیر # ~~زنده بودی در حیات بودی ، تا چیزی بزرگ همچون دهی ایثارکردی ، که او را ~~آرزو # ~~می بود که من ازو التماس کردمی ، دی پریر گفت بدیع الدین دیدار خ میشود ~~بطریق # ~~التزام راست می آمد . # مولانا گقت که من بدیع الدین را تا اکنون دوست میداشتم ، اما اکنون که ~~دیدم # ~~بنیاز در آمد ، بخ که معتقد شدم ، همان انگار که قیامت است و غیب ~~آشکارا شده است # ~~والله که غیب اندر کار است ، و پرده بر انداختهاند ، لیکن پیش آن کس که ~~دیدهآ او # ~~بازست ، قوله جامگی بعد از این بر من حرامست الا بخدمثش نثارکنم ، گفتم ~~تو پیش # ~~زو غرضی بود مرا در آن گفتی، نه آن سخن مرا ردکردی اگرچه غرض تو تعظیم ~~بود ، # ~~نه تعظیم آن باشد که امر مرا نشکنی آن کنی که گفتم، آن حکایت ایاز و ~~قدح شنیده بودی، # ~~آن زمان فراموش کردی تا اینجا با من می آمده است که البته برهنه ام ~~جامهام کند مر # ~~چگونه که هست . # عماد گفت آنچ گفت بنحو راست نبود ، سیبویه در آن سخن گم شود . نه من # ~~آنچنان تمی گویم چنان می گویم که این حالت مساوات باشد بامحمد درمتا ~~بعت، PageV01P127 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0150.png) # ~~پس تفاوتی بود لفظی اللهم اجعلتی من امة احمد پس منزلت او را می خواهد ~~،یعنی # ~~دیدار می خواهد بلفظ ذکر در سخن هیچ سر جهنم نباشد اقل نشان اینست این ~~تفاوت # ~~به نسبت است ، این اصل را نگاه دار تا هیچ مشکل نشود بر تو ، آن صفه ~~بلند است # ~~نسبت بسقف ، نی نسبت بزمین . صریح گفتم پیش ایشان که سخن من بفهم ایشان ~~نمیرسد # ~~تو بگو مرا از حق تعالی دستوری نیست که ازین نظیرهای پست بگویم ، آن ~~اصل را # ~~می گویم بر ایشان سخت ms110 مشکل می آید ، نظیر آن اصل دگر می گویم پوشش در ~~پوشش # ~~میرود تا بآخر ، هر سخنی آن دگر را پوسیده می کند در حق م هیچ پوشیده ~~نمی کند، # ~~چون با او مبالغه هاکردم برو عیان در عیان کی باشد ؟ چون م بگفت تسلیم ~~کردند و # ~~عذر خواستند . سری درویشانه فروآوردند ، و رفت . # اکنون معنی اذا تم الفقر فهوالله 1 هزار بیهوده بگویند یعنی چون تمام شد # ~~فقر پس آنگه خدا عیان شد بیابی بیینی ندآنکه الا شود یعنی ثاذا تم ~~الفقر نچدالله # ~~اگر نه آن کفر باشد ، گقت شاید آن معنی او را نه باشد ، گفت پس چه فرق ~~باشد # ~~میان توومیان نصرانی ، آخر عیسی ع م لطیف تر بود ازین منصور و ابا یزید ~~و غیرهما، # ~~پس چرا او را مذمت می کنی که می گوید که عیسی خداست ، چون تو نیز چنان # ~~می گویی ، بل معناه اذا تم الفقر تجدالله یعنی کل من مات نفسه ومات ~~شیطانه وطهر # ~~عن الاخلاق الذمیمه وصل الی الله ، حاشالله ، بل قد وصل الی طریق الله ~~اذاکان یعرف # ~~انه ما وصل الی الله فقد وصل الی طریق الله والا فهو ضال عن طریق الله ~~، والنفس بعد # ~~حیة والشیطان بعد حی واذا لم یفرق بین نور طریق الله وبین نورالله فهو ~~فی ظلمة و # ~~عمی . ان لله تعالی سبع مایة حجابا من نور او سبعمایة الف حجاب من نور ~~لو کشف # ~~ججاب منها: احرقت الدنیا بما فیها ، فتلک الحجب یتجاوز قلیلا قلیلا حتی ~~یصل الی PageV01P128 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0151.png) ### | شمس تبریزی # ~~... -.......-..... .....و--سهه * معمهسسسمس # ~~نور الذات، الی نور ینشیء من الذات الوضوء علی الوضوء الخلقی الجبلی ~~یتوضاء علید # ~~نورعلی نور ، لاالذی یتوضاء مرتین. # آنچ گفت که من نخواندم عزالدین بر آورد کرد ، او را دروغ کرد ، چون گفت # ~~که آری منش خواندم ، چون ازم اشارتی شنیدم پنداشتم که اشارت م اینست ، ~~اکنون م # ~~نیز هم بدین نوع بگوید که من تا اکنون نمی آوردمش ، باستظهار ms111 تو آوردم ~~که تو دفع # ~~کنی ، هم قاضی را هم امیر داد ، او گفته است که اگر از من نبرد و نیاید ~~چنین کنم که # ~~او را فری است ، و این مثال آن باشد که غلام گوید سلطان راکه ترا ~~پادشاهیست # ~~بخدمت بیا تا ترا میبینم ، ما این نفس را از آقسرا17 نیاوردیم و از ~~کاروان سرای قیماز2 # ~~تاتو این نظر نگری از حلب از اقلیمی با اقلیمی ، من مردپیردرین سرما ، ~~اگر عقیقی # ~~نبود و یقینی ، اگر چه که این سخن که زهی صبر تو پا نزده سال که اینها ~~اندکی بوی # ~~است ، کف می کنند و صد هزار شور و حال و قال ، بر وجه سؤال نگفت الا ~~این خود # ~~سؤال بود بحقیقت ، یعنی چون بود جواب گفتم ، که نیک هوس دارید که جواب ~~سؤالی # ~~جنس م لایق او باید چون بنده که مراد اوست موصوف بجمله صفات اوست ، پس ~~قهر # ~~او بی نهایت باشد ، هکذا الی صبره پس تو نسبت میکنی صبر دیگری را بوی ~~بسیار # ~~می نماید ، صبر او بصبر خ کن ، پانزده سال اندک باشدچه پانزده چه هزار ~~، حق تعالی # ~~را خود بوئی است محسوس ، بمشام رسد چنانک بوی مشک و عنبر ، اما چه ~~ماندبمشک # ~~و عنبر ، چون تجلی خواهد بود ، آن بوی مقدمه بیاید آدمی مست مست شود ، ~~همچنین # ~~آن سخن تمام نشده بوذ . # محمد والفیته گوید که تو عیسی را نشناختیای نصرانی مرا بشناس او را ~~شناخته # ~~باشی و مرا زیاده اکنون محمد وال راکه تعریف کند خاتم النبیین است ، ~~گفتند PageV01P129 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0152.png) ### | مقالات # ~~چه کنیم او را شرم بود که بگوید: منعرف نفسی فقد عرف ربی، من عرف نفسه ~~گفت # ~~اینجا هر کسی از بی خبری تآویل کردند باز عقلا باخود می گفتند که این ~~نفسک پلید # ~~تاریک زنده را شناسیم ، از این معرفت خ حاصل شود اصحاب سر دانستند که ~~او # ~~چه گفت؟ # گفتم مرا چه جای خوردن و خفتن ، تا آن ms112 خدا که مرا همچنین آفرید با من # ~~سخن نگوید بی هیچ و اسطهآ و من از و چیزها نپرسم ونگوید ،مراچه خفتن و ~~خوردن . # ~~برای آن آمدهام که میخورم از عمیا چون چنین شود و من با او بگویم و ~~بشنوم معاینه # ~~ومشافهه ، آنگه بخورم و بخسبم بدانم که چگونه آمدهام و کجا میروم، و ~~مخلص # ~~من چیست و عواقب من چیست ، وفارغ میزیم . # اکنون هم از خردکی این بود روی باصول آوردم . # چنانک مادری در عالم یک پسرش باشد ، و آن پسر خوب و زیبا ، دست بآتش # ~~سوزان کند، آن مادر چون بجهد اورا چگونه رباید ، مرا از آن بر بود بوی ~~حق چنانک # ~~قاضی شمس گفت که چنان باشد که برجمال عالم آرای یوسفی کمییری بیاید ~~گلگوند # ~~مالد ، مأخوذ باشد تا آن علمها سرد بشود ، این علم گرم فشود ، گرمی ~~بسردی و # ~~سردی بگرمی ، این خطاب بام نباشد اوازین قبیل نباشد و ینزل من السماء ~~من جبال # ~~فیهما من بردفیصیب به (1) اینک تعبیر در قرآن یافتیم ، هربدی که دیگران ~~را # ~~باشد در تعبیر آن خواب در حق سالک همه نیکی باشد . # پس از نامهای خدا یکی مریدست ، آخر این مرید را مراد باشد، یکی نامش # ~~طالیست او را مطلوبی باشد ، گفت این عام باشد ، گفت آخر اول من طالب ، ~~گفتم # ~~طالب عام نیست . که اگر پرتوی از طلب ، برخلق عالم زند ، طاقت ندارند ~~بسوزند ، PageV01P130 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0153.png) ### | شمس تبریزی # ~~زیرو زبر شوند ازین طالیان یکی موسی )، طلب اثر او کرد درجبل ، ازهم ~~باز # ~~رفت (1) ، پس مطلوب چگونه عام باشد ، پس برین سخن هیچ مجال اعتراض ~~نباشد # ~~که معنی لطیف برود . # گرزانک زشهرمان برانند %~% مارا زبرون شهر صحراست # خ توفیق دهد تا چنان فارغ شوم که بانگ بر نیاید ، بادهای مخالف این سو و # ~~آن سو دود ، چیزی بخوانم بر گوشهاشان دمم تو گوشها بگیر ، خوشست کسی ~~راسندی # ~~هست پشتش گرمست ، از چیزی غم نمیخورد ، گفتم اگر شیخ ابراهیم بودی ms113 با ~~فخر # ~~مرا خدمت کردندی مغمزی (2) گردندی ، گفتندی که مانده شدهایم، خود را ~~فراموش # ~~کردندی ، اکنون سر پوشیده می گفتم که شما یک منزل پیش بروید که من خود ~~می آیم # ~~در عقب شما ، ایشان نقش میخواندندی که یعنی باما نمی آسایی، من با ~~خودمی گفتم # ~~شما هردم با هم جنگ کنید نفسها زنده ، و نیزکار راه است ، و گفتند که ~~این کن و آن # ~~مکن ، گران آید شما را ، وباشد که آنچ باشد با این و آن ، آن قدر نیاز ~~که باشد # ~~تفاوت کند ، مکاری2 عجمی مرا چهداند، برو حکم می کنم لاا بالی اورا مزد ~~گرفته باشم # ~~برای این کار او داند وخرش . # من فرود آمدم کنچی آسودم ، گفتند باشد که ما یک منزل پیش رویم توده # ~~منزل پس روی ، آنگه بدرد چشم ، گفتم اکنون این ازمن نبود ، غیبی بود ~~شما بروید # ~~مراخود اگرتنها نامهآم بودی، خود بس بود بسر بیامد می، گفت که پس مرا ~~مولانا بگوید # ~~که ای احمق خرای ابله بی عقل! من ترا فرستادم که چنین کسی را بیاری ، ~~وتورفتی PageV01P131 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0154.png) ### | مه.... # ~~و او را یافتی ، درد چشم بود ، می بایست آنجا نشستن و خدمت او کردن تا ~~صحت # ~~باشدشان ، و آن گفتنها وحیل همه تلقین م بوده باشد ، که ایشان را آن ~~مبالغه وجد # ~~نباشد در آن کار، مثال سخن از آن عالی ترمی گوئیم بفهم عوام نمیرسد ، ~~او چون فهم # ~~کرده باشد ، سخن او هنوز که سن زن خود را فهم نکرده باشد و از غلامچه ~~خود را # ~~نکرده باشد ، زهی صفات هیچ بریکدیگر نمی تازد ، این بمشورت این آنرا ~~پیش # ~~می کند آن این را پیش می کند، وقتی آن صفت سابق می کند و وقتی این را ~~باعقد اللسان # ~~میدارد ، از آنک میگویی که از تاریکی سؤال مرا جواب نمیآید ، تاریکی را # ~~بر در ، آن چه باشد آن هم کمین نفس است که عطار گفت اگر صدسال ریاضت می ms114 ~~کشی # ~~دایم ازین ریاضت آن روز و خلوت نمیخواهد درپیش بدار ، در آن مینگر ، ~~این # ~~می خواهد که آن عقدها را مانع خود نکنی آن چو مانع شد ، و سبب فراق ، ~~روزی # ~~همین خواهد بود . # لیس الخبر کالمعابنه آن معاینهٔ‌ توست ، ایشانرا گفت نه از معامله غرض ، # ~~تا بتو عاید نشود آن لیکن این بار سفر شود خطر هلاک باشد ، زیرا این ~~بار بیشتر # ~~پرده افکند. ترا اگر مخیر کنند که صد دینار بردست توباشد بده، پا بامن ~~بقاضی رو، # ~~تو آن صد دینار خوشترت آید بمن دادن ، الامرا این مییاید مراد اینست ، ~~گویی # ~~نه نمی باید چنین میگوید ، ما را مطلوبی ، واز آن آمدن مارا این امید ~~بود که یاری # ~~دهند ما را در تحصیل مطلوب که فلانست ، تا هیچ قابل تأویل نبود . # او گوید که پسر فلان ، متابع توریزی بچهآ شد، خاک خراسان متا بعت خاک. # ~~تبریز کند او دعوی صوفیی و صفا کند ، او را این قدر عقل نباشد که خاک ~~را اعتبار # ~~نباشد ، اگر استنبولی را آن باشد که مکه ازین عالمست و ایمان ازین عالم ~~نیست ، # ~~پس آنچ از ایمان باشدواجب باشد برمکی که متابعت او کند حب الوطن من ~~الایمان PageV01P132 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0155.png) ### | شمس تبریزی # ~~آخر مراد م چگونه مکه باشد که مکه ازین عالم است ، و ایمان ازین عالم # ~~نیست ، پس آنچ از ایمان باشد ، باید که هم ازین عالم نباشد از آن عالم ~~پاشد # ~~الاسلام بدا غریبا2 چون غریبست وازعالم دیگرست چگونه مکه را خواهد ، ~~آنچ # ~~گویند که شاید که مکه را خواسته باشد مرتبه است . # اول مستی هواست وخلاص ازین ، دشوار عظیم ، رونده تیز رو باید تا ازین # ~~مستی هوا در گذرد، بعد از آن مستی عالم روح ، روح را هنوز ندیده، ولیکن ~~مستی عظیم # ~~چنا نک مشایخ در نظر نیایند از غایت مستی و انبیا نیز. و در سخن که ~~آغاز کند هیچ # ~~پیش اونه آید از آیت و حدیث ، و ms115 عار آیدش سخن نقل مگر جهت تفهیم ، ~~ازمرتبهآ # ~~دوم گذشتن سخت صعب و مشکل ، مگر بنده نازنین حق یگانهآ خدا برو فرستند ~~تا # ~~حقیقت روح ببیند ، و براه خدا برسد ومستی راه خ هم مرتبه سیم است هستی ~~عظیم، # ~~اما مقرون باسکون زیرا که چیزی که میپنداشت که آنست خ او را از آن ~~بیرون # ~~آورده بعد از آن مرتبهٔ‌ چهارم مستی از خ این کمالست ، بعد ازین هشیاری ~~است ، # اما شرح هوا ، بدانکه ازین هوا زر وزن ودنیا نمیخواهیم ، بلکه گرد دنیا # ~~نیارد گشتن ، از بیم آنکه مستی هوا کم شود ، اغلب رهابین را این مستی ~~هوا باشد # ~~وازین ضمایر گویند ، عماد وامثال او در مستی هوا کامل بودندی بمستی روح ~~بوی # ~~بردندی وراه یافتندی ، اوحد نزدیکتر بود بتمامی هوا . سحرهآ فرعون در ~~PageV01P133 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0156.png) # ~~هواتمام بودند ، لاجرم بوی روح بایشان رسید، فرعون تمام نبودمنطفی بود ~~واهل (1) # ~~ولیکن در سحره هنری بود که در ایشان نبود . سید را(2) بوی روح ومستی ~~روح بیش # ~~که مولانا را ، او را علمهای زیادتی بود آن بهیچ تعلقی ندارد . # آن شیخ ابوبکر (3) را مستی از خداهست، و لیکن آن هشیاری که بعد از آنست # ~~نیست این از روی علم معلوم شد این بنده راکه سعادت خود معلوم بود ~~الایقین نبود ، # ~~بندهٔ‌ خاص را برو فرستادند ، تا او را از سعادت خود یقین گرداند ، و ~~بردست لطف # ~~تربیت میدهد ، اندک اندک خ را چون ناسزا گوید خ را چگونه میرنجاند خود ~~را # ~~میرنجاند، از دهانشان چون این سخن برون می آید مگر خدا را نمیداند ، ~~سنائی # ~~بیاورد که : «ای خدایان تو خدا آزار» لایسعنی فیه ملک مقرب روح پاک ~~اوست # ~~نبیمرسل جسم مطهر اوست چون این در نگنجد ورای این آن چد باشد که این را # ~~بگشاید جز این تبریزی بچه ، این مقام وحال مصطفی نیست دعوتست ، اینجا ~~چندین # ~~عدد را برشمرد لی مع الله وقت این چگونه حال باشد، من خود می گویم ms116 حال ~~اونیست # ~~این کس که طالب است ، و دعوی طلب می کند که از هوا بیرون آید و ببوی ~~روح # ~~برسد ، هم صادق اند بعضی و بعضی مدعی ، بنگریم اگر میل بکارهای دنیا ~~بیشترست # ~~کاذب است و مدعی این سخن اگر چه گرمست اما نسبت با آن گرمی که در من ~~بود که # ~~خواستم که پیدا کنم بی رد ؟ و سرد آمد ، اکنون میآیم و شما همان انگار ~~که قیامتست که # ~~درویش را و بندهآ خدا را این حال هست که پیش اواین ساعت و قیامت هردو ~~یکیست # روزی ایا یزید تقوی برسر منبر این می گفت آن مجلس که دروی سخن رود ~~PageV01P134 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0157.png) ### | شمس نبریزی ### | سعمسع # ~~آن میخواهم، آن منبر چوبین نمی گویم . زنی در حال بر خاست و روی باز ~~کرد پیش # ~~او گفت بنشین ای عورت گفت ای شیخ ای مدعی دیدی که این حال توباری نبود # ~~اگر چه سخن حقست اما توکیستی این سخن را چون از آن تو نیست و معامله # ~~تو نیست . # قیامت را صفت آن باشد که از هیبت وسیاست ، از مرد تازن فرق نتوان کردن # ~~بهم آمیخته باشند ، ابایزید خاموش کرد. درین عالم جهت نظاره آمده بودم ~~و هرسخنی # ~~می شنیدم بی سین وخا ونون ، کلامی بی ک ولام و میم، وازین جانب سخنها ~~می شنیدم # ~~می گفتم که ای سخن یحرف اگر توسخنی پس اینپا چیست ، گفت نزد من بازیچه ~~، # ~~گفتم پس مرا ببازیچه فرستادی ، گفت نیتو خواستی ، خواست توکه ترا خانهآ ~~باشددر # ~~آب وکل و من تدانم و نه بینم ، اکنون هرسخنی میشنیدم و نظاره مسی کردم ~~و # ~~مرتبهآ هرسخنی . # قال لللا لفقیه واحدیمر بکة لایدخل الشیطان اربعین یوما، لعالم # ~~نگفت ، فقیه گفت ان کان ثلر حمن ولد 2 نه آن ولد که از مجامعت ، جزوی ~~ازو # ~~مننصل شود، بلکه نوعهاست این زایندگی ، مثلا گویند که این سخن ازو ~~زائیده شد # ~~آن نخواهند ولادت ، دیدن امیر مرا زیان تیست ms117 و او را ، سود هست این ~~مشایخ را # ~~دیدن و صحبت امرا ، اگر خدا را بندگانند که برحوض و جوی نگویم بردریا ~~گذر # ~~کنند ، ایشان را دامن تر نشود ، اما اینها آن نیستند که اینها را دامن ~~ترشدن نیست # ~~بلکه غرق هم میشوند، وامرا را از دیدن ایشان زیان، زیرا قابلیتی و ~~تقلیدی که دارند # ~~آن هم پوشیده می شود بسبب صحبت این راه زنان دین، پس چون مارا میل هست ~~الاهم # ~~زادی هست چنانک می گویند هر کسی را هم زادی است از پری یا از دیوی که ~~با او PageV01P135 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0158.png) # ~~یهم در وجود آید ، ودرست دار وبس دوک، است از غایت غیرت چیزی در اقکند ~~، # ~~و چیزها انگیزد آن کس از ما دور افتد ، چون این کس را می باید صحبت ومی ~~خواهد، # ~~نیز رضا هم می گوید که فرمان تراست الاازان تسلیم او بوی آن می آید که ~~راضی نیست # ~~وقوتها هم که هست ازین روی است ، شرح دیگر هرکس که در عالم آمد چیزی # ~~همراه اوشد، بعضی را هوا همراه اوشد ،وبعضی را عشق همراه اوشد. عشق ~~قدیم چنانک # ~~قایل گفت : روح: # چون اختلاف کردند بعضی حکما گفتند قدیمست ، بعضی گفتند حادث # ~~است ، پعنی اول نبود آنگاه شد ، اما دیر1 است که جمعیت ارواح بود ~~الارواح # ~~جنودمجندة 3 ، اما این جمعیت بانواع، خراباتیان راهم چمعیتها هست ~~ومفسدان # ~~را الاآن جمعیت را می گویم که روح با آن باشد ، علم خدا با همه محیط ~~است الا با # ~~این جمعیت خ هست ان الله مع الذین اتقوا (4) وقوله ان الله معنا پس اگر ~~چه تتار # ~~در اول فطرت در آن جمعیت باما انس داشتی، این ساعت انس یودی وبا عماد ~~همچنین # ~~آن ح را خ خطاب کرد که خلیفه آب وگل در عالم هست خواهم کردن ، و شما را # ~~ذریت او خواهم کردن در عالم آب و گل ، ایشان گفتند که الهی ما درین ~~عالم جمعیت # ~~با ms118 تو آسودهایم ، میترسیم که پراکنده شویم و ازین دور مانیم ، فرمود که ~~شما این PageV01P136 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0159.png) ### | شعس تبرویزی # مسسدسه.ح # ~~سخن را دانم که بوجه اعتراض و بی ادبی می گوئید الا بمن پناه می گیزید ~~، ومی ترسبید # ~~که جمعیت شما پراکنده شود ، بدانید که من قادر بر کمالم ، قدرت مرا ~~نقصان نیست # ~~من شما را جمع گردانم و هم در آن لباس وحجاب شما را با همدگر الف و ~~جمعیت # ~~دهم ، اکنون هیچ شکی نیست که درین عالم مقصودی هست و مطلوبی ، و کسی ~~هست # ~~که این سراپرده جهت او برافراشتهاند ، واین باقی تبع و بندهٔ‌ ویاند ، ~~واز بهرویست # ~~این بنا ، نه او از بهر این بناست . # چنانک یکی را مهمان عزیز باشد جهت اووئاق عمارت کند ، او باشد در مقام # ~~دیگر ، این بنا را جهت او اندازد و این مقصود را قاصدانند ، و هرقاصدی ~~را # ~~بوی راه نیاشد ، مگر آن قاصد را که او خود . هر گز قاصدی بخود بدو # ~~نرسد الا چون مقصود خود را بآن قاصد نمود و این قاصد عسالم را زیرپای ~~کرده و # ~~پس پشت انداخته ، وعلم را پس پشت کرده ، و عالمها را از آن لطیفتر برهم ~~زده ، # ~~مستعد و تشنهآ آن ، چون او خود را بروعرضه کردن گرفت ، لاجرم از دست می ~~دهد. # ~~این علم بمجاهده حاصل نشود ، اگر کسی مجاهدهآ آسمان کند جهت حصول این ~~علم، # ~~مخذول تر ومخسوفتر شود . مگر فی عالم الله بندگی میکند و مجاهده می کند ~~، و # ~~قصد او حصول این غرض نی . # اکنون اگر گویم آن مطلوب منم وم از مادور ماند ، زهی سعادت که او راست # ~~که یافت و بدو رسید ، وعکس علی عکس . # اکنون وصیت اینست روزی در پیش است که آنرا روز تغابن گویند که آه # ~~چه کردیم آن هیچ سودی ندارد ، اما تغابن این ساعت سود دارد . چنانک ع م ~~گفت # ~~که آن مرد بیاید نقش روی او را ضبط کن که وقت ms119 غم مطربهآ من شود ، خواب ~~PageV01P137 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0160.png) ### | همقالات # ~~که جمعیتی داشتیم عظیم و تو در آن خانه حال عظیم خوش ، روی سر خ شده و ~~مستی # ~~می کردی ، ومن می گفتم که هله رواست مستی کن ، در آن خانه جمعی آمدند ~~جهت # ~~زیارت من پیش رفتم تا در نیایند و عماد با ایشان . سلطان آن باشد که ~~بداند که من # ~~سلطانم ح صوفی که نفسی را افتاده است خواهد بیاید خواهد برود . # طول العهد منسی این حال عاشق نباشد . استفتاح ازاول می باید ، نه موقوف # ~~امروز معین ، الاستفتاح : نصرت خواستن ، سخن ازین مشروحتر ازین سپیدتر ~~ماست # ~~باشد رمز قاضی است ، شوکی پی خور که نی هرگز خود بی . شیخ ابراهیم را ~~گفتم که # ~~بی مزگی از تست . او را مخاطب کردم میدانستم که احوال چیست و آن کیست ~~که # ~~او را پیش دل حجب آمده وخیال از عالم ما ، واز آن خیال ، خیال دیگرخاست ~~، چنین # ~~می گویم این معانی را که اگر ع م بودی بدین معینی نگفتی، نه از عجز، ~~بلکه ازانک # ~~او را مشغولی بودی که نپرداختی بدان که چنین فروشکافد این سخن، الا مرا ~~هیچ آن # ~~معنی از پیش نمیرود باین گفتن ، هرچند که من خود را در سخن مشغول می ~~کنم # ~~آن معنی از بیتم در می آید کجا گریزی ، هرچند گناه میکنم ، غفران در ~~پیشم # ~~می آید . # بلدة طیبة ووب غفور1 لیغفرلک الله ما تقدم من ذنبک وما تأخر2 # ~~آخر ع م جائی خمر نخوردی ، الاگناه او این سخن بودی که گنتی ، فرمود که ~~غفران # ~~از توگوتاه نشود و کم نشود ، توهر چند که خواهی این گناه می کن و می گو ~~. PageV01P138 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0161.png) # این گفتن او راجدائی است و دوری است، ازین دوری او، هزار نزدیکی حاصل # ~~می کنند، او تواند که ازین بامزهتر بگوید این را الا در معرض نتوانند ~~آمدن ، و # ~~مضمحل شوند و طاقت ندارند ، الا ازین مزه گفتن او ، صد ms120 هزار مزهها ~~یابند ، وبامزه # ~~میشوند . صدیق مست میشود، و عمر راحال دگرگون میشود، وعلی در معرض # ~~تیغ تیز در می آید تا چندان قوت گیرند ، وپرورده میشوند . # بعضی را مطلوب مقارن طلب پیش آمد ، و یعضی را بوقت مرگ مطلوب روی # ~~نمود ، و بعضی هم در آن طلب مردند . در هوس این ، مردن کاری بزرگ است ~~اول # ~~باری کاریت نبود ، دستی برپای ما مینهادی ، اکنون خود چو رفتی ، باری ~~فایده این # ~~بود که کارکی یافتی بآن مشغول شدی ، # عایشه رضی الله عنها خواب دیده بود اما با ع م فراموش کرد گفتن که اگر با # ~~ع م خواب را گفته بودی از آن خانه بیرون نیامدی ، اگر پانصد بار و حی ~~آمدی از # ~~آسمان ، آخر چنین مطلوبی که همه انبیا و اولیا در آرزوی حصول و وصول او ~~بود ، # ~~این چنین خواجه که چنان خواجه در آرزوی بود که واشوقاه الی نقاء اخوانی # ~~این چند سؤال اولوالعزم را مسلم شد دیدن ایشان ، روزی یا از دور ، ~~وباقی بعضی را # ~~ازیشان خبری نبود ، و یعضی را وصال و دیدن نشد . # گفتم باحجاج حرفی چند بگوچون معهودی رفته است که چون او بیاید سخنی # ~~بشنود ، م را اگر چه میل گفتن نبود ، ودر آن سخن که گفته بودی فرو رفته ~~بود الاجهت # ~~امر پاس داشت ، واین چند سخن گقت ، بسیار جهدها کرد وزد و گرفت . با ~~شما # ~~بعد از این ابلیس، چنین می نماید ، که دشوار توان وسوسه کردن . بسیار ~~رنجش باید # ~~دیدن و کوشیدن تا با شما چیزی در اندازد ، اربعین صباحا مفتاح دل او ~~باشد ، PageV01P139 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0162.png) ### | مقالات # ~~و اگرنه صدهزار صباح سود نکندش، بنها ته یحیی و عیسی سچده کردی. اینچ ~~می گویند # ~~که ایمان پاس قبول نیست ، این خدا ایمان پاس کدامست؟ آنک از رنگهای این # ~~جهان بیفتد و نقشهای آن عالم دیدن گیرد ، واز سخنان آن جهان شنود، پس ~~فرعون # ~~را چنین نشده بود هنوز بایستی که ms121 ایمان او قبول بودی ، پس اگر چنین ~~باشد که بیک # ~~کلمه بآخر عمر ، مؤمن میرود ، آخر در قر آن این سه بار بیش نیست ثم ~~ازدادوا # ~~گفر آن نخواهد که آن کفر مستمر شود ، بلک همینکه چون از دوبار در # ~~گذشت ، سیم یار کافر شد1 ، پس سبق برد . و آن فزون آمد کفر ، برایمان ، ~~و آن # ~~قدر زیادت آمدن ، سبب حرمان او کرد جهت آنک اگر بر آن وجه گویم چنان ~~باشد # ~~که گویی هیچ نیست ، ازین خوف و وعدو وعید ، هرچه می خواهی کن و برهر ~~روشی # ~~که میخواهی میرو . آخر جهت عمر جهت شرع را بلفظ ایمانی برزبان ، و مؤمن # ~~وفتی . واین دلیر کردن باشد و هلاک کردن و خلاف قرآن گفتن ، همان اشارت ~~و # ~~آن اولیتو . # این جهت آنست که مردم را در خواب کنی و مغفل کنی واز کار بیندازی ، که # ~~او خود چنان کاهل است که در صفت نگنجد ، این خود بشنود : هرچه خواهی ~~میکن # ~~و مدان تا آخر عمر، بک کلمه چنان باشی که فرزند از مادر آمده!، آری اگر ~~PageV01P140 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0163.png) ### | شمس تبریزی ### | # ~~اینک ظاهرا کافر رود ، و بحقیقت در ایمان بوده باشد ، تاسوم کافرشد ~~بزبان ، اما # ~~از روی حقیقت ، او بحقیقت ایمانست ، او ثم ازداد واکغرا2 نباشد درحقیقت ~~. # ~~واگر نه ایر چگونه شرع باشد که سب هلاک خلق باشد ، ایشانرا این کردن ~~جای # ~~صدهزار خوفست ، و درچاه افکندن ، اگر درین راه که میروی مجاهده می کنی ~~، # ~~وشب و روز می کوشی صادقی ، چرا دیگری را راه نمی تمایی و او را خواب ~~خرگوش. # ~~در میاندازی . مگر درین راه مقلدی و راست نیست ، بیا بگو این چگونه ~~باشد چه # ~~جای آنک با او سخن گوید ، گبری هفتاد ساله برراه ، نظر آن مطلوب ~~بروافتد بمهر ، # ~~که در نظر او خوش هیچ آن گبری نماند ، همه مسلمانی گردد ، گفت من بگویم # ~~که ش ولی اوست این برمن افتراست ، من گفتم که هر که دشنام شمس ms122 الدین ~~باو رسد # ~~بشرط آنک آن دشنام باو رسد آنکس ولی باشد ، این نه جهت آنست که جدایی # ~~خواهد بودن ، الاهمین که روزی که ما بتفرج برون رویم ببازار ، از آن ~~زمان باشد. # ~~گفتم شیخ را چه لازم آید و چه نقصان کند در صوفیی من ، که مرا پیراهن ~~نباشد ، # ~~گفت ها بگو بگو! گفتم هیچ از آداب صوفیان و تربیت چیزی فرو گذاشتم ؟ ~~اکنون # ~~با تن پیراهن ندارم ، در راه ببردند ، چه نقصان کند در صوفیی و صفا ، ~~گفت خواه # ~~این صوفی نیست فصیح الدین آمده است گفتم هرچه خواهی گیر سخن راست می ~~گویم # ~~گفت بواب که تو کیستی ؟ گفتم این مشکلست تا بیندیشم کون رنجی بود . بعد ~~از آن # ~~می گویم که پیش ازین روزگار مردی یوده است بزرگ نام او آدم من از ~~فرزندان # ~~اویم ، گفتند او را مامنقطع کنیم تا برود . بگوییم از کدام خانقاه می ~~آیی و لطم ودرم # ~~بپرسیم ، من خود پیشین آنرا اندیشیده که چه گویند ، و تفحص آن همه کرده ~~، گفت # ~~در آکه برتو حلالست این لقمه ، یکی منم این برمن حرامست ، PageV01P141 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0164.png) # روز دوم آن خرقه پوشیده بیش شیخ رفتم که این ساعت صوفیی نیکو هستم ، # ~~صوفیی اینست از کچا درآمدی ، گفتم از روزن! ازکجا خواستم در آمدن ، ~~گفتم شما # ~~بنظارهٔ‌ سلطان بیرون نیامدید ، گفت ما بخدمت مشاهدهآ سلطان شرع و ~~سلطان تحقیق # ~~بودیم ترسیدیم بدان . # شیخ ابوالحسن خرقانی مرد بزرگ بود و در عهد سلطان محمود رحمدالله و او # ~~پادشاه بیدار بود و طالب ، حکایت شیخ کردند بخدمت او بیامد بنیاز ، شیخ ~~او را # ~~التفاتی زیادت نکرده شاه گفت که آخر قول خداست که اطیعواانله و ~~اطیعواالرسول # ~~واولی الأمرمنگم1 گفت ای پادشاه اسلامیان مارا چنان لذت اطیعواالله فرو ~~گرفت # ~~که لذت اطیعوا الرسول واولوا لامر نماند بمرتبهآ سیم کجا رسیم ، بگریست ~~و دستش # ~~لرزان دست شیخ بگرفت و ببوسید . # و همچنین قول سلطان محمود همایی دید که میپرید ms123 ، گفت بروید همه لشگر # ~~باشد که روز شما باشد چپ و راست دویدند ایاس را ندید ، گفت ایاس من ~~نرفت باشد # ~~که سایهآ همای بروافتد نظر کرد اسب ایاس را دید ، و نالهآ شنید و زاری ~~، فرو آمد # ~~تا به بیند، دید زیر اسب در آمده سربرهنه کرده میزارد ، گفت چه می کنی ~~چرانرفتی # ~~طلب سایهآ همای ، گفت همایمن توئی وسایهآ تست، سایه جهت سایهآ توطلبم ~~ترا بگذارم # ~~آنرا چه جویم ، او را در کنار گرفت ، و سایهآ او با سایهآ او در آمیخت ~~، چنان سایهآ # ~~که هزار همای درسایهٔ‌ ایشان نرسد . السلطان ظل الله . # آخر عالم الاه نور در نور لذت در لذت ، فر در فر ، کرم در کرم است . این # ~~که سایه میبینم همه دنیاست، همه عالم زشتی وقبح است وفنا و بینوقی ، ~~چگونه سایهآ # ~~آن باشد، آری اگر شاهی باشد و او را آن معنی باشد سخت نیکو . چوب را ~~حرمت PageV01P142 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0165.png) ### | شمس تبریزی # ~~-سمه مههه هد----مهه--هه هه ههمه -هد سهدهسهسهمسههممه هسه ه ه مهسمه ~~مودسمسدسد مسسسمسسسسسم محد دسس س همسسممسمه سسه مسمسعه # ~~برای میوه باشد ، چون میوه نباشد سوختن را شاید . صورت نیکوست چون معنی ~~با # ~~آن یار باشد ، اگر نه کار معنی دارد . این سخنها را بصورت آوردهاند جهت ~~فهم سخن # ~~م که چشم بندی هست لاع بود عظیم، این سحرست دوکس نشستهاند چشم هردو ~~روشن # ~~درو سیلی نه غباری ، گرهی نه دردی نه ، این یکی می بیند آن دگر هیچ # ~~نمی بینل . # آری سخن صاحب دلان خوش باشد تعلمی نیست تعلیمی هست ، آن تعلیم ، # ~~علیم حکیم می گوید که او از خود و هنر خود پرست . # چنانک کوزه از آب شور پر باشد ، می گوید که آنرا بزیر آر ، تا ازین آب # ~~شیرین پرکنم ، ذرهآ آب جان افزا که روی سرخ کند و صحت آرد و هرچه در تو ~~صفرا # ~~و سودا و بلغم است و ناخوشی از توبیرد، اما آن ریختنی و ms124 شستنی بهفت آب ~~و از آن # ~~آب نی ، زیراکه بآن آب شور بشویی که پاک شود ، ازین آب شیرین بشوی پاک ~~شود # ~~چواین اورا شست او خود بیند در حال پرش کند ، الا او می گوید حال را ~~ریختن این # ~~می بینم پرکردن باران نمی بینم ، او می گوید که آخر کرمم می بینی که ~~کریمم و # ~~وهابم و صادق الوعدم ، پس باید که پیش این شخص این معلوم باشد ، تابی ~~هیچ توقف # ~~آترا بریزد ، و تا مادام که در ریختن آن تاخیری می کند ، هنوز پیش او ~~معلوم تیست # ~~این معانی . # لاجرم چون از خود پرست ، معده پر را که از آب پرباشد کی اشتهاء آب خنک # ~~باشد ! از آن هستی صد هزار حجاب در چشم و روی خود کشیده ، کی این سخن ~~باو # ~~رسد که بیند . # مرام می گفت که درختان می بینم و باغها، و دریای آب صافی خوش جان افزای، # ~~که صفت آن دریا در گفت نگتجد از لطف ، درختان که بیخ آنرا در اسغل ~~نگویم PageV01P143 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0166.png) ### | مقالات # ~~و شاخ آن از سدرة المنتهن گذشته ، و سایهها وسبزهای خوش وایشان هیچ نمی ~~بیتند # ~~در عشق سری سروری، بی طلبان که اهل شهوت باشد، وآن عاشقان بسر افزون ~~مشغول # ~~نمی شوندخ می گوید اگر مردمان بداتند که مرا چنین میداری ازهر طرفی ~~رغبت کنند، # ~~و شنیده و می گوینذ و رغبت میکنند ، من آن جهت طمع نگفتم ، جهت آن گفتم ~~تا # ~~چون من عذر توگویم ، مرا بهانهآ باشد که ترا تزکیه کنم ، آن ازو نبود ~~اینک پشیمان # ~~شده رفتی و ازیشان شرم داشتی و آمدی . جانب ایشانت قویتر بود در همه ~~وقتها از # ~~جانب هن . # سهل ترین علوم ، علم استنجاست و توابع فقه ، از آن مشکل تر اصول فقه ، از # ~~آن مشکل تر اصول کلام ، از آن مشکل تر علم فلسفه و الهی ، که می گویند ~~با انبیا # ~~پنجد میزنند ، که اگر بیم تیغ نباشد ، طریقهآ ms125 خود را میگویند که ثابت ~~کنیم و # ~~ژاژ10 می گویند . # و آنچ افلاطون و توابع او گویند که اگر همه همچو ما بودندی انبیا حاجت # ~~نبودی زاژست چون شنید افلاطون ، که یکی بیعلاج زرمی کند خاک را ، و تو ~~اگر # ~~مثل آن بکرذی برادر آن بودی، اکنون چون نمی توانی و او را برخود مزید ~~می بینی # ~~چون متابعت او را واجب نمی بینی، اکنون زیرک ترین وفیلسوف ترین همهآ ~~حکمااند # ~~واین صاحب کرامت ازیشان فیلسوفتر است ، زیرا این قوم در آن یاوه می ~~شوند و # ~~منگر میشوند ، و بادرآک آن نرسند . # و معجزات از کرامات قویتر ، زیراکه نبی هروقت کند خواهد معجزه بنماید ~~PageV01P144 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0167.png) ### | شمس قبریزی # ~~بخلاف صاحب کرامت . اگر بندهای که انبیاء تمنی او می برند که اجعلنی من ~~امة # ~~محمد والهلاه ازین همه زیرک تر وفیلسوفتر باشد ، پس چون صحبت این چنین ~~کس # ~~دریافته باشد . وشمارا ازین زیر کیها که عقل شما را بدتر گرداند ، در ~~شمار نمی آید، # ~~و آن دانش که کارهای شما چنان آید که پشیمانی در نیاید و نگوئید که ~~کاشکی چنین # ~~کردیمی ، پس کی خواهد شما را از صحبت او نصیبی بودن ، چون آنچ ادنی است ~~از # ~~صحبت او شما را چیزی حاصل نمیشود ، طمع اعلی چون باشد ازشما پیش جمع ~~بگو # ~~الشان فیه نبت العرش ثم انقش # آن همد قوت ترا است که ازقوت تو دیگری قوت می گیرد چگونه گویی که من # ~~ضعیفم ، آری بزرگی این باشد که از کمال بزرگی خود راضعیف گوید. اکنون ~~خاموش # ~~باشید که مرا در حق خود بی اعتقاد می کنید، من اگر آن هستم که شما ~~اعتقاد می دارید # ~~از بزرگی ، همه نیکست خود ، واگر نیستم آخر زیرک هستم ، مرا با این ~~زیرکی در # ~~حق شما اعتقاد طلست کد شما طالبید ، بیمارکه بخدمت طبیب آمده است که ~~استسقای # ~~مرا علاج کن ، پس باید که بهیچ چیز مشغول نیاشد الا بطلب علاج، یا ~~تشنهآ ms126 که آمده # ~~است طلب آب خوش ، او را نان یا حلواهای شکری پیش آرند، اگر یخورد او در # ~~دعوی تشنگی کاذب باشد، یا گرسنهآ که دعوی گرسنگی کرد امتحان او آن باشد ~~که # ~~آب زلال پیش او آرند ، اگر بخورد کاذب است ، شما چنین شیرینی میگوئید ~~حکایت # ~~سلطانرا و غیره و من رمزی گفتم که رمز حجاج گفتم با م که دی حجاج چنان ~~در آمد # ~~که شخصی عرق کرده از گرمی بسرمایی بیرون رود ، سرمای بیرون بروی زند ~~منقبض # ~~شود وفسرده . # اشارت کردم به م که سخنی بفرما اگر چد مولانا را استغراق بود امر را پاس # ~~داشت و سخن گفت ، حجاج رفت و حال دیگر گون شد ، وطرفه آب چشم او روان # ~~شد ، حکایت امر و جوهر شکستن گفتم ، و در حق یارکان جز بدعا مشغول ~~نبودم ، که PageV01P145 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0168.png) ### | مقالات # ~~خدایا ایشان را نگاه دار سنة محمدی بلافطی ومتابعت او اهد قومی فانهم ~~لا یعلمون1 # ~~م در چله کی نشاند که ای مرید چه دیدی واقعه ؟ شیخ دیدی که از احوال ~~مرید چنین # ~~بی خبر باشد؟ یعنی شیطان چه و سوسه کرد من نیم کار اویم بگو تا من و ~~سوسهآ او را تمام # ~~کنم تا چنان دورشوی که دیگر هیچ براه خدا بوی نبری ، این بهشت مخلوق ~~هست # ~~جایی که محل دیدار مخلوق باشد، الاجهت فهم آنرا ابتدا ببایدنهادن ، تا ~~فهم محیط # ~~آن شود . ابدی گویم اما ازلی نه، خدایست ازلی وابدی، ترا نشان اهل بهشت ~~بگویم # ~~علامت اهل دوزخ بگویم ، از آن روز که آفرید چنانک تیر از کمان چون پرد ~~، # ~~هرروز و هردم در گشاده شدن است و بازشدن . این سخت بی حد باشد که عقل ~~گم شود، # ~~هر که را خلق وخوی فراخ دیدی ، و سخن گشاده و فراخ حوصلهآ ، که دعاء ~~خیر همد # ~~عالم کند که از سخن او ترا گشاد دل حاصل میشود ، واین عالم و تنگی او ، ~~برتو # ~~فراموش میشود ms127 ، ندچنان طبع گشاده که کفر گوید که تو بخندی ، بلک چنان ~~محض # ~~توحید گوید که تو همچو سراج الدین از برون می آید آب چشمت، واز درون صد # ~~هزار خنده باشدت در قهقهدام ، واگر خون خورد و اندک اندوه و اندر سخن ~~او قبضی # ~~می بینی و تنگی و سردی ، که از سخن او چنان سرد می شوی که از سخن آن کس ~~گرم PageV01P146 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0169.png) ### | شمس تبریزی # ~~شده بودی. اکنون بسبب سردی او آن گرمی نمییابی آن شیطانست و دوزخی، ~~اکنون # ~~هر که برین سر واقف شود و آن مغلطهآ او شود ، بصد هزار شیخی التفات ~~نکند ، ازمرگ # ~~کی غم خورد بسر کجا التفات کند ، حیوان بسر زنده است ، آدمی بسر زنده ~~است ، # ~~هرکه بسر زنده است بلهم اضل هرکه بسر زنده است ، ولقد کرمنا2 آخر # ~~سر درین سر و کله کی گنجد چون درین جانگنجد من چهکنم ، سر را # ~~مردانه گرد بداری م ماترا تکذیب نمی کنیم الا در دین محمدی بتقلید ~~نباشیم # ~~برما هنوز چیزی ظاهر نشده است نفاق نکردند ، ونرمادگی نکردند ، اکنون ~~که ظاهر # ~~شد بی تقلید قبول کردیم ، چون در بن باب مقلد تو شدیم معلوم باشد که ~~برخلاف آن # ~~مقلد غیر نشویم ، سراج طلب می کرد از بامویان وبی مویان و از زین طوسی ~~وغیره # ~~تا ببرکات آن طلب باین صدر رسانیدش ، اکنون ما را علم بود یعنی نه خود ~~یقین # ~~بخدمت آن بزرگ حاصل شد ، واکنون توانستم سخن بفهم خلق رسانیدن ، تراویح ~~PageV01P147 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0170.png) ### | مقالات ### | # ~~را فرماید «هذا بدعة جیدة » هم جهت دل او تا درهم نشکند ، ان بدعت باشد ~~که # ~~جان عاشقان می آساید این چه باشد جمله ملت جهودان او را بخلوت بغرامت ~~بنشاند # ~~که دیگر این بی ادبی نکنی، گفت براندازم گفت نی آن خود رفت بعد ازین ~~بالای # ~~استاد دکان مگر . می گوید خدایا بعد ازین که کوشش بآخر آمد ، می فرمایی # ~~که این عالم ورای آینه است که ms128 من ازین آینه نور جلال میبینم ، اکنون # ~~مرا قدرت وقوت نماند مگر قدرت وقوت دهی فرمود که آری ، اما تو برخود # ~~اندکی جنبش بکن تا قدرت میدهیم ، گفت یارب میجنبم و بتکلف درین مقام ~~صعب # ~~دست وپای هیزنم ، حق جل جلاله چنانک حجام کودک خرد را بجوز ومویز ، نیش # ~~گزارد تاکم گزندش رسد ورنج ومحله1 ازو برود ، بنده را مشغولی کرد بر آن ~~کوشش و # ~~تجلی برو ظاهر کرد که آینه شکسته شده صاحب دل بود صاحب حق شد چنین چیزی # ~~شد ، و او متلاشی شد ، توهمان آیت منسوخ را میخوان که لکمدینکم و لی ~~دین3 # ~~آخرفقیهی چرا قلب نکردی که توخود روزی برمولانا چنان نرفتی، یک روز می ~~بایست # ~~شیخی از سر نهادن و بزرگی، ورفتن تا بدانستی که راه اوچیست، او فرزند ~~جان و دل محمدیست # ~~او شیخ پرورد لایزالی بوده است . # ادبنی ربی فاحسن ادبی و فرزندان نازنین اوهمین بوده است ، بیا اکنون # ~~بطریق بحث باری بگو که امر مرا چندین کرت مانده شدم ، چرا بجای نیاوردی ~~بگو PageV01P148 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0171.png) # ~~تا بحث کنیم این عین گفتن باشد . # سبحانک لاعلم ثناالاماعلمتنا انک انتعلام الغیوب 1 چه باشدای خواجه # ~~تو ازین فهم کردی که او چدگفت ، یکی فهم کردی گفت ، فهم این ذو وجهین ~~باشد ، # ~~یکی چون فضول سخن تودر آمد از من سخن رمید. دیگر چون طمع علم نباشد ~~وطمع # ~~معرفت وطمع دنیاوی نه ، ازچهآ شما فرض کنم جهت مصلحت شما باشد . # کسی با شما سخن درویشان گوید باعتقاد بشنوید بنوعهای دیگر مشنوید ، این # ~~استغفارک رسمی اعتباری ندارد ، که هزار حدیث بکنند، پیش آرند شکم که ~~استغفارک # ~~کردیم ، نی آنرا حامی و معین نیاید این را مطالعه میکرد و بلخی برطریق ~~سخن # ~~میخواند ، آنگاه می گوید که من ازینها نمیدانم زهی مصطفی که درعین صفا ~~از همه # ~~خیالها فارغ ، همه از خیال تو پر، واز خیال همه خالی و فارغ . # آن رسن بازی و عمود بازی را که ms129 هم دو چشم بسته و نعلین در پا ، و سیوی # ~~آب برسر ، وچهار پاره در دست ، پایها عسر آید میرود ، ویسر باز می آید ~~، ناگهان # ~~خود را فرو اندازد، و بدو بغل بگرد ریسمان را با نگشتی خود را در آویزد ~~باز برجهد # ~~برآید ، آن یکی فربه فرو افتاد آن عرب نماند تا درین هربار نوحه کردی ، ~~گفتی # ~~آوردم این بازی بنام خواجه فلان ، آن چوبها را دو خیالی گرفته بودندی ، ~~ازیخشش # ~~بسیار آنرا برلب دریا آموزانند، اگر بیفتد در دریا افتد، آنگاه چون ~~درازتر ودر ازتر # ~~آنگاه بخشگی آرند ، آنگه چوب را درازتر می کتند . # آنکه مرا دشنام میدهد خوشم میآید ، و آنک ثنا می گوید میرنجم ، زیرا # ~~کد ثنا می باید که بعدآن انکار در نیاید، آخر منافق بترست از کافر . ان ~~المتافقین # ~~قی الدرک الأسفل.؟ PageV01P149 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0172.png) # کافر گفت که این بار بیا تا باهم برویم بدمشق، همین که پاییز در آید ~~برویم ، هیچ # ~~علاقه نیست مرا . این مریدان احمق بودند ، اگر هر کسی دخل یک سالیانهآ ~~خود بمن # ~~دادندی که این بستان وبرو ، وهمام سه چهار درم بدادی، وهر کسی چیزی ده ~~دوانزده # ~~هزاری حاصل شدی ، من پنهان پیغام کردمی که م چیزکی نقد شد برخیز تا ~~برویم . # ~~برخاستمی مدتی با آن خوش بودیمی، آنگه باز آمدیمی ، فلان هرکه خوی2 ~~برون # ~~آید ، الاشمس الدین خونجی اگر خود را باو میدادم ، کارش بآخر عمر نیک ~~میشد ، # ~~الامکرکردم ، واو آن مکر را بخورد . # وای برآن روزی که من مکر آغاز کنم . کارم چیست جزمکر کردن اکنون # ~~اگر خران بخری که برویم چه شود ، گویی که نخواهم که بروی، اکنون چنین ~~نباشد # ~~و اسبی بخرم و هم اینجا باش و مرو گویی این نیز مکرست کار من نیست . ~~مسلمانی # ~~مخالفت هواست ، کافری موافقت هوا ، من این نتوانم خراج می گذارم ومیزیم ~~پیغامبر # ~~نیز راضی شد ، قبول کرد و گفت : من آذی ذمیا فکانما آذانی 2 اما آن می ~~گوید ms130 که # ~~من مؤمنم و نیست ، می گوید که صلحم ونیست . # بر کافر شکر واجب است که باری منافق نیست ، اکنون چونزدیک آمد بدان # ~~درکات دوزخ ، درهای آن برهم میزند فراز وباز میشود ، چون خانهآ خراب ~~خالی # ~~نالهآ اهل نفاق شنوند که گویند شما چه قومید که همه خالی شدند شما هنوز ~~2 گویند # ~~که ما طایفهٔ‌ اهل نفاق بودیم که هیچ امکان خلاص نداریم ونه امکان قرار ~~، این حدیث # ~~را شمس خونجی در درس نقل کرده بود اما مشهور نشده است . # اکنون آن کس که واقف معنی باشد معنی بگیرد ازین، اکنون نفاق جلی است ~~PageV01P150 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0173.png) ### | شمس تبریزی ### | د-_---مه سهمه ---- م---- # ~~و نفاق خفی است، جهد بایدکردن تااز نهادآدمی برود، المؤمن مر آة المؤمن ~~1سخن # ~~کامل چنین ترباشد یا آنست که الحق مرآة العبد یا العید مر آة الحق . # شمس خونجی را یکی مطالبهآ می کرد غرض او طعن بود ، و در حق فقیهی که # ~~فلانی چندینی یاد دارد از هر فنی و جامگی او چندینی باشد ، و فلانی را ~~هیچ # ~~محفوظ نباشد ، وجامگی او چندینی فرمودید که آخر او صحفی تیست او متصرف # ~~سخن است، او تجر بهآ دارد ندبینی وقتی بحث می آید چگونه بحثمی کند ، ~~اما آن اگر # ~~چه حفظ دارد تجربهآ ندارد . نمی بینی که بوقت بحث نمیداند بیان کردن، ~~اکنون این # ~~خود از روی علم ظاهر محسوسات ومعقولاتست . این چه باشد این نیز ~~سالوسیست . # ~~نه شما را نمی گویم یعنی کسی مرا گوید که این سخن جهت سالوسی میگوید ، ~~الا # ~~معاملهٔ‌ اندرونی که لاتطلع علیه الاهو کسی دربند صلح باشد چنین سخنها ~~گوید ، # ~~سخنی گوید اگر بگوش کسی برسد ، اورا بصلح رغبت افتد که من سخت خجالت ~~دارم # ~~ازو ، مگر همزات الشیطان بود مگوچه بی خودی و چه وسوسه بود که از من ~~چیزی # ~~ظاهر شد که خاطر او برنجید . # آغاز کردم حوران بنام جبرئیل بنام میکائیل این لقمه دیگر عزرائیل ، نیکو # ~~دزدی همچنین بزبان ms131 خود زود زود مقر آمد که جهت آن بجای آن درم پول کردم ~~، # ~~اگر کسی برچنین دزدی واقف شود ، دوهزار درم دیگر درپای این دزدریزد ، ~~اکنون # ~~حساب بازده آن سیبها را چه کردی راست بگو ، گفتم مگر چیزی گفته باشی که ~~از آن # ~~چیزی معلوم شود ایشانرا که حقیقت حال چیست ، امیدم بود که اگر وقتی سخن ~~شود # ~~میان ایشان، تو سخنهای نیکو بگویی، خود هیچ نگفتی چنین راستک می بایست ~~گفتن PageV01P151 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0174.png) # ~~که از شما جهت آن بریدم که درویشی از شما رنجید ، ایشانرا آن سخن سود ~~داشتی # ~~هرچه بیاید در خاطر نباید داشتن ، زود با یار بباید گفتن . # دلی را کز آسمان و افلاک بزرگ ترست و فراختر ، بدان سخن وسوسه چرا # ~~باید تنگ شدن در زندان داشتن . زندان را برخود بستان گردانیم ، چون ~~زندان ما # ~~بستان گردد ، بنگر که بستان ماخود چه باشد . # در هیچ حدیث پیغامبر ع م نه پیچیدم الا در حدیث که الدنیا سجن المؤمن # ~~چو من هیچ سجن تمی بینم سجن کو، الا آنک او نگفت که سجن العباد سجن ~~المؤمن # ~~گفت عباد چیزی دگرند ، سر به آید بایار زود زود گفتی که احوال چنین است ~~، وفارغ # ~~گشتی ، خود یار می بیند . # خدا با م را عمر دراز ده از آفتیا نگه دار، دوست تردار، دست راست کدامست، # ~~چپ راست است . # آن روز میفرمود که میان تبت2 وقل هوالله هیچ فرقی نیست هردو یکیست # ~~و من وقتی ازین جنس گفتهام بیا آن روز چگونه گفتی ، چه باشد زیان کرد ~~ابولهب # ~~بد یصلی3 نارا، درآید در آتش باهیبت بازبانه ، اکنون این با قل هوالله ~~چگونه # ~~یکی باشد، آن صفات خداست لاغیر، اکنون خود ببایدش گفتن که تومسلمان ~~میمیری # ~~کافر نمیمیری ، و وارستی خوشم خوشم چنان خوشم که از خوشی در دو جهان # ~~نمی گنجم . PageV01P152 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0175.png) ### | شمس نیریزی # ~~.مم.--بهمعه-هم.ممسمههسمهسمس.--م-ه--ههسهمه همه حممعه مسه -عهمعسه ~~هسم*- # سیه شلواری را که فقیه بود، مکاری را بجان آورده ms132 بود کد این خربد میرود # ~~اما غدا حمار جیدقال البوم ارید خواستند که نماز شام پیشش کنند تا ~~بداند ملک عادل # ~~که او فاتحه نمیداند ، بحکایتش گرفتند ، او دریافت ، می گوید ای خداوند ~~، هیچ # ~~رفتار لکلک میدانی گفت نی ، اشارت کرد که کفش و همچنین پای برمی گرفت ، # ~~وقغه میکرد، و پای دگر برمی گرفت . # آری چون تشویش باشد ، با چنین قوم که افتادهایم شرست ، در اندرون سباع # ~~ظاهر شوند ، و تشویشان و وساوس نه کفر نه ایمان یابد در خود ، نه جهود ~~نه ترسا ، # ~~نه عقیدهٔ‌ پدر و مادر ، هرچند باز رود در خود ، که عقیدهآ پدرم چه بود ~~و ملت مادرم # ~~آخراول ، پیش ازین به بینم من برچه اعتقاد بود، بآن اعتقاد ودین ~~بازگردم ، بعدازین # ~~هم برآن باشم که سخت مشکل است بی سرو بی بن است الیته میسر نشود ، و ~~هیچ بآن # ~~اعتقاد اول راه نیابد . # مثال آن باشد که کسی جامه برون کند ، و درجوی آب در آید تا غسل کند ، # ~~آب تیز باشد او را دررباید ومی برد، او حمله می کند سوی جامه که بر آید ~~جامه پوشد، # ~~تیز آبش میرباید و می برد . # عمل محمد تالمالتله استغراق بودی در خود گه عمل ، عمل دل است ، خدمت ، # ~~خدمت دل است، و آن استغزاق است در مصود خود اما چون دانست که هر کس را ~~پآن # ~~عمل حقیقی راه نباشد ، وکم کسی را استغراق مسلم شود ، ایشانرا این پنج ~~نماز وروزه # ~~و مناسک فرمود تا محروم نباشند ، و آن دگران ممتاز باشند و خلاص یا بند ~~و باشد که # ~~بآن استغراق تیز بوی برند ، اگر آ گرسنگی کجا و یندگی خدا کجا ، و این ~~ظواهر PageV01P153 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0176.png) ### | مقالات # ~~تکلفات ذکر ازکجا وعبادت ازکچا و عبادت از کچا . # این شیوخ راه زنان دین محمد بودند . همه موشان خانهآ دین خراب # ~~کنندگان . اما گربه گانند خدای را از بندگان عزیز که پاک کنندهآ این ~~موشاناند ، # ~~صد هزار ms133 موش گرد آیند ، زهره ندارند که در گربه نگرند ، زیرا که هییت ~~گربه # ~~نگذارد کد ایشان جمع باشند ، و گربه جمع است واگرجمع بودندی موشان هم ~~کاری # ~~کردندی ، چند موش اگر فدایی شدندی آخر گر به یکی را گرفتی مشغول شدی، ~~آن # ~~یکی چشمش را بکندی و آن دگر در سرافتادی الا نکشتندیش ، باری گریزان ~~شدی، # ~~الاهمین است که خوفش نگذارد که جمع شوند، و گربه جمع است من دخله کان ~~آمنا1 # ~~هیچ شکی نی ویبتخطف الناس من حولهم2 برون دل در صدور الناس 3 صد # ~~هزار وسواس وافزاع واخواف ، واو در مثال ابراهیم در میان آتش ، در ~~تربیت حق # ~~کمال موسی ، واو را بدست دشمن می پرورد . # آری پیغمبر نمی دانست ارشادو لطف خدایراکه می فرمود : الرفیق ثم الطریق. # ~~گسی ثبود که خدو؟ در رویش مالیدی که خاموش ، کریم گفته است که آمده است # ~~در بازار نشسته ، گویی بازار بخواهد سوختن ، آخر ای احمق در عین سوختنی # ~~میسوزی ، این باشد سوختن که میسوزی تاهیچ نمانی . # آری قومی اولیا را آن هست که آتش ظاهر در افتد و نسوزد ، وقومی پنهانند # ~~همه چیز ایشان پنهان . PageV01P154 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0177.png) ### | شمس تبریزی # گفت خارجیست که علی را دشمن میدارد ، گفت علی مرداما دشمن علاگفت # ~~من چنین گفتمش که اما دشمن دار محمد یهودی باشد ، ولکن یهودی مرد نه ~~نرماده # ~~کریم است که آری کون از قلندریان دریغ نمیدارد ، من جهت او جنگها ~~کردهام # ~~با دوستان خود ، که امیرالمؤمنین عمر تا چیزی را چنان نکرد و نگفت ، او ~~مکافات # ~~من این کند شاگرد منست . # پیش روز زا نومیزد پیشم ، از وخون خوردم بسیار ، تامی نگریستم ازان کژتر # ~~می گفت ، عاجز شده ، فروکشمش و صدکفش بزنم یا هزار ، او یکی کفش بزنم ~~تمام # ~~صدکفش ، می گویند که آن وقت که کودک بودیم پیش او ازین دشنامها نمیداد ~~مگر # ~~سودائی شده است ، می برید مهر ها را اکنون اینک پیش نمی آیی کنارم نمی ~~گیری ، # ~~تا ms134 ثیر باغ رفتن است سود این کردی ، من از برون اندیشم که چون ببینم ~~معانقه کنم ، # ~~تو برفتی خانه وحشی شد عظیم، گفتم بروم بازجهت این عورت نرفتم چه کنم ~~بروم زود # ~~باز آیم، پس زود چرا نمیروی یا کیکش نام کنیم یا طلخه که تلخ می کند یا ~~می چهد # ~~من گفتم که اوازین بی گناه کیمیاست ، اما معاونش ما باشیم ، خویشتن را ~~چنین زفت1 # ~~نباید گرفت بر نج خواهی بپزیم برای تو یا ترشی ، گفت خواجه دو دیک ~~نداری گفتند # ~~که علابا محمد . # تاج الدین شکایت کرد که ماریره2 مرا گرسنه میدارد ، گفتم که اگر ماریره # ~~گرسنه میدارد آخر مادر برجای است مادر اصلی ، نام من بگو چونست که من ~~نام # ~~تومی دانم تونام من نمیدانی . بگویندش همان آنست که آمد ، همانست مترس ~~بگو # ~~آری همانست ، از توسلقیدن2 از مایرحمک الله گفتن ، دگر نمی سلفی ، ~~یرجمک الله4 PageV01P155 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0178.png) # ممسه.-.-------------------- سسمس %~% مقالات %~% # ~~دگر آماده کرده بودم ، چیزهاست نمی یارم گفتن ثلثی گفته شد ، والله شیر ~~مردی قوی # ~~کسی هستی. # اغلب خاصان خدا آنانند که کرامت ایشان پنهانست ، برهر کسی آشکارا شود # ~~جان که ایشان پنهانند ، آنک همه لطف باشد ناقص است ، هرگز روا نباشد ~~برخدا # ~~این صفت که همه محض لطف باشد ، سلب کنی صفت قهر که هم لطف می باید ، هم # ~~قهر ، اگر چه یحقیقت هریکی باز می آید . # مردی بباید چنین قوم را که سر تیز باشند که چنانک محمد را علی رضی الله # ~~عنه که شمشیر زن بود ، چنانک آن روز هریکی را میپرسید ، از ابوبکر ~~شمشیرزنی # ~~نیاید هریکی بصفتی از او صاف محمد موصوف شده بودند . می پرسید که اگر ~~بعد # ~~از من خلیقه شوی چد کنی ، عمررضی الله عنه گفت من عدل کنم انصاف چنین ~~ستانم ، # ~~گفت راست می گویی خود از توفرو می بارد، پسر را بکشد جهت اقامت حد، این ~~چنین # ~~دفع فساد کنم ، ابوبکر را پرسید که تو چه کنی ، گفت ms135 تا من بتوانم پردهآ ~~میپوشانم . # چیزهای عچب روایت کردند غاشیهآ او بر گرفته ازویی اعتقاد میشود، منکرمی # ~~شود گه فلان شیخ پیش او آمد ، سلام کرد التفات نکرد ، در عقب فلان امرد ~~برسید، # ~~سلام کرد خدمت پس کرد بیاعتقاد شد ، چون شوریدهآ پرسید که از اعراض شیخ ~~است # ~~آمد دور است بدرخانه شیخ ، می بیند کد با آن پسر رئیس شطرنج می بازد بی ~~اعتقاد # ~~شد بازگشت، مصطفی را واللیظا در خواب دید قصد زیارت کرد از و رومی ~~گردانید بزارید # ~~گفت : ما را چندانکارکنی برما منکر شوی ، گفت یا رسول الله کی برتو ~~منکر شدم ، # ~~گقت بردوست ما منکر شدی المرءمع مناحب در حق چون او دوستی است ~~PageV01P156 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0179.png) ### | شمس تبریزی # سمه-مم*، م-سم-سمه # ~~المؤمنون کنفس واحدة1 در حق چون اوییست ، مشتی مویز و فندق در کنارش # ~~دوید آمد دید هنوز در شطرنج بازیاند مویز در دامن، باز بی اعتقاد شد ، ~~خواست کد # ~~باز گردد ، شیخ بانگ کردش که تا کی، اکنون آخر از سید شرم بدار . تا در ~~آمد در # ~~پای شیخ افتاد، آن مشت مویز را در آن طبق ریز که 1و عزم ازین جای بر ~~داشت ، # ~~این ساعت او مباحیست چگوند باشد بحال او که هفتهآ در حمام می کند پای ~~بر کنار # ~~غلام، وپای برکنار پسر رئیس، ومجمرهآ آتش کباب می کند، و شفتالوئی ازین ~~میستاند ، # ~~و شفتالوئی ازوی، دگرچه مانده باشد، بالای منبر توحیدش این بود اول وعظ ~~، # آن بت که جمال و زینت مجلس هاست ### | در مسجلس ما نیست ندانم که کجاست # سرویست بلند و قامتی دارد راست ### | بی قامت او قیامت از ما برخاست # درحال و مرد رئیس که پسر را بیاورید ، گل برسرش بود آب برریخت و برون # ~~آمد بوعظ آمد برابر نشست وعظ آغاز کرد ، بعد ازین تانیک نشود همچنین ~~پرهیز # ~~خواهم کردن ، اگر نیک نشود همچنین پرهیز می کنم ، تا آن روز گفتی ترا ~~این درد # ~~چشم، صفائی داده ms136 است، خواستم سخن باری دگر دزدیدن و خاموش کردن، اما ~~اندرون # ~~گرم شده بود گفتم ، اکنون باز نگیرم عجبست . # این کسی که صاحب ذوق است همین ذوق بدو رسید ، در بند سخن نمی باشد ، # ~~سخن در من ماند زود برخاستی ، من کسی دگر را یافتم فهمی نداشت ، زیادتی ~~با او # ~~می گفتم خیره و حیران شده بود ، اکنون بادوست و با معشوق صبر من چنین ~~بود ، تا # ~~با بیگانه صبرم چگونه باشد، میلم بتو از اول قوی بود الا میدیدم در ~~مطلع سخنت که PageV01P157 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0180.png) ### | یه......