######OpenITI# #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T13:32:14.097738+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T13:32:14.097760+00:00 #META# transcription layer pk: 12768 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.9484520372176879 #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T13:35:23.405184+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T13:35:23.405207+00:00 #META# transcription layer pk: 12769 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.9618662910480588 #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T13:37:42.732794+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T13:37:42.732815+00:00 #META# transcription layer pk: 12772 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.9676078102581231 #META#Header#End# # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0037.png) # بسم الله الرحمن الرحیم # حمد وثنا قیومی را که عجز عقول ذریات آدم از ادراک کنه ذات # ~~ی چون اوچون آیات صنعش در ایجاد عالم ظاهر است و شکر وسپاس # ~~آن قدیمی1 را که بر2وجوب3 ازلیت او4 آثار قدرت در تکوین مکونات # ~~برهانی5 شاهر6 ودلیلی باهراست. آن حکیمی که ارواح مقدس را با اشبا ح7 # ~~مؤسس بر کون وفساد امتزاج داد آن خالقی که بهیک امر(کن)5 نور وظلمت # ~~را در درترتیب ترکیب کن8 روح انسانی ازدواج پذیرانید وابنای آدم را به # ~~خلعت کرامت و لقد کرمنا بنی آدم ** مشرف گردانید و کمال ایشان9 را در # ~~معرفت ربوبیت ووحدانیتخود- جلت عظمته وعلت کلمته -پیوستوتوفیق ~~PageV01P003 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0038.png) # ~~توجه به کمال1رفیق طایفهای گردانید که مستعدان حال و طالبان اقبال2 ~~بودند، و # ~~از برای ارشاد ابنای انسان3 انبیای مرسل فرستاد تا خلق از ظلمت4 [جهل # ~~وتنگنای طبیعت به بسطت انوارعلوم وفسحت عالم ملکوت هدایت کردند # ~~ودلهای عالمیان را به صیقل یقین]2 اززنگ شبهت و کدورت شرک5 بزدودند # ~~وسرور ایشان در رسالت وخاتم ایشان درنبوت سیدالمرسلین وامام المتقین # ~~وقاید الغرالمحجلین ابوالقاسم محمدبن عبد المطلب بن هاشم بن عبدمناف- # ~~العربی را- صلواتالله وسلامه علیه- ازبرای زیورنبوت وتاج رسالت از # ~~میان خلق6 بر گزید و معجزات قاهره7 و دلالات ظاهره8 کرامت فرمود و # ~~صحن گیتی را به وجود او که مقصود آفرینش بود وتشریف لولاک9 درشأن # ~~اودرست10 وبربالای او چست می آمدمنور گردانیدو به نورعلم وو فورحلم او # ~~که (وا نک11 لعلی خلق عظیم55) آفاق12 را موشح کرد13 تابدانسبب ظاهرو # ~~باطن عالمیان را به خصالحمیده ونورایمان بیاراست وازضلالت شرک14 و ~~PageV01P004 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0039.png) # ~~غرور شیطانی1 به ضوه توحید وسرور تأیید ربانی دلالت کرد و مجادله با # ~~دشمنان دین و منکران اصحاب یقین به تیغ بران حجت وبرهان فرمود که # ~~(وجاد لهم با لتیهیا حسن)5 وجهت دفع2 مرض کفرو بدعت بندگان و شفای3 دل # ~~محبان قر آن مجید را که ظاهروباطنش محض صدق ویقین است - لقوله4 # ~~عزاسمه-(ذلکا دحتاب لاریب فیه هدی ms001 للمتقین) 55 وجایی دیگر فرموده # ~~است که (وشفاء لمافی الصدور وهدی ورحمه دلمؤمنین) 555 ومبانی الفاظو # ~~معانی این سبع مثانی بر انو اراسرار حکمت رب العالمین است چنانکه ~~فرموده # ~~است(واذه لتنزیل ربا لعالمین نزل بها لروح الامین علی قلبک لتکون من # ~~المننرین بلسان عربی مبین) 5555 برزبانو بیان اوبه خلق فرستاداز5 ~~بحورعلمی # ~~که به نزدیک حضرت او بودوادییی6به بندگان خودارزانی داشت تا نهال شجرهآ # ~~ایمان ایشان7 را درخشک سال طبیعت به آبحیات علم، زندگیی8 وطراوتی # ~~پدید آید وثمرهآ دوحهآ عمل ایشان9 درشورستان دنیا که سورستان10 می ~~نماید # ~~و به حقیقت شورستانست حلاوتی گیرد. وچون به واسطهآ ظلمات شب جهل # ~~شبه11شبهات12 اهل بدعترا از دررنکات13 مبینان14 حقیقتفرق کردن متعذربود # ~~انوار بینات15 آیات قرآن را که معین حلال وحرام و مبین براهین حکمت16 ~~PageV01P005 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0040.png) # ~~و قوانین احکام است برای هدایت انام وحل1 مشکلات اوهام2 بدیشان # ~~فرستاد کماقال جل ذکره : هدی للناسوبینات من الهدی وا لفرقان2 و # ~~جای دیگر فرمود: قدجا عکم برهان من ربعم وانزینا الیکم نورا مبینا)25. # و بندگان حضرت3 اورا چون4 درتیه حیرت5 نامتناهی بیم تباهی بود # ~~از [عنایت بی تناهی خود6] تتبع قر آن مجید فرمود تابه سبب هدایت آن # ~~ازمناهی دورباشند وبدین توفیق مباهی گردند چنانکه میفرماید: (وان هذا # ~~صراطی مستقیما فاتسبعوه)555 . وسیاحان عالم معرفت و غواصان دریای # ~~اصحاب کرام سیدالانبیا7 وعلمای اسلام و اتقیا را ازمتابعت شیاطین به # ~~حکمت تقویتیقینایشان8 وتربیت دین خود صیانت کردچنانکه می گویم9: # ~~العربیة)10 # فحمدا11 للذی من البرایا %~% بخلقهم و انواع العطایا # واعطی12 لابن آدم اختصاصا %~% بانوارالد رایة والمزایا # وشرفهم بوصف النطق لطفا %~% وکرمهم بحسان13 السجایا14 # وزین بعضهم لرشاد15 بعض %~% با کلیل الرسالة و السنایا16 ### | 2- .ب حیرت ### | *- مج: حبرت میان ### | -فسان PageV01P006 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0041.png) # # وارسلهم لهدی1 الخلق فضلا %~% وتفریجا2 لهم نصب3 البلایا # # وصلی الله افضلهم کمالا %~% محمدا الذی ارق العشایا # # واظهر دینه ایذا2 و عزآ %~% باصحاب الکرایم والصفایاء # ~~الفارسیهه # ~~منت ایزد را که ازصنعش وجود ممکنات # ~~وز برای اختصاص نور علم و معرفت ms002 ### | برگزید ابنای آدم را زکل کاینات # ~~از سرلطف وکرامت دادشان نطق و بیان ### | وزعنایت نورعلم وحکمت وحسن صفات # ~~نبیا را از برای رشد7 ابنای بشر ### | کرد اظهار و دلیل صدق ایشان معجزات # ~~صد درود از حضرتش براختیار مرسلین ### | خاتم دعوت محمد آنکه بود اصل نجات # ~~باز8 براصحاب9 او آنها که از تأییدشان ### | . رایت اسلام ایمن شد زنکس وانفتات10 PageV01P007 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0042.png) # ~~حصن دین دایم مزین باد از ارباب علم ### | زانکه نبودجزبدیشان حل وعقد مشکلات5 # و ذات جان پرور دین را از ملک وجهانداری اساسی1 متین و # ~~تقویتی مبین ارزانی داشت و هرد و را با یکدیگر به منزلت2 روح و بدن # ~~گردانید و حیات ملک و زینت3 اورا بدین بیرتبت4 و تقویت آن متصل # ~~کرد که مقصودمعبود از آفریدن مهنات معرفت ذات اوبود کماقال النبی- # ~~علیه السلام روایة عن ربه : ( نت کنزا مخفیا فاردت ان اعرف ، فخلقت # ~~الخلق لکمیاعرف )5 . و حکم حکیم 6واقتضای قضای او ملک بارفعت # ~~را به صیانت دین از موت7 جهل ومرض سستی به یقین خلاص داد و علت # ~~کفران به صحت ایمان مبدل کرد تا بندگانی که به زیور ملک محلی8 باشند # ~~و ایشان را درمیان خلایق محلی رفیع باشد نورلایح دین را به تقویتیقین # ~~در آفاق عالم شایع ومستفیض گردانند9 و نهال و شجرهآ علم را تربیت10 # ~~دهند و به هروقت از روزگار توفیق این کرامت بهبندهای دیگر از بندگان # ~~خود ارزانی داشت11تا دراین عصر ابناء این عهد و حاضران این زمانه را # ~~بهسایهآ دولت و پیرایهآ تربیت خداوند دستور اعظم صاحب السیف والقلم، ~~PageV01P008 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0043.png) # ~~منبع الجود و الکرم ، مالک رقاب الامم ، مدرک1 اسراردقایق العلوم ، # ~~مهلک اشرار الخلایق والاثوم، راکب مرکب2 ترکیب مرکبات3 جواهر # ~~البیان3 ، راتب مرتبهآ ترتیب مرتبات5 مراتب الاحسان، معدن العلم ~~والعطا، # ~~مرکز العز والعلی6 ، عزالدنیا والدین7 ، المخصوص بعنایة رب العالمین # ~~طاهربن زنگی الفریو مدی اعلی الله8 - تعالی - رفعة درجة جلاله و نصر # ~~احباءه وکبت اعداءه مشرف ومفتخرومزین و مستظهر گردانید وضعفای # ~~ابنای ms003 این عهدرا که روز گار غدار ازایشان بیزارگشته بود ودرمزرعهآ ~~معیشت # ~~ایشان تخم صبر کشته وزیب وبهای10 ایشان را به کم بهایی بدل11 کرده # ~~وعزت نفوس ایشان را به فلوس نبهره مصحف غین 12دربها نهاده وایشان # ~~ازاین فعال13 بازاری12 شده بواسطهآ سعادت بنده نوازی و آفتاب نظر تربیت # ~~وعنایت آن سپهرمعالی15 ایشان را از نحوستمریخ ستم وزحل قبیح16شیم17 # ~~صیانت کرد وذات مطهراورا که مربی ذریات18 است مجمع صفات حمیده # ~~ومنبع خصال گزیده گردانید تا از اهل زمانه به کمال دانش وعلو درجه و # ~~حزم19مؤید20 وعزم مؤکد ورای ثاقب وقضای صائب21 ممتاز گشت چنانکه ~~PageV01P009 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0044.png) # ~~می گویم1 : شعر:2 # جهاندار دستور با داد وفر %~% کریم جهان بخش خیر3 بشر # ملکسیرت وملکران2 عزدین %~% سپهر5 اقتضا حاکم خیروشر # فلک احترامی که درحضرتش %~% ببستندشاهان6 به خدمت کمر # به جاییست قدر بلندش کههست %~% زنعل سمندش بر افلاک اثر # بقا باد ذات ورا تا بود %~% زمان7 را دوام ومکان را مقر # و چون متفق جمهور خلایق ومصدق ارباب حقایق گشت که دست # ~~قضا رأس سبع ظلم را که چون نقطهآ ذنب محض نحوست است حمل- # ~~صفت وثور آسا درایام دولت او که عیداهل دین و وعید بد کیشان است چون # ~~سرقربانی ازتن9 مملکت جداکرده است وملوک10وحکام دهرجوزا صفت # ~~کمرخدمت او برمیان جان بستهاند وچون سرطان بی آب حیات11 الطاف او # ~~زندگی12 متعذرمی شمرند و از بد13 ابنای روزگار که چوناسد درعرین ~~نایاک14 # ~~در کمیناند- به ید15حمایت او پناه گرفتهاند و به باران16 عطای اودر ~~کشتزار # ~~دنیا (سنبلهآ معیشت ایشان تربیت یافته است با آنکه در کفهآ قبول ~~میزانهمت # ~~او گنجهای دنیا)17 - که بحقیقتهریک عقربیست- بهیک برگ کاهویک شاخ ~~PageV01P010 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0045.png) # ~~گیاه وزن ندارد1 ، وخاطرعقده گشای معجزه نمای2 او را بدین هیچ التفات # ~~نباشد، ابلق توسن ایام که هلال قوس آساگوشآ نعل زرین ویست، درزیرزین3 # ~~حکم وفرمان آن حارس4 مملکت چون جدی معلم رام وبا آرام5 است خزانهآ # ~~امنیت* اهل هنر را که پیش ازاین از تصحیف7 جاه چون دلوتهی ms004 جزباد # ~~پیمودن نصیب ایشان نیفتاده8 بود9 و چون حوت برخشکی درتیه نامرادی # ~~مضطرب گشته بودند به یک اشارت از10جوهر مقصود ومراد ممتلی گردانیده # ~~است ویمین11ایشانرا ازمال ومکنت12 یسار13 داده # ذکرسبب تصنیف این کتاب # رای14 ارباب معنی و اصحاب هنر15 چنان اقتضا کرد درین معنی # ~~که ایزد- سبحانه وتعالی - اهل این زمانه را بعد از آنکه به شدت وبلا و # ~~محنت وعنامبتلابودند وبه سبب سعادت16عنایت وتربیت آن دستورصاحب- # ~~قران به دولت فراغت17 و رفاهیت رسیدند و از آن شدت فرج یافتند 18 # ~~تاریخی بر روی روزگار باقی ماند واز شرح احوال کسانی که درقدیم الایام # ~~به بلائی مبتلا بودهاند وبه محنتی درمانده شده وبعد از آن خفی الالطاف ~~به PageV01P011 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0046.png) # ~~لطیفه ای از لطایف خود ایشان را از آن بلا فرج واز آن مضیق مخرج ارزانی # ~~داشته است مجموعهای1 ازنظم و نثر پرداخته گردد تا در مستقبل روزگار # ~~کسانی که به محنتی وشدتی فرومانده2 باشند وبه ظلم ظالمی گرفتارگشته، # ~~چون مضمون این مجموعه را مطالعه کنند و براحوال گذشته و قوف یابند # ~~وثوق ایشان به کرم ایزد- سبحانه وتعالی- درامید گشایش آنشدت مضاعف # ~~شود و به اتفاق تألیف این تاریخ و تصنیف این مجموعه را به منشی این # ~~کلمات حسین بن اسعد بن3 حسین4 المؤیدی5 الرهبانی6 حوالت کردند. هر # ~~چند خود را درین7 مقصرمی شمردم و از قبول چنین مهمی نازک8 بنابر آنکه # ~~گفته اند: من صنف فقداستهدف9 احترازمی کردم، چون اشارت ودرخواست # ~~اهل هنر10 برین جملهبود اجابت آن دعوت ازفرایض دانستم وبدان مقدار # ~~که توانستم11 درشرح این احوال وجمع این تاریخ شروع کردم (والحمد # ~~لله حق حمده والصلوة علی نبیه 12) . ### | شوح آغاز کتاب13 # چون14 به یک اشارت ودو کلمه که ازاهل هنر15 و اقران16 عهد17 PageV01P012 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0047.png) # ~~صادرگشت بنابرسه عادت1 خود که آن2 موافقتاخوان3 وملازمت4 احسان # ~~ومرافقت اقران است5 پنج حس وشش جهت خود رادرهفت ستاره وقت6 # ~~به معاونت هشت چرخ ونه فلک دوار وتوفیق کردگار درابدام7 کیفیت (و) # ~~ابتدای جمع کردن این ms005 کتاب وشرح دادن این معنی8 وانشا9 وتألیف این # ~~مجموعه صرف کردم و از جوانب 10، طریق آن می جستم وکتب تواریخ # ~~میدیدم واز اقران وامثال خود میپرسیدم تا اساس این تألیف برچه طریق # ~~نهم ودرین تصنیف اقتباس از نورسخن کدام صاحب طریقت کنم، صبح مقصود # ~~ازهیچ طرف روی نمینمود وتیر سؤال بر هدف جواب11 نمی آمد، وهر # ~~چند کتب متقدمان مطالعه می کردم و طریقت هریک میدیدم و بعضی از آن # ~~می گزیدم چون بر نقاد خاطر عرضه می کردم اکثر آن قلب می آمد و در # ~~شهرستان قلب هیچ رواج نمییافت تا دراثنای این حالت دروقتی که طاقت # ~~طاق گشته بود و ایوب صبریعقوب وار آوای12 وا اسفاه بر کشیده و ندای # ~~(مسنیالضر) در داده وقوف یافتم بر مجموعهای به لغت عرب تصنیف # ~~ابوالحسن علی بن محمدالمدائنی، عدد اوراق آن مجموعه پنج13 ورق بیش # ~~نبود، احوال کسانی که به شدت و بلامبتلابودهاند وبعداز آن غم به ~~شادمانی PageV01P013 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0048.png) # ~~وآن سختی به آسانی بدل گشته است شرح داده و آن مجموعهرا (الفرج # ~~بعدالشدة والضیقة) نام نهاده ودربعضی ازتواریخ متفرق وکتبی که تصدیق # ~~مضمون آن کتب1 متحقق2 بود حکایات جماعتی که در اول عهد در رنج # ~~ومحنت بودهاند و به آخربهرفاهیت و دولت رسیده بودند معلوم گشت، بعل # ~~ازاین حالت که دراین مقالت شرح داده آمدبه توفیق کردگار روی به جمع # ~~کردن این اخبار وتواریخ آوردم وآنچه ابوالحسن علی بن محمدالمدائنی # ~~درمجموعهآ خود ازحکایات آورده بود، و آنچه از کتب متفرق3 در تواریخ # ~~یافتم ترجمهآ آن حکایات4 به پارسی درعبارت خود شرح دادم ودر بعضی # ~~از حکایات که از اشعارعربی اند کی بوده است ترجمهآ آن به پارسی نظم ~~کردم # ~~واکثر اشعارعربی و پارسی که درمتن حکایات اشارت به خود کردهام از گفتهآ # ~~من است ودرر5 آن منظومات سفتهآ الماس فکرت من6، ودر آخر هرحکایت # ~~فصلی چنانکه لایق وموافق آن حکایت ومبین اعتباربدان روایت7 باشدبیان # ~~کردهام و دراشعار عربی و پارسی ms006 از گفتههای خودملایم آن فصل ثبت کرده، # ~~واین مجموعه را(ترجمةآ الفرج بعدالشدة والضیقة) نام نهاده8 ومجموع این # ~~ترجمه چندین باب است9 : PageV01P014 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0049.png) ### | «فهرست الابواب* # ~~اب اول : # در1 ذکر فرج بعد الشدة در آیات2قرآنی3 و کلام ربانی که به بر کات # ~~آن از ورطههای خطرناک خلاص یافتهاند وبه یمن آن ازمعرض خوف و # ~~هلاکت به مقاصد و امانی رسیده ومقصود بهحصول پیوسته4 . # ~~باب دوم : # دربیان آثار5 و شر ح اخبار که مشتمل است برذکر جماعتی که محنت # ~~وبلا کشیدندوعاقبت به نعمت و آسانی رسیدند وحکایت سهمرد6 از حضرت # ~~مصطفوی که درغاری بماندند7 درعهد بنی اسرائیل، وبه بر کات آنکه هریک # ~~راستی بگفتند خلاص یافتند. # ~~باب سوم : # در حکایات حال جماعتی که به فال نیک یا به دعای خوب یا به سخن # ~~خوش شدت ایشان به فرج انجامید ومحنت ایشان به نعمت بدل گشت8 و # ~~این باب مشتمل است برچهل وسه حکایت . # ~~باب چهارم : # در حکایت حال کسانی که پادشاهانرا با ایشان غضب بودو بهسخن # ~~راست که گفتند پادشاهانرا با سرعاطفت وشفقت آوردند وبلیت ومکروهی ~~PageV01P015 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0050.png) # ~~که بدیشان خواست رسیدن به نصیحت و وعظ ازخویشتن دفع1 کردند و # ~~این باب مشتمل است بربیست ویک حکایت. # باب پنجم: # در حال جماعتی که به حبس وزندان گرفتار بودندخدای تعالی حبس # ~~و اعتقال ایشان2 به حسن حال بدل گردانید و از آن ورطه رهایش و از آن ~~قید # ~~گشایش یافتند و این باب مشتمل است بربیست وهشت حکایت4 . # باب ششم : # دراحوال کسانی که به شدت ومحنت مبتلابودند وازروح وراحت # ~~جدا5 به رؤیای صادق وخواب نیک آن غم به شادی و آن بندگی6 به آزادی # ~~بدل گشت واین باب مشتمل است بر هژده حکایت. # باب هفتم: # درحکایت حال جماعتی که در حادثهای سخت و واقعهای سهمناک # ~~گرفتارشدند یا به درویشی وفقرمبتلاگشتند وخدای- تعالی- بردست کسی که # ~~ازو بترسیدند7 و ازجایی که چشم نداشتند ایشان را از آن ورطه خلاص و # ~~از آن مضیق8 مناص ارزانی داشت ms007 ودراین باب چهل وهشت حکایت است. # باب هشتم: # در حال کسانی که به کشتن نزدیک شده بودند نجات یافتند ومرگ # ~~با خود مقرر کرده حیات دیدند و این باب مشتمل است بر پانزده حکایت. PageV01P016 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0051.png) # باب نهم : # درحکایات حال1جماعتی که به ملاقات حیوانی مهلک امیداز حیات # ~~ببریدند وبه سببی از اسباب نجات یافتند وبه مراد ومقصود2 رسیدند واین # ~~باب مشتمل است بر دوازده حکایت. # باب دهم : # درحکایت جماعتی که به علت عسرو بیماری سخت مبتلاشدند و بعد- # ~~از آنکه ازحیات نومید4 گشتند4 به لطیفهای از لطایف صنع باری تعالی ~~ناگاه # ~~شفا ییافتند و این باب مشتمل است برهشت حکایت. # باب یازدهم : # در حکایت حال جماعتی که به استیلای لصوص و سراق و قطاع الطریق مغلوب # ~~گشتند و آموال و مواشی ایشان منهوب ومسلوب5 شد وبعد از آن به لطف # ~~وصنع باری- تعالی - و کمال رحمت6 اوخلاص7 یافتندو این باب مشتمل است # ~~برده حکایت. # باب دوازدهم : # درحکایت حال جماعتی که به خوف و استتار8 مبتلاشدند وعاقبت # ~~آن9 خوف و استتاربه امن ومسار10 مبدل گشت11 واین باب مشتمل است # ~~بر دوازده12 حکایت. PageV01P017 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0052.png) # باب سیزدهم: # درحکایت1حال جماعتی که مدتی رنج ومحنت وشدت عشق کشیدند # ~~وعاقبت در کامرانی وشادمانی به مراد2 دل رسیدند واین باب مشتمل است # ~~ردوازده حکایت. PageV01P018 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0053.png) ### | الباب الاول # فی ذکر الفرج بعد البؤس [والامتحان1] # در آنچه باری2- تعالی و تقدس- در مصحف مجید و کلام مقدس3 # ~~حود4 اخبار فرموده است از طایفهای که به بلا مبتلا بودهاند و به محنتی # ~~درماندهشده5 و بعد از آن از رحمت بکمال ولطف بی زوال او از آن ورطه # ~~مخرج واز آن اندوه فرج یافتهاند و سختی به آسانی و غم به شادمانی بدل # ~~گشته6 ووثوق تمام و یقین بی شبهت حاصل است که چون ابتدا و افتتاح # ~~بهنام مقدس ومعظم وکلام مبین7 بیزلل ومحککم8 آن گویندهآ بی کام وزبان، # ~~که زبان موحدان در کام جز به کام او نجنبیده باشد به همه حال ms008 در اتمام # ~~آنچه مرا مست توفیق رفیق گرداند چنانکه می گویم: العربیة9. ### | 4- مج، ### | 8_ر: بیزلال محکم PageV01P019 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0054.png) # # خیر الکلام کلام الله ذی منن %~% قد جاء نا هادیأ خیرالانام به # # کلامه عوذتی فی کل مهلکة %~% اصون نفسی عن جرحا لکلام به # # به افتتحت کلامی رب وفقنی %~% علی اختتام مقالی و الختام به1 # ~~وکماقال تعالی وهواصدق القائلین و قوله الحق الیقین2: بسم الله الرحمن ~~الرحیم # ~~لم نشرح لکصدرک، الی آخره3. این سوره از اولتا آخر منبی4 است ومفصح5 # ~~که خدای تعالی مصطفای6 معلی رافرموده است که از حضرت عزت بدان مخصوص # ~~و ممتاز است که دل و صدر آن صدر آفرینش بعد از دلتنگی2چنانکه مذکور است # ~~فی قوله تعالی: (ولقد نعلم انک یضیق صدرک بما یقو لون44)، وفرج8 # ~~وسبکباری9 اواز بارگناه که بهانقاض10 مفضی11 بودورفع ذکر واعلاء درجهأو # ~~بدان حد که بعد از آن ازمرتبهآ ادنی12 چنانکه بهیتیمی ابوطالب ~~ومزدوری13 # ~~خدیجه معروف و مشهور بود ودرزبان خلایق بدان مذکور، بلندی نام و # ~~رفعت ذکرش بدان درجه رسید که بانام خدای هم طویله14 وبا ذکرحق هم # ~~سلک گشت تا اگر هزار بار کلمهآلااله الاالله برزبان رانند تامحمد رسول ~~الله(ص) # ~~باوی نباشد نام گوینده درجریدهآ ایمانثبت نیفتد ودر آخراین سوره بشارت # ~~داده است امت محمد(ص) را که هیچدشواری نباشد که دو آسانی باوی نبود ~~PageV01P020 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0055.png) # ~~اگر بهعبادت خدای رغبت نمایند و عمل خود را به اخلاص بیارایند، و # ~~علی بن ابی طالب و عبدالله بن مسعود رضی الله عنهما چنین گفتند: که ~~هرگز # ~~یک دشواری بردو آسانی غالب نیاید و بدین آن خواستند که درین آیت1 # ~~(فان مع العسر یسرأ، ان مع العسر یسر ا) عسردوم وعسر اول یکیست ویسر # ~~دوم دیگرست و یسر اول دیگر، برای آنکه عسر اول چون به الف و لام # ~~است معرفه باشد وچون ذکر معرفه اعادت کنند به ذکردوم مراد هم اول باشد # ~~چنانکه گویی: (جاءنی الرجل الذی تعرفه * فاخبرنی الرجل بکذا3) پارسیش # ~~آن باشد که ms009 (آن مرد آمد که میشناسی و آن مرد چنین گفت)، پس آن مرد دوم # ~~هم مرداول باشد چون به لفظ معرفه یاد کرد. اما اگر به نکره یاد کند ~~گوید: # ~~(جاءنی رجل فاخبرنی رجل بکذا ، وجاعنی رجل فاخبر نی بکذا 4) پارسیش # ~~آن باشد که (مردی آمد وچنین گفت و مردی آمد و چنین گفت). از اینجا این # ~~فهم میشود که مرد دوم غیر مرد اول است، پس عسر را با الف ولامیاد کرد # ~~به طریق معرفه ویسررابه طریق نکره چنانکه گفت: (فان مع العسریسرا، ان # ~~مع العسر یسرا *4). پس برمقتضای این مقدمه که تقریررفت لازم آید که # ~~عسردوم همان عسراول بودو یسردوم غیر یسراول باشد، پس یک عسر بردو # ~~یسرهر گزغالب نگردد. قال الله تعالی: (سیجعل الله بعدشسریسر5557) وعده ~~داد # ~~جمعی را که بر بلیت ودرویشی ورنجی مبتلا باشند یعنی زود باشد که خدای # ~~تعالی بعد از رنج، آسانی و بعداز غم شادی ارزانی دارد (و من یتق اله ~~PageV01P021 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0056.png) # ~~دجعل له مخرجا ویرزقه من حیث لایحتسب ومن یتو کل علی الله فهو حسبه *)1 # ~~هر که از خدای بترسد و تقوی را شعار و دثار خود سازد2 زود باشد که # ~~خدای-تعالی اورااز آن بلافرجی و از آن مضیق مخرجی ارزانی دارد و # ~~از آنجا که درحسابندارد و نبیوسد3 روزی4 برساند وهر که تو کل برخدای # ~~کند خدای اورا بس باشد. العربیة : # # هوالله مغنی العالمین بفضله %~% ولم یغن عبدا قط بالجهد کسبه # # ففی کل ما ابغی علیه تو کلی %~% ومن یتخذه موئلا فهو حسبه # و قال عزوجهه5: (اوکالذی مرعلی قریة وهی خاویة علی عروشهاقالانی # ~~یحیی هذه الله بعد موتها فاماته الله مائة عام ثم بعثه قال کم لبثت قال ~~لبثت یوما او بعض یوم # ~~قال بل لبثت مایة عام فانظر الی طعامک وشرابک لم یتسنهوانظر الی حمارک ~~ولنجعلک # ~~آیة للناس وانظرالی العظام کیف ننشزها ثم نکسوها لحما فلماتبین له قال ~~اعلم ان الله # ~~علی کل شیءقدیر444). # حکایت می کند ms010 حق6- جل وعلا7- از استبعادی که گذرنده8 برآن # ~~دیه9 خراب وموضع بی آب که اهل آن به کلی هلاک شده بودند، و دست- # ~~فرسودهآ فنا و پایمال بلاگشته مینمود10 که جمع اشتات این رمیم11 و ~~PageV01P022 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0057.png) # ~~رفات و احیاء این اموات چگونه خواهد بود؟ این عظام و رفات لباس # ~~حیات چون1 پوشند و این کالبد های بی جان شربت زندگانی چگونه # ~~نوشند؟ که (اذتی یحیی هذه الله بعدموتهافاماته الله مائتة عام42) ~~الآیة. خدای # ~~- عزوجل در حال جان از آن زنده باز گرفت وصد سال کالبدش بی جان # ~~بگذاشت، بعد از صد سال بهقدرت کمال خود جان با کالبد وی فرستاد و # ~~چنانکه2 خفتهای بیدار گردد3 ومستی هشیارشود، سر از خواب بر آورد و[و # ~~بعد از آن پرسندهای4 از وی پرسید که (کم لبشت قال لبثت یوماا وبعضیوم) # ~~و این قصه درکتب تفاسیر و تواریخ معروفست**] الی آخر القصه5. # حاصل آنکه هیچ شدت سختتر از موت وخراب6 وهیچ فرج با # ~~فرح تراز حیات وعمارت نخواهد بود، واین به لطف شامل وفضل7 کامل8 # ~~عزاسمه بیان فرمود تا هیچ صاحب بلیت ازخفایای لطف باری- تعالی - در # ~~کشف بلیات نومید نباشدو دستگیری زمرهای که پایمال حوادث باشنددراعادت # ~~نعمت وازالت شدت مستبعد وغریب ونادره9 وعجیب نشناسند10 ودرموضعی # ~~دیگر فرمود که (ا لیس الله بعاف عبده ویخو فونک بالذین من دونه*4*) # ~~ومعنی آنست کهای کسی که ترابه غیر خدای میترسانند11 آخر خدای بسنده # ~~تیست ترا وبازدارنده نیستاز تومضارخلایق. ودرین معنی میگویم. شعر12: ~~PageV01P023 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0058.png) # # تمسک بحبل الله و اقرأ کلامة %~% الیس بکاف عبدهالله وحده # # اذا کنت تخشی محنة فاعتصم به %~% هو الله بالافضال یعصم عبده # ~~الترجمه1: # # از کسی همچو خود چرا ترسد %~% هر که او را خدای کس یاشد # # گر جهان جمله پر ز فتنه شود %~% عصمت ایزدیت یس باشد # ~~و هیچ دلیل براغاثت 2 فریاد خواهان و دستگیری پرگناهان3 و رهانیدن # ~~درماندگان بیش از آن نیست که در آیات کریم خود اعلام میکند از حال # ~~جمعی که بهضرورت ms011 و بهنصرت او اعتصام4 نمودند و علم او بدان شامل # ~~بود که چون آن5بلیت مکشوف واین شدت مرفوع گردد ایشان جزبه کفران # ~~نعمت و ناسپاسی و ناحق شناسی مشغول نباشند ومع هذا چون استغاثآت6 # ~~بدو کردند دستگیری نمود و چون استعانت7 ازو خواستند نصرت فرمود # ~~چنان که چند جایگاه در تنزیل بیان فرموده است 8 کما قالالله تعالی # ~~واذامس الانسان الضردعا نالجنبه اوقاعدأاوقائما، فلماکشفناعنه ضرممرکان ~~لم یدعنا # ~~الیضر مسه کذلکزین للمسرفین ماکانوایعلمون*) وجای دیگر گفت: # (هوالذی یسیر کم فی البر والبحرحتی اذاکنتم فی الفلک وجرین بهم بریح # ~~لیبة وفرحوبها جاء تهاریح عاصف وجاء هم الموج من کل مکان وظنوا انهم ~~احیط # ~~بهم دعوالله مخلصین له الدین لثآن انجیتنا من هذه لنکونن من الشاکرین ~~فلماانجیهم اذاهم # ~~یبفون فی الارض بفیر الحق، یاایها الناس انما بفیکم علی انفسکم متاع ~~الحیوة الدنیا الینا # ~~مرجعکم فینبئکهم بما کنتم تعملون ) ودرموضیی دیکرفرمود (قل من ینجیکم ~~من ظلمات البر PageV01P024 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0059.png) # ~~والبحر تدعونه تضرعا وخفیة لین انجینا من هذه لنکونن من ابشاکرین. قل ~~الله ینجیکم منها # ~~ومن کل کربثم انتم تشرکون). وچندین جای دیگروعده فرمودهاست صریحأو # ~~مرموزااجابت1جمعی که پناه بادر گاه او آرندو دستگیری طایفه ایکه پای در ~~حریم # ~~استعصام واستعانت او نهند2 چنانکه میفرماید: (وقال الذین کفروالرسلهم ~~لنخر- # ~~جتکم من ارضنا اولتعودنفی ملتناء فاوحی الیهم وبهم لنهلکنالظانمین ~~ولنسکننکم # ~~الارض من بعدهم ذلک لمن خاف مقامی وخاف وعید52) . # وچنانکه بیان3 میکند، قال الله تعالی (ونریدان نمن علی الذین استضعفوا # ~~فی الارض ونجعلهم ائمة ونجعلهم الوارثین، ونمکن لهم فی الارض ونری ~~فرعون و- # ~~هامان و جنود همامنهم ماکا نوایحذرون53) چنانکه درموضعی دیگر تقریر می ~~فرماید: # ~~(امن یجیب المضطر اذا دعاه ویکشف السوء و یجعلکم خلفاء الارض ءاله مع ~~الله # ~~قلیلاما تذکرون54) و جانی دیگر میفرماید: # (وقالر بکم ادعونی استجب لکم ه5) (واذا سالک عبادی عنی فانی قریب اچیب # ~~دعوة اذادعان فلیستجیبوا لی ولیؤمنوابی لعلهم یرشدون6ث) ومی فرماید: ~~(وانبلو- # ~~تکم بشیء من الخوف والجوع ونقص من الاموال والانفس والثمرات ~~وبشرالصابرین # ~~الذین ms012 اذا اصابتهم مصیبة قالوا انالله وانا الیه راجعون، اولئک علیهم ~~صاوات # ~~من و بهم ورحمة واوفئک هم المهتدوقن51) ### | 2- ک: بدو نهنگ. چ، چب: نهادند. # ~~میقرماید. چا، چب.دچنامکه بیان میفرماید. PageV01P025 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0060.png) # ~~وهمچنین بیان می کند ، آنجا که می فرماید : (الذین قال لهم الناس قد # ~~جمعوالکم فاخشوهم فزادهم ایمانا. و قالواحسبنا الله ونعم الوکیل. ~~فانقلبو بنعمة # ~~منالله وفضل لم یمسسهمسوء و اتبعوا رضوان الله واللهذوفضل عظیم1ه) # ~~و از حسن بصری - قدس الله روحه العزیز1- روایت کردهاند که گفت : # ~~عجب دارم از کسی که بهواقعهایدرماند و به بلائی گرفتار شود که در طلب # ~~فرج و دفع حرج2 از خواندن این آیات 3 یا به آنچه 4 حق - عزاسمه - # ~~خوانندگان این آیات را چون درمانده شوند وعده فرموده است، غافل # ~~ماند9 . یکی این آیت 56: (ولنبلونکم بشیء الی- قوله - هم المهتدون 52) ~~و # ~~دوم این آیت: (الذین قال لهم الناس ان الناس قدجمعوا23) وسوم این ~~آیت57: # ~~(وافوض امری الی الله ان اللله بصیر بالعباد24) . و چهارم (فوقیه الله ~~سیئاتما # ~~مکرواآلایة 2) .و پنجم (وذاالنوناذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر علیه # ~~فتادی فی الظلمات ان لااله الاانت سبحانک انی کنت من الظالمین فاستجبنا ~~له # ~~ونجیناه من الغم و کذلک ننجی المؤمنین 56) وهم از حسن بصری - رحمه ~~الله8 # ~~روایت کردهاند که هر کهخواندن9 این آیات10 در بلیات و شداید عادت کند # 1- مج: قدس الله روحه. م، ر، چا، چب: واز حسن بصری روایت کردهاند. # # 2- چا، چب. مگری 3- مج: آیت %~% 2-ک. یما آکهه چچاه پب: از # # خواندن این آیات با آلکه حق عر آسمه. %~% ک9ب: عافلمد %~% 6- ت: # ~~این آیت کی 4نس ی PageV01P026 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0061.png) # ~~خدای - تعالی - وی را خلاصی 1 و مناصی و نجاحی و فلاحی2 ارزانی # ~~دارد بهسبب آنکه درین آیات وعده فرموده است3 وحکم کرده به ثواب آن # ~~کس که این4 بخواند و بههمه حال حکم او از بطلان مبرا باشد و وعدهآ او # ~~از خلف معری5، و باری - تعالی - در کلام بیزلل و قول بیخلل خود # ~~قصص ms013 اکابر انبیا واکارم رسل وبلیات وشداید و مهالک و مضایق که ایشان # ~~را بود وکشف و رفع6 آن چگونه افتادبیان فرموده است و شرح داده که # ~~فرج وتخفیف7 ایشان به صنع لطیف8 چگونه فرموده. # واول ممتحنی ازانبیا که به قضای خدای - تعالی - رضا داد و بلا # ~~را عطا شمردآدم صفی بود9. اول الناس وجودا ابوالبشر- صلی الله علیه - ~~تا # ~~باری- تعالی - اغاثت او بهصنع10 خفی و اعانت او بهفرج قوی ارزانی # ~~داشت وذکرمقامات11 ورفع درجات و کشف بلیات او درچندین موضع از # ~~مصحف مجید مذکورگردانید. وچون او12 ازمادر (کن) متولدگشت در # ~~مکتب وجودش به تعلم (وعلم آدم الاسماء کلها) مشغول13 گردانید ومسجود # ~~مقربان حضرتش کرد وجنت عدن را بستان سرای تماشای اوساخت14، بعد # ~~از آن به افعالش مؤاخذ گردانیدند15 و انگشت16 بر حرف17 نهادند که ~~PageV01P027 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0062.png) # ~~(الم انهکما عن تلکما الشجرة9)، پس از آنکه بههشت بهشت1 آسوده بود به ~~غرامت # ~~آن ترک بهضرورت بهشت، بهشت2 و بهخاک3 دنیا هبوط کرد و به فراق # ~~جنت4 و هجرحوا مبتلاگشت و به خجالت گناهکاری درمانده شد و دویست # ~~سال به نوحه و زاری (ربنا ظلمنا انفنا) روز گار گذاشتو هر لحظه دلش # ~~پرخونتر[و غمش افزونتر]5 بود تا ارحم الراحمین بر تضرع و دموع و # ~~استکانت وخشوع6او بخشودوخلعت (فتاب علیه انه هو التواب الرحیم*4*) # ~~درگردن اوانداخت ومحنتش به نعمت بدل گردانید و حوا را با او رسانید. # ~~پس آدم - علیه السلام - اول کسی بود که دعاکرد واجابت افتاد و استعانت7 # ~~خواست واعانت یافت وغمش بهشادمانی ومحنتش به آسانی بدل گشت و # ~~تجدید نعم و ازالت نقم از حضرت قدم مخصوص و ممتاز شد، رحیمی8 # ~~پادشاهی که چون از وی رحمت طلبند بخشایش فرماید و چون نعمت # ~~خواهند بخشش ارزانی دارد ودرقر آن شرح احوال وبیان9 او بیش از آنست # ~~که این مکان تحمل10 ذکر آن تواند کرد11. # پس از آن شیخ الانبیاء نوح - علیه السلام - که12 مقاسات صحبت PageV01P028 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0063.png) # ~~آن منکران کشید و بهخلاف ms014 خویش و پیوند وفرزندش1 ممتحن گردید2 و # ~~نهصد و پنجاه سال ایذای آن گمراهان کشید ومدتی سختی رکوب سفینه و # ~~مشقتی که از لوازم آن باشد مشاهده کرد تا عاقبت از آن ورطه خلاص و از # ~~آن مشقت3 مناص یافت و در بیشتر 4 معانی آدم ثانی شد تا امروز هیچ # ~~فرزند از فرزندان آدم نباشد5 الاکه6 فرزند نوح بود وخدای- تعالی7- در # ~~حق او فرمود: # (ولقد ناد ینا نوح فلنعم المجیبون ونجیناه واهله من العرب ~~ابعظیموجعلناذریته # ~~هم الباقین. وترکنا علیه فی الاخرین*) # و قصه8آ ابراهیم خلیل - صلواتالله و سلامه علیه9- و ابتلای او # ~~به مجادله و حجت گرفتن با قوم و خویش وکسر10 اصنام11 واجماع12 آن # ~~زمره بر احراق او بدل گردانیدن باری - عزاسمه- آتش به گل و ریحان و # ~~جمره بهضیمران در کتاب مجید و کلام پاک مذکور است، آنجا که # ~~می فرماید13 : (ولقدآتینا ابراهیم رشده من قبل وکنا به عالمین**) و ~~تمامت # ~~این قصه مشروحست دراین آیت، قوله تعالی: (قالوا حرقوه وانصروا آلهتکم ~~آن # ~~کنتم فاعلین. قلنایا نارعونی بردا و سلاماعلی ابراهیم و ارادوابهکیدأ ~~فجعلنا # ~~هم الاخسرین و نجیناه ولوطا الی الارض التی بارکنافیها لاعالمین و ~~وهبنا PageV01P029 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0064.png) ### | فرج به دازشدت # ~~له اسحق ویعقوب نافلةوکلاجعلنا صالحین وجعلناهم ائمة یهدون بامر فا21) # بعد از آن شغل اضرام به برد وسلام2 مبدل گشت و او رابه مفارقت # ~~وطن و مهاجرت3 مسکن مکلف گردانیدند4 وبه5 بنای کعبه واسکان6 اهل و # ~~ولد (بواد غیرذی زرع128) مأمورگشت و بعداز آن به قربان کردن و سر بریدن # ~~جگر گوشه و دلبندش7 امتحان کردند و بعد از آنکه تسلیم کرده بود، بهفدا # ~~و خلاص و نجاح و نجاتش8 از آن ورطه برهانیدند9 چنانکه تمامت این # ~~قصه در این آیت مذکوراست. قوله تعالنی: فلما بلغ معهالسعی قال یا بنی ~~انیاری # ~~فی المنام انی اذ بحک فانظرماذاتری قالیا ابت افعل ماتؤمرستجدانی ان ~~شاءالله # ~~من الصا برین، فلما اسلما وتله للجبین، ونادیناه ان یا ابراهیم قد صدقت ~~الرویا انا # ~~کذ ms015 لک نجزی المحسنین، ان هذالهوالبلاءالمبین، وفدیناه بذبح عظیم وترکنا ~~علیه # ~~فی الآخرین 422). # پس هیچ بلاسختتر از این باشد 10 که شخص را مقید کنند در # ~~موضعی وچندین11 هزارخروار هیمه بسوزند12 و او را در آن آتش افکنند # ~~وبعداز آن بهغربت وهجرت13 که اشدالبلایا14 آنست و قایم مقام عذاب عظیم # ~~است چنانکه این آیت منبی15 است از این که (ولولا ان کتبالله علیهم ~~PageV01P030 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0065.png) # ~~الجلاء لعذبهم فی الدنیا21) امتحان کنندوپس از آن به ذبح فرزندش مأمور # ~~گردانند1 و اسماعیل را در آن مقام به تسلیم و صبر امر باشد2 و خدای- # ~~تعالی - برشدت آن بلاگواهی میدهد چنانکه می گوید : ( ان هذالهو- # ~~البلاءالمبین42) بی هیچ فریادرسی ودستگیری، ورخای بعد ازشدت3 وعطای # ~~بعد از بلیت بیش از آن باشد4 که آتش بر وی گل و ریحان گردانند و سرد # ~~با سلامت کنند که (یانارکونیبردا و سلاما علی ابراهیم53) و پسر را ~~ازقتل # ~~و ذبح بهفدای عظیم نجات ارزانی دارند که5 (وفدیناه بدبح عظیم54) واز # ~~این جمله قصهٔ‌ لوط پیغامبراست - صلوات الله وسلامه علیه6- ونهی اوقوم # ~~را7 از فاحشه ومدارا8 نمودن با ایشان و تعدی که در طبع ایشان لازم بود # ~~و انهماک9 وغروری که درعصیان داشتند وهلاک و حتف10 ایشان ونجات11 # ~~لوط چنانکه در چند موضع کلام عظیم و ذکرحکیم بدان ناطق است واز # ~~آن جمله یکی این است قوله تعالی: ( ولوطأ آتیناه حکماوعلما ونجیناه من ~~القریة # ~~التی کانت تعمل الخبائث انهم کانوا قوم سوء فاسقین، وادخلناه فی رحمتنا ~~انه # ~~من الصالحین 35). ### | شک %~% 2..ورو # ~~تهی از وفوزرا PageV01P031 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0066.png) # و محن1 یعقوب و یوسف،فراق او و امتحان یوسف به حسد # ~~برادران و صبر او در بلیات چون (والقوه2 فی غیابتالجب) و مذلت # ~~بندگی وتکلیف3 سجن4 وخلاص از این جمله و ابیضاض5 عین یعقوب و # ~~رد بصر ورسیدن یوسف به پادشاهی وعفو از برادران خود درسورتی6 تمام # ~~و بزرگ در کلام مجید مذکور است7. # ونهایت8 بلای ایوب - صلوات الله و سلامه علیه - و کشف آن بلا ms016 # ~~و بخشایشی ورحمتی9 که حق - عزوعلا- درحق او مبذول داشت در چند # ~~موضع ازقرآن مجید خصوصا در این آیت، قوله تعالی : (وایوب اذنادی # ~~ربهانی مسنیالضر و انت ارحم الراحمین، فاستجبناله فکشفناما به من ضر # ~~وآتیناه اهله ومثلهم معهم رحمة من عندنا وذکری للعابدین 55) مشروح است ~~. # واستجابت دعای یونس - صلوات الله وسلامه علیه - و نجات از # ~~ظلمات و خلاص او به لطف الهی از بطن10 ماهی در چندین موضع11 من # ~~کلام الله12 لاسیما13 در این دوآیت مبین است ، قوله تعالی: (وانیونس # ~~لمن المرسلین ، اذا بق الی الفلک المشحون فساهم فکان من المدحضین، # ~~فالتقمه الحوت و هوملیم، فلولا انه کان من المسبحین، للبث فی بطنه الی ~~یوم PageV01P032 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0067.png) # ~~یبعثون، فنبذناه باالعر آءوهوسقیم، وانبتنا علیه شجرة من یقطین ~~وارسلناه الی مائة # ~~الف اویزیدون5) وفی قوله: # (وذاالثون افذهب مغاضبا فنظن ان ین نقدر علیه فنادی فی الظلمات ان # ~~لاالهالاانت سبحا نک انی کنت من الظالمین، فاستجبنا له ونجیناه من الغم ~~وکذلک ننجی # ~~المؤمنین 55) و مرویست 1 که هر که برخواندناین آیت مداومت نماید # ~~در نماز و غیر نماز ، خدای - تعالی - او را در هرواقعهای که باشد فرج # ~~بخشد2. # وقصهآ موسی وولادت او ومحن و ابتلاثآی که بنی اسرائیل را از # ~~فرعون بود و الطاف باری - تعالی - به کرات و مرات در حق موسی # ~~-صلواتالله علیه - ونگاه داشتن3 از سوختن در تنور آتش وحفظ از غرق # ~~دونوبت، اول در طفولیت4 و به آخرروشن گردانیدن چشم مادر هم در روز # ~~بهدیدار او و نجات بنی اسرائیل از دست فرعون و غرق او و اتباع او و # ~~مقامات5 دیگر چنانکه مذکور و مشهور است و بیش از آنکه دراین موضع # ~~ایراد توان کرد آیات بینات6به ذکر آن ناطق، منها قوله تعالی: (واوحینا ~~الی # ~~ام موسی ان ارضعیه کاذا خفت علیه قالقیه فی الیم ولاتخافی ولاتحزنی انا ~~رادوه # ~~الیک وجاعلوه من المرسلین فالتقطه آل فرعون لیکون لهم عدوا وحز نأان ~~فرعون # ~~وهامان وجنودهماکانوا خاطئین، وقالت امرات فرعون قرة ms017 عین لی ولک ~~لاتقتلوه # ~~عسی ان ینفعنا اونتخذه ولدأ وهم لایشعرون، و اصبح قؤاد ام موسی فارنخا ~~ان کادت # لا زد0، ا ادله %~% 3- مجا: PageV01P033 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0068.png) # ~~لتبدی به لولاان ربطنا علی قلبها لتتون من المؤمنین، وقالت لاخته قصیه ~~فبصرت به عن # ~~جنب وهم لایشعرون وحرمنا علیه المراضع من قبل فقالت هل ادنگم علی اهل ~~بیت # ~~یکفلونه لکم وهم له ناصحون، فرددناه الی امه کی تقرعینها ولاتحزن ~~ولتعلم ان # ~~وعدالله حق ولکن اکثرهم لایعلمون5). # و] مقاسات1 سید کاینات وزبدهآ موجودات ، محمد مصطفی # ~~-صلی الله علیه [و آله]وسلم-وابتدای احالت3 اوو ایذائی4 که منکران درحق # ~~او 5 کردند، چنانکه فرمود، قوله - علیه السلام 6- : (ما اوذی نبی مثل ~~ما # ~~اوذیت) ومقاسات شداید7 بی شمار و تحمل عنای8 بسیار که درصدد9 آن بود # ~~و انتها10 بهفتح ونصرت واتمام نعمت واعلای کلمهآ حق11 حق وظهوردین # ~~او برجملهآ دینها 12 و اتمام نور او. کما قال الله تعالی: (یریدون ~~لیطفوا # ~~نورالله با فواههم والله متمم نوره**)، از آن معروفتر ومشهورتر است که # ~~بهاستشهادی حاجت افتد. و ابوذر غفاری روایت می کند که مصطفی - # ~~صلوات الله علیه - این آیت برمن خواند که ( ومن یتق الله یجعل له مخرجا ~~و # ~~یرزقه من حیث لایحتسب، ومن یتوکل علی الله فهوحسبه 4) : پس فرمود یا # ~~اباذر13 اگرجملهآ آدمیان بهقرائت این آیت14 کفایت کنند و بدین کار کنند ~~PageV01P034 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0069.png) # ~~در شداید و بلیات1 دنیا وآخرت ایشان را بس باشد. # وسعید بن عنبسه2 روایت کرد و گفت: روزی نشسته بودم ومردی با # ~~من نشسته بود و با سنگریزه 3 بازی میکرد، ناگاه سنگریزهای در گوشش # ~~افتاد و به بسیار کوشش 4 از گوشش بیرون نتوانستند آورد5 و دردی الیم و # ~~محنتی عظیم6 بهسبب آن بهوی رسید و از زحمت آن سنگ بی سنگ7 شد # ~~وازدردگوش بیهوش8، ومدتها آن محنت می کشید وندای فرجی به گوشش # ~~نمیرسید تا روزی که رنج سخت بود وامید نجات سست9، ودل شکسته و # ~~یقین بههلاک درست10، ناگاه شنید ms018 که خوانتدهای11 این آیت میخواند12: # ~~(ا من یجیب المضطر اذادعاه ویکشف السوء و یجعلکم خلفاء الارضء اله # ~~مع الله قلیلاما تذ کرون3). گفت: «خدایا مجیبتوئی13 ومضطر من، اگروقت # ~~آمد رحمت آر 14 برمن». این سخن هنوزدردهانش15 بود که آن سنگ # ~~بی کوشش از گوشش16 بیفتاد و آن در بسته بی گشایندهای 17 بگشاد18 و آن # ~~درد و کلفت بی دوایی19 زایل گشت. بیت20. PageV01P035 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0070.png) # # چون تو در محنتی فرومانی %~% جز به فضل خدا دوا مطلب # # مرهم درد ها خدا بخشد %~% مرهم خود جز از خدا مطلب # # درد دل را ز غایت اخلاص %~% هیچ شافی بهجز2 دعا مطلب # وعمر بن الخطاب3 به امین امت ابوعبیدهآ جراح گفت، در بلیتی که # ~~بود: (مهما ینزل4 بامرء من شدة یجعل الله بعدها فرجاوانه لن یغلب عسر ~~یسرین5) # ~~و انه یقول: (اصبروا وصابر واورابطوا واتهواالله لعلکم تفلحون*) # ~~ترجمه آنست که هرگاه که شدتی و بلیتی.6 بهمردی نازل شود بههمه حال # ~~آن بلارانهایتی و آن محنت7راغایتی باشد وخدای- تعالی- فرج و مخرج ~~ارزانی # ~~دارد وهرگز یک دشواری بردو آسانی غالب نگردد. و به درستی که خدای # ~~تعالی در مصحف8 مجید فرمود که در کارها صبر و شکیبایی سرمایهآ خود # ~~سازید وتقوی و ور عشعار ودثارخود9، تا باشد که رستگاری یابید10 . شعر11 ~~. # ~~راست کاری 12 اگر کنی عادت # # دستگیرت شود خدا به فرج %~% گر تو در صبر پایدار شوی3 # حکایت کرد14 از بزرگان بغداد شخصی که در سخن مصدق بود # ~~و راستگویی او محقق،15 که16 در بعضی از کتب خواندم که چون کسی را ~~PageV01P036 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0071.png) # ~~واقعهای سهمناک برسد1 و بیم هلاک باشد باید که جامهآ پاک بپوشد2 و بر # ~~فراش پاک بخسبد وچون بخواهد خفت سورة (والضحی) وسورهآ # ~~(واللیل) هفت بار بخواند وپس بگوید : (اللهم اجعل لی فرجا ومخرجا # ~~من امری) بههمه حال در شب اول یا دوم یا سوم، همچنین غایت تا شب # ~~هفتم3 در فرج وخلاص بروی4 بگشایند و آنچه صلاح5 او باشد بدو نمایند. ms019 # ~~پس از آن به سالها مرا واقعهای افتاد6 که محبوس2 کردند و آن حبس برمن # ~~دراز شد8 و این خبر برخاطرمن پوشیده گشته بود9 تا روزی مرا این خبر10 # ~~یاد آمد، شاد گشتم و آن شب این سورتها 11 بخواندم؛ همچنین تا شب # ~~چهارم11 بهخواب دیدم که گویندهای با من گفت: خلاص تو بردست علی بن # ~~ابراهیم است. بعد از دو روز جوانی نزدیک12 من آمد 14 که من او را # ~~نمیشناختم وگفت: ترا کفالت کرده ام15 وضامن شده16 ودست من گرفت17 # ~~و ازحبس بیرون آورد. از اقربای خود پرسیدم که او کیست وسبب احسان # ~~او درحق من چیست؟ گفتند: جوانی است بزاز18 از اهل19 اهواز و او را # 1- مجا: رسد سهمناک. ت، مش، چا، چتب. صلمت. پیس آید # ک PageV01P037 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0072.png) # ~~وعلی بن ابراهیم گویند و او را]1 با آن شخص که ترا محبوس کرده بود # ~~حق صحبت و ممالحت 2 بود از وی التماس کردیم تاشفیع باشد3. چون # ~~دست در وی زدیم پای4 در میان نهاد و از سر فتوت و مروت5 واسطه شد # ~~تا این کار به اتمام رسانید6. # و هم در این معنی به روایتی دیگر: # حکایت کرد امینی معتمد القول 7 مقبول الشهادة ، گفت که: # ~~وقتی به دردی سخت گرفتار 8 گشتم و بیم آن بود که به هلاک 9 انجامد. # ~~این سورت ها 10 هفت بار بدین ترتیب 11 بخواندم و هم درشب اول دو # ~~شخص را به خواب دیدم 12 که به سر بالین من آمدند. یکی آن هیگری را # ~~فرمود که دست براعضای او نه و ببین که مادهٔ‌ علت کجاست و موجب # ~~الم ازچه خاست13؟ این شخص بهملامسه14 سرتاپای من برسید15 و به حس ~~PageV01P038 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0073.png) # ~~ومس1 اعضای من ببساوید2، چون به سر آمد2 گفتی الم من به سر آمد4. از ~~سرم # ~~انگشت5 برموضعی نهاد و گفت: بر این موضع حجامت سلامت است اینجا # ~~را6حجامت فرمای وخون کم کن7 و به ms020 خطمی بشوی تا ازین8 صحت یابی. # ~~و بعد از آن گفت9: این نیکوتر باشد که باخواندن این دوسوره10، سورهآ # ~~والتین11 ضم کنی. چون بامداد شد آنچه فرموده بود بهجای آوردم و # ~~صحت12 یافتم- و پس از آن هیچکس نبود که براین قانون معالجه فرمود که # ~~سبب شفای اونگشت واین حدیث مرا ذخیرهآ ایام بلا و روزگار عناگشت. # ~~(ومن درین باب میگویم13: العربیة. # # وللرحمن فی کشف البلایا %~% خفیات العواطف و اللطایف # # یزول بذکره همی وکربی %~% لذاک جعلته خیر الوظایف ### | شعر:14 # ~~زلطف ایزد وزفضل او طلب درمان به هربلا و به هررنج اگر تودرمانی # ~~اگرچه لطف خدا هست ظاهر وپیدا هزارچندان بیش است لطف پنهانی # ~~مشوزرحمت او ناامید و خوشدل باش اگرچه جانی باشی وحادثه جانی15) ~~PageV01P039 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0074.png) # و امیر المؤمنین معتصم روایت کند از معتمدی1 که پیش اوحکایت # ~~کرد که جماعتی از تجارارتکاب محظور (الراکب فی السفینة کالساعی فی ~~حتفه)3 # ~~کرده بودند و خود را عرضهآ 4 هلاک (العرص توقعالمرء فی المهلکة5) # ~~گردانیده و در میان دریا در وقتی که چون مؤمن محق6 میان خوف و رجا # ~~بودند وچون متو کل مخلص همه اعتماد7 برخدا داشتند ناگاه آوازی شنیدند # ~~که کیست که ده هزار8 دینار9 زر دهد تااو را کلماتی10 بیاموزم که درهرغم # ~~که برخواند11 بهشادی بدل گرد و از هر رنج که بدان مبتلا باشد آسانی # ~~یابد واگر بیم مرگ باشد حیات واگر برشرف هلاک باشد12 نجات بیند؟. # از جملهآ اهل کشتی مردی بود که ده هزار 13 دینار نقد داشت؛ # ~~برخاست14 وگفت: یا هاتف15 من این سرمایه را که تو می گویی بدین بها # ~~خریدارم16 و اینک ثمن با خود دارم. آن هاتف آواز داد که اگرراست # ~~می گویی دل از غم بپرداز و آن نقد را در آب انداز. آن مرد بدرهای از # ~~آن زر به ذرهیی17 نیندیشید و بهنیم جواز آن ده هزاردینارحساب بر نگرفت ~~PageV01P040 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0075.png) # ~~و آن زرهای چون آتش در آب انداخت و دل از ms021 باد هوس آن خاک رنگین # ~~بپرداخت. آوازی1 شنید که (چون از سرزر برخاستی این جواهر رانگاه دار # ~~وچون نعمت بذل کردی2 این حکمت راگوش کن3): هرگاه که درحادثهای # ~~کارت بهجان و کارد بهاستخوان رسد این آیت برخوان از سر صدق و # ~~صفا4: (ومن یتق الله یجعل له مخرجا ویرزقه من حیث لا یحتسب ومن یتوکل ~~علی الله فهو # ~~حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لکل شیء قدرا *) . هر که در کشتی # ~~بودند 5 گفتند: ای فلان به نادانی سرمایه از دست دادی و خود را از پای # ~~در افکندی و بهجهل نقدی که عمر در تحصیل آن برباد دادهای در آب # ~~انداختی و بهخاکساری6 جان خود را در آتشه ندامت بگداختی. آن مرد # ~~گفت7: کلا وحاشا من این تجارت را غنیمت بارد میشناسم8 واین آیت را # ~~برسعادت خود حجتی وارد9. چون چند روز براین سخن بگذشت ناگاه # ~~باد مخالف برخاست وهوس10 همه بنشست ودریا در اضطراب آمد وهیجان # ~~حرص11 هریک ساکن گشت و بحرمواج شد و هریک بهحرز12 و عوذه13 # ~~محتاج گشتندوچون کشتی بشکست جز آن شخص که آن درستها14 بذل کرده # ~~کرده بود. PageV01P041 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0076.png) # ~~بود هیچ کس نرست که خدای - تعالی - این آیت را سبب نجات اوساخت # ~~و از دریا او را بر تختهای بهساحل انداخت1. وی چنین حکایت کرد که # ~~موج دریا مرا بهجزیرهای افکند2 که (برهرطرف ازوی روضهای وغدیری # ~~و درهرناحیت خورنقی و سدیری بود؛ خاک او دلگیرتر3 ازهوای عاشقان # ~~و آب آن گوارندهتر4 از ناز معشوقان، صحن او همچون جنت خوش وچون # ~~جوانی نزه وچوجان دلکش.5 درمیان آن جزیره کوشکی دیدم چون همت # ~~پادشاهان بلند وچون دل کریمان فراخ، وچون روی دلبران6 آراسته. در آن # ~~کوشک رفتم، انواع جواهر یافتم7 که مثل آن هر گزندیده بودم ونشنیده8)، # ~~و زنی دیدم در غایت جمال ونهایت کمال، ازماه درست9 منیرتر و از آفتاب # ~~درخشان10 بی نظیرتر، صباحتی که یوسف درمصرجمال او11 عزیزننمودی12 # ~~و ملاحتی که ms022 لیلی را اگر نظر بروی افتادی مجنون گشتی، (ونرد13 حسن ~~PageV01P042 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0077.png) # ~~گرباعذرا باختی1 عذرا بردی وبا اوعذرا خود را وامق شمردی. از کمال # ~~خوبی او عجب بماندم 2، (ما هذا بثرآ!ن هذا الأملک کریم) برخواندم # ~~و گفتم: ای در دلبری3 از پری زیباتر پری از دیده مخفی باشد تو چنین # ~~ظاهر چرا شدهای4 و ای آفتاب نورانی تو بر آسمان زیبندهتری5 برزمین # ~~چه می کنی وای حور بهشت آرای ترا درفردوس وعده دادهاند اینجا چون # ~~افتادی؟ چنانکه می گویم7: # # ای حور ز فردوس برین آمدهای %~% یا ترک خطائی که ز چین8 آمدهای # # چون ماه ز آسمان فرو افتادی %~% یا چون پریاز زیر زمین آمدهای؟ # از آن پستهآ تنگ شکر ریزی9 آغاز نهادواز آن درج لعل درفشان # ~~گشت. وگفت: پدر من بازرگانی بزرگ بود از اهل بصره، با بصارتی10 # ~~تمام وشهامتی کامل، ومال بسیار ونعمت بیشمار داشتی و پیوسته سفرهای # ~~دراز کردی وطریقهای مخوف سهمناک مسلوک داشتی، ومرا از غایت دوستی # ~~یک لحظه ازخود جدا نداشتی11. وقتی سفر دریا اختیارکرده بود و من با # ~~وی بودم. ناگاه 12 کشتی در دریا غرق شد و من بدین جزیره افتادم. و ~~PageV01P043 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0078.png) # ~~شخصی مانند1 دیویازاین دریابیرون می آید2 و هفتهای3 با من بازی میکند # ~~وبرمن طنازی می نماید و بههر بازی که مردان با زنان کنند از قبله و لمس # ~~وملاعبه4 مرا ایذا می کند الاه به وطی و مباشرت6 مرا زحمت نمیدهدا. و # ~~هفت روز8 به دریافرو9 میرود وامروز وقت آمدن اوست. ازخدای - تعالی- # ~~بترس وبرتن خود10 رحمت نمایو پیش از آنکه اوبرسد ازین موضع بیرون # ~~شو ودرخون خود سعی مکن11 و برجان خود زنهار مخور12 که اگرنظراو # ~~برتوافتد ازجان بی جان گردی13 و برخود پیچان شوی14. و آن سخن هنوز # ~~در دهان داشت که عالم از ظلمت او تاریک شد و چون کوهی بزرگ آن # ~~ملعون به من نزدیک گشت . من حالی برجانخود15 بترسیدم16 و ~~(منیتقالله17*) # ~~برخواندم و برخود دمیدم. هنوز ms023 آیت تمام نکرده بودم که چون کوهپارهای # ~~برزمین افتاد، اگرچه از آتش فتنهآ اوعالم پردود بود تلی خاکسترش یافتم ~~و # ~~از آن شادی کلاه بر آسمان انداختم و سربهسجدهآ شکر برزمین نهادم18، و # ~~و آن مستوره خدای را شکرها گزارد 19 و گفت : ای شخص 20 همانا ~~PageV01P044 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0079.png) # ~~فرشتهای1 که چنان دیوی بردست توهلاک شد و به وجود تو خدا برمن منت # ~~نهاد ومرا از بلای او رهایی داد. پس برخاستم 2 و همه روز هرچه از آن # ~~جواهر 3 آبدارتر بودواز آن لآلی شاهوارتر 4 مینمود بهساحل دریا نقل # ~~می کردم5 وبهشب6 با قصرمیرفتم7، و در آن قصر از میودهایی که در آن # ~~جزیره میخاست8 و ذخیره نهاده بود میخوردیم و به روزهم بر آن عادت # ~~با سرکار میشدیم، تا یک روز ازدور دردریا9 کشتیی بدیدیم10، جامهای # ~~برسر چوبی کردیم تا ایشان مارابدیدندو کشتی به کناردریا براندند11 وما ~~را با # ~~آن جواهرها 12 در کشتی نشاندند و به سلامت بهشهر بصره رسیدیم و با # ~~نعمتی13 که کس اندازهآ آن ندانست 14 و ثروتی که هیچ آفریده حد آن # ~~نشناسد15، ومر161 بهخانهآ خود نشان داد. بهدر خانهآ او رفتم و در بزدم ~~و # ~~گفتم: رسول فلانهام17. هنوز نام فلانه به گوش ایشان نرسیده بود که ~~فریاد # ~~واویلاه18 ووامصیبتاه از آن خانه بر آمد19 بر آمد وگفتند: این کیست که # ~~مصیبت ما تازه میگرداند و برمصیبت زدگان20 استهزا مینماید و # ~~دردمندان را افسوس میدارد؟امن گفتم، «حاش لله عن الکذب، این سخن را21 ~~PageV01P045 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0080.png) # ~~مصدق دانید و این معنی محقق شمرید» و ایشان را با خود به نزدیک آن # ~~مستوره آوردم و وی را بدیشان نمودم؛ خواستند که ازشادی هلاک شوند و # ~~آن فرح بهترح انجامد1 که (الفرح السفرط مهلک)، این2 حکایت به نقیر و # ~~قطمیر باایشان تقریر کردم3 واورا به نکاح درست وعقد شرعی بهمن دادند # ~~وآن جواهر را سرمایهآ خود ساختم ودل از غم و محنت بپرداختم، وامروز ms024 # ~~توانگرترین اهل بصره منم و چند فرزند شایسته و خلف بایسته مرا از آن # ~~زن حاصل آمد. ### | شعر4): # # با خدا کن تجارت ای خواجه %~% که کسی ازخدا5 زیان نکند # # دفع محنت به جمله روی زمین %~% جز خداوند آسمان نکند # # التجا، گر کسی بود عاقل %~% جسز به جبار غیب دان نکند # # انس جان سازذکر6 او که دوات %~% او کند، هیچ انس وجان نکند # حکایت - معلی بن ایوب که در کتابت قدح معلی داشت چنین # ~~حکایت می کند 7 که در بعضی اسفار در صحبت فضل بن مروان بودم، در # ~~خدمت المعتصم بالله، وفضل بن مروان رابا من اندک غباری8 بود وبههروقت # ~~تکلیفهای متعب9 و باز خواستهای معتب10 می فرمود ومن پیوسته از شر او # ~~احتراز می کردم و نجات را انتهاز مینمودم11 تا یک روز تکلیف فرمود # ~~مرا به نوشتن محاسبت هایی 12 گه در مدت مدید از آن فراغ حاصل ~~PageV01P046 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0081.png) # ~~آیدا، و روشن کردن معاملهای که تقریر آن را عهدی بعید باید، و از زبان # ~~معتصم جمعی را برمن موکل کرد که مگذارید که از جای برخیزد تا آن # ~~محاسبه و معامله محرر و مقررگرداند2. از هیبت این واقعه مدهوش و از # ~~صعوبت این حادثه بیهوش گشتم و گفتم: جسارت اوبرین تکلیف مالایطاق # ~~وتعنیف3 برین میثاق4 جز آن نیست که هلاک مرا بهانهای و از پای در آوردن # ~~مرادست آویزی می طلبد واین کاربا معتصم تدبیر کرده است و آنچه مغیر5 # ~~رای او باشد درحق من تقریر6 کرده. متیقن به فنا7 درفنای خود نزول کردم # ~~وچون شب تاریک شد بفرمودم 8 تا مشاعل9 برافروختند وهمه شب آتش # ~~همی سوختند ومن چون آستانهآ خانه10 سر برگردن11 افتاده و چون گرد ران # ~~در پس زانونشسته ودر کارخود متفگر ودراحوان خود 12 متدبرمانده؛ز نخ # ~~را از دست ستونی ساخته13 و سراز ضجرت درپیش انداخته14، خواب برچشم من # ~~غلبه کرد، در خوابدیدم که شخصی در پیش من بایستادیواین آیت برخواندی. # ~~قوله تعالی: ms025 (قل من ینجییم من ظلمات البروالبحرقدعونه تضرعا وخفیه لئن # ~~آنجینامن هذه لنعو فن ین الشا کرین قل الله ینجیکم منها و من کل کرب # ~~متم آنتم تشرکون3) چون آن بشارت به گوش من آمد15 چشم باز کردم، روشنائی ~~PageV01P047 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0082.png) # ~~دیدم که از دور سوی من می آمد. چون نزدیک شد صاحب الحرس1 در پس # ~~آن روشنایی بود، از درگاه خلیفه می آمد تا تفحص کند که موجب آن # ~~روشنایی و مشاعل که من افروخته بودم چیست؟ حال خود وی را معلوم # ~~گردانیدم. درحال بازگشت وهمان قدروقفه افتاد که او به خدمت امیر ~~المؤمنین2 # ~~رسید. رسولان امیرالمؤمغین3 به طلب من متواتر گشتند وهم در حال مرا # ~~به خدمت او بردند 4 و حال خود با وی مشروح و مبین تقریر کردم5. # ~~امیرالمؤمنین ازآن حال تعجب نمود وگفت: او را برتوچه دست6؟ تو کاتب # ~~منی همچنانکه او هست، باز گرد7 و در سایهآ همای تربیت ما میباش و از # ~~آن بوم شوم بنجشکی حساب برمگیر8 و زبان بدین ذکر9 باکس مجنبان # ~~که زود باشد که به کام خویش10 [اورا] در دهان کر گسان بینی. از آنجا ~~ایمن # ~~با خانه11 آمدم و بامداد پگاه بهخدمت12 فضل رفتم و ازرسم خدمت هیچ # ~~کم نگردانیدم13 تا آنگاه که حق - تعالی - فرج بخشید14. ### | شعر: # # کار چون سخت گشت بربنده %~% فضل 15 حق زود دستگیر شود PageV01P048 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0083.png) # # چون ببرد طمع ز نصرت خلق %~% ایزدش بیگمان نصیر شود # # چون کمان گرچه کژنماید1 کار %~% هم ز لطف خدا چو تیر شود # # گر چه باشد عسیر روز بلا %~% زود بار دگر 2 یسیر شود # # هر که گردداسیر3 گوخوش باش %~% که همو عاقبت امیر شود* # حکایت - آوردهاند که میان دوشخص عداوتی سخت افتاده بود # ~~ومخاصمتی شدید رفته4، ویکی از ناجوانمردی و ناپاکی5 آن دیگر 6می ترسید # ~~و پیوسته7 ازین سبب حزین و درین حادثه غمگین میبود؛ تا یک شب در # ~~خواب دید که گویندهای با اوگفت: هرروز در یک ms026 رکعت از دو رکعت8 # ~~بامداد سوره9 (ا لم در فعل ربک الی آخرالسوره**) برخوان. آن شخص # ~~حکایت کرد10 که برخواندن این سورت11 مواظبت نمودم، هنوز یک ماه # ~~نگذشته بود که آفتاب سعادت از برج طالع من مشرق گشت و آن دشمن # ~~چون سایه صورت بیجان12 شد13 و یک ذره از آن غم بردل من نماند و # ~~تا امروز همچنان بدان وظیفه مداومت14 مینماید. ### | شعر15 : # # هرکه امروز(نیزاز)16 لخلاص %~% به دل و جان بدان قیام کند PageV01P049 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0084.png) # # بیشک و شبهتی مراد دلش %~% حق به احسان خود تمام1 کند # حکابت - یکی از نیکمردان که به بد ایام مبتلا بود و از جور # ~~روزگار در عنا، روزی میرفت، به طریق تمثل2 این بیت3 از سرضجرت و # ~~غایت حیرت برزبان میراند. ### | شعر4: # # آ ری الموت لمن آمسی %~% علی الذل له اروح # ~~ترجمه: # # چون رود بر مراد دشمن کار %~% مرگ بهتر ز زیشتن باشد # # هر که چون جامهآ خثق شد خوار5 %~% بهترین جامهاش کفن باشد # چون این سخن6 برزبان7 راند آواز هاتفی شنید که می گفت8. ### | شعر: # # الایا ایها المر* %~% الذی الهم به یبرح # # اذا ضاق بک الامر10 %~% ففتر فسیا ثم نشرح # # فعسربین 11 یسر ین %~% اذا فکرقه تفرح * # ~~الترجمه12: # # مشو زلطف خدا وخلاص اونومید %~% به هیچ وجه اگرچند سخت درمانی ### | 3- مجا: این بیت ### | 2-آء م تصراع ### | 8-م: هاتفی PageV01P050 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0085.png) # # اگر شوی متفکر تو در الم نشرح %~% ترا ز درد والم کی بود پریشانی؟ # # چو درمیان دو آسانیست1 دشواری %~% عجببود که شودچیره بردو آسانی # واین ابیات نیز درین معانی نظم افتاد واین باب برین ختم کرده # ~~شد2. بتوفیق الله. # ~~ای آنکه گشتهای به غم و رنج مبتلا ### | اندر فرج میاش تو نومید از خدا # ~~غم گرچه بی شمار بود شادی از پس است ### | شدت اگر چه دیر بماند شود رخا2 # ~~شب گرچه دیر یاز4 بود هم رسد بهصبح5 ### | روز ارچه میغ ناک6 بود هم دهد ضیا # ~~آید 7 شفا و صحت 8 اندر پس ms027 مرض ### | باشد بهار خرم اندر پس شتا # ~~بر هرصفت که هست، جهان را ثبات نیست ### | هر حال را که هست، بود در عقب فنا # ~~شاذی و غم، عطا و بلا، صحت و مرض ### | إقبال ومدبری و کراهیت و رضا # ~~هریک به ضد9 خویش شود عاقبت بدل ### | هرحال را که هست بود بر پی 10 انتها 11 PageV01P051 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0086.png) # ~~هر چیز را چو عاقبتش ضد آن شود ### | غم به ز شادمانی و درویشی از غنا # ~~از رنج وغم حذرکن در دولت 1 و نشاط ### | امید خرمی دار از 2 محنت و بلا2 # ~~آدم فراق جنت و حوا کشید، از آن 4 ### | مخصوص گشت زود به تشریف اجتبا 5 # ~~هرچند نوح نوحه گری کرد مدتی ### | وز 6 قوم خویش دید بسی رنج وابتلا، # ~~هم عاقبت به کام دل خویششان بدید ### | در آب غرقه گشته به آتش شده سزا # ~~نه 7 بر خلیل آتش سوزان بهشت گشت ### | بهر ذبیح نه ز بهشت آمد آن فدا؟ # ~~یونس به بطن ماهی گر ماند مدتی ### | شد مستجاب دعوت و شد9 حاجتش روا # ~~یوسف به چاه و زندان گر خواریی کشید ### | آخر عزیز مصر شد و گشت پادشا * PageV01P052 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0087.png) # ~~موسی اگر گریخت ز فرعون، عاقبت ### | و را به آب تیره فرو داد1 با سبا 2 # ~~عیسی اگر ز جور خران 2 محنتی کشید ### | هم ساخت عاقبت ز بر سدره متکا # ~~هم سر بریده یافتش آخر به کام خویش ### | هر چند رنج دید ز بوجهل، مصطفا 4 # ~~هر کس که رنج برد جزا باز یافت گنج5 ### | هرکس که صبر کرد بلا شد برو عطا # ~~با خود گمان مبر که شود کوششت هدر ### | زنهار ظن مدار که رنجت شود هبا6 # ~~چشم از خدای دار، گرت درد چشم داد ### | از پیش درد چشم معد کرد 7 توتیا # ~~عاقبت رضای تو گردد قضای او8 ### | گر زانکه باشدت به قضای خدا رضا PageV01P053 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0088.png) ### | الباب الثانی ### | ها1 جاء هن الا2هار # ~~من ms028 ذکر الفرج بعد اللاواء3 وما یتوصل4 به الی الکشف من البلاءه # ~~باب دوم - در بیان آثار و شرح اخباری که مشتمل6 است بر ذکر # ~~جماعتی که محنت و بلا کشیدند وعاقبت به نعمت و آسانی رسیدند: # ~~عبدالله بن مسعود - رضی الله عنه - از پیغامیر صلواتالله وسلامه # ~~علیه- روایت کرد که اوگفت7: «سلواالله8 - عزوجل- من فضله فانه یحب ان # ~~یسال وافضل العبادة انتظار الفرج من الله، تعالی.» # ~~الترجمه9: # ~~حاجت از حضرت خدای خواهید10 و تیاز بربی نیازی او # ~~عرضه11 کنید و ملتمس کرم از فضل او باشید12 که او خواسته ناخواسته ~~PageV01P054 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0089.png) # ~~دهدا، خواسته رد نکند، خواهش خواهندگان دوست دارد و نیازدرماندگان # ~~را خریدار باشد. وفاضلترین عبادات انتظار فرج2 است و امید دفع حرج # ~~از3 دستگیری فضل پایدارش4 و دشتکاری 5 لطف بیپایانش6، انه ونی # ~~التوفیق7 وباجابة اسئلة المحتاجین حقیق . العربیة8: # لاترم 9 ماترید من احد %~% غیر رب الوری ولاتسأل # واسأل الله غیر مختبر %~% انه قد بحب ان یسال # ~~الترجمه10 # # خلق اگر حاجت توکم شنوند %~% یا از آن دعوی ملال کنند # # از خدا خواه حاجتت که خدا %~% دوست دارد کزو سؤال کنند* # و از امیر المؤمنین علی بن ابی طالب - رضی الله عنه11 - هم درین # ~~معنی مرویست مرفوعا الی النبی - صلی الله علیه وآله وسلم 12 - انه قال: # ~~افضل اعمال امتی انتظار فرج الله13، تعالی. وبعضی ازعلما گفتند14 که ~~خدای - # ~~عزوجل - بنده را به بلائی مبتلا گرداند با آنکه 15 او را دوست دارد تا ~~PageV01P055 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0090.png) # ~~تضرع اوبشنود واستکانت1 اوببیند. وقال رسول الله - صلی الله علیه وآله # ~~وسلم - لعبد الله2 بن عباس - رضی الله عنه - الااعلمک بکلمات تنتفع3 ~~بهن؟ # ~~قال: بلی یا رسول الله. قال احفظ الله یحفظک4، احفظالله تجده ه امامک، # ~~تعرف الی6الله قی اثرخاو یعرفک فی الشدة اذاسألت فاسثل 7الله واذا ~~استعنت فاسععن # ~~بالله، جف القلم بما هوکائن، فلو جهدالعباد ان ینفعوک بمالم یکتبه الله ~~- عزوجل- # ~~لک لم یقدروا9 علیه، فان10 استطعت ان تعمل لله 11- عزوجلح بالصدق ~~والیقین12 # ~~فافعل و ms029 ان13 لم تستطع14 فاصیر، فان فی الصبرعلی ماتکرهها خیرأ کثیرا، ~~واعلم ان # ~~النصرمع الصبر، وان الفرج مع الکرب ، وان مع العسریسرا زبدهآ خلایق ~~ومنبع # ~~حقایق محمد 16 رسول الله - صلی الله علیه وآله وسلم - حبر17 امت وبحر # ~~حکمت، عبد الله بن عباس18- رضی الله عنه- راچنین گفت: الااعلمک ~~بکلمات19 # ~~تنتفع20 بهن: ای21 بیاموزانم ترا کلماتی که ترا در نعمت نافع و در بلیت # ~~دافع بود؟ گفت: بلی یارسول الله. گفت22 : ( احفظ الله یحفظلک): خدای ~~رانگاه # ~~دار تا خدای ترا نگاه داری. نگاه دارندهآ زمن و آسمان در نگه داشت # ~~بندهای از بندگان نگنجد، معنی آن باشد23 که بهانقیاد وامتثال ~~اوامرونواهی # ~~او را محافظت کن و درنگاهداشت جانب دوستان و بندگان اومبالغت نمای24 # ~~. اصفکاکه. مجا: اصمتاکت وی PageV01P056 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0091.png) # ~~تابه نگاه داشتاو از زوال نعمت (او و وقوع بلیت او)1 محفوظ مانی و # ~~به نظر عنایت و عاطفت اوملحوظ گردی2. ودرین معنی می گویم : # ~~العربیة4. # حافظ علی الله فی اوامره %~% یحفظک الله من بلیات ### | یحفظک الله حفظ طاعاته # ~~الترجمه 6: # # جانب حق نگاه دار بهصدق %~% تا ترا از بلا نگه دارد # # پا7 چو از معصیت کشیده کنی %~% او به دست بلات نسپارد # احففالله تجده امامک8، خدای رانگاه دارتا در پیش خویش یابی، # ~~نگاه داشت خدا همانست که تقریر رفت و در محافظت عبودیت به تحریر # ~~پیوست. اما گفتهاند که در پیش خویش بابی9، پیشی نه ازراه جهت است10 # ~~(و درین معنی می گویم):1 # ~~مپندار حق را تو اندر جهت جهت آفرین در جهت کی بود؟ # ~~نه در12شی بود گرچه13 خوانیش شیقدیمی که او مبدع شی بود # معنی آن بود که چونپس امراو روی 14هر کجا روی به رحمت و # ~~عصمت درپیش15 تو بود که (آینما تولوا فشموجهابله). بیشی وپیشی ~~PageV01P057 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0092.png) # ~~برحقیقت او راست، به قدمت بر1 همه پیش است و به رحمت ازهمه بیش: # ~~سبقت رحمتی غضبی2. در موقف طاعت باز پس مایست3 تا پیشش آیی4 و # ~~درمقام مجاهدت5 کم مباش تا بیشش6 ms030 بابی. ودرین معنی می گویم: 2 # ~~العربیة8 # سل الله و احفظه فی امبره %~% تنل ماترید و تدرک مرامک # اذا صرت مقتدیا حکمه %~% و صیرت عقلک فیه امامک # ونحومراضیه وجهت قلبک %~% تجده بحیث مشیت امامک # ~~الترجمة9: # # هر که او را غنا نه10 فضل خداست %~% به حقیقت ز عقل درویش است # # کم ز هیچند جمله مخلوقان11 %~% لطف ایزد ز هستها12 بیش است # # چون رضای خدا نگه داری %~% رخ به هرجا که آوری پیش است # تعرف الی الله فی الرخاء یعرفک فی الشدة14، خدای را در سرا # ~~بشناس تا خدا ترا در ضرا، بشناسد ، آن نیست 15 که شناختن خدای # ~~ترا برشناختن تو خدا را موقوفست، تعالی الله عنه که هرچه از ازل16 تا # ~~ابد خواهد بود و هست و آنچه بخواهد17 بود اگر نبودی چون بودی18؟ PageV01P058 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0093.png) # ~~علم شامل او به کیفیت و کمیت آن محیط است ودرعلم او زیادت و نقصان1 # ~~وکم و بیش تصور2 نتوان کرد، اما معنی آنست که چون دو کس بایکدیگر # ~~معرفت جویند، معروف3 ازهم4 دریغ ندارندو نگه داشت دوستان ومتعلقان # ~~و پیوستگان یکدیگر کنند و بهنفایس و ظرایف5 و تحف ولطایف دلداری # ~~یکدیگر به جای آرند و در نعمت با هم مساهمت و مشارکت6 نمایند تا در # ~~بلیت از یکدیگرمعاونت بینند7. معرفت جستن تو باخدا در سرا آنست که # ~~شکر نعمت حق بگزاری8 و با بندگان و آفریدگان و دوستان او حسن # ~~معاشرت و مواسا9 به جای آری، و نعمتی که خدای - تعالی - ترا بدان # ~~مخصوص وممتازگردانیده است در مبرات و خیرات وصدقات10 مصروف # ~~کنی11 ، در حالت مسرت و شادمانی، اخلاص در دعا و تهجد در عبادت # ~~به جای آری تا در حالت شدت، خدای - تعالی - حافظ 12 وناصر و یار و # ~~دستگیر تو باشد13. ودرین معنی می گویم: # ~~شعر14 # تعرف الی الله فی نعمة %~% تنل فیه15 معروفه فی البلا # ولاتنهرن 16 بلا سائلا %~% اذا انت لم ترض منه بلا17 # وبالحسن لاتفتخر معجبا %~% وکنذاکرآحالة فی ms031 البلا18 PageV01P059 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0094.png) # ~~قرجمه1: # ~~به وقت نعمت با حق تو آشنائی جوی ### | هتا نباشی ازو وقت2 رنج بیگانه # ~~یه مال و نعمت غره مشو که زود کنند3 ### | نگون، چو پر شود از روزگار پیمانه 4 # ~~به روز محنت دخلی تمام برگیری ### | به وقت نعمت اگر کاشته 5 شود دانه6 # (اذاسانت فاسئلالله7): چون سؤال خواهی کرد8 از خداکن که هیچ # ~~سائلی از درگاه اوخایب9 باز نگردد وهیچ ملتمس از حضرت اوبی نصیب # ~~نماند. و (اذا استعنت فاستعن بالله10): وچون یاری خواهی ازخدا خواه که # ~~هر که نصرت ازوخواست منصورگشت و هر که مستنصر ازو نبود مقهور # ~~شود11، بیعون او فرعون را فروعون نماند و بینصرت او بخت نصر 12 # ~~را بخت ونصر13 نبود14. (ودراین معنی می گویم15): # ~~شعر6 # فان کنت لابد مستنصرا %~% من الله بالصدق فاستنصر # 2- مبا: آلمرتجمه. مل. معة 2- ملر. در وفت %~% 3- مجا، ### | 5-ک. کاسته ### | 9- مل: ### | 11 - چا، چب: ### | 13- ر: PageV01P060 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0095.png) # و لاتسألن معطیا غیره %~% وسله تفز 1 غیر مستنکر # ~~الترجمة2: # # از خدا چوی نصرت و یاری %~% تا شوی بر مراد دل منصور # # ور بود حاجتی هم ازوی خواه %~% تا به ادراک آن شوی مسرور # (جف القلم بما هوکائن 3): قلم خشک شد بر آنچه4 بودنی است # ~~یعنی آنچه در ازل تقریره رفت از اعمار وارزاق وآجال واخلاق وفقر و # ~~غنا وراحت وعنا، تغییر وتبدیل ونقل وتحویل از آن ممکن نیست، ودرین # ~~معنی می گویم: # ~~شعر # کن راضیا فیما قضی ربنا %~% یعروک منه راحة او الم # لم یکن الامرعلی ماترید %~% قد کتب الله وجف القلم # ~~الترجمة7: # ~~ز سرنوشت خلایق قلم چو خشک8 شدست ### | از آنچه پیش برفت و از آنچه پس ماندست # ~~اگر به سر بروی چون قلم، نیفزائی ### | بر آنکه ایزد در9 لوح بر10 قلم راندست # (فلنو جهد العباد 11 ان ینفعوک بما لم یکتبه الله - عزوجل - لم # ~~یقدروا علیه12): اگرجملهآ عباد و اصناف خلایق هرجد وجهد13 که درحیز ~~PageV01P061 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0096.png) # ~~امکان گنجد به جای آرند و به اجتماع ms032 با یکدیگر 1 مطابق شوند و به ~~اتفاق2 # ~~باهم موافق3 گردند و خواهند که مانع خیری 4 شوند که درعلم خدا برتو # ~~مقرر5 است،6 یا دافع شری شوند 7 که در ازل8 بهجهت تو مقدر9 است، # ~~نتوانند و در این معنی می گویم: # ~~شعر: # اذا کتب الله خیرا لنا %~% و یدفعه الخلقلا 11 یدفع # ولو ان ضرا اراد بنا %~% و کلهم النفع لاینفع # ~~الترجمه12 : # ~~خدای - عزوجل - گر بهما نکویی خواست ### | چه باک باشد اگر جمله خلق بد خواهند؟ # ~~و گر چنانکه 13 بدی خواست، جملهٔ‌ عالم ### | از آنکه نیک رسانند 14 دست کوتاهند # ~~همه به قبضهٔ‌ تقدیر ایزدند اسیر ### | اگر کمینه غلام ضعیف و گر شاهند # ~~(فان استطعت ان تعمل لله15 - عزوجل - بالصدق والیقین فافعل 16): ~~اگرمیتوانی # ~~که معبود بسزا و پادشاه روز جزا17 را عبادتی کنی که بهصدق معلی و از ~~PageV01P062 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0097.png) # ~~کذب معری باشد1 و به بندگی اقدام نمایی که به یقین از2 شک و شبهت3 # ~~خالی باشد و پرستشی آری که منبی4 ازاخلاص5 و وفاق ومبنی6 برتجرید # ~~از ریا ونفاق تمام شود، فیالها2 من نعمة سنیة وعطیة هنیئة وان لم ~~تستطع8 فان # ~~فی الصبر علی ما تکرهخیرأ کثیرآ واعلم ان النصرمع الصبروان الفرج مع ~~الکرب وان # ~~مع العسریسرا9آ . # و اگر این توفیق رفیق نمی گردد و این نوع طاعت را استطاعت میسر # ~~نمیشود، صبوری رادرشداید پیرایه ساز10 وشکیبایی رادرنامرادی سرمایه # ~~گردان11؛ که صابر بههمه 12 حال برمراد قادر گردد و صبور به نصرت # ~~ایزدی منصور شود 13. و هر که در نامرادی شکیبایی کند عاقبت بر مراد # ~~پادشاهی یابد14؛ که شادی در پیغمست و داد براثر15 ستم ونشاط برعقب # ~~اندوه ومحبوب برساقة16آ مکروه وفرج پسرو17 حرج و یسر ردیف عسر # ~~و آسانی مزیل18 دشواری19 وشادمانی تابع غمخواری. ودرین معنی میگویم: # ~~شعر # # فی الصبر نصرو بعدالعسر میسرة %~% اذا تعسرت فاصبروارتقب یسرا ~~PageV01P063 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0098.png) ### | فرج بعد از شدت # # فلو اهمک هم فانتظر فرجأ %~% وثق به انه لابدان یسرا1 # ~~الترجمة2: # ~~صبور ms033 باش که در کارها صبوری به ### | به صبر، هرچه شود بسته، زود بگشاید # ~~غم ارچه دیر بماند به عاقبت برود ### | نشاط اگرچه برفتست زود باز آید # ~~چو حال عالم، گردان و منقلب 3 باشد ### | نه آن 4 بماند دیر و نه این5 بسی پاید # ~~به جهد وجد نبود نه غم و نه آسانی6 ### | همان به است که عاقل ز کوشش آساید7 # ~~مجو نشاط که رنجیش بر اثر باشد ### | ز غم مترس که شادیش زود بزداید # وعن انس بن مالک - رضی الله عنه - عن النبی - صلی الله علیه # ~~وسلم - انه قال: (ان المعونةه من الله وان الصبریاتی علی قدرشدة ~~البلاء)، معنی # ~~آنست که عون و نصرت و تأیید و قوت1 درهمه احوال ازباری - جلت # ~~قدرته - باشد، و صبر و شکیبائی براندازهآ شدت ومحنت وکرب10 و # ~~بلیت11 دهد هرشخصی12 را. # وقال النبی- صلی الله علیه وسلم13 - : (و من ستر مسلما ستره الله ~~PageV01P064 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0099.png) # ~~فی الدنیا وآلاخرة ومن فک عن مکروب اکربة فکالله عنه کربة من کرب پوم ~~القیامة # ~~و من کان فی حاجة اخیه کان الله فی حاجته). معنی آنست که هر که از ~~معایب و # ~~مثالب2 برادر مسلمان اغماض نماید واز کشف فضایح مسلمانان اعراض کند # ~~و ذیل ستر برعورت3 یاران مسدول4 گرداند5، خدای - عزوجل - او را # ~~ازفضیحت روزقیامت سلامت کرامت کند وبهعطای عفو، معرت ومعاصی6 # ~~او را مستور دارد؛ و دردنیاش در پردهآ عصمت خود از رسوایی فضایح و # ~~و بینوایی قبایح به ستر جمیل خویش مشمول گرداند. وهر که بردلداری # ~~دردمندان و دلجویی مستمندان اقدام نماید وغمی از دل اندوهگنی7بردارد8 # ~~و اندوهی از سینهآ محنت زدهای بر گیرد9، فردای قیامت در مجازات10 و # ~~مکافات آن، باری - تعالی11- سختترین اندوهی ازاندوههای قیامت12 بروی # ~~بهشادی بدل گرداند. (وه که در معاونت13 ونصرت برادر مسلمان باشد و # ~~وسعی کند که حاجتی ازحاجات14 مؤمنی به اسعاف مقرون گرداند15)، ایزد - # ~~تعالی - حوائج او 16 مقضی17 گرداند ومرادات18 او مبذول دارد وعون و # ~~نصرتوتأییدوعاطفتخود رادرحوادث وملمات19 ms034 ووقایع ومهمات حافظ و ~~PageV01P065 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0100.png) # ~~نصیر وکارساز و دستگیر اوگرداند. و درین معنی می گویم: ### | شعر # # استراخاک ولاتفضح معایبه1 %~% تکن جزاء لذا فی الحشر مستورا # # وفرج الکرب عن ذی آمحنة و تعش %~% بنعمة الله فی الایام مسرورا # # وانصر حبیبک اذ تعروه 3 حادثة %~% علی المراد تفز فی العز منصورا # ~~الترجمة4 : # # هر که چون صبح پرده در باشد %~% عیش او تیره همچو شام شود # # وانکه اوعیب پوش چون شامشت %~% روز او ما حی ظلام شود5 # # وانکه غم از دل کسی بزدود %~% به مکافات شادکام شود # # وانکه در عون عاجزان باشد %~% کارش از عون حق تمام شود # و هم درین معنی که مقرر و محرر6گشت 7، ابوهریره- # ~~رضی الله عنه - روایت می کند که سید8 - صلی الله علیه وسلم - فرمود: # ~~(من ستر اخاه المسلم ستره الله یوم القیامة و من نفس عن اخیه کربة من ~~کرب الدنیا، # ~~نفس الله - تعالی - عنه کربة من کرب یوم القیامة والله تعالی فیعون ~~العبد ماکان العبد # ~~فیعون اخیه) . وچون در9 الفاظ و معانی این حدیث را با حدیثی که # ~~ماقبل آن محرر ومقرر10 گشت11 مساوات حاصل است [و] تکرار12 # ~~این معانی ومثنی گردانیدن شرح و بیان آن وجهی ندارد اختصار کرده شد. PageV01P066 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0101.png) # وعنه - علیه السلام- انه قال: «( لاحول ولا قوة الابالله) دواء من تسعة # ~~و تسعین داء ایسرها الهم ». معنی آنست که گفت لاحول ولاقوة الا بالله # ~~داروی نود ونه درداست که آسانترین آن اندوه باشد1، پس اندوه نباید # ~~داشت و اگرهمی روی نماید هم بدین دوا فرمود2. # الحکابة - وازسید ثقلین وسرورخافقین3 محمدرسول الله- صلی الله # ~~علیه وآله وسلم - چنین حکایت 4 کردهاند که او فرمود از نوادر اخبار # ~~بنی اسرائیل وعجایب حوادث امم سالفه5 که به الهام ربانی ووحی آسمانی # ~~بر آن مطلع بود چنین تقریر 6 فرمود که سه شخص از بنی اسرائیل در # ~~طریقی7 با یکدیگر رفیق بودند، و به مرافقت8 و موافقت یکدیگر مستظهر # ~~و مفتخر ، و راهی سخت و مقصدی دور فرا ms035 پیش گرفته بودند و به # ~~مسامرت9 و مکالمت یکدیگو اعبای10 مشاق11 سفر را تخفیفی می نمودند # ~~و حصول مرادات و مقاصد12 را به لعل و عسی تسویفی 13 میفرمود، 14 # ~~و فایدهآ ( الرفیق ثم الطریق) را تحقیق 15 می گردانیدند که ناگاه ابری # ~~چون روز عاشقان سیاه و بادی چون دم مفلسان سرد برخاست 16، PageV01P067 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0102.png) # ~~سحاب1 چون دست کریمان، عالم را مستغرق احسان خود گردانید2، اما # ~~بر آن مسافران چون سینهآ لئیمان تنگ و تاریک گشت، پناه با3 غاری دادند4 # ~~(تا ازغارت باد) که دستار ربایی می کرد ایشان را حمایت کند، والتجا # ~~به کهفی کردند7 تا از ورطهآ (پای لغزان)8 و وحل9 کفش دزدان 10 دستگیر # ~~ایشان شود و نمیدانستند که بهسبک پایی11 از قضا نتوان12 گریخت 13 و # ~~به گران دستی14 با قدر در15 نتوان آویخت و پناه جز به درگاه خدا مصحف # ~~پناه باشد16. و مرد زیرک اگر از قضا گریزد17 و گریر18 جوید خود را # ~~باشگونه 19 خواسته باشد ( لامرد لقضاء الله ولامفر .2من قدره21). ~~هنوزدر آن # ~~غارننشسته بودند که قیامت برخاست22 وهنوزاز حرکت ساکن نشده بودند # ~~و از باران ایمن 22 نگشته که کوه ثابت قدم که از 23 اوتاد راسخات و # ~~رواسی شامخات بود اززلزله چون دل خائنان24 در اضطراب آمد و ایشان25 # ~~ازتیرباران محترز بودند، بارانی بود که کوه26 از بار آن27 چون دریا ~~مواج # ~~گشت28 وایشان چون غریق به سفینه محتاج شدند، نینی29 ایشان بهعصمت ~~PageV01P068 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0103.png) # ~~ایزدی محصن بودند1، چون از ظل واسع حفظ حق به ظل زناء جبل2 التجا # ~~کردند چون هریک به صفت زناءالجبل3 ازراه فعل موصوف گشتند آن زنا # ~~صورت4 زنی نمود5 [بهمرد] محصن6 که زنابروی محقق شود[و]مستحقرجم # ~~گردد، لاجرم کوه 7 از آن بی ادبی در اضطراب آمد به دست زلزله8 به رجم ~~ایشان # ~~برخاست، از آن سنگها یکی بردرغار9 نشست و مخرج غار برایشان بسته # ~~شد و در محنت گشاده گشت10 . عجب حالتی11 بود، کوه ms036 را تب لرزه گرفته # ~~بود وایشان از مرگ میترسیدند. چون خود را به چشم12 در گور13 بدیدند # ~~ازمرگشان یاد آمد14، خرسنگی در راه افتاد 15 که پای از زیر16 آن بیرون # ~~نهادن در وسع ایشان نبود، جزسروسنگ17 هیچ چارهای ندانستند18 (واز # ~~گران سنگی آن کوه در اضطراب سبک سنگ گشتند، جزبه فضل حق دست # ~~آویزی و جز رحمت ایزدی جان گریزی نداشتند)19 گفتند: یارب20 آن21 # ~~ساعت است که جز اخلاص در دعا22 موجب خلاص23 نشود و جز صدق # ~~نیت وخلوص طویت24 ازین ورطه نرهاند. فقالوا: (یسال الله 25 - عزوجل- ~~PageV01P069 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0104.png) # ~~کل رجل منا بافضل عمله1). جمله بیایید تاهریک خدای را به تضرع واستکانت # ~~و خضوع وخشوع2 بخوانیم وفاضلترین طاعتی3 و باخلاص ترین4 عملی # ~~زاکه درمدت عمر بر آن اقدام5 نمودهایم ذریعت6 اسعاف حاجت وو سیلت7 # ~~استجابت خود سازیم. پس یکی گفت ازیشان8: خداوندا! تومیدانی که مرا # ~~دخترعمی9 بوددرغایت صباحت وملاحت ونهایت10 لطافت وظرافت11 ومدتها # ~~عاشق جمال وشیفتهآ حسن وکمال12 او بودم وسالها13 در طلب اوبه لطایف # ~~حیل14 ومکارم15 عمل ریاضتها می کشیدم و مجاهدتها مینمودم16 تا بعد از # ~~آنکه مال بسیار بر آن صرف کردم و روزگار دراز17 در آن مشقت18 بردم # ~~روزی بر19 مراد خود قادر گشتم و او را تنها در موضعی بی زحمت اغیار # ~~بیافتم20. ### | بیت21: # # وصل دلدار وخانهآ خالی 22 %~% گل بی خار وگنج بی مارست # # هر کرا دست داد آن 23 دولت %~% به نشاط و24 طرب سزاوارست PageV01P070 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0105.png) # خواستم که از آن گنج روان بهرهای بر گیرم و از آن چشمهآ حیوان # ~~که شکرستان لبش معدن نبات بود شربتی1 نوش کنم و مرادی که در چنان # ~~حالی 2 مطلوب واز چنان محبوبی مرغوب باشد حاصل گردانم: خانهآ # ~~بسته را در بگشایم وکیسهآ مختوم را ختم بیندازم. آن دختر گفت: «اتق ~~الله # ~~یا ابن عم ولاتفض3 الخاتم»، گفت:4 ای پسرعم5 بد مهری مکن ومهر خدا # ~~بی مهر برمگیر6، چون گفت: از خدای بترس از سر ms037 آن مراد برخاستم و # ~~پای برهوای نفس نهادم ودست از آن معصیت کوتاه گردانیدم، خدایا اگر # ~~میدانی که7 ترک آن معصیت (خشیة منک8 و ابتغاء لمرضاتک) بود9 ما راازین # ~~درماندگی فرج وازین ورطه مخرج کرامت10 کن11. هنوزاین سخن دردهان # ~~داشت12 که سیکی13 از آن سنگ بیفتاد و منفذی در آن سد14 پدید آمد. # دوم15 گفت: خداوند اعلم شامل تو بدان محیط است که مادر و # ~~و پدری داشتم بهحد شیخوخت16 رسیده و پیری قامت چون تیر ایشان را # ~~کمان گردانیده و مشک عارضشان به کافور بدل گشته، آبی که در حسرت # ~~جوانی از دیده میباریدند17 شعلهآ آتش غریزی18 را انطفا داده و اشتعال14 ~~PageV01P071 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0106.png) # ~~آتش (و اشتعل الرأس شیبا) آبداری و طراوت شباب از ایشان باز گرفته واز # ~~کسب باز مانده گشته1 ، من امتثال امر (بالوالدین احسانا*) را شب و روز # ~~به خدمتایشان مشغول بودمی ودایما از آن خایف که2 برکات وجود ایشان را # ~~زوالی باشد3 (طعمهآ شام وچاشت ایشان به دستخود بهخدمتایشان بردمی4). # ~~یک شب وظیفهآ شام بیگاهتر5 مرتب شد6. چون بدان خدمت قیام نمودم # ~~ایشان را ازجملهآ نیام یافتم، بربیدار کردن ایشان جرأت نیارستم نمود7 ~~مبادا # ~~که خواب بریشان8 مشوش9 شود ازمن آن بیادبی نپسندند و از جملهآعقوق # ~~شمرند و دل نمیداد که باز گردم که نباید10 که از خواب بیدارشوند. تا ~~روز11 # ~~آن غذای ایشان بردست12 گرفته برپای ایستادم تا آنگه13 که بیدار گشتند؛ # ~~خداوندا اگر میدانی که این خدمت خاص برای14 رضای تو15 کردم و # ~~راست می گویم16 این دربسته بر ماگشاده گردان. درحال ثلثی دیگراز آن # ~~سنگ بیفتاد. # سوم17 گفت18 : من وقتی اجیری19 داشتم چون مدت اجرت # ~~منقضی گشت اجرت بدو رسانیدم20، گفت اجرت21 عمل منبیش از این ~~PageV01P072 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0107.png) # ~~است1 و آنچه میدادم قبول نکردو گفت: «بینی و بینکیوم یؤخذ فیه حق ~~المظلوم # ~~من الظالم»2 . گفت: میان من وتوروزی خواهدبود که حق مظلومان از ظالمان # ~~بستانند و برفت و آن اجرت به من ms038 بگذاشت. من از آن سخن متأثر گشتم و # ~~ازتوخداوند بترسیدم وبدان2 اجرت اوگوسفند خریدم و رعایت4 کردن5 # ~~(آن به جای می آوردم)6 تادرمدت اندک بسیارگشت و بعد ازمدتی آن شخص # ~~باز آمد وگفت: ازخدای بترس و آن حق من به من ده7. اشارت بدان گلهآ # ~~گوسفند کردم و گفتم: حق تواینست فراپیش گیر. آن مزدور8 آن را9 استهزا10 # ~~وافسوس دانست وگفت: ازحق من امتناع مینمائی11 ، کفایت نیست که # ~~استهزا وسخریت نیزباآن یارمی کنی تا (ضفث الابالة 12) باشدو(تکسر113 ~~النصال # ~~علی النصال14) حاصل شود. گفتم: ظن بد مکن15 ویقین دان که تمامت آن # ~~گوسفند ملکتست وآن اجرت تو که دردست16 من بود به استنما واستثمار17 # ~~بدینجارسانیدم وبدوتسلیم کردم، اگرمیدانی که این سحن صدقست18 ونیت # ~~مندر19 این عمل خالص وعقیدت دراقتنای20 این حسنه ازریا پاک بوده است ما # ~~را ازاین شدت فرجی وازاین مضیق مخرجی ارزانی دار. درحال تمامت ~~PageV01P073 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0108.png) # ~~آن سنگ از مدخل آن غار برخاست وایشان را ازآن ورطه مخرجی حاصل # ~~آمدتا بدانی که هیچ دستگیری و پایمردی دروقت شدت وبلیت بهترازنیت # # خالص وعمل صالح نیست1 ودراین معنی می گویم: %~% شعر2: # # داوم خلیلی اذا اخلصت فی عمل %~% واخلص السر تخلص یوم تضطر # # کم عابدنال بالاخلاص فی عمله3 %~% من الهموم خلاصا وهو مضطر # ~~الغارسیه4: # # نیست، چون در بلاشوی مضطر %~% دستگیریت بهتر از اخلاص # # هست اخلاص پایمرد نجات %~% هست اخلاص دستیار خلاص # # در اخلاص جوی از سر صدق %~% چو به بحر عمل شوی غواص # # فضل حق گرچه هست عام ازاو %~% دل به اخلاص یافت رتبتخاص # # هست اخلاص را خواص حیات %~% که بدوزنده گشت جان خواص* # و از سعدبن عباده5 روایت کردهاند که گفت: رسول - صلی الله # ~~علیه وسلم- گفت ما را: «الاء اخبر کم واحدثکم بشیء اذا نزل برجل منکم ~~کرب او بلاء # ~~من الدنیا دعا به ففرج7 عنه» گفت: «خبردهم شما را بهچیزی که چون به ~~حادثه - # ~~ای درمانید، دعاکنید، خدای - تعالی- آن بلاازشمابگرداند و فرج یابید8؟» # ~~فقلنا: یارسول الله بلی، گفتیم: آری9 ms039 یا رسول الله. فقال: دعاه ذی ~~النون10 : # ~~(لااله الاا نت سبحا نک انی کنت من الظالمین) و از پیغامبر- علیه ~~السلام- روایت # ~~است که گفت: دعای کسی که بهدردی درمانده باشد وبه رنجی گرفتار شده ~~PageV01P074 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0109.png) # ~~این است تا خدای تعالی - فرج بخشد1: (اللهم رحمتک2 ارجو فلاتکلنی الی # ~~نفسی طر فة عین واصلح لی شأنی کله لااله الاانت). و ازعبدالله بن جعفر ~~روابت3 # ~~است که گفت: ما درمن اسماء بنت عمیس مراکلماتی بیاموخت که رسول # ~~- صلی الله علیه وسلم - او را فرموده بود که در وقت اندوه بگوید4 و آن # ~~کلمات اینست: (الله ربی لااشرک بربی شیئا) . واز علی5- رضی الله ~~عنه6-روایت # ~~کردند که اوگفت7: رسول- علیهالسلام8- مرابیاموخت9 که چون نازلهای # ~~حادث شودیا بهواقعهای درمانده شوم بگویم10 : (لااله الاالله العلی ~~الکریم تبارک # ~~اللمه رب العرش العظیم11 والحمد لله رب العالمین). # و پیغامبر12 فرمود علیه السلام: هر که درغمی وهمی وذلی و شدتی13 # ~~وبلائی14 گرفتار شود بگوید: «الله ربیلااشرکه1» از آن اندوه خلاص یابد. ~~وهم # ~~اوفرمود که هیچ مسلمان نبود که اورا اندوهی و حزنی رسدواین دعا بخواند # ~~که: اللهم انی عبدک (وابن عبدک16) وابنامتک (ناصیتی فی یدک 17) ماض فی # ~~حکمک ، عدل فی قضاؤک و اسألک بکل اسم هواک 18 سمیت) (به نفسک و انزلته # ~~فی کتا بک اوعلمته احدا من خلقک 19) او20 استأثرت به فی علم 21 الغیب ~~عندک ان # %~% 2-مچا، چنب: منقوک # ا: مرخو که PageV01P075 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0110.png) # ~~تجعل القر آن ربیع قلبی و جلاء حزنی وذهاب همی1) الاکهخدای- ~~تعالی2-اندوه # ~~او به کامرانی وغم او بهشادمانی بدل3 گرداند، گفتم: یارسول الله4 این ~~دعامردم # ~~را تعلیم کنم5 ؟ گفت6: باید که هر که این دعا7 بشنود مردمان راحکایت ~~کند # ~~ومسلمانان را بیاموزد. وچون رسول را-صلی الله علیهوسلم8-اندوهی و غمی و # ~~محنتی و همی بودی بکفتی: «حسبی الرب من العباد احسیی الخالق من ~~المخاوق، # ~~حسبی الرازق11من المرزوق12، حسبی من هوحسبی، حسبی الله و نعم الوکیل ~~حسبی الله # ~~19لهالاهو2 (علیه توکلت14) وهوربالعرشالعغظیم». رسول صلوات الله علیه # ~~چنین فرمود که ms040 هیچ کار برمن دشوار نشد الا آنکه جبرئیل15 در دیده # ~~متمثل16گشت گفت: یامحمد قل: (توکلت علی الحیالذی لایموت ، والحمدلله # ~~الذی لم یتخذولد أو لم یکن له شریک فی الملک ولم یکن له ولی من الذل ~~وکبره تکبیرا). # ~~وهرگاه17 که سید را- (صلواتالله و سلامهعلیه)18- غمی و اندیشهای بودی، ~~گفتی: # ~~(یاحی ویا قیوم برحمتک استغیث19). وروزحنین20 بیم آنبود که هزیمت بر ~~لشکر # ~~اسلام افتد ورجوع به خفی حنین باشد ، مصطفی21 این دعا بفرمود واین ### | 7-ک: دعارا # # 0ج، چچب: المر بوبین %~% 22- چ،چبمتن PageV01P076 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0111.png) # ~~دعا آنست1 که موسی - علیه السلام2-چون متوجه فرعون شد گفت، وهوهذا: # ~~(رب گنت وتکون حیالاتموت3 ، تنام العیون وتنگدره النجوم وانت حیقیوم5 # ~~لاتأخذک6 سنة ولانوم) # ودعای فرجی که اسماعیل بن ابراهیم بن الحسن بن الحسین2 بن علی # ~~ابن ابی طالب-رضی الله عنهم- گفته است و اهل بیت و فرزندان او این دعا ~~رامیراث # ~~دارند وروایت کردهاند کههر که بهوقت8 شدت9 این دعاخوانده است10 فرج # ~~یافته است10 ودعا اینست:11 # (یامن تحل 12 به عقد المکاره ، ویامن یفثابه حمی13 الشدائد ، ویامن # ~~یلتمس به14 المخرج الی محل5 الفرج ، انت المدعوفی المهمات16 ، والمفزع ~~17 # ~~فی الملمات، لایندفع منا188 الامادفعت18 ولاینکشف20 منا الاماکشفت، ~~قدنزل بی یارب # ~~ماعملت21 وقدیکاد22 بی23 ثقله والم بیما بهظه24 حمله، وبقدرتک اوردته ~~علی و # ~~بسلطانک وجهتهالی، ولامصدرثمااوردت ولاکاشف25 بماوجهت، ولافاتح ~~لمااغلقت # ~~ولامیسر لماعسرت ولامعسر لما یسرت فصل اللهم علی محمد و علی آل محمد ، ~~وافتح # ~~لی باب الفرج بطولک واحبس26 عنی سلطان الهم،وانلنی حسن النظر فیماسألت، ~~واذقنی # ~~حلاوة الصنع فیماشکوت، وهب لی من لدنک فرجا27 ومخرجآفی28 جمیع امری ~~سنیا29 # 1_ ت،م: واین آن دعاست %~% 2- مجا: صلوات الله وسلامه علیه %~% 3-م: # # لایموت 4_ت: تنکر %~% 5-ت: الحی القیوم %~% کب ل باحتده %~% 78-م، # # چا: الحسین بن الحسن 8- مجا: بقوت %~% 9-ت: شدة %~% 10-مل: یخواند # ~~10 - مل: البته فرج یابد 21_ چا: آن دعااینست. مجاوت: ندارد. چاوچب ~~افزوده # # و هذاالدعا من ادعیة الصحیفة السجادیه %~% 12_ ت: یحل %~% 13-م، چا، ~~متن # # عر بی: حلق 14_ چا: منه %~% 15-م، چا: ms041 روح %~% 16- عربی، چا: للممات # # 17- عربی، چا: وانت المفزع %~% 18 - مجا، عربی، چا: منها 19 - مجا: # # رقعت 20 - مج: تنکشف %~% 21__ ت: علمت.م: ندارد. %~% 22- ت: تکاد # # 25- چا: صارف 26- چا: اکسر %~% 27_ ت: افزوده: هنیئا واجعل لی من # # لدنک فرجا قریبا . مجا: هنیظا %~% 28- ت افزوده: رحیبا وصلاحا # ~~28- مل: سببا سلاما PageV01P077 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0112.png) # ~~شاهلا ولاتشغلنی بالاهتمام عن تعهدفرضک واستعمالسنتک وقدضقت 2 ذرعا بما # ~~عرانی وتخیرت فیما نزل بی ودها نی وضعفت عن حمل ماقداثقلنی هما وتیلدت ~~فیما # ~~انافیه قلقا 3 غماوانت القادر علی کشف ماوقعت فیه قافعل ذلک یاسیدی ~~ومولائی وان # ~~لم استحقه واجنبی الیه وان لم استوجبه، یا ذاالعرش العظیم، یاذاالعرش4 ~~العظیم # ~~یاذا العرشهالعظیم). واهل بیت رادعائیست که آن رافرج 6خوانند، متوارث ~~ایشان # ~~رااز آبای کرامواکا بر اسلاف و آن دعااینست: (لااله الاالله حقاحقاء ~~لااله الاالله ته بدا # ~~ورقا، لااله الاالله ایما ناوصدقا،* یامنزل الرحمة من معاد ~~نهاومنشیءالبرکة من مکامنهاو # ~~اماکنها، اسالک آن تصلی علی محمدعبدک و نبیک وخیر تک وصفیک وعلی آله ~~مصابیح # ~~الدجی وائمة الهدی وان تفرج عنی فرجا عاجلا وتفعل بیفیدینی ودنیای ما ~~انت # ~~اهله وتنیلنیه صلاحا لجمیع امری شاملا یا کاشف کل کرب و یا غافرکل ~~ذنب10) # واعرابی شکایت کرد11، با امیر المؤمنین علی12-رضی الله عنه13- # ~~ازشدتی که برونازل بود14 وکربتی15 که بدولاحق، وضیق حال وکثرت # ~~عیال، امیرالمؤمنین فرمود که ( علیک بالاستغفار) برتو بادا به ~~استغفار،16 که # ~~خدای - عزوجل17 - چنین می فرماید، قو له تعالی: # (استففروار بکم انه کان غفارآیرسل السماء علیکم مدرارا ویمددکم باموال # ~~و بنین ویجعل لکم جنات ویجعل لکم انهارا) له. چون18 چندروزشد19 اعرابی ~~باز آمد # ~~وگفت: یا امیر المؤمنین آنچه فرمودی کردم و کاربستهآ خود راگشایشی20 # 1_ ت، چا، چب: فروضک %~% 2- مجا: صفت. ت: صقت %~% 3- تت : # # ندارد 4- ت: ذی العرش %~% 5- ت: ذی العرش %~% وی فرج # # 7- چا: تصدیقا 8 - م : یفعل %~% 9- چا، چب: تلبسنی مل: تثینی %~% ~~70-ت ### | 12- ت : علی . ### | 13- مل: # ~~17-ک: مدازد: # ~~20_ مجا: گشایش PageV01P078 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0113.png) # ~~نمی بینم واز آنچه در آن گرفتارم فرجی حاصل ms042 نمی آید. گفت: نمیدانی1 که # ~~چگونه استغفار میباید کرد؟ اعرابی گفت: یا امیر المؤمنین مرا بیاموز. # ~~امیرالمؤمنین فرمود که روی به طاعت وعبادت خدای - تعالی - آور2ونیت # ~~خود خالص کن واین دعا بخوان3 : (اللهمانی استغفرک من کل ذنب قوی علمه # ~~بدنی4 بعا فیتکاوه نالته قدرتی بفضل نعمتک او بسطت الیه یدی بسابغ رزقک ~~اواتکلت # ~~عنلع خوفی7 منه علی اما نک8 اووثقت فیه بحلمک اوعولت فیه علی کرم عفوک، ~~اللهم # ~~استففرک من کل ذنب خفته فیه امانتی او بخست10 فیه نفسی اوقدمت فیه لذتی ~~او # ~~آثرت فیه شهوتی اوسعیت فیه لعثرتی 11 او استغویت الیه من تبعنی اوغلبت ~~الیه # ~~بفضل حیلتی اواحلت فیه علیک مولایی12 فلم تقلبی13 علی14 اذا5ا کنت سبحا ~~نک کارها # ~~لمعصیتی16 لکن سبق علمک فی باختیاری و استعمالی ومرادی وایثاری لم ~~تدخلنی # ~~فیه جبرا ولم تحملنی علیه قهرا ولم تظلمثی شیئا یا ارحم الراحمین، یا ~~صاحبی عند # ~~شدتی، یا مو نسی فی وحشتی، یا حافظی فی غربتی17، یا و لیی فی نعمتی یا ~~کاشف کر بتی # ~~یا مجیب18 دعوتی، یاراحم عبرتی، یا مقیل عثرتی، یا الهی بالتحقیق، یا ~~رکنی الوثیق، # ~~یا جاری19 اللصیق20، یا مولای الشفیق یارب البیت العتیق اخر جنی من ~~حلق21 المضیق # ~~الی سعة22 الطریق وفرج23 من عندک قریب وثیق واکشف عنی کل شدة وضیق ~~واکفنی # ~~ما اطیق24 (ومالا اطیق25)، اللهم فرج عنی کل هم وغم واخرجنی من کل حزن ~~وکرب # ~~یافارج الضر26 وکاشف الفم ومنزل القطر و یامجیب دعوة المضطر یار حمن ~~الدنیاورحیم # ~~الاخرة صل علی محمد النبی وعلی آله الطیبین الطاهرین وفرج عنی ماقدضاق ~~به صدری # 1 - ت: مگر نمی دانی. مل: چگونه نمیدانی که.م، چا، چب: فرمود که مگر... # # 2- مجاءت: آر 3_ ت: ندارد %~% 4- نسخهآ اساس: یدنی %~% 8- ت: و # # 6-چزت : فیه 7- مجا: جوفی %~% 8- مج : اناثک مجا: بی نقطه. ت: اناتک ~~(از # # عر بی) 9- مجا: حنت چا: خفت. چب: حنث.م: خبث %~% 1 - چب: تحفث # ~~11_ ت: لغیری 12- متن عر بی: علی مولای فلم یعاجلنی علی ms043 فعلی # # 13- ت: تغلبنی 14_ ت افزوده: قعلی %~% 18-ت : اذ. %~% 16 - مج، مجا # # بمعصیتی (ازمتن عر بیوت نقلشد). عر بی وچاافزوده: غیر مریدها منی %~% ~~17مجا: # # عزتی 18 - متن عر بی: مستمع %~% 19 - عربی: یا رجای. م، چا: یا رجائی # # مجا: یا حاوی 20 - م، چا: للضیق %~% 21_ ت: خلق %~% 22- م : سفر # # 23- متن عربی: بفرج 24_ مجا: یطیق %~% 25_ ت: ندارد. مجا: ومالایطیق # ~~26- ت، مجا: (الهم.) PageV01P079 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0114.png) # ~~وعیل معه1 صبری و قلت منه2 حیلتی وضعفت له قوتی، یا کاشف کل ضروبلیة، ~~یا عالم # ~~کل سروخفیة،یا ارحم ابر احمین، افوض امری الی الله، ان الله بصیر ~~بالعباد وما توفیقی # ~~الابالله، علیه توکلت وهورب العرش العظیم.) # بعداز آن اعرابی حکایت کرد3 که چندباربراین دعا استغفار کردم، # ~~خدای - عزوجل - روزی برمن فراخ گردانید واز آن تنگدستی وفقرنجات # ~~یافتم، وآن محنت زایلشد وغم وشدت مکشوف گشت. ### | شعر10: # # کسی کوازخدا خواهد به اخلاص %~% مرادی، بی گمان کارش بر آید # # هر آن بنده که اندر خدمت او %~% نماید پایداری بر سر آید # وامیر المؤمنین عمر4- رضی الله عنه- می فرماید5: (ما ابالی علیای # ~~حال اصبحت علی مااحب اوعلی ما اکره وذلک انی لاادری الخیر فیمااحب ام ~~فیما اکره). # ~~معنی آنست که باک ندارم ومتأثرنشوم از آنچه بامداد(برخیزم و)6 کارمن # ~~بروفق مراد7 وحسب مشیت من باشدیا برخلاف مراد وطبیعت من، بهجهت # ~~آنکه من ندانم که مصلحت و به افتاد8 من در آنست که من آن را کارهمیا در # ~~آنکه من بدان مایل، چنانکه قر آن مجید9 به ذکر آن ناطق است. # قوله تعالی: (عسی ان تکرهوا شیئا وهوخیر لکم وعسی ان تحبوا شیئا و # ~~هوشرلکم)5 . و دراین معنی می گویم. ### | شعر10 : # ~~ز روزگار به شادی و رنج راضی باش ### | چو گشته ای به به افتاد خویشتن نادان PageV01P080 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0115.png) # ~~اگر خلاف مرادت کند شوی رنجه1 ### | وگر به کام تو گردد جهان مشو شادان # ~~چو در حقیقت علم خدا نمیدانی ### | که چیست موجب سودو کدام اصل زیان؟ # ~~به اختیار خدا کار ms044 خود حوالت کن ### | که جز رضا به قضا نیست درد را درمان # و دراین معنی این عربیه2 هم از3 گفتهآ منست. # # المرء یختار ما یهوی ویطلبه %~% ولیس ینفعه ما کان یهواه # # و ربما فیه محض النفع یکرهه %~% و ما یضر به بالجهل یرضاه # # فلاتکن5 بصروف الدهر ذاحزن %~% وایقن6 الخیر فیما اختاره اللهه # و قال ابن عینیه : (مایکرهه العبد خیر له مما یحبهه ، لان مایکره یهیجه # ~~علی الدعاء ومایحبه یلهیه) ، معنی آن باشد10 که آنچه بنده11 آن را ~~نخواهدو # ~~مکروه شمرد او را با منفعتتر از آنکه12 طلب کند ومحبوب داند که چون # ~~کراهیتی13 وشدتی روی نماید آن مکروه مهیج تضرع و دعا باشد وچون # ~~به تضرع واستکانت به حضرت حق رجوع کند بههمه حال خدای- تعالی - # ~~مقصود اوحاصل گرداند اما اگربدانچه محبوبست مشغول شود14 آن طرب # 1 هل: آکر خلاف هراد ود حو رنه %~% 2- مجا: عربی %~% 3- ت؟ # ~~قدارد # ی مه %~% 7- م، مل: # # عتبه 79-): سره %~% 11_ ت: بندهای ### | 23-امای. امااگر # ~~الچه بدان محبو بست مشفوت شود.م، چا، چب: آماا کر آنچه بدان محبوب ویست ~~مشغولی PageV01P081 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0116.png) # ~~ونشاطاورا ازخدا مشغول گرداند1 وسبب خسارت دنیا2 و آخرت شود3 که # ~~(ان الانسان لیطغیان راه استغنی*) (و درقصیدهای که4از5 انشای خود6 در ~~آخر # ~~باب اول نبشتهام اشارت است7 بدین معنی ، آنجا که می گویم. ### | شعر:4 # # هرچیزرا که9 عاقبتش ضد آن شود غم به زشادمانی و درویشی از غنا: %~% ) # وداوود- علیه السلام11 - اشارت بدین معنی کرده است دردعوات # ~~خود آنجا که می گوید: (سبحان مستخرج الدعاء بالبلاءه سبحان مستخرج ~~الشکر # ~~بالرخاء12). و آخرین کلمهای که مالک بن دینار درمرض موت گفت آن بود: # ~~(ما اقرب النعم منالبؤس یعقبان13 ویوشکان زوالا) معنی14 آنست که چه5ا # ~~نزدیک است نعمت به شدت وبلیت چون هردورا زوال در16 عقب است. # وازطاووس یمانی17 روایتست که شبی درحجر18 کعبه بودم که # ~~علی بن الحسین19 زین العابدین در آمد، گفتم: مردی صالح است وازخاندان # ~~نبوت و طهارت20 ،گوش دارم تا چه21 دعاگوید و به ms045 الفاظ اوتبرک نمایم و # ~~یادگیرم، چون نماز بگزارد23 وسربه23سجده نهاد24 شنیدم25 که می گفت26: ~~PageV01P082 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0117.png) # (یارب عبیدک بفنائک یوجوثوا بک ویخشی عقابک). # طاووس گفت: درهیچ اندوه این دعا نگفتم الاکه حق- تعالی1 - # ~~فرج کرامتفرمود2. ومرویست که پیغامبری از پیغامبران3یا صدیقی از صدیقان # ~~گوسالهای4 را درپیش مادر5 بکشت، عقل برو مختل گشت، ومخبل6 بماند # ~~تا روزی در زیر درختی ایستاده بود که آشیانهآ مرغی بر آنجا بود7 ناگاه ~~بچه # ~~مرغ8 از آشیانه برزمین9 افتاد10 و آن مرغ از شفقت11 که بربچه12آخودداشت # ~~گرد اومی پرید13 وخود را برزمین میزد. # آن صدیق آن بچه14 را ازخاک بر گرفت و بر15 آشیانه نهاد. درحال # ~~خدای- تعالی- عقل با او داد16. # وعمربن الخطاب - رضی الله عنه - روزی جلیسان خود را17گفت # ~~وعمروبن عاص18 درمیان آن قوم19 بود که (مااحسن شیء4) نیکوترین چیزی # ~~کذام است؟ هر کسی بدانچه20 رای ایشان اقتضاکرد21جوابی گفتندوعمروبن # ~~عاص22 خاموش بود. # عمر- رضی الله عنه- گفت: یاعمروتوچه می گویی؟ گفت:«الغمرات # ~~ثم ینجلینا23»، معنی آن باشد که بهترین چیزها بلاست 24 چون مکشوف25 ~~PageV01P083 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0118.png) # ~~شود؛ و محنت است چون به پایان رسد و شدت است چون به فرج # ~~انجامد . # وسعید بن حمید به1 عبدالله2 بن طاهرنوشت3 در وقتی که درواقعهای # ~~مستورومتواری بود(واناارجو ان یکثف الله بالامیر هذه الغمة الطویل ~~مداها البعید # ~~منتهاها فان طولها قداطمع فی انقضائها وتراخی ایامها قدسهل سبلء الامل ~~لفنالهاه) # ~~معنی آن باشد که امید6 میدارم که بواسطهآ امیرخدای این محنت را که مدت # ~~اوتطویل پذیرفت و این بلیت را که امد7 و منتهای آن بعدی8 تمام یافت # ~~مکشوف گرداند، چه9 درازی مدت محنت درانقضای آن مرا طامع می گرداند # ~~وتراخی ایام بلیت وثوق من به فنای اومؤکد می گرداند. و رسالتی است10 # ~~تازی دراین معنی که ابوالفرج ببغابه قاضی تنوخی نویسد11 دروقتی که او # ~~دربلیت12 بود، آن رساله من اولها الی آخرها اینجا ایراد کردم13 وترجمهآ # ~~آن رسالت14 اینست: # مدت ایام نعمت که در غفلت اشتغال به مسرات15 گذرد اگر چه 16 # ~~دراز ms046 باشد به غایت کوتاه نماید وساعت محنت وبلیت هرچند نیک17 کوتاه # ~~بودبا شهور و اعوام برابری کند. با بهرهترین کسی از مواهب نعم ایزدی # ~~آن کس باشد که شوارد18 نعم را به روابط شکر مرتبط19 گرداند و قویتر کسی ### | 3- مجا: ### | 4- ن: سیل. م: PageV01P084 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0119.png) # ~~در تحمل اعبای1 مشقت آن کس است که بابلا به صبرمقاومت نماید، چون # ~~اول بلا مواعظ وزواجر را مذکر2 است وآخر3 به فرج وفرح مبشر، # ~~و ازجادهآ صبر4 در ورطهآ بلا انحراف نمودن وفایدهآ حکمت وموعنلت به # ~~عجز وتقصیر ازدست دادن کار کسی بودکه درغمرات غفلات مغمور و به # ~~ضعف رای وفتورقوت مقهورباشد وبه وقت5 حزم6 انتهاز فرص7 ضایع # ~~گذارد8 وبدانچه پسندیده ومختارحق- عزاسمه9 - راضی10 نشود11 و بحمدالله # ~~که قاضی- اطال الله یقاءه-12 از آن روشن بصیرت تروپاک سریرتتر13 و کامل # ~~حزمتر وثابت عزمتر است که گرد شک بر آئینه14آ یقین اونشیند ومشر ع15 # ~~مروت و دین16 اوبه کدورت17 شبهات تیرگی یابد تا18 قضای خدای را به # ~~رضا تلقی نکند وحکم حق را به تسلیم تعظیم واجب ندارد19 وبا این همه # ~~عظمت ومحنت وغایت بلیت آن باشد که ازحد تنبیه (ربانی20 متجاوز شود # ~~تا به حد1 عقوبت22 که ازلوازم جرایم انسانی باشد رسد و زبانها در23 # ~~تعزیت دادن)24 و دلداری نمودن بسته25 و درمذمت26 وملامت و ایجاب # ~~غرامت بر این کس گشاده گردد. و اما اگربلیت از شوایب مذمت و تعییر27 ~~PageV01P085 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0120.png) # ~~را نعم3 دانند4 و سزاوارتر آن باشد که آن محن را منح5 شمرند وهرگه که # ~~عاقل به فهم ثاقب وفکرصائب وکمال عقل و وفورفضل در مواهب دنیا و # ~~عطای6 ایام که ظاهر بینان آن را نعمت دانند7تأمل وتدبرنمایدو به ~~نظرراست # ~~وفکرت8 تمام به غور آن فروشود وحال ایام در استرداد مواهب ومنایح9 # ~~وتبدل مرادات10 ولذات به فضایع وقبایح مشاهده کند بداند که نزدیکترین # ~~کسی با تغیر11 احوال وانتقال نعمه، وزوال دولت آن کس است که حال او # ~~به مساعدت اقبال بی خللتر می بینند12 ms047 وحظ او در حصول آمال کاملتر # ~~میشناسند و نصیب او از مال ومنال وافرترمیدانند وصافیترین شربتی که # ~~ساقی روزگار بردست کسی نهد به کدر13 مشوبتربود و ایمنتر14 موضع # ~~که مغرور در وی به خواب غرور استراحت جوید به مخاوف ومهالک # ~~نزدیکتر15، برای آنکه رسیدن هرچیزی به حد کمال بههمه حال مفضی باشد # ~~بهزوال ومنذربود به تقلب16 احوال وچون صورت این حال عاقلی17 برتختهآ # ~~مخیله مصور گرداند اورایقین شود که چون بلابهنهایت رسد ومحنت بهغایت # ~~انجامد آن حالت به نام18 دولت وراحت اولیتر از کمال نعمت ونهایت # ~~دولت باشد، چونلابد هردوحالت19 درمدت نزدیک به ضد20 خود متبدل21 ~~PageV01P086 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0121.png) # ~~گردد و به حقیقت هرچه ازحضرت ربانی به تقدیر آسمانی بربنده نازل شود # ~~اگر حه1 صورت بلیت داشته باشد و دقایق حکمت و حقایق مصلحت در # ~~ظاهر آن حادثه مجهول نماید ازمصلحتی راجع باحال بنده در عاجل و # ~~آجل خالی نبود. واین صورت آن حالتست که قاضی - ایدهالله - درعین # ~~آنست ومستجلب3 چندین نوع فواید4 است ومتضمن افادت5 ثواب6 آجل # ~~وبشارت به فرج عاجل، منبی7آ از آنکه در نزدیکترین وقت8 به مسرت9 # ~~مفضی10 خواهد بود وبه شاد کامی ادا11 خواهد کرد و با آنچه او اختیار12 # ~~کرده است از کمال فضل باری درحق خویش معاودت خواهدنمود و زود # ~~باشد که بواسطه13آ صبر و وقار و وجاهت14 دعا واستغفار و وسایل یقین15 # ~~وتو کل آن حال معاینه مشاهده کند وعجب نباشد اگروصول فرج وحصول # ~~مخرج ازاین ضیق وبلیت نزدیکتر ازرسیدن این رقعه باشدبه قدرتایزدی # ~~ومشیت16 خدای17 واگرنه از آن احتراز نمودمی که اطاعت به اضجار18 # ~~وملالت انجامد وازشیوهآ مترسلان وطریقە19آ بلغا20 بیرون باشد بعضی از # ~~آنچه کتاب21 به ذکر آن ناطق است (از22ضمان یسر برعقب عسر و آنچه از # ~~امثال در این باب سایر22 وازاشعار دراین نوع مرویست دراین رسالت)24 ~~PageV01P087 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0122.png) # ~~ایراد کردمی اما چون قاضی به وفور عقل ومآثر1 نباهت و کمال شهامت و # ~~ح2 اوفر3 که درعلوم اورا حاصل است از ms048 آن مستغنی4است براین5 اختصار # ~~نموده شد. ایزد- تعالی- اورا وما رادرحق به6 نهایت آمال7 برساناد، ~~ودرازی # ~~مدت عمراو را ازمواد8 سعادت9 وامداد اقبال وکرامات خالی مگرداناد ، # ~~(ان شاءالله تعالی10) # و بعضی از نیکمردان چنین گفتند 11 که در هربلیت که باشی # ~~حسن12 ظن به باری- تعالی - در کشف آن13 بلیت به کاردار که نزدیکترین # ~~فرج در بلیت حسن ظن باشد. # وگفته اند: (العاقل لایذل لاول تکبة ولایفرح باول نعمة فربما14 اقلع ~~المحبوب # ~~عمایضره واجلی15 المکروه عمایسره) . معنی آن باشد که به اول نکبتی ~~وشدتی # ~~که بدورسد16 اندوهگن وخوار17 نشود وبه اول دولتی که روی نمایدشادی # ~~و نشاط ننماید کهنتوان دانست باشد که18 دولتی درزیر آن محنت19 پوشیده # ~~باشد یا مضرتی درآن مسرت مندرج بود. # وعبدالله بن طاهرشکایت کرد20 با سلیمان بن یحیی بن معاذ21 که کاتب # ~~اوبود از بلائی که ازوقوع آن مستشعر بود و از طروق آن خایف. سلیمان ~~گفت: PageV01P088 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0123.png) # ایها الامیر به بلای نیامده1 اندوهگن2 مباش و به واقعهآ حادث # ~~ناگشته3 خود را به نقد3 غمناک مدار، باشد که آن واقعه حادث نشود وتو # ~~چون این ساعت به سبب آن5 اندوهگن6 شوی7 چنان باشد که عین8 آن بلا # ~~به جرثقیل9 به خود کشیده باشی و دو اسبه پیش اندوه بازرفته ممکن10 که # ~~عاقبت کاربرمرادتوبود به نقد نامرادی به اختیار به خودمکش11. عبدالله ~~بن- # ~~طاهرگفت: والله که بدین سخن غم ازدل من بیرون12 بردی. # واز نوشیر وان13 عادل روایت کنند که گفت: جمله مکاره ونیاوشداید # ~~روزگاربردو نو ع باشد: یک نوع آنکه14 حیله15 در او مفید بود اضطراب # ~~دوای آنست و یک نوع16 آن بود که حیله آنجا مفید نباشد17 صبرشفای18 # ~~آنست19 # وقال بعض الحکماء: (انحیلة فیما لا حیلة فیه انصبرحیلة) درموضعی # ~~که حیله مفید نباشد صبر باید20 . واز21 امثال سایرمعروف ومشهوراست: # ~~(الصبرمفتاح الفرج) شکیبائی کلید گشایش22 است. ( من صبرقدر )هر که صبر # ~~کندبرمراد13 قادرشود. (ثمرة الصبر الظفر)، میوهآصبر ظفر باشد. ~~(عنداشتداد PageV01P089 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0124.png) # ~~البلایاتی الرخاء) : چون بلا سخت شود آسانی1 ms049 روی نماید. و گفتهاند: # ~~(ضیقی تتفرجی)2. وگفتهاند: (اذااشتد الخناق انقطع) 3:هر کار که سخت گشت # ~~زود گشاده شود. # واعرابی گفت: بترس از بدی درجایگاهی کهاز4 موضع خیرباشد # ~~وامید دار نیکی از مقامی5 که موضع شرباشد. بساکس که مرگ طلبید6 و # ~~سبب حیات اوشد7 و بساکس که زندگانی خویش8 خواست و سببمرگاو # ~~گشت وبیشترامن که باشد9 ازجایی باشد10 که خائفباشند. وعرب گوید11: # ~~(ان فی الشر خیارا) : دربدی، نیکی نیزباشد12. اصعمی گفت: معنی آنست که # ~~(بعض الثراهون من بعض) :(برخی ازبدی13) (بتر14 از برخی15) باشد. # ابوعبیده گفت: چون مصیبتی به تورسد بدانکه بزر گتراز آن مصیبت # ~~(بسیاربود تا آن مصیبت16) بردل تو آسان شود. # واز امیر المؤمنین علی - رضی الله عنه17 - روایت کردهاند که او # ~~فرمود18 : (یا ابن آدم لاتحمل هم یومک الدی لمیات علی یومک الذی قد اتی ~~فانهان # ~~یکن من عمرکه: یاتک الله سبحانه فیه لمحبتک واعلم انک لم تکسب شیئا سوی ~~قوتک # ~~الاکنت فیه خازنا لغیرک بعدموتک) : معنی آنست که ای فرزند آدم غم روز ~~PageV01P090 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0125.png) # ~~نیامده بر سراین روز آمده منه و راحت وقتی را به اندوه روزی محتمل که # ~~درنیابی1 منغص1 مگردان که اگر درعمرتأخیری باشد و در اجل تو قفی # ~~هم روزی بر آنچه مرادت بودبرسی ویقین دان که هرچه کسب کنی زیادت # ~~ازقوت روز که بدان محتاج باشی و آن رانگاهداری در آن خازن و امانتدار # ~~دیگران باشی. وشریح گوید: چون مرامصیبتی رسد3 بر آن مصیبت خدای # ~~را چهارشکر4 بگزارم5 : # یکی- آنکه شکر کنم که آن مصیبت ازاین بزرگترنبود. هیچ6 بد2 # ~~نباشد که از آن بدتر صورت8 نتوان کرد. # دوم - آنکه شکر کنم که مرا براین9 مصیبت صبر داد. # سوم10 - آنکه توفیق داد تا (انالله وانا الیه راجعون ) بگفتم و # ~~بدانستم که این مصیبت موجب ثواب خواهدبود. # وچهارم- آنکه شکر گزارم11 که آن مصیبت بر نفس ومال منبود و # ~~بر دین من12 نبود. و13 از بزرجمهر14 که وزیر انوشروان15 بود روایت16 # ~~کردهاند که چون17 نوشروان بر ms050 وی خشم گرفت18 اورا محبوس کرد19 در ~~PageV01P091 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0126.png) # ~~موضعی تنگ وتاریک با وحشت1 وبفرمود تا دست وپای او به آهن ببستند # ~~وجامههای2 خشن در وی پوشانیدند3 وهرروز4 دوقرص جو5 و کوزە6آ آب # ~~وظیفهآ او ساختند وموکلان را فرمود که منتظر ومترصد باشید7 وهر کلمه # ~~که اوبرزبان راندگوش دارید8 تا حرفا بحرف9 تقریر کنید10 ومبادا که از # ~~گفتههای او کلمهای ضایع شود. # ماهها بزرجمهر11 در آن حبس بماند و (من صمتنجا) برخواند12 # ~~ویک کلمه از زبان اونشنودند. نوشروان فرمود. تا13جماعتی را که ندمای14 # ~~کلام مفتتح18 باشند وآنچه میان ایشان رود اصغا کنند19 وبه نقیر وقطمیر # ~~با من تقریر کنند20. چون آن جماعت در رفتند گفتند: ایها الحکیم. درچنین # ~~واقعهای سخت وشدت بر کمال21 که ترا می بینیم ومع هذاسحنه22 وجه23 # ~~ورنگ وروی وقوت جسم24 تو برقرار25 است وهیچ ضعفی و تغیری26 در ~~PageV01P092 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0127.png) # ~~ذات توپدیدنیامدهاست سبب چیست؟ جواب داد که من گوارشی1 ساختهام # ~~مرکب ازشش اخلاط2 هرروزاز آن گوارش شربتی میخورم اعتدال مزاج # ~~من به سبب آن برقرار میماند. گفتند: یا حکیم صفت3 آنگوارش4 با ما # ~~بگوی5 باشد که ما وقتی6 بدین نو ع2 گرفتار شویم یا یاری ازیاران8 را9 # ~~بدان احتیاج افتد. گفت: # خلط اول وثوق10 به فضل باری-تعالی- که به همه حالدستگیری # ~~درماندگان کند، و11 خلط دوم علم12 بدانکهلابد هرچه مقدوراست واقع و # ~~کاین خواهد بود و اضطراب وجزع مفید نباشد. # وخلط سوم دانستن آنکه13 صبر بهترین دوائیست14 که ممتحن آن # ~~را وسیلت15 شفا سازد، خلط چهارم آنکه اگر صبرنکنم چون دست به # ~~حیلهای که از این ورطه مخلص باشد درنشود ومرا16 کسی یاری نکند # ~~چه کنم؟ # وخلط پنجم آنکه از آن میاندیشم که بلایی تواند بود سختتراز # ~~این که من در آنم، وخلط ششم آنکه امیدمیدارم که ساعة فساعة فرج باشد. # واسحاق عابد گفت: بسیار باشد که خدای -تعالی - بنده را به # ~~محنتی17 مبتلاگرداند وآن محنت (را سبب خلاص اوسازد ازمهالک18 ~~PageV01P093 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0128.png) # ~~چون بنگری آن محنت)1 ms051 بزرگترین نعمتی باشد بر وی. # وسمعان2 زاهدگفت: هر که محنتی بر وی نازل شود تحمل3 کند # ~~وبه تدبیروتقدیرخدا درخلاص4 خودرضا دهد ودر آن شدت صبوری پیشه # ~~سازدمنفعت آن بلیت بروی مکشوف گردانیده شود5 تا[بر] آنچه از مصالح # ~~او در آن محنت مستورباشد واقف گردد. # و گفتهاند که محن7 ادبست8 ازخدای - تعالی - خلقان را وتأدیب9 # ~~خدای - تعالی- دلها و دیدهها و گوشها10گشاده گرداند11 بدین حکمت # ~~شنودن12 وتفکر کردن در آن13 . # حکابت14 - حسن بن سهل رنجور بوه، چون شفا یافت مردمان # ~~به تهنیت به نزدیک اوشدند15 . چون هریک ازسخن خود فارغ شدند # ~~حسن گفت: # (ان فی العلل لنعمالاینبغی للعقلاء ان یجهلوها تمحیض للذنب16 وتعرض- # ~~لثواب الصبر وایقاظ من الغفلة واذکار من النعمة فی حال الصحة واستدعاء ~~للتوبة17 # ~~ومعض18 علی الصدقة وفی قخاءالله - تعالی = وقدره بعده1 الخیار20). # (معنی آن باشد که)21 در علل و بیماری نعمتهاست نباید که عاقل از # ~~آن غافل باشد وبه مکامن و اسرار آن جاهل22 . وازجمله23 پاک گردانیدن ~~PageV01P094 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0129.png) # ~~تن است1 از دنس گناه ومتصدی گشتن در احراز ثواب صبر وبیداری اورا # ~~از غفلاتی که ازلوازم نعمت باشد و بیشتر مردمان بدان مغرور گردند ویاد- # ~~دادن نعمت صحت وشناخت قدر2 آن وباعث شدن برتوبه و تحریض3 نمودن # ~~برصدقه. وپس از آن که چندین فواید ازبیماری حاصل آید آنچه درقضبا و # ~~قدرباری - تعالی - محکوم ومقدر4 باشد ازموت5 وحیات خودنباشد6 . # ومحمدبن الحنفیه7 به8 عبدالله بن عباس - رضی الله عنهما9- نویشد10 # ~~آزگاه که این الزییر او را تکلیف کرد تا ازمکه به طایف رفت و او آن را # ~~کاره بود : «اما بعد، فانه بلغنی ان ابن الزبیرسیرک الی الطائف فاحدث ~~الله لک بذلک # ~~ذخرآحه به عنک وزرا یابن عم انمایبتلی الصابحون وتعدا1 العرامة ~~للاخیار12 # ~~ولولم تجر13 الافیما تحب14 لطال15 الاجر، وقدقال الله - تعالی- (عسی ان ~~تحبواشیئأ # ~~وهوشرلکم 5)، عزم الله لنا ولک الصبر16، علی البلاء والشگر علی اثنعماء ~~ولابهع7 # ~~بناعدوا والسلام». # (معنی آن باشد که18) به من رسید که پسر زبیر ترا به طایف روان # ~~کرده است ms052 و آن ذخیرهای19 است از ثواب که خدای - تعالی - به جهتتو # ~~احداث فرموده است وسبب حط25 او زار21 تو گردانیده، ای پسرعم یقین # ~~دان که ابتلادردنیا نیکمردان را باشد22 وکرامت ثواب"1 دراین باب برای ~~PageV01P095 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0130.png) # ~~بهترینان1 معد کردهاند و اگراجرنخواهند2 داد3 ترا الا درآنچه محبوب4 # ~~توباشد در ازاکهآن5 ثواب خواهدبود وخدای - تعالی - فرموده باشد6 که # ~~تو چیزی را کاره شوی2 وبه افتادتودر آن باشد وتوچیزی را دوست دارنی # ~~و8 مایل باشی وشرتو در آن بود9 ، توفیق دهاد خدای ما را وترا برصبردر # ~~بلا وشکربرنعمت10 و دشمن کام مگرداناد11 . # ویکی12 ازکتاب به دوستی ازدوستان خویش نوشت13 درمحنتی # ~~که بدان دوست14 رسیده بود که خدای- تعالی- بندهای15 رابه بلائی ممتحن # ~~گرداند16 ومراد17- آن باشدتا آن بنده تواضع از خودفرا نماید و به حضرت # ~~او استغاثت18 کند و از وی استعانت19 طلبد وچون در کفایت آن محنت # ~~خدای معین ونصیر25 ویار ودستگیراوشود عهد شکر وسپاس مجدد گرداند # ~~وحق آن نعمت بشناسد به جهت آنکه دوام نعمت و درازی مدت عافیت21 # ~~مردم را دربطر22 افکند وبه خویشتن معجب کند و از ذکرحق بازدارد. # وحسن بصری - رضی الله عنه23 - فرمود24 : خیری25 که دراو # ~~هیچ شر6نیست شکراست دروقت27 عافیت وصبراست به هنگام محنت. PageV01P096 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0131.png) # ~~بسا خداوند1 نعمت که حق2 آن به شکر نگزارد3 وبسا صاحب بلیت که صبر # ~~در آن مقام به کارندارد وجزع سود نگند تا ازمدت بلیت لحصای واز ایام # ~~شدت ساعتی مانده باشد. # و مدائنی درکتاب الفرج بعدالشدة والضیقه آورده است که ابن # ~~شبرمه4چون شدتیروینمودی، گفتی5 : ابریاست که پیوسته شد،6 زودباشد # ~~که بازشود و گشاده گردد. و بعضی از حکما گفتهاند که نهایت محنت واندوه # ~~اول فرج باشد. # وعن ابی هریره7 - رضی الله عنه - قال: (سمعت النبی- صلی اللهعلیه # ~~وسلم -یقول: انیلان اکون فی شدة اتوقع بعدها رخاء احب الی من ان اکون ~~فی رخاء # ~~اتوقع بعدعشدة) : معنی آن باشد9 که اگر درسختی10 باشم که بعد از آن ~~امید # ~~آسانی11 باشد دوستر از آن دارم ms053 که در آسانی12 باشم که بعد از آن بیم # ~~سختی بود. # وهم رسول - صلوات الله علیه - فرمود13 : (لوکان العسرفی کوة لجاء # ~~یسران فاخوجاه14): یعنی اگردشواری15 فی المثل16 درروزنی رود17 دو آسانی # ~~برعقب اوبیایند18، و او را از آن روزن بیرون کنند19. ### | چا چ PageV01P097 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0132.png) # ~~و قاضی تنوخی1 این معنی را نظم داده است2: # ~~انا روینا عن النبی رسول الله فیما افید من ادبه # لودخل العسر کوةلاتیی یسران واستخرجاه3 من ثقبه # ~~واین را ترجمه می گویم4 : # ~~روایت است ز صدد رسل که یسرانند ### | روان شده ز پی عسر دایما بستاخ5 # ~~اگر چنانکه6 به سوراخ در شود سختی ### | برون کنند دو آسانیش از آن سوراخ # ~~واین خبر7 بروجهی8 دیگرروایت کردهاند9 که سید- علیه السلام10_ # ~~فرمود11 : (لودخل العسرفی جحر لجاءالیسرحتی یدخل معه): (اگر دشواری12 ~~در # ~~سوراخی شودآسانی بیاید و با او درآنجاشود13) . پس این آیت14 برخواند: # ~~(ان مع العسر یسرا، ان مع العسر یسرا*1) # و در روایتی دیگر چنانست که سیدنشسته بود و دربرابر اوسنگی # ~~بود فرمود که (لوجائتالعسرة حتی تدخل هذاالحجر لجائت الیسرة حتی تخرجها # ~~2- هل. بتطم اورده. مجا وک افروده: آنجا که # ~~می کوید ### | 7-مجا: و PageV01P098 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0133.png) # ~~فا نزل الله- تعالی - ان مع العسریسرا) # وعلی بن ابی طالب - کرم الله وجهه1 - فرمود: (عند تناهی الشدة # ~~تگون الفرجة وعند تضایق البلاء یکون الرخاء ومع العسریکون الیسر). # معنی آنست2 که چون سختی ورنج به نهایت رسد، فرج و # ~~آسانی3 نزدیک بود4 وچون بلاکار برمرد تنگ گرداند رخا5 برعقب بود # ~~و با6 دشواری به همه حال آسانی بود7. وهم از او8 روایت است9 که باک # ~~ندارم که اطلس محبت10 درمن پوشانند یاگلیم محنت برمن11 افکنند، اگر # ~~بلاباشد صبرورضا سرمایه سازم واگرعطابودبراوشکرپیرایه کنم. واعرابی # ~~به نزدیک12 امیر المؤمنین علی - رضی الله عنه13 - آمد و گفت: مردی صاحب # ~~واقعه ومحنت زدهام مرا چیزی بیاموز که در14 محنت مرا سودمند بود. # ~~امیر المؤمنین گفت15 : یا اعرابی بلیات را اوقات است وشداید را غایات # ~~و کوشش بنده دردفع ms054 محنت16 پیش از گذشتن17 مدت آنزیادت18 کردن باشد # ~~درمحنت. وخدای- تعالی- می فرماید: (ان ارادنی الله بضرهل هن کاشفات ضره # ~~اوارادنی برحمة هل هن ممسکات رحمته، قل حسبی الله علیه یتو کل المتو ~~کلون*42). PageV01P099 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0134.png) # لیکن1 یاری از خدای2 خواه و برصبوری مداومت کن و پیوسته # ~~مستغفر باش3 که خدای -تعالی- صابران را4 وعدههای خیر5 داده است و # ~~به استغفار6 فرموده آنجا که گفت7: (وم استغفروا ربکم انه کان غفارا، ~~یرسل السماء # ~~علیکم مدرارآ ویمددکم باموال وبنین ویجعل لگم جنات و یبعل کم انهارأ *) # چون مرد ازخدمت او9 بازگردید امیرالمؤمنین10 این بیت بر- # ~~زبان11 راند12 : # # اذا لم یکن عون من الله للفتی %~% فاکثر ما یجنی علیه اجتهاده # الترجمه:93 # و دراین معنی می گویم14: # ~~چو با شدت ز خدا عون15 بر مراد دلت ### | اگر چه جهد نباشد ز تو ظفر باشد # ~~و گر خدای نباشد به کارها یارت ### | ترا ز کوشش تو16 بیشتر ضرر17 باشد PageV01P100 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0135.png) ### | البابالثالث # من بشر بفرج من نطق فال1 ونجامن محنه2 بقول3 اودعاء اوابتهال» # بابسوم- حکایت حال جماعتی که به فال نیک یا به دعای5 خوب # ~~یا سخنخوش شدت ایشان به فرج انجامید ومحنت ایشان7به نعمت بدل9 # ~~گشت واین باب چهل وسه حکایت است: # الحکایة الاولی10- قاضی مزنی11 حکایت کرد12 که زنی را دیدم # ~~در بادیه13 وسرما آمده بود و زراعت آن عورت را باطل گردانیده و سبب # ~~معاش ومایهآ انتعاش او از آن بود ومردمان او را درآن14 مصیبت تعزیت # ~~میدادند وتصبر15 میفرمودند، او16 درمیان17 دست به قبلهآ دعا برداشت و # 1-م: تفال. چا، چب: بفال. متن عریی: ندارد %~% 2- مجا: محنة. ت: # # محبه. م محنته2- مجا: تهون: ت،م: یقول %~% 4- مل: غنوان عر بیرا ندارد # # 5- م: دعایی %~% 8-3 و ### | 14- مج: ازان. ت: PageV01P101 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0136.png) # ~~روی1 به آسمان کرد و دعایی2بگفت3 که ترجمهآ آن4 این است: که خداوندا # ~~امیدواربه رحمت توام، قادری در5 عوض دادن آنچه تلف شد به بهترین # ~~خلفی6 که از نعمت خود ارزانی آنچه تولایق دانی7 از دستگیری درماندگان # ~~وپایمردی ms055 بیچارگان بکن که روزی ما برتست8 وامیدما به تست9. هنوزاز # ~~آنموضع فراتر نشده بودم10 کهمردت بزرگ ازاصحابدنیا11 بدان موضع # ~~رسید. آن حال با او12 حکایت کردند، درحال پانصد دینار زربدان عورت # ~~بخشید، خدای - تعالی - درنزدیکترین حالتی دعای او را اجابت کرد و فرج # ~~قریب13 ارزانی داشت. # الحکایة الثانیه 14 - ابن حمدون15 ندیم16روایت کرد17 که (امیر- # ~~المؤمنین المعتضد بالله با من حکایت کرد که18) چون اسماعیل بن بلبل ~~میان # ~~من19 وپدرم امیر المؤمنین20 الموفق21 تضریب کرد23 و رای اوبر23 من به # ~~اکاذیب وتخلیط24 متغیر گردانیدتا برمن ساخط گشت ومرا حبس فرمود. و # ~~بامداد وشبانگاه خائف بودمی که به قتل من فرمان دهد واسماعیل چیزی ~~PageV01P102 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0137.png) # ~~دیگر که خشم او زیادت شود از من نقل کند هم براین1 حالت بودم2 تا # ~~موفق به تابستان به کوهستان رفت، خوف من زیادت شد3 وبه غایت مستشعر # ~~گشتم وترسیدم که اسماعیل غیبت اورا4 فرصتی شمارد5 وبه مکاتبت خیانتی # ~~به6 من منسوب7 کند و براوعرضه دارد که غضب برموفق8 غالب شود9 وبه # ~~سبب بعدمسافت براعت10 ساحت من بروی مکشوف نگرددوناگاهی بر11 # ~~هلاک من12 فرمان دهد. ازاین خوف به غایت مضطرب واندیشه13 مند شدم # ~~و به دعا وتضرع14 و ابتهال وخشوع15 روی به حضرت حق16 آوردم. و # ~~اسماعیل هرروز به نزدیک من در آمدی وچنان ظاهر کردی که رسم خدمتی17 # ~~به جای می آرم18 اما غرض او مراقبت احوال ومراعات افعال من بودیتا # ~~به چه نوع مرا به جریمهای متهم تواند کرد که آن را ذریعت هلاک من سازد. # ~~یک روز به نزدیک من آمد و من مصحف در21 دست داشتم وبه قرائت # ~~کلام الله22 مشغول بودم، ازدست بنهادم وبه محادثت23 اومشغول گشتم24 . # ~~گفت: ایهاالامیر آن25 مصحف به من دهتا به جهت تو تفألی کنم. هیچ جواب ~~PageV01P103 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0138.png) # ~~ندادم. اوامصحف برگرفت وباز گشاد، اول سطر2 این3 بود که (عسی ربکم ان # ~~یهلک عدوکم ولیستخلفنگم فی الارض)* ، چون برخواند رویش سیاه شد و # ~~تغیری فاحش در بشرهآ ms056 او ظاهر گشت4 ومصحف5 فراز کرد6 . چون دیگربار # ~~بگشاد این2 برخواند8: (ونریدان نمن علی الذین استضعفوا فیالارض ونجعلهم # ~~ائمة ونجعلهم الوارثین). # قلق و اضطراب او زیادت9 شد10. وبار سوم مصحف باز کرد،11 # ~~(این آیت بر آمد12) که13 : (وعدالله الذین آمنوا وعملوا الصالحات ~~لیستخلفنهم # ~~فی الارض کما استخلف الذین من قبلهم)222*. # پس مصحف بنهاد وگفت: ایهاالامیرحق بشارت بده14 که بی شک # ~~وشبهت15 توخلیفه خواهی بود16 . گفتم: الله الله، درخون من سعی مکن واز # ~~خدای - تعالی - بترس17، ازایزد - عزاسمه - به دعا و تضرع بقای # ~~امیر المؤمنین18موفق میخواهم وسلامت19ذات شریف او، مرا با خلافت20 # ~~چه کار ومثل تو در عقل و کفایت وشهامت21 روا ندارد22 که چنین سخن23 # ~~برزبان راند24. بعداز آن با من به حدیث25 در آمد26 و (الحدیث شجون27) ~~PageV01P104 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0139.png) # ~~ازاین شاخ بدان شاخ میرفت، تا سخن بدانجا1 رسانید که این عتاب که # ~~امیر المؤمنین2 درحق امیر3فرمود4 من بدان راضی نبودهام5 وسعایت نکرده6 # ~~وهیچ تضریب7 و تخلیط8 ازمن حادث نشده است. وبه ایمان مغلظهاین معنی # ~~مؤکد می گردانید ومن تصدیق می کردم وبه هرچه دل او9 قرار گیرد و ازمن # ~~خوشدل باشد درخطاب بااومسامحت مینمودم، محترز از آنکه نباید که # ~~وحشت اوزیادت شود و درتدبیر هلاک من مسارعت نماید. وبعد از آن هر # ~~نوبت که به نزدیک من در10 آمدی عذرها خواستی و براعت11 ساحت خود # ~~در کار من فرا نمودی12 ومن دراظهارتصدیق وتحقیق بی گناهی اومبالغت # ~~نمودمی تا اورا ظن افتاد که (من اخلاص)13 او را معتقدم. وپس از آن به # ~~مدت نزدیک موفق از کوهستان14 بازرسید و بیمارشد وهم در آن مرض داعی # ~~حق15 را اجابت کرد16 وازدارفنا به داربقا رحلت کرد، وغلامان مرا از حبس # ~~بیرون آوردند17 وبرجای او بنشاندند18 وخدای- عزوجل - مرا از آن شدت # ~~فرج داد19 ودرصدر20 خلافت ممکن21 گردانید و بردشمن خویش و[دشمن # ~~خدای22 -تعالی -23) اسماعیل24 دست یافتم و آنچه مراد من بود درحق او # ~~تنفیذ کردم25. PageV01P105 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0140.png) # الحکایة الثالثة - عبد الله بن1سلیمان بن ms057 وهب دروقت وزارت خویش # ~~حکایت کرد که2 پدرم سلیمان گفت: در آن وقت که در حبس محمد بن عبد الملک # ~~الزیات3 بودم درایام خلافت الواثآق بالله یک روز بامداد برخاستم غمنا ~~کتر # ~~ازهروقتی ونومیدترازهرروزی که رقعهای به من دادند که برادرم [حسن بن # ~~وهب4] نوشته بود واین قطعه در وی مکتوب5 : ### | قطعه # # خطب6 1با2 ایوب حل محله8 %~% فاذا چزعت من الخطوب فمن لها # # ان الذی عقدالذیه انعقدت به %~% عقدالمکاره فیک یحسن حلها # # فاصبر فان الله یعقب راحة10 %~% فلعلها11 ان ینجلی12 ولعلها # # وعسی تکون قریبة من حیث لا %~% ترجو ویمحو13 عزجدک14 ذلهاه1 # و ترجمهآ آن می گویم16: # # به گاه حادثه هر چند سهمناک بود %~% اگر صبورنباشیتواز که صبر آید؟ # # اگرچه بسته شود کار ناامیدمشو %~% که آنکه بست هموزود باز بگشاید # ~~به صبر بوک و مگر شاد باش و آه مکن ### | مگر ز آینهآ سینه زنگ بزداید # ~~به ذل و محنت17 کار تو آنکه ببشولید ### | به عز و دولت بار دگر بیاراید PageV01P106 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0141.png) ### | 10 # سلیمان بن وهب1 می گوید من آن رقعه را به فال2 گرفتم3 وقوتی # ~~درمن پدید آمد4 وامیدوار گشتم واین دوبیت بدونوشتم: ### | معر5 # # صبرتنی و وعظتنی و انالها %~% وستنجلی6 بکه لا اقول لعلها # # و یحلها من کان صاحب عقدها %~% ئقة به اذه کان یملک حلها # الفارسیه10: # ~~اگر چه محنت من دیر11 در کشید، فرج ### | عجب مدار که هر چند زودتر برسد # ~~مگر نگویم آنچ12 از خدا امید منست ### | وثوق هست که بی بوک و بی مگربرسد # و13 خدای14چنان ساخت که آن شب نمازخفتن درخانهآ خویش15 # ~~گزاردم16 وخدای - تعالی- هم در روزمرا (از آن محنت17) فرج ارزانی # ~~داشت18. وسبب آنکه رقعه19 به برادر20 نوشته بودم صاحبخبران بروائق # ~~بالله عرضه داشتند، درحال به اطلاق من فرمان داد و گفت: روا ندارم که # ~~درحبس من برامید21 فرج کسی بمیرد22لاسیما آنکه مرا خدمت کرده باشد. # الحکایة الرابعة - صالح بن مسمار روایت کرد که حسن بصری PageV01P107 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0142.png) # ~~- رضی الله عنه- به نزدیک حجاج در ms058 آمد به واسط در کوشک نو که1 او بنا # ~~فرموده بود ودرتشیید وتزیین وتحصین2 اوبه اقصی الغایة والامکان کوشیده3 # ~~وانواع فرشها و بساطها در وی4 گسترده. حسن بصری گفت : این ملوک دنیا # ~~بریکدیگر5 غیرت میبرندوما به عبرت درایشان مینگریم. # یکی ازایشان بیاید و کوشکی مشید می گرداند وفرش متجذ6 می- # ~~گستراند وجماعتی خرمگسان که برنجاسات7 جمع شوند وفراش صفتان که # ~~خود را8 به گمان حطام9 طعمهآ آتش گردانند و گرد اودر آیند واو بدان سقف # ~~بر کشیدهو بساط گستریده10 مینازد و11سرتفاخر برفلک میانداز دومی گوید: # ~~ببینید12 که آن قصررفیع با آن فرش بدیع چگونه مناسب وزیبا آمده است؟ # ~~وآن فاسقترین فاسقان نمیداند که به نزدیک اهل سماوات ممقوت13 وبه # ~~نزدیک اهل زمین ملعون است14. این بگفت وازپیش حجاج بیرون آمد15 # ~~وکفت: «انما اخذالله علی العلماء لیبیننه16 للناس ولایکتمونه». خدای ~~برعلما # ~~حجت گرفته است که مواعظ و زواجر و نسایح17 بیان کنند17 خلایق را و # ~~بنهان ندارند19 . # حجاج از این سخن به غایت خشمناک شد و گفت20 : یا اهل21 PageV01P108 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0143.png) # ~~مولائی ازموالیان1 اهل بصره به نزدیک من در آید1 ودرمواجهه من چندین # ~~کلمات که شتم صریح است بگوید وشما به همه3 انکاری ظاهر نکنید4 و # ~~زجری واجب ندانید (والله لا قتلنه) به خدای که اورا بکشم. # اهل شام بدویدند وحسن را بازگردانیدند وحسن دانست که اورا # ~~ازبرای چه بازمیخوانند؟ لب میجنبانید وبه5 زیرزبان چیزی میخواند. # ~~چون به نزدیک حجاج در آمد نطع افکنده بود وتیغ مجرد6 وسیاف7 # ~~ایستاده. چون حجاج اورا بدید8 درشتی آغاز9 نهاد وحسن به رفق ونرمی # ~~برنصیحت ووعظ اقدام نموددرحال غضب حجاج سکون پذیرفت وفرمود # ~~تا نطع درنوردیدند وحسام انتقال در10 نیام کردند وحسن را بنشاند وازسر # ~~آن فعل قبیح که درخیال داشت برخاست واکرام تمام درضیافت از احضار # ~~مأکول وتقدیم طشت وغسول11 واستعمال غالیه وطیب وآنچه از رسوم # ~~کرم12 باشددراین نوع به جای آورد وحسن عزیزومکرم بنشست و مبجل13 # ~~کن مرا ازخواندن آن14 دعا که بدین زودی15 ms059 به بر کات آنخدای - تعالی- # ~~ترا از بلای حجاج نگاه داشت وعنف او به لطف مبدل16 گردانید. حسن # ~~گفت17 : این دعا می خواندم: الدعا18 : PageV01P109 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0144.png) # (یا غایتی عند دعوتی ویاعدتی فیملمتی ویا ربی عندکر بتی ویاصاحبی # ~~فی شدتی ویا ولیی فی نعمتی ویا الهی وآله ابراهیم واسماعیل واسحق ~~ویعقوب # ~~والاسباط وموسی وعیسی ویارب النبیین کلهم اجمعیین ویارب کهیعص وطهویس # ~~والقر آن الحکیم - صلی الله علی محمدو آله الطاهرین وارزقنی مودة عبدک ~~الحجاج # ~~وخیره ومعروفه ورحمته واصرف عنی اذاه وسوعه ومکروهه ومعرته) صالح # ~~گفت: در1 هیچ شدت وبلانبود که این دعا برخواند الا2 خدای - تعالی3- # ~~فرج روی4 نمود وآن بلا5 به نعمت6 مبدل7گردانید. # بحکایة بخامسة - آوردهاند که چون ابوجعفر منصور اسماعیل بن # ~~امیه را بگرفت و فرمود که اورا محبوس کنند8 درراه سجن9 بردیواری10 # ~~بگذشت برآنجا دیدنوشته11 : (یا ولیی فی نعسمتی وصاحبی فی وحدتی وعدتی # ~~فی کربتی). یادگرفت ومیخواند. درمدت نزدیک از آن حبس خلاص یافت. # ~~(وحکایت کرد که باردیگربر آن موضع میگذشتم وآن مکتوب را ندیدم و # ~~اثرحک ظاهرنبود)12 . معلوم شد که آن تلقین ربانی بوده است که سبب13 # ~~فرج وواسطهآ رهایش14 من15 شد. # 1بحکایة السادسة - و لیدبن عبدالملک در روزگار خلافت خویش # ~~به صالح بن عبدالله المزنی164 - که عامل مدینه بودازقبل17 او- بتوشت18 ~~که # ~~حسن بن حسن19 بن علی بن ابی طالب2آ که محبوس است ازحبس بیرون ~~PageV01P110 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0145.png) # ~~آرد1 ودرمسجد رسول - صلی الله علیه وسلم2 - بفرماید3 تا پانصد تازیانه # ~~بزنند. صالح فرمود تا حسن را ازحبس بیرون بردند وبه مسجد رسول4 # ~~حاضر کردند ومردمان جمع شدند وصالح برمنبرشد تا فرمان ولیدبن # ~~عبدالملک برخواند بعداز آن فرود5 آید وبفرمایدتا آن حکم برسلالهآ نبوت # ~~در آمد ومردمان اورا راه گشاده کردند تابه نزدیک حسن الحسن7 رسید، گفت: # ~~(یا بن عم چه بوده استترا، خدا رابه دعای کرب بخوان تا فرج بخشد8. # ~~حسن گفت: ای پسرعم9 دعای کرب کدام است). گفت بگوی: (لاالهالاالله # ~~افحلیه10 الکریم، لااله الاالله العلی العیم، سبحان الله رب ~~انسمواتالسبع ms060 ورب # ~~العرش العظیم، الحمد لله رب العالمین) . واوبازگشت وحسن بن الحسن11 این ~~دعا # ~~تکرارمی کرد. صالح12 از منبرفرودآمدو اورا باز گردانید13 که سیمای مردی # ~~مظلوم می بینم تا در کاراوبا امیر المؤمنین رجوع کنم، وحال اوعرضهداشت # ~~ودرمدتنزدیک جواب آمد وفرمود14 که اورا اطلاق کنند15 وحق -تعالی - # ~~فرج بخشید16. # الحکایة السابعة - درروزگارعبدالملک بن مروان جنایتی17 ازمردی # ~~صادرگشت که بدان مستحق قتل شد وعبدالملک خون اورا هدرگردانید و ~~PageV01P111 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0146.png) ### | قرج بعدارشدت # ~~فرمان داد که هر کجا یابند1 بکشند2، وفرمود که او را طلب دارند3 وهر که # ~~وی4 را به خویشتن راه دهد ومخفی دارد5 خون آن کس نیزهدربود. اواز # ~~ترس حیران وخائف گرد کوه و کمرومفاوزوبوادی می گشت و درهر موضع # ~~یک روزیا دو روزبیش مقام ننمودی ونام خود باکس نیارستی6 گفت، گاه2 # ~~چون نخجیر بر کمر و کوه8 بودی وگاه چون آهودرمیان بیابان، و گاهچون # ~~ابر در9 صعودقطرات عبرات میباریدی، وگاه چون سیل در انحدار10 سنگ # ~~برسرزنان11می غلتیدی17 گاه چون سایه درپس هر13 درودیواری14 مینشستی # ~~وگاه چون آفتاب15 برهرخس وخاری16 افتادی17 وبا خود می گفتی: ### | شعر18 # ~~نا کی از حادثه دلتنگ و پریشان بودن ### | چند ازین جور19 فلک بی سروسامان بودن. # ~~گاه چون سیل نهادن به ره دریا سر ### | گاه چون ابر شدن بر که وگریان بودن20 # ~~گه چو نخجیر ازین کوه بدان کوه شدن ### | گاه چون آهو در دشت وبیابان بودن21 PageV01P112 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0147.png) # ~~گاه چون سایه نشستن زپس هرخس وخار ### | گه چو خورشید1 به تنهائی2 پویان3 بودن # ~~گاه از آوازی چون طفلان ترسنده4 شدن ### | چون زنان گه به دروغی دوسه شادان بودن # ~~حزم به دیدن5 و در ساعت غافل گشتن ### | عزم نوکردن و در حال پشیمان بودن # روزی درمیان بیابانی بر6 این حالت میرفت ، شخصی7 زا دید # ~~محاسن8 سپید9 و10 جامههای سپید11 پوشیده نماز می گزارد12، درموافقت # ~~اوبه13 نمازمشغول گشت14 چون شیخ سلام نمازبازداد15 پرسید که تواز # ~~کجایی واینجا چه می کنی؟اگفت: گریختهام و16 متواری، از17 جورسلطان # ~~خائف18 شده19 ms061 وبر20 جانخود21 نا ایمن22 گشته14، در24 این25، بوادی وادی # ~~یه وادیمی گردم و بر امیدمفازه26 از این مفازه بدانمیروم27 وساعة ~~فساعة284 # ~~هلاک را مترقب وقتل را مترصدمی باشم. شیخ29 گفت: (فاینانت عن.3 السبع) # ~~کجایی تو31 از آن هفتگانه؟ گفتم: «کدام هفت که شش جهت32 و پنج حس ~~PageV01P113 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0148.png) # ~~وچهارطبع من چنان1 مستغرق خوف وخشیت2 گشته است که اگرسه بنهی # ~~میانکی3 ندانم و دوساعت دریک4 موضع نتوانم بود، چهدانم5 کدام هفت # ~~می گویی؟ من ازاندوه نه هفت میدانم ونه هشت6». گفت: (گوش دلسوی # ~~من7) دارتا اززبان من بشنوی وبه برکات آن8 چشم فرج داری و این دعا # ~~برخواند9 : (سبحان10الواحد، سبحان الذی لایدری11 لهغیره، سبحان القائم ~~القدیم # ~~الذی لا منتهی له)، (سبحان الذی یحیی ویمیت12)، سبحان الذی هوکل13 یوم ~~فی14 # ~~شان، سبحانالذی خلق مایری ومالایری ، سبحان الذی علم کل شیء من غیر ~~تعلیم، # ~~اللهم انی اسألک بحق هذهالکلمات وحرمتهن ان تفعله1 بی کذا وهذا). ~~وچندبار # ~~اعادت16 کرد یاد17 گرفتم و(درحال این شیخ ناپدیدشد و)18 امنی وسکونی # ~~در دل من پدید آمد واز آن خوف ورعب19 هیچ درخاطرمن نماند، وهم از # ~~آن موضع به امل فسیح25 وامیدواری21 هرچه تمامترروی به عبدالملک آوردم # ~~وبه درسرای اورفتم و دستوری خواستم. مرا دستوری دادند، دررفتم22 . # ~~عبدالملک گفت: تعلمت السحر، جادویی که بدان استظهار جرأت23 نمودی؟ # ~~گفتم: نی یا امیرالمؤمنین24 وحال با اوحکایت کردم ودعا برخواندم، مرا # ~~امان داد ونکوییهای بسیارفرمود25 واز آن محنت وبلا26 فرج یافتم. PageV01P114 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0149.png) # الحکایة الثامنة - عببدالله1 بن سلیمان بن وهب2 حکایت کرد که # ~~ایتاخ3 امیر الامراء بود در روزگار المعتضد بالله4، و مدارخلافت براو5 ~~بود # ~~وپدرم کاتب اوبود ومتو کل بر6 ایتاخ7 به غایت خشمناک بودوازوی کینه در # ~~دلداشت. چون خلافت به متو کل رسید وایتاخ و پسرش را بگرفت پدرم # ~~سلیمان بن وهب را که وزیر8 اوبود هم9 بگرفت و به اسحاق بن ابراهیم بن- # ~~مصعب که قاصد ایتاخ وساعی در ابطال مال وجاه و نفس ایتاخ بود سپرد # ~~و ms062 گفت: می باید که هرمال که دارد ازاو بستانی و بعداز آن اعضاش بند از ~~بند # ~~بگشایی10 که او آنست که درایام معتضد چون با منش ملاقات افتادی ابتدا # ~~به سلام11 نکردی برمن12 تا من ابتداکردمی که بدومحتاج بودم وازشر او # ~~می ترسیدم واگرمن افتتاح سلام کردمی بر وی13، رد14 سلام چنان کردی که # ~~خواجهای بربنده15آ خود کند وهرچه ازایتاخ حادث شدسرمایهآ رای وتد بیر # ~~او بود. بعد از آن پدرم سلیمان حکایت کرد که اسحاق مرابگرفت و به ~~بندهای # ~~گران مقید کرد چنانکه سامان حرکت کردن نبود و جامهآ درشت16 پوشانید17 # ~~و در مبرزی محبوس کرد وپنج دربرمن18 ببستند19 چنانکه از20 تنگی1 # ~~وتاریکی موضع شب از روز ندانستمی، قرب بیست روز براین حالت # ~~بودم، هر22 شبانروزی یک بار دربگشادندی نانی دوخشک وقدری نمک # ~~وکوزهای آب گرم بدادندی و وظیفهآ من آن بودی، وانس من باخنافس و ~~PageV01P115 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0150.png) # ~~هوام ودیگر امثال اوبودی وازسختی این1 حالت وشدت آن بلیت به نزدیک # ~~من، مرگ مرغوب وهلاک محبوب گشته بود، یک شب از شبها3 نماز بیشتر4 # ~~گزاردم وتا روز به تضرع وزاری وادعیهآ مأثوره وخضوع وخشوع6 مشغول # ~~بودم7 وازخدای -تعالی - به اخلاص ونیت8 پاک و وثوق تمام از آنچه در # ~~آن بودم فرج خواستم. هنوزدعا تمام نکرده بودم که9 آواز قفل شنیدم10 که # ~~می گشادند، چون نه به عادت هرروز بودگمان افتاد که (نیست این قفل گشادن # ~~به ناوقتالاآنکه)11 به قتل من اشارت کردهاند. چون در بگشادند وروشنائی # ~~بیاوردند وازگرانی اثقال12 رفتن متعذربود فراشان مرا بر گرفتند وحاجب # ~~اسحاق ابراهیم با ایشان13 بودسوگند14 به وی15 دادم که راستی حال برمن # ~~پوشیده نداری ومرا اعلام کنی که سبب بیرون بردن16 من چیست وفرمان # ~~درحق من برچه نوع17 صادرشده است؟ گفت: (اولا18 مصلحت تو آنست # ~~که هرسخن که امیربا توگوید یک کلمه بروی19ردنکنی و هرحکم که فرماید # ~~درقبول20 هیچ تعلل ننمایی که21 امروزازغایت ضجرت ودلتنگی به سبب22 # ~~توغذا نخورده است وامیر المؤمنین وی را ms063 توبیخ بسیار کرده است بهجهت # ~~تو وفرموده23 که24 سلیمان را به توتسلیم کرده25 تا اورا فربه کنی ~~ودرخانه # ~~بنشانی و آب و نان میدهی26 وبه هیچ نو ع27 تعرض نرسانی28 ، یا خود ~~PageV01P116 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0151.png) # ~~فرمودهام1 که اموال او تمامت استخراج کنی و آنچه بروی متوجه شود به # ~~زودی2 حاصل کنی2 . امیر4 جواب داده است که من خداوند تیغم5، وجوه # ~~مناظره6 استخراج اموال محاسبهآ عمال7 و مقررگردانیدن وجهی (به نوع # ~~معامله)8 کارمن نباشد؛ آنچه از اوامیر المؤمنین خواهد گرفت مقرر شودمن # ~~مطالبه9 کنم. امیرالمؤمنین کتاب و اصحاب دواوین10 را فرموده است تا # ~~در سرای امیرجمع شوند وهراستقصا که ممکن است در الزام مال با توبه # ~~جای آرند وخط توبدان11 موجه12 باشد بستانند13 وامیر آن مال مطالبه14 # ~~فرماید، جمع15 شدهاند وترا به جهت16 آن استدعا کرده17. پس مرا به # ~~مجلس اسحاق آوردند. موسی بن عبدالملک صاحب دیوان خراج18 وحسن # ~~بن مخلد19 صاحب دیوان ضیا ع20 و احمدبن اسرائیل الکاتب وعیسی بن- # ~~ابراهیم کاتب فتح بن خاقان و داودبن الجراح21 صاحب الزمام22 را دیدم # ~~آنجا نشسته، مرا بیاوردند و درصف نعال بینداختند و اسحق بن ابراهیم در # ~~مواجههآمن بسی شتمهای23 صریح بکرد ودرایذاء مبالغتی24 هرچه تمامتر25 # ~~به جای آوردو گفت: مرا عرضهآسخط و آزار امیرالمؤمنین26 گردانیدهای27 ~~PageV01P117 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0152.png) # ~~وبه سببتوبه غفلت و تکاسل منسوب گشتهام، والله که میان گوشت واستخوان # ~~توجداگردانم وشکم زمین برتودوست1 ترا زروی زمین2 گردانم کجاست # ~~آن3 اموالی که به ظلم وتعدی4 ازمردمان ستدهای5 و درزیرزمین مدفون کرده؟ # ~~به نکبت6 ومصادرهای7 که ازابن الزیات8 دیده بودم احتجاج نمودم و گفتم: # ~~آنچه که مرا بود9 ابن الزیات10 تمامت11 ازمن قبض کرد. من12 هنوزاین # ~~سخن13 دردهان داشتم که حسن بن خلد14 گفت: اضعاف آن از آن وقت باز # ~~از مردمان15گرفتهای وهریک از آن جماعت (که آنجا حاضربودند16) هرچه # ~~زشتر نمود17 به من حوالت18 می کردند19 و به هرچه شنیعتر مرا منسوب # ~~می گردانیدند، و مناقشه و استقصای هرچه زیادت20 می کردند21 تا نفس ms064 و # ~~مال مرا عرضه22 هلاک وطعمهآ تلف سازند مگرموسی بن عبدالملک که میان # ~~من و اوصداقتی23 بود که سخن نمی گفت. چون هریک دررنجانیدن من به # ~~غایت رسیدند موسی بن عبدالملک روی به اسحق آورد وگفت: اجازت24 # ~~میدهی تا25 با او خلوتی سازم و کار او را با فیصلی26 آرم؟ اسحق گفت: # ~~آنچه مصلحت دانی27 بفرمای. پس مرا بر گرفتند وبه نزدیک اونشاندند. PageV01P118 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0153.png) # ~~پس به سربا من گفت: دشواراست ای برادربرمن1 ترا در این حالت دیدن، # ~~واگرخلاص توبه یک نیم آنچه درملک منست میسرشدی بذل کردمی2 و غنیمت # ~~شمردمی. لکن صورت حال توقبحی2 هرچه تمامتر دارد وامیر المؤمنین بر # ~~سر آن است که در ایذاء تو هرچه ممکن شود بفر مایدتا تقدیم کنند، اگراز ~~مصلحت # ~~دیدن6 تجاوزنمایی ومخالفت کنی7 در آنچه من صواب دانم (انالله وانا الیه # ~~راجعون) * درخون خودسعی کرده باشی و به دستخویش خودرا درتهلکه8 # ~~افکنده. گفتم: کلا وحاشا که خلاف رای تو9 خصوصا در آنچه مصلحت # ~~نفس من باشدروادارم گفت: رای آنست که به ده هزارهزاردرم حجتی بنویسی # ~~والتزام کنی که درمدت ده ماه11 هرماهی12 هزار هزار13 درم14 به دیوان # ~~امیر المؤمنین15 رسانی وحالی16 از مطالبه17 وعذاب و شکنجه خلاص یابی. # ~~چون این سخن بشنودم ازهیبت آن حال مدهوش گشتم وازجواب خاموش # ~~ماندم، و او آن تغیر دربشرهآ من مشاهده کرد وگفت:چه بوده است؟ ایمان # ~~مغلظه یادکردم که ربعی ازاین مال جزبه فروختن املاک واسباب وتمامت # ~~آنچه ذات ید منست میسرنشود، و در چنین حالی که من بدان مبتلاام آن را # ~~خریداری نباشد واگر کسی خردبه نقصان تمام خرد. گفت: من برصدق این # ~~سخن گواهی میدهم وحقیقت حال اینست که شرح دادی اما ایشان راغرض # ~~هلاک18 تست19 تا بی شبهت20 حجتی نباشد، واگرنه چنین کنی که21گفتم در ~~PageV01P119 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0154.png) # ~~حال بهزشتترین وجهی در1 هلاک تو کوشند2 باشد که به طمع این3 مال # ~~عظیم که متقبل شده باشی درابقای نفس توحالا4 مسامحتی5 کنند6 و به نقد ms065 # ~~ازشکنجه وتعذیب وقتل خلاص یابی، ومن خود بعد ازآن به لطایف حیل2 # ~~و دقایق تدبیر درنجات توجد و جهد نمایم وباشد که رای امیر المؤمنین را # ~~درحق توبه اصلاح توانم آورد، وخدای8 - عزوجل - ساعة فساعة9- فرجی # ~~ارزانی دارد،و اگر ازاین تدبیرفایده همان باشد که ازاین رنج که تودر ~~آنی # ~~یک روز راحت یابی بسیاراست. گفتم که رای ترا و دوستی ترا متهم ندارم # ~~و آنچه مصلحت دانی بکنم. پس روی به قوم آورد و گفت: عرضه داشتم # ~~براوچیزی که اورا طاقت آن نیست10 و رضای امیرالمؤمنین به کم از آن # ~~حاصل نیست11، بر آن قرار که به مال وجاه او رامعاون وممد12 باشیم13، و # ~~مقرر14 کردم که ده هزار درم15 درمدت ده ماه بگزارد16 به قسطشهور17، # ~~به خط خود حجتی بنویسد18 و بهادا19 مشغول گردد.همه گفتند: صواب او # ~~در آنست که چنین کند. ودوات و کاغذ خواستند و براین موجب خطی # ~~بنوشتم. موسی عبدالملک خط بستد و برخاست[و] اسحق راگفت که این مردی # ~~است که امیرالمؤمنین را مالی بدین عظیمی بروی متوجه گشت، واگرحال # ~~اوهم براین نسق باشد که هست عشر عشیر آن حاصل نتواند کرد. طریق # ~~آنست که با اواحسان واکرام نمایند و او را مرفه ومحترم دارند و زی20 ~~PageV01P120 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0155.png) # ~~او ازاین بگردانند و درسرای بزرگلایق منصب1 او آراسته به فرش و آلتی # ~~ندارند، وازطبقاتالناس هر که بهدیدن او آید یا او کسی را که خواند منع3 # ~~نباشد تا این مال که بدان مخاطب است مرتب تواند کرد ومردمان او را # ~~معونت ومدد به جای توانند4 آورد، وبربیع املاک واسترداد ودایع و # ~~استقراض ازمعارف و اهل وداد5 خود ممکن باشد، الاآنکه نفس او را به # ~~وجه حرمت از دورمحافظت کنند6 ومو کلان خود را با او در درجه ومقام # ~~خدمت به مردم7 نمایند تا مال امیر المؤمنین شکسته نشود. اسحق گفت: # ~~بفرماییم8 تا چنین کنند و فردااین همه که فرمودی9 مرتب باشد10. و درحال # ~~بفرمود تا بند ازپای ms066 من برگرفتند وبه11 حمام بردند وخلعت2الایق حال و # ~~منصبی که درروزگار دولت داشتم بیاوردند و بخور وطیب13 مقدم داشتند. # ~~بعد از آن مرا به نزدیک خود خواند، وچون نزدیکاو رفتم14 قیام کرد و # ~~آنچه شرایط احترام15 باشد16 به جای آورد و از مخاطبهای که آن روز ~~فرموده # ~~بود وایذائی که ازاو17 صادرشده بود اعتذار18 نمود واستغفار کرد و گفت: # ~~«ترا معلوم است که من امیرالمؤمنین را منقادومأمورم والمأمور معذور، و # ~~امروز ازبرای توبسیارمکاره شنودم19 و آب رفتگی20دیده21، وازاین رنج ~~PageV01P121 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0156.png) # ~~که به اقدام برقتل تومبتلااگردم امروز آب ونان نخوردهام، واگر سخنی نه # ~~لایق جاه وفراخورمنصبتوبرزبان راندم جهت آن بودتا معذور باشم واین2 # ~~جماعت که حاضر بودند این سخن به خلیفه رسانند3، و این کلمات4 وقایه5آ # ~~نفس توساختم ازضرب وتعذیب وحامی روح توگردانیدم ازقتل وهلاک» . # ~~من نیزاورا بسیار شکر گفتم بر آن6 لطفی که فرمود7 . # دیگرروزمرا بهسرای بزرگ8 فرمود تانقل کردند و هرچه موسی- # ~~بن عبدالملک فرموده بودجمله مهیا کردند و به جای آوردند. ومردمان از ~~حال # ~~من خبریافتند، وضیع وشریف به تهنیت آمدند و از آن مضیق وشدت فرج # ~~یافتم. وبیست وهفتروز بگذشتهزارهزاردرممعد9 کرده بودم و منتظرتا سرماه # ~~در آید و (آن یک نجم10 باری)11 اداکنم که موسی عبدالملک به نزدیک # ~~من در آمد، جهت حق قدوم او قیام نمودم و استقبال کردم، چون نظرش بر # ~~من افتاد گفت: ابشر گفتم : موجب چیست؟ گفت: نامهای- که عامل مصردراو # ~~محصول معاملةآ مصر علی طریق الاجمال در قلم آورده ومبلغ اخراجات ونفقات # ~~نیز مجملأ نوشته تابعد از آنتفصیلی مشروح بفرستدرسیده12 . عبیدالله بن # ~~یحیی13 آن نامه بر امیرالمؤمنین خواند وبه توقیع او موقع گشت که من # ~~تمامت قوانین معاملات ولایتمصر که بر آن وقوفی تمام دارم، در قلم آرم14 ~~و # ~~ابواب المال وسایروجوهات آن ولایت ازارتفاعی وقانونی وطیارات وغیر آن ~~PageV01P122 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0157.png) # ~~مبوب1 ومفصل گردانم و اخراجات ضروری و آنچه مجری باید داشت از # ~~آن جمله حط2 کنم تا اثرنقص وتوفیر وکفایت وغفلت عامل3 ms067 [درسالهای # ~~گذشته که]4 متصرف آن بوده است5 ظاهرشود6 ونیزمدخلی باشد و بهانهای # ~~ذکر ترا نزدیک امیر المؤمنین7 آن سال را که توعامل ومتصرف مصربوده- # ~~ای8 [و]ارتفاع بیش ازحدبود، و9 توفیرات بسیاردر معاملات10 آن ولایت # ~~اصل ساختم ودر صدر جریده مثبت کرد که محصول ولایت در مصر در # ~~سنهآ فلان چندین و سالهای دیگربعد از آن که درتصرف دیگران بودهاست، # ~~و درهرسال نقصانی دیگر11 فاحش12 ظاهر میشده13 ، وبعد ازاین تحریر # ~~می کردم و درهرسالی مینوشت14 که نقصان دراین سال از آنچه در آن سال # ~~بوده است که در صدر جریده مثبت است چندین،هم بر این15 ترتیب تا # ~~این16 که درآنیم. # چونعبیدالله17 براین ترتیب برامیرعرضه میداشت18 امیر المؤمنین19 # ~~فرمود آنسال که چندین توفیردر آن سال بوده است20 ولایت مصررا که داشته # ~~است که عظیم باکفایت وشهامت بوده است؟ من حالی مبادرت21 ومسابقت ~~PageV01P123 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0158.png) # ~~نمودم1 وگفتم: «بندهآ تو سلیمان بن وهب». متو کل فرمود: «چرا این عمل # ~~همورا نفرمایند2 که چنین کافیی 3 را ضایع نباید 4 گذاشت»؟ . گفتم : یا # ~~امیر المؤمنین اوبرحالتی است که دشمنان شما باشند5، وعجب باشد اگر6 # ~~ازسختی مطالبه7 وتشددی8 که بر او میرود هلاکنشده باشد، واز استظهار # ~~دنیاوی9 هیچ نمانده است. فرمود که پروانه دهند10 تا او را اطلاق کنند و # ~~ازاوهیچ نطلبند و صد هزاردرم از خزانه11 بدودهند تا در استعداد رفتن به # ~~مصر صرف کند وحکم12 مصربنویسند13 و او را به تعجیل14 روانه کنند15. # ~~من گفتم: «یا امیر المؤمنین ضیاع او16 نیز بر وی مسلم17 دارند تا جاه ~~او # ~~به نزدیک خلایق بیش باشد واثرعنایت و عاطفت امیر المؤمتین18 ظاهرتر # ~~شود19». [فرمود که آن نیز بکنند. ومن دستوری خواستم که مبشر آن بشارت # ~~می باشم واطلاق می کنم پس مرا]20 فرمود بشتاب تا به نزدیک وزیر رویم # ~~و استعداد خروج کن به مصر. درحال خدای را شکر21 گزاردم و آن مال که # ~~برای ادا22 معد گردانیده 23 بودم با من بماند و یک درم از آنچه ms068 مقرر # ~~گردانیده بودند ندادم و صد هزار درم و تشریف و مثال به تولیت ولایت # ~~مصر به من دادند، وچنین24 محنتی به چنین دولتی سرایت کرد25 . PageV01P124 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0159.png) # الحکایة التاسعة - عبدالله بن احمدبن داسها البصری گفت، : وقتی # ~~به علتی صعب معلول گشتم3 ومرضی مخوف مزمن برمن مستولی شد واز # ~~حیات وتندرستی نا امیدی تمام حاصل آمد وتن مرگ4 را نهادم5 و به قضا # ~~رضا دادم،تا یکی ازیاران ابی محمدسهل بن عبدالله التستری به عیادت6 من # ~~آمد7 ومرا گفت: «ابو محمد را دعایی است که درعلل وامراض به آن دعا # ~~وسیلت جوید، هیچکس نباشد که آن دعا بخواند در بیماری الاکه حق - # ~~تعالی8 - فرج9 وصحت کرامت کند». گفتم9: «دعاکدام است؟» گفت: دعا # ~~اینست : «اللهم اشفنی بشفالک و داونی بدوائک و عافنی من بلائک». این ~~دعا # ~~چندبار بخواندم : خدای - تعالی - شفا فرستاد و از آن بیماری خلاص10 # ~~یافتم . # الحکایة العاشرة - ابوالحسن11 المقری حکایت کند12 که از- # ~~یاران ما که درتدبیر13 علم قر آن وتحصیل وجوه قراءت [مهارتی داشتند]14 # ~~مردی صالح ومستور بود که او را ابواحمد خواندندی وتعویذ مهربانی15 # ~~نوشتی و در آن شیوه معتقد فیه بودی وبه واسطهآ عوذهآ او تألیف قلوب و # ~~محبت میان دلها حاصل شدی و قوت و طعمه و لباس او16 از17 وجوه18 ~~PageV01P125 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0160.png) # ~~هدیه ای بودی که مردمان از این جهت1 به وی آوردندی. او حکایت کرد # ~~بامن که یک روز وجه اخراجات نداشتم وتا شب منتظر بودم2 دری برمن # ~~گشاده نشد3 و روزبیگاه گشت4 . من در دکان نشسته بودم، به اخلاص با # ~~خداگشتم5 تا دری6 از درهای روزی برمن گشاده گرداند. هنوز7 دعا تمام # ~~نکرده بودم که شخصی در آمد8 . نظرکردم9، غلامی املرد بود [در غایت # ~~صباحت وملاحت که خدای در آفرینش او از دقایق حسن و کمال10 وزیب # ~~و جمال هیچ دقیقه فرونگذاشته بود]11 و به قدرت کمال خود12 صورت # ~~بدیع او را بقلم فطرت چنانکه میباید13 نگاشته14 ، چنانکه شاعر گوید: ### | معر5 # شخصی که ms069 نثارش تن16 وجان میبایست ### | نن در صفتش جمله زبان میبایست # سبحان الله ز فرق سر تا قدمش 17 ### | یک موی نبد کان نه چنان18 میبایست # رسم تهنیت و سلام به ادبی19 [هرچه تمامتر به]20 جای آورد PageV01P126 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0161.png) # ~~و چون در سخن آمد شیرینی سخن1 وفصاحت لهجهآ او برصباحت چهره # ~~و زیبایی روی او3 بیفزود. در حال (وانیگاد) * برخواندم و از کمال # ~~صنع باری - تعالی - متعجب4 بماندم وگفتم : به چه حاجت قدم رنجه # ~~فرمودهای و به چه مهم تشریف حضور ارزانی داشتهای؟ گفت: «بندهای5ام # ~~مملوک6 مخلوقان7 وخواجهام8 برمن خشم گرفته است9 ومرا از پیش خویش10 # ~~برانده11 و گفته: هر کجا که خواهی رو12 . ومن هیچکس دیگر را نمی- # ~~شناسم و هیچ جای13 دیگر نمیدانم و هرگز درخاطرمن نبود که14 محتاج # ~~درگاه15 دیگری گردم تا خود را پناهگاهی 16 دیگر17 معد18 کرده بودمی و # ~~مرجعی معین کرده19 . ### | شعر 20 : # یاریست که همنفس ندارم جز او ### | در سینه و دل هوس ندارم جز او ### | 8-ت: ### | 19مجا PageV01P127 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0162.png) # ~~آسایش و مرهم1 ز که باشد طمعم # چون او راندم 2 که3 کس ندارم جزاو # و مبادا که این نام برمن نشیند که مرا در خدمت دیگری باید # ~~ایستاد تا4 آن در برمن گشاده شود که مرا میاند دربندگی 6 دیگری 7 باید ~~8 # ~~لبسته ### | شعر9 : # ~~حاشا که زخدمتش به در باید رفت # یا از بر او جای دگر10 باید رفت # ~~سر برخط او دوان شوم همچو قلم # گر چون قلمم همه به سر باید رفت # چون در این واقعه متردد و متحیر بماندم مرا به تونشان دادند که # ~~کتاب عطف وتعویذمحبت مینویسی ومیان دلهای رمیده12 الفت می کنی، # ~~به جهت من تمیمهای در قلم آر تا خداوند من برمن مهربان شود ومرا در # ~~خدمت خودبا مقام اول برد. من آنچه رسم13 بود درتعویذ محبت بنوشتم # ~~وآن تعویذ اینست : سورهآ فاتحه و معوذتین5 و آیة الکرسی55 و (لوانزلنا # ~~هذ القرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا ms070 من خشیة الله و تلک الامثال ~~نضربها PageV01P128 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0163.png) # ~~للثاس1) تا آخر سورت ! ، و (لوانفقت ما فی الارض جمیعأ ما الفت بین ~~قلوبها # ~~ولکن الله الف بینهم انه عزیز حکیم)2 . (ومن آیاته ان خلق لکم و من ~~انفسکا # ~~ازواجا لتسکنوا و جعل بینکم مودة و رحمة ان فی ذلک لآیات لقوم ~~یتفکرون)3، # ~~(و اذکروا تعمة الله علیکم اذکنتم اعداء فالف بین قلوبکم فاصبحتم ~~بنعمته اخوانا # ~~وکنتم علی شفا حفرة من النار فانقذکم منها)4 وگفتم: رقعه بگیر و ~~بربازوی # ~~خود بند وبرو2 اگر طهارت حاصلاست، ودل در رحمت خدای3 بند تا # ~~در لطف خود بر تو بگشاید4 . این رقعه را از من بستد 5 [ویک دینار زر # ~~پیش من بنهاد6 و ازمن عذر خواست وبرفت7 82، و رقتی و رحمتی از- # ~~حالت اوبر دل من پیدا9 آمد. برخاستم و دو رکعت نماز بگزاردم و از # ~~خدای - تعالی10 - به تضرع واخلاص درخواست کردم تا11 کار اوبر آرد # ~~و مقصود اوحاصل گرداند وظنی و امیدی که دارد خطا نکند ودل خداوند # ~~او بر او مهربان گرداند. وچون از نماز فارغ شدم12 مقدار دو ساعت # ~~هنوز 13 نگذشته بود که ابوالجود که خلیفهآ عجیف14 بود غلام نازوکه1 # ~~بر16 سپهسلاری سرهنگان17 بیامد و گفت: «فرمان امیرنازوک اجابت کن که # ~~ترا می خواند» من از این سخن بترسیدم . مرا18 گفت: مترس و مرا یر- ### | ک حدا %~% 3- ت: ### | *6 ### | 77- ت: PageV01P129 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0164.png) # ~~استری1 نشاند وبه2 سرای امیر3 نازوک برد و مرا4 در دهلیز بگذاشت5 و # ~~در رفت6 . ساعتی7 شده8 ، مرا9 در10 پیش او بردند و او را دیدم دردست # ~~بزرگ نشسته و قرب سیصد غلام بر پای ایستاده و کاتب ابوالقاسم در # ~~پیش او نشسته و مردی دیگر که نمیشناختم. از هیبت و دهشت لرزه بر # ~~من افتاد و11 قصد کردم که زمین بوسم12 . گفت: مکن، عفاک13 الله، این14 # ~~سنن جباران است ما آن نخواهیم و سجده جز خدای را - عزوجل 15 - # ~~جایز16، نباشد. بنشین ومترس17 .و18 چون اثرسکون19 در ms071 من پدید آمد20 # ~~پرسید که امروز غلامی امرد21 به نزدیک22 تو آمده است و تو به جهت # ~~او کتاب عطف نوشتهای ؟ گفتم: آری. گفت: (اصدقنی عما23 جری بینکما # ~~حرفا حرفا24) : راست بگوی25 آنچه میان شمارفت26 حر فا بحرف27. آنچه # ~~رفته بود تمامت با او بگفتم و هیچ فرو نگذاشتم، وآیتی28 کهدر29 تعویذ # ~~نوشته بودم براوا وچون آنجا رسیدم31 که غلام گفت: بندهآ مملوکم32 که ~~PageV01P130 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0165.png) # ~~هیچکس1 را نمیشناسم و هیچ پناهگاهی 2 نمیدانم، و خداوند مرا # ~~از پیش3 برانده4 است و باهیچکس 5 آشنایی نکردهام6 و ندانستهام که # ~~مرا جز درگاه او مقصدی دیگر باید تاساخته کردمی و متحیر و بیچاره # ~~ماندهام. ازرحمت و رهتی که مرا برحال آن جوان در دل بود7 ومراعاتی # ~~که مرا کرده بود بگریستم. نازوک را نیز آب درچشم آمد و چون حدیث # ~~تمام گفتهشد گفت: برخیز یا شیخ عزیز8 - بارک الله علیکم9 - و هرگاه ترا # ~~حادثهای پیش آید یا دوستی یا همسایهای10 از آنترا 11، عرضهدار تا آن # ~~حاجت مقضی و آنمهم مکفی گردانم، و دراین سرای12 گستاخ13 در آی و # ~~بیرون رو وانبساط نمای که در هیچ حالت ترا 14 به نزدیک من حجاب و # ~~منع15 نخواهد بود. مندعا گفتم و بیرون رفتم . در حال غلامی براثر من # ~~بیامد و براتی به مبلغ سیصد16 درم 17 بهمن داد؛ وچون به دهلیز رسیدم # ~~آن جوان را دیدم که جهت18 او تعویذ نوشته بودم. مرا به 19 حجرهای # ~~برد وبنشاند. گفتم: حال خود بگوی20 . گفت: من غلام امیرم، برمن خشم # ~~فرموده 21 بود و مرا ازپیش خودبرانده22، چنانکه 23 باتو شرح دادهام ، # ~~ودر آنساعت که به تقریر آن حادثه از درگاه24 غایب بودم تفقد فرموده بود ~~PageV01P131 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0166.png) # ~~و (چون حاضر نبودم) 1 تفحص آنکه کجا بودی2 حال خود و موجب # ~~غیبت و کیفیت ماجری بی تفاوت و نقصانی شرح دادم، مرا مصدق نداشت # ~~و به طلب توفرستاد؛ چون آنچه تقریر کردی با آنچه3 من ms072 گفته بودم تفاوتی # ~~نبود وحرفا بعد حرف4 مصدق ومؤید سخن من گشت و چون 5 توباز گشتی # ~~مرا به نزدیک خودخواند وبه فرزند 6 خطاب کرد7 و گفت تو بعدازاین # ~~بزرگترین بندگان و مقربترین خواصمنی، دوستی تو در دل من مسکن9- # ~~تر و محل توبه نزدیکمن رفیعتر از آن همگنانست، چون طرد وعنف من # ~~با تووتعریک وتوبیخی که کردم مشرب دوستی من دردل تومعدر نگردانید # ~~واز جادهآ اخلاص انحراف ننمودی ورغبت تو درخدمت من فتوری نگرفت # ~~و درطلب رضای من به لطایف حیل 10 مبالغت11 نمودی وبرمن 12 مکشوف # ~~شد13 که بعد از14خدای - عز وجل - جزمن پناهگاهی و ملجائی15 معد # ~~نگردانیده بودی ودر دنیا بهغیراز من16 کسیرا 17 دستگیر و پایمرد خود # ~~ندانستی 18 بعد این از من جز احسان و اجمال نبینی و پس از این جز # ~~دولت و اقبال نباشد، و زود19 باشد که مرتبهآ توعالی ودرجهآ توبلند ~~گردانم # ~~و (ترا به اعلی درجات نظر از امثال 20 تو برسانم بل که از میان همه ~~مترم PageV01P132 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0167.png) # ~~و برهمه مقدم گردانم)1 مگر که خدای - عزوجل - دعای آن شیخ درحق # ~~تو مستجاب گردانید و آیاتی که تمیمهآ توساخت2 نافع آمد ، او را به # ~~چه چیزمکافات کردی؟ گفتم: «جز آن یکدینار هیچ مکافات نکردم.» گفت: # ~~«برخیز وبه خزینه3 رو وآنچه باید 4 بیاره ومکافات6 آن نیکویی که با تو # ~~کرده بود7 بدو ده.» به8 خزانه رفتم و اینک این آوردهام9. بگرفتم ~~پانصددرم # ~~بود. و گفت: بعدازاین باید که مرا ملازمت نمایی که باتو نیکویی0اخواهم # ~~کرد . بعد از مدتی به نزدیک او رفتم ، اورا دیدم سرخیل بزرگ شده و # ~~مرتبهٔ‌ عالییافته. مراصلهٔ‌ بزرگ و بخشش بسیار فرمود 11، و بعد از آن # ~~استظهار من گشت درحوادث روزگار، و عدت و آلتمن شد درنوایب 12 # ~~یام13 . # الحکایة الحادی عشر - ابومروان حامدی گفت14 : چون ابوعبدالله15 # ~~کوفی به واسط در آن روزگار که ناصرالدوله امیر بغداد بود و واسط اقطاع # ~~أو وابوعبدالله متقلد عمل واسط ms073 بودازجهت ناصر الدوله، برمردمان ظلمهای # ~~شنیع کرد16 وضیاع و عقار 17 واسباب مردمان با دیوان میگرفت. مناز # ~~جملهآ آنمظلومان بودم که ضیعهآ من در حامده 18 باز گرفت و ارتفاع وقت ~~PageV01P133 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0168.png) # ~~که جمع بود زیادت1 از چهل کر2 برنج بود3 ، که یک کر 4 قرب سه- # ~~هزار5 من باشد، در آن باب با او تظلم داشتم ونافع نیامد؛ و در آن وقت # ~~کری برنج به مبلغسی دینار بود6. بااو گفتم: «ارتفاع ضیاع من تمامت بر- # ~~گرفتی و من خود را و متعلقان7 را جز این معیشتی 8 دیگر نمیدانم که # ~~باقی سال بدان بگذرانیم9 وضیاع را عمارتی کنم 10 که در سال مستقبل # ~~امید ارتفاعی باشد، دلخوشم به آنکه11 ده کر از این مبلغ13 به من باز ~~گذاری # ~~وباقی حلالا طیبا 13 برداری». البته اجابت نکرد ومسامحت نفرمود. به # ~~پنج قانع شدم هم مبذول نداشت. گفتم: «سه کر مرا مسلم 14دار15 وباقی # ~~به دل خوش ترا حلال کردم». وبگریستم ودست او بوسه دادم و گفتم: «به # ~~وجه تصدق این قدر در حق من16 انعام کن» . سوگندها یاد کرد که یک # ~~برنج بهتو نگذارم. از صعوبت آن حال به طریق استهزا می گفت: «برو به # ~~خدا تظلم کن17 و بارها باز می گفت18 ومعرر می کرد.19 خایب20 وخاسر # ~~و سوختهدل ونومید از بر21 اوباز گشتم و عیالان خود را جمع کردم و # ~~روی به حضرت خدای12 - تعالی 23 - آوردم و روز و شب 24 به دعا و # ~~تضرع وخضوع و خشوع 25 حالخود به26 حضرت ربانی عرضه میداشتم. PageV01P134 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0169.png) # ~~روز یازدهم1 واقعهای حادث شد که آن ظالم به شب از واسط بگربخت. # ~~وتمامت برنج2 در خرمن گاه بود، برگرفتم و با3 خانه بردم ودیگر هرگز # ~~وی را ندیدم. ### | شعر:4 # # ای که از فرط جهل و نادانی %~% ظلم کردی به جای5 مظلومان # # فم6 یکی روز داد بستانآد %~% از تو ظالم، خدای مظلومان # # سپر جاه8 تو کند رخنه %~% تیرهای دعای مظلومان # الحکایة ms074 الثانیة عشر 9 - ابوعلی ین مقله چون منصب وزارت براو # ~~مقرر گشت واز فارس باحضرت آمد حکایت کرد که 10 از عجایب آنچه # ~~دراین نکبت که به وزارت اداکرد 12 و از این محنت که به چنین دولتی # ~~بزرگ10 مفضی گشت 13 دیدم یگی آن بود که یکروز بامداد بر خاستم14 # ~~و محبوس و مقید بودم در حجرهای از حجرههای سرای یاقوت امیر # ~~فارس، مدت نکبت امتداد پذیرفته 15 و طمع از خلاص منقطع گشته و # ~~امید فرج نمانده. از 16 غایت دلتنگی و ناامیدی بیم آن بود که وسوسه17 # ~~و جنونی18 برمن غالبشود. ومردی دیگر نیز ازمتصرهان دراین موضع # ~~بامن محبوس ومقید بود در یک حجره، الا آنکه حبسی بود که ما را در # ~~آن حبس عزیز ومعرم و مرفه ومحترم میداشتند و کاتب یاقوت به نزدیک19 ~~PageV01P135 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0170.png) # ~~ما بسیاری در آمدی و رسالت یاقوت برسانیدی ودلداری فرانمودی. یک # ~~روز آمد وگفت: امیر سلام میزساند و (التماس می کند که)1 اگرحاجتی # ~~ودرخواستی باشد انبساط فرمایند2. گفتم: «امیر را سلام برسان و بگو به # ~~غایت تنگدل 3 و کوفته خاطر گشتهام4، آرزو می کند که شرابی چند بر # ~~سماع5 لطیف نوش کنم 6 باشد که لحظهای اندوه فراموش کنم. اگر این7 # ~~تفضل بفرماید 8 و ما را رهین منت گرداند شاید . آن محبوس9 بامن # ~~مخاصمت نمود که چه جای این سخن است و چه وقت این آرزو 10؟ ### | شعر:11 # با آب دو دیده نیست پروای شراب ### | خون میخورم ونمی کنم رایشراب # چون ساغر سینه تابه لب خون دلست ### | اندر دل تنگم نبود جای شراب # به سخن او التفات نکردم و کاتب را گفتم: رسالتی که گفتم برسان # ~~و سفارتی 12 که13 فرمودم14 بهجای آر. گفت: سمعا وطاعتة فرمانبردارم. # ~~و برفت و هم 15 در حال بازگشت و گفت: «امیر میفرماید 16 که خدمت # ~~کنم و منت دارم هروقت که اشارت فرمایی.* گفتم : «این ساعت میباید # ~~واگر زودتر باشد 17 شاید.18» ms075 لحظهای بگذشت طعام و شراب19 و فواکه ~~PageV01P136 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0171.png) # ~~و ریاحین و مجلس آرای 1 و آنچه از لوازم آن باشد بیاوردند و مجلس # ~~بیاراستند، ومن وآن محبوس بنشستیم2 و گفتم: بیا تا ساعتی خویشتن را # ~~از غوغای غم بایک گوشه بریم و راه اندوه بردل بزنیم3 وخودرا از محنت # ~~لحظهای بازخریم 4 و دراین ناخوشی ساعتی خوش باشیم. ### | شعر:5 # ~~خوش باش دلا که شادی و غم برود ### | رنج ایوب و ملکت جم برود # ~~میخور نفسی تا ز دلت هم برود ### | هرچند که غم دیر رود هم برود # واول صوتی که مغنی گفت6 ونخست بیتی که برزبان راند7 در # ~~سرعت فرج و قرب مخرج از این8 تفأل نمودم9 و از این نوع کلمات # ~~می گفتم چندانکه او نیز با ما مساعدت نمود و مرافقت کرد10. ومطر بهای # ~~بیاوردند و اول سرودی که گفت این بود11 : ### | شعر12 # ~~فواعد للبین الخلیل 13 فبیتوا ### | وقالو الداعی الزور14 موعدک 15 السبت PageV01P137 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0172.png) # ~~ولکنهم بانوا ولم ادر بغتتة ### | وافظع شی *حین یفجؤک البغت1 ### | الترجمه: # ~~مرا به هجران2 انذار کرد و پس فرمود ### | که وقت رفتن تو 3 روز شنبه است پگاه # ~~ولیک ناگه رفت و خبر نکرد مرا4 ### | عذاب سختترین هست فرقت ناگاه # چون یارمن این سرود بشنود گفت: «دراینجا هیچ نیست که بدان # ~~فال توان گرفت و چه معنی است در این بیت که دلیل فرج ما باشد؟». # ~~گفتم: «فالی به غایت مبارک و بشارتی5 نیک امیدوار است ، باشد که خدای # ~~-تعالی- روز شنبه جدایی اندازد میانما و این حالت که در آنیم بهفرج6 # ~~وصلاح 7». و آنروز به 8 نشاط و شادمانی برما بگذشت. روز 9 شنبه10 # ~~هنوز دوساعت از روز نگذشته 11 بود که ناگاه یاقوت12 امیر فارس13 به # ~~نزدیک ما در آمد 14، به پای15 برخاستیم. گفت: «الله الله ایها الوزیر ~~16». # ~~وبه شتاب بدوید و مرا معانقه کرد 17 وبنشاند وتهنیت18 وزارت آغاز کرد، ~~PageV01P138 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0173.png) # ~~و من از قلیل وکثیر آن 1 ms076 حال خبر 2 نداشتم، و مثالی بیرون کرد 3 که 4 # ~~القاهر بالله 5 به وی نوشته بود واورا از وزارت 6 من اعلام کرده ~~وفرموده # ~~که فرمانبردار و منقاد من باشد، ومثالی دیگر بهمن تسلیم کرد کههم قاهر2 # ~~به من نوشته 8 در این9 معنی و مرا فرموده که در امور فارس و نواحی # ~~آن و ابواب المال و وجوهات دیوان نظر کنم و آنچه از اموال محصول # ~~و10 مجتمع شودباخود به حضرت برم و تدبیر بلادی که بر11 حوالیست12 # ~~و نظر در مصالح آن ولایت به اتمام رسانم و به زودتر 13 مدتی که فراغ # ~~از این امور حاصل شود14 متوجه حضرت گردم. و در حال بند از پای من # ~~و (از آن)15 آن مرد نیز 16 برگرفتند و در دست17 سروری پشت به مسند # ~~وزارت باز گذاشتم18 و حمد باری- تعالی- برزبان راندم19 و خدای را # ~~سجدهآ شکرگزاردم ودر اموال واعمال نظر 20 تمام وتفعر21 کامل به جای # ~~آوردم و در مدت نزدیک مال عظیم جمع شد و امور بلاد و عمال و # ~~متصرفان 22 را مقرر کردم23 وآن مرد را در صحبت خود معرم ومحترم # ~~ببردم . خدای 24 - تعالی - آن فال که25 گرفته بودم در حق ما تحقیق26 # ~~گردانید و از چنان محنتی به چنین دولتی رسیدیم.27 PageV01P139 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0174.png) # الحکایة الثالتة عنر 1 - احمد بن ابی الاصبع گفت : « عبدلله2 # ~~بنیحیی در آن ایام که وزیر ابوصالح عبیدالله بن محمد بن حسین بودو # ~~قصد ابوایوب بن اخت 4 ابی الوزیر می کرد وابوایوب ازصالح برجان و # ~~مال خود خائف بودمرا به نزدیک ابوایوب فرستاد و گفت: اورا ببین و # ~~دلداریش بکن5 باشد که خدای- تعالی- شز لو از تو کفایت کند. به نزدیک6 # ~~اورفتم7، اورا8 دیدم برجای نماز بر مصلی نشسته و قصهای دراز درمحراب # ~~آویخته. مرا از آن حال عجب آمد و باخود9 بر آن 10 فعل انکار کردم. و # ~~چون رسالت اداکردم 11 جواب داد که از این کار ms077 اندوهگین نیستم که # ~~چون از خلایق نومید گشتم قحه 12 برحضرت خداوند - تعالی- از دست # ~~ظالمان عرضهداشتهام ورفع کرده13 ، زود باشد که شر او از سرخلایق4 # ~~دفع کند15. مرا از اینسخن خنده آمد وخویشتن به تکلف16 نگاه داشتم # ~~وباز گشتم و باعبدالله 12 آنچه دیدم وشنیدم18 حکایت کردم. او نیز ازاین # ~~سخن تعجب نمودو بخندید. ومدت19همان قدر بیش نگذشت که قصهها20 را # ~~رسم بودی که از 21 حضرت خلفا جواب 22 کردندی که ظالم را عزل23 # ~~کردند ووی خلاص یافت. PageV01P140 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0175.png) ### | شعر1: # قصه برحضرت خداکن رفع %~% تابه زودی ترا جواب دهد # زرع امید 2 را که می کاری %~% از سحاب کرامت آب دهد # الحکایة الرابعة عشر - ابراهیم بن العباس حکایت کرد وگفت : # ~~من کاتب احمدبن ابی خالد3 بودم، روزی به نزدیک اورفتم4؛ او را دیدم # ~~به غایت متفخر و دلتنگ 5 و غمناک، سؤال کردم6، رقعهای به من نمود و # ~~در آنجا نوشته 7 که خطبه 8 که دوسترین9 جواری وسریتان تست با تو # ~~خیانت می کند و بیگانهای 10 در فراش 11 خانه12 راه میدهد، واگر این # ~~سخن را تصدیق نمی فرمایی فلان خادم و فلان که امینان 13 تواند براین14 # ~~حال وقوف دارند، بحث15 این حال از ایشان بفرمای16. وگفت ازخادمان # ~~این حالت17 پرسیدم، انکار کردند؛ تهدید و وعید فرمودم18 معترفنشدند19. # ~~فرمودم20 تا هردورا بزدند21، اعتراف کردند و به هرچه در رقعه مسطور # ~~است تصدیق22 آوردند، وازدی23 باز ذوق هیچ طعام وشراب24 ندانستهام.25 # ~~و همین لحظه به کشتن او فرمان دادم 26. و در پیش او مصحفی دیدم # ~~نهاده، مصحف باز کردم،27 آن28 خط که چشم من بروی افتاد این آیت بود: ~~PageV01P141 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0176.png) # ~~یا ایها الذین آمنوا ان جاءکم فاسق بنباء فتبینوا ان تصیبوا قوما ~~بجهالة فتصبحوا # ~~علی مافعلتم نادمین)* # چون این آیت برخواندم در صورت این حادثه بهشک افتادم و # ~~این آیت بدو نمودم و گفتم: بگذار تا من در این حال 1 تأمل و تفتر به ms078 # ~~جای آرم ودر بحث و2 استکشاف این ماجری3 مبالغهای4 به تمام باشده # ~~که حقیقت برخلاف آن ظاهر گردد. پس با یکی از آن دو خادم خلوت # ~~ساختم و به رفق و تلطف 6 مباحثهآ آن واقعه به جای آوردم . خادم گفت : # ~~النار ولاالعار2 . راستی حال8 آنست که زن9 احمد ابی خالد کیسهای # ~~هزار دینار زر به من فرستاده است تا بر آن کنیزک این گواهی بدهم و ~~کیسهآ زر # ~~همچنان به مهر10 بهمن نمود، و از آن خادم11 دیگر نیز تفحص کردم همچنین # ~~معلوم شد. وایشان را فرموده بود12 تا رنجی بشما نرساند13 وایذا وضرب # ~~صادر نشود براین جمله گواهی مدهید و اعتراف مکنید تا از تهمت دورتر # ~~نماید 14 ودردل جایگیوتر آید. چون این حال محقق15گشت مبادرت نمودم # ~~تا احمد را اعلام کنم . مقارن وصول من رقعهای رسید از سرای حرم # ~~مشتمل بر آنکه آنچه در آن رقعهآ اول بود وی فرموده بود از غایت غیرت، # ~~ومضمون آن رقعه کذب و باطل است و آن کنیزک از آن بی گناه و پاکست16، # ~~و خادمان را من بر آن داشته بودم تا بر آنجمله گواهی دهند و من این ~~PageV01P142 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0177.png) # ~~ساعت توبه کردم و با خدای - تعالی1- گشتم و بیزارم از خون این 2 بی- # ~~گناه، باید که هیچ مکروه بدو3 نرسانند واورا نرنجانند. احمد بن ابی ~~خالد # ~~شادگشت و اندوه از سینهآ او زایل گشت 4 و با آن کنیزک احسان فرمود 5 # ~~و از من منت بسیار6 داشت. ### | شعر7 : # به گفت حاسد و بد گوی بیتفحص و بحث ### | دریغ باشد اگر دوست را برنجانی # مکن تهور و در کارها صبوری کن ### | که از تهور خیزد همه پشیمانی # به یک زمان 8 بتوان صد هزار دل آزرد ### | ولی9 به دست نیاید دلی 10 به آسانی # الحکایة الخامسة عشر - احمد بن محمد المنذر 11 حکایت کرد 12 # ~~و گفت: ابتدای رفتن من به شام و سبب عدو 13 درجه ورفعت 14 ms079 من بدان # ~~طرف آن بود که متوکل به تماشای 15 متنزهی 16 که آن را محمدیه # ~~میخوانند رفته بود و کتاب غیبت مرا فرصتی شمرده بودند و با متوکل # ~~خلوت ساختند و مقرر گردانیدند بر آن جمله 17 که مرا به رقهفرستد 18، # ~~وغرض ایشان آنکه من از حضرت دورافتم و چون تدبیر محکم کردند ~~PageV01P143 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0178.png) # ~~ومرا معلوم نبود فرستادند و مرا حاضر کردند وموسی بن عبدالملک گفت # ~~که1 امیرالمؤمنین 2 فرموده است که3 به رقته روی و نفقهآ راه واستعداد # ~~واخراجات 4 آن چندمی باید تا از خزینه برسانند. گفتم: «سی هزاردینار5». # ~~در حال بفرمودند تانقد حاضر کردند و گفتند: همین لحظه بیرون میباید # ~~رفت. گفتم: امیرالمؤمنین را وداع کنم؟ گفتند: نه، البته اجازت نیست که # ~~هیچ توقف کنی و سامان مراجعت وداع نه6 . و موسی به تعریض فرا 2 # ~~مینمود که امیرالمؤمنین بر تو ساخط است و صواب 8 تو آنست که # ~~هیچ مراجعتنکنی ودر حال بیرون روی، ومیگفت که چون پادشاهبر کسی # ~~ساخط شود9 مصلحت 10 آن بود که هرچه 11 فرماید در حال امتثالنماید # ~~و هیچ توقف نکند و از مراجعت با او احتراز کند و دوری از حضرت # ~~او مغتنم شمرد12 . گفتم: خدای - عزوجل - لطف فرماید و کفایت کند. و # ~~موکلان برمن گماشتند تا در حال بیرون رفتم و من تقلید آن عمل وغیبت # ~~خویش را از حضرت بلیتی تمام و محنتی کامل شمردم، و در حالتی بودم # ~~که اسر و حبس بردل من از آن حالت خوشتر بود. وچون به رقه رسیدم # ~~نماز شام شده بود، آواز اعرابی شنیدم که شتر 13 میراند14 و این بیت # ~~می خواند: PageV01P144 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0179.png) ### | شعر1: # کم مرة2 حفت3 بک4 المعاره %~% خار لک5الله و انت کاره # معنی آن باشد که بسا و قتها که مکاره و نامرادی جوانب و # ~~اطراف تو فرو گرفته باشد6 و تو آنراکاره باشی 7 وخدای - عزوجل- به- # ~~افتاد تو درعین8 بلاتعبیه کرده بود و آن مکاره ms080 را سبب دولت و موجب # ~~نعمت9 ساخته؛ و من10 درمعنی آن11 این بیت 12 میگویم: ### | بیت13 # # دل تنگ مکن اگرچه محنت باشد %~% محنت ز خدا موجب نعمت باشد # # هرحال که آن را تو بلا پنداری %~% چون درنگری غایت دولت باشد # (عسی آن تکرهوا شیئا و هو خیر لکم وعسی ان تحبوا شیثا و # ~~هو شر لکم)* درتقریر15 این حال بینهٔ‌ باهر وآیت16 ظاهر17 است. چون # ~~ازاعرابی این بیت18 استماع کردم فال نیکو گرفتم و مستظهر گشتم و ~~پریشانی # ~~که در خاطر بود زایل گشت19. واعرابی این بیت چندنوبت 20 معرر # ~~گردانید21، وثوق من زیادت میشد. و چون به رقه نزول کردم روزی چند # ~~بیش نگذشته بود که مثال امیرالمؤمنین رسید و مرا تعدیل شام 22 فرموده ~~PageV01P145 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0180.png) # ~~بود و دویستهزاردرم جهت اخراجات من مجری داشته، و آن عملی بود # ~~بدان قیام نموده بود و متوکل مرا اهل3 آن دانست وفرمود. # و چون بیرون رفتم هر مراد و کامرانی و دولت و شادمانی که # ~~بر تختهآ مخیله تصور4 توان 5 کرد در آن عمل مرا حاصل شد 6 و درجهآ # ~~من در شام عالی گشت و مرتبهآ من بزرگ شد وبدان منصب چنان خوشدل # ~~گشتم که اگر7 عراق با سرها بهاقطاع یا به ملکیت به من دادندی مفارقت # ~~شام بر9 دل من خوش نشدی. # الحکایة السادسة عشر - روایت9 کردهاند که معاویة بن ابی - # ~~سفیان10 به حسن11 بن علی12 - رضی الله عنهما 13 - کس فرستاد تا حاضر # ~~کنتد و دستهآ 14 چوب 15 و تازیانهای بفرمود تا بیاوردند بدان عزم که او # ~~را به چوب بزند و چوبها پیشخود بنهاد. چون آن سلالهآ نبوت16 در آمد # ~~و چشم معاویه بروی افتاد بفرمود تا آن چوبها بر گرفتند و گفت: مرحبا ~~سید # ~~شبابقریش. وبفرمود تادههزار دینار بیاوردند و به خدمتکاران او تسلیم # ~~کردند و ازوی بسی عذر خواست. چون او بازگشت حاجب 17 معاویه بر # ~~عقب اوبرفت وگفت18: (ای سلالهآ خاندان نبوت ms081 تا من)19 خدمت 20 این ~~PageV01P146 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0181.png) # ~~پادشاه میکنم1 ازشر او ایمن نیستم 2، و دیدم 3 در آن ساعت که در آمدی # ~~لب مبارک میجنبانیدی اگر لطف فرمایی و مارا 4 بیاموزی تا 5 دروقتی که # ~~از خشم سلطان ترسان باشیم 6 آن کلمات را عوذه و تمیمهآ خود 7 سازیم. # ~~آن زبدهآ دودهآ رسالت فرمود که باتو بگویم بشرطی که از آل9 معاویه # ~~هیچکس10 را نیاموزی. قبول کردم که نیاموزم. گفت: چون درورطهای # ~~افتی واز شر سلطان خائف شوی11 بگوی 12 : (لاالهالاالله الحلیم الکریم، ~~لااله # ~~الاالله الکبیر المتعال، سبحان الله رب السموات 13 ورب العرش العظیم ، ~~و الحمدلله # ~~رب العالمین، اللهم جل ثناء ک وعزجارک ولااله غیرک، اللهم انی اعوذ بک ~~من فلان14 # ~~واتباعه واشیاعه من الجن والانس ان یفرطوا علی اوان یبغوا)15. # الحکایة السابعة عشر- روایت کنند که عباس بن جعفر دختر6اخود # ~~را به خانهآ شوهر میفرستاد، او را تنها 17 پیش خودخواند وگفت: اگر # ~~ترا مکروهی پیش آید یا کاری از کارهای دنیابرتو سخت18 شود و درمانده # ~~گردی 19 بگو72 : (لا اله الا الله الحلیم الکریم،) [لا اله الاالله ~~العلی العظیم21، # ~~سبحان الله رب العرش العظیم، (الحمدلله رب العالمین.) # حسن بصری- رضی اللهعنه-گوید 22 چون 23 حجاج بنیوسف24 # ~~مرا به نزدیک خود خواند وخواست که خشمی بر من براند25 ، چون26 ### | 3- مجا،ت: ### | کا ، ت. تامانیز ### | 9- مجا: آن ### | 42_م: این دعا بسیار میگوی ### | 15- این حکایت در ### | 2- مجا: ندارد 25- م: راند PageV01P147 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0182.png) # ~~در پیش او رفتم1 این کلمات بخواندم2 ، خشم او ساکن شد 3 و مرا # ~~گفت: «این لحظه که به طلب تو فرستادم بر آن بودم که گردن تو بزنم و # ~~و این ساعت هیچکس به نزدیک من دوستتر از تو نیست4.» # الحکایة الثامنة عشر- یحیی بن سلیم گوید: چنین به من رسید که # ~~ملک الموت علیه السلام 5- از حق- تعالی 6- درخواست کرد تا به 7 # ~~زیارت یعقوب النبی- علیه السلام- رود. چون دستوری8 یافت بر9 یعقوب # ~~سلام کرد. یعقوب- علیه السلام10 - گفت: بدان خدای ms082 11 کهترا آفرید که # ~~روح 12 یوسف 13 قبض کردهای یا نه؟ گفت: نی14. بعداز آن ملک الموت # ~~گفت : بیاموزم ترا کلماتی که چون بخوانی هر چه از خدای- تعالی- 15 # ~~بخواهی 16 بدهد 17 وکلمات این است: # ~~(یا ذا المعروف الذی لاینقطع ابدا و لایحصیه غیره). چون الین بگفت آنشب # ~~بهروزنرسیده18 که پیراهن یوسف بیاوردند . و از ازدی 19 روایت است # ~~که 20 جبرئیل - علیه السلام - به نزدیک یعقوب آمد . یعقوب از آن حالت # ~~که در آن بود شکایت کرد . جبرئیل گفت: ترا دعایی بیاموزم که چون ~~PageV01P148 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0183.png) # ~~بخوانی خدای - تعالی - فرج آرد؟ یعقوب گفت : بلی . گفت: بگو # ~~(یامن لایعلم کیف هوالاهو ویامن لایبلغ قدرته الواصفون فرج عنی). بگفت. ~~هم # ~~دروقت بشیربیامد وبشارت آورد. واز یعقوب پیغامبر، مردی که در بلائی1 # ~~مانده بود دعائی خواست که وسیلت فرج باشد. یعقوب فرمود بگوی2: # ~~(اللهماجعل بی من کل مااهمنی وکربنی 2 من امر دنیای فرجا ومخرجا، و ~~اغفرلی # ~~ذنوبی وثبت رجاء ک فی قلبی واقطع ممن سواک حتی لایکون لی رجاء ~~الاایاک). # الحکایة التاسعة عشر- روایت کردهاند که جبرئیل پیش 4 یعقوب # ~~-علیه السلام- آمد وگفت5: خدای را بخوان ودر دعا6 تملق نمای. یعقوب # ~~گفت: چه گویم؟ چبرئیل گفت : بگو: (یاکثیر الخیر ویادائم المعروف)، پس # ~~خدای - تعالی- 2 وحی فرستاد بدو 8 به دعایی که خواندی9 مرا 10 اگر # ~~هر دو11 پسر تو مرده بودندی 12 زنده کردمی 1 به برکت این دعا . 14 # ~~روایت 15 است از پیغامبر16- صلی الله علیه و سلم 17 - که یعقوب را ~~دوستی # ~~بود، از یعقوب پرسید که سبب زایل شدن نورچشم و دوتا گشتن قامت # ~~مستوی 18 تو چ: بود؟ گفت: سبب تاریکی چشم من از 19 آن بود کهچون # ~~مردم دیدهآ من یوسف20 دوحجاب 21 شد جهان برچشم من تاریک گشت22، ~~PageV01P149 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0184.png) # # 5 %~% فرج بعدازشدت # حسسعع # ~~و چون ابن یامین مانند تیر1 پرتاب از نزدیک من روان گشت2 پشتمن # ~~از بار اندوه او کمان صفت مقوس گشت. ms083 پس از خدای - تعالی- وحی # ~~آمد که ای یعقوب از دوستان شکایت نکنند و سری که با ایشان 3 باشد # ~~بااغیار حکایت 4 روا ندارند شرم نداری که از من با5 دیگران گله کنی؟ # ~~یعقوب گفت: (انما آشکو بشی وحزنی ا لی الله)* پس این مناجات بر # ~~زبان راند که (یارب ارحمالشیخ الکبیر اذهبتء بصری وقوست« ظهریاردد علی # ~~ریحانتی 8 اسمهیوسفه ثم افعل بیما اردت) . چون یعقوب این دعا بخواند # ~~جبرئیل بیامد و گفت: خدای- عز وجل - سلام 10 میرساند و می گوید: # ~~بشارت ترا11 ومیباید12 که شادمان باشی، که 3. به عزت وجلال 14 من که # ~~اگر 15 دوپسر16 تو مردهبودندی17 بدین مناجات ایشان را احیا فرمودمی، # ~~شکرانهآ آن را طعامی از برای 18 مساکین ساخته گردان که دوسترین # ~~بندگان به نزدیک من 19 انبیا ومساکین اند. و یقین بدان که سبب 20 زوال # ~~روشنایی دیده و دوتایی پشت 21 و جفایی که برادران یوسف با یوسف # ~~کردند از آن 22 بود که روزه داری را وقتی 23 که گوسفندی در سرای # ~~تو24 ذبح کرده بودند به در شما آمد وطعام خواست25 ، محروم PageV01P150 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0185.png) # ~~گردید1. بعداز آن یعقوب - علیه السلام چون خواستی که چاشت خورد # ~~بفرمودی تامنادی بانگ زدی که 2 هر که مسکین 3 است باید که چاشت # ~~بایعقوبخورد4 وهر که روزه دار است افطار با وی کند. و دعایی که جبرئیل # ~~یوسف را درسجن تلقین کرد وسبب خلاص او5 گشت این بود 6: (اللهمیا- # ~~شاهدا غیرغایب و یاقریبا غیر بعید و یاعالبا غیرمغلوب اجعل لی من امری ~~فرجا # ~~ومخرجا وارزقنی من حیث لایحتسب)» وبه روایتی دیگر این دعا در مجلس # ~~حبس8 جبرئیل یوسف را تعلیم 9 کرد: (اللهم اجعل لی من کل مااهمنی و # ~~یحزننی من امردنیای و آخرتی فرجا ومخرجا وارزقنی من حیث لایحتسب ~~واغفرلی # ~~ذنو بی و ثبت رجلهلفیقلبی واقطعه ممن سواک حتی لاارجواحدا غیرک) . # ~~وبه روایت غالب 10 آنست که چون11 درسجن کار بر یوسف- علیه السلام- # ~~سخت شد این ms084 دعا بگفت و سبب خلاص او گشت: (اللهم انی اشکوالیک # ~~ما لقیت من اهل ودق13 وعدوی. اما اهل ودی فباعدنی، و امام، عدوی ~~فحبستی15، # ~~اللهم اجعل لی فرجا ومخرجا). # الحکایة العشرون- ابراهیم تیمی 16 حکایت کرد 17 که چون # ~~حجاج مرا محبوس گردانید موضعی دیدم تنگتر از دل عاشقان و دیدهآ # ~~معشوقان . 18 از تنگی موضع، مردم چون درد دل محنتزدگان برهم 19 # ~~افتاده بودند و هردوکس 20 را یک بند برنهاده، و هر کسی را بیش از آن # ~~جایگاه نبود 21 که نشسته بودند. مجلس ومصلی و مسجد ومرقد ومنبر ~~PageV01P151 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0186.png) # ~~ومبرز1 یکی بود و ما ازتنگی موضع و وحشت منزل بر این حالت بودیم # ~~که مردیرا2 از اهل بحرین در آوردند، جایگاه نشستن نیافت وهیچ کدام3 # ~~او را راه باز 4 نمیدادند5 و با 6 یکدیگر میانداختند . آن مرد گفت : # ~~صبر کنید که من امشب بیش در اینجا نخواهم بود . چون شب در آمد # ~~برخاست7 و نماز آغاز می کرد8 و می گزارد9 و می گفت : (یارب مننت # ~~علی بدینک و علمتنی کتابک ثم سلطت علی شر خلقک یارب اللیلة الا اصبح ~~فیه). # ~~هنوز صبح از10 گریبان مشرقسر 11 برنیاورده بود که در زندان بگشادند # ~~و آن مرد را آواز دادند. گفتیم12 : مگر برای سیاستو قتل بیرون 13 ~~میبرند. # ~~در حال قید از او 14 بر گرفتند و خلاص دادند . بیامد وبردر زندان ~~بایستاد # ~~وبرما سلام کرد و گفت (اطیعواالله لایعصیکم). امر خدای به جای آرید [تا # ~~خدای- تعالی- التماس شما به جای آورد]15 . ### | شعر16 : # هر که نکند خلاف امر خدای 17 %~% حق خلاف مراد او نکند # و انکه جوید عناد با امرش %~% قهر حق جز عناد او نکند # ابحکایة اثحادیة و18 العشرون- ابوسعید بقال19 حکایت کند که # ~~من وابراهیم التیمی 20 در حبس حجاج بودیم، یکشب به وقت 21 نماز ~~PageV01P152 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0187.png) # ~~شام 1 باهم سخن می گفتیم که شخصی را در آوردند. # گفتیم: (یاعبدالله ماقصتک2 ؟) از حال و سبب ms085 حبس او سؤال # ~~کردیم. گفت : «هیچ موجب دیگر نمیدانم الا آنکه عریف محده رفته # ~~است وازمن برائت کرده و گفته: او نماز بسیارمی کند وروزه بسیارمیدارد، # ~~همانا که مذهب خوارج3 دارد. و بدین تهمت مرا بگرفتهاند و محبوس # ~~کرده، وبه خدا 4 که این مذهبی است5 که هر گز نپسندیدهام و هوای آن # ~~بردل من نگذشته است و دوست نداشتهام آن مذهبرا 6 وبعد از آن گفت: # ~~بفرمایید تا مرا آبوضو بدهند، التماس کردیم تااو را آب وضو آوردند. # ~~وضو بساخت و برخاست و چهار رکعت نماز بگزارد 2 وبعد از آن گفت : # ~~(اللهم انک تعلم علی اسائتی، وظلمی واسرافی انی لم اجعل لک و لدا ~~ولاندآولا # ~~صاحبة ولاکفوأ (فان تعذب فبعدل) 9 وان تعف.1 فانک انت الففور الرحیم ~~11، # ~~اللهم انی اسألک یامن لایغلطه المسائل ویامن لایشغله سمع عن سمع و یامن ~~لایبرمه # ~~الحاح الملحین ان تجعل لی فی ساعتی 12 فرجا و مخرجا من حیث ارجو ومن ~~حیث # ~~لاارجو وخذیی 13 بقلب عید4 الحجاج وسمعه وبصره وثسانه و یده ورجلهفان # ~~قلبه و ناصیته بیدک ایربایرب). چند بار چنین بگفت بدان خدای که جز # ~~او خدای نیست، که هنوز دعا تمام نکرده بود که درزندان بگشادند واو # ~~را 5 آواز دادند. برخاست وگفت: «اگر عافیت باشد به خدای که شما16 # ~~را فراموش نکنم و اگر حالی دیگر بود خدای - تعالی- میانما17 در دار ~~PageV01P153 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0188.png) # ~~رحمت وثواب در آخرت جمع گرداناد»1 . روز دیگر شنیدیم2 که دست # ~~تعرض از او کوتاه کردند و او را مطلق العنان گردانیدند.3 # الحکایة الثانیة والعشرون - آوردهاند که مردی را به نزدیک # ~~حجاج آوردند و سوگند خورده بود که چون بروی ظفر یابد4 (خون او # ~~بریزد5). چون نظر حجاج بروی افتاد باخویشتن کلمهای 6 می گفت و لب # ~~میجنبانید. حجاج بفرمود7 تا اورا اطلاق کردند. اورا8 پرسیدند که در آن # ~~ساعت چه خواندی 9؟ گفت، گفتم: «یاعزیز یاحمید یاذا10 العرش المجیداصرف # ~~عنی کل11 شئیء اکره وشرکل جبارعنید». وهم ms086 حجاج فرموده بود که 12 مردی # ~~را بیارند ودیواری بروی بناکنند چون اساس آن بنهادند آنمرد راندیدند13 ~~و # ~~ازمیان آن قوم همچنان مقید پنهانوناپدیدشد14. حجا ج پرسید که هیچ ~~شنیدید15 # ~~که دعایی خواند؟ گفتند: شنیدیم که میگفت: «اللهم لااله لی غیرک فادعوه ~~ولارب # ~~لی سواک فارجوه اغثنی ». حجاج گفت : خدای خود را بخواند16 و اجابت # ~~یافت. روایت کردهاند که مصطفی- صلوات الله وسلامهعلیه17 - علی را # ~~-رضی الله عنه18 - فرمود19 چون ترا مهمی پیش آید20 این دعا بگو: ~~یاکاینة # ~~قبل کل شیءیامکون کل شیء یا کاینا بعد کل شیء افعل بی کذا) . و امیر ~~المؤمنین # ~~علی 21- رضی الله عنه - فرزندان خود را این دعا 22 تعلیم کرد اگر ### | 13- ت: ندید ### | مجا: کقت چون PageV01P154 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0189.png) # ~~از سرا اخلاص 2 بخواند 3 به همهحال 4 مستجاب گردده. # الحکایة الثالثة والعشرون - ابوالبرایا حکایت کرد که عادت من # ~~آن بود 6 که تنها در ولایت روم رفتمی و بر هر چه ظفر یافتمی غارت # ~~کردمی. یک نوبت رفته بودم و درموضعی از مواضع آن ولایت خفته بودم # ~~ودرخواب مانده. ناگاه شخصی را دیدم که مرا بیدار می کرد . چون # ~~برخاستم کافری بود از کافرانروم،مراگفت: یااعرابی اختیارتراست اگر7 # ~~به نیزه بایکدیگر مطاعنه کنیم در قتال 9 و اگر نه 10 به شمشیر بازی و # ~~مسابقه باهم محاربه آغاز نهیم 11 واگر باید کشتی گیریم . من مصارعه # ~~یعنی کشتی گرفتن 12 اختیار کردم. ازاسب فرود13 آمد و بامن بر آویختن14 # ~~همان بود ومرا برزمین افکندن 15 همان. چون 16 بیفتادم برسینهآ من نشست # ~~و گفت: کشتن خود چگونه اختیار می کنی؟ من درآن حالت خدای را یاد # ~~کردم و نظر بر آسمان افکندم و گفتم : «اشهدان کل معبود من دون عرشک # ~~الی قرارالارضین باطل غیر وجهک الکریم قدتری ما انافیة ففرج عنی». # چون این سخن بگفتم بیهوش گشتم از صعوبت آن حالت 17 .چون # ~~باخویشتن 18 آمدم چشم19 باز کردم 20 ، رومی را دیدم کشته در پهلوی ms087 ~~PageV01P155 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0190.png) # ~~من افتاده، برخاستم واسباو بگرفتم وخدای1 مرا فرجداد2 و بسلامت # ~~خلاص یافتم ### | شعر: # ~~هر که 5 ز اخلاص خواند ایزد را6 ### | بی گمان حاجتش بر آمد از او # ~~وانکه گردن نهاد حکمش را 7 ### | پایگه کرد و بر سر آمد از او، # ~~وانکه در خور نمود خدمت او ### | از مرادات بر خور9 آمد از او # ~~بر خوری از نهال اخلاصش ### | که کرم نیک در خور آمد از او # اسحق بن داوودگفت10 : این دعارا بیازمودم ومردمان را بیاموختم11، # ~~نافع یافتم. # الحکایة الرابعة والعشرون- عامر شعبی 12 حکایت می کند 13 که # ~~نزدیک14 زیاد15 بن سفیان نشسته بودم16 که17مردی رامقید18 بیاوردندتا ~~بکشند # ~~ودر کشتن او هیچ شک19 نمانده بود. آنمرد لب می جنبانید و نمیدانستم20 ~~PageV01P156 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0191.png) # له1 چه می گفت تاناگاه بی موجبی 2 اورا رها کردند. بعد از آن پرسیدم # ~~از آن مرد2 که چه می گفتی؟ گفت: می گفتم: « الهم رت ابراهیمو اسماعیل # ~~و اسحاق و یقوب و رب جبرثیل و هیگالیل واسرافیل ومنرلاثتوراة والانجیل # ~~و الربور و اللرقان الفیم اهره عنی* هو زیاهمه. # بکایة ادنامة وابعفروته آوردهاند کههارون الرشیدروزی یکی # ~~از خدمتکاران خودرا بفرمود2 که چون شب در آید به فلان حجره رو8 # ~~ودویگشای9 وآن کسرا که درآن . حجره باشد11 بگیر و به فلان صحرا # ~~و به فلان موضع بر، آنجا 12 چاهیاست محفور13 ،او را زنده در آن چاه # ~~افکن 14 وجاه را به خاک انباشته کن 15 و باید که فلان حاجب باتو باشد. ~~آن # ~~شخص برموجب16 فرماذورحجره 17 بگشاد. امردی19 [دید] درغایت کمال 19 # ~~ولیاقت 20 ولطافت و ظرافت که آفتاب ازنور روی او خجل شدی ، او را # ~~بگرفت21 و به عنفی 22 هرچه تمامتر بکشید.22 آن جوان گفت از خدای 24 # ~~-هزوجل25 - بترس26 که من فرزند رسول خداام27، الله الله که28 فردای ~~قیامت # ~~جد29 مرا بینی وخونمن درگردن توباشد. آن شخص به سخن او هیچ التفات # ~~نکرد و آن جوان را گشان کشان ms088 بدان موضع 30 که نامزد21 بود آورد وچون ### | 2- : کدازد. مجا: بعداز ### | 8- م اقزوه. بفضلک PageV01P157 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0192.png) # ~~جوان هلاک خود معاینه کرد از جان نومید شد . گفت : ای فلان! در # ~~هلاک من تعجیل2 مکن (که هر گاه که خواهی توانی)3 ومرا چندان امان # ~~ده که دو رکعت نماز بگزارم؛ بعد از آن تودانی بدانچهآ ترا فرمردهاند. # ~~پس برخاست ودو ر کعت نماز یگزارد ، و آن مو کلان شنیدند9 که در # ~~نماز می گفت : «یاخفی اللطف اغثنی فی وقتی هذا والطف لی بلطفک الخفی،. # ~~گفتند : هنوزدعا تمام نکرده بود که بادی سخت بر خاست و غباری تیره پدید # ~~آمد چنایکه یکدیکر را تتوانستیم دید و از صعوبت آن حالت در روی # ~~بعد از آن غبار بنشست و باد ساکن گشت ، جوان را طلب کردیم # ~~گفتیم، : نباید که امیرالمؤمنین را گمان افتدد که ما اورا اطلاق کردیم. ~~اگر # ~~با او دروغ گوییم نواند بود که خبر آن جوان بعد از این به وی رسد و اکر # ~~راست گوییم شاید که باور بدارد و ما را هلاک گرداند. و بعد از آن با # ~~یکدیکر گفتیم : اگر دروغ ما را از بلا بخواهد رهانید راست بهتر # ~~رهاند . چون به نزدیک17هارونالرشید در آمدیم صورت حال راست PageV01P158 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0193.png) # ~~با او تقریر کردیم . هارون الرشید1 گفت : خفی اللطف او را از علاک # ~~برهانید و به خدای که من این لفظ را مقدمهآ دعای خود سازم ، بروید # ~~به سلامت و این سخن با هیچ آفریده مکویید . # «الحکایعة السادسة والعشرون حه معتمدان و ثقات چنین حکایت # ~~کردهاند که مردی را کاری سخت و واقعهای سهمناک و حادثهای هایل پیش # ~~آمد . شبی در عین آن شدت در دعا و تضرع مبالغتی نمود و الحاحی # ~~تمامبه جای آورد. آواز هاتفی شنید12 که گفت : ای فلان بکو: # ~~دیا سامع کلصوت ویا بارئی النفوس بعد الموت و یا من لاتغشاه 14 الظلمات ~~و یامن # ~~لایشغله شیعن شی ، . آن مرد این دعا بگفت وخدای ms089 - تعالی - او را از # ~~آن بلیت خلاص داد و آن شب هیچ حاجت19 از حاجات نخواست الا که # ~~حق - تعالی - روا کرد # «الحکایة ابسابعة والعشرون-ه اسحاق عدوانی روایت کند که # ~~لشکری آمد به نزدیک، ما به شهر کرج نام یادشاه ایشان آذرمهر # ~~و هشتاد فیل با خود آورده بود . محمد بن القاسم22 که امیر ما بود از آن # ~~حال نیک اندوهگین و پریشان خاطر گشت . وعمران بن نعمان امیر ~~PageV01P159 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0194.png) # ~~اهل1 حمص را آواز داد و لشکرها جمع 2 کردند و چون در مقابله3آ # ~~ایشان 4 آمدند اسبان تازی5 فیل ندیده بودند رمنده 7 میشدند و بیم # ~~آن بود که صف8 مسلمانان شکسته گردد9 و منهزم شوند 10. محمدبن- # ~~القاسم چون از لشکر نومید گشت به آواز بلند چند نوبت 11 بگفت12: # ~~« لاحول ولا قوة الابالله العلی العظیم». در حال فیلان 13 باز گشتند ~~وحق14 # ~~-تعالی 15 - تبش وحرارت گرما برایشانمستولی 16 گردانید تاخویشتن12 # ~~در آب انداختندوپیلبانان هرچند خواستند 18 باز نتوانستند گردانید. 19 # ~~زواسبان20 روی 21 بدان سپاه نهادند و آن لشکر پیاده در آب افتادند22 # ~~ولشکر 23 هزیمت شدو]24 از25 برکات این ذکرحق - تعالی26- شر ایشان27 # ~~کفایت کرد. # وحبیب مسلمه 28 چون به حرب دشمنی رفتی یا محاصره حصنی # ~~کردی «لاحول ولاقوة الابالله العلی العظیم» بسیار گفتی. یک نوبت به ~~حصنی # ~~رسید، او وجمله مسلمانان به یکبار بگفتند29: «لاحول ولاقوة الابالله ~~العلی PageV01P160 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0195.png) # ~~الظیم»10 دیوار2 حصن به یکبار بیفتاد از برکات این ذکر، وحصن مفتوح # ~~گشت # ~~الحکایة الثامنة والعشرون حکایت کردهاند 4 که پادشاهی بریکی ازوزیران # ~~خویش خشم گرفت و آن وزیر را از مملکت خویش 5 نفی کرد و جلا # ~~فرمود از وطن6 . آن 7 وزیر بدین سبب به غایت8 اندوهگن9 و غمناک # ~~گشت 10 وبیم آن بود11 که از غلبهآ اندوه و وسوسه، جنون بروی غالب # ~~گردد تا 12 روزی در راهی شنید که مردی این بیت میخواند13: ### | شعر14 # احسن الظن برب عودک %~% کل احسان وسوی 15 ms090 ودد16 # ان ربا کان یعفیک الدی %~% کان بالامس سیکفیک غدد17 ### | ترجمه # ~~به لطف18 ایزد بیچون گمان نیکو بر ### | چو کارهای تو دایم به لطف او شد راست # ~~کند کفایت اندوه و محنت 19 فردا ### | همان خدای که دیروز نعمتت آراست # این بیت بشنبد و در حال آن اندوه از دل او2 زایل شد و PageV01P161 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0196.png) # ~~امیدواری و تسلی تمام حاصل گشت ودرمدت نزدیک 1 از آن شدت فرج # ~~یافت2 # ~~الحکایة التاسعة والعشرون محمدبن. رجامولای هاشمی 3 گفت: «مرا وقتی # ~~اندوه 4 بسیار رسید وبه غایت غمناک گشتم 5 و تنگدل 6 شدم و در غلوای # ~~آن محنت کنار نهالیچهای7 که در آنجا نشسته بودم بر گرفتم8 . رقعهای9 # ~~دیدم بر آنجا مکتوب. ### | شعر 10: # # یاصاحی الهم ان الهم منقطع %~% لاتیأ سنکان قدفرج الله12 ### | الترجمه: # ای آنکه از اندوه و بلا غمگینی ### | جزصبر سزد که شیوه ای 13 نگزینی # ~~دلتنگ مشو اگر فروبندد کار ### | بگشایی دیده گشایش بینی # چون برخواندم آن اندوه ازدل من برفت و شکیبا وصبور گشتم، # ~~وبه لطف باری- تعالی14-هرچه تمامترامیدواری15 بحاصل آمد16، و بعد # ~~از آن درمدت نزدیک از آن محنت فرج واز آن بلا خلاص یافتم. PageV01P162 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0197.png) # الحکایة الثلنون - ابوبکر نفعی 1 گوید که وقتی مرا اندوهی3 # ~~سخترسید و به غایت دلتنگ واندوهگن4 گشتمو5 بیقرارو مضطربشدم6، # ~~ودر آن غم بخفتم. به خواب دیدم که گویندهای می گفت: ### | العربیه7: # # کن للمحاره با لعز اء مسلیا %~% فلعل یوما لاتری ماقکره # # و دربما ابتسم الوقورمنالاذی %~% و فؤاده 10 من حره یتأوه ### | الترجمه11 : # # از مکاره به صبر سلوت جوی %~% که نماند غم اربود چون کوه # # بس که خندد حلیم12 ومی گرید %~% دل پردردش از غم واندوه # آنغم بردل من سهل شد 13 و صبور گشتم تاخدای - تعالی- بعد # ~~از آن فرج ارزانی فرمود14. # الحکایة الحادیة والثلثون- حکایت کرد ابوالحسن 15 ابی طاهر 14 # ~~صاحب الجیش، گفت17 : ابوجعفر محمد بن القاسم 18 بن عبیدالله 19 در # ~~وقتی 20 که وزیر التاهر بالله بود خواست ms091 که پدر مرا ومرا قهر کند، و ~~PageV01P163 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0198.png) # ~~بفرمود تا مارا محبوس ومقید 1 کردند در جایگاهی به غایت تنگ و بر # ~~خاک نشاندند2، وکاربرماتنگشد3، وهرروزمارا بیرون می آوردند4 و پدر5 # ~~را بهمال مطالبه ومصادره کردندی6 ومرا درپیش پدر شکنجه می کردند7 # ~~واو را نمیزدند اماتهدید و وعید به جای می آوردند تا شداید و مشقتهای # ~~بسیار8 مشاهده کردیم وچندروز در حبس9 بودیهم. یکروز پدر مراگفت: # ~~مارا بااین مو کلان معرفتی حاصل شد وچند روز درصحبت یکدیگر بودیم، # ~~ایشانرا مراعاتی10 بباید11 کرد12و فرمود13 که14 فلانصیرفی که دوست من ~~است # ~~بنویس 15 تاسههزار درم بفرستد 16وبرایشان17 مؤزع18کن. من آنچه فرمود # ~~به جای آوردم وچون درم برسید،19 وخواستم که برایشان 20 تسلیم 21 کنم # ~~امتناع نمودند، هرچند کوشیدم البته 22 قبول نکردند. از سبب ابا وامتناع # ~~ایشان تفحص کردم ودر استکشاف آن 23 بکوشیدم . بعداز استقصا24 و # ~~مبالغت 25 تمام گفتند: وزیر برقتل شما عزم26 کرده است 27 و حکم جزم # ~~فرموده، نشاید که در چنین حالتی ما از شما28 قبول کنیم. من از شنیدن29 # ~~این سخن بی آرام شدم 30 واضطرابی هرچه تمامتر در من پدید آمد ولون ~~PageV01P164 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0199.png) # ~~من1 متغیرگشت. وچون پدر را از آن حال اعلام کردم فرمود که دراهم2 # ~~باصراف 3 فرست. چنان کردم. پدرم4 در آن ایام که درحبس بود5 پیوسته6 # ~~صائم بودی. شب 7 چون وقت افطار آمد8 غسلی فرمود و نماز شام بگزارد9 # ~~وافطارنکرد10 وبرنماز11 ودعا وخشوع12 مداومت نمود ومن13 بااوموافقت # ~~کردم تا آن گاه که نماز 14خفتن نیز بگزارد15. پس به دوزانو16 در آمد # ~~و مراگفت: تونیزهمچنین بنشین. چنان کردم 17 . (روی18 به آسمان آورد # ~~که قبلهآ دعاست ودست برداشت که)19 : (یاربامحمدبن القاسم20 برمن ظلم # ~~کرد و مرا حبس کرد21 چنین که22 میبینی و قصدجان من 23 کرده است. # ~~قانا بین یدیک قداستعنت24 الیک وانت احکم الحاکمین فاحکم بیننا 25). ~~(بعداز آن # ~~همین می گفت که فاحکم بیننا) 26. حکم کن میانما. وبراین هیچ ms092 زیادت27 # ~~نمی کرد. بعد از آن آواز نیک بلند برداشت28 و این لفظ 29 معرر می- # ~~گردانید30 که 31 فاحکم بیننا، به جهر 32 وغلبهآ هرچه تمامتر، ~~تاچهاریکی23 # ~~ازشب بگذشت، والله که هنوز گفتن فاحکم بیننا قطع نکرده بود 34 آواز ~~PageV01P165 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0200.png) # ~~درشنودم و شک نکردم که بهقتل ما می آیند، و1 از غایت خوف وصعوبت # ~~آن حالت2 بیهوش3 گشتم. چون نیک بنگریدم4 شاپوررا دیدم خادم القاهر- # ~~بالله باشموع ومشاعل5 وقومی بااو، آواز داد وگفت: این ابوطاهر کدام # ~~است6 ؟ پدرم برخاست و گفت : منم 7 گفت 8: کجاست پسرت؟ گفتم9 # ~~اینک. گفت: بسم الله بازگردید10 بهسلامت و عافیت، ومکرم 11 ومحترم12 # ~~با منزل خود روید13. چون بیرون آمدیم معلوم شد که محمد بن القاسم14 # ~~راگرفته بودندوقاهر15 اوراقهر کرده بود (والله لطیف بعباده) درحق ~~ما[لطف] # ~~مبذول 16 داشته12. بعداز آن 18 او سهروز در آن قید بزیست و جان به حق # ~~تسلیم کرد وکار ما 19 هرروز نیکوتزشد20. ### | شعر21: # بر توگر ظالمی کند ظلمی %~% داد تو زوخدای بستاند # رنجه گردد ز انتقام22 خدای %~% هر که ازخود دلی برنجاند # از خری23 هرکه بد کند باخلق %~% همچوخردروحل فروماند # الحکایة الثانیة والثلاثون طاهربن الحسین چون به محاربهآ علی- # ~~بن عیسی بنماهان 24 بیرونرفت روزی آستین پردرم کرده بود تابردرویشان ~~PageV01P166 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0201.png) # ~~نفقه کند و پراکنده بدیشان1 دهد . ناگاه آستین فروگذاشت ، در مها 2 # ~~بریخت 3 و متفرق شد. ریختن آن درم و پراکنده شدن 4 به فال نداشت 5 و # ~~حزین وغمناک شد، وبدینسبب متغیر بود- شاعری این شعر بخواند: ### | شعر7: # # هذا الفراق لجمعهم لاغیره؟ %~% و ذهابه منه ذهاپ الغم # # شیء یکون الهم بعض حروفه %~% لاخیر فی امساکه فی الکم # ترجمه اینست 10 : # ~~چیزی که یکی نیمهآ 11 او هم باشد ### | آن به که ز آستین 12 تو کم باشد # ~~گر ریخته شد خون حسود تو بود ### | ور از تو برفت رفتن غم باشد # چون این شعر بشنید از آن اندوه سلوت یافت وشاعر را صله # ~~فرمود13. # الحکایة ms093 اثثالثة و الثلاثون - روزی یحیی بن خالد برمکی از پیش # ~~هادی بیرون آمد، با14 هادی (مناظره کرده، و سخنهای سخت استماع کرده # ~~و15) تهدید ووعیدشنیده، و برجان ناامید شده، که هادی ویرا تکلیف می کرد ~~PageV01P167 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0202.png) # ~~که هارون را بر آندار که خود را از ولیعهدی خلع کند تا پسر خود را # ~~ولیعهد گردانم. ویحیی سوگند میخورد که من جهد می کنم ورای میزنم، # ~~هارون امتناع مینماید. وهادی وی1را دراین معنی تصدیق نمی کرد و گمان # ~~میبرد که او بهخلاف آن میفرماید هارون را، بدین سبب یحیی برجان # ~~خود خائفبود2 . چون به خانه آمد در میان آن3 پریشانی4، باغلامی سخن # ~~می گفت : از 5 غلام به کلمهای برنجید و تپنجهای 6 بر روی غلامزد، حلقهآ # ~~انگشتری یحیی بشکست ونگین او7 بیرون افتاد وضایع گشت، ویحیی # ~~بدان سبب اندوهگن و غمناک و پریشانگشت9 واز صورت آن حال مستشعر # ~~گشت 10 . بشاری11 شاعر در آمد وبرصورت حال وقوفداشت،12 این شعر # ~~بگفت: شعر13: # ~~اخلاک من کل الهعوم سقوطه ### | و اتاک14 بالفرج انفراج الخاتم # ~~قدکان ضاق ففک 15 حلقته ضیقه 16 ### | فاصبر فما ضیق 17 الزمان بدادآم ### | الترجمه18 : # ~~انگشتری ار شکست و بفتاد 19 نگین ### | زنهار بدین سبب نباشی غمگین PageV01P168 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0203.png) # آن حلقه گشاوه گشت و آن بند شکست ### | فالیست نکو نیک بیندیش درین1 # (ودر مدتی نزدیک هادی را وفات آمد وخلافت برهارون مقرر # ~~گشت ویحیی در صدر 2 وزارت بنشست3)4. # الحکایة الرابعة والثلاثون - قنائی5 حکایت کرد6 که روزی بامداد # ~~یگاه به سرای موسی بن عبدالملک رفتم وداودبن الجراح 7 نیز8 حاضر شد # ~~وبه نزدیک من بایستادو گفت: چون دیروز9 از نزدیک10 ابی الحسین11 موسی- # ~~بن عبدالملک باز گشتم شریفهای مستوره ازخاندان بزرگ درخانه12 بود،با # ~~من شکایت کرد از موسی بن عبدالملک و بامن 13 گفت که14 میخواهد که15 # ~~فلان ضیعتمن 16 بخرد، وتو میدانی که اطفال خرد وایتام صغار 17 دارم # ~~وعهدهآ معیشت وتمامت 18 وجوه19 اخراجات من از ارتفاع آن ضیعت ms094 20 # ~~است، آمدم21 تاباتو مشورت کنم، دراین معنی چه صوابمی بیتی؟ گفتم: # ~~در پسپرده باتو کیست؟ گفتهیچکس. گفتم 22: تدبیر کارتو 23 نمیدانم # ~~اما24 مشورت آنست که نبطی گوید 25 : (لاتبع ارضک من قدام 66 الرجل 27 ~~PageV01P169 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0204.png) # ~~فان 1 المرء یموت والارض تبقی) . یعنی زمین را پیش ازمرد 2 مفروش که # ~~مرد بمیرد وزمین باقی ماند. آنزن چون این سخن بشنید مرا دعا کرد و # ~~وبرفت. قنائی 3 می گوید: ماهم بر آن 4 حالت بودیم که موسی بیرون آمد # ~~و داو و دراگفت: (یا باسلیمانهلاتبع ارضک من قدام اثرجل الشریر فانه ~~یموت والارض # ~~تبقی) وبرنشست تابه دیوان رود. بااوبرنشستیم6. داوودچون این 7 سخن8 # ~~بشنید گفت: شنیدی که 9 چه افتاد؟ وبهغایت بترسید10 وگفت: هلاک شدم # ~~وبیشک این مردبه خون ومالمن سعی کند کجا روم 11، کجا روم12، کجا # ~~گریزم13، پناه با که برم14، در کار من تدبیری بکن پیش از آنکه این راه # ~~تمام شود وبه دیوان نزول کند. گفتم: هیچ حیلهای 15 نمیدانم و او از16 # ~~خوف بی صبرو آرام شد ودست به آسمان 17 برداشت و گفت: «الهم اکفنی # ~~شره وضرهوامره فانک عالم بقصنی ومااردت بقولی18 الاالخیر». می گفت : # ~~«خداونداشراو وضراو ازمن کفایت کن، خداوندا میدانی18 که نیت من20 # ~~خیر بود. ونصیحت» 21 و گریستن وتضرع وبی آرامی 22 از حد گذشت13 # ~~وهمهآ راه همچنان زاری می کرد و به خدای می نالید تابه نزدیک دیوان24 # ~~رسیدیم. موسی گفت: این 25 ریسمان 26 سیاه در این راه ما 27 که 28 بسته ~~PageV01P170 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0205.png) # ~~است1 ؟ واززین بجتبیدو بیفتاد 2 و سکتهاش بگرفت وبه مفاجاة 3 بمرد و # ~~دعای او 4 اجابتشد 5 واز او ایمن گشت6. ### | شعر2: # دعا چو از سر اخلاص و صدق گوید مرد ### | خدای. عزوجل - زود مستجاب کند # سؤال از سر درد و نیاز کن تا 8 حق ### | به فیض وفضل وکرم در زمان9 جواب کند # الحکایة الخامسة والثلاثون- اصمعی حکایت کرد که در قبیلهآ ms095 بنی # ~~کلب بودم در سالی که قحط مستولی بود، و چند سال بود که باران کمتر # ~~می باریدواز زمیننباتنمیرست، 10 وهرچند میغ سیاه 11 از جهت 12 قبله # ~~بر آمدی ومردمان 13 را امیدوار گردانیدی14 چون15 وعدهآ لئیمان عشوهآ 16 # ~~میان تهی بودی وچون لمعان سرابموجب التهاب آتش حسرت، وحیوان # ~~را از نبات و آدمیرا از حیات 17 یأس18 تمام حاصل شده بود . چون19 # ~~شدت بی یارانی به نهایترسید و بلیت بی نانی21 بهغایت کشید عجوزی22 ~~PageV01P171 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0206.png) # ~~دیدم که از 1 قبیله بیرون آمدوبر بلندترین موضعیرفت. و به آواز بلند ~~گفت: # ~~«یاذا العرش اصنع کیف شئت فا رزاقنا علیک». هنوزاز آن موضع فرو # ~~نیامده بود که چندان3 باران ببارید 4 که بیم بود که در آبغرقه گردند، # ~~(وتمامت سیراب شدند) 5 # الحکایة السادسة والثلاثون - ثقات ومعتمدان چنین حکایت کردند6 # ~~که سلیمان بن عبدالملک درایام ولایتخویش، عراق7 به حکم محمدیزید8 # ~~کرد، و چون محمد یزید9 بهعراق آمد هرمال که دربیت المال بود به مصارف # ~~اهل استحقاق10 رسانید 11 ومحبوس و مقید12 که در محابس وسجون # ~~بودند13 همهرا 14 اطلاق کرد و اعزاز و اکرام15 فرمودالا یزید بن ابی ~~مسلم16 # ~~کاتب حجاج را که 17 کاربروی 18 سخت تر 19 فرو 20 گرفت به سبب21 # ~~عداوتی که میان22 ایشان بود. بعداز مدتی 23 مدید که 24 از تقلبادوار # ~~وانقلاب روزگارمحمدبنیزید به افریقیه افتاد وهم در آن نزدیکی 25 امیری # ~~افریقیه به یزید ابی مسلم 26 دادند و درافریقیه 27 برمحمد یزید28 ~~ظفریافت، PageV01P172 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0207.png) # ~~ونماز شامی بود1 از شبهای رمضان که محمدبن 2 یزید را به نزدیک 3 # ~~یزید4 ابی مسلم آوردند (ویزیدبن ابیمسلم خوشهای انگور دردستداشت، # ~~محمدبن یزید)5 باخدای6 مناجات کرد و گفت: «خداوندا اگر میدانی که7 # ~~اسرارا8 که اطلاق کردم و آن فقرا را که عطا دادم به جهت رضای تو # ~~خدای9 بود مرا ازدست این ظالم خلاصده و شر او0اکفایت کن». و 11 # ~~چون یزید زا نظر برمحمد ms096 افتاد گفت: «اما والله لطال 12 ماسأنتالله - ~~تعالی # ~~ان یمکننی 13 منک بغیرعقد ولا عهد». دیر است 14 تا ازخدای- تعالی - می- # ~~خواستم که 15 مرا بی سابقهآ عقدی ووسیلتعهدی16 برتو دست دهد. محمد # ~~گفت: «وانی سألت 17 الله ان یجیرنی منک ویعیذنی 18»: من نیز از خدای 19 # ~~می خواستهام20 که مزا به زنهار 21 خود در آرد 22 ودر حرم عصمتخود # ~~پناه دهد واز تونگاهدارد. یزید گفت: «پس چرا ترا در پناه نیاورد ~~ونگاه23 # ~~نداشت و زنهار 24 نداد؟ به خدای 25 که پیش از آنکه این خوشهآ انگور # ~~بخورم ترا قتل کنم». و در روایتی گفتهاند26: به خدای که اگرملک الموت # ~~درگرفتن 27 جان تو 28 با من مسابقت و مبادرت نماید بر 29 ملکالموت ~~PageV01P173 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0208.png) # ~~بیشی گیرم وترا بکشم. این سخن دردهان داشت که قامت1 نماز شام2 # ~~بگفتند. خوشهآ انگور از دست بنهاد وبه نماز برخاست و فرا پیش شد تا # ~~امامت کند. در3 محراب، عمودی بر سرش زدند و هلا کش 4 کردند5 ومحمد # ~~را رها کردند تا به سلامت برفت 6. ### | شعر7: # # قصد مردم مکن به سیرت بد %~% زود باشد که کار بر گردد # # بیشتر آن بود که حاسد را %~% سرسینه قضای سرگردد 8 # الحکایة السابعة والثلاثون -حکایت کرد ابوعبدالله بن ابی عوف 1 # ~~الزوزنی 10 که به نزدیک ابوالعباس بن نواله11 رفتم12 و او محبوس بود، # ~~این دوبیت13 املاکرد14: ### | شعر15: # # عواقیب معروه الامور خیار %~% وایام شر لاتدوم162 قصاب # # و لی بباق بؤسها ونعیمها17 %~% اذاعر لیل هم گرنهار ### | الترجمه18 : # # برعقب انده وغم شادی است %~% براثر محنت ورنجست ناز 19 PageV01P174 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0209.png) # # چون نبود دائم کوته شمر %~% روز بلا گر چه نماید دراز # # دولت و محنت بنپایند دیر %~% تا ز1 شب و روز بود ترک تاز2 # نگذشت از این سخن بس روزگاری 3 که کار 4 ابوالعباس نیکو # ~~شد وباطراوت5 اول رفت6. # الحکایة الثامنة والثلاثون- یکی از بازرگانان مدینه حکایت کرد # ~~کهدر وقتی 7 از اوقات روزگاربامن ناسازگاری کرد8 ms097 وبعداز آن که شمول # ~~نعم وعموم9 کرم ایزدی بود 10 به فقر ودرویشی مبتلا گشتم وبه نزدیک11 # ~~جعفر بن محمد صادق 12 - رضی الله عنه و عن آبائه الکرام -12 بسیار # ~~رفتمی. روزی دربدترین حالتی14 به نزدیک15 او در رفتم واثر 16 پریشانی # ~~برظاهر وباطن من مطالعه17 کرد ودلش برمن رقت آورد و اینابیات # ~~برخواند18: ### | شعر 19: # # فلا تجزع وان اعسرت 20 یومأ %~% فقدایسرت21 هی الزمن23 الطویل # # فانالعسر یتبعه 23 یسار %~% و قول الله اصدقکل قیل PageV01P175 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0210.png) # # هلا تیأس فان الیأس کفر %~% لعلالله یفنی عن قلیل # # ولا تظنن بربکظن سوء %~% فان اللهاولی2 بالجمیل # # فلو ان العقول تسوق3 رزقا %~% لحانالمال عند ذویالعقول ### | الترجمه: # ~~اگر به رنج فتادی جزع مکن چندین ### | بسا که بودی در خرمی و آسانی # ~~چو گفت ایزد: آسانی است با سختی ### | کلام حق را تکذیب کرد نتوانی # ~~ز فضل ایزد کفر است ناامید شدن ### | مبر امید که زایل کند پریشانی # ~~گمان خویش نکو کن که او نکو کار است ### | اگر چنانکه شوی بدگمان تو درمانی # ~~غنا و فقر به تقدیر اوست از وی دان ### | مگو که هست اثر زیرکی و نادانی # چون این ابیات بشنیدم خدای4 مرا چندان تسلی وخرسندی5 داد # ~~که از آنجا بیرون آمدم، گمان بردم که توانگر ترین مردمان منم و خدای # ~~-تعالی - بعد از آن مرا از آن محنت خلاص داد6 . # الحکایة التاسعة والثلاثون - آوردهاند که مردی را از اهل قر آن # ~~و زهاد 7 به نزدیک عبیدالله بنزیاد 8 آوردند. عبیدالله 9 آن 10 مرد را ~~به- PageV01P176 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0211.png) # ~~شتم1 و فحش ایذا 2 کرد و گفت: تو حروریی. آن مرد ایمان غلاظ و # ~~شداد برزفان راند 3 که من حروری نیستم، وعبیدالله درحق اوبسی تهدید4 # ~~ووعید راند 5 واشارت کرد 6 که محبوس گردانید7 تا آنچه اورا سزاباشد8 # ~~درحقاو 9 تقدیم کنم10. چون ویرا باز گردانیدند باخود سخنی آهسته # ~~گفت11: عبیدالله فرمود 12 تاویراباز گردانیدند 13. پرسید که چه می ~~گفتی؟ # ~~گفت: بیتی 14 ms098 از شعر 15 برخاطر 16 گذشت به 17 طریق تمثل برزبان18 # ~~میراندم19. گفت: پس 20 توعظیم دل فارغی کهپروای آن داری21. حال22 # ~~تو گفتی این شعر 23 یاگفتهآ دیگران است 24 . گفت من گفتهام . عبیدالله # ~~فرمود که برخوان، برخواند: ### | شعر 25: # # عسی فرج یأتی به الله انه %~% له کل یوم فی خلیقته امر # # اذااشتد26 عسر فارج27 یسرأفانما %~% قضی الله ان العسریتبعه الیسر ### | الترجمه: # بود که کار گشاده شود ، مشو نومید ### | که کار ایزد پیوسته حال گردانیست PageV01P177 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0212.png) # چو سخت گردد کارت امید راحت دار ### | خدای گفت که از بعد سختی آسانیست # پسر زیاد چون این سخن راست1 بشنید رشتهآ سهتای2 اوصاف # ~~ذمیمه که (ثلاث مهلکات: شح مطاع وهوی متبع واعجاب المرء بنفسه) # ~~تا ازوی در گذشت5 وفرمود تاوی را اطلاق کردند وبعد از آن مدتتی 3 # ~~طویل در خصب 7 عیش و سلامت8 و رفع منزلت و درجت روزگار # ~~گذرانید.9 # الحکایة الاربعون- محمد بن موسی بن الفرات حکایت کند که # ~~علی بنیزید 10 صاحب البرید گفت که من مدتی 11 کتابتعباس مأمون12 # ~~می گردم ودر وقتی12 عباس برمن خشم گرفت ومرامصادرهآ سخت فرمود-14 # ~~وهرچه درمال وملک من بود ازمن بستد15 وبیرون16 از جامهای و اسبی7. # ~~هیچ دیگر 18 نداشتم19. در اول روز برنشستمی وبه سلام هر کس رفتمی و # ~~چون به آخر روز فرود آمد می اسب را به کرا بدادمی تا بار برنهادندی ~~PageV01P178 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0213.png) # ~~ووجوه معشیت من از اجرهآ 1 آن اسب بودی . در روزی، از روزها # ~~چنان اتفاق افتاد که کسی چهارپای2 به اجرت نگرفت و آن کسبمیسر # ~~نشد4، ومن5 وغلام واسب آن شب گرسنه خفتیم6 وآن روز 7 دیگر اتفاق8 # ~~افتاد که کسبی میسر نشد9. غلام گفت: ما هرگونه10 که باشد صبر کنیم # ~~امامیترسم که این چهارپا از گرسنگی هلاکشود. گفتم: ایپسر 11 چه # ~~حیله12 سازم12؟ اگر زین ولگام وجامه بفروشم 14 آمد شد وطلبکاری متعذر # ~~شود. دراثاث خانهنظر کردم، حصیری 15 خلق16 بود و بالش خشتی ms099 که به # ~~خرقه آن خشترا بپوشید می17وسربراو 18 نهادمی ومطهرهای سفالین که # ~~در او19 آب خوردمی و ووضو ساختمی و دستاری دبیقی کهنه که ازوی # ~~جزرسمی نمانده بود. غلام را گفتم: آندستار ببر 20 و بفروش ویک 21 درم ~~گوشت # ~~بخر وبریان کن که نیک 22 آرزومند گوشتم 23. غلام برفت و من تنها در # ~~خانه بماندم 24. شاه مرغی بود 25 به هزار 26 بار از ما گرسنهتر ، ناگاه ~~PageV01P179 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0214.png) # ~~بنجشکی 1 بیامد 2 و خواست که از مطهره آب خورد . شاهمرغ به # ~~حمیت بجست وآن بنجشک 3 را بگرفت وفروبرد و چون بنجشک4 به # ~~حوصلهآ شاه مرغ رسید نشاطیوقوتی5 دروی پدید آمد و بال وپربیفشاند6 # ~~وبه نشاط آواز بر کشید وحرکت وهزتی دروی پدید آمد، مرا از حالت2 # ~~خود وشدت 8 جوعی که درآن بودم گریستن9 آمد، روی به آسمان کردم # ~~و گفتم: خداونداهمچنانکه این شاهمرغ را روزی رسانیدی10 مرا از این ضیق # ~~وشدت برهان واز آنجا که نیندیشم11 روزی برسان. هنوز چشم از آسمان # ~~برنگرفته بودم که در بزدند. گفتم کیستی تو؟ گفت ابراهیم بن نوح و کیل # ~~عباس بن مأمون. گفتم: درآی12. چون 13 در آمددرحال وهیأت من نظر کرد، # ~~چون مرا متغیر وپریشان دید از کیفیت حال من استفسار فرمود، بروی 14 # ~~پنهان داشتم وآشکارا نکردم15 . بعداز آن گفت: «امیر سلام میرساند و # ~~امروز بامداد ازتو یاد کرد واین پانصد دینار زر 16 فرستاده است17 تا در # ~~مصالح خود 18 صرف کنی»؛ وکیسه در 19 پیش من بنهاد. من 20 اول 21 # ~~شکر باری 22 بگزاردم 23 وامیر را دعا کردم24 و بعد از آن حکایت حال # ~~خود ازگرسنگی دوروزه وفروختن مندیل25 وسخن 26 شاه مرغ ومناجاتی ~~PageV01P180 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0215.png) # ~~که آن لحظه کردم همه با او تقریر کردم و اورا گرد سرای خویش بر آوردم1 # ~~تاپدید که در2همه سرای چیزی 2 که یک2 درم ارزد نبود. او بازگشت و # ~~هم درحال معاودت کرد و گفت: حالتو ms100 باامیر شرح دادم، پانصد دینار دیگر # ~~فرستاده است؛ فرمود5 که آن 6 پانصد دینار دروجه 7اثاث بیت8 ومایحتاج- # ~~الیه9 صرف کن10 واین11 پانصد دینار دروجه نفقه صرف کن 12 تا آنگاه13 # ~~که خدای - تعالی- کار را 14 ساخته گرداند. و غلام باز آمد و حکایت # ~~تمام15 با او بگفتم وزر16 پیش اوبنهادم. اونیز خدای 17 را شکرها 18 ~~کرد، # ~~وبعداز آن هرروز از الطاف باری- تعالی- لطفی دیگر 19 مشاهده کردم20 # ~~ونعمتی دیگر دیدم21 وبه مرادی دیگر رسیدم 22. ### | شعر: # ببین بهدیدهآ عبرت که ایزد بیچون ### | چه لطفهاست که در حق هر کسی کردست # به یکزمان کند اندوه توبدل بهنشاط ### | خدای- عز وجل- اینچنین بسی کردست # الحکایة ابحادیةآ والاربعون - حکایت23 کردهاند که زنی اعرابیه ~~PageV01P181 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0216.png) # ~~بود که خدمت حجرات سید کاینات- صلوات الله وسلامهعلیه1 - کردی و # ~~به طریق تمثل 2 این بسیار گفتی: ### | شعر3: # ~~ودوم الوشاح من تعاجیب 4 ربنا ### | الا5 اذه من ظلمته الکفر نجاذی6 ### | الترجمة: # ~~هرچند ز کفرم برهانید خدای ### | ذوق سخن خودم چشانید خدای # ~~اکنون منت ز روز گردن بند است: ### | کز ننگ فضیحتم جهانید خدای # اورا گفتند: توبدین بیت مثل9 بسیار میزنی، به همه حال این را # ~~قصهای9 وسری10 باشد. گفت: بلی، من خدمت جماعتی می کردم به بادیه ، # ~~از دختران ایشان یکی گردنبندی11 از آن خود بنهاد. عقابی آن گردنبند # ~~در ربود چنانکه هیچکس ندیدیم 12 ومرا بدان متهم گردانیدند ، وهرچند # ~~سوگند خوردم باور نداشتند وبه مردان استعانت کردند، ومردان بیامدند # ~~و هرمبالغه12 که 14 ممکن بود در 5 تهدید و وعید و بحث و تفتیش به ~~PageV01P182 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0217.png) # ~~جای آوردند، چون ظاهر نشد پیر زنی در میان ایشان بود که از خدای1 # ~~خبرنداشت و ازشفقتدردلش اثرنبود، آواز داد (فتشوا فلها2 ای فرجها)، # ~~یعنی 3 در فرجش طلب کنید که در آنجا پنهان کرده باشد، و قصد آن کردند # ~~که آنچه او گفته بود 4 به جای آرند 5 واز آن فضیحت عالم برمن سیاه # ~~گشت6، وسرسوی 7 آسمان برداشتم8 و گفتم: ms101 «یارباه اغثنی و یا غیاث- # ~~المستغیثین اغثنی». هنوز (این سخن9) تمام نکرده10 بودم که عقاب برسر # ~~ما پروازکرد وآن وشاح در میان11 ما انداخت وایشان خجل شدند (واز # ~~من12) عذر خواستند، و این معنیرا من 13 دراین بیت 14 نظم دادم 15 و ورد # ~~خود گردانیدم تانعمت خدای - تعالی - در 16 دل من فراموش نشود و # ~~شکر آن ترک نکنم. ### | شعر 17: # ترا خدای چو از ورطهای رهایی داد ### | همان بهست که پیوسته شکر آن گویی # به کام خود چورسیدی یهشکر لب جنبان ### | که او سزاست که شکرش به صد زبان گویی # الحکایة الثانیة والاربعون- فضل بن الربیع روزی به نزدیک فضل- # ~~بنیحیی بن خالد البرمکی در آمد. فضل بن یحیی قدر فضل 18 ندانست و ~~PageV01P183 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0218.png) # ~~چون سلام کرد سرازپیش برنیاورد، وچنانکه جماعتی1 که به دولت 2 # ~~(مغرور شده باشند و3 به) نعمت مستظهر گشته 4، به سخن5 او هیچ التفات # ~~نکرد وهیچ حاجت ازحاجتهای او روا نگردانید6 وچون دلتنگ و خشمناک # ~~برپای خاست بدان نیز التفاتی نکرد7 ، ویحییین خالد در آن مجلس بود. # ~~چونفضل ربیع از آنمجلس8 بیرون رفت یکی از خاصگان خود رافرمود # ~~که برعقب 9 بیرون رو بنگر10 که آن ساعت که برپشت اسب سوارشود # ~~چه گوید؟ که مرد در سهحالت آنچه درضمیر دارد ظاهر گرداند: چون پهلو # ~~بربسترنهد، وچون بامنکوحهآ خود خالی بنشیند، وچون برپشت اسبسوار # ~~شود. آنشخص از11 عقب فضل بیامد. فضل براسب 12 نشست و این دو # ~~بیت بگفت 13: ### | شعر14: # # عسی وعسی یشنی القضاء عنانه13 %~% بدور زمان و الزمان یدور 6 # # فیعقب17 روعات سرورا وغبطتة %~% و یحدث من بعد الامور امور # ودر روایتی18 چنین گفت: # ~~عسی و عسی یشنی القضاء 19 عنانه بعثرة دهر و الزمان عثور PageV01P184 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0219.png) # # فیدرک آمال ویجری رغائب1 %~% و یحدث من آبعدالامور امور ### | الترجمه: # # قضا عجب نبود گرعنان بگرداند %~% صفات اهل زمان در زمان بگرداند # ~~سرورو غبطت3 بخشدتراپس ازاندوه چو حال گردانحال جهان بگرداند # میان این سخن ومیان آنکه هارون الرشیدبر برامکه ms102 ساخط گشت # ~~روزی چند معدود بیش نبود4. # الحکایة الثالثة والاربعون- عبدالله بن جعفر- رضی الله عنهما-روایت # ~~کند 5 که مردی را رنجوری سخت رسید چنانکه طعام وشراب و آرام و # ~~خواب بروی متعذر گشت. شبی بیدار بود، آواز سخن گفتنی 6 شنود 7 ، # ~~در8 حجرهآ خویش استماع کرد شخصی9 ایندعا میخواند: «اللهم انی # ~~عبدک وانت 10 ولی املی فاجعل الشفاء فی جسدی والیقین فی قلبی و التور # ~~فی بصری والشکرفی صدری وذکرک مابقیت انلیل والنهار11 فی لسانی و # ~~ارزقنی بنک رزقا غیر محظور ولاممنوع». # او این دعا یاد گرفت ویکبار بخواند 12 (هم برجایگاه)13 در حال # ~~صحت یافت (واز آن علت ومرض برست. شعر : # # چون دعا باشد از سر اخلاص %~% گر اجابت شود مدار عجب # # دستگیری هر که او را خواند %~% نبود از لطف کردگار عجب14) PageV01P185 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0220.png) ### | الباب الرابع # فی1 من استعطف بصادق» لفظ اواستدفع3 مکروهه بموقظ بیان ووعظ # بابچهاره- درحکایت 4 کسانی که به سخن راست پادشاهان را # ~~باسر5 عاطفت آوردند و بلیت و مکروه را 6 به نصیحت و وعظ از خود دفع # ~~کردند. # الحکایة الاولی- عمروبن مسعده 7 از جمله مقربان مأمون خلیفه8 # ~~وارکان دولت او بود وپیوسته کارهای بزرگ ومهمات نازک از مصالح # ~~ملک ودولت بدو حواله بودی. روزی امیر المؤمنین 9 درپیش احمد بن ابی- # ~~خالد که وزیر ومشیراو بودازوی استزادتی 10 فرا نمود واورا به تقصیر11 # ~~در مهماتی که بدو تعلق داشت منسوب کرد و شکایت گونهای ظاهر # ~~گردانید. PageV01P186 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0221.png) # احمدبن ابی خالد، عمروبن مسعده1 را از این حال اعلام کرد . # ~~عمرو بن مسعده از غایت انبساطی که درحضرت مأمون و وثوقی که بر # ~~خدمتکاری 2 وکفایتخود داشت برفور علی سبیل التهور به خدمت مأمون # ~~در آمد وتیغ ازدست بینداخت و گفت: # پناه می گیرم به خدای - تعالی3 - از خشم امیرالمؤمنین4 ، ومن # ~~درجهآ خود از آن کمتر میدانم که امیر المؤمنین را آزاری در دل و غباری # ~~برخاطر باشدواستزادتی5 بر زبان 6 راند. مأمون گفت: این خبر ms103 چیست که # ~~که ترا اینچنین بی آرام گردانیده است 7 واضطراب در خاطرتو آورده 8؟. # ~~او آن ماجری که مأمون بااحمدبن ابی خالد9 گفته بود بعینه حکایت کرد . # ~~امیر المؤمنین مأمون به وجه احسن آن سخن را عذری بگفت ومحملی # ~~بنهاد 10 . وچون سخن راست بود از بحث آن شرمسار میشد و سخن خود # ~~راتزیینی11 وترس12 عمرو را تسکینی میداد تا آنگاه 13 که ابن ابی خالد14 # ~~در آمد. مأمون با اوگفت: ازاهل15 مجلس وندما وجلسا وحواشی 16 خود # ~~باتو شکایتی17 می کنم: سخنی که18 در این مجلس رود19 بیرون می برند # ~~و درافشا واشاعت آن می کوشند وحرمت مجلس20 ما رعایت نمی کنند ، # ~~تااین کلمه که درباب عمرو باتو گفتم ازعمرو بازشنودم و گمان بردم که ~~PageV01P187 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0222.png) # ~~هتک اینستر وافشای این شرفلان هاشمی کردهاست، و من بدین سبب در # ~~تألیف عذری که مبین1 باشد ازثبوت خیانت مضطر گشتم وسخن در اعتذار # ~~مستقیم نمیشد2 وبه لطف وتخلص ازمظنهآ ریب منهج قویم نمی پذیرفت # ~~که گفتهاند: (ان لسان الباطل لفی الباطن والظاهر3). احمد گفتیا امیر ~~المؤمنین # ~~هیچکسرا بدین تهمت متهم مفرمای 4 که این شخن5 من به گوش عمرو # ~~رشانیدم. مأمون گفت: ترا چه براین داشت؟ گفت: شکر امیر المؤمنین و # ~~نصیحت و محبت 6 اولیای دولت واعدای 7 نعمت که8 از حسن خلق و # ~~کمال مرحمت امیرالمؤمنین معلوم من بود، که پیوستهدراستدناء9 اباعد و # ~~تألیفاعداء واجانب 10 می کوشد[و] استصلاح اولیا واقربا 11 اولیترداند، # ~~خصوصا چون مثل عمرو که رکن وثیق دولتوعمدهأکیدمملکت 12[است] و # ~~مقامات ومرافقت 13 اودرخدمت آنحضرت و مآثر ومفاخر او در نصرت # ~~این دولت معروف ومشهور14 ، واگر من استزادتی که امیر المؤمنین فرمود # ~~ویرا اعلام نکردمی او از آن غفلت 15 متنبه نگشتی و براصلاح کار خود # ~~و16 استعطاف امیرالمؤمنین اقدام ننمودی 17 ، اندک غباری که بر خاطر # ~~امیر المؤمنین بودبه سخط او-نعوذبالله منهسرایت کردی و بر پوشیدگی 18 ~~PageV01P188 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0223.png) # ~~عمرو1 بهخطائی مخاطب گشتی که تدارک ms104 آنبر امیرالمؤمنین بعداز آن # ~~که براهت ساحت اومعلوم شدی دشوار بودی، پس اعلام او دراین2 حادثآه # ~~لازم دانستم تااگر تقصیری کرده است بعداز این به کفایت و محافظت3 مراسم # ~~جد کاری4 عذر آن بخواهد، واگرنه سلامت جانب خویش5 برامیر المؤمنین # ~~مکشوف6 گرداند. وموضع عتاب ومحل بازخواست جایی باشد که افشای # ~~سری رود7 که مصلحتی از مصالح ملک و ملت بدان سبب مختل گردد # ~~ویا به نقص تدبیری سرایت کند. مأمون گفت: سخت نیکو کردی که مرا # ~~از مخاطرهٔ‌ 8 ظن ومهلکهآ گمان بیرون آوردی، واز هردو عفو کرد. ### | شعر: # از خصالی که در کرام بود ### | هیچ بهتر ز راستگوئی نیست # و ز فعالی که با لئام بود ### | بتر از کذب و از دورویی9 نیست # چون شعار تور استگویی گشت ### | در دوگیتی جز آنچه گویی10 نیست11 # العکایة الثانیة - جعفرین محمدبن علی بن الحسین بن علی بن- # ~~ابی طالب 12 - رضی الله عنهم13 که چون صبح صادق بود و چون آفتاب ~~PageV01P189 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0224.png) # ~~منیر، چنین حکایت کرد 1 که ابوجعفر منصور چون ابراهیم عبدالله2 # ~~را قتل کردند فرمودتامرا وجملهآ 3 آل ابی طالبرا ازمدینه به کوفه برند4 # ~~ویک محتلم را از ما آنجا رها نکردند، وچون به کوفه رسیدیم مدت یکماه # ~~در کوفه بودیم وساعة بعد ساعة منتظر قتل وتعذیب و آنچه از توابع 5 # ~~آن باشد میبودیم . بعداز یکماه ربیع حاجب از پیش ابوجعفر برسید 6 # ~~و گفت: آن علویان کجااند؟ ایشان رابگویید تا دومرد از (بزرگان وافاضل # ~~خویش)7 که عاقلتر وتماستر8 باشند به 9 نزدیک امیر المؤمنین فرستند . # ~~من وحسنزید 10 به نزدیک او رفتیم. چون 11 مرا بدید، گفت: انت الذی # ~~تعلم 12 الغیب؟ تویی که غیبمیدانی؟ گفتم که13 (غیب جزخدای14-تعالی15- # ~~کسی نداند)16 . گفت: تویی که این خراجهابه نردیک تو میآرند؟ گفتم: # ~~به نزدیک 17 امیر المؤمنین آرند. گفت : هیچ میدانی 18 که شمارا چرا # ~~خواندهام؟ گفتم: نه19. گفت: میخواهم که منازل شما خراب کنم و چاهها # ~~بینبارم 20 ودرختهای شما ms105 از بیخ بر کنم وشمارا در بیشههایی21 که ~~ازعمارت # ~~دور واز مردم مهجور باشد جای دهم تا اهل عراق و حجاز به نزدیک شما # ~~نیایند که مفسدت شما در زیارت 22 کردن و23 اعتقاد وتقرب24 نمودن ~~PageV01P190 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0225.png) # ~~ایشان است. گفتم: یاامیر المؤمنین: (ان سلیمان علیه السلام اعطی فشکر ، # ~~وانایوب - علیه السلام - ابتلی قصبرو ان یوسف - علیه السلام - ظلم ~~فغفرو # ~~انت من ذلک النسل). معنی آنست که سلیمان را - علیه السلام - پادشاهی # ~~دادند شکر کرد وایوب را - علیه السلام- محنت وبلیت دادند 1 صبر کرد و # ~~بریوسف2 - علیه السلام - ظلم کردند عفو کرد وتو فرع آن اصل3 وزبدهآ # ~~آن نسل وغصن4 آندوحه ومیوهآ آن شجرهای. ابوجعفر چون این سخن # ~~بشنید تبسم کرد وگفت: اعادت کن، دیگر بار بگفتم. گفت: # (مثلک فلیکن زعیم القوم)، باید که پیشوای قوم چون تویی باشد. # وروایت5 ربیع بن حاجب 6 چنانست که چون ابوجعفر منصوررا # ~~گفتند که جعفر بردرسراست گفت که اورا در آرید8. چون در آمد گفت : # ~~(السلام علیک یاامیر المؤمنین ورحمة الله وبرکاته). أبوجعفرگفت : ~~(لاسدم # ~~الله علیک یاعدو10 الله)، تویی که درسلطنت وخلافت مرا11 طعن می کنی # ~~وملک مرا متزلزل ونامستقیم میخواهی؟ (خدای مرا بکشاد) 12 اگر من # ~~قرا نکشم.13 جعفر آن کلمات کهپیش ازاین مسطور گشت بگفت. ابوجعفر # ~~لحظهای سر124 در پیش افکند، پس سربر آورد و گفت: به نزدیکمن آییا # ~~اباعبدالله که برائت ساحت وسلامت ناحیتو کثرت 15 فضایل وقلت غوایل # ~~تومعلوم و محقق شد، خدای جزا دهادترا بهترین جزائی که ذوی الارحام # ~~را به صلهآرحم دهد، پس دست او بگرفتو اورا باخود برنهالی16 نشاند و ~~PageV01P191 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0226.png) ### | فرج بعد از شدت # ~~غالیه خواست وبه دست خود محاسن او مطیب گردانید1 وانگاه گفت : # ~~بازگرد و در حفظ 2باری- تعالی -باش3 . و چون باز گشتمرا 4 فرمود که # ~~جایزه و کسوت لایق5 بزرگی او بر 6 . من فرمانبرداری کردم و آنچه # ~~فرموده بود 7 به جای آوردم وچون به ابوعبدالله جعفر رسیدم گفتم: یا ms106 # ~~فرزند رسول خدای پیش از آنکه تو در آمدی8 عزیمت9 آن مرد برقتل تو # ~~واهل بیت تو میدیدم10، و بعضیاز آن امارات11 تو مشاهده کردی12، ودیدم # ~~که چون در آمدی لب میجنبانیدی آنچه بود که میخواندی13 که 14به # ~~برکات آن خدای- تعالی 15_شر او کفایت کرد؟ جعفرصادق گفت : تومردی # ~~(هستی هم ازماو)16 دوستی و محبت تواهل بیت17 راظاهراست، دعائیست که آن # ~~را دعای فرج خوانند18 که رسول- علیه السلام19- را چون کاری سخت # ~~فرا پیش آمدی این دعاخواندی ودعا اینست : # (اللهم احرسنی بعینک التی لاتنام واکنفنی بر کنک20 الدی لایرام وارحمنی # ~~بقدرتک علی واکنفاهلی21 وانترجائی فعم نعمتا نعمت بهاعلی22 قل لک ~~PageV01P192 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0227.png) # ~~بها شکری (وکممن بلیة ابتلیتنی بها قل لک بهاصبری فیامن قل عند نعمته # ~~شکری 1) فلم تحرمنی، ویامن قل عند بلیته صبری فلم یخذلنی 2، (ویا # ~~منرآنی علی الخطایا فلم تفضحنی 3، اسألک ان تصدی علی محمد وعلی آل # ~~محمد وبارک علی محمد وعلی آل محمد و ترحم محمدا و آل محمد 4) # ~~کما صلیت وبارکت وترحمت علی ابراهیم و علی آل ابراهیم، انک حمید # ~~مجید، اللهم اعنی علی دینی بالدنیا وعلی آخرتی بالتقوی واحفظنی فیما # ~~غبت عنه ولاتکلنی الی نفسی فیما حضرته یامن لایضره الذنب ولاینقصهه # ~~المغفرة، هب لی مالاینقصک و اغفرلی مالا یضرک انک وهاب، اللهم انی # ~~اسألک فرجأقریبا وصبر أجمیلا ورزقأواسعاو اسألک العافیة من کل بلیة ~~واسألک # ~~تمام العافیته واسأنک دوام العافیة، واسألک الشکر علی العافیة واسألک ~~الغنی # ~~عن الناس ، ولاحول ولا قوة الأبابله العلی العظیم). # الحکایة الثالثة- مذکور است که موسی الهادی بریکی 6 از کتتاب # ~~وندمای7 خویش ساخطشد واوراتقریع8 وتعریک9 می کرد وتهدید وتوبیخ # ~~میفرمود. آن مردگفت: یاامیر المؤمنین این جریمه که امیر المؤمنین 10 به # ~~من منسوب می فرماید11 واین گناه که مرا بدان موسوم 12 ومعاتب13 می- # ~~گرداند 14 اگر گویم که 15 نکردهام وبربرائت ساحت خود حجت گویمرد # ~~سخن امیر المؤمنین باشدومرا زهرهآ آن نبود، واگر16 اقرار واعتراف نمایم ~~گناه PageV01P193 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0228.png) # ~~ناکرده برخود بسته باشم ونشایدامامی گویم: ms107 ### | شعر # ~~اذا کنت ترجو فی العقاب تشفیا ### | فلا تزهدن عند التجاوز فی الاجر ### | الترجمه1 : # ~~اگر چنانکه 2 عذابم ترا مراد دلست ### | ثواب وقت تجاوز به از عذاب بود # ~~مکن عذاب وبه عفوم ثواب جوی ازحق ### | که هر که عفو کند در خور ثواب بود # موسی چون این 3 معذرت استماع فرمود درصفح واحسان یدبیضا # ~~نمود و آن جرم ازاو درگذاشت. # الحکایة الرابعة- ابوعبدالله الزنجی 4 الکاتب گوید که چون # ~~ابوالحسن5 بن الفرات درسوم نوبت که 6 وزیر شدابوعلی بن مقله رامنکوب # ~~گردانید، با آنکه 7 میان من وابن مقلهدوستی دیرینه ومحبت قدیم بود ~~دراین # ~~مدت که محبوس بود هیچ بهنزدیک اونرفتم 8 وبدورقعه ننوشتم و دلداری # ~~ننمودم به سبب9 آنکه میترسیدم که این الفرات بدان 10 وقوف یابد و # ~~مضرتی بهمن رساند11. چون مدتنکبتاو 12 امتدادی گرفت وایام حبس # ~~دیر در کشید روزی به من رقعهای 13 نوشت 14 که اول آن رقعه این اییات ~~PageV01P194 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0229.png) # ~~بودهآ ### | شعر # # تری حرمت کتب الاخلاء بینهم 2 %~% ابن لی ام القرطاس اصبح غالیا # # هما کان لوساء نتنا کیف حالنا %~% وقد دهمتنا نکبه وهی ماهیا # # صدیقک منراعاک عند شدیدة %~% و کل تراه فی الرخاء مراعیا # # فهبک عدوی لا صدیقی فربما %~% یساد3 الاعادی یرحمون الاعادیا ### | الترجمه* # ~~نامه نوشتن میان اهل مودت ### | نیست روا یا شدست کاغذ نایاب؟ # ~~گرتو بپرسی زحال دوست چه باشد ### | دوست نباشد که او نپرسد از احباب # ~~دوست مرا روز رنج باید و محنت ### | خود گه اقبال کم نیاید 5 اصحاب # ~~گیر که خود دشمنی، نماید دشمن ### | وحم بر آن دشمنی که دید به گرداب # وبعداز آن عتابی کرده 6 وبازخواستی فرموده 7 هرتقصیری که # ~~در مکاتبات 8 و تفقد حال او9 کرده بودم، و التماس نموده 10 که رقعهای # ~~نوشتهام 11 به وزیر و درطی12 این رقعه است بروی 13 عرضه 14 دار 15 و ### | 3-عربی : تکاد PageV01P195 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0230.png) # ~~وقتی1 که پسروزیرابواحمدالمحسن 2 حاضر نباشد3 ، که محسن در آن # ~~وقت بااومسی؟ ms108 بود، ورقعهای که به وزیر نوشته بود مطالعه کردم: این # ~~بود کهاگر تا کنونزبان اعتذاره و استعطاف از حضرتوزیر- که زندگانی # ~~دراز باد- کوتاه داشتهام تاتباهی کار من به تناهی رسید ومحنت6 و شدت7 # ~~به غایت کشید وبه نفس ومال وحشم * وجمال سرایت کرد و بدان حد رسید که # ~~دشمن برمن ببخشاید،8 ومن حیران وشوریده واهل وعیال بی برگ وپرده- # ~~دریده شدند. ومی گویم که تعریک و توبیخی که وزیر درحق من فرمود 9 # ~~وتأدیبی که مرا نمود 10 حقی واجب وادبی11 باستحقاق بود ومن مجرم # ~~ومعترفم به گناه کاری 12، اماگفتهاند: «القدرة تذهب 13 الحفیظة ~~والاعتراف # ~~یزیل14 الاقتراف15» : هر کجاقدرت آمدخشم نماند و16هر کجا اعتراف بود17 # ~~اقتراف را عبرت18 نباشد. وبدیرا به نیکی مکافات کردن واساءت را به # ~~احسان جواب گفتن از افعال متقیان وخصال کریمانست. وحقوق خدمت # ~~دیرینه وذمام معرفت قدیم اگر من به اساءت وبدخدمتی 19 ضایع گذاشتم # ~~از کمال کرم وغایت لطف وزیر - ایدهالله - آنزیبد که به حسن عهد و # ~~حفظ ذمام 20 رعایت فرماید، اگر مصلحتداند که براین بیچاره ببخشاید ~~PageV01P196 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0231.png) # ~~واین درماندهرا به عین رأفت ملحو ظگرداند واز عاطفت و مرحمت محفوظ # ~~دارد وبه احیاعبهجت وابقای مهجت1 او منت نهد و از این 2 عذاب # ~~شدید 4 خلاص ارزانی دارد از 5 کرامت و انعام وموهبت و اکرام غریب # ~~وعجیب نباشد6. زنجی کاتب گفت: من مدتها آنرقعه 7 در آستین داشتم # ~~ومنتهز فرصتی میبودم وخلوتی می جستم که رقعه8 عرضهدارم، میسرنمی شد # ~~تاروزی خدمت اورا تنها 9 بیافتم و گفتم : ایهاالوزیر حقوق صحبت و # ~~ممالحت10 که میان من و ابن مقله ثابت است بررای منیر پوشیده نباشد و # ~~سوگندها یاد کردم که تا وزیر بروی ساخط گشته است 11 میان من و او # ~~مکاتبه ومراسله نبوده است وهیچ 12 نوعیازانواع به قضای 13 حقی از آن # ~~او قیام ننمودهام و اینک رقعهآ اوواستزادتی که از بی التفاتی که 14 در ~~باباو # ~~نمودهام 15 دلیل است برصدق سخن ms109 من، ورقعهبدو نمودم و گفتم: اگر # ~~اجازت باشد 16 رقعهآ 17 او عرضهدارم . گفت بیار. آن 18 نیز بدو دادم، # ~~و19 چون برخواند گفت: یاباعبدالله این مردقصد جان ومال واهل وولدان # ~~من بههمه غایت کوشیده است20 وهر21 سعایت وغمز که ممکن بودهاست # ~~در حق من به جای آوردهاست 22، ودر آن وقت که من محبوس بودم از ~~PageV01P197 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0232.png) # ~~خدای - تعالی- آن میخواستم1 که مرا بروی وبرباقطائی 2 دستندهد # ~~وبرایشان 3 قدرت نباشد 4. اما بروی5 به جهت آنکه مرا در حق اواحسان # ~~بسیار ومبرتهای بی شمار است تا آن احسان را به انتقامی که باوی کنم # ~~باطل نگردانم، و اما برباقطائی جهت آنکه او ازمشایخ دبیرانست، ازخود # ~~نپسندیدم که جزایاو 6 به بدی کنم، دعای من در حق با قطائی 2 اجابت # ~~آمد8 ودرحق او نیامد. اما چون بدینجا رسید نذرکردم که بعداز این از # ~~فرمود10. ### | شعر11: # # گر کسی بدکند تو نیکی کن %~% کزبدی جز بدی نیفزاید # # از بدان بدرسد ز نیکان نیک12 %~% هرکسی آن کند کزو آید # الحکایة الخامسة- روزی طریح13 بن اسماعیل الثقضی 13 به نزدیک # ~~ابوجعفر منصور در آمد 15 درمیان 16 شاعران، و سلام کرد، منصور گفت : # ~~لاحیاک الله ولا بارک17 فیک. توآن18 نیستی که از خدای نترسیدی19 ودر # ~~حق ولید عبدالملک 25 گفتی: PageV01P198 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0233.png) ### | شعر1 : # # لوقلت للسیل دع طریقک وال %~% و %~% علیه الهضاب تعتلج 2 # # الغاروارتد اولکان له %~% الی %~% طریق سواک منعرج ### | دترجمه4 # ~~اگر به سیل بگویی که رو بگردان زود ### | در آن زمان که بود موج او چو کوه روان # ~~فرو رود به زمین یا ز راه برگردد ### | نیارد و نرود5 بر خلاف آن فرمان # طریح 6 گفت: یاامیرالمومنین خدای میداند که من این می گفتم # ~~وهردو دست برداشثه بودم بهخدای عزوجل - وبدین، خدا 7 رامی خواستم. # ~~ابوجعفر گفت: یاربیع دیدی که چگونه خودرا از این ورطه خلاصداد؟ # الحکایة السادسة- اسحاق بن ابراهیم الموصلی حکایت کرد وگفت: # ~~پیش امیر المؤمنین مأمون8 ایستاده 9 بودم، ابن البواب حاجب ms110 10 در آمد # ~~رقعهای دردست، وچندبیت براو 11 نبشته12 . گفت: اگررای امیر المؤمنین # ~~اقتضا کند و اجازت 13 فرماید این ابیات برخوانم. مأمون پنداشت که او # ~~انشا کرده است ، گفت: برخوان. (برخواند 14 وابیات این است)15 : ### | العربیته PageV01P199 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0234.png) # ~~اجرنی فانی هدظمئت ا الی الوعد ### | متی کنجز 2 الوعد المؤکد بالعهد # ~~اعیذک من خلف الملوک وقدتری ### | کقطع انفاسی علیک من الوجد # ~~رای الله عبدالله خیر عباده ### | فملیکه %~% والله اعرف %~% بالعبد # ~~لا 11 ما المامؤن للناس عصمته ### | ممیزة بین الضلا لته والرشد3 ### | الترجمه: # ~~وفا نمای به وعده که نیک مشتاقم 4 ### | اگر به وعده و ایمان وفا کنند کرام # ~~مکن خلاف که از بیم خلف وعدهآ تو ### | گسسته میشود از غم مرا نفس در کام # ~~خدای داد ترا5 ملک و نیک داند اوی ### | که کیست لایق ملک وسزای جاه6، کدام # ~~و جود تست ممیز میان رشد وضلال ### | خدای - عزوجل - کرد باتو این اکرام # ~~مأمون چون این ابیات بشنید گفت: احسنتای اعبدالله بن البواب. # ~~گفت: یا8 امیرالمؤمنین9 آن کسرا فرمای که انشا کرده است. گفت : # ~~کیست آن کس10 ؟ گفت: بندهآ تو الحسین11 بن الضحاک. مأمون چون نام ### | 3- عرنی : بهجة PageV01P200 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0235.png) # ~~او بشنید1 روی ترش کرد پس گفت: «لاحیا الله من ذکرت و. بیتاه»،2 # ~~هیچ چشم به دیدار او روشن مباد. 3 نه او گفته است ؟ # # أعینی جودا وابکیالی محمدا %~% ولاتذخرا4 دمعا علیه واسعدا # # فلاقمت الاشیاء بعد محمد %~% ولازال ثمل الملک فیه مبددا # # ولا فرح المامون بالملک بعده %~% ولازال فی الدنیا طریدا مثردا ### | الترجمه : # ~~چو بر محمد گریید 5 ای دو دیدهٔ‌من ### | ذخیره منهید اشک و6 شوید 7 باهم یار # ~~نه هیچ کار پس از مرگ او تمام شود ### | نه ملک یابد بی هیبتش8 نظام وقرار # ~~چنان شود به جهان رانده 9 زمان مأمون ### | که شاد نبود هر گز ز ملک برخوردار 10 # این تمدح با آن ذم مقابله کردیم اورا به نزدیک ما هیچ حقی نماند. # ~~ابن البواب11 گفت: «پس کجاست ms111 کمال فضل واحسان 12 امیر المؤمنین # ~~وسعت حلم وهادتی که اورا درعفو جرائم معتاد است؟ مأمون گفت: اورا ~~PageV01P201 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0236.png) # ~~حاضر کن. چون حاضر آمدسلام کرد، جوابش داد سلامی بس 1 آهسته. # ~~پس روی بدو آورد وگفت: مرا خبر کن تا آنروز که برادرم محمدامین را # ~~بکشتند هیچ زن را از بنیهاشم کشتند یا 2 پرده دریده کردند؟ جواب داد # ~~که نه3؟ پس فرمود 4 که چرا این گفتهای؟ ### | العربیته:5 # # ومما شجا6 قلبی7 وکفکف عبرتی %~% محارم من آل النبی استحلت # # ومهتوکته8 بالخدراعنها سجوها10 %~% کعاب کقرن الشمس حین قبدت # # اذا حضرتها روعته من منازع %~% لهاالهرطعادت بالخضوع ورنت # # وسرب ظباء من ذؤابته هاشم %~% هتفن بدعوی خیر حی وهیت # # ودیدا11آ منی اذا ماذکرته %~% علی کبد حری وقلب مفتت12 # # ولایأت لیل الشامتین بغبطته %~% ولا بلغت آمالها ماقمنت 13 ### | الترجمه14: # دلم حزین شد و اشکم فسردهشد ازغم ### | زهتک سترکه دیسدند آل پیغمبر # بساکه پرده دریده شدند مستوران 15 ### | چوخوربهخوبی ونادیدهروی ایشان خور # زدست پرده دران وز ترس رسوایی ### | پناه خود 16 به خدا نوحهساز ونفرین گر PageV01P202 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0237.png) # وزان1 غزالان مهجور گشته از شیران ### | ز آل 2 هاشم فریاد خوان زنان برسر # مراست دست از این غصه بردل پرخون3 ### | مراست آتش از این رنج 4 در میان جگر # ~~مباد شادی آن را که او بدین 5 شاداست ### | مباد هیچ مرادیش در جهان دیگر # ~~حسین بن الضحاک گفت: یاامیرالمؤمنین دلسوزی و لوعت هواخواهان # ~~و ترس وروعت ناگهان 6 و فقدان نعمتی که بدان مشمول بودم وحرمان # ~~احسانی که با آنانس داشتم مرا در سخن آورد. آب درچشم مأمون آمد و # ~~گفت: گناه تو عفو کردم وادرار وارزاق 7 وعطایائی که 8 ترا معتاد بوده # ~~است در روزگار محمدامین مجری گردانیدم و آنچه تااینغایت فوت شده # ~~است فرمودم 9 تابرسانند، و عقوبت جنایت تو اینست10 که ترا خدمت # ~~نفرمایم. # الحکایة السابعة- همین حسین بن ضحاک گوید که معتصم برمن خشم # ~~گرفت به سبب کلمهای که در مجلس شراب ms112 برزبان 11 من رفت و سوگند # ~~خورد که مرا ایذا فرماید وفرمود 12 تا 13از حضرت او ممنوع ومحجوب14 # ~~گردانیدند. این ابیات بدونوشتم: ### | شعر PageV01P203 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0238.png) # # غضب الامام 1 اشدمن ادبه %~% فقد أستجرت و علت من غضبه # # اصحت معتصما بمعتصم %~% اکحنی %~% الالیه عایه فی کتبه # # لاوالذی لمیبق لی سببا2 %~% ارجو النجاه به سوی سببه # # ماان 4 شفیع غیر رحمته %~% وذلک 5 من اشفی 6 علی عطبه ### | الترجمه7 # ~~خشم امام8 سختتر است از عذاباو ### | از خشم او به لطفش آوردهام9 پناه # ~~جویم زرنج ومحنت10 عصمت به معتصم ### | آنکس که گفت مدح وثنای یکی آله1 # ~~والله که گر رهی را از جرم وبیخودی12 # امروز هست 13 چز کرمش هیچ عذرخواه # ~~جز لطف او شفیع ندارم بلی بود ### | لطفش شفیع هرکه شود کار او تباه # چون این نظم برمعتصم خواندند روی به وائق آورد وگفت : # ~~حقیقت این کلام که بدو وامثال اومتعنر14 ومستعطف شوند 15 از کرام، به # ~~شنودن این ابیات از آنچه در دل من بود باحسین جز ظن حسن هیچ چیز # ~~نماند. واثق گفت سزاوار استاورا بدانکه 16 امیرالمؤمنین جرم او ببخشد ~~PageV01P204 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0239.png) # ~~واز گناه او تجاوز نماید. درحال از من راضیشد ومرا به نزدیک1 خود # ~~خواند . ### | شعر: # سخن خوش زسینه کین ببرد %~% ز ابروی خشمناک چین ببرد # چین ابرو چه وزن دارد، مرد %~% به سخن ملک روم وچین ببرد # آفرین برسخن که زنگ از دل %~% خاطر نکته آفرین ببرد # الحکایة الثامنة- عامر 3 شعبی گوید: من ازجمله آن مردان 4 بودم # ~~که درموافقت ابن الاشعث5 برحجاج خروج کردند. 6 بعد از آنکه ابن- # ~~الاشعث را حجاج هزیمت کرد من بگریختم و مدتیمتواری بودم و درمانده # ~~شدم، عاقبت به نزدیک یزیدبن ابی مسلم8 رفتم گه کاتب حجاج بود، ومیان # ~~من واو دوستی دیرینه بود، وازاودر کارخویش تدبیر ومشورت خواستم. # ~~یزید گفت: عنایت من ترا به حجاج لایزید المنفعه9، وهیچ بهتر از آن # ~~نمی بینم که بیایی و پیش او بایستی 10 و ms113 به گناه اعتراف آری11 وراستی ~~تقریر12 # ~~کنی ودراستعطاف واسترضای او اگر حاجت باشد در آنچه ترا نافع بود # ~~بر حجاج سلام کردم . حجاج گفت : عامر، گفتم : نعم اصلح الله الامیر . # ~~گفت: یاعامر من به عراق آمدم تو خامل الذکربودی، تراشریف ومعروف # ~~بکردم 13 وبه وفادت14 به نزدیک امیر المؤمنین فرستادم وعریف قوم خویش ~~PageV01P205 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0240.png) # ~~ساختم ودرمحافل ومجالس سخن ترا استماع کردم گفتم: بلی. گفت: چه # ~~ترا بر آن1 داشت که برمن خروج کردی و بادشمن منیارشدی و جنس ترا2 # ~~با چنین فتنهها چه کار؟ گفتم : خدای - تعالی3- امیر را به تائیدخود ~~مؤید # ~~گرداناد، جایگاه برماوحش گشت وبودن دشوارشد وازهیبت امیر وسخط # ~~او مستشعر گشتیم * وخواب وقرار وصبر و آرام ازما برفت وباتلخی عیش # ~~مراین بلا4 در5 ذوق ماشیرین آمد وبه فراق برادران شایسته مبتلاگشتیم، و # ~~فتنه برماشامل گشت که در آن فتنه نه ازبرره و اتقیا بودیم ونه از فجره ~~و # ~~اشقیا، وامروز. به گناه خود معترفم وازحضرت امیرمتعذر6، واینک ابن ابی- # ~~مسلم میداند، وبارها درعین این واقعه اعذار نوشتهام بدو واضطرار خود # ~~عرضه کرده7. یزید ابی مسلم گفت: دراین8 موضع راست می گوید ایها # ~~الامیر. حجاج گفت: این ابن9 عامر است 10 که دیروز11 تیغ جفابر کشیده # ~~بود وروی به ما آورده وامروززبان12 به 13 اعتذار اباطیل 14 چون 15 تیغ # ~~بر کشیده است، عطای او برقرار ومجری 16 دارند، ازوی عفو کردم. و # ~~سبب (آن این)17 شهادت ابن ابی مسلم بود اگر چه 18 من در این صادق # ~~ببودم19. ### | شعرة # 1-ت: برآن راه %~% 2- ت: وجنس تو مردمرا %~% 3- مجا: ندارد # 5- مجا: دو %~% (- چاپی: مسمعدر %~% 7_ ت: داشته ### | 25- هب: ک: کیلت بدآن آب تهامراست. ### | 62- مجا: ت: ### | - اساس: ندارد ### | *- ادمل وچاپی. یر مح. کشتم PageV01P206 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0241.png) # ~~هر دروغی که موجب صلحست ### | بهتر از راستی که کین آرد # ~~راست باشد که مال و جان ببرد ### | کذب باشد که ملک و دین آرد # ~~صدق نمام عین نفرین است ### | کذب اصلاح آفرین آرد # ~~مرد باید ms114 که در دو حال 1 به خلق ### | نیک خواهد، گر آن، گر این آرد2 # الحکایة التاسعة- از پسر خرداد به روایت کنند که ملک پرویز # ~~یکیرا از خدمتکاران خود به جرمی3 عظیم که موجب قتل بود بگرفت # ~~ومحبوس گردانید. بعداز مدتی حال او 4 از زندانبان5 پرسید که دراین # ~~مدت هیچکس تعمد او کرده6 است (و اورا مراعاتی به جای آورده 7)8 # ~~یانه 9؟ سجان 10 گفت: بیروناز1 باربد که مطرب خاص ملک است هیچکس # ~~اورا تفقدی 12 تنموده است13؛ هرروزاو14 را سلهآ 15 طعام فرستد16. پرویز # ~~فرمود که باربدراجاضر گردانید،17 بدان18 عزم که اورا تعریکی 19 فرماید. # ~~چون حاضر آمد فرمود که من شخصی را محبوس کنم ومخاطب و معاقب ~~PageV01P207 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0242.png) # ~~گردانم وبراو ساخط باشم وتو اورا دلداری ومراعات کنی خلاف رای # ~~من کرده باشی. باربد گفت : ای پادشاه عنایت پادشاهدرحق او بیش از ~~رعایتی # ~~است که من کردهام که1 بدین جرم مستحق قتل بود2، خداوند به جان ~~بااو3مسامحت # ~~کرد من نیز 4بهنان5 مواسا6 نمودم، و آنچه ملک را برابقای جان او باعث # ~~آمد مرا برارسال نان بدو مرخص 7 گردانید. ملک چون این سخن8 بشنید # ~~گفت: احسنت، گناه او به توبخشیدم. وفرمود که9 اورا اطلاق کردند. ### | شعر10: # # هیچکس در جهان نکرد زیان %~% به11 کم آزاری و نکوکاری # # دربلا یار باش یاران را %~% تاکند فضل ایزدت یاری # # به همه حال بدروی روزی %~% تخم نیکی که این زمان کاری # الحکایة العاشره- آوردهاند که دومرد را به نزدیک والی ولایت12 # ~~آوردند یکیرا به زندقه منسوب کردند ودیگر را حد خمر براو 13 ثابت # ~~شد. امیر فرمود که زندیقرابکشید وشارب الخمر را حد بزنید. وموکلان # ~~خواستند کههردو را ازپیش امیر14 بیرونبرند. آن شخص را که حد فرموده # ~~بودند بازگشت و گفت: ایهاالامیر مرا به دست شخصی دیگر حد فرمای . # ~~امیر گفت: چه تفاوت می کند؟ گفت می ترسم که آن مرد غلط کند که 15 # ~~اورا 16 حد بزند ومرا بکشد، بعداز آن تدارک ms115 آن سهو نتوان کرد . امیر ~~PageV01P208 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0243.png) # ~~را ازاین سخن خنده آمد وبفرمود1 تااورا اطلاق کردند. ### | شعر: # از بلا چون خلاصخواهد داد ### | بندهای را به لطف خویش خدا # نکتهای بر زبال او برود2 ### | که بدان گردد از مضیق رها2 # الحکایة الحادی عشر- حسن بن طالب کاتب عیسی بن فرخانشاه # ~~گفت: چون مرا به ولایت مصر 4 فرستادند، وازدیوان امیر المؤمنین اعمال # ~~مشاهیر ووجوه قبایل مصربامن صفت فضل وکرم و شمایل محمد بن یزید # ~~الاموی الحصنی حکایت می کردند، وقصیدهای که او در جواب قصیدهآ # ~~عبدالله بن الطاهر5 انشا فرموده است 6 برمن خواندند. وخوفی که محمد # ~~یزید 7 را بوده بهوقت در آمدن عبدالله بن طاهر بهشام، ولطفی که عبدالله ~~در # ~~حق اومبذول داشته بود شنیدم. و بهسبب اصالت خاندان وفضایلی 8که # ~~محمدبن یزید را بود پیوسته من رعایت جانب او کردمی. وسخن9 # ~~اومشتمل برنظمو10 ونثر ومنهی 11 از بلاغت وفصاحت دایما به من رسیدی، # ~~تا آنگاه که عزیمتمن بر آن تصمیم یافت که [در] بلاد وقرائی 12 که در # ~~تحت ولایت 13 منست طوفی بکنم وازاحوال رعیت و عمال تفحصی 13 ~~PageV01P209 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0244.png) # ~~فرمایم. دراثنای آن طوف به حوالی حصن محمدبنیزید1 رسیدم. لورسم # ~~استقبال به جای آورد واستدعاکرد 2 که نزدیک2 اونزول کنم. اجابت # ~~کردم، وچون به محاوره ومفاوضهآ او 2 مستأنس شدم عیان بیش ازخبربود، # ~~و درهرفن که شروع کردنصیب و نصابی تمام داشت. وچون بهوثاق اونزول # ~~کردم در حال ماحضر فرا پیش آورد خالی از اظهار تکلفی،5 و بعد از آن ~~آنچه # ~~شوط ضیافت بود به جای آورد. ومدار کاراو بر کنیزکی سیاه بود6 ،دیدم # ~~که محل اعتماد[و]خزینهآ اسرار اوبود، ویرانزدیک اوقربتی هرچه ~~تمامتریافتم # ~~وظاهر اورا استحقاق آن نمی دانستم وجای آن نمی دیدم. وتعجب از آن حال # ~~مرا بر آن باعث آمد که ازسبب قربت واحترام او بپرسیدم. گفت اوراحق # ~~خدمت قدیم است وطلیعهآ من آنروز که عبدالله بن الطاهر قصد این حصن # ~~کرد اوبود. من کیفیت ms116 آن قصه 7 ازاو درخواستم. گفت: خبر8 به من # ~~رسید که عبدالله بن طاهر9 مستعد شده است تابه طلب نعربن15 شبیب 11 به # ~~نفس خود 12 حرکت فرماید به جانب شام، وبه همهجال گذربرحصن من # ~~خواهد کرد. دل برهلاک بنهادم وهیچ 12شک نکردم نه از وی مضرتی 14 # ~~یه من رسد. اگر نفس سلامتماند15 درذهاب16 نعمت وازالت دولث شبهتی # ~~نباشد ، جهت آن جواب 17 که من قصیدهآ او راگفته بودم. چون18 بدان ~~PageV01P210 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0245.png) # ~~مفاخرت نموده بود وقصیدهآ او اینست: ### | العربیه1 # # مدمن الاغضاء 2 موصول %~% و مدیم العتب3 مملول # # واخو الو جهین حیث رمی %~% بهواه4 فهو %~% مدخول # # و قلیل من یبرزه5 %~% فی سری 6 التهدیب تحصیل # # فاتئد تلق 7 النجاح به %~% واعتساف المرء تضلیل # # واعم عن عیب اخیک یدم %~% لک حبل فیه 9 موصول # # من درد حوض10 الردی صدیا11 %~% لایسغه 12 الریق13 تغلیل # # فی 14 بنات15 الروم لی سکن %~% وجهه للشمس اکلیل # # عتبت والعتب من سکن %~% فیه تعثیر وذقلیل 16 # # اقصری عما لهجت به %~% ففراغی عنک مشغول # # انأ من تعروین 17 نسبته 18 %~% سلفی الغر البهالیل # # مصعب جدی نقیب 19 بنی %~% هاشم 20 والامر مجهول # # و حسین رأس دعوتهم %~% بعده 21 و الحق 22 مقبول # # سل بهم تنبی بحد قهااآ %~% مشرفیات مصاقیل # 1= او ماوف س ه: 1*ع %~% 3- ت: العتاب2- ت: # # یهواء - عر بی : ییزه %~% 6- ت: بری. عربی ید 7- اساس: تلحق # ~~8- اساس ومجا: یدم. ت: یدیم: متن عربی بهصورت مدرج یدوملک. ..9- مجا، # 2-ااش: خوص %~% 22 - عربی: آلرداصردا 12- مجا: ### | 23-ت: آلرس. عریی: الری ### | مجا: بکثیر وقلیل . PageV01P211 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0246.png) # # کل عضب مشرب عللا %~% وجراز الحد مغلول 1 # # وابی2 من لاکفاء له %~% من یسامی3 مجده قولوا # # سل به والخیل شاهمه] %~% حوله جرد ابابیل 5 # # وبربات 7 الخدور وقد %~% جعلت تبد والخلاخیل # # من ثنی* عنه الخیول8 %~% باکنافها الخطیه الشول # # ابطن10 المخلوع کلکله %~% و حوالیه المقاویل # # فثوی11 والترب13مضجعه %~% غال13 غنه ملعه 14غول # # قاد15 جیشانحومایله16 %~% ضاق17عنه العرض والطول # # من خراسان مضممهم8 %~% کلیوث19 ضمتها25 غیل21 # # و هبوا الله انفسهم ms117 %~% لا معاذیل %~% ولامیل # # ملک یحتاج صولته %~% ونداه23 الدهرمبذول 24 # # قطعت عنه تمائمه %~% و هومرهوب و مأمول # 1- عربی: کل غضب مسرف عللا - وحرار الحر مغلول %~% 2-مجا: # # وانی 3- عربی: یساوی %~% 4- عرتی. شاهمه %~% 5- - عر بی: حوله # ~~جرداء نأبیل6- مجا: وبروات. ت: ورنان. عربی، وربات7- الحلایل # # مجا: الجلاجیل 8- مجا: الجهول %~% 2-مج، مب: اللون1- عربی: # ~~انظر 11- اساس: فتوی (توی به معنی هلک وثوی بهمعنی مات آمده است) # ~~12- مجا: والقرب . عربی: والتراب 13- مجا: عالی. ت: عال 14_ت: # # ملکی 15- مجا: فلا 17- ر بی: تآتله %~% 17- مچا: ضلق. کلمهآ # # ضاق درنسخهآ (ت) درآخر مصراع اول آمده است %~% 18- مجا: ت: هسمم . # # 19_ ت: کلعون 20- مجا: فیها %~% 22- مچا. خیل. عربی: عثیل # ~~22- مجا: معادیک. ت: معاویل24_ این کلمه درسخهرت) کر آخر مصراع ~~PageV01P212 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0247.png) # ترجمهآ آن قصیده اینست که من گفتهام1 : # ~~کسی که عفوکند بیش باشد اورا یار ### | عتاب کردن دایم ملالت آرد بار # ~~محک 2 تجربه3 داری به نیم جو بمخر ### | کسی که با تو دورویی نمود چون دینار # ~~کمند4 آنکه مهنب شدند از تحصیل ### | اگر چه مدعیانند در هنر بسیار # ~~ثبات کن که نجاح از پی ثبات رود5 ### | که گمشوی6 زره ارکج 7 کنی دراورفتار # ~~یبند دیده ز عیب برادران پیوست ### | و گر ببینی عیبی همه هنر انگار 8 # ~~خیوی9 خشم فروبر10 که گرچه11 تشنهشوی ### | زبان 12 نیابی وقت هلاک آن مقدار # ~~مراز جملهآ خوبان روم یاری هست 13 ### | که روی او زرخ آفتاب دارد عار # ~~عتاب می کند واز عتاب دلدوزش 14 ### | دل سلیم مرا بیش میشود تیمار # 2ب ح جان جینریایس که هن کوشتهام. ت: قرجمهاش به # # پارسی ایتت که من کهتها24- مجا: محل %~% 3 این کله در فسحهآ ت # ~~خوانانیست 4_ اساس ومجا: فکند. غلط امت ودرترجمهآ (قلیل) آمده # ~~5- ت: بود PageV01P213 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0248.png) # ~~عتاب کم کن و فارغ نشین که فارغ نیست ### | دل حزین من از عشق آن رخ چونگار # ~~من آن کسم که تو دانی مرا واصل مرا ### | که فاضلان جهانند و سروران دیار # ~~مراست مصعب1 جد، آن نقیب آل ms118 نبی ### | که نقد فضلش2 پیوسته بدتمام عیار # ~~حسین نیز که او بود سرور ایشان3 ### | در آن زمان که نبد ملک را ثبات و قرار # ~~به مدح دودهآ من گر کسی 4 سؤال کند5 ### | زبان تیغ گهربار گشته گوهر دار6 # ~~نداشت کفوی در رفعت و شرف پدرم 7 ### | کسی که داند همتاش گو بیاو بیار # ~~گواه مجد و معالیش نیزه و تیغند ### | که هر یکی به بزرگیش می کنند اقرار # ~~بپرس از شرفش آن زمان که در گردش ### | دونده شیران برباد پای گشته سوار # ~~و گر بپرسی گویند در پس پرده ### | سمر زمردی و از 8 مردمی او ابکار PageV01P214 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0249.png) # ~~عنان زدست شهان و مبارزان 1 ستدی ### | چو بر رکاب 2 نهادی قدم گه پیکار # ~~لباس ملک برآورد از سر مخلوع ### | به نوک نیزهآ خطی و بخت دولتیار # ~~هلاکه کرد چنان لشکری و شاهی را ### | بر آن صفت که بر آمد ز جان جمله دمار # ~~ز طول و عرض سپاهش زمین فرا پوشید3 ### | چو او کشید به بغداد لشکری جرار # ~~چو آفتاب بر آورد از خراسان او ### | هزار شیر سوار 4 دلیر 5 خنجر دار # ~~برای ایزد کرده فدا 6تن و جان را ### | نه از شرار2 و اراذل همه کرام و خیار # ~~حسود را گه صولت به نیزه کرد هلاک8 ### | حبیبرا گه کوشش به تیغ9 بود حصار ### | در آن زمان که بداز کود کیش بازی کار10 # ~~محمدبنیزید الاموی گفت: این قصیده بخواندم حمیت عربیت PageV01P215 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0250.png) # ~~مرا به خشم آورد واز انفت که نسبت1 عبدالمنافی بر آنباعث بود از آن # ~~ننگ داشتم که مردی از عجم برعرب تفاخر کند بدانکه2 پادشاهی را از # ~~پادشاهان عرب به تیغ برادر آن پادشاه وفرمان او قتل کنند. در جواب آن # ~~قصیدهای3 بگفتم وسخن را براو ردکردم وندانستم که روزگار بابعد4 # ~~مسافتی که میان من واو هست مارا وقتی در یک موضع جمع کند ومرااز # ~~او خائف ومستشعر باید بود وقصیده اینست: ### | العربیه # # لایرعک5 ms119 العال والقیل %~% کلما بلغت تهویل6 # # ماهوی لی لیس7 اعرفه8 %~% بهوی غیرک موصول9 # # این10بی11 عنک الی بدل %~% ابدیل12 بک13 مقبول؟ # # اذ14 عذرت15 العذر 16 فیکواذ17 %~% انافیک الدهر معذول18 # # حملتنی 19 کل لائمته %~% کل ماحملت محمول # # واحتمی20 ماشئت واحتکمی %~% فحرامی لک تحلیل # # والذی منه ارجو النجاة21 %~% مالقلبی عنک تحویل # # ایخون العهد ذوثقته %~% لایخون العهد مسئول # # واخوحبک 22 فیتعب 23 %~% مطلق مرا و مغلول PageV01P216 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0251.png) # # ما1 فراغی عنک مشتغل2 %~% بل فراغی بک مشغول # # وبدت یوم الوداع لنا %~% غادة عیطاء3 عطبول # # حاسرا 4 او ذات مقنعته %~% ذات تاج فیه اکلیل # # ای عطفیهابه انصرفت %~% ارج 5 بالمسک معلول # # تتعاطی6 شد معجرها7 %~% ونطاق الخصر محلول8 # # با کالیل بها قبل %~% حیدا تلک الا کاثیل # # فبنفسی دمج مشطتها %~% ومثانیها المراسیل # # سبقت بالد مع مقلته %~% فلها بالدمع تفضیل10 # # ورمت بالسحر من کثب %~% فدفین الداء مقتول # # مثلها العذال مجتمع 11 %~% وجناح البین مشعول12 # # لاقخاف13 الدهر طایره13 %~% فاذاه 15 عنک16 معقول # # ایها الباری17 ببطشته 18 %~% الاغالیط وتخفیل19 # # قد کاوثت 20 علی جهه %~% ولتاویک تأویل # # قاقل المخلوع مقتول21 %~% دم المقعول مطلول # ب.ب %~% 2_ مجا: مشغل %~% 3- عری : بیضاء # 5- اساس: ادج. مجا: اوج %~% 6- ریی: تتعاطی ### | 8- عریی: منحول %~% 9- ت: فسفی رمح. # ~~15_ آساس؟ سبفت بالدمع من کتب فدفین الداء مقتول (بابیت بعد خلط شده ~~است) # ~~11_ ت: سلهااوراکمجتمع. عربی: شملنا اذذاک مجتمع 12_ اساس: وجناح- # ~~البیض مسکوک. ت: وجناح البین مسکول 13 - مجا: لامحان. عربی: لایخاف. ### | 15- ت: فادا 16- عربی: عنه # 28-ت: سطنته. عربی: بنطقته %~% 19- مطابق متن PageV01P217 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0252.png) # # سار اوححل فمتبع %~% با یتی بکبوا بها2ا لفیل # # لاتنجیه مذاهبه %~% نهر بوشنج3 ولاالنیل # # ومدین القتل4 مرتهن %~% بدماء القوم مقتول # # بیدالمغلوع طلت5 یدا %~% لم یکن فی باعها طول # # و بنعماه التی شلفت %~% فعلت تلک الافاعیل # # و براع 6 غیر ذیشفق %~% جالت7 الخیل الابابیل7 # # یابنبیت النار موقدها %~% مالحاذیه 9 سراویل # # ای مجد لک تعرفه %~% اونسیب لک بهلول # # نسب عمرک مؤتشب %~% ابوات 10 اواذیل # # من حسین11 ومن ابوک ومن %~% مصعب خالتهم2 غول # # وزریق 13 اذتختفه 14 %~% تسب15 عمرک مجهول # # تلک ms120 دعویلاینافسها 16 %~% وابوات مباذیل 17 # # اسر ة غیر مبارکته %~% غیر ها الشم البها ثیل # # ماجری فیعود اکلتکم %~% ماء مجد فهو مدخول # # قدحت18 فیه اسافله %~% اعابیه مهازیل # # ان خیر القول اصدقه %~% حین تصطک الاقاویل # # کن علی منهاج معرفته %~% لایغرنک الا باطیل ### | 3- مجا. کو خری، PageV01P218 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0253.png) # # ن للا صعاد منحدا رآ %~% فیه نلهاوی2 اهاویل # # ولریب الدهر عن عرض %~% بادردی3علی 4 وتنهیل # # یعسف 5 الصعبته رایضها %~% ولها بالعسف6 تنیل # # وتخون 7 الرمح عامله %~% وسنان اثرمح مصقول # # وینال الوتر طالبه %~% بعد مایشکوالمثاکیل8 # # مضمر حقدا ومنصله 9 %~% مفمد فی الجفن مسلول ### | الترجمه:10 # ~~ز قیل"1 و قال مترس وز خشم باک مدار ### | که آنچنانکه حکایت کنند نبود کار # ~~بجز هوای تو هرگز مرا هوی نبود ### | نظیرت - ارچه نداری - نجویم ای دلدار12 # ~~بدل کجا بودت درجهان چو 13 جان منی ### | وگر بود برمن نبود آن بدل مختار # ~~مراست عذری روشن زروی چون ماهت ### | چو ذر هوای تو گردد ملامتم بسیار # ~~کشم برای تو بار ملامت14 وشاید # توان کشید ملامت چو خوب باشد یار 15 PageV01P219 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0254.png) # ~~اگر چه ریختن خون حرام باشد لیک ### | 1 حلال بود کشتنم به زاری زار # ~~بدان خدا که امید نجات از او دارم ### | که از غمت نشود یکزمان دلم بیزار # ~~دلم پراست ز تو، خانهام چراست تهی؟ ### | چو درمیان دلی از کنار چیست کنار ؟ # ~~خلاف عهد وخیانت ز دوست نیست روا ### | خلاف عهد توهرگز رهی کند زنهار # ~~چو دوستان تو در رنج و تلخی عیشند ### | تو نیز درحق ایشان مباش بدکردار # ~~اگر چه فارغی از من دل حزینم هست ### | به دوستی تو مشغول و فارغ از اغیار # ~~خوش آنزمان که به من رخ نمودروزوداع ### | تمام ماهی کامد زآفتابش عار # ~~شه بتان و سر از تاج و مقنعه خالی ### | که آفتاب سزد1 تاج او وماه سوار # ~~کشان دوموی که یک تاراز او چوجنبانشد ### | ز بوی مشک چهان کرد کلبهآ عطار # ~~خمار برسر وبرقع بهروی بر مین بست ### | میان گرفته وبگشاده 2 هر ms121 دو چشم خمار PageV01P220 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0255.png) # ~~همی نهاد ز خوبی به جبهه برا کلیل ### | کلیل گشتهز وصفش زبان گوهربار # ~~فدای قد چو سرو و دوزلف پیچانش ### | هزار جان گرامی به ساعتی صد بار # ~~مرا بهجادوی غمزه بکشت بی شمشیر ### | که هست نرگس دلدوز تر1 ز تیر تتار # ~~هنوز دیدهآ بختم نرفته بد در خواب ### | هنوز فتنهآ هجرش نگشته بد بیدار # ~~ز ظلم دهر نبودم هنوز ترسنده 2 ### | ز جور چرخ دلم را نبد هنوز آزار # ~~تو آن کسی که ز شیری خود جهنده شدی ### | مباش غره که ناگه غلط شود پندار # ~~به کام خویش کنی کار چرخ را تأویل ### | تجا رود به مراد تو گنبد دوار # ~~تویی کشندهآ 3 مخلوع زود کشته شوی ### | که خون مرد کشنده هدر شود ناچار # ~~به هرکجا که رود برتنش رود رنجی ### | که در سر آید پیل ار نهی براوآن 4 بار # ~~نه نیل باشد حایل نه نهر بوشنجش5 ### | چو ابر منتقمان برسرش شود مدرار PageV01P221 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0256.png) # ~~چو تیغ وام دهی جانت مرتهن1 باشد ### | به خون خصم پساز تو بر آورند دمار # ~~دراز دستی توهم ز دست مخلوعست ### | وگرنه دست ترا نیست این همه مقدار # ~~ز گنج او بد اگر رنج گشت حاصل او ### | ز زند 2 او بد اگر دروی او فتاد شرار # ~~مدار رعیت بدخوی وراعی بی مهر ### | اگر خلاف نمودند لشکر جرار # ~~تو آن کسی که بد آتش فروز آتشگاه ### | پدرت آنکه نبد در دوران او شلوار 3 # ~~بزرگی تو که میداند از وضیع وشریف ### | که بود در نسب تو که بد ز اصل کبار # ~~چه فخر باشدت ازدودهای که گشت مشوب ### | به سفلگان خبیث از اراذل و اشرار # ~~که بدحسین 4و که بدمصعبو که بودزریق1 ### | بهغول حرص زره 6 رفته زمرهآ فجار # ~~بدین گروه تفاخر کنی ز مجهولی ### | تراز نسبتشان عار 2 بیشتر ز فخار # ~~مناقشت نکنم باتو در دعاوی تو ### | که هرچه گفتی زان واجبست استغفار PageV01P222 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0257.png) # ~~نیافرید در اسلاف ms122 تو خدا برکت ### | نخاستتد ز اعقاب آن گروه خیار # ~~نیافت عرق نهال تو آب مجد و شرف ### | که بود منبت او شوره زار برمردار # ~~نه بیخ دوحهآ تو یافت طیبت طاهر ### | نه شاخ اصل ترا میوهآ کرم شد بار # ~~دروغ محض چه گویی چهفخر باشد این ### | ازاین گذرکن صد قست بهترین گفتار # ~~سخن که گویی برسخته و شناخته گوی ### | غرور و باطل ودعوی و کذب 1را بگذار # ~~یقین بدان که فراز ترا نشیب بود ### | بترس ازانکه درافتی به حفره از دیوار # ~~چو دور چرخ نهد برکف تو جام بلا ### | خراب گردی زود از تواتر ادوار # ~~کند ریاضت ایام توسنان را رام ### | چنانکه سربکند از حکام حکم مهار 2 # ~~زمانه بشکند آخر سنان جوشن 3 تو ### | چنانکه رخنه کند چرخ تیغ 4 گوهربار # ~~زنان شوند زنوحه حزین5 ولی مردان ### | نریخته زعد وخون کجا کنند اقرار6؟ PageV01P223 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0258.png) # کنند تیغ برهنه زحقد پوشیله ### | کنند خاک ره از خون خصم چون گلزار # وچون عبدالله بن طاهر نزدیک حصن رسید1 صبر و آرام از من # ~~دورشد و وحشتی هرچه تمامتر به خاطر من راه یافت وبه غایت مستشعرو # ~~خایف شدم گریختن بااهل بیت وحرم ومتعلقان ناممکن بود و خود رفتن و # ~~اهل2 خویش را به دست دشمن باز دادن عاری تمام ، که ابدالد هر ذکر # ~~آن باقی باشد، متحیر ومتردد بماندم چنانکه گفتهام: ### | شعر:3 # حیران چو عاشقان بهسر کوی دوست بر 4 ### | نه قوت گذشتن ونه رخصت5 مقام # عاقبت با آن پریشانی وترس که حاصل بود از جای نرفتم و به # ~~قضای خدای -6 تعالی- اراضی شدم وحکم حق را گردن نهادم 8 وتقدیر # ~~ایزدی را به تدبیر معارض نگشتم و گفتم: (المقدور کائن والهم فضل). و # ~~منتظر بلا ومترصد هلاک بنشستم تا آن روز که گفتند9 او به نواحی حصن # ~~نزول فرمود. درحصن دربستم واین کنیزک سیاه را 10 به دیدهبانی11 بر # ~~بام کردم و فرمودم که مرا اعلام می کند بههرموضع که ایشان ms123 میرسندپیش # ~~از آنگه ناگاه به نزدیک من در آیند وآن خوف سختر باشد 12 ، و کفن # ~~درپوشیدم وحنوط کردم13 وتن مرگ را بنهادم ودل از زندگانی بر گرفته ~~PageV01P224 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0259.png) # ~~بنشستم. چون کنیزک دید که لشکر روی بهحصن من آورد فرو آمد و مرا # ~~خبر 1 دادوهم در عقباودرحصار بزدند. درحصار بگشادم 2 و بیرون3 # ~~رفتم ودل درحق - تعالی4- بستم5. عبدالله بن طاهر را دیدم تنها بر درحصن # ~~ایستاده، بروی سلام کردم6 و او 7 جواب خوش بازداد، قصد کردم که # ~~بوسه برپایش دهم به لطفی هرچه کاملتر و اعتذاری هرچه لطیفتر، از آن # ~~امتناع فرمود و نگذاشت 8 ونزول فرمود و برد کانی که بر در حصن هست # ~~بنشست. پس گفت : ایمن باش وخوف10 ازدل خود بیرون برو در حق # ~~ما بد گمان مشو؛11 واگرمن دانستمی که از زیارت من ترا چندین استیحاش # ~~وترس خواهد بود این زحمت ندادمی. وهرلحظه دلداری مینمود ولطفی # ~~دیگرمی فرمود 12 چندانکه اضطراب منزایل شد وخوف وروعت13 کمتر # ~~گشت واثر اطمینان وسکون 14 درمن پدید آمد. پس بپرسید از سبب مقام # ~~من در بیابان15واز حال صنعت 16 ومعاملت وسبب 12 معیشت من. هریکی # ~~را18 جوابی که در خاطر می آمد می گفتم و چون انس19 تمام حاصل شد # ~~در سخن نصربن شیث و تدبیر ظفریافتن براو شروع فرمود و # ~~آنچه مرا صواب تمود (در آن باب)30 تقریر کردم و چون گستاخی 21 ~~PageV01P225 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0260.png) # ~~تمام پدید آمد گفت: مرا آرزوست که قصیدهای که این بیت در آنجاست1 # ~~(یابنبیت 6 النار موقدها...) برمن خوانی. گفتم: ایها الامیر مشرب # ~~نعمتی 3 که از مقدار همت من 4 بر گذشته است چون ارزانی داشتی به # ~~ذگراین وحشت برمن منغص 5 ومکدر مگردان. گفت: بدین زیادت تأنیس6 # ~~واطمینان تو می خواهم تابدانی که من از آنچه توترسانی کینه دردل نگرفتم # ~~وانتقام نخواهم کرد وسوگندها 7 به من8 داد که برخوان. باخود گفتم:9 # ~~میخواهد 10 که اسائت11 بر گوشش بگذردوخشمش ms124 برانگیزد (وغضبش # ~~را درکار 12 آورد)13 تابعداز آن به انتقام مشغولشود. چون جزفرمانبرداری # ~~چارهای 14ندیدم بروی خواندم وچون اینجا رسیدم که: # (یابن بیت 15 النار موقسها %~% مالحاذیه 16 سراویل) ### | ترجمه اینست:17 ### | شعر 18 # تویی کسی که بد19 آتش فروز آتشگاه20 ### | پدرت آنکه نبد در دوران او شلوار # گفت: والله ای پسر مسلمه که بعد ازوفات ذی الیمینین در خزاین اوهزار ~~PageV01P226 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0261.png) # ~~وسیصد1 شلوار بشمردیم از انواع ثیاب، که یکی رابند 2 دروی3 نکشیده # ~~بودند3 ، با آنکه نوع جامه ذخیره نهادن ملوک را5 معتاد نبوده است . # ~~چنانکه درخاطر آمد ازاین سخن عذر خواستم. چون ازخواندن6 قصیده # ~~فارغ شد 7 عتابی اندک وبازخواستی سهل بکرد وگفت: ایفلان چه بر آن # ~~داشت ترا 8 که برتکلف جواب گفتن من خودرا تکلیف کردی؟ گفتم : # ~~امیر - ایدهالله - مرا بر آن داشت. گفت 10 : به چه چیز؟ گفتم : بدانچه # ~~فرمود: # وابی 11 من لاکفاء له %~% من یسا می12 مجده وولوا ### | ترجمه اینست: # نداشت کفوی در رفعت وشرف پدرم ### | کسی که داند همتاش 13 گو بگو14 و بیار # چون امیر فرمود که بگویند15 گفتم، چنانکه عرب را عادت باشد # ~~در16 تفاخر. و رعیت باملوک، وفرودستان باپادشاهان مفاخرت نمایند. واز # ~~این 17 نوع بسیار عذر خواستم و به گناه خود اعتراف کردم و او عذر18 # ~~قبول کرد وعفو مبذول داشت و آنمسامحت 19 را به احسان و اجمال مؤکد # ~~گردانید و گفت: مارا در کار نصربن شیث تدبیرهای خوب ارشاد کردی ~~PageV01P227 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0262.png) # ~~میپسندی از خویش همچنانکه به رای1 نصرت و معونت2 فرمودی به # ~~تن موافقت کنی واثر سعی خودرا درظفر یافتن براو ظاهر گردانی3 1 # ~~ومن عادت خودرا در 4 ملازمت خانه وقلت استعداد سفر رابهانه ساختم. # ~~گفت: اگر به قبول برما منت نهی هرچه عدت و آلت سفر است کفایت # ~~زین ولگام وساخت و ستامو آلت تمام خاصهآ من بیاوردند، و سه اسب دیگر # ~~جهت 9 خدمتکاران وپنج استربه قوت خوشرفتاربه جهت اثقال 10 وبنه، ms125 و # ~~سه تخته 11جامه ازاصناف جامههای فاخروپنج بدره درم و یک بدره دینار، و # ~~جمله 12 بردکانی که بر درحصار است نهادند 13 و گفت: ترا کدام روز # ~~انتظار کنیم ومدت موقف14 چند خواهد15 بود؟ وعدهآ نزدیک بدادم و # ~~برخاست تابرنشیند16 . خواستم که17 دستش بوسه کنم نگذاشت 18. وجملهآ # ~~لشکر بر 19 عقب او برفتند وهیچکس در نواحی حصن نزول نکردند ، و # ~~کنیزک سیاه بیرونرفت وجامهها وبدرهها 20 در آورد، وغلامان چهارپایان21 # ~~به اصطبل بردند. ومن دیگر عبدالله بن طاهر را ندیدم. وعیسی بن ~~فرخانشاه22 # ~~که راوی این حکایتاست گفت: من یکروز ویکشب مهمان محمد بن یزید # ~~بودم واز شرایط کرم ومهمانداری هیچ دقیقه فرو نگذاشت وحسن محاوره ~~PageV01P228 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0263.png) # ~~ولطف مذاکره وغزارت 1 او درفنون ادب ومهارت او در انواع فضایل # ~~بهنزدیک من محلی مرضی یافت، تمامت خراج آن سالینه 2 براو3 اسقاط کردم # ~~وبازگشتم. ومحمدبن فضل الخراسانی که از وجوهقواد واکابر سپهسالاران4 # ~~طاهر بن حسین وپسرش عبد الله بن طاهر بود این حکایت را بروجهی دیگر # ~~روایت کرد وچنین گفت5: چون محمدبن یزید الاموی جواب قصیدهآعبد الله_ # ~~بن طاهر گفت-چنانکه پیش از این تقریر رفت6 -و7 سبوشتم و قبح از8 # ~~اعتدال درگذشت، وبعداز آن ولایت مصر به عبدالله بن طاهر دادند وتدبیر # ~~شام بدو باز گذاشتند، محمدبن یزید دانست که ازوی نتواند گریخت و هم # ~~درموضع ثبات نمود وحرم را پنهان کرد وهرچه درملک ومال داشتهم در9 # ~~موضع بگذاشت ودر حصن بگشاد ومنتظر آن بنشست که سطوهآ 10 عبدالله # ~~واثر خشم او بدو رسد. ودر آن شب که بامداد به حصن او خواستم رسید # ~~عبدالله مرا بخواند وگفت: امشب به نزدیکمن باش واسب را بگوی تابا # ~~اسب خاص بر آخر بندند. چنان کردم ، و چون وقت سحر بود برنشست # ~~او11 وپنج سواردیگر ازخواص وغلمانش12، وباقی لشکررا فرمود که13 تا # ~~آفتاب طلوع کند 14 برنشینند15. وبراند 16 تا 17 به حصن محمد بنیزید ~~PageV01P229 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0264.png) # ~~رسید، در حصن دید گشاده ms126 1 ومحمدبنیزید دست فروگذاشته و نشسته و # ~~هیچ احتیاطی واستعدادی نکرده. عبدالله بن طاهر بروی سلام کرد و به # ~~نزدیک او نزول فرمود وگفت: چگونه است که چنین فارغ نشستهای ودر # ~~حصار گشاده، وهیچ احتیاط3 نفرموده از این لشکر که میرسد ، واز راه # ~~بایکسو نشدهای4 ومیدانی که عبدالله بن طاهر 5 برتو خشمناک است و از # ~~تو کینه دردل دارد؟ محمد بنیزیدگفت: اینچه تومی فرمایی برمن پوشیده # ~~نیست و ازاین غافل نبودهام، ولیکن در کار خود تأمل کردم دانستم کهخطا # ~~کردهام که 6 سخن او را معارض گشتم، و عنفوان شباب وغرهآ حداثت و # ~~سبکساری که از لوازم جوانی باشد مرا بر آن داشت، میدانم که اگر از او # ~~بگریزم او 7 از بهدست آوردن 8 من9 عاجز نشود . حرم10 را ازاین راه 11 # ~~بایکسو فرستادم وخویشتن 12 وهرچه 13 درمال وملک 14 منست تسلیم # ~~کردم ، من از خاندانیام که اکابر و اشراف آن خاندان را 15 بیشتر به # ~~ظلم کشتهاند 16 واگر مرا نیز قتل کنند اقتدا به خاندان خود کرده باشم # ~~وبراثر ایشان رفته ، ومیدانم که چون این مرد مرا بکشد وهر مال وملک # ~~که مرا هست برگیرد خشم اوبنشیند وبه هتک پرده 17 وبه رسوائی18حرم # ~~تجاوز 19 نکند 20 که اورا باایشان کینهای نیست، و این جرم 21 که من ~~PageV01P230 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0265.png) # ~~کردهام جنایت بیش ازین نباشد که نفس و مال 1 تسلیم کنم. چون عبدالله # ~~این سخن بشنید او را رقت آمد 2 وآب ازدیدهآ او2 روان شد . پس گفت: # ~~مرا شناسی؟ گفتم4: نه. گفت: من عبدالله بن طاهرم5 وخدای - تعالی 6 - # ~~ترا ایمن گردانید و خون ترا از ریختن صیانت فرمود و اهل حرم 7 ترا # ~~از پردهدریدگی نگاه داشت ونعمت وجاه از تو زایل نگردانید ، و منترا # ~~عفو کردم وگناه تو در گذاشتم ودر آمدن به نزدیکتو پیش از لشکر خود # ~~تعجیل کردم به جهت آنکه 8 تا زودتر ایمن شوی، وعفوی که از ms127 تو کردهام # ~~به ترسی 9 که از لشکر من به تو لاحق شود آمیخته نشود. محمدبنیزید # ~~ازشادی بگریست وبرخاست وسرعبدالله بن طاهر 10 بوسه داد وعبدالله او # ~~را در کنار گرفت وبهخود نزدیک گردانید. بعداز آن گفت: از 11 اندک عتابی # ~~چاره نباشد ای برادر، خدای مرا فدای تو گرداناد، من شعری که گفتم در # ~~مناقب ومآثر قوم خویش و بدیشان مفاخرت نمودم وطعن و قدحی نکردم # ~~درنسب 12 تو،وبرتو 13 خویشتن 14 را فضلی دعوی 15 نکردم، و تفاخر # ~~کردم به کشتن مردی که اگرچه از قبیلهآ تست خون اهل بیت تو در گردن اوو # ~~اهل بیت اوست ، ودشمن توواهل16 توروا بودی که خاموشی نمودی واگر # ~~خاموش نبودی درذموشتم17 وسب18 اسراف ننمودی و ازحد اعتدال تجاوز # ~~نکردی. گفت19. ایها الامیرچون عفوفرمودی زلال عفورا به تثریب20 مکدر ~~PageV01P231 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0266.png) # ~~مگردان ومنهل مرحمت را به خاک سرزنش تیره مکن. عبدالله گفت : ترک # ~~سخن کردم، برخیزتا بهمنزل1 تورویم تاحق ضیافتی برما2 ثابت گردانی . # ~~(وشادمان)3 مارا بهخانه برد وطعام وشراب و آنچه از لوازم ضیافت وعادت # ~~کرام باشد حاضر گردانید 4 وبرمنظری بلند ازمناظر آن حصن بنشستیم ، # ~~وچون لشکر نزدیک رسید 5 امیرعبدالله مرا فرمود که لشکر را استقبال # ~~کردم6 وفرمود تاسه فرسنگ از حصن7 بگذرند و نزول نکنند. (وامیر # ~~عبدالله) 8 آن روز تانماز دیگرآنجا ببود9 ، وبعد از نماز دیگر 10 چون # ~~خواست که برنشیند 11 دوات خواست و به سه ساله تسویغ خراج او # ~~مثالی 12 نوشت وهرساله خراج اوصدوبیست هزار درم بود، وفرمود که # ~~بعد از این اختیار تراست اگر بایدت13 در این سفر با ماموافقت کن واگر # ~~بایدت 14 هم در مقام 15 فارغ و مرفه 16 و ساکن باش . وی 17 صحبت # ~~او18 اختیار کرد وباما به مصر19 آمد[و] مادام 20 که عبد الله درشام بود ~~ملازم # ~~بود. 21 و من می گویم22 : عاقل را درخواندن وشنیدن23 این حکایت چند # ~~فایده است: PageV01P232 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0267.png) # یکی - آنکه بداند که ms128 عاقل باید که تاتواندخویشتن ستا ولافزن # ~~نباشد، و اگر1 محلی 2 رفیع و فضلی 3 کامل حاصل دارد بدان تفاخر # ~~ومباهات ننماید وبرخود ثنا نگوید وامتثال امر: (فلا 4 تزکوا انفسکم *) # ~~به جای آرد، واز معرت5 (من مدح نفسه فقد ادی زکات حمقه) عرض # ~~خود را صیانت کند، واگر می خواهد که عالمیان او راء ثنا گویند به مکارم # ~~اخلاق خودرا مستحق آن گرداند وزبان دعوی بسته دارد، که اگر عبدالله # ~~طاهر باعلو مرتبت 7 وکمال فضل آن چند بیت 8 انشانگردی چندان شتم9 # ~~صریح وردقبیح نبایستی شنید10 و به12 تبعت 12 آن ثنا هجوی چنان بر # ~~روی روزگار بافی نماندی13 ، چنانکه می گویم: ### | العربیه # ~~یا مادح 14 النفس اقصر15 رست معتسبا 16 ### | فضلا لنفسک بلاعبحت تهجوها # ~~حصل لنفسک بالآداب منقبته ### | واعط الرغائب من یأتیک یرجوها # ~~تمدح وتنشأ 17 ابعار المدیح اذا ### | بندی کریم 18 بکاس البر بعجوها19 PageV01P233 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0268.png) ### | الترجمه : # ~~استایش دگران گوی1، خود ستای مباش ### | که خود ستایی نبود طریق دانائی # ~~چو خود ستایی عیب است نزد اهل خرد ### | هجا بودنه مدیح آنکه خویش بستایی # ~~اگر فضایل ذات و مکارم اخلاق ### | بحاصل آری ممدوح عالمی شایی # ~~به قول خوب ستایش کنند خلقانت ### | به فعل نیک تو چون خویشتن بیارایی # ودوم- آنکه بداند که خردمند وزیرک آن کس است که (من حسن # ~~اسلام المرء ترکه مالا یعنیه) را کار فرماید، وازهرچه2 بگزیرد بگذراند ~~و # ~~مخاصمت ومنازعت هیچکس از3 ابتدا اختیار نکند؛ و چون ذکرپادشاهان # ~~وبزرگان رود اگرچه میان (اوومیان4) ایشان مسافت دور ودراز باشد زبان # ~~نگاه دارد و(من صمت نجا) برخواند و بعد مسافت5 حایل ومانع ایذای آن # ~~کس نشناسدباشد که روزی بهدست ایشان گرفتار آید 6، اگر بر قضیت غضب # ~~وسخط بر انتصاف ازاو مبادرت نمایند هلاک شود و اگر عفو کنند دائما # ~~رهین منت وبندهآ احسان آن کس باشد ودرمقام خجلت 7، چنانکه محمدبن- # ~~یزید الاموی 8 اگر زبان از محابات9 عبدالله بن طاهر 10 نگاه داشتی و از ~~PageV01P234 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0269.png) ms129 # ~~هجووسب او که از آن چاره1 داشت اغماض نمودی چندان استشعار و # ~~خوف 2 وبیم هلاک 3 نبودی (وآن همه مذنت نبایستی کشید)4. و در این # ~~معنی می گویم: # ~~زبان زهر چه گزیرد نگاه باید داشت ### | که هر بلا که به مرد آورد زبان آرد # ~~یساکسا که زبانش به کام 5 خصم کند ### | وگرچه گه گه کامیش در 6 در دهان آرد # ~~زبان زمردم بسیار گوی دین ببرد ### | زبانبه مرد هنرمند بیم جان آرد # ~~کسی که داشت زبانرا نگاه ، سود کند ### | که چون مصحف خود 7 او همه زیان آرد # سوم- آنکه بداند که کمال حسن سیرت و غایت مکارم اخلاق # ~~آنست که بد کرداران را جز به نیکی مکافات ومجازات8 نکند، و آنچه9 # ~~به خود نپسندد در حق دیگران به جای نیارد ، وچون فعل بداز بد کرداران # ~~مرضی نمیداند 10 خود بدان 11 اقدام ننماید 12 . # قوله تعالی 13 : (خذالعفو وأمر بالعرف واعرض عن الجاهلین*) # ~~اشارت بدین است، و آنچه جبرئیل- علیه اللام14 - بامصطفی - صلوات الله ~~PageV01P235 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0270.png) # ~~و سلامه علیه1- گفت : (اتیتک بمکارم الاخلاق کنها فی الدنیا و الاخره و # ~~هوان2 تصل من قطعک وتعطی 3 من حرمک وتعفو عمن4 ظلمک). شرح 5 # ~~این معنی. وقدرت بیشاز آن نمیبایست که عبداللهطاهر6 داشت و جرم # ~~زیادت از آنکه محمدبنیزید ، معهذا دانست (که عفو)7 محمود تر از # ~~انتقام، احراز8 کمال مکارم وذکرخیر و حسن احدوثه که ملتمس و متوقع ~~اکابر # ~~رسل است که (واجعل لی لسان صدق فی آلاخرین *) بدین خصلت خود # ~~را حاصل گردانید. و در این باب من گفتهام:9 # # گربدی باتو بد کند زنهار %~% جز به نیکی جزای آن نکنی # # ازبد ار بد پسند نیست ترا %~% پس تو باید که همچنان نکنی # # بربدی گربدی کند سودی %~% برنکویی تو هم زیان نکنی # وگویی که مطلع هردو قصیده که برزبان هردو رفته است عین10 # ~~کرامات بوده است که در حق هردو محقق گشت. مطلع قصیدهآ عبدالله- # ~~بن طاهر این بود: # مدمن 11 الاغضاء موصول ms130 %~% مدیم العتب مملول17 ### | الترجمه: 13 PageV01P236 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0271.png) # ~~کسی که عفوکند جرم1، باشد او را یار ### | عتاب کردن دایم ملالت آرد بار # در2 اغضا وعفو برمقتضای3 قول خود برفت . ومطلع قصیدهٔ‌ # ~~محمدبن یزید این بود: # لایرعک 4 القال والقیل %~% کلما بلغت تهویل ### | الفارسیه:5 # ~~زقیل و قال مترس و زخصم باک مدار ### | که آنچنانکه حکایت کنند نبود کار # با اونیز به قول او کار کردند واز آن خوف وروع6 که داشت # ~~ایمن گردانیدند وهرقیل وقال وتخویف وتهویل که از عبدالله بدورسانیده # ~~بودند خلاف آنیافت 7. # الحکایة الثانیة عثر - آوردهاند که 8 در آن عهد9 که ولید بن عبدالملک # ~~ولیعهد بود طریح 10 بن اسماعیل الثقفی را اعزاز واکرام نمودی و به # ~~خویشتن نزدیک داشتی. واول کسی که به نزدیک اودر آمدی و آخر کسی # ~~که بیرون رفتی اوبودی. واهل بیت وموالی 12 ونزدیکان و مقربان ولیدرا # ~~از علو مرتبت طریح 13 (به نزدیک ولید14) وحسن اعتقاد ولید در حق او # ~~وتقریب وتعظیمی که میفرمود حسدی تمام دراندرون ایشان متمعن گشته ~~PageV01P237 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0272.png) # ~~بود وظاهر نمی کردند تا آنگاه1 که حمادالراویه 2 به شام آمد، ومقربان # ~~واهل بیت ولید از طریح 3 با حماد شکایت کردند و گفتند: امیر را صید # ~~خود کردمطاست و چنان مشغول خود گردانیده که بیاد و نهارا، سرا وجهارا ~~یک # ~~لحظه به هیچکس دیگر نمیپردازد. حماد گفت: کسی راست کنید که دو # ~~بیت شعر برامیر خواند 5 تامن اورا از چشم امیر بیندازم و به خشم امیر # ~~مبتلا گردانم . ایشان خادمی که شب وروز در خدمت 6 اوبودی 7 و در # ~~اوقات خلوات وحالت نوم واستراحت از امیر جدا نبودی راست کردند # ~~ومالی از او قبول کردند وحماد این دوبیت انشا کرد واورا تعلیم داد : ### | العربیه # سیری رکابی الی من تسعدین به8 ### | فقداقمت بدار الهون ماصلحا # سیری الی سید سمح خلایقه ### | ضخم اللسیعته9 قرم یحمل 10 المدحا # و گفت : هرگه که امیر خالی باشد با خود به طریق تمثل ms131 # ~~این دوبیت 11 بخوان، و اگرپرسد که قایل ومنشی این کیست بگو طریح12. # ~~خادم چنان کرد، ویکروز چون طریح 13 از مجلس ولید بیرون رفتخادم # ~~ولید را خالی یافت، این دوبیت برخواند . ولید گفت: این که انشا کرده ~~PageV01P238 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0273.png) # ~~است؟ گفت: طریح. وترجمهآ این بیتها اینست که من گفتهام1: # سوی سعادت پوی ای حمیده مر کبمن ### | درین مذلت از این بیشتر چه میپائی؟ # سوی کسی که کریمست وراد و نیکو خلق2 ### | بزرگ بذل و سزاوار آنکه بستائی # ولید ازشنیدن 4 این بیتها به غایت خشمناک گشت 5 وگفت: با این # ~~همه اعزاز واکرام وتعظیم وانعام6 که من با او کردهام ومی کنم واورا بر # ~~جملهآ اهل بیت وتمامت اولیا وارکان دولت خویش مقدم و مختار گردانیدم # ~~تا اول7 کسی که به نزدیک من در آید و آخر کسی که بیرون شود 8 اوباشد، # ~~او هنوز هشام را از من به مدح 9 سزاوارتر میداند و می گوید به نزدیک10 # ~~کسی روم که شایستهآ مدح باشد. ودرحال فرمود که حاجب را آوازدهید11. # ~~وچون 12 حاجب بیامد گفت: نخواهم که بعد از این هرگز 13 طریح 14 به # ~~نزدیک15 من راه یافته باشد16 ومبادا که هر گز در بسیط زمین درنظر من ~~آید. # ~~اگر بیاید 17 وبه جهت18 در آمدن باتو مجادله کند سرش را19 بینداز . # ~~وچون طریح برعادت بیامد 20 تابهنزدیک ولید21 در آید حاجب منع کرد # ~~طریح گفت: چه حادث شده است وتامن بیرون آمدهام 22 هیچکس به PageV01P239 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0274.png) # ~~تمامت بااوشرح داد و گفت: دههزاردرم بستان ومرادستوری ده تادرروم. # ~~گفت : لاوالله1 و اگر خراج عراق تمامت2 به من دهی . گفت : پس # ~~مرا اعلام کن که سبب تغیر خاطراو بامن چیست؟ گفت: والله که توبیرون # ~~آمدی، من به نزدیک او دررفتم و هیچکس پیش او نبود 3 ولیکن خدای4 # ~~حال گردان ومقلب القلوبست، زمام دلهابهدست اوست، ساعته فساعتة حوادث # ~~فرماید 5 وتغییر وتبدیل درکارها پدید آورد. وبعداز آن سالی6 ms132 طریح بر # ~~در آن سرای املازمت مینمود وراه نمییافت8. خواست که با9 ولایت # ~~خود رود. باز گفت: تمامترین عجزی باشد که بعداز آن10 که در این بلیت # ~~بودم باز گردم ومعلوم ناکرده 11 که سبب تغیر رای اوبرمن چه بوده # ~~است؟ وجماعتی را که حاسد اوبودند میدید که شماتت مینمودند (و # ~~شادی می کردند)12؛ وشماتت اعدا را اثر بردل ازجفای اولیا بیش باشد. ### | شعر13: # جفای دوست توان کرد بردل خود خوش ### | اگر نباشد رنج شماتت اعدا # پس همچنان گرد دل حاجب برمی آمد 14 وبا او تلطف می کرد # ~~تا یکروز گفت15: چون چندین در مذدت مقام نمودی وبرمحنت صابر # ~~بودی16 روا ندارم که بیمقصود بازگردی و گفت: فلان روز امیر بارعام ~~PageV01P240 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0275.png) # ~~خواهد فرمود وحجاب1 منع2 از پیش برخواهد3 گرفت، اگر در # ~~اثنای4 آن انبوهی در روی من معذور باشم ومقصود تو حاصل گردد . پس # ~~طریح مترصد آذروز بود وآن بارعام درحق خود کرامت خاص شمرد و # ~~به نزدیک ولید دررفت، وچون ولید را نظر5 برطریح افتادروی از او6 # ~~بگردانید وشرم داشت که 7 از8 میان چندان مردم اورا تنها 9 (فرماید ~~که0)1 # ~~باز گردانند.11 وچون طریح نزدیک شد سلام گفت، جوابش نداد وطریح # ~~به تضرع واستکانت 12 وخشوع وزاری این قصیده 13 بخواند: ### | العربیة : # # نام الخلی من الهموم و باتلی %~% لیل أکابده وهم مغیلمع # # وسهرت لاأسری ولا فی لده %~% أرقی و اغهل مالقیت المجع # # آبغی وجوة مخارجی منبهمته %~% ازمت14 علی وسد منها المطلع15 # # جزعا بفعتبة الولید ولم اکن %~% من قبل ذاک من الحوادث أجرع # # یابن الخلائف ان سخطک لامری %~% أمسیت عصمته بلاه مفظع # # فاعطف فداک 16 أبی علی توسعا %~% وفضیلة فعلی الفضیلت تتبع # # قلقد کفاک وزاد ماهدناننی 18 %~% إن کنت لی19 ببلاء ضر کقنع20 # # سمة لیداک علی جسم شاحب21 %~% باد تحتره ولون اسفع PageV01P241 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0276.png) ### | فرج بعدازشدت # # ان کنت لی ذنب عتبت1 فیاننی %~% عما کرهت فنا2 زع متضرع3 # # وییبت منک وکل علر باسط %~% کفا الی وکل یسر ms133 اقطع # # من بعد اخدی من حبالک با للی %~% قدکنت احسب انه لایقطع4 # # فاربب صنیعک بیفان باعین %~% للحاشحین و سمعهم ماتصنع5 # # أدفعتنی6 حین7القطعت وسددت 8 %~% عنی9 الوجوه ولم یکن لی مدفع # # ودخلت فیحرم10الدمام وحاطنی %~% خفر اخنت به 11 وعهد موثع # # افهادم ماقد بنیت و خافض %~% شرفی وانت لغیر ذلک اوسع # # افلز خشیت شمات قوم فیتهم %~% شنف واففسهم علی ققطع # # وفصلت فی الحسب الاشم علیهم %~% وصنعت فی الاقوام مالم یصنعوا 12 # # فحان انفسهم بکل صنیعته %~% اسدیعها 13 وجمیل فعل تجدع14 # # اوتسعلیم فیجعلوفک اسوة %~% وابی العلام للف الندی والمصنع # # ودوالو انهم ینال 16 اکفهم %~% شللا وافکعن صنیعک تنزع 17 ### | الفارشیه :18 # ~~خوش آنکه نیست غمش تا به شب شود در خواب # چگونه خفتم؟ دل پرزرنج و دیده پرآب # ~~کسی که خفته بود غافلست از آن بیدار ### | که شب نخسبد بی لذت سماع وشراب PageV01P242 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0277.png) # ~~به تهمتی شده منسوب و بسته گشت براو ### | در خلاص و گشاده در بلا و عذاب # ~~جزع کنم زعتاب ولید اگر چه مرا ### | به گاه حادثه صبر است کار در هر باب # ~~بلای خشم تو ای تو سلالهآ خلفا ### | برآنکه1عصمتش از تستسختشد در یاب2 # ~~براو ببخشای 3 از روی فضل وراه کرم ### | روا مدار از این بیش رنج بر احباب # ~~نشان رنج دل منبساست گونهآ روی ### | اگر چه کردهام اورا بهخون دیده خضاب # ~~به هیچ وقت نکردم خلاف رای تو من ### | گناه چیست چه رنجانیم چنین به عقاب؟ # ~~نماند امیدم وشد بسته راه عذراز آنک ### | قبول را برتو نیست هیچ فتح الباب # ~~از آن سپس که تمسک به حبل خدمت تو ### | چنان بدم که نبد قطع در خیال و حساب # ~~بپروران چو نشاندی نهال تربیتم ### | به رغم دشمن از دوست رویخود بمتاب # ~~چه کردهام که ز لطفت گسست پیوندم ### | چرا شدم زجناب تو منقطع اسباب؟ PageV01P243 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0278.png) # ~~ذمام بنده نگه دارو زینهار مخور ### | که حفظ عهد بود سیرت اولوالالباب # ~~بنای مجد مرا چون تو بودهای بانی # ~~چنان مکن ms134 که شماتت کنند بر حالم # جماعتی که زتو بود سینهشان پرتاب1 # ~~خجل بدند ز بذلت که وعدهآ ایشان # سراب 2 بود وسخای تو بحر بی پایاب3 # ~~شدند مثله زقهرت چو مثل تو نبدند # تفاوتست زبحر محیط تا دولاب # ~~اگر به تشنه4 بمیرند دوستر دارند ### | که زرع مکرمت از دست تو شودسیراب # ~~را زلوم همی مثل خویشتن خواهد ### | به رغم جمله در احیاء مکرمت بشتاب # ولید چون این قطعه بشنید اورا به خویشتن5 نزدیک گردانید. 6 # ~~ودر روی او بخندید واز او 7 عفو کرد و بامرتبه ودرجهآ اونش رسانید8. # فصل - ودر این حکایتیک فایده آنست که مردم عاقل بدانند9 # ~~که بر قربت10 پادشاهان ودوستی ایشان اعتماد ننمایند واز صحبت ایشان # ~~دائمأمحترز باشند که گفتهاند: (ایاکم و الملوک فانهم یستعظمون ردا ~~لجواب PageV01P244 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0279.png) # ~~ودستحقرون ضربالرقاب)1 ، به وقت لطفرد جوابراموهبت 2 بزرگ # ~~شمرند وبه هنگام عنف ضرب رقابرا مالشاندک دانندهآ اگر چه نان دهند # ~~آبروی برندوا گرچه مال بخشند جان ستانند. و آن کس که در خدمت پادشاهان # ~~مقرب باشد اگرچه بی گناه باشد باید که 3 چون مجرمان خائف و چون # ~~گناهکاران مستشعر باشد واز آنکه صاحب غرضی دروغی به سمع پادشاه # ~~رساندورای پادشاه بواسطهآ کذب آن صاحب غرض از جادهآ تربیت ومجاملت # ~~بااو اتحراف نماید ایمن باشد و در این معنی میگویم4 : ### | العربیه5 # # لادرکنن الی2 ادملوک فانهم %~% کالدهر ینقلبون فی احوالهم # # لاوشبتون علی الوفاه دواحد %~% و ینهصون7 وصالهم دملانهم # # لایتنعون بدون روحک فی السخط %~% عندالرضا لویسمحون بمالهم ### | الفارسیه: # باتو هرچند خسروان باشند ### | لطفها کرده رازها گفته # هان وهان تانگرددتیک دم ### | ترس ایشان ز دل برون رفته # گنج لطفند و خشمشان دایم8 ### | هست مارسیه بر او خفته PageV01P245 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0280.png) # ~~بحر جودند لیک ترسان باش ### | که به بادی شوند آشفته # وحرمان طریج از خدمت ولید به واسطهآ این دوبیت که براوافترا # ~~کودند پراین معنی حجت روشن شناسد. # ودوه_ آنکه سخن دشمنان درخق دوستان برکار نگیرد ، واگر # ~~مضربی ونمامی از دوستی سخنی ms135 به گوش او برساند1 بی تفحص خاطر با # ~~(یاایها الذین آمنوان جاء کم فاسق بنباء فتبینواان تصیبواقومأ بجهالة ~~فتصبحوا # ~~علی ملفعلتم ناومین*). # ودراین معنی می گویم: # ~~به دروغی که بگذرد بر گوش ### | کوش تا دوست را نیازاری # ~~کذب باشد حکایت نمام ### | شاید ار در ضمیر نگذاری # ~~دانم2 از دست، دوست زود رود 3 ### | دیر باید که تابه دست آری # الحکایة الثالثة عشر - چنین گویند که چون جاحظ را بعد از # ~~نکبت محمدبن عبدالملک الزیات به نزدیک احمدبنابی دواد در آوردند # ~~مقید با4 یکتو پیراهنه،احمد گفت : یا عمرو نیافتم ترا الا6 فراموش- ~~PageV01P246 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0281.png) # ~~کنندهآ نعمت و کرامت، وجحودنمایندهآ صنایع ونیکوییها، واضافت کنندهآ # ~~مثالب ومعایب به کسانی که با تو انعامها و اکرامها کردند وسزای آن # ~~بودند که مناقب ومفاخر ومحاسن ومآثر ایشان شرح دهی. وعجب باشد # ~~اگر دور 1 روزگار وتعریک اورا دراصلاح فساد طویت وخبث تو اثری # ~~تواند بود. جاحظ گفت: این2 برخود آسانتر3 فرا گیر که اگر ترا منت4 # ~~برمن باشد5 به 6 که مرا برتو7، اگر من بد کردار باشم وتو نیکو کار ذکر # ~~خیر و حسن احد وثه درمیان خلایق از تو بیشتر باشد واگر درحال قدرت # ~~عفو فرمایی از تو نیکوتراز آن که اندکی انتقام کنی. احمد گفت: نمیبینم # ~~از تو الا فصاحت 8 ورونق کلام. نقد خالص سخن9 راپردهآ خبث درون15 # ~~ساخته وغلوغش ونفاق ومداهنت درصمیم سینه گداخته ، این را از پیش # ~~من بیرون برید. اوراهمچنانبابند برگرفتند وچون به دهلیزرسید 11 غلامی # ~~را فرمود که برعقب او برو وبند ازپای او برگیر وبعداز آنکه به حمام ~~رفته # ~~باشد دستی جامه که گرانمایه تر باشد در وی پوشان12 و سرایی با جمله # ~~فرش و آلات واثاث 13 وخدمتکاران برای او مرتب گردان ودههزار درم به # ~~نزدیک او برتا در اخراجات خودصرف کند تا بعد از این درکار اواندیشه # ~~کنم14 وخللی که درکار او راه یافته است به اصلاح مقید گردانم 15 . PageV01P247 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0282.png) # ~~دیگر روز جاحظ ms136 را 1 دیدند درمجلس احمد بر 2 صدر نشسته وخلعت3 # ~~پوشیده واحمدبنابیدواد روی بدو آورده . هرلحظه می گفت: (هات # ~~ییا باعثمان)، بیار تا چه 5 میفرمایی6؟ # فصل - ودراین حکایت موضع اتعاظ واعتبار دوجای است: # یکی - آنکه اگر گناهی از تو در وجود آید در حق دوستی یا # ~~یامخدومی 7 به عذرهای باطل تمسکنسازی وبه گناهکاری 8 خود اعتراف # ~~کنی وبه استعطاف واستغفار9 رضای آن دوست به دست آری همچنانکه # ~~جاحظ کرد15 بااحمد. ودر این معنی میگویم11: # # به گناه اعتراف باید کرد %~% پس از آنعذر خواه گشتن زود # # نشود جز به اعتراف و بهعذر %~% دل ساخط 12 زمجرمان خشنود # # هر که انکار کردوعذرنخواست %~% دو 13 گنه برگناه خویش افزود # دوم- آنکه اگر به سهو یاعمد 14 از دوستی 15 از دوستان تو یا # ~~(از 16 خدمتکاری از17) خدمتکاران تو گناهی حادث شود وبه استغفار و # ~~معذرت فراپیش آید و به گناه(خوداقرار و18) اعتراف آورد و بها نابت19 # ~~واستعطاف 20 باتو رجوع کند باید که اگر چه21 جرم بزرگ باشد آن22 ~~PageV01P248 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0283.png) # ~~اعتذار1 قبول کنی وبه عفوو تجاوز بروی منت نهی چنانکه احمد باجاحظ 2 # ~~کرد ودراین معنی میگویم: ### | العربیه3 # ~~کف العتاب من الاخوان مکرمه ### | واعف الذنوب تجد فیالخلد رضوانا # ~~و اقبل معاذیر من یأتیک معتذرا ### | ان کنت ترجو من الرحمن غفرانأ ### | الفارسیه5: # ~~چون گناهی زدوست صادر گشت ### | شاید ار معذرت پذیرشوی # ~~هر که در پای اعتذار افتاد ### | آن به آید که دستگیر شوی # ~~الحکایة الرابعة عشر - اسحاق بن ابراهیم الموصلی گفت: هرگز من # ~~مثل جعفر بنیحیی البرمکی ندیدم در کرم ومروت وادب وفتوت ولطافت7 # ~~وظرافت8 وحسن خلق،9 و آنچه در منادمت و مجلس10 انس به کار باید # ~~ازغنا ورقص وحکایات مضاحک ومطایبهها، چنانکه11 روزی به درسرای # ~~هارون الرشید حاضر آمدم، گفتند: امیرالمؤمنین به آسایش مشغول است . # ~~چون باز گشتم جعفر را درراه دیدم که به درگاه 12 می آمد، واورا 13 خبر ~~PageV01P249 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0284.png) # ~~دادم که امیرالمؤمنین (به آسایش مشغول است)1. ms137 # مرا فرمود که اینجاباش 2 وخود برفت ورسم خدمت به جای # ~~آورد وچون باز گشت مراگفت: برو تا به سرای مارویم وباقی روز به خلوت # ~~وعشرت ونشاط 3 یگذرانیم 4 واین 5 فرصت ازدست ندهیم وهردوامروز # ~~مطرب یکدیگرباشیم. گفتم: نعم وکرامة6 . بهسرای او رفتیم و جامهها از # ~~سربر کشیدیم وطعام بیاوردند. چون ازطعام فار غشدیم فرمود کنیز کان را # ~~که بیرون آیید که بیگانه حاضر نیست که ازوی احتشام باید کرد و شراب # ~~حاضر کردند وجامههای حریر بیاوردند، بپوشیدیم، و خلوق 7وطیب و آنچه # ~~رسم مجلس شراب باشد به جای آوردند ویک نوبت او به جهتمن سماع # ~~می کرد ویکنوبت من به جهتاو، وحاجب8را آواز داد و گفت9: امروز10 # ~~هیچ آفریده را (کاینا من کان) به نزدیک من راهندهی واگر رسول امیر ~~المؤمنین # ~~آید11 اعلام کنی که مشغول است بهمهمی،12 و در این معنی 13 مبالغت # ~~تمام بکرد وفرمود تاجملهآ حجاب وخدمرا این وصیت بکنند. پس گفت : # ~~اگر عبدالملک بیاید اورا دستوری دهیدو بدین عبدالملک شخصی راخواست # ~~که ازجملهآ ندمای او بودوجعفررا بااو15 انسی تمام، ودرمجالس وخلوات16 # ~~حاضرشدی ومطایبهها17 کردی. وحاجب برفت وما به کارخود 18 مشغول ~~PageV01P250 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0285.png) # ~~شدیم 1 ودرغلوای نشاط در حالتی2 بودیم که ناگاه پرده برداشتند، نگاه ~~کردیم # ~~که جعفر ابن عبد الملک 7 راخواسته است. واین عبدالملک از اکابرهاشمیان8 # ~~بود9 و از جلالت قدر و کمال رفعت محلی10 عالی داشت، و بارها # ~~امیر المؤمنین التماس کرده بود واو 11 از منادمت او به دفعات 12 امتناع # ~~نموده، وبغایت زهد وتقوی معروف بود ورشید به کرات ومرات (خواسته # ~~بود و)13 کوشیده14 تایک قدح شراب بخورد اجابت15 نیافته بود. وچون # ~~اورا بدیدیم هردو حیران بماندیم و در یکدیگر می نگریستیم و از غایت # ~~دهشت وحیرت عیش برما منغص 16 گشت وپوست برتن جعفر خواست که # ~~بطرقد.17 وعبدالملک برحالما وپریشانی که درطبیعت 18 حادث گشت # ~~مطلع شد19، روی:20 به ما آورد وچون بهرواقی رسید، خانهای 21 را که ms138 # ~~مادر 22 آنجا بودیم در درون 23 این 24 رواق بود، طیلسان و جامهها به 25 ~~PageV01P251 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0286.png) # ~~یکسو انداخت وطعام خواست . جعفر فرمود تا طعام آوردند و او از # ~~خشم1 مضطرب 2 شده بود3 . وچون عبدالملک طعام بخورد رطل # ~~شراب خواست ودر کشید. بعداز آن به 4 در آن خانه آمد که مادر آنجا # ~~بودیم 5 ودست به هردو جانب دربازنهاد و گفت: (اشر کونا فیما انتم فیه): # ~~دراین کار که هستید مارا6انباز کنید(ودراین سرهمراز)7. جعفر گفتدر آی8. # ~~بعداز آن پیراهنی ازحریر بیاوردند، درپوشیدوطیب وخلوق9 به کاربرد # ~~وچند کاس شراب پیاپی 10 بخوردعوض آنکه بروی سبقت داشتیم. بعد از # ~~آن11 غنا آغاز کرد 12 ودستی سماع خوش به اتمام رسانید و از ماهردو # ~~خوشتر ودراصولتر13 گفت . ودرهرفن از آداب 14 منادمت ومراسم مجلس # ~~انس شروع کرد وبرما بچربید وخشم جعفر به رضا واندوه به شادی بدل # ~~گشت وگفت: مهمات ومرادات که داری عرض کن15 تابه اسعاف وانجاح # ~~مقرون گردد. عبدالملک گفت: وقت رفع حوایج نیست. جعفر الحاح # ~~کرد. گفت: رای امیرالمؤمنین برمن متغیر است میباید که با سرعنایت و # ~~شفقت ومرحمت 16 آید. جعفر گفت : امیر المؤمنین ازتوراضی شد و بر # ~~خاطر اشرفش17 هیچ غبار نماند، مرادی که داری التماس نمای. 18 گفت: # ~~مراد من همینبود که گفتم. گفت: میگویم: حاجت بخواه. 19 گفت : وام ~~PageV01P252 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0287.png) # ~~بسیار برمن جمع شدهاست. گفت : وام چندباشد1 ؟ گفت. چهل هزاردرم، # ~~گفت3: (اینک چهل4 هزاردرم)5، اگر میخواهی همین لحظه بفرمایم تا6 # ~~به تو تسلیم کنند 7 واز مسارعت در این معنی مرا مانع نمی آید 8 الا ~~آنکه # ~~قدرتو از آن بزرگتر است که مثل من9 تراعطادهد، اما قبول کردم که فردا # ~~از خزیتهآ امیر المؤمنین به خدمت تو آرند . عبدالملک گفت میباید که # ~~امیر المؤمنین نام پسر من10 بزرگ گرداند و درجه ومرتبهآ اوعالی کند . # ~~جعفر گفت: امیرالمؤمنین ولایت مصر بدو داد ودختر خود عالیه 11 را با # ~~او 12 عقد کرد ms139 ودوهزار هزار13 درم از مال خود کابین 14 دختر به وی # ~~داد. اسحاق بن ابراهیم الموصلی گوید: من باخود گفتم: این مرد مستشده # ~~است ونمیداند 15 که چه می گوید؟چون بامداد بهحضرت امیر المؤمنین16 # ~~رفتم17 جعفر بن یحیی پیشازمن رفته بود و درسرای امیرالمؤمنین جمعیت # ~~وانبوهی بسیار18 دیدم وابویوسف القاضی وامثال اوازائمهآ کبار ومعارف # ~~واکابر بغدادرا دیدم کهخوانده بودند، وعبدالملک بن صالح الهاشمی و پسرش # ~~را بخواندند19 وبه نزدیکهارون الرشید در آوردند . بعداز آن گفت20 : تا ~~PageV01P253 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0288.png) # ~~غایت1 برتو ساخط بودم2 ، راضی گشتم2 و چهل هزار دینار4 عطا # ~~فرمودم5. همین لحظه 6 ازجعفر 7 قبض کن8. وپسرش9 رابخواند و گفت: # ~~گواه باشید که دختر خود عالیه را بهزنی بدو10 دادم واز مال خویش11 # ~~دوهزارهزار درم مهراو گردانیدم و ولایتمصربدودادم. چون جعفریحیی2 # ~~بیرون رفت اسحاق گوید: کیفیت حال 13 از او14 پرسیدم. گفت: بامداد # ~~پگاه15 به نزدیک 16 امیرالمؤمنین آمدم 17و آنچه دوش در آن بودیم حرفا # ~~بعدحرف.18 بااو شرح دادم وحکایت آمدن 19 عبذالملک و غلطی که حاجب # ~~کرده بود و آنچه عبدالملک باماکرد 20 از رفع حشمت 21 و موافقت در # ~~حالتی که در آنبودیم. تعجب نمود وخوشش آمد. بعداز آن گفتم که 22 از # ~~امیرالمؤمنین 23 چندچیز را ضمانی 24 کردهام. گفت چیست (آن ضمانی # ~~که کردهای؟) 25 تمامت بااو شرح دادم. گفت: بهضمانی 26 خویش وفا # ~~کن. وفرمود تا اورا27 حاضر کردم28 ورفت آنچه دیدی29 . PageV01P254 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0289.png) # فصل- ودراین حکایت مردم 1 عاقل را برسه خصلت از مکارم # ~~اخلاق ومحاسن شیم اطلاع میافتد که این سه بزرگ بر آن اقدام نمودند و # ~~می شاید که خردمند اینسه خصلت درامثال این مواضع دستور و پیشوا و # ~~امام ومقتدای خود سازد: # اول- آنچه عبدالملک بن صالح کردچون اتفاق [را] به چنان موضعی2 # ~~رسید وچنان 3 طایفه 4 را، وجنس 5 آن حالتی بدید که خلاف طبیعت و # ~~ضد مذهب و روش 6 او بود ، چون رضای آن جماعت اورا مطلوب ms140 # ~~بود خلاف ظاهر نکرد وبرای دل ایشانوازالت وحشتی که ایشانرا به سبب # ~~اطلاع او برآن 7 حالت بود خلاف مراد ورای8 خود کرد و آن لحظه # ~~باایشان موافقت نمود 9 وبعداز آن به استغفار مشغول گشت. وشین وعار # ~~به خویشتن 10 روا داشت وهتک حجاب وتنغیص وقت11 بردیگران جایز # ~~ندید. وهرکه بامردمان اختلاط12خواهد 13 (در مواضع)14 این مسامحتها15 # ~~بباید کردتازندگانی کردن میسر شودو مصالحی که بدیشان منوط باشدمختل16 # ~~نگردد، والا ازمردمان عزلت 17 باید کرد (وبا وحدت)18 وانفرادساخت. # ~~ودراین معنی می گویم: ### | العربیه PageV01P255 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0290.png) # ~~ذار الاخلاء1 و احذر عن خلافهم ### | ان الخلاف یدیم الضغن فی الخلد # ~~وان تکن عاجزأعن وفق نعیتهم ### | فکن وحیدأ عدیم الاهل والولد ### | الفارسیه3: # ~~اگر مراد تو با خلق زیستن باشد ### | مکن خلاف وهمه وفق رای ایشان کن # ~~کمال نیست که بارای خویشتن سازی ### | خلاف عادت خویش ووفاق یاران کن # ~~وگر خلاف مرادت نمیتوانی کرد ### | کرانه گیر 4 زخلقان و روی پنهان کن # ودوم - آنچه جعفربن یحیی کرد چون دانست که عبدالملک در آن # ~~حالت موافقت نمود خلاف مرادخویش کرد، وتتبع 5 مراد جعفر وتطییب # ~~دل وصیانت خاطر او از تشویش بررعایت جانب خود مرجح داشت # ~~لاجرم جعفر از خود نپسندید که در اسعاف مرادات وانجازملتمسات او به، # ~~اقصی الغایة والامکان نرسد. پس کریم آن کس باشد که چون کسی برای # ~~رعایت جانب او خلاف رای ومذهبخود بردست گیرد او ازپای ننشیند # ~~تا هر مراد ودرخواست که اورا باشد به اجابت مقرون گرداند6. ### | الفارسیة : PageV01P256 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0291.png) # ~~کسی که کرد خلاف مراد و مذهب خود # برای وفق مراد تو حقگزاری 1 کن # ~~مراد خویش رهاکن پساز سر اخلاص ### | در اینچه2 هست مرادش بهصدق2 یاری کن # ~~و گرچه بیش کنی لطف از او چوسابق اوست ### | منه سپاس بر او وسپاس داری کن # ~~وسوم - آنچه امیر المؤمنین رشید کرد که چون جعفر چندان کار # ~~بزرگ به اعتماد4 بر کرم5 امیر المؤمنین از عبدالملک متقبل شدوبی ~~استطلاع6 # ~~رای امیر المؤمنین7 ms141 ومشورت او دراتمام این8 مهمات بزرگ پروانهداد9 # ~~امیر المؤمنین اورا در آن دعوی خجل وشرمسار نگردانید وبه مواعیدی # ~~که او فرموده بود وفانمود. پس تحقیق دعاوی مخلصان و هواداران 10 و # ~~صیانت جانب ایشان از خجالت وشرمساری درلافی که از پس کسی زنند # ~~غایت کرم ونهایت حسن خلق باشد. و در این معنی می گویم: ### | الفارسیه11 # ~~اگر زند ز تو لافی یکی ز یارانت ### | چنان مکن که در آن گفته شرمسار شود12 # ~~به فعل خوب بیان کن تو13 صدق گفتهٔ‌او ### | که تا مکارم خلقت یکی هزار شود14 ### | 3- ت ### | 6- : اصطلاع. ### | 9- جا: ### | 15- مجا: ### | 13- چاپی: PageV01P257 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0292.png) # الحکایة الخامسة عشر - وهم اسحاق ابراهیم 1 الموصلی حکایت # ~~کرد وگفت: میان محمدامین 2 وابراهیم بن المهدی که عم او بود (درمیان # ~~نبیذ3 خوردن ماجرائی افتاد4) که محمدامین را خاطر بر5 ابراهیم # ~~متغیر گشت وابراهیم اثر آن وحشت در روی محمد امین مشاهده کرد و # ~~باز گشت بامنزل خویش. ومحمد امین حجابرا فرمود که ابراهیم را از # ~~درآمدن به نزدیکما 6 مانع باشید 7 و این8 سخن به ابراهیم رسید ؛ # ~~به امین9 رقعهای نوشت وهرگونه لطف10 وطرف 11 وهدایا وتحف با آن # ~~یار بود12. و امینهدایا قبول نکرد ورقعهرا جواب 13 ننوشت. ابراهیم # ~~کنیز کی داشت 14 درغایت جمال ونهایت کمال ، ابراهیم اورا پروردهبود # ~~وغنا وبربط15 وآداب 16 خدمت ملوک آموخته، 17 وهنوز به حد بلوغ # ~~نرسیده بود، اورا بفرمود تا به 18 جامههای فاخر 19 بیاراستند و حلی و # ~~پیرایهآ تمام بروی کردند وبربطی مرصع به جواهر ترتیب داد20 و این # ~~سه بیت در معذرت انشاء کرد: ### | العربیه # # هتکت الضمیر برد اللعطف %~% وکشفت هجرک لی فافکشف PageV01P258 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0293.png) # # فان کنت تنکر 1 شیئأ جری %~% فهب للخلافته2 ماقدسلف # # وجدلی3 بصفحک عنزلتی %~% فبا لفضل یأخذ اهل الشرف ### | قرجمه4: # ~~به رد تحفه دریدی تو پرده بر5 کارم ### | برهنه کردی رازی که بود پوشیده # ~~خلافت6 تو سزد عذر گو خلاف مرا ### | ز ناپسند 7 بود عفو بس پسندیده8 # ~~به ms142 عفو کوش که چون (دیده برسر آید آنک)9 # به فضل ولطف کند جرم دوست نادیده # و این ابیاترا صوتی بساخت و(ابیات وصوت)10 آن کنیزکرا # ~~تعلیم داد (تا یادگرفت واورا)11 به نزدیک 12 محمد امین فرستاد . کنیزک # ~~بربط ساخته کرد وبه نزدیک محمد امین دررفت وخدمت کرد و بایستاد و # ~~گفت: بندهآ تو وعم تو ابراهیم می گوید، وشعر آغاز کرد درصوت، وبر بط # ~~نواختن گرفت . چون تمام کرد امین 13 گفت : احسنت ای دخترک نام # ~~تو چیست؟ گفت: هدیه. گفت: تو همچو نام خویش هستی، (یعنی هدیه # ~~هستی)14. گفت: هست، ومراهدیه این ساعت 15 نام کرد که به خدمت # ~~امیر المؤمنین فرستاد. محمد شاد گشت 16 و آن تغیر خاطر زایل شد17 ~~PageV01P259 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0294.png) # ~~وبفرمود تا ابراهیم حاضر آمد و از او راضی گشت وویرا1 (مالی # ~~وافر)2 ببخشید . # فصل - ودراین حکایت فایده آنست کهمرد باید که 3 چونخاطر # ~~دوستی یامخدومی 4 باوی 5 متغیر گشت هراعتذار و استغفار و استعطاف # ~~که ممکن باشد بهجای آورد 6 تا آن غبار از خاطر اوبرگیرد، واگر یک # ~~دونوبتدر قبول7 معذرت ورد تحف و لطف8 اویاری9وخویشتن داری نکند # ~~ترک 10 عذر خواستن نگیرد وبه لطایف معاذیر 11 دلپذیر دل او بادست آرد # ~~حنانکه ابراهیم12 بامحمد امین کرد ودرین معنی می گویم:3 ### | الفارسیه14 # ~~به اعتذار و تلطف به دست باز آور ### | اگر چنانکه دل دوستی بیازاری # ~~به آن بود که نیازاری و چو آزاری15 ### | اگر چه ناز کند زاری و نیازآری16 # ~~به پای باشی 17 بازازی و لطایف18عذر ### | بود که آن دل رفته به دست باز آری PageV01P260 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0295.png) # الحکایة السادسة عشر - روایت کردهاند که عامل ابوجعفر منصور # ~~از1 فلسطین بدونوشت که یکی ازاهل فلسطین مردمان2 را اغرا 3 می کند # ~~وپریشان میدارد وبراحکام واوامر من اعتراض می کند وتدبیری که در 4 # ~~مصالح5 وتوجیه اموال می کنم مشوش میگرداند6. ابوجعفر بدونوشت که # ~~خون7 توضایع است اگر آنشخصرا نگیری8 وبه نزدیک من نفرستی. # ~~عامل آن ms143 شخصرا9 به دست آورد وبه نزدیک جعفر فرستاد . چون اورا # ~~پیش10 امیرالمؤمنین بردند 11 فرمود تویی که 12 برعامل من اعتراض # ~~می کنی وکار بروی مشوش 13 میداری؟ بفرمایم تاگوشت 14 از استخوان # ~~تو15 جدا می کنند16. و این مردی 17 پیر بود18 و آوازی19 ضعیف داشت . # ~~گفت20: ### | العربیه # # اقروض عرسک بعد ماهرمت %~% و من العناء 21 ریاضته الهرم ### | الترجمه: # اگر تو خواهی تاپیر ادب پذیر شود ### | محال باشد تغییر عادت پیران # ابوجعفر از ضعف آواز او نشنید 22 که چه میگوید. گفت: یا PageV01P261 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0296.png) # ~~ربیع چه می گوید؟ گفت می گوید: # ~~الامرامرکم1 ### | العربیه: # # العبد عبدکم والمال مالکم %~% فهل عذابک عنی الیوم مصروف ### | الترجمه: # مال مال تست و چاکر چاکرت ### | هست ممکن آنکه بخشایی براو # ابوجعفر گفت: یاربیع عفو کردم از او. اورا بگوی2 تا باز گردد # ~~وباوی احسان کن3. # فصل- وفایده در این آنست که کسی که او4 به نزدیک5 پادشاهان # ~~مقرب باشد وکار افتادهای را بدان حضرت آرند وبر زبان آن صاحب # ~~واقعه سخنی رود که 6 اگر چنانکه اوگفت به گوش پادشاه 7 رسد8 سبب # ~~هلاک او بود، آن مقرب سخنی که (مصلحت داند به گوش پادشاهرساند)9 # ~~ودر بند آن باشد که آن شخص خلاص یابد وبردست پادشاه چیزی10 ناحق # ~~نرود که بدان11 در دنیا و آخرت 12 معذب گردد؛ 13 چنانکه ربیع # ~~کرد14 در حق آنشخص 15، که کذب درهمه مواضع مذموم است الا PageV01P262 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0297.png) # ~~در اصلاح ذات البین، وصدق درهمه احوال پسندیده است الادر نمامی # ~~و نقل کلماتی که (موجب عداوت)2 باشد، چنانکه (پیش از این) # ~~گفتهام 4. ### | شعر5: # ~~هر دروغی که موجب صلح است ### | بهتر از راستی که کین دارد6 # ~~صدق نمام عین نفرینست ### | کذب اصلاح آفرین دارد7 # الحکایة السابعة عثر - فضل بن الربیع حکایت کرد که مروان بن- # ~~ابی حفصه را دیدم که به نزدیک مهدی در آمد بعداز وفات معن بنزائده،1 # ~~درمیان جماعت شعرا ، واشغری برخواند که درمدح او انشا کرده بود. # ~~مهدی گفت: ms144 چه کسی تو10؟ گفت: بنده 11 ومداح تو12مروان بن ابی حفصه. # ~~مهدی 13 گفت : نه این 14 (دوبیت)15 تو گفتهای؟ ### | العربیه: # # اهمنا با لمدینه بعدمعن %~% مقاما . لانرید 16 بهزوالا17 # # وقبنااین ننهب18 بعدمعن %~% وقد ذهب النوال فلانوالا19 PageV01P263 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0298.png) ### | فرج بعد ازشدت. ### | الفارسیه:1 # ~~به شهرخویش پس از معن گرشوم ساکن ### | روا بود که در ایام همچو معنی نیست # کجا روم، زکه خواهم عطا؟ که در عالم ### | چو معن هیچ کریمی به بذل ومعنی نیست # چون گفتهای عطا ونوال وکرم وبذل مال بامعن برفت ودر آن # ~~معنی چون امعنیدر عالم موجود نه3، پس چرا آمدهای از4مانوال و بخشش # ~~میطلبی؟ پای او گیریدوبیرون کشید. پس پای مروان گرفتند 5 و از سرای6 # ~~بیرون کشیدند. چون سال دیگر بود 7 دیگر باره 8 درمیان شاعران در آمد، # ~~ودر آن وقت رسم بودی که هرسال یک نوبت9 به نزدیک خلفادر آمدندی و اشعار # ~~برخواندندی10. بعداز آنکه چهار پنج کس بخواندند11 مروان بنابی حفصه12 # ~~برخاست واین قصیده برخواند 13 (که مطلعش این است14): ### | العربیه # # طرقتک15 زائرة فحی خیالها %~% بیضاء تخلط 16 بالحیاء دلابها # # قادت17افؤادکفاستقاد18 ومثلها %~% قاد18 القلوب الی الصبی:2 فامالها ~~PageV01P264 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0299.png) ### | الفارسیه1: # ~~برمن آمد ناگه زروی دوست خیال ### | حیا وغنج در آمیخته به حسن وجمال # ~~دلم ببرد زمن، نی که دل دوید به پیش ### | دل اردود پس آن ماهروی نیست محال # او میخواند و مهدی استماع میفرمود تا اینجا که گفته است # ~~در این قصیده 2: # # هل قطمسون من السماء نجومها %~% باکفعم 3 اوتسترونهلالها # # اوتجحدون مقالهعن4 ربکم %~% چبریل بلغها النبی فقالها5 # # شهدت من الانفال آخر آیته %~% بترادهم 6 واردتم ابطالها ### | الترجمه: # ~~از آسمان نتوانید 8 کرد اگر خواهید 9 ### | که بستریدو بپوشید 10 ازاو نجوم وهلال # ~~چگونه منکر گردید 11 این مقالت 12را ### | که کرد ایزد برلفظ جبرئیل انزال؟ # ~~خلافت 13ارث(ویستوبرین)14حدیثمرا ### | گواه باز پسین آیتست 15 از انفال PageV01P265 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0300.png) # مهدیرا دیدم که1 ازغایت اعجاب براین نظم و کمال اهتزازی # ~~که اورابه استماع آن حاصل آمددر ms145 حرکت آمد چنانکه از مصلی تابه بساط # ~~بر سید: پس گفت: (این قصیده چندبیتاست)2؟ گفت: صدبیت3. فرمود4 تاصد # ~~هزار درم بدودادند. واول صدهزار درمی 5 آن مال بود که در روزگار # ~~بنی عباس به شاعر 6 دادند. بعد 7 از آن روزگاری براین سخن گذشت و # ~~نوبت خلافت به هارون الرشید رسید. مروان را دیدم 8 باشعرا نزدیک9 # ~~هارون در آمدوچوننوبت بدورسید قصیدهای کهانشا کردهبود10 برخواند. # ~~(هارون پرسید که کیستی تو)11؟ گفت: بنده و شاعر تو مروان بنابی حفصه.12 # ~~گفت: تو آن نیستی که درحق معن گفتهای ؟ و همان دوبیت که پیش از # ~~این13 مکتوب شد برخواند وفرمود که دستش گیرید 14 و از این سرای15 # ~~بیرون برید که اورا به نزدیکما هیچخیر ومنفعت 16 نیست. تا سال دیگر # ~~با جماعت شعرا در آمد 17 و این قصیده برخواند: ### | العربیته # # لعمرک ماانسی غداة المحصب %~% اشارة سلمی دالبنان المخضب # # وقد صدر الحجاج الا اقلهم %~% مصادر شتی مو کبا بعدهو کب ### | الفارسیه:19 PageV01P266 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0301.png) # ~~زیادکی شودم آنکه با مداد محصب1 # نمود اشارت سلمی برآن بنان مخفب 2 # ~~در آن زمان که زحجاج گشت عرصه وصحنش3 # به جمع وحدان پرداخت 4 موکبومرکب5 # رشید را خوش آمد پرسید این قصیده چند بیت است ؟ گفت : # ~~هفتادبیت. بفرمودتا6 هفتادهزار درم بهوی دادند 2و در ازای هربیتی هزار # ~~درم. وبعداز آن (تازنده بود8) رسم مروان به نزدیک آل عباس آن بود که # ~~بیتیرا هزاردرم بدادندی. # فصل - ودر این حکایت فایده آنست که اگر کسی از عدو # ~~همت و درجتی9 که براحراز نام نیکووحسن احد وثه داشته باشد راضی # ~~نباشد که کسیرادر مکارم اخلاق براو مقدم دانند و بهمدح و ثنا سزاوارتر # ~~شمرند باید که دربذل وعطا وجود وسخا وتمامت شیم مرضیه و خصال # ~~حمیده به هرغایت که امکان داردبرسد چنانکه مهدی وهارون کردند، بعد # ~~از آن10 مدحی که مروان در حق معن گفته بود انکار کردند11و(بعد از # ~~آن)12 برهان آنکه ایشان را استحقاق آن 13 بود فرا ms146 نمودند14. ودر این # ~~عنی می گویم: PageV01P267 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0302.png) ### | العربیه1 # # اذاکنت تهوی ان تکون مرجحا %~% علی کل منعوت بخیر وتمدح # # فجاوزمداهم فی المعارم والندی %~% وجانب من الدعویفافتمرجح ### | الفارسیة3: # ~~اگر پسند نمی آیدت که وقت ثنا # نهند برتو کسی را زمکرمت تفضیل # ~~کرم نمای 4 و عطا بخش بیشتر ز همه ### | که هست باعث مدح جمیل5 بذل جزیل # ~~گر از سخا بنمایی به فعل یک برهان ### | بهستاز آنکه بگویی به قول بیست6 دلیل # الحکایة الثامنةعشر- هارون الرشید بر عتابی خشم گرفت وبفرمود # ~~تا ویرا 7 از حضرت او محجوب کردند و مدتی از آن حضرت مردود و # ~~مطرود بود. پس روزی در میان جماعتی 8 متظدمان بی اجازت در رفت # ~~وگفت: روزگار مرا به حرمان وخدمت تو ادب فرمود و به شکر نعمت # ~~مشغول گردانید تا به ذکر الطاف9 وانعام که دایما در حق من فرمودهای15 # ~~طاقت صبر نماند (واین ابیات برخواند)11: ### | العربیه # ~~اخضنی 12 المقام الغمران کان غرنی 3 ### | سنا خلب14 %~% اوز لةالقدمان ### | 2- هجه. الترجمه ### | 6- مجا، ت: نیست PageV01P268 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0303.png) # ~~اتتر کنی جدب 1 المعیشته مقترا ### | کفاکمن ماء اتندی دکفان 2 # ~~وتجعلنی سهم المطامع بعدما ### | بللت یدی بالندی4 ولسانی5 ### | الترجمه: # ~~مرا به بحر 6 عطاهای7 خود در آر کههست # مواعد دگران ابرهای بی باران # ~~روا بود که بود خشکسال، عیشم را # در این زمانه که هست از کفت9 عطا باران # ~~نواله خورده وزان عطات برگردن ### | فتادهام که (دهد داد) 10 گردنم باران # ~~زبان و دستم شکر نوال تو برداشت ### | اگر چنانکه شود خشک باشدم باران # امیر المؤمنین درحالازوی11 عفو کرد(وخلعت وصلهآ گرانمایه)12 # ~~فرمود و عتابی بانشاط تمام و بشاشت کامل از پیش او بیرونشد.13 # الحکایة التاسعة عشر - دعبل شاعر چون مأمون خلیفه را هجو # ~~کرد، مأمون گفت: برمن خوانید (آنچه او14 گفته است)15. بروی خواندند. # ~~از جملهآ آن هجو دوبیت این 16 بود: PageV01P269 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0304.png) ### | العربیته1 # ~~اذی من القوم الدین سیوفهم ### | فتلت اخاک و شترفوک، بمقعد # ~~شادوا 2 بذکرک بعد طول خموله3 ms147 ### | واستنقنوک 4 من الحضیض الاوهد 5 ### | الترجمة: # ~~از آن گروهم کایشان به تیغ گوهردار ### | برادرت را کشتند و مملکت به تو داد # ~~ترا به اوج رسانید از حضیض خمول ### | سرای مجد ترا بد ز6تیغشان بنیاد # مأمون گفت7: قبخه الله8، چگونه بهتان گویی است1؟ کدام روز # ~~بود که منخامل بودم، در 10 چهار بالش خلافت بالیده11 وبه شیر 12 # ~~پادشاهی پرورده شده 13؟ من خلیفه و برادرم و دوجدم خلیفه14. بعداز آن # ~~بفرمود تا اورا به جد طلب کردند ، چون براو ظفر یافتند دعبل با خود # ~~گفت: بیشک مرا بخواهند کشت15. (چون به نزدیک خلیفه آمد) 16 گفت: # ~~یا دعبل - «واستنقذوک17 من الحضیض الاوهد». دعبل گفت: ### | 2-کاجو ### | 22- مجا: PageV01P270 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0305.png) # یا امیرالمؤمنین! عفو کردهای 1از آن کس که گناهاو بزرگتراز # ~~گناه من بودهاست2 . مأمون گفت: راست می گویی، هیچ باک مدار بخوان : # ~~(مدارس آیات خلت من تلاوة). واین قصیده قصیدهای 2 است معروف که # ~~دعبل به مرثیهآ اهل بیت رسول4 و مناقب ایشان انشا کرده بود. دعبل از # ~~بیم جان وهیبت امیر المؤمنین ننییارست. # مأمون گفت: بخوان، ترا 5 امان است. اواین قصیده میخواند # ~~ومأمون می گریست وچون 6 اینجا رسید که گفته است: ### | العربیه7 # # بناتزیادفی الخدور مصونته %~% وبنت رسول الله فی الفلوات # # وآلرسول الله هلب9 رقابهم %~% وآلزیاد غلظ القصرات10 ### | الترجمه11 : # ~~به پردهها در پوشیده دختران زیاد ### | نبیرگان نبی سر برهنه در صحرا # ~~نحیف ولاغر آل نبی غریب12 و اسیر ### | ستبر 13 گردن آل زیاد و کامروا # مأمون بگریستو گفت: والله که14همه را خوار و ذلیل گردانم15، PageV01P271 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0306.png) # ~~و دعبل را صله بخشید و ایمن1 گردانید وهجوی که او را گفته بود به # ~~سبب مدحی که در حق خاندان ییغمبر انشا کرده بود از وی عفو کرد . # ~~ودرین معنی می گویم2: ### | شعر3: # با تو گر بدکند کسی وبود %~% باخدا و رسول نیکو کار # به خدا بخشش ونکویی کن %~% گرچه او باتو بود بد کردار # الحکایة العشرون - مأمون خلیفه احمد بن [ابی] ms148 خالدرا4 که وزیرش # ~~بود و محمدبن یزداد5 را بفرمود تابا عمروبن مسعده مناظره کنند6 در # ~~محاسبهآ مال، اهواز وآنچه بروی باقی باشد7 اورا بازنمایند. ایشان آنچه # ~~اوفرمودبه جای آوردند، شانزدههزارهزاردرم بروی متوجه شد8 ومأمون را # ~~اعلام کردند . مأمون9 احمدبن ابی خالد را فرمود هردعوی که اورا باشد # ~~مجری دارند وهر حجت که او 10 گوید قبول کنند. احمد گفت: کردیم # ~~گفت: دیگربار اعادت کنید وهردعوی که کند 11 مقبول دارید 12. عمرو13 # ~~بعداز آن بسی دعاوی 14 ناموجه 15 کرد 16 واخراجاتی که در معامله مجری # ~~نمیبایست داشت عرضه داشت وهمه قبول کردند، دههزارهزار درم17 از # ~~آن مال ساقط شد وخط عمروبه شش هزارهزار درم بستدند و پیش مأمون ~~PageV01P272 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0307.png) # ~~آوردند. مأمون خطبستد و چون عمروبن مسعده در آمد مأمون گفت: این # ~~رقعهآ تست1 به ششهزارهزاردرم2 ، این مال به تو بخشیدم. عمرو گفت: # ~~چون امیر المؤمنین این تفضل فرموداین مال واجب است براحمد بن عروه # ~~عامل اهواز، واو بدان مقر. اگر امیرالمؤمنین از من بستدی من از او # ~~بستدمی، تراگواه گرفتم 3 بدان که 4 این مال5 بدو بخشیدم. مأمون (ازاین # ~~سخن درخشم شد) 6 وعمرو بیرون رفت وبدانست که خطا کردهاست، به # ~~به نزدیک احمد بن ابیخالد 7 رفت وحال با او تقریر کرد واز او # ~~استعانت خواست در تحصیل رضای مأمون. احمد گفت: (هیچ باک نیست # ~~برو تو ازاین دل فارغ دار. وبه نزدیک مأمون در رفت. مأمون فرمود:)9 # ~~تعجب نمی کنی از عمرو یا احمدشش هزارهزاردرم10 بدو بخشیدم بعداز آنکه # ~~اضعاف آن بدو11 بگذ اشتم درمجاملهای که ذر معامله12آ اورفت. او شش هزار # ~~هزاردرم13 یه احمدعروه 14 بخشید گویی که بامن مبارات 15 و برابری # ~~می کند و یا بخشش ونیکویی مرا حقیر16 میشمارد17. احمد گفت. (این # ~~کرد یا امیر المؤمنین)18 ؟ گفت. آری. احمد گفت. اگر نه چنین 19 کردی # ~~نیکو نبودی و واجب بودی که درجهآ او 20 به نزدیک امیر المؤمنین از ~~PageV01P273 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0308.png) # ~~آنچه ms149 هست کمتر گشتی. مأمون گفت: چگونه؟ گفت: چون امیر المؤمنین # ~~درحق او چنین لطفی فرمود و او را1 به چنین کرامتی مخصوص گردانید # ~~اگر او آن مال ازاحمدبنعروه بگرفتی احمد را ازمعروف امیر المؤمنین # ~~بی نصیب گردانیده بودی. ایشان2 هردوخدمتکاران3 تواند (ونیکو تر آن # ~~بود) 4 که لطف وفضل وکرم ومروت امیرالمؤمنین مضاعف شد که احمد # ~~آن نیکویی هم از امیرالمؤمنین داند وچنان باشد که امیر المؤمنین چنین # ~~کرامتی یکنوبت باعمرو فرموده است5 ویکنوبت بااحمد. ودیگر آنکه # ~~عمرو خدمتکار امیر المؤمنین است واحمد خدمتکارعمرو، اقتدا به لطف # ~~وکرم امیرالمؤمنین وتخلق به اخلاق اوکرد وآنچه از مخدوم خوددید # ~~باخادم خودهمان کرد. و نیزخواست که درملوک6 امم و پادشاهان اقالیم ~~منتشر # ~~شود که خدمتکاری از خدمتکاران تراچندین همت ومروت و جوانمردی بود که # ~~چنین مالی7 بزر گ به یکبارببخشید8، از کثرت نعمتی که در حق او فرموده # ~~بودی؛ وعظمت مملکت امیر المؤمنین و جلالت قدر او در چشم ودل ایشان # ~~زیادت شود و کسانی را که باتو دعوی تکاثر وتفاخر مینمایند شکستگی # ~~هرچه تمامتر باشد . چون مأمون این سخن بشنید خشم او ساکن شد9 و با # ~~عمرو دل خوش کرد. # فصل - و فایده دراین آنست که مرد باید که اگراز مخدوم خود # ~~ظلمی وایذائی بیند (و10مقاسات و شدت)11 مظلومی12 مشاهده کند جانب ~~PageV01P274 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0309.png) # ~~خدمتکاران خود از جنس آن صیانت کند واگر عدلی و انعامی بیند با # ~~دوستان 1 خود همان شیوه بردست گیرد و این طریق مسلوک دارد تاشکر # ~~آن موهبت گزارده باشد چنانکه عمرو کرد . و در این معنی # ~~می گویم: # اگر ز ظلم ز بردست خویش میرنجی ### | سزا بود که تو با عاجزان چنان نکنی # و گر ز مکرمت وعدل او شوی شادان 2 ### | به شکر باید با دیگران جز آن نکنی # الحکایة الحادیة والعشرون- در روزگار خلافت 3 متوکل موسی- # ~~بن عبدالملک که صاحب دیوان خراج بود ازبیت المال خاصهآ متو کل مالی # ~~جلیل قرض کرد تادرمدت نزدیک بازرساند ، و4روزگاری ms150 دراز 5 بر این # ~~بگذشت واین مال6 با بیتالمال نفرستاد. یکروز متو کل عبید الله7 بن ~~یحیی- # ~~بنخاقان را فرمود که 8 توقیعی از 9 من بنویس به موسی عبدالملک تا آن # ~~مال همین لحظه بابیت المال فرستد وباوی10 در مطالبهآ آن تضییق وتشدید # ~~کن. عبیدالله 11 بر12 آن موجب توقیعی بنوشت و عتاب بن عتاب را به # ~~مطالبهآ آنمال بفرستاد، وفرمود که اگردرادای آن13 مالتأخیر14 کند او را # ~~علی رؤس الناس در دیوان خراج (به تازیانه)15 بزند، وتا آنگاه 16 که17 ~~PageV01P275 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0310.png) # ~~تمامت (مال به)1 بیتالمالنرساند برتازیانه زدن او مداومت نماید . بعضی # ~~از خدمتکاران پیشاز آنکه عتاب به نزدیک موسی رسد این خبر بدو # ~~رسانیدند، وموسی بهغایت اندوهناک 2 شد وبنشست و در توجیه3 آن مال # ~~تفکر مینمود که عتاب در آمد و این توقیع سربمهربیاورد3. و آن روز # ~~(روزی به غایت گرم بود)5 وموسی دردیوان 4 درحجرهای7 (نشسته بود # ~~که) 8 دروی مروحهای ازخیش آویخته بودند و دو فراش به نوبت آن # ~~مروحه می کشیدند وجایگاه خنک بود. چون عتاب در رفت نامهای دراز9 # ~~در دست موسی بود ووی به مطالعهآ آن مشغول. عتاب بنشست و آنتوقیع # ~~بردوات موسی بنهاد 10 تاچون او از قرائت آن کتاب که بدان اشتغال # ~~داشت فراغت یابد مطالعه کند. وعتاب همچنان نشسته، از خوشی آن # ~~جایگاه و استراحتی که یافت، و به ترویحی 11 که از آن مروحه حاصل بود # ~~در خوابشد. موسی بفرمود تا آنرقعه بر گرفتندو غایب کردندو عتاب همچنان # ~~درخواب بماند، تاوقت گرمگاه بگذشتوموسی بعضی 12 از آن مال نقد # ~~کرد، وچون عتاب ازخواب در آمد گفت: بدان کار که من آمدهام نظر در # ~~آنجاکن 13 . موسی گفت: بگوی تابه چه مصلحت آمدهای؟ گفت: بدان # ~~مصلحت که در آن کتاب است. گفت: کدام کتاب؟ گفت: کتابی که از # ~~امیرالمؤمنین بهتو رسانیدم. گفت: کی؟ گفت همین ساعت بردواتتنهادم. PageV01P276 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0311.png) # ~~گفت: دیر است تاخفتهای ، همانا این حکایت به خواب دیده ms151 ای. عتاب # ~~کتاب طلب کرد نیافت. عتاب گفت: توقیع ازمن بدزدیدند1 و باصاحب # ~~خبرانی 2 که حاضر بودند گفت: بنویسید این خبر به خدمتامیر المؤمنین. # ~~موسی گفت: دروغی است که می گوید3 (وافترائی که می کند)4 و هیچ # ~~توقیع به من نرسانیده است5 وهیچ مثال ایصال6نکرده است. عتاب برخاست # ~~وباعبیدالله بگفت وعبیدالله برمتوکل عرضه داشت. متوکل بخندید و # ~~فرمود تاموسیرا حاضر کردند. چون حاضر گشت 7 گفت: کتاب ازعتاب # ~~بدزدیدی؟ گفت: آری، به تخمین8 گفتم که9 (به همهحال)10 این کتاب 11 # ~~متضمن مکروهی 12 تواند بود وحضور عتاب جهت عتابی بود و عتاب # ~~پیش از آنکه خطاب 13 به من رساند 14 درخواب شد؛ من خفتن او را # ~~دلیل بخت بیدارخود شناختم15 وفرصتی مغتنم 16 دانستم17 وفرمودم تا آن # ~~رقعه از او 18 بدزدیدند، و اینکیک نیمه از مال 19 که مرا به بیت المال ~~20 # ~~میباید رسانید نقد 21 کردهام 22 وباقی در مدت پنج روز تسلیم کنم. و ~~PageV01P277 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0312.png) # ~~س از آن تضرع1 و استعطاف بسیار نمود. متوکل بفرستاد تا آن مال # ~~که حاصل شده بود) 2 از او قبض کردند و باقی را مهلت داد و از او # ~~وراضی شد. ### | شعر: # ~~خدای - جل جلاله - چو دفع 2 خواهد کرد ### | لا زبندهآ خود، وقفهای در اندازد # ~~لطیفههاست خدارا ز چشم خلق نهان ### | مید دار که ناگه لطیفهای سازد PageV01P278 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0313.png) ### | الباب الخامس # ~~فی] من خر ج من حبس اواسراواعتقال الی سراح وسلامة وحسن حال1 # باب پنجم - درحال2 جماعتی که3 به حبس وزندان گرفتار بودند، # ~~خدای - تعالی- حبس و اعتقال ایشان به حسن حال بدل 4 گردانید (واز # ~~آنورطه خلاص یافتند)5. # الحکایة الاولی - حکایت کردابو القاسم سلیمان بن الحسن بن مخلد6 # ~~گفت: چون پدر مرا ازیغداد نفی کردند وبه مصر فرستادند، ومن در بغداد # ~~تنها وبیشغل بماندم، انس من شب وروز با بحتری شاعر وابومعشر منجم # ~~بودی7 وبیشتر اوقات ملازم من بودندی8. یکروز بامن حکایت کردند که ~~PageV01P279 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0314.png) ms152 # ~~مارا وقتی دست تنگی وعسرتی رسید وما بایکدیگر صحبتمیداشتیم1 ودر # ~~آنوقت المعتز بالله محبوس بود ما باهم اقفاق کردیم که به نزدیک معتز # ~~رویم 2 به حبس ودوستی وهواداری فرا نماییم وحقی براو ثابت گردانیم # ~~باشد که وقتی مارا مفید باشد وبهنزدیک اورفتیم. بحتری گفت: چندبیت3 # ~~گفته بودم درحق محمدبن یوسف الثعری4 درآن وقت که محبوس بود . # ~~آن بیتها بر معتز خواندم وچنان (فرا نمودم)5 که (این ابیات)6 درحقتو # ~~نظم دادهام و ابیات اینست: ### | شعر: # ~~جعلت فداک الدهر لیس بمنفک ### | من اثحادث انمشحو واثنازل المنعی # # و ماهذه الایام %~% الامنازل ### | فمن هنزل وحب ومن منزل ضنک # ~~وقد هد بتک 8 الحادمات وانما ### | صفا 9 الدهب الابریزهبلک10 بانسبک11 # # ما فی تبی الله %~% فوسف اسوه ### | دمثلک محبوسا علی الظلم والافک # ~~اقام جمیل الصبر فی السجن برهت ### | وفآل 12 به الصبر الجمیل الی الملک PageV01P280 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0315.png) # ~~علی انه هدضیم فیحبسک العلی ### | واصبح عز الدین فی قبضه الشرک1 ### | الترجمه : # ~~فدات باد تنم روزگار نیست جدا ### | ز واقعات و نوازل 2 ز حادثات وبلا # ~~منازلند شب و روز و2 منزلی باشد ### | که تنگ باشد و4 منزل بود فراخ فضا # ~~به حادثات مهذب شدی از آن گونه ### | که زر زبوته پذیرفت وقت سبک صفا 5 # ~~بسست 6 پیش روتیوسف اندرینزندان ### | که دید7 چون توبه ناحق زدهر8 رنج وعنا # ~~چوصبر کرددر آن خواری وبلا یک چند ### | عزیز مصر برونشد زسجن9 و کامروا # ~~ز حبس تست ستم بر معالی اسلام 10 ### | که عزدین شد در جور وظلم11 ناپیدا # ~~چون این ابیات برخواندم 12رقعهای 13 که ابیات بر آنجا14 بود # ~~ازمن بستد و به خادمیداد که ملازم او بود 15 و گفت: این راز پنهاندار16 ~~PageV01P281 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0316.png) # ~~اگر خدای مرا ازاین ورطه برهاند با یادمن ده تا در حق این آزادمرد # ~~نیکویی می کنم2 . (وابومعشر) 3 گفت: درطالع4 مولود او نظر کردم و # ~~در آن روز که عقد ولیعهدی او بستند و آنطالع بنگر ستم وطالع آنروز # ~~که 5 مستعین ms153 را به خلافت بیعت کردند بدیدم و دراتصالات کواکب وسعود6 # ~~ونحوس و مواضع 7 سیارات وثوابت تأملی8 شافی و تدبری9 کافی # ~~به جای آوردم، حکم کردم بر آن جمله که خلافت برمعتز10 مقرر گردد، # ~~بعد از آن 11 فتنهای 12 انگیخته شود وحربها برود و13 مستعین را بکشند. # ~~و آن احکام بنوشتم 14 وبه معتز دادم و ماهردو باز گشتیم. وروزگاری 15 # ~~بر آمد و آن حکمها که کرده بودم تمامت راست شد ومعتز به خلافت # ~~بنشست، ومنوبحتری هردوبرفتیم16 و تهنیت خلافت بگفتیم. معتز گفت : # ~~مرا حکمهای تو 17 فراموش نشده است وتمامت آنرا ست آمدو ترادر18 # ~~هرماه صددینار رزق مجری19 گردانیدموسی دینار نزل و ریاست منجمان به تو # ~~دادم و به نقدهزاردینارصله فرمودم20. (آننقد)21 در حال قبض کردم و آن # ~~رزقونزل را بروات بستدم . وبحتری گفت: من بعداز آن فرا پیش رفتم22 # ~~وقصیدهای گفته بودم در تهنیت خلافتومدح اووهجو مستعین ، برخواندم ~~PageV01P282 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0317.png) # ~~ومطلع قصیده این بود: ### | العربیه: # # یجانبنا فی1 الحب من لانجانبه %~% ویبعد عنا فی الهوی ومن نقار به2 ### | الترجمه:3 # ~~(ز من جدا شود آنکس کزو نگردم دور ### | وصال جویم از او ومرا کند مهجور # ~~این قصیده بخواندم تابدین ابیات رسیدم که گفته بودم: ### | العربیه # # فعیف رایت الحق قر2 قمراره %~% وکیف رایت الظلم آلت عواقبه # # ولمیکن المغتربالته اذ سری %~% لیعجز و المعتزبالله5 طالبه # # رمی با لقضیب عنوة وهوصاغر %~% وعری منبرد النبی مناکبه)6 ### | الفارسیه7: # ~~چگونه دیدی (احوال کونیافت قرار) 8 ### | چگونه دیدی ظلم وستم که شد مقهور ؟ # ~~اگر چنانکه ز معتز گمان برد مغتر9 ### | که جان تواند بردن بدانکه هست غرور # ~~قضیب 10 ملک بیفکندزود و خوار برفت ### | تنش به برد پیمبر نشد دگر مستور ### | ت: PageV01P283 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0318.png) # چون اینجا رسیدم چند نوبتاین ابیات را استعادت فرمود ، بعد # ~~ز آن خادم را که آن روز درحبس بااو بود طلب فرمود و آن رقعه از # ~~و1 طلب کرد 2 که آن شعر در آنجا مکتوب بود. # چون حاضر کرد 3 ms154 گفت: به هربیت که در آن رقعه است فرمودم # ~~تا هزار دینار بهتو رسانند و در آن رقعه شش بیت بود. شش هزار دیناردر # ~~حال به من رسانیدند، (بعداز آن فرمود که)4 درتو می بینم5 که بیرونروی # ~~واین زرها 6 در بهای 7 کنیزک وغلام و اسب وفروش و اوانی صرف # ~~کنی و تلف کنی،9 چنانمکن10که ترا11 بعدازاین12 ازمن13 و وزرای من و # ~~ارکان دولت من14 و اولیای15 مملکت 16 من چون محل تو 17 به نزدیکا # ~~من بشناسند عنایتی هرچه تمامتر بود. بدین مال ضیعتی بخر که ترا واولاد # ~~ترا بدان استظهاری باشد. گفتم (السمع والطاعة )19، (بیرون آمدم)20 و # ~~ضیعهای 21 بخریدم به منبج 22 وبعد از آن هرروز کار من بااو 23 نیکوتر # ~~بود 24 ونعمت هر سال زیادت وحرمت 25 هرلحظه 24 بیشتر27. PageV01P284 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0319.png) # فصل - ودر این حکایت آنچه اعتبار را میشاید و ازاو (فایده # ~~توان گرفت)1 دو خصلت است که ازجملهآ مکارم اخلاق ومحاسن صفات # ~~است: # یکی - آنکه1 عاقل باید که چون پادشاهی یاوزیری یا یکی از # ~~اکابر و صدور را به زوال دولت وحرمان نعمت مبتلا3 بیند دروی به چشم # ~~استخفاف نظر نکند ودر آن حالت حرمت 4 او بیش از آن به جای # ~~آرد که دراوان دولت. و هر5 تقرب و تودد6 که بااو تواند نمود بنماید، # ~~که اگر کار وی رونق وطراوت گیرد و بدانچه مستحق آنست برسد به # ~~نزدیک او آن خدمت که درحالت محنت 7 کرده باشد وسیلتی اکید و # ~~ذریعتی8 وثیق باشد وفایدهآ تمام بر گیردوثمرهآ نیک بدو رسد؛ واگر ~~برخلاف # ~~آن باشداعانت (اصحاب وقایع)9 ودلداری ارباب بلیات از عادات کرام # ~~است، وبههمهحال نام نیکو در دنیا وثواب در عقبی حاصل شود و دراین # ~~معنی می گویم: ### | شعر: # پادشاهی که او به حبس بود ### | قیغ در غمد 11 و شیر در بنداست # آن زمانجوی معرفت با او ### | فرض کن کو جهان خداوندست PageV01P285 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0320.png) # ~~یافتی فرصتی در او پیوند ms155 ### | که برومند شاخ پیوند است # و دوم- آنکه هر کهاورا 1 عرق طاهر واصل کریم بود ودر وقت # ~~بلیت کسی ویراخدمت کرده باشد و به قربت او وسیلتی جسته در روز گار # ~~دولت باید که حقگزاری2 به جای آرد و هراحسان واکرام که ممکن # ~~باشد در حق آن شخص مبذولدارد. و دراین معنی می گویم: ### | شعر4: # ~~به وقت محنت هر کس که کرد خدمتتو # به وقت دولت باید که با نصیب بود # ~~چو وقت ضیقوعنا5 خدمتت به جای6 آورد # به روز عز وغنا صدر او رحیب بود # ~~حبیب روز بلا را شناس حرمت و حق ### | هروز ملک همه عالمت حبیب بود7 # الحعایته الثانیته - ابو بگر بن عبدالله بن محمد بن ابی سیره 8 عامل # ~~ریاح9 بن عثمان بود بر10 قبایل اسد وطی ، چون محمدبن (عبدالله # ~~الحسن)11 خروج کرد بر12 ابوجعفر منصور، ابو بکر بن عبدالله آنچه از ~~PageV01P286 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0321.png) # ~~قبایل اسد و طی جمع کرده بودمبلغ بیست و چهار هزاردینار به نزدیک محمد- # ~~بن عبدالله برد و بدود داد، وآن مال محمدرا مددی وووتی تمام بود بر آن # ~~خروج. وچون عیسی بن موسی محمد را در مدینه قتل کرد ابوبکر را # ~~گفتند: بگریز. گفت: مثل من کسی2 نگریزد3، وبرجای ثبات نمود تا # ~~اورا بگرفتند4 ودرمدینه 5 محبوس گردانیدند. وعیسی بنموسی بیرون از # ~~آنکه 6 اورا 7 حبس فرمود 8 هیچ تعرض دیگرنرسانید9. ومنصور فرمود # ~~تا اهل مدینه بیعت او 10 تازه گردانیدند. وعیسی بن موسی چون از مدینه # ~~برفتعبدالله بن ربیع11 الحارثی رابالشکری به مدینه بگذاشت، و در مدینه ~~فسادها # ~~می کردند و ظلمها از ایشان حادث می گشت، اراذل و رعاع الناس و سودان12 ~~مدینه # ~~برایشان خروج کردندو بیشتراز آن لشکر بکشتندوما لهای ایشان13 غارت ~~کردند، # ~~وعبدالله بن الربیع بن المطلب به هزیمت به دیر العطلحبرفت،وآن غوغا14در # ~~ز ندان بشکستندوابو بکر بن عبدالله را اززندان بیرون آوردندو بر منبر ~~رسول- # ~~صلوات الله علیه15- بنشاندند. ابو بکر خطبه کردو آن عوام را نصیحت ~~فرمودو ms156 به # ~~اطاعت امیرالمؤمنین خواند وازعصیان نهی16 کرد . اورا17 گفتند: امامت # ~~کن ونماز بگزار . گفت: اسیر را امامت18 و نماز جمعه 19 روا نباشد و ~~PageV01P287 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0322.png) # ~~بازگشت وباحبس1 برفت وبند برپای خود نهاد. و آن خبر به ابوجعفر # ~~منصور رسیدومنصور 2 جعفربن ابی سلیمان را به امیری مدینه فرستاد و او # ~~را گفت: میان من و ابوبکر بن عبدالله رحم و قرابت است و اگر بدی # ~~کرد نیکویی نیز کرد، چون بهمدینه رسی اورا اطلاق کن و بااوزندگانی # ~~خوب وحسن جوار ومجاملترا کاربند. جعفربن سلیمان چون 4 به مدینه # ~~آمد اورا5 ازحبس اطلاق کرد، وابو بکربن عبدالله بهنزدیک جعفربن سلیمان # ~~آمد وازاو درخواست مرا عنایت نامهای فرمای* به معن بنزایده به یمن # ~~تادرحق من احسانی کند. جعفربنسلیمان به معن نوشت 7 و وصیت کرد # ~~تادرحق او نیکویی کند. وچون ابوبکرازمدینه بیرون آمد رایحی8 شاعر # ~~را دید، گفت: رغبت می کنی 9 بامن که عمرهیی بیاریم؟10 رایحی گفت: # ~~از خانه بیرون نیامدهام الأ به طلب قوت اهل و عیال که قوت امروزی 1 # ~~درخانه معد نیست. ابوبکر گفت: من اخراجات ایشان کفایت کنم. و آنچه # ~~در آن مدت محتاج بودند12 بفرمود تابدو دادند، و رایحی بااو به عمره # ~~بیرون رفت13. چون ازعمره وزیارت خانه وطواف فارغ شدند ابوبکر # ~~گفت: اقفاقت 14 میافتد که بامن موافقت کنی تابه نزدیک معن بن زائده # ~~رویم او 15 احتیاج عیالرا مانع16 ساخت و امتناع نمود . ابن ایی سیره17 ~~PageV01P288 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0323.png) # ~~اخراجات عیالش1 کفایت کرد و به موافقت2 یکدیگر به نزدیک معن # ~~رفتندوابن ابی سیره 3 که نامهآجعفربن ابی صلیمان به معن داد برخواندو ~~گفت : # ~~جعفر براحسان کردن باتو ازمن قادرتر است باز گرد که ترا به نزدیک من # ~~هیچ نیست. ابو بکر مغموم ودلتنگ وناامید باز گشت و چون نماز پیشین شد # ~~معن به طلب ابوبکر فرستاد و اورا بخواند و گفت: تراچه بر آن داشت4 # ~~که به نزدیک من آمدی و امیرالمؤمنین برتوخشمناک است ms157 ؟ ابوبکر گفت: # ~~فضل معروف وگرم مشهور تو گفت: دینت چند است ؟ گفت : چهار # ~~هزار دینار. # درجال بفرمود تاچهارهزار دینار بیاوردند وبدو دادند و بفرمود تا # ~~دوهزار دینار دیگر بیاوردند و گفت: قرض به آن زربگزار 5 و این دوهزار # ~~دینار در مصالح خویش صرف کن، شش هزاردینار (قبض کرد) 6 وبه منزل # ~~بازگشت وبارایحی حکایت کرد ورایحی به نزدیک معن آمد و این ابیات # ~~برخواند: ### | العربیه # الرایحی یقول فی مدح %~% لابیالولید السید الغمر # هلک بصنعاء الملوک له %~% مابین بیتالله والشجر # لوجاودقه الریح مرسلته %~% قجری بجود فوق ماقجری # حمالت بهام مبلرکته %~% وکانها با لحمل لمتدر PageV01P289 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0324.png) ### | الترجمه1: # ~~بوالولید به مدح تو رایحی گوید2 # # %~% که ای ز بخشش از اهل3 مکرمت بهتر # ~~تویی به صنعا جمله ملوک گشته ترا # # %~% ز شجر تا در معه به جان و دل چاکر4 # ~~اگر چنانکه رود باد در سخا باتو # # %~% از او به دشت چو دریا کنی به جود گذر5 # ~~تو روح 6 محضی ومادربهتو چو حامله شد # # %~% ز لطف ذات تو او را نبد زثقل خبر7 * # ~~معن گفت: بعداز آن چه بود ؟ گفت:8 ### | العربیه # # حتی اذا ماتم تاسعها %~% ولدته اول نیله القدر ### | الترجمه : # ~~چو بود غایت 9نه مهمهی چهارده زاد 100 # ~~در اول شب قدر وبه قدر بیش ازخور11 PageV01P290 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0325.png) # معن گفت: پس از آن چه بود؟آ گفت: ### | العربیه # # واقت 2 به بیضاه اسرکه %~% یرجی لحمل3 نوائب التهر # # مسح التوابل وجهه فبدا %~% کالبدراوابهی من البدر4 # # فعلیرنحین راین غرته %~% ان عاشان سیفین6باثننر7 # # لله شکرأ هدر نعمته %~% والله اهل الحمد و الشکز ### | الترجمه : # ~~مآل اسره و(پشت کرام وروی ظفر)8 ### | ملاذ زایر وسایل ، پناه هر مضطر # ~~به دست قابله همچون هلال روزافزون9 ### | هزار باره 10 ز ماه تمام نیکوتر # ~~مخدوات در آن روز نذرها کردند ### | که این نهال مکارم مگر شود برور11 PageV01P291 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0326.png) # ~~هزار شکر خدارا که در کریم رحم ### | شدست سدرهٔ‌ عالی و دوحهآ بابر # معن گفت: دیگر چه؟ گفت: ### | العربیه # # فنشا بحمداللهحین نشا ms158 %~% حسق %~% المروةنابه الذکر # # حتی اذا ماطر شاربه %~% خضع الملود لسید قهر # # فاذا وهی ثغر یقال4 نه %~% یامعنانت سداد ذاالشغر5 ### | الترجمه: # ~~به آب لطف ببالید ویافت آن شهرت 6 ### | که نیست در چمن جود همچو او دیگر # ~~هنوز سبزنبد 7 شاربش(که جمله ملوک)8 ### | شدند زرد زبیم و نهاده پیشش سر8 # ~~چو رخنه گردد بندی10 وبد شود کاری ### | ندا کنند که یامعن باصلاح آور11 # معن گفت: منم ابوالولید12. فرمود13 کههزاردینار بدودهید. رایحی # ~~هزار دینار قبض کرد و بانزدیک ابوبکر بن ابیسیره 14 آمد و هر دو ~~PageV01P292 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0327.png) # ~~بهجانب مغه باز گشتند، وچون به معه رسیدند ابنابی سیره1 رایحی را گفت: # ~~آن چهارهزار دینار که معن جهت 2 قضای دین بهمن داده است در وجه # ~~قرض است 3 ودرآن تصرف نمی کنم ، اما این دوهزار دینار که برای # ~~اخراجات من4 داده است میانمن وتو مشترکاست: هزار دینارترا وهزار # ~~دینار مرا. (وهزار دینار)5 به رایحی داد وهریک بااهل خویش 6 لاحق # ~~شدند وخبر به ابوجعفر منصور رسید، بدو نوشت که چه 7 بر آن داشت # ~~ترا که باابن ابی سیره8 این نیکویی کردی و ندانستی9 که او چه کرده # ~~است10 . معن جواب نوشت 11 که جعفر بن سلیمان عنایتنامهای (نوشت # ~~ودرباب او به احسان درحق اومرا 12 وصیت، کرد ،13 پنداشتم که جعفر # ~~این عنایت نامه 14) ننوشتی اگر 15 امیرالمؤمنین راضی نبودی . منصوربه # ~~جعفر نامهای16 (نوشت که چرا چنین کردی) 17 ؟ جعفر گفت: امیر المؤمنین # ~~مرا وصیت کرد که باوی نیکوئی کن، نیکوئی کم از آن نباشد که ویرا # ~~عنایت نامهای نویسم 18 به یکی از بندگان تو. PageV01P293 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0328.png) # ~~فصل - و این حکایتدلیل است بر کرم فیاض و احسان بی دریغ # ~~معن بنزائده1 با آنکه 2 دانست که خلیفه (از این)3 بازخواست خواهد # ~~کرد 3، ایشانر ا (از نزدیک خود) 5 نومید باز نگردانید (و در این معنی # ~~می گویم)6 : ### | الفارسیتته7 # ~~بگو به اهل کرم تا زمعن آموزند ### | که چون نمود دعاوی خویش8 ms159 را معنی # ~~که دستگیر بود اهل فضل و معنی را ### | که نیست در همهروی زمین چو اومعنی9 # ~~(وهده العربیته ایضا10: # ~~طلبت لمعنی الجود معنا ولم اجد ### | وضیعت عمری فیهوی الزهد والعمرو # ~~فلما اجد فی البذل والجود مثله ### | وکیف یکون العمرو کالسید الغمر)11 # ~~احکایة ایثالثة- حکایت کرد محمد بن الفضل، در آن وقت که # ~~وزیر معتصم بود، که ضیاع عجیف در عسکر1 در تصرف من بود و # 8- ت. جود %~% - مجا؟ آزین ممی.ت: ### | 22- ت وم: عبارت PageV01P294 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0329.png) # ~~بروی رفع کردند که من درمال1 او خیانت کردهام و ضیاع او خراب # ~~کرده. بفرستاد تامرا یگرفتند وبند برنهادند وهمچنان 2 بابند به نزدیک ~~او # ~~در آوردند، بهسرای او به سر من رأی که به نوی اساس نهاده بودند3 . # ~~وصناعان در آنجا کار می کردند، واو طوف می کرد . چون نظر برمن # ~~انداخت دشنام داد وگفت: در مال من خیانت کردی و ضیاع من در دست # ~~تو خراب شد، والله که ترا بکشم . وفرمود 4 که تازیانه بیاوردند و مرا # ~~بگرفتند ثا بزنند. از خوف آن حال مدهوش گشتم، چنانکه امساک بول # ~~نتوانستم کردوبول برساقم روان شدو (کاتب اودرمن نگرست و آن حال 5 # ~~مشاهده کرد، (باعجیف) 6 گفت: اعزالله الامیرتوامروز مشغولی به مطالعةآ # ~~این بنا و مصالح عمارت او که کفایت میباید کرد، و این مرد در دست # ~~مااست وفوت نخواهد شد و کشتن وزدن او برامیر هرگاه 7 که خواهد # ~~آسان است، بفرمای تا اورا حبس کنند تا در کارهای او نظر فرمایی، اگر # ~~آنچه از او حکایت کردهاند راست باشد سیاست وتعذیب توانی فرمود ، # ~~واگر دروغ باشد حالرا 9 بر کسب اثم اقدام نفرموده باشی و بدین سبب # ~~از این کار که مهم است باز نمانده10. چون این سخن بشنید بفرمود تامرا # ~~محبوس کردند ومدتی در حبس بماندم ، و معتصم به غزوعموریه شد و ~~PageV01P295 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0330.png) # ~~عجیف درخدمت او، وآنجا برعجیف ساخط شد وبفرمود تا بکشتندش1 ، # ~~و چون2 خبر به کاتب او3 ms160 رسید بفرمود تامرا (از حبس)4 اطلاق # ~~کردند. چون 5 ازحبس بیرون آمدم جامه6 نداشتم ، به نزدیک صاحب - # ~~دیوان 7 رفتم8 ومیان من واو دوستی بود. چون مرا بدید شاد گشت که # ~~مرا اطلاق کردند9 وبهسبب (دست تنگی من)10 غمناک شد، مالی برمن # ~~عرضه کرد. گفتم:11 مال قبول نکنم، مرا عملی فرمای که از آنجا نفعی 12 # ~~به منرسدوخدمتی کرده باشم و از خاصهآ توچیزی بخش13 نبود. مراعملی # ~~فرمود به نواحی دیار ربیعه و مضر. من14 از تجار قرضی کردم و در تجمل # ~~خود صرف کرده بدانطرف رفتم. وازجملهآ عمل گاه من ضیعهای15 بود # ~~نکو آثار 16. دروقتی طوف 17 می کردم، آنجا نزول کردم، ودراین سرای # ~~که فرو آمده بودم مستراحی 18 تنگ داشت19 و پاکیزه نبود. درشب چون # ~~به حاجتی برخاستم از سرای 20 بیرون رفتم، تلی 21 خاک دیدم، به بول # ~~کردن بر آن تل نشستم22؛ خداوند سرا بیرون آمد وگفت : میدانی که 23 # ~~چه موضع است که بر او بول می کنی؟ گفتم: تلی 24 خاک است. بخندید ~~PageV01P296 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0331.png) # ~~وگفت : این گور مردی است از کسان1 خلیفه نام او عجیفآ. چون بر او # ~~خشم گرفت اورا مقید بدین طرف آوردند. چون بدین موضع رسیدند # ~~بازگشت ماآن دیوار کهنه برسروی6 افکندیم تاسگانش پاره نکنند، و # ~~امروز در زیر این 7 تل خاک است. چون حال بشنیدم8 ، (ازبول کردن بر # ~~ترس او آن روز وبول کردن برگور او امروز تعجب نمودم)9 . (فسبحان # ~~الذی بیده ملکوت کل شیء الیه ترجعون). * # فصل - دراین حکایت فایده آنست که هرچند کسی را در دنیا # ~~مرتبه ای عالی و درجهای بلند و حکمی نافذ ومالی بسیارباشد باید که بر ~~آن10 # ~~اعتمادنکند، و زود بود که از آن درجه که از ترس او بول کنند11 بدان # ~~درجه رسد که بر گوراوبول کنند12، چنانکه عجیفوا بود. (ونیکلایق است # ~~این اشارت 13 از گفتهآ من دراین 14 موضع)15 : PageV01P297 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0332.png) ### | العربیه # لا ایها اثمغرور بالعز و العلی ms161 ### | ممراک لایبقی %~% و تدهن بالشری # کری ان مایثریک یبقی مخلدا ### | تری تحت ارض من قلیل و ماقری1 ### | الفارسیه 2: # # ای شده غره به جوانی و مال %~% ترس از آن دم که شوی پایمال # # مال و منالت بنماند بسی %~% درطلب مال تو چندین منال 3 # # بال وپرت بر کند ایام از آنک %~% هست پروبال تو و زر و وبال # # دهر خلال ار چه ستونی کند %~% گردد ازو باز 5 ستونها خلال # # گرچه چوخورشیدرسیدی به اوج %~% یاد کن از محنت روز زوال6 # الحکایة الرابعه - حکایت کرد 7 مردی از اهل کوفه که8 من با # ~~مسلمة9 بن عبدالملک بهغزای روم بودم واسیران روم بسیار گرفتند ،و10 # ~~چون به بعضی از منازل نزول11 کرد فرمود تا اسیرانرا بیاوردند وخلق # ~~بسیار را 12 بکشت. درمیان آن اسیران پیری ضعیف را بیاوردند و مسلمه # ~~به قتل اوفرمان داد. آن پیر گفت: از کشتن (چون من ضعیفی)13 شمارا چه # ~~فایده باشد؟12 مرا مکشید تا از اسیران مسلمانان 15 که ما داریم دو جوان ~~PageV01P298 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0333.png) # ~~جلد1 بیارم وبه عوض خود رها کنم. مسلمه گفت : ضمان تو ؟ کیست # ~~(بدین سخن که می گویی) 3 تا ترا رها کنم؟ آن مرد گفت: چون 4 وعده # ~~کنم البته وفا کنم5. مسلمه گفت : مرا برسخن تو اعتماد نباشد ، پیر # ~~گفت: مرا بگذار تا در لشکر توطوفی بکنم باشد که کسی6 بیابم 7 که 8 # ~~ضمان من شود9 وتر اعتماد افتد . مسلمه موکلان را فرمود (که او را # ~~بگذارند 10 تاگرد لشکرگاه 11 طوفی بکند 12 و) 13 هر کجا رود 14 با او # ~~بروند. 15 پس آن پیر 16 گرد لشکرگاه 17 می گردید و در روی هر کسی # ~~مینگرید تا به جوانی رسید18 از بنی کلاب. اوراگفت: ای جوان مراضمان # ~~کن از امیر، وقصهآ خود بااو شرح داد. گفت:19 چنان کنم، ییامد20 و او # ~~را ضمان شد؛ 21 ومسلمه22 بفرمود تااو را رها کردند. و چون او برفت 23 # ~~از جوان ms162 پرسید که تو اورا میشناسی؟ گفت: نه 24. گفت: پس به چه # ~~اعتماد (ضمان اوشدی)25 وخودراعرضه26آ تلف وهلاک27 گردانیدی؟ PageV01P299 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0334.png) # ~~گفت: (اوزادیدم روی به روی می گذشت و درهر کس مینگریست)1 و از # ~~جملهآ 2 این لشکر مرااختیارکرد وحاجت خود 3 برمن رفع کرد ، روا # ~~نداشتم که ظن اورا باطل کنم وامید او را وفانگردانم. چون روزدیگرشد4 # ~~آن پیر را دیدم که می آمد و دو جوان مسلمان از اسیرانی که داشتند # ~~می آوردو آن هردو اسیررا به مسلمه داد و گفت: # امیر 5 آن جوان را که در حق من نیکویی کرد بفرماید 6تا بامن # ~~به حصار 2 آید تامکافات این احسان و مجازات این لطف به جای8 آرم9. # ~~مسلمه آن جوان را گفت : اگر ترا میباید برو . آن جوان با او برفت. # ~~چون به حصن او رسید آن پیر او را گفت: یا جوان هیچ میدانی که تو # ~~فرزند منی؟ جوان گفت : من چگونه فرزند تو باشم ، مردی مسلمانم 10 # ~~از عرب وتو مردی نصرانی از روم . گفت با من بگوی که مادر تو از # ~~کجاست؟ گفت مادر من از روم11است . # گفت: باتو صفت مادر تو بخواهم گفت به خدای برتو ، که # ~~چون 12 راست گویم مرا تصدیق کننی. جوان گفت چنان کنم . رومی # ~~آغاز کرد وصفت ما در او می کرد که 13 : یک موی 14 خطا نگفت و یک # ~~وصف غلط نکرد. بعد از آن گفت: مادر تو دختر من است و تو15 فرزند ~~PageV01P300 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0335.png) # ~~منی. جوان گفت: چه دانستی گه من فرزند توام؟ گفت : به دلالت شبه # ~~اشباح وتعارف ارواح وصدق فراست وفرط کیاست. بعد از آن 1 زنی # ~~را از پرده بیرون خواند، شک نکردم که مادر من است وپیرزنی نیز با # ~~او2 بیرون آمد، بههمان شکل 3 الا آنکه او پیربود، وروی به من آوردند 4 # ~~وسرو وروی من5 بوسه دادند6. پیر گفت7: این هردو جده و خالهآ تواند. # ~~بعد از آنشیخ ms163 بربام حصن رفت وبهرومیسخنی8 گفت9 : جماعتی جوانان # ~~از صحرا بیامدند 10 وسر و روی من 11 بوسیدند 12. شیخ گفت : اینها13 # ~~خالان تواند وپسران خالتان 14 تو و پسران عم مادرتو15 . پس از آن بسی # ~~پیرایه وجواهر 16 وانواع ثیاب فاخر بیرون آورد 17 و گفت: این جمله از # ~~آنمادرتست که18 پیش19 مابوده استاز آنوقت که20 اورا به بندگی بردند. # ~~بگیراین را و به نزدیک او بر که21 این جمله را خود باز شناسد. و بعداز ~~آن # ~~جوان 22 را جداگانه 23 مال 24 بسیارو جامههای رومی و چندین اسب و استر # ~~خوب بداد واورا به سلامت به 25 لشکرگاه 26 مسلمه رسانید 27 ، وجوان ~~PageV01P301 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0336.png) # ~~چون با 1 خانهآ خودرسید یکیک (از آن) 2جواهر و پیرایه واقمشه (که آن # ~~پیر بااو گفته بود) 3 که از آن مادرتست بروی عرضه میداشت ومی گفت: # ~~به تو بخشیدم ومادرچون4 آن میدید می گریست تاچون5 بسیار شدسو گند # ~~داد 6 که بامن بگوی 7 که این اقمشه 8 از کجا آوردهای9 و اهل این10 # ~~حصار را حال 11 چگونه است 12 ، و از آن جماعت که کشته شد 14 و که # ~~زیست؟ جوان 14 صفت آن حصار ونعمت آن دیار با او بگفت وهیأت و # ~~صورت آن پیر وعجوز 15 و آن زن جوان و آن جوانان بااو می گفت و او # ~~می گریست و بیقراری می کرد. جوان 16 گفت: ترا چه بوده است؟ گفت : # ~~آن پیر پدر من است وآن پیرزن 17 مادر و آن زن جوان خواهر . (چون # ~~کیفیت 18 واقعه وتمامت حادثآه)19 با او شرح داد باقی 20 آنچه بدو داده # ~~بود 21 پیش او نهاد22. # فصل - ودراین محل 23 فایده وموضع انتباه سه جایگاه است: # یکی - آنکه مرد باید که چون درماندهای را بیند که صاحب واقعه و # ~~کار افتاده باشد (ودربدر وروی بروی گردد)24، و از میان جماعتی اورا ~~PageV01P302 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0337.png) # ~~اختیار کند و حاجت خودرا ms164 برو رفع کند در اسعاف حاجت او به اقصی- # ~~الغایة والامکان برسد وظن خوب و گمان نیک او1 در حق خود یقین # ~~گرداند که ثمرهآ آن در عاجل وآجل بدورسد ، چنانکه بدان جوان رسید، # ~~چون2 ملتمس آن پیر را رد نکرد. ودراین معنی می گویم:3 # ~~کسی که خواست زتوحاجتی غنیمت دان ### | اگر بر آید اورا به سعی تو کاری # ~~خدا بود به یقین کارساز لیک4 بکوشه ### | که در میان سبب نیکویی شوی باری # دوم- آنکه کسی6 که 7 باتوطریق احسان ومجامله 8 مسلوکداشت # ~~وبرتو حقی ثابت گردانید دائما وفادارو حقگزار9 او باشی و به قراری10 ~~که11 # ~~باوی داده باشی وشرطی که بدان اقدام نموده12 وفا نمایی چنانکه آن پیر # ~~فرمود درمکافات لطفی که آن جوان در حق او 13 کرد . و در این معنی # ~~ای گویم14:» # گر کسی کرد نیکویی باتو ### | هان و هان تا به بد جزا نکنی # ~~چون سزا دید او به احسانت ### | کوش %~% خویش ناسزا نکنی PageV01P303 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0338.png) # کرد با تو وفا به لطف1 و کرم ### | از تو زیبد اگر جفا نکنی # منهل عیش تیره گردد زود ### | گروداد 2 از %~% سرصفا نکنی # در جهان هیچ زشت ترزان نیست ### | که دهی وعده ای ، وفا3 نکنی # سوم آنکه بدانی که رحم وقرابت وپیوند نسب ، اصلی اکید # ~~وسببی معتبر است وآن شفقت 4 و مهربانی 5 که ذوی الارحام و قرابت # ~~را بایکدیگر بود 7 هیچ بیگانه را نباشد؟9 و آن حمیت و عصبیت که # ~~ایشان را براعانت وحمایت یکدیگر ( باعث بود)9 دراجانب نتوان یافت. # ~~و اینک صورت حال آن جوان و پیر که مشروح گشت 10 بدین11 معنی # ~~حجتی روشن وبرهانی 12 قاطعاست، با آنکه 13 آن جوان از وصلت و # ~~قرابت بیخبر بود، (وبر آن حال وقوفی نداشت)14 . اما چون درحقیقت # ~~آن پیوند مؤکد بود شفقتی که از لوازم خویشی باشد 15 او را بدان # ~~باعث آمد که ملتمس آن پیر را با آنکه کاری مخوف بود اجابت کرده. # ~~ودر ms165 این معنی می گویم16: PageV01P304 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0339.png) # ~~مطلب حاجتتز بیگانه ### | و ترا در زمانه یک خویش است # ~~هرکه در کار خویش عاجز شد ### | آن دمش خویش بهتر از خویش است # ~~شد عزیز و غنی به خویش وتبار ### | هرکه از مال و عقل 3 درویش است # ~~چون 2 ترا کار باز پس آید ### | عویش و مشفق ز همگنان بیشاست # الحکایة الخامیة - منارة خادم که از مقربان وخواص 5 خلفابود # ~~ونزدیک ایشان محلی 6 بزرگ ودرجهای7 عالی داشت چنان 8 حکایت # ~~کرد که برهارون الرشیدعرضه داشتند که در دمشق ازبقایای بنیامیه مردی # ~~مانده است باجاهی رفیع وسدهای منیع ونعمتی بسیار و ثروتی بی شمار # ~~واملاک واسباب9 بی حدومواشی وحواشی 10 بیعد 11،وفرزندان وممالیک # ~~بسیار دارد، همه 12 مردان میدان و کارفرمایندهآ 13 سیف وسنان، ومع هذا # ~~در شهر مطاع ونافذ فرمان باشد ودرچشم ودل مردمان آن شهر اورا وقع # ~~ومهابتی هرچه تمامتر، وممالیک واولاد وحواشی وخدم راهمواره به غزوات # ~~روم می فرستد، وبااین همه اسباب وادواتمهتری 14 که او را حاصل است # ~~دلی دارد چون دریافسیح 15 و دستی دارد 16 چون ابر بخشنده و همواره ~~PageV01P305 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0340.png) # ~~بزرگ بخشش وبسیار بذل و دائم الضیافة باشد ، و نیک لایق است ازگفتهآ # ~~من درحق او این ابیات: ### | العربیه # ~~واخرز اسباب الکمال بأسرها ### | دأ ولسانا اکتسابا و محتدأ ### | الفارسیه1: # ~~بودش اسباب مهتری حاصل ### | نسب و فضل وجاه ومال 2 وجمال # ~~دست بخشنده و زبان فصیح ### | هیبت و هیأت و غزارت 3 مال # باچندین استعداد که اورا حاصل است ایمن نتوان4 بود مبادا5 # ~~که ازوی فتنهای 6خیزد که تسکین آن دشوار دست دهد وفتقی 2 حاصل # ~~آید که رتق آن دیر میسر گردد. ودر این وقت که این سخن با هارون- # ~~الرشید8 عرضه داشتند وی9 در کوفه بود، که10 حج اسلام کرده 11 بود12 # ~~و زیارت مشهد مقدس مصطفی - صلوات الله وسلامه 13 علیه14 - بهنجای # ~~آورده ومراجعت نموده وهنوز با بغداد 15 نرفته.. وامین ومأمون ومؤتمن # ~~را ms166 به ولایتعهد بیعت کرده بود 16 ودر مصالح ملک و اسباب استقامت ### | کا- مجا ### | 10- مجا: و PageV01P306 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0341.png) # ~~آن پیشتر نظر 1 می کرد.مرا پیش خود خواند وگفت: ترا برای کاری # ~~مهم خواندهام که اندیشهآ 3 آن خواب از من ربوده است؛ هشیار باش تا # ~~در آن هیچ تهاون و تغافل از تو در راه نیاید . وبعداز آن سخن آن مرد4 # ~~چنانکه محرر 5 شد بامن تقریر کرد وگفت: اشتران6 جمازه وآلات7 سفر # ~~جمله معد کردهاند وصد غلام ازخواص مرتب ، تادر صحبت تو باسلاح # ~~تمام برجمازهها تشینند و باتو بیایند . همین لحظه برنشین و به راه1 ~~بیابان # ~~به دمشق رو. (این نامهآ من است به امیر دمشق)10 . و این بندها است ، # ~~باخود برگیر. اول که دردمشق روی به سرای آن مرد رو که ترا 11 گفتم؛ # ~~اگر فرمان مرا مطاوعت نماید وفرمان برد این بندها بروی نه و اورا بیار # ~~واگر مطاوعت ننماید تو واین صدغلام بروی موکل باشید تانگریزد. ومثال # ~~به امیردمشق بر(تابرنشیند باجملهآ لشکر) 12 واورا بگیرد و به تو تسلیم ~~کند. # ~~وششروز ترا در رفتن مهلت دادم وششروز در آمدن ویکروز آنجا بودن # ~~ومحملی برشتری13 نهادن14. چون اورا مقید کردی دریک طرف محمل # ~~تو بنشین15 وبریک طرف اورا بنشان 16 ودر محافظت برهیچ کس دیگر # ~~اعتمادمکن، ومی باید که17 روز سیزدهم18 بامن رسیده باشی. وچون19 به ~~سرای PageV01P307 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0342.png) # ~~آن مرد روی1 [در] آنچه2 دروی باشد تأمل وتفعری تمام بکن چنانکه هیچ # ~~چیز از کیفیت وکمیت آن برتوپوشیده نشود3 . ودر اولاد وممالیک واندازهآ # ~~نعمت او ومقدار حشمت و استظهار او نظری تمام بکن و آنچه گویند و # ~~آنچه در وقترسیدن وقید کردن (او ازاو واز ایشان)4 حادث شود وهرچه # ~~برزبان 5 گذرد از آن روز که یدورسی (تا آنروز که اورا پیش منرسانی)6 # ~~حرفا بعد حرف (باید که) 7 نگاهداری تابامن حکایت کنی چنانکه یک # ~~کلمه از تو فوت نشود . هرچه فرمود قبول کردم واورا وداع کردم، ودر ms167 # ~~حال راکب شدم وشب وروز میراندم، وهردو منزلیکی می کردم و جز # ~~مقدار 8 آنکه طعامی تناول افتادی9 یامیان 10 هر11 دونماز12 جمع کردمی # ~~نزول نکردمی، 13تا اول شب هفتم به دمشقرسیدم ودروازهها بسته بودند. # ~~(نزول کردم وآن شب بیرون شهر مقام ساختم)14 . چون بامداد پگاه 15 # ~~دروازهها 16 بگشادند 17 در رفتم8 (وبرآن هیأت)19 براندم 20 تادر 21 # ~~سرای آن مرد. درگاهی 22 عالی دیدم 23 وانبوهی24 بسیار بر آن در سرای15 # ~~جمع شده. وهمچنان برجمازه 26 بیدستوری در سرای 27 راندم و جماعتی ~~PageV01P308 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0343.png) # ~~که بردرآن سرای1 بودند ازاصحاب 2 احوال من 3 بپرسیدند 4. گفتند: # ~~این مناره5 است رسول امیر المؤمنین رشید * به نزدیک صاحب شما. چون # ~~بدانستند مرا منع نکردند. وچون به صحن سرا رسیدم فرو آمدم7 قومی # ~~را دیدم درمجلسی نشسته، گمان بردم که اودرمیان8 باشد. چون مرابدیدند # ~~برخاستند واکرام9 وترحیب10 به جای آوردند . گفتم: فلان در میان # ~~شما هست11 ؟ گفتند12 : ما فرزندان اوییم و او در حمام است. گفتم: اورا # ~~خبر کنید (تا تعجیل کند)13 وزود بیرون آید 14 . بعضی از ایشان برفتند # ~~واورا اعلام دادند15. ومن دراحوال خدم14 او17 واهل دارمطالعه می کردم. # ~~سرای 18 به یک لحظهچنان پرشد که گفتی19 موج میزند ، با آنکه صحنی # ~~عریض وطویل داشت. ومن هم بر آن حالت بودم تا آن مرد از حمام بیرون # ~~آید 20 . بعد از آن دیر در کشید ومن درشک21 افتادم وقلق22 و اضطرابی # ~~هرچه تمامتر درمن پدید آمد وترسیدم که متواری شود. وچون بیرون آمد # ~~شیخی دیدم بامهابت وجمال، وجماعتی کهول و جوانان و کود کان برعقب # ~~او میرفتند که فرزندان اوبودند، وغلامان بشیار، وبرمن 23 سلام گفت24 ~~PageV01P309 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0344.png) # ~~و از امیرالمؤمنین و استقامت امور حضرت او سؤال کرد ومن چنانکه # ~~واجب کرد جواب گفتم. هنوز سخن تمام نکرده بود که طبقهای میوه # ~~بیاوردند. مراگفت: فرا پیش آی یامناره و باماموافقت کن. گفتم: مرابدان # ~~حاجتنیست. آنسخن1 را دیگر 2 اعادت ms168 نکرد واو وحاضران بخوردند. # ~~بعد از آن دست بشست وطعام خواست. مایدهآ بزرگ خوب آراسته به # ~~الوان اطعمه 3 وانواع اباها چنانکه مثل آن جزخلیفهرا ندیده بودم، ~~بیاوردند. # ~~دیگر بارگفت: فرا پیش آی یامناره (ودرخوردن طعام باما مساعدت نمای)4، # ~~ومرا به نام خطاب می کرد یامناره5 ، چنانکه خلیفه کردی . من امتناع ~~نمودم # ~~واجابت نکردم. اونیز زیادت 6 نکرد و او و فرزندان 2 او8 آن طعام # ~~بخوردند. وفرزندانش را بشمردم نهتن بودند. وجماعتی ازیاران و حاشیه9آ # ~~(اونیز)10 با ایشان برآن مائده بنشستند. (وتأمل کردم درطعام خوردن ~~او)11، # ~~طعام خوردن 12 ملوک بود. واورادیدم13 نیک فارغ13 واز حضور من هیچ # ~~اضطراب وتفتری 15 درنهاد او ظاهر 16 نشده بود وبه من التفات زیادت17 # ~~نمی کرد؛18 و آن اضطرابی 19 که درسرای 20 او21 بود ساکن شد وهرچه ~~PageV01P310 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0345.png) # ~~شتران 4 وتمامت غلامان ه که بامن بودند بگرفتند و به سرای بردند و # ~~ایشان6 امتناع نتوانستند کرد ومن تنها باپنجشش غلام که برسر 7 ایستاده # ~~بودند بماندم. باخویشتن 8 گفتم: این پادشاهی بزرگ وجباری9 عنیداست، # ~~اگر مرا طاعت ندارد من باوی چیزی نتوانم کرد10 و نه نیز محافظت # ~~توانم نمود چندانکه امیرشهر بیاید. جزعی 11 تمام درمن ظاهر شد و از # ~~استخفافی 12 و تهاونی که در حق من می کرد شکنکردم که او مرا # ~~تمکین 13 نکند تامقیدش گردانم. واو ازمن نپرسید که چرا آمدهای و از # ~~(نان ناخوردن)14 من هیچ تفکری 15 نکرد 16 وبه سکون وآرام تمام نان # ~~بخورد . من دراین تفعر بمانده ، وچون فارغشد دست بشست و بخور # ~~خواست17 وبوی خوش به کار داشت و برخاست و نماز پیشین بگزارد18 # ~~باارکان 18 تمام وخضوع وخشوع 20 شایسته، 21 وبسیار ادعیه بخواند # ~~و بسی تضرع و ابتهال کرد 22 ، و چون ازنمازفارغ شد روی به من آورد # ~~وگفت: به چه مهم آمدهای یامناره ؟ گفتم: به حکمی که امیر المؤمنین # ~~کرده است به سرتو،23 (و نامهآ امیر المؤمنین بیرون ms169 کردم وبدو دادم) 24 ~~. PageV01P311 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0346.png) # ~~مهر برگرفت ومطالعه کرد . چون تمام بخواند فرزندان وحواشی و خدم # ~~وبندگان 1 را آواز داد وخلقی بسیار2 جمع شدند ویقین شد3 که 4 همین # ~~لحظه مکروهی به من رساند، 5 وطمع من از طاعت او وحیات خویش # ~~منقطع شد7. وچون تمامت جمع شدند ، گفت: میباید که همین لحظه # ~~جمله پراکنده شوید وهریک به موضع ومسکن (وباخانهآ مخود) 1روید،10 # ~~و به ایمان غلاظ وشداد وعتاق وطلاق وحج وصدقه ووقف مؤحد گردانید # ~~(که اگر دوتن از ایشان) 11 در موضعی جمعشوند 12 تا آنگاه که 13 او # ~~اجازت فرماید 14 ، وگفت: این فرمان 15 امیرالمؤمنین است که 16 مرا به # ~~درگاه خود 17 خوانده است (وبعد از آنکه18) مرانظر بر توقیع او19 # ~~افتاد یک لحظه توقف ننمایم. وبه حرم واهل پرده وصیت به نیکویی کرد20 # ~~وگفت: مرادر رفتن21 به درگاه امیرالمؤمنین به صحبت 23هیچ کس حاجت # ~~نیست- بعداز آن گفت: بندها بیار یامناره . بفرستادم تابندها بیاوردند و # ~~و آهنگری حاضر گردانیدم وبندبروی برنهادم23 وغلامان را فرمودم 24 تااو # ~~رابگرفتند ودر محمل نهادند ومن دردیگرنیمهآ محمل 25 نشستم ودرحالروان ~~PageV01P312 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0347.png) # ~~شدم، وامیر شهررا ندیدم وآن مردرا تنها1 باخودبیاوردم. وچون به ظاهر # ~~دمشق بیرون آمدیم به انبساط تمام بامن سخن می گفت وهیچ پریشانی (و # ~~دلتنگی)3 درخاطر او نبود تابه غوطهآ دمشق به باغی رسیدیم که در خوشی # ~~با با غارم برابری4 می نمود واز نزهت ازصحن جنت 5 حکایت می کرد: # ~~اشجاربسیار6 وچمنهای بیشمار7 ، صحنی 8 عریض وعرصهای9 فراخ10 . # ~~مرا گفت این باغ میبینی؟ گفتم: آری. گفت : ملک من است و مرا از # ~~غرایب اشجار وعجایب ازهاروانوار درو11 چندین12 نوع غریب و جنس # ~~عجیب13 ، وبعضی از نزهت وطراوت وخوشی اساس 14 و خوبی نهاد # ~~او 15 حکایت کرد . وهمچنین تابه باغی دیگر رسمیدیم هم به ذکر اوصاف # ~~ونزهت 14 وطراوت آن مشغولشد وبههر مزرعهآ خوب ودیه خوش 17 که # ~~برسیدی گفتی از آن من است وبه ms170 وصافی 18 آن مشغول گشتی تا من از # ~~او سخت19 در خشم شدم و گفتم: هیچ میدانی که من ازتو تعجب می کنم؟ # ~~گفت: چرا؟ گفتم : برتو پوشیده نباشد که تا امیرالمؤمنین را (سخنی . # ~~از تو) 21 نقل نکرده باشند واز کار تو اندوهمند نشده باشد حکم نفرماید # ~~تا ترا از میان اهل وولد 22 وچندان فرزندان بیرون آرند ومقید گردانند، ~~PageV01P313 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0348.png) ### | فرج بعدازشدت # ~~ونمیدانی که آخر توچون خواهدگشت1 (وبرچه مقرر خواهد شد 2) 3؟ # ~~در آن 4 تفتر نمی کنی واندیشهمند 5 نمیشوی 6 (و از خوف جانومال # ~~وفراق اهل وفرزند وخویش وپیوند متأمر نمیشوی )، ومن ترا مردی # ~~عاقل وفاضلمی دانستم. چوناین سخن بشنید درجواب گفت: (انایلهوان # ~~الیه راجعون). * فراست من درحق خودخطا کزدی که من ترا مردی عاقل9 # ~~و کامل بصیرت و صافی سیرت10 میدانستم وگمان بردم که این قربت و # ~~منزلت تو 11 به نزدیک خلفا از کمال 12 عقل و وفور خرد است،12 چنین # ~~که من نگاه می کنم سخن توسخن عوام و عقل تو وعقل عوام برابر است # ~~اما آنکه گفتی از خوف امیرالمؤمنین و آنکه مرااز اهل و ولد 14 ازعاج # ~~کرده است وثوق تمام حاصل است مرا به خدای - عزوجل - که نواصی # ~~عباد به دست قدرت ومشیت15 اوست وامیر المؤمنین مالک نباشد کهنفس # ~~خود را یاغیری 14 ضری ونفعی رساند الا بمشیة الله 11 - تعالی - ومن هیچ # ~~گناه ندارم به نزدیک 18 امیرالمؤمنین که به سبب آن بترسم19 که از من20 ~~PageV01P314 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0349.png) # ~~انتقام کند. ونیز میدانم که چون1 سلامت جانب وبرائت ساحت من و آنکه # ~~دشمنان وحاسدان ب من حسد بردهاند وبه اباطیل واکاذیب رای اورا برمن # ~~متغیر گردانیده معلوم او گردد وبداند که هرچه ایشان گفتهاند نتیجهآ حقد # ~~وحسد بوده است ودروغ2 ومفتریات است3 ، خون من حلال ندارد واز # ~~ازعاج وایذاء من احتراز 4 نماید، یامرا 5 مکرم باز گرداند یامعظم ~~ومحترم # ~~بردرگاه خود بدارد . واگر چنانکه درعلم وتقدیر سابق 6 باری- تعالی ms171 - # ~~مقدر است 7 که ازوی بادرةآ 8 شری9 وعادیهآ 10 مضرتی 11 به من رسیده # ~~باشد 12 وریختن خون من بردست وی وقت آمده، جملهآ 13 ملایکه وانبیا # ~~واهل زمین (وسما)13 اتفاق و اجناع کنند (وخواهند) 15 که از من # ~~بگردانند 16 نتوانند. پس به نقد اندوه کاری که ساخته شده است و غم # ~~تدبیری که پرداخته گشته است17 به خویشتن کشیدن وبیفایده 98 عیش بر # ~~خویشتن 19 منغص25 گردانیدن و وقت برخود پریشان داشتن از قضیهٔ‌ # ~~عقل ومقتضایخرد دور افتد، ومعهذا واثقم به حسن ظن به کمال21 مرحمت # ~~و غایت 22 عاطفت آنکه بیافریند وروزی دهد23 وزنده گرداند که کار # ~~من برنیکوترین وجهی ساخته گرداند وبرخوبترین 24 نوعی بسازد . واگر ~~PageV01P315 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0350.png) # ~~نیز در تقدیر او خلاف این است رضا به قضا و صبر در بلا و تسلیم و # ~~تفویض بهرأی او1 باید2 . من پنداشتم که تو این میدانی، اکنون حد عقل # ~~و نهایت خرد تو بدانستم. بعد از این باتو سخن نگویم تا 2 حضرت # ~~امیرالمؤمنین میان من وتو جدا گرداند . وبعد از آن روی ازمن بگردانید # ~~و ازوی یک کلمه نشنیدم5 بیرون ازقرآن6 و تسبیح الا آنکه ضرورتی بودی # ~~از آب خواستن وغیر آن که مردم را بدان 7احتیاج باشد. تا آنگاه که روز # ~~سیزدهم بعد از نماز پیشین به کوفه رسیدیم ومجمزان چند فرسنگ به # ~~تعرف احوال وتفعص کار من استقبال کرده بودند ، وآخر روز به درگاه # ~~امیرالمؤمنین رسیدیم 8 وزمین بوسه دادم. گفت: بیار تاچه داری و نیز9 # ~~بیرهیز از آنکه یک لفظ از تو 10 فوت شود. 11 من جملهآ احوال از اول # ~~تا به آخر حرفا بعد حرف بااوحکایت کردم تا آنجا که ذکر فاکهه و طعام و # ~~بخور 12 تا آخر قصه ؛ وروی رشید افروخته میشد از آن 13 حکایت و تا # ~~آنجا که در محمل من 14 اورا توبیخ کردم وخطابی که او بامن کرد و # ~~جوابی که مرا گفت15 . رشید ms172 16 گفت: و الله که این مرد 17 راست می- # ~~گوید؛ این مردی است که خدای 18 - اورا 19 عزیز و مغرم گردانیده ~~PageV01P316 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0351.png) # ~~است وبه سعت نعمت وکثرت اولاد ورفعت جاه ممتاز 1 کرده ، ازحسد # ~~بروی افتراها کردهاند ودروغهابروی بافته تاباشد که این نعمت از وی زایل # ~~توانند کرد، وما اورا به قول اصحاباغراض برنجانیدیم واولاد و اصحابش # ~~را بترسانید2، وبه ازعاج از اهل وولد واخراج از خانه وبلد فرمان # ~~داده3. بشتاب و بند از او برگیر و اورا مرفه ومعرم به نزدیکمن آر. در # ~~حال 4 بیرون رفتم وبند از پای او برگرفتم. به نزدیک 5 امیرالمؤمنین در # ~~آمد 6 وبه خلافت 7 بروی سلام کرد وامیر المؤمنین جواب خوب بازداد، # ~~ومیدیدم که آب حیا دربشرهآ امیرالمؤمنین می گردید واز آن تکلیف که # ~~اورا فرموده بود خجل میشد. وفرمود تابنشست وامیرالمؤمنین روی بدو # ~~آورد وازاحوال او میپرسید. 8 بعد از آن گفت : آوازهآ کمال9 عقل و # ~~وفور خرد وغایت 10 فضل 11 وحسن هیأت12 وفصاحت لهجهآ توبه مارسیده # ~~بود خواستم که ترا ببینم وسخن تو بشنوم و باتو نیکویی کنم . حاجتی # ~~که داری رفع کن ومرادی که هست به التماس آن انبساطنمای . آن # ~~مرد 13 امیرالمؤمنین را دعا گفت و آن الطاف را 14 به شکر مقابل 15 # ~~کرد و گفت: حاجت به خدمت امیرالمؤمنین یکی بیش نیست. امیرالمومنین # ~~فرمود 16 هرچه هست مقضی است وهرمرادی که هست مبذول. آن مرد17 ~~PageV01P317 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0352.png) # ~~گفت: حاجت آنست که 1 اجازت فرمایی تا باشهر و بلد2 و اهل وولد 2 # ~~روم. امیر المؤمنین گفت: چنان کنم اما آنچه از مصالح 4 جاه و معاش و # ~~اسباب واملاک خود که بدان محتاج باشی- ومثلتو مردی ازجنس چنین5 # ~~مصلحتی مستغنی نباشد- درخواست کن. گفت: عمال و کارداران امیر المؤمنین # ~~باداد وانصافاند 6 وعدل امیر المؤمنین مرا از آنکه مال 7 از او خواهم8 # ~~مستغنی گردانیده است وامور9 من مستقیم واحوال من منتظم است و ms173 از آن # ~~اهل10 شهرمن همچنین، به عدل شامل امیرالمؤمنین وسایهآ دولت او 11 ، # ~~نیکو نباشد کهمالاو 12 غنیمت شمرم. رشید گفت: باز گرد در حفظوعصمت # ~~باری- تعالی-13 واگر حاجتی سانح ومهمی عارض شود عرضهدار و به # ~~ملتمسات 14 و مرادات انبساطنمای ودرمکاتبه ومراسله 15 گشاده دار. 16 # ~~اموی 17 اورا وداع کرد. وچون باز گشت رشید فرمود 18 یامناره19 همین # ~~ساعت اورا برنشان وهمچنین که 20 آوردهای به تعجیل او را21 به مرکز # ~~عر ومقر دولت او رسان وهم در آن مجلس2 از آنجا که23 اورا بر گرفتی # ~~بنشان 24 وباز گرد . وچنان 25 کردم که فرمود. PageV01P318 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0353.png) # فصل - ودراین حکایت فایده آنست که سخن حاسدانو بدخواهان # ~~برجماعتی که بهنعم ایزدی وفضایل ذات از 1 ابنای جنس خودمخصوص # ~~وممتاز باشند2 نباید شنید که هر کرا (نعمت وفضل خدای3 - تعالی4- در # ~~حق او)5 بیشتر 6 باشد اورا حاسدان وبدخواهان زیادت7 باشند چنانکه # ~~گفتهام: ### | شعر # # هرکرا فضل و جاه ومال بود %~% در جهان حاسدش بسی باشد # # ناکسان را حسد بود بسیار %~% خاصه بر آنکه9 او کسی باشد # وهذه العربیه ایضا فی هذا المعنی: # ~~من حاز10 منفضل الاله فضائاة ### | کثرت له %~% الحساد و الامحداء # ~~ماضره ویضرهم عدوانهم ### | و لربه فی نصرة %~% الاعدا* # و مصداق این سخن صورت حال اموی وهارون الرشید است که # ~~اگر او 12 در استماع قول حاسدان تأمل وتفتر به جای آورده بودی و آن # ~~بیگناه را تکلیف قید وجلای از وطن13 نفرمودی به آخر خجل PageV01P319 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0354.png) # ~~وشرمسار نگشتی واعتذار نبایستی نمود، و این ابیاتهم 1 در این معنی # ~~گفتهآ 2 من است: ### | شعر:3 # ~~بر اهل فضل ونعم قول 4 حاسدان مشنو # که آن زغایت حرص است وفرط بدخواهی # ~~همیشه بردل حاسد غمحسد باشد ### | چو کوه، چهرهآ اوزان سبب بود 5 کاهی # ~~خدای - جل جلاله - علیم و آگاهست ### | که حاسدان را نبود از ایزد 6 آگاهی # ~~به قول حاسد وبد گوی رنج کس مطلب ### | چو برخلایق باشی تو آمر وناهی7 ms174 # ~~برادران ز حسد 8 قصد یکدگر کردند ### | بدین دلیل بود حال یوسف چاهی # ودوم - آنکه چون از پادشاهی فرمانی صادر شود در حال انقیاد # ~~باید نمود9، که توقف در فرمانبرداری پادشاهان موجب هلاک10 گرددو # ~~در دینودنیا اورا زیان دارد. وفرمان باری - تعالی - درمصحف 11 مجید # ~~بدین 12معنی 13 ناطق است14. قوله تعالی : PageV01P320 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0355.png) # (واطیعوا الله واطیعواالرسول واولی الامر1 منکم)(*). ومعنی حدیث # ~~سید 2 کائنات این حکمت را شامل است که (اسمعوا واطیعوا و لو امر # ~~علیکم عبد حبشی 3 اجد 6). ومن دراین معنی نیز 4 می گویم: ### | العربیه5 # # اذا یأقیک امر منملیک %~% فقل مستسلمأ سمعا وطاعتة6 # # اطع قومأ یلیک7 ولاتخالف %~% فاحراز السلامته فی الاطاعه # وسوم8- آن که چون حادثهای نازل9 شد 10 و به بلایی 11 گرفتار # ~~شدی صبر وتسلیم را در رضا 12 به قضا پیرایهسازی و اضطراب وحیله13 # ~~بایک سونهی و به حسن ظن و فسحت رجا به الطاف باری - تعالی 12 - # ~~مستظهر باشی، تا آن اندوه بهشادمانی و آن مشقت 15 به آسانی بدل گردد. # ~~و من 16 دراین معنی می گویم: ### | لعربیه 17 # ~~اذا رضیت 18 بحکم الله فی الازل ### | خلصت 19 قلبی منهمی ومن وجلی: PageV01P321 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0356.png) # وجدت 1 ربی یتضی مایوید ولا ### | یخفی علیه خفی فی الوری وجلی ### | الفارسیه: # چوظاهراست که بربندگان نخواهد رفت ### | خلاف آنکه خدا کرد در ازل تقدیر # خلاص ندهد از رنج جز رضا به قضا ### | مفید نبود اگر چه بسی کنی تدبیر # الحکایة السادسة - ابوالحسن بن الفرات حکایت کرد، درنوبت دوم # ~~که وزارت المقتدر بانله براو مقرر شده بود، در آن وقت 3 که من درسرای # ~~مقتدر محبوس بودم، ابوالهیثم ابوالعباس 4 بن محمد بن ثوابه الانصاریه # ~~به نزدیک من در آمد ومرا تکلیف کرد[ که] به سیزدههزارهزار6 دینار حجتی # ~~بنویس که به دیوان المقتدر بابله رسانی . گفتم : درمدت وزارت من # ~~چندین مال از آن 7 بیتالمال وخزاین خلفا بردست من نگذشته 8 تابدان # ~~چه رسد که مرا از خاصهآ ms175 خود توجیه باید کرد . گفت: به طلاق سوگند # ~~خوردهام که این خط بدین مبلغ از تو بستانم . خطی نبشتم 9 به سیزده # ~~هزار هزار، درمودینار معین نکردم10 و ننوشتم11 که کرا 12می ~~بایدرسانید13 # ~~گفت: دینار بنویس 14 تاسو گند من راست کرده باشی . دینار بنوشتم ودر ~~PageV01P322 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0357.png) # ~~حال رقعه پاره کردم ودر دهان نهادم وبخاییدم وفروبردم و گفتم: سوگند # ~~توراست کردم ودیگر آن 1 تکلیف2 که تو می کنی اجابت 3 به هیچ # ~~وجه ممکن نیست. وبسیار4 جهد کرد، البته اجابت نکردم . باز گشت و # ~~روز دیگر در آمد 5 و مادر موسی باا و بود و هم برقرار اول6 حجتی به # ~~سیزدههزارهزار دینار از من مطالبه7 می کرد وهمچنان8 (برمنع) 9 ثبات10 # ~~نمودم تابدان حد11 رسید 12 که مرا (سبوشتم)13 بسیار بکرد 14 ودرایذاء # ~~من (بههرچه ممکن بود مبالغت)15 به جای آورد (واسراف هرچه تمامتر # ~~بنمود) 16 و مرا به زنا قذف کرد. چون درشتم 17 من بدین حد برسید18 # ~~سوگند خوردم به طلاق وعتاق وایمان نغلطه 19 که زیادت از سی سال # ~~باشد که من برحرامی از این جنس اقدام نکردهام و گفتم: تو نیز همچنین # ~~سوگند بخور که بااین غلام که بالای سرتو 20 ایستاده است دوش لواط21 # ~~نکرده ای .مادر موسی براین سخن انکار کرد واز حیا روی بیوشید . ابن # ~~ثوابه گفت: این سخن از بطر 24 مال واستظهار نعمت25 میتواند گفت و ~~PageV01P323 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0358.png) # ~~جرأت مزین1 است2 باکسری3 که غلبه4 آن بود که پای برسر گنج # ~~داشت و ازمادر موسی درخواست کرد و گفت: از ساده 5 اجازت خواه # ~~در تعذیب و ایذاء او تا مال6 ظاهر گرداند. وبه ساده مقتدر ووالدهآ او2 # ~~وخالهآ او حاطف8 ومادر فرزند معتصم دستبویه را خواست که تدبیر # ~~در مهمات ملک ونظر در مصالح دولت ایشان می کردند و بهاتفاق اوامر و # ~~نواهی اصدار میفرمودند که مقتدر10 کودک بود . ومادرموسی11 برفت # ~~ودر حال باز آمد و گفت12: میفرمایند ms176 که راست می گویی ، فرمان تو بر # ~~او نافذ ودستتو بر او مطلق گردانیدیم 13 هرچه ترا میباید و مصلحت # ~~میدانی درحق او بفرمای. بفرمود تامرا بندی گران بنهادند و درمیان راه ~~14 # ~~در آفتاب گرم بداشتند وجبهآ صوف گوسفند15 در من پوشانیدند وغلی # ~~برگردن 16 نهادند. ونزدیک بود که از سختی آن حالت هلاک شوم ودر # ~~ذنوب خویش 17 ومعاملهای که با مردمان کرده بودم در روز گار دولت # ~~خود تأمل کردم، هرچه 18 بامن می کردند ازنهب مال و قبض ضیاع و به ~~PageV01P324 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0359.png) # ~~دست 1 دشمنانباز دادن 2 ومحبوس ومقید گردانیدن 3 وجامههای درشت # ~~و پشمین پوشیدن وهتک ستر حرم کردن ودر آفتاب بهپای کردن . من نیز در # ~~روزگار دولتخود 4 بامردمان کرده بودم اما هیچ کس را 5 غل بر گردن # ~~ننهاده 6 بودم . پس یادم آمد که 7 موسی8 کاتبطائی را که عبدالله بن- # ~~سلیمان اورا به دست من باز داده بود به جهت استخراج مالی 9 که فرموده # ~~بودم تااورا غل بنهادند مقدار دوساعت، بعداز آن فرمودم که 10 بر ~~گرفتند. # ~~وچون 11 دوساعت ازغل برنهادن 12 من بگذشت بایادم آمد که یکنوبت # ~~دیگر ازعمال مشرقیکی رافرموده بودم در 13 مصادره 14 تا15 غل بنهند6 . # ~~بنوشتند وبفرستادندومن طعام می خوردم]1 چون از طعام خوردن فارغ # ~~شدم پشیمان 18 گشتم19 وفرمودم تابراثر آن 20 مکتوبی دیگر ارسال کردند # ~~تاغلازوی21 برگیرند. ومیان رسیدن 22مکتوب23 [تا آنکه فرموده بودم]4 # ~~دوساعت بود. باخود گفتم: خداوندا فرمودهای:25 # (فوله تعالی 26)(من جاء بالحسنته فله عشرامشاثهاومن جاء بالسیئته ~~PageV01P325 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0360.png) # ~~فلایجری الا مشلها). (*) ومن در ایام1 دولت خود2 هریکی را 3 دو # ~~ساعت فرمودم 4 که 5 غل نهادند6 و چهار ساعت بگذشت7 که مرا # ~~مغلول کردهاند. # من در8 مناجات بودم که جماعتی9 غلامان بر این حجره # ~~گذشتن گرفتند چنانکه من آوازایشان میشنودم موکلان بامن گفتند نذیر # ~~حرمی است10می گذرد11و اواز12 جملهآ صنایع13 وبر کشیدگان تست14 بدو # ~~استغاثت 15 کن و ms177 از او استعانت 16 فرمای. آواز دادم که ابوالخیر 17 # ~~مرا برتو حقها است وحال من می بینی که مردن برمن آسانتر از زندگانی # ~~است ودرچنین حالتی برساده عرضه 18 فرمای وایشان را بایاد ده مساعی # ~~مشکور ومقامات مذکور که مرا در نصرت دولت واستقامت مملکت ایشان # ~~هست، دروقتی که دیگران روی از ایشان بگردانیده 19 بودند، و گشادن # ~~شهرهای 20 منغلق21 وتوجیه وتحصیل مالهای منکسر که به کفایت وشهامت # ~~من میسر شده است بیان گن وبگوی اگر گناه من کشتن واجب می کند # ~~فرمان دهند 22 تابه تیغ خون 24 بریزند25 و این نوع تعذیب رواندارند. ### | 2- مجا: ### | 3- مچاء ت: فرمودهام. ### | ### | 2- اساس برحرمی. ت: ### | 11- ت: می گندند ### | 2 - مجا: تواست ### | 66_ از مجا وچابی ### | 66_ت: گردانیدهآ PageV01P326 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0361.png) # ~~نذیر در رفت1 وبشیر بیرون آمد وحال برساده عرضه داشت 2 واجازت # ~~یافته به خلاص من از آن ورطه. ودرحال3 بفرمود تابندها از من بر گرفتند # ~~و در حمام بردند وجامههای لایق بیاوردند تا در پوشیدم. وبعد از آن کار # ~~من هرروز نیکوترشد4 تا آنگاه که5 مرا یا آن 6مقام رسانیدند. وابو ~~الحسن- # ~~بن جعفر بن ثوابه7 را که صاحب دیوان انشا بود بفرمودم تا از زبان مقتدر # ~~به اصحاب اطراف بنویسد 8 (وایشان را از آنکه9) منصب وزارت بامن # ~~دادهاند ومرا باحالت اول رسانیده10 اعلام کند. واونسخهای 11 بکرد و به # ~~همه یک نسخه نبشت12. و گفتهاند که در آن معنی هیچکس به از آن ننوشت13. # ~~وترجمهآ یک فصل ازآن نامه این است: «وچون امیرالمؤمنین مستغنی نبود # ~~از او ومملکت بدو محتاج و دولت بدو مفتقر، وکفایت او دراثارت مال # ~~ناگزیر وشهامت او در استقامت مملکتدستگیر، این تیغ بران14از غمد15 # ~~بر کشید وحدت وصرامت 16 در تدبیر امور برقرار اول یافت بل زیادت و # ~~او در تدبیر مصالح ملک وامضای اوامر دولت برقاعدهٔ‌ اول به کار خویش # ~~مشغول گشت . گفتی 17 هرگز آن کار را فرو نگشاده بودند و آن زیور # ~~بردیگری ms178 نبسته ، چه او حول 18 قلب ومحنک19 مدریست که میداند 20 ~~PageV01P327 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0362.png) # ~~که شیر 1 از کدام پستان میباید دو شیدن 2 ولباس عمل در کدام میباید # ~~پوشید. وبلغاو کتاب واصحاب کفایت3 وارباب درایت4 درحلبهآ 5 فضل # ~~وفضایل چون بریکدیگر مسابقت نمایند 6 ومبادرت جویند کمال و غایت # ~~حال ایشان درجهآ اول بود ازشهامت ودرایت او، واین اسم حقی 7 بود از # ~~حقوق او که ازاوعاریت گرفتند وباز8 بااو رسانید .9 # فصل-ودراین حکایت فایده آناست که چون کسی حاکم و نافذالامر10 # ~~باشد وبر زیردستی وصاحب واقعهای حکمی خواهد 11 فرمود یقین داند # ~~که جنس آن جملگی 12 بروی در دنیا بفرمایند، بادیگران معامله چنان کند # ~~که پسندد که باوی همان کنند. ودراین معنی 13 می گویم: ### | العربیته14 # ~~احسن الی محسن اولاک معرفتة 15 ### | ان المسی* سیجزی مین اساء تبه ### | الفارسیته 16 # ~~ای که با صید آرزو دایم ### | دل خود را چو باز خواهی دید # # خویشتن با عجوزهٔ‌ %~% دنیا ### | %~% به کی. عشقباز خواهی دید ### | سفایست ### | 2- مجا: PageV01P328 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0363.png) # در محنت که بر تو بسته شدست ### | زود باشد که باز خواهی دید # هر که بدکرد باز بیند زود ### | نیکویی کن چو باز خواهی دید1 # الحکایة السابعة - ابوقیراط الکاتب حکایت کرد که چون مدت # ~~حبس علی بن عیسی درسرای مقتدر آ تطاول پدیرفت و از حد اعتدال در # ~~گذشت ومردمان از خلاص او نومید گشتند، ابوالهیجا ونازوک 3 وطبقە4آ # ~~ار کان دولت وقواد لشکر وامرای حشم مقتدر که ازاو آزرده بودنداجماع # ~~واتفاق کردندبر آنکه مقتدر راخلع کنند وقاهر را درمسند خلافت بنشانند. # ~~وچنان5 کردند که 6 در2 زندانها بشکنند 5 و بعضی از1 سراهای مقتدر # ~~غارت فرمودند10، وعلی ینعیسی 11 از آن موضع ککه محبوس بود بیرون # ~~آمد وسهروز دردیگر جای 12 متواری بود. ومدت خلافت قاهر سه روز # ~~پیش برنداشت و پیادگان بی مواعده و مراسلهای از مقتدر وحیله وتدبیری # ~~که از او صادر شد خروج کردند وابوالهیجا ونازوک 13 را ms179 بکشتند 14 # ~~وسرای مونس15 را سوراخ کردند ومقتدر را از آنجا بیرون آوردند و ~~PageV01P329 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0364.png) # ~~درچهار بالش خلافتنشاندند 1 وقاهر را در سرای ابن طاهر محبوس کردند. # ~~ابوعلی بن مقله که وزیر مقتدر بود ودر آن سهروز متواری شده بود ظاهر # ~~شد ومردمان اورا تهنیت می گفتند.2 ناگاه علی بن عیسی را دید که نزدیک3 # ~~او در آمد ومدتها بود که محبوس بود، چنانکه ذکررفت ، ودراین سهروز # ~~که غوغا کردند اورا خلاص کرده بودند وپنهان بود. وچون مقتدر بامسند # ~~خلافت رسید باخود گفت4 که اگراستتار 5 کند 6 یمکن که 7 برویدست # ~~یابند وپندارند که او این حادثه را فرصتی شمرده است خلاص خودرا و8 # ~~کار بروی سختتر شود. باخود مقرر کرد که بروم و نفس تسلیم کنم، # ~~اکثر 10 مافی الباب آن بیش نباشد که مرا11 باحبس فرستند ، وبه نزدیک # ~~ابن مقله در آمد. مونس که مدار کار مقتدر بروی بود از وی بدین ظهور # ~~منت داشت و اورا به لطف وبشاشت تلقی2 کرد ورای اورا براین که13 # ~~التجا باحضرت مقتدر آورد صایب شمرد. ودر حال مقتدر را از این اعلام # ~~کردند وحال عرضه داشتند . وجواب مقتدر بر نیکوترین وجهی باز رسید # ~~وعلی بن عیسی را اشراف فرمود برابن مقله 14 واجتماع بااو درسایر امور # ~~مملکت چنانکه ابن مقله درهیچ تدبیر از مصالح ملک بی مشورت او انفراد # ~~ننماید15 وعلی بن عیسی دردیوان مظالم بی استطلا ع ابن مقله حکم و نظر ~~نکند16. # ~~ودرحال لباس علی بن عیسی 17 بگردانیدند. ودیگر روز بیامد و در سرای ~~PageV01P330 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0365.png) # ~~مونس که دیوان آنجا داشتندی بنشست منتظر ، تاابن مقله که وزیر بود # ~~بیامد وهردو به اتفاق درامور اموال واعمال به تدبیر مشغول شدند وابن- # ~~مقله علی بن عیسی را گفت: ابو بکر محمد بن علی والی المصر از جملهآ ~~صنایع و # ~~بر کشیدگان1 تست وهراشارت که فرمائی فرمان برد وایمن نیستم که # ~~چون دراین حادثه خبر به مصر رسد فتنهای2 آنجا ms180 نائر شود از کثرت اهل # ~~جند وسپاهیان3 که آنجا هستند، مصلحت4 آنست که بنویسی واز کیفیت # ~~در مسند خلافت وشرکت «(مادر تدبیر مملکت)8 اعلام کنی. علی بن عیسی9 # ~~گفت: نیکوتر آن باشد که وزیر بهخطمبارک بنویسد که اعتماد بر آن بیش10 # ~~باشد . مونس ابن مقله را گفت: آنچه ابوالحسن یعنی علی بنعیسی 1 # ~~اشارت کرد 12 به جای آر . ابن مقله گفت : نیکو نیاید در پیش او که شیخ # ~~کتاب واستاد مترسهاناست دراین نوع که 13 من چیزی نویسم. ابوالحسن # ~~گفت: من بنویسم به خط خویش اما از زبان تو، که 14 وزیر تویی و ما # ~~جمله اصحاب واعوان 15 توییم 16. ابن مقله بدین سخن شاد شد وعلی بن- # ~~عیسی بفرمود تا کاغذ بیاوردندودر حال (بی آنکه نسخهای کند)17 نامهای # ~~درقلم آورد که این ترجمهآ آناست: «بعدازدعا18، اما بعد آنچه خداوند19 ~~PageV01P331 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0366.png) # ~~امیرالمؤمنین را1 معتاد گردانیدهاست 2 درتصاریف 2 احوال ومعقبات4 # ~~اعمال کارهای بزرگ که واقع شود وحوادث ودواهی5 هایل که نازل # ~~گردد از معاونتی درحال ومضرتی برطریق استعجال و تجدید نعم و اقبال # ~~وتضاعف کرم وافضال ظاهرتر 6 از آنستکه محتاج تحریر 7 ومفتقرتعبیر8 # ~~باشد، و آن9 کرامت ثمرهآ صفای نیت وخلوص طویت و بقایای سریرت # ~~اوست در حق سایر رعیت 10 وخدم و جمهور حاشیه وحشم ، و خدای # ~~-عزوجل- آن نعمت هرلحظه تمامتر11 می گرداند و موقع شکروسپاس و محل # ~~حمد وستایش زیادت میگردد. 12 وقواد حشم و اصفیاء مملکت را غایت # ~~احسان واکرام امیرالمؤمنین موجب بطر وکفران گشت وطغیان که ازلوازم # ~~استغنا باشد ایشان را بر آن داشت تا آن کرامت را به ناسپاسی و آن دولت # ~~را به ناحق شناسی مقابله کردند واز طریق سلامت وجادهآ استقامت عدول # ~~نمودند، واجل 13 قریب 14 وهلاک [که]15 بدیشان 16 مقدر بود ایشان را # ~~بر آن باعث شد که سراز ربقهآ طاعت وپای از حد بندگی بیرون نهادند و # ~~اقتراحاتی 17 نه به وجه18 والتماسی19 نه به طریق ازراه سطوت ms181 واقتدار # ~~آغاز نهادند، ودر آن فعل ذمیم از عاقبت 20 وخیم اندیشه نکردند ، ودر ~~PageV01P332 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0367.png) # ~~میدان بغی جولان نمودند ودر تیه جهالت سر گردان گشتند. وامیر المؤ منین # ~~به مواعیدی که خلف بدان 1 راه نیابد وعطایی که تأخیر در آن متصور # ~~نباشد استمالت ایشان میفرمود ومواعظ 2 حسان3 ونصایح خوب او4 # ~~وقبایح افعال ومنکرات اعمال نهی می کرد. ایشان از آنچه مصلحتایشان # ~~بود ابا می کردند5 و از بهافتاد خود امتناع مینمود 6 تا از جهل وطغیان # ~~وتمرد وعصیان بدان سرایت کرد که یک روز نام خلافت بردیگری نهادند # ~~[واسم7 خلافت8 برخود 9 ]10 . امیر المؤمنین فکرت صائب ورویت ثاقب # ~~را درحل11 نظام اجتماع وحسم12 مواد امتنا ع وبهسبب13 حکمت 14 وتفریق # ~~جماعت ایشان کار فرمود و آن زمره را که سراز ربقهآ طاعت گردانیده 15 # ~~به پای 16 قهر کوفته گردانید وبه دست قدرت شکسته کرد ، بعضی را # ~~قصاص فرمود واز طایفهای که عفو ممکن بود ارزانی داشت ، و اشتعال # ~~آن نایره یک لحظه بود باز 17 منطفی گشت وهیجان آن فتنه یک روز بود # ~~دیگر بارساکن شد، وخدای - تعالی - آمال ایشان مخیب واطماع ایشان # ~~مکلب گردانید، وبیخ آن فتنه کنده واصل آن جمعیت پراکنده شد ، # ~~وهم بدان تیغ که بر کشیده بودند کشته گشتندوهم بدان آتش که افروخته # ~~بودند سوخته شدند. وامیر المؤمنین در حق ایشان صفح شامل وانعام کامل # ~~را کار فرمود وهفوات18 ایشانرا بهعفو و عثرات ایشان را به اقالت19 ~~PageV01P333 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0368.png) # ~~مقابل گردانید ، وکارها به استقامت اول وقرارمقدم معاودت کرد ودلهای # ~~عصاة به طاعت امیرالمؤمنین مایل وفتنه زایل گشت و لشکریان ساکن و # ~~رعایا ایمن شدند ، وحق- تعالی - به نصر عزیز خود ارکان1 عزامیر - # ~~المؤمنین مشید وقوایم سریر دولت او به تأیید وعصمت مؤید 2 گردانید. # ~~(لیحق الحق ویبطل الباطل ولو کره المجرمون3) (*). باید که کارها بر # ~~قانون اول برنیکوترین وجهی میراند3 ودراتمام مهمات دین ودولت جدبلیغ # ~~وتشمیر 5 به جای می آرند * ومحترز ms182 باشند 7 از تأخیر درفرستادن 8 اموال # ~~که مستوجب تانیب 9 وعذل 10 گردد و برجواب کتاب تعجیل نمایند11 تا # ~~بررای امیر المؤمنین عرضه افتد وبه مطالعهآ او مشرف گردد . و کتب یوم # ~~الاثنین الثالث عشر من محرم لسنة سبع عشر وثلثمایة 12 # 1- مجا: ازگار %~% 2- مجا: مؤکد %~% 3- اصاس: والله # ~~یحق الباحل ونوکرء المشرکون. مجا: ویحق الحق ویبطل الباطل ولوکره ~~المجرمون. # ~~ت: والله یحق الحق ویبطل الباطل ولوکره المشرکون. م: لیحق الحق ویبطل ~~الباطل # # ولوکره المشرکون. %~% 4_ اساس ندارد %~% 5- مجا: ندارد: # # 4: بشص 6- مجا: ت: می آرد. م: آرد %~% -هجا: می باشد. ت، # # : باشد 8- مجا، ت: از تأخیر فرستادن %~% 9- م: تأذیب. چابی: # ~~تأدیب 10_ اساس وت : عدل. مجا: عنب. موچاپی: عزل (تصحیح قیاسی # # است) %~% 2-مجا: وکتب یوم الاثنین # ~~عشر خلت من محرم سنة سبع عشر واربمائه. PageV01P334 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0369.png) # فصل - در این حکایتمحل اعتبار بسیار است ودوموضع از آن # ~~جمله مختار1: # یکی- آنکه اگر کسی به خشم پادشاهی 2 مخاطب باشد و به # ~~عذاب او معاقب ومحبوس3 ومقید، اگر چشم زخمی به کار آن پادشاه # ~~راه یابد وفتنهای نایر 4 شود وروزی چند ناکامی سانح گردد ، چون او # ~~درحال حیات باشد آن چشم زخم را انتهاز فرصت 5 نشمرد ودر آن کوشد # ~~که ازوی شماتتی وحرکتی که دلیل باشد بر آن صادر نشود. چون آنفتنه # ~~زایل شود6 از آن پادشاه نگریزد ودر روی گریزد، چنانکه علی بن عیسی # ~~کرد تاسبب زیادتی جاه ومنصب او گشت [ودر این معنی گفتهام]8: ### | شعر9 # ~~باحاکم خود گر نستیزی بهتر ### | آب رخ خویشتننریزی بهتر # ~~زان کس که گریز از او ندارد سودت ### | گر نگریزی، در او گریزی بهتر: # دوم- آنکه چونقادرباشی ومجرمی11 از تو خایف است وفرصت # ~~هرچند بزرگ باشد از وی در گذرانی وجرم وی اگر چه عظیم بود به ~~PageV01P335 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0370.png) # ~~عفو از سرآن در گذری وروعت 1 او را به امن وخوف او2 به رجامبدل # ~~گردانی. ### | العربیه:4 # ~~لاتنهرن * علی من جاء معتذرا ### | وقلبه خافقمن کثره الوجل # ~~ولا ms183 قثرب 6 علیه بعد قوبته ### | الیس بکفیه ذلاحیرة الغجل ### | الفارسیة: # ~~مجرم7 که طلبکار صفای عفو است ### | چون عذرگنه خواست سزای عفو است # ~~آنکس که زتو گریخت8 چون درتو گریخت ### | ذکر گنهش مکن که جای عفو است # الحکایة الثامنة- سلیمان بن وهب حکایت کرد گفت: من وابن الخصیب # ~~وخلقی بسیاراز عمال ومتصرفان درحبس محمدبن عبد الملک الزیات1محبوس # ~~ومقید بودیم، و در آخرزین نوبت که او وزیر واثق بود و از 10 بقایای # ~~مصادرات مطالبه کرد واز فرج نومیدی واز خلاص یأس تمام حاصل بود، # ~~و واثقرا در آن ایام عقد صحت واهی شده و بیماری11 سخت گشته بود ~~PageV01P336 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0371.png) # ~~چنانکه مردمان را بار نمیدادا، دراین ایام احمدابن ابی دؤاد القاظی به # ~~نزدیک اورفت، و واثق اورابه کنیت یادکردی، گفت: یا عبدالله ذهب3 منی # ~~الدنیا وآلاخرة: دنیا وآخرت هردو ازمن برفت، آخرت از دست دادم و # ~~دنیا بامن وفانکرد. ### | شعر: # دنیابه دین خریدم و کردم زیان بدین ### | دنیا وفا نکرد ، زدستم برفته دین4 # ~~احمدبنابی دؤاد5 گفت : کلا ، یاامیرالمومنین ، مبادا که چنین باشد . # ~~گفت: بلی چنین است دنیا اینک برفت که اجل نزدیک رسید ، و آخرت به # ~~کردارهای بد وعملهای قبیح که پیشاز این کردهام از دست دادم . هیچ # ~~دوائی میدانی که مرااین لحظه نافع باشد. احمدبن ابیدواد 6 گفت گفتم7: # ~~یاامیرالمؤمنین محمدبن عبدالملک بسیارمردمان بزرگرا از کتاب وعمال # ~~ومتصرفان واهل دواوین (معزول کرد)8 ومحبوس گردانید9 . وزیادت10 # ~~چیزی از مصادرهآ ایشان حاصل نشده است وایشان خلقی بسیارند و چندین # ~~هزار دست از اتباع واشیاع وخویشان11 و متعلقان 12 ودوستان ایشان به ~~PageV01P337 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0372.png) # ~~خدا برداشتهاند وبرتو دعای بدمی کنند، بفرمای تاایشانرا اطلاق کنند تا # ~~آن دستها که به دعای بدبرداشتهاند به دعای خیر بردارند وازحق1تعالی # ~~بقای2 امیرالمؤمنین خواهند؛ باشد که خدای عافیت بخشد وصحتارزانی # ~~دارد، وبه همه حال 3 هرچند دردنیا و آخرت4 ترا خصم کمتر باشدبهتر # ~~بود. گفت: نیکو گفتی ، از زبان من بنویس تا ایشان را اطلاق کند. گفتم: # ~~اگر محمد ms184 بن عبدالملکخط من بیند5 عناد ولجاج کند ومطاوعتننماید، # ~~اگر امیرالمؤمنین احراز 6 این ثواب را 7 غنیمت شمرد، به خط مبارک # ~~خویش8 توقیع عالی را9 ارزانی دارد. [وایق بفرمود تااورا اسناد10 کردند # ~~وبه خط پریشان ومضطرب بنوشت ]11 به ابن الزیات وبه اطلاق تمامت12 # ~~محبوسان فرمان داد بی آنکه استطلاع رای واستئمار13 ریا مراجعت کند14 # ~~با امیرالمؤمنین، وبفرستاد15 تا ایتاخ 16 را بخواندند 17 و توقیع بدو ~~داد # ~~وگفت: برابن الزیات رو ومگذار که هیچ کاری18 دیگر کند پیش از آنکه # ~~محبوسان را رها کند، واگر خواهد که19 پیش از آنکه ایشان را رهاکند ### | 1ب لاه : ب دها بهاکه0.. PageV01P338 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0373.png) # ~~به نزدیک1 من آید یارقعهای نویسد مانع باش و مگذار که 2 به هیچمهم3 # ~~دیگر مشغول شود پیش از اطلاق، واگر در راه بینی 4 که می آید 5 # ~~نجا 6 (که بدورسی) 2 الزام کن تا از اسب نزول کند 8 ودر راه ؟ # ~~بنشیند و این مهم به اتمام رساند. ایتاخ در حال متوجه ابن الزیات شد و # ~~اورا درمیان10 راه یافت11 که به خدمتامیرالمؤمنین 12 میرفت . گفت: # ~~قرود آی از اسب 13 وبر14 غاشیه بنشین 15 . ابن الزیات خائف ومستشعر # ~~گشت که 16 چه حادثه است که باوی این خطاب میرود. فرود آمد 17 و(در # ~~راه)18 برغاشیه نشست. (ایتاخ توقیع بدو رسانید . ابن الزیات امتناع # ~~کرد وگفت:)19 اگر من ایشان را رها کنم مال از کجا نفقه کنم واخراخات # ~~را 20 توجیه از کجاسازم؟ ایتاخ 21 گفت: البته ازاین 22 چاره نیست . # ~~گفت: برنشینم وباخدمت امیرالمؤمنین مراجعت کنم (واز وی دستوری # ~~خواهم23) . گفت: اجازت نیست، ونگذاشت تا از جایگاه برخاستی24 # ~~تا آنگه 25 که پروانه بنوشت تاجملهآ محبوسانرا آزاد کنند. سلیمان بن ~~وهب # ~~گوید: ایتاخ بیامد (ومادر آن حالت نومید وشکسته دل تراز روزهای دیگر ~~PageV01P339 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0374.png) # ~~بودیم)1 که خبر بیماری واثق شنیده 2 بودیم و از آنکه 3 پسرش را به # ~~خلافت اجلاس می کنندمحترز4 ، که ms185 چون این پسر کوچک5 باشد 6 ابن- # ~~الزیات برملک مستولی شود 7 ودرایذاء ما وقتل وتعذیب مستبدگردد و در # ~~اتلاف نفس ومالما سعی کند وبدین سبب هلاک شویم . چون ایتاخ در آمد # ~~شک نکردیم9 که او برایبلیتی 10 آمده است. وچون مارا اطلاق کرد و # ~~صورت حال باماشر ح داد خلیفه11 و ابن [ابی ادؤاد را دعاگفتیم و بامنازل ~~خود # ~~رفتیم. وبعد از آن بیرون آمدیم و برراه ایستادیم 12 و انتظار می کردیم # ~~بیرون آمدن ابن ابیداود 13 را از سرای خلیفه. وچون اورا بدیدیم پیاده # ~~شدیم وبر وی14 دعا گفتیم وشکر کردیم 15 آن نیکویی را که در حق ما # ~~فرمود. و16 او پیاده شدن 17 مارا بزرگ داشت وفرمود که فرومیایید 18. # ~~چون18 فرو آمدیم توقف نمود تاباز سوار گشتیم ودر رکاب اوبراندیم # ~~و از 20 کیفیت آن21 ماجرا باماحکایت می کرد. ماشکرمی گفتیم و اولطف # ~~می کرد که این کمتر 22 حقی است از حقوق شما وببینید 23 که بعداز این ~~PageV01P340 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0375.png) # ~~چه کنم. 1 ونماز شام باسرای خلیفه رفت. واثق گفت: (یاباعبدالله به رای # ~~مبارک تو امروز از این رنج خفتی2 یافتم) 3 و نشاط اکل و اشتها ظاهر # ~~شد و مقدار پنج درم سنک نان با سینهآ دراجی بخوردم احمد گفت: یا امیر- # ~~المؤمنین آن دستها که برداشته بودند وبرتو 5 دعای بد می گفتند اکنون6 # ~~دعای خیر7 می گویند8 وبه سبب ایشان خلقی بسیارهم بردعای امیر المؤمنین # ~~مواظبت می نمایند. اما آن جماعترا که اطلاق فرمود 9 باخانههای 0 اخراب # ~~رفتهاند، نه فرش واثاث و آلت ونه چهارپای دارند ونه جامه ونه11 قوت # ~~روز، در 12 چنین زندگانی چه لذت باشد؟ و اثق گفت: چه مصلحت می بینی؟ # ~~گفت: آنکه هنوز دراصطبلات وخزاین بقایای آنچه از ایشان گرفتهاند # ~~باشد، اگر بفرمایی تا بنگرند [و] هرچه (از آن)13 ایشان14 بعینه باقی ~~باشد # ~~با ایشاندهندوضیاع ایشان برایشانمسلم دارند، ایشان دررفاهیت وفراغت 15 # ~~روزگار گذرانند 16 واثم ووبال ms186 امیر المؤمنینرا کمتر باشد وسبب تضاعف17 # ~~دعا ومدد 18 عافیت شود19 . واثق فرمود 20 که از زبان من مثالی1 بنویس2 ~~PageV01P341 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0376.png) # ~~براین جمله. احمد (درحال) 1 مثال 2 بنوشت (وبامداد را2 نعمت ما # ~~تمامت به ما رسیده بود)4 . و واثق بعداز آن به سه روزه وفات کرد و # ~~باری تعالی - مارا بهواسطهآ ابن ابی دؤاد6 از آن شدت فرج و از آن محنت # ~~مخرج ارزانی داشت و آنمکرمت عظیم وموهبت جسیم طوق منتی گشت # ~~وابدالدهر در ذمت ماباقی ماند7. # فصل - دراین حکایت موضع اعتبار 8 سه چیز است: # یکی- آنکه اگرچه کسی پادشاه9 بزرگ و خلیفهآ روی زمین باشدباید # ~~که درهیچ حال از اجل 10 غافل نباشد وازمرگ ایمن نبود ، (اکثرواذکر # ~~هادم اللدات) را کار فرماید و (اینما تکودوا یدرکثم الموت ولوکنتم # ~~هیبروج مشیدة) (*) رافراموش نکند11، و یقینداند که همچنانکه اودر # ~~طلب لذات زندگانی است مرگ درطلب اوست، ودر حصول مطلوب او # ~~شک است. اث آنکه 12 طالب به همه حال مدرک او خواهد بود هیچ شک # ~~نیست چنانکه گفتهاند: # مثل13- (المره طالب امنیته ومطلوب منیته14). ودر این معنی # ~~ای گویم :15 PageV01P342 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0377.png) # ~~یبغی الحریص بجهله امنیه ### | لم یحوها %~% و ستحتویه منیته # # گم من هوی یهوی %~% به فیهوه ### | و منیتههادت %~% الیه امنیته # ودرحال صعت ونفاذ امر از انقضای مدت عمروزوال ملکاندیشه # ~~کند وذخیرهآ ووز قیامت را مدخر گرداند تادر آنحال3، ندامت وتأسفش # ~~قیاشد چنانکه واثق را بود. # ودوم - آنکه [اگر]4 درحال5 عافیت و تندرستی این تنبیهش حاصل # ~~نیامد که زاد راه 6 آخرت به اعمال خیر ساخته گرداند 7 در آن حالت که # ~~مزاج ازحد اعتدال انحراف نماید آن قدرتدارک که ممکن باشد از اقدام # ~~برخیراتواغاثت8 مظلومان9 واعانت محرومان10 به جای آرد چنانکه واثق # ~~آورد. [ومن درین معنی می گویم]11 : ### | شعر # ~~به تندرستی اگر کردهای بدی باخلق ### | به نیکویی بدلش کن به وقت بیماری # ~~اگر بمانی گردی 12 به ذکر خیر سزا ### | وگر بمیری 13 فضل حقت کند یاری ### | 3- مجا، ms187 ت و ### | ی. وعایت PageV01P343 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0378.png) # ~~یقین بدانتو که [از]1 پای مردودست آویز2 ### | به مرگوزندگیتنیست چون نکو کاری # وسوم - آنکه اگر ترا به پادشاهی3 قربتی 4 باشد ویابا بزرگی # ~~اختلاطی و یا بادوستی مخالصتی، در همهحال وبه همهوقت باید که اورابه # ~~اعمال خیر هدایت کنی وبرمبرات وحسنات مدد5 باشی تاثنا و ثواب آن # ~~در آجل وعاجل 6 به تو راجع گردد. # و از احراز [ثواب]7 (الدال علی الخیر کفاعله) بی نصیبنباشی، # ~~وذکرخیر وحسن احد وثه چنانکه ازاحمدبن ابیدواد8 باقی مانداز توباقی # ~~ماند [ودراین معنی می گویم9]: ### | شعر # # هرکرا با تو اختلاط بود %~% تا توانی به نیکویی فرمای # # گربه قولت کند ثنا وثواب %~% حاصل آید به نزد خلق وخدای # # ورکند او خلاف گفته11آ تو %~% آن خود باشی آوریده به جای # الحکایة التاسعة- عبیدالله12 بن سلیمان بن وهب حکایت کرد، (گفت: # ~~من) 13 درخدمت پدر خود بودم در دیوان خراج14، در آن وقت که15 او ~~PageV01P344 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0379.png) # ~~صاحب دیوان خراج یود ، احمدبن امی خالدالصریفینی الکاتب به تزدیک # ~~او 2 در آمد. پدرماز بهر او4 برپای خاست و اورا در صدر دیوان بنشاند ، # ~~و از جملهآ کار ها اعراض کرد5 وخود6 را بدو مشغول داشت 7، وچون # ~~برخاست بااو برخاست وغلامان را فرمود تادر پیش او برفتند. من وهر که # ~~بامن بود درآن مجلس 8 آن تعظیم را ازوی عظیم شمردند و از وی # ~~نپسندیدند 9 ، چه رسم اصحاب دو اوین آن بودی 10 که 11 در دیوانی # ~~هیچکس 12 را(کاینا من کان) قیام نکردندی، وپدرم اثر آن انکار درروی # ~~من بدید وبدانست13. مراگفت که 14 چون خالی باشم سبب15 این16 تعظیم # ~~وتبجیل که اورا 17 کردم از من سؤال کن تا ترا اعلام کنم. چون 18 انبوهی # ~~کمتر شد وبه طعام خوردن مشغول شدیم پدرم مرا گفت: طعام ترا از ذکر # ~~آن حال شاغل شد. این19 سخن آغاز کرد و گفت20 : نه تو وحاضرانبر # ~~من انکار کردید 21 اکرامی و اعزازی که احمدبن خالد ms188 را فرمودم و مبالغتی # ~~که در آن بابرفت؟ گفتم: آری. گفت: او 22 مدتهای مدیدمتوتی23 اعمال # ~~مصر بود،24 اورا 25 معزول کردند ومرامتقلد آن عمل گردانیدند، وچون ~~PageV01P345 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0380.png) # ~~به مصر رسیدیم 1 تفحص احوال او و بحث اموال کردم 3، او را در آن # ~~دیار آثارجمیل وسعی مشکور [یافتم3)، زبانها بر ثنای او متفق ودلها در # ~~ولای اومتحد. سیاهی واشکری از اوشاکروهمگنان اورا به خیرذاکر، ودر # ~~میان 4 توفیرمال دیوان وترفیه رعایا جمع کرده چنانکه تازی5 و پارسی از # ~~لفشای6 مترجم این حکایت برقداوچست ودر شان او درست می آید. ### | شعر7: # ~~فصاد فته خیرالوری واکفهم ### | عن الناس عدوافا وامنعهم قذلا # ~~واحسنهم خلقا وابسطهم یدا ### | واعدلهم حالأ واکثرهم بذلا # ~~وانفعهم مالأ واو سعهم ندی ### | و اطولهم باعا واقصرهم عذلا ### | الغارسیتته: # ~~فتنه را ز آسیب تیغ عدل او ### | چون وفا از خلق پنهان یافتم # ~~اندر ایامش بجز زلف بتان ### | والله ار چیزی پریشان یافتم # ~~مدح او همچون زبان مدح خوان ### | دردهان خلق گردان یافتم PageV01P346 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0381.png) # حب او همچون هوای جاه1 ومال ### | لازم اخلاق ایشان یافتم # هرچه بشنیدم ز نوشروان اثر ### | من عیان از عدل 2 او آن یافتم # تا سخن کوته شود از خلق 2 او ### | ازمکارم هر چه بتوان یافتم # و بااین اخلاق حمیده وشمایل مرضیه عرقالموت خادم که # ~~صاحب برید بود به مصر، وبااو صداقتی هرچه تمامتر و اتحادی هرچه # ~~کاملتر داشت، با آنکه بهغایت5 بغیض 6 ومضطرب رای بودی و قظاظت بر # ~~اخلاق او غالب ، من هرچند که خواستم تا برو نکتهای گیرم و اورا به # ~~تقصیری منسوب گردانم وعتاب را مأخذی ومواخذت 7 را مدخلی یابم و # ~~بهانهای سازم که بدان وسیلت مالی از وی مطالبه 8 کنم واورا مقهور # ~~گردانم وخودرانفعی انگیزم، نتوانستم ال آنکه او (حساب سال گذشتههنوز # ~~به دیوانامیرالمؤمنین رفع نکرده بود)9، (واز آن)10این سال که در آخر # ~~آن اورا11 معزول کردند، تمام نشده بود. اورا بر آن داشتم که از دخل # ~~آن دوساله ms189 که رفع خواهد کرد چیزی حط 12کند ودراخراجات وارزاق # ~~وتفقات افزاید، واز بقایای دوساله که به من حواله است 13 آن مبلغ فرو ~~PageV01P347 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0382.png) # ~~شکند 1 چنانکه هرسالهمرا صدهزار دینارتوفیر باشد 2 . او ازاین امتناع # ~~تمود وابا کرد. من پارهای بااو درشتی کردم 2 و به تهدید و وعید اورا # ~~بترسانیدم ، فایده نبود. در دوسال 4 به صدهزار دینار راضی شدم، هرسال # ~~پنجاههزار دینار، هم اجابت نکرد. به ایمان غلاظ و شداد سو گند خوردم که # ~~به کم ازاین راضی نشوم. اوهم بر آن 5 امتناع ثبات نمود وگفت: من از # ~~جهت خود خیانت نکردم، برای دیگریرا چه کنم 6 وسیرت خود را از # ~~راستی2 وعفاف نگردانم . من بفرمودم تا اورا محبوس ومقید کردند8. # ~~چندماه در حبس بودواجابت نکرد، وصاحب برید بهمتو کل نامهها مینوشت # ~~و میان من و او تضریب می کرد و سوگند میخورد که مال مصر به نفقات # ~~ومؤنات او وفا نکند، واحمد خالد رابه کوتاه دستی وعفت میستودند و # ~~میلی که رعیت9 را براو 10 بود عرضه میداشت؛ تایکروز از روزها من # ~~برسرمائده بودم که رقعهآ احمدبن خالد به من آوردند، التماس کرده بود # ~~که اورا پیش خود خوانم ، ونبشته که 11 مهمی هست 12 میخواهم عرضه # ~~دارم13. هیچ شک نکردم که او از آن حبس و قید ملول 14 گشته است و # ~~بر استجابت آنچه من میخواهم عازم گشته15. چون از طعام فارغ شدم # ~~اوراپیش خود خواندم همچنان مقید16 . چون بهمن رسید خلوت خواست. PageV01P348 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0383.png) # ~~بفرمودم تا جایگاه خالی کردند. گفت : ای مهتر من وقت نیامد که دلت # ~~پرمنرقت آرد ودرحق من شفقتنمایی، وچون هرگز میان مادشمنی نبوده # ~~است وکینهای1 نیست وحقدی دیزینه در میان نیفتاده است بی جرمی 2 و # ~~گناهی روا نداری ونپسندی؟ ### | رباعیة3 : # ای بی سببی دل تو آزردهآ من ### | چندین به عتاب خود مدر پردهآ من # ای کردهآ تو همه نکویی وقتست4 ### | گر5 در گذری ز جرم ناکردهآ من ms190 # گفتم: این حالت خودراتواختیار کردهای، و سوگند منشنیدهای6. # ~~آنچه از تو التماس می کنم اجابت کن و از زندان بیرون آی. و اوهمچنان # ~~استعطاف (می نمود)7 و در8خلاص خودورضای من می کوشید9، وچونسخن # ~~او ضد آن بود که من درخیال داشتم (وجز آنکه من باخود مصور کرده # ~~بودم10)، در خشم شدم و اورا دشنام دادم وناسزاگفتم. و گفتم: آن کارمهم # ~~که نبشتهای 11 این است وبرمن 12 سخریت می کنی؟ گفت: یاسیدی البته # ~~التماس مرا به نزدیک تو اسعاف نخواهد بود واز اینچه 13 میفرمایی چاره ~~PageV01P349 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0384.png) # ~~نیستأ گفتم: نه، وبه ضرورت1 آنچه ترا میفرمایم میباید2 کرد . # ~~گفت: اکنون که چنین است 3 این رقعه بخوان، ونامهای خرد برربع کاغذی # ~~نبشته 3 بهمن داد سربمهر . چون مهر ازوی بر گرفتم خط متوکل بود ، # ~~می شناختم5 که مرا به انصراف فرموده بود و تسلیم اعمال بااحمد بن خالد # ~~و بیرون آمدن از عهدهآ هرچه برمن لازم گرداند، وفرموده که حساب این # ~~مدت که در تصرف من بوده است بااحمدبن خالد دهم و آنچه برمن ثابت # ~~شود باوی سپارم. اززشتی این حال وسختی این واقعه بیم آن بود که # ~~(مدهوش و)6 بیهوش 7 گردم . مردی 8 که هنوز9 این لحظه از شتم او # ~~خاموش گشته ام 10 و بندی که به ظلم واقتراحی نه11 (برجاده بروی)2 # ~~نهادهام هنوز بروی است، بر من حاکم و نافذالامر گشت. (ومن در آن # ~~حیرت بودم)13 که امیر شهر واصحاب اودر آمدند ومرا وجملگی اصحاب # ~~و کتاب وحواشی وخدم را موگل برسر کردند وخزاین و بیوتات را جمله # ~~مهر برنهادند14، و من از آنخجالت پاره پاره از صدر فرو میخزیدم تا # ~~آنگاه 15 که پیش احمد بهزانو درآمدم . وامیر شهر آهنگران را بیاورد # ~~و بند از احمد برگرفتند و خواست 16 که برمن نهند . احمد # ~~نگذاشت 17 وبرپای خاست و گفت: یا با ایوب تو قریبالعهدی به عمل ~~PageV01P350 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0385.png) # ~~این شهر، ترا سرایا ومنزلی نیست ms191 وصدیقی که به خانهآ او روی وبا # ~~قو حواشی وخدم وانبوهی بسیار است ودر هرموضعی نگنجی، هم دراین # ~~سرای 2 باش ومرا مشغلهآ زیادتی نبود، من 4 جایگاه یابم. و بیرون رفت و # ~~بفرموه تامویلان ازسرمن واز جملهآ خدمتکاران من باز کردند ومهر 5 از # ~~خانه ها6 بر گرفتند وکتاب و نواب 7 ومجاسبان مرا باخود ببرد. وچون # ~~ایشان برفتند ومن خانه از موکلان خالی دیدم گفتم: (آنچه من به خواب # ~~می بینم). واصحاب خودرا گفتم: بنگرید تا کرابرما9 موکل کردهاست؟ # ~~گفتند: هبچکس. تعجب10 نمودم از آنحالت. وهنوز نماز دیگر نگزارده # ~~بودم11 که 16 جملةآ کتاب (وجهابذهوفواب)13 باپیش من آمدند بیهیچ # ~~موتلی وگفتند: خطی از ما هریک بگرفت 14 که حساب با او دهیم ، و # ~~فرمودتا مارا اطلاق کردند . تعجب من زیادت شد. وچون بامداد شدهنوز # ~~پگاه بود به سلام من آمد ومن نماز دیگر آن روز پیش 15 او رفتم ، و # ~~هم براین قاعده میتیکماه بگذشت، اگر 16 او بامداد به نزدیک من آمدی # ~~من هبانگگاه به نزدیک اورفتمی و اگر او شبانگاه تجشم فرمودی بامداد من # ~~آنجا رفتمی، وهرروز هدایا والطاف او 17 از برف18 ومیوه و مرغ وماهی ### | 8- مجا، ت: من به خواب ### | 20-مجا: ### | 12- ک: نداودآ PageV01P351 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0386.png) # ~~وبره متوالی ومتواتر1 میرسیدی. وچون یکماه براین منوال بگذشت # ~~یکروز مرا گفت: یا باایوب برمصر عاشق شدی، نه هوای خوش دارد # ~~ونه صحن دلکش ونه آب خوشگوار و نه خاکی بی مضار، و از بودن # ~~مصر غرضرفعت وجلال وکسب جاه2 ومال باشد وبواسطهآ ولایت وحکم، # ~~ناخوشی هوای اوبردل 3 خوش توان کردن3، واگر تو 5 در حضرت باشی6 # ~~بزر گترین منصبی وجلیل ترین عملی در مدت نزدیک به توحوالت 7 کنند. # ~~گفتم: مقام ورفتن من برمقتضای فرمان وحکم تست، منتظرم 8 تاهرگاه 9 # ~~که اجازت باشد انصراف نمایم. گفت : بفرمای تا کاتب تو خطی بنویسد # ~~که رفع حساب این شهور برمن است ودر حفظ خدای- تعالی- وعصمت # ~~او10روی بدان جانب که ms192 خواهی آر11. کاتب را بفرمودم 12 تا چنانکه # ~~گفت 13 خطی بنوشت وبدو تسلیم کردم و دیگر روز 14 از شهر بیرون # ~~آمدم، و او و امیر شهر وقاضی و وجوه واعیان مصربه تشییع 15 (ازشهر)16 # ~~بیرون آمدند. احمد بنخالد 17 مرا گفت در نخستین منزل، که برپنج # ~~فرسنگی شهر است، توقف کن تا قایدی وچند مردمرتب کنم تا درخدمت ~~PageV01P352 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0387.png) # ~~سخن به غایت 4 مستوحش وپریشان خاطر گشتم وباخود گفتم : مرا به # ~~تملق مغرور کرد تابیرون آیم وهرچه دارم (باخود)5 بیرون آرم ، (و او # ~~جمله بفرماید تا) 6 از من بستانند ومرا دیگربار به دست موکلان باز دهد7 # ~~ومحبوس گرداند8، وبرمعاملهای9 که من بااو کرده بودم10 قیاس می کردم11. # ~~وراست گفتهاند که بد کردار 12 بداندیش باشد. واز قبح افعال وسوه اعمال # ~~خود پیوسته از مکافات ترسان بودم13، وبدان مرحله که او فرمود مقام کردم # ~~و کار خود به خدا تفویض 14 کردم، وقضارا به تسلیم تلقی نمودم ومنتظر # ~~بلا بنشستم، (تا آنگاه که)15 اوایل لشکری دیدم که 16 از مصر به سوی 17 # ~~ما آمد. گفتم: تواند بود که 18 آن قاید باشد که به گرفتن من19 می آید . # ~~غلامان را گفتم 20 تا از این حال 21 متفحص گشتند . گفتند: احمد بن خالد # ~~است. من از خیمه بیرون آمدمواورا استقبال کردم 22 وبروی سلام گفتم23، # ~~و چون فرو آمد بنشست 24 وگفت: بفرمای تاخالی کنند. هیچ شک نکردم ~~PageV01P353 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0388.png) # ~~که برای قبض آن خلوت میطلبد، وعقل از من زایل شد وحیران بماندم. # ~~وچون جماعتی 1 که در آن مجلس بودند بیرون رفتند (ومن و او تنها # ~~بماندیم)2 گفت: بدانکه روزگار ولایت تو بهمصر دیر نکشید 3 و زیادت4 # ~~حظی و بیشتر فایدهای نیافتی ، و آنچه در ایام ولایت خود برمن تکلیف # ~~می کردی ومرا بدان میفرمودی 5 ومن اجابت نمیکردم، در این مدتاذن # ~~تو6 به بیرون آمدن از مصر درتأخیر 7 جهت آن میداشتم که ms193 از روز اول # ~~تابه امروز بدان مشغول بودم چنانکه فرمودی، بعضی از ارتفاع فرونهادم # ~~وچیزی دراخراجاتافزودم، در هرسالی پانزدههزار دینار تفاوت ظاهر # ~~شد ، در 9 دوسال سیهزار دینار، واین به کار نزدیک باشد وچندان تفاوتی # ~~بادید 10 نیاید و آسانتر از آن دستدهد که تو میفرمودی (در آن وقت)11، # ~~وآن سیهزار دینار جمع کردهام12 و آورده، 13 براستران 14 است بفرمای # ~~تاقبض کنند . فرمودم قبض کردند، ودست او بوسه دادم و گفتم : والله # ~~که تو 15 آن کردی 16 که هرگز برامکه17 نکردند. دست از من در کشید # ~~وبرآن انکار کرد ودست وپای من ببوسید و گفت : چیزی دیگر هست # ~~طمع میدارم که قبول کنی. گفتم: چیست آن 18؟ گفت: پنجهزار19 دینار ~~PageV01P354 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0389.png) # ~~است ازرزق ومرسوم1. میباید که2 اجازت فرمایی3 تاتسلیم کنم. من امتناع # ~~نمودم4 وخواستم که قبول نکنم. به طلاق سوگند خورد که قبول کنی. قبول # ~~کردم. پس گفت: توبه حضرت میروی و کتاب دواوین ورؤسای حضرت # ~~از تو راه آورد 5خواهند وگویند: عمل ولایت مصر داشتهای، نصیب مااز # ~~ازتحف وهدایاوطرایف ولطایف6 کو؟ وایام تو به مصر اندک بودومیدانم # ~~که از این نوع چیزی معد نکرده باشی. درجی کاغذ بیاورد و تفاصیل # ~~هدایا وتحف وانواع لطایف وطرف 7 ثبت کرد8 واز اجناس جامهها # ~~وچهارپایان وبندگان وفرش وطیب وجواهر چندانکه قیمت جمله زیادت # ~~از دههزار دینار بود. فرمودم تا بگرفتند9 واو را بسیار ثنا وشکر10 ~~گفتم. # ~~بعد از آن گفت: یاسیدی مرا ولوعی باشدبر بدایع فرش وغرایب بساطها، # ~~وفرمودهام تامرایک11 خانهوار جامه12 [بافتهاند]13 در ارمنیه، و آن ده # ~~مصلی است14 که 15 هریک باتمامت دست از چهار بالش16 ونهالی و # ~~مطارح و بساطها جمله 17 (مذهب ومسطور است)18 به زر کشیده19؛ پنج # ~~هزار دینار بر آنجا صرف شده است اما [مثل آن ]20 بهده هزار دینار21 # ~~نتوان یافت 22، اگربه وزیربری بندهآ توبشود واگر هدیهآخلیفهسازی بروی ~~PageV01P355 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0390.png) # ~~مالک شوی 1 واگر برای خود نگاه2 داری و بدان متجمل3 شوی، # ~~مرا ms194 خوشتر آید ودوستتردارم. وبفرمود تا تسلیم کردند. وچون بدیدم # ~~هر گز مثل آنندیده بودم وهیچکس رابرخویشتن بدان ایثار نتوانستم کرد5، # ~~ودر روز تطهیر تویکنوبت ، خانه بدان بیاراستهام و تاکنون همچنان نو # ~~نهاده است وهیچ پادشاه وخلیفه ندارد و نداشته است6. پس مرا ملامت # ~~می کنی 2 که چنین مردی را برپای خیزم و تواضع نمایم؟ گفتم8: لاوالله که # ~~به همه (تبجیلو)9 تعظیم سزاوار است. وبعد از آن پدرم هر که را از عملی # ~~معزول کردی10 باوی طریق احسانواجمال 11 سپردی12 وچه 13 نیکوییها # ~~درحقاو14 به جای 15 آوردی و گفتی: احمدبن خالد 16 مارا حسن الصرف17 # ~~در آموخت. # فصل- فایده دراین حکایت آن است که مرد باید که 18 چون # ~~بر کسی قادر شود و اورا عاجزومأمورخود بیند، در آن حالت از آن بیندیشد، # ~~که اگر آن کار برغکس آن 19 شود و آنکه من براو غالب وقادرم او برمن # ~~باشد 20 چگونه بود21؟ و با او معامله چنان کند که دوست دارد که باوی # ~~کنند، ودرشتم وسب وایذ امبالغت ننماید تا آن خجالت وخوف که سلیمان- ~~PageV01P356 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0391.png) # ~~ابن وهبرا بود نباشد، و ممکن1 همچنانکه در ساعت کار او بر عکسشد # ~~از آن تو همچنان گردد. (ودر این معنی میگویم2): ### | شعر3 # ~~مشو به قدرت خود غرهچون شوی قادر ### | چو ممکن است که هرحال ضد آن گردد # ~~وگرچه عاجز باشی ز حق امید مبر ### | که لطف او سبب قدرت و توان گردد # ~~جهان بگردد و ناگه شود جهان دولت ### | زمان نیاید 2 و حالات در زمان گردد # ~~به هردو حال چنان زی که کمترک رنجی ### | ز حالتی که از آن خصم شادمان گردد # و اگر کسی بااو بد کرد چون قدرت یافت مکافات (به نکویی)5 # ~~کند تا آن دشمنی به دوستی بدل شود، چنانکه قر آن مجید بدان ناطق است. # ~~قوله تعالی: # (ا دفع بالتی هی احسن فا ذا الذی بینک وبینه عداوة کانه # ~~ولی حمیم ) (*) # چنانکه احمدبن خالد کرد ( ودرین معنی ms195 می گویم6): PageV01P357 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0392.png) ### | رباعیه1 # بادشمن و دوست فعل نیکو نیکوست ### | بد کی کند آنکه نیکیش عادتوخوست # بادوست چوبد کنی شود دشمن تو ### | بادشمن اگر نیک کنی گردد دوست # الحکایة العاشرة - یکی ازشیوخ کتاب چنین حکایت کرد کهچون # ~~نوبت وزارت به قاسم بن عبدالله2 رسید بعداز وفات سلیمان، اواز3 حدائت ~~سن # ~~وخفت4 شباب ، شرب5 ولعب ونشاط وطربدوست داشتی6 وبر آن ولوع # ~~تمام داشتی، اماازمعتضد خایف بودی که نباید که اورا بهتقصیر 7 منسوب # ~~کند[و گوید: اورا صبابت8 از اعمال شاغل میشود و بهانهماک از لذات مشغول # ~~می گرداند]9 و از این بیم شراب جز به اجازت نخوردی و10 مخفی و # ~~مستور داشتی وهراحتراز که ممکن بودی در اخفا و استتار11 به جای # ~~آوردی. یکروز خلوت ساخت با کنیز کان مطرب (ومغنیه، و)12 جامههای # ~~رنگین بپوشید13 وفواکه 14 بسیار والوان جمع کرد، و آنروز به لهو ~~PageV01P358 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0393.png) # ~~و (شراب و1) نشاط وطرب از نیمروز تانیم شبمشغول بود، وهراحتیاط2 # ~~که ممکن باشد 3 در اختفا واستتار به جای آورد، وبیرون جواری خواص # ~~ویکدوکس که محل اعتماد تمام بودند (بر آن)4 حال 5 وقوف نداشتند6. # ~~وبامداد پگاه علی الرسم برخاست و به سرای معتضد رفت؛ و چون چشم # ~~معتضد بروی افتاد گفت: یاقاسم چه بودی اگر مارا محرم خلوت و شریک # ~~سلوت خود دانستی و در پوشیدن جامههایرنگین ونوشیدن جامهای سنگین # ~~یار وهمکار 7 ساختی ؟ قاسم زمین بندگی ببوسید(وصدق در صورتحال # ~~ازوی بپرسید8)9 و برتشریف انبساط 10 که ارزانی داشتشکر بسیار بگفت11 # ~~وچنان فرا نمود که منت بسیار داشتم، و12 بیم آن بودکه از اندوه هلاک # ~~(واز غم تلف)13 شود که معتضد بر آنحال وقوف یافت. وگفت: این قدر # ~~از احوال من که احتیاط 14 تمام کردهام 15 بروی پوشیده نماند ، مرافق # ~~ومنافع کهمراحاصل است 16 چگونه مخفیماند؟ به خانه آمد17 اندوهگن18 # ~~وتافته، وپریشانی به خاطر19 (راه یافته)20 . واو را درسرای21 صاحبخبری # ~~جلد بود که امور سراها 22 وحجرهها23 وبیوتات مطالعه کردی ms196 و محافظت ~~PageV01P359 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0394.png) # ~~نمودی وبروی عرضه داشتی، اورا حاضر کرد و آنچه میان او و معتضد # ~~رفت بااوشرح داد و گفت: دراین کار1 تأمل و تفکر کن واستکشافی تمام به # ~~جای آور 2 ودر بحث و تفحص3 به اقصی الغایة و ابلغ النهایه # ~~برس، و4 معلوم کن که این اسرار به معتضد چگونه5 میرسد و که # ~~بر او رفع میکند؟، اگر حقیقت حال مکشوف گردانی ومرا معلوم # ~~کنی ارزاق وعطایات 6 زیادت گردانم ودرحال به نقد خلعت1 و جایزه 8 # ~~بدهم، وبعداز آن هرروز ازمن اعزاز وتقریب واکرام وترحیب دیگر بینی؛ # ~~واگر این حال همچتین مجهول9 بماند ترا از خدمت خود دور کنم. # ~~(وبفرمایم تا 11 نفی کنند)12، و بدین 13 هردو 14 شرط کرد 15. ( قاسم # ~~انشای 16قسم تقدیم نمود17 وبه ایمانمؤگدگردانید )19. صاحب خبرچون # ~~از کیفیت آن حال بیخبر بود اندوهگن 19 وحزین ودلتنگ وغمگین از # ~~خدمت قاسم بیرون آمد وهمه روز تفکر میکرد و تأمل مینمود تا به چه # ~~نوع برحقیقت آن حال وقوف یابد. رایش برهیچ تدبیر قرار نمی گرفت # ~~وقلق واضطر ابش هر لحظه زیادت بود. صاحب خبر گفت: دیگرروز برخلاف # ~~عادت پگاهتر به در گاه قاسم آمدم ؛ که همه شب از آن حال آشفته ودر ~~PageV01P360 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0395.png) # ~~آن اندیشه نخفته بودم1 و از غضب اومی ترسیدم و ازهر کس حال می پرسیدم. # ~~وهنوز صبح پردهدری و آفتاب جلوهگری آغاز ننهاده بود ودربانان در # ~~نگشاده بودندوحجاب کمر نبسته که شخصی برمن بگذشت، چون مستان2، # ~~وبادم3 سرد خزان میرفتو درلباس گدائی وزی بینوایی بر 4 در سرای5 # ~~بنشست. چون 6 دریگشادنددررفتپیش از من7، و دربانان گرد اودر آمدند # ~~و به دیدن او بشاشت نمودند واز احوال پرسیدن گرفتند وبه صفعوشتم # ~~وممازحت ومطایبت9 بااو انبساط بنمودند 15، واو دردهلیز بنشست و # ~~پرسید که وزیر برخاستهاست و برخواهد نشست؟ گفتند: آری. گفت: دوش # ~~کی خفت؟ گفتند: فلان وقت. چون دیدم که احوال وزیر میپرسید و در آن # ~~استقصا 11 می ms197 کرد، به تخمین گفتم : صاحبخبر این تواند بود که حالها # ~~رفع12 می کند. وخودرا به چیزی دیگر مشغول کردم و مراقبت 13 احوال # ~~واصغای کلمات اومی کردم، چنانکه اورا معلوم نبود، تا هیچ خبر 14 نماند # ~~که ممکن باشد که بوابانرا بر آن وقوف باشد از رفتن 15 کسی به نزدیک # ~~وزیر وبیرون آمدن و آنچه مانند آن باشد که آنرا استکشاف واستخبارتمام # ~~نکرد وبسیار بود که ایشان مبتدیا ازراه فضول میگفتند و لومعلوممی کرد. # ~~بعداز آن از ایشان در گذشت و به پردهدار انرسید وهمان پردهسراییدن ~~وهمان PageV01P361 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0396.png) # ~~ژاژخائیدن گرفت و ایشان (ازاو پرده نکردند و) 1 اورا درپردهآ اسرار # ~~جای 2 میدادند ومحرم میدانستند و بااوپرده از روی مخدرات احوال بر- # ~~می گرفتند. (واز ایشان نیز در گذشت. من ازپردهداران وغلمان وحواشی و # ~~خدم ومتصرفان و وکلا) 2 پرسیدم که این چه کس است؟ گفتند : مردی # ~~زمن 4 ودرویش و ابله5 است، هرروز بیاید وبه سرای6 در رود و با او # ~~مطایبه کنند و اورا صدقه دهند وسبب معاش او این باشد. برپی 7 برفتمتا # ~~آنگاه 8 که به مطبخ رفت و هم (بر آن)9 قاعده پرسیدن گرفت که دوش # ~~چند10 ابایختند 11 وچهوقت خوردند 12 و باکه13 ، و وزیر از کدام بیشتر # ~~خورد (وبعد از آن) 14 در چه 15 خوض کردند16 ؟ مطبخیان (وغلامان)17 # ~~وحواشی مطبخ واصحاب 18 خوان سالار بااو همان مطایبه می کردند (و # ~~مباسطت مینمودند ، و از تمامت مجاری احوال وکیفیت امور که ایشان # ~~را وقوف بود معلوم می کرد. وچون تمامت آن احوال19 ضبط کرد)20 # ~~روی به شرابخانهنهاد و باشرابداران 21 و اتباع ایشان 22 نیز 23 آن ~~قاعده PageV01P362 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0397.png) # ~~به جای آورد وهمان طریق مسلوک داشت وایشان نیز بر آنچه وقوف # ~~داشتند (اورا) 1 اعلام 2 کردند3 . و از آنجا به دارالخزاین رفت و # ~~غلامان 4 وتلامذهآ صاحبالمخزن5 باوی نیز 6 همان مفاوضه وتساخر2 # ~~آغاز نهادند 8، و از ایشان معلوم 9 ms198 می کرد که دیروز 10 وزیر چه پوشید # ~~وچه بخشید وچه به خزینه آوردند11 وچه ییرون بردند. واز آنجابهسرای # ~~دیوان ومجلس 12 کتاب 13 آمد وصدقه خواستن گرفت و استراق سمع # ~~می کرد تا کتاب چه کار میسازند وچه میگویند. وباغلامان و جوانان و # ~~کود کان 14 که برپای ایستاده بودند همان معاشره ومطایبه آغاز نهاد و # ~~هریک اورا صدقهای 15 میداد 14 (وبازی می کرد 17) . در میان مزاح 18 # ~~وملاعبه از هریک حالی دیگر می پرسید. وچون به همهآ مواضع برسید و # ~~از همه حالها اورا علم 19 حاصل گشت بازگشت. چون به در سرای 20 # ~~رسید وخواست که بیرون رود من اورابگرفتم ودر خانه پکردم و درببستم # ~~(وقفل برنهادم)21 وبردر نشستم . چون وزیر خالی شد حال با او نمامت # ~~شرح دادم، (من اوله الی آخره22). مرا فرمود که او را حاضر کن. چون ~~PageV01P363 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0398.png) # ~~حاضر کردم تهدید و وعید تمام بکرد (اورا) * وگفت: حال راست بامن # ~~بگوی1 واگر نه هرگز روشنایی دنیا نبینی واز این حجره بیرون نشوی2. # ~~گفت: به شرط آنکه مرا به جان امان دهی. گفت: دادم 3. در حال برپای # ~~خاست، مردی تمام خلقت صحیح مزاج مستوی قد4، وهیچ از زمانت و # ~~عرج دروی اثرینه 5. و گفت: من فلان بنفلان بن فلان هاشمی ام6، مردی # ~~متجمل و صاحب مروت، چندین گاه است که از اخبار تو متفحص 7 # ~~می باشم وبر معتضد رفع می کنم8، وسرای من در دار یعقوب است9 در # ~~جوار دار ابن طاهر10، ومعتضد هرماه مرا پنجاه دینار میدهد، ومن هرروز # ~~در آن لباس که مرا معتاد است ومردمان مرا11 در آن بینند، از سرایخود # ~~بیرون آیم. ودرمحلهآخلد 12 کاروانسرایی است، (در آن کاروانسرای13)14 # ~~خانهای به اجرت دارم 15 ودر آن کاروانسرای متکدیان و فقرا باشند16 و ### | 3- مجا، ت: ### | 10_ ت: ابن ### | 22- وچا: خالد ### | 25- مابا: هست # ~~متکدیان وفقرا باشند PageV01P364 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0399.png) # ~~ابشان 1 مرا2 از جنس خود گمان برند وبرمن انکار نکنند ms199 3، اگر زی # ~~خود بگردانم، 4 و از آنجا لمین جامه که پوشیدهام درپوشم5 وخویشتن # ~~را 6 زمن و مبتلا سازم و موی روی خلافلون 7 موی روی خویش8 # ~~برزنخدان 9 بندم (چنانکه میبینی) 10، که کسی مرا 11 در زی وهیأت12 # ~~اول دیدهباشد بازنشناسد؛13 وبرعادت زمنان14 رفتن15 گیرم تابدین سرای16 # ~~آیم و آنچه صاحب خبر باتوحکایت کرد 17 تمامت بهجای آرم و احوال18 # ~~ازغلمان وحواشی (وخدم تو)19 معلوم کنم20 و ایشان غرض من ندانند و # ~~(سرهایی که اگر کسی مال بسیار 21 خرج کند حاصل ننواند کرد) 22، # ~~برمن پوشیدهندارند23 . (بعداز آن)24 باخانهای25 روم که در آن ~~کاروانسرای26 # ~~دارم وجامه بگردانم و آنچه از این سرای برده 27 باشم به درویشان دهم # ~~وجامهای که همسایگان مرا با آن جامه دیده باشند28 درپوشم و با وثاق ~~PageV01P365 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0400.png) # ~~خود روم وباقیروز به لهو وطرب (ونشاطوشراب وسماع)1 فراسربرم2. # ~~وچون نماز شام باشد 3 خادمی از خادمان سرای طاهر بیاید ومن از دریچهآ # ~~حجره رقعهای که اخبار آورده 4 در آن5 مکتوب باشد به زیر اندازم و # ~~چون سرماه باشد مرسوم آن ماهه 6 پنجاه دینار ، همان 7 خادم بیلرد8. # ~~واگر امروز یک نظر از من بر9 صاحب خبر افتاده بودی هرگز اورا بر # ~~حال من وقوف نیفتادی . وبعد از آن در زمین افتاد وگفت: الله الله 10 از # ~~خدای بترس از خون من 11 . قاسم گفت: راست بامن بگوی12، از حالها # ~~واخبار 13 بر معتضد از من چه 14 رفع کردهای؟ [آن] جمله بشرح بگفت # ~~و از آن جمله 15 سخن خلوت آن روزینه و جامه های رنگین پوشیدن16. # ~~قاسم 17 بفرمودتااورا محبوس کردند ومراگفت: هرروزی میرو واحوال # ~~سرای ومتعلقان او رعایت می کن و وقت آمدن آن خادم به طلب رقعه # ~~مراقبت مینمای وهرچه گویند وشنوی 18 وآنچه 19 حادث شود با من 20 # ~~حکایت می کن. من برفتم ودر مقابل آنسرای21 که 22 نشان داده بودند23 # ~~بنشستم تا نماز شام شد. خادم24 ms200 بیامد و اورا آواز داد. کنیزکی 25 جواب ~~PageV01P366 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0401.png) # ~~داد1 که او امروز مراجعت نکرده است وهر گز این عادت او نبودهاست # ~~وما از این واقعه اندوهگینیم2. خادم بازگشت و دیگر روز 3 همان وقت # ~~باز آمد 4 وهمان جواب گفتند وقلق واضطراب فرا نمود 5 بدو. چون6 # ~~چندین روز بر این 7 بگذشت از اونومیدشدند و درهلاک او شک نکردند # ~~ودرخانه 8 پدر وعمانش بهماتم ومصیبت قیام نمودند. و من باز9 به نزدیک10 # ~~قاسم آمدم واحوال بااو حکایت کردم. وچون 11 روز دیگر 12 شد 13 # ~~قاسم برنشست و به سرای معتضد رفت، وچوننظر معتضد بروی افتاداورا # ~~به خویش 14 خواند وبه مساره گفت15 : آنهاشمی را 16 که خویشتن17 # ~~زمن ساخته بودبه جان وسرمن که 18 اورااطلاق کنی و با او طریق احسان19 # ~~سپری ، (و تو این ساعت)20 ایمنی کههیچ صاحبخبر برتونگمارم؛ والله # ~~که 21 اگر مویی درسر 22 او کژ 23 شود به خون او جزترا قصاص نکنم. # ~~قاسم زمین 24 بوسه داد ودر حال بازگشت وشکرها گزارد که به قتل آن # ~~هاشمی تعجیل نکردم25. وهاشمیرا بفرمود تابیاوردند 26 وخلعت خوب27 ~~PageV01P367 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0402.png) # ~~وصله فرمود 1 وهاشمی به سلامت2 و شادمان بازگشت وبعد از آن اخبار # ~~او از معتضد منقطع گشت. # فصل- ودر این حکایت الفرج بعد الثدة در حق دوکس متحقق # ~~است: # یکی- درحق قاسم بن عبدالله3 که از سعایت صاحب خبران وقصد # ~~معتضد ایمنشد، ویکی درحق هاشمی که از بند وزندان وبیم جان خلاص # ~~یافت. ومحل اعتبارواتتعاظ دوجای است: # یکی - آنکه مرد باید کهاگر چه تنها باشد درخلوت ، وهیچکس # ~~را برکار 4 خود واقف 5 نداند، برعملی اقدام ننماید که 6 اگر مکشوف # ~~گردد خجل و شرمسار گردد 7 که گفتهاند: دیوار را گوش بود 8 درحساب، # ~~که سخن باز گوید 9 ودر این معنی می گویم: # ~~به وقت خلوت آن کن که پیش خلق خدای10 ### | خجل نگردی اگر سر تو شود معلوم # ~~به جزخدای که ستاروعیبپوش ms201 ویاست ### | گمان مبر که کسی سر تو کند مکتوم # ~~مباش غره به تنهایی و چنان پندار ### | که باز گوید دیوار و در هوا و نجوم PageV01P368 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0403.png) # واگر قاسم بن عبدالله 1 در خلوت از چیزی که موجب خجالت # ~~باشد احتراز کرده بودی از معتضد شرمساری2 ندیدی وچندان رنج به # ~~دل او نرسیده بودی3. # ودوم - آنکه مرد باید که 4 چون دوستی و خدمتکاری به جهت5 # ~~او در 6کاری که (خطر جان) 7 باشد (یاکمتر از آن)8 قیام نمود و به # ~~سبب رضای او مصلحت آجل وعاجل9 فرو گذاشت ودر واقعهای10 گرفتار # ~~آمد در خلاص او بههر وجه 11 که امکان دارد بکوشد وسست حمایت # ~~نباشد، چنانکه معتضد در خلاص آن 12 هاشمی کوشید . و دراین معنی # ~~می گویم: ### | العربیته13 # ~~اجین الی محسن یأتیک ملتجثا ### | 1 لیک من نائبات الدهر و المحن # ~~وکیف یکشف قوم بالعلی شرفا ### | دو تم تحامی آخا من نعبته الزمن ### | الفارسیه:14 # # هر که در انقیاد فرمانت %~% خطر جان ومال خویش کند # # باش حامی زنکبت دهرش %~% تا در آن کار جهد بیش کند PageV01P369 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0404.png) # # هر که نیکوحمایتست از لطف1 %~% بس که بیگانهیار خویش کند # الحکایة الجاهی عثر»- محمدبن داود الجراح گوید : یکروز # ~~عبیدالله بن سلیمان بن وهب درایام وزارت خویش درسرای معتضد در دیوان # ~~مظالم3 نشسته بود که عمربن عبدالملک الزیات در آمد واز (ابن احمد # ~~بن اسرائیل)4 تظلم داشت ، به جهت ضیعت5. عبید الله در کار او نظر کرد # ~~وگفت: تو عمربنمحمدی؟ گفت: آری. گفت : ابن السکران6؟ گفت: # ~~آری. و آن شب چون خالی شد7 (ومن وهردو پسر پیش او نشسته بودیم)8 # ~~وسخن می گفت وبدان می آسودیم. درمیانسخن گفت: سبحان الله مااعجب9 # ~~ماکنت فیه الیوم. چگونه عجب بود آنچه من امروز در آن بودم . از غایت # ~~اجلال وتعظیم او (ازاو)10 نپرسیدم 11 که آن چه بود ، تا 12 خودفرمود # ~~که پدرم ابوایوب سلیمان حکایت کرد که 13 در ایام واثق - که 14در آن # ~~ضرب وقید ms202 وبلا وشدت بودم که معروف است - یک روز مراهمچنان مقید # ~~به نزدیک محمدبن عبدالملک الزیات در آوردند15 (وهم بر آن حال)16 در # ~~پیش 17 او بنهادند18 وبامن مناظرهمی کرد 19 تا مالی برمن متوجه گرداند ~~PageV01P370 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0405.png) # ~~وبرادرم الحسن بن1 وهب آن وقت کاتب او 2 بود- (واو درپیش او # ~~بود)3 ، وقت بودی که 4 کلمهای بگفتی مرق5 تاباشد که او را برحال # ~~من رقت آید، وبسیار6 بودی که خاموش بودی. و محمد بدان 7 درشتی8 # ~~کردن بامن وسخن سخت گفتن مواظبت مینمود که 9 در میان سراییکی # ~~از خخدمتکاران محمد بگذشت کود کیرا بر گرفته و آن، کودک را حنابسته # ~~بودند وبه زیور وجامه چنانکهرسم فرزندان10 باشد (از آن پادشاهان)11 # ~~بیاراسته12. و چون محمد بدید آواز داد که بیار اورا. چون 13 بیاوردند # ~~اورا بر 12 کنار گرفت وملاعبه وملاطفه15 که باکود کان کنند آغاز نهاد. # ~~درمیان آن16 به من التفات کرد، مرا دید که آب از چشم روان شده بود و # ~~با آن همه بی آبی 17 آبروئی 18 پدید آمده، وبه آستین آن جبهآ صوف # ~~(اشک از روی خود)19 میستردم20 . گفت: سبب گریستن چیست و باعث # ~~براین جزع کیست؟ گفتم: خیر است، اصلحک الله. او21 الحاح ولجاج22 # ~~پیش گرفت و گفت: تا حقیقت حال 23 و کیفیت واقعه بامن تقریر24 نکنی ~~PageV01P371 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0406.png) # ~~فایده1 نیاشد. برادرم ابوعلی الحسن گفت: منصورت حال باتو بگویم 2: # ~~چون اوابن محمد عمر را - متعک الله به وجعلنااجمیعا فداه - بدید که # ~~پسرکی دارد 6 هم درسن او، اورا (از او)7 یاد آمد، موجب گریستن این # ~~بود. گفت9: چه نام است؟ گفتم : عبیدالله10. بدو باز نگریست11. گفت: # ~~می بینی اوباخود مقررمی کندو آرزو میپزد12 که پسراو وزیرباشد. حسن- # ~~ابن وهب گفت: بفرمود 13 تا اورابر گرفتند 14و باحبس بردند. (بعد از ~~آن)15 # ~~روی به من16 کردو گفت: این از جملهآ 17 کارهای پادشاهان است که تقصیر # ~~در آن رخصت ومصلحت نیست واگر نه چنین بودی دل ms203 تو به سبب ایذای # ~~او آزرده نکردمی18 واگر بامنیارومرا فرمانبردار بودی درخلاص خویش، # ~~دیر19 بودی تا 20 خلاص بافته بودی. حسن می گوید من گفتم: ایها 21 # ~~الوزیر از آن وقت 22 که اورا محبوس 23 کردهاند من او را ندیدهام24؛ # ~~اگرفرماندهند 25 تا اورا بابعضی ازاین محابس 26 برند27 ومرادستوری # ~~باشد تابه نزدیک 28 او درروم29، اورا30 برامتثالامر وزیر 31 هدایت ~~نمایم PageV01P372 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0407.png) # ~~وتحریض کنم وملامتی 1 که واجب کند2 (ولایق باشد)3 به جای آرم . # ~~مرادشتوریداد و به نزدیک اباایوب در رفتم ودست در گردن یکدیگر کردیم # ~~وساعتی4 بگریستیم. و پیش5 ازهمه سخنها، ابوایوب سلیمان بامن گفت : # ~~دیدی که چه بغی کرد وبه طریق سخریت وطنزگمان می برد و (باخودسودا)6 # ~~میپزد که پسر من وزیر 7 باشد؛از خدای - تعالی - 8 امید میدارم که او # ~~را به منصب وزارترساند واین9 عمر به نزدیک او آید 10 متظلم. وچون # ~~امروز (عمر به نزدیک من آمد متظلم)11 - (تاامروز)12 هرگز من اورا13 # ~~ندیده بودم - وچون امروز بدیدم از آن ماجرائی 14 که میان پدر من و # ~~پدر او رفت تعجب نمودم که چگونه آنچه برزبانهردو گذشت راست آمد. # ~~واین حکایت ابوعبدالله زنجی 15 الکاتب به روایتی دیگر یاد کند وچنین # ~~گوید که 16 در مجلس عبیدالله 17 بن سلیمان بودم - در آن وقت که وزیر # ~~معتضد بود 18 وبدو19 حال او واول ایام وزارت - که مردی جامهآ سبز20 # ~~پوشیده وهیأتی21 پریشان بشولیده به نزدیک او در آمد ورقعهای بر او # ~~عرضه داشت واو دردیوان مظالم بود، آنرقعه برمیخواند چون مساهلی، # ~~و تأنی می کرد وتفکروتعجب می نمود. بعداز آن گفت: نعم و کرامته، آن ~~PageV01P373 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0408.png) # ~~کنم که پدرم گفت1 نه 2 آنکه پدر تو، وچند نوبت این سخن مکرر کرد. # ~~بعداز آن گفت: نماز دیگر بانزدیک من آی تادر کارتو نظرکنم . وبدر 3 # ~~قدامی را که حاجب4 او بود گفت: هرگه که حاضر شود اورا پیش5 # ~~من رسان . و مرا 6گفت7: ms204 هرگه که خالی باشم 8 مرا از این حال سؤال # ~~کنید تاعجبی از عجایب باشما حکایت کنم. وچون آنروز کاری که # ~~می گزارد 9 تمام کرد و10 چون فارغ شد، استراحت 11 طلبید و طعام # ~~خواست. چون حاضرشدیم وبه طعام خوردن مشقول گشتیم12 گفت: حال آن # ~~خداوند13 رقعه نمیپرسید؟ وخود ابتدا کرد وگفت: پدرم ابوایوب سلیمان # ~~گفت: من درمجلس محمدبن عبدالملک الزیات بودم درایام واثق ، در آن # ~~وقت که مرا مصادره میفرمود14 برای کتابت ایتاخ ، و بر چهار صدهزار # ~~دیتار مقرر کرده بودند، واز آن جمله دویستهزار 15 وچهل هزار گزارده16 # ~~بودم. یکروز مرا حاضر گردانیدند و به باقی مال مطالبت 17 می کردند.18 # ~~و راضی نشد تا آنگاه که 19 پنجاههزار دینار دیگر 20 قبول کردم ، بدان # ~~شرط که ضیاع من برمن مسلم دارد21. و ما دراین بودیم22 و بدین مبلغ # ~~هنوز خط ننوشته که خادمی از آن او از سرای حرم بیرون آمد ورقعهای ~~PageV01P374 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0409.png) # ~~بدو داد . چون رقعه برخواند1 برخاست و برادرم ابوعلی الحسن 2 - # ~~ابن وهب3 حاضر بود و 4 به نزدیک او مقرب و گستاخ 5 بود الا آنکه می- # ~~ترسید که در بابمن سخنی بگوید 6، وبامن (سخن نمییارست گفت).7 # ~~چون وزیر برخاست رقعهآ خود بهنزدیک من انداخت ، دروی نگاه کردم، # ~~نوشته8 بود که همین لحظه از سرای تو خبر آوردند که ترا خدای پسری # ~~داد خلقتی9 تمام وصورتی زیباوهیاتی مستوی واو هنوز جسمی است بی- # ~~اسم ، چهنام میفرمایی و به کدام گنیت می خوانی؟ گفتم : عییدالله ابو ~~القاسم.10 # ~~و او در حال بنوشت وبه سرای من فرستاد. وبدان سبب نشاطی در دل و # ~~قوتی درتن من پدید آمد ودر خاطر من، که 11 به همه حال این فرزند بزید # ~~وبه درجهآ بزرگ برسد ومن (ازاو) 12 بسیار منفعت ببینم13. و محمد بن- # ~~عبدالملک بامجلس آمد و باسر آن مخاطبه ومذاکره شد که در آن بودیم.4 # ~~این نوبت هرچهمی گفت مدافعت می کردم 15. گفت: یا باایوب چه ms205 حادث # ~~شده است؟ در این ساعت که من برخاستم؟ درتوقوتی وبشاشتی وجرأتی # ~~و جسارتی 17 میبینم که پیش از این نبود و تفاوت فاحش در بشره و # ~~وچشمهای توظاهر است . گفتم: به تازگی هیچ حادث نشده است . گفت: ~~PageV01P375 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0410.png) # ~~والله اگر راست1 نگویی چنین وچنین 2 کنم. بسیارتهدید و وعید بکرد. # ~~گفتم: نزدیک من هیچ نیست که باتو بگویم. روی به برادرم کرد و گفت: # ~~راست بامن بگوی که چه وارد شده است براو بعد از من3؟ برادرم (ازاو)4 # ~~بترسید وصورت حال راست بااو تقریر کرد وخشم او بنشت و اورا # ~~گفت: هیچ میدانی که چرا برخاستم از اینجا؟ گفت: نه. 5 گفت: نبشته # ~~بودند که خدای 6 مرا 7 این لحظه فرزندی8 پسرینه9 تمام خلقت نیکو # ~~هیأت( روزی کرد10). در رفتم، (دیدمش ونام بنهادم)11 وابومروانش کنیت # ~~دادم. سلیمان بن وهب گفت: برخاستم 12 و دست و پای او 13 ببوسیدم 14 # ~~وبدان مولود تهنیتش گفتم 15 وگفتم : ایها الوزیرامروز روزی مبارک است # ~~وخدای ترا پسری ومراپسری روزی کرد، بر من رحمت کن و حقوق سالفهای16 # ~~که مرا در خدمت تو هست رعایت فرمای وپسر مرا به خدمت پسر خود # ~~موسوم گردان تا درخدمت او بزرگ شود و بایکدیگر هم مکتب وهم تعلیم # ~~باشند ودر دولت تو نشو ونمایابند، و چون بهحد بلوغ 17 رسند پسرمن # ~~خدمتکار وکاتب پسرتوباشد. وتملق 18 می کردم واستعطاف 19 می نمودم. # ~~آن غلظت وفظاظت و (قسوتدل) 20 که دروی بود اورا بر آن داشت که ~~PageV01P376 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0411.png) # ~~گفت: یابا ایوببامن خداع می کنی وفریبمی آری ؛ نفس تو این ساعت # ~~ترا غرور میدهد که پسر تو درجهای بزرگ ومحلی عالی یابد و به منصب # ~~وزارت رسد ونوایب روز گار را درحق من مترصد ومترقب میبنشی و # ~~می گوئی امید میدارم که پسر تو به پسر من محتاج شود ویا1 به نزدیک او # ~~آید و از 2 فضل واحسان او 3 توقع کند. پس 4 ms206 گفت: سو گند میدهم ترا # ~~(به خدای)5 که اگر پسر تو (برسد بدان 6 درجه )7 که8 امید میداری او # ~~را وصیت کنی که اگر پسر من به حاجتی به9 نزدیک او آید 10 در حق او # ~~هیچ احسان11 نکند. ابوایوب 12 گفت: من از این سخن سخت 13 متحیر # ~~شدم که مردی در مسند وزارت 14 نشسته و من اسیر و محبوس او ، این # ~~چه سخن است که میگوید. اوبدان استهزا می کرد وافسوس میداشت. # ~~من خجل گشتم واز وی عذر خواستم ودردلم افتاد که غایت بغی ونهایت # ~~استخفاف 15 است که بامن کرد و خدای آن فالرا که برزبان او رفت # ~~راست گرداند و پسر او محتاج پسر من شود (وظن او در حق من)16 محقق # ~~گردد. واندک مدتی بگذشت خدای مرا فرج بخشید. 17 عبدالله 18 گفت: ~~PageV01P377 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0412.png) # ~~چون پدر من1 بامن این حکایت می گفت: مرا وصیت کرد و گفت ای پسر # ~~اگر تو بدرجهآ وزارت رسی وروزگار ترا رفیع و پسر اوراوضیع2 گرداند # ~~ومحتاج توشود به خدای برتو که با اواحسان کنی و شکر نعمت بگزاری4. # ~~وروزگار کرد آنچه کرد . وتا امروز من ذکر مروان از هیچکس نشنیده5 # ~~بودم . پس بفرمود تا ابومروان را بخواندند 6 (ومال7 بسیار بخشید8 و # ~~خلعت 9 خوب داد)10 و11 مرکب خاص ودیوان برید 12 وخرایط 13 بدو # ~~مفوض کرد واز آن وقت تا آخر وزارت ابن الفرات آن عمل ابومروان14 # ~~داشت، وهم در آن کار اورا وفات رسید وسیسال آنمنصب داشت15. # فصل - ودر این حکایت چند فایده است: # یکی - آنکه (باید که) 16 ( کشیرا چون) 17 منصبی 18 بزرگ # ~~ودرجهای (باشد عالی )19 بر فرودستان خود چون مقهور او 21 باشند # ~~استهزا نکند و افسوس ندارد و تا تواند در 22 حق خود وفرزندان خود # ~~فال نیک زند، که بیشتر آن باشد که فالی23 که 24 بر زبان 25 بزرگی و # ~~صاحب دولتی رود روزگار آن را محقق ms207 گرداند چنانکه از آن سلیمان- ~~PageV01P378 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0413.png) # ~~بن وهب ومحمد بن عبدالملک گردانید. # و دیگر1 آنکه2 (خدای - تعالی- چون)3 اورا مرتبهای بزرگ و # ~~جاهی عریض ارزانی داشت کسی که از اهل بیوتات وخاندان قدیم باشد # ~~جانب اورا رعایت کند وشکر خدای 4 را5 (به احسانی 6 که در حق او # ~~کرد)7 بگزارد8. (ودر این معنی این نظم انشاء افتاد9). # ~~نا توانی مکن زنخوت ملک ### | بر فرودست خویشتن افسوس # ~~از کفایت مدان و10 طعنه مزن ### | گر تو مسمود گشتی او منحوس # ~~سعد و نحساز تو واز او برود ### | کار هریک (کند فلک)11 معکوس # ~~فال نیکو زن و بترس از آن ### | که فراز سعود هست نحوس # ~~گرچه کارت نکوست از بد ترس ### | ورچه حالت بداست نیک بیوس2 # ~~هر دو بگذشتاگرچهدیر بماند13 ### | رنج ایوب و ملکت کاووس ### | 5- مجا، PageV01P379 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0414.png) # ~~هست1 یکسان به چنگ باز فنا2 ### | بوم و سیمرغ و صعوه و طاووس # ~~ای برادر ره حقیقت رو)3 ### | ترک کن زرق وحیله وسالوس * # ~~مپرست آتش غضب کان هست # ~~علم کن کسبومال بذل، که هست ### | کرم و فضل بهترین ناموس # ~~اصل معنیست رو4 نظر برگیر ### | از سیاهی هند و سرخی روس # ~~شو6 به ایزد پناه جوی که نیست ### | جزدر آن پرده هیچکس محروس** # العکایة الثانیة عشر - حکایت کرد عباس بن (عمرو العنوی7) که # ~~چون ابوسعید قرمطی مرا اسیر کرد و لشکری را که معتضد با من فرستاده # ~~بود 8 بشکست، از حیات9 نومید شدم ومدتی در آن حالت بماندم . پس # ~~یکروز بفرستاد 10 و11 مرا12 بند برگرفتند 13 وجامه بگردانیدند و به ~~PageV01P380 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0415.png) # ~~نزدیک او بردند. سلام کردم و بنشستم . گفت : میدانی که ترا چرا # ~~خواندهام1؟ گفتم: نه 2. گفت: تو مرد عربی 3 ومحال باشد که در امانت # ~~خیانت کنی وسخنی که برزبان تو پیغام دهند در آن کما بیش گویی خاصه # ~~چون من برتو منت نهاده باشم بدین که جان بهتو بخشم وازحبس اطلاق # ~~کنم. گفتم: چنین است که تومیفرمایی4. گفت: من تفکر کردم ms208 در کشتن # ~~تو چندان 5 فایدهای نمی بینم که 6 قوتی 7 وشوکتی مرا بدان حاصل شود # ~~وبدینسبب وهنی8 وفتوری در کار معتضد (پدید)9 نخواهد آمد10. و مرا # ~~پیغامی است به معتضد که جز تو11 کسیادای رسالت12 راشایسته نیست، # ~~ترا اطلاق خواهم کرد وچهارپای بدهم تابرنشینی و به نزدیک اوروی، اگر # ~~سو گند بخوری که هیچ خیانت نکنی در ادای آنچه باتو گفته باشم و حرفا # ~~بعد حرف بی تغییری 13 بااو بگویی. سو گندان 14 غلاظ 15 وشداد بخوردم # ~~که چنان کنم. پس گفت: معتضد را بگوی ایفلان چرا هیبت خود باطل # ~~می گردانی ومردان خویش را عرضهآ 16 هلاک وعلف تیغ وسنان می کنی17 # ~~(ودشمنان را در ملک خود)18 طمع میافکنی بدان که بههروقت لشکری به # ~~طلب من میفرستی، ومن مردیام دربیابانی مقیم شده به نزدیک من نهزرع # ~~است ونه ضرع ونه غله و نه ثمار ونه قریی ونه امصار، وخشونت عیش و ~~PageV01P381 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0416.png) # ~~زندگانی به سختی اختیار کردهام تا به جان ایمن1 باشم و عزت خود # ~~را بنابر سنان نیزه وزبان شمشیر نهاده وفراغت دل را بررفاغت 3 عیش # ~~برگزیده. وشهری از شهرهای تو غصب نکردهام و حکم و سلطنت تو از عمل- # ~~گاه4 جلیل زایل نگردانیدهام 5 ومع هذا اگرجملهآ لشکرخودرا باسرهم و- # ~~جملتهم بفرستی ممکن نباشد که برمن ظفر توانند 6 یافت تا 7 مرا بهدست # ~~توانند 8 آورد ؛ به جهت9 آنکه من ومردان 10 من به 11 شدت و سختی # ~~عیش وتعسف خو کردهایم وحرارت هوای بادیه و مشقت مقام در فلوات # ~~مارا معتاد گشته 12 وبرما این انواع تعب دشوار نیاید 13 وما با این ~~همهدر # ~~خانههای خود ساکنیم آسوده ومطمین. تو لشکری بفرستی از میان خیش # ~~وثلج وریحان و تنعمات 14 و الوان نعمت 15 بیرون آمده ، مسافتهای # ~~بعید 16 قطع کنند17 ومشقت سفرهای شاق بکشند وبیشتری از سختیراه # ~~وشدت گرما هلاک شوند پیش از آنکه باماجنگ کنند، وغرض ایشان بیش # ~~از آن ms209 نباشد که خویشتن 18 به ما نمایند و بگریزند تا به نزدیک تو معذور # ~~باشند. اگر آنچهظن ایشان باشدمحقق شود و به من رسند باشد که ازعنای19 ~~PageV01P382 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0417.png) # ~~سفر که کشیده یکحملهآ مرا پای نیارند2 ودست از جنگ بدارند و سر # ~~خویش گیرند. واگر لشکری بیعد 2 وسپاهی بسیار بیایند ومهلت آن # ~~یابند که مدتی بیاسایند واز کثرت ایشان (من مقاومت)3 نتوانم کرد 4 # ~~اکثر مافی الباب واشد مافی الحساب آن بیش نباشد که از ایشان هزیمت # ~~کنم 5 وشصت 6 فرسنگ از پیش ایشان فراتر شوم ودر بوادی و فلوات و # ~~مواضعی 7 که میدانم 8 در بادیه میگردم، یکماه و دوماه ایشان را غافل # ~~می کنم وناگاه برایشانمیزنم وهمهرا هلاک می کنم9 . واگر ایشان بهغایت # ~~محترز ومتیقظ باشند وشبیخون وغدر 10 باایشان راست نیاید 11 (باری12 # ~~ظاهر است)13 که 14 نتوانند که در صحاری 15 وبوادی 16 ومفازات 17 و # ~~فلوات براثر18 من طوف کنند ومرا بدست آرند. واین موضع که من # ~~نشستهام مقام ایشان برنیاید 19 وبه علوفهآ چهارپایان 20 فرومانند اگر ~~بسیار # ~~باشند21، و اگر اندکی 22 فراخورآن موضع آنجا مقام کنند درنخستین # ~~روز به تیغ من کشته شوند و اگرنهاز ناسازگاری آب وهوا (ووبا)23هلاک # ~~شوند، چون (اعتیاد24 نکرده باشند)25 ودر آب وهوای 26 بضد آن نشو ~~PageV01P383 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0418.png) # ~~ونمایافته . در این معنی تفتر نمای و تأمل فرمای: تابااین که لشکر ~~خودرا # ~~به مشاق1 ومتاعب مکلف گردانی واموال بسیار واسلحه ودواب بی شمار # ~~در تجهیز واستعداد ایشان نفقه کنی و عرضهآ تلف وهلاکسازی مقصودی # ~~که از قهرمن حاصل شد وفا خواهد کرد؟1 ومن با این همه خالی الدرع 3 # ~~فارغ النفس رابط الجأش4 بایاران خود درخانهٔ‌ خود 5 نشستهام وهیبت # ~~تو بدین سبب دراطراف جهان به نزدیک 6 پادشاهان منخرق 7 میشود . # ~~وبرتقدیری 8 که مظفر ومنصور باز گردند ومستأصل9 ومقهور باشم در # ~~آن ظفر، نه بر مالی قادر خواهی شد ونه حالی درجاه ومال ms210 تو زیادت # ~~خواهد شد. (بعد ازاین اگر)10 محاربت من اختیار می کنی ومنازعتمن # ~~ترا مصلحت می نماید(هر کهترا )11 میباید بفرست و اگر ترک این مخاصمت # ~~فرمایی 12 فرمان تراست. ### | شعر13 : # من باری جنگ و صلح را ساختهام ### | بر راه دو چشم تاچه فرمایی تو؟ # بعد از آن مرا به جهت استعداد سفر 14 معد گردانید وده کسرا # ~~از یاران خود با من بفرستاد تابه کوفه. من از آتجا به حضرت رفتم و # ~~وچون 15 به نزدیک معتضد رفتم 16 از سلامتی نفسمن تعجب نمود و از ~~PageV01P384 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0419.png) # ~~احوال سؤال کرد. گفتم: سببی هست که در خلوت1 به حضرت2 امیر - # ~~المؤمنین عرضه دارم. فرمودتاخالی کردند وقصه بااو شرح دادم. دیدمش3 # ~~که 4 از خشم (چون غنچه)5 در پوست نمی گنجید وبیم بود که چوگل # ~~جامه برخود بدرد. وچون شیری6 میغرید وچون مار برخود میپیچید تا # ~~گمان بردم (که بعد از این او) 7 بهنفس8 خود برود9. واز پیش اوبیرون # ~~آمدم ومعتضد 10 بعد از آن (هرگز ذکر او11) نکرد. # فصل - در این حکایت دوفایده است: # یکی - آنکه مرد عاقل آن باشد که تاتواند باهیچکس خصومت # ~~(ومنازعت اختیار)15 نکند وتا به صلح ولطف کاری میسر گردد به قهر و # ~~عنف 13 اقدام ننماید وبه قوت وشوکت غره نگردد، و به استعداد و آلت # ~~فریفته نشود، وباخویشتن همه ظفر دز کالبد نکند که هزیمت نیز در حساب # ~~باشد14 . و هر گز با کمتر از خودی دستدر کمر نکند و تکیه برقوت خود # # وضعف او نسازد که اگر قوی 15 %~% برضعیف 16 غالب شود اورا 17 در # ~~آن زیادتی.18 شرفی صورت (نتوان کرد)19، و اگر آن قوی را پای 20 # ~~بلغزد یا درحرکات او سهوی افتد یا سقطه21 ای حادث شود آن ضعیف22 ~~PageV01P385 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0420.png) # ~~بر قوت خود حمل کند و آن قوی را عاری هرچه تمامتر حاصل بود. (ودر # ~~این معنی می گویم)1: ### | شعر # ~~مکن لجاج وعناد و منازعت باکس ### | که ms211 آن خصال شمارند عاقلان ز عیوب # ~~علی الخصوص مکن باکم از خودی خصمی ### | که باشغال3 بود رزم شیر بس ناخوب # ~~براو چو غالب گردی نباشدت آن فخر ### | تمام عاری باشد اگر شوی مغلوب # ~~کمال خویش و هنر راهمی 4 صیانت کن ### | که در مقابلت آیند ناقص و معیوب 5 # دوم - آنکه چون بر کاری اقدام خواهد کرد ودرعملی6 شروع # ~~خواهد نمود در آن تأمل وتفکری تمام به جای آرد و منافع ومضار 7 آنرا # ~~بایکدیگر مقابله 8 گرداند وسود وزیان آنرا9 باهم موازنه10 کند ، و به # ~~وقت درشدن در آن کار از بیرون آمدن بیندیشد ( چنانکه می گویم)11: ### | الفارسیه 12 # ~~به کاری در شدن چون عزم کردی ### | زبیرون آمدن اول بیندیش PageV01P386 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0421.png) # اگر باشد مضرت کمتر از نفع ### | پس آن رو1 که آرد خوبیت پیش # و گر باشد زیانش بیش از سود ### | رها کن تا نگردد زود درویش # همه شادی مبین از غم حذر کن ### | که گل باخار باشد ، نوش بانیش2 # الحکایة الثالثة عشر - آوردهاند که فاطمه بنتاحمدبن علی الکردی- # ~~که زن ناصرالدوله ومادر پسر او ابوثعلب3بود - غلامی را از آن خویش- # ~~که آن غلام معروف بود 4 به ابن ابی قبیصه5- متهم کرده بود به خیانتی # ~~درمال، 6وفرموده 7 تابه قلعهای محبوس ومقید کرده بودند. (بعد از آن)8 # ~~خواست که اورا قتل کند، فرمود تابه کوتوال آن9 قلعه بنویسند 10 تا11 # ~~اورا قتل کند12 . وچون این تامه به کوتوال آوردند آنروز در قلعه هیچ # ~~خوانندهای 13 نبود بیرون ابن 14 ابی قبیصه. آن نامه بدو15 داد که بر # ~~من خوان16. ابن ابی قبیصه 17 آن نامه را 18 برخواند و آنجا که (فرموده # ~~بود به قتل او )19 برنخواند و نامه بااو 2 داد . ابنابی قبیصه 21 چنین ~~PageV01P387 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0422.png) # ~~حکایت کرد که من چون نامه 1 برخواندم و2 از حیات خود 3 ناامید 4 # ~~شدم گفتم : ایمن نتوان بود که نامهرا کسی دیگر بخواند 5 واورا از این # ~~حال اعلام ms212 کند وبرقتل من اقدام نماید 6یا 7 دیگر بار8 (از آنجا بدین ~~مهم # ~~کسی)9 بیاید؛ (مصلحت من 10 آنست)11 کههرتدبیر و حیله 12 که ممکن # ~~باشد درخلاص خود بکنم وهرمشقت وخطر 13 که تحمل باید کرد به جای # ~~آرم، اگر راست آید 14 وخلاص یابم (زندگانی نو یافته باشم)15 واگر # ~~میسر نشود 16 سختتر از کشتن چیزی 17 نخواهد بود . پس دردیوارهای # ~~قلعه تأمل کردم: یکموضع رخنهای بود که اگر کسی خودرا از آن رخنه # ~~فرواندازد تواند ، اما میان آن رخنه وزمین سههزار 18 گز بیش بود و در # ~~زیر آن سنگ بسیار 19 بود که20 ممکن نبودی21 که اگر کسی بر آنجا22 # ~~افتادی البته خلاص یافتی . آن جسارت نتوانستم کرد23 .