- # ~~آن وقت قابل نبودی از بهر رموز که اگر بگفتی معذور نشدی، واین ساعت ~~بزیان برد # ~~بود یمی، آن وقت این حالت نبود . # مرا می گوید که جماعتی مرا طعنه میزنند که مبتدعی گفتم که راست می گویند # ~~مبتدعی ، اکنون مرا بگو که این حقیقت نماز چیست ، اولا قومی از فااسفه ~~بر آنند # ~~که این همچنین سر فرو بردن و تن بر آوردن عیب است و نقصان است ، در روی ~~افتاد # ~~که همین بودغرض من ، مقصود من همین بود چه مقصود . # نقل کردم از فلاسفه که ایشان اهل ایمان نیستند ، اکنون رهاکن تا سخنی # ~~بگوید تا بشنوم ، سخنی میگوید بیوجه ، دانی اصل سخن این بود که گفت که ~~مقصود # ~~من این بود، اکنون این از آن چون توئی باشد این لایق توباشد، من نمی ~~گویم کسی # ~~را که فاسق است کسی را بفسق منسوب نمی کنم ، و نه باندیشهآ فسق ، واین ~~استغفارنه # ~~جهت آن می گویم که اندیشههٔ‌ بد از اندرون پاک کنند ، من می گویم که ~~عین معرفت # ~~را پیش آورد این شیطان ، و مانع کند آنرا که مقصود تو است . # ترا از آن معرفت اندرون خالی می باید کردو پاک می باید کرد، هیچ چیز ~~بالای معرفت # ~~باشد، وقتها مقر شود و آب در چشم گرداند، و کلاه خواهد، و وقتها گوید ~~که ما را بیکخر # ~~نمی گیری بهیچ برآوردی ، ما ترا ms137 خود مفتی عالم گرفتیم که هریوه می گوید ~~آخر # ~~مرا آرزوست که ازین طعام خوب پیزم ، تاتو بخوری ببینی که چونست هنر من ~~، پرهیز # ~~آوردی ، کریم را گفتی همچنین سپاه سالار ته مرد ، دامن در گردن انداخته ~~آستین # ~~مرا با او تعلق فراشی بود چندان ش بودمی که چشمها از و برفتی، بیچارگی ~~زاری آغاز # ~~کردی گفتی از سر برون کرد ، هم بآان کفش او برسر میزدی که میباید که ~~برون که # ~~آنج که گویم را گفته بود که بنشین، گفته بود که اگر ترا چنین گوید چنین ~~گو که # ~~من راضیم . # آن مرد مردانه او را گفتند که پسر تواز صد دختر بکر بهترست ، پیش فلان ~~PageV01P158 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0181.png) # ~~میخسبد ، گفت آن روز و آن شب ایمنم که پیش او باشد ، بالله که مرا با ~~او هیچ # ~~فسادی نبود اکنون باز توبه کرد ، گفتمش که نگفتمت گفت آری بد کردم ، ~~اکنون # ~~چه کنیم بدان حجره ما نیز راه یافتند، مزه نماند که فقی کنیم تا اکنون ~~هنوزنکردم # ~~بالاتوبه وپران کنند ، واین چنین کس کسی را خالق وفعال داند ، مصوری و ~~محسوسی # ~~پیش وی آمدی تا بوی سخن و رآی و تدبیر می کند ، و هرگاه چتین بود خود ~~محال # ~~بودکه وی خدای بود ، بلک عاجز ومقهور بود . # مرا اگر بردر بهشت بیارند اول در نگرم کد او در آنجاهست ، اگرنباشد گویم # ~~وکو ، نیمرا میباید که معین بینمش ، همچنین برابر اگر نبود رفتم بدوزخ ~~، دوزخ # ~~ز من پرسد بارها دیدهام ، معاینه بگویم مرا باتو کارنیست او را بمن ده ~~تودانی ، # ~~بعد ازین هرچه خواهد گفت او داند، مرا دگر بآن کار نیست آنچ گفتم رفت ، ~~از طرف # ~~و هم باید چنین بود اندرون خالیست یراندرون بار میزند ایمان آرد ، ~~وآنرا که از # ~~اندرون نیست هزار معجزه می نمایی ایمان نمی آرد . # ابو بکر رضی الله عنه هیچ معجزه نخواست گفت پیغمبرم ، گقت آمنا و صدقنا . # ~~حاصل سیم داد که پانزده روز ms138 باز آیی هنوز میروم ، اکنون مگذارم که بروم ~~، چرا # ~~رها می کنی مرا دوست کم شود . خلق ، سخن ما فهم نکنند ، و در نخواهند ~~یافتن . # آن پیررا بگوکه درین مردکژ چرا می نگری ، مردمان برجهودان سلام کنند، # ~~اکنون خوش نپرسید ما او را بصد حیله و ناز می آریم ، توچنان می نگری از ~~آن توچد # ~~خورده است ؟ ای خواجه ایشان قیاس از قوت خود می کنند ، برخود قیاس ~~میکنند ، # ~~که مردمان پراکنده شده ، تا بجامع منادی کنیم این مردمان را که جمع ~~متفرق کرد؟ # ~~آخر همان کس جمع کند این چه عجزست ، از عجز حیله میکنند ، و کار خود ~~غیر # ~~آنست ، گشایش در غیر آنست ، من می گویم که مرا زهرتریاق است ، وبال شما ~~ازین # ~~خوردن در گردن من . PageV01P159 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0182.png) ### | مقالات %~% # شما گواد باشید ولاتزر وازرة وزراخری1 اگر وازرم باشد برنگیرم ، # ~~اکنون و ازر نیستم دوزخ من از من حذر می کند ومی ترسد آخر می گوید جزیا ~~مؤمن # ~~فان نورک اطفأ ناری 2 گویم که یار من پیش تست بمن ده ، مرا با توکار ~~نیست تو # ~~دانی باخود قول ع م من این را بشکنم چنین گفتم بعکس و معاملهآ خود کردم ~~و اثرش # ~~ظاهر شد ، ندیدی تمی بینی اکنون آن دگران اگر این گهیند پاره پارهشان ~~کنند ، # ~~او نمی داند سخن را چرا بیهوده سخن گوید بیوجد و بیعلم ، آن او تیست ، ~~ودلیل # ~~برآن ، تصریف نمیداند کرد ، تصریف نخوانده است، تصریف گردانیدن معکوس ~~کنم # ~~و مقلوب کنم و بگردانم ، وعقل از در و بیرون در آپرده سخت دور ایستاده ~~؟ زهرهاش # ~~ته که قدم پیش نهد ، آن گفت که نحوهیچ خبر ندارد ، از نحو آنکس خبر ~~دارداو # ~~نحو باشد ، والله که تا نحو نشود هیچ از نحو خبر ندارد . # اکنون همه جفا با آتکس کنم که دوستش دارم ، اما چندان نباشد جفای من # ~~نیک باشد ، سهل در دعوت قهر است ولطف، اما در خلوت همه لطف است ، مرا ms139 ~~ازین # ~~وسوسه آمد که او را غرض باز رفتن من نیست ، بیاغ باز رفتن هده است که ~~او را # ~~بباغ نمیتواند دید ، ونیز خایف که آنجا این سرمکشوف شود از چلبی ، واو ~~را امکان # ~~دیدن هده نیست . PageV01P160 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0183.png) ### | یرببزک # آنجا گفتند بدره رفت ، گفت بدره چرا رود ، پس مرا دستوری ده گوتا بروم # ~~می گیرد زنهار زنهار برمن میخند ، آن گفتن چه که نعمتی خدا مرا داد شکر ~~این # ~~چون گذارم ، و آن سخن چگویی تو من چگونه زیم خدا جزای خیرد هاد. # این عورت که می گوید من ترا نخواهم مرا فید نباشد ، باری اگر او این بار # ~~برود و گواه بیاورم ، وتا او آمدن پاش بگشایم ورفت، مرا این دامن گیر ~~بود که عورت # ~~را دل درپی من بود چه عیب کنم ، عورت بیچاره را اوچه داند انگ اوکار ~~اوتمام شد، # ~~این کس که درعقد من در آید ، وبا او نزدیکی کردم ، چنین می کند او ~~نیکوعورتست # ~~او را بنظرخود منگرید هر که را نظری کردم ، وتن من بتن او رسید او بزرگ ~~نبودی # ~~وعزیز نبودی این هرگز نبودی ، بدره چه کند گفت تفرج ، گفت بدره چه تفرج ~~باشد # ~~با این قوم چگونه میتواند آمیخت ، چگونه می تواند نشست ، چنانست گویی ~~او # ~~شوهر تست ، ازین شوهر بدخو که بی دستوری من چرا رفت نمیدانم او بچه ~~گستاخی # ~~با تو این می کند ، خدمت من برسان م و بگو لحظهآ بیا که یکی دوکلمه ~~بگویم ، گفتم # ~~که تشویشی دارم لحظهٔ‌ بیایم، گفت تشویش دوستان بدوستان رود ، شفاعت ~~کردم # ~~برسید که ده روزش مهلت ده تا خانه بگیرد برود گفت دوماه بنشین، گو ~~دوسال بنشین # ~~گو همه عمر بنشین ما را مرنجان ، گوو فضیحت مکن ومی نشین . # هرگز کسی دید که معید بالا دست باشد هنوز یکی سخن نگفتهام در من حیث # ~~است و عللوا ، کمال معرف را گفت من پاچه نخورم تا اکنون درین شهر ، صد ~~لعنت # ~~برتو ms140 باد ، اگر نخوری ، آن هفتصد روزهآ مقبول را قبول نکرد ، در سلطان ~~العارفین # ~~بتعجب نظر کرد از درون ، برون نرفت که شکمش بدرید ، و سرکش ببریدند آن # ~~ظاهرنی ، اکنون توبدان مچفس 6أ ئمه روا نمیدارند ، أئمه که باشد مرا با ~~أئمه چه PageV01P161 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0184.png) # ~~کار ، ما خود أئمه ایم گفت چنین مگوتو أئمه دیگرانی ، دیگران ائمه ~~تواند ، چند # ~~کلمه بگو تو نیز که مقربان ، گفتی قومی باشند که آیة الکرسی خوانند ~~برسر رنجور، # ~~قومی باشند که آیة الکرسی باشند. # پادشاهی می آمد بهزار یرتایرت ، تونیی برون آمد و جفا گفت ، دشنام داد # ~~بر سرراه پپادشاه رسیده باکس نگفت اگر با کسی می گفت انگشت انگشت می ~~کردندش، # ~~راه بگردانید فرمود که با این سو رویم ، گفتند چرا خداوند ، گفت دلم ~~چنین # ~~می خواهد قهر با که راند با تونی ، مگر اصل او هم تونی بود که با تونی ~~ستیزد ، # ~~پادشاهان آنرا زخم زتند که گردن کش باشد، فرعون و نمرود را . ولتسمعن ~~من الذین # ~~اشر کوا اذی کشیرا3 # چنا نک محمد امیرچی می گفت که شخص در آید چنین و چنین گوید که مادر # ~~زنش چنین گفتم ، وزنش چنین و کنیزک چنین ، کسی را رها نکرد که نه آلود ~~، # ~~اگر زن میخواهد تا ده بخواهد ، مردی از دل پاک او در من آرد ، و در ~~خانهآ خود او # ~~چنینها گوید ، ریش بگرفتمی و یکان یکان بر کندمی ، وچیزی کردمیش که ~~دیگران # ~~عبرت گرند ، عورتان و خانههای مسلمانان را بدزام نکنند ، من جهت نیک ~~نامی این # ~~خانه وفرزندآن شما غصه میخورم ، شما چون راضیاید مرا خبر نیود ، اگر می ~~گویم # ~~که میگویی باز گوچه گفتم که آری گفتی ، معنی آن چد بود همین بود معنی ~~وب ، # ~~واگر آری دیر میگویم ، می گویی که چرا آری نمی گویی ، چه اعتراض است ~~بدین. # ~~خود من اعتراض می گویم ، اگر هست بگو آن اعتراض ، و اگر کژی باشد تا ~~راست PageV01P162 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0185.png) ### | شمس تبریزی ms141 ### | ممهمهمسسسسمسسهه ه مسسسسهمهه مسمهمه مهمحسمسس # ~~دگر بالای خدا کسی باشد که قالب باشد و او جان ، این محالست . # لی معک عقاب وکنت اذکره مع فلان و هو یعتذر یکذا فقلت انالا اسکن بهذا # ~~حتی اری وجهه اخذو اوالااوذی م الی موضع ماتلقوه وانالا ابالی بالسیف ~~یعرفونی # ~~لااعمل هکذا لمروتی لااعمل کما عملتم بل اذا ودیته . # دگر مگذار که رتجوری بتو راه یابد ، گفتم میشنود ، گفت چه گفتم که او # ~~شنود گفتم این ظاهر را شنود ، گقت که یعنی نشنوم چیزی ، وسخنی که ~~شنیدنی نباشد، # ~~گفت یک ضمیر دیدی که ضمیر دانست، اگرنه ظاهر این سخن را عارف اعتراض ~~کند ، # ~~این رنج بدست من نیست ، می آید بی اختیار ، ومی رود بی اختیار، چگونه ~~گفت آنرا # ~~آن معرفت او حجاب شد، اینک ضمیر و الراسخون فی انعلم است زیراکه تأویل ~~سخن # ~~دانست ، این از روی سؤال میپرسید تا بروی خندیدی ، این سخن از هردو ~~بیرون # ~~نیست سخن آبادان می آید ، خواب شدی (در خواب کند هردل بیدار که هست) ، # ~~بازگو اول این چونست . # صحابه هیچ اعتراض نکردندی بر مصطفی صلوات الله علیه از رای اعتقادمست # ~~می شدند ، در آن سخن، عتیق هفت حدیث بیش روایت نکرد ، اگر سؤال کردندی ~~PageV01P163 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0186.png) ### | مقالات # ~~فایده های دگر وافرشدی ، و بسیار اسرار کشف شدی . ازین بوی سخن ما ~~میآید ، # ~~انا الحق سخت رسواست ، سبحانی پوشیده ترک2 است ، هیچ کس نیست از بشر که ~~دراو # ~~قدری ازانانیت نیست موسی انا اعلم ممن علی وجه الارض گفت چیزی درو # ~~در آمد ، این بگفت حواله به خضرع م کردند تا چند روز پیش او بود ، آن ~~ازو # ~~برون رفت . # محمد بالاقهلیه علی را رضی الله عنه گفت چرا موافقت کردی در روزهآ وصال ~~بامن # ~~که چنین ضعیف گشتی ، لست کاحد کم ابیت عندر بی یطعمنی ویسقینی. # محققان گویند این بود سبب نزول این آیت که قلانما انا بشر متلکم4 # ~~یعنی چنین مگو از غایت پری، از خود ms142 بینداز چنین بگو ، بازگفت تا خاطر ~~عاطرت # ~~گرفته نشود : بوحی انیه همان سخن آست که فمن کان برجو لقاء ربه باین ~~این # ~~عین، عین آنست که لست کاحد کم، ولایشرک بعبادةر بهاین هم عین آنست ، ~~ولیکن PageV01P164 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0187.png) ### | شمس قیریزی %~% 16 # ~~بعبادت لان جهان را باعقال آبادان می کند، دوعالم بدین دو، باز بسته ~~است ، وهمهآ # ~~زمانها در تصرف از دوعالم ، بغفلت دست وپای ترا ، در آز بتقلید و در وی ~~خوایت نه ، # ~~وانکار دهدت، باز ترا بخود نظر دهد ، چست و چالاک کند . # همه عاشق این کلمهاند که زهی ، خود می کشند جهت زهی ، نظرت و بصفات # ~~وی ، بجز آرزوی حاجت خود مکن ، مطلوب که همانجاست که طلب تست ، و نظر # ~~بنجاسات و ظلمت شکم وحجبها«همچو دردنبلست و زو دنیاست» و همچنین ظلمات ~~و # ~~صعوبات همه مجردمهره3 است که بعضی را بصورت آن مقهور می کند، واز خواب ~~غفلت # ~~بدار ، فردا وعظ می باید گفتن دشوارست ، دری باز شده است چاره تیست ، ~~اگر در # ~~می بندی فریاد و تشنیع و کاشکی ایشانرا در آن فایده بودی ، آن همه ~~سخنها گفتهشد # ~~صریح وکنایت ، همانند که گویی هر گز نصیحتی نشنیدهاند، نه ظاهر سخن ~~دومی یا بند، # ~~نه مقصود سخن، چون در نیابند معاملهٔ‌ آن چگونهکنند ، العمل بغیر علم ~~ضلال # ~~من میروم تا سر بشویم توچه می کنی میروی می پایی ، حاصل اینها درین ~~چلهها # ~~میروند چه می کنتد ؟. # این لااله الاالله ، کار زبان نیست کار معامله است، نمی دانم که این حاصل ~~بدست # ~~اوست متلونش گوید ، خواهد غیر متلون . کلام اوست هرچه خواهد می گرداندش ~~، # ~~حاصل بندهٔ‌ هست خدای را کد اوحال حال باشد ، واستاد قالت ، تمی گویم ~~منم می گویم PageV01P165 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0188.png) ### | مقالات # ~~.هه .هه ه -.ه---.-ه ه-مه* -**مه-هههه هه مهه همهمهه ه هه * مهه ههه # مهه *هه *م*** م*م**ه*ه مه ه هه ه ه * سسست سسس %~% .... # ~~که هست، اکنون تاکست آتکر. ازکاروان سرای دارما مرد موذی همه ازومی ms143 ~~رنجند، # ~~یکی من اکنون بوی قبالهآ کاروان سرای دادهاند تا سالی ، اکنون خواهند ~~که بدگری # ~~دهند توانند که می افزاید آنگه آن قباله چه شود، اگر آمده باشد و گفته ~~که مرا این # ~~کاروان سرای نمی باید برمن می افزایند ، مرا این خود بر نمی آید و ~~پازستان ، این # ~~فسخ باشد ، ولیکن گواه ندارد که او این قیله کرده است و این سخن گفته ~~چگونه # ~~کند ، حیله چه باشد که فسخ کنند این اجاره را ، اذین بوی سخن ما می آید ~~از آن # ~~سخن بوی ما . # آری چوفروشود کسی را خورشید %~% در پیش نهد بجای خورشید چراغ . # باشد باشد آن خ فلما رایت تحفظها لکلامی اشغلتها بکلام آخر انک لا تصلی # ~~وقد کنت تصلی قبل هذا وذلک من علامة السعادة الأشتغال بالصلوة والعبادة ~~شیبنی تشویشک # لواتفق شیئا فراقک لکان من جهة هذا التشویش الذی یقع ذلک فاذاجئت ثمة # ~~من من یحک رچلی و من یغمزنی . # یفترون علی الانبیاء الاشیاء التی لایجوز علی سبط یعقوب یعشق علی ابن ~~هومعدن # ~~النجاسة وع م حرک خاتمه مرة قال افحسیتم انماخلقناکم عبثا2 و یحال فی ~~زمرة # ~~الانبیاء الذی تبدل عینیه لاجل الابن ، ذلک کان مرآة له یری منه الحق ~~کمایتحد ع م # ~~لعایشة لهذا سمی احسن القصص واهل الزمان نقلوها الی عالم الشهوة وسموها ~~. # اما رایت ذلک الواعظ ایش قال فی حق داودع م والانبیا ، والاقرع قاعد ~~مستمع PageV01P166 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0189.png) # # ی %~% شمس تبریزی ### | -..---.سسممهه سعمهدسسهسهههسممد-- # ~~ولوکان هؤلاء لایحضر مجلسکم ویقول لهذا یفتح هذا الطریق حتی لایلتمس ~~الوعظ منا # ~~این الوعظ این التالی لهذا الوعظ اونبی این هؤلاء یطمع احد این هذا ~~الاحدالذی # ~~یخلق منه ان القوا قال لهم عظوا مثل مایعظ فلان حتی اخی والواعظون ایش ~~یقول # ~~یسمی هذا واعظ لوکنت آدمیا ما رفعت رأسک من ذلک المدرسة لوکان آدمی ~~لابل یقول # ~~من مثلی وانا قاضی القضاة فی الروم والشام ومقرب عند خلیفة وجید فی ~~الرسالة والعلماء # ~~یتماسون تحت رکابی وقع فی هذه الظلمات ، حدیث ms144 فرهاد وخسرو و شیرین خود ~~با # ~~لیلی گوییم ، اگر رهاکنند کارها نیک شود ، حدیث لالاا اول روز منع کرد ~~، روز دوم # ~~چند دینار و چرب و شیرین باز داد ، گفت خدمتی بمن فرما ، گفت چنین ~~وچنین هیچ # ~~شهوت نی وچیزی نی ، گفت آن کار لالاست من نظر کردم آن روز گفتم که این ~~حال # ~~از حال شهوت چه دورست ، او از گوشهآ در آمد که آن این باشد ، کاشکی ~~چیزی # ~~خوانده بودی مرا در مدرسه رها کردندی ، نعوذ بالله نخواندهام چنین و ~~چندین هله # ~~می کنم ، نعوذ بالله اگر چیزی خوانده بودمی . # شهاب می گفت این غلامچه گفتم شام روم تحصیل کنم ، گفت نعوذ بالله نا رفته # ~~ما را بچیز کها عاچز کردی ، با این همه دیوانگی ام چندین عاقلان را در ~~کوزهآ فقاع # ~~کردهام ، با این همه بی خبری ام با خبرانرا زیر بغل گرفتهام ، در ~~اندرون من بشارتی # ~~بود ، گویی میپریدمی، برزمین نیستمی، تحصیل کنی مرانی هرروز یک سطر ~~بخوانی # ~~چنین باشد ، پدر ترا بجهت آن بتحصیل بفرستاد که روزگار بداست ، و مردم ~~طمع # ~~می کنند در پسر واز خدا نمی ترسند . # این ساعت بحمدالله چندان داری که کفایت است در راه ازفنون ، می گفتم که # ~~هیچ راه دیار نشد بب بب یعنی دانشمند صاحب فنونم که از فنون می گفتم که ~~این دعوی # ~~کرد خروبرین نیز نخرم، اما نوشتهای یسیار غلبه کردیم امام را غلبهآما ، ~~چون هرچیزی # ~~که هست او باری دارد ، تا او را تمام نباشی ترا نباشد . PageV01P167 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0190.png) ### | همقالات ### | دسهبس.--هه.مسمد دسه مسسمه سمه ممعمه # خبرا عن آلله تعالی من تقدم الی بذراع تقدمت الیه بباع1 # ~~دوری بزرگی ، وآن خود مولاناست معیرز بگویم ، گفت امروز درمن نیکو نظر ~~کردی، # ~~گفتم پس مروت نبود توباهمه فضل وعلم که دیدن تنها خردست قال ع م ~~اذاجاع2 العبد # ~~مطرسحاب الحکمة من قلبه علی نسانه . ### | شعر # هرکش امروز قبله مطبخ شد %~% دان که فرداش جای دوزخ شد # ای گلوی ms145 تو بریده هم کلوا ، یکره بپرس کای گلویک ره بگو تو خنجری # خور اندک فزون کند حکمت %~% خور بسیار کم کند حکمت # ها همه جون بدو بپردازد بشنو این را باش ، جون اینجای باشی و نمی خودی # ~~هما نجا باش و بخور هذا اولها می گوی ، مرا پس بیاموذ تا ثواب و گشایش ~~و مطلوب # ~~ومعشوق پیشروی نماید ، مثال آنک دو کس صایم باشند ، یکی اذ آنک نمی ~~یابد ، ویکی # ~~از آنک می یابد ، و نمیخورد لله تعالی ثوابا ، که تفسیر یا عنین ومرد ، ~~و از زنا پرهیز # ~~کردند یا رنجور و مرد قوی ، از راه زی چون همه حیوانات ، جون نیابند و ~~نبینند # ~~صایرند فی الجمله ضعفی هست . # فیااهل لیلی کثرالله فیکم من امثال لیلی کی تجود نهالها7 # آری جادهآ خراسانست دیدم اشتران ، نمی دانم سه بودیا هزار ، گفت این ~~چگونه # ~~مشکل است ، آن نروماده آن دگرش را نمیدانم باری سخنش نرو ماده است ، ~~اگر # ~~آن دگرش نرو ماده نبودی ، سخنش نرو ماده نبودی ، حرکاتش هم نرو ماده ~~نبودی ، # ~~همه فرو مادهاتد الا قومی کو آن قوم ، «آنرا که نه بینی ای صنم چند ~~زنی» مارا یکی # ~~تنها رهاگردی، آشنا چون با ما نباشد تنها باشیم ، آشنای ماکیست ، و ~~اکتون این PageV01P168 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0191.png) ### | شمس تبریزی # ~~سخن در پوست می گوییم ، خدای داند که آن نحس خود چه فهم میکند ، و اگر # ~~معتی می گشاییم خوش نمی آید چیزی هست ، و اگر معنی نمی گوئیم . قال و3 # ~~عن الله تعالی من تقدم الی بشبر تقدمت الیه بذراع1 کسی که صاحب سخن ~~باشد او # ~~را خود سخن در اندرون موج میزند ، الا مگر که مستمع اهل نباشد آنجا رفت # ~~نشست ، نمی گوید که واپس مرد مانند ، چو وعظ می گفت مرا چه آورد . ### | شعر # خراباتی شدم و زغم برستم %~% زبند زهد و قرایی بچستم # برای خدمتآزادگانرا %~% بزنارش میان محکم ببستم # نشاط بزم شادی از سه چیزست %~% شراب وشمع وشاهد هرسه جستم ms146 ### | 6r # ما بندگی خویش نمودیم ولیکن %~% خوی بد توبنذه ندا نست خریدن # ~~خود ا بش کی رها کند که چاه کند ، بستم خود را عارف می کنند ، یکی همه ~~جهد # ~~می کند تا بپوشاند ، یکی مویها باز میاندازد و می سترد ، و هزار شیوه ~~وشور می کند # ~~تا شناخته شود . داند آنکش دل خردمندست ، آن کواین کو . این جهت آنست ~~تا آن # ~~یکی که حقست شود ، همین سخن را نگاه کن ، چندین خلقان انبوه از بهر ~~آتند که # ~~پوشیده کنند او را، آخر از خود انصاف بده، اگر تراکنیزک خوب باشد ، و ~~برادرزن # ~~تو او را ببیند ، اگر چه نگویی ناخوشت آید ، و آن ناخوشی اترها وزیانها ~~کند . # قال صبی ولالمعرفته علی اذ وجهی طاب و من وجه کرهت من هوحتی یدغی # ~~معرفتی ما فی الدنیا قبیح قط الابالتسبة ، الکفر لیس بقبیح الابالنسبة ~~الی الأیمان صار # ~~قییحا ، کان حسنا فی نفسه ، فلما جاء الایمان صار منسوخا قبیحا . # الحدید حدید فی نفسه، ومنافع للناس وقوة فی الناس، ولکن بالنسبة الی المس ~~PageV01P169 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0192.png) ### | مقالات # # سهم........------ -- ه-.-*م--- بعسسممسسمسسست %~% میعه مههمهمعههده ~~هسمسسسه مسمسسسمم ه سسسسمسسه # ~~صار ذلیلا ، لان المس یصلح لمایصلح هوله لان المس قابل الکیمیا دون ~~الحدید، # ~~فبهذا الصلاحیة ترجحتعلی الحدید ، ثم هوکان جیدا الی ان جاء الفضة ، ~~هکذا الذهب # ~~والجوهر والدر الیتیم. # سل من العلل لأی شی ضرب لعلاحتی یکون لک من الشمس ان کان الکلام # ~~له ینقصه و یناقصد و یکسره و یعبده بمعنی آخر و بوجه آخر و لعلیه و ~~نعلیه وان لم # ~~یکن کذلک فلیس له معرفة فاقل الاحوال ان یقال خذ بتعلیک ونحن الا یقبل ~~هذا و # ~~یحاین من قبول هذا ، # قلت متی عرفتنی متی و انی متی وصل ذیلک الی ذیلی و تلک الی کمی و متی # ~~جالستنی ومتی رافقتنی . علامة السمک ان لاتعیش له الا فی الماء فاذا ~~رایته یهرب من # ~~الماء و یموت من خوف المآء ، اذا قیل له الله مات من الحزن والخوف ~~ویرید ان ms147 # ~~یخرج القایل لهذا ولاحاجة لد الی الدعوی والبینة ، بل هو یعیش فی الماء ~~لایخرج # ~~فلو اتفق انه یخرج # هذا هوالاصل ان خلیفة یلبس قوما بیضا وقوما خضرا وقوما احمر وقوما قلانسا # ~~فتجروا فی ذلک و لااخرفها ، الا خواصه وهم ایضا لیلطون، الا ان لاشغل ~~له و # ~~لاقصد الا النظر فی الناس فکل من طاب له واعفاه اما یعرف بنفسه او یتعد ~~الیه الوزیر # ~~فیخبره عن الحال ولیس له شغل الاهذا کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف بین ~~خاما # ~~و حانا ذهبت حصانا و بین مولانا وبین مجد عرضنا الوف نعم الشمس یشتهی ~~الغرور PageV01P170 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0193.png) ### | شمس تیریزی # ~~-. # ~~الحبه نعم لابد حبذ یقول وراح فاذا جرد ینبغی ان یتدارک او یهمل کانه ~~یقول ما- # ~~هما له هکذا کان ینبغی کما قال جوحی لما شل یده یضرب الطنبور هکذا کان ~~ینبغی # از کوی تو استخوان از آن می چینم %~% تا هیچ سگی بکوی تو در ناید # ایشان کجااند ؛ ایشان کهاند ، آخر چو من می گویم ایشان ، ایشان من آخر # ~~معلوم باشد گفتند که تو ، گفتندی ### | شع # مهتاب بلند گشت ، وما پست شدیم # # ای دوست تو بعد ازین هر آنچه شتوی %~% بر دست مکن از آنک از دست شدیم # می دیدم که از آسمان نور فرو می آمد موج موج ، و از روی آن بسر وا زروی # ~~و چشم من ، تا شش و جگر مرا میدیدم . # تفسیر لم تقولون ما لاتفعلون1 خاص در حق مؤمنانست ، اگر این اخص # ~~در حق او چه گویی (لم تقولون) او از عین بخل رسته است ، خود راضیند که ~~در سبوی # ~~دگر درد او ینهند ، چه جای لاتفعلونست مروچه با شد جمعی اند ، دو درم ~~بده کاسه # ~~پرکن و بیار این چه باشد، و استر از گرسنگی استخوانها برون آمد . # تغیر حاله دون قاله و قوم قاله دون حاله لایقول واحد وهذا العتاب لهم ~~انکم # ~~لم قلتم ما لیس ذلک حالکم یقولوا لا انا عبید اهل ذلک الحال وحواسهم ms148 ~~ومحسهم # ~~قال اذا کان کذا فمبارک ، این سخت بد است که بازی خود می بینی ، مردی ~~آنست کد # ~~بازی خصم بینی ، آغاز کرد و گفت و گفت گفتیم آخر این هم بازی تست که ~~میبینی ، # ~~از آن شبینه رنجیدهآ کونه بود که نخواندندش ، هم مرا چنین خواندند که ~~بخانه کسی # ~~ضعفی دارد ، گفته بودند اورا که بااین طریق بگویی نخواهم که او بیاید ، ~~پریاش دادم که # ~~صاحب نظری کردی که نیامدی ، پریدن گرفت و مرا رها کرد آخر آین پرت من ~~دادم PageV01P171 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0194.png) ### | مقالات # ~~بایست تا اکنون بر چا مانده بودی ، نزدیک آمد که یک سوی کنیم باکریم ، ~~اگر یگانه # ~~است پگانه است و اگر نی او داند ، می گویمش یازی خصم نگر بازی ازین ~~روشنتر # ~~باشد که در فلان خانه مات خواهم کردن ، گرو بسیار گرفتهایم و چنین می ~~گویم معین # ~~دعوی کرده است . # خدای میان ماست این رمز شنو گواه و حاضران دور من دیدی که تأثیر آن # ~~توری که آن شب در دل او اثر کرد ، خواستم آن ساعت که گفت برو میخندی ، ~~درو # ~~نگرم تیز، خود را نگاهداشتم تا بگذشت ، زیرارنجور بود، برو زدی بعد از ~~آن بخنده # ~~درو نظر کردم ، اگراین درست بودی سهل بود ، مشکاست با این، طایفه ای ~~چند نازنینان # ~~داریم زیر خاک ، چه نازنینان ما در تیره است او چیزی دگرست ، آنک داشتم ~~در # ~~سلطنتازین جنس بود چیزی ، این ساعت خودچیست، شمشیر خطیبم ، نه خلم نه ~~برم، # ~~آن وقت دیدی از آنک دانستی خاموش برگذشتی ، گفتمی چه گفتی هیچ باری ~~برای # ~~دل من بروز می بایست گفتی ، آری من خواندم من گفتم علا و کریم را گفت ~~بخواندم # ~~اینک رتجیدم ، گفتم پرسیدم که بگویی که بچه خواندی و چگونه خواندی ، # ~~همچنین تحسین اگر کردمی گفتی که چه گفتم که تحسین می کنی ، اکنون بیا ~~تا # ~~بوسه بدهم . # اخی را نگفتی که شمس الدین ذکر شما می کند انداختهآ ماست ، او به ms149 است چند # ~~بار که آن خواجگی موی شکافد در فقر و یگانگی ، و چون من بیایم دست ~~همچنین # ~~در دهان نهد . خاموش که ما چه دانیم ، اکنون گفتم که میان ما حکمی ~~بباید تا این # ~~ماجرا منقطع و او حکم ، لکن آن حکم خارجی باشد با او آن هر حکم کند ~~بعنایت # ~~سرفرو آرند حرمت حکمی ، اگرند طاقت یک مست ندارد . اما اینجا حکم از ~~میان # ~~کارست ، در میان کار مشت زنان و کشتی گیران و شطرنج بازان ، همه حکم ~~است ، PageV01P172 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0195.png) ### | شمس تبریزی # و شیخ روزی سیبی بدست داشت می پرسید زین کلوسی را که از خدا من چون # ~~دیدم سیبی خواستم بداد ، تو از خدا چه میخواهی ؟ ابایزید از خدا خدا را ~~خواست، # ~~و فلان فلان را خواست ، زین گفت من از خدا خدا راخواهم ، گفت درتیر ابا ~~یزیدی # ~~من کودک بودم مرا پرسید ، من بسر اشارت کردم که ترا. سر فرو انداخت می ~~جنباند # ~~سر را سخن نمی توانستم ، گفتن دهان باز نمیشد آما همه اندرون سخن وگفت ~~ومعنی ، # ~~چیزی عجیب بودم کم کسی را از خردکی بوده است ، استاد را ببزرگی کد از ~~خراسان # ~~آمد چیزی کشفشود ، مرا می گفت که پدرمن شو بزور، برای آن پسرانش، شدم ~~چکنم # ~~تا رنجور آن بودی ، این ساعت بر رنجوران می رویراحت در آنست ، که ~~هرچدخدای # ~~تعالی ترا در پیش آورد آنرا سعادت کلی خود دانی ، # مرا فرستادهاند که آن بندهآ نازنین ما میان قوم ناهموار گرفتار است ، ~~دریغست # ~~که اورا بزیان برند ، اینکه دویار پهلوی هم دگر نشینند با مقابلهآ هم ~~دیگر ، و سخن # ~~گویند ، چاشنی آن و چاشنی نظاره از دور کجا ، آخر دور اگرچد آن صفادأری ~~که # ~~حجابت نکند، اما چاشنی نزدیکی کو. کسی که از دور در حضور باشد ، خود ~~نزدیک # ~~چگونه باشد ، گویند فلان جا رویم بپرس که شمس آنجا هست ، اگر نیست این ~~ساعت # ~~کار دارم # فلان اخلاطی گفت که شنیدم که ms150 در حق تو قدح کردند او بمدح برگرفت ، هن # ~~که مدح کنم تا خود چگوند باشد ، گفت تو چنین نبودی از برکات صحبت او ~~چنین # ~~شدی. گشادکند پیوسته گشادی می کرد ، بانگشت بر زدم همچنین فرو رفت گفتا ~~تو PageV01P173 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0196.png) ### | مقالات # ~~صحبت را شایی ، گفتم که اگر بخلوت کنی من باشم و تو ده کفش بر من بزنی ~~، و هر # ~~گشاد که کنی بر تابم اما در حق بزرگان ، گفت تو صحبت میشایی معتقد بودم ~~او را ، # ~~میشنودم که بزرگ و دا ناست و چنین و چنین اما باین نی ، اکنون صحبت ~~نیکو # ~~نگاه دار خواهد که بیاید که شما بمسجد باشید شما را ببیند ، و مدح من ~~خواهد # ~~کرد . # مرا گفت او به باشد با فلان زرگر اخلاطی که شیخ شده است ، گفتم هر کسی # ~~بمقام خود بزرگست ، اما چه نسبت دارد با او ،در حق کسی قدح نیست ما را ~~اما عالم # ~~او دیگرست ، درویش خام طمع باشد ، جایی که شیخ این کودک باشد که او را ~~هنوز # ~~سال می باید ، خدمت مردان کند ، شب و روز میسوزد و میگدازد ، چون روغن ~~گاو # ~~بر تابه ، با بعد ، بوک ، لعل باشد که رقص مردان خدا لطیف باشد و سبک ، ~~گویی برگ # ~~است که بر روی آب میرود ، اندرون چوکوه و صد هزارکوه، و برون چون کاه ، ~~حق # ~~بدست من است حق با من نیست ، این جمله صفات که در خطبه می گویی البصیر ~~اثذی # ~~لایعزبعن بصره1 این همهصفات من می بینم صفات من است ، # # شرم ناید مر شما را زین سگان پرفساد %~% ننگ ناید مرشما را زین خران بی ~~فسار # ~~آن یکی گوزین دین و کفر را زو رنگ و بو ### | و آن دگر گو فخر ملک و ملک راز و تنگ و علر # پس عنان باید که نگه داری می کشی ، اکنون قایل گوید : ### | شعر # # میان عالم و جاهل تفاوت این قدر است %~% که این کشیده عنانست ms151 و آن ~~گسسته مهار # اکنون کو عنان کشیدن ، اکنون مرا با خود دار پیوسته ، اقلش از روی ظاهراز # ~~نان و طعام و جامهآ او بر من نباشد ، یعنی پیش شما نباشد بهم باشیم ~~وقتی خدمت کند، # ~~این مکروه و آن شبهت. به از آن مخلص نیست که بنده دست در کبرای حقزند و ~~خلاص PageV01P174 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0197.png) ### | شمس تبریزی # ~~گردد سواد الوجه فیالدارین1 اگر راست می گویی پس خلق را بچه دعوت می ~~کنی # ~~بسیادرویی ، اگر دروغ می گویی سیلی تو چیزی نباشد ، دیگری گوید تحمل کن ~~سخن # ~~سخن خداست و ازآن نازنینان خداست ، علا را شطرنج مخر اگر دوست مولانایی ~~، # ~~او را وقت تحصیل است ، وقت آنک کدشب نخسبد الا تلثی یاکمتر ، هر روز ~~لابد چیزی # ~~بخواند اگر چه یک سطر باشد ، اگر بشنود از من برنجد ، گوید مرا در کار ~~می کشد. # ~~حق را ازین دشمن میدارند ، و سخن حق که در کارشان میکشد ، بوی کار ~~بایشان # ~~میرسد میرمند عجبست ، بعضی راروزگار بر دل خوش می آید من اتبع السواد ~~فقد # ~~همه من زبان بود جواب و سؤال و فصاحتی واز عالم حق هیچ خبر نی . بعد کم ~~لابایع # ~~یبیع ولامشتری یشتری یلبس الانسان فی السماع ما لایلبس فی غیره البتة ~~ویابس # ~~فی الصلوة ما لایلبس فی غیره وفی السقایة وقع لی هذا بصوت الفاخته وکان ~~بینی و بینه # ~~من قدیم وطبیب ان هذا یعصیه غیره علی الوعد انه کیف بکون فی هذا الموضع ~~الوجد # ~~الذی یقصد الانبیاء والاولیاء ولو علمت لتساکرت و انبسطت له یستجلی ~~الحق علی # ~~صفایح وجوههم و علی شمایلهم وعلی ما یظهر علیهم # درویشان شیراز چیزی انصاف نخواهند الا گویند نیک نرفت ، پس این که وقت # ~~تعیین کنی بعد از غزل رقص کند ، پس تکلف و شما چگونه نفس زنید و سر می ~~جنبانید # ~~قول نگفت وغزل ، چگونه رقض ، سوختم طاقتاین رنج ندارم ، حضرت می فرماید ~~که PageV01P175 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0198.png) # ~~من ترا جهت این میدارم ، می ms152 گوید یارب آخر سوختم ازین بنده چه میخواهی ~~، # ~~فرمود همین که می سوزی همان حدیث شکستن جوهرست که معشوقه گفت چراشکستی # ~~گفت جهت آنک تا تو بگویی چراشکستی ، و حکمت درین زاری آنست که دریای ~~رحمت # ~~می باید که بجوش آید سبب زاری تست ، تا ابرغم توبر نیاید دریای علم نمی ~~جوشد # فان الأم لم ترضع غلاما %~% علی الاشفاق مذسکت الغلام # هرکه مشاهده نمی کند بتغیر ظاهر وباطن خود ، و بحکمت و سمع وبصر وعقل # ~~خود ، و تدبیر عالم ، پشکا میباشد ، آن وقت که معجزات همه پیغمبران ، ~~وکرامت # ~~همه اولیاء او وحی گذاردن فریشتگان مروی را مسلم شود هنوز وی پشک بود ، ~~گوید # ~~تا چه چیزست که همچنین مرا دیر میاید یا خود بخود همچنین شود ، واگرنه # ~~مرادبس بود ، گوید اگر رحیمیستیا علیمی یا قادری عاجزی می بیند ، کار ~~بر آوردی # جماعتی رفتند که سرآب فرات را به بینند ، دو سال راه کردند دیدند که از ~~سر # ~~کوهی برون میآید ، یکی بررفت چرخ زد که خوشست و فرو رفت دیگری همین ، # ~~بعضی گفتند خدا داند ایشانرا چه میشود فروشان می کشند یا چیست ، بعضی ~~باز گشتند # ~~خبر آوردند که ، تا آنجا رسیدیم ویاران رفتند ، دگر نمی دانیم ، آوازه ~~آوردند چنانک # ~~مرغ آبیست ، در دریا رفت ، مادر و برادران گرد می گردند ، امکان موافقت ~~نه زیرا # ~~خایهآ یط ارا نهند ، بط بچگان برون آیند بطان می آیند بخشگی اینها با ~~آنها می- # ~~آمیزند ، چو بدریا رفتند اینها تا لب آب آمدند که وای رفت . # عجب عجب که ترا یاد دوستان آمد PageV01P176 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0199.png) ### | شمس تبریزی # ~~درین مقام هشیار ومست مباش ، شاید که غرض او آن باشد یعنی باستغراق ~~مقام مکن ، # ~~مقام عالی تر طلب ، اما نی این کار او نیست او همان بود که در آن بود ~~که چیزی دگر # ~~نبود ، اگر نه طالب آن بودی . اوکوزة ترست از شرابت2 اورا فرود آورد او ~~بر شرآبت # ~~نشست، آن گفت باز پهلوی تو ms153 باشم جای دیگر خود نتوان رفت ، خم خود از صد # ~~چو ایشان فراغت دارد ، اما پیش سنگ اسیرست ، خم مفید این است ، که از ~~سنگ # ~~فراغت دارد اگر بشکند آنچ اصلست باقی ماند او شفیع باشد ، یعنی سرفتنه ~~اوست # ~~ایشانرا جواب بباید گفتن شافی ، که جواب خاموشی را فهم نمیکنند ، یعنی ~~خوش # ~~باش باگشاد وفرح درآ و باخوشی برآ. # معنی این آیت چیست که الم تر الی ربک کیف مدالظل چه می گوید این # # آیت که الله نورالسموات والارض1 %~% شعر # افتاد دلم باز بجایی که میرس # یعنی چو خواهی که از من فایده گیری وخواهی که تواضع پنهانی کنی همچو # ~~تواضع فرعون ، که بتنهایی می گفت ای خداوند تو الله منی و من بندهام ، ~~اما آشکارا # ~~می گفت: انار بکم الاعلی گفتند نی هم ظاهر و باطن باید گفت نی ، درجواب ~~تأنی کنم # ~~همچون خدمت ستان نکنم همچون آن وزیر العجلة من الشیطان ، جز نقش دگر ~~چیز # ~~نه بیند زیرا ایشان همه نقش بینند وهم استغفار نکنند ، آن صفت آدمیست و ~~فرز ندانش # ~~و این اصرار صفت ابلیس وذریتش ، فرمود سو گندش آنست که خدا بسراو ~~سوگندمی خورد، # ~~رومیرا من آفریدم ترکی را وهندی را و عربی را ، لعنت بر آن پشت باد که ~~چون # ~~توئی را زایید . PageV01P177 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0200.png) # آن خوان سالار که بردامن شاه چکانید گفت بیاویزش ، باقی طعام را برجامهآ ~~او # ~~فروریخت و خوش شد شاه ، وخندهاش گرفت که این چون کردی ، گفت چونمی ~~آویزی # ~~آن چیزی نبود باری چیزی بقصد بکنم بیشتر . اکنون او نیز اگر چند ~~استغفار کردی # ~~چنان خوش نیامدی که اینها کرد . این عیب از پدر و مادر بود که مرا چنین ~~بناز بر آوردند # ~~گر بهرا که بریختی و کاسه شکستی ، پدر پیش من بودی وچیزی نگفتی ، بخنده ~~گفتی # ~~که باز چه کردی نیکوست، قضایی بود با آن گذشت ، اگر این بر توآمدی یا ~~برمن یا # ~~برنادر وخداوند مرا وترا بآن برد ms154 بناز برآورد . # از نی شکرینه بمدارا سازند %~% از پیله بروزگار دیبا سازند # آهسته کنی بکن یکی صبر نما %~% کز غوره بروزگار حلوا سازند ### | 324 # ای باد سحر خبر زکویی داری %~% پیغام ز روی ماه رویی داری # یس باطربی و های هویی داری %~% آهستهتر ای باد که بویی داری # این ساعت در عالم قطب اوست ، سریست که می گویم از اطراف عالم آنها که خلق # ~~در آرزوی خاک ایشانند ، وسر بر آستان او نهند وباز روند ، مردی از یک ~~ساله راه آمد # ~~بزیارت او ، قاصد روی سوخته همین آستانهاش بوسید ، امکان درآمدن نی ، ~~دیگری # ~~عزیزی در آمد از دور راه بسیار ، در میان کرد . کنار گرفت ، همان روز ~~بازگشت و # ~~رفت امکان دستوری باشیدن نبود، اناما احتملت من هذا الرجل کان یقول و ~~کنت اقول # ~~گفت احمقیش نگویند ، آری که باوی می گویم گفتم که اکنون اینجا منم واین ~~دیوار ، # ~~تاجماد نگویی با من نمی گویی با که می گویی بگو ، # یکی می گفت مرا که این منطقی است اورا خنده گرفت ، درخشم شده و عرق # ~~کرده سری جنبانید می خندید که چه می گوید منطقی! مدتی می گفتم ، مرا ~~همان انگار PageV01P178 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0201.png) ### | شمس تبریزی # ~~-- ...- سعم-... # ~~که نیستم . می گفت که جنگ همه از این است که چرا نباشی . لابه کرد که ~~بهم رویم که # ~~کودکان باتو خوکرده اند و الفت دارند البته آری مرا نک بختی نسازد از ~~نازکی و بد # ~~طبعی ، مراجایهای همچنین پیدا آمد منالی وراحتی ، بازازین نازکی گریختم ~~بهم برزدم # ~~در آن حجره می ساختم که بر در می ریدند و من برون می آمدم و حدث1 آن ~~مست و گرست2 را # ~~بامداد جاروب ازپیش میروفتم وخاموش ، ناگاه چیزی شنیدندی سرفر آوردندی ~~بعذر ، # ~~گفتمی نر نی اگر من نیک بودمی مقام من اینجا ودیشب برسریر رفتمی ترید ~~کردمی # ~~بوی بردی ، وصیت کردی که نیکوش بدهید از آنجا نخریدمی رفتمی تر ترش سخن # ~~گفتمی تا گفتی کد ms155 این دیواند است . # همهآ رمضان همچنین صدکس دعوت کردند و استدعا یکشب برما افطار کنی، # ~~بعضی را دفع کردمی ، و کاروان سرای دار را و صیت کردمی که اگر میقات ~~معهود بیایند، # ~~بگو که کسی دیگرش برد مرا برتو آیند نماز زیادتی باید کرد ، من وقتی ~~سالوسی # ~~می کردم اکنون نتوانم کردن ، اینک علا سخن میگوید ، و فردا صدر سجاسی ~~سخن # ~~می گوید ، وجلال الدین سخن می گوید این سخت مشکل است ، اگر آن سخنست ~~این # ~~چه باشد ، اگر سخن اینست آن ژاز باشد ، این سخن هیچ کس را نیست ، همه ~~عالم # ~~غلبیر زنی چنین صدری بجویی، خاکشرا نیابی ، معلمی کنم آن وزیررا معزول ~~کردند # ~~معلمی می کرد پادشاهرا خبر کردند کنارش گرفت و پرسیدش PageV01P179 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0202.png) # نوح در عهد او عالم معمور بود ، چنانک میان شهری وشهری یکروزمراه # ~~کم بودی ، سخت عجبداشتندی ، اگریک روزی بودی گفتندی سخت دورست ، فی ~~الجمله # ~~هزار کم پنجاه سال دعوت کرد ، هرروز چندین محلهرا بگشتی . آنرا تأویل ~~می کنند # ~~که چکونه باشد هزار واندسال . # حکما برآنند که بیش از صد و بیست سال زیستن ، البته ممکن نیست اما آن # ~~نمی گویم سخن روشن بگیرم هزار سال دعوت کرد ، هر روزی بهر محله پنج بار ~~اورا # ~~بزدندی ومجروح کردندی1، جبرئیل بلا پر برو مالیدی ، چراحت نیکو شدی ، ~~قوم # ~~تأویلها می کنند ، حاصل ، دعوت ترک نکرد ، هفتادتن بیش مسلمان نشدند . # روایتهاست بالاترش اینست ، دعوت واردست ، بیاید گفت مرا باقبولی اوچه ~~کار، # ~~گفت آخر نه اندیشیدی که چه عذر گویی ، گفت گردن و کفپای بسیلی و چوب ~~استاد # ~~تسلیم کردم ، بها نهام چه حاجت است ، اندیشیدن تن زنم چو بوبکر ربابی ، ~~الاهر # ~~کسیرا خوییست دردعوت ، یکی رادرشتی هیچ نمی بایدکردن ، یکیرا درشتی ~~شاید، # ~~این عورت عجب نیازی دارد اگر او کسی بودی ، کار او تمام شده بودی ، این ~~ساعت # ~~همچنین زدهاندی دونیمش کرده ، کتانی را هلاک کردست جهت ما که شیخ اوحد ~~پیش PageV01P180 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0203.png) ### | شمس تبربزی ms156 %~% 9 # ~~..---. سسسسسسمسسمه # ~~ایشان آمدی همچنین سجودکردی ، اما اوکسی بودی ، کار او تمام شده بودی ، ~~اما او # ~~کسی نیست که در معرض آن آید و نه آن سرباری ، وبا آن همه که هیچ نیست ، ~~اگر آن # ~~دشنام تدادی ، همچنین خاموش کردی همچنان نبردی ، الا چون دشنام داد و ~~جفاگفت # ~~آن رفت . این جهت آن درازی می کشم ، أزرای1 زخم ماخشم برود ، دل من ~~خزینهآ # ~~کسی نیست ، خزیتهآ حق است . قماش اشتریان درینجا چرا رهاکنم ، برون ~~اندازم ، # ~~آن ضمیر دیگران دیگرست این طاقت ندارد ، الا خزینهآ شهرااز بی خودی ، ~~از آن سو # ~~قوتیست وباخودیست ، وآن حال مصطفاست زیرا که هیچ خود زخود بیخود شود ، # ~~بلکه همه مصالح پیش اوپیدا و آشکاراست . اکنون کسی پندارد که این حالت ~~از استغراق # ~~کمترست ، استغراق خود بسیارانراهست ، این لطافت دگر که این همه ~~استغراقها باشد، # ~~و باز بهمان مصالح بینا چنانکه رسولو یک ذره از آن حالت بردگران میزد و # ~~بی سر وپا میشدند ، چناتکه صدیق هقت حدیث بیش روایت نکرد . ظاهر نشود # ~~مگر بدیشان نیک از بد ، وکافر از مؤمن ، مسلمان سخن راستست صد هزار ~~لعنت بر # ~~کنیزک باد اگرچه خود بصدهزارش خرند . کسی جنایتی می کند می آرند که پیش ~~من # ~~شکنجه کنند هیچ دل من طاقت نمیدارد ، اگر طاقت آن داشتمی هم نیکو بودی ~~، ### | شعر # کسی کش گل نسازد خار سازد %~% کرا منیر نسازد دار سازد # مقصود از وجود عالم ، ملاقات دو دوست بود ، که روی درهم تهند جهت خدا # ~~دور ازهوا ، مقصودتان نان نی نان با نی ، قصابی وقصاب نی چنانک این ~~ساعت بخدمت # ~~مولانا آسودهایم ، # قصهآ ابا یزید که راه غلط گرد بشهری افتاد نه خودرا غلط کرده بود راه ~~یافت ، # ~~مثال قصهآ موسی نوری بود نارنمای. # پروانهآ شمعرا همین کار افتاد %~% کودر پی نور رفت و در نار افتاد ~~PageV01P181 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0204.png) ### | . # اینجا بعکس است چنانک گفت شیخ که مردمان از کلیسا باز آمدند یعنی ایشان # ~~هر گز مسجد ندیده بودند ms157 ایشان از کجا مسجد از کجا ، چه تعلق دارد معنی ~~بگفتن ، نام # ~~بنویس بر کاغذی و نام بیار ، دریهلوی آن بدار ، جماعتی مسلمان برونان ، ~~کافرا ندرون، # ~~مرا دعوت کردند ، عذرها گفتم میرفتم در کلیسا ، کافران بودندی دوستان ~~من ، کافر # ~~برون مسلمان اندرون ، گفتم چیزی بیارید ت بحورم ، ایشان بهزار سپاس ~~آوردندی و # ~~بامن افطار کردندی وخوردندی وهمچنان روزهدار بودندی . # ستایش تو حاجت نیست عالم م ، تو خود ستایشرهاکن ، این جهت آن می گویم # ~~که ستایش مولانا آن باشد که چیزی سبب راحت اوست ، و خشنودی اوست نکاهد ~~ازو # ~~چیزی نکنی که تشویش ورنج برخاطر او نشیند ، وهرچه مرا رنجانید آن حقیقت ~~بدل # ~~مولانا رنج میرسد. # آن شیخ بزرگ بود هر که در آمدی براو که مهمان آیی گفتی بیا ساعتی تا به ~~بینم # ~~ترا می توانم خوردن ؟ اگر نوانم طعام ترا چگونه خورم ، حرام باشد طعام ~~حرام در # ~~اندرون من . # سیحان الله با مجدالدین سخن می گفتم جواب و سئوال می کردم و عذر می ~~خواستم # ~~که تا خاطرت نرتجد که مولانا خداش عمردهاد ، برون رفت از تو برنجید ، ~~مولانا # ~~چنین باشد انتظار طاقت نداشت ، گفتی که دشوارست این کار ، بزرگان نازک ~~می باشند. # ~~قصهٔ‌ بوزینه وسنگ پشت که دل بهم نیاوردهام ، من نیز رفتم دل بامن ~~نیامد ، آنجالاغ1 # ~~در گوش چنان بگویم که ایشان نشنوند . بیا پارهآ انگبین اگر بیاورند ~~بااین خوش آید، # ~~دور تا نشنوی ، لاغ درگوشت بیا تا بگویم اگر امروز نیز نمی شاید . # طنبور زن طنبور برون کرد که اکنون پیش از آنک طعام بیارند شمار اکرم ~~بسیارست # ~~اما مرا چند درم که خرج کنم طنبور یزنم ، کفشها پران شد ، گفت این طمام ~~شما ترک # ~~کردم ، مهمانی شما شمارا ، طنبور من نمیدهید ازکارم بر آوردید ، گفتند ~~این مسجد PageV01P182 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0205.png) ### | شمس تبریزی # ~~است گفت آه روزهاست که غسل نکردهام ، طنبور زود بدهید تا بروم . سلطان ~~محمود # ~~از لشگر جدا مانده بود سخت گرسنه آسیابانانرا می گوید ms158 ، سلام علیک چیزی ~~دارید # ~~که بخوریم ، گفت هان آمد تانان بخواهد ، ازکجاآمد این ثقیل ، اکنون نان ~~تهیست # ~~می خوری؟ گفت بیار ! رفت در راه پشیمان شد ، باز آمدکه مانیز خوریم ~~اربود ، نان # ~~نیست آرداست می خوری ؟ گفت هی بیار هرچه هست، در آمد باخود گفت : افسوس ~~باشد، # ~~مردکی شکم پیش داشته است که آرد جوست ، باز آمد که باگاورس آمیخته است ~~، # ~~باز آمد که آن یتیمانست ، حاصل پوستین بیاورد برروی شاه افشاند که همین ~~مانده بود # ~~تا یاورکنی پنداشتم که هست چشمک هاش خسته کرده بر لب جوی نشست تا دیری ~~چشمها # ~~بدو دست گرفت آن چشمهای نازنین ، الی آخره. # از آتجا رفت پسرکی دید ترک ، گفت چیزی داری که بخوریم گفت دارم اما # ~~چنین خواهند ، سلام کن بگو «قنق گرک2» گفت والله راست می گوید ، عنان ~~پستر # ~~کشید و باز آمد سلام علیکم ، علیکم السلام قنق گرک، تش زودکماج وماست ~~وشیر # ~~وپنیر وغیرها آورد خورد ، گفت انگشتری بستان که من مقرب شاهم تا از شاه ~~چیزی # ~~نیکو بستانم برای تو ، واگر ندهد من بستانم وبدهم ، انگشتری نیکو دید ~~گفت دریغ # ~~گوسفند نکشتم ، این چه کردم ، هر چند ازینها بیش میاندیشید کارش نیکوتر ~~میشود # ~~وقدرش بلندتر میشود ، تاشاه بلشگر پیوست کودک آمد انگشتری عرضه کرد ، ~~همه در # ~~روی افتادند اورا درآوردند ، دید امرا وملوک صف کشیده ، آن سوارگان ~~وملوک دیگر # ~~ایستاده روبرو ، در همه می نگرد که آن امیر کدام است ، شاهرا می بیند ~~بر آن شکل ، PageV01P183 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0206.png) # ~~می گوید لاحول ، باز می نگرد همدرا می گوید آه این شاه بود ، آه کرد، ~~شه سخن گفت، # ~~گفت والله که شاه است ، فرمودش چهل غالام کمر بزر تابخدمت او باشند ~~باقی نعمترا # ~~برین قیاس می کن ، فرمود کد آن مردک آسیابانرا بیارید تا دل خنک کنم . # صدکس انسلاح داران روان شدند ، نشان ده داده بود ، نظرمی کردند رسیدند، # ~~درکمروکوه بدان جانب ، یکی گفت اینست، گفتند آری اینست ، مردک گفت هی ms159 ~~آمدند # ~~گریخت ، و دررا در بست ، در کوفتند خاموش کرد یعنی مردهام ، چگونه ~~مردهآ که سخن # ~~می گویی نه این یک نفس آخرینست ، من مردهام خیز، نخاست ، درراشکستند در ~~آمدند # ~~که خیز ترا شه می خواند ، گفت ای خداوندان ! من از کجا و شداز کجا من ~~مرد آسیابان # ~~اگر شه گندم دارد بیارد آردکنم ، هی خیز که شه میخواند ، آخر نیکو آرد ~~کنم خیز # ~~بسیار مگو شماراارد دهم کماج وماست دهم ، تا اکنون بسلطان نمیداد ، ~~اکنون صد # ~~کسرا مهمان می کند . خیز چههرزه می گویی نخاست، رسن بگردنش بستند، و ~~کشان # ~~کشان در آوردند ، در بارگاه گرد بگرد می نگرد ، تا آن وثاق باشی را به ~~بیند البته مثل # ~~او نمی بیند الا سلطان را می گوید که آماگر هزار سرداشتم یکی را نبرم ، ~~شاه می فرماید # ~~مردک ترا بآن آورده ام که انگشتری من در آبریز2 افتاده است برآری ، گفت ~~خدمت # ~~کنم پنهان فرمود که چون درآید در محکم به بندید، تا سه روز مگشایید تا ~~غصه # ~~گرسنگی بکشد . # مردکی که هر روز پنج من نان بخوردی شکمی چون دوزخ ، سه روز در کند # ~~که نان نیابد ، مردک دل بر مرگ نهاد ، وبعد ازسدروز می گوید بیاریدش ، ~~خیز برون # ~~آی ، می گوید : اکنون چه خواهید یکدم مانده است ، رهاکنید تا بمیرم ، ~~می گویند # ~~مردک توآن باشی که رها کنیم بیک مرگ بمیری ، می گوید واویلی! آوردندش ~~شاه PageV01P184 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0207.png) ### | هقالات %~% 18 # -سسه %~% - # ~~میگوید : ای مردک برنج بدانه خوری ، گفت آوخ ، گفت نیز خورم اربو زیره ~~بای1 # ~~باقصب خوری ، گفت آخ9 ، شیر برنج خوری با شکر چاشنی داده ، گفت آخ چون # ~~نخورم ، گفت ما نیز خوریم اربو، همچنین می شمرد، گفت ایخداوند هی مرا ~~بکش، # ~~چون سخت مرحوم و مظلوم شد ، مهر شاه برجوشید ، تاثیر آن مهر اورا این ~~بیت یاد # # آمد . %~% اشعی # # من بدکنم و تو بد مکافات کنی %~% پس فرق میان من و تو چیست بگو # خندهاش گرفت ms160 ، هزار درم فرمود ، وخلعتش بداد وشادش براه کرد ، باز فرمود # ~~که بازش خوانید ، دویدند که بیاگفت آه ایمنم کرد تا بترم گیرد ، می ~~گوید اکنون درم # ~~بستانید جانم ببخشید ، گفتند بیا آنجا جواب بگو آوردندش ، شاه می ~~فرماید بامن عهدی # ~~بکن و شرطی بند که اگر از حرص گلوی خود بکسی چیزی ندهی ، باری آن ~~پوستین را # ~~بر روی کسی آرد ناک نزنی که کورم کردی، آسیابان در روی افتاد و بسیار ~~بگریست و # ~~شرط کرد که آنچ باشد دریغ ندارم ، وهیچ مهمانرا خوار ننگرم. پیری گفت ~~بخدمت # ~~مولانا می باشی هنوز الحمدله، مریدان در بند جدائی شمااند ، کوری ایشان ~~، گویی # ~~فرشتهآ بود، وقتها آدمیان فرشتهٔ‌ این کس شوند ، وقتها شیطان این کس ، ~~سه بار برون # ~~می آمدم که بیایم باز درحجره می رفتم ، اول مردی بنموده بودم کودک ~~بگریختی شفاعت # ~~کردندی قبول کردمی ، دیگریرا با خود بگریزانیدی ، گفتم باین بر نیاید ~~ترک این # ~~کار بباید کردن یاادب باید کردن ، چه خیال کردی من چه گفتم اگر این را ~~نمی گویی آنک # ~~تو گفتی دوراست . # ویکی مال مردمان خوردی وخودرا بدیوانگی بردادی ، پیش قاضی کدخام خلم4 ~~PageV01P185 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0208.png) ### | مقالات # ~~ای مرد برتو دعوی می کنند چه میگویی ؟ ، گفت خام گفتهآ دیوانه است ، ~~بیمارستان # ~~برند ، بیمارستان کی رهاکردندی، تایکی از و طرارتر ودیوانه تر برو ~~افتاد صدتا بغوسی # ~~وصدچادر بغدادی ، وصداطلس استنبولی ، وصد: جامهآدیگر . او گفت که خام ~~گفت نی، # ~~مولانا همهقصارت1 کرده وکوفته1 ، گفت خامخام ، قاضی می گوید اکنون خام ~~مقرست # ~~بدهد، این آموختش که برو انکارکن قاضی می گوید چه منی گویی، گفت انگار ~~می کنم # ~~گفت اقرارکردی انکار چراکردی ، حق مسلمانان بده ، گفت می می ترسم که ~~فلان و # ~~فلان امانت نهاد، کجا نهادی . تو می گویی در آن بخاری ، تا دزدان هم ~~قصد آن خانه # ~~کنند که پیش آستانه جا هست ، همان حدیث است . # آری ده چه نیکو می گویی ، ای من مردم از گرستگی ، آری ده ms161 بگو ، خوش # ~~می گویی ، مرا دل می خواهد که ازین بخوری با عسل، من همچنین می نگرم ~~بخور # ~~لقمه سه باشد یا هفده ، یا هفتاد جهت دل من ، من خواستمی که روی من ~~بودی ماه ، # ~~مرا فراغت بوده است از همه عالم ، همین تو توگفتی که خوش نیستم یا مرا ~~قبض است، # ~~اندرون من درد میخیزد زیراکه تو در میان جان من وطن داری ، اثری کند ~~درجان # ~~ای افندی چلبی بوکماسی منخوس و تقاضاه معانقه و قبله ومغمزی بطریق نظم # ~~ثمودن ، دگر در من نشانهای مغفوری هست ، نزدیکست که آن سو افتم و در ~~میان # ~~مغفوری غوطد میخورم ، علامتها هست . PageV01P186 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0209.png) ### | بد مممستم سنب مننسسد ه مسته س عمصصسععم دمن خشنس س نمنهنهه ### | شمس تبریزی # سنریهم آیاتنا فی الافاق را چه می گویند در آفاق شق قمر وتابستان، ودر # ~~فی انفسهم بیماری وصحت، زهی تفسیر احسنت ای مفسران، آن قول دگر، در ~~آفاق # ~~شق قمر ومعجزات ، وفی انفسهم ، انشراح صدر ، انه الخق یعنی ان الله حق ~~اوان # ~~محمدا حق زهی تفسیر ، این تفسیر مسلم ره روان و سالکان راست . # هر آیتی همچو پیغامی و عشق نامه ایست ، ایشان دانند قرآن را ، جمال قرآن # ~~برایشان عرضه و جلوه می کند چه سخن باشد ، انه الحق یعنی تا بدانند که ~~خداکیست، # ~~یعنی ان الحق تفسیر ، واحدی قدسی نیست، طوسی را چه کنیم الرحمن علم ~~القر آن # ~~تفسیر قرآن هم از حقشنو ، از غیر حق تفسیر نشنوی . آن تفسیر حال ایشان ~~بودنه # ~~تفسیر قرآن . ترجمهآ تحت اللفظ ، همهآ کودکان پنج ساله خود بگویند . # مصطفی علیه السلام در ابوهریره درمی آویخت و احوال میدانست و او پرهیز # ~~می کرد ، تاگفت چرا پرهیز میکنی ، گفت جنبم ، گفت العؤمن لایینجس هیچ ~~زیان # ~~ندارد ، چه لازمست آن روسیاهی کردن ، مثلا دختری از راه برد و آن حرکت ~~کرد، # ~~اگر اطلاع یابند رسوایی، واگر نیا بند خود و اجبست کاری میتوان کرد ~~باتفاق محمود، # ~~مادرش می بیند ms162 که برمی نهی می گوید ای نوشت باد خوشت باد وقت خوش ، ~~فرزند مرا # ~~وقت خوش میداری ، اگر نکنی خود برنجد که بجامه خواب نخفت تا چه بود، ~~دعا # ~~یجانت می کند و منت دارد . # زمستان می آید ، پوستین می باید شمساالدین را آری سخت مصلحت است ، ~~PageV01P187 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0210.png) ### | مقالات # ~~فرجی را پاره میباید ، آری نیکو می گویی ده خوای باید مرا ازتو در یوزه ~~است، # ~~مهمان را بدو وقت نیک دارند اکنون وقت آنست که فرجه3 بکنم . اگرچه قوت ~~پیادگی # ~~هست اما ترسم که قبول نکنی ، من چون درآیم ، قیماز4، مرا آقسرا6 باشد ، ~~در # ~~میان راه ترارهاکنم بدست من نباشد ، درخانه رهات کنم بمیان فرزندان کد ~~میان راه # ~~می بایست که اول چنان بودی ، این ساعت میان ما صد چندان نزدیکی بودی ~~،اکنون # ~~جدا شد تا چندگاهی چها شود ندانم ، اگر تشویش از همانست که این باربود ~~پس مگو # ~~غیرت حق است ، گفت چه مسلمانیست ، گفتم با همین مسلمانی بساز ، آن بار ~~نگفتی # ~~و چندان روز بباغ سراج رفتی ، و آن جورب راه خسته کردی، و سخنی گفتی ~~چندین # ~~روز پیچیدی ، عاقبت بازگفتی ، دفع کردیم و سوگند آن خوردیم ، و من آن ~~نیستم که # ~~باکسی روزی سلامی کرده باشم آن روا ندارم ، اگر همان تشویش است، پس مگر # ~~میان ما البته فراق حکم کرده ، یا برمن غیرت است از تو ، یا از من برتو ~~، # خدای را گفت موجب بالذات7 است ، مختار نیست، اگر همه انبیا این گفتندی # ~~که من قبول نکردمی ، گفتمی من نخواهم این خدا را . خدائی را خواهم که ~~قاعل # ~~مختار باشد ، آن خدا را طلب می کنم النار و لاالعار و او را بگویم تا ~~این خدارا # ~~برهم زند که توئی . # گویی بگویمش که اگر او فاعل مختار نیست ، تو باری فاعل مختاری برهمش # ~~زن ، کمترین بندگانش که برویرتوی سایه زدهاست ، فاعل مختاراست وعاجز ~~کردهآ خود PageV01P188 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0211.png) # ~~نیست ، هرساعت هزار عالم برهم میزند ، ازین عاجزتر ms163 که باشد کدکاری بکند ~~وعاجز # ~~آن کار بماند ، نتواند گردانیدن ، و آن خود می گوید اورا اختیار نیست . ~~اورا # ~~بی اختیاری گوید در اندرونت . فرعون فرنجیده است اگر عمه عالم از شهاب ~~قبول # ~~کردندی من نکردمی . # ایام را مبارک باد از شما. مبارک شمایید ، ایام می آید تا بشما مبارک ~~شود، شب # ~~قدر در ماقدر تعبیه کرده است، آن دوست عارف کلام ، دگرست، عارف متکلم ~~دگربود، # ~~گفتا هزار کلمه، گفت باقی بطال نشستد بود، موسی عارف کلام بود، کلیم ~~الله نن ترانی 6دو # ~~اسبه پیش باز1 می آید پیش آمد ، و منع شد هلا وقت دگر الایام بیننا، ~~لتفدالبحر3. # و معنی الف تمام نشود ، از بارگاه ، الفی برون جست تا بچه حکمت بیرون # ~~جست ، سرحکمت اورا او داند ، گفتا عقل غلط نکند و غلط میکرد و می گوید ~~غلط # ~~نکند ، آمدب درپای الف افتاد ، گفت بچه آمدیه گفت من شرح تو دهم یکی ~~نقط و آن # ~~مهر تست درجان دارم ، همان معنی الفم سرتجریدمی گویم ،ت آمد کد دو ~~بردردارم ، # ~~دنیا و آخرت را تا بیندازم،ث خود را نیز درگنجانید .ج دورتر بود چنانک ~~توریة # ~~پیشتر بود و معنی قرآن می دادج دو فصل از الف پیشترست اماکمر برمیان ~~بسته جهت # ~~الف دنیز دو الف است . # جماعتی که اورا دشمن دارند از ستیزهآ او انگشت میانین همچنین بجد برمقعد ~~PageV01P189 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0212.png) ### | مقالات %~% # ~~می فرستند کد ستیزهٔ‌ او می کنیم ، اگر تو بخرابات روی خدا را چه زیان ~~، کفر می گوید # ~~کافر جزکفر چدگوید ، مؤمن ایمان گوید کافر کفرگوید . # «از کوزه همان برون تراود که دروست» صاف باشد صاف کفر باشد کفر اورا برین # ~~طریق سؤال کردند که بر راه سگ گزیده است ، شاید گفتن کلب عقور1 را گفت ~~بلی آن # ~~بطرفی گریخته در پای او افتادند او بالا رفت و منع کرد ، بعد از وعظ ~~فرو آمدی بر # ~~پایهآ آخرین منبر بایستادی شهادت گفتی که افزون از معاملهآ خود سخن ms164 ~~گفتیم، و در معرض # ~~این عتاب آمدیم، که یا اببها الذین آمنوالم تقولون مالا تفعلون الهی از ~~مادر # ~~گذران . # منبرروان شد گفت ای منبر ترا نمی گویم، غرض او ازین که چوب را گوید برو، # ~~روان شود آن بود یعنی که چوب صفتی از نفس او نصیحت پذیرد و روان شود ، ~~انک # ~~لاتهدی واتک لتهدی تناقض نیست کلام حق و این محال باشد ، تو راه می ~~نمایی # ~~که اینک راه واست، اما نتوانی بردن ، برنده منم ، گفتند مارا می باید ~~کد درجهآ هریک # ~~را یبینیم آیة اقرضواالله بیامد خلیل گفت الله و رسوله من هردروغ ~~کدگفتم خدا # ~~راستکرد، دروغی گفت . PageV01P190 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0213.png) ### | شمس نیویزی # ~~قیل 1یا رسول الله المؤمن أیزنی قال علیه السلام بزنی فهو مؤمن ، فهو # ~~مؤمن ، فهو مؤمن ، علی رغم انق آبی الدردء المؤمن لایکذب . # خدای آترا راست کند، جبه بدرید گفت و افرجی یعنی فرجیم بخش فرجی # ~~نام شد. گویدم چندین می گوید چیزی میخواهد خوی من اینست . # برسرگوری نبشته بودکه عمر این یکساعت بود ، تا یک غایتش سه روز ، آن # ~~وقت بود الصوفی ابن الوقت . از آن ما این ساعت عمرست که بخدمت م آییم # ~~بخدمتم رسیم کرمکی بودم بر آن نطع6 نشسته، هیچ فصاحت نی، همین گفت بآخر ~~کهخم # ~~را جزاء خیر دهاد که دال خیر شد، اکنون خدمتی و جهتی که لایق باشد ~~اشارت کنی # ~~تا تعیین کنم ، جبرئیل بالا نگرد کلاهش بیفتد ، گفت کجا روم گفت حال را ~~تو نزدمادر # ~~و پدرت تا آن وقت که منت بخوانم، آخر اشارتی بکن، گفت خوانچه کژ نهد ~~تادرروی # ~~نهد ، او سر پیچید و می گوید خلوتی ، می گوید حاجت نیست ، اشارت بگو ~~گفت # ~~خوانچه در جامهآ خواب نگو نسارمینهد ، هیچه می گویی در جامهآ خواب ~~خوانچه # ~~چه کار دارد ، آخر اشارت که ماکارها داریم ، من در امر میروم در طاعت ~~می روم هیچ PageV01P191 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0214.png) ### | مقالات # ~~سر از امر نکشم ، من در امر روم امر ms165 خود بگوید چه کن . # # بکوی دل فرو رفتم زمانی %~% همی جستم ز حال دل نشانی # # کد تا چونست احوال دل من %~% که از وی پرفغان دیدم جهانی # اگر این انبان نبودی گرد این طایفد را جبریل در نیافتی . # # زگفتار حکیمان باز چستم %~% بهر وادی و شهری داستانی # # همه از دست دل فریاد کردند %~% فتادم این حدیث اندر گمانی # # ز عقل خود سفر کردم بدل زود %~% ندیدم هیچ خالی زو مکانی # # میان عارف و معروف این دل %~% همی گردد بسان ترجمانی # # خداوندان دل دانند دل چیست %~% چه داند قدر دل هربی روانی # # خبر از دل رسول حق چنین گفت %~% که به از دل بتراذ دل مدانی # نمک خود نداشت ، محمد راروی بوس کند آغاز کند کد محمد و چنین متابع او # ~~باش وجهی سخن خود می گویی، ذکردگران جهت چشم زخم ، دشنام بشنو کهمرا ~~درین # ~~معنی دگرست ، و اگرند با من هیچ کار نداری دگر، اکنون این بار نبشتن تا ~~جهت # ~~آنست که باز مطالعدکنی ، چون که نتوانی باز خواندن ، واگر خوانی در ~~اندیشهآ آنک # ~~این ب است یا ت یا ث یای یا آن ذوق خواندن نیایی . # این آمدن مردان حق برتو عیبنیست ، برای حکمتیست تکلیف دشوار نیست # ~~بتعجیل نی، آنوقت کد نشاط باشد، ملالت نباشد، خطبدهای خوش گفت ، اما او ~~در آن # ~~میان بود ، پربود از هستی او ، جسم همچنین کردی ، هرچند جهت قبول ~~وتصدیق من # ~~گردمی سخن من برمید، چنین بازگفت ، عیچ چشم وسرمگردان ازعالم توحید، ~~تراچه # ~~ازآنک او واحد است ترا چه ، چو تو صد هزار بینی هرجزؤت بطرفی ، هر جزوت # ~~بعا لمی تا تو این اجزاء را درواختدی او، در نبازی و خرج نگنی، تا او ~~ترا ازواحدی # ~~خودهم رنگ کند ، سرت بما نادو سرت، سجدهآ تو مقبولست، اکنون چنانک ~~دانیچون # ~~مهمانی رسید بازگویی تابی نصیب نباشد ، اهلا و سهلا مارا خود اولی تر . PageV01P192 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0215.png) ### | شمس نبریزی # یکی را می خواندند بمطر بی او کاهلی ms166 می کردمی گفتش بیا آخر بیشتر تومی ~~شنوی، # ~~آبک باید که پیش دیک باشد ، وعارف فعلهای آتش ، هرگز آب را دور ندارد ، ~~مگر # ~~نسیان درآید ، چون آب حاضر نبود . برجوشد. چر بورفت چربش نماند، دیک ~~نماند، # ~~گوشت بزیان رفت ، دیک دیگر باید مگر که فراموش کند . # آدم ع م رانسیان بود ربنا ظلمنا انفسنا1 هیچ دیگر نگفت و بسخن دگر # ~~مشغول نشد ، ابلیس آغازکرد اناخیر منه2 خلیفه بچه داند که منصفانرا ~~عذرخواهند # ~~عذرش بتراز گناه ، نفی باری تعالی میکند ، تو ندانی که من از توبه دانم ~~فبعزتک # ~~لاغوبنهم اجمعین انبیا واولیا وابدال درین داخلند ، او فعل خود رها ~~نکنداو # ~~فعل خودکی گذارد ، عنایت را یکسو نهاد و اورا یکسو، تا چه کند اورا ~~ازمن برآری # ~~مرا ازو چگونه برآری درزی4 آهنگری کند ریشش بسوزد ، کار خود باید کرد ~~مگر # ~~بیاید ، بر آهنگر که آیی آهنگر مرا آهنگری بیاموز ، یا اورا تعلیم ~~آهنگری آنگه # ~~ریش او نسوزد چنانک ریش او نمی سوزد صد درم خرج کنی بلوت دولکاس را نمک # ~~در آن نکنی هیچ نباشد ، از دهان فرو میافتد ، آن دو لکاس نمک در آنجا ~~کنی # ~~هرچه برآری همه نمک بود ، اگر نمک گویند، و معنی و حال او نیابد ، تا ~~آن نشود، PageV01P193 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0216.png) # ~~هیچ ریاضتی حاصل نیاید ، بلکه تاریک کند ، الا آنراکه خبری دارد خبرش ~~کند که # ~~آخر تو نیز داری مبشرا و نذیرا پیدا آید که ندارد و که دارد . ای خ رای ~~خ رایس # ~~ک ای سک. # ای تند 2 پس از ظاهر من خبر نتوانی داد از باطن من چگونه خبر دهی ایخ # ~~رای خ ر،نی نی هراعتقاد که توراگرم کرد آنرا نگه دار ، و هر اعتقاد که ~~ترا سرد کرد # ~~از آن دورباش ، مرد آن باشد که در ناخوشی خوش باشد، در غم شاد باشد ، ~~زیرا که # ~~داند که آن مراد دربی مرادی ، همچنین در پیچیده است ، در آن بی مرادی ~~امید # ~~مرادست ، و در ms167 آن مراد غصهآ رسیدن بیمرادی ، آن روز که نوبت تب من بودی ~~، شاد # ~~بودمی که رسید صحت فردا ، و آن روز که نوبت صحت بودی، در غصه بودمی که ~~فردا # ~~تب خواهد بودن ، آن که می گویی اگر دی نخوردمی امروز این رنج نبودی خود ~~را # ~~در سرآن می کنی ، مرد آنست که همه را در سر خودکند ، کمال او آن است . ~~وآنگه # ~~بزرگ شود . # آن از خری خود گفته است که تبریزیان را خرگفته است ، او چه دیده است # ~~چیزی که ندیده است و خبر ندارد چگونه این سخن میگوید ؟! آنجا کسانی ~~بودهاند # ~~که من کمترین ایشانم که نحو2 مرا برون انداختهاند ، همچنانک که از ~~خاکدریا بگوشهآ # ~~افتد . چنینم تا آنها چون بودهاند . # آن هریوه 4 بود از خراسان که شهابش گویند ، هریوه که هیچک را محل # ~~تمی نهاد ، می گفت : این مرداهل است با نشستن او می آسایم ، آسایش ~~مییابم . PageV01P194 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0217.png) ### | شمس تبریزی %~% 19 # سیف زنگانی او چه باشد که فخر رازی را بدگوید ب که او ازکون تیز دهد # ~~همچو او صد، هست شوند و نیست شود ، من در آن گوراو و دهان او حدث کنم ، ~~هم # ~~شهری من چه هم شهری ! خاک برسرش . # سخن شنو «کلج ب وکل باء ج1 » ازین لازم شودکه بسم الله جیم الله باشد . # ~~زهی محال ! آن م 2 انکاراست و حجاب حال است ، چون آن م نماند ، حال ~~پاشد ، PageV01P195 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0218.png) ### | مقالات # ~~محال نماند . «آن میم جهان شمرچو برخاست » چه بیمزه سخنی است ، چه ~~بیذوق # ~~کلامی است! # از آن کمپیر زن بیاموز1 آخر می گوید : «ای توهمه تو» آخرا و در میان # ~~است ، چه کمپیرزن و چه جوان و چه مرد ، کجاست جبریل گردشان در نمی یابد ~~، چد # ~~جای میکائیل . # آن عقل آواره نمی یابد چه جای عقل دگری . ترا باین کار آوردهاند ، اینجا # ~~سخن را مجال نیست ، تنگست از فراخی میمیرد ، گفتا تنگ است چه جای تنگست # ~~خلق روزگار ms168 برنده است آنگاه چه روزگار ، اگر دانستی فرزند را دونیم ~~کردی، همچنین # ~~جگر خویش را بشکستی برون انداختی . # صوفیی را گفتند سر برآر انظرالی آثار رحمة الله 2گفت آن، آثار است ، گلها # ~~دراندرون است ، طعام انواحد یکفی الاثنین تا آن واحدکیست اگر محمد صلی ~~الله # ~~علیه وآله است ، طعام اوکونین را کفایت باشد . # آن چیز که رو بخیر دارد و بنیکی اعتقاد ، آن همه که او کند خیر باشد . # اما آنک مشتبه باشد ، وکسی را درگمان افکند . # قال عم : بیعونی علی الناس اول جائز نمیداشت ، اکنون آن شد دربیع # ~~کس در نیاید . # صوفی کجاست تا برنج آسوده بخورد . ماهی ماهی را میخوردآدمی است که صد ~~PageV01P196 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0219.png) ### | شمس تبریزی ### | دهددد-دد ههدهه ه ههمعه سمسه مسمه مسمه # ~~آدمی را در برابر او بداری عدم باشد . سخن عالی بگویم هیچ نجنبد ، سخن ~~جولاهه # ~~گانه بگویم بیهوش نعره زند . گویم عجب کم دوختی ! بدوزخ ماند. قوی ~~کافری # ~~می باید تا در صفت قهر دایم بماند . # ~~شیخ احمد یک پای برکنار آن پسر نهاده بود ، یک پی برکنار کودک شاهد . # ~~چون پادشاه از بالا نظر کرد بدید و بانکار باز می گشت ، گفت ای ترکک ~~تمام ببین و آنگه # ~~برو . پای ازکنار او برگرفت بر مجمر پرآتش نهاد . ### | شعر # # چشمم نگران بهرچه در می آید %~% بر می جهم از جاکه مگر می آید # ~~هر که این گوید باشم ، و هرچه غیر این گوید شاخی ازین گفته باشد . # ~~طوبی لمن رآنی وطوبی لمن رأی من رآنی # ~~گفت شیخ مرا اگر آن جزو را از طاق فروگیری قوی باشد ، فروگرفتم ~~وانهاند2 # ~~یعنی تمام نکردی . # ~~گفت کمپیر دروغ میگوید از دورهمهآ ارواح انبیارا بر شمردم ویک بیک نظر ~~کردم # ~~گذشتگان را ، روح محمد صلی الله علیه وآله درمیان نبود ، او نمردهاست . ~~باین طریق # ~~میگوید . # ~~کرامات آن باشد که چوب پاره را بگوید که برو ،2 آن چوب پاره روان شود ~~PageV01P197 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0220.png) ### | مقالات # ~~منبر در حال روان ms169 شد یک ویره برزمین فرو برده بودند، گفت ترا نمی گویم ~~ترا نمی گویم # ~~ای منبر قرارگیر! # گفت ای مصطفی ازمن چرا روی میگردانی2، گفت تو از برادرم روی گردانیدی! # ~~گفت اگر من روی با او آورم توهم روبمن آوری ، گفت بلی . # مشتی مویز در کامن اوکرد او هنوز با محمد ، او باز عزم کرد که بانکار ~~ازدر باز # ~~گردد از اندرون شیخ آواز دادکه بیا آخر چندوچند ، در آمد طبق بدو نمود ~~، جای # ~~آن یک مشت مویز کم بود مسلمان شد. کار این شیخ محمد نزدیک استاد تمام ~~شد، سه بار # ~~و میخواند . # گفت اکنون چه معلق آن باشیم شاهد آفرینیم ، و ترا آن بت پرستی باشد ، # ~~گل برانداخت درهوا ، صورتها خوب شد، گفت از خلق او بوی حسین میآید ، ~~همان # ~~بود درغوغاکشته شد . # خوب شد ، گفت از خلق او بوی حسین می آید همان بود در غوغاکشته شد ، # ~~صالح آنست که هیچ بهستی خود نپردازد بسرو ریش خود نرسد ، الحقنی ~~بالصالحین # ~~تا او باین صالحین چه می خواهد ، شمس الدین لهاوری شرف لهاوری ، نجیب ~~معلم # ~~و فخرالدین ملیح . PageV01P198 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0221.png) ### | شمس تبریزی %~% 19 ### | رسالیت # مولانا را معلوم باشد که این ضعیف بدعاء خیر مشغول است بهیچ آفریده ~~اختلاط # ~~تمی کند ، چون احوال هریک بخدمت معلوم گشت و دوستان بخدمت عرضه کرده ~~باشند # ~~لیکن درویشی عزیزی زنده دلی هست چنانک مولانا اگر برحقیقت حال او مطلع ~~گردد، # ~~دانیم که اورا نظری نگرد ، که در تعظیم جانب او یافتی نگذارد2 ، و از ~~مدت دهسال # ~~پیش اینجا داعی را بخدمتش آشنایی و دوستی بوده است ، و چون بدمشق رفتیم ~~آنجا # ~~نیز هم دوستی ظاهر بوده است . # اکنون امسال از تشویش از عراقلیه از پیش قاضی شهاب الدین پسر جلال الدین # ~~اینجا آمده بود در گوشهآ مشغول ، بعالم خود قانع می بود ، چون عزیمت ~~دمشق کرد # ~~بحکم آشنایی قدیم و دوستی جهت وداع اختلاط کرده یک دو روز چیزهای دگر ~~ظاهر # ~~شد ms170 که راحتی و آسایشی و انسی جانرا بخدمت او وادید9 آمده . # این ضعیف بخدمت او چنان انس که اگر او عزم کند این ضعیف عزم کند ، و # ~~اطفال را بضرورت بجا ماندکه بی خدمت اونتوانم بودن زنده، بصد لابه ~~وحیله ووعده ، # ~~و طریق خدمت ، اورا ساکن کرده بودیم ، و بر آن بودیم که و صلت و تزویجی ~~بر آید # ~~تا مقام کند . # دی پریر در آمد متغیر که بردر مدرسهآ محکمد گذشتم بردلم اثر کراهت آمد از # ~~قضیهآ که بوده است ، درتوقات6که م گفت جماعتی در حق اوشنوده است ، که ~~بحقیقت # ~~انسان کاذب و حاسد بودهاند ، توقع از خدمت بیش ازین نیست که آنچ این ~~بار شرط PageV01P199 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0222.png) ### | الات # ~~دلداری و نواختن فقرا باشد ، استمالت خاطر او بفرماید که آن غبار از ~~خاطرش # ~~برخیزد ومنت عظیم باشد که همچنین درویش ، میان درویشان و عزیزان سخت ~~غریب # ~~باشد و دشوار حاصل شود . # این داعی مقلد نباشد ومتعلقان خدمت، سخن این ضعیف شنیده باشند. و بسیار # ~~درویشان عزیز دیدم ، و خدمت ایشان دریافته ، و فرق میان صادق و کاذب هم ~~ازروی # ~~قول ، وهم ازروی حرکات معلوم شده ، تاسخت پسندیده و گزیده نباشد ، دل ~~این ضعیف # ~~بهرجا فرو نیاید ، و این مرغ هردانهآ را برنگیرد . # همهآ مرغان را سیمرغ فرو می نگرد، دون همتی و فرومایگی ایشانرا نمی بیند # ~~اما باز را همتی می بیند و تواضعی می بیند و جوهری . سایهآ لطف ونظر ~~برو می اندازد # ~~آن دیگران پرند ساعتی و فرو افتند ، اگر چه باز را آن قوت نیست که ~~سیمرغ را # ~~به بیند ، اما تأثیر نظر سیمرغ باز در خود لطیفها می بیند . # صیادی شیر صیدی کرد ، و سگان بانک می کنند ، باید که آن سگان را بانگ # ~~پرزند تا شیر ترمد ، و در بیشه نرود ، اکنون نزدیک شیرآیند از دور چه ~~درد سر # ~~میدهید ، لایق سیلی نیز نهآید دست از نمار برود . # را بعه گفت دل را فرستادم ms171 بدنیا که دنیا را ببین ، باز فرستادم که عالم ~~معنیرو ، # ~~معنی را ببین، خود دگر باز نیامد بمن، ندانم می خواستم آن سخن را ~~رسانیدن بحث # ~~و اسرار گفتمی در میان بحث ، اما توگرم شدی و حالت کردی، خود درسخن ~~بزرگان # ~~اعتراض کردم ، در سخن مصطفی صلوات الله علیه خود اعتراض نکردم . # این دایرهآ است که درش و دهنش اینست باندرونش، تو می گردی گرد این دابره # ~~از برون ، چون بمخلص رسیدی ، بازگشتی گرد دایره . راه برخود دور می کنی ~~باز # ~~گشتی راه دورترکردی ، هرچه مخلص گذاشتی همه بیابان میروی ، و راه عدم . # این همه همین می گویم که لقمه همچنین در دهان کن ، ایشان می گردانند گرد # ~~او پس گوش و گردن تا یدهان آرند ، و باشد که رک بدرد ، یاپیری ی وییم ~~PageV01P200 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0223.png) ### | شمس تبریزی # ~~سر برقرار دار، می گویی مادر خلیل یعنی ذات و لی سر بالاکرده است که از ~~ان مادرخلیل # ~~نیت خیرات داری ، وخ برای توکار راستیها میکند، یکی هفتصد هزار قادر ~~است که # ~~بی سایقهآ خدمت تو برتو ریزد الاسنت قدیم اینست ، فرمان چنیناست، قولخ ~~حق است # ~~و سنت او قدیم . # چون سخن می گویند خود را رسوا می کنند ، یعنی ما را به بینند که ما چنین # ~~زشتیم، رهاکن تا شاهدی رو بگشاید، همین که او سخن گفت خمش بایدکرد تا ~~بگوید، # ~~یگوید و بمیزد ، چون از سرحال و معاملهآ او نبود که آن سیدی چنین گفت ~~فلان # ~~در فلانهآ زن تو و از سیدی ، وهمهآ اهل بغداد وتا خلیفه ، خود خلیفه کم ~~گیر2 چتانک # ~~گویند بغداد کم زنبیلی بغداد کم خلیفه گیر در آب افتاده گیر، ترا مقام ~~استماعست، توسخن # ~~می گویی ، از مقصود دورتر میمانی ، و دورتر می رانی از خود مقصود را ، ~~معشوقه # ~~پیش تو می آید در روز ، تو پیشپاز میروی باز میرود . # حدیث ارتی آن سخن جهت مصلحت دیگر گفتیم نه جهت آنک فراق ممکنست # ~~اگر آن ms172 شیر صیاد شده است و بوی آدمی گرفته خلوتیان دگرند ، پادشاه ~~زادگان تنها # ~~چه کنند اگرچه از رعیت فراغت دارند ، ایشان را در میان رعیت دارند از ~~آن شکوه # ~~که ایشان را از خلق آید آن معنی برایشان افزون کنند . # وقتی حکایت دنیامرا بیمزه کردی، همهآ ایام دشمتان پیش امیر المؤینین بد ~~گفته # ~~بودندی ، قبول نمی کرد، گفت خود را بروزتم تا امتحان کنمش ، گفت تفسیر ~~صم بکم # ~~عهیادر حق کافرانست ، گفت درحق تست ، برنجید و طاقت نداشت ، گفت ~~بگیریدش # ~~درشط اندازید ، گفت او بعلم سیمیائ بجست وخلاص یافت وبر فلاح غالب شد ، ~~PageV01P201 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0224.png) ### | مقالات # ~~ومنادی بر منادی نصب کردند که هر که خبر او بیاوردهزاردینار، دوستی را ~~یفرستاد که بگو # ~~که من میدا نم، آنکس را که بخانه اوست گفت شربت ازدست من بخوری ، گفت ~~اگرخود # ~~نخورم از ترس بمیرم گفت خلوت کنید چنانک از حشم هیچ سخن ما نشنوند و دل ~~آرام # ~~اورا بیارند و من با او طعام میخورم و لقمه در دهان اومی کرد و می گفت ~~تو زن من # ~~شوی ، او مردماست آهسته آهسته دست در زیر زنخ اوکرد و گفت نشان آنک تو ~~زن # ~~من شوی آنست که این ساعت بهم باز رویم ولاغ کنان دست ببند ایزار1 او ~~کرد، برجست # ~~خلیفه و مشت بکشید گفت دیدی که صم بکم عمی توئی - # مرا غرض آن بود که تراگرم کند ، و اگر نه من چه می کنم پشت بهم کردند که # ~~خصمی من کنند کدام پشت و کو پشت . # اکنون انگور را حدیست که اورا سرما زیان دارد ، بعد از آن خوف تماند # ~~چنانک بعد از آن انگور در زیر برف پرورده شود ، در روم هیچ گرانی نیست ~~توغذا # ~~غلط کردهآ ، همین نان میدانی لاجرم گران می گویی، اگر نه رایگانست اول ~~بود که ماهی # ~~سوی آب میرفت ، این ساعت هر کجا ماهی می رودآب میرود . تاعمر سایه ~~برواندازد # ~~دیو بگریزد در سایهآ او ms173 زندگانی می کند ، گفت بهمت شما گفت که الشان ~~فیه ، سنائی # ~~را نکوهید3 که او نشسته است توحید می گوید توحید کرا می گویی ، باز ~~وقتی استشهاد # ~~آوودی بسخن او . # « بهر چه از راه و امانی چه زشت آن نقش و چه زیبا4» # گفتی چونست که این راقبول می کنی ؟ گفتی بعضی سخنانش نیکوست ، # گوشت و خمر و خربزه را خاصیت اینست که اگردر تن صحت بود با صحتیار ~~PageV01P202 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0225.png) # ~~شوند ، و اگر علت بود، با علت یار شوند جهت این رنجور را از گوشت پرهیز ~~فرمایند # ~~بازرا بآن سبب باز گویند که اگر از نزد شاه رفت سوی مردار ، بر مردار ~~قرار نگیرد # ~~باز نزد شاه آید چون باز نیامد و هم بر آن مردار قرار گرفت باز نباشد . ~~یاز اینجا چهت # ~~عشرت و تماشاست گقت الشان فهکه همت ماهست باته دیده اسلام حاضرست . # امین الدین را ببینم که محبوبست، محبوبست محبوب باشد آمدن آن امیران ~~نزداو # ~~دلیل آنست که آن امیران نزد او دلیل آنست که آن امیران غیبی و ارواح ~~غیبی او لیا نمی آیند # ~~این دلالت اول کار باشد اما چو کامل شدآن هم نماند هم ازین سوی بیاید ، ~~همه از آن # ~~سو نیاید ، گفت نماز کردند گفت آری گفت آه ، گفت نماز همه عمرم بتو دهم ~~آن آدرا # ~~یمن ده ، گفت اکنون مرا نیز میشاید آخر بنگر چه اشارت است ، میگوید او # ~~دوست است . # ان الدنیا والاخرة اختان لایجتمعان1گفت آن اختی نماند آن تبدیل حالت # ~~اوا بوتست ازو برون برد، اختیت نماند ، آن تبدیل حالت مرگ و طلاق آن ~~خواهرست # ~~فاذا ما تواانتبهوا1 چون چنان موت حاصل شد . # متا بعت محمد قا آنست که بمعراج رفت تو هم بروی در پی او ، جهد کن تا # ~~قرارگاهی در دل حاصلکنی ، چون طالب دنیا باشی بزیان باشی ، بل که ~~بمباشرت # ~~اسباب باشی طالب دین باشی هم بزیان تباشی بمتابعت طاعت باشی و طالب حق ~~باشی # ~~بملازمت ms174 خدمتمردان باشی «همنشین تواز توبه باید» # بها خوابدیده بود که در آب سیاه افتاده بود مرا می گفت دستم بگیر نگرفتم ~~هم # ~~در آن رفت و رفت ، گفته بود اگر بی گفتن من خواب مرا با من بگوید، و ~~تعبیر کند ، # ~~این خواب از آن مقام او باشد ، و اگر نگوید از آن من باشد ، بزبانم می ~~آمد اما # ~~نگفتم. PageV01P203 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0226.png) ### | مقالات # محمدی آن باشد که شکسته دل باشد پیشینیان شکسته تن می بودهاند ، بدل # ~~میرسیدهاند، درست رها می کرده که اناالحق، محمدی ، و قومی شکسته دل ربی ~~الاعلی # ~~با آن قناعت نکردند ، خود از چارق ایاز ، چارق نماند پوستین او پوستین ~~نماند ، # ~~نیاز همه نازشد، زیراکه بوی معشوق گرفت و معشوق نازنین است و ناز است ، ~~پوست # ~~بود اکنون صفت گرفت ع . # دلم خواهد کد با تو شرح کنم همین رمز میگویم ، بس می کنم خود بی ادبیست # ~~پیش شما شرح گفتن اما چون این گستاخی را دادهاید که سرچشمه یکیست ، ~~شاخشاخ # ~~شده گاهی آب در آن شاخ جمله ، گاهی درین شاخ ، گاهی این شاخ آن شاخ را ~~تهی # ~~کند سوی خود کشد آب را ، گاه این، هر که ازین دوشاخ بگذرد بسر آب رود، ~~وغوطه # ~~میخورد ، وآغشته فارغ شود از شاخ ، و همچنین درخت ، هر که شاخ فرو شکست ~~و # ~~فرو افتاد ، وهرکه درخت گرفت همه شاخ آن اوست ، درکوی معشوق فنگ است # ~~می خورند بیعقل می شوند، بخانهآ معشوق ره نمی برند. و بمعشوق نمی ~~رسنداو لوالالباب # ~~چگونه باشد ، آخر این عقل نمیخواهد که هرکس دارد . # آن یکی فیلسوف می گوید که من معقول می گویم ، و ازین عقل ربانی یوی # ~~ندارد ، پیشش باز رفتم که آری انصاف شما و سخن شناسی و تواضع شما ، ~~بارها صفت # ~~کردهام، که آن ادب استماع او و آن حسن اصغاء اوتا اوخاموش شد . # درحمام پیوسته دیو بود، اکنون درین حمام همه فریشته است مولانا قبله کرده # ~~است ، گفت هر ms175 گز از قبله خالی شده است کارش چیست جز سفر قیله کردن ، و ~~زیارت # ~~گعبه وحج، شما قبله غلط کرده اید. پیغامبر را دید صلوات الله علیه بعد ~~از دوماه و ده سال # ~~گفت یا رسول الله هر شب آدینه خود را بمن مینمودی ، درین مدت مرا چو ~~ماهی # ~~بی آب رهاکردی ، گفت بتعزیت مشغول بودم ، گفت چه تعزیت گفتم تعزیت امت ~~خود # ~~که درین دوازده سال هفت کس را روی یقبله بود که بمن آمدند لاغیر، باقی ~~همهرا روی PageV01P204 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0227.png) ### | شمس تبریزی # ~~از قبله گردیده بود ، اکنون این است معنی ومایعلم تأو یله الاالله و ~~اثراسخون1 # ~~شرح آنست اینک . # ابایزید نفس خودرا فربه دید گفت از چد فربهی گفت از چیزی که نتوانی آنرا # ~~دواکردن ، و آن آنست که خلق می آیند ترا سجود می کنند ، و تو خود را ~~مستحق آن # ~~سجود می بینی گفت ، اما تو غالب، عاقبت من نتوانم ترا مغلوب کردن، بوقت ~~مرگزیاد # ~~خواست تا آن چه سربود آن الحقنی بالصالحین2 از هرچه ترسیدی از آن پرهیز # ~~کن ، بطریق شکستگی در می آید نفس که اکنون تودانی اگر می خوری نمیخواهم ~~، # ~~چون رخم دیده است اما چون دانستم قبول نکنم مگر اورا بطریق موافقت و ~~علم # ~~در می آید بس کن آخر ، معاینه کردی معاینه دیدی م را بیین . # اگر خواهی که معنی العلماءورثة الانبیاء3 و چیزکی شرح آن نمی کنم آن # ~~لذت طاعت را دیدی گویی مزد خود را یستدی، بایستی که تو آنرا ندیدیی و ~~در نیافتی # ~~تا غرق عالم ربانی بودیی ، واز آن بزرگتر بلندتر ، بلندتر جویی که الله ~~اکبر # ~~عبارت ازینست که بردار فکرت را از آنچ در وهم تو می آید، واندیشهآ تست ~~، و نظررا # ~~بلندتر دارکه او اکبراست از آن همه تصورها ، اگر چه تصور نبی است و ~~مرسل ، و # ~~اولوالعزم از آن اکبراست . # آنگاه می گویند که همه حق است هیچ خلق نیست ، اگر خلق نبودی سخن ms176 # ~~بودی بی حرف و صوت. ا تجاکه حق است حرف و صوت نیست . از سخن او خندهام ~~PageV01P205 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0228.png) ### | مقالات # ~~گرفت که می گوید پشتم سوی تست معذور دار ، می گوید لاحول پس و پیش تو ~~هردو # ~~یکیست یعنی دریده جماعتی مردمان لااله الاهو می گفتند ، چنگ درین زده ~~بودند # ~~این هردو ، این هردو بدرگاه زفتند تا پبینند ، صد سال آنجا رفتند چون ~~حلقه بردر # ~~بودند باز آمدند ، عاجز و بیچاره.، این ش رفت چه کودک کسیست . # آنکس که خود را کودک کند دیگرست ، و آنکس که گول باشد دیگر ، آخر # ~~تا قیامت کسیی گول نباشد ، مولانا را هیچ مرید نیوده است الافرزندانش ~~هم فرزند هم # ~~مرید. اگر وقت دیگر بودی آن حکایت که دوش گفتم با ما،هی تیره کردی ، ~~اما اکنون # ~~چه تیرگی ، روشنی در روشنی اول ، پرسش بکنی کد مشتاقم ابرام2 دور می ~~داریم ، # ~~من اورا چنان باز مالم که توگویی احسنت . بگویم . مولانا در علم و فضل ~~دریاست ، # ~~ولکن کرم آن باشد که سخن بیچاره را بشنود ، من میدانم و همهدانند در ~~فصاحت و # ~~فضل مشهورسفت . # آخر پادشاهی بنزد خلیفهٔ‌ بتفاخرکسی بفرستد ، تا فصیح و فاضل نبودکی ~~فرستد # ~~ولیکن تا لحظهٔ‌ سخن بیچاره را استماع نفرماید ، درویشی سخن نتواند ~~گفتن . # اکنون آنچ خلاصه است بخدمت بگویم تیباش2 دهم که من عزم داشتم بخدمت # ~~فلانی ، گفت مراکه م می آیدکرم و لطف عامست و احسان او، و چون آمدم و ~~صدهزار # ~~چندان بود ، اما بدعاگو هنوز چیزی نرسید، او خرقهدار بودو من خرقه ، ~~چگونه # ~~بود که با او شبها را روزکردی ، و با من یکساعت ننشستی . # اول می گفت اهلا با لشیخ الصالح یعنی ازین زاهد کریه است، آخر می گوید آن # ~~دا نشمند مرد اهلست من می گویم ای م گرم شماست، گفتم تا آن نداند که ~~این خطاب PageV01P206 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0229.png) ### | شمس تبریزی # ~~و تعظیم مرا می کند، گفتم با این فضل و دانش اوکافر باشد و ms177 تو مسلمان ، ~~آن سخنش # ~~زهراست ، اگر بگوش مسلمان این سخن فرو رود پا نصد حدیث پیغمبر علیه ~~السلام سودش # ~~نکند ذکر قبول نکند ، مگرکسی که با قوتی بنوعی دیگر بگوید بشنود . # اکتون خدای تعالی درین ماه حاضراست و تاظر، وماههای دگر غافلست وغایب، # ~~کدام ماه حاضرست تا یادش کنیم زهی مشتی احمق ، اما متابعت واجبست ، ~~واین معلوم # ~~باشد گفت اشارت کرد بر خیز و بیاسر بر آورد ملتجی بود گفت کجا، گفت الی ~~سترالله، بسرضمه # ~~اشارت کردسر جنیانید ، که بیاچون برخاست و برفت ، قبیحه بود که سرمنست ~~تو کدخدای # ~~سرمنی ، نیز درعجبم که تو چرا آمدی ، اکنون ک یم را بمن دهند ، ک ی م ی ~~ارا # ~~برمن فرستید ، باقی شما دانید ذک ر را با او نمود که چنین شد تاکیاش ~~نگاه دارم ، # ~~آنکس را که صاحب دل است این لاغها نکست که بگشاید ، اما آنکس را که ~~جهان # ~~برو میختدد او چه خندد اسلم شیطانی2 که تا نگفته بود باو ایمان ناآورده ~~بود، تا # ~~محتسب از خانهآ خود بیرون نیاید برهیچ کس حکم نکند . گفت تا آب روی ~~عجمیان # ~~مبری ، آب روی عجمیان شوی ، بردواصل است، گفت ایشان سگان بودند او ~~آدمیست # ~~او با ایشان چه نسبت دارد گفتی برکت استادمحمد خدا امرخلاص کند ، می ~~دانستم که # ~~صلاح او در آنست ارمنعش کردمی ازخمر، قبول می شد گفتمش که شب آدینه ~~مخورچنان # ~~کرد فلانی خواندش شب آدینه ، گفت نی مرا اشارت کرده اند آن جواب او که ~~گفت # ~~حساب کننیم که ماه رمضان از کی بازست، گفتند که آخر رمضانی هست در ~~دوازده و همد # ~~دوازده ها و تو دوازده ماه می خوری گفته است آری چوندانم که رمضان کیست ~~میان # ~~شما جداکردم من فرق بین حبیب و حبیبه فرق الله بینهو بین احبته # محمد غزالی رحمة الله علیه اشارات بوعلی را برعمر خیام بخواند ، او فاضل ~~بود PageV01P207 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0230.png) ### | بمقا لات # ~~جهت آن طعن زنند در احیا ms178 که از آن استنباط کرد دوبار بخواند گفت فهم ~~نکرد هنوز # ~~سوم بار بخواند و مطربان و دهل زنان را آواز داد ، تا چون غزالی از پیش ~~او بیرون # ~~آبد ، بزنند تا مشهور شود که برو میخواند تا فایده دهدش . # آنکس که همی لاف انا الحق میزد %~% آن بس که برین رسن معلق میزد # ~~چتان مسخر و عاجزش کنم که همچنین باشد که در دست من ، با آن فصاحت که ~~مهرهآ # ~~همچنین بدست بوالعجب و معلوم باشد که دل اولیا محیط است بافلاک ، همهآ ~~افلاک در # ~~تحت دل اوست . # یکبار در سماع پیش شیخ مریدی از آن شیخ شهابالدین بیت گفت ، شیخ گفت # ~~گردنت زده وزبانت بریده باد که را زهره بودی که کسی آنجا بیت گفتی آنجا ~~که حق تجلی # ~~کرده است ، و پرده برانداخته ، آنجا همه دیده است ، چد جای زبان هر که ~~راحالتی # ~~نبود در آید معین رسوا شود ، همچوخانهآ نجاست پرمی گردد همچو زنگی میان ~~خوبان # ~~برهنه و رسوا پرهوا وشهوت ، ناگاه دیدم که از سینه شمعی روشنایی همچو ~~آفتاب ازین # ~~سینهآ من سر بر کرد، من سرهمچنین می کردم ، شیخ چون دید که دستارم ~~افتاد ، دستار # ~~خود گرفت گفتی که من در خود می تگرم . از همه رگ و پیو استخوان و عرق ~~را # ~~معانی خود می بینم ، چون آنرا می بینم چیزی دیگر رانه بینم . # لاعین رأت ولااذن سمعت ولا خطر علی قلب بشر ، 2 این از آن قوی # ~~ترسبت که ما کذب الفؤادمار آی چهاراسبه از آن گذشته است انجا ذکر کذب ~~کرده است # ~~دلیل حجابی بود آن قرآن و این حدیث، در قر آن اسرار کمتر گفته است که ~~مشهورست # ~~گرد جهان دشب گرد جهان دیده و انگشت نمای» آن در خاطر گشت که چواز هر ~~چشمه # ~~نبایذ خوردن ، جدائی نباشد میآن ما چگونه رود، ان شاءالله نگفتی البته ~~خوشم نیامد PageV01P208 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0231.png) ### | شمس تبریزی # ~~آری چون گفتی آنگه گفتم که بدان ms179 شیخ محمد بایستی ، سبب آن بود دوستی را ~~آن # ~~خود بود ، اما سبب اصلی چیزی دیگر بود ، افتاد مرا از اول مرا قدحی ~~پرکردم # ~~نمی توانم خوردن نمی توانم ریختن، دلم نمیدهد که رها کنم، بروم چنانک ~~بادگران کردم # ~~توبه ، آن خو رها کن المجاز قنطرة الحقیقة الحقیقة قنطرة المجاز امشب ~~اگر # ~~نمی آمدم از میان ماچیزی میرفت فوت میشد بیگانگی میشد درین حال ، مااگر # ~~در غیر این حال شبها جدا خفتیمی باکی نیاشد اما درین وجه چنین باشد. ~~سخن درویش # ~~را پاس دارکه او نتواند با تو سبب راگفتن ، خدایرا بال1 و مال بخشد ~~الدنیاقتطرة # ~~آنگه پل ویران، زیرا و آتش در آتش معین، او بر آن پل خان ومان ساخت ، ~~وقرار و # ~~تکیه ، زنانرا گفتهاند شاوروهن وخالفوهن2 ایشان با حق این می کتند . # اکنون این دنیا همین تنست ، بعمارت این چه مشغول میشوی ، قدر ما لابد # ~~وبس، باقی هیچ، گفتند پسرت در سماع بسیار می گردد و این ساعت که سماع ~~آغاز کردند # ~~گفت محمد بایست ، بایستاد لحظهآ، طراقه3آ برآمد سرش بشکافت ، خون برسقف ~~خانه # ~~زد ، گفت اگر نه آنست که فرزند ستی اگر نه کفشت برسر می نهادم ، کود ~~کانش همین # ~~که گوی یا چالیک4 برمصلی میانداختند ، همان مودی ، در گذاشتند مجرب شدی ~~و # ~~معروف ، این محمد بقصد چالیک بر مصلی میانداخت ، ومی گفت که اکنون مرا ~~بکش # ~~او تبسم می کرد واثق بود بچیزی . # شاهدی بجو تا عاشق شوی و اگر عاشق تمام نشدهٔ‌ باین شاهد شاهد دیگر ، # ~~جمالها در زیر چادر بسیارست . PageV01P209 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0232.png) ### | مقالات ### | . # «هست دگر دل ربا که بنده شوی» ، بیاسایی آزادی غم نان می باید، جامهمی ~~باید # ~~آخر بنده را هیچ این غم نیست ، خداوند گارش ترتیب نان و جامهاش می کند ~~اوراچه # ~~عشق نانست ان العبذوین کانوا اخوان الشیاطین مبذران آنهااند که چند درم ~~در # ~~خرابات خرج کنند ، آن چه باشد آنهااند که عمر عزیز را که سرمایهآ سعادت ~~ابدست2 # ~~گیرم ms180 عقوبت نباشد چنین جوهر را زیر ستگ نهادن وفانی کردن ، دریغت نمی ~~آید ، # ~~با آنک براهین برآن شاهد که آفتاب بزوال رسید ، چه جای شبهت هوا ، و در ~~جامهآ # ~~خوابست جهت خفتن آوردهاند ، اورا یقین شدکه آن جوهر درهمه نیست ، ~~الادروعظ # ~~چنین میشاید نمودن تا همه بجنبند ، دعوت همه را بکن بعضی را پای نیست ، # ~~بعضی را از پای خیر نیست پایشان خفته است ، چون همه بجنبند آنها مشفع ~~شوند # ~~بحکم موافقت . # لأن قوله فمن اصاب من ذلک النور دل علی ان ذلک النور ماوصل الی الکل طوی # ~~لمن کانت فترته الی سنة یعنی خدمتی می کرد ملول شد ، خدمت دیگر هم در ~~آن خانه # ~~می کرد، گفت موقوف باشد، گفت وقت موقوف آن باشد، زیرا که وقت اثردور ~~آن، خواستم # ~~که پیش بیایم بحمام ، اما فیدی بود که زود می باید برون آمدن جهت دعوت ~~رفتن، # ~~مرا باید که بسیار بنشینم در حمام تا کارکی تمام باشد ، چرکها نرم شده ~~باشد چگونه # ~~بخانه برم ، می باید که چرک از خانه بحمام آرند ، نه از حمام بخانه ~~برند ، رهاکنند # ~~آن من چنین باشد اگر چه خوش نیست این گفتن ، اما اندکی بگویم رمزی . # جهودی و ترسایی ومسلمانی رفیق بودند درراه زر یافتند حلوا ساختند ، گفتند # ~~باشد، غرض تا مسلمانرا ندهند ، مسلمان نیم شب برخاست، خواب کیجا یعاشق ~~ومحروم # ~~و خواب برجاست جملهآ حلوا را بخورد ، عیسوی گفت عیسی فرود آمد مرا ~~برکشید ، PageV01P210 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0233.png) ### | شمس تبریزی # ~~جهودگفت : موسی مرا در تمام بهشت برد مرا در آن عجایب . # مسلمان گفت محمد آمد ، کفت ای بیچاره یکی را عیسی برد بآسمان # ~~چهارم ، وآن دگر را موسی آمد و ببهشت برد ، تو محروم بیچاره، برخیز و ~~این حلوا # ~~را بخور آنگه برخاستم و حلوا را خوردم . # گفتند والله خواب آن بود که تو دیدی ، آن ما همه خیال بود و باطل . # آه ازین حکایت تا چه بوی برده باشی ، آخر نگویی همین است ms181 که شما بباغ # ~~رفته بودید من تنها عسل و دارو بخوردم . # مشبهی زدگریبان درید واخدایی واویلی خدات یاوه کند ، چنانک خدارا از # ~~دنیا وازگون برون کردی و دخل جنته و هو ظایم لنفسه1 چرا یا آنک در جنت # ~~خود رفت ظالم شد، یشوی الوجوه2 پیش آن آتش میدارد چگونه یشوی نشود . # زهی اسرار قرآن زهی محمدیان، اگر دروع گوید آنرا راست کند ، المؤمن # ~~یگذب قال یگذب چه جای کذب، آب حمام برکسی ریزی حلال باشد ، بر ~~ناکسیریزی # ~~حرام باشد نه حمامی راضی باشد نه آنکس که حمامیرا آفرید . # احمقی چند حرام گردکردهاند بما ده تا حلال شود والله اعلم ، می گوید تمام # ~~نمی شود چگونه والله اعلم باشد که تمام شود ( ای در طلب گره گشایی ~~مرده) آن حالت # ~~اثیر او هوی است و جنس او ، هرچه آن دقایق در رفت در گره گشایی مرده ~~است، یک # ~~آدمی با همه جهان مقا بله کند لووزن ایمان ابی بکر مع ایمان جمیع الخلق ~~لر جح # آخر آن چه بود که رسول علیه السلام در خود ایمان می آورد ، آخر آن حالت ~~PageV01P211 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0234.png) ### | مقالات # ~~دیگر بود ، عالیتر ، « علماء امتی کانبیاء اسرائیل1 » نفرمود که ~~فقراءامتی # ~~آنجاکه انبیا در نمی گنجد ، بآن فخر می کند چگونه در گنجد، چیزیست دین ~~داری # ~~که اورا لطیفه بیند و ایمان آورد ، نه آنک هیچ ندید ایمان آورد ، آخر ~~بسوی قبله # ~~نماز فرمود ، چون از طرفی بسوی کعبه نماز می بایدکرد ، فرض کن آفاق ~~عالم جمله # ~~جمع شدند گرد کعبه حلقه کردند و سجود کرده ، چون کعبه را از میان حلقه ~~بر گیری # ~~نه سجود هریکی سوی هم دیگر باشد ، دل خود را سجود کرده باشند، تبلیغ ~~کرد بیان # ~~کرد بیانکرد ، دیدم همه او دیدم ، همه نی او ، روی پوشی می کنم تا همچو ~~حلاج # ~~نبا شم ، نی از آن گذشت که همچون حلاج باشی . # چجنانک آن سید خطاط گفت که از آن گذشت که تعلسم خط ms182 را از تو در دزدم آن # ~~گذشت آن رفت آن نقصان بود ، اکنون با آن پیغمبری ، اینها را می شاید ، ~~با آن # ~~همه نقصان هم جریدهآ ابایزید دارند زاهد تبریزی را . # روزی او و مریدانش بآب گرم می رفتند لوت؟ بسیار برداشتند باول منزل همهرا # ~~صرف کرد که هیچ رها نکرد، در منزل دوم فرود آمدند ، زاهد را گرسنه بود ~~اهل دیه # ~~بگوسفند کشتن مشغول شدند ، آن درویش درخانه رفت طوراق و نان آورد و ~~غیرهما # ~~زاهد بخورد وفارغ شد شبانگاه را لوت9 روان شد هیچ التفات نکرد گفت ~~تفرقه کنید # ~~برون تا برود . PageV01P212 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0235.png) # روز خفتی تاشب معشوقه بیدار داری من وقتی که خواهم که با معشوق شب خلوت # ~~کنم و وصال، روز نخسبم اما بااو فایده نیست ، چون بیاید خواب و خیال ~~منهزم شود # ~~که گردش پیدا نیاشد . # در حدیث است که دواز ده گونه جانور1 اند که اول آدمی بودهاند ، بسبب گناه # ~~هریکی مسخ شده اند و آن گناه را می گوید که چه بود اما مردمان بزرگ ~~بزرگ بیشتر # ~~از همین طایفه ، ظاهرگرفتداند لاغیر ، دریغ که همین ظاهر فهم می کنند . # آن معلم گفت که هر چند گرد خود برمی آیم هیچ چیزی نمی یا بم که باتو ~~بگویم چه # ~~گویم، توجنید را که اینها بخدایی گرفته اند، اکنون تو باری چیزی برگو، ~~جنیدرا چیزی # ~~برگفت و چرخزد ورقص کردهم فهم نشد بعد از آن گفت برو بمقام خود چون ~~آنجا برسی # ~~ترا معلوم شود ، چون بمقام خود برسید ، دست بردست زد وگفت آه معلوم شد ~~فوت # ~~شد ، رجوع ممکن نبود لرزیدم وهم در آن فرو رفت ممکن نشد . # تاوان2 جامهرا چه گویند، سر کشی گویند گاه گاه در غلط میافتد و سرخ میشود # ~~باز بیازارم حواله کردی ، بآن طعامهای نجس ، اکنون مال بخوری و کم از ~~اهلا وسهلا # ~~نی چنین خشگ آری ، مرا آن خانه هست در آن کاروان سرا ، اگر اینجا ~~برنیاید # ~~آن ms183 سرود ولاغ4 و بی ادبی و من آنجا روم همان لاغ صوفی ، اگر چیزی دگر ~~یافتم تو PageV01P213 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0236.png) ### | مقالات ### | مسههه-سههههسه همه مسمه مسده سسهسمسسسمعسممت # ~~رستی و اگر نه تو بدستی. گاهی آتش از بیم زحمت و دود هیچ چاره نبودیم ، ~~و گاهی # ~~که آتش نکردمی ازسرما، هم شهری من باشی از من چه دستمزد میخواهی ، ~~وکهرا # ~~رفتن بردود خوش ، گو رحمة الله علیهازین ساعت تا بصبح میخوردمانی نیکو ~~بودی ، # ~~والله که پادشاهیست این بسیاراست اگر شش دیگر باشد بسشان نکند ، و آن ~~ترازو # ~~و محک و آینه را هرچند مراعات کنی میل نکنند و هیچ نگردند . # یکی آمد پیش ترازو و گفت این صد دینار مرا دویست برآور ، اکنون پنجاه # ~~ترا دهم ، نظری در من کرد از من گذشت آهی کرد و رفت ، گفت آه و نالهآ، ~~من بر بام # ~~و چپ و راست می نگرم تا از که می گوید ، گفت از تو می گویم از تو ~~مینالم ، گفتم از # ~~بهر من می گویی گفت از بهر تو، همچنان دراعه و دستار پوشیده من آمدم تا ~~خانه # ~~بینم ، مرا چو مرغ سر بریده ، نشسته بودم مرا می خواندند تا خانه بینم ~~، دلم چیزی # ~~می جوشید خوش، پیشین در آمده بود گفتم که عاشق خواهم شدن چون از آن خم ~~در گشتیم # ~~این واقعه افتاده، گفتم من زاهدم چگونه باشد گفت نور علی نور ، دوستی ~~دورویهشد. # حدیث خسرووفرهاداگر چه از روی غیرت سخنم میآمد ، اما از روی همدمی # ~~خوشم می آمد باره4 جان برد ، و اگر نه نبردی . # سرعتانی می رفتم میان روز ، عالم خالی، فرشتگان ، خلق را ساکن و مشغول # ~~کرده تا دودوست راز گویند ، من از در پرهیز کردم بدان سرعتانی یعنی روی ~~کار # ~~راست می کنم ، او دید برعلی و دریچه گشاده یعنی من آنجا طریق ندانم، ~~شوهرجوانی # ~~بودکه اگر دست برین یوار نهادی ، چغ چغ کردی که بیفتد ، راضی بود که ~~بداند # ~~که دلش با ms184 که رفت تا دردولت اوخوش شود، بهفت مصحف سوگند خورد که هیچ نر ~~نجم # ~~بگوگیست ، او گفت الحمدلله که اوست ، آخررندی خونی نیست ، و دوسه ~~روزاست PageV01P214 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0237.png) ### | شمس تبریزی # ~~که در من ارادتی می آید وشادی و گشادی عظیم ، الااندکی غم می آید اگر ~~چه آن غم # ~~اندکست نسبت بمن ، اما نزد دیگران بسیارست . # می گویم مباداکه در راه یادم آید آن حسن ادب توست اهلیت تو و باز آمدن # ~~ممکن نی . آنجا نیازم می کشید و اینجا نیاز میدارد . # در دمشق مردی هست از قبول گریخته ، و به کاروان سرای سر یدیوار در میزند # ~~می گوید ، مرا میخواهد این مرد را بدست آرید ، مرا بیاین مرد هیچ بودن ~~نیست، # ~~محالست بودن من پی او ، اگراورا بر نجانید ازمن یکبارگی برآیید ، هرچه ~~بخواهم که # ~~یدانم خداوند تعالی ، در نظر من آرد تا اکنون من آن کاله را می جستم ، ~~فرمودند که # ~~بنمائیم که در سر کیست، آخرچون در سر من رفت گفتم که سرم آسود، صد چنین ~~شیر دلیها # ~~کرد و آن چه بود شرم بود که صریح بگویم که بمن بخش قطب بر آمد سر ~~فروکشید # ~~پسرسرماری، زن گفت که چیزی چرا نمی گویی گفت کودکی مکن، نمی بینی که ~~نشسته است؟ # ~~چه جای مجال سخن باشد ، سر برزمین نهاد که سخنی بفرما ! آغاز کردم از ~~آنجا که حال # ~~ایشان است ، آنجا که فقراست چیزی کجاست و حرف . # پسر سرماری ثنای من آغازکرد غرض تا سخن گوید . قطب گفت ابلهی مکن ، # ~~خوش شو نمیدانی که حاضرست ، حیرتی از آن سخن درو در آمد . # آن دوسه عرب می گفتند وه یاشمس الدین ایش هذا ایشهذا، چون هنوز # ~~موسی بحقیقت حق نرسیده بود ارنی می گفت واثلهم اجعلنی من امة محمد پس ~~خلق # ~~را بچه دعوت می کرد پر توحق بروزده بود، ید بیضا از آن پرتو بود . # سلطان فرمود که تو نیز چون دهت می باید خراج می گزار ms185 ، تو گفتی هرکه # ~~گله خوش دارد سیز2 ترست از کند2 آخر آن باز هزار دینار میاززید ، اکنون ~~چون # ~~بخانه کمپیر زن رفت ، پایش بسته بود و درمیان آن دود سیاه پر و منقار ~~بریده ، سیاه PageV01P215 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0238.png) # ~~-_-._.معسه # ~~و دودخورده ، آزادی سخت خوش پرها همچنین باز باشد و خوش ، عزالدین کرم ~~آن # ~~همه نیلها را بداد ، همین یکی داغی از نیل بر پیشانی و بر بینیاش ~~فروکشید ، او هیچ # ~~غم نخورد مقلد نبود خود را باو داد اورا باز داد. # می گریستم ، که آن کتاب مقامات ابا یزید و زادالسالکین بمن نمیدهید، شیخ # ~~می خندید یعنی مقام تو کجاست گفت آنچ او کرد تو بکنی، گفتم آخر از بهر ~~آن می خواستم # ~~می گریستم، همچنین چون گفتم بلی، بر گذشت ازهن چیزی، گفت که هم پای تو ~~درین باب # ~~یار تو هست گفت که هست، از آن هست اومعلوم شد که نیست، موی را بشکافتم ~~عجبست # ~~که برنازنینی نازکند ، چگونه نازکنی بر نازنین ، تو نازنین هستی جای ~~دیگر . # الله اکبر ، اصغرکدامست، یعنی کسی تصوری می کرده باشد با خویشتن ، چیزی # ~~که خالق آسمانها ، وعرش و کرسی ، وانوار و بهشت ، یعنی از آن بزرگ ترکه ~~تو # ~~تصوری کردهآ مأیست و بر آن بیشتر آ بزرگی یابی بحق بیاسایی ، شعر . # ای گرسنهٔ‌ وصل تو سیران جهان %~% لرزان ز فراق تو دلیران جهان # با چشم تو آهوان چه دارند بدست %~% ای زلف توپای بند شیران جهان # باشد که این کس که اینها گفت یا اورا ازین خبر نبوده باشدو نه از حال ، ~~فلاحی # ~~باشد روستائی نه نظم داند نه نثر ، همین سنایی و نظامی و خاقاتی و عطار ~~بودند ، # ~~ایشانرا از آن گفت تصیبی بود ، پنیرغذای یوز باشد شیر نیز خورد دل ~~شکاری، وجگر # ~~شکاری ، هرکسی را غذایی . # این مخنث را می بینی مرا دشنامها میدهد صریح ، جفاها می گوید میان دشمنان # ~~اورا چه کردهام ، اگر چه او عذر می گوید اورا جواب ms186 نباید گفتن بلطف ، ~~که فلان روز # ~~سرت را بوسه داد ، وفلان روز من چنین گفتم ، او گفت کاشکی اینجا بودی ~~که کنارش # ~~گرفتمی . # گاو را می بردند شادزادهاند رونش نبود ، گاو رادیدی شاهزاده را ندیدی ، ~~نباید # ~~زن درویشان چیزی بر گوید دست برند، اگر چه من در بند آن نباشم ظاهرا ~~اما باید که # ~~او ظاهر نگاه دارد و نماز کند و خشوع، آخر سجود کسی را کنند که ~~مدحیاوزد ،حمید PageV01P216 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0239.png) ### | جزیزت # ~~کل و عز کل واکمل کل، هرسه کلان1 صلای2 کلان همچنان باشد که من کریم ~~الدین را # ~~دوست میدارم، اما گوشش نخواهم، خواهم که ببرم گوشش را یاسرش را دوست ~~میدارم، # ~~اما محمد را دشمن را میدارم پس اگر صدیق ترا قبول کند صدیق نباشد بر ~~بسته بآشد # ~~او بر بسته نیست صدیق است و هزار صدیق . # گفتیم باحضرت بارها که اگر ازکسی بر نجم بگیرش ، این ساعت می گویمت که. # ~~باخبرم می گویم اورا بگیر ، دل من درد می کند و تو درد دل من نخواهی ، ~~گفت من # ~~خود همان میخواهم درمان آنچ رود که درد باشد ، هرچند عشق بیشتر کمال ~~معشوق # ~~بیشتر ، عرضه میکند و خوشتری نماید ، چه معنی که این سخن را گفتهاند ، ~~هر کسی # ~~از سخن فهم کوده است ، و هر کس حال خود فهم کرده است و هر که می گوید ~~از تفسیر آن # ~~سخن حال می گوید، تفسیر گوش دار که آن حال اوست دیدم که حامله است ~~پراسیت برفتم # ~~و دست شکمش نهادم که این چه حملست ، سگ بچگان بزاییدند من دیدم دانستم # ~~که زهراست و چشیدم هیچ زیانم نکرد افحسیتم انما خلقناکم عبثا خلق شما ~~را اتفاق # ~~یا عیث نیست بهر رجوعیست ، اگر تو در مدحی ترا با این مذمت چه کار ، ~~مذمت تو # ~~می کنی اگر ترا دهان پر شکرست سر که در دهان توچه می کند، پس دهان تو ~~پرسر که # ~~بود ، اگر نماز ناکردن حجاب ms187 تو نیست ، نمازکردن چرا حجاب تست پس دیدی ~~که # ~~آنجا ضعف هست ، چون کردن حجاب است . # یکی قصد دیگری کرده بود و آن کس نیزقصد او کرده بود ، یکی بود که هم دوست # ~~آن بود و هم دوست این ، آنگه که بر گماشتگان این بهم مقا بلمه خواستند ~~شدن، آن.. # ~~دوست بگذشت توقف می کردند تا او بگذرد ، آنگاه آن کار بکنند ، اورا نظر ~~بر آن # ~~دوست افتاد در پای او افتاد ، آن دوست دیگر چو بدید کارد بینداخت درپای ~~این # ~~دوست افتاد و می گفت خه تو دوست داری اورا پیش من دوست روست ، خود را ~~چون PageV01P217 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0240.png) ### | مقالات %~% # ~~کشم ، دشمن علی دوست ابی بکر مرا دوستتر می داری یا سید از من نگردی # ~~زینهار مرا رها نکنی مستحاضهآ مشغول شوی ، گفت تو حاضر نبودی مراین ~~دیگری # ~~آمد ، گفت لاجرم بکه زده است ، رسول کائنات فریاد می کند احینی مسکینا # ~~و امتنی مسکینا1 توانانیت چو در خود می آری ، چون انانیترها کرد پیش ~~رفت # ~~می گفت مرا در کارکن . رسول علیه السلام می رفت درویشی از بی خودی درپی ~~او آمدی # ~~می گفت اللهمانت عبدی و انادیکالکریم صحابه قصد کشتن کردند . # اثرحمن علی العرش استوی2 آن عرش دل محمدست اگر پیش از واستوی نبود # ~~بوقت او چون بود ، قصهآ خود می گوید «طه مرنج رنج میین این قصه برای ~~رنج تو # ~~نیاوردیم» له ماقی السموات وما فی الارض سناوات دماغ اوست ، ارض وجود # ~~او ، همه قصهآ اوست استوی حال اوست من اتبع انسواد فقد ضل هر که اورا ~~بصورت # ~~نگرد بمعنی ننگرد . PageV01P218 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0241.png) ### | شمس تبریزی ### | .---- # ضل من قال: سبحانی ما اعظم شأنی یعنی این حق می گفت حق چگونه متعجب # ~~باشد از ملک خود! تعجب چون جایز بوداین گویندهأو بود، اما ازو نگیرد که ~~بی خودبود # ~~چون بخود آمد مستغفر بود . # مراحاجت کم باشد اما جهت مولانا ، اکنون اوطبعی لطیف است چیزی اگرشود # ~~نو بنو بگو، یا ms188 چونست چیزی می بینم . ماجرا باز گو شما درمن یاعتقاد ~~مینگرید ، # ~~درو دگرگون مینگرید ، او اینقدر نداند ، بارها گفت اکنون ما گوشهآ ~~گیریم که شما را # ~~چنین نه بینیم مخالف نفس میشوند میرمند ، پس چگونه طالب راهت خواهند که ~~هم # ~~کاسهٔ‌ با یزید باشند . # اگر گفتی ای ابراهیم توچه دانی که حال کریم چگونه است در حال خردکی جای # ~~نهانی تواضع نمود، من تا استقامت الف دیدم پشتم دوتاست لام گفت استقامت ~~الف ذارم # ~~گفت هان دم مزن هیچ ما وتو لام ، تو لام دان خویشتن را . # شناخت این قوم مشکل تر از شناخت حق است ، آنرا باستدلال توان دانستن # ~~که چوی تراشیده دیدی هر آینه اورا تراشنده ای هست یقین که بخود نباشد ، ~~اما آن قوم # ~~که ایشانرا همچو خود می بینی بصورت و ظاهر ، ایشانرا معنی دیگر ، دور ~~از تصور # ~~تو و اندیشهآ تو، اکنون این تراشیده را شناختن عجب نیست ، اما آن ~~تراشنده چونست # ~~جلالت او چگونه است یی نهایتی اوچگونه؟ این راهمین قوم دانند الاکه ~~اظهار کنند # اکنون چون این دررا برخود بازکردی چاره نیست ، بگو تا هست کی توان این # ~~دررا در پستن اما خود دربستهنی این تکلف توگشادی ، قومی دل در بستند از ~~هفته تا # ~~هفته یکبار برای قال الله و قال رسول الله آنچ آید بگو، شب و روز بدعاء ~~خیر مشغولم # ~~زیرا در راه قضاهاست ، قضاء معلق، وقضاء مبرم ، مبرم بدعا نگردد، معلق ~~یدعا بگردد # ~~خ1 ماخوش است خ ما نیکوست دیگران را نیست، چنان هوا را بخدایی گرفته ~~اند بعضی # ~~خیال خود را بخدایی گرفتهاند الله بطیف بعیاده2 ولکن بعباده . هواکجا ~~عباد است، PageV01P219 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0242.png) ### | مقا لات # ~~پاک بازرا برده بود پیش شمس الدین طغرایی که او بی سوگند بزرجمهر وقت ~~بود مرا # ~~باور کنی، شیخ فرمود که آن قوم مرا بردند، او گفت کدام شیخ گفت فلان ~~گفت اگردیگری # ~~بود انتقام تو بکشید ، الا چون او درمیان است برو درقدم ms189 او افت ، گفت ~~ای خواجه # ~~اگر تو این کار خواهی کردن ترا خرکی باید خریدن ، مردک خربندهآ تو باشم ~~گفت # ~~مبارک دیدی که چه گفت آن بذبخت تا من ، آنکه پیش خواجگان معروف گفت آن # ~~بدبخت لعنت بروباد، من صد هزار بار آن کار کردم هیچ از من تو شنیدی و ~~با هیچ کس # ~~گفتم ، گفت مرا می گویی ماهی راندانی گفت آری اگر میدانی نشان ماهی را ~~بگوگفت # ~~دوسر دارد همچو اشتر ، گفت خه ماهی خود تمیدانی ، وچیزی دگر معلوم شد ~~که اشتر # ~~هم نمیدانی ، آن مرغ مرده باو مده که وظیفه شود و هربار بخواهد مردهات ~~نباشد # ~~ز ندهات باید دادن ، آن جهت مصلحت بالاغ می گفت نه، از خست مگریز ازین ~~علوم ظاهر # ~~اکتسابی ، و اگرنه برمن از روش راه چه مشکل شود ، مشکل واویلی این ابا ~~یزید # ~~را مسلم شود ، این مصطفی را رسد که بگوید این اول مظلومک نرمک در آمد ~~می بینی # ~~این راه را چه میگوید ، گفتم آمدم تو چه کردی در حق من دو درم دادی آن ~~نیز # ~~بتوزیع سهدرم م فرموددگرچه داری خلعتی بمن دادی . # شهاب در دمشة می گفت که برمن معقول صرف است که موجباست بالذات نه فعال # ~~مایرید، فخر رازی جهت لوت چرب و خلعت خوارزمشاه ، ونعل زرین، فعال ~~لمایرید # ~~گفت که برمن حیوة همچنانست که کسی را بارگران شده باشد . پشت وارگران ~~در گردن # ~~وپای دروحل ، واوپیر وضعیف ، یکی بیاید ناگاهو آن ریسمان ببرد ، تا آن ~~بارگران # ~~ازگردن او بیفتد تا او برهد . PageV01P220 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0243.png) ### | شمس تبریزی # می آمدند بخدمت این شهاب، هزار معقول میشنیدند، فایده می گرفتند ، سجود # ~~می کردند ، برون می آمد می گفتند فلسفیست ، الفیلسوف دانا بهمه چیز ، ~~من آنرا از # ~~کتاب محوکردم ، گفتم آن خداست که داناست بهمه چیز الاتبشتم « الفیلسوف» ~~دانا بچیزهای # ~~بسیار ، قیامترا منکر بودی ، گفت الافلک از سیر بازایستد ، گفتم عالم ~~چون برقرار # ~~ماند ؟ انبیا راگویند حکیم بودند ، الاجهت مصالح ms190 خلق چنینها گفتهاند . # قول علی رضی الله عنه که اگر آنست که تو می گویی همه رستیم عجزست و از # ~~بحث گریختن است ، انقطاع در بحث می باید این همه تبدل الارض غیر الارض1 # ~~وغیره درخود تطوی انسماء2 در وحاصل شد، اکنون این زمین ظاهررا طی کنند ~~، واین # ~~آسمان را حشرکنند تا چه شود تا انجام آنها باشد ، ایشان بچه حساباند ، ~~اینها خود # ~~حاجت نیست . # فخر رازی از اهل فلسفه بوده است یااز آن قبیل ، خوارز مشاه را با ~~اوملاقات افتاد # ~~زدم ، ازعهد افلاطون تا اکنون هر تصنیف که معتبر بود ، پیش من شبهت ~~هریکی معین # ~~شد ، و روشناست ودر حفظ است، و دفترهای اولیان را همه برهم زدم ، ~~وحدهریکی # ~~بدانستم واهل روزگار خودرا برهنه کردم ، وحاصل هریک را بدیدم ، وفلان ~~قن را و # ~~فلان فن را برشمرد ، و یجایی رسانیدم تاوهم گم شودآن امیر مقرب بود ، ~~جهت طعن # ~~می گویدش که واز آن علمک دیگر نیز که میدانم ، وتو کناری . # خلقی دیدم ترسان و گریزان پیش رفتم مرا می ترسانیدند ، و بیم می کردند که # ~~زنها اژدهایی ظاهر شده است که عالمی را یک لقمه می کند هیچ باکنداشتم، ~~پیشتررفتم PageV01P221 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0244.png) ### | مقالات # ~~دری دیدم از آهن پهنا ودرازای آن در صفت نگنجد، فروبسته برو قفل نهاده ~~پا نضدمن، # ~~گفت درین جاست آن اژدهای هفتسر، زنهار گرد این در مگرد، مرا غیرت و ~~حمیت # ~~بجنبید ، بزدم وقفلرا درهم شکستم ، درآمدم کرمی دیدم زیرش نهادم و ~~فروما لیدم در # ~~زیر پای و بکشتم والله اعلم . # اکنون چونست که همه سخن اوکرم است، از آن همه کتا بها و تضانیف همه کرمست # ~~ازآن . چون از الف همه را معلوم گردد که حاجت نیست آن دیگر که معلوم ~~نکرد # ~~جهت او شرح بایست ب نکردت همچنین تاابجد، و آن دگرفهم نکرد و قرآن شرح ~~آمد. # آن الف مجرد است درصدرالوهت تشسته است ب محبت او در دل دارد ، سر # ~~افکنده درپای او ms191 ، اکنون توانصاف بده که تواند چنین زندگانی کردن؟ یکی ~~را تواضع # ~~می کنم او میرمد ، بعداوت برون می آید ، «تاخود که کند زیان کهرا دار ~~دسود» آخردفع # ~~این بباید کرد ، مثال آنک یکی شاهی سواراست براسب تازی می گذرد ، سگان ~~از هر # ~~طرفی بانگ می کنند این شاهرا چه زیاناست بلک سود است، تبریز رود شاه ~~رازودتر # ~~بمقصود رساند ، آن سگان در مبرز میرند الااو از برای رحمت میگوید : هر ~~چند که # ~~مرا از بانگ شما نفع است هرچند مشغله قوی ترکنید الا من نفع خود رها ~~کردم زودتر # ~~یا نرسم وقت خوردن بسم الله الرحمن الرحیم، بسم الله بسم الله اودی ~~اودی2 ، مرا می باید که # ~~البته بگو چگونه است این حشر، این تن باشد تاچه فایده بود من مات فقد ~~قامت قیامته2 # ~~آن کف باخ نمیرداینها میزایند . # آفتاب است که همه عالم راروشنی میدهد، روشنایی می بیند که ازدهانم فرومی ~~افتد، # ~~نوربرون میسروداز گفتازم ، درزیر حرزف سیاه میتا بد، خود این آفتاب پشت ~~تابان است # ~~روی آسمانها و زمینها از وی است ، روی آفتاب بام است زیرا روی م بآفتاب ~~آست . PageV01P222 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0245.png) ### | شمس تبریزی # .مه------3 %~% سمهمس # والذین جاهدوا فینالنهدبنهم سبلنا1 این مقلوب است از جهت نظم ، مرا # ~~خداوند خانه اینجا بنشانده است مهمان فضول نباید . # محمود ایازراگفت ایتجا بنشین ، برایاز هیچ اعتراض باشد ؟ و برخواست شاه # ~~کی اعتراض کند؟ # شاه گفت چون منم هزار سر بپولی نازنین را بکشت تا عبرت گیرد. چنانک ~~قزوینی # ~~محتسب شد ، مادر را بکشت تا ملحدان بدانند که محابا2 نیست . آخر آن یکی ~~مطرب # ~~را آواز بد بود ، یکی اوراگفت توآواز خود هیچ نمیشنوی ، اکنون این مان ~~من # ~~میشنوی ، آخر این از خداوند خانه نیست ، این از جای دیگر است. # نمی اندیشی که این راه یافتن من درین خانه، و زن خود را که از جبرئیلش ~~غیرت # ~~آید که درونگرد ، محرم کردهآ و پیش من همچنین نشستهآ ، که پسر پیش پدر ~~نشیند ms192 ، # ~~تا پارهٔ‌ نانش بدهد . این قوت را هیچ نمی بینی ، این کل را چنان رام ~~کنم که خیره # ~~بمانی ، چون در یکی مقصد بودم درهمه مصدق باشم . # چنانک مصطفی صلوات الله علیه گواهی آن یکی را بعوض دوکس گرفتی . سبب # ~~آن بود که مصطفی صلوات الله علیه در قضیهآ گواهی داد ، گفتند گواه دیگر ~~می باید تادو کس PageV01P223 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0246.png) # ~~باشد، ذوالیدین1 گفت : من هم گواهم برین قضیه ، چون حکم کرده شد وخلوت ~~شد، # ~~رسول صلی ال له عل اورا گفت من دانم تو درین قضیه گواه نبودی ، چون ~~گواهی ! او گفت # ~~یا رسول الله چندین هزار امور غیبی واحوال بدایت و نهایت عالم که ما را ~~هیچ بدان # ~~وقوفی نبود ، بقول تو مصدق و مسلم داشتیم ، وبرآن گواهی میدهیم . بدین ~~قدر چیز # ~~مصدق تخواهی بود! . # آن نطق درزبان از اصل نطق نیست زیرا مگراصل نطق دلست ، همه نطقها از دل # ~~خیزد آخر بیا کارها داریم ، آخر چه گریزپای است برپایت بندی میباید ~~نهاد ، تا # ~~نگریزی ، بند نمیپذیری جان ودل درپای تو پیچم سودی نیست ، برهم شکلی ~~تنرا # ~~خود ره نیست ، گفت ای شاه نامت چیست تا فال گیرم ، گفت برو ای قواد ، ~~گفت آن # ~~پدرت گفت اکنون عدم التفات می باید کرد تا بیاید ، هرچند پیش روی درپی ~~کم آید # ~~کودکان خوب که همین می کنند آری استادشان اوست. # «گستاخ توکردهآ مرا بالب خویش» تونازکی طاقت کلمات بسیار ما نداری ،مرا # ~~دهان پراز آرد است برون می زند ، نک ضعیف شدی ، مرا قوت آن هست که ~~اگرچه # ~~پوست تنگست ، تاب وطاقت دارد ، که هرچند خصم پیش او قویتر مرا میرنجاند ~~، # ~~تو میرنجی ضعیف هیشوی . # مرا اگر هزار برتجانند هیچ جز قویتر نشوم وجز عظیم تر نشوم ، من دردوزخ ~~PageV01P224 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0247.png) ### | شمس نبریزی # ~~روم ودر بهشت ودربازار، وتو نازکی نتوانی رفتن ، هرعلم که بگوید عربی ~~یا غیره بگویم # ~~که پارسی بگوتا بگویم، پارسی خود آنست تازی اینست، جهت طبع اومی ms193 گویم، ~~تازی # ~~آن بود که فوق باشد، دانستست تا چنان نشدهٔ‌ که خواب تو عین بیداریست ~~مخسب ، # ~~چگونه باشد خداوندگار بیدار ، و بندهٔ‌ خفته . تا چنان شود که خواب تو ~~همین # ~~بیداری بود . # جهت این کارد ، هفت کارد نیکو را فروختم این کارد ناله کرد که مرا ~~رهاکردی، # ~~گفت همدرا بفروختم حدیث تو اینک، محمدو اگر دعوت نمیکردهیچ کسرا باو ~~کار # ~~بود ، هیچ معجزهآ می خواستند؟ اگرماش را نمی گفتیم مسلمان شو هیچ دشمن ~~شدی بلک # ~~هزار خدمت دیگر کردی اش هرمیوه می آید هم ذوق آن پیشین نمیماند . # اول کیراس، و مارول، ، آنگه قمرالدینی2 آید، بعد از آن خربزه وانگور # همچنانک با محمد صل الله لیه وسم ن شریعت انبیاء دیگر منسوخ کرده شد. ~~آری زهی # ~~کافران مسلمان ، چیزی یکبار آزمودی ، اگر جان است که از آن پرهیز کن ~~گوجان # ~~باش ، جان آن باش که از آن راحت باشد ، چون از آن رنج باشد ؟ این می ~~گویی دل # ~~من درد می کند ، چنانک کسی مرا ، تونمی گویی که دل من کوفته میشود ، ~~اگر از آن # ~~بودی صدپاره برجای آورده بودی درهم سوختد بودی ، هم رنج را هم طبیب را ~~، توش # ~~نیز وصعب کردی برخویشتن ، رنج بر زنج و چیزی که دیدی که تحملش نمی کند ~~، چه # ~~بار برونهی ؟ تا یکی رنج صد میشود . # گفتم که چون نهایت نمی بینم که تا آنگاه قرار دهم، رنج را گفت اکنون چه ~~شد؟ PageV01P225 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0248.png) ### | مقالات # ~~رضینا بقضاءالله وقدره راضی شد ، شعیب را نابینا آفرید بدان راضی ~~شد،روی # ~~عزیزان نمیدید، بمعتی میدید . # اما این طاهر نیز خوش بودی ، اکنون چون نبود بدان راضی بود ، و رضا آن # ~~باشد که ساکن باشد ، وعقل را در آن رنج یاوه نکنی . ایوب، با آن کرمان ~~راضی بود # ~~مقیم دل بر آن نهاده بوده ، نمی اندیشید که این تاکی؟ یا نگفت که ای ~~خدا تعیین کن که # ~~تاکی هیچ ، هر کسی که بوده است در رنجی ms194 بیدوا بودهاست ، دوا اینست که ~~من بخورم # ~~تا تو نخوری . هرباری مروت نیست که گویم تو مخور ، چون چندین بار ~~امتحان کردی، # ~~گفتم بغایتی پرهیز کن توانم کردن ، غایتی چه باشد ، و غایتی چه چیز ~~معین دیدی که # ~~زیاده میدارد زیاناست ، ورنج خود میگویی، که از آن روز که خوردم آسایش ~~ندارم ، # ~~نه راحت سماع ، نه راحت گفت ، نهحال ، نهقال ، دگرچه میباید . # گفت مگر از غیب بود که چارهآ گفت ، آری ایمان بغیب داریم، ما مؤمنیم بغیب # ~~بغایت ، همه چیز از غیب آید ، هم فتوح از غیب باشد. PageV01P226 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0249.png) ### | شعس تبریزی ### | مم-هسه-مسعسه مس سسسسه # مالک خرج میکند که اورافتی خوانند و اخی 1گویند، ومادر را درویش می کند، # ~~ومن میدانم که اوفتی نیست. واخی نی، متواضع است وصالح اما در سر او ~~حیزی8 هست # از عین القضاة، چند سخن نقل کردند یخ از آن فرو می بارید که گفته است ~~دهانم # ~~شکسته باد که چیزی بوده را بگویم ، کاشکی نبودی و از ابن عباس رضی الله ~~عنه هم # ~~ازین جنس روایت کردند ، از مصطفی صلواتالله علیه خلاف این . # ایشان بسر مصطفی نرسدند و نرسند وموسی و نه عیسی اجعلنامن امة محمد(ص) # ~~میزنند این همه جان کندنشان جهت طلب مقام او بود ، نشد کراما کانبین ~~یعلمون # ~~ما نفعلون3 چون نیت چیزی بکنی فرشتهآ دست راست ، فرشتهآ دست چپ ، ~~امیرست # ~~بر فرشتهآ دت راست ، چون آن نیت را بفعل آورد بنویسد تا هفتصد ، تا ~~بغیر حساب # ~~اینها داریم هریکی را عملاصالحا ولا یشرک بعبادة ربهاحدا4 آن احداوست ~~هستی # ~~خود را با آن یار نکند بهدی الله لنوره من یشاء از قرآن وعدها و قهرها ~~دگران را # ~~قسمتست ، قسام مطلق بخش کردهاست ، گفت آن نماز را چرا می کنی ، گفتا ~~بقولخدا، # ~~گفت کجا فرمود گفت: لاتقربوا الصلوة و انتم سکاری5 گفت آنرا تو می خوان ~~همه # ~~بهمه دادند ، کار بقسمت است یک آیت جهت حال مؤمنانست می گوید، بعد از ~~آن آیتی ms195 PageV01P227 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0250.png) ### | ممقائلات # ~~جهت حال کافران ، اما درآن عالم عشق همد لطف است هیچ قهر نیست ، دیرست ~~که از # ~~قهر بیرون آمدهایم همین جا نزدیک است ، دوزخ این سوست، از دوزخ بگذری ، ~~آن # ~~سو صراط بهشت ، عالم لطف بی نهایت است وبی کرانه . # آن یکی کفشی نیکو جهت پیغمبر علیه السلام دوخت ، ایشان را خوش آمد ، # ~~گفت نیکو دوختی خاموش نکرد می گوید به از آن دوختمی یا رسول الله ، و ~~هی توانم # ~~دوختن ، میفرماید که پس از برای که نگه میداشتی آن نیکوتر را ، چو برای ~~من # ~~ندوختی برای که خواستی دوختن ، چهل سال دعوت تکرد ، بیست وسه سال دعوت ~~کرد # ~~و چندین کارها ظاهر شد ، آری اگر چه اندک بود آن دم که با خدا بر آرند، ~~دانی بود # ~~دم باقی . # من ازین رشتهٔ‌ بیذوق میخورم همه از دست او ، خدا یا بانگشت می نمایم # ~~می بینیش انگشت اینست ، آن نیست اینست اینست . # موشی لگام اشتری بگرفت و بکشید اشتر از روی موافقت و حلم و تواضع درپی # ~~او روان شد. المؤمن کالجمل الانوف1 بعضی گویند جهت حلم وتواضع ، بعضی ~~گویند # ~~آنک از همه حیوانات بلندتر است وسرفرازتر ، اگر نه آنرا سر دیگرست ، ~~اما حالی # ~~علی قدر عقولهم می گوئیم. # بآ بی رسید بزرگ تیزرو عاجز بماند، موش را اشتر گفت اکنون چه ایستاده ~~اینجا # ~~چرا نمیروی ؟ ندانی که نباید مهار چه منی را گرفتن ، اکنون چون گرفتی ~~برو، گفت # ~~آبست عظیم، اشتر پای در آب ، گفت در آکه سهلست تا زانوست. موش می گوید ~~از زانو # ~~تا زانو ، اکنون تو به کن تا چنین گستاخی نکنی و بر گوزبان من نشین، ~~مرا چه تفاوت PageV01P228 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0251.png) ### | شمس نبویزی ### | تتهسسهمهمهسسه سهمععسهههه # ~~از صدهزار چون تو که بر گوزبان من باشد . بیکدم از آب بگذرانم . # آمدم کنارت گرفتم ، کنار گرفتی ، می گویی چند ازین بالاهای پست ، ~~بالابلندی # ~~حاصل میشود مارا و تا باید شد، گفتم چه علمیها لاجرم بحث ms196 باید اما ~~اینهارا نباید ، # ~~این سخن را نباید ، الا تسلیم وبس ، الکلام یجر الکلام حاصل چو حق راضی ~~شد # ~~ملک روی بتوکرد، چون باغبان را بدست آوردی باغ آن تست، ازهردرخت که ~~خواهی # ~~میستان ، این ساعت که تو می گویی هیچ کس را مسلم نیست ، و مسلم نشود که ~~بگوید # ~~که من راست گویم ، تو از مردم عاقل بشنو ، وصل تو بس عزیز آمد افسوس که ~~عمر # ~~وفا نمی کند ، جهان پرزر باید تا نثار کنم وصل ترا . خ زنده داریم تا ~~چه کنیم ح # ~~مرده را المعنی هوالله همان معنیست که گفتم عهد خ فاسد نشود الا او ~~فاسد شود فاسد # ~~باشد ح غیوری می کرد از حالی یکی پرسید که ابلیس کیست ب گفت تو ، چو من ~~خ ام . # ~~نقیض من که باشد عروسیها یک نوع نیست آین نیز عروسیست نفس . # # « آه از فراق دوست فغان از وداع یار %~% مرگم ازین دو واقعه خوشتر ~~هزاربار» # کارک اینجا راست می باید کرد کارک کردی و خود را در بهشت جایگه معین کردی # ~~و جای خود دیدی آنگاه رفت ، یک درم پیش دین اری ، به که صدهزار دینار ~~بدست # ~~دیگری، که بر سرآتش نهند بدوزخش برند، موی مرا دراز و پهن ، واگر نه ~~باریک # ~~خود همه کس بافد بگویم توکیستی بپولی حلواپیش تو چندان هیبت بروانداختم ~~، چون # ~~استاد بود و کامل ، هیچ تفاوت نکرد. تو دانی بخدام میسپاری خ ستارست ~~نیکو جای # ~~سپردن ، دریغ یک درم ونیم و اپیله یا بانی این سخن سید است، او مرید ~~خاص سنایی # ~~بود ، شیخ او بود همان سخن است که لقمه برمی گیرد از پ قفا بدهان می ~~نهد ، باشد # ~~که رگش خود بگسلد . # خ با بنده چنان عنایت داردگه تصرائی بچه راجهت او مسلمان گند ، این سخن # ~~بدین لطیفی شاید گفت چه و اجب است گفتن که نظر من براوافتد مسلمان کندش ~~، پوستین PageV01P229 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0252.png) # ~~اول جامه براندازآنگه ببر ، کارهارا نیکو نیکو ms197 احتیاط کنم نومکم سبانا ~~واللیل # ~~لباسا2 آن حالت میخواست والنهار معاشا حالت سکر . # ~~اگر مردی بیا بسر تنور ، نیزهات دربینی خلم داد و بیا . PageV01P230 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0253.png) ### | شمس تبریزی # هفتصد مرد مردانه بودیم ، هفت تا جیت برما افتادند مالرس بیشتر خوردیم، # ~~اما ایشان رخت بیشتر بردند ، انگشتم چنان بیفشارد، خدا اوراگیر این را ~~این را، م # ~~رانی فلان رانی این را نه این پای تیست اورا نمی بینیش لاغت نمی آید ، ~~باران فرست # ~~تا لحاف کشان کنیم و بزیر رویم ، از من کلمهآ شنید آن همه گفت برو سرد ~~شد دگر # ~~نتوانست گفتن هیچ منقبض چرایی منع آمد ممتنع شدی، باز اطلاق آمد و ~~منطلق شدی # ~~آنچ بیارد حضرت بگویی ، آنچ می گفتی کهواقعهآ باز گفتم تا دل من خالی ~~شود ، دلرا # ~~از واقعه تهی می کنی از چه پرخواهی کردن . # یکی خمار خمر فروخت یکی گفت که خمر میفروشی عجب ، بعوض آن چه # ~~خواهی خریدن ، که مسجد لاحول ولا، هرگه از جامع بماندی ، در آنجا رفتی ~~اگر # ~~دانستی لاحول را که قوت الاه است جمعهاش فوت نشدی . # در خرابات با چنین لاحول %~% به که در کعبهٔ‌ بی این لاحول . # لاحول مسجد چه دانیم قاضی را سودای آن خاست چند طرار درو پیوستند # ~~گریان و زاران حدیت گنج ، که جز در سایهآ توای مولانا نتوانیم از آن ~~گنج برخوردار # ~~شدن ، آنها دیر بماندند مولانا دستار بدهد تا بروم وپیغام م ببریم ، آن ~~دگر گفت او # ~~دیرآید ، استر به بنده ده تا همین لحظه اورا وایشانرا بخوانم ، بشرط ~~آنک سر فلان # ~~سوگند خوری که این قصه با هیچ کس نگویی . # کری از آسیا می آمد ، یکی را دید که سوی آسیا میرود ، با خود قیاس کرد ، # ~~که بخواهد پرسید که از کجا می آیی سلام را فراموش کرد، چو اول غلط کرد ~~، من اوله # ~~الی آخره غلط کرد ، قیاس کرد که بگوید از کجا می آیی بگویم از آسیا ، ~~بگوید چند # ~~آرد ms198 کردی ؟ بگویم کیلهآ و نیم بجد می گویدش بکون زن وارو ، او اشارت ~~کرد تا میان # ~~چون دید که کراست ، اول سخن فهم نکرد بعد از آن هرچه آیدش می گوید، اما ~~اگر PageV01P231 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0254.png) ### | مقالات # ~~جواب راست دادی ، گفتی ، سخن پیش اوگزاف نباید ، هرچیزی نتوان - # حور مقصورات فی الخیام لم بطمثهن1 چه معنی دارد؟ بله این چنان حتور # ~~عالم خداست ، گفت هم بر آن قیاس کن، گفتمش که انس وجان بآن نرسیده است ~~یعتیند # ~~این شرابها هم درین عالم بما میرسد بقدر مرتبه هریکی، زنجبیل وسلسبیل، ~~و کافور # ~~و شراب طهور ، تا این یوفون بالنذر2 چیست ؟ درحق عام باشد ؟ این قوم می ~~گویند # ~~در حق علی للمتیمم است . # سبب نزول از آیت فهم می شود باشد که اینها خود سببی بگویند باردوسردشود، # ~~بتأنی خود چنان شدی که بیامدی ، این آستینم را بوسه دادی . # حاصل بسماع آن سه شبانه روز بسیار کارها تمام شد ، آن جهود که آن گوشت # ~~از دکان آورده بودند آبا و اجداد اورا تاهفت ، کارگزارده شد جهود جهود ~~. # ابن مسعود رضی الله عنه گفت که مصطفی ع م اسرار قر آن گفتی روایت کرد که # ~~معنی فلان آیت ، مصطفی صلواتالله علیه باصحابد بگفت ، و معنی دوم در ~~گوش من # ~~گفت که اگر با شما بگویم گلوی مرا ببرید ، صحابه اکنون ایشانراکفر نمود ~~، تا گلوی # ~~اورا بیریدندی . # انما انا بشر مثلکم3 سبب نزول این آیت شمارا معلوم باشد که علی رضی الله # ~~عنه دههآ عاشورا را با مصطفی صلوات الله علیه موافقت می کرد گوشت نخورد ~~نه روز ، PageV01P232 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0255.png) ### | شمس نبربزی ### | هههههمه هه مم---سسسه مهسمعمع # ~~مصطفی لبلا در ونظر کرد اثر ضعف دید گفت : نست کاحد کم1 آیة آمد که قل ~~انما انا # ~~بشر مثلکم فرق همین قدرک است که یوحی الی من کارها بکنم معین چنانک هیچ ~~کس # ~~نداند در میان ایشان بکنم که بینی از دهان خبر ندارد مگر من بخواهم، خه ~~چرا # ~~انداد2 ms199 ازخود، این خود از آن او باشد ، چرا خود این از آن تو باشد، آخر ~~باید که # ~~کسی بکاری مشغول شود و منت شد که مرا بهازین کاری هست از بهر شکار دینی ~~و دنیاوی # ~~بآن مشغول شوم . آنچ اینجا خرج کنم آنجا خرج کنم. # سنائی2 بوقت اجل زیر زبان می گفت چیزی ، گوش بدهان فرو برد و این # ~~می گفت : شعر # باز گفتم ز آنچ گفتم زانک نیست %~% در سخن معنی و در معنی سخن # چون تو ، پیش حضرت تقدم الی بباع بی لکس رودآن از روی مثالاست ، # ~~غرض معنی است چه باع ، چه جای آن است ، چشم در کاغذ می نگرد از آنگاه ~~که رد # ~~کرد ، خاصه نوشتهآ خود . در کاغذ سپید مینگرم خیره میشوم ، اگر نه من ~~دوستدار # ~~توام چه جای آن است . اگر بفرمایی که بفلان شهر برو اگر خواهم بروم و ~~اگرنینی . # ~~آن غب و ضمیرها ، رهمانان نز می گویند . از آنها اتفاق است . که از ~~همهآ روشها و # ~~طریقها ، طریق محمد الافطه بهترست . آنها که منصفانندانصاف می دهند این ~~نظرایشان # ~~را ، و روش ایشان را ، مثل آن هیچ روشنی نیست . PageV01P233 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0256.png) # سم*. %~% مقالات %~% س # زن راهمان بد که پس دوک نشیند در کنج خانه مشغول ، با آنکس که تیمار او ~~کند. # عنایت قاضی به از دوگواه عدل ، درویش را درویشی و خاموشی ، انجیر فروش # ~~را چه بهتر، انجیر فروشی ای برادر. # قصةآ سعد مسیب2 که اورا مسند تدریس بود در بغداد ، دختری بودکه صفت لطف و # ~~جمال او بامیر المؤمنین رسید ، چه حیلهها و توسلها کرد غیرستم و ظلم ، ~~که آن دختر # ~~را در نکاح آرد البته میسر نشد ، فقیهی بود در درس او از همه مقل أحال ~~تر ، درصف # ~~نعال تر، او را مادری بود درویش ، آن بررگ را نظر بر او افتاد ، چون ~~درس خلوت # ~~شد ، او را پش خواند احوال او بپرسید ، گفت که دختر بتو دهم و نایب من ms200 ~~باشی . # او ازاین قصه بمادر حکایت کرد ، مادرش ترسید که این ، از تکرارشب و تحصل # ~~روز ، وفکرت و بینوایی دیوانه شد . # ای فرزند بخواب دیدی ؟ یا چنان است . تو را مرا مال نی که ترا معالجه ~~کنم، # ~~گفت ای مادر نهخوابست و نه خیال و نه علت خشگی ، حقیقت دیدم دی ، مادر ~~بتر # ~~میشد ، و با زنان محله مشورت میکرد . PageV01P234 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0257.png) ### | شمس تبریزی # ~~که این پسر سر مارا بباد دهد ، شاش بترسانید تا از این خیال باز نگوید ~~، و اگر # ~~بشنوند جائی برجنون اوگواهی دهند . # روز دوم که باز پدرش رفت بخواندش چندان مبالغدکرد از آن بیش ، و این # ~~دا نشمند طالب علم چشم میمالد ، میگوید که عجب مبادا که خیال باشد یا ~~خواب ، # ~~چنانک مادرم مادرم، وآن حماعت زنان باتفاق گقتند که تو از بسیاری ~~اندیشه وسودای # ~~عقل یاوه کردی ، مالیخولیا بر تو غالب شد. # باز می نگرد ، مدرسه را و خویشتن را و مدرس را ، می گوید نی والله خیال # ~~نیست و هیچ ماخولیا و جنون نیست باز بخاته رفت و حکایت کرد ، ایشان ~~گفتند کد # ~~سخت سودا ، ممکن است ، او سر خود را و از آن مارا بباد دهد، علی الجمله ~~هرچند # ~~که با ایشان مبا لغه می کرد ایشان منکرتر میشدند . # چندا نک وقت زفاف نزدیک آمد خلعت پوشیده درخانه آمد و اوش زروسیم داد # ~~مادر در گمان افتاد و هنوز گما نها می برد ، شب دختر را آوردند و زنان ~~همسایه ومادر # ~~یتعجب می نگرند، وقومی اززنان که می شناختند پیش دختررفتند و استحالتی1 ~~می نمودند # ~~که ایخ آخر این چگونه پود ، دختر برایشان بانگ زد که این چه استحالتست ~~او # ~~از اهل علم است و از اهل فضل ، وما هم از اهل فضل وعلم ، بلک او برما ~~فضل دارد # ~~که ما از اهل دنیائیم ، واورا دنیا وی نیست پس از ما شریفتر و بهتر ~~باشد ، مارا ترک # ~~دنیا می باید کرد تا همچو ms201 او شویم . # و همچنین خواجه احمد را نظر آمد بر آن درویش در پیشانی او چیزی میدید، # ~~گفت پدرت برای توکار راستی نمی کند ، گفت نی او هیچ ندارد ، گفت هفت ~~هزاردینار # ~~بدهم بگیر ، و هم فرزند خود بتو دهم و بخانه رفت و ذکر او کرد، ایشان ~~را کراهت # ~~نمود که او خواجه پسر نیست و درویش است و پای برهنه ، گفت زنهار این ~~گمان میبرند # ~~او زر دارد و ثوب دارد الا روزگار بد است پنهان میکند ، من بر احوال ~~مطلعم ، PageV01P235 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0258.png) # ~~الله اکبر چیست یعنی الله خردترکیست ؟ بکشد بهمت ، نگفتی قوت غالب راست ~~. # حکایت ما آنست که ایشان گو بتد ای سلطان برخیز تاگدایی رویم غرامت برمنست # ~~یا بر آن کس که مرا فراموش گردانید ، من کو، مرا خبر نیست اگر مرا بینی ~~سلام برسان # ~~می دانم اما تفرج می کنم تا چه خواهد شدن ، گفت درویشانند گفت بندهآ ~~درویشانم ، # ~~الدنیا قنطرة2 ما خود می گوئیم کسی میباید که مرا بخنداند معلوم کردم ~~بدست یاز # ~~دادم کلید خزینه ،اها باز حجاب پیش می آید هم خود حجاب خودمی شوی . # خالهاکم نیست از خود میانگیزی و حجاب خود میسازی، و بنا برآن خیال # ~~تفریع می کنی خیال دیگر همچنین و هیچ نی از نفرین ایشان غم مخور ، ~~نفرین ایشان # ~~همچتان باشد کد نفرین جهودان پسر را . چون بمراد ایشان نرود گویند که ~~بینمت # ~~از مسجد یرون مصحف زیر بغل . # واین کلمه می گویی لااله الاالله واع دلک کب رسان وال کاف رمان اع دهم ع # ~~داب اال ی م ا چه باشد نه از اندرونت آواز می آمد بمعنی این یه از ~~برونت ، چنین # ~~گنج را از چون توئی منع نشایدکرد ، و آن طایفهٔ‌ خاصند ظالمانند برتن ~~خود ، بلی # ~~ایشانرا باشد عذاب و درد عشق عظیم که کار آن دگران نباشد . تا چنین ~~نامشان بنهد # ~~وحاصل چگونه باشد . ابن یامین را کاگر اسم سرقة بنهادی چگونه درویش ms202 بسر ~~تربت PageV01P236 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0259.png) ### | شمس تبریزی # ~~.،.-.--.....**ممه- معم معمه ممهه س* س مس # ~~ابا یزید گفت اورا # ~~یک حجاب مانده بوده است در آن حجاب نقل کرد، از آن زرکهداری بمیان اگر ~~چه # ~~منکر میشوی ، گفت من چیزی نیستم گفت از آن نیست بیار ، گفت اول تو از ~~آن هست # ~~بیار گفت نیست طالب نیستی است ، گفت مز خود گر یانم کسی می باید که مرا ~~بخنداند ، # ~~اکنون مستی باشی که هشیار شوی . آن کار کود کانست، نپکوش گفت که راه ~~آنست که با # ~~تست، رهروانی که یامن است اگرچه او نیز کسی نبود گفت بود، هر بی گفت ~~تونهرینی ارغم # ~~خورم کون از آن منست خواهم نریم خواهم ده، توکد خدای کون منی، اکنون ~~ایشان چه کار آیند # ~~دین ماییدما از آن رانی دنیا رانی سردو فسرده، عذر بگو تفرج می روم ~~بخلوت ترا از ایشان # ~~می باید یا ایشانرااز توشما از آن مایید، ما از آن شما از کجا، و الله ~~که نه ایشان از آن مایند # ~~و نه ما از آن ایشان، اورا ریش و هستیست، مرا خودریش هست اینک که اکنون ~~چه کنم او # ~~رایکی راای خ چه دعات کنم ای خ آنت ده که دل من خواهد، دل من هرچیزی ~~نخواهد . # آن در ویش گفت که من از ابوعبد الله مصطفی علیه السلام آن دانستهام که ~~صدیق # ~~ندانست از مصطفی و و خبر نداشت ، از من این بیاموز که صبر پیش طعام کنی ~~که # ~~پرهیز می کنی ، هذا اولها این چه ضعف باشد السلطان ظل الله نتوانست ~~درست # ~~کردن پیش ابوالحسن خرقانی ، چون در دریا افتادی و شنا نمی دانی مرده شو ~~تا آیت # ~~برسر نهند ، یکی را انداخت دورا انداخت کریم باشد ، کیف مدالظل1 اکنون ~~روی # ~~بگردان تا پس تو آید. صدیق از سویی بانگ میزند که یا دلیل المتحیر بین ~~از # ~~سویی م ح م دیاییت رب محمد نم بخلق محمدا آن قدر سایه ms203 مانده بود سایهاش # ~~را بعرش بردند یعنی دیوانه است با او سروپنجه چون توان زد ، اژدهای هفت ~~سرآن # ~~سایهآ هستی اوست ، آن افتر است آنرا معنیست . دگر فی الجمله ضعیف است ~~از # ~~هرموی سینهٔ‌ او عرق میچکد ، کاشکی موی بودی برسینهآ درویشی ، نه از ~~فخرنیست PageV01P237 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0260.png) ### | مقالات # ~~یکی بهزار آرزو و دریوزه ، یک ذره راحت میخواهد می گوید سهلالله ، یکی ~~را # ~~نمی گذارند که برون رود برسرش میریزند، یکی میزارد وقطرهآ آب نمیدهند، ~~یکی # ~~را نمی گذارند که از جوی بیرون آید . نمیدانم در نمازچه خواندم یا مگر ~~لاصلوة # ~~الابفا تحة الکتاب1 آن یکی سرود می گوید ورقص می کند که خوانچهآ دیدم ~~می برند، # ~~آگرخانهآ دگر می برند، شماراچه، چون بخسبی پس چه جویی. بقدر الکد نکتسب ~~المعالی2 # ~~یعنی که از طلب نخسید ، کاشکی بصورت بخفتی کرمک زمین را این مرتبه ~~بخشید زهی # ~~کمال قدرت ، من راضی بودم جهت من تصرف میکردند ، شما را ترک گفتم ~~چودانستی # ~~دگر چه میباید شما تنی است تن را ترک گفتم ، دوستان تو یافتی ، سنگ ~~طاقت # ~~نمیدارد ، کودکان میخوانند : قلما تجلی ربه3 او همه روز در برابر آن ~~است # ~~آفتاب همچتین نکرد یک ذره کم نمیشود، فریادش برمی آید. چون از آتش ~~نمیگریزد # ~~پس در آن مقام سیران پروانه است، جولا هه را جولاهی فراموش نشود ، الا ~~اویی # ~~میگردد عنابی کجا . # سه دختر بهم نشسته بودند، هریکی پیشهآ پدر خودرامی گفت، آن یکی میگوید: # ~~ندر من آستر قیای سلطان می بافد جولاه است ای نه بوسه بردل میدهد چه ~~منت است. # ~~اگر برپای من دادی نقصان بودی چنانک ایشان می تینند و میگویند ، آن ~~بودی که # ~~ایشان می گویند . PageV01P238 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0261.png) # ~~ع* ***ممم مسمههههههحسسسه سمهسه سهه همه هه معه مهه مه معه م عهعه هه ~~سسعست ### | شمس تبریزی # نه حجره داشت رسول که با آن بزرگی و مرتبه و قوت ، چهار صد # ~~می بایست، چه جای دویست . عیسی کلمه مجرد سخت حقیر ms204 اعتقاد میدارند # ~~عیسویان اورا ، آه نمییارم زدکه از نی است . اگر بفرزند نظر کند ححاب ~~او شود ، # ~~اکنون هیچ عجب نیست، سمندر عاشق آتش است همد روز ، هریکی عاشق چیزیاند، # ~~پشت باز نهم مسند قوی دارم ، صاحب صدر شریعت شمائید سند شمار است . # بخدمت مصطفی اش آوردند ، که این نماز نمی کند ، گفت: آری هیچ کار نمی ~~توانم # ~~کردن ، الاکه همین خدای را دوست میدارم ، و رسول اورا دوست میدارم، آخر ~~آن # ~~دوستی ایشان مرا فرو نگذارد . # فلان چه معتقد است مرااگر مج2گویم می گوید بد نیست هیچ شکی نیست که اصل # ~~آنهایند ، آن دگران مقلد سخنان ایشانند، می گفتیم که کاری نداریم نک ~~کاری رسید ، # ~~آن دگران شحنگی ایشان می کنند و ایشان فارغ. هر سخنی که از ایشان آید ~~درها باز # ~~شود ، اگر بشنود ، و باشد که بگوید و نشنود ، و باشد که نگوید و بشنود ~~. # قلندری باعتابی1 وکلاه زرین میرفت، هزار میخی در آن عتابی ، درج کرده بود ~~PageV01P239 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0262.png) ### | # ~~اما تیز میرفت که بیاران برسیم ، هزار میخی و صد هزار میخی که آنجا هیچ ~~نشود ، # ~~این ساعت عورتی هزار معرفت می گفت . # بیچاره ! حج خواب دیدی ، حج سالار را خواب ندیدی ، اول منزل سه روزه # ~~راه برانند بیک بار یعد از آن بر سر بادیه رسیده باشند ، متادیان گویند ~~های در خون # ~~خود در میآیید ، درین راه پدر فرزندان را نمی نگرد ، وفرزند پدررا ~~التفات نمی کند # ~~قیامت نقد است . هزاران کس از آنجا بازگردند . زیراگویند منزل اول خود ~~چنین # ~~بود، بیست وپنج روز برین نسق ببایدرفت ، مردانرا مردی زیادت میشود از ~~آن گفت او ، # ~~او می گوید ، واو درپیش میرود ، او خود حکایتی می گوید ، جان چد باشد . # زیرا آنکس که مال در باخت، بهاز مال چیزیدید . وآنکس که نفس در باخت ، به # ~~از نفس چیزی دید، زیرا یک تار موی خودرا بهدارد که صدهزاز دینار . عقل ~~وعاقل را # ~~می گویم که رها کن آن ms205 مجانین را که جهت مال جان بباد دهند . به از نفس ~~چیزی دید # ~~نفس را فداکرد ، باز بهاز جان چیزی دید. ولنیلو نکم بشیی6 من الخوفو ~~الجوع # ~~ونقص من الاموال والانفس والثمرات وبشرانصابرین1این نیزا بتلاست بشارت # ~~ده می نگر، که نظرشان برصبر خویشتن هست . # خوشی بادیه2 رفتن دگرست ، از نور یقین باشد ، وخوشی حج رسیدن دگرست، # ~~های نمازنیز بایما می گذاریم . العاقل بکفیه الاشارة سامان فرو آمدن ~~نیست، تا # ~~بدر کعبه نرویم اندیشه نیز نبایدکردن ، نباید کد بحیرت اندیشه فرو روی ~~خوابت بیرد # ~~از اشتر فرو افتی ، بذکر حج هم مشغول مشو ، سامان سر خاریدن هیچ نیست ، ~~امکان # ~~نباشد ، مگر که هم از حرکت گوذبان2 سرخاریده شود آن فرزند در راه بماند ~~آن گفتن # ~~نیز امکان نباشد که گوید بیا ، اگر بدان گفت مشغول شود ، کاروان رفت . PageV01P240 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0263.png) ### | شهس نبریزی # با او گفتم اما باز فراموش می گوید لرزه وتب ما بر سر آن بدست ، گفتا ~~راستست # ~~ازپیش می باید گفت که راست است ، آن پس گفتن دروغ باشد . چنانک آن دم و # ~~آواز از پس دهی گنده باشد، و باطل وحدث چرکخانه است عالم خ هنوز بعالم ~~روحانی # ~~نارسیده از رون هرچه خواهی میگواندرون هم دست بردهان زدسخت بز خم زبان ~~خ کل # ~~کمال فهم کند خونبهای جبرئیل از گنج حکمت بازده ، هرچند میخورند ، ~~هشیارتر # ~~می شوند می خورند مست شوند ، اینها مستان هوشیار در پایش بمیر از بهر ~~آن لعبتک # ~~یکی بیکی می گفت چنین لعبتک بوالعجب اندرون پرده رو او پای می افشارد ، ~~سبب # ~~بناء خا نقاه . # ابوسعید قومی را دید هفت روز در حیرت ایشان بود ایستاده، هفتهآ دیگر درپی # ~~ایشان بیخود و حیران می گذشت : گفتند چه دچار دانگ" شدی . یکی از ایشان # ~~چیزی خواست ازوجهت خوردن، حیلهآ ساخت وزود بیاورد، وپیش پادشاه قبول ~~داشت، # ~~گفت موضعی بساز که این طایفه که ایشان را پروای پختن وساختن نیست، چیزی ~~حاضر # ~~باشد وقتی حاجتشان باشد ms206 ، خانقاه ساخته است جهت چنین قوم ، نه چنین اهل ~~خانقاه # ~~که از غم لوت فراغت او ندارند . # استر اشتر را گفت چونست که توکم در سرمی آیی و من بسیار در سرمی آیم ، # ~~گفت یکی آنک من بلند همتم وسرفرازم ، سربلند دارم وچشم روشن ، از ~~سرعقبه 6 نظر PageV01P241 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0264.png) ### | مقالات # ~~*.ه--- - --.همههممههمه مههسمهم مههههه هممهسمسهههم معمه عسم ~~ههمهههههمه ه مه مه ه معسممعد ه یدسمممه ممی یسستتست سسست # ~~کنم تا پایان عقبه بنگرم ببینم که کجا همواراست ، کجا نیم همواراست ، ~~کجاناهمواراست . # قومیاند اندکی که گویند خدا را خواب توان دیدن ، بیشتر در خواب و در # ~~بیداری دیدن روا ندارند، مقلدند، آنک محقق ترست مقلد ترست، قومی ~~مقلددلاند، # ~~قومی مقلد صفا ، قومی مقلد مصطفی علیه السلام ، قومی مقلد خ ، از خ ~~روایت کنند ، # ~~قومی هم مقلد خ نباشند از خ روایت نکنند از خود گویند قل لو کان البحر ~~مدادا # ~~لکلمات ربی اومی گوید بکلمات ربی اوگویند بردوقسم است: یکی او، یکی ~~حقیقت # ~~او ، دیگری می گوید اوهمو، خودرا می گوید که این او کهرامی گویی ، می ~~گوید همچنین # ~~با مزهتر است ذکر الغایب غیبة و ذکر الحاضر وحشة . # این کس که ذکر می گوید از دو حالت بیرون نیست ، یا حاضر است با غایب # ~~است غست می کند ، واگر حاضر است ، وحشت است در حضوراو ذکر بسیار گفتن. ~~غلام # ~~خاص محبوب بحضور سلطان بنشسته ، هرلحظه می گوید ، سلطان چنین کرد ~~وسلطان # ~~چنین گفت ، بس گستاخی بود و محبوب نبود . # غیبت از کبایراست از گناهان اربعه : غیبت و بهتان وخون ومظلمه، تا خصم ~~بحل1 # ~~نکند از عذاب خلاص نیابد ، مگر پادشاه با او راز گوید . خ خربزه فرستاد ~~هنوز # ~~نصیب ما امرود نیست ، امرود گلو گیر عذابیست ، خربزه خوش گواراست . چون ~~گفتند # ~~که آن شاه رفت همچنان دیوانه شدم ، بی کفش بیرون جستم گفتند مژده که هم ~~اکنون # ~~باز می آید، گفتم شاه رسید ، گفت بلی زنده شدم قرار گرفتم آدمی ms207 و آدمی، ~~اکنون می آیم # ~~بخدمت ، چیزی میخوانم همراهان را نومید کردم، برون آمدم همچنان بی خود ~~بودم ، # ~~آمدم پیش او می گویدم کجایی که نامدی ، گفتم چه کنم که پیش تو بیایم ~~ترا خری # ~~برنگیرد ، من ازین نفس عاجزم ترا چگونه بز گیرم چیزها گفتمش که اگر نه ~~در آن # ~~حالت بودی مشتی در گردنم زدی وویرانم کردی، مشتی که اگر برین دیوار زدی ~~رخنه # ~~کردی ویران کردی ، و من ضعیف خود چه بودمی ، جوانی توانایی فربه الا چو ~~در آن PageV01P242 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0265.png) # ~~حالت بود ، هیچ نکرد الاتربیت و درپایم افتاد . # می گویم من نیز آشنایان و برادران دارم ، بروم مشورت کنم ، اگر گویند برو # ~~بنگرم از روی اندرون که رهام می کنند یا نمی کنند ، و اگر خاطرهای ~~ایشان در پی # ~~من باشد ، من خود تا آنجا رفتن هلاک شوم . آخر ننگرد در خلاصهآ عزم خود ~~. تا آن # ~~غرض حاصل کنم، و اقصای آن پرسم تاچه شود، ابن بواب شوم شده ، گیر بواب ~~بیچاره، # ~~در آن درک نشسته تا چه شود ، اکنون وقت رفتن شد از جمعیت آن این وجود ~~را # ~~هرلحظه فراق هر لحظه بیا هرلحظه برو ، آن سو یک رنگ یک صفت خوش عالمی، # ~~عالم حق ، گفت مارا عاجز کردند آن می گوید برعرش است . این می گوید ~~منزه است # ~~از مکان و جای ، سر گردان شدیم عورتش میگوید هر جا که هست هی عمرش دراز ~~باد # ~~وقتش خوش باد ، آخر فقیه بودم نیز تنبیه1 و غیر آن خواندم نامد ، اکنون ~~از آنها # ~~هیچ پیش خاطر نیست الا مگر همچنین پیش رویم، سر بر کند مقا بلم افتد ~~اگر نه مراسر # ~~افسانه نیست آه بروتو بیا احلی من عصر الشباب و مخالطة ذوی الالباب . # حرف القسم ثلث: الواووالباء والتاء یعنی والله وبالله وتالله همچنین است # ~~حققت حال . # آری بذات پاک او بذات پاک ذوالجلال ، آن قوم نز در آن مدرسه جهت آن # ~~تحصیل می کنند ، تا ms208 فرهنگ بدانیم تافلان مدرسه را بگیریم ، آن حسقبات ~~نکو PageV01P243 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0266.png) # ~~باید کردن که دراین محفلها آن می گویند تا فلان موضع بگیریم و زود ~~مشهور شویم ، # ~~تحصیل علم جهت لقمه دتیا وی چه می کنی ؟ در بند آن نی که بدانم که من ~~کیم و چه # ~~جوهرم و بچه آمدم وکجا میروم ؟ واصل من از کجاست ؟ اگر این معانی در ~~عبارت # ~~همچو آب درکوزه است ، بی واسطهآ کوزه من آب بیابم ، آن معانی که در ~~عربیه است # ~~و در کسوت عر بیت خواهم که دریا بم ، مقصود از تعلم عریی جزآن ندارد ~~«مقصود من از # ~~کعبه و بتخانه توئی . » # مقصود من از بتخانه ، خیال و جمال رخ تست ، اگر آن بیت الفاظ را جهت آن # ~~معانی خواهم بی یار نمی شود، البته یار می باید، اکنون کجارویم کجار ~~هیم در دوغ افتاده ایم # ~~آنگه کدام دوغ که پایانش نیست ، کاسهآ نیست که اوراکرانه باشد تا از ~~دوغ بکرانه # ~~برآمد ، نی خود عسل است هرچند برمیزند فزونتر میرود، بونجیب را گفتند ~~که تو # ~~خود اورا نه بینی این مقدور نیست ، الا چله بشکن و برون آی ، صف صف ~~بگرد ، # ~~باشد که او ترا ببیند ، در نظر او آیی مشکل توحل شود. # داماد بدر ضریر گفت پیش شمس الدین داماد شهابالدین پسر ورکانی که مقدور # ~~نیست چو وعظ جلالالدین ، این سخن راستست سخن خدارا و زبان خدا راکی ~~داند # ~~بندهآ خدا. بندهٔ‌ خدا شو تا زبان وکلام خدا بدانی ، نگویم خدا شوی کفر ~~نمی گویم، # ~~آخر اقسام نامیات وحیوانات و جمادات، و لطافت جو فلک ، این همه در آدمی ~~هست # ~~و آنچ در آدمی هست درین ها نیست . خود عالم کبری حقیقت آنست آخر می ~~فرماید # ~~لایسعنی سمائی ولاارضی ولکن یسعنی قلب عبدی المؤمن از احمد ، تا احد ~~PageV01P244 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0267.png) ### | شمس نبریزی # ~~بسی نیست . # میمی است عیان حجاب معناست %~% آن میم جهان شمن چو برخاست # زهی آدمی که هفت اقلیم و ms209 همهآ وجود ارزد ، ایشان آدمیاند امت محمدند . # ~~« چشم محمد بنور محمد » چشم محمدی روشن که تواش امتی امت باشی ، حضرت ~~حق # ~~فخرکند دست تو بگیرد بموسی و عیسی بنمایاند، مباهات کند که چنین کس امت ~~منست # ~~با آن آستینهای فراخ خواجه ، و برعرش و ساکنان عرش عرضه2 که بیینید زهی ~~رکن، # ~~ناگاه نظرش باو افتاد از وجود برفت بمرد ، مردان ترتیب رفتن نگاه ~~میدارند تا آنها # ~~گرد برگرد او باشند ، تا با آن ترتیب در آید ، من سلام خواستم کردن آن ~~بدیدم که # ~~اورا آن شخص اگر خود از دور سلام می کرد خود سجودش میکرد ، آخر ازو چه # ~~به از او توقع خواهی داشت ، او ترا چه خواهد کردن ، آن چندان داری که ~~بیست # ~~همچو ترا آن جا مگی بس است ، بایستی که او سلام کردی و تواضع کردی هیچ ~~التفات # ~~نکردمی الا از روی رحم کردن ، اکنون حال و کارنگر ، او نیم سلامی نکند ~~. # سی چهل روزکه هنوز مرا هق، بودم بالغ نبودم ، ازین عشق ، آرزوی طعام # ~~نکردی ، و اگر سخن طعام گفتندی ، من همچنین کردمی بدست و سر باز کشیدمی ~~، ای # ~~چه وقت بود لقمهآ بمن دادی قبول کردمی و خدمت کردمی ودر آستین کردمی ~~پنهان ، # ~~با این چنین عشق در سماع آن یارگرم ، حال مرا بگرفت ، چو مرغکی می ~~گردانید # ~~چنانک مرد کوتل جوان که سه روز چیزی نخورده باشد ، نانی بدست افتدش ~~چگونه PageV01P245 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0268.png) ### | مقالات # ~~دررباید و پاره کند چست و سبک و زود ، من در دست او چنان بودم مرا می ~~گردانید # ~~دوچشم همچون دوطاس پرخون، آواز آمد که هنوز خام است بگوشةأش رها کن تا # ~~برخود میسوزد ، اکنون حاشا فاحشه را بیاری از خرابات ، هنوز صد چندان ~~چستی # ~~و چالاکی رقص کند . # هفت آسمان و زمین و خلقان همه در رقص آیند آن ساعت که صادقی در رقص # ~~آید . اگردرمشرق ، موسی محمدی دررقص بود اگر محمد در مغرب بود هم در ~~رقص ms210 # ~~یود و در شادی . # اشتری با مورچهٔ‌ همراه شد بآب رسیدند ، مورچه پای بازکشید ، اشتر گفت # ~~که چه شد ؟ گفت آبست اشتر پای درنهاد ، گفت بیا سهل است آب تا زانوست ، ~~اززانو # ~~تا بزانو ترا تا بزانوست مرا از سر گذشته است . # اگر یی شیخ بماندمی ، باعتماد دگر بود ، آن وثوقم بچیزی دیگر بود ، هزار # ~~رحمت بر روح توباد زهی ، اینک شیخ من بگردانید لباس چه شد نوحه برای ~~خود # ~~نمی کنم برای شما می کنم اکنون آخر اوصاف آن مرده بگو تا نوحه کنم . # سماعی بود مطرب لطیف خوش آواز ، صوفیان صافی را دل هیچ در تمی گرفت ، # ~~شیخ گفتا در کفشها بنگرید که کفش بیگانه آنجا نبود که عقل تا درخانه ~~راه می برد، اما # ~~اندرخانه راه تمی برد ، آتجا عقل حجابست و دل حجاب و هر حجاب، چندان ~~دوستان # ~~داریم در کلیساها و بتکدهها . # موسی درویش را دوسبو در دست نهاد که برو آب بیاور زود ، بعد آن پارهآ # ~~نان بدستش داد ، روز دوم از حضرت استدعاکرد که ای خداوند لایبدل القول ~~ندی1 # ~~خداوند لایخلف المیعاد2 چون حضرت فرمود که مهمان تو می آیم او حیران شد ~~که ای PageV01P246 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0269.png) ### | شمس تبریزی # ~~بی نیازاین چون باشد ، گفت ای موسی حیرت رهاکن زود کارراستی، گفت فرق ~~چیست # ~~میان جزو وجزوی ومیان کل وکلی گفت آری ، گفت فرق چیست کدام است ؟ خندید # ~~گفت خوش است . # « ای در طلب گره گشایی مرده » آدمی را چهت مقصودی آوردند تا خودرا بداند # ~~که از کجاست ومرجع او کجاست ؟ ، پاس1 باطن وظاهرجهت آن دادهاند که ~~اینها عدهآ" # ~~این طلب است ، واستعمال در چیزی دیگر میکند خویشتن را امنی حاصل نمی ~~کند تا # ~~عیش او خرم گردد ، و براول و آخر خود مطلع باشد ، در اشتغال علوم که ~~بهترین مشغولیهای # ~~دنیاست روزگارمی برد ، و آن مقصود دورمیشود ، بهترین لحانان ، در ~~آخرعمر این # ~~می گوید : «وحاصل دنیانااذی و وبال* و این نصیحت است همد ms211 عالم را ، که ~~آن # ~~زمان زمان تکلف نبود ، یا بتأویل سخن گوید . # و ارواحنا فی وحشة من جسومنا4 %~% وحاصل دنیانا اذی ووبال # او جواب دادکه آری امان حاصل نسکنند وراه امان قبول نمی کنند ، گفت از # ~~خود سخن دور انداختن و دیگری را نصحت کردن و خود را فراموش کردن ، تا ~~چه # ~~فایده باشد ازین ، جزتفرقه ، اما چرا رفتی تا عذرگویی ؟ که به آخر ~~پشیمان شدم که # ~~چرا رفتم ، ما نیزهما نقدراز تو برویم ، گوشمال ما اینجا ، آخر پشیمان ~~شدی اول شوی # ~~چون من دعوت کرده باشم که میان اتصال است که خاک با او خوشتر که ~~زربادگران ، تو # ~~قدراین اتصال ندانی لابد گو شمالی بباید ، این یکی را دست کم تودیدی با ~~تو در این # ~~زاد همه حیوانات شارک اند ، اگرترا همین یک زاد بودی ازیشان تمیزی ~~نیافتی . # لا بطأ بساط الرحمن ولم یعرج علی الملکوت من لم بولد مرتین5 # ~~قال هذا لم یقله الشیخ هذا نقل لا یصح قال بحثنا فی هذا الکلام المنقول ~~سواء کان PageV01P247 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0270.png) ### | مقالات # ~~صحیحا اولا قال طالب با مطلوب لاتکلفتی بشیء ، فانی اعبدک باضعاف ما ~~تکلفنی # ~~من عشق نفسی ، فان التکلیف وحشة وثقیل . قال المطلوب : قلیل من التکلیف ~~و تحمله # ~~خیرلک من الف الف عبادة بغیر تکلیف . درهم تعطیه مع طلب المطلوب ، خیر ~~من الف # ~~درهم من تلقاء نفسک وماقدرواالله حق قدره1 فرحوا یقلیل من الدنیا ولم ~~یفرحوا # ~~بالف الف حکمة بالغة یقربهم الی حیوة الابد ، وفرحوا بدرهم ، حتی یجدوا ~~وخضعوا # ~~ودلوا وتمرغوا وقبلوالارض یا لها من خساسة تعالوا نکون امورنا کل صحة ~~شورا فی # ~~جمیع الامورحتی المطعم ولا ینافق حتی فی المطعم قال للطالب : سألت نفسی ~~طاعة فلم # ~~تجب نسیانا او عدوانا قال المطلوب اطلب من نفسک ماء الاحمر ~~اوالماءالابیض اوللابخرة # ~~التی یصلح للحیات والانسال منها الطاعة فانها نشأت من منشاء الذکور ~~وهذا قال # ~~لا تتخذوا عدوی وعدو کم3. # زلزلهآ زمین ازشاخ گاوبودی جمله زمین بجنبیدی ، یکی شهر فرومیرود، یکی # ~~بسلامت ms212 ، سخن حق بشنوده است قدرت خداست چتانک نماز کنی ، نمازترا که یک # ~~توست بآسانی بیفشانی، یعنی ای کودک بیادب ، عبرت گیرای پیر کودکی مکن ، ~~ای طالب # ~~راه طلب ، راه بشرطکن اذا زلزلت الارض4 اگرپارهٔ‌ بیشتر جنبانند ، دانی ~~چه شود ، # ~~یک قدرت لطیفاست در نظرنیاید بخلاف بد جسم ، این جواب نیک است الاخانه ~~ات # ~~چند است هیچ چاره نیست، اول مهابت می آید الا آخر همه ذوق و گشایش باشد ~~تاچنان # ~~شود ، بعد از آنک که ذوق یافت که هرچند ازاین تکلیف بیشترمی شود بیشتر ~~می آید ، # ~~کارخود راست کنند ، واز آن ما فروگذارند . برخوردارشوند ، توبا ~~اوهمچنین بگوکه # ~~جهت آن نیامدم که در سخنش طعن کردی که دل را کعبه گفت ، بعداز آن گفت ~~که عجب PageV01P248 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0271.png) ### | شمس تبریزی # ~~کسیست همچنین درروی او گفت ، او میگوید از آن مستغرقم ، من میگویم چون ~~ترا # ~~چنین خبر بود ، مرا برون چرا نگفتی ، اوپیشوای شرعست ، اولازم باشد که ~~گوش دارد # ~~جانب احکام شرع را . # اگر نه اوداند که چگوند مسلمان باشد که اوروی سنگی آرد ، آنک سری باشد # ~~وحقیقتی ، سبحانالله چنین معنی را چگونه منکرشد ، اکنون خود در آن عدر ~~ما را # ~~مهلت نمی دهد که سخن گوئیم ، آدمی را رنج چگوند مستعد نیکیها می کند ~~چون رنج # ~~نمی باشد ، انانیت حجاب او می شود ، اکنون می باید که بی رنجوری مرد ~~پیوسته # ~~همچنان رنجور باشد تاسالم باشد از آفات . # محمد ل ال لی عللیه می گوید من اتسع یتسع1 مردی که او بوی متا بعت ندیده ~~باشد # ~~منکرنشود وکافرنشود ، این چه باشد نصرانی وجهودی به باشد ، چه داند ~~اینجاقوتست # ~~م اینجاست بیا تا کنار گیریم این قوی آرزومند بودیم جهت معامله یک وعظ ~~کفایت # ~~نیست این باقی جهت چیست ، جهت غذای روح باشد و تقویت بر عمل اکنون همان # ~~حدیث صوفی کنیم. اگرسه شنبه شنودیم و اگر ند آدیند بدست است ، این زهرا ~~و او # ~~هردو بعداوت برخاسته ندانم چه غرض دارند ms213 ، چون گفتنی باشد و همد عالم ~~ازریش من # ~~در آویزد که مگر بگویم ، و هر آینه اگر چه بعد هزار سال باشد ، این سخن ~~بدان کس # ~~برسد که من خواسته باشم . # بعضی کاتب وحیاند و بعضی محل وحیاند جهدکن تا هر دو باشی هم محل وحی # ~~باشی هم کاتب وحی خود باشی ، صفت آن نتوانم گفتن ، که از آن حرف الف و ~~نون در # ~~ظهورنیاید ، همین ازالفیرتوی برونافتاد ، آن وقت که واو وقاف و ت نبود ~~محروم چرا # ~~آنک برزمین افتادی چرا تأویل آن این نباشد که خود را اینجا افکنی و من ~~دخله # ~~کان آمنا 2 چون شرف لهاوری آن انکار کرده بود مرا اینجاستیزه میگیرد بر ~~چشمت PageV01P249 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0272.png) ### | ممقالات ### | مه3 # ~~بوسه دهم ، آن وقت که شاهد بودی یک شفتالو ندادی ، من آن نیستم که لوطی ~~صرف # ~~می گفت ، پندارم که آن موی از چشم او بیرون آمده است ، من نمی بینم چه ~~کنم ، بجای # ~~چشم پشم بجای پشم لوط ، جهت آن لوط1 گفتند که لوطی صرف نبود هم پیغمبر ~~بود ، # ~~آن اسرار اولیاء می گفتیم بس نبود ، اکنون از آن انبیا آغاز کردیم ، ~~گفت سوزنی مانع # ~~راه عیسی میشد زهیافترا برانبیاء روی تومی دیدم کراهتم می آمد ، اکنون ~~خ سبب کرد # ~~تا ترا دوست میداریم، آن کراهت ازعداوت نبود الا از اختلاط این قلندر و ~~ملندر، # ~~مرا طویل گفت من زود برون آمدم ، اکتون مرد خ چنین گویند گفتم اگر سیلی ~~بزنم # ~~دست از تمار2 برود به آستین زنم آستین از نمار برود ، برون آمدم ، آن ~~زنگ آن غر آن2 # ~~قحیه می گوید که من خود راکورو کرکردم چه کور و کر کردی ، چه میرود ~~بگردانید # ~~سخن را ، اینک مرا دشنام میدهد گفت لنگ است اگر بگیرم برون اندازم ، ~~ساعتی # ~~نشسته ام تا ببینم که لنگم چون می گیرد و برون میاندازد ، چون نه آمد ~~ازین ماده # ~~طبع اگرنه بارتان چه کاردارد ، گفت از و کسی شکایت ms214 نکرد ازروی خبایت ~~فرمود که این # ~~تظر همه کافران را و تتارراهست که استدلال باین گیرند که کسی گله کرد ~~یانکرد ، مؤمن # ~~را ورای این چیزدگر نباشد که بخدمت اینها افتاد ، ایشان را این قدر نظر ~~نبودی که در # ~~خانهآ من سفرهآ در آویخته باشد ودر آن هرچیزی و آونگ5 انگور آویخته ، ~~وخم آب ، # ~~وهرسوی صد چیز که نخورند ، این انگبین شیرینست ، تو نگفتی که حکایتی ~~بگویم ترا # ~~دست ریش برمی فشاند ، که من فراغت دارم از م الا اوازعشق میسوزد ، یکی ~~که چهل # ~~روزاورا درخانه باید رفت تا اوخیالی ببیند ، اوآدمی باشد یا اورا کسی ~~گویند ، دین # ~~محمد ال ه تعلق دارد بدان ، این قوم که دعوی معرفت میکنند کدام معرفت ~~آنک PageV01P250 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0273.png) ### | شمس تبریزی ### | *-. # ~~درزعم ایشان معرفتست ، یا نصرانی شدند یا جهود شدند نصرانی کافرنه آن ~~نصرانی # ~~که بعهد عیسی بود ، ودر آن عهد در گذشت ، جهود کافر، نه آن جهود که در ~~روزگار # ~~موسی درگذشت . # نیکست وقتی که خوابت نیاید من سخن گویم ، یا جزومن پیشت نهم که بنویس # ~~تا خوابت برد ، آخر ایشانرا می گفتم ، مقصود من توبودی ، مرا ازیشان چه ~~، آنچ # ~~گفتم بعد از آن سجل3 بخواهم کرد ، سفری کردیمی بهم تا موصل آنجا ها را ~~ندیدهآ و تا # ~~به تبریز آنجاوعظ گفتیی برمنبرفلان واین جماعت را بدیدیی و خلوت ~~ایشاترا بعداز # ~~آن بغداد ، وآنگهدمشق ، اکنون تو سر آن نداری که سیم جمع کنی چندین و ~~من # ~~بروم راضی باشم نه ، ولیکن کم از دوسال نمانم باز آیم ، فی الجمله از ~~دوسال کمتر بروزی # ~~دو روز ، روزی دو سه دیگر درد سرمامی کش ، کز دفتر عدر ما خود یک ورقی # ~~مانده أست . # اولش لاغ انداختم که چرا تخته را نمی خوانی ، عذر بچگان آورد ، گفتم نه # ~~تدارک آن سهل است ، کسی را نصب کنیم که ایشان را نگاه دارد ، الا اینست ~~تو گفتی # ~~که اوخود بی این چندان طمع در کارما داشت ، پوست ما ms215 می کند بی لین ، ~~اکنون طمع # ~~نکند استغفار کردی ، الا هرروز ترا استغفار است خرکی بباید خریدن همان ~~حکایت که # ~~برادر آن لوطی گفت ، آن برادرش که خرداشت که مرا پایک دردست و خرک مرا ~~بهر باری PageV01P251 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0274.png) ### | مقالهت # ~~می برند دیدی از نفاق ظاهر آن عماد را، اکنون امیرداد را غرض من بودم ~~ازین خواندن # ~~واز آن صوفی را فرستاد و این قدر نگفت که شمس الدین را نیز بخوان ، من ~~آن پیررادی # ~~در راه دیدم وریشش را بوسه دادم و گفتم الاآنجا دوست داربودهام ، الا ~~مراعات هست # ~~که دوستی ظاهر نکنم که نباید که تقصیر رود از من ، واز آن مهر کم شود ، ~~الا از آن شما # ~~آن نیست ظاهرا وباطنا واو گفت که تا نمازپیشین ذکر خیرکردم ، بامیرداد ~~بوسهآ هم بده # ~~نه گاوانت را بستان و بر بیت الاحزان در آییم من همچنین ام که کف دست ، ~~اگر کسی # ~~خوی مرا بداند بیاساید، ظاهرا باطنا، همهآ می رفت بشرپز که آخردعا گوی ~~توام مراهم بده # ~~گفت آری پای برپایم نهادی، پهلو میزنی خری ، گفتم آری خران بسیار شدند ~~آخر # ~~پهلومیزنی ، مرا در گل می اندازی من پهلومی زنم ترا درد کان می افکنم ~~اینهمه از جهت # ~~فراغت، گفتم که ملول نشوی الا اگر بسیار خورم تراویح نتوانم کرد ، دوش ~~همینقدر # ~~خوردم هم تراویح گذاردم الا پایم دردکرد ، بعضی را نشسته گذاردم ، ~~اگراین شطرنج # ~~را اورا آن مشغولی بس بودی ، این که مشغولی می جوید از خوردن و غیره ، ~~هرکه # ~~فردا حمام رود غسل آردگناه یکساله دفع شود ، گفت زهی پس من بروم فردا ~~بحمام ، # ~~گفت این را باخود ببر . # واشوقاه الی لقاءاخوانی یا رسولالله1 ، این اخوان مائیم که صحابه ایم # ~~گفت نی ، گفت انبیااند گفت نی ، قومیاند که بعد از من بیایند اینها ~~خفته خفته سؤال # ~~میکنند وباز بخواب رفت . # چنانک یکی در خواب باشد گران کلمهآ بگوید وباز خواب رفت ، آن کلمه # ~~عکس بیداری باشد ms216 ، چونست که آن قدر عکس برومیزند از آن بیدار ، وعکسهای ~~دیگر # ~~لمی زند ضعف قایلیت، # اگراهل ربع مسکون جمله یک سو باشند ومن بسویی ، هر مشکلشان که باشد # ~~همه را جواب دهم ، وهیچ نگریزم از گفتن وسخن تگردانم ، وازشاخ بشاخ ~~نجهم . PageV01P252 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0275.png) ### | شمس نبریزی # زین طوسی ده پانزده روز بخدمت شیخ می آمد ، بخلوت چیزها می پرسید ، اما # ~~عاقبت برونش کردند ، باندرون براهیش1 کردند . # می گفتم روزی بایکی که زین طوسی مرید من بود دیوانه میشد من زیادت می # ~~کردم که من خود بچنین مریدان سر فروآرم وحقیقت چنین است ، من همچواورا ~~بمریدی # ~~کی گیرم که خدا مرید منست ، یکی اسمش مریدست مراد منم، زیرا هر مریدی ~~را # ~~مرادیست ، مرا ازین عملهای1 ظاهر، و ازین تازیها می بایست که با اینها ~~بگویم که # ~~دریغ است این علم من با ایشان گفتن ، الا هم بعلم ایشان با ایشان، ~~ایشان را بهمان # ~~مشغول باید کردن که بدین نمیارزند . # ماجعل الله لرجل من قلبین فی جوفه3 نه از آن ماست همه از آن اوست این # ~~هردوسخن یکی شد ، هر گزحق نگوید که انا الحق4 هر گزکسی نگوید سبحانی # ~~سبحانی5 لفظ تعجبست ، حق چون متعجب شود از چیزی ؟ بنده اگر سبحان گوید ~~که # ~~لفظ تعجست ، راست باشد . # ازربع مسکون اینست که خلق درو ساکنند ، آن سه ربع دگر از تابش آفتاب # ~~می سوزند دروخلق نتوانند ساکن بودن . PageV01P253 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0276.png) ### | هقاللاتت # اهل این ربع مسکون هراشکال که گویند جواب حاضر بیابند ، و اما در هرچ # ~~ایشان رامشکل است جواب درجواب ، قید درقید ، وشرح درشرح ، سخن من هریکی # ~~سؤال را ده جواب که در هیچ کتابی مسطور نباشد بآن لطف و بآن نمک چنانک ~~مولانا می # ~~فرمایدکه تا با توآشنا شدهام ، این کتابها در نظرم بی ذوق شده است . # هفت قومند که درزیر سایهآ عرش باشند روز قیامت که خلایق همه در حیرت ~~باشند # ~~ودرترس باشند از بسیاری هوا ها که ببینند ، ودرمیان آفتاب باشند ms217 ، ~~وقومی ملجمون # ~~بالعرف1 این هفت قوم از همه سالم باشند ، از آن هفت قوم یکی دروغ گوی ~~باشد ، # ~~آن دروغ که بر تو بیاید که این ساعت برفلانی بودم از بر اومی آیم ، سخت ~~خجل بود از # ~~تو ، از خجالت میگفت سبحان الله چگونه بود که با فلان گستاخی کردم ~~ازعقل برفتم ، # ~~عقل با من نبود از آنچ کردم بی خبرم پشیمانم و آنچ برین آید ، واز براو ~~بر آن خصم دگر # ~~میرود ، واضعاف آن می گوید ، تا آتش را می نشاند ، تا آدمیان را نسوزد ~~، آن آتش # ~~کشتن مبارک است خواه بدروغ خواه براست ، آتش را می کشد ببول یا آب گنده ~~، یا # ~~آب پاک . این قوم برعکس میکنند ، دروغ می گویند تا جنگ افکنند ، این ~~قوم ما # ~~را کجا دیدندی وبا ماشان چه بودی ؟ اگر بواسطه مولانا نبودی ، برای آن ~~تا یک چشم # ~~دوست بینم صد چشم دشمن می باید دید لاجرم می بینم ، دی خیال ترا پیش ~~نشاندم ، # ~~مناظره می کردم که چرا جواب اینها نمی گویی آشکارا و معین ، خیالت گفت ~~که شرم # ~~می دارم ازایشان و نیز نمی خواهم که بر نجند ، من جواب می گفتم ، ~~مناظره درازمیشد ، # ~~چه ماند که نگفتم ، ونی خودچه بود که گفتیم ، خود هیچ نگفتیم ، یعنی ~~بنسیت بگفتهای # ~~ناقصان همه گفتیم ، ونسبت بگفت خویش هیچ نگفتیم . # قال رسول الله صلی الله علیه وسلم من اخلص لله تعالی اربعین صباحا # ~~ظهرت بنابیع الحکنمة من قلبه علی لسانه2 باصحابه خود شرح این می کرد ، ~~PageV01P254 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0277.png) ### | شمس تیریزی %~% 5 # ~~یکی ازیاران چهل روز بخود مشغول شد درعبادت ، بعداز آن با مصطفی شکایت ~~کرد یا # ~~رسول الله فلان یار را حالتی شده بود ونظر و سخن لون دگر شده بود ، شما ~~در بیان او # ~~چیزی می فرمودید که «من اخلص لله» من رفتم و چل روز چنانک توانستم ~~کوشیدم لایکلف الله # ~~ففسا الا وسعها1 وسخن توخلاف نباشد . # رسول وابیظه جواب فرمود که من ms218 اخلص گفتم شرط اخلاص است کد خالص # ~~برای خداکند نه بهوس دگروغرض دگر، تو بطمع آنک سخن عجب از تو پیدا شود ~~، # ~~چنانک از فلان یاردیدی کد پیدا ش و آرزوت کرد ، گفتم جماعتی معتقدان را ~~که ع شما # ~~را نیک بخت آفریده که این چنین کسان بنزد شما می افتند ، وشما قدر خدمت ~~ایشان # ~~میدانید ، آنرا که مقبل آفریده اند ماهش ازپیش بازمیافتد ، ماه ازدرش ~~در می آید . # من خود بنهم قاعدهآ درره عشق %~% تا بی خبران قدم دراین ره تنهند . # صحبت بی خبران ، سخت مضر است حرام است . صحبت نادان حراماست ، # ~~طعامشان حرام است طعام حرام که از آن نادانست که او بگلوی من فرو نمی ~~رود . چوطعام # ~~او بخورم ، چنان باشد که سنگ منجنیق بیاید در خانهآ آبگینه گر2 که پر ~~باشد آبگینه # ~~تا بسقف ، از آلتهای آبگینه گین و کاسهای آبگینه گین . # کل ذنب لک مغفورسوی الاعراض عنی3 # اول بگو که اول چیست آنگه بی را بگویم آن درازشود ، اکنون چون ما را # ~~دراز و کوتاه یکی شد ، چه درازشویم چه کوتاه . کوتاه ودراز صفت جسم بود ~~، وصفت # ~~این محدث بود ، اول وآخر ازین خاست ، بی این نه اول بود نه آخر، نه ~~ظاهر بود # ~~و نه باطن . PageV01P255 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0278.png) ### | مقالات ### | -سمسهس.سم # ای قوم ازین سرای حوادث حذرکنید ، این سخن نیست این تنبیه است برسخن # ~~دعوت است بسخن ، ودعوت است بدان عالم ، می گوید عالمی هست عزم کنید ، ~~باین # ~~نماز مشغول شدی نمازرفت ، بدین عزم مشغول شدی عزم رفت ، چه شام بدوستی ~~تو # ~~که مرا چنین دوستی داد خدا ، این دل مرا بتودهد ، مرا چه ان جهان چه ~~این # ~~جهان ، مرا چه قعرزمین چه بالای آسمان مرا چه بالا چه پست . # قال رسول الله صلی الله علیه و سلم: لا نفضلونی علی یونس بن متی1 # ~~که اورا در قعردریا وشکم ماهی معراج بود ، و مراورای هفت آسمان ، ~~زنهارازین روی # ~~مرا بروتفضیل مگویید ، لقای حق بمکان ترجیح ms219 گیرد و بمکان نقصان گیرد ، ~~حق تبع # ~~مکان شود ثباسهم فیها حریر2 هم اینجا حریر پوشیدهام ، تو نمی بینی ~~لطافت حریر # ~~را ، این پوست لطیف حریرشد ، پوستم حریرست ، حریر چه نسیت دارد بنرمی ~~باین # ~~پوست ازکجا تا کجا ، اکملت لکم دبنکم3 قوله « جان کمال یافته در قالب ~~شما» PageV01P256 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0279.png) ### | شمس تبریزی # ~~یعنی مردانه . # مرداقه و مردر نگ باید بودن %~% ور نه بهزار ننگ باید بودن # اگر مرا می شناسی و مرا دیدی ناخوشی را چرایاد کنی ، اگر خوشی بدست منست # ~~بناخوشی کجا افتادی ، اگربا منی چگونه با خودی ، و اگر دوست منی چگونه ~~دوست # ~~خودی ، سالها بگذرد که یکی را از ناگه دوستی افتد که بیاساید . # ~~سالها باید که تا یک سنگ اصلی زآفتاب لعل گردد در بدخشان یاعقیق اندر ~~یمن # ~~ماهها باید که تا یک پنبه دانه زیر خاک ستر گردد عورتی را یا شهیدی را ~~کفن # اگر مرا دیدی خود را چه بینی ؟ ، و گرذکرمن کنی ذکرخود چه می کنی، ذکر # ~~وعظ وسخن وعظ ذکر خودست . وذکر هستی ، آنجا که راحتست واوست ، وعظ کو # ~~و سخن کو . # هفت صوفی بودند با هم نشسته چند روزومحتاج طعام بودند ، وازلذت ملاقات # ~~هم دیگر نمی خواستند که متفرق شوند از بهر طلب طعام ، خواجه ، برحال ~~ایشان واقف # ~~بود ، آمد ازدور روی برزمین نهاد ، گفت چه می خواهد خاطر شما ؟ یکی ~~ازیشان گفت # ~~برولوت مستوفا بساز ، وبسیاروبی دریغ ، وخانه را خالی کن ازخرد و بزرگ ~~، و از # ~~خود تیز، چنانک هیچ کس در را نزند . چنان کرد ، گفت اینها هفت کس اند ~~من لوت # ~~بیست هرد بسازم ، از بهراحتیاط ، وجملهآ عیال را بخانه خویشان فرستم ، ~~ووصیت که # ~~زنهارامروزکسی گرد این خانه نگردد ، و کاسه ها پرکرد ، و دستهای نان ~~برصف نهاد # ~~و ایشان را در آورد بنشاند و گفت خدمت کردم از من فارغ باشید که تا ~~شبانگاه # ~~زوی تنمایم . # در را طاب بزدفرارکرد ، وچنان نمود که من رفتم و برآمد ms220 برعلی ، و از ~~سوراخ # ~~پنهانی تظرمی کردکه چون می خورند ، یکان یکان کاسه پیش می نهادند ~~ومیخوردند ، PageV01P257 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0280.png) ### | بهههه ممسمسهه ممه مه * ه سه معهه مه # ~~تهی میشد یکی کاسهآ دگر، ناگهان یکی پندام1 گرفت وافتاد، و بمقعد صدق ~~پیوست که # ~~کل یرجع الی اصله وندای ارجعی الی ربک شنید او خود بمقعد صدق بود هم ~~اینجا # ~~وهم آنجا . آن پردهآ تنکی مانده بود تا بواسطهآ آن پرده او را اینجا می ~~بیتند، آن # ~~شش در خوردن ایستادند ، ساعتی بود دیگری پندام گرفت افتاد ، همچنین تا ~~آن هفتم # ~~ماند برطعام ، ویس ، خداوند خانه را صبرنماند ، فروآمد ودر بازکرد ~~وچنان نمود که # ~~از بیرون می آید ، گفت شخ چون بود لوت مستوفا1 بود ، چنانک وصیت گردید ~~یا نی، # ~~گفت نی ، گفت چون ، گفت اگر مستوفا بودی من زنده تماندمی ، چو مراد ~~باقیست # ~~مستوفا نیست . # جواب مشبع مستوفا آن باشد که در اندرون از هیچ جنبش سؤال و جواب # ~~نماند ، تا طلب سؤال وجواب باقیست مستوفا نیست ، تا او را سخن دگر و ~~جواب دگر # ~~باقیست می آید . # دلیل آنست که دراندرون شکی هست و محتاج بجواب است . # امروزشیخ حمید تفسیر کفر وایمان می گفت ، من درو نظری کردم میدیدم که # ~~صد سال دیگر بوی نبردی از ایمان و کفر، اگر واقف بودی ، از آن همه حکمت ~~وادب # ~~آن تقاضا کردی که بحضور درویش آن خود را پتهان کردی ، گفتی سخن خود ~~رادیده ام # ~~این سخن من چایی نمی رود تا آن دگررا ببینم ، باشد که به ازین باشد و ~~تمامتر باشد، # ~~چنانک صوفیگوید ، اگر دگری یافتم به ازتو ، تو رستی ، ومن از تورستم و ~~اگرنه تو # ~~بدستی ، و نان را در آستین پنهان کند استرفهابک و ذهبک و مذهبک5 چنانک ~~PageV01P258 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0281.png) # ~~رسوله ومیفرماید من کتم سره ملکامره1 آری بندهآ باشد وچرا پنهان گویم ، # ~~مولانا شمس الدین تبریزی اعلی الله ذکره مسلم یاشد که گوید من اظهرسره ~~ملک امره # ~~الا ms221 آن بنده کو . # « او را که نبینی ای صنم چند زنی .» # جماعتی فلسفیان ، ملائکه را برانبیا ترجیح نهند ، مصطفی را و انبیارا ~~نقصان # ~~نهند ، ازین رو که بخلق مشغول شدند ، و گویند فرشتکان بر پیغامبران ~~غیرت کردند # ~~وروی ایشان را بدنیا کردند ، وایشان را بنصیحت خلق فرستادند که این از ~~حق دور # ~~شدن نیست ومحجوب شدن نیست ، واما معجزات انبیا راگویند آنچ از آن ~~معقولست، # ~~قبول می کنیم وآنچ معقول نیست قبول نکنیم ، عقل ، حجة الله است و حجج ~~الله # ~~لا بتناقض . # گوئیم که معجزه خود آنست که عقل شما آنرا ادراک کیفیت نتواند کردن وعقل # ~~حجت خدایست ، ولیکن چون بروجه استعمال نکنی متناقض نماید ، واز بهر ~~اینست # ~~که هفتاد ودواندملت باعقلها باهم مخالفند ، ومتناقضند ، مثلا دو کسرا ~~بپرسی که دو در # ~~دو چندست ؟ هردویک جواب گویند بی مخالفت ، زیرا اندیشه کردن آن آسان ~~است، # ~~چون بیرسی هفت درهفت چندست ، یا هفده درهفده ، خلاف کنند آن دو عاقل ، ~~زیرا # ~~اندیشهآ آن دشوار ترست ، چون کاهلی کند و عقل را در آن استعمال نکند ~~چنانست که آینه PageV01P259 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0282.png) # ~~را کژمی دارد ، و اگر نی صد هزار آینه را چون راست داری یک سخن گویند # ~~مصدقا لما بین بدیه ومهیمنا علیه1 شعر نورها جمله یاریک دگرند . # مثلا صدکس درمیان آفتاب ایستادهاند با چشمهای روشن، شخصی ازدورمی آید # ~~سوی ایشان تنها دهلی میزند و رقصی می کند ، میان ایشان خلافی نرود ، ~~اما اگردرشب # ~~تاریک وابراین بانگ دهل بیاید ، صدخلاف پیدا شودمیان ایشان ، یکی گوید ~~لشگر # ~~است ، یکی گوید ختنه سوراست ، الی آخره . # حاصل ، فلسفیان انبیا را نقصان نهند که بخلق مشغول شدند ، و دوستی جاه و # ~~پیغامبری ، ایشانرا ره زد الاگمراه نشدند بکلی، لیکن از در جات تجرید و ~~خلوت ماندند # ~~و نیز زن خواستن انبیارا هم نقصان و آلودگی گویند، وهرچند گویی که از ~~قوتست او # ~~گفتی که آنرا می گویند متکلم که خوش سخن باشد، درسینهآ اوهر لحظه نو نو ms222 ~~که ظهرت # ~~بنابیع الحکمه آن یکی تا درمجمع در نیاید ، ومقری ووعظی گرم نشود ، و ~~این # ~~یکی را هیچ لحظهآ خالی نباشد ، واز غلبات خوش الهام نونو بهیچ کار دستش ~~نرود الا # ~~برود ، خفته یا نشسته همان، درسقایه همان ، گویند درسقایه2آ نام خدا ~~نباید بردن ، # ~~اکنون پادشاه ازین اسب فرونمی آید ، نه برون آخور نه اندرون آخور ، ونه ~~بوقت # ~~علف خوردن . نه بوقت سرگین انداحتن . اینک من همین ساعت چیزی خوردم که # ~~اگر دگری بودی جامه ووجود را پاره پاره کردی ، من آستینی برفشاندم ، و ~~ساعتی سر # ~~در پیش انداختم ، مردانند خدای را شگرف آخرپر تومردی بود که طورپاره ~~پاره شد1 ، PageV01P260 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0283.png) # ~~اکنون آن چیز که این عالم از وچیزی میشود و از آن چیز هرچیز در وجود ~~میآید ، # ~~اکنون هر لطیقی که بینی ودانی آن لطیف که این لطیف از وهست شود و در ~~وجود آید ، # ~~به ازین ولطیف ترازین باشد ، گفتند که خدای را نشانی بده که بدانیم که ~~تو پاکی بیشتر # ~~میباشی بعنایت ورحمت ، گفت هر که خدائی مرا بیشتریاد میکند یادیست برز ~~بان و یادیست # ~~در چان . # ابا یزید قدس الله روحه بهرشهری که در آمدی ، بگورستان آن شهر رفتی ، # ~~چون آرزوی تفرج کردی . # چنانک ابن عباس را رضی الله عنه پرسید یکی که یا بن عم رسول الله مرا ~~چوآرزوی # ~~تفرج کند کجا روم ، فرمود که روز باشد در گورستان تفرج کن ، و اگر شب ~~باشد در آسمان # ~~تفرج کن ، ابا یزید درگورستان تفرج میکرد ، گلهای سرآدمیان یافت ، در ~~اندرونش # ~~الهام آمد که بر گیربدست ، و در نگر نیکونیکو، بعضی گوش گلها را بسته ~~دید بی سوراخ # ~~و بعضی گوشها را سوراخ دیدتا بگوش دیگر، ازین گوش تا بآن ، و بعضی ~~گوشهاراسوراخ # ~~دید تا بحلق ، گفت خدایا خلق این همه را یکسان میبینند ، ومرا بر تفاوت ~~نمودی، # ~~اکنون هم تو قل که از بهر چه آن گلها بدان صفت اند ، الهام آمد که آن ms223 ~~گلها که در گوش # ~~اوهیچ سوراخ نبود کلام ما هیچ نمی شنودند ، و آنها که سوراخ ازین گوش ~~تا آن گوش # ~~بود، ازین گوش درمیکردند ، وبدان گوش برون میکردند، وآنها که از گوش ~~بحلق # ~~راه بود قبول می کردند ، باشد که صاحب دلی مرگ کسی خواهد الا بی غرض ~~خواهند # ~~بخلاق جسمانی . # گفت بعیادت آن درویش نرفتی ، مرضت فلم تعدنی1 نشنیدی گفت نازک بدم ~~PageV01P261 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0284.png) # ~~برنمی تافت ، گفت رسول ول با همه نازنینی بسلام درویشان تبرک تمودی ، و ~~با # ~~ایشان برخاک نشستی وسخن ایشان استماع کردی . # قدر درویش ندانستند ، بهانهآ آوردند که اگراورا نمی ارزیدیم فتنهآ میشد، ~~برای # ~~فاسقی تا سیه رو نشود ، صالحی بیگناه برون کردند لاجرم نیک سپید رو شدم ~~نیک نام # ~~شدم ، اصل خود را رهاکرده و خوارکرده از بهراعزاز فرعی ، که هرگز عزیز ~~نخواهد # ~~شدن ، گوسفند سرخود می بیند که دولکیس میارزد ودنبهآ خویش نمی بیند پس ~~انداخته # ~~است اصل آنست . شادی را رهاکرده غم را می پرستد این وجود که بدو مغروری ~~همه # ~~غم است ، تواین ساعت غمگیتی گفت نیستم گفت ماغم ایز میخواهیم که شاد ~~نباشدشاخ # ~~دیگر تدارد غم همین است ، شادی همچو آب لطیف صاف بهرجا رسد ، در حال ~~شکوفه # ~~که قصد پیدا شدن دارد نهلد که پیدا شود ، آنچ آدمی میداند لااله ~~الاالله که طاقت دارد # ~~چه می بیند آدمی ، واز ضرورت زلف میگوید و خال میگوید ، تشبیهی است ~~واگر نه # ~~آنجا کجا زلف است وخالست !؟ # در دوزخ اگر زلف تو در چنگ آید %~% از حال بهشتیان مرا ننگ آید # دوزخ زلف چه کند ، باید که بخدا بازگردد ، چشم باز کند گوش بازکند ، و # ~~با مردان خدای روی آرد ، خودپرستی رهاکند که خدا پرستی آنست که خود ~~پرستی را # ~~رهاکنی ، آخر پیراست دردین از آن کرم ترک می بایست . # دیوانهآ بود مغیبات گفتی بامتحان در خانهٔ‌ کردندیش ، برونش یافتندی ، ~~پدرم # ~~روزی روی ازمن گردانیده بود و با مردمان سخن میگفت بخشم ms224 ، بر سر پدرم ~~آمد مشت # ~~کشیده گفت اگر نه جهت آن کودک بودی و با من اشارت میکرد ، مرا گفت وقتت ~~خوش # ~~باد وخدمت کرد ورفت ، هر گز کعب نباختمی نه بتکلف الا طبعا ، دستم بهیچ ~~کار نرفتی # ~~هرجا وعظی بودی آنجا رفتمی ، زیرا از برای آن کارش بیرون آورده بودند ~~همچو PageV01P262 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0285.png) ### | شم تبریزی # ~~عیسی ، عیسی اگر در اول شیر خوارگی آن یک سخن گفت1 ، اما دیگر نگفت # ~~آن بی اختیار بود رمیتا من غیررامی شناسد دربستان اومیافتد ، زیرا اول ~~ذوق شیر # ~~اویافته ، وحرمنا علیه المراضع3 واوحینا الی امموسی ان ارضعیه، اما ~~آنرا که # ~~ما در مرده باشد سگکی در محله شیرده است آوردند شیراوخورد خوی او گرفت ~~. # خویی که فرو شدست با شیر %~% با چان مگر از جسد بر آید # آدمی شیر از سینه خورد ، چهارپا از میان پا خورد ، آنک از میان پا شیر # ~~خورد چنین باشد ، آنچ گفتم مادرش مرده است بعکساست مادرنمرده است ، ~~اومرده # ~~است ، مادر میگوید شیرم خشک است ، قاصد معکوس میگوید شیرش خشک نیست آن # ~~قالب شیرخشک است ، از استعداد درقابلیت ، مرغکی درجای تاریکش کنی بوقت ~~خود # ~~بانکه کند که وقت شناس است بیرون آوردهآ ماست غذاء او حلال مطلق ، مراد ~~از کد # ~~یمین و عرق جبین غذای روح است کل من کدیمینک و عرق جبینک یعنی غذای # ~~روح خود ، ایشان معنی قرآن و احادیث کی دانند ، قرآن ایشان راصد نقاب ~~بر یندد # ~~لا یمسه الاالمطهرون5 الا بر بعضی جمال قرآن چگونه نقاب بر میاندازد ، ~~شرح PageV01P263 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0286.png) # ~~متایعت میگویم نمیداند با خود میگوید عجب این متابعت چه باشد ، متابعت ~~در پیش # ~~او ایستاده است باز می افتد پیش او، او متابعت را نمی بیند . # ~~موسی علیه السلام نیی بود فرق میان رسول واولواالعزم نمی پرسم چزآن فرق ~~که اهل # ~~ظاهر بر آن مغرورشده اند، سخن متابعت میگویم، خیره شده است خاطرش کچاها ~~میرود ، # ~~متابعت بدرخانهٔ‌ اوآمد ندانست ، سبویی بدست او داد ms225 موسی که برو آب ~~بیار ، چون # ~~موسی برحضرت رفت متا بعت را ندید ، محمد متابعت را شناخت چون محمد آن ~~درویش # ~~را بدید در درویش نظر بایسته و شایسته کرد و کلمات پایسته گفت . # گرسنگی کشیده باشی و صفایافته و آینه صافی کرده پیش دوستان بداری ، خودرا # ~~بیینند ، اما آینه را آلوده وزنگ بددر آورده ، پیش دوستان بداری تاچه ~~شودوقت یاری # ~~نمیکند ، اگرنه تفسیر قرض حسن بکردمی که حسن چگونه باشد چنانک توانصاف ~~دهی # ~~که این سخن را یرسرتخت گفتن دریغ باشد ، گفت حلال خواراست ، گفتم اینهم ~~دومعنی # ~~دارد یکی خود آن ظاهر، ودیگریعنی خوارست آسانست ، یا خوارست، رهش روشن # ~~است غواص گفت که من جمله خود کردم قسمت تواین بوده بازرگان گفت اگرهیچ ~~نماند # ~~مرا این جامه ها پوشیدهام بستان ، جامه ها بیرون کرد بدوداد ، گفت این ~~یکباردیگر # ~~درآی غواص گفت بدانک شومی بد نیتی من بود اکنون من نیزنیت نیکو کردم که # ~~اگر مقصود این مردمان بر نیاید مالهای ایشان باز دهم ، چون با خود چنین ~~فیت کرد # ~~صدق او درست افتاد ، چناتک هم در قعر ذریا میدانست که گوهراست . # چون خود را بدست آوردی خوش میرو، اگر کسی دیگررا یا بی دست بگردن # ~~او درآور ، و اگر کسی دیگر نیابی دست بگردن خویش در آور ، چنانک صوفی ~~هر # ~~بامداد نواله در آستین نهد ، وروی در آن نواله کند ، گوید ای نواله ، ~~اگر چیزی دیگر # ~~یافتم تورستی واگر نه توبدستی. # ~~آن ابراست ، انگورومیوه درآن ابرپرورده شود ، نیکمردی هست اما علم نیست ~~، نیک # ~~مردی میگوید که تو کل کردم ، علم نیست که بداند که موضع تو کل کدامست ، ~~آخر متا بعت PageV01P264 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0287.png) ### | شمس نیریزی ### | -عممعه ه **مم سسهسسسمه عب ه*ده # ~~آنست که فرمود : اشترزانویست و توکل کرد یعنی رسول را علیه السلام توکل ~~نیود ، # ~~چندین در جهاد میکوشید عارف نبود عالم نبود نیک مرد نپود ؟! # یک درم بدست مردی صادق صدیق به بود ازصد درم که بدیشان دهی ms226 ، # زیرا آن یک درم بخیررود اقرضوا الله در حق اینهاست که گفت له2 بدا ~~الصدقة2 # ~~ویقع فی یدالرحمن قبل ان یقع فی یدالفقیر ویک درم بدست آنکس که روی به # ~~خدمت ایشان دارد همچنین به باشد ، زیرا اوهم یدین خیر صرف کند خیر ~~بندهآخداست # ~~خیرخداست ، والله خیر میگوید که عالم بالکلیات لا بالجزویات ، چون عالم ~~نبود به # ~~جزویات ، پس عالم نیود بکلیات ، زیرا چون جزوی ازکل بر گیری کل نماند ~~الرفیق # ~~ثم الطریق خاصه این طریق را چگونه یاران میباید ، این همه عالم پرده ها ~~و # ~~حجاب گردآدمی در آمده عرش غلاف او، کرسی غلاف او ، هفت آسمان غلاف او، ~~کرهٔ‌ # ~~زمین غلاف او قالب اوغلاف او، روح حیوانی غلاف ، حیوانی غلاف ، قدسی ~~همچنین # ~~غلاف درغلاف ، وحچابدرحجاب ، تا آنجاکه معرفتست ، واین عارف نسبت ~~بمحبوب # ~~هم غلافست هیچ نیست ، چون محبوب است عارف پیش اوحقیراست . # فلان شیخ در چله بود درین اندیشه فرورفته بود که عارف ومحب کیست، ومحبوب # ~~کیست ، خود را در صحرای فراخ دید که میرفت نه صحرای آب وگل ، از آن ~~سوشیخ # ~~را دید که میآمد چون بدو رسید پرسیدش که محبوب کیست ومحب کیست ، گفت ~~محب # ~~آنک از آن سوی میآید محبوب آنک ازین سو میرود ، و دید که مهتاب فروآمد ~~بر گوشهآ # ~~مصلی او بنشست ، در باز رها کرد تاکی آید ، شیخ بیامد و بر آن گوشه ~~نشست اوراحالتی # ~~ظاهرشد ، ایشان حمل میکردند که این حالت معهود اوست که این شخص بیرون ~~چله PageV01P265 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0288.png) ### | مقالات # ~~در حالت بود ، ودرچله بود ، در چله خود چگونه باشد ، مگروجدی ظاهرشده ~~است ؟ # ~~چتا نک هر بار ظاهر میشد شیخ میدانست که این حالت چیست تبسم میکرد، ~~غسلت وجهک # ~~ان الله قد غسل وجهک بقول الوضوء علی الوضوء نورعلی نور1 الوضوء انت # ~~والوضوء علی الوضوء انت . # الحسن والحسین علیهما السلام کأنا بمشیان خلف الصحابة والنبی صلی الله # ~~علیه وآله وکلما التقیا فی الطریق ماء جددا الوضوء فسأ نهماالنبی علیه # ~~السلام ms227 لما تکروان الوضوء قالا با رسول الله سمعناک تقول الوضوء # ~~علی الوضوء نورعلی نورة ، انت فی وضوء ووجد طیب الله عیشک ولکن احفظ # ~~هذهالوصیة . # اذا نقل الیک ناقل کلاما هوجقاه ووحشة فرد الیه ، وقل حاشا عن ~~فلانانااعرف # ~~مودته وحفظه الغیب ، ولوقال ، وانما قال لمصلحة ودفعالشر ولوقال لغیظ ~~ایضافله حقوق # ~~یحق له أن یحتمل عنه اضعاف هذا وادالحبیب اتی بدئت واحدا بعد آلف الف ~~تودد # ~~مناصرة ایش یکون ففی حفظ هذه الوصیة قواید ، # یک فایده ، آنک این شخص ناقل از نمامی، منزجرشود . فایدهآ دیگر آفک بدان # ~~شخص برسد هیچ سخن ناگفته نمیماند ، چنانک این سخن ناگفته نماند ، و ~~اینسخن # ~~چون یشنود ، اگر گفته باشد شرمسارشود . گوید کاشکی نگفتمی ، و اگر ~~نگفته باشد PageV01P266 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0289.png) ### | شم تبریزی # ~~دوست ترشود که اگر انبیاء پشنوند خوششان آید این سخن ، و این نصیحت جهت ~~کوران # ~~میکنم که در تاریکی نیم مرده میروند و میآیند تا عصایی باشد در دست ~~ایشان که بچای # ~~تاری نیفتند ، و میانشان نشکند ، با نیم بینا این پند نشاید گفتن زیرا ~~که اومی بیند # ~~اکنون هر که نقلی کند ، آنک2 از منقول عنه میرنجی ازین ناقل یرنج ، ~~چواز و بر نجی # ~~وخشم گیری درینجا فایده هاست ، بدانک تعلم تیز حجاب بزرگ است مردم در ~~آن # ~~فرومیرود گویی در چاهی یا در خندقی فرورفت و آنگاه بآخر پشیمانی که ~~داند که اورا # ~~بکاسه لیسی مشغول کردند . تا ازلوت باقی ایدی بماند ، آخرحرف وصوت کاسه ~~است، # ~~در تاکید همان سخنم که نقل بد نباید شنیدن . # دی آمد فلاتی که ازمن بدونقلی کرده بودند ، درروی من جست که مرا چنین # ~~چون گفتهآ ؟ من چندین خدمت بزرگان کرده ام ، مرا همه پسندیده اند و ~~جستهاند ورها # ~~نمیکرده اند که جدا شوم گفتم این سخن را با اذب تر پرس تا جوابت بگویم ~~، گفت # ~~ساعتی بنشینیم تا نفس ساکن شود تا با ادب ترتوانم گفتن ، گفتم دوساعت ~~بنشین ساعتی # ~~بنشست ، همان آغاز کرد که پیش همه ms228 پسندیده وروشن بوده ام و همهمرا ~~القاب روشن نیکو # ~~گفته اند ، پیش تو چگونه است که برخلاف آنم ، اکنون بیا توچه لقبم ~~میکنی گفتم اگر # ~~مسلمان شوی مسلمان، واگر نه کافرومرتد وهرچه بتر، اکنون اگر بی نفس سخن ~~میگویی # ~~بگوواگر نه جوابت نمیگویم ، دیگر سبجان الله همه فدای آدمیاند1 و آدمی ~~فدای خویش # ~~هیچ فرمود ولقد کرمنا السموات ، و لقد کرمنا العرش اگر بعرش روی هیچسود # ~~نباشد ، واگر بالای عرش روی واگر زیر هفت طبقهآ زمین هیچ سود نباشد ~~دردل مییاید # ~~که باز شود ، جان کندن همه انبیا واولیا واصفیا برای این بود این ~~میجستند ، همهعالم # ~~در یککس است ، چون خود را دانست همه را دانست ، تتار درتست . تتارصفت ~~قهر # ~~است درتست اهد قومی فانهم لا یعلمون یعنی اعدا جزائی ، آخر آن اجزله ~~کافزان PageV01P267 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0290.png) # ~~بودند اماجزء اوبودند ، اگر چزء نبودندی جداگانه بود ندی اوکل چون ~~بودی، میگویی # ~~عالم بالکلیات لابالجزویات . کلیات گفت کدام جزو بیرون ماند ، درویشی ~~بر هنه میرفت # ~~وگرسنه میباشید ، وازهیچکس لقمه قبول نمیکرد نه بتکلف ، الاآن حالت ~~چنان تقاضا # ~~میکرد ، تا ساحب دلی پرسید ، او در آن کار بود روی بدو کرد که آری آبکی ~~بر # ~~پیچیده بود . # مه را اثری بروی او می مائد %~% چیزیش بر آن فرشته خو میماند # انی نی زکجا تا بکجامه که بود %~% جان بندهآ او بدو خود او میماند ### | * # مه دوش ببالین تو بودی بسرای %~% گفتم که زغیرتش بکوبم سروپای # مه کیست که اوبا تونشیند یک جای %~% شبگرد جهان دیدهآ انگشت نمای # مردان در همه عمر یکیار عذرخواهند بران یکبارهم پشیمان ، یکی میگریست # ~~بزخم شمشیرزنبهآ ابدکرد ، الا مردگان وواعظان مرده ، آن زندگی را چه ~~دانند ، بر # ~~سر تخت برآیند نوحه آغاز کنند . آخر الدنیا سجن المؤمن1 میفرماید که ~~یکی از # ~~زندان بجست برویباید گریست که دریغ چرا جست ازین زندان ، زندان را ~~تتاران # ~~سوراخ کردند یا سبب دیگراو برون جست ، نقل کرد من دارالی دار . # تومیگریی که آن تیر ms229 بر آن دیوارزندان چرا زدند ، برآن سنگ چرا زدند ، # ~~دریغ نیامدشان از آن مرمرلطیف ، یا یاکندهٔ‌ برپای اوبود بریدند او جست ~~، توفریاد # ~~میکتی و بر سروروی میزنی و میگریی که دریغ آن کنده را چرا یریدند ، یا ~~قفس # ~~شکستند ، و میزاری که آن قفس را چرا شکستند تا آن مرغ رهایی یافت ؟ یا ~~دنبلی # ~~را شکافتند تا چر کها وپلیدیها برون رفت ، نوحه آغاز گردی که دریغ آن ~~چرکها چرا PageV01P268 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0291.png) ### | شمس تبریزی # ~~رفت علیکم بانسواد الاعظم1 یعنی درخدمت عارف کامل ، وایاکم والقری2 ~~یعنی # ~~صحبة الناقصین ، الناس معادن کمعادن الذهب2 گویند که حمزه و عبدالرحمن ~~با هم # ~~سفرهای دورمیکردند ، درهوس تماشای عجایبهای زمین ، اما در آن زمین ~~مورچگان # ~~بودند هریکی چند پیلی نعوذ بالله ، وعادت آن مور چگان آن بود که بوقت ~~چنگ پیش # ~~نیاید إلا یک کس اول حمزه پیش آمدومورچه را انداخت ، شیری دگر آمد هم ~~انداخت # ~~بتیر همچنین تا ده ، حمزه باز گریخت در کشتی آمد جهت آسایش ، عبدالرحمن ~~پیش # ~~رفت وتیردرکمان نهاد ، دومورچه سوی اوآمدند ، تراوکار نکرد ، حمزه بانگ ~~زد # ~~که باز گرد کار تونیست ، بگریخت و در کشتی در آمد این خود عجایبهای ~~خشگی بود، # ~~اما سفر دریاشان که اصل آن بود «گلهآ دراز دارم بشب دراز گویم » . # درویشی چیزی میخواست آن صاحب دکان دفعش گفت که حاضر نیست ، گفتم این # ~~درویش عزیز بود چرا بدوچیز ندادی ، گفت خداش روزی نکرده بود گفتم خداش ~~روزی # ~~کرده بود تو منع کردی ، چیزی که من می بینم چگونه تصدیق کنم اگر تودست ~~دراین # ~~انبان کردی و سرانبان دست ترا بگرفتی محکم یا مجروح کردی معاینه نه ~~بتأویل ، من # ~~گفتمی خدای نخواست باذااللطف الخفی لطف خفی آن بود که در معصیت دهد ، # ~~اگر نه لطف درطاعت خفی نبود . PageV01P269 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0292.png) ### | ........... # دو کس کشتی میگیرند یا نبردی میکنند ، از آن دوکس هر که مغلوب و شکسته # ~~شد حق بااوست نه با آن غالب ، زیراکه انا غندالمنگسرة قومی هستند ms230 که ~~پیش ایشان # ~~این باشد که همه کارهات حواله بفردایاد . یعنی امروز را چه شد ، امروز ~~را برون # ~~کردند ، چه گناهی کرده بود امروزاز حساب یماند ، # # این الیمین و این ماعاهدتنی %~% ماکان اسرع فی الهوی ماخنتنی # # لماملکت قیوداسری فیالهوی %~% و علمت انی عاشق لک خنتنی # # فلا قعدن علی الطریق وادعی %~% فی زی مظلوم و انت ظلمتنی # # نفسی توق نما لاقیته و منا %~% لهجران او تبلی یما ابلیتنی] # آنچ چندین گاه در بند آن بودی آن میسرت شد امروز چون این الیمین یعنی # ~~چه کردی آنچ گفتیم سخنهای ما همچنین میگذرد تو خود مرد بزرگی ، تفسیر ~~قرآن # ~~میخواند مرد بزرگست هر که تمام عالم شد از خدا تمام محروم شد وازخود ~~تمام پرشد، # ~~روسی که این ساعت مسلمان شد بوی خدا بیابد ، واوراکه پراست صد هزار ~~پیغامبر # ~~تهی نتوانند کردن . بسیار گریه ها بودکه حجاب شود ، و ازخدا دوردارد ، ~~نی معین # ~~بگو که آنچ گفتیم چه کردی ، گفتا گفتم، گفت : نشان آن چه باشد که گفتی ~~، ایشان # ~~چگونه جواب گویند ، گوشم گرانست در گوشم بگو. # نصاممت اذ نطقت طیبة %~% تصید الاسود بالحاظها # و ما بی وقر ولکننی %~% اردت اعادة الفاظها2 PageV01P270 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0293.png) ### | شمس تبریزی %~% ی # # سه ........ %~% س # چنانک فرمود که ملایکه بحضرت مناجات کنند که بندهآ مؤمن فلانی چندین لابه # ~~میکند و در میخواهد ، ومیزارد ، تودعای بیگانگانرا قبول میکنی ، اگر ~~حاجت اورا # ~~بر آری چه شود میفرماید ذرونی وعبدی قلستم باز حم به منی انی احبه واحب # ~~صوته1 سبب تأخیر اجابت دعاء بعضی کان محبت باشد وقتی بود که تحسین کردن ~~زحمت # ~~وحجاب باشد ، سخن باز می جهد ووقتی پاشد که اگر تحسین نکند خواهد که ~~پاره پارهاش # ~~کند ، ساعتی بود که گریه خوش آیدش و ساعتی از گریه بر نجد، و خنده ~~همچنین . # شمس خجندی برخاندان1 میگریست مابروی میگریستیم ، برخاندان چه گرید # ~~یکی بخدا پیوست بر ومیگرید برخود نمیگرید ، اگرازحال خود واقف بودی ~~برخود # ~~گریستی ، بلکه همه قوم خود را ms231 حاضر کردی ، وخویشان خود را و زارزار ~~یگریستی # ~~برخود ، تغیر درحق نیست تغیردرتست ، چنانک نانرا گهی دوست داری وطالب ~~باشی و # ~~گاهی روبگردانی ، با یاری گاهی گرم باشی محبوبت نماید ، گویی اومحبوب ~~شده این # ~~ساعت باز تود گرگون شوی گویی مبغوض شد . اگر توهم بر آن حال مستقیم ~~بنماندی # ~~پیوسته مطلوب محیوب بودی ، آن بزحالت را بالغی میگویند تاچه فهم کرده ~~باشند از # ~~آن با لغی بالغی اینست که معاینه ببیند و من کان فی هذه اعمی3 آخر این ~~ضریرظاهر # ~~نمیخواهد، باید که همچنین معاینه با این چشم ببیند کجا آنک فخر میکند ~~حتی رای قلبی ربی # ~~یکی بالغ شود نداند که بالغ شدم . بآقسرا رسد ، نداند که بآقسرا رسیدم ~~، اما تا نرسیده # ~~است در خوف و رجاست که داند که رسد یا نرسد ، در شکست ایشان میگویند تا ~~آن چیز PageV01P271 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0294.png) ### | مقالات # ~~را نبینیم روانه نشویم ، و آن چیز میگوید که تا ایشان نروند و بذل ~~نکنند من ننمایم # ~~تا چنان میباشند ، تا ایشان اول از آن خود نگفتند آن نشود . اگر تقلید ~~میباید کرد # ~~باری تقلید قرآن ، چنانک آن فلان حکیم گفت که حکیمی بود که در ربع ~~مسکون نظیر # ~~نداشت در علم طب و تجر به و غلامان داشت که تای مویشان صد چواومی ارزید ~~شکل # ~~رست1 داشت وصورت عظیم مکروه چنانک در کم شهرهمچواو کریه اللقاه باشد ، ~~سرورو # ~~یهم در آمده هیچ پیدایی نبینی نه دهان نه چشم . اورا رنجی پیدا شد که ~~البته هیچ # ~~علاج نداشت الا یلیدی آدمی خوردن ، -اورا در گلیم کردن وغلطانیدن ، ~~بسیار طبیبان # ~~گرد او نشسته بودند ، درهم دگر نظرمیکردند ، نمی توانستند گفتن که ~~اوفهم کند ، وخود # ~~میدانست ، چواستاد همه او بود گفت میدانم میدانم فلان چیز میباید خوردن ~~، اکنون # ~~چون لابد خورد نیست، باری ازآن قپماز ، او را سخت دوست میداشت تفکر ~~ساعة # ~~خیر من عبادة ستین سنة2 مراداز آن تفکر حضور درویش صادق است که در آن ~~عبادت ms232 # ~~هیچ ریائی نباشد ، لاجرم آن به باشد از عبادت ظاهر بی حضور ، نماز را ~~قضا هست # ~~حضور را قضا نیست. بعضی فقراء ترک ظاهر کردند که لاصلوة الابحضور القلب ~~لاصلوة # ~~الابقا تحة الکتاب پیش ایشان فاتحة الکتاب آن حضورست ، حضوری که اگر ~~جبرئیل # ~~بیایدلرس خورد، هنوز بحضرت نرسیده بود که گفتش بیاگفت نی لودنوت انملة ~~لاحترقت PageV01P272 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0295.png) ### | شمس تبریزی # ~~مراگمان نیک باشد بدوستان آنچ معاینه بینم در وسع من نباشد که بخلاف آن ~~گمان # ~~برم الا اول درحق کافران نیز بدنهاندیشیدمی ، گفتمی که داند باشد که ~~مسلمان بود # ~~در حقیقت و درعاقبت . # امیر المؤمنین عمررضی الله عنه چهل سال خدمت صنم می کرد و حاجت از صنم # ~~میخواست و می گفت ایصنم ، صمد می گفتش که لبیک . # دخل فی مجلس النبی علیه السلام فقیر فبسط رجل غنی ذیله علی ذیل # ~~الفقیر تکبرا وتجبرا فغضب رسول الله صلی الله علیه ونظرالیه نظر المغضب # ~~فقال الغنی بیا رسول الله انا اعطیه نصف مالی حتی یجعلنی فاصل ، کمترین # ~~چیزی از آن مصطفی ، ندهم بصد هزار رسالهای قشیری و قریشی و غیر آن # ~~بی مزه اند بی ذوق اند ، ذوق آنرا و معنی آنرا در نمی یابند ، « یک ~~جرعه بخویشتن # ~~پرستان ندهند » # کودکی بود کلمات ما بشنید هنوز خرد بود از پدر و مادر بازماند ، همه روز # ~~حیران ما بودی ، گفتی تا خدمت من این باشد که ملازم باشم پدر و مادر ~~گریان و لرزان # ~~واو هم ترسان تا من واقف نشوم وبرمم کار ازین هم در گذشت ، سر برزا نو ~~نهاده بودی # ~~همه روز ، پدر و مادر چیزی برایشان زده بود نمی یارستند با او اعتراض ~~کردن ، وقتها # ~~بردر گوش داشتمی که او چه می گوید این بیت شنیدمی : # در کوی توعاشقان پر آیند و روند %~% خون جگر از دیده گشایندوروند # من بردر تو مقیم مادام چو خاک %~% ورنه دگران چوباد آیند و روند # گفتمی بازگوی چه گفتی؟ گفتی نی، به هجده ms233 سالگی بمرد . # چه صفت کنم از صفا وطبع وزیرکی وخوبی وجمال وفر صدر اسلام ، صدرعام # ~~ترست ازدل و شاهل تزاست ، اما صدر محل وسواس است نه دل ، نگفت بو سوس # ~~فی قلوب الناس اکنون صدر اسلام کو وقلب اسلام کو ، چون آب از دهان و ~~بینی # ~~گذشت واز سرپاره ، اکنون ایمن شد تا دهان و بینی بالای آبست هنوز بخود ~~می رود و PageV01P273 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0296.png) ### | هسم--. # ~~بخود میزید، چون در آب تمام غرق شد و دهان و بینی فرورفت گویند که مرد ~~، بعضی # ~~گویند زنده شد ، وهردو راستست آن زندگی عاریتی رفت زندگی مقیم باقی ~~ماند ، # ~~عیب از آن بزرگان بوده است که از سرعلت سخنها گفتهاند ، اناالحق ~~ومتابعت رها # ~~کردهاند ، و در دهان اینها افتاده است اگرنه چه سگاند که آن سخن گویند ~~اینهارا # ~~یا کشتن یا توبه . # رسول لاجلا از معراج آمده بود ، هر کسی از آن اندیشه که در آن بود سؤالی # ~~می کرد یکی از دیدار ، یکی صفت بهشت ، فاطمه رضی الله عنها گفت من آن ~~ندانم # ~~من خوفی دارم ، صفت دوزخ بکن ، مرد آنست که عیب برخودنهد و از سلیمان # ~~صلوات الله علیه بیاموزد مالی لااری الهدهد1 برحیوانی عیب نتهاد عیب بر ~~خود نهاد. # ~~مااصابک من سیئة فمن نفسک 2 اگر چه عقیده آنست که قل کل من عندالله # ~~ولیکن در حالت عیب نهادن بدین نظر کند که فمن نفسک اگر دوستان بدانندی ~~که # ~~ما در حق ایشان چه می اندیشیم وچه دولت می خواهیم ایشان پیش ما جان ~~بدادندی # ~~چه اندیشد خاطری که پاک شد از دیو و وسوسهآ خود ، هرگز دیو در آن دل ~~نیامده # ~~است پیوسته درو فرشته بوده . باشد ، تا حق تعالی فرماید که من این را ~~خانهآ رحمت # ~~خود می کنم ، شما کرم کنید بیرون روید . PageV01P274 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0297.png) ### | شمس نبربزی # آخر همه خاطرها برسه قسم است : یکی خاطر خانهٔ‌ دیو است با فریشته بهم ، # ~~دمی فریشته بیرون رفت دیو درآمد ms234 ، ودمی فریشته در آمد دیو را بیرون ~~راند ، ویک # ~~خاطر دیگر خاص آن فریشته است دیو در دو درنیاید ، این که نبشته است ~~تأثیری # ~~از نبشتهای لوح محفوظ ، چون از مطالعهآ لوح محفوظ ملول شود باین نظر ~~کردن گیرد # ~~وقومی هیچ نظر از لوح محقوظ بر نگیرند، دایم در لوح محفوظ چشم در ~~نهادهاند حاصل # ~~همین است که خوانی میاندازند ابریشمین ، وصحنهای زرین وخوانچهای مرصع # ~~بزر وجواهر ، ولیکن هیچ البته طعام نیست ، کاشکی چوبین بودی و در آنجا ~~طعام بودی # ~~الم ترالی ربک کیف مدالظل3 معنیش چیست عاقل باید که یکبار پشیمان شود # ~~در عمر یکبار توبه کند این یک بار هم عاروننگ بسیار باشد همه را در خود ~~بینی ، # ~~از موسی و عیسی و ابراهیم و نوح و آدم و حوا و آسیه (ظ) وخضر والیاس ~~وفرعون و نمرود # ~~وغیر هم ، تو عالم بی کرانی چه جای زمینها و آسمانها لایسعنی سمائی ~~ولاارضی # ~~بل یسعنی قلب عبدی المؤمن در آسمانها نیابی مرا برعرش نیایی . # کو آن مشبه تا فریاد کند که واپیر بابای و اخدای چنانک آن مذگر می گفت که ~~PageV01P275 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0298.png) # ~~خدا را در شش جهت تصور مکنید ونه برعرش ونه برکرسی ، مشبهی برجست و ~~جامه # ~~ضرب کرد و فریاد بر آورد که خدای از جهان گم شوی ، چنانک خدای ما را از ~~جهان # ~~برون کردی . # آن همه مرغان بخدمت سیمرغ رفتند ، هفت دریا در راه پیش آمد بعضی از # ~~سرما هلاک شدند ، وبعضی از بوی دریا فرو افتادند ، از آن همه دو مرغ ~~بماندند ، # ~~منی کردند که همه فرو رفتند، ماخواهیم رسیدن بسمرغ ، همین که سیمرغ را ~~بدیدند # ~~دوقطره خون از منقارشان فرو چکید، وجان بدادند ، آخر این سیمرغ آن سوی ~~کوه # ~~قاف ساکن نشسته است ، اما پرواز او از آن سوخدا داند که کجاست، این همه ~~مرغان # ~~جان بدهند تا گرد کود قاف در یابند ، دعوی حالت می کنند اگر در همه عمر ~~یکروز # ~~بوی ms235 حالت رسیده باشد جان او دگرگون شده باشد . # گویند دجال بز و گوسفند را بکشد ، ومرغ را بکشد وپر و بالش بر کنددست # ~~فرومالد درست شود ، بندگان حق ومتابعان محمد بدان غره نشوند ، با آنک # ~~مشا به معجزه آورد، و این شخص مقلد است اما این معتقد را که مقلد است ~~عنایت پاسبان # ~~اوست ، گاه گاهی که اثر آن عنایت پوشیده و پنهان بجان اورسد ، آن تقلید ~~چندان # ~~قوت کرد که آن خبر را بهزار ازین معاینهآ دجال ندهد ، اکنون آنکس که ~~پیوسته آن # ~~حال باشد هیچ ازو منقطع نباشد ته وقت خوردن نه وقت خفتن نه سقایه ~~درسقایه نشسته # ~~باشد ، و حالت برقرار خویش، حال او چون باشد ، گفت دانشمندان را بد تام ~~کردی # ~~جمله باین سماع ، گفتم ندانستی که ظاهر نشود مگر بدیشان نیک از بد و ~~کافر از PageV01P276 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0299.png) ### | شمس تبریزی # - # ~~مسلمان ، میگوید تو برقص بخدا رسیدی گفت تو نیز رقص کن بخدا برس خطونین # ~~وقد وصل1 روزی رمزی می گفتم در معنی این آیت هذامن عمل الشیطان2 گفتم # ~~رسول می فرماید : ان الشیطان لیجری فی عروق بنی آدم مجری الدم 3 پس این # ~~شیطان آن صورت ترکمان با برطله نباشد که نقش می کنند ، گرمی در آمد ~~درموسی # ~~که مشت زد مرقبطی را ، آن گرمی شیطان بود . # در پسر جلال ورکانی در پیچیدم که البته این شیطان چیست ، جز اینکه من # ~~بیان کردم در سبب کشتن قبطی گفت آنچ تو گفتی نیکوست اما توهم اقرار کن ~~بدین - # ~~صورت شیطان که من می گویم ، من او را معقول می گویم که اینچ می گویی ~~همه را به # ~~همه داده اند همه آخر همه است زیرا تو مقری که همه علوم که قوام دین ~~بدان تعلق # ~~دارد، معلوم محمد صلعللیه وسلمست ومحمدرا همه می گویی اوهمین را مکررمی ~~کرد که آن # ~~نیکوست الاهمه را بهمه دادهاند . # آخر موسی را همین گفت چون سئوال کرد یارب فایده چه ms236 باشد چون # ~~فرعون قبول نخواهد کردن، گفت تو از آن خود فرو مگذار ، خدا را بندگانند ~~که PageV01P277 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0300.png) # ~~سخن ایشانرا هم ایشان شنوند وفهم کنند ، از آن دوستان که می گویم که ~~میباید که # ~~شما ببینید که از ما یکی درصوت طویل است ، می گوید که طعنه میزنندم که ~~مخنت # ~~است نستم مخنث ، الا بااین زن چنگی آن معاملهام نمی باید ، اما مرا با ~~او خوش # ~~و نیزلوتهای چر بم دهد نتوانم خوردن ، گویند که چرا نمی خوری گویم که ~~شرم می دارم، # ~~غرضم آن بودتا بردرویشان که بگویم که اشتهاندارم بدرویشان نرسد ، گویم ~~شرم میدارم # ~~اینجا خوردن ، گویند طویلی می کنی وشرم نمیداری نان خوردن شرم میداری ، ~~آن # ~~زن گوید که او را یارانند خواهد که با ایشان بخورد ، اکتون نگفتم که ~~کیست ، # ~~صدطویل را خدمت باید ، تا بآن یک طویل برسی ، صدقهآ سر آن باشد که از ~~غایت # ~~مستغرقی در اخلاص ودر نگاه داشت آن اخلاص از لذت صدقه دادنت خبر نباشد ~~، # ~~یعنی از مشغولی بتأسف آنک کاشکی به ازین بودی و بیش ازین بودی . # ابا یزید رحمة الله علیه اغلب حج پیاده رفتی هفتاد حج کرده بود ، روزی ~~دید # ~~که خلق در راه حج از بهر آب سخت درماندهاند و هلاک میشوند سگی دید ~~نزدیک # ~~آن چاه آب ، که حاجیان بر سر آن چاه انبوه شده بودند و مضایقه می کردند ~~، آن سگ # ~~در ابایزید نظر می کرد ، الهام آمد که برای این سگ آب حاصل کن ، منادی ~~کردند # ~~که می خرد حجی مقبول بشربتی آب؟ هیچ کس التفات نکرد برمی افزودند پنج ~~حج # ~~پیادهآ مقبول وشش و هفت تا بهفتاد حج رسید. یکی آواز داد که من بدهم ، ~~در خاطر # ~~ابایزید بگشت که زهی من که جهت سگی هفتاد حج پیاده بشربت آب فروختم ، ~~چون # ~~آب را در تغار کرد و پیش سگ نهاد ، سگ روی بگردانید ، ابایزید در روی ~~افتاد # ~~و توبه کرد ندای ms237 آمد که چندین باخود می گویی این کردم و آن کردم جهت حق ~~، PageV01P278 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0301.png) # # %~% شمس تبریزی # ~~میبینی که سگی قبول نمیکند ، فریاد بر آورد که توبه کردم دگر نیندیشم ، ~~درحال # ~~سگ سر در آب نهاد وخوردن گرفت . # آنی که بصد شفاعت و صد زاری %~% برپات یکی بوسه دهم نگذاری # خیالاتیست اوحدانه ، پیش از علم راه بضلالت برد، بعد از آن علم است ~~بعدعلم # ~~خیالاتیست صواب وسخت نیکو، بعد از آن چشم باز شدن است ، مقلد صادق به ~~از آن # ~~که بزورکی خود خواهد که روشی وراهی بر تراشد. زیرا نا بینا دیدیم که ~~دست برپشت # ~~بینامی نهد ، و بآقسرا1 می رود و آن یکی نایینا دست از پشت بینا گرفت ، ~~واورا بینایی # ~~نه ، راه بیره برگرفت سوی عدم میرود ، هم در عدم عمرکرد هم ر عدم جان ~~بداد ، # ~~یا از گرسنگی و تشنگی یا ددبر اوافتاد خوردش، این عوام که پنج نماز ~~کنند از عذاب # ~~خلاص یابند ، وای برایشان که متابعت محمد را رها کردهاند . # اعرابی گفت یا رسول الله فریضه چیست ؟ گفت پنج نماز ، گفت رکعتی نیافزایم ~~، # ~~گفت روزه گفت سیروز ، زکوة همچنین ، گفت برمن غیراینها چیزی هست گفت ~~نی، # ~~گفت برین نه افزایم و برون رفت چون او بیرون رفت ، رسول فرمود که اگر ~~برین # ~~باشد خلاص یابد و اینها گفتند که خه ما برین قدر قانع باشیم، دست از ~~متابعت بداشتند # ~~و بینایی نه. # آنک درعین آفتاب زاییده است از اول ولادت چشم در آفتاب باز کرده ، و با # ~~آفتاب خوکرده است ، می گویند که توسخن از ماه گوی سخن از عطاردگوی ، ~~چگونه # ~~توانم گفتن ، آفتاب را خبر نیست که درعالم ماهی هست یانه ؟ ماه را ~~افتاده است این # ~~بیچارگی ، و سیارات را ، و این ماه را همه کس موبیند و درو مینگرد ، ~~آفتاب را # ~~اگر چه هیچ نسبت نیست بنور او ، ولیکن کسی نتواند قرص او را دیدن ، چشم ~~طاقت # ~~ندارد. عجب مرغیست سیسفیر از ms238 آتش نسوزد اما درآب غرقه شود . مرغ آبی در ~~دریا # ~~غرقه نشود وزیانش ندارد اما آتشش بسوزد ، این مرغ را که نه آتش بسوزد و ~~نه آپ PageV01P279 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0302.png) ### | مقالات # ~~غرق کند سخت نادره است فاعلم انه لااله الاهو1 امراست بعلم ~~واستغفرلذنبک2 # ~~امراست که نفی این وجودکن که این حادث است، واین وجود که حادث است ~~چگونه # ~~عالم قدیم بیند جسمت خوددی بود روح را دوسه روز بیشتر گیر صد هزار سال ~~گیر # ~~اندک باشد . # عمر رضی الله عنه که از زخم درهآ 4 او زمین شیر را باز داد ، و از بیم او ~~خمر # ~~سر کهشد ، گفت آن چه داری دردست ، آن شخص گفت سر که ، آفتاب در کتف او ~~اثر # ~~کرد ، بکرشمه در آفتاب نظر کرد سیاه گشت آفتاب . مزه بویی بدین مقرم ، ~~اگر فلسفی # ~~مقر نیاید من چه کنم . # این عمرروزی در آمد در مسجد مصطفی صلوات الله علیه باکسی سخنی می گفت # ~~آهسته عمر مجال نیافت بوا داد اندرون مبارک [بلا که نزدیک آید ، در آن ~~فکر بود # ~~که من چون محرم آن سخن نیستم ؟ رسول از اندیشهآ او واقف شد نبأنی ~~العلیم # ~~الخبیر6 گفت یا عمر از آنچه من می گفتم با آن یار هیچ شنیدی فهم کردی ؟ ~~گفت # ~~نی یا رسولالله ، الامی دیدم که لب مبارکت میجنبید ، گفت بسیار دیدی ~~آخر # ~~مخارج حروف قیاس کرده باشی ، عمر در روی افتاد . PageV01P280 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0303.png) ### | شمس نبریزی ### | سممس # هر که را دوست دارم جفا پیش آرم، اگر آنرا قبول کرد من خود همچنین گلوله2 # ~~از آن اوباشم ، وفا خود چیزیست که آنرا با بچهآ پنج ساله بکنی معتقد ~~شود ، ودوست # ~~دار شود ، الاکار جفا دارد . # کسی می خواستم از جنس خود که او را قبله سازم، وروی بدو آرم که از خود # ~~ملول شده بودم ، تا توچه فهم کنی ازین سخن که میگویم که از خود ملول ~~شده بودم، # ~~اکنون چوقبله ساختم آنچ من می گویم فهم ms239 کند ، دریابد ، بیا تا آنچ ~~مشکنتر وغامض- # ~~ترین قول پیغامبرست ، تحقیق آنرا و مقصود آنرا همچون کف دست معین کنیم ~~، مثلا # ~~لفظش را بگیریم ، و معنیش را ونحوش را واعرابش را مثلا حرف لا را خود ~~تأویل # ~~نیست ، نفی مطلق است ، اما حرف ما نفی باشد وخیر باشد ، ووجوه دگر ~~الامن اگر # ~~این دقایق را بیندیشید می آنها دیدمی که او بجهد دیدی ، با محمد رسول ~~الله # ~~اکر صحبت خواستمی کردن ، همه دقایق لفظی ومعاملتی را بدیدمی وبا او ~~بحساب # ~~بگفتمی ، اما پای در دوستی تو نهادم گستاخ و دلیر ، هیچ از اینها به ~~نیندیشیدم که # ~~ازین سخن این ظن آید تا باحتیاط بگویم ، یا ازین معامله این بخاطر آرم ~~لا ، تا # ~~باحتیاط ، پاهیچ نمی باید یاری که آن عذاب شود ، یادانا می باید ~~بیکبارگی ، یا بکلی # ~~روستایی نادان ، والا چون هیزم تودودکند ، می گویم بکش نخواهیم، یا ~~تمام در گیرد # ~~یا تمام بمیرد ، می گوید این سخن بکرست آری بکرست لیکن پیش شما ، اما ~~پیش # ~~سوزن گرنی . # مراهق بودم که قزوینی شنید که ملحد آمد زود مادر را نهاد و سرفرو پرید ، # ~~گفتند آخر حق مادری2 گفت تا ملحدان بدانند که محابا2 نیست ملحد آن دید ~~، گفت # ~~او از من ملحدترست من هرگز این تکردمی ، هذا فراق لفظی گفتم حقیقت نی ، ~~PageV01P281 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0304.png) ### | هقالات # ~~اگر نیز خواهم نتواتم رفتن تی باین غره نباید شد . # شکوت الی وکیع وء حفظ # (یعنی ترکالوجود) # فان العلم فضل من اله %~% وفضل الله لا یعطی لعاصی # فکانه قال الحفظ فی ترکالحفظ وابتغوا من فضل الله فضل زیادتی باشد یعنی # ~~از همه زیادت بفقیهی راضی مشوگوزیادت خواهم از صوفیی ، زیادت از عارفی ~~، زیادت # ~~هرچه بیشت آید از آن زیادت ، سمان زیادت، می گویند ، هرچه درهمه عالم ~~هست # ~~در آدمی هست ، این هفت فلک در آدمی کدامست این ستارهها آفتاب ماهتاب . # من از قاضی شمس الدین بدان جدا شدم که مرا نمی آموخت ، گفت من ازخدا # ~~خجل ms240 نتوانم شدن ، ترا همچنین که خدا آفریده است جرد ومردکردن ، چه بنده ~~باشد # ~~که با شیطان زند و گیرد ننگش نیاید، آنگاه ابلیس نخندد که این با که ~~میزند و گیرد # ~~آنگاه این را بفخر باز گویند ، این باغ مطمئنه است ، باغ ج اماره باغ ه ~~لوامه تو # ~~این گفتی او چه گفت آنگاه توچه گفتی اوچه گنت . # ترا از قدم عالم چه ، تو قدم خویش را معلوم کن که تو قدیمی یا حادث این # ~~قدر عمر که تراهست در تفحص حال خود خرج کن، در تفحص قدم عالم چه خرج می ~~کنی، # ~~شناخت خدا عمیق است ، ای احمق عمیق توای اگر عمیقی هست توئی ، تو چگوند # ~~یاری باشی که اندرون رگ و پی سریاررا چون کف دست ندانی ، چگونه بندهآ ~~خدا PageV01P282 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0305.png) ### | شهمس تیریزی # ~~باشی که جمله سرواندرون او را ندانی ، آنچ باتو کردم با شیخ خود نکردم ~~، او را # ~~رها کردم بقهر ورفتم اما او می گفت من شیخم . # مولانا چیز دیگرمی گوید ، ای والله شیخ وچشم ما بدو باز شد تا آوردیمشان # ~~نیامدند تا بخواستیم نشد ، اگر یوسف صدیق زنده بودی غاشیهآ توبرداشتی ~~در تاویل # ~~احادیث، چگونه نمیدانی، یامی دانی مغلطه می زنی گفت درراه حرامیا نند ~~آتجافر نکشت # ~~بر تومی ترسم ، پس مرا چگونه می شناسی می رفتم در آن بیشه که شیران نمی ~~یارند # ~~رفتن ، بادمیزند بردرختان بانگی در می افتد ، یکی جوان زفت می آید می ~~گوید مرا # ~~والک، من هیچ بدو التفات تکردم ونظر نکردم، چند بار بانگ زد ، تاهیبت ~~برمن # ~~نشست وبا او ناجخی2 که اگر بزند سنگ را فروبرد ، بعد از آن بار دگر که ~~گفت # ~~والک بسر بازگشتم بسوی او هنوز دست بهیچ سلاحی نکردم که پکون فرو افتاد ~~، # ~~بدست اشارت می کند که مرا باتو هیچ کار نیست برو . # آن صوفی ارشد می گوید مریدش را که ذکر از تاف برآور ، گفتم نه ذکر از # ~~ناف برمیاور ازمیان ms241 جان برآور ، بدین سخن درو حیرانی آمد پهر که روی ~~آزیم روی # ~~از همه جهان بگرداند مگر که نماییم ، اما روی باو نیاریم چنانک فرمود: ~~وماعلامة # ~~ذلک قال التجافی عن دارالغرور3 گوهر داریم بهر که روی آن با او کنیم ~~از PageV01P283 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0306.png) ### | مقالات ### | *مههمعه هههه معمه ه معه ممممسهه مهه م مممه مه هم*مسهمیس # ~~همه باران ودوستان سگانه شود لطیفهآ دگرهست که چه چای نیوت و چه جای ~~رسالت و # ~~ولایت و معرفت را خود چه گویم، مستوران حضرت گفتند ما بچه پیدا شویم ~~وچه گوییم # ~~که ما که کییم گفت سراز گریبان محمد1 بر کنید که متا بعت می کنیم و می ~~فرماییم و گرنه # ~~چه جای متابعت که مولانا نشسته بوده است ، خواجگی گفت که وقت نماز شد ~~مولانا # ~~بخودمشغول بود ، ما همه برخاستیم نماز شام ایستادیم چند بار نظر کردم ~~دیدم امام و # ~~همه پشت بقبله داشتیم که نماز رهاکرده بودیم، واز قبله روی گردانیده ، ~~بمیان رگ # ~~زنان وسیدم ، در من این اندیشه آمد که زهی خلق غافل ، آفتابیست برآمده ~~، ازلا و # ~~ابدا ، از ل وابد خود چه باشد ، این هردو صفت تست که دی ظاهر شد ، سرش ~~را # ~~نام ازل کردست ، دمش را نام ابد کردست آنجا چه ازل وچه ابد ؟ ، آفتا بی ~~برآمده # ~~همه عالم نور گرفته چه جای آفتاب و این خلق در ظلمت ، ایشانرا از آن ~~هیچ خبر نه. # بربعضی لباس فسق عاریتی است، بر بعضی لباس صلاح عاریتی است ، در راماین # ~~سیخن می گفتم هوا برین سخن میزد از غیرت اندرون آمدیم ، محمدرا ساحر # ~~گویند آخر چایی که نام خدا گویند ، سحر باطل میشود ، جایی که سر تا سر ~~همه # ~~اندرون نور باشد، سحر چگونه منعقد شود . آن ساعت که باران می بارد ~~سحربرود . # ~~چندین باران حیوة و آب زندگاتی که ازومیبارد ، و میزند برخلق ، سحر ~~چگونه # ~~پذیرد او را گفته بود که نشان باطلی آن شیخ آنست که از صحرابر ms242 باز روی ~~هیچ از # ~~این ما جرا و ازین لاغ باز نگوید، و خبرندارد ، گفت از بهر آن باز ~~نگویم که # ~~لمی خواهمش که پیش من باشد ، چون بیامد برمن میخندم در رویش و می گویم # ~~طیبالله عیشکم و همگی اودر بند آنست که دگر بگویم از ماجراشان و مرا ~~نمی باید PageV01P284 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0307.png) # ~~که باشد برمن ، ماجرا گویم تا چه کنمش آنچ بعد از صد ساز بر تو بیاید ~~خدات عمر # ~~دهاد همه را گفته ام محمدیان چنین باشند و محمد چنین باشد ، آخر سنگ ~~پرسترا # ~~بدمی گویی که روسوی سنگی یا دیواری نقشین کرده است و تو هم رو بدیوار ~~می کنی، # ~~پس این امریست که گفته است محد لا توفهم نمی کنی، آخر کعبه درمیان عالم ~~است # ~~چواهل حلقهآ عالم جمله روبا او کنند ، چون این کعبه را از میان برداری ~~سجدهآ بسوی # ~~دل باشد ، سجدهٔ‌ آن بردل این سجدهآ این بردل آن آخر نمیدانی هر سخنی ~~که بگیرم # ~~پیش برم و درست کنم متکلم قویست هیچ ضعف بروی روا نیست . # من عادت نبشتن نداشتهام هرگز ، چون تمی نویسم در من میماند و هر لحظه # ~~مرا روی دگر میدهد سخن بهانه است ، حق نقاب برانداخته است و جمال نموده ~~. # از جوش دریای کلام حق الفی نقش گشت ، فرمان آمد که ای جبرئیل روحانی # ~~برخوان از لوح ربانی این حرف سبحانی ، سخن تمام نکرده بودم شهاب بگریخت # ~~گفت طاقت نمیدارم در روی تونگه کردن گریخت ، گفتم آخر چیست می گریخت # ~~ومی گفت : چیز عجب چیز عجب . # آن شهاب اگرچه کفرمی گفت اما صافی و روحانی بود، روح محض شده غذای # ~~ازو رفته ، روزی رمزی می گفتم و کشف می کردم و نمی خواستم که معنی بروی ~~کشف # ~~نشود ، می گویی عالم نیست بجزویات عالم است بکلیات ، ازین کلیات توچه ~~میخواهی # ~~من خود کل گفتم هیچ جزوی نمی دانم که از آن بیرون باشد ، آری اگر چزو ~~بگویند # ~~کل ms243 داخل نباشد ، هرگز نتوان گفتن که هست . # باغ چنانک درخت داخل نباشد، آن خود باغ نبود حقه باشد ، شهاب گفت که # ~~نه از روی نقصان می گویم که عالم نیست بجزویات ، مثلا در شکم من کرمی ~~هست در # ~~حدث می خسبد من آن کرم را ندانم، چه نقصان باشد از نا دانستن آن و ~~دانستن آن. # اکنون من زبان هندی ندانم نه از عجز اما خود عریی را چه شده است ، اگر ~~PageV01P285 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0308.png) ### | بالله # ~~همان هندو بشنود گوید این خوش تر است ، وزبان پارسی راچه شده است بدین ~~لطیفی # ~~وخوبی که آن معانی و لطایف که در پارسی در آمده است در تازی در نیامده ~~است . # پیش ماکسی یکبار مسلمان نتوان شدن ، مسلمان میشود و کافر میشود و باز # ~~مسلمان میشود ، وهرباری از هوا چیزی بیرون می آید تا آن وقت که کامل ~~شود ، گفتم # ~~می روم امشب نزد آن نصرانی که وعده کرده ام که شب بیایم ، گفتند ما ~~مسلمانیم و او # ~~کافر برما بیا ، گفتم او بسر مسلمانست زیرا تسلیم است ، و شما تسلیم ~~نیستید مسلمانی # ~~تسلیم است . گفتند که بیا تسلیم بصحبت حاصل شود ، گفتم از جانب من هیچ ~~حجابی # ~~نیست و پردهآنی ، بسم الله بیازمایید ، آن یکی آغاز کرد ولقد کرمنا بنی ~~آدم و # ~~حملناهم فی البروالبحر1 از دهانم بجست که خاموش ترازین آیت نصیبهآ نیست ~~بر # ~~کجا و توکجا ، خواست که سؤال کند ، گفتم ترا برمن چه سؤال رسد چه ~~اعتراض رسد # ~~من مرید نگیرم ، مرا بسیار در پیچ کردند که مرید شویم وخرقه بده ، ~~گریختم در # ~~عقبم آمدند منزلی ، و آنچ آوردند آنجا ریختند ، وفایده نبود و رفتم . # من شیخ را می گیرم و مؤاخذه می کنم، نه مرید را آنگه نه هرشیخ را شیخ ~~کامل # ~~را ، آن روز در آن مجمع با آن شیخ جنگ کردم ، و دشنامها دادم ، و او ~~خموش و # ~~سرش شکستم و او خموش ، آن یکی می غلطد ms244 وروی در خاک میمالد ، و می آید ~~سوی # ~~من ، می گویندش غلط غلط آخر مظلوم فلانیست که چندین صبر کرد و تحمد کرد ~~گفت # ~~مرا بگذارید من غلط نیستم ، مظلوم اینست بمعنی از ایشان ، نعره بر آمد ~~از گرمی # ~~گفتن او ، وآن سرشکسته پپش آمد و تبسم می کرد و می غلطید و نعره میزد ، ~~اکنون # ~~بعمل چه تعلق دارد ، بریاضت چه تعلق دارد. هر که این را از آن داند دور ~~ترانداخت # ~~محرومتر ماند ، از آنک خطوهٔ‌ آن خطوه کدامست ؛ من عرف نفسه فقد عرف ~~ربه PageV01P286 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0309.png) ### | شمس تبر یزی # ~~آنک اماره نامش کرده اوست مطمئنه ، هرگه من با او باشم از چه غم دارد ~~از همه # ~~عالم باک ندارد . # ~~گفتی که ترا اشگ چرا گلگون شد ### | چون پرسیدی راست بگویم چون شد # ~~خوابهآ سودای تومیریخت دلم ### | چون جوش برآورد زسر بیرون شد # ~~با خادم الجسم کم تسعی تخدمته1 می گویند ازان بوالعلاء معریست چندان # ~~نیست سخنش آن نیست که می گویند که قوی کسی بوده است ، آنچ حکیم گفت ، ~~شعر # # تا بدأ نجا رسید دانش من %~% که بداتستهام که نادانم3 PageV01P287 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0310.png) # ازین یک سخنش بوی چیزی می آید که بوی چیزی نمودند که دانست که آنچ # ~~از اول تا آخر گفتم چیزی نبود ، دیدار حق اهل دیدار را پرتومردیست ، ~~اینک در # ~~آیند در آیند خدا خود را بیند ، تا چه شود بخود نگرداز بندهآ نگرد . # موسی لی در آن پرتوبی خود شد. فلان می گفت ، ماعرفناک، یعتی ماعرفت # ~~ففسی ، ما عبدناک یعنی ماعبدت نفسی . # نسخهآ گنج یافت که بفلان گورستان برون باید رفت و پشت بفلان قبهآ یزرگ # ~~باید کرد ، و روی بسوی مشرق وتیر برکمان باید نهاد ، و انداختن آنجا که ~~تیرافتد # ~~گنجست ، رفت وانداخت چندان که عاجز شد نمییافت ، و این خبر بپادشاه ~~رسید ، # ~~تیراندازان دور انداز انداختند ، البته اثری ظاهر نشد ، چون بحضرت رجوع ~~کرد # ~~الهامش داد که نفرمودیم که کمان را بکش ms245 آمد تیر بکمان نهاد ، و همانجا ~~پیش او # ~~افتاد ، چون عنایت در رسید خطوتان وقد وصل1 آن شادی از آنست که گدایی # ~~با زبان نداشت امسال از گرسنگی میمیرد لاغست نی، امسال صد دینار یافت ~~شادی # ~~آمد اما آن شاه زادهآ نازنین لطیف که در دولت وملک زاییده است ، ودر ~~ملک بزرگ # ~~شده است برین شادی او میخندد ، بوش اهل دنیا بدان ماند و بلندی جستن ~~ایشان، # ~~که دیو سپید را رستم گفت که بالای کوه انداز تنم را تا استخوانم بر ~~بلندی باشد ، تا # ~~کسی که آوازهآ من شنیده باشد بحقارت ننگرد . # شخصی را وجدی ظاهر شد در خلقهآ قراء وآن شخص معروف بود بشر وفسق و # ~~فجور ، وتهمت نهادن ، و عوانی2 گردن ، چنانک بیگانه واهل او از دست او ~~خون # ~~می گریست ، نسلسلهآ او را بجنبانپدند از جان و از جهان برخاست ، ونغره ~~میزد که # ~~سرآدم نمیدارم، ای عیالیدست از من بشوی ، عیال گفت ما چندین رنج تومی ~~کشیدیم PageV01P288 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0311.png) ### | شمس تیریزی # ~~از برای امید چنین ساعت می گردیم ، بوقت شقاوت قرین بودیم بودیم ، ~~ببریم ، گفت # ~~اکنون مراعزم حج است خودتقاضای این سودایی قراریست و سفراست درابتدا، ~~اگرچه # ~~مطلوب را جای نیست . چون در بادیه روان شدند ، این شخص را شکم خون شد # ~~هر لحظه از شتر فرومی آمد بطهارت مشغول می شد، تا باری کاروان بگذشت، ~~چون وی # ~~بخود آمد کاروان را غایب دید برجست واز بیم جان دوان شد ، تیزی خار بنی ~~برساق # ~~پای اوزد ، پایش را قلم کرد برجای بماند ، گریان و مناجات کنان ، که ای ~~دوست # ~~دستگیر ، نا امید آن مرا طاقت شرح نیست ، وترا حاجت شرح نیست . # ساعتی ازهیبت بی خود شد ، و ساعتی بمتاجات مشغول میشد ، تا شب نزدیک # ~~در آمد، از نومیدی از مناجات بماند. تومیدی بر نومیدی افزود، تاریکی بر ~~سر تاریکی # ~~آمد ، درین میان شخصی را دید ازپرهآ بیابان تنها می آید ، گفت این خضر ~~باشد بلا # ~~یا ms246 الیاس، چون نزدیک او آمد در لحظهآ بدو رسید ، گفت باخود که این رفتن ~~آدمیان # ~~نست ، مگر فریشته ایست مقرب ، گفت ای خدا بحرمت این بندهآ مقرب مرا ~~درین # ~~ساعت نومیدی دستگیری ، سخن کوتاه کنیم . # چون دست بیای او مالید وصحت یافت ، واو را بکاروان رسانید در پک لحظه # ~~بدودست دامن او را درتافت ، ومی گفت یحق ان خدایی که ترا برکزید ، واین ~~عزت # ~~وجلالت داد که بگویی که تو کیستی ؟ اودامن میکشید که مرا بگذار ، عاقبت ~~گفت که من # ~~آنم که مقربان در محفل ، و امامان در محراب و کودکان در کتاب می خوانند ~~که PageV01P289 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0312.png) ### | مقالات # ~~وان علیک لعنتی الی یوم الدین1 چون در چنین کسی اعتقاد صادق می بندد ، # ~~چنین عجایبها وبرکتها ظاهر میشود ، ومیرسد بخلق ، اگر معتقدی بکسی ظنی ~~برد # ~~که از مبدأ ، حال در نور محبت حق رسته باشد ابا عن جدکه کنت نبیا و آدم # ~~بین الماء و الطین2 ابایزید بحج چون رفتی مولع بودی به تنهارفتن ~~نخواستی که باکسی # ~~یار شود ، روزی شخصی را دید که پیش پیش او میرفت ، درو نظر کرد در سبک ~~رفتن # ~~او ذوقی او را حاصل میشد، باخود متردد شد که عجب با او همراه شوم ، ~~شیوهٔ‌ تنها # ~~روی را رها کنم که سخت خوش همراهیست باز می گفت که الرفیق الاعلی باحق # ~~باشم رفیق ، باز می دیدم که ذوق هم راهی آن شخص می چربید پرذوق رفتن ~~بخلوت ، # ~~در میان مناظره مانده بودم که کدام اختیار کنم ، آن شخص رو راپس کرد و ~~گفت نخست # ~~تحقیق کن که منت قبول می کنم بهمراهی ؟ اودرین عجب فرو رفت باخود که از ~~ضمیر # ~~من چون حکایت کرد آن شخص گام تیز کرد . # خوارزمشاه را گفتند که خلق قریاد می کنند از قحط که نان گرانست ، گفت # ~~چونست چونست ، گفتند که یک من نان بجوی بود بدودانگ3 آمد ، گفت هی ~~دودانگ # ~~زرخود چه باشد ، گفتند دودانگ چندین پول باشد ms247 ، گفت تف تف ، این چه ~~خسیسی # ~~است ، شرمتان نیست ؟ پیش او ارزان بود ، پیش او آنگاه گران بودی که ~~گفتندی کد # ~~یک شکم سیری بهمه ملک تومیدهند ، آنگاه بترسیدی ، بگفتی یکبار شکم سیر ~~کنم # ~~دیگر چندین ملک از کجا آرم . عمری بایست تا این بدست آمد . # اکنون دردین همچنین باشد ، صفتی ومقامی ، خلق را هول نماید ، وپیش آن ~~PageV01P290 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0313.png) ### | شمس تبر یزی # ~~کس سهل باشد ، کمان او آسمانها نکشند اناعرضنا الامانة 1 گفتند آسما ~~نها وزمینها # ~~که تحمل این امانت کار مانیست ، زیرا نظرشان بر توفیق نبود تا گفتندی ~~که اگرچه # ~~کمان سخت است چون ما بردست گیریم ؟ در قفای ما کسیست که او بکشد آن قوت # ~~نظر، وتوکل محمد وا بوده و محمدیان را . # اکنون این کس که صفت محمد می کند، یا صفت عیسی، یا صفت بزرگی # ~~میکرد ، و اسرار واحوال او می گفت ، یکی را وجد آمد گفت کاشکی او را ~~دیدیمی، # ~~یکی کفتشای احمق این چرا نمی بینی که صفت او می گوید ، شاید که این ~~خوداوست # ~~او روپوش می کند . اگرچه ابراهیم روی بچیزی آورده است که لایق طریق ~~نیست لیکن # ~~همان نظر اول ما او را کی گذارد ضایع، هر که اول نظرما افتاد اگرچه او ~~چیزی گفت، # ~~ما از روی خفا آن ماخود را گفتیم او خود چه کاره است چون روی برضا آورد ~~هنوز # ~~برضا نرسیده است، روی بالله آورده هنوز در حلقهٔ‌ الله نرسیده است ، ~~اما روی آوردن # ~~ورسیدن یکیست. با خلق اندک اندک بیگانه شو، حقرا باخلق هیچ صحبت و تعلق ~~نیست، # ~~ندانم ازیشان چه حاصل شود کسی را از چه باز رهانند یا بچه نزدیک کنند ، ~~آخر تو # ~~سیرت انبیا داری پی روی ایشان می کنی ، انبیاء اختلاط کم کردهاند ، ~~ایشان بحق تعلق # ~~دارند ، اگرچه بظاهر خلق گرد ایشان در آمدهاند سخن انبیاء را تأویلی ~~هست ، باشد # ~~که گویند برو، آن برو ، مرو باشد در حقیقت گفتهاند که ms248 اگر بگویند که ~~فقیهک کفر # ~~است ، پس چه گویی درحق آنک گوید درویشک چون شاید گفتن ، از الفقر فخری # ~~بوی نبردهاند این قوم، واگر نه چگونه گویند فقیرکیا درویشک زهی کفر ~~جزیامؤمن PageV01P291 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0314.png) # ~~قان نورک اطفأ ناری1 بوعلی نیمی فلسفیست ، فلسفی کامل افلاطون است . ~~دعوی # ~~عشق می کند ، انصاف بده آخرتو مقبول باشی عاشق باشی ، این سخن مقبولان ~~باشد، # ~~بایستی که آتش از سرو رویت فروآمدی . # من بوقت کودکی حکایتی در کتا بی خواندم که شیخ را وقت نزع تنگ در رسید # ~~مر ندان و معتقدان گرد اودر آمدند، درخواست می کردندکه شهادت بیارد ~~لااله الاالله، # ~~او روی ازیشان بگردانید آن سوی رفتند تلقین می کردند . روی ازیشان این ~~سوی # ~~بگردانیده چون الحاح کردند ولا به کردند ، گفت نمی گویم ، غریو و فریاد ~~از میان # ~~مریدان برامد ، که آه اصل خود این ساعت است این چد واقعه است؟ واین چد # ~~تاریکیست پس حال ما چه خواهد بودن؟ پخدا زاری و نفیر برداشتند شیخ با ~~خود آمد # ~~گفت چه واقعه است شما را چه بوده أست ؟ حال باز گفتند ، گفت مرا ازین ~~خبر نیست # ~~اماشیطان آمده بود قدحی یخ آب پیش من می جنبا نیدمی گفت . تشنهآ ، می ~~گفتم آری ، # ~~می گفت خدا را هنباز1 بگو تا بدهمت ، من ازوروی گردانیدم او بدین سو ~~آمد همچنین # ~~گفت رو از و بگردانیدم . # روز از قیل تودرفشان دارم چشم %~% شب تا بسحر بر آسمان دارم چشم # آن چشم ندارم کد بریزی خونم %~% ورمی ریزی برای آن دارم چشم # این خود راستست اما بندهآ خدا را وخاص خدا را چووقت آید چه زهره باشد # ~~شیطان را که گرد او گردد ، فریشته هم بحساب گرد او نگردد . # آنچ گویند عمر رضی الله عنه بود یک چشم شیطان را کور کرد غیر ظاهر معنی # ~~آنجا معنی دیگر است و سری که ایشان دانند اگر نه این شیطان چیزی مجسم ~~نیست PageV01P292 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0315.png) ### | شم تبویزی # ~~آن ms249 الشیطان یجری فی بنی آدم مجری الدم فی العروق1 روزی آمد شیطان که # ~~یا عمر بیا تا ترا عجایب بنمایم : ورد تا در مسجد ، گفت یا عمر در شکاف ~~در بنگر ، # ~~نظر کرد گفت چد دیدی ؟ ، گفت همان شخص نماز میگذارد ، ودیگری در بیغوله # ~~مسجد خفتد است پای کشیدست ، گفت یا عمر بدان خدای کد ترا عزیز کرد ~~بمتابعت # ~~محمد لانتله وازمنت خلاص کردکد اگر مرا خوف آن نبودی ، وازوی ~~نیندیشیدمی، # ~~با این نماز کننده کاری کردمی که سگ گرسند با انبان آرد نکند. # این شیطان را هیچ چیز نسوزد الا آتش عشق مرد خدا ، دگر همه ریاضتها کم # ~~بکنند او را بسته نکند ، بلک قویتر شود زیرا که او را از نار شهوات ~~آفریدهاند ونار # ~~را نور نشاید که نورک اطفأناری می گوید که من نخواهم که پشهآ از من ~~کوفته شود # ~~و بیازارد ، و خدا را وبنده خدا را می آزارد هنوز ما را اهلت گفت نیست ~~کاشکی # ~~اهلیت شنودن بودی، تمام گفتن میباید و تمام شنودن . بردلها مهر است، و ~~برزبانها مهر # ~~است ، وبرگوشها مپر است ، اندکی برتو میزند ، اگر شکر گوید افزون کند ، ~~شکر # ~~چنانست که بزبان حال می گویی که ار ناالاشیآء کماهی 2 جواب میآید نئن ~~شکر نم # ~~لازیدنکم 3 من آمدم تا ترا بگویم از غایت شفقت کد یکبار دیگر بخلوت ~~برشیخ # ~~رویم توخود آن بیت گفتی . ### | شعر # گر بادگری مجلس می سازم و باغ %~% هرگز ننهم زمهر کس بردل داغ ~~PageV01P293 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0316.png) # آری چوفروشود کسی را خورشید %~% در پیش نهد بجای خورشید چراغ # با خود گفتم او می گوید شب است خورشید فرو رفت ، من می بینم که فرونرفت # ~~خورشید برجایست ، آن یک یکی را بپرسید که فلان مرداهل است گفت پدرش مرد # ~~اهل بود فاضل بود ، گفت من از پدرش نمیپرسم ، ازوی می پرسم گفت پدرش ~~سخت # ~~اهل بود ، گفت میشنوی چه میگویم گفت تو نمی شنوی من میشنوم کر نیستم ms250 ~~میدانم # ~~چه هی پرسی . # باز آی کز آنچ بودی افزون باشی %~% ورتا به کنون نبودی اکنون باشی # آنی که بوقت جنگ جانی وجهان %~% بنگر که بوقت آشتی چون باشی # پیش واعظ وعظ گفتن ، پیش مغنی غناکردن ، نتوان ، مگر استاد عظم باشد، # ~~عرضه کند که این پردهٔ‌ غریب هست ، اگر گشادت نست بشنود، چوروی بما ~~داری ، # ~~گشایشها در پیش است پیدا آید ، هرحجب که بود از طرف شما بود هر مشکل که ~~شود # ~~از خود گله کن که این مشکل از منست ، خدا با بندهآ لایق معاملهآ او ~~معامله می کند # ~~آنچ او می کند با او همان می کند . با این همد چیزهای نیکو و چه خوشیها ~~در پیش # ~~است یکی حدیث حب دنیا میکند ، واو درعین آن ، آخرحب دنیا آنست که او در # ~~آنست ، اگر این بچه را بمن دهند چنانش برآرم که نه این خواهد نه آن ، ~~چنانک # ~~هر که بیندش گوید فرشته است ، این آدمی نیست آنگاه اواز من بادام خواهد ~~، یکی # ~~در رویش بزنم هان گرسنهای نان یخور ، اگر نه هرزه مگو . چنانک گریه حدث ~~کند # ~~می مانند ، ودر روی اومیماکند ، غذای آدمی نانست و وقت ، وقتی شوربا و ~~گوشت ، # ~~باقی بازیست ، رها کنم تا از خردکی ببازی برآید بزرگ شود آنگاه او داند ~~باز # ~~می کن . چنانش بر آرم مدت اندک عجبی شود چنانک نمیرد رنجور نشود لقمهآ ~~می امر # ~~دردهان کند انگشت درکشند ، و از دهانش بیرون کنند ، زیرا چون بزرگ شود ~~در PageV01P294 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0317.png) ### | شمس نبربزی # ~~خود رأیی نصیحت سود ندارد مگر بکشیش یا چندان بزنیش که بمیرد . غرض من # ~~ازین خشونت آ نست تا نفس او سراز کجا بر کن . نه جهت غیظ نفس ، این ~~زمین را # ~~یکی میشکافد ، یکی آمده است که این زمین سلامت را چرا خراب میکنی ، ~~اوخود # ~~عمارت را از خراب نمیداند ! اگر خراب نکردی زمین خراب شدی ، نه در آن # ~~خرابی عمارتهاست ، از حرص نبود قاصد1 گرم ms251 خورد تا عرق کرد که مسام باز ~~استتا # ~~چیزی که باشد بگدازد گرانی بعرق بیرون رود طب اینست من ندن حکیم علیم3 # ~~نبودی ، کار اولیا چگونه بودی کارشان یچهل هزار سال راست نشدی . اگر ~~بیست عمر # ~~درهم پیوستی کفایت نشدی . # آنچ پیغامبران دیگر در هزار سال حاصل کردند ، محمدوااله لدر مدت اندک # ~~از آن در گذشت که من لدن حکیم علیم برون رویم و این سبلتها را پست کنیم ~~، # ~~غزا نخواهیم رفتن که کافران بترسند از سبلت ما ، و کافراندرونی خود اگر ~~هریکی # ~~ازین مونیزه شود باک نمیدارد. از آن من نی ، کار نفس من دیرست که تمام ~~شده است # ~~گفت معنی شر الناس من اکل وحده چه باشد گفتم دشوار است این معنی با خلق # ~~گفتن وقوله وتقلبک فی الساجدین این کدام ساجدان اند پیغامبران پیشین ~~نیستند، # ~~وصحابه وتا بعین تیستند ، این چهارصد وچهل ولی نیز نیستند . # در اندرون من بشارتی هست ، عجبم می آید ازین مردمان که بی آن بشارت ~~PageV01P295 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0318.png) # ~~شادند ، اگر هریکی را تاج زرین برسر نهادندی. بایستی که راضی نشدندی که ~~ما این # ~~را چه کنیم، ما را آن گشاد اندرون می باید کاشکی اینچ داریم همه بستندی ~~، آنچ # ~~آن ماست بحقیقت بما دادندی ، مرا گفتندی بخردکی چرا دلتنگی مگر جامهات # ~~می باید باسیم ، گفتمی ای کاشکی این جامه نیز که دارم بستدندی. # حدیث صوفی که گفت شکم راسه قسم کنم ثلیی نان ثلثی نفس، آن صوفی دیگر # ~~گفت من معده را دوقسم کنم نیمی نان و نیمی آب نفس لطیف است ، آن صوفی ~~دیگر # ~~گفت من شکم را پرنان کنم آب لطیف است ماند نفس ، خواهد بر آید خواهد بر ~~نیاید . # ~~اکنون اینها سرمی گویند ما شکم پرمحبت کنیم چیز دیگر نداریم، وحی خود ~~چیزی # ~~لطیف است او خود جای خود کند، ماند جان اگر بایدش باشد ، واگر خواهد ~~برود. # عجب این دوستی خدا را چگونه چیزی میدانند اینها ، این خدا که آسمانها ms252 # ~~آفرید وزمین آفرید ، واین عالم را پدید آورد دوستی او که با او می گویی ~~و می شنوی # ~~آسان می دانند ، آب تتماج1 است که در آیی و بر آشامی! وهم گم میشود . # ایوب با چندان کرم جهت آن صبرمی کرد تا بآن دولت برسد ، می گویند # ~~دوازده هزار کرم یودمی گویند، من نمی گویم نشمردهام، گویی شمرده بودند ~~و می گویند # ~~از آن کرمی افتاد برزمین ، برمی گرفت برتن خود می نهاد ، آفتاب ازین ~~نیمهآ تن او # ~~می زد از آن نیمهآ دیگر می نمود . # جالینوس1 همین عالم را مقراست از آن عالم خبر ندارد که می گوید که اگر # ~~تمیرم و درشکم استرم کنند، تا از راه فرج استر، این جهان را نظاره می ~~کنم، خوشترم PageV01P296 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0319.png) ### | شمس تبریزی # ~~آید که بمیرم ، چنانک آن کرد را پسرش در آمد دلتنگ ، گفت مری چه ~~دلتنگی، # ~~گفت یک جوان را کشتم با او بندی دیدم پنداشتم که زر دارد خود دانگی پول ~~بود # ~~پدر برجست و سه طپانچه سخت بررویش بزد خواستش کشتن که ای مخنث بفاشش # ~~بدیناری نکشی . # کشتی بانان نیز چون کشتی گران شود بنگرند زفت ترکیست کتف زنند در دریا # ~~اندازند ، بانگ بر آید که این لمس چیست گویند هیچ بباد ، لتی6 درآب ~~افتاد ، همه # ~~این دانی که مگوید صفت عیسی بگویید صفت محمد بگویید ، و همه آن دانی # ~~که گوی بندهٔ‌ باشد که خدا بیند آنگه چگونه باشد و آنگه چگونه عشقها ~~بازد ، # ~~گویی بخدای آسمان وزمین عشق بازدو بییند. پس ما چه کار می کنیم اززیر ~~پردهآ اخلاص # ~~پرتوی بجست بر دیوار زد ، خود ما همه روز درمیان آنیم آنک بر دل زند ~~چیزی # ~~دیگراست و آنک بر دیوار زند چیزی دیگر ، نفس حق البته ظاهر میشود البته ~~در # ~~سجود می آیند ، کارد چندانی تیزی کند که شمشیر هندی باو نرسیده باشد ~~همام الدین # ~~کو، هر آینه در نظر آدمی خوش می آید آن ms253 نیاز و اخلاص که از روی او فرو ~~می آمد # ~~سیر نمی شدم از نظر آن مانعها پیش آمد ، دانسته ایم که آن از طرف ~~دیگرانست از # ~~طرف او نیست عاقبت آن دفع شود ، الا آنک روزگاری می رود اگر بداند آنکس ~~که # ~~در آن روزگار رفتن ازو چه فوت میشود وما کان الله معذ بهم وانتفیهم5 ~~چون در # ~~عذابی ودر فراقی ولی چون خدا با تو باشد بصورت مکر باتو نفاقی میکند ، ~~واگرنه # ~~این تاریکی دل بترین عذا بهاست ، PageV01P297 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0320.png) ### | متفالات # در سپاهان نان بامسمار فروشند ، آنک عاقل تراست گوید نان بخور ومسمار بر # ~~کفش زن ، دیوانه تر گوید مسمار برپیشانی زن ونان را با تابوت بهم ~~فروشند ، گوید # ~~تابوت را چه می کنم گوید آخر روزی خواهی مردن ، مبالغه کنند زیرا آنجا ~~نان # ~~گرانست وانذین جاهدوافینا ننهد بنهم1 یعنی اگر مقدم ومؤخر خوانی چگونه # ~~خوانی والذیین هدبناهم سبلنا جاهدوافینا. اینست مراد، اگرنه اینها که ~~مجاهده # ~~زبان رسول باشد که والذین جاهدوافینا ، ای خدمة ظاهر جسمنا لنهدینهم ~~سبلنا # ~~سبیل ارواحنا اوحقایقنا. روزه بی ترتیب می داردو شنبه و پنجشنبه، و ~~درمیان روزی نامعهود # ~~برجان نفس می نشین کد روته می گیرم تا نفس را سخت آید ، باشد روزی از ~~ناگاه # ~~مسلمان شود کلموا الناس علی قدر عقولهم لاعلی قدر عقولکم گفت نبوت چه # ~~باشد ؟ حقیقت تبوت چیست ، در نبوت چگوته بسته شد مگر که آدمیان نماندند ~~، # ~~گفت اباحت چه باشد ؟ گفت همین ، کلموا الناس علی قدر عقولهم . # در سخن شیخ محمد این بسیار آمدی که فلان خطا کرد وفلان خطا کرد ، # ~~و آنگاه اورا دیدمی خطاکردی وقتها باو بنمودمی سر فروانداختی گفتی ~~فرزند تازیانه # ~~میزنی قوی ، کوهی بود کوهی مرا درین هیچ غرضی نیست، اما صد هزار ~~همچواینها # ~~بهر بار که کلاه می گردانند فرو می افتاد و میریخت ، مثلا او در حالی ~~بودی از آن # ~~حال حکایت کردی من با او بنمودمی که درین مقام چگونه ایستادی ms254 . PageV01P298 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0321.png) ### | شمس نبریزی # مثلا روزی باین آماده بودیم که هر حدیث که هست نظیر آن در قرآن باشد # ~~حدیث صحیح باشد، او حدیثی روایت کرد گفت نظیر این در قر آن کجاست ؟ من ~~دیدم # ~~که آن دم اورا حالتیست نخواستم که اورا از آن تفرقه بجمع آرم، بسختی که ~~مناسبت # ~~این سؤال او باشد ، گفتم آن حدیث که میفرمایی اختلافست که حدیث هست یا ~~نه ؟ # ~~اما نظیر این حدیث که العلماء کنفس واحده درقرآن کجاست ؟ او پنداشت که ~~من ازو # ~~سؤال می کنم زود جواب گفت که انماالمؤمنون اخوة1 وما خلقکم ولا بعثکم ~~الا # ~~کنفس واحده 2 بعد از آن بخود فرو رفت دانست که غرض من سؤال تیود غرض من # ~~چه بود، می گوید ای فرزند تازیانه قوی میزنی. اول فرزند می گفت مرا ، ~~آخرفرزند # ~~گفتی و خندهاش گرفتی یعنی چه جای فرزنداست ؟ # هر بار مصطفی الم ا پرسیدندی که ایمان چیست ، موافق حال پرسنده # ~~جواب دادی تا یرسنده را چه در خورد بودی، باری گفت المسلم من سلم ~~المسلمون # ~~من یبده ونسانه2 باری گفت من اقام الصلوة و آنی الزکوةماچاره بریم نه ~~بیچارهایم # ~~چارهآ عالمی ما می کنیم یک الف را بدانی همه قرآن را بدانی و السماء ~~بنینا هایاید4 # ~~انداختم تا نگویند که قدیم است واول تدارد ، همه را پیش او محو کرد باز ~~پیش او # ~~بنا کرد تا گواه باشد برمعاینه اذارأیت الشمس فاشهد ، انا ارسلناک ~~شاهدا5 # ~~با این همه اعتقاد که قاضی شمس الدین خونجی نمود گفتمش که می روم کار ~~می کنم PageV01P299 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0322.png) ### | مقالات # .،0،.0-3....،. -ع - ه---- %~% ....... # ~~چون مرا درس نمی گویی ، گفت آخر من چیز ترتیب کردمی گفتمی ، گفتم ند ~~کارک # ~~کنم ، گفت پسر من کار دانی کردن ، بچنین استغراق وچنین نازکی حال من ~~بفقیهان ، # ~~مرا بتعجب می نمود که باو نگوید که با این مقام و سلطنت کار می کند با ~~خود گفتم # ~~آه بزیان بردی مرا در کار گرم می ms255 کنی ، صبح بوی نزدیک آمده بود بازگشت ~~، نه این # ~~صبح که همدتونیان می گویند از همهآ اسرار الفی بیش بیرون نیفتنده و ~~باقی هر جه گفتند # ~~در شرح آن الف گفتند و آن الف البته فهم نشد . # ای در طلب گره گشایی مرده %~% در وصل بزاده در جدایی مرده # ای برلب بحرتشنه درخواب شده %~% ای بر سر گنج و زگدایی مرده # گفت میدانم که بداست اما نمی توانم منع کردن، این چگونه سخن باشد میدانم # ~~که این دریا غرق کننده است خود را در می اندازم ، یا این آتش سوزنده ~~است بااین # ~~چاهیست صدگز یااین سوراخ ماراست یااین زهرهلاهل است ، یا این بیابان ~~مملکت # ~~است میدانم و میروم ، مرو چون میدانی پس نمیدانی چگونهدانش باشد چگو ~~نداین # ~~را دانش و عقل شاید گفتن . # چندین سخن و نصیحت و وعظ با تو گفتم اگر در شهر بر ملا می گفتمی ، صد # ~~هزار مراعات کردندی، وخلایقی مر ید شدندی وخلقی غر یو گردندی وموی ~~بریدندی، # ~~وجان ومال شیرین فداکردندی خود در تو هیچاثر نکرد قهی کالحجارة اواشد ~~قسوة1 # ~~نرم نشد آن حلم که می گویند ، آن از حلم نبود الا از خری که درو اثر ~~نکرد در آدمی # ~~اثر کند . # حاصل با محمد والاشلتاه جز باخوت نمیزیم ، طریق اخوت و برادری می باشم ، # ~~ژیرا فوق او کسی هست آخر خدای نرفت، وقتی باشد کد ذکر بزرگیشان کنم ~~ازروی # ~~حرمت داشت و تعظیم ، نه ازروی حاجت، هوالحق ازانا الحق عالی تراست ~~بسیار ،اگر # ~~این معلوم نمیشود از آن روز که دوستی ما پا در هواست دلیل بر آنک سخن ~~خاییده گفتی، PageV01P300 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0323.png) # شمس نبریزی # # -.ممینسسعس هسهمسمه سسسس %~% سمم.__. سهد سهه ه عیسس. # ~~که اگر بد گفته است من رأضیم ، بد گفتن ثابت کردی برمن آخرمحض خیراند ، ~~چون # ~~گرید خدای را بندگا نند که سر محض اند ، هرچد گویند بد باشد ، خدای ~~آنست که # ~~نگوید ، وهمد را بقوت خود در گفت آرد اگر ms256 جمادی بود، اگر تقدیرا گفتندی ~~باتقاق # ~~که خدابی حرف وصوت سخن می گوید ، گفتمی خدای دگر بباید که او را در سخن # ~~آورد که خدای را آن قوتست که همد را در گفت آرد ، و هیچ حرف نگوید آخر # ~~تخلقوا باخالاق ارثه خلق خداهم قهراست هم لطف، هیچ مزه ندارد اشداء علی ~~الگفار # ~~رحما بینهم. # شیخ در بغداد در چلد نشسته بود ، شب عد آمد درچله آوازی شنید ، ندازین # ~~عا لم کد ترا نفس عیسی دادیم بیرون برخلق عرضهکن، شیخ متفکر شد که عجب ~~مقصود # ~~ازین ندا چیست امتحانست تا چد میخواهد ؟ # دوم باد بانگ بهییت تر آمد که و سوسه را رهاکن برون آی بر جمع شو که ترا ~~نفس # ~~عیسی بخشیدم خواست کد در تا مل مراقب شودتا مقصود برو مکشوف شودسوم بار ~~بانگی # ~~باهیبت آمد کهترا نفس عیسی بخشیدم برون آی بی تردد و بی توقف، برون آمد ~~روز عید در # ~~انیه هی بغدادروان شد، حله اییرا دید که شکل مرغان حلوای شکر ساخته ~~بود، با نک میزد که # ~~سکر النیروز گفت والنه امتحان کنم ، حلوایی را باتگ کرد خلق بتعجب ~~بماند که # ~~تا شیخ چد خواهد کردن که شیخ از حنوا فارغ است، حلواکه شکل مرغ بود بر ~~گرفت # ~~ازطبق وبرکف دست نهاد نفس اخلق لکم من الطین کهیئة الطیر2 در آن مرغ در # ~~دمید ، درحال گوشت وپوست وپرشد ، وبرپرید . # خلق بیکبار جمع شدند، تایی چند از آن مرغان پپرانید، شیخ ازانبوهی خلق # ~~سجده کردن ایشان، وحیران شدن ایشان تنگ آمد ، دوان شد سری صحرا و خلایق # ~~درپی او ، حرچند دفع می گنت که ما را بخلوت کاریست البته در پی او میآ ~~مدتد در PageV01P301 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0324.png) ### | _مه # ~~درصحرا بسیار رفت ، گفت خداوند این چه کرامت بود که مرا محبوس کرد و ~~عاجز # ~~کرد، الهام آمد که حرکتی بکن تا بروند، شیخ بادی رها کرد همه درهم نظر ~~کردند # ~~وبه انکار سرجنبانیدند ورفتند . # یکی شخص ماندا ms257 لبته نمی رفت شیخ می خواست که اورا بگوید که چرا باجماعت # ~~موافقت نمی کنی از پرتونیاز او وفر اعتقاد ، شیخ را شرم می آمد، بلک ~~شیخ را هیبت # ~~می آمد ، با این همه بستم آن سخن را بگفت آورد. اوجواب گفت که من بآن ~~باد اول # ~~نیامدم که به این بادآخرین بروم، آن باد ازین باد بهتراست پیش من که ~~ازین بادذات # ~~مبازک تو آسود، از آن باد رنج دید و زحمت . # چه دوستی باشد ، که میتواند69 بیک سخن دوست خودرا ازرنج خلاص کند ، و # ~~عذر دوست با خیال اندیشان بگوید تا دوست او بیاساید ، وایشان هم ~~بیاسایند ، واین # ~~یک کلمه را دریغ دارد بسخن خود غرق باشد ، آخر این سخن تو جایی نمیرود ~~بنگر # ~~که این سخن کامل ترست یا آن ، این تمام تراست یا آن، اگر تمام تر است و ~~کامل تر است # ~~آن چیزی نبودست پیش این کار ، اینست آنرا برون انداز و ازین مجدشو که ~~دولت درین # ~~است ، وآن خودرا پیش میار که ازین کامل ترا دور می کند ، ذکر آن کمتر ~~مانع ذکر # ~~این می شود دم ازین زن ، ازآن هیچ دم مزن . # آچ نقل کردند که نشان شما می گوید ای خواجه همین گفتهام که او با کمال # ~~جلالت نکته ما را میشنود ، واصغاءمی کند شما اولیتر ، گفتم که خاموش ~~باشید تاراهی # ~~باز پابید که گفت غبار انگیزاست ، مگر گفت کسی که از غبار گذشته باشد ~~او هنوز # ~~خموش نکرداز آن از آن کژ گفتن ودم، در آهدست می گوید، گفتم اکنون ~~ماراعذری هست # ~~چون نوبت وعظ باشد ما را خبر می کن تا اندرون صافی می کنم ، باز آغاز ~~کرد که # ~~علاءالدین خوتجی از فلان شیخ چنین نقل کرد که آنگاه که مادر طلب این ~~راه بودیم # ~~چون خدمت درویشی دریافتمی ، البته لب نجنبانیدمی تااو گفتی ، گفتم این ~~وقتی باشد # ~~که آن درویش بزرگتر باشد و کامل تر در دانش و بینش، ms258 بباید پرسیدن که ~~اگر بگویم PageV01P302 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0325.png) ### | شمس تبریزی # ~~او نگوید ، ومن محروم شوم، وگیرم که کمتر باشد نیز خاموش کنم ومی شنوم ~~که گفتن # ~~جان کندن است ، وشنیدن جان پروردن . # باز سخنی آغاز کرد گفتم باخود گفتم هرچه مایصد روز بصلاح میآریم ، اوبیک # ~~لحظه زیرو زبر می کند ، گفتم مارا مهاریست که هیچ کس را زهره نباشد که ~~آن مهار # ~~من بگیرد ، الا محمد رسول الله او نیز مهار من بحساب گیرد ، آن وقت که ~~تند باشم که # ~~نخوت درویشی در سرم آید مهارم را هرگز نگیرد . # قال خرق صوفی ثیابه ، فقال له قایل هل فی کتاب الله لخرق الثیاب # ~~قال الصوفی فهل فی کتاب الله فطفق مسحا بالسوق والا عناق 1 این بزرگان # ~~همه بجبر فرو رفتند این عارقان ، اما طریق غیر آنست لطیفهآ هست بیرون ~~جبر.خداوند # ~~ترا قدری1 میخواتد ، توخود را چرا جبری میخوانی او تراقادر می گوید ترا ~~قدری # ~~می گوید زیرا مقتضاء امرو نهی ووعید و ارسال رسل این همد مقتضای قدر ~~است ، آیتی # ~~چند هست در جبر، اما اندکست او سوی بنده می آید زود بنده سوی حق میرود ~~چه PageV01P303 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0326.png) # ~~معنی است این آیت را که الرحمن علی العرش استوی؟ # پادشاهی بود اورا سه فرزند بود ، فرزندان عزم سفر کردند به مهمی پدر ~~ایشان # ~~را وصیت می کرد یکباره و دوباره وده باره ، که درین راه فلان قلعه ایست ~~صفت اوچنین # ~~چون بدانجا برسید الله الله زود برگردید و بر آن قلعه مروید ، اگر او ~~این نصیحتها # ~~نمی کرد ایشان را هر گز خارخار و تقاضای آن نبود که سوی آن قلعه خود ~~بنگرند، # ~~ازین وصیتها ایشان را تقاضا وخارخاری خاست که عجب در آن قلعه چه چیزاست ~~که # ~~چندین منع می کند که الانسان حریص علی ما منع 2 در آن قلعه در آمدندی # ~~حکایت معروفست دیدند بردیوار آن صورت دختر پادشاه وعاشق شدند، آمدند ~~بضرورت # ~~خواستاری کردتد ، پادشاه گقت بروید ms259 ایشانرا بنمایید آن خندق پرسر بریده ~~، پسر # ~~بزر گین دعوی کرد که من نشان بیاورم عاجز آمد اورا نیز کشتند ، دوم نیز ~~همچنین # ~~آن پسر کو چکین آمد گفت اگر از دیگران عبرت گیری از برادران خود عبرت # ~~نمیگیری ، گفت صبر باعث من آید صبر فریادرس نمی آید صابری خوش # ~~ولایتست ولیکن زیر فرمان من نمی آید، شرط کرد و در طلب ایستاد . # دایه را بر صدق او رحم آمد ، اورا دلالت کرد که گاوی زرین بسازد ، ودر # ~~اندرون آن گاو برود ، تا بحیلها در کوشک1 دختر راه یافت ، هرشب که خلق ~~آرام # ~~گرفتی الا عاشقان که از نور عشق ایشانرا شب نماندست ، ولذت عشق از لذت ~~خواب # ~~مستغشی کرده است ، انگار بیرون آمدی و شمعها وشرابپا را از جا ~~بگردانیدی و سر # ~~زلف دختر را بژولانیدیچون روز شدی نشانیها دیدندی وهیچ کس را ندیدندی ، ~~PageV01P304 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0327.png) ### | شمس تبریزی # ~~مسسسیدسهسمهسم ه مس ددسه سسه مه پسم د سس سه ی ه معسمسه یسس ممه یم- # ~~حاصل بازوبند دختر بستد که نشان آن بود ، بیامد که نشان آوردم خلق خود ~~بینشان # ~~بفر او وصدق او مرید بودند که اگر این پادشاه قصد اوکند ، ما غوغاکنیم ~~وقصد پادشاه # ~~کنیم ، اگرقصد این شاه زاده کند البته او را هلاک کنیم زیرا محبوب بود ~~، گفت حاجت # ~~نیست خود من نشان بنمایم ، چنانک در حال پادشاه بمیرد، شما پای او ~~بکشیدمرده و # ~~بیرون اندازید پادشاه گفت با این همه نشان کو، گفت آوردم، اما توووزیر ~~ومن در خلوت # ~~در آییم، چنان نشان بنمایم که تو بیهوش شوی که یقین شودت هیچ شکی و ~~گمانی و شبههآ # ~~نماند ، چون در آمدند آن سربند دختر وانگشتری وآن علامتهای دیگر باو ~~نمود . ### | شعر # غم ، با لطف تو شادمانی گردد ### | عمر از نظر تو جاودانی گردد # گر باد بدوزخ برد از کوی تو خاک ### | آتش همه آب زندگانی گردد ### | # عشق ارچه بلاء روزگارست خوش است ### | وین باده اگرچه پرخماراست خوش ms260 است # ورزیدن عشق اگرچه کاری صعب است ### | چون با تونگار سروکاراست خوش است # آن شیخ را دیدم حیران می نگریست درمن و آن دگر فرو رفته، سرفروانداخته، # ~~و آن دگر سجده می کرد پیاپی آن دگر درخاک می غلطید ، و آن دگر کفش بر ~~سر میزد # ~~گفتم تماشا آنکس را باشد که پیل را تمام دید ، اگر چه عضوی از آن او ~~حیرت آرد ، # ~~اما آن حظ ندارد که دیدهآ کل . # تا جان داری بکوش پیش از آنک منادی اجل بر آید، این منادی می شنوی چه # ~~می گوید برسر مناره ، می گوید. یکی را از شهر بیرون می کنند بیایید تا ~~زودتر بیرون # ~~برند ، که اگر بیرون نبرند، همه خانهها رها کنند ازگند و بگریزند . PageV01P305 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0328.png) ### | مقالات %~% ---سسسسمه سسمست %~% ی # آخر موسی لهم با آن جلالت از حضرت خضر ل وصحبت او استکمال این # ~~صفت لطف خواست تا این لطایف دیگر حاصل کند توبهها می کرد . # درویش یکبار باید که توبه کند در همه عمر و برآن هم پشیمان4 که چرا ~~بایستی # ~~که در راه من این آمدی . # محتسب از اندرون می باید که بیرون آید . چیزی که ، حجاب من خواهد بود # ~~از من ، چرا رها کنم که پیش آید، چون آن تشویش را دهم تا پیش آید مرا ~~مشتغل کند # ~~بدفع خویش باشتغال خویش نرسم . # گربه که گوشت ازمن ببرد بگرفتن گربه مشغول شوم ، از گوشت خوردن بمانم # ~~آن ساعت . # زهی قرآن پارسی زهی وحی ناطق پاک ، حالتی بود در محلتی می گذشتم آواز # ~~چنگ میشنیدم ، آن یکی گفت درویش و آنگاه سماع ، چنگ حالت نازک بود ، # ~~تاگاه از دهانم بیرون جست که نه بینی و تشنوی ، همان ساعت دست همچنین ~~کرد و # ~~دیوار گرفتن بنزد این طایفه این جنس طرفه است ، بنزدیک دیگران کرامت و ~~معجزه . # اول با فقیهان نمی نشستم با درویشان می نشستم می گفتم اینها از درویشی # ~~بیگانهاند ، چون دانستم که درویشی چیست ms261 و ایشان کجااند ؟ اکنون رغبت ~~مجالست # ~~فقیهان بیش دارم ازین درویشان ، زیرا فقیهان باری رنج بردهاند اینها می ~~لافند که # ~~درویشم آخر درویشی کو . # همهٔ‌ انبیاء معظم در عشق درویشی میسوختهاند ، تا موسی فریاد می کند # ~~اجعلنی من امة احمد (ص) محمدیان را این مسلم شد هرقصهٔ‌ را مغزی هست ، ~~قصه PageV01P306 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0329.png) ### | شمس تبریزی # ~~راجهت آن مغز آوردند بزرگان ، نه از بهر دفع ملالت ، بصورت حکایت برای ~~آن # ~~آورده اند تا آن غرض در آن بنمایند، بااین همه اما من صمت نجا1 درخدمت ~~بزرگان # ~~خاصه که: # هرچه در آینه جوان بیند %~% پیر در خشت پخته آن بیند # معنی سخن گفتن با کسی همچنین باشد که پیش چشم تو و دل توحجابی است # ~~همچنین من آن حجاب را برمیدارم ، بی نیاز باید بحضرت علیکم بدین ~~العجایز2 # ~~نیاز ایشان از همه ، فخر رازیو صد چون او باید که گوشهآ مقنعهٔ‌ آن زن ~~نیاز # ~~راستین برگیرند بتبرک وافتخار ، وهنوز حیف برآن مقنعه باشد . # شیخ ابومنصور2 را پسری بود سخت با جمال ، جوانی را دل باو رفته بود وشیخ # ~~واقف تبود دل نه باراجیف که شیوخ را تنها خبر از راه حواس نیاید ، از ~~طریق الهام PageV01P307 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0330.png) # ~~ووحی آید که کنت لهسمعا و بصرا1 وقوله بنظر بنورالله2 وقوله ماکذب ~~الفؤاد # ~~مارای 3 ### | شعر # احوال فلک بجملگی میدانند %~% آنها که محققان وره بینانند # لیکن بکرم پرده کس را ندرانند %~% زان سان که زمانه میرود میرانند # که تخلقوا باخلاقالله، اتک علی خلق عظیم. # باش وقت معاشرت با خلق %~% همچو حلم خدای بدبردار # و آن جوان از آتش عشق آمد بخدمت شیخ که من مرید می شوم . # شیخ قبول کرد با خاصان خود و محرمان خود بر از می گفت که درین # ~~جوان گوهری هست عظیم ، وحجابی هست عظیم ، ومن بر هر دو واقفم و شما را ~~هم # ~~واقف می کنم ، می فرمود پسر را که در خلوت درمی آید و آن جوان را مغمزی ms262 ~~می کند # ~~تا شی جوان قصد پسر کرد حاصل پسر را کشت وقصد کردکه بیرون آید و بگریزد ~~، # ~~شیخ صوفیان را بیدار کرد و گفت فلان چنین حرکتی کرده است ومی خواهد که ~~بگریزد # ~~وما راه براو بستهایم ، دررا نمی باید همهآ اطراف دیوار می بیند و بیم ~~است که زهره او # ~~بدرد، بروید اورا بگویید که شیخ ترامی خواند و احوالت رامی داند که ~~نبأنی العلیم الخبیر # ~~بیامدند در باز کردند خانه غرق خون دیدند ، اما نیارستند فریاد کردن ~~ازترس اشارت PageV01P308 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0331.png) ### | شمس تبریزی # ~~شیخ ، اورا آوردند بخدمت شیخ ، شیخ خندان خندان پیش آمد در کنارش گرفت ~~و # ~~خرقهآ خود بیرون کرد و در او پوشانید و بیاورد و در مقام خود بنشاند و ~~گفت ترا همین # ~~ححابی مانده بود تا باین مقام پرسی ، هرآدمی را انانیتی هست ، چون این ~~آخرین # ~~دید که اولین چه انانیت کرد از آن پرهیز کند ، اما اولین آخرین را ندید ~~. فضل # ~~خاتم النبیین جهت این بود. چون عاشق ، انانیت رها کند معشوق ومطلوب هم ~~انانیت # ~~رها کند . # هرچه گفتند سر آن اینست %~% مردکی مرد زندگی اینست # و لیکن بکت قبلی فهیج لی البکا %~% بکاها فقلت الفضل ثلمتقدم1 # فلو قبل مبکاها بکیت صبابة %~% بسعدی شفیت النفس قبل التندم # « الفضل للمتقدم» یعنی این متقدم است و آن متأخر، آنک خداوند خانه نوالهآ ~~خاص # ~~از بهر او پنهان کردهاست او متقدم باشد اگر چه متأخر باشد ، انگشتری در ~~انگشت # ~~گرداند عتاب آید افحسبتم انما خلقناکم عبثا 2 اگر بیگانه مراصد بزند ~~هیچ نگویم # ~~اما از یگانه سرمویی بگیرم آن شفقت است و رحمت. PageV01P309 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0332.png) # چنانک در قسه حلاج که این دیگران در زبان انداخته اند که یخ از آن می ~~بارد # ~~آن حکایت از کسی خوش آید که همان حال دارد ، حکایت می کنند که چون او ~~را # ~~برآویختند فرمان شحنگان شرع بود که بعد از آویختن هریکی ازاهل بغداد ~~سنگیش # ~~بزنند ، هریکی چند ms263 سنگ منجنیقی میزدند ، دوستانش را هم الزام کردند ~~چاره # ~~نود دستهآ گل عوض سنگ می انداختند ، در حال در ناله آمد ، آن نظر که آن ~~حالت # ~~را ادراک می کرد ، بتعجب سؤال آغاز کرد که بدان همه سنگها ننالیدی ، ~~بدستههای # ~~گلزدند نالیدی ، گفت اماعلمتم ان الجفاء من الحبیب شدید1 # یکی در طلب بود ، سالها پیش هرکه میشنید میرفت ، البته در باز نمیشد ، # ~~روزی سری برخشتی نهاد و بخفت مقصود حود را خواب دید برخاست و آن خشت را # ~~بوسه داد و کنار گرفت ، بعد از آن هر گز جایی نرفتی بی آن خشت ، نماز ~~نکردی بی آن # ~~خشت ، اگر مهمان، اگر تعزیت ، و اگر شادی، و اگر خواب ، اگر رنجوری ، ~~اگر # ~~سقایه بی آن خشت نبودی ، اگر کسی بیامدی او را ثنا گفتی ، گفتی اول این ~~خشتمرا # ~~این گوهر مرا بگو، اگر کسی بیامدی مصافحه کند گفتی دست در بن خشت من ~~مال # ~~اول، گفتند آخر این چیست گفت چیست که نیست ، هرچه نیکوست دارد هرچه ~~بداست # ~~هیچ ندارد ، سی سال بود که چیزی یاوه کرده بودم دوش سربرین خشت نهادم ~~آنرا # ~~باز یافتم . ### | شعر # جانا جانا! دل من این کی پنداشت %~% کزوصل توام امید برباید داشت # فارغ بدم از غصه ، فلک نپسندید %~% خوش بودمرا باتو، زمانه نگذاشت # هیهای هیهای عمر ابدت دهد من چون دیدم که مر گ چه پروحشت است همه ~~PageV01P310 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0333.png) ### | شمس نبریزی # ~~دوستان را عمرابد خواهم جز آن دعا نکنم ، خاصد ترا که مارا پروردی هم ~~بظاهرهم # ~~با ندرون هزارفایده بما رسید، اما آنچ تعجب تمودی از خبر من چون من ~~صفات حقام # ~~صفت من صفت او باشد ، حلم من حلم او وصفت او پاشد ، گویند خدا را ~~حلمهاست و # ~~صیرها است هرصبری صد سال هزار سال . # ای ماه بر آمدی و تابان گشتی %~% گرد فلک خویش خرامان گشتی # چون دانستی برا بر جان گشتی %~% ناگاه فروشدی و پنهان گشتی # شکوت الی وکیع سوءحفظ %~% فاومی ms264 بی الی ترک المعاصی # هر کسی را معصیتی است لایق او ، یکی را معصیت آن باشد که رندی کند و # ~~فسق کند لایق حال او باشد ، یکی را معصیت آن باشد که از حضور حضرت غایب # ~~باشد ، رگیست گاه گاهی نهان میشود وگاه پیدا میشود ، خود کارش نهان شدن ~~است، # ~~اما او که جان دارد کلید کی اندازد چون دانسته است که زمین آنست . ~~آخرگر به از سر # ~~سوراخ بر نمی خیزد . # شخصی طالب آموختن قرآن بود ، بسیار رنج برده بود در حفظ قرآن وهنوز # ~~حریص بود میپرسید کهمقری خوش خوان اهل ، کجاست ، واز خدای در می خواست # ~~که مقری از اهل القرآن واهل الله خاصه بیابد ، یافت ناگهان در بغداد ~~مقریی به پیش # ~~او آمد هر آیت از خواندهآ خویش عرضه می کرد ، او می نمود که چنین بخوان ~~چون # ~~نظر کرد دید که عمر ضایع کرده است از سرمی باید گرفتن ، گفت هرچه بادا ~~باد پسر # ~~مقری گفت اما شرط بابای من آنست که هرعشری را دیناری ، گفت بدیده و سر. ~~قرآن # ~~می آموخت وزرمیداد برغبت، بعد از آن روزی زرش نماند دل تنگ میگشت ، ~~پیری # ~~را دید گفت چه دل تنگی احوال باز گفت پیر بخندید، واو را بخانه برد ~~ومهمان کرد # ~~او از دل تنگی طعام نمی خورد ، گفت آخر آن مقری پسرمنست و آن زرهای ~~توهمه # ~~در زیر آن قالی است او را بزر حاجت نبود من لم یتغن بالقر آن فلیس منا ~~زر PageV01P311 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0334.png) ### | هسسمهم. # ~~ما قر آنست ملک ما قرآنست، ما قرآن را چنان نیاموختیم که محتاج باشیم ~~بغیر قرآن # ~~الا جهت امتحان تو اینک بنگر همه دینارهای تو اینجاست برگیر و رفتی ، ~~اگر آن # ~~خاطر را منع نکردهآ محتاج وعظ نبودهآ وحاجت نبودی ما را که بظاهر ~~بخواهیم از تو # ~~خرکی که برپول نگردد ، ردش کن از سایه بگریزد برپول پایکهاش بلرزد ، ~~دنیا را # ~~برجان می بندد ، باید که بارک کشد ms265 ، اینجا بیازماییدش اگر برپول میرود ~~و اگر نه # ~~ردش کن زیرا روزگارک توببرد ناگاه میان راه رفیقان از پل بگذرند او ~~نگذرد # ~~بازگشتن ممکن نه ورفتن ممکن نی، هم اینجاش بیازما فامتحنوهن الله اعلم ~~بایمانهن1 # ~~شیخ آبی خورد واشیخی وامریدی اومرید تونشد تومرید اوشدی بر تویاسین ~~میخواند # ~~توبراو میخوانی ، می گویی چکنم و آن رگ تسلیم غایب شد آن رگ زر غایب ~~نشد # ~~تو غایب شدی رگ زر را غایب می گویی ، زمین هست که زر میخیزد از آن اما ~~آن # ~~کان در یتیم نادره ایست اغلب در آب می باشد . # آن بازرگان همه مال خرج کرد پنجاه سفرهاش بیرون می گشت، یعنی بازرگانانش # ~~بمال او باطراف ببازرگاتی بودندی ، هربازرگانی را که بمال غیر بازرگانی ~~می کند # ~~گویند «سفرهآ فلانی در سفراست» همهآ مال را خرج کرد بغواص ، بامید در ~~یتیم، هیچ # ~~نماند ، وغواص از فرو رفتن و بر آمدن عاجزشد. صدفها برمی آوردالا . # مرا عقیق توباید شکر چه سودکند %~% مرا جمال تو بایدقمر چه سود کند # آخرکار در نگریست گفت پاپوچ مانده است درپایم ، یک بار دیگر فرو رو، # ~~باشد که آن صدف برآید ، که صد هزار مال در مقابلهآ آن عدم باشد ، آن که ~~اهل PageV01P312 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0335.png) ### | شمس تبریزی # ~~گنج نیست ، صفت گنج شنید یا خود گنج دید اما گنج ازو بر کنار است . # خاطر خیری که آمد منع کردن چیست وتاخیر چیست ، تاخیر آنست که خر # ~~از پل نمی گذرد ردش کن ، گویند درسقایه نام حق نباید گفتن ، قرآن نباید ~~خواندن # ~~آهسته ، اکنون آن دگر را چه کنم که او را از خود جدا نمیتوانم کردن ، ~~شاه ازین # ~~اسب فرو نمی آید اسپه کند دیواز و سر بر آوردهآ همچنین معین ، واومی ~~گوید خداست ، # ~~زیرا دیولباس خدا پوشید تا قبولش کنند ، گفتم بر آنکس چون پوشیده شود ~~که از # ~~محلهآ او صد ابایزید برون آید، آستین فرو افشاندی صدا بوسعید فرو ریختی ~~، دروهم # ~~روحانی هست هم جسمانی ms266 شهوت از کجا ، الا این طایفه را از کسی که روی ~~پوشد # ~~تشویش خیزد ، گویند بنما تا برود اندیشه از خاطر، اکنون این خدمتشان ~~آنکس کند # ~~که از مادر وپدر دیده است . # پدر ومادری که نازارند %~% اولیا عقل وروح را دارند ### | شعر # # گرتوانی ای صبا بگذر شبی برکوی او %~% وردلت خواهد ببر ازمن پیامی سوی ~~او # # گردلم را بینی آنجا گوحرامت باد وصل %~% من چنین محروم توپیوسته هم زا ~~نوی او # # چون رسی آنجا هلا آهسته باش و نرم رو %~% تا نیاشوبد بناگه جعد آن ~~گیسوی او ### | رباعی # # باد آمد و گل برسر میخواران ریخت %~% یار آمد ومی در قدح یاران ریخت # # و آن سنبل و گل رونق عطاران برد %~% آن نرگس مست خون هشیاران ریخت ### | 356 # # عشقی نه باندازهٔ‌ ما در سر ماست %~% وین طرفه که بار ما فزون از خر ~~ماست # # و آنجا که جمال وحسن آن دلبر ماست %~% مادرخور او نه ایم او در خور ~~ماست PageV01P313 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0336.png) ### | 43 # # گر دل طلبم بر سر کویت بینم %~% ور جان طلبم در خم مویت بینم # # در غایت تشنگی اگر آب خورم %~% در کوزه همه خیال رویت بینم ### | 44 # # خود حال دلی بود پریشان ترازین %~% یا واقعهآ بی سرو سامان ترازین # # اندر عالم که دید محنت زدهای %~% سرگشتهآ روزگار حیران ترازین # ای جان وجهان چه خوش است ، شمشیر از تو گردن از من . # خوشیهای عالم را قیمت کردهاند که هریکی بچند است ، ای جان نا خوشی # ~~یچند است ، ### | آشعر # # گفتی که خمار من بصدخم شکند %~% یک بوی ندیدهآ چنین مست شدی # # ای دل برواز عاقیت اندیشان باش %~% در عالم بیگانگی از خویشان باش # # گرباد صبامرکب خود می خواهی %~% خاک قدم مرکب درویشان باش # ~~ترا مبارک نیست که در عهد توکفر ظاهر شود ، دین محمدی ویران شود ، ~~خلیفه اورا # ~~حاضر کرد روی باروی شدند، فرمود که او را درشط اندازند سبویی در پای او ~~بندند، PageV01P314 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0337.png) ### | شمس نبریزی ### | س # ~~چندان ms267 حرمتنیست ؟ ازین سخن خلیفه را هیبتی آمد و رقتی ظاهر شد ، گفت ~~بعد # ~~ازین هر که سخن او گوید پیش من ، آن کنم با او که او می گوید . # الرحمن علی العرش استوی 1همانست که من عرف نفسه گنجیست درین- # ~~نهان مستوی شد ، هیچ انزعاج نماند، آنکس کد با او سرو کار دارد، نه ~~بخود پرداز # ~~نه بدیکری ، وان تجهر بالقول فانه بعلم السر واخفی 2 الا گریزپاست، ~~درمعیمد # ~~احد بیابی ، در احد محمد نیابی . # صوفی از خانه بیرون آید لبی نان در آستین نهد ، و روی در آن نان کنکا ، و # ~~هی گوید : ای نان اگر چیز دیگر بیابم تورستی و اگر نی تو بدستی ایشان ~~همه احدر یانند # ~~ما محمدیانیم بالای کعبه خواست که ببرد ، بازگفت نی متابعت اولاتر بر ~~بام کعبه فماز # ~~کردن آن ندارد، انانیتهای پنهان ایشان را بند کند ، گفتم آن شیخ را خدا ~~ترنا دففخ # ~~برد ، گفت کاشکی تا بنگرم که این نورمن از دوزخ چه میشود ، و دوزخ از ~~نور من # # چه شود . %~% *میعههل نریض # گاو را دیدند شاه زاده را نمی دیدند که در آن گاو بود واگر نه چون ~~یکشتندبه # ~~اقرار خصم به از هشتادگواه قل ای شی اکبرشهادة قل الله شهید4 تفسیر ~~قردآن یسازهیم # ~~گویند هیچ مسلمانی گوید این ملحداست ، نامهآ خود بر نمی خوانند گویند ~~کلفرن شد آری PageV01P315 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0338.png) ### | مقالات # ~~*--هه مهه هه--- -ههه- -هه .---ه* ههه همهه ههمه مهعه هسه سهه *مه ه ~~هههههمههمههه ههه معه مهه ه مه ههه ممه * مسعسعمه معه دممیه عمسسه ه ~~ممسممس # ~~کافر شد مؤمن آمد آن زین صدقه، ، گفت سرها فرو بریم بحضور و مراقبت یک # ~~انگشتست که از راه گشتی ، بعد ازان بیا بانست یک انگشتست راه که از ~~آقسرا بقونه # ~~می آیی ، از آن انگشت گشتی ، باقی بیابان عدم است ، الا راه میبینی و ~~می پرسی # ~~که راه اینست ، و نگاه دار که آنکس نیز بود که مغلطه زند، راست تگه دار ms268 ~~، چون # ~~بقو نیه رسیدی دگر تمییز و اندیشهآ حاجت نیست ، سلطانیست عادل کسی ~~برگسی # ~~ظلم نکند . # لااله الاالله حصنی ومن دخل حصنی امن من عذابی2 می گوید هرکه در آید # ~~درین حصن لااله الاالله ، نگفت هرکه بگوید نام این حصن ، گفتن نام حصن ~~نیک سهل # ~~است ، بگویی بزبان ، من درحصن رفتم یا بگویی من دمشق رفتم ، اگر بز ~~بانست بیک # ~~لحظه بآسمان و زمین بروی بعرش وکرسی بروی . # گفت من قال لاا له الاالله خالصا مخلصا دخل الجتة3 چو آن کرد و عدهآ # ~~دخل الجنة حاجت نیست ، چوآن کرد در عین جنت است ، باین گفتن که بیش گو # ~~گوید ، باید که گرمک کند مردمان را ، تا مستعدتر شوند، مروعظ واعظ را ، ~~نه چنان # ~~بیش گو که سردک کند مردمان را . # کارها بگفت مجرد بر آمدی یابخرقهآ هفترنگ، محققانرا شیون بایستی داشتن # ~~سجاده بینی هفت رنگ . PageV01P316 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0339.png) ### | گبریزی # ای شیخ ترا گفته اند از رنگ برون آی اول در خانقاه هم رها نمی کردند ، ~~اکنون # ~~برون میآیم رها نمی کنند ، طرفه4 خانقاه داری ، اما شه آن بازرا که قفس ~~را بردرد # ~~یا قفس را بردارد وبرپرد ، قفس آهنین کرده باشد، چون برپرید هوی هوی ~~کنی ، چه # ~~جای هوی هوی است . هویهوی ، یعنی هیاای همای ! از آن اوج که بررفته ~~بهمان جای # ~~بایست، جماعتی گفتند صلا2 همه سر برزانو نهید مراقب شوید زمانی، بعد از ~~آن یکی # ~~سر بر آورد که تا اوج عرش و کرسی دیدم ، وآن یکی گفت که نظرم از عرش و ~~کرسی # ~~هم بر گذشت ، واز فضا در عالم خلأ مینگرم ، آن یکی گفت من تا پشت گاو و ~~ماهی # ~~می بینم ، وآن فریشتگان که موکل اند برگاو و ماهی می بینم ، چندانک می ~~بینم بهمه # ~~انواع جز عجز خود نمییینم ، من آن مرغکم که گفتهاند که بهردوپای در ~~آویزد ، # ~~آری در آویزم اما در دام محبوب در آویزم ، تاکه را گویم اهلا و سهلا من ~~خود ms269 این # ~~می طلبیدم ، دوکان نمیخواستم ، دوکان میخواستم کان زر وکان نقره ، بلک ~~از کان و # ~~مکان تبرک می جستم که ما را غیر او نمیسازد ، چنانک دیگران را فقر نمی ~~سازد هستی # ~~می سازد ، فقریست که بحق برد واز غیر حق گریزان کند ، وفقریست که از حق ~~گریزان # ~~کند بخلق برد . # هر آنکس گل تسازد خار سازد %~% کرا منبر نسازد دار سازد ### | شعر # # جانا نظری فرما کز جان رمقی ماندست %~% اکنون غم کارم خود کاخر شفقی ~~ماندست # # از رنگ رخ خوبت وزقامت گل عارض %~% گل در عرقی رفتست مه در فلقی ماندست # # گرسیم وزرم کم شد از ما توچه برگشتی %~% کزعشق توام بردر زرین طبقی ~~ماندست # # کردی بدلم دعوی جان نیز فدا کردم %~% زین بیش سخن باشد برمات حقی ~~مانداست PageV01P317 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0340.png) ### | مقالات # # روزی دوسه دیگر هم زحمت مامی کش %~% کزدفتر عمرما خود یک ورقی ما ندست # ~~ت زاهدی بود در شهر ما معتبر ، روزی بجانب روستا رفت، بیگاه بده رسید ~~، او # ~~وومریدانش سخت مانده و گرسنه، اهل ده زود در خانهها دویدند، گوسفندان ~~در آویختند، # ~~دچهمت بریان و تکلفهای دیگر آغاز کردند، دانشمند ده زود دوید و نان ~~وماست پیش زاهد # ~~آزورد هبخیت گرسنه بودند ، خوردند باشتها چون شکر ، بعد نیم شب آمدند و ~~بریانها # ~~آوردتد خوانهای آراسته ، زاهد گفت مرا اشتها نیست چکنم ، بسگان بدهید ~~آنچ # ~~توانید بخورید، آنچ نتوانید خوردن بسگان بدهید، بنهیمنی نهادن تا فردا ~~آن ندارد. # اکنون امروز خود را ایشان درمی کشند از خدمت شیخ که ما را تاکی فریباند # ~~شیخ وسرمی کشند ، گاه بناز و گاهی بانکار ، وشیخ ایشانرا می کشد اگر چه ~~در ایشان # ~~کراهتی می بیند، زیرا رحمتشیخ برحمت بی نهابت متصل است ، چون آن هیل ~~شیخ # ~~نماند ،بایشان رغبیت کزدن گیرند ، او گوید همین است آن رفت آن غلیظ طبع ~~نیست # ~~که یعلت پیش آیدم بلک باشارت؛حق پیش:آید، هم سعادت کیسی بودکه بعلتی ~~وغرضی # ~~پشیخ پیوندد ، زیرا ناگیه آن پیوند ms270 بی علت شود و آنگه از خود واز علت ~~تیرا گیرد، # ~~و می گوید : # ماییم که در هیچ حسابی نإییم %~% پرمشغله ومیان تهی چون نائیم # چون نیک نگه کنیم و باخود آییم %~% معلوم شود که کم زماهم ماییم # آن یکی احمق می رود همه روز برف گرد می کند، می آرد در آبپنهان می کند # ~~تا بماند، پرسد که تو چون گفتی مادا که ماهردو یکی [یم، یعنی توجسمی ~~ومن روح، # ~~با تو روجی ومن جسم گفت آنرا خود بگویم اما چرا نگفت قل انا الله اخد ~~گفت زیرا # ~~رکیک بودیی الصهد1 بی شککم، باشکم دالست بری شکم که صمد است، ، این عین ~~PageV01P318 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0341.png) # ~~آن نیست ، آن عین اینست، احد بیعدد ، این اعداد ، دالست بربی عدد که ~~احد است. # من عرف نفسه چون نفس را شکست عرف اینست علیکم بدین العجایز یعنی # ~~عجوز گوید: ای توای همه تو ، آخر چوهمه گفت عجوز نیزداخلست ، پس این به ~~بود # ~~ازانا الحق گفتن ، اگر بحق رسیده بحقیقت حق نرسیده اگر از حقیقت حق ~~خبرداشتی # ~~اناالحق نگفتی ، ای دلیل ودست گیر ، می گوید پس علیکم بدین العجایز از ~~پیرزنی # ~~بیاموز ، آن دیگر دلیل میگوید بروجود خدا که خدا هست ، نیکو واعظی آمدی # ~~ین دراز نای دارد کار ازان سودرست ، بنفشه نرست برون نیامد ، کار بنفشه ~~دارداگر # ~~بنفشه نباشد برلب جوی ،می چون خورندگوار نکند . ### | شعر # زتجیر سرزلف توزان دارم دوست %~% کولایق پای دل دیوانهآ ماست # حسن توکه در دام بلا دانهآ ماست %~% شمعیست که سوزندهآ پروانهآ ماست # شیخ گفت صدمرید خاص دارم که اگر از گرسنگی بمیرم نانم ندهند ، اما از آن # ~~ما بعکس آنست ، گفتیم ای شیخ صد مرید داری ، گفتی کاشکی یکی بودی ، ~~گفتم هلا # ~~با آن یکی می ساز ، آمدند تشنیع زدند پیش قاضی بها که فلانی درویش ، ~~ترا بحقارت # ~~گفت که او مسکین است ، قاضی خشم آلود شد ، یکی از نایبان گفت بروم باری # ~~به بینم ، چون بیامد گفت ms271 مراکه مولانا را یحقارت چون یاد کردی ؟ گفتم ~~چه گفتهام، # ~~گفت گفتهآ گدا و مسکین است ، گفتم آخر کار آن دارد ، مصطفی بهمه جلالت # ~~دریوزه می کند از حضرت اللهم احینی مسکینا و امتنی مسگیناو احشر ~~نیفیزمرة # ~~المساکین1.. # روزی بعضی صحابه بخدمت رسول آمدند گفتند اینجا شخصی هست نه باکافران ~~PageV01P319 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0342.png) # ~~می آمیزد نه با مسلمانان ، در نماز کردنش نمی بینیم ، در لهووبازیش هم ~~نمی بینیم ، # ~~معبدش دل است حدثنی قلبی عن ربی2 . # ~~آن روز که این خانه را بنا کرده ازین خانه خالی نشده است . PageV01P320 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0343.png) ### | بربزگ # آن شخص که توبه کرد وعزم حج کرد وعیال را بدرود می کرد ، آن توبه او # ~~خود برکات مناجات آن زن بود که از پریشانی او دررنج بود سحرگاهی آهی ~~کرد که # ~~سقف خانه بخواست سوختن ، همان شب شوهرش خوابی دید برجست وگریان شد و # ~~توبه کرد وبا زن گفت ، این ساعت من آن عیال بماندم روی نهادم و بحج ~~میروم ، و # ~~نتوانم ترا پای بسته رها کردن ، زن گفت وقت بیگانگی باهم بودیم ، هنگام ~~آشنایی # ~~مفارقت چه وجه دارد ، من نیز بحج روم ، در بادیه چون پای آن مرد از خار ~~مغیلان # ~~بشکست قافلد رفته، در آن حالت نومیدی، دید که آیندهآ از دور می آید، ~~گفت بحرمت # ~~این خضر که می آید مراخلاص کن ، پای درهم پیوست واورا بکاروان رسانید ~~در حال # ~~گفت بدان خدایی که بیهنباز است بگو که توکیستی که این همه فضیلت تراست ~~، او # ~~دامن می کشید وسرخ میشد ومی گفت ترا بااین تجسس چه کار، از بلا خلاص ~~یافتی ، # ~~و بمقصود رسیدی ، گفت بخدا که دستاز تو ندارم تا نگویی، گفت من ابلیسم ~~که کودکان # ~~در کتا بها میخوانند که ان علیک لعنتی1 کسی که درا بلیس اعتقادمی بندد ~~و باعتقاد # ~~بدو می نگرد یمراد میرسد، و آنک در پیامبر یی اعتقاد می نگرد، بعکس و ~~خواری گمراه # ~~میشود همچون ابوجهل # خدایرا هشت نظر ms272 هست که هیچ کس طاقت آن ندارد . # جنید را رحمة الله علیه کودکان با هم دیگر می نمودند که این آنست که برای # ~~خدا همه شب بیدار میدارد ، جنید گفت نشاید که ظن ایشانرا خطاکنیم ، آنچ ~~تانیم # ~~شب بیدار بودتا روز عادت کرد بیدار بودن، اکنون باشد که بر کات ~~اعتقادهای معتقدان # ~~اثرکند در آن کس، مردان حمله کردهاند تاخودرا پنهان کنند، او هزار طریق ~~می کند # ~~تا خود را آشکارا کند ، آن بیداری اول جان جنید بود آخر گفتیدش که ~~ضعیفی شب # ~~آسایش می کن می خسب ، اول هر آینه بباید کوشیدن آن مرید در آمد شیخ گفت ~~که PageV01P321 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0344.png) ### | مقالات # ~~رندوار آمدیم ، شیخ گفت ان شاءالله شما را و ما را بمقام رندی برسانند ~~. ای خواجه # ~~اندرون ندارند همین راحت سخن دارند ، خنک آنک چشمش ودلش بخشید ، وای بر # ~~آنک چشمش نبخشید ودلش نبخشید، دریچهآ دل باز شد چون ازدحام بود بی قصد، ~~یکی # ~~برزد بردر باز شد ، اکنون نگاه دار تا فراز نشود ، چون دریچه باز شد ، ~~خواهی و # ~~اگر بخواهی هر که بگذرد به بینی چون بسته باشد، آوازهاشان شنوی وذوقی ~~یابی اما # ~~کجا وکجا این . # سوف تری اذا انجلی الغبار %~% أفرس تحتکام حمار 1 # چند باراین غبار جلا شد و دیدیم کد زیر ما اسب تازیست ، این خانهآ عالم ~~نمودار # ~~تن آدمیست وتن آدمی نمودار عالم دیگر ، کل کل را گفت که مرا دارو کن ، ~~گفت # ~~اگر من دارو داشتمی سرخودرا دارو کردمی ، می گوید ای خدا چنین کن وای ~~خدا # ~~چنان مکن ، چنان باشد که می گویند ای پادشاه آن کوزه را بر گیر اینجا ~~بنه ، پادشاه # ~~رالا مبارک کردست ومی فرمایدش این مکن و آن مکن ، می گوید بدست من چیست ~~من # ~~رسولم انک لاتهدی من احببت2 مغلطه میزند سوف تری هر کسرا بگویندهر # ~~کس را چگونه راست آید گفتن نابینای مادر زاد که سوف تری راست نیاید ~~آنرا # ~~گویند که ازو ms273 وازهستی اندکی مانده باشد باقی همه روح شده ، یعنی هم ~~اکنون ازین # ~~غبار هستی بیرون آیی مخنثی تمام ندانی ، مرد را نشناسی همچون سحرهآ ~~فرعون ترا # ~~بمردی یخشند مخثی از تو برون برند چون مرد شناختی ، هر که چنان زید که ~~اورا # ~~نیاید آن زنبور را دیدی که بیهوده روست هر جا که رایش بود می نشست قصاب ~~چند PageV01P322 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0345.png) ### | شمس تبر یزی # ~~بارش از روی گوشت براند ممتنع نشد، سوم بار تبر بر آورد سرش جدا کرد بر ~~زمین # ~~می غلطید ومی پیچید ، قصاب گفت نگفتمت که هرجا منشین ، وآن زنبور ~~انگبین که # ~~با مرد نشیند که کلی من کل الثمرات 1 لاجرم هرچه خورد فیه شفاء للناس2 ~~شود # ~~چو می فرماید لا یسعتی سمائی و لاارضی ولکن یسعنی قلب عبدی المؤمن او ~~که # ~~گوید قلب این گوشت پاره است او کافرتر است و بدتر است از نضرانی 2 و ~~بدتر است # ~~ازو که عیسی را پسر خدامی گوید ، هرچه ترسیدی ازخوردن آن ، یا کردن آن ~~مخور # ~~ومکن از سیاه رویی بشر ، من که سخنم سیاه روی شدم بآمیزش حرف ، اکنون ~~تاکی # ~~مرا سیاه روی داری ، هرکه را مایهآ هست ، رسول ونبی آن مایه اورا روان ~~کند وراه # ~~کند ، چون مایه نباشد چه را راه کند ؟ # دیدم که خانه وهمهآ شهر گرد او چرخ میزدند ، درمیان کرامت نوری که هیچ # ~~بزبان صفت آن نتوان بالا نگریستم سقف خانه را ندیدم ، مرا می گوید پدرم ~~در آن # ~~حالت آمای فرزند وچون دوجوی آب ازچشمش روان شده خون آمیز ، درین # ~~حالت خواست کد سخن دیگر بگوید دهانش گرفته شد ، و تبش گرفت هم در # ~~آن برفت . PageV01P323 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0346.png) # چندین خروار نمک در آن مطبخ اوخرج شدی باقی راقیاس کن ، زنبیل فروختی # ~~یا این سلطنت وبرخاک نشستی ، و چند مسکین را گرد کردی و با ایشان ~~بخوردی و # ~~گفتی خدایا من مسکینم هم نشین مسکینانم . # کار آنست اما هر که از ms274 این جنس هستی وانانیت آغاز کرد که من چنین و من # ~~چنان مغزش تباشد ، مقصود من ازین دشنام ودرشتی آنست ، تا آن درشتی از ~~اندرون # ~~برون آید وزیانی نکند من اوذی ولم یتأذی فهو حمار اما قوت تحمل وحلم ~~بکمال # ~~است وهیچ مرا با رنج نسبتی نیست . هستی من نماند که رنج از هستی بود ~~وجود من # ~~پراز خوشیست چرا رنج بیرونی را بخود گیرم ، بجوابی ودشنامی دفع کنم ، ~~وازخانه # ~~برون اندازم رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر 2 جهاد اکبر ~~چیست؟ # ~~روزه نیست، نماز نیست ، جماعتست ، جهاد اکبر، این طایفهآ سگرا باستخوان ~~مشغول # ~~کردی یعنی حرف پیمودن تو خوش طعام میخور ، آمد که آه تتار رسید واقعهٔ‌ ~~بد ، # ~~گفتم شرم نداری چندین گاه دعوی هرغ آبی می کنی، از طوفان چنین میلرزی ؟ ~~«بط # ~~کشتی طلب شگفت بود» . # آن دادشاه که سه پسر داشت ووصیت کردشان که زینهار زینهار الله الله به ~~فلان PageV01P324 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0347.png) ### | شمس تبریزی # ~~قلیه در مروید اگر آن نگفتی ایشانرا یاد آن نبودی ، تا رفتند صورتی ~~دیدند که در # ~~صقت تگنجد ، دختر فلان پادشاه نامش نوشته آمد بخواستاری ، پادشاه گفت ~~مرا # ~~دختر نیست هرکه دعوی کند ونشان نیارد سراو ببرم ، آن دو پسرش سربباد ~~دادند ، # ~~سرشان را در آن خندق انداختند که پرسر شده بود، همه ازاین واقعه . # خدمت شمارا بحکایت تصدیع ندهیم و اگر نی اینها نیست، در شرح این واحادیث # ~~نبوی خاصه در تقریر آن گاز ززین و دریافتن دایه ودختر ، وعاقیت نشان ~~برون آوردن # ~~انک لافهدی من احببت بها نه می کرد ونمی خواستو لکن اتثر هم لایفقهون 2 # ~~که او خود مسلمانست . # آخر کمترین منم مرا چنین گفته اند که کافر هفتاد ساله کوزهآ بدست تو دهد # ~~خلاص یافت ، اوش پرورد دراین صفت ، او خود ایمان ازو یافت ، گفتا که او ~~مؤمن # ~~نیست سر منافقان خود او بود دردل چیزی داشت که خلاف آن ظاهر می کرد ، ~~گفت # ~~پوشش دینست، گفتم ms275 این مغلطه است ، تااگر گویند چه می گویی پرسش اسلام ~~نیست، # ~~پوشندهٔ‌ اسلام است ، والله کسی خورد آن آب حیرت را که اوخدای را بداند ~~، اگر # ~~نه آن بودی که دریای لطف موج میزند ، اگر نه برسیدی بهر کسی آنچ می ~~سکالد با # ~~بندهآ حق اللهم اهد قومی متابعت اینست ، مرا رساله محمد رسول الله سود # ~~ندارد مرا رسالهآ خودباید اگر هزار رساله بخوانم که تاریک شوم . PageV01P325 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0348.png) ### | سسدسممسس # اسرار اولیاء حق را بدانند رسالهآ ایشان مطالعه می کنند، هر کسی خیالی می ~~انگیزتد، # ~~گویندهآ آن سخن را متهم می کنند ، خودرا هرگز متهم نکنند و نگویند که ~~این کفر و # ~~خطا درآن سخن نیست ، درجهل وخیال اندیشی ماست . # من در لوح محفوظ نگاه کردم دیدم غلبه شده و فلان را دیدم، در آن میان ~~منکر # ~~شده حروف منظوم را پهلوی هم دگر می نویسی خوش می آید تا بدانی که خوشی ~~در # ~~جمعیت یارانست، پهلوی هم دگرمی نازند، وجمال می نمایند ، آنک جداجدا ~~میافتند، # ~~هوا در میان ایشان در می آید، آن نورشان میرود . چیز را چون درانگبین ~~نهی ، تازه # ~~می باشد وخوش که هوا درمیان آن راه نیابد مکدر میشود . # مشام شهاب هریوه در دمشق سخت گداخته بودازریاضت ، بکرشمه می نگریست # ~~درهمه انبیاء ، می گفت که از غیرت فرشتگان روی ایشانرا باخلق کردند، ~~ایشان مشغول # ~~خلق شدند . واین شهاب کسیرا بخود درخلوت راه تدادی ، می گفت که جبرئیل ~~مرا # ~~زحمت است ، دمی گفت که وجود من هم مرا زحمت است ، با این همه ملولی مرا # ~~هی گفت که تو بیا که مرا آرام دل است ، گفتم که چون مرا صفت میکند ؟ تا ~~یک # ~~سؤالش بکنم ، گفتم که این گفت روی می آرد مرا ، ساعتی سرفرو برد آنگاه ~~آغاز # ~~کرد چه جای دویست که صدهزأر ، در اندرون متفرع میشود از سخن و محو می ~~شود # ~~وثبت میشود ، ودر تقریر وشرح این گفت وگفت و گفت تا آخر میگوید ms276 قوی ~~باشند، # ~~همچنین که ایشانرا روی آرد اما نادراند ، من باخود گفتم آخر من ترا از ~~آن نادری # ~~پرسم هم ازینجا آغاز کن ، گرد جهانم گردانیدی آن سو که هیچ مقصود نبود ~~آخر # ~~بسؤال من آمد ، ازین سو سخنش نبود . # گفتند مرا تفسیر قرآن بساز ، گفتم تفسیر ما چنانست که میدانید، نی از ~~محمد # ~~و نی از خدا این من نیز هم منکر میشود مرا ، میگویمش چون منکری رهاکن # ~~برو مارا چه صداع میدهی؟ میگویدنی نروم همچنین می باشم منکراین که نفس ~~منست # ~~چون سخن من فهم نمی کند . PageV01P326 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0349.png) ### | شمس نبربزی ### | _-معد.- # چنانک آن خطاط سه گون خط نوشتی یکی او خواندی لاغیر ، یکی را هم او # ~~خواندی هم غیر ، یکی نهاو خواندی نه غیراو آنمنم که سخن گویم نه من ~~دانم نه # ~~غیر من ، بعضی آیتها را تفسیر نمی گوید یعنی حاجت نیست ، خود حاجت آنست ~~که # ~~رها کردی چرا رها کردی یعنی آسانست مشکل خود آنست . # استرا شتر را گفت که تو در سر کم می آیی چگونه است ، گفت یکی از آنک # ~~برمن سه نقط زیاد تیست ، آن زیادت نهلد که در روآیم ، آن دگر بزرگی چثه ~~، و # ~~بلندی قد وروشنی چشم ، از بالای گریوه نظر کنم تا پایان عقبه، همه را ~~به بینم نشیب و # ~~بالا دیگر من حلال زادهام توحرام زادهآ ، استر معترف شد، حرام زادگیش ~~نماند حرام # ~~زاد گیش انکار است، حرام زادگی صفت لاینفک نیست . # شخصی درقصهٔ‌ ج که دعوی کرده بود وگواه خواسته بودند ، ده صوفی را ببرد، # ~~قاضی گفت یک گواه دیگر بیار، گفت ای مولانا واستشهد و اشرهیدین من ~~وجالگم2 # ~~من ده آوردم ، قاضی گفت این هر ده یکیاند ، و اگر صد هزار بیاری همه # ~~یکی آید . # آوردهاند که دو دوست مدتها باهم بودند ، روزی نزدیک شیخی رسیدند ، شیخ # ~~گفت چند سالست که شما هردو هم صحبتید ؟ گفتند چندین سال ، گفت هیچ میان ~~شما # ~~درین مدت منازعتی بود ؟ گفتندنی ms277 الا موافقت ، گفت بداند که شما بنفاق ~~زیستید # ~~لابد حرکتی دیده باشید که در دلرنجی وانکاری آمده باشد بناچار ، گفتند ~~بلی ، گفت # ~~آن انکار را بزبان نیاوردند از خوف ، گفتند که آری . # غرض ازحکایت ، معاملهآ حکایتاست نه ظاهر حکایت که دفع ملالت کنی بصورت # ~~حکایت ، بلک دفع جهل کنی که من از آنها نیستم که چیزی را پیشباز روم ، ~~اگر خشم # ~~گیرد و بگریزد من نیز چندان بگریزم خدا بر من ده بار سلام کند ، جواب ~~نمی گویم PageV01P327 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0350.png) ### | مقالات ### | ...مه*..-* .ه-هم--. # ~~بعد ده بار بگویم علیک وخودرا کر سازم ، اکنون هلابایست تا بایستیم ، ~~خشم گیر تا # ~~خشم گیریم . # آنچ پیش خلق مرغوب ترین چیزهاست از آرزو وانهای دنیا پیش من فرخج # ~~ومکروهترین است ، الاجهت نیازکسی وسعادت کسی سرفرو آرم ، زیرا که او ~~مال که # ~~معشوقه وقبلهآ همه است چنین بذل می کند بااین نیاز چگونه پشت پای میزنم ~~،اکنون # ~~یکی از نیاز آن باشد که اگر شما را جایی خوانند بگوئید که البته بی شیخ ~~نمی رویم، # ~~اول اورا بدست آرید آنگاه ما خود بدستیم ، اگر گویند که شیخ آنجاست ، ~~بگویید # ~~قبول نکنیم این مکریست او جایی نرود ، اگر گویند الیته بر گذری می گذشت ~~و آنجا # ~~در باغی بردیمش چون بدر باغ بروید در مییا بید، اگر گویند اندرون خفته ~~است بگویید # ~~نشنویم تا به بینیم درآییم ، واگر نیزیان شود . # وزیر گفت هزار دینار بستان واین حرکت که شنیدی باز مگوی ، هزار دینار # ~~کون متصرفست ، گویی همهآ کون خود اوست چگونه گویی که اصل معنیست ، اصل # ~~صورتست بعکس میروی چندین گاه ، معنی بود مقصود ، کو خاطر را زیان دارد، ~~اگر # ~~منع کنیم جواب را سخن خدای متلونست . # ای هواهای تو هوا انگیز %~% وی خدایان تو خدا آزار # این نیز همان روی پوشست که گفت پوشش ایمانست ، آری چون کسی نیست که # ~~بااو نفسی بیروی پوش توان زد، اندرون محمود همه ایازست ، اندرون ایاز ~~همه # ~~محمود ، نامیست که ms278 دوافتاده است ، سخن آنست که نظر دراندرون ایشان کنی ~~، گفت PageV01P328 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0351.png) ### | شمس تبریزی # ~~نظر کردن سخن باشد ، گفتم آری مرید اوست و مراد اینست مراد محض است گفت # ~~پاتو فایده نیست ، رسوام کردی نیاندرون رهاکردی نه بیرون، دیگر ممکن ~~پرسیدن # ~~نیست قل وبی زدنی علما 1 می گوید برای دل من این علم را نیاهوز ، عقل ~~اینجاکی # ~~گنجد ، عاقل کافراسث عقل کافراست ، فلسفیان عقلند ، عقل کفر چون باشد ! # آن شهاب را آشکارا کافر می گفتند آن سگان ، شهاب2 کافر چون باشد ؟ چون # ~~نورا نیست، آری پیش شمس شهاب کافر باشد، چون در آید بخدمت شمس بدر کشود ~~کامل گردد. # آتچ می گویم دریاب می اندیشم از تقصیر غضبم می آید، در غضب من چرا نمی ~~باشی # ~~در غضیم چرا می آیی، من سخت متواضع می باشم با نیاز مندان صادق ، اما ~~سخت با نخوت # ~~ومتکبر باشم بادگران خ ده بارم کنار گیردتامن یکبار کنار گیرم ، یانه ~~ده بارمج طلید # ~~تامن یکبار التفات کنم یانه ، آخر چرا جدااند آدمیان ، جدا آن درروی ~~افتادن آن # ~~در خراباتها باشد ، آن پیش خران باشد کمترند ، آدمیان را باخران چه ~~نسبت، آخر # ~~فرقی نباید تا اوراضی نباشد وخوش دل نباشد ، آن معامله هرگز مقدور ~~نشود. # هؤلاء کل کلامهم من جنید و ابایزبد5 ونحن نتکام وجنید و ابا PageV01P329 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0352.png) # ~~یزید و کلامهم ومقالانهم بتردد علی القلب ویگون باردا فی مقابلة کلامنا # ~~چنانک کسی تیات که خلاصه شکر است وصاف شکر است نخورد ، مزهآ دوشاب ، ~~ترش # ~~نیفتد ، کاشکی دوشاب شیرین بودی، آن دوشاب بعلبکی سخت خوب باشد که ~~بانگشت # ~~بر گیری اوقیه1آ برآید ، اکنون همهآ عمر آن مدرس درین مانده است که آن ~~حوض # ~~چهار در چهار پلید شد ، چیزی از میان من و توکم شد . # صدقة السرا جهت آن غضب باید تا آن غضب را فرو نشاند ، من لاابالی باشم # ~~از بامداد تا نماز پیشین راه غلط کرده بودم ، ورفته که سه روزه بودی ms279 از ~~بالای کوه # ~~پستی عظیم، وپیش آب بزرگ، واز آن سوجادهآ راه وده، و نسبت چندان که آن ~~ده حلقهآ # ~~انگشترین مینمود ، وکمرهای کوه بچه صفت ، فی الجمله دل بمرگ دادم ، و ~~از بالا # ~~خیز3 کردم ، از آن ده خلقی می نگریستند که این حیوان باشد ، پلنگ باشد ~~، یاغیره # ~~نشیب هموار ، همچون دست ، فرو میافتادم ، حاصل چون بده آمدم ، همه ~~آمدند و # ~~درپای من افتاده، و درمن حیران شده که این پریست خضر است؟ ، چه خلق است ~~! که # ~~آن چنان جای، بسلامت ماندی . قل هوالله احد اشارت بکیست نی همچنین ~~لطیف- # ~~ترست قل انا الله احد سرد است، پس سبحانی چگونه سرد باشد ، درین سخن ~~هیچ نفاق # ~~نیست دل را ، چندین گاه بباید هنوز نشستی . # همان حکایت جلال است که روزی تودیعی می کرد سرد و بی مزه که چون نروم # ~~میروم اسبی ازخلعت سلطان خواهم اشارت آمد که رسید ، بعد از تاخیر بسیار ~~روزی # ~~می گوید که اسبی که چندین گاه گذشت از آخور پادشاه بخانهآ من نرسید تا ~~بروم کی PageV01P330 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0353.png) ### | انقص ### | شمس نبریزی ### | ..مه-م س سهم- # ~~رسد ، این قدر نمی داند که عزیز داشتن توای بندهآ خاص ما، عزیز داشت ~~ماست و تعظیم # ~~خدایی ماست ، گفت ما یندهآ خود را وباز سپید خود را از بهر مصلحت شما ~~درین دام # ~~انداختیم ، آخرنشان باز سلطان را بشناس . # اویس قرنی رضی الله عنه بخدمت مصطفی نرسید در حیوة پیغمیر ، بآب # ~~وگل ، اگر چه هیچ خالی نبود ، حجابها برخاسته بود ، وعذر او خدمت مادرش ~~بود، # ~~آن همه باشارت حق ورسول زا، عمر را و بعضی یاران را از حال او خبر کرده ~~بود # ~~وگفته بود که چون یعد ا من بیاید علامت او چنین باشد سلام من باو ~~برسانید ، ولی # ~~با او سخن زیادتی مگویید . # بعد از وفات بغمیر مادر او متوفا شب ، آن بزرگان صحابه حاضر نیودند چون # ~~بر سرخاک مصطفی زیارت کرد صحابه او را پرسش کردند ؟ بسیار احوال ms280 خود ~~بگفت # ~~و عذر خود بنمود ، ایشان گفتند که مادر و پدر چه باشد کسی که در خدمت ~~رسول خدا # ~~تقصیر کند که ما ویاران ، کشتن خویشاوندان را جهت محبت مصطفی چنان سهل # ~~می داشتیم که کشتن مگسان و شپشان ، هر چند او عذرمی گفت که آن هم ~~باشارت مصطفی # ~~بود تقاضای نفس وطبع نبود ، البته ایشان او را مجرم بدر می آوردند ، و ~~سخن دراز # ~~می کردند . # روی بدیشان کرد و گفت که شما چند گاهست که ملازم حضرت مصطفی # ~~بودید : هریکی گفتند چندین سال بدان قدر که بود، و گفتند که هرزوزی از ~~آن PageV01P331 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0354.png) ### | مقالات # ~~هزار سال بیش ارزد ، چگونه حساب دهیم . ### | شعر # خودرا چودمی زیار محرم یا بی %~% در عمر نصیب خویش آن دم یا بی # ز نهار که ضایع نکنی آن دم را %~% زیرا که چنان دم دگری کم یابی # اویس قرنی رضی الله عنه گفت اکنون نشان مصطفی چه بود ؟ بعضی گفتند بالا- # ~~چنین بود وصورت چنین بود ، و رنگ چنین بود ، گفت ازین نمی پرسم، بعضی ~~گفتند # ~~علم چنین بود قم اللیل الاقلیلا . 1 # گفت ازین هم نمی پرسم ، اگر بزرگان صحابه حاضر بودندی او خود هرگز # ~~این سؤال نکردی زیرا در ایشان نشان او دیدی ولیس الخبر کالمعاینه . ### | شعر # # رویم چو زر زماته می بین ومپرس %~% وین اشگ چو ناردانه می بین و مپرس # # احوال درون خانه از من مطلب %~% خون بردر آستانه می بین و مپرس # چون ایشان عاجز شدند ، گفتند که ما جز این نشانها نمیدانیم ، گفتند اکنون # ~~تو بگو ، دهان بازکرد تا بگوید ، هقده کس در روافتادند و بیهوش شدند ~~ناگفته ، و # ~~بردیگران گریه ورقت پدید آمد ، و چیزی دیگر دستوری نبود که بگوید ، و ~~خود # ~~کسی برقرار نماند که بشنود . # جماعتی صوفیان همراه شدند با من در راه ارزنجان ، ومرا مقدم ساختند کد # ~~بی امر توبمنزلی فرو نه آییم ، وبی امر توسفره نکشیم ، وبی امر توماجرا ~~آغاز نکنیم، ms281 # ~~اگرچه از هم دیگر بر نجیم ، چند روز گذشت چیزی نیافتند که سیر خورند و ~~وقت # ~~خربزه بود یکی از خیارزاری ازدور بانگ می کرد بدست، اشارت می کرد که ~~درویشان # ~~بسم الله ، خواستند که در آیند گفتم شتاب مکنید ، گفتند آخر ما گرسنه ~~ایم گرسنه PageV01P332 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0355.png) ### | تبربزی # ~~خود مگیر ، الکرامة لاترد گفتم آخر آن جایی نمیرود آن خود بدست چنانک # ~~صوفی روی بگردهآ نان کرد که اگر به از تویافتم تو رستی و اگر نی تو ~~بدستی ، گوش # ~~گران کردیم که ما نمی دانیم که چه می گویی ، دست جنبا نیدیم که چه می ~~گوئی پیشتر # ~~آمد وجد نمود ، گفتم بشرط آنک درویشان را از آن دهی که تو می خوری ~~درپای من # ~~گفتم نشاید نشاید که تو گزیده خوری . و جهت خدا دون تره را دهی، نعرهآ ~~زد وفرو # ~~افتاد سه روز درو یشانرا مهمان داشت گوسفندان کشت ، گفتم جدش اینست ~~عزیزان # ~~را سه روز باز داشتی ازان تورسید . # رفتیم بارزنجان از یاران جدا شدم ، زیرا تا نشناخته پودند خوش بود ، بازی # ~~می کردیم و کشتی می گرفتیم چون شناخته شد ، آمدند که خود همه توئی سه ~~روز # ~~بفاعلی رفتم کس مرا نبرد ، زیرا ضعیف بودم همه را بردند و من آنجا ~~ایستاده ، در # ~~راه خواجهٔ‌ را نظر برمن افتاد ، غلام را فرستاد که اینجا چه ایستادهآ ~~، گفتم تو راه را # ~~بقبا له گرفتهآ، اگر شهر را وراه را بقباله گرفتهآ، مرا بگوی، فی ~~الجمله بتواضع در آمد # ~~و مرا بخانه برد و جای نیکو بنشاند وطعامها بیاورد و از دوبدو زانوبادب ~~بنشست ، # ~~چون بخوردم گفت تا درین شهری هرروزمی آی و می خور. این سخن اومانع رفتن ~~شد . # روزی مرا دید می گوید آخر مرا برهان ازین مشکل ، هرگز دوستی یک رویه # ~~نباشد من القلب الی القلب روزنه2 من دل سوزتوام وترا دل سوز خود می ~~دانم ، وهرا # ~~چنین درحجاب میداری آخر نگویی که این چگونه ms282 است ، گفتم آری مرا قاعده # ~~اینست که هر که را دوست دارم از آغاز با او همه قهر کنم تا به همگی از ~~آن او باشم، # ~~پوست وگوشت وقهر ولطف ، زیراکه لطف را خاصیت اینست که اگر این باکودک ~~پنج PageV01P333 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0356.png) # ~~ساله بکنی از آن توشود ، الا مرد آنست که چون پیشوا1 را دید که چه صبر ~~کرد و # ~~یاوی چه بلارسید ، و عقب آن بلاچه دولت روی تمود واو را کجا رسانید و ~~صاحبسر # ~~که گردانید ، دلر شود و نترسد که نباید که هلاک شوم ، که هیچ هلاک نشود ~~بلک در # ~~هزار بقا . # در آن یکی نظر کردم انگشت برآورد ، گفتم هزار بار مسلمان خواهی شدن # ~~و هنوز از آن کفر چیزی باقی باشد، و اگر نه چرا از نظر عجز خود درمن می ~~نگری. # آنجا شیخی بود مرا نصیحت آغاز کرد که با خلق با قدر حوصلهآ ایشان سخن # ~~گوی ، و بقدر صفا و اتحاد ایشان نازکن ، گفتم راست می گویی ولیکن نمی ~~توانم # ~~گفتن جواب تو ، چو نصیحت کردی ، وترا حوصله این جواب نمی بینم . # در عالم روح طایفهٔ‌ ذوقی یافتند فرو آمدند مقیم شدند ، واز عالم ربانی ~~سخن # ~~می گویند ، اما همان عالم روح است که ربانی می پندارند ، مگر فضل الهی ~~درآید ، # ~~یا جذبهآ از جذبات ، یا مردی که او را بغل بگیرد از عالم روح بعالم ~~ربانی کشند . # ~~که در متابعت در آیی که اینجا لطیفهآ دیگر است ، چه فرو آمده اینجا . # منصور را هنوز روح تمام جمال ننموده بود واگرنه اناالحق چگونه گوید ، # ~~حق کجا وانا کجا این انا چیست این حرف چیست؟ ودرعالم روح نیز اگر غرق ~~یودی # ~~حرف کی گنجیدی، الف کی گنجیدی نون کی گنجیدی ، گفت خدا یکیست # ~~گفتم اکنون ترا چه ، چون تو درعالم تفرقهآ ، صدهزار ذرهآ ، عرذره در ~~عالمها پراکنده # ~~پژمرده فرو فسردهٔ‌ ، اوخود هست ، وجود قدیم اوهست ترأ چه ، چون تو ~~نیستی # ~~الفقر فخری : # خواجهآ 2 ms283 که در همه عالم نمی گنجد آن چه فخر باشد که او فخر می کند فقیر ~~PageV01P334 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0357.png) ### | شم تبریزی # ~~است مسکین است ، پیش نور حق عاجز شده ، سینهآ اودر نور حق میسوزد ومی ~~گوید # ~~کاشکی صدسینه بودی هرروز می سوختی درین نور، ومیریختی ومی پوسیدی ~~ودیکری # ~~هی رویا نیدی . # اومی داند که از وچه راحت دارد و چه ذوق دارد لوانزلنا هذاالقر آن علی ~~جبل # ~~آنچ برکوه نهند طاقت ندارد آن نور برومیزند طاقت نداره ، فقیریست که ~~غذای # ~~درویش است ، وفقیریست که از خدا درویشیست ، درویشی بدلق چه تعلق دارد ، ~~که # ~~هرسالی نهصد هزار درم خرج حجرههای آن درویش بودی1 ، هرروزی ده گوسفند و # ~~دخلهاء طیارات2 خود بحساب تبود لی مغ الله وقت می گفت ومی رسیدش . # این مشایخ را می پرسیدم که لی مع الله وقت مستمر باشد این مشایخ احمق # ~~می گویند که نی مستمر نباشد ، گفتم آخر یکی درویشی از امت محمد ر3 را ~~یکی # ~~دعا می کرد و می گفت که خدا ترا همه جمعیت دهاد ، گفت هی هی این دعا ~~مرا مکن مرا # ~~دعاکن که یارب جمعیت از و بر گیر، خدایا تفرقه اش ده که من عاجز شدم ~~غنج شدم در جمعیت # ~~افحسبتم انما خلقناکم عبثا 6 را بعضی قهری گویند که هست نی لطفست یعنی ~~من PageV01P335 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0358.png) ### | مقالات # ~~صداسبه تاختهام ، روی در تودارم تو مشغول بجای دیگر شوی ، ترا برمیآید ~~، مرا # ~~بر نمی آید من کلی روی در توکردهام ، کلی بکلک مشغول جزای آنست که کلی ~~بکلک # ~~مبذول یکی صد زاری می کند بردر که در خانه لحظهآ راه دهند می گویند ~~البته راه # ~~تیست ، و یکی میزارد که ساعتی رها کنید تا برون روم میگویند نی آن کی ~~شود ، # ~~ای خواجه هر کسی حال خود می گویند ومی گویند که ما کلام خدای را معنی ~~می گوییم. # این حایث که ان الله خلق الارواح قبل الاجساد1 چگونه است، صدهزار # ~~سال ms284 گیر که پیش از اجساد بوده است هم حجاب است که حادثست وحدث ، البته ~~وضو # ~~می باید کردن ، از حدث برون روی تا بنماز و خدمت راه یابی ، نمیدانم که ~~حدث # ~~کلام پاک قدیم را چگونه ادراک کند ، نی پنهان پنهان باید کد در متابعت ~~سیر کند ، # ~~تا روح او نیست میشود و فانی میشود تا هیچ نماند چنانک آن حکیم گفت اگر ~~چه # ~~فسرده و ناتمام گفت . # محمد گرچه بود آنجا زهستی پرچه بود آنجا # بجزحق هرچه بود آنجا بتاراج وفنا رفته # فانی شود گفته باشد که آمد السلام علیکم تنهات یافتم ، هریکی بچیزی مشغول ~~PageV01P336 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0359.png) ### | شمس تبریزی # ~~س 3.-.. # ~~وبدان خوشدل وخرسند، بعضی روحی بودند بروح خودمشغول بودند، بعضی ~~بعقلخود ، # ~~بعضی بنفس خود، ترا بی کس یافتیم همه یاران رفتتد بسوی مطلوبان ~~خودتنهات رها کردند، # ~~من یار بی یارا نم از آنچ میان ایشان رفت این مشهورشد که فاوحی الی ~~عبده مااوحی 1 # ~~ازاول والنجم تا اینجا برون افتاد، اگر چه بیرون نه افتاد، می پرسند که ~~چه اوحی # ~~می گوید گفت آنچ گفت، روحش می آید ومی پرسد که آنچ گفتند ، حضرت می ~~گویدش # ~~جواب که گفتیم آنچ گفتیم عقل همچنین می آید سؤال میکند ، می گویند ~~اکنون سطری # ~~بر پیشانی ایشان نبشتند . # شکایت می کرد که مالم را غارت کردند ، گفتم همان حکایت غلام هندوست که # ~~خواچه بقال داشت ، از کاسهآ هرمشتری انگشت روغن با انگبین برداشتی بعد ~~از # ~~برکشیدن ، غلام هندو انکار کردی در دل ، چه یارستی گفتن ، تا روزی خیکی ~~بزرگ # ~~باز شد، وانگبینها برفت فرصت یافت، غلام هندو گفت آری انگشت انگشت ~~بگیری، # ~~خیک خیک برود که من حفر بئر آلاخیه وقع فیه ا «بدمکن که بد افتی ، ~~چهمکن # ~~که خود افتی » گفت تا بنماز جنازهآ فلان رویم، آن ساعت صوفی را پروای ~~آن نبود # ~~گفت خدا من بیامرزد نماز جنازه اینست که خداش بیامرزد اصل اینست ، اصل ~~را # ~~آنک نداند در فرع ms285 شروع کند البته باژگونه و غلط گوید . # همان حکایت است که شخصی صفت ماهی می کرد و بزرگی او ، کسی او راگفت # ~~خاموش توچه دانی که ماهی چه باشد ، گفت من ندانم که چندین سفر دریا ~~کردهام ، # ~~گفت اگر میدانی نشانی ماهی بگو چیست؟ گفت نشان ماهی آنست که دو شاخ ~~دارد # ~~همچو اشتر ، گفت من خود میدانستم که تو از ماهی خبرنداری، اما شرح که ~~کردی، # ~~چیزی دگرم معلوم شد ، که توگاو را از اشتر واز نمی شناسی . PageV01P337 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0360.png) ### | ت ### | سمهس م- سههمع # صاحب طبع نمی باید ، صاحب دل می باید ، دل بجوی نه طبع ، چه جال دل ، # ~~دل روپوش است ، آن صاحب خداست از غیرت صاحب دلش میگویند ، وقتی پرتو # ~~جلال حق بردل می آید دل خرمست ، وقتی غایب می باشد الاچندانی چنین شود ~~که # ~~دل شود ومی گدازد چندانک دل بشکند و از میان برخیزد ، خدای ماند . # ازین اشارت کرد بداود چون داود پرسید از حضرت که این اطلبک فرمود # ~~لایسعنی سمائی ولاارضی ولکن بسعنی قلب عبدی المؤمن 1 وقوله : انا # ~~عندالمنکسرة قلو بهم لاجلی 2 چون صاحب گفتی منکسرة قلوبهم کو،انکسار # ~~دلمی باید ، چون بحق رسید ازنور حق نور جلال اورا بینی که لایعرفهم ~~غیری3 # درویشی گفت نی برعکس می باید ، دمی گفت هر نبی را معجزهای بود بوسف # ~~صدیق را تأویل الاحادیث4 .اما محمدی باید تا تأویل الأحادیث را تمام ~~بداند که آن # ~~بنده می گریزد ، واو برومی ریزد و کلیم الله می گوید اونی ، چون دانست ~~که آن از آن # ~~محمدیانست ازین می خواست کد اللهم اجعلنی من امة محدد از اونی همین # ~~می خواست که اجعلنی من امة محمد چون دید که پرتو مردی بر آن کوه آمد ~~کوه # ~~خورد شد گفت کارمن نیست اما اجعلنی من امة محمد(ص) . # گفتند اکنون چند روز بخدمت خضر رو و خضر هم می گوید که اللهم اجعلنی # ~~من امة محمد(ص) نوری دیگر است که موسی و ms286 خضر بتاراج دهد ، در عیسی نگری ~~PageV01P338 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0361.png) ### | شمس تبریزی # ~~در آن نور سرگردان بینی ، در موسی نگری در آن نور حیران بینی ، محمد # ~~نوری که در همه انوار غلبه کرده ، آخر بنگر که آن چله و آن ذکر هیچ ~~متابعت # ~~محمد رالالل هست ؟ آری موسی را اشارت بود ار بعین ثیلا1 متابعت محمد # ~~کجا که موسی تمنی آن نیارد بردن ، بلک گوید مرا از فتراکیان2 گردان . # در وعظ مولانا وقتی لطیفهٔ‌ روی نماید که در وعظ منصور حفظه نبود با آن # ~~کرامت ، که روزی در وعظ او یکی برخاست ، سؤال کرد که نشان اولیا کدام ~~باشد؟ # ~~منبر از زمین برکنده شد ، دوگز بزمین فروبرده بودند ، گفت ای منبر ترا ~~نمی گویم # ~~ساکن باش باز فرونشست . # خدای را بندگانند پنهان، می گفت از سر تا پایم همه خدا گرفتست ، این # ~~بی خبران این بی ذوقان، چه فسردهاندچه مردوداند چه بیذوقاند ! اناالحق، ~~سیحانی # ~~که طاقت من دارد با این گفتار ؟ وبا این کلام ، تولجاج من بینی قومی که ~~مقبول همه # ~~عالمند وعظها بذکر ایشان گرم کنند ومزه یابند ، نه آنک از حال ایشان ~~خبردارند PageV01P339 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0362.png) # ~~همین که نام ایشان گویند گرم شوند ، من ایشانرا چنین گویم العلم یؤتی و ~~لایأنی1. # گوئی خوابی دیده است چو شکر که شکر ازو فرومی بارد ، انصاف اوبین که # ~~چون منصف شد با این همه فضل در رکاب شیخ میرفت ، صد شاگرد داشت اهل در # ~~فنون ، او را ملامت می کردند جماعتی فضلا ، گفت بدان خدای که خالق خلق ~~است # ~~که اگر از یک موی او شما واقف شوید ، چنانک خدا ما را آگاه کرد ، ~~غاشیهآ او را # ~~ازدست من در ربابید ، چنانک منص را از هم دگر می ر بایید وحسد می برید ~~، با این # ~~همه اعتقاد در رکاب او میرفت تا بخانه رسیدن ، چندین بار مقرمیشد و ~~چندین بار # ~~منکر میشد ، که شیخ کودکی را که محل شهوت است چندین تواضع چرا کند ms287 ، # ~~باز گفتی که او را چه زیان دارد که کان پازهرست2 کان یغفرلک الله ~~ماتقدم من # ~~ذنبک وما تأخر دریای یبدل الله سیئآتهم حسنانست ، ### | شعر # کوهاگر پر زمار شد مشکوه %~% سنگ تریاق هست هم در کوه # شیخ چون نظر عنایت کردی درواین اندیشهای نیکو درتافتی ، باز چون در # ~~سایه رفتی وسوسههای تاریکی پیدا شدی ، گیرم که او را مقام آن هست چه ~~مروت # ~~بود خلق را گمراه کردن ، ودر شبهه واندیشه انداختن ، شیخ آنرا دیدی ، ~~گفتی سلام # ~~علیک چونی دراندیشهآ ما ؟ باز فراموش کردی . پنداری که ترا چنین رها ~~کنیم در PageV01P340 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0363.png) ### | شمس تبریزی # ~~اقرار ویا در انکار، یقلب اللیل والنهار1 چند بار دریای ظلمت را می ~~سوزد در # ~~شعلهٔ‌ نور ، افحسب الناسان بتر کواان یقولوا آسنا وهم لایفتنون2 در ~~عالم # ~~بعاقبت درست خیزی وره راست گیری وبدانی که تو کیستی ولی چون نداند که ~~او # ~~ولیست مگر نایالغ باشد در ره باشد ، اما چون بآقسرا رسید چون نداند که ~~رسید ، # ~~خجندی می گوید که مصیبت خاندان میدارم ، مصیبت خود را فراموش کرده است ~~. # آن شهاب هریوه در دمشق که گبرخاندان بود می گفت که مرگ بر من همچنین # ~~است که برپشت شخص ضعیف بارگران نهاده باشند ، عوانان6 بظلم، ودر وحلی ~~میرود # ~~یا بر کوه بلندی می رود بهزار جان کندن ، کسی بیاید وریسمان آن چوال را ~~که بر گردن # ~~او بسته است فرو برد تا جوال از پشت او فروافتد ، چون سبک شود وخلاص ~~یاید و # ~~جانش تازه شود ، اکنون حال او چون اوی که چاکر آن خاندان باشد ، اگر ~~ایمان # ~~آرد چنین است با اجل تعزیت خاندان میدارد و در شمع آن خانهدان که ~~بندگان # ~~خداآند یحقارت و بحسد می نگرد، چرا بخدا تضرع ننمایی نیم شب سوی حق ~~برخیز و # ~~دوگا نه بگذار وروی برخاک نه ، دوقطره ببار که خداوندا، اگر انبیا ~~واولیارا تو نخواهی # ~~چوحلقه بردرمانند ، اکثون بمن فلان بزرگ را نمودی چشم مرا باو ms288 ~~بیناگردان # ~~طوبی لمن رآنی ولمن رآی من ر آنیه اول رسول خداواللزاز خلق سخت پرهیز ~~PageV01P341 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0364.png) ### | - # ~~می کرد از غایت انس باحق ، واز بدونیک میرمید تا نباید که قبول خلق، ~~حجاب شود ، # ~~یک دم یا یک ساعت ، آخر چون بکمال رسید واز آن گذشت که درو قبول هژده ~~هزار # ~~عالم اثرکند ، یا رد کسی بفرماید : بیعونی علی الناس1 ای یاران مرا ~~بفروشید # ~~برمردمان که من خود در بیع در نیایم وچه زیان کند چون مصطفی چنین گوید ~~بنگر # ~~که حق چه گوید ، بیعونی صدبار ، حببنی فی قلوب عیادی وذکرهم آلائی و # ~~فعمای فأن القلوب جبلت علی حب من احسن الیها وبغض من اساء الیها2 نفس # ~~اماره گوید خود را برتو، می فروشد در بندسیم بوده است، دربند پول ~~نبودهام در بند آن # ~~بودم که خراز پل بگذرد ، ایشان بزرگان بودند شیخان بودهاند من ایشان را ~~چکنم # ~~نیازمندی خواهم گرسنهآ خواهم، تشنهآ خواهم، آبزلال تشنه جویداز لطف و ~~کرم خویش. # نفس طبع زن دارد، شاوروهن وخالفوهن یا رسولالله می فرمودی که مشورت # ~~کنید خاصه در کاری که منفعت و مسرت آن عام باشد ، اکنون اگر مردی ~~بیابیم با او # ~~مشورت کنیم ، آنجا زنان باشند چون کنیم ؟ می فرماید که با ایشان مشورت ~~هرچه # ~~گویند ضد آن بکنید سخنی می گفت ، گفتم سخنی خوش است اما سخن خدا نیست ، # ~~سخن خوبست اما ازخوبان خدایی نیست ، هر که ما را دید با مسلمانی مسلمان ~~شود، # ~~یا ملحدی ملحد ، چنان ، ملحدان گرد کوه را پیش او عبده وخادمه باید ~~نبشتن ، اگر # ~~یک ورق برخواند ملحد شود ، و اگر هردو ورق بخواند مسلمان شود صدیقی شود ~~که # ~~در وصف نگنحد . # فخر رازی چه زهره داشت که گفت محمد تازی چنین می گوید، ومحمد رازی # ~~چنین می گوید ، این مرتد وقت نباشد ؟ ! این کافر مطلق نبود! مگر ~~توبهکند ، چرا PageV01P342 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0365.png) ### | شمس تبر یزی # ~~میرنجانند خویشتن را آنگه کدام شمشیر ، بندهآ خدا ایشان را شفقت ms289 می ~~کند، ایشانرا # ~~برخود هیچ شفقتی نیست . # حجاج بنیوسف بگورحمة الله علیه ، آری کارما بعکس همه خلق باشد هرچه # ~~ایشان قبول کنند مارد کنیم، وهرچه ایشان رد کنند ماقبول کنیم ، روزی ~~شنید دزدیده # ~~که یکی تمنی ملک او می برد که روزی تا بشب برتخت او بنشینم ، دیگر تمنی ~~می برد # ~~که تا بشب در حرم او باشم ، حجاج ایشان را جمع و فرمود برنج پزند هفت ~~رنگ و # ~~بیاورند ، گفت بخورید هیچ در طعم تفاوت عست . # چون کفش عالم را کفشگر گفتن کفر است ، کفش فقیر را چه گویی ، صدهزار # ~~درم بامن خرج کنی ، چنان نباشد که حرمت سخن من بداری، ای آنک باحرمتی ~~بیا، # ~~وای آنک بی حرمتی بر و بی حرمتی را ببراگربا حرمتی آنچ بشنوی از ماچرا ~~ظاهر # ~~نکنی بیاشارت ما ، گفت خم تواگر چه ترشح می کند اما آب را خنک دارد گفت # ~~من درین راه بسیار قدم زدهام گفت کسی را بسیار گرد می گردانند . بیست ~~فرسنگ ، # ~~در بیست فرسنگ و شهر بنزدیک و بشهر نمی رسانند، نزدیک می آرندش باز ~~درمی گردانند # ~~گفت من سخت بسیار با خرد و بزرگ نشستهام در طلب، گفت در بند راحت بودهآ ~~یا در بند # ~~حفظ سخن . # گفت در باغی دیدم خود را بی خود شدم ، آتشی در من در آمد آواز شنیدام که # ~~صلا نعرهآ بزدم باز بخود آمدم، خواستم موزه پوشیدن ، چیزی دیگر بچشم ~~آمد بی خود # ~~شدم بسرهمهآ خانه را می گشتم ، از آسمان هقت در باز شد واستونها دیدم ~~از زمین تا PageV01P343 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0366.png) ### | مقالات # ~~آسمان ، می دانستم که آن ستون آسمانها طاعت مؤمنانست ، باز مولانا را ~~دیدم برسر # ~~منبر ودوکس از هوا در آمدند سوی مولانا با گیسوهای علویانه ، جسمهاشان ~~بزرگ # ~~چون دروازهآ وپرنور، طبقها با طبق پوش بیاوردند پرجوهر پیش مولانا ~~نهادند . # کوزهآ سفالین که برزمین زند نشکند عجب نیست ، اما کوزهآ سفالین که پنجاه # ~~بار برسنگ لاخ زد نشکست برریگ ms290 نرم افتاد بشکست ، عجب می آید اگر ~~گفتمشان # ~~اگر از برای مرده دادند گوربگور ، اگر از برای زنده دادند تون بتون ، ~~پرسیدندی # ~~آن مال که راه زنند و بر من آرند حلال شود پیش من ، مرا چه تفاوت کند ~~خاصه مالی # ~~که از حلالست ، آبی نیست ذوالقلتین1 یا کوزهٔ‌ نیست که خوف پلید شدن و ~~تغییر # ~~باشد ، دیگران را نشاید که این گستاخی کنند . # مثلا بازی آمد برسر دیوار بارو نشست ، کسی سنگی برگرفت تا برواندازد # ~~بر پرید رفت اما اگرخری بر آن بارو بایستد که من نیز چوسنگی آید بجهم، ~~فروافتد # ~~گردنش بشکند ، یا بحل درافتد ، فرومیرود و میرود ومیرود چون قارون . # آنرا بنگر که نور ایمان ازرویش فرومی آید صاف از نفاق نه آن نور که بهیچ # ~~امتحانی ظلمت شود پاکم شود . فرقست میان نوری که بااندک امتحان آن ذوق ~~و نور # ~~تیره شود . PageV01P344 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0367.png) ### | شمس تبریزی ### | معهههسمه-همهممهععمعمههممع # مرا یکی دوست نمای بود مریدی دعوی کردی میامد که مرا یک جانست # ~~نمیدانم که در قالب تست ، من بامتحان روزی گفتم ترا مالی هست مرا زنی ~~بخواه با # ~~جمال اگر سیصد خواهند، توچهارصد بده خشگ شد برجای، بروچیزی گشاد که ~~آنرا # ~~نزدیک می پندارد و آن دور است ، پس یک بار می باید قدم زدن با او واو ~~ناز نین کنار # ~~مادر در کنار مادر خوی کرده ، آخر ای نازنین کم از کو گوی کم از دوروی ~~. # معلمی میکردم ، کودکی آوردند شوخ دو چشم همچنین سرخ ، گویی خرسی # ~~متحرک ، در آمد سلام علیکم ! من مؤذنی کنم آواز خوش دارم ، خلیفه باشم ~~آری ، # ~~آنجا نشست با پدر و مادرش شرط کردم که اگر دست شکسته برشما آید هیچ ~~تغیری # ~~تکنید ، گفتند ما را از رقت فرزندی دل نمیدهد که با دست خود بزنیم اما ~~اگر تسو # ~~بشکتی بر تو هیچ ملامت نیست خطی بدهیم ، این پسر ما را بسر دار رسانیده ~~است . # کودکان مکتب ما همه سرفرو بردند مشغول ms291 وارگرد من مینگرد ، کسی را # ~~می خواند که با اولاغ کند یا بازی هیچ کس را نمی بیند که بدو فراغت ~~دارد ، میگوید # ~~باخود اینها چه قومند ، موی آن یکی را دزدیده می کشد ، و آن یکی را ~~پنهان # ~~می شکنجد ، ایشان از آن سوترمی نشینند و نمییارتد ، ما جرا درازتر ~~کردند ، من # ~~خود را بآن کردم که مرا هیچ خبر نیست می گویم چه بود چه غلبه می کنید؟ ~~می گویند # ~~هیچ استا ، آنجا بیرون کسی اشارت کرد این بانک برزدم او را دل از ~~جابرفت . # نماز دیگر برجست که اکنون من بروم استا بگاهتر که هنوز نوم، روز دوم آمد # ~~گفتم چه خوانهآ تا طلاق ، گفتم مبارک بیا بخوان مصحف را بازکرد بیش من ~~ازاشتاب1 # ~~پارهآ دریده شد ، گفتم مصحف را چگونه می گیری یک سیلیش زدم طپانچه که ~~برزمین # ~~افتاد، ودیگری ودیگری، ومویش را پاره پاره کردم که همه بر کندم، ~~ودستهاش بخاییدم # ~~که خون روان شد بستمش در فلق . PageV01P345 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0368.png) # خواجه رئیس را که اصطلاحات بود میان ما ، پنهان آواز دادم بشفاعت آمد و # ~~من هیچ التفات نکردم ، واین بچه می نگرد که آه رئیس را چنین میدارد ، ~~گفتم چرا # ~~آمدی ، رئیس گفت آرزوی توداشتم بدیدن آمدم ، او سخن درمیپیوندد ، و آن ~~کودک # ~~پنهان گلو می گیرد ، باو اشارت می کند یعنی شفاعت کن ، اولب می گزد که ~~تا فرصت # ~~یابم ، اکنون می گوید من اینجاام مترس ، تا لحظهآ دیر باشید ، آنکه گفت ~~که این # ~~کرت دستوری ده تا بگشایمش ، من خاموش ، حاصل برداشتش حمال و بخانه ~~بردند # ~~تا هفته از خانه برون نیامد . # روز دبگر باعداد در تماز بودم یدر و مادرش آمدند درپای من غلتیدند همچنین # ~~که شکر تو چون گزاریم زنده شدیم ، گفتم باشد که نه آیند برهم، حاصل بعد ~~هفتهآ آمد # ~~خدمت ، و دور نشست، و دزدیده ترسان ترسان خواندمش که بجای خود بنشین، ~~این بار # ~~مصحف بازکرد بادب ودرس گرفت ms292 ومی خواند ازین همه مؤدبتر ، روزی چند ~~فراموش # ~~کرد ، گفتند که بیرون کعب1 میبازد ، کاشکی آن غماز1 غمازی نکردی ، ~~اکنون # ~~میروم وآن کودک و غمازش می آیند ، چوبی بود کد جهت ترسانیدن بود نه جهت # ~~زدن ، برگرفتهام . # اکنون آن جایها را پاک کردهاند و بازی می کنند پشت او این سوست و من # ~~می گویم کاشکی مرا بدیدی بگریختی، آن کودکان همه بیگانهاند نمیدانند که ~~احوال # ~~است هزار رنگ می گردد ، و فرست میخواهد که سوی او نگرد ، تا اشارتش کند ~~که # ~~گریز ، پشت او این سویست ومستغرق شده است ، در پیش در آمدم که سلام ~~علیک # ~~برخاک بیفتاد دستش لرزان ، رنگش برفت خشگ شد ، میگویم : هلاخیز تا ~~برویم ، PageV01P346 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0369.png) ### | شمس تیریزی # ~~آمد بکتاب بردمش بعد از آن چوب را در آب نهادم ، آن خود نرم شد چیزی شد ~~که # ~~لاتسأل ، در فلق کشدندش کسی که دوازده کودک را بزدی گفت هلا استا بک ~~کودک # ~~ضعیف در فلقش کرد و بر پیچید خلیفه را می گویم که توبزن که دستم دردکرد ~~از زدن، # ~~خلیفه نیز چندی بزد گفتم خلیفه را بگیرید چنین زنند او می نگرد، چوب ~~برداشتم و # ~~خلیفه را بزدم و بخودی خود کودک را میزدم ، چهارم چوب پوست پای او یا ~~چوب # ~~برخاست چیزی از دل من فرو برید فروافتاد ، اولین و دومین را بانگ میزد ~~دگر # ~~بانک نزد . # حاصل بخانه بردندش تاماهی بیرون نیامد بعد از آن برون آمده مادرش می گوید # ~~کجا میروی؟ گفت براستا گفت چون ، گفت او خدای منست چه جای استاد است ، # ~~ومن ازونگسلم تا در مرگ من ، خدای داند که چه خواستم شدن ، برکدام ~~دارخشک # ~~خواستم شدن مرا باصلاح آورد ، پدر را ومادر دعا می کرد که مرا آنجا ~~بردید ، پدر # ~~و مادر هم دعا می کردند ، همسایگان دستها برداشته دعا می کردند ، که ~~یکی فدایی # ~~بود که ند خرد را و نه بزرگ و خرد را می گذاشت ، شاه ms293 شهر اگر گفتی ~~دشتام دادی # ~~وسنگ انداختی چنان دلیر ، چنانک کسی صدخون کرده بود ، لاا بالی شده آمد ~~از # ~~همه با ادب تر وبا خردتر هر که با او اشارت می کند دست بردهان می نهد ~~باشارت که # ~~خاموش ، حاصل در مدت اندک همهآ قرآن او را تلقین کردم ، و بانگ نماز می ~~گفت # ~~بآواز خوش غیراین دوبار دگر حاجت نیامد وظیفه شد . # خدای را بندگانند که ایشانرا در حجاب آرد با ایشان اسرار گوید ، مرا آن # ~~شیخ اوحد بسماع بردی وتعظیمها کردی باز بخلوت خود در آوردی ، روزی گفت # ~~چه باشد اگر بما باشی گفتم بشرط آنک آشکارا بنشینی وشرب کنی پیش مریدان ~~و من # ~~نخورم ، گفت تو چرا نخوری ، گفتم تاتوفاسقی باشی نیک بخت ، و من فاسقی ~~باشم PageV01P347 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0370.png) ### | مقالات # ~~ه سمسه سه هدسسهده مه--.ه عهه سمهمعسممس هسه همسه مسمسسسعم* # ~~بدبخت ، گفت نتوانم بعد از آن کلمهآ گفتم سه بار دست برپیشانی نهاد . # اسد متکلم روزی تفسیر این می گفت وهومعکم اینماکنتم1 با همه فضلش # ~~چون برملا چیزی پرسیدمی درهم شکستی، روزی پرسیدمش که می گویی وهمو معگم # ~~خدا با شماست چگونه باشد ؟ گفت توریزی ترا ازین سؤال چه غرض است ؟ او # ~~چندانک درطرف حلم بودی ، در خشم همچندان بودی هی فروریختی ، گفتم چه ~~معنی # ~~غرض چیست برین وارد نیست، توشکی برزبان بستهآ بایذا خود را خوکردهآ این ~~معنی # ~~را چگونه می گویی ، هومعکم خدا بابنده چگونه باشد ، گفت آری خدا با ~~بنده است # ~~بعلم ، گفتم که علم از ذات جدا2 نیست ، و هیچ صفات از ذات جدا نیست ، ~~گفت این # ~~سؤالهای کهن می کنی ، گفتم چه معنی کهن از نوی میمیرد ، مردمان می ~~گویند که # ~~متکلم2 اینست . # آن پسر ورکانی که قاضی بود حسودان سخن او را فهم نکردندی و طعن کردندی # ~~که او واعظ است چه داند، بی انصافی از حسد خیزد، هرچه گفتند گویندگان ، ~~پوست # ~~الف خاییدند هیچ معنی الف فهم نکردند ، زیراکه مردی ms294 نداشتند ، چنانک ~~عنینی را # ~~در چامهآ خواب شاهدی کنی چه باشد ، لمس بیمزه کند طمس نتوان کردن ، ~~همین PageV01P348 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0371.png) ### | شمس نبریزی # ~~روی بررویش نهد ، چیزی که این وسیله و دواعی آنست از آن محروم باشتد . # ح همان حکایت سوزن گراست که دوستی داشت عنین خلق را وخویشان را از # ~~عنینی او خبر نبود ، بریش وسبلت او مفرور شدند . # کیراو بردروغ ریش گواست %~% ریش مادر غرش بکن که سزاست # دختر چوصد هزار نگار با او عقد کردند وعروسی کردند ، البته مقدور نمیشد # ~~نزدیکی کردن چون سخت عاجز شد ، براین دوست ح سوزن گر آمد که هم راز او # ~~بودند از کودکی ، وگفت که مرا محرم توای احوال من چنین است ، اکنون ~~شبانگاه # ~~با من بیایی و جامههای من در پوشی ، ومرا ازین صداع برهانی ، ولیکن چون ~~در # ~~خلوت درآیی سخن نگویی هیچ تا فهم نکند، و چراغ را بنشانی که معهود است ~~چراغ # ~~نشاندن وقت خواب ، گفت هزار خدمت کنم چون درخلوت رفت ح چراغ را بکشت # ~~و زود در جامهٔ‌ خواب در آمد ، دختر پنداشت که همان شوهر عنین است ، ~~چون # ~~برونشست دلیر پایها درهواکرن او فروبرد بانگ و گریه وفریاد بر آمد، ~~وزاری واویلی # ~~شوهر از برون در می گوید که ای زنک قچبه پنداری که منم که جگرم خون # ~~کردی ، ح این سوزن گرست که آهن را میشکافد ، سوراخ سوراخ میکند . # شهاب سهروردی که مقتول میگویند ، سخت مقبول و عزیز بود پیش سلطان # ~~حلب، حسد کردند گفتند ملک پیش فلان ، نامه بنویس باتفاق تا در منجنیق ~~نهیم ، PageV01P349 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0372.png) # ~~چون نامه بخواند ، دستارش فروگرفت، سرکش ببریدند ، در حال پشیمان شد ، ~~بروی # ~~ظاهر شد مکر دشمنان ، او را خود لقب ملک ظاهر1 گفتندی ، بافرهوشان تا ~~چوسگ # ~~خون او را بلیسیدندی ، و دواز ایشان را بکشت که شما انگیختید ، آن ~~جزوکش را # ~~برون آورد در مزاد داد پنهان بچهل دینار خریداری میکردند ، مصحفی نیکو ~~به # ~~پنج درم زیرا مصحف ms295 را فهم نمی کنند . # این شهاب الدین میخواست که این درم و دینار بر گیرد که سبب فتنهاست و # ~~بریدن دستها وسرها، معاملت خلق بچیزی دگر باشد، وترک متا بعت دین محمد # ~~گفت ، اگر از من می پرسند متابعت خود او می کرد ، نی تمی کرد، آن روز ~~با او صفت # ~~لشگری کرد ، ملک ظاهر را ، گفت : توچه دانی لشکر چه باشد ؟ نظر کرد ~~بالاوزیر، # ~~لشکرها دید ایستاده ، شمشیرها برهنه کشیده اشخاص باهیبت و بام وصحن و ~~دهلیز ، # ~~برجمت و در خزینه رفت ، تأثیر آنش در دل بود که قصد اوکرد پیش از تفحص ~~. # آن شهاب زا علمش برعقلش غالب بود عقل میباید که برعلم غالب باشد حاکم # ~~باشد ، دماغ که محل عقل است ضعیف گشته بود، چنانک وقتی خواستی جهت ~~تقویت، # ~~بکدرقدح مفرح بیش نتواند بکار بردن، ازغایت ضعف دماغ سخن او، شهاب ~~سهروردی # ~~باسخنش فروبردی ، آنگاه این اسد متکلم او را دشنام دادندی ، آن بیانصاف ~~درین # ~~مقام از آن ماست ، همانست بمعنی که از آن تست ، چوتو ما باشد انا ~~انزثنا همان شد PageV01P350 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0373.png) ### | شمس تبویزی # ~~چنا نک شما در سخن من خوض می کنید هیچ کس در نمییابد اگر دریافتندی همه # ~~مرید بودندی ، سخن ازیشان در می گذرد اکنون تاکی شانه کنیم ریششانرا که ~~چنین اند # ~~وچتان اند ، دراز کشیدیم دروغ بود ، اگر خدا را بهبینی از من سلام بگو ~~یارسخت # ~~فیکوست ، خودرا دروگم کنی ودرو دررویتا خودنماند ، نمانی هرچیزی ~~مژدگانیست # ~~از حق بحصول آن چیز . # یکی در راهی میرفت شخصی رادید زفت وسواره وسلاحهای چست بربسته ، # ~~گفت که بزنم او را پیش از آنک قصد من کند، سوار گفت بطلم منگرکه سخت بی ~~هنرم # ~~گفت نیک گفتی که از بیم خود خواستم به تیرزدن ، اکنون بیاتا کنارت گیرم ~~. # اکنون درعالم دین همچنین باشد ، در میان گردانی این کلاه از سربنه تا ~~ازین # ~~میدان مردان بوکه سر بیرون بری ، هورنه در راه سرفرازانند» که از تیغ ms296 ~~اجل ، هم # ~~سرهم کلاه بربایند . # ای قاضی و هدرس وشیخ اگر با آن ضعیف صاحب ولایت تواضع نکنند ، # ~~زخم خورند گویند ندانستیم ، پ بنادانی این راء چون میروند مااتخدالله ~~ولیا # ~~جاهلابکه مشغول شدی ازما ، گفت بهمسایه، همسایه که باشد همسایهآ تومنم ~~، دعوی # ~~درین راه گزافست . # کافران را دوست میدارم ازین وجه که دعوی دوستی نمی کنند می گویند ما # ~~کافریم دشمنیم ، اکنون دوستیش تعلیم دهیم ، یگانگیش حرامست و موجب حدست ~~و # ~~زجر ، ولیکن از روی شفقت آتش از چشم فروآید که خدا یا ایشانرا خلاصی ده ~~از # ~~گناه ومراوهمهآ مسلمانان را ، اکنون اگر تراآن قوت باشد که اگر شیخ را ~~در خراباتی PageV01P351 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0374.png) ### | مقالات # # سسسس %~% .-سم # ~~بینی گویی سراین نمیدانم او داند و خدای او، اگر در مناجات بینی گویی ~~باری این # ~~را میدانم ، این باری نیکوست این هم نیکو باشد ، چوآن قوت نداری که شیخ ~~را # ~~آنجا در خرابات درعین مناچات ، ودر عین کعبه ، ودر عین بهشت بینی . # می گفت که محمد پرده دارماست ، گفتم آنچ درخود میبینی در محمد چرا نمی- # ~~بینی هرکسی پردهدار خود است ، گفت آنجا که حقیقت معرفتست دعوت کجاست و ~~کن # ~~ومکن کجاست ، گفتم آخر آن او را بود و این فضیلت دگرمزید ، واین انکار ~~که تو # ~~می کنی برو واین تصرف نه که عین دعوتست ، پس دعوت می کنی و می گویی ~~دعوت # ~~نباید کردن . # این جبریان چه می کنند مرد قوی که نداند که این همه آن حق است ، کودکی # ~~را بگویی که ما را که آفرید ؟ گوید حق ، بپرسی که چرخه بی گرداننده ~~گردد ؟ # ~~گوید چه می گویی دیوانه، بپرسی که آنکمارا ساخت وهست و نیست می کند، ~~اوقویتر # ~~است و غالب تراست ، با ما بگوید هر آینه آنکس اگر قویتر نبودی ، کی ~~توانستی ما # ~~را هست ونیست کردن ، هر آینه غالب او باشد . # مردی آنست که این غالب را ببیند و آن هست کننده را ببیند و هست کردن # ~~او ms297 را به بیند ، چشم باز کند ، بی تقلید و بی حجاب ، خالق را ببیند ، ~~اللله را ببیند ، # ~~بگویند اکنون بر و محمد را ببین که برین آفتاب ومهتاب علتی می نشیند ، ~~وبرو # ~~هیچ علتی نمی نشیند، وهیچ علتش نیست، روی این شمس سیهشود وروی آن شمس ~~سیه # ~~نشود، زیر اآن شمس نور جلال او گرفت، و این شمس در آن مقامست که اذا ~~الشمس کورت 1 # نیکوهم درد بود نیکومونس بود، شکرف مردی بود شیخ محمد اما درمتا بعت # ~~تبود ، عین متا بعت خود آن بود نی متابعت نمی کرد . PageV01P352 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0375.png) ### | شمس نبربزی # من چون ترا در آن حالت و در آن مقام دیدم ، چند حیلت کردم تاتواز آن # ~~یرون آیی ، همه دلم باتو بود که چرا در آن مقام ایستاده است، وچرا در ~~منزل تنگ # ~~وترش است ، تا بدانی که شفقت من باتو چونست اکنون دستک مرا همچنین یکی ~~بمال # ~~دیراست که نمالیدهآ کارداری اندکی بمال همچنین، سلام علیکم عیدت مبارک ~~باد ، سلام # ~~ماحصارست از همه رنجها ، اما یابی درو چون در آمدی . # هر کد را عون حق حصار بود %~% عنکبوتیش پرده دار بود # یگانهآ درعالم آمدی ، گوی از جملهآ عالم بردی از میان جملهآ عالم گوی از # ~~میدان بیرون بردی ، کفت بعضی عاشقان پاتاق و ترنب، ومعشوقان و محبوبان ~~ساکن، # ~~گفتم بدان ماند آن طاق ترنب وسور ودعوت که یکی ترا بباغ بود که بیا ~~تاگردان2 # ~~خوری ، بر درخت بررفت وتراق تراق در گرفت ، و می گوید بیا بدستک خود ~~بخور # ~~دست مهمان سیاه شد و آستین ، و آن دگر مهمان زا برد بباغ و بمقام خوش ~~بنشاند و # ~~غلامان را گفت بروید چون فرو آرید از درخت وپاک گنید ، و پوست بیرون ~~کنید و # ~~پوست تنگ دیگر راهم بیرون کنید ، چنان کردند آوردند پاک کرده پیش او ~~نهادند # ~~که بخور، او می گوید که این چگونه گرد کانست تراق تراقش بگوش من نرسید ~~، دستم # ~~سیاه نشد ms298 آستینم نیالود ، من نمیخورم خدا داند این چیست ، گردکان را ~~نماند # ~~من چنین ندیدهام ، در شعر گفت که کسی بسر عشق نرسید و آن کس که رسید # ~~سر گردانست . PageV01P353 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0376.png) ### | مقالات # # ..-هه..س ه «م.. *، ،.م-.، *-،.. %~% .-...،---------.- %~% ~~.*بسهمسم.-ممه. معمممعم- # شیخ ابراهیم بر سخن خیام اشکال آورده،1 که چون رسید سر گردان چون باشد # ~~گفتم آری صفت حال خود میگوید ، او سرگردان بود ، باری برفلک مینهد ~~تهمت2 # ~~را ، باری برروزگار، باری بریخت، باری بحضرت حق، باری نفی می کند ، و ~~اتکار # ~~می کند بازی اثبات می کند، باری اگر می گوید، سخنهایی دروهم تاریک ~~میگوید . # مؤمن سرگردان نیست ، مؤمن آنست که حضرت2 نقاب برانداخته است ، # ~~پرده گرفتد است مقصود خود بدید، بندگی می کند عیان درعیان ، لذتی از ~~عین او در PageV01P354 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0377.png) ### | شمس تبریزی # ~~مییابد ، ازهشرق تا بمغرب ملحدلا گیرد وبا من می گوید ، در من هیچ ظنی ~~در نه # ~~آید زیرا معین می بینم ومی خورم ومی چشم چه ظنم باشد ، الا گویم شما می ~~گویید # ~~چنانک خواهید ، بلک خندهام گیرد چنانک یکی امروزه بیاید چاشتگاه پیشتو ~~، عصا # ~~گرفته بدستی، بدستی دیوار گرفته، پای لرزان لرزان می نهد و آه آه میکند ~~، و نوحه # ~~می کند که آخر نگویی این چه واقعه است ، این چه خذلانست که امروز آفتاب # ~~برنیامد ، و دیگری آمد آری منهم ، درین مشکل ماندهام که چرا روز نمیشود ~~، # ~~تومی بینی کد چاشتگاه فراخ است اگر صد هزار بگویند ترا تسخره2 و خنده ~~زیادت # ~~شود ، اکنون آنک مؤمن است محرم نیست تا مؤمن کیست . # لحظهآ برویم بخرابات بیچارگان را ببینیم ، آن عورتکان را خدا آفریده است، # ~~اگر بدند یا نیاشاند ، درایشان بنگریم ، در کلیسیاهم برویم ایشانرا ~~بنگریم طاقت کار # ~~من کسی ندارد ، آنچ من کنم مقلد را نشاید که بدان اقتدا کند ، راست ~~گفتهاند که # ~~این قوم اقتدا را نشایند . # از فرزند خود شکایت می کرد بسیار ، از زبانم این آمد که عاقبتش نیکو شود # ~~کودکست ازکودکی است ms299 آنچ می کند نه اصلی ، چنانک غوره و زردآلوی خام ، ~~تلخی # ~~کند ترشی کند ، آن از کودکی غوره است ، و از خامی ، نهاصلی ، یا غوره ~~باشد که # ~~ترشی درو اصلی باشد . غورهآ سنگ بسته هیچ شیرین نشود الا باید که غوره ~~در نطر # ~~آفتاب باشد . # خدای را بندگانند که کسی طاقت غم ایشان ندارد ، و کسی طاقت شادی ایشان # ~~ندارد، صراحیی که ایشان پرکنند هر باری ودر کشند، هر که بخورد دیگر ~~باخود نیاید # ~~دیگران مست میشوند و برون میروند و او بر سرخم نشسته . # یکی آمد که مرا ادب طعام خوردن بیاموز ، که مرا طعام گران کرد ورنجانید # ~~گفتم خوردن چنان باید که تو خوردن برنجانی ، نه چنانک خوردن ترا ~~برنجاند ، PageV01P355 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0378.png) ### | بقاللات %~% # ~~چنان بخور که گرانی برواتدازی نه چنانک او گرانی بر تواندازد ، گفت این ~~ساعت با # ~~شما بخورم ، گفتم من نگویم که بخور ، مرا ان ولایت نباشد آن ولایت خدای ~~را # ~~باشد که گوید این رنج من دادهام توبخور هم من بردارم این رنج را . # خدای مرا علم داده است که من این دلیری نکنم تا آن بیچاره یک شبانروزدر # ~~زحمت نباشد ومن سعی کرده باشم در رنج او ، اکنون آنچ می گوید عتاب عام ~~از بهر # ~~من نباشد ، من حال م را باخود دانم واگر ترش کند ابرو ، همه دانم آن ~~بامن نباشد ، # ~~زیرا که حال م را با خود معاینه می بینم ، دانم که جهت مصلحت دیگران ~~باشد من # ~~چون شاد باشم، هر گز اگر همد عالم غم گین باشند در من اثرنکند ، و اگر ~~غمگین باشم # ~~نگذارم که غم کس بمن سرایت کند ، خداست که خداست ، هرکه مخلوق بود خدا # ~~نیود نه محمد ت نه غیر محمد ماه. # آن یکی آمد که معذور دار چیزی نپختدایم اهروز ، گفتم من چیز بختهآ ترا # ~~چه خواهم کردن تومی باید که پخته شوی ، گفت چون پخته شوم؛ گفتم توچزن ~~مرید # ~~باشی که اشارت را فهم نکنی ms300 ؟ ! گفتم که فهم اگر متردد نشدی ، در اشارات ~~وعبارات # ~~وعمااام اسلام ، خلاف نکردندی وازنصوص یک معنی فهم کردندی . # گهتم علماء اسلام را باهم چگونه دوئی و اختلاف باشد ، آن دو دیدن و آن # ~~تعصب کار تست ،ابوحنیفه اگر شأفعی را دیدی ، سرکش کنار گرفتی برچشمش ~~بوسه # ~~دادی ، بندگان خدا با خدا چگونه خلاف کنند ، وچگونه خلاف ممکن باشد، تو # ~~خلاف می بینی ، قربان شوتا از دوری برهی، گفت ازین قصهٔ‌ قربان کی برهم ~~، گفت # ~~قربان شوتأ برهی . # النه اکبر نماز ازبهر قر بانست2 لازمست ، باشد اکبرتا تودر تکبر وهستیی ، ~~هست PageV01P356 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0379.png) # # %~% شمس تبریزی # ~~گفتن الله لازمست وقصد قربانی لازم است ، اکنون تاکی بت در بغل گیری ~~بنماز آیی # ~~الله اکبر می گویی ، چون منافقان بت را در بغل گرفتهآ . # وقتها شیخ محمد سجود ورکوع کردی و گفتی بندهٔ‌ اهل شرعم ، اما متابعت # ~~نداشت مرا از و فائده بسیار بود ، اما نه چنانک از شما از آن شما بدان ~~نماند ، الا # ~~فرزندان شما را در نیافتند هیچ و عجب باشد که یا خود دریابند، شما ~~دربند آن نیستید # ~~که بنمائید بفرزند وغیر فرزند ، یکی هزار جهد می کند که از خود چیزی ~~بنماید و # ~~محرم و نامحرم گرد شود نتوانم چنانک مرا باید زیستن ، گفت همچنانک فلان ~~که هر گز # ~~محرم نباشد ترا ، گفتم توچه میدانی که محرم نباشد مرا ، آنک توازه کامل ~~تر باشی تا # ~~بدانی گفت زیراکه او می گوید چنین می باید و چنان میباید ، در مقام ~~تسلیم چگونه # ~~راست آید که چنین باید وچنان نباید ، گفتم پس این اعتراض چگونه می کنی ~~برو # ~~چنین باید وچنان نباید ، گفتن نیست ، پس هم تو می کنی ومی گویی نباید ~~کردن . # چنایک هندو در نماز سخن گفت آن هندوی دیگر که هم در نماز بود میگوید # ~~هی خاموش در نماز سخن تباید گفتن ، و آن شخص پیش قاضی رفت گفتندش که ~~خصمت # ~~گواه نیست سوگند بخور ، گفت والله که ms301 سوگند نخورم بالله که نخورم . # ~~چون نمی باید اعتراض کردن والله اعلم ، گفتم این که تو پیش من سخن گویی ~~چنانست # ~~مرید آن تیست، ونیز چون اعتراض آمد حریت نماند ، اختیار نماند مرا می ~~باید که # ~~من آزاد بروم چنانک می بایدم بروم باید بنشینم بایدم بخسبم باختیار خود ~~باشم ، چون # ~~تو بامن باشی اختیار نماند مرا می باید رفت که تو توروی ، یا ترا چنان ~~باید رفت که # ~~من روم، یا خادم باشمیا مخدوم، بهرحال آن اختیار باطل شود . # نه خادم کس بودته مخدوم کسی %~% انصاف بده که خوش جهانی دارد PageV01P357 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0380.png) ### | لمقالات # الفقیر لایبملک ولایملک1 بخردکی باید آن خوگرفتن ، تا زودتر در کارآید # ~~که شاخ ترراست شود بی آتش ، چون بآتش خشک شد ، بعد از آن دشوارگردد ، ~~بوقت # ~~تری پای در کفش باید کرد تا پای جای کند تا بوقت خشکی نرنجاند ، گفت ~~کسی را # ~~رنجانیدن وسرد کردن آن ندارد ؛ رغیا ولاتنفر ا2 گفتم اگر امتحان نکنم ~~او نداند # ~~که او کیست ، دیدی چماعتی کد اعتقادها می نمودند و جان بازیها چون ~~امتحان اندک # ~~آغاز کردم اعتقادشانرا دیدی چگونه برهنه کردشان پیش توتاتوشان برهنه ~~دیدی ، # ~~آنک دعوی محبت می کند ازمیان جان ، یکی درمش بخواهی عقلش برود جانش ~~برود # ~~سروپای گم کند ، امتحان کردم تا خود را اندکی دیدند تشنیع بر آوردند که ~~این شخص # ~~همه روز معتقدانرا سرد کرد ، گفتم او نکرد غیرت اله است ، برین وجود ~~نخواهند # ~~که خلق اطلاع یابد ، برایشان داغ لا یعرفهم غیری1 بر پیشانی ایشانست ~~ایشانراکه # ~~بیند ، ایشان همچنین در نظر خدای اند ، هرکه خواهد که ایشان ببیند، در ~~نظر # ~~خدای در آید ، در نظر خدای درآی ایشانرا به بینی ، خلق ، حق را چگونه ~~دریابد # ~~چگونه بیند ، واین شخص راکه درتظر اوست هم ، # طرفه بهم در رفتهاند چنایک چیزی بهم در رفته باشد هریکی را حالتیست ، # ~~واعظ را بالای منبر حالتی ، ومقری را برتخت حالتی ، ومستمع را حالتی ، ~~مرید را # ~~حالتی ms302 ، شیخ را حالتی ، ومراد را حالتی ، وعاشق را حالتی ، ومعشوق را ~~حالتی # ~~لااله الاالله زهی ضلالت و کوری که نداند که من کورم . PageV01P358 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0381.png) ### | بربزق # من ازیشان نیستم اما ازیشان خبری دارم، قومی دیگرند که بینااند ، ~~ومیدانند # ~~که پینااند ایشان را هم ایشان دانند «آنرا کد نه بینی ای صنم چند زنی» ~~گفت آخر # ~~من پدر توام تو فرزند من ، گفتم خراینجا می خسبد که مرا فرزند می بینی ~~خود را پدر # ~~میدانی ، «آنجا که محمد است آدم چه زند» عقل سست پایست، ازو چیزی ~~نیاید؛ امااو # ~~را هم بی نصیب نگذارند ، حادث است و حادث تا بدر خانه برد ، اما زهره ~~ندارد که # ~~در حرم رود . # برلوح الفی ثبت شد ، گاهی برلوح گوییمش که نوشته بود ، گاهی برزمین ، # ~~گاهی بردل ، بالاوزیر همه نور اوگرفته است ، گویند کوخود دیده ، ~~کوبینایی ، کوتا به # ~~بینی توبهآ نصوح کو. # نو بوا الی الله توبةفصوحا1 بعضی گفتهاند: النصوح الذی لا بعودانی الذات2 # ~~واین قول نیکوست و بعضی گفته که شخصی بود که روی او روی زنان بود ، اما ~~اومرد # ~~بود آلت مردان داشت ، کامل بیعلت وبیعفت ، در حمام زنان دلاکی کردی ، ~~سی سال # ~~این کار می کرد تا روزی در حمام مرواریدی بزرگ از گوش دختر ملک گم شد ، ~~گفتند # ~~در حمام گم شده است ، فروروید تا سوراخ بینی همه را بجویید ، و سرهنگان ~~درو # ~~بام حمام را . # تادر نرسدوعدهآ هر کار کد هست %~% سودت نکندباری هر یار که هست # او در خلوت در آمد ، از ترس میلرزید که نوبت بمن خواهد رسیدن و سجدهٔ‌ # ~~پیاپی میکرد ، وعهد می کرد باخدا که اگر این بار خلاص یایم باقی همه ~~عمر گرداین # ~~حرکت نگردم ، خدایا بعد ازین دلاکی زنان نکنم ، اقرار کردم بخدایی تو ~~اگر این # ~~بار از من دفع گردانی ، هرگز نصوح بدین گناه باز نگردد ، درین تضرع بود ~~که آواز PageV01P359 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0382.png) ### | مقالات %~% %~% ..م-مممسعمه # ~~آمد که همه جستم ، نصوح را بجویید ، بی ms303 هوش شد بحق پیوست سرش آواز آمد ~~که # ~~یافته شد ، گفتند لاحول در حق او گمان بد بردیم تا بیاید ، دختر ملک را ~~بمالد که # ~~البته مالیدن او میخواهد ، نصوح را بخوانید ، نصوح گفت که دست من امروز ~~بکار # ~~نیست ، در راهم تب گرفته است . # صحابه توبه کردندی شکستندی ، فرمود که همچو توبه نصوح توبه کنید که او # ~~سی سال دیگر بزیست هرگز رجوع نکرد ، دریای کرم موج میزد هرچه خواهی از ~~و # ~~آن دهد ، هریکی چیزی می پرستند ، کی شاهد یکی زر ، یکی جاه ، هذا ربی # ~~می گویند لااحب الآفلین نمی گویند . # ابراهیم لا می گوید «لااحب الآفلین»2 کوابراهیم صفتی که بزبان حال # ~~گوید لااحب الآفلین سراین عاید بفلک دگرست زیرا فلکهاست در عالم ارواح ~~، و در # ~~عالم اسرار اندرون ، وآفتابهاست و ماههاست ، چون ازین خیالات بگذرد ~~بداند که # ~~اینها را خالقی هست و وفاتیست، چون خیال. باز شکافت از عالم باطن تجلی ~~ظاهر شود # ~~بگوید که وجهت وجهی للذی فطر السموات والارضاواذا مرضت فهو یشفین4 ~~PageV01P360 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0383.png) ### | شمس نبربزی # ~~مرض را بخود اضافت کرد تعلیمست وبناانا ظلمناانفسنا1 یعنی من مریضم خود ~~صحت # ~~من ازوست نفی خودیست وچون خود را نفی کردی او اثیات شد ، من قوت آن ~~دارم # ~~که غم خود را نگذارم که بدیشان برود که اگر برود طاقت ندارند ، خود را ~~درومحکم # ~~کند ابلیس هم می گوید، چنانک دزد هم میان محله بانگ میزند که دزد ~~بموافقت اهل # ~~محله که دزد دزد «اندرین ره صدهزار ابلیس آدم روی هست تا هرآدم روی را ~~زنهار # ~~کادم نشمری2» شیاطین الانس اینهااند که غیر حالت تو دارند و غیرروش تو ~~. # این تصرانی صد روز سخن گوید ملول نشوم آن ملول ومتغیر شونده را بسوختم # ~~که ساختن در سوختن است ، خرابش کردم که عمارت در خرابیست ، چندان علمها # ~~می داند وهیچ صلاح کار خود نمیداند ، کاری می کند می پندارد طریق اصلاح ~~کاراوست، # ~~سوراخ غلط است ارحنی رایحة الجنة 3 ms304 وقت استتجاء می گوید دعا راستست ، ~~اما # ~~سوراخ غلط کردهآ من عرف نفسه فقد عرف ربه چرا نگفت من عرف عقله، من عرف # ~~روحه ، گفتم زیرا تفس محیط است بهمهآ نفس و جود چیزیست که ب خرد کی ~~باید آن خو گرفتن # ~~تعلیم مافی نفسی ولااعلم مافی نفسک5 . # ازین مسلما نان ملول شده بودم از گرسنگی می کشندم، آن لوت برلوت میخورند ~~PageV01P361 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0384.png) # ~~جهت هوای خود ، و مردان خدای گرسنه ، آری چهت هوای خود بصددرم سماع کنم # ~~وجهت رضای خدا ده درم ندهم ، پس چگونه درست آید بندگی ودوستی حق، بگویم # ~~فرجی یمنی را بازستان ، اگر عتابی نرسد سخت نومید و هلاک شوند، اگرنه ~~عنایت # ~~بودی هیچ قبول نکردی توآنی که برخود نوحه می کردی و درآن واقعه نومید ~~شده بودی # ~~من آنم که در آن نومیدی دستت گرفتم خلاصت کردم ، گفتند امروز سخت رنجور ~~است # ~~گفتم آری خواند همه خلق را بصحت وطیب چون قبول نکردند ، او رنجور شده ~~چون # ~~سعادت یاری نکرد . # پادشاه را دوپسر بود یکی مؤدب و بلند همت ، آن دگر ناشایسته واحمق و بددل # ~~وزنانه، از غیرت مرد، مردرنگ شجاع، جان باز ، رستم صفتی بجست ، او را ~~قرین و # ~~رفیق این پسر کرد تا شب و روز او را صفت مردان گفتی و نمودی ، و سلاح ~~شوری # ~~می آموختی ، وحرکات مردان ، هیچ اثر نمی کرد ، همین لفتک ولعبتک می ~~ساخت ، # ~~چون دخترکان بازی می کرد ، بعد دوماه گفتند که امروز پادشاه می آید تا ~~بییند که چه # ~~می آموزد پسرش ازین اخی، پسرش ازین مقنعه برسرانداخته ولعبتهاپیش گرفته ~~، این # ~~اخی معلم نیز از غایت عجز ، دستار خود را هم از سرفرو آورده و مقنعهآ ~~ساخته در سر # ~~خود انداخت لعبتها پیش گرفت ، پهلوی پسر پادشاه نشست . # پادشاه در آمد که معلم کو ، می نگرد چپ و راست معلم کو ، معلم از زیر ~~مقنعه # ~~سر بر آورد خدمت کرد « با آواز زنانه می گوید اینک ms305 معلم منم گفت این چه ~~حالست ، # ~~گفت ای شاه عالم درین دوماه ، چندانک زدم و گرفتم که او را هم رنگ خود ~~کنم البته # ~~نتوانستم ، من هم رنگ او گشتم ، اما او مرد بود او را چه زیان آن تشبه ~~کردن . PageV01P362 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0385.png) ### | شمس تبریزی # # سدسسسمس.. معسم-ه-هه سههمهه--سممه %~% *-ه.ه-- مععهسه ~~مصصعمههههمعهععههمعه مع هعهمععممهما # وچون سعادت یاری دهد ، چنان باشد که آن وزیر را پادشاه بخواند ، و گفت # ~~مرا می باید که این پسر من عاام بزرگ شود که وعظ گوید خلق را ، خلق را ~~بیدار کند # ~~ومن درپایان تخت او بتشینم وعظ او بشنوم ، اکنون او را پیش که فرستم که ~~عالم شود، # ~~فلان یا فلان یافلان ، وزیرگفت که این کار فقها نیست ، تو پیری چون ~~توانند که بدین # ~~زودی اورا واعظ کنند چنانک توزیر منبر او بنشینی ، وعظ اوشنوی ، مگر ~~فلان جولاهه # ~~گفت اکنون تودانی کاری بکن ، وزیر برخاست آمد بخدمت جولاهه ، واز دور ~~خدمت # ~~کرد و بادب نشست ، گفت چونی فضولیها میاندیشی ، گفت چکنم اعتماد بر ~~بزرگی شما، # ~~اکنون جهت خدا قبول کن ، گفت این مشکل است که جهت خداست، چون دور ترمی # ~~دید پادشاه را خبرکرد، یادشاه از شادی از تخت فروجست وبزیارت او رفت ، ~~وپسر را # ~~بخدمت او تسلیم کرد ، پسردوسال در خدمت اوبود ، بعد از دوسال گفت که ای ~~پسرفردا # ~~برتخت برآی و وعظ بگوی ، پدر را خبر شد بیامد بزیارت که عجب این چون ~~باشد، # ~~امتحان می فرمایند گفت آخر سه بار مکرر گردم منت می گویم وعظ بگو . # ولوله و آوازهآ در شهرافتاد خلق بتعجب جمع شدند ، شش هزار طیلسان1 دار # ~~زیر منبر او بودند ، هفتصد حدیث پیغامبر روایت کرد ، از ائمهآ می پرسید ~~هرحدیثی # ~~را که این حدیث پیغامبر هست ؟ می گفتند که ای والله هست حدیث درست ، ~~گفت # ~~سبحان الله چندین انواع علم خوانده اید و عمل کرده همچنان کور ، این ~~همه سخن من # ~~بود گفتند سیحانالده . # اهل بخشش اگر بیابانیست %~% جان ms306 او لوح سر ربانیست # صوفی گفت روزی کفش سدید2 عنبری پیش او نهادم ، ناگاه انگشتم بپای او ~~PageV01P363 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0386.png) ### | مقالات # ~~رسید ، پنداشتی که بر آهن سرخ شده از آتش نهادم ، آن آتش سوزد سوختنیها ~~را از # ~~وسوسهها وخیالها ، وخیال تراشان وخیال پرستان چنانک گوید . # بیش دیدم زقطره وژاله %~% من درو سامری و گوساله # یکی شکایت میکرد از اهل دنیا ، گفتند دنیا لعب است و مزاح است در نظر # ~~رجال ، در نظر کودکان لعب نیست جد است فریضه است ، اکنون اگر بازی و ~~مزاح # ~~برنمی تابی بازی مکن ، واگر برمیتابی میزن ومیخور خندان ، که بازی ، ~~نمک او # ~~خنده است نه گریه دنیا گتجست وماراست ، قومی باگنج بازی می کنند ، قومی ~~بامار ، # ~~آنک با مار بازی کند ، برزخم او دل بباید داد ، بدم بزند بسربزند ، چون ~~بدم زند # ~~بیدار نگردی بسر بزند ، وقومی که ازین بار برگشتند و بمهر ومهر او ~~مغرور نشدند ، # ~~وپیر عقل را در پیش کردند ، که پیر عقل نظر آن ماران زمرد است ، مار ~~ازدها صفت # ~~چون دید که پیر عقل، مقدم کاروانست ، زبون شد وخوارشد وسست شد ، در آن ~~آپ # ~~چون نهنگی بود زیر قدم عقل پل شد، زهر اوشکر شد خار او گل شد راه زن ~~بود # ~~بدرقه شد، مایهآ ترس بود مایهآ امن شد . # زیرا عقل ، تیرانداز استاد است ، او میتواند زه کمان را تا بگوش کشیدن ، # ~~عقل این جهانی که زبون طبع است ، عقل این جهانی کمان کشد اما بگوش ~~نرساند # ~~بهزار حیلت ، تا بدهان برساند ، زه کمان که از دهان رهاکنی چه عمل کند ~~، الاآن # ~~بناگوش رهاکتی زخم کند ، عقل این جهانی را سخنش از دهان آید ، عقل آن ~~جهانی # ~~را سخن که تیرست از میان جان آید لاجرم که ولوان قر آنا سیرت به الجبال # ~~اوقطعت به الارض .2 PageV01P364 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0387.png) ### | شمس تبربزی # # سمس- %~% .-...-ده.._سمدسه میعه -- ### | بشعر # سخن کان از سراندیشه ناید %~% نبشتن را و گفتن را نشاید # اندیشه چه باشد در پیش ms307 نظر کردن ، که آنها که پیش از مابودند ، شکر کردند # ~~سودمند شدند ، ازین کار و ازین گفت یانه ؟ وپس هم نظر کنند ، یعنی ~~عاقبت این # ~~چه باشد . # وکسی پیش و پس نظر کند که پیش و پس او سدی نباشد از محبت دنیا که # ~~حبک الاشیاء بعمی وبصم1 چون محبت دنیا برمحبت دین غالب باشد یعمی ویصحم # ~~حاصل شود وجعلنا من بین ایدبهم سدا ومن خلفهم سدا2 حاصل شود مگر که # ~~تو به کند و بیداری در آید، آن محبت کمتر شود آن سد نیز تنگ ترشود واین ~~اغلب # ~~بصحبت یاران نیکو حاصل شود و یاران نیکو با آن کس پایدار باشند که خوش ~~خو # ~~و بدبردار باشند ، آخر پیشهآ می آموزی که سبب روزیست چند مذلت می کشی . # هر که ترا از یار تو بدی گوید ، خواه گویندهآ درونی وخواه گویندهآ بیرونی ~~که # ~~یارتو بر توحسودست ، بدانک حسود آوست از حسد هی جوشد . # چنانک آن یکی هرا پرسید که ابلیس کیست ؟ گفتم تو که ما این ساعت غرق # ~~آدریسیم ، اگر ابلیس نیستی توهم چرا غرق ادریس نیستی ، و اگر از ادریس ~~اثآری # ~~داری ، تراچه پروای ابلیس است ، اگر گفتی جبرئیل کیست گفتمی . PageV01P365 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0388.png) # تو چنا نک آن یکی پرسید که امامی در نماز چشم در موضع سجده نمیدارد بچپ # ~~وراست می نگرد نماز او ناقص باشد گفت من از نماز امام میپرسم، این ~~هردویکیست، # ~~گفت یکی امامست که پراکنده می نگرد و حضور را تشویش میدهد، و یکی آن # ~~مقتدیست که چشم امام را موکل شدست ، و مراقبت می کند و بیشک خود ~~نمینگرد . # هر که گوید که ترافلان ثناگفت ، بگو مراثنا تومی گویی او را بهانه میسازی ~~، # ~~هر که گوید که ترا فلان دشنام داد بگومراتو دشنام میدهی ، او را بهانه ~~می کنی این # ~~او نگفته باشد یا بمعنی دیگر گفته پاشد واگر گوید اوترا حسود گفت ، بگو ~~این حسد # ~~را دومعنیست ، یکی حسدیست که به بهشت ms308 برد ، حسدی که در کار خیر کند که ~~من # ~~چرا کم ازو باشم در فضیلت. آنها که با اولیاء حق ع اوت می کنند ، ~~پندارند ، در حق # ~~ایشان بدی می کنند غلط است بلک نیکی می کنند دل ایشان را برخود سرد می ~~کنند ، # ~~زیرا ایشان غم خوار عالمند واین مهر و نگرانی بر کسی همچو باریست که ~~این کوه قاف # ~~را برگردن و کتفهای او محکم ترکنند ، و برین زیادت کنند ، یعنی چیزی ~~کنند که # ~~مهر بیفزاید واو غم خوار ایشان بیشتر شود، آنک باز مهر واندیشهآ خود ~~بیند آرند از و # ~~آن راحت جان اوست . # آندا نشمند ووزی بیدارشد هرچه داشت ازرخت و کتاب یغما دادکردن، ومی گشت # ~~و می نالید ومی گفت : اذهبنا عمر نافی الایلاء والظهار2 والقینا کتاب ~~الله # ~~وراء ظهورنا فماذا اجبت ربنا اذاسألنا عن عمر نافیما افنینا وعن بصرنا ~~PageV01P366 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0389.png) ### | شمس تبربزی # ~~ازین کتاب الله مصحف نیست ، آن مردیست که راهبر است کتاب الله اوست آیت ~~اوست، # ~~سوره اوست ، در آن آیت آیتهاست . # این مصحف ظاهررا ، واین کتب ظاهر را آخرآن جهود یاد داشت ، چندین گاه # ~~در بغدادقاضیی می کرد آن جهود، وخزینهها بدست آورد، وخانهها زیر زمین ~~ساخت، # ~~ومردان مردانه بگزید باسلاح کمینی ساخت تا خلیفد را فروگیرد و بغداد را ~~فروگیرد # ~~فصه دراز است ، مخلص2 اینست که خلیفه برمکر او واقف شد و بر اسرار مطلع ~~گشت # ~~مگرفتش ، پس قضا وعلم وقرآن بجایی برسانیده که او را قاضی بغداد کنند ، ~~واو در # ~~ندرون جهودی وسگی . # پس دا نستیم کد آنچ ترا برساند بندهآ خداست نه آن توشهآ مجرد من اتبع ~~السواد # ~~فقد ضل شب قدر را پنهان کردهاند در میان شبها ، بندهآ خدا پنهان ~~کردهاند میان # ~~مدعیان ، پنهانست نه از حقیری ، بلک از غایت ظاهری پنهان شده است ، ~~چنانک # ~~أفتاب برخفاش نهانست ، پهلوی او نشسته ، وازو چیزی ندارد ، چون پردهآ ~~محبت دنیا # ~~ورا صم وبکم کرده است، زیرا محبت دنیا مقناطیس ms309 و جاذب دنیاست عندالقدرة # ~~جاذب خیال محبوبست ، یعنی دنیا عندالعجز و خیال محبوب حجاب غیر محبوب # ~~نود ، مگر که رحمت فرو آید که ! ناافزبناه فی نیلة القدر5 اناانزلناه ~~چند آیتست PageV01P367 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0390.png) ### | مقالات # ~~معمسه ه مععیهههمسعمعه هه-هههه مهه ه مه دهه**ه *دهه سسممیسمیه سه ه # سسسسه ه*سم سس %~% سا # ~~مافرطت فی جنبالله2 زهی جنب بیجنب ، زهی جانب بی جانب . # ~~ومقربان نیاهدند پیش سر نتهادند . # ~~بریزد ، اکنون می باید جنبانیدن پیوستهای مسلمانان بجنیانید تا ~~بجنیانیم . PageV01P368 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0391.png) ### | شم تبریزی # باید که آنچ می گویم در میان جمع آنچ برای تو می گویم بدانی بی تردد ، و # ~~آنچ برای تونمی گویم برای خود نه پنداری ، و این از قوت اعتقاد خیزد ، ~~چه اعتقاد # ~~باشد که یار برای تو چندین بگوید توفهم نکنی ، واگر فهم کردی بازگوی که ~~کدام # ~~بود، واگر می ترسی که بازگویی آن نباشد ، پس تاریکی ظن آمیخته بوده است ~~با # ~~فهمت ، وآن مکر شیطانست که خواهد که ترا ازیار توبر آرد ، و آن غولست ~~که ترا # ~~بانگ می کند ، واز یار جدا می کند، واز راه راست سوی بیابان می کشد ~~آوازش آواز # ~~آشنایان یا گرگست که برف را برمی انگیزد تا چشمهارا بسته کند ، و راه ~~را پوشیده # ~~کند ، گیرم شما را از من ، مرا از شما چگونه بر آرند، یا این همه ایمن ~~نباید بود. # من اکل مع مغفور غفرثه1 مراد ازین اکل اکل نان نیست اکل طعام نی ، اکل # ~~غذاء آن جهانیست که در حق شهیدان حلق بریده میفرماید : یرزقون فرحین2 # ~~چون نفس اماره مقهور شد ، هم درین حیوة شهید شد ، وغازی شد هرکه از آن ~~غذا # ~~بخوردبا مغفوری غفرله ، اگر نه هزار منافق وجهود با مصطفی طعام می ~~خوردند # ~~گفت اما در اعتقاد ایشان او مغفور نبود. # گفتیم اعتقاد در مغفوری مصطفی آنکه درست شود که در آن غذا هم کاسهآ او # ~~شود، اینست جزای اعتقاد، وعلامت صحت اعتقاد ، الرحمن علی العرش استوی3 ~~چه PageV01P369 # ![image ms310 filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0392.png) ### | مقالات %~% # ~~گفته است در تفسیر جزاین که درین ظاهرها گفتهاند که استوی بمعنی استولی ~~کقوله . # قداستوی بشرعلی العراق %~% من غیر سیف ودم مهراق1 # و غیرآنچ گفتهاند آمنا بقوله استوی بلاکیف ولاکیفیة نعتقد هکذا من غیر # ~~تفتیش ازین سخن چد معلوم شد ؟ این طه را چه گفتهاند در تفسیر ؟ جز آنک ~~اهل ظاهر # هیچ شکی نیست که این صفت یتخطف الناس من حولهم2 برون حرم دل # ~~وسواسهاست وخوفها وخطرها که یوسوس فی صدور اثناس3 واو برمثال ابراهیم # ~~در میان آتش ، درعین تربیت حق کمال قدرت ، چنانک موسی بلا پدست دشمن # ~~می پرورد ، گفت زیستن در دنیا اولیتر از رفتن به آخرت ، گفتم چرا ؟ گفت ~~زیرا قومی # ~~را ارشاد می کند ولطف خدا تفرج می کند ، گفتم آری پیغمیر تمیدانست ~~ارشاد و لطف # ~~خدای را که می فرمود الرفیق الاعلی گفت در بازار چنان نشستهآ که گویی ~~بازار را # ~~بخواهی سوختن ، گفتم آخر ای نادان دد عین سوختنی میسوزی ، این باشد ~~سوختن # ~~که میسوزی تا هیچ نمانی . # باری قوم اولیا را آن هست که آتش ظاهر اندر افتد ونسوزند ، وقومی پنهانند # ~~و همه چیزهاء ایشان پنهان کریم ، علی ازبهر من می گفت که خارجیست علی ~~را # ~~دشمن میدارد ، علا گفت من چنینش گفتم که آن علی مرد را ، آنک دشمن دارد ~~چنان PageV01P370 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0393.png) ### | شمس تبریزی ### | .مه..-.-..ممسعهسمعسم*ممه*حه سه ممعسحه # ~~باشد ، اما دشمن دار محمد یهودی باشد ، وآنکه یهودی مردنه ، نی نر نه ~~ماده # ~~کرمیست ، اما فلان چیز را از قلندریان دریغ نمیدارد ، من جهت او جنگها ~~کردم با # ~~دوستان خود که این افتراست در حق او ، از حسد دروغ می گویند که امیر ~~المؤمنین # ~~عمررضی الله عنه در تهمتی تا چنان یقین نکردی، حکم نکردی و نگفتی . # من جهت او چنین جنگ کنم ، او مگافات من این کند ، حق استادی خود # ~~مگیر که پیش من زانو میزد ، چندان خون میخوردم در تعلیم او ، تا می ~~نگریستم # ~~از آن کورتر می گفت ms311 ، عاجز شده بودم وهنوز پریر رقتش آمده بود از کلمات ~~ما ، بعد # ~~از آن در ستش گفتم سردر پیش کرد که اگر بیادبی کردم، فروکش کفش صدبار ~~برسرم زن، # ~~اکنون فروکشمش بزنمش صدکفش تمام ، باقرار او یک کفش کم نزنم . # ملکیست محنت تووخلقیست منتظر %~% این کار دولتست کنون تا که رارسد # بیگانه گر هزار بود آشنایکی است %~% تیر بلای دوست بدان آشنا رسد # جماعتی شاگردان داشتم ازروی مهر و نصیحت ایشانرا جفایی می گفتم، می گفتند # ~~آن وقت که کودک بودیم پیش او ازین دشنامها تمیداد مگر سودایی شدست ~~مهرها را # ~~می شکستم’! غلب خاصان خدا آنان اند که کرامتهای ایشان پنهانست ، بر هر ~~کسی آشکارا # ~~نشود چنانکایشان پنهانند، چیزهاست نمیتوانم گفتن ، تلثی گفته شد ، ~~میالغه می کنند # ~~که فلان کس همه لطفست ، لطف محض است ، دندارند که کمال در آنست نست، # ~~آن که همه لطف باشد ناقص است، هر گز رواتباشد برخدا ، این صفت که همه ~~محض # ~~لطف باشد ، سلب کنی صقت قهر را ، بلک هم لطف می باید وهم قهر ، اینک ~~بموضع # ~~خویش نادان را هم قهر ولطف باشد ، الابغیر موضع از سرهوا وجهل . # فلاتی گفته بود که این خود همه راهست هم، قهر بردشمنان دهم لطف بردوستان # ~~آخر همه کس دوست شناس نبود ودشمن شناس نبود ، اگر همه کس دوست شناس ~~بودی # ~~نفرمودی : لاتحذواعدوی و عدوکم اولیاء تلقون الیهم بالمودة 1 ونفرمودت ~~PageV01P371 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0394.png) ### | مقائلات # ~~ان من ازواجکم و او لادکم عدوالکم فاحذروهم1 و نفرمودی : هاانتم اولاء # ~~تحبونهم ولایحبونکم2 . # احبب حبیبک هوناما ، عسی أن یصیر بغیضک یوماما و ابغض بغیضک هوناما # ~~عسی ان یصیر حبیبک یوماما # عسی الله ان بجعل بینگم وبین الذین عادیتم منهم مودة 3 ### | شعر # تا بدانستی زدشمن و دوست %~% زندگانی دوبار بایستی # دشمن دوست روی بسیارتد %~% دوستی غم گسار بایستی # پس زندگانی دو بار بایستی آنکس را بود که از وجود اول نمرده است و و جود # ~~نو نیافتد است ، اینک یافت زندگانی ms312 دوم که ثنحیینه حیوة طیبة او بنور ~~خدا # ~~نگرد دشمن را شناسد دوست را شناسد، قهراو بمحل قهر باشد لطف او بمحل ~~لطف باشد # ~~هم قهر او بایستد بود هم لطف او اگرچه هردو بحقیقت بیکی باز می آید، ~~مردی بباید # ~~اصلاح چنین قوم را وچنین امترا قاهر وسرتیز همچون محمد زاهتی ، وهمچون ~~علی # ~~رضی الله عنه که شمشیر زن بود . PageV01P372 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0395.png) ### | شمس تبریزی ### | مهعهممسه ممعمم # روزی مصطفی لا هریاری را جداگانه می پرسید از طبع او ومیل او که بجنگ # ~~مایلست یا بصلح ، بلطف مایلست یا بقهر وآن میل بصلح از بددلیست و جان ~~دوستی و # ~~سلامت طلبی ، یا از نیکو خواهی ، کرم وصبر و بردباری پرسید ، از ابوبکر ~~چیزها # ~~دید که از و شمشیر زنی نیاید از غایت حلم و رحمت، هریکی بصفتی از صفات ~~محمد # ~~موصوف شده بودند ، ایشانرا می پرسید جدا جدا ، که اگر تو بعد از من ~~خلیفهآ من # ~~شوی چکنی . # از عمر پرسید رضی الله عنه ، گفت من عدل کنم انصاف چنین بستانم ، گفتراست # ~~می گویی خود ازتو فرومی بارد ، عمر رضی الله عنه پسر را بکشد جهت اقامت ~~حدزنا که # ~~تا در فساد را ببندد وپدر را بکشد ، جهت آنک در مصطفی طعن کرد . # از ابو بکر رضی الله عنه پرسید که توچکنی گفت تا من بتوانم پرده می پوشم ~~و # ~~ناشنوده و نا دیده می آرم ، گفت راست می گویی در توپیداست . # آن دانشمند بزرگ با چندان اهلیت غاشیهآ شیخ را بر گرفته پیش اسبش می دوید # ~~ودر راه هرلحظه بی اعتقاد می شود و متکر شیخ میشود ، که فلان شیخ پیش ~~او آمد # ~~سلام کرد او التفاتش نکرد، درعقب آن شیخ فلان امرد برسید سلام کردش ~~خدمت پست # ~~کرد چگونه بی اعتقاد نشوم ، باز مستغفر شد پاخود ، همچنان غاشیه بر ~~گرفته و ترسید # ~~ازاعراض شیخ ،همچنین ساعتی مسلمان ، و ساعتی کافر تا بدر خانهآ شیخ ~~غاشیه بردوش # ~~آمد ، روز دوم ms313 همچنان لاحول کنان خودرا کشید بزیارت شیخ ، وبهزار حیله ~~ابلیس # ~~را کور کرد چون بدرخانه شیخ آمد می بیند که شیخ با آن پسررئیس شطرنج می ~~بازد # ~~بی اعتقاد شد ، مصطفی را بخواب دید قصد کرد که بدود مصطفی را زیارت کند ~~، مصطفی # ~~ازو رو بگردانید زاری آغاز کرد که یا رسول الله از من رومگردان ، مصطفی ~~فرمود # ~~چند برما انکارکنی چند مارا منکر شوی ، گفت یا رسول الله برتو منکر شدم ~~، گفت PageV01P373 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0396.png) # ~~در کنارش کرد بیدارشد دوید آمد دید که هنوز شطرنج میبازند ، باهم مویز ~~در دامن # ~~باز بی اعتقاد شد ، وخواست که بازگردد ، شیخ بانک کردش کد تاکی آخر ، ~~از # ~~سید باری شرم دار ، تا در آمد درپای شیخ افتاد ، شیخ گفت آن طبق را ~~بیارید دید # ~~درو مویز وفندق بود ، وموضع مشتی مویز خالی گفت آن مشت مویز را در آن ~~طبق # ~~ریز که مصطفی ازینجا برداشت . # این ساعت جماعتی رفتند پیش پادشاه که او مباحیست ، چگونه باشد دین او # ~~وحال او که هفتهآ در حمام می کند شب وروزپای بر کنار ، پایی بر کنار ~~غلام و پایی بر کنار # ~~پسر رئیس ، مجمرهآ آتش نهاده کباب می کند ، و شفتالویی ازین میستاند و ~~شفتالوئی # ~~از آن ، چه مانده باشد ، اتابک آمد از روزن حمام نظر کرد دید ، زود ~~خواست که # ~~واگردد، ، شیخ بانگ زد که ترکک تمام بنگر برو ، پارا از کنار غلام ~~برگرفت و # ~~برمجمرهٔ‌ آتش نهاد ، اتابک دوسه بار دست برسرخود زد ، گفتند بالای ~~منبر بر آمد # ~~توحید گفتنش این بود . ### | شع # آن بت که جمال وزینت مجلس ماست %~% در مجلس مانیست ندانم که کجاست # سرویست بلند و قامتی دارد راست %~% بی قامت او قیامت از ما برخاست # این بگفت و گفت که تا آن پسرنیاید وعظ نگویم ، فرمود رئیس پسررا بیارید # ~~درحمام گل برسرش بزد آب برسرریخت ، وبرون آمد بوعظ حاضر شد ، برابر تخت # ~~بنشست ، آنگه وعظ آغازکرد ، آن روز گفتی که ms314 ترا این درد چشم شفایی داده ~~است # ~~خواستم سخن بار دیگر در دزدیدن وخاموش کردن ، اما اندرون گرم شده بود، ~~گفتم # ~~اکنون باز نگرم عجبست ، این کسی که صاحب ذوق است ، همین که ذوق با ~~اورسید # ~~در بند سخن نمی باشد لاجرم سخن درمن ماند زود برخاستی، من کسی دیگر را ~~یافتم که PageV01P374 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0397.png) ### | شمس فبریزی %~% 74 # # وسمسه دسسستد سست سهه سسس ستسسههسسهمسسههیسمس همه هممهعسمه سمممه %~% ~~-ه--ه- سسس سم ه مهمه س سه ه م ه سه ه* سس. # ~~فهمی نداشت زیادتی با اومی گفتم خیره وحیران شده بود ، اکنون با دوست و ~~با معشوق # ~~صبر من چنان بود ، تا با بیگانه صبرم چگونه باشد ، میلم از اول با ~~توقوی بود الا # ~~میدیدم در مطلع سخنت که آن وقت قابل نبودی ، این رموز را اگر گفتمی ~~مقدور # ~~نشدی ، آن وقت واین ساعت را بزیان برده بودیمی، زیرا آن وقتت این حالت ~~نبود ، # ~~گویم علی مرا می گوید که جماعتی مرا طعنه میزنند که مبتدعی ، گفتم راست ~~می گویند # ~~مبتدعی ، گفت از بهر آنک درصورت ظاهر نماز وقتی کاهلی می کنم مرا چنین ~~میگویند. ### | اپابان» PageV01P375 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0398.png) PageV01P376 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0399.png) ### | استدرالی # ص 21 سطر1 سبزک در آنزمان نام حشیش و بنگ بوده است . # «13 من عرف نفسه فقد عرف وبه گفتار علی للا است که در غرر # ~~الحکم آمدی از آنحضرت نقل شده، و در مصباح الشریعه این حدیث را نبوی ~~ذکر کرده # ~~و در مقالات صفوة الصفاست که از شیخ صفی الدین عارف معروف پرسیدند از ~~معنی این # ~~حدیث ، فرمود : کسی که عارف شود به نفس وعیوب نفس خود ، و باصلاح آن ~~بپردازد، # ~~مانند کسیکه پلیدی برجامهآ خود بیند و آنرا پاک کند پس این طهارت از ~~عیوب تزکیه # ~~است ، وچون نفس خود را پاکگرد ، از عذاب حق رستگار گردد واز نفس تبری ~~کند # ~~وبحضرت حق تعالی توجه نماید . وپس از آنکه معرفت نفس حاصل کرده و خود ~~را # ~~شثاخت ، چشمش ms315 بحق بینا شده ومعرفت خدا حاصل میشود . # ص22 س 7 کلموا الناس علی قدر عقولهم در سفینة البحار نقل کرده از # ~~امام صادق که پیغمبر فرمود : «انامعاشر الانبیاء امرنا ن نتکلم الناس ~~علی # ~~قدر عقولهم » یعنی ما جماعت پیغمبران از طرف خدا مأهوریم که با مردم ~~باندازهٔ‌ # ~~خرد و عقلشان سخن گوئیم . # ص 22 س 18 «ارواح الشهداء فی حواصل طیو خضر ارواح المؤمنین # ~~فی حواصل طیر بیض » یعنی روحهای شهیدان در چینهدان مرغهای سبز و روحهای # ~~مؤمنان در چینهدان مرغهای سفید قرار میگیرد . PageV01P377 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0400.png) ### | استدراک # این حدیث در روایات عامه نقل شده ولی در جامع الاخبار از یونس بن ظبیان # ~~نقل شده که من نزد امام صادق) بودم فرمود مردم در بارهآ روح مؤمن چه ~~میگویند؟ # ~~گفتم میگویند در چینهدان مرغهای سبز در قندیلهائی است زیر عرش . امام ~~با حال # ~~تعجب فرمود سبحان الله مؤمن گرامی تر است نزد خدا از اینکه روح اورا ~~درچینه دان # ~~مرغهای سبز قراردهد، ای یونس مؤمن چون روحش از بدن جدا شد خداوند روح ~~اورادر # ~~قالبی قرار میدهد ما نند همان قالبی که در دنیا بود، میخورند ومیآشامند ~~، و اگر کسی # ~~نزد او آید او را بهمان صورتی که در دنیا بود میشناسند . # ص 23 سطر 4 اللهم اهدقومی فانهم لایعلمون این جمله را محدث قمی # ~~در سیرة خیرالیشر از پیغمبر اسلام نقل کرده « یعنی خدایا قوم مرا هدایت ~~کن زیرا # ~~آفها نادانند» . # ص 23 سطر15 الدنیا حرام علی اهل الاخرة این حدیث درغوالی اللئالی # ~~جزء احادیث نبوی ذکر شده و معنی آن اینست که دنیا براهل آخرت حرام است ~~یعنی # ~~اهل آخرت بدنیا طمع و آزی ندارند و لذات آن را برخود حرام کردهاند ، و ~~آخرت # ~~نیز براهل دنیا حرام است زیرا اهل دنیا آخرت را فراموش کردهاند ، وهردو ~~از اینها # ~~براهل الله ومردان خدا حرامند، زیرا آنان چنان در خدا ومعرفت او غرق ~~شدهاند که # ~~غیر از خدا همه را ms316 فراموش کردهاند . # ص 28 سطر 12 المؤمنون لایمونون این حدیث را صاحب وافی در کتاب # ~~علم الیقین بطریق دیگر از پیغمبر نقل کرده که فرمود : خلقتم تلابد ~~وانما تنتقلون # ~~من دار الی دار . # ص 37 سطر 16 لایعرفهم غیری اشاره بحدیث قدسی است که در کتب عرفا # ~~از پیغمبر اکرم نقل شده وحجة الاسلام غزالی نیزدر احیاه العلوم وار ~~بعین خود نقل کرده # ~~است که خدا فرموده : «اولیائی تحت قبایی لایعرفهم غری» یعنی دوستان من ~~در زیر # ~~خیمههای عزت من مستورند واز خلق پنهانند و کسی آنانرا نشناسد جزمن . PageV01P378 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0401.png) # ص 39 س 11 فاقتلوا انفسکم آیه 51 از سورهآ 2 در قضیه قوم موسی است # ~~که خطاب بگوساله پرستان گفت : «فتوبوا الی بارئکم فاقتلوا انفسکم » ~~یعنی # ~~از گوساله پرستی توبه کنید و نفسهای خود را (یعنی آنانرا که گوساله ~~پرست شدهاند) # ~~بکشید ، که این برای شما بهتراست نزد خداوند. ولی گویا مقصود حضرت شمس ~~اینجا # ~~طبق روش عرفا باین ترتیب تفسیر میشود که نفسهای امارهآ خود را بکشید . # که مولوی میفرماید : # ای شهان کشتیم ما خصم برون %~% ماند خصمی زان بتردر اندرون # ص 46 س 21 وجز آء سیئة سیئة مثلها جزهآیه 38 از س 42 قرآن است # ~~و ترجمهآ آن اینست «پاداش هربدی بدی است ماتند آن» ، # ص 47 س 10 و من یوق شح نفسه قاولئک هم المفلحون جزء آیه 9 از # ~~سورهٔ‌ 59 درستایش علی ( وارد شده است و اول آیه این است : # «والذین یؤ ترون علی انفسهم ولو کان بهم خصاصة» یعنی کسانیکه اختیار # ~~می کنند و مقدم میدارند بر نفس خود مهاجران را اگرچه آنان را اختصاص ~~بفقر ونیاز # ~~باشد یعنی خود نیازمند باشند و کسی که حفظ کند از بخل نفس خود در انفاق ~~بردیگران # ~~پس آنان رستگارانند . # ص 48 س 8 همر بآقسراست . # آقسرا شهری است در ناحیهآ قونیه و در شصت میلی این شهر ، که در زمان # ~~سلجوقیان روم شهر ms317 آبادی بوده است، واکنون از شهرهای کوچک تر کیه است و ~~نزدیک # ~~25000 تن جمعیت دارد و مرکز یکی از نواحی قونیه است که شامل 160 ~~روستاست # ~~ویک پنجم جمعیت آن ارمنی است، در زمانهای قدیم شهرت آقسرا از جهت قالی ~~های # ~~پشمی آن بوده که بهندوستان وچین صادر میشده است . # ص 49 س 3 لگیس در فرهنگ فارسی بدست نیامد ولی لکش نام رتبه # ~~ششم از مراتب هیجده گانه اعداد بالاتر از هزار است ولغت هندی است که ~~امروز در PageV01P379 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0402.png) # ~~علم حساب کاترلیون نامیده میشود. (ماللهند بیرونی ص 83 و 118 و 142) و ~~گویا # ~~مقصود در این کتاب همین باشد وممکن است این لغت آنوقت در حلب و سوریه و ~~ترکیه # ~~معمول واصطلاح بوده وشین آن باسین تلفظ میشده است و چنانچه دوسطر بعد ~~میفرماید: # ~~«اگر مقدار لکیسی بود من از آن توانگر نشوم» بجای خروار که در من معمول # ~~بوده است . # ص 50 س 16 جحی وجوحی بضم واو معروف و کسرحاء مهمله نام کسی # ~~است که دلقک و کارش مسخرهگی بوده . # یحیی کاشی گوید : # ره حرف کرم تا گی کنم طی %~% نخواهد گشت جوحی حاتم طی # منوچهری گوید : # ~~اندرین ایام مابازار هزل است وفسوس کار بوبکر ربابی دارد وطنز جحی # ص 53 س 1 انک لاتهدی من احببت جزء آیه 56 از سورهٔ‌ 28 یعنی # ~~توای پیغمبر هدایت تمی کنی آنکه را که خواهی (یعنی ایصال بمطلوب نمی ~~کنی) # ~~ولیکن خداست که هدایت میکند هر که را که خواهد . # ص 57 س 4 الدنیا سجن المؤمن و جنة الکافر از احادیث نبوی است که در # ~~مجمع البحرین و سفینة الیحار نقل شده یعنی دنیا برای مؤمن زندان است و ~~برای کافر # ~~بهشت است وفرمودهاند علت آن این است که دنیا در برابر نعمتهای عالی که ~~برای # ~~مؤمن در آخرت هست ما نند زندان است ، ودر مقابل سختیها وعذابی که در ~~آخرت # ~~برای کافر آماده شده ms318 بهشت است . # و بعضی گفتهاند مؤمن لگام نفس را در دست گرفته و در دنیا او را وادار # ~~بسختیها میکند و کافر جلو نفس را رهاکرده، ودر شهوات غرق شده است و از ~~اینجهت # ~~چون مؤمن بمیرد به نعمتهای جاوید میرسد و کافر بعکس بعذاب ابدی . PageV01P380 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0403.png) # ن1ک # ص 57 س 14 الوضوء علی الوضوء نورعلی نور این حدیث از احادیث # ~~نبوی است که صدوق در کتاب من لایحضره الفقیه نقل میکند و بعضی با این ~~حدیث # ~~استدلال کرده اند چنانچه کسی تردید کند که وضوندارد واز جهت تجدید ~~بسازد و ظاهر # ~~شود که وضو نداشته است وضوی او رافع حدث هم میشودو این بعید است زیرا ~~در # ~~صورت معلوم شدن عدم وضوء وضوبروضوه صدق نمیکند بلکه وضو در وضو هنگامی # ~~صدق میکند که وضوئی بگیرد و بعد تردید در شکستن آن کند و مجددا ~~وضویسازد و # ~~معلوم شود که وضو داشته این وضو بروضو میشود ولی مقصود این است که برای ~~مؤمن # ~~وضوی مکرر وهمیشه باوضوه بودن سبب نورانیت وصفای قلب اوست . # ص 196 س 11 «طعام الواحد یکفی الاثنین» این حدیث جزه احادیث نبوی # ~~است که در محاسن برقی از رسول اکرم نقل شده و دنبال آن اینست : وطعام ~~الاثنین # ~~یکفی الثلاثة . # ص 197 س 16 «کرامات آن باشد که چوب پاره را گوید که برو» این داستان # ~~را صاحب مقالات قدس سره در صفحه 339 نیز ذکر فرموده و نسبت آن را با ~~بومنصور # ~~حفده (حفظه) داده است و چون عصر شیخ شمس الدین تبریزی مقارن با عصر او ~~بوده # ~~ممکن است که در جوانی نیز او را در تبریز دیده باشد باحتمال قوی مقصود ~~اوست نه # ~~منصور بن عمار که از قدمای مشایخ صوفیه است لذاشرحی را که صاحب روضات ~~الجنان # ~~درویش حسین کر بلائی درصفحه 285 کتاب مزبور نقل کرده عینا می نویسیم . PageV01P381 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0404.png) # امام ابومنصور محمد بن اسعد بن محمد بن حسین ms319 بن قاسم العطاری الطوسی فقیه # ~~شافعی بواسطهآ سند عالی که در حدیث داشته ، از طراف و اکناف عالم ~~بخدمتش می آمده اند # ~~و بهرهآ تمام از صحبت آن قدوه انام مییافتهاند. ازورزش علم حدیث ~~وشریعت، صاحب # ~~تصرف گشته بود وباطن شریفش صافی شده . # چنانچه مشهور ومعروف است درغایت اشتهار که نوبهآ در جامع کبیر تبریز بوعظ # ~~و تصیحت مسلمانان مشغول بودند گوئیا بعضی از عوام کالانعام که در آن ~~مجلس خودرا # ~~بتکلف نگاهداشته بودهاند ، گوشی یوعظ ونصیحت ایشان نمیکردهاند. حضرت ~~خواجه # ~~از روی حرارت وحالت دست برمنبر زدهاند ، وفرموده که : ای چوب پاره! اگر ~~این # ~~غافلان و جاهلان نمیشنوند و نمی دانند که من چه می گویم واز کجا سخن ~~ادامی نمایم # ~~توخود هیدانی . # گویند که منبر از روی زمین جدا شده قریب بیک گز برروی هوا قرار گرفت # ~~مردم که این حال مشاهده نمودند از روی اعتقاد متوجه منبر گشتند وجهت ~~آنکه اثر # ~~این خرق عادت بماند آجر وسنگ در زیر آن گذاشتند که تا این زمان بر آن ~~هیأت # ~~باقی بود (مراجعه شود بصفحه 286 و287 و 288 روضات الجنان) . # وی ارادت به با بافرج تبریزی از مجذویان و عرفای و ارستهآ زمان خود داشته ~~است # ~~وفات امام ابومنصور حفده در 571 در ایام سلطنت اتا بک محمدبن ایلد گز ~~که حکومت # ~~آذربایجان را داشتد اتفاق افتاده ودر چرنداب تبریز مدفون بوده است . # افضل الدین خاقانی شروانی رحمة الله علیه قصیده ای در رثای او سروده که ~~مطلع # ~~آن ایتست . # آن پیرما که صبح لقائیست خضرهام %~% هر صبح بوی چشمه خضر آیدش زکام # خاقانیا بسوگ پسرداشتی کبود %~% برسوگ شاه شرع سیه پوش بردوام # شیخ الائمة قدوهٔ‌ دین عمدةالهدی %~% صدر الشریعه حجت حق مفتی امام ~~PageV01P382 # ![image filename](./0645ShamsTabrizi.Maqalat_0405.png) # # زا نفاس عمدة الدین درشرق وغرب بود %~% با امت استقامت و با ملت انتظام # ص 295 س 13 «شر الناس من اکل وحده» یعنی بدترین مردم کسی است که تنها # ~~غذا بخورد ms320 این حدیث نیز جزء احادیث نبوی است که در سفینة البحار نقل ~~شده . # ص 232 س 11 ابن مسعود رضی الله عنه کنیت اوابوعبد الرحمن ونام اوعبدالنه ~~بن # ~~مسعود بن غافل بن حبیب بن شمخ بن قاربن مخذوم هذلی مادر او ام عبد بنت ~~عبدود ، # ~~از قدمای یاران پیغمبر اسلام است ، وبروایت ابونعیم اصفهانی ششمین کسی ~~است که # ~~اسلام آورد واز اینرو او را سادس ستة گفتهاند و او نخستین کسی است که ~~قرآن کریم # ~~را در مکه علی رؤس الاشهاد تلاوت کرد . # ووی ذوالهجرتین است درزمان پیغمبر یکبار بحبشه و باردیگر بمدینه مهاجرت # ~~کرد و در زمان خلافت عمر حکومت کوفه یاقت وتاخلافت عثمان در کوفه بماند ~~. # وآنگاه کد عثمان مسلمانان را تنها بخواندن مصحف زیدین ثابت مجبور میکرد # ~~عبدالله بن مسعود امراو نیذیرفت و گفت مصحف و قرائت من از مصحف و قرائت ~~زید # ~~صحیحتر است . و در سال 32 هجرت درمدینه وفات یافت « استیعاب ابن ~~عبدالبر» # تا اینجا تعلیقات و حواشی این جانب برآیات واحادیث و مندرجات مقالات # ~~حضرت شیخ شمس الدین تبریزی باوجود قلت بضاعت علمی و عملی بپایان رسید، ~~امید است اگر # ~~صاحیدلان وبزرگان در برخورد بمطالب نقصی مشاهده فرمایند ، باکرم ~~وبزرگواری که # ~~از سجایای سنیه آنان است در گذرند و در اصلاح آن بکوشند. و بقول مولانا ~~جلال الدین # ~~رومی در متنوی : # در قبول آرند شاهان نیک و بد %~% چون قبول آرند نبود هیچ رد ### | 4445 # غرض نقشی است کزما باز ماند %~% که هستی را نمی بینم بقائی # مگرصاحبدلی روزی برحمت %~% کند در حق درویشان دعائی # تهران - احمد خوشنویس عمادبن العالم العارف حاج میرزا محسن عماد # # خوشنویس طاب ثراه . %~% 31 فروردین 1349 PageV01P383 ms321