باز (تأمل # ~~کردم)24 : چندین روز برف باریده بود (ودرزیر آن رخنه برسر آن # ~~سنگها )25 تلی بزرگ از 26 برف جمع شده . گفتم: ممکن باشد که ~~PageV01P388 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0423.png) # ~~خویشتن1 برآن برفاندازم و خلاص یابم . توکل2 برخدای - تعالی3- # ~~کردم وهمچنان (بند برپای)4 از آنجا فرو جستم، و چون به میان هوا # ~~رسیدم پشیمان شدم وترسیدم5 وبه استغفار مشغول گشتم 6 وکلمهآ شهادت # ~~می گفتم7، وهردوپای باخویشتن 8 آوردم واز سرجان برخاستم 9 و10 چشم # ~~(برهم نهادم)11 تاصعوبت آن حال12 نبینم . وچون بر زمین13 افتادم14 ~~بیهوش # ~~گشتم وعقل از من زایل شد. چون باخود 15 آمدم هیچ 16 دردی و المی # ~~(در اعضای خویش ندیدم17). (جوارح واعضا18 را مجیدن)19 گرفتم20، # ~~هیچ تفاوتی ندیدم. برخاستم وبنشستم وبرفتم. حرکات برقرار ونفس به # ~~سلامت بود. خدایرا شکر گزاردم21 وسنگی برگرفتم، و آن آهن که22 # ~~برپای من بود چون آبگینه شده بود از 2 شدت سرما، سنگ بروی زدم # ~~وبشکستم و24 طنین آن سنگ در کوه افتاد. من بترسیدم، (درحال برخاستم # ~~وبندها بر ساق بستم ودر میان برف میرفتم تا به کنار آب رود 25 رسیدم # ~~که در میان آن وادی میرفت. وترسیدم)26 که به آثار اقدام من در آن27 ~~PageV01P389 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0424.png) # ~~برف استدلال کنند1 و2 ms213 برعقب من بیایند. بعد از آن پای در آبنهادم # ~~ودر میان آب میرفتم، که آب تاساق بیش نبود. وهرگه که از شدت سرما # ~~بی طاقت شدمی با کنار آب رفتمی وپای درزیر کشیدمی تا 3 بدین طریق # ~~به خیمههای جماعت کردان رسیدم 4، و بدیشان پناه جستم و زنهار 5 # ~~خواستم وحال خود تقریر کردم. برمن رحمت کردند و برای من آتش بر- # ~~افروختند وسرمائی 6 که7 از (آب برمن مستولی شده بود به حرارت آن # ~~آتش دفع کردم)8 وخوفی که برمن غالب بود (در جوار ایشان) 9 به امن # ~~بدل 10 گشت. بامداد (به طلب من ازقلعه )11 آنجا12 آمدند ، ایشان مرا # ~~مخفی داشتند و چون چندروزی بر آمد (درشب از آنجا)13 به موصل رفتم14 # ~~و از آنجا به بغداد 15 به نزدیک ناصوالدوله، وحال خود بروی 16 عرضه # ~~داشتم 17. مرا امان داد وبامن احسان کرد واز آن بلا خلاص یافتم. # فصل - ودر اینجا محل اعتبار آن است که چون کسی را متیقن # ~~شد که او را هلاک خواهند گرد و امید حیات نماند مردی نباشد نفس # ~~به دست دشمن 18 تسلیم کردن ودر (حتفو)19 هلاک خود ساعی بودن(وترک # ~~تدبیر وحیله کردن، چه هرجهد)20 که ممکن باشد به جای باید آورد21 وهر ~~PageV01P390 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0425.png) # ~~تعب ووصب1 ومشقت که در تصور 2 آید تحمل باید 3 کرد وخلاص # ~~خود طلبید، چنانکه آن مرد کرد، که اگر آن تدبیر راست نشیند 4 و خیال # ~~کژ نباشد خود رست، واگر ضد آن بود بیشترازمرگ چیزی5 نخواهد # ~~بود 6 وآن خود در این صورت نقد است. ### | شعر 7: # # بس بکس که هلاک خویش خواهد %~% وآن 8 واسطهآ حیات گردد # # بس ورطهآ زشت ومحنتسخت9 %~% کاخر سبب نجات گردد # # آن به که کنی تحمل رنج %~% تا دافعهآ ممات گردد # # با ملح اجاج 10 اگرکنی صبر %~% هم عذب خوش فرات گردد # # شه اسب ورخ اربهخصم بخشد %~% به زان باشد که مات گردد 11 # العکایة الرابعة عشر - حکایت کرد ابن ms214 الجصاص12 الجواهری گفت: # ~~در آن وقت که مقتدر مرا منکوب گردانید و آن 13 اموال عظام و خزاین # ~~بزرگ از من فرا گرفت ومرا محبوس گردانید، یک 14 روز که از خلاص # ~~نومیدتر و به هلاک متیقنتر بودم 15 خادمی بیامد و مرا گفت : مژدگانی 6 # ~~می باید، برخیز که ترا اطلاق کردند. (برخاستم و) 17 مرا ازحبس بیرون # ~~آورد وبربعضی از سراهای خلیفه بگذرانید تابه دار سیده رسانید،18تا او ~~PageV01P391 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0426.png) # ~~مرا اطلاق کند، که او شفاعت کرده بود. ودر این ممر سراها 1 چشم من # ~~برتنگهای خیش 2 افتاد که ( ازسرای من آورده بودند، در وقتمصادره3) # ~~و آن صد تنگ خیش بود که مرا از مصر آورده بودند، وبه جهت آنکه # ~~راه نا ایمن بود وخیش را قاصد کمتر باشد، صدهزار دینار زر در آن # ~~خیشها تعبیه کرده بودند ، ودرهرتنگی هزاردینار محکم 4 بسته ، و مهرها # ~~بروی وعلامتها کرده (ومن از جهت 5 آنکه درآن 6 وقت محتاج نبودم2 # ~~واستغنای تمام حاصل بود)8 آن خیشها همچنان (بر آن حالت)9 بماند 10، # ~~(وآنروز)11 چون آن خیشها بدیدم12 از آن 13 خادم پرسیدم که آن 14 # ~~خیشها آن نیست که از سرای15 من آوردهاند16؟ گفت: بلی. در بندها ~~وعلامتها # ~~نگاه کردم برقرار خویش بود، (وایشان)17 ازخست آن 18 خیش19 نزدیک20 # ~~ایشان21 ،در زاویهای 22 انداخته بودند 13 وندانستند که در آنجا چه ~~تعبیه # ~~است؟ و24 چون بدانستم که بندها همه25 برقرار خویش است مراطمع # ~~افتاد که باشد که 26 آن مال بادست آید ومن برپای خیزم . و چون (مرا ~~PageV01P392 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0427.png) # ~~(از حبس1 اطلاق کردند و)2 چند روز برآمد 3 کسیرا به سیده # ~~فرستادم واز او درخواست کردم که (بفرمایدتا) 4 آن خیشها بامن دهند که # ~~(آنرا )5 به نزدیک ایشان قدری تیست 6 ومن (به بهای آن) 7 منفعت گیرم. # ~~مرا گفت)8 : احمق مردی است، این9 چه درخواست است که می کند و # ~~خیش 10 چهقدر دارد باوی دهید. بامن ms215 دادند تمامت آن 11 صد 12 تنگ13. # ~~باز گشادم 14 وصدهزاردینار از آن میان بیرون کردم 15 وخیش را نیز به # ~~مبلغی فروختم وحال من باردیگر 16 نیکو شد (و آن مال مرا سرمایه ای تمام # ~~شد و) 17 باخود گفتم هنوز بقیهآ دولت واقبال مانده است. # فصل- ودر این 18 حکایت موضع فایده آن است که 19مرد باید که # ~~پیوسته به لطف باری- تعالی- امیدوار وبه کرم اوواثق باشد که 20 چون # ~~خواهد که 21 نعمت برکسی پاینده باشد (وجملهآ )22 ملوک عالم وسلاطین # ~~روی زمین در ازالت آن کوشند اوبه خفایای الطاف ولطایف اسباب ، آن # ~~نعمت را از 22 انتقال وآن دولت را 24 از زوال صیانت کند و از تغییر و # ~~تبدیل مصون (ومحروس)25 گرداند. (ودر این معنی می گویم)26 : PageV01P393 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0428.png) ### | شعر # از جور زمانه باامانست %~% هر کو به خدا پناه دارد # هر گزنشود اسیر خواری %~% آنرا که خدای شاه دارد # کی عرضهٔ‌حادثات گردد2 %~% مالی که خدا نگاه دارد # الحکایة الخامسة عشر - حامدبن العباس2 حکایت کند که اسماعیل # ~~بن بلبل چونمرامحبوس گردانید، بهدست دربانی از آنخویش - که اورا4 # ~~در خدمت او حرمت قدیم وثباتقدم بود - بازداد ، ومن اعتماد بر 5 # ~~عنایت ابوالعباس ابن الفرات کرده بودم، واین بواب (که) 6موکل من بود # ~~به وسیلت حقوق خدمت قدیم به مجالس خاصهآ 7 اسماعیل در رفتی ودرپیش # ~~او یایستادی وبروی انکار نکردندی8. در بعضی از ایام به نزدیک من در آمد # ~~وگفت: وزیر برابن الفرات تیزی نمود وخشم گرفت به سبب تو و گفت : # ~~مال برحامد به سبب توشکسته میشود (ولابد)9 بفرمایم تااورا شکنجه کنند. # ~~ومرا گفت: زود باشد که وزیر ترا بخواند و تهدید ووعید فرماید 10 وبه11 # ~~باقی مال مصادره و مطالبه کند12. به غایت دل مشغول گشتم و این بوابرا # ~~گفتم که هیچ رایی 13 میدانی در این باب (و حیلهای) 14 که ایذای اورا # ~~دافع باشد وبلای اورا مانع آید؟ گفت: رای آن است که رقعهای بنویسی ms216 # ~~به یکی ازاهل معرفت ومعامله15 کهشح مطاع وبخل مفرط او را شناسی و ~~PageV01P394 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0429.png) # ~~دانی که نفس او به اسعاف ملتمس 1 مسامحت ننماید، وازوی هزاردرم # ~~برای نفقهآ عیال خود 3 قرض خواهی 4 و از او درخواست کنی تا هم بر # ~~ظهر آن رقعه جواب نویسد 5،(وبه همه حال آن کس از غایت شح و بخل # ~~آن توقعرا رد کند وبرظهر به عذری 6 جواب نویسد 7)، و8 تو آن رقعه # ~~را9 نگاهدار وچون وزیر از تو مال 10 مطالبه کند11 بی 12 تو قفی آن # ~~رقعه بیرون کن وبگوی که حال من بدانجا 13 رسیده (است و فقر واحتیاج # ~~بدان حد کشیده) 14 که برای نفقهٔ‌ عیال 15 قرض 16 می طلبم ونمی یابم . ~~و # ~~رقعه عرضهداری، باشد که باور دارد واین تدبیر ترا 17 منفعت کند. چنان18 # ~~کردم که او گفت: وهمچنانکه تخمین کرده بود جواب آمد. و رقعه را # ~~(باخود)19 نگاه داشتم . چون روزدیگر شد 20 وزیر مرا بخواند و مطالبهآ # ~~آن مال فرمود. من رقعه 21 در حال (بیرون کردمو)22 براو عرضهداشتم، # ~~وبعد از آن در استعطاف (وبروفق) 23 خاطر او سخن گفتم. آن سخن در # ~~دلش مؤثر آمد و از آنچه بود پارهای نرمتر شد و از من شرم داشت. و # ~~بعد از آن هرروز کار 44 برمن آسانتر گرفتند تا آنگاه که خلاص یافتم و ~~PageV01P395 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0430.png) # ~~موجب، آن تدبیر بود که این بواب کرد. # فصل - در این حکایت فایده آن است که چون مردم2 صاحب # ~~واقعه و کارافتاده گردد باید که (در حادثهآخود) 3 باخرد 4 وبزرگمشورت # ~~کند و از صغیر وکبیررای وتدبیرطلبد، (که)5 وقت باشد که منفعت دررای # ~~اصاغر بیش (از آن یابد) 6 که در 7 مصلحت دید 8 اکابر.9 ### | شعر :10 # اذا کنت فینکبته عاجزا 11 %~% فشاورذوی الرأی والاختبار # وکن مستمدا13 بر أی الصغیر %~% کماتستمد 14 برأی الکبار # ولا تک مستنکفا ربما %~% تری النفع 15 فیمایشیر الصغار ### | لفارسیة: 16 ms217 # # باخردو بزرگ مشورت کن %~% در حادثهای که گشت نازل # # بشنو سخن صبی و مجنون %~% بنیوش حدیث غمر17 و جاهل # # باشد که بود به فکر بیدار %~% آنرا که شماریش تو غافل # # افتدکه صلاح 18 خود نیوشد9 %~% ازکودک خرد مرد عاقل # # نفعی که ز برتران نبیند %~% گرددز فرو تریش حاصل PageV01P396 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0431.png) # الحکایة السادسة عشر - ابوالعتاهیه شاعر حکایت کرد که چون از # ~~گفتن شعر امتناع نمودم و از انشاء وابداع ابا کردم مهدی بفرمود 1 تا ~~مرا # ~~در سجن جرایم که به مکاره مشحون بود مسجون گردانیدند2 و چوندر # ~~زندان رفتم از آن موضع وحش مرا استیحاش ودهشت آورد و از آن جایگاه3 # ~~هایل عقل از من زایل شد. نظر برچپ وراست افکندم4 تاموضعی پسندم # ~~که آنجا بنشینم5 و مردی یابم که به مجالست او مستأنس شوم . ودر آن # ~~میان نظرم 6 بر کهلی افتاد نیکو صورت پاکیزهجامه، سیمایخیر در بشرهآ او # ~~ظاهر ، قصد او کردم و (به نزدیک او بنشستم بی آنکه بروی سلام کردم)7، # ~~تا8 از حال او سؤال کنم. از9 صعوبت آن حال جزع برمن غالب شد10 # ~~وحیرت ودهشت مستولی، وساعتی دیرهم بر آن حالت بودم سر در پیش # ~~افکنده در حال خود11 تفکری می کردم و وجوه خلاصرا تدبر می نمودم # ~~که آن 12 مرد این دوبیت برخواند: ### | شعر3 # ~~تعودت مس الضر حتی الفته 14 ### | واسلمنی حسن العزاء 15 الی الصبر # ~~وصیرنی 16 یأسی من النار واثقا ### | بحسن صنیع الله من حیث لاادری ### | الفارسیه: PageV01P397 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0432.png) # دل کرد رنج عادت و غم شد انیس او ### | ترک جزع گرفت و به صبر التجا نمود # نومیدیش ز خلق به حق داداین وثوق 1 ### | کورا به حسن صنع رهاند زرنج2 زود # مرا این دوبیت سخت3 خوش آمد وبدان (تبرک نمودم و)4 تفأل # ~~کردم 5 وعقل به من باز آمد وروی بدان 6 مرد آوردم وگفتم: تفضلی # ~~نمای واین هردو8 بیت را اعادت فرمای9 .مرا گفت: ای اسماعیل چگونه # ~~بیادب وقلیل عقل10 ms218 واندک مروت11 در آمدی و تسلیمی که سنت 12 داخل # ~~باشد به جای نیاوردی و پرسش 13 که عادت وارد باشد تقدیم نکردی و # ~~توجعی 14 که دردمندان 15 و کارافتادگان بایکدیگر کنند فرا ننمودی؟ # ~~و چون دوبیت شعر - که خدا در تو خیری 16 ننهاده است 17 و ادبی8 # ~~نیافریده 19 جز آن، وسبب معاش تو گردانیده است - بشنودی 20 ، در # ~~سالفهآ بی حرمتی که از تو صادر شد تأمل ننمودی و تلافی آن به اعتذار # ~~نفرمودی، وبی سابقهآ معرفتی وسالفهآ حرمتی 21 انشاد 22 اشعار توقع 23 ~~می- # ~~کنی؟24 گفتم متفضلا معذور فرمای که به کمتر از این که 25 من در آنم ~~PageV01P398 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0433.png) # ~~مرد بیهوش گردد وعقل مدهوش شود. گفت: # درچه چیزی تو از شعرگفتن؟ که جاهتو به نزدیک ایشان آناست # ~~ونسبت تو بدیشان بدان امتناع نموده و بدین سبب ترا حبس کردهاند تا # ~~شعر گویی،وبه همه حال بگویی واطلاقت1 کنند. واقعهآسخت وداهیهآ دشوار # ~~این باشد که من در آنم ، که مرا همین لحظه بخواهند خواند وعیسی بنزید # ~~فرزندزادهٔ‌ رسول الله را از من طلب داشت 2، اگربروی دلیل باشم شقاوت # ~~من باشد ودر دنیا وآخرت ذلیل گردم 3 وچون اورا بکشند خون او در # ~~گردن من 4 باشد وجد او فردای قیامت خصم من گردد، و اگر از دلالت # ~~بر او امتناع نمایم مرا در حال بکشند؛ پس بهحیرت من سزاوارتر و به # ~~دهشت من لایقترم، و می بینی که چون ثابت و صبور وبی اضظراب 5 و # ~~وقورم6. گفتم: خدا این بلا کفایت گرداناد وخلاصی ارزانی داراد. وسر # ~~از خجالت در پیشافکندم. پس گفت: چون توبیخ نمودم از انشادامتناع # ~~روا نباشد، وچون سرزنش کردم مدافعترا مجالی 7 نماند، منع وتوبیخ # ~~در این حالت برتو جمع نگردانم. وبیتهارا چندبار باز گردانید 8 تا من # ~~یادگرفتم وهم در آن ساعت مرا واورا از زندان بیرون خواندند. وچون # ~~بیرون رفتم پرسیدم9 تو10 کیستی ؟ گقت: من حاضرم10 یار عیسی بن ms219 زید. # ~~وچون مرا و اورا11 به نزدیک مهدی در آوردند و در پیش او بایستادم 12 # ~~اورا گفت: بامن راست بگوی 13 که عیسی بنزید کجاست ؟ گفت : من ~~PageV01P399 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0434.png) # ~~چه دانم؟1 اورا بترسانیدی تا2 بگریخت ومرا بگرفتی ومحبوس و مقید 3 # ~~گردانیدی، مرا برحال اوچهوقوف، باشد؟ ( من حاضرم و او غایب ومن # ~~محبوسم واو هارب. حاضر از غایب چگونه خبر دهد و زندانیرا برحال # ~~گریخته کی وقوف باشد؟)4 مهدی گفت: در آن ساعت که ترا بگرفتند او # ~~به نزدیک که متواری بود و آخرین نوبت اورا کجا دیدی؟ گفت5: (ندیدم # ~~اورا از آن وقت باز که متواری شد)6 وهیچ خبر (ازاو)7 ندارم8 . گفت : # ~~او را بر سر آور9 و الا 10 گردنت بزنم .گفت : هرچه ترا می باید بکن # ~~که من هرگز فرزند 11 رسول12 خدای 13 را به تو ننمایم تا اورا بکشی و # ~~خون او در گردن من باشد، والله که اگر درمیان جامهٔ‌ من باشد جامه باز # ~~نبرم،تا اورانبینی14. گفت: دستش گیرید(وسراز گریبانش 15 بیندازید16)17 # ~~اورافرا پیش آوردند18 وگردن19 بزدند. بعد از آن 20 مرا آواز داد که # ~~شعر می گویی یانه؟ گفتم: گویم ( و معجزی 21 با آن) 22 . بفرمود 23 تا ~~24 PageV01P400 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0435.png) # ~~مرارها کردند و آن هردوبیت که 1 از انشای حاضربود در اشعار نبشت 2 # ~~و آن یک بیت دیگر با آن ضم3. ### | العربیته : # ~~اذا انأ لم اقنع من الدهر بالذی ### | تکرهت عنه 4 طال عتبی علی الدهر ### | الفارسیه: # ~~خرسند5 اگر نباشم در غم چه فایده ؟ ### | بادهر اگر عتاب نمایم از آن چه سود؟ # فصل - ودر این حکایت فایده آن است که مردم چون درواقعهای6 # ~~افتاد 2 و اورا محبوس کردند یابه قیدی مقید گردانیدند، و فالی نیک بر # ~~زبان کسی رفت (واو به استماع آن تفأل کرد)8، بیشتر آن است که راست # ~~می آید چنانکه ابو العتاهیه را چون تفأل نمود9 (درآن 10 دوبیت حاضر # ~~خلاص خود حاضر دید11) . # ودوم ms220 - آنکه چون باکسی حقوق صحبت و مخالطت 12 مؤد # ~~گشت وبرسری 13 از اسرار او14 وقوف یافتی 15 باید که اگر خوف جان # ~~وبیم هلاک نفس16 باشد سر او شایع وحق اوضایع نگردانی 17 (و در این ~~PageV01P401 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0436.png) # ~~معنی می گویم»1 : # قبیح اشاعته2 سر العلام %~% ومن کرم العهدحفظ 3 الذمام # فلاتفش سرا وذو تقتتل %~% فان النمیمته فعل اللثام ### | اذفارسیه : # # همچو شبرازدار باش ومکن 5 %~% تا توانی چو صبح غمازی # # خفظ عهد کرام بازی 6 نیست %~% شاید آنجا که روح در بازی # # همچو سیمرغ بگذر از بومی %~% که کند جغد با هما بازی # # جان فداکن مساز قصد مجاز7 %~% مردجد باش نیستاین بازی8 # الحکایة السابعة عشر - (داود کاتب امیرجعفر9 وکیلی را از آن # ~~و)10 حبس کرد که در حسابی دویستهزاردرم بروی باقی گشته بود.11 # ~~آن وکیل به عیسی بن فلان و سهل بن الصباح 12 که دوستان او یودند 3 # ~~بنوشت تابرنشینندو به جهت کار او به نزدیک داود روند و شفیع باشند تاوی # ~~را اطلاق کنند. و14 ایشان اجابت کردند و 15 در راه که میرفتند فیض- # ~~ابی صالح 16 را بدیدند . از حال ایشان استخبار کرد ، او را از مقصد و # ~~مقصود خود اعلام کردند 17 . گفت: باید که در این خیر 18 با شما ~~PageV01P402 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0437.png) # ~~موافقت 1 کنم2؟ گفتند. آری. با 3 ایشان موافقت 4 کردوبه نزدیک داود # ~~رفتند ودر خلاص آن مرد باوی 5 سخن گفتند . گفت : به 6 امیر جعفر7 # ~~نویسم8 واستطلاع رای او کنم . وبنوشت و اعلام کرد به حضور آن # ~~جماعت، و التماس که9 می کنند. جواب نبشت که ایشان را معلوم کن که # ~~چندین مال بروی مقرر است وتا ادا نکند اطلاق ممکن نیست10 . توقیع # ~~برایشان خواند واز ایشان عذرخواست. عیسی وسهل 11 گفتند12 : حق آن # ~~مرد بگزاردیم13 و آنچه برما بود کرد یم 14، چون امیر جعفر 15 اجابت # ~~نمی کند خیزید 16 تابرویم. فیض گفت: مگر ما آمده بودیم تا 17 حبس ms221 آن # ~~مرد مؤکدتر گردانیم . گفتند18 : چه کنیم 19؟ گفت 20 : اکنون که21 # ~~شفاعت ما قبول نیست این مال از خامهآ خود اداکنیم و اورا خلاص دهیم. # ~~وبعد از آن به وکیل خود نوشت 22 که (ازمال)23 دویستهزاردینار 24 به # ~~دیوان جعفر 25 رسان 26 برای آن مرد . وگفت : چون مال ادا کردیم # ~~گفتیم 27 : مرد ما را با ما رسانید28. گفتند 29: نتوانیم30 تا آنگاه 31 ~~که PageV01P403 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0438.png) # ~~امیر جعفر1 را اعلام کنیم واجازت 3 اوباشد. (بعداز آن )2 صورت 5حال # ~~پیش 6 اورفع کردند 7 .جوابنبشت 8 که من (احراز9 آن مکرمت 10 # ~~را سزاوارتر از فیضایی صالحم)11 ،خطی که به مال نوشته است بااو 12ده # ~~ومردرا بدو13 تسلیم کن وبگوی تادیگرپای ازحد بندگی 14 بیرونننهدو # ~~باسرعمل رود. وفیض آن مردرا نمیشناخت وباعیسی و سهل مساعدت # ~~کرده بود، اگرچهسهل وعیسی فرا 15 گرفتند اما کرم 16 فیض آن مرد را # ~~خلاص داد. # فصل - ودر این حکایت فایده آن است که مرد باید که 17 چون در # ~~کاری شروع18 ودرتربیت کسیخوض نمود19 به هرطریق که تواند 20 # ~~آنرا(به اتمامرساند)21 چنانکه آن 22 صاحب واقعه (به مقصودرسید23)24. # ~~ودراین معنی می گویم: ### | لعربیا # اذا ماخضت فیامر فتمم %~% ولاتک واقفا دون التمام ### | 13- هجا: تدارد. ### | 1ت: PageV01P404 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0439.png) # فکل الناس یشرع هی المعارم %~% ولیس یتمها غیر العرام ### | الفارسیه: # # چون درکاری شروع کردی2 %~% مگذار که ناتمام باشد # # ار2 سست حمایتی نمایی %~% دل سوخته کار خام باشد # # هرچند که توسن است ایام %~% گر جهدکنی تو رام باشد # # باخاصه وعامه 2 باسا می 5( %~% خاصیت لطف عام باشد # # آنرا که زباندهی در آن کوش %~% تا کارک او به کام باشد6 # # خوشدل شوی7 ار8 شراب لطفت %~% در جام کرم مدام باشد # # چون نیست دوام عمر، خیرات %~% آن به که علی الدوام باشد9 # الحعایة الثامنة عشر - حماد الراویه حکایت کرد که ابوالمصبح10 # ~~اعشی همدانی را 11 حجاج به غزو دیلم فرستاد ودیالمه اورااسیر کردند، # ~~ومدتها در دست ایشان اسیر بود. پس ms222 دختر آن دیلم که او اسیر (او)12 بود # ~~براعشی عشق آورد وبه شب نزدیک 13 اورفت واوراتمکین کرد و آن شب # ~~با او هشتیار 14 مباشرت کرد . آن 15 دختر او را گفت 16 که 17 شما # ~~مسلمانان بازنان خویش هرشب چندین بار 18 مباشرت کنید وهمه همچنین ~~PageV01P405 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0440.png) # ~~باشید1؟ گفت 2: آری همچنین 3 باشیم. آندختر گفت: بدینعمل صالح # ~~است که خدای شمارا برجملهآ امم نصرت داد وملت شما برجملهآ ملل غالب # ~~گشت؛ اگر ترا ازاین قید خلاص دهم و باتوبیایم بامن عهدمی کنی که (مرا # ~~نیکوداری وبه قول وفا کنی؟4 ) گفت بکنم 5 وباوی عهد ومیثاق بست و # ~~به ایمان وعهود 6 مؤکد7 گردانید و بند از او برگرفت و به راهی که # ~~میدانست اورا دلالت کرد و بدین سبب از آنورطه خلاص یافت. وشاعری # ~~از شعرای8 مسلمانان درحق او این بیت گفت9 ### | العربیة10 # ~~فمن کان یفدیه من الاسر ماله ### | فهمدان یفد یها انعداة 11 ایورها12 ### | الفارسیة13: # ~~مردمان چون 14 به بلا در مانند ### | مال بخشند که سر باز خرند # ~~همدانعادت دیگر دارند ### | خویشتن را به ذکر 15 باز خرند PageV01P406 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0441.png) # واعشی قصیدهای دراز بگوید در ذکر مشقتی که دراسر دیلم وقید # ~~ایشان کشید واز آنجا این چندبیت که دروی1 ذکر الفرج بعدالشدة است # ~~اینجا ایرله کرده شد . وهی هذه العربیة: # ~~اصبحت رهنا دلعداة2 مکبلا ### | امسی واصبح فی الاداهم ارسف # ~~ولقد ارانی قبل ذلک ناعمأ ### | جذلان 3 %~% آبی اناضام وآنف # ~~واستنکرت ساقی ادوثاق وساعدی4 ### | انا 5 امر* بادی 6 الاشاجع 7 اعجف # ~~واصابنی قوم وکنت اصبتهم8 ### | والان 9 اصبر للزمان و اعرف # ~~واذا تصبک من الحوادث نکبته ### | فاصیر لها فلعلها قتکشف: ### | الترجمه11: # ~~به بند دشمنان گشتم مقید ### | همی جستم جهان 12 چون شیر دربند13 PageV01P407 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0442.png) # ~~از اینم ننگ بد1 زین پیشو بودم ### | به کام دوستان 2 دلشاد یکچند # ~~شد از سختی بندم ساعد وساق ### | چنان لاغر که ییدا گشت پیوند # ~~به من بودند خلقان شاد ومن ms223 شاد ### | صبورم این زمان در رنج خرسند # ~~خدا در بند غم کس را بنگذاشت ### | گشایشخواه از او 3 ودل در او بند4 # فصل - ودر این حکایت فایده آناست که چون کسی به واقعهای # ~~مبتلا شود وبه حادثهای درماند وراه خلاص براو بسته و درمحنت براو5 # ~~گشاده گردد وسبب6 دست آویزش7 (وپای گریزش)8 نباشد باید که نومید # ~~نبا شد 9 ، که اگر دولت مساعدت کند و بخت روی10 نماید دشمن # ~~دوست گردد واز آنجا که گمان نبرد (واز آن کس که امید ندارد11)12 # ~~از آن ورطه خلاص یابد، چنانکه اعشی یافت به وجهی که درخیالش نبود13. ### | الفارسیه 14: # ~~چو کاربسته شود از خدا گشایش جوی15 ### | که بی کلید خدا بند بسته بگشاید ### | 3- ت وچاپی: ### | -ت: PageV01P408 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0443.png) # زمانه گرچه کند زنگ خورده جانیرا ### | به دستخویش کند صیقلیش و بزداید # چوبخت دوست شود دولتت کندیاری ### | زنفس دشمن یاری ترا پدید آید1 # الحکایة التاسعة عثر- فضل بنمروان حکایت کند که محمد بن یزداد2 # ~~عمرو بن3 بهتوی 4 را5 سعایت کرد پیش 6 مأمون تابروی ساخط گشت و # ~~(امرمطلق)2 فرمود که عمرو را مقید کن ومحبوس دار8 و کار بروی تنگ # ~~فراگیر ونعمت بروی فراخ مدار تا راست بگوید که درمال غنیمت چه9 # ~~کژی 10 کرده است ودراموال 11 فیء 12 که نزدیک13 او امانت بوده 14 # ~~است 15 چه خیانت نموده است16 ،مالی جلیل ونعمتی بسیار اورا ازخیانتی # ~~که در غنایم کرده است جمع شده است، و آن مال از او طلبدار. گفتم: # ~~چنان کنم، وبفرمودم تاعمرورا حاضر کردند و (حجرهای درسرای من)17 # ~~به جهتاو خالی کردند 18 وآنچه اورا در آن حجره به کار بایست مهیا # ~~گردانیدند 19 ومن خود 20 را به کارهای دیگر مشغول کردم21 و11 هیچ ~~PageV01P409 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0444.png) # ~~تعرض1 او2 نکردم. روز سوم کسیرا به 3 من فرستاد و4 در خواست کرد # ~~که به نزدیک او روم5 .چون دررفتم رقعهای بیرون آورد، هرچه درملک و # ~~مال اوبود ازضیا ع وعقار، ناطق ms224 6 وصامت وفرش وآلت وقماش و کسوت7 # ~~وجواهر ومواشی وبندگان وسایر آنچه درتحت ملکاو داخل بود بر آنجا # ~~ثبت کرده، که قیمت آن جمله بیستهزارهزاردرم بود، وازمن درخواست # ~~که رقعه 8 برمأمون عرضه دارم و بگویم این جملهترا حلال کردم. گفتم: # ~~آهسته باش که عدل امیرالمؤمنین از آن بیشتر است وهمت او از آن # ~~بزرگتر که تمامت مال از تو بستاند و به زوال کلی نعمت از تو راضی شود. # ~~عمرو گفت: امیرالمؤمنین در کرم همچنین است9 که تومی گویی و لیکن # ~~ساعی ونمام ومضرب وغماز از کار من وتو غافل نباشند10 و از پیشهٔ‌خود # ~~باز نایستند11 .مرا معلوم است که امیرالمؤمنین ترا در کار من غلظت و # ~~شدت ومبالغت در تضییق وایذاه چه فرموده است و توضد آن کردهای . # ~~مرا دلخوش است بدانکه عدل 12 امیرالمؤمنین13 مصروف گردانم و # ~~رضای او (خود را)14 حاصل کنم و از سر هرچه درملک و تصرف دارم # ~~برخیزم. من بسیار بکوشیدم تا از آن درجه در بذل که 15 او به من نموده # ~~بود فروتر 16 آوردمش واز اینچه 17 نسخه کرده بودبرنیمی 18 مقرر کردم، ~~PageV01P410 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0445.png) # ~~واز آن دههزارهزاردرم بود گفتم1: این بضلاح نزدیکتر 2 باشد وازفساد ~~دورتر، # ~~هم رضای امیر المؤمنین حاصل شود وهم کلی نعمت ازتو زایل نشده باشد # ~~وهردوجانب 3 مرعی بود. وخطی از او به التزام 4 دههزارهزاردرم بگرفتم # ~~و به نزدیک5 مأمون رفتم تابراو عرضه دارم. محمدبنیزدادپیش از من رفته # ~~بود ودرغضب6 امیرالمؤمنین کوشیده ومرا به تقصیرمنسوب کرده، و در # ~~میان سخن بود که من در رفتم. چون مرا بدید سخن قطع کرد و مأمون # ~~روی به من آورد و گفت: یافضل این چه دلیری است که باما 7 می کنی و # ~~این چه تهاوناست که در اوامر ونواهیما8 به جای می آری9؟ گفتم: الله ~~الله # ~~من بندهآمطیع10 توام وغرس 11 نعمت ونهال تربیت تو. گفت: ترا فرمودم # ~~که کاربر نبطی 12 یعنی عمروبن بهتوی 13 ms225 سخت فراگیر وهرمبالغت که # ~~ممکن باشد در تعذیب14 وتضییق او 15 به جای آر 16، به ضد آن کردی # ~~ونعمت بروی فراخ داشتی (ومرفهومحترم اورا درخانهآ خود)17 بنشاندی. # ~~گفتم: یاامیرالمؤمنین از عمرو مالی 18 مطالبه می باید کرد، ایمن نبودم # ~~که 19 اورا جایی دیگر محبوس کنم، مالی بذل کند وموکلان در آن مال # ~~رغبت کنند20 و او فرصتی یابد وبگریزد، (اورا درسرای خویش محبوس ~~PageV01P411 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0446.png) # ~~کردم)1 وبرطعام وشراب (او)2 مشرف3 بر4 کردم5. بسیار6 باشد کهاچون # ~~کسیرا مال8 بسیارجمع شود و آن به ودیعت به نزدیک هر کسی9 باشد10 # ~~واو درحبس این11 مطالبه 12 درماند و13 بعضی از نزدیکان او ترسند که # ~~آن مال بذل کندوخلاص نفسخود طلبد، حیلهای 14 سازند و اورا زهر15 # ~~دهند تا هلاک شودو آنمال (به دست)16ایشان17 ماند 18. ومن بدین تقریر19 # ~~و20 عذر21 می خواستم که آن 22 غضب (را تسکین دهم)23. ورقعه بدو # ~~عرضه نکردم که به غایت در خشم بود. وهم در میان آن غضب فرمود که # ~~عمزورا به محمدبنیزداد بسپار. من درحال کسیرا24 فرستادم 25 و اورا26 # ~~به محمدبنیزدادسپردند27 . و(محمدبنیزداد)28 اورا بهانواع عذاب تعذیب # ~~کرد ودر ایذای او به اقصی الغایة والامکان برسید 29 تا 30 از وی چیزی # ~~حاصل کند والبته عمرو اجایت نکرد، تابعداز آنکه 21 اصحاب و عمال # ~~عمرو جمع شدند وسههزارهزاردرم از خاصهآ خود ترتیب کردند و از ~~PageV01P412 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0447.png) # ~~عمرو التماس کردند تا اجازتداد که به محمدبنیزداد تسلیم کنند . و # ~~محمدبن یزداد (به نزدیک مأمون)1 آمد شادمان که چنین خدمتی کردهام و # ~~رقعهای به سه هزارهزاردرم برمأمون2 عرضه3 داشتومن در پیش مأمون ~~ایستاده4 # ~~بودم. گفت: یافضل نه باتو می گویم که دیگران به مهمات مابه از توقیام # ~~مینمایند ودر5 آنچه میفرمائیم 4 فرمانبردارترند7 . گفتم: امید میدارم ~~که # ~~من به انات ورفق به خدمت امیرالمؤمنین وتوفیر خزانهآ اوبه 9 اصلاح10 # ~~بندگانش قیام بهتر نموده باشم ازدیگران. گفت: اینک رقعهآ عمرو بهتوی # ~~به سههزارهزاردرم. (من چون آن بدیدم 11 )12 ms226 گفتم: والله که امیر ~~المؤمنین # ~~را معلوم گردانم که من به رفق و نرمی بلیغترم در حیاطت 13 اموال # ~~امیرالمؤمنین از دیگران 14 درغلظت 15 . وحالی (به تعجیل)16خریطهآ کاغذ # ~~خواستم ورقعهآ عمرو که به بیستهزارهزاردرم نبشته 17 بود وآن رقعه که # ~~به دههزارهزار درم نبشته 18 بود هردوعرضه داشتم وصورت حال از اول # ~~تاآخر 19 بااو 20 تقریر 21 کردم. چون هردو خط بدید و معلومش شد که22 # ~~خط عمرواست گفت : نمیدانم از23 شما هردو کدام24 تعجب نمایم ، ازتو # ~~که جانب اهل نعمت و جاه (که عزیز ومکرم 25 بود ) 26 در چنین 27 ### | 8- مج ومجا: ### | 24_ت،م: از PageV01P413 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0448.png) # ~~حادثهای1 محافظت کردی وطریق مجاملت 2 سپردی یا 3 عمرو (راکه)6 # ~~حق لطف ومبرت5 تو یشناخت 6 وشکر نیکویی وعنایت تو بگزارد # ~~که به دلخوشی8 از اتمامت هر چه10 در ملک او بود برخاست و # ~~ما لی11 بدین عظیمی بی عنفی و تکلیفی بذل کرد؟ والله نگذارم12 # ~~که 13 شما (دونبطی)14 در میدان کرم گوی از من بربایید ودر حلبهٔ‌ 15 # ~~فتوت بر16 من سبقت گیرید. رقعهها بدرید و گفت: آن مال بهعمرو بخشیدم # ~~وفرمود که درحال اطلاق کنند. # فصل 17- ودراین حکایت چندفایده است: # یکی- آنکه چون کسی 18 اهل نعمت وحرمت بوده باشد وصاحب # ~~واقعه گردد وترا بروی مستولی گردانند (باید که)19 تاتوانی باوی 20 طریق # ~~مجاملت ولطف سپری واز فظاظت وغلظت وایذا اجتنابنمایی، و هرکار # ~~که به لطف ونیکویی به مقصود پیوندد به عنف وتشدید در آن کار فراپیش # ~~نیایی، چنانکه فضل بنمروان کرد21. ### | العربیه: # ذا احد بالخرق حاز 22 مراده ### | أری الرفق اجدی 23 بالمراد وابلغا PageV01P414 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0449.png) # ~~هرب مرام بالتلطفقدحصل ### | ورب مراد %~% بالفظاظته قدلغا ### | الفارسیه : # ~~از عنف حذرکن ای برادر ### | چون کار %~% به لطف در بر آید # # ز صدمهآ عنف بر 1 %~% بریزد ### | شاخی که به لطف در بر آید # ~~گرعنف کنی (ز بر رود باز)2 ### | ور لطف کنی3 تو 4 در 5 بر6 آید 7 # ودوم ms227 - آنکه چون کسیرا فرمودند که ترا ایذاء کند و تعذیب # ~~نماید واوضد آن کند وخودرا عرضهآ 8 ملامت و9 سخط پادشاه گرداند # ~~برای تو، (شکر آن موهبت 10 باید که به جای آری)11 وقدر نعمت بشناسی # ~~و ناسپاسی وناحق شناسی نکنی، و آنچه بهعنف به دیگران ندادی12 بهلطف # ~~بااو ازسر آن برخیزی، چنانکه عمرو 13 بهتوی کرد در مقابلهآ 14 مبرتی # ~~که فضل بن مروان بااو به جای آورد. ودر این معنی می گویم: ### | شعر15 ### | ج و PageV01P415 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0450.png) # ~~گرچه مردنای و نوش و کاسی ### | بههوب2 حقشناسی گرد کاسی # ~~قو کاسی ا ز لباس مردمی بهاش4 ### | وگر تا5 لب زخون دل چو کاسی # ~~سیاس نیک کرداران به جای آر ### | که باشد خصلت بد فاسپاسی # ~~کسی کز6 ناست7 ایدمن داشت یکپاس ### | سزد گر در (دعایش) شسبسه پاسی # ~~زفاس ارچند نسیاذی 10 عجب نیست ### | مثو حق کریمان را تو ناسی 1 # ~~شناسی آنکه زاخلاق کریمان ### | بود خلق %~% گزیده حقشناسی # ~~چوراسی باشی اندر حقگزاری12 ### | کنیبراهل %~% معنیجمله راسی # # 1-ک: ها %~% 3- کلیه نسخ: کرد # 0 هجا: با %~% گ_ کلیه کصح: کر # # 7- اساس : باست 4 ا ان که ا کا %~% 9- بیت چهارم # ~~در مجاچنین است: زناس ار چند نسیانی عجب نیست سزدگر در دعا از شبسه ~~پاسی ### | 11- بیت پنجم درمجا چنین آست: کسی کزناست # ~~آوردهاست : ### | ولر دیوی PageV01P416 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0451.png) # ~~ذفب درطالعت راسی کند گر ### | دم ا مر وفا باشدت راسی # ~~مکن ده فعل بدرا یک جزا انک 1 ### | به آید 2 گر کنی یک لطف را سی # و این ابیات اگر چه در این معنی نیست اما چونهم براین قافیه # ~~منظوم گشته بود ثبت افتاد :3 # ~~مجو منفذ در این گنبد که در4وی ### | چو مرغی مانده اندر زیر طاسی # ~~نه طاسی شد فلک کز وی رهد 5 کس ### | هتدبیر %~% منجم %~% یانطاسی # ~~نحاسو زر یکی باشد کسی را ### | که نه آکل بود آنرا نه حاسی # ~~نحاس اندر کف مقبل شود زر ### | کند زر در کف مدبر نحاسی1 ms228 # دیگر-باید که کریم مکا رم اخلاق ومحاسن شیم ازهر که حکایت # ~~کنند 9 و درهر که بیندپسندیده 10دارد ودر آن کوشد که در آن میدان ~~برهمگنان PageV01P417 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0452.png) # ~~سبقت یابد ودر احراز آنشرف برهمه مباهات ومبادرت نماید 1 ، چنانکه # ~~مأمون کرد (ودر این معنی می گویم):2 # ~~ان کنت تانف ان قکون آ مؤخرا ### | جاوزمدی الغایات فی کسب الشرف # ~~ان الشریف 4 یزل5 شرفه 6 ماله ### | ویقوم من قصر العلو علی الشرف ### | الفارسیه7 : # ~~گر مملکت 4 قیصر9 و دارا ببری ### | در بخشش دست همچو دریا 10 ببری # ~~بر سر آیی قصب صفت گر در بذل ### | ناگه قصب سبق زاکفا ببری1؟ # الحکایة العشرون - ابوالعمرو12 القاضی حکایت کرد که درخروجی # ~~که برعبدالله بن 13 المعتز کردند مردمان رامتهم می کردند و قتل ~~میفرمودند. # ~~مرا وقاضی ابوالمثنی ومحمد بن داودبن14 الجراح15را در یک سرای 16 # ~~محبوس کردند در سهخانهآ بههم پیوستههر یکی را درخانهای دیگر، وخانهآ # ~~من درمیان بود. ازپس در بایکدیگر سخن می گفتیم و(یکدیگر را) 17 ~~PageV01P418 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0453.png) # ~~وصیت می کردیم، وخوف آن بود که ساعته فساعته مارا هلاک کنند . و من # ~~جوان بودم چنانکه پارهای1 موی در سرو محاسن من سپید 2 نبود . یک # ~~شب هرسه باهم سخن می گفتیم که 3 نا گه 4 آواز قفل گشادن شنیدیم 5 # ~~وبترسیدیم، وچون نظر کردیم 6 در خانهآ محمدبن داود بگشادند و او را # ~~بیرون آوردند و بخوابانیدند 7 تاسرش ببرند 8 . گفت: نفس خویش8 # ~~به صدهزار دینار باز میخرم. به سخن اوهیچ10 التفات نکردند و سرش11 # ~~چون سر 12 گو سفند ببریدند وباخود ببردند وتنش را 13 در چاهی انداختند # ~~(که در آن موضع بود)14 ودرها ببستند و باز گشتند، ومن یقین کردم 15 که # ~~مرا بکشند 16؛وازراه یقین روی به نماز ودعا آوردم و پناه باحضرت (حق # ~~تعالی17) دادم. هنوز یک دوساعت بیش نگذشته بود که دیگر بار آوازقفل # ~~گشادن شنیدم 18 و از خوف 19 به بند خرسند20 گشتم ms229 و از گشایش نومید # ~~گشتم 21 . وچون معاودت مثنی شد22 ابوالمثنی را بیرون آوردند و گفتند23 # ~~که 24 امیر المؤمنین می گوید : یاعدوالله 25 نکث 26 بیعت وخلع طاعت من ~~PageV01P419 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0454.png) # ~~به چه حجت روا داشتی؟ گفت : برای آنکه اورا سزاوار (خلافت و # ~~امامت)1 ندانستم. گفتند: امیرالمؤمنین فرموده است که اگر از این قول # ~~برگردی و از این کفر توبه کنی ترا باجای خود بریم و الا قتل کنیم . # ~~گفت: نعوذ بالله من الکفر (من چیزی نکردهام )3 که کفر 4 واجب شود5 # ~~تا 6 مرا از آن توبه 2باید کرد. وهرچند که 8 گفتند(از آن سخن)9رجوع # ~~نکرد. چون (از او)10 نومید شدند یکی از ایشان برفت وباز آمد و اورا # ~~جان به کلی 12 بشستم وجامه از آنهول پلید کردم وروی به دعا13 آوردم . # ~~وچون وقتسحر بوددیگربار آواز قفل شنیدم14 . گفتم: جز من کسی5 # ~~نماند. تن 16 مرگ را بنهادم و دل از جان بر گرفتم 17. و چون در خانه # ~~بگشادند ومرا درصحن 18 سرای19 بداشتند. گفتند: امیر المؤمنین می فرماید # ~~ای فلان وفلان (ترا چه براین داشت)20 که بیعت من خلع کردی 21 و # ~~پای ازحد 22 بندگی بیروننهادی23 وسر از ربقهآ طاعت ( بیرون بردی24؟) # ~~گفتم: سهو وخطا وبخت بد وسبق قضا، و من توبه کردهام و باخدا 25 # ~~گشته 26 .(واز این نوع زاری)27 واعتذار و اعتراف به گناه آغاز نهادم. PageV01P420 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0455.png) # ~~ویکی از ایشان برفت و باز آمد ومرا گفت : بیا1 . وچون بااو 2 روان # ~~شدم گفت: خوشدل ومطمئنباش که ترا هیچ باکی 3 نیست و وزیریعنی4 # ~~ابن الفرات5 در حق تو سخن گفت (وترا بدو تسلیم کردند 6). و طیلسان # ~~وموزه وعمامهام 7 بیاوردند. بپوشیدم8 ومرا بهسرای ابن الفرات9 بردند که # ~~(در دار الخلافه)10 بدو موسوم بود. چون11 مرا بدید روی به من آورد # ~~وعظم 12 جنایت وبزرگی 13 گناه من14 بامن تقریر کردن گرفت و من بدان # ~~اعتراف واقرار می کردم واعتذار و ms230 استقالت 15 می نمودم . بعد # ~~از آن گفت: امیر المؤمنین خون تو به من بخشیدو گناه ترا به صدهزاردینار # ~~از او بخریدم. گفتم: ایهاالوزیر والله که هرگز بعضی از این خود راجمع # ~~ندیدهام. مرا به چشم اشارت کرد که 16 خاموش باش، وهر کس نیز 7 # ~~که حاضر بودند به اشارت 18 مرا معلوم گردانیدند که مصلحت من در19 # ~~قبول آن مال است وخلاص من در آن صبر است . گفتم: هر چه وزیر # ~~فرماید خدمت کنم ومتت دارم . گفت: اوراباسرای من برید. وچونمرابه20 # ~~سرای او بردند، فرمود21 که21 به حمامش23 ببرید24 . ومطعم وملبس و # ~~مجلس برمن فراخ گردانیدند ومرفه و آسوده گشتم. و 25 چون در آینه نگاه ~~PageV01P421 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0456.png) # ~~کرده بیشتر موی من در آن یکشب سپید گشته بود از خوف بسیار و غم # ~~مفرط. و ازاین مال زیادت ازسی هزار دینار1 بگزاردم2 وباقی ابن الفرات # ~~نظر 3 فرمود ومرا بامنزل من 4 فرستاد، و (به جان)5 از آن ورطه خلاص # ~~بافتم . # فصل - ودر این حکایت فایده آناست که مرد باید که6 چون به # ~~حادثهای مبتلا شد و به خشم سلطان و قهر پادشاه مأخوذگشت و فرصت # ~~رخصت آن پافت که عذر تواند خواست لجاج وعناد نکند، چنانکه قاضی # ~~ابوالمثنی کرد. وبهاعتذار واعتراف به گناه مشغول باید بود چنانکه ابو- # ~~عمرو القاضی کرد وسبب خلاص او شد . # [ودر این معنی می گویم: شعر] # ~~گر به تقصیر خدمتی گردد ### | رای %~% مخدوم بر تو آشفته # ~~معترف شو به جرم و عدر بخواه ### | نا %~% شود %~% فتنهآ بلا %~% خفته # ~~تانگردی8 تو معترف به گناه ### | نبود عذر %~% تو %~% پذیرفته # ودیگر چون بیم جان وهلاک تن باشد باید که مال را سپرجان9 PageV01P422 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0457.png) # ~~سازد (وهرچه دارد بذل کند) 1 تانفس او برقرار بماند چنانکه ( درین # ~~حادثه)2 قاضی ابوعمرو کرد. ومی گویم3: ### | العربیه4 # ~~ان اللبیب اذا اصیب بنکبت ### | فیصون 5 مهجته و یبذل ماله # ~~لونم یکن دالمال عاصم نفسه ### | فهما جمیعا ینهبان فماله ### | الفارسیه6: # # مال از ms231 بهر آن به کار آید %~% تا تو خودرابه مال بازخری # # سپر مال ساختن (خودرا)7 %~% باشد از جاهلی وکونخری # انحکایة الحادیة8 و العشرون - حکایت کردند که در سرای مقتدر # ~~هر (زمرهایرا)9 از فراشان 10 عریفی ومهتری بود. یک 11 طایفه را از # ~~ایشان عریفی بود که خدمت صافی حرمی12 کردی 13 .صافی حکایت کرد # ~~که آن عریفرا چند گاه درسرای خلیفه ندیدم، گمان بردم که مگر رنجور # ~~است، تادر بعضی14 راهها بعداز ماهها15 اورا دیدم درزی بازرگانان، و # ~~موی رو تمامت سپید 16 شده، ومن او را جوان وتازه دیده بودم . گفتم: ~~PageV01P423 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0458.png) # ~~فلان 1 نیستی 2؟ گفت: بندةآ(توام ای خداوند) 2 . گفتم : سبب 4چیست # ~~که در 5 مدت نزدیک پیرشدهای وقیر مویرا شیر 6 گردانیدهای 7 و مشک # ~~عارض به کافوربدل کرده، واین چه لباسی8 است که پوشیدهای و چه قاعده- # ~~ای است که نهادهای؟ گفت: به جان امان فرمای تا در انبساط آن مفتوح # ~~گردانم9 به شرطی که چون معلوم شود مکتوم ماند 10 و کتمان و اماندر # ~~اینصورت توأمان باشند11 .او راامان دادم 12 وکتمان شرط کردم. گفت: # ~~رسم آن باشد در سرای خلیفه که 13 هرروز مهتری از فراشان و جماعتی # ~~که درعرافت14 او باشند به نوبت درسراهای حرم روند و مشکهای آب # ~~ببرند وخیشها تر15 کنند . یکروز نوبت بهمن رسید ومن مخمور بودمو # ~~بدان سبب رنجور. درسرای فلان حظیه 16 از حظیههای 17 امیر المؤمنین # ~~رفتم بایاران خویش ، ومشکهای آب درآوردند ؛ و من از سختی آن 18 # ~~خمار مشک خویش بر19 خیش بردم 20 ودر خون خویش سعی کردم و # ~~در باد آهنجی21 در پس خیشی بخفتم و ایشان را گفتم : چون شما این # ~~آبها برخیشها(زنیدبیرون رویدویکبار دیگر بیارید و چون کار تمام شود)22 # ~~مرا بیدار کنید تا با یکدیگر 23 بیرون رویم 24 .(ودر پس آن خیش در ~~PageV01P424 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0459.png) # ~~باد آهنج1 بخفتم2 و)3 چون فراشان فار غشدند4 مرابیدار نکردند (وبیرون # ~~رفتند) 5 ، ومن همچنانخفته بماندم ms232 تاشب وبحرکت خیش که بجنبانیدند # ~~بیدارشدم و آواز زنان شنودم ویقین کردم 6 که اگر مرا ببینند بکشند . # ~~پس به باد آهنج 7 بررفتم ودر میان خیش پنهان شدم ومعلق به1 میانزمین # ~~و آسمان9 بایستادم. وباد آهنج تنگ10 بود، پای بهدیوار باز نهادم وساعت # ~~تاساعت چشم میداشتم که نظرشان برمن افتد ودر حال به کشتن من فرمان # ~~دهند. وهمان ساعت در صفهای که 11 باد آهنج (در آنجا 12 بود مجلس # ~~شراب بیاراستند و مقتدر باکنیز کان خاص بیامد و آنجا13 بنشست ، و # ~~کنیز کانسرود وغنا 14 آغاز نهادند ومن سماعی بدان خوشی میشنیدم15، # ~~ومجلسی بدان آراستگی مطالعه می کردم 16 ،ونظر بر رویهای بدانزیبائی # ~~می انداختم.وبا 17 مشاهدة آن حالت که بابهشت برین بر8 میزد و باریاض # ~~خلد برابری می کرد برصفتی19 بودم که بر دوزخیان حسد میبردم و # ~~عذاب الیم درمقابل آن حالت 20 جنت ونعیم مینمود. و چون از معلق # ~~ایستادن طاقت طاقشدی وقوت مفارقت21 نمودی فرو 23 آمد می و PageV01P425 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0460.png) # ~~جفت 1 هزار محنت بر گوشهآ طاق نشستمی، وچون لحظهای بیاسودمی # ~~باز بررفتمی وهمهشب چون فقها تکرار تعلیق3 می کردم و درس نومیدی # ~~میخواندم،تا(آنگه که4) نصفی ازشب بگذشت ومقتدر یکی از آنجواری # ~~را به نزدیک5 خود خواند وباقی با زگشتند وموضع خالی کردند. # ~~وایشان هردودرخواب شدند، هم6 بر آن 7 حالت بودم تا آنگاه 8 کهوقت # ~~سحر بود 9 مقتدر بیدار شد و از آن موضع بیرون رفت . ودیگر روز10 # ~~نماز پیشین مهتریدیگر با11 فراشان و یاران 12 خود برای تر کردن خیش13 # ~~در آمدند 14 و15 من بیرون آمدم وخودرا در میان 16 افکندم . مرا گفتند: # ~~چگونه است که مویت سپید (شده است) 17 و رویت زرد شده؟ گفتم : # ~~نمیدانم، وقدری از آب مشکدیگری 18 گرفتم 19 و مشک خود تر کردم # ~~(ودر میان ایشان جان به کران آوردم) 20 و با اندرونی خراب از آنجا # ~~بیرون آمدم . چون باجای خود آمدم عقلم ms233 از صعوبت آن حالت که در # ~~آن بودم از جای برفت و از پای در آمدم و ساعتی مدهوش و بیهوش : # ~~بماندم و باخود گفتم: ### | شعر 22 PageV01P426 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0461.png) # یارب منم این کزان 1 غمان رسته شدم ### | وز حادثهآ چنین به جان رسته شدم # زین بیش در این رسته نبینند مرا ### | شکر ایزد را کزین میان رسته شدم # ودر آن باد آهنج که آتش مشتعل 2 گشته بود و آب حسرت # ~~از دیده گشاده شده 3 ونزدیک بود که خاکسار تمام گردم نذر کرده بودم # ~~که اگر خالق مرا از این ورطه خلاصی4 دهد (هرگز5 خدمت هیچ مخلوق # ~~نکنم)6 و هر گز شراب عقل دزد خرد 7 ربای فتنه انگیز غفلت افزای1 # ~~ننوشم و دیگر لباس خدمتکاری9 نپوشم . وچون (خدای - تعالی)10 - # ~~از آن ورطه خلاص داد به نذر وفا کردم واز درگاه خلیفه روی به خدمت # ~~خدا 11 آوردم، وتا از آن بلارستهام در رسته دکانی گرفتهام12 وسودای # ~~محالحرص از دماغ بیرون کرده ومتاع کاسد عافیت را کهدر این روزگار # ~~(کس نمیخرد)13 خریدار گشته. # فصل 14 - ودر این حکایت موضع اعتبار چند جای است: # یکی - آنکه(مرد باید5) که دایماخاطرخویش16را ازاندیشههای PageV01P427 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0462.png) # ~~باطل وسودای فاسد نگاه دارد و تاتواند (غم و اندیشه به دل و خاطر) # ~~راه ندهد و از مواضع بیمناک وورطههای مخوف محترز باشد که بیم 2 # ~~واندوه رنج افزای وجانکاه باشد: تن چون کوهرا کاه گرداند وروز روشن # ~~برمردسیاه گرداند وجوان درخوف ومحنت پیر وهلاک گردد ویکشبه ترس # ~~وبیم3 صورت این حال را 4معرفی نیک است. و (در این معنی5) می گویم6 : # ~~غم مفرط هلاک پیر گردد 2 ### | جوان از رنج و انده پیر گردد # ~~چو تیره گشت روز مرد از رنج ### | ه زودی رنگ قیرش شیر گردد # ~~شود مویش چو شیر اندر سپیدی ### | چو رویش از سیاهی قیر گردد # ~~کمان گردد قد چون تیرش از غم ### | کمان در سینهآ او تیر گردد # ~~اگرلوزینهای9 را طعمه سازد ms234 ### | شکر اندر میانش سیر گردد # ~~وگر زلف بتی بر دست گیرد ### | (زپیچش آن) 10 بر او زنجیر گردد PageV01P428 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0463.png) # ~~چو از تدبیر کردن عاجز آید ### | ز روی عجز %~% باتقدیرگردد # و دیگر2- آنکه مرد باید که جای هر کار بداند وموضع هر عمل # ~~بشناسد و(لکل عمل مستقر3)(*) برخواند وخوردن وخفتن وخاموشی و # ~~گفتن چنان سازد 4 که هریک در محل خویش ومقام خود باشد، که اگر # ~~از آن فراش آن خفتن نه برجایگاه صادر نشدی آنهمه ترس وبیم ندیدی # ~~و آن همه رنج ومحنت نکشیدی.(ودر این معنی می گویم5 ): # ~~خورش و خفتن وقیام و قعود ### | هر یکی را مقام معلومست # ~~هرچه باشد به نفس خود میمون ### | چوننه بر چای خود بود شومست # ~~روز خوب آید از هما پرواز6 ### | شب روی کار جغد یا بوم است # سوم- آنکه چون کسی به نادانی در ورطهای افتاد و به غفلت در # ~~بلائی گرفتار شد وبه دستگیری فضل ایزدی و پایمردی کرم او از آن # ~~مضیق خلاص یافت بعداز آن از جنس آن محترز باشد و به توبه وانابت # ~~مستغفر آن جرأت گردد ، چنانکه آن فراش چون از خدمت مخلوق PageV01P429 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0464.png) # ~~وخوردن نبید آن1 چنان محنتی بدید وجنس آن بلیتی بکشید از آن گناه # ~~تایب وآن شیوهرا 2 غایب گشت . (ودر این معنی می گویم3): ### | العربیه4 # # ربک اذنجاک من لجته %~% فار تخض فی موجها کرتین # # لایلدغ المؤمن من جحرة %~% آن کان ذاتجربته - مرتین ### | الفارسیه5: # ~~هر که دارد به کرد گار وثوق ### | دور باشد ز خدمت مخلوق # ~~هست مقسوم رزق6 ، حجت آن ### | جلد محروم و کاهل مرزوق # ~~باشی از خدمت ملوک ، ارچه ### | چو علم بر فلک بری منجوق # ~~باد پیمای سخت دل چو علم ### | هرزه لای7 میان تهی چون بوق # الحکایة الثانیة والعشرون- ابوعلی ناقد8 حکایت کرد که در ایام # ~~مقتدر به مدینهآ منصوریان9 زندانبانمن بودمی 10 وبه حوایج 11 ایشان ~~قیام PageV01P430 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0465.png) # ~~مینمودم 1. مردیرا دیدم غل 2 برگردن و خشتی آهنین مقدار شصت2 # ~~من4 برپشت، ms235 از حالاو پرسیدم 5 که موجب این محنت چیست و ترا در # ~~این بلیت ساعی کیست؟ گفت: والله که مظلومم واز جملهآراحات و لذات محروم # ~~وجزتقدیر این 6 بلارا سببی نمیدانم وجز شقاوت7 این مشقت را موجبی # ~~نمیشناسم. گفتم: کیفیت واقعه وعلت حادثه بیان کن. گفت: شبی ازشبها # ~~از ضیافت9 دوستی ( از دوستانخود10 )11 باز گشته بودم (به بازار ~~یحیی12)، # ~~و13 شب بیگاه بود ومن ندانستم، وچون به شارع 14 عام رسیدم مشاعل و # ~~شموع دیدم وجماعت عسس واهل حرس 15 که می آمدند، ندانستم که چه # ~~کنم و کجا گریزم؟ نگاه کردم در آن نزدیکی نی بستی دیدم قدریشوریده # ~~کرده، چنانکه در آنجا توان 16 رفت . در آنجا رفتم و آن شوریدگی 17 # ~~(آن مقدار 18 که ممکن بود19 راست کردم و)20در آن بس 21 بایستادم # ~~که 22 چون ایشان بگذرند بیرون آیم. وچون آن جماعت برسیدند و آن # ~~نی بست23 شوریده دیدند 24 گفتند : بنگرید تاسبب آن چیست؟ جمعی # ~~پیادگان در آن نیبست آمدندوروشنائی در آوردند. از آن روشنایی عالم # ~~برمن تاریک شد،و کشتهای 25 دیدم آنجا افتاده و کاردی برسینهآ او 26 ~~نهاده. PageV01P431 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0466.png) # ~~چون آن 1 پیادگان مرا بدیدند (در آن زاویه ایستاده 2) و کشتهای 3 # ~~برآن 4 صفت افتاده شک نکردند که قاتل آن 5 مقتول ومباشر این6 فضول # ~~منم. مرا 7 بگرفتند وحبس کردند ودیگر روز پیش8 امیر شهر بردند واز # ~~آن حال پرسیدند9. من آنچه راستی بودعرضه داشتم و برائت نفسخود10 # ~~از آن جریمه فرا نمودم، البته باور نداشتند و مرا به انواع تعذیب معذب # ~~وبه اصناف عقوبات معاقب گردانیدند ومن همچنان برانکار اصرارمی نمودم # ~~وایشان گمان میبردند که از 11 تجلد است که مینمایم ودرایذا وضرب # ~~می افزودند. واهل بیت وخویشان جمع شدند و اهل صلاح و وجوه بلدرا # ~~برمستوری عفتمن گواه آوردند وبسیار بکوشیدند تامرا از قتل معاف # ~~داشتند، وبراین صفت که میبینی محبوس و مغلول و مثقل گردانیدند وامروز ms236 # ~~شانزدهسال است تابااین 12 غل وبندم وبدین محنت خرسندم13 . ### | شعر: # بارنج گرفتم انس و باغم %~% در ساختم و صبور گشتم # واثق گشتم 14 به فضل ایزد %~% وز 15 خلق جهان نفور گشتم # مرا16 بروی رحمت آمد ومحنت اورا عظیم شمردم و از شدت # ~~آن حالت 17 (مبهوت) 18 ومتحیر گشتم و اواثر آن در19 من مشاهده کرد. ### | 2- مجا: وآن PageV01P432 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0467.png) # ~~گفت: (ترا چه بود؟)1 والله که بااین همه از صنع2 خدا نومید نیستم که # ~~ساعت تاساعت فرج آرد. هنوز آن سخن تمام از دهن او 3 بیرون نیامده # ~~بود که غلبهای 4 شنودم بلند، و غوغا5 به در زندان آمدند و در زندان 6 # ~~بگشادند7 ومحبوسانرا خلاص دادندو آنمرد نیزخلاص یافت ومن بیرون # ~~رفتم8 ، نازوک9 را کشته بودند وفتنهآ عظیم ثایر گشته 10 . # فصل - ودر این حکایت آنچه محل عبرت است آنست که مردم # ~~می باید که اگر چه بی گناه وبریءالساحة وسلیم الراحة باشد 11 از موضع # ~~تهمت وموقف ریب دور باشد 12 وهر احتراز که ممکن باشد در این باب # ~~به جای آورد 13 تا برحکم اشارت نبوی که (اتقوا مواضع 14 التهم) رفته # ~~بود15، وچون این بی گناه به سبب آنکه در محل تهمت 16 ایستاده بود به # ~~چنان بلای 17 هایل گرفتار نگردد18 ودر این باب19 می گویم : ### | لعربیه20 # # کن حاذرا من معرة التهم %~% تقاةمن یتقی من البهم # # اما سمعت النبی قال لنا %~% اجتنبوا مین مواضع التهم ### | الفارسیه21: PageV01P433 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0468.png) # دور باش از مواضع تهمت ### | گر نخواهی که متهم گردی # زان مواضع چو محترز باشی ### | سالم از وصمت تهم گردی # گر از این متهم شود دگری ### | نبود نادر ار تو هم گردی # الحکایة الثالثة والعشرون- یکی از اهل کوثا1 حکایت کرد 2 که # ~~وقتی مارا ابن الفرات3 در روزگار وزارت خود عاملی فرستاد به کوثا 4، # ~~وچون افتتاح معامله بود کار برمؤدیان 5 سخت فرا گرفت و مطالبتی به عنف # ~~آغاز نهاد ، ودر اطراف شهر قومی بودند ms237 از عرب که زراعت بسیار # ~~کردندی ومستولی بودند وعمال باایشان مسامحت نمودندی به بعضی از # ~~آنچه برایشان واجب بودی. آن عامل تمامت 6 خراج از 7 ایشان ، چنانکه # ~~از اکره 8 طلب می کرد، طلب داشت ویکیرا9 از ایشان حاضر کسرد و # ~~مالی بروی 10 جمع نهاد وفرمود تا طلب دارند و وی امتناع نمود 11 وبه # ~~مدافعت ومماطلت 12 مشغول گشت، و13 عامل بفرمود تااورا صفعات 14 # ~~متواتر بزدند و مال از او حاصل کردند. او 15 بازگشت وبابنی 16 اعمام ~~PageV01P434 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0469.png) # خود شکایت کرد و انفتعربیت ایشان را بر آنداشت1 که بایکدیگر # ~~وچون [آن] روز [شد]3 که شب میعاد ایشان بود4 ، آن5 (ناحیت را 6) # ~~عاملی دیگر آمد7 وعامل اولین را بگرفت وبفرمود تابه سیلی و تازیانه # ~~بزدند، وخط او8 به مالی که بروی مقرربود9 ، فراگرفت، وبفرمود تااورا # ~~مقید کردند ویکفرسنگی شهر دیهی بود، آنجا فرستاد10 وده مرد بروی # ~~موکل کردند . واورا غلامی بود که به نزدیک 11 او قربتی 12 تمام داشت # ~~واز خواص اوبود. آنروز که عامل اورابگرفت متواری شده بودواحتراز # ~~کرده. چون 13 این 14 روز که15 اورا در آن 16 دیه محبوس کردند ،روز # ~~دیگر ناگاه غلام به نزدیک17 او در آمد و گفت: پای بیار12 تا بند بشکنیم # ~~وبرویم . گفت: موکلان کجااند؟ گفت: خدای ترا فرج آورد و موکلان # ~~بگریختند. گفت: سبب آنچه بود؟ گفت: «آن اعراب 18 که تو (یکیر! # ~~از ایشان)19 صفع70 فرمودی دوش سرای21 فرو گرفتند واورا پنداشتند # ~~که تویی ، قتل 22 کردند(واصحاباو)23 جمله بگریختند؛ برخیز تابرویم ~~PageV01P435 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0470.png) # ~~پیش از آنکه بدانند که تو دراین موضعی و قصد تو کنند». ودرحال بند # ~~بشکست وبهراه وبیراه 1 به بغداد رفت . وزیر رابدید و گناه به عامل ~~مقتول # ~~حوالت 2 کرد وگفت: «فتنهای انگیخت و ولایت را خراب کرده . وزیر # ~~باردیگر عمل براومقررداشت، و شحنهای 3 بفرستاد تامقوی ومعاوناو4 # ~~باشد . و بعد از آن آنچه میان او واعراب بود به اصلاح ms238 آورد، وادراری5 # ~~که ایشان را معهود بود 6 مجری 7 داشت و کار او (بعد از آن)8 مستقیم # ~~شد9 . # فصل - ودر این حکایت فایده آن است که چون مرد 10 به بلائی # ~~مبتلا شد11 باید که در آن بلا صابر باشد و (نعمت حقرا مترصد وبه حسن # ~~ظن امیدوار باشد)12 که بسیار محنت بود13 که عین دولت باشد 14 ومردمان # ~~آنرا بلیت شمرند، چنانکه از آن این مرد، که سبب حیات 15 وثبات دولت # ~~واستقامت اموراو آن حبس (وقید وصفع)16 بود، وبه معزولی ، از آنکه # ~~مقتول باشد 17 نجات یافت. و (دراین معنی)18 می گویم: ### | العربیه]19 PageV01P436 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0471.png) # ~~فلاتک مهموما بهم و کربته ### | فسوف تری 1 عقد الشدائد واهیا # ~~فرب بلاء فاد نحوک دوله ### | رب * لاء فلت منه الدواهیا # # %~% الفارسیه: # ~~دید در عین بلا غایت لطف # # %~% هر کراچشم حقایق بین است # ~~دارو2 ار چه به مذاقت تلخ است # # %~% اثر صحت 3 او4 شیرین است 5 # ~~زدن نیش ز دست مادر # # %~% بر تن طفل %~% هبهرکین است # ~~نوش او مهلک و نیشش منجیست7 # # %~% گرچه زان شاد و بدین غمگین است # ~~بس ملین8 که شود موجب قبض # # %~% بس مهیج که در او تسکین است # ~~بس بلاکان به حقیقت نعم است # # %~% بس عطا کافت جان و دین است PageV01P437 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0472.png) # حق نکردست خطا و نکند ### | گرچه در ابروی توزان چین است # آن و1 این هر دو بدو باز گذار ### | چو ندانی که به آن یا این است 2 # الحکایة الرابعة والعشرون- عبدالله بن الطاهر محمد بن اسلم الطوسی # ~~را حبس فرمود. یکی از احباب واخوان محمدین اسلم بدورقعهای نوشت # ~~واورا در آنحادثه 3 به حبس وقید تعزیت 4 دادو تصبر5 فرمود، چنانکهرسم # ~~باشد که به اصحاب بلیات نویسند. واو جواب نوشت6 : بدین سعادت # ~~که مرا روی نموده است جای 7 تهنیت است 8 نه9 تعزیت، که 10 خدای # ~~با آنکه اورا ایذا کند نیکویی می کند ، با آنکه 11 برای او با او ایذا ~~کنند ms239 # ~~به طریق اولی باشد، نزول من دراین خانه برمن مبارک گشت12 وبودنمن # ~~در این حبس لطف است 13 (از خدا در حق من هرچه تمامتر )14، که بدین # ~~سبب چندین فرض از من برگرفتهاند و چندین حق از ذمهٔ‌ 15 من ساقط # ~~شده است که در غیر این موضع بدان مکلف وبه ترک آن معذبخواستم # ~~بود16: از آن جمله نماز جمعه، وحضور جماعت وامرمعروف و نهی منکر # ~~وعیادت بیماران وقضای حقوق پاراناست، وهیچ منزل دین مرا 17 شایسته ~~PageV01P438 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0473.png) # ~~تر ودیانتمرا بایستهتر ازاین منزلنبوده است. این سخن باعبد اللهطاهر 1 # ~~حکایت کردند گفت: ماخود برای [ابن] اسلم کاری کردهایم2 واین در # ~~حق او عنایتی است3 نه قصدی4. بفرمود 5 تا درحالاورا 6 اطلاق کردند7. # فصل- ودر این حکایت فایده آناست که چون دشمنی بر مرد # ~~دست یا بدو اورا مقهور ومقید گرداند باید که او خرسند وصبور8 باشدو # ~~از جزع واضطراب دور ، ودفع شماتت اعدا راتجلد نماید و (آن محنت # ~~وبلیترا (نعمتو)9 عطیت شمرد)10، تاحرص دشمن برایذای او کم گردد # ~~چنانکه ابن اسلم کردو11 (بدان سبب خلاص یافت) 12 ### | شعر13 : # کن صابرا فیما عراک من البلا ### | وابدر 14 الی حن الثواب ورائه # ~~الخصم یفرح ان جزعت 15 بینعبته ### | فاسرر به فسرور قلبک ساءه ### | الفارسیه16: PageV01P439 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0474.png) # ~~چو از تو دربلا بیند جزع 1 خصم ### | برایذای تو گردد حرص او بیش # ~~و گرنیکی شماری آن بدی را ### | خجل گردد زبدکرداری خویش # ~~منافع در بلا بسیار باشد ### | چو خرسندیت باید ، آن بیندیش # الحکایة الخامسة والعشرون مأمون خلیفه برفرج رخجی 2 خشم # ~~گرفت واورا محبوس کرد. فرج گفت: شبی در حبس خفته بودم، درخواب3 # ~~دیدم که گویندهای گفت: ### | العربیه4 # ~~لما اتی فرجأ من ربه درج ### | جئنا الی فرج نبغی به الفرجا ### | الفارسیه6: # # فرج را چون فرج %~% آمد زایزد ### | شدم نزد فرج از وی فرج خواه # بامداد برخاستم عبدالله بن طاهر 2 ومسرور خادم مرا شفاعت کرده # ~~بودند8 وامیر المؤمنین به اطلاق من فرمان داده9 ms240 و ولایت فارس واهوازرا # ~~عهد نوشته بودند برنام من، و پانصدهزار درم برای مؤنت ومعونت من ~~فرموده. PageV01P440 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0475.png) # ~~شبانه محبوسی1 بودم و بامدادپادشاهی 2 برخاستم. ورقعهای از دردر آوردند # ~~که ابوالهنیعی3 شاعر نوشته بود واین بیت که مکتوب گشت 4 بر آتجا . # ~~گفتم (که کی گفتهای؟)5 گفت6: همین لحظه که ترا اطلاق کردند. از آن # ~~تعجب نمودم که (دوش بعینه من این درخواب دیده بودم)7. واورا مالی # ~~وافر بخشیدم (وآن از جملهآ عجایب اتفاقات است ونوادر رؤیا)8. ### | الفارسیه9: # مشو منکر کزین سان اتفاقات ### | به تقدیر %~% خدا %~% بسیار %~% باشد # به خواب نیک گردد مژده خواهت10 ### | چوچشم بخت تو بیدار باشد # الحکایة السادسة و العشرون- علی بن الحسن 11 الاسکافی12 حکایت # ~~کرد، گفت: من کتابت ابوموسی الببغاء13 الکبیرمی کردم مرا معزول کرد # ~~ومنکوب گردانید واسباب وضیاع ومواشی ومتاع از من فرا گرفت و بعد # ~~از آن حبس وقید فرمود وتهدید و وعید بسیار بکردو بسی 14 مکاره و # ~~بلیات از اوبهمن رسید، وهنوز درحبس او بودم و منتظر ومتوقع که ساعته ~~PageV01P441 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0476.png) # ~~فساعة مکروهی دیگررساند، که ناگاه آوازپای مردمان و گفت و گوی تر کان # ~~شنیدم1، ترسیدم. گفتند: اسحاق بن ابراهیم الطاهری آمد2 ،و(اودر آنوقت)3 # ~~صاحب شرط بود، تصور کردم 4 که برای تعذیب وشکنجهآ من می آید ، و # ~~از غایت جزع عقل ازمن برفت، وهنوز در آن تحیر بودم که مرا (دربند # ~~با آن)5 (جامههای شوخگن)6 بر گرفتند وبه نزدیک اوبردند. من از کمال7 # ~~خوف واستشعار [ی]8 که داشتم مدهوش گشته بودم9 ، وچون10 مردهای # ~~بودم11 . چون چشم اسحاق برمن افتاد تبسمی بکرد (و # ~~خوف من کمتر12 شد . بعد از آن روی به من کرد) 13 و گفت: بغا مرا14 # ~~فرستاده است و15می گوید: برادرم ابوالعباس -یعنی ابن طاهر- به من چیزی # ~~نوشته 16 است وترا شفاعت کرده 17؛ شفاعت اورا 18 (قبول کردم) 19 و # ~~ترا اطلاق کردم وضیاع واسباب باتو فرمودم. گفت20 : (برو به سلامت با # ~~خانهآ خویش)21. (وبفرمود تا)22 بند ms241 از من بر گرفتند. ومن از غایت فرح # ~~بگریستم وآن شب باخانهآ خود 23 رفتم وبامداد به نزدیک اسحاق وفتم تا ~~PageV01P442 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0477.png) # ~~حق سعی اوبگزارم1 وسبب این 2 ماجری 3 معلوم کنم، که این اعانتی # ~~بود (از جهتی) 4 که مرا در خیال نبود . اسحاق بامن حکایت کرد [و] # ~~گفت: سبب خلاص تو آن بود که امیرابوالعباس نوشته 5 بود که پیش از- # ~~این نامهها (ی)6 ابوموسی(بغا می آمد)7 مشتمل برخطخوبوعبارت شریف # ~~ومعنی لطیف ، ومخاطباتی لایق وکلماتی جزل ورایق ، ومارابه ورود آن # ~~استیناس می بود وسلوت می افزود وسبب زیادتی محبت وصفا (ی) مودت # ~~میگشت میان جانبین، واکنون چندگاه است که مکاتبات برضد گذشته # ~~و آن مخاطبات برخلاف رفته می آید، بحث آن فرمودیم واز سبب آن # ~~مستخبر گشت، چنان معلوم شد که آن کاتب را مصروف گردانیده است # ~~و آن دبیر را معزول کرده، سزاوار است آن کس که قاعدهآ مخالصت میان # ~~مامؤکد می گردانید واسباب مودت ممهد میداشت تا به سبب غیبت او # ~~خللی8 تمام1 ظاهر گشت وتفاوت فاحش پدید آمد، که حق اورا رعایت # ~~کنیم10 ودرباب اوعنایت فرماییم11، به نزدیک 12 ابوموسی رووحال آن # ~~کاتب که مصروف کرده است تفحص فرمای واز جانب ما اورا شفیع # ~~باش تااگر جرمی دارد ازوی عفو فرماید واگر ترکی13 ازوی 14 حادث # ~~شده است به صفح جمیل مقابل کند، ودرخواست کن 15 تامنصب کتابت # ~~خود بااو فرماید ، واگر ازوی مالی مطالبه می قرماید 16 واو (قادر نیست ~~PageV01P443 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0478.png) # ~~برادای آن)1 وامیرابوموسی 2 به ترک مال 3 مسامحت نمی فرماید 4 # ~~از خاصهآما آن مال بگزار. من امیرالمؤمنین 5 ابوموسی را دیدم وپیغام # ~~امیرابوالعباس بگزاردم، (وکرد آنچه دیدی، و)6 سبب این بود ، و اینک # ~~دههزار دینار فرموده است از مالخود. آنمال قبض کردم واسحاق را # ~~شکر گفتم 7 وهردوامیر را دعا کردم 8 وهم در آن هفته بامنصب9 خود # ~~رسیدم 10 وسبب آن شفاعت امیرابو العباس بود بی واسطهآ معرفتی و ms242 سابقهآ # ~~خدمتی، # فصل - ودراین حکایت فایده آن است که مردمی باید که در کسب # ~~هنر وتعلم ادب وفضل، تکاسل نکند و تغافل روا ندارد که در سرا وضرا # ~~فایدهآ آن ظاهر واثر آن پیدا 11 بیند وحکایت علی بن الحسن 12 الاسکافی # ~~دراین صورتحجتی کافی است که مجرد13 فضل وادب بی پایمردی دیگری14 # ~~در آن حالت دستگیر او شد15. ودر این معنی می گویم: ### | (العربیه)16 # میلی الی کسب علم زادنی شرفا ### | ولست ممن الی 17 اموالهم مالوا PageV01P444 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0479.png) # ~~هوالجمال اذا اصبحت ذانعم ### | وان اکن معدما1 فالفضل لیمال ### | الفارسیة 2: # ~~خط بیاموز وادب حاصل کن ### | که شرف لازم خط و ادب است # ~~در جهان نیست به از خط و هنر # # %~% هیچ سرمایه که آن مکتسب است # ~~بی ادب را نبود قدر و محل # # %~% در گهر 4 گر چه که عالی نسب است5 # ~~حسب مردم فاضل هنر است # # %~% نسب مرد هنرور حسب است # ~~فضل مستجلب 6 شادی و رضاست # # %~% هنرت معدم 2 حقد و غضباست # ~~شب مرد هنری چون روز است # # %~% روز بر بیهنران همچو شب است # ~~آبرویت زهنر جو که هنر # # %~% بهتر از خال وعم وام واب است # ~~فضل اصل شرف سلمان است # # %~% جهل عیب 8 نسب بولهب است PageV01P445 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0480.png) # الحکایة السابعة و العشرون- آوردهاند که چون محمد بن القاسم بن- # ~~(علی بن)1 عمربن علی بن الحسین2 بن علی بن3 ابیطالب - رضی الله عنهم 4- # ~~برمعتصم 5 خروج کرد به جوز جانان، عبدالله بن طاهر اورا بگرفت ومقید # ~~(کردو) 6 به معتصم فرستاد، وبفرمود7 تا اورادر بوستان موسی(در خانهای)8 # ~~محبوس کردند. وبه زبر آن خانه 9 غرفهای بود و (برزیر آن خانه)10، # ~~گشادگی بود مقدار یک گزدریک گز ودر برابر آن در زیر همچنین، 11 آن # ~~قدر که آن 12 روشنائی در آن افتد13. و (آن روز که اورا در آن خانه # ~~آوردند نمدی بیاوردند)14 تا بر آنجا نشیند و او در غرجستان 15 دیده بود # ~~که از نمد ریسمانها میساختند و به ms243 غایت محکم می آمد و اورا در دل # ~~افتاد که از آن نمد ریسمانی 16 تابد باشد که طریقی بتواند 17 کرد که # ~~بدان18 منفذها بیرون رود. وبر آن در خانه جمعی را موکل کرده بودند، # ~~اما اجازت نبود که کسی بدان 19 خانه در آید 20 وهم21 از بیرون بااو22 # ~~سخن می گفتند 23 وطعام وشراب 24 از شکاف در بدو دادندی . یک 25 ~~PageV01P446 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0481.png) # ~~روزی یکی از موکلان را گفت1 : ناخنهای من بالیده 2 است مقراضی # ~~میباید 3 تاناخن (باز کنم)4 . مقراضی 5 بدو 6 دادند، آن نمد را ببرید # ~~وریسمانی 7 بتافت8 . بعد از آن گفت: در اینجا 9 هوام 10 از موشان11 # ~~وغیر آنمرا12 زحمت میدارند12 ، چوبکی به من دهید تا ایشانرا (از # ~~خود)14 دفع کنم. چوبی بدو دادند15، چند روز هرساعت آن چوب16 # ~~برزمین میزد 17 تاایشانرا گمان افتاد 18 که موش میراند . بعداز آن # ~~چوب را 19 راست کرد چنانکه اگر برروزن افکند برهردوجانب روزن20 # ~~افتد واعتماد بر آن 21 تواند کرد، (چنانکه تصور کرده بود چنان آمد)22 # ~~ومنتهز فرصت بود تاشبعید که مردمان به تهنیت 23 عید اشتغال 24 نمودند # ~~وموکلان پراکندهشدند (ویک شخص بیش)25 بر26 در21 خانه نبود28. او29 # ~~بدان30 ناخن پیر311 یکحلقه بند راست کرد وپای از او 32 بیرون آورد # ~~وبند بردیگرساق23 بست و24 نیم شب بر آن 35 بام آمد36 و به بوستان 37 ~~PageV01P447 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0482.png) # فرو آمد. وحکایت کرد که دربوستان1 سپاهسالاری 2 دیدم باجماعتی # ~~که در خیل او بودند، حس منیافتند . گفتند 4: کیست ؟ گفتم مدنی- # ~~ایست 5 از اصحاب حمام. ودر آن قصر 6 وباغ جماعتی مدنیان بودند که # ~~به مهمات حمام و2 گلخن تافتن8 و آب کشیدن9 وعلف آوردن10 قیام نمودندی. # ~~گفتند: این ساعت کجا میروی؟ صبر کن تاصبح بر آید (و شب باربر # ~~بندد11)12 ودر باغ بگشایند. من هیچ نگفتم 13 و14 چون روز نزدیک15 # ~~شد وهنوز تاریک بود، مردمان به جهت وضو ساختن در ms244 حرکت آمدند . # ~~من از آن جایگاه16 که ساکن بودم برخاستم وفتح الباب17 بستان را فتح- # ~~الباب احسان ساختم در حق خود ، و18 بیرون رفتم19 و به کنار (دجله # ~~رفتم) 20 تاعبور کنم. ملاح از من چیزی توقع کرد ، نداشتم 21، عذر 22 # ~~می گفتم وغربت وفقررا حجت 23 می آوردم. پیری از آن جماعت کههو کلان # ~~من بودند برسید24 ، امتناع ملاح وتضر ع من بشنید. ملاحرا گفت: اجرت ~~PageV01P448 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0483.png) # ~~(به جهت) 1 او من بدهم وبداد 2 و از 3 دجله بگذشتم ودر خانهٔ‌ یکی # ~~از شیعه 4 رفتم و (بعداز آن )5 خدای6 مرا نگاه داشت و بدین سبب # ~~از 7 قید وحبس خلاص یافتم. # فصل- ودر این حکایت فایده آنست که مردچون در بلائی گرفتار # ~~شد و به دست خصمی مأخوذ گشت باید که خودرا مدهوش (وبیهوش) # ~~نگرداند ودست وپای از کار نبرد9 واز جستن خلاص و نجات10 فرو # ~~نایستد 11 وهرجد وجهد وتفکر وتدبر که ممکن باشد در آن کار به جای # ~~آورد 12، اگر تدبیر او موافق تقدیر آمد و آنچه در خیال بود چناننشست # ~~ومقصود حاصل گشت فبها والا خود معذور باشد و از سرزنش (وسست # ~~رایی وتقصیردور)13 (ودر این معنی می گویم)14 ### | العربیه15: # اذا دهمتک 16 النائبات فلا تکن 12 ### | من الرأی والتدبیر فی الحبس عاجزا # ستروق بالتدبیر منه تخلصا ### | ا لم یسن تقدیر ربک حاجزا ### | (الفارسیه 18): PageV01P449 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0484.png) # ~~مباش عاجز ووجهخلاص خویش بجوی ### | به فکروحیله چو گردی به دسترنج اسیر # ~~به قدر وسع بکوش وبه جهد درعمل آر ### | هر آنچه آید در خاطرت قلیل وکثیر # ~~خلاص یابی وبر رای تو ثنا گویند ### | اگر موافق تقدیر باشدت تدبیر1 # ~~و گر چنانکه نرستی ز رنج وغم، رستی ### | از آن مظنه که گویند کرد او تقصیر # ~~الحکایة الثامنة و العشرون- حکایت کردند که ابوجفر منصور 2 یک # ~~روز خطبه می کرد ولآلی وجواهر مواعظ ( وزواجر به الماس معانی)3 # ~~می سفت. در اثنای آن ناگاه مگسی برلبش نشست و لبش را ms245 سخت بگزید # ~~چنانکه خون از او بچکید وچندانکه منصور او را ذب 4 وطرد می کرد # ~~متطرد 5 نمیشد منصور بدان سبب ، به دل)6 مهموم ورنجور 7 شد ودر # ~~خطبه ایجاز نمود واز منبر نزول فرمود وسلیمان اعمش را به نزدیک خود # ~~خواند وماجری8 (بااو)9 باز راند . سلیمان گفت: یاامیر المؤمنین تنبیهی # ~~است از حضرتربانی وایقاظی است آسمانی، باید که امیر المؤمنین متنبه10 # ~~باشد ودر کارها تیقط نماید و از حال مظلومان تفحص فرماید. منصوربر # ~~نشست و به دروازهآ خراسان بیرون رفت وتر قب اخبار11 و بحث حال ~~PageV01P450 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0485.png) # ~~اشرار (واخیار) 1 می کرد کهناگاه تیری پیش اودر زمین نشستوندانست # ~~که رامی (کدام دستاست)2 ونفاذ آن از کدام شست است 3 . (وبریک پر # ~~آن این بیت مکتوب بود)4: # # احسنت ظنک بالایام اذحسنت %~% ولم تخف سوء مایادی به القدر # وبر پر دیگر این بیت مرقوم بود5: # وسادمتک اللیالی فاغتررت6 بها ### | وعند صفو اللیالی پحدثالعدر # وبرپر سوم 7 نوشته بود 8 که همدانی من همدانی. وترجمهآ این # ~~دوبیت این است: ### | الفارسیه9 # ~~به حسن ظن شدی غره چودیدی از جهان احسان ### | نمیترسی که فعل بد نماید 10 باتو ناگاهان # ~~سلامت داد 11 ایامت مشو مغرور از غفلت ### | که جام صافی عیش تو گردد تیره از دوران # منصور باقصر خویش رفت به غایت مستشعر12 ، و کس فرستاد # ~~واعمشرا بخواند وحال13 شرح داد. اعمش14 گفت: بنگر یاامیر المؤمنین ~~PageV01P451 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0486.png) # ~~تا در زندانهای تو 1 هیچکس هست از اهل 2 همدان؟ منصور حاجب # ~~خودرا به جملهآ سجون3 ومحابس 4 فرستاد وهیچ همدانیرا نیافت . واز5 # ~~آخرین سجن 6 چون بیرونخواست آمد 7 از غرفهای که برزبر زندان بود # ~~آوازی شنید8 که یکی9 می گفت: یاناصر المظلومین، یامجیب المضطرین. # ~~برآن 10 غرفه رفت 11، مردیرا دید بندهای گران براو نهاده و از شدت # ~~آن حال 12 نحیف ونزار گشته. گفت: تو13 از کجایی؟ گفت: از همدان. # ~~گفت: برخیز که امیرالمؤمنین ترا میخواند14. برخاست وگفت: لعل الله # ~~احدث15 ms246 لیذکرا . وچون پیشمنصوربایستاد ازاوپرسید که از کجایی16؟ # ~~گفت: از همدان. گفت: سبب حبس تو چیست ؟ گفت: من حبس خود را # ~~سببدیگر نمیدانم جز آن که عاملی 17 را بهنزدیک ما فرستادی ، و من18 # ~~در همدان خداوندنعمت وثروت 19 بودم 20 وضیعهای 21 داشتم نیکو که22 # ~~در آن ضیعث امر ونهی واخذ واعطا وتنعم داشتم ، همچنانکه تو در # ~~خلافت خودداری. مرا تکلیف کرد که این ضیعت به سیصدهزاردینار 24 # ~~به من فروش . نفروختم ، از من درخشم شدومرامقید کرد و اینجا فرستاد # ~~وضیعهآ من به غصب باتصرف 25 گرفت. منصور حاجب را فرمود که اورا ~~PageV01P452 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0487.png) # ~~نگاهدار و بااو احسان کن و بگوی1 تاعامل را حاضر گردانند. و بفرمود # ~~تابند2 از همدانی بر گرفتند 3 وخلعتی خوب در او 4 پوشیدند5 . و چون # ~~عاملرا حاضر کردند گفت: ضیعت باتو فرمودم و ولایت همدان به اقطاع # ~~تودادم وحکم تو6 برعامل نافذ گردانیدم تاهرچه تراباید با او بکنی، و ~~حانی7 # ~~را ازخزانه 8 برای اخراجات9 فرمودیم 10 تاسی هزاردرم 11 به تورسانند. # ~~آن مرد گفت : ضیعت خود 12 قبول کردم ومنت داشتم 13 ، اما 14 همدان # ~~(را نخواهم وحاجت بدانعمل ندارم) 15 واز 16 عامل 17 عفو کردم و آن18 # ~~سی هزاردرم19 به عامل بخشیدم. منصورچون این سخن بشنید (تکیه کرده # ~~بود)20 راست بنشست وگفت: به هرلطف که باتو بکنند21 سزاواری (و # ~~جای آنداری)22 که مور ومگس وجن وانس برای تو برچومن 23 کسی # ~~گمارند وترا درهیچ مضیق و بلیت نگذارند که هرگز نیکسیرتتر از تو24 # ~~ندیدهام 25 وکریمتر 26 از تو نشنیدهام270 ### | 18- ت: ندارد PageV01P453 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0488.png) # فصل - ودرین حکایت (فایده آن است که1) اگردردست ظالمی # ~~مظلوم گردی واز اعانت ونصرت خلق محروم، به لطف ایزد واثق و به کرم # ~~اوامیدوار باشی 2 که او ناصر مظلومان وقاهر ظالمان است (و3) بهوقت، # ~~سزا وجزای 4 هریک بفرماید5. ### | الفارسیه6: # ~~اگر چه باشد 7 اعوان8 ظالمان بسیار ### | خدای هست معین کسی که مظلوم است # ~~رسد ms247 به آخر اگر رنج وضرایوب است ### | زوال بیند اگر ملک شام9 یاروم است10 # دوم- بداند 11 کهغایت کرم آناست که باید کرداران نیکو کاری # ~~کند که 12 حقگزاری 13 نیک کرداران از لوازم باشد چنانکه همدانی 14 # ~~کرد. (ودراین معنی می گویم. العربیه 15)16 # # جزاء الکرام 17 باحسانهم %~% اداء ذماکان درضا علیک # # اذاتدعی غایته فی الکرم %~% فأحسن الی من اساء الیک ### | [الفارسیه]18: PageV01P454 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0489.png) # ~~هست واجب جزای نیک به نیک ### | در در آن وقفهای کنی ستم است 1 # # بدان بدنکردن %~% و پس از آن ### | کردن لطف غایت 2 کرم است 3 # ~~مر که آن 4 کرد فضل او بیش است ### | وین 5 چنین کس در این زمانه کم است # 1- معراع در چاپی چنین است: که جزای نکوبدی ستم است # ~~1- مجا: غایة 3- بیت در چاپی چنین است : بابدان نیز نیکوئی کردن ~~PageV01P455 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0490.png) ### | الباب السادس # فی من فارق شدة الی رخاء بعد بشری1منام # (لم یشب2 صدق) 2 تأویله4 کذب اوخرم ### | بابششم # ~~در احوال کسانی که به شدت محنت 5 مبتلا بودند و از روح # ~~(وراحت)6 جدا وبه رؤیای صادق 7 آن غم به شادی و آن بند به آزادی # ~~بدل گشت. # ~~الحکایة الاولی من الباب السادس - (احمدبن)8 حمدون9 گوید که # ~~المعتضد بالله (در ایام خلافت خویش حکایت کرد که پدرم الموفق بالله)10 ~~PageV01P456 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0491.png) # ~~درمرض موت از سفر راجع گشت و کار اسماعیل بن بلبل در خدمت او # ~~مستقیم بود ، وچون بلبل هزاردستان می ساخت تامرا چون اسماعیل قربان # ~~کند وآن بد کیش را عید باشد، ومن بهغایت خائف ومستشعر1 و رنجور # ~~گشتم که نباید که 2 در این بیماری مکری از (آن او)3 برکار4 افتد و # ~~حیلهای جایگیر آید وبههلاک من رخصتی حاصل کند، تا در آن وقت که از # ~~موفق نومید گردد 5 وداند که به هلاک نزدیک است و از شدت علت به # ~~کسش 6 پروا نباشد، از زبان7 او به8 دروغ9 پروانه دهد تا چون شمع # ~~سرم برگیرند، ms248 واز این خوف چون شمع برخود می گریستم و میسوختم # ~~ومیساخت10. درشبی از این شبها نماز بسیاربگزاردم11 وادعیهآ ماثوره به # ~~اخلاص بخواندم . به خواب 13 دیدم که به کنار دجله بیرون 13 رفتمی، # ~~بر 14 ساحل 15 مردی دیدمی نشسته ، هرباری 16 که 17 دست در آب 18 # ~~دجله کردی نجه به کلی بستهشدی وچون دست از آب19 بیرون آوردی # ~~دیگر بار جریان دجله بادید آمدی20. (مادام که اودست در آبداشتی)21 # ~~یک 22 قطره آباز زیر 23 دست او بیرون نرفتیو دجله 24 خشک 25 و آب ~~PageV01P457 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0492.png) # ~~برزیر یکدیگرمترکب 1 می گشتی 2 تاکوهی بلند شدی 2 من از عظمت # ~~آن حال وهیبت آن مرد تعجب نمودم وبترسیدم وبرفتم 4 و بروی سلام # ~~کردم و گفتم «چه کسی 5 ای6بندهآ صالح ، خدای را ؟ گفت : من علی- # ~~بن ابی طالبم. گفتم : یا امیرالمؤمنین دستی به دعای خیر برای من بردار ~~و # ~~درحضرت (حق- تعالی 7)5 - پایمرد9 این ضعیف شو . گفت : آن کار # ~~ترا خود 10 خواهد بود وخلافت بر تو11 مقرر است 12 فاعتضد بالله و # ~~احفظنی فی ولدی، به خدای، معتضدباش وجانب(من به محافظت جانب)13 # ~~فرزندان من رعایت کن . چون از خواب درآمدم آواز 14 او هنوز در # ~~گوشم15 بود از سرعت بیداری 16، وبه تقلد 17 خلافت واثق وبه حیات18 # ~~خویش متیقن گشتم وخوف هلاک وبیم قتل زایل شد . وبه امل فصیح ودل # ~~قوی غلامیرا که بامن در حبس بود بفرمودم که چون بامداد باشد برو # ~~ونگینی بخر وبفرمایتابر آنجا نقش کنند: احمد المعتضد بالله، و19 ~~انگشتری # ~~بسازند و آن نگین در او نشانند وبیار20. چون بیاورد در انگشت کردم و # ~~گفتم: چون خلافت بهمن رسد خودرا المعتضدبالله لقب نهم. و بعد از آن # ~~شب وروزدر تدبیرامور خلافت 21 وعمارت خراب 22 مملکت و تعیین23 ~~PageV01P458 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0493.png) # ~~امرای بلاد وعمال وتقلید مناصب وترتیب مراتب متفکر بودمی. و رقعهای # ~~برگرفتم وبر آنجا نوشتم1 : الوزیرعبدالله بن سلیمان الحاجب بدرالفلانی2 # ~~تابه 3 آخر ms249 جملگی مناصب وولایات 4 واعمال5 به هر کسی مفوض کردم. # ~~ونامهها بر آنجا نوشتم6 وبه غلام دادم وگفتم 7: این رقعه 8 نگاه دار که # ~~خون من وتو ریخته شود اگر کسی بر این اطلاع یابد. واندک مدتی بیش # ~~نگذشته بود از این سخن که موفقرا غشیهای افتاد9 و گمان بردند که وفاتش # ~~رسید وغلامان بیامدندومرااز حبس بیرون بردند 10 وبه سر بالین او ~~آوردند11. # ~~چون بدیدمش دانستم که زنده است. نزدیک 12 او بنشستم ودست وپایش # ~~میبوسیدم 13 . چون چشم باز کرد ومرا بدید اشارت به غلامان کرد که # ~~نیکو کردید که اوراحاضر کردید14. وهم در آنروز داعی حق را اجابت # ~~کرد ومرا برجای او بنشاندند وخلافت (بیخلاف) 15 برمن مقررگشت . # ~~(بعد از ) 16 آن رقعه خواستم وجملهآ امور بر آن 17 نسق که بر آن رقعه # ~~ثبت کرده بودم به امضا رسانیدم، ودر ایام خلافت خویش18 متعرض هیچ # ~~علوی نگشتم وبا ایشان طریق اجمال واحسان19 مسلوک داشتم. # فصل - ودر این حکایت دوفایده است: PageV01P459 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0494.png) # یکی- آنکههرخواب (نیک وبدکه بینند آنرا معتبر 2 دارند 3 # وبشارتی 4 که بدورسانند)5 بی معنی نداند . از 6 سید خافقین-2 # ~~صلوات الله علیه8- روایت کردهاند9 که: الرویاء الصادق 10 جزء من سبعین # ~~جزءا من اجزاء 11 النبوة 12 : ### | شعر 13: # ~~مشو منکر خواب چون گفتهاند ### | که جزویست ز 14 اجزای پیغمبری # ~~چو دانی که کار 15جهان داوریست 16 ### | گسسته شود یا همه داوری # ~~بشارت بود خواب نیک از خدا ### | تو زنهار آنرا مدان سرسری # دوم- آن که بداند که با اهل [بیت]17 نبوت و سادات عترت18 پیغامبر19 # ~~زندگانی به 20 تعظیم وتبجیل میباید کرد و هر احترام (واکرام)21 که 22 # ~~ممکن است درحق ایشان تقدیم مییاید23 فرمود. 24 ودر این معنی می گویم25: ~~PageV01P460 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0495.png) # # در حق اهل بیت پیغمبز1 %~% تابود قدرتت عنایت 2 کن # # تاشود جانبت زحق مرعی %~% جانب مصطفی رعایت کن # # حامی اهل بیت باش و به صدق3 %~% خویشتن را ز بد حمایت کن # # حجت ms250 فضل اهل بیت نبی 4 %~% هم زاخبار و هم ز آیت کن5 # # اهل بیتش سفینهآ نوحاند %~% از نبی این خبر روایت کن # # ور از آن عاجزی ونتوانی %~% اعتباری بدین حکایت کن 7 # الحکایة الثانیة من الباب السادس- عبدالله8 بناسلیمان بن وهب که # ~~وزیر المعتضد بالله بود گوید10: # اول کسی که مرا تربیت فرمود وسبب رفعت درجه و علو مرتبت11 و # ~~سمو منزلت من گشت حسن 12 بن مخلدبود که (مرا از دست ضیاع خلاص # ~~داد و)13 دیوان ضیاع به من حوالت فرمود، تا آنگاه 14 که شجاع بن قاسم15 # ~~را که دراصطناع اهل بیوتات16 چنان افتاد که وزارت المستعین بالله و ~~کتابت PageV01P461 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0496.png) # ~~اوتامش که مدار خلافت بروی بود مفوض 1 کردند وحسن از فعل # ~~قبیح شجاع (به غایت خایف ومستشعر گشت) 3 ومترقب نوایب شد ، # ~~وسبب آن 4 استشعار5 از او استفسار کردم . گفت: او6 مردی است # ~~به غایت جاهل وازخبث نیت و فساد طویت به قهر کرام وتسلیط لئام 7 # ~~مایل، ومعهذا بردقایق حیل ومکر و فریب وغدر8 مطلع، وکرم9 اصل # ~~ونفاست عرض وشرف ذات وعلو درجهآ من 10 میداند واز آن خود برضد # ~~آن. ومردم فرومایه وخسیس چون به درجهآ عالی برسند 11 قصد کرام و # ~~اشراف (واکابر)12 و اصحاب بیوتات بردست گیرند 13 وسرفرازی 14 # ~~خود در آنشناسند15 که (آنجماعترا) 16 از پای درآرند17 (وازدست # ~~برگیرند 18)19 . # و اینک احمدبن 20 اسرافیل 21 را که از مشاهیر متصرفان 22 # ~~و کباراصحاب مناصب بودمصروف ومعزول ومطرود ومنکوب 23 گردانید # ~~وایمن نیستم 24 که بعد از این درنکبت 25 من که مکنت خوزرا 26 در آن ~~PageV01P462 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0497.png) # ~~میشناسد کوشد. وهم در آن نزدیکی عیسی بن فرخانشاه1 را که ازصنایع 2 # ~~وبر کشید گان حسن بود بیاورد و منصب حسن بدوداد 3 (ومفوض گردانید)4 # ~~وحسن را معزول کرد5. و خوف وضجرت وجزع حسنزیادت شد واز # ~~سرجاه ومنصب وعمل برخاست ودرخانهآ خودمترصد بلابنشست . ومناو # ~~را5 ملازمت می کردم تاشبی ms251 از شبها رقعهٔ‌ شجاع برسید 7 و به استحضار 8 # ~~او9 مبالغهآ هرچه تمامتر نموده که در آمدن 10 مبادرت ومسارعت 11 نماید. # ~~حسن خائف 12 برخاست وبه خانهآ شجاع رفت ومن منتطر بودم تاباز آمد، # ~~به غایت مهموم واندوهگن 13 . من ازصورتحال 14 وسبب استدعای او15 # ~~پرسیدم. گفت: شجاع از تدبیر استهلاک واستیصال من فارغ شد ( ومرا # ~~معلوم است)16 که دوش اوتامش باخواص خود می گفته است که 17 شجاع # ~~راگرانبار گردانیدهایم 18 و کارها زیادت از آنچه طاقت19 واستطاعت اوست # ~~اورا تقلید کردهایم 20 از وزارت خلافت و کتابت من ، واو به شرایط # ~~چنانکه باید قیام نمیتواند نمود و این سبع درندهوشیر غرئده ومرد(حول # ~~وقلب)21 کاردان کارران22 حسن مخلد 23 را ضایع گذاشته ، شجاع را ~~PageV01P463 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0498.png) # ~~یا وزارت خلافت یا 1 کتابت من بااو 2 باید گذاشت . چون این سخن # ~~به شجاع رسیده است در حال مرا طلب فرمود 3 وچون (مرا دید)4 گفت: # ~~یابا 5 محمدا استاد ومقتدا ورئیس من توئی واصطناع6 وتربیت تو درحق # ~~من بسیار بوده است ومن به حقوق سالفهای 7 که ترا برذمهآ 8 (من است) # ~~معترفم، وآخرین (مکرمتی از آنتو)10 در حق من آن بود که مرا عمل # ~~همدان فرمودی تابدان 11 وسیلت بدین مرتبت رسیدم و رعایت جانب تو # ~~برمن واجب باشد ، بدان که امیر از تو برحذراست وبر آن که ترانکبت # ~~رساند، واموال وضیاع از توبستاند. من برمقتضای 12 اتحاد وموالات که # ~~میان جانبین هست بسی درمدافعت آن بکوشیدم تاعاقبت بر آن 13 قراردادم # ~~که تعرض به 14 تو نرساند، اما بیش15 در این شهر مقام نکنی وبه بغداد # ~~نقل کنی؛ وبدین انتقال اورا 16 راضی گردانیدم ونکبت وتعرض او از تو # ~~بازداشتم17 . و مرا فرمود که همین ساعت باید که بفرمائی تابیرون شود.18 # ~~من سهروز مهلت خواستم. (فرمود اکنون باید)19 که امروز وفردا مستعد # ~~شوی20 وپس21 فردابیرونروی22 . من بشاشت اظهار کردم و چنان فرانمودم ~~که23 # ~~بدین منتداشتم ( و ms252 شکرها گفتم)24، وقبول کردم که پس فردا (ازاین شهر ~~PageV01P464 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0499.png) # ~~رحلت کنم)1 واکنون2 خایفم که ازوی مکیدتی 3 باشد4 وبگذارده # ~~تامن (هرتجملوآلت ومال ومتاع وحرم)6 که دارم بیرون برم، او7 مرا # ~~بگیرد و نکبت رساند واین8 جمله بر گیرد. عبیدالله9 بن سلیمان می ~~گوید10: # ~~من اورا گفتم: مصلحت آن است که نفایس ذخایر 11 و کرایم اموال ازحرم # ~~وامتعه ودواب 12 به نزدیک ثقات ودوستانواهل مودت خود متفرق گردانی # ~~برسبیل ودیعت، واثقالی که کم قیمت13 باشد از خیش وخیمه وسراپرده # ~~واقمشهآ 14 مطبخ15 وفراشخانه در زورقها نهی واز اهل حرم، عجایز 16 # ~~و جمعی را که هیچ کسلا رابدیشان التفاتی نباشد درزورقی دیگرنشان1 ~~تاگمان # ~~برند کهسریتان 0آودخترانسرایاند21 . وظاهر 22 بیرون روی امامحترز23 # ~~باشی ، وچون به بغداد رسیدی 24 روزی25 چندمتواری باشی تا آن وقت26 # ~~که ایمن 27 شوی. حسنبنم خلد رای مرا بپسندید و گفت: مصلحت این # ~~است، وبه استعداد راه وتفرقهٔ‌ اموالهم بر آن28 نسق که تقریر رفت ~~PageV01P465 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0500.png) # ~~مشغول گشت . وچونشبروز سوم بود که بامداد ویرا1 رحلت میبایست # ~~کرد من همهشب در کار او متفکربودم ودرخواب نمیشدم 2 . وقت سحر # ~~لحظهای در خواب رفتم 3 پنداشتم که گویندهای میگوید 4 غمناک مباش # ~~که ترکان از اصحاب وصیف وبغا براوتامش و کاتب او شجاع شبیخون # ~~آوردند 5 وهردوراقتل کردند6 وشما خلاص یافتید7. ازخواب بیدارشدم، # ~~ترس برمن غلبه گرفت8. وقت نماز 9 بود، نماز بگزاردم وبرنشستم و به # ~~نزدیک حسن10 بنمخلد 11 در رفتم 12 ، ازدری که درسرای او در کوچهای # ~~مجهول بود، که هیچ کس از بیگانگانندانستی؛ بهجهت آن که اودرهای # ~~معروف فروبسته بود. وچون به نزدیک 13 او دررفتم 14 اورا به غایت # ~~مشوش 15 وپریشان 16 یافتم وساعته فساعت بلارا منتظر نشسته بود. خوابی # ~~که دیده بودم با او حکایت کردم و اورا امیدوار می گردانیدم 17. بخندیدو # ~~گفت: من به کمالفطنت ودها18 وعقل وکیاست تو این گمان نبردم؛ مادر # ~~(بیداری درچنین 19)20 بلا که مشاهدهمی ms253 کنی وتو به خوابی که آنراخواب # ~~همت خوانند [و] برحسب21 تمنی و آرزو دیدهای مرا مغرورمی گردانی. # ~~من برخاستم واز پیش او بیرون آمدم تا به 22 سرای خود روم ، درراه ~~PageV01P466 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0501.png) # ~~جماعتی انبوه دیدم وتشویشی وغوغائی . گفتم: چه بوده است؟ گفتند : # ~~تر کان باسلاح برنشستهاند ومعلوم نیست که چه فتنه حادث شده است ؟ # ~~باز گشتم وحسن بن مخلد رااعلام کردم. فرمود تاحقیقت حال10 وزبدهآ آن # ~~قیل وقال بدانند واورا معلوم گردانند. هم 2 درساعت معلوم شد که ایام # ~~خط نسخ در آیت عمر وولایت او تامش وشجاع3 کشیده است. و4 تیغ # ~~ترکان چون5 مدت حیاتشان 6 به سر رسید 7 در حال 8 ( سرمن رای را # ~~باسرها9) به دست نهب وتاراج بازدادند وچونحسن بن مخلد معطل10 بود # ~~هیچکس قصد سرای او نکردند 11 (واموال او12 که به ودیعت کتاب # ~~ترکان)13 متفرق بود (ازغارت)14مصون ماند. و آنشب در شهر15 هیچکس # ~~مهموم و محزون16 تر از مانبود وآنروز هیچکس را مسرت وبهجت بیش # ~~از ما حاصل نگشت. # فصل - ودر این حکایت فایده واعتبار آن است که بداند 17 که # ~~بسیار رؤیای صادق 18 متضمن بشارتی یا انذاری 19 مانند افتد که بعینها # ~~در اقرب اوقات معاینه (شود20). PageV01P467 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0502.png) # و دیگر- آن که اگرصاحب دولتی را اسبابدولت دست دریکدیگر # ~~داده باشد وبه ذروهآ کمال رسیده، خائف ومستشعر باشد 1 که زوال به # ~~کمال قربی هرچه تمامتردارد. اگر خداوند بلیتی را محنت وابتلا از # ~~حداعتدال در گذشته (باشد) از فرج نومید نباشد که ساعته 3 بعد ساعة # ~~انتهای آن بلیت 4 ممکن است (چنانکه در این معنی می گویم5) : ### | العربیة6) # # لاتیأسن 7 من الفکاک وثیق به %~% اذکنت فی ایدی الخطوبا سیرا # # کم من اسیر. بات فی قید العدی %~% وغدا 8 علیرغم الحسود امیرا # # تقدیر زبک قلب بعباده %~% تدبیرهم لن9یغلب التقدیرا10 ### | الفارسیة: # ای به دست بلا اسیرشده %~% مبرا ومید از آنکه میرشوی # ورامیریشدی بترس از آن11 %~% کز بلا ناگهان اسیر شوی # (چون نشدپایدار ms254 دولت کس %~% آن به آید که دست گیرشوی)12 # الحکایة الثالثة من الباب السادس - ابوحسان زیادی 13 حکایت کرد # ~~که دروقتی ازاوقات درویشی14 روی به من آورد وپشت من از بارقروض # ~~گرانبار ومنحنی 15 گشت ومبالغی 16 دین از اخراجات خباز و(بقال 17 و ~~PageV01P468 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0503.png) # ~~قصاب 1) 2 برمن جمعشد و3 بدان سبب به غایت پراکنده ضمیر و # ~~مشوش خاطر گشتم. دوستان پای ازمن باز گرفتند ومعاملان بیش دستگیری # ~~ننمودند ومتقاضیان برسرمن گماشتند و بهراتبه روز فروماندم. روزی متفکر # ~~نشسته بودم در این حالت 4 تاچه [حیله]5 سازم وچه تدبیر آغازم، که # ~~غلام 6 ازدر در آمد و گفت: شخصی بردراست اجازت میخواهد تادر آید. # ~~اجازت دادم ومردی (در آمد از اهل خراسان)7 وبرمن سلام کرد و گفت: # ~~ابوحسان تویی ؟ گفتم: آری. گفت: مردی غریبم وعزیمت 8 کعبهآ معظم9 # ~~مصمم گردانیدهام وجملهآ مال من دههزاردرم است (که حاضر است)10، # ~~محتاج آنم که به امانت قبول کنی 11 وبه وجه دیانت آنرا12 محافظت و # ~~صیانت نمایی13. ومال بیرون کرد و (وزن وتسلیم به جای آورد)14 . وچون # ~~او بیرون رفتمنهم برموضع، مهراز آن بدره بر گرفتم ومعاملان واصحاب # ~~دیوان را آواز دادم وحقوق جمله اداکردم و آنچه باقی ماند15 نفقه برخود # ~~وعیالان فراخ گردانیدم و باخود گفتم : آنگاه 16 که او باز گردد باشد که # ~~دری از درهای رزق برمن گشاده شود 17 ومال او باز جای نهم . و آنشب # ~~به 18 فراغ دل بخفتم . روز دیگر بامداد غلام در آمد و گفت: خراسانی # ~~بردراست، به دخول اجازت دادم. چون19 در آمد گفت20 : من بر آن عزیمت ~~PageV01P469 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0504.png) # ~~بودم که دیروز(روانه گردم)1 اماامروز بهوفات پدرم خبر رسیدو بهضرورت # ~~به جانب 2 خراسان مراجعت خواهم نمود، بفرمای تا آن امانت به من # ~~تسلیم کنند. من از استماع آن سخن حالتی مشاهده کردم که هر گز ندیده # ~~بودم وعالم برمن تاریکشد. ازخجالت حیران ومدهوش فروماندم. ندانستم # ~~که چه جواب گویم. اگر انکار کنم به ms255 نزدیک قاضی برد وسوگند دهد و # ~~فضیحت دنیاو آخرت بحاصل 3 آید. واگر مدافعت ومماطلت نمایم تشنیع # ~~وغلبه کند وپرده برمن بدرد. گفتم: عافاک 4 الله این موضع چنان 5 حصین6 # ~~نبود، آن مالرا به جهت (احتیاط و)7 احکام به جائی8 دیگر فرستادم، امروز # ~~به سعادت بازگرد9 وفردا باز آی 10 . او بازگشت ومن چون بنجشک در # ~~مخلب باز (مذعور ومرتاع) 11 بماندم وراه پس وپیش ندانستم و چنان # ~~ازیروزبرشدم 12 که فوق از تحت ویمین از یسار فرق نتوانستم کرد ، (و # ~~عالم برمن تاریک شد وروز سیاه گشت) 13 . وچون شب در آمد خواب و # ~~آرام وصبر وقرار از من برفت وچند نوبت غلام رافرمودم 14 که استر15را # ~~زین کن ، واو 16 می گفت هنوز شب است، تا آخر وقت سحرزین براستر # ~~نهاد، برنشستم 17 وندانستم که 18 کجا میروم . وچون عنان اختیار از # ~~دست رفته بود عنان بر19 گردن استر افکندم وپای در رکاب تسلیم نهادم ~~PageV01P470 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0505.png) # ~~وتو کل برفضل باری عزاسمه - کردم. واسترمی رفت تا به کنارجسررسیدواز # ~~جسر بگذشت 1وبه سوی دست راست به جانبسرای مأمونرسید ، ومن میل # ~~اورا به یمین که اسببحصول بسیار باشد3 حمل کردم(؟) ومقصدمأمون # ~~را مأمن خود دانستم. چون به نزدیک سرای 4 مأمون 5 رسیدم 6شب # ~~هنوز چون روز من تاریک بود و طلوع فجر7 چون فرج من نزدیک ، # ~~سواری دیدم که برمن بگذشتتیز 8 درمن (نگاه9 کرد)10 و بازگشت و # ~~گفت: توابوحسان 11 زیادی12 نیستی؟ گفتم: بلی. گفت: مرا به ~~توفرستادهاند. # ~~گفتم: که فرستاده است وچه میخواهی؟ گفت امیرحسن 13 سهل 14 . باخود # ~~گفتم: امیر 15 از من چه میخواهد و بااو گفتم : اینک من16 برامیر7 # ~~میروم18. چون19 به درسرای رسید در رفت ومرا دستوری خواست. چون # ~~در رفتم حسن بن سهل گفت: یاباحسان 20 (خبرتوچیستو)21 حال توچگونه # ~~است (وپای ازمابه چه سبب باز گرفتهای؟)22 خواستم که تخلف و تقاعد # ~~را اعتذاری نمایم. گفت دست از من بدار وراست بگوی ms256 23 تا ترا چه24 # ~~افتاده است وبه چه حادثه گرفتار شدهای 25 که من ترا خوابهای شوریده # ~~وپریشان دیدم 26. من 27 آغاز کردم28 وقصه 29 ازاول تا آخر با اوشرح ~~PageV01P471 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0506.png) # ~~دادم. درحال فرمود تادوبدره هریکی ده هزار درم بیاوردند . گفت: یکی # ~~به خراسانیده ویکی دیگر در مؤونت1 خود صرف کن وچون به 2 دیگر # ~~احتیا ج افتد اعلام فرمای. ابوحسان3 گفت: کارزشت4 وصعب من از حسن # ~~بن سهل حسن وسهل گشت. ودرحال بازگشتم ومال خراسانی بدو تسلیم کردم # ~~و بعد از آن حالمن هرروز نیکوتربود 5 وخدای- جل جلاله - فرج آورد. # فصل - ودر این حکایت فایده آناست که مرد6 درواقعهای7چون # ~~متحیر ودرمانده گردد باید که تقویرا شعار ودثار خود سازد و ترک حیله8 # ~~واضطراب کند وتسلیم9 وتوکل کار خود به تقدیر بازگذارد ، چنانکه # ~~ابوحسان 10 زیادی 11 کرد. (ودراین معنی می گویم:)12 ### | (العربیه)133 # اذا اشتد14 حالک کن واثقا %~% بربک واتقه واحتسب # و من یتق الله یغفرله %~% (ویرزقه من حیث لایحتسب)* ### | الفارسیة: # بنده در ورطهآ بلا وعنا %~% چون ببرد امید از اسباب # ایزد ازموضعی که نبیوسد15 %~% بنماید هزار فتح الباب PageV01P472 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0507.png) # الحکایة الرابعة- آوردهاند در 1 تواریخ خلفا که شبی از شبها # ~~مهدی خلیفه چون [فتنه]2 در ایام عادی3 خفته بود، ناگاه [چون ]4 بخت # ~~دولتیان5 بیدار شد، مذعور و بافزع،6 وصاحب شرط را 7 فرمان داد و # ~~گفت: دست برسرمن نه و بدانچه ترا سوگند دهم سوگند خور که آنچه # ~~فرمایم در حال دراتمام آن مسارعت(ومبادرت)8 نمایی و از تأخیر وتوقف # ~~مجتنب و محترز 9 باشی. صاحبشرط گفت: مرا یارای 10 آن نباشد که # ~~دست برسر 11 امیر المؤمنین که سروران روی زمین سربر آستانهآ اومینهند # ~~نهم، اماسو گندان مغلظه (وایمان بیعت)12 برزبان راند که هرچه فرماید در # ~~حال امتثال نماید. پس گفت: به زندان رو 13 و فلان علوی حسنی 14 را # ~~طلب دار و چون بیابی بند ازوی15 برگیر و اورا ازحبس بیرون آر ، و # ~~اورا اختیار ms257 ده میان آنکه نزدیک 16 ما اقامت کند ومقرب و محترم (و # ~~مرفه 17 ومکرم) 18 باشد یا بهمدینه به نزدیکاهل بیت واقارب خویش رود. # ~~اگر 19 لحوق بااهل و وطن اختیار کند چندین مرکب وغلامان 20 و جامه # ~~وزر واستعدادو آلت راه بدو تسلیم کن 21 واگر جوار 22 وقربت مااختیار ~~PageV01P473 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0508.png) # ~~کند آنچه اسباب اقامت باشد آز ترتیب سرایها 1 وامتعه وخدم ومالابد # ~~واخراجات ومستغلات مرتب2 کن وبدورسان. وبفرمود تا بروات (مزین # ~~به توقیعات)3 مشتمل برمایحتاج4 هردوحالت بدو دادند5 . صاحبشرط # ~~گوید: بروات قبض کردم وبهخزاین 6 واصطبلات رفتم و آنچه در بروات # ~~بود حاصل کردم وبه مطبق7 رفتم، وآن چاهی8 بود سرپوشیده و آن # ~~جوان علویرا طلب کردم. جوانی درغایت جمال و کمال9 بیرون آوردند، # ~~اما نیک نحیف ونزارگشته، سلام امیرالمؤمنین بدورسانیدم واورا میاناین # ~~دوحالت اختیار دادم . او10 رفتن بهمدینه اختیار کرد و دروقت چهارپایان # ~~وادوات وآلات سفر وصلات وثیاب بدو دادم. چون11 خواست که برود # ~~گفتم: بدانخدای که تراازاین بلاوازاین مضیق مخرج ارزانی داشت که اگر # ~~میدانی که امیر المؤمنین رابر اطلاق توواحسان باتوچه باعث بودمرااعلام ~~کنی. # ~~گفت: امشبمن درخواب بودم، جدخویش را پیغامبر12 - صلواتالله علیه13- # ~~در خواب دیدم، چنان پنداشتم که مرا از خواب بیدار کردی و گفتی: ای # ~~پسرک [من]14 برتو ظلم کردند15؟ گفتم: آری یارسول الله . گفت: برخیز # ~~ودورکعت نماز بکن 16 وچون از نماز فارغ شوی (این دعا بخوان) 17 : ~~PageV01P474 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0509.png) # ~~(یاسابق الفوت وسامع الصوت ویاکاسی العظام 2 بعد الموت صل علی # ~~محمدوعلی آل محمد واجعل لی من امری فرجا و مخرجا انک تعلم ولا # ~~اعلم وتقدر ولا اقدروانت علام الغیوب یاارحم الراحمین). چون ازخواب # ~~برخاستم وضو ساختم ودو رکعت 3 نماز چنانکه سید- علیه السلام 4- # ~~فرمود 5 بگزاردم 6واین دعا میخواندم. چون چندبار مکرر کردم آواز # ~~تو شنیدم 7 که مرا بخواندی ، موجب همیندانم8. صاحب شرط گفت : # ~~خدای را شکر گزاردم که مرا توفیق رفیق گردانید تا از او9 این سؤال # ~~بکردم ms258 و این دعا مرا حفظ شد. وچون باز گشتم بامهدی حکایت کردم. # ~~گفت: والله 10 راست گفت. من برفراش خفته بودم ودوش 11 درخواب # ~~دیدم که زنگیی باعمودی از آهن 12 قصد من کردی وبه هیبتی 13 هرچه # ~~تمامتر با نگی 14 برمن زدی که فلان علوی حسنی 15 را که 16 در زندان # ~~(تو محبوس است وازخلاص مأیوس)17 اطلاق کن تا کلهآ 18 اوبه آزادی # ~~وغم19 به شادی بدل شود20، والا به یک عمود که برسرت زنم از پایت # ~~در آرم و ازدست 21 بر گیرم وهیچ معذوریت و بهانه نپذیرم. از خواب بیدار # ~~شدم مذعور22 وترسیده 23 وقوت وآرام از من رمیده، ودیگر نیارستم24 ~~PageV01P475 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0510.png) # ~~که به فراش معاودت کنم تااکنون که 1 تو باز رسیدی32. # ~~فصل - ودر ایراد این حکایت دوفایده است: # ~~یکی - آن که مرد این دعا یادگیرد وچون ابتلا و نامرادی بدو 3 آید # ~~نماز4 ودعارا وسلیت خلاص و واسطهآ مناص خودشناسد وبه الفاظ5نبوی # ~~تبرک نماید وبه اهل بیت 6 او اقتداکند. # ودوم - آنکه در تحصیل رضا ورعایت جانب سادات7 و کرام8 # ~~آل یاسین به اقصی الغایة والامکان بکوشد ودر تعظیم وتبجیل ایشان از # ~~تقصیر واهمال دور باشد ودرقضای حقوق حوایج آن اشراف تأخیر و # ~~امهال9 روا ندارد و از ایذا وتشویشخاطر10 ایشان توقی واجتناب نماید. # ~~(ودر این معنی می گویم)11: ### | (العربیه)12 # الالنبی سراة اصناف الوری ### | ولمن نلوذ بهم اعز 13 مآل # ~~فهم انسفینته والحوادث لجته ### | وحیاتکالدنیا کلمعته آل # ~~وکانما قال النبی مخاطبا ### | لکفاتتعظ بنصیحتی ومقالی PageV01P476 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0511.png) # ~~یاایها المغرور لاتک 1 راغبأ # # %~% بغرور آلک %~% عن محبته آلی ### | الفارسیة: # ~~جهان طوفان ظلم و موج فتنهاست # # %~% بدو در آل پیغمبر 3 چو کشتی # ~~در این کشتی نشین تارسته گردی4 # # %~% چه5 اندر بند مال وباغ و کشتی 6 # ~~اگرچه نیست کشتی جای کشتن # # %~% در این کشتی برآید هر چه کشتی 7 # ~~نباشد روی اخلاصت از آن موج # # %~% چوزین کشتی نداری گرم پشتی # ~~چو پیغمبر نکویی کرد ms259 باتو # # %~% مکن با آل و فرزندانش 8 زشتی # ~~به نرمی او هدایت کرد مارا # # %~% تو بااولاد او %~% منما درشتی # ~~فرو مگذار حق اهل بیتش # # %~% که گردی دوزخی چون آن بهشتی # # بهشتی نصرت %~% آل محمد # # %~% بدین حجت (نه از)، اهل بهشتی PageV01P477 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0512.png) # الحکایة الخامسة من الباب السامس- ابن حمدون الندیم گوید که # ~~که امیر المؤمنین 1 المعتمدعلی الله2 باسماحت اخلاق وغزارت کرم وجود # ~~وفسحت دل 3 (که اورا بود)4 چون سورت شراب دراواثر نمودی باندما # ~~و همنشینان عربده بسیار کردی ، وکم مجلسی از عربدهٔ‌ او5 به سلامتی6 # ~~گذشتی. یکروز (براین نوع)7 صبوح فرموده بود، از صباح تا مسابهعشرت # ~~وخرمی8 گذرانیده وجلسارا ازصلات وعطایا ومراکب وخلع محظوظ و # ~~بهرهمندساخته ، ومرا از9میان به حظی اوفرونصیبی اکمل ممتاز10 گردانیده، # ~~وعادت او آن بودی که درمجلس اوسریری لطیف نهاده بودند واو استناد11 # ~~بدان سریر کرده ، وچون خواستی که همنشینان برخیزند بدان سریر # ~~نگرستی12 چنانکه (تصور افتادی که میخواهد که بر آن)13 سریررود14 ، # ~~وچون ایشان آنرسم شناختندی برخاستندی ومجلس خالی کردندی . وقت # ~~بودی که به آسایش مشغول شدی و گاه بودی که باز بنشستی و جمعی دیگر15 # ~~از خواص خدم 16 یا از جواری و غلمان بنشاندی . آن شب چون آن # ~~رسم به جای آورد جلساوندما (به حجرهای که از سرای) 17 خلیفه به # ~~من مخصوص بود نقل کردند ، چون نصفی 18 از شب بگذشت آواز PageV01P478 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0513.png) # ~~درشنیدم که به تعجیل میزدند. ترسیده1 ازخواب در آمدمه خادمان بودند # ~~گفتند : امیرالمؤمنین را اجابت کن . برخاستم ورعب وهیبت در مناثر # ~~کردوگفتم: (ا نابله واناا لیه راجعون) * تمامت روز وبعضی ازشبدر # ~~عشرت 2 وتماشافرا 3 سرآوردیم ، گمان بردم که مگراز عربدهآ او خلاص # ~~یافتم؛ خود آن گمان چون کمان کژ خواهد آمد وتیر تمنی برنشانهآ مقصود # ~~نخواهد نشست . چون درپیش او 4 برپای بایستادم سربر نیاورد وبهمن # ~~التفات ننمود وبرعادت مرا ننشاند . قیامتاز نهاد من برخاست و همچنان # ~~ایستاده 5 متفکر بماندم6. پس بفرمود 7 که8 صاحب شرط ms260 را آوازدهید. # ~~چون ذکرصاحب شرط شنیدم9 خوف واضطراب من زیادت شد ، گفتم: # ~~عادت اونبود که درعربده صاحب شرطرا حاضر فرماید ، تاقتل وصلب # ~~وضربت 10 وحبس وقید 11نباشد حضورصاحبشرط نباید. مگر صاحب- # ~~غرضان بهتانی برمن نهادهاند و تضریب وسعایتی کرده وبه نزدیک او مقبول # ~~ومؤثر افتاده است، وایقاع بلیتی وایصال 12 نکبتی به من درضمیر دارد. # ~~ونظر براو 13 گماشتم تاباشد که درمن نگرد و 14 یا15 افتتاح کلام کند و # ~~من 16 به مداومت 17 واعتذار و استعطاف اورا باسر رضا توانم آورد. او ~~PageV01P479 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0514.png) # ~~خود سرازپیش برنیاورد تا آنگاه که صاحب شرط را بیاوردند . پس سر # ~~برآورد ومرا ازهیبتنفس 1 فروشد تا خود چه حکم خواهد کرد 2. # ~~صاحب شرط راگفت: درحبس تومردی است نام او منصور جمال ، همین # ~~ساعت باید که اورا حاضر کنی . اندکی خوف من 3 سهلتر 4 گشت 5 و # ~~بار اندوه که از جبل6 قاف ثقیلتر بود قدری 7 خفت یلفت. و8 همچنان # ~~برسر حال وقوف نیافته در آن مقام واقف می بودیم9 واو بامن هیچ سخن # ~~نگفت تا آنگاه 10 که آنمرد را بیاوردند . معتمد گفت: چه کسی تو؟ گفت: # ~~منصور جمال. گفت: حال تو چیست ؟ گفت: (سهسال است که محبوس و # ~~مظلومم) 11 وسبب آن است که 12 شتری 13 چند داشتم 14 و15 سفرها # ~~کردمی (وبه اجارت بهتجاردادمی) 16 وعیش[من] 17 (از آن کرایهٔ‌شتران)18 # ~~بودی ، ولایت ما19 فلان امیر داشت که 20 اورا به حضرت استدعا کردند، # ~~چون مقبل حضرت گشت من مدبر را که منصورنامم مخذول گردانید و # ~~شتران 21 مرا 22 غصب کرد تا اثقال خود به حضرت نقل کند 23 ، و24 ~~PageV01P480 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0515.png) # ~~چندانکه تظلم داشتم وفریاد خوانده اجابت نکرد وانصاف نداد و گفت : # ~~چون به حضرت رسم شتران 1 باتو دهم. من بااشتران خود بیرون آمدم # ~~وخدمت او می کردم وبه آبوعلف شتران2 قیام می نمودم تابه قرب حلوان # ~~کردان 3 گرد آن کاروان در آمدند4 واز اشتران5 ms261 یکشتر 6 (باباز که امیر # ~~بار برنهاده بود بربودند) 7، چون8 خبر به امیررسیدمرا حاضر کرد وگفت: # ~~آن شتر9 با بار 10 تو دزدیدهای، (فرمان داد)11 تا مرا بسیار 12 بزدند و # ~~(حکم کردتا) 13 مرا مقید گردانیدند 14 و برشتری 15 افکندند 16، و 17 # ~~چون به حضرت رسید مرا به حبس فرستاد و شتران 18 را به ملکیت # ~~متصرف گشت ،و مرا متظلم وبا یاد دهندهاینبود19 و تا این غایت محبوس. # ~~بماندم. چون[این]سخن21 بشنید درحال (بفرمود بعضی ازخادمانرا)22 که # ~~برو23 و بر دماغ 24 آن امیر میزن 25 تا آن وقت که 26 (شتران او ~~PageV01P481 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0516.png) # ~~یاقیمت)1 چندانکه خواهد 2 با اورساند وچون (از آن) 3 فارغشوی # ~~اورا به خزانه برو خلعتی گرانمایه در 4 پوشان و پانصد دینار زربده 5 # ~~تاهر کجاکه 6 (اورا باید)7 برود8 . پس صاحبشرط را گفت: درزندان # ~~تومردی است 9 نام اواحمد حداد10 ؟ گفت: آری . ( فرمود که)11 همین # ~~لحظه حاضرکن12. چون حاضر آمد گفت: جرم تو چیست، و ظلم تو 12 # ~~از کیست؟ گفت: مردی صاحب نعمت بودم از اهل شام، صبح تا شام # ~~مستغرق شادمانی وکامرانی. چون آن نعمت برمن زوال آمد از شام # ~~بگریختم وروی بهحضرت آوردم تاکاری التماس کنم وعملی طلبم، چون # ~~(میسر نشد و کسی تربیت نفرمود) 14 بیم آن بود که ازبی برگی و گرسنگی # ~~هلاک شوم. کاری طلب می کردم که به شب بدان قیام نمایم و بهای قوتی # ~~از آن حاصل کنم وبه روز طلب عملی و کاری کنم. مرا به حدادینشان # ~~دادند، بااو 15 قرار دادم هرشبی به درمی ، ومن به شب آهن گرم می کوفتم # ~~وبه روزدرطلب16 عمل واختلاف 17 وتردد به درسرای عمال و متصرفان آهن # ~~سرد18، تایکشب از شبها من وغلامی دیگر خایسک میزدیم، مگر غلامی # ~~خایسکی19 نه20 برجایگاه (بزد و آن)21 نعل22 که 23 مطرقه (برویمیزد)24 ~~PageV01P482 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0517.png) # ~~بشکست. حداد خشمناک گشت ونعل گرم بر1 غلامزد، (برسینهآ غلام آمد)2 # ~~وبارامی (؟)3 قدر ms262 ومدت اجل موافق افتادوغلام درحال جان تسلیم کرد. # ~~حراس وزمرهای که باعسس میگشتند برسیدند4 ، حداد فرصتی یافت و # ~~بگریخت ومن چون غریببودم نمیدانستم 5 که (چه تدبیر کنم)6. عسسان # ~~مرا بگرفتند وچون غلام را 7 مرده دیدند شک نکردند که کشنده 8 منم . # ~~مرا9 چون دیوانهای 10 در 11 زنجیر کشیدندوچون دزد به زندان فرستادند # ~~واکنون سهسال ودهماه است که12 مظلوم ومحبوسم . معتمد خادمی 13 # ~~دیگر را 14 فرمود15: اورا به حمام بر تاسروتن بشویدو به خزانه بر ~~تاخلعتی # ~~فاخر دریوشد، ویانصددینار زر بدو ده . وبعداز آن صاحب شرط راگفت: # ~~باز گرد. پس سربر آورد ودرمن نگریست و 16 گفت: ای پسر حمدون حمد # ~~امیر المؤمنین چگونه بود که در چنینوقتیبه نفس خویش18 قیام19 نمودی، # ~~وازحال ایشان امیرالمؤمنین را که اعلام کرد وبایاد داد؟ گفت: همین لحظه # ~~درخواب دیدم 20 که شخصی مرا گفت21: درزندان تو دومرد مظلومند: # ~~یکی منصور جمال 22 ویکی احمد حداد ، همین لحظه بفرمای تا ایشانرا ~~PageV01P483 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0518.png) # ~~اطلاق کنند وانصاف ایشان از خصمان ایشان 1 بستان و باایشان نیکویی # ~~کن. از خواب (بیدارشدم)2 رعب وترس 3 برمن غالب شده، باردیگرسر # ~~(بازنهادم)4 (ودرخواب شدم)5 همان شخص را بعینه 6 دیدم 7 که بانگ # ~~بر من زد و گفت : وای بر تو8 ، میفرمایم8 که آن دو مرد (مظلوم # ~~ر1)10 از زندان (خلاص ده) 11 و با ایشان نیکویی کن در آن توقف # ~~می کنی ، ترا بزنم چنانکه دردمند گردانم ، و دست بر آورد تا برمن زند. # ~~گفتم : [ای فلان]12 با من بگوی 13 ( تا چه کسی؟) 14 گفت. من (محمدم، # ~~رسول خدای 15) 16. من دست او بوسه دادم و در پای اوافتادم و گفتم : # ~~با رسول الله ندانستم وترا نشناختم ، اگر نه 17 در توقف وتأخیر آن # ~~جرأت وجسارت نکردمی. گفت: برخیز و (همین ساعت)18 آنچه می فرمایم ~~PageV01P484 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0519.png) # ~~به جای آر. چون1 در خواب این بیداری مرا 2 کرامت کرد و بهوجهین # ~~انتباه حاصل گشت، به ms263 استحضار تو اشارت کردم تاصورتحال مشاهده # ~~کنی. گفتم: این عنایتی است از رسول (-صلی الله علیه وسلم-)3 در حق # ~~امیر المؤمنین (واهتمام بدانچه صلاح 4 وثبات ملک او در آن است ومنتی # ~~عظیم است بروی خدای را -جل جلاله- ورسول را -علیه السلام «5)،6 # ~~باید 7 شکرنعمت 8 حق - عزاسمه-9 بگزارد10 ، و درزکات و صدقه # ~~بیفزاید11 . پس گفت12: خواب 13 برتوشوریده گردانیدم . من به حجرهآ # ~~خود معاودت کردم. وچون شب دیگر بود به نزدیک او رفتم14 واوعلی # ~~الرسم به مجلس شراب نشسته بود ، خواستم که باجلساوند ما ماجرای # ~~دوشین حکایت کنم تااورا مسرت افزاید، که 15 دانستم 16 (مدح وحمد و # ~~ثنا واطرا) 17دوستدارد 18 واگر19 بر مکرمتی توفیق یافتی نشر آن خواستی. # ~~گفتم: چگونه است که امیر المؤمنین مخلصان وخدم 20 و مقربان وخواص # ~~را اعلام نمیفرماید از معجزه و کرامتی که حق - سبحانه 21 و تعالی- # ~~امیرالمؤمنینراارزانی داشت22 تامصطفیرا -صلواتاللهعلیه23- درخواب ~~PageV01P485 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0520.png) # ~~دیدوبا آن جمال وحداد چنان1 مبرتواحسان فرمود، وحکایتوماجری 2 # ~~من اوله الی آخره تقریر کردم . گفت: والله 3 از آنچه 4 تومی گویی # ~~اندک و بسیار هیچ5 خبر ندارم ومن دوش همهشب نائم و سکران بودهام6 # ~~وهیچ بیدار نشدهام. من برقول خود اصرار نمودم ، او در خشم شد [و] # ~~گفت: یا ابن حمدون مرا مغالطه میدهی ومیخواهی که7 (مرا به دروغ # ~~بفریبی؟)8 گفتم پناه میگیرم به خدای9 از سخط امیرالمؤمنین ، این کار # ~~به نزدیک [خدم]10 خاصه وصاحب شرط مشهورتر از آن است که به # ~~اقامت حجتی احتیاج افتد. [گفت: حاضران که بودند؟11] گفتم: فلان و # ~~وفلان وصاحب شرط. جمله را حاضر کردند 12 ، و13 چون حال معلوم # ~~شد بسیار تعجب نمود و ایمان غلاظ و شداد یاد کرد که مرا کم وبیش از # ~~این 14 حال هیچ یادنیست. و ما تعجب نمودیم که نه عجبتر از آن خوابی # ~~شنیده 15 بودیم ونه ظریفتراز این 16 نسیانی 17 که او حکایت فرمود. # فصل - ودر این حکایت محل 18 اعتبار ms264 دو موضع19 است: # یکی - آنکه هرکرا باری20 - تعالی - از میان خلایق بر گزید # ~~و به رتبت 21 عالی ودرجهٔ‌ بلند22 ومحل 23 رفیع رسانید وزمام 24حل ~~PageV01P486 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0521.png) # ~~وعقد وقبض وبسط وامر ونهی ورفع و خفض بندگانخود به دست ارادت # ~~و قبضهآ مشیت او باز داد باید که ازکار رعایا وزیردستان غافل نباشد و # ~~ضعفا و بیچارگان را به استیلای ظلمه و فسقه مبتلا نگرداند و تا از کسی # ~~امارت خیر وعدل مشاهده نکند امارت وایالت نفرماید ، وبه هروقت از # ~~حال محبوسان وزندانیان به نفس خود 1 بحث وتفتیش تمام به جای آرد # ~~تا به غرض دیگران او2 غرض3 سهام سخط آفریدگار - جلت کلمته # ~~وعلت قدرته- نگردد 4 و از سهام کرامت که عادلان را موعود 5 است # ~~محروم نماند چنانکه معتمد را 6 [از7] خیانت8 معتمدان به تعریک و تنبیه # ~~احتیاج افتاد نیفتد9. ودر این معنی10 می گویم: ### | العربیه]11 # ایا من تولی الفاسقین امارة ### | تبیع بدنیا غیرک الدین فانتبه # کفاک خسارا انتری الغیر نافعا ### | بما هوتبغی12 و المؤاخذ انتبه ### | [الفارسیه]13: # غاقل مشو ای شه زرعیت نفسی ### | کس را به ستم رها مکن دسترسی PageV01P487 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0522.png) # ~~انصاف بده که با شدت غصه بسی ### | چون دین برود برای دنیای کسی # خری1: # ~~چون حشرنه روز 2 مکرودستان باشد ### | شه باید3 یار زیردستان باشد # ~~نتواند رست دشمن 4 از چنگ اجل ### | ور خود به مثل رستم دستان باشد # دوم - آنست که هر صاحبقذرت و خداوند مکنت که برسر # ~~خلایق مستولی ومتغلب گردد و ضعیفی را بی نصیر و ظهیر و بیپایمرد و # ~~دستگیریابدبدان غره نشود و بر بییاری 5 او فریفته نگردد 6 وبربی کسی7 # ~~او مغرور نشود 8 ویقین داند که خدای - جل جلاله 9 - یاربی کسان و # ~~دست گیر درماندگاناست،[و] به همه حال داد آن [ضعیف]10 دردنیا و آخرت # ~~از او بستاند11. ### | شعر 12: # # لاتقهرن ضعیفا ماله وزر %~% الا الی الله انالله ینتصف13 # # هوالنی تفهرالاملاک قدرته %~% وذانه[بالتعالی)14فوقانتصفوا # # یقول یومالتنادی وهومنتقم %~% انی من الظالمین ms265 الیوم اقنتصف15 ~~PageV01P488 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0523.png) # # %~% الفارسیه]:1 # ~~نیکویی کن اگر ترا امروز # # %~% هست بر زیردست خود دستی # ~~نبود پایدار دست به کس ### | گرچه دهرت نشاند بردستی # ~~بافرو دست اگر سگالی بد ### | بد سگالتشود زبر دستی # ~~به بلندی جاه 2 غره مشو ### | که بود هرفراز را پستی # ~~هست مست غرور و سغبهآ جاه ### | میدهندت) 4 خمار هرمستی # ~~چه 5 کنی هستونیست هستخداست6 ### | که جز او نیست جاودان هستی # ~~زود خالی شود ز صیدت دام ### | ورچه پنجه زنی به هر شستی # ~~خوش بدی نای و چنگ و حسب امل ### | گر زچنگ اجل کسی جستی # ~~ورنبودی حساب روز جزا ### | هرکه رستی چوداد جان رستی(؟) PageV01P489 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0524.png) # الحکایة السادسة من الباب السادس- حکایت کند محمدبن علی- # ~~المادرانی 1 که ازاکابر عمال واصحاب دواوین بود وبه کفایت وشهامت # ~~معروف وبه علو قدر2 ورفعت 3 منزلت وکثرت مال مشهور، که درغلوای # ~~جوانی مباشر اشغال کثیر4 بودم وسدهآ من قبلهآ آمال [و] ( اقبال، و ~~کعبە5آ)6 # ~~ارباب 7 حوایج گشته وپیوسته جماعتی از اصحاب قلم و کار کنان دو اوین # ~~وکتاب ومحاسبان متعطل8 به درگاه من تردد می کردند9 به 10 امید تقلد # ~~عملی ، و من از کثرت 11 اشغال به تصفح 12 احوال ایشان نمیپرداختم. و # ~~از آن جمله شیخی بود از مشایخ کتاب که ایام عطالت او امتدادی یافته # ~~بود ومن ازحال او غافل بودم ، شبی پدر خویش13 را به خواب دیدم که14 # ~~گفتی: ویحک از خدای15 شرم نمیداری 16 که خویشتن 17 را به اعمال # ~~ومناصب مشغول می گردانی ودر تنعم وناز روزگار می گذرانی و مردمان # ~~بردر سرای تورنج و مضرت می کشند وفقر وفاقه میبینند؟ اینک فلان که # ~~از بزرگان اهل قلم ومشایخ کتاب 18 است کارش بدان رسیده است19 که # ~~(ایزارپایش20)21 خلقشده است ودست آنندارد که دیگری خرد، میباید ~~PageV01P490 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0525.png) # ~~که در کاراو بیشاز این 1 غفلت ننمایی. چون از خواب بیدار شدم از # ~~آن حالت تعجب نمودم وباخود اندیشیدم که فردا ( احسان وانعام) 2 ms266 کنم # ~~(ودرحق او تعظیم واحترام نمایم) 3 وباز بخفتم. (چون روز دیگر شد4)5 # ~~آن خواب برمن پوشیده گشت تابرنشستم، (در میان راهشیخ)6 فراپیش # ~~من 7 آمد برچهارپای لاغر نشسته، و8 چون مرا بدید پای بگردانید تاپیاده # ~~شود9، دامن قبا از او10 باز افتاد،ران 11 او برهنه بدیدم که موزهای 12 ~~بی- # ~~شلوار پوشیده بود. چون آن حال مشاهده کردم آن خواب بایادم آمد # ~~برموضع 13 بایستادم 14 واورا به خویشتن 15 نزدیک گردانیدم و ایالت # ~~ولایتی عریض وبسیطبا منفعت 16 بهاو 17 حوالت 18 کردم وهرماهدویست # ~~دینار 19 مرسوم 20 معین گردانیدم و21 بفرمودم تاهزار دینار نقد از ~~خزانه # ~~بدو 22 دادند وثیاب ودواب و آنچه مالا بد بود همه (بیاوردند و)23 بدو # ~~تسلیم کردند. و گفتم: اگر (درقیام)24 بدین عمل آثار کفایت و شهامت25 # ~~ظاهر گردانی در احسان واجمال ومرسومات وصلات 26 بیفزایم. PageV01P491 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0526.png) # فصل- دراین حکایت خردمند را تنبیهاست ازغفلت ، و تحریض # ~~بر آنکه1 چون کسی به جاه ومکنت ازمیان خلایق ممتاز باشد وبه تأیید # ~~ربانی و اقبال جاودانی 2 مخصوص، باید که دایما از کار مستحقان که # ~~حرمان ملازم ایشان است متفحص وباخبر 2 باشد، و4 اگر کارافتادهای که # ~~به زیور هنر حالی 5 باشد (از کرم اومستمیح 6 گردد)7 حالی به اصلاح # ~~حال او قیام نماید واز تسویف وتأخیر وتغافل وتقصیر اجتناب کند چنانکه # ~~این منظومات (از انشای این ضعیف منبی است در این معنی)8: ### | العربیه # # اذا کری ذامودة 9 ومقه %~% بادر واسعف بکل ماومقه # # ولاکسوف بمایرید :1 فذا %~% ییدل11المقت12 بالو13 دوهمقه ### | والفارسیه 213: # ~~گر 14 همچو ملوک صاحب تاج شوی ### | 151 همچو پیمبران به معراج شوی # ~~در حاجت محتاج مکن تقصیری ### | باشد روزی تو نیز محتاج شوی16 # الحکایة السابعة من الباب السادس - ابومحمد بن الاززق الانباری ~~PageV01P492 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0527.png) # ~~حکایت کند که برادرم ابویعقوب الازرق را به عمل مصر فرستادند . من # ~~خواستم که به نزدیکاو روم واهل حرم را آنجا برم، از راه سماوه1 قصد # ~~دمشق کردم در ms267 2 کاروانی بزرگ . چون 3 به میان بیابان رسیدیم جمعی # ~~که بدرقه بودند 4 بااعراب میعاد کرده 5 بودند وموافقت6 نموده. چون7 # ~~ایشان برسیدند 8 کاروان را فرو گذاشتند و گفتند : قطاع طریق در غایت # ~~کثرت وآلت وعدتاند و9 مارا باایشان طاقت مقاومت نیست ، و دزدان # ~~استیلا یافتند وهرچه داشتیم از مواشی وامتعه (وناطق وصامت وزاد) 10 # ~~وراحله 11 ببردند 12 ومارا (عاری وضایع ومخذول) 13 در آن منزل 14 # ~~بگذاشتند، و 15 به هلاک متیقن گشتیم (وامید ازحیات) 16 منقطع ~~گردانیدیم. # ~~یارانرا گفتم به همه حال از مرگ گزیر نیست، اگر(در این همین جایگاه)17 # ~~مقام کنیم هلاک شویم و اگرچندانکه18 حرکتوقوت برقرار باشد برویم # ~~یمکن 19 که 20 به موضعی 21 رسیم 22 که سبب نجات 23 و خلاص ما # ~~گردد واگر دست ندهد بیرون از هلاک چیزی نخواهد بود و آن خود ~~PageV01P493 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0528.png) # ~~گر1 هم در این منزل صبر3 کنیم خود4 واقع خواهد شد . پس8 # ~~کودکی را که از آن برادر بامن بود برگردن نهادم ، آن عورت را فرا # ~~پیش کردم وآن روز و آن شب 6 میرفتیم، ومن قرآن حفظ داشتمی ، # ~~ختمی بکردم وبسیار دعا وتضرع وزاری به جای7 آوردم تا آخر روز به # ~~حلهای 8 ازحلههای9 اعراب 10 رسیدیم. ایشانخواستند که تعرض رسانند، # ~~من شنیده11 بودم اگر 12 کسی به حلهای13 (از آن)14 ایشان افتد15 و # ~~خائف باشد (که از ایشان ضرری بهویرسد)16 دست در دامن زنی یا17 # ~~مردی 18 از 19 ایشان زند 20 تا 21 از شر ایشان ایمن 22 گردد23 . در حال # ~~خود 24 را25 به 26 خیمهای از 27 خیمههای ایشان در افکندم 28 ودست در # ~~دامن زنی زدم ودیگران نیز پراکنده شدند29 ، وچون خداوند خانه بدید که # ~~چون عطف از دامن (آن زن) 30 در آویختم 31 آستین عاطفت 32 بر33 من # ~~انداخت وسر از گریبان امن ورفاهیت بر آوردم. وچون در هیأت34 من ~~PageV01P494 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0529.png) # ~~نظر کرد ومحافظت من ms268 بر1 اوقات صلوات2 ومواظبت برقرائت کلام الله # ~~بدید درحق من لطفهانمود و پرسید2 که درخواست تو چیست؟ گفتم:[آنکه2 # ~~مرا 4 (واین عورت واین کودک را)5 بر راحله[ای]2 نشانی و به دمشق بری7 # ~~تایهای راحله به تورسانم 8 وراحله9 به تو بخشم وجز این 10 باتو ~~نیکوئیها # ~~کنم. آن اعرابی اجابت کرد11. ومن باخویشتن تقدیر کردم که به همه حال # ~~در دمشق از احباب واهل معرفت برادرم کسی باشد که12 آنچه مالابدباشد # ~~ازوی بستانم 13. (ومرا و آن عورت وطفل را) 14 بپوشانید 15 وزاد وراحله # ~~راست کرد وخودبرراحلهای دیگر نشست و بیشتراهل کاروان16 [را] که بدان # ~~حله افتاده بودند همیننوع میسر شدهبود. وجمعی انبوه همراه شدیم وبعد # ~~از چندروزوقت طلوع آفتاب به حوالی 17 دمشق رسیدیم، و اهل دمشق خبر # ~~قطع کاروان ورسیدن آن جماعت شنیده 18 بودند وهرکسی (از دوستان # ~~و آشنایان خویش)19 می پرسیدند. درمیان آن زمره ( مردیرا)20 دیدم که # ~~از من (پرسید21 ونام ونسب وکنیت من می گفت) 22 گفتم23 اینک من24 ~~PageV01P495 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0530.png) # ~~اینجاام. به نزدیک1 من آمد وگفت : ابومحمد بن الازرق الانباری تویی؟ # ~~گفتم: آری . زمام شتر 2 من 3 گرفت 4 واعرابی را 5 فراپی من داشت # ~~تا به شهردررفتیم،6 ومارا در7 سرای معمورو آراسته فرود آورد که منبی # ~~بود از غزارت 8 نعمت وفرط مروت ، وشک نکردم9 [که او دوستی از # ~~دوستان برادر من است، ما رابه حمام فرستاد وخلعتی لطیف درمن پوشانید # ~~و کودک ومادرشراهمچنان، و آن شبو]10 آنروز را در خفض عیش و رفاهیتی11 # ~~تمام 12 بگذرانیدم13 ونه او ازحال من پرسیدونه من ازحال او. چونروز # ~~سوم بود گفت: این اعرابی از کجاست؟ من مصدوقهآ حال بااو بگفتم و # ~~آنچه اعرابی را متقبل شده بودم. گفت: چند میباید ؟ چندانکه 14 گفتم # ~~بیاورد واعرابی را بهای شتر15 بدادم و16 (بر آن جمله که)17 وعده(کرده # ~~بودم) 18 شتران را19 بدو بخشیدم و20 اعرابی به خشنودی برفت . پس # ~~آن مرد از من پرسید که عزم ms269 کجا داری اکنون و نفقه چند خواهد # ~~بایست 21 (؟) من در شک افتادم و گفتم : اگر از آن جمله بودی ، که # ~~برادرم بدو22 نوشته بودی به تفقد 23 من ، دانستی که مقصد من کجاست ~~PageV01P496 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0531.png) # ~~ومقصودمن چیست؟ گفتم: برادرم چندفرمودهاست (که به من رسانآی 1)2؟ # ~~گفت: برادرت کپست؟ گفتم: ابویعقوب الازرق الانباری الکاتب که به مصر # ~~مقیم است. گفت: والله که من این نام هر گز3 نشنیدهام 4 (و این 5 مردرا # ~~در عمر خودندیده6)7. مناز این8 (سخن درتعجب بماندم)9 واز آنمرد10 # ~~عذر خواستم و11 گفتم12 : (ایفلان)13 من گمان بردم که این لطف که بامن # ~~نمودی و این احسان که در حقمن فرمودی سبب محبت ومعرفتی14 بود # ~~که بابرادرم15 داشتی و الامن چندین انبساط ننمودمی(و گستاخی16 ~~نکردمی)؛17 # ~~اکنون تقریر فرمای که بی مقدمهآ معرفتی و سابقهآ وسیلتی موجب چندین ~~اکرام # ~~وانعام وتعظیم (واحترام)18 که درحق من به جای19 آوردی (چه بود)20؟ # ~~گفت: سبب این (خدمت که بدان قیام نمودم)21 وسیلتی است مؤ کدتر22 # ~~ومستحکمتر از معرفت ومحبت 23 برادرت 24 وسزاوار است که بدان 25 # ~~استظهار صدچندین انبساط فرمایی26. گفتم: آن 27 وسیلت کدام است ؟ # ~~گفت: چونخبر قطع قافله [ای] که تودر ویبودی به دمشق رسید باکثرت # ~~خلایق که در دمشقاند کم کسی بود که 28 غمگین29 و مصیبتزده نگشت ~~PageV01P497 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0532.png) # ~~به سبب1 مالی یا 2 بضاعتی یا خویشی و 3 ودوستی که در میان ایشان # ~~داشت، جزمن که از ایننوع 4 فارغ بودم و مردمان مستعدمی شدند تابة # ~~استقبال خویشان ودوستان وشرکا5 (واهل معرفت)6 خود روند . چون شب # ~~در آمد مصطفی را - صلواتالله و سلامه علیه 2 در 8 خوابدیدم که مرا # ~~فرمودی9 ابومحمدالازرق- الانباریرا دریاب و دراصلاح [شان]10 ونظم # ~~کار پریشان او ممدومعاون باش واورا بامقصود به مقصد رسان. در اسعاف # ~~ملتمسات وانجاح مقترحات 11 تو وسیلتی از این وثیقتر وسببی از این # ~~اکیدتر نمی باید. ### | شعر: # ~~(حکم کن تاهرچه گویی آن کنم ### | خدمت تو از میان ms270 جان کنم # ~~تازنی انگشت بامن برنمک ### | گر قبول افتد جگر بریان کنم # ~~بأشد اندرکیش من عیدی دگر ### | خویشتن پیش تو گر قربان کنم # ~~هرچه جنبانی زبان یا12 لب بدان ### | من به کامت ازبن دندان کنم)13 PageV01P498 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0533.png) # ابومحمد 1 گوید:چون این2 سخن بشنیدم 3 گریه برمن غالب # ~~شد و از آن روی که خود 4 را آن5 قدر ندانستم مدهوش شدم 6 وحالی # ~~سجدةآشکر گزاردم7، وخدا8 را - جل جلاله - حمد9 وثناگفتم وبرمصطفی- # ~~صلواتالله وسلامه علیه 10 - درود فرستادم و آنچه مالابد ومایحتاج بود # ~~تارسیدن به مصر ازوی قبول کردم وروی بهمصر نهادم11. # فصل - ودو موضع از این حکایت اتعاظ 12 و اهتبار و تادب و # ~~اقتدا 13 را 14 می شاید: # یکی - آن که 15 زفهار 16 داری وحمایت، از آن اعرابی که آن # ~~مرد التجا بدوکردودست در دامن یکی از اتباع اوزد (در آموزی)17 ؛ # ~~واگر18 از دست روزگار کسی چون آستین سرگشتهشده باشد و چوندامن # ~~درپای تو افتد دربند آن باش که 19 چون گریبان بر گردن خودش جای # ~~کنی. وچه لایق است (از گفتههای من)20 این تازی وپارسی: ### | العربیه # ذا تشبث 21 ممنو بدیلک22 کن ### | له 23 خفیرا24 ، من لایحقر 25 النمما ### | 3- مجا: PageV01P499 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0534.png) # ~~مارممن شأن برمته ### | جزاک منه ملیک تنشیء 2 الرمما ### | الفارسیه 3: # ~~هرخسته که افتد چو رکابت در پای ### | مانند عنان تو دست گیریش نمای # ~~وانرا که زدت 4 چوعطف5 دردامن چنگ ### | برگردن خود کن چو گریبانش جای # ~~ودوم- آن که در هرحال که باشی اعتماد برحول وقوت باری - # ~~تعالی- داری و امید به کرم ولطف او. وگرچه بسی نعمت وجاه واموال # ~~معد و اسباب مثمر بامنفعت باشد تکیه بر آن نکنی که نتوان دانست که # ~~روزی باشد 6 و7 هرچند درویش وبیسرمایه باشی ازرزق او نومیدنباشی # ~~[که]8 از آنجا که طمع نداری و ترا درحساب نباشد به تو رساند . (و # ~~مناسب است)9 با این معنی از گفتههای من این 10 دوقطعه: ### | العربیه # ~~توکل علی الرحمن واجعله مویلا ms271 ### | ا ذا جئت منقد 11 کان عندک 12 مرتجی # # وکن وافقا ان ابآبه %~% بفضله ### | سیفتح بابا کان منقبل مرتجا ### | 6- مجا : که ### | 5-ک: و PageV01P500 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0535.png) ### | الفارسیه1 : # ~~مشو رنج کش بهر روزی خویش ### | که این کار رزاق پرداختست2 # ~~کی رانشاندست برخوان لطف ### | برای یکی تیغ قهر آختست # ~~بس انداخته کو شود سرفراز ### | بسا3 سرفرازا %~% که %~% انداختست # ~~پس اومیدوارا که محروم ماند ### | و گر چند اسب طلب تاختست # ~~سا ناامیدا که چون بنگری ### | همه کار او یخته و ساختست # ~~چه داری تو مشغول خود را بدین ### | چوایزد ازاین کار %~% پرداختست # الحکایة الثامنة [من الباب السادس ]4 - حکایت کرد 5 الحسن بن- # ~~محمدالسمری که محمد 6 مهلبی دروقت وزارت خویش2 مرا بگرفت و # ~~مصادره فرمود (ومدتی طویل محبوس کرد)(تا از خلاص طمع ببریدم)9 # ~~واز فرج نومید گشتم ؛ تا10 شبی درخواب دیدم که : فلان11 دوست از ~~PageV01P501 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0536.png) # ~~دوستان تو 1 دفتری (دارد خلق)2 وبرپشت آن دفتر دعائی مکتوب است ، # ~~بستان3 وبدان دعا خدای 4 را بخوان5 (تا6 ترا فرج بخشد7)8 . چون روز # ~~شد آن دوست را بخواندم و گفتم: در خانهآ تو چنین دفتری بدین صفت # ~~هست وبرپشت آن دفتر دعایی9 مکتوب است 10؟ گفت : آری. التماس # ~~کردم تابه من فرستاد ، این11 دعا (برپشت آن دفتر تبشته) 12 یافتم. # الدعا: (اللهم انت الذی13 انقطع الرجاء الا منک وخابت 14 الآمال15 # ~~الافیک، صل 16 علی محمدولاتقطع اللهم منکرجائی ولا 17 رجاه من یرجوک # ~~فی شرق الارض وغربها . یاقریبأ غیربعید ویا شاهدا غیر غایب ویا غالبا # ~~غیر مغلوب اجعل لی من 18 امری فرجاومخرجا، وارز قنی من حیث لایحتسب19، # ~~انک علی کل شیء قدیر)، ویادگرفتم وبرخواندن آن مواظبتنمودم. # اندکمدتی برنیامد 20 که مقصود من برآمد وبند از پای من # ~~بر گرفتند وایام محنت برمن بهسر آمد. و ز کریا بن یحیی النصرانی گفت: # ~~مرا نیز محبوس کردند، این 21 دعا بخواندم (در روز خلاص یافتم)22. # فصل- ودر این حکایت اربابخرد وتجربه را تنبیه است که چون # ~~به بلیتی ms272 گرفتار 23 گردند ، فریادرس جز خدای- تعالی- ندانند و وسیلت ~~PageV01P502 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0537.png) # ~~الا دعانسازند. ودر این معنی این ابیات محرر 1 است از 2 انشای این # ~~ضعیف3 : ### | العربیه]? # ~~اذا منیت بامر ضاق مخرجه ### | فادع الاله باخلاص دجد فرجأ # ~~هو المغیث الذی فی کل مهلعه ### | یزیل6 عمن 7 دعاه مخلصا حرجا ### | الفارسیة: # ~~درمان غم خود از خدا باید خواست ### | دردی که بود از او دوا باید خواست # ~~ناخواسته گرچه میدهد خواستهام ### | نصرت به تضرع و دعا باید خواست # الحکایة التاسعة- هم او حکایت کرد که درجوار ابوعمر والقاضی # ~~مردی بود که اورا عسرت وتنگدستی پیش آمده بود ، ناگاه مالی جلیل و # ~~نعمتی کثیر بردست اوظاهرشد وسلطان خواست که اورا نکبتی رساند و # ~~آن اموال ازاوبستاند. ابوعمرو القاضی برای حق جوار اورا حمایت کرد # ~~از سلطان، ونگذاشت که متعرض اوشوند8. ومیان من وآن مرد صداقتی # ~~افتاد وحقوق اتحاد ومودت مؤقد گشت . صورت آن حال ازوی سؤال # ~~کردم. بعد از آن که مدتی مدافعت نمود حکایت کرد که مال 9 بسیار و ~~PageV01P503 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0538.png) # ~~نعمت 1 بی شمار از پدر میراث یافتم ودر اتلاف و خرج آن بشتافتم تا در # ~~مدتی نزدیک آن نعمت از من دور گشت وبه بیع دروچوب (حجرات و # ~~دور)2 محتاج گشتم 3، وبدان مفضی 4 شد که به قوت روز5 فروماندم و # ~~قوت کسب 6 فوت7 شد، وفقر وفاقه بدان حد رسید که طعمهٔ‌ 8 من از # ~~بهای ریسمانی که مادرم میرشتی9 ومیفروختی بود10 . یکشب درخواب11 # ~~دیدم که شخصی مرا گفتی 12 توانگری تو 13 درمصر خواهی یافت . به # ~~تعجیل (بدان جانب شتاب)14. بامداد به نزدیک 15 ابوعمروالقاضی رفتم و # ~~حق جوار وخدمتی که اسلاف اورا کرده بودم وسیلت ساختم و از او # ~~عنایت نامهای16 التماس کردم به مصر تا از17 آنجا عملی به من 18 حوالت # ~~کنندیا شغلی فرمایند که مرا در آن فایده19 ای باشد. وخدای- تعالی و ~~تقدس- # ~~به هروجه20 کهروی می آوردم 21 (وجهمعاش برمن)22 متعذر 23 گردانید # ~~و ازهیچ ms273 نوع آسایشی و (از هیچ باب)24 گشایشی ندیدم، (و بقیهای 25 # ~~نماند)26 ومحتاج صدقه گشتم وننگ داشتم 27 که 28 گدائی کنم ( وحیا ### | 2- مجا وت: ودور وحجرات ### | 9- مب. میرستی %~% 10- مجا: ### | 19 - مجا،ات، چا: رفقی. م: نفعی ### | 21- مجا، ### | 21: ممتذر PageV01P504 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0539.png) # ~~مانع آمد)1 ، (ومیان [نماز] شام وخفتن) 2 بیرون رفتم- تا 3 در آن ~~تاریکی # ~~باشد (که روشنائی روی نماید )4 وبه پردهداری ظلمت ، پردهاز روی کار # ~~من برنخیزد . وچون در آن تردد بیشتر بماندم طایفهای 5 مرا بگرفتند و # ~~چون غریب دیدندبرمن انکار کردند و گفتند : اعتراف کن که تو چه کسی # ~~واینجا چه میکنی ؟ گفتم: غریب وضعیف و فقیر وگرسنهام؛ میروم تا 6 بر # ~~در سرایها8 سؤال کنم. باور نداشتند 9 و مرا 10 چند تازیانه بزدند11. # ~~فریاد کردم 12 وگفتم: والله که 13 راست تقریر کنم . مرا رها کردند و # ~~گفتند: هات من 14عندک. من مصدوقهآحال (خود)15 چنانکه بود شرح دادم. # ~~آن سرهنگ مراگفت: از تو احمقترهیچکس ندیدهام 16 (وابلهتر نشنیده17)18، # ~~چندین سال است که (من درخواب دیدم)19 که 20 گویندهای مرا گفت21: # ~~در بغداد در فلان 22 محله، ومحلهآ مرا نام برد. من2 چون (نام کوی و # ~~محلهآ خود) 24 شنیدم همهتن گوش 25 و همهدلهوش26 گشتم و آن سرهنگ # ~~سخن تمام کردونام من (وسرای من27)28 نیز برزبان راندو گفت: [در آن]29 ~~PageV01P505 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0540.png) # ~~صرا بستانی است ودر آن بستان برفلان موضع درختی است، در1 زیز آن # ~~درخت سیهزاردینارزر 2 استمدفون3، من چنین خوابی دیدم 4 و هر گزه # ~~بدان التفات 6 نکردم، تواحمق 7 به خوایی که ببینی 8 مفارقت اهل ووطن # ~~اختیار کنی 9 وسفری 10 دراز11 درپیش گیری12 . من چون آن سخن بشنیدم13 # ~~قوی دلشدم و آنشب در مسجدی بخفتم و دیگر روز14 روی به بغداد نهادم. # ~~چمون به بغدادرسیدم آن درخت از آن موضع بر کندم وسی هزاردینار بر ~~گرفتم15 # ~~وخدایرا (سجدهآ 16 شکر گزاردم 17 واز آن روز باز 18 در خفض عیش ms274 # ~~ورفاغت 19 نعمت و (رفاهیت و)20 دولت روز 21 می گذاشتم. # فصل- هرچند بعضی مردمان22 که دعوی عقل کنند جنس این # ~~حکایتها 23 محال دانند 24 و ازراه ضعف یقین در تصدیق و تحمقیق 25 این # ~~انواع به 26 شک باشتد 27 اما محققان معتقد ومؤمنان صادقرا جنس این # ~~(اتفاقات از)28 نیکو کاری [های خدا]29 وخفیات الطاف اودرحق بندگان # ~~عجب (نباید داشت)30 چنانکه گفتهام: PageV01P506 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0541.png) ### | العر بیه # ~~ان الوسائل والاسباب اختلفت ### | للناسفی حالتی رزق وحمرمان # ~~لاتنعرن من التقدیر نادره ### | وکن مقرا %~% بها من حسن ایمان1 ### | الفارسیه): # ~~خدای- عزوجل- را لطیفههاست بسی ### | چوخواهد او که کسیرا کند به حقیاری # ~~عجایبست در احکام او واسرار است3 ### | نه آن چنان که ز روی گمان تو پنداری # ~~عجب مدار نوادر ازاو و چون4 دیدی ### | به صدق وایمان شاید که اعتراف آری5 # ~~ز خواب غفلت بیدار گرد تابینی ### | دقایق کرم او به خواب و بیداری # ~~الحکایة العاشرة - آوردهاند که خزیمة بن الحازم را که همگی خلیفه # ~~اوبود (ومدار خلافت در بغداد)6 بروی، (چنان عادت بودی)7 که هر روز # ~~سه شنبهی 8 بارعام دادی وهیچکس را حجاب9 نکردی. # ~~معارف و بزرگان سلام می کردندی و بازمی گشت10 واصحاب حوایج PageV01P507 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0542.png) # ~~وارباب مهمات رقاع وقصهها که نسخ کرده بودندی به حاجب1 تسلیم # ~~می کردندی2 وبرای 3 مطالعهآ قصص ورقاع خداوندان وقایع کاتبی علی- # ~~الانفراد نصب فرموده 4 بود تا هر چه بروی رفع کردندی تفحص 5 آن # ~~بفرمودی؛ هرچه از آن جمله بودی که شایستی که 6 بی استطلاع رای او # ~~جواب نویسد به نیابت 7 جواب نوشتی وهرچه به وقوف او برمضمون # ~~آن حاجت افتادی بروی 8 عرضهداشتی (وهرچه از اصحاب التماس وعطا # ~~ورفد)9 بودندی همه را10 به اسعاف و انجاح مقرون گردانیدی و جمله # ~~مسرور11 وخوشدل باز گشتندی. واز جملهآ جماعتی که در کارهای دیوانی # ~~تصرف 12 کردندی ومتقلداعمال 13 بودندی14 مردی بود باجمال وفصاحت # ~~وکمال وسماحت نام او حامدبنعمروالحرانی 15 و هرگه 16 متعطل 17 و ms275 # ~~بیکار بودی (درطلب عمل وشغل)18 الحاح بسیارنمودی وپیوسته برالتماس # ~~ملازمت ومداومت کردی وروزهای سه شنبه از خزیمه درخواست19 کردی، # ~~واگر 20 مقصود(به حصول)21 نپیوستی [بدان قناعت ننمودی و]22 بردر # ~~سرا ملازم بودی تاچون برنشستی [در راه]23 بااو سخن گفتی و درسرای ~~PageV01P508 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0543.png) # ~~خلیفه الحاح نمودی1 . [و درطبع خزیمه هیچ احتمال نبودی و حلم کار # ~~نفرمودی]2 .یکروز 3 خزیمه بهحادثهای که درمملکت افتاده بود متفکر # ~~ومتقسم] خاطر 4 بود وهم در آن روز حامد اورا بسیار ابرام داده 5 بود # ~~ولجاج نموده6 وملول کرده7. ناگاه حامد در آمد و آغاز کرد که با اوسخن8 # ~~گوید. خزیمه بانگی سهمناک براوزد و بفرمود تابه عنف اورا9 از سرای10 # ~~بیرون کردند ومرا آوازداد وسوگندان11 غلاظ وشداد 12 (برزبانراند)13 # ~~که اگربعد از این، این مردرا در سرای خویش بینم یادر موضعی دیگر # ~~چشم من بر وی 14 افتد بفرمایم تا گردنش بزنند (یاسرش از تن # ~~برکنند)15 . اورا 16 از این سوگند 17 خبر کن تابعد از این درخون خود # ~~سعی تکند. وخزیمهرا عادت18 بودی که چون وعدهای دادی یا وعیدی # ~~فرمودی 19 البته بدان وفا نمودی. من درحال حجاب وحراس20 ودربانان # ~~را21 بخواندم وبه مبالغتی 22 هرچه تمامتر این سخن باایشان تقریر کردم # ~~ودر تهدید 23 به اقصی الغایة (والامکان)24 بکوشیدم، که اگر چشم امیر # ~~بروی افتدخون شما واز آن اوهدرخواهد بود. و چون بیرون رفتم آن مرد رابر ~~PageV01P509 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0544.png) # ~~در سرای یافتم، صورت حال بااو تقریر کردم 1 وتحذیری2 چنانکه شنیده3 # ~~بودم به جای آوردم و او مرا شکرها گفت و به غایت نومیدودلتنگ باز گشت. # ~~وچون روزدیگر 4 به سرای خزیمه رفتم آن مردرا یافتم پیش از من آنجا # ~~رسیده5 وعلی الرسم 6 منتطر خروج خزیمه ایستاده7 . مرا از او 8 سخت # ~~آمد و گفتم: ای فلان از خدای نمیترسی وخویشتن را به دست خود در9 # ~~ورطهآ هلاک میافکنی؟ گفت: به خدای که من این جرأت از سر جهل 10 # ~~ننمودهام. ms276 من11 به وسیلتی اکیدو سببی و ثیق[و] دلقوی آمدهام12، زود13 ~~باشد # ~~که آثارلطف باری -تعالی- بدانچه شاد شوی ومتعجب بمانی در حقمن # ~~ببینی. حسن بن سلمه گوید: تعجب من از او بیفزود. به سرای در رفتم ؛ # ~~خزیمه را درصحن سرای دیدم ایستاده 14 ومستعد رکوب گشته . چون در # ~~من نگریست15 گفت: حامدبن عمروچه کرد؟ گفتم: اینک بردرسرای 16 # ~~ایستاده است 17 و از جهل وجسارتاو متحیر بماندهام که دیروز18 آنهمه # ~~مذلت کشیدهاست و آنتهدید بدورسانیدهام19 امروز پگاهتر آمده است. # ~~وگفتمش20 تاباز گردد،مرا جواب داد که به املی21 فسیح و سببی محکم # ~~و اعتمادی تمام آمدهام . خزیمه خاموش شد وبرنشست و بیرون رفت 22 # ~~وچون حامد اورا بدید پیادهشد وخزیمه آواز داد که قرومیا 23 وبامن تا ~~PageV01P510 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0545.png) # ~~به سرای امیر المؤمنین موافقت کن. وبراند تایه سرای امیر المؤمنین، وما # ~~نیز هرمو کب براندیم (واوبه سرای امیر المؤمنین در رفت وما تا1 مقامی ~~که # ~~حد مابود در رفتیم2 (وبرعادت)3 بنشستیم)4. حلمد بیامد و به نزدیک من # ~~بنشست. گفتم: از کیفیت ماجری و سبب جرأت تو با آن تهدید و وعید که # ~~دیروز5 شنیدی و نرمی و تملق او باتوبعد از آن غلظت وفظاظت مرا اعلام # ~~کن. گفت: خوشدل 6باش، این 7حال باتو شرح نخواهم داد الا آخر # ~~کار وماهنوز در این مقال8 بودیم که حامد را بخواندند9، و10 زود 11 # ~~بیرون آمدخلعت خلیفه پوشیده 12 ولوائی بااو براثر 13 می آوردند وایالت # ~~کنار فرات 14 باسرها 15 بدو مفوض کرده. برخاستم و تهنیت کردم 16 و # ~~گفتم: اکنونهم وقت نیست؟ گفت: تابا خدمت رسم وبرفت. ومن منتظر # ~~خزیمه بودم تا بیرون آمد و17 باسرای خود رفت و18 چون بنشست # ~~روی به من آورد وگفت: همانا که 19 براین تربیت که امروز حامدبن- # ~~عمرورا کردم برمن انکار می گنی و می گویی که 20 حال امروز با مقال # ~~دیروز21 موافق نیست و از گفتار تاکردار بعد مسافتی 22 هرچه تمامتر # ~~است. گفتم: بلی ms277 ایهاالامیر. گفت: بدان که در آن وقت که من 23 بااو آن ~~PageV01P511 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0546.png) # ~~خطاب فرمودم درغایت 1 غیظ3 ونهایت3 غضببودم، وچون شب در آمد # ~~در4 خواب دیدم که5 حامد در نماز (ایستاده است)6 و هردودست برداشته # ~~وبه تضرع 7 وابتهال و خشوع هرچه تمامتر دعا می گفت . مرا در دل افتاد # ~~که 8 مرا دعای بد می کند9، آواز دادم که مکن مکن و به نزدیک من آی . # ~~از نماز بازگشت 10 وپیش من بایستاد11. گفتم: تراچه بر آن باعث بود که # ~~پیش خدای داد گر میان تظلم در بستی وزبان به دعای بدمن بگشادی12؟ # ~~گفت: از برای آنکه ازتو اعانت خو استم اعانت نکردی13 و استحقاق عرضه # ~~داشتم استخفاف فرمودی وعزت امید داشتم خوارم کردی 14 وشادی طمع # ~~کردم غمخوارم گردانیدی؛ غنا15 توقع کردم نبخشیدی 16 و فقر ظاهر # ~~کردم 17 نبخشودی 18، خوار 19 و بزهمندم20 از خانه 21 بیرون کردی (تا # ~~به شماتتاعدا وخجالت اولیا گرفتار شدم، (وبه آن نیز بسنده نگردی)22 # ~~وبه قتلم تهدید کردی )23 وبه هلاکوعید فرمودی، وامل مناز طلب24 منقطع # ~~گردانیدی؛ تاجان از تن بیزاری نستاند25 لحظهای بیزاری 26 نخواهم بود ~~PageV01P512 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0547.png) # ~~وازبیداد تو فریادخواهم خواند1 (واز دست جور تو داد می خواهم # ~~تا آنگه که جبارقهار منتقم منتصف4 یعنی خدای- جل جلاله5 - مرابه مقصود # ~~رساند وداد من بدهدو 6 انصافازتو بستاند. چون آن بشنیدم چنان پنداشتم # ~~که اورا می گویم که مرا بعد از این دعای بد مکن تا بامداد به 7 لطفو # ~~احسان کار تو نیکو گردانم وایالت ولایتی 8 عریض وبسیط به تو دهم . و9 # ~~چون بیدار شدم از این خواب شگفت بماندم وباخود گفتم: بر آن مرد10 # ~~ظلم کردم وحق شیخوخت وتقدم او11 رعایت نفرمودم ودر مذلت و اهانت # ~~او(بی) جرمی بکوشیدم؛ اگراو در طلب رزق خویش 12 الحاحی کرد یا # ~~مداومتی نمود ویرا بدینچه سرزنش توان کرد؟ ودانستم که آن خواب # ~~موعظتی است و تنبیهی که حق13- تعالی-ارزانی داشت. ms278 و باخودمقرر کردم # ~~که 14 بامداد وعدهای 15 که درخواب دادهام وفا کنم ورضای او به ابتغای # ~~مرضات الله - تعالی- حاصل گردانم. ورؤیت درگاه 16 ثمرهآ آن رؤیا بود و # ~~آن بیداری نتیجهآ آنخواب. حسن بن سلمه گوید: من رای اورا به محمدت # ~~تقویت وتصویب کردم وبروی در بذل آن 17 مکرمت دعا گفتم وچون به # ~~خانه مراجعت کردم آن مرد [حامدا کاسمه]18 به نزدیک من آمد و گفت: # ~~یاجهینة الاخبار 19 از مصدوقهآ حال وکاراخبار فرمای. گفت: آن روز که ~~PageV01P513 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0548.png) # ~~از در 1 خزیمه باز گشتم [با]2 دلی پردرد وچهرهٔ‌ زرد و امید منقطع # ~~گشته وخوف غالب شده 3، از اعانت دوستان محروم مانده و به شماتت # ~~دشمنان 4 مرجوم گشته، چنانکه میفرماید: ### | رباعیة6 # کار دل من جمله دگرگون گشته ### | امید نمانده تزس افزون گشته # [ز] افسردگی و گدازش و خوف وطمع ### | خون همچو جگر شده جگر خون گشته # مستمند وحزین ونومید وغمگین روی به وثاق خود آوردم وچون # ~~آن حالت8 بااهل وعیال شرح دادم غمی چون کوه بردل هویکی9 نشست # ~~وماتم در 10 در خانهآ من برخاست11 ، وآن شب در آن سرای هیچکس # ~~از اندوه طعام نخورد 12 وچون خواب در چشمها قرار گرفت و همگنان # ~~بخفتند 13 برخاستم و وضو ساختم و به اخلاص طویت وصدق نیت و # ~~تضرع تمام وخشوع وخضوع14 کامل روی به قبله آوردم وچند رکعمت # ~~نماز بیریا ونفلق بگزاردم15 ودمست به آستان برداشتم وسربرزمین نهادم # ~~واز خدای - تعالی16 - در آن [ظلم]17 که برمن رفت استغاثت 18 کردم و ~~PageV01P514 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0549.png) # ~~از آن ستم که کشیدم استعانت1 خواستم، وچون درسجده دیر بماندم خواب # ~~بر چشم2 من غلبه کرد، در خواب دیدم که هم بر آن حالت در نماز ایستاده3 # ~~بودمیودست بهدعا برداشته، خزیمهمرا بدیدی [و] آواز دادی که لاتفعل 4 # ~~لاتفعل، مرا دعای بدمکن، فردا5 پگاه به نزدیک من آی تاباتو نیکویی کنم # ~~وترا ایالت دهم6. چون از خواب در آمدم آن خوف از ms279 دل من رفته 7 بود # ~~وقوتی در نهادم8 ظاهر گشته و(امیدی در سینهآ من جای گرفته، [گفتم]: ~~بامداد9 # ~~به نزدیک او روم باشد که)10 رقتیدر دل اوافکنده باشند11 وبر من ببخشاید # ~~ودری از تربیت بگشاید. وچون بیامدم بعد از آن خود صورت12 حال # ~~مشاهده فرمودی . حسن گفت: مرا ازاتفاق هردو خواب عجب آمدو آنچه # ~~از امیر شنیده13 بودم بااو حکایت کردم وچون به نزدیک خزیمه رفتم 14 # ~~و آنچه از حامد شنیده 15 بودم تقریر کردم تعجب نمود و بعداز آن پیوسته # ~~جانب او متعهدا16 رعایت فرمودی و در (اکرام وعزیز داشت17)18 او # ~~مبالغت نمود[ی]1 # فصل -ودر این حکایت به دوپند بهرهمند می بایدشد: # یکی- آنکه هر که از فضل خدای- تعالی-20 امیدوار مرحمت PageV01P515 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0550.png) # ~~است واز کرم او متوقع مغفرت، باید که هیچ امیدوار را از درگاه خود # ~~خایب1 بازنگرداند وهیچ نیازمندرا ازلطف خود بی بهره نگذارد و این # ~~ابیات مناسب (این معنی است2): ### | العربیه # ~~ان کنت ترجو من الرحمن مغفرة ### | کن باذلا3 واجتنب من خیبته الراجی # ~~وناجربک بالاسحار مبتهلا4 ### | تفزبه یوم یلقی5 فوزة الناجی ### | الفارسیه6: # ~~چون هست ترا یقین که جاوید نهای ### | لرزنده چرا زمرگ چون بید نهای # ~~کس را ز عطای خویش محروم7 مکن ### | از نعمت8 ایزد ار تو نومید نهای # ودوم - آنکه مرد عاقل باید که به بسطت جاه وکثرت مال و # ~~صباحت 9 جمال وغزارت علم وقوتعمل مغرور نگردد وبرهیچ مستمند و # ~~ضعیف 10 استخفاف 11 واستهزا نفرماید، واز آنکه مظلومان به12 حضرت # ~~الهیت بنالند [و چبروت و کبریای اورا به دست قهرقهار علی الاطلاق # ~~گوش مالند14213 محترز باشد، ویقین شناسد که خدای انصاف مظلومان ~~PageV01P516 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0551.png) # ~~از ظالمان بستاند ودادضعفا از بیداد گران1 بخواهد [واین ابیات مببیاست # ~~برین2 معانی]3: ### | العربیه]4 # ~~غرتک دنیاک یامغرور بالجاه ### | لاانت تسقی ولاهی 5 ایها اللاهی # ~~انصف رعایاک فی کل الأمور وخف ### | عن استغائته مظلوم الی الله ### | [الفارسیه]6: # ~~ای بنده تو از گنه7)8 ز الله بترس ### | زان روز که سودت نکند ms280 جاه یترس # ~~وی شه تو به جوشن وسپر غره مشو ### | از تیر جگردوز سحرگاه بترس # الحکایة الحادیة عشر9 [من الباب انسادس]10 - در کتب تواریخ # ~~مسطور11 است که از اهل کرخ عطاری بود به غایت متقی و [مستور]12 # ~~وبه صلاح وسداد معروف ومشهور وبه امانت ودیانت موسوم و مذکور ، # ~~قرض بسیار بروی جمعشد ووجوه ادا به دستنمی آمد . از ملازمت PageV01P517 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0552.png) # ~~متقاصی و وکیل قاضی (به ضرورت)1 مستتر ومتواری گشت وروی بهدعا # ~~ونماز واظهارتضرع ونیاز آورد وروز صایم و شب قایم میبود تا شب # ~~آدینه 2 نماز ودعای بسیار و خضوع وخشوع3 بی شمار نمودهبود4 درخواب # ~~دید پیغامبر 5 را 6- صلوات اللهعلیه 7 - که8 اوراگفتی به نزدیک علی بن ~~عیسی # ~~رو-و(این علی بن عیسی در آنوقت)9 وزیرخلیفه بود- فرمودهام تاچهارصد # ~~دینار به تودهد، از 10 اوبستان. عطار11 گوید: ازخواب در آمدم وباخود # ~~گفتم: رسول- علیه السلام 12- فرموده است13: (من رآنی فی النوم فقد # ~~رآنی14 فان الشیطان لایتمثل بی): معنی آن است که هر که مرا در خواب # ~~بیند مرا دیده باشد، شیطان نتواند که خویشتن15 به من ماننده کند. بههمه # ~~حال آن خواب صدق16 باشد. بامداد 17 پگاه برخاستم و روی بهخانهٔ‌ # ~~وزیر آوردم، وچونبه درسرای 18 رسیدم حجاب ونواب19 مرا (ازدخول # ~~منع کردند)20. بردرگاه بنشستم 21 و22 دلتنگ شدم 23 واز آن بارنایافتن # ~~بار عظیم بردل من نشست، وگفتم: (من 24 بار این مذلت 25)26 نتوانم # ~~کشیدن 27 وعزم مراجعت کردم، ودراین تفکر بودم که (امام اعظم)28 شافعی- ~~PageV01P518 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0553.png) # ~~رضی الله عنه1- از آنجابیرون آمد -ومرا باوی اندک معرفتی بود . صورت # ~~حال براو2 عرضه داشتم، گفت: یافلان! وزیر ازوقتسحر3 در طلب تست # ~~وچندین طالبان ومتفحصان فرستاده است تا ترا بجویند، وذکر تو برخاطر # ~~من پوشیده 4 بود، برجای خودبنشین. وبازگشت و5 درحال مرا درسرای # ~~خواندند. چون در رفتم علی بنعیسی پرسید 6 که نام تو چیست و پدر تو7 # ~~کیست ؟ من نامونسبوحرفت ومقام8 خود تعریف9 کردم. گفت: ای فلان # ~~خدای15 جزای توبه ms281 خیر کناد ومرابرقضای حق توفیق دهاد. نیکو کردی # ~~که به نزدیک من آمدی. والله که از دوش باز آرام وقرار11 نگرفتهام که # ~~پیغمبر12را -صلوات اللهعلیه 13- به خواب دیدم که مرا فرمودی 14 چهارصد # ~~دینارزر به فلان بن فلان العطار (الکرخی)15 ده ، و امروز همه روز در # ~~طلب توام وهیچ کس مرانشان [تو]16 نداد. من نیز (چنانکه دیده بودم بااو # ~~حکایت کردم)17 وعلی بن عیسی بگریست و گفت: باشد که عنایتی باشد (از # ~~مصطفی - علیه السلام- در حق من )18. پس گفت: تا(ازخزینه هزار دینار)19 # ~~بیاوردند. گفت20: بستان، چهارصد دیناربرای امتثال فرمان رسول- علیه # ~~السلام21 - وششصد دینار هبه شکرانهآ آنکه 22 این کرامت در حق من ~~PageV01P519 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0554.png) # ~~فرمود. گفتم 1: دوستندارم 2 زیادت از آنچه رسول - علیه السلام 3 - # ~~فرموده است بستانم4 وبر5 صلهآ او مستزید باشم و امیدمی دارم که بر کات # ~~در آن مقدار 6 باشد. من 7 [ششصد 8 دینار قرض داشتم]9، دویست دینار به # ~~اصحاب قرض 10 دادم وباقی مهلت دادند تادردوسال بگزارم11 . ودردکان # ~~باز کردم وخرید وفروخت آغاز نهادم، وهنوز یکسال برنیامده بود 12 که # ~~سرمایهآ من بههزاردینار رسید13. دین بگزاردم14 و مال هرروز در زیادت # ~~بود15 تا از 16 دههزار دینار بگذشت17. # فصل- ودر این حکایت 18 فایده آن است که مردرا چون احتیاجی # ~~فرادید19 آید وعسرتی روی نماید باید کهدل (وجان)20 در خدا بندد و راز # ~~خود برهیچ مخلوق نگشاید ودرمان خوداز21 فضل باری- تعالی- خواهد22 # ~~که هر که اورا خواند اجابت یابد وهر که امیدبدو23 دارد به همه حال به # ~~مقصود رسد. [ودر این معنی گفتهام. ### | العربیه]24: # من الله استعن فی کل امر %~% فان الله للداعی 5 هجیب # هوالمولی یجیبلمن دعاه %~% ومنیرجوسوی26 المولی یخیب27 PageV01P520 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0555.png) ### | لفارسیه: # حاجت خویش پیش هر مخلوق ### | عرضه کم کن از آن که خوار شوی # گو غم دلت که از او ### | بیگمان زود شاد خوار شوی # الحکایة الثانیة 2عشر3 - حکایت کرد ابوالقاسم المنجم که مردی4 # ~~متمول از تجار خراسان هرسال حج گزاردی5 وچون به ms282 مدینه رسیدی # ~~به طاهر رسانیدی وطاهررا آن 7 مال همچون مرسومی گشته بود. یکسال # ~~هم برعادت میرفت تا آن ادرار به طاهر رساند. مردی از اهل مدینه از آن # ~~جمله که (مرد واعلی النفاق8)9 در راه خراسانی10 فرا پیش آمد و گفت : # ~~هرسال مال خود را 11 ضایع می گردانی واین مرد هرچه از تو و12 دیگران # ~~وخصال بد برشمرد . خراسانی گوید منخود 14 را ملامت کردم از تقرب # ~~نمودن بدو واعتقاد در حق او فاسد گردانیدم 15 و آن 16 دویستدینار بر ~~PageV01P521 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0556.png) # ~~مساکین وفقرا 1 صرف کردم واز مدینه بیرون آمدم وطاهر را ندیدم. ودر # ~~سال دیگر همین سنتنگاه داشتم (و آنچهدادنی بودبر فقرا صرف کردم2)3 # ~~وبه 4 طاهر التفات ننمودم. وچون سال سوم در آمد واستعداد حج گزاردن5 # ~~کردم عمصطفیرا - صلوات الله وسلامه علیه7- در خواب دیدم که گفتی # ~~سخن دشمناندر حق فرزند من قبول کردی و به قول آن پلید مبرت خودرا8 # ~~از طاهرباز گرفتی وفرمان باری- تعالی- که (میفرماید)9: # (یاایها الذین آمنوا ان جاءکمم فاسق بنباء فتبینوا ان تصیبوا # ~~وومأبجهالته فتصبحوا علی مافعلتم نادمین*) امتثال نکردی 10 بعد از # ~~این چنین مکن وبه نزدیک 11 او روواز گذشته اعتذار نمای و از کرده # ~~استغفار کن و آنچه در این مدت (فوت شده است سهساله)12 بدو رسان و # ~~بعد ازاین تا ترا قدرت وامکان واستطاعتوتوان باشداین مبرت باز مگیو13 # ~~و آن14 احسان منقطع مگردان15 . چون از خواب (منتبه گشتم)16 رعبی 7 # ~~وروعتی دراندرون من بود برخاستم ونیت زیارت طاهر18 کردم و سخنی ~~PageV01P522 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0557.png) # ~~که از آن پلید شنیده 1 بودم از خاطر بیرون بردم 2 و ششصد دینار به # ~~نیت او درصره [ای]4 کردم وباخود برگرفتم 5. و 6 چون [به مدینهرسیدم # ~~ابتدا بهسرای طاهر کردم وچون] 7 چشم او برمن افتاد گفت: ای فلان تا # ~~نفرستادندتنیامدی. باخود گفتم8: کلمهای استاتفاقی که برزبان او برفت، # ~~خواستم تاحقیقت آن بدانم گفتم: این چه سخن است که میفرمایی؟ گفت: # ~~قولدشمن ms283 خدا9و(دشمن)10 رسول (ودشمن من)11 [درحقما]12 قبول کردی # ~~وعادت خویش 13 درمعاونتما بگردانیدی تا آنگاه 14 که رسول - علیه # ~~السلام15- ترافرمود که برو وعذرخواه (وششصددینار سهساله)16 (به نزدیک # ~~او)17 بر آنگه بیامدی ودست فراز18 کرد وگفت: بیار آن ششصددینار که # ~~باتست19 من از غایت20 دهشتو خجالت وعظمت شگفتی21 این حالت مدهوش22 # ~~(وحیران بماندم)23، گفتم: حقیقت حال وزبدهآ مقال این است اما (این سخن # ~~ترا)24 از که معلوم گشت وناگفته چگونه مفهوم شد؟ گفت: چون سالاول # ~~شنیدم که بهمدینه رسیدی 25 ومرا ندیده26 باز گشتی از آن سبب بردل من # ~~اثرودر کار27 من خلل بادید آمد و سبب آن تفحص کردم، معلوم شد که دشمنی ~~PageV01P523 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0558.png) ### | فرج بعداز شدت # ~~از دشمنان سعایت کرده است وتو بدانسبب سعی1 از من بازگرفته ای2 # ~~وچون دوم سال3 نیامدی4(و آن بدعت راست5 گردانیدی)6 و بدان بی التفاتی # ~~مواظبت7 نمودی (غم من بدانسبب)8 افزون شد ودل از غصه پرخون ، و # ~~چون چندگاه بر آمد ودست تنگی واحتیاج زیادتشد روی به نماز و دعا # ~~آوردم والتجابه حضرت خداکردم و در محراب سر به9 سجده نهادم، مصطفی10 # ~~-صلوات الله وسلامه علیه11- را به12 خواب دیدم که مراگفت: غمنالمباش # ~~که من با آن خراسانی به جهتتو عتابها کردم وفرمودمی تا 13 آنچه (در # ~~این مدت)14 فوت شده است به یکباربه نزدیک تو آرد و بعداز این آن وظیفه # ~~منقطع نگردد. من خدایرا- عزوجل-15 حمد و ثنا گفتم16 (وشکر کردم17)18 # ~~وچون ترادیدم دانستم که سبب آمدن تومعاتبهآ 19 جدم بوده است. خراسانی # ~~گوید: آن صرة (ششصددینار20) پیش او نهادم21 ودست او 22 بوسیدم23 # ~~و24 عذرها خواستم. # فصل - مردخردمند باید که بههیچ حال قول 25 نمام و (بدگوی و PageV01P524 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0559.png) # ~~منافق 1) وعیبجوی 3 (درحق اهل صلاح قبول نکند3) (و5 اعتقاد در # ~~حق ایشان فاسد نگرداند وبازار قبول ایشان 6 را 7 کاسد نشمارد8)1 که # ~~هرکرا خدای- عزوجل10- از میان خلایق به فضل و11 علم وزهدو تقوی # ~~وحسب ونسب وفضایل دیگر ممتاز گرداند اورا حاسدان وصاحبغرضان ms284 # ~~بسیار باشند و (براین معنی)12 این ابیات دلیل است13 : ### | العربیه # # لاتسمعن کلام شریر %~% عدا ### | بین الاحبتهمفسدا بعلامه # ~~ان اللئیم یظن مکر مته الفتی ### | من لومه13 عین الهوان 15 کلامه # ~~ویلومه فی المعرمات سفاهة ### | لوم 16 النئیم 17 ملائم بملامه 18 # ~~زدفی المکارم والندی رغمأله ### | ان اللئیم یزید %~% فی آلامه 19 ### | الفارسیه: PageV01P525 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0560.png) # # زنهار مکن به قول بدگوی %~% در حق کس اعتقاد فاسد # # زیرا که کرام واولیا1 را %~% بسیار بود عدو و حاسد2 # # (بدگوید نیک سیرتان را %~% نمام پلید شوم3 مفسد # # باز آربه خویش4هوش ومشناس %~% بازار نفاق جز که کاسد)5 # الحکایة الثالثه عشر 6- زنی بود علویه زمن7 شدهو بر8 جای مانده9 # ~~پانزدهسال افتاده بود چنانکه کسی بایستی که از این پهلو (بر آنپهلو). # ~~گرداند 11 و خادمهای داشت که به حاجت او قیام نمودی. بعداز پانزدهسال # ~~شبیهم بر آن حال12 افتاده بودبامداد برخاست، صحت تمام یافته و عتلها ~~زایل # ~~گشته ودست وپای واعضای دیگر به حال13 سلامت بازرفته. مشی و قبض # ~~وقعود وقیام بی نقصان شد14 و15 همسایگان واهل معرفت او از آن حال # ~~تعجب نمودند وسبب آن کرامتوحصول 16 سلامت از وی پرسیدند 17. # ~~گفت: این18 خادمه[ای]19 که دارم بیادبی کرد و از خدمت من استنکاف و # ~~(تبرم فرا نمود)20 وکلماتی که خاطرمن کوفته شد21 ودل من شکسته گشت # ~~برزبانراند 22 چنانکه23 اززندگانی خود سیرشدم[و] بسیار 24 بگریستم واز ~~PageV01P526 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0561.png) # ~~سر درماندگی و بیچارگی خدایرا بخواندم ومرگ به آرزو خواستم و # ~~از حیات ملولشدم وآن شب همهشب قلق وضجارت1 برمن غالب شده # ~~بود2. چون با آندرماندگی 3 و4 نومیدی لحظهای درخواب شدم مردی را # ~~به خواب دیدم بهنزدیکمن در آمد وهم بر آذحال برهنه افتاده بودم. من # ~~ترسیدم5 و گفتم: (ای فلان)6 از خدای نمیترسی واز پیغمبر 7 شرم نمیداری # ~~چگونه حلال میدانی8 که مرا ببینی؟ گفت: من پدرتوام. (گمانبردم که # ~~امیر المؤمنین علی (بن ابیطالب)9 است. گفتم: یا امیر المؤمنین می بینی ~~که من بر # ~~چه صفت ودرچه ms285 بلیتام)؟10 گفت: من پدر توام محمد مصبطفی- صلی الله علیه # ~~(وسلم)11 -من بگریستم و گفتم: یارسول الله مرا ازخدای-تعالی 12- عافیت # ~~خواه. او لب بجنباند وندانستم که چه گفت. بعداز آن گفت: دست به منده. # ~~دست بدو دادم، دستم بکشید و مرا بنشاند ، بعد از آن گفت : برخیز به # ~~نام خدای-تعالی. گفتم: چگونه برخیزم؟ گفت: هردودست به منده . هردو # ~~دست بدودادم، ومیرفت ومن بااو میرفتم . بعد از آن مرا بتشاند وسهبار # ~~همچنین کرد. بارسوم گفت: خدای- تعالی13 - ترا عافیت بخشید و برتو # ~~بخشود14 حمد وثنا شعار خودکن و تقوی و ورع دثارخودساز. ازخواب # ~~بیدار شدم وآوازش همچنان در گوش من بود. پنداشتم15 که هنوز اینجا # ~~ایستاده 16 است. خادمهرا آواز دادم، پنداشت که برای قضای حاجتی آواز ~~PageV01P527 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0562.png) # ~~میدهم تکاسل می کرد وتغافل مینمود. گفتم: چراغ درگیر1 . بهزودی 2 # ~~چراغ برافروخت و آن رؤیا که دیده بودم بااوحکایت کردم. گفت : باشد # ~~که خدای- تعالی تراعافیت کرامت کندواین بلارا که به غایت کشیده است # ~~وبه نهایت انجامیده برتوبرسر آرد. ودست من بگرفت3 وگفت : برپای # ~~خیز. (برپای خاستم)4 وتکیه برخادمه 5 کردم وبرفتم وباز بنشستم و سه بار # ~~همچنین کردم. بار6 چهارم تنها برخاستم و برفتم واز آن روز باز قوت و # ~~صحت7 (در8زیادت بود)9. # فصل- وهرچند این جنس کرامتها از آنجا که وهم باطل ذست # ~~که تو آنرا عقل میشماری محال مینماید اماچون دستگیر خدا 10 وپایمرد # ~~مصطفی باشد شگفت نباید داشت(وبه ایمان و تصدیق تلقی 11 باید کرد)12 # ~~چنانکه گفتهام: ### | العربیه # ن قیل قد 13 دفع المولی آذی مرض ### | عن هایم %~% دمعه فیضره هامی # فکن به مؤمنا بالصدق معترفا ### | ولاتقل فصرت عن ذاک اوهامی PageV01P528 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0563.png) ### | الفارسر %~% 1 # ~~عجب مدارز لطف خدای - عزوجل # # %~% اگر چنانکه شود دستگیر محزونی 2 # ~~ذخیره کرم او هزار علت را # # %~% شفا فرستد بی اختیار و قانونی # ~~طبیب لطفش سازد برای بیماران # # %~% دوای شافی بی شربتی ومعجونی # ~~نه به زفضلش هست ای سلیم تریاکی # # %~% نه سودمندتر از عصمت وی افسونی ms286 # ~~(فزونمخورغم و کم کوش چونکه می نشود4 # # %~% کم وفزون چو ازاو هرکمی و افزونی # ~~چو هست رازقت او گومباش مدخری # # %~% چو هست واهبتاورو 5 مدار محزونی # ~~بر آورد کرم او به جنت ادریسی # # %~% فروبرد 6 سخط او به خاک قارونی)7 # ~~مبار کست8 عبودیتش که برناید # # %~% بجز بههندویش نام هیچ میمونی ### | کسی که نیست در این رسته هست مغبونی10- PageV01P529 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0564.png) # الحکایة الرابعة عشر1 -ابن الفرات درایام وزارت خویر ب سته # ~~ابوجعفر بسطام راقصد می کردی ودر مضایق و ورطهها می افکندی و بر عزم # ~~آن بود که اورااستیصال3 کند ومادرابوجعفر را از وقت صغراو 4 عادت # ~~آن بود که 5 هرشبی6 یک7 ناندرزیر بألین8 اونهادی9 وبامداد به درویش # ~~دادی. روزی ابوجعفر بعداز آنکه چندین نوبت از ابن الفرات م(تأذی شده # ~~بود ورنجها کشیده به نزدیک ابن الفرات)10 در آمد. ابن الفرات گفت : # ~~حکایت گردهآ نان11 تو ومادرتو چگونه است؟ گفتم: نمیدانم. (الحاح کرد # ~~که البته)12 بباید13 گفت. ابوجعفر صورت حال باز گفت. ابن الفرات گفت: # ~~دوش درتدبیر کاریبودم که 14 اگر تمامشدیهلاکتو در آن خواست بود.15 # ~~در خواب دیدم که تیغی برهنه دردستداشتم وقصد تومی کردم تا تراهلاک # ~~کنم16. مادرتو باگردهٔ‌نان 17 دردست فراپیش آمدی و آن نان 18 سپر تو19 # ~~ساختی، هرچند20 (سعی کردمی)21 برتو نتوانستمی22زد و به تونرسیدی23. # ~~از خواب در آمدم ابوجعفر چون این24 بشنید باابن الفرات ماجری25 کرد # ~~ودر استعطاف واعتذار بکوشید 26 (و استزادت به دوستی 27 که داشت به جای ~~PageV01P530 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0565.png) # ~~آورد)1 ومیان ایشان غباری که نشسته بودبرخاست وفتنهای 2 که برخاسته # ~~بود بنشست و سبب آن خواب بود ومایه آنصدقه که مادرابوجعفر3 میداد. # فصل- واین حکایت منبیاست 4 از فایدهای که5 در صدقه دادن # ~~هست ومحرض بر آنکه هرکه خواهد که از بلاها ایمن باشد و خدای- # ~~تعالی6- اورا از آفات وبلیات نگاهداردبرصدقهدادن مواظبت7نماید و اگر # ~~چه اندک باشد که مصطفی - صلواتالله وسلامهعلیه8- فرمودهاست9 که10 # ~~(تصدقوا ولو بشق تمرة): صدقه دهید واگرچه نیم خرما باشد11 . وهم او ms287 # ~~می فرماید12 که13: (الصدقتقرد البلاء). ومن می گویم: ### | العربیه # # تصدق اذا رمت ود البلاء %~% ولاتخب المستمیح 14 بلا # # وکن موقنا ان ما جتت به %~% تجدد15 جدکایوم البلی ### | الفارسیته16: # ~~نیست چون اعتماد بر فردا ### | بده امروز آنچه ما حضرست # # صدقه دافع بلا %~% باشد ### | وندرین هم حدیث وهمخیر 17 است PageV01P531 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0566.png) # ~~صدقه قوت دل و جانست ### | صدقه نور %~% دیده و بصرست1 # ~~صدقه پیش تیغ و رنج2 و بلا ### | به حقیقت چو جوشن و سپرست # ~~یکدرم کان دهی به درویشی ### | بهتر از گنجهای مدخرست # ~~هرچه دادی نصیب تو آنست ### | وان دگر روزی کسی دگرست # الحکایة الخامسة عشر3- آوردهاند که ابن ابی عون را که صاحب- # ~~شرط بوددر روزگارالموفق بالله دوستی بود4 باابوجعفر الکاتب، یکروز # ~~ابوجعفر را وعده داده بود که درشب به نزدیک او آید و آن شب در مجلس # ~~نس بایکدیگر5 درشرب6 موافقتنمایند و بامدادصبوح رافتوح شمرند. # ~~از میقات ومیعاد چندساعت در گذشت ونیامد. ابوجعفر غلامی را فرستاد7 # ~~تا سبب دیر آمدن معلوم گرداند8. باز آمد وگفت: اورا در مجلس سیاست # ~~یافتم وفرموده بودتاشخصی را به تازیانه میزدند. گفت: همین لحظه بیایم9 # ~~وآن سعادت کهمنتظر است10 دریابم و چون ساعتی بود 11 اوبر12 عقب # ~~غلام بیامد. ابوجعفر گفت: بیگاه آمدی و صبوح برما تباه گردانیدی، سبب ~~PageV01P532 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0567.png) # ~~این توقف چه بود وموجب این تأخیر از کجاست 1 ؟ گفت : دوش در # ~~خواب دیدم2 . که بر نشسته بودم3 تا به نزدیک تو آیم و بامن (ا لایک ~~غلام # ~~نبود)4. چون به خرابه5آ اسحاق بن ابراهیم المصعبی رسیدم پیری را دیدم # ~~بازیبوبها وور ومهابت و6 عصایی لطیف در دست گرفته و جامهآ نظیف2 # ~~پوشیده، برمن سلام کرد وگفت: ارشاد می کنم ترا به کاری که در قیام # ~~بدان مثوبت بیشمار است ومکرمت بسیار بدان که در حبس توپیکی8 # ~~است که امروز از مداین رسیده است وبیگاه بود که به شهر در آمد9 اورا # ~~به قتل متهم گردانیدهاند وبه ظلم بعد از ضرب بسیار محبوس کرده، ms288 وقاتل # ~~این10 قتیل11 کسی دیگر است واو این لحطه درغرفهای خفته است که آن # ~~غرفه مبنی است در میان سه12 غرفه به کرخ بر بالای طاقی که آن راطاق # ~~تکل13 خوانند و نام اوفلان بن فلان است بفرست کسی14 تااورا بگیرند15 # ~~که همین لحظه اورا خفته یابند15 مست وکارد خون آلود در دست، آنچه # ~~مصلحت بود16 در حق او بفرمای و در زندان بر آن17 بی گناه بگشای. و # ~~چون از خواب بیدار شدم برنشستم (وتابه رخنهآ جسر براندم)18 و عسس # ~~وحراس را بخواندم وگفتم : امشب چهواقعه (حادث گشته)19 و چه حادثه ~~PageV01P533 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0568.png) # ~~کشته گرفتیم وبسیار بزدیم، به کشتن 5 اقرارنکرد وبرانکار اصرار نمود . # ~~کیفیت ماجری وصورت حال از اوسؤال کردم. گفت: من مردیام ازمداین # ~~ودر مدینهآ خود به صلاح وسداد معروف وبه امانتوصیانت موصوف، و # ~~حرفت من پیکی باشد و سبب معاش اجرتی که از آن حاصل آید وفلان بن- # ~~فلان مرا بدین شهر به فلان کس فرستادهاست وخریطهٔ‌نامه بیرون کرد و به # ~~من نمود و وقت نماز خفتن بود6 که به اوایل بغداد رسیدم، کشتهای دیدم # ~~برطریق افتاده. چون بدورسیدم به غایت بترسیدم و جزع برمن غالب شد # ~~وفزع مستولی گشت، ندانستم که کجاروم. هنوزدر این تفثر بودم که # ~~عوانان فرا رسیدند وگمان بردند که کشندهمنم. مرا بگرفتند و بسیار بزدند # ~~ومحبوس کردند. اللهالله فریادرس وخون من بی گناه را (از ریختن)7 # ~~صیانت فرمای. گفتم: خدای8- تعالی9- ترافرج داد، برو به کار10 خود . # ~~(وبفرمودمتا)11 اورا رها کردند12، وپیادگان را 13 فرا4 پیش کردم15 و # ~~به16 کرخ رفتم وبرطاق تکل17 بر آن غرفه شدم که [آن]18 پیر در خواب # ~~بامن گفته بود. در 19 آنجا مردی یافتم مست، کارد خون آلود 20 دردست # ~~ومی گفت: آناخوا لقحبه21 را مجروح کردهام و اگر مردهاست من کشتهام. PageV01P534 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0569.png) # ~~بفرمودم تا دستهایش1 باز پس بستند و به حبس فرستادم، و به نزدیک # ~~امیر المؤمنین موفق2 رفتم واز آن توفیق که خدای3 ارزانی داشت ms289 اورا # ~~اعلام کردم. فرمود4 که اوراهم بدان5 موضع که آن جنایت6 از اوصادر # ~~شده است برند7 وچندان بزنند8 که (درزیر 9 چوب جان10)11 تسلیم کند # ~~(وهم در آن مقام بردار کنند12)13 وتااین ساعت به امتثال [امر]14 امیر ~~المؤمنین # ~~وقیام به تنفیذ آن سیاست مشغول بودم و سبب تأخیر، [تقدیم ]15 این 6 # ~~مصلحت 17 بود. # فصل- و در این حکایت تنبیه است بر آنکه18 پیوسته مظلوم و # ~~بی گناه را اگرچه19 درورطهآ (هلاک ودجهآ)20 بلا باشد امیدوار باید بود ~~که # ~~به همهحال خدای-تعالی21 (نصیراو)22 باشد، و براءت ساحت و سلامت # ~~طریق بیشک پایمرد ودستگیر او شود، وظالم گناهکار23 را اگر چه در # ~~کنف صحت وسلامت وپناه امن وفراغت باشد خائف وترس کار 24 باید # ~~بود که عاقبت روزی شومی ظلم اورا مؤاخذ ومبتلا گرداند وقهارمنتقم # ~~انصاف مظلومان (بستاند از او)25 . واین ابیات ازانشای من لایق این ~~(مقام PageV01P535 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0570.png) # ~~و)1 مقال است: ### | العربیة2 # ~~ستنتصف داظالم فقل اجل ### | وکل امر ینتهی لی اجل # ~~وایها المظلوم بالله استعن ### | وکیق به ولاتکن 3 علی 4 وجل # ~~سیأخد (کذا) الظالم لاتحسه 5 ### | یفلت 6عن رب الوری - عز وجل # # %~% الفارسیة7: # ~~به عذاب خدا شود مأخوذ # # %~% هرکه او ظالم وگنهکارست # ~~بی گنه را خدای= عزوچل ### | ازقضاهای %~% بد نگهدارست # ~~دار خلد است جای بی گنهان ### | وان هر با %~% گنه سر دارست # ~~عاری از عار بی گناه بود ### | چو گنهکار را بسی عارست # ~~زود گردد حزین و بازاری ### | ظالم ارچند تیز بازارست PageV01P536 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0571.png) # ~~بدرد روز حشر پرده برو ### | ایزد، امروز اگرچه ستارست)1 # الحکایة السادسة عشر2- ابوالفرج الکاتب که به ببغا 3 معروف است # ~~حکایت4 کرد که وقتی در حلب معلول و رنجور5 گشتم وعلتی برمن # ~~مستولیشد که هفتاندام من خشکشد6 چنانکه نه من حرکتی توانستم7 # ~~کرد8 ونه هیچکس اندامی از اندامهای مرا از غایت خشکی9 توانستی که # ~~بجنباند، وچون چوب پارهای10 افتادهبودم و به غایتضعیف و نحیف گشته # ~~وعلل11 متصل متضاد برمن جمع شده. سهسال براین12 حالت بماندم وجملهآ ms290 # ~~اطباء وحکما از مداوات ومعالجت 13 من عاجزشدند ومرا ازحیات وصحت # ~~نومید گردانیدندودرعلاج ودوای من بیش تفتر نکردند ونطر نفرمودند14، # ~~ومن از زندگانی طمع ببریدم و به چشم زنده درشخص مرده مینگریدم15. ### | رباعیه16 : # ~~افتادهبدم چو استخوان 17 مرده ### | آزرده تنی و نیم جان 18 مرده # ~~در زند گیی که مرگ از او بهتر بود ### | من بودم زندهای بسان 19 مرده PageV01P537 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0572.png) # ومرا دوستی بود که اورا ابوالفرج بن ابیدارم گفتندی ، از اهل # ~~حلب1، وپیوسته برعیادت من مواظبت نمودی2، واز غایت اهتمام و فرط # ~~اشفاق چون مرا بدیدی جزع بسیار نمودی چنانکه درد دل3 من زیادت # ~~شدی4 ونومیدی من افزون گشتی، و آن5 جزع وفزع او بدان اداکردی که # ~~که صریح به موتمن6 مرا تعزیت دادی7 وچون چشمش برمن افتاذی8 # ~~آب ازچشم او9 روان شدی10 وعنان تمالک از دست او بیوون رفتی11 .دل # ~~من ضعیف شد12 ومحنت زیادت 13 گشت14 و15 از غایت ضعف قوت تحمل # ~~نماند وباخود اندیشیدم که باغلام بگویم تا این نوبت که به عیادت آید # ~~با او بگوید (که ادب16 نباشد که از تو حجاب کنم یا بهوقت در آمدن # ~~عذری گویم، اما مرض 17 من به شنودن18 حکایت موت و فنا زیادت # ~~میشود)19 ومشاهدهآ آن (گریستن وجزع وفزع) 20 نمیتوانم کرد، اگر # ~~تجشم (خواهد فرمود)21 باید که ترک نحیب وبکا وتضرع وزاری کنی22 # ~~ومرا بیش از این از حیات نومید نگردانیو الا به تکدف 23 عیادت # ~~خویشتن24 را کمتر زحمت 25 نمایی. این سخن هنوز باغلام نگفته بودم ~~PageV01P538 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0573.png) # ~~که ابنابی دارم (برعادت)1 به نزدیک 2 من در آمد وچون چشم من بروی # ~~افتاد برنجیدم، از ترس 3 آنکه 4 همان طریقه5 مسلوک دارد وخواستم که # ~~در خطاب بروی مبادرت نمایم و آنچه اندیشیدهام بااو بگویم . او سیقت # ~~نمود و گفت: به بشارت 6 آمدهام. گفتم: به چه بشارت ؟ گفت: (دوش در # ~~خواب دیدم)2 که (من به رقه بودمی)8 به گورستان شهدائی9 که با ms291 امیر ~~المؤمنین # ~~علی به صفین شهادت یافتند، باجماعتی گرد مقابر10 طواف می کردمتا به # ~~جمعی رسیدم که گرد قبهای طواف می کردند. پرسیدم که این چه قبه # ~~است؟گفتند: قبر11 عمار12 یاسر. من بدان گنبد13 دررفتم14، گوری دیدم15 # ~~سرباز کرده16 ودروی پیری باجامههایسپید، وبرسروتن17 اوجراحتهای # ~~تازه وموی روی او 18 بهخون آلوده، ومردمان می گفتند که 19 عمار بن یاسر # ~~این است. بروی سلام کردم جواب بازداد، و مردمان 20 از او 21 سؤالها22 # ~~می کردندواوجواب می گفت، ومن متحیر مانده بودم23، ندانستم که 24 چه # ~~پرسم. پس گفتم : یاسیدی ابوالفرج عبدا لواحد بن نصر المخزومی25 ~~PageV01P539 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0574.png) # ~~معروف به ببغا1 را شناسی2 ؟ گفت: آری. گفتم: آنچه او بدان مبتلاست # ~~ازبلا ومشقت وبیماری3 میدانی؟ گفت: آری . گفتم : بخواهد زیست # ~~یانه؟ گفت: بلی بخواهد زیست واز این مرض صحت خواهد یافت، ولیکن # ~~توپسری داری بروی بترس4 از بیماریی که 5 بدو خواهد رسید. و چون # ~~این بشنیدم (از خواب)6 بیدار شدم (وبه تهنیت صحت تو دل خوش 7 # ~~گشتم8) وبه واقعهآ پسر رنجور9 شدم، وان شاءالله که صحت میسر شود # ~~واین 10 مرض خدای- تعالی11- کفایت کند. واورا پسری بود سی ساله، # ~~سلامت12 وتن درست، پس از پنجروز اورا تبگرفت و هرروز علت 13 # ~~ومرضش14 در زیادت بود وروز چهاردهم15 را16 به جوار رحمت17 حق # ~~رسید، (وبه صحت آن خواب قویدل گشتم)18 و بیماری19 روی درنقصان20 # ~~نهاد ودرمدت نزدیک صحت تمام یافتم. # فصل- واین حکایت متضمن بشارت21 وانذار است اهل مرض و # ~~صحترا، تا22 اگرچه23 کسی صحیح البدن وسلیم النفس و معتدل المزاج # ~~وقوی الترکیب24 باشد برصحت نفس وسلامت ذات اعتماد نکند ، و از ~~PageV01P540 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0575.png) # ~~مرگ مفاجا1 وبیماری ناگهان محترز باشد، اگر 2 کسی3 به بیماری دراز # ~~زمن شده باشد4 وعلت عسیر5 گشته ودوا متعذر6، امید از صحت منقطع # ~~نگرداند وطمع از حیات برندارد واز رحمت خدای7 نومید نشود[ که]8 # ~~آن کس که براحیاء اموات وایجاد معدومات9 قادر باشد10 برازالت مرض # ~~واماطت11 علت قادرتر ms292 بود. ومحیی و ممیت بی12 علت و آلت قعال # ~~لمایرید راشناسد وسبب موت وحیات وصحت ومرض، مشیت وارادت13 # ~~او داند، چنانکه گفتهام: ### | العربیة # ~~فدیتک لاتأمن من السموت ساعته ### | ولا تحسب الدنیا بعهدک وافیته # ~~تخاف عن الندنیا بحد فانها ### | علی رغم اهل العدل بالجور 14 جافیته # ~~وآیقن- وان آصفیت 15 عیشک 16 انه ### | یبدل بالتکدیر دهرک صافیته # ~~فما احد ینجو17 من الموت اننی ### | آری الموت وردأ والخلایق عافیته ### | 9- اساس ومجا: معدمات PageV01P541 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0576.png) # ~~درب سلیم مات من غیر علته ### | ورب علیل نال برءأ 1 و عافیته # ~~یمیت ویحیی بالمشیته 2 ربنا ### | فو الله لایخفی %~% علی الله خافیته # ~~وایضأ فی هذا المعنی بالفارسیة: # ~~مرگ از پیری و جوانی نیست ### | سببش رنج و ناتوانسی نیست # ~~برزمین هیچ محنت و دولت4 ### | جزبه تقدیر آسمانی نیست # ~~تندرستی مرد و بیماری ### | علت مرگ و زندگانی نیست # ~~جز به حکم خدای - عز و جل ### | هیچ اندوه و شادمانی نیست # ~~(بی امانی ز5 مرگ معلوم است ### | دل از آن طالب امانی نیست # ~~بی امانیست 6 مرد دروی از آنک ### | دهر جز جای بی امانی نیست # ~~جانی میوهآ بقا و دوام ### | یک کس از بی گناه و جانی نیست 7 ### | 3- مجا: ندارد. PageV01P542 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0577.png) # ~~غم دل هست از آنکه نیست کسی # ~~فانی است ار جوانی ارپیری است ### | زین غمم چهره ار جوانی2 نیست # # جاودانیست محنتم %~% شاید3 ### | زندگبانی چو جاودانی %~% نیست # ~~خوش زبانی چه سود زانکه 4 سخن ### | دافع دوزخ و زبانی نیست # ~~سزد ار خایفم ز مرگ، چو کس ### | ایمن از مرگ ناگهانی نیست # ~~زود گردیم زیر خاک نهان ### | آشکارست این نهانی %~% نیست # ~~زیورم 5 اشک چشم وخون دلست ### | در بحری و لعل کانی نیست # ~~کشتیعمر غرقه گردد چون ### | لنگرروح را گرانی نیست]6 # ~~باد نخوت زبادبان دماغ ### | کمترک کن چو زوروانی7 نیست (؟) # ~~کشتیات را شکست موج فنا ### | پس از این وقت بادبانی نیست PageV01P543 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0578.png) # هر که برعمر تکیه سازد او ### | جز که برروی باد بانی نیست # رو اطمع از ms293 بقا 2 ببر کین وصف ### | آن جهانی است این جهانی نیست)3 # الحکایة انسابعة عشر من الباب السادس: # از ابراهیم [بن]المهدی4روایت است5-واو پسر امیر المؤمنین مهدی # ~~بود، برادر هارونالرشید- که گفت6: برادرم هارون چون برمسند خلافت # ~~بنشست به هیچوجه7 رعایت جانب من نمیفرمود ودرحق من اعزاز و # ~~اکرام نمی نمود، وبی الثفاتی وجفای اورا بر8 حال وجاه9 ومال من اثر # ~~فاحش ظاهر شد واسباب وضیاع روی به خرابی آورد واز مدت 10 اندک # ~~وام11 بسیار برمن جمعشد وارزاق و صلات وادراراتی که مرا [معهود]12 # ~~بود13 انقطاع پذیرفت. یکشب من از ظهور اختلال در جاه ومال وتفتر # ~~در آن حال14 بهغایت دلتنگ وپریشان شدم وقلق واضطراب برمن غالب # ~~شد (وهم در آن اندیشه لحظهای)15 درخوابشدم، پدرخویش16 امیر المؤمنین # ~~مهدیرا به17 خجواب دیدم بردست نشسته ومن پیش18 او برپای ایستاده و # ~~اخختلال حال ونقصان جاه ومال خود حکایت می کردم، وازرشید شکایت ~~PageV01P544 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0579.png) # ~~می کردم1 ودر آن میان گفتم 2: یا امیر المؤمنین دعاکن تاخدای- تعالی3 - # ~~انصاف من ازاو4 بستاند ومکافات او بدو رساند. گفت5: (اللهم اصلح ابنی # ~~هارون) این دعا سه بار بگفت. من گفتم6: یاامیر المؤمنین از ظلم او7 ~~باتو # ~~شکایت می کنم ومیخواهم که برویدعای بدکنی8، اورا دعای نیکومی کنی. # ~~گفت: ترا چهزیان دارد اگر خدای اورا باصلاح آرد وعمل او درحق تو # ~~صالح گرداند ؟ واینک به نزدیک او میروم تا بفرمایم که9 باتو طریق # ~~مجاملت واحسان سپرد ودر اکرام واعزاز تومبالغت نماید و وامهای10 تو # ~~بگزارد و ولایت دمشق به تو ارزانی دارد. پنداشتم من به انگشت سبابه # ~~(اشارت به جانب دمشق)11 می کردم12 ومی عفتمی13 دمشق14 از راه انکار # ~~واستقلال15 واستحقار. او گفتی انشت مسبحه می جنبانی و دمشق را اندک # ~~میشماری16؟ این دنیاستهرچند از دنیا نصیب تو کمتر باشد در آخرت # ~~ترا بهتر باشد. چون (این بگفت)17، بیدار شدم18 و ندانستم که مسبحه # ~~چه باشد. مردی را که مؤدب19 من بود20 بفرمودم تا21 حاضر کردند واز # ~~او سوال کردم ms294 که مسبحه چه باشد؟ گفت: عبدالله بن العباس انگشت سبابه # ~~را مسبحهخواندی وسبب سؤالامیر از این سخن چیست؟ آن خواب که22 # ~~دیده بودم بااو حکایت کردم و بعداز آن درخوابنشدم وهمچنان برسر23 ~~PageV01P545 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0580.png) # ~~فراش نشسته بودم [و] با او سخن می گفتم که رسول امیرالمؤمنین رشید # ~~رسید وپیغام او به استحضار واستدعای من برسانید. من از آن خوابهیچ # ~~حساب بر نگرفتم1 وخوفوارتیا ع برمن غالبشد و مستشعر گشتم کهشاید2 # ~~که مکروهی به من رساند. تکاسل و تغاهل3 می نمودم [ومدافعت می کردم]4 # ~~تا حیا مانع آید [و] اگر مکری وغدری اندیشیده باشد تمام نگردد . و # ~~رسولان ومستحثان6 اومتواتر گشتندو به ضرورت7 والحاح مرابدان آوردند8 # ~~که برنشستم9و به سرای اورفتم و باجزعی وروعتی 10هرچه تمامتر به نزدیک11 # ~~او رفتم و او برروی فراش نشسته بود ومی گریست. چون مرا بدید گفت: # ~~سوگندمیدهم ترا بهخدای12 که امشبهیچ خواب دیدهای؟ گفتم: آری ، # ~~امیرالمؤمنین مهدیرا همینزمان13 به خواب دیدم. چون من این بگفتم # ~~گریستن وزاری او زیادت شد14. بعد از آن گفت: بااو از من شکایت # ~~کردی تا مرا دعای بد کند؟ گفتم: آری، اما اودعای نیک گفت و چنانکه # ~~رفته بود تمامت رؤیا براوعرضه داشتم. هارون گفت: همین لحظه درخواب # ~~به نزدیک من آمد وهرچه تو گفته بودی[و] 16 او جواب داد بامن تقریر کرد # ~~وبه وعدهای که تراداده بود وفانمود ، به خدای که امر اورا امتثال نمایم ~~PageV01P546 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0581.png) # ~~وصلهآ رحم بهجای آرم. پس پرسید که چندوام داری؟ گفتم: هفتادهزار # ~~دینار. بفرمود1 بگزاردند، وگفت: باخانهمرو تامن نماز بگزارم و بیرون ~~آیم # ~~وبرنام تولوایی3 به4 ایالتدمشق بربندم ودردولت وسعادت برتو بگشایم. # ~~من بر آنموجب که فرمود انقیاد نمودم وچون فرض حق بگزارد5 برسنت # ~~معهود مرا استدعافرمود وعهد دمشق ولوا بهمن تسلیم کرد و دراکرام و # ~~احترام6 من باقصی الغایة والامکان برسید7 وارکان مملکت واعیان دولت # ~~را بفرموده که9 در رکاب من تابه سرا10 بیامدند، وحال من نیکو شد و # ~~جاه من رفیع ms295 گشت. # فصل- واین حکایت منبی است از آنکه رعایت جانب اقارب # ~~واولوالارحامز بدهآمکارم ومآثر11وعمدة12آ مناقب ومفاخر است و کلام ~~ربانی # ~~محرض براین معانی که (قوله تعالی)13 : (اولوالارحام بعضهما ولی بیبعض)* # ~~[و] حدیث نبوی بر این دعوی 14 حجت15 قوی که (صلته الرحم یزید # ~~فی العمر). واز 16 گفتهآ من این هردو قطعهآ (تازی و پارسی)17 به ایسن18 # ~~معنی19 مناسب وملایم20 است21. ### | 2- مجا: احترامو ### | 13- مجا ### | 1- مجا: د PageV01P547 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0582.png) # # %~% العربیه: # ~~آویصلته الارحام فی العمر للفتی ### | بزید قزد1 فیها یزه بک7 فی العمر # ~~وجاقب عقوق الاقرباه و دارهم ### | مزل ذاک محن حیزومهم غمرة القمر # ~~وغامر غمار الناس فیالنب عنهم # # %~% کن واصلا وحم المحنک والغمر # # %~% الفارسیة:3 # ~~با خویش نیکویی کن و بیگانگی مکن # # %~% بیخویشی از معایب دیگر فزونترست # ~~هرنیکویی و لطف که باخویش خود کنی # # %~% باخویش کرده باشی، وین خودمقررست # ~~پیوند رحم باشد4 پیوند عمر، پس5 # # %~% پیوستهدار پیوندار عمر درخورست # ~~جانت بر آذر7 استاز ایزد به روزحشر # # %~% گردر دل تو عزم جفای برادرست # ~~درروی او بجز نفس خوش مزن چوعود # # %~% ورهمچوعود مسکنت ازوی بر آذرست)8 # ~~الحکایة الثامنة عشر- واقدی9 گوید مرا وقتی15 دست تنگی روی PageV01P548 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0583.png) # ~~نمود ونعمت وثروت پشت به1 من آورد وفقر به غایت کشید و فاقه به # ~~نهایت انجامید وماهرمضان از افق سال طالع شد و از تأثیر طالع [بد]2 # ~~اخراجات رمضان برمن متعلر گشت. دوستی3 علوی داشتم4، رقعهای # ~~بدو5 نوشتم وهزاردرم قرض 6 خواستم،هزاردرم7 در کیسهای مهر بر نهاده # ~~بهمن فرستاد،وهم در آن لحظه رقعهای از آن دوستی دیگر به من آوردند # ~~[که]8 از من بهجهت اخراجات رمضان (هزاردرم)9 التماس کرده بود10، # ~~همچنان به مهر11 بدو فرستادم و جانب اورا برجانب خود ترجیح نهادم . # ~~وچون12 روزدیگر شد13 آن دوست که ازمن قرض گرفته14 بود و آنعلوی # ~~که من از او15 قرض خواسته16 بودم هردو به نزدیکمن آمدند17، و18 # ~~علوی از من پرسید آن19 دراهم که بامن انبساط نمودی20 و به استقراض # ~~آن21 مرا رهین منت گردانیدی چه کردی؟ گفتم: درمهمی ms296 صرف کردم ، # ~~او بخندید22 وکیسه همچنانسربمهر بیرون کرد ودرپیش من بنهادو گفت: # ~~من بیرون این23 درمها هیچ نداشتم وبه جهت24 اخراجات ماه25 رمضان # ~~نهاده بودم، چون رقعهآتو به التماس آن محقر برسید همچنان26 ایثار کردم، # ~~وچون محتاج اخراجات رمضانی27 گشتم به نزدیک این دوست رقعهای ~~PageV01P549 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0584.png) # ~~نبشتم وقرضی خواستم. اواین کیسه بعینها مختوم به نزدیک من2 فوستاد. # ~~من چون مهر خود بروی بدیدم3 تعجب داشتم و کیفیت این حال از آن # ~~دوست بپرسیدم، اوبامن حکایت کرد وماجری چنانکه بود شرح داد . # ~~اینک هردو به نزدیک تو آمدهایم4 وکیسه آورده5، تابایکدیگر مقاسمت # ~~گنیم وبا آن6 نفقه (کرده باشیم)7. باشد که خدای8 -تعالی9- دری از درهای # ~~روزی بوماگشاده گرداند. واقدی10 گوید: نمیدانم در انشای11 [این]2 # ~~مکرمت ازماهرسه کدام کریمتراست 13 ؟ وبایکدیگر14 آن درم15تخصیص # ~~کردیم وماهرمضان در آمدو بیشتراز آندرم خرج کردیم16 وچون17 اندکی18 # ~~مانددلتنگ و پریشان خاطر شدم و درترتیب وجوه اخراجات متفعر گشتم ودراین # ~~اندیشه بودم که یحیی بن خالدالبرمکی بامدادی19 پگاهمرابخواند و گفت: ~~ترا # ~~دوش به خوابدیدم در حالتی که ازراه تعبیر دلیل می کند که در محنتی سخت # ~~واندوهی بسیار بودهباشی20، حال خود بامن تقریر کن و از حقیقت آن و # ~~سبب تشویش مرا باخبرگردان21 . من آن سرمکتوم22 اورا معلوم گردانیدم # ~~وصورت ماجرائی که میان من وعلوی23 وآن دوست رفته بودباوی شرح # ~~دادم . او24 از آن تعجب نمود [و] گفت: نمیدانم از شما کدام25 کاملتر ~~است PageV01P550 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0585.png) # ~~ومروت که1 تمامتر2 و 3 فرمود تاسی هزاردرم 4 بهمن دادند و ایشان 5 # ~~هریکی6 را7 دههزار8 درم بفرستاد وحال مانیکوشد واز آن9 ضیق و شدت # ~~فرج یافتیم10 . # فصل- واین حکایت دلیل است برعدو درجهآ کرم ورفعت منزلت # ~~فتوت وسمومرتبهآمروت وحسن عاقبت ایثار، واگر حجت وبدرهان بر کثرت # ~~مکارم و مآثرایثار کنندگان این11 آیت است، قوله تعالی: (ویؤثرون علی2: ~~نحسهم # ~~ولوکان بیهم خصاصه12 ومن یوق شح نفسه فاولئکهم المفلحون) * بسنده # ~~و کفایت است، واین منظومات از گفتآهآمن (ملایم وموافق این معنی است)13: ms297 ### | العربیه # ~~آمر علی نتفسک الامحوان محتسبا ### | ممند الاله ممواباغیر ممنون # ~~وهم بحاجته من وافلک فیا مل ### | وقال مسترقدأ فومی اعینونی # [عربییته اخری]14: ### | 91 یی %~% 2- مب.چل ### | 5-مجا: ایشانرا %~% 6- مجا: هریک # # * دوهزار %~% 9- ت: در آن10- مجا: ### | %~% 13- مجا: PageV01P551 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0586.png) # ~~نهایته الجود یاةا اللب 1 ایثار ### | عاه فیذاک امبار %~% وآممار # ~~آمر علی ففک الزوار ان سادوا2 ### | وان یعن لک هیهم یا فعی مار # ~~وهم خیرک اصناف الوری کرمأ ### | ولو عدیک بشر کلهم مماروا2 # ~~ینطق بمدحک کل الناس قاطبه ### | وبسثر الشکر سعیت ومکثار ### | الفارسیه5 # ~~گمان مبر[تو]7 که وصف کرم رسد به کسی # که [او]2 به جهد و تکنف مععری بخشد # ~~برخزد نه چنان خوارگشت تاج کرم # که همچنین به گزافش به هرسری بخشد # ~~کریم نبود دریا [که]8 بعداز آن که خورد # ~~هزار غوطه به غواص گوهری بخشد9 # ~~کریم نبودشاهی که گنجها دارد # ~~وگر چه هردم تختی و افسری بخشد 10 ### | ام- اشاس: PageV01P552 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V01_0587.png) # ~~آن کس که مال جمع کند # کات آن به تنقم به غمخوری بخشد # ~~ریم آن کس1 باشد که قوت کسب کند # عونیک گرسنه گردد به دیگری بخشد PageV01P553 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0013.png) ### | الباب السابع # در حکایت چمأعتی که به حادثهآ سخت و واقعه1آ سهمناک گرفتار شدند یا # ~~نه درویشی و فقر مبتلا گشتند و خدای - تعالی - بر دست 3 کسی که از او # ~~ی ترسیدند4 و از جائی که چشم نداشتند ایشان را از آن ورطه خلاص و از آن # ~~مضیق مناص ارزانیداشت . # الحکایة الاودی من الباب السابع - در تواریخ معتبر مذکور است و در # ~~دفاتر معتمد مسطور ، که عادت محمد بن زید العلوی المعروف بالداعی که ~~پادشاه # ~~طبرستان بود چنان بودی که هر گه 5 سال نو در آمدی و وقت افتتاح معامله ~~بودی # ~~وعمال به تحصیل خراج مشغول خواستندی شد ، در بیت المال نظر فرمودی ، # ~~هرچه از خراج سال گذشته باقی بودی6 بر جماعتی از قبایل قریش که در آن # ~~ولایت (حسب ونسب و اهلیت ایشان معلوم بودی قسمت فرمودی)2 و آنچه باقی ms298 # ~~ماندی بر اولاد انصار و فقها و اهل علم و قرآن تخصیص فرمودی . یک سال ~~در PageV02P567 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0014.png) # ~~این موسم نشسته بود برعادت ، تا آن ادرارات ومرسومات وارزاق به اهل ~~استحقاق # ~~رساند ، اول بنیهاشم را نصیب فرمود و چون از تمامت ایشان فارغ شد فرمود ~~تا # ~~بنی عبد مناف را آواز دادند؛ مردی1 برخاست ، گفت : من از بنی عبد منافم ~~. # ~~داعی گفت : از کدام قبیلهای از ایشان2؟ گفت : از بنی امیه . گفت : از ~~کدام # ~~بطن؟ آن مرد خاموش شد. داعی گفت : مگر ازفرزندان معاویهای؟ ( آن مرد3) # ~~گفت : آری (داعی گفت : از فرزندان معاویه از کدام فرزندی؟ خاموش شد . # ~~داعی گفت : مگراز فرزندان یزیدی ؟ گفت : آری) 4 . گفت : بد اندیشهای ~~بوده # ~~است ترا و خطا تدبیری افتاده است که قصد ولایتی کردهای که 5 ولات آن ~~ولایت # ~~آل ابی طالب اند و ایشان را به نزدیک شما طلب خون و قصاص است به جهت # ~~سید ایشان حسین بن6 علی - رضی الله عنه7 - و ترا از این هزار چاره بود ~~، اگر # ~~غرض استمداد واستعانت بود در شام وعراق جمعی توانستی یافت که تو لا به ~~جد # ~~تو کردندی و اسلاف ترا دوست داشتندی و با تو مبرت و احسان کردن جایز # ~~داشتندی ، که اگر این اختیار از سر جهل و نادانی کردهای تمامتر از این ~~جهلی # ~~نمی باید و اگر دانستهای و متعمتدا ارتکاب این مخاطره کردهای خود را به ~~دست # ~~خویش در ورطهآ هلاک انداختهای8 وبه پای خود به گورستان آمده9 . علویان ~~چون # ~~این بشنیدند هریک به نظر عداوت و چشم حقارت در وی نگریستند10 و خواستند # ~~که قصد او کنند . محمد بن زید الداعی11 بانگ بر اییشان زد و گفت : ساکن # ~~باشید ، میپندارید 12 که در کشتن او قصاص حسین بن علی خواهد بود ، و ~~اورا # ~~چه جرم دراین؟ خدای - تعالی - حرام کرده که کسی را به جرم کسی ~~دیگرمؤاخذت # ~~کنند13 وفرموده : قوله تعالی : ( ولا تزر وازرة وزر اخری) ، والله ms299 که ~~اگر کسی PageV02P568 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0015.png) # ~~تعرض او کند آن کس را قصاص کنم . پس گفت : بشنوید حکایتی و آنرا در ~~گارها # ~~قدوه ودستور خویش سازید . پس گفت : پدر من با من حکایت کرد و اواز پدر # ~~خود روایت کرد که بر منصور خلیفه آن سال که به حج رفته بود جوهری قیمتی # ~~عرضه داشتند که مثل آن ندیده بود واز آن تعجب نمود . بعد از آن با او ~~گفتند که # ~~محمد1 بن هشام2 بن عبد الملک جوهری بسیار4 از این قیمتی تر و ~~فاخرتردارد # ~~امیر المؤمنین منصور ربیع حاجب را بفرمود تا محمد بن هشام (بن ~~عبدالملک)5 # ~~را طلب دارد وآن جوهر را از او بستاند ، وگفت : فردا که در مسجد حرام ~~من # ~~نماز جمعه بگزارم7 توبفرمای8 تا همه درها فرو بندند [ وقفل برنهند ]9 ~~ومعتمدان # ~~و ثقات10 را بر آن درها11 موکل گردان وایک در بگشای و خود بر آن ~~درنشین2 # ~~و باید که هیچ کس 13 از آن در بیرون نشود 14 الا که تو او را بشناسی ، ~~وبه همه # ~~حال چون محمد بن هشام در این مسجد باشد بدین طریق ظاهرشود . چون روز # ~~دیگر شد 15 ربیع آنچه فرموده بود به جای آورد و چون درهای مسجد فرو ~~بستند # ~~ومحمد بن هشام قضیه شنیده 16 بود بدانست که (مطلوب و مقصود) 17 اوست18 # ~~و به همه حال مأخوذ خواهد بود ، از خوف جان و بیم هلاک حیران ومدهوش # ~~بماند واثر آن حیرت"2 بروی ظاهر گشت ، در آن حالت چشم محمدبن [زیدبن]. # ~~علی بن حسین1 (بن علی بن ابی طالب)12 - رضی الله عنه 23 - بروی24 افتاد # ~~و را 25 به غایت اندوهگن و غمناک و متفکر یافت ، با خود گفت : آن مرد # ~~کار افتاده وصاحب واقعه مینماید 26 اعانت واغائت او از لوازم طهارت27 ~~PageV02P569 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0016.png) # ~~نسب1 باشد. پسروی بدو آورد و گفت: ای مرد بس پریشان ومتفکتر و پراکنده ~~- # ~~خاطرت2 میبینم ، چه کسی تو و واقعهآ تو ms300 چیست وخوف تو ازکیست ؟ بامن # ~~بگو4 ودرامان خدای وضمان سلامت میباش5 ؛ و6 پذیرفتم که هرسعی که امکان7 # ~~دارد به جای آرم تا از آنچه8 موجب استشعار9 تست و از آنچه10 خایفی ترا ~~ایمن # ~~گردانم . گفت : منم 11 محمد بن هشام [بن عبدالملک . اکنون بفرمای تا ~~نام تو # ~~چیست و انتمای تو به کیست ؟ وی گفت من محمد بن زید بن علی الحسین ام و # ~~هشام ]12 گفت : (انتا لله و انتا الیه راجعون*) اگر 13 مکافات آنکه پدر ~~من با # ~~پدر تو کرده است خواهی کرد مرا دل از جان بر باید گرفت وطمع اززندگانی4 # ~~بباید برید . محمد بن زید گفت : اندیشه مدار ای پسر عم که کشندهٔ‌ زید ~~تو # ~~نیستی . به کشتن تو جبر آن کسر و سد 16 آن ثلمه و قصاص آن خون وانتقام ~~آن # ~~ظلم حاصل نخواهد شد و امروز بدان 17 سزاوارم که دستت گیرم نه بدان که ~~به - # ~~دستت باز دهم (وآن به من لایق است) 18 که پایمردت19 باشم نه آنکه ~~پایمالت # ~~گردانم . اما مرا معذور دار اگربرای مصلحتی مکروهی به تو رسانم ~~یاناسزائی # ~~در روی تو بر2 زبان2 رانم . چون آن" ایذا متضمن خلاص و آن جفیا # ~~مفضی [ به] 24 مناص باشد ( تفاوت نکند)25 . گفت : (آلأمر الیک و ~~اناممتثل # ~~دین یدیک) هیچ توقتف و تأخیر منمای و آنچه مصلحت است بفرمای . محمد بن ~~PageV02P570 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0017.png) # ~~زید ردای خود بر سر و گردن او انداخت و درهم پیچید و گریبان او با آن ~~به # ~~هم1 بگرفت و به جر ثقیل می کشید . چون2 چشم ربیع بر وی افتاد لطمهای # ~~سخت وطیانچهای استوار برروی او زد و اورا همچنان پیش ربیع آورد و گفت: # ~~با ابا الفضل این خبیث جمتالی 4 است از شتربانان5 کوفه شتران 6 ( به ~~کرابه من # ~~داده است) بدان شرط که مرا8 با کوفه برد و از من بگریخته است و شتران9 # ~~به بعضی10 اسفهسلاران11 خراسانی داده است به کرا ms301 . دو مرد را موکل با ~~من # ~~بفرست تا این خبیث را با من پیش قاضی برند12 و اگر خراسانیان 13 (در ~~راه # ~~قصدی کنند) 14 مانع باشند 15 . ربیع گفت : سمعا وطاعة یا ابن رسول ~~الله، # ~~و دو سرهنگ را یا او بفرستاد و چون از پیش ربیع چندان برفتند که ایمن ~~شدند # ~~محمد بن زید گفت : یا خبیث حق من می گزاری (اقرار کرد که می گزارم)16 . # ~~بعد از آن محمد بن زید) 17 سرهنگان را گفت : اکنون چون18 اقرار می کند # ~~شما باز گردید . ایشان باز گشتند و او ردا از گردن محمد بن هشام18 ~~بیرون # ~~کرد و گفت : (هر کجا میخواهی برو)2 . محمد بن هشام دست1 محمد بن # ~~زید ببوسید وگفت : مادر و پدر من فدای تو باد یاابن رسول الله 22 (الله ~~یعلم # ~~حیث یجعل رسالاته) 23 ، خدای میداند که نور 24 نبوت را کدام تن میشاید # ~~و مهبط وحی را کدام دل میباید . پس گوهری نفیس و دری گرانمایه بیرون ~~PageV02P571 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0018.png) # ~~کرد و گفت : طمع میدارم که به قبول این1 (برمن منت نهی) و به پذیرفتن # ~~آن 4 هدیه مرا مشرف گردانی . محمد بن زید قبول نکرد و گفت : [ما اهل # ~~آن خاندانیم5 که نیکوئی به کسیرسانیم وازوی مکافات نستانیم و من بزر ~~گترازین # ~~ه تو بگذاشتهام6 و آن خون زید بن علی 2 است ]8 برو به عافیت وسلامت و # ~~هرچند 10 زود11 متواری شوی12(ترا بهتر که)13 این مرد14 در طلب تو مجد5 # ~~است . و محمد بن هشام برفت و متواری شد و به واسطهآ محمد بن زید از آن ~~بلا # ~~بجست و از آن ورطه برسث . و چون داعی این حکایت به آخر رسانید بفرمود # ~~تا آن اموی را هم چندانکه دیگران را از بنی عبد مناف میدادند16 نصیب17 ~~کردند # ~~و در حال جمعی از بند گان و موالی18 خود را به اسم بدرقه با اوضم ~~گردانید و # ~~ه19 محافظت او نصب20 ms302 کرد تا او را در خفص 21 رأفت 22 و امن و سلامت به # ~~ری رسانند "1 و نبشتهآ او 24 باز آورند 1 . # فصل - در 26 این حکایت فواید بسیار است و از آن جمله دو مختار : # یکی - آنکه مرد چون27 یکی ازحساد و اعدای خویش را صاحب واقعه # ~~و کار افتاده بیند و آن بیچاره از راه عجز و اضطرار به ذیل احترام28 ~~او29 تشبتث # ~~نماید و به آستین کرم اوتعلق سازد دست اعانت از سر او برنگیرد وپای ~~اغاثآت # ~~ازکوی او باز نکشد و زبون گیر و عاجز کش نباشد و جرایم گذشته را به عفو ~~PageV02P572 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0019.png) # ~~للقتی1 کند وبر مقتضای1 فرمان باری - تعالی - که (خد العغو وامر بالعرف # ~~و آعرض عن الجاهلین) * کار بندد وبر سنت پیغامبر که (مکارم الاخلاق ان # ~~تصل من قطعک و تعطی من حرمک و تعفو عمن ظلمک) برود و چون او را درپناه # ~~و امان 2 خود آورد از غدر 5 و مکر و نقض 6عهد دور باشد چنانکه محمد بن # ~~زید با محمذ هشام (وداعی با اموی کرد)7 . العربیتة8 : # آجر من یلتجی بک مستجیرا %~% و إن یک کاشحا صعب السخیمه # ولا تحقر ذمام الجار غدرا10 %~% فللغدار1 عاقبه وخیمت # الفارسیة 124 : # # عزت جویی سزد که خواری نکنی %~% با کار فتاده جز که یاری نکنی # # دشمن بر تو چو زینهاری گردد %~% زنهار که زینهار خواری نکنی # [ و دوم - آنکه چون باری - سبحانه13 وتعالی - شخصی را توفیق اقتنای14 # ~~اصطناع واکرام ومبرت و انعام اقدام نماید باید که مشرب 17 این احسان را ~~به # ~~کدورت ( من و اذی)18مکدرنگرداند وبداند که عاقبت فتوت ونهایت مروت # ~~آن است که در سخا جزا ، و بر مواهب ، عوض توقع نکند ؛ و چون با اهل # ~~معرفت خود به معروفی قیام نماید مکافات و مجازات طمع ندارد چنانکه این # ~~ابیات مبین این حالت ومقرر19 این مقالت است . العربیتة : # علی المعروف لا تأخد جزاء %~% جزاک الله فی دار السلام # وله ms303 قطمع علیه الشکر ایضا %~% ولا دمنن فتلحق باللثام ### | 7- مجیا: ندارد PageV02P573 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0020.png) # وانک لوسمحت یکی دجازی %~% فبیع ذاک لاشیم الحرام # الفارسیة : # کرم و لطف بیعوض1 باید %~% تا در آن مرد متهم نبود # ر سخا و عطا کریمان را %~% طمع شکر نیز هم نبود # بر کرم چون جزا طمع داری %~% آن تجارت بود کرم نبود]2 # الحکایة الشانیة من الباب السابع - آوردهاند که چون ذوالقرنین به ولایت3 # ~~چین رسید ودرنواحی آن ولایت نزول قرمود یک نیم ازشب گذشته حاجب در آمد # ~~و گفت : رسول 4 ملک چین آمده است، بارمیخواهد . سکندر فرمودتاباردادند. # ~~چون در آمد5 سلام گفت6 و در مقام خدمت و موقف طاعت بایستاد و7 گفت : # ~~گر پادشاه صواب داند اشارت فرماید تا مجلس خالی کنند8 ، کلمهای که9 # ~~عرضه 10 میباید داشت 11 خلوت را شاید 12 . فرمود تا (هرکه حاضربودند)2 # ~~بیرون رفتند ، حاجب بماند . گفت : ایتها الملک این کلمه می باید که جز ~~ملک # ~~کسی دیگر) 14 نشنود . سکندر فرمود تا او را تفتیش کردند و احتیاط به ~~جای # ~~آوردند با وی هیچ سلاح نیافتند ؛ و بفرمود تا تیغی برهنه بیاوردند و در ~~دست # ~~گرفت وحاجب را نیز بفرمود 15 تا بیرون رفت 16و او را گفت : در همان17 ~~مقام # ~~که هستی بایست و سخنی که داری عرضه کن . گفت18: پادشاه روی زمین حقیقت # ~~داند ویقین شناسد که من ملک چینم که به خدمت آمدهام . نه19 رسول او، ~~و10 از # ~~توسؤال می کنم که مراد تو ازمن چیست و مقصود تو کدام و رضای تو به ~~چهنوع # ~~حاصل میشود تا اگرممکن باشد در تحصیل آن کوشم هرچند بر من سخت آید، # ~~و ترا و خود را از حرب ومقاتله بینیاز گردانم . سکندر گفت : به چه ایمن ~~شدی # ~~بر من که نفس خود2 را عرضهآ تیغ تلف وهدف تیر بلا ساختی و خودرابه ~~اختیار PageV02P574 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0021.png) # ~~در ورطهآ اسیری انداختی؟ گفت : بدانکه دانستم که تو مردی عاقلی (و میان ~~ما)1 # ~~عداوتی ms304 قدیمی و حقدی2 دیرینه نیست وطلب قصاصی (وکینهای که انتقام آن) 3 # ~~واجب کند در میان نیفتاده است ، و تو دانی که به کشتن من (ملک چین)4 ~~مسلتم5 # ~~نشود از آنکه اگرمرا قتل6 کنی اهل چین پادشاهی دیگر را بیعت کنند و ~~برتخت # ~~ملک 7 بنشانند وترا مقصود (به دست)8 نیاید و بد نامی حاصل شود . ~~اسکندر1 # ~~سر کر پیش افکند و دانست که مردی عاقل است . گفت : (از تو آن)10می ~~خواهم # ~~که 11 سه ساله ارتفاع مملکت خود امسال 12 بدهی و بعد از آن هرسال ~~یکنیمه13آ # ~~محصول ولایت به من میرسانی . ملک چین گفت : جز این هیچ دیگر # ~~اسکندر گفت : حال بعد از آن چگونه باشد؟ گفت : چنانکه21 هردشمن که قصد # ~~من کند بر من ظفر یابد و هر دوست که به من التجا کند محروم ماند 22 . ~~گفت : # ~~آن باشد که تقریر کردم . گفت : اگر بر یک ساله قناعت کنم ؟ گفت 12 : در ~~کار # ~~ملک و لشکر نقصانی نباشد اما بر 25 استیفای مرادات و لذات قاصر پاشم26. # ~~گفت : اگر به27 ثلثی از ارتفاع راضی شوم28 ؟ [ گفت ثلثی18 از آن جملهآ ~~فقراو # ~~مساکین و محتاجانرا باشد ]20 و باقی در وجه مصالح 31 لشکر و مؤنات ملک ~~PageV02P575 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0022.png) # ~~صرف شود . گفت : برثلث 1 اقتصار2 کردم3 . ملک چین شکرها گفت وباز کشت # ~~و چون بامداد شد مقارن طلوع آفتاب لشکر چین در رسیدند به عدد مور و ملخ # ~~و گرداگرد لشکر سکندر5 فرو گرفتند و لشکر سکندر6 برخود ازهلاک بترسیدند # ~~و حیزان بماندند و به ضرورت بر مرکبان سوار شدند و حرب را ساخته گشتند # ~~و اسکندر برنشست و8 ملک چین چون اسکندر را بدید (از اسب)1 فرو آمد و # ~~خدمت کرد . اسکندر گفت : غدری10 کردی وما را11 به صلح بفریفتی و جنگ # ~~را مستعد12 گشتی. گفت : معاذ الله که از من مکر وغدرآید ، من برهمان ~~قولم که # ~~درخدمت پادشاه روی زمین مقر رگردانیدهام12، اما بامداد12 این ms305 لشکررا15 ~~برای # ~~آن برنشاندم16 تا ملک فرمانبزداری و طاعت داری17 من برضعف و قلت18 حمل # ~~نفرماید وعد ت وشوکت (واستعداد وآلت)19 من ببیند 2 وآنچه21 در نظرملک # ~~آمدند از لشکرمن اندکی اند از بسیاری 22 ، ته2 از روی عجز و بیچار کی # ~~فرمانبردارشدم امادیدم که حق - عز اسمه - ترانصرت می کند و تأیید (می ~~فرماید)25 # ~~وبربسیاری26 کسان که (از توبه عدت)27 وشوکت وقوت و آلت بیشترند مظفر # ~~ومنصورمی گرداند ، دانستم که باتقدیر آسمانی مدافعت فایده نکند و با ~~تأییدربتانی # ~~مقاومت سودندارد، به انقیاد وامتثال تلقی کردم و درطاعت داری تو28 طاعت ~~خدای # ~~را29 داشتم واین تواضع وتذلل30 به31 فرمان ایزدی32 کردم . اسکندر گفت: ~~دریغ PageV02P576 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0023.png) # ~~باشد که ازچون تو کسی چیزی توقع کنم که از توعاقلتر و کاملتر پادشاهی ~~ندیدهام # ~~نرا از1 آنچه میخواستم معاف داشتم وهمین لحظه بفرمایم تا تمامت لشکرمن ~~از # ~~ولایت توبیرون شوند . ملک چین گفت : آنگاه جهانیان مرا چه گویند که جنس # ~~تو پادشاهی به ولایت من رسد4 و5 اورا خدمتی شایسته نکنم . و6 سکندر 7 ~~همان # ~~الحظه باز گشت وملک چین اضعاف آنکه با اومقرر فرموده8 بود( به خدمت او) # ~~قرستاد10. # فصل - و در این حکایت به چند وجه فایده میتوان گرفت : # یکنی - آنکه بداند که عقلا و ارباب خرد اگر چه دشمن باشند اختلاط و # ~~اختلاف زیان ندارد که به11 کمال عقل آن12 دشمنرا و تفکر درعواقب اموراز ~~ایذای # ~~جانی13 مانع ووازع14 آید چنانکه اسکندررا آمد ازرنجانیدن ملک چین، ~~بعداز آن # ~~که قدرت بافت . و ازمجالست ومؤانست دوست نادان برحذرباید بود که بسیار # ~~باشد که به جهل ونادانی (ازوی فعلی)15 صادرشود که درزعم او آن نیک ~~نماید و # ~~سبب هلاک مال وجاه 16 این کس گردد ودراین معنی می گویم"1 : # # جانب مجالسته الغبی درفعا %~% واخفض جناحک لللبیب العاقل # # قود قیل قدما کم عدو عاقل %~% یلمر* آنفع من صدیق جاهل # الفارسیة : # # زان دوست بیر که ازجهالت بدخوست %~% بادشمن زیر کت برون آی از18 پوست ms306 # # (هست این مثل قدیمی وسخت نکوست %~% دانا دشمن به پود ازنادان دوست)19 ~~PageV02P577 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0024.png) # و دوم - آنکه هرچند کسیرا اعوان و انصار بسیار باشد و قو ت و قدرتی # ~~تمام و خصمی قصد او (بر دست گیرد)1 و به ایذای2 او3 پای فراپیش نهد ~~باید که # ~~تا تواند و ممکن گردد از سر لطف جنید و از در صلح در آید (و ادفع بالتی # ~~هی احسن) * را کار فرماید و تکیه بر آلت و عدت و شوکت نسازد که عاقبت # ~~جنگ وخیم است و آخر وحشت ذمیم و از آنکه اگر مغلوب و مقهور [شود5] # ~~هلاک جان ومال وذهاب6 منصب ومنال باشد ، و دشمن کامی رود2 ، اگر منصور # ~~و مظفر باشد در ثانی الحال از انتقامی (از جهت) آن خصم یا1 از وجهی # ~~دیگر ایمن10 نتواند11 بود و در این نوع حال ملک چین و ساز گاری و ~~کارسازی # ~~که12 با اسکندر کرده13 نموداری نیکو و دستوری شایسته است واین ابیات ~~مقرر # ~~شمهای است در این معنی . العربیة : # # الفتح بالجد لا بالجد و المدد %~% والنصر14 فی الحزم لافی کثرة15ا ~~بعدد16 # # قلا یغرنک الادام مقیلته %~% سینتهی کل اقبال الی آمد # # ولا7اتکن بهبوب" الریح ذا بطر9 %~% فکل10 ریح لها لاید مین رکد # 1و ایضأ فی هذا المعنی21)22. # # بادر مخادعتة الاعداء بالمال %~% و دارهم و اوتقب فوزأ بآمال # # من حسن قالی22اصح ماقلت منعطقا %~% فادفع24 به قبح مایأدی به القالی # # ولا دوکل علی الاکثار فی عدد %~% فالنصر نیس باکثار و اقلال ~~PageV02P578 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0025.png) # الفارسیتة »1 . # تا بتوانی به عنف کم کوش %~% چون کار به لطف می بر آپد # بر قوت خود مساز تکیه %~% رهوار بسی به سر در آید # در پای فتد ز یاد روزی %~% همچون کله آنکه بر سر آید # از حنظل و زهرکی توان یافت %~% نوشی که ز شهد و شکر آید # وهذه الریاعیة ایضا فی هذا المعنی : # # با دشمن و دوست ساز گاری2 بهتر %~% وز سر سبکیت پایداری بهتر # # از هر ms307 بادی چو بحر آشفته مشو %~% چون کوه ثیات و بردباری بهتر # الحکایة الثالثة من الباب السابع - اسحاق بن ابراهیم الموصلی که از اکابر # ~~بغداد و مقربان دارالخلافه بود وجمعی در حمایت او در خفض عیش روز گار # ~~می گذرانیدند غلامی داشت فتح نام که به آب کشیدن نصب کرده بود . روزی # ~~اسحاق آن4 غلام را گفت (خبر تو چیست و)5 حال تو چگونه است ؟ گفت : # ~~چگونه باشد کهاز چندین مردم کهدر این سراهااند هیچ کس از منو تو ~~بدبختتر # ~~و رنج کشتر نیست ، تو هر روز6 ترتیبنان ایشانمی کنی و من رنج7 آبایشان # ~~می کشم . اسحاق بخندید (و این سخن او را)8 از آن غلام خوش آمد . گفت : # ~~حاجتی بخواه . گفت : حاجت من آن است که مرا دلشاد گردانی1 و از مال خود # ~~آزاد کنی10 و این هر دو استر که بدان آب(این جماعت ترتیب می کردم)11 به ~~من # ~~بخشی تا بعد ازاین نان خود ترتیب می کنم12 . اسحاق در حال او را آزاد ~~کرد # ~~و آن13 هر دو استر14 بدو بخشید . # فصل - ودر این حکایت فایده آن است که چون (بزرگی را ایزد - عز - # ~~اسمه - او را)15 غزارت مال وجلالت16 حال و بسطت جاه17 ارزانی داشته ~~باشد18 PageV02P579 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0026.png) # ~~چون ]1 از فرودستی خدمتی پسندیده آید یا بر مدح مداحی تحسین گوید یا # ~~هنر هنرمندی مرضی شمرد یا برنکتهآ معاشری بخندد باید کهدر حال او را ~~صلهای # ~~بخشد و انعامی فرماید 2 و اکرامی ارزانی دارد تا همچنانکه بواسطهآ آن ~~شخص # ~~گشایشی و نشاطی در ضمیر او پیدا آمد به سبب آن اعزاز و اکرام وموهیت # ~~و انعام کهاز او بدانشخص رسید4 شادمان و خوشدل گردد و در این باب ~~گفتهام : # ~~لعربیة # ذ1 استحسنت من احد کلاما %~% قا حسن حاله وانله مالأ # لان ایمرء لا درضی بذل %~% اذا قلب الکریم ا لیه مالا # الفارسیة 5 : # # نکتهای چون خوش آیدت ز کسی %~% روز گارش، به لطف خود خوش کن # # بهر ms308 یک نکته در سرای سپتج %~% همه نقش مراد او شش کن # # سخنش چون ترا دلارامست %~% خاطر دشمنش مشو ش کمن # # ید بیضا نما چو کرد او“ سحر %~% خلق را نعل از این در آتش کن # # خوش عنان باش9 زیر ران10 کرم %~% ادهم روزگار ابرش کن # الحکایة الرابعة [ من الباب السابع ]12 - عبدالاعلی بن عبدالله13 الجمحی # ~~گوید که من در15 لشکر مهدی بودم و وام16 بسیار بز من جمع شده بود و ~~اندیشهآ # ~~آن خواب و قرار و صبر و آرام از12 من ربوده18 . روزی مهدی برنشسته بود # ~~و از افاضل19 ندما و کتاب20، جمعی در موکب او میراندند ومن بر اسبی # ~~لاغر (بطیء السیر)13 نشسته بودم ، و24 در آن موکب میراندم چنانکه ~~PageV02P580 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0027.png) # ~~مفاوضات ایشان 1 میشنودم . امیرالمؤمنین مهدیاز ایشان پرسید که از1 ~~ابیاتی # ~~که عرب در نسیب و غزل گفتهاند کدام بیت خوشتر و دلاویزتر4 است و در ~~بیان # ~~هشق وصفت5 عاشق6 (کاملتر؟ یکی)7 از ایشان8 گفت : قول امرؤ القیس : # # و ماذ رفت عیناک الأ لتضربی %~% بسهمیک ادی اعشار قلب مقتل # ترجمة10آ بیت11 ایناست . # # از گریهآ تو جنون ما می آید %~% کز12 چشم تو بوی13 خونما می آید # # هرقطره که از غمزهآ خونریزتوریخت %~% تیریست که بر درون ما می آید # امیرالمؤمنین فرمود14 گویندهآ این بیت اعرابی قح15 بوده است و چندان # ~~آبدار و خوش16 نیست . دیگری گفت : یا امیرالمؤمنین از ابیاتی17 که در ~~نسیب # ~~گفتهاند قول کثیر خوشتر است آنجا18 که گفته است : العربیة9 # ارید لانسی ذکرها و تانما %~% کمثل فی لیلی:1 بکل سبیل # الفارسیة21 : # # خواهم که فراموش کنم یاد وی، آید %~% هرجا که روم در نظرم صورت لیلی # گفت : این نیز چیزینیست و چهعشق22 باشد که میخواهد23 که24 معشوقرا # ~~فراموش کند ؟ من از دور آواز دادم که یا امیر المؤمنین آنچه تومی طلبی ~~به نزدیک # ~~من است25 . گفت : بران تا به ما لاحق شوی وبگویی26 . گفتم : یا ~~امیرالمؤمنین # ~~اسبم از لاغری و کاهلی نمیتواند رفت . گفت او ms309 را بر اسبی نشانید27 و به ~~مادر PageV02P581 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0028.png) # ~~رسانید . حالی2 از جنیبت3 خاص مرکبی4 بیاوردند ، برنشستم و گفتم : این ~~اول5 # ~~فتوحی 6 است ، و چون بدو رسیدم گفت : بیار تا چه داری؟ گفتم :7 خوشترین # ~~سخنی8 در نسیب قول احوص9 است آنجا که می گوید : # # ذا قلت انی مشتف بلقائیها %~% و حم التلاقی بیننا زادذی سقما # معناه بالفارسیة)10 : # # گفتم چو نمود یار دلداری دل %~% کمتر گردد محنت و غمخواری دل # # کی دانستم که این فزون خواهد شد %~% از گرمی وصل یار بیماری دل # گفت : احسنت ، نیک آوردی و من این میطلبیدم حاجت تو چیست؟ # ~~گفتم : وام بسیار بر من جمع شده است فرمان داد که وامش بگزارید11 در ~~حال # ~~فرمان او را امتثال کردند و من از تقاضاهای12 غریمان وسرزنش لئیمان ~~برستم . # فصل - و این حکایت منبی13 است از آن14 که تتبع نکت و [غرر]15 سخن # ~~بلغا و یادداشتن غرائب و لطایف16 منشآت شعرا از فضایل ذات ومحاسن نسب، # ~~ونیل مساعی و امانی وحصول کامرانی و شادمانی را هیچ وسیلت شایستهتر ~~وهیچ # ~~ذریعت بایستهتر ازفضل و هنر و علم و ادب نیست چنانکه می گویم17 : ~~العربیة : # # انی اری انفع الاشیاء لی ادبا %~% من گل ما کان موروثا و مکتسبا # # تأدب المرء خیر من مآدبه %~% یؤ دب الدهو من بد یقتخی الادبا # # العقل بالجدب یرضی عند ذی ادب %~% و خصب من حازه بالجهل قد جدب19 # # محل ذی الفضل عند الله مرتفع %~% و ان یکن صبیا مئواه او حدبا ~~PageV02P582 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0029.png) # الفارسیة : # # چه کنی بهر سود عمر زیان %~% هیچ سرمایه به ز دانش نیست # # دانش ار1 دارد آنکه آن یابد %~% سزد ار برگ این و آفش نیست # # هر که با دانش است آنش هست %~% هر که بیدانش است آنش نیست # # هر که او سود عقل و2 دانش یافت %~% مالش ار نیست زان زیانش نیست # # هر که بیدانش است و با مالست3 %~% شخص دارد ولیک جانش نیست # # مال آید به دست از ms310 دانش %~% دانش از مال باتوانش نیست # # مالش جاهل است مالش از آنک %~% صحت وهم ناتوانش4 نیست # و یک فایدهآ دیگر در این حکایت آن است که هر که ذات خود را به زیور # ~~خرسندی آراسته نخواهدداشت و از خو استه بدانیه ناخو استه بدو ~~رسیده5قناعت2 # ~~نخواهد نمود باید که مجاورت7 ملوک و ملازمت پادشاهان اختیار کند و حصول # ~~توانگری را مترقتب و مترصد باشد که به همه حال هر که پناه با صاحب ~~دولتی # ~~دهد والتجا به در گاه مقبلی کند از آفتاب (دولت آن)8 دولتیار9 نوری بر ~~وی # ~~افتد ودر سایهٔ‌ جاه آن مقبل استراحتی بیابد چنانکه عبد الاعلی از مهدی ~~یافت # ~~ومثل سایر است که (جاور ملعا او بحرا) و در این معنی (می گویم)10: شعرا # الفقر اذا اضاق منک النحرا %~% لازم قووما تراه بالجود احری # الفارسیتة : قد قیل و هذا مثل ممتثل %~% جاور ملکا ذاکرم او بحرا # وانگری به قناعت بود چو آنت12 نیست ### | بروز دست شه و از کنار13 دریا جوی # مجوی حاجت خود جز ز پادشاه کریم ### | که هست پیش کف شاه قعر دریا جوی، PageV02P583 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0030.png) # الحکایة الخامسة من الباب السابع - مأمون خلیفه حکایت کرد در آن وقت # ~~که1 در خراسان بودم و برادرم محمد امین در بغداد به خلافت نشستهبود ~~وعلی- # ~~بن عیسی بن ماهان با لشکری قصد من داشت ومن طاهر بن الحسینرا به حرب # ~~علی بن عیسی فرستاده بودم3 با آنکه علی عدت و شوکت و قوت و آلت بسیار # ~~داشت و طاهر با جمعی ضعیف و بی استعداد بود و آنچه در لشکر گاه من ~~مانده # ~~بودند4 از قواد و متجنده همه را گمان چنان5 بود (وقیاس آنکه7)8 طاهر و ~~جمعی # ~~که با اوانداز پیش علی بن عیسی (به سلامت1) باز نیایند و به همه حال ~~اسیر # ~~ومقهور گردند . ومرا در خزینه هیچ مال نمانده بود و لشکریان ~~واسفهسلاران # ~~که با من بودند دست تنگ شده بودند و اختلال به حال ms311 ایشان راه یافته (و ~~نفقه # ~~نمانده و)11 احتیاج پدید12 آمده، و آنچه بامن بود صرف گشته بود و اندک ~~و بسیار # ~~هیچ نمانده . ولشکریان ارزاق ومواجب طلبیدند13 وحال به جایی کشید14 # # و ضرورت به حدی انجامید15 که بهترش6 %~% آن بود که از میان ایشان ~~بگریزم # ~~و(الفرار مما لا یطاق من سنن المرسلین2) برخوانم وخویشتن را از این # ~~مضیق برهانم اما نمیدانستم که پناه با که آرم وبه کدام طرفروم ومن در ~~کوشکی # ~~بودم محکم19 و درهای آهنین بر آنجا نهاده و در آن کوشک منظرها بود و ~~رواقها # ~~که20 وقت وقت بر آنجا نشستمی و لشکر گاه و صحرا در نظر بودی و تمامت21 # ~~آن 22 غلامان 23 و خواص 24 شانزده تن بیش نبودند . نا گاه اسفهسلاران 5 # ~~و لشکریان26 غوغا به در کوشک آوردند وشغب12 و فتنه برخاست و فضل بن سهل # ~~در28 پیش من بود ، بفرمود که درهای کوشک در بستند29 و اوباش لشکر آواز ~~PageV02P584 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0031.png) # ~~بر آوردند و هرچه زشتتر بر زبان1 میراندند ومرا دشنام میدادند و قصد ~~کردند # ~~تا در2 بشکنند ودیوار خراب کنند . و فضل مرا گفت : برخیز تا4 بربالا ~~رویم و5 # ~~بر منظری بنشینیم6 . گفتم : بر بالارفتن چه فایده کند که همین ساعتاین ~~قوم در آیند # ~~و مرا بگیرند . باری برجای خویش باشم . فضل الحاح کرد تا بر بالا رویم # ~~و غرض او آن بود تا دیرتر بر من رسند و توقفی افتد ومن می خواستم که ~~بهدری # ~~از9 درهای10 کوشک بیرون روم و بگریزم و متواری شوم11 . فرصت نیافتم ~~که12 # ~~جوانب و اطراف فرو گرفته بودند13 . به ضرورت بر بام رفتم و فضل سو گند # ~~می خورد که فرو نیایی الا که خلیفه باشی . من بروی بدین سخن افسوس ~~میداشتم # ~~و او را میرنجانیدم و14 گمانمی بردم که برای آنمی گوید تا مرا15 دلیر ~~گرداند16. # ~~و آن جماعت چون بدانستند که من بر بام رفتم17 در کار سختتر شدند ~~(و[به]18 # ~~تهدید ms312 ووعید )19 وشتمهای10 صریح (آواز برآوردتد)21 . و من فضل (بن # ~~سهل)22 را سخنهای درشت می گفتم که مرا بنگذاشتی22 تا برای خود کار کنم # ~~و آنچه صواب باشد به جای آرم . و او همچنان اصطرلاب در دست گرفته بود # ~~ومن از آن مبالغه" و سو گند خوردن او" میرنجیدم، [که]29 در چنان حالی # ~~که من بودم چنین سخنی30 می گفت تا آنگاه31 که غوغائیان32 هیزم و خار ~~بسیار # ~~بیاوردند و دیوارها سوراخ کردن گرفتند و عزم آن کردند که آتش برافروزند ~~PageV02P585 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0032.png) # ~~و کوشک را وما را)1 در آنجا2 بسوزند و1 بیم آن بود که از هول و جزع # ~~بر من دست یابند و بکشند و2 یا 10 به آتش بسوزم12 ؛ و12 قصد کردم که ~~خود3 # ~~را از بالا به زیر اندازم ، وگفتم : باشد که مرا ببینند از14 من حیا ~~کنند . و فضل # ~~در پای من میافتاد و بوسه بر دستم میداد15 و سو گندها16 میخورد که ~~خلیفه از # ~~این بام فرو آیی17 ، و(مرا سوگند میداد)18 که حلم و صبر10 را کارفرمای # ~~و هرلحظه در اصطرلاب می نگرست ودر این سخن مبالغت12 می کرد . وچون # ~~کار22 برمن سخت گشت و امید از23 خلاص18 منقطع شد25 فضل گفت : بهخدای # ~~که خدای26 فضل کرد و اینک فرج آمد: در صحرا سیاهیئی میبینم و27 هرلحظه # ~~نزدیکتر است و روشنایی و گشایش ما آن خواهد بود . از سخن او خشم من # ~~زیادت شد و غلامان را گفتم : بنگرید . گفتند : هیچ نمیبینیم و آن غوغا ~~در # ~~هدم و حرق مسارعت مینمودند . من خواستم که فضل را به زیر18 اندازم . ~~یکی # ~~از غلامان گفت : در صحرا سوادی29 میبینم و حیوانی را30 ماند که روی به ~~ما # ~~دارد . و چون یک31 لحظه32 بر آمد گفتند : مردی"1 است بر شتری24 نشسته35 ~~PageV02P586 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0033.png) # ~~ای آید ، و چون نزدیک رسید1 جامهای بر سر چوب2 کرده بود 3 و می گفت : # ~~البشری4 : وچون لشکر آن بدیدند متفرق شدند5 و ms313 آن شخص بدیشان رسید # ~~گفت : بشارت شما را که عیسی بن ماهان6 را کشتند و لشکر7 متفرق شد وخدای ~~، # ~~امیرالمؤمنین را نصرت وظفر8 ارزانی داشت و اینک سر او در توبره می آرم # ~~و چون غوغائیان10 آن11 سخن بشنیدند12 دعا گفتن گرفتند13 و بدان ظفر14 ~~شادی # ~~آغاز نهادند)15 و آن محنت بر ما به دولت بدل گشت ، و فضل چند کس را از # ~~قو اد و لشکریان16 در آورد تا دست بوس کرده17 به خلافت بر من سلام ~~کردند18 # ~~و نایرة19آ فتنه انطفا پذیرفت و کار ملک و خلافت استقامت یافت20 . # فصل - و در این حکایت چند موضع اعتبار را میشاید : # یکی - آنکه چون کسی در مضیقی گرفتار شود و کار بر وی سخت گردد # ~~باید که تا تواند شکیبایی و تجلد را کار فرماید و ثبات و صبوری بر دست ~~گیرد # ~~و پیش بلا بازنشود وبه اضطراب و سبکساری1 پیشاز هجوم بلیت خویشرا2 # ~~در ورطه23 نیندازد که بیشتر آن بود که خدای فرج بخشد24، و اگر مأمون25 # ~~خلیفه ( آن جرأت نکردی26)27 و در بیرون آمدن از آن28 کوشک تعجیل نمودی # ~~و به قول فضل (التفات نفرمودی)29 از وصول آن فرج بی بهره ماندی (و به # ~~سبکی30 در حرج گران افتادی)31 و رنج بی کران دیدی و در بابصبر این ~~ابیات PageV02P587 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0034.png) # ~~منظوم گشت : العربیة # # للصبر عاقبة احلی من العسل %~% و إن یکن فی اختبار الدوق کالصبر # # بأتی المسرة بعد الحرن مسرعة %~% فلا تزد حرجا فی الهم واصطبر # الفارسیة)2 : # در بلا هر که هست بازاری %~% شود از اضطراب سودائی # از جزع رنج دل فزون گردد %~% ور صبوری کنی بیاسائی # نیست در واقعه چو حادث شد %~% چارهای بهتر از شکیبائی # و دیگر چون دو گروه را بایکدیگر محاربه وقتال افتد و یکزمره را کثرت # ~~و عد ت و شوکت و قوت و آلت باشد و آن دیگر ضعیف و بی استعداد باشد # ~~نه4 قوی را به کثرت5 عدد و استظهار ms314 مدد مغرور باید شد ونه6 ضعیف را از ~~قلت # ~~آلت و تشویش حالتاز نصرت خدای نومید باید7 بودن ، کهفتح وظفر آن کسرا # ~~باشد که به تأیید ایزدی مؤید8 و به نصرت حق منصور است9 چنانکه گفتهام : # ~~العربیة # العصمة مین ربک لا من زرد %~% والنصرة منه:1 لا بعون المدد # کم من فئة قلیلة قد غلبت %~% فی الحوب عرمرما کثیر العدد # الفارسیتة)11 : # # هر که را لطف ایزدی یاراست12 %~% کار او بر مراد دل جاریست # # بر همه دشمنان ظفر یابد %~% هر که را از خدا به حق یاریست13 # # تو مبر این گمان که قوت و عجز %~% اثر اندکی و بسیاریست14 # الحکایة الساهسة - محمد بن عبدالحمید الحسمی15 حکایت کرد که در سال ~~PageV02P588 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0035.png) # ~~دویست وسی وسه از هجرت حج اسلام بگزاردم و بهوقت باز گشتن فقرا و ~~مساکین # ~~مدینه به خیمههای ما می آمدند وهر کسی در حق ایشان انعامی میفرمودند # ~~و اکرامی می نمودند، در میان ایشان دختری دیدم خدی چون آفتاب رخشان ~~منیز # ~~و روئی1 چون ماه شب چهارده مستدیر4 . الرباعیة : # # گفتی که مهیست از طراز آورده %~% یا حور ز فردوس به ناز5 آورده # # خورشید نموده پیش رویش سجده %~% با6 قامت او سرو نماز آورده # مویی سیاهتر از نامهآ فاسقان7 و پریشانتر از حال عاشقان و شکستهتر از دل # ~~نیازمندان و سر گشتهتر از زمرهآ مستمندان و دورتر8 ازشب مشتاقان ~~وشبوریدهتر9 # ~~از اندیشهآ وراقان 10 ، و رویی22 چون نام 12 نیکو کاران خوب وچون سیرت # ~~مخلصان محبوب ، پیشانی چون تختهآ سیم و دل14 کریم روشن و صافی ~~ومستغنیاز # ~~تکلف وصافی ، کمان ابرویش15 چون کمان بد اندیشان کژ مینمود ، آب روی # ~~خوبان میریخت و آتش عشق عاشقان میانگیخت ، و چشم آهویش عالمیرا # ~~خواب خر گوش میداد و هرروباه بازی17 که بر کار می کرد شیردلی دیگر به ~~تیر # ~~غمزه شکار می کرد 18 ، لب ودندانش عاشقان را مراد در کام میشکست و جان # ~~بر لب می آورد ، دلها در سر زلف پریشان ms315 منظوم میداشت و جانها را از در # ~~منظوم دندان پریشان می گردانید . روی گلگونش دلهارا خارمی نهاد ~~ولبمیگونش # ~~سرها پر خمار می کرد ، طایفهای همه19 از هوس زلفش چون20 زلفش21 بر گردن # ~~می افتادندو زمرهای در طلبمویش چونمویش22 در23 روی می آمدند24 ، و ~~هرکرا PageV02P589 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0036.png) # ~~چشم بروی افتاد1 برای دفع چشمها را (و ان یحاد) * میخواند واز راه حیرت # ~~این ابیات بر زبان میراند : شعر # آوردة ما هواه القلب آم خد %~% سروة ما تراه العین آم قد # آظبیته من یصید الاسد آم بطل %~% فهج الخلاص علیتا منه ینسد # عین الغزالة هذا آم سنا قمر %~% آم شادن حبه فی القلب یشتد # هواه دینی ویرتاد2 الفؤاد له %~% ولست ممن دری فی الدین یرقد # القارسیة : # # این نه رویست ماه تابانست %~% این نه قدست سرو بستانست # # پیش رویش بر آفتاب منیر %~% گر زند لاف حسن نادانست4 # # هر که بیند جمال او گوید %~% کاین نه جسم است صورت جانست # # نظری از رخش به جان و جهان %~% گر فروشند سخت ارزانست # # برجمالش نثار کردن جان %~% گرچه سخت است نیک آسانست # # با دو رخسار او چه وقت گل است %~% با لب او چه جای مرجانست # # روی او رشک لعبت چین است %~% لب او غیرت بدخشانست # # غارت دل کند به روز سپید5 %~% آشکار است این نه پنهانست # # چشم آهوی تست شیرافکن %~% که همه غدر و مکر و دستانست # # نیرد جان ز دست دستانش %~% گر همه6 رستم است و دستانست # # گردد آنگاه7 چشمها چون ابر %~% زان گل رخ که نیک خندانست # # رشتهآ در بود کم از شبهی4 %~% هر کجا آن دو رسته9 دندانست10 # # وصف آن بت که در همه عالم %~% کم بود همچو او)11 فراوانست PageV02P590 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0037.png) # # برسی از من که دام دل زان بت %~% غمزه یا1 طرةآ پریشانست # # این و آنرا نه جای تخصیص است %~% کز قدم تا به فرق او آنست # چون چشم من بر وی افتاد از نیکویی جمال و روشنی حال حیران2 بماندم # ~~و ms316 روی از وی بگردانیدم و چشم فروخوابانیدم3 و به خدای4 پناه گرفتم از ~~آنکه # ~~در فتنهای افتم و به بلایی مبتلا گردم . و چون گرد قافله5 بر آمد ~~باردیگر به مرحلهٔ‌ # ~~من آمد و در مقام استماحت6 و استمداد بایستاد7 . چون دیگربار روی او ~~بدیدم # ~~گفتم : ازخدای بترس و شرمدار (پیشخلایق)1 ، رویی*1 بدینزیبایی وچهرهای # ~~بدین دلارایی11 ، از پرده بیرون میا12 و پرده بر خود و برخلایق دریده ~~مگردان . # ~~شعر13 : # # رخ زیبا بپوش کز نورش %~% رونق آفتاب می برود # # زلف چندین مده به باد ای دوست %~% که از او14 پیچ و تاب می برود # # نه که از ناب هر دم افزون است (؟) %~% قیمت مشک ناب می برود # # دل هشیار چشم مست تو دید %~% بر پی تو خراب می برود # # هرکرا بر تو میفتد نظری15 %~% از وی آرام و خواب می برود # # آتش فتنه بیش از این مفروز %~% که ز کار دل آب می برود # چون [این]16 سخن بشنید روی چون ماه را به لطمه سیاه گردانید و ( این # ~~ابیات)17 به رقت18 هر چه تمامترخواندن گرفت : شعر9 # # لم -ابتدا 20 حتی تقضت حیلتی %~% فبدأقه و هو الاعز آلاکرم # # یعز ذاک علی الا انه %~% نم یبق لی طمع ومات الهیثم PageV02P591 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0038.png) # # آدرزتنه من حجره مقهورة %~% والله یشهد لی بذداک و یعلم # # کشف النزمان قناعه فی بلدة %~% قل الصدیق بیها و عز الدرهم # # أصبحت فی ارض الحجاز غریبة %~% و ابو ربیعة اسرتی و محلم # و ترجمه اینست)2 : # ~~برده ز روی برنگرفتم مگر ز عجز ### | زین غصهام دو دیده شبو روز پرغم است # ~~برداشتم به ناکام از روی خود نقاب ### | داند خدا که بر دل من زین سبب غم است # ~~این پرده روزگار درید و در این مقام ### | خواری من چنین و4 عزیزی5 درهم6 است # ~~سختاست برمن این و ز غم سستشد دلم ### | وین زیستن به سختیم از مرگ هیثم است # ~~اندر حجاز خوار و غریبم ولی به شام ### | پیوند ابوربیعه و خویشم محلم ms317 است # وچون این7 ابیات بشنیدم مرا فصاحت مقال او از صباحت جمالش8 مشغول # ~~گردانید و خدای را بسیار حمد و ثنا گفتم که از غایت لطف چندان کمال و ~~جمال9 # ~~و صباحت و فصاحت در یک شخص جمع گردانید . و با او نیکویی کردم و این # ~~ابیات بنوشتم و (از او)10 پرسیدم که نام تو چیست و انتمای توبه کیست؟ ~~گفتا11: # ~~منم مهناة12 بنت13 الهیثم14 الشیبانی، پدرم جاربنیفزاره15 بود، مدتی ~~مدید بیمار # ~~شد و به سبب بیماری مال و منال16 (و مواشی17 وحواشی)0 نماند و او داعی ~~PageV02P592 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0039.png) # ~~عق را اجابت کرد1 و(به جوار ایزد رسید)2 ومن بی کس وتنها و درویش # ~~بماندم و محتاج گشتم ( بدین نوع)3 که میبینی . وچون از آنجا4 رحلت ~~کردیم # ~~و به رحبه5 رسیدیم به نزدیک مالک بن طوق که حاکم آن خطته بود رفتم و ~~مرا # ~~ز احوال 7 راه و(عجایب وغرایبی 8) 9 که در آن سفر دیدم میپرسید ، من # ~~حکایت آن دختر چنانکه بود با او بگفتم و این ابیات بر او خواندم . از ~~آن حال10 # ~~تعجب نمود و شگفت داشت و این11 ابیات را مستحسن شمرد و بر سفینه ثبت # ~~کرد و من از آنجا وقت12 صبح به جانب شام رفتم و بعد از مدتی رسول مالک- # ~~بن طوق آمد ومکتوبی رسانید مشتمل بر دلداری و تلطتف" بسیار والتماس # ~~کرده بود که به زیارت او روم و روزی چند آنجا باشم . بر وفق اشارتاو ~~برفتم # ~~د (بعد از آنکه)16 چند روز آنجا ساکن بودم یک شب درمقام خلوت با او ~~نشسته # ~~بودم12 و مجلس ازبیگانگان خالی18 ، خادمان19 دیدم که بیامدند و تختههای ~~جامه # ~~وکیسههای مهربرنهاده بیاوردند و در20 پیشمن بنهادند21 . ازمالک پرسیدم ~~که این # ~~چه چیزاست ؟ گفت : حق 22 دلالت تست بر مهناة بنت الهیثآم23 الشیبانی ~~که24 به # ~~برکت هدایت تو (خدای - تعالی)5-- مرا بر وی ظفر داد و آنچه همت من # ~~از آن قاصربود و26 در خیال نیامد و برخاطر نگذشت کههر ms318 گز مثلاین12 ~~سعادتی # ~~روی نماید28 میسر شد29 و این هدیه او (فرستاده است به نزدیک تو)30 از ~~مال PageV02P593 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0040.png) # ~~خویش وضعف این نیز1 ترا2 از مال من 3 خواهد بود4 ، از حقیقت5 حال # ~~و مصدوقهآ آن مقال پرسیدم6 گفت7 : چون از تو آن حکایت بشنیدم8 و تو به # ~~سعادت حرکت فرمودی عشق جمال اوبر9 قضیهآ : (الأذن10 تعشق11 قبل العین # ~~احیادا) در صمیم سینه12 متمکن گشت ، جماعتی را13 که بر کمال دیانت و ~~فرط # ~~امانت و وفور عقل ایشان وثوق تمام داشتم در طلباو بفرستادم و بعد از ~~آنکه در # ~~بوادی ومراحل اعرابمد تها بگشتند بیامدند12 و او را وولی15 او را ~~بیاوردند ، # ~~در چشم من هزار چندان آمد که از تو شنیده بودم . از ولی او ، او را ~~خطبه کردم # # و به عقد1 شرعی در نکاح آوردم و هم چندان که17 از جمال او (دل18 را %~% ~~) # ~~بهره بود از مالخود او را نصیب کردم وبدان20 مقدار که عشق او بر دل من ~~استیلا # ~~داشت او را براملاک واسباب و فرودستان خود مستولی گردانیدم و او از من ~~سببی # ~~که باعث بود برطلب او بپرسید . من کیفیت آن21 حال وحکایتی کهاز تو ~~شنیده22 # ~~بودم با او2 بگفتم و به طلب تو فرستادم تا این حال ترا معلوم گردد وحق ~~تعریف # ~~و دلالت تو بگزاریم" و چون از قدوم تو خبر یافته است این تحفه به نزدیک ~~تو # ~~فرستاده است پس بفرمودتا ازخاصهآ او بیست هزار درم و ده تخته24 جامه ~~بپاوردند # ~~و به من تسلیم کردند و(او را)25 ازمهناة26 چندین پسر (حاصل شد)27 . # فصل - واز فوایدی28 که براین حکایت اختصاص داردیکی آنست که معلوم # ~~میشود که حسن صورت و صباحت وچه وملاحت هیأت تمامتر29 نعمتی است از ### | 15ت9 ### | 132- ### | 1- مجا : PageV02P594 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0041.png) # ~~باری- تعالی- درحق1 بند گان خویش و هر کرا بدین کرامت مخصوص گردانیدند # ~~به شرف جمال از اقران و اکفا ممتاز باشد و به استظهار حسن از عدت و آلت # ~~بینیاز ms319 گشت[چه]3 مهناة بنت2 الهیثم را اگرنه6 به واسطهآ جمال بودی آن ~~اختلال # ~~فاحش که در حااش ظاهر بود به چندان مال و کمال مبدل نگشتی. و در این # ~~عنی گفتهام : [العربیة) # # صباحة الوجنه للاقبال عنوان %~% و للصبیح جمیع الناس آعوان # # قملک الناس من فی صحن وجنته %~% للحن بالبشر10 متشور و دیوان # # و حسن وجه الفتی فی کل مهلعته %~% له علی نیل ما درجوه معوان # # فحسته حسبه11 ردهأ و مدخرا %~% ولو کناویه آدوار و آیوان # # یلو الصبیح وبهتم القطوببه %~% و لیس ینفعها صبر و سلوان # # حلو الحدیث کفاه فی مآربه %~% و إن یفته من الاأیام حلوان # الفارسیة 142 : # از خدا بهترین کرامت و لطف %~% در حق بنده صورت خوبست # صورت خوب هر کجا باشد %~% در دل جمله خلق محبوبست15 # از جمال نکو بیاساید %~% هر دلی کز بلا لگد کوبست # راحت روح از رخ نیکوست %~% نهزمطعوم خوب ومشروبست16 # روی نیکو دلیل اقبال است %~% زان سبب نزد عقل مرغوبست # نیکوان را سزد دلارامی %~% گرچه زیشان جهان پر آشوبست # زشتی از روزگار کم بیند %~% به نکویی17 کسی که منسوبست ### | 8-ت * PageV02P595 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0042.png) # و دوم: - آنکه [ چون13 به سبب ارشاد و هدایت و تعریف و دلالت کسی # ~~به مرتبهآ عالی و درجهآ بلند رسیدی و بر آرزو ظفریافتی و کام دلت2 بر ~~آمد وبر # ~~مجازات و مکافات او قدرت ومکنت میسر گشت4 ، مکارم اخلاق و محاسن شیمرا # ~~کارفرمایی و قضای5 حق خدمت او که شکر نعمت حق را بهترین ادای آن است # ~~بر خود فریضه دانی و در این باب به قصارای جد و جهد برسی ، چنانکه ~~مهناة # ~~بنت7 الهیثم)8 ومالک طوق در حق محمد بن عبدالحمیدکردند ، و این ابیات # ~~از گفتهآ من محرض است بر احراز این مکرمت : (العربیة)9 : # # ذا نلت فی الآیام عزا ومنصبا %~% و %~% والفتقک التقدیر بالملوان # # هنالک فاحفظ حق من کان قبل ذا %~% حقوفک راعی عن ید و لسان # # وراع ذمام الأصدهاء و عهدهم %~% وکن صارفأ عنهم آذی الحدهان # الفارسییة 102 ms320 : # # چو کارت به ارشاد یاری برآید %~% که کام دلت از نگاری بر آید # # در آن کوشاز11 راه لطف و مروت %~% که او را ز تو تیز کاری برآید # # علی رغم دشمن چنان ساز کز تو %~% مراد دل دوستداری بر آید # # نظر بر11 مرادات یاران چنان کن %~% که بیزحمت انتظاری برآید # # چو گل برگ دربار18 مگذار هر گز %~% که از گلبن وعده خاری برآید # الحکایة السابعة من الباب السابع - ابوالحسن بن14 ابی البغل15 متقلد عمل # ~~اصفهان بود. ازبغداد ، شیخی از شیوخ کتاب و مترسلان بی کار مانده بود و ~~از # ~~عطلت ، اختلال به حال او سرایت کرده16، برامیدعملی وطلب کاری عنایت ~~نامهها17 # ~~از اصحاب دواوین به حضرت واهل معرفت و اصدقای ابوالحسن حاصل کرد # ~~و به اصفهان آمد وچون به نزدیک ابوالحسن آمد18 بر وی سلام کرد19 و ~~بنشست ### | مججا : گشته PageV02P596 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0043.png) # ~~و دستهای نامه بیرون کرد و پیش او بنهاد1 و در مزاج2 ابوالحسن حدت و ~~ضجرت # ~~و سبکساری بودی . روی ترش کرد از بسیاری نامهها چون) 4 یک نامه بگشاد # ~~و برخواند از دست بنهاد و با (سر) 5 کار خود رفت و به دیگر نامهها ~~التفات # ~~نکرد . چون ساعتی بر آمد آن مرد گفت خدای بر عمر تو برکت6 کناد . (دیگر # ~~نامهها را) 8 نیز مطالعه فرمای . او در خشم شد وگفت : نههمه یک معنی ~~است . # ~~من باری از) این ابرام و تصدیع شما10 به جان11 آمدم و بیش از این طاقت # ~~نماند هر روز یکی از شما بیاید که عملی میباید و شغلی التماس می کند2 ~~وعطائی # ~~توقع دارد و اگر خزینههای روی زمین مرا باشد به طمع شما وفا نکند13 ، ~~ای # ~~فلان ترا به نزدیک14 من هیچخیر و احساننیست15 ( نه مال)16 زیادتاز ~~مایحتاج # ~~خود دارم که 17 به تودهم و نه کاری مهمل هست تا ترافرمایم ، همین لحظه ~~تدبیر # ~~کار خود بکن18 و مرا زحمت مده . وآن مرد خاموش بود19 تا او سخن (خود) # ~~تمام ms321 کرد . آن مرد برخاست و گفت: احسن الله جزاک و یؤتی21 مکافاتک ~~بالخیر22 . # ~~گفت : خدایترا نیکی جزادهاد ومکافات تو به خیر و خوبی کناد ، وشکر ~~وثنای # ~~بسیار بگفت ودر دعای خیر مبالغت نمود . ابن ابی البغل بفرمود تا او را # ~~باز گردانیدند و گفت : ایفلان برمن سخریت می کنی و افسوس میداری چه جای # ~~شکر است و چه وقت ثنا نمیدانم که شکر بر کدام مکرمت21 می گویی، بر رد # ~~قبیح که کردم و یا سرزنش شنیع که فرمودم یا بر سخنهای سخت که در روی تو # ~~گفتم و از خویشتن نومید گردانیدم23 یا خود با من مکر و فریب وخداع و ~~دستان PageV02P597 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0044.png) # ~~میآری ؟ . آن مرد گفت : معاذ الله که از من مکر و خداع. آید و من بر رد ~~قبیح # ~~انکار نمی کنم و معذور میدارم (کهتواند بود که1)2 چنانکه فرمودی ~~(خواهند گان # ~~و آیند گان) 3 ترا ضجر و ملول گردانیده باشند و حق به دست تو باشد ؛ و ~~من # ~~این شکر که می گویم ( به موقع خود) 5 است و آن 6 ثنا در محل ثنا و بر ~~من # ~~بدین سبب دست منت باشد7 تراکههم در مجلس اول آنچه در دل داشتی راست # ~~بامن بگفتی8 و رقبهآ مرا از ذل طمع آزاد گردانیدی ومرا از رنج وتعب ~~اختلاف9 # ~~و آمد شد)10 بامداد11 و شبانگاه12 به نزدیک تو13 و جماعتی که (پیش تو)4 # ~~شفیع و وسیلت باشند خلاص دادی ومرا تنبیه کردی تا وجهمعیشت خود را ~~تدبیری # ~~دیگر15 اندیشم و دوای کار خود به نوعی دیگر کنم و پیش از آنکه کسوت6 ~~خلق # ~~گردد و نفقات برسد روی به جانب دیگر آرم . ابن ابی الیغل چون این سخن # ~~بشنید سر در پیشافکند و از وی بسیار عذر خواست ودرحال بفرمود تا ~~صلهای17 # ~~بدو رسانیدند و گفت : جای آن داری که در حق تو تربیت و اصطناع فرمایند # ~~و بعد از آن شغلی خطیر بدو حوالت18 فرمود ms322 و حال19 نیکو گشت . # فصل - و از فوایداین حکایت به دو20 خلق تخلق میباید کرد و به دوادب1 # ~~تأدب نمود : # یکی- آنکه اگرخداوندثروت و نعمت و صاحب جاه و مکنت باشی و حاجتمندی # ~~حاجتی بر تو)22عرضه دارد تا توانی در اسعاف و انجاح آن حاجت مسارعت ~~PageV02P598 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0045.png) # ~~و مبادرت نمایی و او را ازخویشتن1 نومید و بی مقصود بازنگردانی و اگر ~~چنانکه # ~~به مانعی از قیام به حاجت او بازخواهی ماند باری (از)3 انتظار بر دل او ~~ننهی # ~~و به زودی مصدوقهآ حال او را مقرر گردانی تا به طمع خام از 2 تحصیل ~~مقصود # ~~و مرام باز نماند ، چنانکه ابن ابی البغل کرد و بدین سبب مستحق شکر گشت ~~. # ~~و در این معنی می گویم : (العربیة)5 : # # ان التلؤم هی وقت الندی لؤم %~% و من تسؤهه دی البذل مظدوم # # الشح شؤم وهی التسویف مایمة %~% لوموا علیه ومطل6 المجتدی7 لوم # # ولا تضیح لؤم ذی لؤم علی کرم %~% ظفر الملامته عن ذی الجود مقلوم # [الفارسیة 82 : # # چون عزیزی ز تو شود سایل %~% زینهارش به منع خوار مکن # # ور نخواهد شد ازتو کارش راست %~% به دروغش امیدوار مکن # # از تو چون نیست9 مرهم10 دل او %~% خسته از رنج11 انتظار مکن # لرباعیة12 (فی هذا المعنی)3: # # سائل چو رسد14 پیش بنه15 خوانعطا %~% یا زود خبر دهش ز حرمان عطا # # برهان ز بلای انتظارش به جواب %~% ور نه بنمای زود برهان عطا # هم در این معنی گفتهام)16 : # # اللزائرین ابن ما فی الضمیر ولا %~% تلبس نداک علیهم کل الباس7 # # ان لم تزل شدة عنهم بمکرمة %~% فلا تخیبهم مین راحه الییاس # و دوم - آنکه اگر کسی در حق تو احسان و لطف فرماید به شکر آن قیام # ~~نمودن از جملهآ واجبات باشد18 اما کمال در آن است که بر اساءث وحرمان ~~شکر ### | 4- مجا : به PageV02P599 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0046.png) # ~~گویی چنانکه (آن مرد)1 ابن ابی الیغل را گفت تا لاجرم اسامت او به ~~احسان # ~~مبدل2 گشت . شعر3 : # # دار الانام4 بحسن الخلق ms323 والذگر %~% وکن شکورا تنهم فی العرف والنخر # # سهما شکرت مسیئأ فی اساءله %~% قحف عنها و تستحیی مین الشکر # الفارسیتة5 : ### | وز همه نیک و بد کن آزادی # طمعت بنده کرده است ترا %~% چون بریدی طمع کن7 آزادی # غم و شادی چوهردوبر گذراست %~% بهر رفتن غمت به از شادی # شکر گو8 تا به شکر بربندی %~% دست بیداد گر ز بیدادی # بدهد روز گار انصافت %~% چون تو انصاف دیگران دادی # بحکایة الثامنة من الباب ابسابع - حکایت کرد یکی از بازرگانان کرخ # ~~بغداد (که من در بغداد)9 سمساری و دلاای10 کردمی و یکی از تجار خراسان # ~~با من معاملهای داشت و بر دکان من نشستی و مال11 بسیار (ومنال بیشمار)2 # ~~داشت ، چنانکه (هرسال از او2 )14 بهوجه سمساری هزار1 درم16 بهمن رسیدی # ~~و وجه معاش و سبب انتعاش من از او بودی . یکسال بهوقت موسم او نیامد ~~وبه # ~~سبب تأخیر17 او آن منفعت ازمن باز افتاد و(آن خلل را)18 درحال مناثر2 ~~فاحش # ~~بدید آمد و بعد از آن محنت بر من متوالی و متواقر20 گشت و وام بسیار ~~برمن # ~~جمع شد، و بدان ادا کرد که مدت چهار سال در دکان دربستم و از بیم ~~PageV02P600 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0047.png) # ~~وامخواهان متواری بنشستم1 . سال چهارم چون وقت موسم در آمد گفتم : از # ~~حال خراسانی استخباری کنم4 ، باشد که آمده باشد و حال من به سبب او ~~نیکو # ~~شود . چون به سوق یحیی آمدم و بحث و تفحص به جای آوردم هیچ کس # ~~مرا از او)5 خبری 6 نداد . به وقت باز گشتن چون به کنار دجله رسیدم روز # ~~گرم شده بود و ایام تابستان بود ، من لحظهای در آب دجله7 رفتم8 تا ~~سورت9 # ~~آتش اندوه و تبش10 آفتاب بدان کمتر11 گردد . وچون از دجله بر آمدم و12 # ~~پایتر برخاک نهادم قدری گل به پایم باز13 گرفت و از زیر آن14 دوالی ~~برهنه شد . # ~~من جامه بپوشیدم15 و آن دوال بکشیدم همیانی از زیر آن گل بیرون آمد ms324 ~~بنگرستم # ~~بر بود؛ بر گرفتم و در زیر جامه پنهان کردم و به خانه آوردم7 (هزار ~~دینار در # ~~وی)17 بود18 ، بهسبب آن زر قو تی در نفس من ظاهر شد وبا خدای - ~~تعالی19- # ~~عهد کردم که20 چون حالمن نیکو شود خداوند این همیان را طلب کنم ~~و21تمامت22 # ~~زر بدو رسانم . و کار خویش22 را با غریمان قراری بدادم و در دکان ~~بگشادم و # ~~خدای در رزق و ربح24 برمن بگشاد15 و در مدت دو سال (سرمایهآ من)26 ~~چندین # ~~هزار دینار شد و چون موسم حج در آمد من تعریف همیان و تعر ف27خداوند آن # ~~به جای آوردم . از هیچ کس نشان آن28 نیافتم . یک روز بر در دکان نشسته ~~بودم # ~~مردی بیامد (با)موی بالیده21 وحالی بشولیده وجامههای خلق پوشیده1 و ~~اثرفقرو ### | PageV02P601 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0048.png) # ~~اضطرار بروی ظاهر1 گمان بردم که مگر از این سایلان خراسانی است قصد آن # ~~کردم که درمی2 بدهم2 او بدانست پشت بگر:انید و به سرعت هرچه تمامتر ~~برفت. # ~~من در شک افتادم و در 3 عقب او بدویدم (و چون نگاه کردم)5 آن بازرگان # ~~خراسانی بود که مرا هر سال از او چندانی 6 منفعت بودی [من] 7 از آن حال # ~~متعجب شدم و گفتم : ای فلان این چه زی (و هیأت است) 8 و ترا چه رسید9 # ~~و آن مال و منال و خوبی و جمال10 کجا شد؟ او بگریست و گفت : حدیث # ~~من دراز است و حادثهآ من با نشیب12 و فراز . من او را به منزل خود بردم ~~و به # ~~حمام فرستادم ودستار12 ودراعهآ لطیف"1 در او پوشانیدم و چون ازطعام ~~وشراب # ~~و ضیافت و آنچه از لوازم آن باب14 باشد فارغ شدیم15 التماس کردم که سبب # ~~تغیر حال وموجب زوال مالخود تقریر کند . گفت : حال من در ثروت ونعمت # ~~بر تو پوشیده نبود . یک سال بر عادت استعداد آمدن بدین طرف می کردم ~~امیر # ~~شهرما مرا گفت : جوهری قیمتی دارم که جز خلیفه را ms325 نشاید مقدار کف دستی ~~، # ~~آن جوهر به وجه بضاعت با خود ببر وآنجا به خلیفه فروش و نسخهآ قماش از # ~~هرنوع به من داد که به بعضی از بهای آن این قماشات بخر و باقی با نزدیک ~~من # ~~آر. بفرمودم تا از پوست همیانی بدوختند و صفت آن همیان که من باز17 ~~یافته # ~~بودم گفتن گرفت و آن جوهر را در میان18 آن همیان دوختم وهزار دینار (از ~~آن)9 # ~~خود20 در آن همیان کردم ودر21 میان بستم و چون به بغداد رسیدم به ~~جزیرهآ سوق # ~~یحیی به دجله فوورفتم و در آب نشستم22 وچون (از آب بیرون آمدم)13 ~~(همیان PageV02P602 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0049.png) # ~~در آن موضع)1 فراموش کردم و (تا دیگرروز) 2 مرا یاد نیامد چون باخاطرم3 # ~~آمد به طلب همیان ( بدان موضع)4 رفتم بازنیافتم و من آن مصیبت برنفس ~~خود # ~~آسان گردانیدم (و با خود اندیشیدم)5 که قیمت آن جوهر سه هزار دینار ~~(بیش # ~~نباشد من سه هزار دینار) 6 (از آن خود) 2 به امیر شهر دهم . و برفتم ~~وحج # ~~گزاردم و چون به شهر خود رسیدم سه هزار دینار (پیش امیر بردم)8 و کیفیت # ~~واقعه با او شرح دادم . امیر طمع9 در تمامت مال من10 کرد و گفت : قیمت ~~آن # ~~جوهر پنجاه هزار دینار است و بفرمود تا مرا بگرفتند و هر مال که در ~~تصرف # ~~داشتم) از ناطق وصامت از من بستد و مرا به انواع ضرب وقید وشکنجه # ~~تعذیبها کردند تا برعقار وضیاع و اسباب نیز اشهاد12 کردم و بدو تسلیم ~~کردم و # ~~واصناف محن تحمل15 کردم تا امسال مردمان شفاعت کردند ومرا اطلاق ~~کردند16، # ~~وچون خلاص یافتم از شماتت اعدا درشهر17 خود مقام18 نتوانستم کرد19، ~~روی. # ~~بدین شهر آوردم22 (و به22 نزدیک تو آمدم)23 تا با تومشورت کنم که در ~~کدام کار # ~~خوض24 کنم25 که26 مالا بدی به من رسد و محتاج سؤال نشوم . گفتم : ای ~~فلان # ~~خدای بعضی ازآن 27 مال28 با 29 تورسانید و ms326 ترا از خلقان بی نیاز ~~گردانید 30 . PageV02P603 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0050.png) # ~~آن همیان که تو وصف آن گفتی به نزدیک من است و هزار دینار بر گرفتهام و ~~با # ~~خدای عهد کرده که هر که وصف همیان بگوید1 با2 اورسانم. وبرخاستم و ~~کیسهای # ~~که در وی هزار دینار بود بیاوردم و در پیش او بنهادم . گفت : آن همیان ~~بعینه # ~~بر جای هست ؟ گفتم : هست . او نعرهای بزد و ساعتی بی هوش بیفتاد و بعد ~~از # ~~آن برخاست و خدای را سجدهآ شکر بیاورد 3 و گفت : اکنون 4 بفرمای تا آن # ~~همیان بیاورند . من (برفتم و)5 همیان به نزدیک او آوردم . کاردی بیاورد ~~و # ~~آستر همیان بشکافت و پارهای یاقوت سرخ مقدار کف دستی از آنجا بیرون ~~کرد، # ~~چنانکه خانه از شعاع آن روشن گشت8 و آن خواجه که9 بدان قانع بود که # ~~ججامه10 یاقوت یابد11 چون آن یاقوت بازیافت12 مرا بسیارشکر گفت13 و دعا ~~کرد و # ~~ه زر هیچ التفات نکرد . گفتم : زر بر گیر . سوگندان خورد که بر نگیرم ~~%~% الا # ~~مقدار15 بهای شتری6ونفقهآ ای1 بسیار جهد کردم تاسیصد دینار بر گرفت و ~~باقی مرا # ~~حلال کرد واستعداد رجوع با خانه، تاکارش انتعاشی18 یابد. ساختن گرفت و ~~چون # ~~رفیقان یافت به سرعت تمام برفت. وچون سال دیگربود19 باز آمد و حال اودر ~~ثروت # ~~ونعمت چون20 سالهای دیگر21 (شده بود)22 حکایت کرد که23 چون از اینجا24 # ~~باز گشتم صورت حادثه با وجوه و اعیان شهر25 بگفتم و آن یاقوت پاره ( ~~بدیشان # ~~نمودم)24 و صورت ماجری (باامیرشهر)27 عرضه داشتم وازاودر خواست کردم8 ### | - مجا : ### | - مجا : ،ورد . ت : ### | 2- مجا: ### | مجا ، وجوه ### | 1- مجا : ### | 25- مجا: PageV02P604 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0051.png) # ~~تا در حق من شفقت1 فرماید . او2 (لطف نمود 3 وآن)4 یاقوت پاره (از من # ~~باز گرفت و فرمود تا هرچه از من گرفته بودند (با من )6 دادند و [ ( ~~برسر آن)1 # ~~از خاصهآ خود نیز 28 انعامها فرمود و از من بحلی خواست ومن با او دل # ~~خوش کردم ms327 و حال من باقرار اول شد و با سر 10 تجارت و حرفت خود رفتم و # ~~آن همه به برکت امانت و دیانت تو11 بود . # فصل - و عاقل در این حکایت متعظ 12 گردد بدانکه تا تواند گرد ظالمان # ~~نگردد و امانت ایشان قبول نکند وهم در اول که13 تکلیف قبول امانت کنند ~~به # ~~لطایف ومحاسن عمل در دفع آن بکوشد چه اگر بسیار مشقتت تحمل کند ودر # ~~تثمیر آن بکوشد و وافر و وافی باز بسپارد 14 منت پذیر آن15 نباشد 16 ~~و(قیام # ~~بدان شرعا ورسمأ) 17 از جملهآ واجبات شمرند و اگر خللی بدان راه یابد و ~~از # ~~گردش ایتام عرضه18آ تلف (و هلاک)19 گردد او را در آن باب خائن و متتهم. # ~~شمرند و به غرامت و ملامت21مؤاخذ و معاتب22 گردانند چنانکه ~~(بامالخراسانی # ~~امیر شهر او کرد)23 و(این نظم از گفتهآ من موافق این معنی است)24 : ### | ه # # لا دهبلن 26 من الاداس ودیعة %~% لا سیما من ظالم متسلط # # ان ادودیعته ربما قوذی وکد %~% قدةی الفواد خلیط هم مفرط # # ان صدفوک22 علی الضیاع فلااقل28 %~% من الحیاء وانت غیر مضرط ~~PageV02P605 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0052.png) # # و ان اکمهمت و عزموک فقد کری %~% من بعد اعجز من فقیر مبلط # # و لئن کؤدیها سلیما والیا %~% لم یشکروا شکر الحریم المقسط # # قدع الودیعة واتعظ بنصیحتی %~% قنل4 اللامتة من تعتب5 ممخط # الفارسیتة 6 : # # زنهار مکن ز هیچ ظالم %~% نا بتوانی قبول امانت 7 # # نا متهم و خجل نگردی %~% ا فرط شهامت و رزانت # # گرباز دهی مصون ومحروس %~% اعزاز نبینی و اعانت # # منت نبود به نزد او هیچ %~% از راستی تو و دیانت # # ور کم گردد نعوذ بالله %~% گوید که تو کردهای خیانت # # نجا نبود امید اعزاز %~% وینجا بینی از او اهانت8 # # دراول اگر قبول نکنی %~% خود را ز بدش کنی صیانت # دوم - آنکه اگر لقطهای بیابد و گم کردهآ کسی به دست ( او افتد)دندان # ~~طمع بدان 10 فرو ثبرد و بدان نیت بر گیرد که با ms328 خداوند رساند و مال ~~کسان بر # ~~دل خود شیرین نکند22 و روی برخداوند مال چون بازطلبد11 ترش نکند12 ~~ویقین # ~~داند که حفظ14 امانت و صیانت ودایع از15 خصال کرام و شیم اشراف 16 است ~~و # ~~گم شده با خداوند رسانیدن ثواب بیشتر است و از سر آن برخاستن برحریصان # ~~دشوارتر لاجرم تاکسی را کمال17 عقل ووفور خردو علو همت نباشد بدین خصلت # ~~فیام ننماید (چنانکه گفتهام)18 : ### | معر # # رد الودیعة سنه محمودة %~% و اثبر عندی ان درد اثملعقط ### | 3-ت : فا تعغظ ### | 7 مهمر %~% 6 ### | 6- مجا ### | 12- مجا: خواهد PageV02P606 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0053.png) # # مالی سداد طول عمرک یافتی %~% ان کنت من فهج الامادت ملت قط # الفارسیتة)3 : # ~~روزی چو باز یابی گم کردهآ کسی ### | از راه گم مشو به سلامت بدورسان # ~~از ره فتاده باشی و گم کرده عقل خویش ### | گر گم شوی ز راه به گم کردهآ کسان # ~~تأویل کژ مکن که مگر روزی من است ### | کان رفتن است سوی جحیم از ره پسان4 # ~~بر شاهراه شرع رود شاه عقل وعلم5 ### | راه پسان 6 روند خسیسان و ناکسان # ~~گم کردهآ تو حکمت وعقل است باز جوی ### | ازان سان که مال گم شده جویند این خسان # الحکایة التاسعة من الباب السابع : مردی از اکابر تجار حکایت کند که سالی # ~~از سالها عزیمت زیارت کعبهآ معظم وحرم محترم کرده بودم و ثروت بسیار ~~ونعمت # ~~بی شمار داشتم، واز آن جمله همیانی داشتم مقدار سه هزار دینار زر8 ~~وجواهر # ~~دروی10 برمیان بسته بودم، در مرحلهای11 از مراحل بادیه برای قضای حاجت ~~12 # ~~بنشستم و همیان گشاده شد و بیفتاد و (مرا بعد از آن) 12 با یاد آمد که ~~چند # ~~فرسنگ (از منزل)14 رفته بودیم ومراجعت ممکن نبود من آنرا (نزدیک خدای- # ~~تعالی)15 - ودیعت شمردم 16 وگفتم : چون در طریقی ضایع شد 17 که مقصد 18 ~~PageV02P607 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0054.png) # ~~مسجد حرام ومشاعر عظام است و مقصود رضای1 خدای و زیارت رسول # ~~-علیه السلام 3 - حق تعالی 4 به وقت افتقار ms329 وحالت اضطرار عوض بدهد5 و # ~~فوات 6 آن مال (چندان اثر بر دل من) 7 نکرد و از کثرت ثروت در حال من # ~~هیچ خلل با دید8 نیامد وچون حج9 اسلام2 بگزاردم و با وطن رجوع کردم # ~~روز گار بر عادت خود بیوفایی آغاز نهاد و درهای حوادث و بلیتات برمن ~~بگشاد # ~~و محن (متواتر ومتتابع)11 گشت و وقایع متراکم و متوالی 12 شد و از آن ~~همه # ~~مال ومنال و جاه و جمال هیچ نماند و آن ثروت به قلت وآن عزت به مذلت13 # ~~بدل گشت و از خجالت اولیا و شماتت اعدا وزوال مال و ظهور اختلال ازوطن # # آواره و در سفر عاجز و بیچاره14 شدم15 %~% %~% و بیت ]16 : # # در دور چو پر گار به سر می گشتم %~% دلتنگ چو نقطه در سفر می گشتم # # چون دولت و اقبال ز بی اقبالی %~% در محنت و رنج در بدر می گشتم # در آن سر گشتگی شبی به دیهی رسیدم و عورتی که داشتم با من بود و از # ~~مال17 دنیا18 دانگی ونیم نقره بیش19 نداشتم و شبی تاریک بودوبارانی سخت ~~می بارید # ~~کاروانسرایی خراب در آن دیه بود در آنجا رفتم و آن عورت10 حامله بود در ~~آن # ~~خرابه بار بنهاد و هزار خروار بار از آن بار نهادن [ او ]21 بر دل0 من ~~نشست و # ~~را گفت 13 : ای فلان همین ساعت جان ازتن من2 بیرون شود15 (بیرون رو)6 # ~~و چیزی طلب کن که"1 من (اندکی بدان قوت)28 بابم29 (و اگر نه همین لحظه ~~PageV02P608 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0055.png) # ~~ملاک شوم)1 . من 2 در آن تاریکی و باران 3 افتان و خیزان چون انگشت وقت # ~~حساب و خردرخلاب به در دکان بقالی 4 رفتم و بسیار تضرع و زاری نمودم تا # ~~در بگشاید 5 و بدان دانگی، و نیم نقره قدری روغن2 و حلبه بجوشانید و در # ~~غضارهای9 کرد و به من داد . من باز گشتم و (چون نزدیک)10 کاروانسرای # ~~رسیدم11 ms330 پایم بلغزید و بیفتادم وغضاره2 بشکست وآنچه13 در وی"1 بودبریخت # ~~و چندان رنج به15 دل7 من رسید که با آن همه محنتها در همه عمر نرسیده ~~بود و # ~~(من)17 اززند گانی لحود8 سیرشدم وازغایت ضجرت واندوه19 بایستادم20 ~~وطپانچه # ~~بر روی میزدم و می گریستم و فریاد می کردم. در آن نزدیکی سرایی ~~بوددیوارهای # ~~بلند بر کشیده ومنظرههای خوب افراشته ، مردی سرازدریچهای21 (از آن)22 ~~فرو3 # ~~کرد و بانگ بر من زد که24 این چه فریاد و غلبه است خواب بر ما 25 منغص # ~~کردی و عیش برما27 بشورانیدی28 . من قصهآ خود با اوشرح دادم. گفت : این # ~~همه شغب29 وبکا برای دانگی30 ونیم نقره است ومرا سخن سرد21 گفت . محنت # ~~مناگرچه32 درجهآ کمال داشت از آن سرزنش او زیادت گشت و اندوه مناگرچه # ~~از حدود وغایات تجاوز پذیرفته بود به واسطهٔ‌ توبیخ او افزون شد . گفتم ~~: ای PageV02P609 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0056.png) # ~~فلان خدای میداند که این قدر مال را1 نزدیک من وزنی نیست اما مرا ~~برخود2 # ~~وزن وفرزاند (رحم میآید)5 که از گرسنگی بخواهند مرد 6 و سو گندان # ~~یاد کردم که درفلان سال به حج رفته بودم ونعمتی بسیار داشتم و در فلان ~~موضع7 # ~~همیانی که مقدار سه هزار دینار زر و جواهر (ویواقیت)8 (در آنجا بود) # ~~از من گم شد . در آن هیچ10 تفکر نکردم و فوت آنرا بر دل من هیچ اثر ~~نبود # ~~وامروز ضرورت و درویشی و درماندگی مرا بدین پایه11 رسانیده است که ~~برای2 # ~~دانگی1 و نیم نقره این همه نوحه و زاری می کنم . از خدای - تعالی - ~~یترس # ~~و15 عافیت و سلامت 16 خواه ومرا چندین سرزنش مکن و محترز (باش) 17 ، # ~~(به چنین)18 بلا19 گرفتار نشوی . آن مرد چون این سخن بشنید گفت : چگونه # ~~همیانی بود که از تو گم شد . من دیگر بار با سر گریستن (شدم)20 و گفتم ~~: # ~~آن بسنده21 نبود22 که چندین سخن سرد گفتی (و سرزنش کردی)23!ا کنون ~~افسوس # ~~میداری واستهزامی کنی 24 ms331 ، چه فایده باشد مرا از صفت همیان گفتن و ~~چندین # ~~سال است که ضایع شده است25 . برخاستم و برفتم و چون گامی چند برفتم آن # ~~مرد از سرا بیرون آمده بود و مرا آواز می کرد26 که بیا27 بستان باز ~~گشتم. گفتم: # ~~مگر صدقهای28 میدهد29 . مرا بگرفت و گفت : البتته رها نکنم که30 بروی ~~تا PageV02P610 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0057.png) # ~~نگاه1 که2 صفت همیان با من شرح دهی . (به جهت) 3 خلاص خود6 # ~~از او) 5 صفت همیان بگفتم و چون فارغ شدم به سرای 2 در رفت ومرا گفت : # ~~در آی و پرسید که زن وفرزند تو کجاست؟ گفتم : به فلان کاروانسرای . ~~غلامان # ~~بفرستاد تا ایشانرا بیاوردند و در سرای حرم بردند وبفرمود تا اهل حرم ~~به تعهد # ~~ایشان قیام نمایند و آنچه آن 8 طفل و مادر (او را در آن حالت)9 به کار ~~آید . # ~~قرتیب کنند11، وپیراهن وایزار پائی12 سپید13 و جبهآ برد بیاورد و درمن ~~پوشانید # ~~و مرا به حمام فرستاد. و" چون 15 بامداد برخاستم خود را در رفاهیتی هر ~~چه # ~~تمامتر و آسایشی هرچه16 کاملتر یافتم و گفت : روزی چند اینجا باش ~~تاعورت2 # ~~روی به صحت نهد18 . مدت1 ده روز آنجا بودم ، هرروز ده دینار0 (و بیست # ~~دینار)21 به من دادی و من از بسیاری لطف او با آن همه22 سرزنش و ~~استهزاکه23 # ~~اول کرد متحیر بماندم . بعد از آن گفت : چه کار توانی کرد و چه ~~پیشهداری؟ # ~~گفتم : مردی بازرگان بودهام24 و درخرید و فروخت مرا بصارتی25 باشد. گفت ~~: # ~~ترا سرمایهای6 بدهم تا به شرکت من خرید و فروخت می کنی27 . گفتم : ~~فرمان # ~~تراست. دویست دینار زر بیاورد و به من داد و گفت : همین جای28 بیع و ~~شراا # ~~کن30 از آن31 خوشدل شدم و زر32 بستدم و بر آن تجارت می کردم و بعد از ~~چند # ~~روز سودی که حاصل بود بیاوردم و پیش او بنهادم و چون تمامت حال من او ~~را PageV02P611 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0058.png) ms332 # ~~معلوم شد در خانه رفت1 و همیانی (بیاورد و) پیش من بنهاد . نگاه کردم # ~~آن همیان بود که (در راه حج)4 از من بیفتاده 5 بود . از 6 غایت شادی # ~~صفرا 8 کردم9 چون با هوش آمدم گفتم : ای فلان تو فرشتهای از فریشتگان # ~~خدای10 - تعالی11 - یا پیغمبری12 از پیغمبران13 او . گفت12 : من آدمیام ~~که5 # ~~چندین سال است تا به محنت نگه داشت 16 این 17 مبتلا ام . همان شب که ~~نشان # ~~همیان با من شرح دادی خواستم که در حال همیان با تو رسانم ترسیدم که ~~ازشادی # ~~زهره ات بطرقد و هلاک شوی پراکنده هر روز ده دینار و بیست دینار به تو # ~~میدادم وهمچنین دویست دینار ازمال خود به19 وجه قرض دادم20 اکنون ~~همیان21 # ~~بر گیر1 و مرا بحل کن . من مهر از همیان بر گرفتم و زر او با او23 دادم ~~و اورا # ~~شکر24 کردم25 (ودعا گفتم)26 و استعداد راه بساختم27 و با ولایت خود ~~رفتم و # ~~حال من بعد از آن هر روز28 نیکوتر شد29 . # فصل - مرد باید که در میان ثروت و نعمت30 وحال جاه ومکنت پیوسته از # ~~زوال وانتقال خائف و محترز باشد و31 ممکن بود 32 که آن روز که ایمن تر ~~باشد # ~~و آن ساعت که خود را ممکنتر شمارد و آن لحظه که دولت کاملتر بیند دولت # ~~به محنت و شادی به غم وغنا به فقر مبدل گردد چنانکه آن بازرگان را، ~~واین ابیات # ~~از گفتهآ من ملایم این معنی است . العربیة : ### | 2- مجا : ندارد %~% 3- مجا : نهاد PageV02P612 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0059.png) # # المال ینفیه1 عاهات وآفات %~% و بین دینک و الدنیا منافات # # کم زمره حصل الدهر المنی لهم %~% و اثهم بهد کحصیل المنی فادوا # # کهال النبی ذروالدنیا و نعمتها3 %~% کلک النصیحته منه من وعی، هاتوا # # تدرک3 ان لم تنیرها خدبها6 عجلا %~% من قبل آن سلبتها منک عاهات # # وسابق الموت فی الاففاق مبتدرا %~% ولا توخر ففی التاخیر آفات)8 # الفارسیة: # # هر که مغرور جاه و مال بود ms333 %~% بی شک از حرص پایمال بود # # (خرد9 از دهر گربه درانبان)10 %~% سگ چو با نفس درجوال بود # # هر که در زیر چیزکی2 دارد %~% همچونی12 پشت1 خم چودال بود # # وانکه همچون الف ندارد هیچ %~% چون الف لازم کمال بود # # تو ز دولت ثبات امید مدار %~% که از او این طمع محال بود # # ممه14 ز افات پایمال شود %~% گرچه بسیار جاه و مال بود # # هر بنا را15 که هست محکمتر16 %~% پس از احکام اختلال بود # # باحضیض17 است اوج18 وهرشرفی %~% که بود در پیش زوال" بود # # هم برومی شود و بال وعقاب %~% با عقاب ارچه پر وبال بود # # صبح را شام در عقب باشد %~% روز را از شب انتقال بود # # ماه را گرچه دیدهای شب بدر %~% در محاقش نگر چه حال بود # # آفتاب منیر را در اوج %~% هم پس از استوا زوال بود # # سبزه از یک سموم زرد شود %~% گرچه سر سبز و با جمال بود PageV02P613 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0060.png) # # زندگی راست مرگ اندر پی %~% ور چه عمری هزار سال بود # # رو جلال از بقا امید ببر %~% که بقا وصف ذوالجلال بود # و دوم - آنکه اگرچه مرد در بلیتی باشد که ورای آن محنتی تصو رنتوان # ~~کرد و اسباب فقر و اختلال چنان دست در یکدیگر داده باشد 3 که کوه با آن # ~~پایدار نتواند بود در 4 فرج و خلاص 5 امید منقطع نگرداند که مر که ~~حادثهآ او # ~~سخت تر باشد و او از نجات نا امیدتر خدای لطیفهای7 سازد که شب8 محنت او # ~~به روز دولت بدل گردد چنانکه آن بازر گان را ودر اینابیات شمتهای ازاین ~~معنی # ~~هست . العربیة : # # الدهر یجرح لکن بعده یاسوا %~% و حال ایوب فیما قیلت مقیاس # # لاد بتئس فی الدواهی وانتظردرجا %~% الله دنجیک لا خضر و الیاس # # ولا تکن آیسا9 شف الثداید قد %~% یزید قی الهم یوم المحنة الیهاس: # الفارسیة : # # صبر کن در بلا که صابر را %~% صبر مستجلب ظفر باشد # # اول صبر گرچه چون صبر است ms334 %~% شکر کن کاخرش شکر باشد # # شب غم گرچه دیر یاز بود %~% صبح شادیش بر اثر باشد # # سود پیش آورد چو در نگری %~% سفری کاندروخطر باشرد # # بدر کی گردد آن هلال ضعیف %~% چند گه گرنه در سفرا باشد # # زخم خایسک وتاب آتش تیز %~% تیغ را قوت گهر باشد # # باز را گرچه چشم بردوزند %~% مدتی، زان کیش12 ضرر باشد PageV02P614 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0061.png) # # پای بر دست شه نهد ز شرف1 %~% پس از آن چون عدوشکر باشد # # بهر صحت دوای بیماران %~% شربت تلخ (ونیشتر) 2 باشد # # باغبان چون به دهره پیراید %~% شاخ را زو امید بر باشد34 # # خوشتر آید4 بهار اندر پی %~% هر زمستان که سختتر باشد # # دردی ار چه در خت بی بر گاست5 %~% در خزانش بسی ثمر باشد # # کوزه بر دست جای کی یابد %~% گل او گرنه پی سپر6 باشد 72 # # سخت دل همچو آهن8 است فلک %~% زان گهی تیغ و گه سپر باشد # # سخته9 و پاک کی شود هر گز %~% گرنه در بوته سیم و زر باشد # # گر کله رفت از سرت خوش باش %~% کم نیاید کله چو سر باشد # # هاقبت بیشتر به خیر بود %~% گرچه میل20 بشر به شر باشد # الحکایة العاشرة من الباب انسابع : عبقسی1 حکایت کند 12 که در بغداد در # ~~همسایگی13 من جوانی بود از خاندان مجد و شرف ودودمان فضل و کرم ، و آبا # ~~و اجداذ او از افاضل کتاب واشراف واصحاب دواوین بودند و نعمتی فاخر و # ~~مالی وافر او را از پدر میراث ماند . او آن مال را با زنان مطرب 14 و ~~مردان 5 # ~~شاطر وحریفان ظریف و ندیمان کریم به (سماع وشراب)16 و آنچه از لوازم آن # ~~باشد صرف کرد چنانکه از آن مال موروث قلیل و کثیر هیچ نماند و احتیاج و # ~~افتقار بدان ادا کرد که میفرمود تا سرای اونقض12 می کردند19 و1 چوب و ~~در10 و # ~~آجر میفروختند21 و بیرون22 از23 یک 24 خانه که در25 آن نشسته بود هیچ ms335 ~~نماند ### | 4_ت : آرد ### | مجا: ### | 22_ش. فیقی . مجا: ### | 12 ### | 15 - ### | 18 -ت : ### | اآ-: می فروخت PageV02P615 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0062.png) # ~~و دوستان وحریفان وهمنشینان ترک مجالست وموافقت1 او کردند. از جملهآ آن # ~~جماعت که حریف شراب او بودند یکی حکایت کرد (که) 3 بعد از آن که مدتی # ~~بود تا2 از صحبت او اعراض کرده بودم و از معاشرت او 5 انقباض نموده به # ~~نزدیک6 او رفتم 7 و وسط 8 شتا و غایت قوت سرما بود او را یافتم تنها9 ~~در # ~~خانهآ خراب خفته و پارهآ پنبه کهنه که حشونهالی21 بود بی غلافی12 درزیر ~~افکنده # ~~و همچنین13 پارهای14 بر زبر15 پوشیده. مرا آن 17 حالت او در" رقت آورد ~~و # ~~بروی شفقت آمد. گفتم : چگونهای ؟ گفت : چنین که (مشاهده می کنی) # ~~گفتم : هیچ حاجت 19 داری؟ گفت 10 : به اسعاف آن قیام خواهی نمود؟ گفتم: # ~~آری، وپنداشتم که به جهت اخراجات و نفقه چیزی21 خواهد طلبید 22 . گفت: # ~~حاجت من23 آنست که مرا به نزدیک24 فلان زن مطربه25 بری تا ~~اورا(بازبینم)26، # ~~و گریستن آغاز نهاد. و این زنی بود که آن جوان بروی عشق آورده بود و ~~تمامت # ~~مال و منال و ثروت و نعمت 27 بروی خرج کرده . من بروی ببخشودم و در حال # ~~به خانهآ خود رفتم و دستی جامه بیاوردم و در او پوشانیدم28 و29 به حمام ~~بردم # ~~نا 30 سر و تن بشست و31 طعام و شراب و بخور پیش اونهادم 32؛ و چون از ~~آن # ~~فارغ شد33 او را به نزدیک 24 این مغنیه بردم و چون مغنیه او را بدان25 ~~حالت PageV02P616 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0063.png) # ~~بدید شک نکرد که حال او قوامی پذیرفته است و کار او نظامی یافته و به ~~همه حال # ~~او را تحفهای1 و هدیهای2 آورده باشد. اورا بنشاند3 و به3 انبساط تمام5 ~~استقبال # ~~نمود و از حال او پرسیدن گرفت . من مصدوقهآ حال او چنانکه بود با ~~او7تقریر # ~~فردم تا آنجا رسیدم که جامه ها (از ms336 آن اونیست)8 که پوشیده است9. چون # ~~بر کیفیت ماجری وقوف1 یافت (در حال او را)11 گفت برخیز و بیرون رو2 # ~~پیش از آنکه خواجهآ من بیاید و(ترا ببیند و) 2 چون چیزی نیاوردهای با ~~من # ~~خصومت کتد و گوید او را چرا راه دادی12 ، برخیز و بیرون رو تا من بربام ~~آیم # ~~و15 با تو سخن17 گویم2 . بیرون آمد و منتظر بنشست تا او بر بام آمد18 . ~~نا گاه # ~~آن (خبر داشت)19 که کاسهآ سکبای سرد شده بر سر او ریختند . آن جوان از # ~~سردی آن حرکت چون یخ بفسرد10 و از زشتی آن حالت به دست و پای بمرد # ~~و خوار و خچل وحیران برخاست و به های های بر خود بگریست و گفت : # ~~ای فلان محنت من بدان حد22 رسید که بدین صفت مذلتی نیز کشیدم13 وچنین ~~4. # ~~خواری بدیدم ترا25 گواه می کنم که از صحبت نابکاران و فریب بد کاران ~~توبه # ~~کردم وتا مرا زندگانی باشد بیش 26 گرد این طایفه نگردم . من بر او12 ~~طنز و # ~~افسوس28 کردم29 و گفتم اکنون توبه30 می کنی که بر هیچ معصیت قدرتنداری # ~~وتوبه چه سوددارد دراین حالت که تویی؟ و او را با خانه بردم وجامهآ ~~خود31 از او22 PageV02P617 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0064.png) # ~~بیرون کردم و او دیگر بار در آن میان پنبه شد. و مدت سه سال بر آمد که # ~~از او 3 هیچ خبر نداشتم 4 تا یک روز به3 باب اللطف6 ایستاده بودم غلامی # ~~طرقوا طرقوا میزد وسواری در پی او می آمد8 . نگاه کردم آن جوان را دیدم # ~~بر مرکبی را هوار نشسته وزین و لگامی10 پاکیزه بر وی نهاده و جامههای ~~نیکو # ~~بوشیده . من حالی بروی سلام کردم و رکاب11 او ببوسیدم وخدای را ~~براصلاح12 # ~~حال او شکر گفتم 13 و سبب آن از او پرسیدم. گفت : حمد و ثنا 14 خدای را # ~~- جل جلاله15- بر کرامت و لطفی که ارزانی داشت [و]مرا بفرمود16 که ~~موافقت # ~~کن ms337 و به وثاق 17 ما آی18. چون به سرای19 او رسیدم20 همان سرای او لین ~~را # ~~دیدم مرمتفرموده و عمارت کرده ودیوارها به گچ و صاروج بیندوده و دومجلس # ~~در مقابل یکدیگر12 معمور گردانیده و خزاین ومستراحات ومطابخرا عمارت # ~~فرموده و باقی خانهها را صحن فراخ2 راست کرده و سرای پاکیزه و خوش # ~~گشته الا آنکه چندان متکلف24 نبود که بار اول ، و مرا درحجرهای ~~بردفرشهای # ~~خوب انداخته و (در آن سرای 25) 26 سه 27 غلام دیدم که هر غلامی را بدو # ~~خدمت28 از خدمتهای سرای29 منصوب 30 کرده بود 31، و خادمی را 22 که از ~~آن # ~~پدرش بود برحرم قیم گردانیده و پیری دیگر23 صالح و شایسته را دربانی ~~فرموده، PageV02P618 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0065.png) # ~~و دو سرهنگ بر در سرامرتتب کرده و وکیلی برای خرید و فروخت معین # ~~گردانیده. پس درآن حجره بنشستم 3 . اول میوه بیاوردند نه اندک (ونه)3 ~~بسیار # ~~بر طبقهای میانهآ پا کیزه اما کم تکلتف . بعد از آن خوانی5 نظیف6 ~~بیاوردند و # ~~آشهای لطیف بر وی نهاده چنانکه7 اسراف و تبذیر8 نباشد9 و چنانکه0 به ~~بخل # ~~وتقصیر منسوب نکنند. وچون طعام بخوردیم لحظهی به آسایش و خواب مشغول # ~~شد و پرده ببستند و مشمومات وریاحین بیاوردند و بنهادند. چون ازخواب ~~بیدار # ~~شد وضوساخت وفرض وقت بگزارد، و عود سوز بیاوردند و (برای اوپارهای)1 # ~~عود مجمری12 بر آتش نهادند ( و برای ما پارهای عود مطری )13 وطبق ~~پیاوردندو # ~~صراحی شراب مطبوخ انگوری بروی بهغایت نیکو و به جهت مانبید ~~تمربیاوردند. # ~~گفتم : این چه ترتیبها است که پیش از اینعادت نداشتی ؟ گفت: ترک سخن ~~گذشته # ~~کن و بدان مشغول باش که امروز در آنیم. و به سماع و شراب و لهو و تماشا # ~~مشغول شد و من با او مساعدت نمودم و از پس پرده سه کنیزک در غایت جمال ~~و # ~~نهایت کمال که هریک از ایشان از آن مغنیه که با او 14 اتلاف کرده بود ~~(واز # ~~و15 ms338 آن استخفاق دیده) 16 بهتر بودند12 و سماعی در غایت خوشی و نهایت # ~~دلکشی با ایقاع واوزان18 اصول و نقرات و نغمات متناسب آغاز نهادند ~~چنانکه # ~~من هر گز بیرون پرده سماعی دلگشاتر و در پردهتر از آن نشنوده بودم و ~~بیم آن # ~~بود که پرده بر من بدردو چون آواز سماع از پرده بیرون افتم و چون آهنگ ~~او # ~~درپرده. شوم. وچون سورت19 شراب و لذت سماع در ما اثرکرد گفت : ای فلان # ~~آن ایام گذشتهآ ما با آن ثروت و نعمت و مکنت و حشمت و آن تبذیر واسراف ~~PageV02P619 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0066.png) # ~~و بی انصافی و اتلاف که من می کردم یاد داری؟ گفتم : آری هر گز بود که ~~من # ~~فراموش کنم آنچه از کرم و لطف تو بر یاد من است . گفت : اکنون من در # ~~نعمتی ام میانه وحالی متوستط و آنچه از عقل وعلم وتجربت1 امور ~~دنیاواحوال # ~~مردمان و عادت 2 ایشان و آنکه3 با هر یکی زند گانی (به چه وجه 4) 5 ~~میباید # ~~کرد مرا حاصل شده است، خرسندی است از آن مالهای بسیار و این قدر فرش و # ~~ثیاب وآلت و اسباب اگرچه در غایت6 کمال نیست کفایت و جمال من7 است8. # ~~و دیدی که آن روز آن زن مطربه8 - که لعنتها بروی باد - بامن چه معامله ~~کرد؟ # ~~گفتم : آری و شکر خدای را که آن محنت 10 و بلیت به سر آمد وشجرهآ دولت # ~~وعروس مقصود در بر آمد و متقاضی اقبال بر در. و2 پرسیدم که سبب وصولاین # ~~نعمت چه بود؟ گفت : در آن روز که تو از من باز گشتی در یک روز12 ~~پسرعمتی # ~~و خادمی که مولای پدرم بود در مصرفرمان یافتند و چهل هزار دینار ~~ازایشانتر که # ~~ماند 13 ، بیشتری به من رسید و من هنوز (درمیان آن )14 پغبه خفته بودم ~~، خدای # ~~را شکر گزاردم و از تبذیر و اسراف توبه کردم و در ترتیب اسباب معاش ~~تأمل # ~~و ms339 تفکر15 پیش گرفتم . هزار دینار در عمارت این سرای صرف کردم و به هفت # ~~هزار دینار فرش و آلت و کنیز کان و غلامان16 و آنچه دیدی بخریدم و دو ~~هزار # ~~دبنار به شخصی که 17 امین و معتمد18 بود و بر عفت و دیانت او وقوف19 ~~تمام # ~~داشتم دادم تا به شرکت تجارتی می کند، و ده هزار دینار در زمین مدفون ~~کردم تا # ~~وقت20 احتیاج را21 ذخیره باشد22 و باقی23 آنچه ماند اسباب و ضیاع ~~خریدم4 ### | 1- اصاس : ### | م PageV02P620 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0067.png) # ~~که از غلهآ آن هرسال آن قدر که اخراجات مرا کفایت باشد حاصل شود ، و # ~~زندگانی در رفاهیت و خوشدلی می گذرانم چنین که1 میبینی . و تمامترین # ~~نعمتی آن است که بعد از این با تو و کسانی که جنس تو باشند اختلاط ~~ندارم و # ~~معاشرت نکنم، و بفرمود تا مرا از خانه بیرون کردند و دیگر نزدیک1 خویش # ~~راه نداد . # فصل - در 2 این حکایت چند فایده است : # ~~ندهد و به صحبت 6 زنان و دلداری ایشان فریفته نگردد 7 و بر وفای ایشان ~~اعتماد # ~~نکند ودل درپیوند و وصال ایشان نبندد و شیفتهآ زلف و خال ایشان نشود ~~کهایشان # ~~مال جویندنه کمال، وزرطلبند نه هنر، وسیم خواهند نه نسیم . اگرمال ~~نماند(باتو)8 # ~~دوستی1 پایمال کنند و اگر سیم برسد دل از مهر تو چون سیم بپردازند و ~~اگر زر # # لا ترجون وفاء الخرد العون %~% فان هذا مخال غیر منون # # حسن الوفاء وحسن الوجه فی آحد %~% لایرتجی کا لبقاء الضب والنون # الفارسیة : # # دلبران با کسی وفا نکنند %~% تا توانند جز جفا نکنند # # به وفاشان که کرد دل یکتا %~% که زغم پشت او دو تا نکنند # # شرط خوبی همین بود کایشان %~% جزبد ونیک راجزا11 نکنند)12 # # گرچه سیمین برند ، بیزروسیم %~% حاجت هیچ کس روا نکنند # # ور کنی ز اشک دیده چون دریا %~% خویشتن با تو آشنا نکنند # # به وفا وعده میدهند و چهسود %~% چون به وعده همی وفا نکنند PageV02P621 # ![image ms340 ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0068.png) # بک جهان ار1 همه سزا بینند %~% میل جز سوی ناسزا نکنند2 # طمع خام را رها کن ورو %~% کاین گره رسم خودرهانکنند)3 # ~~وندیم کاس باشند احتراز کند6 و از موافقت2 ایشان حساب برنگیرد8 و ~~(برمرافقت # ~~ایشان)ادل ننهد که آن جماعت چون خوان براینانی برسرپای20 ایستند11 وچون # ~~کاسه برای شور با12 در بردیگ13 نشینند و چون کاس برای جرعهای روی ~~بهروی4 # ~~گردند وچون سگ برای لقمهای کوی به کوی پویند15؛ نفس خسیسهآ ایشان رامیل # ~~به کاسهآ هریسه بیش از آن باشد که به بقاء رئیسه، و رعایت کاسه و کاس و ~~کیسه16 # ~~بیش از آن کنند که صیانت اعراض نفیسه، چنانکه گفتهام : شعر12 # تو مپندار کاین جماعت را %~% از تو خلق نفیسه میباید # بامدادان اگر بگاه آیند %~% یا سر و یا هریسه میباید # تا شوند این همه18 زتو راضی %~% کاسه و کاس و کیسه می باید # هر دوستی که به1 واسطهآ 20 کاس و کاسه باشد از آن کیسه برمدوز و هر # ~~مودت که علت آن نان و خوان بود آنرا موذت مخوان . آن زمره که برای # ~~طعمهای21 با تو برخوانند آیت وداع زود برخوانند که اخوان این روز بیشتر # ~~فدارو خوانند : چنانکه این ابیات تازی و پارسی وصف حال ایشان می کند ، # ~~العربیته22 : # # إخواننا فی الاذی للمدهر اخوان %~% و کلما خاتت الایام قد خاذوا # # آخلصت فی الود صدفا غیر مختلط %~% و هنت جملتهم لکنهم مانوا # - ماة ار ای بی در عه (ک) به مبای بیت سس آمده است. PageV02P622 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0069.png) # # اذا آلین لهم فی عرکی خشنوا %~% ولو تخشنت فیهم مرة لانوا # # دینی عنایتهم و الحقد دینهم %~% و ان ادن لهم بالشر لی دانوا # # الحرص ران علیهم فی مطالبه %~% یا لیت دوما علی اهوائهیم رانوا # # الهنر شأن به شانوا مودتهم %~% غیر المدا جاة ما یدری لهم شان # # و لست ادری وصار الامر ملتبسا %~% و شانهم شأنهم آم شأنهم شانوا] # الفارسیة : # ~~زمرهای افسوس خوار ناسپاسند5 این خران # کز برای لقمهای پویند چون ms341 سگ سوی تو # ~~دل کنند6 از مهرت این قوم جگر خواران تهی # گر شکمشان پر نگردد یک دم از پهلوی تو # ~~پشتهآ 2 خارند در غیبت درشت و پرده در # ور چهخندانند وخوش همچون گل اندر روی تو # ~~گرد انگیزند چون باد و چو آتش سر کشند # گر بیفتد آب دولت یک زمان از جوی تو # ~~گر نگردی اصل شادیشان چو زر و زعفران # همچو غم یکدم نباشند این خسان8 دلجوی تو # ~~ور نه اندر شهر حاکم باشی و فرمانروا # خانه کی گیرند این تردامنان در کوی تو # ~~چون تتاری مشک از آنپس دم به غمازی زنند # از خطا گر هیچ چین بینند در ابروی تو PageV02P623 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0070.png) # ~~رنگ و بویند آن گروه رنگ جوی1 تیز بوی # هان وهان تا تیره نکند گند1 ایشان بوی تو # ~~عیب پوشانند شیران پلنگ افکن ز دوست # سگ3بود آن کس که جویدروز و شب آهوی تو # ~~طفل عقل و پیر حرصتد وجوان شهوت شدند4 # گر نباشد گنده پیر دهر کدبانوی تو # ~~مردهلیو هویو نای و نوش باشند این خسان # چونکه محنت اندر آید کر شوند از هوی تو # ~~ز گوی بربایند از اقران چو چو گان در کژی ### | گرچه در چو گان فرومانند5 همچون گوی تو # ~~گشته یکسر عاشق این پیر زال شوی کش # خودبرین حجت نخواهد عقل شبهت شویتو6] # ~~رومی و زنگی روز وشب چو کردندت خلاف # ترکتازی آن کند کامروز شد هندوی تو # ~~خود نگیرد7 دست وبر هر حرفت انگشتی نهد # گر ببیند سستئی در پنجه و بازوی تو # ~~از حسد نیک تو بد بیند ندیده از تو بد # تا بدان بد8 نیک نادیده شود بد گوی تو # ~~دوست آن باشد که از غم راست گرددهمچوموی # فی المثل گر کژ شود دور از سرت یکموی تو # ~~تو فرشته خوئی و این قوم تر دامن چو دیو # خشک کن خوئی که کمتر9 کس نگردد خوی تو PageV02P624 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0071.png) # توی1 خرسندی گزین و خانهآ ms342 یکتا طلب # چون دل یکتا ندارد هیچکس در توی تو] # سوم 3 - آنکه چون وبرا 4 ارثأ او 5 اکتسابا نعمتی و ثروتی حاصل آید # ~~در خرج وانفاق آن6 از تبذیر و اسراف وهرزه کاری و اتلاف محترز باشد. # ~~و همچنانکه نفقه بر عیال تنگ داشتن و در مروات و واجبات تقصیر کردن ~~ازجملهآ # ~~خصال ذمیمه و افعال نکوهیده است اسراف و تبذیر نیز8 همچنان داند و ~~(محیر- # ~~الامور آوسطها) را کار فرماید و در آن کوشد که از جملهآ (واتدین اذا ~~آنفتوا # ~~لم یسرووا و لم یقتروا وکان بین ذلک قواما) * [باشد) ، وفرمان (قوله # ~~تعالی) 10 : (لاتجعل یدک مغلولة الی عنقک ولا تبسطها کل البسط): # ~~را ممتثل11 باشد چه اگر[آن]12جوان در آن مال موروث این سنت مسلوک داشتی # ~~چندان مذلت نبایستی کشید 13 و ( آن همه محنت نبایستی دید)14 . العربیته ~~15 : # # إن المبلر من حزب الشیاطین %~% والله قد حرم التبدیر فی الدین # # هلا تبدر ولا تقتر" وکن وسطأ %~% بدین الآمور جوادأ غیر ضنین # الفارسیة : # چه کنی هرزه مال خود اتلاف17 %~% نیست اسراف عادت اشراف # گرچه اسراف نیست اندر خیر %~% خیر هم نیست هیچ در اسراف # دورباش از تهتک و تبذیر %~% تا شوی از بلای فقر18 معاف ### | 12- از PageV02P625 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0072.png) # دست بیداد فقر بربندی %~% وقتخرج ار روی ره انصاف1 # عتدال مزاج مردم را %~% برهاند ز عار حقنه و شاق # الحکایة الحادیة عثر من الباب السابع : آوردهاند که در روز گار خلافت # ~~امیر المؤمنین2 المعتضد بالله مردیرا از بازرگانان مال2 بسیار بر ~~امیری، از امرای # ~~لشکر معتضد جمعشد و آن امیر در ادای آنمال5 تقصیر و تأخیر می کرد ومطل # ~~و دفع میداد وبر آن صاحب حق استخفاف مینمود9 . چند نوبت آن # ~~بازر گان به جهت استیفای حق خویش بر در سرای خلیفه تظلتم کرد0 و با ~~وزیر # ~~عبیدالله11 بن سلیمان و تمامت ارکان مملکت و قو اد و حجاب و مقر بان ~~حضرت # ~~رجوع12 کرد و مقصود او به حصول نپیوست ms343 . بعد از آن بازرگان چنین حکایت # ~~کرد که چون از جواب نومید گشتم وطمع در استخلاص آن مال از جملهآ وسایل # ~~و ذرایع بر گرفتم دوستی از دوستان مرا 13 گفت 14 ترا هدایت کنم به شخصی ~~که # ~~مالتو بتمامت15 حاصل کند و تو محتاج آن نگردی که به کسی دیگر استعانت ~~کنی . # ~~مرا16 فراپیش کرد17 و با خود به سوق الثلاثا برد به نزدیک خیاطی که در ~~مسجدی # ~~نشسته بود وخیاطت می کرد و قرآن میخواند، و با آن خیاط ماجرای من شر ح # ~~داد . خیاط چون سخن او تمام18 بشنید در حال بر پای19 خاست و با ما روی ~~به # ~~سرای امیر آورد20 . وچون به نزدیک رسیدیم منپای بازپس نهادم21 و با آن ~~دوست # ~~گفتم نیکو نکردی22 که مرا و خود را و این شیخ را همین لحظه عرصهآ ~~استخفاف # ~~واستهزا وضرب وشتم22 وصفع24 خواهی کرد، جمله ارکان مملکت - و وزیر ~~PageV02P626 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0073.png) # ~~شفاعت کردند با او مفید نبود شفاعت این شیخرا چهاثر باشد ؟ آندوست ~~بخندید # ~~و گفت : باک نیست تو خاموش باش ومنتظر میباش تا لطف خدای - تعالی - در # ~~حق خود (به سبب1 این شیخ) 2 مطالعه 2 کنی. وچون (به در سرای آن امیر) # ~~رسیدیم غلامان وخدمتکاران او5 چون آن شیخ6 را بدیدند تعظیم و احترام # ~~نمودند و قصد آن کردند که دست او بوسه دهند و گفتند : موجب تجشم شیخ # ~~چه بوده است و مراد 7 چیست؟ اگر مهمی است که8 به کفایت آن قیام توان9 # ~~نمود اشارت فرماید 10 و اگر به حضور امیر احتیاج است شیخ به سعادت در ~~رود # ~~و بنشیند چندانکه امیر فرو آید که برنشسته است . بازر گان می گوید که ~~من # ~~چون13 تبجیل واکرام14 (ایشان درحق شیخ)15 بدیدم16 امیدوار گشتم، و ~~دررفتیم7 # ~~وبنشستیم18 وچون امیر باز آمد وخیاط را بدید اعزاز19 واکرام ~~نمود20(وبزر گ- # ~~داشت هر چه تمامتر به جای آورد)21 و گفت جامه بیرون نکنم تا آنگه که ~~اشارت ms344 # ~~فرمایی که مراد چیست (و مقصود کدام)22 تا در حال امتثال وانقیاد نمایم ~~. او # ~~سخن23 من با او بگفت و گفت24 : همین لحظه (خواهم که)25 مال "1 بگزاری # ~~و او را از این قبض22 بیرون آری . گفت : والله جز از28 پنج هزار دینار ~~نقد ندارم # ~~این29 زر همین لحظه تسلیم کنم و به30 باقی رهنها1 بیارم و اقرار 32 کنم ~~PageV02P627 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0074.png) # ~~که اگر به یک ماه 1 نگزارم او 2 و کیل من 3 باشد به فروختن. و درحال ~~پنج هزار # ~~دینار یگزارد و به4 باقی رهنهای زیادت از آنچه (وجه من بود) 5 بیاورد و ~~تسلیم # ~~کرد وخوشدل و با مقصود باز گشتم6 . چون خیاط را با مسجد او رسانیدم 2 # ~~تمامت آن مال در پیش او بنهادم8 و گفتم : من از حصول این مبلغ نومید ~~شده # ~~بودم به بر کات10 قدم و دم11 تو با من رسید مرا چنان میباید که هر چند ~~که # ~~دل تو خواهد2 از اینزر برگیری . گفت : ایفلان نیکوییرا 13 که با تو ~~کردم4 # ~~مکافات می کنی و به من گمان بد میبری مال خود بر گیر15 ، خدای ترا ~~برکت6 # ~~دهاد (و باز گرد) 17 . گفتم : مرا یک حاجت دیگربمانده18 است19. گفت 20 ~~: # ~~وبگوی . گفتم : آنکه با من حکایت کنی که از)21 چه 22 سبب23 بود که آن ~~24 # ~~امیرسخن ( هیچ کس را)25 در باب من (قبول نکرد)26 (نهاز27 آن وزیر و ~~نه28 # ~~از آن ارکان دولت)29وترا طاعت داشت (و فرمانبردار شد)30. گفت : ای فلان # ~~به مراد خویش31 رسیدی مرا بیش از این از کار باز مدار من (در"2 ~~التماس)4 # ~~الحاح کردم (و بر درخواست لجاج نمودم)34 . گفت : (من مردیام) 35 چهل ~~سال ### | ات: ### | 5- مجا، ### | 8- ### | 188- ### | 25 PageV02P628 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0075.png) # ~~است تا در این مسجد امامت و مؤذنی می کنم ومعاش من از خیاطت باشد یکروز # ~~نماز شام نماز بگزاردم و از مسجد بیرون رفتم تا به خانه روم در راه3 ~~ترکی # ~~را دیدم)4 که ms345 (در این محله)5 وثاق داشت، مست بر در سرای6 ایستاده # ~~بود و دست درعورتی صاحب جمال زده ، و میخواست که او را در سرای # ~~خویش11 برد و آن عورت امتناع مینمود و فریاد می کرد که شوهر من (طلاق # ~~خورده است12)13 که از خانه غایب نباشم و زاری وخواهش می کرد. من بیامدم # ~~و از آن ترک درخواست کردم تا ترک آن عورت کند. او دبوسی در دست14 داشت # ~~بر سرمن زد و سرمن بشکست ومرا بینداخت و عورت15 را به جبر16 در سرای7 # ~~برد. و من به منزل خود رفتم و خون از سرو جامه بشستم18 و(دیگربار)19 با ~~آن20 # ~~مسجد آمدم و نماز خفتن بگزاردم وجماعتیان21 را (با خود22 به در سرای ~~آن23 # ~~ترک بردم24 تا باشد که آن عورت را از دست آن ظالم خلاص توانم داد . و ~~چون # ~~آواز ما بشنید با جمعی از 25 غلامان واعوان خود 26 بیرون آمد وبانگ بر # ~~جماعتیان27 زدند28 وخوف29 در ایشان نشست30 و از31 میان (آن گروه)32 مرا ~~3 PageV02P629 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0076.png) # ~~به ضربات متواتر و صفعات متوالی مخصوص گردانید وچندان بزدند که بیهوش # ~~بیفتادم و همسایگان مرا بر گرفتند و با خانه بردند . نیم شب را 2 باهوش ~~آمدم و3 # ~~از حمیت دین و صلابت دیانت وظلم شنیع که (از آن ترک مشاهده کرده بودم)4 # ~~خواب و آرام از من برمید و با خود گفتم که ترک مست باشد و اوقات نشناسد # ~~برخیزم و بانگ نماز بگویم 5 ، شک نکند که روز است ، آن 6 عورت را اطلاق # ~~کند و7 باشد که (اذان من)8 سبب9 اذن او شود10 . با آن کوفتگی و خستگی1 # ~~به هزار حیله ( بیرون رفتم و)12 بر مناره شدم13 و بانگ نماز بگفتم و ~~مترقتب # ~~و مترصد بنشستم، چشم بر راه نهاده (که اگر)14 آنعورت از15 سرا بیرون ~~آید، # ~~و الا قامت نیز بگویم تا به صباح متیقن گردد و آن مظلومه16 را خلاص ~~دهد. # ~~و چون17 ms346 یک لحظه از بانگ گفتن18 (من بگذشت)19 شارع دیدم پر از20 سوار # ~~و پیاده شده11 ومشاعل وشموع می آوردند22 که که بود که (این ساعت)23 ~~بانگ # ~~تماز گفت و کجاستاین کس؟ مناز مناره آواز دادم که من گفتم و اینک ~~اینجاام . # ~~گفتند : فرو24 آی و فرمان امیرالمؤمنینرا امتثال نمای. با خود گفتم : ~~خدای فرج # ~~بخشید25 . فرو26 آمدم، ( بدر را دیدم که)27 حاجب خاص بود و مدار مملکت ~~بر # ~~وی"1 وجمعی غلامان باوی. مرا به نزدیک امیرالمؤمنین المعتضد29 بردند ~~وچون PageV02P630 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0077.png) # ~~به نزدیک او رفتم 1) 2 مرا 3 گفت : ترا 4 چه بر آن باعث آمد که مردمان ~~را # ~~مغرور می گردانی به گفتن بانگ نماز بی5 وقت تا خداوتدان حاجت بیرون # ~~آیند و روزه داران از اکل و شرب در وقتی که مباح است امساک کنند و ~~عسسان # ~~ترک طواف7 گیرند و پاسبانان نه به وقت8 به خواب مشغول شوند؟ گفتم : اگر # ~~امیرالمؤمنین مرا از بأس وهیبت خود ایمن گرداند (وبهجان زنهاردهد)9 ~~صورت. # ~~حال (چنانکه هست بر رأی او)11 عرضه دارم گفت. ترا امان دادم. من قصه ~~(ازاول # ~~تا آخر12)13 با او تقریر کردم (واثرجراحات14 که براعضای من بود بدو ~~نمودم)15. # ~~بدر16 را بفرمود17 که برو و آن زن و18 غلام را همین لحظه حاضر کن ( و ~~مرا با # ~~گوشهای بردند)19 و بدر برفت20 و آن21 غلام22 و آن زن را حاضر ~~گردانید23. # ~~اول معتضد از زن سؤال کرد24 ، همچنانکه25 من گفته بودم تقریر کرد26 . ~~بدر را # ~~گفت17 : او را28 با29 پیش20 شوهر فرست (با معتمدی)31 و بگوی تا از زبان # ~~من (شوهر اورا بگوید تا او را)32 نرنجاند وبا او احسان کند که او در ~~این صورث # ~~مجرم نیحت ، وبفرمای23 تا از بیت المال هزار دینار به وی دهند . بعد از ~~آن مرا # ~~آوازداد وچون درخدمتاوبایستادم ، روی به غلام کرد و گفت: اجرا وجامگی ~~تو # ~~چند است و عطیته و ارزاق تو چه مقدار23 ؟ او مبالغ برشمرد[و] گفت35 ms347 : ~~ترا26 PageV02P631 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0078.png) # ~~چندین نعمتو ثروت واطف خدای - تعالی - کفایت نبود که بر معاصی اقدام # ~~نمایی وقصد حرم 3 و اهل پردهآ ایشان کنی4 و حرمت شریعت نگاه نداری # ~~و هیبت من حذف6 کنی و بدین نیز بسنده نباشی و آن کس را که بر تو 8 امر # ~~معروف کند بزنی و برنجانی؟ این غلام1 سر در پیش بمانده و هیچ11 جواب # ~~نتوانحت گفت. پس بفرمود تا جوالی بیاوردند و چند گچ کوب2 و آن غلام را # ~~غل13 برنهادند و"1 دست و پای او1 (به زنجیر) ببستند17 و فراشان را ~~بفرمود # ~~نا18 بدان گچ کوبها (او را)19(خرد و مرد کردند)20( چنانکه ریزه ریزه شد ~~پس # ~~بفرمود که در)21 دجله انداختند و مرا گفت : ای شیخ بعد از این از اجناس ~~منکر # ~~هر چه بینی امر معروف به جای آر22 و در تغییر آن بکوش و اگر همه این ~~بدر # ~~باشد که23 مقر بتر از او (نزدیک11 من کسی15 )26 نیست و اگر کسی (فرمان ~~تو # ~~نبرد یا عنادی کند )27 نشان من و تو آن است که همین وقت28 امشب که29 ~~بانگ # ~~نماز گفتی بگویی من خود ترا آواز دهم. او را دعا گفتم و باز گشتم و این ~~خبر در # ~~میان موالی و غلمان و قواد وتمامت حشم و متجنده شایع و منتشر گشت20. # ~~و بعد از آن هیچ کس را خطابی نکردم در طلب انصافی31 که اجابت نکرد و تا ~~PageV02P632 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0079.png) # ~~امروز1 حاجت نیفتاد که به ناوقت2 بانگ نماز گویم . # فصل - و از جمله فوایدی3 (که در) 4 این حکایت است 5 : # یکی - آن است که مرد باید که 6 در همه احوال شکر باری - تعالی - به # ~~اقامت وظایف طاعت بگزارد2 و از وخامت عاقبت8 معصیت در دین و دنیا محترز # ~~باشد و برهتک استار مسلمانان اقدام ننماید و از خیانت وبد اندیشی به ~~حرم # ~~اخوان دور باشد تا در دین و دنیا سبب زوال ایمان و ms348 هلاک جان نگردد ~~(چناتکه # ~~آن ترک را ، و ( در این معنی)10 می گویم11 : # العربیة : # # آلفق شؤم وهتک الستر مین سفه %~% فلا تکن فاسقأ دلستر هتاکا # # اولاک مولاک مین احسانه دعمأ %~% فلا تحارب بما اولاک مولاکا # الفارسیة : # # ای چو شامت سیه گلیم آخر %~% چند از این همچو صبح پرده دری # # چو کمانت گمان کژست12 از آن %~% در خور زخم تیر چون سپری # # سپری می کند ترا ایام %~% هم از او عاقبت شوی سپری # # سپری گردی از فلک روزی %~% ور چه پایت کند فلک سپری )13 # # سرسری در کسی نگاه مکن %~% گرچه هستی سری و این14 سپری # # بر صر آیی چو موی زود ولیک %~% هم تو بر گردن آوفتی ز سری # # امر معروف و نهی منکر را %~% منکری منکری ز کون خری # # در- خری کم کن ای پسر کز تو %~% نکند روز گار عشوه خری # # مثل جوزت ز سر18 فرو کوبد %~% ور چو فندق همه دل و جگری PageV02P633 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0080.png) ### | رج بقد ار شدت # دوم - آنکه هر که دیندار و متدین و محقق و مؤمن2 بود باید که چون # ~~بر منکری اطتلا ع یابد در تغییر آن به قصارای امکان 3 برسد و در اعانت ~~مظلومان # ~~واهانت ظالمان به حد وسع و4 طاقت بکوشد تا شریعت محمدی منصور # ~~و (رنود و) 5 فسقه مقهور گردند، و از کثرت عدد فساق وقوت و شوکت ایشان # ~~محترز نباشد6 ، و اگر نیز تحمل ایذائی یا مقاسات مشقتی بباید کرد از 7 ~~قاعدهٔ‌ # ~~مصطفوی که (ما اوذی نبی مثل ما اوذیت8) قدم بازپس نگیرد ویقین شناسد # ~~که عاقبت انصار حق منصور باشند9 و احزاب شیطان10 مقهور ، و آن مجاهدت # ~~سبب جاه (ورفعت)11 دنیا و آخرت گردد چنانکه آن مؤذتن را گشت که امتثال ~~امر12 # ~~ربانی و انقیاد حکم یزدانی که (ولتکن منکم طائفه یدعون إلی الخیر # ~~در ربار سید کاینات که (قال النبی - علیهالسلام)15 : (آفضل الجهاد ~~کلمته # ~~حق17 عند سلطان جائر وان قتیل صاحب ذلک فهو شهید) ms349 به افضل جهاد قیام # ~~نمود ، و در این معنی17 می گویم : [ العربیة # آمرک بالعرف آفضل الشییم %~% وذهیک النکر غایة الکرم # قد فضلت منهما و دمنهما19 %~% امة صدر الوری علی الامم) # هم بهها1آ لا عدمت خیرهما %~% دصر إذا جالآ علی القمم # الفارسیة22 : # # بهترین خصلت اهل دین را جز %~% امر معروف. و نهی منکر نیست # # هر که او نیست اندرین حلقه %~% ز اهل دین چز چوحلقه بر در نیست ### | ت : PageV02P634 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0081.png) # # در بهار صفا ز دوحهآ صدق %~% شاخ دین را از این دو به بر2 نیست # # اجرم نیست عزت ایمان را %~% چون3 در این عهداین4 میسر نیست # # اندرین خشکسال دین و خرد %~% چارهای جز که دیدهآ تر نیست # # چون بدین دسترس نمی یابم %~% دستم از رنج جزکه بر سر نیست)5 # # سر هر خر سزای افسار است %~% لیکن این دم بر او جز افسر نیست # # [دست بر سر چگونه دارم پای %~% دست چون زاهل ظلم برسرنیست]6 # # ننیوشند7 این خران سخنم %~% دم عیسی نصیب هر خر نیست # # میوة باغ عقل ضایع شد %~% چون در این دور هیچ بر خر نیست # سوم - آنکه پادشاه باید که چون بر ظلمی وقوف یابد و بر ستمی مطلع # ~~کردد داد مظلومان بدهد و انصاف از ظالمان بستاند و در عدل بگشاید و دست # ~~ظلم بربندد تا مثال ربانی را که (ان الله یأمر بالعدل والاحسان)* کار # ~~فرموده باشد و ازفایدهآ (عدل ساعة خیر من عبادة ستین1 سنة) محروم ~~نماند. # ~~وپیوسته مصلحان را دست گیرد ومفسدانرا سر کوفته دارد تا دولتش پایدار ~~بود9، # ~~چنانکه معتضد کرد10 . العربیة11 : # # العدل فی ملک الملوک ضیاء %~% زینت به الوزراءآ و الأمراء2 # # با لعدل یعتدل المزاج بیملکهم3 %~% و مع اعتدال لد دزول بقاء # الفارسیة : # # ایزد آن را که خسروی داد ست %~% بهترین خصلتی از او داد ست # # ملک اگر فی المثل سرایی شد %~% داد آن را اساس و بنیاد ست # # هر که در بند داد دارد دل %~% از ستم در دو گیتی آزاد ms350 ست PageV02P635 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0082.png) # # لم شد رنج ظالم و مظلوم %~% دادگر در دو گون دلشاد ست # # تنگ راهی است ظلم نیک مخوف %~% عدل صحرای امن و آباد ست # # ظلم آباد را کند ویران %~% باز ویران1 ز عدل آباد ست # # ملکت ار ملکت سلیمان است %~% نیست ثابت از آنکه برباد ست # الحکایة الثانیة عثر من الباب السابع : ابومسکین صدقه از جملهآ مغنیان ~~بود # ~~و بهمجالسهارون الرشید حاضرشدی2 . (گاه بودی) 3 که نوبت4 سرود و سماع # ~~به وی رسیدی و5 وقت بودی6 که محروم باز گشتی، به جهت آنکه از آحاد ~~مغنیان # ~~و اتباع ایشان بود . او حکایت کرد 7 که شبی ما را آواز داد" و چون در ~~رفتیم # ~~پرده9 آویخته بودند و او از پس پرده نشسته [ بود ]10، ما را بیرون پرده ~~بنشاندند # ~~و خادمی بیرون آمد و اسماعیل بن جامع را که مقدم و استاد مغنیان بود ~~فرمود # ~~تا نوبتی سماع بکند . او این شعر11 در"1 صوتی خوش و آهنگی دلکش گفتن # ~~گرفت . العربیه 13 : # # وف دالمنازل ساعته فتأمل %~% هل بالدیار الزائیر مین منزل # # اولا قغیم 15 توقتقی 16 وتلدذی %~% وسط الدیار کاننی ذم آعقل # # ما بالدیار مین البلی ولقد اری %~% آن سوف2 یحملنی الهوی فیمحمل # # احق من یبکی بکل محلته %~% عرضت له فی منزل للمعول # # محان 18 بعل حمامة 19 سجعت له %~% و غمامة برقت بنوء الآعزل # # ببکی فیفضحه الدموع وعینه 20 %~% ما عاش مخضلة1 کفیض الجدول ~~PageV02P636 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0083.png) # الفارسیتة1 : # ~~آنجا توقتف کن دمی بنگر که یابی محرمی ### | کز دل فرو شوید غمی سازد سرایش منزلم # ~~ور نی ستاده بر گذر تا کی کنی هر سو نظر ### | زین سان که من2 هستم مگر دیوانهام نی 4 عاقلم # ~~در جانم آید این خلل کامروز دیدم این5 طلل ### | ینجا بمیرم بی اجل تا (تونهی) دلا محملم # ~~چشمم به گریه شد سزا چون دید بییاران مرا ### | شاید که بفزایم بکا چون در فراقت معولم7 # ~~مرفی کند گر نالهای یا ریزد ابری ژالهای ms351 ### | یا بشکفد9 خوش لالهای غم بیش گردد حاصلم # ~~گرچه بسی کوشیدهام تا عشق را پوشیدهام ### | این اشک بر جوشیدهام پیدا کند راز دلسم # خادم بیرون آمد و گفت : هرکه از شما این صوت میداند بگوید . از # ~~آن زمره هر که این صوت10 یادداشت بگفت . همانا که او را طرب نیاورد1 # ~~و نپسندید . خادم بیرون آمد و روی بهمن کرد و گفت : یاصدقه اگر تو این ~~صوت # ~~میدانی13 بگوی13. من آغاز کردم و آن جماعت تعجب نمودند از اقدام من بر # ~~گفتن صوتی که از جملهآ استادان ومقدمان نپسندید14، وچون تمام کردم خادم ~~گفت: # ~~احسنت اعادت کن . من اعادت می کردم و ایشان در تحسین میافزودند تا ~~آنگاه # ~~که هفتبار بگفتم . (بعد از آن)15 خادم بیرون آمد، گفت : برخیز و به ~~نزدیک # ~~امیرالمؤمنین درآی (تا سماع کنی)16 در موضعی که نظر او برتو باشد . ~~برخاستم PageV02P637 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0084.png) # ~~و در رفتم و جملهآ مغنیان بیرون پرده بماندند و من سه نوبت دیگر آن صوت ~~را # ~~اعادت کردم وهر نوبت امیر المؤمنین بر لفظ میراند که احسنت یا صدقه. و ~~چون # ~~لطف خدای1 - تعالی2 - در حق خویش3 به واسطهٔ‌ تحسین امیر المؤمنین # ~~و کرامت اصغائی که از سر رضا ارزانی میداشت مطالعه می کردم گفتم : یا # ~~امیرالمؤمنین این صوت را حدیثی 4 شگفت است وحادثهای* عجب، اگر # ~~امیرالمؤمنین اجازت قرماید بر رای جهان آرایش عرضه دارم تا اعجاب # ~~و استحسان7 او8 زیادت گردد. گفت : بیار تا چه داری ؟ گفتم : من بندهای ~~بودم # ~~از آن یکی از آل زبیر و خیاطی نیکو دانستمی20 پیراهنی به دو درم دو ~~ختمی # ~~و ایزار پایی بهدرمی و هر روز دودرم ضریبهآ (من بود که)11 به خواجه ~~رسانیدمی. # ~~یک روز آن دو درم ضریبه12 نقد کردم و چون از کار فارغ شدم قصد آن کردم ~~که # ~~به موضعی روم که آنجا مجمع12 مغنیان بودی تا صوتی بشنوم14 که مرا (بر # ~~اصوات وسماع)15 مغنیان و اقتباس ازایشان شعفی بود. ms352 چون نزدیک بر کهآ ~~مهدی # ~~رسیدم کنیزکی را دیدم در غایت سیاهی، سبوئی بر گردن به آب میرفت و این # ~~صوت (به آواز خوش)16 در پردهآ راست (و آهنگ بلند)17 و نغمات متناسب # ~~و اصول مستوی می گفت ، چنانکه من از لذت استماع آن مدهوش گشتم و (از # ~~پی او میرفتم)11 و استراق سمع می کردم تا دزدیده آن صوت از او یاد ~~گیرم19. # ~~مینماید20 که مدهوش سماع این صوت دلاویز و شیفتە21آ نغمات این سرود طرب ~~- PageV02P638 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0085.png) # ~~انگیز شدهای . گفتم : ای والله . گفت : به حق این1 تربت2 و آنکه در وی ~~خفته # ~~است - واشارت به روضهٔ‌ مطهتر 3 مصطفی4، (صلوات الله وسلامه5 علیه) # ~~کرد7 - که8 تا دو درم ندهیاین صوت نیاموزی . من در حال آن دو درم ضریبه # ~~بدو تسلیم کردم . او سبوی از گردن فرو گرفت و10 بنهاد و بنشست ومرا ~~تعلیم # ~~میداد و تلقین می کرد تا آنگاه11 که یاد گرفتم . و"1 برخاست و آب بر ~~کشید و # ~~برفت . و چون او از چشم من غایب شد13 ندانستم که به کدام طرف رفت و # ~~صوت نیز فراموش شد ، هم لحن وهم شعر ، چنانکه گفتی هر گزنشنوده بودم13، # ~~و متحیر یماندم ودر بدترین حالتی به نزدیک خداوند گار رفتم . # او ضریبه طلب کرد و من ندانستم که چه جواب گویم . چون15 لجاج 4 # ~~در سخن من مشامده کرد در خشم شد و مرا صد تازیانه بزد و بفرمود تا سر" ~~و # ~~ریش من بتراشیدند وراتبهآ طعام من - و آن18 چهار گرده نان بود1 - ازمن ~~باز # ~~گرفتند . و آن 20 همه رنجها که تحمتل21 کردم بر دل من هیچ صعبتر ~~ومؤثرتر # ~~از فراموش کردن آن صوت نبود و آن شب در سخت ترین محنتی و صعبتر 2 # ~~بلیتی به روز رسانیدم و چون بامداد شد ندانستم که آن کنیزک را کجا طلب ~~کنم. # ~~بدان موضع رفتم 23 و منتظربایستادم24 تا وقت نماز دیگر آن کنیزک را ~~دیدم25 # ~~می ms353 آمد و26 چون مراواله و متحیر بدید گفت : مینماید که آن صوت فراموش # ~~کردهای 27 . گفتم: آری وصد تازیانه28 خوردهام و ( سر و ریش به باد ~~دادهام)29 PageV02P639 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0086.png) # ~~و دوش گرسنه خفتهام . گفت : ترک این سخنها کن ، والله که تا دو درم ~~دیگر1 # ~~ندهی ( از من آن صوت تشنوی) 2 . گفتم : الله الله از خدای بترس و روا ~~مدار # ~~که با من همان رود که دیروز 2 رفت . گفت : تودانی ، سو گند شنیدی ، ~~وبرفت. # ~~من گفتم : لحظهای صبرکن . و برفتم و ناخن پیرای2 به نزدیک بقالی به ~~دودرم # ~~رهن کردم و بدو دادم . و چون آغاز گفتن صوت کرد مرا صوت با یاد آمد . # ~~گفتم : دو 6 درم با من ده . نداد و گفت : تا صد بار نشنوی ترا به 7 یاد ~~نماند . # ~~بنشست و صد بار این صوت با من اعادت کرد (و من بغایت ماهر)8 شدم . و # ~~چون از ( آن فارغ شدم و کنیزک برفت)9 و آن 10 ضریبه و ضرب با یادم آمد # ~~پشیمان شدم ودلتنگن وپریشان به نزدیک خواجه رفتم . وچون نظر خواجه بر # ~~من افتاد ( گفت : ضریبه بیار)11 گفتم : بشنو 12، و13 آواز بر کشیدم و ~~آن 4 # ~~صوت چناتکه یاد گرفته بودم بگفتم . خواجه را بغایت خوش آمد . گفت : ~~والله # ~~من ندانستم که تو بدین خوشی و دلکشی سرود توانی گفت ، اما آنچه رفت از # ~~ضرب و تحلیق باز پس نیاید و ندامت در آن (فایده ندهد )15 ، اما وظیفهآ ~~قوت # ~~تو فرمودم تا علی الدوام به تو میرسانند وضریبههٔ‌ هر روزه از تو اسقاط ~~کردم # ~~(ودیگر از تونطلیم) 16 ، اگر من و عیال من 17 از گرسنگی هلاک خواهند شد ~~. # ~~و چون حکایت تمام کردم جماعت رؤسا و اکابر مغنیان را که حاضر بودندچون # ~~اسحاق بن ابراهیم الموصلی و پدرش ابراهیم وابن جامع وسلیمان بن سلام ~~فرمود PageV02P640 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0087.png) # ~~تا هر یک را هزار دینار بدادند ومرا پنج هزاردینار [بداد و]1 گفت : ~~چهارهزار ms354 # ~~دینار عوض آن چهار درم ویکهزار دینار عوض آن صد تازیانه ، و آن شب # ~~محسود جملهآ استادان (از آن) 3 حضرت باز گشتم . # فصل - و این حکایت مهیج4 است5 جماعتی را که در کسب هنری واحراز # ~~منقبتی 6 متحمل مشقتی 7 ومضرتی شوند و در علمی8 شریف و فضلی مقبول # ~~رنج9 برند که به همه حال ثمرهآ (آن در)10 دین ودنیا بدیشان رسد ~~وبرخورداری # ~~رنج پیش از وفات بینند11، چنانکه12 ابو مسکین در تعلیم آن صوت کشید و ~~اگر # ~~چه حرفتی خسیس بود ضایع نشد . و ( در این معنی)13 گفتهام : العربیة # # من ضاعه 1 طلب فی کسب منقیته %~% فلا تظنن ان السعی هد ضاعا # # العلم مسک یزید النشر15 طالیه %~% اذا امتسعت16به لدغرو ان ضاعا # الفارسیه]17 : # # نیک آموز هرچه آموزی %~% ورچه بد خواندش بد آموزی # # دانش اندوزشو که18 در دوجهان %~% نیست بی بهره دانش اندوزی # # شاه با جهل کیست19 بدبختی %~% بنده با علم کیست بهروزی # # چون که10 امروز راست فردایی %~% غم دانش بخور تو امروزی # # بفروز آتش طلب چون نیست %~% بهتر از علم عالم افروزی # # کی شودنانت پخته گر چوتنور %~% از طلب ثیست در دلت سوزی # # نشنودست گوش عقل و خرد %~% به ز دانش صریح و مرموزی ### | 4- مجا: ### | 11- PageV02P641 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0088.png) # # نکند کس کمان تو در1 زه %~% گر ز دانش بر وزنی تو زی # # هر که در علم رنج برد شبی %~% هم از آن رنج برخورد روزی # گرهمه مطربی و مسخر گی است %~% هم ببایدا به عید و نوروزی # الحکایة الثالثة عشر من الباب السابع : اسماعیل بن جامع السهمی که در علم # ~~موسیقی استادی ماهر بود و تقد م او درآن شیوه بر اهل آن حرفت ظاهر، ~~حکایت # ~~کرد3 که وقتی در مکه مرا اعساری4 تمام روی نمود ویمین من از یسار خالی ~~شد # ~~و راه (پیش وپس) 5 و یمین و یسار ندانستم ، با اهل و عیال از آنجا به ~~مدینه # ~~نقل 6کردم . یک روز بامداد در مدینه میرفتم و در ms355 ملکمن بیروناز سه درم ~~نیود # ~~که در آستین داشتم، کنیز کی را دیدم در پیش من میرفت سبویی2 بر گردن و ~~( به # ~~صوتی)1 حزین ودلکش ترنم می کرد20 ومی گفت . العربیة 11 : # # شکودا الی آحبابنا طول لیلنا %~% وقادوا لنا ما اقصر الدیل عنذنا # # و ذاک لان الیوم یفشی عیونهم %~% سراعا وما یغشی لنا الیوم اعینا # # اذادادقا البثیل المضر بدیالهوی %~% جزعناوهم یتبشرون اذا دنا # # ولو اذهم کادوا یلاقون مثل ما %~% تلاقی لکاذوا وی المضاجع مشلنا # الفارسیتة 16: # نا دوستان کنم ز درازی شب گله ### | ایشان کنند نیز شکایت ز کو تهی # ~~بیدار را بود ز درازی شب خبر ### | خفته از آن درازی کی دارد آگهی ### | 1- PageV02P642 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0089.png) # شادان شوند1 چونکه شب آید برای خواب ### | من در غمم که باشد ازو چشم من تهی # گر در طریق عشق مرا همرهی کنند ### | باشند هر شب از غم بیدار چون رهی # و چون بشنیدم خوشی آن صماع همگی2 دل 3 من فرا گرفت 4 و یک حرف # ~~بر یاد من نماند، گفتم : ای کنیزک نمیدانم که رویت تیکوتراست یا آوازت ~~خوشتر؟ # ~~اگر لطف کنی و افادت 5 فرمایی (و آن صوترا اعادت کنی)6 . گفت7 : منت # ~~دارم و خدمت کنم . و آغاز کرد هزاربار از آن خوشتر و دلکش تر وچون ~~خاموش # ~~شد از کمال حیرت ، آن صوتمرا دیگربار فراموششد . من در ستایش و تحسین # ~~او بیفزودم و گفتم : چه باشد اگر از روی تفضل یکبار دیگر مترنم این صوت # ~~دلاویز و این ترانهآ طربانگیز شوی؟ او روی ترش کرد و چین در ابروی8 ~~افکند # ~~و گفت : (عجب از آن) میدارم که یکی از شما بیاید وکنیزک مردمان را که # ~~وظیفهآ 10 ضریبه موظف باشد از کار بازدارد و از شغل مانع آید . من دست ~~در # ~~آستین کردم و آن سه درم در دامن او افکندم و گفتم : ضریبهآ امروزینه 11 ~~از اینجا # ~~بگزار12 و این صوتمرا تلقین کن تا یاد گیرم، و اوبه گرانی و ms356 کراهت13 آن ~~درمها # ~~از من بستد14 و گفت : تو میخواهی که15 به سه درم ازمن16صوتی یاد گیری ~~که # ~~بدان صوت سه هزار دینار17 بستانی؟و چندبار دیگر بگفت تامن (یاد گرفتم ~~و) # ~~شادان و خوشدل باز گشتم و با خود چند نوبت تکرار کردم تا مقرر و مخمتر1 # ~~گشت. و از آنجا قصد بغداد کردم و مکاری مرا بر دروازهآ بغداد فرود آورد ~~وخود PageV02P643 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0090.png) # ~~برفت ومن ندانستم که2 به 4 کجاروم5 و به که التجا سازم و به6 کدام موضع # ~~نزول کنم؟ وچون از جسر بگذشتم وبه شارع7 ومیدان رسیدم به نزدیکی 8 سرای # ~~فضل بن ربیع مسجدی دیدم ، بنائی مرتفع وعمارتی خوب9 به فرش و زینت # ~~آراسته با خود گفتم به همه حال اهل این مسجد جماعت بزرگان ومعارف10 ~~توانند # ~~بود. ودرمسجد رفتم وچون11 نماز دیگر12 بگزاردم (تا نمازخفتن ~~همانجابودم)13. # ~~و (چون نمازخفتن بگزاردند وجماعتیان14 باز گشتند)15 بهغایت (ملول ~~وپراکنده - # ~~خاطر گشتم)16. مردی بماند 17 که نماز می گزارد و جمعی18 در انتظار او ~~برپای # ~~ایستاده19 او چند رکعت نماز زیادت از دیگران بگزارد20 و چون سلام داد ~~روی # ~~به من آورد و گفت : پندارم21 که غریبی . گفتم: آری. گفت22 : بدین شهر23 ~~کی # ~~رسیدی24 ؟ گفتم : امروز نماز دیگر و مرا در این شهر منزلی15 و مسکنی ~~نیست # ~~و آشنایی ندارم که به نزدیک26 او روم و نیز صنعت من از27 آن صنعتها28 ~~نیست که # ~~با اهل صلاح وعفاف وارباب زهد و تقوی تمسک توانم نمود . گفت : صنعت # ~~قو چیست ؟ گفتم : من مردی29 مغنی و مطربم و در آن شیوه مهارتی تمام و ~~در # ~~آن باب بصارتی کامل دارم30 . چون31 بشنید به تعجیل32 برخاست و برفت و ~~از PageV02P644 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0091.png) # ~~آن کسان که با او بودند یکی را فرمود (که ملازم من باشد) 1 . (چون او ~~برفت # ~~از آن شخص)2 پرسیدم که این (بزرگ که بود)3 ؟ گفت : این سلام [بن] # ~~الابرس 5 است ازجملهآ خواص و مقر بان امیر ms357 المؤمنین. و این شخص که ~~ملازم # ~~من بود مرا به کوشکی برد از کوشکهای خلافت 7 و از مقصورهای بگذرانید و ~~به # ~~مقصورهآ دیگر رسانید ومائدهآ آراسته به الوان اطعمه وانواع اباها که بر ~~مواید # ~~پادشاهان باشد بیاوردند. وچون از اکل فارغ شدم 8 غحول وطیب و خلعتی ~~لطیف # ~~و قیمتی بیاوردند و مرا برمر کبی نشاندند و به سرای خلیفه بردند و بدان ~~دافستم که # ~~سرای خلیفه است که آواز باسبانان و تکبیر میشنودم و بر چند سرای و حجره # ~~بگذرانیدند تا مرا11 بهسرایی12 رسانیدند13 که بیشتر آن14 از15 آیگیته ~~بود. مردی # ~~دیدم نشسته بود6 و بربطی بر کنار نهاده و سه کنیزک بر دست راست او ~~نشسته ، # ~~هر یکی بربطی بر کنار . آن مرد چون مرا بدید ترحیب کرد و بر پهلوی خود # ~~جای داد و چون بنشستم در17 برابر آنمجلس مجلسیدیدم آراسته و معلوم میشد # ~~که جمعی آنجا نشسته بودهاند اکنون برخاستهاند، و پردهای دیدم آویخته . ~~من # ~~بنشستم و با خود گفتم : «تا خود فلک از برده چه آرد بیرون؟» . وهم در ~~حال # ~~خادمی از پس آن پرده پیرون آمد و آن18 مرد را فرمود تا غنا آغاز کند . ~~آنمرد # ~~آغاز کرد وصوتی و لحنی19 گفتن گرفت که من ساخته بودم برین 20 : ~~العربیتة21. # # لم دمش میلا ولم ترکب علو قبب %~% ولم کر27ا لشمس الد دونها العدل # # تمشی الهوینا کان الشمس دوحشها %~% مشی الیعافیر فیحتانها اذوهل23 ~~PageV02P645 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0092.png) # الترجمه)1 : # ~~میلی نرفته2 هر گز و ننشسته بر ستور ### | فی جز درون پرده رخش دیده آفتاب # ~~چون آهوان رمیده و ترسان همی4 دود ### | در آفتاب و صحرا با وحشت و شتاب5 # این صوت را (بر بربط) بی اصابت و اصول بر او تار مختلف # ~~و دستانهای8 پریشان بزد وچون فار غشد همان خادم (بیرون آمد)1 و کنیز کی ~~را. # ~~که بر پهلوی او نشسته بود (اشارت کرد)11 تا نوبتی سماع کند و او نیز ~~صوتی # ~~که12 من ساخته بودم ms358 (آغاز کرد )13 قدری راستتر14 و بقانونتر15 از آنکه ~~آن # ~~مرد می گفت16 # # یا دار آصبحت خلا لا انیس بها %~% إلا العظباء وإلا الناشط الفرد 7 # # این الدین إذا ما زرتهم18 ورحوا %~% وطار عن قلبی التشواق19 والعمد . # معنیش این باشد21 : # # ای سرایی که نیست در وی جز %~% گاو وحشی و آهو و نخجیر # # آن جماعت کجا شدند که برد %~% رخشان از دلم هنا و زحیر 22؟ # و آن خادم باز آمد و کنیزک دوم را اشارت کرد . او صوتی که حکم الوادی # ~~ساخته بود آغاز گرد برین [شعر ]23 : # 1- اساس : تداود . ت : ترجمهاش این باشد %~% -ت : ### | 13 PageV02P646 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0093.png) # # ووالله ما آدری آیغلیینی الهوی %~% إذا جد و شک البین أم انا غالبه # # فان استطع اغلب وان تغلب الهوی %~% فمئل الذی لاقیت کغلب1 صاحبه # ومعنیش1 این باشد]2 : # ~~والله که تمی دانم تا صبر من اندر هجر ### | از عشق قزون آید یا عشق فزون گردد # ~~گر صبر کنم نیکو ور نه چه عجب باشد ### | گر ز آنکه دل عاشق در عشق زبون گردد # و چون این صوت تمام کرد 5 خادم دیگر باره 6 (بیرون آمد) 7 و کنیزک # ~~سوم را فرمود تا8 سماع کند . (آن کنیزک) 9 صوتی که چنین ساخته بود ( ~~گفتن # ~~گرفت)10 . العربیه11 : # # جرینا1 علی قیسیته عامریته %~% لها بشر صادی الادیم هجان # # وقالت والقتجانب الستر دونها %~% من ایته1 ارض او من الرجلن 114 # # (فقلت ذها آما تمیم فا سرتی %~% هدیت و اما صاحیی فیماذی # # رفیقان ضم الفر بینی و بینه %~% وفسد دجمع الشتی فیلتقیان)15 # معنیش اینست)16 : # ~~گذر بر آن بت قیسی 17 عامری کردم8 ### | که از صفا رخ او رشک برگ یاسمن است # ~~درید پردهآ ما ، پرده چون ز رخ برداشت ### | به غنج19 گفت: شمارا بگو کجا وطن است؟ ### | 4- مجا : ### | 7- مجا : بیامد PageV02P647 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0094.png) # ~~جواب دادم و گفتم : خدات توبه دهاد ### | من از تمیم ولیکن رفیقم از یمن است # ~~سفر میان من و او مرافقت1 افکند ### | که همرهی سبب اجتما ms359 ع او و من است # بعد از آنخادم بیرون آمد [ و آن2 مرد را گفت تا نوبتی دیگر سماع کند . # ~~او صوتی از آن من که بر شعر عمر بن ابی ربیعه (ساخته بودم گفتن گرفت)2 ~~. # ~~شعر 4 : # # مسی باسماء هذا القلب معمورا %~% اذا آوول صحا یعتاده عیدا # # کان احور من غزلان ذی بقر %~% اعارها شیة العینین و الجیدا # # و مشرقا کشعاع الشمس بهجته %~% و مسطرا علی لبانته سودا) # الترجمه : # ~~دل شکستهآ من یر ز انده اسماست ### | که گر ازو برود باز سوی او تازد # ~~به چشم و6 گردن کز7 آهوانش عاریتست8 ### | ز شیر مردان دایم شکار اندازد # ~~قلادهآ سیه او و روی نورانی ### | چو آفتاب که از شب حمایلی9 سازد # بعد از آن کنیزک او لین را فرمود10 و او این شعر و صوت گفتن گرفت که # ~~حکم وادی راست . شعر11 : # # تعیرذا انا قلیل عدیلنا12 %~% فهطت لها ان العرام قلیل # # و ماضرنا انا قلیل و حازنا %~% عزیز و حاز الاکرمین دلیل PageV02P648 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0095.png) # # (وانالقوم مائری القتل سنته %~% اذا ما وآیه عامر و سلول # # یقرب حب الموت آجالنا لنا %~% و یکرهه آجالهم فیطول)1 # الترجمه : # ~~ما را نگار ما به کمی کرد سرزنش ### | گفتم : کرام باشند اندر زمانه کم # ~~خوارست2 زینهاری خصم ار چه بیمرند3 ### | ما گر کمیم جای به ما هست محترم # ~~ما شاد میشویم زمردی به قتل و موت ### | گر عامر و سلول شوند از فنا4 دژم # ~~هستیم مرگ دوست به ما زود از آن رسد ### | و ایشان نیند دوست از آن میخورند غم 5 # ~~و کنیزک دومین این شعر و صوت را بگفت : شعر # # وددتک لما کان ودک خالصأ %~% و اعوضت لما صرت2 دهبا مقسما # # دنی یلبث الحوض الجدید بناؤه %~% اذا کثر 10 الوهاد11 ان یتهد ما # ~~الترجمه : # ~~دوستی گردم چو خالص بودی اندر دوستی # باز بر گشتم چو با هر کس شدی آمیخته # ~~حوض اگرچه (نو بود)12 چون آب (خوارعام شد)13 # نیست نادر گر شود ویران و ms360 آبش ریخته # ~~و کنیزک سوم14 صوتی آغاز کرد و بگفت برین شعر که خنساه15 گفته ~~PageV02P649 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0096.png) # ~~ست : شعر # # مسا کر الا کان اول طاعن %~% و ما ایصرته الخیل الا افشعرت # # فیدر که ماراو هو لم تحطه الغنی %~% فمثل 2 اخی یومأ به العین قرت # # فلست انساعی بعده برزیته %~% فاذکره إلأ اذجلت و تسلت # ~~الترجمه : # ~~نبرد حمله مگر بود او لین طاعن ### | ندید رویش جنگی کزو نشد ترسان # ~~کشید کینه و هر گز جدا نشد ز غمش4 ### | به من نمای جز5 او تا بدو شوم شادان # ~~پس از مصیبت او هر بلا که پیش آید ### | چو باز گردم ازو بر دلم شود آسان # و در دور سوم6 آن مرد صوتی و شعری2 بگفت . ### | شعر9 : # # احا الله صعلوکآ منماه وهمه %~% من الدهر ان یلفی لبوسأ ومطعما # # ینام الضعی حتی اذا لیله انتهی %~% تتبه مسلوب الفؤاد مورما # # وذکن صعلوکآ دساور همه %~% و یمضی علی الهیجاء لیثأ مصمما # # فدلک ان یلقی المنیة یلقها %~% کریما و ان یستغن دوما فربما # الترجمه : # ~~باد بردرویش نفرین چون نباشد همستش ### | ازخساست روز و شب بیرون نان وجامهای # ~~روز خسبد تا چو شب آید بود شوریده دل ### | بهر نانی بر امید خاصهای و عامهای PageV02P650 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0097.png) # ~~لیک1 درویش1 توانگر دل بود مانند شیر ### | کز نهیبش هر زمانی بشکند هنگامهای # ~~تا به نام نیک میرد همچو شیران محترم ### | یا شود بر آرزوی خویشتن خودکامهای # پس 3 کنیزک او لین صوتی دیگر بگفت بر شعری از آن حاتم طیآ و آن # ~~شعر اینست : شعر4 # # إذا کنت ربا للقدوص فلا تنر %~% رفویقک یمشیی خلفها غیر راکب # # انخها و اردفه وان حملتعما %~% وداک و ان کان العقاب معاقب 6 # الترجمه : # # چون هست ترا مرکب بر راه ستاده %~% مگذار که همره رودت با تو پیاده # # گر هردوبه منزل بردت مر کب1 رستی %~% ور نی به کرم باشی تو داد بداده # و کنیزک دوم صوتی برین شعر که از آن عمرو بن معدی کرب ms361 است گفتن # ~~گرفت : شعر 8 # # الم تر لما ضمنی البلد الففر %~% سمعت غناء یصدع القلب یا عمرو # # اأششنا و انا عصیته مذحجیة %~% دراد علی وفر و لیس لنا وور # ~~الترجمه : # ~~آخر ندیدی آنکه9 در آن دشت بی نبات10 ### | صوتی به گوشم آمد کای عمرو دست گیر # ~~خواهند مال و مال نداریم هیچ چیز ### | فریادرس که ما ز بنی مذحجیم اسیر ### | ک PageV02P651 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0098.png) # پس 1کنیزک سوم ترانهای بگفت1 از آن عمرو بن ربیعه 5 شعر 6 : # # فلما دواهقنا و سلمت اسفرت %~% وجوه زهاها الحسن ان بتقنعا # # تتالیهن بالعرفان لما راینتی %~% و قلن امرء باع اضل و اوضعا # # و لما دراضعن الاحادیث قان لی %~% اخفت علینا آن یعز و یخدعا # الترجمه : # ~~مرا بر زمرهآ خوبان وقوف افتاد گه گاهی ### | که بی پرده رخ هریک به خوبی بود چون ماهی # ~~را نشناخته کردند و پس گفتند با یاران ### | مگر چیزی عزیز آن مرد گم کردست در راهی # ~~یس آنگاهی به صد طعنه مرا گفتند میترسی ### | که بفریبد کسی ما را به مکر و غدر8 ناگاهی # وچون هریک از مطربان سه نوبت سماع بگفتند9 دانستم که بعد ازین نوبت # ~~من باشد. آنمرد را فرمود10 که بربط بر گیر و فلان پرده بساز. او"2 چنان ~~کرد 0] # ~~بعد از آن خادم دیگر باره بیرون آمد12 و مرا اشارت فرمود . من بربط بر ~~گرفتم # ~~و آن صوت اول را که بار اول آن مرد مختل 13 و بیاصول گفته بود به ~~استادی # ~~هرچه تمامتر بگفتم وچون آغاز گفتن کردم از خدم و حواشی جمعیاز هر ~~گوشهای # ~~به استماع آن صوت نزدیک 14 من آمدند ، و چون تمام شد خادم بیرون آمد که # ~~این قول که ساخته است؟ گفتم : من . باز گشت و باز بیرون آمد و گفت دروغ # ~~می گوئی ابن جامع راست . و چون دور در گشت16 و بار دیگرنوبت سماع به # ~~من رسید می آن صوت دوم که از آن من بود وایشان17 نیکو ms362 نگفته بودند18 ~~(اعادت PageV02P652 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0099.png) # ~~کردم)1 و ایشان همانتعجتب نمودند2 و از من سؤال کردند که کراست؟ و چون # ~~بگفتم3 که 4 من ساختهام همان تکذیب بکردند5 و گفتند : اسماعیل بن جامع # ~~راست. (و چون نوبت سوم 6 آمد و از غنا فار غشدم همان سؤال بکردند هم بر # ~~آن سنت 7 مرا مصبدق نداشتند و گفتند : اسماعیل جامع راست)8 . من گفتم : # ~~اسماعیل بن جامع منم : چون این سخن بر زبان من برفت امیر المؤمنین رشید # ~~و جعفربن یحیی البرمکی، را دیدم0 همچنانکهماه و آفتاب که11 ناگاه از ~~سحاب # ~~بیرون آید از پرده بیرون آمدند و فضل بن ربیع درپیش می آمد. اشارت کرد ~~که # ~~امیرالمؤمتین است. من درحال زمین بوسه دادم و سر از تفاخر بر آسمان ~~رسانیدم. # ~~مراگفت : ابن جامع تویی ؟ گفتم : بندهٔ‌ امیرالمؤمنینم 12 و بنشستند13 ~~ومرا4 # ~~فرمود15 تا16 بنشستم و از حالم"1 بپرسید18 ومن"1 حال خود عرضه داشتم . ~~پس # ~~اشارت کردند که با سر سرود گفتن روم . مرا20 آن صوت که از آن کنیزک ~~[یاد]21 # ~~گرفته بودم با یاد 22 آمد به ادائی 23 هر چه خوشتر آن صوت را بگفتم 24 # ~~و امیر المؤمنین را بهغایت خوش آمد و اشارت به خادمی کرد که پیش او ~~ایستاده25 # ~~بود . خادم کیسهایهزار دینار بیاورد و بهمن داد و گفت : این26 صوت باز ~~گوی . # ~~من (نوبت دیگر)27 گفتن گرفتم استادانهتر و بتأنیتر از بار اول و چند ~~نغمه # ~~و زخمه درافزودم و آهنگ و پرده بلندتر کردم ، طرب و نشاط ایشان زیادت ~~شد PageV02P653 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0100.png) # ~~و در تحسین واستحسان افزودند و امیرالمؤمنین اشارت (به همان خادم) کرد # ~~و کیسهای دیگر 3 هزار دینار بیاورد و به من داد، (در زیر ران نهادم و ~~خدمت # ~~کردم)5 . بعد از آن فرمود که هرصوت که در خاطرت می آید بگوی . من جملهآ # ~~اصوات و الحان که شنیده بودم 6 گفتن گرفتم و نزدیک2 رسید که زنگی شب از # ~~رومی روز منهزم ms363 شود و صیقل صبح زنگ شب از آیینهآ روز8 بزداید . گفت9 : # ~~امشب ترا (بسیار زحمت دادیم) 10 همان صوت اول یعنی آن11 صوت کنیزک # ~~من تسلیم کردند. وچون سههزار دینار15 (در زیر ران نهادم)16 سخن17 گنیزک ~~که # ~~مرا18 گقته بود که بدین صوت سه هزار دینار بخواهی ستد (با یادم آمد)19 ~~، با # ~~خود تبسمی بکردم21 . در آن میان22 نظر امیرالمؤمنین بر آن23 تبسم افتاد ~~مرا # ~~دشنام داد و گفت : چرا تبسم می کنی ؟ من گفتم : الصدق منجاة24 . و قصه # ~~باسرها با او شرح دادم و او را 25 قول آن کنیزک عجب آمد و برخاست و در ~~حرم # ~~رفت ومن ندانستم که [به]26 کجا روم . دو قراش بیامدند و مرا به27 سرایی ~~بردند # ~~که امیرالمؤمنین فرموده بود تا به جهت من فرش افکنده بودند ، وهر اسباب # ~~و آلات28 وزینت و ثیاب که لایق جلسای ملوک29 ( و ندمای پادشامان باشد) ~~PageV02P654 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0101.png) # ~~در وی معد کرده . نماز دیگر در بغداد (رفته بودم)1 درویش و مسکین، گه ~~از # ~~دنیایی هیچ چیز نداشتم و بامداد که برخاستم از جملهآ اکابر3 و متمولان ~~بغداد4 # ~~و مقر بان حضرت یکی من بودم . # فصل - و این حکایت محرض است عاقل رابدانکه5 درعلمی6 شروع خواهد # ~~کرد یا در هنری خایض خواهد شد یا به حرفتی و صناعتی قیام8 نمود در آن # ~~کوشد که به قصارای آن حرقت و نهایت آن صنعت برسد و در آن علم تأخر9 و # ~~و تقدم20 او بر11 اهل آن حرفت ظاهر گردد تا12 همچنانکه اسماعیل بن جامع ~~اگر # ~~چه مدتی محروم بود چون در صنعت خود مهارت و حذاقت داشت مال وافر و # ~~مرتبهآ بلند به دست آورد . و در این معنی می گویم . العربیة : # إذا کنت محترفا صنعته 13 %~% ولاتتنتهی14 دون غایاکیها # وبالغ مداها فادی آری %~% کمال النهی فی تیهایاقیها # الفارسیتة 15 : # # اندر آن کوش تا تمام کنی %~% چون نمودی شروع در هنری # # تربیت کن نهال معنی را %~% ا بر آرد ms364 به روزگار بری # # نفع بیند بسی به آخر گار %~% هر که اندر هنر کشد ضرری # # در هنر رنج بر کزان حلقه %~% (هر که اندر)16 طرب17 گشادهدری # # مثلا روز گار اگر باغی است %~% از هنر نیست به در او ثمری # # ور به رفعت فلک شود ذاتی 18 %~% چون هنر نیست اندر او قمری PageV02P655 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0102.png) # # بنیت آدمی اگر کانست1 %~% ندهد بهتر از هنر گهری # # گر سر2 از تاج میشود با قدر %~% به ز تاج هنر ندید سری # # نوز اسب هنر پیاده مشو %~% گرچه ازوی شود ملول خری # # هنر اهل عصر دانی چیست %~% با تو گویم ازین خبر اثری : # # روی زیبا و دیدهآ کوری %~% نغمت ارغنون4 و گوش کری]5 # الحکایة الرابعة عشر من الباب السابع : # آوردهاند که ابو اسحاق بن هرمه را مردی پرسید که به چه استحقاق # ~~عبد الواحد بن سلیمان7 (بن عبد الملک)8 را این مدح گفتی؟ ### | شعر 9. # آعبد الواحد المأمول انی %~% اغص حذار10 سخطک بالقراح # وجدناغمالبا11حانت جناحا %~% و کان ابوک فادمة 12 ادجناح # والترجمهم13 : # # کیرد از بیم هجر تو در حلق %~% آب14 شیرینم، ارچه چون شکرست # # غفالب از15 مر غسروری16 بال است17 %~% پدر18 تو از او مهینه 19 تراست # ابن هرمه گفت : اگر جملهآ صنایع و تمامت مکارم او را خواهم که شرح # ~~دهم دراز گردد و کوتاهی عمر به بیان آن وفا نکند . اما کمترین صنعتی از ~~صنایع # ~~و20 و مختصرترین12 مکرمتی (از مکارم او) 22 که در حق من ارزانی داشت # ~~بگویم (وآن این)23 است که24 در آن وقت که ایالت مدینه به قبول او مشرف ~~PageV02P656 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0103.png) # ~~بود من ازجملهآ جماعتی بودم که ندما2 و جلسای او بودند و از مواهب ~~3وصلات4 # ~~که در حق من5 مبذول میداشت دررفاهیت هرچه تمامتر و رغدعیشی هرچه گاملتر # ~~روزگار می گذاشتم تا آنگاه 6 که او را از مدینه معزول کردند و من گمان ~~بردم که # ~~هر که والی مدینه باشد با من همان طریق در اعزاز و اکرام ms365 و لطف وانعام ~~مسلوک # ~~دارد به مدینه مقام کردم7 و بامداد و شبانگاه به نزدیک آن والی رفتمی8 ~~تا آنگاه # ~~که9 هرچه در روز گار عبد الواحد جمع کرده بودم تمامت خرج شد و در ~~ترتیب: # ~~راتبه و توجیه وظیفه فروماندم و با خواهر خود در این باب مشورت کردم و ~~از # ~~عسرت وفقرشکایت کردم11. گفت12: اختیار به دست تست گه ملازمت عبدالواحد # ~~را ترک کردی ودیگران را مثل او پنداشتی13 و اکنون دوای کار تو آنست ~~که12 التجا15 # ~~بدو کنی و دست در دامن او زنی تا بیش از این چون آستین سر گردان نباشی ~~و # ~~سر از گریبان تعمت و رفاهیت16 بر آری . گفتم: من اینجا به اخراجات ~~ضروری # ~~فرو ماندهام نفقات راه و زاد و راحله از کجا آورم؟ او گفت : من قدری ~~حلی دارم # ~~به تو دهم تا در آن باب صرف کنی . او آن به من داد و17 بفروختم و زاد و ~~راحله # ~~ثرتیب کردم و روی به دمشق نهادم18 و روز دوازدهم نماز شام (در دمشق)19 ~~به # ~~در سرای عبد الواحد رسیدم و فرو آمدم و راحله بر در مسجد بخوابانیدم و ~~در # ~~مسجد رفتم و رخت به20 مسجد آوردم؛ وچون مؤذن بانگ نماز بگفت عبدالواحد # ~~بیرون آمد وچون از فرض و نفل و تسبیحات فارغ شد روی به مردمان آورد و ~~با PageV02P657 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0104.png) # ~~از آن کیست این)1 ؟ من بر پای خاستم و دستش ببوسیدم و گفتم : بندهآ تست # ~~ابن هرمه . گفت : یا ابا اسحاق2 (چگونه ای و)3 چون بود حال تو درغیبت ~~من؟ # ~~گفتم : به4 بدترین حالی ، دولت روی از من بگردانید ومحنت و بلا متواتر ~~و # ~~متوالی شد و دوستان از من اعراض کردند و دشمنان شماتت نمودند و در وطن # ~~و خانه مقام (متعذر گشت) 6 و هیچ چاره ندانستم جز آنکه روی به خدمت تو # ~~آوردم . آب در چشم آورد و گفت : حال تو تا بدین حد برسید7. گفتم ms366 : بلی ~~ایتها- # ~~الأمیر و آنچه اظهار نمی کنم بیشتر است . گفت : خوشدل باش و رنج و ~~اندوه # ~~از دل بیرون بر8 و (بنشین . پس)9 سه جوان درپیش اونشسته بودند درغایت ~~کمال # ~~وصباحت10 جمال وملاحت . اشارتی11 کرد هرسه برپای12خاستند و بایکی سخنی3 # ~~آهسته بگفت وبرفتند14. اول یکی بیامد و خادمی با او و کیسهآ زر بر ~~سرنهاده آن # ~~کیسه در کنار من ریخت . پدرش از او پرسید که 15 چند است ؟ گفت : هزار و # ~~هفتصد دینار والله که در خزینه 16 بیش از این زر17 نبود. و پسردوم ~~بیامد خادمی # ~~دیگر18 با او پشتوارهای در دوش گرفته همه حلی زنان و دخترانش بود . روی # ~~به پدر کرد و گفت : والله که ازحلی اهل20 حرم هیچ باقی نگذاشتم . وسوم ~~پسر1 # ~~بیامد و دوخادم با او و هریک پشتهای جامه22 که او پوشیدی بیاوردند و ~~پیش من # ~~بنهادند12 . پس روی به من کرد و گفت : یا ابن هرمه عذرمی خواهم از تو و ~~شرم # ~~میدارم ازاند کی این عطا بابسیاری رتج ومشقت که بهتو رسیده است و درازی # ~~راه وبعد مسافت که قطع کرده ای و معذوردار که آخر24 سال آمده ای واموال ~~به قضای25 PageV02P658 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0105.png) # ~~حقوق سایلان وزوار و اصدقا مصروف شده است وجزاین اندک که ترا1 با خود # ~~بدان2 انباز کردیم چیزی نمانده است و حقا که نوالهای3 است که از گلوی ~~خود # ~~بر آوردهایم و شربتی4 که ازدهان خود باز گرفتهایم و اگر به وقت ارتفاع ~~[ این # ~~تجشم] 5 نموده بودی ترا باقی عمر بینیاز (گردانیده بودمی) 6 . پس7 گفت ~~: # ~~به خذدای)8 برتو که همین لحظه باز گردی و هیچ توقف نکنی واهلخویش. # ~~را از مشقت انتظار ومحنت فقرهرچند زودتر برهانی . برخاستم تا رحل ~~برراحله # ~~بهم ، ورحلت را (استعداد کردم)11. درناقهآ من نگریست وچون بدید12 که ~~ضعیف # ~~شده است (گفت : در شتر تو هیچ قوت نمانده است . پس)13 غلامیرا فرمود # ~~تا نجیبی14 ازنجیبان15 خاص او17 بیاوردند و به من تسلیم ms367 کرد17 وبدان18 ~~نجیب19 # ~~خوشدلی بیش)20 (از آن یافتم که)21 ازآن همه نعمت . پس فرمود22 تادوشتر3 # ~~دیگر بیاوردند و آن حلی وزر23 وجامه و زاد راه ایشان را گرانبار25 ~~گردانید26 و # ~~از بند گان خویش 27 دو غلام جلد به من بخشید و گفت28 : در راه خدمت تو ~~و # ~~غمخوارگی29 چهارپایان می کنند و این وصف یک مکرمت است از مکارم اوپس # ~~مرا ملامت می کنید که چنین کریمی را بستایم و چه عجب اگر از خوف مفارقت # ~~اوخیو30 در گلو گیرد تا به آب قراح31 چه32 رسد . PageV02P659 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0106.png) # ~~فصل - تنبیه1 است در2 این معنی که در جهان سزاوار مدح و ستایش الا # ~~کریمان واسخیا3 نباشند4 وسزا باشد هرمدح5 و دعا و ثنا و6 اطرا که اهل ~~کرم و # ~~فتوت و ارباب سخا و مروت را گویند و (در این معنی گفتهام)7 : # العربیتة] # # اولی الاکام بتقریظ الفتی رجل %~% صیت المکارم منه فی الوری فاضا # # واخضل روضته آمال العفاة إذا %~% من فیض مرویة1ماء الندی فاضا # # وغاظ22 حاسده غیظا 12 وزادره %~% الفی به کثوب رغد العیش فضفاضا # الفارسیتة]13 : # # ه ثنا و دعا 14 سزا باشد %~% هر که بخشنده و کریم بود # # بر5ا کریم ایمن وسخی16 گردد %~% آنکه با احتیاج و بیم بود # # پاکرویان کنند پرورشش %~% در معنی بسی لتیم بود # # درم هر کریم زایر را %~% به زده مستغل و تیم بود # # راست قد راد چون الف باشد %~% زفت ناهیچ همچوجیم بود]" # # خلق ایزد گرفته باشد آن %~% کز سخا واهب و رحیم بود # # جود راهست عاقبت18 محمود %~% بخل را عاقبت و خیم بود # # از مکارم همی شود مانع %~% صفت19 دیو20 از آن رجیم بود # # به حدیثی خزینه ها باشد 21 %~% هر که در مکرمت قدیم بود # # جز به اهل کرم مشو راجع %~% نا ترا کار مستقیم بود # -ت : و درین حکایت تنبیه . .. %~% 2- مجا و ت : بر %~% 3- ت : ندارد # 5- مباوک. مدازد %~% 6- مجا وت و چاپی : ا ملح و ### | مبصعر . اساس : ندارد . از (ت) انتخاب ms368 ### | 19 ### | *اه * مو ### | 14- مجا : PageV02P660 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0107.png) # الحکایة الخامسة عشر من الباب السابع : حسن بن سهل روایت کند1 که ابوغانم # ~~هرثمة بن اعین در اول ایام مأمون به مرو بامن چنین حکایت کرد که به ~~موسی بن # ~~هادی قربت و اختصاصی4 داشتم واز جملهآ خواص او بودم وبا این همه از او # ~~به غایت محترز5 و6 خایف بودم7 که کثرت اقدام او بر سفک دماء و غایت ~~جرأت # ~~او برنهب ارواح8 مردمان میدانستم . پس یک روز وقت9 نصف النتهار درغایت # ~~شدت گرما مرا بخواند ومن هنوزچیزی نخورده بودم و ازغایت خوف وهیبت. # ~~لرزه براندام من افتاد و چون به دار الخلافه رسیدم مرا از چند سرا ~~بگذرانیدند # ~~تا نزدیک سرای حرم در سرایی12 بردند12 که او نشسته بود، بفرمود تاجملهآ ~~نزدیگان # ~~را14 دور کردند ومجلس خالی کردند14 ومرا فرمود که برو و در در بند15 ~~وباز آی. # ~~جزع من زیادت گشت16 (وخوف من بیششد)17 . برفتم و در ببستم وباز آمدم. # ~~روی18 به من کرد و گفت : پیوسته میرنجم از این سگ ملحد یحیی بن خالد که # ~~او را هیچ کار نیست جز تضریب و تخلیط19 میان من واعیان لشکر و وجوه قو ~~اد # ~~ودعوت کردن ایشان را بهخداوند خود20 هارون و نفرت دادن از من و میخواهد # ~~کهمرا بکشد و او را بر21مسند خلافت بنشاند. میباید که امشب بروی و ~~سرهارون # ~~به نزدیک من آری ( یا هم در سرای سر او بر گیری)21 و اگر ترسی که 24 ~~آنجا # ~~میسر نشود رسالت من بدو رسانی واو را به حضرت من خوانی و درراه بهصرای # ~~حویش24 بری و همچون25 گوسفندش قتل کنی و سرش بر گیری و بیاری . مناز ~~PageV02P661 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0108.png) # ~~شنیدن1 این سخن متحیر بماندم [ و]2 گفتم : امیرالمؤمتین دستوری قرماید ~~تا # ~~کلمهای3 بگویم؟ فرمود که بگوی، . گفتم : یا امیرالمؤمنین او3 برادر تست ~~و پسر # ~~مادر و پدر تو وولی عهد خلافت بعد از تو،اگر چه2 این حکم بفرمایی اولا # ~~خدای را ms369 چه عذر آوری8 و دوم مردمان ترا چه گویند؟ گفت اگراین چه امی ~~فرمایم # ~~نکنی10 بفرمایم11 تا 12 گردنت یزنند13 . گفتم: بالسمع14 والطاعة، ~~فرمانبردارم. # ~~بعد ازآن) گفت : چون امشب16 از این چه17 فرمودم18 فارغ شوی به19 زندان # ~~رو0 و11 هر که (از فرزندان علی )22 در زندان23 یابی بیرون آر4. بعضی را ~~قتل # ~~کن15 وبعضی را در دجله ( غرق گردان26)27 . گفتم : فرمانبردارم . بعد از ~~آن28 # ~~گفت : چون از این فارغ شوی جمله29آ لشکر وغلامان20 را در پیش گیر2 و # ~~په کوفه رو32 وهر که را23 از عباستیان و اتباع ایشان وعمال و متصرفان34 ~~آنجا # ~~یابی از آنجا بیرون کن15 و باقی16 را آتش در زن37 تا تمامت اهل او در ~~28 آنجا # ~~بسوزند و39 هر بنا که ناسوخته ماند خراب کن40 چنانکه در گوقه یک تن ~~زنده و PageV02P662 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0109.png) # ~~یک دیوار بر پای1 نماند5 . گفتم3 : این حادثهای شگرف باشد و بلیتی4 ~~عظیم . # ~~گفت : آری ایشان دشمتان مااند و5 هرفتنه که در ملک ما انگیخته شود ~~وهرخون # ~~که ریخته گردد سبب ایشان باشند و از این چه 6 فرمودم چاره 7 نیست و به ~~همه # ~~حال این جمله یه اتمام میباید رساند8. گفتم9 : به سرو چشم فرمانبردارم ~~. پس # ~~گفت : باید که امشب از این موضع بیرون نروی تا آنگاه که نیمهای 10 از ~~شب # ~~بگذرد و بعد از آن برنشینی و به نزدیک1 هارون روی و از وی آغاز کنی و # ~~چنانکه فرمودهایم12 به آخر رسانی . من متقبل شدم که چنان کنم13. او ~~برخاست # ~~و به سرای حرم رفت14 و من15 برجای متحیر و متفکر16 بماندم و شک نکردم ~~که # ~~همین لحظه بفرماید تامرا بگیرند17 وقتل کنند و این کار دیگری18 را ~~فرماید19 که20 از # ~~من امارات21 کراهت22 و امتناع مشاهده کرد و یک دو نوبت رای او را ~~تخطئه23 # ~~کردم و فرمود که ازاین موضع بیرون مرو14 (فرض او25 آن است )26 که27 این # ~~سر مکشوف و این منکرمعروف ms370 نگردد28. و خدای میداند که من29 دردل داشتم # ~~که چون از اینجا30 بیرون روم (اسب برنشینم)31 و به طرفی از اطراف بروم1 # ~~چنانکه او نداند که کجا رفتم و جملگی ملک و مال و زن و فرزند بگذارم تا ~~آنچه ### | 18 - PageV02P663 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0110.png) # ~~او فرمود بهجای نباید آورد. و چون او درحرم رفت من منتظر قتل بنشستم ~~وهیچ # ~~حیله ندانستم و از غایت اندوه سر بر آستانهآ آن خانه نهادم وبخفتم و ~~(ازخواب) # ~~بیدار نشدم تا آنگاه 2 که خادمی بیامد و مرا (از خواب)3 بیدار کرد وگفت ~~: # ~~امیرالمؤمنین 4 میخواند . فرمان او را اجابت کردم و از شب یک نیمه 5 ~~گذشته # ~~بود. انا لله و انا الیه راجعون * [برخواندم6 (ویقین دانستم که7)5 همین ~~لحظه # ~~به قتل من9 فرمان دهد یا داده است ، وکلمهآ شهادت برزبان میراندم و ~~میرفتم با # ~~خادم10 تا به11 پرده رسیدم12 و13 آواز زنان وسخن گفتن14 ایشان می شنیدم ~~15. با # ~~خود گفتم : مگرمیخواهد تا16 مرا به17 حجت بکشد و18 در سرای حرم خواند # ~~و گوید که ترا که اجازت داد که در9 حرم آمدی . و بدین بهانه خون من ~~بریزد . # ~~خادم هرچند مبالغه کرد که در آی21) من بیرون پرده بایستادم22 گفتم: ~~نعوذ بالله # ~~نه من در آیم و نه پری23 را زهره باشد که قدم از این پرده پیشتر24 نهد ~~25. خادم # ~~الحاح کرد و من به آواز بلند و26 غلبه گفتم : به خدای اگر در آیم تا ~~آنگاه27 که # ~~امیرالمؤمنینرا ببینم28 وآواز او بشنوم29 اگر خود مرا پاره پاره کنی0 . ~~چون من # ~~این سخن بگفتم آوازی شنیدم31 که گفت21 یاهرثمة من خیزرانم23 وواقعهای ~~بزر گ # ~~افتاده است و ترا برای آن خواندهام 34 . متحیر بماندم و در رفتم و ~~پردهآ دیگر PageV02P664 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0111.png) # ~~کشیده بود و او در پس پرده ایستاده1 . مراگفت : موسی بمرد و خدای - ~~تعالی - # ~~قراوجملهآ مسلمانان را ازاو برهانید بیا تا ببینی2 . من دررفتم و او را ~~دیدم برتختی # ~~خفته وچادری ms371 بروی2 پوشیده . چادر از وی باز کردم و دست بر نبض و دل و # ~~مناخره او نهادم ، مرده بود . خدای را - جل جلاله6 - شکر گزاردم7 و از ~~خیزران # ~~که ما در او بود سبب آن حادثه1 سؤال کردم گفت9 : آنچه او ترا میفرمود ~~در حق # ~~پسرم هارون و در حق آل ابی طالب (واهل کوفه من)10 میشنیدم11 و چون به ~~نزدیک # ~~من در آمد تضرع وزاری نمودم وشفاعت کردم تا آن12عزیمت ترک کند و سو ~~گندها # ~~بر وی دادم (هیچ فایده نداد) 13 وسخن12 نشنید و بانگ بر من زد و من ~~همچنان # ~~با او رفق می کردم و موی و سینه برهنه کردم وخدای را شفیع آوردم و در ~~پیش د # ~~و16 به 17 خاک بغلتیدم با او در نگرفت و تیغ بر گرفت18 و گفت : اگر ~~خاموش # ~~نباشی همین لحظه19 گردنت بزنم. بترسیدم و از وی نومید شدم و روی به خدا # ~~آوردم و به اخلاص و شکستگی تمام نماز می گزاردم و او را دعای بد می ~~کردم . # ~~چونساعتی بود20او21 برجامهآ خواب رفت22تا بخسبد، خیو23 در گلوپش24 ~~گرفته2 # ~~وفرونتوانست برد. ما کوزهآ آب بدودادیم26 تا باشد که آب به گلو27 ~~فروشود28 آب # ~~شز در گلو گرفت تا آنگاه29 که هلالشد. اکنون برخیز و به نزدیک20 یحیی2 ~~بن # ~~خالد رو وکیفیت ماجری از اول تا32 به آخر با او حکایت کن و هارون را34 ~~به - PageV02P665 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0112.png) # ~~تعجیل تمام بیاریدا پیش از آنکه خبرمنتشرشود و بیعت او تازه کنید. ومن ~~برخاستم # ~~وآنچه او فرمود به جای آوردم و رشید، را به دارالخلافه حاضر گردانیدم و # ~~چون صبح برآمد از (بیعت)5 فارغ شده بودیم وخلافت بر هارون مستقیم # ~~شد و بد 7 موسی هم با نفس او راجع گشت و من و جملهآ آن5 مردمان ازشر او # ~~برستیم (وکار من اعتبار تمام یافت)1 . # فصل - و در این حکایت فواید بسیار است از آنجمله10 : یکی آنکه مرد # ~~یاید که با ms372 برادران و اهل بیت11 بلکه با سائر خلق12 بدخواه و بداندیش ~~نباشد # ~~ویقین شناسد که قوله تعالی" : (ولا یحیق المکر السییء الاباهله)* و از ~~تحقیق # ~~این معنی که (من حفرحفرة یقع14 فیه) ترسان باشد وبیشتر15 آن باشد که ~~بدخواه را # ~~سر دل قضای سر گردد چنانکه موسی الهادی16 را (و در این معنی می گویم)17 ~~: # ~~العربیة # آلمعر شؤم فاجتتب سوءه %~% ولا تضع اصرا18آ تاتی به # و من گراه باخ ماکرا %~% ولا یحیق المتر إلا به9 # الفارسیة : # هر که با مردمان بداندیش است ### | او بداندیش با تن خویش است ### | مچا: PageV02P666 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0113.png) # ~~از بداندیش هست بیگانه ### | گر همه دوست1 است و گر2 خویش است # ~~زود قربان شود به تیغ اجل ### | آنکه 3 ایذای مردمش7 کیش است # ~~هر که شاه و توانگر است امروز ### | با اجل مستمند و درویش است # ~~مورد مرگ هست آبخوری ### | که در او جمع گرگ با میش است # ~~مرهم خلق شو چو نیست تنی ### | که نه از بیم مرگ دل ریش است # ~~کم ز5 هیچ است ملک فانی تو ### | قدرت حق زهستها بیش است # ~~پس حقد و غضب مرو چندین ### | از اجل یاد کن که در پیش است # ~~مار و6 نحل است روزگار 7، در او ### | مهره با زهر و نوش با نیش است # ~~العکایة السادسة عشر من الباب السابع : آوردهاند که صاعدبن مخلد در ~~(ابتدای # ~~حال)8 از اعیان و9 وجوه الناس بود وهنوز در عمل خطیر و شغل بزرگ # ~~شروع نکرده بود و به درجهٔ‌ کتاب و اصحاب دواوین نرسیده بود ، از دست # ~~ایونوح که صاحب دیوان ضیاع بود ضمان معاملهآ 10 موضعی کرده بود و ~~ابونوح # ~~اموالی که در آن ضمانی11 بر وی متوجه" بود از صاعد طلب میداشت و در ~~PageV02P667 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0114.png) # ~~میان مناظره سخن سخت1 و شنیع بگفت و صاعد آن سخن2 را جواب بازداد # ~~چنانکه همسران 4 گویند . و درآن5 وقت صاعد در عداد خدمتکاران ابونوح ~~بود # ~~و (از آن جمله که حکم او ms373 برخون و)6 مال او نافذ بود و چون در جواب # ~~گفتن (ابونوح را آن)8 جرأت بکرد9 حاضران بر وی انگار کردند و او را # ~~گفتند11 : در خون13 (و مال خویش)13 سعی کردی و او را از آن مجلس بیرون # ~~بردند تا برفور مکروهی بدو نرساند 14 (و او را مثله نکند )15 . صاعد ~~متحیتر # ~~و مدهوش با خانهآ خود رفت و ندانست که چه (حیلهای سازد)17 تا به جان و # ~~مال ایمن شود. و از آن تهو رکه نموده بود پشیمان شد و با برادر خود ~~عبدون آن # ~~ماجری حکایت کرد و از سختی آن حادثآه شگایت نمود . برادرش گفت : اگر # ~~فرمان10 بری (و اشارتی که کنم بر آن جمله بر وی)19 ، به همه حال فردا ~~بامداد # ~~(ترا بگیرد و) 20 و به وجه مصادره چندان مال (از تو طلب دارد)21 که (حد # ~~آن کس نداند)22 و در شکنجه (وتعذیب کشته)23 شوی . صاعد گفت : بگوی تا # ~~مصلحت چیست 24 که بر آن جمله بروم . گفت : زر نقد چند داری؟ گفت : # ~~پنجاه هزار دینار . گفت : نفس تو مسامحت مینماید که 25 از سر این مال ~~برخیزی # ~~و انگاری که نداشتی) 26 تا نفس تو عزیز بماند وخون تو از ریختن مصون # ~~گزدد و باقی اسباب و ضیاع (و تجمل) 27 برقرار باشد28 و از جملهآ بزرگان ~~PageV02P668 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0115.png) # ~~واصحاب1 مناصب گردی یا خود نفس تو به (بذل این)2 مال ضنت2 # ~~می کند3 تا این مال از تو5 به زخم تازیانه و شکنجه6 بستانند 2 و ضیاع و ~~اسباب # ~~با حوز8 دیوان گیرند وتو در زیرچوب هلاک گردی؟ صاعد ساعتی تفکر کرد9، # ~~گفت : از سر پنجاه هزار دینار برخاستم وعزت نفس اختیار کردم. گفت : ~~حال10 # ~~را سیهزار درم بهمن ده . بدو داد پر گرفت و به نزدیک حاجب موسی بن بغا ~~رفت # ~~وقت نماز خفتن، و گفت : این ده هزار درم ازمن بستان و مرا به فلان خادم ~~رسان # ~~و آن خادمی ms374 بود که موسی عاشق او بود و هر چه او گفتی چنان کردی ، و ~~موسی # ~~در این وقت خلیفه نشان بود و کتابتاو از وزارت خلیفه بزر گتر11 (وبا ~~منفعتتر # ~~بود)12 و تمامت امور خلافت از حل و عقد و قبض و بسط و عزل و تولیت برای # ~~اومفو ضبود و خلیفهدر حجر13 او14 . حاجب آن دههزار درم15 بستد و ~~عبدونرا # # بدان خادم رسانید و عبدون آن بیست هزار درم6 %~% (که با خود داشت)17 ~~بدان 18 # ~~خادم داد و گفت : این هدیهآ تست، میباید که 19 مرا همین ساعت20 به ~~امیررسانی # ~~و در سخنی که با او گویم21 و التجایی22 که از او کنم23 مدد فرمایی؟2 . ~~خادم 25 # ~~در حال او را" پیش امیر 27 موسی برد و چون عیدون28 در خدمت موسی ؟ # ~~یایستاد بعد از مراسم خدمت و تحیت 21 گفت : ایتهاالامیر این جماعت که # ~~کاتبان و متصر فان اعمالاند 32 در دیوان33 با 24 تو خیانت می کنند و در ~~توفیر # 4 مجا : پذین م %~% 4- مجا : می نماید ### | 12- مجا: حجره ### | 197 مجاء ندارد ### | 21ت : ### | مجا : نمائی ### | 28- ت : PageV02P669 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0116.png) # ~~خود می کوشند و جملگی اسباب توخراب خواهد شد و امثال این سعایتها بکرد # ~~و تقصیر ایشان برشمرد . پس گفت : برادر من کتابت تو اگر او را1 بفرمایی # ~~چنان کند3 که با حرمتتر از وزارت باشد و هرسال چندین توفیر در اقطاعات # ~~حلال خویش8 پنجاههزار دینار9 هدیه پیشتو می آرد10 که11 هر گز بر آن ~~مکافات # ~~توقع12 نکند، میباید که اورا کتابت خود فرمایی و خلعت خاص ارزانی داری ~~. # ~~موسی گفت : تا اندیشه13 بکنم. عبدون گفت : هیچ13 حاجت نیست والحاح کرد. # ~~آن خادم گفت : درجهان کسی باشد که مالی15 بدین عظیمی را " رد کند . ~~کاتبی # ~~هوض کاتبی خواهد بود و چندین مال سود بس . موسی اجابت کرد و دست ~~عبدون17 # ~~گرفت18 و ( با او بر این جمله)19 قول کرد10 . عبدون گفت : بفرستم 21 تا ~~برادرم # ~~حاضر آید و آن ms375 مال که ذکر کردم بیارد22؟ گفت : آری . در حال بفرستاد تا ~~بیامد # ~~ومال حاضر کرد و بامداد پگاه تشریف گرانمایه در وی23 پوشانید24 و منصب ~~کتابت # ~~موسی بر وی25 مقرر شد26، وجملگی لشکر وتمامت قواد را بفرمود تا در رکاب # ~~صاعد به سرای او رفتند و این خبر در شهر27 منتشر گشت . بعضی از عمال به # ~~تنزدیک حسن بن مخلد رفتند28 و او دوست ابونوح بود وصورت حال بر وی # ~~عرضه29 داشتند و حسن (بن مخلد)20 در حال برنشست و به نزدیک ابونوح رفت ### | لل هیاو PageV02P670 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0117.png) # گفت : از حال صاعد چه2 خبر داری؟ گفت : دارم ، آن سگ # ~~فلان و فلان شنیده3 باشی که در روی من چه بیادبی کرد والله که با او ~~نگالی کنم # ~~که جهانیان از آن 4 باز گویند . حسن گفت تو در خوابی این ساعت او گاتب # ~~موسی بن بغا است وهمین لحظه5 خلعت پوشید وجملهآ لشکر در موکب او # ~~برنشستند وبا او به سرای او رفتند. ابونوح گفت : این کاری است که هر گز ~~گمان # ~~نبردم ، دوش او از ما میترسید و امروز ما را از او می باید ترسید در ~~این باب چه # ~~صلاح 6 بینی 7؟ گفت : من8 همین لحظه میان شما اصلاح کنم . حسن بن # ~~مخلد برنشست و به نزدیکصاعد آمد11 و اورا12 تهنیت کرد وپس گفت: صلاح13 # ~~آن14 است که با ابونوح صلح کنی و توزننداری از او15 التماس کنم که 16تا ~~دختر # ~~خویش 17 را (با تو عقد کند)18 و اگرچه امروز کار تو بزرگ شد اما19 ~~منزلت # ~~و شرف او میشناسی، به مودت و مصاهرت 21 او استظهار تو زیادت شود 22 # ~~و از این نوع بسیار ککلمات تقریر کرد (و به صلح و صهریت) 22 او راضی شد ~~. # ~~پس حسن2 مخلد گفت : چون داماد تو25 خواهی 26 بود و پدر زن او 27 به # ~~همه حال ترا به نزدیکاو باید رفت و اگرنه او بیامدی . صاعد را ms376 (بر آن ~~داشت)28 # ~~که29 برنشست و به نزدیک ابونوح رفت و(آن روز) 30 میان ایشان صلح افتاد ~~PageV02P671 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0118.png) # ~~و هم در خانهآ او دختر ابوتوح1 را با صاعد عقد کردند و کتابت موسی و ~~دامادی # ~~ابونوح اول رتبتی عظیم و منزلتی شریف بود که صاعد یافت و بعد از آن به ~~درجهآ # ~~وزارت رسید . # فصل - (و در این حکایت بزر گترین فایده) 2 آن است که مرد بداند که # ~~چون حادئهای پیش آید و واقعهای واقع شود2 و بیم آن باشد که دشمتی2 بر ~~وی # ~~دست یابد باید که هر مال که دارد بذل کند و آبروی و عزت نفس اختیار کند ~~که # ~~به عزت نفس5 جاه و مال حاصل توان کرد . و هرگاه" که آن کس مقهور # ~~و ذلیل گشت مالخود بهاستهزا و استخفاف8 از ویبستانند و در این معنی ~~گفتهام : # ~~العربیة] # # إذا سمحت ببذل المال صنت به %~% الجاه العریض ومنه نحو آموالا # # و من دوالی علیه ماله احد %~% بصر0 مطیعا که عاداه ام واذی # الفارسیة14 : # مال از بهر آن به کار آید %~% ترا پیش تن سپر گردد # هر که تن را قدای مال کند %~% مال و تن هردو پیسپر15 گردد # هر کریمی که خوار دارد زر %~% هر زمانی عزیزتر گردد # زر بده آبروی حاصل کن %~% خاکخود16 در کف تو زر گردد # الحکایة السابعة عشر من الباب السابع : عباد حریش شیرازی 17 گوید18 در # ~~آن وقت که عمرو بن اللیث علی بن مرزبان را عاملی19 شیراز فرمود و (علی ~~بن # ~~مرزبان)20 به شیراز آمد وکار کنان و متصر فان و عمل داران را که21 پیش ~~از آن PageV02P672 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0119.png) # ~~بودند مصادره می کرد و مرا از میان ایشان1 به تخصیص یه هفتاد هزار درم ~~در # ~~حواله نهاد و از آن جمله چهل هزار درم بگزاردم2 و بیرون از سرایی که در # ~~آنجا بودم و آنرا چندان قیمتی نبود مرا2 هیچ نماند 5 و فرومانده شدم و ~~هیچ # ~~حیله ms377 ندانستم، با خود اندیشه کردم که خوابی تلفیق کنم در حق او ~~چنانکهاول # ~~ورا خوش آید و8 رقت9 و شفقتی در وی پدید آید و بعد از آن التماس نظر # ~~و مرحمتی11 کنم . پس خوابی با خود بیندیشیدم و فراهم بستم12 و(یاد ~~گرفتم و) # ~~پنجاه درم راست کردم و بامداد پگاه پیش از آنکه1 صبح بر آید3 به در ~~سرای # ~~او رفتم و در 16 بزدم17 غلامی (از پس در که او را)18 به جای حاجبی بود ~~گفت : # ~~چه کسی تو ؟ نام خود بگفتم . گفت : آخر28 در این وقت کسی10 جایی22 رود؟ # ~~گفتم : مهمتی است که عرضه میباید داشت 22 . او در بگشاد وچون در رفتم ~~آن # ~~پنجاه درم بدو12 دادم وگفتم : در جملهآ مال 24 و ملک من چز این نیست . ~~این از # ~~من بستان و25 پیشاز آنکه مردمان 17 جمع شوندمراابهخداوند خود رسان ، ~~اگر # ~~کار من ساخته شود28 و (مقصود)29 برآید چندین دیگر بدهم . برفت و مرا # ~~دستوری خواست و به هزار21 حیله 32 مرا بدو رسانید و(او هنوز) 43 سؤال ~~PageV02P673 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0120.png) # ~~می کرد1 که ترا در این2 وقت چه چیز آورده3 است ، که 4 دعا کردم5 و گفتم ~~: # ~~بشارتی است که دوش دیدهام و6 آمدهام تا این بشارت به تو رسانم . گفت : ~~آن # ~~چیست؟ گفتم": در خواب دیدم8 که تو از حضرت امیر باز گشتهای9 و # ~~به شیراز می آیی بر اسبی اشهب بغایت بلند نشستهای11 که کس مثل آن ندیده # ~~باشد و جامهآ سیاه پوشیده و کلاه امیر بر سر نهاده و انگشتری او در دست ~~کرده # ~~و بر حوالی تو صد هزار (سوار و پیاده)12 دیدم کهترا استقبال کرده بودند ~~ومن # ~~در میانایشان ، وامیر شهر را دیدم کهدر13 پیش تو پیادهمیرفت12 وتو می ~~گذشتی5 # ~~و انواع"1 ریاحین و ازهار17 شکفته ومردمانی18 (با یکدیگر)19 می گفتند ~~که امیر # ~~در جملهآ کارها نیابت خود بدو داده است . گفت : نیک دیدهای20 و نیک ~~خواهد # ~~بود . اکنون مراد ms378 توچیست ؟ من سخن عجز (وفروماندگی واضطرار)21 خود2 # ~~عرضه داشتم . فرمود که از جملهآ چهل 23 هزار درم که بر تو باقی است ده ~~هزار # ~~درم12 نظر کردم25 . سو گندان مغلظه 26 خوردم27 که28 بیرون از 29 خانهای ~~که # ~~در وی30 نشستهام و از 31 قیمت آن چیزی32 نخیزد 33 هیچ نمانده است، ~~بگریستم PageV02P674 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0121.png) # ~~و دست او بوسه دادم و بسیار تضر ع وزاری نمودم . او را بر من رحمت آمد # ~~و به دیوان نوشت1 که2 تمام3 آنمال اسقاط کنند ومن خوشدل باز گشتم. وچون # ~~از این4 ماهی چند بگذشت عمرو بن اللیث چیزی بنوشت به علی بن5 مرزبان # ~~و او را به حضرت6 خواند و فرمود که2 آنچه جمع کرده است از مال خود ~~ببرد. # ~~و علی بن مرزبان چندان مال جمع کرده بود که هیچ کس8 ندیده بود و ~~نشنیده9 # ~~و آن شصت20 هزار هزار درم بود و آنمال با خود به نشابور11 آورد و ~~عمروبن- # ~~اللیث با جملهآ قواد12 او را استقبال کرد و آن مال در چشم او عظیم آمد ~~و درجهآ # ~~علی بن مرزبان به نزدیک او رفیع گشت و نیابت خود در تمامت ولایت13 ~~فارس14 # ~~و شیراز15 و4 ایالت و امارت و عمل به وی تفویض کرد و او را در حل و عقد # ~~(و قبض و بسط)17 وخفض و رفع بی وسیلت استیمار و استطلاع18 دستوری داد # ~~و خلعت سیاه که در آن روز گار معتبرترین الوان در خلعت دادن آن بودی19 ~~در # ~~وی10 پوشانید، واسبی اشهب در غایت بلندی که آنرا21 دوست داشتی و بیشتر ~~بر # ~~آن نشستی بدو22 داد و انگشتری23 خود در انگشت او کرد و بهعزت هرچه ~~تمامتر # ~~و را با24 فارس فرستاد25 و آن26 خواب که من تقریر27 کرده بودم ( تا ~~آنوقت)28 # ~~هنوز سالی تمام (نشده بود)29 و مردمان سی فرسنگ به استقبال او بیرون ~~رفتند # ~~و من نیز برفتم ودنیا در غایت سبزی و خوشی21 بود و ms379 انواع ریاحین شکفته ~~PageV02P675 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0122.png) # ~~و صد هزار آدمی زیادت بود که بر حوالی او میرفتند و او جامهآ سیاه ~~پوشیده # ~~وکلاه عمرو لیث بر سر نهاده و آن اشهب که ذکراو رفت برنشسته، وچون امیر # ~~شهر او را بدید در حال پیاده شد (ومن نیز پیاده شدم) وچون نظرش بر من # ~~افتاد در روی من بخندید و خوش بپرسید و فرمود3 که بر اثر من بهسرا آی ~~وبعد # ~~وقت که آنروز رفته بودم بهنزدیکاو رفتم . (چون مرا بدید تبسم کرد و ~~گفت)6: # ~~آن خواب تو درست شد . گفتم : الحمدلله7 . گفت : از 8 سرای9 بیرون مرو ~~تا # ~~در کار تو نظر کنم. من همانجا بنشستم و نزدیک10 نماز دیگر 11 بود که 13 ~~فراغت # ~~یافتمرا پیش13 خود خواند و فرمود که بعد از این حکم کن که14 مراد تو ~~چیست ؟ # ~~گفتم : مالنی کهاز من گرفتهای بفرمای تا با من دهند و عملی که مرا از ~~آن15 معزول # ~~کردهای16 (برمن مقرر داری)17. در حال توقیعی فرمود به رد مال و تقلید ~~عمل # ~~وگفت : بروکه ارتقاع عمل گاه18 به کلی به19 تو باز 20 گذاشتم چنانکه ~~حاصل # ~~آن به تمام21 ترا باشد و هر یک چندی مرا بخواندی و حساب بکردی1 و خطی # ~~بدادی 23 که مالی که 24 بر وی (جمع شده بود)25 رسید و بر دفترها ثبت ~~PageV02P676 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0123.png) # ~~کردندی1 تا 2 من با سر عمل رفتمی. وهم براین حال میبودم تا آنگاه ~~کهایام او # ~~در گذشت . مال بسیار 4 مرا جمع شده بود، آن مال بر گرفتم و با5 شیراز ~~آمدم # ~~و در خانهآ خویش به رفاهیت وخر می8 روزگار می گذرانیدم . # فصل - و در این حکایت یک فایده آن است که مرد باید که9 (چون خواهد # ~~که) 10 بهوقت احتیاج و درماند گی11 از پادشاهی12 استعطافی13 کند14 باید ~~که اول # ~~به بشارتی خوش5 و حکایتی که او را خوش آید طبیعتاو را16 گشاده و ~~شادمان17 # ~~گرداند و به ms380 کلمات مرق18 و سخن شیرین و تلطف19 حاجتخود عرضهدارد تا به # ~~اسعاف و انجاح مقرون گردد و مقصود او به حصول پیوندد چنانکه عباد را ~~20، # ~~ودر این معنی گفتهام)21 : (العربیة)22 # # بلطف القول ینخدع الکریم %~% و ذلک یلفتی خلق وخیر # # فلاطف 24 کل من ترجوه خیرا %~% لأن الخلق25 آخره وخیم # الفارسیة 2 26 : # # به تلطف طلب مراد از مرد %~% سنگ را لطف ورفق27 نرم کند # # طبع را گرچه باشد افسرده %~% سخن چرب و نرم گرم کند28 # # با طبیعت همان کند نرمی %~% که دباغت به جرم چرم کند ### | 4 %~% 4- مجا وت : ### | =مجا: خوش. ### | 11- مجا: فدارد %~% 12- ### | 14 - ت و چابی: ومنشمس تظری ### | 1-ت : ندادد ### | 27 PageV02P677 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0124.png) # # از تلطف مدار شرم که او %~% طبع بی شرم را بشرم کند # و دیگر آنکه تا تواند2 برای خود و دیگران فالی2 نیکو بر زبان راند و # ~~خواب گزارد3 و تعبیر و تأویل بر نیکوتر وجهی حمل فرماید که اوقات ~~وساعات # ~~باشد که هر کلمهای که برزبان برود4 روز گار آن را تحقیق کند چنانگه آن ~~سخن # ~~که5 بر زبان عبادبن حریش رفت در حق علی بن مرزبان اگرچه دروغ بود امتا6 # ~~هاقبت چنان شد . (و در این معنی می گویم) 2 : # العربیة]. # # تفال بخیر حین تعروک نکبتة %~% ولا تفتئل إلا بایمن فال # # ولا عیش للممنوء إلا کیمنا %~% بفال ممنی آو بحسن مقال # الفارسیة ]11 : # # در حق هر که فال خواهی زد %~% به نکویی و خرمی زن فال # # گر بود راست زو بیاسایی %~% ورنه آساید12 او ز تو درحال # # از خود و خلق دفع نتوان کرد %~% قبح افعال جز به حسن مقال # # سخن خوش بسی رسانیدست %~% مرددرمانده را به جاه و(بهمال)13 # # دست تو گر به مال می نرسد %~% به سخن گوش روز گار بمال # # مرغ شادی نیافت به ز سخن %~% در هوای مراد خود پر و بال # # گلبن خر می به باغ دلی %~% جزز آب سخن نشد تربال # وهذه الرباعیة ایضا فی هذا المعنی) 14 : # # دم ms381 در هوس جاه و جمالی میزن %~% در آرزوی خود پر5 و بالی میزن # # بختارچه بخفتست16 تو22 خوابی می بین %~% حال ارچه نکونیست تو فالی میزن ~~PageV02P678 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0125.png) # الحکایة الثامنة عشر من الیاب السابع : مردی از جملهآ صوفیان حکایت کرد ~~که # ~~با شیخی از مشایخ1 متصوفه در سفری1 بودم و جمعی از آن طایقه با ما ~~بودند # ~~و سخن از2 توکل و ارزاق میرفت5 . (شیخ یاد کرد) 6 که از مطعومات و # ~~مشروبات هیچ چیز7 نچشم تا آنگاه8 که خدای - تعالی9 - جامی پالودهآ گرم # ~~جوشان به من فرستد10 و با11 من در خوردن آن الحاح کنند12 وسو گند ~~دهند13، # ~~و ما 14 میرفتیم که او این سخن بگفت 15 . با خود گفتم : جاهل مردی است ~~این # ~~چه سخن است که او گفت . و دو روز و دو شب بر این16 سخن بگذشت" واثر # ~~ضعف در وی پیدا شد و روز سوم18 به دیهی رسیدیم و هرچند (اورا19 ~~شفاعت)20 # ~~کردیم چیزی11 نخورد تا22 شب چهارم یک نیمه23 از شب گذشته24 ناگاه شخصی # ~~را دیدیم25 که در مسجد بگشاد. نگاه کردیم26 کنیز کی سیاه بود طبقی سر ~~پوشیده # ~~بر گرفته، چون ما را بدید گفت : شما غریبانید؟ گفتیم : آری . سرطبق بر ~~گرفت27 # ~~جامی28 پالوده (دروی)29 چنانکه از گرمی30 هنوز31 میجوشید، در32 پیش ~~مابنهاد33 # ~~و گفت : بخورید . شیخ را24 گفتیم35 : بخور36 . گفت : نمیخورم37 .( ~~گفتیم38: # ~~بهخدای که بخور39. همچنان40می گفت که41 نمی خورم.)42 آن کنیزک423 دو24 ~~سیلی45 ### | 22 PageV02P679 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0126.png) # ~~محکم بر گردن شیخ زد و گفت : والله اگر نخوری همچنین1 میزنمت2 تا # ~~بخوری . او دست دراز کرد و به4 خوردن مشغول شد5 و ما را6 گفت : # ~~بخورید7 . چون از خوردن فارغ شد 8 کنیزک طبق بر گرفت و(خواست که # ~~برود)9 . گفتیم20 : با ما2 بگوی12 که این"1 طبق از گجا آوردی و سبب این # ~~چیست؟ گفت : من کنیزک (مردیام که او)14 رئیس اهل این دیه است15 ومردی # ~~متهور و گرم)16 باشد17، از ما پالودهآ گرم18 ms382 خواست به تعجیل ، وتاما ~~استعداد # ~~آن کردیم و به پختن قیام19 نمودیم (توقفی بیفتاد)20 و یکبار دیگر طلب ~~کرد # ~~(و [ما هنوز درساختن آن بودیم]21، گفتیم : همین ساعت ، وبعد از لحظهای ~~هنوز # ~~مرتب نشده بود دیگر بار تقاضا کرد) 22 . چون تأخیر افتاد در خشم شد و ~~به # ~~طلاق سوگند خورد که 23 از این 24 پالوده نخورد و 25 هیچ کس نیز26 از ~~اهل # ~~این22 دیه 28 (تا آن زمان که)29 غریبی از غربا بخورد 40 . ما آن پالوده ~~درجام # ~~کردیم و بهطلب غریبان31 بیرون آمدیم وشما را یافتیم و اگر آن شیخ ~~نخوردی3 # و را)23 به سیلی بکشتمی تا بیبی من به طلاق نشود24 . پس آن35 شیخ گفت : # ~~چگونه می بینی لطف باری - تعالی - در حق بندگان خود26 که چون خواهد که ~~PageV02P680 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0127.png) # ~~روزی به بنده1 رساند چندین اسباب در یکدیگر آرد2 و چندین وسائل مهیتا # ~~گرداند . و از گفتهآ من4 این ابیات5 (لایق این معنی است)6 . # العربیة : # # العیش مقدور و همک زائد %~% والله فی رزق العباه ضمین # # قال الدله علی ررفک یا فتی %~% هو صادق فی القول لیس دمین # # و له یدان علی الوفاء بقوله %~% وهو اللی کلتا یدیه یمین # الفارسیة 8 : # ~~چو سایه گر بنشینی به خانه در ساکن ### | چو آفتابت روزی در آید از روزن # ~~و گرچوطفل به گهواره (درستان خفتی)9 ### | فرو رود به گلوی تو روزیت چو لبن # ~~خدا چوضامنارزاق(شد به حال کسی)10 ### | (توسهل کن حزنخودمروبه سهل وحزن)1 # الحکایة التاسعة عثر من الباب السابع : ابو القاسم معروفی حکایت کند ~~کهروزی # ~~به نزدیک12 ابومحمد ابوصالحی وابوالقاسم مغربی که از خواص ومقربان سیف- # ~~الدوله بودند دررفتم به حلب13، وایشان از14 تنگی سرای15 که در حلب بود ~~به سبب # ~~حضورسیف الدوله وکثرت لشکر صادر و وارد دریک سرای6ا نزول فرموده بودند، ~~PageV02P681 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0128.png) # ~~و هر روز به نوبت و کیل (یکی از)1 ایشان ترتیب2 مائده3 و اخراجات ~~ووظائف # ~~یکردی و روز دیگر(آن و کیل)2 دیگر بدان5 مهم ms383 قیام نمودی6. وچون به ~~نزدیک7 # ~~ایشان رفتم8 و بنشستم پیری9 نابینا ( به نزدیک ایشان در آمد و)10 سلام ~~کرد و # ~~بنشست، (بعد از آن)11 گفت : مرا به نزدیک امیر 12 سیف الدوله حق صحبت و # ~~معرفت قدیم است و در وقت مقام او به موصل درجوار اوبودهام13 و14 ~~اختصاصی # ~~داشتهام15، و اکنون محن روز گار و شدائد و بلیات پشت من شکسته گردانیده # ~~است16 و به جهت کشف آن روی به حضرت17 آوردهام ، اگر تفضل نمائید18 ~~ورقعهآ # ~~من18 عرضه دارید20 شما را دراین ثواب باشد، وهمانا که21 امیررا نیزصواب ~~آید22؛ # ~~ورقعهای بیرون آورد" در غایت درازی و برایشان عرضه داشت 14 . گفتند : ~~این # ~~رقعه چون شب هجران25 و زلف خوبان دراز است اگر چون روز وصل و روی # ~~ایشان26 کوتاه و نیکو27 بود به صواب نزدیکتر آید وهمانا که28 امیر به ~~خواندن چنین1 # ~~رقعههای30 دراز رغبت ننماید، اگر این را انجاز فرمایی شاید. آن شیخ ~~گفت21 مرا # ~~چنان میباید که اینرقعه همچنین که هست22 بی تغییر و تبدیل بروی عرضه ~~دارند33 . # ~~ایشان قبول نکردند و شیخ نومید و دلشکسته ( از نزدیک ایشان) 24 باز ~~گشت25 # ~~چنانکه مرا بروی رقت آمد. و من36از آنجا37 بیرون آمدم و به خدمت سیف ~~الدوله PageV02P682 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0129.png) # ~~وفتم1 . و او نشسته بود ورسم او آن بودی که هر که به در سرای او رفتی2 ~~حاجب # ~~ام او بر رقعهای2 نبشتی و بر وی2 عرضه کردی، اگر خواستی اجازت فرمودی # ~~تا در آمدندی5واگرمصلحت نبودی فرمودی تاعذرخواستندی. و چون من بنشستم6 # ~~رقعهای بر وی عرضه کردند8 بر آنجا نبشته بود فلان بن فلان الموصلی ~~الضریر. # ~~سیفالدوله گفت او زنده است و کجاست9؟ گفتند بر در سرای10 است . فرمود1 # ~~که12 درآید13 . و چون در آمد آن شیخ بود که به نزدیک صالحی و مغربی ~~دیده # ~~بودم وچون سیف الدوله اورا بدید (بشاشت نمود وبه خویشتن نزدیک ~~گردانید)14 # ~~و گفت : ای فلان آخر (هر گز15 در این مدت) 16 ms384 نام ما نشنیدی 17 و نشان ~~ما # ~~نیافتی و معلومت نشد که ما در دنیا ایم وندانستی که ما برروی زمینیم ~~وتا اکنون # ~~(ترا میسر)18 نشد19 که10 به نزدیک ما آیی21 با22 آن حق وحرمت وقربت ~~واختصاص # ~~که ترا با مابوده است23؟ بانفس خویش بد کردهای24 و به ما گمان ~~بدبردهای. و آن # ~~شخص25 اورا دعا می کرد وشکرمی گزارد وعذر میخواست. و چون لحظهای26 # ~~بنشست برخاست و آن27 ورقعه28 که من29 دیده بودم برامیر عرضه داشت وامیر ~~30 ### | مباوک : رقعه ### | - PageV02P683 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0130.png) # ~~از اول1 تا آخر2 رقعه3 بخواند4 و شیخ را هیچ جواب نداد و فرمود تا ~~خازن5 # ~~را آواز دادند و آهسته با او سخنی بگفت و بعد از آن مهتر فراشان را ~~بخواند و # ~~در سر کلمهای به گوش او رسانید و خادمی را آواز داد و چیزی6 با او ~~بگفت. # ~~و جماعت برفتند وخادم8 بیامد و دو صرهآ زر در9 پیش او بنهاد10 که زیادت # ~~از پانصد دینار بود و چند تخته11 جامهآ نابریده که کسوت تابستانی و ~~زمستانی را # ~~شاید وانواع طیبها فراخور آن . و مهتر فرآشان بیامد و انواع فرشها ~~وبساطها و # ~~پردهها وقالبها بیاورد و چون تلی در پیش او بنهاد. و او را 12 خوش ~~آمدی13 که # ~~چون13 عطائی (به کسی فرمودی)15 پیش اوحاضر کردندی و بدیدی و بعد از آن # ~~بدان کس تسلیم16) کردی. و امیر آخری 17 بیامد واستری تنگ بسته با زین و # ~~لگام18 خوب چنانکه سه هزار دینأز19 میارزید بیاورد و غلامی سیاه ~~جامههای نو # ~~پوشیده، و(ازغلام پرسید)20 که جامگی تو هرروز21 چنداست؟ گفت: دیناری22. # ~~گفت23: با سی24 دینار کردم وترا بدین شیخ دادم میباید که خدمت او کنی ~~وهیچ # ~~تقصیر ننمایی و بدانکه ازسرای ما بیرون میروی شکسته دل و کوفته ~~خاطرنباشی # ~~که این نیز خدمت من است، و25 بفرمود تا مواجب غلام نقد)26 بدادند . پس # ~~گفت28 : فلان سرای را29 خالی کنند و بفرمود30 تا دو کر ms385 گندم و دو31 کر ~~جو و PageV02P684 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0131.png) # # نواع فواکه تر و خشک (که در %~% زورقی پر کنند)1 و به موصل # ~~به عیالان (و رسانند3 . وتا او ترتیب این اجناس می کرد شیخ ضریر را از ~~این # ~~هیچ خبر نبود میپنداشت که او تغافل نموده است و (هنوز رقعه)6 نخوانده # ~~است. وچون همه چیز7 حاضر کردند بفرمود تا تفصیلی بنوشتند8 وابواسحاق ~~بن9 # ~~بهرام الکاتب را که10 از جملهآ خواص11 او بود و(اسرار از او12 مکتوم ~~نبود) # ~~بخواند و سخنی در گوش او گفت 14 ، ابواسحاق دست شیخ بگرفت و گفت : # ~~امیر عذر میخواهد و میفرماید که در آخرسال به ما آمدی و اموال ما به ~~حقوق # ~~زوار و سؤال و محتاجان ومؤنات جیش واخراجات منتمیان 15 به حضرت ما # ~~متقرق شده است واگر نه به تمامت امیدهای تووفا نمودمی وحالی17 این ~~ماحضر # ~~فرموده است، و آغاز کرد و تفصیل بروی خواند . من ابن بهرام را گفتم بعد ~~از # ~~نومیدی تمام که شیخ را حاصل بود چندین عطا 17 با او تقریر مکن که18 ~~زهرهاش # ~~ازشادی بنطرقد19 . وچون تمامت20 تفصیل21 برشیخ خواند شیخ بگریست ~~(گریستنی # ~~سخت)22 و گفت. : ای امیر به خدای که بسیار بر امید من بیفزودهای وازحد ~~عنای # ~~من در گذشته وحقوق مرا به صد چندان که حد 23 آن است قضا فرمودهای" ومن # ~~تتوانم که به شکر نعمت تو قیام نمایم . امتا خدای - تعالی25 - در دین و ~~دنیا 26 # ~~مکافات (تو به خیر وخوبی)27 بفرماید . (بعد از آن)28 گفت : اگر امیر ~~اجازت PageV02P685 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0132.png) # ~~فرماید تا به لب اخلاص دست مبار کش ببوسم دست این منت زیادت از ایادی # ~~نامتناهی باشد که ارزانی فرموده است . دستوری داد و چند نوبت متواتر ~~دستش2 # ~~بوسه کرد . آخرین نوبت (امیر سر او)3 در کنار گرقت و سخنی در گوش او ~~گفت. # ~~شیخ بخندیدو گفت : ای والله ایتها الامیر. پس امیر4 خادمی را ازسرای5 ~~بخواند # ~~وسخنی در گوش او گفت6. شیخ با2 ms386 سرایی رفت که به جهت او خالی کردهبودند. # ~~ازخادم پرسیدم که در گوش تو8 چه گفت؟ گفت: میفرماید که از کنیز گان ~~خواهرش # ~~کنیزکی بکر در غایت نیکویی که قیمتش از بیست هزار درم زیادت است9 با هر # ~~ثیاب و حلی که10 هست به نزدیک11شیخ برم . من برپای خاستم و گفتم : (این ~~چه # ~~تو امروز در حق او فرمودی)12 از هیچ کس نشان ندادهاند وندهند ( نه13 ~~اکنون # ~~و نه پیش از این)14 . گفت : ترک جنس15 این سخنها گیر و بگو16 آن چه سخن # ~~بود که با ابن بهرام گفتی که پس از آنکه شیخ را نومیدی تمام بود، ~~تمامت17 این # ~~عطیات با اوشرح مده تا زهرهاش بنطرقد18، ارچه19 نومیدی بود. من ماجرای ~~او. # ~~که میان شیخ و21 صالحی ومغربیرفته بود با او تقریر کردم و گفتم22: شیخ ~~بهغایت # ~~نومید ودلشکسته از پیش 23 ایشان بیرون آمد و چون به نفس خود به حضرت # ~~خداوند23 آمد بی2وسائل و ذرایع چندین عطیات عظام ومواهب جسام دید. اودر # ~~حال فرمود تا صالحی و مغربی را حاضر کردند و روی بدیشان کرد و گفت: من6 # ~~شما را از27 اقران وامثال28 شما به انواع اصطناع واحسان مخصوص ~~گردانیدم29 PageV02P686 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0133.png) # ~~و در حضرت خود به درجهآ بلند و مرتبهآ عالی رمانیدهام و در حق شما از ~~تثقیل # ~~عطیت و تخفیف خدمت هیچ دقیقه مهمل نگذاشته2، ودر قضای حقوق شمابههمه # ~~نهایتی رسیدهام3 . ایشان دعا وشکر آغاز کردند . گفت : چنین نمیباید [ ~~تابدین # ~~درجه گفتم ، اعتراف نمایید یا انکار کنید . گفتند4)5 راست می گوئی 6 ~~انعام و # ~~کرام امیردرحق مازیادت7ازاین است. پس گفت : جزای من از شما8 این9 است # ~~که امیدواران را از من ناامیدمی کنید10 و را جیانرا از حضرت من11 مأیوس ~~می گردانید12 # ~~ومرا به ضجوت22 وملالت14 درمطالعهآ رقا ع اصحاب حوایج15 منسوب می ~~سازید16، # ~~چه رنج به شما رسیدی 17 اگر مرا و شما را از این بدنامی صیانت بودی و ~~رقعهآ # ~~آن ضریر بر ms387 من رفع افتادی اگر خدای1 بردست من نیکی در حق او1 تقدیر # ~~کرده بودی)20 شما را دراین نیکونامی شرکت بودی و از آن صواب نصیب ، و # ~~اگر از من در حق او بخل ظاهر شدی وضجرت11 و ملالت22 نمودمی آن بدنامی # ~~را23 نسبت با من12 افتادی و جرمی و تقصیری در آن باب به شما اضافت ~~نشدی25، # ~~نه حق آن مرد بگزاردید 26 و نه حقوق انعام من نگاه داشتید و نه جانب ~~خود را # ~~صیانت فرمودید. و از این تو ع بسیارملامت وسرزنش درحق ایشان ~~بفرمودچنانکه # ~~برخیانت بزرگ و جرم عظیم فرمایند18، وایشان29 عذرها خواستند وسو گندها ~~PageV02P687 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0134.png) # ~~باد کردند 1 که نیت ما آن بود" گه آن3 رقعه را ایجاز 4 کند 5 و او به ~~مقصود # ~~رسد وامیررا تخفیف زحمت باشد، وحاضران در دعا و ثنای سیف الدوله ~~افزودند # ~~و گفتند : این بازخواست که7 از ایشان 2 فرمودی8 زیادت از آن مواهب و # ~~کرام بود که در حق [آن]10 ضریر فرمود . # فصل - ودر11مکارم اخلاق سیف الدوله وآنچه دراین باب اقتدارامی شاید12 # ~~و کرام و اشراف را تخلق بدان می باید کرد در این حکایت بسیار است چون # ~~اکرام و اعزاز ضریر که زایر او 13 بود و بذل واعانت 14 و ایثار نفایس و ~~رعایت # ~~دقایق لطف و تعییر وتعریک که خواص خود را فرمود به سبب تأخیری که دررقع # ~~حاجت او کردند. اما آنچه خلاصهآ مکارم ومفاخر15 و زبدهآ مناقب و مآثر ~~اوست # ~~در این باب آن است که چون رقعهآ آن ضریر مطالعه فرمود جواب آن رقعه ~~بهفعل # ~~داد16 و بیسبق وعدهای12 و رنج انتظاری هم در مجلس صد چندان که مأمول و # ~~متوقتع اوبود بدورسانید18، چه گوارنده ترین نعمتی و نیکوترین19 عطیتی ~~آن باشد # ~~که بی سبق وعدهای20 و رنج انتظاری ناگاه به محتاجی رسد، و این ابیات ~~(مناسب # ~~این معنی است از)21 گفتهآ من22. ### | شعر23. # # واهنا ما یعطی العریم عطینتة %~% یدل24 بها ms388 من25عبل ان یحبق الوعد ~~PageV02P688 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0135.png) # # فما کان وسمی اقی بعد بثسما %~% الی الارض فی محل و لیس له وهد # الفارسیة3 : # وعده واجب کند وفا بر مرد %~% ترک واجب کنی حرام بود # وعدةآ خود تمام نا کردن %~% سیرت مرد ناتمام بود # جام وعده خمار انگیزه %~% گرنه در وی وفا مدام بود # الحکایة العشرون من الباب السابع : ابو عباد که از خواص مأمون بود چنین # ~~حکایت کرد 4 که روزی امیرالمؤمنین ملأمون5 مرا بخواند و مکتوبی6 به ~~خاتم # ~~خویش7 بهمن داد وفرمود که8 مکتوب را ( بر عمروبن مسعده عرضه کنم)1 وفصل # ~~فصل (و باب باب)10 را که در آن کتاب است با او بحث تمام به جای آورم و # ~~او را الزام کنم تا جواب هر فصلی و حجتی که او وا در دفع آن هست به خط # ~~خود در زیر هر فصلی بنویسد 11 و12 مهر من14 و" مهر او بر آن کاغذ نهیم ~~و # ~~که البتته تا او ذکر آن نکند من ذکر آن کاغذ بر زبان20 نرانم، دانستم ~~که (رفعی # ~~است)21 که عمرو را کردهاند22. و من و عمر و در کارهای بزرگ ومنافع عظام # ~~و مرافق بسیار و مالهای جلیل که به ما رسیده مشارکت داشتیم، وترسیدم 23 ~~که 24 # ~~از آن نوع چیزی در آن کتاب مسطور باشد و در آن رفع مذکور، و به نزدیک # ~~عمرورفتم25، او را26 در باغ احمد بن یوسف یافتم، شطرنج میباخت بابعضی ~~از PageV02P689 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0136.png) # ~~یاران خود1 . با او گفتم1 : خلوت میباید کرد3تا پیغامی، از آن 5 امیر ~~المؤمنین # ~~بگزارم . گفت 6 : بگذار تا این دست تمام کنم که دست مراست . من از غایت # ~~دلتنگی آن بساط در نوردیدم وشطرنج برایشان حرام7 کردم8، او را ناخوش ~~آمد # ~~و در خشم شد . گفت : والله که9 با من بدکردی . گفتم : چه می گویی والله ~~که # ~~از جهان خبر نداری ما را سیل برده است وهلاک شدهایم و تو غافلی ~~ونمیدانی20، # ~~و مکثوب11 ms389 عرضه داشتم واو را مطالبه12 بر آنکه 13 جواب 14 هرفصلی به خط # ~~خود در زیر آن فصل15 ثبت کند . او بخندید و گفت : شرم نمیداری16 که ~~مدتی7 # ~~مدید و روز گاری18 بعید خدمت مردی می کنی18 و عادت اوندانی0 وبرسیرت او # ~~وقوف نیابی. گفتم : ای فلان گرفتم بعضی21 از آنچه در این تعریف نامه ~~است22 # ~~انگار کنی، آنچه من با تو در آن شریکم ومیدانی که حقیقتاست23 باری ~~انکارنتوانی # ~~کرد و اگر تو انکار کنی من نکنم وتن قضا24 و بلا را بنهیم25 . او گفت : ~~میباید # ~~که ترا مطلع گردانم برچیزی که26 ترا27 برآن28 سخت تر و با هیبتتر15 ~~ازاین # ~~باشد که در عین آنیم30. گفتم : آن چه چیز است؟ گفت : مدت یک سال است # ~~که امیرالمؤمنین تعریف نامهای21 از آن تو به من داده است و مرا ~~فرموده32 که # ~~با تو در آن33 مناظره کنم چنانکه ترا امروز12 با من فرموده است . من 35 ~~چون PageV02P690 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0137.png) # ~~ضعف دل وضیق صدر وخوف و رعبی که بر تو غالب باشد دانستم ویقین # ~~بودم2 که طاقت شنیدن3 آن سخن نداری هر گز با تو ذکر آن نکردم تا ضجرت4 # ~~و قلق برتو غالب 5 نگردد و مستشعر نشوی و تا او از سخن فارغ شد بیم6 آن # ~~بود که من از ترس هلاک شوم و کالبد از روح فارغ گردانم و گفتم : بگوی8 # ~~که9 آن مکتوب که10 او فرستاده است11 حاضرکنند13، وچون مطالعه کردم لرزه # ~~بر اندام"2 من افتاد و عمرومی خندید. پس گفتم : بعد از این مرا مصیبت ~~جاه و # ~~مال و ماتم مرافق14 و منال خود بباید15 داشت 7 . قوله تعالی17 : (انا ~~لله وانتا # ~~الیه راجعون) * برخواندم18 . عمرو19 گفت : والله20 تو دیوانهای . گفتم ~~: ترک # ~~این1 فضول گیر و بیار تا جواب این فصول چه مینویسی . او تمامت این 2 # ~~کتاب را مطالعه کرد و23 آنچه بر وی رفع کرده بودندمبلغ24 چهل ~~هزارهزاردرم # ~~بود . او در آخر آن بنوشت ms390 که اگر همتهای ما بر این25 قدرواضعاف آن ~~اقتصار26 # ~~نمودی در خانهآ ما این قدر جای بود که نشستن مارا کفایت بودی و آن همه ~~به یک27 # ~~سرما که در نیم28 شبی برباید نشست (و از آن گرما که)29 درنیمروزی10حرکت # ~~باید کرد نکردیمی، و امیدمی داریم از خدای - جل جلاله- که عمری دراز # ~~کرامت کند تا دست حوادث در سایهآ او از ما کوتاه باشد و هزار چندین ~~دراقبال PageV02P691 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0138.png) # ~~و به ما رسد، و آنچه برمن رفع کرده بودند بیست و هفت هزار هزار1 دینار ~~بود. # ~~اورا گفتم: والله که مرا و خویشتن را هردو1 بکشی، هیچ میدانی که امیر ~~المؤمنین # ~~شصت 3 وهفت هزار هزار4 درم که ششصد5 هزار6 و مفتصد 7 دینار باشد به # ~~ما باز گذارد. عمرو گفت : ای فلان این خداوند گار ما بخیل نیست امتا ~~دوست # ~~ندارد که خدمتکاران دراقبال اونعمتی حاصل کنند و بر او پوشیده دارند ~~واوبدین # ~~آن میخواهد که ما را معلوم گرداند که او میداند که در دولت او8 به ما ~~چه # ~~منفعت9 رسیده است و ما بدان اعتراف کنیم و از سرعلم به ما باز گذارد. و ~~بعد # ~~از آنکه10 چنانکه امیرالمؤمنین فرموده بود آن کتاب را به انگشتری خود و ~~انگشتری # ~~من مهر بنهاد و به من تسلیم کرد و11 چندان خوف و رعب بر من غالب شد که # ~~بیم آن بود که هلاک شوم. و وصیت نامه12 بنوشتم و دل ازجان بر گرفتم ~~وخواب # ~~و آرام وصبر و قرار از من برمید و از هیچ مطعوم و مشروب مزه12 نیافتم و ~~از # ~~جملهآ لذات12 بیلذت گشتم و در زند گانی روز گار می گذاشتم که مرگ به از # ~~آن بود ونحیف و نزار و زرد ولاغرشدم15. ویک سال براین حالت در16ضجرت17 # ~~وغم و اندیشه بگذرانیدم تا بعد از بک سال یک شب نماز شام به نزدیک ~~مأمون # ~~رفتم18 واو تنها بود19. گفت : (یا ابو عباد)20 تراعظیم نحیف ms391 و نزار می ~~بینم و # ~~رنگ برروی و گوشت بر تن تو21 نمانده است22 به علتی معلول گشتهای یا به # ~~ییماریئی1 مبتلا شدهای 24 ؟ گفتم : بیمار نیستم یا امیر المؤمنین اما25 ~~مدت یک PageV02P692 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0139.png) # ~~سال (میشود که)1 زندهایام چون مردهای از آن مکتوب که امیر المؤمنین به ~~من # ~~داد و فرمود تا 2 با عمرو بن مسعده در آن مناظره کنم . گفت : اگنون ~~خاموش # ~~باش تا آنچه میان شما رفته است باز گویم و پس آغاز کرد و آنچه میان من ~~وعمرو # ~~رفته بود حرفأ بعد حرف از اول تا به آخر باز گفت چنانکه گفتی آنجا حاضر # ~~بوده است . من گفتم : یا امیرالمؤمنین آن کس که این حکایت با امیر ~~المؤمنین # ~~گفته است نک به استتصا نگاه داشته است که بک حرف کما بیش نیفتاده است . # ~~گفت : والله 4 این سخن (با من هیچ کس)5 حکایت نکرده است اما من به گمان # ~~خود که خبر 6 (المؤمن ینظر بنور الله) دانستم که (سخن2 میان شما)9 چنین # ~~رفته باشد9 واین چندان عجب نیست که به عقل عادات مردمان و اقوال و ~~افعال # ~~ایشانرا تجربه توان کرد و بدان قیاس آنچه درغیبت باشد توان دانست ، و ~~عمرو # ~~به اخلاق وسیر من عارفتر از تست11 وهمت او بلندتر وحوصلهآ او فراختر، و # ~~من بدین چه کردم آن خواستم تا شما بدانید که منافع12 و مرافقی که در ~~خدمت # ~~من به شما رسیده است مرا معلوم است و من از احوال شما غافل نبودهام ~~ونیستم # ~~و آنرا13 عطای من دانید، و نیز دانستم که شما از اظهار آن مال محترز ~~باشید14 و # ~~آنرا بزر گ میشمارید15 و از استعمال تمتع نمییابید16 . خواستم که ~~اندیشه پنهان # ~~داشتن و محترز بودن از دل شما بر گیرم که17 شما بیخوف و استشعار18 از ~~آن19 # ~~تمتع توانید گرفت و من خود 20 خجلم از اندکی آنچه به شما رسیده است به # ~~سبب اختصاصی که شما را ms392 به حضرت21 من هست و قربی که در خدمت 22 خود ~~PageV02P693 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0140.png) # ~~ارزانی داشتهام و خدمتی که بدان قیام مینمایید . و چون او این بگفت ~~همچنین1 # ~~بود که گفتی بندی از دست و پای و دل3 و زبان من بز گرفتند و کوه رنج و ~~غم # ~~از دل من برخاست و او را دعا گفتم و شکر کردم 4 . پس گفتم : این کتاب ~~را # ~~چه کنم5 و چه می فرمایی6 ؟ گفت : پاره کن و بینداز که لعنت بر آن باد . # فصل - و در این حکایت دو خصلت است که7 میشاید که عاقل %~% آنرا # ~~بیشوا9 و دستور خود سازد : # یکی - آنکه پادشاه ومخدوم باید10 بداند11 که هر عاقل که12 خدمت او # ~~اختیار کند و تحمل13 شداید بر14 آسایش نفس بر گزیند و مراد خود را ~~بهجهت # ~~متابعت مرادات او ترک کند ودائما متشمتر15 انقیاد ومستعد 16 امتثال ~~اوامراو گردد # ~~غرض اودر آن خدمت استجلاب منافع بسیار و اقتناء ذخایر بی شمار باشد ~~وچون # ~~معلوم او شود17 که او را در سایهآ او مالی جمع شده است و ثروتی حاصل ~~گشته # ~~بدان طمع نکند18،و به19 همین قدر (قانع باشد)20 که او را معلوم گرداند ~~که من # ~~به احوال تو عالم ام و بدان راضی، چنانکه مأمون خلیفه کرد با عمروبن ~~مسعده و # ~~ابوعباد، و این ابیات مناسب (این معانی)21 منظوم گشت . العربیة22: # # ومن یک فیمایبتغی23 لک ساعدا24 %~% و یقدح فیزند15 الحبیب الموافق # # وصار یدا فیما ترید معینه %~% علی کل ما تهوی کخل مرافق # # فهی28 به امرأ تجد فیه مردما %~% و هل تعمل الایدی بغیر9آالمرافیق # 1 - مجا : وهمچنان . ت : همچنان %~% 2- مجا : دل %~% 3 مجا : دست # # 4-مجا: کزالزدم. : گذاردم %~% 5 - ت : گوید %~% 6- ت : بفرمایم %~% 7- # 8- مجا : سل تخلق بدان نماید و . ت : تخلق بدان راه نماید # 1- مجا : ت : ل که %~% 11-ت : ندارد %~% 12- ت : # 13- مجا، ت و چاپی : لج مشاق %~% 14- مجا وت و چاپی : رفاهیت # 2- ت : مستسهل %~% 17- مجا، شد %~% 18- مجا و ت : ### | 20- مجا وت : بسنده ms393 کند %~% 21- مجا: تدادو # ~~21- مجا : شعر 23- مجا : ینبغی 24_ اساس و مجا، صاعدا 25- مجا ، زید # ~~26- مجا : کحل 27_ اشاش ومب . موافق 28- جز مجا : فهی 29= مجا: لغیر ~~PageV02P694 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0141.png) # الفارسیه )1: ### | عجب مدار که رفقی برد به پنهانی # ~~ز خدمت تو اگر نعمتی کند حاصل ### | رم نباشد کز وی به جبر بستانی # ~~همین بس است که معلوم اوشود ز تو آن ### | که میتوانی تعریک و جرم میدانی # و دوم - آنکه چون کسی 4 خدمت مخدومی کند ودر سایهآ 5 دولت او # ~~به آفتاب رفاهیت باز نشیند و به واسطهآ تربیت6 او هرروز منفعتی تازه ~~وهرساعت # ~~مدخلی7 بیاندازه حاصل بیند باید که پیوسته امر( واما بنعمته8 ربتک ~~فحدث)* # ~~را انقیاد نماید وحدیث9 : (التحدث بالنعم) شکر را کار فرماید و ازکفران ~~که # ~~مستجلب حرمان باشد10 مجتنب11 گردد وچون مخدوم خواهد که بروی به حصول # ~~آن نعمت منت نهد سخن اورا به اعتراف تلقی کند و از جحود و انکار محترز # ~~باشد چنانکه عمرو بن مسعده12 با مأمون کرد. و از گفتههای من این ~~منظومات با # ~~این معانی13 موافق است . شعر14 : # # اذا سعدت بمخدوم وذلت5 به %~% عزآ و مالا و دوفیرا و احسانا # # حدث بانعمه افی کل محتفل %~% ولد دکن ساکر الأنعماء کفرانا # # فالثه بالتحدیث دی تعمته ومد %~% کری سترها ظلمأ وعدوانا # الفارسیة]16: # # چو مخدومی نهد در پیش خادم %~% ز انواع مکارم خوان نعمت ### | = ### | 10- PageV02P695 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0142.png) # # ز بخت پایدارش خادم او را %~% به دست آرد بسی الوان نعمت # # سزد گر شکر او پیوسته گوید2 %~% که از شکر استز نده جان نعمت # # همیشه از نسیم شکر باشد %~% شکفته گلبن بستان نعمت # # عجب نبود که گردد شیر افزون3 %~% ز آب شکر در پستان نعمت # # ولیک ار نعمتش پوشیده دارد %~% بود از غایت کفران نعمت # # به دور محنتش ذاکر نباشد %~% چوشا کرنیست دردوران نعمت # و در حسن خاتمت شکر نعمت4 و اظهار آثار آن5 وقبح عاقبت کفران # ~~این ابیات منظوم گشت . نظم6 : # ~~چو شکر منعم گوبی و اعتراف کنی ms394 ### | به نعمت وی از او بیش با شدت احسان # ~~و گر از آنکه جحود آری و نهان داری ### | زوال نعمت باشد ز شومی کفران # ~~درخت میوه چو از آفتاب مایه گرفت ### | نهان ندارد و پوشد لباسها الوان # ~~گهی شکوفه وگه میوه ، گاه برگ آرد ### | سه فصل سال : خریف و بهار وتابستان8 # ~~به دی اگر چه کشد8 چند گاه بی بر گی ### | همیشه تربیت و خدمتش کند دهقان # ~~ز زخم دهره و بیم تبر بود ایمن ### | روا ندارد هرگز کسیش قصد به جان # ~~ولیک کان چو ز تأثیر تابش خورشید ### | خزینهها : زر وجوهر11 همی کند پنهان PageV02P696 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0143.png) # به زخم میتین اجزاش پاره پاره کنند ### | تا ابد نپذیرد جراحتش درمان # به هر کدام که خواهی تو اقتدا فرمای ### | بسست1 عبرت 2 عقل ترا ازین و از آن # الحکایة الحادیة والعشرون من الباب السابع : ابواحمد بن یسار3 گوید کهپدر # ~~من دوست بودی باحسین2 بن ابی الضحاک و با اومعاشرتها5 کردی و با یکدیگر # ~~از راه مجااست 6، مؤانست 2 تمام داشتندی و میان ایشان اتحاد و صفای ~~کامل # ~~بود. پدر" من حگایت کرد که مدتی بود تا او در خانه نشسته بود وخدمت نمی ~~کرد # ~~و ارزاق و صلات وادرارات10 از وی باز افتاده بود و اسباب و اقطاعی 2 # ~~زیادت13 نداشت ( و به)14 هیچ نوع (اورا مدخلی)15 نمیدیدم و پیوستهزند ~~گانی # ~~به مروت کردی و اخراجات بیصرفه 16 کردی و وقت وقت (اسراف نیز) # ~~نمودی . روزی18 از وی سؤال کردم که ترا19 اخراجات بسیار می بینم و دخای ~~%~% # ~~که بدان وفا کند نمیدانم . چگونه است که21 بدین مؤنات قیام میتوانی ~~نمود ؟ # ~~گفت : والله که قوام کار و نظام حال من از بقایای هبات وعطایای محمد ~~امین # ~~است22 ، و کنیزکی از آن اوست23، نام او24 نمی برم ، که25 آن کنیزک مرا ~~بی نیاز # ~~گردانید و سبب آن26 حادثهای نادره27 و واقعهای عجب و ماجرائی28 طرفه ~~بود که ### | 3- چا پی : خمد بن یسار PageV02P697 # ![image ms395 ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0144.png) # ~~از راه اتفاق1 بر من رفت 2 واین ماجری آن بود که (محمد ا رشید) یعنی # ~~امین 5 یک روز مرا بخواند و گفت : همنشین مرد به منزلت خویش و نفس او # ~~باشد و محل راز وموضع امانت2 ، و فلان کنیزک از آن من نیکو روی8 تر و # ~~خوش آوازتر اهل روزگار خویش و در علم 1 موسیقی و شیوهآ اغانی استاد اهل # ~~آن صنعت10 چنانکه این رباعی در حق او درست می آید . الرباعیة : # زان رنگ که بر روی وی آمیختهاند ### | کو دل که در او فتنه نینگیختهاند # آن شخص لطیفتر ز جان را گوئی ### | در قالب آرزوی من 12 ریختهاند # و من جهان جز به چشم او نمی بینم و چشم جز بر روی2 او باز نمی کنم # ~~و قدم جز در رضای او نمیزنم [ و دم جز بر هوای او بر نمی آرم14]15 ، ~~اوجای # ~~سر دل من درعشق خود واقف شده، و ناز را اگرچه من محل قابلم واو درنصاب # ~~استحقاق، از حد میبرد و دامن عجب و تکبر بر آسمان می کشد و سر از ~~گریبان # ~~غنج و دلال [برمی آرد]17 و دست به18 آستین جوروجفا بیرون می کند، ~~و[همواره # ~~منهل»19 عیش مرا مکدر20 می گرداند1 . من امروز درمجلس خلوت اورا و کنیز ~~کی # ~~دیگر - هم مغنیه22 - که در جمال و کمال با اونسبتی ندارد ومیان ایشان ~~درفنون PageV02P698 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0145.png) # ~~محاسن1 مسافت دور و دراز است حاضر خواهم کرد میباید که هرگاه که2 این # ~~کنیزک که در غایت جمال است ونهایت ملاحت ، ترانهای زند و قولی گوید ~~سماع # ~~او را هیچ تحسین نکنی و روی گشاده نداری و بر آن سماع شراب نخوری و # ~~امارت3 کراهیت چنانکه کسی را چیزی خوش نیاید فرا نمائی ، و هر گه که آن # ~~کنیزک دیگر3 سماع کند براغانی5 او 6 شراب خوری و طرب و نشاط از خود # ~~فرا نمائی و تحسینهای بسیار کنی و جامه را چاک زنی ms396 که7 هرجامهای را ده ~~عوض # ~~برمن ، و در حال وجد مبالغت تمام به جای9 آری10 . گفتم11 : منتت دارم و # ~~خدمت کنم یا امیرالمؤمنین . پس در حجرهآ خلوت بنشست با ایشان وفرمود ~~که12 # ~~مرا حاضر کردند"2 و اول جامی چند شراب به من داد و چون آن کنیزک از ~~پرده # ~~بیرون آمد بیم آن14 بود که پرده بر من بدرد و15 متحیر و مدهوش بماندم ~~ونیک # ~~لایق بود که ( در آن حال کسی)16 این غزل گفتی . الغزل17 : # خورشید منیر است که ناگاه بر آمد ### | یا در شب تاریک شده18 ماه بر آمد # پنداشتم از حسن مگریوسف چاهیست19 ### | هرچند که آن لحظه نه از جاه بر آمد # بر گل رویش نظر افتاد دلم را ### | صد خار به یکبارش از راه برآمد # چون گشت هوا پرز نسیم سر زلفش ### | دل در پی آن بوی هوا خواه بر آمد ### | 3ت: PageV02P699 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0146.png) # هرچند درازی شب (هجر بسی بود) ### | %~% نسبت زلفینش کوتاه بر آمد # و چون بنشستند اول آنکه در غایت کمال2 بود3 آغاز کرد و بربط بنواخت # ~~و سرود گفتن گرفت چندانکه3 از خوشی آوازش5 جانها در خروش آمد . و # ~~چون روی 7 بدان خوبی بدیدم و آواز5 بدان خوشی بشنیدم و شراب در من اثر # ~~کرده بود عنان تمالک از دست من بیرون شد و بی من هزار تحسین از من بر ~~آمد # ~~و چندان طرب و نشاط در من پدید آمد که (صفت نتوان کرد)9 و رقاصیها10، # ~~کردم و نعرهها زدم و امین روی ترش می کرد و لب به دندان می گرفت و به ~~سر # ~~اشارت می کرد و هیچ فایده نبود. و چون نوبت11 آن دیگر1 شد13 سماع آغاز # ~~کرد و13 هرچند تکلف کردم وقت من بر سماع او15 خوش نشد ( وهیچ فایده # ~~تبود)16، و چون بار دیگر نوبت بدان17 کنیزک گل روی بلبل آواز یوسف جمال # ~~داود نغمت18 رسید الحانی19 آغاز کرد که هر گز مثل آن نشنیده10 بودم ms397 و ~~تاخبر # ~~داشتم بیخبر شده بودم22 (از غایت لذت)23، جامه چاک کردم24 و نعرهها 25 ~~و # ~~تحسینها بر فلک رسانیدم26، و این ابیات حسب الحال27 من گشته . شعر : # ~~دل چون ببیند روی او مدهوش وشیدا میشود ### | راز ارچه پنهان می کند در حال پیدا میشود PageV02P700 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0147.png) # ~~گرچه ز بیم ناز او مستور دارد راز او ### | چون بشنود آواز او بیچاره رسوا میشود ### | همچون من اندر کوی اومدهوش و شیدا میشود # وامین در1 من نگریست ولب به دندان می گرفت از خشم، وهر چند شراب2 # ~~در من اثر کرد (سماع او را)2 تحسین بیشتر می کردم وخلاف آنچه امین ~~فرموده # ~~بود از من ظاهر میشد و غیظ و غضب او افزون می گشت5 تا بدان رسید که در # ~~خشم شد و بفرمود تا پای من گرفتند6 و از آن مجلس بیرون کشیدند، و ~~حاجبان # ~~و دربانان (ودیگرحواشی)7 را فرمود8 تا9 مرا پیش اوراه ندهند ، واز آن ~~حضرت # ~~محجوب و از آن در گاه مطرود ماندم20 و مردمان11 به پرسیدن من2 می آمدند ~~و # ~~از سبب آن حادثه می پرسیدند و مرا تسلی2 میدادند و صبر می فرمودند و من # ~~مستی را بهانه وعذر ساخته بودم15 . وچند ماه بر این بگذشت و محنت مستمر ~~شد # ~~و ایتام نکبت امتداد گرفت و ازشفاعت شفیعان و وسیلت دوستان نومید شدم ~~تا16 # ~~نا گاه یک روز رسول امیرالمؤمنین بیامد17 و بشارت آورد که امیرالمؤمنین ~~با سر # ~~رضا آمده است وفرموده18 تا به حضرت او حاضر شوی19 . به نزدیک او رفتم # ~~و همچنان خائف بودم11 و چون نظرش22 بر من افتاد (در روی من)23 بخندید و # ~~اثر رضا درجبین مبین اومطالعه کردم ودست به من داد تا ببوسیدم وبرپای ~~خاست # ~~و مرا گفت : متابعت من کن و هم بدان حجره رفت که آن روز نشسته بود24 و ~~آن PageV02P701 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0148.png) # ~~کنیزک صاحب جمال خوش الحان را آواز داد1 تنها و شراب حاضر کردند و # ~~اغانی3 ms398 آغاز کرد ، و چون آن نوبت به سبب او آن4 همه رنج به من رسیده ~~بود # ~~ومذلتها کشیده بودم خویشتن5 را به تکلف نگاه میداشتم ودر وی نمی ~~نگرستم6 # ~~تحسین (نمی کردم و) خاموش میبودم . امین (نظر در من11) کرد2 # ~~و بخندید و گفت : هرچه میبایدت بگوی12 و هرتحسین که میتوانی برزبان ران # ~~ومترس که خدای - تعالی - سعادت تو در خلاف فرمان مننهاده بود2 ، و آنچه ~~تو # ~~کردی برضد آنچه من15 فرموده بودم سبب به افتاد تو شد که آن16 کنیزک ~~ترک17 # ~~(ناز وعجب)18 گرفت9 و پیوسته مرا از خود راضی میدارد و بر مراد دل من # ~~میزید10 ، وچون من ازاو راضی گشتم و میان ما صلاح افتاد مرا از حال توو ~~آنچه # ~~آن روز رفت با یاد داد21 والتماس کرد که از توخشنود شوم22 وبا تواحسان ~~کنم23 . # ~~درخواست او را میذول داشتم وفرمودم تا ده هزار دینار از خزانهآ من به ~~تو رسانند، # ~~و او نیز12 ازمال خود ده هزار25 دینار فرمود، و به خدای که اگر26 آن ~~روز آنچه27 # ~~من فرموده بودم کرده بودی28 و او از تو رنجیده بودی و امروز که با ~~یکددگ29 # ~~خوش20 شدیم (او از من)31 التماس کردی که هر گز22 ترا (به نزدیک)23 ~~خود4، PageV02P702 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0149.png) # ~~راه ندهم (اجابت کرده بودمی)1 . من امیرالمؤمنین را دعا و ثنا گفتم و ~~خدای # ~~را شکر گزاردم که بر آنچه مصلحت" ( من در آن بود)3 موفق گردانید ، و در # ~~بفرستادند . و بعد از آن هیچ هفتهای 7 نگذشتی تا تحف وهدایا و طرف و # ~~الطایف از هبات آن کنیزک ازطیب و جواهروجامههای خوب پنهان ازامیر ~~المؤمنین # ~~نیاوردندی و در1 هیچ مجلس (نبودی که)10 با او بنشستی11 الا 12 که مرا ~~استدعا # ~~کردی13 وچون حاضر شدمی ازوی" التماس کردی تا مرا صلهای15دادی وهرچه # ~~نا این وقت16 خرج می کنم از آن مالها17 است که (در آن وقت)18 به سبب 19 # ~~کنیزک (و هبات او)20 به من رسیده است ms399 . # فصل - و در این حکایت فواید است و از آن یکی آنکه بنده باید که در همه # ~~احوال اعتماد21 بر (حول وقوت باری)22 - تعالی - کند و اگر چیزی نه ~~بروفق # ~~ارادت وقصد او براو برود که در حال بهسبب23 آن مکروهی بدورسد ازلطف ~~خدای # ~~- تعالی - نومید نباشد که ممکن بود که به افتاد او در آن باشد و او ~~پندارد که بر # ~~ضد آن است چنانکه حسین بن [ابی 3]24 الضحاک را، وقصد آن بود که حرکات # ~~و سکنات او بروفق ارادت محمد امین باشد و چون بی اختیار او برخلاف آن ~~رفت # ~~اگرچه روزی چندنامرادی و25 مقاسات نمودبه آخرمعلوم گشت که غایت26 سعادت # ~~و نهایت اقبال او در آن بوده است. و در این باب27 گفتهام . العربیة : ~~PageV02P703 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0150.png) # # عسی آن یحپ المرء ما تد یضره %~% و یکره ما فی الدین والمال ینفع # # یقاسی بسوه الاختیار شدائدا %~% و ما اختاره الرحمن یلعبد آنفع # الفارسیة 22 : # ~~خدا به بندهٔ‌ بیچاره چون نکو خواهد ### | به روز محنت او هیچ فعل بد نرود # ~~به ناپسندی گرچه عزیمتش افتد ### | جز آن چنانکه پسندد از او خرد نرود # ~~رود به کوی صواب اسب مقبلان لیکن ### | به تازیانهٔ‌ تقدیر او به خود نرود # ~~حق هدایت باید اگر تو پنداری ### | که بیهدایت 3 کاری 4 نکورود 5 نرود # و دیگر - آنکه هرچند پادشاهی و بزرگی یا دوستی و عزیزی برای جر # ~~منفعتی یا دفع مضرتیاز آن خود التماس کند تا بر وفق ارادت او گواهی به ~~دروغ # ~~بدهی یا سخنی نه بر جادهآ راستی تقریر کنی یا میلی و مداهنتی که در ~~شریعت # ~~مندوب نباشد و در مذهب فتو ت و مروت7 تا خوب بود به جای آوری8 باید که # ~~از آن9 محترزباشی10، وبرای تحصیل رضای او یا جذب منفعت خود بر آن محظور # ~~اقدام ننمایی11، که عاقبت دروغ و میل و مداهنت وخیم بود و خاتمت راستی ~~و # ~~صدق وعدل محمود، چنانکه حسن12 ضحتاک را ms400 بود که به خوش آمد مأمونراستی # ~~پوشیده نگردانید واگرچه آن ازوی اتفاقی بود نه قصدی اما13 ثمرهآ آن به ~~عاقبت13 # ~~بدو رسید . ودر این ابیات شمهای از این معانی گفته شد15 : العربیة16 ### | 4_ ت : کار تو ### | 8 مجاب ### | 11- PageV02P704 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0151.png) # ~~ری الصدق منجاة و هی العذب مهلکأ ### | و خاب الدی بالمین و الزور یشهد # ~~و ذل الفتی وی الصدق خیر بان یری ### | عزیزا کریها و هو للحق یجحد # الفارسیة : # # به هوای کسی دروغ مگوی %~% ور ترا دوست تر ز جان گردد # # که وی ار چند بهر مصلحتی %~% آن زمان بر تو مهربان گردد # # لیک در حق توهم او باشد %~% اولین کس که بد گمان گردد # # ور برنجد به راستی و از آن %~% مدتی بر تو سر گران گردد # # آخر کار چون بیندیشد %~% معتقدتر ز دیگران گردد # # به دروغ ارچه سودها یابی %~% عاقبت آن همه زیان گردد # # صدق چون آفتاب نورانیست %~% به گل کذب کی نهان گردد؟ # الحکایة الثانیة والعشرون من الباب السابع : یکی از صرافان گوید که من و # ~~جماعتی از اخوان صفا و خلان وفا ودوستان یکدل ویاران همپشت ورفیقانهم- # ~~قدم و صدیقان همدم در خانهآ دوستی از دوستان جمع بودیم در دعوتی، و ~~خربزه # ~~می خوردیم، و درمیان ما پسری امرد بود، یکی ازیاران ما کاردی در دست ~~داشت. # ~~آن پسر 2 امرد از شطارت و چستی که در ایشان باشد با آن مرد بازی می کرد ~~و # ~~میخواست که3 آن کارد از وی بستاند و چون خشمناک شد آن کارد بهوی انداخت # ~~و بر سینهآ آن کودک زد و در حال هلاک شد. وآن جماعت خواستند که ~~(ازخوف)4 # ~~متفرق شوند . خداوند خانه گفت : جوانمردی نباشد که شما بروید و مرا ~~دراین # ~~واقعه بگذارید5، موافقت کنید تا همه خلاص یابیم یا همه هلاک شویم. همه ~~گفتیم6: # ~~راست می گوید و در سرای7 ببستیم8 و شکم آن پسر بشگافتیم و (آنجادر ~~کشفی)9 PageV02P705 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0152.png) # ~~انداختیم واعضا ومفاصل او از1 یکدیگر ms401 جدا کردیم، و هر یکی عضوی و ~~پارهای # ~~بر گرفتیم تا بیرون بریم و پنهان کنیم و سر به نصیب من افتاد . من2 سر ~~در # ~~دستارچهای2 پیچیدم ودر آستین نهادم وچون از5 خانه بیرون آمدم و چند گام ~~برفتم # ~~پیادگان محتسب برسیدند7 و گفتند : محتسب8 فرموده است تا جملهآ کیسههای # ~~صرافان را9 مهر0کنیم0 تا به11 حضور اوبگشایند و سره از نبهره و رایج از ~~قلب # ~~جدا کنند ، و (آستین من محکم بگرفتند و)12، با13 ایشان تلطف14 و رفق15 ~~آفاز # ~~بهادم16 و چند درم به رشوت بدیشان17 دادم و بسیار بکوشیدم تا مگر ترک ~~آستین # ~~من کنند18 . فایده نبود19، مرا سخت بگرفتند و گفتند10 : پیش محتسب می ~~بریم # ~~و21 شک نکردم که هلاک شدم و در خلاص خویش23 بسیار تفکر نمودم تا چه ~~حیله # ~~توانم کرد24 ، نا گاه به کوچهای رسیدم که آن کوچه25 را دری آویخته26 ~~بودند27 که # ~~هر که بدیدی پنداشتی28 سرایی است و آن کوچهای29 بود که دری بدین ~~شارعداشت # ~~و منفذی بهشارع30 دیگر. چون نزدیک آندررسیدم گفتم : با شما به نزدیک ~~محتسب # ~~می آیم . دست از آستینم بگذارید21 نه که دزدی33 گرفتهاید. ایشان23 ~~آستینم رها # ~~کردند. من حالی34 درآن 25 کوچه رفتم10 و در از پس ببستم و نا گاه به ~~جایی PageV02P706 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0153.png) # ~~رسیدم خراب ، آن دستار با 1 سر در2 آنجا افکندم3 و از آنجا به منزل خود ~~4 # ~~رفتم و از آن ورطه خلاص یافتم . # فصل - و در این حگایت تنبیه است مرد را تا 5 از صحبت جماعتی که در # ~~میان ایشان زنی یا کودکی امرد باشد احتراز کند که عاقبت آن صحبت به ~~فتنه # ~~انجامد ، و ناگاه (بدان سبب) 2 در ورطهای افتد چنانکه8 [ آن]1 صراف (به # ~~سبب صحبت آن پسر امرد ،) * واین ابیات ملایم این معنی است (از گفتهآ ~~من)10: # ~~العربیة11 : # لد تصطحب قومأ تری فیهم %~% تلاعب النسوان و الآمرد # فان من صاحبهم ساعته %~% عاش حرینا ابدا ام ردی # الفارسیة122 : # ~~چو ms402 با گروهی دیدی تو امردی و زنی ### | همان بهست که با آن 0گره14 نیامیزی15 # ~~از16 امردان و زنان احتیاط 17 باید کرد ### | کزین دو آید پیوسته فتنه انگیزی18 # ~~یل رخ پسران نکو ز کام آرد ### | ز کام مهلک باشد اگر19 نپرهیزی # ~~ل* PageV02P707 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0154.png) # نشستنی که ازاوجنگوفتنه خواهدخاست ### | سزد اگر ز سر آن نشست برخیزی # از این گروه بپرهیز چون تو آن مرغی ### | که گرچه زیرک باشی به حلق آویزی # مکن چو استره تیزی و موی بر آن دم ### | که هم ترا به شکم باز گردد آن تیزی # الحکایة الثالئة والعشرون من الباب الشابع1 : حسن2 بن موسی الموسوی # ~~النصیب گوید : پیری بود که خدمت من میکرد و جهان بسبار گردیده بود و ~~گرم # ~~و سرد روز گار چشیده . یک روز در میان سخن گفت3 : من سو گند خوردهام که # ~~هر گز به هیچ دهوت و به 4 هیچ نماز جنازه حاضر نشوم . من سبب آن از وی # ~~بپرسیدم5 . گفت : وقتی از بغداد به بصره میرفتم6، نماز شام بود که ~~آنجار سیدم # ~~و در شارعی2 از شوارع بصره میرفتم تا منزلی طلبم وجایی نزول کنم . مردی # ~~مست را دیدم که مرا آواز میداد8 به نام وکنیت من9 و چون مرا بدید ~~معانقه و # ~~مصافحه به جای آورد و بشاشتی فرا نمود ونام جماعتی که من ایشانرانمی ~~شناختم # ~~بر زبان میراند و از حال هریک میپرسید و مرا سو گندها میداد و الحاح ~~میکرد # ~~که به نزدیک او نزول کنم . من با خود گفتم10 : هرچند این مرد غلط می ~~کند اما # ~~چون من غریبم و منزلی معین11 ندارم حال12 را13 امشب به نزدیک"1 او باشم ~~و # ~~بامداد (از آنجا)15 نقل کنم . من نیز با او چنان16 نمودم که من آن مردم ~~که تو # ~~گمان میبری17 (و به خانهآ او رفتم)18 و جمعی را19 دیدم (در سرای او) 20 ~~به ### | 1- مجا : ### | - مجا : PageV02P708 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0155.png) # ~~شرب مشغول1 و غلامی امرد در میان ایشان . او ms403 به مهمی بیرون آمده بود و ~~مرا # ~~پنداشته که یکی از دوستان وی ام2 . و چون در میان ایشان رفتم3 در4 ~~گوشهای5 # ~~بنشستم6 . چون 7 ساعتی شد8 ایشان9 بخفتند و من بیدار بودم . یکی از ~~میان10 # ~~آن قوم برخاست و به نزدیک آن غلام امرد رفت و حاجت خویش2 از او روا # ~~گردانید وغلام پنداشت که12 خداوند گار وی13 است، اورا تمکین کرد14 ~~وچون5 # ~~با جای خود)16 رفت12 خداوند غلام18 بر (عادت آن مهم)19 بر20 غلام آمد # ~~و بر اعضای او اثر آن معامله22 بدید و بدانست که (یکی از )22 آن ~~جماعت23 # ~~قصد24 او کرده است ، برخاست وکاردی برهنه کرد و ازبیم لرزه براندام من ~~افتاد # ~~چنانکه25 اگر به نزدیک26 من آمدی شک نکردی که آن فساد27 ازمن حادث شده ~~است ، # ~~و آن قوم را یک یک دست بر دل می نهاد و می گذشت تا بدان شخص رسید ( که # ~~آن28 حرکت کرده بود )29 ودست بردل او نهاد، آن شخص خود را (درخواب)30 # ~~ساخت تا گمان بدو31 نبرد، واو چون33 خفقان دل بدید بدانست33 که فاعل34 ~~آن25 فعل # ~~اوست ، دست بر دهانش نهاد و کارد برسینه36 و (بر او افتاد)37 و آن ~~مرداندل8 PageV02P709 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0156.png) # ~~اضطرابی1 کرد وجان 3 تسلیم کرد ، و4 کشنده دست غلام خود گرفت و از # ~~خانه بیرون رفت، و رعب وخوف بر من غالب شد و گفتم : بامداد برخیزم5 و # ~~من 6 در میان (این جماعت) 2 غریبم8 به همه حال (این گار)9 به من حواله # ~~کنند . رخت آنجا بگذاشتم و نقدی که10 داشتم (با خود بر گرفتم)11 ~~وازخانه # ~~بیرون آمدم و ندانستم که کجا روم و (شب بهنیمه رسیده)12 بود از عسس ~~ترسیدم، # ~~گلخن گرمابهای دیدم تاریک، در آنجا رفتم و اندیشیدم13 که13 چون ~~گرمابه[را)15 # ~~در بگشایند در16 روم . و14 در آن تاریکی دز گرشهای18 بنشستم19، ( ناگاه ~~آواز # ~~پایی شنیدم)20 مردی بیامد و آواز میداد که : دیدم که در آنجا 21 رفتی، ~~بیرون ms404 # ~~آی یابن الزانیه . من ازترس او12 همچون مردهای در آن گوشه بیفتادم و ~~آنمرد # ~~چون حس آن نیافت که کسی در آنجاست دختری را23 در آنجا آورد و سرش # ~~ببرید و24 آنجا بگذاشت و برفت . من در آن تاریکی روشنایی خلخال که در ~~25 # ~~پای" دختربود بدیدم خلخالها از پای او22 بگشادم و از آنگلخن28 بیرون ~~آمدم # ~~و همچنان29 حیران برفتم تا به گرمابهای رسیدم که در گشاده بود30، ~~خدایرا شکر # ~~گزاردم و در رفتم و آنچه با من بود به حمامی سپردم و چون روز روشن شد ~~از # ~~گرمابه بیرون آمدم، آن محله را باز شناختم و در نزدیکی31 آن حمام سرای ~~PageV02P710 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0157.png) # ~~دوستی بود (از آن من)1 بپیش او رفتم . او برجست و بشاشت به جای آورد # ~~و در سرای او مقیم شدم5، کیسهآ نقدی که با من بود و آن هردو خلخال ~~بدوسیردم # ~~تا نگاه دارد)6 چون در آن7 خلخالها8 نگریست رنگ از رویش بگردید10 از # ~~وی21 پرسیدم11 که ترا چه رسید ؟ گفت : این خلخالها از کجا آوردهای؟ من # ~~صورت حال13 تقریر کردم14، گفت: آن15مرد16 که این17 دختر را کشت شناسی؟ # ~~گفتم18: رویش19 ندانم که تاریک بود اما بهسخن باز شناسم . او ~~بفرمودتاطعامی # ~~ترتیب کردند و بیرون رفت و بازآمد10 جوانی لشکری با او بود سخن می گفت ~~. # ~~به آواز21 او را باز شناختم23 و او به چشم اشارت کرد23 که او هست24. ~~چون از # ~~طعام فارغ شدیم شراب آورد و بیشتر بدان جوان داد و ( آن 25 جوان) 26 ~~چون # ~~مست شد همانجای27 بخفت . خداوند خانه برخاست و در سرای 28 ببست 29 و # ~~سر آن جوان30 ببرید و مرا گفت31 : (آن کشته) 32 که (تو دیدی) 33 خواهر # ~~من بود و این جوان او را میفریفته است مگر مراد او حاصل نبوده است چون # ~~بروی دست نیافته23 است35 بکشته36. اکنون من او را قصاص کردم برخیز تا ~~دفن ### | 4- مجا : حل ### | 8- ### | 1-ت : ازو PageV02P711 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0158.png) ms405 # ~~روز دیگر من از بصره بگریختم و به بغداد آمدم و سو گند خوردم که در ~~عمر # ~~خود2 به هیچ دعوت حاضر نشوم ، و سبب آنکه3 سو گند خوردهام که بر، هیچ # ~~جنازه ( نماز نگزارم)5 (آن است)6 که در بغداد یک روز7نماز8 پیشین ~~میرفتم، # ~~دو حمال را9دیدم که جنازهای10 می آوردند11 با خود گفتم : این شخصرا 12 ~~که # ~~میبرند غریب و درویش میماند تشییع جنازهآ او به جای آورم13 و با ~~حمالان14 # ~~معاونت نمایم تاثواب یابم. وبرفتم15 ویک طرف جنازه از دوش17 حمال بر17 ~~گرفتم # ~~و برکتف خود نهادم و ساعتی برفتم . چون مانده شدم حمال را آواز دادم ~~هیچ- # ~~کس جواب نداد و آن شخصدیگر18 گفت : برووخاموش باش که اوباز گردید19 # ~~گفتم: من نیز جنازه70 بیفکنم21 وبروم. حمال گفت : من22 بر تو تشنیع زنم ~~و # ~~رها نکنم که بروی . من شرم داشتم و گفتم : این مشقت تحمل کنم و چون24 # ~~رنج زیادت باشد ثواب بیشتر بود و همچنان آن جنازه را( در مسجدی)25 ~~بردیم، # ~~و چون ( برزمین)26 نهادیم27 آن28 حمال دیگر29 بگریخت و جنازه به من ~~بماند30. # ~~من بر ایشان لعنت31 کردم و با خود گفتم : من این ثواب را تمام کنم. و ~~چند درم # ~~از آستین بیرون کردم و جماعتی 32 گورکنان را که در آن موضع بودند33 ~~PageV02P712 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0159.png) # ~~دادم2 و فرمودم تا گوری بکنتد و بر مرده نماز گزاردیم ( و چون خواستیم ~~که # ~~دفن کنیم و) 1 حفتاران3 (به زمین فرو رفتند)5 ومن از بالا جنازه را ~~بجنبانیدم # ~~تا ایشان7 فرو8 گیرند ( و در گور9 نهند من آن دیدم)10 که11 حفتار (از ~~لحد # ~~برجست)12و لطمهای سخت" بر روی من زد و دستار از سر من14 فرو گرفت15 و # ~~در گردنم کرد0 و آواز داد17 که (ای مردمان !)18 کشتهای19را20 آورده ~~(است # ~~و دفن می کند)21 . مردمان جمع شدند و ( از آن حال)22 بپرسیدند"1 و24 ~~کفن از # ~~مرده باز کردند چنان بود که (او گفت شخصی بیسر یافتند)25 ms406 و من مدهوش و # ~~متحیر بماندم وازهریک17 مشتی و لطمهای12 وزخمی"خوردم و ازهرزبانی لعنتی # ~~و دشنامی19شنیدم40 و مرا همچنان21 ایزار21 در گردن به نزدیک صاحب شرط ~~ووالی # ~~بردند و بیم آن بود که از زخم و آسیبی که به من میرسید22 هلاک شوم ~~والچون # ~~بر ( آنکه این)25قتیل (را من) کشتهام6(گواهی نبود37)38 فرمود تامرا ~~برهنه # 8مج.کرا # ~~15- مجا : بر گرفت ### | 23- # 39- مجا: که PageV02P713 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0160.png) # ~~کردند که1 تازیانه زنند و به جرم اعتراف کنم و این والی را کاتبی بود ~~عاقل و # ~~چون مرا متحیر و مدهوش بدید ایشانرا گفت : یک لحظه صبر کنید تا من ~~درکار # ~~این مرد نظری کنم باشد که حقیقت حال مکشوف شود که مظلوم می نماید و # ~~مرا به گوشهای برد و4 سر آن5 حادثه بپرسید7چنانکه بود9(تقریر کردم ~~ازاول # ~~تا آخر10)11 او بفرمود12 تا مرده را از جنازه بر گرفتند13 ودر جنازه ~~تأمل کرد14 بر # ~~طرفی از15 جنازه نوشته بود که از آن فلان مسجد. او16 و جماعتی پیاد ~~گان17 برفتند # ~~تا18 بدان مسجدر سیدند19زنی20 دید21 نشسته ازوی پرسید که جنازهآ مسجد ~~کجاست # ~~وچنان فرا نمود22 که برای23 نقل مردهای24 بدان احتیاج است (جواب داد)25 ~~که6 # ~~مسجد را جنازهای27 است امتا بامداد برای حمل میتی بردهاند28 . کاتب29 ~~گفت: # ~~هیچ میدانی که30 که برده است؟ گفت1 : اهل آن22 سرای (و اشارت به سرایی # ~~کرد33) که درجوار مسجد بود او در حال بفرمود34 تادر و بام25 و36 گردا ~~گردسرای # ~~فرو گرفتند37 و در بشکستند و در رفتند قومی غربا38 یافتند 39ایشانرا ~~بگرفتند و به ### | 24- PageV02P714 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0161.png) # ~~نزدیک صاحب شرط بردند وایشان اقرار کردند که شراب خورده بودند و1 امردی # ~~درمیان2 ایشان بود1 بهسبب آن امرد با یکدیگر4 خصومت میکردند (و ~~بریکدیگر # ~~غیرت میبردند)5، بدان رسید که آن امرد را بکشتند و سرش در ~~چاهی6انداختند # ~~و تن را براین صفت خواستند که دفن کنند و آن هر دو حمال از ایشانبودند. # ~~صاحب شرط بفرمود تا گردن ایشان بزدند و مرارها کردند ms407 و من خدای را شکر # ~~گزاردم و این8 کاتب را دعا گفتم و نذر کردم که هر گز9 دیگر بر هیچ ~~جنازه # ~~نماز نگزارم10 . # فصل - و دراین حکایت تنبیه است11 بر آنکه مرد باید که12 از خمر وزمر12 و # ~~آنچه ( بدین ماند)13 محترز15 و (مجتنب باشد16)17 و از صحبت جماعتی که ~~بدان # ~~معصیت18 مشغول باشند توقی نماید19 و فرمان ربتانی را که20( قوله ~~تعالی)21 : # ~~إنما الخمر والمیسر والأنصاب والآرلام رجس من عمل الشیطان) * منقاد ~~گردد # ~~و2 معانی وحکم الفاظ نبوی که (جعل الشر کله فی ملاث وجعل مفتاحه ~~الخمر)3 # ~~متیقظ و منتیه شود چه هرفتنه و منازعت و خصومت و قتل24 و ضرب که در ~~چهان # ~~رود بیشتر آن باشد که مایه و مادهآ آن فتنه خمر باشد، چنانکه این حکایت ~~منبی # ~~است از آن معنی، ( و این ابیات شاهد براین دعوی)25. شعر26: # # آتخطب بنت الغرم حرأ وانها %~% تسمی باخت الشر أم الخبائث27 %~% ~~PageV02P715 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0162.png) # # فحض علی الفحشاء وهی تحبها %~% (وتنهی عن الحسنی و کل الربائث)2 # # تزدل3 صفاء وهی صرف وشرها %~% لصفوتها4 قد شیب شوب العبائث # الفارسیة)5 : # # آب انگور آتشی است کزو %~% خرمن عقل و دین همی سوزد # # شعلهآ شمع عقل بنشاند %~% هر که زین آب آتش افروزد # # بدرد پرده لیکن از تمویه %~% اولین چشم عقل بر دوزد # # عقل دانندهدر خصایص او %~% مثلی زد لطیف و نیکو زد # # شد لگد کوب بهر او اصلش %~% تا ازو دیگری چه اندوزد؟ # # گر کند پایمال عقل ترا %~% کینه7آ اصل خویش میتوزد8 # بحطابة الوابعة والعشرون من الباب السابع :9 حکایت کرد عبدالله الصیرفی # ~~که10 در11 همسایگی من12 (بهواسط)13 جوانی بود که (از پدر مالی وافر14) # ~~میراث یافته بود و آنرا به ( شراب و قمار) 14 تلف کرده و به غایت درویش ~~و # ~~مقل حال)17 گشته18. بعد از مدتی19 او را دیدم باثروتی بسیار ونعمتی بی ~~شمار # ~~( از وی)20 سبب حصول آن مال (پرسیدم)21 اول مدافعت کرد بعد از آن گفت : # ~~221 تو23 راست بگویم24 ms408 به شرط آنکه پوشیده داری . من شرط کردم که ~~پوشیده # ~~دارم. گفت : درویشیو احتیاج من به حدی رسید که مرگ به آرزومی خواستم5، ### | ا PageV02P716 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0163.png) # ~~و چنان افتاد که منکوحهآ من حامله بود1 . وقت نماز خفتن بود (که بار ~~بنهاد) # ~~و چندان 3 نداشتم که4 قوتی بخرم5 . بیرون آمدم تا از کسی صدقهای6 خواهم # ~~و به نزدیک آن عورت برم تا 7 به کوچهای رسیدم8 و ندانستم که بن بسته ~~است # ~~در رفتم ، مردی را9 دیدم که10 دیگ میپخت . بانگ برمن زد و گفت : چه کسی # ~~تو11؟ من حال خود شرح دادم ، او را (برمن )12 رحم13 آمد14 گفت: در آن ~~خانه # ~~رو وبنشین تا15 ازدیگ پختن فارغ شوم وترا16 نصیبی17 (ازاین طعام18) ~~بدهم19، # ~~و گلیمی پیش10 من انداخت که بر خود پوش و لحظهای بخفت. وشبی به غایت # ~~سرد بود و من به21 یک تو پیرهن بودم22 آن گلیم در خود پیچیدم ~~وپهلوبرزمین # ~~نهادم و از گرسنگی واندوه پروای خوابنداشتم24. و چون ساعتی بگذشتمردی # ~~برهنه دیدم که بیامد و چیزی گران بر دوش گرفته و آن مرد که در خانه بود # ~~برخاست و آن بار از گردن او بر گرفت 15 و در سرای در بست و گفت : دیر # ~~ماندی و از تو نومید شده بودم22 . گفت : دوش و امروز همه روز در زیر ~~هیمه28 # ~~پنهان29 بودم تا فرصت30 یافتم که این بدره بر گرفتم ونمیدانم که زر است ~~یادرم، # ~~اما به غایت گران است و از گرسنگی و ترس بیم آن است که هلاک شوم . پس # ~~آن مرد که در خانه بود خوردنی در کاسه میکرد و هردو میخوردند و من (از ~~PageV02P717 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0164.png) # ~~خوف چون مردهای بودم)1 و چون از طعام فارغ شدند 2 شراب 3 بیاوردند4 # ~~( وخوردن گرفتند)5 و من متحیر 6 بماندم7 و نمییارستم که8 خود را با ~~یاد8 # ~~دهم نباید که مرا هلاک کنند و آن مرد برهنه شراب بیشترمیخورد از10 ~~آن11دیگر # ~~تا ms409 13 مست شد و بخفت و آن مرد که در سرا بود برخاست و گرد خانه بر آمد ~~و # ~~به نزدیک من آمد و با من سخن گقت . من از خوف آنکه (نباید که) 14 بداند # ~~که من بیدار بودهام2 و برماجرای8 ایشان وقوف یافته11 هیچ سخن نگفتم و # ~~چون او مرا خفته پنداشت برفت و آن مرد (را که خفته بود )21 بکشت ونگاه2 # ~~داشت تا بیفسرد . پس در گلیمی پیچید و بر گردن فهاد و از سرای بیرون ~~رفت # ~~من با خود گفتم : بعد از این چه توقف می کنم24؟ برخاستم و آن بدره در25 ~~گلیم # ~~نهادم6 وازسرای7 بیرون آمدم وبهشتاب28(هرچه تمامتر) میدویدمتا به مسجدی # ~~رسیدم که در گشاده بودند و مؤذن برای31 قضای حاجتی بیرون آمده1، حالیدر # ~~مسجد رفتم و چون مؤدن بیامد23 پرسید که چه کسی . گفتم : مردی غرییم و ~~از # ~~روستا (همین ساعت) 15 رسیدهام26 (ازبیم عسس نمییارم)27 که از این موضع ### | 13- ### | 2 PageV02P718 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0165.png) # ~~دورتر شوم اگر (امشب مرا) زنهار دهی خدای - تعالی - (ترافردای # ~~قیامت) 6 از عذاب 7 زنهار8 دهد . مؤذن گفت : بخسب9 در امان خدای . من # ~~بدره در زیر سر نهادم و بخفتم . چون لحظهای شد10 آن مرد را دیدم خنجری1 # ~~برهنه در دست میدوید و مرا دشنام میداد و تهدید و وعید می کرد و من از # ~~سوراخهای مسجد او را می دیدم. بسیار به هرجانب بدوید گمان نبرد که من 1 ~~در # ~~مسجد باشم وچون15 نومید (شد برفت)16، و من در مسجد بودم تا آنگاه17 ~~که18 # ~~صبح طلوع کرد و مردمان در راهها بسیارشدند، بیرون آمدم و به خانهآ ~~خودرفتم. # ~~و چون در بدره تأمل19 کردم ده هزار دینار دروی بود آنچه حال10 را ~~بداناحتیاج # ~~بود بر گرفتم و باقی پنهان کردم و آسیابی12 خراب بود"1 از آن پدرم 23 ، ~~آنرا # ~~عمارت کردم و حال من نیکو شد و این سخن جز با تو24 حکایت نکردهام25. # فصل - اگر26 در این ms410 حکایت 27 عاقل8 به چشم بصیرت تأمل کند در کسب # ~~دینار29 و جمع مال عمر صرف نکند و بر30 ارتکاب مخاوف11 و مهالک برای زر # ~~اقدام ننماید که بسیار باشد که مقاسات شداید از کسی دیگرباشد وتمتتع ~~دیگری # ~~را32، چنانکه در این حکایت یکی در کسب و جمع آن عمر صرف کرد و دیگری ~~PageV02P719 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0166.png) # ~~جان بر خطر نهاد تا آن مال را2 بدزدید1 و سومی دین برباد داد وخون ناحق ~~در # ~~گردن خود گرفت5 تا آن مال خاصته بی شرکت دیگری اورا باشد و هرسه راجز # ~~برباد دادن عمروتحمل مشاق واقدام برسفک و هتک و کسب7 اثم وبزه فایدهای # ~~نبود وآن شخص بیزیادتی رنجی از آن تمتشع و برخورداری یافت و این ابیات # ~~از گفتهآ من مناسب این موعظه است8)9 . شعر10: # # یا جامع الدینار کن منفقا %~% لانه ینهب آو یسرق # # آنت بعدا1 الید هی تسبه %~% و هو لمن یأخده مرفق # # واحسرتا2ایوما1تری حاسدا %~% یطفق 14 ما تجمعة یخفق # # و آت کالستته و البوعت 15 %~% لآجله تضرب آو تحرق # ~~الفارسیتة)16 : # ~~ای دل مدار خویشتن اندر هوای زر ### | چون خاک پایمال مشو از برای زر # ~~زر بیوفاست صرف مکن جان برای او ### | چون هیچ کس ندید به عالم وفای زر # ~~زر را که ساخت اول تاج سر از شرف ### | کان سرنگشت کوفته آخر به پای 17 زر # ~~اجزای کان به میتن پاره 18 کجا19 شدی ### | گر وی ز آفتاب نبودی گدای زر # ~~گردد به هر نسیمی آشفته همچو بحر0 ### | چون کان کسی که ساخت دل خویش جای زر # # 1- مجا: در 2- مجا : ندارد 3_ ت : بدزدیدند %~% 4- مجا: سوم. # * ش %~% 6- ت : مساق . مجا : ل متاعب ت : مباعث ### | 9- مجا: می گویم %~% 10-ت : العربیة ### | 14- مجا: ### | ا آماص، تارد %~% 17- مجا ### | 20 - مجا : زر PageV02P720 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0167.png) # ~~هر کس که جست صحبتزرزخم خور دسخت ### | بررس1 ز سکه تا چه کشد2 از عنای زر # ~~[ازصحبتش سیاه شود دل، به صره بین ### | تا چون سیاه کرد3 درونش4 صفای زر]5 # ~~بر ms411 جان6 کیسه بند نبودی و7 پیچ و تاب ### | در حفظ اگر نگشته بدی مبتلای زر # ~~زر8 کیمیای محنت ورنجست9 بیش ازین ### | ماخولیا مبر ز پی کیمیای زر # ~~کردند 10 ذره ذره همه جرم11 کوه را ### | آنجا که یافتند بدو انتمای زر # ~~چون کوه باثآبات ز زر" زخم میخورد ### | چون که سبک مباش[و]13 مشو کهربای زر # ~~[ چون خوف13حرف علتش ائدرمیان بود ### | هرسینه را که نیست دروجزرجای زر]5 # الحکایة الخامسة والعشرون من الباب السابع 16 - پیری از اهل بصره حکایت # ~~کرد که با یکی از قاضیان درراه حج هم کجاوه بودم12 ، میان دو شخص از ~~اهل # ~~قافله خصومت ومنازعت افتاد و آن قاضی میان ایشان توستطی میکرد و ~~ایشانرا # ~~به رفق و مجاملت میفرمود و از عناد وستیزه18 منع میکرد، و ایشان همچنان ~~لجاج # ~~میکردند و او می گفت : لجاج شوم باشد19 و عاقبت ستیزه وخامت دارد10 و ~~آن PageV02P721 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0168.png) # ~~خصومت1 میان ایشان به (آخر رسانید) 2 . پس گفت : در وخامت3 عاقبت # ~~لجاج 2 (مرا حکایتی) 5 یاد است و این ماجری6 مرا آن 2 با یاد داد 8 تا ~~(باتو) # ~~حکایت کنم. و10 چون خالی11 شد [ با یاد دادمش]12 . گفت : من در فلان ~~شهر # ~~زر14 دعوی کرد15 من مدعی علیه را گفتم : چه می گویی؟ گفت : این مبلغ ~~دادنی # ~~است الا آنکه من بنده16 ای ام مکاتب مأذون دراین17 تصرف با وی تجارتی ~~کردهام # ~~و در آن تجارت زیان فاحشیافته18، ووجوه19 ندارم که دین او بگزارم و این ~~مرد # ~~بامن21 بسیار معامله22 کرده است و سودهای بسیار یافته . اگر قاضی ازوی ~~التماس # ~~کند تا با من مواسا فرماید (و رفق ومساهلت ورزدو)23 مرا مهلت دهد تا به ~~تدریج # ~~بگزارم24 ثواب باشد25 . آن مرد را به رفق و مجاملت فرمودم و مهلت ~~خواستم # ~~اجابت نکرد و امتناع نمود و حبس طلب کرد و آن بیچاره26 تضرع و زاری # ~~می نمود ودرخواست میکردتاشفیع باشم وطالب دین27 همچنان مدافعتمی نمود28 # ~~و29 چون آن ms412 وام دار نومید شد30 و متیقن31 گشت32 که حبس خواهند33 قرمود # ~~بگریست و گفت : والله 34 اگر مرا35 حبس کنند36 هلاک شوم، و او با من ~~این 7 ### | 3-ت : ### | 2- ت : PageV02P722 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0169.png) # ~~مضایقت1 می کند و به اضعاف آن از من رنج بدو رسیده است و از برادر من # ~~سه هزار دینار تر که مانده است 2 و او بر گرفته است و مرا گفتند که با ~~او در آن # ~~تر که منازعت کن و او را به نزدیک قاضی بر 3) چون این سخن2 بگفت مرا در # ~~خلاص او طمع افتاد و از لجاج آن مرد 5 در خشم شده6 بودم از وی پرسیدم ~~که # ~~ز 2 برادر تو8 چگونه میراث یافته است وتوبهچه وجه با او منازعت9 خواستی # ~~کرد ؟ گفت : برادر من بندهآ او بود مکاتب مأذون در تجارت و بروی ضریبه ~~بود # ~~منجم چنانکه هرروزه و هر ماهه ( میرسانید)11 و مالی هظیم جمع ~~کرد12مقدار # ~~سه هزار دینار و13 ( بعد از آن)14 وفات یافت و جز من کسی15 دیگر16 ~~نداشت17 # ~~و من بندهای18 ام مملوک [و]19 ضعیف و دو پسر آزاد دارم طفل از زنی آزاد ~~و # ~~زن وهردو پسر20 رانفقه کسب می کنم وضریبهآ خداوند گارمی گزارم21. ~~میخواستم2 # ~~که در میراث با او منازعت کنم. مرا گفتند : توبندهای23 . میراث ~~(بهتونرسد)24. # ~~من نیز15 جانب او را26 صیانت کردم وبااو27 نزاع وخصومت نگردم . من از ~~آن # ~~مرد پرسیدم که برادر او بندهآ مکاتب تو بود [ وفاتش رسید و سه هزار ~~دینار تر که # ~~بگذاشت؟ گفت : آری . گفتم : راست می گوید و او دو پسر آزاد دارد ؟]8 # ~~گفت : آری . گفتم : برخیز و او را مهلت ده و مطالبه29 مکن . گفت : ~~رهانکنم # ~~تا زر بدهد30 یا31 حبس فرمایی . گفتم32: برخیز و نصیحت من قبول کن ~~ولجاج PageV02P723 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0170.png) # ~~مکن و او1 همچنان 2 اصرار مینمود3 . من آن بنده را گفتم : دستوری میدهی # برای پسران طفل تو سخن گویم5؟ گفت : بلی . گفتم ms413 : ایشان به مذهب # ~~عبدالله بن مسعود - (رضی الله عنه) 7 - (وآن)8 مذهب من است ، مستحق # ~~این میراث اند و تو اگرچه زندهای به منزلت مردهای10 ( به جهت بندگی11) ~~. # ~~و شهود2 واز کیا حاضر کردم و آن بنده به جهت اطفال خود بروی دعوی و # ~~خصومت (آغاز نهاد)13 و او"1 صورت حال در پیش شهود 15 اعتراف کرد و # ~~من بروی به ثبوت آن مال16 حکم کردم و الزام کردم تا تسلیم کرد17 و از ~~آن جمله # ~~بیست دینار به قرض18 پدرایشان دادم تا دین او ادا19 گردد10 و مقدار ~~بهای آنبنده # ~~از آن مال به امینی دادم تا او را از مولای او21 بخرید و آزاد کرد و ~~باقی مال هردو # ~~طفل بدو دادم و امین را بدو22 مشر ف گردانیدم و فرمودم 23 تا تجارت می ~~کند و # ~~لشی24 از25 ربح او را باشد و برین جمله حکم واشهاد کردم و آن بنده آزاد ~~شده26 # ~~و ازحبس خلاص بافته و توانگر وخوشدل باز گشت و آن27 لجوج خائب وخاسر # ~~رجوع کرد . # صل2 - و در وخامت عاقبت لجاج29 وستیهند گی30 این (منظومات گفته # ~~د31)22 . العربیة : PageV02P724 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0171.png) # # أن اللجوج1 مثوم لاکعنه وکن %~% سهل الخصومت خراجا و ولاجا # # وکن3 کریما ظریفا (صالحادمش)4 %~% ولا تکن شرسا بالعر لفاجا # الفارسیة]6 : # ~~در کارها مباش ستیهنده و لجوج ### | زیرا که هست عاقبت بد لجاج را # ~~دلها تو آبگینه شمار و لجاج سنگ ### | واجب بود ز سنگ صیانت زجاج2 را # ~~نوریست سازگاری ، تابنده چون سراج ### | باد لجاج تو بکشد آن سراج را # ~~چون دهر آبنوسی تبدیل می کند ### | موی چو قیر را و رخ همچو عاج را # ~~بر رونق و رواج مکن تکیه و بساز ### | ویرا که هم کساد شود8 مر9 رواج را # الحکایة السادسة و العشرون من الباب السابع10 - ابن جصاص گوید : آن روز # ~~که مقتدر مرا بخواست گرفت تا مطالبه و مصادره11 کند من در وثاق خویش # ~~نشسته بودم و بی سببی 13 قبضی ms414 و دلتنگی هرچه تمامتر بر من مستولی شده و ~~من # ~~موجب آن قبض نمیدانستم و عادت من پیش از آن چنان بودی14 که15هر گاه که # ~~دل تنگ شدمی درجی بزرگ پر7 جواهر داشتم ازهرنوعی17، قیمت18 آن پنجاه ~~PageV02P725 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0172.png) # ~~هزار دینار . آن جواهر2 بخواستمی [وآطبقی زرین بیاوردندی5 و در آنحاء # ~~ریختندی2 ودر آن می نگریستمی8 ]9 و با آن 10 بازی می کردمی ، آن اندوه # ~~از دل من زایل شدی. آن روز هم بر آن11 عادت آن درج12 بیاوردند ~~وطیقزرین2 # ~~نیاوردند14 . من برایشان15 انکار کردم16 وطبق خواستم . و در آوردن طبق ~~تأخیر # ~~افتاد . من آن جواهر در کنار خود ریختم17 و18 می گردانیدم19. و ~~(مرادرسرای. # ~~باغچهای2 بود)22 [از]23 انواع24 ریاحین25 [ و ازهار شکفته26 و27 بر آن ~~صفت28 # ~~جواهر ]29 دردامن10 تشسته بودم که دروثاقم31 فرو گرفتند و سرهنگان ~~ولشکریان32 # ~~دیوارخانه33 بشکافتند و34 من35 حیران و مدهوش گشتم و نخواستم26 [که37 ~~آنچه # ~~دردامن (من است)38 (ایشان)39 ببینند]40. برپای41 خاستم42 و آن جواهر ~~درمیان43 # ~~ریاحین و اشجار44 و سبزه45 ریختم و مرا46 در حال47 بگرفتند و آن ~~مصادرات و PageV02P726 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0173.png) # ~~مطالبات بر1 من برفت و هشتصد 2 هزار دینار نقد از من بستدند و3 سیصد ~~هزار4 # ~~ز بندگان واقمشه)5 و چهار پای7 وغیر آن بگرفتند 7 و مدتی مدید8 مرا # ~~محبوس9 کردند و چند فصل برآن باغچه بگذشت . بعد از آن خدای - تعالی . # ~~مرا (از آن حبس)10 خلاص داد وچون باسرای رفتم11 [در آن موضع که نشسته # ~~بودم و آن جواهر در آنجا ریخته ، تأمتل کردم]12 ، با خود گفتم : آیا13 ~~از آن # ~~جواهر در 14 میان آن 15 گیاهها16 هیچ 17 مانده باشد ؟ و روز دیگر در ~~سرای 8 # ~~ببستم19 و غلامی10 را گفتم تا به تبر آن باغچه را می کند و من در ~~خاکها21می جستم # ~~و یک یک مییافتم وهر گاه33 که یکی بیافتمی2 حرص بر25 من " غالب و # ~~زیادت گشتی . وهم بدین28 طریق (طلب می کردم29) تا تمامت30 ms415 باز یافتم ~~ویک # ~~جوهر21 از آن 32 جمله 33 ضایع نشد وحال من ( به سبب یافتن آن 34) نیکو ~~28 # ~~گشت و کارم36 استقامت گرفت . # فصل - و در این حکایت تنبیه است عاقل را که در کل امور تو کل برفضل ### | 3- ت : ا به %~% 2ک. دینر ### | 11-جا : ### | 21 مجا: ### | 24- PageV02P727 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0174.png) # ~~و رحمت باری تعالی کند و هر چند دفینهآ (مخفی و محکم)1 نهاده بود2 و در # ~~محافظت آن به قدر وسع کوشیده از تلف و هلاک آن ایمن 3 نباشد که روز گار # ~~گنجهای مدفون و مستور4 بس5 آشکارا کند و شهرهای حصین6 محکم بسیار به - # ~~دست تاراج باز دهد واگر2 چیزی نفیس ضایع و مهمل بیهیچ حافظ ونگاهبانی # ~~گذاشته8 باشد از با دست آمدن و بر جای ماندن9 آن ناامید نباشد10 که ~~چون11 # ~~خدای - جل جلاله12 - چیزی را13 نگاه خواهد داشت اگرچه (ضایع14 وظاهر)5 # ~~باشد از دست حوادث مصون و محروس باند و چشم و گوش متعد یان و عاصیان # ~~از دیدن آن16 کور وکر گردد ، و این ابیات از گفتهآ من مناسب این معنی17 ~~است. # ~~العربیة : # الدهر دحفظ ما اسدیته هملا %~% و ما تحافظه بانجهد پردیه # هو المخالف فی کل الأمور لنا %~% فکن مضیعا لما کهواه قبقیه # الفارسیة 182 : # بس چیز که آن19 مصون بماند %~% هو چند تو ضایعش شماری # بس چیز که عرضه20آ تلف شد %~% از موضع زم11 واستواری # از تو ببرد به حیله ایام %~% آنرا که به جهد گوش22 داری3 # وزحادثه ها نگاه دارد %~% آنرا که گذاشتی به خواری # خیزد ز امید نا امیدی %~% وز نومیدی امیدواری PageV02P728 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0175.png) # # از حصن و پناه بی نیازست %~% آنرا که کند خدای یاری1 # # بی عصمت او مصون نباشی %~% ور نه فلکت کند حصاری # الحکایة السابعة والعشرون من الباب السابع 2 - اسماعیل بن محمد الحنانی # ~~گوید : چون علی 2 بن مقله مرا5 نکبت رسانید و مصادره کرد و هرچه داشتم # ~~ه تمامت از من بستد8 چنانکه مرا9 یک درم سیم ms416 نماند ومدتی در2 حبس # ~~داشت ، چون اطلاق کرد 12 به ضرورت در خانه بنشستم و ترتیب قوت روز به # ~~باشد 14 که 15 ابن مقله (را ملازمت) 16 نمابی و رضای او حاصل کنی و از ~~وی # ~~لطف وعاطفت طلبی . مدتی اورا ملازمت نمودم17 و بامداد وشبانگاه18 به ~~نزدیک # ~~و میرفتم و او هر گز (التفات به من)19 نکرد ( و در من ننگریست)20 تا ~~چنان # ~~اتفاق افتاد که یک روز به تزدیک اورفتم21 و (چند روز شده بود که)22 ~~بهحمتام # ~~ترفته بودم و موی بالیده23 و جامه شوخگن پوشیده24 و چرک بر اندامها25 ~~نشسته # ~~و او پیش از آن عادت من در نظافت تن و جامه و حسن هیأت و لطف زی و # ~~ومروت دانسته بود . چون (در26 آن27 میان)28 برپای خاستم و بر وی19 دعا ~~کردم30، # ~~در من نگریست وبه تعجب بسیار در1 من تأمل وتفکر24 نمود وپس (بهخادمی ### | 4- چا : ### | 8- ### | 11- مجا: ### | 13- مجا : ### | 17 - ت : می نمودم ### | 20- مبه تدارد 21- ### | 23- مب : تراشیده . ت ### | 25- مجا: ### | 288- مجا: تدارد . ت : ل PageV02P729 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0176.png) # ~~اشارت)1 کرد2 و با وی3 سخنی آهسته بگفت ( که ندانستم که چه می گوید )5 # ~~و او برنشست7 . خادم به نزدیک8 آمد و گفت : وزیر میفرماید که ازین سرای # ~~بیرون نروی تا او به مبارکی" فرو آید و مرا به حجرهآ خود20 برد و12 ~~بنشاند و # ~~قیامت از من برخاست و ترسیدم که (کسی از من)12 سخنی نقل کرده است13 یا # ~~گمانی14 میبرد که مرا هنوز15 از مال16 بقیهای مانده است17 . من دراین ~~اندیشه # ~~بودم که او با سرای18 آمد و مرا (طلب فرمود)19 و چون به نزدیک20 او ~~رفتم # ~~جزپسرش11 پیش12 وی (کسی"1 دیگر)15 نبود و چون مرا بدید ترحیب واکرام6 # ~~فرمود و به الطاف و نواخت او مستأنس گشتم"1 (و خوف زایل شد) . پس # ~~گفت : یا با علی پیش ازاین توخود را به نظافت جامه وحسن زی وهیأت ~~[نیکو]9 # ~~می داشتی چگونه است که ترا بدین صفت میبینم . [من ms417 بدانستم که او را از # ~~رثاثت30 جامه و شوخگنی تن من31 زحمت32 آمده است ]23. گفتم : ایها ~~الوزیر # ~~ز34 فقر و 34 دست تنگی حال من بدینجا 26 رسیده 37 است و بگریستم و تضرع # ~~و زاری نمودم28 . گفت : والله که ندانستم که کار تو بدین39 [ جا ]40 ~~رسیده است # ~~و اگر نه تدارک 41 به جای آوردمی و مرا بحل کن که با تو بد کردهام و ~~براتی PageV02P730 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0177.png) # ~~به مبلغ هزاردینار بنوشت و به1 من داد وتوقیعات دیگر بفرمود تا برای من ~~اسبابی # ~~به مبلغ ده3 هزار دینار آنجا که4 اختیار کنم5 . بخرید6 و گفت7: حال ~~را8مرمتت # ~~احوال خود بکن9 [ و دو هزار دینار دیگر بداد و گفت : ضیعتی که تو ~~اختیار کنی # ~~از اسبابی که از آن10 دیوانی2 میفروشم2 بفرمایم تا بدین دو هزار دینار ~~به تو # ~~فروشند چنانکه در مدت سالی13 هزار دینار غلهآ آن باشد و تو در اخراجات ~~خود # ~~صرف می کنی]14 چندانکه در کارتونظر15 کنم . من او را دعا گفتم وشکر ~~گزاردم # ~~و برخاستم تا بروم . گفت : توقف کن ، و پسر را فرمود6 که به جان و سرمن # ~~که17 ابوعلی را معونت18 کن تا این چه19 فرمودم در (مدت20 اندک) ~~اورامیستر # ~~شود و ( پسرش ابوالحسن)21 مرا مدد کرد [ تا ضیعتی که دخل آن22 هزار ~~دینار # ~~دخل"1 همان سال بر گرفتم (بدان دو هزار دینار بخریدم ) 14] و بعد از آن ~~بابو # ~~علی25 بن مقله26 ملازمت کردم و27 کارهای بزر گ و عملهای با منفعت مرا28 ~~فرمود # ~~چنانکه29 در20 مدتی21 (نزدیک آن مقدار32 که به)33 مصادره (ازمن گرفته ~~بود24 # ~~به35 من رسید)36 # فصل - و ازین حکایت آنچه اعتبار را میشاید آنست که هر صاحب دولت ~~PageV02P731 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0178.png) # ~~و خداوند حکم که بر یکی از1 اشیاع واتباع و فرودستان خود متغیر شود و # ~~بدان واسطه او را منکوب و مخذول گرداند یا بر حسودی و معاندی دست یابد # ~~و او را مالشی بدهد و انتقام خویش ms418 بکشد3 و اورا درمانده و مضطرب ~~ودشمتگام # ~~و عاجز گرداند باید که هم او5 به لطف دستگیر او گردد تا همچنانکه بر6 ~~اثر عنف # ~~و قهر او بر روز گار او ظاهر شد نتیجهآ لطف ورحمت او بر صفحات احوال او # ~~پیدا شود و یقین داند که قصارای همهآ محنتها زوال محنت و وصول نعمت ~~باشد # ~~و به همه حال هر که بیفتاد به دستگیری قضا و پایمردی قدر برخیزد و چون ~~افتادن # ~~از او بوده است و بی شک برخواهد خاست برخاستن هم از او باشد چنانکه ابو ~~- # ~~علی بن مقله با اسماعیل [الحنانی ]7 کرد ، [ودرین معنی گفتهام . ~~العربیة »8 : # # یا من قدرت علی المعاند ݣن له %~% بعد التشقی ناصرا و معینا # # اعلم بان المره بعد وقوعه %~% الفی النافیبات یری الخلاص یقینا # # فامنن علیه وخد یبیه مصاونا %~% حتی یری لک ساعدا و یمینا # لفارسیتة 102: # دشمنی را که ز پا افکندی %~% دست او گیر تو تا برخیزد # گرچه سخت افتد آنکس که فتاد %~% هم یکی روز ز جا برخیزد1 # بههمه حال چوبرخواهدخاست %~% چو به یاریش قضا برخیزد # هر که او همچو زمین افتادست %~% عاقبت همچو هوا برخیزد3 # چون14زقهرتوبه درداست بگوی %~% لطف را تا به دوا برخیزد # چون فتاد از تو بهمکروه آن به %~% که به عونت به رضا برخیزد # منتی بر سر او بنشیند %~% که به دست تو به پا برخیزد PageV02P732 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0179.png) # الحکایة الثامنة و العشرون من الباب السابع1 - ابوتمام الربیبی2 گوید که ~~از # ~~معتمدی شنیدم3 او4 گفت : ابوعبدالله جعفربن محمدالصادق - رضی الله عنه5 ~~- # ~~گفت که اهل سدوم به دعای مجوسی هلاک شدند از او پرسیدم که سبب آن چه # ~~بود ؟ گفت : پلی است به بصره که آن را پل جست7 خوانند و درروز گارسدوم8 # ~~آنپای9 که ایشان ساخته بودند10 گبری بیامد و زن خود را بردراز ~~گوشینشانده11 # ~~وخواست که از12 آن پل بگذرد و13جماعتی که بر سر آن14 پل بودند اورا از ~~آن # ~~گذشتن منع کردند وده ms419 درم خواستند وایشان نداشتند15 ( که بدهند یا ~~ندادند)16. # ~~یکی از آن جماعت دنبال خر ببرید و خر از الم آن برجست و آن عورت را بر # ~~زمین زد و" حامله بود ، بچه18 (از شکمش)19 بیفتاد. آن مجوسی حیران ~~بماند، # ~~گفت که20 تظلم21 دارم . گفتند22: به خداوند این کوشک که پادشاه اوست . ~~آن # ~~مجوسی به نزدیک23 پادشاه24 رفت25 و ( صورت حال تقریر کرده)26 تظلم داشت ~~. # ~~پادشاه جواب داد که باکی نیست ، دراز گوش بدیشان ده تا کار میفرمایند ، ~~تا # ~~آنگاه که دنبالش ببالد 27 و زن را بدیشان28 ده تا وطی می کنند29 تا30 ~~باز حامله # ~~گردد31. مجوسی32 روی به33 آسمان کرد و گفت : خداوندا اگر این حکم تست # ~~و تو بدین راضیی من نیز راضیم25. خدای - تعالی- فریشتهای36 بفرستاد ~~تادست PageV02P733 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0180.png) # ~~آن مجوسی و زن او بگرفت1 و هر دو را از آن پل بگذرانید به سلامت 2 . ~~آن3 # ~~مجوسی گفت : ای بندهآ خدای چه کسی تو که در حق من این احسان فرمودی # ~~(وبر جان من این منت نهادی)4 . گفت : من از فریشتگانم و تو چون5 با ~~خدای # ~~تعالی6 این7 مناجات کردی مرا به سبب نجات تو بفرستادند8 ، و باز پس نگر ~~تا # ~~اثرخشم خدای9 در حقایشان مشاهده کنی . مجوسی باز پس نگریست10 (تمامت # ~~آن شهررا)11 خدای تعالی به شومی11 ظلم بهزمین فروبرده بود ودعای ~~آنمجوسی # ~~را13 اجابت کرده . # فصل - و ازین14 حکایت وخامت عاقبت ظلم وسوء خاتمت15 معلوم میشود # ~~و مقرر ومحقق می گردد که دعای مظلومان مستجاب است و نالهآ ستم رسید گان # ~~مقبول ، واگرخود همه کافر باشند ، چنانکه از16 آن مجوسی و17 گفتهام . # العربیة : # # الله عز و جل یسمع دعوة المظدو %~% م اذ یدعو وان یک کافرآ # # و یبید ظایمه فانصف عادلا %~% دا لعدل لاعنه یکن18 لک غافرا9 # الفارسیة ]20: # ~~تو از گزاف مکن پایمال عاجز را ### | از آن بترس که حق دستگیر او گردد # ~~ستم رسیده اگر کافری بود حاشا ### | چو بر خدای بنالد نصیر او ms420 گردد # الحکایة التاسعة و العشرون من الباب السابع 22 - آوردهاند که در ( سر من ### | 2 مهبن قدارد ### | 8- مجا وت : ### | 11- مجا : تدارد ### | 2- ت : ل ستم ### | 16- مجا : عامرا ### | 22- مجا وت . 3من الباب السابع PageV02P734 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0181.png) # ~~رای)1 سه برادر بودند ترسا : یکی از ایشان توانگر بود ظاهر2 ثروت بسیار # ~~نعمت3 نام او ابراهیم ، و یکی متجمل میانه حال نام اوعون ، و یکی ~~درویش[و] # ~~محتاج نام او سلمه . کارسلمه ازفقر به جایی رسید که بهقوت روز فروماند ~~و کسب # ~~آن بر او متعذر گشت و ازعون التماس کرد تا با 4 ابراهیم بگوید و ~~درخواست # ~~کند تا سلمه را خدمتی فرماید که بدان واسطه مایحتاج او 5 (میستر شود) ~~6. # ~~و عون چند بار (درین باب پا او) 2-معاودت کرد8 و اواجابت ننمود9 ودر ~~مدافعت # ~~می کوشید تا یک روز برسبیل دفع گفت : اگر بر دویدن در ( پس مرکب)10 من # ~~صبرتواند کرد تا هر کجا که فرو آیم اسب نگاه دارد11 (و درمقام شا گردی ~~باشد)12 # ~~من نان وجامهای13 که به شاگردی خواستم داد به وی14 دهم . عون این ~~پیغام15 با # ~~سلمه بگفت . سلمه گفت: ( برادر من)16 این سخن ( به جهت آن)17 گفته ~~است18 # ~~تا من ازاین امتناع نمایم واو آن را بهانه سازد . امتا19 من بر آنچه20 ~~می فرماید21 # ~~صبر نمایم و آنچه او گوید اجابت کنم . و در اثنای آن از خدای تعالی23- ~~امید # ~~میدارم و انتظار مخرج می کنم و در سؤال بر خود نگشایم و مذلت گداپی # ~~نکشم24 ، و بعد از آن هرگاه که برادرش برنشستی ( او پیاده)25 در7عقب"1 ~~او # ~~میدویدی28 و چون فرو آمدی رکابش می گرفتی29 و محافظت ( مرکب می کردی)0 # ~~تا آنگاه که باز برنشیند ، مشغول میبودی)31 وهم براین نسقروز گارمی ~~گذرانید22 PageV02P735 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0182.png) # ~~نا آنگاه که وصیف1 که2 از جملهآ خواص و امرای بزرگ خلیفه بود کسی طلب # ~~کرد که بر در سرای او 3 بنشیند و هرچه از بازار در مطبخ او2 می آورند5 ~~نفحص # ~~آن می ms421 کند6 و گیفیت7 آن8 می نویسد تا با حساب و کیل خرج (مقابله کنند)1 # ~~و(امانت وخیانت)10 او معلوم شود12 . عون با وصیف حکایت کرد که برادری # ~~دارم او را12 شایستگی13 این مهم هست14 ، و بفرمود تا سلمه را حاضر ~~گردانیدند # ~~و این سخن با او تقریر کرد . او گفت : من بدین مهم قیام نتوانم نمود ~~وحساب # ~~روشن نتوانم کرد . عون گفت : من در این باب عون تو باشم و (هر روز نماز # ~~دیگر)15 تفصیل اخراجات را16 جمع17 مینهم ومجمل18 می سازم. واندک ~~وظیفهای9 # ~~که20 قوت ولیاس او را کفایت باشد مرتتب کردند و او بر در سرای وصیف # ~~بنشست وهرچیز21 که22 حمالان23 به مطبخ می آوردند24 مینوشت25 و از کیفیت # ~~و کمیت میپرسید26 و بردفتری ثبت می کرد12 و هر0 روز تفصیل9 روشن رفع # ~~می کرد . و چون یک ماه بر این 10 بگذشت و صیف کاتبی غریب را بفرمود 31 ~~تا # ~~روز به روز آن تفاصیل 32 را جمعی بنهاد 33 و سر جمله بر آورد . و چون ~~کاتب # ~~دیوان34 آنچه آن وکیل رفع کرده بود و در قلم آورده ، بر وی عرضه داشت و ### | 3- مجا: ### | 11 PageV02P736 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0183.png) # ~~(آنچه سلمه ثبت کرده بود)1 با آن (مقابله کردند)2 تفاوت فاحش پدید آمد ~~که # ~~و کلا خیانت کرده بودند وصیف را 2 از سلمه4 خوش آمد و بفرمود تا او را # ~~حاضر کردند و تا به5 آن وقت هنوز اورا6 ندیده بود 2 ، اشراف8 مطبخ بدو # ~~داد و او را صلهای9 فرمود . ودر آن ماه که سلمه مشرف مطبخ بود تفاوت 10 # ~~بسیار11 (از12 اسعار پدید آمد13)14 و15 کفایت16 و محافظتی17 که18 ~~کرده19 بود. # ~~ظاهر شد21 . و صیف (فرمود تا)22 استاد سرایی23 و قهرمانی او را دارند24 ~~و به # ~~سبب25 توفیرات که26 از27 کفایت و دیانت28 او مشاهده کرد29 قربت واختصاص # ~~هرچه تمامتر (او را به حضرت و صیف حاصل شد)30 ودرجهاش بلند شد ومدتها # ~~در خدمت او به سربرد1 ms422 . و اتفاق32 چنان افتاد که روزی امیر المؤمنین ~~متو کا 3 # ~~در خلوت34 با وصیف گفت25 که فرزندانم بسیار شدهاند ، پیری 36 میباید با ~~27 # ~~عفت و امانت38 که در او کبر و بارنامه نباشد و به فضول و شهوات و لعب ~~29 # ~~میل نکند وهمگی جد وصلاح40 بود تا اقطاعی به جهت ایشان معین کنم ~~وبدیشان41 ### | 4- ### | 14 ### | 2- مجا ### | 29- مجا PageV02P737 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0184.png) # ~~رسانم و نمیخواهم که یکی را از کتاب این مهم فرمایم که اطفال و ~~عوراتاند # ~~و مهم ایشان نازک باشد ودل بر هرکسی قرار نمی گیرد . وصیف گوید 2 : مرا # ~~در دل افتاد که 3 وصف سلمه 3 با امیرالمؤمنین بگویم و از حال او 5 ~~اعلام6 کنم . # ~~یاز نفس من به ایثار او مسامحت نمی نمود7 و8 لحظهای9 با خود10 متردد ~~بودم # ~~و11 عاقبت گفتم : ای خداوند ، خدای- عز و جل - مرا چنین مردی که تو # ~~می طلبی روزی کرده است"1 وچون13 در شایستگی و کفایت17 و امانت او ~~وقیامی # ~~که به کارهای من می کند و رنجی 15 که از دل من بر می گیرد تفکری می کنم # ~~نمیتوانم که از سر او برخیزم و چون در حقوق نعمت وتربیتی16 که امیر ~~المؤمنین # ~~را بر17 ذمته18 من بنده19 است تأمل می نمایم ازخود20 نمیپسندم21 ونیکو ~~نمی شمرم # ~~که حالاو22 پوشیده دارم23 و24 آن شخص بدین صفت که امیر المؤمنین ~~میخواهد25 # ~~سلمة بن بعید26 نصرانی27 است . متو کل ( فرمود که بگوی)28 تا (همین ~~لحظه)29 # ~~حاضرشود ، وچون حاضر شد30 سخن وصیف جایتگیر آمد31 ووصف سلمه دلیذیر. # ~~هرپسری را سیصد هزاردینار22 اقطاع معین33 فرمود24 وهردختری را صد و ~~پنجاه # ~~هزار دینار35 ، و متوکل را پنجاه پسر بود و پنجاه و پنج دختر ، و ~~توقیعات بدین # میا وت : گفت %~% 3ت : ل مردی بدین صفت ### | 9- مجا: ### | 2- PageV02P738 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0185.png) # ~~مبلغ بدو داد و گفت : از ضیاع آنچه مصلحت دانی برای ایشان اختیار کن و # ~~دیوانی نصب کن و کنابت فرزندان بر او مقرر ms423 داشت . و چون از آن فارغ شد # ~~قیام به امور1 سرایهای 2 حرم و ارزاق و نفقه کردن بر ایشان 4 و تولیت ~~وتقلد # ~~باشد بدو مفو ض گردانید و (درجه و مرتبهٔ‌ 8)1 و بدین منصب عالی10 شد و ~~اثر # ~~گفایت و امانت11 ودیانت)12 و شهامت او13 هرچند زودتردر14 امور15 ظاهر # ~~گشت . یک روز در ممرات سراهای17 متوکل18 از این سرا بدان سرا و از این # ~~حجره بدان حجره میرفت و احوال اولاد و اهل حرم تفحتص میفرمود . چشم # ~~متو کل بر سلمه افتاد ، اورا آوازداد وگفت : بر رای ملوک مصالح بسیار ~~پوشیده # ~~می بود19 ومن به کفایت و امانت تو اولاد واهل حرم10 در حفظ و حرز21 ~~آوردهام # ~~و نفس خویش را ضایع گذاشته . بفرمود تا کلید خزاین وبیت المال وسایر # ~~بیوتات از فراش خانه و جامه خانه و بیت الطیب و تمامت امور خاصهآ او22 ~~بدو # ~~تسلیم کردند، و او جمله قبول کرد و معتمدان23 را24 بدین25 مهم 26 نصب ~~کرد7 # ~~و مد تی بدین مهمتات28 قیام29 مینمود20 تا روزی متو کل بروی متغیر شد و # ~~فرمود تا او را بند کردند و در حجرهای محبوس داشتند تا صورت آن حال که ~~PageV02P739 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0186.png) # ~~از وی ناپسندیده داشته1 بود تجسس" فرماید2 و عمتال و کارکنان او5 ~~رابرقرار # ~~یداشت و در شب 6 غلامی7 را فرمود که ببین 8 (تا سلمه در این ساعت)9 ~~بهچه10 # ~~مشغول است ، ومرا اعلام کن. غلام11 باز آمد و گفت : خط مشق می کند ~~ویک12 # ~~روز دیگر نیز13 فرمود که12 تفحص کند و باز نماید15 . هم16(بر آن صورت)7 # ~~یافتند18 . متوکل فرمود تا او را حاضر کردند و گفت19 : تو مردی پیر ~~شدهای # ~~و نشستهای20 کاغذ سیاه می کنی و حروف مشق می کنی، میخواهی که در21قیامت # ~~خط220 تونیکوباشد و23 یا24 در دنیا مرتبهای25 از این (عالیترطمع می ~~داری؟) # ~~گفت : یا امیرالمؤمنین نه این ونه آن است ، اما چون تو 27 مرا بند ~~فرمودی ms424 8 # ~~و خدمتکاران و کار کنان مرا بر سر کار بداشتی" به حسن رای امیرالمؤمنین ~~واثآق # ~~شدم30 که مرا ازاین متصب صرف31 نخواهد32 فرمود، خواستم که استعداد خدمت # ~~امیرالمؤمنین وتأهب قیام به مهمات او مرا حاصل شود ومرا پیوسته ~~درمهمتات # ~~استطلاع رای امیر المؤمنین می باید کرد و احوال عرضه (میباید داشت)33، ~~بدین # ~~سبب مشق34 می کردم تا آنچه نویسم پریشان و مشو ش نیاید35. متو کل را36 ~~این # 1- مجا: ندارد * بحث %~% 3- مچا و ت * کنل %~% 4- ت : - ### | 7 ### | 9- مجا : بنکر تااین ماعت سلمه ### | 13- ### | 16-ت : اورا ### | 6ا فرمود20- ### | 23- ت : قدارد ### | 24-ک : که به تو ### | 29- ### | 22-. پی: نخواهی PageV02P740 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0187.png) # ~~سخن پسندیده آمد1 و بفرمود تا حقهای که انگشتری خاصتهآ امیرالمؤمنین در # ~~آنجا بود بیاوردند3 . گفت : این انگشتری است که مهر به دست خود مینهادم # ~~آن نیز به تو تسلیم گردم تا هرچه5 من مهر می کردم بعد از این تو کنی به ~~شرط # ~~آنکه (بر من) عرضه داری . و این (به جهت آن)7 کردم تا مردمان بدانند که # ~~درجهآ تو به نزدیک من بلندتر و محل تو رفیع تر گشته است و به سبب8 آن9 ~~بند # ~~که نهاده بودم10 ترا در چشم ایشان خلق11 کردهاند12 . و بعد از آن 13 یک ~~روز # ~~متوکل سلمه را (دید که)14 در سراها15 وحجرههای16 اولاد و حرم او17 می ~~گشت # ~~با خود گفت: این18 مردی پیر است وچندین سرا20 و کوشک وحجره ومقصوره # ~~است از21 اهل حرم واولاد که او را هر روز یک دونوبت به22 موضعی بباید ~~رسید # ~~به همه حال در این مشی او را ضعف آرد و تلف شود و (در آمد شد به ~~سرایهاو # ~~حجرهها)23 بیرون از24 متوکل کسی25 برمرکب26 ننشستی و متو کل بر دراز - # ~~گوشی27 نشستی رونده28 واز این29 حجره بدان30 حجره و از این31سرای32 ~~بدان3 # ~~سرای میرفتی34 . بفرمود تا سلمه بر دراز گوشی دیگر نشست و در سرایهای25 ~~او PageV02P741 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0188.png) # ~~آمد شد می کرد وبیرون از1 متو کل و ms425 سلمه هیچ آفریدهآ دیگر2 رااین درجه ~~نبود. # فصل - ودراین حکایت3 دانستن حسن عاقبت 4 و5 ثمرهآ امانت وجدکاری6 # ~~که سلمة بن سعید 7 بواسطهآ آن از حالتی که در پی مرکب برادر در بازار و # ~~اطراف و نواحی شهر پیاده میدوید بدان درجه رسید که در حجرهها و9 حرم # ~~امیرالمؤمنین10 سوار میرفت . و( در این معنی11)12 گفتهام .[ العربیتة ~~132 : # # ان الدمانته خصله محمودة %~% یدهلو الوضیع بها اذا یعتادها # # وبتر کهاوضع الشریف فقم دها14 %~% تلق الاماذی کلما ترتادها15 # الفارسیتة )16: # # چوخواهی که باشدتراکارراست %~% مکن تا توانی بجز راستی # # غم و رنج افزایی"1 وخر می %~% شود کم چو از راستی کاستی # # سر ازراستی بر کشد تا به اوج %~% هران شاخ کاول بپیراستی # # بیا راستی کن که گردی بلند %~% چو از راستی تن بیاراستی # # نشاید ترا راستی شاد خوار %~% اگراز کژی راست برخاستی)18 # # توازخواسته19 برخوری بی گمان %~% (به خلقان چودایم نکو خواستی). # ~~الحکایة الثلائون من الباب السابع : محمدبن حمدون الندیم گوید21 : ~~المعتمد # ~~علی الله را آرزو کرد که22 جهت او خانه واری جامه از دیبا ببافند . ~~فرشها23 و PageV02P742 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0189.png) # ~~چار بالشها (وتخت جامهها)2 و پردهها همه مناسب و ملایم یکدیگر ، وبر آن # ~~شکل و نقش وصورت که او را بایست بفرمود تا 3 ببافتند2 و به نزدیک او # ~~آوردند5 . و چون بدید او را بغایت خوش آمد و بفرمود6 تا مجلس بدان # ~~بیاراستند و فرشها بگسترانیدند2 و پردهها بیاویختند8 و ندما وجلسا9 را ~~حاضر # ~~فرمود10 وهریک آن طریف1 را تحسینی18 و مدحی که لایق" بودمی گفتند14 ودر # ~~دل وچشم او موقع تمام یافت15. وچون روز به آخررسید16 او برخاست تابخسبد # ~~و ما 17 متفرق شدیم18 ، نا گاه ما را باز خواندند و در سرای18 گفت و ~~گوی و # ~~مشعله20 دیدیم21 ، و معتمد چون شیر میغرید و از آن پردهها یک پرده ~~رادیدیم22 # ~~یک نیمه بریده 23 و او می گفت : دلتنگی من برای پرده و قیمت او نیست ، ~~برای # ~~آنست که به روز ms426 اول نقصان در این زینتها افکندند و مسرتی که مرا بود24 ~~بدین # ~~سبب25 باطل کردند و برچنین جرأتی در حضرت من اقدام نمودند و ازهمه ~~سختتر # ~~آنست که این26 کس را دیدم که این پرده برید17 و از پیش چشم من غایب شد ~~، # ~~و نمیدانم که28 که بود . پس29 بفرمود تا تحریر خادم را حاضر کردندو سو ~~گندها # ~~برزبان30 راند که اگر تحریر31 تفحص32 نکند33 واین34 گناهکاررا حاضر ~~نگرداند ### | 3- مجا. *در ### | 6- مجا : ### | 0 PageV02P743 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0190.png) # ~~بفرمایم تا گردن او بزنند . و تحریر برفت و او بر آن صفت5 خشمناک # ~~تشسته بود و چون لحظهای شد2 تحریر باز آمد و از جملهآ فر اشان کودکی ~~امرد # ~~در غایت جمال و نهایت8 ملاحت وکمال9 صباحت . نور رویش پرده بر آفتاب # ~~میدرید11 و عکس طلعتش ماه شب چهارده را (پرده12 بر13 می گرفت) . با آن # ~~بارهای14(که از)15 پرده16 بریده بود بیاورد و آن17 کودل18 به گناه ~~(معترف شد)11 # ~~و0 به تضر ع و زاری می گریست و عفو و اقالت می طلبید ومعتمد بدان ~~التفات # ~~ننمود21 وتحریر را بفرمود22 که او را بیرون بر تا دستش2 یبرند ، و ما ~~را بر # ~~کودکی و زیبایی آن پسر15 رحمت آمد و بر بیچار گی و درماند گی اودل ~~بسوخت # ~~و هیچ کس را زهرهآ آن26 نبود که به شفاعت لب بجنباند یا به التماس عفو ~~زبان # ~~در دهان11 بگرداند و همگنان خاموش بر پای ایستاده بودیم14 . ناگاه ~~فریادی از # ~~نهاد معتمد بر آمد و سخت بنالید وگفت : چیزی درانگشتم شد وهرلحظه دردش # ~~زیادت میشد تا بی آرام گشت29 و کسی را30 بیاوردند تا احتیاط31 کرد ~~ومنقاشی # ~~بیاورد وبه باریکی20 موی خاشاکی33 از انگشت او34 بیرون کشید و ندانستیم ~~25 # ~~که (تعجب از چه 36) کنیم37 ؟ از باریکی و خردی آن یا از کثرت الم و ~~درد8 PageV02P744 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0191.png) # ~~که بدان قدر مییافت یا از وجود و وقوع آن خاشاک بر زیر مطرحی نظیف و # ~~فرش دیبا ms427 و چون معتمد از آن درد راحت یافت روی به ما کرده گفت : به ~~سبب2 # ~~اندک جراحتی چندین درد سخت کشیدم ، حال آن کودک که 4 فرمودهام5 تا # ~~دستش ببرند چگونه باشد6، بفرستید7 بتعجیل8 براثر9 تحریر10 تا 11 اگر ~~هنوز2 # ~~نبریده است13 نبرد12 و آن کودک را آزاد کند15. غلامان چون16 این17 ~~بشنیدند18 # ~~در بردن19 (آن20 خبر)21 بر یکدیگر مسابقت نمودند" و او را دریافتند ، ~~کارد # ~~بر مفصل2 نهاده (بودند تا ببرند) ، منع کردند و آن کودک از آن ورطه ~~ودلها # ~~از آن24 اندوه25 خلاص یافتند . # فصل - و در این حکایت استدلال16 بر کمال"2 لطف باری تعالی"1 در حق # ~~بندگان خویش29 چون30 خواهد که31 در ماندهای32 را از ورطهای خلاص دهد33 # ~~کن فیکون سببی که هیچ آفریده را در خاطر نیاید حادث گرداند و وسیلت ~~نجات # ~~و34 خلاص آن درمانده شود . و در این معنی گفتهام : # العربیة]35 : # إذا ضاق آمرک لا تبتئس %~% سیفتح رب الوری بابه ### | 3 ت : ### | 7- ت : کی 8- ### | 1- ت : و 12_ PageV02P745 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0192.png) # و لما آراد خلاص امرە %~% کهیا1 هی الحال اسبابنه # الفارسیة 22 : # ~~چو بندهای را ایزد خلاص خواهد داد # ز ورطهای ، سببی در زمان2 پدید آرد # ~~ز درد مهلک 4 در5 لحظهای شفا بخشد ### | ز خوف مفرط6 ناگه امان پدید آرد # ~~نشاط در دل او هم عنان کند در2 غم # خلاص و حادثه را توأمان پدید آرد # ~~به سنگ قهر فلک بیش8 آسمان نکند # چو لطف مبدع هفت آسمان پدید آرد8 # ~~به شک مباش زضعف ویقین و از وی جوی # خلاص تا به کرم بی گمان پدید آرد) # ~~ز جرم ترس2 وز رحمت"1 امیددار که او # الحکایة الحادیة والثلائون 14 : یحیی بن عروه %~% گوید که وقتی پدرم # ~~را دست تنگی روی نمود و ترتیب اسباب معیشت بر وی دشوار شد و مدحی # ~~بگفت . هشام بن عبد الملک را و به 16 امید صلهای 17 و بخششی8 به نزدیک ~~او # ~~رفت . در صحبت و مرافقت19 جمعی20 شعرا ms428 . و چون به نزدیک او رفتند از ~~PageV02P746 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0193.png) # ~~نام و کنیت و1 نسب2 و جای 2 هر یکی بپرسید5 ، وچون هر یکی را # ~~تعریف کردند پدرم را گفت : این ابیات (از گفتهٔ‌ خویش 7) که (لقد علمت) # ~~اول آنست8 برخوان . پدرم9 برخواند : # العربیة 10 : # # لقد علمت وما الاسراف من خلقی %~% ان الدی هو رزفی سوف یاقینی1 # # آسعی له فیغنینی تطلبه %~% ولو جلست آتانی لا یغنهنی # # و ای حنظ امر دونی12 سیبلغه %~% لابد لابد آن یختاره1 دوذی # # لا خیر فی طمع یهدی الی طبع %~% و عفه من قلیل الشیء یعفینی # # لا راکب14الدمر15 تزری فی عواقبه %~% ولا یعان به عرضی ولد دینی # # کم مین فقیر غنی النفس کعرفه %~% و من غنی فقیر النقس مسکین6 # # و من عدو رمانی لو قصدت له %~% و8الم یاخذالنفس منی حین یرمینی # # و من آخ قد طوی کثفا20 فعلت له %~% ان انطواک1 منی21 سوفیطوینی # # 239 آبتغی وصل من یبغی مفارقتی %~% ولا آلین لمن لا یبتغی دینی8 # الترجمه]26 : # دانم 22 و اسراف نیست شیوه و رسمم ### | کانچه مرا روزی است سوی من آید ### | ب PageV02P747 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0194.png) # ~~رزق چو بی سعی میرود سوی مرزوق ### | سعی مرا جز عنا همی نفزاید # ~~روزی من کس به جهد باز نگیرد ### | وان کسی نیز سوی من نگراید # ~~خیر نیاید ز نیستی2 که بجوید ### | هرکه قناعت (نکردکی) 3 بنماید # ~~کی کنم این کار من که عاقبت از وی ### | عقل به کوی4 مرا8 %~% و کس نستاید # ~~گرچه توانگر بود به مال همی چون ### | نیست تو انگر (به علم)6 از آن چه گشاید]7 # ~~بس تن درویش کو ز غایت همت ### | گوی8 ز دریا و کان به دل برباید # ~~دشمن اگر چه به قصد دست گشادست ### | لیک چو من قصد او کنم بنشاید9 # ~~وصل نجویم از آنکه جوید هجرم ### | نرم نگویم چو او درشت سراید # هشام چون این شعر بشنید گفت : چرا در خانه 10 ننشستی11 تا روزی به - # ~~تزدیک تو آید؟ و هشام از وی12 غافل شد ms429 و پدرم (در حال)13 بیرون آمد و ~~بر # ~~راحلهآ خویش1 نشست و روی به شهر3 و ولایت16 کرد" و هشام چون او را باز # ~~طلبید با او (حکایت کردند)18 که تو19 چون 20 آن21 سخن12 بگفتی او در ~~حال PageV02P748 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0195.png) # ~~باز گشت. هشام بفرمود تا زروجامه بر گرفتند و بر عقب او ببردند و او سه ~~فرسنگ # ~~راه2 رفته بود و فرو آمده1 . رسول3 گفت4 که امیر المؤمنین میفرماید5 ~~خواستی # ~~که ما را دروغزن 6 گردانی وخود را راستگوی کنی ، و آن صله بدو داد . او # ~~جواب داد که شکرخدای را که مرا راست گوی گردانید و روزی8 بر1 عقب من # ~~بدوانید. # فصل - و از گفتههای من این ابیات10 مناسب (این حکایت)11 است . # العربیة : # # علی الثه رزق العبد و هو مقدر %~% فهون علیک الامر فی الکسب والطلب # # وکن بغمان الله فی الرزق والقا %~% و آیتین بیفضل الله تتنج2 من التعب # الفارسیة : # ~~دلی که از مرض حرص ناتوان گردد ### | هر آنچه سود شمارد بر او زیان گردد # ~~تو از قناعت و تسلیم ساز تریاکی ### | چو زهرقاتل14 حرصت هلاک جان گردد # ~~زمانه از بن دندان بدو رساند قوت ### | کسی که معتکف خانه چون زنان15 گردد # ~~به هر تسوی سبک آنکه سر فرو آید ### | معلق ازشره و حرص چون کیان گردد]6 # ~~نگر به قدرت رزاق ، هست سست12 یقین ### | برای رزق18 حریصی که19 بد گمان گردد PageV02P749 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0196.png) # چو دیگ بر سر آتش به آن سیه کاسه ### | که پایه جوی چوخوان از برای نان گردد]1 # مشودوان پسنان همچوسگ که روزی تو ### | اگر چه زو بگریزی پست دوان گردد # الحکایة الثانیة والثلاثون : محمد بن سعید2 البیاری3 حکایت کرد3 که چون # ~~سلیمان بن وهب از بازخواست معتمد و مصادرهآ او خلاص یافت من کتابت # ~~و می کردم فرمود تا به عمال5 که او را در 6 عمل گاه ایشان ضیاع و اسباب # ~~بود به هر یک نامهای8 نویسم9 و از عنایت امیرالمؤمنین و شفقت او ms430 در حق # ~~سلیمان و ظهور بطلان تهمتی که بدو حواله کرده بودند اعلام کنم . من # ~~سوادی10 در قلم آوردم تا اول11 مطالعه کند . بعد از آن بابیاض بردم12 و ~~در آن # ~~سواد نبشته بودم که چون امیرالمؤمنین ( در حق من) 13 تمویه وتلبیسی که ~~با او # ~~بر14 کار کرده بودند و تزویری که15 ترویج داده بودند وقوف یافت با سر ~~شفقت # ~~قدیم ومکرمت معهود رفت16 ولفظ تمویهرا خط در کشید و گفت: چوناز کتابت17 # ~~فارغ شوی مرا 18 یاد ده تا سبب کاری که لفظ تمویه را کردم با تو شرح ~~دهم . # ~~من چون تمامت نامهها بنوشتم و او را خالی یافتم سخن تمویه از وی19 ~~بپرسیدم0 # ~~گفت21 : امیر المؤمنین الوائق بالله بر من واحمد بن الخصیب22 ساخط گشت ~~و # ~~موجب22 خشم او بر ما هردو یک سبب بود و علت حبس یک جرم . مدتی در ~~PageV02P750 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0197.png) # ~~حبس و قید بماندیم تا جماعتی در حق ما سخن گفتند و شفاعت کردند . واثق # ~~فرمود تا ما را حاضر کردند . من احمد بن الخصیب را گفتم ما را میخواند ~~و # ~~گمان2 می برم که غرضش2 آنست 2 تا اول ما را سرزنش و توبیخ کند و # ~~گناههای5 ما6 برشمارد ( و دل پردازی بفرماید)7 . بعد8 از آن به عفو و ~~اطلاع # ~~بر ما منت نهد و من بی صبری و شتابزدگی تو میدانم ، (مبادا که)1 چون # ~~افشاندن گیری تا خشم او بر ما نو گردد و غضبش تازه گردد2 و ~~ازعفوواسعافی # ~~که امید میداریم محروم مانیم . گفت : نکنم ، گفتم 13 : [ قدر جرمی که ~~بر ما # ~~حوالهآ او می کنند یک صورت دارد و همانا مرا در چیزی که نفع و ضر آن ~~بهجاه # ~~ومال وتن وجان من راجع باشد متهم ندانی) " جواب سخن او]15 به من # ~~باز گذار و یک لحظه به خاموشی یاری ده وبگذار تا من به رفق و ~~عجزواعتذاری # ~~که پادشاهان بدان فریفته شوند او را راضی گردانم ، باشد ms431 که از این ~~حادثه17 # ~~خلاص یابیم گفت : چنان17 کنم واورا برآن18 جمله سو گند دادم وچون به ~~صحن # ~~سرای واثق رسیدیم او مسواک می کرد و طشتی زرین در پیش نهاده ، و به # ~~ابریق زر ین آب بر دستش میریختند و مسواکی22 مقدار سه گز درازی دردست # ~~داشت چون ما را بدید گفت : من ( در حق شما)23 پیوسته24 (احسان ~~واعزاز)25 PageV02P751 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0198.png) # ~~نردهام واکرام1 واصطناع فرموده ، نعمت مرا به کفران مجازات کردید و # ~~احسان به اساءت مکافات نمودید ، بدان مانست که من احمد بن الخصیب را # ~~وصیت کرده بودم که رها نکند تا او سخن گوید . هنوز وائق این 3 سخنها # ~~در دهان داشت که دستها بر آورد و به روی او باز جست و فریاد بر آورد که ~~لا # ~~والله یا امیرالمؤمنین هرچه از ما به تو رسانیدهاند دروغ گفتهاند5 و ~~تزویر کرده6 # ~~(وما ازاینچه میفرمایی اندک وبسیار2 نکردهایم وغمازان وساعیان باامیر ~~المؤمنین # ~~تمویه وتلبیس کردهاند)8 . واثق گفت : تمویه وتلبیس با نادانی چون تو # ~~در گیرد10 و من به چشم اشارت کردم ، خاموش شد . واثق باز سخن آغاز کرد # ~~تا منت خود بر ما شمارد و جرم ما بزرگ گرداند . احمد خویشتن11 را نگاه # ~~نتوانست12 داشت13 (و هنوز سخن تمام نکرده بود که دیگر باره گفتن گرفت # ~~که کافر نعمتی نکردهایم13 و هرچه گفتهاند دروغ گفته15 و تمویه باامیر ~~المؤمنین # ~~برکار نهاده" . دیگر باره وانق گفت : ( ای جاهل)17 تمویه با18 احمقی ~~همچون # ~~تو (برکار گیرد )19 . دیگرباره20 به چشم اشارت کردم و10 خاموش شد و12 ~~دیگر # ~~باره22 واثق24 با سر سخن رفت تا تمام کند و احمد خویشتن نگاه نتوانست ~~داشت # ~~وهمان رد و تکذیب بکرد و باز گفت25 : تمویه کردهاند26)27 . واثق28 ~~ازغایت PageV02P752 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0199.png) # ~~خشم1 احول شد و احمد را دشنامهای زشت بداد و سخنهای تلخ 2 گفت 3 و آن # ~~مسواک بینداخت تا بر او زند ، اگر نه ( آن بودی که) 3 خطا شد (ی)5 چشم # ~~و ms432 رویشن مجروح شدی ، وغلامان را بفرمود تا او را از سرای7 بیرون کردند ~~به # ~~استخفاف هرچه تمامتر و من متحیر بماندم و ندانستم که چه کنم و با خود ~~گفتم # ~~اگر بابستم نباید 8 که گوید9 گناه10 هردو یکی است ، (چون یکی را بیرون # ~~کردیم)11 وچرا ایستاده11 است ، و اگر بروم" فرصت فوت شود و"2 هردو را # ~~با حبس برند . پاره پاره خویشتن15 را فراهم می گرفتم و همچنان روی فمرا ~~او ، # ~~اندک اندک باز پس میرفتم ، چون بدید که ساختگی0 باز گشتن12 می کنم ~~فرفود # ~~که تو برجای خویش18 باش یا سلیمان انگار که کار او چنان است که می گوید # ~~قو نیز هم گناههایی1 را که کردهای0 انکار می کنی21 ؟ گفتم : یا ~~امیرالمؤمنین # ~~بد کردهام22 و گناهکارم وبهجرم خود23 معترف و بهخیانت خود مقر و مستوجب # ~~هر عقوبت و مالش که فرمایی ولیکن به عفو امیر المؤمنین امیدوارم و به ~~کرم او # ~~مستظهر که جرم من ببخشد و بر12 عجز من ببخشاید ، و از این نوع بسیار ~~تضر ع # ~~و زاری نمودم25 و ضع و شکستگی عرضه داشتم تا " فرمود (که ترا)12 عفو # ~~کردم . در حال زمین را بوسه دادم و دعا و ثنا به آسمان رسانیدم . فرمود ~~که # ~~خلعتی دراو پوشانید تا مکرم و محترم28 با29 سرای خود رود و هرروز ~~بررسمی PageV02P753 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0200.png) # ~~که معهود بودست 1 سرای خلافت را ملازمت نماید . و چون باز گشتم گفت : # ~~آن سگ را نیز 2 خواستم که 3 عفو کنم ، به بیادبی مرا خشمناک گردانید و ~~از # ~~مقام حلم و عفو بیرون آورد جامهای در او پوشانید و اطلاق کنید . چون از ~~آن # ~~نوبت کلمهای را که خلیفه بر آن انکار کند مکر ر گرداند ، آخر نمیدانی ~~که # ~~زع11 آن از دل من بیرون نرفته12 است . # فصل - و در این حگایت عاقل را دو جایگاه13 محل اعتبار است : # یکی - آنکه بداند که چون پادشاهان و مخدومان بر خدمتکاری و ms433 بندهای # ~~ساخط شوند و او را در حادثهای مؤاخذ13 و معاتب گردانند و بخواهند15 که ~~به16 # ~~هفو و افضا بر او منت نهند باید که به جرم خود معترف گردد و از گناه ~~اعتذار # ~~نا اقدام بر عفو ، ایشان را آسانتر بود و لذت کرم در آن بخشایش بیش ~~یابند ، # ~~جه اگر خواهد که17 براءت18 ساحت خود ظاهر گرداند و سخن ایشان را به ~~انگار # ~~تلقی کند)19 الزام جریمه برایشان آسان باشد وچون آن حالت را صورتنزاع # ~~بود نایرهآ غضب مشتعل شود (و منهل حلم و عفو مکد ر گردد .)20 و درین ~~معنی # ~~می گویم . العربیتة : # # الاعتراف یزیل الإفتراق11 فکن %~% بیما الترقت إذا عوقیبت معترها ~~PageV02P754 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0201.png) # # وکب مین اللدتب واسکب آدمعا هیها %~% لا غر و مین روضه الآمال آن دزی # الفارسیتة : # # چون بدیدی که شاه اندر خشم %~% کرد نسبت به تو گنهکاری # # گرچه زان جرم بی گنه باشی %~% آن به آید که اعتراف آری # # دعوییی را که پادشاه کند %~% چون نه مردان جحد و انکاری # # آن نکوتر که معترف گردی %~% خویشتن زود مجرم انگاری # # پیش شاهان(شوی عزیزو کریم)1 %~% چون نمایی تذلل وخواری(!) # # رسته گردی چو اندران رسته %~% بیندت با مکاس [و] بازاری # و دوم- آنکه مرد 3 اریب و لبیب باید که چون در حضرت پادشاهی # ~~استغاثتی 6 خواهد کرد واز کرم او استعانتی خواهد 7 نمود سخن مهذب و # ~~سنجیده بر زبان راند تا معذتب و رنجیده نشود و کلمات عذب و شیرین به ~~گوش1 # ~~او رساند تا از عاطفت او محروم نماند و از تعجیل و تهور و اکثار در ~~کلام و # ~~ایراد الفاظ ناخوب خاطر کوب مجتنب و محترز باشد و از حال سلیمان10 وهب # ~~و احمد بن الخصیب دراین حکایت عبرت گیرد چه هیچ وسیلت حصول مراد را # ~~مفیدتر از عذوبت کلام نیست و هیچ سبب اشتعال12 نایرهآ غضب را مؤثرتراز ~~ترک # ~~ادب نباشد و تا تواند در تعلیل کلام و ایجاز سخن کوشد که ms434 هرچند بلافت و # ~~فصاحت مستجلب رفاغت13 و راحت نماید اما خاموشی به سلامت نزدیکتر واز # ~~ملامت دورتر14 ، چنانکه (از گفتههای من)15 این ابیات16 مقرر اینست17 . # العربیة : # # خیر العلام لدی الافاضل ماکری18 %~% علبأ مرقا ظاهر التنقیح ### | 4- ### | 11- لمجا وت ### | 14- ت : ل PageV02P755 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0202.png) # # النطق فضل والفصاحه زینته %~% وآری السکوت آحق بالترجیح # الفارسیة )1: # ~~سحن منقح وبی عیب و خوب باید گفت ### | وگر چنانکه ندانی خموش باید بود # ~~ز گفتنی که برنجی از آن خموشی2 به ### | همه زبان چه شوی جمله گوش باید بود # ~~(زبان بریده چوتیغ است گوش بایدداشت ### | چو تیغ گردان گردد بهوش باید بود # ~~چو هر که بندزبان4 سست کردسردرباخت ### | برای حفظ زبان 5 سخت کوش باید بود # ~~هنر بود سخن خوب و قول بیهده عیب ### | هنر نما چونهای ، عیب پوش باید بود) # العکایة الثالثة والثلاثون : 7 اصمعی گوید که روزی8 هارون الرشید در # ~~وقتی که9 (نه وقت)10 خواندن من 11 ( بود12 مرا13 بخواند)14 ورسول # ~~در احضار من عنف و تعجیل مینمود و امارت کراهیت و غضب در روی او # ~~میدیدم ، مستشعر و مدهوش15 گشتم وجزع و ضجرت بر من غالب گشت # ~~و چون ( به نزدیک او)16 رفتم12 دیدم بربساطی18 بزرگ نشسته و کرسی بر یک # ~~جانب نهاده ، و دمحتری در حد 19 پنج سالگی بر آن کرسی . چون به موقف ~~PageV02P756 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0203.png) # ~~خدمت رسیدم سلام گردم ، جواب نداد و سر بر نیاورد و به دست 1 آن بساط1 # ~~میبسود . من 4 نومید گشتم تا آن زمان5 گه سر بر آورد و گفت : یا اصمعی # ~~نمی بینی این دعی بن الدعی جهود بچه بندهآ بنی حنیفه مروان بن ابی حفصه ~~در # ~~حق معن بن زائده که بندهای از بند گان ما بود چه گفته است . واین شعر ~~بخواند: ### | شعر # # زآقمنا بیالمدینته اذ یثسنا7 %~% مقاما لد نرید 9 به زیالذ9) # # و قلنا آین نذهب11 بعد معن %~% وقد ذهب النوال فلا ذوالا # # و1 کان الناس کلهم یمعن 2 %~% الی آن زال14 حضرکه عیالا15 ms435 # الفارسیة]16 : # ~~مقام کردیم17 اندر مدینه ما نومید ### | چونیست کس که بوددر گهش محط رحال18 # ~~کجا رویم پس از معن چون به رفتن او ### | برفت جود و عطا و نماند بذل و نوال # ~~به معنی و کرم و جود معن را بودند ### | جهانیان19 که (ومه تا بهوقت)20 مرگ ، عیال # من در مسند خلافت مستند21 و بر سریر مملکت متکی و او می گوید : ~~PageV02P757 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0204.png) # ~~جود وسخا نماند و بذل وعطا منقضی گشت1 و بدان نیز راضی نشد تا مرا و # ~~جملهآ خواص واهل بیت مرا عیال او خواند2 والله که با او چنین وچنین کنم # ~~و تهدید و وعید بسیار بکرد . من گفتم : بندهای است از بند گان تو ، اگر ~~عقو # ~~کنی به احراز این مکرمت سزایی ، و اگر عقوبت فرمایی او بدان تعریک لایق # ~~است . پس بفرمود تا مروان ابی حفصه را حاضر کردند و تازیانه3 بیاوردند ~~و او # ~~را بیفکندند و چوب میزدند4 و او فریاد می کرد یا امیر المؤمنین چه5 ~~کردهام # ~~برجان من ببخشای ، و او میفرمود تا 6 همچنان میزدند تا 7 صد تازیانه ~~بزدند . # ~~گفت : یا امیر المؤمنین بر من رحمت فرمای و از مدحی که در حق تو و پدر ~~تو # ~~گفتهام یاد کن8 . رشید گفت : یا غلام بس کن ، و فرمود9 که 10 بیار تا ~~(چه # ~~داری و)11 چه گفتهای ای سگ . او12 قصیدهای13 که این ابیات در اینجاست14 # ~~بخواند . العربیة15 : # # هل تطمسون16 من السماء نجومها %~% باکفعم 17 آم تسترون هلالها # # ام یبتغون18 مقالة عن ربه %~% جبریل بلغها النبی فقالها # # شهدت"1 من الآنفال آخر آیته %~% بتراییهم فارد مم إبطالها # # فدعو21الاسود خوادرا22آ وی غیلها %~% لا دولعن دماءکم اشبالها # الفارسیة23 : # میتوانید 24 که انجم ز سما دور کنید25 ### | میتوانید26 که پوشید27 به گل یجرم28 هلال ### | ت : ### | 1 PageV02P758 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0205.png) # می توانید که بر قول حق انکار کنید ### | که نه پیغمبر ما یافت از ایزد انزال1 ؟ # آیت آخر انفال گواهست برین ### | که به ارثست خلافت ms436 ، نتوان کرد ابطال # بگذارید2 که در بیشه بود شیر خموش ### | مکنید اغرا بر خون خودش با اشبال # رشید چون این شعر بشنید بفرمود تا او را اطلاق کردند و سی هزار درم # ~~بدو دادند . چون او بیرون رفت مرا گفت : یا اصمعی این صبیته کیست؟ گفتم ~~: # ~~نمیدانم . گفت : این مواسیه است دختر امیرالمؤمنین . من هردو را دعا ~~گفتم، # ~~و چون نیک تأمل کردم رشید مست بود چنانکه تفاوت2 در بشره و سخن 5 او # ~~میتوانست یافت . مرا گفت : بوسهای برسر مواسیه ده . با خود گفتم : ازیک # ~~واقعه خلاص یافتم و به دیگری گرفتار شدم سختتر از آن ، اگر آنچه می ~~فرماید # ~~بکنم غیرت7) او8 را بر آن9 دارد که مرا بکشد و اگر نکنم به نافرمانی. # ~~به کشتن من فرمان دهد)11 . و چون خدای - عز و جل - دراجل من تأخیر2 # ~~نهاده بود در خاطر من افتاد تا آستین بر سر او افکندم و بوسه بر آستین ~~خوددادم. # ~~گفت: یا اصمعی اگرنه چنین می کردی13 (جان ترا)14 خطربودی15. پس فرمود6 # ~~نا17 ده هزار دینار18 به من19 دادند20. و می آمدم و به سلامت نفس امید ~~نداشتم نا # ~~به عطیه21 (و کرامت)22 چه رسد؟ PageV02P759 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0206.png) # ~~فصل - و در این حکایت خلقی که بدان تخلق می باید کرد و ادبی که بدان # ~~تأدب میبایدنمود1 آنست که چون2از خدمتکاری وهوا داری که حق خدمت قدیم # ~~و صحبت دیرینهآ ثابت دارد زلتی صادر شود وجریمهای حادث گردد وبدان سبب # ~~او را (معاتب و مؤاخذ)3 گردانی و او به حقوق سالفه تمسک نماید و بهخدمت # ~~قدیم توسل جوید، آن حقوق را رعایت باید کرد و آن ذریعت را4 شفیعی مشفتع # ~~دانست ، و همچنانکه به گناه جدید عتاب فرمودی5 حقوق 6 قدیم را رعایت # ~~واجب8 باید دانست9، جنانکه هارون الرشید با مروان [بن ابی103 حفصه کرد ~~. # ~~و این ابیات لایق آن معانی است)11 : # العربیة : # # وحبیبک لو آساء بغیر قصد %~% وکم یتک کشحا صعب السخیمته12 # # فعاقبه بنادرة ms437 حدیثته %~% و اعتبه بیمعرهه قدیمته)3 # (الفارسیة)14 : # ~~گناه تازهآ مجرم فرا گذار به لطف ### | (چو یاد داد ترا از)15 حقوق دیرینه # ~~برون مکن ، بر تو گرچه ناپسند آید ### | ه یک حدیث ، وفای قدیم از سینه # ~~کسی که مهر قدیم تو در دلش باشد ### | به تازه جرمی در دل مگیر ازو کینه PageV02P760 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0207.png) # اگر ز خوف1 تو مرغ دلی رمیده بود ### | به لطف بار دگر ریز پیش او چینه # صفا پذیرد ار اندک زدودنی یابد3 ### | اگر چه از نفسی تیره گردد آیینه # الحکایة الرابعة و الثلاثون3 : مفضل [بن )5 محمد الصبی6 گوید : در # ~~ایتام امیرالمؤمنین مهدی در بغداد بامدادی برخاستم دلتنگ و پریشان ، و ~~مبالغی # ~~وام بر من جمع شده ووجوه ادا ، نه . و به وظیفهٔ‌ روز فرو مانده و ~~حیران # ~~و مترد د تا چه حیله سازم . از خانه بیرون آمدم و بر در سرای8 بایستادم # ~~متفکر وغمناک10 . ناگاه رسول امیرالمؤمنین بیامد و گفت : فرمان ~~امیرالمؤمنین # ~~را اجابت کن . من بترسیدم و گفتم : بروم12 و جامه بپوشم12 . گفت : ~~اجازت # ~~نیست . خوف و جزع من زیادت گشت 13 و ترسیدم که [ به سبب ]14 اتصالی # ر1]15 به خدمت ابراهیم بن عبدالله بن الحسین16 هاشم 17 [ بوده است »8 # ~~مبادا که بدان سبب قصد من کند19 . جامه خواستم وهم بردرسرای20 ~~بپوشیدم21، # ~~و تجدید وضو کردم و با رسولی22 که آمده بود به نزدیک مهدی رفتم . چون ~~بر # ~~وی سلام کردم جواب باز داد و گفت : بنشین . دانستم که خیر است24، ~~بنشستم. # ~~پس گفت : بگو بلیغترین بیتی24 درمدح عرب25 کدام است؟ من ساعتی ~~بیندیشیدم # 1- مج : جزع . ت و چاپی : زجر %~% 2- مجا : هود %~% 3- چنین است در # ~~متن نسخهآ (ت). نسخهآ اساس بیت را ندارد . مجا: صفا پذیرد ار اندوه دل ~~نمییا بد 4- # # مجا وت : له من الباب السابع %~% 5 - از (ت) و چاپی افزوده شد %~% -ت: # # القینی 7- ت : نی 8 - مجا : سرا . %~% 9- ت : باستادم %~% 10-ت: # # ل که 11 مجا و ت: در روم %~% 12- مجا ms438 وت : در پوشم %~% 13- مجا # # وت : شل 14- از (ت) %~% 15- از (ت) . مجا : مرا . اساس : ندارد 19- # ~~جز اساس ، سایر نسخ : الحسن ( مجا : بوده .ت : ل بوده است) 17- جز # # اساس سایر نسخ : ندارد 18- تصحیح قیاسی %~% 19- ت : خواهدکرد 0ا # # مجا * خانه 21- اساص : بنشستم %~% 22- مجا : رسول %~% 23- تو # ~~24- چا پی: سخنی 25_ ت : را PageV02P761 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0208.png) # ~~و هیچ در خاطرم2 نیامد که دلم بدان 2 قرار گیرد . نا گاه بر زبانم3 ~~برفت4 که5 # ~~قول خنساء . چون سخن خنساء بشنید7 ، رویش برافروخت وگفت : کدام بیت # ~~است (ازآن او)8؟ گفتم : اینکه می گوید : شعر # ان صخرا لمولانا وسیدنا %~% و ان صخرا اذا نشتو لنحار # وان صخرالیاتم11ا بهداه12 به %~% انه علم فی راسه نار # الفارسیة13 : # بزرگ ما و خداوند ماست صخر که او ### | برای مهمان در تنگی افکند مقرش # برنده راه بدو هر کسی، تو گویی هست ### | بلند کوهی افروخته بر از آتش # چو این بگفتم اثر نشاط در بشرهآ او ظاهر شد و گفت : من نیز همچنین # ~~گفتم با این جماعت، و اشارت بهزمرهای کرد که در خدمت او نشسته بودند ، ~~و # ~~از من قبول نکردند . گفتم : امیرالمؤمنین صائب تر است در آنچه گفتم1 . ~~پس # ~~از آن گفت : سخن گوی یا مفضل16. گفتم : چه گویم ؟ گفت : احادیث عرب و # ~~حگایات ایشان . من از آن نوع آنچه یاد داشتم و مرا خوشتر می آمد17 ~~بگفتم18 ، # ~~تا آنگاه19 که مؤذن (به جهت ظهر)29 بانگ نماز21 گفت . فرمود22 که23 حال # ~~نو چگونه است یا مفضل ؟ گفتم : چگونه باشد حال کسی24 که بیست هزاردرم ~~PageV02P762 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0209.png) # ~~وامش باشد وهیچ وجوه ندارد . وقصهآ خود تمامت با او بگفتم . فرمود # ~~که بیست هزار درم4 به وی دهید تا وام 5 بگزارد و بیست هزار 6 دیگر ~~(تابه) 2 # ~~اصلاح رحال خویش صرف کند، و بیست هزار درم تا به8 جهاز دختران 9 کند # ~~وبرعیالان نفقه فراخ دارد. پس10 گفت : یا مفضل چگونه (حسب حال تست)11 # ~~گفته12آ ابن مظفر13؟ العربیتة14: # ~~وقد تعلر15 الدنیا فیضعی16 غنیها ms439 ### | فقیرآ ویغنی بعد بوس 17 فقیرها # ~~و کم قد رأینا من دعدر 19 عیشه ### | و اخری صفا بعد انعدار0 غدیرها # الترجمة21 : # ~~دهر ار چه توانگر را درویش بسی کرد ### | درویش ازو نیز بسی گشت توانگر # ~~بس عیش مکدر که ازو گردد صافی ### | بس منهل صافی که بدو گشت مکدر # ~~باز22 آمدم . # فصل - و این حکایت دلیل است بر آنکه فقر و غنا 23 و دولت و محنت و ~~PageV02P763 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0210.png) # ~~عمل وعزل و اقبال و ادبار به جد و جهد و کوشش و کسب متعلق نیست که ، # ~~الدوبه اتفاهات1 حسنتة والمعنته ببیة مقدره)2 . العربیة : # # سئلت عن فاضل یخل7 به %~% فی فضله خلته و فاکات # # و جاهل بالسرور قد قرنت %~% ساعات ایامه و اوقات # # فتقلت ما الجهد نافعأ لفتی %~% و انما الدوله اتفاهات # الفارسیة)5 : # # دور اگر اهل فضل و معنی را %~% به شراب سرور ساقی نیست # # عادت اینست دهر فانی را %~% ورنه بر فضل هیچ باقی نیست # # واثقم من که فضل و دولت را %~% در یکی خانه هم وثاقی نیست # # وهست زان 6 خران زمانه ولیک %~% با هنرمند جز که یاقی7 نیست]8 # # شربت صبر نوش باید کرد %~% دروی ارچند خوش مذاقی نیست # # دفع حرمان که علت عسرست %~% به دوای طبیب وراقی نیست # # بختودولت بهجهد وجد نبود %~% زانکه این دوجزاتفاقی نیست # الحکایة الخامسة والثلاثون9 - اصمعی گوید 10 : من در ابتدای [ حالت ] # ~~تعلم در بصره بودم و بغایت مقل حال12 و دست تنگ . و بر سرکوچه2 بقالی # ~~بود ، چون بامداد (از پیش)5 او بگذشتمی7 پرسیدی که کجا میروی؟ # ~~گفتمی : نزدیک فلان محدث و چون شبانگاه17 باز آمدمی گفتی [از کجامی ~~آیی؟ # ~~گفتمی از نزدیک فلان ادیب. و چونمن این بگفتمی گفتی]18 وصیت19 قبول ~~کن20 و ### | 3- مچا : سبکت ### | 7- مجا : باقی ### | 110- مجا: ### | 13- ت : PageV02P764 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0211.png) # ~~عمر برباد مده و خود را پیشهای طلب کن که نفع آن به1 تو عاید شود و ~~کاری # ~~اندیش که فایدهای از آن به تو راجع گردد ، هر کتاب که ms440 داری به من ده تا ~~در # ی نهم و سبوی آب بر او ریزم ، بنگر تا از او چندان خمیرمی4 آید که نان # ~~توان پخت ، والله5 اگر تمامت کتبهای خود به من دهی ویک جوز خواهی # ~~به تو)8 ندهم . و9 هرنوبت10 ( که مرا بدیدی همین سخن یگفتی)11 و همین # ~~نصیحت بکردی . من از12 ملامت کردن13 او دلتنگ شدم و به جان آمدم و بعد # ~~از آن هنوز14 (شب)15 بودی که به طلب علم رفتمی و16 شب باز آمدمی تا آن # ~~سرزنش نباید17 شنید . و در آن میان18 حال من از درویشی به غایتی کشید ~~که19 # ~~اثاث20 خانه می آوردم و در وجه نفقه میفروختم . یک روز به راتبهآ ~~روزفرومانده # ~~بودم و) در خانه متفکر نشسته ، موی بالیده شده و جامه دریده گشته و تن # ~~چرک22 گرفته، که خادم امیربصره محمدبن سلیمان بیامد و گفت : امیر3آمی ~~خواند. # ~~گفتم : امیر چه می کند (مردی را)24 که درویشی25 او بدین حد رسیده باشد ~~26 # ~~که می بینی ؟ چون او در من نگریست27 و آن هیأت بشولیده28 و29 حالت ~~پریشان # ~~من مطالعه کرد30 باز گشت و آنچه دیده بود با امیر بگفت21 . (بعد از ~~ساعتی)2 # ~~می آمد وچند تخته جامه می آورد با32 بخور و کیسهای (دروی)34 هزار ~~دینار، و # 1- ث : با 2- ت : باشد %~% 3- چاپی: لاوکی %~% - مجاوت : خمیر # # کی . ب .ل که 6- ت : کث %~% 7- ت : گزر %~% بلمجا وت : ندارد # # 6- ت : ل از من 10- ث : توبتی %~% 11- ت : این سؤال و جواب کردی # # 22-مبا بسیاری . ت : بسیاری تعییر و %~% 13- مجا وت : ندارد 14- # 15 - چاپی : از شب پارهای %~% 16- ت : حل در %~% 17- مجا : # 102- اساس : سال %~% 19- ت : اجراز . چاپی : آجراز %~% 20 # 22- مجا وت : ندارد %~% 22- مجا ، ث و چاپی : شوخ 23- # 23- مبا: با درویشی %~% 28_ مجا : حال %~% 26- مجا: ندارد # 288- مجا : شودیده %~% 29- ت : آن %~% 30- ت : ### | 22-مجا: ساعتی می گذشت دیدم که . ت : ساعتی PageV02P765 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0212.png) # ~~گفت : امیرمرا فرموده است تاترا به حمام برم و سروتن بشویی و ازاین ~~جامهها # ~~هرچه1 ترا میباید2 ms441 بپوشی (و عود بسوزی) و بوی خوش به کارداری، وباقی # ~~جامه و زر4 ترا باشد5 و6 با من به نزدیک امیر آیی . من حالتی دیدم که ~~در # ~~حساب نداشتم، بغایت خوشدل شدم و امیررا7 دعا و ثنا8 گفتم وشکرها گزاردم ~~و # ~~آنچه فرموده بود به جای آوردم و با خادم به نزدیک او رفتم . چون بر وی ~~سلام # ~~کردم9 اعزاز فرمود وجای10 نیکوبنشاند12 و گفت: یاعبدالملک ترا ~~برای12ادیبی # ~~پسر امیرالمؤمنین اختیار کردم ، ساخته شو تا به حضرت 14 اوروی15 . او ~~را دعا # ~~کردم16 و گفتم : سمعا و طاعة فرمانبردارم. کتابها جمع کنم و روی ~~به17حضرت # ~~آورم . گفت : مرا وداع کن و فردا میباید18 که بیرون روی . من دست ~~اوبوسه # ~~دادم و (بیرون آمدم)19 و (از کتب)20 هرچه12 بدان احتیاج داشتم22 بر ~~گرفتم # ~~و باقی در خانهای12 نهادم و عجوزی را (از اقربا)24 در آن سرای15 ~~بنشاندم. و # ~~(روز دیگر)26 رسول امیر27 محمد بن28 سلیمان آمد و کشتی ترتیب کرده بود9 # ~~و(اسباب وآلاتی)30 که در سفر باید مرتب کرده. (در کشتی نشستم)31 و ### | 2- م زروجامه ### | 10 ### | 19- ### | 25- ### | 27- مجا: ### | 3 مچا : PageV02P766 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0213.png) # ~~به جانب بغداد روانه شدم1 . و چون به بغداد رسیدم به 2 نزدیک هارون ~~الرشید # ~~وفتم وبر وی سلام کردم ، بعد از جواب سلام گفت : عبد الملک بن قریب # ~~الاصمعی تویی؟ گفتم : بندهآ امیرالمؤمنینام . گفت : بدان کهفرزند، ~~مردرا نور # ~~دیده و میوهآ دل و آسایش روح وقوت پشت مرد باشد . ومن فرزند خود محمد # ~~امین را به تو تسلیم خواهم کرد به امانت تا علم وقر آن آموزی و زنهارتا ~~چیزی # ~~که دین او را تباه کند یا اعتقاد او فاسد گرداند نیاموزی ، باشد که ~~امام مسلمانان # ~~شود5 . گفتم : به سر و چشم فرمان بردارم . پس او را حاضر فرمود و به من # ~~تسلیم کرد و مرا و7 ( او را )9 به9 سرایی بردند که به جهت ما خالی کرده ~~بودند # ~~و به هرچه احتیاج باشد0 از خدم وحواشی وفرش ms442 وآلت مرتب کرده1 . وهر # ~~ماه دو هزار12 درم13 وظیفه ساخت که به من رسانند و هرروز مائدههای14 ~~آراسته # ~~چنانکه از آن پادشاهان 15 و خلفا باشد می آوردند، ومن در میان آن تأدب ~~6 # ~~کارهای17 مردم18 می گزاردم وحاجات اصحاب حوایج عرضه میداشتم، وخدمتها # ~~می کردند و تحفه)19 و عراضهها می آوردند. و ( هرمال که به من میرسید. ~~%~% ) # ~~به بصره می فرستادم22 تا به جهت من آنجا23 (عقاروضیاع)24 واسباب25 می ~~ساختند. # ~~و فرمودم تا سرایی 26 خوب" بنیاد نهادند28 و تمام کردند و من مدتی در ~~دار - # ~~الخلافه بماندم تا آنگاه29 که محمد امین قرآن و فقه بیاموخت و در شعر و ~~لغت PageV02P767 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0214.png) # ~~ماهر واستاد گشت و به اخبار و احادیث 2 عرب 3 عالم شد و بر رشید عرضه # ~~داشتم ، امارات رشد در اوظاهر یافت وبغایت پسندیده داشت و از هرچه ~~بپرسید # ~~جواب صواب گفت4. (بعداز آن)5 فرمود که6 (خطبهای اختیار کن تا یاد ~~گیرد)7 # ~~من ده خطبه با بلاغت وفصاحت اورا یاد دادم . وروزجمعه درمسجدجامع8 ~~بیرون # ~~آمد و خطبهای10 خواند وامامت کرد و از جوانب ثناها 11 گفتند12 و تمامت # ~~بزرگان و ارکان دولت و خواص ومقر بان واهل حرم و اقارب و سایر وچوه - # ~~الناس و اعیان شهر مرا هدیهها و. تحفهها فرستادند و مالی عظیم 13 جمع ~~شد14 . # ~~بعد از آن)15 رشید مرا بخواند و گفت : یا عبد الملک16 خدمتی نیکو کردی # ~~و حقی بزرگ ثابت گردانیدی 17، اکنون وقت آرزو خواستن است بخواه تا # ~~هر درخواست که کنی)18 مبذول دارم . گفتم : به اقبال امیرالمؤمنین وکرم ~~او # ~~هیچ آرزو باقی ندارم19 و20 مرادهای من به دولت او21 حاصل شده است. ~~بفرمود # ~~تا خلعتی گرانمایه در من پوشانیدند و مالی عظیم از ناطق و صامت ( و ~~کنیز کان # ~~و غلامان)22 و طیب و فرش و آلت و جامهها از هرنوع23 بیاوردند وبه من ~~تسلیم # ~~کردند . من او را شکر گفتم و دعاکردم و گفتم : اگر امیر ms443 المؤمنین صواب ~~داند # ~~اجازت فرماید تا به وجه تفر جی به بصره روم و روزی چند آنجا باشم و ~~مثالی # ~~فرماید تا24 امیر بصره خاص وعام را فرماید25 تا به سلام من آیند و آنچه ~~از PageV02P768 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0215.png) # ~~شرایط استقبال و اعزاز و اکرام باشد به جای آرند1 . اجازت داد 2 و ~~بفرمود # ~~که 4 مثالی (بر آن جمله)5 در قلم آوردند. و به بصره رفتم و سرایی ~~پادشاهانه # ~~جهت 6 من بنا کرده بودند و ضیاع بسیار 7 خریده و نعمت من در میان (اهل ~~آن # ~~شهر)8 فاش شده ، هیچ کس نماند از وضیع و شریف (اهل بصره)9 که بهسلام # ~~واستقبال من نیامد. وچون روز سیم بود آن بقال با اصاغر10 و اراذل (اهل ~~بلد)1 # ~~که باقی12 مانده بودند به نزدیک من آمد13 و14 سلام کرد و مرا گفت : (یا ~~عبد - # ~~الملک15 چگونهای) تو16؟ من از او تعجب نمودم که او مرا همچنان خطاب کرد # ~~که امیرالمؤمنین کردی . من به خیر و خوبی جوابش دادم و گفتم : وصیت تو # ~~قبول کردم و هرکتاب که داشتم جمع کردم وده سبوی17 آب بر او ریختم و # ~~چندان خمیر از آنجا حاصل آمد که این همه نان پخته شد که میبینی ، و ~~بعداز # ~~آن با او احسان کردم و و کیلی خود بدو دادم . # فصل - و در این حکایت بشارت است طلبهآ علم وحکمت را18 وحمله19آ فضل # ~~و ادب را که اگرچه شبهای20 دیریاز21 در تکرار به روز آرند و روزهای ~~دراز در # ~~تحصیل به شب رسانند ، و در اوان22 تعلم مذلتها23 تحمل 24 کنند و در ~~ابتدای # ~~تلمذ بر بی بر گیها صبور باشند، ودرایذایی که از جهانیان25 بینند ~~شکیبایی نمایند # ~~و بر ملامتی که از خسیسان شنوند بردبار باشند خدای - تعالی26 - رنج ~~ایشان # ~~ضایع نگذارد27 و فایدهآ آن مشقت که کشبده باشند به همه حال در دنیا و ~~آخرت PageV02P769 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0216.png) # ~~بیابند وثمرهآ آن جد وجهد در عاجل و آجل ms444 ببینند چنانکه عبدالملک (بن ~~قریب)1- # ~~الاصمعی دید . ومتعلم باید که بهسرزنش جاهلان و ملامت نادانان دست از ~~تعلم # ~~باز2 ندارد و پای از ترد د به در گاه عالمان باز نگیرد 3 و به زخارف ~~دنیا وحطام # ~~آن3 و کسب آن از تحصیل علوم5 خود را مشغول نگرداند که یک مسأله ازعلم6 # ~~از دنیا7 و هرچه در وی است8 به نزدیک9 عاقلان قدر بیش دارد، چنانکه ~~گفتهام . # ~~العربیة : # # آلعدم خیر من الدنیا وما فیها %~% و شر من فی الوری وغد یصاهیها # # مناهل العیش یلجهال صافیة %~% لولا یشاب بیریب الدهر صافیها # # و گل نفس بداء آلجهل قدمرضت %~% بشرب العلم ممجون یعافیها # # آلعلم والفضل و الآداب منقبه %~% من حازها کف عن کخییب10 عافیها # # بموت غیظا منافیها بشقوته %~% و نال طالبها کل المنی فیها # الفارسیة11 : # در علم رنج بر که یکی روز بر دهد ### | چون تربیت کنی تو نهالش ثمر دهد # عاقل همیشه خسبد در خاک بهر علم ### | برباد ، عمر جاهل در کسب زر دهد # بر اهل روزگارت آخر دهد سری ### | اول اگرچه علم ترا درد سر دهد # عالم درخت پر بر و جهال بی برند ### | اینرا12 زمانه پرورش13 (آنراتبر14 دهد)15 PageV02P770 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0217.png) # ~~خواهی که تا به پای شرف برفلک روی ### | عقلت بر آسمان کشد و علم بر دهد # ~~شاخیست خشک [کلک]1 در آب سیاه نقش ### | کز صد هزار طوبی بر بیشتر دهد # ~~خشکی کند حسود ترا آن زمان که او ### | آب رخت ز آب سخنهای تر دهد # ~~عیسی دمی گزین ومشوخراگرچه چرخ ### | افسار را به هیسی و افسر به خر دهد # ~~چون پرده درهواست معلق بههردر آنک ### | دل را به حرص پر هوس پرده در دهد # ~~از بحر حرص و غفلت آن مرغ بگذرد ### | کو را خلوص بال و کرامات پر دهد # ~~سر بادبان نخوت و تن لنگر هیوب ### | زین بحر3 ، آن4 سفینه ترا کی گذر دهد # ~~چون بر اصول فعل بود قولهات راست ### | حکمت بسی ز پردهٔ‌ فکرت به در دهد # ~~مرفوع ms445 گردد اسم تو آن دم که فکرتت ### | ازمبتدای5 قطرت انسان خبر دهد # ~~باعقل علم ضم کن وچون فتح برسر آی ### | خود دهر خفص عیشت بی ذل6جر7 دهد # ~~الحکایة السادسة و الثلاثون8 - مسرور9 گوید : مأمون خلیفه یک روز مرا ~~PageV02P771 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0218.png) # ~~بخواند و گفت : چند گاه است تا صاحب خبر1 مرا اعلام می کند2 که مردی # ~~هرروز به خرابههای برامکه می آید و برایشان نوحه (وزاری)3 می کند ومی ~~گرید # ~~و مرثیههای ایشان میخواند (و باز می گردد) 4 . تو و دینار بن عبدالله ~~هردوبر- # ~~نشینید و در آن ویرانهها5 پنهان باشید تا آن مرد بیاید ، وصبر کنید تا ~~آنچه خواهد # ~~گفت بگوید 6 وهرچه بخواهد7 کرد می کند 8 ، و چون (عزیمت مراجعت # ~~کند)9 او را بگیرید و به نزدیک10 من آرید . (ما هردو)11 بر ~~موجب12فرمان13 # ~~وقت سحر بر نشستیم و بدان اطلال رفتیم و (هر یکی در گوشهای) 14 پنهان # ~~ینشستیم (و بفرمودیم تا چهار پایان را از آن موضع دورتر بردند)15 . ~~وچون # ~~بامداد16 شد خادمی سیاه17 دیدم18 که بیامد و کرسی بیاورد و بنهاد، . ~~براثر وی # ~~کهلی با زیب و بها20 بیامد وبر آن21 کرسی نشست و به هرسوی22 بازنگریست # ~~و چون کسی" را24 ندید نوحه و زاری و بکا آغاز نهاد و بسیار بگریست وبر # ~~فوت26 ایشان تأسف خورد27 و به نیکویییاد کرد، و چون خواست که باز گردد # ~~ما هردو برخاستیم و او را بگرفتیم. گفت: شما کیستید28 و از من چه ~~میخواهید؟ # ~~گفتم: او دینار بن عبدالله است ومن مسرورخادم29، امیرالمؤمنین20 ~~فرمودهاست21 # ~~که ترا به خدمت او می بریم)32. از33 این سخن مشو ش شد و گفت34: مرامهلت ~~PageV02P772 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0219.png) # ~~دهید1 تا وصیتی بکنم . (گفتم2 : کار را باش) . گاغذ و دوات خواست و # ~~وصیت نامهای4 نوشت5 و بدان خادم داد ( که با او بود)6، و ما اورا ~~بیاوردیم # ~~و2 پیش خلیفه8 بربای9 بداشتیم . چون مأمون او را بدید روی ترش کرد ~~وبانگ # ~~بر او زد و ms446 گفت10 : کیستی تو22 و از کجایی ، و چه حق دارند برامکه12 ~~برتو که # ~~برایشان این13 نوحه و زاری می کنی14 ؟ گفت : یا امیرالمؤمنین برامکه را ~~برمن # ~~حق 15 بسیار است و ایادی بیشمار ، اگر اجازت فرماید 16 یکی از آن جمله ~~با # ~~امیرالمؤمنین حکایت کنم . مأمون گفت : بگوی17 . گفت : من منذربن ~~المغیرة - # ~~الدمشقی ام از خداوندان حسب و نسب ومروت18 ، در حجر دولت نشو و نما # ~~یافته وبر کنار نعمت پروریده2 شده . وقتی دولت برعادت خویش بی وفایی # ~~آغاز21 نهاد و نعمت بر رسم خود بی ثباتی پیشه کرد22 و آن راحت زوال ~~پذیرفت # ~~و آن ثروت انتقال23 ، و به حدی رسید که ضرورت (شد از)24 وطن اصلی ~~(مفارقت # ~~کردن)25 و درویشی و احتیاج به غایتی انجامید که ورای آن در تصو ~~رنیامد26. # ~~مردمان مرا به برامکه اشارت کردند و به زیارت ایشان محرض گردانیدند12 و # ~~گفتند : اصلاح خللی که در کار28 تو ظاهر شده است جز به واسطهٔ‌ تربیت ~~ایشان # ~~ممکن نیست . من از شام قصد بغداد کردم و با من زیادت29 از بیست کودک ~~وزن PageV02P773 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0220.png) # ~~و عیال بودند . چون به مدینة السلام رسیدیم1 آن (اطفال وعورات) را در # ~~مسجدی فرو آوردم و جامههایی3 که برای دیدار4 مردمان معد کرده بودم در # ~~پوشیدم وروی به راه آوردم وعیال واطفال5 را گرسنه در[ آن63 مسجد ~~بگذاشتم و # ~~ندانستم که7 کجا روم، تا به مسجدی رسیدم منقش و مزخرف 8 به فرش وآلت # ~~و جماعتی پیران در نیکوترین زینتی10 (وزیباترین هیأتی)11 در آن ~~مسجدنشسته. # ~~من در آن مسجد رفتم13، دردلم افتاد که حاجت13 خود بر آن جماعت عرضه ~~دارم و # ~~به14 اصلاح حال خود از ایشان استمدادی کنم ، و از آن15 تشویر وخجالت16 ~~که # ~~هر گز خود را در آن مقام ندیده بودم سخن بر من بسته شد و ندانستم که چه ~~گویم. # ~~من هنوز در آن اندیشه بودم که آن18 طایفه19 باجمعهم بوخاستند20 وبیرون ~~آمدند # ~~و من نیزبا ms447 ایشان موافقت کردم، و ما را به21 سرایی بردند که در گاهی2 ~~مرتفع و # ~~دهلیزی دراز داشت و23 صحن سرای24 در غایت سعت و نهایت فسحت25، و در # ~~میان آن بستانی و درمیان بستان دکانی بزرگ26، بر12 چهارطرف ~~اودارافزینهای8 # ~~آبنوس29 زده و تختهای عاج نهاده ، و یحیی بن خالد بر آن دگان30 نشسته31 ~~. # ~~آن جمع بر آن دکان 32 بنشستند33 و من نیز با ایشان (موافقت کردم)34 ~~وخادمان PageV02P774 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0221.png) # ~~در ما نگریستند1 و بشمردند ما3 صد و یک تن بودیم . صد ویک خادم ~~بیامدند5، # ~~( در دست هر یکی)6 مجمری از زر7 ، و در8 (آن مجمره پارهای)9 عود خام10 # ~~بو آتش نهاده ، و ( هرغلامی کمری11 مرصع بر میان بسته)12. آن13 ~~عودسوزها # ~~په نزدیک ما آوردند و (جمله را)14 بخورکردند . و بونابی بیامد درغایت ~~جمال # ~~و نهایت کمال ، خط غالیه گون از کنار رخسارش دمیده ، ونهال قدش ~~برجویبار # ~~حسن بر کشیده و بر یک کنارهآ آن15 بساط نشست164. و چون از بخورفارغشدند # ~~یحیی (ین خالد) روی به قاضی18 کرد و گفت : دختر من عایشه را با آن19 # ~~پسر عم من نکاح کن . او خطبه بخواند وعقد نکاح ببست و ازجوانب20 نثار ~~آغاز # ~~کردند . نافههای مشک و گویهای عنبر اشهب و صورتهایی21 از چوب عود خام # ~~ساخته ، مردمان بر میچیدند11 و من نیز مبالغی12 از آن برچیدم . بعد از ~~آن صدو # ~~یک خادم دیگر بیامدند : هریکی طبقی از نقره بر دست نهاده، و هزار دینار ~~زر به # ~~مشک برآمیخته24 ( بر آن طبق کرده)25 ، و در پیش هر یکی7 طبقی27 از آن28 # ~~بنهادند ویکیک29 برمی خاستند وزر30 در آستین میریختند و طبق دردست می ~~گرفتند # ~~و بیرون میرفتند . من تنها بماندم و نمییارستم که زر وطبق بر گیرم و ~~بیرون # ~~روم چنانکه دیگران31 ، که مر آن مال بزرگ و بسیار مینمود32 و خود را حد # ~~آن نمیدانستم و از غایت احتیاج و افلاس دل نمیداد که از سر آن مال33 ~~برخیزم ### | 2 مج ms448 ### | 1- مجا : ### | 4 PageV02P775 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0222.png) # ~~و دست تهی بیرون روم) . سر در پیش افکنده بودم و تفکر می کردم ، تا # ~~آنگاه که ملول و دلتنگ شدم . چشمم بر (خادمی از آن خدم)2 افتاد3 که مرا ~~به # ~~چشم اشارت کرد که طبق بر گیر وبیرون رو . من طبق بر گرفتم و میرفتم و ~~باور # ~~نمیداشتم 4 که آن به من خواهند 5 گذاشت و هرلحظه باز پس مینگریستم 6، # ~~و یحیی بن خالد خود مرا میدید و حرکات مرا مطالعه می کرد و من از آن ~~غافل # ~~تا به نزدیک پرده رسیدم ، خواستم 2 که9 قدم در دهلیز نهم . مرا باز ~~گردانیدند # ~~ومن از زر وطبق1 نومید شدم ، ومرا با10 پیش یحیی بردند1 . فرمود که ~~بنشین. # ~~بنشستم و از حال و قصهآ من بپرسید که کیستی و از کجا آمدهای12. من ~~تمامت # ~~قصه با اوشرح دادم، تا آنجا رسیدم که فرزندان13 وعورات14 را گرسنه ~~درفلان # ~~مسجد نشاندهام15 ، فرمود که موسی را آواز دادند16 . گفت : ای پسر این2 ~~مردی # ~~است از خداوندان نعمت و اصحاب بیوتات قدیم ، نوائب روز گار و حوادث # ~~ایام او را بدین روز نشانده18 است وازخان و مان ووطن اصلی جدا19 شده ، ~~او # ~~را با خویشتن20 اختلاط ده و با او نیکویی کن. موسی مرا به سرای خویش11 ~~برد # ~~و خلعت فاخر22 و23 جامههای خاص24 خود در من پوشانید25 و آن روز و آن شب # ~~به26 نزدیک او در27 شادی و عیش بودم12 . (وقت صبح)29 برادرش30 عباسرا1 # 1- مجا : یکی از آن خادمان . ت : یکی از آن خدم ### | 3- مجا: ### | 10 PageV02P776 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0223.png) # ~~آواز داد و گفت و زیر این مرد را به من سپرده است و مرا در اعزاز و ~~اکرام او # ~~وصیت فرموده، و میخواهم که برنشینم و به سرای امیر المؤمنین روم1 ، او ~~به # ~~نزدیک تو خواهد بود ، باید که در مراعات او مبالغت نمایی . عباس ~~مرابهسرای # ~~خود برد و (با من) همان طریق مسلوک داشت که برادرش موسی ms449 . و همچنین # ~~هر روز مرا دست به دست میبردند و ضیافت و دلداری می کردند تا روزدهم # ~~مرا5 به نزدیک یحیی بردند7 و یک شبانروز در سرای او بودم . چون بامداد9 # ~~شد خادمی بیامد وگفت : برخیز و با سر فرزندان10 خودرو . من22 با خود ~~گفتم: # ~~اگر فایدهآ توقف12 ده روزه همان طبق زر و نثار بیش نخواهد 13 بود ~~کاشکی14 # ~~همان روز با سر15 عیالان16 رفته بودمی . و بعد از آنکه12 از این سرای ~~بیرون # ~~روم دیگرباره2 که مرا به12 یحیی12خالد رساند23؟ برخاستم و مترد دوارمی ~~رفتم # ~~وخادم در پیش"1 ، تا25 به سرایی رسیدم16 در غایت (کمال و ترتیب وخوشی) # ~~و نهایت دلکشی)28 ، و به اصناف فرشها و پردههای1 خوب10 بیاراسته21 . و # ~~چون به میان سرای رسیدم فرزندان و عیالان را دیدم در صحن 2 سرای # ~~می خرامیدند و جامههای اطلس و دیبا پوشیده ، (و صد هزار درم)25 و ده ~~هزار PageV02P777 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0224.png) # ~~صله1 آنجا آورده بودند1 . و خادم قبالهآ دودیه معمور با تمامت ارتفاع ~~به من تسلیم # ~~کرد و گفت : ( این ضیعهها3 و این سرای2 و5 هر ترتیب6 که در اینجا است) # ~~جمله8 حق وملک تست، ومن تا آنگاه که نائبات زمانه روی بدیشان آورد و # ~~حوادث قصد ایشان کرد در سایهآ ایشان در2 عیش کامل و رفاهیت تمام زند ~~گانی # ~~می کردم و اکنون هر آنچه دارم از بقایای هبات و عطایای"1 ایشان است12 ، ~~و # ~~بعد از وفات ایشان عمرو بن مسعده خراجی گران بر آن ضیعتها نهاد که ~~ایشان13 # ~~تملیک من14 کرده بودند چنانکه دخل آن به15 خرج وفا نمی کند16، و من هر ~~گاه # ~~که دلتنگ شوم و بلیتتی روی نماید17 وناکامیی18 پیش آید19 بدان20 ~~خرابههاروم # ~~و ساعتی بگریم و لحظهای نوحه کنم و از آن ایام گذشته که در دولت21 در # ~~شادکامی و کامرانی گذاشته بودم یاد آرم و ایشان را شکر و دعا گویم و ~~روز گار # ~~را در بیوفایی و بی ثباتی نکوهش ms450 کنم، و شکایتی28 و درد دلی که از ~~ناموافقی # ~~ایام داشته باشم با آن طلل و دمن بگویم23 ، دل را اندک مایه24 تسلتی ~~حاصل آید # ~~و باز گردم . مأمون را از شنیدن این حکایت رقت آمد25، بفرمود تا عمرو ~~بن مسعده # ~~را حاضر کردند26 وهرچه در آن مدت بر خراج او27 زیادت کرده بود بفرمود8 # ~~تا باز داد29 و خراج او هم بر آن مدت 30 که به31 روز گار برامکه بود 32 ~~مقرر ### | - ### | ### | 1- ### | 93 PageV02P778 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0225.png) # ~~کند و بعد از این او را عزیز دارد (و اکرام وانعام فرماید . و) چون ~~مأمون این # ~~حکم بفرمود آن پیر1 به های های بگریست به درد دل هرچه تمامتر. مأمون ~~گفت: # ~~با تو احسان و اجمال کردم و قرمودم به تجدید، موجب این گریستن چیست؟ آن # ~~پیر گفت : همچنین است که امیرالمؤمنین میفرماید و 2 از 3 عاطفت و مرحمت # ~~و پادشاهی) هیچ باقی نگذاشت ، امتا آن نیز هم از بر کهآ برامکه و ~~بقیە5آ # ~~احسان ایشان بود . مأمون گفت : باز گرد در امان6 سلامت و کامرانی وهم ~~براین # ~~شیوه باش که وفا مبارک است و حسن ههد از ایمان7 . # فصل - و در این حکایت دو خصلت (است که) 8 میشاید9 عاقل را 10 تا # ~~به آن11 مقتدی گردد و به انوار آن مهتدی شود : # یکی - افاضت کرم و سخا و اشاعت بذل و عطا و پایمردی ارباب حاجات # ~~و دستگیری اصحاب واقعات، که هر که به حلیهآ کرم متحلی گشت12 به همه حال # ~~در دنیا و آخرت مقام او محمود باشد و نجم معالی او در برج شرف مسعود ، ~~و # ~~در حیات وممات)13 به14 افادت معروف گردد و در غیبت و حضور چون مشک # ~~در افواه به ذکر خیر مذکور 15 خواهد بود، و این ابیات از گفتهآ من ~~مناسب این # ~~معنی است . العربیتة : # # آعز آخلاق آشراف الوری الجود %~% لد تنتهوا عنه یا آهل النهی جودوا # # جودوا تنالو) آلمعالی وهی منقبة ms451 %~% ما جازها قط الا زمرة جود # # من رامها دلیجد ولیدر ان له %~% لا یقبض16 المجد الا الفضل و الجود ~~PageV02P779 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0226.png) # ~~لفارسیة)1 : # ~~ای از غرور گشته بر اقبال متکی ### | شاکر’ ز روزگار وز تو خلق مشتکی # ~~در دست حادثات شوی همچو موم نرم ### | هر چند تیز و برآن همچون3 بلارکی # ~~وقت هلاک ترک کنی گرچه از شرف ### | همچون کلاه این دم بر فرق تارکی # ~~هست این یقین که طی کند ایام فرش عمر ### | در نشر و حشر اگر ز سر جهل در شکی # ~~در صحن باغ اگر چه به خدمت گه بهار ### | گل خنجگی5 همی کند و ماه ایبکی # ~~از یک دم تموز به باد فنا دهد ### | لاله لباس اطلسی و سبزه طوطکی # ~~تا کی اسیری هوس ای7 میر و پادشاه ### | تا چند بند گی زر8 ای خواجه وزکی # ~~پیریست روز گار که در ملعب10 هوا ### | از خویشتن نماید آیین کودکی # ~~تلبیس او شناسد آنکس که با ذکاست ### | لیکن درین زمانهٔ‌ کژ طبع کوذکی؟ PageV02P780 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0227.png) # ~~چون تکیه گاه زود شود زیر دست خلق ### | آن خفتهای که هست در (آن باب متکی) # ~~باقی چو نیست اندک و بسیار جاه و مال ### | بسیار بخش باش و مخور غم زاندکی # ~~چون شاخ نیکنامی نامی به بخششاست2 ### | کن اقتدا یه جعفر و یحیای برمکی # و دوم - در شکرمنعم در محنت و شادمانی و مرگ و زند گانی و غیبت و # ~~حضور او قیام نمودن و به اقامت شرایط حسن العهد وحفظ الغیب وقا فرمودن، # ~~که این شیوه عاقبت محمود و خاتمت پسندیده دارد و سبب دوام دولت ومکنت # ~~وزیادتی حشمت و نعمت گردد، چنانکه آن دمشقی را حسن عهد و وفای کرم # ~~آل برمک بعد از مرگ ایشان دستگیر آمد ، و در این معنی می گویم، : # العربیة : # # اشکر مخلفته5 المزید ومن2 اتی %~% بالشکر للنعماء زاد نعیمه # # آحرز بیحسن العهد ما الفیته %~% فالشکر یبقی 8 و الوفاء ددیمه # الترجمة9 : # # وفا نمای که اقبال تو ms452 شود وافی %~% چو توقیام نمایی به حسن عهدو10وفا # # وفای عهد توشد برصفای سینه دلیل %~% ز خبث باطن خیزد همیشه غدروجفا # # شوی زجملهآ لذات خویش مستوفی %~% اگرترابه وفا هست حظ11 مستوفا12 # الحکایة السابعة و الثلاثون13 - آوردهاند که در کوفه مردی بود از اهل فضل ~~PageV02P781 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0228.png) # ~~وادب به معاشرت وظرافت وخوش طبعی ولطافت معروف[بودی]1، وبهشطارت و # ~~سبکروحی موصوف ، به مجالس انس اکابر وصدور وارباب نعم و اصحاب # ~~مناصب حاضر شدی و مردمان2 به منادمت و مجالست او رغبت نمودندی و او را # ~~هطاما فرمودندی، وتحفههای فراوان بفرستادندی3 ووجوه معیشت اوازآن بودی، # ~~و پیوسته در عیش وفراخی نعمت روز گار گذرانیدی . روز گار بر هادت خود # ~~با او بیوفایی آغاز نهاد و رغبت مردمان به5 صحبت او فتور پذیرفت6 ~~وطبیعتها7 # ~~از او ملول گشت وخاطرها سآمت یافت وازمجالست ومنادمت اواعراض نمودند8، # ~~و مبرات و هبات ایشان از او منقطع گشت . وچون حرفتی دیگرندانست و کاری1 # ~~نتوانست کرد در خانه بماند ومردمان او را10 فراموش کردند و قوت او از ~~بهای # ~~ریسمان11 عیالانش بود . اوحکایت کرد که روزی12 درحالتی13 (هرچه ~~پریشانتر)4 # ~~بودم ، در منزل خود نشسته که آواز سم اسبی به گوش من آمد و از 15 پی آن # ~~حلقهآ در بجنبانیدند16 . من جواب دادم، وازاسب17 فرود آمد18، ونسب19 ~~وغرضش # ~~بپرسیدم . گفت : برادر زادهای از آن تو که نامش نمی گویم ترا سلام ~~میرساند # ~~ومی گوید که من متواری و مستورم و دلتنگ میشوم و با هر کسی21 راز ~~درمیان # ~~نمیتوانم نهاد وپرده از کار خود نمیتوانم22 گرفت ، اگر مصلحت بینی ولطف # ~~فرمایی و امشب2 حضور ارزانی داری تا به لطف محاوره وحسن منادمت تو # ~~استیناس یابیم منتی عظیم و موهیتی عمیم باشد . با خود گفتم : مگر بخت ~~خفته # ~~بیدار خواهد شد وچشم حرمان در خواب خواهد رفت . وهیچ23 جامه نداشتم ### | 3- ### | 7- مجا : ### | 10 ت : ازاو11- ### | 12- مجا: غایت PageV02P782 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0229.png) # ~~که بپوشم1. چادری از آن زن در خود پیچیدم و جنیبتی که با او بود ms453 ~~برنشستم # ~~و برفتم 2 . مرا به نزدیک جوانی بردند (خوب سیرت نیکو صورت) . # ~~چون مرا بدید بر پای خاست و معانقه کرد و تفقد و تلطفی که رسم باشد به ~~جای # ~~آورد . وبعد از آن طعام آوردند و چون فارغ شدیم شراب خواست وبه محادثت8 # ~~مشغول شدیم و در هر فن که شروع کردیم او از من کاملتر بود و وقوف بیشتر # ~~داشت . و چون وقت سحر نزدیک شد گفت : طمع میدارم که از حال من واسم # ~~و نسب من نپرسی0 و به زیارت من مداومت نمایی12 . و انیانی درم بیرون ~~آورد # ~~و گفت : میباید که این12 قبول کنی و بعد ازاین خود هرچه مرا باشد با ~~تومضایقه # ~~ترود . شراب در من اثر کرده بود و نخوت و عجبی که لازم این14 حال باشد # ~~بدید آمده ، ومصلحت بر خاطر پوشیده گشته . گفتم : لا والله ، من از تو ~~هیچ # ~~قبول نکنم ، تو مرا از بسیار 15 خلایق بر گزیدی و محرم راز16 خود ~~گردانیدی ، # ~~از تو)12 اجرتی قیول نکنم و پاداشی 0 طمع ندارم21. و همچنان دست. # ~~بهی و سر پر از غرور باخانه آمدم، وعیالان چشم نهاده بودند23 (وامیددر ~~بسته)24 # ~~که دری گشاده شد25، و به همه حال بافایدهای باز گردم . چون26 ~~ایشانراازحال27 # ~~اعلام دادم و از فعل خود پشیمان شدم و احتیاج سخت تر شد و فقر زیادت ~~گشت ### | 9 PageV02P783 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0230.png) # ~~و مدتی دیگر1 بگذشت 2، یکبار دیگررسول آن مرد بیامد، واستدعای حضور # ~~من کرد. چون برفتم او همان مال بر من عرضه کرد ، ومن4 همان امتناع (که ~~بار # ~~اول کرده بودم)5 بکردم ، و بی بهره و خایب با 6 خانه آمدم و زن و ~~فرزندان # ~~مرا سرزنش کردند8 . گفتم : اگر8 این نوبت10 مرا بخواند و چیزی به1 من # ~~دهد12 اگر قبول نکنم تو بر10 من14 به سه طلاق باشی15 . و مدتی دیگر، ~~درازتر # ~~[از]12 بار اول در آن محنت بماندم تا آنگاه که رسول او آمد، وچون ~~برخواستم8 ms454 # ~~تشست 19 زن گفت : ای بدبخت سو گند یاد دار و گریستن فرزندان2 و فقر و # ~~احتیاج خویش فراموش مکن . و چون نزدیک 21 ( آن جوان رسیدم)22 و شراب # ~~بیاوردند23 گفتم: مرا اندک عارضهای هست که شراب آنرا مضر باشد ، ~~اگرامشب # ~~از شراب عفوفرمایی منت دارم و غرض24 آن بود تا رای و عقل با من باشد ~~واز # ~~عطا25 محروم نمانم. و26 جوان به شراب خوردن مشغول گشت27 و من با اوسخن # ~~می گفتم ودلداری مینمودم . و چون وقت مراجعت من شد18 انبانی بیاورد و # ~~الحاح کرد تا قبول کنم . من قبول کردم . او بوسه29 بر سر من داد و بر ~~آن: # ~~قبول از من)31 منت بسیار داشت . برنشستم و با خانه2 رفتم و انبان پیش ### | 9-ت: PageV02P784 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0231.png) # ~~عیالان (نهادم . وچون سر) بگشادیم پر از زر بود ، چندین هزار دینار در # ~~آنجا4 . خدای5 را شکر گزاردیم6 و حال ما بغایت 7 نیکو شد و8 نظام تمام # ~~یافت، و من از آن زر اسباب وضیاع9 و اثاث و مراکب و آنچه خداوندان نعمت # ~~وارباب ثروت را داشتن عادت باشد بخریدم20 و12 مردمان12 باردیگر13 به ~~صحبت # ~~من رغبت نمودند ، و پنداشتتد که من به14 حضرت پادشاهی بودهام و توانگر ~~و با- # ~~نعمت باز آمدهام . و بیش رسول آن مرد به نزدیک من نیامد . و چون مدتی ~~(از # ~~این سخن 15) بگذشت یک روز سوار در میان شهر میرفتم . غوغائی و انبوهی # ~~دیدم . سبب آن پرسیدم . گفتند : مردی از فلان قبیله راه میزده است17 ~~و"1 دیر # ~~بود تا سلطان18 او را می طلبید ، امروز در فلان موضع نشان (او ~~یافتند)10 و # ~~لشکر21 (در و بام)22 آن موضع23 فرو گرفت24 تا او را بگیرند و اواینک25 ~~بیرون # ~~آمده است26، چون27 شیربرایشان حمله می کند28 و به هرطرف که روی مینهد9 # ~~از بیم شمشیر اوهزیمت میشوند . نزدیک رفتم22 واحتیاط32 کردم ، آن جوان # ~~بود که با من آن لطف و احسان کرده بود . من12 از اسب فرو ms455 آمدم و عنان ~~در # ~~دست ( در میان آن جمع34) روی بدو نهادم . و او15 چون برایشان36 حمله ~~کرد27 PageV02P785 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0232.png) # ~~(از بیم تیغ او)1 منهزم شدند بر جای خود بایستادم 3 تا او به من رسید . # ~~گفتم : مادر و پدرم 4 فدای تو باد بر اسب نشین5 و راه خلاص گیر6 . ~~(واسب # ~~زا2 پیش8 کشیدم)9 . او در حال سوار شد و بر آن جماعت حمله کرد (و آن # ~~زمره که گرد او در آمده بودند گرد او ندیدند)11 . مرا بگرفتند و ~~خواروذلیل # ~~سست کرده بودند 14 و جنایت بر من درست، پیش عیسی بن موسی بردند و من # ~~چون15 جز اعتراف به گناه و صدق در سخن چارهای17 ندانستم از عیسی التماس # ~~کردم تا مرا به خویشتن نزدیک گردانید و صورت حال17 چنانکه بود از اوتل ~~تا18 # ~~به آخر و اثر19 (اکرام و انعامی20 که از او11 مشاهده کرده بودم و آنچه ~~خلاص # ~~او از این ورطه به طریق مکافات بر خود واچب دانستم)2 شرح دادم2 . عیسی # ~~( بن موسی)24 آهسته با من گفت : نیکو کردی، ایمن باش و باک مدار. پس ~~روی # ~~بدان عوانان کرد و گفت : مسلمانی را سنگریزهای در سم اسب بگیرد25، ~~بهجهت # ~~ازالت آن از اسب فرو آید . عیاری با تیغ برهنه چون شیر گرسنه که شما با # ~~حملهآ او چون26 روباه بودید27 بر وی حمله آرد و اسب از او غصب کند، او ~~را در # ~~این چه گناه باشد؟ و28 بفرمود تا دست از من بداشتند . پای در راه نهادم ~~و سرخود # ~~گرفتم ، حق آن مرد گزارده29 و از خوق ایمن گشته و غنا حاصل شده ، (وبعد # ~~از آن دیگر آن جوان را ندیدم)30 . PageV02P786 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0233.png) # فصل - و فایده از ایراد این افسانه وترنم این ترانه آنست که اشاعت1 به2 # ~~امر مجهول و معروف و اتحاد ایادی با هر حاضر و بادی مرد را در ورطهآ ~~مهالک # ~~ذخیره3 میشود و از لجهآ حوادث دستگیر می آید، ms456 و هرگاه که در سرا از سر # ~~مال بر میخیزد در ضرا پایمال نمیشود، و هر اصطناع که در حق اهل معنی و # ~~مروت رود مکرمتی به چای خویش است و ذخیرهای معد 2 از برای خویش ، # ~~چنانکه از 5 حکایت حال آن جوان عیتار و آن هنرمند وفا دار مطالعه ~~افتاد 2 . # ~~العربیة : # # اذا آنت اولیت الحریم ایادیا %~% و آیتدتته فی الضر بالنصر والدیدی # # تراه یدا عند الدواهی وساعدا %~% یعهنک بالآیدی وقردیعلیالدیدی # الفارسیتة)9 : # ~~در حق اهل فضل وهنر اصطناع و لطف ### | سعیی10 بود بهموضع وکاری به جای خویش # ~~گر بر سر افاضل دستی نهی ز لطف ### | دست شرف ببینی در زیر پای خویش # ~~بیگانه را به رأی نکو خویش خویش کن ### | کاری برای خویش بکن هم بهرای خویش # ~~یابی به آشنای خود از بحر غم نجات ### | یک11 حق شناس را چوکنی آشنای خویش # ~~رو آشنا گزین که به گرداب حادثات ### | یاری دهی نبینی به ز آشنای خویش ### | 3- ت : PageV02P787 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0234.png) # الحکایة الثامنة و الثلاثون1 - چنین گویند که جعفر بن سلیمان الهاشمی را # ~~که امیر بصره بود چند عقد جواهر فاخر2 آبدارتراز دندان ماهرویان ~~وشاهوارتر # ~~از نکت نغز گویان3 از4 جواهردرسرای او چون مشک ضایع شد وچون سیماب # ~~ناپدید گشت، و هرچند در طلب آن جواهر مبالغت بیشتر کردند چون کیمیاازاو # ~~اثر ندیدند و چون وفا ازاو خبر نشنیدتد5 . و جعفر (بن سلیمان)6 از این7 ~~غصه # ~~چون دل عاشقان مضطرب وچونزلف معشوقان پریشان گشت وفرمود8 تاسرهنگان # ~~و سپهسلاران را تهدید و وعید فلرمودند وجمعی را از ایشان به چوب ادب و # ~~به تازیانه11 تنبیه کردند12 و تمامت اعوان و اشیاع و خدمتکاران و اتباع ~~او در # ~~طلب13 آن مال) 13 به قصارای کوشش و تهایت جهد برسیدند . تا بعد از چند # ~~ماه یک دانهآ در15 از آن جواهر16 در بازار لؤلؤفروشان17 در دست شخصی ~~بیافتند # ~~و آن شخص را به انواع تعذیب واصناف ضرب و شکنجه بدان آوردند که اعتراف ms457 # ~~کرد18 که آن عقدهها اودزدیده است، و در آن حالت اورا پیش جعفر آوردند، ~~مبهوت # ~~و متحیر ومدهوش و متفکتر، دل برمرگ نهاده و طمع از جان برداشته19. جعفر # ~~چون بیچار گی و اضطراب او مشاهده کرد و بر فروماند گی20 و عجز او مطلع # ~~گشت21 نفاست جوهربارپاست همتش درمعرض خساست افتاد وسیاست جبروت # ~~وانتقام با دستگیری و مرحمتش پایدار نیامد، خواست که جامهآ کرامت بی ~~تعبیه22آ # ~~ملامت در او 23 پوشد و جام 24 عفو 25 بی سرزنش اثبات گناه بردست او نهد ~~. PageV02P788 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0235.png) # ~~گفت : این آن 1 نیست که در فلان وقت2 به تو بخشیدهام؟ دزد گفت : آری3 . # ~~قرمود4 که ترک او کنند5 و دزد را طلب دارند6 . و7 یکی از8 پادشاهان عجم ~~را9 # ~~نزدیک بدین حکایت روایت کنند که حاجبی را ازدر گاه خود محجوب کرده بود # ~~و به حرمان و تبعید از حضرت خویش 10 منکوب گردانیده11 و خانه12آ او را ~~بر # ~~او زندان ساخته وارزاق13 و مواهب وصلات ازاو باز گرفته، وسالها براین ~~گذشته # ~~و فقر و14 مسکنت و احتیاج او به غایت رسیده . یک روز شنید که ملک1 جشنی # ~~عام ساخته است و ارکان مملکت و اعیان حضرت و اصناف متجنده و رعیت در # ~~این بزم حاضر خواهند بود16 . حاجب17 (از دوستی)18 اسب و19 کلاه و کمر. # ~~ر قبا21 و لباسی22 که او را در ایام دولت 1 معهود بود 12 به عاریت ~~خواست و # ~~برهباتی که مقر بان حضرتپادشاه را معتاد باشد بهدر گاه ملک رفت، و چون ~~حجاب # ~~و دربانان اورا بدین15 صفت بدیدند شک نکردند که ملک با او با سر26 رضا ~~آمده # ~~است وحضور او در این لباس به اجازت ملک تواند بود، وچوناو2 پیش ازاین # ~~مقدم وزعیم ایشان بود29 شرم داشتند 30 که او را از وصول به 21 حضرت ملک # ~~مانع آیند32. و چون چشم ملک بر وی33 افتاد حضور او را انکار کرد و ~~خواست که ms458 ### | - PageV02P789 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0236.png) # ~~خطابی فرماید . اما چون روز1 نشاط و شادمانی بود نخواست که بر خود و # ~~حماضران منغص گرداند . حالی2 اغماض فرمود و حاجب به رسم خدمتی که پیش # ~~از آن موسوم بود قیام مینمود و به آخر مجلس فرصت نگاه داشت و طبقی # ~~زرین که4 هزارمثقال مضروب [بود]5مملواز مشک6 بر گرفت و7 در آستین کرد ~~وطبق8 # ~~در دامن نهاد وبرفت و (به غیراز)9 ملک هیچکس بر این حال اطتلاع ~~نداشت10. # ~~روز دیگر ملک شور و شغبی شنید که و کلا11 می کردند و جمعی را به سبب آن # ~~طبق 12 متتهم گردانیده بودند و به ضرب و شکنجه از ایشان طلب می کردند13 ~~. # ~~ملک را آن حال با یاد آمد . کرمش روا نداشت که گنهکار را به دست باز ~~دهد # ~~و عدلش رخصت نداد که بی گناه14 را از پای در آرد . قهرمان سرای را گفت ~~: # ~~ترک این مشتی جگر سوخته15 گیر که آنکس که مشک برد آهوی خود آشکارا # ~~نکند و آن شیر دل که بر این آهو اطلاع یافت چون مشک غمازی روا ندارد . # ~~و چون (سال دیگر شد16 )17 حاجب را آن زر و مشک خرج شده بود . هم (به # ~~طریق18) آن روزی فرصت نگاه داشت وخود را پیش19 ملک انداخت و چون # ~~نظر ملک بر وی افتاد به طریق لطف بر زبان20 راند که مگر از آن21 زر ~~(وطبق # ~~چیزی)22 باقی نمانده است وبهای مشک فانیشده است23 . حاجب زمین بوسه24 # ~~داد ودر مقام اعتذار و استغفار بایستاد وپادشاه در حق اومرحمت فرمود و ~~برعجز # ~~او ببخشود وبا مرتبهآ او لش رسانید و از آن مذلتش برهانید . PageV02P790 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0237.png) # فصل1 - و آنچه دراین حکایت از جعقر بن سلیمان روایت است نهایت کرم # ~~و غایت لطف است2 به3 عفو از گنهکاران4 بعد از ثبوت گناه. اگرچه مجرم ~~رااز # ~~(تعذیب و تعریک)5 ایمن گرداند اما شرمساری گناهگاری، و خجالت مذنبی # ~~قائم مقام (تعریک وتعذیب)7 باشد. جام عفوخوشگوار8[ آنگه] ms459 آید9 که مذنب ~~درچشم # ~~نظار گیان بریء الساحة نماید و لقمهآ بخشایش مهنا آنگه بود که دامن ~~عصمت # ~~مجرم از آلایش جرم آلوده ندانند . و بر ضعف عاجزان بخشودن و از مجرمان ~~با # ~~کمال قدرت انتقام ننمودن و عیب پوش10 وعذر نیوش11 بودن زبدهآ مکارم ~~اخلاق # ~~و خلاصهآ شیم کرام است . و در این معنی می گویم : # العربیتة)2 # # (العفو مین شیم الیرام ومن عفا12 %~% مین 0 مدنب و آنابه هو آثرم # # وعلیه دا15 منقد6تجاهل سادر77 %~% ویریه عفوآ اته لا یعلم) # الفارسیتة)19 : # # در مکارم تمام باید بود %~% وز کرم نیکنام باید بود # # بربداندیش چون شدی قادر %~% دور از انتقام باید بود # # به غضب ترشرو نباید شد %~% در رضا خوش لگام باید بود0 # # گرچهخونتخورند، دررخشان %~% خنده زن همچو جام باید بود # # عیب پوشد کرم ترا21 بهتر22 %~% یر طریق %~% کرام باید بود ### | 11 ### | 16- PageV02P791 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0238.png) # از گنهکار عفو باید کرد %~% بی گنه را1 غلام باید بود # هر که چون صیح دم زند ز صفا %~% پرده دارش چو شام باید بود # انحکایة التاسعة والثلاثون 3- مردی از معارف اعیان، دیار ربیعه چنین # ~~حکایت کرد که من حالی نیکو و (روز گاری) مرتتب و نعمتی وافر و جاهی # ~~عریض داشتم . روز گار بر عادت خود بی وفایی نمود و آن نعمت بر من زوال # ~~آمد و آن ثروت انتقال پذیرفت . عسز معیشت ملازمت نمود و فقر و فاقه وصف # ~~لا ینفک گشت و احتیاج به درجهآ کمال رسید . با هر کس از محرمان و ~~دوستان # ~~در تدبیر کار خود مشورتی می کردم و عاقبت دل بر آن قرار گرفت و عزیمت ~~بر # ~~آن مصمتم گشت که [از]8 امیر عباس بن عمرو الغنوی - که امیر ناحیت بود و # ~~کاتب او با من حقوق ممالحت داشت - عنایت نامهای به یکی از امرای نواحی # ~~حاصل کنم9، باشد که مرا به شغلی موسوم کنند10 یا عملی به من مفوض ~~فرمایند11 # ~~که12 از آن مایهای13 به دست آرم که سود آن ms460 باشد که پایمال فقر نشوم ~~[وبرپایهای # ~~بای نهم که ازین زیان که از سر پنجهآ حوادث مشت نیاز14 باید خورد خلاص ~~یابم]5 # ~~و چون این سخن با آن دوست خود که کاتب امیر بود بگفتم بی استطلاع رای # ~~امیرعنایت نامهای بدان کس16 نیشت17 که من خواستم" از زبان امیر ، و من ~~در # ~~آستین نهادم وخواستم که از سرای19 بیرون روم و من خود مردی بلند بالا و ~~PageV02P792 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0239.png) # ~~فربهم . و از قضا آن روز حلق کرده بودم ودستاری خرد بر سر نهاده، و باد # ~~دستار از قفای من باز برده بود ، وگردنی ستبر2 و قفایی3 تراشیده ظاهر ~~کرده، # ~~و از دل مشغولی و فکر3 که بر من غالب بود اصلاح نکرده بودم و سر در پیش # ~~افکنده ، متفکتر میرفتم (ناگاه)5 صفعهای 6 بر قفای من آمد که پیشانی 7 ~~به # ~~زمین نزدیک گردانید و چون حوادث روز گار متواتر و چون نوایب ایتام ~~متوالی # ~~شد، و چون عددصقعات به سهرسید روی باز8 پس کردم، امیرعباس9و10 جمعی بزر ~~گان # ~~را دیدم] ، (و11 ارکاندولت معتضد وامرا و قو اداورا برمصافعه ولوعی ~~بودی)12، # ~~و ظاهرا13 با یکدیگر14 ممازحت کردندی . من دست او بگرفتم و گفتم رها ~~نکنم # ~~که15 چون از بحر" دست تو سیلی خوردم ، سیلی نیزاز عطابه منرسد، ودرین # ~~میان (که من چون)17 دولت بدو متعلق شده بودم18 و او چون نکبت مراازخود # ~~دفع می کرد ]19 آن عنایت نامه که از زبان او نوشته بودند از (آستین من) # ~~بیفتاد ، گفت : آن21 چیست؟ گفتم: نامهای است از تو به فلان امیر تابه ~~نزدیک22 # ~~او روم واز وی مبرتی یابم که از مضرت23 فقر برهم و اهزازی24 بینم که25 ~~از # ~~معر ت نیاز ایمن گردم . گفت26 : ترا براتی بنویسم بر وی به سه سیلی ~~که27 آنرا # ~~به مالی بزرگ که اصل ثروت تو گردد بازخرد . و براتی (براین جمله ~~بنوشت)8 # ~~و یه من داد . و من از غایت حرمان خود متعجب بماندم ms461 که در چنان حالتی ~~با # ~~کمال سماحت که امیر عباس (بن عمرو) 29 را بودی با من مسامحت30 نکرد . ### | 3 مجاوت: ### | - مجا وت : ### | 13- ت : ### | 1- ### | 19- اساس . ودرین میان ### | 23_ مجا : مدلت ### | 2-ت : PageV02P793 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0240.png) ### | قرج بعل از شلوت # ~~و رویی بدان شهر نهادمکه نامه به امیر آن شهر (نبشته بودند) . وچون # ~~(برسیدم و)3 عنایت نامه عرضه داشتم آن امیر به رد قبیح مرا تلقتی کرد و ~~گفت: # ~~تا چند 4 از این گدایان و شحاذان5 زحمت 6 کشم 2 ، هر روز کاغذ پارهای ~~که # ~~به8 پشیزی نیرزد بیارند9 و مرا از اشغالی10 که مهم است مانع شوند2 . پس # ~~روی به من کرد ( که باز)12 گرد13 ، ترا به نزدیک22 من از هیچ نوع هیچ ~~چیز # ~~ممکن نیست، نه15 عملی ضایع و معطل16 هست که به تودهم17 ونهمالی زیادت18 # ~~دارم19 که ترا از آنجا نصیبی کنم1 . من خائب و خاسر و مدهوش و متحیراز # ~~پیش او باز گشتم ، مسافت بعید قطع کرده و مشقتهای بسیار کشیده و وجوه21 # ~~نفقه نمانده و دوستی و آشنایی نه . آن شب به سخت ترین حالی2 به روز ~~آوردم # ~~و دیگر روز13 ( با خود اندیشیدم)24 که (دیگر باره)25 به نزدیک26 او روم ~~وبه # ~~رفق و مدارا و تضرع و استعطاف التماس کنم تا نفقهآ راه مبذول دارد ~~چندانکه با # ~~ولایت توانم رفت . و چون به نزدیک او رفتم2 هرچند خضوع و خشوع"2 بیش # ~~نمودم از او29 خشونت و غلظت بیش مشاهده افتاد تا بدان رسید که حاجب را # ~~فرمود که او را از سرای10 بیرون کن و دیگر به نزدیک منراه مده . مرابه ~~استخفاق PageV02P794 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0241.png) # ~~و استهزای تمام از سرای1 بیرون کردند . من 2 شکسته دل3 و کوفته خاطر و4 # ~~مطرود و مخذول (از آنجا)5 باوثاق آمدم6 . چند روز توقتف کردم 7 و به # ~~نزدیک او نرفتم8 . طرق تدبیر بر من منسد 9 گشت و وجوه حیل از دیدهآ ~~تفکتر # ~~مستور ماند . تا یک روز شنیدم که ms462 امیر بارعام داده است و در مجلس مظالم ~~نشسته # ~~وحجتاب ونواب برخاستهاند10. با11خود گفتم: بروم و آن برات را که به ~~[سه]12 # ~~سیلی نوشتهاند13 با خود ببرم واول حرمان خویش13 عرضه کنم1 و از بی ~~عنایتی # ~~او تظلم دارم16 ؛ اگر با سر عاطفت آید و بر حالت من ببخشاید فبها والا ~~آن # ~~برات بر او"1 عزضه کنم و او را در میان (رعایا و ارکان دولت)18 خجل ~~گردانم. # ~~و برفتم ، و چون چشم او بر من افتاد در خشم شد و حاجب19 را گفت : نه20 ~~ترا # ~~فرمودم21 که او را نزدیک22 من راه مده . حاجب گفت : بارعام است و من او ~~را # ~~ندیدم23 . پس24 روی به من کرد و گفت: نه25 ترا از خود نومید گردانیدهام ~~، این # ~~ملازمت بی فایده چیست ؟ بدان ماند که بر من براتی داری؟ گفتم : آری بر ~~تو # ~~براتی دارم ، و آن برات بیرون کردم و بدو دادم . چون برخواند خط امیر6 # ~~بشناخت و لحظهای از خجالت سر در پیش افکند 27 و28 سخنی آهسته (با دبیر ~~PageV02P795 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0242.png) # ~~که در پیش او)1[ بود ]2 بگفت . آن دبیر برخاست و مرا به 3 گوشهای برد و # ~~گفت : امیر از خطابی 4 که با تو فرمود و ایذائی که صادر شد 5 پشیمان ~~است و # ~~شرمسار ، وبه جهت تحصیل رضای تو در مقام اعتذار ، و حالی6 صد دینار زر # ~~فرموده است و به قبول آن منت میدارد ، برخیز تا به تو تسلیم کنم . گفتم ~~7 : # ~~حاش لله من8 به جهت آن10 نیامدهام1 تا امیر" (درحق)12 من مبرتی وانعامی # ~~قرماید . من براتی دارم بروی، آنچه مضمون برات است گو بگزار14 والا ~~برات # ~~با من ده و بر ظهر آن بنویس که انقیاد نفرمودم15 . کاتب برفت16 و آنچه ~~من # ~~گفته بودم)17 با او بگفت و طمع من قوی گشت و باز به18 من التفات کرد و # ~~گفت : فرمود تا دویست دینار بتو دهم19 . باز20 همان جواب دادم21 و ~~گفتم: ms463 البته # ~~جزمضمون برات نخواهم ، وهرچند من خشونت وغلظت بیش می کردم1 امیر # ~~رفق و مدارا24 بیش25 می کرد و کاتب در توستط و اصلاح می کوشید تا آخر ~~کار # ~~برپانصد دینار مقر ر شد که هم در مجلس به من26 تسلیم کند27 ، بر آن صلح ~~کردم # ~~و پانصد دینار یگرفتم18 و بر2 نیکوترین حالتی30 باز گشتم . # فصل - و فایده از ایراد این حکایت آنست که معلوم شود که قیام بهاسعاف # ~~ملتمسات ارباب حوائج که (موجبات)31 کرم ومروت است32 (و اغتنام قدرت)3 # ~~وانتهاز فرصت ، دراحراز آن منقبت نتایج سخاوفتوت (است] واحتر از از ~~حالتی که PageV02P796 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0243.png) # ~~صاحب ثروت را ضرورت بدان الحاح1 کند که در تحصیل رضای سائل کوشد، # ~~و [بدان ماند که مال] فوت شده باشد واسم بخل و شح3 بروی نشسته3 ، و # ~~[چون] مقصود سائل بیمنتتاو5 حاصل آید6 چون از ممکنات است غایت حزم # ~~و لؤمی . ( ودر این معنی گفتهام)2 : (العربیة)8 # # من ردعن1 ظهر الفتی10 مستجدیا11 %~% و آغتر فیما حازه و آهانه13 # # سقم بما درجوه یوما کرها %~% ومراغمأفیذا14تراع15شانه16 # # قالیوم لأتک هاعدا عن بره %~% و اشکر بانک لا تتقوم مکانه)17 # الفارسیتة18 : # ~~روز فرو رفتهای چو (نزد تو )19 آید ### | جهد در20 آن کن کش از تو کاربر آید21 # ~~[هحت چو ممکن ز دور چرخ که روزی ### | کام وی از تو به اضطرار22 برآید # ~~بر تو کند روز گار جبر23 پس آن به ### | کز کرمت نام اختیار بر آید # ~~(کار دگر گون شود چو روز فرو شد ### | حال بگردد چو روزگار بر آید )24 ### | اک د چاپی: ل مال %~% 3-ت:تدارد ### | مجا : تدارد ### | 11 ### | 2ات ت : ذلک ### | 17- ک. این بیت (ا مدادد %~% 188- ### | چی چدی در PageV02P797 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0244.png) # بار کش از خلق و کار کن به مروت ### | تا غرض تو ز کار و بار بر آید # نعمت اگر چند بی شمار بماند1 ### | ام نکو به که از شمار بر آید # مرگ شود خانه گیر عمر طویلت ### | سال حیات ار هرچه ده هزار ms464 برآید] # الحکایة الاربعون من الباب السابع - عبدالله3 قشیر4 که ازجملهآ خویشان ~~فضل. # ~~بنسهل بود چنین حکایت کرد5 که فضل بن سهل در غرهآ روز دولت و آخرشب # ~~محنت که تباشیر صبح اقبال طلوع می کرد و هنوز آفتاب سعادتش دراوج رفعت # ~~به خط استوا نرسیده بود وهمای معالی سایه بر سر او نگسترانیده ، چون به ~~بغداد # ~~رسیدی6 به خانهآ میوه فروشی که نام او خدا بود [بود]27 نزول کردی و ~~خدا[بود]9 # ~~و اهل او به خدمت قیام نمودندی و مهمات او کفایت کردندی، تا آنگاه9 که ~~پای # ~~رفعت بردست وزارت نهاد و دست قدرت از 10 آستین کفایت بیرون کرد و مسند # ~~نیابت امیرالمؤمنین مأمون و خلافت در خراسان بروی مقر ر شد. وسالها بر ~~این # ~~بگذشت و روز گار به نکبات متواتر و نوائب،11 متوالی ، آن میوه فروش را ~~از # ~~وطن مألوف12 به حضرت فضل بن سهل آورد تا بواسطهآ فضل کارش سهل شود ، # ~~و ابتدا به دیدن من کرد و من یه وصول او مسرور گشتم و از مشقتتی که ~~کشیده بود # ~~رنجور ، و اعزاز و اکرام و تبجیل و احترامی که دست داد در حق او به ~~جای3 # ~~آوردم و او را در وثاق خویش14 بنشاندم و به نزدیک فضل رفتم15، و او ~~برمائده # ~~نشسته بود. گفتم: آن پیر میوه فروش را که در بغداد بهخانهآ او نزول ~~میفرمودی6 PageV02P798 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0245.png) # ~~باد داری ؟ گفت : سبحان الله ! با آن همه حقوق که او را ثابت است چگونه ~~1 # ~~فراموش شود ؟ این ساعت سبب ذکر او2 چه بود؟ انشاء الله که کسی خبرمرگ # ~~او نرسانیده باشد. گفتم : آمده است و در منزل من است . چون فضل این سخن # ~~بشنید3 به غایت خوشدل شد و دست از نان خوردن باز کشید وگفت : نان نخورم # نگاه که) 4 او حاضر نیاید5 . چون حاضر آمد6 او را ترحیبی تمام بکرد # ~~و میان من وخود بنشاند و بسیار تلطتف نمود و گفت : تا ms465 این غایت کجا ~~بودی # ~~و چه چیز8 مانع آمد (ترا که)9 به10 زیارت ما نیامدی11 ؟ گفت : چون ~~خداوند # ~~روی چون اقبال ازمن بگردانید محن ونکبات متواتر و متوالی11 روی بهمن ~~آورد # ~~و از جملهآ اهالی و فرزندان ومال و منال13 هیچ باقی تگذاشت و محتاج ~~سؤال و # ~~قرض گشتم تا آنگاه14 که به خدمت خداوند توانستم رسید . فضل را از15 آن6 # ~~حال17 رقت آمد18 و چون از خوان فارغ شد او را به انواع19 و اصناف مبرات # ~~از جامه و مرکوب و اثاث و منزل20 و دینار و طیب و جواهر مخصوص گردانید # ~~وعذرها خواست ومواعید خویش ارزانی داشت . روز دیگرو کلای تجار بغداد # ~~را که به خریدن ارتفاعات سواد آمده بودند بفرمود تا حاضر کردند21 و ~~ایشان # ~~پیش از آن اموال عظام به جهت خاصه فضل قبول کرده22 بودند تا او به بیع ~~غلات # ~~سواد اجابت23 کند و24 اجابت نمی فرمود . گفت : میدانی که دیروز میان من ~~و # ~~ایشان چه رفته است؟ بیرون رو و ایشان را معلوم گردان که25 بیعی26 که می ~~طلبند27 # ~~اجازت28 می کنم29بدان شرط که ربعی از ربح خدا بود را باشد. بیرون رفتم ~~وبا PageV02P799 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0246.png) # ~~تجار بگفتم1 . ایشان شاد شدند و اجابت کردند و من فضل را اعلام کردم . ~~پس # ~~او خدا بود را گفت که ایشان ترا به کثرت مؤنات بترسانند و خواهند که ~~صدهزار # ~~درم به تو دهند و بدین قدر ترا راضی کنند [ از ربحی2 که به تو خواهد ~~رسید]2، # ~~باید که قدم ثابت داری و به 3 کم از پنجاه5 هزار6 دینار (راضی نشوی) . # ~~پس مرا گفت : بیرون رو و میان ایشان متوستط باش . بیرون رفتم و قانع ~~نشدم # ~~نا آنگاه که پنجاه هزار9 دینار به خدا بود دادند و خدا بود به نزدیک11 ~~فضل # ~~در رفت22 (و فضل و کرم او را به شکر و دعا مقابله کرد . وچون مدتی بر ~~آمد # ~~خدا بود به دیدن13 فضل14 رقت15 ms466 و16 فضل)17 را مهموم ومتفکر دید، از سبب ~~آن # ~~تفکر و موجب آن اندیشه بیرسید. فضل گفت : حادثهای است که دفع آنبهدست # ~~و پای تو و امثال تو بر نیاید و در گفتن آن حال (با تو)18 فایدهای19 ~~تصور: # ~~نتوان کرد21 . خدا بود گفت : به همه وجه22 گفتن او23 اولیتر است24 ، ~~اگر به # ~~تزدیک من آن علت15 را دوایی باشد و آن غم را فرجی ، خود آن خدمت به جای # ~~آرم والا غم دل با غمگساران گفتن [ نوعی ] 26 از راحت باشد . فضل گفت : # ~~خارجی ای27 خروج کرده است به شهرهای خراسان ، و لشکرهای ما به اعمال28 # ~~بغداد و مواضع دیگر متفرق شدهاند29 و دربیت المال مالی30 معد و ~~ذخیرهای31 PageV02P800 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0247.png) # ~~مرتتب1 نیست که به2 ترتیب حشمی2 دیگر صرف کنم و خارجی هرروزقوت # ~~مملکت آید و مرا از این اندیشه در خاطر انقسامی و در هموم جمعیتی هست . # ~~خدا بود گفت : ایتها الامیر6 صعبتر از این حادثه تصو ر7 کردم و این کار ~~از آن # ~~جمله نیست که چندین اندیشه به خاطر اشرف راه یابد8. دزدی را9 که او را ~~ماده # ~~و مددی نباشد چه حد آن بود که امیر ذکر او بر ضمیر گذراند ، مرا به ~~قتال او # ~~موسوم گرداند10 ، اگر به اقبال11 روز افزون ودولت پایدار امیر به دست ~~من # ~~برآید که سرش به در گاه آرم هوالمقصود ، و اگر مرا واقعهای افتد دولت ~~رااز # ~~عدم من وهنی صورت نتوان کرد . فضل گفت : مگر خدای - عز وجل - کمال # ~~قدرت خود به واسطهآ خدا بود2 خواهد نمود13، مردی چند ترتیب کرد ومالی # ~~حاصل15 کرد و برایشان16 صرف کرد. خدا بود را متقلد امارت آن طایفه ~~گردانید # ~~و خدا بود با آن لشکر یه نزدیک خارجی رفت ، و چون هردو لشکر به یکدیگر # ~~رسیدند خدا بود لشکر خود17 را گفت : من ازاهل حرب و قتال نیستم ، اما ~~واثقم # ~~به فضل باری - تعالی- ودولت امیرالمؤمنین که نصرت[با]18 ما باشد ، ~~میباید که ms467 # ~~اعتماد19 بر (حول وقوهٔ‌)20 عز اسمه کنید1 و به دلی قوی واملی فسیح ~~متیقن # ~~به حصول فتح وظفر به جمعیتت حمله کنید22 (وهمه به یکبار23 قصد) 24 آن # ~~خارجی کنید25، ونظر برهیچکس مدارید که چون او از پای در آید دیگران ~~سرخود PageV02P801 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0248.png) # ~~گیرند . ایشان چنان کردند که او فرمود و هنوز1 حملهآ اول بود که2 سر ~~خارجی # ~~به نزدیک خدا بود آوردند و خدا بود (به فضل رقعهای مختصر)3 بنوشت که4 # ~~از آن جمله نیستم که فتحنامهها توانم نبشت5 ، [و] عبارات6 و استعارات ~~در قلم # ~~نتوانم7 آورد8 ، خدای - عزوجل9- برخارجی ظفرداد و اینک برعقب نامهمی ~~آیم # ~~و سرش می آرم ، و برعقب نامه برسید20 و(بعد ازآن)11 کارش بزرگ شد وما # ~~از آنچه او را میسر شد12 (متعجب بماندیم)13 # فصل14- و این حکایت محر ض است عاقل را بر تخلق15 به دوخصلت از # ~~مکارم اخلاق ومحاسن شیم : # یکی آنکه حقوق دیرینهآ خدمتگاران قدیم را که درشب محنت موافقت نموده # ~~باشند16 بهروز دولت17رعایت کند18 و وفاداری خدمت ایشان را به نعمت ~~حقگزار19 # ~~باشد چنانکه فضل با خدا بود کرد [ ( و در این معنی گفتهام)20: # العربیة]1 # # قاب الکریم اذا توسع جاهه22 %~% کرهیه من فی24 الضییق کان رهیقه24 # # فی الشیق من اسی بشق همومه %~% فی الغصب آخری25 آن یعون شفیقه26 # # ان لم قشم7 برق28 الوفاءمن الفتی %~% قالسیف آجدر2 آن یریه بریقه ~~PageV02P802 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0249.png) # الفارسیة]1 : # # وقت نعمت به یاد دار آنرا %~% کت گه رنج غمگسار بود # # بود هنگام فقر غمخوارت %~% در عتابه که شاد خوار بود # # چو یکی از هزار باشد آن %~% که گه رنج با تو یار بود # # اندران کوش تا مگافاتش %~% عوض هر یکی هزار بود # # رخ نهد شاه بخت پیش کسی %~% گه بر اسب کرم سوار بود # # نکند دهر سعی آن باطل %~% که وفا دار و حقگزار، بود # # در زمستان چو یافت تربیتی %~% اصل گل گرچه جمله خار بود # # به مکافات آن دهد صد برگ %~% با رخ تازه چون بهار بود # # به ms468 شجر باغبان دهد آبی %~% آن زمان کش نه بر نه بار بود # # همه سالش ز حقگزاری او %~% میوةآ خوب خوشگوار بود # # باز را وقت چشم دوختگی %~% طعمه از دست باز دار2 بود # # همه صید از برای او گیرد %~% هر گهش مکنت شکار بود # # نتوان بود کم ز سگ حاشاک5 %~% زین سخن عقل شرمسار بود # # سگ چو روزاز تو لقمهای یابد %~% همه شبهات پاسدار بود # # بروراننده6 را به2 زخم کند * %~% مار هرگه که کامگار بود # # در نمازست کشتنش واجب %~% شاید ار زینت اعتبار بود8] # ودوم - درهمه احوال تکیه بر حول وقوت باری - تعالی - کردن ودولت # ~~و سعادت از ساز گاری تقدیر خدا و9 از10 کارسازی تدبیر خود دانستن که ~~اگرچه # ~~ذاتی (متحلتی بههنر)11 باشد چون از اقبال محروم ماند جز نامرادی مشاهده ~~نکند # ~~و اگر چه شخصی از فرهنگ عاری بود چون از دولت یاری بیند جز بر عروس ~~PageV02P803 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0250.png) # ~~مراد کامگاری نکند و حکایت حال خدا بود مؤکد این مقالست و (در این ~~معنی)1 # ~~ی گویم . # [العربیة ]3: # ~~ذا وافق التقدیر غمرا3 یخصه5 ### | مین الرتبة6 العلیاء بالنائیل الغمر # ~~ولو ساعد الایام و الجد مقعدا ### | علیه یدور7 الآمر ان هو لا یری # ~~و من جدوه الاقبال اشتعلت9 ته ### | یری الروح و الریحان من وهج الجمر # ~~فبیا الجد تعظی(1 لا بیجدک یافتی ### | قلا کبغیو12 النفس فی طلب النصر # (الفارسیة) : # ~~غاطل ز هنر گشت چو حالی به سعادت ### | هر کام که جوید شودش حاصل حالی # ~~بالش13 کندار چند چوبالش14 همه حشوست ### | چون آب ز اقبال خورد نشو نهالی # ~~مقبل اثر نیزه15 نماید ز دوالی ### | وندر کف مدبر چو17 کند نیزه دوالی PageV02P804 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0251.png) # ای بس که به اقبال شود بی هنران را ### | حاصل ز جهان مرتبهآ جاهی و مالی # اشخاص حوالی به هنر را چه تمتسع ### | از مرکز اقبال چو دارند حوالی # الحکایة الحادیة والاربعون من الباب السابع - در تواریخ خلفا و وزرای ~~ایشان # ~~مذکور است که احمد بن ابی خالد الاحول3 با ms469 آنکه کریم طبع و آزاد مرد # ~~ونیکو سیرت بود اما در طبیعت او غلظت و ملالت بودی و اصحاب حوایج را # ~~ایذا کردی و به رد قبیح متلقی گشتی . و مردی از اصحاب قلم و ارباب ~~گفایت4 # ~~که به هنر5 متحلی بود و از عمل عاطل به6 امید تفویض شغلی و تقلید عملی ~~او # ~~را ملازمت می نمود، ونام آن شخص صالح بن علی الاضخم بود. آن مرد چنین # ~~حکایت کرد9 که چون مدت عطلت من امتدادی گرفت و مادة ذخائر نزدیک آمد # ~~که منقطع شود. یک روز11 صبح (تاریک عزم کردم12 و) خواستم که تنها احمد- # ~~بن ابی خالد را ببینم و اصلاح حال خود از او التماس کنم، و او در آن ~~وقت وزیر # ~~مأمون بود. چون بدان پگاهی13 به در گاه اورسیدم هنوز تاریک بود ، ~~دربگشادند، # ~~او را دیدم که بیرون آمد و شمعی در پیش او می آوردند و عزیمت سرای امیر ~~- # ~~المؤمنین کرده بود14 . چون (نظرش برمن افتاد)25 روی ترش کرد و گفت : # ~~آخر16 در دنیا کسی بدین پگاهی17 به نزدیک کسی رود و مردم18 را از ~~مهمتات19 # ~~(خود باز دارد)20؟ و روی از من بگردانید . من در آن مذلت صبر نتوانستم ~~PageV02P805 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0252.png) # ~~کرد1 و گفتم : عجب از تو نیست در این ایذا و رد قبیح که تقدیم فرمودی و # ~~سخن سرد که در روی من گفتی ، اما عجب از من است که همه شب بر امید # ~~لطف و کرم توبیدار بودهام واهالی وعیالان خود را به تربیت تو امیدوار ~~کردهام2 # ~~و از شفقت3 تو لافها زدهام ، اکنون2 آن ظن من خطا بود و از تو این بی ~~حرمتی # ~~مشاهده کردم5 و6 با خدای7 - تعالی8 - عهد9 و نذر کردم و فریشتگان را بر ~~این # ~~جمله10 (برخود11) گواه گرفتم که دیگر به در سرای12 تو نیایم و از توهیچ ~~حاجت # ~~نخواهم (تا آنگاه که)13 تو به نزدیک من نیایی14 و از اینچه گفتی13 و16 ~~کردی # ~~عذر ms470 نخواهی17. و چون18 این بگفتم مغموم19 و مکروب10 و مطرود و منکوب از # ~~پیش او باز گشتم و از آن سوگند12 و نذر که کردم پشیمان گشتم1، و شک ~~نکردم # ~~که مدت محنت برمن دراز شود ودربی برگی وهطلت هلاک شوم23 چه من خلاف # ~~عهد ونذر نکنم و احمد بن ابی خالد به راست کردن سوگند من24 التفات ~~ننماید # ~~و ازمن عذر نخواهد)25، ودر آن26 اندیشه متفکتر12 وازوقوع آن حادثه ~~متحیتر28 # ~~در خانه بنشستم . و چون آفتاب طلوع کرد یکی از غلامان29 در آمد که ~~احمدین # ~~بی30 خالد در شارع روی بدین جانب دارد که خانهآ ماست (و می آید1" . و ~~در # ~~بی او)32 دیگری22 در آمد که «به سر کوچهآ ما رسید ، و برعقب دیگری در ~~آمد34» PageV02P806 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0253.png) # ~~که بر در سرای ما بایستاد و1) تا 2 در این (بودم3 بقیهآ غلامان در ~~دویدند که # ~~قفرود4 آمد و به5 دهلیز سرای در آمد)6 . من در حال پیش باز 7 دویدم و ~~خدمت # ~~کردم ، و چون در آمد و بنشست او را دعا کردم و شکرها گزاردم 8 که لطف # ~~فرمودی1 ، و سوگند من10 راست گردانیدی1 . پس10 روی به من کرد و گفت : # ~~چون امروز فرمان امیر المؤمنین بر آن جمله بود که پگاه 13 به حضرت او ~~حاضر14 # ~~شوم که15 چندین16 مهمتات17 کفایت میبایست کرد ، واز آن کلمه که (در ~~حق18 # ~~تو گفته شد کوفته خاطر گشته19 بودم و پریشان20 و پشیمان شده . امیر ~~المؤمنین21 # ~~اثر آن تغیر در بشرةآ من مشاهده کرد و موجب تفرقهآ خاطر باز طلبید ، ~~حقیقت # ~~حال (چنانکه بود)22 شرج دادم، فرمود که آن مرد را رنجانیدهای (وبد ~~گردهای)23 # ~~برخیز و به نزدیک او رو و24 عذرخواه25. گفتم : ( او رنجیده از من رفته ~~است)26 # ~~دست تهی17 به نزدیک او چون روم؟ فرمود که چه میخواهی ؟ گفتم : چونمرا # ~~ادای حق او میفرمایی قضای28 دینش نیز بفرمای . فرمود که دینش چند است؟ # ~~گفتم : سبصد هزار درم29 ms471 . گفت : توقیع30 بنویس که31 بدهند . گفتم : این ~~قدر # ~~در وجه وام32 نهد و دیگر با سر وام گرفتن رود33 . فرمود که34 سیصد هزار ~~درم # 2-مجا : ندارد %~% 3- مجا : که %~% 3-مجا : فرو ### | 7- مجا: ### | 10ب ### | 12- مجا دک.او13- ### | 17- ### | 21- ### | 12 می. از ### | 25- ت : آر آیتچه از مو اد مده است PageV02P807 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0254.png) # ~~دیگر بدهند1 تا در وجه اخراجات خویش صرف کند . گفتم : چون از مالش # ~~استغنا فرمودی3 به جاهش نیز مشرف باید 4 گردانید . گفت : ایالت مصر یا # ~~شهری دیگر که5 در ازای آن6 افتد. گفتم : در مؤنت سفرش معونتی باید. گفت ~~: # ~~صد هزار درم دیگر7 برای استعداد سفرش بنویس ، براتی به هفتصد هزار درم # ~~و مثالی به9 ایالت ولایت10 مصر ازساق موزه بیرون کرد و به من داد وباز ~~گشت. # فصل - واین حکایت محرض است سه11 نوع از خلایق را 12 بر سه عادت # ~~شریف که مستجلب سعادت است و شاید که عاقل را13 بدان 12 تخلق نماید ، و # ~~خردمند خویشتن15 را بدان بیاراید : # اول - صاحب واقعه و محتاج را بر عزت نفس و خویشتن داری و صیانت # ~~از مواقف16 خواری چنانکه صالح17 بن اضخم18 کرد که به طمع فاسد به دناهت # ~~وخساست راضی نشد ، وبه سبب عجز و احتیاج استهزا و استخفاف رامتحمتل # ~~نگشت تا لاجرم آفتاب نجاحش در شب یأس طلوع نمود و روی مقصود در آینهآ # ~~قناعت بدید ، واز گفتهآ من این ابیات نزدیک است بدین معنی . # العوبیة : # # لا تهنطن1 من النعماء فی الباس %~% وارج الا لة ولد تسال عن الناس # # م آمیل2 خاب عمن کان یأمله %~% و آییس نال فوزا حالة الیاس # # آلیأس عز وقد یفضی الی دعم %~% والطمع ذل ودلقی المرء فی الباس ~~PageV02P808 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0255.png) # الفارسیة : # ~~مدار چرخ چو بر بیوفائی و غدر است ### | مدر تو پردهٔ‌ خویش و وفا مدار امید # ~~چو نا امید کنندت ز خویشتن خلقان ### | مبر در آن نفس از فضل کردگار امید # ~~منه تو بر دل بار ار امیر بار نداد ### | که1 هست بر در ms472 ایزد امیر بار امید # ~~همه گماشتگان وی اند خرد و بزرگ ### | بیر ز جمله و بر لطف او گمار امید # ~~درست دان که بر 2 حق امیدوارتر است ### | شکسته بودن نومید از هزار امید # ~~گشاده است ز رحمت هزار در بر خلق ### | سزد که در وی بندد امیدوار امید # دوم - پادشاه را بر اقامت مراسم عدل و تمهید قواعد فضل و زیردستانرا # ~~در خفض نعمت و آسایش داشتن و در حق ایشان بخشش و بخشایش نمودن ، # ~~چنانکه امیر المؤمنین در حق صالح بن اضخم3 فرمود ، و این ابیات از ~~انشای # ~~من مناسب این معنی4 می نماید5 : # العربیة : # # یمد رواق الملک بالبدل والعطا %~% و بالعدل والتقوی یقام قناته # # واکرم آملاک الآنام سمبتدع %~% کعم جماهیرالوری حسناقه # # اذا افتر غصن6 الملک عن نورعدله %~% تنسم روح الا من منه حیاقه # الفارسیة : # # ای که ترا داد خدا خمروی %~% دادهآ او را بده و داد کن PageV02P809 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0256.png) ### | فرج بدر شدت # # داد و دهش موجب آبادی1 است %~% ملک به داد و دهش آباد کن1 # # هر که بیفتاد تو دستش بگیر %~% خیر چنین بهر به افتاد کن # # بی درمان راز سخا سیم بخش %~% غمزدگان را به عطا شاد کن # # جان کسی کز تو به آزادی است %~% بی کله از بند غم آزاد کن # # دهر اگر زفت شود باک نیست %~% تو دل خود را به کرم راد4 کن # # قاعدةآ عدل اساسی5 قویست %~% ملک بدو راسخ بنیاد کن # و سوم6 - صاحب منصب عالی مرتبهآ رفیع درجه را بر تواضع و تلطتف # ~~نمودن و تفقتد و دلداری فرمودن با محتاجان در گاه7 و منتمیان8 بار گاه ~~خویش # ~~خصوصا در وقتی که به مبادره10آ عتابی از او آزرده باشد12 و به نادرهآ ~~ایذائی # ~~مبادی گشته چنانکه احمد بن ابی خالد12 با صالح بن اضخم 13 ، (واین ~~ابیات # ~~از گفتهٔ‌ من محرض است بر احراز این منقبت)13 . # العربیتة15 : # # کوقق16 باخوان الصفاء ولا تتکن3 %~% معاتیبهم بالعنف عند احتیاجهم # # وآعتبیهم بعد العتاب ملاطفأ %~% آخلص ms473 لهم ودأ لدی امتزاجهم # # زجاجته19 ولمب20 السائلین ضعیفه21 %~% فلا کرم صخر الرد1 نحو زجاجهم # الفارسیة)23 : # # به گاه غضب زانچه ناگفتنی است %~% سزد گر لب خویش بر هم نهی ### | 6- اساس: ### | 8 - چاپی . متمنیان ### | 12- ی: ابی PageV02P810 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0257.png) # # ولیکن چو آزرده کردی دلی %~% همان به که در حال مرهم نهی # # شود جاهت افزون به نزدیک خلق %~% گه عذر اگر خویشتن کم نهی # # شوی سروری گر به کوی کرم %~% چو دستت دهد پای محکم نهی # # امل میدهد1 دم چوعمرت دمی است %~% نشاید که دل را2 بر آن دم نهی # العکایة الثانیة و الاربعون 4 - فضیل بن عیاض5 که ریاض معرفت در چمن # ~~دلش به آب6 اخلاص ناضر2 بود و او به دیدهآ اعتبار در عجایب صنع الهی ~~ناظر # ~~چنین حکایت کند که روزی درویشی توانگردل فراخ حوصلهآ تنگدست قدری ~~ریسمان # ~~از رشتهآ عیال خویش8 به رسته9آ بازار برد تا به بهای آن رشته از دست ~~مجاعت10 # ~~رسته شود ، و به واسطهآ آن ریسمان نظام11 معیشتش پیوسته گردد ، و آن ~~ریسمان # ~~را به یک درم بفروخت وخواست که در وجه قوتی صرف کند ، دو شخص را # ~~دید که کمان منازعت با یکدیگر در12 زه کرده بودند و تیر خصومت در مشت13 # ~~طعنه14 گرفته ، پرسید که سبب15 این شور و شغب چیست ومایهآ این جنگ ~~وفتنه # ~~کیست ؟ گفتند : (این دو مردند که) 16 برای یک درم با یکدیگر این ~~معاملت17 # ~~میدارند . او18 با خود گفت : من19 یک درم دارم (به ایشان20 تسلیم کنم ~~)21 ، ### | 1_ ابیا در چاپی ### | - اساس: به لب ### | 14 PageV02P811 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0258.png) # ~~و ایشان را از این خصومت باز دارم)1 . دل بر گرسنگی نهاد2 و آن3 منازعت # ~~به واسطهآ آن 2 یک درم از میان5 بر گرفت ، ودست تهی و دل پر خون با # ~~خانه آمد ، وصورت حال با عیال شرح داد . آن عفیفه بر او اعتراض نکرد و # ~~به سبب آن بسط9 انقباض ننمود ، گرد خانه بر آمد از اثاث بیت قماشهای ms474 ~~کهنه # ~~یافت ، به وی داد که این را10 بفروش وچیزی بخر11 که سد رمقی باشد ~~(وحیات # ~~امروزی)12 بدان13 باقی ماند. آن مرد چندانکه آن بضاعت مزجاة را14 ~~گردبازار # ~~گردانید هیچ کس15 به خریدن16 ( آن رغبت ننمود )17. هرلحظه چون بضاعت # ~~فضل در رستهآ ایتام کاسدتر بود و هر ساعت چون سرمایهآ علم در بازار روز ~~گار # ~~بی خریدارتر مینمود تا به مردی بگذشت که او نیزماهییء داشت بردست ~~افتاده8 # ~~و او در طلب مشتری11 بر پای بمانده10 . گفت : کاسدی تو داری و ناروایی # ~~من ، بیا تا مقابلهآ فاسد به فاسد و معاوضه22آ کاسد به ککاسد به جای23 ~~آریم و(خود # ~~را از این)24 سر گشتگی15 (خلاص دهیم)26 . و نزدیک بود که27 (ماهی ~~ازاثر)8 PageV02P812 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0259.png) # ~~هوا فاسد شود ، فرا گرفت و به خانه برد و عیال او به اصلاح آن برخاست ~~وچون # ~~شکمش1 بشکافت در جوف او2 دانهای در یافت ، به شوهر3 نمود ، پرسید3 که # ~~قیمت این مروارید میدانی؟ گفت : نه 5 ، اما دوستی دارم که 6 صداقت او ~~با # ~~من ظاهر است و حذاقت او در این شیوه باهر 7 ، آن 8 دانه9 را بر گرفت و ~~به # ~~بازار لؤلؤ فروشان نزدیک10 آن دوست خویش11 برد ، و آن دوست مروارید12 # ~~را بر خریدار13 عرضه کرد ، و بعد از مساومت و مزاد به صد و بیست هزار ~~درم # ~~بفروخت ، و دوازده بدره در هر یکی ده هزار درم بر13 گرفت و به خانه ~~برد، و # ~~چون قدم در خانه نهاد ، سائلی15 آواز داد که از آنچه خدای16 شما راداده ~~است # ~~بدره شش بدره ( در وجه او نهاد)19 آن1 درویش بدرهها بر گرفت و گامی # ~~چند برفت . پس باز گشت و آن مال باز آورد و گفت : من درویش نیستم، ~~فرستادهآ # ~~خدا ام نزدیک22 تو تا23 اعلام کنم که در عوض24 یک درم که25 (ازراه ~~اخلاص)6 # ~~در17 راه خدای28 نهادی و خصومت از میان29 دو مؤمن30 بر گرفتی خدای - عز # ~~و جل31 - بیست ms475 قنطار32 ترا عوض داده است و اینچه33 به نقد34 به تورسید ~~یک PageV02P813 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0260.png) # ~~قنطار1 است از آن2 ، توزده3 دیگر در خزانهآ موهبت او4 مدخر است . # فصل - و این حکایت مظهر شرف صدق و مبین درجهآ اخلاص است وفرق # ~~میان علو مرتبت زمرهای که در اوج رفعت (و یؤدرون علی آففسهم ولوکان ~~بیهم # ~~خصاصته) * پرواز کند با خست و دنامت طایفهای که در حضیض (قوله تعالی)5: # ~~(النین ینفقون آموالهم رئاء الناس)** جای گرفته باشند ظاهرتر از آنست # ~~که بر دیدهآ بصیرت ارباب بصائز مخفی ماند 6 و این ابیات از منشآت من ~~مقرر # ~~این معانی است . # العربیة : # # اذا المره بالاخلاص ینفق درهما %~% یعوضه رب الافام به آلفا # # فداوم علی الاخلاص قلف موابه %~% من الله [من الفی] موابا به الفی # الفارسیة)8 : # # هر که به اخلاص دهد یک درم %~% حق عوض آن دهدش بیشمار # # دانهٔ‌ اخلاص رضا بر دهد %~% کار کن و دانهآ اخلاص کار # # هست ریاشرک وتکلتف سرف9 %~% سمعه10 نفاق وطلب فخر عار11 # # نیم درم گر تو ز12 صدقی دهی %~% به که ببخشی به ریا صد هزار # # دادن با مفلسی و احتیاج %~% نیست چو بخشیدن با افتخار # # قوت به خواهنده دهد گرسنه %~% به که ز یاقوت کند شه نثار13 PageV02P814 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0261.png) # آنچه به کار آیدت آن ده به خلق %~% کانچه فزونیست نیاید به کار # الحکایة الثالثة و الاربعون من الباب السایع - محمدبن عبدوس در کتاب ~~تاریخ # ~~وزرا آورده است که یحیی بن خاقان گفت : یک روز به نزدیک (یحیی بن) # ~~خالد البرمکی رفتم 3 و پسر او 4 فضل پیشش 5 نشسته بود ، وهم در آن ساعت # ~~احمد بن یزید که به ابن ابیخالد معروف بود6 در آمد ، و سلام کرد و باز ~~گشت # ~~یحیی بن خالد ( پسر خود2)8 فضل9 را گفت : ازین مرد و پدر او حکایتی ~~دارم # ~~چون از شغلی که در آنیم فارغ شویم مرا با یاد ده تا با تو تقریر کنم . ~~فضل بعداز # ~~اتمام آن شغل ms476 اورابا10یادداد. یحیی گفت: در روز گار خلافت امیر ~~المؤمنین [مهدی]1 # ~~من و پدر او11 مد تها از اشغال عاطل12 بودیم ، و محن14 و نوائب (بر ~~ما)5 # ~~متوالی ومتواتر14 گشت و فقر و احتیاج به حدی رسید17 که به قوت18 ما ~~لابد # ~~فرو ماندیم ، یک روز جامه بپوشیدم19 وخواستم که برنشینم ، والده20آ ~~فرزندانم # ~~گفت21 : (دوش این اطفال) 22 گرسنه خفتهاند و ایشانرا به تعلل22 در خواب # ~~کردهام وامروز نه ایشانرا قوتی هست و ته چهار پای را24 علفی . چون این ~~سخن # ~~بشنیدم متحیر بر پای بماندم و هرچند تفکر کردم تا25 ترتیب26 قوت آن ~~روز7 # ~~از کجا سازم هیچ وجهی ندانستم الا آنکه دوستی از اهل ری مرا ~~ایزاری28طبری # ~~به تحفه آورده بود ، فرمودم تا آن ایزار مرا29 به بازاربرند30 وبفروشند ~~ودروجه ### | 8- مجا : ### | 12- ### | 26- PageV02P815 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0262.png) # ~~اخراجات آن روز1 صرف کنند . و2 برنشستم و ندانستم که کجا روم و از که # ~~استعانت کنم ، وچون به شارع رسیدم پدر این مرد یزید را دیدم در مو کبی # ~~بزرگ4، و او5 کاتب ابوعبدالله وزیر مهدی بود . چون او را بدیدم در موکب # ~~او روان گشتم و حال خویش7 به نقیر و قطمیر با او شرح دادم و فروماند گی ~~آن # ~~روز8 به قوت و فروختن مندیل با او تقریر کردم و سو گندان غلاظ و شداد ~~بر # ~~زبان9 راندم که در اینچه گفتم تفاوتی نیست ، واوسخن10 بشنید11 واسب ~~میراند # ~~تا به مقصد رسید ومن باز گشتم و از وی به نیک و بد در باب خویش هیچ # ~~نشنیدم14 ، و سخن مرا به15 اندک وبسیار16 جواب نگفت و من شکسته دل و ~~کوفته # ~~خاطر و پریشان و متحیر باز گشتم و نفس خود را بر اظهار سر و افشای عجز7 # ~~ملامت کردم18 که خود را فضیحت و رسوا گردانیدم و در19 موقف تضرع و # ~~مذلت هرضه داشتم و بغایت اندوهگن و غمگین2 با خانه رفتم2 و چون اثر # ~~اندوه در ناصیهآ من بدیدند و امارات ms477 حزن از بشرهآ من مشاهده کردند ~~ایشان نیز # ~~زبان توبیخ و ملامت23 بگشادند24 که25 اقل ما فی الباب آن باشد که26 چون ~~حال # ~~تو در قلت مال و کثرت عیال تا این حد معلوم کردند در کارها ترا محل ~~اعتماد # ~~تدانند27 و دلها از تو نفور گردد و آنچه از توبیخ و سرزنش28 به منرسید ~~بردل # ~~من مؤثرتر از آن مذلت بود که کشیدم . و روز دیگر پیراهن از زیر دراعه ~~بیرون PageV02P816 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0263.png) # ~~کردم و بفروختم ودر وجه قوت عیالان نهادم1 و روز سیم 2 هیچ وجوه نداشتم # ~~از غایت دلتنگی و دست تنگی بیم بود که جنون بر من غالب شود و اهل بیت و # ~~عیالان می 2 گفتند چندین غم بر دل منه و امید از فرج برمگیر 4 که ناگاه ~~خدای- # ~~تعالی5 - از الطاف خفی6 خویش 7 لطفی بنماید و دری از درهای روزی بر من # ~~مداوات تو اضعاف آن باشد که به مؤنت نفقه12 . برنشستم و از خانه ~~بیرون13 آمدم # ~~من می آمد، با او به سرای ابی خالد رفتم و چون نظر من14 بر وی15 افتاد ~~بر او6 # ~~سلام کردم ، گفت : ای برادرزاده دیروز16 با من18 از روز گار شکایت کردی ~~واز # ~~حال خود حکایتی عرضه داشتی ، در آن باب به غایت متفکر شدم و جواب آن # ~~جز به فعل نیکو ندانستم . پس بفرمود تا حمید و داهر19 را حاضر کردند، ~~وایشان # ~~دو بازر گان بزر گ بودند که هرسال تمامت غلات و20 ارتفاعات سواد21 ~~ازدیوان # ~~به یکبار بخریدندی ، و در اثنای سال به تفاریق میفروختندی و از آن سود ~~بسیار # ~~کردندی . پس روی بدیشان کرد که دوش سیهزار کر غله به شما فروختهام و # ~~کری دوهزار22 و هشتصد23 و هشتاد من باشد بر آن قرار24 که این برادر ~~زادهآ من # ~~که حاضر است در ربح آن با شما شریک باشد . پس مرا گفت : از این جمله ده # ~~هزار کر نصیب تو باشد ، اگر سی ms478 هزار دینار به تو دهند و میخواهند25 که ~~تو PageV02P817 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0264.png) # ~~بای از میان (بیرون نهی)1 شاید و اگر نه2 باید که شرکت2 (به اتمام ~~رسانی # ~~و در خرید و فروخت (با ایشان شریک باشی)5 . پس آن هر دو بازرگان مرا با # ~~گوشهای بردند و گفتند : تومردی بزرگی و ازخاندان بزرگ ، وخرید وفروخت # ~~کار تو نباشد 6 ، اگر مصلحت دانی سی هزار دینار بستانی و آن غلات به ~~ماباز # ~~گذاری7 ، من اجابت کردم و آن حال بر8 ابی خالد عرضه داشتم ، گفت : نیکو # ~~کردی و این ترا9 به آسایشتر10 باشد . پس فرمود11که مال بستان و باز گرد ~~و # ~~بعد از این ملازمت نمای که هرچه امگان دارد از نیکویی در باب توتقدیم ~~افتد . # ~~من آن12 سیهزار دینار12 از14 هردو بازرگان قبض کردم و میان آن و15 ~~فروختن # ~~پیراهن به جهت اخراجات یک روز بیش نبود . به نزدیک6 پدر رفتم و در پیش # ~~او بنهادم ، گفتم : جان من فدای تو باد حکم این مال بفرمای . پدر گفت : ~~بر تو # ~~همان حکم می کنم که ابوخالد بر آن هردوتاجرحکم17 کرد ، ثلثان ترا وثلث ~~مرا، # ~~از آنجمله ده هزار دینار به پدر دادم و به ده هزار دینار اسباب و ضیاع ~~خریدم و # ~~باقی18 نفقه می کردم19، و20 تا آنگه21 که خدای - تعالی22- مرا بدین ~~درجه رسانید. # ~~و این حگایت با تو بدان گفتم تا حق این2 مرد بشناسی . محمد بن عبدوس ~~گوید # ~~از یحیی بن خاقان پرسیدم که یحیی بن12 خالد با احمد بن ابی خالد چه ~~نیکویی # ~~کرد مگافات آنکه پدر او با او کرده بود ؟ یحیی گفت که احمد بن ابی خالد ~~در PageV02P818 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0265.png) # ~~روزگار برامکه منظور نظر ایشان مرفه و محترم1 روز گار می گذاشت و در ~~نعمت # ~~و حرمت2 با ایشان مشارکت داشت 3 تا آنگاه 4 که رشید بر 5 یحیی بن 6 ~~خالد # ~~ساخط شد و او را محبوس گردانید واحمد بن2ابی خالد از قبل8 (یحیی ms479 ~~بنخالد)1 # ~~به اردن رفته (بود به شغلی)10 ، او حکایت کرد11 که چون باز آمدم محنت ~~(روی # 1 برامکه آورده بود و دولت پشت برایشان کرده ، و (با من)13 شش هزار # ~~دینار14 بود15 ، بکوشیدم تا به بسیاری 7 حیل و وسایل در حبس خویشتن را # ~~به یحیی بن خالد رسانیدم و آن شش هزار دینار (که با من بود)18 بر وی ~~هرضه # ~~کردم و بر فوات دولت ایشان تأسف خوردم و بر آن حالت19 توجع فرا نمودم # ~~و (التماس کردم)20 تا به قبول آن شش هزار دینار (برمن)21 منت نهد. گفت: # ~~ترا در حرج نتوانم افکند ، از آن جمله سه هزار دینار قبول کرد و فرمود ~~که # ~~باقی در مصالح خود صرف کن ، پس رقعهای22 نوشت23 و24 دو پاره کرد ، یک # ~~یاره در زیرمصلای خویش15 نهاد1 و یک پاره به من داد و گفت: گارما27 بر ~~گشت # ~~و دولت ما منقضی شد و زود باشد که این خلیفه به جوار حق پیوندد و28 ~~فتنهای9 # ~~قائم شود (میان دو خلیفه)30 وعاقبت 21 آن خلیفه که در جانب مشرق باشد22 # ~~غالب گردد و پسری باشد نام او فضل بن سهل ، او را با آن خلیفه قربتی ~~باشد و PageV02P819 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0266.png) # ~~وزیر او گردد . چون خبر او به تو رسد به نزدیک1 او روواین نصف رقعه که ~~تو # ~~داری بدورسان ، اوخود بعد از آن ترا به درجهای بلند ومرتبهای عالی ~~رساند و کار # ~~تو بزرگ گردد . و2 احمد بن ابی خالد گوید : من از پیش یحیی بن خالد از # ~~زندان بیرون آمدم با ندامتی (هرچه تمامتر) 3، و خود را ملامت می کردم ~~که # ~~سه هزار دینار از دست بدادم برای مردی که مرا به مرگ خود تعزیت میدهد و # ~~آن نصف رقعه نگاه4 داشتم و روزگاری (بر این بگذشت)5 و رشید (وفات # ~~کرد) و محمد امین را7 ولی عهد گردانید - و میان مأمون و محمتد امین ~~فتنهها # ~~و حربها رفت تا آنگاه8 که محمد ms480 امین را بکشتند وخلافت برمأمون مقرر گشت # ~~و من سالها معطل و بیکار یماندم و روزگار من تراجع پذیرفت و در1 ~~مایحتاج # ~~و مروت خللی فاحش با دید10 آمد و مأمون به مرو دار الملک ساخت وطاهر بن # ~~الحسین از قبل11 او امیربغداد بود ، (من یک شب)12 درخانه نشسته بودم ~~متفکتر # ~~در آن باب که وجوه اخراجات از کجا ترتیب کنم 13 (و اسباب معیشت به چه # ~~طریق سازم)14، نا گاه15 آواز حلقهآ در شنیدم16 ، منکوحهآ خود را گفتم : ~~برو2 # ~~بنگر تا کیست که در میزند ، و در بگشای ، تا مرا اعلام کنی . برفت و ~~درحال # ~~باز گشت وگفت : روشناییها 18 میبینم و جمعی سرهنگان و سپاهیان ، من ~~بیرون # ~~رفتم و19 پرسیدم که کیست ؟ گفتند . سرای احمد بن ابی خالد الا حول این # ~~است ؟ گفتم : آری . گفتند : ما رسولان امیر21 طاهر بن الحسینیم ، به ~~نزدیک22 # ~~او آمدهایم 23 . گفتم : (باشد که) 23 غلط می کنید امیر با25 امثال او ~~مراسلت PageV02P820 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0267.png) # ~~نکند . ایشان گفتند : ما به کاری آمدهایم که 1 بدان مسرور شود ، برو و ~~او را # ~~اعلام کن . پنداشتند که من غلامیام . من باز گشتم و چراغی بر افروختم و ~~در # ~~باز کردم تا در آمدند و1 اسپهسالاری2 بزر گه با ایشان بود بیامد و به ~~حرمتپیش # ~~من به زانوی ادب بنشست. وگفت : اعزک الله، احمد بن ابیخالد تویی؟ گفتم: # ~~آری . گفت : امیرالتماس می کند که تجشم فرمایی . من در خانه رفتم ~~ووصیحتی # ~~که داشتم با عیال بکردم 4 و بیرون آمدم و گفتم : مرکب ندارم . جنیبتی ~~پیش # ~~کشیدند6 (ومن)7 برتشستم وبا ایشان به نزدیک8 طاهر (بن الحسین)1 رفتم ، # ~~و چون بر وی سلام کردم گفت : احمد (بن)10 ابیخالد تویی؟ گفتم : آری. # ~~حالی نامهای بر11 نیم12 کاغذ نبشته13 پیش من انداخت14 به خط فضل بن ~~سهل15، # ~~بر عنوان نوشته13 : لابی الطیب من ذی الریاستین ، ودر" صدر نامه این ~~بود که # ~~اعزک الله واطال18 بقاءک ، امیر المؤمنین اطال الله ms481 بقاءه19 می فرماید ~~که20 درحال که # ~~این نامه به تو رسد احمد بن 21 ابی خالد را هرکجا که باشد در اقطار ~~بغداد و # ~~اعمال آن طلب کنی و به مجلس خود حاضر گردانی و پنجاه هزار درم (بدو # ~~دهی)23 و بیست مرکب بدو14 تسلیم25 کنی و او را برفور موقر" و محترم به- # ~~حضرت امیر المؤمنین فرستی و به تأخیر رخصت ندهی . چون نامه بر خواندم # ~~مسرت و بهجتم زیادت27 شد وخوشدل و مستظهر گشتم و گفتم باز گردم و ~~استعداد # ~~کنم وبروم . گفت : البته تأخیر را مجال و توقف را رخصت تیست و در حال ~~PageV02P821 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0268.png) # ~~پنجاه هزار درم و بیست مرکب حاضر کردند1 (و به من تسلیم کرد)2 و فرمود # ~~که همین 3 ساعت برنشین4 . آن قدر مهلت خواستم که (به خانه رفتم و) 5 هر # ~~مصلحت که 6 بود در قلم آوردم و از7 آن مال بیشتر8 به عیال و فرزندان ~~دادم9 ، # ~~و بفرمودم تا آن نصف رقعهآ یحیی بن خالد بیاوردند و وقت سحر از سرای ~~طاهر # ~~برنشستم و از بغداد بیرون آمدم، وبر هر شهر که بگذشتم مرا استقبال ~~نمودند10 # ~~و خدمت کردند و نزل 11 آوردنا. تا آنگاه12 که آسوده و خوشدل در نعمت و # ~~حرمت بهدر گاه فضل بن سهل رسیدیم13، و فضل را از رسیدن من اعلام کردند. ~~و # ~~چون در رفتم و شرط خدمتبه جای آوردم فرمود که احمدبن ابی خالد 14 ~~الکاتب # ~~شویی؟ گفتم : آری15 . گفت16 : باز گرد و با منزل خویش"1 رو تا بیاسایی ~~، و # ~~بعد از آن18 سه روز جامهآ سیاه بپوش19 که شعار عبتاسیان است و بیا20 تا ~~امیر - # ~~المؤمنین را ببینی . من21 باز گشتم و ندانستم که کجا روم ، خادمی بیامد ~~و مرا # ~~طیب در وی معد کرده بودند ، و آن سه روز در نعمت و سرور بگذرانیدم ، و # ~~روزچهارم بامداد پگاه باجامهآ سیاه برنشستم و روی به در گاه ذواار ~~یاستین (فضل5 # ~~بن سهل)26 ms482 نهادم ، او12 را برنشسته یافتم بر عزم خدمت امیر المؤمنین . ~~من9 # ~~در حال)30 دستش ببوسیدم وبرنشستم31 و درموکب او براندم تا به در32سرای ### | 3- PageV02P822 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0269.png) # ~~امیر المؤمنین رسید1 همچنان سوار به سرای3 (امیر المؤمنین در)1 راند و ~~من # ~~پیاده شدم و در رکاب اومی دویدم تا6 به پردهای رسیدیم که در پس آن پرده ~~مجلس # ~~امیرالمؤمنین بود. فضل از مرکب قرود آمد7 و در8 محفهای نشست که (در آن # ~~موضع برای او معد بود)9 و جمعی که حاضر بودند از پهلوانان و(مفردان و # ~~سرهنگان10) محفه11 را بر گرفتند تا آنجا که تخت امیرالمؤمنین بود ، و ~~او را # ~~با مأمون بر تخت نشاندند و من لحظهای توقتف کردم تا مرا بخواندند . ~~وچون # ~~در رفتم و (خدمت کردم)12 امیر المؤمنین و فضل را دیدم هر دو بر تخت ~~فشسته # ~~و روی به یکدیگر آورده و چون نظر فضل بر من افتاد تفضتل فرمود13 و گفت ~~: # ~~یا امیرالمؤمنین این احمد بن ابی خالد الکاتب" است که در روز گار مخلوع ~~یعنی # ~~محمد امین نامههای اواز (مدینه یعنی15)16 بغداد به ما میرسید واز احوال ~~محمد # ~~امین و اخباری که آنجا بود17 اخبار می کرد و بند گی و هوا داری امیر ~~المؤمنین # ~~به جای می آورد وامروز مالی وافر و (جاهی عریض ونعمت بسیار)18 دارد ~~آمده # ~~است خود را و مال خود19 را بر امیر المؤمنین عرضه میدارد . مأمون گفت : # ~~خدای بر مال او برکت کناد و اضعاف آن برآن20 متصل گرداناد . فضل گفت : # ~~او را با بندگان و خدم امیرالمؤمنین در کارهای21 بزرگ مشارکت دهیم22؟ ~~فرمود # ~~که آری. فضل گفت : وصلهای درخوربزرگی و کفایت او که موقع او به نزدیک23 # ~~امیرالمؤمنین مردمان به سبب آن بدانند24 بدو رسانیم25 . مأمون26 گفت: ~~آری27. PageV02P823 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0270.png) # ~~[فضل گفت]: ودیوان توقیع بدومفوض گردانم1؟ گفت: آری2 واز آنجا ~~بیروننیامدم # ~~تا بر این جمله مثال نبشتند3 و چون از4 این سخن روزی چند بر آمد در شب ~~مرا # ~~پیش ms483 خود خواند و من آن نصف رقعهٔ‌ یحیی بن خالد با خویشتن بر گرفتم7 ، # ~~چون (بهنزدیک او8) رفتم نشسته بود و برادرش حسن بن سهل نزدیک11 او # ~~نشسته ، مرا گفت : یا ابا13 العباس میان ما و14 تو و استاد و خواجهآ ما ~~ابوعلی # ~~یحیی بن خالد16 سابقه17آ معرفتی و حرمت وصلتی بوده است و بر وی حقتی ~~ثابت # ~~داری؟ گفتم: آری . گفت: سبب آن باز گوی . من آنچه پدرم در حق او فرموده # ~~بود و آنچه من* به آخر عمر" در وقتی که محبوس بود کرده بودم با او شرح # ~~دادم تا آنجا که به20 سخن21 نصف رقعه رسیدم22 ، فرمود که آن رقعه کجاست ~~؟ # ~~گفتم : با من است ، و در پیش او بنهادم . او دست در23 زیر مصلی کرد و ~~آن # ~~نصف دیگر)24 بیرون کرد25 و به یکدیگر باز نهاد ، و چون برخواند آب در # ~~چشم آورد و بیم26 بود که بگرید . پس روی به برادر کرد27 و گفت : والله ~~که خط3 # ~~ابوعلی28 است، ومرا گفت : هیچ میدانی که چه نوشته29 بود30؟ گفتم31: ~~رقعهای # ~~که32 به من داد بر آنجا نوشته بود که خدای ترا برخوردار گرداناد ای ~~پسر، بدان # ~~که حقوق33 ابوالعباس24 احمد بن ابی خالد دراین حالت که منم چنان برمن ~~جمع # ~~شده است [که لا تسأل354 و از مکافات آن عاجز گردانیده ، و با ایادی که ~~از ### | 3دجاو چا پی: توشتند 4 ### | 7- مجا : بر گرفته بودم ### | 22 ت: ### | 14- جز مب. و 15- ### | 26: ### | 29- : نبشته30- ### | 31- مجا و ت : ندارد 33- PageV02P824 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0271.png) # ~~پدرش دیدهام منضم شده وروز به آخر رسینه و کار به انجام کشیده و # ~~صبح دولت ترا آغاز تنفس است و آفتاب اقبال ترا مبادی طلوع ، می5 باید ~~که # ~~عذر من از این جوانمرد بخواهی وحقی که او را بر من ثابت است قضا کنی # ~~انشاء الله تعالی . احمد می گوید : پس از آن (هر روز کار من) 6 با فضل ~~(در # ~~تراقتی بود)8 و اختصاص من به مأمون زیادت ms484 ، تا آنگه که به مرتبه9آ ~~وزارت # ~~مأمون رسیدم . # فصل10- و در این حکایت دو فایده است : # یکی آنکه کریم بداند که جواب سؤال11 صغیر12 به حسن فعل میباید گفت # ~~بود. و در آن کوشد16 که بی سابقهآ وعده17 ای به اسعاف حاجت محتاج ، ~~قیام نماید # ~~چنانکه ابوخالد با یحیی بن خالد کرد و این ابیات18 دراین معنی19 ~~(لایق20است)21. # العربیة22 : # # جواب کلام المستمیح اذا اقی %~% بیفضلک آولی من مقال بیاد عمل # # و ما ضرة فی الانتباض اذارای %~% بسمفک23 بسطا والتحقق فی الآمل # الفارسیتة)24 : # ~~چو بر کریم کسی حاجتی کند عرضه ### | قضای حاجت آن کس بود جواب سؤال PageV02P825 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0272.png) # ~~بهفعل گوی جواب و بهقول باش خموش ### | که حسن فعل نکوتر بسی ز لطف مقال # و دوم - آنکه عاقل حسن عاقبت کرم و لطف خاتمت سخا بشناسدوبداند # ~~که اقدام بر اصطناع به1 اهل مروات 2 کریم را بهترین ذخیرهای است که ~~اعقاب # ~~را مد خر ماند که اگر از 3 نهال نکویی 4 غارس ثمرهای نچیند5 بعد از ~~وفات او # ~~اولاد او را آن غرس6 دوحهآ برومند و (شجرهآ مثمر) باشد ، چنانکه احمد ~~بن # ~~ابی خالد را بود8 ، و در این معنی گفتهام : # العربیة : # # بدلی کرائم طار فی وقلادی %~% عند النوائب عدة الآولاد # # مجد اورفهم و حسن مناقبی %~% آبهی لهم من طار فی و تلادی # # یجنی ثمار الخیرغارس آصله %~% و یوارگیه یگون خیر عتاد # الفارسیة : # ~~[هنر دارای دوست هر چند چرخ ### | سعادت ( به هر بیهنر در دهد) # ~~چو در بی هنر شد جهان زان سبب ### | همه مالش هر هنر ور12 %~% دهد ]4 # ~~تو بیمار حرصی و گردون طبیب ### | از آنت همیشه مزور دهد # ~~دلی کو دری دارد اندر خرد ### | چگونه بدین غصه تن در دهد ### | ### | 7- چخاپی : ثمرهٔ‌ PageV02P826 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0273.png) # ~~خرد کی پسندد که ما را سبق ### | ازین نه ورق جزو ابتر دهد # ~~بشر را چو اندیشه باشد به خیر ### | خدایش همه خیر بی شر دهد # ~~کند سود آنکس که نام نکو ### | خرد ، ورچه ms485 خروارها زر دهد # ~~نهالیست نیکی که فرزند را ### | پس از مرگ تو عمرها بر دهد # ~~نکو کار شو2 ، حق نکو کار را ### | مکافات نیکی نکوتر3 دهد2 # الحکایة الرابعة والاربعون5 - احمد بن ابی خالد گوید که پدر من ابوخالد # ~~در عنفوان شباب و ریعان 6 حدائت 2 به ابوعبیدالله که8 وزیر مهدی بود9 ~~در آن # ~~قاعدة »13 مودت محکم بود و حبل اتحاد مبرم ، و احمد بن ایوب نیزباایشان # ~~در مجالس انس و اوقات عشرت مساهم بودی14 . پدر با من حکایت کرد که ما # ~~مخایل ریاست از شمایل ابی عبیدالله مشاهده می کردیم وامارات سیادت از ~~حرکات PageV02P827 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0274.png) # ~~و سکنات او معاینه میدیدیم و هر گه که چمعیت بودی صدر الجریده و بیت - # ~~القصیده وواسطة القلاده او را دانستی1 ، و از رای2 [او33 در کارها4 ~~(استمداد # ~~نمودی5) 6، تا" یک شب8 در اثنای مجلس، معاشرت او را گفتم روز10 باشد # ~~که11 به منصب وزارت رسی12 و به فراست در اخلاق و خصایل تو میبینم ، اگر # ~~اینچه گمان میبرم راست آید در حق ما13 چه نیکویی خواهی کرد14 . ابوعبید ~~الله # ~~گفت15 : یا با16 خالد ترا خلیفه (فرمایم و) 17 قائم مقام خویش18 سازم ~~در جملهآ # ~~امور19، و یلاحمد0اهرچه توالتماس کنی (در حق تو)22 به جای23 آرم . ~~احمدین # ~~ایتوب 24 گفت : التماس من آنست که عمل ولایت مصر (به من تفویض کنی # ~~هفت سال25)26 متواتر و حساب آن ازمن باز نطلبی . گفت: چنان27 کنم و ~~(ازاین # ~~سخن که آن28 شب در میان ما رفت)29 اندک مدتی30 (برآمد که) 31 چند گاه # ~~باران از آسمان بازایستاد و خللی فاحش در زرع و ضرع32 پدید23 آمد ~~ومردمان # ~~به استسقا بیرون رفتند و هنوز باز نگشته بودند که (خدای - تعالی 34 - ~~اجابت # ~~کرد)35 ( و بهدعای ایشان)26 بارانی37 عظیم بیامد ، و امیر شهردر آن وقت ~~ثعلبة- PageV02P828 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0275.png) # ~~بن قیس بود ، کاتب خویشتن را فرمود که در 2 قحط و استسقا و فضلی که # ~~حق تعالی در حق ms486 بند گان 4 کرد به صالح بن علی مکتوبی5 بنویس ، چون کاتب # ~~بنوشت ثعلبه نپسندید و آن کاغذ بدرید (و از جماعتی که حاضر بودند)6 ~~پرسید # ~~که در میان شما هیچکس نیست7 که نامهای با فصاحت وبلاغت - چنانکه ارباب # ~~هنر پسندند - به امیر تواند8 نبشت9 ؟ (کسانی که حاضر بودند)10 گفتند11 ~~: اینجا # ~~مردی ادیب است12 با بلاغت13 و رای وتدبیر و فضل و هنر . ثعلبه فرمود ~~تالو # ~~را حاضر کردند15 ، گفت 16 : یا ابوعبید الله 17 (در این باب که)18 ذکر ~~رفت # ~~نامهای 19 به امیر صالح بن علی نویس10 . ابوعبیدالله نامهای چنانکه ~~لایق بود # ~~بنوشت وامیر را سخت22 پسندیده آمد و23 به صالح ( بن علی )24 فرستاد، ~~وچون # ~~امیر25 آن نامه برخواند 26 از دقت معنی و عذوبت الفاظ آن نامه تعجتب ~~نمود . # ~~به ثعلبه نبشت27 که این کاتب را28 که این نامه نوشته است در حال بفرست ~~و در # ~~توقف29 و تأخیر رخصت مده . ابوعبیدالله را30 به نزدیک صالح بن علی ~~فرستاد PageV02P829 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0276.png) # ~~و چون به خدمت1 او رسید در فنون (هنر و ادبش)2 امتحان فرمود وچون # ~~آثار بلاغت و امارات 4 براعت از وی مشاهده کرد و بر رزانت رای و متانت # ~~عقل ووفور فضل و کمال شهامت او وقوف یافت ، او را کتابت خود فرمود و # ~~دیوان انشا بدو5 مفوض گردانید . و چون چند نامه از صالح بن علی به خط # ~~ابوعبیدالله 6 به حضرت7 ابو جعفر8 منصور رسید منصور گفت : پیش از این # ~~نامهها که از صالح اینجا رسیدی به غایت فاسد10 و12 خطی پریشان و الفاظی # ~~نامنتظم مشتمل بر لحنها وخطاهای بسیار ، اکنون چند نوبت است که بر خلاف # ~~آن میرسد12 : خطتی پاکیزه و الفاظی مهذب و کلماتی عذب ومعانی دقیق ، # ~~حال آن چگونه است ، اورا از ابوعبیدالله وکمال فضل او اعلام کردند . ~~منصور # ~~فرمود تا او را به حضرت حاضر کردند و در هرنوع که او13 تجربه فرمود ~~زیادت # ~~از آن یافت که ms487 در خیال داشت ، او را کتابت14 (پسر خویش)15 مهدی فرمود6 ~~. # ~~ربیع حاجب چند نوبت خواست که17 اعتقاد منصور در حق18 او19 فاتر ~~گرداند20 # ~~میسر نشد ، ومنصور ربیع را گفت : مرا ملامت در تربیت شخصی می کنی که1 # ~~هرچند میخواستم که پسرخود22 مهدی را از لباس عجمیان بیرون آرم22 نمی ~~توانستم # ~~امروز به واسطهآ ابوعبیدالله لباس فقها پوشیده است و ابوعبیدالله ~~ابوخالد را به - # ~~نزدیک24 خویش25 خواند و نیابت خود 26 فرمود27، و منصور چون28 از دار ~~فنا ### | 3- مجا : امیرصالح ### | 4- اساص : ### | 7- مجا : به نزدیک ### | ت: ل بودی %~% 11ست : # 12- مجا: لرا %~% 14_ت : گاتب %~% 18- # 27ک.فردانبر بلالحتصاص او هرروزبه امیر المؤمنین ### | 20- مجا: فاسد کند PageV02P830 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0277.png) # ~~رحلت کرد وخلافت بر مهدی مقرر گشت منصب وزارت ابو عبیدالله را بود ، # ~~ولایت مصر بهاحمد بن ایوب داد چنانکه شرط کرده بود و تا احمدبن ایوب # ~~زنده بود از او باز نگرفت . # فصل - و در این حکایت دو فایده است : # یکی تحریض2 خردمند را بر تحصیل علم و کسب هنر وممارست در انواع # ~~بلاغت و براعت که سرمایهآ هنر بضاعتی3 است که هیچ کس بر وی زیان نکرد # ~~و نکند و نهالی است که [ در ]4 هیچ فصل بی ثمره نباشد ، و5 اگر روز گار ~~حق # ~~هنرمندان6 بشناسد و قدر علم بداند و او را به منصبی فراخور اهلیت و ~~استعداد # ~~او رساند همگنان گویند حقی به موضع و کاری به جای خویش است ، و اگر # ~~حرمان روی نماید و دولت یاری ندهد و ایام ساز گاری ننماید او به لذت ~~دانش # ~~از لذتهای دیگرتسلی یابد و به واسطهآ فضل وعلم در چشم و دل8 مردمان ~~ممکتن # ~~و محترم باشد ، وعزلت9 او را موجب تقصیر دیگران دانند10 نه از11 قصور ~~او ، # ~~و این مثل سایر12 که المستحق محروم ، عذرخواه او باشد ودراین ابیات ~~رایحهای # ~~ست13 از اینچه ( تقریر افتاد )14 . # العربیة : # تزین بحلی 15 العلم و الحلم و النهی ### | و حصل نصابا فی البلاغه و الآآدب # هکن16. ms488 مستعدأ للعلی باداتیها ### | إلیها صریح العقل فی ححمه ندب PageV02P831 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0278.png) # 2ا قلت فیما حزت جاهأ و منصبأ ### | وجاوزت بالاقبال من ارفع الرکب # فقودو21 حقیق4 بالمعالی لفضله ### | وکان له ما نال حقأ و ما غصب # فتان 6 فات عنک الجد فیما ترومه ### | تکن فیه معدورا یجدک فی الطلب # ~~فلا تک فی کسب الکمال مقصرا ### | ودو قصر الایام فیک بما وجب # الفارسیة : # # ولا از فضل جو رفعت که جاهل %~% بود آنکو به زر مغرور باشد # # چه نقصان گر شوی7 قاصر زدولت %~% چو رایت در8 هنر مقصور باشد # # اگر نیود وفور مال شاید %~% چو حظت از ادب موفور باشد # # اگر عالم سراسر رنج گیرد %~% هنرور از هنر مسرور باشد # # نگردد از کساد فضل کاهل %~% کسی9 کاندر هنر آزور باشد10 # # به پشتی هنر گردد قویدل %~% اگر چه بی زر و بی زور باشد # # به جهل از عقل دستوری نیابد11 %~% اگر سلطان و گر دستور باشد # # ولیک ار بی هنر ماند چو بیند %~% هنر را رونقی رنجور باشد # # چو استحقاق حاصل کرد شخصی %~% گرش حرمان رسد معذور باشد # # شب ارتیره شود عیب از کسی نیست %~% بدان باشد که چشمی کور باشد # # تو دولت را به معنی مستعد شو12 %~% که او خود13 آید ارمقدور باشد # 2ت : الرفع %~% 2 - مب. فقو لوا %~% -ت : # وو مل %~% 8 PageV02P832 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0279.png) # ~~دوم - به1 رغبت2 در قیام به انجاز وعده و وفای عهد چنانکه ابو عبیدالله # ~~کرد با یاران خویش ، واین ابیات در این شیوه نظم افتاد . # ~~العربیة : # ~~ذا اضیف بیوم العر موعده2 ### | لصاحب کان وقت العسر ملتزمک4 # ~~و یسر الله أمرا کان آملهآ ### | ان الوهاء له بالوعد قد لزمک # ~~الفارسیة 52 : # ~~وفا نمای به وعده که وعده چون دین است ### | خلاف وعده نمودن کرام راشین است # ~~وفا به وعده کرم باشد و خلافش لؤم ### | و لوم تا به کرم در نگر چه ما بین است # ~~چو وعده دادی زین برمگرد7 ؛ زین8 وفا # براسب9وعدهآ خودنه10 که آن(نه، این11) زین است ms489 # ~~الحکایة الخامسة والاربعون12- محمد بن عبدوس در کتاب وزرا چنین آورده # ~~است که مردی بود نام او13 عبیدالله14 الهبیری ازفرزندان عمربن هبیره ~~درروز گار # ~~مأمون خلیفه در عهد وزارت احمد بن ابیخالد15 ترد دی16 میداشت برامید ~~آنکه # ~~او را عملی فرماید وشغلی به او17 مغوض گرداند18، مدتی19 بدین تمنتی ~~ملازمت ### | ### | 4- چاپی : ### | 21- مجا: PageV02P833 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0280.png) # ~~می نمود و هرروز بامداد پگاه بیامدی بر در سرای احمد بن ابی خالد ~~بایستادی # ~~تا چون بیرون آمدی شرط خدمت به جای5 آوردی و در موکب او بر نشستی تا # ~~به 6 سرای خلیفه ، وچون احمد (بن ابیخالد)2 به، سرای خلیفه در رفتی او # ~~بر در گاه توقف نمودی10 تا باز بیرون آمدی و در رکاب11 (او12 تا)13 ~~به14 خانه # ~~بیامدی15 ، (وبعد از آن)16 باز گشتی17 (و با مقام خود رفتی )18، و احمد ~~(بن # ~~ابی خالد)19 بدو هیچ التفات0 نمینمود ، تا یک روز21 برنشسته بود22 ~~وچشمش # ~~برهبیری افتاد ، یکیاز نواب خویش را گفت از بسیاری زحمت و ابرام این ~~مرد # ~~ملول شدم واو را به نزدیک من هیچ خیری نیست ، شغلش نخواهم فرمود وصله # ~~تخواهم داد و ازمن به هیچ نوع نیکویی نخواهد دید ، با اوبگوی23 تا بعد ~~ازاین # ~~پیش"1 من آمد و شد نکند وپس کار و طلب25 روزی خود رود . آن نایب گوید # ~~که من با احمد گفتم ( که اینمرد)26 مدتی است27 که28 به29 امیدی به در ~~گاه تو # ~~تردد30 می کند41، او را به یکبار گی نومید نشاید کرد و من از ادای ~~این32 رسالت # ~~بدین33 نسق شرم دارم . احمد گفت : از این چاره نیست و البته حرفا بحرف ~~این # ~~چنین که فرمودم میباید گفت . من به نزدیک34 ( آن مرد)35 رفتم (دروثاق ~~او)6 # ~~و سه هزار درم (از خانهآ خویش)27 بر گرفتم و او را گفتم38 : وزیر می ~~فرماید ### | 32- PageV02P834 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0281.png) # ~~که مدتی است تا به1 در گاه من ترد د می کنی و هیچ کاری 2 معطل نیست که # ~~به تو تفویض ms490 کنم ، این سه هزار درم بستان و هرجا که ترا میباید برو ~~وروز گار # ~~خویش3ضایع مکن . هبیری چون این4 بشنید گفت : من شحاذی5 ام یامنتجعی # ~~که مرا به صله از در گاه خویش باز گرداند ، حقا که من بدین نوع هیچ # ~~قبول نکنم . رسول گوید : چون ونی9 این سخن بگفت من در خشم شدم و گفتم: # ~~این مال او نفرستاده است ، من ازخاصهآ خویش10 آوردهام و پیغام11 او ~~چنانکه12 # ~~فرموده"2 بود" تقریر کردم و گفتم : من غرامتی برخود15 گرفتم تا ~~خویشتن16را # ~~از قبح توسط صیانت کنم2 وترا از تجر ع مرارت این پیغام معاف دارم0 . او # ~~چون این سخن بشنید گفت19 : خدای (تعالی ترا)20 مکافات به خیر کناد ~~ومالتو # ~~ترا مبارک باد، اگرمرا ازخاک غذا باید ساخت این قبول نکنم اما تو قع ~~میدارم1 # ~~که22 جواب رسالتی که رسانیدهای23 چنانچه"1 من می گویم3 با او بگویی . ~~من # ~~قبول کردم که هرچه او بگوید26 بیزیادت و نقصان باز گویم . گفت : وزیر ~~را # ~~بگوی 27 که من28 این ملازمت که در گاه29 ترا می نمایم نه برای1 تست ، ~~برای # ~~منصبی31 است که به تو مفوض است والا32 هر گز بر23 در گاه تو گذر ~~نکردهی4 PageV02P835 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0282.png) # ~~83 # ~~و (من مردیام که)1 حرفت من آنست که بر در گاه پادشاهان2 ملازمت نمایم و # ~~مهمات و اشغال بزرگ را به گفایت و شهامت آخر3 کنم و مرا در آن نفعی ~~باشد # ~~و تو آمدهای بر رهگذر روزی من نشسته ، و خدای - عز وجل - فرموذه است # ~~قوله تعالی : «5واتواء البیوت من آبوابیها» * و مرا به همه حال در طلب ~~روزی # ~~خویش 2 به نزدیک تو میباید آمد ، واگر تو خواهی که8 (بالجبر والعنف)9 # ~~( مانع روزی من شوی)10 نتوانی ، و اگر خدای - عز وجل - قسمت کرده # ~~باشد که بردست توخیری به منرسد بیشک علیرغم ترا11 اگرچه12 کاره باشی # ~~برسد ، و اگر تو دافع حظ و مانع رزق من می توانی بود من نیزاین قدرمی ~~توانم ms491 # ~~که ترا به دیدار خویش13 ایذائی کنم14 ، چنانکه تو مرا به عطلت ، ~~و15اگرپیش # ~~از این هر روز یکبارمی آمدم بعد از این دوبار خواهم آمد . احمد بن ~~ابی16خالد # ~~گوید : چون17 این18 پیغام19 به من رسید10 به غایت10 در خشم شدم و (هنوز ~~در # ~~آن)22 خشم بودم23 که به نزدیک مأمون رفتم24 ، مرا گفت : مردی را25 نام ~~بر که # ~~تقلد26 عمل مصررا شاید ، تا (ولایت مصربدو دهم)27 . مرا درحق مردی ~~عنایت28 # ~~بود که او را زبیری گفتندی . خواستم29 بگویم که30 زبیری ، از غیظی که ~~مرا PageV02P836 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0283.png) # ~~از هبیری بود و قرب 1 ماجرایی که میان من و او رفته بود برزبانم2 رفت 2 ~~که # ~~هبیری . مأمون چون نام او بشنید 4 گفت : او5 زنده است ، ( و او را ~~بشناخت)6 # ~~و (از حق )7 خدمتی که در قدیم الایام کرده بود با یادش آمد8 ، ومن ~~خواستم # ~~که رای او را از آن بگردانم ، او را به بی کفایتی و جهل منسوب کردم وهر # ~~عیب و)10 طعن که توانستم در حق او بگفتم12 ، فایده نداد22 ومأمون گفت: ~~این # ~~کار را جز او کسی دیگر13 نمیشاید13 و من جلادت او در کارها دیدهام و ~~شهامت # ~~کفایت او میدانم تا بدان رسید که من گفتم : یا امیر المؤمنین ذکر هبیری ~~برزبان # ~~من به غلط رفت و من زبیری خواستم گفت نه هبیری . مأمون گفت : اگرچه غلط # ~~کردی هبیری این کار را15 شایستهنر16 از زبیری است17 و من هردو را ~~میشناسم؛ # ~~و از بس که (من مبالغه و ایذای او کردم گفت )19 : غلو ترا در 20 باب ~~او1 # ~~سببی هست ، مصدوقهٔ‌ حال چنانکه بود با او بگفتم . گفت : خدای - ~~تعالی22 - # ~~روزی2 و دولت13 او بر زبان5 تو براند و تو در آن کاره و راغم ، بیرون ~~رو # ~~و ولایت مصر بدو مفو ض کن . گفتم : مردی درویش است و ضعیف حال22 او # ~~را کجا8 استعداد آن29 باشد 30 که به مصر (تواند رفت)21 ، خاصه ms492 در چنین # ~~مهمی که آنرا32 اعوان33 و آلات34 و ادوات بسیار باید ، گفت : این نیزهم ~~از آن PageV02P837 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0284.png) # ~~روزیهاست که خدای - عز وجل - علی رغم ترا بر زبان تو براند1 ، صد هزار # ~~وینار 2 از 3 خزینه بدو4 دهند تا کار خود ساخته گرداند . (همان لحظه5) ~~بیرون # ~~آمدم وآنچه6 فرموده بود ناچار7 به جای آوردم . # ~~فصل - و از شنیدن8 این حکایت ایمان در9 تصدیق فحوای10 این آیت که # ~~قوله تعالی11 : «و إن یمسسک الله بضر فلا کاشف له الا هو و ان یمسک ~~بخیر فهو # ~~علی گل شیه قدیر» * زیادت می گردد ویقین در تحقیق این معنی که : ~~«مایفتح # ~~الله یلناس من رحمه قلا ممسک لها »** افزون میشود. واین [شعر]12 بااین ~~معنی # ~~مناسب هی نماید . # العربیة : # # الی الله آشکوفی جمیع النوائیب %~% و من یأمل الرحمن لیس بخائب # # محاسن عفو الثه کستر کلها %~% علی الزآمل لوآربت فنون معایب3 # # اذ اشتد خطب لست آجزع ربما %~% ینال الأمانیی فی مصاب المصائیب # والفارسیة]14 : # # رزق وحرمان چوهردو تقدیراست %~% ثروت و فقر مکتسب نشود4 # # غم و شادی و رنج و آسانی %~% جز به تقدیر و6 حکم رب نشود # # کارهای خدای عز و جل %~% همه بر وفق محتسب قشود PageV02P838 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0285.png) # محنت از دوستان چو نادر ثیست %~% راحت از دشمنان عجب نشود # تیکوبد زوست1 هرچه می گویم %~% بد حواله3 بدو ادب نشود # ای برادر تو از مشیت دان %~% این دو هرچند بی سبب نشود # شب محنت به روز انجامد %~% زانکه بی روز هیچ شب نشود # العکایة السادسة والاربعون 4 - اصمعی گوید : بعد از آنکه در تحصیل علمه # ~~هر جد و جهد که امکان دارد خصوصا در علم لغت و تواریخ و انساب عرب و # ~~اشعار و امثال ایشان به جای آوردم و منادمت ملوک و خلفا و مجالست ایشان ~~را # ~~مستعد گشتم روی به در گاه هارون الرشید نهادم وچون اقبال آن آستانه ~~راملازمت # ~~ئمودم و چون دولت آن عتبه را مجاور گشتم ، روزها در محادثت ms493 دربانان ~~بهشب # ~~میرسانیدم و شبها به مسامرهآ پاسبانان به روز می آوردم ، منتظر تا ~~آفتاب دولتی # ~~کدام روز طلوع کند و عروس مقصودی کدام شب در کنار آید . مدتی مدید در # ~~فقر و محنت)2 و فقر و فاقه براین نسق بر آن در گاه میبودم و هر گاه که ~~ازطول # ~~مداومت ملول گشتمی ، بیم آن بودی که ترک 8 مباشرت9 آن 10 کنم و خائب و # ~~خاسر باز گردم ، و باز چون در عاقبت صبر وخاتمت ثبات تأمل کردمی ~~شکیبایی # ~~پیش گرفتمی . یک شب بر عادت با آن حارس بر در گاه نشسته بودم12، یکی از # ~~حاجبان بیرون آمد و گفت: [بردر گاه هیچ کسی12 نیست که شعر نیکوداند ~~گفتم:134 # ~~الله اکبر، رب مضیق14 فله التیسیر15، منم آنکه شعر نیکودانم . دست من ~~بگرفت # ~~و گفت: پای درراه نه،اگراقبال یاری دهد16 وبخت مساعدت نماید وامیر ~~المؤمنین # ~~را سخن تو خوش آید ، باشد که این شب غرهآ دولت17 تو شود . گفتم : بشرک # ~~الله بالخیر ، و در رفتم . هارون الرشید را دیدم در صفتهای نشسته وجعفر ~~بن یحیی PageV02P839 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0286.png) # ~~البرمکی1 پهلوی او نشسته ، وخادمان بر زبر2 (سر ایشان)2 ایستاده، ، ~~حاجب # ~~مرا از دور بداشت درموضعی که سلام من بشنودند5، و سلام کردم. امیر ~~المؤمنین # ~~گفت: اگردهشتی وروعتی هست لحظهای با گوشهای نشین تاساکن شوی بعداز آن # ~~تا7 سخن توانی گفتن8 . با خویشتن9 گفتم اگر توقف کنم باشد که شغلی عارض # ~~گردد که ایشان را از مفاوضهآ من شاغل آید ، واین فرصت (که روی ~~نمودهاست)0 # ~~فوت شود و ابدالدهردراین2 حسرت بمانم و این روز11 در نیابم. گفتم: ~~روشنایی # ~~کرم امیر المؤمنین تاریکی وحشت از خاطرمن ربوده است و صیقل لطف اوزنگ # ~~وحشت13 از آینهآ 14 دل من زدوده 15 ، امیرالمؤمنین تشریف سؤال ارزانی ~~دارد تا # ~~جواب گویم ، یا16 من ابتدای سخن کنم و صواب گویم . امیر المؤمنین تبسم ~~نمود # ~~و در جعفر نگریست و گفت : نیک آغاز کرد و 17 میتوان دانست که ms494 در صنعت # ~~خویش ماهراست وامارات آن ظاهر. پس پرسید که توشاعری یاراوی؟ گفتم : ~~[راوی. # ~~گفت : از آن که ؟ 182 گفتم : از آن هر خداوند جد و هزلی که در سخنش # ~~عذوبتی باشد . هارون فرمود19 : «انصف20 القارة من راماها21 ». پس پرسید ~~که # ~~معنی این سخن چیست؟ گفتم : در این دو وجه گفتهاند: یکی22 آنکه قاره23 ~~اسم # ~~قبیلهای24 است که تیراندازان خوب25 بودندی26 وایشان را رماة الحدق27 ~~خواندندی # ~~و28 در عهد ملوک یمن بودند و در لشکر29 درموکب خاص ملک برنشستندی. یک ~~PageV02P840 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0287.png) # ~~روز در مصافی مبارزی در میدان آمد و از ایشان مبارزت خواست و گفت : آین # ~~رماه الحدق ؟ ملک چون بشنید گفت : انصف القارة من راماها1 . پعنی انصاف # ~~داده باشد هر که با قاره تیرانداختن طلبد ، و وجه دوم آنست که قاره سر ~~کوه بلند # ~~یا موضع مرتفع3 را4 گوبند5 و بدین آن میخواهد که هر که در حلم و ثبات و # ~~رفعت با این کوه مضاهات نماید مراماة7 کرده باشد . گفت : نیکو گفتی . ~~(بعد # ~~از آن)8 گفت : از اشعار عجاج هیچ یاد داری؟ گفتم: بیشتر. گفت : این ~~قصیده # ~~بخوان : «آرقنی9 طارق هم طرقا10 » آغاز کردم و اسب جواد تیزرو در میدان # ~~چگونه رود، در ایستادم11 و12 هم بر آن 13 صفت جولان نمودن گرفتم تا ~~(بدان # ~~ابیات)14 رسیدم که در مدح بنی امیه گفته بود. آنرا فرو گذاشتم ومدح ~~منصور # ~~خواندن گرفتم . گفت : این به عمدا کردی یا به سهو ؟ گفتم : (عمدا ~~کردم)5 # ~~آفچه دروغ بود از مدح بنی امیه (رها کردم) 16 و آنچه صدق بود از12 مدح # ~~منصور آغاز کردم18 . جعفربن یحیی گفت : بارک الله علیک، وقوف درچنین ~~مواقف19 # ~~ترا میزیبد. پس رشید در من نگریست و گفت : از آن عدی بن زراع20 چیزی # ~~باد داری21 ؟ (گفتم : دارم23 . فرمود23 که برخوان24 :)25 «بانت26 ~~سعادواکثرت # ~~میعادها»27 آغاز28 کردم، (بی دهشت وروان)29 به تعجیل هرچه ~~تمامترمیخواندم30. PageV02P841 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0288.png) # ~~جعفر گفت : آهسته باش و تعجیل مکن که جز با ms495 غنیمت وصلت باز نگردی . # ~~رشید جعفر را گفت : اگنون که عطا دادن بر من لازم کردی ترا نیز در بخشش # ~~با من5 شریک باید بود. من خوشدل شدم و گفتم : تفاخر نمایم برعرب و عجم ~~که # ~~خلیفه و وزیر6 در عطا دادن مرا7 با یکدیگر8 مشارکت میفرمایند9 . رشید ~~تبسمی # ~~فرمود10 ، پس11 گفت : از اشعار ذوالرمة هیچ یاد داری؟ گفتم : بسیار. ~~گفت : # ~~این قصیده را12 بخوان : العربیة13 «أمن حلر الهجران ولبک یطمح» . گفتم ~~: # ~~این عروس شعر اوست . گفت : دامادش کدام است ؟ گفتم : این قصیده14 که15 # ~~ومابال عینک16 منها الماء ینسکب17» (فرمود که)18 برخوان. آغاز کردم ~~تابدانجا # ~~رسیدم که0 وصف10 شتر11 کرده است . جعفر گفت : سخن در جهان (چنان # ~~شده) 22 است که ما را در شنودن و گفتن وصف شتر 23 گرگن شب زنده باید # ~~داشت . رشید فرمود که خاموش باش که24 آن شتر25 است که تاج ملک از سرشما # ~~در ربود وازتخت پادشاهان26 را27 برانگیخت و ازپوست او تازیانهها28 ~~ساختند29. # ~~جعفر گفت: الحمدلله عقوبتم فرمودندبی گناه. رشید گفت : خطا کردی درسخن. # ~~اگر گفتی استعین بالله31 صواب بودی32، که الحمدلله دروقت وصول نعمت ~~گویند # ~~و استعانت در وقت وقوع شدت کنند2 . پس24 (ملول گشت35 و)26 گفت37: ~~PageV02P842 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0289.png) # ~~جعفر1 امشب مهمان ماست ، باقی شب با اومسامرت نماید2. چون روز آیدرضای # ~~خادم به3 نزدیک تو آید و سی هزار درم برساند . وچون او5 برفت جعفر گفت ~~: # ~~اگر نه6 مجلس امیر المؤمنین بودی7 و نشاید که کسی در مجلس او در عطا ~~ویرا8 # ~~برابری کند ، و الا من نیز سیهزار دینار9 صله فرمودمی10 . اکنون بیست و ~~نه # ~~هزار درم فرمودم ، چون روز شود به تو رسد . اصمعی گوید : هنوز نماز ~~بامداد # ~~نگزارده11 بودم که هردو صله به من رسید و از جملهآ منعمان گشتم ، و بعد ~~از آن # ~~رشید و جعفر را ملازمت نمودم و از ایشان (بسیار نیکویی)12 به من رسید . # فصل - واین حکایت محر ضاست طالب اقبال رابرملازمت در گاه شهرپاران13 ms496 # ~~ومواظبت جناب دو لتیاران14 (از آنکه)15 هر که در سایهآ دیوار مقبلی ~~بنشیند آفتاب # ~~سعادت به همه حال بر وی تابد ، چنانکه گفتهام : # العربیة : # # قرب الملوک وخدمته الخلفاء %~% سببأ حصول الرتبته العلیاء # # جاور جنابهم تجد ما کشتهی %~% من رام دوا16خاض17 وی الدأماء # # عین لهم فی اللطف منها نظرة %~% یغنیک بالأسماء18 والتعماء # الفارسیة19 : # # گرد در گاه مقبلان گردد %~% هر که او طالب شرف باشد # # شرف از قرب شه شود حاصل %~% آب از بحر مغترف باشد # # باش فرصت طلب که چون فرصت %~% فوت گردد بسی اسف باشد PageV02P843 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0290.png) # # 843 %~% فرج بعد از شدت # # خدمت شه چو یافتی پس از آن %~% از تو نکته از او لطف باشد # # بخشش شاه جاه و مال بود %~% تحفهآ بخردان نتف باشد * # # خلف صدق فاضلان سخن است %~% مگذارش که نا خلف باشد # # گر به ترقیب پرورش یابد %~% این خلف نازش سلف باشد]1 # # در بر جوهری فزاید قدر %~% بر جاهل کم از خزف" باشد # # پبادشاهان بدو3 چو محتاجند %~% ظلم باشد که در صدف باشد4 # و باعث است صاحب دولت را براحسان نمودن با اهل فضل و هترواعزاز # ~~نمودن5 در حق حمله6 علم وادب ، تا همچنانکه او از گلستان فضل ایشان گلی # ~~جیند ایشان از بستان کرم او میوه7 یابند ، چنانکه این اشعار9 تقریر می ~~کند : # العربیة : # # بقا استفدت بلاغته و براعته %~% عن مفلق یهدیک لطف بیانه1 # # نظما کنظم الدر بین عقوده %~% نثرا کنثر الورد فی0 آغصانه # # انظم شتات11 اموره متفضلا %~% و انشر نظام6 المال فی احسانه # الفارسیتة 12 : ### | بده ز شکر الطاف خویش" چینهآ او PageV02P844 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0291.png) # ~~وبان او به نکت چون ترا نشاط افزود # ~~ز جام قضلش چون جرعهایت نوش افتاد ### | پر از شراب عطا کن خم و قنینهٔ‌ او # ~~ز بحر بخشش مگذار بی نصیب او را ### | چو یافت خاطر تو حصه از سفینهآ او # ~~چو کرد بر تو هزینه جواهر صخنش ### | خزینهٔ‌ تو نباشد کم از هزینهآ او # الحکایة الابعة و الاربعون4 - همرو بن ms497 مسعده که5 از جملهآ مقر بان و ~~ارکان # ~~دولت امیرالمؤمنین [ مأمون]6 بود حکایت کند7 که در وقتی که8 ~~امیرالمؤمنین # ~~مأمونمرا بهاهوازمی فرستاد برای مصادره ومطالبه10 رخجی11، ودروقتشدت2 # ~~گرما بود ( و من 122 در کشتی نشسته بودم و بسیاری 14 برف در وی نهاده و # ~~سابه بانها و مروحههای خیش16 مرتتب کرده و از بغداد2 به بصره می رفتم ~~تا از # ~~آنجا به اهواز روم ، یک روز در غایت18 گرمی روز19 از کنار دجله شخصی ~~آواز # ~~میداد که ای کشتیبان ! من بفرمودم تا20 کناره21 بر گرفتند . پیری را ~~دیدم12 سرو # ~~پای برهنه و پیراهنی23 کهنه24 پوشیده . غلام را گفتم تا او را25 پرسید ~~که چه بوده # ~~است26 ؟ گفت : مردی پیرم و ضعیف چنین که میبینی و بیم آنست که آفتاب ### | 3- این بیت در چاپی جنین است : ### | به صیقل کرمت غم زدا زسینهآ او ### | 2- اساص : قدادد ### | 13- PageV02P845 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0292.png) # ~~مرا بسوزد و از حرارت هلاک شوم ، (خیری کنید ومرا امروز تا شب در1 کشتی # ~~تشانید)3 تا خدای - تعالی4 - جزای5 گار6 شما به خیر کند7. کشتی با ~~کنار8 آوردند # ~~و او را آواز دادم ، و (چون در کشتی نشست )10 بفرمودم تا پیراهنی و # ~~دستاری بدو13 دادند ودست وروی بشست وساعتی آسایش یافت، گفتی مردهای4 # ~~بود زنده شد . و چون وقت غذا آمد شرم داشتم که او را جدا بنشانم، ~~بفرمودم # ~~تا با ما بر16 سفره حاضر شد ونانی بهادب و ترتیب"1 بخورد الا آنکه18 ~~اثرآن19 # ~~که20 دیر است تا گرسنه بودست21 )22 ظاهر بود . چون خوان بر گرفتند چشم # ~~داشتم که بر خیزد و به جهت دست شستن با کنارهای23 رود ، چنانکه عوام24 ~~در # ~~مجلس خواص 25 به26 جهت رعایت ادب کنند27 ؛ برنخاست ، (وچون)8ادست # ~~بشستم شرم داشتم که (اورا گویم)29 به جهت دست شتن20 (از مجلس بیرون # ~~رو)21 . بفرمودم تا طشت و غسول32 پیش او بردند . و بعد از آن خواستم ~~که24 # ~~برخیزد تا من تکیه کنم . برنخاست ، گفتم : خواجه24 چه پیشه داری35 ms498 ؟ ~~گفت: # ~~جولاهگی 36 . (با خود) 27 گفتم : این افعال جولاهان است . پای دراز ~~کردم و # ~~خویشتن28 در خواب ساختم . گفتم 29 : باشد که برخیزد . گفت : آصلحک الله ~~، PageV02P846 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0293.png) # ~~پیشهآ تو چیست1 ؟ گفتم : این خیانت2 با نفس خود 2 کردهام و این بلیت به ~~4 # ~~سرخود من آوردهام، این احمق این5 نعمت و6 تجمل و غلامان نمی بیند ~~ونمیداند # ~~که جنس2 من گسی را از پیشه نیرسند8 ، با این همه هیچ9 به از آن نیست ~~کهاورا # ~~در (استهزا و سخریت) 10 کشم . گفتم : صناعت من کتابت است . گفت : # ~~کتتاب11 بر پنج نوعند ، تو از کدام نوعی12 ؟ سخنی شنیدم14 من14 که (بیش ~~از # ~~حد او بود)15 ، راست بنشستم و گفتم: بگوی16 که آن17 پنج نوع کدام ~~است18؟ # ~~گفت : # یکی - کتابت19 خراج باشد ، باید که به شروط و طسوق و مساحت و # ~~حساب20 عالم بود . # دوم - کتابت21 احکام است باید که به حلال و حرام و اختلاف و اجماع و # ~~اصول و فروع بصیر باشد . # سیتم22 - کاتب معونت است ، علم او باید که به قصاص و2 جراحات و # ~~مؤتات24 و سیاسات شامل باشد . # چهارم - کاتب لشکر است [ باید ]25 که (او را)26 حلیهآ رجال وشناخت27 # ~~ذوات28 و چیزی از حساب معلوم باشد . ### | 3- ### | 1- ### | 22- PageV02P847 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0294.png) # پتجم1 - کاتب رسایل است ، باید که ترتیب خطاب ومناسبت القاب و # ~~درجات صدور مخاطباتآبداند ومقام اطالت وایجاز بشناسد و حسن خطو بلاغت ~~او # ~~را حاصل بود ، تو از این پنجگانه کدامی؟ گفتم : من کاتب رسایل ام . گفت ~~: # ~~اگر یکی را3 از برادران تو مادرش شوهر کند و خواهی که (از جنس تهنیت)4 # ~~چیزی بدو5 نویسی چگونه نویسی ؟ تهنیت نویسی ؟ گفتم : تهنیت را وجهی # ~~نمیدانم . گفت : پس تعزیت نویسی . با خود تفکر کردم ، (هیچ در خاطرم2 # ~~نیامد)8 ، گفتم: مرا از این9 معاف دار . گفت : داشتم ، اما کاتب رسایل ~~نیستی. # ~~گفتم : من کاتب خراجم . گفت : اگر امیری ترا عمل ناحیتی فرماید تا ~~معاملت با # ~~رعا یا به عدل و انصاف ms499 کنی یکی از اهل10 ناحیت پیش تو (آید و)11 تظلم ~~دارد # ~~از مساحی که به مساحت زمینها مأمور باشد که در مساحت بر من ظلم کرده ~~است # ~~ومستاح سو گند خورد که عدل کرده است)12 و رعیت از تو درخواست کند13 # ~~تا14 به سر آن زمین روی و به چشم خود ببینی تا حق به دست کیست ، چون به # ~~سر آن زمین رفتی 15 پارهای زمین 7 باشد بر صورت 17 مایل قثتاء18 ، ~~چگونه # ~~آنرا19 مساحت کنی ؟ گفتم [طول)20 : آن را یا آن کژی بگیرم و با عرض او # ~~جمع کنم و بعد از آن [ درمثل آن ]21 ضرب کنم . گفت : مایل قثاء را هر ~~دو # ~~سر تیز باشد و در تیزی آن تقویسی بود ، این ضرب که تو می گویی22 مساحت # ~~راست نبود. گفتم : من کاتب قاضیام . گفت : چه گویی در آنکه مردی را ~~وفات # ~~رسد و دو زن حامله بگذارد از 23 ( آن دو24) یکی بنده و یکی آزاد ، این ~~بنده PageV02P848 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0295.png) # ~~پسوی بزاید و آن آزاد دختری، زن آزاد پسر (این بنده)1 را در مهد2 خویش ~~آنهد # ~~و دختر خود4 را در گهوارة کنیزک کند و هردو به خصومت به نزدیک تو ~~آیندمیان # ~~ایشان چگونه حکم کنی ؟ گفتم : نمیدانم . گفت : کاتب قاضی هم5 نیستی . # ~~گفتم : من کاتب لشکرم. گفت : اگر در وقت عرض لشکر دو مرد که6 نام ایشان # ~~و نام (جد وپدر)7 ایشان8 یکسان باشد بیایند وهیچ علامت نداشته باشند ~~الا # ~~آنکه یکیرا لب زیرین شکافته باشد ویکیرا لب زبرین شکافته9 حلیهآ ایشان ~~چگونه # ~~نویسی . گفتم که20 بنویسم که قلان الافلح11 و فلان الاعلم . (پس گفت)12 ~~: # ~~اگر واج13 ابشان متفاوت باشد و هردو ( در افزونی کوشند)14 و گویند بر ~~نام # ~~من نوشتهای 15 چون16 بدانی17 که حق 18 با کیست ؟ گفتم : نمیدانم . گفت ~~: # ~~کاتب لشکرهم نیستی. گفتم: من کاتب معونتم . گفت : اگر دوشخص به نزدیک19 # ~~تو آیند و هردو یکدیگر را سربشکسته باشند امتا شکستگی ms500 یکی موضحه باشد و # ~~از آن دیگری)20 مأمومة 11 ، میان ایشان چگونه حکم کنی و میان آن22 هردو # ~~جتایت23 تفاوت چه23 نهی؟ گفتم : نمیدانم . گفت : کاتب معونت هم نیستی، # ~~خویشتن را کاری طلب کن ای مرد . نفس من در آن 25 طلب26 به نزدیک22 من # ~~عظیم قاصر نمود وخجل [ گشتم]28 ، و از سخن او در خشم شدم . گفتم : روا # ~~باشد که این جوابها چنانکه من ندانستم تو29 هم ندانی ، اگر به جواب ~~عالمی ### | 19 PageV02P849 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0296.png) # ~~بگوی . گفت : اما آنکه مادرش شوهر کرده است 2 بنویس:3 اما بعد کارها # ~~به تقدیر باری - تعالی - میرود نه4 بر وفق ارادت5 و اختیار6 و2 حسب ~~محبت و # ~~مشیت بند گان، خبر تزوج8 والده به منرسید ، خدای - عز وجل1 - به10 آنچه # ~~به افتاد تست درالحاق11 او به دیگر12 گذشتگان روزی گرداناد که گور کریم ~~ترین # ~~شوهران است . و پوشیدهترین پردهها . # و اما13 مساحت زمین14 که شکل مایل قثا15 دارد عمود آن را مساحت باید # ~~کرد آن عدد که حاصل شود در مثل آن عدد وثلث آن عدد ضرب کردن آنچه بیرون # ~~آید ماحت آن یاشد : # و اما اشتباهی که در دختر وپسر افتد هردو شیر را وزن باید کرد ، آنچه # ~~سبکتر باشد16 شیر دختر بود . # امتا آنرا که لب زیرین شکافته باشد افلح ،) و17 اما فرق میان هر دو # ~~شکستگی آن18 است که مأمومه19 را ثلث20 دیت واجب آید و موضحه21 (نصف # ~~عشر)22 دیت23 . گفتم : ای شیخ نمی24 گفتی بافندهای25 ام ؟ گفت 16 : ~~بافندهٔ‌ # ~~سختم نه بافندهآ جامه ، و27 این ابیات برخواند : # شعر28 : # ما هر بؤس ولا قعیم %~% ولا ولی ویهها نصیب # قد ذکت حلوا و ذهت مرا %~% کداک عیش الفتی ضروب # نوائب الدهر آدبتنی %~% و انما یوعظ الادیب ### | 4 ### | 1 ### | 14- ت : زمیی 15 - PageV02P850 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0297.png) # ترجمه این است)1 : # ~~نگذشت رنج و راحت و اندوه و خر می ### | الا که داد دهر ز هر یک2 مرا نصیب # ~~شیرین و( تلخ وشور)4 چشیدم ز روز ms501 گار ### | بر یک نسق نباشد %~% ایام با لبیب # ~~از حادثات دهر مؤد ب شدم، بلی ### | پند از زمانه گیرد هر فاضل و ادیب # گفتم5 : حال تو6 نیک پریشان میبینم ، سبب آن چیست ؟ گفت : منمردی # ~~نو یسندهام7 ، مد تی8 بیکار و بی1 شغل بودم وعیال واولادم بسیار شدند ، ~~ومحنتها # ~~متواتر شد ، به10 امید آن از خانه بیرون آمدم که به ولایتی روم وشغلی ~~طلب # ~~کنم، قطاع طریق11 برمن افتادند وحال [من]12 بدین رسید که مشاهده می ~~فرمایی. # ~~گفتم : من به کاری بزرگ میروم که در آن کار چون تو چندین کس میباید1 تا # ~~آن کارها کفایت شود و در حال خلعتی شایستهآ (او بفرمودم 14) ، و پنج ~~هزار # ~~دینار15 صله بدو تسلیم کردم و گفتم : چون به اهواز رسم7 کارهای بزرگ به ~~تو # ~~مفوض گردانم17 . و چون به اهواز رسیدیم18 محاسبهٔ‌ رخجی و مناظره و ~~مناقشه PageV02P851 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0298.png) # ~~در کارها بدو باز گذاشتم و استخراج آنچه بر او بود به جای آورد2 ، و ~~اثر # ~~کفایت و کاردانی بنمود ومتصب او به نزدیک من بزز گ گشت و نعمتش بسیارشد ~~. # فصل - و فایدهآ این حکایت آن است که مرد را اگر چه تنها و شوریده2- # ~~حال بینی3 (و پریشان روز گار4) ، به چشم حقارت ننگری5 ، بلکه تیغ قیحتی # ~~در نیام خلق [بسیار ]2 باشد ، و مرد هنرمند در جامهآ کهنه بی شمار8 ~~افقد9 . # شعر10 : # # لا تحقرن ثمریبا رت 11 هیاته %~% یمشی علی الدرض هونا خاسرأ حافی # ~~فرب ذی شملته تربو محاسنه # الفارسیتة 124 : # به حقارت نگه مکن به کسی %~% که بود هیأتش13 بشولیده # زانگه اندر زمانه بسیارست %~% گنجهای به خاک پوشیده # و دوم - آنکه هنرمند اگرچه صاحب واقعه و کار افتاده شود و او را پیرون # ~~فضل و هنر هیچ سرمایه نماند (از دولت طمع) 14 نباید برید و از نعمت ~~تومید # ~~نباید شد که به واسطهآ هنر دولت خود روی نماید و به وسیلت فضل15 نعمت ~~خود # ~~یه دست آید ، واین ابیات (از ms502 منشآت من)16 مناسب این معنی است : # العربیة17 : # # خیر النآخائر عندی العلم والودب %~% من کل ما هو موروث و مهتسب # # آلفضل یسعفه ان خاب فی آرب %~% والعلم ینفعه إن فاقه الظفب18 ~~PageV02P852 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0299.png) # ~~الفارسیة1 : # ~~فضل و هنر هست ، زرم گو مباش ### | بیشتر از ما %~% حضرم گو مباش # ~~گرچه2 بجز سر همه دردسر است ### | سر چو بود درد سرم گو مباش # ~~این1 قدرم هست که خرسندی است4 ### | بس بود آن ، بیشترم گو میاش # ~~چون به قضا و قدر است 5 آنچه هست ### | گر نبود این قدرم گو مباش # ~~من چو سوارم به هنرهای خویش ### | اسب و ستام بزرم گو مباش # ~~مرکب معنی است مرا زیر ران ### | مرکب صورت دگرم گو مباش # ~~چون به سخن هم نفس عیسیم ### | مشغلهآ گاو و. خرم گو مباش # ~~بال و پر مرد بود نعمتش ### | من چو بدین مینپرم گو مباش # ~~نعمت7 من بال و پر من بس است ### | بهتر ازین بال و پرم گو مباش # ~~هر چه هنر نیست بود عیب مرد ### | گر نبود جز هنرم گو مباش # ~~1الحکایة الثامنة و الاربعون8 - وهم ازعمروبن مسعده نزدیک بدین1 حکایت ~~PageV02P853 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0300.png) # ~~روایت می کنند که1 در وقتی که اوازواسط به بغداد میرفت در کشتی، و2 ~~بهغایت # ~~گرم بود ، شخصی از کنار3 دجله آواز داد که4 خداوند کشتی به نعمتی که ~~خدای # ~~را در حق تو هست 5 بفرمای 6 تا مرا در کشتی نشانند (که قوت رفتار ندارم ~~و # ~~طاقت7 نمی آرم . عمرو گوید : نگاه کردم، پیری ضعیف را دیدم8 برهنه، ~~بفرمودم # ~~تا او را در کشتی نشاندند)9 و چون در کشتی آمد بیهوش بیفتاد چنانکه ~~گمان بردم # ~~که (زنده نیست)10 ، و بعد از ساعتی چون11 با هوش آمد از حال و قصهآ ~~او12 # ~~بپرسیدم ، گفت : حادثهآ من سخت است و قصهآ من دراز ، و بگریست ، و2 مرا # ~~بر وی رحم14 آمد و ( امر فرمودم)15 تا جامهای16 در وی17 پوشانیدند18 و ~~چون # ~~اندکی19 قوت 20 گرفت و با ms503 خویشتن آمد گفتم : چاره نیست از آنکه قصهآ # ~~خویش21 بامن شرح دهی. گفت22 : مردی صاحب نعمت بودم23 وخداوندثروت4 # ~~و صرافی کردمی15 . وقتی کنیزکی بخریدم به پانصد دینار و دوستی آن کنیزک # ~~به غایت26 در دل من جایگیر آمد ، و (یک ساعت)27 بی او صبر"1 (نتوانستمی # ~~کرد)29 و اگر لحظهای 30 به مصلحتی31 بیرون رفتمی32 (یا به خرید و ~~فروخت33 # ~~بر دکان34 بنشستمی)35 بیم آن36 بودی که به جنون انجامد تا آنگاه که32 ~~بهخانه28 PageV02P854 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0301.png) # ~~مراجعت کردمی و بدین سبب از کسب باز ماندم و دکان معطل شد و (تمامت # ~~سرمایه)1 بر وی نفقه کردم2 تاکم وبیش هیچ چیز، نماند و با این دست ~~تنگییک # ~~الحظه از5 (وی مفارقت) 6 طاقت نداشتمی، و کار بدانجای 2 رسید که دکان ~~باز # ~~شکافتم و چوب و در و آلت آن می فروختم تا آن نیز خرج شد ، وکنیزک حامله # ~~بود ، وقت وضع حمل آمد و گفت : (ای فلان)8 حیلهای ساز و قدری انگبین # ~~و روغن وآنچه در این حالت10 ما لابد باشد بخر و الا بیم آنست که هلاک ~~شوم، # ~~من هیچ وجوه نداشتم و22 حیله ندانستم و12 (ازغصته هلال13 «خواستم ~~شد14»)15 # ~~و از دست تنگی و دلتنگی بسیار بگریستم ، و چون بیرون رفتم و هیچ7 حاصل # ~~نشد از خجالت با17 پیش18 اونتوانستم آمد و ازشرم از کسی سؤال نتوانستم ~~کرد. # ~~روی از شهر بیرون نهادم و به راه نهروان برفتم ، و همچنان دیه به دیه ~~(و مرحله # ~~ه مرحله) 19 می رفتم تا به خراسان رسیدم ، آنجا آشنایی بیافتم ، در حق ~~من # ~~نیکویی کرد ومرا21 سرمایهای11 داد تا به تجارت"2 مشغول شدم وخدای ~~درروزی # ~~برمن گشاده گردانید و22 مالی عظیم بهدست آمد و دیگر باره25 از جملهآ ~~توانگران # ~~و منعمان)26 گشتم و از حال آن کنیزک و حیات او یک دوسال با خبر بودم ، ~~و # ~~بعداز آن اخبار ایشان از من منقطع گشت27 ، و چندانکه مکتوب28 نوشتم ~~وفرستادم29 # ~~هیچ جواب نیامد ms504 و شک نکردم که او را وفات رسیده است. وچون (چند سال). PageV02P855 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0302.png) # ~~برآمد و مال1 به2 بیست هزاردینار رسید3 حب وطن، دامنگیر شد و بدان مال ~~و5 # ~~متاع خریدم وروی به بغداد نهادم ، و چون میان فارس و اهواز رسیدم دزدان # ~~قصد من کردند)7 و تمامت8 آنچه داشتم ببردند9 و من به یک تو20 پیراهن11 ~~از # ~~میان ایشان بجستم و کار بدین رسید که میبینی ، و از آن وقت12 که من از ~~بغداد # ~~رفتهام13 تا به14 امروز بیست وهشت سال است . عمرو بن مسعده گوید مرا15 ~~از # ~~کمال محنت او عجب آمد16 و برحالت او17 رقت کردم18 ، او را وعده دادم که # ~~چون به بغداد رسم19 ترا20 به کاری مناسب22 موسوم22 گردانم که نفعی23 ~~تمام4 # ~~به تو 25 رسد و در خفض عیش7 و فراخی نعمت روز گار توانی 27 گذاشت . و # ~~چون به28 بغداد رسیدم20 او برفت تا حال (اهل ووطن)30 باز داند ، ومدتی1 # ~~بگذشت که34 او را ندیدم و بر خاطر من فراموش شد ، تا یک روز (از سرای # ~~بیرون آمدم)2 بر عزیمت" خدمت امیر المؤمنین25 ، او را دیدم بر استری # ~~رهوار37 با زین و لگام28 زر39 بر نشسته و جامههای قیمتی40 پوشیده ~~وغلامی سیاه PageV02P856 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0303.png) # ~~غاشیه1 بر گرفته و بر در سرای من ایستاده ، چون2 او را بدیدم ترحیبی که ~~واجب # ~~کرد به جای آوردم و از حال او پرسیدم2 . گفت : قصهآ [من]3 دراز اسنت. ~~گفتم: # ~~فردا (با نزدیک من)5 آی . چون7 (دیگر روز)8 بود بازآمد ، گفتم : به ~~ظاهر # ~~حال تو که آراستگی دارد خوشدل گشتم ، اما از حقیقت آن (اگر خبر کنی 7 # ~~متت دارم)10. گفت11 : آن روز که19 از کشتی بیرون آمدم و به سرای خویث # ~~رفتم دیوار سرای14 که با15 شارع داشت (همان بود که من گذاشته بودم)16 ، # ~~جز آنکه دهلیز بلندتر (شده بود) 17 و دری خوب18 بر آویخته19 و دکانها ~~به20 # ~~رسم سرای بزرگان کشیده و دربانان قشسته و ms505 مرکب" در زین و خدمتگاران و # ~~سرهنگانایستاده، گفتم : «ات لله وانا إلیه راجعون » * ، کنیزک را وفات ~~رسیده # ~~است و کسی از اصحاب سلطان سرای23 را24 ملکیتت (بهدست)25 فرو26 گرفته . # ~~بر سر محلهآ ما دکان بقالی بود ، آنجا رفتم ، جوانی را 16 دیدم بر آن ~~28 دکان # ~~نشسته . گفتم29 : (ازآن)30 فلان بقال چه31 باشی؟ وآن32 بقال را (که ~~(وقتی)33 # ~~دیده بودم)32 نام بردم ، گفت : من پسر آن بقالم . ( گفتم : پدرت راکی ~~وفات PageV02P857 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0304.png) # ~~ازآن پسردایهآ امیرالمؤمنین است (وامروز خزینه دار وصاحب بیت المال ~~است)1. # ~~گفتم : بیرون2 آنکه پسر دایهآ امیرالمؤمنین است به چه چیز1 دیگر4 ~~(اورا)5 نسبت # ~~کنند و به که باز خوانند ؟ گفت : پسر فلان الصیرفی ، و نام من برد . ~~گفتم : # ~~این سرا که بهاو2 فروخت ؟ گفت8: سرای پدر اوست؟ گفتم : پدرش زنده است؟ # ~~گفت : نه9. گفتم : ابتدای حال ایشان میدانی که چگونه بوده است ؟ گفت: ~~آری # ~~بدرم حکایت کرد که آن مرد صر افی10 بزرگ بود و نعمت و ثروت بسیار داشت، # ~~درویش گشت و مادر این پسر را وقت وضع حمل بود ، به طلب اسبابی که در # ~~آن وقت به کار آید11 بیرون رفت و مفقود شد و مادر این پسر پیش پدر من # ~~فرستاد و صورت حال بگفت . پدرم آنچه 15 مایحتاج بود در نفاس16 ، ~~بفرستاد و # ~~( درمی چند نیز)17 با آن (به هم)2 بفرستاد . پدرم حکایت کرد که هنوز آن # ~~درمها19 خرج10 نکرده بود که امیر المؤمنین رشید را پسری آمد و (به جهت ~~او)1 # ~~هردایه که آوردند 22 شیر (از24 دایگان) 24 قبول نکرد ، تا به مادر این ~~پسر نشان # ~~دادند . چون بچه را25 در کنار او نهادند ، در حال شیر او26 مکیدن گرفت ~~و آن # ~~کودک ، مأمون است27 وحال آن28 کنیزک29 نیکوشد ، و مال40 بسیار بدو رسید # ~~و چون مأمون به خراسان رفت دایه وپسر دایه با او برفتند ، وما از حال ~~ایشان # ~~هیچ خبر نداشتیم ، تا اکنون که31 مأمون در امان باری ms506 - تعالی - باز ~~رسید22 واین PageV02P858 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0305.png) # ~~پسر برنایی1 نیکوروی شده بود، اینسرای را عمارت فرمود و اکنون در تعمتی # ~~تمام و حالی با نظام (روز گارمی گذراند)3. گفتم : هیچ میدانی که مادرش ~~ساکن # ~~خطهآ حیات است یا محبوس حفرة4 ممات ؟ گفت : هنوز گلبرگ5 وجودش تازه # ~~است ونضارت6 چمن اقبالش بیاندازه ، و روز گار خویش را موزع گردانیده # ~~است و ایام خویش را منقسم کرده بر آنکه گاهی7 به جهت دلداری پسرقعود ~~کند # ~~وگاهی در حرم (امیرالمؤمنین به خدمت) قیام نماید . من حمد باری - ~~تعالی - # ~~بر زبان راندم و خدای را ( درمقام شکر)9 به نود و نه نام خواندم10 ~~وباجمعی1 # ~~مردمان بدان سرای رفتم12 . صحن سرایی دیدم در غایت خوشی و نهایت دلکشی # ~~فرشهای خوب انداخته و متکاهای زیبا ساخته و سقفهای عالی افراشته و ~~نقشهای # ~~بدیع نگاشته ، و جوانی با روی چون ماه وخط سیاه درصدر نشسته (و زمرهای # ~~انبوه از کتاب و حساب با دفترها بهزانوی ادب در آمده ، و تجار و ~~بنداران # ~~از هرطرف نشسته)13 و تختههای جامه و بدرههای زر نهاده ، و چون نیک در ~~آن # ~~جوان تأمل کردم ، در شمایل و مخایل و صورت و معنی او شبه و شکل خویش # ~~معاینه دیدم ، ومتیقن گشتم که 14 پسر من است ، و در میان مردمان بتشستم ~~، # ~~چندانکه)15 مجلس خالی شد روی به من کرد که ای پیر حاجتی و مهمتیهست؟ # ~~گفتم : آری اما نمیشاید که این سخن جز تو (کسی دیگر)16 شتود . غلامان # ~~را بفرمود17 تا18 یک سو رفتند . (بعد از آن19) گفت : بیار تا چه داری ؟ ~~گفتم: # ~~مناصل شجره و عرق دوحه واساس بنیت و قاعدة وجود تویعنی پدرتوام . چون ~~PageV02P859 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0306.png) # ~~این سخن)1 بشنید رنگ2 رویش یگردید ومرا3 هیچ جواب نداد و به سرعتی # ~~هرچه تمامتر در سرای حرم رقت ، و خادمی بیرون آمد و گفت : تفضل فرمای5. # ~~در سرای)6 رفتم، ، پردهای دیدم بسته و کرسی ای (در پیش پرده)8 نهاده ، ~~و # ~~آن چوان بر ms507 آن کرسی نشسته . مرا گفت بنشین ، و خود در9 اندرون پرده رفت # ~~و از پس پرده حس حرکت مردم و سخن گفتن شنیدم ، گفتم : مینماید که # ~~میخواهی که10 حقیقت11 این سخن که12 گفتم از فلانه معلوم کنی13 ، ونام ~~کنیزک # ~~بگفتم . من15 این سخن هنوز16 در دهان داشتم که کنیزک از پس پرده بیرون ~~آمد # ~~و گفت : به خدای17 که خواجهآ من است ؟و دست در گردن من کرد و گریستن # ~~آغاز نهاد ، و آن جوان متحیر بماند18 و اثر تشویر وحیرت بر چهرة او ~~ظاهر # ~~شد19 ، و بعد از آن20 حال من پرسید21 ، تمامت حال 22 خود23 با او شرح ~~دادم ، # ~~و او نیز حکایت احوال خویش بگفت، چنانکه از پسر بقال شنیده24 بودم ، ~~وچون # ~~از سخن25 فارغ شدیم)26 آن جوان بیرون رفت27 . ( بعد ازساعتی)28 خادمی # ~~بیامد و گفت : فرزند توقتع می کند که تجشم قرمایی و به نزدیک او29 ~~آیی30 . # ~~بیرون رفتم ، چون مرا21 از دور بدید32 برخاست و خدمت گرد و از تقصیر ~~عذر # ~~خواست و مرا بهخدمت امیرالمؤمنین برد ، و این جامه33 که پوشیدهام34 ~~واین5 PageV02P860 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0307.png) # ~~استر که برنشستهام تشریف امیرالمؤمنین است ، وشغلی که به پسرم مفوض بود # ~~به من حوالت 2 فرمود ، و او را به کاری بزرگ موسوم گردانید و 3 ملازمت # ~~حضرت فرمود4 . و خواستم که بیایم و شکر انعام تو بگزارم و از تجد د ~~نعمت5 # ~~و معاودت دولت خویش ترا اعلام کنم . عمر و بن مسعده گوید : چون نام پسر # ~~دایه2آ امیرالمؤمنین برد بشناختم واز حال او تعجب نمودم . # فصل - و این حکایت امیدوار می گرداند کسانی8 را که مدتی مدید وعهدی # ~~بعید عزیزی از9 ایشان مفقود شود و از موت وحیات او هیچ خبر نباشد10 ~~بدانچه # ~~معاودت او بامسقط رأس در حساب دارند و ازمراجعت او با مقر عز ~~ناامیدنباشند # ~~و این ابیات در این معنی منظوم است . # العربیتة : # # من غاب عن آهله وامتد عیبته %~% یعد إذا عاش مستورا الی ms508 الوطن # # و یمش فی منح عند المقام به %~% و ان یگن برهته دی شدة المحن # # و فرحته الآدب تنسیه مذلته %~% فی الاغتراب وتسلیه عن الحزن # الفارسیتة)14 : # غریب را شب هجر ار چه دیر یاز15 آید ### | چو زنده ماند روزی به خانه باز آید # چوجغد اگر16 چه بهویران17 بسی کند منزل ### | شکار کرده تذرو طرب چو باز آید # ز دهر یابد نا گه به وصل پروانه ### | چو شمع گرچه تن از هجر در گداز آید PageV02P861 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0308.png) ### | قرج بعد از شدت # ~~عوش آن زمان که فراز و نشیب پیموده # # %~% سی به خانهٔ‌ اصلی خود فراز آید # ~~جو سبزه بود لگدکوب مدتی ، نا گه1 # # %~% بو سرو بر چمن بخت2 سرفراز آید)3 PageV02P862 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0309.png) ### | الباب الثامن # لی من أشفی علی ان یفعل، ، فکان الخلاص من العتل إلیه آعجل ### | باب هشقم # در3 حال کسانآی که به کشتن نزدیک شده نجات یافتند ، ومرگ باخود مقرر # ~~کرده4 ، حیات دیدند ، (و در این پانزده حکایت است)5 : # الحکایة الاولی من الیاب الثامن : در تاریخ خلفا آوردهاند که چون مأمون # ~~خلیفه [بر6) ابراهیم بن مهدی7 که عم او بود و در8 وقت غیبت [او]9 به ~~خراسان # ~~در بغداد دعوی خلافت کرده بود و خلاف او ظاهر کرده ، دست یافت او را به ~~- # ~~نزدیک10 احمد ین ابی خالد فرستاد تا به نزدیک او محبوس باشد ، ~~وچونابراهیم # ~~به نزدیک احمد بن ابیخالد در11 رفت ، گفت : شکر و سپاس" مر2 خدای را # ~~که مرا حبس به نزدیک15 تو فرمودند و به غیر تو مبتلا نگردانیدند . ~~ابراهیم بن # ~~المهدی گوید : چون من این سخن بگفتم ، احمد روی ترش کرد و بانگ بر من # ~~زد و گفت : این چه گمان نیک است ترا بر من در حق خویش7؟ اگرمی پنداری # ~~که18 امیرالمؤمنین مرا19 به گردن زدن تو قرماید20 ، من در آن12 توقف ~~کنم و PageV02P863 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0310.png) # ~~به کسی دیگر باز گذارم ، سهو کردهای . چون او این بگفت من درمجلس او ~~تأمل # ~~کردم ، جماعتی (را ms509 دیدم)1 که از اکابر2 خراسان 3 حاضر بودند و اثر ~~انکار بر4 # ~~روی ایشان مشاهده کردم ، گفتم که5 راست می گویی که 6 امیرالمؤمنین ترا ~~به # ~~قتل من فرماید ، تو درآن ملوم2 نباشی واگر مرا نیز (فرمان دهد)8 تا ~~سینهآ تو # ~~بشکافم و جگر تو بیرون کنم من نیز معذور باشم ، و این شکر و سپاس10 ~~هرچند # ~~(خدای را - جل جلاله)11 - در کل احوال واجب است نه12 برای آن کردم3 # ~~که حسن ظن (بهتو)14 باعث بر آن15 بود بل موجب شکر آن است که امیر ~~المؤمنین # ~~را خدمتکاران بر دو نوع باشند : اهل قلم واهل سلاح ، چون قصد کشتن کسی # ~~کند او را به اهل سلاح سپارد ، و چون غرضش مناظره و توبیخ باشد وقصد ~~جان # ~~نباشد16 به اهل قلم تسلیم کند. پس شکر می گزارم17 که18 گناهی که ~~برمنرفت9 # ~~امیرالمؤمنین مرا در موقف (مناظره به)20 سؤال فرو آورد نه21 در محل قتل ~~ونکال. # ~~چون این سخن11 بگفتم جماعت23 حاضران را خوش آمد و رویهاشان از نشاط # ~~بر افروخت ، و احمد بن ابی خالد گفت سخن" هر5 شخصی بر قدر نفس و # ~~اصل او باشد ، سخن تو27 در رفعت و معنی مناسب قدر نفس ( تو در)28 نسب9 # ~~وقدرت30 مهدی و سخن من مناسب خلق و نفس من21 (وفراخور یزید الاحول)2 ~~PageV02P864 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0311.png) # ~~و من از آنچه1 گفتم در مقام اعتذارم و بانفس خود در انکار ، این هفوت ~~از من # ~~در گذران تا خدای - تعالی - زلات تو از تو در گذراند . و چون مدت ینجاه ~~و # ~~پنج روز در خانهآ او بودم3 یک شب بعد از آن که نصفی از شب گذشته بود ~~بیامد # ~~و مرا از آن موضع که بودم بیرون آورد و زرهی در من پوشانید و در اعهای ~~بر # ~~زبرآن و2 بر اسبی نشاند و بهجانب غربی روان شد. و چون به میان جسر5 ~~خالد6 # ~~رسید مرا با اصحاب خویش آنجا بداشت و خود براند ، و من چون ms510 دیدم که زره # ~~در زیر دراعه در من پوشانید باخود گفتم مرا به نزدیک مردی مست می برد ، # ~~این به جهت احتیاط کرده است تا اگر از سر مستی چیزی بر من زند وقایهای # ~~پاشد ، و با خود ( اندیشه کردم8) که9 اگر چنان حرکتی (صادر شود)10 ~~خودرا # ~~مرده سازم . وچون او برقت در حال باز گردید و گفت: امیر المؤمنین ~~میفرماید11 # ~~ای فاسق! آنچه از تو حادث (گشته است)12 در ماتقدم ، گفایت نبود که امشب # ~~این عائشه13 وابن الافریقی12 را برانگیختی و از تضریب تو خروج کردند تا ~~من # ~~محتاج آن گشتم که به نفس خویش 15 بر بایست نشست و به مقاتلت و محاربت # ~~ابشان مشغول شد تا آنگاه 16 که خدای - تعالی 17 - بر ایشان ظفر داد ، ~~وهمه را # ~~به دوزخ فرستادم و ترا نیز بدیشان خواهم رسانید ، اگر حجتی داری بگوی18 ~~و # ~~لا19 همین لحظه بدیشان20 لاحق شوی . چون من21 این سخن بشنیدم22 دانستم # ~~که این سخن کسی است که مستی بر او23 غالب شده است ، مرا24 اول اورابه ~~خشم # ~~باید25 آورد تا غضب سکر او26 کمتر کند. احمد را گفتم : خون من در ~~گردنتو، PageV02P865 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0312.png) # ~~از خدای بترس و در کشتن من سعی مکن. گفت : ای فلان ! من چه توانم1 کرد # ~~و به2 دست من چه3 بر آید ؟ هر گز باشد که4 خلاف آنچه امیر المؤمنین ~~فرمان دهد # ~~توانم کرد؟آ گفتم : نه5 ، اما بدین سخن آن میخواهم که پیغام من (حرفا ~~بحرف)6 # ~~بدو رسانی7 ، و با خود گمان بری که صلاح من در آن است8 ، الله الله ~~هرچه # ~~گویم حرفا بحرف ادا کن و در خون من ساعی مباش. گفت : چنان کنم . گفتم9: # ~~او را10 بگوی11 : یا امیر المؤمنین اگر تو عقل داری باید که بدانی که ~~من عقل # ~~دارم ، به همه حال او این سخن را12 (دیگر باره)13 اعادت طلبد (توباز)14 ~~اعادت # ~~کنی 15 ، به همه حال گوید 16 : میدانم که او عقل دارد ms511 ، اکنون چه شد 17 ~~؟ تو # ~~یگوی18 که می گوید19 یا امیرالمؤمتین تو در آن وقت که از شهر بیرون ~~بودی و # ~~من در شهر مطاع و فرمانروا و نافذ الامر بودم و عالمی از مردمان با من ~~و در # ~~ییعت10 من بودند21، استتار اختیار کردم و از (مقاومت ومقابلت)22 با22 ~~تواجتناب # ~~نمودم وملک به تو تسلیم کردم ، امروز که تو در مسند خلافت به سعادت ~~ممکن # ~~نشستهای در شهر خود وشهر آبای خویش ، و من درسردابهآ ابن ابی خالد ~~محبوس # ~~و مقیتد وچهار موکتل ملازم ، مردمان را ( برخروج)24 بر25 تو تحریض می ~~کنم # ~~و خلاف تو ظاهر می گردانم ؟ این فعلی باشد که هیچ عاقل بر آن اقدام ~~ننماید . PageV02P866 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0313.png) # ~~چون ابن ابی خالد این رسالت را1 ادا کرد 2، گفت : راست می گوید او را ~~با # ~~موضع خود3 برید3 . ابن ابی خالد را دیدم که اسب میدوانید و آواز میداد ~~که # ~~سلامت ، سلامت والحمد لله ، ومرا با منزل خویش5 برد و بعد از چند (روز # ~~دیگر)7 بوران بنت الحسن بن سهل شفاعت کرد و خلاص یافتم . # فصل - و این حکایت منبی8 است از آنکه اعتذار لطیف و سخن معقول و # ~~راست از بلیات موجب نجات اصت و در مهالک سبب ابقای حیات ، چنانکه # ~~ابراهیم بن المهدی را9 ، و این ابیات مناسب10 (این معانی است)11 . # شعر12 : # # تلطف فی مقام العلر جدا %~% لان اللطف یدهب بالضقائن # # وکن فیما اعتلیرت بهصدووا12 %~% فان النجح لا یرجوه مائین # # بحن الهول یحنی ممتریحا %~% فتی هو من قیبیل الفعل خائین # الفارسیتة15 : # ~~سخن چو سخته و معقول باشد و بی حشو ### | به نزد عاقل ، مقبول 16 و دلپذیر آید17 # ~~الطیفه کز سر علم18 آید و درست رود19 ### | چو پا بلغزد روزیت20 دستگیر آید # ~~گمان کژ چو کمان دل فرو کند از زه ### | چوعذر راست ز شست سخن چوتیر آید]1 PageV02P867 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0314.png) # الحکایة الثانیة من الباب الثامن - آوردهاند که چون مدت تواری و ایام # ~~استتار ابراهیم بن المهدی ms512 به حد امتداد کشید یک شب ازغایت دلتنگی ~~ازموضعی # ~~که در آنجا بود بیرون آمد ، در لباس زنی، و1 عطراستعمال2 کرده بود3 ~~ورایحهآ # ~~آن از وی می آمد ، بر یکی از پاسبانان بگذشت نسیم عطر یه مشام پاسبان6 ~~رسید4 # ~~در شک افتاد که6 زنی است یا مردی، وچون با او به2 سخن آمد8 معلوم ~~شد9که10 # ~~مردی است ، او را بگرفت11 . پاسبان را گفت : بگیر12 انگشتری ای که ~~قیمتش # ~~می هزار دینار است و مرا بگذار . پاسبان قبول نکرد و او را به نزدیک ~~صاحب # ~~شرط برد و صاحب شرط به13 نزدیک مأمون آمد و او را اعلام کرد . مأمون # ~~قرمود که او را هم در آن زی وهیأت که هست نگاه دارید15 ، چون (طلب ~~کنم)16 # ~~به نزدیک من آرید 17 . پس به مجلس عام بنشست و ارکان دولت را18 و اکابر # ~~بنیهاشم را حاضر گردانید19، وخطیبی برخاست و ذکر فتح و ظفراو با20 ~~ابراهیم # ~~آغاز کرد و شرح فضل و بزرگواری او دادن گرفت ، و ابراهیم را هم در آن # ~~الباس بیاوردند11 ، و بر مأمون به خلافت سلام کرد و گفت : یا ~~امیرالمؤمنین تو # ~~خداوند حقی و به جرمی که کردهام حکم تو بر جان ومال من نافذ است واراقت # ~~خون من ترا جایز ، اما عفو22 به تقوی نزدیکتر است ، و خدای - تعالی - ~~ترا # ~~یر جملهآ عفو کنند گان فائق گردانیده است چنانکه مرا بر جملهآ 23 ~~گناهگاران ، # ~~اگر بدین گناه مرا مؤاخذت کنی عدل باشد و اگر عفو کنی فضل ، و این شعر # ~~بخواند : العربیة 24 PageV02P868 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0315.png) # # ذنبی الیک عظیم %~% و آنت آعظم منه # # فخد بحقک آولد2 %~% فاصفح بحلمک عنه # # اون لم آگآن هی فعالی %~% من العرای فعنه3 # ~~ترجمه4 : # ~~گناهم ارچه بزرگ است و جرمم ارچه عظیم ### | تو از گناهم5 هستی بزر گتر بسیار # ~~ه عدل بستان داد از گناهکار ، ارنی ### | به حلم کار کن و جرم کرده را بگذار # ~~من ار به فعل بد از جملهآ کرام ms513 نیم ### | تو از کرامی" ، در عفو باش نیکو گار # ~~[و این بیت نیز می گفت : بیت]1 # آذفبت9 ذتبا عظیما %~% و آنت للعفو آهل # # فان عفوت وممن %~% و ان جزیت فعدل # ~~الترجمه]10 : # ~~اگر سزای عذابم من از گنهکاری ### | به عفو و حلم تو هم از کرم سزاواری # ~~اگر عذاب کنی عدل باشد و انصاف ### | و گر ببخشی ، بخشایش11 و نکو کاری # ~~مأمون را12 این سخن در13 رقت آورد ، روی به برادرش گرد ابواسحاق ~~PageV02P869 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0316.png) # # ~~و پسرش عباس ، و به ارکان دولت و اعیان مملکت ، و گفت : در2 باب او3چه # ~~میفرمایید3؟ بعضی گفتند: گردنش بباید زد و بعضی گفتند5 گوشتش6 به ~~مقراض، # ~~بیاید9 چید تا آنگاه9 که هلاک شود ، و بعضی گفتند : دست و پاش بباید10 ~~برید # ~~و بگذاشت11 تا در12 عقوبت بمیرد . علی الجمله همه به قتل او اشارت ~~کردندالا # ~~آنکه در انواع کشتن مخالف شدند13 . مأمون احمد بن14 ابی خالد را گفت ~~تو15 # ~~چه می گویی16 یا احمد در این باب؟ گفت : اگر12 او را بکشی مثل خود ~~باز18 # ~~یابی که به جنس این گناه مثل او19 کسان را بکشند 20 و اگر از او عفو ~~کنی # ~~خود را)21 مثل12 نیابی که هیچکس چنین گناهی از مثل او گناهکاری ~~عفونکرد، # ~~بنگر تا کدام اولیتر است ، اگر فعلی اختبار می کنی که در آن شرگای ~~بسیار یابی # ~~برآن)23 اعتراض نیست ، و اگر مکرمتی14 احراز25 می فرمایی که در آن ~~فضیلت # ~~متفرد26 باشی و22 در آن منقبت متوحد28 ، فرمان تراست . مأمون ساعتی ~~دراز29 # ~~سردرپیش افکند ، پس30 سربر آورد و گفت : اعادت کن (ای احمد آنچه ~~گفتی»31 # ~~احمد باز گفت . مأمون گفت : آن خواهم که در فضیلت متفرد32 باشم نه آنکه # ~~با شرکا در یک سلک . ابراهیم چون آن 23 بشنید مقنعه از سر بیفکند و ~~تکبیری 24 PageV02P870 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0317.png) # ~~بلند بگفت ، و گفت : والله که1 امیر المؤمنین از من عفو کرد . مأمون ~~گفت : # ~~لا بأس علیک ، و بفرمود تا او را ms514 بهسرای احمد بن ابی خالد بردند و ~~بعدازماهی # ~~او را دیگر باره حاضر کرد و گفت : عذر خواه از گناه خویش3 . گفت : یا # ~~امیر المؤمنین از آن عظیمتر است که در شکر آن5 سخن توانم گفت ، لیکن 6 # ~~می گویم ، واین قطعه بخواند . # العربیة2 : # ~~نفسی فداوک اذ یضل معاذری ### | و الود منک بفضل حلم واسع # # إن الدی خلق المکارم10 %~% حازها ### | فی صلب آدم الأمسام السابع # ~~ملئت قلوب التاس منک مهابتة ### | و تظل کدهم بعلب خاشع # ~~قعفوت 13 عمن لم یعن عن مثله ### | عفوا ولم یشفع الیک بشافع # ~~و رحمت آطفالا کافراخ القطا ### | د حنین والدة کقوس النازع* # [الترجمة )14 : # ~~بادا فدات جانم چون نیست هیچ عذرم ### | سازم زفضل وحلمت15 خودرابنای16 محکم PageV02P871 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0318.png) # ~~ایزد همه مکارم چون جمع کرد و بنهاد ### | بهر امسام سابع اندر نهاد آدم # ~~دلها پر از مهابت گشت از تو و دل تو ### | خاشعتر است با حق از راه صدق هر دم # ~~جرمی که کس نبخشد آن جرم عفو کردی ### | بی من هیچ شافع بی عذر هیچ محرم # ~~کردی به لطف رحمت بر چند طفل عاجز ### | برمادری که پشتش همچون کمان شد ازخم4 # مأمون چون این سخن5 بشنید6 گفت : یا عم بر تو هیچ سرزنش نیست گناه # ~~که7 کردهای8 از تو در گذاشتم و (جمله را)9 نا کرده انگاشتم ، بعد ازاین ~~طاعت # ~~از سر گیر و ازموضع تهمت محترز باش، و فرمود تا او را اطلاق کردند ومال ~~و # ~~ضیاع او با او دادند . ابراهیم در شکر او این قطعه انشا کرد (و ~~بخواند)10 . # العربیة11 : # # رددت مالی ولم کبخل علی به %~% و قبل ردک مالی قد حقنت دمی # # امنت13 عنک وقد خو لتنی نتعمأ %~% هماالحیادان: من مودی11 ومنعدهی # # ولمو 16 بذلت دمی آبغی رضاک به %~% والمال حتی آسل النعل من قدمی # # ما کان ذاک سوی عاریه رجعت %~% الیک دو لم تعرها کنت لم تدم # # و قام علمک بی فاحتج عندک لی %~% مقام شاهد عدل غیر متهم ms515 PageV02P872 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0319.png) # ترجمه این است1 : # ~~مال بخشیدی و پیش از مال جانم دادهای ### | منت ایزد را که هم این و هم آنم دادهای # ~~باز گشتم از توزنده هم بهجان وهم بهمال ### | از دو معنی زند گی در یک زمانم دادهای ] # ~~جان و مال ار3 تحفهآ کمترسگ کویت کنم ### | شکرلطفی را که این ساعت زمانم2 دادهای # ~~منتی نبود چو هردو عاریت دارم ز تو ### | هر دو ملک تو شده بی امتنانم دادهای # ~~صدق من دانستهای و علم تو از حال من ### | پیش5 تو داده گواهی تا تو جانم دادهای # مأمون چون این قطعه6 بشنید گفت : (سخنی است) 7 که با در شاهوار # ~~مشابهتی8 دارد9 و بفرمود تا خلعتی و ( هزار هزار درم)10 بدو دادند . # فصل - فایده11آ این حکایت [دانستن]12 نفاست غرر13 کلام وعزت لطائف # ~~سخن است چه به آب14 سخن آتش ضغن در دل فرو میرد15 و [ به ]16 نسیم لطف # ~~موات محبت در سینه زنده شود ، (چنانکه گفتهام)17 : شعر18 # # غرر العلام مراهم الالام %~% وبها یدری فی القلب بدرء کلام9 # # لا طف با اذی رایت من الآذی %~% لطف الکلام وقایته کاللام PageV02P873 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0320.png) # الترجمه] : # ~~لطایف سخن از صحن سینه کین ببرد # زبان عذر ز ابروی خشم چین ببرد # ~~زبان به عذر گشا تا قفای کین2 نخوری # که لطف قول گره بیشک از جبین ببرد # ~~(ز مهر باش تو چون مه به غره روزافزون # مدار کینه به دل در که کینه دین ببرد # ~~برای چیزی با این و آن مشو کین دار # که بعد مرگ تو بی شبهت آن و این6 ببرد # الحکایة الثالثة من الباب الثامن - فضل بن مروان حکایت کرد 7 که چون # ~~براهیم بن مهدی8 را به نزدیک مأمون آوردند9 در آن وقت که بر وی ~~ظفریافت، # ~~ابراهیم10 دراعتذاری که مینمود و استعطافی که می کرد سخنی که سعید بن ~~العاص # ~~پیش معاویه گفته بود در وقت طلب رضای او و تمهید عذر1 خویش وابراهیم # ~~آن سخن یاد داشت ms516 ، بگفت مأمون نیز قضا را آن کلمات یاد داشت ، گفت 13 : # ~~این سخنی است که فحل (بنیعباس)14 وقارحهم سعید بن العاص برتوسبقت # ~~گرفته است در وقت16 معذرت . ابراهیم گفت"1 : معاویه بعدازشنیدن18 این ~~سخن # ~~با سعید چه کرد؟ مأمون گفت : عفو کرد . گفت : یا امیر المؤمنین اگر تو ~~نیز # ~~عفو کنی فحل بنی الحرب19 و قارحهم20 معاویه بر تو سابق باشد در عفو ~~کردن PageV02P874 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0321.png) # ~~و حالمن به نزدیک توبریشانتراز آن1 نباشد که2 حال سعید بود3 نزدیک ~~معاویه و شرف # ~~و فضل تو بیش از آن معاویه است و از آن من بیش از آن سعید.، و من به تو # ~~نزدیکتر از آنم که سعید به معاویه و عاری تمام باشد و شینی کامل که بنی ~~امیته # ~~در احراز مکرمتی و افشای منقبتی بر بنیهاشم سابق آیند . مأمون گفت : ~~راست # ~~می گویی و از تو عفو کردم . # فصل - و دراین2 حکایت ظهور فواید حفظ سخن بلغا و تحصیل دقایق معانی # ~~ونظم ونثرایشان است و محرض بر آنکه اگر کسی را قوت انشا وطبیعت ابداع # ~~نباشد چون در جمع5 نکت وغرر افاضل وتعلیق روایع6 و بدایع منشآتایشان # ~~مبالغت2 نماید ، ( به وقت)8 حاجت ثمرهآ آن بیابد و فایدهآ آن ببیند ، ~~چنانکه # ~~ابراهیم بن مهدی10 یافت از ایراد کلماتی که سعید بن العاص گفته بود ، و ~~این # ~~ابیات اشارتی بدین معنی می کند . # العربیتة: # بالحفظ وول المفلعین حقیق %~% ولدی اللبیب مجازهم تحتیق # حافظالی ماآبدعوه ومل الی %~% تعظیم من فی نظمه التدقیق # الفارسیتة]12 : # # گر نه ای منشی سخن باری %~% حافظ نکتهها 15 و راوی باش # # در سخن جامع محاسن شو %~% پس بدو دافع مساوی باش # # هر که دور است از مساوی جهل %~% با وی اندر هنر مساوی باش # # گنج معنیست کنج هر نکته %~% گنج چون16 وقت کنجکاوی باش # # از معانی چو بینت دیدی %~% پس از آن منکر دعاوی باش PageV02P875 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0322.png) # # ریش گاویاست جهل ار1 نهخری %~% دور ازین نو ع ریش گاوی باش)2 # الحکایة ms517 الرابعة من الباب الثامن - احمد بن یوسف الکاتب حکایت کند که # ~~من3 درخدمت مأمون درمجلس شراب منادمت کردمی ودیوان اشراف و رسایل # ~~به من مفوض بود6 ؟ وقت وقت، تنها (با او بودمی) و گاهی ابن البریدی1 و # ~~اسحاق10 ابراهیم الموصلی نیز حاضر شدندی . چون از ابراهیم بن مهدی11 ~~عفو # ~~کرد [و]11 از او راضی شد بعد از آن13 هیچ مجلس بی من و او10 ننشستی ، و # # در15 سماع [ در پرده که از 17 بیرون پرده شنودی اقتصار نمودی1 %~% %~% ~~گاهو # ~~اسحاق الموصلی20 حاضر بودی و گاهی نه. پسما21 یک شب بر22عادت به شرب # ~~مشغول بودیم و اسحاق (بن ابراهیم با ما)22 بود ، و24 چون مجلس گرم شد و # ~~سورت شراب در ما اثر کرد ابراهیم بن المهدی این سرود گفتن گرفت : شعر5 # صونو161 جیادکم و آجلوا سلاحکم %~% و شمروا انها22 ایام من غلیا # الترجمة 28 : # ببند مرکب خوب وزدوده دار سلاح ### | بساز کار که ملک آن برد30 که شد غالب31 # مأمون چند بار این بیت را اعادت خواست ، و ابراهیم باز می گفت 32 و ~~PageV02P876 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0323.png) # ~~من اثر غیظ وامارات خشم درروی مأمون میدیدم وزوال طرب مشاهده می کردم # ~~و ابراهیم از آن غافل بود تا آنگاه که مأمون قدحی [ که]1 در دست داشت ، # ~~بنهاد و برخاست . گمان بردم2 که به متوضا3 میرود و چون ساعتی شد4خادمی # ~~بیامد5 و ما را از آن مجلس به مجلسی دیگر خواند و من چون تغیر در بشرهآ # ~~مأمون دیده بودم دانستم که بهجهت بحث6 آن سخن برخاسته است . درحال ~~جامهآ # ~~شغل بیوشیدم7 ، و چون به نزدیک8 مأمون رفتم اورا دیدم در لباس هیبت بر # ~~سریر خلافت نشسته ، و کلاهی که روز بار بر سر نهادی بر سر نهاده و ~~تمامت # ~~سرهنگان وامرا و اسحاق بن ابراهیم المصعبی که صاحب شرط بود ایستاده ، و # ~~بفرمودتا ابراهیم را هم2 در آن14 جامهآ منادمت حاضر کردند در حقیرترین ~~صورتی # ~~وخسیسترین هیاتی، وبدان آن خواست تا بر ms518 سر14 جمع او را فضیحت گرداند ، # ~~و چون در این15 لباس17 و شکل در17 پیش مأمون بر ایستاد18 گفت19 : چه بر ~~آن # ~~داشت ترا که بر من خروج کردی و خلاف من روا داشتی و خلافت خویشتن0 # ~~211 خواستی؟ و چون من22 این بازخواست بشنیدم وآن حالت23 مشاهده افتاده # ~~بود دانستم که آن صورت او را در 12 حرکت آورده است و قطع کردم که در # ~~این نوبت به25 قتل بر وی حکم کند . ابراهیم به دلی " قوی و زبانی2 فصیح ~~و # ~~جرأتی تمام گفت : یا امیر المؤمنین از دو حالت28 بیرون نیست ، من به ~~نزدیک PageV02P877 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0324.png) # ~~نوعاقلم یادیوانه. اگردیوانهام[چون]1 خدای - تعالی2 - قلم تکلیف3 ~~وبازخواست4 # ~~ز5 دیوانگان6 بر گرفته است ، سرزنش وملامت توهم برخیزد ، و اگر عاقلم ~~باید # ~~که بدانی که من این قدر دانم7 که وقتی که محمد امین6 برادر تو1 با آن ~~مالها و # ~~ذخائر که10 او را و مادر او را بود و کثرت صنایع و تربیتها که ایشان را ~~بود در # ~~حق بنیهاشم ومحبت وهوا داری که بنیهاشم را بود باایشان11 مقاومتنتوانست # ~~کرد و با دستبرد تو پایداری نتوانست نمود. من با طایفه12آ اراذل و رعاع ~~الناس # ~~در مقابلهٔ‌ تو نتوانم آمد . پس گفت : به عظمت و13 وحدانیت باری - ~~تعالی # ~~ونبو ت مصطفی- صلوات الله علیه16- وبه12 حق جدم عباس (بن عبدالمطلب)8 # ~~که غرض من از شروع در آنچه کردم آن بود تا این کار بر تو و اهل بیت ~~تونگاه # ~~دارم . چون دیدم که (فضل بنسهل)19 را رفض10 و بطر11 بر آن باعث بود که # ~~این کار از خاندان تو بیرون برد و به دست دشمنان افکند ، خواستم که این ~~فتنه # ~~فرو نشانم واین پریشانی را ضبطی پدید22 آرم ، وچون تو برسی به تو تسلیم ~~کنم # ~~و چنان کردم . احمد بن یوسف گوید : چون23 مأمون24 این سخن بشنید5 رویش # ~~افروخته شد و ائر بشاشت و رضا در بشرةآ او پدید آمد . پس گفت : ~~نافذ26خادم # ~~را بخوانید ms519 . چون نافذ حاضر آمد گفت: آن27 رقعه28 که در29 مرو به تو ~~سیردم PageV02P878 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0325.png) # ~~و گفتم : نگاه دار ، تا وقتی که1 از تو خواهم2 بیار3 . او درجی بیاورد ~~و رقعه # ~~از او4 بیرون کرد5 و به مأمون داد و مأمون به من داد ، و روی به ~~ابراهیم کرد و # ~~گفت : یا عم برات نجات خویش از احمد6 بستان . رقعه بدو تسلیم کردم2 ، ~~به - # ~~خط مأمون (بر آنجا)8 نوشته بود9 که اگر خدای - تعالی - مرا بر ابراهیم ~~بن # ~~مهدی ظفر دهد به حضور ارکان1 دولت و اعیان " مملکت و اکابر بنی هاشم و # ~~اهل بیت خویش12 از او سؤال کنم که ترا چه سبب باعث شد14 که برمن خروج # ~~کردی . اگر گوید15 غرض من آن بود که این کار بر17 اهل بیت تو بماند و ~~از # ~~این اهل بیت نقل نکند ، از وی"1 عفو کنم و با او" نیکویی کنم9 ، واگر ~~(جز # این عذری گوید بفرمایم تا گردنش بزنند . پس ابراهیم را گفت : باهمان # ~~مجلس رو که بودیم 22 . چون با آن مجلس رفتیم مأمون را دیدیم23 که 24 ~~همان # ~~جامهآ اول25 پوشیده با سر معاشرت آمد . # فصل26 - و در این حکایت محل اعتبار آن است کسه چون کسی را شرف # ~~قربت پادشاه حاصل شود و به عز منادمت ایشان مشرف گردد باید که پیوسته # ~~مراقبت اقوال وافعال خویش12 می کند ، و هر سخن که آنرا بر وجهی حمل # ~~توان28 کرد که مهیتج فتنهای29 باشد20 از آن احتراز نماید ، و تا ~~تواند31 خاموشی # ~~را شعائر22 خویش23 سازد که اکثار درقول سبب ندامت باشد ، و اقلال در ~~سخن PageV02P879 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0326.png) # ~~موجب سلامت وفایدهآ سخن که به نزدیک پادشاه مقبول افتد ، بعضی ازجاه ~~ومال # ~~فانی است و تبعه1آ غضب ایشان چون از کلمهای متغیر شوند حادثهآ جانی، و ~~هیچ # ~~عاقل برای چنین اندک منفعتی خود را در ورطهآ تحمل چنین2 مضرتی نیندازد ~~و # ~~نبذی از این سخن3 در اثنای این ابیات مقرر ms520 است . # العربیة : # # صمت الفتی فی کل وقت حغمتة %~% لا سیما هی حضرة السلطان! # # عند الملوک منافع لکنهم %~% أربت إساءتهم علی الاحسان # # فاذارضواسمحوا ببعض حطامهم %~% ویکون منک النةص فی الایمان # # (والسخط منهم مهلک وعتابهم %~% إن لم تحن یسلقیک لهی الاخزان)6 # # با لصمت(ان تیلم)اینفیک عطاوهم %~% هالزمه ان8 نبئت بالبرهان # الفارسیة9 : # ~~کسی که بود10 ز سر خرد دلش آگاه ### | کرانه جوی بود (از منادمت با شاه)11 # ~~وگر چنانکه بدان مبتلا بود7 دارد ### | زبان وچشم ودل ودست و(قول وفعل)13 آگاه14 # ~~زری که وقت رضا شه دهد نیرزد آن ### | که گاه خشم بود جان تو به وهم گناه # ~~(نگاه دار تو جان از کسی به خاموشی ### | که او به چشم حقارت کند به جانت15 نگاه # 1- چچی. %~% 4- مجا : # 00 %~% ا قال %~% 7- اساس: # # وان . مجا : یسلم . ت : تلبم %~% 8- ت : اذ %~% 4- مجا: ترجمه %~% 10- # # ت : هست 11ج چاچی : او ز قرب خدمت شاه %~% 12- ت و چاپی : شود # 1ا را در عباچین است : زبان و دست و PageV02P880 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0327.png) # دراز دستی نکبت نبیند ار دائم ### | زبان ز گفتن2 نا گفتنی کند کوتاه) # الحکایة الغامسة من الباب الثامن - آوردهاند که چون هارون الرشید را در # ~~طوس بیماری زیادت شد2 خبر به محمد امین رسید5 ، از بغداد ، بکر بن ~~المعتمر # ~~را فرستاد و نامهها نوشت به فضل بن الر بیع و اسماعیل بن صبیح و به ~~اکابر # ~~لشکر در آن نامهها فرمود9 تا اگر حادیهای حادث شود ایشان بهزودی روی به ~~بغداد # ~~آرند9 وآنچه با رشید بود از خزائن و دواب و غیر آن به بغداد نقل کند ~~ورشید # ~~اشهاد کرده بود با10 لشکر که هر مال و ذخائر که با اوست از آن مأمون ~~است. # ~~چون بکر بن المعتمر به لشکر گاه رشید رسید و نامههای ظاهری که به عیادت ~~رشید # ~~نوشته بود بداد11 ونامهای 12 که در وی اسرار بود مخفی داشت . عبیدالله ~~بن # ~~عیدالله15 طاهر گوید که از زیاد شنیدم که گفت با رشید بودم در طوس ، ~~بیماریش # ~~سخت ms521 تر گشت و بکر بن المعتمر از بغداد از نزد محمد امین بیامد 16 (که ~~در # ~~آن وقت) 17 مأمون به مرو بود و رشید بکر بن المعتمر را خلعت فرمود18 و ~~به - # ~~خوشدلی باز گردانید ، و بعد از آن19 او را اعلام کردند که با بکر ~~نامههای20 # ~~سری است که محمد به هر یک از امرای لشکرنوشته است . رشید فرمود تابکر ~~PageV02P881 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0328.png) # ~~را حاضر کردند و [از او آن]1 نامهها خواست ، بکر انکار کرد و بر انکار ~~اصرار # ~~نمود . رشید قضل بن ربیع2 را گفت : او را بگوی3 اگر این نبشتهها4 ظاهر ~~نکنی # ~~بفرمایمتاترا بکشند . بکرهم بر آن انکار ثبات نمود . رشید به آواز نرم ~~از سستی # ~~و رنجوری گفت : قنبوه ، یعنی اعضای او را به قنب بپیچید - و این نوعی ~~است # ~~از تعذیب و شکنجه . بکر را ببردند5 (و کنو بیاوردند) 6 و از سر تا پای ~~او2 # ~~بپیچیدند. بکر گوید : قتل بر دل8 خود9 خوش کردم و از حیات نومید شدم ~~وعزم # ~~کردم که اقرار کنم . من10 دراین اندیشه بودم که برادر رافع بن اللیث ~~وخویشی # ~~هم از آن (رافع12 را)13 که14 گرفته بودند بیاوردند . رشید برادر رافع ~~را گفت # ~~که رافع با خود اندیشه کرده است15 که از دست من جان ببرد 16 ، والله 17 ~~که # ~~اگر به عدد ستار گان آسمان با او لشکر باشد بفرمایم تا یکان یکان را ~~چنانکه18 # ~~مرغ دانه بر11 چیند ، بر چینند و یکی را زنده رها نکنم : برادر رافع ~~گفت 20 : # ~~خدای میداند ، وتمامت اهل خراسان براین21 گواهند که مدت بیست سال هست22 # ~~تا من23 از برادر24 بیزارم. آن خویش25 که با او26 بود گفت : زبانت ~~بریده باد. # ~~من باری چند12 سالاست تا28 ازخدای - تعالی29 - میخواهم که مرا ~~درجهآشهادت # ~~روزی کند ، اکنون که1 بردست بترین21 خلقان32 روزی کرد توعذر می گویی33. PageV02P882 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0329.png) # ~~رشید از این سخن در خشم شد و گفت : جزاران1 را آواز دهید . آن مرد ms522 گفت: # ~~هرچه ترا مراد است با ما بکن ، که ما ازخدای2 - تعالی3 - امید می داریم ~~که ما # ~~را شهادت روزی کند و در نزدیکترین وقتی4 ما و تو پیش خدای - تعالی- ~~رویم # ~~تا میان ما حکم فرماید ، و بعداز آن5 ببینی که حال ماء چگونه باشد؟ پس ~~بفرمود # ~~تا ایشان را فراتر بردند و عضو عضو از یکدیگر جدا کردند و من نیز از ~~مثل آن # ~~حکم خائف بودم و جنس آن بلیتتی را منتظر7. غلامی از آن ابو العتاهیه ~~رقعهای # ~~په من داد ، [ و این ابیات در آن بود ]8 : # العربیة9 : # هی الایام و العبر %~% و امسر الله ینتظر # فلا تجزع وان عظم الب %~% لاء و مسک الضرر # (أتیأس آن دری ورجا %~% فاین الله و القدر؟)2 # ترجمه این است) 13 : # ~~یام را تغیر و احوال را فناست ### | لطف خدای عز و جل دستگیر ماست # ~~منما جزع اگر چه بزر گست حادثه ### | حادث نگردد آنچه خداوند آن نخواست # ~~ثومید میشوی ز فرج در مضیق1 رنج ### | آخرقضای ایزد و حکم قدر کجاست؟ PageV02P883 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0330.png) # چون [این]1 ابیات بخواندم مرا وثوقی به فضل حق و امیدی به فرج # ~~حاصل گشت و هم در حال آواز (گریستن و واویلاه) 2 شنیدم4 ، امتا ندانستم # ~~که سبب آن چیست ؟ و بر عقب آن فضل بن ربیع5 را دیدم که 6 آواز داد که # ~~ابوحامدرا باز گشایید7. باخود8 گفتم: وقت آن نیست که مرا ~~به0کنیت1خوانند10، # ~~و چون قنب از اعضای من باز کردند بفرمود تا خلعتی در من پوشانیدند . ~~پس1 # ~~گفت : خدای - تعالی12- ترا مزد دهاد به وفات امیرالمؤمنین رشید4 ودست ~~من # ~~یگرفت2 ودر خیمه برد و چادر از روی رشید باز گرفت"1 تا او را جان تسلیم # ~~کرده بدیدم15 ، و آن خوف و روعت16 من ساکن شد . پس گفت : نامههایی که # ~~بنهان داری بیار" . بفرمودم تا صندوق مطبخ حاضر کردند و پایهای از ~~پایههای # ~~آن18 صندوق را19 مجوف کرده بودم20 و نامهها در وی نهاده و پوست ms523 بر وی # ~~پوشیده ، از آنجا بیرون22 آوردم و به23 جماعتی24 که نوشته بود تسلیم ~~کردم # ~~وجوابها حاصل کردم و(به سلامت)25 باز گشتم . # فصل - و فایده ازاین حکایت وثوق صاحب واقعه است به فضل باری -تعالی- # ~~و کمال مرحمت او (و دل نهادن بر آن که)26 نزدیکترین وقتی به فرج آنگاه ~~باشد # ~~که شدت به غایت رسد27 و امیدوارترساعتی راحت را آن دم که محنت به نهایت # ~~کشد ، واین ابیات را (با این)28 معنی مناسبتی می نماید . PageV02P884 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0331.png) # العربیة : # # تیقن بیفضل الله فی کل حالت %~% و لین به کن1 فی المثدائد وائة]2 # # هاورب آحوال الفتی فی خطوبه %~% إلی سعه ما کان فی الوقت آضیقا # الفارسیة : # مبر امید ز فضل خدای - عز و جل ### | به وقت حادثه هر چند سخت درمانی # به روز رنجت درمان اگر کند دردی4 ### | چو راحت آید بینی ز درد درمانی # بود دلیل که ناگه نظام خواهد یافت ### | چو کار باشد در غایت پریشانی # الحکایة السادسة من الیاب الثامن - (حکایت کردند)5 جماعتی از اهل نصیبین3 # ~~که در آن شهر دو هرادر بودند که از پدر مال بیشمار7 و نعمت بسیار8 ~~میراث # ~~یافتند و بر وفق شریعت با یکدیگر قسمت1 کردند ، و یکی از آن دو در کسب # ~~و تثمیر ]10 کوشید و آن دیگر در اسراف و تبذیر . در مدتی نردیک کاسب11 # ~~در نعمت11 ( از ابنای جنس)13 ممتاز گشت و مبذر حاجتمند و(نهفتهآ نیاز)4 # ~~شد ، و برادر غنی را عزیمت تجارتی افتاد . آن برادر فقیر به نزدیک15 او ~~آمد و # ~~گفت : مرا از راه احتیاج از مخدومی چاره نیست و ترا در این سفر از ~~خادمی # ~~گزیرنباشد، اگرمرا به عوض خدمتکاری قبول کنی من ازعار7 خدمت اجانب خلاص # ~~یابم و تو از مظنهآ خیانت بیگانگان بازرهی . برادر توانگر شک نکرد که" ~~این PageV02P885 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0332.png) # ~~سخن او1 از سر صدق می گوبد و صلاح خویش و بزادر خویش می جوید . # ~~ملتمس او را اجابت نمود و در آن سقر ms524 او را محل اعتماد خود ساخت و او را # ~~دراز گوشی4 رهوار بداد، برآن برنشست و چند شتر1 به کرا بگرفت10 . # ~~یکی مکاری بر نشست و باقی12 رخت بارکرد و هر سه روی به سفر آوردند # ~~و بعد از چند روز به کوهی رسیدند که در میان آن14 چشمهای آب بود بزرگ، # ~~آن 15 برادر فقیر گفت : اگر لحظهای اینجا نزول کنیم تا چهار پایان بر ~~آسایند و # ~~از این چشمه آب خورند و ما نیز طعامی16 خوریم و بر آسابیم17 مصلحت ~~باشد. # ~~برادر توانگر بر وفق درخواست او آنجا نزول کرد و سفرهٔ‌ طعام18 یگشاد ، ~~و # ~~برادرش و مکاری چهارپایان19 به آب بردند و تاجر به اکل مشغولنشد20، و ~~منتظر # ~~مراجعت ایشان میبود . ساعتی نیک تأخیر افتاد . بعد از آن برادر را دید ~~تنها # ~~می آمد . چون بیامد و چهار پایان 22 را 22 ببست پرسید که مکاری کجا ~~رفت؟ # ~~گفت : در این گوه لحظهای بخفت تا بیاساید . و بعد از آن بیامد وچند24 ~~سنگ # ~~بر گرفت و روی به برادر آورد و سنگ بر وی میزد و می گفت : دست25 ~~ببند26. # ~~برادر گفت12 : چه بوده است (ترا؟ دیوانه شدهای؟ چه می کنی)28؟ گفت : # ~~ترک این سخنها گیر ، میپنداری که مال پدرم بر گیری و بدان تجارت می ~~کنی1 # ~~و مرا بندة خویش سازی و از دست من جان (به سلامت)20 ببری ، کلا وحاشا ~~PageV02P886 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0333.png) # ~~هر گز این)1 نباشد و به آخر سر و پای برادر مجروح کرد تا بیفتاد . پس ~~بیامد # ~~و دست و پایش محکم ببست2 و بر سینهآ او4 نشست وخواست که کارد از نیام # ~~بر کشد ، کارد در نیاع سخت شد و (بر نتوانست کشید )5 برخاست و دست چب # ~~بلندتر داشت که کارد در وی بود و به قوت هرچه تمامتر (به دست راست) # ~~کارد (از نیام)8 بر کشید ، از صدمت قو ت و1 تیزی کارد چون از نیام بر ~~آمد بر # ~~حلقش ms525 افتاد وحلقوم ومری و ودجان 10 تمامت ببرید و او در حال بیفتاد ~~وجان # ~~می کندتا آنگاه11 که به)2 دوزخ رسید13 و آن کارد همچنان14 دردستش بماند # ~~و انگشتان15 و کفش و" کارد خشک شده12 (بر آن صورت بماند)18 و برادر # ~~توانگر19 همچنان بسته که20 حرکت نمیتوانست کرد و سفره گشاده22 و ~~چهارپایان # ~~بسته و آنروز22 و آن شب23 هم بر آن حالت بودند تا آنگاه24 که کاروانی ~~در رسید25 # ~~بر شارع میرفتند12 ، و (از این موضع)28 که تاجر بسته29 افتاده بود30 تا # ~~شارع مسافتی بود و چون دراز گوشان21 و استران32 حس چهارپایان قافله ~~بیافتند # ~~بانگ کردند 33 و رسن پاره کردند و روی به کاروان نهادند 34 و25 اهل ~~کاروان # ~~چون 26 چهار پایان بیخداوند دیدند قصد 37 کردند که38 بگیرند ، چهار ~~پایان ### | 21 PageV02P887 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0334.png) # # 8،8 %~% فرج بعد از شدت # ~~پگریختند1 وبا آن2 موضع3 رفتند (که آن بازرگان افتاده بود)4 واهل قافله ~~براثر # ~~آنجا رفتند)5 وآن حال مشاهده کردند، (شخصی را دیدند) 6 کشته ( و کارد # ~~در دست ، و) 2 یکی را (دیدند سخت) 8 بسته (وافتاده)9 ، و سفره گشاده # ~~نهاده10 ، و چهار پایان11 ورخت برقرار ، از آن12 تعجب نمودند و مرد ~~زنده را # ~~دست و پای بگشادند و حال از او13 معلوم کردند 14 ، و مکاری را طلب ~~کردند ، # ~~در آب انداخته بود و غرق15 کرده 16 . پس بار آن بازر گان بر چهار پای ~~نهادند # ~~واو را (با خود) 17 به سلامت18 به مقصد19 رسانیدند20 . # فصل21 - و در این حکایت معلوم و مقر ر میشود که قصد کردن22 برادر # ~~مسلمان عاقبتی نامحمود و فرجامی 23 ناپسندیده دارد ، و سر سینهآ مکار ~~آن بیشتر # ~~آن باشد که)24 قضای سر ایشان گردد ، و اندیشهآ دل بد کرداران اکثر آن ~~بود # ~~که بلای جان ایشان شود و این آیت از قرآن مجید که قوله تعالی : (ولا ~~یحیق # ~~المثر السییء الاباهیه) * این معنی را مفید است واین ابیات از ms526 منشآت ~~این # ~~ضعیف از آنجا مستفاد وفایدهآ هر مستفید . # العربیة25 : # من شهر السیف علی غیره %~% للمال و الایام یردیه # و هن دعا خالصه مخلصا %~% فی حاله الشدة ینجیه PageV02P888 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0335.png) # یا مضمر الشر لاصحابه %~% مهلا ستمشی واعا فیه # الفارسیتة ]3 : # مکن قصد جان کسی بهر مال %~% و گر چند خواری بی مر کشی # برادر کشی خویشتن به از آن %~% که زوبین1 به قصد برادر کشی # ز تیزیش حلقت بریده شود %~% به قصد برادر چو خنجر کشی # رضا ده به حکم خدا در ازل %~% یقین دان که محنت مقدر کشی # چواز حکم حق5 نیست پای6 گریز %~% به گردن بر افتی اگر سرکشی # الحکایة السابعة من الباب الثامن : یکی از ثقات حکایت کند که در7 غرهآ ~~صباح # ~~عمرو بدایت حالت جوانی مرا عزیمت آن8 افتاد که شهر رمله9 مطالعه کنم و ~~آنچه # ~~از اوصاف پسندیدهآ آن شهر شنیده10 بودم معاینه ببینم ، پشت براهل و وطن ~~آوردم # ~~و تنها روی بدان شهر نهادم ، وچون آنجا رسیدم ، از شب پارهای1 رفته بود ~~و # ~~هنگام خواب آمده ، و مردمان به استراحت مشغول شده و از اختلاف12 و ترد ~~د # ~~ملول گشته ، چون کسی را از اهل آن شهر نمیدانستم و منزلی2 معین نداشتم # ~~هم بر در شهر در (گنبد گورستانی)14 رفتم ، بر آن عزیمت که ساعتی ~~ازحوادث # ~~یام 15 رهایی یابم . سپری با من بود ، سر بدان باز نهادم و پای دراز ~~کردم تا # ~~به واسطهآ خواب از16 نظر(دیدهآ بیدار)17 فتنه خود را درحجاب آرم . و از ~~وحشت # ~~آن موضع18 و خسئگی راه هنوز در خواب نشده 1 بودم که احساس حرکت # ~~جانوری دیدم 20 ، وچون (احتیاط کردم)21 حیوانی بود در جثه و هیأت 22 ### | 4- چاپی: PageV02P889 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0336.png) # ~~8 # ~~از سگی2 بزرگتر ، گمان بردم که گرگ است ، و چون نیک تأمل 2 کردم آن # ~~حیوان میرفت و چون محترزی (به چپ و راست)3 التفات4 می کرد و(به یکی)1 # ~~از آن6 گنبدها میرفت7 و8 بیرون می ms527 آمد9 و به هر سو مینگریست و احتیاطی # ~~و تجسسی که از دوابم و سباع معهود نباشد (از او مشاهده می افتاد)12 . ~~من # ~~از آن حرکات13 در14 شک افتادم ، خواستم که حقیقت آن حال معلوم کنم ، ~~نظر # ~~بروی گماشتم تا15 چه حادث شود؟ آخرکار به یکی از آن گنبدها دررفت و ~~گوری # ~~را از آن گورها بشکافت16 . [ قطعی ]17 مرا معلوم شد که نباش است ، تیغ ~~و # ~~سپر بر گرفتم و آهسته ( بهسرانگشتان)18 میرفتم تا19 در آن گنبد رفتم . ~~چون20 # ~~مرا بدید بر پای خاست و خواست که11 لطمهای11 بر روی" من2 زند13 ، تیغ # ~~براندم و پنجهآ او از دست16 جدا کردم . چون او آن27 زخم بخورد گفت: ~~لعنت # ~~بر تو باد که مرا بکشتی ، و از پیش من بگریخت و به سرعتی10 هرچه تمامتر # ~~بدوید30 ، و من نیز22 بر اثر او21 بدویدم23 ، (در وی34 نرسیدم) 25 تا ~~آنگاه 26 # ~~که در37 شهر رفت38 ، و29 همچنان40 بر41 عقب او میرفتم تا به سرای42 ~~رفت43 ### | 4- مجا: ### | 8- ### | 1- مجا : احتیاط ### | 23- PageV02P890 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0337.png) # ~~و در دربست1 . من علامتی بر2 آن در3 سرای3 کردم تا به روز بازدانم، ~~وباز گشتم5 # ~~بدان گورخانه6 و آن پنجهآ بریده باز طلبیدم ؛ دستوانهای7 آهنین دیدم که ~~نباش # ~~ساخته بوده است و به وقت شکافتن گورها8 (در دست)9 می کرد10 تا11 آسان2 # ~~باشد . وچون آن13 دست از دستوانه بیرون کردم ، دست زنی بود اثر2 حنا بر # ~~وی پیدا بود و" انگشتری زر ین در انگشت17 وی18 ، و دستی در غایت19 لطف # ~~و نازکی و نرمی . چون ( بدانستم که دست زنی است ، و)20 لطف21 خلقت آن # ~~دست مشاهده کردم از آن حرکت پشیمان شدم و بهغایت اندوهگن22 گشتم و آن # ~~شب همانجای 23 بخفتم . و بامداد به 23 شهر رفتم25 ، جمعی انبوه دیدم بر ~~در6 # ~~آن27 سرای . پرسیدم که این سرای کیست؟ گفتند : سرای قاضی این28 شهر است # ~~و چون لحظهای شد29 پیری با مهابت و زیب و بها بیرون آمد ms528 و در مسجد رفت # ~~و امامت کرد ، و چون فارغ شد در محراب بنشست و من از حاضران10 حال او # ~~پرسیدم31 که (فرزند چند) 22 دارد و در خانهآ او از عورات کیستند33 ؟ ~~گفتند : # ~~زنی دارد و دختری34 بکر ، هنوز با شوهری 25 نکاح نکردهاند26 پیش 12 ~~رفتم و PageV02P891 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0338.png) ### | مر می ال کفب # ~~گفتم : خدای بر عمر قاضی برکت کناد! سخنی دارم با او در خلوت ، اگر # ~~اجازت فرماید عرضه دارم . او برخاست وآ در مسجد به اندرونی رفت و مرا # ~~بخواند5. چون برفتم6 آن کف دست7 پیش اوبنهادم، گفتم: این کف را ~~میشناسی؟ # ~~گفت : نه8، اما انگشتر یها9 به10 انگشتری [های]11 دختر من ماند12 . پس ~~پرسید # ~~که13 حال این14 چیست؟ من قصه با او شرح دادم. برخاست15 و در سرای رفت # ~~و مرا بخواند6 ودر12 ببست وطعام خواست . چون خوان بیاوردند (فرمود # ~~کد بانوی)19 (سرای را که)20 بیرون آید . خادم گفت : چگونه بیرون آید که # ~~نامحرمی حاضراست . گفت : البته بیرون میباید آمد21 . زن22 بیرون نمی ~~آمد23، # ~~به طلاق سو گند خورد که ببرون آید . آن24 عورت از پرده بیرون آمد ~~گریان25 # ~~و بنشست. گقت17 : دخترت (را نیز بگوی تا)27 بیرون آید . گفت : آخرپرده # ~~یر کودکی“ سرپوشیده چرا میدری و این چه رنجی10 است که ما21 از تو # ~~هر گز32 ندیدهایم ؟ او دیگر بار 32 لفظ طلاق اعادت کرد و گفت چاره 24 ~~نیست # ~~از بیرون آمدن دختر . دختر نیز بیرون آمد . آن 25 مرد گوید 26 : دختری ~~دیدم # ~~چون ماه شب چهارده در غایت حسن و جمال که جنس او در نیکویی کمتر7 ~~PageV02P892 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0339.png) # ~~دیده بودم و)1 چون بنشست پدرش فرمود که با ما نان بخور . او دست راست2 # ~~بیرون کرد و نان2 میخورد و دست چپ4 پوشیده میداشت5. گفت : دست چپ6 # ~~بیرون کن . گفت : ریشی بر آمده است و مرهمی8 نهادهام و بسته 10 . گفت : # ~~به11 هر حال که هست دست (را12 از آستین)13 بیرون ms529 کن ، (والحاح کرد)14. # ~~زن گفت : ای فلان از خدای بترس و پرده بر خود و فرزند خود دریده مگردان # ~~و سو گندهای غلاظ و شداد بر زبان15 راند که من هر گزدرحق این دختربد ~~گمان # ~~نبودهام16 و بر هیچ نابسندیده از احوال17 او اطلاع نیافته18 ، الا ~~دوش19 بعد از # ~~نیم شب بیامد و مرا بیدار کرد20 و گفت : مرا در یاب و الا بیم آن است ~~که هلاک # ~~شوم . گفتم : چه حادثه افتاده است ؟ گفت : دستم بریدهاند2 و خون میرود، ~~و # ~~ومدهوش شدم25 وازفضیحت و رسوائی دم نیارستم زد و به تجلد وصبرخویشتن6 # ~~نگاه داشتم و روغن زیت بجوشاندم12 ودستش بدان28 داغ کردم و ببستم. پس # ~~پرسیدم که2 سبب این حادثه چیست (و این بلیت از31 چه به تو32 رسید) 22؟ # ~~اول امتناع کرد34 و بعد از الحاح گفت : چند سال است تا مرا هوس نباشی ~~در PageV02P893 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0340.png) # ~~دل افتاد1 ، کنیزک را بفرمودم1 تا پوست بزی با موی حاصل کرد و3 ~~دستوانهای # ~~آهنین بر4 شکل دستوانههای5 بازداران6 (که از پوست دوزند)7 بساختند، ومن # ~~به روز معلوم کرده بودم که کرا وفات رسیده است و کجا دفن کردهاند و به ~~شب # ~~چون مردمان بخفتندی8 برخاستمی و آن پوست در پوشیدمی و آن9 دستوانهآ ~~آهنین # ~~در دست کردمی و به چهاردست وپای چون سباع و بهائم میرفتمی، اگر کسی # ~~بدان گور نو رفتمی وبشکافتمی و کفن15 بر گرفتمی17 و با خود در اندرون ~~پوست # ~~تهادمی وبا 17 خانه آمدمی ، واکنون قرب سیصد کفن جمع شده است ، و نه # ~~آنکه 18 مرا این کفنها به کار می آمد (یا از آن حسابی بر گرفتهام یا19 ~~از کردن # ~~آن فعل لذتی) [مییافتم]20، تا21 دوش2 هم براین22 عادت به گورستان24 ~~رفتم25 # ~~و بهنبش گوری مشغول شدم ، شخصی را دیدم که قصد من کرد همانا نگاه ~~دارندهٔ‌ # ~~گور بود26 خواستم که لطمهای (بدان پنجهٔ‌)27 آهنین بروی زنم . تا بدان ~~مشغول # ~~شود و28 بگریزم. چون دست بر ms530 آوردم (تا به سرپنجه اورا از خویشتن دفع ~~کنم)1 # ~~او پیشدستی کرد و به30 ضربهآ سردستی21 سردستم بینداخت . من گفتم : ~~مصلحت # ~~آنست که چنان ظاهر کنی که جراحتی32 شده است وخویشتن33 را رنجورسازی4 ~~PageV02P894 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0341.png) # ~~و بعد از آن با پدرت1 چنین گویم که اگر به قطع کف دستش اجازت نکنی آن # ~~ریش به جملگی تن سرایت کند و پدر بدین دستوری دهد و این2 سخن3 فاش شود # ~~که دستش به سبب جراحتی ببریدند . بر این تدبیر بخفت ، (بعد از آنکه)2 # ~~سو گندها خورد که هر گز بر این5 گناه معاودت نکند ، و توبه کرد ، و من ~~برآن # ~~بودم که کنیزک بفروشم و بعد از این ( دختر را به شب)7 یک لحظه ازخود ~~جدا # ~~ندارم ، (تو خود را و)8 ما را1 رسوا کردی 10 ، و12 دختر بسیار بگریست و # ~~توبه کرد12 . قاضی گفت : آنک13 این14 مرد است که دست تو بریده15 است . # ~~دختر16 چون این بشنید بیم آن17 بود که از خشم و غضب هلاک شود . پس روی # ~~به من کرد و گفت : منشأ و مولدت از18 کدام زمین است و مذهب و معتقدت19 # ~~چه دین20 ؟ گفتم : مردی مسلمانم از زمین بغداد ، از21 بیداد روز گار از ~~وطن بر # ~~افتادهام 22 و در طلب روزی و بهروزی و حصول نحج و پیروزی 22 سفر اختیار # ~~کرده24 . گفت : این حادثهآ یک شبه که واسطهٔ‌ 25 نظام لآلی اشک26 ، شده ~~است # ~~سببروزی و و سیلت بهروزی تو گشت بدان که ما مردمانیم درسایهآ دولت ~~پروریده27 # ~~و در آفتاب نعمت بالیده ، و بر چمن نکو نامی [ نامی ]28 شده ، صیت صلاح # ~~ما را بدین زخمهآ کژ که از این دختر (صادر شد)29 و زخم راست که30 از تو # ~~حادث گشت31 چون صوت کژ طبعان به آهنگ تهتک از پرده بیرون میفکن ، و ~~PageV02P895 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0342.png) # ~~چنان مکن1 که4 این زخم3 (به زخمهٔ‌)4 ترانه در افواه5 افتد و6 این قول ~~بی اصول # ~~که جز 7 ms531 در پردهآ مخالف راست نمی آمد به عراق و نهاوند کشد . در شطرنج # ~~دستان8 چون به یک لعب از این دختر دست بردی ما ترا بروی دست دادیم ، ~~پای # ~~از سر این سخن فرانه ، و این بریدن را سیب پیوند دان ، دست وصلت برسر ~~او # ~~نه و پای رفاهیت برسرنعمت . من آن سخن را اجابت کردم و سو گندها خوردم # ~~که این9 سر را مکشوف نگردانم و این10 حادثه را معروف نکنم1 . پس بیرون # ~~رفت و به حضور (جمعی از 12) ثقات دختر را با من عقد کرد و بفرمود تا13 # ~~سرایی 14 خالی کردند ، و دختر را به من تسلیم کرد15 ، و عشق آن دختر در ~~دل # ~~من جایگیر آمد و16 حرکات و سکناتش دلپذیر ، ومدتی مدید با عیشی17 ~~درغایت # ~~خوشی به تنعمی هرچه تمامتر روز گار می گذاشتم جز آنکه آن کودک از من # ~~نفور بودی به سبب آن زخم که19 از من خورده بود20 و من دایما در21 ~~اعتذار # ~~می کوشیدم و به زبان لطف آن جراحت را مرهم مینهادم ، تا آن گرانی که 2 # ~~از من بر23 دل او بود (یک روز)1 بدان سرایت کرد که (خفته بودم و) بر # ~~سینهآ خود26 گرانی احساس کردم، چون بیدار شدم اورا دیدم بر27 سینهآ من ~~نشسته # ~~بود0 و هردو سرزانو بر دستهای من نهاده، چنانکه دست بر نتوانستم30 ~~آورد، PageV02P896 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0343.png) # ~~و آتش غضب بر او مستولی شده واسترهای چون آب در دست گرفته ، و آن # ~~آهو چشم1 شیر دل2 چون گرگی درنده قصد آن3 کرده که چون گوسفند4 سرم # ~~باز برد . من در آن ساعت چون قو ت مقاومت و مدافعت5 ندیدم و اضطراب را # ~~قایدهای ندانستم به عجز و اضطرار و لطف و نرمی گفتم : اول سخنی بشنو و # ~~بعد از آن هرچه مراد تست بکن . گفت : بگو7 . گفتم8 : بگو9 از من چه ~~حادث # ~~شده است که ترا بر این10 باعث آمد11 و به چه خیانت ریختن ms532 خون من12 حلال # ~~میداری و با حلال خمویش2 بر2 ارتکاب چنین حرامی15 اقدام مینمایی؟ گفت : # ~~گمان بردهای که سر دستم به تیغ بر آن ببری و بدین حرکت سردستی16 مرا به # ~~چون تو بی سروپای دهند و من پای بر سر این جریمه نهم ، و تو سر از # ~~من ببری . حاش لله هر گز نتواند بود . گفتم : اکنون که چنین است تو 23 ~~هم # ~~به عضوی24 ازاعضای من راضی شوو [ از ]25 آنچه (برمن قصاص) 26 لازم ~~است27 # ~~متعدی مباش . گفت : میپنداری که من همچون28 تو احمقم که29 پای بر دنبال # ~~مار نهم و سرش نا کوفته رها کنم . اکنون که30 از من متوحش گشتی جز آنکه # ~~این چیز تمام کنم و خود را از شر تو ایمن گردانم چارهای نیست . گفتم : ~~اگر # ~~ثرا غرض آنست که از صحبت من خلاص یابی من ترا طلاق دادم ، وسو گندانی1 ~~PageV02P897 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0344.png) # # که بر آن اعتماد باشد (بر زبان ر %~% دم)1 که این سر با هیچ کس نگویم و ~~همین # ~~لحظه از این شهر بروم . بدین راضی شد ، وچون4 سو گندها بخوردم5 ازسینهآ # ~~من برخاست و گرد دل من بر آمدن گرفت وملاعبت و عشرت آغاز نهاد و گفت6: # ~~« ملاعبهای بود که با تو کردم» . گفتم : دور شو که تو بر من حرامی و ~~میان # ~~ما دیگر وصلت ممکن نیست . گفت : اکنون بر سخن توام8 اعتماد پدید9 آمد ، # ~~والله که اگر از این ولایت بیرون نروی از دست من جان نبری . پس برفت ~~وصد # ~~دیئار زر"1 بیاورد11 وگفت: این13 را نفقهآ راه سازوبی وقفهای روی بهراه ~~آور4 # ~~و طلاق نامهای15 بنویس و به من ده6 . در حال خط براءت17 به وی دادم18 ~~و9 # ~~پای در راه نهادم و سر خویش20 گرفتم . # فصل- و دراین حکایت دو فایده است : # اول - تنبیه جماعتی را21 که [از مکرمت]22 : دهن البنات منالمعرمات23 # ~~محروم مانده باشند24 ومبتلا در روزسپید سیاه روی « و اذا بثر آحدهم ~~بالدنشی # ~~ظل وجهه ms533 مودأ وهو تظیم » * گشته واز صعوبت حادثآه مستحق بخشایش و # ~~رحمت خالق وخلایق که ابوالبنات مرحوم شده تا به هیچ وقت وحال ازحال ~~ایشان # ~~غافل نباشند ورقیبان معتمد و حافظان با امانت بر ایشان گمارند و از ~~حرکات و PageV02P898 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0345.png) # ~~سکنات وخواب وبیداری1 ایشان با خبر باشند2 ، چه نقصان عقل و حداثت سن # ~~و صحبت ناجنسان و غفلت رقیبان چون جمع شود نتیجه آن باشد که پردهآ نام ~~و # ~~قنگ دریده شود و سخنهای جان کوب دل آزار شنیده آید ، چنانکه قاضی رمله # ~~را مشاهده افتاد به سبب تغافل از3 حال فرزند [ و در این معنی گفتهام]4 ~~. # العربیة : # إن النساء و مکرهن بلیته %~% لم ینج منها فی الخلائق واحد # یضمرن خبشا فی الضمائردائمأ %~% منها یثور لهن عزم فاسد # الشر فی آخلافهن تنافق %~% و الخیر فی آسوافهن لکاسد # وبحسن ظاهرهن ینخدع الفتی %~% و لهن من قبح الفعال مکائد # الحزم سوء الظن لاتک آمنأ %~% عن مکرهین فانهن حواسد # الفارسیتة ]5 : # # به فرزند وزن چون شدی مبتلا %~% مشو غافل از کار ایشان دمی # # به زن بد گمان باش و تکیه مکن %~% بدو ور به نیکی شود مریمی # # زنان راست جرحی و نقصان عقل %~% که زخم است آن8 جرح9را مرهمی # # چو دیواست زن بند از او برمگیرا %~% که چون (زن ببندی)10 تو باشی جمی # # محرم شمر صحبت زن چونیست %~% به از گورشان "1 در جهان محرمی # و دوم12 - آنست که مرد عاقل بداند که از آزردهآ خود مرهم جستن واز # ~~دشمن (دوستی طمع )13 داشتن و از هر که عضوی بریده باشد14 پیوند طلبیدن ~~و # ~~به لابهآ دشمنان و فریب بدخواهان ومراعات حاسدان فریفته شدن از قضیهآ ~~عقل و PageV02P899 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0346.png) # ~~طریق خرد دور میافتد . و هر که از جام عتاب کسی جرعهای چشیده باشد و # ~~ازدست قهر اومذلتی کشیده فرصت طلب وبهانه چوی باشد تا ازعهدهآ ~~(آلمکافات # ~~فی الطبیعته واجب) بیرون آید ، [ودر این معنی گفتهام : العربیتة] # # اذا ظلمت علی شخص فکن ms534 حذرا %~% مین شره و اجتنب سوة المکافات # # لطف العدو خداع لا تغر 3 به %~% من لا یزیغ 4 إلی صفو الخرافات # الفارسیتة ]6: # # میازار کس تا توانی ولیک %~% چو آزرده شد بر وی ایمن مباش # # چو زخمی زدی خصم را کشته به %~% و گرنه کند تیره بو تو معاش # # چو آزارد2 از تو سر سوزنی %~% از او دور باش ارنه زن دور باش # الحکایة الثامنة من الباب الثامن - یکی از بزرگان بنی عقیل که عاقلهآ قوم # ~~بود [با عقال عقل و تکلیف ساخته وازعقیلهآ مجون و شطارت باز پرداخته ]ا ~~چنین # ~~گوید که بر10 پشت مردی از قبیلهآ خویش نشان11 جراحتهای بسیار دیدم بر ~~آن # ~~صفت که12 نیش حجامان باشد الا آنکه اندکی بزر گتر از آن بود و13 ~~بزتمامت # ~~پشت نه برحجامتگاه14 تنها . ازاو سبب آن15 جراحتها باز پرسیدم ، گفت: ~~در6 # ~~ایام شباب که زرع جوانی شاداب بود ورنگ عارض2 چون پر غراب ، بر # ~~دخترعم خویش18 عاشق شدم19 ، همه شب درهوای اوچون بخت صاحبدولتان # ~~بیدار بودم و همه روز (از شوق او)2 چون دل محنت زد گان بیقرار، خواستم # ~~که به عقد شرعی او را در حبالهٔ‌ خویش21 آرم22 و عقدة اندوه که برحبل ~~معیشتم PageV02P900 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0347.png) # ~~افتاده بود1 گشاده گردانم . آنچه مراسم خطبه معهود باشد پیش از نگاح و # ~~خطبه به جای آوردم . ملتمس مرا اجابت فرمودند به شرط آنکه دست پیمان3 # ~~بادپایی4 باشد که نام اوشبکه است و آن اسبی بود در بنی کلاب معروف به ~~جودت # ~~از5 جملهآ اسبان در مضمار مسابقت و حلبهآ مبادرت سابق شده بود . گفتند ~~: این # ~~صید جز بر پشت آن اسب شکار نتوانی کرد و این مرغ جز به واسطهآ آن شبکه # ~~به دست نتوانی آورد، وچون مرغ دلم در شبکهآ عشق6 اسیر بود چون مرغ به - # ~~جانب شبکه پرواز آغاز نهادم وبرصورت مجتازی روی بدان قبیله آوردم ~~وخانهآ # ~~خداوند اسب وموضعی که (به شب)7 آنجا بستی معلوم گردانیدم9 ، وچون # ~~شب آمد ms535 حیله9 کردم (تا از پس خیمه) 10 به11 زیر12 خیمه در آمدم و در ~~خیمه # ~~تختکی بود که قماشات خانه زیر13 آن بر یکدیگر14 نهاده بودند15 و در پس ~~آن # ~~تخت پشم (نهاده بودند)16 جهت2 رشتن . در زیر آن عهن منفوش که بر8 من # ~~کوه احد بود از خوف پنهان شده بودم10 و برخلاف قیامت که کوه چون عهن # ~~منفوش خواهد بود عهن منفوش چون کوه معاینه کردم ، و چون شب در آمد # ~~خداوند با خانه آمد کد بانو20 به جهت او طعامی مرتب کرده بود و ( معد # ~~هاده)21، وخیمه چنان تاریک بود که 22 یکدیگر (را نمیدیدند ) 23 و چون # ~~ایشان24 به25 خوردن مشغول شدند من نیز26 از غایت گرسنگی با ایشان ~~موافقت # ~~کردم27 . مگر مرد حس حرکت28 من یافت ، (دست من)29 در کاسه بگرفت . PageV02P901 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0348.png) # ~~من در حال دست زن بگرفتم ، زن گمان برد که شوهرش دست او گرفته است1 # ~~گفت : دست من2 چرا گرفتی3 ؟ شوهر پنداشت4 دست زن گرفته است رها کرد # ~~ومن5 دست زن رها کردم ، و همچنان به6 خوردن طعام 7 (مشغول بودم )8، و1 # ~~ساعتی برآمد)10 دست من به" دست زن باز خورد2 ، در تهمت افتاد دست من # ~~بگرفت، من13 درحال دست مرد بگرفتم گفت14 : دستم چرا می گیری؟ زن15 دست # ~~از16 من بداشت17 و من نیز دست (شوهر او)18 رهاکردم19، وچون (ازطعام). # ~~فارغ شدند روی به خوابگاه آوردند و بندی آهنین براسب نهادند و کلید ~~درزیر # ~~بالین زن کردند و من بیدار و مترصد نشسته بودم تا 21 ایشان در خواب ~~شدند . # ~~بندهای سیاه بیامد و سنگریزهای بر زن افکند . زن بیدار شد ، برخاست ~~وازخیمه # ~~بیرون رفت و به نزدیک آن غلام2 شد2 . و من چون فرصت یافتم کلید از زیر # ~~و بند از پای مادیان بر گرفتم (و از خیمه بیرون آمدم)29 و بر پشت او ~~سوارشدم # ~~و روی به راه نهادم30 ، و21 زن و غلام چون 32 حرکت من یافتند23 در ms536 آن ~~حالت # ~~آواز نتوانستند داد تا آنگاه24 که زن به35 اندرون خود36 رفت و فریاد بر ~~آورد . PageV02P902 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0349.png) # ~~من بند از اسب بر گرفته بودم و از میان خیمهها بیرون رفته ، چون اهل ~~قبیله خبر # ~~یافتند (چند مرد)2 براسبان3 سوار شدند و برعقب من بتاختند ، و من به ~~جهدی3 # ~~هرچه تمامتر اسب را میجهانیدم ، و چون روز روشن شد از آن جمله سواران # ~~بیرون5 از یک سوار (بیش ندیدم) 7 که8 تنگ9 به من رسید ، چنانکه سنان10 # ~~و11 پشت مرا12 میخراشید ، این13 قدر که" میبینی ، نه اسب من از وی5 # ~~چنانکه18 طعنهآ او جایگیر آید تا آنگاه19 که به جویی بزرگه رسیدم 20 ، ~~بانگ # ~~بر اسب زدم و بجهانیدم ، (چون برق خاطف بر جوی بگذشت)21 واو22 (اسب # ~~خویش را)23 خواست24 تا25 برعقب من بجهاند نتوانست . چون دیدم که او از # ~~وصول به من هاجز است16 فروآمدم تا لحظهای"1 بیاسایم"1 ، (آن سوار)29 ~~نیز # ~~بدان جانب فرو آمد و مرا آواز داد و گفت : من خداوند 30 اسبم و این ~~کرهآ # ~~اوست که برنشستهام ، اکنون که31 اسب به دست تو افتاد گوش دار 22 تا ~~فریفته # ~~نشوی و آسان آسان او را از دست ندهی که قیمت او ده هزار دینار است وهر ~~گز # ~~بر پشت او قصد هیچ دونده نکردم که او را در نیافتم و هر گز هیچکس"2 ~~مرادر PageV02P903 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0350.png) # ~~نتوانست یافت . و نام او شیکه از آن نهادهاند که [هیچ]1 صید از او خلاص # ~~نیافت3 . من گفتم : اکنون که4 مرا نصیحت می کنی بر من واجب است5 که ترا # ~~تیز نصیحت کنم و حکایت شبانه از نان خوردن من6 با ایشان و تمکین کردن ~~آن7 # ~~زن8 بنده را و سبب یافتن کلید با او شرح دادم ، گفت . خدای جزای تو به ~~خیر # ~~کناد9 ، شوم آیندهای که تو بودی به خانهآ من10 ، عدت و آلتم ببردی و ~~بندهام # ~~کشته شد11 ودختر عمتم12 مطلقه شد13 ، و در حال مراجعت ms537 کرد . # فصل - در این حکایت معلوم میشود که مایهآ فتن واصل محن و منیع شر # ~~در همه کارها زتان اند و در هیچ حال و 14 هیچ وقت به حسن ظاهر ایشان ~~فریفته # ~~نشایدشد، و از خبث باطن ایشان ایمن نباید15 بود، ویقین باید دانست ~~کههرچه16 # ~~در جهان حادث12 شود" چون به غور آن فروشوی1 اسناد با زنی رود و هر # ~~نامرادی 21 چون نیک تأمل کنی به 22 سبب 23 زنی باشد ، چنانکه آن هقیلی ~~را # ~~اگر عقیلهآ عشق زنی24 نبودی بر اسب دزدی اقدام نبایستی کرد . و اگر ~~خداوند # ~~اسب25 اعتماد بر زن نداشتی و26 محافظت27 کلید بدو28 باز نگذاشتی29 اسب ~~از # ~~دست نرفتی ، و این ابیات مقرر (بعضی از شمایل ایشان است)20 . # العربیة 31 : # لا تتقبلن 22 خدیعة النسوان %~% ان الوداء لهن عقد و انی ### | 4- : PageV02P904 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0351.png) # # قحکی الغصون قدودهن وإنما %~% همرادها تفضی2 إلی الخدلون # # و لهن فی الوجنات ورد ناضر %~% منها الأبول الزهره2 الایمان # # آرض محبتهن2 فیها ممابت %~% شجر الفضاد و دوحته الطغیان # # هن4 الدوانی فی6 الفضول وانتها %~% رشعت بما فیها بگل آوان # # قال النیی ولیس ینطق بانهوی %~% إن الناء حبائیل 7 الثیطان # # کن من9 حبائل کیده متوقیا %~% کی لاققع لی ورطه العصیان # القارسیة 102 : # # فتنه در هیچ بر زنی نبود %~% تاش بنیاد بر زنی نیود # # چینهٔ‌ مرغ فتنه از11 چه دهند %~% گر ز کید زن ار زنی نبود # # باد فتنه کجا هبوب کند ؟ %~% از زن12 ار باد بیزنی13 نبود # # بر نیارد بلا سری هر گز %~% گر ز مکر زنان تغی14 نبود # # دافع حیلهای که زالی کرد %~% مردی هر تهمتضی نبود # # نیست چاهی که از برای زنی %~% در وی افتاده بیژنی نبود # # بتر15 از حیلهها 16 و مکر زنان %~% در جهان مرد افکنی نبود # # جز سر زلف دلیران به جهان %~% فتنه را هیچ مسکنی نبود # # ایمنی از زر و وفا از زن17 %~% این دو در هیچ بر زنی نبود # ~~واینابیات نیز مناسب این معانی18 است از ms538 منشآت من (هم دراین موضع # ~~بت افتاد)19 . PageV02P905 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0352.png) # الفارسیة1 : # # زن گر چه یکی شبه نیرزد %~% محروسش1 دار همچو گوهر # # همچون مساگرچه نیست بی غش %~% جز در بندش مدار چون زر # # از وی چو نشان تیغ بر ان %~% هنگام ظهور نیست جز سر # # در حبس نیام بهتر آید %~% همواره بسان تیغ و خنجر # # مستور چو هیب دارش از خلق %~% هر چند هنر بود سراسر # # ور نیز چو آفتاب خوبست %~% در زاویه همچو سایه بهتر # # چچون صموتخوش اسحته سر به سرباد %~% زین روی به پرده درنکوقر # الحکایة التاسعة من الباب الثامن - حکایت کرد مردی از لشکریان که از شهری # ~~از شهرهای شام بیرون آمدم تا به موضعی دیگر روم (ومن سوار بودم) و # ~~خرجینی با من بود که" ( در آنجا زر و جامه نهاده بودم)8 . چون چند ~~فرسنگ # ~~از آبادانی برفتم و روز بآخر رسید و شب نزدیک آمد به دیری رسیدم ( ~~از[آن]1 # ~~ددرها که در آن دیار باشد )10 . دیری بزرگ بود و راهبی در صومعهای از ~~آن1 # ~~ساکن . چون مرا از دور بدید از (موضع خود)12 فرود13 آمد و به بشاشتی ~~هرچه # ~~تمامتر14 استقبال نمود و به تملق و تلطف15 التماس کرد که به نزدیک او ~~نزول # ~~کنم و آن شب مهمان او باشم . مرا در آن حال ملتمس او موافق طبیعت ~~آمد16، # ~~ازوی منت داشتم ودرخواست اورا اجابت کردم و چون به17 دیر18 رفتم بیرون9 # ~~او هیچکس ندیدم . (اسب مرا) 20 بر آخر21 بست و22 ازخانه آن23 ( قدرعلف ~~PageV02P906 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0353.png) # ~~که چهارپای را تمام1 باشد)1 بیرون آورد و در پیش او نهاد و مرا در ~~خانهآ گرم # ~~در آورد و موسم3 غایت قوت سرما بود . در حال آتشی برافروخت و طعامی # ~~لطیف5 پیش آورد و شرابی خوشگوار حاضر گردانید و چون (ازطعام وشراب)6 # ~~فارغ شدیم راه مبرز از او پرسیدم2 ، او8 اشارت به طرفی9 کرد10 ، و ~~چونبر آن # ~~صوب برفتم ویر در مستراح رسیدم بوریایی افکنده1 دیدم . چون ms539 پای بر # ~~بوریا نهادم زیر بوریا گشاده بود . بوریا13 از زیر قدم برفت و من از14 ~~غرفه به15 # ~~زمین افتادم ، و چون نگاه کردم خود را در صحرا16 دیدم ، و شبی به غایت ~~سرد # ~~بود وبرف میبارید . و با خویشتن12 گمان بردم18 که این حادثه بی قصد19 ~~زاهد20 # ~~افتاده است . برخاستم و اندامها مجروح شده بود ، اما (یه سلامت بودم و # ~~بیم هلاک نبود1 . راهب را آواز دادم 23 و برفی 24 عظیم میبارید (البته ~~اجابت # ~~نیافتم)25 ، در زبر طاقی که بر در دیر" بود بنشستم تا برف بر من نبارد ~~، وهنوز # ~~تمام 27 ننشسته بودم که از روزنی که در سقف طاق بود راهب28 سنگ به من # ~~انداختن گرفت که اگر یکی به من رسیدی هلاک شدمی . من در مقابل آن سنگ # ~~باران، برف29 را غنیمتی30 بارد21 شمردم واز آن22 پوشش23 به صحرا بیرون ~~دویدم PageV02P907 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0354.png) # ~~و از راهب به تضر ع و خشوع1 استعانت و استغاثت آغازنهادم2 و او مرا ~~دشنام # ~~داد و زجر کرد1 و با خویشتن 5 مقرر داشت 6 که آن شب بی شک هلاک شوم و # ~~چون من درحال2 ضعف خویش8 وقوت سرما تأمل کردم9 ازحیات نومید گشتم # ~~و هیچ چاره ندانستم جز آئکه ( درخاطرم افتاد که10)11 سنگی بزرگ طلب ~~کردم # ~~و بر گردن نهادم و با آن بار گران در صحرا (به جهدی تمام13)13 دویدن ~~گرفتم # گرم شدم)14 و سرما از من دفع شد ، و هر گاه 15 که مانده شدمی لحظهای # ~~توقف کردمی ، و چون (خوف16 آن بودی که) 17 سرما غالب خواهد شد 18 # ~~دیگر باره19 دویدمی20 . بدین21 طریق12 شب به روز آوردم و چون نزدیک ~~(بود # ~~که صبح طلوع کند)24 راهب از دیر بیرون24 آمد . چون آواز در بشنیدم* در # ~~پس دیر1 پنهان شدم و راهب بدان 27 موضع آمد که من آنجا بر28 زمین ~~افتاده # ~~بودم ، و چون مرا ندید با خود می گفت : می بینی29 این20 بدبخت ms540 چه کرد ~~21 ، # ~~گمان برده است22 که43 (در حوالی)23 دیر آبادانی است و35 آنجا تواند ~~رسید # ~~و گرد دیوار دیر بر می آمد و اثر پای من می جست تا به کدام طرف رفتهام ~~، و # ~~چون من میدانستم که او از کدام طرف می آید به طرفی دیگر میرفتم تا به ~~در # ~~دیر رسیدم ، در اندرون26 رفتم ودر22 پسدر28 بایستادم39 و کاردی ~~تیزبرمیان داشتم ### | ای در3 ### | 8- ما لواکت : خود ### | 2ت: ### | 19-جا و ### | 25 PageV02P908 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0355.png) # ~~و کاردی تیز بر میان داشتم ، در دست گرفتم ، چون او از من نومید [ شد]1 ~~و # ~~قطع کرد که2 بر3 امید آنکه، به5 عمارتی6 ( رسم در بیابان)7 رفته باشم8 ~~وهلاک # ~~شده . باز به دیر در آمد و خواست که در دیر فراز کند . من از پس در1 ~~ببرون # ~~جستم و او را بگرفتم و تا خبر داشت چند زخم کردم20 و چون بیفتاد سرش ~~باز # ~~بریدم ودر دیر در بستم و بر غرفه رفتم . آتشی تیز بر افروخته بود ، گرم # ~~شدم و(جامه از خرجین)15 بیرون کردم وبپوشیدم17 وخوش17 به خواب (مشغول # ~~شدم18)19 و تا نماز دیگرخفته بودم20 . وچون برخاستم گرد دیر بر آمدم ~~وطعام1 # ~~بیرون آوردم و بخوردم) و نایرهآ جوع را منطفی گردانیدم و بعد از آن 3 # ~~قفل از در 24 خانهها بر گرفتم ، انواع اموال دیدم از زر و سیم و ثیاب و ~~آلات # ~~و اقمشه وحلیهها25 و اسبابی که مسافران را در سفر26 به کار آید27 ، ~~وعادت آن # ~~تاجوانمرد با (هر کس که)28 تنها بدان موضع میرسیده است (وشب آنجا # ~~مقام می کرد29)30 همین غدر بوده است . من 31 بر سلامت32 خویش33 و ظفر ~~که # ~~برآن غدار یاقتم شکر گزاردم و چند روز در آن دیر بودم و جامهآ راهب ~~PageV02P909 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0356.png) # ~~پوشیدم و از دور خویشتن را به مردمان مینمودم، اما از نزدیک با هیچکس # ~~م2 سخن نمیشدم3 و محترز میبودم و بعد از آن3 به تدریج آن اموال5 به6 ms541 ~~شهر # ~~خویش نقل کردم و از جملهآ بزرگان و متمولان8 گشتم و روز گار در تنعم و # ~~رفاهیتت هرچه تمامتر می گذاشتم9 . # [فصل 12- و در این حکایت فایده آن است که مرد عاقل باید که بر1اطلزقت # ~~وجه و ذلاقت زبان که او را به انواع تجربه11 نکرده باشد فریفته نشود و ~~بر وی # ~~اعتماد نکند که غدر در بیشتر طباع مجبول است ، و مکر در اکثر قلوب ~~متمکن # ~~و در این معتی گفتها # العربیتة 14 : # جریت اصناف الوری وسیرقهم %~% م15 آلق دیهم من آمق بیاخائه # کم خادع یبدی طلاقته وجهه %~% وییرخبث " الغدر فی آحشائه # # من کان ذا الحقد ممرض قلبه %~% فادرک آساه فلا آساء یدائه # # هو لد یظنک محسنا فالاجل ذا %~% آسخطته ان زدت 17 هی ارضائه # و کزیده"1 حسدا وحتدا کامنا %~% با للطف إذ آصبحت من9انصحانه # # فاحدر إذا عن کل من صاحبته %~% حتی کجربه بحسن وفائه # الفارسیة ]20 : # زفهار تو اهتماد متمای %~% بر هر که نیازموده باشی # 1- میا : خود 2- مجا: ندارد %~% 3- مجا : نمی گفتم %~% 3- مجانل # # بدان طرف که توانستم . ت : بدان طریق که توانستم %~% 5 - ت : را %~% - # # ت: پا 7- مجا : خود %~% 8 - مجا : اکابر شهر . ت : متمولان شهر %~% ~~9- # # مجا : می گذرانیدم . ت : می گذرانم10 - اساس : تدارد %~% 11- ت : به ~~12- # # مجا : ل و امتحان ت : امتحان %~% 13- جز مجا وت : - و در این معنی ~~گفتهام # # 14- اساس : شعر 15- اساس و مجا: کم %~% 16- مجا : حیث %~% 14 مجا: # # ذرت 18- مجا : تریده . ت : ترید %~% 19 - مجا : فی %~% 20- اساس: ~~تدارد PageV02P910 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0357.png) # حرفیست1 گمان بدخود2 آن ذکر %~% اندرخبری2 شنوده باشی # مستای نیازموده کس را %~% نا نزد خرد ستوده باشی # ر حزم کنی غبار غفلت %~% ر آیینهٔ‌ دل زدوده باشی # زان گردد چشم فتنه بیدار %~% کاندر غفلت غنوده باشی # الحکایة العاشرة من الباب الثامن - عبقسی3 شاعر گوید : که پدر مرا بندهای # ~~چون دولت از مرافقتآ هنرمندان وشادی از صحبت مستمندان یگریخت ومدتی # ~~مدید و عهدی بعید چون وفا ازاو اثر ندیدم7 وچون حسن عهد از او ~~خبرنشنیدم9 # ~~و ms542 پدرم از سرای عاریتی دنیا به دار اقامت آخرت رحلت کرد و من از وطن ~~اصلی # ~~په غربت اقتادم و در طلب حظ و نصیب خویش از رزق مقسوم به شهر نصیبین # ~~رسیدم ، وهنوز درغلوای ایام صبی10 و ریعان مبادی شباب بودم ، چنانکه ~~عادت # ~~جوانان شاطر باشد خود را به جامههای فاخر آراسته گردانیده و کیسهآ درم ~~ودینار # ~~در آستین دامن خیلا در پای کشان در11 بازارمی رفتم، آنکه12 چون اقبال ~~از بد بختان # ~~از ما گریخته بود چون بلای نا گهان13 روی به من آورد وچون مرا بدید گاه ~~چون # ~~آستین بوسه14 بر دستم15 میداد و گاه چون دامن در پایم میافتاد و به ~~دیدار من # ~~شادمانی مینمود 6 و سرور و بهجت میافزود و از حال پدر و اهل ووطن و # ~~سبب ( رفتن من)18 بدان موضع میپرسید وعقوق و اباق19 را عذری می گفت . # ~~پس گفت : من اینجا مقیمم20 و تو مسافر ومن ساکنم12 و تو مجتاز ، اگر ~~اکرام PageV02P911 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0358.png) ### | موبخ بقک ار شدت # ~~انعام1 (ارزانی داری)2 وکلبهآ بندهآ خود را به حضور خویش مشرف گردانی # ~~بدان شکرانه سر بر زمین نهم و کلاه بر آسمان اندازم ، و از این نوع3 ~~بسیار # ~~دلداری وتضر ع وزاری نمود9 . من چون سلیمان به گفتار اوفریفته شدم واز ~~خبث # ~~طویتت وفساد نیت او اندیشه نکردم و6 روی به منزل او نهادم تا مرا به ~~کنارهآ # ~~شهر که با صحرا7 داشت8 (به سرایی)1 برد10 ، در سرای2 بسته و زحمت آمد - # ~~و شد1 مردم از آن کوچه گسسته 13 ، ومرا از راه ترحیب و تعظیم 12 به ~~دخول # ~~سرای15 بر خود16 تقدیم کرد و (چون پای در دهلیز نهادم)2 از18 عقب من # ~~سلاح26 دیدم بر بوریایی نشسته ، وچون ایشان را بدیدم شک نکردم که ~~دزداند7 # ~~(و به هلاک خود)28 یقین29 شدم20 . درحال از آن جمع یکی برخاست31 ~~ولطمهای # ~~سخت بر روی من زد و گفت 22 : جامه پیرون کن 33 ، برفور آنچه ms543 (داشتم از # ~~جامه و نقد)24 بدیشان دادم و به یک توایزار پای بماندم و ایشان آن ~~دراهم که با PageV02P912 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0359.png) # ~~من بودند1 به مقبل دادند تا برود و طعامی بیارد 3 . و آن مدبر صفت مقبل ~~نام # ~~گفت : پای4 از سرای 5 بیرون ننهم تا سر او از گردن 6 جدا نبینم . گفتم ~~: الله # ~~الله بی گناه خون من مریزید ویی جرمی بر قتل من اقدام منمایید ، و تضرع ~~و # ~~زاری آفاز نهادم وعجز و بیچارگی عرضه داشتن گرفتم و مقبل هرلحظه ~~ایشانرا # ~~بر قتل من اغرامی کرد و برهلاک من محرض میبود ، ناگاه یکی8 ازمیان ~~ایشان9 # ~~چون شیر10 گرسنه با تیغی برهنه قصد من کرد و مرا به روی کشان به سر ~~بالوعه # ~~آورد تا چون گوسفند سرم از تن جدا کند . نگاه کردم نزدیک من غلامی امرد # ~~ایستاده بود ازغایت بیچار گی بر امید عاطفتی چون دامن در11 پای ~~اوافتادم وچون # ~~عطف دست در دامن او زدم و گفتم : «ای جوان خوبروی زشتی حال من مطالعه # ~~قرمای و چون میان ما از12 راه کود کی مرافقتی هست و درصفت جوانی ~~موافقتی # ~~به حکم مماثلت شباب مرا در یاب » . آن جوان بر13 کودکی منرقت آورد و # ~~بر بی گناهی من ببخشود و تیغ از میان بر کشید و خود را سپربلای من ساخت ~~و # ~~گفت : تا من زنده باشم به کشتن او رضا ندهم ، و استاد او نیز بر پای ~~خاست و # ~~گفت : زینهاری غلام14 خود را به دست بلا باز ندهم و از آن زمره ~~جماعتی15 با # ~~او بار شدند و به سبب من میان ایشان اختلاف افتاد و به منازعت و جدل ~~انجامید # ~~و زمرهای بر من تیغ می کشیدند و طایفهای خود را سپر146 می ساختند . ~~القصه # ~~بطولها شخصی که مهتر ایشان بود گفت : مصلحت آن است که ترک مخالفت و # ~~منازعت بکنیم17 و حال را وقت خویش پریشان نداریم و به اکل و شرب ms544 مشغول # ~~شویم . و چون از این موضع بیرون خواهیم رفت او را دست و پای» و دهان ~~PageV02P913 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0360.png) # ~~ببندیم تا بر عقب ما نتواند آمد و1 معلوم او1 نشود که ما به کدام جانب ~~رفتیم و # ~~فریاد نتواند کرد تا (جمعی به سرما آیند و یا کسی پیش او آید)3 یا او4 ~~به جهد # ~~وتکلتف آن قیدها از خود بر گیرد تا از نواحی شهر بیرون رفته باشیم . ~~همگنان # ~~چوانمردی ترک اکل وشرب7 کردند و8 به محافظت من مشغول شدند9، وچون شب # ~~ثاریک شد وعزیمت (رفتن کردند)10 ایشان11 توقتف کردند12 تا اول تمامت14 # ~~آن جماعت14 بیرون رفتند15 . پس16 مرا گفتند : چون تو پناه (با ما)17 ~~آوردهای8 # ~~مروت و کرم نباشد19 که دست و دهان تو ببندیم . (مکافات این)20 نیکویی # ~~به بدی22 مکن و هم در این موضع باش تا پامداد و بر اثر ما میا و هیچکس ~~را3 # ~~بر" طلب ما (به فریاد )25 اغرا مکن ودر سرای" در بند28 و29 تا بامداد ~~(به # ~~سلامت بباش)30 . من حیات خویش31 را غنیمتی32 دانستم23 ودرسرای24 ~~ببستم25 # و قدادد %~% 2- مجا: آلکا8 که کسی با شر او PageV02P914 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0361.png) # ~~و به فراغتی هرچه تمامتر به استراحت مشغول گشتم ، [و تا حرارت آفتاب # ~~بر من نیقتاد از خواب بیدار نشدم] و به سعی آن5 جواتمرد6 از چنان ~~ورطهای # ~~خلاص یافتم . # فصل - و آنچه اعتبار را میشاید و بدان متعظ میباید بود از این حکایت # ~~آنست که مرد هاقل باید که چون به7 یک نوبت خیانتی از غدآری مشاهده کرد # ~~و بر مکر و غدر او اطلاع یافت دیگر او را محل اعتماد نداند8 و موضع ~~امانت # ~~نشناسد و از خبث عقیدت ولؤم طبیعت او محترز و مجتنب باشد ، [که]اهر چند # ~~از سر جرم گنهکاران و خیانت 10 بد کرداران در گذشتن عفو و کرم است اما # ~~به خدیعت11 و12 تملق ایشان فریفته گشتن و به لطف مقال از قبح افعال آن ~~زمره # ~~ایمن بودن ms545 غایت غفلت وغرور است و ازتیقتظ و حزم دور، [چه]12 اگرعبقسی # ~~غدراباق وخیانت و15 عقوق آن مدبر سیرت مقبل نام را164 شناخته بودی ~~بهخدا ع # ~~اعتذار او منخدع 17 نگشتی و در آن ورطه نیفتادی . و در این معنی این ~~ابیات # ~~انشا افتاد . # العربیة 18 : # خلیطی جاذب الغدار جدا %~% فلا19 وعذر قان العدر 0 عار # و کن حلرا بسوء النظان عنه %~% و إن یاتیک منه الاعتدار # فان العذر فی الغدار طبع %~% و لطف القول آمر مستعار PageV02P915 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0362.png) # الفارسیتة 12: # # نا معتمدی چو کرد فدری %~% او را تو دگر امین مپندار # # باور مگنش که آن فریبست %~% هرچند که عذر خواست بسیار ### | لیکن2 خود را از او نگه دار # # از فونهآ زر فلط نیفتد %~% ناقد چو عیار دید یکبار # # در دهر نگر بدانکه هر گز %~% نگذارد رسم خویش غدار # الحکایة الحادیة عشر من انباب الثامن - آوردهاند که علی بن عیسی القمی # ~~که هامل خراج و ضیاع بود به شهر خویش2 در روز گار مأمون خلیفه چهل ~~هزار5 # ~~دینار بر او باقی شد7 و امیرالمؤمنین فرمود که در مطالبه8 مبالغه9 ~~نمایند10 وعلی # ~~بن صالح را که حاجب او بود فرمود که اورا سه روز مهلت ده ، (اگرنقد ~~کرد)11 # ~~والا او را به تازیانه میزن12 تا13 درزیر چوب هلاک شود و14 میان15 او ~~و16 غستان # ~~بن عباده دشمنی" بود18 . گاتب19 گفت : اگر حال خود20 بر غستان بن عباده ~~21 # ~~عرضه داری باشد که ترا از این ورطه خلاص دهد . علی بن عیسی از غایت عجز # ~~واضطرار22 التجا به غسان23 کرد 24 و به نزدیک او25 رفت 26 . غستان مقدم ~~او را # ~~به اعزاز و اکرام تلقی نمود و[کاتب هلی بن"1 هیسی ]28 صورت آن 29 حادثه # 1- اساس: ندارد 2- ت : لکن 2- : بوعلی. چزعربی: ابوعلی 4- مجا: ### | امبوت : ل ازمال ضمانات ### | 13-ت : و بهتشدید بر وی # 12- مجا . اگر ین مبتع هکا کند . ت : اگر پیش از گذشتن سه روز # 12- مجا: ل که یگزااد.ک کا آمکه که مال ms546 بگذادد. ### | 1- مجا : ### | 23- PageV02P916 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0363.png) # ~~با غسان تقریر کرد . غسان گفت : امید میدارم که خدای - تعالی - این مهم # ~~کفایت کند و بر این3 هیچ4 سخن زیادت نکرد و علی بن عیسی (از او5 نومید) # ~~باز گشت و بر وقوف درمقام مذلت و اظهارعجزخویش بر دشمن تأسف خورد7 # ~~و بر کشف آن حال پشیمان گشت و از8 کاتب بازخواست فرمود که فایده (از # ~~اینچه تو گفتی)9 جزمذلت نقد210 چیزی دیگرنبود، و به وقت مراجعت از سرای # ~~غسان به دیدن بعضی از مردمان11 مشغول شدند و در راه ایشان را وقفهای ~~افتاد و # ~~چون به سرای خویش1 رسید شتروارهای "1 زر دید که غسان فرسناده بود مبلغ # ~~آن چهل14 هزار دینار ورسول15 غسان16 گفت17: [ غسان فرموده است]18 فردا # ~~به سرای امیرالمؤمنین تجشم فرمای19 تا باقی کارها به حضور تو ساخته ~~گردانم. # ~~علی بن عیسی خوشدل شد و روز دیگرچون به سرای مأمون حاضر20 آمد21غسان # ~~بن عباده1 در میان سماطین بر پای بایستاد و گفت : یا امیر المؤمنین ~~علی بن # ~~عیسی را بر دولت امیرالمؤمنین حق عبودیت و خدمت است" و امیر المؤمنین # ~~ر251 حق تربیت و نعمت و در ضمان قم او را 26 زیان بسیار و خسران 27 ~~فاحش # ~~افتاده است و جمعی عدول و ثقات از آن حال اخبار می کنند28 و در مطالیت ~~و ### | 4- مجا و ### | 7- مجاوت: تصوه ### | 1- مجا: ### | 19- مجا : PageV02P917 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0364.png) # ~~تحصیل آن مال چندان شدت و مبالغت میرود که او متحیر و مدهوش مانده # ~~است2 و طریق توجیه بر وی منسد گشته و دل از حیات3 برداشته است (وامید # ~~از نجات منقطع گردانیده)5 . اگر امیرالمؤمنین بر وی ببخشاید و شفاعت ~~بنده # ~~در حق او بشنود و به حط بعضی از آنچه بر وی جمع است2 فرمان دهد غایت # ~~بنده نوازی باشد وبراین منوال کلمات با رقت که مستدعی ( رحمت و رأفت)8 # ~~باشد و در مقام استعطاف و طلب اسعاف ایراد کند9 می گفت و در سؤال الحاح # ~~نی ms547 کرد تا آنگاه10 که از11 چهل هزار دینار بر بیست هزار مقرر گرد" . پس # ~~فسان گفت : کمال کرم امیرالمؤمنین در حق او14 آن باشد که به تشریف مشرف # ~~گردد و برقرار قدیم با سر ولایت وعمل رود . امیرالمؤمنین 15 اجابت ~~فرمود . # ~~فسان خدمت کرد وگفت : اگر16 امیرالمؤمنین اجازت فرماید تا بر17 این ~~جمله18 # ~~توقیع مبارک19 بنویسند . علی بن عیسی با خلعت20 و تشریف وکرامت ونواخت # ~~از حضرت امیر المؤمنین بیرون آمد و21 آن چهل هزار دینار که غستان ~~فرستاده # ~~بود بیست هزار دینار22 ( با پیش او)" فرستاد مقرون به شکر بسیار و ~~معذرت PageV02P918 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0365.png) # ~~بی شمار. غسان آن زرقبول نکرد و با نزدیک اوفرستاد و گفت : دربخشیدهآ ~~خود1 # ~~معاودت نکنم . [(واین بخشش که از امیرالمؤمنین خواستم) 2 غرض تخفیف # ~~و ترفیه تو بود نه نفع و توفیر خود3 ]4. # فصل - و در این حکایت مگارم اخلاق غسان و اقدام او برلطف و احسان در # ~~حق بدخواه جاه وحاسد دولت خویش 5 چون التجا بدو ساخت 6 میشاید که # ~~کرام روز گار واشراف و کبار در اعانت محرومان و اغاثت مظلومان 7 هر چند # ~~معاند و حاسد8 ایشان بوده باشند9 بدان تخلق نمایند و او را در این باب ~~قدوه # ~~و امام خویش20 سازند . و این ابیات از گفتهآ من اشارت بدین معنی می کند ~~. # العربیة : # ما رایت معاندا [ نک] 11 خاشعا ### | یأوی الیک و یبتغی %~% الاحانا # ~~آحسین الیه 13 مبالغا فی انسه4 ### | یکفیه خلا %~% آن دراه مهانا # الفارسیتة )16 : # # دشمن چو پناه با تو آورد %~% گر لطف کنی شود ترا17 دوست # # بر لطف نشد کسی پشیمان %~% با دشمن ودوست لطف نیکوست # # چون غنچه مباش اندرون دار %~% خندان به در آی چون گل ازپوست # # با خصم که همچوسگزبونشد %~% روبه بازی ز شیر آهوست PageV02P919 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0366.png) # # چون پشت به خدمتت دوتا کرد %~% یکتا شو اگرچهآ کنده1 دهتوست1 # الفارسیتة : # عاقلان کریم پیوسته %~% دشمنان را به لطف قهر کنند # بهر نام نکو معاند را ms548 %~% چو فرو ماند لطف بهر کنند # دارو گیری که دارد اندر سر %~% لطف وبخشایشاو2 به جهر کنند # از چنان حالتی بیندیشند %~% که مبادا که بطن4 ظهر کنند # به شکر خنده آن کند عاقل %~% که سفیهان به تیغ و زهر کنند # نیکویی کن توو (نکوخواهی)5 %~% که بدی خود به شهرودهر کنند # الحکایة الثانیة عشر من الباب الثامن - آوردهاند که فضل بن یحیی بن خالد # ~~البرمکی با آنکه در مروت و فتو ت قصب السبق از اقران ربوده بود و در ~~بذل # ~~و سخابه قصارای کرم و6 عطا رسیده و در جوانمردی به بی مثلی مثل شده ~~بهغایت # ~~متبکر و گردنکش و خود کامه و با بار نامه بودی . روزی او را گفتند : ~~افسوس # ~~که منهل کرم و سخای تو بر واردان این حضرت خاشاک تکبر مکد ر می گرداند # ~~و حلاوت سخاوت تو به مرارت ضجارت ناگوارنده میشود . گفت : من دراین # ~~عادت تخلق به اخلاق عمارة بن حمزه کردهام و به تکلف طبیعت خویش رابر # ~~آن داشته و اکنون طبع شده است و هرچند می کوشم از خود زایل نمیتوانم # ~~کرد و سبب اقتدای من در این شیوه [ بدو ]9 آن بود که پدر من یحیی بن ~~خالد # ~~که فارس میدان سخاوت بود9 فارس از امیرالمؤمنین10 بهضمان گرفته بود وده ~~هزار # ~~هزار11 درم بر وی باقی گشته و آن مال را وجوه بود اما متفرق بود2 ~~واصحاب # ~~اغراض رای امیر المؤمنین در حق پدرم متغیر گردانیده بودند و از سر غضب ~~PageV02P920 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0367.png) # ~~یکی را از آن1 اعوان2 که، ابی، عون میخواندند فرمود5 تا تمامت6 آن مال ~~در # ~~یک روز از پدرم طلب دارد و7 وقت غروب شمس را8 یک درم (باقی نمانده)9 # ~~باشد10 . وابی11 عون مطالبهآ 12 سخت می کرد و در جملهآ خزینهآ پدرم ~~ومنازل ما # ~~عشر این مال نقد و معد نبود . پدرم گفت : اگر حصول این مال یه وجه قرض ~~که # ~~سبب حیات من خواهد بود ممکن ms549 باشد جز از عمارة بن حمزه نتواند13 بودوالا # ~~بیشک" من از جملهآ مقتولان باشم . مرا فرمود تا 15 به نزدیک" عمتاره ~~روم و # ~~خرابی قصر حالت پدر17 را از اوعمارتی طلبم . چون به نزدیک18 او16 ~~رفتم10 او # ~~را بر21 جامهآ خواب11 در زیرلحافی خفته یافتم که رویش به دشواری می ~~توانستم # ~~دید . و چون در رفتم وسلام گفتم23 بر خود بجنبید24 و به سر اشارتی25 ~~کرد که # ~~بنشین . من (از وی دور)26 بنشستم27 . دیگر به سوی من ننگریست28 و من به ~~- # ~~غایت شکسته دل و گوفته خاطر و نومید گشتم و گفتم : چه29 امید توان داشت # ~~از کسی که عنوان امر وفتح الباب ملاقات او از این نوع باشد؟ کسی که به ~~جواب # ~~سلام ضنت30 نماید31 با عطا32 مسامحت کی فرماید و شخصی که به نظری ~~مضایقه33 ### | 111 PageV02P921 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0368.png) # ~~شدم تا در عرض حاجت افتتاح کلام کنم یا بر عزیمت اعراض نمایم . من در # ~~غلوای آن تفکر و اثنای آن تحیر بودم که او فرمود3 اگر به حاجتی آمدهای # ~~هرضه دار . من صورت حال چنانکه بود تقریر کردم . اودرجواب همین قدر بیش # ~~نفرمود که خدا (ی - تعالی) 2- بسازد ، و خویشتن5 از من مشغول گردانید . # ~~شک نکردم که مرا از خود6 نومید کرد [ واجابت نفرمود )7 . برخاستم حیران # ~~و پای در زمین کشان متردد ومتحیر و متوقتف می بودم [ در هر قدمی ]9 ~~نهروی # ~~آن بود که پدر را از صورت این حال که موجب یأس او بود از حیات اعلام9 # ~~کنم ونه10 مصلحت آنکه بروی کیفیت واقعه پوشیده دارم . بعد از آنکه در ~~این # ~~ترد د درراه وقفهای افتاد عاقبت روی بهخانه آوردم تااین ماجری با ~~پدرباز گویم1 # ~~تا پیش از آنکه آن روز که با12 روزحیات پدرم هم عنان است به پایان رسد ~~خلاص # ~~او را وجهی دیگر اندیشیده شود . چون به در سرای13 رسیدم شتروارهای2 بار # ~~دیدم ایستاده ، از15 جماعتی که با آن16 شتران17 بودند [ پرسیدم که ms550 چیست ~~»1 # ~~گفتند ده19هزارهزاردرم است که عمارة بن حمزه20 فرستاده است. برفتم2 و ~~پدر # ~~را بشارت دادم12 و پیش ازنماز دیگر تمامت آن مال به خزینهآ امیر ~~المؤمنین مهدی # ~~رسید وامیرالمؤمنین را چون صورت حال معلوم گشت 23 از تشدید خویش" و ~~PageV02P922 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0369.png) # ~~کرم عماره و رنج دل پدرم مستحیی1 گشت و پدر را بنواخت و بعد از آن به # ~~دو ماه آن مال2 در فارس نقد شده بود به نزدیک پدرم آوردند ، قرمود تا 5 ~~پیش # ~~عماره برم وعذر خواهم6 . استران7 بارکردند و بردم8. وچون یه نزدیک9 ~~عماره # ~~رفتم10 او را هم بر11 آن هیأت اول11 یافتم2 و بر آن سخن14 که روز15 اول # ~~فرموده بود هیچ نیفزود و نکاست . من او را ثنا و دعا گفتم و شکر آن ~~کرم16 و # ~~الطف که فرموده بود بگزاردم و از آوردن17 مال اعلام کردم و (التماس ~~کردم)8 # ~~تا به قبول آن19 اشارت فرماید . گفت : من خزینه دار پدر توام تا هرگاه ~~20 که # ~~باید21 مالی ببرند22 و هر گاه23 که خواهند24 می آرند25 یا خود صرافیام ~~که شما # ~~ثابت گرداندی27 و او را از ورطهٔ‌ هلاک و محل بوار برهانیدی18 ، اگربه ~~مکافاتی # ~~قیام نتواند کرد باری مثل آن با خزانه29 رساند30. گفت : اگر بوعلی یعنی ~~پدرت # ~~باز فرستاد من به تو بخشیدم ، باز گرد و آن مال تمامت تراست . باز گشتم ~~با # ~~مالی که هر گز هیچکس نشان نداده بود که شخصی چندان مال به یکبار به یک # ~~قن بخشد31 . پدرم32 گفت : ای پسر33 (والله که)24 من تمامت این مال با35 ~~تو PageV02P923 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0370.png) # 62 # ~~نتوانم گذاشت1 . من دویست هزار درم بر گرفتم و باقی به پدر تسلیم کردم ~~و آن # ~~اول مالی بود که به یکبار به من رسید و اصل نعمت و ثروت من از آن2 ~~مالاست . # ~~و من از عماره تکبر و جوانمردی هر دو به یکبار در آموختم3 و چون مدتی # ~~به تکلف4 این شیوه ms551 میورزیدم5 طبیعت گشت و معتاد شد و از آن باز نمی ~~توانم # ~~ایستاد . # فصل6 - و در این حکایت فایده آنست که معلوم شود تا 7 تملقی که کرم # ~~با آن یار نباشد و تواضعی که سخا با آن قرین نبود اهل8 معنی آن تملق را # ~~چاپلوسی و غرور 10 و آن تواضع را خست و دناءت شمرند و علو همت و # ~~رفعت قدر در آن است که11 به بذل12 نفایس2 مسامحت نمایند"1 و عزت عرض # ~~در بذل عروض دانند وکمال جاه و جلال15 در بخشیدن مال و منال شناسند . ~~چه # ~~تکبر با جوانمردی زیبندهتر16 آید از آنکه17 تواضع با بخل . و اگرحلی ~~کرم # ~~به جواهر تواضع مرصع گردد زیوری باشد که جز گردن کمال را نشاید و # ~~مناسبتی دارد . # العربیتة 20 : # إن التواصع خصله محمودة %~% لکن من حر یجود و یمنح # فاذا رأیت المرء یبدل عرضه %~% و عروضه یحوی و مضها یخرح PageV02P924 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0371.png) # فاحکم بخسته و لؤم نجاره %~% واحنره- و اعلم انه لا یفیح # # الکبر آزین بالفتی فی جوده %~% من آن یری متواضع3 لا یسمع4 # الفارسیتة ]5 : # # نفس خود را عزیز دارد آنک %~% مال را نیست نزد او مقدار # # وانکه باشد عزیز مال او را %~% خویشتن را همیشه دارد خوار # # از6 خسیسی نه7 از تواضع دان %~% چاپلوسی و ضنت دینار # # در مکارم نباشدت یاری %~% با تواضع چو جود کردی یار # الحکایة الثالثة عشر من الباب الثامن - احمد بن ابی دؤاد9 که قاضی القضاة # ~~بود در روز گار امیر المؤمنین المعتصم و با علو قدر و رفعت جاه 10 واز ~~جملهآ # ~~مقر بان وخواص او بود و معتصم درکارهای بزرگ11 مشورت با او12فرمودی3 # ~~و از رای او تجاوز ننمودی14 چنین حکایت کند که یک روز به نزدیک معتصم15 # ~~رفتم ، گفت : یابا عبدالله امروز ابوالحسن"1 افشین از پای ننشست تا دست ~~اوبر # ~~جان و مال قاسم بن عیسی مطلق نگردانیدم17 وابو الحسن افشین از خاندان ~~ملوک # ~~عجم یود از18 امرای دیالمه و ms552 قوت و شوکت و عدت19 تمام داشت و به نزدیک # ~~معتصم درجهآ عالی ومرتبهآ بلند ، و در دولت0 آقطب مدار علیه و رکن مشار ~~الیه21 # ~~گشته ، وقاسم بن عیسی22 که به کنیت ابودلف خواندندی23 از شجاعان ~~وابطال24 PageV02P925 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0372.png) # ~~عرب بود و از قبیلهآ بنی عجل ، و میان ابوالحسن وابو دلف عداوت قدیم ~~بود # ~~و مدتها ابوالحسن منتهز فرصت می بود تا این رخصت یابد و احمد بن # ~~ابی دؤاد8 (را با این ابودلف اتحادی و دوستی10 هرچه تمامتر بود17 و ~~درحق # ~~اوعنایتی هرچه کاملتر داشت12)12 ، گوید14 : چون این سخن از معتصم ~~بشنیدم15 # ~~جهان روشن بر چشم من تاریک شد و بیم آن بود که از قرط اندوه164 بر قوت7 # ~~ابودلف هلاک شوم و بیخویشتن8 از پیش معتصم بیرون آمدم و روی به سرای # ~~حادثه20 را در توانم یافت . [ و چون به در گاه او رسیدم با خود گفتم ~~اگر شرط # ~~استیذان و ادب چنانکه رسم دخول بر ملوک و امراء باشد به جای آرم ایمن ~~نتوان # ~~بود که پیش از وصول من بدو او در حصول غرض خویش از ابودلف میادرت # ~~نماید و تدارک او را مجالی باقی نماند ، من ]21 بی دستوری و توقف اسب ~~در # ~~سرای22 راندم و نواب و حجتاب را چنان فرا نمودم که رسالتی از امیر ~~المؤمنین # ~~به تعجیل بدو خواهم رسانید23 . چون به موضعی رسیدم که نزول را معین بود # ~~قرود24 آمدم و حجاب پرده بر گرفتند ، ابودلف را دیدم با25 بندهای گران ~~بر6 # ~~تطعی افکنده ، و افشین درمجلس خویش با خیلا وتکیر27، وزبان تعریک ~~وتوبیخ # ~~بروی گشاده و از سرغضب خطابهای درشت میراند و سخنهای سخت می گفت . PageV02P926 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0373.png) # ~~وچون بدو1 نزدیک رسیدم خاموش شد و من بر وی سلام کردم و بنشستم و گفتم ~~: # ~~حرمت من در خدمت امیر المؤمنین و اختصاص و قربتی که مرا در آن حضرت # ~~هست و2 تربیت3 و احسان4 (او5 در حق من) بر امیر2 ms553 پوشیده نیست8 ، ومیل # ~~من به محبت امیر و رغبت من به مودت اوخود ظاهر است و آمدن من به خدمت # ~~امیر10 جز 11 حادثهای بزرگ و درخواستی عظیم مناسب همت او و مرتبهآ من # ~~مسلم است و مبذول جز عفو از این شخص ، واشارت به ابودلف کرد12 . گفتم: # ~~مراد من)12 از این سخن ومطلوب من (از این) 14 حرکت اوست ، و اگر نه # ~~شدت غضب امیربر15 عظمت گناه اوبودی عفو جمیل و کرم عمیم16 بی17 وسیلت # ~~شفاعت و18 وساطت عذر از سر گناه او در گذشتی ، اما چون بزرگی گناه او # ~~دانستم و تصمیم بر19 عزیمت امیر بر20 انتقام او شناختم21 محتاج این ~~شفاعت و # ~~مفتقر بدین22 ضراعت گشتم ، و استیهاب جلائل امور از اجلهآ 23 امرا ~~وصدور # ~~توان کرد وجرائم عظام از اماجد و کرام چشم توان داشت . گفت : ~~یاباعبدالله # ~~این مردی است که قصد جان و مال و جاه و جمال من کرده است و طالب اراقت # ~~دم وهتک حرمت24 من بوده والبتته اسعاف این ملتمس ممکن نیست وبه غرامت # ~~این هرچه اختیار کنی از بیت المال وضیاع و اسباب ، و اگر خود تمامت ملک # ~~ومال من باشد مبذول است. گفتم : خدای بر اموال وضیاع25 تو برکات26کناد ~~PageV02P927 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0374.png) # ~~وترا از منافع و ثمرات آن برخوردار کناد1 . من نه بدین درخواست آمدهام ~~، # ~~التماس من بذل مکرمتی است که حسن احدوثه و ذکر خیر آن باقی ماند ومن1 # ~~مخلص بقیه3آ عمر رهین آن منتت وشاکر آن نعمت باشم . گفت : این سؤالی # ~~است که هر گز اجابت نخواهد یافت . گفتم : قاسم بن عیسی از اشراف عرب و # ~~کرام اهل حجاز است ، بر جان او زینهار مخور و در حق او عفو وحلم را کار # ~~فرمای که ثمرهآ آن در4 حال در دین و دنیا بیابی ، واگر او را اهلیت این ~~اصطناع # ~~و مکرمت نمیشناسی میدانی که ملوک عجم همواره در حق ملوک عرب افضال و # ~~اکرام فرمودهاند و آنچه کسری ms554 در حق نعمان بن منذر فرمود از تربیت و لطف # ~~ظاهرتز از آن است که به تقریر احتیاج افتد و تو امروز بقیهآ ملوک عجم ~~ویاد گار # ~~خسروانی5 ، وقاسم بنعیسی از اشراف وبزرگان عرب است ، اگر «خد العفو # ~~و أمر بالآعرق » * را در حق او کارفرمایی از طرفین حقی به موضع وکرامتی # ~~بهجای خویش2 باشد. ازایننوع هرچه گفتم اشتعال نایرهآ غضبش زیادت می گشت # ~~و امارات کراهیت در ناصیهٔ‌ او هویداتر میدیدم و بر امتناع اصرار ~~مینمود . با # ~~خود گفتم : مردی و جوانمردی نیاشد که از اینجا باز گردم و (اورا)9 ~~درچنین # ~~ورطهای در9 دست چنین دشمنی بگذارم، برخیزم واین مذلت به خود قبول کنم # ~~و در پیش اوبرپای بایستم20 ، باشد11 که شرم دارد و از سر این12 جریمه ~~بگذرد4 # ~~بر پای خاستم ، پنداشت که مراجعت می کنم ، (خواست که14 )15 عذر خواهد. # ~~گفتم : مراجعت نمی کنم اما در مقام مذلت و خضوع و ضراعت به شفاعت قیام # ~~می نمایم وبه تضر ع وابتهال و ذل سؤال آن16 گناه17 را ازتوبخشیدن18می ~~خواهم. PageV02P928 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0375.png) # ~~هالبا مشتم # ~~از آن برخاستن غبار غضبش1 نشسته نشد 2 ، و آتش خشمش افروختهتر بود ، و # ~~جواب سخنش غلیظ تر ، با خود گفتم : بوسهای بر سرش دهم و در این تقبیل # ~~شرایط تعظیم و تبجیل و آنچه از این قبیل باشد به جای آرم ، باشد که دلش ~~نرم # ~~شود وهنگامهآ قبول من به نزدیک او گرم گردد ، هرچند از راه 6 استنگاف ~~نفس # ~~از اقدام براین عمل ابا می نمود ، شفقت و عنایت درحق قاسم بن علی بر آن ~~باعث # ~~می آمد ، عاقبت جانب شفقت رجحان یافت سرش بوسه دادم و بسیار تضرع و # ~~زاری نمودم ، البته اجابت نفرمود وجواب نداد . من متحیر و شکسته دل 7 ~~با # ~~جایگاه خود رفتم وبنشستم و گفتم8 : یا ابا الحسن به خدمت تو آمدم ~~ودرموقف # ~~مذلتت خود را (عرض دادم)9 و در مقام خدمت و مذلت بر پای ایستادم ms555 و # ~~بوسه برسرت دادم و به قصارای تضر ع و زاری و ( اعتذار و استغفار)12 ~~رسیدم # ~~شفاعت من قبول کن و مرا از پیش خویش13 (خوشدل و شاکر)14 باز گردان که # ~~به افتاد تو در آن بیشتر باشد و به مصلحت حال و مآل تو نزدیکتر بود . ~~گفت : # ~~لا والله از این انواع15 (هیچ با من)16 در نگنجد17 واین مقصود ترا از ~~من حاصل # ~~تشود . چون از اجابت18 او19 نومید شدم20 گفتم : من رسول امیر المؤمنین ~~ام و # ~~بروانه میرسانم21 از زبان او22 که هیچ مکروهی23 به قاسم24 بن عیسی ~~نرسانی* # ~~و اگر چنانکه تن و جان او را آسیبی رسانی ترا به قصاص او مؤاخذ گردانم ~~، # ~~و حکم شریعت در انتقام او26 بر تو برانم27 . گفت : این سخن (در این ~~باب)8 PageV02P929 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0376.png) # ~~امیرالعؤمنین بفرماید1 بعد از آن که او را به من بخشیده است و دست من ~~برجان # ~~ومال او مطلق گردانیده ؟ گفتم : بلی امیرالمؤمنین فرموده است ، و من ~~رسالت # ~~گزاردم2 ، اگر فرمانبردار و مطیع امیرالمؤمنینی بشنو و طاعت دار و ~~اگرنیستی # ~~بگو که3 در طاعت و فرمان4 نیستم5، دست بر وی افشاندم6 وبرخاستم7 ~~وبرنشستم # ~~و به سرعت هرچه تمامتر براندم تا معتصم را از صورت حال و8 آنچه ضرورت # ~~برآن باعث آمد تا پروانهآ به دروغ بدادم و شمع حیات ابی9 دلف را از تند ~~باد # ~~غضب افشین صیانت کردم اعلام کنم و دانستم که او به استبقای ابی20 دلف ~~مایل # ~~است و آنچه مرا از صورت حال11 اخبار کرد مقصودش12 آن بود تا باشد که # ~~تدارک توانم کرد ، و چون به در کوشک رسیدم روز گرم شده بود و سرای # ~~خالی گشته و امیرالمؤمنین به استراحت قیلوله مشغول شده و حجتاب ~~ودربانان # ~~متفرق14 و در خواب . من برفتم15 تا (به در)16 پردهای12 رسیدم که امیر ~~المؤمنین # ~~و رای آن18 آسایش فرموده19 بود . بنشستم و گفتم : اگر پیش از آمدن ~~افشین # ~~شرف خدمت [ امیر المؤمنین ]20 دریابم ms556 صورت21 حادثه به نقیر و قطمیر ~~(بررای # ~~و)2 عرضه دارم ، والا چون افشین برسد با او در روم . در این اندیشه ~~بودم که # ~~خادمی خرد از پرده بیرون آمد و باز در رفت و بیرون آمد و مرا اجازت ~~دخول # ~~داد . دررفتم وگفتم : یا امیرالمؤمنین آخر23 نفس24 مرا هیچ حق ~~وحرمتنیست # ~~و هنایت و شفقت امیرالمؤمنین در باب من هیچ اثر نداد 25 و از این نوع ~~شکایت PageV02P930 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0377.png) # ~~ودل ماند گی عرضه داشتم1 . فرمود که بنشین واز مصدوقهآ حال استکشاف ~~واستخبار # ~~فرمود2 . گفتم : یا امیرالمؤمنین3 ! بر لفظ مبارک کلمهای رفت در باب ~~قاسم ین # ~~عیسی4 دلیل بود بر آنکه امیر المؤمنین را میل است که دم او از اراقت ~~مصون5 # ~~و عرض اواز تلف محروس، ماند بنابر آن به نزدیک ابوالحسن افشین رفتم و ~~آنچه7 # ~~میان او8 و افشین رفته بود به تفصیل ( بر رای او)9 عرضه داشتم تا آنجا ~~رسیدم. # ~~که از اجابت11 نومید گشتم12 و13 (خواستم تقریر کنم)14 که15 رسالت ~~وپروانهآ # ~~بر ناصیهٔ‌ او پیدا18 آمد وگفت : قاضی القضاة ممالک و مشیر ملک19 به ~~نزدیک20 # ~~(مردی11 عجمی)2 رود و اورا (خضوع وخشوع)22 نماید وتضرع و(زاری # ~~من27 او را هلاک نکنم28، وهنوزاین سخن به اتمام نرسیده29 بود گه پرده ~~بر گرفتند # ~~و افشین در آمد و معتصم30 اعزاز و اکرام فرمود31 و (او را) 22 نزدیک ~~خود 23 # ~~بنشاند و گفت : در وقتی چنین گرم خویشتن34 را زحمت دادهای . اگفت : آری # ~~امیر المؤمنین میداند که قاسم بن عیسی در حق من چه بدیها کرده است ~~وقاصد PageV02P931 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0378.png) # 11 # ~~جان ومال1 گشته ، و امروز امیر المؤمنین حکم من بر او نافذ گردانیده ~~است و # ~~ملتمسی2 که مدتهای مدید4 در آرزوی آن بودهام ارزانیفرموده5، این مرد ~~آمده # ~~است و اشارت به من کرد که امیر المؤمنین میفرماید متعرض قاسم مباش ، و # ~~اگر رنجی بدو رسانی ترا2 قصاص کنم . معتصم در خشم شد و گفت : راست # ~~می گوید من ms557 فرمودهام دست تعرض از او کوتاه دار تا زبان اهتراض بر تو ~~دراز # ~~تشود . اقشین چون این سخن یشنید خشمناک برخاست و با خود به زمزمه8 سخنی # ~~آهسته می گفت ، و میرقت . من میخواستم تا بر9 اثر او بروم وعذر خواهم . # ~~معتصم10 آواز داد و باز گردانید . گفتم : یا امیرالمؤمنین هنوز از ~~بقیهآ ماجری # ~~چیزی مانده بود که11 تقریر نکرده بودم2 و سخن امیرالمؤمنین قاطع آن شد ~~و # ~~بعد از آن افشین در رسید . گفت : سخن13 رسالت و پیغام خواهی گفت ؟ ~~گفتم: # ~~آری . گفت : آن مرا معلوم شد ونیکو کردی ، وامشب قاسم بن عیسی14 به ~~سلامت # ~~15 نزدیک16 تو آید و بر تو بادا17 از18 اینچه رفت با هیچکس ذکر19 نکنی ~~، و # ~~افشین همان لحظه قاسم را اطلاق کرد و خلعت داد و با پیش من فرستاد و من ~~تا # ~~آنگه که افشین را بکشتند و معتصم به جوار حق بپیوست20 این21 سخن را 22 ~~با # ~~هیچکس23 (حکایت نکردم # فصل26 - موائد27 فوائد در این حکایت آراسته تر از آن است که بههمت28 # ~~خردمند که گرسنهآ اعتبار باشد در تلذذ بر تناول نوعی از آن ~~اختصارتواندنمود PageV02P932 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0379.png) # ~~و از آن جمله : یکی اقتداست به احمد بن ابی دؤاد در تخلیص دوستان مخلص # ~~از لجهآ حوادث و ورطهآ دواهی هرچند بدان سبب خطر جان و مال و فوات جاه # ~~ومال2 باشد، چه دوستان را در وقایع ضایع گذاشتن3 ودر نوایب از اندیشهآ ~~نجات # ~~ایشان غایب بودن مناسب حسن عهد و وفا و ملازم صدق و ود وصفا نباشد # ~~چنانکه می گویم : # العربیة : # # اخلص ودادک5 للحبیب وکن که %~% عند النوائب مظهر الاحسان # # ان الخلاصه فی الوداد خلوصه %~% عن ریبته و تعاون الخلصان6 # الفارسیة : # ~~چو صبح صادق اگر دم همی زنی ز7 صفا ### | ه شام محنت وغم دوست را نمای وفا # ~~چو پای یار بلغزید دستگیرش باش ### | بنه سر و ز سر و زر بنه فرا تر پا # ~~مگو که حادثهسخت است و ms558 سست رای مشو ### | که سست گردد عقد مروتتت آنجا # ~~چو کوه بند کمر از پی خلاصش را ### | وگر جو کشتی افتد به لجهآ دریا # ~~گه نعم چو نعم کرد التماس ترا # ~~وفا چو حلیهٔ‌ تنها و نور جانها شد ### | تو جان فدا کن و مگذار دوست را تنها PageV02P933 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0380.png) # دوم - آنکه چون دشمن را در مقام1 عجزومذلت مشاهده کردی به قدرت # ~~و مکنت خود مغرور نگردی و بر عجز و مذلت دشمن ببخشایی2 و کرامت عفو # ~~را برلذت انتقام اختیار کنی وشفاعت شفعا و معذرت عذرخواهان3 به قبول ~~تلقی # ~~فرمایی5 وکریم التجاوز باشی نه لئیم الظفر ، و از آن محترز شوی که ~~حادثه # ~~معکوس و مسأله مقلوب گردد و خلاص او را سببی از اسباب در راه آید که او # ~~متحلی به حلیهآ سلامت شود وتو. ستوجب غرامت و ملامت گردی، وصورت حال # ~~افشین و قاسم بن عیسی در این حکایت بر6 صدق این معنی چنانکه این ابیات ~~گواهی # ~~می دهل. # العربیة : # ~~آلعز فی العفو عند الاکتدار وقد ### | تتخیب من رایه7 فی طاعه الغضب # ~~فلا دکن مهلک الآعداء منتقما ### | إن لا تری معطیا ینحو10 من العتب1 # ~~فاقبل"1 شفاعتة من یأتیک معتدرا ### | و احلر درب ضعیف جاء بالغلب # الفارسیة : # # هر که در مردمی تمام بود %~% لطف در جام او مدام بود # # قهر دشمن اگرچه مندوبست13 %~% چو14 میسر شود حرام بود # # لوم اگر باعث گناه آمد %~% عذر خواهش کرم تمام بود # # مشتری شو شفیع حاسد را %~% تا به نیکیت صیت و نام بود ### | *ت : PageV02P934 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0381.png) # منما بر غضب دوام و بترس %~% زانکه قدرت نه بر دوام بود # صبح دولت اگرچه خوش بدمد %~% در پی او زوال وشام بود) # بر عدو چون خدات قدرت داد %~% عقو بهتحر ز انتقام بود # تو* گنه بخش وعذرخواه حسود %~% به ازین دولتی کدام بود؟ # الحکایة الرابعة عثر من الباب الثامن - در تواریخ ملوک عجم آوردهاند که # ~~خوانسالاری (کاسهای آش)6 پیش ملکی (از ملوک عجم)7 مینهاد ms559 ، قطرهای بر # ~~جامهآ اوچکید . ملک خشمناک شد و حالی8 به قتل او(اشارت قرمود)1. ~~خوانسالار # ~~بسیار تضر ع وزاری نمود و گفت : بنده در این گناه قاصد نبود و از قتل ~~من بدین # ~~سهو جز بدنامی پادشاه مقصودی نباشد . ملک گفت : این سیاست بر تو راندن # ~~از جملهآ واجبات است تا دیگران را اعتبار باشد0 واز سهو و غفلت12 ~~اجتناب # ~~نمابتد و در خدمت ملوک متیقتظ و متنبه12 باشند . آن خوانسالار چون از ~~عفوو # ~~تجاوز نومید شد و به هلاک و بوار متیقن گشت آن گاسهآ شوربا بر گرفت ~~وتمامت # ~~برسر ملک ریخت و گفت : نخواستم13 که در جهان شایع و مستفیض شود که # ~~بادشاه به ظلم11 یکی را15 از مقر بان خویش"1 هلاک گردانید ، بر چنین ~~جنایتی # ~~اقدام نمودم17 تا مستحق قتل گردم ، و چون این حکم بر من نافذ شود18 ~~پادشاه # ~~را بدنامی نباشد و به ظلم منسوب نگردانند19 ، اکتون20 حکمی که فرمودهای # ~~په امضا رسان21 . پادشاه را این سخن به غایت خوش آمد و گفت : جان تو به ~~تو # ~~بخشیدم وخط عفو در22 جریدهٔ‌ 23 جرایمت کشیدم . و مناسب24 این حکایت از ### | 10جا: PageV02P935 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0382.png) # ~~خسرو پرویز و باربد که مطرب خاص او بود روایت کنند1 که پرویز به غایت # ~~معجب1 ومولع بودی برغنای باربد وبدین سبب او را مقرب و (مگرم وعزیز # ~~و محترم)2 داشتی تا از شا گردان باربد غلامی در رسید خوش آوازتر5 و ~~راست # ~~طبع تر (از باربد)* و در علم موسیقی و شیوهآ اغانی2 حظ وافر و نصیبی ~~کامل # ~~حاصل گردانید، و باربد او را به تحفه به نزدیک8 پرویز برد و پرویز را ~~غنای1 او # ~~به غایت خوش آمد و10 بدان سیب درمجلس پرویز قربتی تمام یافت وبازارقبول # ~~باربد کساد پذیرفت و حسدی در نهاد او پدید آمد تا آن حسد او را بدان11 ~~باعث # ~~گشت که آن غلام را هلاک گردانید. و چون پرویز را معلوم شد خشم در وی ~~اثر ms560 # ~~کرد وهزیمت برهلاک باربد مصمم گردانید ، فرمود تا نطع و تیغ حاضر کردند # ~~و به احضار اوفرمان داد و در اثنای تعریکی که بر باربد میراند گفت : ای ~~سگ # ~~چون دانستی که لذات مرا در غنا دو سبب بود و راحتی 12 که از سماع اغانی # ~~می یافتم بر دو قسم : یک نیمه از تو و یک نیمه از آن غلام او را هلاک ~~کردی13 تا # ~~شطری از لذت من کم کرده باشی والله که بکشمت ، و فرمود تا پایش گرفتند ~~و # ~~بکشیدند. بارید گفت : ای پادشاه روی زمین14 ازمن15 بنده (یک کلمه)16 ~~استماع # ~~فرمای و بعد از آن هر چت17 مراد است به امضاء رسان . گفت : بگو . گفت : # ~~چون لذت پادشاه در سماع دوشطرداشت و من به سهو و غفلت و جهل وضلالت # ~~یک شطر از آن باطل گردانیدم ، اگر تو به متابعت18 غضب آن شطر دیگر19 را # ~~ابطال20 کنی جنایت تو بر نفس خویش21 بزر گتر از جنایت من باشد که من یک ~~PageV02P936 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0383.png) # ~~نیمه از لذت1 گذاشتهام وتو تمام معدوم خواهی گردانید . پرویز گفت : جتس # ~~این سخن در چنین مقامی بر زبان تو نرفت1 الا آنکه در اجل تو تأخیر است3 ~~و # ~~سعادت من در التذاذ به غنای توباقی . پس دامن عقو بر عورات ذنوبش ~~پوشانید # ~~و او را در قربت و منزلت با درچهآ اول رسانید . و نزدیک است بدین معنی ~~این3 # ~~حکایت که حجاج بن یوسف جمعی عظیم را از اسرائی که درحرب عبدالرحمان- # ~~بن اشعث گرفته بودند فرموده بود تا قتل می کردند . چون5 بیشتری6 ~~(ازایشان)2 # ~~به قتل آوردند یکی از8 میان ایشان برخاست و گفت : اگر ما در اقدام ~~برعصیان # ~~بد کرداریم تودر عقوبت که فرمودهای10 نیکو کار نیستی ، اگر ما را لؤم ~~برجنایت # ~~باعث آمد ترا نیز کرم بر تجاوز و عفو نداشت . حجاج گفت : باز گوی11 ت12 # ~~چگونه13 می گویی؟ اواعادت کرد و حجاج گفت : شرم باد این اجسام بی روح ms561 # ~~و جثههای بی معنی را که مردار گشتند و در میان ایشان یکی نبود که ما را ~~12 # ~~بهسخنی چنانکه این مرد گفت تنبیه کند : پس فرمود15 که16 او را و ~~بقیه17آ (اسرائی # ~~که مانده بودند )18 اطلاق کنند . # فصل - و در این حکایت نفایس19 غرر 10 انفاس بلغا و علو درجهآ سخن # ~~مهذب و رفعت قدرنکتهآ معقول معلوم میشود که هرچند جنایت بزرگ وجریمه # ~~عظیم باشد چون معاذیر دلپدیر تقریر افتد آب21 سخن22 منطفی آتش ضغینه ~~شود # ~~چنانکه23 می گویم . PageV02P937 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0384.png) # العربیة : # من خن ذا آدب بنیل مرامه %~% بیبدائیعی الإبداع و الانشاء # یحیی الموات من الوداد بلطفه %~% ودمیت لهب الجقد فی الاحشاء2 # الفارسیتة ]3 : # سخن خوب ولفظ با معنی %~% بر اهل هنر بود مقبول # برهد2 از عقال5 محنت و غم %~% مرد عاقل به نکتهای6 معقول # گل دولت به سعی آب سخن %~% تازه گردد اگرچه یافت ذبول # الحکایة الخامسة عشر من الباب الثامن - حجاج یوسف 7 که به مکنت و جاه # ~~مغرور بود و بهتهتک وولوع برسفک دما مشهور ، روزی جمعی را از[اصحاب]9 # ~~عبدالرحمان بن9 اشعث که بر وی خروج کرده بودند سیاست میقرمود . نوبت # ~~بهمردی رسید خواستند10 که11 حکم سیاست بر او12 برانند13 . گفت : ~~مرابرامیر # ~~حقی است که رعایت آن حق درذمست14 کرم لازم باشد . گفت : چه حق است؟ # ~~گفت : یک روز عبد الرحمان بن اشعث زبان15 وقیعت وشتم برتو گشاده ~~گردانید، # ~~من بر وی انکار کردم وسخن او را بر او رد کردم . گفت : هیچکس براین سخن # ~~گواه است؟ گفت : بلی و روی بدان جماعت16 کرد و گفت : به خدای بر شما # ~~که هر که آن روز حاضر بوده است و آن17 سخن از من شنیده18 گواهی بدهد19. # ~~مردی از آن میان برخاست وگفت : راست می گوید من حاضر بودم20 . حجاج # ~~فرمود تا آن مرد را اطلاق کردند . پس21 آن گواه را گفت : «ترا چه مانع ~~آمد PageV02P938 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0385.png) ### | 3 # ~~از آنکه بر وی همان انگار که ms562 این مرد کرده بود نکردی 2 ؟» گفت : عداوت # ~~قدیم و بغضی که از تو در دل من بود3. گفت : او را نیز آزاد کنید به سبب ~~صدقی # ~~که تقریر کرد و راستی که بر زبان راند . # فصل2 - و از تقریر این حگایت معلوم میشود حسن عاقبت صدق وراستی # ~~هرچند موجب تهییچ غضب و حقد باشد ، و در این معنی گفتهام5 . # العربیة]6 : # الصدق ینجی الفتی عن کل مهلتته ### | و الکدب یوقعه فی العار و العطب # کفاک صددک دخرأ اذ2 دطقت به ### | و حسک الحذپ عار العرض والحسب # الفارسیة : # # چو کژکرد با تو فلک ، راست باز %~% که ندهد خلاصت بجز راستی # # رهی8 از بلا کژ نشین راست گو9 %~% چو از کژ نشینیت برخاستی # # نباشد 10 پی" راستی هیچ کار %~% زبان را به نیکی چو پیراستی # # رود خواسته از تو و خواسته %~% به تو باز گردد چو بد خواستی # # کند راستی مال و جاهت فزون %~% کژی نیست جز اصل کم کاستی # # بیا راستی کن که یابی نجات %~% بدین زیور ار تن بیاراستی PageV02P939 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0386.png) # الباب التاسع # فی من شارف الموت بحیوان [ مهلک]1 فکفاه الله ذلک بلطفه و دجاه ### | اب نهم # ور2 چماعتی که به ملاقات حیوانی مهلک امید از حیات پبریدند و به سببی # ~~ز اسباب نجات یافتند و به مراد رسیدند . # الحکایة الاولی (من انباب التاسع) 2 - ابراهیم خواص که، از خواص اهل # ~~تصوف و زهاد و مشاهیر ابدال و اوتاد بود حگایت کند که وقتی با جمعی از # ~~متصوفه و ققرا در کشتی بودییم ، آن کشتی از تلاطم امواج دریا5 شکسته شد # ~~و زمرهای از ما بر لوحی از الواح 6 کشتی به ساحل افتادیم اما به موضعی ~~که # ~~اثر2 عمارت و سکون مردم در آن نواحی8 ندیدیم و نام آن موضع ندانستیم ، ~~و # ~~چند روز در آن موضع بودیم و از (مأکولات و اغذیه)9 آن قدر قوت که # ~~قوت بدان)10 باقی ماند نیافتیم11 و بههلاک متیقن گشتیم12 . با یکدیگر ~~گفتیم ms563 : # ~~بیایید تا هر یکی13 از راه اخلاص نذری14 بکنیم15 یا16 به ترک معصیتی ~~مخفی که ### | ت : ### | 8- مجا : PageV02P940 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0387.png) # ~~میان ما وخدا باشد جازم شویم تا باشد که به برکات اخلاص ، خلاص1 روی # ~~نماید . یکی گفت : برای این اجابت همه عمر4 روزه دارم . دیگری گفت : # ~~هر روز5 از سر نیاز چندینرکعت نماز بگزارم . دیگری گفت : چندین حج ~~پیاده # ~~دا آماده شوم . هر یکی به ترک لذتی یا به اتیان عبادتی نذری 2 می کردند ~~تا ، # ~~آنگاه8 که نوبت به من رسید . من خاموش بودم ، گفتند : تو تیزسخنی ~~بگوی9. # ~~خواستم که نذری کنم، بی قصد بر زبان من برفت که نذر کرده بودم که گوشت # ~~فیل نخورم . گفتند : چه وقت هزل و مطایبه و استهزا10 است در چنین ~~ورطهای # ~~که ما گرفتار شدهایم؟ گفتم11: والله که من این سخن به هزل نگفتم وقصد ~~(ضحکه # ~~ولعبه)12 نداشتم ، اما تا شما این سخن می گویید من با نفس در مباحثه13 ~~ومناظره # ~~بودم جملهآ عبادات و تمامت لذات براوعرضه داشتم ، به ترک هیچ لذت و ~~اتیان # ~~هیچ طاعت14 مطاوعت ننمود و موافقت نکرد و این کلمه بی قصدی در دل من # ~~آمد و بی نیتی برزبان15 برفت ، وخدای را در القای این اندیشه در دل ~~واجرای # ~~این کلمه بر زفان16 حکمتی تواند بود ، و" گفتند : مصلحت آنست که در این # ~~جزیره متفرق شویم و قوتی طلب کنیم و شرط کردند که هر کدام که مأکولی # ~~بیابند18 دیگران را نصیب کنند19 و آن شجر10 را که درزیر آن21 نشسته ~~بودیم میعاد # ~~ساختند . و چون در آن جزیره طواف22 کردند بچته پیلی23 یافتند (خرد، «آن # ~~پیادگان)24 رخ بدان فیل بچه15 نهادند»1 و بر امید بتا و حیات2 خویش"1 ~~بر ### | 7- ### | 14- ### | 21- ### | 25- PageV02P941 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0388.png) # ~~هلاک او اقدام نمودند1 و قتل او را موجب زند گی خود دانستند و سلخ عمر ~~او # ~~را غرةآ حیات خود ساختند و ذبح او را فدای روح خود شمردند، وچون از ذبح # ~~و سلخ ms564 وشوی2 فارغ شدند3 به اکل صلا5 در دادند وخواستند که باایشان ~~موافقت # ~~کنم . گفتم : شما را معلوم است که همین لحظه این نذر بر زفان من رقته ~~است # ~~و برای خدا ترک این6 لذت کردهام و ممکن نیست (اگرچه)7 هلاک خواهم شد # ~~از نذری که کردهام رجوع کنم، و تواند بود که حکمت باری تعالی در راندن # ~~این8 کلمه برزبان من هلاک من9 بوده است و من (برای بقای)10 روح و قوت ~~نفس # ~~نقض عهدی که با خدای11 کرده باشم13 روا ندارم13 ، و ایشان چون ازاکل ~~فارغ # ~~شدند هرکس به14 زیردرختی15 رفتند ، وچون لحظهای شد16 فیلی غران می آمد # ~~چنانکه از17 نعرهآ او بیم آن بود که کوه و دریا بلرزد. از خوف لرزه ~~براعضای آن # ~~چماعت افتاد و اجل معاینه بدیدند وطمع از زند گانی ببریدند 18 ، وچون ~~طاقت # ~~مشاهدهآ آن حالت19 هائل نداشتند و هیچ20 پناه21 حائل نبود نفس تسلیم ~~کردند و # ~~کلمهآ شهادت برزبان22 راندند23 و به استغفار و توبه مشغول شدند ، وچون ~~پیل # ~~ه25 سرایشان آمد26 ازخوف همه در روی افتادند و یک یک را از سرتاپای می ~~بویید PageV02P942 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0389.png) # ~~وچون رایحهآ خویش میشنید1 به زیرپای مالیده می کرد و به سردیگری می رفت # ~~نا آنگاه 2 که از همه فارغ شد ، روی به من آورد و من در اثنای آن5 ~~احوال # ~~نشسته [ بودم]6 و آن حالت7 مشاهده می کردم و تسبیح می گفتم و کلمهآ ~~شهادت # ~~بر زبان میراندم. و چون فیل قصد من کرد از ترس8 به روی در افتادم9 وبیم ~~بود # ~~که از خوف جان ازتن10 بیرون رود2، و12 فیل مرا چون دیگران بوییدن گرفت # ~~الا آنکه)13 چند نوبت تکرار کرد 14 که با دیگران تکرار 15 نکرده بود . ~~بعد # ~~از مبالغت16 خرطوم بر12 من پیچید و مرا برداشت ، ( گمان بردم که18 ~~مرا19 به # ~~نوعی دیگر (هلاک خواهد کرد)20 . مرا بر پشت خود1 نهاد ، من بر پشت او # ~~راست بنشستم چنانکه خود ms565 1 را نگاه توانستم"1 داشت ، پس) ؟2 او (به ~~تعجیل # ~~تمام روان شد)25 ، گاه میدوید و گاه به شتاب میرفت و من بر تأخیر هلاک # ~~حمد باری تعالی می گزاردم ، وامید خوف26زیادت می گشت و از سرعت مشی # ~~و27 المی شدید28 و رنجی عظیم29 (به اعضای من)30 میرسید تا آنگاه31 که ~~صبح # ~~طلوع کرد و روز روشن شد32 ، مرا برزمین نهاد و باز گشت33 . من از آن ~~حالت # ~~در غلط افتادم34 (و آن سلامت باور نمیداشتم تا او از چشم من غایب شد . ~~پس PageV02P943 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0390.png) # ~~و دم) وخدای را - جل جلاله - شکر 2 و سپاس می گفتم # ~~نا5 آقتاب گرم شد6، پس سر بر آوردم خود را بر شاهراهی بزرگ دیدم ، چون # ~~مقدار یک دو فرسنگ برفتم به شهری رسیدم و حال خود با اهل شهر (تقریر # ~~ردم)9 ، تعجب نمودند و گفتند : از آن موضع تا اینجا چندین 10 روز11 راه # ~~است ، و مدتی با12 ایشان بودم13 پس به سلامت وعافیت با اهل و وطن خود # ~~مراجعت کردم14 . # فصل - و از بحث فوائد این حکایت و غرر مواعظ این حدیث یکی آنست # ~~که به نذر وفا نمودن و از عهدةآ عهد بیرون آمدن سر انجامی بهخیر (و ~~عاقبتی # ~~محمود)15 دارد ، و هر که نهال وفابر جویبار اخلاص نشاند16 در17 دین و ~~دنیا18 # ~~ثمرهآ آن بیابد. وصورت حال ابراهیم خواص در این حکایت این معنی را ~~تحقیق # ~~و این دعوی را تصدیق می کند ، چنانکه گفتهام19 . # العربیة : # ~~من یوف بالشتر یستوف المراد به ### | ولم یثن غادر الآندار کالوافی # ~~بالننر کن وافیأ عند الیلاء و حز ### | من الکرامته خظأ وافیرا وافی ### | 2- ت : ندارد %~% 3- مچا وت : ### | 5- مجا وت : ا آنگه که %~% 6- مجا : ### | -هارد %~% 9- مجا وت : شرح دادم ### | 11- مجا : به تزد . ت : یه تزدیک 13- # ~~مجا : ل تا از وعناء سفر وشدت راه بیاسودم.ف. تا از وعثاء سفر و شدت ~~راه بر ### | 16- ت : بنشاند ### | 12- مجا : ### | 2- PageV02P944 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0391.png) # الفارسیة 14 : # ~~به عمد و سهو چو ms566 نذریت بر زبانآ برود ### | بهنذر خویش (ز روی)2 کرم وفا بهتر # ~~وفای نذر وفاق عمل شود با قول ### | میان قول و عمل گر بود بقا بهتر # ~~خلاف نذر ابائیست نا گوارنده8 ### | از این ابا %~% هحقیقت ترا ابا بهتر # ~~گرت9 شراب وفا خوشگوار می آید ### | ز نقض عهد مزاج تو ناشتا بهتر # ~~به وصف صافی گر جان به لب همی آید11 ### | نفس چو صبح زدن از سر صفا بهتر] # الحکایة الثانیه من الباب التاسع - آوردهاند که عجوزهای بود از مرور ~~ایتام # ~~و شهور [و] عوام عاجز شده وضعف14 پیری او را از لذات و نشاط حاجزه # ~~آمده ، گل خدش را دم سرد زمهریرپیری خار ذبول نهاده و تیر قدش رادست # ~~روز گار در کشاکش حوادث چون16 کمان منحنی گردانیده ، پسری داشت که # ~~جهان به روی او میدید و شد ت عجز و پیری به قوت او می کشید ، و مدتی ~~بود # ~~تا آن پسر سفر اختیار کرده بود و او17 به حرمان دیدار او گرفتار شده ، ~~و اورا # ~~امتداد مدت غیبت از مراجعت مأیوس گردانیده ، وطول ایام مفارقت امید او # ~~از وصال انقطاع18 داده . روزی در بیت الاحزان خود نشسته بود بر امید ~~رجوع PageV02P945 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0392.png) # ~~فرزند چشم انتظار گشاده و برای سد رمق و دفع جوع لقمه از گردهای باز ~~کرده # ~~نا در دهان نا ه]1 ، سائلی [ بردرش واقف گشت] زبان به سؤال بگشاد # ~~و غربت و فقر3 را وسایل اجابت سؤال خود گردانید . پیر زن چون ذکر غربت # ~~شنید از غیبت پسر اندیشه کرد4 ، آب در دیده روان5 گردانید و لقمه از ~~دهان6 # ~~باز گرفت و بر رغیف نهاد و بیوساطت رسایل7 به دست خویش8 بدان غریب1 # ~~سائل داد و آن روز بر شدت جوع صبر کرد ، لاجرم آن صبر مفتاح فرج گشت # ~~و در مدت نزدیک مراجعت پسر و10 روز محنت بر وی به سر آمد و شاخ دولت # ~~و عروس مراد در بر آمد1 . در اثنای حکایتی12 ms567 که پسر از نفع وضرر2 و ~~خیرو # ~~شر و امن و خطر13 آن سفر تقریر می کرد ، گفت: هائل ترین حادثه15 و صعب ~~- # ~~قرین واقعهای که بدان مبتلا شدم آن بود که در این روزی چند بر قلان ~~بیشه که # ~~مسکن شیران و موضع16 قوت17 دیوان18 است گذر می کردم ، شهری از بیشه19 # ~~بیرون آمد و مرا از پشت چهارپای0 بربود12 چنانکه22 مخالب شیردر ~~مرقعتهای # ~~که بر بالای جامه پوشیده بودم آویخت و المی و جراحتی به شخص من نرسید # ~~اما 23 از غایت خوف و رعب مدهوش و متحیر ماندم 24 . در اثنای آن حالت # ~~شخصی دیدم با فر و مهابت و زیب و بها که بیامد بیسلاحی ، و1 قفحای شیر # ~~بگرفت و از زمین برداشت و مرا از دهان او بیرون کرد و او را بر زمین ~~زد و PageV02P946 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0393.png) # ~~گفت: بروای سگ لقمهای به لقمهای1. شیرچون از پنجهآ اوخلاص یاقت به سرهت # ~~تمام دویدن گرفت و عقل و هوش با من آمد (و در اعضای خود) 2 تأمل کردم # ~~به سلامت بودم ، یرخاستم و براثر قافله برفتم ، چون3 به ایشان3 رسیدم ~~ازحالت # ~~من تعجب نمودند ومعلوم6 تشد که آن7 سخن چه8 بود که گفت9 لقمهای به ~~لقمهای10. # ~~آن 11 پیر زن در آن سخن تأمل کرد و از پسر1 وقت [و] روز" باز پرسید ، # ~~همان ساعت بود که او لقمه از دهان باز گرفته بود و به سائل داده ، خدای ~~- عز و # ~~جل - (در مکافات آن)14 پسرش را15 که لقمهآ دهان شیر شده بود از دهان ~~شیر # ~~بیرون آورده بود16 . # فصل - و از این حکایت معلوم میشود که صدقه سپر تیر بلا و جوشن تیغ # ~~حوادث است، وسخن سید کاینات وزبدهآ موجودات - علیه17 الصلوة18 ~~والسلام19- # ~~که : (الصدقهآ ترد البلاء) مبین 10 ابن معنی و مثبت این دعوی بس21 ~~است22 . # العربیة 23 : # وقال النبی وهوسن العمرة %~% کصدهوا وأو بشق تمرة # فامکوا فیما آشار آمره %~% فا نها تطفیء حر ms568 الجمرة # و ینجی الفریق بین الغمرة %~% والمعضرین هی العنا والعمرة]2 # الفارسیة ]25 : # هست پیوند همر وجان صدقه %~% قوت قالب و26 روان صدقه PageV02P947 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0394.png) # # بسته گردد در گشاده ز1 رتج %~% چون زدستترود روان صدقه # # «صدق الله» گوی باش و بده %~% از سر صدق هر زمان صدقه # # (تا بدانی که هست از کدیه %~% آنکه برداشت از میان صدقه # # مه وخور بهر میهمانی تست %~% بر طبقهای آسمان صدقه # # چون توان هست تا توان میده %~% بهر رنجور ناتوان صدقه # # ناتوان را بسی توانا کرد %~% بی توانایی5 تو آن 6 صدقه # # صدقه حرز مال کن چون مال %~% هست فانی و جاودان صدقه)7 # # [ نبرد گنج مال دزد و زوال %~% چو1 بر او گشت پاسبان صدقه # # صود کسبت همه زیان گردد %~% نکنی گر تو سو زیان صدقه # # در10ضلالت گم11 آن بوددر12 راه %~% که زیان داند از گمان13 صدقه # # برهانید از بسی محنت %~% ممتحن را به امتحان صدقه142 # # دولت آشکار می خواهی %~% یده ای دوست در نهان صدقه # # آتش هاویه بمیراند %~% آب آنکس که داد نان صدقه # ~~الحکایة الثالثة من الباب التاسع - قاضی تنوخی گوید15. دوستی با من ~~حکایت # ~~کرد که [در]16 ایام (غلبهآ حنابله)17 باجمعی ازرفقا به حائر18 میرفتم19 ~~بهزیارت، # ~~به بیشهای رسیدم20 که به ضرورت بر آنجا گذر میبایست کرد . یکی از ~~رفیقان # ~~مرا گفت : در خاطر من می آید که شیری از این بیشه بیرون خواهد آمد ~~وازمیان # ~~این جمع قصد من خواهد کرد ، اگر چنین باشد (دراز گوش و)21 آنچه با من # ~~است با عیال منرسانی22 . گفتم: این چه سخن است ؟ مردمان بد دل23 را جنس ~~PageV02P948 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0395.png) # ~~اینخوف واستشعاربرخاطر1 گذرد و3 آنرا اصلی نباشد « لاحول ولاقوة اند ~~بالله» # ~~بر زبان ران3 (« و اندیشه مکن »2 و از این5 سخن لحظهای بیش نگذشت) # ~~که شیری از بیشه بیرون آمد و چون نظر او بر شیر افتاد خود را از دراز ~~گوش # ~~برزمین انداخت و کلمهآ شهادت8 گفتن گرفت و شیر از میان چندان ms569 خلایق قصد # ~~او کرد و او را در ربود و به بیشه در رفت ، و من دراز گوش، با قافله ~~براندم و # ~~از آن حال متعجب شدم و چون به مقصد رسیدم10 ، دراز گوش و رختی که از1 # ~~آن او بود با 12 وثاق او بردم تا به13 ورثهآ او رسانم 13 . چون به 15 ~~در سرای # ~~رسیدم12 آن مردرا دیدم که از خانه8 بیرون آمد’ ، من از صحت و سلامت او # ~~تعجب نمودم و معانقه و مصافحه به جای آوردم و کیفیت حادثه و سبب نجات # ~~او پرسیدم . گفت : چون شیر مرا در ربود و در بیشهای برد عقل با من بود # ~~نا گاه آواز خنزیری22 شنیدم23 و چون شیر1 او را بدید مرا از دمان ~~بیفکند و او # ~~را بگرفت و بر زمین زد و به خوردن25 مشغول شد ، و من (مینگریستم و آن)6 # ~~حال 27 مشاهده می کردم ، و چون از خوردن28 فارغ شد به من التفات نکرد و ~~از # ~~بیشه پیروذرفت1، و10 چون ازچشم من2 غایب شد22 آن خوف و رعب ازخاطر ### | 7 جز ### | 12= ### | 1= ### | 21- PageV02P949 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0396.png) # ~~من زایل1 شد و در1 اعضای خود3 تأمل کردم ، المی وجراحتی ندیدم ، شکر # ~~باری - تعالی)4 بگزاردم و برخاستم تا ازبیشه بیرون روم ، بسیار ~~استخوانهای5 # ~~آدمیان و حیوانات دیدم6)7 پوسیده ( و جامههای جماعتی)8 که ایشان راهلاک # ~~کرده بودند9 ، تا در بعضی از آن ممرآت10 بر شخصی بگذشتم که11 پاره کرده # ~~بود و بعضی" (ازاعضای او)13 خورده ، همیانی زر دیدم برمیان او، ~~(ازمیانش)4 # ~~باز کردم وقوت من بدان15 زیادت16 گشت17 ودر18مسارهت19 مشی قوت یافتم. # ~~و چون به شاهراه رسیدم به (دهی رفتم)22 ، و از آنجا چهارپای به کرا ~~بگرفتم # ~~و به سلامت به خانه باز آمدم . # فصل - و از این حکایت استدلال میتوان کرد که23 کسی را که هصمت24 # ~~ایزدی خفیر و فضل الهی دستگیر باشد ، اگر در دم اژدها و دهان شیر ~~گرفتار آید # ~~251 سلامت و غنیمت باز گردد ، و ms570 آن کس که به حفظ و کلاه ت او مصون و # ~~محروس نباشد23 اگرچه با کمال قوت22 متحصن به حصن حصین گردد عرضهآ # ~~هلاک وعنا و دستخوش زوال و فنا شود ، چنانکه می گویم . PageV02P950 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0397.png) # العربیة : # فیل المنی ووفور الوقر و الولد ### | من فضل ربک لا بالجهد و الجدد # ~~هکن بعصمت رب الخلق معتصما ### | و اطلب کلاءقه 2 لا هوه الجد # قعد سلیما کریما غائما فرحا ### | و لو ولجت میرارأ فی فم القد # الفارسیة : # # ای چون و چرا همیشه کارت %~% بگرو به یگانگی بیچون # # گردون و3 دنی نه ای مپندار %~% نیک و بد [از]4اختران5 و6 گردون # # (عیب است که از فلک شماری %~% وجدان غنی و خسر2 مغبون # # منت مپذیر هیچ از افیار %~% چون لفظ خداست «غیر ممنون*4* # # بیهوشی و هقل را مپندار %~% خاصیت بنگ10 وفغل افیون11 # # آنرا12 که ز لطف اوست محروم %~% از طالع شوم و بخت وارون # # با نحس قران کند همیشه %~% ور خود همه قارن است وقارون)13 # # وانرا که بود ز یمن لطفش17 %~% روز و شب و صال و ماه میمون PageV02P951 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0398.png) ### | فرج بع از شدت # افایده1 و2 غنیمت و مال %~% آید ز دهان شیر بیرون # الحکایة الرابعة من الباب التاسع - اصبع بن احمد حکایت کرد 2 گفت : در # ~~وقتی که ابوالحسن علی بن [خلف بن] طیاب5 عامل فارس بود با او بودم و # ~~در شهر شیراز2 مستحثی از وزیر به طلب معامله شیراز بیامد 2 ، واین8 ~~مستحث # ~~از جمله9آ غلامان وزیر وخواص ممالیک او بود و به اکرام واحترام ~~اودرمثالی # ~~خواند و اکرام ضیف و رسمی که معهود باشد به جای11 آورد و از مواکلت و # ~~ممالحت امتناع نمود12 وگفت : عذری هست که بدان13 سبب براحراز این شرف # ~~اقدام نمیتوانم نمود14. ابوالحسن الحاح15 فرمود16 ، چون چاره ندید به ~~اطراف # ~~اصابع طعام میخورد ودست برهنه نمی کرد چنانکه بیم بود که17 آستینش (از8 # ~~بعام )19 آلوده شود، و بعد از آن ابوالحسن علی10 تمامت1 اصحاب خویش ms571 # ~~را فرمود23 تا هر یکی 24 یک روز آن غلام را ضیافت کردند و او در وقت ~~طعام # ~~خوردن هم بر آن هیأت بود که روز اول ، و ما را گمان می افتاد که مگر ~~(علتی # ~~دارد)25 از برص وجذام وامثال این26، تا نوبت به من رسید و من27 بر سنت8 # ~~دیگران اسباب29 ضیافت مهیا گردانیدم ، و چون به اکل مشغول گشتیم او ~~همان # ~~احتیاط می گرد ، من گفتم : ترک30 تکلف گیر و بی حشمت ونگاهداشت31 دست ~~PageV02P952 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0399.png) # ~~از آستین بیرون کن ، به هر صفت که هست راضیام . او دست از آستین بیرون # ~~کرد ، نزدیک پانصد1 ضربه2 بیش دیدم بردست او ، بعضی اندمال پذیرفته ~~وبعضی # ~~هنوز مجروح ، و بعضی داروهای خشک و تر بر وی3 نهاده در قبیحترین منظری # ~~و ناخوشترین صورتی چنانکه طبع را2 از آن نفرت آمد5 . و چون سورت شراب # ~~در ما اثر کرد سبب آن جراحتها از او پرسیدم ، گفت : آن6 حادثهای7 به ~~غایت # ~~نادر و عجیب است ، و می ترسم که اگر8 تقریر کنم بعضی مردم را از غایت # ~~شگفتی که هست باور نیاید. گفتم: البته متفضلا9 این لطف بباید فرمود. ~~گفت : # ~~پارسال همین وقت در پیش وزیر ایستاده بودم ، مرا فرمود تا10 به دمشق ~~روم به. # ~~مثآل این مهمتی که اینجا آمدهام و کتابی مختوم به عامل دمشق به من داد ~~وبهعامل # ~~هیت بنوشت تا بدرقه11 و12 خفرابا من بفرستد چنانکه (به سلامت)13 مرا به ~~مقصد # ~~و مأمن رسانند"1 ، و چون به هیت رسیدم عامل جمعی بزرگان را از احیاء ~~عرب # ~~به خفارت من نامزد کرد و با من بیست غلام جلد سلاح دار5 بود ، و مدتی # ~~بود تا کاروانی گرد آمده بودند و از خوف اعراب بادیه27 و قطاع الطریق ~~در # ~~هیت منتظر18 فرصتی مانده مرا خدمتی قبول19 کردند و آن اعراب را که ~~بدرقه # ~~بودند اجرتی معین گردانیدند10 تا در طریق با ایشان موافقت کنیم، و ~~عددبسیار # ~~جمع شدند و سه ms572 روزه21 راء در بیابان برفتیم؛ روز چهارم جمعی سواران ~~دیدیم # ~~از اعراب که)22 بدرقه بودند ، پرسیدیم که اینها کیان " باشند؟ و22 جوقی # ~~برای تفحص بر آن صوب25 براندند ، و چون نزدیک شدند به هزیمت باز گشتند ~~PageV02P953 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0400.png) # ~~و گفتند : بنی فلان اند1 . قبیلهای را از قبایل عرب نام بردند و گفتند ~~: میان ما و # ~~ایشان عداوت قدیم و حقد دیرینه است ومقصود ومطلوب ایشان ماییم2 ، ~~وایشان # ~~به3 عدد بسیار ، وقوت و2 هدت تمام دارند ، و ما را با ایشان قوت5 ~~مقاومت6 # ~~را متحیر بگذاشتند ویقین شدمارا8 که آن قطاع9 زمرهای بودند10 از آن ~~خفیر1 # ~~وآن غدر11 بایکدیگرمقر رکرده بودند ومیعاد نهاده ، پس2 بفرمودم ~~تاکاروانیان4. # ~~را جمع کردند و ( غلامان سلاح ور که با من بودند و تنی چند از ~~شتربانان)5 # ~~که سلاح داشتند چون دایرهای گرد آن کاروان در آمدیم ، و من با اهل ~~کاروان # ~~و غلامان خویش 16 گفتم : اگر (این جماعت دزدان) 17 مال و متاع و ~~اقمشه18 # ~~که (در این کاروان است19)20 ببردندی واشتران و اسبان به ما21 ~~بگذاشتندی22 # ~~تا جان به سلامت ازاین بیابان به آبادانی23 توانحتیمی24 برد سهل بودی، ~~اماایشان # ~~اول قصد مراکب و دواب کنند و ما در این بیابان از حرارت آفتاب و عطش5 # ~~هلاک شویم؛ پش به اتفاق یک دل ویک تیغ شویم" و با خویشتن17 مقر ر کنیم، # ~~که تا جان در29 تنما باشد نفس ومال تسلیم نکنیم30 ، باشد که (خدای - ~~تعالی)1 PageV02P954 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0401.png) # ~~نصرت بخشد1 و ایشان را منهزم گردانیم و به سلامت برویم ، و اگر کشته ~~شویم # ~~به تیغ (کشته شدن)2 آسان تر از آن باشد که به آفتاب و تشنگی هلاک شدن3 ~~. # ~~و ازوقت زوال تا نمازشام با ایشان قتال سخت و کار زار عظیم بکردیم ~~ومردانگی # ~~بسیار بنمودیم چنانکه ( عاجز گشتند و)4 بر ما دست نیافتند و از ایشان5 ~~چند6 # ~~کس مجروح ومقتول7 شدند ، باز گشتند و به8 نزدیک9 ما بر10 طرفی نزول ~~کردند # ~~و اهل ms573 قافله به اکل و نماز مشغول شدند و من جهد کردم تا متفرق نشوند ~~وبیدار # ~~باشند ، خلاف امر من کردند ، بعضی را غرور وغفلت و بعضی را کسالت و # ~~کلالت برآن داشت که بهخواب مشغول شدند و دزدان (فرصت طلب بودند)11، # ~~نا گاه شبیخون آوردند و بر ما دست یافتند و تیغ در آن جمع نهادند و ~~چون2 # ~~مدبر مصالح آن قوم و زعیم1 و رایزن آن طایفه مرا14 میدانستند در کشتن ~~من # ~~مبالغت بیشتر کردند و اعضا و جوارح مرا به جراحات بسیار و طعنات15 ~~بیشمار # ~~باره پاره گردانیدند6 و بدان17 گمان که مرا از جملهآ قتیلان18 دانستند ~~در کشتن # ~~من متیقن بودند ، مرا بماندند وکاروان را19 براندند ، و چون با هوش ~~آمدم و0 # ~~درنفس خویش"1 قو تی یافتم و تشنگی برمن غالب بود به جهد وتکلف برخاستم # ~~نا آبی طلب کنم وچون)22 تمامت کاروان گاه بگشتم13 و آب نیافتم12 و از # ~~انین25 مجروحان ( ونالهآ خستگان)26 که از حیاتشان رمقی27 پیش28 نمانده ~~بود # ~~دل29 ضعیف شد و امید از زندگانی برداشتم و دل بر هلاک نهاده 30 ، گرد ~~قافله PageV02P955 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0402.png) ### | عت جمد از شلت # ~~می گشتم (برامید آنکه)2 سایه بانی یابم2 که ساعتی2 از حرارت4 آفتاب ~~مانع # ~~آید5 ( و بدان سبب لحظهای در موت تأخیری باشد) . در اثنای آن ترد د ~~پایم # ~~در سنگی آمد و بر جثتهای افتادم8، ندانستم که چیست چنانکه طول و عرض # ~~آن شخص به طول وعرض من پوشیده شد وچون حرکت کرد تا 9 از (زیر من)0 # ~~بیرون جهد نگاه کردم شیری بود، ازخوف هردو دست در گردن او کردم و سخت # ~~بگرفتم وقضا را شکم من راست بر پشت او بود2 وهردو پای" در زیر12تهی- # ~~گاه اوسخت گردانیدم14، وچون خوف15 غالب شد16 گوئیا17 خون در18 عروق9 # ~~منجمد شد20 و (بدین سبب از سر)21 جراحتها باز ایستاد و موی پشت شیر # ~~پعضی سر23 جراحتها را24 بگرفت و (اعضای من به خونی که از جراحتها ms574 می ~~آمد # ~~به پشت)25 شیر26 باز دو سید چنانکه" بدان سبب مرا نگاه داشتن4 خود بر # ~~پشت او آسان تربود، وچون شیر حالتی دید که هر گزمثآل آن ( مشاهده ~~نکرده) # ~~بود خوف براومستولی گشت و به سرعتی هرچه تمامتر بر22 یک سمت دویدن3 # ~~گرقت ، چنانکه بیم بود که (اعضای من) 34 از شدت رفتار 35 از یکدیگر جدا # ~~نشود26 (و با آن همه ضعیفی شیر سواری مینمودم ، و باوجود آنکه تصو ~~رچتان # ~~بود)27 که تعجیل او" در مشی به سبب40 آن است که21 مرا یه42 بیشهای برد ~~PageV02P956 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0403.png) # ~~که وطن اوست)1 وهلاک کند2 ، اما حیات ییک ساعت3 را غنیمت میشمردم # ~~و امید فرج (مرا بدان2 باعث میبود که بر پشت او استوار میبودم و با آن ~~همه # ~~ضعیفی شیر سواری مینمودم)5 ، و هر گاه 6 که شیر قصد آن کردی که نجنبد7 # ~~بای فراتهیگاه8 او زدمی تا باز به شتاب تمام9 دوان گشتی و10 از حال11 ~~سواری # ~~و مرکب11 خویش" تعجب مینمودم و خدای را حمد و ثنا می گفتم و2 ساعتی # ~~امیدوار میشدم15 ولحظهای ناامید می گشتم16، وچون نسیم سحری وزیدن گرفت # ~~قوتی درنهاد من پدید آمد وچون صبح طلو ع17 کرد آوازی18 ضعیف19 به سمع20 # ~~من رسید و هر لحظهای21 قویتر میشد چنانکه به آواز چرخ دولابی22 ماننده ~~3 # ~~بود22 ، نگاه کردم رود فرات را دیدم و دولابی بر کنار قرات25 می گشت26 ~~و4 # ~~شیر هنجار فرات بر گرفت ، و ( بعد از آن)28 برشظ فرات روان شد29 تا30 ~~به - # ~~گذر گاهی رسید ، به آب فرات در رفت و31 (خواست تا با شنا)22 از آنجا33 # ~~بگذرد و24 بر جراحتهای من که به25 موی شیر26 باز37 دوسیده بود ( به ~~سبب)8 PageV02P957 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0404.png) # ~~آب1 گشاده شد ، با خود گفتم : اکنونا وقت3 خلاص است4 ، خود را ازپشت # ~~شیر بیفکندم و فرا آب دادم و شیر رهایی از دست من غنیمت6 شمرد وبه ~~تعجیل # ~~از آب بگذشت 7 و من به ممر ms575 آب فرو رفتم و 8 به جزیرهای رسیدم ، قصد آن # ~~جزیره کردم و از آب برآمدم و از الم جراحت و آسیب حرکت قوت از من # ~~رفته بود و از لحوف10 وفزع عقل ازمنزایل11 گشته12، خود را بر ~~کنارجزیرهای، # ~~بیفکندم14 ، و از خویشتن15 خبر نداشتم تا آنگاه16 که حرارت آفتاب در ~~مناثآر # ~~کرد ، به صد تگلف خود 12 را18 به 19 سایهآ (درختی انداختم) 20 ، نگاه ~~کردم ، # ~~شیر را دیدم از21 آنطرف فرات درمقابل22 من ایستاده ودر23 من ~~مینگریست24، # ~~از وی هیچ خوف در دل من نیامد25 و آن روز تا نماز دیگر در سایهآ آن ~~درخت # ~~بودم ، نمازدیگر" زورقی دیدم1 در میان فرات18، فریاد بر آوردم29 و ~~(التماس # ~~کردم)20 که مرا در زورق نشانند1، اجابت نکردند و گمان بردند که1 جاصوس # ~~دزدان23 و34 راهزنانم35 تا آنگاه26 که جراحتها37 بدیشان38 نمودم29 و ~~سوگندها PageV02P958 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0405.png) # ~~خوردم که در1 جزیره بیرون از2 من کسی3 نیست ، و قصهآ خویش4 بگفتم* و # ~~شیر را از دور بدیشان نمودم6 ، رحم کردند و مرا در زورق نشاندند (و چون ~~در # ~~زورق نشستم)8 بی خبر شدم و (تا روز دیگر بیهوش بودم)1 ، چون10 (با خود # ~~مدم 117 خود را (دیدم) 12 جامههای پاله13 بوشانیده14 و جراحتها5ا ~~بیسته16 و # ~~مرهم نهاده ، وهمان روز به هیت رسیدم" و3 عامل (آنجا را خبر کردم)11 از # ~~حال خویش:2 ، و چون (او را خبر شد)21 مرا به سرای خود23 برد و تعهتد24 # ~~و تیمار25 فرمود26 و چون احوال با او شرح دلدم گفت : از آن موضع که ~~کاروان # ~~را قطع افتاد تا (بدان جزیره )27 چهل فرسنگ است28 ، چند روز آنجا بودم ~~و # ~~بعد از آن آنچه ما لابد بود از جامه و نفقهآ راه و زورق جمله29 ترتیب ~~کرد ومرا # ~~به بغداد فرستاد ومدت ده30 ماه در بغداد معالجت کردم21 تا صحت ~~یافتم(وچون # ~~مرا جراحات32 افتاده بود و رنجها رسیده)33 وزیر (خواست که تلافی و ~~تدارک # ~~آن مشقتها کند ، مرا)33 ms576 بدین طرف نامزد فرمود . # 1- مجا : ل این 2- ت : تدارد %~% 3- مجا وت : له دیگر %~% * # # مبا . خود %~% 4- مجا : ل و خون خود را در گردن اهشان کردم # # بر ،هوون مودر د کردن این کردم، با من %~% ت:کاهند ### | 1- ### | 1 ### | ### | 2 PageV02P959 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0406.png) # فصل - فایده در این حکایت آن است که معلوم و محقق می گردد که1 چون # ~~باری - تعالی2 - خواهد3 که بندهای را از ورطە4آ هلاک5 خلاص دهد و از ~~لجتهآ # ~~بلا به ساحل نجات رساند ابواب مرحمت از آنجا 6 که در حساب نباشد گشاده # ~~گرداند و اسباب دولت از آن جهت7 که امید ندارد فراهم آرد، هرچه آنرا ~~سبب # ~~فنا داند موجب بقا شود و آنچه ما8 را مایهآ مرض نماید9 علت شفا گردد، ~~[طعنات # ~~بلا که ازدست حوادث دروجود آید بادر ععصمت ایزدی پایداری نتواند کرد و] # ~~تا از انفاس معدود نفسی11 باقی بود قصد هیچ موجود در اعدام او به اتمام ~~نرسد # ~~و چون اجل مقدور ناهی"1 او گردد سعی" ساعی وافی1 و واعی او نتواند بود # ~~که : (قوله تعالی)15، (فاذا جاء آجلهم لا یستأخرون ساعتة ولا یستقدمون) # ~~و در این معنی می گویم. # العربیة ]16 : # آلحیف و النصل لا یردیک و الاسل ### | إن لا دوافقها التقددر و الآجل # اذ 17 حان18 حمن هلاک المرء مین قمر ### | لا یمنع الجبن منه الخوف و الوجل PageV02P960 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0407.png) # ~~فولا یعیش جبان کط مین جبن ### | ولا یموت علی اقدامیه الیطل # ~~فلا تحوز غنی بالجهد و الطلب ### | و لیس یحرمک التقصیر و العل # ~~ان لم یؤهر سوی التقدیر فی ارب ### | سیان عندی إذا آلعرد و العمل # ~~الفارسیتة : # ~~هلاک کی شود از زخم تیغ و نیزه و تیر ### | کسی که در اجلش باشد از قضا تأخیر # ~~اجل حصارحصین است رخنه کی گردد ### | به منجنیق ستم جز به یاری تقدیر # ~~مدبتری است صلاح و فساد عالم را ### | به علم وقدرت خود ایزد علیم و قدیر # ~~نبشتهاند بدو نیک7 پس4 تو فارغ باش ### | که در محرر ms577 کمتر اثر کند تدبیر # ~~کشیده دار عنان خیال چون نرود ### | چز آنکه نوک قلم9 کرد در6 ازل تحریر # ~~مپز مزور شهوت اگر نه بیماری ### | که کار گر تبود در قضای حق تزویر # ~~ز خود امارت خیر و صلاح کی بینی ### | چو نفس پرشر12 اماره هست برتوامیر PageV02P961 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0408.png) # ~~وزیر وشه چه کنی شاه بی وزیر طلب ### | حریص شهوت شاهی مباشو زور وزیر # ~~جوان مزاجی، در آرزو و کودک طبع ### | اگرچه دعوی هقل و خرد کنی چون پیر # ~~ز هیچکس متأثر نگرددت خاطر ### | چو بر مؤثتر داری نظر نه بر تأثیر # ~~به گرم وسرد جهان ده رضا ولی6 زنهار ### | ز زمهریر و بدان7 سرد و گرم9 راز اثیر # ~~مسخر تو شود شیر در بیابانها ### | اگرچنانکه سگ نفس را کنی تسخیر9 # الحکایة الخامسة من الیاب التاسع - مؤلتف کتاب گوید10 جوانی11 (حکایت # ~~نرد)12 که در صدق سخن از عیب و ریب مبرا بود و13 منهل یقین من به سداد # ~~او از کدورت شک مصفی 14 ، که وقتی از واسط عزیمت15 بغداد داشتم و در # ~~وسط راه به موضعی16 میرفتم از دور بیشهای دیدم در غایت تاریکی و سهمنا ~~کی # ~~و شیری بر کنار بیشه ایستاده ، و چون مرا بدید به تعجیل 2 هرچه تمامتر ~~(روی # ~~به من نهاد)18 ، و1 بیم آن بود که از تنم روان و از دلم هوش و توان ~~برود و PageV02P962 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0409.png) # ~~زنلهای بودم چون مرده ، (وروانی چون افسرده) ، مرگ معاینه میدیدم # ~~و اجل مشاهده می کردم، نه دست برآویختن و نه پای گریختن ، اعضا و # ~~جوارح ازخوف و رعب سست گشت و هلاک محقق8، و جز تسلیم و تفویض # ~~چارهای ندانستم ، ومن در غلوای آن بأس و اثنای آن یأس بودم که باد ، ~~بنی # ~~حشیش9 که آنرا با درو10 خواتند11 از زمین برکند و بگردانید ، و هم از ~~آن # ~~جنس در"1 ممر باد بسیار بودند13، دریگدیگرمی آویختند و بر14هم15 می ~~آویخت16 # ~~تا مقدار17 پشتهای بزرگ شد و از ms578 صورت آن جثهآ عظیم در نظر شیر آمد و از # ~~کمال سرعت)18 که باد آن پشته را به روی شیر باز میبرد0 رعبی برشیر غالب # ~~شد و20 روی21 با22 بیشه (ای کرد) 23 . قوت 24 در نهاد من پدید آمد و از ~~آن # ~~پشتهآ خار گلزارحیاتم نضارتی25 یافت واز آن دستهآ حشیش درقوت دلخویش # ~~خخاصیت زعفران مشاهده کردم27 و شیر آن شوک را شوکتی دانست و آن گیاه را # ~~سپاهی پنداشت و28 به هزیمت برفت و من حیات را غنیمت شمرده به سلامت با # ~~خانه آمدم . # قصل - وفایدهآ این حکایت با اصحاب وقایع29 و ارباب بلیات عاید میشود # ~~و وثوق ایشان درغمرات شدت به فضل باری - تعالی - زاید30 می گردد که ~~هرچند PageV02P963 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0410.png) # ~~معضلات امورنامتناهی باشد چون دستگیر فضل الهی بود به ضعیفترین سپبی ~~مرایر # ~~دواهی واهی شود چنانکه می گویم . # العربیة ]2 : # # لا قیاسن عن الخلاص و ان یعن %~% لی شده فردأ عن الاحباب # # تم عضلته قد آعضلت هازالها %~% لطق الإله بایسر الأسباب # الفارسیتة )6: # ~~خدای - عز وجل - چون خلاص خواهد داد ### | ز ورطهآ غم و اندوه مبتلائی را # ~~به فضل و مرحمت خویشتن 7 شود8 دافع ### | به کمترین سیبی سخت تر بلائی را # العکایة السادسة من الباب التاسع - ابن ابی سلمة العسکری گوید9 : به چشم # ~~خویش دیدم که مردی 10 از مشاهیر و ارباب نعم در اصفهان11 مفلوج شده بود ~~و # ~~تمامت اعضا و جوارح او از حرکت بازمانده و زبانش نیز گران گشته و ~~درعسکر # ~~و معالجت می فرمود . آن مفلوج را غلمان 12 و حواشی او مکرم و محترم به ~~13 # ~~امید مداوات به مسکر آوردند (و روزبیگاه بود که به عسکر رسیدند)2 و در # ~~حوالی شهر کاروانسرایی بود که15 ازبسیاری عقارب جراره که در آن خان ~~بودخالی # ~~گذاشته بودند و کس در آنجا نزول نکردی . ایشان بدان 16 وجه که (الغریب # ~~اعمی)7 در آن خان ثزول کردند تا روز دیگر منزلی طلب کنند و تمام18 ms579 ~~غلامان PageV02P964 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0411.png) # ~~و خدم که با، آن مفلوج بودند بر بام رفتند و او را در1 صحن سرای2 ~~بگذاشتند2 # ~~بدان سبب که گمان4 ایشان آن بود که نشاید که5 مفلوج بر بام6 در شبنم ~~بخسید2. # ~~وچون8 بامداد9 ازبام فرود10 آمدند11 مفلوج را دیدند نشسته و پیش از ~~آن12 کسی # ~~یایستی که او را از13 پهلوبه14 پهلو15 گردانیدی، و به زبان فصیح سخن می ~~گفت و # ~~در مدت16 ایام17 افلاج جز به رموز و اشارت مراد خود تفهیم نتوانستی کرد ~~، و # ~~همان روز به پای خویش18 از آن گاروانسرای15 بیرون آمد و نه او و نه ~~اصحابش # ~~سبب آن صحت ندانستند ، طبیب را حاضر کردند و کیفیت حال با اوشرح دادند # ~~و بیان موجب شفا التماس کردند . طبیب تمام21 اعضای او [را]22 تأمل کرد، # ~~اثر گزیدن کژدمی دید برانگشت23پای او، فرمود24 که25 درحال از آن ~~کاروانسرای16 # ~~نقل کند27 که آن موضع جرارات28 است و هر کژدم جراره که شخصی رازخم # ~~کند در حال هلاک شود29 ، و تو به چیزی شفا یافتهای که هزار کس20 بدان ~~سبب # ~~مردهاند31 ، زهر آن جراره32 برودت فالج را دفع33 کرده است34 ، و چون از # ~~هردویکی غالب نبودهاست مضرت یکدیگررا دفع کردهاند39 و توسلامتیافتهای26 ~~PageV02P965 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0412.png) # ~~و بعد از این1 حدت حوارت در اندرون تو اثر کند1 ؛ به شربتی مبرد آنرا ~~دوا # ~~کنم و3شفای4 تمام5 حاصل شود6 وچنان7 بود که او گفت، حرارتی بروی مستولی # ~~شد و به8 دو سه9 شربت تسکین10 یافت و11 تندرست و خوشدل12 با 13 ولایت4 # ~~خود رفت . # فصل - در ایزاد این حگایت فایده آنست که مرد باید15 در رخا14 و شدت # ~~و نعمت و محنت نظر بر آفرید گار (بی آلت)17 و کردگار بی علت دارد ، اگر # ~~چه اسباب18 دولت ونعمت19 دست در یکدیگر نهد20 آن پایدار نشناسد وموجب # ~~رفاهیت وفراغت نداند ، و اگرچه انواع شدت و محن (متوالی و متواتر)1 # ~~بیند امید خلاص و نجاح فاتر نگرداند ، که بسیار نعمت ms580 و مکنت باشد که در # ~~نزدیکترین وقتی به هجز ومحنت مبدل گردد و بیشتر شد ت و بلیت آن بود که # ~~در اقرب الاحوال به دولت و اقبال مفضی شود، و بهتر آن باشد که طریق ~~تسلیم # ~~وتفویض سپرد. وچون فوامض اسرارباری تعالی به تجربه وقیاس معلوم نمی ~~گردد # ~~بیشتر آنست که ( آنچه گمان) 22 نفع23 برد عین مضرت باشد و آنچه مضرت # ~~شمرد محض منفعت ، چنانکه از 24 این ابیات رایحهآ آن25 معنی به مشام ~~جان26 # ~~م رصل . ### | 7- ### | 10 PageV02P966 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0413.png) # العربیة : # # آلا رب شیء ظته المرء مهلکا %~% یصیر یعیش المرء آقوی الوسائیل # # و کم سبب درجی العیوة به وقد %~% یکون مییدا و هو تیس بهادآل # # وذا جد خطب واستحال زواله %~% وصبرک والتسلیم خیر المخائل # # کفاک اله الارض کهفأ و مؤئل %~% اذا هو لا برضی بخیبته، آآل # # الیه احله5 فی المعضلات دفاعها4 %~% دریها2 ویجری، الغوزمن شر حائل # الفارسیة ]10 : # # بس غم که دلیل شادمانی گردد %~% بس رنج که گنج شایگانی گردد # # بس چیز که تو علت مر گش دانی %~% سرمایهآ عیش و زندگانی گردد # فی هذا المعنی)11 : # # گردامنت از لوث هوی پاک شود %~% در چشم توسیم وزر کم ازخاکشود # # بگذر ز طبیعت که چو خواهد ایزد %~% تریاک چو زهر و زهر تویاک شود # نعکایة الابعة من الباب [التاسع] 12 - حکایت کرد دیسم14 بن ابراهیم # ~~الکردی ]15 که در7 بعضی از بلاد آذربیجان17 متغلب بود و19 دشمن اورا از # ~~آن موضع که در تحت تصر ف او بود از عاج کرده بود و او به نصرت خواستن # ~~و استمداد ویاری طلبیدن و استنجاد به حضرت سیف الدوله آمده به حلب ، که # ~~در دیار19 آذربیجان0 رودی است که آنرا کر21 خوانند واز سرعت رقتن24 آب ~~PageV02P967 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0414.png) ### | فرج بعد از شدت # ~~ه1 کشتی بروی گذر نتوان2 کرد ، و قعری3 عمیق دارد و کنارههای آن سنگ # ~~رهگذریان10 برآن11 پل بود ، وقتی من با لشکر خویش"1 بر آن پل می گذشتم3 # ~~و عورتی ms581 را14 دیدم کودکی شیرخواره در قماطی سرخ پیچیده و (در آغوش)5 # ~~گرفته16 ، استری17 باری18 دوش19 بر20 آن عورت زد"2 و عورت به میان پل ~~از # ~~بای در آمد و بچه از دستش رها شده12 در آب افتاد و پلی به غایت بلند ~~بود (واز # ~~سقف پل تا صفحه23آ آب [ بعد ]24 بسیاربود و در میان25 سنگهای26 بزرگ # ~~و هیچکس در هلاک آن کودک شک نکرد و از جزع مادرش فتنه در لشکر # ~~افتاد31 ، و چون کودک از دست مادر22 رها شد ، من12 احتیاط34 می کردم35، ~~چون # ~~به آب رسید غوطهای بخورد و در حال بر36 سر آب آمد ، و در حوالی آن پل # ~~عقابان38 بسیار آشیانه داشتند39 ، اتفاقا در این30 ساعت که کودک در آب ~~افتاد PageV02P968 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0415.png) # ~~عقابی بر سر این پل، پرواز می کرد ، چون کودک را’ بدید که (بر سر آب # ~~می گشت)5 سرخی6 قماط او7را (درطمع)8 گوشت9 افکند10، در آمد ومخلب11 # ~~در قماط12 استوار کرد و او را از سطح آب بربود " ، و هنجار صحرا وخشکی # ~~کرد14 ، مرا در خلاص آن طفل طمع افتاد ، (سواران را) 15 بفرمودم" تا بر # ~~صوبی که عقاب هنجار آن موضع داشت بتاختند و من نیز موافقت کردم ، و چون # ~~عقاب (آن طفل)17 را بر زمین نهاد ، اول 18 ابتدا (به قماط)11 کرد و پیش ~~ار # ~~آنکه مخلب و منقار او به2 طفل21 رسد23 سواران بدو23 رسیدند و (اورا)24 ~~از # ~~جوانب به صیحه و فریاد 25 از سر7 طفل دور کردند12 ، چنانکه از (حیرت و # ~~دهشت)28 بدان29 نپرداخت (که المی بدو رساند)30 وطفل را همانجا31 ~~درقماط32 # ~~رهاکرد ، و چون طفل را بر گرفتند به سلامت بود و هیچ زخمی" وجراحتی بدو # ~~برسیده [ بود ]34 نگونسار 35 کردند تا آبی که از رود در جوفش رفته بود # ~~بیرون آمد و22 به سلامت از قعر آب38 و چنگل49 عقاب با مادر20 رسید . ### | 8- ### | 11- ### | 16 مجا : ### | 22- PageV02P969 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0416.png) # فصل2 - و از این حکایت کمال الطاف2 ms582 باری تعالی در حق بندگان مشاهده # ~~میافتد ، که چون خواهد که بتدهای را3 از اجهآ هلاک به جوی4 خلاص5 رساند # ~~و از حضیض یواربه اوج فوز و مناص برد بواعث در اندرون مرغ و ماهی و # ~~رعیت و سپاهی انگیزد، تا هریک بی قصدی موچب خلاص و سبب مناص او # ~~گردند9 ، چنانکه در10 صورت حادثه11آ افتادن12 آن کودک در آب و قصد ~~هلال13 # ~~او از عقاب تحقیق این معنی می کند و14 این ابیات15 (از گفتهآ من براین ~~گواهی # ~~ایدهد)16 . # العربیة : # # من کان حرز الثه واقی عرضه %~% یجزیه فی الأولی وفی العقیان # # ویصنه9 من آلم العقاب وانیکن %~% فی الجو بین مخالب العقبان # التوجمة20 : # ~~آنرا که (حرز باشد یار21) 22 عصمت خدا ### | ماند همیشه محروس 22 از وصمت بلا # ~~در قعر بحر اگر فتد از دست حادثه ### | بر اوج چرخ اگر بردش چوبهآ 24 قضا PageV02P970 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0417.png) # ~~آید ز بحر بیرون بی عیب همچو در ### | گردد ز اوج نازل و بی رنج چون صبا # ~~هم شوند یار ز بهر خلاص او ### | هم اندر آب ماهی و هم مرغ در هوا # الحکایة الثامنة من الباب التاسع - جمعی ثقات از مشایخ دریابار2 که ~~دردیار3 # ~~هندو بلاد3 سند تردد و اختلاف داشتند حکایت کردند که در آن دبار شایع و # ~~مستفیض و مشهور و معروف بود5 که مردی از جملهآ صیادان که معاش اواز صید # ~~فیل بود6 گفت عادت من در شکار فیلان چنان بود که در مشرعی9 که مسکن # ~~پیلان10 بودی تیزی که پیکان اورا11 زهر آب داده بودمی11 برمقتلی14 (از ~~مقاتل)4 # ~~پیل15 بازپسین زدمی، (از درخت)2 و دندان فیل18 و پوستش جدا کردمی . # ~~یک نوبت هم بر این عادت فیلی را زخم کردم و آن فیل19 بیفتاد و بانگی ~~صعب # ~~یکرد ، و فیلان دیگر بگریختند و (بعد از)20 لحظهای21 فیل بزرگتر باز ~~گشت و # ~~بر سر فیل مجروح بایستاد و در تیر مینگریست و موضع چراحت میدید ، # ~~و چون او باز گشت ms583 تمامت فیلان12 باز گشتند و برسرآن پیل 25 زخم خورده6 # ~~بایستادند، وآن پیل27 مجروح اضطراب می کرد تا28 هلاک شد ، وپیلان29 ~~دربیشه PageV02P971 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0418.png) # ~~متفرق شدند و یک یک درخت را می پژوهیدند و تفتیش می کردند و من به هلاک # ~~خویش1 متیقن شدم ، و آن فیل بزرگ2 بدان درخت آمد که من بر3 آنجا بودم، # ~~و چون نیک تأمل کرد4 ، مرا بدید وخود9 را در درخت مالید1 و بدان9 عظیمی # ~~(و بزرگی)10 از بیخ برکند11 و (بر زمین انداخت)12 ، و13 شک نکردم که14 # ~~همین لحظه (بی توقفی )15 مرا هلاک کند16 (و در زیرپای آس کند)17 وفیلان # ~~دیگر قصد من کنند18 . فیل بزرگ (پیلان19 دیگر)20 را21 منع کرد12 و در ~~من # ~~و تیر و کمان23 تأمتل24 کرد25 و بعد از آن خرطوم فرا کرد17 و"2 مرا بر ~~گوفت # ~~و (بهرفق)28 برپشت خویش29 نهاد، وتیرو کمان بر گرفت و به من داد وباز ~~گشت # ~~و روی بدان طریق نهاد که آمده بود ، و بیلان30 دیگر در1 پی او می ~~آمدند32 تا # ~~به33 موضعی رسیدند که ماری به غایت4 بزرگ بر مثال اژدهایی آنجا خفته ~~بود # ~~و چون فیلان را بدید روی بدیشان آورد و یه سهم در ایشان میدید25 فیلان ~~ازدور # ~~بایستادند از او مچتنب36 و محترز میبودند37 ، آن فیل بزرگ مرا برزمین ~~نهاد # ~~و (تیر و کمان پیش من نهاد و)38 به خرطوم به سوی مار اشارت می کرد2 و ~~PageV02P972 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0419.png) # ~~به تیر و کمان باز مینگریست . مرا معلوم شد که میخواهد که مار را به ~~تیر # ~~بزقم، و، من قیر در کمان نهادم و بر3 اژدها راست کردم و تا پر در او 4 ~~نشاندم5 # ~~و دیگری بر عقب او، همچنین6 مار7 مجروح شد و بیهوش بیفتاد ، وچون ~~فیلان8 # ~~دیدند که تیر کار گر(آمده است)9 فیلی10 برفت11 ومار را درزیردست12 وپای ~~خود # ~~خرد]12 گردانید و" فیل بزرگ15 مرا16 برپشت خویش17 نهاد و به تعجیل ~~دویدن # ~~گرفت و ms584 فیلان دیگر براثر او ، تا آنگاه که به بیشهای رسید که من ( آن ~~بیشه را) # ~~هر گز ندیده بودم)18 ، (چندین19 فرسنگ طول و عرض آن بیشه بود و چندین # ~~هزار فیل مرده و بعضی پوسیده شده در آن بیشه افتاده بود و استخوانها ~~مانده . # ~~ان)20 فیل بزرگ دنداتهای21 پیلان 22 مرده 23 را 24 جمع کرد (ویک به یک # ~~فیلان را)25 اشارت می کرد26 و (آن قدر)27 از آن دندانها که28 (برپشت ~~او)9 # ~~تعبیه30 میتوانست کرد31 می نهاد32 تا33 تمامت فیلان را24 ( بار کرد )25 ~~ومرا بار # ~~دیگر ( به رفق)36 برپشت خویش نهاد و به"2 راهی که به جانب ولایت ~~ومعموری PageV02P973 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0420.png) # ~~می کشید پوییدن گرفت1 و (دیگران برعقب او)2 تا3 به موضعی رسید4 که ~~دیههای5 # ~~آن6 از دور پیدا بود 2 ، آنجا توقف کرد و پیلان8 را اشارت کرد که 9 آن ~~. # ~~دندانهای پیل11 که بر پشت ایشان بود بر زمین ریختند و مرا نیز11 برزمین ~~نهاد2 # ~~و باز گشت17 و من به نزدیکترین15 دیهی (از دیهها) 16 رفتم و حمتالان ~~(به کرا # ~~ثرفتم)17 و18 دندانها بدان19 دیه20 نقل کردم و مبالغی21 مال22 از بهای ~~آن حاصل # ~~شد واز جملهآ اغنیا ومتمولان گشتم وخدای - عز وجل - را برحصول سلامت # ~~و احراز آن غنیمت شکرها گزاردم . # فصل - و در این حگایت آنچه اعتبار را میشاید و از وی 22 فایده می توان # ~~گرفت سه موضع است : # یکی آنکه اگر از شخصی خیانتی بزرگ و چریمهای عظیم (صادرشود)4 # ~~ومستوجب هلال25 ومستحق بوار وعقاب گردد و باعث او بر آن خیانت26عداوت # ~~ذاتی و دشمنی حقیقی نبود و به غرضی طاری و مقصودی عارضی27 بر آن جریمه # ~~اقدام تموده باشد و در احیاء او منفعتی عام ومصلحتی شامل تصور توان کرد ~~و # ~~در اهلاک جز28 انتقام29 فایدهای20 دیگر نه31 ، ابقا را بر اتلاف مقدم ~~باید داشت # ~~و چذب آن منفعت و دفع آن بلیت که به وجود او 22 متعلق است غنیمت ms585 43 ~~PageV02P974 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0421.png) # ~~باید1 دانست چنانکه آن فیل چون صیاد را به فراست مستعد2 مقاومت3 دشمنی # ~~بزرگ گمان برد به انتقام جنایت4 که مستوجب ایذا و نگایت بود مشغول نگشت # ~~و حصول مقصود خویش از اعدام وجود او اولیتر دانست و حقایق این معانیاز # ~~دقایق این منظومات معلوم5 میشود ، کما قلت6. # العرپیة 2 : # # اذا صلح الجالی4 یدفع بلیه %~% و جلب مراد فاعف عنه والیقه9 # # ادادة من فیه الافادة10 خیبته %~% و الحاف حیوان بار تاج سیته # # وفی مثل قد قیل آفلح من عفا %~% و هذا کلام قد هششت ببیقه # الفارسیة 112 : # ~~هر که در ابقای او نفعی بود ذات ترا ### | گر چه مجرم گشت با او لطف نیکوتر بود # ~~دوست یاید داشت او را از برای خویشتن ### | بهر دقع دشمنی چون سعی او درخور بود # ~~هر که باشد چاکرحرص12 ازبرای نفع خویش ### | چون نکویی بیند از تو مر ترا چاکر بود # ~~از پی آسایش خویشت چو رنجی مینمود # ~~تیغ در دست عدوشاید14 (شکستن را ولیک)15 ### | چون به دست تو فتد لایق به بند زر بود PageV02P975 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0422.png) # ~~خارگلبن گر بدر دا دامن از بیخش مکن ### | چون امید آن بود کز شاخ او گل بربود # دوم3- آنکه عاقل باید که4 پیوسته در دفع اعدا و قمع بد خواهان منتهز # ~~فرصت5 بود و چون ایشان را به حقیقت قاصد جاه و6 مال خود داند و نکایت و # ~~جنایت ایشان بارها در نفس و اسباب و حواشی و احباب خود مشاهده کرده ~~باشد # ~~از7 اندیشهآ اعدام و تدبیر انتقام8 خالی نبود و چون میسر شود توقف روا ~~ندارد # ~~چنانکه فیل در حق اژدها کرد9 و این ابیات اشارت10 بدین معنی می کند11 . # شعر1 : # # لا تأمنن عن .العدو وکیده %~% و بتائه قصر العناد وشیده # # وعلیه لادرحم وان یک 13 عاجزا %~% و اذکر قساوة قلبه فی ایده # # واذا ظفرت بحیلته تحتاجه13 %~% بادر الیها و اجتهد فی صیده # الفارسیتة 152 : # # چودانی دشمنیرا قاصد خود16 %~% مباش ایمن از او ms586 در هیچ مأمن # # عدو ز آمیزشت جوید ترقی %~% چنانک از امتزاج آب روغن # # (برای سوختنش ازخودجداکن %~% ولی چون اوسپر برآب مفکن # # کسی کو بد17 سیه دل همچولاله %~% چهسودارده18زبان آمد چوسوسن # # بودتیره ضمیری عیب جویی %~% بسان آینه رخ کرده روشن ### | کت : ندارد ### | 4- ### | - ک: ثدارد ### | 13- PageV02P976 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0423.png) # # هزاران دوست اندوزی چنان نیست %~% که خصمی را ببینی غل به گردن # # زنی بر گردن دشمن یکی تیغ %~% از آن بهتر که سازی خود وجوشن # # اگر چه دوست اندوزیست نیکو %~% ز کسب دوست بهتر دفع دشمن)1 # # درخت دشمنان را میوه رنج است %~% چو یابی دست او از بیخ بر کن # سیم1 - کسیرا که4 چون فایدهای5 بزرگ ومقصودی6 اصلی به معاضدت # ~~یاری7 و مساعدت همکاری ومعاونت قریبی وموافقت حبیبی8 حاصل آید درمگافات # ~~او به خیر و مجازات او به نیکویی به همهآ نهایتها و غایتها بباید رسید ~~چنانکه فیل # ~~درحق صیاد کرد ، و آدمی زاد باید که در دفع مضرت و جذب منفعت واقتنای # ~~مکاسب ومفاخر و لطف با اولیا و عنف با اعدا از حیوانات دیگر کمتر نباشد ~~، # ~~و در این معنی می گویم . # العربیة 10 : # # حفظ الدمام وحسن العهد منقبته %~% یصون عرض الفتی من کل آفات # # من گف عنک آذی خصم کفایته %~% و قام دونک فی وجه المخافات # # فلا تعفن11 عن اکرام جانیبه %~% و کافه دائما آولی المکافات # الفارسیة ]12 : # # هر که"1 نیکوییی14 کند با تو %~% به19 مکافات آن یکی ده کن # # چون از اخلاص او شدی آگه %~% زود ازاحسان خویشش16 آگه کن # # وانکه آورد17 رخ پیاده به18 تو %~% گر توانی به منصبش شه کن ~~PageV02P977 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0424.png) # # با چو در کوی خدمت تو نهد %~% از سرش دست ظلم کوته کن # # رتجکی چون زخاطرت برداشت %~% به فراغ دلش مرفته کن # الحکایة التاسعة من الباب التاسع - مروان بن شعیب العدوی2 گوید : من در # ~~حداثت سن و عنفوان شباب در نهایت قوت و غایت شجاعت بودم وزنی داشتم # ~~در دیهی ، نام4 آن دیه مناره بود5 بر چهار ms587 فرسنگی6 اهواز7، شبی با ~~زمرهای از # ~~اقارب آن زن به فسادی مشغول بودیم ، در اثنای آن (با یکدیگر عربدهای8) # ~~کردیم10 و بر همدیگر مفاخرت کردیم و آن عربده بدان ادا کرد که شمشیرها # ~~از نیام بر کشیدیم و مشایخ دیه11 ما را از یکدیگر باز داشتند و سورت ~~شراب و # ~~حدت12 غضب مرا بدان 13 باعث آمد که به طلاق 14 زن سو گند خوردم که آن # ~~شب در آن دیه نباشم، واز آن موضع تابه15 اهواز16 که وطن [من]17 بود هیچ ~~عمارت # ~~نبود ومن (از سلاحها با خود)19 تیغ وسپری10 داشتم و شب بهغایت تاریک # ~~بود"1 تا به بیشهای رسیدم (از بیشههایی که بر راه بود ، و)22 به ضرورت ~~بروی # ~~گذر می23 بایست کرد ، و24 چون اندکی در25 بیشه برفتم آوازی هظیم شنیدم6 # ~~ازعقب خویش27 ، باز گشتم28 (تا آن29 چه آواز است) ، و تیغ برهنه کردم ، ~~PageV02P978 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0425.png) # ~~شیری1 دیدم که مردی را2 در دهان داشت و آن آواز3 آن مرد بود . من 4 ~~بانگ # ~~بر شیر زدم و (دست به شمشیر بردم)5. شیر چون مرا بدید آن6 شخص را (که # ~~در دهان داشت)7 بیفکند و روی به من آورد8 . سپر در روی کشیدم و با او ~~قتال # ~~آغاز نهادم و حملههای او را9 دفع می کردم تا ناگاه ( وثبهای به قو ت ~~بکرد و) # ~~پتجهها بر آورد وخواست11 تا مرا بشکند13 ، خوبشتن13 فراهم گرفتم 14 و15 ~~به # ~~زمین باز دوسیدم16 چنانکه در زیرشیر پنهان شدم17 ، حملهآ او رد0 18 ~~شد19 و از # ~~قوت2 خود12 بر زمین"1 افتاد ، برجستم و پیشدستی کردم وضربهای1 بر # ~~دهان او زدم و تیغی بهغایت بر ان27 بود ، ومن به قوت (هرچه ~~تمامتربراندم)8 # ~~(جراحتی عظیم بکرد و شیر)21 بیفتاد و چند زخم (دیگر متوالی) و متواتر # ~~بزدم، تا آنگاه31 که هلاک شد32. باز گشتم و33 به نزدیک آنمرد24 رفتم ~~(که ویرا5 # ~~مجروح کرده بود ، تأمل کردم) 26 ، هنوز زنده بود (و نفس میزد)22 ، او ms588 ~~را # ~~بر گرفتم و از بیشه بیرون آوردم29 . نگاه کردم بازر گانی بود از39 ~~اهواز20 که1 ### | 8- ### | 31- PageV02P979 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0426.png) # ~~او را می شناختم و میان ما حق ممالحت بود ، دلم نداد که او را1 بر آن 2 ~~حالت # ~~(در آن بیشه)2 بگذارم ، او را برآن4 جاده بنهادم و با (آن موضع که ~~شیرافتاده # ~~بود مراجعت کردم)5 و سر شیر6 از تن باز کردم ، ایزاری بزرگ داشتم سرخ7، # ~~که اعراب بادیه (به جای پیراهن و ازار داشته باشند) ومرد مجروح (و سر # ~~شیر را)10 در آن ایزار11 نهادم وبر12 پشت بستم13 و روی به راه نهادم14 ~~، بامداد15 # ~~به16 اهواز17 رسیدم18 ، چون مردم19 (از موضع)20 مرا بدان21 حالت ~~بدیدند22 # ~~و23 ازکیفیت14 حادثه واقف شدند25 (متعجتب شدند)26 وحالتی (بهغایتهایل)7 # ~~دیدند و اعضای آن مجروح را (تأمتل کردند ، یک دو موضع اندک28 المی # ~~یافته بود)30، به مداوات آن31 مشغول گشتند ودراثنای مقاتله22 که با ~~شیرمی کردم # ~~اثر پنجهآ او33 به ران من رسیده بود (و اندک جراحتی کرده) 2 ، بعد از ~~آن 25 # ~~جراحت فور و7 ورم کرد و آن مرد پیش از من (به مدتی) 22 بره و سلامت # ~~یافت ، و هنوز زنده است و روز گاری بپایست38 تا ریش پای29 من التیام ~~پذیرفت PageV02P980 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0427.png) # ~~و هنوز وقت (باشد که)1 غوری و آلایشی2 پدید3 آید و آن مستی و جدل و # ~~هربده6 ومنازعت سبب حیات آن مرد وهلاک8 شیر شد9 ، (و چنان شری فاحش # ~~سیب خیری گامل گشت)10 . # فصل - و این حکایت دلیل است بر آنکه مبادی امور و ابتدای کارها درخیر # ~~و شر ونفع وضر وهدایت وضلالت11 و نقصان و کمال و دولت و نعمت و # ~~بلیت ومحنت )12 اعتماد را نمیشاید و به (فساد وصلاح)13 وخیبت ونجاح4 # ~~قطعأ و جزما حکم نمیتوان کرد ، چه بسیار 15 ظاهر حال هست که شر کامل # ~~مینماید و به عاقبت خیری شامل16 نتیجه میدهد ، و بی شمار کار باشد که ~~ضلال # ~~محض در خیال می ms589 آید وخاتمتش17 سرایت به هدایت می کند وصورت این حادثه # ~~چون معنی این حدیث که : (خیر الأمور بخواتیمها) حجت این دعوی وبرهان # ~~این معنی است ، و ابن ابیات (از گفتهٔ‌ من مؤکتد این سخن )18 . # العربیتة : # لا تعکمن علی شقاوة مدنب %~% بظهور جراتیه علئ العصیان # کم فتنه وقعت وآخرامرها %~% یفضی الی آمن وخصب مکان # وبلیه نزتت و صار نزولها %~% سببأ یددع الظلم والعدوان # وجنایته خصت علی الاصلاح %~% آساوه ادت الی الاحسان # وحریمته عظمت وآصبت21 بعدذا %~% عند22 الادابته موجب الغفران PageV02P981 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0428.png) # # فارج التجاح لعل امرک یافتی %~% کنهی ا عواقیبه إلی الرضوان # الفارسیتة4 : # # بص شر که به خیر گشت مفضی %~% س فتنه که موجب امان شد # # بس ز هر که کرد فعل تریاک8 %~% چون با افلاج هم عنان شد)7 # # چون اصل نشاط و مایهآ رنج %~% تقدیر خدای آسمان7 شد # # (در اول هرچه) کرد تقدیر %~% در آخر کار همچنان شد # # رنج دل تو نه رفج محض است %~% چون شادی جان دیگران شد # العکایة العاشرة من الباب التاسع - جمعی از نقلهآ اخبار و حملهآ ~~آثارحکایت # ~~کردند که از وفود اعراب مردی در وقت خلافت هشام بن عبد الملک به نزدیک # ~~او در آمد و گفت : یا امیر المؤمنین ا در این راه عجایبی دیدم که جنس ~~آن # ~~تدیدهام9 ومثل10 آن از کس نشنیده 11 ، هشام پرسید که چه دیدی12 ؟ گفت : # ~~چون13 متوجه حضرت امیرالمؤمنین گشتم و0 به 15 میان 7 کوه طی رسیدم از # ~~دست راست نگاه کردم ، شیری می آمد چون فیلی17 ، و ازدست چپ نگریستم18 # ~~ثعبانی قصد من داشت19، من20 درمیان دوخصم قوی و دو دشمن سهمناک متحت # ~~فرو ماندم و بهزاری وبیچار گی خدای را میخواندم22 ، و دست برداشتم وسر3 # ~~سوی آسمان کردم و این [دو]24 بیت به طریق مناجات بگفتم29 . PageV02P982 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0429.png) # لعربیتة1 : # با دافع المعروه ود دراهما %~% اتجنی یارب عن آذاهما # و من اذی من اددی سواهما %~% لا تجعلن شلوی3 من قراهما # الفارسیبة ]4 : # ~~ای5 دافع رنج و ms590 بلا بینی که شیر و ازدها ### | دارند قصد این گدا ز ایشان رهایی ده مرا # ~~وزغیر ایشان نیز هم مپند کز جور و ستم ### | این هردواصل رنج وغم خایند عضوم 7ناشتا # (چون من)8 این مناجات بکردم این9 شیر و اژدها هریکی از طرفی در10- # ~~آمدند و من چون مردهای که دروی هیچ حرکت و حیات نمانده باشد بر جای # ~~بماندم و11 هر دو مرا ببوییدند و باز گشتند . # فصل - از استماع وقرائت 12 این حکایت امیدواری مستمندان و فسحت # ~~امل حاجتمندان زیادت میشود ووثوق به کرم آفرید گار (جل جلاله)13 - ~~افزون # ~~می گردد . چون بندهای به بلائی گرفتار شود و به حادثهای درماند وبه ~~اخلاص # ~~به در گاه او التجا کند و به حضرت او15 پناه جوید ، به همه حال او را ~~در کنف # ~~عصمت خود گیرد ، و در حریم رحمت خویش بار دهد و از آن ورطه خلاص # ~~و از آن لجه مناص ارزانی دارد ، و در این معنی این ابیات منظوم است . # العربیة : # # کنف 16 الدله من الخطوب ملاذی %~% و ذراه هی ݣل الخطوب معاذی ~~PageV02P983 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0430.png) # # ألمستعید به ینال المبتفی %~% و یجیبه فی الخوف بالاتقاذ # # کن مخطصا فخلص إذا لم یتخدع %~% رب الوری بعبادة الملاذ # الفارسیتة : # # هر که ز اخلاص و اعتقاد نکو %~% در پناه حریم یزدان شد # همه اندوههاش شادی گشت %~% همه دشوارهاش آسان شد # # دستگیرش نوید لطف آمد %~% پایمردش امید غفران شد # فارغ از پایمال حادثه گشت %~% ایمن از دستبرد حرمان شد # از جحیم غروروحرص برست %~% در نعیم رضا و رضوان شد # از عنا رحمتش حمایت کرد %~% وز بلا عصمتش نگهبان شد # الحکایة الحادیة عثر من الباب التاسع - ابوسائب3 قاضی القضاة حکایت کرد # ~~در آن وقت که از همدان مفارقت کرده بود و شدت سفر بر راحت حضر # ~~اختیار کرده ، گفت7 : به زیارت روضهآ مقدسهآ حسین بن علی - رضی الله ~~عنهما8- # ~~میرفتم ، وچون از آن تربت 10 محتشم و مزار محترم باز گشتم ، عزیمت قصر # ~~هبیره داشتم ms591 ، و مجاوران مشهد مقدس11 ، مرا نصیحت کرده بودند که شرط # ~~احتیاط به جای12 آور ، و چون روز به آخر رسد در حصنی حصین مقام کن که # ~~در این ممرآت 13 شیران غرنده و سباع درنده بسیارند ، و دیهی نشان دادند ~~که # ~~امشب جهد باید کرد که14 نزول بدان15 دیه باشد ، ومن در آن سفر (ازاسب6 # ~~تکلف) 17 پیاده بودم و رخ18 به حصول ثواب نهاده0 ، بعد از آنکه در مشی ~~PageV02P984 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0431.png) # ~~امسارهت نمودم و1 ساعتی نیاسودم ، چون بدان دیه رسیدم2 در بسته بودند2 ~~و # ~~چندانکه جهد کردم اهل آن5 دیه2 در نگشودند و جواب دادند7 که پیش از این # ~~به چند روز شخصی آمد و همین تضر ع و زاری کرد تا8 بر وی رحم نمودیم و # ~~در حصن بگشادیم ، (واو را به خویشتن راه دادیم)10، قضا را 11 او خود # ~~جاسوس دزدان بود و (طلیعهآ راه زنان) 12 ، به شب در حصن بگشاد و ما را ~~به # ~~دست آن ظالمان13 باز داد و ما از آن روز باز هیچ13 بیگانه15 را16 به ~~خویشتن17 # ~~راه ندهیم ، اما ترا اگر موضعی میباید که امشب آنجا باشی (بدان18 ~~مسجد19 # ~~رو20 که بر در حصن است21)22 . من23 آن شب به ضرورت24 مهمان مسجدشدم # ~~و پناه با حریم عصمت ایزدی آوردم ، و در مسجد گنبدی15 بود ، در آنجا ~~رفتم و # ~~بنشستم ، و چون لحظهای شد7 مردی بیامد با دراز گوشی ، و دراز گوش را در # ~~حلقهآ در گنبد27 بست28 (وخود درگنبد آمد)29 و20 خرجینی1 (با او)22 بود # اک بروی ای دل در ب بو3ا ### | 11-ت : PageV02P985 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0432.png) # ~~که نان)1 و مایحتاج مسافران2 (در وی بود)3 ، چراغی از آن خرجین بیرون # ~~کرد4 (و با خویشتن)5 سنگ و آتش زنه داشت ، چراغ برافروخت وسفرهآ نان # ~~بیش6 آورد و کوزهای7)، و من چون از اهل آن دیه رنجیده بودم (و از ~~تنهایی # ~~و تاریکی مسجد در وحشت)8، (بهوجود)9 آن مرد بیاسودم، و هنوز دست بهنان # ~~دراز ms592 نکرده بودم10 که ناگاه شیری (ازعقب او)11 درآمد27 ، دراز گوش" ~~(ازبیم # ~~شیر ریسمان افسار بکشید و از گنبد بیرون جست ، و چون ریسمان افسار ~~دراز- # ~~گوش در حلقهآ در خانه بسته بود و به قوت هرچه تمامتر بیرون جست ~~تابگریزد # ~~در فراز شد)14 و شیر با ما در گنبد15 بماند ، و ما ازصعوبت آن حادثه7 ~~بیم بود # ~~که بیهوش17 و مدهوش18 شویم و19 شیر نیز در زاویهای از زوایای خانه ~~آرام. # ~~گرفت و قصد ما نکرد ، و ما با21 خود گمان بردیم که اجتناب22 شیر از ~~مابه سبب # ~~نور چراغ23 است ، هر گاه24 که منطفی شود عالم به قصد او بر ما تاریک ~~گزدد، PageV02P986 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0433.png) # ~~اگر چه از خوف شیر به خویش پروا نداشتیم چون پروانهآ حیات خود در # ~~سوختن چراغ گمان می بردیم و در ظلمت آن رعب چون نور علت وجودخود3 # ~~شعلهآ او را می شناختیم ، و چون میان ما و شیر موافقت چون امتزاج آب ~~باروغن # ~~ناممکن بود ازنفاد4 مادهآ روغن رشاش5 آب دیدهمان زیادت (می) شد ~~وازفیضان6 # ~~آن آب نایرهآ آتش خوف مشتعل می گشت تا آنگه7 که انقطاع مدد روغن هم در # ~~مبدأ ( جوانی زند گانی)8 به ما داد]9 ( ناگاه نورچراغ منطفی شد) 0 و ما ~~در # ~~آن تاریکی (چون اسکندر)11 از آب حیوان12 از13 حیات خویش ناامید14 ~~شدیم15 # ~~و شیر خود از آن موضع که بود نجنبید و بیرون 16 نفس زدن او که می ~~شنیدیم2 # ~~از او)18 هیچ اثر به ما نرسید ، و آن دراز گوش از خوف"1 مسجد رایه (بول # ~~وروث)20 ملوث گردانید ، چنانکه نتن21 آن به ما میرسید ( و همه شب)22 در # ~~این ترس و رعب چون شخصی که بر نطع قصاص چشم بسته نشسته و سیاف # ~~(برسر)23 ایستاده باشد1 ، به سربردیم25 و بیم بود که از خوف وفزع ~~واضطراب # ~~و جزع4 هلاک شویم ، تا ناگاه (از حصن آواز اذان به آذان ما رسید و)7 # ~~روشنایی صبح1 از شکاف در بدیدیم ms593 . وچون لحظهای شد مؤذن از حصن # ~~بیرون آمد و22 دراز گوش22 در33 مسجد دید34 و235 لوث و روث او36 مشاهده ~~کرد PageV02P987 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0434.png) # ~~زبان به شتم و جفا بگشاد و به صلابت و غضب هرچه تمامتر آهنگ 1 آن گنبد؟ # ~~کرد که ما در آنجا بودیم و ریسمان افسار ازحلقهآ در باز کرد . دراز گوش ~~چون # ~~ازصورت حادثه باخبر بود چون مرغ در هوا بر زمین پران گشت و جان را 4 به # ~~یکتا5 بیرد . و موذن برآن عزیمت که بر ما امر معروف به جای آورد و نهی ~~از7 # ~~منکر که مشاهده کرده بود به زجر بلیغ به اتمام رساند ، قصد در گشادن ~~کرد و # ~~می گفت8 : این چه سگ9 فعلی10 است 11 که خر در مسجد بندید11 و خود در # ~~خواب خر گوش باشید 13 ، و نمیدانست که چرخ به روبه بازی شیر هرین در # ~~کمین نشانده است و او را چون کفتار به گفتار غرور دست و پای بسته ، و ~~مااز # ~~آن تهمت چون گرگ یوسف بری و بی گناهیم ، وازغایت غیظ و انکار در 14 به # ~~قوت 15 تمام16 به روی شیر باز کرد ، شیر آنرا فتح الباب خلاص وسبب روزی # ~~خود دانست ، و بر فور و ثیهای 17 بکرد و به پنجه قامت18 مؤذن درهم شکست # ~~چنانکه19 در پیچید20 و بدان21 صفت که گربه بچهآ خود را در دندان گیرد ~~او را # ~~در ربود و روی به بیابان نهاد 22 ، و ما برخاستیم و دراز گوش را طلب ~~کردیم # ~~و به سلامت از آنجا باز گشتیم . # فصل - و23 در این حکایت قایده آن است که مرد عاقل باید که در وقت # ~~امن و فراغ و رفاهیت از هجوم نوایب و طروق مصایب خائف و اندیشمند باشد # ~~وبه سرور دولت و غرور نعمت فریفته نشود که نکباء نکبت از جهت تقدیر ~~ناگاه # ~~چهد وسهام بلا ازشست قضا بغتة پران شود؛ وصاحب واقعه و کار افتاده ~~نیزنشاید ms594 PageV02P988 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0435.png) # ~~که هرچند در ورطهآ عنا و لجهآ بلا باشد طمع از لطف کردگار مقطع گرداند1 ~~، # ~~و امید از کرم آفرید گار بریده کند2 که هر چند نکبت به ذروهآ کمال رسد ~~به # ~~زوال نزدیکتر باشد ، و چون باری تعالی خواهد 3 که کار افتادهای را دست ~~گیزد # ~~از آنجا که در حساب نباشد اسباب درهم آرد و وسایل برانگیزد ، چنانکه ~~این # ~~هر دو معنی در این حکایت از هلاک مؤذن و خلاص مهمان مسجد معلوم میشود ، # ~~(و این ابیات بر این جمله گواهی میدهد)4. # العربیة : # لیالی العمر جاذبته الزوال %~% و مینهن البواقی کالخوالی # فلا تتفرح * بایام التصابی %~% ولا کأمن مکائدة اللیالی # حسیتک فی الکنا والقدوشمسا %~% اتحسب آن تصان مین الزوال # لرب مروع قد نال آمنا %~% وفاق بله عای قمم اذمعالی # و رب معرم بالأمن آضحت7 %~% علاوة رأسه حلی العوالی # فلاکزدد بیخصب العیش زهوا9 %~% ولا تخشع لعدم فی المحال # ولا لرکن ال، الدنیا بحال %~% فان مبایها محض المحال # الفارسیتة : # # مشو غره یه امن و شادمانی %~% که این هر دو نباشد جاودانی # # ز دولت گر چه باقی نیست چیزی %~% چه حاصل زان چوخواهد گشتفانی # # بسا خائف که گشت از رنج ایمن %~% بس ایمن کامدش غم ناگهانی # # زبیماری بسی یابند صحت %~% بسی میرند هم بی ناتوانی # # هآیس باش هنگام بلیت %~% نه غافل باش وقت کامرانی PageV02P989 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0436.png) # # سبزد گر بی امانی باشی از دهر %~% چو دنیا هست جای بی امانی # # امانی نیست از مردن1 کسی را %~% تو بیهوده چه میجویی امانی؟ # # چو با تو آسمان را دست خونست %~% نمانی2 دست و پاینده نمانی # # نباشد در جهان جاوید حالی %~% یقین است آن اگر تو در گمانی # # چو حال اینست باید بود راضی %~% به هر حالی به حکم آسمانی # الحکایة الثانیة عشر من الباب التاسع - قاضی ابوالقاسم التنوخی گوید که # ~~روزی درمجلس ابوعلی عمر5 بن یحیی نشسته بودم 6 در کوفه2 ، یکی ازغلامان # ~~او در آمد و گفت : شیری8 فلان وکیل ما را ms595 بربود9 ازفلان موضع10 و ~~درفلان # ~~بیشه برد . عمر 11 اندوهگن شد وگفت : «لااله الا الله* چند سال است تا ~~پدراو # ~~را شیر هم از این موضع در بیشه (برده است) 12 وهلاک کرده 13 ، و آن سخن # ~~بر دل اوعظیم 14 اثر گرد ودر 15 بشرهآ او پیدا آمد و ما او را در ~~لحظهای دلداری # ~~کردیم و به تعزیت و تسلیت، آن اندوه بر دل وی16 آسانتر گردانیدیم17 ، ~~چون با # ~~سر محادثه18 ومحاوره آمد لحظهای بنشستیم و برخاستیم0 و روز دیگر10 هم # ~~با او11 در آن مجلس نشسته بودیم که نا گاه غلامان را11 دیدیم23 که بر ~~یکدیگر # ~~مبادرت مینمودند و می گفتند : قلان و کیل که او را شیر برده بود باز ~~آمد (و بر # ~~عقب ایشان آن مرد درآمد) 24 و عمر25 به مراجعت او بسیار بشاشت نمود و # ~~از حال او (باز پرسید) 26 . گفت : چون شیر مرا بربود 22 ازخوف بیهوش ~~شدم8 PageV02P990 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0437.png) # ~~وعقل از من زایل شد ، و ازبقیت احوال خبر ندارم ، تا آنگاه 1 که با ~~خویشتن2 # ~~آمدم وچشم بازکردم ، خود را تنها 3 در میان بیشه 4 دیدم5 ، اعضا و ~~جوارح # ~~به2 سلامت 8 ، و(شیر را ندیدم)1 و بر حوالی واطراف خویش 10 کاسههای # ~~سر و استخوانهای دست و بای آدمیان دیدم (بیش از حد افتاده)11 ، وچون2 # ~~وقوف" تمام به من باز آمد بر خاستم تا فراز 13 روم ، پایم در چیزی آمد ~~، # ~~تأمل 15 کردم ، همیانی دیدم 16 بر گرفتم و بر میان بستم و از آن موضع ~~که آن # ~~جماجم وعظام ریخته بود ، فراتر رفتم 12 مانندهآ حفرهای آن قدر که مردی ~~در # ~~وی تواند نشست گوی18 یافتم19 ، در او20 نشستم وقدری خاشاک بر بالای1 # ~~خود نهادم وتا روز در آنجا بودم . وچون بامداد12 شد آواز پای شتران2 ~~وسخن # ~~گفتن مکاریان شنیدم 24 ؛ از آنجا (برخاستم وبه)25 نزدیک26 آن جماعت 22 ~~رفتم # ~~و حال با ایشان28 شرح دادم . مرا ms596 بر شتری29 نشاندند ، و2 چون به مأمن2 # ~~رسیدم سر1 همیان باز کردم33 ، رقعهای یافتم به خط پدرم 24 اصل مال که ~~در # ~~همیان بود 25 [و] آنچه خرج کرده بود بر آنجا مفصل36 بود ، حساب کردم22 ~~، PageV02P991 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0438.png) # ~~چنان بود که او نبشته بود و کیسه1 با آن خط در پیش همر2 بنهاد5 و ابو- # ~~علی عمر7 بن یحیی آن خط را بشناخت وحاضران از شگفتی آن حال8 تعجب # ~~تمودند . # فصل - واین حکایت دلیل است بر آنکه مرد عاقل9 باید که در کل احوال # ~~به کرم آفریدگار (و لطف او)10 مستظهر وخوشدل12 باشد ، (یعیلا کأسوا علی # ~~ما فاتعم ولا تفرحوا بما آتیگم) * بر خویشتن خواند ویقین داند که آنچه # ~~مقدور و مسطور است متغیر نخواهد گشت و مالی که روزی او باشد بی جد و # ~~جهد وتعب ونصب 12 اگر همه دردهان شیر و کام اژدها باشد بی شک با او ~~رسد، # ~~چنانکه در این باب گفتهام . # العربیة : # # آلرزق و الحرمان مقدوران %~% و الچهد لا ینجیک عن حرمان # # فاقنع13 بتقدیرالاله ومیق به %~% یسلم14 ضمیرک15 عن آذی16 الوحزان7 # # ما کان رزقک لا یفوتک یافعی %~% بینوائیب الآیام و الحدان # الفارسیتة : # ~~مالی که روزی تو بود گر در افکند ### | روباه پازی فلک اندر دهان شیر # ~~[باز آردش زمانه بر توبه" دیر و زود ### | اندرمیان اگر چه فتد وقفه زود و دی %~% 9 # ا-ت: %~% 2- مجاوت : و %~% * ### | 7- چاپی : عمرو ### | 9بت : ندارد PageV02P992 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0439.png) # ~~سسسس # ~~ر شد زمانه زیر و زبر آن تو بود ### | هرچه آید1 ازبرای تو از آسمان به زیر # ~~گذار رنجهای شبانروزی و بدانک ### | ازروزی تو گرسنهای چزتو3 نیست سیر4 # ~~سیس ### | تدادد PageV02P993 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0440.png) ### | الباب العاشر # فی1] مناشتد2 بلاوه بمرض ماله دواء3 فعافاه الله بایسر3 سعی و5 واهاه6 ### | باب دههم # در8 باب9 جماعتی که به علت عسر و بیماری سخت مبتلا بودند 10 ، # ~~و بعد از آنکه از حیات نومید گشتند به لطیفهای از لطائف صنع باری تعالی ~~ناگاه # ~~(از آن عسرت به ثروت ms597 رسیدندو)11 شفا یافتند . # الحکایة الاولی من الباب العاشر - لبیب عابد گوید که"1 من غلامی" رومی # ~~بودم از آن مردی لشکری2 . او1 مرا بپرورانید و آنچه ادب 16 لشکریان (و # ~~دأب12 ایشان)18 باشد از سواری28 و رسومی که از لوازم آن کار و شرایط آن # ~~عمل باشد 20 بیاموخت و سپاهیی21 چابک و لشکریی جلد شدم و بعد از آن مرا # ~~آزاد کرد و هم در خدمت او میبودم و بعد از وفات او زتش22 را نکاح کردم ~~و # 0- از (مجا) 2- اساس : اشد . مجا : استد %~% مجا وت: فدادد # # 4- اصاص بج ر ت: ما پسر %~% %~% اقاه %~% 7- # # مجا: ندارد قک قذارد %~% 9- مجاوت : حکایت احوال %~% 10ت : شدند # # 11- مجا وت : فدارد 12- مج: تدارد %~% 13- ت: غلام %~% 14 مچاوت : # # و 1- مجازندادد %~% 19- مجا: آداب 17- مجا: آداب %~% 18- ### | 20- مجاوت: PageV02P994 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0441.png) # ~~خدای میداند که غرض از آن1 نکاح صیانت2 آن3 عورت2 بود و رعایت # ~~مصالح او5 . ومدتی با (آن عورت) 6 بودم تا ناگاه7 چنان اتتفاق افتاد که # ~~روزی ماری دیدم که به سوراخ فرو رفته بود و دنبالش8 از سوراخ بیرون بود ~~، # ~~حداثآت نفس و جرأت9 مرا بر آن داشت که دنبال10 مار بگرفتم تا (نگاه ~~دارم و # ~~مار را)11 هلاک12 کنم . مار سر باز پس کرد و دست مرا بزخم13 کرد 14 و ~~یک # ~~دست من بدین سبب شل گشت و از کار باز ماند ، و چون روز گاری دراز بر آن # ~~بگذشت بی سببی دستان روزگار و دست حوادث دستبردی تازه و دستکاری قو # ~~بنمود و آن دست دیگرنیز از کارباز ایستاد 15 بی سببی معلوم 16 ، و من ~~از استعداد # ~~قبض وبسط وحل وعقد محروم ماندم . وچون 17 مدتی بر آمد پایها نیزخشک # ~~گشت 18 ، از پای در آمدم و (از دست در افتادم)1 و بینایی20 از دیده ~~برفت و # ~~گویایی (در زبان)21 بنماند 22 (و یک سال بر این حالت مرا بر23 تختی ~~افکنده # ~~بودند و از جمله حواس و اعضا و جوارح هیچ بر ms598 کار نمانده بود) الا ~~شنوایی # ~~و آن نیز15 بلیتی دیگر بود تا هر چه ناخوشتر " و سختتر میشنیدم نه بر # ~~سخن قدرت28 بود ونه29 حرکت 30 را قوت41 ونه ایمان را مگان . وقت بودی # ~~که تشنه بودمی و کس آب برلبم نزدی ، ساعتی 22 بودی که (سیراب بودمیو)2 ~~PageV02P995 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0442.png) # ~~آب به حلقم فرو1 ریختندی2 و گاه در3 وقت امتلا2 لقمهای5 به جبر در ~~دهانم # ~~مینهادند و در حالت اشتها محروم وجائع می گذاشتند . و چون سالی بر # ~~این صقت 11 برمن بگذشت 12 در زندگانی 13 - که مرگ از آن14 با راحتتر # ~~می نمود - یک روز15 بر این حال افتاده بودم ، زنی به نزدیک منکوحهآ من ~~در16- # ~~آمد و از وی پرسید که ابو علی لبیب چگونه است ؟ گفت : نه مردهای است که # ~~به صبر وسکوت"1 فراموش شود ونه زندهای که با حیات وصحت هم آغوشر # ~~گردد ، و سخنهایی19 که مرا ملامت20 آن زن از وجود خویش 21 معلوم گشت # ~~و بدانستم که نجات خویش در ممات من میداند22 و تمتع از بقای خویش 3 # ~~در فنای من تصور می کند 24 ، و آن سخن در دل من قوی 25 اثر گرد و ~~بهغایت # ~~نومید26 (و شکسته دل و کوفته خاطر)27 گشتم و به اخلاص تمام ازسربیچارگی # ~~ودرماندگی با28 خضوع و خشوع قمام به29 اندرون باخدای30 تعالی 31 مناجات # ~~کردم و خلاص و نجات خویش 32 به موت 23 درخواستم و در آن 33 مدت که # ~~من در آن بلا25 بودم هر گزهیچ الم ودرد دراعضای خویش احساس نکرده ~~بودم36 ، PageV02P996 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0443.png) # ~~از آن لحظه که)1 آن مناجات کردم 2 ضرباتی درتمامت 3 اعضای من پدید آمد # ~~2 بیم آن5 بود که از درد هلاک شوم . وهم در6 آن حالت بودم تا 7 نصفی # ~~با9 زیادت ازشب بگذشت و آن درد وضربان اندکی 10 کمتر گشت ، ولحظهای # ~~در خواب شدم و از خود هیچ خبر نداشتم ، وقت سحر از خواب ms599 در آمدم # ~~دست خود برسینه نهاده یافتم ، ودر آن مدت یک سال بر 12 زمین افتاده ~~بود13 # ~~مگر مردم13 بجنبانیدندی 15 ، با خود 16 تعجب کردم که (چه شایدبود)17 ~~این18 ، # ~~و19 این دست که بر سینهآ من نهاده است ؟ دردلم افتاد که دست بجنبانم و ~~چون # ~~بجنبانیدم بجنبید 20 ، از سینه بر گرفتم و باز جای نهادم ، ودست دیگر ~~نیز # ~~یجنبانیدم قابل حرکت بود ، [وچون صرف سالم در رفع و خفض وجر بی علت # ~~و متحرک]23 وپایها (با خویشتن کشیدم12 و باز دراز کردم)15 و از این " ~~پهلو # ~~با دیگر) 27 پهلو گردیدم ، شادمانی هر چه تمامتر در نهاد من پدید آمد ~~وامید28 # ~~در29 فضل باری تعالی در ارزانی داشتن عافیت فسحتی یافت وبه دل قوی سراز # ~~بالین بر گرفتم و بنشستم ، و لحظهای بود ، بر پای خاستم و از آن تخت که ~~مرا # ~~بر آن 20 افکنده بودند فرو آمدم و به هنجاری که میدانستم دست به دیوار ~~باز # ~~نهادم و روی به درخانه کردم31 ، وبا آنکه دست و پای و تمامت بدن را بی ~~علت PageV02P997 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0444.png) ### | قرج بعد از شدت # ~~پافتم ، روشنایی چشم1 طمع نمیداشتم ، چون به صحن سرای2 رسیدم 3 آسمان4 # ~~و ستارگان را دیدم تابنده و رخشان ، و بیم آن بود که از شادی هلاک شوم ~~و # ~~زبانم بدین کلمه گودان گشت که (یا قدیم الاحسان لک الحمد) . بعد از آن ~~زن را # ~~آواز دادم [گفت : ابوعلی، گفتم : اکنون ابوعلی گشتم]6 و فرمودم تا چراغ # ~~برافروزد. [چون] چراغ برافروخت ، مقراضی خواستم تا9 موی لب را که # ~~ه11رسم لشکریان پیوسته12 بالیده و فرو13 گذاشته بودی باز کنم14 * زن ~~گفت15: # ~~مکن که یاران و همکاران عیب کنند . گفتم بعد از این به خدمت هیچ مخلوق # ~~میان در17 نبندم ، و زبان جز به شکر18 و ثنای19 آفرید گار جهانیان که ~~در حق من # ~~این احسان فرمود نگشایم20 . وبا هزار آزادی11 روی به بندگی اونهادم و ~~آزادی # ~~من از ms600 آن ورطهآ مهلک موجب بند گی به 22 اخلاص گشت . و زن را طلاق دادم ~~23 # ~~واین کلمه که (یا قدیم الاحسان لک الحمد) ورد من گشت ، و بعضی از24 ~~مردمان # ~~گمان بردند که من سید را25 - صلوات الله و سلأمه 26 علیه)27 - به خواب ~~دیدم # ~~و در حق من دها گفت یا28 دست به سر من فرود آورد و29 بدان سبب صحت # ~~یافتم، امتا من خلاص خویش30 را از آنشدت جزاین31 قدر که تقریر کردم ~~وسیلتی # ~~دیگر نمیدانم . PageV02P998 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0445.png) # فصل - و محل اعتبار در این حگایت دو موضع است : # یکی آنکه هرچند مرضی مزمن وعلتی1 عسر2 غالب و3 مستولی2 باشد # ~~و دوا5 مستحیل6 وشفا ناممکن نماید2 مادام که رمقی از حیات باقی باشد ~~ونفسی # ~~صاعد [ازتراقی]8، طمع از شفا منقطع نشاید9 کرد و امید از زندگانی ~~برنباید10 # ~~گرفت که ناگاه بیواسطهآ شیاف11 و معجون ، فضل (خدای - تعالی)12 - شافی # ~~شود و بیوسیلت شفا و قانون بخشایش او معافی گردد . واین ابیات مناسب ~~این # # معنی می نماید . %~% العربیة : # # ردکیأسن عن الحیوة وان تری 11 %~% آسقام 13 ممقنع علیک14 توامها # # مین آبدع الامراض فیک قضاءه %~% سهل علیک15 اذا آراد شفامها # الفارسیة ]16 : # ~~علت مزمن کی ماند وامراض عسر ### | هر کجا لطف خدا داروی17 شافی باشد # ~~عاقیت آید18 و نا گاه19 رود جمله بلا ### | بی مداوایی ، ایزد چو معافی باشد # ~~هر که تحلیم کند زود سلامت یابد ### | تو مپندار که این کار گزافی باشد # ~~عافیت جوی نهای ای دل بیعافیتم ### | گر ترا میل بدین منزل عافی باشد PageV02P999 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0446.png) # هر کرا نشر مروت به کرم تازه بود ### | با همه خلق خدا مشفق و حافی1 باشد # سرنگونسار سرش ازدر کفش و نعلت ### | هر که دوزنده به طعنه چواشافی باشد]2 # دوم - آنکه تا مادام که نظر مرد بر وسایل و اسباب و معاضدت اقارب و # ~~احباب4 باشد وعلت و آلت5 در میان بیند و اشارت و حوالت به غیر خدا (ی- # ~~تعالی)6 - سازد حق تعالی2 ms601 او را به ( اسباب و احباب)8 بازگذارد، اما ~~چون # ~~نظر از جوانب منقطع گرداند و دل از9 (اجانب و اقارب)10 بر گیرد12 و به ~~- # ~~اخلاص پناه با حضرت او آردا1 و التجابه در گاه او سازد به همه حال دعای ~~اورا # ~~اجابت فرماید و ندای او را استجایت ارزانی دارد چنانکه (در این معنی) # # ی گویم . %~% العربیتة : # # یجیب 14 اله الخلق دعوة خلقه 15 %~% و ما خاب عنه گل عافی وسائیل # # و آقرب آحوال العبید آری الی %~% إجابته عند انقطاع الوسائل # # وبع الخلق کلا1 وادع ربک مخلصا %~% بدمع علی اطراف خدک سائل # # قجده مجیبا و هو من لا یمله %~% سؤال ملحخ فی دنون المسائیل # الفارسیة : # # هر کراتکیه براسباب ووسایل نبود %~% جززدر گاه خدا عافی" وسایل نبود ~~PageV02P1000 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0447.png) # ~~سایل از در گه او باش به اخلاص و بدانک ### | هر که مخلص شد1 محتاج وسایل نبود # ~~هرچه جز حق همه هستند ترا حایل ازو ### | حالتی جو که ز حق هیچت حایل نبود # ~~عادل آنست که هر چند بسی ظلم کشد ### | جز یه حق در همه احوالی مایل نبود # ~~نکند جز کرمش محنت و غم را زایل ### | کیست جز وی که بود باقی و زایل نبود)2 # الحکایة الثانیة من الباب العاشر - یکی ازثقات اطبا (ودهاة پزشکان)3 ~~روایت # ~~کند که جوانی که هنوز در اول حداثآت سن و ریعان عمر بود از بغداد به ری ~~آمد # ~~و در راه او را علتی حادث شد[ که 22 خون بسیار از گلو بر می انداخت ~~وبدین # ~~سبب او را رحمت و الم میرسید و ضعف تولد می کرد5 ، و چون به ری رسید # ~~محمد بن زکریا الرازی را6 که طبیبی مشهور بود، و در عهد او حاذقتر ~~وماهرتر # ~~از وی کسی نبود بخواند و علتی که بدان مبتلا بود با او شرح داد و صورت # ~~حادثه معاینه با او9 تمود . محمد بن زکریا دست بر نبض و مجسهآ او 10 ~~نهاد # ~~وقاروره ودلیل تأمتل کرد ms602 و از مبادی حدوث11 علت تا به وقت سؤال12 از ~~کیفیت # ~~اعراض واحوال و ابتدا وانتهای آن پرسید13 ، و13 از آن جمله هیچ ~~چیزدلالت # ~~تمی کرد15 برحالتی که نفث خون لازم آید، و امارت سل و قرحه که موجب ~~آن16 # ~~علت باشد در نبض و قاروره ظاهر نبود . محمد بن زکریا از آن بیمار مهلت ~~PageV02P1001 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0448.png) # ~~گشت و از صحت وسلامت امید بر گرفت وبیماریش زیادت شد ، و چونطبیب # ~~در آن اندیشه بود که این1 چه علت تواند بود از فکرش تولد کرد که یمکن # ~~که3 علقهای4 در میان آب به معدهآ او5 رسیده باشد6 و آن نفث از مکیدن ~~او2بود8. # ~~باز گشت وازوی پرسید9 که درراه آب از کجامی خوردی10؟ گفت: از ~~آبدانهایی1 # ~~که از دیر گاه باز12 آبهای13 باران و غیرآن (در آنجا جمع شده بود)13. ~~طبیب # ~~را از حدت خاطر و غایت ذهن وجودت ذکا در دل15 آمد که موجب آن16 علت # ~~علقه ای است که در آب بودهاست17، (بفرمودقامبا لغی طحلب)18 که به پارسی ~~بز غسمه1آ # ~~خوانند20- و آن سبزیی باشد21 چون22 پشم چیده که23 در24 آبدانهایی25 (که ~~آب # ~~دروی بسیار بماند براید26)22 بیاوردند و آن بیمار را گفت ترا این چمله ~~به حلق # ~~فرومی باید برد، آنچه ممکن بود18 بخورد29 و بعد از آن اورا اکراه کرد ~~تا(مبالغی # ~~از آن40 فرو برد)21 بهجد وجهد بسیار22 تا آنگاه23 که او را قی افتاد و ~~محمد PageV02P1002 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0449.png) # ~~ابن زکریتا در1 قی تأمل کرد و علقهای بزرگ در میان آن بود. چون طحلب # ~~به معده آن جوان رسیده بودهاز راه جنسیت4 علقه5 در6 طحلب7 آویخته بود ~~و8 # ~~به قوت قی از معده9 بر آمده10 و11 جوان در حال12 صحتت یافت13 . # فصل - و دراین حکایت آیت اعتبار دردو موضع نازل است و فایدهآ اختبار12 # ~~ز15 دو مقام حاصل : # یکی - آنکه علو مرتبت و رفعت 16 منزلت و کمال مآل 17 و فرط عز و # ~~جلال کسی18 که باری ms603 - تعالی اورا به صفای ذهن وجودت خاطر وقوت فکر و19 # ~~قرط ذکا و کمال فطنت وظهور20 شهامت وامثال این21 اخلاق22 از خلایق ~~ممتاز # ~~گردانیده23 ، و در حل مشکلات و کشف معضلات قریحتی وقاد و طبیعتی نقاد # ~~ارزانی داشته24 تا بی آنکه به آثار کسی مقتدی باشد یا به انوار غیر15 ~~مهتدی در # ~~فنون ابداع ید بیضا مینماید و به رأی عقده گشای بند حوادث اگر چه ~~مغلق26 # ~~باشد می گشاید27 ، معلوم و محقق می گردد، چه اگر محمد بن زکریا اعتماد ~~28 # ~~بر امارت نبض وقاروره وحگایات مدلول29 اطبا که درکتب مسطور است کردی # ~~آن جوان هلاک شده بودی و در این ابیات شمتهای ازاین معانی استنشاق20 ~~میافتد # ~~31 هذه هی22. PageV02P1003 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0450.png) # العربیة : # # من کان ذا ذهن وجودة خاطر %~% و لطبعه هی الفکر حد غرار # # یحرز3 بفطنته وفرط ذکائه %~% ما یحتویه الغیر بالتعرار # # کم عضله حلت ییفعر صائب %~% من غیر اسناد الی الاخبار # # و ملمه رکت بیرأی بمیرة %~% لم یحعها العلماء دی الآممار # الفارسیته : # ~~علم ار چه به تکرار (شود حاصل)6 لیکن ### | جزرنج7 %~% ز بسیاری تکرار نباشد # ~~بیداری شب سود ندارد گه تکرار ### | گر طبسع دقایق بین8 پیدار نباشد # ~~طبع است و ذکا مایهآ هر فوز و سعادت ### | وین هر دو بجز بخشش دادار نباشد # ~~(بس مشکل کان)9 حل شود از قوت خاطر ### | کاندر کتب علمی و اخیار نباشد # ~~بسیار فتد مسألهآ مشکل امروز ### | کز هیچ کس10 اندر11 وی گفتار نباشد # ~~گویند جواب آنرا از قکرت صائب ### | هر چند گه اسناد 12 به آثار نباشد # ~~گر عقل تو بر نقل بچربد به معانی ### | ور نقل روایت نکنی عار نباشد PageV02P1004 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0451.png) # ~~از ذهن و دها داهیه رد گردد بسیار ### | ذهن ار چه بدین مرتبه بسیار نباشد] # ~~بی طبع چو پرگار کند دور و لیکن2 ### | جز طبع در این دایره بر کار نباشد # دوم- آنکه مرد عاقل باید که جز در شهری نیت اقامت نکند و مسکن و # ~~مأوی نسازد که ms604 در وی مفتی مصیب و طبیب حاذق باشد تا به اصابت5 فتوای # ~~مفتی، دین را از شبهات برصوب دیانت نگاه دارد و به حذاقت و مهارت طییب # ~~حاذق جان را از ورطهآ هلاک وبوار به حمسن تدبیر او صیانت کند6 ، چنانکه ~~آن # ~~جوان به فکر 2 صائب محمد بن زکریا از آن بلا جدایی دید و از آن محنت # ~~رهایی8 . وفی هذا المعنی اقول . # العربیة : # # لا خیر البلاد لصاحبیها %~% علی ما اختاره الرجل الأریب # # مقام فیه یوجد فی البلایا %~% اذا سأل الفتی عطن یجیب # # طییب فی تداویه معالی %~% و مفتی فی فتاویه مصیب # فارسیة 2 # # هرآن جایی11 که اندروی نباشد %~% طبیب حاذق و مفتی عالم # # کسی سازد چو اندر وی اقامت %~% بود بردین ونفس خویش ظالم # # به معنی دین ز شبهت گشت خالی %~% بهداروتن زعلت ماند13 سالم # ألعکایة الثالثة من الباب العاشر - مؤلتف کتاب [الفرج »12 گوید که نزدیک # ~~ما درسوق الاربعا جوانی بود از اولاد سکتان آن خطه و معارف آن یقعه،نا ~~گاه PageV02P1005 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0452.png) # ~~درمعدهآ اودردی سخت پدید آمد چنانکه بیشتراوقات از الم و وجع آن2 مضطرب # ~~بودی و سبب حدوث آن علت و ظهور آن مرض معلوم نه ، و بیم آن بود # ~~که از مقاسات آن شدت هلاک شود ؛ و از اثر ضربان آن وجع ازخورد وخواب # ~~باز ایستاد ، و سست و ضعیف و لاغر و نحیف گشت6 ، و او را به سبب مداوات # ~~به اهواز بردند و هر معالجت که فرمودند به جای 2 آورد ائر صحت و امارات # ~~شفا پیدا نگشت و او را بافر به8 خانه9 بردند و امید ازحیات منقطع ~~گردانید 10، تا # ~~آنگاه11 که یکی از اطبا با طایفهآ مجتازان12 بدان موضع رسید و حال آن ~~جوان # ~~با او شرح دادند ، به نزدیک او آمد و از13 احوال 14 مرض و کیفیت مبادی ~~آن # ~~حادثه بپرسید15 ودر بحث و تفتیشی استقصا16 به جای 17 آورد تا آن جوان ~~گفت: # ~~ابتدای این عارضه آن ms605 بود که در بستانی از بساتین ما در خانهای که در ~~زمستان # ~~در آن خانه دراز شاخان18 خفتندی اناربسیار به جهت فروختن جمع کرده ~~بودند، # ~~من روزی در آن خانه رفتم واز آن انارها19 بسیار بخوردم ، و10 چون بیرون ~~آمدم # ~~این درد در معده21 من پدید آمد . طبیب پرسید که چگونه میخوردی ؟ گفت : # ~~به دندان سر انار بر می کندم11 و باقی را میمکیدم . طبیب گفت : فردا ~~دوائی # ~~بکنم23 که شفا یابی . روز دیگر بیامد و دیگی اسفاناخ به گوشت سگه بچهآ ~~فربه # ~~بیخت و بیاورد12 ، و بیمار را گفت : ازاین طعام25 چندانکه توانی بخور . ~~پیمار # ~~برسید که این چه اباست26 ؟ گفت : چون بخوری بعد از آن با تو بگویم . و ~~PageV02P1006 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0453.png) # ~~چون1 بیمار از آن طعام بسیار بخورد تاممتلی شد1 فرمود تاخربزه آوردند ~~ومبالغی # ~~برسر2 سیری ( از آن خربزه)5 به گار برد ، و فقاعی [ که]7 به آب سیب ~~آمیخته # ~~کرده بودند8 نیز9 بدو دادند تا بخورد . بعد از آن گفت : هیچ معلوم داری ~~که # ~~آن چه گوشت بود10 ؟ گفت : نه11 . طبیب گفت : آن12 گوشت سگ بچه بود. # ~~بیمار چون این سخن12 بشنید او را غثیان آورد14 و15 قی بسیار کرد16 ، و ~~طبیب # ~~در قی تأمل می کرد تا در17 میان آن18 جنبندهای19 سیاه دید به20 قدر ~~دانهای21 # ~~خرما22 که حرکت می کرد ، بر گرفت و به بیمار نمود و گفت : موجب مرضتو # ~~این بوده است و اورا به تندرستی بشارت داد و گفت : این جانوری است که ~~او23 # ~~را کنه خوانند و در پایگاه24 گاوان بسیار یاشد ، در سر اناری3 بوده است ~~(از # ~~آن نارها )26 که27 می28 مکیدهای29 و به حلق تو فرو رفته است و در معده ~~آویخته # ~~و آن30 الم و وجع که مییافتی از مکیدن او بود ، و من چون دانستم که کنه ~~را # ~~بر21 گوشت سگ ولوعی باشد21 و چون به معده رسد آن موضع را ترکه کند و # ~~در گوشت سگ آویزد ms606 با خود گفتم : اگر این 33 گمان که مرا میافتد حقیقت # ~~بود بدین تدبیر این معلول خلاص یابد والا خوردن گوشت سگ (و به قذف34 ~~PageV02P1007 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0454.png) # ~~فکندن)1 زیانی تمیداد2 . و چون خدای - عز و جل - خواست که ترا شفا # ~~حاصل شود)3 ظن مرا محقق گردانید و ترا خلاص روزی کرد ، و بعدازاین # ~~تادانسته و3 احتیاط ناکرده هرچیز5 در دهان مکن6 . # فصل - واین حکایت منذر و واعظ است مرد را ازتغافل درحال اکل وشرب # ~~و تقتیش و بحث کردن7 از کیفیت لقمهای8 که در دهان خواهد نهاد ، چه موجب # ~~اسقام9 وامراض در دنیا ومؤاخذت واعتراض 10 در آخرت قلتت مبالات مرد # ~~است به11 تطییب طعمه و تطهیر آن از قاذورات شیهت . و در این معنی # ~~ی گویم15 : # : # لادعثرن الاکل واحتظ یا فتی %~% قتسلم عن الآمراض و الآفات # کم مطعم آکل الطعام بنهمته 17 %~% متعته أکلته عن الأکلات # الفارسیة18 : # # هر که در خوردن احتیاط نکرد %~% بس که در خورد خویشتن غم خورد # # وقت خوردن چو کارسست گرفت %~% به گه هیضه زخم محکم خورد # # (نخوردزخم کفچه19 چون20 حلوا %~% هر که پالوده همچو مرهم خورد # # بیش خور کم سلامت آمد و باز %~% بیشتر زیست هر که او کم خورد # # هم به دست خمار شد دلتنگ %~% جام شادی اگر همه جم خورد PageV02P1008 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0455.png) # # هر که خورد از گزاف یک لقمه %~% زخم آن لقمه در دو عالم خورد # # بس بود بند جمله فرزندانش %~% دانهای کز گزاف2 آدم خورد) # الحکایة الرابعة من الباب العاشر - پسر صیدلانی حکایت کرد گه برزیگری # ~~بود در حال5 حداثت سن و ریعان شباب و6 ذکر او منتفخ شد 7 انتفاخی شدید ~~، # ~~و آماس کرد9 و دردی صعب9 و وجعی بی آرام از آن ورم متولد گشت و10شب # ~~نمی خفت وبه روز آرام نمییافت، وهرمعالجت11 که ممکن بود (به جای ~~آوردند)2. # ~~فایده نداد13 و آن مرض روی در انحطاط ننهاد14 و هر روز [ اثر آن ]15 ~~زیادت # ~~بود تا وقتی" طبیبی ms607 از اهواز به بصره میرفت ، بدان موضع رسید17 . من از ~~آن # ~~طبیب التماس کردم که نظر بر احوال آن جوان افکند8 و اگر ممکن بود رنج # ~~آن علت از تن او و خاطرمن بر گیرد . آن طبیب به نزدیک بیمار رفت وبه ~~بحث # ~~و تفتیش از موجب آن مضر ت مستکشف ، و از احوال آن جوان در صحت و # ~~سقم مستوصف19 [شد]20 . نه در اعراض نفسانی و احوال امزجه واز نبض و # ~~دلیل اوهیچ امارات21 و22نشان یافت23 که برموجب علت استدلال توان24 ~~کرد25 # ~~و نه از حرکات و سکنات او در مبادی26 آن رنج ، و پیش از آن سبب (حدوث # ~~آن درد و ورم معلوم گشت27)28 . طبیب آن29 (جوان را گفت) 30 : (لا نجاة ~~PageV02P1009 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0456.png) # ~~ولا هی انصدق) ، از این ورطه ترا جز راستی نرهاند، در این حکایات1 که2 ~~گفتی # ~~هیچ چیز3 نیست که موجب این حالت تواند بود. راست بگوی2 تا یه معالجت و # ~~مداوات5 مشغول شوم والا امید از حیات منقطع گردان و دل از عافیت و ~~سلامت # ~~بر گیر [و تن به قضای خدا و بوار و هلاک بنه 72 . آن جوان گفت : چون ~~چنین # ~~است راست بگویم امتا بدان شرط که مرا فضیحت نگردانی . طبیب قبول کرد که # ~~جنان8 کنم9 . گفت10 : من مردی برنا وتمام قو ت وصحیح البدن بودم ، ~~حدائت # ~~سن وقوت11 شهوت که جوانان را بود خاصه در حال عزوبت مرا12 باعث آمد # ~~که روزی با دراز گوشی نر گرد آمدم ، و از آن روز باز این مرض حادث ~~شد13. # ~~طبیب گفت : راست می گویی . بفرمود تا دست و پای آن جوان سخت بگرفتند # ~~و اورا نگاه داشتند چنانکه هیچ حرکت نتواند کرد و ذکر او را به ~~سرانگشت4 # ~~برمجید تا 15 انگشت بر موضعی نهاد که (آن جوان) 16 از آن متألتم شد12 و # ~~فریاد کرد18 ، طبیب بالای آن موضع (از ذکر)19 به ریسمانی سخت ببست و # ~~باقی20 را به دست میمالید ms608 چنانکه21 اگردروی چیزی باشد به جانب احلیل ~~بیرون # ~~آبد تا آنگاه که22 دانهآ جو بزرگ شده و آماس گرفته از سوراخ سرذکر ~~بیرون # ~~آمد و از پس آن قیح23 و زرد آب وخون بسیار برفت ، [و مرهمی بدان جوان # ~~داد تا استعمال کرد )24 و بعد از آن روی به25 صحت نهاد26 و سلامت یافت ~~. # فصل - در این حکایت دو موضع عبرت و استفادت را میشاید : # یکی - آنکه مرد باید که پیوسته عنان شهوت کشیده دارد و پای در رکاب ~~PageV02P1010 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0457.png) # ~~هوای نفس ننهد و سر از گریبان خلاعت و حد مجون1 بر نیارد و بروفقطبیعت2 # ~~و اقتضای آرزو نرود چه اقدام برحصول شهوت خاصته در محل حرمت مستعقب3 # ~~ندامت بسیار و ملامت بیشمار گردد وبرای لذت یک ساعته مدتها الم باید ~~گشید # ~~و به سبب شادی یکروزه سالها رنج و غم باید دید چنانکه در این ابیات ~~گفتهام. # العربیة : # # یا من هویت مراد فسک دائبا %~% و مین الهوی هی قدهوت هی الهاویه # # النفس هاوبته إلی مهواتها %~% فاحذر هواها واجتنب مین هاویه # الفارسیة)4 : # ~~عنان شهوت دایم5 کشیده دارارنی ### | رکاب 7 وار شوی زیر پای ، مالیده # ~~زه گریبان8 در گردنت غلی گردد ### | ز شهوت ار نبود دامن تو در چیده9 # ~~مشو فریفتهٔ‌ لذتش که هست دمی ### | ولیک گردی از او سالها (تو رنجیده)10 # ~~چوازهواست حیاتت چو روح حیوانی ### | جز از هوا نبود در دل تو گنجیده # ~~معلقی چو ترازو درین هوا ، زانت ### | نموده11 شهوت موزون ولی نسنجیده12 # ~~اگر نخواهی دست مراد خود را قطع ### | نظر مکن سوی هر ماهروی دزدیده PageV02P1011 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0458.png) # ~~برای گمرهیت هر پریرخی دیویست ### | و گرچه هست به چشمت چو مردم دیده # ~~زراه صدقی گردیده ، ار نگردانی ### | زهرچههستهوی2 گردلست و گردیده] # ~~هوای نفس بر عقل ناپسندیدست ### | را اگر چه نماید همی پسندیده # ~~چو مشک نام نکوی5 تو میشود ضایع ### | نگاه دار پس این7 قطرهآ بگندیده # ~~و از گفتههای من این7 ابیات بدین8 موضع9 لایق است10 : # # چند اندرهوای ms609 روی نکو11 %~% کار بر خویشتن تبه داری # # وزپی گونههای سرخ وسپید %~% نامهآ خویشتن سیه داری # # بهرافراسیاب شهوت وحرص %~% بیژن عقل را به چه داری # # رونق کار تو ز طاعت و تو %~% میل دایم سوی گنه داری # # نکتهای بشنو و نگه دارش %~% روی اخلاصاگر"1 بهرهداری # # آب روی تو ریخته نشود %~% آب پشت خودارنگهداری # ~~و دوم - آنکه چون به مرضی از امراض مبتلا" شد14 و به علتی از علل # ~~درمانده گشت15 صورت حادثه هرچند مستقبح نماید از نظر طبیب پوشیده نیاید # ~~داشت و حکایت عارضه اگرچه موحش16 بود به سمع مداوی باید رسانید چهاگر # ~~علت از طبیب مخفی ماند مداوات مستحیل شود و مرض بر پزشک اگر ظاهر # ~~نبود معالجت متعذر گردد و (این ابیات اینجا مناسب)17 . PageV02P1012 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0459.png) # العربیة ]1 : # # ما لم کبن سبب الشکاة لدی الاسی %~% لا کرجون عن الأساة شفاءها # # للیکشفن علیه عله دائه %~% من درج عن وأی1. الطبیب دواءها # الفارسیة : # صورت حال اگرچه زشت بود %~% از اطبا تهفته نتوان داشت # ز شقا و دوا شود محروم %~% هر که درد ازطبیب پنهان داشت # الحکایة الخامسة من الباب العاشر - آوردهاند که در شهر مصر طبیبی بود # ~~حاذق و پزشکی ماهر ، نام او قطیعی ، هر ماه او را 5 هزار دینار 6 از ~~جوایز و # ~~صلات وادرارات سلطان 7 و هدیه وخدمتی و تکلفات8 عوام حاصلشدی ، و # ~~سرایی داشت)9 بزرگ0 بر شکل بیمارستانی که ضعفا11 و معلولان12 وفقرا13 # ~~و اصحاب امراض را در آن سرای" معالجت فرمودی و غذا ودارو و شربت و # ~~اقراص و معاجین که15 به کار بایستی از مال16 خود17 ترتیب کردی، و اکثر ~~آن # ~~مالها18 که (بدورسیدی)19 براین طایفه مصروف شدی ، گفت : وقتی ازفرزندان # ~~رؤسا و مشاهیرشهریکی را سکته افتاد و جملهآ اطبا را20 حاضرکردند12 . ~~جمهور # ~~آن زمره بر آن اجماع22 کردند که آن شخص روح تسلیم کرده است و ازجمله23آ ~~PageV02P1013 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0460.png) # ~~اموات است ، واهل و اقارب او در ساختگی غسل ودفن او بایستادند 2 و ms610 به - # ~~تجهیز او مشغول گشتند . قطیعی گفت : مرا اجازت دهید2 تا او را معالجت ~~کنم # ~~اگر صحتت یابد3 فهو المراد والا زیادت از موت که شما آنرا مسلتم5 ~~داشتهاید # ~~چیزی دیگر نخواهد بود . اهل آن جوان او را دستوری دادند تا آنچه خواهد # ~~بکند. او غلامی چلد خواست و تازیانهای6، و7 بفرمود تا آن مرده8 را9 ده ~~تازیانه # ~~محکم بزدندچنانکه سختتر از آن ممکن نباشد10 ، و نبضش بدید و (باردیگر) # ~~بفرمود تا ده تازیانه هم بر این12 منوال بزدند ، و بار دیگر انگشت بر ~~مجسهآ او # ~~نهاد و طبیان را گفت : نبض مرده جهنده باشد و 13 اگرچه او را بزنند؟ ~~گفتند : # ~~نه1 . گفت : دست بر نبض او15 نهید . یکان یکان دست16 به احتیاط17 بر ~~نیض او # ~~نهادند [و] به اجماع گفتند : نبض متحرک است18 . قطیعی بفرمود19 تا ده ~~تازیانهآ # ~~دیگر بزدند20 ، بنالید . ده21 دیگر بزدند22 فریاد کرد ، چون ترک ضرب ~~کردند # ~~بنشست و قوت به تن او 23 باز آمد . از او پرسیدند که ترا 24 چه رنج ~~است25 ؟ # ~~گفت : گرسنهام . فرمود26 تا طعام آوردند و27 چندانکه28 بایست1 بخورد2 و # ~~به سلامت برخاست31 و بیرون آمد22 . اطبا از قطیعی پرسیدند که این علم ~~در # ~~هیچ کتاب33 نیست ، ترا از کجا معلوم شد؟ گفت : وقتی24 مسافر بودم ، در ~~قافله PageV02P1014 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0461.png) # ~~جمعی از اعراب به اسم بدرقه بامامی آمدند سواری1 را2 از ایشان3 ناگاه4 ~~سکته # ~~بگرفت و از اسب در افتاد وهمه کس5 شک تکردند6 که او مرده است ، پیری در # ~~میان ایشان بود ، فرمود تا او را به تازیانه میزدند و از زدن باز 7 ~~نایستادیلد 8 تا # ~~آنگه که ]1 با هوش آمد . # فصل - واز10 این حکایت معلوم12 میشود2 ، که مستفاد از تجربهآ بسیار[و]2 # ~~نوادر علوم و عجایب حکم باشد که به استدلال عقلی فرا14 پی آن نتوان15 ~~شد و # ~~در کتب نقلی جنس آن نتوان یافت ، و این حادثه (که مسطور است16 )17 از ~~آن # ~~جمله است ms611 (و این ابیات نیز موافق این معنی مینماید)18 . # العربیة : # # آلمستفاد من التجریب 11 منفعته %~% اربت علی کل معقول و منقول # # یانغس ان لم یکن20 فی العقل کجربته %~% وفی الحوادث1 ایلانقاذ من قوله2 # الفارسیة : # # بسیار فواید شود از تجربه حاصل %~% کز نقل در آن معنی آثار نباشد # # هرچند که بر کار بود عقلی و نقلی %~% هر گز23 خرد ازتجربه بیکار نباشد # # چون اکثر معقول شداز تجربه حاصل %~% بر24 تجربه25 (عاقل را)26 انکار ~~نباشد # # برنقل چوازتجربه شدحجت ظاهر %~% زیبد ز خردمند که اصرار نباشد ~~PageV02P1015 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0462.png) # # بر صحت این معنی انکار نیارد %~% گر دل زهوا جویی بیمار نباشد # لحکایة السادسة من الباب العاشر - مؤلتف کتاب گوید که یکی از اقارب ما # ~~مستسقی گشت و از حیات او نومید گشتند و او را به بغداد بردند تا در علت ~~او # ~~با اطبا مشورت کنند و بر وفق اشارت ایشان آنچه مداوات باشد بردست ~~گیرند؛ # ~~و هرچه حکما واهل آن صنعت از ادویهآ کبار و داروهای1 قیمتی و غیر آن ~~قرمودند2 # ~~به جای آوردند ، هیچ سودمند نیامد و به ضرورت امید از زندگانی او ~~ببریدند ، # ~~وطبیبان3ترک معالجت4 گرفتند5. چون6 بیمارصورت آن حال7 بدانست8 از جمعی ~~که # ~~او بودند التماس کرد و گفت : چون حال چنین است ترک من گیرید و مرا به # ~~احتما فرمودن هلاک مکنید تا زاد خویش9 از دنیا بر گیرم و (دو روز)10 ~~که21 از # ~~عمر12 باقی است برحسب (شهوت و آرزوی)2 خود بزیم ، و آنچه (خاطرم # ~~خواهد) 14 بی تصور نفع و ضرر 15 بخورم . ایشان گفتند : هرچه ترا میباید # ~~ایخور . (پس آن " بیمار بر در سرای خود بر دکانچهای20 ینشست # ~~و هرچه بر21 وی 22 می گذرانیدند و دل او میخواست میخورد تا) 2 روزی # ~~مردی بروی24 بگذشت و ملخ بریان کرده25 می فروخت16 . آن بیمار مقدار پنج # ~~من (از آن ملخ بریان)12 (بخرید و تمامت)8 بخورد وچون لحظهای شد9 # ~~طبیعتش در کار آمد و قیام وجلوس او به ms612 سبب اطلاق متوالی شد چنانکه ~~PageV02P1016 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0463.png) # ~~درمدت سه شبانروززیادت از سیصد مجلس برخاست و (بهغایت ضعیف گشت و) # ~~نزدیک بود که هلاک شود. بعد از آن تواترقیام بدان مهم انقطاع پذیرفت ~~وتمامت # ~~ورم و بادی2 که در جوف او بود زایل شد3 و4 هیأت و شکل با حالت صحت 5 # ~~رفت وقوت بهتن اوباز آمد (وتردد واختلاف در مهمات)6 وحوائج2 خویش # ~~آغاز نهاد . یکی از آن طبیبان که در هلاک او جازم9 (بود) وبه10 ~~موت11متیقن12، # ~~او را بدان 13 صفت14 بدید 15 ، تعجب نمود و از سبب صحت و عافیت 16 باز # ~~پرسید2 . اوحدیث جراد مشوی که موجب ازالت علت او بود18 حکایت کرد . # ~~طبیب گفت19 : جراد20 این اقتضا نمی کند که تو حکایت می کنی11 . آن شخص # ~~(که از او خریدهای)23 به من نمای12 . علیل بعد از مدتی آن شخص راباز # ~~یافت و به طبیب25 نمود . طبیب از آن مرد پرسید که آن 26 ملخ بریان 27 ~~که # ~~می فروشی10 از که میخری29 ؟ گفت : من40 صید می کنم و جمع می گردانم1، # ~~بعد از آن بریان کرده میفروشم . طبیب32 پرسید که از کدام موضع (صید # ~~می کنی)22 ؟ او موضع22 را نام برد و طبیب صیاد را جعلی25 قبول کردتا[ ~~آن]24 PageV02P1017 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0464.png) # ~~موضع بدو نمود1 . بعد از آن طبیب چنین گفت که2 چراگاه آن3 ملخان موضعی # ~~بود که بیشتر نبات آن صحرا گیاهی بود که آنرا مازریون خوانند و آن ~~گیاه4 # ~~داروی استسقا باشد و اگر مقدار درمی از آن گیاه به بیمار دهند اسهال ~~بسیار # ~~آرد چنانکه بیم هلاله6 باشد7 و دادن آن دارو مخاطرهای عظیم بود8 و اطبا ~~این # ~~جرأت نیارند کرد؛ چون اتفاقا10 ملخان 11 آن گیاه خورده بودند و در مزاج # ~~ایشان اعتدالی یافته و بیمار از آن ملخ بخورد موافق12 علت و13 مزاج او ~~آمد14 # ~~و بدان قدر که علت (دفع شود)*1 و مضر نباشد بیش6 اسهال نیفتاد ، لاجرم # ~~صحت حاصل آمد . # فصل ms613 - و در این حکایت فایده آن است که هر چند بیماری مستولی شود7 # ~~و علت دوا پذیر نبود و از مداوات طبیبان و معالجت پزشکان امید منقطع ~~گردد تا # ~~مادام که18 رمقی از روح باقی و نسقی از جسم برقرار بود به لطف خدا ~~امیدوار # ~~باید بود که ناگاه از داروخانهآ مرحمت برقانون لطف شربت شفا که برای ~~حفظ # ~~صحت مستمتدان ذخیره نهاده است [موجب2 حصول زبدهآ افراض او یعنی # ~~صحت گردد ، و این ابیات مناسب این معنی مینماید . # العربیتة : # کم سالیم و له ظبیب 20 یعایجه %~% حفظأ یصحته یردی بلا سقم # وموقن21 یردی22 من فر علته23 %~% الفی بلا سبب درء مین الالم ~~PageV02P1018 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0465.png) # ~~لا العیش من صحه فی الروح و البدن ### | ولا الردی مین اذی ف الرأس و القدم # ~~د الوسائیل و استعصیم بعصمته من ### | یشفی ویمرض لا بیالجوع و البشم # الفارسیة : # ~~بسا کسا که بود تندرست و زور افزون3 ### | که نا گهان اجل آرد بر او شبیخونی # ~~بسا کسا که امید از حیات بر دارد ### | خدا شفا دهدش بی شیاف و معجونی # ~~ذخیره5 لطف خدا6 بهر حفظ دل7 صحت8 ### | شفا مجوی ز اغراض [و]9 هیچ قانونی # الحکایة السابعة من الباب العاشر - علوی کوفی حکایت کند که وقتی از کوفه # ~~با جمعی10 رفقا از اخوان صفا بر آن عزیمت که حج اسلام بگزاریم و شرایط # ~~زیارت11 کعبهٔ‌ معظم وحریم محترم به جای آریم ، با قافلهآ حاج احرام ~~طوف2 # ~~بیت" اندر بستیم2 وزفان به تهلیل15 و تلبیه16 بگشادیم17 ، و از جملە18آ ~~یاران ما # ~~یکی را (حاشا المستمعین)19 علت استسقا (اثر کرد)20 ودر مدت21 نزدیک # ~~ورمی عظیم براعضای او ظاهر شد و آماسی بزرگ در شکم او پدید آمد وهمگنان ~~PageV02P1019 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0466.png) # ~~برآنکه اوهلاک خواهد شد جازم وقاطع گشتند وامید از حیات او منقطع ~~گردانیدند، # ~~و چون از مکه مراجعت کردیم آن مرض مستولی شده بود و آن علت زبردست # ~~گشته و او از پای درآمده . او را بر مثال1 ms614 مردهای بر سر شتری1 افکنده ~~بودند . # ~~قضا را جمعی از بدویان قطاری از قافله2 چنانکه عادت ایشان است در ~~ربودند و # ~~ببردند و آن معلول (قضا را )5 بر سر شتری (از آن)7 قطار بود . ما8 تأسف # ~~خوردیم و(انا لله وانا الیه راجعون) * برخواندیم و طمع از مراجعت او # ~~بر گرفتیم 20 و اهل بلد وولد11 و اقارب2 او را تعزیت دادیم و ایشان ~~آنچه از # ~~رسوم مصیبت وشرایط13 ماتم بود به جای آوردند11 . بعد از مدتی15 آن مرد # ~~را دیدیم16 صحت و سلامت یافته از بادیه17 به18 کوفه آمد19. کیفیت آن ~~حادثه # ~~و سبب صحت او از او (باز پرسیدیم)20 . گفت21 : اعراب چون22 آن23 قطار # ~~شتر24 در ربودند و به مرحلهآ خویش بردند25 و چون شتران26 بخوابانیدند و ~~مرا # ~~بدان27 حالت دیدند28، در پس خانههای خویش29 بیفکندند و20 آنچه بر آن ~~قطار PageV02P1020 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0467.png) # ~~بود از ناطق و صامت مقاسمت کردند؛ و مرا چون قوت رفتن و برخاستن نبود # ~~به شکم میخزیدم 3 و به در خیمههای ایشان میرفتم و(از ایشان لقمهای) # ~~میطلبیدم و بدان قدر که ایشان میدادند تعیش می کردم و مرگ6 به آرزو # ~~میخواستم ، تا روزی، ایشان8 از صید باز آمده بودند و مبالغی1 مار افعی ~~آورده، # ~~و سرو دنبال آن افاعی10 میافکندند وباقی بر آتش بریان می کردند ~~ومیخوردند. # ~~من با خود اندیشیدم11 که این12 خوردن13 ماران14 (ایشان را)15 بدان سبب ~~که # ~~معتاد شدهاند)16 زیان نمیدارد12 اگرمن بخورم بی شک هلاک شوم18 ؛ بدان19 # ~~طمع 20 که از آن زند گانی که مرگ 21 هزار بار 22 بهتر از آن خلاص یابم ~~. # ~~درخواست کردم12 تا مرا24 نصیبی25 دهند 26 ، ماری ( بزرگ بریان کرده )27 ~~، # ~~مقدار پنج شش رطل28 پیش29 من انداختند30 و من جمله31آ آن (ماررا)32 ~~بخوردم # ~~بدان 33 قصد) 34 که هلاک شوم واز آن مشقت و مذلت برهم . چون سیر # ~~بخوردم ثقلی در من پدید آمد وخوابی عظیم بر من (حادث35 شد)36 و چون ms615 از # ~~خواب بیدار شدم عرق بسیار کرده پودم و طبع مجیب گشته چنانکه در مدت ~~PageV02P1021 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0468.png) # ~~بک شبانروز زیادت از1 دویست مجلس بنشستم2 و3عاقبت قوت ساقط شدوطاقت # ~~نشستن نماند ؛ بر یک موضع افتاده بودم و طبیعت اسهال و سیلانی عظیم می ~~کرد # ~~4 (شک نکردم که بدین سبب هلاک شوم و)5 کلمهآ شهادت گفتن گرفتم واستغفار # ~~و آمرزش خواستن آغاز نهادم . و6 چون روز روشن شد در خود7 تأمتل کردم ، # ~~آن آماسها که در شکم و اعضا بود به8 تمامت زایل شده بود و با هیأت و ~~شکل # ~~اصلی9 آمده . با خود گفتم : چون هلاک خواهم شد در این چه فایدة . و چون # ~~الحظه ای بود10 آن اسهال منقطع شد وخواستم11 که از آن موضع فراتر روم ، # ~~بر عادت قصد خزیدن کردم 12 ، در اعضای خود137 (خفت وقوت)12 یافتم . # ~~بر پای خاستم19 و برفتم12 وخدای را شکر گزاردم و از ایشان طعامی ~~خواستم2. # ~~تندرست21 وبسلامت22 یافتم ودراعضا وجوارح و(حرکات و سکنات)22 خویش # ~~فتوری و نقصانی ندیدم ، چند روز صبر کردم تا بر قوت و صحت خویشم # ~~وثوقی26 تمام پدید آمد و بعد از آن روی به داه آوردم وخدای را شکر ~~گزاردم # ~~رآنچه توفیق ارزانیداشت و قوت کرامت فرمود28 که به سلامت به12 اهل و # ~~ولد30 خویش21 رسیدم . PageV02P1022 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0469.png) # فصل - و از خواندن این حکایت معلوم و محقق می گردد [ که]1 چنانکه # ~~در اغلب اوقات حب جاه ومال وشعف صحت وسلامت مرد را در ورطهآ هلاله2 # ~~افکند و موجب (فنا و بوار)2 شود احیانا نیزسآمت از حیات وملالت از ~~زندگانی # ~~علت بقا و وسیلت شادمانی گردد و گاه باشد که ( نوشدارو در مزاج مرد اثر # ~~زهر قاتل ظاهر گرداند و وقت باشد3 که زهر5 در طبیعت آدمی فعل تریاک ~~کند)6 # ~~(واین ابیات فراخور این معانی مینماید)2 . # العربیتة8 : # # کم آیس عن برئه 1ی سقمه %~% نال1 الشفاء بشرب سم عاقل # # ومؤمن لفی حصنه مستهلک %~% ویتب عنه سیوف الف مقاقل # # فالله ms616 یمرض وهر یشفی فیالاسی %~% من کل آس خدعتة13 من حائل # الفارسیة : # ~~اجل چو آمد تدبیر صد هزار طبیب14 ### | دمی ز عمر عزیز تو بیشتر نکند # ~~و گر به حکم خدا هست زندگی باقی ### | خواص زهر در اعضای تو اثر نکند # ~~ترا سپر شود از حادثات تیر سه پر ### | گرت به پای اجل دهر پی سپر نکند # ~~ورآب حیوان خوردی چوخاک خواهی شد ### | به خیره باد مپیما که جز ضرر نکند PageV02P1023 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0470.png) # چوازخداست هلاک و(شفاوموت و)1حیات ### | همان بهست که عاقل ازو گذر 2 نکند # الحکایة الثامنة من الباب العاشر - جبریل بن بختیشو ع که از جملهآ مشاهیر # ~~اطبتاست حکایت کند که با هارون الرشید به رقه4 بودم5، و مأمون و محمتد ~~بااو # ~~بودند، و رشید بر اکل وشرب و لوعی داشت 6 و انواع مأکولات و مشروبات # ~~بسیار خوردی . روزی در اکل و شرب اسراف نموده بود[ و4 اطعمهآ بسیاربر # ~~یکدیگرادخال کرده، چون در مبرز رفت بیهوش شد وفثیان آورد و چوناورا از # ~~میرز9 بیرون آوردند خواص و غلمانش10 شک نکردند که زنده نیست ، و امین # ~~و مأمون را حاضر کردند و خبر مرگ او نزدیک خاص و عام مشهور گشت . # ~~6 و1 مرا حاضر کردند»12، و13 چون انگشت برنبض اونهادم وحس مجسهآ او4 # ~~به جای 15 آوردم حرکتی ضعیف و ضربانی خفیف16 از نبض او احساس افتاد و # ~~عرقی از هروق پای او را17 تجربه کردم18 ، و پیش از آن به چند روز از ~~امتلا و # ~~کثرت خون19 با من شکایت کرده بود . گفتم : نمرده20 است و صواب آن است # ~~که21 حجامت کنید22 همین لحظه23 . کوثآر24 خادم از آن سبب که با خود ~~مقرر # ~~کرده بود که ولی عهد محمد امین است و25 چون خلافت او را مسلم گردد # ~~حل ]26 وعقد و(قبض وبسط)27 به دست28 کوثر باشد29 مرا زجر کرد و دشنام ~~PageV02P1024 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0471.png) # ~~داد و گفت : میفرمایی که مردی مرده را حجامت کنیم1 (لا ولا کرامة لک) ms617 ، # ~~هر گز (ترا فرمان)2 نبریم . مأمون گفت : حادثهای3 نیفتاده است و ~~واقعهای واقع3 # ~~نگشته5 ، اگر مرده است از حجامت ضرری6 دیگر بدو نرسد ، و2 (بفرمود تا) # ~~حجام را حاضر کردند (وهارون را بنشاندند10 ، و چون حجتام) شیشه بر # ~~محاجم او نهاد و بمکید موضع ججامت را دیدم که رنگ بگردانید وسرخ شد و # ~~قوت"1 من)13 بدانکه"1 اوزنده است15 زیادت گشت ، وخوشدل شدم وفرمودم # ~~تا نیش درزند16 . و چون خون بیرون آمد خدای را شکر گزاردم17 ، [ و هر ~~گه # ~~که شیشهآ خون باز پرداختی حرکتی دیگر در اعضای او پدید آمدی و رنگ- # ~~رویش نیز روشن میشد تا آنگاه] * که18 هم در میان19 حجامت به20 سخن در- # ~~آمد21 و گفت : من کجاام و مرا چه بوده است ؟ ما او را خوشدل22 ~~گردانیدیم # ~~و سینهآ در اجی بدو دادیم تا بخورد و قدحی نبید23 بیاشامید ، و به ~~انواع طیب و # ~~ریاحین مشام24 او را خوشبوی گردانیدیم تا25 قوت26 به تن او باز آمد ، ~~وبارعام # ~~دادند27 تا (خواص و عوام)28 بر وی سلام کردند و فتنهای29 که به سبب ~~شیوع # ~~موت 30 او برخاسته بود بنشست ، و چون صحتی 21 تمام و عافیقی کامل یافت ~~و PageV02P1025 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0472.png) # ~~صورت حادثه و کیفیت ماجری چنانکه رفته بود پا اوتقریر کردند ~~فرمودتاصاحب # ~~حرس و صاحب شرط را حاضر کردند و صاحب حرس راا پرسید که مواجبتو # ~~چند است وواصل به تو از این [ خدمت و حاصل ازین]2 منصب چه مقدار؟ # ~~گفت: پانصد هزار درم4. ازصاحب شرط همین5 سؤال کرد گفت : هزارهزار درم. # ~~از من پرسید که6 یا جبریل7 مرسوم و ادرار وصله8 و نواخت و مواجب9 ~~واقطاع # ~~که10 درمدت11 یک12 سال ازمن به تو رسد13 چند باشد؟ گفتم: پنجاه هزاردرم ~~. # ~~گفت بر تو ظلم کردهایم و انصاف نداده 14 . این جماعت را که اثر15 خدمت # ~~ایشان در جاه و مال عارضی ظاهرمیشود[ و محافظت و محارست ایشان برحرم # ~~و خدم ومواشی و حواشی است ]16 هریک را17 ms618 پاتصد هزار درم" (و هزارهزار # ~~درم)19 اقطاع ومواجب باشد ، وترا که بعد فضل الله تعالی سبب احیاء من # ~~بودهای12 و حیات نو و زندگی تازه به وجود تو یافتهام این قدر که می ~~گویی # ~~کجا روا باشد)22 ؟ پس بفرمود تا اقطاع من24 هزار هزار درم کنند . گفتم ~~: # ~~با امیر المؤمنین مرا اقطاع نمی باید اما اگر امیر المؤمنین در حق ~~بندهآ خود4 # ~~لطفی خواهد فرمود)25 صلهای فرماید چندانکه ضیاعی بخرم26 که مایحتاج من # ~~از آنجا27 حاصل شود28 . وکلا ومتصرفان29 را بفرمود تا ضیاعی30 طلب ~~کردند PageV02P1026 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0473.png) # ~~و صاحب مخزن را بفرمود1 تا آنچه (به جهت ثمن) 2 باید بدهد ، و به سبب3 # ~~معاونت وممدد او 4 از هبات و صلات که ارزانی میداشت چندان ضیاع بخریدم # ~~که هزار هزار دینار حاصل آنست5 و تمامت ضیاع من امروز املاک است و هیچ # ~~اقطاع نیست . # فصل - و در این حکایت فایده آن است که چون حادثهای6 حادث گشت و # ~~واقعهای نازل7 شد در دفع آن حادثه ( و رفع آن نازله)8 هرجد و جهد که ~~ممکن # ~~باشد به جای باید9 آورد و هر دوا ومعالجت که دست دهد بباید10 کرد ، ~~اگرمفید # ~~باشد فبها ونعم11 ، و الا خود تسلیم و تفویض به جای خود12 است و ممتنع ~~و # ~~منعذر نمی گردد . # دوم13 - آنکه هبات وصلات ومواجب و اقطاع به خدم وخواص پادشاه14 # ~~باید که فراخور اهلیت و لایق خدمت هریک بود تا حرص اولیای دولت براقدام # ~~به خدمات پسندیده بیفزاید و اهتزاز ایشان در احراز مراتب عالیه زیادت ~~گردد و # ~~مناصب و مواهب درمصب استحقاق ومصارف وجوب بود چنانکه هارون الرشید # ~~در حق جبریل15 بن بختیشوع7 فرمود ، و این ابیات (موافق این معنی ~~است)17. # العزبیة : # خیر اللخائر ما تعطیه18 مقتسمأ ### | علی حقوق الآعادی و الآخالاه # و شرها ما علی لبس تفرقنه19 ### | و فیه تخبط20 خبطا21 مثل 22 عشواه # فاقسم بداک علی قدر الحقوق لهم ### | وارع السویت فی منع و اعطاه ### | PageV02P1027 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V02_0474.png) # ~~الفارسیة ms619 : # ~~بهر خدمت شهان چو مردم را ### | سوی در گاه خویش راه دهند # ~~هر کسی را به قدر استحقاق ### | نعمت و قرب و(مال وجاه)1 دهند # ~~دوست را لطف جان فزا2 آرند ### | خصم را تیغ عمر کاه دهند # ~~گه به تعزیر3 خفته گردانند ### | گه به تعریک انتباه دهند # # جام الطاف خود %~% مدام بود ### | شربت غصه گاه گاه دهند # ~~آن زر کهربا صفت هر چند ### | به خران بیشتر ز کاه دهند # ~~لیکن از دانش هنرمندان ### | زینت ملک و زیب گاه دهند # # پایهآ هر کسی چو %~% بشناستد ### | لایق %~% آنش دستگاه دهند # ~~در وزارت دهند این را دست ### | بایهآ %~% آن به پایگاه دهند # ~~تا بود مال و گاه و جای به جای ### | مال و مالش به جایگاه دهند # ~~مال بخشند لایق خدمت ### | مالش اندر خور گناه دهند . PageV02P1028 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0021.png) # الباب الحادی عشر # من امتحن من1 لصوص بسرق او قطع فعوض من الاوجاع2 # والخلف2 باجمل4 صنح ### | باب یازدهم # ~~ردر]5 حکایت6 جماعتی که به استیلای لصوص [و سراق]7 و قطاع # ~~طریق8 مغلوب گشتند و اموال ومواشی ایشان منهوب9 وملوب شد و بعداز آن # ~~یه لطف و صنع10 باری تعالی وکمال مرحمت اوخلاص یافتند. # ~~الحکایة الاولی من الباب الحادی عشر11 - دعبل بن علی الخزاعی الشاعر ~~گوید: # ~~چون در12 مرثیهآ آل پیغامبر13- علیه السلام" - قصیدهای1 بگفتم (که ~~مطلعش این # ~~است)16: # # مدارس آیات خلت من للاوة %~% ومهبط وحی موحش العرصات PageV03P1029 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0022.png) # [الترجمه]1: # جایگاه خواندن وحی از تلاوت خالی است # مهبط قر آن زخلوت وحشت آبادی شدهاست2 # در آن وقت3 علی بن موسی الرضا به خراسان بود و مأمون اورا ولتی عهد # ~~خویش گردانیده بود، و من این قصیده بر گرفتم و به خراسان به نزدیک علی ~~بن # ~~موسی الرضا رفتم وقصیده بر وی خواندم ، اورا به غایت4 خوش آمد و ~~تحسینها # ~~کرد5 و گفت: باید که6 تامن نفرمایم برهیچکس نخوانی. وچون7 خبر8 به ~~مأمون # ~~رسید مرا بخواند وفرمود9که «مدارس آیات ..0» برخوان . من اباکردم [و] # ~~گفتم : نمیدانم12 . غلامی را فرمود که ms620 اباالحسن علی بن13 موسی را14 ~~آواز # ~~ده15. درحال علی بن موسی16 حاضرشد. مأمون گفت: یا اباالحسن2 دعبل رااز # ~~«مدارس آیات...» پرسیدم، گفت نمیدانم. ابوالحسن18 درمن نگریست19 و گفت: # ~~برخوان یا دعبل20! من آغازکردم و21تمامت22 قصیده برخواندم22 و مأمون ~~بر2 # ~~انکار و ابا25 که کرده بودم هیچ اعتراض نفرمود26 وذکر آن نکرد26، وچون ~~بدین # ~~بیت رسیدم که گفتهام: العربیة28 # وآل29 رسول الله هلب30 رقابهم %~% زیاد غلظ 21 القصرات32 PageV03P1030 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0023.png) # الترجمه: # گردن آل پیمبر شد ز باریکی چو موی ### | فربه و استبر2 گشته گردن آل زیاد # گفت : گوارنده نبود ایشان را آن نعمت . و من قصیده را تمامت2 بر # ~~خواندم ، مرا پنجاه هزار درم4 صله5 (ارزانیداشت)6. وابوالحسن علی بن ~~موسی # ~~نیز نزدیک پنجاه هزار درم فرمود8. ومن علی بن موسی راگفتم: التماس من ~~آن # ~~است که پیرهنی که بهتن مبارک شما رسیده باشد تشریف فرمایی تا در حال ~~حیات10 # ~~بدان تبرک مینمایم و روز وفات11 مرا از آن کفن سازند، باشد12 که در ~~حمایت آن # ~~از عذاب خدای - تعالی13 ایمن شوم . اولطف فرمود و پیراهنی (که آنرا ~~بسیار # ~~پوشیده بود و کهنه شده)14 به من داد و منشفهای15 که در16وقت غسل 17 تن ~~خود # ~~بدان خشک کردی18 نیز19 به من داد ، و ذوالریاستین صلهای نیکو بخشید20 و # ~~اسبی21 بهغایت22خوب به من داد. و23 روزی بااو برنشسته بودم24، (وباران ~~آغاز # ~~کرد)25، و وی26 بارانیی27 (به غایت خوب)28 پوشیده بود ، به من داد و ~~دیگری # ~~خواست و در پوشید2 واز آن حضرت مرضی الاثرو مقضی الوطر بعد از ~~PageV03P1031 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0024.png) # ~~اجازت به جانب عراق مراجعت کردم ، ودر نواحی عراق کردانی که ایشانرا # ~~ماریجان1 خوانند و دربعضی از ممرات کمین کرده بودند (قافله2 را بزدند و # ~~تمامت3)2 آنچه درقافله بود از (صامت وناطق)5 و(قماشه ومواشی)7 ببردند8، ~~و # ~~(مرا بیرون از کهنهای9 که پوشیده بودم)10 (از آن همه11 نعمت که بامن ~~بود)2 # ~~هیچ13 نماند، و14 متأسف و محزون در15 گوشهای بنشستم" واندوه وحسرت من # ~~برفوات ms621 آن ثروت17 ومال چندان نبود که بر19جامهآ علی بن موسی ~~الرضا1-(رضی # ~~الله عنه)20. درائتای این محنت ناگاه کردی21 از آن کردان برمن بگذشت بر ~~آن # ~~اسبی22 که23 ذوالریاستین مرا24 بخشیده بود برنشسته25 و آن بارانی که ~~او24 # ~~تشریف داده بود27 پوشیده28، و این29 قصیده که1 من گفته بودم31(که22: ~~مدارس # ~~آیات دخلت من تلاوة»33) میخواند ومی گریست ، و"1 من از آن حال تعجب # ~~نمودم که25 در شعار دزدان روایت اشعار کند و (درزی راهزنان)*2 ~~برمظلومان # ~~ترحتم نماید وبرهیات خوارج دم تشیع زند. باخود گفتم: مرا22 دست ~~دردامن28 # ~~او باید39 زد، باشد که دست از آستین مروت بیرون کند، و اگر دیگر اموال ~~که PageV03P1032 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0025.png) # ~~بردهاند با من نرسد پیراهن ومنشفهآ علی بن موسی الرضا1 بامن دهند1 ، ~~واین # ~~طمع در طبیعت3 من مستحکم گشت واین امید در ضمیر من راسخ شد و بر آن # ~~باعث آمد که گفتم : یاسیدی این شعر که میخوانی انشای کدام شاعر و ابداع # ~~کدام ساحراست؟ گفت: ترا بااین چکار و2 سؤال (برانواع این فضائل)درچنین # ~~مقام6 از چو تویی چهلایق است؟ گفتم: مرا در7 این نظم حکایتی است8 ~~(وازاین # ~~قصیده مقصودی)1. چون تو از منشی اعلام کنی من (با تو)16 آن سبب تقریر # ~~کنم. گفت : این قصیده را12 منشی خود13 مشهورتر از آن است که [محتاج]4 # ~~تعریفی باشد15. گفتم : اگرچه چنان است اما شما16 تعیین فرمایید17. گفت ~~: # ~~شاعر آل محمد و مداح18 خاندان نبوت19 دعبل بن علی الخزاعی20- جزاه الله # ~~خیرا. گفتم: دعبل (بن علی الخزاعی)21 منم واین قصیده22آ من است. گفت : ~~چه # ~~می گویی؟ گفتم: من به نزدیک اهل قافله23 مشهورتر از آنم که درتعریف ~~خویش4 # ~~تخلیطی توانم کرد ، اگر در سخن من شبهتی25 است26 از ایشان بباید پرسید. # ~~گفت: لاجرم یک رشته تاب از این قافله ضایع نشود (ودر27 اموال این قافله ~~هیچکس # ~~تصر ف نکند)28، ومنادی فرمود که هر که چیزی برده19 است ازناطق وصامت30 # ~~واقمشه ومواشی وسایر اموال ازکم وبیش واندک وبسیار هرچه31 دردست ms622 اوست ~~PageV03P1033 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0026.png) # ~~از آن1 اهل قافله باید که در حال2 به تمامت3 به4 ایشان رساند5. چون6 ~~قطاع # ~~طریق7 و لصوص8 منادی بشنیدند9 تمامت اموال اهل قافله (وهرچه از آن من ~~برده # ~~بودند10) باز11 رسانیدند12 تا به حتدی که هیچکس13 را14 زانوبند شتری5ا ~~ضایع # ~~نشد وجمعی16(از17 ابطال18 رجال برای19)20 بدرقه معیتن گردانید21 (تامرا ~~و)22 # ~~اهل قافله را (با سر هم وجملتهم23 به مأمن رسانیدند)24. # فصل - و این حکایت رسم شهادت25 به اقامت میرساند بر آن جمله که # ~~غرربدایع کلام ودرر روایع26 نظم ونثر در(سرا وضرا)27 ونعمت وبلوی28 و # ~~بدو وحضر و اقامت و سفر مبدع را از حوادث مجیر و منشی را از29 وقایع # ~~دستگیر باشد. وجایی که عدت30 وذخایر31 واموال منهوب گردد وعدد عشایر و # ~~رجال روی درنقصان آرد32 و مدت33 ایام نعمت منقضی شود و مدد اعوان دولت # ~~منقطع گردد، فضل وکنراعتصام راحبلی متین والتجا را حصنی حصین باشد ~~چنانکه # ~~دعبل بن علی الخزاعی را در آن حالت که نظام اتساق امور میسر گشت روایت # ~~(آن نظم)34 بود، واین ابیات اشارتی35 بدین معنی می کند: ### | 1- مجاوت : PageV03P1034 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0027.png) # العر بیة # # روالع نظم المفلقین و نثرهم %~% یجیرهم فی الناثآبات عن الأذی # # وینجیهم2 ذلا یفید ثراهم %~% ویطفی3 فی قلب العدی شعل الجذی4 # # فعرض الفتی خیر له من عروضه %~% اری العرض عیناوالعروض بهاهالقذی6 # الفارسیة: # # فضل اندوزو علم حاصل کن %~% کاین دو سرمایهآ نکونامی است # # سخن آبدار را آبی7 است %~% که ازوزرع خرمی نامی است # # کامرانی نتیجهٔ‌ فضل است %~% جهل اصل خمول وناکامی است # # نان مرد از هنر شود پخته %~% بی هنرماندن تو از خامی است # # (در همه موضعی سخن هنر است %~% از ممد محنتی هنر حامی است # # فضل چون حامیتو گشت چه باک %~% ز انکه سامی8 است اصل یاحامی9 است # # گرچه حامی10 نسب بود فاضل %~% هر کجاهستمنصبش سامی11است # # عاشق فضل شدخردگویی %~% فضل چون ویسه وخردرامی است)2 # # صید اقبال آرد اندر شست13 %~% هر که از شست دانشی رامیاست # ~~الحکایة الثانیة من الباب ms623 الحادی عشر حارثی14 شاعر چنین حکایت کند که # ~~در بعضی [از]15 سفرها در میان قافلهٔ‌ انبوه به کوهپایهای16 رسیدیم17 و ~~ابن سباب # ~~الکردی18 بیرون آمد وکاروان را19 با یکسو برد وتمامت اموال ازاهل قافله ~~باز PageV03P1035 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0028.png) # ~~گرفت. دراثنای آن گیرو دار وقبض و اطلاق چون زعیم القوم و رئیس الطائفه ~~او # ~~را میدیدم وحل وعقد وقبض وبسط برموجب امرونهی او میرفت؛ احوال او1 # ~~مطالعه می کردم واقوال اورا مستمع می بودم، حرکات وسکنات والفاظ و ~~کلمات # ~~اوبرادب نفس ودرس وکرم عرض وحسب دلالت می کرد. و چون بااودرسخن # ~~اآمدم وبه غور حال [او]3 فرورفتم مردی فاضل وهنرمند یافتم، ازهرنوعی ~~باخبر4، # ~~شعاربسیار روایت می کرد وبرغوامض لغت واصل وفرع واستعارت و[مجازات]5 # ~~وقوف تمام داشت واز بحور اعراب وعروض وامثال آن حظ وافرحاصل کرده # ~~بود، مرا طمع آنافتاد که ازراه جنسیت و مساهمت درفتن6 ادب درحسق من ~~لطفی # ~~فرماید. ودرحال چند بیت(که7 به)8 طریق ارتجال انشاکردم درمدح وی ~~(براو)1 # ~~خواندم. گفت : مرا معلوم نیست که این10 گفته (ازآن)11 تست ، وقافیه و2 # ~~وزنی اقتراح کرد وگفت: بدین13 جمله نظمی انشاکن، (اگرراست می گویی)14. # ~~من درحال15 سه بیت بر آن وزن وقافیه انشاکردم چنانکه نزدیک او پسندیده ~~آمد. # ~~وازمن]16 پرسید که ازتوچه بردهاند؟17 آنچه از آن من بود واز آن ~~دورفیق18 که # ~~(درحق)19 ایشان عنایت داشتم مقرر20 کردم، فرمود (که21 در حال)22 (با ~~نزدیک # ~~من آوردند)23 و24 کیسهای25 (از آن)26 تجار27 که هزار درم (در وی)28 بود ~~بر- # ~~گرفت و به من داد. (او را)29 بر آن مکرمت35 مدح وثناگفتم (و شکر ~~گزاردم)1 PageV03P1036 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0029.png) # ~~وکیسه با1 پیش اونهادم وازقبول آن استعفاآخواستم. او الحاح کرد وچون3 ~~من # ~~بر رد اصرار نمودم او از موجب اصرار برر د سؤال کرد . من هرنوع عذر # ~~می گفتم6، اورا دلپذیرنیامد و" الزام فرمود که البته آنچه ترا بر آن8 ~~باعث است # ~~به راستی9 تقریر باید کرد . من چون10 جز راستی چاره11 ندانستم اول ~~زینهار12 # ~~خواستم وگفتم: بدان شرط ms624 مصدوقهآ حال تقریر کنم که13 از مؤاخذت14 و عتاب # ~~ایمن باشم. گفت: لاتثریب علیک15 . من16 گفتم: به سبب آن17 قبول نمی کنم ~~که # ~~ترا مالک این مال نمیدانم وتصرف18 واعطای تو در آن19 جایز نمیشمارم20 ~~که # ~~در21 این22 زمان23 ازمردمان به غصب وظلم قبض کردهای. گفت: آنچه جاحظ در # ~~کتاب لصوص از بعضی ازایشان (روایت می کند)24 نخواندهای [که]25می گوید: # ~~چون ولات و خلفا استخراج زکات به دست عمال صدقات از تجار اسقاط # ~~کردند و ادای حقوق اموال بدیشان مفوض گردانیدند و به اختیار ایشان باز # ~~گذاشتند نفوس خسیسهآ ایشان برایتاء26 آن فرض مساعدت ننمود و بخل وحرص # ~~در آن باعث آمد که خیانت کردند و شرایط امانت در ادای زکات نگاه ~~نداشتند، و # ~~چندین ساله زکات برهریک ازایشان جمع شد27 و اموال ایشان به اختلاط حقوق # ~~فقرا مستهلک گشت، و دزدانو راهزنان درویشان بودند28، وچون تجار ازایشان # ~~منع کردند و بهخوشدلی ندادند ایشان را مباح گشت کرها وجبرا حقوق خود ~~PageV03P1037 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0030.png) # ~~قبض کردن، پس ما آنچه از ایشان گرفتهایم حتق ماست و ایشان به منع غاصب ~~و # ~~ظالم بودهاند. گفتم: راست است جاحظ1 این گفته است اما ترا از2 کجا ~~معلوم # ~~شد که این جماعت بعینهم از آن جملهاند که اموال ایشان به منع زکات ~~مستهلک # ~~است؟ گفت: همین لحظه ایشان را حاضر کنم3 وبه دلیل روشن و برهان قاطع # ~~صدق این حدیث2 معین و دلیل این دعوی5 مبرهن گردانم. پس بفرمود تا تجار # ~~را حاضر کردند. یکی راازایشان پرسید6 چندگاه است تابرین مال (که از تو ~~بستدند)7 # ~~تجارتمی کنی؟ گفت: چندین سال،ومدتی8 مدیدرانام برد. گفت: زکات مال9 ~~چگونه # ~~دادهای10 و به کهدادهای11 وشرائط12 زکات (وو جوب آن)13 چیست و ~~اداچگونهمیباید # ~~کرد وبرهرجنس از مال (چند واجب میشود)14؟ آن مرد جواب پریشان و سخن # ~~نامنتظم15 ونامعلوم آغاز کرد16 وبدان مانست که اورافرضیت زکات معلوم ~~نبود (تابه # ~~کیفیت وجوبو اداچهرسد)17 . پس دیگری را حاضر گردانید18 و19 گفت : اگر ~~ترا ms625 # ~~سیصد درم نقره20 و ده دینار زرباشد زکات آن21 مال22 چگونه جدا23 کنی ~~(وبه چه # ~~منوال اداکنی)24؟ آن شخص نیز ازجواب فروماند و کم و بیش نطق (نتوانست # ~~زد)25. دیگریرا پرسید26 اگرباتو متاع تجارت وعروض بازرگانی باشد وبعضی # ~~زر و دراهم نقد27 بردو شخص دین بود : یکی ملی28 و موسر1 ویکی فتیر و # ~~معسر31 و (حولان حول)32 حاصل آید، زکات33 این اموال چگونه بیرون کنی؟ PageV03P1038 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0031.png) # ~~او نیز (چون دیگران)1 درجواب متحیر شد واز اصل وفروع2 این مسائل3 خبر # ~~نداشت ، وعلی هذا هر که را از این طایفه از زکات و کیفیت وجوب و ادای ~~آن # ~~پرسید هزار بار از دیگری3 نادانتر بود. پس روی به من کرد وگفت : ترا ~~به6 # ~~صدق حکایت جاحظ معلوم شد ودانستی که این طایفه درعمرخویش یک درمزکات # ~~ندادهاند. اکنون کیسه بستان که مااین (صلت7 وهبت8)9 ازحق خویش میدهیم . # ~~من کیسه (قبول کردم)11 و او قافله را12 باهرچه داشتند13 براند وجمعی را ~~بامن14 # ~~ویاران من بفرستاد تا مارا به مأمن رساندند. # فصل - ودراین حکایت دوفایده حاصل میشود: # یکی- دانستن شومی قلت مبالات مرد به ادای فرایض وواجبات یزدانی # ~~ووخامت عواقب تکاسل وتساهل درمحل مطاوعتوانقیاد اوامر ربتانی واعتبار # ~~گرفتن از حال [آن]15 تجار که اگر درترک ادای آن محقر که از نصاب نصیب # ~~فقمراست جسارت ننمودندی بدان خسارت مبتلا نگشتندی . و این ابیات اشارتی # ~~بدین معنی می کند: العربیة # من لم یزک16 المال لایزکوبه %~% عند التفاخر ان یزگی ذاته # واری الزکی من الرذاثل موسرا %~% ازکی باعطاء الزکات صفاته # من لم یطع رب الوری فی امره %~% لایرجون عن العذاب نجاته # [الفارسیة]17 # در ادای فرض باش اندر همه وقتی بجد ### | زانکه باشد نا مبارک درفرایض کاهلی PageV03P1039 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0032.png) # ~~کاهلت از کاهلی گردد گرانبار از گناه ### | کاهلی اندر عبادت چیست؟ عین1 جاهلی # ~~جاهلی باشد تکاسل کردن اثدر امرحق ### | برمگیر از[خود]ا عقال (شرع ودین2) گر3 عاقلی # ~~عاقل آن باشد که طبعش بند گی راقابل4 است ### | یابی اقبال از قبول ار ms626 این سخن را قابلی # ~~قابل حق شو به معنی وز بطالت دور باش ### | در حقیقت چون بطالت هست عین باطلی # دوم - وقوف یافتن برعظم منفعت علم ودانش5و6بزرگی درجهآ فضل وهنر، # ~~که7 مجرد علم اگربه عمل مقرون گردد8 دردین ودنیا ظهیر ونصیر و دراولی و # ~~اخری پایمرد ودستگیرباشد، چه آن طایفهآ تجاررا با آنکه بخل وضنت10 باعث # ~~آمدتاحق خدای11- تعالی12- از مال13 اخراج نکردند، اگر به کیفیتادا و ~~کمیت # ~~و جوب عالم بودندی124 و از عهدهآ جواب به15 صواب بیرون آمدندی ممکن # ~~بودی کهاز آنورطه خلاص یافتندی وموروث ومکتسب مسلوب ومنهوبنگشتی16، # ~~واگر نی باری جهل ایشان حجت آن ظلمه وموجب رخصت آن ظلم نبودی ، # ~~ودر2 این ابیات شمه ای18 از19 این معانی20 (مثبت است)21: PageV03P1040 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0033.png) # مععصعس معم سحتعه # ~~یاپ یازدهم ### | ### | شعر # # العلم فی نفه زین و منقبة %~% و فی الشداهد للممنو2 معوان # # یکقیک علمک ردع اذنطقت به2 %~% و ان4 یفتک علی مارمت اعوان # # ولو عملت5 بما علمت مجتنیاء %~% فذاک فضل من المولی و رضوان # ~~ترچمه2 : # ~~علم ، عالم را بود در هر دو عالم دستگیر # جهل جاهل را کند در هر دو گیتی پایمال # ~~صرف کن مال وکمال ذات8 حاصل کن ز علم # مال خود حاصل شود چون درهنر باشد کمال # ~~یادگار مصطفی و آدم و عیسی است علم # مرد ریگ قیصر و(قارون وفرعون)1است مال # ~~(چاه کان نیود ز دانش در حقیقت هست چاه # چاه با دانش بر عاقل بود چاه و جمال: # ~~جهل همچون سایه بینور است درهر زاویه # علم خورشیدی است نورانی ولیکن بیزوال # ~~صدر آنرا نیست کو دارد مثال از هر کسی # لایق صدر آن بود کاندر هنر شد بی مثال) # ~~[بی مثال اندر هنر شو تازنند از تو مثل # بی مثالی11 جمله خلقانت نمایند امتثال12 ### | 11 PageV03P1041 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0034.png) # الحکایة الثالثه من الباب الحادی عشر - مؤلف کتاب گوید که1 پدر من القاضی # ~~ابوالقاسم التنوخی حکایت کرد2 که قضای کرخ بغداد مدتها بهمن مفتوض بود # ~~و از اهل آن موضع مرا3 ms627 خدمتکاری بود4 که بوابی کردی؛ وپسری داشت در # ~~حد5 دهسالگی، و آن پسر6 به نزدیک7 من بسیار آمدی8 و بهسبب9 آنکه پسر کی # ~~زیرک بود وسبکروح وخوش سخن و متناسب10 حرکت با غلامان مزاح و لعب11 # ~~کردی و مرا حرکات او خوش آمدی و اورا گستاخ داشتمی و با او (مبرت و)2 # ~~نیکویی کردمی. و بعد از مدتی مرا ازآن قضا معزول و از آن عمل مصروف # ~~گردانیدند و از آن موضع باوطن خویش13 آمدم14. و مدتیمدید براین بگذشت # ~~و در آن مدت از آن بواب و پسر او هیچ خبر نشنیدم تا آنگاه که ~~ابوعبدالله # ~~البریدی15 مرا به رسالت به نزدیک ابوبکر16 رازی17 فرستاد و او را به ~~حدود18 # ~~دیر عاقول دریافتم و از آنجا با واسط مراجعت کردم. و پیش از آن به ~~وقترفتن # ~~با من گفته بودند که درراه نیک احتیاط فرمای که دزدی برراه است19 که او ~~را کرخی # ~~میخوانند20 وتا بدرقهای بزرگ نباشد با او مقاومت ممکن نیست. و من چون # ~~به طالع سعد واختیار نیکو بیرون آمده بودم، بنابر تحویل سال که به ~~احتیاط تمام # ~~استخراج کرده بودند ونظر کو کب واتصالهای مسعود آن اقتضا می کرد که در # ~~آن سال خصوصا در آن سفر جز خیروخوبی نباشد، بر آن21 اعتماد کردم و بدان ~~PageV03P1042 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0035.png) # ~~سخن التفات نکردم1 و در زمین حق تعالی2- از آن3 حادثات4 و(مکاره دیگر)5 # ~~نگاه داشت. وچونباز گشتم در موضعی که مضیقی بود و ازعمارات6 دور، مقدار # ~~صد مرد تمام سلاح درکشتیها راهما بگرفتند . ومابا7 غلامانتیرانداز8 ~~بودند (و # ~~جنگ آغاز کردند، و من)9 چون در عتدت10 وشوکت ایشان نگاه کردم دانستم # ~~که با ایشان بدین عدت وقوت که ما11 داریم مقاومت ممکن نباشد . من ~~غلامان # ~~را از چنگ کردن منع کردم و سلاحهای12 ایشان بستدم و در آب انداختم13، و # ~~به قضارضا دادم وقدر را به استسلام وانقیادتلقی نمودم، ومع هذا درطالع ~~تفکتر # ~~می کردم، والبته دلیل آنکه موجب14 قطع ms628 وپریشانی باشد ندیدم15 و از آن ~~حالت # ~~تعجب مینمودم16. و من در کشتی بزرگ (در میان)17 نشسته بودم و براطراف # ~~و حوالی من مردمان را به تیغ (زخم می کردند)18 و اموال وقماشات [مردم]9 # ~~میربودند20، تا درا ثنای آن حالت کشتییی از آن کشتیهای دزدان که مهتر ~~قوم21 # ~~در آن کشتی22 بودبه23 نزدیک من24 راندند25، وسیدالقوم26 تنها (از آن ~~کشتی)22 # ~~به28 کشتی من در آمد و ساعتی نیک در من تأمل کرد و نا گاه در دست و پای # ~~من افتاد وبه تو اضع تمام دست من بوسیدن گرفت. و اوبر29 عادت قطاع - # ~~الطریق روی بربسته بود ومن او را نمی شناختم، و در میان2 تملق و تواضع ~~که31 # ~~می نمود پرسید کهمرا میدانی؟ گفتم: نه32. گفت: من (بندهو)23 بندهزادهآ ~~توام، پسر PageV03P1043 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0036.png) # ~~فلان کرخی که بواب تو بود و درحجر تربیت تو نشو و نمایافتهام و در ~~سایهآ # ~~لطف وشفقت تو پرورده شده، و هرگز2 عاطفتی و مرحمتی که3 در حق من می- # ~~فرمودهای4 (واکرام واعزازی5 کهارزانی میداشتهای)6 فراموشم2 نشود. من ~~چون # ~~در وی نگاه کردم خلقت و هیأت همان بود، الا آنکه موی روی8 زیادت شده # ~~بود و بدان وجه صورت متغیر گشته. گفتم: ای پسربدین حال9 چگونه افتادهای # ~~و این کار چرا اختیار کردهای11؟ گفت: چون به حد بلوغ رسیدم12، ایزد- ~~تعالی # ~~قوت جسم و جرأت دل ارزانی داشته13 بود وبیرون از14 آداب سلاح15 و ~~استعمال # ~~آن کاری نمیدانستم، به بغداد رفتم و خود را بر16 دیوان عرضه دادم17 ~~ومواجب # ~~التماس کردم18، قبول نکردند وحق شجاعت من19 مرعی نداشتند؛ و این جماعت # ~~جوانان به من مضاف گشتند، و20 به ضرورت دراین حادثه افتادم. ~~واگرپادشاهان # ~~انصاف من بدادندی وحق شجاعت ومردانگی من مهمل نگذاشتندی نه من در # ~~این وبال افتادمی و نه مردمان را این حال مشاهده بایستی کرد. پس از من ~~سؤال # ~~کرد که ازخاصهآ توچه بردهاند؟ من گفتم: هنوز دست تطاوتل ایشان به اموال ~~و # ~~حواشی من ms629 نرسیده است. گفت: از این جماعت رفقا21 درحق که22 عنایتداری # ~~تا درحمایت توبه سلامت بماند23؟ گفتم: همه که با من انددریک درجهاند و ~~بهمن # ~~یک نسبت دارند، اگر این انعام و24 اهتمام تام25 باشد نیکوتر26 بود. ~~گفت: آنچه PageV03P1044 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0037.png) # ~~تااین غایت بردهاند ومقاسمت2 کرده، ازاین قوم (دشوار استرداد)2 توان ~~کرد، # ~~اما3 آنچه باقیاست متعر ض نشوند4. وفومود تادست تعدی کوتاه کردندو جمعی # ~~را باما بفرستاد5 تا6 به مأمن رسانیدند. # فصل- واین حکایت حجت ظظهر و دلیل7 بلهر8 است بر حسن خاتمت # ~~نکوکاری9 ولطف10 وثموهآ دلداری، ومعلوم ومحقق میشود که احسان باهر که # ~~کنی عاقبت فایدهآ آن باتو راجع گردد، وتخم کرم درهرزمین که کاری [از]11 ~~ریع # ~~آن بوخورداری هم تراباشد. واین ابیات12 به13 این معانی مناسب14 ~~مینماید15: # العربیة16 # # عاون جمیع البرایا فی مآربهم %~% وکن علی البر و الاحسان معوانا # # و اعتد ملاطفة الا حسرار قاطبة %~% واجنب عن العنف فی قولوانهافا # # لکن لدی کل من یلقاک محترما17 %~% وتلق من18کل من یعرفک احسانا # الفار سیة : # # هر که با مردمان کند عادت %~% شیوهآ لطف و رسم دلداری # # نه ز پای بلا خورد آسیب %~% نه زدست ستم کشد خواری # # هیچ خصلت بهنزد عاقل نیست %~% به ز دلداری و کم آزاری # # نیست در عالم عمل تخمی %~% به برومندی19 نکوکاری # # [کاری(ازوی)20 نهال لطف ودهد %~% بر نیکویی2 ار نکوکاری]2 PageV03P1045 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0038.png) # العکایة الرابعة من الباب الحادی عثر- در13خادم2 ، مولای علی بن3 مقله ~~گوید: # ~~چون امیر المؤمنین المتقی به رقه4 آمد وزیر او علی بن محمد بن علی مقله # ~~بااوبود، به من نوشت5 تا به حضرت حاضرشوم6. من مثال را به امتثال تلقی ~~کردم # ~~وزمرهای انبوه [ازاسباب وزیر واسباب خلیفه]2 بامن جمع شدند، وچون به ~~هیت # ~~رسیدیم8 عامل هیت جماعتی9را به اسم10 بدرقه باما بفرستاد وقریب11 دویست ~~مرد # ~~تمام سلاح فراهم آمدیم. چون12 دوسه روزه13 راه دربادیه برفتیم14 نماز ~~پیشین5، # ~~جهت استراحتنزول کرده بودیم. ناگاه صدجمازه برسیدند16 برهریک دومرد با # ~~سلاح، وبه نزدیک ما17 فروآمدند و (شتران18 را بخوابانیدند)19 ms630 وزانوها ~~ببستند # ~~وتیغها برهنه کردند20 و روی بهما آوردند21. آن کس که مهتر ایشان بود ~~آواز داد # ~~که ای اهل قافاه22 درخون خویش سعی مکنید، وتیغ (ازنیام بر)23 مکشید ~~وتیر4 # ~~در کمان منهید که هر که سلاحی برهنه کند (وتیری بیندازد بههمه حال)25 ~~خون او # ~~ریخته شود، و هر که26 به تسلیم و انقیاد27 مطاوعت نماید درضمان سلامت و ~~پناه # ~~عافیت بماند. مردمان چوناین28 منادیبشنیدند همه را29 دست وپایها3 از ~~کاربرفت # ~~وهیچ کس برقوتی31 اقدام ننمودند32، و33 اعراب در34 آمدند وما را ~~بگرفتند و # ~~ببستند و25 در آفتاب انداختند26 و مالها را37 قسمت کردند. ومن38 خود را ~~برهنه PageV03P1046 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0039.png) # ~~دیدم در آفتابافکنده2، نه جامهای که حرارت خورشید [را]2 دفع کند1 ونه ~~مر کبی # ~~که4 به استظهار اوخلاص توان یافت. (دل برهلاک نهادم)5 وامید از حیات بر ~~گرفتم6، # ~~ودراثنای آن حال وغلوای آن حادثه بودم که چشمم بردستارچهآ خود2 افتاد ~~که در # ~~میان قماشات من بود وانگشتری با8 نگین9 عقیق10 به غایت خوب و آبدار (از ~~آن # ~~من در11 آنجا بود)12 و بهوقتقسمت13 آن دستارچه ازغایتخردی از ایشان ~~بیفتاده14 # ~~بود. من دستارچه یر گرفتم و به سبب آن دری از درهای تدبیر (که مفضی ~~باشد # ~~به خلاص)15 برمن گشاده شد، و آن عقیقرا درمیان پنبه نهادم وبه مهترقوم ~~آوردم # ~~و گفتم: کثرتو16 وثروت و عظم مالی که از من گرفته ای ظاهراست و از شر ح ~~مستغنی؛ # ~~اماچه گوئی17 درهدیهای که منفعت آن اضعاف این اموال18 باشد که احراز ~~کرده ای9 # ~~وچگونهای20 باتحفهای که ثمرهآ آن ده توی21 این مایه بود که به دست ~~آوردهای22؟. # ~~ومع هذا از شبهت غضب وریبت نهب مبرا و منزه بود، وچون23 به طوع ورضا # ~~بدین خدمت قیام خواهم نمود [استمتا ع]24 بدان [اموال ترا چون ارزاق ~~طیبه و # ~~اکساب طاهرهٔ‌ مرا تبه25 حلال مهنا و مطیب باشد بدان]25 شرط26که مرا ~~امان # ~~دهیو27 چهارپایی که بروی28 نشینم و مطهرهای آب ومقداری زاد که کفایت ~~باشد، ms631 # ~~و بدرقهای29 که مرادرضمان35 امان بهمأمن رساندارزانیداری. [آن]241 جمله ~~قیول PageV03P1047 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0040.png) # ~~کرد وبه ایمان ومواثیق مؤکد گردانید. من انگشتری بدو نمودم و نگینش در ~~مقابل # ~~آفتاب بداشتم ودر1شعاع خورشید به غایت (آبدار ورخشنده)2 نمود6. اعرابی # ~~چیزی دید که هر گز تدیده بود ودر چشم ودل او موقعی تمام یافت. مرا ~~فرمود که # ~~[پوشیده دارو]4 قدروقیمت واثر ومنفعت اوبیان5 کن. گفتم: این انگشتری ~~خلافت # ~~است ونگین اویاقوت احمر که خلفارا6 از آبا واجداد میراث (رسیده است)2، ~~و # ~~هر که برتخت خلافت نشیند8 این درانگشت کند، و این انگشتری را جبل # ~~خوانند که امرخلافت بیاین11 نافذ نباشد، تااین غایت در12 بغداد در ~~خزینهآ نهان13 # ~~بود، مرا فرمود تا بهنزدیک اوبرم2 ، چون این دولت ترا روزی بود صلاح15 ~~آن # ~~است که انگشتری پنهان داری وبهشام به جبیله16 وقبیلهآ خویش بری، ومن17 ~~چون # ~~به نزدیک امیرالمؤمنین رسم حال بااوشرح دهم ونشان تو وقبیلهآ تو با او ~~بگویم؛ # ~~به همه حال ترا تحفهها فرستد8 وخدمتهاکتد19، واگر از رد امتناع نمائی ~~به صد # ~~هزار دینار بازخرد. اعرابی چون این سخن20 بشنید ازمن منتها21 داشت ~~وفرمود # ~~که از جامه ومرکب وزاد22 (آنچه ما لابد است22 اختیارکن. من آنچه بایست # ~~اختیار کردم ازجامه وزاد)24 وغیر آن وراحلهٔ‌ خوش رفتار، وفرمود تا ~~جمعی به # ~~خفارت بامن بیامدند. و بدان نزدیکی [در]25 بیابان حصنی بود که هشام بن ~~عبد الملک # ~~ساخته بود، آنرا زیتونه26 خواندندی و در وی مردی بود از بنیامیه، نام ~~او27 PageV03P1048 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0041.png) # ~~ابو مروان، مرا بدانحصن رسانیدند . و چون ابومروان بر کیفیت2 حال وقوف # ~~یافت مرا بدرقه داد وبه (سلامت به)3 رقه رسانید. # ~~فصل- ودراین حکایت محل اعتبار وموضع فایده آنست که عاقل چون به # ~~واقعهای مبتلا شود و به حادثهای گرفتار آید باید که3 صعوبت داهیهآ ~~دهیا5 او را از # ~~تفکر دراسباب خلاص شاغل نگرداند، وشدت نازله فکراورا از نظر درعواقب # ~~امورمانع نیاید، و[به]6 بهانهآ قضا وتقدیر از احتیال و تدبیر درطلب ~~مسیر7 نجات # ~~بازنایستد، ms632 چه اگر اندیشه صائب و تدبیر مفید آید از8 حصول مقصود به ~~نزدیک # ~~ارباب خرد ممدوح ومحمود9 باشد واگر بهخلاف آن بود حوالت به تقدیر، خود # # عذری دلپذیر است. ودراین باب گفتهام10: %~% العربیة # یامن منیت بمحنةآ و بلیة %~% و لقیت داهیة من الحدثان # لاقترک التدبیرعند هچومها %~% وابلغ به اقصی مدی الامکان # واقبل تصیحة قائل عما11مضی %~% الرای قبل شجاعة؟1 ااشجعان # لوفزت بالتد بیرحزتمحامدأ %~% (ویطعک من آواک بالاذعان)13 # (ولئن غلبت وخبت عمارمته14 %~% تقدیرک التقدیر والعلوان]15 # ~~[الفارسیة]116: # ~~کار چون سخت گشت عاقل را ### | رای و تدبیر دستگیر بود PageV03P1049 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0042.png) # جهد از شست (ابتلا چون تیر)1 ### | رایش ار راست همچو تیر بود # ~~ظلمت حادثه شود زایل ### | پرتو رای چون منیر بود # ~~[رای باشد معین علی الاطلاق ### | تن ، خود از حادثه اسیر بود] # ~~فکر صاثآب چو شد مدیر تو ### | از همه جوزها مجیر بود # ~~نبود در بلا مشار الیه ### | هر کرا از خرد مشیر بود # ~~دفع4 تقدیر اگرچه نتوان کرد ### | سعی تدبیر ناگزیر بود # ~~چون بکوشی به وسع وطاقت خویش ### | پس از آن عذر دلپذیر بود # ~~الحکایة الخامسة من الباب الحادی عثر - (یکی از)5 سوقیان6 که در دار ~~الزبیر # ~~نشسته بود8 حکایت کرد که9 مردی از غربا10 را11 مالی12 مؤجل (از من می - # ~~بایست گرفت، وبدان سبب میان ما)13 اختلاط و(تردد حاصل شده بود)14 (وچون # ~~موعد برسید و)15 آن مال از من قبض16 کرد17 بدین سبب میان ما معرفت ~~افتاد PageV03P1050 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0043.png) # ~~و بامن انس گرفت، وبردکان من1 بسیارمینشستی2 و(زر کهاز)3 کیسه برمی ~~گرفتم # ~~و به وی میدادم و به مصالح دیگرصرف می کردم میدید ومیدانست که در دگان4 # ~~کجا مینهم5. یکروز گفت: قفل مرد را درسفر یاراست ودر حضر امین وخلیفهآ # ~~اوست6 برحفظ مال وموجب نفی ظن وتهمتاست از اهل وعیال، واگرچنانکه # ~~استوار ومحکم7 نباشد به حیل غداران و تزویر مکار ان گشاده8 شود، واین ~~قفل # ~~تو از آن جمله است که اعتماد را شاید، اگرنشان دهی که کدام قفال9 ساخته ~~است # ~~تاازوی10 ms633 مثل آن11 (بهجهت خود)12 (التماس کنم)13 منت دارم. من او را ~~بدان # ~~استاد14 (که قفل من ساخته بود)15 نشان دادم، وچندروز بدین16 سخن17 ~~بگذشت. # ~~یک روز بامداد به دکان18 آمدم و1 خواستم که کیسه20 را از صندون21 ~~(بیرون # ~~آرم)22، صندوق خالی23 یافتم و کیسه را24 برده بودند25. از26 غلام ~~(سئوال کردم)27 # ~~که در الواح28 در دکان و29 قفل هیچ تغییری20 (و تشویشی مشاهده کردی؟)31 # ~~گفت: نه . گفتم: دیوارهای دکان را (احتیاط کن)32 تانقبی وثقبی بینی؟ ~~گفت: # ~~برقرار خویش23 است. (گفتم: کیسه درصندوقنیست و قفل برقرار خویش است)،34 ~~PageV03P1051 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0044.png) # ~~در دیوار («بشولید گی و ثلمهای»1 نه ، چه2 شاید بود؟) . غلام نیز ~~متحیر5شد و # ~~من6 تمامت آن روز2 دراین تفکر8 بودم ، و آن (روز9 آن)10 غریب که11 بامن # ~~محادثت12 ومؤانست13 داشت نیامد14 واز آن15 بحث وسئوال که از قفل می ~~کرد16 # ~~ونشان قفتال که17می پرسید18 یادم آمد ، گمان من بدو19شد و او1 به نزدیک ~~من در # ~~آن یاپ متهم گشت. از غلام سئوال کردم که عادت تو دروقت بستن21 دردگان # ~~وگشادن آن چگونه بوده است؟ گفت : بامداد چون در دکان بگشادمی جفت # ~~جفت22 از تختههای در دکان23 بیرون گرفتمی24 و25 در مسجدی26 که27 مقابل # ~~دکان است مینهادمی (وباز معاودت کردمی28) و29 جفتی دیگر بردمی30تا ~~آنگاه # ~~که تمامت31 در دکان42 گشاده شدی، و چون23 خواستمی (که ببستمی)32، هم # ~~براین قرار2 دوتخته (دوتخته)36 آوردمی37 و مرتب می کردمی تا تمامت بسته # ~~شدی. من دانستم که به وقت بستن در دکان28 پنهان شده است و قفل صندوق # ~~به کلیدی که داشته است بگثاوه و کیسه بر گرقته ، و بامداد هم بدین29 ~~فرصت از # ~~دکان3 بیرون آمده41. در حال به نزدیک آن42 قفال رفتم43 و از آن مرد و ~~قفل ### | 1- ### | 2- ### | 23- PageV03P1052 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0045.png) # ~~خریدن او بپر سیدم. (گفت : هم بر آن شکل و افدازه ازمن تنلی خرید)1. ~~چون # ~~این سخن بشتیدم (آن گمان3)4 درخاطرم5 مستحکم شد، اندیشیدم که او6 (یه ~~همه # ~~حال)7 به جانب بغداد رفته ms634 باشد. (آن قفل و کلید که اومثل آن خریده بود ~~باخود # ~~بر گرفتم و)8 استعداد (رفتن کودم)1 و دکان20 به غلام سپودم و گفتم: اگر ~~کسی از # ~~حال من11 پرسد بگوی12 به مطالعهآ ضیعتی رفته است . و در کشتی نشستم بر # ~~عزیمت بغداد. وچون به نواحی14 واسط رسیدم گفتم : ابتدا به واسط کنح، ~~باشد # ~~که بیواسطهآ بغداد به وساطت اقبال هم درواسط ازاین شخص خبری15 یایم. و6 # ~~چون (آنجا رفتم)17 (موضعی طلبیدم)18 از بهر نزول، مرا به کاروانسرائی ~~نشان # ~~دادند19. چون دررفتم خانهای دیدم که20 قفلی ماننده21آ قفل من پرآنجا22 ~~نهاده، # ~~از کاروانسرای بان23 پرسیدم که24 این خانه را25 که نزول کردهاست؟ گفت: ~~دیروز # ~~شخصی ازبصره رسیدهاست. من حلیت26 وشکل وهیأت او27 نشان دادم، گفت: # ~~بعینه این شخص است که تومی گویی. پس هم درجوار آن خانه درخانهای نزول # ~~کردم . و چون سرایدار28 به مهمات29 دیگر20 مشغول گشت21 من22 فرصت # ~~یافتم [و]33 در حال (بدان کلید)34 خود35 در26 خانه بگشادم و27 کیسهآ ~~خودبعینه PageV03P1053 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0046.png) # ~~دیدم1 آنجا نهاده؛ بر گرفتم و (درخانه قفل کردم)2 و درحال3 در کشتی3 ~~نشستم5 و # ~~با6 بصره آمدم، ودرواسط7 دوساعت بیش8 مقام نکردم ومال خویش9 (به سلامت # ~~بازیافتم)10 وخوشدل11 وبامقصود به2اخانه رسیدم13. # فصل- و(آنچه در14 این حکایت)15 اعتبار واستقادت را می16شاید آناست # ~~که عاقل باید که درجمیع احوال (الحزم17 سوءالظن) را کارفرماید و به ~~لطف18 # ~~مقال وتملق19 هرکس منخد عنگردد وتا به امتداد ایام صحبت20 برمحک امتحان # ~~و تجربه نقد خلوص کسی را عیار ندیده باشد سکهآ اعتماد برننهد تا همان ~~نبیند # ~~که آن صراف دید از اختلاط (و مجالست)21 آن غدار22. واین ابیات بدین12 ~~معنی # # (اشارت می کند)24. %~% العربیة : # الفدر25 فی کل الوری مجبول %~% و به الوفاء عن الطباع یزول26 # یفتال کل الناس عن نهج الهدی %~% و لکل غمر27 فی المهالک غول # [ لاتحسبنهتم عدولا کلهم %~% فمن العدالة للکبیره عدول ]28 # الفارستیة : # # مردم روزگار با که و مه %~% بیشتر بی وفا و غدارند # # در زمین زان ms635 وفا نمی روید %~% که همه تخم غدر می کارند # # به وفا نیستند باکس یار %~% لیک درغدر جمله همکارند]29 PageV03P1054 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0047.png) # # همه احمق فریب و پر مکرند %~% همه ابله نمای و1 طترارند # # گرچه با خرقه وردا باشند %~% در دو رنگی بسان زنارند # # [بر دل هرکه بادم عیسی است %~% همه از غایت خری3 بارنند4 # # گرچه بارنگ همچو6 شنگر فند %~% آهن صدق را چو زنگارند # # همچو خربندگان زکون خری %~% بار بریکدگر همی دارند # # همچو گل تازهروی و خندان، لیک %~% پرده در7تر ز پشته8آ خارند # # با خسیسی چو کیک زخم زنند %~% با ضعیفی چو پشه خونخوارند # # ظالمانی به روی مظلومند %~% عاجزانی به دل ستمکارند # # گاه اندر جوال حرص وهوی %~% گاه اندر خیال و پندارند # # در همه حال اگرچه مدعیند %~% با همه خلق اندز انکارند # # منما10 اعتماد بر هرکس %~% گرچه11 نزدیک تو نکو کارند # # مینیارند کرد ظلم از ضعف %~% ورنه با دیو دربدی یارند # # صحت قول وعدلشان زان نیست %~% کز خدای و رسول بیزارند # # همه را بی تردد ار خوانی %~% خائن وبی وفا (و مکارند)12 # # به شرارند لایق این اشرار %~% گرچه نزدیک توز اخیارند # الحکایة السادسة من الباب العادی عشر - مؤلف کتاب گوید که برزیگری از ~~جملهآ # ~~برزیگران ما که او را سارح13 خواندندی14 حکایت کرد که15 وقتی تنها از ~~بصره # ~~بیرون رفتم16 و17قصدموضعی داشتم. از عمال18 سقی فرات شنیدم19 که مردی ~~تنها PageV03P1055 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0048.png) # ~~بر آنراه، راه میزند و بسیتنها راتنها هلاک گردانیده است. [من]1 از این ~~[سخن]2 # ~~مستشعر گشتم ودررفتن مترددشدم و خواستم که باز گردم. مردی بامن همراه ~~شد که # ~~اثرشجاعت ومردانگی وامارت3 قوت وجلادت ازحرکات و سکنات او مشاهدد # ~~میافتاد وچوبدستی قوی دردست داشت، مرا بر رفتن دلیر گردانید و به ~~استظهار # ~~ومعاضدت او روی بهراه آوردم تا درمیان بیابان به سقایهای رسیدیم. ناگاه ~~[یکی]3 # ~~از آن سقایه بیرون آمد، قتال را متشمر6 وجنگ را مستعد، تیغی برهنه ~~دردست # ~~چون شیری گرسنه روی به ما آورد و7 به هیبت(هرچه تمامتربانگ8)9 برمازد. ms636 ~~آن # ~~رفیق که به پشتی او روی10 به راه آورده12 بودم پشتواره از پشت بیفکند و ~~به # ~~دل12 قوی روی (بدان راهزن)13 آورد [و]14 خواست که مبادرت نماید و [پیش # ~~از آنکه (از آن عاصی)15 طغیانی در راه آید]16 حملهآ او17 خطا افتاد وآن ~~لص # ~~ضریهآ او18 رد کرد و برفور تیغی بزد وعصا در دست (آن مرد)19 قلم کرد ~~و20 در # ~~عقب21 دیگری براند ودستش بینداخت22، وهمچنان به23 ضربات (متوالی ~~ومتواقر)4 # ~~ازپایش بیفکند25 وسرش ازتن جداکرد و(بعداز آن)26 هم در آن حدت و غضب # ~~آهنگ من کرد27. اورا به تواضع وتضرع تلقی کردم و گفتم: ای جوانمردمن # ~~باتو(مقاومت وخصومت)28 نکردهام ودیگریرا که می کرد معاضد و ~~معاوننبودهام، # ~~واین لحظه به چامه وآنچه بامن است مضایقه29 نمی کنم وازهرچه فرمایی ~~امتناع PageV03P1056 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0049.png) # ~~نمینمایم ؛ کشتن من بی فایده1 چوا جایز میشماری2؟ او3 برحالت من رقست # ~~آورد4 و گفت: اگرراست می گویی دست به بند ده و آنچه با تست تسلیم کن5. ~~حالی # ~~برهنه شدم وجامهها بدو دادم ومطاوعت نمودم، و6دستهای من به شلوار ~~بند(که از # ~~ازارم بیرون2 کشیده بود)8 ببست و مرا همچنان بسته9 بیفکند و10 هرچه11 ~~باما12 # ~~بود بر گرفت وبرفت13. من متحیر ومدهوش بماندم و بیم آن بود که از حرارت # ~~آفتاب وشد ت عطش هلاک گردم. و به15 امید نجات دست را می کشیدم وبند را # ~~می پیچیدم تا16 شلواربند بگسست17 . [من برخاستم]18، روی به راه آوردم و ~~همه # ~~روز می رفتم تا19 صحن عالم از هجوم لشکرشب [چون روزمن تاریک شدوسایهٔ‌ # ~~زمین به سبب]20 آفتاب براقطارجهان چون ظلمتاندوه برنواحی سینهآ من ~~مستولی # ~~گشت. از دورشعلهآ نار21 که ازلمعان آن22 بوی بهی به مشام تمنی میرسید ~~بدیدم # ~~و روشنایی آتش که در آن ظلمت(آن آتشرا)23 چون آب حیات24 علت زند گانی # ~~خود دانستم (مشاهده کردم)25 وچون باد روی بدان آتش آوردم وقطع کردم ~~کهدر # ~~جوار این26 آتش آبی یابم و به هر27 حال این28 شعاع29 امارات عمارت ms637 ~~[است]30 # ~~ودلخراب مرا موجب زوال ضجارت، وتانیم شب به رغبت21 هرچه تمامترمی رفتم. PageV03P1057 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0050.png) # ~~وچون به نزدیک آتش رسیدم درمیان1 بیابان خیمهای دیدم (که آن روشنایی)1 ~~در # ~~آن خیمه بود، احتیاط3 کردم، آن راهزن را دیدم که رفیق مرا کشته بود و ~~مرا با # ~~دل شکسته بسته بگذاشته4، (بازنی در آن خیمه. و)5 چون مرا بدید تیغ ~~دردستاز # ~~جای بجست وبانگ برمن6 زد7. باخود گفتم: (انا لله و انا الیه را جعون)، # ~~بهپای خود به گورستان آمدهام وبه دست خود8 خون خود ریختهام، وازاری و # ~~تضرع آغاز نهادم وسوگند10 خوردم11 که به نزدیک12 تو13 (عمدا وقصدا14)5 # ~~نیامدم16 واندیشهآ غدری در دلنداشتم17 و گمان بردم18 که این راه به ~~دیهی میبرد9 # ~~واز20 این انواع21 معذرت واستعطاف آغاز نهادم22. به سخن من التفات نکرد ~~و # ~~برکشتن12 جازم وبرهلاک من عازم شد24 . آن زن که بااو25 درخیمه بود ~~[اورا]2 # ~~سو گند22 داد وشفاعت28 کرد که او29را درپیش من مکش، و اگرالبته20 ~~خواهی2 # ~~کشت (از در خیمه فراتر بر به موضعی)32 که من اورا نبینم (و ~~آوازاونشنوم)33. # ~~درحوالی24 خیمه مغاکی بود، مرا در آن مغاک افکند وبرسینهآ من نشست وبه ~~کینهآ PageV03P1058 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0051.png) # ~~هرچه تمامتر خواست که سرم1 ازتن جدا کند. ناگاه2 شیری سهمناک بغرید و # ~~از3 غریدن شیر (وهیبت آوازاو)4 لرزه براندام دزد افتاد ودست و پایش از ~~کار # ~~برفت، و (حرکت در دستش نماند)5 که مرا مجروح کند6. وفریاد ونعره (زیادت # ~~کردم)7 (وآن خبر داشتم که)8 شیر در آمد9 و او را ازسینهآ من بر بود2 و ~~(در # ~~صحرا)11 به شتابی هرچه تمامتر(بدوید و)12 او را ببرد13، چنانکه از چشم ~~من غایب # ~~شد و بیش حس وحرکت او14 نیافتم. من15 برخاستم وخدای - تعالی16 را شکر # ~~گزاردم، وتیغ او آنجا افتاده بود، بر گرفتم وروی به خیمه آوردم. وچون ~~به خیمه # ~~دررفتم آن دختر12 پنداشت که من آن دزدم. گفت: بکشتیش18؟ گفتم: من ~~نکشتمش19 # ~~خدایش بکشت25، وقصه بااوشرح دادم و از کیفیت ms638 احوال او سئوال کردم. گفت: # ~~من زنی ام از فلان دیه21، این ظالم مرا22 بدین23 موضع آورد وبه ظلم ~~وستم4 # ~~نزدیک خود میداشت تااکنون که خدای- تعالی- ترا سبب خلاص من گردانید، # ~~وشکرها گزارد. من اورا بترسانیدم وتهدید (ووعید)25 کردم تا دفاین ~~وذخایر6 # ~~او27 به من نمود. مالی28 بسیار و نعمتی29 بی شمار بی مقاسات کلفتی و ~~تحمل # ~~مسقتی بهدست من افتاد35، وآن عورترا بااهل اورسانیدم واموال را31 به32 ~~وطن # ~~خویش33 نقل کردم واز جملهآ اغنیا ومتمولان روزگار خویش شدم. PageV03P1059 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0052.png) # فصل - وازاین حکایت سلوت دل مستمندان1 دروقت بلا حاصل میشود # ~~وفسحت امید دردمندان هنگام محنت2 زیادت می گردد و وثوق اصحاب وقایع به # ~~خلاص، آن لحظه که محنت به غایت کشد وشدت به نهایت انجامد فایده میدهد. # # (واین ابیات مؤکد3 این معانی است)4. %~% العربیة: # # لاتیاسن عن الخلاص و ان تکن %~% مقهور خصم فی یدیه قاضب # # کم ظالم منه نجا مظلومه %~% و عداکما یعدو ظلیم5 الخاضب # # و مسیطر اضحی اسیر اسیره %~% وعلاه ضرب منه بالدم حاضب # # فلعل ریح علو خصمک ترکدا %~% و لعل ماء هواء قلبک8 ناضب9 # الفارسیة : # ~~ز پایمردی فضل خدای"1 امید مبر ### | و گرچه باشی در دست دشمنان مقهور # ~~ثبات نبود بریک نسق جهان را زانک11 ### | اثر مبدل حال است از سنین و شهور # ~~به هیچ اسیر بود درکف عنا دایم ### | نه هیچ پادشهی را بود همیشه سرور # ~~به پای حادثه هم کوفته شود ناگه ### | و گر چه دست12 شرفهست جای هو دستور PageV03P1060 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0053.png) # نه گاه1 محنت شاید شد از فرج نومید ### | نه گاهادولت باید3 بد از4فرج مغرور # الحکایة السابعة5- غلامی ازغلامان ابن تمارحکایت کند وگوید6: من خدمت # ~~تاجری می کردم از اکابر تجار وکبار7 متمولان ابله . وقتی به جهت نقد ~~کردن # ~~کردم ودرهمیانی15 کردم11 وخواستم که با12 ابله13 مراجعت کنم و آن مال ~~با # ~~خداوند رسانم. (وچون)14 کشتی طلب کردم15 کشتیبانی16 (سبک، کشتی)17 برمن # ~~عرضه کرد18 و19 دراجرت20 مساهلت21 ومسامحت22 به جای آورد، وبدان قدر ~~که23 # ~~خواستم24 راضی ms639 شد. من در کشتی نشستم وهمیانی25 که زر(ونقره)26 دروی ~~بود7 # ~~پیش خود18 بنهادم29 وکشتی روان کرد. و چون (به میان آب)2 رسیدیم مردی # ~~نابینابر[کنار]31 دجله32 نشسته بود وقر آن میخواند به خوشترین لحنی ~~وحزینترین ### | 1 تماف ک0 ### | 1- PageV03P1061 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0054.png) # ~~آوازی. چون ملا ح آواز اوبشنید1 تحسینی بکرد وتکبیری بگفت. ضریر چون # ~~آواز ملاح بشنید2 تضرع وزاری آغاز نهاد3 والتماس کرد که اورا در کشتی ~~نشاند، # ~~و ملا ح تعلل مینمود و ابا می کرد. من شفاعت کردم تا اورا در کشتی ~~نشاند. # ~~و چون در کشتی نشست باسر قرآن خواندن رفت چنانکه بیم بود که از لطف # ~~آواز و حسن نغمهآ او مدهوش شوم6. وچون به نزدیک ابله رسیدیم قطع # ~~قرآء ت کرد وخواست کهاز کشتی بیرون رود. من ازاشتغال8 به استماع قراعت # ~~او فارغ شدم وباخویشتن9 آمدم. نگاه کردم10 ، مندیلی11 که زر و درم12 در ~~وی # ~~بود نیافتم؛ اضطرابی13 در نهاد من پدید آمد14 وفریاد ومشغله آغازنهادم، ~~وملا ح از # ~~اضطراب[من]15 تعجبنمود وازموجب [آن.16 بپرسید. گفتم: ای فلان!دستاری # ~~که پاثصد دیناردروی بود17 در18 پیش19 نهاده بودم20، اکنون نمی بینم21 . ~~ملاح (چون # ~~این سخن بشنید)22 گریستن آغازنهاد ولطمات متوالی و23متواتر بر ~~(سروروی)24 # ~~خو یشتن25 زدن گرفت وگفت: الله الله ای فلان درخون من سعی مکن وچنین # ~~تهمتی به من حواله مکن26 که27 مردی درویش28 و (صاحب عیالم)29 و(اطفال # ~~بسیار دارم و)35 طاقت این نوع تهمتها و بازخواستها31 ندارم32، و اینک33 ~~از # ~~کشتی34 بیرون نرفتهام35. وحالی26 برهنه شد وجامهها آنجا بنهاد)37 و ~~گفت: PageV03P1062 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0055.png) # ~~میدانی که در کشتی موضعی نیست که آنجا چیزیپنهان توان1کرد2، وضریرنیز # ~~(براین منوال)4ضراعت و خشوع (آغاز نهاد)5 وجامههای ایشان وتمامت زوایای # ~~کشتی6 طلب کردم7، و8 چون اثر مندیل نیافتم و9 اضافت آن خیانت10 بدیشان # ~~وجهی نداشت1، گفتم: بلیتتی است که در ازل برمن تقدیر کردداند و محنتی # ~~است که تاابداز آن خلاص [ممکن]13 نخواهد بود. و عزیمت برفرار مصمسم ~~گردانیدم، # ~~واستتارازخداوندگار14 اختیار کردم. و آن شب ms640 بر15 حالتی که صفت16 نتوان ~~کرد # ~~از قلق واندوه و17 وساوس واندیشههای فاسد به روز آوردم18. بامداد19 به ~~بصره # ~~آمدم20، بر آن نیت که چند روز آنجا مستور باشم، بعداز آن به شهری ~~دوردست # ~~که (کسی آنجا)21 مرا نشناسد روم ، وچون به مشرعی از مشارع بصره از کشتی # ~~بیرون آمدم برفوات22 مال[وجاه وفراق]23- وولد گریان24 ونوحه کنان، ~~واثراندوه # ~~درسیمای من ظاهرشده وامارت25 مصیبت براحوال من26 پیداآمده. شخصی مرا # ~~بر آن27 صفت بدید وازموجب اندوه و نوحه بپرسید28، احوال29 چنانکه بود # ~~تقریر کردم. گفت20: غم مخور و31 متفکر مبأش که من مال تو با تو ~~رسانم42. # ~~پنداشتم که این سخن بهطنز وافسوس23 می گوید34. سو گند35 خورد که از ~~سوصدق PageV03P1063 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0056.png) # ~~(واخلاص)می گویم. پس گفت: بروو بریانی ومبالغی نان وشیرینی (ها ~~آنمقدار2 # ~~که مپسر شود)3 ترتیب کن و به زندان نمیر4 برو5 وبا6 زندانبان7بگوی8 ~~تاترا # ~~به مردی رساند9که نام او ابوبکرنقاش14 است وچون اورا ببینی11 سلام12 به # ~~(ادب وتواضع)13 کن، وهیچ سخن مگوی"1 تا اول آنچه برده باشی (در5 پیش # ~~اوبنهی)16. (چون17 او به خوردن مشغول18 شود)19 بعداز (فراغ طعام)20(دست # ~~بشوید، وبه همه حال)21 از22 تو بپرسد که چه(حاجت داری)23؟ توصورت حال # ~~(بااو)24 تقریر کن، وبعداز آن آنچه اوفرماید (مطیع باش)25تا26 مال ~~توباتورسد. # ~~من آنچه او27 فرمود به جای آوردم، وچون به در28 زندان رسیدم مردی دیدم # ~~بندهای گران بروی نهاده، آنچه (با خود)29 داشتم درپیش او بنهادم3 و او ~~(رفقا # ~~ویاران)31 را بخواند و به خوردن مشغول شدند. و چون (ازطعام)32 فارغ ~~شدند # ~~پرسید23 که چه حاجت داری؟ من صورت (حادثه وکیفیت واقعه چنانچه بود)34 # ~~(عرضه داشتم)35. گفت : همین ساعت خواهم26 که چون ماه درسرعت به37 بنی # ~~هلال روی38، وهیچ توقف وتأخیر ننمایی، وچون به فلان دربند رسی [در روی ~~PageV03P1064 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0057.png) # ~~تا به پایان سکه]1 دری بینی فراز کرده، آن درباز کنی ودر روی بی آنکه ~~کسی # ~~را آوازدهی یا سنتت استیذان به جای آری؛ وچون دررفتی دهلیزی دراز ms641 بینی، # ~~دودرپدید آید: یکی برچپ1، آنچه برراست باشد دروی صحن سرائی بینی] # ~~ودرخانه گشاده و آن خانه را چون صومعهآ ابدال به صفوف5 و اوتاد آراسته ~~بر # ~~هروتدی ازاری7 افکنده [یابی]88، در آن خانه رو و جامه ازتن بیرون کن و ~~بر آن # ~~میخ افکن ، و ایزاری9 در10میان زن11 وردابر1 دوش گیر12، و برعقبتر قومی # ~~بیایند وهمچنین کنند (که توکردی)14، تودرایشان (نگه می کن)15 وهر16 ~~حرکت # ~~وقول17 که ازایشان صادرشود18 تونیز همان می کن وچون طعام خورندباایشان # ~~موافقت کن، وچون شراب آرند مخالفت منمای وقدحی چند سبک بخور، وبعد # ~~از آن قدحی بزرگ پرکن و19 بگو(ی)20: شادی به روی خالم ابوبکر النقاش. # ~~چون ایشان نام من بشنوند21 بخندند و شادی کنند و (ازتو بپرسند که او)22 ~~خال # ~~تست؟ بگوی23: آری، وشما را سلام رسانیده است و گفته بهجان من و حق صحبت # ~~من24 آن دستاری25 که دیروز به نهرابله از کشتی بر گرفتید16 ~~باخواهرزادهآ من # ~~رسانید. چون این پیغام27 بشنوند دستار به (همه28 حال) باتورسانند29. ~~چنانچه30 PageV03P1065 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0058.png) # ~~او فرمود1 به جای آوردم وچون اززبان اوپیغام (بدان جماعت) رسانیدم ~~درحال # ~~آن دستار (هم بدان بند که)3 من بسته بودم به4 من باز5 دادند6. چون به ~~مراد # ~~خویش7 رسیدم ومقصود حاصل شد گفتم: ای جوانمردان این تفضل که فرمودید # ~~قضای حق خالم بود8، مرا خاصه حاجتی دیگرهست9 که در آن باب نیز فتوترا # ~~کار میباید فرمود (و به اسعاف وانجاز مقرون گردانید)10. گفتند: سمعا ~~وطاعة، # ~~هرالتماس11 که هست مبذول است (وهرحاجت که داری مقضی)12. گفتم: بامن # ~~تقریر کنید که آن13 دستار14 زرازپیش من چگونه بر گرفتید(که من ندیدم؟ ~~لحظهای # ~~تعلل کردند و)15 ساعتی امتناع نمودند. من به حیات ابوبکرنقاش ایشانراسو ~~گند # ~~دادم. یکی از آن زمره16 گفت: مرا میشناسی؟ (در وی نیک)17 تأمل کردم، آن # ~~ضریربود که بامن در کشتی بود [و (بامن)18 قرآن میخواند]19، و(به ~~دیگری)20 # ~~احتیاط21کردم ، آن ملاح بود، ازایشان22 کیفیت آن23 حال پرسیدم24. ملا ح # ~~گفت: من هرروز ms642 بعداز نماز دیگر کشتی گرد مشارع [وفرضه گاهها]25 می ~~گردانم # ~~و آن شخص24 که خود را نابینا ساخته22 در آن موضع28 بنشانم، وچون شخصی # ~~را29 بینم که تنها باشد و باوی چیزی قیمتی بود او30را در کشتی نشانم و ~~به21 # ~~اجرت32 مسامحت کنم33تا رغبت نماید، وچون بدان ضریر قر آن خوانرسم34، ~~PageV03P1066 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0059.png) # ~~او1 التماس کند که [اورا]2 در کشتی نشانم3. من2 اجابت نکنم و برسخن او ~~انکار # ~~کنم تا آن مرد که در کشتی باشد گمان5 نبرد که میان ما اتفاقتی هست. اگر ~~آنکس # ~~درخواست کند، والا به سخنهای مزور6 (آن کس)2 را بدان8 آرم که ویرا در # ~~کشتی نشاند، وچون در کشتینشست به آواز خوش و(ادای نیکو)اقر آن خواندن # ~~گیرد، چنانکه آن شخص مدهوش ومشغول قرآن (خواندن او10شود)11، چنانکه # ~~توشدی، وچون (بهفلان)12 موضع رسیم13 مردی آنجا14 مترصد15 رسیذه16 باشد # ~~ودرمیان آب قوصرهای تهی برسرنهد و به کنار کشتی آید، چنانکه هر که بیند # ~~پندارد قوصرهآ تهی برسر آب می گردد و گمان نبرد که مردی درزیر آن ~~تواندبود، # ~~و آن کس12 ناگاه آن مال بربابد18 وبدان مرد دهد (که درزیر قوصره ~~باشد)19 و # ~~(کشتی درحال)25 از او بگذرد ومرد با شط رود. وچون خداوند مال از غیبت21 # ~~مال خبر یابد ما22 تضرع وزاری واستبعاد23 نمودن از آن حال وبرهنه شدن ~~همان # ~~شیوه که تو24دیدی بردست گیریم. وچون صاحب واقعه25 از ما (آن احوال)26 # ~~مشاهده کند مارا متهم نداند وازیکدیگرمتفرق شویم و روزدیگرقسمت کنیم. و # ~~کردیم. من چون این حکایت بشنیدم، ایشان را دعا گفتم وشکو گزاردم و مال ~~با PageV03P1067 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0060.png) # ~~خود برگرفتم و [مقضی الوطر ومرضی الاثر]1 به2خانه رجوع کردم. # فصل - ودراین حکایت فایده آن است که عاقل باید که در جمیع احوال # ~~ازغدر غداران ومکرمکاران وتزویر حیالان3 وتلبیس محتالان محترز ومچتنب # ~~باشد و به سبلت4 پیراسته وظاهر آراستهٔ‌ هرکسی5 فریفته نشود ، و تیقسظ ~~وحزم # ~~را پیوسته کار فرماید، و تاعیار اخلاص کسی را برمحک امتحان نزند ms643 ونقد ~~عمل # ~~شخصی را برناقد تجربه عرضه ندارد6 براو اعتماد نکند، و از خداع و تفاق ~~او # ~~ایمن نباشد تا همان نبیند که آن مرد از (ملا ح وضریر)7 دید. و دراین ~~ابیاتاز # ~~این معاتی شمهای می توان یافت : # [العربیة]8 # # الحزم سوء الظن لاتک آمنا %~% عن شدر کل مصاحب و مجااس # # کم مهلس باللطف غرک ضحکه %~% سیریک کیدا گل هم هالس # # و مقلس9 یطریی15 ومنک فواده %~% بالبفض ملآن11 عجام قالس # # و منمنم12 نقش الوفاء مزورا %~% فی مشقه یمحو13 بطلس طالس # # وممافق 14 یبدی الخلوص وانه %~% فیما یدلس فوق کل مدالس # # خذ من جمیع الناس حذرک واجتنب5 %~% منهم16 و لاتسمع 7اخلائس خانس18 ~~PageV03P1068 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0061.png) # ~~7الفارسیة]:1 # ~~همنشینان روزگار همه ### | مکر و زرق و فریب و تزویرند # ~~همه بندند همچو حلقهآ زه ### | زان (زهر چیز گوشه)2 می گیرند # ~~به عمل موذیند3 چون پیکان ### | در4 نظر راست گرچه چون تیرند # ~~به زبان5 قاریند همچو قلم ### | دل بسان دوات چون قیرند]6 # ~~(همه حلقه میان تهی لیکن ### | دست درهم زده چو زنجیرند)7 # ~~همه نقش طلسم بی روحند ### | در عمل زان8 ترا به تسخیرند]1 # ~~به طمع افکنند مردم را ### | لیک مفقر چو علم اکسیرند # ~~[همچو اقبال بی وفا بازانک ### | جمله از زمرهآ مدامیرند] # ~~چون11 مدبر به مرگ تو شادند ### | ورچه دلدار تو12 ز تدبیرند # ~~گرچه بروفق رای کس نروند ### | نا گزیران چو حکم تقدیرند]12 PageV03P1069 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0062.png) # ~~همه بی معنی و فریبنده ### | همچو از دشمنان معاذیرند # ~~در حقوق برادران مقتر ### | وندر ایذا قریحن تبذیرند # ~~چون زنان1 عذرشان نباشد پاک ### | وز کسی عذر پاک نپذیرند # ~~[وقت ار چند خوش کنند چو خمر2 ### | نجس العین همچو خنزیرند]2 # ~~درپی خورد مثل استفراغ ### | لازم خواب همچو تعبیرند # ~~[بی وفور خرد چوبد اصلان ### | با کفایت ز فرع و توفیرند] # ~~با گرانی خویش بر دلها ### | به توقع6 ز خلق توقیرند # ~~سر وکار ار چو شمع شد روشن ### | این گره را که خواجه و میرند # ~~آخر کارشان نگر که چو شمع ### | بسوزند یا فرو میرند ms644 # ~~قاصرند از کمال ذات از آنک8 ### | نا پسندیده همچو تفصیرند PageV03P1070 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0063.png) # ~~راست رو نیستند چون مسطر ### | بیشتر کذب چون اساطیرند # ~~معرفت را از آن نمیشایند ### | که چو تنوین1 قرین تنکیرند # ~~با تو چون آب و روغناند به طبع ### | ظاهرا گر چو شکر وشیرند # همه در گردن اوفتاده به زرق ### | دل به ده رنگ چون طوامیرند]2 # ~~تام و آوازه هیچ معنی نسی ### | همچو در وقت قحط تسعیرند4 # ~~ابحکایة الفامنة من الیاب الحادی عشر - در شهر بغداد مردی بود که در ~~اول # ~~روز جوانی و غرهآ ایام5 زندگانی تفحص کار دزدان و بحث احوال طراران # ~~کردی، وهر کجاسرقهای6 کردندی پای درمیان نهادی وپی بیرونبردی وبهدست # ~~[باز]8 آوردی و به آخر عمر از آن [حرفت]9 توبه کرده بود و به بزازی ~~مشغول # ~~شده. شبی ازشبها طرآری قصد دکان14 او کرد11، هم دراولشب خودرا به شکل12 # ~~وزی او بر آورد وشمعکی خرد با مفاتیح13 که برای [گشادن]14 در دکان ~~معتد15 # ~~بود در آستین نهاد16 و به بازار بزازان آمد و پاسبانی17 را که به حراست ~~آن PageV03P1071 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0064.png) # ~~بازار منصوب1 بود آواز داد ودرتاریکی شمعی2 بدو داد و گفت: برافروز که ~~مرا # ~~در دکان مهمی هست3، و خود برفت و در دکتان4 بگشاد. وچون پاسبان شمع # ~~بیاورد او در اندرون دکان5 رفته بود، شمع بستد6 چنانکه نظر پاسبان ~~برروی او # ~~نیفتاد و چون میدید که (پاسبان از دور)7 مراقبت مینماید بنشست و ~~دفترحساب # ~~که دردکان8 بود فرا9 پیش نهاد وبه مطالعهآ آن مشغول شد10. پاسبان را ~~گمان چنان # ~~افتاد که محاسبهای11 می کند. و چون شب به آخر آمد12 (پاسبان را آواز ~~داد از # ~~دور)13 وگفت: حمالی14 را آواز ده تا بعضی ازاین اقمشه15 (بامن)14 ~~بهخانه17 # ~~برد18، و قراضهای بدو داد و گفت : امشب از من زحمت دیدی ، در اخراجات # ~~خود19 صرف کن2. چون حمال بیامد چهار رزمه از جامههای قیمتی برهم نهاده # ~~بود21 وحمتال22 بار بر گرفت واو23 در دکان24 قفل کرد25 ms645 و26 برفتند. و ~~چون بامداد # ~~شد27 خداوند دکان28 بیامد. پاسبان چون اورا از دور بدید دعا وثناگفت29 ~~و شکرها # ~~گزارد30 و گفت31: فررندان من بدان انعام که (دوش فرمودی)22 بیاسودند، ~~خدای # ~~برمالتو برکت کناد33. بزازاز آن حالت تعجب نمودوچون مرد(ی) عاقل ~~بودپاسبان PageV03P1072 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0065.png) # ~~را هیچ جواب نداد و درد کان1 بگشاد، اکثر آنچه2 قیمتی بود و3 با مقدار # ~~برجای ندید. به فراست صادق دانست که حال5 چیست، امارات آن برخودظاهر # ~~نگردانید وهیچ6 اضطراب ننمود وبه حلم ووقار وسکون و تأنی پاسبان را ~~آواز # ~~داد و پرسید که دوش این جامهها را7 که بر گرفت؟ پاسبان گفت: نه تومرا ~~فرمودی # ~~که حمتالی8 بیار تا9 با من قماشه10 به خانه آرد11. گفت: آری من ~~فرمودهام12، # ~~اما13 چون14 خوابناک بودم15 وشب تاریک نمیدانم که کدام حمال بود، برو ~~واو # ~~را پیش من آر . پاسبان حمال را حاضر گردانید و بزاز در دکان16 قفل کرد ~~و # ~~حمال را (درپیش انداخت)17. و18 چون ازبازاربیرون رفت از حمال پرسید که # ~~دوش بامن آن رزمهها کجا بردی که من آن لحظه مستبودم، واین ساعت19 ~~فراموش # ~~کردهام. گفت: به فلان مشرع از مشارع دجله ملاحی خواستی20، و21من ملاح # ~~را حاضر کردم وباز گشتم. بزاز گفت: مرا بدان مشرع برو ملاح را بهمن ~~نمای. # ~~حمال ملاح را بدو22 نمود. باملاح در کشتی نشست واز وی23 پرسید که امروز # ~~برادر من با آن (رزمههای)24 جامه از کشتی25 به کدام مشرع ~~بربالا26رفت؟(ملاح # ~~گفت)27 فلان مشرع . بز از گفت: مرا بدان جا28 بر، و29 چون بدان30 مشرع ~~از PageV03P1073 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0066.png) # ~~کشتی بر1 آمد پرسید که آن رزمهها (را با او)2 کدام حمال3 بر گرفت؟ او ~~(نشان # ~~به حمالی4)5 داد. فرمود (تاحمال)6 را حاضر کرد7. حمتال را8 قراضهای9 ~~بداد # ~~وگفت : مرا بدان موضع بر که10 آن رزمه11 با برادر من امروز12 آنجا ~~بردهای. # ~~اورا به غرفهای برد از شط دور13، ملاقی صحرا، وگفت: رزمهها دراین غرفه # ~~او19 بسته بود (آنجا نهاده)20، و ms646 گلیمی دید21 در آن خانه22 برریسمان23 ~~افکنده، # ~~گلیم24 (باز افکند)25 و رزمهها دروی26 پیچید و حمال را فرمود تا بر ~~گرفت [و # ~~روی بدان مشرع نهاد که از آنجا بر آمده بود. وچون از غرفه بیرون آمد ~~دزد را # ~~دید27 که درراه باوی ملاقات افتاد و، چون حال چنان دید شکسته و اندوهگن ~~شد # ~~وهیچ سخن نگفت و باخداوند مال وحمال موافقت نمود تا آنگه که21 به کنار # ~~شط رسیدند29، و حمال یاری خواست تا باوی آن رزمهها20 در کشتی نهد. دزد # ~~معاونت کرد ، و چون رزمهها در کشتی نهاد31 آن32 گلیم بر گرفت]33 و ~~بردوش # ~~نهاد34 وگفت: ای برادرترا بهخدای سپردم، وهریکی ازما باحق خویش رسیدیم. PageV03P1074 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0067.png) # ~~ومال خود به سلامت بادکان برد. # فصل- ودراین حکایت آنچه اعتبار را میشاید آن است که عاقل چون به # ~~(جنس این)1 حادثه (گرفتار آید)2 باید که (الصبر عند الصدمة اولی)3 ~~را4کار # ~~فرماید، وچون فجاءة برزیانی فاحش وبغتة بر مصیبتی موجع اطتلا ع یابد ~~اضطراب # ~~وجزع نکند و به وقار وسکون وحلم وتأنتی در جبر آن کسر تدبر و درسد آن # ~~آن نقصان به جای آرد، چنانکه5 بزار کرد و به مقصود رسید. (و دراین معنی # # می گویم)6: %~% [العربیة)2 # صبرا اذا هجمتک حادثة و گن %~% متشعرا فی دقعها یتجلد # واقف الامور بضوء رایک هادیأم %~% و احدر تحیر عاجز متبلد9 # تحوز فرارک والتهور ان یگن %~% یوردک فی غمرات هم انگد # فالصبر عز و اضطرابک ذلة %~% والحزم حرز و المغفل معتدی # الفارسیة : # # در حوادث صبور باید بود %~% اضطراب10 وجزع ندارد سود # # چون بیفتاد کار اندر دفع %~% پس به11 تدبیر رفت باید زود # # زنگ از آیینه12آ دل پرغم %~% هیچ صیقل به از خرد نزدود PageV03P1075 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0068.png) # چون برافروخت آتش محنت %~% تواز او در گذر به رای چودود # و دفع گردد به آتش رایت %~% ظلمت ظلم چرخ دود آلود] # جز به آب خرد نگردد پاک %~% جامه کز لوث حادثه آلود # جرعهٔ‌ رنج خوشگوار شود %~% راوق عقل چون ms647 فرو پالود] # دفع تیغ بلا و محنت را %~% بهتر از رایراست نبود خود3 # در پناه خرد به پشتی رای %~% از همه رنجها توان آسود # الحکایة التاسعة من الباب الحادیی عشر - شاعری که معروف بود به غلام ابی # ~~العرب4 گفت: من در دیهی مینشستم از دیههای نواحی شام ودر آن دیه ~~آسیانبود # ~~وبه چند فرسنگی5 آسیایی بود که اهل6 دیه (غلههای خود)7 بدانجا8 بردندی1 # ~~(وآرد کردندی)10، وبه سبباز دحام مردم چندروز منتظربایستی بود تانوبت ~~بدین # ~~کس رسد. و11یک نوبت12 من13 چند خروار غله بهجهت طحن بدین آسیابردم، # ~~وچندروزه توشه14 ازنان وگوشت15 وغیره16، سفرهای ترتیب کردم تااگر17 ~~آنجا # ~~دیر18 بمانم کفایت باشد که ایام زمستان بود و آمد شد متعذر، و بی ~~انتظار بسیار # ~~حصولنوبتناممکن. وچون به آسیا رسیدم وبارها درموضعی که جهت آن معد # ~~بود بنهادم، وخود بیرون آسیا موضعی متنزه بود، برسرجاده بنشستم و سفره ~~در # ~~پیش نهادم تا چاشت خورم. از جملهآ راهگذریان(مردی ناگاه)19 برمن بگذشت ~~باقدی20 PageV03P1076 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0069.png) # ~~مستوی و جثهای1 قوی. من اورا به نان خوردن (چنانکه رسم باشد)2 دعوت # ~~کردم. اوبیهیچ تردد وتوقف ومنع وتکلف بیامد وبنشست وبهخوردن مشفول # ~~شد وتمامت آنچه درسفرهبود- که به جهت دهپانزده روز3 مرتتب کرده بودم - ~~به # ~~یک ساعت بخورد، چنانکه هیچ باقی نماند، ومن از آن تکلف پشیمان شدم و # ~~متحیر بماندم [تاترتیب قوت در این مدت که اینجا خواهم ماند به ضرورت از # ~~نجا آرم؟]4 آن مرد در روی من نگاه کرد و اثر آن ترد د که درخاطر من بود ~~و # ~~پریشانی ضمیر از تغیر بشره معلوم کرد وپرسید5 که سبب مقام تودراین موضع # ~~چیست؟ من کیفیت حادثه بااوتقریر کردم. اوهمچون شتر بختی (ازجای)6 بجست # ~~وقصد طاحونه2 کرد و [از ازدحام وانبوهی مردم بگذشت و به آسیا دررفتو]8 # ~~مردمان را ازراه بایکسو کرد وپای بر9سنگ آسیا نهاد، چنانکه از قوت او ~~از. # ~~دوران باز ایستاد و گفت کیست که بامن دست مقاومت در کمر کند وپای من11 ~~از # ~~زیرسنگ ms648 بر گیرد؟ از آن میان مردی که بسطت* جسم و هیأت12 صورت [او22 # ~~بر14قوت وشجاعت دلالت می کرد فراپیش آمد وخواست که او را از آنجا دور # ~~کند. آن مودرا بر گرفت15 و (باطرفی)16افکند چنانکه17 چوگان گوی را، و ~~گفت: # ~~غلهآ من در دلو ریزید والا سنگ آسیا بشکنم واعضای جماعتی که دراین باب ~~(با # ~~من)18 منازعت می کنند19 آرد کنم. همگنان از آن تهدید ووعید متأثر ~~گشتند20 و # ~~آنچه مراد او بود مسلسم داشتند و (غلهها را با)21 من بیاوردند و ~~دردلوریختند. PageV03P1077 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0070.png) # ~~وهم درروز مقصودی که بعداز دهروزهم1 در حساب نبود2 حاصل شد. وچون آرد # ~~درجوال کردم گفت: برخیز تابرویم3 با4 منزل تو. گفتم : راه مخوف است5، ~~تا # ~~جمعی انبوه نباشند (رفتن مصلحت)6 نبود. گفت: برخیز و اندیشه مکن که من # ~~باتوام7. چون8 قوت و جلادت او مشاهده کرده بودم باربر دراز گوشان ~~نهادیم # ~~وبا خانه رفتیم، ودر راه هیچ مکروهی11 به ما نرسید . وچون به منزل # ~~رسنیدیم12 برادران و خویشانم (تعجب نمودند)13 از سرعت مراجعت14 که در # ~~حساب نداشتند15، و از 6اسبب (زود آمدن)17 سؤال کردند، و من چنانکه بود ~~(با # ~~ایشان)18 تفریر کردم. و آن مرد را آن روزضیافت کردیم، و گاوی بکشتیم، ~~وچندان # ~~طعام که19 بیست مرد نتواند20 خورد تنها بخورد21. از اوپرسیدم22 که ~~بااینقوت # ~~وشوکت که تراهست به چه کارمشغول باشی و وجوه معاش (وترتیب غذای)22 تو # ~~از کجا باشد؟ گفت: من مردی ام ازفلان ناحیت ومرا برادری بود ازمن ~~(مردانهتر # ~~وشجاعتر)24، وما هردوخفارت کاروانها کردیمی تنها، وبدرقهآ قافلهها ~~بودیمی، واز # ~~لصوص وقطاع الطریق25 اگر صدو دویست قصد کاروان26 کردندی ما تنها27 # ~~ایشان را (از28 کاروان)29 مانع آمدیمی و ازصولت وهیبت ما منهزم گشتندی، ~~و PageV03P1078 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0071.png) # ~~مرا شداد تام است و برادرم را1 عاد (نام بود2)3 ؛ وصیت شجاعت و آوازهٔ‌ # ~~مردانگی مادرجهان [چنان]4 منتشر شد که چون گفتندی قافلهآ شداد5 و عاد ~~است # ~~هیچکس متعرض آن6 نیارستی7 شد8، و مدتهای (مدید)1هم براین ms649 نسق روز گار # ~~گذرانیدیم10 وتجار وابناء السبیل11 در حمایت ما از مخاوف ایمن بودندی و ~~به # ~~سلامت به مأمن میسیدند، تایک نوبت به12 رسم خویش به خفارت قافله بیرون # ~~رفتیم، وچون به میان بیابان رسیدیم از دور سیاهیئی بدیدیم وتعجب نمودیم ~~که # ~~کسی براستقبال کاروانی که مادروی باشیم [چگونه]13 جرأت تواند نمود؟ ~~وچون # ~~نیک تأمل کردیم شخصی بود (به غایت مهیب)14 وسیاه، برشتری ماده یسرخ # ~~موی نشسته. چون به16 کاروان رسید17 گفت: این کاروان شداد و عاد است18؟ # ~~گفتند: آری19. (ازشتر20)21 پیاده شد واز ما مبارزت خواست. ما هردو بروی ~~حمله # ~~کردیم. او حملهآ مارد کرد و آن خبر داشتم22 که ضربی سردستی24 برپای ~~برادرم زد # ~~چنانکه سرنگون بیفتاد وبههر دودست مرا چنان24 بگرفت که25 (دردست اوچنان # ~~بودم که)26 بنجشکی (درپنجهآ باز)27، و28 قوت وحرکت از (مهابت او29 ~~در)36 # ~~من نماند31 ومرا (وبرادرم را هردو)32 محکم ببست43 و34 بر35شتر24 انداخت ~~، PageV03P1079 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0072.png) # ~~وهوچه درقافله از1 زر وسیم2 وحلی1 بود (برآن)4 شتردنهاد6 وقدری از7 ~~زاد، و # ~~خود برسر8 نشست و بهراه9 بیراه روی دربیابان نهاد، و آن روز و آن شب و ~~بعضی # ~~از روز دوم براند تا1 به کوهی رسید سهمناک11، دروی بیشههای تاریک ~~وغارهای # ~~مهیب، وچون به بعضی از آن12 مغارات نزدیک شد (از راحله)13 فرو آمد و ما ~~را # ~~همچنان بسته به طرفی14 افکند و به غاری رفت که5 سنگی (درغایت بزرگی) # ~~که جمعی افبوه17 بایستی18 تا19 آنرا20 بجنبانیدندی21 (بردر آن غار ~~نهاده بود. # ~~سنگ)22 به آسانی23 (از در غار)24 بر گرفت ودختری درغایت25 صباحت (و6 # ~~ملاحت)27 از آن28غار بیرون آمد، وهردو بنشستند واز آن زاد که از29 ~~قافله آورده # ~~بود خوردن گرقتند. وچون (از اکل)30 فارغ شدند دختر را فرمود که31 در ~~غار # ~~رفت، واو32 برادرم را برمثال گوسفند33 سرباز برید وپوست باز کرد وبریان ~~کرد و # ~~تمامت بخورد، (چنانکه بیرون از استخوان چیزی بنگذاشت. و من بدان صفت # ~~بسته افتاده وچشم گشاده، این چنین حال مشاهده ms650 می کردم. و)34 چون ~~(ازخوردن # ~~برادرم)35 فارغ شد26 دختررا (از غاربیرونخواند)37 و28 بهشراب39 خوردن40 ~~مشغول PageV03P1080 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0073.png) # ~~شدند. ودراثنای شراب برخاست ومرا در (آن غار)1 افکند2 ودست و پایم ~~بگشادو # ~~سنگی بزرگ بردر آن3 غارنهاد، ومن ازحیات نومید گشتم، ودل برمرگنهادم و # ~~دانستم که مرا برای قوت فردا ذخیره گذاشته4 است، وزنده ماندن5 را علت ~~آن # ~~است که تا6 گوشت تازه وخوشبوی بود7. و8چون شب به تیمه رسید آولز[آن]9 # ~~زن شنیدم1 که مرا میخواند11. جواب باز12 دادم. گفت: این ملعون مستشده # ~~است و خفته، فردا13ترا به14 همه حال چون گوسفندی15 سربخواهد برید. ~~اگردر # ~~ذاتت16 هیچ قوتی7امانده است جهد کن تااین سنگ از در18 غار دورکنی، و # ~~(اوچون)20 (ازخویشتن)21 بی خبراست شر او از روی زمین دفع کنی22، وباشد # ~~که این خیر23 به دست توبر آید، ومرا وخود21 را ازورطهآهلاک واسیری ~~برهانی25. # ~~گفتم: توچه کسی وچون26 به دست این ظالم27 افتادی28؟ گفت : من زنی ام29 ~~از # ~~فلان موضع، درکاروانی بودم، این ناجوانمرد مرا34 بیاورد (ومدتهاست ~~تانگاه # ~~میدارد)31 وپیوسته ازویکشتن وخوردن22 آدمیان مشاهده می کنم و هر کجا # ~~آوازهآ مردی باقتوت وشجاع بشنودبرود واو23را بیارد34 وبکشد، و(گوشت ~~او)25 PageV03P1081 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0074.png) # ~~بخورد و گوید : قوت او در قوت من خواهد افزود . من، چون این سخن2 # ~~بشتیدم3 به اخلاص باخدای5- تعالی6- مناجات کردم و به7درغار آمدم ~~و9(خواستم # ~~که آن سنگ را بجنبانم)9، به فرمان حق1 (و اتفاق نیکو در زیر آن سنگ ، # ~~سنگریزههای خرد بود، چنانکه آن سنگ متزلزل مانده بود و نیک متمکن نشده # ~~«وبرزمین مترکب نگشته»11، جهد کردم)12 و13 آن سنگ را قدری14 بجنبانیدم # ~~و فرجهای چنانکه به دشواری (ازاو بیرون)15 توانستم16 آمد17 (ظاهرشد)18، ~~و # ~~از آن شکاف بیرون آمدم وتیع آن ملعون بر گرفتم وبه19 هردو دست بربالای ~~سر0 # ~~آوردم و بر21دوپای او زدم، چنانکه یک پایش شکسته شد ویکپایش بریده گشت # ~~و22 جدا شد، واو از الم23 آن زخم24 بیدارشد وخواست که برجهد نتوانست، # ~~ومن چند25 زخم دیگر26 (برتوالی وتواتر)27 براندم28 تا ms651 هلاک شد، وخدای ~~را- # ~~جل جلاله29- شکرها30 گزاردم31 وهرمال32 که در آن غارها33 بود از ~~(زرونقره)24 # ~~و(جامههای قیمتی)25 برگرفتم. وزن را باخانهآ او رسانیدم ، وآن مال را ~~سرمایه # ~~ساختم ، (وبدان، ضیاع)26 و اسباب خریدم وعهد ونذر کردم که دیگر خفیر ~~کاروان PageV03P1082 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0075.png) # ~~وبدرقهآ قافله نباشم. وامروز وجوه معاش من از ارتفاع آن1 اسباب است که ~~بدان # ~~مال خریدهام. # فصل- ودراین حکایت محل اعتبار آن است که مرد باید2 هر چند باقتوت # ~~و شوکت و شجاعت باشد تکیه برحول و قوت خویش نسازد و به دلیری و # ~~مرداتگی خود4 مغرور نشود5 ، ویقین داند که هیچ صفت ازصفات کمال و نعوت # ~~جلال جز ذوالجلال را - تقدست اسماؤه و تعالی صفاته - بدان درجه نبود که # ~~فزونتر6 محتمل نباشد [وهرحال وصفت که مرد را باشد در آن یاب دقایق ~~دیگری # ~~تواند بود]7 وقهر اعدا واستیلا بر8 منازعان پیوسته میسر نشود، و صورت ~~حال # ~~شد3اد وعاد9 وآن اسود مردم خوار دراین معنی نموداری معتبر است. (و این # ~~ابیات از گفتهٔ‌ من اینجا مناسب)10. # العربیة : # کن یا11فتی حذرا عمن تقاتله %~% و ان تکن12 نجدا ذاقوة بطلا # کم ذی یدشل وقت الحرب ساعده %~% واید13 عندابدی الفیرقد بطلا # و صارم غر به یوم الضراب بنا %~% و عارض حلت الهلکی وماهطلا # (فلاتعول13علی حول یحول 5انحدأ %~% ولم یبن بعد حول 16 یحلهااصطلا # الافترار18 بحول النفس معجزة %~% فلاتزین بحلی یورث العطلا19)20 ~~PageV03P1083 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0076.png) # الفارسیة: # ~~ای شده مغرور حول واقوت ونیروی خویش # چند سازی تکیه برسر پنجه و بازوی خویش # ~~شیر مردی ترا آهوست نخوت معجبی # دایم ار شیری3 ولیکن غافل از آهوی خویش # ~~عجز باشد گر ندانی قوت خویش از اله # صعب4 باشد گرنبینی از خدا نیروی خویش # ~~آه آن ساعت زنی کت پشت خصمی بشکند # چون نمیبینی در آیینه برون از روی خویش # ~~هم ببینی (ترک تاز)5 ارچند دیدی مدتی # رومی و زنگی روزوشبشده هندوی خویش # الحکایة العاشره [من الباب الحادی عشر6] - ابوعلی کرد7 که ازجملهآ شجاعان # ~~معروف ومبارزان مشهور بود (حکایت ms652 کرد که)8 درایام موسم [حتج]9 من با # ~~هفتاد مرد از یاران خویش11 قصد قافلهآ حجاج13 کردیم که از خراسان می- # ~~آمدند : وبرایشان چون نوائب روز گار براهل فضل و احرار کمین ساختیم. # ~~وچاسوسی14 ما را اعلام14 کرده بود که درمیان قافله مردی است ~~از15ماوراءالنهر # ~~[از شهری که آنرا شاش خوانند]16 و17 بااو دوازده خروار18 جامههایقیمتی ~~است19 PageV03P1084 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0077.png) # ~~و کنیز کی به غایت1صاحب جمال با (زرینه وجواهر)2 بسیار بااو3 درعماری. ~~ما # ~~مترصد4 بودیم (وفرصت می جستیم)5تاقطار شتر6 آن مرد باعماری و تمامت ~~بارها # ~~از2قافله جداکردیم و ازراه بایکسو بردیم8 ودر میان درهها و کوهها فرو ~~آمدیم8 # ~~و اورا از عماری بیرون آوردیم وقافله ازما دورافتاد11. دیگرروز12 ~~(خواستیم # ~~که از آنجا رحلت کنیم و)13 عزم کردیم که اورا ببندیم11 وآنجا رها کنیم5 ~~. و # ~~از16 جملهآ اموال17 او اسبی زرده18 بود که دویست درم میارزید. آن ~~مردتضر ع و # ~~زاری آغازنهاد وگفت: ای جوانمردان شمارا تمامت آن19مالها حلال25 باد ~~و21 از # ~~جانب من دردنیا و آخرت [باشماهیچ خصومتنیست]22، امامن (مردی ام که بر)3 # ~~عزیمت زیارت24 بیت الله الحرام ازوطن مفارقت کردهام25 واز خانه رحلت ~~کرده، و # ~~سفردورودراز درپبش گرفته ومیان26 من و27 خانه28 بعد29 مسافتی30هرچه ~~تمامترهست، # ~~خود را مستوجب سخط و31عذاب باری-تعالی- مگردانید و مرا از این خیر که # ~~که در صدد آنم مانع مباشید، سخن مال نمی گویم که به نزدیک عقلا (قدری ~~PageV03P1085 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0078.png) # ~~ندارد)1 که (المال غاد ورائح)، اما میدانید کهازاین بیابان خونخوار2 بی ~~مرکبی # ~~جان به کنارنتوانم برد وقیمت این اسب در جنب این غنائم که (از من)2 به ~~شما # ~~رسید بس محقر ومختصراست و درهمت شما نیزچندان وزنی ندارد4 اگر به # ~~این اسب [بامن]3 مضایقه نکنید و مسامحت کنید6 تا2من زنده (به مقصد ~~توانم)9 # ~~رسید9 شما را نام نیکوباقی ماند، و آنچه ازمال من غصب کردهاید [شما را] # ~~حلال و مهنا11. ما12 دراین باب که (او)13 التماس می کرد14 ~~بایکدیگرمشورت کردیم، # ~~پیری کار دیده و تجربه یافته درمیان مابود، ms653 گفت: اینکه15 (درخواست می ~~کند)16 # ~~صواب نباشد12، او را بباید بست18 واینجا19 بگذاشت20، اگردرعلم21 ~~خدای22_ # ~~تعالی23 - حیات او24 باقی بود25 کسی را به سراو رساند26تا آن27 بند از ~~اوبر گیرد28، # ~~و اگر انفاس معدود او منقضی شده باشد و (اجل مقدور رسیده)29 خود در آن # ~~بندها34 هلاک گردد31. و من نیزاز آن جمله بودم که همین مصلحت میدیدم، ~~و32 # ~~بیشتر33 یاران ما گفتند که34 بهای35 این اسب چهمقدار26 دارد که مردی ~~حاجی را به PageV03P1086 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0079.png) # ~~سبب این ازخود نومید کنیم1 وخون اودر2گردن خود گیریم3؟ القصته به دادن4 # ~~اسپ5 بااو مسامحت کردیم ودست او باز گشادیم وبیرون از6پیراهنی (برتن)8 ~~او # ~~نگذاشتیم واجازت دادیم که مراجعت کند. گفت: ای جوانمردان15 لطف11 ~~فرمودید # ~~وبرمن منت نهادید، اما اتمام این شفقت (و اکمال12 این منت آنست که)13 # ~~طریقی اندیشید که من12 به سلامت به مأمن15 رسم،مبادا16 که چون17 از پیش ~~شمادور # ~~شوم18 (کسی برسد)19 واسب20 باز گیرد، ومن21 هلاک گردم22، کمان23 ~~(وجعبه)24 # ~~و1 تیرهای26من باز27 دهید28 که29اگر کسی قصد من30 کند بدان [اورا ~~ازخود]31 # ~~دفع کنم، من گفتم عادتمانیست سلاح به32 کسی33 باز34 دادن35. همان ~~جوانان (کهبا # ~~ما بودند36) گفتند کمانی که قیمت آن27 دو درم باشد چه محل38 دارد21 واز # ~~این24 یک تن41 تنها چه حساب21 برتوان گرفت43؟ آخرالامر(کمان وجعبهآ ~~تیر)44 # ~~با اودادیم. او(تشکر کنان45 ودعاگویان46)47 از نزدیک48 مابازگشت. وچون ~~گامی PageV03P1087 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0080.png) # ~~چند برفت1 آن کنیزک گریستن2 [(ونوحه وزاری)3 آغاز نهاد]4. چون آواز ~~کنیزک # ~~بشنید باز گشت5 و گفت: ای جوانمردان با من نیگویی6 کردید7 و (برمن منت # ~~نهادید و)8 مککافات احسان جز به احسان چایز نباشد، اکنون درعوض آن9 لطف # ~~که بامن فرمودید)10 شمارا نصیحتی می کنم (و آن نصیحت آن است)11 کههرچه # ~~از آن من دردست شماست (به من)12 باز دهید وبه سلامت سرخویش13 گیرید تا # ~~چنانکه شما به بخشیدن یک14 جان15 برمن منت نهادید16 من (به بخشیدن)17 ~~هفتاد # ~~جان18 (برشما منت)19 نهاده باشم20. این سخن می گفت واثرغضب ms654 در چشمهاش1 # ~~ظاهرشده بود، وهمچون22 شتر23 مست کف برلب آورده. مارا ازسخن اوخنده # ~~آمد وبروی استهزاکردیم24. (اودیگرباره)25 این26 سخن27 اعادت کرد و گفت: # ~~من28 باشما مجاملت پیش گرفتهام ومیخواهم که قول خود راخلاف نکنم و(المی # ~~ازمن)29 به جان شما نرسد وچنانکه من ومال من30 به سلامت بماند31 نفس32 ~~شما # ~~نیز به سلامت بماند. ما (از این سخن)23 درخشم شدیم و به یکبار براو ~~حمله # ~~کردیم. [او]25 مقداریک تیر پرتاب ازپیش26 مافراتررفت37 و پنج تیراز ~~جعبه بر آورد PageV03P1088 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0081.png) # ~~وبینداخت و به (هرتیری یکی ازما)1 هلاک کرد و (همچنین پنج پنج تیر از ~~جعبه # ~~بیرون می آورد ومیانداخت تاپانزده تن از ما هلاک کرد)2 و گفت: نموداری ~~از # ~~دستبرد3 من دیدید4 پیش از اینکه5 تمامت از پای در آیید6 سرخویش7 گیرید. ~~ما # ~~هم بر آن مدافعت ثبات نمودیم تا آنگاه8 که او9 سی مرد1 از ما (بدین ~~طریق)1 # ~~بیفگند وهنوز [بااو]12 چند تیر دیگر13 مانده بود14، بایکدیگر15 گفتیم ~~که16 تیر # ~~او12 خطا نمیشود18 و به هرتیری که بااوست شخصی19 ازما هلاک خواهدشد20، # ~~اولی تر21 آنست که مال وجمال12 با او گذاریم و22 از آن24 شتران و ~~بارها25 و # ~~عماری26 بایکسو شویم. او اسب27 درمیان28 راند وتنگی از آن تنگها [(ی ~~بسته # ~~بگشود)29]39 و31 جعبهآ تیر32 (از آنجا)33 (ییرون کرد)34 و به ما نمود. ~~[ما]35 چون # ~~[آن]2 بدیدیم طمع از27 مال او38 به کلی منقطع گردانیدیم وروی بهراه ~~آوردیم39. # ~~او برعقب ما بیامد و گفت : چند نوبت این40 برشما عرضه داشتم تا به ~~سلامت # ~~مراجعت کنید، اجابت نکردید اکنون چون41 کاربدین42 حد43 رسید (فایدهای44 ~~PageV03P1089 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0082.png) # ~~نکند، و)1 هر که (ازشما)2 از اسب پیاده شود3 درپای پیل غضیش نیندازم ~~[واز # ~~شهمات هلاک ایمن است]5. مادیگربار لعب سهو آغازنهادیم و بهبد بازی ~~خودرا # ~~درعرای6 هلاک افگندیم2 تا چند8 کس دیگر ازما بیفکند وبه اضطرار وعجز ~~پیاده # ~~شدیم و اوچهارپایان ما را جمع کرد وبراندوباز9مراجعت نمود15 وگفت : هر ~~که # ~~سلاح بیند ازد ایمن11 ms655 است وهرکه (نگاه دارد)12 هلاک خویش13 او14 اختیار # ~~کرده میباشد. همه15 به یکبار سلاح16 بیفکندیم. او سلاحها17 بر گرفت ~~ودواب # ~~براند و18 گفت: درضمان امن19 وسلامت بروید وما اسبان خود10 (به نامی)21 ~~که # ~~نهاده بودیم میخواندیم، هراسب که (میل آمدن)22می کرد12 به یک تیرش می- # ~~افکند24 تاعاقبت25 [به درماندگی26 به ترک اسبان و سلاح کردیم و او ~~(برفت و # ~~جمله ببرد) # فصل - ودراین حکایت فایده آناست که خصم ضعیف را خوار نبایدداشت ~~PageV03P1090 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0083.png) # ~~ودرمردی که او را تجربه نکرده باشی ودر مقامات1 مردی و2 مردانگی ~~نیازموده ، # ~~به چشم حقارت نباید نگریست. وادیر است که4 گفتهاند5 ، و هر گز منسوخ # ~~فخو اهد شل. ### | شعر6: # # در مرد غلط مکن چو8 تنها بینی %~% پشت سپه گران سواری دارد # واین ابیات9 از انشای10 من مناسب این معنی است. # العربیة: # # لا تنظرن11 بحقارة نو امرء %~% تلقاه منفردا بغیر سلاح # # کم واحد یربی12 علی الف اذا13 %~% حمی الوطیس14لدی15استجار16رماح17 # # ان لاح برق السیف فی غیم الوغا18 %~% تقدم و لاتسمع ملام اللاحی # # [ان الشجاعة فی النفوس خفیة %~% تبدو اذا الدم یحتسی کالراح # # من رام عز النفس فی قهر العدی %~% همانت19 علیه نفاسة الارواح ]20 # الفارسیة : # (در کس مکن به چشم حقارت نظراز آنک)21 ### | اندر نقاب صورت معنی مستر است PageV03P1091 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0084.png) # ~~در حقههای چرکن چوبین و آهنین # بسیار عقدههای لآلی و گوهر است # ~~در زیر خاک تیره بسی گنج مختفی است2 # در صرههای کهنه بسی (نقره وزر3) است # ~~بسیار تیغ هندی بران4 با گهر ### | اندر5 نیام زشت وخلق گشته مضمر است # ~~سنگ سیاه معدن لعل مثمن است ### | جرم سفال آینهآ آب کوثر است]6 # ~~گرچر کن است نامه مکن عیباو از آنک ### | در پوستین کهنهٔ‌ او مشک اذفر است # ~~[قرا به گرچه هست خشن پوش وخرقه کش ### | پنهان در او یکی گهر روح پرور است # ~~آثار کلک موجب ضبط ممالک است ### | جسمش اگرچه زردونحیف است ولاغراست]7 # ~~(برهان تیغ قاطع گردد گه مصاف ### | اندر نیام اگرچه فتاده نگون سر است ms656 # ~~صدتن بود که گویی کمتر زیک تنند ### | یک تن8 فتد که گویی از صد فزونتر است # ~~مردی که پایدار بود وقت گیرو دار ### | روی سپاه و دست شه و پشت لشکراست PageV03P1092 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0085.png) # ~~ه روی مرد نباشد ز1 عجز او # این را دلیل روشن خورشید انور است # ~~در2 کثرت عدد نشود نقص کس کمال # مه راانه از ستاره حواشی بی مر اسبت # ~~دربیشه، شیر، وحدت کرد اختیار از آنک # هرجا3 که روی آرد تنها مظفر است # ~~وحدت کمال ذات کند اقتضا از آن4 # کاین5 وصف برجلالت ایزد مقرر است)6 PageV03P1093 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0086.png) # الباب الثانی عشر # ~~من الجأه1 الغوف2 الی هرب و اسعتار فازیل3 بامن منجد ومسار ### | باب دوازدهم # ~~حکایت4 زمرهای5 که به خوف واستتار مبتلا شدند و عاقبت آن خوف و # ~~استتار به امن ومسار6 مبدل گشت. # ~~لحکایة اولی من الباب الغانی عثر - محمدبن زکریا العلانی2 گوید: روزی # ~~مغنیان پیش هارون الرشید این شعر برطریق غنا در صوتی خوش(و لحنی # ~~ولکش12)12 ادا کردند. # ~~*ا: الا ### | **ل %~% 4- ت: * حال. ### | 4- چاپی : یسار 7- اساس : ### | لائی (ازالمستجاد تصحیحشد) ### | 10- مجا: نجویتو %~% 11- ت: # ~~12 مجا: ندارد PageV03P1094 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0087.png) # العربیة1: # # الا هل الی شم الخزامی و نظرة %~% الی قرقری قبل العمات سبیل # # (فیا اللآت القاع قلبی موکل %~% بکن و عندی2 خیرگن قلیل)2 # # ویا4أثلات القاع من بطن توضح %~% حنینی الی اظلا لگن5 طویل # # و یاء أثلاث القاع قدمل مرگبی %~% مسیری فهل فی ظلکن مقیل # # اریدا رجوعا نوگم و یصدنی8 %~% اذا رمته دین علی تقیل # الفارسیة: # ~~آیا بود هر گز که من15 بوی خزامی11 بشنوم ### | پیش از مردن دمی بینم زمین قرقری # ~~ای گزبنان14 آن14 زمین دل با شما دارم چنین # هرچند این15 شخص حزین کم دید خیری ازشما # ~~ای گز بنان قاع او دل هست با ارباع او # از توضح اوضاع او دارم حنین16 بی انتها # ~~ایام هجران دیر شد مرکب زرفتن سیر شد # در سایهٔ‌ آن گزبنان17 قیلولهای را هست جا؟ PageV03P1095 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0088.png) # خواهم که سوی آن جنان1 ms657 تابم سبکتر2 من عنان # لیکن اوامی بس گران زان باز میدارد مرا # امیرالمؤمنین را این3 شعرخوش آمد4، تحسین [کرد]5 و پرسید که ناظم # ~~این دررو منشی این غررکیست ؟ گفتند : یحیی بن طالب الحنیفی7 الیمامی8. # ~~فرمود که به صحت نفس وطول حیات مسروراست یا در وحشت آباد لحد مقبور # ~~ومقهور؟ گفتند : زنده است ، امتا زندگانئی که مرگ را درناخوشی اسیی طرح # ~~ننگ اورا چندان خرسنگ بلیتت درراه افکنده است که پانصد فرسنگ آواره # ~~شده است و از گرانی وام10 در11 چشم همگنان سبک سنگ شده12، واز یمامه که # ~~وطن اصلی اوست به ضرورت گریخته است ودر ری متوطتن شده ، دربدترین # ~~حالتی و سختترین معیشتی13 . چون بشنید فرمود تا به عامل یمامه بنوشتند ~~تا14 # ~~وام15 او چندانکه هست ازوجوه بیت المال بگزارد16، و[به عامل ری مثال ~~فرستادتا)2 # ~~ده هزار درم18 بدو دهد و(اسب، وترتیب کند و اورا بهزودی)19 ~~بایمامهرساند26 . # ~~و بعد از چندگاه از هردو موضع خبر باز رسید که مثال را امتثال کرده ~~بودند و # ~~برموجب فرمان رفته ، و او خوشدل و شاد کام با تجمل و نعمت تمام با وطن # ~~اصلی رسید. PageV03P1096 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0089.png) # فصل - و دراین حکایت آنچه اقتدا و تخلق را میشاید مکرمتی است # ~~که امیرالمؤمنین رشید1 درحق یحیی یمامی فرمود بیواسطهآ سؤال2 و(استدعای # ~~او)3و4 التماس5. چه کرم طبع و اریحیت6 ذات آن اقتضا می کند که چون ~~مگارم را # ~~محلی قابل ومبرات را موضعی شایسته بیند7 واقتدار واستظهار حاصل [باشد]4 # ~~احراز آن مکرمت را فرصتی مغتنم داند و براقدام9 آن احسان (مسارعت و # ~~مبادرت)10 نماید. وهیچ مبرت (به موقع تر)11 از آن نیست که در گزاردن ~~وام12 # ~~زمرهای که [در13 دست غریمان بیچاره و]14 بدین سبب15 (ازوطن)16 ~~آوارهشده17 # ~~باشند سعی جمیل که مستجلب ثواب جزیل باشد مبذول دارند. و(دراین باب)8 # ~~گقتهام . # [العربیتة]: # ألدین شین الدین لکن من قضی %~% دینا19 علی غیر فذاک الدین # دینو اوامر ربکم یا اخوتی25 %~% واقضوا الدیون اذا الغقیر 1ایدین22 # الولا یجازیک المدین لعجزه ms658 %~% الله یوم الدین عنه یدین ]23 PageV03P1097 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0090.png) # [الفارستیة]1 : # ~~ای آنکه ترا داد خدا نعمت و دولت ### | تا شکر خداوند به انعام گزاری # ~~هرچه آن به تودادست جهان جمله اوام است ### | آن دم که طلب دارد ناکام گزاری # ~~امروز اگر خسود نستانی تو به آید ### | چیزی که (به ناکام سرانجام)2 گزاری # ~~بر سنت اهل کرم اندر ره بخشش # عمری تو اگر پی زنی و گام گزاری # ~~آن قدر تدارد 4 بر مستغنی مطلق ### | کز مفلس درماندهآ او وام گزاری # الحکایة القانیه من الباب الثانی عثر - دربعضی از کتب تواریخ دولت آل # ~~عباس- رضی الله عنهم6- آوردهاند که چون ابراهیم بن محمد بن علی بن # ~~[عبد الله بن عباس]7داعیان بیعت خویش وخلافت آل عباس دربلاد اسلام ~~پراکنده # ~~گردانید وکار برمروان بن محمد که آخرملوک بنی امیه بود بشولیده شد، و # ~~ابو مسلم [درمرو]8 خروج کرد، وآن قصه معروف است، وتمامت بلادخراسان # ~~و عراق وآنچه متصل است بدین [دو]9 قلیم از دست بنیأمیه بیرون رفت # ~~واستیلا وتغلب دعاة آل عباس نزدیک بود که به کوفه وبصره رسد، و ابراهیم ~~PageV03P1098 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0091.png) # ~~بن محمد که معروف بود1 به ابراهیم امام2 دراثنای این احوال به جوار حق # ~~پیوست وبنی امیه چون منشا این کار و تهییج این5حادثه6از آل عباس ~~دانستند7 # ~~قصد هلاک ایشان کردند، وچون هنوزکار ولایتها مضبوط نبود و بیعتی که ~~برآن # ~~اعتماد توان کرد نرفته8، ایشان استتار اختیار کردند و مترقب بودند تا ~~آخرکار # ~~برچه9 نشنید. وابوسلمهآ خلال که از جملهآ شیعت و موالی آل عباس - رضی ~~الله # ~~عنهم10 - بود ودر کوفه بود بفرمود11تا12 هرکه (از آل عباس)13 زنده ~~بود"1 در # ~~سرای او15 جمع کردند16، وایشان را درسردابهای پنهان میداشت. و ابو ~~العباس # ~~سفاح وابوجعفر17 منصور وعیسی بن موسی در آن جمله بودند. و [دعاة و # ~~موالی]18 واشیاع آل عباس - رضی الله عنهم19 - را20 به21 ابو سلمه22 ~~نشان می. # ~~دادند که هرگه بر کوفه غالب شوند23 امام را از ابوسلمه طلب دارند24 ~~تابدیشان # ~~نماید ms659 [وبا اوبیعت کنند]25 . وچون میان قحطبه وابن هبیره آن قتال بزر گ ~~رفت26 # ~~و قحطبه که ازجملهآ موالی وشیعه27آ عباسیان بود غالب شد و ابن هبیره ~~منهزم # ~~به واسط رفت وقحطبه در فرات غرق گشت، و پسران قحطبه با تمامت لشکر به- # ~~کوفه در آمدند و ابوسلمه را گفتند امام را بیرون آر تابیعت کنیم ، ~~ابوسلمه # ~~تعلل می نمود و مدافعت می کرد ومی گفت: هنوز وقت بیرون آمدن امام نیست ~~PageV03P1099 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0092.png) # ~~واز بیؤ العباس خبر انهزام ابن هبیره و دخول ابنای قحطبه در کوفه ( و ~~استیلای # ~~ایشان)1 پنهان2 میداشت وعزم آن کرده بود که بیعت از آل عباس بگرداند و # ~~امارت وخلافت به آل علی - علیه السلام3- بردو به جماعتی از اکابر اهل ~~البیت4 # ~~و سادات علویه5 مکتوب6 فرستاده بود و استدعای قبول این کار کرده ، ~~وایشان # ~~امتناع مینمودند وبروی اعتماد نمی کردند. و آل عباس نیز از حرکات و ~~سکنات # ~~ابوسلمه این غدر احساس کرده بودند7 و درحق وی بد گمان شده وباایشان در ~~آن # ~~سردابه8 غلامی سیاه بود، جهد کردند و8 او را به بهانهای2 از آن11 ~~سردابه بیرون # ~~فرستادند وفرمودند تا تفحتص اخبار12 وتجسس احوال13 کند و ایشان را ~~معلوم # ~~گرداند14. غلام بیرون آمد وتمامت حالها از غرق قحطبه وهزیمت ابن هبیره ~~و # ~~دخول پسران اودر کوفه بالشکر[وظهور غلبهآ ایشان در15 آن شهر از چند ~~گاهباز]6 # ~~معلوم کرد، وبازگشت وباایشان حکایت کرد17. و چون از این احوال خبر ~~یافتند # ~~تهمت ایشان به18 ابوسلمه زیادت گشت؛ غلام را فرمودند که بیرون رو و جهد ~~کن # ~~تاپسران قحطبه را ببینی وایشانرا ازحال ما اعلام کنی15 وبگویی20 تا ~~ناگاه بیایندو # ~~پس وپیش این سرای21 فروگیرند ودیوار بشکافند وما را بیرون برند. آن ~~غلام # ~~بیرون آمد و حمید بن22 قحطبه11 را24 می شناخت خود25 را پیش او افکند ، ~~و PageV03P1100 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0093.png) # ~~چون حمید اورا بدید دیدن او1 بزرگ شمرد و درحال پرسید2 که ازمهتران ما # ~~چه خبرداری و ایشان کجااند ؟ غلام ms660 حال3 ایشان چنانکه بود تقریر4 کرد و ~~پیغام # ~~ایشان برسانید5. درحال حمید با گروهی از6 لشکربرنشست و گرد7 سرای ابو ~~سلمه # ~~فرو گرفت8 و [او ازاین غافل وبی خبو، وآن]1 سردابه بدیشان نمود. ~~وحمیدبا10 # ~~گروهی11 بدان سردابه در رفت12 وگفت13: السلام علیکم14 یا15اهل البیت و # ~~رحمةالله، ایتکم ابن الحارییه16؟ پسرحارثیه17 ازشماکدام است؟ واین سؤال ~~از # ~~جهت آن بود که ابراهیم الامام که پیش ازاین ذکر اورفت بهوقت پراکنده ~~کردن # ~~داعیان دعوت امامت عباسیان وخلافت آن خاندان با آن جماعت گفته بود ~~کهاگر # ~~آن وقت18 این کار تمام شود که 19 من نمانده باشم امام معظم20 بعدازمن ~~برادر # ~~من21 ابن الحارثیه22 باشد که علامت خلافت بهشما رساندو آن علامت این ~~[آیت]23 # ~~است که (قو له تعالی)24: (ونرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض # ~~و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین)*. و25 چون پسرقحطبه گفت26 که # ~~ابن الحارثیه27 کدام است ابوالعباس و ابوجعفر هردو بریکدیگر مبادرت ~~نمودند # ~~وهریکی گفتند28 که29 منم. حمید30 بن قحطبه گفت: علامتاز31 هردوبا ~~کیست32؟ PageV03P1101 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0094.png) # ~~ابو جعفر گفت: (چون من1)2 سخن علامت بشنیدم3 واز آن خبرنداشتم دانستم ~~که # ~~امام من نخواهم بود و4 ابوالعباس این آیت5 مذکور ومنتظر6 برخواند. حمید # ~~گفت: السلام علیک یا امیرالمؤمنین دست مبارک از آستین همایون7 بیرون کن # ~~تابیعت کنم8، ودرحال دست او گرفت9 وبیعت کرد. پس تیغ برهنه کرد1 و روی # ~~بدان طایفه آورد که با اوبدان11 سردابه بودند از برادران وعمان او و ~~گفت بیعت # ~~کنید امیرالمؤمنین را. همگنان بهطوع ورغبت (بیعت کردند)12 واورابه مسجد # ~~آدینه برد و بر منیرنشاند وخواست که13 خطبه کند، سخن بروی بسته شد. عم # ~~او داودبن علی بهیک14 پایه فروتر از اوبر15 منبربایستاد و به نیابت ~~اوسخن گفت # ~~وخطبه کرد، وابوسلمه بعد16 از آن خبر17 یافت که در18مسجد جمع شده ~~بودندو # ~~اورا برمنبرنشانده، بیامد19 باخجالت واستیحاش20 تمام. وحمید چون ~~اورابدید # ~~مشتی بر21سینهاش22 زد و گفت: مخالفت تابدین23 حتد یا اباسلمه؟ گفتی24 ~~که امام # ~~هنوز به کوفه ms661 حاضرنشده است! ابوسلمه گفت: غرض من ازاین دفع و مطل25 آن # ~~بود که مروان بن محمد هنوز درمسند ملکوامارت است واز آن ایمن نتوانبود # ~~که26 قوت27 واستیلای28 (او زیادت باشد)29 و30 اگر چشم زخمی رسد31 باری # ~~این جماعت دردست ایشان نیفتند32 و هلاک نگردند ، واگر ما را بروی ظفر ~~بود PageV03P1102 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0095.png) # ~~به اعتماد تمام ابشان ظاهر گردند وخلق را به بیعت خویش1 خوانند. وچون ~~بیعت # ~~ابو العباس تمام شد وخلافت بر او2 مقرر گشت2 پس از آن هرروز آن دولت # ~~در4 زیادت بود وبنی امیه مستأصل وهلاله شدند. (قولهآ تعالی)5: (فقطع6 ~~دابر # ~~القتوم2الذیتن ظلموا والحتمد لله رب العالتمین) # فصل- ودراین حکایت دوطایفه را8 اعتبار وموضع فایده است: # یکی9- ملواء کامکار و خسروان نامدارراکه هرچند ایشانرا بسطت ملک و # ~~قسحت جاه وگثرت انصار دولت وتباعد اقطار مملکت حاصل باشد وبهعدت # ~~و شوکت و حشمت و مکنت گوی حکم از شهریاران روزگار وپادشاهان گیتی # ~~ربوده باشند10 و گردنگشان عالم طوعا وکرها سربر آستانهآ ایشان نهاده ، ~~باید که # ~~در اوج22 جلالاز نقصان زوال12 بیندیشند13 ودروقت نظام حال از تتبدل ~~احوال # ~~یادآرند14 واز چشم زخم: (اذا تم أمرد دنا نقصه)15 مستشعرباشند16 که ~~ناگاه # ~~بود که دولت به محنت بدل17 گردد وشادی به غم آمیخته شود وتاج پادشاهی ~~از # ~~فرق عز ت ایشان درربایند و عنان حکم از دست قدرتشان بیرون کنند، چنانگه # ~~بنی امیه را بود باچندان مکنت و حشمت. # و دوم- امیدواری است جماعتی را- که با کمال استحقاق به حرمان که از # ~~لوازم آنست مبتلاگردند و از جملهآ مرادات محروم و مهجور ودردست (اعداو # ~~حساد)18 محبوس ومقهور باشند-به کمال مرحمت وغایت عاطفت باری-تعالی- ~~PageV03P1103 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0096.png) # ~~که1 ناگاه پاشد که آفتاب2 سعادت از برج مراد ایشان طلوع کند و همای ~~همایون # ~~اقبال سایه برسرایشان افکند و ازرتبت اسیری به درجهآ امیری رسند و در ~~غلوای # ~~محنت نامتتاهی بر ذروهآ کامرانی و پادشاهی متمکن شوند، چنانکه آل عباس # ~~را بود. ودراین حکایت3 این ابیات مقر ر شمهای ازاین4 ms662 معانی است. # العربیة]: # # یا من اقالیم البلاد بأسرها %~% ملکت و اصفیت القری والمداینا # # فصاره لک الاحرار طوعا ورغبة %~% عبیدأ و خیرات النساء مدائتا # # تیقظ و فیما حزت لاتک آمنأ %~% فسوف تری اذحان حینک6 حالتا # # تخون7 الوری فیما انتمئت خیانة %~% فلابد ان یردیک دهرک خائنا # # و یا عاجزا فی الحیس لالک آمنا %~% عسی آن تری یومأ مرادک کاینا # # فکم ملک اضحی اسیرأ لعبده %~% وکم عاجز ران الحنا دید راگنا # # و املا احشاء الولی مسرة %~% و اورث فی قلب العدوه1 الضفائنا # # و رب مدین دان گل معا فد %~% وامسی لمن11والاه بالخیر داگنا)12 # # فرب13 آلوری یغنی الفقیر بلطفه %~% و یعطیه بعد الافتقار الخزاینا14 # # و یفقر من اطفته کثرة مافه %~% و یجعله مما تملک15 ماثنا16 # # هوالملک17 الدیان والملک ملکه %~% و من یدعی فیه لقد ظل مائنا ~~PageV03P1104 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0097.png) # ~~الفارسیة : # ~~ای عاجز1 بیچاره مکن دعوی شاهی ### | شاهی نبود جز صفت خاص الهی # ~~لاهی شدهای از خود ومغرور به دولت ### | فارغ ز الهی تو و شادی2 به ملاهی # ~~شاهی نبود آنکه3 بود مملکت او ### | ملکی که (بود آنرا)4 آغاز5 و تناهی4 # ~~[تصحیف تباهیاست تناهی، مشو7ای دوست ### | با خلق به ملک متناهی متباهی # ~~لایق به تناهی نبود هرچه به آخر ### | مفضیشود اراخواهی، ورنی به تباهی]1 # ~~شاهی دوعالم ز خدا باید بیشک # هربنده که از بندگی اوست مباهی # ~~شاهی دو گیتی ببری گر ز قناعت # در شاهی دنیا نشوی مولع و شاهی12 # ~~(از کبر وشره در هوس ملکت و13 ملکی # وز حرص [و] هوا در طلب نعمت وجاهی # ~~صائب مشمر رای خود اندر طلب جاه # ور زانکه صواب آیدت این نامهآ شاهی)14 PageV03P1105 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0098.png) # ~~بر رزق مقدر چو فزودن نتوانی # اندر طلب بیشی، بس عمر چه کاهی # ~~کاه است زرو کاهربا طبع حریصت1 # حاصل نشود زانت بجز چهرهآ کاهی # ~~گاه آید کز پای درآیی تو اگرچه # در دست کنون تکیه زده برسر گاهی) # ~~بس شاه که تا3 ماه سراز کبر برآورد # نا گاه شد از حکم خدا طعمهآ ms663 ماهی # ~~از ماهی تا مه بر این هیچ نیرزد # گر حکمت دانندهٔ‌ اشیاست3 کماهی # ~~بس بندهٔ‌ محبوس که شد خسرو گیتی # بس حجت صدق سخنم یوسف چاهی] # ~~محروم نمیگردد عاقل ز تغافل # داهی به دهامی نکند دفع دواهی # ~~آن خواه که بروفق مراد تو نباشد # چون میرودت6کار برآن سان که توخواهی # ~~مأمور خدا باش، وحذر جوی4 ز منهی # زشت است که خود را شمری آمر وناهی # ~~از سبزه10 نیاید11 اثر تیغ گهردار # با تیغ اگرچه شود از شکل مضاهی]2 PageV03P1106 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0099.png) # ~~ان تا بنیفتی زرهای مرد مسافر # دعوی مقیمی مکن ار بر سر راهی # مر قضا هست یکی عالم و جاهل ### | با حکم قدر هست یکی ابله و داهی # ~~ای آنکه نشد صورت حکمت متصور # در آینهآ خاطرت از فرط سیاهی # ~~از جهل شود منکر حق مردم و اینک # انکار تو بر دعوی من داد گواهی # الحعایة 1فالفة1 -عبد الله بن قیس الرقیات2 حکایت کند که چون عبد الملک # ~~بن مروان ازشام قصد عراق کرد، در وقتی که مصعب بن الزبیر امیر کوفه و ~~بصره # ~~بود ازقبل3 برادرخویشتعبدالله بن5الزبیر، و مصعب به6 مصاف عبدالملک ~~بیرون # ~~رفت2، من با مصعب بودم وازجملهآ خواص ومقر بان او بودم . وچون امارات8 # ~~بی وفائی از امرای لشکر خود9 مشاهده می کرد و دانست که عبدالملک غالب # ~~خواهد شدمرا بخواند ومالی حاضر کرد وبسیار کمرهای قیمتی در آن ~~میانبود11، # ~~چند کمر برمیان من بست که استظهار تمام بود برنوائب روزگار، و12 فرمود ~~که # ~~دولت من به پایان رسید، واین جماعت که با منند سر آن ندارند که ~~پایداری13 و # ~~موافقت14 نمایند و به همه حالدست دشمنرا باشد، پیش از آنکه دستبرد ~~ایشان PageV03P1107 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0100.png) # ~~دعاکردم1 (وبر وی ثنا گفتم)2 و دلداری (و دل دهی که مثلی آن در آن وقت3 ~~از # ~~دوستان یکدل مأمول ومتوقع باشد) به جای آوردم2 و درخدمت وی ثباتنمودم # ~~تا آنگاه که او5را واقعهرسید وشهید شد6؛ من بگریختم و به کوفه ms664 رفتم و ~~به نخستین # ~~خانهای7 که برسیدم ازخانههای کوفه ، (دررفتم بی دستوری8)9، ودر آن خانه ~~زنی # ~~دیدم با دو دختردرغایت حسن وجمال. از آن زن10 زینهار خواستم ونفس خویش # ~~را پیشاو ودیعت نهادم، او قبول کرد و اشارت به غرفهای فرمود11 که بر ~~آنجا12 # ~~دو13 مشرفهآ خوش ومنظرهآ دلکش [دیدم که]14، هم دروی استراحت را مطرحی # ~~بود و هم از جوانب نظررا مسرحی15 . بنشستم و آن عورت (هرچه مرا بدان)12 # ~~احتیاج بود از طعام وشراب وجامه17آخواب وآپ18 وضوساختن19 همه20 معد21 # ~~گردانید. و قرب سالی در آن موضع بودم، وهرروز آن عورت به مصالح من قیام # ~~مینمودی22 و بامداد پگاه مالابد من از اکل و شرب و غیر آن می آورد2 ، و # ~~هر گز از من نپرسید24 که تو کیستی و استتار تو25 در این موضع26 به27 ~~سیب # ~~چیست و احتراز تو از کیست ؟ و من نیز28 هرگز ازحال او29 و نام ونسب30 و # ~~قبیله31آ!و نپرسیدم، و هرروز آواز منادیان22 درتجسس احوال خویش23 ~~[مشتمل]4 PageV03P1108 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0101.png) # ~~برتهدید ووعید میشنیدم1 . چون مدت مقام من به حد امتداد کشید واز کثرت # ~~زحمت که آن عورت را بی سابقهآ معرفتی دادم خجل گشتم، و آواز منادی ~~درطلب # ~~من منقطعشد عزم کردم کهاز آن موضع نقل کنم. وچون آن عورت برقرارمعهود # ~~بهنزد2 من آمد و ازکار وحاجت و(آرزو ومراد)3 من پرسیدن گرفت ، گفتم که4 # ~~میخواهم5 که پیش6 اهل وولد و مسکن2 خویش8 روم. گفت: امشب8 مایحتاج # ~~سفر (واستعداد راه)10 معد گردانم، و چون شب در آمد گفت: اکنون11 فرمان # ~~تراست اگر می خواهی12 که رحلت کنی. من از غرفه به زیر آمدم13، ~~بردرسرای4 # ~~دو15 راحله16 دیدم17 باتمامت آنچه18 (مسافر را درسفر «بدان احتیاج»19 ~~بود)20 و # ~~غلامی سیاه برای خدمت21، و مبالغی22 زرونقره23 به جهت نفقهآ راه بدان ~~غلام # ~~داد ومرا24 گفت: هردو راحله و آنچه برایشان است و25 غلام26، ملک تواند، ~~در # ~~حفظ خدای27- تعالی28-هر کجاترا میباید برو. من (وغلام هریکی)29 بر30 ~~راحله # ~~ای31 نشستیم32 و33 ms665 براندیم34تا35 به مکه رسیدیم. وچون (به در)36 ~~سرایخویش2 # ~~رسیدیم و38 دربزدیم پرسیدند که کیست؟ گفتم: عبد الله بن قیس الرقیات. ~~چون PageV03P1109 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0102.png) # ~~آوازمن بشنیدند1ولوله وخروش درخانه افتاد و(به نحیب و)2بکا آوازبر ~~آوردند # ~~و گفتند: جماعتی که به طلب تو آمده بودند همین لحظه باز گشتند. من آن3 ~~شب تا # ~~سحر درخانهآ خویش4 بودم، سحرگاه با آن غلام برنشستم و5روی به ~~مدینهنهادم6، # ~~وچون به مدیته رسیدم2 میان8 نمازشام (وخفتن)1بود که1 پیش11 عبدالله بن ~~جعفر # ~~ابی طالب رفتم12، واو مائده نهاده بود وجمعی بزرگان13 ازاصحاب14 او ~~برمائده # ~~نشسته و15 بهاکل مشغول. من باایشان موافقت کردم وچنان فرا6نمودم که12 ~~مردیام # ~~از اهل عجم، [ودرسخن]18 به تکلف برمثال عجمیان (لحنها و)19 خطاها ایراد # ~~می کردم20، تا آنگاه که21 اصحاب از اکل فارغ شدند22 ومتفرق گشتند23. ~~و24 # ~~چون من واو تنها بماندیم روی بگشادم. جعفر درمن نگریستو25 گفت: ابن قیس # ~~تویی؟ گفتم: آری پناه باحضرت تو آوردهام و درسایهآ شفقت تو گریخته ~~وزنهار16- # ~~خواه27 توشده. گفت: این جماعت را درطلب تو به غایت مجد9 آمی بینم ~~وبرظفر # ~~یافتن برتو نیکحریص، اما به ام البنین بنت عبدالعزیزبن29مروان که ~~برادرزادهآ # ~~عبد الملک بن30مروان است ، و عبد الملک را بروی حفاوت تمام و شفقت ~~بسیار # ~~است31 و دیدار او32مبارک داند والتماس اورا رد نکند، بنویسم تاباعبد ~~الملک در PageV03P1110 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0103.png) # ~~باب1 توسخن گوید وعفو تو ازوی درخواهد. وبراین1 جمله3 که گفت (چیزی2 # ~~به ام البنین نوشت)5. ومن به نزدیک او رفتم و[در خفیه]6 مکتوب عبدالله ~~بدو # ~~رسانیدم . وچون عبدالملک به نزدیک آم البنین در آمد برعادت معهود ازوی # ~~سؤال کرد که التماسی8 داری بگوی9تامبذول دارم وحاجتی10 هست که11رواکنم؟ # ~~گفت12 : هست. عبدالملک گفت13 : هر حاجت که داری14 مقضی است و هر مراد # ~~که داری به انجاح15 مقرون16، الا عفو از ابن قیس الرقیات. آم البنین ~~دست به # ~~روی بازنهادوسردرپیش افکند وگفت: در ملتمسات من استثنا مفرمای. عبد ~~الملک # ~~گفت: هرحاجت که هست رواست واگر همه ابن القیس است . ام ms666 البنین گفت: # ~~حاجت من آن است که ابن قیس را امان دهی و از وی عفوفرمائی که عبدالله ~~بن # ~~جعفر (مکتوبی17 به من) نوشته است والتماس کرده که عفو از ابن القیس و8 # ~~امان او19 از حضرت شما درخواهم. عبد الملک گفت: اورا امان دادم، بفرمای ~~تا # ~~امشب20 وقت عشا به نزدیک من آید. ابن القیس گوید بروفق اشارت21، آنشب ~~به # ~~درگاه او22 حاضر شدم ، وچون مردمان23 مرا بدیدند تعجب نمودند و24 أمرا ~~و # ~~بزرگان لشکر[ومعارف]25 بسیار حاضرشدند تاببینند که عبدالملک درحق من ~~چه26 PageV03P1111 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0104.png) # ~~خواهد فرمود1 . و(بعداز آن)2که تمامت حاضران را بارداده بودند3، مرا ~~اجازت # ~~دادند. دررفتم و (بروی)4 سلام کردم. عبد الملک گفت : ای مردمان5 ~~میدانید که # ~~این6 چه کس است؟ گفتند: نی. گفت7: ابن قیس8 الرقیاتاست که این شعر9 ~~گفته # ~~است. # العربیة : # # کیف نومی علی الفراش و لما %~% اشمل10 الشام غارة11 شعواء12 # # تذهل 13 الشیخ عن بنیه و تبدی %~% عن حزام14 العقیلة العذراءه1 # الترجمه16: # مرا خواب چون آید17 و شام را ### | سراسر بکرده18 به غارت چنان؟ # که ماند پدر (بیخبر از پسر)1 ### | دریده شود پرده بر دختران # ~~اهل شام چون این سخن20 بشنیدند گفتند21 : (یا امیرالمؤمنین دستوری ~~ده)22 تا PageV03P1112 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0105.png) # ~~خون این1 فاسق بیاشامیم2. گفت3: اکنون4 امانش5 دادم و (در سرای من6 آمد # ~~و)7بربساط من نشست (و اذن او به دخول به نزدیک خویش8 درتوقف داشتم تا # ~~همگنان براو بگذشتند9 و اورا بر در سرای دیدند «پیش از آنکه در آید و ~~مرا # ~~ببینده11، هیچکس11 توفیق نیافت13 که خون14 (او بریزد)15، امتا چون16 ~~امان # ~~دادم12 و در آمد18 رجوع از19 آن چایز نیست و نقض امان ممکن نه. اما ~~عطای # ~~من وحصه20آ بیت المال21 مسلمانان هرگز نگیرد)22. واین حکایت را23 به24 ~~نوعی # ~~دیگرروایت کنند و (چنین گویند که چون عبدالله بن قیس الرقیات به نزدیک ~~عبد الله # ~~بن جعفر در آمد وصورت حادثه و کیفیت حال بااو شرح داد، عبد الله بن ~~جعفر25 # ~~اخراجات ابن ms667 القیس. آن مولی میشمرد28 و به آواز خوش ولحن دلکش بلند # ~~می گفت و چون سیصد دینار بشمرد خاموش شد. عبدالله (بن جعفر)29 گفت : چه # ~~(بودترا)30 که خاموش شدی31؟ وقت انقطاع آوازی بدین خوبی نیست. اودیگر # ~~باره32 شمردن گرفت تا تمامت آنچه درهمیان بود بشمرد، وآن هشتصد دینار ~~بود، # ~~وبه ابن القیس داد33. ابن القیس چون آن عطا قبول کرد از او التماس کرد ~~که سخن PageV03P1113 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0106.png) # ~~او باعبدالملک بگوید وشفیع باشد1. عبدالله بن جعفرقبول کرد و گفت: فردا ~~که1 # ~~به نزدیک او3 روم بامن بیا و (در وقتی که)4 خوان (نهاده باشند)5 وکس را ~~مانع # ~~نشوند7 در آی وخوردن بیادب وفاحش آغاز کن. وروز دیگر برنشست و به نزدیک # ~~عبدالملک رفت و او8را باخود ببرد. وچون خوان بنهادند ابن القیس در ~~آمدونان # ~~خوردن ناهموار فاحش چنانکه عادت اجلاف باشد آغاز نهاد9. عبد الملک ابن # ~~جعفررا پرسید که این چه کس است که بدین بی ادبی نان میخورد؟ گفت: این # ~~مردی است که اگر زنده ماند راست گوینده ترین مردمان باشد و اگر بکشندش # ~~دروغ زنترین مردمان بود. عبدالملک10 پرسید که چگونه11؟ گفت: برای آنکه # ~~او می گوید13 # العربیة : # مانقموا13 من بنی امیة الا %~% نهم یحلمون14 ان غضبوا15 # اتهم معدن الملوک فلای %~% %~% الا علیهم العرب # التر جمه: # چیست عیب بنی امیه جز آنک ### | برد بارند چون غضب برخاست # معدن شاهیندو اصل16 شرف ### | جز بدیشان عرب نگردد راست PageV03P1114 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0107.png) # ~~اگر ازوی عفو فرمایی حلم تو اورا راستگوی گردانیده باشد و اگر خطاب کنی # ~~غضب تو اورا مکذب1ساخته باشد. عبدالملک گفت: امانش دادم اما بامسلمانان # ~~از بیت المال2عطا نیابد. عبدالله بن جعفر گفت: چون جانش به من بخشیدی ~~امید # ~~میدارم که نانش بازنگیری، وچون به بقایش3 برمن منت نهادی درخواست(آن # ~~است)4 که بهعطا ضنت نفرمایی. ابن القیس گوید: من5 برخاستم واجازت ~~خواستم # ~~که قصیدهای که درمد ح او انشاکرده بودم برخوانم. اجازت داد. من6 آغاز ~~کردم # # (ومطلعش این است)2. %~% العربیة: ms668 # عادله من گثیرقه الطرب %~% فعینه بالد موع تنسکب # کوفیة نازح10 محلتها %~% ل امم دارها و لاصقب # والله ما أن صبت11الی12ول13 %~% یعرف بینی و بیتها سبب14 # الاالذی اورثت کثیرة15 فی %~% قلبی16 وللحب سورة عجب # الفارسیة : # ~~ازکثیره با دل من آمد اندوه وطرب ### | اشک میبارداز آن غم دیدهام هرروز وشب # ~~آن17زن کوفیه کز18ما19 منزل اوهست دور ### | نه زاهل خطته وکرست20 و نه خار21 صقب PageV03P1115 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0108.png) # ~~نه به من امید کرد و نه میان ما و او ### | می شناسد هیچکس چیزی وسیلت یا سبب # ~~چه محبت از کثیره دردل من حاصل است ### | لیک باشد دوستی را در دل آثار عجب # ~~تااینجا1 رسیدم که به مدح او تخلص کرده بودم و درمدح بدین ابیات رسیدم. # ~~شعر: # ن الاثر2 الدی ابوه ابوال %~% ماص علیه الوقار و الحجب # # بعتدل3 التاج فوق مفرقه %~% علی جبین کانه الذهب # ~~[ترجمه]4: # ~~آن شریف اندرنسب کامد ابوالعاصش پدر ### | (معدن حلم و وقار و فضل وعلم منتسب)5 # ~~فرق اورا تاج زیبنده است و اندر زیر تاج ### | [تابش پیشانییء مانند لوحی از7 ذهب]8 # ~~عبدالملک گفت: مرا به9 تاج مدح می گویی چنانکه ملوک عجم را گویند10؟ (و # ~~مصعب را چنین گفتهاند): PageV03P1116 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0109.png) # شعر : # انما مصعب شهاب من الله %~% تجلت عن وجهه الظلماء # ملگه ملک رافة لیس فیه %~% جبروت منه ولا کبریاء # [ترجمه] # مصعب از ایزد شهاب دیو سوز آمد چنانک ### | روشنی تابد ز روی او شب تاریک2 را # «ملک اوملکی است»3 لطف ومهربانی سربه سر # ~~عبدالملک فرمود5 که ملتمسترا اجابت کردم. (عبدالله بن جعفر)6گفت: این ~~انعام # ~~واکرام آنگاه7 تمام باشد که آنچه در مدت استتاراز او فوت شده است ~~بفرمایی # ~~تاازبیت المال بدورسانند. گفت: فرمودم. ابن القیس از خدمت او به جان ~~ایمن گشته # ~~وتوانگرشده بیرون آمد8. # ~~میباید کرد عفوعبدالملک بن مروان است و تجاوز او از گناه11 ابن قیس با ~~آنکه # ~~غضب مفرط براو12 غالب بود وبرقتل (واهلاک)13 اوحرص تمام داشت ومتدتها # ~~در آرزوی آن بود که براو14ظفریابد، [وبرانتقام وانتصاف ms669 از او قادر ~~گردد15 مع هذا PageV03P1117 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0110.png) # ~~چون شفیع کریم وعذرخواه شریف بود عظم گناه اورا علست رد شفاعت نساخت # ~~وبرتذلل (وضراعت او)2ببخشود، (وجرم هرچند بزرگ بود ببخشید)3.ودراین # ~~معنی می گویم. # ~~[العربیة]5: # اذا جاء6 المعاند مستجیرأ! %~% بعفوک مستکینا بالضراعة # اقل عنه الذنوب بحسن عفو %~% وقل لشفیعه سمعا و طاعة # و لاتهمل لعظم الذ نب عنه %~% شفاعة شافعیه فی الاضاعة # فلو لا ذنبه والعظم فیه %~% لما احتاج الکریم الی الشفاعة # ~~الفارسیة : # ~~[چو مجرمی را پیشت شفیع گردد جار ### | محافظت کن آن دم حقوق جیران را]8 # ~~گناه مجرم گرچه بزرگ باشد و زشت ### | ببخش چونکه شفیع آورد بزرگان را9 # ~~نه خرد باشد دلداری شفیع بزرگ ### | اگرتوخرده10شناسی11 شمر بزرگ آدرا]2 # ~~خدای اگرچه شدیدالعذاب شد لیکن ### | به وقت توبه مقدم شمرد غفران را PageV03P1118 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0111.png) # بدان کنند بدو نیکی آید از نیکان ### | بهای نیکان نبود نه بحرو نه کان را # ~~جزای بد به بدی1 گرچه هم نکوشی به ### | مزیتاست بهده نوع بروی احسانرا]2 # ~~معاندانت اگر بد کنند بد بینند ### | تونیک کن همه رغم خلاف ایشان را3 # ~~الحکایة الرابعة من الباب الثانی عشر - عبد الله بن الحجاج الثعلبی ~~ازاشراف # ~~قبیلهآ قیس بود4. چون عبدالله بن الزبیر5 در حجاز دعوی خلافت کرد او ~~بااوبود، # ~~وچون عبدالملک بن مروان حجاج بن یوسف رابه محاربت ابن الزبیربفرستاد6، # ~~وابن الزبیررا درمکته قتل کردند، عبدالله بن الحجاج از حجاج بگریخت ~~وبهشام # ~~رفت، و بعد از نماز شام که عبد الملک مردمان2 را خوان نهاده بود شکل ~~خود # ~~بگردانید و (متنکروار)8 به نزدیک عبد الملک دررفت و به نان خوردن مشغول # ~~شد، وچون خوان بر گرفتند (برپای خاست)9 و این شعر آغاز کرد. # ~~العربیتة:1 # # منع القرار فجئت11 نعوکهاربا12آ %~% چیش تجر و مقنب یتلمع 12 # ~~التترجمه14: # ~~چون بی قرار گشتم در تو گریختم ### | از لشکر کشنده و مردان کار زار PageV03P1119 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0112.png) # ~~عبدالملک چون این شعر1 بشنید گفت: تو چه کسی و از کجایی؟ (او این # ~~بیت2 دیگر بخواند)3. # ~~العربیة4 : # ارحم ms670 أصیبیة هدیت کانهم %~% حجل تدرج بالشویةه جوع # ~~الفارسیتة6: # ~~برطفلکان بنده ببخشا که گشتهاند ### | بریان7 به جمع گرسنه چون کبک کوهسار # ~~عبدالملک گفت : خدای گرسنه داراد ایشان را و ترا، که سبب گرسنگی # ~~ایشان تویی. ابن الحجاج8 گفت العر بیة9: # [«مال لهم مما تظن جمعته %~% یوم القلیب فخیرمنهم اجمع # ~~(ترجمه)10 : # ~~مالی که بهر ایشان من جمع کردهام ### | آن مال جمله گشت به تاراج تارومار # ~~عبدالملک گفت: مال حرام بود و ازکب خبیث. ابن الحجاج گفت: # ~~العربیة»11: # # ولقد و طثت بنی سعید و طاءة %~% و ابن السزبیر فعرشه یتضعضع # # و آری آلذین رچوا تراث محمد %~% أفلت نجومهم و نجمک تسطع PageV03P1120 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0113.png) # ~~الفارسیة1 # ~~چون بربنی سعید سپردی به پای قهر ### | از تخت خود درافتاد ابن الزبیر خوار # ~~آنها که داشتند طمع ارث مصطفی ### | تا بر سریر ملک بمانند پایدار # ~~افتاد در غروب فنا نجم آن گروه ### | وان توشد لطیفتر2 از خور هزار بار # ~~عبدالملک گفت : (شکر این موهبت را که خداوند فرمود و سپاس این # ~~کرامت را که ارزانی داشت)3، ابن الحجتاج گفت. # ~~معر : # # ادنو لترحمنی و تقبل توبقی %~% واراک تدفعنی فأین5 الهدفع # ~~الترجمه6 : # ~~نزد تو آمدم که کنی توبهام قبول ### | برمن که مستحقتم و مرحوم7 رحمت آر # ~~گر تو برانیم زبر8 تو کجا روم ### | ور از تو بگذرم به که باشم امیدوار # ~~عبدالملک گفت: به دوزخ روی. ابن الحجاج گفت. PageV03P1121 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0114.png) # ~~العربیة1: # # و اضمهة اصیبتی الیک فانها %~% کف3 تضر بها و اخری کنفع # ~~التترجمه4: # ~~اطفال بنده را ز سر لطف درپذیر ### | تا در ظلال عدل تو باشتد شاد خوار # ~~عبدالملک گفت: جنایات تو5 ایشان را بدان6 مبتلا7 گردانیده است. ابن- # ~~لحجاج8 گفت. # ~~العربیة9: # # ضاقت ثیاب الملبسین فاولنی . %~% عرفا15 والبسنی فثو بک11 اوسع # ~~[ترجمه]12. # ~~تنگ است جامههای کریمان و آن تو # همچون دلت فراخ13و [چو]14 ذاتت15 بزر گوار # ~~تشریف خاص16 خویش11 بپوشان18 (چومن رهی)19 # سر کردهام برهنه به انواع اعتذار # ~~عبدالملک چون این بیت بشنید مطرف خزی که پوشیده بود (بدوانداخت)20. # ~~ابن ms671 الحجاج21 (برگرفت ودر پوشید)22 و23 گفت : والله که24 امان یافتم25 ~~. PageV03P1122 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0115.png) # ~~عبدالملک گفت1: هرکه خواهی باش ایمنی2، الا عبدالله بن الحجاج. گفت: # ~~عید الله (بن3 الحجاج)4 منم5، برخوان تونشستم ونان تو خوردم وجامهآ ~~توپوشیدم، # ~~کرم تو بعداز این روا ندارد که مکروهی به من رساند6. عبدالملک گفت: ~~سزاوار # ~~است به تو این مکرمت7 (و انعام)8، ودرخوری9 بدین لطف واکرام1؛ ودولت # ~~ترا بر آن داشت که روی بدین حضرت آوردی و بی وسیلت [غیری]1 خودرا # ~~این سعادت حاصل گردانیدی12، و (اورا امان داد)13. # فصل- واین حکایت باعثاستاهل مر وت14 و مکنت وقوت وشوکت15 # ~~را به16 عفو کردن جرم از مجرمان و در گذاشتن گناه از گناهکاران خصوصا # ~~در وقتی که معاندی ترک (خلاف و عناد)17 کند و به انقیاد و مطاوعت ~~فراپیش # ~~کند ، چه شکر لطف باری - تعالی - درحق خود [ آن وقت]19 گزارده باشد # ~~که بداند که صورت این حادثه منعکس میشاید و حقیقت این2 حال برخلاف # ~~آن میتواند بود، وچون چنین واقع شد که او قادراست نه مقدور وقاهر است # ~~نه مقهور21، شکرانهآ آن22 موهبت را برعفو اقدام [نماید]23 (نه ~~برانتقام)24. چنانکه # ~~(دراین باب25)26 گفته ام. PageV03P1123 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0116.png) # ~~العربیتة1: # # 1لونتقام من اله عادی خصلة %~% مندوبة فی عادة الانسان # # و ابعفو عندالاقتدار سجیة %~% قربی علی الاکرام والاحسان # # فاقبل2 معاذیر العدو اذا اتی %~% متسلما بالذل و الاذعان # # (والیوم حسن حاله فی طوعه %~% ان لمته فی الامس بالعصیان # # یو کثت تحسب قیل خصمک نجدة %~% نی ازاها2 فی فکاک العان)4 # # بالا من بدل روعة متجاوزا %~% اذ بدل الانکار بالایمان. # ~~الترجمة5: # ~~به اعتذار و تضرع چو باتو گشت حسود ### | قرا* گذار از او جرم و عذر از6 اوبپذیر # ~~چو قادری تو و مقدور خصم شکر گزار ### | که هست7 منعکس این حادثه علی التقدیر # ~~به قهر خود تن دشمن توان مسخر کرد ### | تو از نوازش (دل را به لطف کن8)9 تسخیر # ~~اگر و لیست سزاوار آن کرامت هست ### | و گر عدوست فزون گرددش زلطف زحیر # ~~گناهکار ms672 چو الطاف تو مشاهده کرد ### | زشرم1 خویش خورد بی گمانهمی11 تشویر PageV03P1124 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0117.png) # ~~اگرچه خصم چو خواب است مایهآ غفلت ### | تو اصل سلوت وامید باش چون تعبیر # ~~متابع سگ خشم ارشوی ز تو آهوست ### | چو شیر بیشه ترا صید گشت چون نخجیر # ~~کثیر جرم1 ز اخباب خود قلیل انگار ### | قلیل معذرتی از عدو شمار کثیر # ~~تو بحر لطف شو ومعدن وفا که ز غذر2 ### | بس است3 چشم4 عدو پرز آب همچوغدیر5 # ~~[بنقد باشد آزادی از کریم از آنک ### | لئیم راست معلق به موت او تدبیر # ~~مزیت تو براعدا بسنده6 باشد از7 آن ### | که گاه قدرت هستند جائر و تو مجیر # الحکایة الخامسة من الباب الفانی عشر - فضل بن الربیع که وزیرمحمد امین # ~~بود8 چنین حکایت کند که چون محمد امین را بکشتند من بترسیدم و خویشتن1 # ~~را ازاهل وعیال واتباع واشیاع وموالی14 پنهان کردم، چنانکه هیچکس ~~ندانست11 # ~~که من کجا رفتم وهرروز (وهرشب جائی دیگر میبودم، وچون مأمون به بغداد # ~~نزدیک شد خوف و رعب من زیادت گشت ودر استتار وتواری)12 احتیاطزیادت # ~~کردم ومبالغت بیشترتمودم، و به خانهآ بزازی رفتم که14 اورا با من ~~معرفتقدیم PageV03P1125 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0118.png) # ~~بود و (براو اعتماد داشتم)2. وچون مأمون به بغداد رسید فرمود که3 مرا ~~به جدو # ~~جهد تمام طلب داشتند3 ومدتها بر آن مواظبت نمودند، و البته از هیچکس ~~ذکر # ~~من نشنیدند5؛ تاروزی ازمن یادش آمد و از6 امتداد مدت استتار [من]7 و ~~ظفر # ~~نایافتن خویش8 به غایت درخشم شد، و اسحاق9 ابراهیم را سرزنشها10 کرد و # ~~تهدید ووعید فرمود. واسحاق خشمناکه11 از پیش اوبیرون آمد واصحاب شرط را # ~~به انواع مکاره وفنون عذابها تعریک کرد تااین12 کازرا13 به جتد فرا پیش ~~گرفتند، # ~~ودرمجموع22 بغداد منادی کردند که هر که فضل بن ربیع3 را بیارد ده ~~هزاردینار # ~~تقد بدو دهند واقطاعی که [دخل آن]16 هرسال سه هزار دینار باشد، وهر که ~~او را # ~~بعداز این17 منادی به نزدیک او18 بیابند و19 اعلام نکرده باشد ms673 پانصد ~~تازیانه20 # ~~بزنند وخانهآ او21خراب کنند ومالش به تاراج دهند و باقی عمرش22محبوس (و # ~~مقید دارند)23 . خداوند خانه چون این منادی بشنید به نزدیک من آمد24 و ~~گفت: # ~~والله که25 بعدازاین مرا قوت آن نیست که براین وعید صبر کنم و26 محترزم ~~از # ~~آنکه زن مرا بدان مال که وعده دادهاند میل شود27 وازاین حال اعلام کند ~~ومن و # ~~توهردو هلاک شویم، واگرخلیفه درحق تو لطف فرماید وعفو کند وبامرتبهآ ~~اول # ~~رساند ایمن نیاشم از آنکه برخاطرتو گذرد که من در آن وقت28 راضی بودهام ~~، PageV03P1126 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0119.png) # ~~و از چشم توبیفتم و به نزدیک1 تو متهم گردم و آن برمن ازهمه بلیتها ~~زیادت # ~~بود. صلاح2 آناست که از پیش2 من بیرون شوی4. من به غایت متحیر ودلتنگ # ~~شدم وگفتم: چون شب در5 آید بیرون روم. گفت: کراطاقت آن باشد که در چنین # ~~واقعه تاشب صبر کند ، و اگر6 العیاذ بالله ترا7 پیش از شب8 به نزدیک من ~~بیابند # ~~[بعد ازآن]9 حال من چگونه باشد10؟ اکنون گرمگاه است و مردمان به قیلوله # ~~مشغول باشند و راهها خالی باشد11 و نیز مدتی12 است تا ترا ندیدهاند13، ~~شکل # ~~و هیأت خود بگردان و از این خانه متنکروار14 بیرون رو . گفتم شکل # ~~و هیآت را15 چگونه بگردانم16؟ گفت: موی روی را به مقراض کم17 کن ویک # ~~نیمهآ روی را به چشم بندی ببند چنانکه کسی را جراحتی باشد18 و بیرونرو. ~~گفتم: # ~~چنان کنم19. مقراضی بیاورد وبیشتر محاسن من20 بچید، وجامهآ دیگر21 ~~بپوشیدم22 # ~~(ودر آن زی وهیأت «که شرح رفت»11 بیرون)24 رفتم. [وقت نمازدیگر ، و از # ~~جسر رسیدم ، و (جسررا خالی)27 یافتم28 و آب زده29 بودند چنانکه پای می- # ~~لغزید30. جسارتی بنمودم31 و خواستم که از22 جسر بگذرم23 : باشد که مرا ~~با PageV03P1127 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0120.png) # ~~روز گار این جرأت1 بیرون شود. چون بدان2 پل رسیدم سواری از لشکریان - # ~~که مرا3 دروقت وزارت4درحق او انعام5 بسیار بود - به من رسید ومرابشناخت # ~~وگفت: والله6 که (مقصود ومطلوب)7 امیرالمؤمنین رایافتم، ms674 وعنان ~~بگردانیدوفرود # ~~آمد8 تا مرا بگیرد. من دست به روی اسبش باز زدم. اسب برمید وباز پس جست # ~~و پایش بربعضی از آن0 الواح جسر بلغزید و او و اسب هردو در یکی از آن # ~~کشتیها افتادند11 که جسر برزبر12 آن بسته بودند ومردمان ازهر دو13طرف ~~به جهت # ~~خلاص ایشان دویدن گرفتند و از من مشغول شدند، و [من]14 به تعجیل15 از ~~جسر # ~~بگذشتم وبه دربند سلیمان رفتم16 . زنی را دیدم17 بردرسرای18 ایستاده19. ~~گفتم : # ~~ای زن! مردیام [که]20 از کشتن میترسم واگر ظالمان مرا بیابند21 بی ~~شکه22 # ~~بکشند، برای خدای مرا پنهان کن23( ودر24 حفظ خون من از اراقت بهخدای- # ~~تعالی25 - تقرب جوی36)27. گفت، در28رو، و اشارت به غرفهای29 کرد. بر آن # ~~غرفه رفتم وبنشستم، وزن در سرای30 آمد و در ببست31. و32 چون ساعتی بود3 # ~~درسرای34 بزدند و25 آن زن درباز کرد. من6 از منفذی که [از آن غرفه]37 ~~در PageV03P1128 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0121.png) # ~~آن1 سرای2 بود بنگریستم3؛ آن مرد (را دیدم)4 که میان من و او5 در6جسر ~~آن7 # ~~حادثه8 افتاده بود. از در در9 آمد، نالان ومجروح و (چند جای)10 ~~سرشکسته.زن # ~~صورت حال [ازاو]11 پرسید. قصهآ بااوشرح داد12 وگفت: توانگری همه عمر از # ~~من فوت شد واسبم سقط گشت وبه نرخ گوشت بفروختم. و در (میان حکایت)3 # ~~مرا دشنام میداد ولعنت می کرد، ومن میشنیدم14، و زن اورا دلداری می کرد ~~و # ~~تسلی خاطر15 میداد تا آتگاه16 که آرام گرفت. و17 چون شب تاریک شد زن به # ~~غرقه در18 آمد و گفت: گمان میبرم که خداوند این ماجری19(با ~~«شوهرمن20»)1 # ~~تویی. گفتم: آری. گفت: سخن اوشنیدی22 ونیت واعتقاد او دانستی، از ~~خدای23 # ~~بترس ودرخون خویش11 سعی مکن وهرچه25زودتر به سلامت ازاین خانه بیرون # ~~رو26. من او را دعا گفتم و از27سرای28 بیرون آمدم29. چون به آخر کوی ~~رسیدم # ~~پاسبان30 نشسته31 بود. متحیر بماندم وندانستم که چه کنم، تامردی را ~~دیدم که # ~~در سرای [به کلید رومی]32 می گشاد. (باخود گفتم)33: [این مرد ms675 عرب ~~مینماید، # ~~باشد که مرا به خویشتن35 راه دهد، و26چون او تنها پاشد به همه حال به ~~نزدیک PageV03P1129 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0122.png) # ~~او مستوربمانم1. به نزدیک2او فرا3 رفتم و گقتم؟] مرا زینهار4 ده ~~تاخدای- تعالی5- # ~~ترا از عذاب خویش زنهار6 دهد و مرا درسترحمایت خود7 مستور گردان تا ترا # ~~خدای8 از فضایح دنیاو آخرت درستر عصمت خویش9مستوردارد. آن مرد گفت: # ~~درآی. چون دررفتم مردی11 دیدم قنها. آن شب به12 نزدیک او بودم13، ~~بامداد # ~~پگاه او ازخانه بیرون رفت وتماز پیشین باز آمد"1، دوحمال بااو، یکی ~~حصیری # ~~وبالشی وچند کوزه وابریقی15 نو ودیگی16 نو و17 غضارهای18 نوبر گرقته، و ~~آن # ~~دیگر19 گوشت و نان ومیوه [وبرف ومایحتاج دیگر]20، واین10 همه22 پیش23من # ~~بنهاد وخواست که بیرون رود24 ودر سرای25 دربندد . من او را ملامت کردم ~~و # ~~گفتم: چندین تکلف چرا فرمودهای26 وخود را زحمت داده27. گفت: من مردی # ~~مزینم28، آینه داری کنم و موی لب مردمان چینم و گاهگاه نیزفصد و حجامت # ~~کنم، نباید29 که30 ترا ازدست من [طعام خوردن]31 کراهت22 بود33، اوانی ~~نو # ~~بدان34 آوردهام35 تا26 طعامی17 (چنانکه دل توخواهد بهدست خود)28 ~~میپزی498 و PageV03P1130 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0123.png) # ~~مرا جدا1 درگاسهای2 کهنه که من3 دارم4 قدری میدهی وباقی خود میخوری. # ~~من اورا محمدت گفتم وبدان5 مبرت شکر گزاردم وسه روز به نزدیک او بودم و # ~~هم بر آن6 ترتیب2طعام می ساختم (وخود می خوردم)8 و اورا میدادم. روزسیم # ~~[دلتنگ شدم ونیزترسیدم که آن جوانمردرا زحمت باشد، شب چهام]10 او را # ~~عذر11 خواستم و گفتم: ضیاقتسه روز بیش نباشد، [این مدت نزدیک توبودم و # ~~از لطف واکرام ودلداری واحترام هیچ باقی نگذاشتی]12، خدای13 جزای14 تو # ~~به خیردهاد16 ومرا17 حق شناس این مکر18مت کناد19. اکنون برعزیمت آنم که # ~~تخفیف زحمت کنم وبه موضعی دیگر انتقال نمایم. گفت: مکن وازاین خانه20 # ~~بیرون مروکه21 مردی تنهایم، و هرگز هیچکس به خانهآ من22 نیاید23، و24 ~~مادام # ~~که25 دراین خانه باشی کسی را بر حال تو وقوف26 نباشد22 و سر تو آشکارا # ~~نشود28، ms676 (ومرا از)29 وجود توزحمت نیست واین مقدار20 خدمت که بدان قیام # ~~مینمایم برمن آسان است41. من اورا شکر گفتم32 و بیرون آمدم تا آنگاه33 ~~که به # ~~بابالتبن34 رسیدم، به درخانهآ عجوزی که ازجملهآ موالی ما بود، در خانهآ ~~او # ~~بزدم ، عجوز25 بیرون آمد و26 چون مرا بدید بگریست و بر من ترحم ~~PageV03P1131 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0124.png) # ~~نمود1 و(خدای را)2 برسلامت وصحت من4 (حمد وثنا)6 گفت (و شکرها # ~~گزارد)5. و آن شب به نزدیکاو بودم و6 بامداد پگاه2 هنوز در خواب بودم ~~[که # ~~او]8 بیرون رفت واسحاق9 ابراهیم را از حال من10 اعلام11 کرد، ومن آن ~~خبرداشتم # ~~که اسحاق به نفس خویش12با جملهآسواران و پیادگان(که درخدمت13 او ~~بودند)14 # ~~بیامدند وآن خانه را دروبام فروگرفتند ومرا15 بیرون بردند، وخائب و ~~خاسر در # ~~مفام مذلتتی هر چه تمامترپیش مأمون برپای بداشتند . چون مأمون را نظر ~~بر # ~~من افتاد درحال17 به سجده سر18 بر19زمین نهاد وسجدهآ دراز باخشوع1 ~~بیاورد. و # ~~وچون سرازسجده بر گرفت21 گفت: یافضل میدانی که این سجده چوا کردم22؟ # ~~گفتم : میدانم، شکر23 آنکه خدای24 ترا بردشمن دولت تو ظفر داد و آنکس ~~را # ~~که میان تو و برادر توموجب منازعت25 بود اسیر26 گردانید. گفت : لاوالله ~~غلط # ~~می کنی، من این سجدهآ شکربدان کردم27 که خدای- عزوجتل- مرا الهام داد و # ~~توفیق ارزانی داشت که گناه توهرچند بزرگ است (ازتو)28 عفو کردم29، و ~~فضل # ~~من براقدام براین مکرمت ظاهرشد و درامان و34 عصمت مأمون ماتدی ، اکنون # ~~بیار31 از2 ابتدای11 استتار تا به"1 امروز احوال خود5، بامن شرح ده ~~که دراین PageV03P1132 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0125.png) # ~~مدت چگونه1 زندگانی2 گذاشتی وازراحت والم وشادی وغم به توچه رسیدو3 # ~~جفا از4 که دیدی5 ووفادر6 که مشاهده کردی؟ [من]7 تمامت احوال ازاول تا ~~به8 # ~~آخر9 شرح دادم. اولا10 بفرمود تا آن زن را که مولای ما بود و سخن ~~[من]11 با # ~~اسحاق12 او گفته بود13 وانتظار وصول دههزار دینار وانجاز مواعید دیگرمی ~~کرد # ~~حاضر گردانیدند14. از وی پرسید که تراچه15 براین16 داشت که ms677 زینهاری ~~خودرا # ~~به دست بازدادی ورعایت حقوق سالفهای17 که او را18 واهل بیت اورا بر19تو # ~~ثابت بود نکردی و (اکرامی وانعامی)20 که از ایشاد دیده21 بودی به بدی ~~مکافات # ~~نمودی؟ گفت: حرص مال ورغبت توانگری. گفت: ترا22 هیچ فرزند23 یاشوهر4 # ~~هست؟ گفت: نه25. بفرمودتا اورا دویست تازیانه بزدند و(در حبس فجار ~~کردند)26. # ~~و2 اسحاق را گفت: همین لحظه بفرمای تا آن لشکری را وزن اورا (ومزین را # ~~«هرسه»28)29 حاضر گردانند30. و ازمن پرسید که (این جماعت)31 ایشانند؟ ~~گفتم: # ~~آری. اول از لشکری بپرسید22 که ترا چه چیز بر آن باعث آمد33 که قصد این ~~مرد # ~~کردی وایادی او را به بدی مجازی24 گشتی25؟ گفت: حرص مال ورغبت جاه24 ~~PageV03P1133 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0126.png) # ~~مأمون گفت: توبه حجتامی و مزیتی اولیتری از آنکه از جملهآ متجنده ~~وانصار # ~~[دولت]1 ما باشی، وفرمود تااور به مزینان وحجامتان که در سرایهای ~~آخلافت # ~~وحمامات آن3 مرتب بودند سپارند2 (تا به تکلف)5 حجامی، بیاموزد. وزنش # ~~را فرمود تا در سرای حرم (به خدمت مثل)2قهرمانی نسا وغیر8 آن منصوب9 ~~کنند # ~~و10 جامگی نیکو معین گردانند11، و گفت12 : این12 زنی عاقله و بادیانت ~~است13 . و # ~~فرمود تا سرای لشکری واسباب وقماشات و آنچه اورا بود به مزین دهند و ~~نام # ~~لشکریاز جریدهآ لشکریان محو کنند ونام مزین15 عوض آن ثبت کنند16 ومواجب # ~~واقطاع او به نام مزین تحویل کنند. ومرا17 فرمود تا18 ایمن وخوشدل19 ~~باخانهآ # ~~خویش20 روم. # فصل- ودر21 اثنای این حکایت معلوم و محقق میشود که عاقبت غدر و # ~~مکرو غمز22 وسعایت وخیم ومذموم است وسرانجام بیوفائی و کفران نامبارک و # ~~شوم، وآخرکار (سر دل)23 بداندیشان قضای سرایشان گردد واندیشهآ بد24 ~~مکاران # ~~موجب هلاک آن بد کرداران [شود]25 . قوله تعالسی : (ولایتحیق المتکنر # ~~السییء الا با هله)* براین26 سخن گواهی می دهد و معنی این مثل سایر که ~~PageV03P1134 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0127.png) # ~~که [من حفر لاخیه بثرأ وقع فیه)1 بدین دعوی رسم شهادت به اقامت # ~~می رساند، وظاهر وپیدامی شود که نهال وفاداری درختی2است ms678 که دردنیا و ~~آخرت # ~~بختیاری3 ثمرهآ آن است وتخم نیکوکاری اصلی است که آخر4 آن جزشاد کامیه # ~~نباشد. چنانکه6 دراین حگایت این2 هردوطایفه را بود. (واین ابیات اشارت ~~بدین # ~~معنی می کند)8 . # ~~العربیة : # # ثابر علی احسان من صاحبته %~% وأب9 الکریم مع الوری احسان # # وعن الاساعة*اتب کگن ملکا اذن11 %~% ان المسیع بشغله12 شیطان # # الثر مهلکة لمن یاتی به %~% والخیر عن کل الخطوب امان # # فاخعر لنفسک منهما ماشئته %~% فیما کدین الیوم سوق تدان # ~~[الفارستیة)12 : # ~~چون هست ترا فلک همیشه ### | بیوسته به نیک و بد مجازی # ~~عادت کن فعل نیک دایم ### | با یار حقیقی و مجازی # ~~بازست در جزا مکن باز ### | با بنجشکان به ظلم بازی # ~~هم در دنیا جزا بیابی ### | از بد فعلی و پاک بازی)] ### | 3- ### | 9 ### | 13- اساس : PageV03P1135 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0128.png) # تا چند تو از سر تهور ### | یکران جفا و جور تازی # آهسته که پیش تو زمانه ### | هندو نشود به ترک تازی1 # نیکی کن و نیک بین نباشد ### | کوتاه سخن بدین درازی # الحکایة السادسة من الباب [الثانی عشر]2 - یکی ازبراهمه3آ هند حکایت کند4 # ~~که درشهری ازشهرهای هند ملکی بود نیکوسیرت صافی سریرت، عمر بر # ~~دادپروری6 وعدل گستری7مصروف گردانیده و آوازهآ عدل ومرحمت او به اطراف # ~~آن ولایت رسیده. (چون اورا وفات رسید)8 ازوی پسری شایستهآ پادشاهی و ~~لایق # ~~شهریاری بماند9 و یکی از متغلبان10. که ازاهل [آن]11خاندان بود بر آن ~~مملکت # ~~مستولی شد و برپسر آن پادشاه غالب گشت، وآن شاهزاده چون قتوت مقاومت # ~~نداشت وبرجان12 ایمن نبود بهظرورت متواری شد و فرار برقرار اختیار کرد. # ~~و رسم پادشاهان هند چنان است که هرپادشاهی را به قدر وسعت ملک و بسطت # ~~ولایت خویش صدرهای13 باشد که13 انواع جواهر قیمتی دروی دوخته و تعبیه # ~~کرده ، بدان مقدار قیمت او15 که16 اگر17 احتیاج افتد لشکری را18 جامگی ~~PageV03P1136 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0129.png) # ~~بتوان1 داد، و ملک از دست متغلبی که مستولی باشد بیرون [توان]2کرد ، و # ~~در3 هرموضع وبه2 هرحال که باشد5 آن صدره6 با(آن پادشاه)7 بود؛ و ~~گویندهر ms679 که # ~~راچنین صدرهای8نیاشد اوپادشاه نبود0 . پادشاهزاده آن صدره بر گرفت و ~~بگریخت # ~~وبااو از زر ونقره هیچ10 نه11 که بدان چیزی توان خرید. و آنچه بااو بود ~~اظهار # ~~نمیتوانست کرد وننگ میداشت که سؤال کند. بر کنار راه بنشست، هندویی را # ~~دید که می آمد و پشتوارهای بر پشت بسته. گفت: با او به همه حال طعام ~~باشد، # ~~مرا مرافقت او اختیارباید کرد12 به وقت طعام خوردن او خود استدعا ~~کند13، با # ~~اوموافقت کنم. و14 چون هندو برسید15 ملکزاده14 از اوپرسید که کجا ~~میروی؟ # ~~او اشارت به موضعی کرد. ملکزاده گفت: من نیز رفیق توام، و بااو روی به ~~راه # ~~آورد. وچون وقت طعام خوردن در آمد هندو پشتواره بنهاد17 و طعام بیرون ~~آورد # ~~وبه18خوردن (مشغول شد)19، والبته به ملکزاده التفاتی2 نکرد. وملکزاده ~~را # ~~همت پادشاهی21 نگذاشت که از او22 سؤال کند. و23 چون ازخوردن فارغ شد # ~~رفتن آغازنهاد. ملکزاده همچنان درصحبت او برفت بدان24 طمع که چون ~~مؤانست # ~~بیشترشود بار دیگر طعام براو عرضه دارد. و چون شبانگاه شد25 همان ~~معامله که # ~~بامداد کرده بود آغاز نهاد. ودیگر روز همچنین، تاچهار روز بگذشت؛ وپیش ~~از PageV03P1137 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0130.png) # ~~آن بهسه روزپسر ملک چیزی نخورده بود. اوحکایت کند که ضعف بر من مستولی # ~~شد وقوترفتن نماند، به دیهی رسیدیم1 ، ازوی باز گشتم، جمعی رادیدم ~~سرائی # ~~بنامی نهادند»[و کارفرمای بر سرایشان، من آن کارفرمایرا]2 گفتم: مرا ~~نیز کار فرمایید3 # ~~و اجرتی5 که (معهود است بدهید)6. کارفرمای گفت: شاید، و2 (مرا فرمود)8 ~~که # ~~گل به بنا میده. گفتم: یک روزه اجرت از9 پیش بفرمای تا 10 طعامی11 ~~بخرم2 # ~~که گرسنهام. و13 اجرت بستدم14 وطعام خریدم وبخوردم و روی به کار آوردم. ~~و # ~~چون عادتملوک هندوفرزندان ایشان آن است که در وقت آنکه چیزی به15 کسی # ~~خواهند داد16 یا (از کسی باز اخواهند گرفت)17، دست بازپس کنند ~~ومواجهههیچ # ~~نگیرند وندهند، و مرا آن عادت معتاد گشته بود، گاهگاه که غافل میشدم ~~به18 رسم # ~~خویش ms680 دست باز19 پس می کردم و گل به بنا میدادم، وچون بایادم20 می آمد # ~~ترک آن عادت می کردم21 و محترز میبودم تاکسی ازمن آن حرکت نبیندو گمان # ~~نبرد که من ازخاندان ملکم. قضا رازنی22 که خداوند23 بنا بود24 (آن حالت # ~~مشاهده می کرد و گمان برد که)25 به همه حال این26 پادشاهزاده تواند ~~بود27، و # ~~بقرمود تا به وقت بازگشتن (از کار)28 مرا نگاه دارند وپیش اوبرند. وچون ~~مرا # ~~بدید فرمود تا روغن و عروق29 - و آن نباتی باشد زرد30 که عظمای هند ~~یدان PageV03P1138 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0131.png) # ~~غسل کنند-بیاوردند ومرا بفرمود1 تا2 بدان غسل کردم، وبرنج وطعامهای2 ~~خوب # ~~آوردند3. وچون ازخوردن قارغ شدیم5 آن زن6 در7حرکات وسکنات من8 مطالعه # ~~می کرد9و آن گمان درخاطر اومستحکم گشت، خودرا به نکاح برمن عرضه کرد10، # ~~اجابت کردم و اورا نعمت11 بسیاربود. مدت چهارسال دررفاهیت12 تمام (به ~~سر # ~~بردم)12تاروزی بردرسرای اونشسته بودم، مردی را دیدم از شهرخویش، ~~بشناختم # ~~و4 از اوپرسیدم که تواز کجائی؟ گفت: ازفلان شهر، ونام شهرمن15 برد. ~~گفتم: # ~~اینجا چه می کنی؟ گفت: ما را پادشاهی بود به غایت عادل و نیکو سیرت، او ~~را # ~~وفات رسید و مردی نه از خاندان پادشاهی، برولایت ما غلبه کرد ومستولی ~~شد و # ~~پسر آن پادشاه13 اردست آن ظالم بگریخت ومتواری شد. و چون این نوخاسته # ~~متعدی وجابر بودلشکر و رعیت خروج کردند و آن متغلب هلاک شد وازشر # ~~او خلاص یافتند، ومن در ولایتها به طلب آن(پسر پادشاه)17 نیکوسیرت که ~~پادشاه # ~~مابود می گردم18 تاباشد که ازوی نشانی بیابم و اورا به19 پادشاهی ~~اورسانم. گفتم # ~~که مرا میشناسی؟ گفت: نه. گفتم : من آن پادشاه زادهام که تومی طلبی، ~~وعلامتی # ~~که داشتم بدو نمودم والتماس کردم کهاین20 رازپوشیده دارد تا آنگاه که ~~به نواحی # ~~ولایت خویش رسیم. وبه نزدیک آن زن رفتم12 و صورت حال بااو شرح دادم و # ~~صدره بدوتسلیم کردم و گفتم: این صدره را چندین22 هزاردینارقیمت12 است ~~ومن # ~~میروم ، اگر آنچه24 ms681 این مرد حکایت می کند راست است رسول من به نزدیک ~~PageV03P1139 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0132.png) # ~~تو آید، ونشان آن است که ذکر صدره کند، برخیز وبااوبیا واگرمکری و کیدی # ~~باشد من خودرفتم صدره تراست. وچون برفت اهل مملکت تمام استقبال کردند # ~~واورا برتخت پادشاهینشاندند. وچون ملک بروی قرار گرفت وکارها مستقیم شد # ~~فرمود تا آن زن را به ولایت او1 آوردند. وبعد از آن فرمود تاسرایی2 ~~بزرگبنا # ~~نهادند برای مسافران و مجتازان. (پس فرمود)2 که4 هر مسافری5 که به ~~ولایت او # ~~در آید سه روزش6 در آن سرای7 ضیافت کنند و به وقت رفتن سه روزه زاد8 و # ~~توشه9آ او بدهند وهر که بهملک او در آید وبیرون رود اورا به خدمت ملک ~~آرند10 # ~~تانظر ملک بروی افتد، و غرض او آن بود تا باشد که [او] آن مرد [را] که ~~چهار # ~~روزهمراه او بود و به لقمهای بااو چندان مضایقت کرد در میان (مجتازان ~~و)1 # ~~مسافران ببیند ، تابعد آن12 سالی13 او را در میان طایفهای از ~~رهگذریان14 بدید ، # ~~قضیبی13 دردست داشت بدو داد، واین نشان غایت اکرام ونهایت انعام باشد ~~که # ~~ملکی16 بایکی (ازرعیتان)17 کند . اوبرخاست وخدمت کرد. پس18 ملک فرمود # ~~که مرا میشناسی؟ گنت: کسی باشد که پادشاه را با علو درجه و کمال رفعتو # ~~بسطت ملک اونشناسد. گفت: از این19 سخن آن نمیخواهم، اما من آن مردم که # ~~چهار روز در فلان سفر باتو همراه بودم و توهرروز دو نوبت20 (طعام سیر)1 # ~~میخوردی و لقمهای به من نمیدادی و انسانیت و مروت ترا بر آن باعث # ~~نمی آمد که به وقت خوردن تکلفی22 کنی و اگر به دل نباشد به زبان23 ~~PageV03P1140 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0133.png) # ~~تملقی1 نمایی. آن مرد حیران ومدهوش بماند واز کرده پشیمان شد وازخجالت # ~~سردرپیش افکند. ملک فرمود تا اورا به2 سرای خاص بردند، ودرتعظیم واکرام # ~~وترفیه (وانعام)3 اوزیادت کرد وبرخوان خاص بنشاند، و4 انواع اطعمه به ~~دست # ~~خود فرا پیش او مینهاد. و چون وقت خواب آمد6 ms682 ملک، خاتون بزرگ را # ~~فرمود تا به دست خویش7 او را مغمزسی8 کند وخدمت به جای آرد. زن بروفق # ~~فرمان آن خدمت می کرد تا آنگاه9 که (گمان برد که)10 درخواب شد ، (ملک ~~را # ~~اعلام کرد که درخواب رفت)11. ملک گفت: آن خواب نیست، بجنبانیدش تامعلوم # ~~شود. چون بجنبانیدش12 هلاک شده بود. زن پرسید که این چه حالت13 است؟ # ~~ملک کیفیت آن14 قصه بااوشرح داد و گفت15 : از او16 غصهآ بسیار17 ~~خوردهام18 # ~~و10 بلیت بی2شمار دیده، و مدتها درطلب وانتظار او21 بودم، و چون بروی # ~~ظفریافتم نخواستم که مکافات [او]22 به بدی کنم و23 به قهر و عنف انتقام ~~نمایم، # ~~اکرام ولطف از حد اعتدال در گذرانیدم24، هندوان را جگرها25 بزر گ باشد # ~~و اوهام عظیم، طاقت این احسان نداشت، وحسرت وخجالت بروی مستولی شد # ~~ودر درون [او]26 کار گر آمد وهلاک گشت27. # فصل - از28 این حکایت خساست جماعتی که به نان (با اخوان)29 ضنت ~~PageV03P1141 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0134.png) # ~~نمایند ، و دناعت زمرهای که به طعمه1 با رفقا مضایقت کنند معلوم میشود ~~، و # ~~وخامت عاقبتی که در دنیا و آخرت آن طایفه را از حسرت و ندامت وتوبیخ و # ~~ملامت ولزوم اعتذار و غرامت خواهد بود محقق می گردد. و دراین ابیات از # ~~این معنی می گویم2. # ~~العربیة : # # منع اللعام عن2 الرقیق سجیة %~% لم یلف؟ الا فی کلاب السوق # # [آثر علیک الزالرین وان تری %~% لبنیک جوعا التقاف السوق]5 # # و علی المکارم لاتصح من لاثم %~% لوما فذالک محض قول النوقء # # واعلم فدیتک ان ارزاق الوری %~% فسمت علی المحروم والعرزوق # ~~الفارسیة : # ~~اگرچه هست7 فراوان مکارم اخلاق ### | بهینه عادت احرار دادن نان است # ~~یگانگی ز صفات کمال باشد ، لیک ### | یگانه8 خوردن نان از صفات9 نقصاناست # ~~تنت خمیر صفت مستحق محالش شد ### | زبانت ار به مثل قسم خاک10 حرمان است # ~~تنوروار درون دلت ز آتش حرص ### | برای آنکه شود نانت پخته سوزان است PageV03P1142 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0135.png) # ~~برای نان چه دهی آبروی را برباد ### | چو بهررفتن از اینجات ms683 نان درانبان است # ~~تنور از شکم خویش باز گیرد نان ### | به دیگری دهد و این کمال احسان است # ~~همیشه باشدش از روزگار دلگرمی ### | نشان نور دلش چهرهآ فروزان است # ~~برای نانی کاسه کجا برم باشد ### | کسی که بر سر سفره به پای چون خوان است]1 # ~~کم ازسگ است که ازسگ دریغ داردنان ### | ولی دریغ که این وصف2 برتو آسان است # ~~نمی خری تو به نانی تره زباغ کرم ### | به تره گر نرسد نان تو سبب آن2 است # ~~کسی که نام نکو را به نیم نان بفروخت ### | زعیب نام4 نکو نیست این5 ز خذلان است # ~~اگرچه هیچ لئیمش به نیم نان نخرد ### | بخر به نانی نام نکو که ارزان است # الحکایة السابعة من الباب الهانی عثر - محمد بن یحیی بن شیرزاد حکایت # ~~کرد6 که7 چون مرا [بابجکم]8 سعایت کردند [تامرا از کتابت خود معزول کرد # ~~ومنکوب گردانید]9و دویست هزار دینار برمن حکم کردتابه طریق مصادره ~~بستانند10؛ PageV03P1143 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0136.png) # ~~من اکثر آن دویست هزار دینار بی آنکه از املاک واسباب چیزی بفروشم ~~بگزاردم، # ~~وچون نزدیک شد که تمامت بگزارم احمدبن علی الکوفی که کتابت1 ومنصب من # ~~بدو مفوض فرموده بود2 مرا به نزدیک خویش خواند و به سبب سخنی ومقدمهآ # ~~کلامی [آمیخته]23 به اعتذار چنانکه کسی خواهد که سخنی به گوش کسی رساند ~~و # ~~آنراکاره باشد ومحترز، که نباید که3 منشا آن سخن از او گمان برد ، و ~~براءت # ~~ساحت خویش در ادای آن رسالت باید که ظاهر کند آغاز نهاد، و سخن آراسته # ~~می کرد و دراز می گردانید، من گفتم: مخدوم ومهتر من محتاج این ~~مقدمات4(و # ~~معاذیر)5 نیست که من حسن اعتقاد وفرط عنایت تو6 درحق خویش میدانم2. # ~~گفت8 : (به سبب آنکه این)9 دویستهزار دینار2 زود ادا کردی گمان می برد ~~که # ~~مال بسیار داری ومرا فرموده است که11 دویست هزار دیگر ازتو طلب دارم ، ~~و # ~~سو گندان غلاظ و شداد ادا13 کرد که این رای من نزدهام و دراین ms684 باب ~~مشورت با # ~~من نکرده13، وبدین14 تحکتم15 که کرده است راضی نیستم، و اگر مرا قدرت و # ~~مکنت آن بودی17 که دفع این حکم بکنم18 کرده بودمی. [من]19 چون این سخن # ~~بشنیدم مبهوت و متحیر بماندم20 و سوگند21 یادکردم22 که من عشرعشیر این # ~~مال ندارم ونمانده است23، (وبیرون)24 سرائی که دروی نشستهام وضیعهای25 ~~که # ~~دارم هیچ وجوه نمانده است26، (از بهرخدای)27 سعی فرمای28 تاجان درتن من ~~PageV03P1144 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0137.png) # ~~بماند- واز این انواع بسیار (تضرع کردم)1. ساعتی نیک (اندیشه کرد)2 ، ~~پس # ~~گفت: ای مهترمن! این مرد، مردی عجمی است و در زعم او است3 که اضعاف # ~~این که4 طلب میدارد ترا حاصل است، واز کمال فضل ورزانت رای ومتانتتدبیر # ~~وغزارت علم ووفورعقل وکفایت ودهایتو مستشعروخائف است که درازالت # ~~نعمت وقلت دولت اوتفکتر صائب ورای ثاقب اندیشه5 کنی ، و من برجان تو # ~~از قصد اوترسانم وتو درمعرض هلاک (وفنائی)6، وخدای - تعالی7- میداند که # ~~نمیخواهم که درروز گار من چنین ظلمی شنیع بر جنس تومردی بزرگه برود و # ~~عار آن تاابد بامن بماند، درخلاص خویش تدبیر کن و در سبب نجات خویش # ~~تأمتل وتدبر فرمای. من ازصعوبتاین حال وتلخی این مقال ساعتی بی خویشتن # ~~وحیران بودم. بعد از آن چون عقل بامن آمد گفتم: با8 خدای (وبامن)9 عهد ~~کن و # ~~سو گند خور که سر تو دراین که10 فرمودی از دلبستگی در خلاص من موافق # ~~علانیت است ودر حق من قاصد و بدخواه نیستی تا11 آنچه مرا روی مینماید # ~~وصلاح12 می بینم13 باتو درمیان نهم. او14 آیمان بی تأویل چنانکه15 ~~اطمینان حاصل # ~~آمد16 برزبان راند . و چون به عنایت وشفقت او واثق گشتم من نیز (سوگند # ~~خوردم)17 که هرحکم18 که او فرماید بر آن جمله بروم وهرمصلحت که ~~اوبینداز # ~~آن عدول ننمایم، و19 اگر مرا فرماید که نیلبت20 او کنم ار آن استنکاف ~~ننمایم. # ~~پس گفتم: تومردی صاحبدولتی و مقبل، ومن امروزمحنتزده و مدبر وتوفارغ- ~~PageV03P1145 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0138.png) # ~~دل ومن پریشان. ومردم صاحب واقعه وکار افتاده را ms685 رای وتدبیر نباشد ، تو ~~به # ~~امعان نظر دراین کار تفضل نمای1 وبه فکر2دوراندیش درصورت3 حادثهآ من ~~تأمل # ~~فرمای4، آنچه ترا صواب نماید ازجانب من جز انقیاد و مطاوعت نخواهد بود. # ~~اوچون این سخن بشنید لحظهای متفکر شد5، پس گفت: اگر این مرد را از مال # ~~تو نومید گردانم6 بیم آن باشد که درخون تو سعی کند، و اگر7 قبول کنم8 و ~~ترا # ~~استطاعت ادای آن نباشد9 تشدیدی که محصلان ور تحصیل کنند موجب هلااه # ~~تو گردد، صواب آن است که او را به ضیعهآ 10تو طمع افکنم11 و از ~~توضیاع12 را # ~~به صد هزار دینار13 بخرم14 وگویم3 : ضیاع16 خراجی را به اجماع [شیوخ]7 # ~~کتتاب و دهاقین بر آن جملهاست که هرچه اورا دیناری حاصل باشد چهاردینار # ~~قیمت آن بود. وابوجعفر می گوید که ضیاع او را بیست وپنج هزاردینار [بعد ~~از # ~~خراج ومؤنات]18 است، وهم اوهرسال ارتفاع ضیاع خود را بدین18 بیست و # ~~پنح هزار دینار ضمان می کند، مصلحت آن است که ضیاع او به صدهزار دینار ~~از # ~~او بخریم وچهارسال بگذرد20، صذهزار دینار21 به خزینه رسیده باشد، و ~~ضیاع # ~~به صدهزار دینار ارزد (و)32 همان دویست هزار باشد23 ، [وترا244 واعقاب ~~و # ~~اخلاف ترا ملکی جلیل واسبابی مثمر مد خر25 ماند، بدین نوع مطالبه ~~ومصادرة # ~~او به نقد از تو دفع کنیم وساعة بعد ساعة فرج را منتظر باشیم؛ و من ~~طریقی PageV03P1146 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0139.png) # ~~سازم که حجتها (که از تو گیرد)1 (پیش من باشد، شاید که حادثهای حادث # ~~شود، ومن حجتها باتو دهم)2. حالیا3 بدین حیلت1 تو درضمان سلامت بمانی # ~~وخون تو از اراقت مصون بماند، وضیاع واسباب هم دردست توباثد [وبیش # ~~از آن نبود که مصادره به چهارسال بدهی]6 ودراثنای (چهارسال)7 خودفرج ~~ممکن # ~~است و خلاص مأمول. چون این سخن به اتمام رسانید دانستم که رای راست و # ~~اندیشهآ صواب است. اجابت کردم و او به نزدیک بجکم رفت8، وهم براین جمله # ~~مقرر گردانید وشهود9 وثقات را حاضر ms686 کرد و حجت بیع و11اجارت هر دو # ~~بنوشتند، ومرا فرمود تا (بهجهت)12 بقیهآ مصادرهآ اول وکیلان بدهم ~~وباخانه روم. # ~~وچون عزیمت [آن]13 کردم که باخانه مراجعت کنم فرمود که متیقظ و محترز # ~~باش وازخویش امن12 وفراغت [فرا]15 می نمای و16 تحفظ وتیقظ17 را کار می- # ~~فرمای و نه بدان حد مستتر ومتواری میباش که ترا خائف و مستشعردانند، ~~ونه # ~~نیز چندان حاضر وظاهر که هر که خواهد برتو ظفریابد . من باسرای خودرفتم # ~~و محتاط ومحترز میبودم و هرروز دوسرای خود آنقدر بنشستمی که بعضی از # ~~دوستان به نزدیک من آمدندی19 و مردم بدانستندی که من درخانهام21، و بعد # ~~از آن به سرای یکی ازبرادران ودوستان رفتمی2، چنانکه اهل سرای من ~~ندانستندی # ~~که من کجاام، وازحال خانه23 ساعة بعد ساعة باخبر بودمی. [ و عر لحظه ~~چمعی PageV03P1147 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0140.png) # ~~را که منتظر، به سبب اخذ وقید من گرداگرد سرافرو گیرند چشم میداشت]1 و # ~~هم براین نسق مد تی2 روز گارگذرانیدم،، وهرروز وهرشب جایی دیگر بودم و # ~~هیچ مکروهی به من نرسید. و بجکم به واسط رفت ، ومن بعد از آن درسرای # ~~خویش به امن وفراغت بنشستم و روع وفزع کمترگشت، تا4 روزی5نشسته بودم، # ~~قبضی برخاطرمن6 مستولی" شد8 که9 آنرا هیچ سببی ندانستم10 و استیحاشی در # ~~ضمیرمن بادید11 آمد، باخود گفتم : من چنین غافل و بی حزم12 نشستهام13، ~~اگر # ~~ناگاه کسی قصد من کند و دروبام فروگیرند14 دیگربار به15دست دشمن ~~افتم16، # ~~وسرای مرا چهارده دربود، هردری به شارعی18 و کوچهای دیگر، وچند در ~~ازاین # ~~جمله مجهول بود، چنانکه کسی18 از جیران و اهل محله ندانستندی که آن در ~~به # ~~سرای من می کشد تا به مردم19 بیگانه20 چه رسد، و بیشتر از آن منفذها ~~رادرهای # ~~آهنین برنهاده بودم21، چون22 این اندیشه در خاطرم23 آمد بفرستادم تا ~~غلامان و # ~~سرهنگان ومردمان23 چنگی که داشتم و پراکنده بودند همه را25 جمع کردند ~~(و)6 # ~~از غلامان و اولاد ایشان ودیگر27 خدمتکاران سیصد مرد جمع شدند. ایشان ~~را ms687 # ~~فرمودم که28 سلاحهاترتیب29 کنید، و امشب همه تمام سلاح دراین سرا حاضر ~~آیید30. PageV03P1148 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0141.png) # ~~ایشان هم بر آن میعاد چنانکه1 فرموده بودم، حاضر آمدند2. بفرمودم تا در ~~حوالی # ~~آن مجلس که من نشسته بودم3 بر4 درهای5 خانهها بنشستند6 و7 گفتم : اگر # ~~کسی8 قصد من کند یاجمعی به سبب گرفتن من دروبام فرو گیرند9 شما لحظهای # ~~ایشانرا از من باز دارید وبه خود مشغول کنید چندانکه من بگریزم . ~~وچوناین # ~~تدبیربکردم بعد از آن متفکری بودم تارضای بجکم چگونه حاصل کنم11 و12 از # ~~شراوچگونه13 امانیابم. و14 وبو اب را وصیت کردم که15در بزر گاین سرای16 # ~~را که17 نزدیک مردم18 معروف ومشهور است19 بی اجازت من برهیچ کس نگشاید. # ~~وغلامی را که درایام دولت حاجب من بود2 بابیست مرد تمام سلاح درپس در # ~~بنشاندم. و بدین تدبیر21 که کردم وترتیب که دادم هنوز سه روز نگذشته ~~بود که # ~~مرا گفتند: محمد بن یتال22 التر جمانی و ابو بکر نقیب که از جملهآ ~~قتواد و مقر بان # ~~بجکم بودند بردرسرای23اند و دستوری میخواهند تا در آیند. گفتم: ایشان ~~به خیر # ~~نیایند وبیمکری وغدری نتواند بود. شخصی را بربام فرستادم تا به شار ~~عنگرد # ~~واز حالی که بیند مرا اعلام کند. وتمامت غلامان را فرمودم24تا در ~~خانهای بزرگ # ~~که در این رواق داشت - که من نشسته بودم- جمع شوند وهیچ سخن نگویند # ~~و25 حرکت نکنند تا آنگاه26 که27 من آواز دهم که28 تا غلامان29 بیرون ~~آیند و PageV03P1149 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0142.png) # ~~سر1 ترجمانی ونقیب2 برگیرند، وهر که باایشان باشد هلاک کنند3. و آنشخص # ~~باز آمد واعلام کرد که شارع پر5 سوار وپیادهاست و گرداگرد سرای6فرو ~~گرفتهاند # ~~امامی گویند که7 به کارخیر آمدهایم وبهمهمتی که اوخوشدل شود وهیچ بدی ~~دردل # ~~نداریم8. من (پیغام کردم که)9 امروز10باز گردید به سعادت (که اوغایب ~~استتا)11 # ~~فردا آنچه جواب12 باشد بهشما رسانیم. ترجمانی گفت: ما هم اینجا ~~ایستادهایم13 # ~~تا آنگاه که رسول معاودت کند. من باخود متردد شدم واز آن محترز میبودم ms688 ~~که # ~~مکری وغدری باشد ومرا ناگاه بگیرند. وبازچون ایشان سوگند میخوردند14 که # ~~به خیر آمدهایم15 برخاطرم می گذشت که ممکن باشد که بجکم برکاتب خود # ~~متغیر شده باشد وبه ضرورت محتاج من گشتهوخواهد که مرابادرجهآ ~~اوتلرساند؛ # ~~میان خوف ورجا متحیر بماندم وفرمودمتا16 ایشان را17 بگویند که فلان می ~~گوید8 # ~~از اختلالی که در کسوت و فرش و تجمل سرای هست از مردم19 شرم میدارم و # ~~نمیخواهم که کسی مرا براین حالت ببیند20، اگر می خواهید21 شما هردو ~~تنها # ~~در آیید والا باز گردید تامن خود22 امشب بهخانهآ ترجمانی آیم وسخنی که ~~دارید23 # ~~آنجا بامن بگویید24. رسول باز آمد و گفت: ایشان راغیاند که تنها در ~~آیند25. # ~~(غلامان وبواب)24 را27 حجت گرفتم28 و وصیت کردم که بیرون از29 ایشان ~~PageV03P1150 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0143.png) # ~~کسی را درسرای1 نگذارند2، وچون ایشان هردو در هلیز آیند در3 محکم ~~ببندند4. # ~~وغلامان5 (دیگررا2) گفتم که متر صد میباشند ناچون ندای من به گوش ایشان # ~~رسد برخروج مبادرت نمایند. وبعد از آن فرمودم که7ایشان در آیند. و من ~~خود8 # ~~را بیمار ساختم وبرجامهآ خواب9 بخفتم و نالیدن گرفتم10. و چون در آمدند # ~~متعلل وار برجامه11 [خواب]12 نشستم13 وایشان ازحال من14 پرسیدن گرفتند. # ~~[من]15 چنان تظاهر کردم16 که چند روز است تا17 رنجورم و این لحظه (از # ~~بشارتی)18 که (به سبب)19 قدوم شما20 به دل من21 رسید خفتتی در نهادمن ~~پدید # ~~آمد22. ترجمانی سو گند23 یاد کرد که من بدان آمدهام تا ترا بامنصب ~~ودرجهآ اول # ~~رسانم و به نیابت امیر24 مشغول شوی25. گفتم: من از تقلد اشغال و خدمت ~~ملوک # ~~و آمرا26تو به کردهام ومرا خود بعداز این از محن و شدائد که مقاسات ~~کردهام27 # ~~رای وتدبیر وعقل وکفایت نماندهاست، وهیچ کاررا نمی شایم. گفت: ~~چونامیر28 # ~~فرمودهاست کهترا به نزدیک اوبرم این جواب نتوان گفت، اما مصلحت آن باشد # ~~که خدمت او دریابی و تجدید عهدی به جای آری و از اشغال استعفا طلبی، او # ~~اوخود ترا براین شغل ms689 جبرنفرماید. گفتم: امیر دراین باب29 هیچ (به من)30 ~~نوشته PageV03P1151 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0144.png) # ~~است؟ گفت: نه1، هم بر آنچه [به من]2 نوشته است اختصار کرده3؛ چون اتحاد # ~~مودت میان من وتو میداند. گفتم: آن مکتوب که4 به تونوشته است به من ~~نمای. # ~~گفت: با خود نیاوردهام. مرا معلوم شد که اورا گفتهاند5 تا مرا بگیرد ~~ومیخواهد # ~~که6 به حیله (مرا به دست)7 آرد. گفتم: فرمان امیررا مطیع ومنقادم، ~~اماتومی بینی # ~~که رنجورم واستعداد سفرندارم، یک هفته مهلت ده8 تا ازمرض خفتتی یابم ~~وسفر # ~~را مستعد شوم. گفت9: توقف (در فرمان امیر) جایز نبود؛ و از این انواع ~~او # ~~گفت ومن جواب دادم11 تا آنگاه12 که سخن دراز در کشید، گفت13 : به همه ~~حال # ~~اگر طائعی وگر14کاره بباید رفت، وسخن درشت آغاز نهاد. من راست بنشستم # ~~و گفتم: نمی آیم ونخواهم آمد ولاکرامة لک، بیا15 [تا] به جبر چگونه ~~خواهی برد؟ # ~~وقصد کردم تاغلامان را آواز دهم16. نقیب برپای خاست و او زیرکبودی و2 ~~حیل # ~~دانستی، و گفت: سو گند18 دهم ترا به خدای که بعدازاین هیچ سخن نگویی ~~واین # ~~کار بهمن باز گذاری، ودست ترجمانی گرفت و فراتر برد و ساعتی دراز ~~بایکدیگر # ~~درسر19سخن گفتند وباز هردو به نزدیک من آمدند و ابوبکر20 در عذر خواستن # ~~آمد] وسخن به چربی ونرمی گفتن گرفت و گفت: اتفاق خروج کی خواهد بود؟ # ~~و[برعهده قانع گشت]21 . چون درصحن سرای22 به نزدیک دهلیزرسیدند نقیب ~~باز # ~~گشت و دست ترجمانی گرفته بازپس گردانید و گفت: این مرد ترا23 به حق ~~المعرفة PageV03P1152 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0145.png) # ~~نمیداند، به خدای1 که او را معلوم گردانی که اگر برتو تشدیدی وغلظتی2 ~~رفتی # ~~جواب توچگونه خواست بود و با ما چه معامله خواستی کرد تااین مرد بداند ~~و # ~~مرا ملامت نکند3. ومن باخویشتن گفتم (که چون)5همین ساعت متواری خواهم # ~~شد و دیگر مرا نخواهند6 دید صورت حال چنانکه هست باایشان تقریر کنم و # ~~غلامان رابدیشان نمایم تادر چشم ایشان مهیب ترنمایم7و از من ms690 حساب ~~بهتربر گیرند. # ~~پس غلامی را (که پیش من ایستاده بود)8 اشارت کردم که یاران خویش رابگوی # ~~تا بیرون آیتد اما9 هیچ حرکت نکنند. آن قوم باسلاح تمامت10 بیرون ~~آمدند11. # ~~گفتم: این جماعت را معد کرده بودم تاشما را ازمن12دفع کنند13، ~~اگرخواهید # ~~که برمن بهخلاف مرادمن جبرا وقهرا حکمی کنید. (ترجمانی چون این جماعت # ~~را بدید متحیر گشت ونقیب اوراگفت: نمیدانی کهسخن با که می گویی، ~~والله)14 # ~~که اگر برآنچه15 می گفتی16 زیادت کرده بودی17 این جماعت بیرون آمدندی18 # ~~و سر (من وتو)19 از تن جداکردندی . پس ایشان بیرون رفتند11 ومن برشکل # ~~زنان (موزه وچادر)22 پوشیدم وجمعی زنان را23 از کنیزکان سرای24 ~~وموالی25 با # ~~خود همراه26 کردم27 و به دری از درهای پوشیده بیرون رفتم متحیر ، و ~~ندانستم # ~~که کجا روم. و به هرموضع که رفتم اعتماد نتوانستم کرد و دلم قرارنگرفت، ~~تا PageV03P1153 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0146.png) # ~~عاقبت باخود مقرر کردم که به نزدیک خالهآ مقتدر روم وخویشتن در پناه او ~~آرم # ~~و2 زنهاری اوشوم. آن زنان [را]3 که بامن بودند باز گردانیدم وبایک ~~عجوز4 به # ~~در سرای او رفتم، وخادمی که در دهلیز بود از نام وتسب من پرسید تا ~~دررود و # ~~دستوری خواهد. من گفتم: بگوی6 عورتی است7 [و] نمیخواهد که نام و نسب # ~~خود بگوید. اوبرفت8 وبیرون آمد9. خاله را دیدم که برعقب اوبیرون آمد ~~وخادم # ~~را فرمود تا10 از آن موضع فراتررفت. من روی بگشادم وگفتم: الله الله! ~~خون من # ~~در گردن تو، برای رضای خاءای - تعالی11- مرا امان دهوفرمای تامرا12 ~~درسرای # ~~جابی13 مستوربنشانند. گفت: صورت حال چیست؟ گفتم: چون جایی مخفیایمن # ~~بنشینم حکایت کنم. گفت: توهم دراین مکان باش، وخود برفت و دیربماند. من # ~~باخود تخمینا گفتم: او به نزدیک من پنهان آمده باشد وخواهد که ممرات ~~خالی # ~~باشد وچنان بود. وچون بیرون آمد، عذر خواستوگفت: ترا بترسانیدم وبسیار # ~~انتظار دادم15 اما به سبب حزم واحتیاط (تودیرماندم)16 ، [بسم]17 الله ~~در آی8 . و # ~~او درپیش میرفت ومن درعقبتابرچندین حجره ms691 وسرا بگذرانید19تا به سردابهای # ~~رسید20، بدان سردابه21 فروشد و من براثر او در اندرون سردابه22 رفتم23، ~~مبلغی # ~~راه برفت تا24 از آنجا منفذی پدید آمد درسرائی25 درغایت خوشی و تزهت به # ~~انواع فرش وآلت آراسته، وهرچه بدان احتیاج باشد26 از مأکول و مشروب و ~~PageV03P1154 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0147.png) # ~~ملبوس دروی جمع کرده. گفت : دیرماندن من بدین سبب بود تااین سرای1 به # ~~جهتتو آراسته گردانیدم وراه گذرها از مردم خالی کردم تا کسی ترا نبیند، ~~اکنون2 # ~~چندانکه خواهی (اینجا بنشین)3 و ازطرف4 من ایمن باش که ممکن نیست کهراز # ~~تو ازجانب من فاش گردد که در جملهآ سرای5 بیرون از6 من7 کسی8 ترا9 ~~ندیده # ~~است وازحال تو10 باخبر نیست، اما احتیاط کن تاازجهت تو کسی بدین11 سر # ~~مطلع نگردد؛ و12میدانی که این مرد مردی ظالم است13 وجاهل2 ، وحق هیچکس # ~~گوش ندارد. و روز دوم به نزدیک من در آمد و گفت15: تو تنهایی و نشاید ~~که # ~~هر کس خدمت تو کند و دراین راز محرم تو16 باشد؛ تراکنیز کی بخشیدم تا ~~به # ~~خدمت توقیام مینماید. و کنیزکی در غایت حسن و (نهایت کمال)17 به18 من # ~~فرستاد19؛ و20 در خوشترین عیشی روز گار می گذرانیدم. وهرروزی خاله به ~~نزدیک # ~~من در آمدی وهرخبر که حادثشدی بامن حکایت کردی وازمشروب و مأکول21 # ~~آنچه (لطیفتر)22 و (خوشگوارتر و لذیذتر)23 بودی بیاوردی. قرب دوماه در # ~~فراغت ورفاهیت تمام برمن بگذشت. بعداز آن یک روز گفتم. میخواهم24 که ~~این # ~~عجوز را بفرستم تا ازسرای35 وکسان من خبری بیارد26. گفت : فرمان تراست، # ~~اما هرچند که ممکن باشد احتیاط به جای (باید آورد)22 . من رقعهای ~~نوشتم28 PageV03P1155 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0148.png) # ~~به وکیلی1 که بروی اعتماد داشتم و فرمودم تا تفحص احوال و تجسس اخپار ~~به # ~~جای می آرد2 و ازمجاری امور اعلام لازم داند؛ وغلامی را که3 محل ~~اعتمادتمام4 # ~~بود باکبوتران بسیار بهواسط فرستد تاهرروز ازاحوال بجکم وتجدد احکام5 ~~از # ~~آنچه حادث شود6 مینویسد و بربال کبوتر2 میبندد و کبوتر8 رها می ms692 کند تا ~~با9 # ~~برج خود می آید ، و آنچه بر بال کبوتر باشد درمیان رقعهآ خود و کیل به ~~دست # ~~عجوز11 به من فرستد. وعجوز را وصیت کردم تااحتیاط کند و گوش داردتاو ~~کیل # ~~را معلوم نشود که [من]12 کجاام. پیرزن13 برفت وباز آمد و از اخباری که ~~حادث # ~~بود و وقایعی14 که واقع3 شده بود آنچه وکیل را معلوم بود بردست و زبان ~~او # ~~اعلام کرد و و کیل امتثال آنچه فرموده بودم از فرستادن کبوتران و مرتب ~~گردانیدن # ~~صناحب خبران به جای آورد. وبعد از ده روز دیگر آن عجوزرا ~~(بازفرستادم)16و # ~~نامههایی که کبوتران آورده بودند درطی رقعه17آ و کیل بیاورد و هم براین ~~قاعده # ~~پیوسته18 از جریان امور واحوال جمهور باخبر بودم تایک روز بامداد ~~برخاستم # ~~نیکشادان وخوشدل، (وفرح و سروری هرچه تمامتر حاصل)19 بی آنکه خرمی # ~~را سببی معلوم شود2 یا آن نشاط را موجبی مفهوم. و عجوز را برعادت معتاد # ~~به نزدیک وکیل فرستادم، واتفاقا همان لحظه کبوتری چون هدهد سلیمان ~~نامهای # ~~(برپای)21 با فر همایون22 بر برج اقبال ساقط شده بود وآن بامداد23 ~~درحال # ~~عجوز به من آورد، مضمون کتاب (ومکنون خطاب)24 آن بود که امروزخبری5 ~~PageV03P1156 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0149.png) # ~~رسبد ، و تاریخ آن روز که1 در آن بودیم نبشته بودند2 که کردان بجکم را ~~قتل # ~~کردند وفتنه درمیان لشکر (ورعیتت)2 افتاد، این خبررا حقیقت دانند2 واین ~~معنی # ~~را صدق شمارند5. من از شادی بیم آن بود که هلاک شوم. خدای را شکر ~~گزاردم # ~~وحق سفارت عجوز وهدیهآ بشارت [او]6 اداکردم ودر حال رقعهای به احمد بن # ~~علی الکوفی که کاتب بجکم بود7 (مشتمل براین معنی درقلم آوردم)8 ودر آن ~~رقعه # ~~اورا شکرها گفتم و دعاها کردم، بر آن لطفها که فرموده و دراصلاح کارمن ~~و # ~~اطفای نایرهآ غضب بجکم سعیهای جمیل کرده؛ و تقریر کردم که باعث بر ~~آنکه1 در # ~~این مدت اخبارمن از او منقطع بوده است وبه اخبار ازمقام وکیفیت احوال # ~~خویش انبساط ms693 ننمودهام11 صیانت جانب او از12 مظنهآ تهمت وشائبهآ خیانت # ~~بوده13 است14 و کمترین حق از حقوق او آن است که اعلام می کنم0 از حالی # ~~که16 اقتضا می کند که17 حزم18 وتحفظ را کارفرماید وطریق احتیاط و ~~احتراز # ~~مسلوک دارد وصورت حادثه چنانکه بود تحریر کردم . ورقعهای به و کیل ~~نوشتم # ~~تا آنچه به ابن الکوفی نوشتهام درحال بدو رساند. وپیش از نماز دیگر ~~چواب او # ~~بامن رسید مشتمل برشکرهای بسیار و محمدتهای بی شمار، و آن هردوحجت # ~~بیع و اجارت11 با من فرستاد و نماز دیگر را همه شهر پر شد که ابن ~~الکوفی # ~~متواری گشت. ومن صورت حال باخاله تقریر کرهم واجازت خواستم و هم در # ~~در چادر و موزه با سرای خود مراجعت نمودم و به یکی از آن درهای دزدیده # ~~درسرای20 رفتم. و روز دیگر خبر منتشرشد21، و من در خانه22آ خویش23 ~~بگشادم PageV03P1157 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0150.png) # ~~و از آن محنت فرج یافتم وخاله را بعد از آن خدمتهای بسیار کردم. # فصل - ودراین حکایت برچند خصلت از مکارم اخلاق که1جملهآخلایق را2 # ~~بدان تخلق نمودن از مواجب عقل و لوازم خرد است اطلاع می افتد، و از آن # ~~جمله دوآمختار است: # یکی4- درهنگام مشورت به زیور امانت و آرایش دیانت متحلی بودن و # ~~رای عقده گشای و فکر معجزه نمای را به حسن تدبیر دستگیر هر مستشیر و # ~~پایمرد هر مستجیر گردانیدن ، و ناصح و حسود و کاشح و ودود را دراین ~~مقام # ~~متساوی داشتن ، و فایدهآ حدیث5: (المستشار مؤتمن) را [ضایع]6 نگذاشتن7، # ~~چنانکه ابن الکوفی باابن الشیرزاد کرد ، چه اگر مستشیر ازاحباب و موالی ~~بود # ~~کرام اعانت او8 از فرایض شمرند و اگر حاسد وقالی باشد عقلا صیانت نفس # ~~خویش از مظنهآ خیانت9 واجب دانند . واگر10 او را حقدی پنهان و # ~~سری خلاف اعلان باشد بر سخن او11 اعتماد ننمایند وبرخلاف آن اقدام # ~~کنند،[و122 آن خیانت برنفس خود13 کرده باشد؛ ورای زن نیکو از وصمت # ~~خیانت مبرا باشد و ms694 نیکو نامیش حاصل . و آین ابیات اشارتی بدین معنی # ~~می کند . # [العربیة]1 : PageV03P1158 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0151.png) # # کن فی المشورة للخلالق1 ناصحا %~% وارحم علی الممنوافی کرب المعن # # واذا رایت معاندا لک جائرا %~% فی کبة لاتقفون3 فیه الاحن # # وا13 استمار4 فلاه تجبه مماذقا %~% المسعشار کما روینا موقمن # ~~[الفارسیتة]6: # ~~هر که در کاری ز حیرت با تو آرد مشورت ### | نوش تا در مشورت راه خیانت نسپری # ~~رای نیکوزن که خصم اربد کند خود بدفتد7 ### | تو ز نیکی نیک بینی نیک یابی بر سری8 # ~~مستشیر ار دوست باشد بر تو خودواجب بود ### | در حق او هم به صورت هم بهمعنییاوری # ~~وربود دشمن کند [خود]9 برخلاف رای تو ### | لیکن او را بدفتد باشی تو از فعلی بری # ~~او ز بد رائی زرای نیک تو گر بگذرد ### | تو به رای خود سزد کز رای خود در نگذری # ~~و دوم - دروقایع وحوادث و [نکبات] دواهی حزم و احتیاط را شعار و دثار # ~~خود ساختن وبه قدر وسع و امککان خود را از استیلای اعدا و تسلط حساد ~~PageV03P1159 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0152.png) # ~~نگاه داشتن، هرچند غالب و مستولی باشند چنانکه ابن شیرزاد، کهاگر1 حزم ~~و # ~~تیقظ کار نفرمودی2 در دست3 دشمنان مقهور و مغلوب گشته بودی و به مذلت # ~~و نامرادی هلاک شدی4. و در این ابیات از این معنی شمهای میتوان یافت. # ~~العربیة : # # (لاتذدهلن عن التحزم یافتی %~% نالتحزم عادة العقلاء)5 # # من لم یکن فی عزه متحزما %~% یهلک ذلیلا فی ید الاعداء # ~~[الفارسیة]6: # ~~هر کس7 که هست عادت او احتیاط و حزم ### | دایم ز نایبات مصون و مسلم است # ~~و انکس که غافل است ز انجام کارها ### | هم8 جام غصه نوش کند گر همه جم است # ~~غره مشو به احالت شادی و روز عز ### | بس لقمهآ لذیذ که آلودهآ سم است # ~~از بهر قتل هرکه مکانش بود علی ### | گردون کشیده تیغی چون ابن ملجماست # ~~ملجم کن از لجام خرد نفس خویش را ### | کم تو سنی نماید اسبی که ملجم است10 PageV03P1160 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0153.png) ms695 # ~~در حزم پشت1 خم ده هنگام احتراز ### | کان خم نشان راستی رای محکم است # ~~در دور راستی است به هرکار احتزام2 ### | هرچند پشت دایره سر تا به سرخم است # ~~ابرام نقض عهد نبیند ز روزگار ### | آنرا که حبل حزم به تدبیر مجدم است # ~~هرکونه از مؤخر نصف مؤخر است ### | اسباب حزم برهمه چیزش مقدم است # ~~عاقل ز. قصد حادثه دایم مذلل است ### | حازم ز حسن رای همیشه مکترم است # ~~حزم است نکتهای که به وقت جدل ازاو ### | خصم ارچه مستدل و بزرگست ملزم است # ~~(از بهر دفع هر غضب و دأب تو (؟)3 ### | عاقل [ز] حزم دائم در زخم محزم است # ~~خالی مباش از او که وی ابنای فضل را ### | به از برادر و پدر و مادر وعم است)4 # ~~از حزم سرخ روی شود مرد اگرچه او ### | چون زعفران ز سینه زدایندهٔ‌ غم است # ~~(برحزم جزم کن تو عزیمت که اندرو ### | حرفی که[هست)5 مسقط تشدید مدغم است)6 PageV03P1161 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0154.png) # ~~تریاک حزم دفع کند زخم خصم را ### | هر چند زخمناکتر1 از مار ارقم است # ~~(دندان حادته شود از درد حزم کند ### | مستولی است غفلت حازم از آن کم است)2 # ~~بی معنی آنکه جوید رفعت بهذات خویش ### | پیوسته باد پیما مانند پرچم است # ~~با مکر و غدر شیطان هستند دستیار ### | حرص و امل که ما را میراث آدم است # ~~از کس وفا مجوی که آنرا وجود نیست ### | ور نیز هست مانا2 بیرون عالم است # ~~نام وفا همی شنو و زان نشان مخواه ### | زیرا زبان واصفه زین وصف ابکم است # ~~بگذشته رفت و نیست بر آینده اعتماد ### | ضایع مکن چو حاصل عمرت همین دم است]4 # الحکایة الثامنة من الباب الثانی عشر- مروان بن ابی حفصه گوید که3 معن بن # ~~زائده حکایت کرد6-در آن وقت که ایالت [یمن]7 بدو8 مفوض بود- که9 در حرب # ~~یزیدبن عمرو بن هبیره بسیار1 مبارزتها نموده بودم واز شجاعت ومردانگی ~~من # ~~(حکایتها وشکایتها)12 به13 ابوجعفر14 منصور رسیده بود15 و برمن خشمناک ms696 ~~شده PageV03P1162 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0155.png) # ~~وفرموده بود تا1 به جد تمام (مرا طلب)2 می کردند، ودرتجسس وتفحص من # ~~مبالغتها مینمود3 و مالها وعده میفرمود کسانی را که ازمن نشانی برند، ~~ومن در # ~~بغداد متوادی بودم. چون مدت استتار امتداد یافت6 و طالبان به جد فرا ~~گرفتند # ~~رنگ روی من سیاد شد (وموی روی به مقراض8 بچیدم)9 و به شکل جمالان # ~~جبهای پشمین درپوشیدم وبرشتر11 نشستم و(خواستم که)12 بر آن13 هیأت14 به ~~بادیه # ~~فروروم. هنوز بریک در بنداز دربندهای محلتی15 که در16 بغداد معهوداست ~~نگذشته # ~~بودم که شخصی سیاه تیغی حمایل کرده بیامد و زمام ناقهٔ‌ من بگرفت و فرو # ~~خوابانید وگفت: والله که مقصود ومطلوب امیرالمؤمنین17 را یافتم، ومرا ~~سخت # ~~بگرفت18. گفتم مرابه19 چه میشناسی تو25 وبه21 که گمان میبری؟ گفت: ~~تو(معن- # ~~بن زائده ای)22. گفتم: بترس از خدای و از این سخن استغفار کن، من از ~~کجا و # ~~معن بن23 زائده24 از کجا؟ گفت25 : تو ترک این حیلتها کن26 که من دراین ~~به شک3 # ~~نیستم27 وبرتو عارفتر از آنم که تو بهنفس خویش. چون بدیدم ] که]28 ~~انکار مفید # ~~نخواهد بود گفتم: انگارچنین است که تو می گویی29، ترا از آن چه که من ~~هلاک # ~~شوم واگرطمع مالی داری که ایشان به تودهند و ترا بدین30 حرکت31 باعث ~~آمده PageV03P1163 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0156.png) # ~~است اینک عقدی جواهر1 که قیمتش2 ده بار چندان بیش است3 که ترا در خیال # ~~باشد4 که بهتو دهند، ازمن قبول کن و درربختن خون من سعی مکن. گفت ~~بیار5. # ~~من آن عقد جواهر بدو دادم، ساعتی بدان6 عقد نگاه کرد و گفت: راست گفتی ~~در # ~~آنچه این عقد مالی عظیم میارزد وقیمتی تمام دارد7، اما از توقبول نکنم ~~تا آنگاه # ~~که سخنی ازتو بپرسم8 راست بگویی1، (اگر آنچه پرسم راست بگویی)10 اطلاق # ~~کنم تا بروی. گفتم11: بپرس. گفت: تو12 درمیان خلایق به سخاوت معروفی و ~~به # ~~کرم و13مروت موصوفی14 ودرجوانمردی تو مبالغتهای بسیار مینمایند ، راست # ~~بگوی تا درمدت عمر خویش هر ms697 گز تمامت مال خود به هیچ کس16 بخشیدهای # ~~چنانکه ترا هیچ نمانده است؟ گفتم: نه17. گفت: هر گز نیمی ازمال خود به ~~کسی # ~~دادهای؟ گفتم: نه18. گفت: ثلثی؟ گفتم: نه.19(همچنین پرسید تا به ~~عشررسید)20. # ~~من شرم داشتم و گفتم که21 یمکن22 این قدر داده باشم. گفت: من23 دانم24 ~~که25 ندادهای، # ~~ومن مردیام پیاده، وجامگی من ازمنصور در26ماه بیست درم است واین عقد # ~~جواهر که تو بهمن دادهای قیمتاو چندین هزار دیناراست وبیرون ازاین من ~~هیچ # ~~چیز ندارم، این [عقد]27 جواهررا بهتو بخشیدم ، باید28 بدانی که در دنیا ~~ازتو # ~~جوانمردتر وبا همتتر کس29هست و به خویشتن معجب ومغرور نباشی و هر ~~مبالغت PageV03P1164 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0157.png) # ~~که دربذل وعطا بعد ازاین فرمایی در چشم تو حقیر آید. و1عقد در کنارمن ~~انداخت # ~~وزمام ناقه بگذاشت2. من آواز دادم که [ای]3 فلان] والله که مرا فضیحت ~~کردی و # ~~خجل گردانیدی، واگرخون من بریختی4 آسانترازاین بودی، دست منت (وجود)5 # ~~برمن تمام گردان واین عقد ازمن قبول کن. وتضرع و زاری کردن گرفتم. او ~~بخندید # ~~و گفت: میخواهی که مرا هم بر جایگاه بر2این دعوی که کردم دروغزن ~~گردانی، # ~~والله که این هرگزنتواند بود. (وبرفت)8 ومرا برجایگاه بگذاشت. و بعد از ~~آن که # ~~ایمن شدم چندانکه اورا طلب کردم نیافتم. و سبب رضای منصور ازمعن بعداز ~~این # ~~آن بود که پیوسته همچنان متواری و پنهان میبود تا روزهاشمیه که آن قوم ~~بر # ~~منصور خروج کردند وخواستند که او را بکشند. معن بن زائده روی بربست و # ~~چون شیر گرسنه با9 تیغ2 برهنه11 روی به خصمان منصور آورد و درنصرت آن # ~~دولت مردانگی نمود که ازهیچ شجاع مردانه و دلیر فرزانه در جاهلیت و ~~اسلام # ~~مثل12 آن حکایت نکرده بودند و آن جمع را از حوالی استراو13 دور کرد. ~~وابو # ~~جعفر (به حقیقتدراین روز)14 براعدا منصور گشت ومعن دراین معنی ناصر. پس # ~~ربیع حاجب لگام استری15 که منصور برنشسته بود دردست داشت. معن فراز آمد # ~~وربیع را گفت ms698 دورشو که من سزاوارترم در چنین روزی به گرفتن این لجام، ~~واثر # ~~جانبازی16 من در نصرت این دولت بیش از سرفرازی17 تست18. منصور گفت : # ~~راست می گوید، بدو ده. ربیع دورشد ومعن لجام استر19 بگرفت و آن لجام در ~~PageV03P1165 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0158.png) # ~~دست، چند حملهآ دیگر بکرد چنانکه آن عصاة1 به کلتی مقهور و منهزمشدند. # ~~وچون آن فتح روی نمود ابوجعفر معن را پرسید که چه کسی تولله ابوک؟ گفت: # ~~بندهآ گناهکار2 امیرالمؤمنین، معن بن زائده. منصور گفت: (تراخدای)3 ~~برنفس و # ~~حال تو ایمن گردانید، ومستحقی4 که درحق تو5 نیکوئیها به جای آرند. ~~وبعداز # ~~آن او را از جملهٔ‌ خواص خویش گردانید وعطا وصلات بسیارش فرمود و # ~~از قربت و اختصاص او محلیء شریف ودرجهای منیف یافت . و7 بعد از # ~~آن ایالت ولایت یمن بدوداد و به بأس و هیبت وعدل وسیاست آن ولایت # ~~را8 معمور9 گردانید. مروان بن ابی حفصه گوید: چون به یمن رفت [من]10 ~~بااو # ~~بودم و اورا مدحها گفتم وصلات بسیار وعطیات11 بی شمار از او به من ~~رسید. و # ~~بعد از آن معن چون به حضرت منصور رسید منصور دراثنای سخن اوراگفت از # ~~توچیزی12 حکایت کردهاند که13 اگر نه حق خدمت و انس قربت از آن مانع # ~~آمدی به سخط من مؤاخذ گشتی و به عتاب من معاتب شدی . معن گفت : # ~~نعوز بالله من سخط امیرالمؤمنین ، والله که هیچ فعلی نمی دانم که از من # ~~صادر شده است که موجب این عتاب باشد. گفت: مروان بن ابی حفصه را # ~~ده هزار دینار دادهای برای آنکه در حق تو این مدح گفته است؟ # العربیة14: # معی ین زائدة الذی زیدت1 به %~% شرفا الی شرف بنوشیبان # بن عد ایام16 الفعال فانما %~% یوماه یوم ندی و یوم طعان PageV03P1166 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0159.png) # ~~الفارسیة1: # ~~معن بن زائده آنکه افزون شد بدو ### | کرم بحار و شرف بنوشیبان را # ~~مصروف باشد بر دوکار ایام او ### | ناه2 این مقدم دارد وگاه آن را # ~~یاجان ستاند از ms699 غضب بدخواه3 را ### | با مال بخشد از کرم اخوان را # ~~معن چون بشنید گفت : والله یاامیر المؤمنین که4 آن عطا او را از5 برای ~~این بیتها # ~~ندادهام، از6 برای این ابیات دادهام که می گوید. # ~~الشعر]2 : # # مازلت یوم الها شمیة معلیا8 %~% بالسیف دون خلیفة الرحمن # # قمنعت حوزته و کنت وقاءه1 %~% من وقع کل مهند وستان # ~~[الترجمه]10: # ~~در روز هاشمیه به کف تیغ آبدار ### | کردی فدا به پیش [خلیفه]11 زصدقجان # ~~مانع شدی ز حوزهٔ‌ او و شدی سپر ### | او را زتیغ هندی و از12 طعنهآ سنان PageV03P1167 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0160.png) # ~~منصور چون این ابیات بشنید واز آن حالش با یاد آمد از معن شرم داشت ، # ~~گفت : راست می گویی برای این دادهای؟ گفت : والله راست می گویم و اگرنه # ~~از ترس تو بودی و شنعت مردمان کلیدهای بیتالمال بدو دادمی و1تصرف در # ~~آن مالها2 او را مباح گردانیدمی. منصور فرمود که خدای3 نگاه دارتوباد، ~~چگونه # ~~خوار است برتو آنکه برهمهآ مردمان عزیز است. # قصل - واین حکایت خواننده را بردو خصلت از مکارم اخلاق باعث و # ~~محرض می گرداند24: # یکی- آنکه هرچند کسی درسخا با بحر برابری کند ودرعطا باابرهمسری # ~~نماید و دراقتنای مفاخر و اکتساب مآثر به قصارای مکارم اخلاق و نهایت ~~نتایج # ~~طیب اعراق برسد باید که به خویشتن معجب و به افعال خوده مغرور نباشد و # ~~یقین داند که هرمبالغت که درتحصیل هنری و احراز مکرمتی به جای آرد به ~~همه # ~~حال در آن نوع دیگری بروی فائق تواند بود ، و در خویشتن6 بدین سبب به # ~~چشم حقارت نگرد و در دیگران بهعین تعظیم و احترام. و این ابیات با این ~~معنی # ~~ملایم مینماید . # والعربیة]7: # یامن تعارضهفی المکارم والندی %~% بحرا یموج و غارضا هطالا # و تفوق معنا فی السخاء وحاتمأ %~% و جمیع احرار الوری اجمالا ~~PageV03P1168 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0161.png) # وتعدمالا للعفاة و ثروة %~% و لزائریک2 تحقق الا مالا # # لاتفتخر بمناقب اعطیتها %~% و بما سمحت تکرما و فعالا # # گم معدم یربی علیک سخاوة %~% لکن بتزیید3 ms700 له اقلالا4 # # و من الا کارم یستقل مطاهم %~% تویحتوی ما را مه5 استقلالا # # ألعجب شوم و الفرور غباوة %~% و الکبر ذل عاجلا و مآلا # ~~الفارسیة : # ~~ای آنکه به بخشش دل تو هست چو دریا ### | چون ابر کف خویش گهربار مپندار # ~~بسیار بود6 از تو فزونتر به سخاوت ### | خود را ز همه بیش به مقدار مپندار # ~~پندار بود آن که به از خود نشناسی ### | پندار غلط باشد و زنهار میندار] # ~~پتدار تو عجباست وشود معجب مغرور ### | مغروری جز حاصل پندار مپندار # ~~خواهی که کم آیند ز تو جمله کریمان # ~~و دوم - آنکه چون مخدومی وپادشاهی راخاطر بریکی از خدم بهسببجریمهای # ~~که از ویصادر گردد متغیر شود و آن خادم از تعریک وسیاست مخدوم (خائف و ~~PageV03P1169 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0162.png) # ~~مستشعر)1 باشد باید که پیوسته مترصد رخصتی و منتهز فرصتی بود تا ~~بهازای2 # ~~آن تقصیر به خدمتی قیام نماید و درمقابل آن معصیت برطاعتی اقدام کند ~~وعذر # ~~آن گناه به زبان عمل خواهد [نه بهقول بازلل،]3 ودراین باب3 اقتدا به ~~ابن زائده # ~~کند تا دراین معنی معنی باشد کما اقول فی هذه الابیات. # ~~العربیة : # # من اشحضب المخدوم فی عصیانه %~% و اطاعه یعد آلتدامة قافبا # # و الیه عاد مقوضا مستسلما %~% معضرعا من کل اوب آثباه # # واعانه یوم الکریهة حاضرا %~% ان کان قواهء زمانا غائبا # # ولذین ضفن السیئات وحقدها %~% حسناته ویزین عنه مقاییا # ~~القارسیة7: # ~~از تو مخدوم چون بیازارد8 ### | عذر بد خدمتی به خدمت خواه # ~~به زبان اعتذار و دل پر غدر ### | هست عذری عظیمتر ز گناه # لطف قول از تو کی بود مقبول ### | بروی ارنیست حسن فعل گواه12 # ~~به سخن کی سپید گردد باز ### | هر گلیمی که شد به فعل سیاه PageV03P1170 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0163.png) # ~~کی ز دوده شود به دم هرگز ### | آینه چون گرفت زنگه1 ز2 آه # ~~هست کتفتار3 غرهآ گفتار ### | نشنود شیر حیلهآ روباه # ~~(عذر عذرا ز علث عنت ### | نتوان خواست جز به قوت باه)3 # ~~هر کجا دست صدق گشت دراز ### | شد زبان مداهنت کوتاه ms701 # ~~عذر چاه است و راستی جاه است ### | بگذر از چاه تا بیابی جاه # ~~از بغل گربه کی بیندازی ### | بود موش عذرت اندر چاه # ~~کور باشد که باز نشناسد ### | خاصه در روز چاه را از راه # ~~معصیت چون به طوع فرمودی ### | کن بر اخلاص نفس را اکراه # ~~همچو رخ راست رو اگر خواهی ### | که چو فرزین بودت5 قربت6 شاه # ~~جانفزا شد رجا مطیعان را ### | خوف اهل جریمه را جانکاه # ~~گاه و بیگاه طاعتی می کن ### | چون نمی بایدت شدن7 ناگاه8 PageV03P1171 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0164.png) # وز1 ی دانه گرچه مدتها ### | عمر بر باد دادهای چون کاه # هم به ناگاه پایمال شوی ### | دستت ار چند هست برسر گاه # فاه نرا بود به ملک بهشت ### | که ز خواب غرور شد آگاه # الحکایة التاسعة - 2 قطن بن معاویة الکلابی گوید که من از آن جمله بودم # ~~که باابراهیم بن3 (الحسن بن ابی جعفر)4 برمنصور خروج کردند5 و در ~~مشایعت6 # ~~آوردم [وچون او مقبول گشت و ابوجعفر منصور شد و من مدبر و مخذول # ~~یماندم ابوجعفر فرمود تامراطلب کنند، ومن چون وفا روی ازخلایق در ~~کشیدم]9 # ~~وچون عنقا از وطن مألوف مغرب گشتم و چون کیمیا باغایت افلاس به خمول # ~~راضی شدم. ومنصور فرمود تااموال من با بیت المال بردند و اسباب با14 ~~حوزهٔ‌ # ~~دیوان گرفتند11 ومن از بیم [عادیهآ او وجریمهآ بادیهآ خویش]12روی به ~~بادیه آوردم؛ # ~~و چون از تصر اولیا نومید گشتم مدتی در جوار نصربن13 معاویه در زاویهای # ~~منزوی بودم وچند گاه ازخوف14 دربنی کلاب متواری شدم123 . روز گاری ~~دربنی # ~~فزاره16 بامحن بی کناره17 ساکن گشتم و ایامی بادل سلیم دربنی سلیم ~~سختتر PageV03P1172 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0165.png) # ~~ازشب هرسلیم و روز هریتیم روزگار گذاشتم و برههای در بوادی قیس محنت # ~~بیقیاس کشیدم، وچون دراین مدتنسیم خلاص از هیچ جانب استنشاق نتوانستم # ~~کرد ورایحهآ نجاتازهیچ طرف بهمشام من نرسید وجهان عریض وبسیط با فسحت # ~~عرصات اقالیم و بعد امتداد اقطارش برمن تنگتر ازحلقههٔ‌ زره ومیانهٔ‌ ~~گره گشت ، # ~~بادل ms702 تنگ، تنگ2 تصمیم براسبعزیمت کشیدم ومراجعت به3 ابوجعفر [واقدام3 # ~~برتفویض وتسلیم براستتار وقرار برگزیدم و ازبادیه به بصره آمدم، و ~~درحوالی # ~~بصره به موضعی که مرا نشناختند5 نزول کردم و6کسی به نزدیک ابوعمروبن ~~العلا # ~~که صدیق من بود فرستادم و در آن عزیمت که داشتم با وی مشورت کردم. # ~~[ابو]عمروبن العلادراین باب رای مراصواب ندانست2 وفرمود که اگر[آن]8 ~~مرد # ~~تهوری9 بنماید وغضبی براند و به قتل فرمان دهد نه در خون خود سعی کرده # ~~باشی وبرهلاک خود اعانت نموده و بهپای خود به گورستان رفته و به ~~دستخود10 # ~~سرخویش درطشت خون افکنده ؟ من بدان التفات نکردم و چون از مقاسات و # ~~شداید مرا اززندگانی سآمت حاصل آمده بود بدان ملامت مبالات ننمودموروی # ~~به بغداد آوردم. و[ابو] جعفردر11 آن وقت12 مدینة السلام13 که حرم اوبود ~~بنا نهاده # ~~بود ودر آنجا نزول کرده، وفرمان چنان بود که بیرون مهدی هیچکس در آن ~~شهر # ~~سواره14 نرود. من دربغداد درخانی15 نزول کردم وغلامان را گفتم : به ~~نزدیک # ~~امیرالمؤمنین میروم تا به گناه خود اعتراف کنم ، باشد انگاری که او را ~~برافعال # ~~من هست وتغیری که بدان سبب درخاطر او متمکن است از دل16 او17 بیرون ~~PageV03P1173 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0166.png) # ~~توانم برد ، اگر در حق من [طریق]1 عفو و تجاوز مسلوک دارد زود با ثزدیک # ~~شما آیم و اگر از اتفاق بد برآخلاف آن باشد سه روز انتظار کنید3 و بعد ~~از # ~~آن باز گردید3. من به مدینة السلام رفتم5 و قصد سرای ربیع کردم که حاجب # ~~منصور بود ، ودر آن وقت ربیع هم در آن مدینه میبود6. و چون به در سرای # ~~اورسیدم [اورا]7 دیدم که8 ازسرای9 بیرون آمد، برجستم و بروی سلام کردم ~~. # ~~سلام را جواب داد و10 پرسید که11 چه کسی؟ گفتم12 : قطن بن معاویه. (چون ~~نام # ~~من بشنید)13 به14 خدمتکاری15 بازنگریست و گفت: اورا نگاه دارید. من ~~(چون آن # ~~حرکت)16 از ربیع دیدم [چون شتانفس سرد زدن گرفتم وچون ریگ در صیف # ~~درساحت ms703 سینهام از آن حیف التهابی پدید آمد ودرختامیدم چون سحردر خریف # ~~از برگ نجاح برهنه ماند، وچون]17 از سلامت ناامید گشتم و18 ندامت برمن ~~غالب # ~~شدوچون خودرا درعین بلادیدم از مخالفت [ابو]عمروبن العلا پشیمان شدم. ~~وربیع # ~~به سرای خلیفه رفت19 و [درحال]20 خادمی بیرون آمد ودست من گرفت و مرا # ~~در آن حالت21 که عقل از من ذاهب بود [وآن مذعب که اختیار کرده بودم به # ~~نزدیک من اقبح المذاهب بود]22 محبوس کرد. و23 من24 در آن حیرت- که ~~روزگار # ~~بعداز آن همه امید حوالت25 به دربسته فرمود26- آب ازدیده بگشادم وتن ~~به27حکم PageV03P1174 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0167.png) # ~~خدای1 بنهادم. وچون نماز پیشین شد2 آنخادم بیامد3 و آبی بیاورد ~~تاوضوساختم # ~~ونماز گز اردم ، و طعامی بیاورد. گفتم که روزه دارم. طعام بازپس برد. ~~چون نماز # ~~شامشد3 آبی بیاوردتا وضو ساختم و(فرض وقت)5اداکردم، وطعام6 بیاورد تا ~~افطار # ~~کردم. وشب دور در کشید ومرا ازخوف و رعب واستشعار از2 آخر کارتا8چون # ~~خواهد بود9 خواب نمی آمد. ناگاه14 خادم بیامد ومرا به نزدیک ~~ابوجعفرمنصور # ~~برد1او او تنها بود نشسته، وربیع درپیش او ایستاده11 . منصور لحظهای ~~سردر پیشن # ~~افکند، بعداز آن سر13 بر آورد وگفت: بیار تا چه داری و به چه کار ~~آمدهای و چه # ~~کسی؟ گفتم : یاامیرالمؤمنین14 قطن بن معاویهام ، درامرهای تو [ ~~نافرمانبرداری # ~~کردهام وبادشمن تودوستی نمودهام واورا برحرب و مخالفت حریص ~~گردانیدهام]5 # ~~و در روی بندگان توتیغ کشیدهام، وهر گناه که از آن بزرگتر ممکن نیست ~~ازمن # ~~دروجود آمده است وامروز نفس تسلیم می کنم وبه گناه اعتراف مینمایم16، ~~اگر # ~~عفورا کاربندی و حلم را کارفرمایی و گناه من ببخشی و برعجز من ببخشایی ~~از # ~~شرف قدیم وفضل عمیم و خلق کریم توغریب وعجیب نبود واگر فرمایی تاهر # ~~عقوبت که سختتر17 است18 بامن بکنند، جزای کمترین گناهی باشد از گناههای # ~~من. چون این سخن بشنید ساعتی خاموش (ومتفکر بود)19. باز گفت: بیار تاچه # ~~(داری وچه)20 می گویی؟ [من]21همان سخن اعادت کردم. گفت: گناه تو ~~بخشیدم22 PageV03P1175 # ![image ms704 ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0168.png) # ~~و از سر جویمهآ تو در گذشتم. من خدمت کردم ودعا وثنا گفتم ، و گفتم : ~~یا # ~~امیرالمؤمنین اگراین فرصتفوت کنم و1 ازخدمت امیرالمؤمنین بیرونروم ~~دیگربه # ~~خدمت امیرالمؤمنین نتوانم رسیدواین سعادت2 کهاکتون3 بدان4 مستسعد ~~گشتهام5 # ~~درنتوانم یافت ؛ چون امیرالمؤمتین عاطفت و مرحمت فرمود و از سر ذنوب و # ~~جوائم بنده در گذشت اگراشارت فوماید تاضیاع واسباب بنده که درحوزهدیوان # ~~اعلی آمده است با ابنده دهند کمال پادشاهی وغایت اشفاق نامتناهی باشد. ~~فرمود # ~~تا دوات بیاوردند و بهخادمی که بهخدمتاو ایستاده بود املاکرد تا به عبد ~~الملک # ~~(بن نور9 النمیری10)11 که در آن وقت امیربصره بود بنوشت که ~~امیرالمؤمنین از # ~~قطن بن معاویه راضی شد و فومود تاضیاع و اسباب و تمامت آنچه از مال او # ~~گرفتهاند12 ازناطق و صامت با او دهند، باید که در حال مثال را مطاوعت ~~نمایند # ~~بی توقتف وتعلل. و مهرخویش بروی نهاد وبهمن داد13. من ازخدمت اوبیرون # ~~آمدم وندانستم که کجا روم. به نزدیک پاسبان بنشستم13. ربیع حاچب براثر ~~من # ~~بیرون آمد و گفت : این مرد15 که این لحظه ازخدمت امیرالمؤمنین بیرون ~~آمد # ~~کجا رفت؟ من در16پیش رفتم. گفت: برو17 که امن وسلامت یافتی. و ~~مرابهسرای # ~~خویش برد وفومود تاعشا آوردند وجامهآ خواب . وآنشب در18سرای او بودم # ~~وبامداد او را وداع کردم وبا آن کاروانسرای رفتم19 وبا26غلامان21 ایمن ~~وخوشدل # ~~بابصره رفتم واسباب وضیاع با دست گرفتم. PageV03P1176 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0169.png) # ~~فصل سودراین حکایت محقق می گردداصحاب جرائم وارباب جنایلت [را]1 # ~~که از بیه2 پادشاهی و صولت افتقام ملکی به فرار و چلا مبتلا3 شده ~~باشند4 که # ~~دراین مقام هیچ (چیز دستگیرتر)5 از تسلیم وانقیاد نیست وهیچ عذر دلپذیر ~~تراز # ~~توبه وانابت از7عناد نیست، و مغترف ذنوب را نیکوتر آن باشد که به گناه ~~معترف # ~~شود و به جرم اقرار آرد و بهاعتذار و استغفار تلقی نماید تاازعاطفت ~~ومرحمت # ~~محروم نماند، چنانکه این ابیات اشارت پدین معنی می کند. # ~~العربیة ب # # ان الفرهر عن العلوه پزیدهم %~% تضبا ویورث ms705 فی الحشی الاحقادا # ه # # و بمن یقر تحل خوفا مفلقا %~% ینفی عن العین النووم رقادا # # والعتر یغفی نارضغن کاعن %~% فی المقلب یوقد حرها ایقادا # # و الاعترافی یرید ما انکرته %~% مما الیک الهم جر و قادا # # فاحدر مناقدة الملوک وان یکن %~% لنقود اخلاق الوری نقادا # # و العود أحمد عن الیهم تالبا %~% قلف ا لمعاند طایعا متقادا # ~~[الغارسیتة]8: # # اعتراف گناه از مجرم %~% دل پرکینه نرم گرداند PageV03P1177 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0170.png) # # شعلهآ آتش غضب چیزی %~% بهتر از آب عذر ننشاند # # میوهآ عفو در کنار افتد %~% شاخ حلم ار کسی بجتیاند # # راست گردد مراد او را قد %~% پشت در عذر چون بخماند]1 # # داد خویش از جهان پرزستم %~% هر که انصاف داد بستاند # # وانکه درکوی عذر پای نهاد %~% دست ظلم و ستم بپیچاند # # نکند یر مصر کسی رحمت %~% معتذر را کسی نرنجاند # # رایت خوشدلی فرازد آنک %~% آیت اعتذار بر خواند # # (گریهآ عذر خواه وزخم زبانش %~% لب اقبال را بجنباند)2 # # لبمبند و زبان [به)2 عذر گشای %~% گرچه نازت4 چوکام میراند # # چون زبانت به راستی گردد %~% از تو بیشک بلا بگرداند5 # # آب اخلاص در زمین وفا %~% دانهآ عذر را برویاند7 # # مرد چون کرد سربرهنه به عذر %~% جرم او را کرم بپوشاند # # الدت عفو بیشتر یابد %~% هر که جرم وگناه خود داند # # بهتر از عدر هیج درمان نیست %~% چون کسی باگناه درماند # # صدق هنگام عذر برهانی است %~% کت7 ز دست عداب برهاند # الحکایة العاشرة من الباب الثانی [عشر]8- ابو القاسم9 بن احمد بن10 معروف # ~~حکایت کرد11که در ایام امارت کافور من به مصر بودم و در مصر مردی بود ~~از # ~~مقیمان شهرحلب که او را ناظری خواندندی ، و سیف الدوله فرموده بود که12 ~~او PageV03P1178 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0171.png) # ~~را مصادره کرده بودند وضیاع واسباب او با تصرف دیوان گرفته و اواز حلب # ~~به مصر گریخته بود و از سعایت جماعتی که چون مشک غمازی مینمودند وبیم # ~~بود که اورا بر آتش ظلم چون عودخام سوخته گردانند پناه1 با2 ~~کافور(آورده بود)3، # ~~کافور در حق ms706 او احسان ولطف میفرمود. و کافوررا عادت بودی که هرسالپانصد # ~~هزار دینار براصحاب حوائج و4 ارباب نعم و خداوندان مناصب که کار افتاده ~~و # ~~محنت زده شده بودندی وبه انواع ضرورات از مقر عز ومر کز خاصه3آ خود # ~~آواره گشته، وپناه بادر گاه او آورده صرف کردی؛ و آن مال به جهت این ~~مهم # ~~در اول سال از بیتالمال مفروز کرده بودندی و راتبه نام نهاده . واز ~~جملهآ اهل # ~~عسکر او ومتصرفان و عمال7هیچکس را دراین مال نصیب نبودی. این ناظری # ~~را به نظر عاطفت منظور گردانید و از آن راتبه وظائف فرمود (تا او را ~~مجری # ~~داشتند)8 چنانکه در خفض9 و رفاهیت تمام روزگار می گذرانید، تا روزی ~~ذکراین # ~~ناظری10 به حضرت کافور میرفت11، جمعی که حاضر12 بودند او را به علت # ~~ابنه13 منسوب کردند و کافوررا از او14 این معنی ناپسندیده آمد ودرخشم ~~شد و # ~~بفرمود تا (آنچه ازخزانه)15 به نام او مجری بود باز گرفتند و راجع ~~گردانیدند، # ~~و او ندانست که موجب انقطاع آن مکرمت چیست وخلل آن از کیست. قصه # ~~به کافور رفع کرد و از نواب و عمال از باز گرفتن آن انعام تظلتم داشت و # ~~التماس16 کرد که اشارت بفرمایند17 تا برقرار مبذول دارند . کافور فرمود ~~تا # ~~بر پشت قصه بنوشتند که تو آن مردی که هرنعمت که از ما به توواصل میشود ~~PageV03P1179 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0172.png) # ~~و در دولت ما ترا حاصل می آید در معصیتی صرف می کنی که خدای- تعالی - # ~~آنرا کاره است و خلقان آنرا1 متکرند2 و از حمیت ومردی دور است وطبایع3 # ~~خلایق4 ازمباشر آن فعل (قبیح وشنیع)5 نفور، ونمیخواهیم که ما6ترا در آن ~~گناه2 # ~~یار باشیم وبدان بدفعلی مددگار، هر کجاخواهی رو که1 بعدازاین درحق ~~توهیچ # ~~نیکویی نخواهم فرمود(وهیچ مبرت نخواهمنمود)11. آن مرد چوناین [جواب]2 # ~~بخواند13 (مدهوش ومتحیر)14 بماند15 و محضری بر براهت ساحت (و سلامت # ~~ناحیت)16 خویش ازاین تهمت فاحش به خطوط ثقات و معتبرانی که اهل معرفت # ~~او ms707 بودند حاصل کرد و دیگرباره قصهای در قلم آورد مشتمل بر ایمان غلاظ و # ~~شداد که او از این تهمت مبرا است و نسبت آن17 فاحشه بدوبهتان محض و # ~~دروغ صرف است ، و در آن قصه یاد کرد که انعام امیر درحق من نه بدان سبب # ~~بود که حقظ فرج یا هتک ستر را بدان تعلقی باشد ، علتت مبذول داشتن این # ~~من از ارباب نعم20 و ثروتبودهام و اکنون به زوال نعمت وذهاب حشمت ~~مملو21 # ~~ومضطر گشتهام والتجایدین حضرت آورده ، وخدای - عزو جل - در روزی # ~~بر طایفهای که دست22 به فسق وقجور گشادهاند23 درنمیبندد وراتبهآ رزق از ~~کافر PageV03P1180 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0173.png) # ~~زعم چماعتی آن1 است که این گناه از من حادث و واقع شده است، به نقد2 ~~توبه # ~~کردم و با خدای گشتم. و قصه بر کافور عرض3 کرد ، به نزدیک او محل قبول # ~~نیافت4وبا سر5 شففت ومکرمت نرفت6. این قصه درمصرمشهورشد وهر کس زبان # ~~طعن دروی دراز کردند. ومرا اتفاق افتاد که ازمصر به حلب آمدم2. چون8 به # ~~حضرت سیف الدوله رسیدم9هر گونه حکایات اهل مصر واحوال10 ایشان (ازمن)11 # ~~می"1 پرسید و اورا خوش آمدی که کسی مثالب ایشان گفتی ومعایب آن زمره شر ~~ح # ~~دادی. من حکایت13 ناظری چنانکه رفته بود از اول تا به آخر14 بگفتم15، ~~بخندید # ~~و گفت: آن بدبخت به مصرافتاد16. و محمد اسمری12 که ندیم او بود باناظری # ~~صداقتی داشت، بامن گفت: آنمرد دوست من است واین لحظه ذکراورفت وامیر # ~~خوش طبع و گشاده خاطر است18، اگر دیگربار ذکر اورا اعادت کنی وچون # ~~امیرتبسم نماید درباب اوسخنی به خیربگویی و من در آن مدد کنم باشد که19 ~~به # ~~مقصود پیوندد. من آن سخن را اعادت کردم20 وسیفالدوله دیگربار21 بخندبد. # ~~من22 گفتم: طبع امیر ازشنیدن23 این حکایت گشاده شد وبشاشتی و سروری ~~درنهاد # ~~اوپدید آمد، باید که24 آن بیچاره را که (از این سبب)25 فضیحت شده است26 # ~~ثمرهای باشد. سیف الدوله فرمود که ترا آری، اما ms708 او24 مستحق آن نیست که ~~در PageV03P1181 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0174.png) # ~~حتق اونیکویی (توان کرد)1. من گفتم: فواید وصلات امیر پیوسته به من ~~واصل # ~~است ومن درحصول آن محتاج وسیلتی2 وسببی3 وطالبفرصتی نیستم، امتا اگردر # ~~حق آن غریب آوارهآ (رسوا گشتهٔ‌)4 درمانده (شده باشد)5 این مکرمت به ~~موضعتر # ~~بود وامیررا حسن احدوثه و ثواب بیشتر حاصل آید. گفت6: سههزادرم ~~(برایاو)2 # ~~بنویسند به مصر به یکی ازتجار ما تابدو رساند8. تمامت حاضران او را ~~شکرها # ~~گفتیم و در خواست کردیم که9 اجازت فرماید تاباوطن آید. و در اثنای این ~~سخن محمد # ~~اسمری10 مرابه چشم اشارت11 کرد که درعطا استزادت کن. من گفتم: یا ~~امیر12این # ~~سه هزاردرم13 تا اجازت انصراف از مصربه حلب آغاز کرده برجمعی جوانان که # ~~بااو آن معامله کنند که بدان منسوب است خرج شود به جهت آنکه اهل [مص)؟ # ~~همه آن کارهاند و چون15 کارفرمای16 وخریدار عمل ایشان بسیار باشد به ~~همه حال # ~~اجرت بیش باید، و ازاین نو ع17 گفتن گرفتم18 و غرض آن بود تااو بخنددو ~~انبساط # ~~را مجال باشد تا19 فرمود(که20 با) پنج هزاردرم کنند. دیگربارمن و ~~اسمری21 گفتیم: # ~~این مبلغ دراستعداد راه ومؤنات سفرخرج کند و دست تهی باخانه آید. ~~واودوست # ~~داشتی که در بخشش بااو مکاس کنند. گفت: دراز کردیددر کاراین (نابکاربد ~~کردار)22 # ~~پروانه دهید تاتمامت ضیاع واسباب او با او دهند وسرای اورا خالی کنند و ~~به # ~~فرشهای23 بهتراز آن که اورا معهود بوده است بیارایند24 . حاضران همه25 ~~بروی6 PageV03P1182 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0175.png) # ~~ثنا گفتند وامثله وتوقیعاتا به وی فرستادند ومرد خوشدل و به سلامت ~~باولایت و # ~~خان ومان وملک واسباب خویش رسید ونعمتش باحال اول شد. # فصل- و دراین حکایت دوموضع محل اعتبار وموضع2 اتعاظ3 است: # بکی- آنکه چون صاحب واقعهای را عروس مراد روی در نقاب امتناع # ~~کشد وگل آرزوی در غنچهآ انتظار بماند و نه بروفق امنیت و حسب مراد او # ~~حادثهای نازل گردد و واقعهای حادث شود؟ وحالیا خاطر اوبدان نامرادی ~~متأثسر # ~~نماید (باید که)5 ms709 به فکر6 ثاقب ورای صائب درعواقب امور امعان نظربه جای ~~آرد # ~~ونومید نباشد، که آن مسکنت2 نعمت وحشمت گردد واین8 یأس وقنوط9 رجا وامل # ~~شود چنانکه ناظری را10 امتناع کافور از اجرای (انعام وادرار)11هرچند در ~~وقت # ~~صورت محنت داشت12 موجب معاودت دولت و مراجعت نعمت او شد. و این # ~~ابیات اشارت بدین معنی می کند. # شعر13: # # با جازعا عن فوت من13 احببعه %~% فیزوله1خطب16 فیه17 قلبک18 یکره # # مهلا و لاتجزع فرب کریهة %~% منها علی ر196 لها20 یتنزه # # هی نعمة بل فی الحقیقة بالفتی 21 %~% أولی واجلب للمراه واشبه # # ان لم لکن22 فیما اقول مصدقا %~% فاقرا و فکر فی عسی أن تکر هوا ~~PageV03P1183 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0176.png) # ~~الفارسیة : # ~~ای مبتلا1 به محنت و2حرمان (مکن جزع)3 ### | چون هیچ حال نیست که آنرا زوال نیست # ~~بسیار نعمت است که عین بلیت است ### | بسیار محنتاست که جز ملک ومال فیست # ~~جاه و جمال همچو زنانند. بی وفا ### | زان هیچ مرد سغبه2آ جاه وجمال نیست # ~~جاه و جمال ده دل و چشمت مزینند ### | همچون خیال [و] وهم از آنت ملال نیست # ~~یگذار و هم باطل و ترک خیال گیر ### | زیرا یقین نتیجهآ و هم و خیال نیست # ~~دستان زال دهر ز خود دفع چون کنیم ### | کان5 در نطاق مکنت صد پور زال نیست # ~~گر مال فوت گشت منال از برای مالم ### | وصف بقا چو لازم مال و منال قیست # ~~تا بر طمع ندارد از انبان دهر آرد ### | آنکس که از غرور هوا درجوال نیست # ~~(چون چوب قرعه بس که به پهلو بگردد آنک ### | جز بهر آرزوی دلش زچر و فال نیست PageV03P1184 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0177.png) # ~~آیات حرص ورد مواقیت خود مساز ### | گان ورد منهلی است که چندان زلال نیست # ~~فیکوسگال ذات که خرسندی است وبس ### | عشوه مخر زحرص که جزبدسگالنیست)1 # ~~مال است دستمال خسان و کسی کجاست ### | کز دست مال ممتحن و پایمال نیست # ~~عین الکمال دور ز نقصان که درجهان ### | جز نقص هیچ چیز دگر را کمال نیست # ~~کارت ms710 کمال گیرد اگر چند ناقص است ### | آری هلال بدر شود وین2 محال نیست # ~~بدر ار3چه گامل است چوگاهد همان زمان ### | وصف کمال جز سبب اختلال نیست # ~~ور چند کاستست چو اندر نوانش است4 ### | زردی و کوژپشتی عیب هلال نیست # ~~خون میخورند متقیان (درجهان از آنک)6 ### | چیزی زمانه را بجز از خون حلال نیست # ~~و دوم- آنکه چون کسی را شرف قربت پادشاهی وعزت منادمت بزرگی حاصل # ~~شود باید که پیوسته مراقبت احوال واعراض ومحافظت2 اوقات انبساط وانقباض # ~~او کند8 و اگر مهمی از آن خویش یا از آن غیری بررأی او عرضه خواهند ~~PageV03P1185 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0178.png) # ~~داشت وقت آن بداند وهنگام آن بشناسد و تااول طبیعت اورا به ایراد ~~لطیفهای # ~~و روایت حکایتی از مضاحک و غیر آن منبسط نگرداند آن انبساط ننماید، و # ~~چون فرصت روی نمود به تغا فل از دست ندهد چنانکه [ابوالقاسم بن] احمد- # ~~بن معروف در اتمام مصالح ناظری در حضرت سیف الدوله کرد. و این ابیات # ~~(ملایم این معنی است)1. # ~~شعر2: # # لاتترک الفرءة انی اری %~% نیل الا مانی فی انتهار الفرص # # الوقت سیف قاطع فاحقفظ %~% و فیک تأخد من مناک الحصص # # لوضاع منک الوقت فی غفلة %~% لابد ان تشرب کأس الفصص3 # الفارسیة : # ~~حاجتی بر شهی چو عرضه کنی ### | وقت فرصت نگاه باید داشت # ~~از وی ار لطف چشم میداری ### | گوش با رای شاه باید داشت # چون4 بود شادمان از او آن دم ### | طمع مال وجاه باید داشت PageV03P1186 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0179.png) # ~~گر شود فوت فرصت اندر دل ### | فصهآ عمر گاه باید داشت # ~~چون پریشان و منقبض باشد ### | رخز خو یش1چو کاهبایدداشت)2 # ~~طاعتی کان به وقت خود تبود ### | بتر از صد گناه باید داشت # ~~شاید ار لب بدان نجنبانی ### | کت زبان عذر خواه بایدداشت3 # ~~اثحکایة الحادیه عثر من الباب الثانی عثر- فضل بن العبتاس الهاشمی ~~حکایت # ~~کرد که2 پدر من عبتاس گفت که هر گز من به نزدیک زینب بنت سلیمان [بن ~~علی # ~~الهاشمی]5 نرفتم الا که6 درحق من بری واحسانی ms711 فرمودی2 وصلهای8 وعطائی # ~~دادی9 و اگر همه اندکی بودی10 . و این زینب را کنیز کی بود به غایت ~~صاحب- # ~~جمال نام اوکتاب11، دل من بدو12 متعلق گشت واندیشهآ او مرا13 از خواب و # ~~خور شاغل آمد. این حال باپدرخود تقریر کردم14 واز وی درخواستم تااز ~~زینب # ~~به جهت من این التماس بکند. پدر گفت: ترا دراین التماس5ا به مدد و ~~معاونت PageV03P1187 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0180.png) # ~~من1 حاجت نیست2 (آنچه مراد تست2 ازوی)2 بخواه4 که5 البته ملتمس ترا به # ~~اجابت مقرون گرداند. من بامداد پگاه به نزدیک زینب رفتم6. وچون از ~~اقامت # ~~مراسم7 وسلام (وخدمت)8 فارغ شدم گفتم: خدای مرا فدای تو گرداناد، ~~بامداد # ~~به سبب حاجتی (زحمت به خدمت)1 آوردهام واز پدر در التماس این حاجت # ~~معاونت خواستم، اجابت نفرمود. گفت: ای پسرحاجتی که بی حضور پدر در # ~~اسعاف آن باتو مسامحت نکنند بزر گ حاجتی باشد بیار تاچیست؟ گفتم: حاجت # ~~آن است که بندهآ خویش کتاب را به من بخشی. گفت : تو کودکی نادانی ای # ~~پسر بنشین تاحدیثی باتو بگویم نیکوتر ازهر کتاب10 که برروی زمین هست و # ~~کتاب11 خود از آن تست. گفتم: بفرمای12. گفت13 : پریر به نزدیک خیزران ~~حرم # ~~امیرالمؤمنین مهدی رفتم وهردو نشسته بودیم که حاجبهای از آن خیزران ~~بیامد14 # ~~و15 گفت: زنی بردر سراست که هر گز نیکوتر ازجمال او16ندیدهام وبتر از ~~حال # ~~اوحالی مشاهده نکردهام، جامهای کهنه پوشیدهاست (که اگریک طرف ازتن خود # ~~بدان میپوشاند جایی دیگر برهنه میماند)17، دستوری میخواهد تا در آید. # ~~خیزران به من بازنگریست و گفت: چه می گویی دراین باب؟ گفتم: بباید ~~فرمود # ~~تا نام ونسب خویش بگوید که کیست18 تااجازت (وحرف درباب او فرموده # ~~شود)19. حاجبه گفت: بسیارجهد کردم، البته نام ونسب20 نمی گوید و بازمی ~~گردد، PageV03P1188 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0181.png) # ~~تاعمر من بود لب ودندان شیرینتر از آن ندیده بودم ظاهرگشت ومن از ~~آبداری # ~~دندان وشیرینی لب وزبان اومتحیزماندم1. پس گفت: ای دخترعم ازمگافاتهایی # ~~که من دیدم بربد کاری خویش دراین مدت ms712 نزدیک تو کدام چنین2 خوش آمده # ~~است که اقتدا به من کنی تاترا نیز این مرتبه3 حاصل گردد4، شما را سلامت ~~باد، # ~~من رفتم. وروی بگردانید . و به تعجیل رفتن گرفت تابیرون رود . من ~~خیزران # ~~راگفتم : والله که آن محنت (اوما را هدیهای است)7 ازخدای تعالی وبر9 من # ~~اولیتر10 که تدارک این کاربکنم11، وتلافی این ایذا که کردم به جای آرم ~~ونشاید12 # ~~که اوهم دراین محنت ازنزدیک مابیرون رود13 . برعقب او برفتم تاباز ~~گردانمش14. # ~~و15 چون حس حرکت من بشنید دررفتن مسارعت نمود تااو را درنیابم. ومن # ~~نیزبشتافتم و(به نزدیک پرده اورا)16 دریافتم وخیزران نیز برعقب من ~~بیامد، ومن # ~~دست او بگرفتم وگفتم : عذر میخواهم اولا ازخدای تعالی2 و دوم ازتو ای # ~~خواهو از آنچه18 برزبان من گذشت وخاطر توبرنجید، و مرا معدوردار که ~~اثر9 # ~~مصیبت هنوز دردلهایماتازه بود، اکنون (بزرگیفرمای وباز گرد) و ازسراین # ~~بیادبی21 که رفت22 در گذر12. وخواستم که دست در گردن او کنم و معانقه ~~به جای # ~~آرم وملاطفهای بکنم. دست برسینهآ من نهاد و گفت: (ای خواهرمکن)24 کهدر5 # ~~این حالت و دراین لباس که منم روا ندارم که (باتو معانقه کنم و به ~~رایحهآ جامهآ PageV03P1189 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0182.png) # ~~شوخگن وتن نا شسته ترا برتجانم)1 . القصه اورا باز گردانیدم وخیزران ~~کنیز کان # ~~را بفرمود تا (اورا به حمام)2 بردند ومشاطگان3 بفرستاد تاخدمتهایی که ~~بدیشان # ~~تعلق داشته باشد ازمشط و تزیین وغیر آن به جای آرند. وخیزران چندین دست # ~~جامه4آ فاخر که کسوت ملوک وخواتین5را شاید ازهرنوعی بفرستادتا آنچه ~~اختیار # ~~کند درپوشد، و از مشک وعنبر وعود وغوالی وگلاب و غیر آن و2 انواع طیب # ~~نیز8 بفرستاد. ومنتظر بنشستیم تا او. ازحمام فار غ شد وآن جامه که ~~اختیار کرد # ~~بپوشید9 وآن طیب که دلش خواست استعمال فرمود وبیرون آمد، وچون او را # ~~بدیدیم برپای خاستیم واستقبال کردیم ومعانقه به جای آوردیم. گفت: اکنون ~~وقت # ~~معانقه10 است، و اورا به تعظیم واحترام بیاوردیم و در مقامی که امیر ms713 ~~المؤمنین مهدی # ~~بر11 آنجانشستی بنشاندیم؛ وخوان بیاوردند. وچون ازطعام12 فارغ شدیم ~~خیزران # ~~گفت: ازمتعلسقان وخویشان وخدمتکاران کسی که ترا دل به احوال13 ایشان ~~متعلق # ~~باشد که داری؟ گفت: برروی زمین مراهیچ آفریده نماندهاست که بهنوعی از ~~انواع # ~~اورا به من یامرا به اونسبتی (و اختصاصی)14 باشد. خیزران گفت15: مصلحت # ~~باشد که عزیمت بر آن مصمم کنی که بهنزدیک ماساکن شوی تا16 ازاین ~~سرایها7 # ~~سرایی برای تو خالی کنم18 و آنچه مایحتاج باشد29 مرتب گردانم20 تا ~~(مقامسازی # ~~و)21 از صحبت یکدیگرتمتع مییابیم و به دیدار یکدیگر22 شادمان میشویم (و # ~~بقیهآ عمر با یکدیگر بگذاریم)23. گفت : آن وقت که24 به نزدیک شما ~~آمدم25 PageV03P1190 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0183.png) # ~~اگر اجازت نفرمایی1. خیزران را گفتم : هرکه خواهی گوباش، براین هیأت و # ~~صورت که اوست2 هرمکرمت که درحق اوفرمایی موجب ثواب باشد، اجازت # ~~باید داد تا نومید بازنگردد. حاجبه را فرمود که3 او4 را اجازت ده5 (تا ~~در آید)6. # ~~چون7 در آمد درغایت زیبایی ونهایت دلربایی، روی چون ماه ولب شیرینش در # ~~آن جامهآ دریده وشوخگن گفتی بدر8 است درشب دیجور یا شهداست درخانهآ # ~~زنبور، درصحن سرای9نرم نرم به16 رعونتی باادب آمیخته میخرامید چنانکه ~~مذلت # ~~درویشی و ابتلا در (لباس او)12 ظاهربود وعزت وجبروت وخیلا ازچهرهاش # ~~باهر13، تا به در آن خانه رسید که من وخیزرافدر آن خانه11 بودیم وهریکی ~~بر # ~~بالشی تکیه کرده ، برما سلام کرد و ماهریکی جواب باز دادیم. پس خیزران ~~را # ~~گفت: من مزنهام زن مروان بن محمد که15 آخرملوک بنی امیه بود که ابومسلم # ~~درعهد اوخروج کرد وملک وخلافت ازوی به آل16 عباس نقل افتاد و در ایام # ~~مروان بن محمد اقصای1 روم تااطراف هندو اکناف تر کستان باعرضی مناسب # ~~این طول18 درتحت ولایت وقبضهآ ایالت اوبود. القصه زینب گوید: چون من ~~نام # ~~اوبشنیدم وذکر19 مروان بر گوش من بگذشت [مرا]20 از ظلمی که مروان ~~برابراهیم- # ~~الامام کرد وناالتفاتی21 که مزنه22 با23 آن جماعت کرد از آل عباس که ~~ازوی در # ~~بابابراهیم الامام24 ms714 (شفاعتی توقع می کردند بایاد آمد و آن چنانبود که ~~در خفیه25 PageV03P1191 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0184.png) # ~~از شیعهآ آل عباس ابراهیم الامام را)1 بیعت کردند2 و داعیان در سر به ~~بلاد # ~~خراسان وعراق فرستادند3 وابومسلم در4مروخروج کرد و آغاز اضطراب در ملک # ~~بنی مروان پدید آمد. مروان بن محمد بر ابراهیم الامام دست یافت وفرمود ~~تا او # ~~را بردار کنند5 وبه جهت اعتبار6 همچنان بردار بگذاشتند. وجمعی از ~~مختدرات7 # ~~آل عباس به نزدیک این مزنه9 رفتند وازوی التماس کردند تا شوهرخودمروان- # ~~ابن محمد را شفاعت کند واجازت حاصل کند9 تااو را از دار فروگیرند. او # ~~بدیشان التفات نکرد و التماس ایشان را اجایت نفرمود وگفت: زنان را با ~~آن چه # ~~کار که در میان کارمردان «سخن گویند»11؟ زینب گوید: (چون من)12 نام ~~اوبشنیدم # ~~آن کینه دردل من تازه گشت. راست بنشستم و گفتم: مزنه تویی؟ گفت: آری. ~~گفتم: # ~~خدای ترا سلامت مدهاد وبه رحمت خود نزدیک مگرداناد، شکروسپاس خدایرا- # ~~جل جلاله13- که جاه و جمال ودولت واقبال برتوزوال آورد وترا بدین سان # ~~فضحت ونکال گردانید وثروت تو14 به قلت وعزت تو به مذلت مبدل گشت، # ~~بایادت15 می آید که با آن16 خزاین اهل بیت ما ای دشمن خدای7 چهخواری ~~کردی # ~~در آن وقت که18 از تو شفاعت توقسع کردند درباب انزال19 ابراهیم الامام ~~از # ~~آن چوب پاره، وایشان را چگونه نومید20 از پیش خویش براندی؟ الحمدلله که # ~~ترا به کام خود21 دیدم22 . زینب می گوید : چون من این سخن بگفتم وی ~~بخندید # ~~چنانکه نزدیک بود بهقهقهه، ودرمیان قهقهه23رستهآ دندان چون در شاهوار ~~چنانکه24 PageV03P1192 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0185.png) # ~~اورا بامبالغی1 ثیاب واقمشه و حلی که اضعاف ثمن اوبود به من فرستاد. # ~~فصل- اهل اعتبار وارباباستبصاررا دراین حکایت فواید بسیار وعبرتهای # ~~بیشمار است و دوخصلت ازمکارم اخلاق2 که اقتدا را میشاید، [مختار]2: # ~~یکی- فضل ولطفی4 که زینب در حق فضل فرمود وهر چند کتاب به نزدیک # ~~او مرتبهآ «وخیر جلیس فی الزمان کتاب» یافته بود چون عنوان محبت او از # ~~چهرهآ ms715 فضل خواند5فضیلت اسعاف در آینهآ کرم به چشم بصیرت مشاهده کرد وذل # ~~سؤال اورا به عز توال مبدل گردانید. ونظم این قوافی درتقریر این معانی ~~مقرر # ~~و6 مبین است. # ~~العربیة : # # یا من خمصت بنعمة و کرامة %~% و علو قدر7 قی وفور المال # # ووجدت عن ربالمگارموالعلی %~% فیما ابتغیت تهقق الآمال # # اسعف حوائج من یجیک سایلا %~% و اخصصه من بین الوری بتوال8 # # و استر خواقی فقره متفضلا %~% و امدد علیه قوادم؟ الالضال # # الوسال منک علیه یحر من ندی %~% والله لایشری15 بذل سوال # ~~الفارسیة : # ~~ای آنکه خداوند تبارک و تعالی ### | دادست ترا مرتبه و حشمت و مالی PageV03P1193 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0186.png) # ~~مخصوص کن ازخویش به شکرانهٔ‌ این1مال2 ### | هر ملتمسی را به عطائی و نوالی # ~~تا تشنگی حرص و لهیبش بنشاند ### | در جام کرم به ز سخا نیست زلالی # ~~چون تیر شو از بهر تراش دگران راست ### | گرهست امیدت ز زمانه پر و بالی # ~~در اوج معالی شرف مرد بود جود ### | حرص است حضیضی و دراو بخل وبالی # ~~اقبال نیابد گه جولان زدن خویش ### | بهتر ز فراخی دل مرد مجالی # ~~هنگام مجال5 آنکه نشد ابرعطابخش ### | نام کرم ومجد برو هست محالی # ~~ایام شود ممتثل امر و مثالت6 ### | گر نبودت7 اندر کرم وجود مثالی # ~~نگزارده باشی8 حق سائل به تمامت ### | ور چند بیابد ز تو مالی و منالی # ~~دنیا و هر آن چیز که درجملهآ دنیاست ### | نزدیک خرومند نیرزد به سؤالحی PageV03P1194 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0187.png) # ~~به کمتر از این (به بسیاری)1 راضی بودم ، چون خدای عزوجل2- به شفقت و # ~~حفاوتی که شما را توفیق داد برمن منت نهادوچنان محنتی3 به چنین نعمتی ~~مبدل # ~~گردانید اولا شکر(حق تعالی)4 برمن واجب شد وبعداز آن شکر الطاف شما. # ~~اکتون5 هرچه 6شمارا(درخاطر می آید)7میفرمایید8. مابرخاستیم واز ~~اودرخواستیم # ~~تا با ما موافقت نمود وچندین حجره و سرای9 بدونمودیم تایکی که یهترین ~~همه # ~~بود اختیار کرد. (بفرمودیم تا آن سرای را)10 خالی کردند11 و چندین ~~کنیزک یافرشها # ~~و کسوتها و آنچه زینت مجالس ملوک باشد و ms716 مالا بد سرایهای16 ایشان از ~~اثاث # ~~بیت (وقماش مطبخ وفراش خانه)13 بدان سرای14 بردند. واوراگفتیم15: این ~~سرای6 # ~~وهرچه دراین جاست از آن تست وما بازمی گردیم17 تا چنانکه دل توخواهد ~~بفرمایی # ~~تا پیارایند. و (ما باز گشتیم و او را در آن سرای بگذاشتیم)18. وچون19 ~~باجایگاه # ~~خود آمدیم خیزران گفت: (این زن)24 زنی مهترزاده است از خاندان بزرگ و # ~~دودمان شریف ومدتی درپادشاهی و کامرانی روز گار گذاشته وچندگاه بعداز ~~آن # ~~پتجهزار23 دینار (زر ودویست هزار درم)24 به نزدیک اوبردند و گفتند: این ~~برای # ~~امر ونهی وبخشش وانعام وخیر وصدقه و آن نوع25 تصرف که دل توخواهد فرمای # ~~تادرخزانه نهندو26 آنچه خرج داره27 ووظیفه28آ روز به روز باشدو کلا ~~ومعتمدان ما29 PageV03P1195 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0188.png) # ~~میرسانند. وچونما1 ازاین مهمات فارغ شدیم مهدی در آمد واین حکایت بااو # ~~آغاز کردیم وچون اینجارسیدیم که آن کلمات موحش درروی او (گفته شد)2 واو # ~~به خشم بازگشت مهدی درخشم شد و رنگ بررویش بگردید، گفت: ای زینب # ~~شکرنعمت آفرید گار ولطف موهبتی3 که در حق تو واهل بیت تو ارزانی داشته # ~~است و بردشمنان ظفرداده وخصمان را منکوب ومقهور گردانیده این است که تو # ~~گزاردی. والله که اگراین کار4 کسی دیگربیرون5 تو6 کرده بودی من دیگر با ~~آن # ~~کس سخن (نگفته بودمی)7. پس پرسید که آن8 زن کجا رفت. من بقیهآ حکایت # ~~تقریر کردم. واوخیزران بر آن اعزاز واکرام وموهبت وانعام که درحق ~~اوفرموده # ~~بود محمدتها گفت وپسندیده داشت. وخادمی را که درپیش او ایستاده بود ~~فرمود # ~~که ده هزار دینار(و دویست هزار درم بر گیرو) به نزدیک اوبر وسلام من ~~برسان # ~~وبگو(ی که)11 اگر نه آن بودی که ترا زحمت باشد2 به نفس خود به سلام تو # ~~آمدمی ، (و سروری و بهجتی که به وصول توحاصل است به زبان خود شرح # ~~دادمی)13 و فرمود که اورا بگوی که من برادر توام وبر هرچه حکم من ~~رواناست # ~~وامر من نافذ از آن توهمچنان است و برهرچه ms717 فرمایی و گویی هیچکس را مجال # ~~اعتراض نه14 . وچون خادم این پیغام برسانید اورا دیدم که باخادم می ~~آمد، چادری # ~~ازملحم بر سرافکنده15. مهدی چون اورا بدید لطفهافرمود ودلداریها کرد و ~~لحظهای # ~~بنشست وخوشدل باز گشت. وچون سخن تمام شد زینب گفت: این16 ترابهتر # ~~از کتاب18 است19. پس گفت: امشب کتاب20 نیز به تورسد. و چون شب در آمد ~~PageV03P1196 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0189.png) # ~~وطن رفته1 بود و از اوهیچ خبرنداشتم تا آنگاه که اسحاق2 ابراهیم را ~~وفات رسید # ~~این3 ابوغالب را دیدم روزی که1 درشارعی ازشوارع بغداد میراند5، براسبی # ~~رهوار6 نشسته وزینی بزروستامی پاکیزه برافکنده وجامههای فاخر پوشیده. ~~بروی # ~~سلام کردم و از احوال بپرسیدم. گفت: (یاپسر بیا)7تا بهسرا8 رویم. ~~بااواموافقت # ~~کردم و10 چون بهسرای11 رسیدم (ترتیبی دیدم برقانون مروت و مهتری و آیین # ~~فتو ت وسروری)12، درخواست کردم تااخبار"1 خویش (درایام اسفار)"1 تقریر # ~~کند. گفت: چوق اسحاق ما را طلب کرد ازبیم عقوبت او متواری شدم ومدتی # ~~در آن استتار بودم. عاقبت خائف و مستشعر به ضرورت از بغداد بیرون رفتم ~~تا # ~~به دیار مصر رسیدم و15خواستم که آنجا16 کاری کنم و به شغلی قیام نمایم. # ~~هیچ کس اجابت نکرد17 ومرا شغلی نفرمود18. و خدمتکاران متفرق شدند و با # ~~من بیرون از19 غلامی هیچکس20 نماند، وبه غایت مقل حال و درویش گشتم و # ~~اندک قماشهای و مایحتاجی که بامن بود از ثیاب و غیر آن تمامت بفروختم و # ~~حال21 بدان حد رسید که یک22روز به قوت روز درماندیم23، دوتویی24 که ~~پوشیده # ~~بودم بهغلام دادم که ببر وبفروش. غلام بیرون رفت ومن در آن25 اندیشه ~~متحیر6 PageV03P1197 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0190.png) # ~~بماندم ودرخانه تنها بودم ومیاندیشیدم که دراین غربت و وحدت و تنگدستی # ~~چگونه روز گار گذرانم و از که قرضی کنم، و بیم آن بود که دراین اندیشه ~~سودا # ~~برمن غالب شود و دیوانه گردم1. دراثنای این تفکتر بودم که موشی2 از ~~سوراخی # ~~(که در آن خانه بود)3 بیرون آمد و درستی دردهان آنجا ms718 بنهاد وباز گشت ~~ودرستی # ~~دیگر بیرون آورد، وهم براین نوع میرفت ومی آمد و هرباردرستی دیگر2می ~~آورد # ~~و پهلوی یکدیگر مینهاد تا آنگاه6 که هشتاد درست بیرون آورد، و درستها2 # ~~به8 قطار1 پهلوی یکدیگربنهاد ولحظهای براین درستها بغلتید و بازی کرد؛ ~~و من # ~~می نگریستم10 وخاموش میبودم تا11 درستی دردهان گرفت و باز در سوراخ ~~برد. # ~~من برخاستم ودرستهابر گرفتم. وغلام باز آمدو طعامی12 بیاورد. (چون ~~از)13 طعام # ~~خوردن14 فار غ شدیم غلام را فرمودم که برو تیشهای بخر. [گفت تیشه چه # ~~می کنی ؟]15 من حال بااو شرح دادم و گفتم : میخواهم که6 سوراخ موش # ~~بشکاقم ، باشد که17 چیزی دیگر بیابیم18. غلام برفت و تیشه بیاورد. ~~سوراخ # ~~موش بشکافتم تا19 برسیدم20 به انایی21 ازسفال پراز زر22، بیرون23 ~~آوردم24 و # ~~آن25 موضع را26 راست (وهموار)27 کردم چنانکه کسی گمان تبرد، و زر را ~~PageV03P1198 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0191.png) # ~~و دوم- اکرام واعزازی که امیر المؤمتین1 مهدی و خیزران درحق مزنه که # ~~منکوحهآ مروان بود فرمودند وبه عداوت قدیم ودشمنی دیرینه التفات ~~ننمودند. و # ~~در اثنای این منظوم علو مرتبت بدان خصلت معلوم میشود. # ~~العربیة : # اذا رایت عدوا بعد دولته %~% فی تکتة بین عأهات وآفات # احسن الیه ولاتذکر اساء له %~% کفاهما نال من سوء المکافات # ~~الفارسیة : # ~~مکن در حق دشمن جز2 نکویی ### | چو کار افتاده و بیچاره دیدی # ~~گر او بد کرد و از3 بد کردن او را ### | ز خان ومان خویش آواره دیدی # ~~تو هم گر بدکنی افتی بدین روز ### | تموداری از آن پتیاره دیدی # ~~بسا کس را که بعد از شادمانی ### | ز بد فعلی او غمخواره دیدی # ~~ولی بندیش تا در چمله عالم ### | ز نیکی برکسی بیغاره دیدی4؟ PageV03P1199 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0192.png) # ~~نکویی بهر دولت راست باره ### | تو محکمتر از این یکباره دیدی1؟ # ~~درین یکباره گر برجی بر آری ### | همه کام دلسی یکباره دیدی # ~~ببین تا هر کرا اندیشه بد بود ### | ز پودا دولتش یکتاره دیدی # ~~ز حیری3 کو چنین بیچاره گشتست ### | تو باری خویش ms719 را صد چاره دیدی # ~~العکایة الثانیة عشر2- با قطائی5 گوید که درعنفوان شباب وریعان حداثت # ~~(من و)6 جمعی از اتراب واصحاب به دیوان (اسحاق بن)7 ابراهیم الطاهری # ~~میرفتیم [و کتاب آن دیوان (را) تحریرمی کردیم]8. (ومن)9 از جملهآ کتاب ~~چوانی # ~~را ملازمت نمودم10 که کینیت او ابو غالب بود و11 خلقی جمیل و سیرتی ~~پسندیده # ~~داشت. مگربعضی از آن کاتبان به تزویر براتها نوشته بودند وعلامات ~~وتوقیعات # ~~کرده ومالی گرفته. واسحاق بر آن وقوف یافت. بعضی را فرمود ~~تابگرفتندودستها # ~~ببریدند (وزمرهای بگریختند)12 وبرایشان ظفرنیافت. و از آن چمله که ~~بگریختند # ~~یکی ابوغالب بود که من اورا ملازمت مینمودم وسالهای بسیار این ابو غالب ~~از PageV03P1200 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0193.png) # ~~وز عیوبی که در بدان باشد # ~~برکه باشد خیانتش عادت # ~~عائن ودزد هر کجا باشد2 # ~~از بلاترس مرد، در دو جهانن # ~~بعنی این سخن متین2 آمد PageV03P1201A # ~~بتر1 از دزدی و خیانت نیست # ~~خون ومال ورا صیانت نیست # ~~در دو گیتیش جزاهانت نیست # ~~جز خدا ترسی و دیانتنیست # فرچه در لفظ او متانت نیست PageV03P1201B # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0194.png) # الباب الثالث عشر # من نالته1 شدة فی هواه ففرجه الله عنه و ملکه مناه ### | باب سیزدهم # درحکایت]2 حال جماعتی که مدتی3محنت و شدت عشق4 کشیدند و # ~~عاقبت در کامرانی وشادمانی به مراد دل رسیدند. # الحکایة الاولی من الباب الثالث عشر- عمروبن دویرة الشحمی رابرادریبود # ~~که بردختر عسم خود عاشق شده بود وهوایاو بردل وجانش مستولی گشته6. همه # ~~روز گرد در7 خانهآ او می گشت و همه شب سربر آستانهآ او مینهاد8؛ به ~~دیده جز # ~~خیال او نمیدید وبه دل جز وصال او نمیاندیشید. وپدر آن9 دختر14رضا نمی- # ~~داد که میان ایشان مناکحت و مواصلت باشد، واز آن سبب که او ذکردختر11 ~~او PageV03P1202 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0195.png) # ~~وزن کردم هفتهزار دیناربود. حال من بدان زرنیکو شد وچون خبرموت اسحاق # ~~محقق گشت (باز به)1 بغداد آمدم وبدان مال ضیاع واسباب خریدم وثمرات و # ~~ارتفاعارت آن اسیاب بسیار گشت و امروز در رفاهیت و آسایش تمام روزگار ms720 # ~~می گذرانم و توبه کردم که بعد3 از این خدمت هیچ3 مخلوق نکنم. # فصل- در4این حکایت دوفایده حاصل میشود5: # بکی - حسن عاقبت6 صبرو وثوق عاقل به خفایای7 لطف باری -تعالی- # ~~که چون محنت کارافتادهای به نهایت برسد بههمه حال ناگاه8 کاراو به نزول ~~آیت # ~~شادی ساخته گردد. وچون بلیت صاحب واقعهای به غایت انجامد لابد10 رایت # ~~دولت او در ازالت آن شد ت افراخته شود، چنانکه ابوغالب را که حرمان ~~براو11 # ~~غالب بود دریکساعت فقر به غنا12 ومحنت13 به دولت مبدل گشت که از درجهای # ~~که بریک جوقادرنبود پایهآ اوبه مرتبهای رسید که هفت هزار دینارسرمایهآ ~~او گشت. # ~~ویرصحت این معانی این ابیات گواهی میدهد. # العربیة : # با2یها14 الممنو صبرا %~% لگل کریهة امد وغایة # واربا یکون الی التناهی %~% بلاة الهر ا3 بلخاگنهایه15 PageV03P1203 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0196.png) # ~~[الفارسیة]: # ~~مکن ای دوست جزع در محنت ### | ورچه رنج تو به غاییت برسد # ~~صبر اگر می برسد محنت نیز ### | برسد چون به نهایت برسد # ~~و دوم - قبح خاتمت خیانت و وخامت عاقبت، بی امانتی و شوهی # ~~صحبت بدان7 که اگر نه آن سبب بودی8 آن جوانمرد را مدتها در غربت # ~~مستمند وبیچاره [ و ازخان ومان]9 آواره نبایستی بود. واین ابیات اشارت ~~بدین # ~~معنی می کند. # ~~شعر15: # # ان الخیانة للخون مذیة %~% و محلة فی قلبه الاحزانا # # ومزیلة عنها الیها و1امجده 12 %~% و مسیئة من امره مازانا # # واری الامانة غادة تعوی13بها %~% فیما ترید14 امانیا و امانا # # فاختر لنفسک منهماهاماشئعه16 %~% لابد ان تجزی17 به وتدانا # ~~الترجمه18 : # # از خصالی که هست(نیکان را)19 %~% هیچ خصلت به ازامانتنیست PageV03P1204 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0197.png) # ~~برزبانمیراند و اظهار عشق ومود ت اومی کرد میرنجیدو انفت واستنکاف می ~~نمود # ~~تاعاقبت غضب وحمیست اورا بر آن باعث آمد که باخالدبن عبد الله القسری1 ~~که # ~~امیرعراق بود شکایت کرد که برادرزادهآ من بامن2 شرط ادب در حسن جوار2 # ~~نگاه نمیدارد و به تهور وتهتک4 حرمت5 هتک ستر6 حشمت می کند و پیوسته # ~~به کلمات موحش و الفاظ موذی مرا میرنجاند. خالدبن عبدالله بفرمود ms721 تا ~~مدتی # ~~آن جوان را بدین جنایت7 محبوس گردانیدند و (بعداز آن)8 زمرهای از ~~مقربان # ~~خالد درباب اوشفاعت کردند9. خالد اورا اطلاق فرمود، بعداز آن که متقبل ~~شد # ~~که باسر آن جرم نرود. و چند گاه به اضطرار2 حلم و وقاررا کار فرمود و ~~از بیم # ~~ملامت عافیت و سلامت اختیار کرد و11 روزی چند پای از کوی دوست باز12 # ~~گرفت ودست از دامن قلاشی بداشت و زبان13 از ذکر او به ناکام درکام کشید ~~و # ~~باخویش14 گفت15. # الفارسیة16: # رفت آنکه هرشبی به بر یار رفتمی ### | نزدیک آن ستمگر عیار رفتمی # چون ماهتاب در ره روزن خزیدمی ### | چون آفتاب برسر دیوار وفتمی PageV03P1205 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0198.png) # ~~گاهی چوخاردشت1 بر آن2گل نشستمی ### | گاهی چوگیل دوپای پراز3خاررفتمی # ~~چون به تجلد وخویشتن داری این مقدار که6 زبان ملامت متعرضان کوتاه # ~~شود7 حلم و بردباری راکار فرمود، بار دیگر نایرهآ عشق اشتعال یافت و در ~~قاعدهٔ‌ # ~~صبر اختلال پدید آمد. عشق فریاد می کرد که عافیت بامن دریک سلک منتظم ~~نشود8، # ~~وسلامت تظلم میداشت که من باهوی دریک آب وهوا نشوونما نیابم9 ومحبت # ~~به زبان10 شوق این حجت تلقین می کرد. # ~~شعر11 : # # مهلا قدیعک لایزول 12 عن الحشا %~% برح الهوی بملامة12 العدال # # ما بال فلبی لایبالی فی الهوی %~% احدا ولایر جو14 فراغ البال # # بالی هوی5اواللوم لیس بصحة %~% بالی و یبخل منه شخص بال16 # ~~(و روزگار «به زبان حال این غزل»17 به گوش دلش فرومیخواند)18. # ~~الفارسیة : # ~~با سلامت راست ناید کار عشق ### | بی ملامت19 کی بود تیمار20 عشق # ~~عافیت گرچه متاع قیمتی است ### | بیخریدار است در بازار عشق # ### | 12- بتاء بی نقط PageV03P1206 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0199.png) # ~~هر که اندر عشق اندیشد زسر ### | نیست سرش1 محرم اسرار عشق # ~~بس سر گردنکشان کزتن2 فتاد ### | در طناب آرزو بخردار عشق # ~~جان اگر مقدار دارد پیش تو ### | نیست بس معلوم تو اسرار عشق # ~~عشق را گر عار میداند کسی ### | عاشقان را فخر باشد عار عشق # ~~همچو بلبل کن3 فغان گر هیچ هست ### | در مشامت ms722 بویی از گلزار عشق # ~~یاچو4 گل خندان سرو تن کن فدا ### | یا زپای دل برون کن خار عشق # ~~هرکرا کعبه خرابات هواست ### | به ز سجاده بود زنار عشق # ~~کم طلب ازعشق کام دل که فیست ### | این5 بضاعت تعبیه دربار عشق # ~~هست بام این هوس بی6 نردبان ### | در گذر زین از2 سر8 دیوار عشق # ~~شادمانی راه کی یابد در او ### | بر در دل چون زدی مسمار عشق PageV03P1207 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0200.png) # القصه سورت عشق چون غالب شد استما ع سورت ملامت رامجال نماند. # ~~وچون غوغای هرا به بازار دل بو آمد بضاعت عافیت و سلامت را تاراج کرد. # ~~عاقبت هیجان شوق و التیاع که ازلوازم دل بازی است1 اورا بوجان بازی ~~حامل # ~~آمد3 ناگاه شبی از سر سربر خاست وپای درراه نهاد ودست از آستین چرأت ~~بیرون # ~~کرد وسر از گریبان جسارت بر آورد وبه رهنمایی2 شوق وقلاوزی دل به ~~سربالین # ~~آن دل گسل رفت وچون قضا دربستهآ اورا مانع نشدوچون قدر دیوار اورا ~~ازمراد # ~~حایل نیامد با خود اندیشید که اگرپنهان بوسی بر آن5 لب توانم زد و ~~آشکاراجان # ~~بدان جنایت6 ازمن بستاند7 شاید. و می گفت. # شعر8: # زین سان که فرو بردم دندان به لبت ### | خواهم دادن ملک دوگیهان9 بهلبت # جانم به لب آمد به لبم10 بوسی ده ### | ورنی بدهم درهوست جان به لبت # ~~وهنوز (معشوق را از عاشق)11 و محب را از محبوب خبر نبود که پدر معشوق # ~~که عم عاشق بود خبریافت و اورا بگرفت وجمعی ازهمسایگان حاضر12 کرد تا # ~~بر آن حال وقوف پافتند وبه نزدیک خالدبن عبدالله رفت و بروی دعوی کرد ~~که # ~~به دزدی به سرای من آمده13 است ، وجساعتی (بر آن جمله)14 گواهی دادند. # ~~خالد از آن جوان پرسید که درشب در15سرای اوبی اجازت به چه مهم رفته ~~بودی؟ PageV03P1208 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0201.png) # ~~باب سیزحهم # ~~او اضافت1 فضیحت به محبوب روا نداشت و برخود به دزدی گواهی داد- و2 # ~~خالد عزیمت آن کرد که بفرماید تا3 دستش ببرند ms723 . برادر او عمروبن دویره ~~ازاین # ~~حال خبریافت ، رقعهای4 به خالد (بن عبدالله)3 نوشت و این ابیات در آن ~~(درج # ~~کرد). # شعر7: # # اخالد (والله قده)9 او طئت10 عشوة %~% وما العاشق المظلوم فینا بسارق # # اقر بمالم یأقه غیر11 آنه %~% رای القطع خیرا من قضیحة عالق # # و لولا الذی قد خفت من قفع کفه %~% لالقیت فیامر لهم غیر ناطق. # # (و لولا الذی فی قلیه حل قلبها %~% تکن انت تجلو الکرب عن قلب 12 ~~واهق)13 # # اذا بدت14 الغایات فی السبق اللعلی %~% و انت این عبدالله اول سابق # الفارسیة15: # خدای داند خالد که هست محض دروغ ### | هر آنچه با تو از این نوع کردهاند انها PageV03P1209 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0202.png) # ~~جوان عاشق مظلوم را مگو دزدست ### | که هست بی دل محزون قرین رنچ و بلا # ~~مقر شدست به جرم نکرده ازپی آنک ### | روا نداشت که معشوق او شود رسوا # ~~وگرنه ترس من از قطع دست او بودی ### | تکردمی به سخن راز عاشقان پیدا # ~~مسایقت کن در هفواین گنه1 که به فضل ### | براهل مکرمت وجود هست سبق ترا # خالد چون رقعه برخواند یکی2از موالی خویش2را4 فرمود5 تا6 از حقیقت # ~~حال اورا7اعلام کند. (آن موالی بحث وتفتیش تمام8 به چای آورد وصورت ~~حادثه # ~~معلوم گردانید واعلام کرد)1. چون خالد بدانست که حق به دست عمروبن ~~دویره # ~~است وبرادر10 او از تهمت11 دزدی12 مبراست وبه محنت محبت ملقی بقرمود # ~~تاپدر دختررا حاضر کردند13 وفرمود که (دخترخویش)14 را15 به برادر ~~زاده16 به # ~~عقد شرعی بدهد17. پدر دخترامتنا ع نمود و گفت که18او کفو دختر [من]19 ~~نیست. # ~~خالد گفت : گفو دختر تست و برادر زاده20 ، و21، قطع دست خویش22 روا # ~~داشت و هتک ستر او چایز23 ندید و اگر تو اجازت ندهی"2 من بی رضای تو ~~PageV03P1210 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0203.png) # ~~ایشان1 را2 نکاح کنم. پدر دختر جز انقیاد و امتثال چاره ندید. آخر ~~کاراجابت # ~~کرد و خالد مهر از خاصهآ خویش بداد و آن جوان به نام عاشقی معروف شد و # ~~تا آخرعمرش3 همه4 بدان ms724 نام5 خواندند. # فصل - واین حکایت بردوخصلت ازخصال حمیده و دوخلت6 از خلال # ~~گزیده7 ارشاد می کند: # یکی - خود را پردهآ اسرارمعشوق گردانیدن و نقاب راز محبوب داشتن # ~~و از سر سر برخاستن (و سر یار را از افشا نگاه داشتن)9 چتانکه آن عاشق # ~~به قطع ید خود راضی شد وهتک ستر معشوق روا نداشت10 ، لاجرم از # ~~آن وفاداری برخورداری دید و چون از11 دوستی او از سر دست برخاست # ~~برمقصود مراد خود دست11 یافت. و دراین2اقطعه14 و رباعیات این معنی ~~(موزون # ~~است)15 . # العربیتة16 : # انی و ان یغلب علی جفون %~% لم ابد سری17و الجنون فنون # لولا الدموع وصفرة فی وجنتی %~% لم یفش سر فی الحشا مکنون # (أشیع18 سرالحب من خوف الردی %~% حتی یحق علی العبیب ظنون)19 # (لا والذی خلق الممات منجیا %~% و محققأ ما عتدکم مظنون)25 # و منون من ریب المنون تخلصوا %~% ومنونهم عن خطیهم معنون]21 PageV03P1211 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0204.png) # ~~الرباهیة : # ~~ای کرده چوخورشید رخت جلوه گری ### | شاید که1 به چشم لطف درمانگری # ~~چون شام سیه گلیم با دام اگر ### | چون صبح کنم راز ترا پرده دری # ~~الرباعیة2: # ~~خصمان تو تا از رگ من خون ریزند ### | هر[چند]2 چو4 نیشتر شده سر تیزند # ~~بر راز تو پرده دار باشم چون در ### | ور بر در تو چو پردهام آویزند # ~~[الرباعیة]9: # ~~خصمان تو6 گر7 تیغ و سپر بر گیرند ### | پردهآ راز ما مگر بر گیرند # ~~داز تو برون نباید از حقهآ دل ### | وربیست8 رهم چو حقه سر9 بر گیرند # ~~و10 دوم - درحق دلداده عنایت فرمودن و بر درد دل محنت زدگان # ~~بخشودن11 ودر آنچه کار افتادهای به مراد12رسد سعی جمیل میذول داشتن ~~چنانکه # ~~خالدبن عبد الله القسری13 با آن جوان عاشق کرد. و ایز ابیات بدین12 ~~معنی PageV03P1212 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0205.png) # ~~تحریض1 می کند. # ~~[العربیتة]2: # # (ایامن ملکت الامر فی الناس ارحم %~% علی عاشق صب حزین متیم # # له کا للظی3 فی القلب نارمن الهوی %~% و دمعته ماه له حمرقالدم # # یهوت و یحیی من تباریح شوقه %~% رجاء4 و یأسابین5 عرس6 ms725 و ماتم # # علی نفسه کیلاینوح7 یسره8 %~% یقرو بذنب و هولیس بمجرم # # اعنه و عاون فی حصول مراده %~% کما قیل قدما ارحم الناس ترحه)9 # ~~[الفارسیتة]10: # ~~سیرت عدل و سنت کرم است ### | بر دو دلداده رحم فرمودن # ~~قصب سبق در حق ایشان ### | از زمانه به لطف بر بودن # ~~خویشتن را ز دستگیری خلق ### | بر %~% زبان فعال بستودن # ~~زنگه انده به صیقل شادی ### | از دل زنگ خورده بزدون # ~~محنت عمر کاه کم گردد ### | طربجانفزای بفزودن11 PageV03P1213 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0206.png) # ~~راحم هر ستم رسیده شدن ### | ول ده هر ضعیف دل بودن # ~~گنه1 بی دلان ببخشیدن7 ### | بر دل عاشقان ببخشودن # ~~عادت خود کن4این خصال که هست ### | جز ازین جمله باد پیمودن # ~~رنج اگر برنداری5 از دل خلق ### | نتوانی ز دولت آسودن # ~~الحکایة الثانیة6 من الباب الثالث عشر - مؤلف کتاب الفرج بعد الشدة ~~چنین # ~~گوید که ابوالحسن7 بن میمون الافطس که وزیر متقی بود (بامن)8 حکایت کرد # ~~که9 درابتدای10 حال11 که امیرالمؤمنین المقتدر بالله12 مرا کتابت فرزند ~~خود13 # ~~متقی و والدهآ اوفرمود بر کنیز کی مغنیه (عاشق شدم)14 چنانکه همگی دلم ~~سودای # ~~اوفروگرفت15 . متوسطتان و دلآلان درمیان کردم تااورا به جهت من16 ~~بخرند17. # ~~وچون18 در تعلیم گاه (غنا من سماع)19 او میشنیدم2 و به نظارهآ دیدار ~~او21 می- # ~~آسودم او را (احوال من)22 معلوم شده بود و برمضمون دل من وقوف یافته ~~واز # ~~جانب او نیز میلی با دید23 آمده. القصه چون میانجیان24 ما25 سخن26 ~~گفتند مالک PageV03P1214 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0207.png) # ~~اوبه کم ازسه هزار دینار بها راضی نشد1 ومرا این قدر استظهار بود، و ~~میتوانستم # ~~که وجوهی ترتیب کنم و در آن وجه (که در کدخدایی2 نشاط روشنتر از آن ~~وجه3 # ~~نبود)4 مصروف گردانم5 ، با خود اندیشیدم که (چون تمامت دستگاه)6 من2 ~~این # ~~مقدار8 است9 شاید10 که بعدازبیع ملالت11 حادث شود و ندامت12 روی نماید ~~و # ~~اگرخواهم که اورا بدین مال بازفروشم نخرند فی الجملهعشوهآ طبیعت بخریدم ~~و # ~~درخریداری او تأنی نمودم وبدان13 اختصار کردم که هرروزی14 بیامدمی15 و ~~به ms726 # ~~نظارهای از او16 قناعت نمودمی. وچون کسی دیگر ازنفاست ذات و کثرت قیمت # ~~اواز سرزر بر نمی خاست و پای خریداری فراپیش نمینهادطمع خام بر من ~~سوخته خرمن # ~~مستولی شد، با17 این سوداپختن18 که ممکن گردد که ارزانتربخرم. ~~ودایمأمراقبت احوال # ~~اومی نمودم واز دوربه دیداراومی آسودم. ومدتی براین بگذشت19 . من 2 یک ~~روزاز # ~~نزدیک او باز گشتم و(آنشب)21 عزیمت بر آن مصمم گردانیدم که فرداالبتته ~~به چندانکه # ~~گوید بخرمو ترک صرفه و تصرف گیرم. روزدیگر22 نخاس23 را آواز دادم و ~~گفتم آن24 # ~~بیع را به اتمام رسان که بعد ازاین به هربها که گوید خریدارم25. گفت ~~دیروز26 # ~~همان لحظه که تو باز گشتی کسی27 ازسرای امیرالمؤمنین28 آمد29 و آن ~~کنیزک20 PageV03P1215 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0208.png) # ~~(و از جواری مغنیات هرچه درشهر بودندابه خدمت او بردند و ازمیان همه ~~اورآ # ~~وچند کنیزک دیگررا اختیار کرد و)2بخرید . چوذ5 بشنیدم عالم برچشم من ~~سیاه # ~~شد و روز روشن درنظر من تاریک نمود و(بیهوش و)6 مدهوش ومتحیروسر گردان # ~~بماندم. وچون7 وسوسه8 برخاطر من مستولی گشتانوحه وزاری آفازنهادم واز # ~~تغافلی:1 که درکار او گرده بودم وتساهلی11 که در خریدلری او نموده ~~بودم2 # ~~پشیمان گشتم. و12 مترجم14 کتلب می گوید که این فزل ورباعی (میشایست که # ~~در آن حال ورد زبان او شدی)15 از گفتهآ من (که با حال او)4ا نیک مناسب7 # ~~مینماید19 : # ~~[الغزل]19 : # ~~باز این چه گناه بید که من کردم ### | قصد دل و جان خویشتن کردم # ~~خود را چو مه نو ازغم آن مه ### | انگشت نمای مرد و زن کسردم # ~~از دست بدادم آستینش را ### | نا بر خود پیرهن کفن کردم # ~~خود کرده چوهست درد بیدرمان ### | ازکس گله چون کنم که من کردم ؟ PageV03P1216 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0209.png) # ~~الوباعیة1 : # ~~ماهی که سزد که جان بر او افشانی ### | از دست بدادمش بدین آسانی # ~~سیمین براو به زر به من می دادند ### | اتدر غلط اوفتادم از ارزانی # ~~[الرباعیتة) : # ~~چون آمدم از هجر جهان سوز به جان ### | یچویم وصل آن دل افروز3 به ms727 جان # ~~چیزی که زجهل دی به زر نخریدم ### | گزیافت شود میخرم امروز به جان # ~~وکار بدان حتد رسید که از گریه وزاری و نوحه وفریاد به هیچ کار دیگر ~~نپرداختم # ~~وبه هیچ مصلحت ازمصالح (اسباب وسرای) خویش و از6 اشغالی که به من # ~~مفوض بود از کتابت7 متقی و والدة او مشغول نتوانستم بود و آن کارها همه # ~~أمهمل ومعطل بماند واختلال بدان راه یافت. ومن روزوشب درصحراهاطواف # ~~می کردم8 و نه می خفتم9 [ونه می آرامیدم]10، ونه میخوردم11 ونه می ~~آشامیدم12 # ~~ونه به سرای خود13 و نه به سرای متقی میرفتم. و چون چندروز بر آمد متقی # ~~(به طلب من فرستاد)15 واز مهمات خویش16 و مصالح17 اقطاع وضیاع بامن ~~PageV03P1217 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0210.png) # ~~سخن می گفت1 ومن2 چون مستغرق3 اندیشهآ (آن کنیزک)4 بودم5 سخن اوراء فهم # ~~نمیتوانستم7 کرد8 وبه نوعی دیگرجواب می گفتم. اوچون حال من مشاهده کرد # ~~موجب آن پریشانی و حیرت1 (بازپرسید)11. صورت حادثه چنانکه بود تقریر # ~~کردم وبگریستم و ازوی التماس کردم که از پدر درخواهد تا12 کنیزک را به ~~من # ~~حضرت امیرالمؤمنین عرضه نتوانم داشت15. اندوه من به سبب نومیدی که از # ~~او یافتم زیادت شد وحیرت وضجرت افزون گشت و16 این خبر به والدهآ متقی # ~~رسید و17فرمود تا مرا18 نصیحت کردند . ومن از وی التماس کردم که با # ~~امیر المؤمنین درتحتمیل مراد من سخنی19 گوید وطریقی سازد که من به ~~مقصود # ~~رسم. مادرمتقی را از آن روی که دل زنان ضعیفتر20 باشد برمن رقت آورد ~~و21 # ~~وعده کرد22که با سیده که مادر مقتدربود در این باب کلمهای23 گوید. و ~~بعد از # ~~آن که این کلمه عرضه داشته بود پیغام فرستاد که آن سخن باسیده گفتم ~~وازوی # ~~دراین باب (توقع عنایت)24 کردم. فرمود که25 از آن مرد که عشق بردل ~~اومستولی # ~~است عجب نیست اگر26جنس این محالات27 برخاطر او گذرد که28 عشق دیدهآ ~~PageV03P1218 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0211.png) # ~~بصیرت1 اورا نابینا گردانیده2 است (و در)3 منهج صواب نمیبیند، اما (عجب ms728 ~~از # ~~قومی باشد)3 که با5 خلیفه گویند6 که کسی7 بر کنیزک8 تو عاشق است وترا ~~برای # ~~دل او ازسرآن کنیزک برمیباید خاست. و9چون10 (این11 خبر12)13 ~~رسانیدندقلق # ~~واضطراب من زیادت شد12 و از ارکان دولت مقتدر ومقر بان حضرت او چون # ~~وزیر15 و(غیراو از)16 ندما وحجاب وکتاب و قواد17 وامرا هیچکس18 نماند # ~~که من حال خود بروی19 عرضه نداشتم وتضر ع وزاری ننمودم ودراسعاف مراد # ~~و حصول مقصود ازوی"1 یاری نخواستم . بعضی بر"1 حالت وسخن22 من # ~~انکار مینمودند وتوبیخ وسرزنش میفرمودند وبعضی تهدید و وعید وزجر و # ~~تخویف زیادت می کردند ومی گفتند: (اگرخلیفه)25 براین26 اطلاع یابد که ~~توذکر # ~~یکی از اهل22 حرم اوبرزبان میرانی به خون ریختن18 توفرمان دهد (و ~~دم29تو # ~~هدر گرداند30)31. وبعضی را برمن رحمت می آمد32 وبه لطف ملامت می گردند # ~~و2 صبر میفرمودند و بعضی (نصیحت می کردند34 و)35 به مواعظ تسلتی ~~میدادند PageV03P1219 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0212.png) # ~~وبیشتر آن1 بود که مرا ضحکه2 ساخته بودند3 وطنز واستهزا عادت کرده. ومن ~~در # ~~این میان از (خدمت مخدومان4)5 بازماندم و ازمحل و رتبت خود بیفتادم و ~~کار # ~~سرای6 وضیعت من خلل پذیرفت ومتقی ومادر اوچون کارهای خود نامضبوط (و # ~~گذاشته)7 دیدند کاتبی دیگر طلب کردند تامنصبمن بدو(مفوض گردانند)8 و9 ~~خبر # ~~به من رسید. ومن چون1از کنیزکنومید شده بودم وهمهدرها زده وبههمه ~~کویهافرو # ~~رفته و ازهر کس (ملامت ونصیحت12)13 شنیده من خویشتن14 را نیز ملامت ~~کردم # ~~وگفتم: حصول آفچه مطلوب ومراد است ناممکن و (مستحیل است و)15 اگربه # ~~صرف16 (وعزل)17 مبتلاگردم بعداز آن18 جز(صفع وضرب و)19 نکبت ومصادره # ~~و20 ضیاع1 آضیاع ومال وجاه چیزی دیگر نبود، واگر22 خریدن23 کنیزک آن ~~روز # ~~میسر شده بودی24 تا25 این غایت26 ملول نشده27 بودمی، اکنون چون میسر ~~نشد # ~~بی آنکه امیدی یافایدهایل حاصل شود خود28 را دشمنکام گردانیدن وجاه ~~ومال از # ~~دست دادن29 وجهی ندارد. بدین طریق خود را پنددادن گرفتم وعقل و شکیبایی # ~~باخود آوردم30 و دلوتنرا برصبر و تسلی رام گردانیدم. وبامداد پگاد ms729 به31 ~~بهسرای # ~~متقی رفتم و به32 تدبیر امور (مشغول شدم)33 و تلافی و تدارک اختلالی که ~~در34 PageV03P1220 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0213.png) # ~~گنشته رفته بود آغاز نهادم. وچون مرا دیدند1 باحلم ووقار، و1 تهتک ~~و3تغافل و # ~~عشق وجنون4 و وسوسه ترک کرده و به تأنی و تفکر در کارها تأمل می کردم ~~خوشدل # ~~گشتند و گفتند این دوستر داریم که تو به شغل خویش5 مشغول باشی و ~~(مارا)6 # ~~(این کار به7)8 بیگانهای1 نباید فرمود. من2 از گذشته عذر خواستم ودرحال ~~به # ~~کفایت مهمات مشغول گشتم و در مستقبل به جدکاری وعده دادم. و مدتی براین # ~~نسق میبودم وبه عقل و تدبیر درامور ایشان نظر می کردم تا یک روز مرا ~~شراب # ~~خوردن آرزوکرده و مدتها بود تا ترک شراب11 کرده بودم و (از آن12 اجتناب # ~~نموده و)13 به تجر ع کاس غصهوجام حیرت قانع گشته و از سکر ~~شراب(برمستی)4 # ~~عشق وجنون15 وسودا اختصارکرده. وچون آن16 تقاضا برخاطر مستولی شد17 # ~~مجلسی18 مرتب گردانیدم و اخوان صفاویاران باوفا19 ودوستان صادق20 ~~وهمنشینان # ~~(موافق وندیمان دیرینه وحریفان قدیم)21 را آوازکردم23 و آن روز به عشرت ~~و # ~~طرب مشغول گشتم، اما ازخوف آنکه نباید که نایرهآ عشق که اندک مایه ~~انطفا23 یافته # ~~است مشتعل شود وهیجان شوق را که به تکلف تسکینی دادهام تهییجی24 باشد، # ~~ازسماع غنا و حضور مغنیان احتراز25 نمودم. و آن روزبه محادثه وملاعبهآ ~~نردو # ~~شطرنج ومطالعهآ کتاب فرا سرآوردیم26 و27 تا نماز خفتن ازمجالست اصحاب ~~PageV03P1221 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0214.png) # ~~ومؤانست احبلب (متمتع بودم)1. و2 بعدازعشا که3 ایشان متفرق گشتند4، من ~~تنها # ~~بماندم. هوس دلارام به حدی غالب شد که [دردل] آرام نگذاشت وخیال دوست # ~~در دیده6 چنان استیلا یافت که خواب را جای نماند. # ~~الرباعیة]2: # ~~در دل بجز از هشق ولارای نماند ### | در سیته بجز مهر غم افزای نماند # ~~در دیده خیال دوست مستولی شد ### | زان گونه که خواب را دراوجای نماند # ~~[من در آن تنهایی خواب (ازچشم)8 خود9 باز گرفته10 بودم و بیداری از # ~~چمشم ms730 عاریت گرفته. وچون آن آتش در دیده11 افروخته بود بدان جانب12 ~~هرلحظه # ~~آب ریخته برسر13 میداشتم (ومی گفتم)14. # ~~الرباهیه : # ~~قا افتادم15 درین عذاب از چشمم ### | خون میریزم به جای آب از چشمم # ~~(خونی که)14 ز17 آب چشم من ریخته شد # چون اشک روان گریخت آب از چشمم0] ### | - از(ت) PageV03P1222 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0215.png) # ~~چون پارهای ازشب بگذشت ناگاه جمعی بیامدند1 و در سرای2 سخت (و به # ~~هیبت)2 بزدند. دربان پرسید که2 چه کساند5؟ گفتند: خادمانند6 ازیمرای ~~امیر المؤمنین # ~~می آیند2 - من چون (ذکر امیرالمؤمنین وخدم)8 بشنیدم9 به غایت بتوسیدم و # ~~خوف1 بومن غالب شد و شک نکردم11 که این1 خبر به گوش امیرالمؤمتین # ~~رسیده است وبرمن متغیر گشته13 و گفته که چنین کس14 کتابت اهل حرم15 و ~~کودک # ~~نابالغ را نشاید و بروی اعتماد نتوان کرد16، و17 فرستاده است18 تا مرا ~~بگیرند و # ~~تعریک و تأدیب فرمایند. بر19 خاستم بر آن عزیمت که به دری دیگر بیرون ~~روم. # ~~وچون به صحن سرایرسیدم خادمان («را دیدم که21» در آمدند)22، وشتری23 با # ~~عماری باایشان بود24 و شمعها افروخته در پیش می آوردند. و آن کنیزک را ~~که # ~~معشوق من بود دیدم25 بر آن صفت که ماه (منیر ناگاه)26 درشب تاریک27 ~~طلوع # ~~کند پا آفتاب رخشان از حجاب28 بیرون آید از29 عماری بیرون آمد و کنیز ~~کی # ~~دیگر درخدمت او. ویکی از آنخادمان گفت: خداوند ما امیرالمؤمنین ~~تراسلام20 # ~~میرساند ومیفرماید21 میلی که ترا بدین32 کنیزک افتاده بود به گوش من ~~رسید23، PageV03P1223 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0216.png) # ~~برتو رحمت نمودم وشفقت فرمودم1 واین کنیزک را باهرمال وقماشه2 و چیزی1 # ~~که بدو4 تعلق گرفته بود به توبخشیدم. و اورا بگذاشت وبیرون رفت. ~~وچندشتر # ~~با6 بار در آوردند از صنوف ثیاب وفرش و اوانی که به جهت7 کنیزک ترتیب # ~~کرده بودند و درسرای امیرالمؤمنین بدو داده. وخادمان باز گشتند ومن دست ~~او # ~~گرفتم9 و بدان مجلس که آن روز مرتب کردهبودیم بردم. و10چون مجلس آراسته # ~~دید11 گفت: ترا بی من [سر]17 شراب ms731 خوردن وسر13 تماشا بوده است و ازمن # ~~به صبر وسلوت خرسند14 شدهای15 . سو گندها خوردم که تابه فراق تو ~~مبتلاشدهام # ~~بیروناز16 امروز شراب نخوردهام و حال چنانکه بود بااوشرح دادم وازوی12 ~~سبب # ~~حالی که مفضی18 بود بدانسعادت19 درخواست20 کردم. گفت: بدان که امیر ~~المؤمنین # ~~مرا از آن وقت باز که خریده بود ندیده بود وپیش خویشتن21نخواندهالا ~~امشب. # ~~و چون سید ه مادر مقتدررا از حال تو خبر شده بود وبرضمیر تو ~~وقوفیافته22در # ~~این روزها مرا بهخدمت خویش23 خواند و[از]24 التماسی25 که مادرمتقی ~~درباب # ~~تو26 از وی کرده بود27 اعلام کرد (وازمن)28 آنچه میان من وتوبود ازمحبت ~~و ولا PageV03P1224 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0217.png) # ~~وصدق وصفا بپرسید، [من]1 صورت حادثه از2 وی3 پنهان نداشتم وبگریستم. و # ~~و کنیز کانی4 که حاضر بودند برمن خندیدند و بعداز آن پیوسته5 درباب تو ~~بامن # ~~مزاحها کردندی (و چربکها زدندی4)7. و سیتده نیز گاه گاه بازی کردی و ~~سخن من # ~~وتو درسرایهای8 حرم میان زنان و کنیز کان معروف شد تاامشب که خلیفه ~~مرابخواند # ~~وسیده وتمامت کنیز کان وزنان9 حاضربودند ومرا فرمود تا10 سرود گویم ~~وسماع # ~~کنم. وچون چند نوبت سماع کردم11 گفت: اگر12 فلان صوت میدانی بگوی3 # ~~وآنصوت که [تو]14 پیوسته ازمن15 آن16 اقتراح می کردی17 درخواست کردو8 # ~~مرا ذکر توتازه شد و آباز دیدهام19 روان گشت و عنان تمالک از دست من ~~بیرون # ~~شد20. و21 مقتدر چون گریه واضطراب من بدید بر آن حالت انکار کرد ~~وپرسید2 # ~~سبب این چیست؟ من بترسیدم ومتحیر بماندم وندانستم که چه جواب گویم و23 ~~در # ~~سیده نگریستم.24 سیده بخندید25 وکنیز کان بخندیدند. و چون مقتدر حیرت ~~من # ~~وخندهآ سیده بدید (روی ازمن بگردانید و)26 از سیده سؤال کرد که موجب ~~خندهآ # ~~توو گریستن27 او چیست ؟ سیده اول ساعتی28 مدافعت29 کرد، بعد از آن او ~~را به # ~~جان وسرخود سوگند داد که چون برصورت حال30 وقوف یابد مرا نرنجاند و ~~PageV03P1225 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0218.png) # ~~هیچ آفریده دیگررا به سبب من، که1 مقتدر سوگند ms732 خورد وقبول کمرد. او2 از ~~اول # ~~تا به آخر با او (حکایت کرد)3 (وچون سخن به اتمام رسانید)24 مقتدر ~~مراگفت5: # ~~ای کنیزک همچنین است که می گوید6 (و گریستن تو برای پسر میمون بود)2؟ ~~من # ~~خاموش شدم8 وهیچ جواب ندادم. مقتدر فرمود که اگر راست بگویی قرا بدو # ~~بخشم و هردو را به مراد دل رسانم. من (باردیگر) بگریستم و10 راست ~~بگفتم11 # ~~که12 حقیقت حال آن است که به سمع اشرف امیر المؤمنین رسید. چون مناین # ~~اگرما16 کنیز کی به خدمتکاری13 (از آن خویش18)19 بخشیم. (سیده ~~فرمود)20: # ~~بارها خواستم21 که از تو این درخواست بکنم و ترا براین مکرمت محرض باشم # ~~اما آنکه22 ابتدای این لطف بی وسیلت شفاعت غیری وواسطهآ درخواست دیگری # ~~بفرمایی23 به کرم سزاوارتر و به مجد وشرف لایقتربود، و حسن احدوثه و ~~نام # ~~نیکو بیشتر باشد. پس مقتدر خادمی را فرمود که این کنیزک را24 با تمامت ~~آنچه # ~~جهت او ترتیب کردهاند (تا درسرای ما آمدهاست)25 از فرش و24 حلی وزیور2 # ~~وثیاب28 و29 جواری20 به سرای ابن میمون21 الکاتب22 برو سلام من24 ~~برسان24 PageV03P1226 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0219.png) # ~~و کنیزک وا بدو تسلیم کن و (یا او)1 بگوی2 که2 (این کتیزله را)2 به ~~توبخشیدم # ~~و ملک تست*. وچون6 این سخن بگفت من پرپای خاستم و خدمت کروم و # ~~کمتیزکان دیگر7 فریاد برآوردند که به مراد8 رسیدی و فرج یلفتی. و آنچه ~~داشتم # ~~چمع کردم و باخویشتن بیاوردم. ابن میمون گوید: آن شب درخوشترین هیشی و # ~~کاملترین نشاطی9 (وتمامترین سروری)1 به روز آوردم. وبعد ازآن18 متدت12 # ~~زبان به آزلدی13 او14 بگشادم15 و پقیه16آ عمر به (دعا وثنای)17 (ام ~~متقی و سیته # ~~مشغول گشتم)19، وصعوبت حالت محنت به آسایش مفضی شد تا آنگاه که هادم # ~~اللذات به سلب19 حیات اوبعد ازمتدتی مدید صفای منهل عیش را تیره ~~گردافید # ~~[وحتدت بصرنشاط را خیره. وای نعیم لایکدره التدهر.]0 # فصل - و دراین حکایت یافتن در فایده را21 صدف دو موضع است و # ~~اصابت قیر ms733 اهتباورا هدف دو محتل22: # یکی - آنکه چون صورت (آرزو23 در)24 آینهآ دل تصتور یابد25 و نهال # ~~بایستی ازچمن خاطر رسته گردد و (بذل یسار)26 در حصول ملک یمین مؤثرباشد ~~PageV03P1227 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0220.png) # ~~و نثار مال در احراز1 آن در ثمین2 فاهد در خریداری مکاسی3 که موجب # ~~حرمان گردد غایت خذلاز باید دانست ومضایقت4 مال درعوض چیزی که هجر # ~~اوترا پایمال خواهد کرد مایهآ غوایت و طغیان. [چه]6 اگرابن میمون بدان ~~حطام # ~~میشوم التفات نکردی و دربیع آن سیمبر سیم بذل فرمودی ودر تحصیل آن در # ~~یتیم زر نثار کردی و چون دست میداد که به گشاده2 دستی [دست]8 در گردن ~~او # ~~کردی پای در مقام تأنی ننهادی ، و تدبیر را در توفیر مال با آن جمال ~~در9 کار # ~~نکردی پر گاروار چندان درآن هوس سرگردان نبودی و در مقام تیه ابتلا و # ~~مقاسات شداید مدهوش و حیران نماندی. و1 دراین باب می گویم. # شعر11: # # [امارة صدق العیش بذلک فی الهوی %~% سوی الحب ما تهویه رطبا و یابا # # و بذلکی حتی الروح یوم وصاله %~% وان لاتری فی بذل روحک عابا 12- # الفارسیة]12: # عاشق از سیم و زر نیندیشد ### | سیم چبود ز سر نیندیشد # مرغ کاندر هوای دل پرواز ### | کند از بال و پر نیندیشد PageV03P1228 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0221.png) # ~~هر کرا یار سیمبر باید ### | از زر بحر و بر نیندیشد1 # ~~درخور عشق دل چو ماهی یافت ### | دگر از2 ماه و خور نیندیشد # ~~دیده و لب بود تر و خشکش ### | لیک3 از خشک وتر نیندیشد # ~~چو سپیده دم ارچه سرد زند ### | شب غم از2 سحر تیندیشد]5 # ~~چون6 ز مشک تتار بویی یافت ### | زانکه سوزد جگر نیندیشد # ~~با رخ او ز مه نیارد یاد ### | با لبش" از شکر نیندیشد # ~~چون8 به صدق ویقین زند دم عشق ### | خوف بوک و مگر نیندیشد # ~~کعبهآ عشق چسون شدش قبله . ### | از دل چون حجر نیندیشد # ~~[خر عشقش چو در خلاب اقتاد ### | تا9 ازین عشوه خر نیندیشد]10 PageV03P1229 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0222.png) # ~~یکی شب سمیر یار ms734 شود ### | زانکه گردد سمر نیندیشد # ~~گر بدان میان برسد ### | ز2 کلاه و کمر نیندیشد # ~~ار هوس چون فتاد در گرداب ### | از کنار و گذر3 نیندیشد # ~~در مقامی که تیغ دوست زند ### | سر خود را سپر نیندیشد # ~~ز جفای سپهر و بی نمکیش ### | با بسی شور و شر نیندیشد # ~~در ره عشق هر که پای نهد ### | سختی کوه و در4 نیندیشد # ~~وانکه در خانهآ هوس افتاد ### | دگر از بام و در نیندیشد # ~~غزل عشق بی خبر خواند ### | وز کلام و خبر نیندیشد # ~~در هوا مرد عاشق آن بهتر ### | کز به (و از)6 بتر نیندیشد] # ~~قدری چون ز قدر یار8 شناخت ### | از قضا و قدر نیندیشد PageV03P1230 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0223.png) # در صف عشق آنکه گشت دلیر ### | سر نهد وز حذر نیندیشد # دل چو در مروه و صقاره یافت ### | از صفا و کدر نیندیشد # رومیندیش از جهان که محتب ### | ایسن چنین مختصو نیندیشد # بذل کن هرچه هست و میخوان اینک ### | عاشق از سیم و زر نیندیشد # دوم - آنکه چون پادشاهی یا بزرگی از صورت (حالی)1 واز حقیقت # ~~حادثهای مستخبر گرده هرچند از اظهار مکنون ضمیر خائف باشد و از افشای2 # ~~مکتوم سر مستشعر راستی را سبب فوزونجات وصدق را موجب رفع درجات # ~~خویش باید دانست و از وخامت عاقبت خلاف3 محترز باید بود و ازشرمساری # ~~حالت تکذیب که مینی بر تعذیب یود اجتناب باید نمود ، چه اعتراف بهجرم # ~~موجب عفو ومغفرت گردد و اصرار گناهکار بر انکار سبب خطاب و عذاب # ~~شود چنانکه صورت حال این حادثه و ماجرای او با ابن میمون و کشف # ~~آن6 بر امیرالمؤمنین هرچند موهم آن بود که موجپ7 سیاست و تادیب گردد # ~~به برکات راستی8 موجب نجاح و شفا گشت . و این الفاظ بدین موضع لایق # ~~است . PageV03P1231 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0224.png) # شعر1: # # المین عار و صدق القول منجاة %~% فیها نجات الفتی من کل مهواة # # من لایمین یجدیمنا و میسرة %~% و فی الیسار یمینأ للمباهات # # فکن یمینأ لشخص الصدق مؤتمنا %~% یا من ms735 یسارک عن اضرار عاهات # [الفارسیة]2: # ~~راست گو دایم که رستن باشد اندرراستی ### | رستی ازهر بد چو در دل راستی آراستی # ~~راستی افزاید اندر ذات مردم جاه وقدر ### | وز کژی باشد همیشه مرد را کم، گاستی # ~~برسریر امن در دست شرف بنشین به عز ### | چون به صدق از هرچه آن جزراستی برخاستی # ~~(راستی به کژ نشین و راست گو تاهیچکس ### | یافت درعالم خلاصی از کژی بیراستی) # ~~بردهد فوزونجات وامن گردر، باغ وصل ### | شاخ قول خویشتن را از کژی پیراستی # الحکایة الثالثة من الباب الثالث عشر - از حکایات مشهوراست که درشهر ~~بغداد # ~~جوانی بود از خاندان کرم و دودمان شرف ، مال بسیار8 و نعمت بی شمار از ~~PageV03P1232 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0225.png) # ~~پدر میراث یافته بود و به کثرت ثروت و بسطت جاه و حشمت از ابنای جنس # ~~ممتاز گشنه ، بااین خواجگی از کمال1 عشق غلام کنیز کی مغنیه2 گشته بود ~~که # ~~درجمال، قدم بر ذروهآ کمال داشت و درصباحت و ملاحت ساحت ربع مسکون # ~~از مثل او خالی مینمود. قدی که سروروان برچمن از3 بادبزان [بدان]4 مایل # ~~بود تا باوی5 پای درراه مماثلت نهد و آن سعادتش6 دست نمیداد؛ و ختدی که # ~~گل صد برگ با آنکه در حسن همه7رخسار باشد هربرگ که داشت برباد می- # ~~داد تا بود که با وی8 در حد مشابهت آید و9 عاقبت از خجالت پیش او درخاک # ~~می افتاد. آفتاب چون در اوج خود به خط استوا15 رسیدی اگر با او11 ~~اندیشهآ # ~~مساواتش12 در ضمیر آمدی درحال به زوال مبتلا شدی، [ زهره اگر]13 زهرهآ ~~آن # ~~داشتی که با وی در محاکات زند14 در وقت به وبال ملقی گش . مشک از غیرت # ~~مویش با جگر سوخته ساخته بود و عنبر از خجلت بویش از گل آب به # ~~عاریت خواسته بود ، وعاقبت از عرق سرشته شده . در هرشکن از مویش # ~~شکنهای15 که وصف شکن دلبران بروی دست14 می داشت مشاهده میافتاد . # ~~بههر حلقه از زلفش دری دیگر از پریشانی برعاشقان گشاده ms736 میشد. # رباعیه17: # با هر کس گیسوش سری دیگرداشت ### | در هرشکتی شور و شری دیگرداشت PageV03P1233 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0226.png) # ~~از بهر پریشانی دلها در خور ### | هر حلقه از آن زل دری دیگرداشت # ~~مویش باآتکه از درازی بوسر آمده بود هرلحظه چون عاشق1 شکسته2 و # ~~سر گردان درپایش میافتادی3 و بهروی دد آمدی. فرقش با آنکه میان مشک ~~وعنبر # ~~فرقی راست از او بادید می آمد از شکستگی اگر بادی بووی وزیدی به هم بر- # ~~آمدی، اگرچه پریشان بودی دلها درحلقهآ خویش جمع کردی4، هوچند شکنش # ~~برشکن زیادت شدی5 بردلی بیشتر نمودی. چنانکه لین ابیات مناسب این حال # ~~احه . # ~~رباعیة: # ~~زلف تو که شوریدهتر از حال من است ### | سرگردانی هم ز غایت مکروفن است # ~~این بین تو که پردلی فزون میشودش ### | هرچند ز دستت شکنش برشکن است # ~~(آن زلف به صورت ارچه ثعیان باشد ### | همچون تریاق راحت جان باشد # ~~دلها همه جمع دارد اندر حلقه ### | هرچند شکسته و پریشان باشد)2 PageV03P1234 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0227.png) # ~~پیشانیش از سیم تختهای بود که او برتخت حسن به واسطهآ آن1 تخته با # ~~خسروسیارگان در دعوی شاهی شبانی2 می کرد. ماه در تشویر این جبهد ار ~~اکلیل # ~~وجبهه بیزاری می ستد5 (ومی گفت)4. # ~~رباهیتة7: # ~~ای غمزهآ جادوی ترا سحر حلال ### | برتختهآ پیشانی تو خط کمال # ~~تو خسرو خوبانی درعالم نیست ### | جز لایق جبههآ تو اکلیل # ~~اخری8 : # ~~خورشید فلک اگرچه بد9 نورانی ### | شد منهزم از رخش به صد حیرانی # ~~از مایهٔ‌ حسن هرچه بایستش بود ### | لیکن10 چو مه من تنبدش پیشانی # ~~قوس قزح از تقویس ابرویش در مقام خجالت چون آب رونده است11 # ~~و هرلحظه12 رنگی دیگر می آورد. کمان ابرو می زه تاگوش کشیده بود # ~~و به13 تیر غمزه بی مژگان تاپر بر دلها می گذرانید. و هر گه آن معجزه ~~میدید # ~~این رباعی می گفت. PageV03P1235 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0228.png) # ~~اخری:1 # ~~ابروی تو گرنیست چو چشمت جادو ### | دل صید چگونه می کند2 از هرسو # ~~(احسنت وزهای)3ترک4 کمانی ابرو ### | تا گوش کشیدی6 ارچه زه نیست ms737 برو # ~~وهر که این ترانه7 میشنید این ترانه میسرایید8: # ~~باشد خم ابروی تو بوروی توراست ### | وان طرة کژ با رخ نیکوی توراست # ~~تیر مژهآ ترا همه کاری هست9 ### | اندر کژی آن خم ابروی توراست # ~~شکر تنگش هرچند تنگ شکر میخواندند10 به خروار11 نمک داشت که بدان # ~~سبب 1 شوری درجهان افکنده بود. لب شیرینش13 را14 حلوا15 میداشتند16 اما # ~~سربهسر نمک بود، بازان همه شیرینیش17 هولحظه18 زیادت می شد تا می ~~گفتند. # ~~اخری : # ~~شیرینی روی یار من میبینی ### | از پر نمکسی آند هان (وان) 11 بینی PageV03P1236 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0229.png) # ~~جز با لب یار تلخ شورانگیزم1 ### | دیدی که فزاید از نمک شیرینی؟ # ~~اخری : # ~~آمیخته در لبش به شکرنمک2 است ### | شهداست ازوبوسه ودیگر نمکاست # ~~انصاف بده(به خواب)2 دیدست4 کسی ### | حلوای نباتی که سراسر نمک است؟ # ~~شیرینی دهانش عیش برعاشقان تلخ میداشت ونمکدان لبش شور در دل محبان # ~~زیادت می کرد. # ~~اخری5 : # ~~(حسن رخش ازخوبی حورافزون بود ### | نزدیک لطافتش ز دور افزون بود # ~~هرچند نمک درلب او بیش شدی ### | اندر دل عاشقانش شور افزون بود)6 # ~~القصه آن جوانمرد را7 عشق آن ماهروی که بعضی از اوصاف اوشنیدی عشقە8آ ~~دل # ~~وجان ومایهآ تلف سود و زیان گشت. به مطالعهآ آن جمال از کسب مال ~~بازماند # ~~وبه واسطهآ آن خیال دامن از تثمیرمال کشیده داشت، و بعد از آن9 ~~اکثرخزینه به # ~~روی هزینه10 گشاده11 [به بهای]12 تمام اورا بخرید و گفت. PageV03P1237 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0230.png) # رباعیه1: # لعل لب تو به ملک جان ارزانست ### | ارزان دهیم2 بوسه به جان ارزانست # ای جان وجهان زوصل 3 تو یک ساعت ### | حقتاکه به صد جان وجهان ارزانست # [وآن زهره صفت آفتاب رخ ماه جمال نیز بهجان و دل خریدار خویش # ~~را که عطارد روزگار بود مشتری شد]4 و بی واسطهآ نحوست زحل فراق ومریخ # ~~عناد به عشرت وخلوت وطرب و سلوت5 مشغول شدند. وآن جوان هرکرا در # ~~صنعت غنا وشطارت مهارتی بودمی آورد تا در آن شیوه او و کنیزک6 ماهر ~~گشتند # ~~وتقدم ms738 ایشان براهل آن حرفت ظاهر. ودرمدتی نزدیک از آن وفور مال وکثرت # ~~منال هیج نماند تا آن سیمبر کیسهآ زر7 بپرداخت و با آن بیجاده لب درجها ~~از # ~~جواهر ولالی چون صدف خالی کرد. چون با آن8 (یوسف عذار)9 مشغول # ~~گشتی ازعمارت [و103عقارش یاد نیامدی وچوناز عذوبت اومدهوش شدی اندیشهآ # ~~ناطق وصامت برضمیرش نگذشتی، تاکار به حدی رسید که11 (از ناز ونعمتش # ~~قوت توجیه قوت نبود)12 وکیسهآ ثروتش ترقیع خرقه لباسش را نشایست. بااهل # ~~معرفت خود مشورت کرد تا وجه معیشت از کدام حرفت سازد و وظیفهآ خرج از # ~~چه وجوه ترتیب کند؟ اشارت بدان کردند که هیچ کاربا حال و طبع تو موافق ~~تر # ~~از آننیست که درعلم موسیقی (وغنا)13، چونهردو مهارت دارید بامردمان ~~اختلاط PageV03P1238 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0231.png) # ~~کنید ووقت ایشان1 به غنای خویش مطیب گردانید2 . آن جوان از علتو همت # ~~وطهارت نسب از آن کار که مفضی بود به عار انفت نمود و از آن شیوه که ~~منبی # ~~بود (برخست)3 ودناءت استنگاف کرد و گفت که مرگ به نزدیک من آسانتراز # ~~آن که به کسبی زندگانی کنم که درمروت قادح باشد، وفقربردل من محبوبتر ~~از # ~~آن که به ثروتی استظهارسازم که به خست ودون همتی حاصل باید کود. # العربیة : # # الموت اهون من عیش (اعیش بما)4 %~% یفضی5 الی القدح فی عرضی وفی نسبی # # والعدم احسن من کثر یدل علی %~% للوم التجار و ان یزداد فی نشبی6 # الفارسیة7: # چون مارزبی قوتی ار8 خاک خورم ### | برگنج زر خسان نیفتد نظرم # وجهی چو زرو گرسنه بودن شب وروز ### | به زانکه (نه لذ)9 وجه بود کسب زرم # چون برگ آنش نبود که برگ خویش از نواسازد متدتی بی برگ و # ~~نوا10زند گانی می کردو از شاخامیدش برگی ظاهر نمی شدو از ارغنون ~~آرزویش1 # ~~نوایی اصلی حاصل نمی آمد. کنیزک را با بی برگی او قوت صبرنماند واو ~~رااز # ~~نوای کنیزک امیدسپری12 شد13 تا14 عاقبت بدان انجامید که کنیزک گفت: ~~مصلحت PageV03P1239 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0232.png) # ~~آنست که ms739 [مرا]1 هرچند بهجان خریدارتوام بفروشی، باشد که من از ~~سعادتمشتری # ~~بهرهمند شوم و تواز نحوست زحل بازرهی و ازبهای من زیب و بهائی یابی، ~~ثروت # ~~خریدار مرا مزید ضجارت گردد و ثمن من2 ترا سرمایهآ تجارت شود. آخرالامر # ~~بهاضطرار مفارقت یکدیگر اختیار کردند و بر آنچه به ضرورت ازهم جدا شوند # ~~قرار دادند . و روز دیگر کنیزک را به نخاس برد؛ و اول کسی که نظرش # ~~بوجمال4 کنیزک افتاد جوانمردی بود از بنیهاشم که دربصره نشستی و از ~~جملهآ # ~~متمولان واصحاب ثروت واهل مروت (آن طرف)5 بود وازسماحت ولطافت # ~~ولباقت وظرافت حظی و افرونصیبی کامل داشت، ازبصره به بغداد به طریق ~~نزهت # ~~وتفرج آمده بود، اوقات او بر6لعب ولهو و طرب وعشرت مصروف بودی . # ~~چون آن کنیزک را بروی عرضه کردند بی مکاسی به8 مبلغ هزار و پانصد دینار # ~~بخرید. وهمین که صفقه منعقدشد وایجاب وقبول تمام گشت و ثمن9 تسلیم ~~کردند # ~~ندامت بر آن جوان مستولی گشت10 و پشیمانی خاطرش را درپریشانی افکند # ~~چنانکه ازغایت گریستن حلاوت زیستن ندانست11 و کنیزک نیزاز آن ~~سودابازاری # ~~[شد]12 واز آن بازار بیزاری نمود. و آن جوان چندانکه13 دراقالت بیع ~~کوشید و # ~~درازالت آن اندوه خروشید ملتمس خود را اسعاف نیافت و دریافت خویش # ~~را اچابت فدید، دامن14 ازدست داده کیسهآ زردر آستین نهاد15 و به ملامت ~~وغرامت # ~~چون خود کرده یود دست در گریبان خود16 زد وندانست که چه کند و کجارود؟ PageV03P1240 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0233.png) # ~~روی آن نبود که1 بی آن ماه روی بهخانه آرد ودل آن نه که چون دل سر ~~گردان از2 # ~~قفا3 بدود،می گریست ومی گفت. # رباعیة4: # دل در طلب رضای تو میآید ### | چون موی تو در قفای تو می آید # تومی روی (ازپیش و)5این شوریده ### | سر گردان6 (از برای) تو می آید # چون میدانست که خانه7 بی آن جانانه9 و حشتستانی بودو سرای بی آن پرده ~~سرای # ~~محنت آشیانی9، در مسجدی رفت و بنشست تالحظه ای در حادثهآ خویش ms740 تفکتری ~~کندو # ~~ساعتی مصلحت خود10راتدبری11 نماید. از غایت ضجرت خواب بر چشم اوغلبه ~~کردو # ~~از کمال حیرت بی هوشیاورامدهوش گرانید. [چون]12 سربه بخت خود بازنهاده ~~بود # ~~« چوناز بالین نرمش سر گردیده بود کیسهآ درست رابالین ساخت، وهنوز آرام ~~نگرفته # ~~که شخصی کیسهآ زر13 از زیر سرش بکشید وپای درراه نهاد14. او خواست که # ~~براثر او بدود1 . چون بربای جست به سردر آمد، نگه کرد پای16 را بهمیخی ~~باز7 # ~~بته یافت و سراز آسیب آن عثور شکسته، و تااو ریسمان از پای باز کرد آن # ~~شخص (اورا ریسمان بردست بسته بود وسرخویش گرفته. و بعداز آن)18 چندانکه ~~PageV03P1241 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0234.png) # ~~(پس و پیش)1 ویمین ویسار دویدنه ازکیسه اثردید و نه از دزد خبرشنید. ~~لطمه2 # ~~برروی زدن گرفت (وحنین وبکا)2 آغاز نهاد و نوحه وزاری پیش گرفت و4 با # ~~خودگفت: از سر محبوب برخاستم تادست انتجاع پیش همچو خودی نباید # ~~داشت، ووصالمعشوق ترک کردم تا پیش مخلوق5 درمقام سؤال برپای نباید ~~ایستاد، # ~~ازسماع غنای دوست خود را برامید غذا6 محروم گردانیدم و از مطالعهآ ~~جمالیار # ~~درهوس مال مهجورگشت، وامروز براین صفت. # رباعیة7: # نه سیم و نه سیمبر نه دلدار و نه مال ### | کیسه تهی و دلم ز غم مالامال # نه طاقت هجران ونه امیند وصال ### | نه فایده از ناله نه تسکین ز8 منال # چگونه زندگانی توانم کرد که مرگ بر (این جنس)9 زندگانی مختار # ~~است و موت بدین10 نوع حیات مرجح . و یقین است که براین صفت # ~~زند گانی جان کندن محض خواهد بود که جز به مرگ از شدت آن خلاص # ~~نتوان یافت. # اخری: # آنرا که چو من غم نهانسی باشد ### | محروم ز عشق و شادمانی باشد PageV03P1242 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0235.png) # جان کندن محض باشد این زندگیش ### | پس مرگش به ز زندگانی باشد)1 # و با خود اندیشید که این جمره که مشتعل شدهاست جز به آپ دجله منطقی # ~~نشود واین شعله را که سربراوج کشیدهاست جزموج آب دریا اطفاء نتواند ~~کرد، # ~~در2 آب اندازم ms741 تاازاین آتش خلاص یابم. ورداچون3 لفافه درسرپیچید و ~~بهمرگ # ~~راضی شد وخودرا که از خاکساری بر آتش محنت میسوخت چون باد در آب # ~~انداخت. جمعی که برحوالی دجله بودند[گمان بردند که آن سرنگون را موجب # ~~زلت قدم یاخطای خطوه است]4، خود را به تعجیل در5 آب انداختند و ~~اورازنده # ~~باکنار آوردند واز حقیقت آن حال استشعار6 کردند. اوصورت حادثه به نقیر ~~و # ~~قطمیر تقریر کرد. پیری درمیان آن جمع بود (به صبر وسلوت نصیحت فرمود و # ~~به موعظت وتسلیت دلداری نمود و گفت)2: دنیا خود ازدست رفته است، ~~برهلاک8 # ~~اقدام نمودن و خویشتن به دست خود در ورطهآ بوار انداختن عاقبت وخیم # ~~باشد و در آخرت11 عذاب الیم12 . و تو نه اول کار افتادهای که از حوادث # ~~ایام منکوب شد و نه نخست نعمت پروردهای که به نفقه13 و احتیاج مبتلا14 # ~~گشت، صبر15 را مایهآ خویش ساز و حلم و وقار را پیرایهآ خود کن و بدین ~~ابیات # ~~متتعظ شو. # # ی بسا دیدهها که دور فلک ### | بهستمکاری آشکار کند PageV03P1243 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0236.png) # بس توانگر کزو شود درویش ### | بس عزیزا که اوش خوارکند ### | روزگار این چنین هزار کند # چون هرکس از این شیوه و از2 این نوع بسیار بگفتند اندک اندک3 # ~~سلوت و آرامی دروی پدید آمد ، از لب دجله بازگشت و به نزدیک یکی # ~~از اخوان صفا و ابنای صدق و وفاکه روز عشرت سهیم وشب خلوت ندیم او # ~~اوبودی رفت و حال با او شرح داد . آن جوانمرد پنجاه درمدر پیش او نهاد ~~و # ~~گفت: مصلحت5 آن است که ممین ساعت ازخانه6 بیرون روی و بههرطرف که # ~~دل نو قرار گیرد بروی7 و این محقر دراخراجات راهمصرف8 کنی، و چون تواز # ~~خاندان کتاب و اصحاب دواوینی وخط پاکیزه و ادب9 وافر داری به خدمت # ~~یکی از وزرا و عمال روی، اقل ما فی الباب آن باشد که ترا محرری ~~فرمایندو # ~~به واسطهآ آن تحریر از رق فقر وفاقه خلاص یابی، ms742 و(لعل الله یحدث بعد ~~ذلک # ~~امرا).10 نصیحت این دوست (او را)11 دلپذیر آفد وعزیمت بدان12 مصمم # ~~گردانید که به واسط رود به نزدیک بعضی از اقارب واصدقا که بدان طرف13 # ~~داشت. و آن پنجاه درم بستد وروی به کنار شط نهاد تاباشد که ازلجهآ محنت # ~~به ساحل نعمت رسد. (برکنار)14 دجله کشتئی15 بزرگ دید16 بسته و12 جماعت # ~~حمالان اقمشه دروی می نهادند. باایشان گفت: (میخواهم)18 که به واسط ~~روم19، PageV03P1244 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0237.png) # ~~اگر به واسطهآ شما این مقصود حاصل شود و به مقصد رسم2 موجب حصول # ~~مقاصد عاجل وآجل شماگردد. ملاحان گفتند : این کشتی از آن مردی بزرگ # ~~است از اهل بصره واو3 رخصت تدهد که هیچ بیگانه بیرون از4 ملاحان دراین # ~~کشتی آیند وما را ممکن نشود ترا بدین (صورت و هیأت)5 در کشتی نشاندن ، # ~~اما اگرجامهآ متلاحان بپوشی6 و درزمرهآ ایشان آیی2 بردو درم اجره8 ~~قناعت نماییم # ~~وترا آسوده به مقصدرسانیم. آن جوان گوید: من ازرخص اجرت وولوع بر # ~~حصول مقصود مغرور گشتم. وچون پیش از آن به دمی بهغرقهشدن راضی بودم # ~~این لحظه ملاحی مرا مرتبهای عالی نمود11. # [الرباعیة]12: # چون من زفراخی غم و از دلتنگ ### | راضی بدم ار شوم درامعای نهنگ # ملاحی را دولت خود دانستم ### | از ملاحی غرقه کجا دارد ننگ # [تا آن راز برهنه نگردد خود را به لباس ایشان بپوشیدم و ازطمع آنکهاز # ~~دریای محنت به ساحل رسم]13 در آن کشتی آمدم و هم در ساعت آن کنبزک را # ~~دیدم باهزار غنج ودلال و حسن وجمال، اثراندوه برناصیهاشپیدا وامارت حزن # ~~برچهرهاش ظاهر، میخرامید و دو کنیزک دیگردر موافقت او. به دیدار ~~اواندوه # ~~من کمتر شد وبه وصولش امید وصال بسیاری زیادت گشت وبدانستم که کشتی # ~~از آن هاشمی است که خداوند کنیزک است. و چون اوپای در کشتی نهاد طمع ~~PageV03P1245 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0238.png) # ~~خام درسرم بادبان بر کشید ومن سوخته در آن هوس که می پختم درنگ واقامت # ~~را لنگر فرو گذاشتم و باخود مقرر ms743 کردم که تا بصره باایشان موافقت نمایم ~~و به- # ~~استماع سماع طرب افزای و1 غم کاه آن ماهروی جان فزایم وبعداز آن جهد ~~کنم تادر # ~~خدمت مولایش2 بااو رتبت خواجه تاشی ودرجهآ خدم و حواشی یابم و از دست # ~~غوغای ندامت به منادمت او باز رهم . و طمع آنم افتاد که چون آن جوانمرد # ~~برصورت حادثه واقف3 شود برمن ببخشاید و درحق من رأفت وشفقت فرماید4. # ~~وبرعقب کنیزک این خواجه باچند سواردیگر بیامد و ازمرکبان پیاده شدند ر # ~~بهاتفاق در کشتی آمدند و کشتی روان شد تابه موضعی رسیدند که آن را ~~کلواذ7 # ~~خوانند، وطعام خواستند. و8 چون از غذا فارغ شدند جوان هاشمی9 کنیزک را # ~~گفت: چند اندوهگن باشی وخویشتن وما را غمناک داری و ازطعام و شراب10 # ~~و سرود امتناع نمایی؟ نه که11 این حادثه اول ترا افتاده است12 یا این ~~واقعه به # ~~تخصیص برتو نازل شده است، پیش ازتو کنیز کان بسیار فروختهاند که هیچکس # ~~شعلهٔ‌ حرق13 چندین نیفروخته13 استو برجمرهآ شوق براین نسق نسوخته، وبر ~~آتش # ~~فراق کسی که ترا به مال فانی بفروخت چرا باید سوخت؟ # الفارسیة15: # بگذار که تا لبت شکر بفروشد ### | یک عشوه بهجان16 عشوهخر بفروشد PageV03P1246 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0239.png) # ~~شرمت ناید به دل خریدار شوی ### | که ترا به سیم و زر بفروشد؟ # ~~چون1 این سخن بشنیدم بدانستم که کنیزک (بامن)2 درآن محنت3 سهی # ~~است [وبرمحبت برصراط مستقیم]5. استظهارم به دلداری او بیفزود وامیدم به # ~~یاری او زیادت شد. # ~~اخری6: # ~~از دیدن او به من خرد باز آمد ### | جان نیکم به شخص بد باز آمد # ~~چوندر دلیار جای دیدم خود را ### | از جای شده2 دلم به خود باز آمد # ~~پس آن جوان که سبب پرده دریدگی من او بود بفرمود تا دریک جانب # ~~کشتی پردهای فرو گذاشتند8 وجوانانی [را] که بااو بودند از سطح کشتی ~~(آواز # ~~داد تا بااو)9 بنشستند10. و11 من پرسیدم که آن جوانان کیستند؟ گفتند : ~~برادران # ~~اواند12 . وچون جمع شدند به رفق و ms744 تلطف13 ومراعات کنیزک را بدان14 ~~آوردند # ~~که بربط بر کنار گرفت وبساخت و بنواخت وسرود وسماع آغاز نهاد و این شعر # ~~گفتن گرفت درصوتی موزون15 و لحنی دلگشای. # ~~العربیة : PageV03P1247 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0240.png) # # بان الخلیط بمن عرفت فادلجوا %~% عمدا1 لقتلک ثم لم یترجوا # # وعدت کان علی ترائب نهرها %~% جمر الغضا فی ساعة یتاجج # الفارسیة2 : # آنرا که میشناسی بردند ناگهان ### | شبگیرو عاشقش را کردند قصد جان # لیکن زشوق یاردلش پرز آتش است3 ### | کانرا فروغ وشعله فزون است هرزمان # چون4 سرود به آخر رسانید دو رود اشک از دید گانش روان شد. وچون # ~~این ترانه درپرده ادا کرد راز دلش ازپرده بیرون افتاد5 و از نحیب و ~~بکا، نفس # ~~(تا به صوت چه رسد)6 - در حلقش محبوس ماند وعیش بر آن زمره منغص و # ~~عشرت بر آن طایفه به زیان آمدومن بیهوش چون مردهای بیفتادم. ~~وملاحانندانستند # ~~که موجب این7 غثیان آتش عشق است، برباد صرع حمل کردند و آب برروی # ~~من زدن گرفتند واذان در گوش من آغازیدند. و بعد ازساعتی چون افاقت ~~یافتم و # ~~آن قوم دیگرباره بهرفق و مدارا از او درخواستند که در پردهآ عشاق ~~ترانهای # ~~بسراید و ازالحان دلفریب آهنگی بنماید به نغمات موزون وحرکات متناسباین # ~~غزل آغاز کرد. # العربیتة : # فوقفت انسب8 بالذین تحملوا %~% فکان9 قلبی بالسیوف10 تقطع11 # ودخلت12 داوهم لاسال13عنهم %~% والدار خالیة المنازل بلقع PageV03P1248 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0241.png) # الفارسیة1 : # بر رفتگان خویش چو گشتم2 غزلسرای # گفتی که پاره شد دلم از تیغ جان ربای3 # بر بوی وصل رفتم اندر سرای دوست # خالی بد از نگارم هم حجره هم سرای # بادوست چون به عیش نبدرویهای وهوی # بگریستم ز محنت هجرش به های های # این بگفت وشهقهای بیارادت بزد و آهی نه بهاختیار بر آورد چنانکه بیم # ~~آن بود که هلاکشود. ومن هرچند تجلد نمودم تاراز مکشوف نگردد یا به جنون # ~~معروف نشوم عاقبت ضعف برمن مستولی شد وچون مصروعی بیفتادم، وملا حان # ~~یکدیگررا ملامت کردن گرفتند که این دیوانه را چرا در ms745 کشتی نشاندیم (و ~~این # ~~معتوه را به چه وجه درمیان خویش راه دادیم)؟2 و قصد کردند که مرا از ~~کشتی # ~~پیرون کنند5. اندیشیدم که 6 کنیزک را از حال7خود اعلام کنم تاایشان را ~~ازاخراج # ~~مانع آید. باز توقف کردم و به (تضرع وتملق)8 از آن قوم مهلت خواستم. و # ~~چون به مدائن رسیدند خدلوند کشتی فرمود تا کشتی باکناربردند و ایشان به # ~~تفرج از کشتی بیرون آمدند وبرساحل دجله به نزهت مشغول گشتند10 وملاحان # ~~تیز11 به قضای حاجتی12 برفتند، وسفینه13 خالی ماند و شباثگاه بود و14 ~~تاریک ، # ~~من درپس پرده رفتم و بربط را از آنچه15 اوساخته بود بگردانیدم، وراهی ~~دیگر # ~~که من بیشتر آن راه از وی اقتراح کردمی بساختم وبامقام خویش آمدم. واهل ~~PageV03P1249 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0242.png) # ~~کشتی باکشتی معاودت کرده و شعاع ماهتاب برروی دجله منبسط گشته بود و # ~~ضیای قمر درصفای آب اثر کرده1. آن زمره کنیزک را گفتند: خوشی [وقت]2 و # ~~دلکشی ساعت مشاهده می کنی، بر ما منغص مگردان وبه تکلف خویشتن را # ~~بدان آرکه نوایی برکار ما پدید آید ورباب وار چون مدتی به انقباض ~~گوشمالمان # ~~دادهای لحظهای بر کنار لطف بنواز. آن بلبل دستان چکاوک الحان دست به ~~بربط # ~~درازکرد، صعقهای بزد و چون تیهو د. چنگل باز ساعتی بیهوش بیفتاد . پس # ~~گفت: دست آشنایی بدین بربط6 رسیده است، و سو گندخورد7 که خواجهآ من در # ~~این سفینه است که این بربط بر آن راه ساخته است که مقترح او بودی و ~~پیوسته # ~~ازمن درخواست کردی. خواجهآ کنیرک بشنید، گفت: والله که اگر دراین کشتی # ~~باشدنمیرنجم و از معاشرت و منادمت اوامتناع نمینمایم8، کاشکی در ~~اینجابودی # ~~تابه دیدار او اندوه تو کمتر شدی و انتفاع [ما به سماع]9 تو زیادت ~~گشتی، اما # ~~این معنی محال مینماید واین حالت مارا نادر ( ومستبعد می آید)10. کنیزک ~~گفت: # ~~من اینچه شما می گویید نمیدانم و سو گند میخورم که او با ما در این ~~کشتی # ~~است. خواجهآ ms746 هاشمی ملا حان را بخواند و پرسید که هیچ بیگانه با شما ~~دراین # ~~این کشتی هست ؟ ایشان همه انکار کردند و استبعادنمودند11. من بترسیدم ~~که # ~~مبادا12 سخن منقطع شود ودیگر فرصت عرضه کردن خویش نیابم. گفتم. اینک # ~~من اینجاام. کنیزک گفت: آواز خواجهآ من است و مرا13 پیشخود14 ~~خواندند.و5 PageV03P1250 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0243.png) # ~~جوان هاشمی1 چون مرا بدید2 بشناخت و3 و گفت : این چه زی و هیأت # ~~است وچه چیزترا براین شکل و حالت گردانید؟ من صورت حال بهراستی تقریر # ~~کردم وگفتم . # وبیت]4: # من غرقهآ درییای غمم نیست عجب ### | گر در کشتی5 به شکل ملا حانم # وآب از چشمم6 بگشاد چنانکه سخن برمن بسته شد1 و دلها از کوفتگی # ~~من خستهگشت8، بیم آن بود که کشتی از آب چشمم1 دریا10 شود (و دیدهآ نهر # ~~[از] دیدهآ من جیحونیبیند)11. از بس که روز گار برمن خندیده بود، جز ~~گریستن # ~~کاری نداشتم و از کثرت بی آبی که مشاهده کرده بودم جز آب هیچ در (چشم # ~~من)12 نمی آمد. و کنیزک نیز13 در گریه و زاری بامن یاری نمود. و از14 ~~صعوبت # ~~آن حال هاشمی13 و برادرانش را16 رقت آمد17 و18 ودرگریه با ما مساعدت # ~~نمودند. پس گفت : ای فلان دست من به عضوی از اعضای این جاریه نرسیده # ~~است و آواز سماع او جز امروز که توباما در آن (شریک بودی)19 ~~نشنیدهام26، # ~~شکروسپاس خدای را21- جتل جلاله22- که23 مرا ثروتی داده است که یسار من # ~~بایمین بحر همبری می کند وملک یمین من با یسارکان همسری مینماید ، و ~~اقدام PageV03P1251 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0244.png) # ~~من برشرای این کنیزک نه ازراه ضرورت واحتیاج بود که امثال اودرشبستان ~~ما به # ~~بصره بسیارند وقیمت این جاریه1 وصد چندان2 در وفور مال وسعت حالی که # ~~مرا هست بادید نیاید. وچون پریشانی ظاهر ونگرانی باطن شما بدین درجه3 ~~که # ~~هست مرا محقق شد اقبال براین مکرمت فرصتی مغتنم دانم، وخدای - جل # ~~جلاله - را5 برخود گواه می گیرم که چون به بصره رسم رقبهآ ms747 او را از ~~ربقهٔ‌ # ~~عبودیت آزاد کنم ودل ترا به عقد شرعی ازپیونداو شاد گردانم، و آنچه ~~مالابتد # ~~و کفایت شما باشد از6 جامگی وراتبه ووظیفه مجری دارم2، ( وسرای مشحون ~~به # ~~فرش واثاث و اقمشه که بدان احتیاج افتد معین گردانم)8 به یک شرط اگر # ~~اجابت فرمایی؛ و9 آن10آنست که اگر وقتی استدعاکنم11 (درصحبت تومجلس # ~~مارا به حضور خود مزین گرداند ومابیرون پرده ازوی سماعی استماع کنیم)12 ~~و # ~~بی آنکه نظرما برجمال او افتد یادست ما به دامن اورسد درخدمت تو مراجعت # ~~نماید. گفتم: چگونه مضایقت کنم بدین قدر بامخدومی که جان درتنم بخشیده ~~او # ~~خواهد بود و تمتع ازحیات به تربیت او خواهم یافت. ودرحال بوسه بردستش # ~~دادم و سربرپایش نهادم و بعد از آن شکر و آزادی چون سوسن همه زبان شدم ~~و # ~~در دعا وثنا چون بلبل همه بیان گشتم. و او مرا از آن تواضع وتضرع مانع # ~~می آمد و کرامت میفرمود و عذر میخواست. و بفرمود تاسبک، دستی جامهآ # ~~گرانبها در من پوشانیدند13 و آنچه از لوازم آن باشد از بخور و عطر13 با ~~آن # ~~ضم گردانیدند واز مطعوم ومشروب آنچه مشتهی و مرغوب بود حاضر # ~~آوردند. ومن بهاکل و شرب مشغولشدم. و کنیزک به نشاطی تمام سماعی خوش و ~~PageV03P1252 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0245.png) # ~~دلکش1 آغاز نهاد ومن هرلحن که طربافزایتر و هوصوت که خوش آیندتر # ~~بود اقتراح می کردم و گاه او خود افتتاح مینمود و سرور وعشرت آن قوم ~~افزون # ~~می گشت. و من به امل فسیح و دل قوی و طرب کامل ونشاط تمام به معاشرت ~~مشغول # ~~شدم . # ~~شعر2: # ~~آن انده3 و رنج سر بهسر شادی گشت ### | وز دهر شکایت همه آزادی گشت # ~~آخر فلکم به خرمی داد بداد4 ### | هرچند که مدتی به بیدادی گشت # ~~وخدای تعالی را5 شکر گزاردم و این ابیات ورد6 خود ساختم7. # ~~الفارسیتة8 : # ~~منت خدای را که جهانزیب وفر گرفت ### | عالم برای شادی دوری زسر9 گرفت # ~~آن نوبهار خترمی آخر ms748 شکفته شد10 ### | وان گلبن سعادت واقبال برگرفت # ~~شبروز گشت11 صبح سعادت چوبردمید ### | عالم به نور شد چو بتم پرده بر گرفت PageV03P1253 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0246.png) # ~~آن جرعههای تلخ که1در جام دهر2 بود ### | در کام روزگار مذاق شکر گرفت # ~~گردون ظلم پیشه در عدل برگشاد ### | ایام عیبناک طریق هنر گرفت # ~~و بعداز آن تمامت اوقات3 به عشرت و نشاط و شراب وکباب مشغول # ~~شدیم و آن چند روز روزگار (ی) می گذاشتیم که غلمان و حور در خیام و # ~~قصور برحال ما رشک میبردند2 و از کمال عشرت ما خود را در مقام قصور # ~~میدیدند5. # ~~(یک چند کارم از رخ خوبش به کام بود ### | چرخم مطیع بود و سپهرم غلام بود # ~~حاصل نصیب6 ازرخ خوب ولب خوشش ### | بی زحمت نقاب و صداع لثام بود # ~~هردم دری ز لطف گشادن وزان سبب ### | رویم زعکس چهرهآ او سرخ فام بود # ~~در گوش لحن قولش و در چشم نور روی ### | در سر هوای وصلش وبردستجام بود # ~~در مجلس کرامت بی لوم اهل لوم ### | بنت الکروم برکف بنت الکرام بود # ~~رفتار اسب عشرت در دجلهآ مراد ### | بیضرب تازیانه ووضع لگام بود PageV03P1254 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0247.png) # ~~میریختیم خون پیاله به دست لطف ### | هرچند در حقیقت خونش حرام بود # ~~دراوج لعب باز هوا صید گیر بود ### | در کوهسار کبک هوس خوش خرام بود # ~~فارغ ز هر ریاضت اندر ریاض لهو ### | در زین انس توسن ایام رام بود # ~~قد مراد من چو الف بود بی کژی ### | چون زان نگار میم دهن لطف لام بود # ~~شام من از ضیاء وطراوت چوصبح بود ### | صبح من ازسکون وفراغت چوشام بود # ~~مرغ نشاط دانهٔ‌ دل صید کرده بود ### | بی آنکه چشم برره مانند دام بود # ~~در جوی لطف آب تمکتن همیشه رفت ### | در چام عیش بادهآ عشرت مدام بود # ~~چون موم، مهر مهر پذیرفت مدتی ### | آن دل که سنگ سخت بسان رخام بود # ~~شد پخته جان سوخته را در تنور وصل ### | هرگردهآ طمع که زایام خام ms749 بود # ~~من خاص یار بودم ومخصوص لطف او ### | هر چند دلنوازی از اوکار تام بود # ~~محصول بود سر به سر اسباب خرمی ### | من شرح چوندهم که کدام و کدام بود؟ # ~~بی مطل و دفع کرد ادا و گزارد خوش ### | بر روزگار آنچه زعشرت اوام بود PageV03P1255 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0248.png) # ~~نقصی که داشت لهوزخوف زوال داشت ### | اسباب شادمانی اگر نی تمام بود)1 # ~~تا (آنگاه که)2 (به نهایت عقل رسیدیم)3 و درغایت سکر و نهایت مستی # ~~بودیم ودرحق من خاصه سکران: سکر هوا وسکر مدام4 باهم دستیار گشته # ~~بودند وعقل شریف ورای رزین را به دست آب رزان5 پایمال گردانیده. کشتی # ~~را به کنار شط باز بستند و لحظهای به استراحت مشغول گشتند و من مسکین ~~که # ~~بی هیچ عدتی و آلتی کشتی برخشک میراندم از قضای بد بهقضای حاجتی از # ~~کشتی برخشک آمدم و همچون چشم فتنه در ایتام عادلان در خواب شدم وچون # ~~بخت خویش6 خفته بماندم. و ملاحان چون ازصعود من بی خبر بودند ستارهٔ‌ # ~~طالعم را بر7 هبوط افکندند و کشتی براندند و کارم از اوج اقبال و دولت ~~در # ~~حضیض ادبار ومحنت افتاد. # ~~شعر: # ~~بازم زمانه محروم از روی یار کرد ### | سرگشته همچو زلف ویم بیقرار کرد # ~~نادیده سیر روی وی(از وی)8 جداافکند ### | دیدی که باز گردش گردون چه کار کرد؟ # ~~روی بهی ندیده زباغ وصال او # پرخون وپاره پاره دلم همچو نار کرد # ~~گفتم چو روی خوبش حالم نکو شود ### | کارم چو زلف وطرهآ او تار ومار کرد PageV03P1256 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0249.png) # ~~از پود وصل جامهآ عیشم نبافت آنک1 ### | شخصم نحیف وزغم هجران چوتار کرد # ~~یارم نداده یک شب بار دگر به جور ### | خر در خلاب راند و دلم زیر بار کرد # ~~گردی نکرد در ره دلداریم و لیک ### | چشم و دلم ز خاک چفا پرغبار کرد2 # ~~نا یافته مرادی از آشناییش ### | بیگانهام زخانه وخویش و تبار کرد3 # ~~آب رخی ندیده ز سوزطرب مرا(؟) ### | برخاک ره پریشان همچون نثار کرد ms750 # ~~برمن چو گل به تازهرخی خندهزد و لیک ### | هنگام طعن و پرده دری فل خارکرد # ~~مانند عار4 دور چرا دازدم از او ### | چون دل همه به خدمت او افتخار کرد # ~~در میغ5 همچو خور شد3، دود دل مرا ### | اصل سحاب گرنه7 چو باد وبحارکرد # ~~(چونمنبرم چه گوید اگرنی ورا خدای ### | منصور زپر کشتن خلقان چودار کرد # ~~بر منبر سپهر نهم نام دار چون ### | خود را به قتل وصل چنین نامدار کرد)8 PageV03P1257 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0250.png) # ~~وتاحرارت شعاع آفتاب درمن تأثیر2 نکرد، از خواب بیدار نشدم. وچون # ~~بیدار شدم چشم بخت را درخواب یافتم و تاهشیار گشتم جان و دل را خراب # ~~دیدم، (از دجلهآ دیده)2 به کنار شط آمدم تا باشد که از اوراق [آن]3 ~~سفینه غزل # ~~نشاط برخوانم، خود ندبه4 ونوحه5 بایست خواند. رفته بودند6 ومرا گمان ~~بود2 # ~~که از مستیدر آب غرق8 شدهاند9. ومن ازغایت احتشام وبزر گداشت نام ونسب # ~~از هاشمی نپرسیده بودم و مرحله وقبیله10 ندانسته. بر کنار نهر2 معقل ~~درعقال # ~~تحیر عقل ازمن زایل شده و12 صدره بی دلتر از آن که در13 روز اول بودم ~~بماندم، # ~~وبر آن خشکی چون ماهی برخشک هلاک خود معاینه دیدم واضطراب بیفایده. # ~~واین ابیات حسب حال من گشته14. # ~~الرباعیة15: # ~~تاگشت ز باغ وصل شاختر16 خشک ### | چشمم نشد از گریستن دیگر خشک # ~~بر آب برفت آن مه و در آتش هجر ### | بگذاشت مرا بسان ماهی برخشک # ~~اخری17 : # ~~بی او طرب ازطبع طرب یاب18 برفت ### | آرام ز دل، زدیدگان خواب برفت PageV03P1258 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0251.png) # ~~بگذاشت مرا بسان ماهی برخشک ### | در آتش وآن نگار برآب برفت # ~~چون مجانین طپانچه برروی2 میزدم و پشت دست به دندان میخاییدم # ~~وبیم آن بود که از غصهآ آن مستی دیوانه شوم3. # ~~[الرباعیة]: # ~~چون عقل بدادم به شراب مستی ### | دیوانه در آمدم ز خسواب مستی # ~~در هشیاری با دل ویران گفتم ### | آوخ که شدم باز خراب مستی # ~~و خود را در آنهشیاری برمستی ملامتمی کردم ودر آن بیداری برخواب ms751 # ~~مستحق غرامت میدانست و می گفت. # ~~اخری5: # ~~مشتاقان را6 بی دل ودین باید زیست ### | خوش باید مردن وحزین باید زیست # ~~با دعوی عشق هر که درخواب شود ### | در بیداریش2 این چنین باید زیست # ~~و چون خواب8 خویش ازمستی میدانستم9 وهستی5 خود را نیست از PageV03P1259 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0252.png) # ~~باده پرستی میدیدم1، می گفتم. # شعر7: # هان ای دل ویران ز خرابی بمنال ### | کز مستی3 عاقبت خرابی خیزد # القصه آن4 همه عیش وعشرت5 احلام نایم بود (وآن همه طرب ونشاط # ~~لتل زایل). # بیدار شدم هیچ ندیدم، گفتم : ### | افسوس که آن همه طربخوابی بود! # نزدیک شد که از تلاطم امواج اندوه بر آن خشکی غرقه شوم6، ناگاه2 # ~~کشتئی (ازدور)8 پدید آمد و من چون بادبان باد میپیمودم و از دور خویشتن ~~را # ~~بدیشان مینمودم. چون مرا بدیدند لنگر فرو گذاشتند و بادبان باز گذاشتند ~~و # ~~برمن که9 چون لنگردر لجهآ ادبار افتاده بودم وچون بادبان برذروهآ فضیحت ~~خود # ~~را به باد داده از ظهور حال و کشف حقیقت ترحتم نمودند ودر کشتی ~~نشاندند. # ~~وچون به بصره رسیدم10 متحیر وغمناک در کاروانسرایی نزول کردم وندانستم ~~که # ~~وجه معاش از چه سازم و نرد صحبت با که بازم، تا از اهل بغداد مردی ~~[را]11 دیدم # ~~که مرابااو سابقهآ معرفتی وحسق ممالحتی بود12، خواستم که پردهاز روی ~~مخدرهآ # ~~ضمیر برگیرم و صورت حادثه به واسطهآ تقریر به گوش او رسانم ودر کفایت # ~~مؤونت خویشاز وی معونتی طلبم. همت اریحیتت از آنچه آن حال مشافهه با ~~PageV03P1260 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0253.png) # ~~او تقریر کنم انفت نمود و نفس ابیه1 از آنکه مواجهه از او استمدادی ~~نمایم # ~~مستنکق گشت وگفت. # رباعیة2 : # هرچند که محتاج وسایل گردم ### | حاشا که به کشف راز مایل گردم # درحال زچشم خود بیفتم چون اشک ### | گر پیش کسی چو اشک سایل گردم # خواستم که سبب درستی درید گی لباس عافیتم رقعه باشد وواسطهآتحریر # ~~رقبهآ عیشماز ربقهآ غیر کفایت گردد تا خودرا درمقام ذل سؤال نباید دید ~~وتلخی # ~~جواب رد ms752 وتعلل که ممکن است3 به گوش خود1 نباید شنید. [مصراع]3 (بر # ~~خاسته از سرهمه شادیها) بردکان6 بقالی بنشستم ودوات وقلم خواستم و آغاز # ~~کتابت کردم و8 بقال در حسن خط و قبح حال من تأمل کرد، پرسید از کجایی # ~~وبدین شهر کی رسیدهای؟ من حقیقت حادثه چنانکه بود بهراستی تقریر کردم. ~~بقال # ~~گفت: اگر بدان قناعت نمایی9 که (دخل وخرج)10 (واسباب)11 دکان من درقلم # ~~گیری12 بیرون نان و جامه هرروز13 نیم درم12 میدهم. چون این سخن بشنیدم # ~~گفتم: (خدای تعالی)15 دری از رزق گشاده گردانید ومرا از ذل سؤال ~~بازرهانید. # ~~رقعه پاره گردم و بابقال بدانچه می گفت راضی شدم ودخل و خرج و16 اسباب ~~PageV03P1261 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0254.png) # ~~دکان1 او به شفقت وامانت مضبوط ومرتب گردانیدم چنانکه درمدت نزدیک اثر # ~~کفایت من ظاهر شد وتوفیر درمال وترتیب دراحوال او پدید آمد. بعداز آن ~~وظیفهآ # ~~من با2 یک درم کرد و اعتماد3 او هر روز دربارهآ من زیادت بود تا ~~(بدانجا رسید)2 # ~~که دختر خود را برمن عرضه کرد و به عقد شرعی به من داد و هرروز حسن # ~~اشفاق من از احوال او محققتر بود وکار من از معاونت او برونقتر # ~~(الا آنکه پیوسته محزون و ممتحن و اندوهگن و غمناک بودمی و از عشرت # ~~وسماع وضحک ومزاح و لعب ومعاشرت)6چون ماتمزدگان و مصییترسید گان7 # ~~اجتناب نمودمی. # ~~شعرة # ~~نه8در دلم نشاط و نه درچشم خواببود ### | ی لذت سماع و نه ذوق شراب بود # ~~بی آنکه خفته باشم غافل(بدم ز)اخویش ### | ای آنکه مست گردم جانم خراب بود # ~~گردن نهاده بودم از بهر گوشمال ### | کاندر نواختن زدنم چون رباب بود # ~~در سینه گاه صبرم اصناف حزن بود ### | در دیده وقت خوابم امواج آببود # ~~چون طفل بازمانده ز مادر بدم حزین ### | از چرخ پیر گرچه که عهد شباب بود PageV03P1262 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0255.png) # ~~در روز محنتم به اقامت درنگ بود ### | در وقت سلوتم به گذشتن شتاب بود # ~~(بی روی یار کارم دایم چو زلف او ### | شوریده ms753 و پریشان باپیچ و تاب بود # ~~از هر که صلح جستم بامن کنند جنگ ### | باهر که لطف کردم از وی عتاب بود)1 # ~~درپرده [بود]2 از نظرم آفتاب لهو ### | آندم که روی دوست زمن در حجاب بود # ~~مدت دوسال هم برابن نسق روزگار می گذاشتم و به تکلف بااین3 زن4 # ~~ظاهرا میزیستم5 ومکنون ضمیر از اومستور می داشتم تایک روز بعداز دو سال # ~~فوج فوج و زمره زمره اصناف مردمانرا دیدم بااستعداد و آلت چنانکه ~~مسافران # ~~باشند بریک صوب برپی یکدیگرمیرفتند. چون آن حال6 خلاف آنچه دراوقات # ~~دیگر بود2 مشاهدهافتاد پرسیدم که رفتن (این همه)8 مردمان (بریک جانب ~~دریی)1 # ~~یکدیگر موجب چیست؟ گفتند: امروز روز11 شعانین12 است که عید نصاری # ~~باشد وایشان در این روز [به ابله]12 جمعع شوند وعشرتها و نشاطها کنند، ~~ورسم # ~~باشد که دراین روز اهل بصره، جوانان وظرفا ومعاشران به تماشای14 ~~ایشان15 روند # ~~وباایشان درشطارت مشاطرت نمایند و درعیش و معاشرت مشارکت و مساهمت ~~PageV03P1263 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0256.png) # ~~نمایند1. از شنیدن2 آن سخناند کی اندوه من زایل شد و به تفترج وتنزه ~~مایل گشتم # ~~وباخود گفتم: جوانان ولطیف طبعان درمثل این3 روزها (وچنین مواقع)4طلب ~~باید # ~~داشت یمکن که از هاشمی5 اثری بینم یاخبری شنوم. فرمودم تاطعامی6 ~~بساختند7 # ~~وباغلامی از آن خویش در8 کشتی نشستم و (بدان موضع)2 رفتم واکثر روز # ~~آنجا بودم. و11چون مردمان از آن موضع انصراف نمودند ومراجعت کردندمن # ~~نیز باز گشتم. به وقت باز گشتن نگاه کردم، آن کشتی را دیدم که آن ~~روزباهاشمی # ~~و کنیزک (در آن)12 نشسته بودیم؛ وچون13 تأمل کردم هاشمی ویاران او وچند ~~کنیزک # ~~مطربه را دیدم بر سطح آن کشتی نشسته. وچون چشم من برایشان افتاد عنان ~~تمالک14 # ~~از دست ییرون شدو ازغایت فرح ونشاط فریاد بر آوردم وایشان را از دور ~~آواز # ~~دادم وقرمود تا کشتئی15 که16 من (در آنجا بودم بدان جانب)17 ~~راندند(کهایشان # ~~بودند. و)18 چون ایشان آواز من شنیدند19 و مرا بدیدند آواز تکبیر به ~~عیثوق # ~~رسانیدند وبهحت ms754 و سرور هرچه تمامتر فرا نمودند. وچون کشتیها ~~(بهیکدیگر)20 # ~~رسید مرا21 باکشتی خویش22 بردند. و چون از معانقه ومصافحه (وتکلفاتی که # ~~که درمثل آن اوقات کنند)23 فارغ شدند از حکایت نکایت و24 (قصهآ ~~غصهٔ‌)25 من # ~~پرسیدند. من مشروح26 به27 نقیر وقطمیر28 تقریر کردم. ایشان گفتند : آن ~~روز PageV03P1264 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0257.png) # ~~برکنارنهر معقل تو ازما جداافتادی1، بعداز طلب و نومیدی ازیافتن 2گمان ~~بردیم # ~~که از غایت سشکر در آب افتادهای وحاشاک غرقه گشته ، عیش برما منغص شد و # ~~همگنان گریان وغمناک شدیم، و کنیزک نوحه وزاری آغاز نهاد وجامه بدرید ~~وروی # ~~بخراشید و موی ببرید. چون سخن غرقه شدن توشنید3 کشتی طربش برخشک # ~~ماند وچون ازدر4 آب5 افتادن تو ذکر کودند آتش اندوهش مشتعل گشت ودرندبه # ~~ونوحه این ابیات حسب (حال او)6 شد: # ~~رباعیته7: # ~~اندر عقبت چودل دوان8 خواهم شد ### | وز خلق جهان چوتو نهان خواهم شد # ~~زین9 سان که ثو غرقه گشتی اندردجله ### | من بنده در آب دیدگان خواهم شد # ~~(اخری: # ~~بی آن لب جانفزای وروی دلکش ### | تا من بزیم دمی نخواهم زد خوش # ~~افسوس که چرخ خاکسارت چون باد ### | در آب فکند و در من افتاد آتش)0 # ~~اخری : PageV03P1265 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0258.png) # ~~بر آتش غم دل طرب یاب1بسوخت ### | وز شعلهآ هجرجان به یک تاب بسوخت # ~~در آتشم از فتادن اندر آبت ### | چزمن دیدی کسی کهاز2 آب بسوخت؟ # ~~وما اورا3 بر2 هرچه (کردو) گفت6: مانع نیامدیم وچون به بصره رسیدیم # ~~گفتیم: مراد تو چگونه است ودلخواه تو کدام7 ودرخواست تو8 برچه وجه تا ~~با # ~~توبرحسب التماس تو معامله کنیم (وبروفق طبیعت تو رویم)9 که ماخواجهآ ~~ترا # ~~وعده داده بودیم ومیعاد10 نهاده، و درمذهب11 مروت وطریق فتوت جایزنباشد # ~~که بعد ازاین ترا خدمت فرماییم تا بیاو به سماع وغنای توتمتع نماییم. ~~کنیزک # ~~گفت: کار از آن بگذشت که بعداز این ازمن سماع وغنا وطرب و عشرت آید؛ # ~~بدین13 گوشمال که یافتم دبگر رباب ننوازم، و چون پردهآ عافیت برمن ~~دریده # ~~شد و مانند صوت ms755 کژ از پرده بیرون افتادم آهنگی در پرده کس از من نشنود. # ~~(اخری: # ~~از هجر چو آه ار من دلتنگ زنم # ای بس که سراز فراق برسنگ زنم # ~~مانند رباب گوشمالم باید # در دامن عیش ارپس ازین چنگ زنم)13 PageV03P1266 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0259.png) # بعد ازاین مراغم ساده میباید نوشید نه جام باده. محبوب در آب ومن # ~~کار آب کنم غایت بی آبی بود2 و دوست در گردابمرگ افتاده ومن زند گانی ~~در # ~~نشاط فرا سرآورم نهایت بیوفایی بود. درهجر اوتن اندوه و محنت را ~~بنهادمو # ~~دل از عشرت3 وشادی برداشتم. # [الرباعتیة]2: # چون نیست روا بی رخ آن مه شادی ### | کی یابد اندر دل من ره شادی # شادی بهرخ غمش که دلجوی من است ### | او مرده و من زنده و آنگه شادی # به جهت من جامهای چون روز من سیاه وخانهای چون دل من تنگ ترتیب # ~~فرمایید5 و آن قدر قوت که ستد رمق حاصل آید و قوت به یکبارگی ساقط # ~~نشود موظف گردانید تاباقی عمر همچنین ماتمزده و مصیبت رسیده درعیادت # ~~(به مربرم)6. ما آنچه اوفرمود به جای آوردیم واینک تااکنون دروفای ~~تونشسته # ~~است و از سرطرب وعشرت برخاسته2. مرا به نزدیک اوبردند. چون مرا بدید # ~~بعداز آنکه نعرهای و شهقهای بزد وساعتی بیهوش بود درپای من افتاد و دست # ~~من بوسه داد9 وخواجهآهاشمی گفت: [بعدازاین12 شما دانید، مازحمت خود از # ~~میان بیرون بردیم وشمارا بایکدیگر گذاشت11. من دست اوبوسه دادم و گفتم: # ~~همچنین12که مرا از نعمت [و]12 الطاف توشکر وآزادی است اورا نیز از قید # ~~(رق و)14 عبودیت آزادی باید؛ اورا ازمال خویش آزاد گردان وبه مواصلت ~~PageV03P1267 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0260.png) # ~~منشی دل شاد کن چنانکه میعاد تو1 است. هاشمی بفرمود تاجمعی را ~~آوازدادندو # ~~درپیش ایشان اورا ازقید (ومرا ازکید محنت)2 آزاد گردانید3 و به عقد ~~شرعی با # ~~منشن نگاح بست وسوایی با تمامت5 فرش و آلات6 وانواع اثاث2 واقمشه ~~(واوانی # ~~به جهت ما)8 فرمود تاساخته گردانیدند و(تملیک ماکرد. و فرمود تا)9 ~~پانصددینار ms756 # ~~نقد10 بیاوردند و بهمن داد وجز آن مواعید خوب ارزانی داشت. ومن به ~~نزدیک # ~~بقال رفتم وصورت حال بااو تنریر کردم وایشان را به لطف ومراعات به خلع # ~~راضی گردانیدم وسالها درعبش کامل11 ونشاط تمام (به سر بردم)12. # شع 123: # ~~بار دیگر وصل او بی کنج هجوان یافتم # درد اگرچه سخت بد دارو و درمان یافتم # ~~کلرم آخو همچو رویش گشت یکسر نیکویی # گرچه در اول چو زلفینش14 پریشان یافتم # ~~بی جمالش دوزخ و مالسک بدیدم آشکار # وز وصالش حسن حور ولطف رضوان یافتم # ~~بستدم داد خود آخر از لب ورخسار او5 # گرچه زلف وغمزهاش را نیک فتان یافتم16 # ~~در بهشت وصل او دیدم قیامت چون ز هجر # مرده بودم مدتی و عاقبت جان یافتم PageV03P1268 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0261.png) # ~~در اشکم از فراقش رنگ مرجان داشت لیک # از لب و دندانش آخر در و مرجان یافتم # ~~در شب ههنت دم سرد ار زدم چون صبحدم # روز وصل از روی او خورشید1 تابان یافتم # ~~بی رخش درکارم ارچه بد چوزلفش پیچ وتاب # عاقبت در دست خود آن زلف پیچان یافتم2 # ~~نوحه گر بودم چو بلبل زار و گریان همچو ابر # چند گه تا چون گلش با خویش خندان یافتم # ~~رنج هجرانش ز چند و چون اگرچه در گذشت # شکرحق را ذوق وصلش بیست چندان (یافتم)3 # ~~در پس زانو نشستم مدتی چون گرد ران # گردنش را زیر دست خویشتن زان یافتم # ~~برلب5 آمد جان زهجران شکر دندانم ولیک6 # هم به کام خود لبش را زیر دندان یافتم4 # ~~از شراب غم اگرچه شد دل7 مستم8 خراب # گنج شادی عاقبت در جای ویران یافتم # ~~سنگ بردل درهوا بودم چو کفه مدتی # تا شود9 خود مایلش مانند میزان یافتم PageV03P1269 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0262.png) # ~~همچو یعقوبارچه شد چشمم سپید از انتظار # یوسف خود را برون جسته ز زندان یافتم # ~~دولت وصلش که نتوان یافتن الا به رنج # گرچه دشواری کشیدم نیک آسان یافتم # ~~داشتم درکوی محنت روزها خانه ولیک # تا که ms757 اندر رستهآ اقبال دکان یافتم # ~~داشت سر گردان چو گویم هجرباصد گفت و گوی # گوی وصلش عاقبت در خم چوگان یافتم # ~~مدتی باد مخالف داد آشوبم چو بحر # وین زسان آرام دل زان لعل در کان یافتم # ~~سوختم از خامکاری سالها بی آب روی # پخته آخر در تنور آرزو نان یافتم # ~~شد دراز این نظم شاید گرسخن کوته کنم # تا به کی گویم فلان گم گشت [و]2 بهمان یافتم # ~~گرچه3 نایابست این معنی چو وصلش یافت شد # از نشاط و ناز وشادی هرچه بتوان یافتم # ~~و بعد از آن4 درصحبت هاشمی از الطافی که او میفرمود کارم هرروز # ~~نکوتر6 بود و نعمت بسیار جمع شد چنانکه در(بدو حالت و اول وهلت)7 بود. # ~~فصل - وهرچند در روضهٔ‌ این حکایت (ثمرهآ فایده)8 را شجر بسیار است # ~~[و] (برچمن این سخن1 دیدهآ بصیرت را عبرت بیشمار)10، یکی از آن جمله # ~~مختاراست و آن آنست که : PageV03P1270 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0263.png) # مرد عاقل باید که به استظهار مال و کثرت منال و مظاهرت زر ودرم ومعاونت # ~~عبید وخدم فریفته نشود وسرور هرچند میسر باشد بدان مسرور1 نگردد ونشاط # ~~اگرچه دست دهد دائم آن بساط نگستراند و به رشف2 عقار از عمارت عقارباز # ~~نایستد3 و به شرب راح (که مفتلح در بدیها است)4 ترک فلاح و صلاح نگیرد، # ~~و به غرور ابلیس سغبهٔ‌ خندریس6 نشود، و چون توسنی ابلق ایام و لیالی # ~~میداند و بیوفایی اشهب و ادهم روز و شب میشناسد زین نشاط همواره بر- # ~~کمیت قهوه7 ننهد وعنان یکران مجون در حلقهآ شطارت فرو نگذارد و یقین ~~داند # ~~که خمرسرمایهآ طغیان است ودشمن سود و زیان؛ هر که به شرب مثلث درحجرهآ # ~~مسدس، مربع نشنید از قصورمثمن [جنتش]8 محروم باید بود و هر که یمین # ~~به اخذ جام9 دراز کند (ادبار15 ثروت و یسار با خود مقرر باید کرد ~~و)11خسارت # ~~دنیا وآخرت را متیقن باشد12. وبه چشم اعتبار و دیدهآ اتعاظ در صورت حال # ~~[آن]12 جوان عاشق ms758 نظر باید فرمود [که)14 اگر در بدو حال15 به واسطهآ ~~ادمان16 # ~~شراب. بازنماندی محتاج فروختن معشوق نگشتی، و اگر17 در آخرکار18 مستی # ~~بروی غالب نشدی19 از دیدار محبوب محروم نماندی. واین ابیات (شمهای از # ~~این)25 معانی21 باتو21 تقریر می کند. PageV03P1271 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0264.png) # ~~العربیة : # # لا تدمنن علی ارتشاف الراح %~% اسمع فدیتک و آتعظ یاصاحی1 # # راح2 الکرام وقد تروح فلاتبع %~% روح الجنان بجرعة من راح # # لاتشربن راح2 الصواب ولاتقل3 %~% اشرب ولاتسمع 4 کلام اللاحیه # ~~الفارسیة: # ~~سرمایهآ فساد و کلید در ستم ### | یخ درخت فتنه و تخم نهال غم # ~~بنیاد هرپلیدی و قانون هربدی ### | انجام هر شقاوت و آغاز هرندم # ~~اصل عنا و عربده وخصم ملک ومال ### | نقصان عقل ودین و بلای6 زر و درم # ~~(در زرع2شرع آتش ودرچشم عقل خاک ### | باد دماغ نخوت و آب رخ ستم)8 # ~~خمر پلید دان که بود عاقبت خمار ### | جامی ازو چو خوردیور1 هست جام جم # ~~از قول وفعل (توببرد)24 صدق11 وراستی ### | در قامت صلاح تو آرد کژی وخم # ~~بر بخل حمل افتد اگر صرفهای کنی ### | گویند خمر کرد نه تو چون کنی کرم PageV03P1272 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0265.png) # ~~نه آب عقل بینی و نه زینت خرد ### | نه ستر عرض ماند و نه حرمت حرم # ~~بی طایلی تلف شود اموال مکتسب ### | بی حاصلی2 گذر3 کند اوقسات مغتنم # ~~گویی که نوش باد ولی نوش کی بود ### | چیزی که هست شخص خرد را(بترز)4سم # ~~مغرور آن5 شوی که دمی خوش بر آوریم ### | مشنوتو آن حدیث کههست آن فسون ودم # ~~دم خوش بر آوری وزحسرت به روز مرگ ### | چون دم فرو شود بگشایی ز دیده نم # ~~چون جام بهر باده چه گردی6همه دهان ### | چون خیک بهرخمر چه باشیهمه شکم؟ # ~~جامی که باده دارد افتد شکسته نیز ### | خیکی که خمر آرد گردد دریده هم # ~~الحکایة الراعة7- ریاشی8 حکایت کند که ازجملهآ ارباب ثروت و اصحاب # ~~نعمت اهل بصره9 مردی که10 به کثرت11 استظهار وسعت یسار از ابنای جنس # ~~ممتاز12 بود وبه وفور عدت [وآلت]13 از اقران ms759 وامثال بی نیاز، کنیز کی ~~نارسیده # ~~که در14 حسن به15 ذروهآ کمال رسیده بود خریده [بود]16 و در ناصیهآ او ~~حقیقت این PageV03P1273 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0266.png) # ~~رباعی1 معاینه2 دیده. # ~~رباعیته3: # ~~زان طقل که خوبیش به غایت بر سید ### | ناگه به همه جهان حکایت برسید # ~~در حالت نارسید گی (کیست جزاو)4 ### | کز5 حسن رخش بدین نهایت برسید6 # ~~وطفلی نابالغ که درغنج ودلال به حتد نهایت بالغ بودو ازبلغای روزگار ~~وبالغان # ~~مبلغ کمال عشق7 اومبالغی8 دربیع آورده9 بود10. کودکی که پیر عقل غلام ~~اوبود # ~~ونارسیدهای11 که همه رسید گان را پای در دام او بود. # ~~اخری12: # ~~(چون گویم وصف آن)13 رخ نیکویش ### | برخیز ونظاره کن دمی در کویش7 # ~~طفل است و به جان شود مریدش بی شک ### | از صومعه هر پیر که بیند رویش # ~~هر که بدو میرسید میوهآ عشق برشاخ هوسش رسیده میشد ومرغ دلش15[ به]6 # ~~هر که جزاو17 میرسید18 رمیده می گشت . PageV03P1274 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0267.png) # ~~والرباعیه]1: # ~~زان دلبر نارسیده اندر هوسی ### | عشاق به لب رسیده جان بود بسی # ~~درباغ رخشرسیده بد میوهآ حسن ### | لیکن نرسیده (بئد بدو)2 دست کسی # ~~و خواجه اسب نشاط درمیدان عشرت3 میتازید و نرد هوس بربساط3 [طرب] # ~~میبازید و بهروی چون ماه وزلف سیاه او مینازید ومی گفت. # ~~[الرباعیه]: # ~~کس را چو نگارم لبو رو می نرسد ### | لاف از خوبی با رخ او مینرسد # ~~هرچند که هست نارسیده مه من7 ### | خورشید8 به حسن اندرو مینرسد # ~~و از خوف آنکه چونرسیده شود نعوذبالله چشم زخمی رسد ومیوهآمراد برشاخ # ~~تمنی نارسیده بماند، پشت دست میخایید واین رباعی می سر ایید. # ~~رباعیته9: # ~~اندر دل تنگ صبر10 صدره برسد ### | تا یک نظرم زچشم آن مه برسد ### | تا خود چه رسد به ما چوناگه برسد PageV03P1275 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0268.png) # ~~وبعد از آن کنیزک را علم وادب بیاموخت و (به تعلیم وتادیب مؤدب و مهذب # ~~گردانید)1، هرروز2 لطف و3شمایل او خواجهرا دلپذیرتر بود وعشق و محبتش # ~~در دل جایگیرتر می6 آمد تا همگی خود بدو مشغول گردانید ms760 و از تثمیرمال و ~~تدبیر # ~~معیشت غافل ماند و درمدت نزدیک در حال او اثر فاحش بادید7 آمد ودرمال ~~او # ~~نقصانی کامل ظاهرشد؛ فقر وفاقه بروی استیلا یافت [و]8 احتیاج [و]9 نیاز ~~غالب # ~~گشت، وکار به حدی رسید که قدرت برترتیب طعمه ولباس نماند وبیشتر اوقات # ~~بر گرسنگی صبر می کردند واکثر احوال با برهنگی میساخت. # ~~الفارسیتة11: # ~~عشق چون در دلی قرار کند ### | دیده از حزن اشکبار کند # ~~چو نثارش کند پراکنده ### | تا (بر او)12 سیم خود نثار کند # ~~بس توانگر کزو شود درویش ### | بس عزیزا که عشق خوار کند # ~~هست غماز همچو مشک از آن ### | غارت مال چون تتار کند # ~~همچو گل در نظر خوش آید13 لیک ### | بادل خسته فعل خار کند PageV03P1276 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0269.png) # خمر وصل ارچه شادی افزاید ### | عاقبت زحمت خمار کند] # ~~کار بارست مرد عاشق را ### | که نظر سوی کار و بار کند2 # ~~تیر کز غمزهآ بتان بجهد ### | گر به آهن رسد گذار کند # ~~نگند نیش2 مار آن تأثیر ### | که ز زلف بتی دو تار کند # ~~هرکه او مبتلای عشق شود ### | نخورد رنج و4 غم چه کار کند # ~~بایدش رنج اضطرار5 کشید ### | عاشقی هرکه اختیار کند # ~~کنیزک را ازبی برگی وبی نوایی کار به اضطرار رسید و برعجزودرماندگی # ~~رقت آورد و بروی رحمت نمود و گفت: مرا که زهرهآ مجلس 6عشرت میخوانی # ~~هرچند به جان مشتری توام مصلحت آن است که بایع شوی تا تأثیر زحل ادبار # ~~از خود زایل گردانی7، ومن که چون ماه بعداز کمال درنقصان افتادهام8 و ~~بر آتش # ~~بینوائی چون عطاردبه تحت [الشعاع محترق گشته از نظرمشتری سعادتی بینم و ~~نیز]1از # ~~شعاع آفتاب غناتاریکی10 فقربر11 یمین ویسار تو به روشنایی بدلشود. ~~خواجه را # ~~هرچندسرمایهنمانده بودهنوزسودای او12 دردماغ بود13 ونظر برسود وزیانش ~~PageV03P1277 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0270.png) # ~~نه1، (از فروختن کنیزک و ازخریداری او فتوری با دیدآنیامد ~~وازاضطرارفروش- # ~~کارنگشت3و گفت)4. # ~~رباعیه5: # ~~بر دل غم تو گرچه جهان بفروشد ### | حاشا که غمت به ملک جان6 بفروشد # ~~جانی تو ودل ms761 ترا خریدار به جان ### | هرگز دیدی کسی که جان بفروشد؟ # ~~امتا چون ضرورت ازحد (در گذشت)لعاقبت آن عشوه بخرید8 وفروخت # ~~بود ودل از وی11 بیزاری نمیستد به بازارش آورد وبرخریداران عرضه کرد. # ~~[الرباعیة]12: # ~~(از بویش خاک مشک تاتاری شد13 ### | مه پیش جمالش به خریداری شد # ~~او رفت به بازار وز سودای رخش ### | هر گوشه نشین که بود بازاری شد)14 # ~~وعمر15بن عبیدالله16 بن معمر التمیمی در آنوقت امیر بصره بود و کنیز کی ~~صاحب- # ~~جمال می طلیید، آن17 جاریه را بروی عرضه کردند، شیفتهآجمال وسغبه18آ ~~زلف وخال PageV03P1278 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0271.png) # ~~او گشت و1 به صد هزار درم (بی مکاسی و توقفی2 او را)3 بخرید، و چون ~~بایع # ~~ثمن درقبض آورد و آن زهرهآ مجمع لنس وماه ملک حسن و آفتاب اوج زیبایی # ~~به مشتری تسلیم کرد وزحل نامرادی به تیغ مریخ قطیعت پیوندایشان را از ~~یکدیگر # ~~جدا گردانید آتش پشیمانی دردل هریک مشتعل گشت وخاک ندامت دیدهآ نشلط # ~~هریکرا تیره گردانید، از غایت حسرت بادسرد کشیدن گرفتندو5 آب گرم ~~ازدیدگان6 # ~~روان کردند. وجاریه چون دید که باد مخالف فراق او را چون جواری منشآت # ~~از کنار خواجه در لجهآ هلاک خواهدافکند7 این ابیات از منشآت خود به ~~آوازی8 # ~~حزین وصوتی دلگشای برخواند. # العربیتة : # # هنیئا لک المال الذی قد حویته9 %~% ولم یبق110 فی کفی غیر المتفکر11 # # أقول لنفی وهی فی12 غشی3اکربة %~% أقلی14 فقد بآن الحبیب او اکثری # # ذا لم تکن15 للمرء عندک حیلة %~% ولم تجدی شیئا سوی الصبرفاصبری # [الترجمة)16 # تراهنیه و گوارنده باد نعمت ومال ### | که محنت وغم واندیشه جان من فرسود # اگر بنالم بسیار وگرنه فایده چیست ### | چویارجور گزید2 وچودوست هجرنمود PageV03P1279 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0272.png) # ~~چو هیچ چاره نماند1 خموش باید گشت ### | چو هیچ حیله نباشد2 صبور باید بود # ~~ومرد چون نظمی را که کنیزک انشاکرده بود3 مستمع گشت نظام صبرش گسسته # ~~شد وجواهرولآ لی* از درج حدقهاش منتثر4 گشت (واین ابیات برخواند)5. # ~~شعر6: # # (فلولا قعود الدهر بی2 عنک لم یکن %~% یفر قنا8شیء سوی الموت ms762 فاعذری # # اروح بهم فی الفؤاد مبرح %~% اباهی9 به لیلاها طویل التفکر # # علیک سلام لازیادة بیننا %~% ولا وصل الا ان یشأ ابن معمر)11 # ~~شعر17: # ~~(زمانه می کند، این زندگانی وارنی)3 ### | میان ما نبدی تا به روزمرگ آزار3 # ~~مراز محنت هجر15 توهست (دل پرغم)16 ### | مرا زخوف فراق تو گشت تن بیمار # ~~گر ابن معمرخواهد بههم رسیم ارنه 17 ### | ازین سپس به قیامت بود مگر دیدار PageV03P1280 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0273.png) # ابن معمر گفت: خواستم، و نخواهم که میان دوعاشق علت افتراق گردم # ~~وهجران1 دو دلشده را سبب جدایی شوم. دست کنیزک گرفت و بهوی تسلیم کرد # ~~وگفت: بها نیز به توبخشیدم. خواجه به جمال کنیزک شادان شد وبهمال ابن ~~معمر # ~~مستظهر، وبعد از آن به فراغت تمام به عیش وعشرت اشتغال2 نمود. # فصل - ودراین حکایت آنچه ازخصال حمیده وشیم مرضیه اقتدا3 را4 می- # ~~شاید و بدان تخلق میباید کرد لطفی است که ابن معمر درحق آن5 دو ~~دلداده6آ # ~~صاحب واقعه فرمود وکرامتی (است که درباب آن دوکار افتادهآ درمانده ~~ارزانی # ~~داشت)7. وهر که بر حقیقت حال ممتحنی اطلاع یابد وسر حادثهآ مستمندی ~~بروی # ~~مکشوف شود و8 به سعت جاه و کثرت مال (وقوت بازو و «معاضدت # ~~عضدو»1 استظهار اتباع واشیاع مستعد)15 دستگیری11 او باشد12 وآن (فرصت # ~~از دست بدهدا و آن)1 حالت را مغتنم نداند عقلا به خست طبیعت و15 # ~~دناءت همت او حکم کنند، و عجب نباشد که16 تقصیر سبب زوال نعمت و # ~~نقصان حشمت گردد. و اقدام براحراز17 مکرمت و اقبال براقتنای این مثوبت # ~~سبب مزید اقبال و دوام عز وجلال شود چنانکه این ابیات (شمهای از این # ~~معنی است).18 # شعر19 : PageV03P1281 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0274.png) # # أسعف حوائج من یأ تیک محتدیا %~% تعش (عزیزا کریما)ا واسع الجاه # # و کن معینا2 اذا الفیت ممتحنأ %~% تبیه عما یقاسی بین3 اتیاه # # نار الهوی یتلظی4 فی ترائبه %~% و عینه غرقت دمعا بامراه5 # # یصنک رب الوری عما تحاذره %~% و فی الجنان تلاقیء رحمة الله # ~~الفارسیة: # ~~دوام دولت و عز و نظام حشمت ms763 ومال # ثبات ثروت و نعمت مزید جاه و جلال # ~~به دستگیری درماندگان شود حاصل # مده ز دست چو در دست هست این اقبال # ~~(رجوع سایل چون از تو بامراد بود8 # شود ستانهٔ‌ تو مرجع جهان و مآل)1 # ~~شرف در اوج کرم آن بود که گیریدست ### | چو در فتاد کسی را ستارهای به وبال # ~~و بال باشد گر آن چو مرغ پر کنده ### | نیابد از شرف اهتمام تو پر و بال # ~~جواب سائل برفور گوی همچو صدا ### | که تا دوام و ثباتت بود بسان جبال # ~~به بی مثالی گردی مثل به عالم در ### | چو از در توبه احسان بود12 نفاذ مثال PageV03P1282 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0275.png) # ~~دل از فراخی باید بسلن. میدان داشت ### | که تا ز1 دولت یابد درو بساط مجال2 # ~~ثواب عاجل وآجل از آن شود حاصل ### | که در قضای حوائج نمایی استعجال # ~~تو در میانهبری نام نیک ورنی2 خود ### | مقتدر است هم ارزاق خلق وهم آجال # ~~مشو مخنث3 راه کرم که فرق بسی است ### | به5 رنگ وبوی نسا تا بهرسم وخوی رجال # ~~به رفق6 لذت شهوت مجوی و بازاندیش ### | از آن فتور7 که حاصل شود (هم از)8 انزال # ~~چو خال هست سیهرو چو زلف سرگشته ### | کسی که شیفتهآ زلف9 گشت و سغبهآ خال # ~~علی العموم به ابنای دهر نیکی خواه ### | مگو که این پدر ومادرست وآن عم وخال # ~~تو طبع را به براهین جود ملزم کن ### | وگرچه حرص نماید بسی مراء10 و جدال # ~~چو دال گردی لازم11 مراد را دایم2 ### | چو گشت غایت جود تو بر بزرگی دال # ~~سره ببخش و لیکن بدل مجوکاین است13 ### | بهینه سیرت اوتاد و عادت ابدال PageV03P1283 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0276.png) # منه تو جوهر دل بربسیط عالم زانک # زهرچه گشت مرکب دوام هست محال # اگر به دستان زال جهانت بفریبد # ز مردی تو خجالت رسد به رستم زال # کم است نیمهٔ‌ اول کمال را کم زن # نمان مبر تو که آن هست در فزونی آل # الحکایة الخامسة1- (اسحاق2 بن ابراهیم)3 الموصلی ms764 که از ندمای هارون- # ~~الرشید وخواص حضرت او بود حکایت کند که چون هارونالرشید درسفرحج # ~~به شهربصره در آمد وجعفربن یجیی البرمکی که بهفضل وکرم وفتوت4 ومروت # ~~درجهان معروف و مشهور است و بعداز ششصد [واند]5سال به ذکرخیر درمیان6 # ~~خلایق مذکور، (با اوبود7)8. روزی1 مرا1 گفت : یا ابا محمد11 امروز بامن # ~~صفت کنیز کی مغنیه که درصتعت غنا با زهره همبری می کند و در حسن و بها ~~با # ~~خورشید12 برابری مینماید گفتهاند ومزا بی واسطهآ دیدار به گفتاری13 ~~عاشق قول # ~~و گفتار و وامق زلف ودیدار14 او گردانیده15 . # [الرباعیة)6: # # گوشم چو شنید از جمالش خبری %~% اندر دلم افتاد ز عشقش شرری # # نشنیده ترانهای ز لحن خوش او %~% برمن بدرید پرده قول دگری ~~PageV03P1284 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0277.png) # ~~وخواجه به1 عرض آن کنیزک برخریداران جز درسرای خویش2 راضی # ~~نمیشود وبه3 بیرون آمدن اورخصت نمیدهد واز آنکه4 به بازار (یا5به)6 ~~موضعی7 # ~~دیگر آرند امتنا ع مینماید (ومن)8 تااصفت او شنیدهام10 سودائی در دماغم ~~افتاده # ~~است وتقاضائی11 دردلم پدید آمده. # ~~رباعیه12: # ~~از وصف رخش دلم به جوش افتادست ### | جان در غم آن عشوه فروش افتادست # ~~از بهر چه آب چشم من میریزد ### | این13 واقعه دل را چوز14 گوش افتادست # ~~و تا گوش این سخن بشنیده15 است16 دیده زمانی نغنوده و دل لحظهای # ~~نیاسوده است.17 # ~~اخری18 : # ~~وصف رخ او کرد دلم را مدهوش # وزگوش همی بینم این سوزش وجیوش # ~~بیند همه کس زچشم و من بی دل را # رسمی است نو این حال که دیدم از گوش: ### | ### | 9- ### | 11_ امسش و ممضانی ### | 16- مجا : ### | 18 PageV03P1285 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0278.png) # ~~بازار چنانکه کسی مرا نشناسد به مطالعهآ دیدار1 کنیزک به خانهآ خواجهاش ~~روم # ~~(وبه بذل حمرا وبیضا)2 ابن صفرا بنشانم واین سودا به اتمام رسانم؛ ~~میباید که # ~~دراین طریق بامن مرافقت3 نمایی و دراین حرکت مساعدت و موافقت4 فرمایی5. # ~~گفتم: سمعا وطاعة، مطیع وفرمانبردارم وبنده وخدمتکار، چون رکاب هالی در # ~~حرکت آید بند گان را عنان اختیار دردست نماند. # (رباعیة: # هرچند که ms765 من نه در خورت می آیم ### | هر روز چو دولت به درت می آیم # هرجا که چو خورشید روی تنها تو ### | چون سایه دوان براثرت می آیم) # چون وقت زوال وهنگام نصف النهار نزدیک شد ومردمان به قیلوله مشغول # ~~گشتند8 ومشعلهآ قیل و قال وجواب وسؤال در کویها و بازارها کمتر گشت ~~نخاس؟ # ~~بیامد وجعفر عمامه درسر بست و دراعه1 بیوشید12 وطیلسانی برافکند و ~~نعلین # ~~عربی درپای کرد به13رسم تجار و اهل سوق، ومرا نیز فرمود تاهمچنان کردم. # ~~وهریک بردراز گوشی نشستیم14، نخاس15 درپیش ایستاده16 وما درعقب او، تا ~~PageV03P1286 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0279.png) # ~~رسیدیم به درسرایی که ایوانی1 عالی وطاقی2 مرتفع داشت و دلیل می کرد # ~~(بر آنکه)4 بانی آن سرای5 از6 ارباب ثروت ونعمت واصحاب7 (حشمت ومکنت)8 # ~~بوده است، (وحالیا آنکس که وارث آن است از خاندان کریم و دودمان قدیم # ~~است)9. نخاس10 حلقهآ دربجنبانید و خداوند خانه را آواز داد . جوانی ~~نیکو- # ~~روی خوبمنظر(زیبا هیأت)11 جامهآ غلیظ پوشیده واثر فقر وفاقه واضطرار ~~[و)]2 # ~~نیاز در ناصیهٔ‌ او پیدا، دربگشاد، و13 دررفتیم، دهلیزی دیدیم چنانکه ~~سرایهای4 # ~~ملوک و وزرا ومتمولان را باشد اما نأرفته [و] سردرخرابی آورده (بود6، و # ~~صحن سرایی12 بزرگ برشکل ونهادی خوب، حجرهها و ایوانها وتا بخانههای18 # ~~عالی اما همه منقوض وخراب وسقفها برگرفته)19 ورخنهها در دیوار20 ظاهر ~~شده # ~~و در دهلیز یکدرخانه درست نمانده2. آن جوان در آن خانه رفت وحصیری # ~~خلق23 بیرون آورد و در دهلیز بگسترانید24 و بر آنجا25 نشستیم26. و نخاس # ~~در خواست کرد تا کنیزک [را]27 حاضر گرداند28. جوان در29خانه رفت و چون # ~~لحظهای بود30 کنیز کی31 بیرون آمد32 درغایت ملاحت و نهایت صباحت، رویی # ~~که اگر فرق مشکینش نبودی میان او وماه فرق متعذر نمودی و تمیز دشوار ~~PageV03P1287 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0280.png) # ~~دست دادی، (بااین همه چون نیک تأمل می کردی مویی پیش فرق نبود)1، و # ~~هر که آن سروفرق میدید به سرو فرق به خدمتش قیام مینمود2 و برسرو فرقش # ~~این ترانه می سرایید. ms766 # ~~[الرباعیة]3: # ~~از عنبر تا موی تو بویی فرق است ### | اوز لب5 تا6 شهد گفت و گویی فرق است # ~~فرقیاست بر آن7مشک که آن8 مه را نیست ### | زان تا به مه از روی9 تو مویی15فرق است # ~~مویی که از سیاهی او اگر فرق عنبرینش دری در روشنایی نداشتی و راه # ~~راست به جبین منیرش11 نکشیدی هیچ دل12 سر گشته در آن ظلمات رهی به # ~~دهی نتوانستی برد و با آن همه جز در روشنایی رویش میان مشک و مویش # ~~فرقی با دید نمی آمد (واین رباعی در13 معانی چون موی با آن فرق مناسبتی # ~~دارد. # ~~رباعیة 14: # ~~چون هم نفسند خاک کوی تو و مشک ### | هر گز گویم من اینکه15 بوی تو ومشک # ~~زان فرق که برسر تو پیداست ز موی ### | فرقی است قوی میان موی توومشک)16 PageV03P1288 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0281.png) # ~~مویی که اگر1 عنبر با او نفس مساوات2 زدی تردامنی بودی و مشک اگر دم # ~~همکاری بر آوردی برخام پوستیش حمل کردندی. # ~~اخری3: # ~~آنرا که چنان دهان و بینی باشد ### | درخور باشد که خویش بینی باشد # ~~بابویش (گرنافه)4 زند لاف ز مشک ### | از غایت خام پوستینی باشد # ~~زلفش را اگرچه درپای افکنده میداشت از مشک و عنبر برسر آمده بودو # ~~این را با جگر سوخته و آنرا با دامن تر گذاشته. # ~~(اخری5: # ~~از فرقش چون شکسته شد عنبرتر ### | شد سوخته مشک را6از آن رشک جگر # ~~با عنبر ومشک زلف او کرد مری7 ### | وز جمله به دلفریبی آمد برسر)8 # ~~لب و دندانی که چون خندان شدی در و مرجان از کسادی1 برخود # ~~گریستندی، وچاه10 زنخدانی که هر کرا نظر بروی افتادی از آن چاهش11 آب ~~در # ~~دهن12 آمدی. نازکی وطراوت کنار14 رویش آرزوی14 بوس و کنار15 ~~درمیان16جان # ~~عاشقان17 پدید می آورد و لطافت و دقت اطراف میانش آتش18 در دل هلال19 ~~PageV03P1289 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0282.png) # ~~میافکند، ازخجالت لطف رفتارش کبک در کهسار لنگی به رهواری به درمی برد # ~~و1 از غایت شرمساری خرامیدنش2 سرو3 (هنگام تمایل4)5 ms767 از جای میرفت6. # ~~چون در درصدف، جامهآ غلیظ درتن7 و چون گل درغنچه ، پیراهن ستبر" در # ~~[بر]9، در او نگاه10 کردم11، همان12 پیراهن درشت13 بود که آن جوان ~~پوشیده # ~~بود، و ازغایت غنج ودلال وحسن و جمال درمیان آن جامه چنان می نمود که # ~~دیگران درحلی وحلل هزار یک[آن]14 نباشند15 . براین نسق که شمتهای از ~~اوصاف # ~~او شتیدی16، بیامد و پیش جعفر بایستاد17 . جعفر فرمود تا بنشست و ~~التماس کرد # ~~تااثری ازصنعت خود بنماید و غزلی برخواند و ترانهای بسراید. کنیزک بربط # ~~بساخت و بنواخت و قولی آغاز کرد (به آوازی)18 که هزار باراز آوازهآ ~~حسنش # ~~در گوش دل خوشتر می آمد، هر آهنگ که برمی آورد راه دلها میزد و هرپرده # ~~که می سر ایید پردهآ عشاق میدرید واین غزل بهالحان دلگشای و ~~آواز19متناسب20 # ~~(و21 قراعت موزون)22 آغاز کرد. # العربیتة23: # ان یعس حبلک بعد طول تواصل %~% خلقا24 و یصبح ربعکم25 مهجورأ # فلقدارانی26 والجدید الی بلی %~% دهرأ بوصلک قا نعا27 مسرورا ~~PageV03P1290 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0283.png) # # جذلا بمالی عندکم لا ابعغی1 %~% بدلا بوصلک خلةا و عشیرا # # گنت المنی واعزمن وطی الحصا3 %~% عثدی وکتت هنااو4 منک جدیا # ~~الفارسیة5: # ~~اگر زبنده بریدی تو بعد وصل دراز ### | وگر ز خانهٔ‌ خویشم همی کنی مهجور # ~~به وصلت تو پناه آوریدهام شب و روز ### | به خدمت تو به سر بردهام سنین و شهور # ~~به جز ز دیدن تو نیست بندهات شادان # به جز به خدمت تو نیست عاشقت مسرور # ~~بدل نگیرم از جایت ار بود جنت6 ### | (عوض نخواهم از رویت اربود مه وحور7)8 # ~~تو آرزوی دلی و عزیرتر (بر من)1 ### | (زخلق عالم چون باشم)10 از جمال تو دور # ~~بعد از آن گریستن بروی غلبه گرفت و حزن مستولی شد11 و (بکا باغنا)12 # ~~آمیخته شد (و «نحیب و نسیب»13 به هم بر آمد)14 و سماع به نوحه وعشرت به # ~~مصیبت بدل گشت. و از خانه نیز آواز شهقه ونعرهآ آن جوان به گوش ما رسید # ~~و کنیزک برخاست و ms768 درخانه رفت و درنوحه ( و ندبه ومویه)15 بایکدیگردمساز ~~PageV03P1291 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0284.png) # ~~وهم آواز گشتند و آهنگشان از پرده بیرون افتاد. بعداز آن1 جوان بیرون ~~آمد # ~~(وگفت)2 به گفتاری و کرداری که3 ازمن حادث خواهد شد4 امید است5 که # ~~مخدومان (وبزرگان)6 به کرم معذور دارند7 وبه توبیخ وملامت و بازخواست # ~~وغرامت مؤاخذت8 و معاتبت9 نکنند10. گفتیم11 : آنچه مراد است بگوی12 و # ~~آنچه آرزوست بفرمای. گفت: خدای- عزوجل-(گواه است وآگاه13، وشما # ~~را نیز اشهاد می کنم که این شاهد ماهروی(که14 ازبند گی او آزادی و از ~~غمگساری # ~~او شادی دارم15 لوجه الله عزوجل وابتغاء لمرضاته)16 از مال من آزاد است # ~~(وبعد از این دعوی عبودیت بروی بیداد17)18. # شعر19: # بر من فلک ارچه می کند بیدادی ### | غم هست از او با رخ یارم شادی # چون حاصل من زبند گیش20 آزادیست ### | و را دادم ز بندگی آزادی # ~~و از شما التماس می کنم که حبل (وصلت ما به نکاح شرعی)21 مبرم گردانیدو # ~~قاعدهآ پیوندمابهعقد22 دینی23 محکم. جعفر اگرچه (ازحسرت24 فوات)25 ~~ووصال26 PageV03P1292 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0285.png) # ~~آن ماهروی متحیر بماند1 وبرحرمان نعمت2 جمال آن خورشید چهرهآ متأسف # ~~گشت واثر حزن چون برناصیهآ او پیدا آمد وامارت ضجرت برجبین او ظاهر # ~~شد به ضرورت از آن کنیزک پرسید که بدین پیوند راضی هستی و بدین وصلت # ~~رخصت میدهی؟ کنیزک اجابت کرد3 و اجازت داد. جعفربن یحیی خطبهای4 # ~~برخواند و [میان]5 ایشان چنانکه افرمان خدای، تعالی و سنت (مصطفی-صلی # ~~الله علیه و آله است)9 عقدبست. پس روی بدان جوان آورد وگفت: ترا بدین # ~~چه باعث آمد که با فقر مدفع وعسرت ظاهر که ترا هست چنین سرمایه ای ~~ازدست # ~~بدادی وباغایت احتیاج از سرچنین سود وزیان10 برخاستی11؟ جوان گفت:روایت # ~~این حکایت را طول وعرضی است و خبر این سمر را شرح وبسطی؛ همانا که # ~~همچنانکه تحریر حادثه درخیال شما مرا علت ملالت است تقریر این افسانه ~~در # ~~طبیعت شما موجب سآمت گردد. جعفر گفت چون از صحبت چنان12 یگانه محروم # ~~ماندیم ms769 کم از آنکه باری افسانه13 (معلوم شود)14. آن جوان آغاز کرد و ~~گفت: # ~~من فلان بن فلانم و15من ازاکابر ومشاهیر16 این شهربودم" و(پدرمن)18 از ~~جملهآ # ~~موسران19 ومتمولان این ولایت بود20 چنانکه این مرد (میداند)21، واشارت ~~به # ~~نخاس کرد وگفت22 : (او مرا میشناسد)23، وسعت یسار24 وعظم اعتبار او در # ~~این شهر مشاهده کرده است و معاینه دیده، و25 مرا در حالت26 طفولیت و27 ~~PageV03P1293 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0286.png) # ~~صبا1 در2مکتب قر آن و ادب تسلیم کرد. و4 در آن وقت که4 کودک و نابالغ و # ~~طفل6 نورسیده7 بودم8 مادرم9 (این کنیزک)10 را به کتاب فرستاد، و ما ~~چوندر # ~~مکتب11 و درخانه12 یکدیگر را ملازمت مینمودیم13 در بدوطفولیتمان14 با # ~~یکدیگر15 انس افتاد و16یکدیگررا (راغب ومایل)17 گشتیم. وچون چندگاه در # ~~مکتب تعلیم علوم18 بود اورا باز گرفتند و (درمکتب)19 رود و سرود و بربط ~~و # ~~غنا مشغول گردانیدند20. ومن ازصدق رغبتی که درصحبت اوداشتم21بیشتر22 ~~اوقات # ~~با اوموافقت نمودمی12 وهرچه از علم موسیقی وصنعت غنا او را تعلیم ~~میدادند # ~~من نیز می آموختم و نهال محبت او در زمین دل هرلحظه راسختر میبود12 و # ~~دوحه25آ عشقش در26 چمن سینهام27 هرروز برومندتر میشد28 تا (آنگه که)29 ~~به حد # ~~بلوغ رسیدم20 و نصاب تمام از خط وبلاغت حاصل کردم وبه نصیبی وافراز1 # ~~معارف چندین کس را برمن عرضه داشت و خواست که به25 جهت من خطبه فرماید # ~~وبه عقد شرعی در حباله26آ من درآورد37. من چون شیفتهآ جمال و عاشق زلف ~~PageV03P1294 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0287.png) # ~~وخالاین جاریه بودم1 برهیچکس دلم قرارنگرفت و2 اصلا34 از تزویج4 ~~اباکردم # ~~و از مناکحت امتناع نمودم. و کنیزک درصنعت5 غنا وعلم 6موسیقی حذاقت ~~تمام # ~~ومهارت کامل یافت وصیت او (بدین شیوه)7 در8شهر منتشر گشت و مادرم را1 # ~~خریداران به کثرت ثمن بفریفتند و عزیمت برفروختن او مصمم گردانید، و از # ~~تعلق10 واز11 التفات خاطر من بدو بی خبر بود. من ازصعوبت آن حال12مرگ # ~~معاینه بدیدم و فنا به رأی العین مشاهده کردم (وقلق و اضطراب درمن ms770 پدید ~~آمدو # ~~واز خورد و13 خواب وآرام وقرار مهجور گشتم. عاقبت صورت حال به راستی # ~~با مادر تقریر کردم14 وحقیقت حادثه15 به کیفیت پدر را نیز معاوم گشت16. ~~برمن # ~~ببخشودند و او را به من بخشیدند، وهرچه17 اکابر و اولاد18 میاسیر19 را ~~رسم # ~~باشد از تجهیز و استعداد به2جهت او مرتب گردانیدند و او را چون # ~~عروسان جلوه21 کردند و22 ضیافت و ولیمه (که در عروسیها معتاد23 باشد)24 ~~به # ~~جای آوردند25. و مدتی مدید در خوشترین عیشی (و تمامترین نشاطی به26 # ~~خوشد لی)22 روزگار گذرانیدیم. # شعر28 : # متدتی بود کار دل شادی ### | وز29 غم هر دو عالم آزادی PageV03P1295 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0288.png) # ~~داد عشرت ز وصل میستدیم ### | قارغ از (جور2 هجرو)3 بیدادی # ~~نه ورا هیچ شغل چز عشرت4 ### | نه مرا هیچ کار جز شادی # ~~یکدگر3 را گه غنا کردیم ### | گاه شاگردی و گه استادی # ~~جز ز مستی خرابیم نه ولی ### | در سرای طرب بد آبادی7 # ~~کرد با ما خلاف عادت خویش ### | عالم سفله سالها رادی # ~~خانهآ عیشم8 ار9 چه محکم بسود ### | عاقبت کرد سست بنیادی # ~~پدرم10 به جوار1 حق پیوست وداعی فنا را اجابت کرد ومن در کسب2 # ~~تجارت تکاسل و تقصیر13 آغاز نهادم و درخرج و انفاق14 اسراف (وتبذیر) # ~~پیشه گرفتم تا فقر بدین حد رسید که معاینه میبینید16 و احتیاج بدین ~~درجه7 # ~~انجامید18 کهمشاهده می کنید19 . ومدت دوسال بدین2 بینوایی (صبوربودیم # ~~و(بدین بیبرگی شکیبایی نمودیم و)23 امروز چنانیم کهاز ترتیب آن [قدر]4 ~~PageV03P1296 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0289.png) # ~~قوت که سد رمق بدان1 حاصل آید عاجزیم و بههر دو یک پیراهن داریم که2 # ~~هرگه3 من بیرون آیم درپوشم و او ایزاری2 برخود5 فراگیرد6، [وچون من در # ~~خانه روم او درپوشد ومن ازار فرازنم]2. وچون شنیدم که خلیفه و وزیر ~~واکثر # ~~ارکان دولت واکابر8 مملکت بدین شهر در آمدند ومن و کنیزک را کار به جان ~~(و # ~~کارد بهاستخوان)9 برسید10 وفقر به غایت وفاقه به نهایت انجامید من11 ~~گفتم12 : # ~~ترا بدین حالت نمیتوانم دید وخلاص [را]12 ms771 چاره نمیبینم14 جزاینکه15 قرا # ~~بفروشم وخویشتن را از این مشقت باز خرم16 تا تو از ثروت ونعمت خریدار # ~~خویش17 در (خصبو)18 راحت افتی، و من ثمن ترا سرمایهای19 سازم20 و بدان # ~~انتفاع [گیرم]21، هرچند متیقنم22 که23 زیستن بی جمال تومحال باشد ~~وبقابی4 # ~~دیدار تو ناممکن. کنیزک گفت: (فرمان تراست)25، آنچه26 مصلحت می بینی7 # ~~وصواب(میدانی بفرمای)28. من این نخاس[را]29 که براحوال20ماوقوف داشت31 # ~~از این حال32 اعلام کردم23 و این راز با اودرمیان نهادم و مقرر ~~گردانیدم34 که # ~~عرض او جز دراین سرای35 نباشد کهاز آن وقت26 که در این سرای37 آمدهاست ~~PageV03P1297 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0290.png) # ~~قدم او بر آستانهآ این دهلیز نرسیدهاست وخواستم که این1 زهره صفت ~~ماهزخسار # ~~را2 مشتری تنها بیند واین خواری3 بدونرسد که چون4 آفتاب صفت به هردری # ~~درافتد وماه مثال به5 هر منظری6 بگذرد1 . وچون این8 کلبهآ تاریک به ~~حضور شما نور # ~~و آنچه رفت دیدید و آنچه گفت شنیدید . و چون باز به نزدیک من در آمد # ~~گفت. # رباعیة13)14: # با ما عمری چو آشنایی کردی ### | بهر چه عزیمت جدایی کردی # آنرا که به جان و دل خریدارتوشد ### | شرمت نامد ( به زر بهایی کردی)5 # و عجب در آنست16 که مرا فروش کار17 گشتهای و من همچنان عشوهآ # ~~تو میخرم (و مرا به بازار میفرستی و من هنوز (از سودای)18 تو بازاری # ~~می باشم. # رباعیة19: PageV03P1298 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0291.png) # ~~ای بی سببی جسته ز من بیزاری ### | من از خواری فتاده درغمخواری # ~~سودای من ارچه نیستت منهستم ### | از جور فروش کاریت بازاری # ~~و از آن غصه برخویشتن میپیچم1 که به فریب تو مغرورشدم)2 و دروغ # ~~تو راست پنداشتم و دعوی مجازی محبت ترا3 حقیقت دانستم و آن4 عشوه که # ~~(گفته بودی که)5 هرگزت نفروشم بخریدم تا لاجرم غصهآ عالم برمن بفروخت # ~~وندامت6 بر آتش7 ملامتم8 سوخته گردانید. # ~~(رباعیتة: # ~~من عشوه فروشیت به جان بخریدم ### | وصلت به همه ملک جهان بخریدم # ~~عالم بفروخت برمن این غصه که تو ### | گفتی نفروشمت من آن بخریدم)9 # ~~مدتی ms772 زهره صفت خنیاگر (مجلس انست)10 بودم، ثمره این بود که # ~~چون عطارد به11 من دو رویی نمودی12 و ماه مثال در محاق فراق تن کاه جان # ~~گداز انداختی و13 درمقام عرض از پردهام14 بیرون آوردی، تا از زحل ~~حرمان15 # ~~در وحل16 هجران افتم17 و به18 واسطهآ نظر مشتری از دیده19آ خون ریزش ~~به0 # ~~مریخ (معاینه بینم)21 . PageV03P1299 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0292.png) # ~~رباعیة1 : # ~~بر مشتریم عرضه مکن ای دلبر ### | تابفروشی2 این [تن]3 چون سیم بهزر # ~~کز طالع خود نحسی کیوان دیدم ### | آن4 لحظه که مشتری به من کردنظر # ~~ونادره5 ایناست که کار محنت زد گان (خود همه)6 باز گونه2 بود وحالت # ~~کار افتادگان معکوس ، که از اتصال مشتری نحوست زحل میباید دیدن و با # ~~صفت8 زهره در بیشتر احوال چون عطارد محترق میباید بودن. # ~~رباعیة9: # ~~جانا دلت از مهر بری میبینم ### | وین دوستی تو سرسری میبینم # ~~تأثیر قران10 نحس مریخ و زحل ### | (من بنده)11 ز قرب مشتری می بینم # ~~این بگفت و به های های بگریست و استزادت با دلداری آمیخته # ~~گردانید و بازخواست یا12 درخواست دریک سلک کشید و این ترانه انشا کرد؛ # ~~رباعتیة13 : # ~~بر آتش دوستی تسو سوختهام ### | وز هرچه جز از تو چشم بردوختهام PageV03P1300 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0293.png) # ~~مفروش مراچو من به جانها یکموی ### | از فرق مبارک تو نفروخته م # ~~پس گفت : والله که اگر این ولایت که ترا برمن است مرا بر1 توبودی2 و # ~~زمام اختیار چنانکه در دست تست درتصرف من آمدی3 [اگر] از نحیفی چون # ~~موی شدمی مویی4 از سرت5 به ملک جهان نفروختمی و اگر از ضعیفی به روی # ~~افتادمی نظری از رویت به دنیا و آخرت ندادمی. # ~~رباعیتة6: # ~~در دل ز من ارچه نیستت غم مویی ### | تا حشر مبادا ز سرت کم مویی # ~~گر من توامی (وتو منی)7 والله اگر ### | بفروختمی" از تو به عالم مویی # ~~من1 این تضرع وزاری چون10 شنیدم11 و آن12 تفقد و دلداری بدیدم # ~~به مرگ راضی گشتم13 و از فروختن (او از)14 جان ms773 و زندگانی پشیمان شدم15 # ~~وگفتم : چندین16 گله مکن که17 آزادی تو از18 ربقهآ رق19 باخود20 مقرر ~~کردم # ~~و بیش (از این21)22 انقطاع میندیش که پیوند تو به عقد شرعی با خود ~~مقرر23 # ~~گردانیدهام24. و اگر بر25 صدقاین قول برهانی می باید و[بر]26 حقیقت این ~~دعوی PageV03P1301 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0294.png) # ~~حجتی هم اکنون درپیش این جمع این دعوی1 محقق گردانم و این اندیشه # ~~[ر1] از قول به فعل رسانم، موجب این احوال که مشاهده افتاد (از وفاق ~~ونفاق3 # ~~ونکاح وعتاق)4 این بود. # ~~رباعیة5: # ~~چون گفت ترانهآ خوش آن ماه دلم ### | آیینهآ خور تیره شد از آه دلم # ~~این پرده دریدگی از آن ظاهر شد ### | کاهنگ سماع او بزد راه دلم]6 # ~~بعد2 از این درهرشد ت و مشقت که هست صبور خواهم بود و با همه # ~~بی برگیها8 که دارم خواهم ساخت و از جمله لذات و مرادات10 و شهوات به # ~~وصال او11 قانع خواهم12 بود13 تا آنگاه14 که خدای تعالی15 لطیفهای16 ~~سازد # ~~که متضمن فرج وموجب17 فرح18 باشد. # ~~شعر19: # ~~یار سیمین بر چو هست ار زر نباشد گو مباش # چون ویم هست ار کسی دیگر نباشد گومباش PageV03P1302 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0295.png) # ~~(بر نهالی وقت خلوت یار باید در برم)1 # گر نهال2 نعمتم در بر نباشد گو مباش # ~~یار در بر دارم و بر میخورم از وصل او # گر برم اموال بحر و بر نباشد گو مباش # ~~[چون نیم بردار هجرانش معلق بر هوا # جانم. از رفعت سر منبر نباشد گو مباش # ~~مشک زلفش بی جگر خون درکف آمد، گرمرا # بوی مشک و نکهت عنبر نباشد گو مباش] # ~~در زمین وصل چون افکندهام تخم نشاط # رفعتم از آسمان برتر نباشد گو مباش # ~~شاخ وصلش تازه آمد بیخ هجران خشک شد # گر جز اویم، هیچ خشک وتر نباشد گومباش # ~~بی سیاهی از لبش چون آب حیوان یافتم # سلسبیل جنت و کوثر نباشد گو مباش # ~~بندهام او را گرایبک خواند و گر سنجرم # این چو هست ار ملکت ms774 سنجر نباشد گو مباش # ~~چون نیوشم از غنای حلق او یک حنجره # قوت حلق و طعمهٔ‌ حنجر نباشد گو مباش # ~~یار5 چون یک تیغ شد بامن مرا گر بعد ازین # تیزی و بر آنی خنجر نباشد گو مباش PageV03P1303 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0296.png) # ~~چون دم عیسی است آن مه را در احیای نشاط # بردلم گربار گاو1 و1 خر نباشد گو مباش] # ~~من چو در ویرانهٔ‌ خود گنج وصلش یافتم # گر بر آنجا از خرابی در نباشد گو مباش # ~~جان برای او همی خواهم چواوآمد به دست # جان اگر چه هست درخور گر نباشد گو مباش # ~~روشنایی دیدهآ (تر چونکه)5 از دیدار اوست # گر ضیاء ماه و نور خور نباشد گو مباش # ~~[دل چو با نفعست ازو وزضر هجرش بازرست # هیچ گر6 دربند نفع وضر نباشد گو مباش # ~~تیر مقصودم چو آمد بر نشانه بعد ازین # بروی ار پیکان و بال و پر نباشد گو مباش] # ~~زلفاو چون هست اگر8سنبل9 نروید گومروی: # قد او چون هست اگر11 عرعر نباشد گومباش # ~~[چشم وزلفش را بقا بادا به با غ(حسن ولطف)12 # گر بنفشه نیست یا عبهر نباشد گو مباش] # ~~عالم از شیرینی لعل چو شهدش گشت پر # در جهان زین پس اگر شکر نباشد گو مباش PageV03P1304 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0297.png) # ~~سرو شیرین وتر و بالنده شد یارم اگر # بید جمله چون نی عسکر نباشد گو مباش # ~~پرتو رویش چوچشم عاشقان را خیره2 کرد # گر حجاب چادر و معجر نباشد گو مباش # ~~وصلیارم درخورست ومن به وصلش درخورم # بیش ازین گر نعمتی درخور نباشد گو مباش # ~~من چوداو وصل بردم خصل عیشم هفده شد # خانهها گر بعد3 ازین ششدرنباشد گومباش] # ~~خواب وخور از بهر آسایش بود آسایشم # هستاز او گرنیز خواب و خورنباشد گومباش # ~~سر چو برگردن ز بهر پای (او باید) مرا # پای او آمد به دست ار سر نباشد گو مباش # ~~یار بامن بعدازین [چون] یک دلست ویک سراست6 # هرچه باشد جزوی اریکسر2 نباشد گو مباش # ~~جعفر ms775 چون این حکایت بشنید گفت: معذوری8 بدانچه9 کردی بلکه مشکوری. # ~~و برخاست وبیرون آمد ومن درخدمت او11 (بیرون آمدم)12. چون خواست # ~~که برنشیند گفتم13 : والله که دل من براین14 جوان بسوخت وجانم ~~پارهپاره15 شد PageV03P1305 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0298.png) # ~~وبیم آن است که مرا رقتی که1 بر2حال وی4 می آید4 از غایت ترحتم5 گریان # ~~گرداند6. آخر گفتم7 : ای (سبحان الله)9مثل [تو]9 کریمی که در سخابه10 ~~تو11 مثل12 # ~~میزنند12 و جنس تورحیمی14 که همگنان بخشش15 از تو آموزند اگرچنین ~~مستحقی # ~~رامحروم گذاری16 (وبدین حددرماندهایرا درماننفرمایی17 از کرم چگونه ~~عذر- # # خواهی18 ومرحمت را چگونه19 جواب دهی %~% )1 # وباعیة:22 # ای از تو ندیده مستحقی حرمان ### | وی عادت تو همیشه لطف و احسان # عذر کرمت چگونه خواهی که چنین ### | درماندهای از تو می نیابد23 درمان # جعفر گفت24: همچنین است که تو می گویی و در آنچه ایشان (بخشایش # ~~را)25 استحقاق24 دارند و من بخشش را استعداد (شکتی نیست)27 اما غضب # ~~از فوات آن دلبر که امیدوار وصال او گشته بودم و غیظ ازحرمان آن ماه ~~روی # ~~که خود را مستحتق پیوند او میپنداشتم28 از کرم و شفقت و مرحمت (و ~~PageV03P1306 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0299.png) # ~~عاطفت)1 مانع آمدند2. گفتم: آن2 سعادت خود فوت شد اما4 سه عادت5 که # ~~خواص طبیعت تواند: دستگیری مستمندان و ترحم بیچارگان و انعام بر6 اهل # ~~استحقاق ترک نتوان2 کرد. وچنین فرصتی که احسان را در همه عمرها محلی8 # ~~قابلتر ازاین9 نتوان یافت از دست دادن و نیکونامیی10 که به همه11 عمرها ~~حاصل # ~~شدهاست12 به بدنامی بدل کردنلایق مگارم13 اخلاق وحسن اشفاقی14 که در ~~طبیعت # ~~تومندرج است نباشد. # رباعیة15: # بهتر ز کرم بگو که در عالم چیست ### | محروم ز انعام تو بنمای که کیست # گر آن همه رحمت این چه سنگین دلی است ### | گر16 آن همه بخشش این چه بی توفیقیست؟ # چون این سخن بگفتم روی به نخاس کرد و گفت: خزینه دار به جهت # ~~بهای کنیزک چند [زر]17 داده است؟ گفت: سه هزاردینار. پس18 مرا و[او]19 ms776 ~~را # ~~فرمود که هردو باز گردید واین سههزار دیناربدان جوان دهید وبگویید ~~تاعدت # ~~وآلت و غلام20 ومرکب راست کند و درزی ارباب (نعمت و ثروت)21 فردا # ~~به نزدیک من آید تااورا به خدمتی موسوم گردانم و شغلی بدو مفوض کنم که ~~در PageV03P1307 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0300.png) # ~~مدتی1 نزدیک نعمتی جلیل و مالی وافر2 یابد3 (و رفاهیتی و جمعیتتی او را # ~~حاصل آید)4. (ماالعود احمد5 برخواندیم و آن زر جعفری6 که جعفرانعام ~~فرموده # ~~بود بدان7 جوان رساندیم.)8 و(مراازغایت شادی گریستن آمد و)9 گفتم: ~~خدای- # ~~عزوجل- ترا از این غم10 فرج آورد11 و ازاین مضیق مخرج ارزانی داشت و # ~~جزای حسن عمل وصدق نیت تو درتعیین صداق و تقدیم اعتاق12 به خوبتر # ~~وجهی درنزدیکترین12 وقتی مبذول فرمود و14 این مرد کهاز نزدیک توبیرون ~~آمد15 # ~~وزیر امیرالمؤمنین17 (جعفربن یحیی[بن]17 خالدالبرمکی)18 بود19، ~~حالیااین سه- # ~~هزار دینار انعام فرمود ومواعید دیگربرزبان20 رانده[است]21، و آنچه ~~گفته بود22 # ~~تقریر کردم23 آن جوان24 جعفررا(شکر ودعا)25 گفت وخدای را حمد وثنا ~~کرد26 # ~~که اورا بدان27 خیر موفق گردانید. و ما به28 نزدیک جعفرشدیم29 و اورا3 ~~بدان20 # ~~مکرمت31 محمدت گفتیم. و خدای را شکر گزارد32 که توفیق داد تا آنچنان33 # ~~احسانی34 بردست اوبرفت. و39 جعفر باسرای خویش26 آمد و37 بعداز عصر به28 # ~~خدمت خلیفه رفت. وچون ازعرض مهمات دین و دولت ومصالح ملک وملت ~~PageV03P1308 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0301.png) # ~~فارغ شد1 حکایت جوان و کنیزک و رفتن او به خریداری و آنچه2 جوان کرد3 # ~~از اعتاق ومناکحت و آنچه4 جعفر فرمود از انعام و صلت5 جمله تقریر کرد. # ~~هارون گفت: سختخوب فرمودهای6 مبرتی بهموضع و خیری به جایگاه. و2 بفرمای # ~~تا از دیوان8 چنانکه9 معهود اقاضل ندما و اکابر خواص است او را مرسومی # ~~معین گردانند که هرماه بدومی رسانند10، بعداز [آن]11 آنچه ترا روی ~~نماید12 # ~~درباب او از اطلاق واقطاع وتفویض عملی جلیل وتقلید13 شغلی بامنفعت ~~بفرمای. # ~~روز" دیگر آن جوان بیامد برمرکبی15 راهوار نشسته و جامههای مرتفع16 # ~~پوشیده، اورا باخود17نزدیک جعفربردم18تا19 با20 او لطف فرمودو به ms777 ~~حجتاب21 # ~~و نواب"1 اشارت کرد تا دل در کفایت23 مهمات او بندند و راه وصول او به # ~~مجلس جعفر گشاده دارند و او را ازجملهآ خواص و مقربان دانند. و از ~~دیوان # ~~امیرالمؤمنین آنچه فرموده بود از انعام وصلت24 ومرسوم وتفویض عمل مثال # ~~مزین25 به26 توقیع فرمود تا بدو دادند و ازخاصه نیز مبالغی27 با28 ~~آن29مضاف35 # ~~گردانید. و خبر او31 میان اهل بصره وحشم امیرالمؤمنین منتشر ومشهور # ~~گشت و از اصحاب مناصب و ارباب هنر و ظرفا و32 معاشران هیچکس نماند ~~PageV03P1309 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0302.png) # ~~که به قدر استظهار و مکنت خویش1 (او را)2 تحفهای3 نفرستاد (و دلداری # ~~نکرد. و) تا ما از بصره بیرون آمدیم3 او2 خداوند نعمت2 و ثروت بیشمار8 # ~~گشته بود. # فصل - هرچند9 دراین حکایت (محتل اهتبار)10 فسحتی دارد و میدان11 # ~~اتعاظ طول وعرضی دارد12 امتا مرتبة13آ ثمرهآ تحریر14 ذمت15 از ربقهآ ~~عبودیتت # ~~بیواسطهآ تحریر و تقریر ظاهر است وبرکات این16 خیربزرگ اگر مراعات حقوق # ~~خدمت رود یا17 (ابتغاء لمرضاة18الله) باشد19 در20 هردو صورت پیدا و حسن # ~~عاقبت21 ونیکویی خاتمت آن عمل شایسته و22 مقرر. واینک حکایت آنجوان و # ~~مکافات خیرومجازات نیک23 که براین حسنه24 یافت مؤکد این معنی [است] که # ~~چون آن بنده را ازقید عبودیت آزاد گردانید25 درحال ازبند محنت آزاد شد. # ~~واین ابیات (ازگفتهٔ‌ من)26 اشارت27 بدین معنی می کند. # [العربیتة : # تهریر عبد مؤمن عن رقة %~% للمرء عن نار اللظی تهریر # وگمال رقبته وحسن ثوابه %~% لایشرح التقریر والتحریر]28 # [الفارسیة]29: PageV03P1310 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0303.png) # هر که او کرد بندهای آزاد %~% یابد1 از بند محنت آزادی # گلهای او کند ز دور فلک %~% (بدل آزادیش به آزادی)2 # خواهی آزادی از غم ومحنت %~% به دل بندگان رسان شادی # بردل خویش راه غم بستی %~% در شادی براو چو بگشادی # بنده چون یافت ازتو حریت %~% داد آزاد مردیت دادی # به چنین داد میآتوان رستن %~% ز4 جفای سپهر و بیدادی # الحکایة السادسة من الباب الثاث عشر - ابومحمد الجرجانی5 حکایت کند6 # ~~که7 در آن وقت که ms778 به تحصیل علم8 فقه اشتغال مینمودم در بغداد، پیش ~~[ابو- # ~~اسحاق]9 المروزی الشافعی، باما جوانی بود از اهل خراسان که به ~~جهت(تحصیل # ~~علم)10 به بغداد آمده بود و پدرش هرسال نفقهآ یکسالهآ او به دست حاجیان # ~~بفرستادی. و این جوان کنیزکی خریده بود که به خدمت او قیام مینمود و در # ~~آن وحدت و غربت11 مونس وغمگسار12 او میبود. و میانایشان انسی13 عظیم # ~~افتاده بود و الفتی14 تمام با دید15 آمده و مهر هریک در دل آن دیگر16 ~~جای گیر # ~~شده وعشق (هریک را17)18 آن دیگر19 دلپذیر آمده، وسالها با هم بودند ~~وهرروز # ~~میان ایشان حبل20 پیوند مبرمتربود و قاعدهآمحبت21 محکمتر. وچون نفقهآ ~~یکساله # ~~در[وجه]22 بهای جاریه نهاده بود (هرسال)23 آنچه مالا بتدبودی24 قرض ~~کردی PageV03P1311 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0304.png) # ~~و به وقت وصول قافله فرستادهآ پدر در وجه ادای دین1 نهادی و باردیگر به # ~~استدانت مشغول گشتی، تاسالی ازسالها چنان افتاد که قافله رسید2 وقفل ~~محنت3 # ~~او را کلید نیاوردند و وظیفهآ معهود بدو نرسانیدند و او را معلوم ~~کردند4 که در # ~~ایام (بیرون آمدن)5 قافله علتی برپدرش مستولی بود که6 پروای7 ترتیب و ~~ظیفهآ # ~~او نداشت. و8 چون میعاد ادای دین ومعهود تقاضای غرما موسم9قدوم قافله ~~بود # ~~اصحاب دیون و ارباب قروض15 درمطالبت11 مبالغت کردند و اورا در تقاضا # ~~ملازمت نمودند12، درمانده ومضطرشد و13 قلق واضطراب بروی مستولی گشت14 # ~~و جز بهای این15 کنیزک ادای7 دین او14 را وجهی18 دیگر19 نبود؛ به وجوه # ~~درمانده گشت و بیوجوه ازقضای قرض20 عاجز (وفرومانده شد)21. # [الرباعیتة]22: # در کیسهآ او نبود از زر وجهی ### | جزروی چو زرنداشت دیگر وجهی # (هرچند زر رویش هم وجهی بود)2 ### | اندر عوض دین نشد در وجهی # عاقبت کنیزک [را]24 برنختاسان عرضه کرد25. چون اصحاب دیون بروی ~~PageV03P1312 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0305.png) # ~~تشنیع وتقاضا کردند1 (او به)2 اضطرار وعجز آن3 همدم را بفروخت و گمان # ~~برد که مگر در فراق او صبوری دست دهد و در هجرش سکون6 و شکیبایی # ~~(میسر شود)7. # رباعیتة8: # بروی غم ms779 دین چون جهان را بفروخت ### | عاجز شد وآن سرو روان را بفروخت # دل داد به صبر کردن او را عشوه ### | بخرید وی آن عشوه وجان را بفروخت # ~~و از بهای کنیزک هزار درم و کسری قبض کرد بدان9 عزیمت که آنچه قرض ~~است10 # ~~ادا کند و11 باقی12 درنفقه13آ سال تعللی مینماید14. وبه15 وقت مراجعت ~~از164 # ~~بازار من اثر پشیمانی درپیشانی او میدیدم و امارت ندامت ازوجنات ~~اومشاهده # ~~می کردم، و به غایت بی آرام و دردمند ومتوجع2 ومستمند بود، و18 باد سرد # ~~می کشید وآب گرم (درچشم)19 فرو می گردانید10 باخود گفتم: سبب این قلق و # ~~اضطراب، قرب21 عهد22 جدائی23 و نزدیکی وقت مفارقت است، [یمکن که بعد # ~~ازاین صبر وسلوت حاصل شود وسکون و آرام پدید آید. وهریک بهوثاق خود # ~~رفتیم]24. چون25 نیمهای26 از شب بگذشت آن جوان حلقهآ دربجنبانید. چون ~~در PageV03P1313 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0306.png) # ~~باز کردم او را دیدم، بیصبری و ناشکیبایی آغاز نهاده ، و چون سودائیان ~~پرده- # ~~دریدگی و رسوایی ظاهر گردانیده1 . به زبان نوحه وزاری می کرد و به دیده # ~~خونریزی و اشکباری مینمود. گفتم: این چه حالت است2؟ گفت. # ~~الرباعیة3 : # ~~[خونی که ز دیدهام برون میریزد ### | من شرح دهم با تو که چون میریزد؟ # ~~بودش به رخ یار نظر پیوسته ### | (زینسان چو بریده گشتخون میریزد)4 # ~~چندان آب درچشم آمده است که خواب را مجال نماندست5 و چندان # ~~اضطراب در دل افتاده6 که آرام7 بیاو8 ناممکن وزیستن محال مینماید. # ~~الرباعیة):* # ~~گفتم که مگر بی رخ او بتوان زیست ### | خود می نتوان در غم او آسان زیست # ~~او جان منست و در همه عالم تو ### | شخصی بنما که او دمی بیجان زیست # ~~گفتم: اکنون9 این حادثه را چه چاره (اندیشیده)10 واین درد را (چه ~~درمان)11 در # ~~خیال آوردهای12؟ گفت: متحیر ومدهوش ومترد د وبیهوش ماندهام و در حیات # ~~برمن بسته شدهاست (وراه چاره منسد گشته)13، نمیدانم که14 چه کنم الا ~~آنکه PageV03P1314 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0307.png) # ~~بیع را اقالت طلبم. واگر تأثیر ms780 نحوست زحل پای دراین کار نزند1 آن زهره ~~صفت # ~~خورشید چهره را از دست مشتری بازخرم، و چون موجب بیع آن [کنیزل، # ~~خوف حبس حاکم وبیم زندان قاضی بود چنین که2 مینگرم جهان3 برمن زندان # ~~خواهد بود]4 باخود (مقترر ومخمتر)5 گردانیدم که (بعد از آن که)6 اقالت ~~میستر7 # ~~شود ومقالت8 منقطع گردد نفس1 به غر ما تسلیم کنم و به زندان قاضی راضی # ~~گردم تا آنگاه10 که خدای - تعالی11 - دری از فرج12 گشاده گرداند ~~یاپدرم13 # ~~وجوهی14 فرستد. # الرباعیة15: # چون جز سوداش در سرشتم نبود ### | بی او سر هر16 نکو17 و زشتم نبود # برمن چو بهشت بیرخش زندان است ### | زندان با او کم از بهشتم نبود # و دراین صورت خود غرامت برمن است و[خود را]18 ملامت19می کنم # ~~که دامنش از دست دادم20 تا درفراقش زه گریبان در (گردن من)21 [چون زه # ~~کمان]22 موجب هلاک [من خواهد]23 شد، و اگربعد از این خون خشتکم دربغل # ~~آید چون تیریز زیردستش خواهم بود بلکه24 چون عطف خود را با دل چاک چاک ~~PageV03P1315 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0308.png) # ~~بر دامنش [خواهم]1 دوخت. # ~~[الرباعیه : # ~~چون دامنم از خون جگر رنگین است ### | بی او بزیم (مگر تنم)2 سنگین است # ~~تا در بغلش کی آورم چون خشتک ### | از غم رویم چو آستین پرچین است]3 # ~~گفتم که4 چون ملازمت زندان و لزوم غر ما بردل خود5 خوش گردانیدهای فسخ # ~~بیع واقالت را [من] متقبلم و1 فردا به هرطریق که توانم آن مهم را کفایت ~~کنم # ~~و آنرا8 به اتمام رسانم. گفت9 : اگر10 آنچه11 میفرمایی میسر شود حیاتی ~~باشد # ~~بعداز موت و وجدانی بعداز فوت وبهشتی12 درعقب اهوال13 (حشر ونشر14)15 و # ~~قیامتی16 (درپی)17 سؤال منکر ونکیر وعذاب قبر18. # ~~[الرباعیة]19: # ~~آنرا که چنان چهره و قامت باشد ### | بی او بزبم جای20 ملامت باشد # ~~آن21 جان برفته از برم بار دگر ### | گر باز آید به من قیامت باشد PageV03P1316 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0309.png) # ~~روز دیگر1 به بازار رفتم وپرسیدم که [آن]2 زهره را باکدام مشتری اتصال # ~~افتاده است ms781 وآن ماه به کدام منزل انتقال نموده است3؟ گفتند : عورتی از ~~سرای # ~~ابوبکربن ابی4 حامد که صاحب بیتالمال است بیامد5 و آن کنیزک ~~[را]6بخرید. چون # ~~حال معلوم شد به نزدیک ابواسحلق الفقیه المروزی7 آمدم وقصه8 شرح (وادم ~~و # ~~حادثه)1تقریر کردم و ازوی متوقع شدم که10 به ابوبکربن [ابی]11 حامد ~~رقعهای22 # ~~درقلم آورد13 و14 شفیع باشد15 تا آن مبیع را16 از دست مشتری استرداد ~~کند و # ~~ملتمس شود تاابوبکر17 بدان18 صاحب واقعه ببخشاید وآن بیع را اقالت ~~فرماید. # ~~ابو اسحاق رقعهای مشتمل بر آن حکایت مبنی19 ازعنایت2 درقلم آورد و (من ~~و # ~~آن)21 جوان22 به سرای ابوبکر بن [ابی]23 حامد رفتیم و خلقی بسیار و ~~جمعی # ~~بیشمار24 درمجلس او25 حاضر بودند. توقف کردیم، چندانکه خالی شد، پس # ~~فرا رفتیم وشرایط26 خدمت به جایآ آوردیم، وچون بارها مرا در خدمت28 # ~~ابواسحاق دیده بود ومیشناخت با من تلطف نمود29 و ازحال ابو اسحاق20 # ~~بپرسید. من گفتم: رقعهای فرستاده است در حاجتی که به خدمت321 شما دارد ~~و رقعه # ~~به وی دادم ، او22 تأمل فرمود23 [و]) گفت : خداوند کنیزک تویی؟ گفتم: ~~PageV03P1317 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0310.png) # ~~نی این یار من است واشارت به جوان خراسانی کردم و سبب فروختن جاریه و # ~~شرح دادم. گفت: والله که سالهاست که من نمیدانم که کنیز کی3 خریدهام یا ~~کسی # ~~از[جهت]4 من خریده است. گفتم : از سرای حرم عورتی5 آمده است6وخریده7. # ~~گفتا8: ممکن باشدو9 خادمی را بخواند و فرمود تا(ازسراهای)10 حرم وحجرات # ~~تفحص کند11 و اگر آن کنیزک بیابد12 (به مجلس ابوبکر)13 حاضر گرداند14. # ~~خادم برفت ودر حال جاریه را آورد15. ابوبکر از آن14 کنیزک بپرسید17 که ~~ترااز # ~~که خریدهاند18؟ اشارت بدان جوان خراسانی19 کرد20. گفت: میخواهی که ترا # ~~باوی رد کنم؟ کنیزک (زمین را بوسه داد)21 و گفت : تو از آن جمله نیستی ~~که # ~~کسی دیگر را برتو اختیار توان کرد اما این جوان را حق تربیت و صحبت # ~~دیرینه (برمن)22 است، باقی فرمان خداوند راست. ابو بکرگفت: کنیزکی11 ~~عاقل ms782 # ~~است وبا ادب24 وخردمند. پس25 جوان خراسانی را26 گفت27 : اورا با تو ~~دادم، # ~~دست او گیر28 وببر. حالی جوان کیسه29آ زری30 که31 بهای کنیزک (دروی)32 ~~بود # ~~از آستین بیرون کرد33 وبوسه24 بر آن داد35 ودرپیش ابوبکر26 بنهاد. ابو ~~بکرخادم PageV03P1318 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0311.png) # ~~را گفت: برو (بر مشرف، که)1 اهل حرم2 این3 کنیزک را وعده کردهاند4 از ~~زر # ~~و جامه وغیر آن بیاورند5 . مبالغی6 چیزها که7 قدر و قیمتی8 داشت9 ~~بیاورد.0 # ~~فرمود تا (کنیزک تسلیم)11 کردند و آن کیسه نیز به جوان داد وگفت : (برو # ~~و اول)12 وامها13 بگزار وباقی بر13خویشتن15 وبر16 کنیزک 17 نفقه کن18 ~~وبه تحصیل # ~~علم مشغول باش [که]19 هرماه [ترا]20 دو دینار زرویک قفیز آرد وظیفه ~~گردانیدم # ~~و راتبه ساختم21تا مجری22 به تو23می رسانند. وبر آن24 موجب به خط خویش5 # ~~ادرارنامهای26 درقلم آورد و (به او داد. و)27 تا ابو بکربن [ابی]28 ~~حامد در حال29 # ~~حیات بود آن وظیفه از آن جوان خراسانی30 منقطع نشد. # فصل - واز این حکایت که31 تفسیر آیت کرم واعلای رایت32 فضل دروی # ~~ظاهر و مبین وپیدا و معین است فایده آن است که مرد منعم باید که پیوسته # ~~مائدهآ کرم نهاده باشدو وظیفهآ سخا آماده کرده، تاچون احسان را محلی33 ~~قابل یابد # ~~ومبرت24 را35 استحقاقی35 ظاهربیند در دستگیری از پای26 افتادگان مبادرت # ~~نماید [ودر پایمردی ازدست شدگان مسارعت فرماید]32 چنانکه ابی بکر" بن ~~ابی1 PageV03P1319 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0312.png) # ~~حامد (با آن جوان خراسانی فرمود)1 و (این ابیات «از گفتهآ من»1 محرتض ~~براین # ~~معنی است3)4. العربیه:5 # # [ یا من خصصت بوقر واغتررت6 به %~% اسبغ بذاک علی المحروم و العانی # # افا آعنت کریما عند مخمصة %~% یضر لک آندهر منقادا باذعان # # (و تلک لیس بمعن حیث صاربها)7 %~% أفاضها و مضی فیها بامعان # والفارسیة]8: # ~~ای برادر قصر دین بنیاد9 کن ### | وز کرم آن قصر10 را آباد11 کن # ~~مستحقان را ز حرمان باز خر ### | دردمندان را به درمان شاد کین # ~~محنت آباد دل هر مستمند ### | چون دهد دستت نشاط آباد کن ms783 # ~~.گر تنی بینی حزین ، مسرور دار ### | وردلی یا بی خراب، آباد کن # ~~چون به بد12 افتاد کار افتادهای ### | لطف با وی بهر نیک افتاد کن ### | مجا : نک ارد PageV03P1320 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0313.png) # ~~بی توقسف خلق را فریاد رس ### | کاس غصته نوش یی فریاد کن # ~~گر زمافه زفت1 گردد باک نیست ### | تو دل خود در سخاوت رادکن] # ~~تا فراموشت نگردد خلق خوب ### | هر زمان از خالق خود یاد کن # ~~[دل به رقت نرم همچون موم دار ### | تن بهخدمت سخت چون فولاد3 کن # ~~آتش فقرا ار فتد در خاکئی ### | دفع آن از آب او4 چون باد کن] # ~~عاجزی محروم دیدی ، مال بخش ### | بیکسی مظلوم آمد6، داد کن # ~~گر زپای7 لفتادهای الفتد به تو8 ### | (دست او گیر و زبند آزاد کن)1 # ~~الحکایة السابعة من الباب الثالث عشر- اسحاق بن ابراهیم الموصلی که از # ~~(ندمای خاص حضرت خلیفه بود)10 و در صنعت موسیقی و شیوهآ اغانی استاد # ~~روز گار11 بود12 گفت13 : یک روز بامداد برخاستم و از ملازمت دار ~~الخلافه و PageV03P1321 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0314.png) # ~~مواظبت خدمت امیر المؤمنین واقامت مراسم ادب ورعایت شرط منادمت ضجر # ~~وملول گشته بودم، خواستم که لحظهای به تماشا و تفرج مشغول باشم ودر ~~مقامی # ~~وموضعی طوف کنم که (کس مرا)1 نشناسد وبار تکلیف وقید و2 تکلسف درمیان # ~~نبود و لحظهای خلیع العذار در میدان3 خلاعت و4مجون و شطارت وجنون اسب5 # ~~نشاط برانم و ساعتی6 به آسایش (آلخمول راحة)7 دل را آرایش8 دهم که به # ~~نزدیک9 محققان محقق است که لذت1 حیات11 و ذوق شادی ونشاط 12 «آنکس # ~~داند که کس نداند اورا»13. برنشستم تنها14، وغلامان15 را گفتم16: اگر ~~(ازسرای # ~~امیرالمؤمنین)17 مرا طلب دارند یا (کسی18 ازحال من)19 پرسد بگویید25 که ~~او21 # ~~بامداد (پگاه برفت)22 و نمیدانیم که کجا رفته است23 . ومن عنان اسب ~~را24 # ~~نرا25 گذاشتم و چنانکه26 بایست درسلک27 شوارع28 ومتنزهات طواف کردم # ~~وچون روز بهوقت زوال رسید (وآفتاب به غایت گرم شد)29 در شارعی (که می- # ~~راندم)30 [به]31 در سرایی32 رسیدم بلند ms784 و عالی و دکانهای33 گچاندود12 ~~وحوالی # ~~آن35 آب زده و درختهای بید بر آن26 دکانها37 سایه38 گسترانیده1 . (من ~~بهر PageV03P1322 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0315.png) # ~~استراحت و1 قیلوله در آن سایه فرود آمدم و بردکانی از آن دکانها ~~بنشستم2)3. # ~~لحظهای بود4، خادمی را دیدم عنان دراز گوشی گرفته و آن5 دراز گوش [را]6 ~~به # ~~جامههای7 قیمتی آراسته، [و]8 کنیزکی در غایت حسن و1 هیأتی خوب و # ~~شمایلی11 (شیرین و حرکاتی موزون و12 جامههای به13 غایت قیمتی فاخر14 که # ~~بهتر از آن ممکن15نباشد" پوشیده وبر آن خرنشسته. مخایل)17 دلبری18 ~~درشمایل # ~~او پیدا و امارت دلداری در حرکات وسکنات او ظاهر. طاووس جمالش چون19 # ~~جلوه آغاز نهاد20 دل چون تیهوصید بازعشقش21 گشت و آفتاب حسنش چون # ~~پرتوی برمن افکند چان چون ذره درهوای او معلق زدن گرفت. چون نظر به # ~~قلاوزی برخاست دل حالی پای درراه هوس نهاد وچون دیدهروشنایی فرا22پیش # ~~داشت در تاریکی زلف برامید بهشت23 وصال برصراط باریک چون24 موی # ~~رفتن گرفت. # [الرباعیتة : # زان روی که بد پشت و پناه دیده ### | دل مالش خورد و بد گناه دیده # (دیده چو)25 نظر بروفکند از بر26 رفت ### | دل بر اثر نظر ز راه دیده PageV03P1323 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0316.png) # او چون عیسی با آنکه چون روح محض بود خرسواری می کرد و دل # ~~عشوه خر را که خردرخلاب محنت1 رانده بود چون خر دروحل پای به گل فرو # ~~میشد، صبر ازحجرهٔ‌ دل باربر خرمی نهاد و می گفت : هرخر که طاب سرو2 # ~~کند گوش به باد دهد، به خرسواری او فریفته نتوان شد که به طنازی ~~برخوبان # ~~خربازی کند . # الرباعیته: # گر زانکه نشسته بر خرآن رشک قمر ### | زنهار تو آنرا ز تواضع مشمر # می بنماید ز کبر در3 غایت حسن ### | برجملهآ نیکسوان همی تازم خر] # و چون به در آن سرای2 رسید از خرفرود5 آمد و درسرا رفت ومن # ~~مسکین (هرچند)6 از خر افتاده بودم دست از بالان و7وانمی داشتم [و]8 دل ~~(تنگ # ~~را)9 با آنکه10 خروارها11 غم داشت ms785 و چون یک تنگ بیش نبود بهرسن براو12 # ~~می بستم؛ و او برمن خرمی تاخت و خرسنگ درراه میانداخت ومن13 چون # ~~خربند گان در پی خرش14 میدویدم15 . و16 چون او خر از آن دکان فراتر ~~راند17 # ~~چون خردرگل (و بار درمنزل)18 فروماندم19. PageV03P1324 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0317.png) # (رباعتیة :1 # ~~خر راند (فراتر ز من)2 آن ماه چگل ### | و افتاد دل مرا3 ز4 غم خر در گل # ~~خر رفت ورسن برد ولی می بستم ### | خودرا به)7رسن براو چو چنبربر8 دل)1 # ~~القصه به یک نظر شیفتهآ زلف وخال او10 شدم و به یک دیدارعاشق غنج # ~~و دلال اوگشتم. وچون رخ بگشاد دل در او بستم وچون نقاب فروگذاشت امید # ~~ازحیات برداشتم. # ~~الرباعیه : # ~~برمن بگذشت ناگه آن بی حاصل ### | و افتاد مرا ز عشق کاری مشکل # ~~تا خود چه گشاید زویم11، من باری ### | حالی که گشاد رخ12 بدو13 بستم دل]14 # ~~و همان لحظه15 او در سرای رفت و" دو جوان خوبروی"1 در زی و هیأتی که # ~~مبنی18 بود از غایت نعمت و کمال ثروت سوار19 فرا رسیدند20 و برمن سلام # ~~کردند. و خادمی21 از سرای بیرون آمد و ایشان را خدمت کرد و گفت : ~~PageV03P1325 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0318.png) # ~~بسم الله ! راه گشاده است (واسباب عشرت آماده. ایشان «هردو1»2 از مرکب3 # ~~پیاده شدند وقصد کردند که به سرای در روند. من از4 شعفی که به دیدار آن # ~~کنیزک داشتم و ولوعی که برتفتیش حال او بردل من متمکن5 بود بدان6 طمع # ~~که از (نظارهآ جمال) او بهرهمند شوم8 و به سعادت وصال او مستسعد گردم ~~عنان # ~~مرکب به رکابدار ایشان دادم وبا ایشان به سرای در رفتم وعشوهآ طمع خام ~~که # ~~باشد که9 دل سوخته را10 نانی درتنور وصل پخته شود و آبی در جوی کامرانی # ~~روان گردد بخریدم. # الرباعیة : # ازنام11 جنون چون دل من ننگ نداشت ### | جز آرزوی آن رخ گلرنگ نداشت # هرچند که تنگ بد دل مسکینم ### | درعشوه خری خویش هم ننگنداشت] # میزبان12 گمان برد13 که مرا ms786 مهمانان آوردهاند و مهمانان پنداشتند که # ~~مرا14 میزبان15 خوانده است16. چون بنشستم مائدههای17 [آراسته]18 به ~~انوا ع8 # ~~طعام حاضر کردند. و چون از خوردن طعام فارغ شدیم اوانی شراب و آنچه # ~~مناسب باشد (در آن باب)20 پیش آوردند. وکنیزک از خانه بیرون آمد ~~[عود]21 # ~~در دست22 گرفته23 و رویی آراسته چون بهشت موعود که حقیقت (فیها24ما ~~تشتهیه PageV03P1326 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0319.png) # ~~الانفس، وتلد الاعثین)* (ازوی)1 مشاهده می افتاد و[«این وصف الحال می- # ~~گفت)2. # الرباعیه : # چون نر گس رعنا وچو گل خندان بود ### | از لعلش لب بود و ز در دندان بود؟ # در چادر و موزه گرچه دلها میبرد ### | بی چادر دلبریش صد چندان بود] # هوای مهر او در دلم6 اگر یکی بود، هزار شد و هوس [او]8 درضمیر # ~~اگر اند کی بود بسیارگشت . و9 چون بربط بساخت ورود بنواخت با آن جمال # ~~ظاهر و حسن با هر که داشت در صنعت موسیقی و حرفت غنا حاذق و ماهر # ~~یافتم10. از کمال اودر غنا افتقار من به وصالش زیادت11 گشت و مهارت او ~~در # ~~آن باب قوت مهر در خاطر من بیفزود وحذاقت او در آن شیوه صدق دل در # ~~صداقت من12 مؤکد گردانید و چون به قضای13 حاجتی از مجلس برخاستم # ~~خداوند خانه از مهمانان نام ونسب من پرسید و از پیشه وحرفت من سؤال ~~کرد. # ~~گفتند ما او را نمی شناسیم و [اورا]14 جز اینجا (هر گز ندیدهایم)15 . ~~گفت : PageV03P1327 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0320.png) # ~~طفیلی1 است اما گران جان و مبرم نیست، سبک روح ولطیف ومعاشراست2، # ~~با او زندگانی نیکو کنید ونگذارید3 که خاطرش4 برنجد. ومن با جایگاه ~~[خود]5 # ~~آمدم و کنیزک لحنی که (من ساخته بودم)6 گفتن گرفت. # [العربیتة: # # ذکر تک ان مرت بنا ام شاذن %~% أمام الطلا یا8 تشرب9 وتسمح # # من الالفات الرمل ادمأ خده %~% شعاع الضحی فی متنهاءا یتوضح11 # ~~الفارسیة12 : # ~~کنم به نیکی یادت چو بگذرد آهو ### | به فال نیک فرازنده13 گردن و تازان # ~~شعاع تابش خور کرده روی اوچونخون ### | شده ز ms787 پرتو آن نور پشت او تابان]14 # ~~این لحن را در15 ادایی نیکو و در غایت16 اصول بگفت. و بر آنجا17 # ~~لحظهای شراب خوردیم و (عشرت کردیم. و)18 چند صوت دیگربگفت. وبعداز # ~~آن199 [از] تصانیف من صوتی25 که براین21 شعر24 ساخته بودم گفتن گرفت . PageV03P1328 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0321.png) # ~~الترجمه]1: # ~~اطلال سرای دوست دیدم مدروس ### | انس از وی رفته و بمانده مأیوس* # ~~موحش شده وآخالی وبی آب ونبات3 ### | زانسان که در اوبانگ نمی کردخروس # ~~و این صوت هزار بار از آن استادانهتر و با صنعت تر بگفت . و بعداز # ~~آن صوتهای قدیم و محدث بعضی از آن استادان (متقدم)5 و بعضی از آن # ~~متأختران سراییدن گرفت و گاهگاه در اثنای6 آن اصوات و خلال آن اقوال # ~~قرلها و ترانههایی7 که من8 ساخته بودم میگفت ؛ و هرگه که مرا لحنی خوش # ~~آمدی ودرترانهای9 صنهتی دیدمی(یا10 آهنگی و حنجرهای طرب انگیز و نشاط ~~افزای # ~~یافتمی)11 از وی اعادت12 [آن]13 خواستمی14 (وتکرار آن اقتراح می ~~کردمی)5 # ~~تا آنگاه16 که این قول گفتن گرفت. # ~~العربیة17: # قل لمن صد عاتبا %~% و نای عنک جانبا # قد بلغت الذی ارد %~% ت و ان گنت لاعبا # و اعترفنا بما ادعی %~% ت و ان گنت گاذبا 187 PageV03P1329 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0322.png) # الترجمه1: # ای کرده عتاب با من از طنازی ### | وز من بر بوده دل به بازی بازی # من معترفم به جرم هرچند که قو ### | برمن همه دعوی دروغ آغازی # ~~وبسیار از دیگران استادانهتر و با صنعتتر ادا کرد. وچون به غایت طرب ~~انگیز # ~~ودلاویز بود من برای کثرت2 افادت، آن صوت3 را بارها اعادت2 خواستم و او # ~~چند بار مکرر گردانید ومن (همچنان استعادت)5 مینمودم و استفادت می ~~کردم. # ~~یکی از آندوجوان6 که مهمان بودند روی به من کرد و گفت: طفیلی2 خیرهروی- # ~~تر8 وسخت چشمتر9 از تو ندیدهام10 وبدان راضی نیستی که به طفیل طعام ~~خوری # ~~وشرابنوشی(وسماع شنوی)11، اقتراح12می کنی. دیراست که گفتهاند: طفیلی13 # ~~مقترح14 باشد15. واین مثل درشأن تو درست16 است و (بربالای تو ms788 چست17.)18 # ~~من سر درپیش افکندم و هیچ جواب [باز]19 ندادم و آن دیگران25 او ~~را21مانع # ~~همچنان کلمات موحش والفاظ پریشان دل آزار [خاطر کوب]26 می گفت تا آنگه ~~PageV03P1330 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0323.png) # ~~که ایشان برای ادای نماز برخاستند و مجلس خالی شد. من بربط بر گرفتم و # ~~پرده و ترانهای1 که مرا بایست بساختم. وچون (باز به)2 مجلس آمدند [آن]2 # ~~مرد دیگرباره2 بامن عربده آغاز کرد ومن خاموش میبودم تا آنگه که کنیزک ~~بربط # ~~بر گرفت و خواست که بنوازد5؛ برببط راچنانکه خود ساخته بود ندید. گفت: ~~که # ~~(دست6 به1 بربط من دراز8 کرده است ؟ گفتند : (هیچ)1 کس بربط [توبر] # ~~نگرفته است11. گفت: والله12 دست استادی حاذق و مغنیی ماهربدین بربط ~~رسیده # ~~است، و شخصی که درصنعت موسیقی به غایت (ماهراست و استادی)13 متمکن # ~~14 کامل است، این بربط بساخته15 است. من گفتم16 : من ساختهام17. ~~کنیزک18 # ~~بربط پیش من نهاد و گفت: ابتدا فرمودهای19 انعام اتمام20 ارزانی دار. ~~من بربط # ~~برگرفتم، برداشتی (عجب) در21غایت لطف به نقرات محرک22 طرب انگیز(آغاز # ~~کردم)23 چنانکه اثر آن درجمله پیدا آمد وهمگنان را دردست زدن و پای ~~کوفتن # ~~(وحرکت)24 آورد و مرا تکلف وتملق آغاز نهادند و گفتند: روا داشتی کهتا # ~~این غایت ما را ازاین25 کرامت محروم گذاشتی26؟ و ازنام ونسب من ~~پرسیدن27 # ~~گرفتند28. گفتم29: من اسحاق(بن ابراهیم)30 موصلی31 ام که بر خلیفه ~~نازمی کنم وبر2 PageV03P1331 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0324.png) # ~~وزیر تکبر مینمایم1. امروز همه روز شما2 مرا دشنام میدهید وسخن سخت # ~~می گویید (بهجهت آنکه)3 من برای این کنیزک صحبت شما اختیار کردم4 و(به # ~~سبب)5 مؤانست او به مجالست شما راضی شدم6، والله اگر به قولی نطق زنم # ~~یا7 لحظهای دیگر با شما نشینم8 تا مادام که این معربد ناهموار واین ~~پریشان- # ~~حرکت سود گفتار درمیان شما باشد. و برخاستم تابیرون روم9، همه برپای ~~خاستند10 # ~~و دامن و آستین من بگرفتند و آن جاریه دست وپای من بوسیدن گرفت و تضرع # ~~و زاری آغاز نهاد. ومن سوگندان ms789 خوردم که تا این معتربد11 درمیان شما ~~باشد # ~~ننشینم. آن یار (بااو)12 گفت: همواره از ناهمواری توخائف بودهام که به ~~مثل # ~~این حابه13 (مبتلا)14 شوی. و به اتفلق بر آن اجما ع کردند که اورا از15 ~~مجلس # ~~بیرون کنند . چون او" بیرون رفت من بنشستم وهرصورت که (آن)18 کنیزک ~~گفته # ~~بود وهرراه که زده بود اعادت19 کردم کاملتر20 و باصنعتتر از آنکه ~~ازاوشنیده21 # ~~بودنذ. وفرق22 میان (من)23 واو درصنعت غنا24(و علم25 موسیقی)26 ظاهر27 ~~گشت # ~~واثر طربوامارت نشاط درایشان پدید آمد. آن جوان میزبان که مالک کنیزک ~~بود # ~~(ورضوان28 حور)29، گفت: اگریک ماه به نزدیک من اقامت کنی ومجلس ما را ~~PageV03P1332 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0325.png) # # والحلم زین و حسن الخلق منقبة %~% یصون عرض الفتی غن کل ماشا ما # ~~فاخترالنفسک ما تهوی فسوف تری2 # ~~الترجمة5: # ~~مساز عربده عادت که مرد عربده ساز ### | ندیده است زکس ساز گاری و اعزاز6 # ~~(بهطبع باشد مقرون هر لئیم چو بخل ### | به فعل گردد مطعون هر کریم چو آز) # ~~زخوی بد چو در عیش بست بریاران ### | بر او نگردد هر گز در سعادت باز # ~~کشند8 پای از او باز اهل عشرت ولهو ### | و گرچه دستشهان جای او شودچون باز # ~~به مرغزار طرب دم به لطف باید زد ### | که مرغ انس چو گردد رمیده ناید باز # ~~نوای بلبل جوید برای لهو وطرب ### | نه نیز چنگله9آ باز مرد عشرت باز # ~~(سمج نماید بدخو چو در حصارطویل (؟) ### | ستوده باشد خوشخو چودر سخن انجاز) PageV03P1333 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0326.png) # حلیم بودن با اولیا و با اعدا ### | کرامتی است که بگذشت از حد اعجاز # الحکایة الثامنة من الباب الثالث عشر- ابوالعینا1 روایت کند ازمحمد بن # ~~صالح2 بن عبدالله العلوی الحسینی که او گفت3: حکایت کرد4 با ما5 ~~نمیر6بن قحیف7 # ~~الهلالی که درقبیلهآ ما جوانی بود که اورا8 بشر9بن عبدالله خواندندی و ~~بهاشتر10 # ~~معروف (بود)11. وهم دراین قبیله بر12 دختری صاحب جمال عشق آورد که نام ~~آن # ~~دخترجیدا بود. و این جیدا شوهر داشت وبه طریق مواصلت شرعی و ms790 پیوند دینی # ~~بدو رسیدن (تامادام که در حبالهآ شوهرباشد)13 متعذر بود. وعشق هر لحظه ~~در # ~~خاطر او متمکنتر (می شد)14 وهوا هرروز بردل او غالبتر، و ازجاتب جیدا # ~~نیز همچنین . و گاهگاه میان ایشان به طریق عفت ملاقاتی15 می افتاد و ~~وقت # ~~(وقت)16 به شرط عصمت زیارتی17 درراه می آمد تا آنگاه که راز ایشان ~~پیداشد # ~~وسرمکشوف گشتو بهعشق و سودا درمیان قبایل [وعشایر وجماعت همسایگان]18 # ~~معروف گشتند19 و به تعریک20 وتهتک21موصوف شدند. # (الرباعیة22 : # گرچه رسم بد23 بود دل در گریبان داشتن ### | عاشقان را نیست عادت عشق پنهان داشتن PageV03P1334 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0327.png) # ~~عشق همچون مشک غمازاست و چون1خورپرده در # هرکجا هاشد ازآن پوشیده2 نتوان داشتن)* # ~~عاقبت به3 ناکام از لب دلبر به کامی نارسیده3 چون زبان5 در دهان خلایق # ~~افتادند و6 بایکدیگر شبی بی زحمت7 اغیار به روز نیاورده ، رازشان ~~برهمگنان # ~~چون8 روز روشن شد و روز اشتر (از آن غصه)9 چون شب تاریک گشت وشب # ~~و روز می گریست ومی گفت. # ~~الرباعیة10: # ~~با یار نگشته سر و کارم روشن ### | یک شب نشده از او کنارم روشن # ~~راز من تیره روز افسوس که شد ### | بر(خلق جهان)11چوروی یارم روشن # ~~و پدر جیدا واهل قبیله12آ او (اشتر را)13 به کشتن بیم کردند و از آنچه ~~به # ~~چند فرسنگ14 حوالی (قبیله و مرحلهٔ‌)15 جیدا نگردد16. و کار براشتر17 ~~سخت # ~~شد18 و مجال تنگ گشت19، شب و روز (باچشم)20 گریان و دل بریان نوحه و # ~~زاری می کرد ومی گفت. PageV03P1335 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0328.png) # ~~الغزل1: # ~~در آرزوی رویت با چشم اشکبارم ### | پیوسته همچو زلفت شوریده است کارم # ~~در سورو2(عیش وشادی)3 بادیگری توومن # بر خاک ره پریشان مانندهآ نثارم4 # ~~ناچیده گل زرویت خارم نهاد هجران # می ناچشیده زان لب همواره5 در خمارم # ~~تا در میانه آیی با ما به لطف یا نی7 # حالی به نقد باری از عیش برکنارم # ~~(همچون خرم بمانده اندر وحل زهجران # هرچند بردل تو گشته گران چو بارم # ~~دربار2 دل به وعده چندین مبند ms791 عشوه # دربار8 عشقت8 ارچه پیوسته بردبارم # ~~تا دل به تو سپردم برمن سپرد هجرت10 # گر هست اشارت تو در هجر جان سپارم # ~~تا پود لطف تابدکرباس وصل یانی # حالی فراق باری مالید همچو تارم11)12 PageV03P1336A # ~~ش PageV03P1336B # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0329.png) # ~~به لقا وغنای خود بیارایی ترا به تملیک خواجهآ این کنیزک گردانم که تو ~~امروز # ~~از (راه عشق)1 و محبت2 غلام اویی. من خدمت کردم و منت داشتم و گفتم: ~~این # ~~معنی چون آفتاب روشت است که3 من دل4 خود ذره وار (در پرتو) رویش6 # ~~معلق میبینم7، اگرماهی چونسایه8 معتکف (این خانه)9 باشم (واین)10 ~~خورشید- # ~~رخ11 را12 در کنار آرم13 به سالها عذر آن نتوانم خواست. # ~~الرباعیة14: # ~~گفتی ماهی سرای من کن منزل ### | تا مهر تو آن ماه گذارد در دل # ~~در سایهآ تو بینم ازین سودا سود ### | گرخورشیدی شود به ماهی حاصل # ~~چون من از اندوه عشق او(هر گز سالی)15 نخواهم بود و دل ازاین هوا16 # ~~خالی نخواهم داشت ماهی چه باشد که سالها برای چنان17 خورشید رخی18 به9 # ~~خدمت20 ایستادهام وبندگی را آماده21. # ~~الرباعیه22: ### | 3-ت : ل دل PageV03P1337 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0330.png) # گرچه نرسد ز1من به2 هرشه خدمت ### | لطفی ز تو3 و ز بنده پنجه خدمت # ماهی چه بودبارخ چون خورشیدش ### | صد سال کنم بسرای آن مه خدمت # وچون ازآن روز که آن4 سعادت5 افتاد6 سی روز7 در حصول مقصود به # ~~خلوت9 بگذشت و هنگام. آن10 آمد11 که12 صیدی13 که پنجه14 کس باسرپنجه- # ~~تراز من درهوای او بودند درشست افتد15 آن جوان به وعده وفا فرمود و آن # ~~کنیزک را16 با هر جامهو حلی17 که داشت و18 آن خادم ودراز گوش که روز19 ~~اول # ~~دیده بودم (به من)20 تسلیم21 کرد22 ومن مقضی الوطر و23 مرضی الاثر از ~~آنجا # ~~باز گشتم و به سرای خود24 آمدم. واهل خانه وموالی وغلمان25 وخدم وحاشیه # ~~که]26 به سبب من درغم و اندوهی27 بودند که صفت آن28 نتوان کرد ، شادان # ~~شدند. ودر حال به نزدیک29 امیرالمؤمنین رفتم20؛ و از حضور من ms792 خوشدل ~~ومستبشر # ~~گشت واز (سبب)31 غیبت و22 تقاعد از سرای امیر المؤمنین وتخلف از خدمت # ~~دارالخلافه33 مستخبر شد. من صورت حادثه34 من اوله الی آخره (چنانکه ~~PageV03P1338 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0331.png) # ~~بود)1 بی تفاوت و نقصان تقریر کردم. فرمود تا آن جوان2 را که میزبان ~~بود در # ~~حال3 حاضر کردند4 و مأمون5 آن6حال (از او)7 بپرسید8. او بعینه ~~همچنانکه9من # ~~عرضه داشته بودم10 شرح داد. مأمون11 فرمود12 [که]12 تومردی صاحبمروتی # ~~(و در جبلتت تو فتوتی هست14 و)15 از16طبیعت17 [تو]18[علو همتی]19 معلوم # ~~میشود و جنس این جوانمردان را20 برسخاوت وکرم21 که22 (عادت)23 داشته # ~~باشند معاونت باید کرد. و فرمود تا صدهزار درم بدو دادند. وگفت: بعداز ~~این با # ~~آن معربد ناهموار صحبت مدار . و مرا پنجاههزار درم صله24 فرمود و گفت : # ~~کنیزک را25 حاضر کن. فرمودمتا26 کنیزک را حاضر کردند27 ونوبتی28 ~~(دوسه)29 # ~~سماع بکرد. (مأمون را پسندیده افتاد و)30 فرمود (که31 هردوسه روز یک ~~نوبت # ~~حاضر شود ودرپس پرده با جواری دیگر سماع کند32. و33 فرمود) تا (اورا)24 # ~~صله25 بدادند (و رکوب)36 آن روز موجب نیکوئیهای بسیار و سبب انعام بی ~~شمار # ~~شد که به من و آن خوانمرد رسید37. PageV03P1339 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0332.png) # فصل - و دراین حکایت از جواهر1 تجربه آنچه در سلک اعتبار میتوان # ~~کشید واز لآ لی فایده2 آنچه واسطهٔ‌نظام اتعاظ3 را می شاید: # یکی- آن است که مرد عاقل باید که درهمهایتام وساعات و احوال و اوقات از # ~~فظاظت وغلظت4 وجنگجویی و پرخاش5 طلبی، وبااهل عشرت واصحاب مؤانست مرا6 ~~و # ~~جدال7 کردن وشغب8 ولجاج نمودن ومعاندت9 ومعادات (عادت)10 ساختن و عربده ~~و # ~~خصومت پیشه گرفتن اجتناب نماید و حسن خلق و لطف11 محاورت" وحلم # ~~وبردباری و موافقت13 و سازگاری عادت14 نماید15 و(مدارات بز مبارات مرجح # ~~داند16 ومواسات را برممارات اختیار کند و)17 صورت حال18 آن دو جوان را # ~~که یکی عربده جویی19 و درشتخویی عادت داشت و آن دیگر تملق و دلجویی # ~~پیشه2، در این معنی دستور و پیشوا و امام و مقتدا سازد ms793 تا از حسن خاتمت # ~~و21 لطف و22 ساز گاری بهرهمند گردد و از وخامت عاقبت23 خصومت و # ~~عناد مصون و محروس ماند. واین ابیات مفسر این (آیات ومظهر این) # ~~رایات25 است. # (العربیة : # من کان فظأ غلیظ القلب ذا بطر26 %~% ینقض عنه الندامی حیث ماکا نا # ومن یبادر علی الاخوان عر بدة %~% م یلق فی غیره صحبا و اخوانا ~~PageV03P1340 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0333.png) # ~~بگذار که با تو یک شب آریم بهروز ### | چون آوردیم بی تو صد روز به شب # ~~جیدا که در مداوات مرض عشق معالجهآ بیماری سودای1 حبیب خویش # ~~را2 طبیبی حاذق بود3 خواست که هیجان حرارت متعشق2 را5 به جوابی تسکین # ~~کند6، گفت : « آن7 کیست8 نخواهد که تو یارش9 باشی؟» نه هرگز (جان # ~~مستمند)10را از وصال تو نفوری بودهاست و نه لحظهای دل دردمند را ~~درهجران # ~~توصبوری روی نموده. # ~~الرباعیة11 : # ~~حاشا که مرا بی12 تو صبوری باشد ### | یارای دل13 از برتو دوری باشد # ~~مهری تووچونشپره بودن زتو دور ### | ای14 کم مهری ز روز کوری باشد؟. # ~~من تیره روز را که در15 هوای توچون شب وروز فرورفته16 وسیه. گلیم # ~~ماندهام وچون روز پرده بر گوفته رسوا شده17 گشته، اگر18 دست دهد که شبو # ~~روز در19 خدمت باشم ، همه شبهام2 چون روز نوروز موجب انواع خرمی و # ~~و بشاشت گردد، و جملهآ روزهام21 چون شب قدر سبب ادراک سعادت22 و کرامت ~~PageV03P1341 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0334.png) # ~~شود1، اما چون روز روشن میدانم که اگر2 این خدمت که3 میفرمایی به جای # ~~آورم فردا علت تهمت خواهد بود و اگر تا روز بدین طاعت که اشارت5 می- # ~~کنی4 قیام نمایم بامداد واسطهآ ظهورگناه7 من8 خواهد شدن9. # الرباعیة1: # چون میدانی غایت شیدائی من ### | این هجر گمان مبر ز رعنائی من # چونشپره11 امشب12 ار کنم پروازی3 ### | فردا بینی چو روز رسوائی من # اشتر14 از برودت آن15 جواب دم سرد بر آورد و اشک گرم به روی فرو # ~~باریدن16 گرفت و17 گفت : مداوای18 (مناسب مزاج)19 دل بیمارم از # ~~گلشکر2 لب و رخسار ms794 میباید کرد نه آنکه چون طبیبان کم بضاعت # ~~حالی جلابی21 برکار کنی وتن مسکین را که پس از مشقت بسیار از # ~~باغ وصال22 بوی بهی شنیده است (باز دیگر باره)23 بیمار گردانی؛ آخر # ~~کدام ماهروی24 را دیدی که از رسوائی ننگ دارد و کدام خورشید رخسار25 # ~~که از پرده درید گی احتراز کند؟ PageV03P1342 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0335.png) # ~~الرباعیة1: # ~~(ای عادت توچو2خور جهان آرایی ### | از رسوایی چرا حذر فرمایی؟ # ~~عالم به رخ خود نتواند آراست ### | خورشید اگر بترسد از رسوایی # ~~*«وخود تأمبل فرمای ، (اگر در عشق با ما هم سنگی2 می کنی و)4 در # ~~محبت یکرنگی مینمایی لایق باشد که ما را در غم خود5 (رسوای جهان)6 # ~~بگذاری (آنگهاز رسوایی اندیشی)7و پردهآ عافیت برما دریده گردانی وطمع ~~داری # ~~که درپرده بمانی. # ~~الرباعیة8: # ~~ای در چشمم" عزیز چون بینایی ### | انصاف نباشد اینکسه میفرمایی # ~~رسوای جهان کنی مرا اندر عشق ### | وانگاه10 حذر نمایی از رسوایی» # ~~مرا باری چون شمع اگر هرصبحدم بکشند11 هرشام باسوزعشق زندگی # ~~از سر گیرم وچون شبی12 در13 روشنایی به روز توانم آورد از آنکه به ~~روز14مرده PageV03P1343 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0336.png) # ~~خواهم بود نیندیشم و بی احتراز از1 فضیحت همواره دلمسکین2 را3 نصحیت # ~~میفرمایم2. # ~~(الرباعیة5: # ~~ای دل میسوز و اشک میبار چو شمع ### | تا خانه فروز تو شود یار چو شمع # ~~پروانهآ (شمع روی)6 اوباش به شب ### | ور بکشندت به روز صدبار چوشمع)1 # ~~نی نی8 درمان دل دردمندم به از این فرمای وچارهآ تن بیچارهام نیکوتر # ~~از این بردست گیر که اگرصد نوبت آستین (به ایذای من)11 برپیچی وسراز # ~~گریبان. جفاکاری بر آری دست از (دامنت)12 نخواهم داشت و پای از پیرامن ~~تو # ~~فراتر13 نخواهم14 نهاد. # ~~الرباعیة 15: # ~~چون نیست ز وصل تو گزیرم حالی ### | ای دوست به وصل دست گیرم حالی # ~~من شمعم و سوز عشق توچون آتش ### | گردور شود16 ز من بمیرم حالی # ~~چیدا گفت: اگر این رفیق توکاری را بشاید وباری از دل ما برتواند17 ~~گرفت18 و PageV03P1344 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0337.png) # ~~جز شوق بی ms795 وصالت کس نیست دلنوازم ### | جز رنج در فراقت کس نیست خواستارم # ~~روزی چو نیست مارا روزی شب وصالت ### | صدره سیهتر از شب روزی همی گذارم1 # ~~(ای شلدی غم تو کز هجر مرده بودم ### | گر نه غم تو بودی دلجو2 و غمگسارم # ~~اکنون که می نیایم با وصل در شمازی ### | با بی3 شمار غمها روزی همی شمارم # ~~بعد از تو بیشمارم غم در شمار لیکن ### | هر گز نبود باری این هجر در شمارم # ~~با ما نداده بودی جانا قرار ازین سان ### | گرخود جدا گذاری بی خواب و بی قرارم)4 # ~~آندر سرم چو دیده در دیدهام چو نوری # هرگز بود که آیی چون اشک در کنارم # ~~بیشک نهال عیشم از بخت در بر آید5 ### | گر من به کام خویشت یک لحظه دربر آرم # ~~بعداز آنکه ازغایت شیدایی6 شکیبایی را امکان نماند واز نهایت رنجوری # ~~صبوری مستحیل شد اشتر7 به نزدیک من درآمد8 و گفت : ای فلان بیش9 ازاین # ~~مرا قوت کشش10 بار هجران11 (و طاقت عنای12 فراق)13 ناممکن است؛ عاشنق ~~PageV03P1345 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0338.png) # ~~صادق آن باشد1 که از بیم جان ترک وصال جانان نکند و از خوف سر، پای آز # ~~کوی دوست باز نگیرد2، بامن موافقت نمای تا به قبیلهآ جیدا (رویم، اگر ~~نظری # ~~برجمال او اندازم وجان دربازم میشاید3)4. # الرباعیة5: # جان درشب وصل پیش جانان بدهم ### | به زان پاشد که روز هجران بدهم # با شمع رخش نیم کم از پروانه ### | بوسی، بزنم برلبش وجان بدهم # القصه بااو موافقت کردم. وچون بعد از دو روز به حوالی (قبیلهآ)8 جیدا # ~~رسیدیم9 اشتر چون شیر مرغزاری در بیشه متواری شد و چون پلنگ10 خشمگین # ~~در عرین11 کمین ساخت ومرا فرمود که12 به13 هیأت مسافران درقبیلهآ ~~(جیدا)14 رو # ~~و به سنت اضیاف15 به خانهآ ایشان (نزول کن)16 و جهد کن تا ذگر من ~~برزبان7 # ~~تو نرود و ایشان را معلوم نشود که میان من وتو معرفتی و صداقتی هست18 و # ~~وقوف تیابند19 که (تو)20بر21 ماجرای من ms796 وجیدا واقفی. ومترصد باش تازنی # ~~را که راعیهٔ‌ گوسفندان جیداست تنها بینی - وهیأت22 وصفت او با من شرح # ~~داد. و چون (آن)23 فرصت بیابی او را از حضور من اعلام کنی24 تا ~~PageV03P1346 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0339.png) # ~~بر1جیدا عرضه دارد و با او وصال را2 میعادی مقترر3 کند و دیدار را ~~موضعی # ~~معین4 گرداند. من آنچه او فرمود به جای آوردم و آن راعیه را که ~~درپیشتر5 # ~~(پیوند ایشان رجا)6 ساعیه بود بدیدم و سخنی که اشتر گفته بود بااو ~~تقریر کردم. # ~~او برفت و باز آمد و گفت7: زیر آن8 درختهاست امشب9، و اشارت به درختی10 # ~~چند11 کرد که به12 نزدیک13 (خیمهها به14 کنارهٔ‌)5 1حتی16 ایستاده بود. ~~من باز گشتم # ~~واین سخن بااشتر بگفتم، ونماز شام هردو بدان17 میعاد گه18 حاضرشدیم19. ~~(ودر # ~~حال جیدا را دیدیم چون ماه تابان و سرو خرامان می آمد)20. # الرباعیة21: # می آمد و عقل و صبر از ما می رفت ### | وز آمدنش هوش ز دلها22 میرفت # حیران شده در رخش نمی دانستیم23 ### | کو می آمد به نزد ما یا میرفت # اشتر او را استقبال کرد ودستش بوسه داد و من روی از ایشان بگردانیدم # ~~وخواستم که [زحمت]24 خود25 را ازمیان بیرون برم تا به سبب (حشمت)26 من ~~از PageV03P1347 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0340.png) # ~~یکدیگر کناره1 نگیرند و حرمت من2 ایشان را از دلداریآ یکدیگر3 موجب ~~حرمان # ~~نشود. و هردو سوگندها به4 من دادند که از ما اجتناب منمای ~~(واحترازمفرمای)5 # ~~که میان ما هیچ نرود که (آنرا)6 مخفی باید داشت یا صحبت کسی دیگر از آن # ~~مانع آید. من7 باز گشتم و به اتفاق در زیر آن درختها8 بنشستیم و ایشان9 ~~(نفثة- # ~~المصدوری10 که داشتند از حکایت)11 ایام هجران وشکایت12 مدت حرمان با # ~~یکدیگر13 می گفتند. (وجمیدا)14 چون چند15 لحظهای توقف کرد گفت16: نزدیک # ~~است که17 شوهرم باخانه مراجعت کند18، وبرخاست تا باز گردد. اشتر تضرع19 # ~~وزاری آغاز کرد20 وگفت : روزها برامید آنکه (درخدمت)21 تو شبی به روز # ~~آرم22 درمحنت به شب ms797 آوردم23 و ماهها درهوس آنکه وقتی از لجهآ غم در ~~پرتو # ~~ماه رخسارت به لبی یا به کناری برسم در ناکامی گذاشته، روامدار که پیش ~~از # ~~آنکه صبح سپید24 کاری آغاز نهد عالم بی روی خود برما سیاه ( و تاریک)5 # ~~گردانی و زودتر از آنکه آفتاب از مشرق طلوع کند ماه مشرق26 جمالت27 ~~ازما # ~~درپرده شود. # الرباعیة28: # ای روی تو گشته عالم افروز به شب ### | دیدم ز رخ تو عید و نوروز به شب PageV03P1348 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0341.png) # ~~وخاری ازپای مابیرون تواند گرفت1 یمکن که در گلزار آرزو2 گلی شکفتهشود # ~~و از جواهر مراد در ی سفته گردد. اشتر گفت: هرچه فرمایی خدمت را ~~ایستاده # ~~است وهراشارت که کنی انقیاد را آماده. فرمود که مصلحت آنست که جامهآ ~~خود # ~~بیرون کنی تامن درپوشم وتو جامهآ من درپوشی ومعجر برسر افکنی وبه خانهآ ~~من # ~~روی3، بعداز نماز خفتن شوهرمن برعادتی4 که (اورا)5 معتاد است بیاید و ~~ازتو # ~~قدح طلبد تا اشتر6 را بدوشد، توقدح (ازفلان جای)7 بر گیروبه دست ~~اومده8، # ~~درپیش او بنه که اسم (من بااو)9 چنین است11. و چون برود شیربدو شد و # ~~بیاورد ترا گوید که12 وظیفهآ شبانگاه خود بستان13، تو از دست وی فرا ~~مگیر و # ~~ساعتی نیک تعلل نمای14 تا15 الجاح بسیار بکند؛ بعد از آن بستان یا ~~بگذار تادر # ~~پیشتو بنهد. وبااو هیچ سخن مگوی، اوخود برود، تاروز دیگراورا نبینی17 . ~~من # ~~چنان کردم که اوفرمود. و چون شوهرش قدح شیر بیاورد در فراگرفتن تعلل ~~نمودم # ~~وناز دراز وعتاب دیر یاز17 در18 گرفتم. بعداز آن دست دراز19 کردم که ~~قدح20 # ~~بگیرم21(و او قصد کرد که برزمین نهد22)23 دست ما بههم بازخورد24 وقدح ~~بیفتاد # ~~وشیر بریخت. و25 او به26 ریختن آن22شیر28 چون شیرخشم آلود29 که در30 ~~اثر1 # ~~صیدی از کمین عرین32 بجهد بجست وموی من بگرفت و سی تازیانه23 به غضبی ~~PageV03P1349 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0342.png) # ~~هرچه تمامتربرپشت وپهلوی من زد وگفت: این لجاج1 ونافرمانبرداری وعناد و # ~~ستیزه کاری توتا کی خواهد ms798 بودومن2باتو(تا) چند3 مسامحت نمایم وحلم ~~(واغماض)3 # ~~را کارفرمایم. ومادر وخواهرش بیامدند ومرا به صد شفاعت ازدست او خلاص # ~~دادند. و5 مادر جیدا6 مرا مراعات می کرد و به لطف ومدارا بامن سخن می ~~گفت # ~~وترحم و شفقت مینمود. ومن خاموش میبودم و او می گریست8. پس مرا # ~~گفت: ای دختر ازخدای بترس و شوهرخود9 را فرمانبردار باش وبیش ازاین او # ~~را (میازار وخودرا)16 رنجور دل وکوفته خاطر مدار؛ و یقین بدان که به ~~اشتر11 # ~~رسیدن ناممکن است و ازاین12 شوهر خلاص یافتن محال13. وگفت : میروم # ~~که14 خواهررا15 به نزدیک توفرستم تاامشب باتو دمساز16 وغمگسار17 باشد18 ~~. هم # ~~دروقت18 خواهر جیدا20 بیامد. # الرباعیة:21 # همچون گل پربار رخی تازه وتر ### | قدی چو صنوبر و لبان همچو شکر # چون دستهآ گل بود و22 چو شاخ عنبر ### | سر تا پایش ز یکدگر نیکوتر ### | 6- ت : PageV03P1350 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0343.png) # به1 پهلوی من بنشست و به عبارتی موزون2 و الفاظی شیرین1 و آوازی # ~~دلگشای مرا تملق (ودلداری)4 وبرزنندهآ من لعنت می کرد ودعای بد می گفت. # ~~و ساعتی می گریست [و]5 من خاموش میبودم تا آنگاه6 که (سربا7 من)8 به ~~بالین # ~~باز9 نهاد و در کنار من بخفت و من به واسطهآ او از لجهآ محنت باکنار ~~آمدم، # ~~دست بردهانش نهادم و نرم در گوشش گفتم که خواهرت به نزدیک اشتر10 است # ~~ومن به سبب اوچندین محنت دیدم و (رنج کشیدم)11 وچوب12 خوردم و (دشنام. # ~~شنیدم و)12 راز او ظاهر نگردانیدم14 و پرده بروی ندریدم و تو به کتمان ~~این # ~~اسرار15 سزاوارتری و به سبب فضیحت اوغمخوارتر، اگر درافشای این سرلب # ~~بجنبانی وزبان دردهان بگردانیفضیحت16 و (رسوایی، ترا)17 وخواهر ~~تراخواهد # ~~بود ومرا خود در این صورت بدنامی حاصل نیاید18. چون دختر15 این سخن # ~~بشنید25 اول چونشاخ بید(تروتازه) که از هبوب بادسخت لرزان شود برخود)1 # ~~بلرزید و22 چون گل که به نسیم23 صبا بخندد24 به کرشمهای هرچه تمامتر25 ~~در روی # ~~من بخندید ومجازات سعیی که درحق اشتر26 کردم هم درساعت ms799 از27 صحبت آن # ~~شیرین28 سخن29 بازیافتم. PageV03P1351 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0344.png) # ~~الغزل1: # ~~ماه رویی ناگهان بی رنج در بر یافتم # تخم ناکشته نهال لطف در2 بر یافتم # ~~نی چونی دربند بوده نی3 چوموم اندر گداز # از لب لعلش مزاج4 شهد وشکر یافتم5 # ~~(فتح باب خرمی درحجرهٔ‌ انس ونشاط # نا زده اندر طلب یک حلقه بردر یافتم # ~~چون کمان در نزع نابوده، زشست آرزو # برهدف تیر مراد خویش تا پر یافتم)6 # ~~حور بی تکلیف طاعت یافتن چون خوش بود # من وصال او7 از آن بسیار خوشتر یافتم # ~~در جحیم هجر نابوده ز فردوس وصال # سلسبیل و جوی شهد و حوض کوثر یافتم # ~~این کرامت بین که اندر کعبهآ دل خویش را # بی سفر کردن بهسختی «در وگوهر8 یافتم»9 # ~~یک شب15 محنت ندیده باخوداندر سلک11 وصل # آن چنان دردانهای بیسیم و بیزر یافتم # ~~[باد سردی برنیاورده زشوقش همچو دی # از بهار روی او گلنار وعبهر یافتم PageV03P1352 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0345.png) # ~~آن شب تا روز باصباحت وملاحت ولطافت او انسی هرچه تمامتر داشتم و # ~~آسایشی1 هرچه کاملتریافتم]2 # تا آنگه که وقت طلوع صبح نزدیک شد3 برخلاف عادت جهان ازخوف # ~~مفارقت آن ماهروی پیش چشمم تاریک شد4 و پیش از آنکه صبح پردهدری آغاز ~~نهد5 # ~~و سحرسپید کاری بردست گیرد در حمایت سیاهی شب6 وتاریکی ظلمت7 ناکام با ~~آن # ~~مقام رفتم که جیدا8 ولمشتر بودند وحال باایشان تقریر کردم و1هریک لباس ~~خود10 در1 # ~~پوشیدیم و یکدیگر را وداع کردیم12. # فصل- و آنچه دراین حکایت آیت13 طیب اعراق و نهایت مکارم اخلاق # ~~خویش)17 اشتر18 مقاسات نمود و درتحمل اعبای19 آن شداید شکیبا و صبور # ~~بودوهتک ستر*2یاران وافشای سر همکاران21روانداشت. و در این ابیات ~~رایحهای22 # ~~از این معنی23 میتوان24یافت. # (العربیة : # # معاونة الاحباب فی کل25 حالسة %~% تدل26 علی عز الخلائق والشیم27 # # فداوم علیها دام عزک فی السوری %~% بها دوم فیض الروض من کثرة الدیم)!2 ~~PageV03P1353 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0346.png) # ~~الفارسیة1؟ # ~~چون تیغ هر که دعوی اصل2 و گهر کند ### | آن به که پیش یاران3 خود را ms800 سپر کند # ~~نندازد2 از معاونت دوستسان سیر ### | ور تیر راه حادئه راء پی سپر کند # ~~عالم به چشم آنکس بینند مردمان ### | کز مردمی چو چشم بدیشان نظر کند # ~~خود هر کسی به طبع کند جر منفعت ### | مرد آن بود که از دگران دفع ضر کند # ~~(بر لجهآ حوادث او را بود عبور ### | کو دیدهٔ‌ بصیرت خود پر عبر کند # ~~آیات فضل آنکس ظاهر شود که او ### | از سورت7 مکارم عشری زبر کند)8 # ~~چون توتیا اگرچه شود کوفتهاز دوست ### | جایش چو توتیا به تکلف بصر کند # ~~(عیبی اگر ببیند مستور داردش ### | وز ذکر خیر دائم نشر هنر کند PageV03P1354 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0347.png) # ~~دارد ز ننگ منت هرچند کم بود1 ### | وز2 بی شمار بد به تجاوز گذر کند* # ~~همچون قلم اگر بشکافد سرش به گارد ### | خود را به گاه خدمت سر تیز3تر کند # ~~از دست او اگرچه نگونساریش4 بود ### | هرخدمتی که باشد او را به سر کند # ~~چون گویدش که خیز نگوید ز5 بهرچه ### | فرمان برد بهطبع وسخن مختصر کند* # ~~الحکایة التاسعة من الباب القالث عشر - یکی ازجملهآ ثقات ومعتمدان ~~حکایت # ~~کرد و گفت باخواجهای از اکابر بزازان ومشاهیر تجار مرا صداقتی6 بود و ~~از # ~~قدیم الایام7 قاعدة مودت واساس اتحاد (مؤکد و محکم)8 گشته. روزی به # ~~یکجا به ضیافت دوستی حاضر شدیم و آن مضیف غذاهای لطیف ساخته بود و # ~~الوان اطعمهآ خوشگوار مرتب کرده، و با آن جمله جگر آکندی از دل وجگر # ~~گوسفند وتوابلی که معهود9ست و در10 روده وشکنبه ترکیب می کنند مضاف # ~~فرموده. و چون پرورش آن چنانکه میباید11 داده بودند12 مشتهی ولذیذ ~~بود13. # ~~ماهر کس14 به رغبت تمام به خوردن15 جگر آکند16 مشغول گشتیم و آن خواجه ~~که # ~~ذکر کرده شد از موافقت با17ما در آن طعام امتناع18 نمود (و چسون مرغوب ~~و PageV03P1355 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0348.png) # ~~خوشایند1 بود ما2 الحاح کردیم، تا بعداز درخواست بسیار و تکلف3 بی شمار # ~~لقمهای چند بخورد)4. و چون ازطعام فارغ شدیم وطشت و ms801 غسول6 (حاضر # ~~کردند و آن سنت)7 بهاتمام رسانیدیم او از دایرهآ مجلس بریک طرف نشست8 و # ~~غلامی را فرمود تا آب بردستش میریخت و او دست می شست9، تاچهل نوبت # ~~بدان10 قیام نمود و برخاست. ما از وی سبب آن مبالغت در غسل و اعادت11 # ~~فرمودن12 تاچهل نوبت13 پرسیدیم14. اول از تقریر آن امتناع نمود و بعد ~~از الحاح # ~~بسیار ومواظبت که برالتماس کردیم فرمود که چون پدرم به جوار رحمت15 حق # ~~پیوست من بیست (ودو)16 ساله بودم و اندک1 مالی18 ازپدر19 بازماند، و ~~مرا به # ~~قضای دیون وصیت کرده بود وفرموده20 که آنچه از ادای حقوق غرما فاضل # ~~آید سرمایه سازم وبر ملازمت بازار مداومت نمایم و جهد کنم تا اول کسی ~~که21 # ~~در دکان22 بگشاید (من باشم)23 و آخر کسی که دربندد من باشم. من24 وصیت # ~~پدر25 به جای آوردم و (نصیحت اورا26 به جان27 قبول کردم و)28 بروفق ~~اشارت # ~~او29 بامداد تا نماز شام بردکان نشستن عادت30 ساختم، خیر21 بسیار و ~~منافع بی- # ~~شمار از برکات اعتیاد آن32 عادت ویمن33 مثابرت بر آن رسم مشاهده افتاد ~~و آن PageV03P1356 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0349.png) # ~~شیوه در چشم1 من آراسته و در دل2 من شیرین گشت. پس روزی از روزها # ~~بامداد پگاه بردکان2 نشسته بودم وهنوز اکثراهل سوق به4 دکانها نیامده ~~بودند، # ~~زنی را دیدم بردراز گوشی نشسته وخادمی عنان آن دراز گوش گرفته، چون به- # ~~دکان5 من رسید توقف6 کرد و خواست که بنشیند، من برخاستم وترحیب و # ~~تملقی که رسم باشد به جای آوردم8. چون بنشست پرسیدم که سبب این تجشم # ~~چه کار است وموجب این تلطف چه حاجت؟ اگر خدمتی هست که بدان قیام توانم # ~~نمود اشارت فرمایند9 تا دراتمام آن کمر انقیاد بر10میان بندم وقدم ~~مطاوعت درراه # ~~نهم. نقاباز رخ باز کرد وبا من (سؤال وجواب)11 آغاز نهاد. آوازی ~~شنودم12 # ~~که سماع ارغنون با آنکه گویند13 دلهااز سماع14 آنمدهوش گرددبا حسن ~~نغمهآ او # ~~خوش آینده15 نبودی و جمالی مشاهده افتاد ms802 که با شعاع او پرتوخورشید ~~هرچند # ~~جهان آراست16 نماینده نیامدی. هرگوش که (نغمهآ صوت)17 دلنوازش شنودی # ~~حلقه به18 گوش اوشدی وهرچشم که بردیباچهآ روی عالم آرایش افتادی عالم ~~به # ~~روی اودیدی. # (الرباعیة : # رویی دیدم که صبر ازو روی نداشت ### | بویی که هوای دل جز آن بوی نداشت PageV03P1357 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0350.png) # ~~هم برسر کوی کرد غارت دل من ### | هرچند که دل پای در آن کوی نداشت)1 # ~~هنوز سخنش به گوشم نرسیده بود که حلقهآ بند گیش در گوش جان کرده # ~~بودم وهنوز آواز دلنوازش درسمع2 جای نگرفته بود3 که مرغ دل، در هوای # ~~وصالش به پروازبرخاسته بود6 # ~~الرباعیة : # ~~آشفتهآ آن لعل چو نوشش گشتم ### | شیدای لب شکر فروشش گشتم # ~~آواز خوشش که ارغنون دل بود ### | در گوش آمد حلقه بگوشش گشتم]7 # ~~القصه نسخه برمن عرضهداشت، ازهرنوع جامهها8 مفصل بروی9 نوشته،15 # ~~وخواست که به جهت اوحاصل کنم. ازاشتغال11 نظارهآ جمالش مدهوش12(مانده # ~~کلمات شکرریزش به دشواری معلوم می کردم و مقصود او17 از مساق18 الفاظ19 # ~~(دلاویزش)20 به (تأمتل وتفکر)21 مفهوم میشد22. گفتم چندان توقتف فرمای ~~که23 # PageV03P1358 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0351.png) # ~~زمرە1آ اهل بازار2 رخت به دکانها3 باز آرند تا4 هرسودا5 که پیش نهادست ~~کرده # ~~شود وهربیع وشری که مرادست به اتمام رسانیده آید. و چون اهل6 بازار7 ~~به8 # ~~دکانها9 آمدند وبازار گرم شد وسودا را رونقی15 بادید آمد من تمامت آنچه ~~در11 # ~~نسخه بود از بزازان حاصل کردم، چنانکه12 پنجهزار درم"1 بهای آن بود ~~وپیش # ~~اوبنهادم. خادم14 بر گرفت و برنشست وبرفت و در کمیت بها ومقدار ثمن کم ~~و # ~~بیش هیچ سخن نگفت و15 تا مادام که نظربرچهره ورخسار وقد ورفتار او بود # ~~چنان مستغرق نظارهآ حرکات دلربای16 وشمایل جانفزایش12 بودم که ازخود18 ~~خبر # ~~نداشتم، وهیچ مصلحت برخاطرم19 گذرنکرد20 تا به بهای متاع وثمن سلعه21 ~~چه # ~~رسد22. چون ازچشم من غایب شد و ازنظرم محجوب گشت باهوش آمدم ودر # ~~حال خود تأمل کردم، پنجهزار درم مال مردمان بر ذمت23 خود واجب24دیدم و # ~~ندانستم که [آن]25 ms803 زن چه کس بود و26 از کجا آمد27 وبه28 کجا رفت، ونام ~~ونسب # ~~اونپرسیدم29 وسرا و20موضعش ندانستم21، ندامت برمن غالبشد وخود راملامت # ~~کردم32 وباخود گفتم33 : محتالهای34 بود که مرابر35 غلوای (جوانی و)26 ~~عنفوان شباب PageV03P1359 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0352.png) # ~~به کشف1 حجاب ورفع نقاب شیفته گردانید و به2سخن چرب وشیرین و شمایل # ~~لطیف وموزون فریفته کرد تا3خود (را درویش)4 ومحتاج گردانیدم ومبالغی ~~مال # ~~مردمان که سرمایهآ من بهادای آن مستغرق گردد متقبل شدم. وبعد از قلق ~~واضطراب # ~~بسیار باخود مقرر کردم که قماشهآ دکان6 ومایهآ تجارت تمامت7در آن ~~(وجه)8 # ~~مصرف9 کنم10 و از بزازی و سوداگری اعراض نمایم وبهاندک دخلی که از # ~~عقار موروث حاصل (کرده شود)11 قانع باشم. وبا این همه12 صبر و سلوت از # ~~من رمیده13 شد ، وبیم14 آن بود که آن15 راز مکشوف و آن16 پرده دریده # ~~شود17 . # ~~الغزل18 : # ~~چو یارم دور گشت از پیش دیده ### | ز دل آرام و سلوت شد رمیده9 # ~~رمیده گشت مرغ لهو و شادی ### | دمی در صحن دل نا آرمیده # ~~(چو گل در کوره خوی کردم زخجلت ### | گلی از گلبن وصلش نچیده # ~~مرا نادیده از وی هیچ شادی ### | ز عزت بود اندر سر چو دیله PageV03P1360 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0353.png) # ~~جهان بردیدهآ من گشت تاریک ### | به روی او جهان روزی ندیده) # ~~درین سودا زیان کردم دل و جان ### | ازو جز عشوه2 چیزی ناخریده # ~~(چو پرده در هوا بودم معلق ### | ازان گشتم چنین پرده دریده # ~~ز من ببرید تا خون ریخت چشمم ### | ز هجر او چو اندام بریده # ~~گزید اوبی سبب رنج دل من ### | من اورا از دو عالم بر گزیده # ~~به دندان می گزم انگشت حیرت ### | لبش یکدم به دندان ناگزیده* # ~~به نکبای فراقم کند از بیخ ### | صبای وصل برمسن ناوزیده # ~~چو دامن پشت پا زد عیش را دل ### | چو دید او را زمن دامن کشیده3 # ~~رسد از من به ماه ومهر فریاد ### | دمی زان مه به عشرت نارسیده # ~~نمییابم مزه از زندگانی ### | لب شیرین او را نامزیده ms804 PageV03P1361 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0354.png) # کند طاووس عیشم باز جلوه ### | اگر باز آید آن مرغ رمیده)1 # عاقبت خود را به تکلف2 وتجلد برقرار3 بداشتم و گفتم: (اگر این # ~~حال6 مکشوف شود به حماقت وابلهی در میان ابنای جتس موصوف27 شوم و به # ~~افلاس وبی سرمایگی معروف گردم و اصحاب قماشات8 دراسترداد9 عین10یاثمن1 # ~~مبالغت12 نمایند، اولیتر13 آنست که پرده بر14خود دریده نگردانم تاروز ~~گار از # ~~پرده چه لعب15 بیرون آرد (وکدام بازی برآب زند)16. وچون دراین اندیشه و # ~~محنت و17 حادثه و بلیتت18 هفتهای که باهفتاد سال برابری می کرد بگذشت ~~بامداد # ~~پگاه پیش از آنکه آفتاب طلو ع کند نگاه کردم، آن ماهروی را دیدم که19 ~~هم # ~~برآن20 هیأت که21 اول22 آمده23 بود بیامد و بردکان24 من بنشست25. تن ~~مرده از # ~~دیدار26 اوحیاتی27 تازه یافت وشخص پژمرده از آمدن28 اونضارتی29 ~~بیاندازه # ~~دید، واین غزل وصف الحال35 من گشت. # غزل31: # هزار منت از ایزد که یار باز آمد ### | به دیده32 نور و به سینه قرار باز آمد PageV03P1362 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0355.png) # ~~به شخص مرده چو جان عزیز آن دلبر # # %~% اگرچه داد بسی انتظار باز آمد # ~~برست از جگر سوخته دلم کان شب # # %~% به زلف و طره شده مشکبار باز آمد # ~~برفته بود زمن صبرو(خواب وحلم)وقرار # # %~% چو باز آمد او هرچهار باز آمد # ~~دل من از طرب سور2 وعیش شد تازه # # %~% به دست3 چون اثر آن نگار بازآمد # ~~سزد4 که خاک رهش5 را نثار جان باشد # # %~% چو (یار با)6 دو لب در نثار باز آمد # ~~(به روی تازه چو گل گشت در رخمخندان # # %~% به سینه از هوسش خار خار باز آمد # ~~ازین سپس نبود همچودی دم سردم # # %~% چو یار روی بسان بهار باز آمد # ~~دلم نگردد گم چون رسید دلجویم # # %~% غمم نباشد چون غمگسار باز آمد # ~~ز غار محنت و باربلا نیندیشم # # %~% چو آنکه بود مرا یار غار باز آمد)7 # ~~کنار روی ومیان چو موی او دیدم # # %~% هوای بوسه8 و عشق کنار باز آمد ### | 4- مجا : PageV03P1363 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0356.png) ms805 # دمش به لطف سرمرده زنده کردن داشت ### | چوعیسی آن بت(از آن)1خرسوارباز آمد # ازین سپس همه ورد من این سخن باشد ### | هزار منت از ایزد که یار بازآمد # چون2 روی او بدیدم غمهای گذشته فراموش کردم و اندیشههای موحش # ~~که در3 طبیعتمن4 متمکن بود از پیش خاطر منتفی5 شد. برپای خاستم وخدمت # ~~کردم وتملق و(تکلف وتلطف و)6 دلداری که رسم باشد دروقت قدوم چنان # ~~عزیزی بهجای آوردم. اونیز دلنوازی ودلجویی7 آغاز نهاد وعذر تأخیر وتوقف # ~~درمراجعت خویشتن8 گرفت و گفت: همانا از دیر آمدن ما9 ترا10 اندیشهها11 ~~در # ~~خاطر آمده باشد و(بارها بردل)12 نشسته و برما ظن غدر و13 گمان مکر14 ~~برده # ~~باشی. گفتم: حاشلله15 قدر تو از آن رفیعتراست ومرتبهآ تواز آن عالی تر ~~که در # ~~این16 مقام17 دست مالیدهآ ظنون یا پی سپر اوهام گردد. پس فرمود که ~~میزان حاضر # ~~کن18 تاثمن اجناس تسلیم کنم و تواز تعرض19 تقاضای20 غرما21 سلامت ~~یابی22 # ~~ومن به علتتأخیروتسویف مستوجب ملامت نگردم. من23 میزان24 پیش او25 ~~نهادم # ~~و صدغ پریشانش چون عقرب1 درجانم میخلید وازبس27 که تیر غمزهاش بر # ~~هدف دل (می آمد بیم)28 آن (بود که)29 چون کمان ابرویش بی زه درنزع افتم ~~PageV03P1364 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0357.png) # ~~و چنانکه جدی1 به علت شهوت دیگران2 بی گناه3 مذبوح شودمن به سبب آرزوی # ~~خویش واضافت به4 زحل ادبار خون ریخته گردم. وتاچشم برهم زدم دیده ودل # ~~درهوس5 چاه زنخدانش برمثال6 دودلو چنان7 بررسن زلفش8 بسته بودند که9 # ~~دایما یکی10 در هوا معلق بود و یکی از اشک پر آب، بااین11 همه از ~~مطالعهآ # ~~دیدارش (حوت دل12 آب حیات13 باز14یافته بود15، با آنکه مدتی چون دی16 # ~~دم سرد می کشید از مشاهدهٔ‌ رخسارش)17 اعتدال مزاج بهار به18وقت حلول # ~~خدمت جوزاوار کمربرمیان میبست ، و روز گاررا که چون سرطان خر چنگی # ~~روی نماید. وازخوف زوال آن حال چون سنبله مویها23 برتنم24 راست25 ~~ایستاده # ~~بود وبیم آن بود که از پرتو شعاع رخسارش دانهآ دل26 درپای خزانش27 ~~اندازند28 # ~~تا299 ms806 از خوشهآ سینه39 بیرون افتد. # (الرباعیتة31: # میزان برداشت آن نگار موزون ### | وز عقرب طره اش دلم شد پرخون # ~~حسحعسحمعع حم سحهسسسست # # 1- اساس : حدی 2- اساس : و گر %~% 3- اساس : گناه من %~% 4- جز # ام اهه شب %~% 6- جزت واساس: درمیان %~% 77- # # اسا: ندارد. اساس و ت : لخودرا %~% 8- اساس : زاف او %~% 9- اساس ### | 12- ### | 22 اکاش وچاپی : ندارد PageV03P1365 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0358.png) # ~~خورشید جمالش چو به میزان دیدم ### | چون باد خزان شد دم سردم1 افزون) # ~~[القصه] او میزان دردست گرفته بود واز حرکات موزونش کفهآ دل هرچند # ~~سبکسارتر بود بدو4 مایلتر5 مینمود6 (واین می گفت)2. # ~~[الرباعیة : # ~~چون در کف آن نگار دیدم معیار ### | شاهین دلم به سوی او شد طیار # ~~گر میل ترازو ز گرانی باشد ### | باری دل من از سبکی کرد این کار]8 # ~~فی الجمله قیمت آن9 جامهها به تمامت بی مکاس واستقصا10 بداد تامن1 # ~~به خداوندان آن12 اقمشه رسانم. وتفصیلی دیگر بیرون کرد، اجناس14 ثیاب ~~از # ~~هرنوع [بر]14 آنجا نبشته15، من اورا آنجا16بنشاندم و از محاوره17 ~~ومشاهدهآ او # ~~تمتع مییافتم و از [ملاقات]18 ومحادئهآ او19 بهره می گرفتم تا آنگاه که ~~تمامت20 # ~~در دکانها21 گشاده شد واقمشه22 و سلع23 براطراف24 (حوانیت25 آماده26)7 # ~~بدیدم، برخاستم وآنچه (او)28می خواست جمع کردم وپیش اوبنهادم29 . فرمود ~~PageV03P1366 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0359.png) # ~~تا بر گرفتند1 وخود برنشست والبته در تعیین ثمن و کمیت بها بامن هیچ ~~سخن # ~~نگفت ومن چنان مشغول2 نظارهآ قد ورفتار ومدهوش استماع قول وگفتار3 او # ~~بودم34 که ازمال ومنال وسود وزیان [نمیاندیشیدم و)5 تا آنگه (که او)6 ~~از چشم # ~~من غایب نشد (آن حال با یادم)7 نیامد. # (الزباعیه : # با روی وی از جهان نیامد یادم ### | با لعل لبش ز جان نیامد یادم # گشتم ز خریداری او سودائی، ### | زان سان که ز سوزیان نیامد یادم)9 # وچون از(چشم من)10غایب شد و12 حیرت ودهشت زایل گشت، در تفصیل # ~~اقمشه که برده بود نظر12 کردم، مضاعف آن بود که باراول برده بود. باخود ~~گفتم: # ~~محنتی عظیم، (وطامهآ کبری)13 اینست14، پنج هزار درم باز آورد و دههزار5 ms807 ~~درم16 # ~~ببرد و12 این18 نوبت اگر19 [خبراو نیابم از وجود من اثرنماند؛ و آن ~~نوبت)20 # ~~به بیع قماشهآ دکان21من22 از23 غرامت24 آن مال25 بیرون توانستم26 ~~آمدن27 و # ~~این نوبت اگر28 ثمن(عقار وضیا ع)29 واثاث البیت با آن ضم گردد هم ~~ناممکن PageV03P1367 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0360.png) # ~~خواهد بود. و ازاین سخن مدت یک ماه بر آمد و از آن خورشید رخ1 اثری # ~~ندیدم وخبری نشنیدم، وارباب ثیاب واصحاب2 اقمشه در3 تقاضا الحاح آغاز # ~~نهادند ومن برفروختن4 (عقار وضیاع)5 عازم شدم وبرحصول جلا و غربت و # ~~مسکنت وفقر مدفع6 جازم گشتم. دراثنای7 این محنت و غلوای این شد ت بود8 # ~~که آن دلبر مامروی سروقد لاله رخسار کبک رفتار را دیدم برعادت معهود1 # ~~بر آن شکل وهیأت که ذکررفت بیامد وبردکان11 من12 نزول کرد. وچون نظر # ~~من13 برجمال جهان آرای (و حرکات موزون14 دلگشای)15 او افتاد بار16 دیگر # ~~مدهوش گشتم و آن همه (محنت وشد ت)17 که تا غایت وقت18 در آن بودم # ~~برخاطر من فراموش شد وجان و دل بهزبان حال این غزل سراییدن19 گرفتند20. # الغزل21: # این سعادت بین که بعداز22 مدت هجر دراز # (یار آمد بازو)23 باز آمد به ما شاد ی و ناز # آن ره24 محنت که برما باز بودی بسته شد # وان در عشرت25 که برما بسته بودی گشت باز # (دل که همچون صید بد در چنگل (باز عنا)26 # در هوای (عیشبا)27 پرواز شد مانند باز)28 PageV03P1368 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0361.png) # ~~(داشت در سر هندوی زلفش پریشانی ولیک # جان من از سایهٔ‌ او باز رست از ترک تاز1 # ~~عشقبازی با رخ او دل مجازی میشمرد # چون وفاداریش دیدم شد حقیقت آن مجاز # ~~رخ چو خوربنمود بامن بازرستم همچوشمع # از چه؟ از سوز فراق عمر کاه دل گداز # ~~نوحه کوته کرد دل درماتم هجران چویافت # روز سور2 وصل از2 زلف وقدش عمردراز)6 # ~~درنشیب هجر5 بودم بیخود افتاده ز پای # بر فراز7 خرمی گشتم ز وصلش سرفراز # ~~همچو راز اندر دل خود کردم اورا جایگاه ms808 # و آشکارا گشت بروی هرچه در دل بودر از7 # و او در حال که نزول فرمود ترازو خواست و چون باراول بی توقفی و # ~~تعللی و مکاسی درتعیین8 بها وکما بیش ثمن9 آنچه قیمت بود سخته10 و نقد # ~~کرده به من تسلیم کرد11. من درقبض تعلل می کردم و در محادثه و مکالمهآ ~~او # ~~تطویل را12 رخصتی می جستم و اطناب را علتی میطلبیدم13 . وخواستم که از # ~~آنچه مکنون ضمیر وسر سینه است با او رمزی ظاهر کنم14 و سخنی که مناسب # ~~باشد بااندیشهآ دل ومنبی15 بود16 از آن واقعهآ مشکل17 برزبان رانم . او ~~خود PageV03P1369 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0362.png) # ~~فتح الباب انبساط فرمود وراه طیبت و مزاح1 گشاده گردانید وسخنان (لطف ~~آمیز)2 # ~~دلاویز شکرریز3 شهوت انگیز آغاز نهاد. # ~~الرباعیته : # ~~وقت سخن آن دلبر بسیار نمک ### | میریخت از آن لعل شکربار نمک # ~~پیش دهن و لبش ندیدم هرگز ### | تنگ (شکری درو)4 به خروار نمک # ~~(با آنکه دهان شیرینش یک تنگ بیش نبود از بس5 شکرریزی که6 # ~~می کرد شکر در بازار فراخ شد و راه گذر7 از کثرت نظار گیان برخلق8 تنگ # ~~کشت . # ~~الرباعیة : # ~~باشد زلبش شکر به بازار فراخ ### | شد در دل تنگم غم و تیمار فراخ # ~~وین نادره بین که هست درشهر شکر ### | تنگی و هزار کس خریدار فراخ)9 # ~~وسخن (بدان جای10)11 رسانید12 که13 در اثنای محاورت14 پرسید که # ~~تأهل ساختهای15 وهیچکس را به عقد شرعی (در حباله)16 آوردهای17 یانه18؟ ~~و19 PageV03P1370 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0363.png) # ~~هیچ وقت یاری داشتهای وباهیچ دلبری (باوی)2 به دل بازی3 کاری افتاده ~~است # ~~یانه4؟ من سوگندها خوردم که هر گز زن نخواستهام و در عمرخویش5 با ~~هیچزن6 # ~~صحبت نداشتهام2 و8 این قدر اختلاط ومحاورت9 که با تو افتاد باهیچ کسم # ~~نبوده است11، وبههای های بگریستم. و12 او از گریستن من بخندید و پرسید ~~که # ~~سبب گریستن چیست وموجب دلتنگی کدام؟ (من آن جرأت نیارستم13 کرد)4 # ~~که آن15 سخن پوست (بازکرده و)16 مشافهه بااو تقریر کنم12، خاموش بودم و ms809 # ~~بدین بهانه که زرسره18 می کنم برخاستم]19 و دست خادم بگرفتم و با طرفی # ~~بردم ونقدی بروی عرضه21 کردم12 والتماس کردم که به قبول آن برمن23 منست # ~~نهد. او از فرا گرفتن امتناع نمودو گفت: اگرحاجتی داری (بگوی، باشد)24 ~~که # ~~به دست من بر آید و25 خدمتی که26 میدانی27 که شایستهام اشارت فرمای28 ~~که # ~~بی واسطهآ این اجرت بدان مهم22 قیام نمایم وبیوسیلت30 این رشوه31 آن ~~کار22 به # ~~اتمام رسانم. من نفثة المصدوری23 که داشتم بااو تقریر کردم و درد دلی ~~که بود4 # ~~(بااو)5 درمیان نهادم و به تضرع وزاری [از وی]26 درخواستم که میان من ~~واو PageV03P1371 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0364.png) # ~~واسطه1 باشد و در تحصیل مراد من از او2 سعی3 فرماید1 . خادم چون این ~~سخن # ~~بشنید بخندید وگفت: تو با او ازتوسط و توسل من بینیازی [و از تکلتف و # ~~تعلل مستغنی)5، چهعشق ومودت6 تو دردل او هزار چندان است که تواظهار # ~~می کنی و میل و ارادت او به 7توبیش از آنکه تو8 فرا مینمایی، و او از ~~این بیع # ~~وشری (وخرید وفروخت)1 (مستغنی است)12 ومحتاج این ثیاب (واقمشه)13 # ~~نیست، غرض او14 از این آمد وشد و معامله15 و سودا16 دیدار تو بوده است ~~و # ~~دیگربهانه، بااو هر گستاخی که امکان دارد بکن وهرراز که داری در میان ~~نه که # ~~گستاخی ترا به جان قبول کند و انبساط ترا به (شکرانه قبول)17 فرماید، ~~واسطهآ # ~~من و غیرمن درمیان حاجت نیست. من باز گشتم و با دکان18 آمدم. و چون ~~گفته # ~~بودم که به سره کردن زر میروم9 بخندید وگفت: زر سره کردی؟ و دیده بود # ~~که من با خادم او20 سخن می گفتم21 و به فراست دانسته که من چه می ~~گویم.[من] # ~~(خدمت کردم وگفتم)23. # الرباعیة24: # با ما چو ترا نهان و پیدا سره شد ### | در عشق تو کار دل شیدا25 سره شد PageV03P1372 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0365.png) # ~~هرچند که بد نقد دل ناسره قلب ### | چون یافت ز (توسکهآ)1 سودا سره شد # ~~پس ms810 بگریستم وراز دل2 بااو بگفتم وگفتم: (الله الله)4 در خون من سعی # ~~مفرمای6، و (بی گناهی هلاک من مسکین روا مدار)7. # ~~(الرباعیة: # ~~برپای تو سر نهادهام دستم گیر ### | دل را به غم تو دادهام دستم گیر # ~~از دست برفتهام مکن پی سپرم ### | پیش تو ز پا فتادهام دستم گیر)8 # ~~چون9 این سخن بشنید اثر بشاشت دربشرهاش ظاهر شد و امارت10نشاط # ~~برجبینش پیدا آمد وحکایت حال مرا11 به سمع رضا اصغا فرمود وآتش محبت # ~~را به آب لطف (تسکینی ارزانی داشت)12 چنانکه دل بهامید وصالش شاد شد # ~~وجان ازبند غم و محنت آزاد گشت133. # ~~[الرباعیة : # ~~هرچند که بد خستهٔ‌ بیداد دلم ### | میشد به امید وصل او شاد دلم PageV03P1373 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0366.png) # از من به کرشمه دلربایی می کرد ### | و آنگاه بهخنده باز میداد دلم] # پس برخاست و به هزار دلداری و تلطف و تملق2 گفت: دل خوشدار # ~~وامیدوار میباش3 که به مراد خود4 برسی وخادم5 بعداز این پیغام من به ~~توبرساند # ~~که مصلحت چیست وطریق حصول مقصود کدام؟ ودیگر ذکر بیع وشری6 (و # ~~اثاث و اقمشه)" نکرد8. ومن تجار و بزازان را ثمن متاع بگزاردم و در ~~میانه # ~~فایدهای9 ظاهر بر گرفتم15 الا آنکه به سبب انقطاع معامله که موجب وصلت # ~~بود دلتنگ شدم و روز وشب در آن اندیشه بودم تا11 بعد از چند روز خادم ~~بیامد # ~~وسلام او12 پرسانید وگفت: مشتاق دیدار وآرزومند13 وصال تست. من از نام ~~و # ~~نسب ومسکن ومعیشت14 اوبپرسیدم. گفت: او طفل بود که (اورا)16 سیدهمادر # ~~امیر المؤمنین (المقتدر بالله)17 بخرید ودرسترعصمت و کنف رعایت خود8 # ~~پرورش داد و امروز ازجملهآ جواری ودختران سرای19 ومقرب ترین20 کسی به # ~~نزدیک سیده اوست ، و(ذخایر خانهٔ‌)21 سیده به دست او باشد22 و دخول و # ~~خروج وآمد[و]23شد و بیع وشرای24 (آن حرم)25 بدو مفوض؛ واوترا اختیار ~~PageV03P1374 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0367.png) # ~~کرده است تا به نکاح شرعی در حبالهآ تو آید، اما موقوف آنست که سیده ~~ترا # ~~ببیند. ومیاندیشد که ترا1 به حیلهای2 ms811 درحرم امیرالمؤمنین برد، اگر آن3 ~~اندیشه # ~~راست آید ودخول و خروج به سلامت بی آنکه راز مکشوف گردد4 میسرشود5 # ~~خود به مراد برسی؛ واگر العیاذبالله کسی6 مطلسع گردد7 درمعرض هلاک ~~افتی؛ و8 # ~~اگربدین سودا [که]9 زیان رفتن جان است14 و سود یافتن جانان راضیئی11 ~~قدم # ~~درراه12 نه، واگر آسان ازسرجان برنمیتوانی خاست پای دردامن سلامت13 کش # ~~وسر به عافیت خویش12 با زنه که این کار ازدست تو(به غیر ازاین طریقه ~~برنخیزد)5 # ~~(وبی آنکه از سرجان برخیزی این راه به سرنیاید)16. # الرباعیة : # این کار ز دست و پای آن برخیزد ### | کو از سر جان به یک زمان برخیزد # برتخت وصال دوست خوش بنشیند ### | چون17 در طلبازهر18 دوجهان برخیزد # من گفتم: هزارجان فدای وصال19 جانان وهزاردل نثار خاک پای دلبر. # ~~گفت، امشب در کشتی نشین و از25 دجله عبورکن ودر21 مسجدی که22 بر کنار ~~PageV03P1375 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0368.png) # ~~شط سیده1 فرموده است منتظر باش تا چه حادث شود2، وشب هم3 آنجا مقام # ~~کن. من چنان کردم که او فرمود. و همه4آ شب در آن مسجد می بودم تا6صبح # ~~طلوع کرد، زورقی طیار دیدم بهغایت لطیف که بر آمد9 و بسیار صندوقهای ~~خاای # ~~در آنازورق نهاده19 ، (همه11صندوقها12)13 در14 مسجد آوردند و حمتالان ~~باز گشتند # ~~ویک صندوق15 بماند. دروی16 نگاه17 کردم، آن خادم بود که وی18 رامی ~~شناختم # ~~و19 واسطه بود20 میان21 من22 وکنیزک. [لحظهای بود23، کنیزک]24 از آن ~~کشتی # ~~به25 بالا آمد، برخاستم و26دستش بوسه دادم ومعانقه به جای آوردم ~~ولحظهای با # ~~یکدیگر غم دل بگفتیم27. پس28 مرا در29 صندوقی30 نشاند (از آن ~~صندوقها)31 و # ~~درش32 محکم ببست33، وخادمان می آمدند واصناف جامهها و عطرها و گلاب و # ~~غیر آن می آوردند و او در صندوق34 مینهاد (تا آنگه35 که)26 صندوقها37 ~~پر # ~~کردند و هریکی را قفلی برنهادند38 و39 صنادیق40 (را دیگر)41 بار42 در ~~آن PageV03P1376 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0369.png) # ~~(زورق طیتار)1 نهادند2 وزورق در دجله روان شد. وچون من درحالت خودنگاه # ~~کردم با آنکه در کشتی بودم ms812 دل خود را در لجهآ هلاک یافتم3 وبا آنکه در ~~زورق # ~~بودم خود را غرقهآ حوادث دیدم؛ ندامت برمن مستولی شد وپریشانی برخاطرم # ~~غالب گشت6. وچون2 جان درهوای جانان فتوری8 پدید9 آورد واز صعوبت جان- # ~~بازی (در دل) قصور بادید11 آمد با خود گفتم : به پای خود به گورستان12 # ~~آمده ام13 وبه دست خویش خود را در ورطهٔ‌ هلاک افکنده، و به خیال فاسد ~~متاع # ~~عافیت14 را در بازار سودای15 کاسد ازدست بداده16 تا قضای شهوت نفسانی # ~~میسر شود یا نه. جان وجوانی وعیش و17زندگانی برباد خواهم داد وازسختی # ~~آن18 حال ونومیدی که19 ازحیات حاصل بود گریستن برمن افتاد وبه تضرع و # ~~بکا و خشوع ودعا مشغول شدم و از معاصی توبه24 کردم و نذرها از21صوم و22 # ~~صلات و حج و انواع مبرات وخیرات برزبان راندم (و اندیشه23آ طاعات و # ~~حسنات برضمیر گذرانیدم)24 تا صندوقها از25 زورق بر آوردند و به درگاه ~~خلیفه # ~~رسانیدند واین صندوق که من در آنجا بودم درپیش صندوقهای دیگرمی بردند26 # ~~و کنیزک (با آن می آمد ودیگرصنادیق براثر27، و هرگه که به زمره28آ ~~خادمان29 که # ~~موکل30 ابواب سراهای31 حرم بودند بگذشتی عزم آن کردندی که سر ~~PageV03P1377 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0370.png) # ~~صندوق1 بگشایند وبحث وتفتیش آنچه2 «درصندوق است»3 به جای آرند کنیزک # ~~«بانگ برایشان میزد و4»)5 بعضی را6 دشنام میداد2 و ( زمرهای را زجر ~~می)8- # ~~کرد9 وباگروهی به10 ضحک وطیب فرا پیش میبرد11 وباجمعی به12 مدارا ~~ومواسا # ~~مسامحت مینمود13 تا آنگاه که به موضعی14 (و دربندی)15 رسید16 که دروی7 # ~~مهتر18 خادمان (ومقربترین آن فرقه19)2 بود21 ورفعت درجه وعلو مرتبت22 # ~~اوبدان بدانستم23 که کنیزک با او به (خشو- وخضوع)24 (واستکانت)25 سخن # ~~می گفتو آن خادم به تحکم و تکبتربااو ختناب می کرد، هر چند (تلطف و ~~تملق)6 # ~~بسیارنمود بااو فایده نکرد و فرمود که البتته27سر صندوق28 باید گشود11. ~~و # ~~فرمود تا صندوق30 بنهادند و ابتدا به مسندوق من کرد وخواست که قفل بر ~~گیرد، # ~~من صورت21 آن حالت احساس کردم، از ترس ms813 مدهوش شدم و درصندوق بول # ~~کردم چنانکه ازصندوق بیرون آمد و [برزمین]32 روان شد. کنیزک چون آن بول # ~~بدید فرناد بر آورد و گفت: ای استاد هلاک کردی مرا و بازرگانان را، ~~وخویشتن # ~~را مقالت آورد که33 ده هزار جامههای رنگین و انواع طرایف از اصناف ثیاب ~~PageV03P1378 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0371.png) # ~~صندوق1 نهاده بودیم بریخته است و (به جامهها رسیده)2 وهم اکنون رنگها ~~باطل # ~~شود. خادم در خشم شد و گفت: (صندوق بر گیر)3 و به دوزخ4 رو (که5 لعنت)6 # ~~خدای7 بر8 صندوقت9 بادا (وبرتو)10. و11]12 خادمان صندوقها بر گرفتند ~~واز آن # ~~دربند بگذشتیم. ومبالغی13 دیگر14 راه15 برفتند، ناگاه16 آواز کنیزک ~~شنیدم17 که # ~~می گفت: والله که امیر المؤمنین است که می آید18 . (چون من)19 نام ~~خلیفه شنیدم20 # ~~ازخوف بیهوش شدم21و به هلاک خود22 متیقن گشتم23 . وخلیفه آن کنیزک را24 # ~~آواز داد و گفت: ای فلانه دراین صندوقها چیست؟ او25 گفت: جامههای سیتده # ~~است (ای خداوند)26. گفت : صندوقها و (تمامت)27 جامهها برمن عرضه کن. # ~~گفت: همین (لحظه سیده)28 خود29 درپیش خداوند بگشاید30. گفت: برو (که # ~~من می آیم که ببینم. و در گذشت31. و)32 کنیزک خادمانی33 را34 که ~~صندوقها # ~~بر گرفته (بودندفرمود25تا)36 به31 تعجیل تمام برفتند38، و آن ~~صندوق[را]29 که من # ~~در آن40 بودم در حجرهای41 برد42 وسر43 بگشاد و مرا فرمود تا بیرون آمدم ~~و PageV03P1379 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0372.png) # ~~اشارت به غرفهای کرد که در1 آنجا رو. من دررفتم2 و بنشستم ودر حال ~~مقتدر بیامد # ~~وتمامت صندوقها پیش اوبردند وبگشادند و آنچه در آنجا بود ازثیاب و طیب ~~و # ~~غیر آن مطالعه کرد. وچون [از آن]3 فارغ شد کنیزک باز آمد1 و مرا ~~استمالت5 و # ~~دلگرمی6 داد7وطعام وشراب ومیوه وجامه و آنچه بدان احتیاج بود تمامت ~~بیاورد # ~~وبنهاد و درحجره قفل کرد8 وبرفت. ومن آن شب تا (روز دیگر)9 در آن حجره # ~~بودم، روز دیگر (درغرهآ روز)10 کنیزک بیاند و گفت : سیده می آید تاترا ~~ببیند. # ~~وهم در حال سیده باجمعی از11 کنیز ms814 کان12 بیامدند13 و درصحن آن سراچه ~~کرسی # ~~بنهادند22 ، و15 بنشست16. وکنیز کانرا هریک (به مهمتی)17 از آن موضع18 ~~پراکنده # ~~گردانید چنانکه او و آن کنیزک تنها بماندند19. بعداز آن مرا20 اشارت ~~کرد ت21 # ~~از آن غرفه بیرون22 آمدم23. چون نظرم11 برسیده افتاد خدمت کردم و زمین # ~~بوسه دادم وبروی دعا وثنا گفتم25. کنیزک را گفت: نیک (اختیار ~~کردهای)16، زیرک # ~~و باادب است، وبرفت27. وهمان لحظه آن کنیزک که معشوق من بود باز آمد ~~و28 # ~~گفت: بشارت [باد]29 ترا که سیده به39 پیوند ما31 رخصت فرمود و به وصلت # ~~میان من وتو وعده ارزانی داشت و بر کار22 ما [گره و در راه ما]33 وحل4 ~~PageV03P1380 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0373.png) # ~~مشقت خروج (از این سرا) مانده است ، اگر به سلامت2 میسر شود و راز # ~~مستور بماند به مراد دل رسیدیم. من گفتم: خدای- عزوجل3 - در کنف سترو # ~~پردهآ عصمت از این غصه بگذراند . روز دیگر بامداد6 روزگار مشعبد # ~~(لعبت وجودم را)7 بار دیگر به8صندوق برد ومنتظر وخائف بنشستم تااز ~~صندوق # ~~خود چهبازی ظاهرشود و ازپرده چهلعبت بیرون آرد؟ هم بر آن ترتیب که ~~آورده # ~~بودند خادمان بیامدند وصندوقها10 بر گرفتند وبیرون بردند (و حرص موکلان # ~~وخدم برتفتیش کمتر از آن بود که به وقت ادخال، تا آنگاه11 که صندوقها ~~با آن # ~~مسجد بردند)12 . وچون مسجد خالی شد من ازصندوق بیرون13 آمدم وهم در # ~~آن مسجد خدای را (سجدهآ شکر)12 آوردم15 و به سلامت با وثاق رفتم. و بعد # ~~از چند روز خادم بیامد و رقعهای از آن کنیزک بیاورد و کیسهای سههزار ~~دینار # ~~نقد دروی، و16 در رقعه نوشته بود که این سه هزار دینار سیده از مال ~~خود7 # ~~ترا انعام فرموده18 که مرکبان قیمتی و1 راهوار20 بخری21، و جامههای ~~فاخر # ~~چنانکه لایق صدور واکابر وخواص خلفا وملوک باشد ترتیب کنی، وغلامان # ~~شایسته که خدمت را شایند به دست آری، و ظاهر خود را بههر تجمل که میسر # ~~شود آراسته گردانی و روز22موکب بهدرگاه خلیفه ms815 که آنرا باب23 العامه24 ~~گو یند25 PageV03P1381 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0374.png) # ~~حاضر شوی و آنجا مقام سازی تا ترا طلب دارند (و به حضرت امیر المؤمنین # ~~در آرند)1، و درمجلس او میان من وتو عقد بندند. من به سبب ورود آن نامه # ~~که موجب (یمن وبرکت و جالب2 میامن سعادت بود چون اصحاب الیمین24 در # ~~آن ساعت که وعدهآ «واما من اوتی کتا به بیمینه فسو ف یحاسب حسابا # ~~یسیرأ و ینقلب الی اهله مسرورا» محقق بیند مبتهج و)امسرور گشتم؛ # ~~و با آنکه یمن5 اصحاب الیمین حاصل بود)6 به حصول7 آن مال از اهل # ~~(یسارو)8 ثروث ومنال و نعمت شدم. و هم بر آن ترتیب که فرموده بود درازی # ~~(وهیأت)10 خواص114 روز موکب12 به باب العامه حاضر شدم13. وچون لحظهای # ~~توقف کردم حاجبی بیامد وگفت: (فرمان14) امیرالمؤمنین را اجابت فرمای. و # ~~چون به دارالخلافه دررفتم1 مقتدر را دیدم برسریر خلافت نشسته، قضات16 و # ~~اکابر بنی هاشم براطراف وحوالی سریر17، و قواد و امرا و مقربان وحجتاب # ~~برپای ایستاده. من زمین را بوسه دادم وازهیبت دار الخلافه ومهابت امیر ~~المؤمنین # ~~دهشت برمن غالب شد. ویکی از قضات18 خطبه بخواند و آن کنیزک19 را با20 # ~~من عقد بست. و چون از آن مجلس بیرون آمدم مرا در21 بعضی از22 ممرات # ~~به سرایی دربردند در23غایت خوشی ونهایت دلکشی، صحنی24عریض وبسیطو ~~PageV03P1382 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0375.png) # ~~سرایی1 خوش ودلگشا2 و ایوانها و رواقهای3 بلند به انواع4 فرشهای فاخر ~~آراسته # ~~گردانیده (و دستها ونیم دستها افکنده)5 واسباب و آلاتی که درفراش خانه ~~و مطبخ # ~~به کار آید مرتب کرده، مرا درمجلسی از آن مجالس6 بنشاندند وخود باز ~~گشتند. # ~~ومن آن روز تاشب در آن سرا بودم وهیچکس را از آن جماعت که میدیدم # ~~نمیشناختم و گرسنگی در7من اثر کرد و اشتها غالب شد و آن در که مرا از ~~آنجا # ~~در آورده بودند بسته بودند. من برخاستم و گرد سرا8 بر آمدم تا9 بهمطبخ ~~رسیدم، # ~~ازمطبخیان طعام خواستم، مرا نشناختند وپنداشتند ms816 که یکی از و کلاام، ~~قدری # ~~جگر آکند ونان درپیش من آوردند. من به تعجیل تمام بخوردم و10بی ~~اشنانهم11 # ~~درمطبخ دست12 بشستم، (مگربوی پیاز)13 ورایحه14آ (توابل جگر آکند)15 بر # ~~دست من مانده بود17. با آن موضع آمدم که نشسته بودم18. چون19 نیمهای20 ~~از # ~~شب بگذشت آواز دف ونای و (لحن قول)21 و ترانه به گوش من آمد وجمعی # ~~را دیدم از کنیزکان و دختران سرا22، دست23 زنان وپای کوبان و نشاط کنان # ~~بیامدند و آن کنیزک را با آنکه دراصل خلقت درغایت24 زیبایی ودلبری25 ~~بود و # ~~به لطف و حسن26 از تکلف و آرایش عارضی مستغنی به اصناف حلی # ~~وجواهر وانواع ثیاب قیمتی وتکلفات27 که درجنس28 آن اوقات معهود و معتاد ~~PageV03P1383 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0376.png) # ~~باشد آراسته1 بیاوردند وبرمن جلوه دادند. # ~~شعر2: # # از دور چو روی یار دیدم %~% خوبیش یکی هزار دیدم # # رویی چونگار ودست وپایی %~% مستغنیش از نگار دیدم # # هر چند3 که ماهدیه بد آن دم %~% از رویش نوبهار دیدم # # باریک میان همچو مویش %~% خود را4 زدر کنار دیدم # # بیدیدهآ اشکبار تن را %~% در حجرهٔ‌ وصل یار دیدم # # در سور وصال وقت جلوه %~% جان ودل خود نثار دیدم # ~~من با5 خود گمان بردم که مگر این حالت در6 خواب میبینم و باور # ~~نمیداشتم که دربیداری کس راچنان دولتی روی نماید وجنس این سعادت میسر # ~~بر کرسیئی10 که عروسان را رسم باشد نشاندند11 وجلوه وغیر آن12 از ~~شرطهایی3 # ~~که14 وقت تسلیم عروس به داماد معتاد بود به جای آوردند مجلس خالی ~~کردند15 # ~~ومرا و اورا به یکدیگر باز گذاشتند. ومن به نزدیک او رفتم وخواستم که ~~معانقه # ~~به جای آرم، دست درگردن او کردم. چون دست من به گردن او رسید به خشم # ~~مرا16 پشت پایی17 بزد و گفت: عجب بودی اگراز تو18 بازاری (سفله، ~~کاری)19 PageV03P1384 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0377.png) # ~~آمدی1 یا2 جنس تو عامی دون همت کسی گشتی. و1 برخاست تا برود. من # ~~چون زلفش درپایش افتادم وچون عطف در دامنش آویختم وهرچند ms817 او چون6 # ~~دامنم پشت پای" میزد من9 چون دامن سربرپایش مینهادم وهمچون تیریز با # ~~آنکه زیر دستش بودم به11 پهلو می غلطیدم12 ومی گفتم. # الرباعیتة13: # بی هیچ سبب خشم14 ز ماه من چیست ### | نشنیدن15 این ناله و آه من چیست # (گر امر تو کشتن است طاعت دارم)16 ### | لیکن بنمای تا گناه من چیست؟ # گفت : میدانی که شب وصال و روز عروسی است و وقت آنست که با # ~~روی وموی من12 عشقبازی کنی و بازلف وخال من18 دست درازی نمایی، و # ~~شکنیه19 و جگر آکند20 خوری ودست ناشسته در سرو روی و طره و موی من # ~~مالی21. من22 گفتم: چندان توقف کن که صورت حال باتو تقریر کنم، بعداز # ~~آن آنچه رأی تو اقتضا کند بفرمای. وحال چنانکه بود (با او)23 نقیر و ~~قطمیر24 PageV03P1385 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0378.png) # ~~شرح دادم و سوگند خوردم که بعد ازاین هرگاه1 که ازین اطعام خورم چهل ~~بار3 # ~~دست بشویم . وتضرع وزاری آغاز کردم و گفتم: بر7 عجز و بیچارگی من # ~~ببخشای2؛ چون میدانی که جز تویاری ندارم. # الغزل9: ### | ندیدم خویشتن را جز تویاری # # گل دیگر شکفت از غم دلم را %~% زپای دل برون ناکرده خاری # # بر آوردی ز کار و بار ما را %~% سزدگر برنگیری کار و باری # # لبم را از لبت کاری بر آور %~% زمانی از دلم بردار باری # # دلم از خرمی باری بر آمد %~% اگرچه برنیامد9 از تو کاری # # (خریدارم اگر داری بهایی %~% به پودخویش اززلف توتاری): # او را11 برتضرع12 وگریستن13 من رقت آمد واز اعتذار و استغفار14شرم # ~~داشت و از این سخن که گفتم15 که چهل بار دست بشویم بخندید و بازگشت و # ~~برجای خویش16 بنشست و فرمود17 تا طعام بیارند18. مائده19آ آراسته ~~بهانواع # ~~اطعمهآ طیبته والوان اباهای20 خوش21 چنانکه رسم موائد22 ملوک وخلفا23 ~~PageV03P1386 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0379.png) # ~~باشد بیاوردند. و چون از طعام فارغ شدیم شرابهای مطبوخ و1 توابل مرکب2 # ~~و مشمومات چنانکه به وجه شرع رخصت باشد وطعام3 بگوارد و طبیعت را # ~~لذت آرد ms818 حاضر4 گردانیدند و جواری5 مغنیات6 سما ع آغاز نهادند. وچون # ~~یک دو نوبت قولهای طرب انگیز و ترانههای دلاویز بگفتند و مجلس خالی # ~~کردند شبی گذاشتم7 درعشرت و کامرانی و نشاط وشادمانی که شرح آن درهیچ # ~~بیان نگنجد ووصف آن به هیچ زبان8 تقریر نتوان کرد. و لذتی که از9 ~~ملاعبت # ~~حور10 در11 قصور حکایت کنند12 در جنب13 آن با14 قصور مینمود و رغبت # ~~(در15 تحصیل)16 آسایشی که از17مشاهدهآ غلمان و ولدان در جنت روایت ~~کنند18 # ~~با19 حصول آن آرایش روی درفتور می آورد. گاه از بر سیمینش خرمن گل و # ~~نسرین در کنار میدیدم وگاه از زلف مشکینش تودهآ (غالیه وعنبر)2 بربالین # ~~مشاهده می کردم ، گاه21 لب شکرینش را به دندان مرادمی گزیدم و گاه ~~(زبان # ~~شیرینش)22 را به کام23 دل میمزیدم24، (گاه از کمین کمان ابرویش15 تیر ~~آرزو # ~~برنشانه میزدم و گاه از غمزهآ چشم26 جادویش22 درهرنظری «مردم دیگر بی ~~بهانه # ~~می»28دیدم)29، گه میان چون مویش را به رغبت در کنار می کشیدم و گاه ~~کنار PageV03P1387 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0380.png) # ~~رویش را1 به بوسه با میان می آوردم2، گاه ازچاه زنخدانش دل را آب ~~میدادم # ~~وگاه از آبداری دندانش [آتش]3 آرزو [فرو]4 میفشاندم. هرحلقه (که از)5 # ~~طره اش می جنبانیدم بردلم دری دیگراز نشاط گشاده میشد، وهر گره که ~~برزلفش # ~~میزدم گشایشی دیگر در اندرونم پدید6 می آمد7. # غزل8 : # # بحمدالله آخر مرادم بر آمد %~% نگار چوخورشیدم9 اندر بر آمد # # نهال امیدم به باغ وصالش %~% پس ازمدتی آخر اندر بر آمد # # دمم گرچه از ناامیدی فروشد %~% مرادم به امیدواری1 بر آمد # # گه اندر کنارم ازو خرمن گل %~% گه از بوسش اندر لبم شکر آمد # # (در دل همی زدنشاط وصالش %~% گشاده شد آخردر و اندر آمد)12 # # چوزلف ارچه13 در پای افکنددلرا %~% به عشرت چو آن فرق هم بر سر آمد # ~~فی الجمله هفتهای هم14 براین نسق درعیش وشادمانی15 (ونشاط و کامرانی)16 ~~فرا # ~~سر17 آوردیم18. روز هشتم19 گفت: سرای خلیفه وحرم امیر المؤمنین ms819 ~~آنرا2نشاید # ~~که جنس چون تو کسی در21 آنجا مقام سازدوخلوت و عشرت بازد؛ این ~~قدررخصت22 PageV03P1388 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0381.png) # ~~سیده به لطائف الحیل1 حاصل کرده است که هفتهای دراینجا2 باشی، اکنون # ~~سیده در حق من پنجلههزار دینار انعام کرده3 است از (زرو) انقره وجامه ~~وجواهر # ~~وغیر آن، وهمچنین5 مرا به نزدیک معتمدان و دایع وذخایرهست که بهروزگار ~~از # ~~هبات6 وصلات7 جمع کردهام، حالی8 را9 دههزار دینار برگیر وسرایی10 نیکو1 # ~~(و) پادشاهانه12 چنانکه (چهارچمنی"1 در وی14 باشد)15 و(حجرهها و)16 مرا ~~فق # ~~بسیار داشته باشد بخر17 و بعد از خریدن18 هرمرمتت وعمارت19 که (حاجت # ~~وچون سرای11 معمور ومرتتب شود مرا اعلام کن تا مالی که هست بفرمایم # ~~تا بدانجا22 نقل کنند، و من براثر بیایم . من گفتم: منت23دارم و خدمت # ~~کنم و آنچه فرمایی به جای آرم. پس24 بفرمود تا ده هزار دینار به # ~~من تسلیم کردند ومن باسرای خود3 رفتم، ومردمان به تهنیت آمدن گرفتند. ~~ودر # ~~مدتی26 نزدیک سرایی27 چنانکه28 اورا میبایست بخریدم29 درنهایت20 خوبی1 # ~~وخوشی و او به22 تمامت مال33 و نعمتی33 که داشت با35 آن سرای نقل کرد و ~~PageV03P1389 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0382.png) # ~~سالهای دراز (در آن سرای1 با2 عشرت)3 وناز فراسر4 آوردیم واین جوانان - # ~~و6 اشارت به فرزندان کرد که باوی بودند7- ازوی دروجود آمدند. واکنون ~~چند # ~~گاه است که داعی حق را اجابت کرده است و روی درنقاب خاک کشیده ، و من8 # ~~در مضرت ماندهام10. و اگر در عمری نوالهآ جگر آکند11 بخورم چهل بار دست # ~~باید12 شست. # فصل13 - دراین حکایت اهل بصیرت را بصائر بیشمارست وارباب نظررا # ~~عبرت14 بسیار. اما آنچه مخصوص است بدین5 مقام و مناسب16 دراین موضع # ~~اجتناب نمودن ازمکاید زنان ومحترز بودن ازمکر وغدر ایشانست، ویقین ~~دانستن # ~~که هر چند(مردهر)17 احتیاط که ممکن باشد به جای آرد18 وهر حزم که ~~احتمال دارد # ~~کار فرماید19 عاقبت ایشان به غدر24 و تمویه فسادرا در21صورت22 صلاح ~~برکار # ~~کنند و به مکر وحیلت23 باطل را درلباس حق فرا نمایند و آنچه مراد ms820 ایشان ~~باشد24 # ~~به امضا رسانند ومقصود خود25 به هرطریق که توانند حاصل گردانند، چنانکه # ~~این حکایت برصدقاین سخن گواهی میدهد26 که27 با28 کثرت حفظ29 وغایت30 ~~حزم # ~~واحتیاطی که31 محافظت خانه32آخلفا را فرمایند ایشانرا چون بایست، ~~بیگانهای33 PageV03P1390 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0383.png) # ~~را درحرم امیر المؤمنین آوردند1 وبیرون بردند2 چنانکه کس2را4 بر ~~آن5اطلاع # ~~نیفتاد. (واین ابیات اشارتی بدین معنی6 می کند)7. # (العربیتة8: # ان الملول و ان علت اقدارهم %~% خضعت رقا بهم لدی النسوان # یغلبنهم مکرآ ولو حصلت لهم %~% مع ملک گسری حکمة اللقمان* # فاحذر مکائدهن جدا و اعلمن %~% ان النساء حبائل الشیطان)9 # الفارسه: # # از کید زنان مباش ایمن %~% برخلق زمانه گرچه شاهی # # کایشان سازند با شهان غدر %~% از10 بهر رضای نفس ساهی1 # # آنکس که بهفکر خویش بشناخت %~% ماهیت چیزها12 کماهی # # داند که چو زهره جمله لهوست %~% زن گرچه کند به چهره13 ماهی # # (بی مکر زید محال باشد %~% چون مکر آبست وزن چوماهی)14 # # زیشان گه15 صلح16 و جنگ آید %~% غم17 افزایی و عمر کاهی # # (همچون عیسی گریز از زن %~% با مریم اگر شود مضاهی # # گویند الهییم و باشند %~% فارغ زآ له [و]188 جمله لاهی) PageV03P1391 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0384.png) # # دیوند و کنند بر تو خود را %~% عرضه چو ملک ز بی گناهی # # برصحت این حدیث پزدان1 %~% در مصحف میدهد گواهی # الحکایة العاشرة من الباب الثالث عشر- مؤلف کتاب(الفرج2 بعد الشدة) # ~~گوید که3 مرا دوستی بود (از اهل رادان) خداوند نعمت بسیار (و ثروت # ~~زنی بخواستم8 بامالی وافر وجمالی ظاهر و ادبی کامل و مروتی تمام. ~~درمیدان # ~~فصاحت گوی بلاغت ازسحبان9ربوده1 ودر صباحت قصب السبق11 از یوسف # ~~کنعان12 برده13. # الرباعیة14:] # از لیلی و عذرا به جمال افزون بود ### | وز15 قارون خود16 به ملک ومال افزون بود # اندر17 ادب ومروت و فضل و کرم ### | از غایت ذروهآ کمال افزون بود # ~~و کتیزکان مغنتیه داشتی18 و19 پیوسته روزگار خویش 2به1 سماع و"1 نشاط ~~(و # ~~شادی وعشرت)23 گذرانیدی، و من شیفتهٔ‌ (زلف)24 وخال (وعاشق حسن ~~وجمال)25 PageV03P1392 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0385.png) # ~~اوشده بودم چنانکه یکدم بی ms821 جمال او صبر1نتوانستمی2 کرد3 ویک4 لحظه5 بی ~~و صال او # ~~شکیبا انتوانستمی بود7. ومتدتی8 زندگانی بااودر(سروروبهجت)1ونعمت و ~~راحت # ~~فراسر آوردم تاروزی میان ما چنانکهمیان زن وشوهر (احیانا افتد)10 ~~ماجرائی در # ~~راه آمد وچشم زخمی حادث شد. (او با)11 من خشم گرفت و درحجرهای از # ~~حجرههای سرا رفت و درببست12 و راه بلا13 ومحنت14(برمن)15 گشاده ~~گردانید. # ~~ومن چون (دل به وصل او)16 دربسته بودم آن دربسته نمیتوانستم دید و17 به # ~~تضرع و تواضع می گفتم. # الرباعیة18 : # جانا همه جور برمن خسته مکن ### | نازارچه خوش استازتو پیوسته مکن # ازدیده چوخون دل گشادم پس ازین ### | ما را تو حوالت به در بسته مکن # ~~و بهپیغام ورسول ازمن طلاق خواست و فراق طلبید. ومن هرچه امکانداشت9 # ~~از تملق و اعتذار وتوبه و استغفار بهجای آوردم و خواستم که دل او به ~~دست # ~~آرم (و رضای او حاصل گردانم)20 میسر نشد. وجماعتی که اهل انس و محرم # ~~راز وعییه21آ سرما بودند دراصلاح ذات البین به معاذیر دلپذیرواسطه و22 ~~شفیع PageV03P1393 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0386.png) # ~~شدند وحقوق صحبت1 قدیم را وسیلت وذریعت ساختند، منجح 2نیامد وچندان # ~~غم واندوه وقلق وناشکیبائی3 برمن مستولی شد که بیم آن3 بود که5 دیوانه ~~گردم6 # ~~و او همچنان7بر آن [ناز]8مواظبت می کرد و(بر آن)9 گردنکشی10 ~~اصرارمینمود. # ~~من11 بردر حجرهآ او بر2 خاک نشستم و از آتش شوقش13 بادیدهآ پرآب باد # ~~حسرت می کشیدمو14 به صد تضر ع و زاری15 چون16 دست به آستینش نمی رسید # ~~آستانش17 می بوسیدم (ومی گفتم. # الرباعیته)18: # چون نیست میسر که نگینش بوسم ### | از دور چو خورشید زمینش بوسم # افتاده ز پا برآستانش باشم ### | چون دست نداد کاستینش بوسم # وهرچند گریه وزاری بیش مینمودم19 وتملق و دلداری افزون می کردم # ~~و دراعتذار و استغفار بیش می کوشیدم20 او بر ابا وامتناع مصرتر1 بود و # ~~کشی22 و سر کشی بیشتر مینمود و البته23 در نمی گشاد و جواب سخن باز ~~نمیداد. # ~~ومن سوگندان غلاظ و شداد میخوردم و می گفتم که ms822 تا چون آفتاب24 از پرده # ~~بیرون نیایی هرلحظه چو ابر گریهام افزونترخواهد بود. PageV03P1394 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0387.png) # الرباعیته : # ~~گر بی رخ دلستان تو می گریم ### | از شوخی دید گان تو می گریم # ~~تا1 از پرده چو خور2 نیایی بیرون ### | چون ابر بر آستان تو می گریم] # ~~هرچند4 چون نشاط و راحت از من درپرده شدهای چون دولت و اقبال # ~~سراز آستانت6 برنخواهم گرفت، و هرچند به عتاب و نازجان و جوانی بر من # ~~منغض گردانیدهای چون کامرانی (وشادمانی)8 ملازم این عتبه خواهم بود. # ~~(الرباعیة : # ~~غم گرچه زناز بی کرانت دارم ### | همچون شادی میان جانت دارم # ~~هرچند که در محنت من می کوشی ### | چون دولت سر بر آستانت دارم)9 # ~~ازاین انواع10 هرچه امکان دارد که11 بامعشوق درمقام اعتذارگویند ~~ومحبوبی را # ~~هنگام ناز وعتاب بدان دلداری12 نمایند، گفتم و کردم مفید نبود ومؤثر ~~نیامد و # ~~به سخن من التفات نکرد و برحالت منش رحمت نیامد. ومن (مدت سه شبانه # ~~روز)13 بر آن آستانه14 معتکف بودم وبر آن15 تضترع و زاری (مثابرت و بر ~~آن # ~~مذلت وخواری)14 مصابرت نمودم. عاقبت نفس ابیه از آن خوار داشت ~~PageV03P1395 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0388.png) # ~~انفت نمود و جوهر حریت از1 آن مذلست مستنکف گشت و صبر و شکیبایی # ~~باخود مقرر گردانیدم و به توبیخ ونصیحت، خویشتن2 را از آن خوف و فزع3 # ~~(مانع آمدم و گفتم4)5. # الرباعیتة6: # آن به که چنین مذلت آسان نکشم ### | جان بدهم و غصههای جانان نکشم # ور2 مردم چشم من کند برمن ناز ### | خرسند9 شوم به کوری و آن نکشم # ~~از در آن9 حجره برخاستم (بر آن10 عزیمت)11 که یاد او به تشأغل (از ~~خاطر)2 # ~~نفی کنم13 و ذکر او به تغا فل از ضمیر بیرون برم و بر12 شکیبایی و تجلد ~~جازم # ~~گردم و براجتناب وتبأعد عازم باشم. و15 به16 حمامی(که درسرای17 بود)18 ~~رفتم19 # ~~وسروپای20 از گرد وغبار وشوخ21 وچرک چند روزه که جمع شده بسود پاکیزه # ~~گردانیدم. و ازحمام بیرون آمدم22 تاجامهآ پاک درپوشم وبخور ms823 و آنچه ~~شرایط # ~~آن باشد به جای آرم؛ ناگاه23 محبوب خویش24 را دیدم که25 میخرامید26 و # ~~جواری مطربه27 و مغنیته(ای) که داشت برحوالی اومی آمدند28 ونای و چنگ و ~~PageV03P1396 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0389.png) # ~~بربط ودیگرا آلات2و3 اسباب2لهو5باء ایشان، و(سماع به ولوله و)7 ~~شوروشغبی # ~~هرچه تمامتر می کردند، و کنیز کان دیگرخوانهای8 اطعمه وطبقهای میوه ~~واوانی # ~~شراب واقداح اشربه برمی آوردند9. من چون آن یدیدم بیم آن بود که ازغایت # ~~فرح زهرهام بطرقد. و از نهایت شادمانیدل درتنم10 تپیدن11 گرفت" ، ~~دربیداری # ~~جمال جهان آرایش مشاهده می کردم ومیپنداشتم که درخوابم13 و به حقیقت # ~~چهرهآ جان فزایش معاینه میدیدم (وباور نمیداشتم که اوتواند بود.)14. # الرباعیه15: # از دور چو دیدم آن گل چهرهآ دوست ### | برخود زطرب چوغنچه بدریدم پوست # آن روی چو ماه را پس از نومیدی ### | میدیدم و باورم نمی بود که اوست # و]16 چون17 نزدیک آمد برخاستم وخواستم که18 دستش ببوسم19 و تملق # ~~وتکلف20 بهجای آورم21. گفت: بساط عتاب22 درنورد وحجاب23 تکلف از # ~~میان برگیر و [دل خرم دار243 و (گناه و استغفار)25 و اعتذار26 برزبان27 ~~مران و PageV03P1397 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0390.png) # ~~بیا تا لحظهای داد خویش1 از روز گار بستانیم و انصاف دل به تماشا از ~~زمانه # ~~بطلبیم و (منهل عیش)2 رابه [شوایب3 تکلف]4 و ریا منغص نگردانیم وصفای # ~~وقت را [به ذکر صلح و آشتی مکدرنکنیم و]5 ساعتی باگل و (مل وشرابو # ~~غنا وسماع)6 مشغول باشیم. وخوانها و(طبقها[یی] که)7 الوان طعام وانواع # ~~فوا که بر آن8 بود بنهادند. و چون از طعام ومیوه قارغ شدیم کنیز کان ~~مغنیه9 # ~~قولها10 وترانههای طربانگیز دلاویز گفتن11 گرفتند وساقیان شرابهای ~~گوارندهٔ‌ # ~~(نشاط آور)12 غم زدای13 در دادند. و حواس خمسه را به استیفای14 لذات # ~~استغراق15 هرچه تمامتر حاصل شده بود16. دیده به مطالعهآ جمال چون ~~آفتابش # ~~منور بود ومشام ازاستنشاق17 روایح18 (زلف باپیچ وتابش)11 معطر، شنوایی # ~~را20 از سماع21 نغمات موزون12 و (نقرات چنگ23)24 مغنیان آسایشی25 بود ~~که # ~~هیچ گویایی آنرا وصف نتواند26 کرد: و ذوق را ms824 از چاشنی گیری12 می گلگون ~~و # ~~لب میگونش28 راحتی29 بود34 که هیچ فصیح31 آنرا شرح نتواندداد، و (آنچه # ~~حاسهآ لمسرا دست میداد از ملامسهآ برسیمین و تن چون نسرینش نتوان گفتن # ~~که لذت آن چه بود، «ازهرچه گمان بری به لطف افزون بود»1 . چون براین ~~PageV03P1398 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0391.png) # ~~صفت بازارعیش وعشرت که کسادی داشت نافق گشت و)1 روزگار2 که مخالف # ~~ومنافق بود مساعد وموافق گشت از وی3 پرسیدم که بی موجبی اول چندان در # ~~هجران و مفارقت مبالغه4 نمودن5 (بهرچه)6 بود و (آخر2 بی سبی)8 در لطف و # ~~دلداری کوشیدن (از کجا خاست؟)15 گفت : موجب11 هجران سببی12 ضعیف # ~~بود اما(عجب ونازی)13 که ازلوازم حسن وجمال باشد خاصه وقتی که محل # ~~خویش14 در دل دوست دانند وقبول خود به15 نزدیک یار16 شناسند آنراتقویت # ~~می کردوشیطان، لجاج وستیهند گی17 را18در دل و چشم19 من آراسته می ~~گردانید # ~~تابر آن20 مواظبت مینمودم وبه تکلف عیشرا (برتو و برخویشتن21)22 منغتص # ~~میداشتم تاامروز بعداز آن که تو از در23حجره برخاستی من کتابی که"1 در ~~پیش # ~~داشتم بر گرفتم تا مطالعه کنم ولحظهای25 خود را به تأمل آن26 مشغول ~~گردانم؛ # ~~اول نظرم براین ابیات افتاد (که شاعر گفته است)27. # العربیة28: # الدهر اقصر مدة %~% من ان یمحق26 بالعتاب # (او ان یکدر ماصفا %~% منه بهجرواجتناب20)31 PageV03P1399 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0392.png) # فستغنمن1 ساعاته %~% فمرورها2 مرالسحاب # ~~الفارستیه3. # ~~کوته ترست مدت عمرت از آنکه تو # راضی شوی که در غم و بیداد بگذرد # ~~یا4 صفو عفو خویش مکدر کنی (به عجب)6 # یا در عتاب و هجران ناشاد بگذرد # ~~ساعات عمر خویش غنیمت شمار از آنک # تا بنگری به غفلت چون باد بگذرد # ~~چون این ابیات برخواندم دانستم که تنبیه وموعظتست که مرا بدان7 # ~~متعظ ومتنبه میباید بود، وخود را بیش از این (به سخط شوهر)9 در1 سخط # ~~خدای1تمیباید داشت و به لجاج و عتاب عیش برخرد وبرتو منفص نمیباید # ~~گردانید. در حال بر خاستم وبیامدم تا رضای تو حاصل گردانم. و بعداز آن ~~پیوسته11 # ~~درتحصیل ms825 رضای من کوشیدی و آن وحشت به کلی ازمیان برخاست (وانس و # ~~صفا هرلحظه12 زیادت شد13)14 # ~~(الرباعیه15 : # ~~بار دگر اقبال مرا یاری کرد ### | وان یار که دل ربود دلداری کرد # ~~اول به یکی بهانه بفروخت مرا ### | واخربه هزارجان خریداری کرد)16 PageV03P1400 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0393.png) # فصل - این حکایت منبه1 است جماعتی را که به حسن وجمال مغرور # ~~باشند و به عجب و احتیال2 مسرور، تا اوقات سرور را3 به (ناز و)2 عتاب ~~بر # ~~یاران6 منغص نگردانند ومناهل نشاط را براحباب به کبر و عجب7 مکدر # ~~نکنند، وشبی که نشاط دست درهم8 دهد غنیمت شمرند و به سر کشی پایدر آن # ~~نزنند. و روزی که شادمانی9 پایمرد کامرانی و دست آویز حصول امانی ~~شودعزیز # ~~دانند و به نادانی (در10 پریشانی11 نیفکنند)12. (واین ابیات دراین ~~معنی" مشیر # ~~ونذیر است)14. # (العربیة : # # پا من تگدر15 صفوعیشک عامدا %~% و تصد مجتنباعن الاحباب # # مهلا فان العمر اقصر مدة %~% من ان ینفص طیبه بعتاب # # و اذا ظفرت علی سرور فاغتنم %~% اوقاکه و احذر عن الاعجاب # # العجب شوم و العتاب مذلل %~% فدع العتاب و عدالی الاعتاب]16 # الفارسیتة17 # نشاط را چو شد از فضل منتظم اسباب # به خیره18 عیش منغص مکن به ناز وعتاب PageV03P1401 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0394.png) # ~~عتاب و ناز بسود خاک دیدهآ عشرت # ز خاک دیدها نگهدار تا نریزد آب # ~~[سپهر اگر دهد آبی بریزد اندر حال2 # اثر زگردش این خصلتست چون دولاب]3 # ~~مکن درنگ وز عمرت نصیب خودبر گیر # (که بهرغارت4 او چرخ میدود به شتاب)5 # ~~(چو آفتاب شود روشن این سخن فردا)6 # تو چند درشب غفلت به گز7کنی مهتاب # ~~(زبهر دوری سوی خودت کشد گیتی # نمونهایست ازین حال تیردر پرتاب)8 # ~~(زمانه خود کند از هر مراد محجوبت # تو پیش دیدهٔ‌ شادی مکن زکبر حجاب # ~~مکن به نقد شراب نشاط را جرعه # امل اگرچه غروریت میدهد چو سراب9)10 # ~~(مشو خراب شراب غرور وواثق باش)11 # که هراساس که گیتی نهاد کرد خراب # ~~مده ز دست عنان خرد اگر خواهی # که پایمال نباشی ms826 همیشه همچو رکاب PageV03P1402 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0395.png) # چو درنیابی وقت گذشته را هرگز # نگاهدار سرووقت1 خویش را دریاب # الحکایة الحاهیة عشر من الباب الثاکث عثر- عبد الملک بن2 عمیر3 گوید: در ~~آن # ~~وقت که عمرو بن هبیره به کوفه آمد متقلد (امارت ولایت)5 هرشب ده کس را # ~~از اکابر ومشاهیر اهل کوفه بخواندی و به محاورة6آ ایشان مستأنس و از ~~محادثە7آ # ~~ایشان مستفید گشتی. یک شب نزدیک او جمع8 بودیم، گفت: امشب میباید که # ~~هریک ازشما حکایتی بگوید. من گفتم: اصلح الله الامیر، حکایت راست ~~میباید # ~~یا دروغ، وسخن حق میباید یا9 باطل؟ گفت: تاراست باشد دروغ فروغیندهد # ~~وتا حق باشد10 باطل از نور قبول عاطل ماند. گفتم: شنیدهام11 که12 ~~امرؤالقیس # ~~(بن حجر)13 الکندی سوگند" خورده بود که هیچ زن را در حبالهآ خویش5 # ~~نیاورد16تا ازوی نپرسد که هشت و چهارودو چیست17؟ بعضی می گفتند18: ~~چهارده # ~~باشد وبعضی جواب دیگر می گفتند، و او نمی پسندید و عزیمت مواصلت فسخ # ~~می کرد، تایک روز19 در راهی میرفت، مردی را2دید دختر21 خود22 بر گردن # ~~نشانده23 چنانکه روی و موی (از آن زیباتر24) ندیده بود25، به غایت ~~موزون PageV03P1403 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0396.png) # ~~(وملیح)1 ولطیف وظریف. امرؤالقیس را جمال آن دخترک درنظر2 خوش آمد، # ~~گفت: ای دخترک3 هشت وچهار ودوچه باشد؟ گفت: هشت پستان[های42 سگان5 # ~~ماده باشد وچهارپستانهای شتران6 و دوپستانهای7 زنان. امرؤالقیس او را ~~از پدر # ~~خواستاری کرد وپدر آن دختر (امرؤالقیس را)8 اجابت کرد در آن خطبه9، و ~~بر # ~~وفق10 شریعت دختررا باوی عقدبست11. دختر شرط کرد که به وقت زفاف سه12 # ~~مسألهآ (اورا)13 امرؤالقیس14 جواب گوید وصداشتر15 وده کنیزک وده غلام و # ~~سهاسب به نزدیک او فرستد. امرؤالقیس16قبول کرد؛ و17 بعداز مدتی غلامی18 # ~~از آن خویش19 به قبیلهآ آن زن فرستاد ویک خیک20 عسل21 ویکی22 روغن گاو # ~~و حلهای23 دوخته (بهدست)24 غلام25 (بههدیه نزدیک او فرستاد)26، به ~~چاهساری # ~~رسید در بادیه که قبیلهای ازقبایل عرب بر آن چاه27 نزول کرده بودند. ~~(غلام # ~~آن حله)28 درپوشید ms827 و بهخاری (از آن خارها که در بادیه باشد)29 آویخت و # ~~دریده شد، وسرخیکها30 باز کرد و اهل آن31 قبیله را32 ضیافت کزد ~~ونقصان33 # ~~فاحش درخیکها34 پدید35 آمد. بعداز آن به مرحله26آ زن37 رفت و پدر ومادر ~~و PageV03P1404 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0397.png) # ~~وبرادرش (غائب بودند)1، (هدیه بدو1 تسلیم کرد و از مادر وپدر وبرادرش)3 # ~~پرسید که کجااند؟ گفت: پدرم رفته2 است تا دوری5 نزدیک گرداند6 ونزدیکی # ~~زا دور گرداند8، و مادرم رفتهاست که9یک شخص را دو(شخص)15 کند، وبرادرم # ~~آفتاب11 نگاه12 میدارد؛ اما آسمان شما شکافته است و در13 چشمهها14 آب ~~کم # ~~شده15. غلام باز گشت وبا16 نزدیک امرؤ القیس رفت و(قصه به شرح باز ~~گفت)17. # ~~امرؤالقیس گفت: آنکه گفته است که پدرم (رفته است)18 تا دوری را19 نزدیک # ~~گرداند20 ونزدیکی21 را22 دورگرداند23 برفته24 است25 و26 با27 قومی از28 ~~اجانب # ~~(عهد وپیمان)29 می کند تا با قبیله مخالفت کند. وآنکه گفت30 مادرم ~~رفته1- تایک # ~~تن32 را دو کندبه نزدیک زنی نفسارفتهاست و قابلگی می کند و منتظر نشسته ~~است # ~~تا33 یک34 تن با25 دوتن26 شود؛ امابرادرش[را] (آفتاب نگه داشتن آنست ~~که37 به # ~~چرانیدن38 چهارپایان رفته39 است ، و چون30 وقت غروب41 آفتاب42 ~~PageV03P1405 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0398.png) # ~~با1 خانه (مراجعت خواهد کرد)2 (پیوسته مراعات سلوک آفتاب می کند تا ~~هرگه # ~~که اوان غروب باشد به خانه مراجعت کند)2. اما آنکه گفت4 آسمان شما5 # ~~شکافته است مرادش آنست که حلهای6 که7 آوردهاند دریده [شده]8 است؛ و # ~~آنکه گفت: چشمهآ شماآب فرو خوردهاست تعریض (کرده است)9 که در(روغن # ~~وعسل)10 نقصان بدید11 آمده است، (راست بگو که12 حال چون بوده است)13 # ~~وموجب دریدگی حلته ونقصان مشکها چیست؟ غلام14 گفت: (برکنار)15 چاهی # ~~بر" قبیلهای ازقبایل عرب نزول کردم، ازنسب من17 پرسیدند، گفتم: ابن ~~عتم8 # ~~امرؤالقیسم، وچون این سخن برزبان19 من برفت20 روا نداشتم که21 در مروت # ~~من نقصانی بینند وشینی وعاری با22 تو راجع شود22، حله درپوشیدم و سر # ~~مشکها24 بگشادم واهل[آن]25قبیله را ضیافت کردم، نقصان مشکها26 (بدین ~~سبب # ~~بود)32، و چون ms828 حله درپوشیدم28 به شاخ خار بنی29 متعلق شد و اند کی # ~~دریده گشت30. امرؤالقیس گفت : نیکو کردی. و بعد از آن تسرتیب31 آن کرد # ~~که جهت22 زفاف33 به قبیلهآ آن دختررود. صداشتر34 براند ویک غلام ~~باخود25 PageV03P1406 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0399.png) # ~~ببرد، چون بر2 سرچاهی2 رسیدند غلام آب3 ازچاه3 برمی کشید واشتران5 را ~~آب # ~~میداد6. چون اشتران7 بسیار بودند از سقی8 ایشان عاجزگشت. امرؤالقیس از # ~~غایت کرم (بهمعاونت آن غلام9 برخاست و)10 ازچاه، آب11 کشیدن گرفت. بنده # ~~را لؤم طبیعت12 بر آن باعث13 آمد که حالت غفلت او را14 فرصت و15 غنیمت # ~~دانست واحسان را16 به طغیان مقابله کرد و دستی بر2 وی زد (و او را در ~~چاه # ~~انداخت)18 وخود شتران19 و رختهایی20 که امرو القیس معد کرده بود21 # ~~برداشت22 و به قبیله23آ آن زن نزول کرد وپیغام فرستاد بهزن24 که من ~~شوهرتوام، # ~~و به جهت زفاف آمدهام. زن گفت: نمیدانم که شوهرمن است25یا نه، امااشتری # ~~بکشید و از رودگانی وشکنبه26آ او طعامی سازید وپیش27 او برید. آن28 ~~چنان # ~~کردند29 وپیش غلام بنهادند20 و او هیچ اعتراض نکرد. گفت: شیر ترش پیش21 # ~~اوبرید32. چون33 ببردند34 بلیاشامید وهیچ35 نگفت. پس گفت: [به]36 نزدیک ~~آن # ~~جایگاه که شتر کشته بودند37 وخون و پلیدی ریختهاست28، جامهآ خواب39 ~~بگستر انند PageV03P1407 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0400.png) # ~~تا بشخسبد1. همچنان2 کردند (که او فرمود)3 و او4 بخفت5. روز دیگر6 گفت ~~: # ~~نه7 شرط آن بود8 که (به وقت زفاف)9 از شوهر خود10 سه11 سؤال بکنم12؟ # ~~اگر جواب به13 صواب گوید فبها و نعم، والا آنچه لایق باشد بعداز آن ~~گویم. # ~~غلام14 گفت15: هرچه ترا میباید بپرس16. گفت: جستن لبهات17 از چه باشد؟ # ~~گفت: از آنکه برلب توبوسه خواهم داد. گفت : پهلوهای (راست وچپ)18 را # ~~موجب19 اختلاج چیست؟ گفت: آنکه20 ترا در کنار خواهم گرفت، و گفت : # ~~(سبب آنکه)21 را نهات22 مختلج شود و طپیدن گیرد چه چیز23 است؟ گفت: ~~آنکه # ~~ترا برران خواهم نشاند. آن دختر24 گفت25: بگیریداو را وببندید که ~~بندهاست ms829 # ~~و امارات26 حریت درقول وفعل او ظاهرنیست. غلام27 را بگرفتند و مقید # ~~گردانیدند28. وجمعی از راهگذریان29 بدان1 چاه31 رسیدند و امرو القیس # ~~ا33 از34 چاه35 برکشیدند، و با26 قبیلهآ خود37 رفت و صداشتر38 دیگر ~~(ترتیب # ~~کرد و)39 فراپیش گرفت و به قبیله40 زن آمد؛ وخبر بدورسانیدند41 که ~~شوهرتو PageV03P1408 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0401.png) # ~~آمد. گفت: نمیدانم که شوهرمن است1 یا نه2، اما اشتری3 بکشید و از4 ~~شکنبه # ~~و رودگانی طعام6 سازید وپیش2 او برید8. همچنان9 کردند. امرؤ القیس دست # ~~بدان طعام دراز نکرد19 وگفت: کوهان11 وپشت مازه12 (وجگر)13 کو؟ (ایشان # ~~اینها پیش او بردند وبخورد)14. و گفت تا15 به نزدیک خون و پلیدی16 ~~(جامهآ # ~~خواب او)17 بگسترانند18. او19 امتناع25 نمود (و) گفت : بدان21 تودهآ ~~ریگ # ~~سرخ22 که بلندترین مواضع23 است24 قبهای25 بزنید26، و آنجا بنشست. ~~(فرمود # ~~تا قدحی شیر ترش بروی عرضه کردند، از دست وی27 فرا نگرفت و28 گفت : # ~~شیر تازه بدوشید وبیاورید29. بعد از آن)35 (که شب بگذشت)31 زن32 (کس) # ~~به نزدیک اوفرستاد که23 جواب مسائلی34 که درعقد و نکاح35 مشروط است ~~بفرمای. # ~~فرمود که آن26 سؤال ارزانی (باید داشت37 تا38 خدمت جواب بهجای آورده # ~~شود39. گفت : اختلاج لبهات45 از چه خیزد41؟ گفت : از شرب مشعشعات.42 ~~PageV03P1409 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0402.png) # گفت : جستن پهلوهات را1 (سبب چه بود)2؟ گفت: پوشیدن بردهای # ~~یمنی و حلههای رومی (و اطلسهای معدنی3)2. گفت: اختلاج را نهات از چه # ~~خیزد5؟ گفت: ازنشستن6 برمر کبهای2 راهوار (و تازیان خوشرفتار)8. زن9 ~~چون # ~~این جوابها بشنید10 گفت: شوهرمن است، در اعزاز واکرام اومبالغت11 ~~نمایید12. # ~~وآن بنده را فرمود تا13 قتل14 کردند. و امرؤ القیس به (عروسی و)15 زفاف # ~~مشغول لشد16. ابن هیبوه چوناین حکایت بشنود17 گفت : امشب براین18 حکایت # ~~ختم19 کنیم که هیچ حکایت پس از این خوش نیاید. و فرمود26 تا مراصله (ای # ~~گران)21 وجایزهای سنی22 بدادند23. # فصل- وایز حکایت بر علو مرتبت24 ذهن و ذکا، ( ورفعت درجهآ عقل # ~~و دها)25 دلالت می کند26، و آنکه27 هیچ زیوری28 مر29 شخص30 آدمی را ms830 # ~~آراینده31تر از زیور خردنیست، وهیچ حلیه، نفس مردم را زیبندهتر32 از ~~حلیه33آ # ~~عقل (نیست، چنانکه این ابیات گواهی میدهد)34. # العربیة : ### | 22- PageV03P1410 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0403.png) # # ذکا الف خیر له عند عدمه %~% من المال والاسباب والجاه والنسب # # و لیس1 من الحرمان ازین بالفتی %~% من البله البادی2 مع الوفروالنهب # # فماافیاطل المحددد عندی بکثرة %~% جدیرا بان یعلوعلی ارفع الرتب3 # # ولاالعاقل المحدود یحقر قدره %~% الدی بفقر4 (مدفع) یلزم الکرب # # لخلق بما قبنا ولاتک راغبا %~% الی اهب عمن به5 العلم و الادب # ~~الفارسیة: # ~~از هرچه داد ایزد بیچون6 به بند گان ### | یک جوهر نفیس نبد چون کمال عقل # ~~هرعاقلی که شد شرف عقل حاصلش ### | جز عقل هرچه هست شمارد وبال عقل # ~~سوی جمال وجاه7 جهان کی نظر کند ### | آنرا که اوفتد8 نظری برجمال عقل # ~~پرواز کی نماید در اوج معرفت ### | سیمرغ فکر ، گر9 نبود پر وبال عقل # ~~(میتین ظبع لعل حقیقت نیاورد ### | از کان تجربت بجز اندر خیال عقل # ~~تاراج دین بود به یقین گر نباشدی ### | خیل خیال را سکنی10 از قبال11 عقل PageV03P1411 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0404.png) # ~~گردد خراب شهر تن از لشکر هوا ### | سلطان دل اگر نکند امتثال عقل # ~~برنفس خویش حکم ولایت نکرد کس ### | بی فکرت صواب که هست آن منال عقل1 # ~~با صد مثال هست سیه دلتر از مثال ### | شخصی که نیست2 با2 گهر بی مثالعقل)2 # ~~میدان شک و شبهت بیشک شودفراخ5 ### | بر هر دلی که تنگ6 نماید7 مجال عقل # ~~واجب شود .قاوت او فوز ممتنع ### | آنرا که ممکنست براو محال عقل8 # ~~فارس کسیست9 دایم برمرکب مراد ### | کو1 خویشتن به جهد11 کند از رجال عقل # ~~اندرسماع حکمت کشف حقیقت است ### | دل را اگربود سرو12وقتی زحال13عقل # ~~(برمصعد رحال کرامت نهد قدم ### | هردل که گشته است محیط رحال عقل # ~~انبان دانشش نبود آرد تا به بن ### | آنرا که نیست صاع دل اندرجوال عقل)14 PageV03P1412 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0405.png) # ~~بس شوخ و خشمناک نمودی زبی خودی # جهل ار نیافتی ادب گوشمال عقل # ~~در زلف دین بسا که پریشانی آمدی # بر روی شر ع ms831 اگر نبدی لطف1 وخال عقل # ~~منگر به شوخ چشمی جهل ستیزه روی # (زیرا که او نباشد)3 مرد جدال عقل # ~~(جهل ارچه از حدود تجاوز نمودهاست # با حد خویش آوردش اعتدال عقل # ~~هرچند شبهت همه دستان چو رستم است # میرد سفندیار صفت پیش زال عقل # ~~بر خط استوا نرود آفتاب شرع # در خطهای که ساید فتد از زوال عقل # ~~بنشان به فکر، تشنگی حرص را که نیست # آب زلال حکمت جز در سفال عقل # ~~صدق بیان به اول شرع از حجاب بحث # روشن نشد مگر به جواب وسؤال عقل # ~~اندر گلو نوالهآ معنی عفن شود # (آن کو به)5خوان فایده ننهد نوال عقل)3 # ~~چون طفل هست قابل نشو و نما هنوز # از صد هزار اگرچه فزون گشت6سال عقل PageV03P1413 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0406.png) # ~~دست مراد کس نبود بر بساط1 شرع # تا مجتمع نگردد او را خصال عقل # ~~در هیچ ذات نجم سعادت نظر نکرد # الا به یمن و2 فرخی، اتصال عقل # اندیشه را رها کن5 بر منهج صواب # از قیل وقال و6 شبهت ضد7 مقال عقل # ~~از احتمال بار شریعت ابا کند # نفس ار برو8 نباشد قید از9 عقال عقل # ~~بر شاخ لفظ میوهآ حکمت کجا بود # در باغ فکر اگر ننشانی نهال عقل # ~~اندر سرای معنی طاق ورواق فضل # برپای نیست جز به ستون جلال10 عقل11 # ~~جز ذوالجلال کس نشناسد چنانکه هست # بر عرش آفرینش عز و جلال عقل # ~~الحکایة الثأنیة عشر من الباب الثالث عثر- مؤلف کتاب(الفرج12 بعد ~~الشدة) # ~~کوید که13 اخبار قیس بن دریج14 اللیثی15 الکتانی16 وزن او17لبنی18 به ~~اسانید # ~~مختلف از مشایخ واستادان سماع دارم، وآنچه معول19 را20 میشاید روایت ~~PageV03P1414 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0407.png) # ~~(هشام بن محمد)1 الکلبی است. او2 چنین3 گوید که قیس بن دریج وپدر اواز # ~~جمله مقیمان4 مدینهآ رسول5 - (صلی الله علیه وعلی آله وسلم)6 بودند2 و ~~ثروت # ~~بسیار ونعمت بی شمار داشتند؛ ضیاع واسباب (وچراگاه اشتر و گوسفند و ~~دیگر # ~~مواشیان8 به ظاهر مدینه بودی)9. روزی قیس به مطالعهآ اسباب ms832 و مواشی ~~رفته # ~~بود،[راد10 گذرش] برقبیلهای11 از قبایل12 بنی کعب بن خزاعه افتاد و ~~مردان13 # ~~قبیله به رعایت چهارپایان ومصالح دیگر ازقبیله متفرق شده14 بودند ودر ~~حله و # ~~مرحله (به جز)15 زنان کسی دیگر16 نبود؛ و از حرارت هوای17 حجاز ~~(تشنگی)8 # ~~برقیس غالب (شده بود19)20، بردرخیمهآ لبنی بنت الحباب الکعبی21 بایستاد ~~وآب # ~~خواست. واین دختر لبنی22 درغایت ظرافت23 ونهایت لطافت بود، بلندبالا24و # ~~نیکوروی، شهلاچشم25 شیرین سخن؛ اطرافی26 متناسب22 وحرکات وشمایلی28 # ~~موزون، هر صفت ازصفات کمال29 که درباب حسن وجمال30 ماه31 رویی32 در3 # ~~جهان به خوبی معروف گشت (یا به سبب آن معنی، سروقدی در عالم به دلربایی ~~PageV03P1415 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0408.png) # ~~موصوف شد)1 ایزد2 تعالی3 در4 ذات او آفریده بود و به اجماع5، از (امثال # ~~و)6اقر آن بر گزیده. # الرباعیة7: # شیرین سخنی و8 لطف و دلجویی داشت ### | حسنی که به صد زبان ازو گویی داشت # نتوان گفتن به شرح یک یک وصفش ### | هرچ آن شمرند آلت نیکویی داشت # ~~براین صفت از خیمه بیرون آمد، کوزه2 بردستی10 که (از او)11 آب می چکید # ~~(نهاده)12 ونقاب ازچهرهای13 که آفتاب از او می درخشید گشاده14. از ~~آبداری # ~~دستش آتش عشق15 درسینهآ قیس مشتعل گشت (وحرارت عطش بهارتشاف16 آب # ~~حیاتی17 که در لب17 لعلش مندرج19 بود به واسطهآ آن آب زیادت شد)20. از # ~~خوردن آن21 شربت آب آتش درخرمن عافیتش22 افتاد ودل برباد داد و برخاک # ~~درش متحیر بایستاد. لبنی چون دید که23 قیس وقفه24 کرد25 تکلفی که عرب # ~~را (وقت وصول ضیف)26عادت باشد27 به جای آورد واز وی التماس [نزول]28 ~~PageV03P1416 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0409.png) # ~~کرد. قیس درخواست اورا اجابت فرمود (واشارت اورا انقیاد نمود)1. ودر ~~حال # ~~پدر لبنی بیامد2 وفرمود تااشتری نحر کردند [و]2 آنچه رسم باشد (از ~~اعزاز و # ~~اکرام ضیف)4 علی5 الخصوص که کریم6 وشریف7 باشد بهجای آورد8. قیس را1 # ~~آتش عشق در دل10 افروخته ودل11 در پختن سودا و اقدام12 بر13طمع خام14 # ~~سوخته، از آن قبیله باز گشت؛ هرلحظه اشتعال نایرهآ شوقش زیادت15 میشد16 ms833 ~~و # ~~حرارت آتش سوداش بیشترمی گشت17، باخود گفت مگر آن آب شراب بود کهدل # ~~هوشیار18 را مست و19خراب گردانید10 یاخاصیت روغن داشت که شعشعه21آ پر # ~~سوزش22 آتش23 عشق به سبب او زیادت24 گشت. # الرباعیة25: # آتش رویی که آب رویم ریزد ### | آب آرد و آتش بلا انگیزد # داد آب26 به من واتشم27 اندرجان زد ### | هر گز دیدی کز آب آتش خیزد؟ # ~~و چندانکه روز گار برمی آمد قاعدهآ آن28 محبت در دل قیس مؤکد(تر بود)29 ~~PageV03P1417 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0410.png) # ~~واساس آن مودت1 محکمتر2؛ تا3 کار بدان رسید که چندین غزل و نسیب و # ~~منظومات عجیب و غریب در حسب حال خود ووصف (زلف وخال و) وحسن # ~~وجمال او انشاکرد. وچون5 سخن ایشان چون زبان دردهان خلایق افتاد و راز # ~~هردوچون روزبر (همگنان)6 روشن گشت وقصهآ جگرسوختهآ قیس درافواه چون # ~~مشک7 ضایع شد وحکایت حسن نهفتە8آ لبنی9 درقبایل2 عرب11 چون آفتاب # ~~ظاهر وشایع گشت، چون صبوری را مایه طاق آمد و شکیبایی را ماده منقطع # ~~شد قیس برسبیل مرور باردیگر به خیمهآ لبنی12 آمد وبروی سلام کرد. ~~لبنیاز # ~~خیمه بیرون آمد13 و به خوشترین لفظی و زیباترین عبارتی جواب سلام قیس ~~باز # ~~داد وتملق14 وتلطفی15 که به وقت وصول ضیف رسم باشد به جای آورد. (قیس # ~~آن)16 محبوب را خالی و معشوق را بیزحمت اغیار تنها یافت؛ سرپوش از7 # ~~طبق راز18 بر گرفت و قصهآ نیاز خود19 عرضه داشت و به گریه وزاری و تضرع # ~~و دلداری مکنون ضمیر وصورت حادثه با او درمیان نهاد. لبنی نیز آب در ~~چشم # ~~آورد (وحجاب ازپیش برداشت)25 وگفت: آنچه2 تو تقریر می کنی یکی22 از # ~~هزار23 و (اندکی ازبسیارست)24 از آنچه (مرا از)25 هوای تو17 دردل است ~~(و # ~~از برای تو حاصل)27. وچونهریکی28 از ایشان برسر یار خود (وقوفیافت)29 ~~PageV03P1418 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0411.png) # ~~و1 براندیشهآ دلدار خویش2 مطلع شد، قیس از آنجا باز گشت وکیفیت واقعه ~~با # ~~پدر تقریر کرد و حقیقت حادثهبا مادر3درمیان نهاد واز ایشان درخواست ~~کرد4 ms834 تا # ~~در تحصیل مراد او مبالغت نمایند و(در تیسیر اسباب وصلت)5 مدد ومعاونت # ~~فرمایند6. وپدر7 قیس8 مالی9 وافر و نعمتی1 بسیار11 داشت ومیخواست که آن # ~~مال با12 جانب13 دیگر14انتقال نیابد، وقیس هم15از بنات اعمام ~~خویش16دختری # ~~را نکاح کند تا آن (نعمت وثروت)17 هم18 درقبیلهآ دریج باشد19، و20 قیس ~~را1 # ~~در [آن]22 التماس اجابت نفرمود وگفت: مصلحت آنست که از دختران اعمام # ~~(و ابکار این قبیله)23 یکی را اختیار کنی تا هررسم و آیینی24 (که اهل)5 # ~~مروت26 و ارباب فتوت12 در اوان تزویج و نکاح"1 وعقد زفاف از بذل مال # ~~(و ایثار29 منال ونثار)35 زر وسیم31 دست پیمان32 و کاوین33 کنند و ~~کردهاند، # ~~درحق تو اضعاف آن به جای آورم. قیس را34 این سخن35 موافق نیامد26 که # ~~پدرش عاشق مال بود و او وامق جمال، و پدر مصلحت بقای نعمت [و مال]37 # ~~میاندیشید و او28 در رعایت صفای9" مودت و محبت می کوشید [و ~~PageV03P1419 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0412.png) # ~~می گفت]1. # ~~الغزل2 : # ~~مرا ز کوی بت خود گذر نمیباید ### | به جای ماه رخش نور خور نمی باید # ~~کسی دگر که بود تا برو3 دگر2 طلبم ### | گر او نباشد عمرم5 دگر6 نمیباید # ~~اگر بر آید از وی مراد دل روزی ### | جز آن زدوحهٔ‌ [اقبال]7 برنمیباید8 # ~~دگر نیاید هرگز به بردرخت هوس ### | جز آنکه آید یارم به بر نمیباید # ~~(عیان بدیدم آن روی و بی خبر گشتم ### | مرا ز حور ازین پس خبر نمیباید # ~~عبارتش عبراتم فزود بررخسار ### | مواعظ ارچه بود پر عبر نمیباید # ~~فرا مشست بجز نام او همه چیزم ### | یکی سبق به جزاینم زبر نمیباید # ~~دلم چو زیر وزبر شد زغبن این سودا ### | ازوم11 سرزنشی بر زبر نمیباید)* PageV03P1420 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0413.png) # ~~چو1 تیر غمزه گشاد از کمان غنج بتم ### | برون زجان وتن2 من سپر نمیباید* # ~~کسی به3سیم و زر ار شد فریفته گوشو ### | را بجز رخ آن سیمبر نمیباید # ~~[چو نیست بهتر ازو یاری وازو دورم ### | ز هجر حال دلی زین بتر نمیباید # ~~گل و ms835 شکرلب و روی ویند ومن بیمار ### | دوای دل (جزاز آن)5 گلشکر نمییابد # ~~به جای لؤلؤی دندان اواگر چون بحر ### | کنند دامن من پر دررنمیباید]4 # ~~اگرنخواهد بودن مرا (نظر به رخش)7 ### | مراز مردم دیده نظر نمیپاید # ~~و گر8 ز دایره بیرون (نهد وصال)1ویم ### | دگرچو دایرهام پای10 وسر نمیباید11 # ~~چنان به لعل لبش تشنهام که بی او آب ### | جز اشک دیده و خون جگر نمیباید # ~~(در آنهوس که در آن چشم نر گسین نگرم ### | چو چشم نر گسم الا سهر12 نمیباید PageV03P1421 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0414.png) # ~~به هرزمین که وی از روی پرده بردارد ### | اگر نتابد شمس و قمر نمیباید # ~~چو کعبه قبلهآ جانم شدست وهست روا ### | سیاه وسخت دلش چون حجر نمی باید1 # ~~دری گشاده همی بایدش به عاشق بر ### | جزین به خوبی او هیچ در2 نمیباید # ~~(قلان آرزوی او)3 همی کشم به مراد4 ### | و لیک بردلم از غم حشر نمیباید # ~~ازو فریب وتملق خریدوجان بفروخت ### | بدین صفت دل من عشوه خر نمیباید # ~~جزاز هوای3 لقای توام6 به هردو جهان ### | نشاط سینه و نور بصر نمی باید # ~~قضای حاجتم ازلعل او بهیک بوس است2 ### | مرادم8 ازوی جز این قدر نمیباید # ~~وصال آن مه می بایدم شبی لیکن ### | چنان شبی را هر گز سحر نمیباید # ~~زهی طرباگر آن دولتم شود حاصل ### | درین سخن به حقیقت اگر نمیباید # ~~برای آنکه نگردد نهال انسم خشک ### | جز آبداری این نظمتر نمیباید PageV03P1422 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0415.png) # ~~وچون1 ازپدر ومادر نومید شد و از اجابت و (استجابت ایشان)2 طمع برداشت # ~~به نزدیک حسین بن علی (بن ابی طالب)3 علیهما السلام4 - [وابن (ابی)5 ~~عتیق که # ~~پسرزادهآ ابوبکر بود]رفت و درد دل وحادثهآ مشکل باایشان درمیان ~~نهادوقضای # ~~حاجت وکفایت مهم [خویش]8 از ایشان التماس کرد. حسین بن علی[-سلام الله # ~~علیهما-]9 از آنجا که [عرق]10 طاهر و عنصر شربف1 واصل کریم و حسن # ~~خلق وکرم فیاض و[لطف بیدریغ و]12 جود طبیعی وسخای [غریزی]12 اوبود # ~~متقبل شد که در تحصیل14 این مرام اوسعی بلیغ به جای ms836 آرد و دراسعاف ~~اوجهد # ~~تسام مبذول دارد. ودرحال قدم مبارک درراه نهاد و روی به قبیلهآ پدر ~~لبنی آورد. # ~~وپدر لبنی را چون نظر از دوربرجمال جهان آرای وچهرهآ اندهزدای حسین-15 # ~~بن علی- سلامالله علیهما16- افتاد"1 از شکوه و هیبت وحشمت او از جای ~~بجست و # ~~خدمت و استقبال به تعظیم وتبجیل تمام چنانکه لایق آن عرض لطیف وذات # ~~شریف بود یه جای آورد وگفت: ای نوردیدهآ نبو ت و ای در دریای فتوت18 # ~~این چه تجشم است که بر آن19 اقدام فرمودی و این چه مکرمت است که بذل # ~~آن انعام ارزانی داشتی؟ اگر من ضعیف خدمتی را شایسته بودم از آن حضرت # ~~اشارتی کفایت بود تا به جان میان در بستمی و به سر به خدمت شتافتمی. ~~حسین- # ~~بن علی - سلام الله علیهما2- فرمود که بدین مهم که ما آمدهایم واجب ~~چنان PageV03P1423 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0416.png) # ~~می کند که ترا درخانهٔ‌ تو ببینم و درحلهآ تو با تو سخن گویم. پس گفت1: ~~لبنی # ~~را به جهت قیس خواستاری می کنم2. حباب گفت : یا ابن2 رسول الله! ما از ~~آن # ~~جمله نیستیم که فرمان ترا عصیان آریم4 یا طاعت تو ازمیان5 جان بهجای ~~نیاریم، # ~~وقیس نیز چنان نیست که کسی را در6 وصلت او رغبت نبود یا ازپیوند ~~او7انفت # ~~واستنکاف8 باشد اما اگر دریج دراین سخن با شما یار ودراین حدیث9مددکار # ~~بودی واین التماس از وی درراه آمدی به صواب نزدیکتر و از محل اعتراض # ~~دوربودی وعیبجویان را مجال اضافت ونسبت قدحی به من وفرزند من نمانسدی. # ~~حسین10 (بن علی)11- علیهما السلام12- فرمود که راست می گویی و از آن ~~موضع # ~~باز گشت و به13 نزدیک پدر قیس، دریج رفت. و اعیان قبیلهآ دریج و اکابر ~~عشیرهآ # ~~او تمامت به نزدیک او جمع شدند14 . وچون حسین15 (بن علی)16 [را]17 ~~علیهما # ~~السلام18- بدیدند [که روی بدیشان داشت]19قدوم اورا بزرگ شمردند وخود # ~~را حد آن ندانستند و اندازهٔ‌ آن نشناختند که مقصد چنان بزرگی باشند و ~~همان # ~~تعظیم واحترام20 که ms837 پدر لبنی و اهل قبیلهآ اوکرده بودند به جای آوردند ~~و # ~~موجب حضور میمون وقدوم همایونش21 [از او]17 درخواستند. حسین23 - علیه # ~~السلاتم24 - قرمود25 که 26 التماس من آنست که لبنی دختر حباب الکعبی ~~الخزاعی PageV03P1424 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0417.png) # ~~را]1 بهجهت پسرخویش خواستاری کنی و به عقد شرعی در حبالهٔ‌او2 آوری3. # ~~دریج گفت: سمعأ وطاعة4. پس امیر المؤمنین حسین با دریج واعیان قبیلهآ ~~او به # ~~قبیلهآ لبنی آمدند، ودریج لبنی را به شرایط و مراسم اهل ثروت با ~~پسرخودقیس # ~~عقد نکاح کرد ومیانایشان زفافی خوب (به آیین تمام)ومراسم قدیم تمام6 ~~برفت. # ~~وقیس به کام دل مدتی ملازم صحبت محبوب2 خویش بسود که اثر خلافی میان # ~~ایشان ظاهر نگشت. وقیس پیشاز آن با مادر خود زند گانی نیکو کردی و ~~شرایط # ~~خدمت او بقدرالوسع والامکان به تقدیم رسانیدی؛ ودراین مدت که نودامادو # ~~نوعروس بودند ازغایت آن ذوق و نهایت آن شوق برقیس نوع تکا سلی برفت # ~~ه تقصیری بر آن وظایف خدمت مادر راه یافت. ناگاه برعقب ایتام آن تقصیر # ~~قیس رنجور شد چنانکه تغیری به جمال ماه وش او راه یافت اما به فضل الله # ~~تعالی به زودی بهصحت مبدل گشت و ازفراش مرض عاقبت بهعافیت برخاست # ~~وعارض بدر نهاد او ازعارضهٔ‌ خسوف خلاصیافت. مادر قیس پدرقیس راگفت # ~~ککه مردی صاحب نعمت وثروتی، چون قیس رنجور گشت وفرزندی ازاین زن # ~~که دارد)8 نمیباشد [که]9 وارث او وخلف توباشد، من عظیم (بدین واسطه)10 # ~~غمناکم11 که مبادا مال تو ضایع بماند و بیگانگان به مال تو دست درازی ~~کنند؛ # ~~مصلحت آنست که قیس را بازنی دیگرعقد نکاح کنی، باشد که (خدای تعالی)12 # ~~اورا فرزندی که13 قرةالعین او و ما باشد14 روزی15 کند و رایت مارا ~~استظهاری PageV03P1425 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0418.png) # ~~تمام حاصل شود. دراین باب الحاح تمام ومبالغهآ به افراط به جای آورد. ~~پدرقیس # ~~را چتدان مهلت داد که صحت کلتی و قروت تمام باتن او آمد. بعد از آن قیس # ~~را گفت: چون عارضه به توراه ms838 یافت من سخت مشو ش خاطر گشتم، اگرچه غم # ~~این فرزند ورای همه غمها بود اما بدین سبب نیز پریشانتر شدم که ترا ~~فرزندی # ~~نبود ومن جز ازتو فرزندان دیگر ندارم، اگرقضای آسمانی و تقدیر اجل در # ~~رسیدی کلی اسباب و اموال وضیاع من مهمل و معطل بماندی [و جز اصحاب # ~~فرایض بدان تطاول ننمودندی]1. چون زن تو واین پیوندتو بر آورنیست مصلحت # ~~چنانست که از دختران عمان2 تو یکی با تو نکاح کنم، باشد که خدای تعالی # ~~بدان واسطه3 ترا فرزندی بدهد که بدو چشم تو وچشم ما و قبیله روشن باشد. # ~~قیس گفت: معادالله که مرا جز از وی زنی درعقد نکاح آید. گفت: کنیز کی ~~که # ~~من متغیر شود. پدرش سوگندها عرضه کرد و وعدهها داد که آن زن را طلاق # ~~گوید4. قیس پدررا منع کرد که مرگ برمن آسانتر از آنست که تو برمن رفع # ~~می کنی. پس قیس پدرراگفت: ترا وجهی دیگر عرضه کنم. گفت: بگو. گفت: # ~~آنکه توزنی دیگر درعقد نکاح آری باشد که خدای تعالی ترا فرزندی بدهد که # ~~وارث تو باشد و به حکم برادری استظهار من گردد. پدر قیس گفت : صعف و # ~~پیری برمن غالب است و مرا قوت آن نیست و البته مرا [جز] طلاق لبنی # ~~هیچ وجهی ندازد. و سو گندها خوزد که با7 پسر خود در یک سقف نباشد8 تا # ~~لبنی را طلاق ندهد. [پس از آن]1 هرروز پدرش بیرون آمدی و درروی آفتاب # ~~گرم بنشستی10 وپسرش قیس ردای خود برداشتی تاسایه بر پدرش افتادی وخود ~~PageV03P1426 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0419.png) # ~~در حرارت آفتاب نماز کردی تاوقتی که آفتاب درگشتی به خانه در آمدی ودست # ~~در گردن لبنی کردی وبه زاری بگریستی، و لبنی هم بر آن صفت می گریستی و # ~~گفتی: زنهارتا درطلاق من فرمان پدرنبری که خود را و مرا هلاک گردانی. ~~قیس # ~~گفتی: معاذالله، والله که یک لحظ. ذوق وصال وجمال ترا بلکه خدمت ~~ترابرهمه # ~~غنیمتهای دوجهانی ترجیح ms839 نهم و فاضلتر دانم. تا براین سخن یکسال بگذشت . # ~~واقولراویان2 آنست که مادر وپدر او ده سال از وی بریدند و تا لبنی ~~راطلاق # ~~نداد با او هیچ صلح نکردند. و2 امیرالمؤمنین حسین - علیه السلام - دریج ~~را # ~~گفت که قیس ترا اجازت داد تا4 میان (او و)5 جفت6 او جدایی افکنی اما ~~(از # ~~خلیفهآ رسول الله - صلی الله علیه وسلتم)2- شنیدهام که هیچ فرق ننهم ~~میان آنکه # ~~میان مرد وزن جدایی افکنم ومیان آنکه شمشیر برنده برایشان برانم. ~~چونمیان # ~~آن دو جفت موافق مفارقت افتاد قیس در اضطراب وقلق آمد و آثارشغف8 و ~~حیرت # ~~جنون بروی ظاهرگشت و بر هرطرفی گریانو از آتش محبت بریان9طواف می کرد # ~~تا مدت عدت لبنی تمام شد، [پس]10 اثقال وجهاز لبنی از خانهآ قیس بیرون # ~~بردند. شبی قیس بهخانهآ لبنیرفت، نگذاشتند که در رود. زنی بیرون آمد و ~~گفت: # ~~یا قیس تو جاهلی یا خودرا جاهل میسازی؟ لبنی اثقال و احمال وجهاز با ~~وطن # ~~خود نقل کرد وامشب خود رحلت می کند، با مقام اصلی خود. قیس فی الحال # ~~بیهوش بیفتاد چنانکه امید حیاتش نبود. وچون با هوش آمد این شعر11 # ~~بگفت12 : PageV03P1427 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0420.png) # العربیة : # # والی لمفن دمع عینی بالبکا %~% حذار الذی قدکان اوهو کائن # # و قالوا غدا اوبعد ذاک بلیلة %~% فراق حبیب لم یبن وهو بائن # # وهاکنت اخشی ان تکون متیتی %~% بکفی الا ان من خان خائن # نرجمه :] # به گریهها پس ازین آب دیدهها ریزم ### | ز بیم هجر که امروزهست وخواهد بود # عقاب هجر کمین آداشت صید جان مرا ### | به عاقبت برسید آن عقاب و صید ربود # چو جان برفت امید از حیات ببریدم ### | که جز رضابه قضابعد ازین ندارد سود3 # ~~چون لبنی را با مقام خویش می بردند قیس براثر او روان شد تا به مقامی ~~رسید # ~~که اورا معلوم شد که پدر لبنی مانع اوخواهد شد، بایستاد و درسواد ایشان ~~نظاره # ~~می کردو زارمی گریست تا ازنظر اوغایب گشتند34. از ایشان باز ms840 گشت و ~~بههایهای # ~~بگریست و [جای53 پایهای اشتران7 ایشان را بوسه میداد و گاه [خاک22 قدمش # ~~را تاج وار برسر مینهاد و گاه ازدست فراق خاک برسر می کرد. وچون جمعی ~~او # ~~را سرزنش می کردند وعیب میشمردند که خاک را بوسه میداد و اعزازمی کرد # ~~[فیس می گفت:]8 PageV03P1428 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0421.png) # نه برزمین شما برنشان هرقدمش ### | هزار بوسه ز اخلاص بیشتر دهمش # هران بلا کهز لبنی بهمن رسید ورسد ### | زصد شراب گوارنده خوبتر نهمش # تا جزع واضطراب قیس از حد بگذشت ودرهمه زبانها حکایت او افسانه # ~~گشت [و] خود را در طاعت پدر دراین باب عتابها می کرد و تأصف میخورد # ~~ومی گفت : کاشکی در آن مرض وعلت مرده بودمی تا به هرگاه وبیگاه این # ~~ضر بههای جانکاه نبایستی خورد. جمعیچنان مصلحت دیدند که لبنی را به ~~شوهر # ~~دهند تا قیس به کلتی امید از او منقطع کند و گردن به رضای تمام به قضای # ~~هجر و فراق2 بنهد. چون لبنی را به شوهر دیگر دادند قیس را قلق واضطراب # ~~زیاده گشت وشعرهای تازه و قصههای با فصاحت و ذوق عاشقانه انشا می کرد # ~~و به هرطرفی می گذشت. چون نسیم رنجور [و مهجور]2 می گشت و شعرها # ~~می خواند تا پدر لبنی حکایت او به معاویة بن ابی سفیان عرضه داشت و گفت ~~: # ~~قیس زنی راطلاق داده است وعدهآ او گذشته وشوهری دیگر کرده، و4 هروقت # ~~بیادبی می کند وبه حوالی ومقام و وطن اوزحمت می آورد و فضیحت می کند. # ~~معاویه به مروان بن الحکم مکتوبی بنوشت که اگر قیس تعلقی به آن مطلقه # ~~رساند سیاست تمام بروی براند. این خبر چون به قیس رسید اضطراب وقلق # ~~براو زیاده گشت، به تضرع تمام و سوز5 دل بگریست و در خاک وطن آن # ~~یگانه6آ خویش مراغه میزد وروی در آن خاک میمالید؛ و قصیدهای گفت7 که ~~PageV03P1429 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0422.png) # ~~او لش اینست. # بیت1: # الی الله اشکوافقد [لبنی]2 کماشگا %~% الی الله ms841 فقد الوالدین یتیم # [ترجمه)3: # با خدا می کنم شکایت خویش ### | چو ینیمی بمانده بیکس و خویش # از سر سوز در غم لبنی ### | که جز اوجاننداشت راحت خویش # بعد از این (ابن العتیق)6 که ذکر اورفت پیش فرزندزادگان مصطقی: حسن # ~~و حسین وعبدالله بن جعفرالطتیار - علیهم السلام - وجماعت اعیان7 قریش # ~~رفت و گفت : حاجتی به سایهآ هماصفت8 شما آوردهام و از جاه وجلال ومال # ~~ومنال شمااستعانتی می طلبم ومیترسم که منعی دروی ظاهرشود. به اتفاق ~~جماعت # ~~گفتند: آنچه حاجت است مبذول است. ودر حال قیام نمودند و برخاستند و به # ~~قضای آن حاجت وکفایت آن مهم قدم موافقت در راه نهادند. و ایشانرا به # ~~خدمت شوهر لبنی برد. چون دررفتند بعداز مراسم تحیت وسلام شوهرلبنی به # ~~شرایط خدمتقیام نمود وشرف اقدام جماعت اشراف راغنیمت شمرد. جماعت # ~~به اتفاق گفتند: جهت مصلحت ابن العتیق آمدهایم. هوهر لبنی گفت: هرمهم ~~PageV03P1430 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0423.png) # ~~ومصلحت جزوی و کلی که هست مهیاست. ابن العتیق گفت : هرچه وهر- # ~~کدام که باشد ازاهل و مال؟ گفت: آری. گفت: درخواست همه آنست که لبنی # ~~را به من و بدین جماعت بخشی وطلاق دهی. شوهر لبنی گفت : شما را گواه2 # ~~کردم3 که لبنی را سهطلاق دادم. جماعت اشراف واعیان که آمده بودند ~~شرمسار # ~~گشتند و عذرها خواستند و سو گندها خوردند که ما را قصد ابن العتیق ~~معلوم # ~~نبود، و اگر معلوم بودی این نرفتی و هیچکس بدین مصلحت قیام ننمودی. # ~~امیر المؤمنین حسین (ع) شوهر لبنی را از مال خود صدهزار درم بداد عوض # ~~اخراجات. پس ابن العتیق لبنی را به نزدیک خود نقل کرد تا مدت عدت او # ~~بگذشت وقوم و او با قیس بهاستدعای [خواستگاریاو]4 برفتند تا تزویج رسمی # ~~و شرعی تازه گشت و تا آخر ایام حیات هریک و مدت اقتضای اجل هردو # ~~باهم بودند و در موافقت یکدیگر روز گار گذاشتند. وقیس [در]5 مدح6 ابن- # ~~العتیق این بگفت. # بیت7: # اجزی الرحمن افضل مایجازی %~% علی الاحسان خیرا8 من ms842 صدیق]9 # [ترجمه]10: # خدا دهاد جزای کسی که [او]11 بگشاد ### | هر آندری که حسودان به قهر در بستند ### | 2- از ### | ### | 9- اساس: PageV03P1431 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0424.png) # بیازمودم و ابن العتیق دیدم و بس ### | زدوستان که مرادرهمه جهان هستند1 # بهرای صائب او گشته است پیوسته ### | هر آنچه از من جمعی حسود بگسستند # دل ضعیف مرا تازه قوتی بخشید ### | نهاد مرهم زخمی که حاسدان خستند # ابن العتیق قیس را گفت : ای دوست عزیز ذکر این حدیث بگذار ودر # ~~این باب از شکر اجتناب نمای که هر که این حکایت بشنود ما را از جملهآ ~~کرام # ~~نشمرد. # فصل - و در این حکایت مواضع اعتبار بسیار است و لطایف بی شمار، # ~~که شرح آن درهرمقد مه به انواع اشارت و اساس توالی* به تطویل می انجامد # ~~وخاطررا ملالت رسد؛ اما آنچه ظاهر تراست برچند وجه به توفیق الله تعالی # ~~شرح داده شود2: # اول - آنکه مرد عاقل باید که تظر کند در کمال اخلاص مرضیه ونهایت # ~~شمایل پسندیدهآ نواد گان خاندان نبوت و نبیرگان اشراف وحی و رسالت که # ~~چون ضعیفی را دل مجروح او مبتلای عارضه گشت اسباب واستعداد آنرا ترتیب # ~~دادند و بهرای ثابت قدم مبارک درراه نهادند، وازهر طرفی ازروی عتاب ومر ~~حمت # ~~وعاطفت معجون مفرحی را اساس نهادند بلکه به قدم و درم مساعدت نمودند # ~~و اتباع و اشیاع را دراین باب یار خود گردانیدند تا مقصود آن3 ضعیف # ~~که به خدمت ایشان قیام نمود حاصل گشت، و برمقتضای حدیث نبوی - # ~~علیه افضل الصلوات واکمل التحیات - که : «مثل اهل بیتی فیکم کمثل ~~PageV03P1432 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0425.png) # ~~سفینة نو ح، منر کبها نجا1 و من تخلف2عنهاهلک»، چون قیس در کشتی # ~~حمایت خاندان نبوت گریخت ازغرقاب اشتیاق و بیم هلاک دریای فراق خلاص # ~~یافت و به جان بجست و به جانان خود پیوست و او را با لبنی جمعیت کلی # ~~میسر شد. پس مرد عاقل باید که درهمه امور و ابواب اقتدا به حضرت نبوت # ~~واهل بیت رسول الله - صلی ms843 الله علیه وسلم - کند که باچنان شرف و رفعت # ~~درجه چون صاحب واقعه التجا بدان حضرت کرد دستگیری او کردند وآن از # ~~پای در آمده را برداشتند تا آن ذکر جمیل برروی ایام سالیان تمام ~~برصحایف # ~~اوراق باقی ماند وحتی الی3 یومنا4 مثبت گشت5. # ~~بیت : # ~~آفرین باد بر روان رسول ### | بعد از آن بر نبیرگان رسول # ~~آن دو عالی نحب کزیشان هست ### | شرف اهل خاندان رسول # ~~بود هریک به ناز پرورده ### | میوهآ باغ [و] بوستان رسول # ~~قدرشان برتر از مدارج چرخ ### | نامشان راحت روان رسول # ~~از کرامات نسازنین رخشان ### | بوسه جای لب و دهان رسول PageV03P1433 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0426.png) # ~~گفته از غاییت کرامتشان ### | مدحشان لفظ درفشان رسول # ~~در دو گیسوی هر جگر گوشه ### | نافهها مشک از نشان رسول # ~~هریک از غایت فصاحت و علم ### | بلبل باغ و گلستان رسول # ~~عاشق زلف و رویشان بوده ### | برهمان جمله رهروان رسول1 # ~~دوم - مرد عاقل باید که در شدت و رخا و فقر و غنا برمقنضای2 کلام # ~~ربتانی : (و بالوالد ین احسانا اما یبلغن عندک الکیبر احدهما او # ~~کلا هما فلا تقل لهما اف ولاننهرهما و قل لتهما قولا کریمأ) # ~~و لفظ متبرک حضرت مصطفی - علیه افضل الصلوات - که : «ا طع والدیک # ~~و ان امراک آن تختلع فافمل»[رفتار کند. و) مردعاقل باید که حقوق قدیم ~~مادران و # ~~پدران رعایت کند ودرحوادث وبلیات نهاد خودراهدف بلای ایشان سازد. وچون # ~~ایشان فراموش نکند که فرزند اگرچه جد3 وجهدی بسیار درخدمت والده نموده # ~~باشد هنوز شرایط حقوق وی ازهزاریکی به جای نیاورده4 باشد. # ~~آوردند که وقتی شخصی پیش عمر5 گفت6: مادر خودرا بردوش گرفته حج # ~~اسلام گزاردهام و بهقضای حوایج کلتی و جزوی قیام نمودهام، حق او گزارده ~~PageV03P1434 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0427.png) # ~~پاشم یا نه؟ [گفت : نه، زیرا]1 که این [حق]2 طرفة العین اوست. گفت: ~~چرا؟ # ~~گفت: سبب آنکه او ترا برداشته وهمین افعال کرده است و حیات ترا به جان ~~و # ~~دل خواسته؛ و تو آن افعال که کردهای مرگ ms844 او به سبب خلاص خود ازمشقت # ~~او به دعا خواسته. و (از مکحول)2 روایت کردهاند که گفت : اگر ترا مادر # ~~بخواند وتو در نماز باشی جواب او بگو، و اگر پدرت خواند جواب مگو. # ~~پس معلوم میشود که حقوق مادری بعد ازفرایض الله تعالی برهمه حقوق مقدم # ~~است. و اگر قیس در آن حالت که به صحبت وخلوت و ذوق لب لبنی مشغول # ~~بودی [بی]2 التفاتی [به]5 حقوق ما در خود ادا نکردی و به شرایط خدمت و # ~~مراسم حقوق او قیام بنمودی6 اثر تغیر در نهاد و طبیعت مادرش ظاهر نگشتی # ~~و او را وساوس شیطانیه بدان7 نداشتی که میان قیس و جفت یگانهآ او ~~مفارقت # ~~افتد8. پس مرد عاقل باید که درهمه ابواب و احوالاین ذکر را دستور ~~خودسازد # ~~و در رعایت جانب والده و اقربای خود بقدر الوسع و الامکان بکوشد بلکه # ~~به ظاهر نعمت و رونق حال عاریتی مغرور نگردد. # (چنانکه می گوید: # آنرا که دل ز نور حقایق منورست ### | وندر کمال ذات چوخورشید خاورست # فرمانبر ی عقل کند زانکه عقل مرد ### | بهاز هزارخویش و به از صد برادرست PageV03P1435 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0428.png) # ~~از روی عقل بس زقضایای حکم شرع ### | حقی است کان جزاء. جنات و کوثرست # ~~مشبت زوجه (؟) و مبین ز راه عقل ### | بعد ازحقوق ایمان آن حتق مادرست # ~~در عنف اوست تعبیهٔ‌ صدهزار لطف ### | زهر جفای او به حقیقت چو شکرست # ~~همچون صدف هر آنکه ازویافت پرورش ### | مقبول و برسر آمده مانند گوهرست # ~~اندر رضای اوست سعادات مجتمع ### | نزدیک من ز خالق حقش مقررست # ~~در خدمتش به مرتبهآ مادری یکیست ### | فرزندش ارگدائی ور شاه قیصرست)1 # ~~سوم - دلیل است برتحریض2 بر حسن ههد3 ومحافظت صحبت حقوق # ~~قدیم وحدیث از جوانب و از جماهت ارباب فضل وعلم و اشراف واصحاب # ~~مناصب به دین و دولت و موافقت ایشان براصلاح ذات البین باجماعت تابعین، # ~~چنانکه]4 لطف ابن العتیق باقیس وبر تأکید مودت قیس با لبنی ومحبت لبنی # ~~باقیس وکرم ms845 شوهر دوم لبنی که چون اشراف را بدان روی به وی آوردند به # ~~حصول مقاصدهمگنان قیام نمود، وچون بدان مهسم پای درراه نهادند دست رد # ~~برروی ایشان باز ننهاد و زبان دراز نکرد تاقیس [به]6 برکات انفاس و ~~اقدام # ~~ایشان به مراد7 و8 مقصود برسید. و روایت است از عبدالله بن عباس - رضی ~~الله PageV03P1436 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0429.png) # ~~عنهما- دروفای عهد که اوگفت: روزی باعمر طواف خانهآ کعبه می کردم، و کف # ~~من در کف او بود، عربی برسید و زنی را بردوش گرفته و طواف خانه می کرد # ~~و این بیت می گفت: # [صرت: لهذا جملا ذلولا %~% اعد لها بالگف ان تمیلا # موطا اتبع سهولا %~% ارجو بذاک املا جزیلا # ترجمه :] # # اشتری بار کشم در غم او %~% در همه حال شده2 همدم او # # به کف خود نگهش میدارم %~% اندر امید ثواب از غم او # عمر پرسید که او ترا کیست؟ گفت : زن من است و منکوحهآ من است3. # ~~آنگاه [عمر]4 گفت : به حق خداوند این بنای معظم که حق او بگزاردی. # ~~[پس]2 مرد عاقل باید که در همه احوال با همه کس حسن (عهد و)6 وفاکار # ~~فرماید7 ودر مکارم اخلاق وتواضع و حسن سیرت اقتدا براین جماعت # ~~ارباب فضل کند تا درهمه اوقات واحوال به افعال مرضیه وسعی مشکورمذکور # ~~باشد8. # (بیت : # گزیده تر صفت وبهترین نکو کاری ### | به نزد اهل خرد نیست جز وفاداری PageV03P1437 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0430.png) # ~~ز روی حسن و وفا وزره کرامت عشق ### | هزار جان گرامی سزد که بگذاری # ~~هر آن دلی که زذوق حقیقتی مستست ### | حرام گشت بر آن دل امید هشیاری # ~~سر وفای بتی داشتن که مشهورست ### | غبار کوش به کحالی و به عطاری # ~~عجب حلاوت وافیست ذوق عشق و وفا ### | که ذوق او شکرست وجفا نکوکاری # ~~وفا به عهد، گذشته چنان معین بود ### | که بیدلان را بودست از سران یاری # ~~به عهد ما که وفائی نماند درعالم ### | نمی کند بجز از غم وفا و دلداری # ~~به فضل حق درری ms846 را به نظم آوردم ### | که میسزد که کنندش به جان خریداری # ~~اگر چه می کنم و کردهام به نوک قلم ### | ز فضل برصفحات کتب دررباری # ~~ازین چه سود که دیریست تا که مشهورست ### | فلک به سفله نوازی، جهان به غداری # ~~طمع جز ازکرم ولطف من ندارد آنک ### | زراه ذوق حقیقت وراست بیداری # ~~امیدوار نیم جز به لطف معبودی ### | که ذاتاوست به لطف و کرم سزاواری PageV03P1438 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0431.png) # ~~خدای خاتمت کار همگنان برخیر ### | کناد کوست سزاوار خوب کرداری # ~~[رباعی]1: # ~~(امروز چو نیست ازکسی روی وفا ### | نه قصد کند نه میل کس سوی وف # ~~از خویش وفا نما تو زیرا که ز دور ### | هم نام وفاخوش است وهم بوی وفا)2 ### | * # ~~آن مرغ ضعیف من که در زاری گل ### | بربسته میانست به غمخواری گل # ~~از عهد قدیم باز کردست و کند ### | تا حشر به جان ودل وفاداری گل2 # ~~[نظم]: # ~~سپاس و شکر خدا را که داستان فرج ### | که رشک جنت عدنست گلستان قر ج # ~~فراز عرش رفیعست قدر تارک او ### | چه از کلام مجیدست طیلسان فرج # ~~به گاه جلوه هزاران سوار برمعنی ### | کشیده تابش5 ابرو6 زه کمان فرج PageV03P1439 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0432.png) # ~~ز فتر مصطفوی1 با هزار زیب وبها ### | معیناند به میدان بیکران فرج # ~~بنات عرصهآ او راست بر سنین تفضیل ### | که رشک حورالعین است دختران فرج # ~~قلادهاش درر2 تابعین که منظومست ### | ز کارخانهآ هرفضل ترجمان فرج # ~~هوای او به خوشی خود کرامتی دارد ### | که بر ربیع گذشتست مهرگان فرج # ~~سزد ز روی تجشم که عاقلان جهان ### | دهند بوسه هزاران برآستان فرج # ~~مفر حیست فرج با فرح از آنکه به طبع ### | غذا وقوت روحست داستان فرج # ~~[گذشتهاند به رفعت ز نیران فلک ### | نجوم ثابتهآ اوج آسمان فرج] # ~~بدین4 بساط نیفکند هیچ خوانسالار ### | به ذوق مایدهآ خوشگوار خوان فرج # ~~اگرچه دردهن صبح هست یک خورشید ### | هزار هست چو خورشید دردهان فرج # ~~رسد براوج معانی هر آنکه از تحقیق ### | برد5 هوای خرد را به نردبان فرج # ~~به ms847 قحط سال کمرم فارغست از شدت ### | هر آنکه پخت به تنور طبع نان فرج PageV03P1440 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0433.png) # ~~هر آن قبول که بودست برصحایف فضل ### | ربود در صف اهل (هنر بیان) فرج # ~~بدان خدای که از امر کن به نوک قلم ### | کشیده برسر [هر2] شد تی نشان فرج # ~~که کس به عهد گذشته ندید ونشنودست ### | فصاحتی که نهادست در زبان فرج # ~~زبان حال ندا میدهد به اهل خرد ### | که الله الله جان شما و جان فرج # ~~محققان مدقق که هست از ایشان ### | نثار عالم منشور درفشان فرج # ~~به نوبهار حقایق به جویبار سخن ### | ز لفظشان تر و تازهست بوستان فرج # ~~سفینههای معانیست از هدایتشان ### | گذشته از همة مجرای بادبان فرج3 # ~~خدای صانع کز بهر دفع هرشدت ### | روانه کرد به هرلحظه کاروان فرج # ~~عطای کامل و حظ4 تمام بردارد ### | جزای شد ت تألیف منشیان فرج # ~~بر آدمی که برد گرگ حمله شد ت، باد ### | روان هریک در عصمت شبان فرج5 # ~~[در آنزمان که بودوقت شد ت سکرات ### | که هست نزد خردمند آن زمان فرج PageV03P1441 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0434.png) # به حق احمد مرسل که باد ایمانها ### | به گاه شدت غرقاب در امان فرج # و (تمامت این مجموعهٔ‌ تازی وفارسی و نظم ونثر)1 بر علو مرتبهآ عقل2 # ~~و رفعت درجهآ اهل بصیرت دلالت می کند و معلوم می گردد که هرچند نومیدی # ~~به کمال رسیده باشد از3 لطف (وفضل) ایزد وعنایت بینهایت او ~~(امیدوارباید # ~~ود)5، (والله اعلم بالصوا # به پایان رسید متن کتاب «فرج بعداز شدت* # در روز جمعه هفدهم رمضان المیارک 1402 هجری # قمری مطابق باهزدهم تیرماء 1361 شمسی. ### | والحمدلله اولا وآخرا. # # 1- ت : این حکایت 2- ت : وموافقت %~% 3- ظاهرا : به %~% 4 ت : # ~~تدارد 5- ت : امید منقطع نبا یدکرد ویقین دانستن که هرچند زودتر از ~~آن محنت # # فرج و ازآن مضیق مخرج ارزانی دارد. %~% -ت : وبالله التوفیق %~% 7- ~~اساس : # ~~ابیات وعبارات میان دوستاره را ندارد # *ت : له تم الکتاب بعون الله وحسن توفیقه وصلی الله علی محمد وآله ~~اجمعین. ms848 # ~~من تصنیف مولانا ملک القضاة والحکام افضل العلماءالمحققین مفتی ~~الفریقین امام المذهبین # ~~علم الهدی اعلم الوری جلال الحق والدین الحسین بن اسعد بن الحسین ~~المؤیدی الدهستانی # ~~غفر الله له ولو الدیه ولجمیع المؤمنین والمؤمنات والمسلمین والمسلمات. ~~وفرغ من تحریره # ~~یوم الاثنین الرابع من شهر شوال سنة ست و سبعمائه والحمدلله رب ~~العالمین (کتبه العبد # ~~جلالالکاتب القزوینی) PageV03P1442 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0435.png) ~~PageV03P1443 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0436.png) ~~PageV03P1444 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0437.png) # تعلیقات و توضیحات # ~~ص4 س6 قائد الغر المحجلین. یعنی پیشوای مردمان سپید پیشانی ودارای دست ~~و # ~~پای سپید، یعنی پیشوای مسلمانان مؤمن وضو گیر که بدین سبب دارای روی # ~~ودست وپای سپید و پاکیزه هستند . اصل معنی غر(مفرد آن اغر) اسپان # ~~سپید پیشانی است واصل معنی محجلین اسپان دست و پاسفید (نقل از # ~~حواشی کلیله و دمنه به تصحیح مرحوم مجتبی مینوی). # ~~ص4 س9 لو لاک. مقصود حدیث معروف است: # ~~لولاک لما خلقت الافلاک. یعنیا گروجود تونبودی آسمانهارا نمی آفریدم. # ~~این حدیث به صورتهای دیگر نیزنقل شدهاست. از جمله در اللؤلؤالمرصوع # ~~بهاین صورت آمده است: # ~~لولاک ماخلقت الجنةو لولاک ماخلقت النار. وعندابن عساکر: لولاک ما # ~~خلقت الدنیا. # ~~نیزرجوع شودبه: شرح تعرف، چاپلکهنو، ج2، ص46(نقل از احادیث # ~~مثنوی مر حوم استاد فروزانفر- وحواشی فیه ما فیه مولوی به تصحیح استاد # ~~بدیع الزمان فروزانفر). # ~~درادب فارسی بهاین حدیث قدسی بسیار اشارت رفته است. حکیم نظامی # ~~راست: # # تنش محرم تخت افلاک بود %~% سرش صاحب تاج لولاکبود PageV03P1445 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0438.png) # ~~وسعدی دربوستان گوید: # # ترا عزلولاک تمکین بس است %~% ثنای تو طه ویسبس است ### | (نقل از لغتنامهآ دهخدا) # ~~س5 س7 سبع مثانی (-سبع المثانی). سورهٔ‌فاتحه است بدانجهت که هفت آیه # ~~است، یاهفت سورهآ طوال از بقرهتا توبه. (منتهی الارب). سورهآ فاتحه # ~~بدانجهت کههفت آیهاست. عبارتستاز هفت سوره ازفاتحه تا انفال. اسم # ~~قر آناست. (اقربالموارد). # ~~بعضی گفتند مراد سورهآ فاتحهاست، برای آنش سبع المثانی خواند که # ~~هفت آیت است والفاظش مثنی ومکرر. و گفتهاند: برای آنمثانی خوانند # ~~که در دو رکعت نماز قرائتش مثنی شود (نقل ms849 از لغت نامه) # ~~برای اطلاع بیشتر مراجعهشودبه: (تفسیر ابوالفتوح رازی، چاپ تهران، # ~~ج3، ص 250) # ~~ن8س7 کنت کنزآ مخفیا . . . (حدیثقدسی): # ~~قال داود علیه السلام یار ب لماذا خلقت التخلق؟ قال : کنت # ~~کنزا مخفا فاحبتبت ان6 أعرف فخلقت الخلق لکی # ~~اعرف . (منارات السائرین ، تألیف نجم الدین ابوبکر محمدبن شاها ور # ~~اسدی رازی معروف به دایه «متوفی 658 ه». به نقل ازاحادیث مثنوی # ~~مرحوم فروزانفر). این حدیث قدسیرا بهصورتهای مختلف نقل کردهاند. # ~~ص 9س5 طاهربن زنگی الفریومدی: عزالدین طاهر بن زنگی بن طاهر فریومدی # ~~جوینی، مکنی بهابوطیب، ازرجال اواسط قرنهفتم هجری است. وی # ~~به سال 651 قمری از جانب امیرارغون مغول به نیابت حکومت خراسان و # ~~مازندران تعیین شد وتا سال 658قمری درمنصب خود باقی بود و دراین # ~~سال هلا کواورا معزول کرد. وی شخصی ادب دوست و شاعر پروربود و # ~~سعد الدین سعید هروی شاعر از مدا حان مخصوص اوست (نقل از لغت نامه و ~~PageV03P1446 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0439.png) # ~~فرهنگ معین). حسین بن اسعد دهستانی مؤلف ومترجم کتاب (فرج بعد # ~~از شدت) همانگونه که درمتن کتاب نیز آمده استاز کتاب و منشیان # ~~عزالدین زنگی فریومدیبوده است. (تاریخ مغول، تألیف مرحوم عباس # ~~اقبال آشتیانی، چاپدوم، مؤسسهآ امیر کبیر، 1341 شمسی، ص 518) . نیز # ~~رجوع شودبه: (نهضت سربداران تألیف پطروشفسکی، ترجمهآ آقای کریم # ~~کشاورز، انتشارات پیام، تهران 1351). # ~~ص9 س9 فلوس نبهره : پولقلب، زروسیم ناسره. # ~~ص9 س9 مصحف غین : مقصود غبن وزیانیافتن درخرید وفروختاست. # ~~دهندو گویند که رأس گرم است و سعد و دلیل فزونی بههمه چیزها. و ذنب سرد # ~~ونحس ودلیل بر کمی ازهمه چیزها. وزینجهت از بابلیان حکایت کردند که # ~~رأس سعد است باسعود، ونحس بانحوس، زیراک بهدلالت هردوفزاید ... # ~~(التفهیم ... ابوریحان بیرونی باتعلیقات استادهمائی، انتشارات انجمن ~~آثار # ~~ملمی، ص358) # ~~ص10 س 12 العرین : بیشهٔ‌شیر (المرقاة). عرین . بروزن قرین به معنی ~~بیشه وصحرای # ~~پردرخت، وشیر را اکثر به آن نسبت کنند، چنانکه گویند : شیر عرین # ~~(غیاث اللغات) # ~~س11 س4 تصحیف چاه : جاه(ومقام) # ~~ص11 س7 ببسار : توانگری # ~~ص ms850 12 منصنف فقد استهدف. نظیر: من الف کتابأ او شعرا انما یعرض # ~~عقلته علی الناس فان اصاب فقداستهد ف وان اخیطأ فقد # ~~استقذف (امثال وحکم دهخدا). # ~~ص13 هفت ستاره وقت : ظاهرا به معنی هفت روز یایک هفته است. # ~~ص22 س4 بیوسیدن : انتظارداشتن، توقع داشتن: PageV03P1447 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0440.png) # # که بیوسد ز زهرطعم شکر %~% نکند میل بیهنر بههنر ### | (عنصری) # # چوتومهر برادر را ندانی %~% من از توچون بیوسم مهربانی ### | (فخری گرگانی. ویس ورامین) ### | به نقل ازلغت نامهٔ‌دهخدا) # ~~س26 س4 حسن بصصری: ابو سعید حسن بن ابو الحسن یسار بصری از معاریف تا ~~بعین # ~~و رجال قرن اول هجری است. ابن جوزی درمناقب اورسالهای مفرد # ~~پرداخته. وفاتش درسال 110هجری است. # (حاشیهآ مصباح الهدایه به قلم استادفقید جلال همائی) # ~~برای اطلا ع بیشتررجوعشودبه: (کشف الظنون حاجی خلیفه و اعلام زر کلی # ~~وابن خلکان وتذکرة الاولیاء عطار ودیگر کتب صوفیه ولغت نامهآدهخدا.) # ~~س27 س آخر: انگشت بر حرف با گفتارنهادن : عیب نهادن ونکته گیری کردن . # ~~بر گفتهآ کسی انگشتنهادن: گفتاراو را رد کردن: # # ترا حرفی بهصد تزویردرمشت %~% منه بر حرف کس بیهودهانگشت ### | (نظامی) # # نه مستغنی از طاعتش پشت کس %~% نه بر حرف او جای انگشت کس ### | (بوستان سعدی) # ~~رجو عشودبه: (برهان قاطع، لغتنامه، فرهنگ معین وفرهنگهای دیگر.) # ~~28 س1 هشت بهشت : هشتخلد، هشتبستان، هشتباغ. از اینقرار: # ~~خلد- دار السلامدار القرار - جنت عدن -جتالمأوی- جنت النعیم-علیین # ~~- فردوس (غیاث اللغات) (لغت نامه). # ~~33 س9 فرعون : دریونانیPheraon، معمولا پادشاه مصر معاصرموسی (ع)را # ~~بدین عنوان خوانندو او«منفلی» دوم پسر رامسس سیزدهم بود. در روز گار # ~~این پادشاه ازسطوت و اقتدار مصر کاستهشدو بههمین جهت وی به تکمیل ~~PageV03P1448 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0441.png) # ~~آرامگاه خود موفق نگردید (فرهنگ معین، به نقل از ترجمهآ قاموس کتاب # ~~مقدس). نیز رجوع شودبه: (قصصقر آن، تألیف آقای صدر بلاغی) # ~~م34س7«ماأوذی نبی مثل مااوذیت» . عین القضاة همدانی دررسالهٔ‌ تمهیدات # ~~گوید: «دریغا عاشق رابلای سخت تروعظیم تر از آن نباشد که از روی معشوق # ~~دورافتد، وبههجران مبتلاشود؛ و آنگاه با نا اهلان گرفتارشود، ms851 اورادوبلا # ~~باشد: یکیفراقمعشوق، ودیگردیدن نااهلان. مگر که مصطفی (ص) ازاینجا # ~~گفت که «ما اوذی نبی مثل ما اوذیت» . گفت: هیچ بلاورنجی هیچ # ~~پیغامبری راچون بلا ورنج من نبود. لاجرم آن ولا کهاو را بود، هیچکس # ~~را نبود.» # ~~(مصنفات عین القضاة، رسالهآ تمهیدات، ص 203، به تصحیح دکتر عفیف # ~~عسیران، تهران، 1341، انتشارات دانشگاهتهران) # ~~این حدیث در جامع صغیربه صورتهای دیگر نیز نقل شدهاست: # ~~ما اوذی احد ما اوذیت . # ~~ما اوذی احد ما اوذیت فی الله. # ~~س42 س4 خورنق وسدیر :خورنق بروزن فرزدق، معرب خورنه است، و آن # ~~عمارتی بوده بسیار عالی که نعمان بن منذر بهجهت بهرام گورساخته بود و # ~~عجمان یک قصر آنراخورنگه نام کردند یعنی جای نشستن به طعام خوردن، # ~~وقصردوم را کهسه گنبد متداخل بودو بهجهت معبد و عبادتخانه تمام کرده # ~~بودند به سهدیر موسوم ساختند، چه به زبان پهلوی گنبد رادیر گویند. ~~(برهان # ~~قاطع، به اهتمام دکتر معین)- خورنگاه، خورنگه وخورنه. سدیر بر وزن # ~~سریر، مخفف سه دیراست و آن عمارتی بود کسه نعمان بن منذربه جهت # ~~بهرام گور ساخته بود و بعضی گویند معربسه دیر است. (رجوع شود به # ~~برهان قاطع ذیل کلمهآ سدیرو حواشی دکترمعین). نظامی گنجوی در هفت- # ~~پیکر گوید: # # کوشکی برج بر کشیده بهماه %~% قبله گاه همه سپید وسیاه . .. PageV03P1449 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0442.png) # # ز اسمان بر گذشته رونق او %~% خوربرونق شد ازخورنق او # # برسدیروخورنق از هرباب %~% بیتهائی روانه گشت چو آب # (هفت پیکر نظامی، چاپ دوم، به تصحیح و حید دستگردی، ص 67-58) # ~~ص43 س1 نرد حسن اگر باعذرا باختی عذرابردی و بااو عذرا خود را وامق # ~~شمردی : «در اصطلاح نرد (قدیم) چنان باشد که هر که متواتر یازده ندب # ~~از حریف ببرد گویند(عذرابرد) واز حریف یکی بهسهآ آنچه گرو کرده باشد # ~~بستاند. بازچون حریف دوم یازده ندب متواتر ببرد گویند وامق برد» ### | (نقل ازبرهانقاطع وفرهنگ معین) # ~~ص 53 س 12 وص 1354 س14 تو تیا : سنگی است که کوبیدهآ آنرابر چشم مالند # ~~(دکترمعین. حاشیهٔ‌ برهان قاطع)، سرمه ms852 (غیاث اللغات). # ~~سنگ سرمه . . . وبهدستور ازمورد وازچوب درخت زیتون بری وازبه، # ~~بعداز اخراج دانهآ اوبهعمل می آرند. وبهدستور از عغص ... و از شکوفهآ # ~~تاک ترتیب میدهند. (لغتنامه). خاقانی شروانی گوید: # ~~ترش وشیرین است قدح ومدح من بااهل عصر ### | از عنب می پخته سازندوزحصرم توتیا # (دیوان خاقانی. چاپد کترسجادی. زوار،ص18) # ~~ص56 س9 حبرامت (- حبرالامة): لقب عبدالله بن عباس، پسر عم پیغمبر اکرم ~~(ص) # ~~است. (لغت نامه). # ~~ص 60 س12 بختنصر (-بختنصر): # ~~ابلی: 2ann fndturiuau ( نبو کدنصر) عالیترین لقب بابلی که به دو # ~~پادشاه بزر گ بابل دادهشده: بخت نصر ( نبو کد نصر) اول 1146_1123 # ~~ق. م- بخت نصر(نبو کد نصر) دوم 604-562ق.م. استعمال این کلمه با # ~~الف ولام(بخت النصر) غلط است (فرهنگمعین) # ~~ص61 س5 «جف القلم بماهو کائن» . حدیث، مسند احمد، کنوز الحقائق). PageV03P1450 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0443.png) # ~~قال ابوهریره قال لی النبی (ص): جف القلم بماانت لاق (بخاری، ج 4) # ~~(به نقل از احادیث مثنوی استادفروزانفر. انتشارات دانشگاه تهران، ص38) # ~~ص68 س6 مصحف پپناه : تباه # ~~ص69 س1 زناعجیل: سایهآ کوتاه کوه # ~~ص 72 س1 واشتعل الرأس شیبا. اصل آیه چنین است: # ~~قال رب انی وهن العظم منی و اشتعل الرأس # ~~شیبا... (سورهآ مریم «19»، آیهٔ‌ 4) # ~~«گفت ای خداوند من، من آنم که استخوان من واندام من سست گشت، و # ~~سرمن درایستید (ایستاد» به سپیدی پیری000) # (کشف الاسرار میبدی، ج ششم، به اهتمام مرحوم علی اصغر حکمت) # ~~س73س9 ضغث الابالة: درمجمع الامثال میدانی آمده است : # ~~ضغث علی الابالة .الابالة: الحزمة من الحطب، # ~~والضغث: قبضة من حشیش مختلطة الرطب بالیابس، # ~~ویروی «ایبالة». وبعضهم یقول : «ابالة» مخففا، وانشد : # # ای کل یوم من ذؤالته %~% ضغث یزید علی اباله # ~~ومعنی المثل: بکلیة علی اخری. # ~~س3 اس9 تکسر النصال علی النصال : دراصل مصراعی است از متنبی شاعر # ~~معروف عرب وبیت کامل به صورت زیراست: # # فصرت اذا اصابتنی سهام %~% تکسرت النصال علی النصال # (دیوان متنبی، با حواشی عبدالرحمن البرقرقی ، جزء سوم ، چاپ ### | مصر، ص 141) # ~~ص82 س مالک بن دینار: «مالک دینار، صاحب حسن ms853 بصری بود . و از بزرگان # ~~این طایفه بود. ومولود اودر حال عبودیت پدربود واگر چه بندهزادهبود، # ~~امااز دوکون آزادهبود. اوراکرامات مشهور است و ریاضات مذکور. و ~~PageV03P1451 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0444.png) # ~~دینارنام پدرش بود. بعضی گویند مالک در کشتی بود، چون بهمیان دریاشد، # ~~مزد کشتی طلب کردند. گفت: ندارم. چندانش بزدند که بیهوششد. چون # ~~بههوش باز آمد، مزدطلبیدند. گفت: ندارم، دیگر بارش بزدند، گفتند: پای # ~~تو بگیریم وبه دریا اندازیم. ماهیاندر آمدند، وهریک دیناری دردهن، مالک # ~~دست فراز کرد وازیکی دیناری بگرفت وبه ایشان داد. چون ایشان چنین # ~~دیدند، درپای اوافتادند. واو پای از کشتی بیرون نهاد وبرروی آببرفت و # ~~ناپیداشد. بدین سبب نام او مالک دینار آمد..0». رجوع شود به: (تذکرة- # ~~الاولیاء عطار، به تصحیح دکترمحمد استعلامی، ص49، انتشارات زوارتهران، # ~~1346) وفات اورابین سالهای131- 126هجری قمری نوشتهاند (لغت نامه). # ~~نیزبرای اطلاع بیشترازشرح حال اومراجعه شود به: (حلیة الاولیاء، جلد2، # ~~حبیب السیر، چاپاول تهران، جلد1- وتاریخ گزیده، چاپد کترنوائی). # ~~صل 82 س11 طاووس یمانی . ابن کیسان الخولانی الهمدانی الیمانی: اهل ~~یمن، و # ~~از ابناءالفرس است، یکی از اعلام تابعین به شماراست. از ابن عباس و ابی # ~~هریره استماع حدیث کرده، مجاهدو عمرؤبن دینار از او روایت کنند، و # ~~از طبقهآ مالکبن دینارالصوفی وپیروان طریقت اوست. وفاتش را به سال # ~~106 هجری نوشتهاند. (لسغتنامه) به نقل از: # ~~تلخیص الآ ثار، روضات الجنات، عقد الفرید وتاریخ گزیده. # ~~83 س 14 الغمرات ثم ینجلینا. «غمرات ثم ینجلین یقال : ان المثل # ~~للاغلب العجلی. # ~~یضربفی احتمال الأمور العظام والصبرعلیها. ورفع «غمرات» عای تقدیر : # ~~هذهغمرات، ویروی «الغمرات ثم ینجلین» وکانه قال : هی الغمرات، # ~~او القصة الغمرات تظلم ثم تنجلی، وواحدة الغمرات-و هی الشدائد- # ~~غمرة، وهی ماتغمر الواقع فیها بشدتها: ای تقهره» (مجمع الامثال میدانی، # ~~ج2، چاپ مصر، 1379 هجری). PageV03P1452 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0445.png) # ~~ص 89 س 13 الصبر مفتاح الفرج: # ~~«مناسب است بامضمون آیهآ ان مع العسر یسرا (سورهآ الانشراح ، # ~~آیهٔ‌ 5) وروایت نبوی: ان النصر مع التصبر والفرج مع الکرب ، # ~~والیسر مع العسر (منهاج الیقین فی ms854 شرعادب الدنیاوالدین، طبع آستانه # ~~ص 477) وحدیث نبوی: بالتصبر یتوقع الفرج (همان کتاب، ص # ~~475 وسفینة البحار، طبع مطبعهآ علمیهٔ‌ نجف، ج2، ص 5). ولی به عبارت # ~~مذ کور درمتن تا کنون در کتب احادیث نیافتهام و ظاهرا تبدیلی است از # ~~عبارتی که به گفتهآ ابن المقفع مفاد آنرا بر کتیبهآ قصراردشیر نوشته ~~بودند # ~~وآن عبارت چنین است: الصبر مفتاح الدرک (منهاج الیقین، ص476). # ~~پس از نوشتن این ذیل معلوم شد که از مولای متقیان است-صلوات الله علیه- # ~~ومولانا درمثنوی عبارت متن را درچند مورد به کار بردهاست. مانند: # # گفت ای هدیهآحق ودفع حرج %~% معنی الصبر مفتاح الفرج ### | مثنوی دفتراول، چاپ لیدن، بیت 96 # # گرتو اشکالی به کلی و حرج %~% صبر کن، الصبر مفاح الفرج ### | مثنوی. دفتر اول، بیت 2908 # ~~ودریکی از غزلیات بهصورت ردیف آوردهاست، بدین مطلع: # ~~ای دل فرورو درغمش کالصبر مفتاح الفرج ### | تارونمایدمرهمش کالصبر مفتاح الفرج # کلیات شمس، انتشارات دانشگاه، غزل 519» # ~~(نقل ازمعارف بهاءولد، به اهتمام مرحوم فروزانفر، چاب دوم ، کتابخانهآ # طهوری، 1352، بخش دوم، ص 190 تعلیقات) # ~~ص 90 س2 ضیقی تنفرجی. نظیر: تشددی تنفر جی. الخطاب للداهیة: ای # ~~تناهی فی العظم والشدة تذهبی. یحضربعنذاشتداد الامر . (مجمع- # ~~الا مثال میدانی، ج2) PageV03P1453 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0446.png) # ~~ص 92 س6 من صمت نجا. حدیث. نظیر: # ~~الصمت عون للفهم. الصمت زین للعالم وستر للجاهل. رجوع شودبه : # ~~مسنداحمد، جامع صغیر، احیاءالعلوم (به نقل از احادیث مثنوی مرحوم # ~~استادفروزانفر). نیزرجو عشودبه: امثال و حکم دهخدا. # ~~ص 93س1 گوارش. (بهضم اول): تر کیبی باشد که به جهت هضم نمودن طعام ~~سازند # ~~وخورند ومعرب آن جوارش باشد. رجوع شود به: گوارشن (برهان- # ~~قاطع وسایرفرهنگها) # # خورش را گوارش میافزون کند %~% زتن ماندگیها به بیرون کند ### | (اسدی. نقل از سروری) # ~~ص 97 س13 لوکان العسر فی کوة لجاء بسران فاخرجاه (حدیث). درجامع # ~~صغیربه این صورت آمده است: لو کان العسر فی جحر لدخل علیه- # ~~الیسر حتتی یخرجه. # ~~102 س10 اسماعیل بن بلبل : مکتی به ابی الصقر. کاتب موفق بالله خلیفهآ # ~~عباسی. بعدها به دستور ms855 معتمد خلیفه او وفرزندان ویرا به قتل رسانیده و # ~~ومکنت وثروت اورا مصادره کردهاند. (لغت نامه. نقل از: قاموس الاعلام # ~~ترکی) # ~~س 104 س 14 الحدیث شجون. درمجمع الامثال میدانی آمدهاست: # ~~الحدیث ذوشجون. ای ذوطر ق، الواحد شجن بسکون الجیم، # ~~والشواجن: اودیة کثیرة الشجر... # ~~یضرب هذا المثل فی الحدیث یتذ کتر به غیره. (مجمع الامثال) الحدیت # ~~ذو شجون. تمثل: # ~~شبی به خیمهآ ابداعیان کن فیکون ### | حدیث حسن تومی رفت والحدیث شجون ### | (ظهیر فاریابی) PageV03P1454 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0447.png) # ~~رجوع به: الکام یجر الکلام ، شود. (امثال وحکم دهخدا) # ~~ص 106 س1 عبیداللمه بن سلیمان بن وهب: # ~~عبید الله ازاکابر وزراء وکتاب بود ودرصناعت خویش حاذق وعقل و # ~~ادبو بزر گی بر کمال داشت... وفات اودرسنهآ ثمان وثمانین ومأتین (288 # ~~هجری) بود. (نقل از تجارب السلف) # ~~در بعضی از مآخذ مانند: المستجاد تنوخی وکتاب الوزراءوالکتاب نام # ~~اورابه صورت (عبدالله) نوشتهاند. # ~~ص118 س5 ابن الزبات : ابوجعفر محمدبن عبد الملک وزیر معتصم ازمردم ~~دسکره # ~~(وفات : 223 هجری). جداوابان روغن زیت از بلادخود به بغداد برده ومی- # ~~فروخته است وازاین جهت او به ابن زیات مشهور شده است. وی مردی # ~~ادیب ولغوی وشاعربود. پس از معتصم واثق اورا دروزارتنگادداشت و # ~~چون خلافت به متو کل رسید (232) بازچهل روز در مقام وزارت. بماند، # ~~آنگاه متو کل اورادستگیر ومصادره کرد. # (لغت نامه، به نقل از : ابن خلکان وابن الندیم) # ~~122 س 10 نجم: آنچهاز بدهی که درمو عدیمعین اداشود؛ قسط. (ملک عفو # ~~فرمود واز کردهو گفتهآ اودر گذشت برقرار پانزدههزاردرم که ... به سه ~~نجم # ~~به خزانه رسد (ترجمهآ یمینی)». نجم نجم: قسط قسط، قسطی. (لغت نامه) # ~~ط 122 س آخر طیارات ، جمع طیارة: «وطیارات دیوان وتوفیرات خزانه # ~~الابه رخصتی شرعی ازوجهی مرضی بهخود راه نمی دهد» (المعجم، چاپ # ~~تهران، ص 11). «و آنچه از مملکت پادشاهان قدیم یابد. مال پادشاهی بود. # ~~اما آنچه ازرعیت ستانداز چهارقوم باشد: از اهل زراعت وازاهل تجارت # ~~و از چهار پای داران واز طیتارات 000» (رسالهآ مالیات وخراج ms856 خواجه ~~نصیر). # ~~(لغتنامه) # ~~ص129س 13 نازوک : صاحب الشرطهٔ‌ بغداد بودو بعداز کشتهشدن (حسین) ~~PageV03P1455 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0448.png) # ~~منصور حلاتج مریدان وی را بکشت . رجوع شود به : (لغت نامه و # ~~تاریخ ادبی ایران، ج 1، تألیف ادوارد براون، ترجمهآ علی پاشا صالح # ~~ص636) # ~~است ونام و نسبش محمدبن علی بن مقله. واو کاتبی فائق بود چنانکه در حسن # ~~خط به او مثلزدندی. ونام او درصناعت کتابت بس مشهور است و کسی که # ~~این خطرا ازخطوط اول استخراج کرداوبود، آنگاه ابن البواب بیامد واز # ~~خط ابن مقله طریقهآ خویشتن بیرون آود، مدتها سعی کرد تا مثل ابن مقله # ~~بنویسد نتوانست .. # ~~مولد اودرسال 272 هجری به بغدادووفات اوبه زند ان در سال328 بوده است. # ~~شعرای فارسی به حسن خط اومثل زدتد. از جمله سعدی گفتهاست: # # کاش ابن مقله بودی در حیات %~% تا بمالیدی خطش برمقلتین # ~~(تجار ب السلف، تألیف هندوشاه نخجوانی، به تصحیح مرحوم عباس # ~~اقبال، چاپدوم، تهران 1344، ص208)، (لغت نامه) # ~~140 س 3 ابی الوزیر (- ابو الوزیر): # ~~ابوالوزیر را داد واومدتی دراین مقام ببود. سپس ویراعزل و مصادره کرد # ~~و آنگاه وزارت به جرجرائی داد. رجوعشودبه: (دستورالوزراء، حبیب- # ~~السیروتجارب السلف). (لغت نامه) # ~~141 س 4 احمدبن ابی خالد: «او ازمولی زاد گان است، مردی داهی وعاقل # ~~وفطن وادیب وکاتب وفصیح بودودرامور مملکت سدادوبصارت داشت. # ~~مأمون بااو گفت که حسن بن سهل بهسبب تغیر مزاج ازمامنقطع شد، می خواهم # ~~که وزارت بهتو دهم. احمد گفت: یاامیر المؤمنین مرا ازنام وزارت عفو کن # ~~وآنچه برصاحب آن واجبباشد ازمن بطلب ومیان من ومیان غایت من ~~PageV03P1456 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0449.png) # ~~منزلتی که دوست بدان امیدوار باشد ودشمن بترسد، بگذار که بعد از غایات # ~~آفات است. مأمون از او آن بپسندید ووزارت به او تفویض کود.0.»(تجارب- # ~~السلف، چاپدوم، ص168). وفات اورابه سال 212 هجری قمری نوشتهاند. # ~~نیزرجوع شود به: ابن الندیم، مجمل التواریخ والقصص و دستورالوزراء # ~~(لغت نامه) # ~~ص 142 س8 النار ولاالعار : «سوختن به آتش به که درننگزیستن. تمثل: # ~~دربزم همه لفظ تو ms857 آکنده بهدانش # وز رزمهمه قولتو النارولاالعار (قطران) # ~~دادار جهان ملکجهان وقف تو کردست # نیکو مثلی گفته است النارولا العار (منوچهری) # ~~نظیر : «المنیة ولاالدنیة» (امثال وحکم دهخدا) # ~~«النار ولاالعارهمثلی است، چنانکه قطران گوید: # ~~در بزم همه لفظ تو آگنده به دانش دررزم همه قول تو التنارولا العار # ~~استاد دهخدانوشتهاند: «العارولاالنار» وظاهرأ این اصل مثل مذکور است # ~~کهمناسب این مکان نیز هست. # # «القتل اولی من ر کوب النار %~% والعار اولی من دخول النار» # ~~(ازرجز حضرت سید الشهداء امام حسین درروز عاشورا) (رجوع بهناسخ # ~~التواریخشود). ودرتاریخ طبرستان (ج3 ص 158 چاپ مرحوم اقبال) آمده: # ~~«چون میان اصحاب امیر المؤمنین علی بن ابیطالب(ع) ومیان معاویه حکمین # ~~رفت وابوموسی اشعری عذری بدان شنیعی که «عارونار» خود راجمع کرد # ~~روا داشت...». ودرتاریخ یمینی (ص38) آمده: «النار ولاالعاروالمنیةو # ~~لاالدنیة» این مثل درمورد کسی که نخواهد تن به زیر کاری که به نظرش # ~~جنبهآ عاردارد بدهدگفته میشود. (تعلیقات دیوان منوچهری دامغانی، به # ~~کوشش دکترمحمددبیرسیاقی، چاپدوم، ص268) PageV03P1457 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0450.png) # ~~ص143 س16 رقه : شهری در کنار فرات واکنون خراب و ویران است: شهر # ~~مشهوری است در ساحل فرات از جانب شرقی آن واز آن تاحران که یکی # ~~از بلادجزیرهاست سه روز راه است (ازمعجم البلدان)؛ شهری است ازجزیره # ~~بزرگ وخرمو پیوسته بهرایقه کران فرات نهاده، وحرب صفین اندر حد # ~~اوبوده است از آنسوی رود (حدود العالم)... (لغت نامه) # ~~ص146 س9 (حکا بت شانزدهم): درحاشیهآ صفحهآ 116 «فرج بعدازشدت» چاپ # ~~تهران (1345) به تصحیح آقای علی نهاری در بارهآ داستان امام حسن مجتبی ~~(ع) # ~~ومعاویه آمدهاست: «این قصه اذافسانههای قرون اولیهآ اسلام است و ابدا # ~~معاویه چنین قدرتی راتا آخر عمر پیداننمود وحسن بن علی علیهما السلام # ~~درمدینه بود ومعاویه درشام جز سفری که به مکهرفت ودر آن وقت هم # ~~بنیهاشم خود موقعیتی بس بزرگ درمدینه داشتند وچنین جرأتی برای # ~~معاویه نبود وباروش سیاسی معاویههم مغایرت کامل دارد. # ~~س 147 س 15 وص937 س 5 و ص 1119 س 9 حجاج بن ms858 یوسف : حجاج بن # ~~یوسف ثقفی یکی ازعمال جبار وستمکار وسفاک وبی باک خلفای بنی امیه # ~~ودرقساوت وبی رحمی و آدم کشی معروف و مشهور است. مدت بیست # ~~سال ازجانب عبد الملک مروان امارت وحکومت عراق برعهدهآ وی مفوض # ~~بود وازبد رفتاری وبیدادگری وخونخواری این حاکم ظالم حکایتها و # ~~داستانهادر کتب تواریخ و سیر نگاشتهاند. گویند درهنگام وفات اوهزاران # ~~نفربه بندوزند انوی گرفتاربودند. (حواشی مرحوم استادقریب بر بوستان # ~~سعدی). نیزرجوعشود به: کتاب الوزراء والکتاب جهشیاری، تاریخ گزیده # ~~و نزهة القلوب حمد الله مستوفی، حبیب السیر، لغت نامهآ دهخداومنابع ~~دیگر. # ~~ص 151و152 ابراهیم نیمی (صحیح) : نام یکی از زهاد(لغت نامه) # ~~س 153 س5 خوارج : «بعد ازداستان حکمیت مخالفت سختی از جانبدستهای # ~~ازطرفداران علی بن ابیطالب علیه السلام نسبت به رأی حکمین اظهار شد ~~PageV03P1458 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0451.png) # ~~وبراثر این اختلاف دستهآ خاصی به نام خوارج ظهور کردند که آنها را # ~~حروریه و محکمه و شراة نیز گویند. خوارج علی الخصوص در دورهآ # ~~بنی امیه قدرت بسیار به دست آوردند و به دو قسمت شدند : قسمتی # ~~درعراق وفارس و کرمان تسلط پیداکردند ودستهای در جزیرة العرب. این # ~~فرقهآ عظیم درعهد امویان یکی ازمشکلات بزرگ دولت اسلامی بودند و # ~~در دورهآ بنی العباس هم تاچندی کر وفری داشتند ولی به تدریج غالب # ~~شعب آن ازمیان رفتند... از تعالیم مشترک بین تمام دستههای مختلف آنها # ~~ابنست که: # ~~اولا- راجع به خلافت ابوبکر وعمروعثمان تا اواخرخلافت، وعلی بن # ~~ابیطالب(ع) تا موقعی که به حکم تن درنداد معترفو موافق بودندو بعد از # ~~موضوع حکمیت باعلی بن ابیطالب و بعداز وی نسبت به همهآ خلفای اموی # ~~و عباسی مخالفت شدید داشتند و علی الخصوص ازبنی امیه به دشنامهای # ~~زشت یاد می کردند. # ~~ثانیا- راجع به خلافت معتقدند که انتخاب خلیفه باید از روی اختیار مردم # ~~از میان مسلمین خواه قریش وعرب وخواه از هر قوم وملت دیگر # ~~صورت گیرد وبدین ترتیب خوارج مطقا نژاد رادرموضوع خلافت شرط # ~~نمی دانستند. # ~~ثا لثأ-می گفتند ms859 خلیفه بعد از انتخاب باید اوامرالهی را اطاعت کند و ~~الا # ~~باید معزول شود. بعداز آنکه خوارج به فرق متعدد منقسم شدند هریک # ~~از آنها برای خود بحثهایی راجع به مسائل معنوی در پیش گرفتند. از # ~~مهمترین بحثهای این فرق یکی بحث راجع به «ایمان» بود. تقریبا هم4 # ~~فرق خوارج می گفتند عمل به احکام جزءایمان است، وایمان تنها به اعتقاد # ~~نیست. پس کسی که به و حدانیت خداوند ونبوت محمد (ص) اقرار داشته # ~~باشد ولی به فرائض عمل نکند ومرتکب معاصی گردد کافر و واجب القتل ~~PageV03P1459 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0452.png) # (تاریخ ادبیات درایران. دکتر صفا. ج 1، ص40) # ~~برای اطلاع بیشتر رجوع شودبه : (الملل والنحل شهرستانی، تاریخ فخری # ~~ابن طباطبا، بیان الادیان ولغت نامه) # ~~171 س8 وص 839س5 اصمعی : عبد الملک بن قریب بصری مکنی به ابو سعید # ~~(ولادت: 123_ وفات 216 هجری قمری) شا گرد خلف احمر واز روات # ~~بزرگ اشعار واخبارعرب وصاحب تألیفات متعدد درلغت وحدیث وغیره # ~~است. ازجمله آثار وی کتب ذیل بهعنوان نمونه در خورذکر است: لغات- # ~~القرآن، کتاب المصادر، غریب الحدیث، کتاب اللغات ، خلق الانسان، کتا # ~~معانی الشعر وغیره. برای اطلاع بیشنررجوع شودبه: (الفهرست ندیم، اعلام # ~~زرکلی، ابن خلکان، تاریخ بغداد، معجم الادباء، لغت نامه، معین) # ~~س177 س 1 حروری : منسوب بهحرور، جایگاهی بهنواحی کوفه (سمعانی) . # ~~حروریه: فرقهای ازپانزده مذهب خوارج (بیان الادیان)، طایفهای ازخوارج # ~~که در حروراء اجتماع کرده به مخالفت علی بن ابیطالب برخاستند(سمعانی)، # ~~فرقهآ خوارج منسوب به حروراء -قریهای به کوفه- گروهی از خوارج پیروان # ~~نجدة بن عامر حنفی حروری خارجی. واز آنرو که آنان می گفتند لاحکم # ~~الآلله، آنان را(محکمه) نیز نامیدهاند (لغت نامه). # ~~178 س 4 ثلاث مهلکات ... : این حدیث با مختصر تغییری به صورتهای # ~~دیگر نیز نقل شدهاست. ازجمله: ثلاث منجیات: خشیةآ الله تعالی فی السر # ~~والعلانیة، والعدل فی الرضاوالغضب والقصد فی الفقر والغنی. وثلاث # ~~مهلکات : هوی متبع وشح مطاع واعجاب المر 6 بنفسه. # (مختصر شرح الجامع الصغیر للمناو، چاپ مصر، 1373ه) # ~~194 ms860 س 13 ابن الفرات : ابو الحسن علی بن محمدبن موسی بن حسن بن فرات # ~~نهروانی، وزیر مقتدر (از296تا299 هجری) ودرسال اخیر به تهمت همدستی ~~PageV03P1460 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0453.png) # ~~قبائل عرب درغارت بغداد معزول ومحبوس واموال اوضبطشد ودر 304 # ~~ه از زندان رهائی یافت وباردوم بهوزرات رسید ودر306 هبه گناه اسراف # ~~دربیت المال باردیگر زندانی واموال او مصادره گشت و بازبه سال 311 # ~~مقام وزارت یافت ودرربیع الاول 312 ه باپسرخویش محسن محبوس ودر # ~~ربیع الثانی همان سال هردو به قتل رسیدند. # ~~ر 198 س1 باقطائی (-باقطانی). منسوب به باقطایا ازقرای بغداد. حسین بن- # ~~علی بن کاتب از ادبای باقطایابود (لغتنامه. بهنقل از معجم البلدان) # ~~199 س 12 اسحاق بن ابراهیم الموصلی : اسحاق بن ابراهیم بن میمون # ~~التمیمی الموصلی، مکنی بهابی محمد. درعلم وادب مقامی بلندداشت # ~~ولی در غناءچیره دست تربود. وی در عهد هارون ومأمون عباسی میزیست. # ~~رجوع شو دبه: # ~~برای اطلاع بیشتر رجو ع شودبه: (معجم الادباء، کتاب التاج جاحظ، قاموس- # ~~الاعلام (ترکی)، اعلام زرکلی وحبیب السیر) (به نقل ازلغت نامهآدهخدا) # ~~205 س 7ابن الاشعث : # ~~« عبد الر حمن بن محمد بن اشعثاز خویشان وسرداران حجاج بودواز جانب # ~~اوامارت سیستان داشت. اما باخوی سر کشی که در وی بود باحجاج اختلاف # ~~یافت وبالشکرخویش بر حجاج بشورید. این واقعه درسال 81 هجری اتفاق # ~~افتاد ونزدیک چهارسالی طول کشید. ابن اشعث سیستانو کرمان وبصره و # ~~فارس رابهدست آورد و آخر دردیر الجماجم بین اوولشکر حجاج جنگی # ~~سخت رویداد. ابن اشعث شکست خورد و بگریخت ونزد رتبیل فرمانروای # ~~سیستان پناه برد. اما رتبیل بهسبب اصراروتهدید حجاج اورادستگیر نمود # ~~ونزد حجاج روانه کرد وابن اشعث برای آنکه گرفتار حجاج نشود در راه # ~~خود را ازبام بهزیرافکند وهلاکشد (85 هجری). اساس نهضت ابن اشعث ~~PageV03P1461 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0454.png) # ~~درواقع نارضائی سپاه عراق بود که درسیستان جنگ می کرد، این سپاه را # ~~(جیش طواویس) می خواند ندودر آن عدهای از سران عرب- از کوفه و بصره- # ~~شر کت داشتند. چونناخشنودی ابن اشعث و دیگر ms861 سران عرب- نسبت به # ~~حجاج-ظاهر شداین اعرابهم که مدتهادوراز شهرودیارخویش درمرزهای # ~~دوردستمانده بودند باشوق وعلاقه به پشتیبانی ابن اشعث برخاستند. چنانکه # ~~حتی ز هادوقراء لشکرنیز چون نهضت ابن اشعث رامقاومت دربر ابر ظلم # ~~وفسادمیدیدند آنرا تأیید وتقویت کردندو لیکن این نهضت بهیک تعبیر # ~~عبارتبود ازعصیان رؤساء عراق درمقابل قدرت وسلطهآروزافزون شام که # ~~اینها به سبب آنقدرت ازیارودیار خویش جدامانده بودند وعراق آنهابدست # ~~لشکرشام افتاده بود. بدینگونه جنگ سپاهابن اشعث باحجاج درواقع جنگ # ~~بین عراق وشام بود وموالی نیز کهبا وجود قبول اسلام هنوز نهنام آنها در # ~~دیوان عطابود ونه خراج اهل ذمه رااز آنها برداشته بودند- وبه همین سبب # ~~ازشام همواره نارضائی و شکایت داشتند- دراین جنگ نیز فرصتی دیگر # ~~پیدا کردند تا باخلافت شام وقدرت شوم آن به مبارزه بر خیزند...» # ~~(تاریخ ایران بعدازاسلام ، تألیف، دکتر زرین کوب ، تهران 1343، ص # ~~422-42) # ~~ش 215 س3 - ص 221س 15 مخلوع: مراد محمد امین برادر مأمونو فرزند # ~~هارون الرشید خلیفهآ عباسی است. # ~~ص238 س 1 حمادالراویه : ابن میسرة الشیبانی مکنی به ابوالقاسم یکی از # ~~مشاهیر اادبابابود وبسیاری از اشعارعرب رااز برمیدانست واز این روبه ~~لقب # ~~راویه شهرتیافت. وی درعصر اموی وعباسی میزیست ودر165 هجری در # ~~گذشت. رجو عشود به: (ابن خلکان -عقد الفرید- البیان والتبیین - معجم- # ~~الادباء. لغت نامه). # ~~ط238 س 2 طریح: طریح بن اسماعیل الثقفی یکی از شعرای مشهور عرب بود ~~PageV03P1462 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0455.png) # ~~که در دولت بنیامیه نشو ونمایافت. همهآ قریحهآ خویش رادر مدح ولید- # ~~بن یزید بکاربرد. وفات وی درروز گار مهدی خلیفه بهسال 165هجری بود. # ~~رجو ع شودبه: (عیون الاخبار ابن قتیبه- الآعلامزرکلی - عقدالفرید. به # ~~نقلاز لغت نامه) # ~~س 246 س 17 جاحظ : عمروبن بحربن محبوب بن قزارة الکنانی البصری مکنی # ~~بهابوعثمان ومعروف به جاحظ، رئیس فرقهآ معروف جاحظیه از فرقههای # ~~معتزله. وی درحدود سنهآ 160 در بصره تولد یافت و درهمانجا زند گی # ~~می کرد ودرک خدمت اصمعی وابی عبیده وابیزید وغیر ایشان رانمود. او # ~~به بغداد بسیارسفر می کرد و درعهدوزارت محمدبن زیات ms862 نزد ویرفت و # ~~بیشتر این مدت را درسر من رای مقیم بود. بعداز آن در بصره اقامت کرد # ~~تا درسنه255آ بهمرض فالج درهمانجاوفاتیافت. وطواط گوید که جاحظ # ~~بدصورت وناخوش منظربود لیکن بسیار خوشخط بود و نیکوسخن گفتی. # ~~وی صاحب تألیفات بسیار است که معروفترین آنها عبار تنداز : # ~~فی بیان مذاهب الشیعه-المحاسن والاضداد-البیان والتبیین - کتاب ~~البخلاء- # ~~کتاب الحیوان - کتاب الامثال- معانی القرآن وغیره. رجو عشود به: # ~~(مروج الذهب مسعودی ، کشفالظنون، معجم الادباء، به نقل ازلغت نامه) # ~~246 س 18 احمدبن ابی دؤاد : یکی ازقضات معروف دردورهآمأمون و معتصم # ~~ومعتزلی مذهب وعالم به اخبار وانساب بودهاست. وفاتش به سال240 هجری # ~~در عهد متو کل در بغداد روی دادهاست (حواشی القاضی التنوخی... تألیف # ~~بدری محمدفهد، بغداد 1966، ص 119) # ~~263 س 10 وص 1162 س15 معن بن زائده: ابوالولید معن بن زائدة بن عبد ~~الله # ~~الشیبانی ازمشهورترین بخشندگان واز جمله شجاعان وفصحای عرب است # ~~(فوت:151 هجری قمری). رجو عشود به: (وفیات الاعیان، کامل ابن اثیر، # ~~تاریخ سیستان، لغت نامه وفرهنگ اعلام معین) PageV03P1463 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0456.png) # ~~269 س 16 وص 1029 س8 دعبل: ابن علی بن رزین، مکنی به ابوعلی. از # ~~خاندان طاهر ذوالیمینین وایرانی بود ومدایح اهل بیت رسول گفتی. وی از # ~~شیعیان عالیقدرو مداح علی بن موسی(ع) بود. قصیدةأو که بامطاع:«مدار س # ~~آیات خلت من تلا وة» آغازمیشود، ازبهترین مدایحی است که دربارهآ # ~~اهل بیت سروده شدهاست. وی بهسال 148 ه.ق متولد شدواصل اواز کوفه # ~~بود و دربغداد سکونت گزید. بهسال 344 قمری در شهری به نام طیب که بین # ~~واسط و خوز ستان قراردارد در گذشت (لغت نامه). نیزرجو ع شودبه: # ~~(مقدمهآشر ح تائیتةآدعبل خزاعی از: عتلامه محمدباقر مجلسی. به تصحیح # ~~آقای علی محدث، تهران، 1359) # ~~س 279 س8 بحتری : ابوعباده ولیدبن عبیدطائی متوفی بهسال 284 هجری . # ~~دیوان اشعاراورا ابوبکر صولی و علی بن حمزهآ اصفهانی مرتب کردهاند. وی # ~~معاصر متوکل علی الله خلیفهآ عباسی بودهاست. (اعلام زرکلی، قاموم ~~الاعلام، # ~~ابن خلکان، تاریخ الخلفاء،معجم الادباء، تتمآصوان الحکمة، ms863 لغت نامه) # ~~279 س 8 ابو معشر منجم : هو ابومعشر جعفربن محمدبن عمر البلخی از # ~~مشاهیر منجمین قرن سوم هجری. ابتداء ازاصحاب حدیثبود ودر جانب # ~~غربی بغدادم سکن داشت وبدین جهت با یعقوببن اسحاق کندی فیلسوف # ~~معروف مخاصمت میورزید واورا آزار مینمود و عوام الناس رابر او # ~~میشورید. کندی درباطن جمعی رابر آن گماشت کهعلم حسابو هندسه # ~~رادرنظر اوجلوه دهند واو رابرتحصیل آن علوم ترغیب نمایند. ابومعشر # ~~بالاخره بدان راضی شدوبه تعلم ریاضی مشغول گشت و آنرا درست تکمیل # ~~ننموده به علم نجوم پرداخت و شرش از کندی منقطع شد، چهاین علوم # ~~هفت سالگی آموخت. وقتی دربغداد به فرمان خلیفه مستعین بالله ابو معشر # ~~را چند تازیانه زدند ، گویند علتش آن بود که ابو معشر در بعضی امور ~~PageV03P1464 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0457.png) # ~~اخبارقبل الوقوع داده بود و[اتفاقا] مطابق باواقع افتاد؛ پس از آن ~~ابومعشر # ~~همواره گفتی: «اصبت فعوقبت». # ~~وفات ابومعشر در 28 رمضان سنهآ 272 واقع گردید، وسنش از صد گذشته # ~~بود. ابن ندیم وقفطی قریب چهل کتاب از تآلیف اومی شمرند و آنچه بالفعل # ~~از مؤلفات او در کتابخانههای اروپا موجوداست، قریب دواز دد کتاب است. # ~~(حواشی مرحوم قزوینی برچهار مقالهٔ‌نظامی غروضی. نقل از چهار مقماله به # ~~تصحیح د کتر محمدمعین، چاپزوار،1333، ص 258) # ~~282 س 2 طالع مولود (-طالع مولد): # ~~«چون بچهاز مادرجدا شود، ارتفاع آفتاب بگیر، اگرروز باشد. و طالع و # ~~درجهی اوبیرون آر، که آن طالع مولدش باشد. و گر شب بود، ارتفاع # ~~کو کبی گیر از کواکب ثابته معروف کاندر عنکبوت اسطرلاب باشد، وز وی # ~~طالع بیرون آر...» برای اطلاع بیشتر رجوع شود به: (التفهیم ابور یحاذ ~~بیر ونی # ~~با تعلیقات استادهمائی، چاپانجمن آثارملی. ص527) # ~~م295 س آخر عمؤربه : شهری است درخاک روم که ابن خلدون در بحث # ~~جغر افیائی خود آنرا درشمال بخش پنجم اقلیم پنجم یاد کرده و نام این ~~شهر # ~~را بهعموریة بنت الروم بن الیفزابن سام بن نوح نسبت دادهاند. شهر ~~عموریه # ~~رامعتصم خلیفهآ ms864 عباسی درسال 223 قمری باشهرایقره فتح کردو آن از اعظم # ~~فتوحات اسلام به شمارمیرود. ودر این سفر ابو تمام ممراه خلیفه بود و به # ~~مناسبت این فتح قصیدهآ مشهور خودرا به مطلع: # ~~السیف أصدق انباء من الکتب ### | فی حد هالحد بین الجد واللتعب # ~~سراییید.. . (تجارب السلف هندوشاه نخجوانی ، به تصحیح «رحوم عباس # ~~اقبال، ص175 - لغت نامه) # ~~س 336 س 12 سلیمان بن وهب : ابوایوب سلیمان بن وهب از حیث فضل و ~~PageV03P1465 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0458.png) # ~~ادب ونامهنگاری ودفترنویسی سر آمد نویسند گان بود، ویکی از خردمندان # ~~وصاحبانرأی به شمارمی آمد. وی وزارت مأمون ومهتدی رابر عهدهداشت. # ~~(تاریخ فخری ابن طباطبا، ترجمهآ آقای و حید گلیایگانی، نشر کتاب، ص ~~339) # ~~س338 س11 ایتاخ : ازامرای ترک وحاجب واثق، خلیفهآ عباسی (المستجاد ، # ~~تألیف قاضی تنوخی به تصحیح آقای محمد کرد علی. دمشق) # ~~ص 347 س7 عرق الموت خادم : حسن خادم معروف به عرق الموت رجو ع شودبه: # ~~(کتاب الوزراهوألکتاب، ترجمهآ آقای ابو الفضل طباطبائی، 1348تهران، # 1) # ~~ص 368 س10 دیوار راگوش بود ... : # ~~نظیر : دیوارموش دارد وموش هم گوش دارد. تمثل: # ~~چه گفت آن سخنگوی پاسخ نیوش ### | که دیوار دارد به گفتار گوش ### | (فردوسی) # ~~لب مگشا گرچه دراو نوشهاست ### | کز پس دیوار بسی گوشهاست ### | نظامی) ### | (امثال وحکم دهخدا) # ~~«دیوار گوش دارد: رازی که گفتهشود اگرچه در مقام خلوت و تنهایی باشد # ~~فاش خواهد شد. راز خودرامگوی اگرچهدر جای امن وخلوت باشد، جه # ~~ممکناست جاسوسی در پس دیواربوده آن راز را بشنود. در هر کجا از # ~~جاسوس غافل و به نبودنش مطمئن مباش». # ~~(داستان نامهآ بهمنیاری . تألیف استادفقید احمد بهمنیار. انتشارات ~~دانشگاه # ~~هران، 1361، ص 287) # ~~ص 391 س 9 ملح اجاج ... وعذ ب فرات: PageV03P1466 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0459.png) # ~~مقتبس ازقر آن کریم، آیهآ 55 سورهآ الفرقان: (و هو الذی مر ج البحرین # ~~هذا عتذب فرات وهذا ملح اجاج و جعل بینهما برز خا و حجرا # ~~محجورأ) : # ~~«او آن است که فراهم گذاشت دوشاخ آب دردریا: این یک شاخ آبی سخت # ~~خوش، واین ms865 شاخ شورابی [ز بان گز]سخت تلخ. ومیان آن دو دریا جدابی # ~~ساخته [به توانائی خویش] بستهای[از یکدیگر] باز داشته. # ~~(کشف الاسرار میبدی، جلد7، ص 42، به اهتمامه رحوم عای اصغر حکمت، # ~~انتشارات دانشگاه ثهران) # ~~س397 س1 ابو العتاهیه : ابواسحاق اسماعیل بن قاسم بن سویدبن کیسان ~~العنزی # ~~معروف بهابی العتاهیه شاعرمشهور. مولداو به عین التمرشهر کی به حجاز # ~~نز دیک مدینه است وبعضی گفتهاند از اعمال سقی فرات. منشأ او کوفه ومسکن # ~~وی بغداد بود. اورا مدایحی است در حق خلیفه مهدی، وعمروبن العلاء. و # ~~درز هدنیزویرا اشعار بسیاراست ودر سال 211 یا 213 هجری به بغداد در # ~~گذشت. (لغت نامه). برای اطلاع بیشتر رجوع شود به: (ابن خلکان و # ~~بیهقی ص 238) # ~~ص 417 س1 ذنب در طالعت راسی کند گر ... ابوریحان بیرونی در کتاب ~~التفهیم- # ~~لاوائل صناعة التنجیم گوید: «گروهی ازمنجماذرأس وذنب راطبع دهند # ~~و گویند کهرأس گرم است وسعد ودلیل برفزونی بههمه چیزها. وذنب سرد و # ~~نحس ودلیل بر کمیازهمه چیزها. وزینجهت از بابلیان حکایت کردند که # ~~رأس سعداست باسعود ونحس بانحوس، زیراک بهدلالت هردوفزاید. وندهر # ~~دلی این بپذیرد زیراک بر تشبیه دور بنا کردهاست...» # ~~(التفهیم، به تصحیح استادفقید جلال همائی، انتشارات انجمن آثارملی، طبع # ~~دوم، 1353) # ~~صل 441س 12ابوموسی البغاء الکبیر : معروف به بغای کبیراز امرا وسرداران ~~PageV03P1467 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0460.png) # ~~ترک درعهد معتصم عباسی. # ~~س 446 س 3 جوزجانان : (. گوزگانان)- ناحیتی است آبادان و بانعمت بسیار # ~~وباداد وعدل و ایمن، واین ناحیتی است که مشرق او حدود بلخ است و ~~تخارستان # ~~تابه حدودبامیان، وجنوب وی آخر حدود غوراست وحدبست، ومغرب # ~~وی حدودغرچستاناست وقصبةآ بشین است تابه حدودمرو، وشمال وی حدود # ~~جیحوناست وپادشای این ناحیت از ملوک اطراف است واندرخراسان او # ~~راملک گوزگانان خوانند، واز اولادافریدون است». # ~~(حدودالعالم، انتشارات دانشگاهتهران، به کوشش دکترمنوچهرستوده ، # ~~1340، ص 95) # ~~ص 460 س3 حدیث : الرؤیاء الصادق ... در (مختصر شرح الجامع. # ~~الصغیر للمناوی) بهصورت: (رؤیاءالمؤمن جزء منستة و اربعین جزءا # ~~من النبوة) آمده است (طبع مصر،1373 ه، ص 430) # ~~4665 س4 وصیف ms866 : ازامرای ترک درزمان الواثق بالله: # ~~«قر کان در خدمت معتصم ازخود علاقه وکفایت نشان دادند. چنانکه دفع # ~~بابکو خرم دینان وفتح عموریه تا حدی بهاهتمام امرای آنهامانند اشناسر # ~~وایتاخ وبغا صورتیافت واین امرخود موجب مزید نفوذ آنها در دستگاد # ~~خلافت بود... واثق پسروجانشین معتصم نیز درباب تر کان همانشیوهآ پدر # ~~راپیش داشت... چنانکه اشناس راخلعت و تشریف داد و و صیف تر کیرا که در # ~~دفع فتنهآ کردان اهتمام کرده بودمالها و خلعتهاداد. نخست ایتاخ و سپس و ~~صیف # ~~راحاجب خویش کرد و آخراین منصب را به تر کی دیگردنقش نام داد. (نقل # ~~از تاریخ ایران بعد ازاسلام تألیف آقای دکتر زرین کوب، ص 552) # ~~481 س3 حلوان : «ازاقلیم چهار، وازمداین سبعهآ عراق عرباست. قبادبن # ~~فیروز ساسانی ساخت. اکنونخراب است وبهقدر مختصر مزرعهیی ماندد، # ~~ودروازهمزارات اکابر قبر حمزه، سادس قر ای سبعهاست. ولایتش کمابیش ~~PageV03P1468 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0461.png) # ~~سی پاره قریهاست» (نزهة القلوب). نیزرجو عشودبه: حدودالعالم، معجم- # ~~البلدانوقاموس الاعلام(لغت نامه) # ~~ص517-533-534 کرخ : «درزمان اکاسرهدر آنزمین (بغداد) به طرف غربی دیهی # ~~کرخ نام بود، شاپور ذوالاکتاف ساخته... (نزهة القلوب). نیز نام محلتی # ~~است در بغداد. # ~~ص533 س7مداین: پایتخت دولت ساسانی «تیسفون» بود و آننام بزرگترین شهر ~~از # ~~چند آبادی بود که مجموعهآ آنهارابه زبان سریانی «ماحوزه» و بالقب ملکا ~~[ما # ~~حوزه ملکایعنی شهرهای پادشاه] مینامیدندو گاهی نیز «مدیناتا» (به معنی ~~شهرها) # ~~میخواندندوعرب این لفظرا «المدائن» تعبیر کردهاست. مداین مشتمل بر # ~~هفت شهر بود: تیسفون- سلو کی_ رومگان- در زنیدان- و لاشاباذ - محلهآ # ~~اسبانبر ومحلهآ ما حوزا(حواشی برهان قاطع. طبع دکترمعین. نقل از ~~ساسانیان # ~~کریستن سن) # ~~ص 537 هفت انداع : به ححب ظاهراول سر، دوم سینه، سوم پشت، چهارم وپنجم # ~~هردودست، ششم وهفتم هردوپای. وبه حسب باطن: دما غ،دل. جگر، سپرز، # ~~شش، زهره ومعده. وبه تفسیری دیگر : چشم و گوش وزبان و بطن و فرج ودست # ~~وپا(غیاث اللغات) رجوع شودبه: لغت نامه. # ~~ص 574 س6 ذو القرنین : اسکندرمقدونی. چون پس از تسخیر مصر وشناخته شدن # ~~اوبه منزلهآژوپیتر آمون، در ms867 سکههاوی رابادوشاخ- که زینت سراو بود-تصویر # ~~کردهاند. ابوالکلام آزاد، دانشمندهندی بهقراین و اماراتی مراداز ذو ~~القرنین # ~~مذکور درقر آن را(کوروش) هخامنشی دانستهاست ### | (اعلام معین) # (برای اطلاع بیشتررجوع شود به: لغت نامهآدهخدا) # ~~س579 س9 وص 1321س 15 اسحاق بن ابراهیم الموصلی : اسحاق موصلی # ~~ار جانی فارسی، ابن ابراهیم بن میمون تمیمی مکنی به ابومحمد(در گذشته ~~PageV03P1469 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0462.png) # ~~بهسال 235 قمری). وی در علم وادب وموسیقی ماهر بود. اسحاق نزدمنصور # ~~زلزل وعاتکه دختر شهدهموسیقی وغناء آموخت ودر دربار هارون ومأمون # ~~منزلتی داشت. وی تصنیفات بسیاردارد. نیزرجو ع شودبه توضیحات مربوط # # بهص 199 جلد اول همین کتاب %~% (معین) # ~~ض 580 س13 یدبیضانمودن : معجزه نمودن چون موسی علیه السلام (غیاث- # ~~اللسغات)، کاری بس صعب را باقوتی شبیه به اعجاز از پیش بردن (دهخدا). # ~~لغتنامه: یدبیضا کردن. # ~~س580 س 13 نعل در آتش کردن : به جادویی کسی رابی قرارو بی آرام کردن و # ~~نزدخود کشاندن نعل بر آتش نهادن، نعلدر آتش افکندن کسیرا، نعل در # ~~آتش نهادن (لغت نامه) # ~~ص 581 س 3 امرؤ القیس : جند ح باسلیمان پسر حجر کندی بزر گترین ~~شاعردورهآ # ~~جاهلیت ویکی از صاحبان معلقات وقریب هشتادبیت ومطاع آن اینست: # ~~قفانبک من ذکری حبیب و منزل ### | بسقط اللوی بین الدخول فحومل ... ### | (لغت نامه) # ~~ص 581 س 10 کثیر: ابوصخر کثیر ابن عبدالرحمن بن الاسودبن عامر الخزرجی # ~~مشهور به ابی جمعه از شعرای عرب ومعشوق عزه دختر جمیل بن حفص کلبی # ~~است. کثیر ازمردم حجازاست امابیشتر مقیم مصربوده است(فوت: 105 # ~~هجری) (لغت نامه) # ~~ط584 س 13 (الفرار ممالا یطاق من سنن المرسلین : حدیث. گریختن از آنچه # ~~تابوتوان بر آن نباشد راهوروش پیامبران است. اقتباس: # ~~از حوادث در پناهتمی گریزم بهر آنک ### | عقل رادستور بینم در حدیث ذو الفقار ### | (امثال وحکم دهخدا) (ابن یمین) PageV03P1470 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0463.png) # ~~ص 585س 8 افسوس داشتن: مسخره کردن افسوس کردن وفسوس کردن(دهخدا، # ~~فرهنگ لغات مثنوی تألیف دکتر سید صادق گوهرین) # ~~ص 585 س 13 اصطر لاب (= اسطرلاب): معرب یونانی: otolabo ms868 . ابزاری # ~~است که برای اندازه گیری موقع وارتفا عستارگان و دیگر امور فلکی به کار # ~~می رفت. (برای اظلا ع بیشتررجو عشودبه : (التفهیم ابوریحان بیرونی ~~وسایر # ~~کتابهای نجومی ولئغتنامهوبرهان وفرهنگ معین) # ~~ص 594 س3 الاذن تعشق ... : # ~~این مصراع ازبیت مشهور شاعر معروف عرب بشار بن برد عقیلی مکنی به # ~~ابومعاذ (متوفی بهسال 167قمری) است و تمام بیت چنین است: # ~~یاقوم اذنی لیبعض الحتی عاشقة ### | والاذن تعشق، قبل العین احیانا ### | (لغت نامه) # ~~ص 612 س 7 طر قیدن : تر کیدن # ~~ص 613 س8 گر به درانبان (داشتن) : کنایه ازمکر کردن و حیله ورزیدن ~~باشد: # ~~با این همه نگشتی هر گز فریفته ### | چون دیگران به گربه در انبان روز گار ### | (انوری) # ~~(برهان، آنندراج، غیاث اللغات، رشیدی، دهخدا) # ~~ص613 س 8 باسگ درجوال بودن : کنایه ازهم خانهشدن بامردم بدخو(برهان) # ~~ص 614 س 14 صبر(دوم) : عصارهآ تلخی است الدرختی که به هندی ~~ایلواگویند... # ~~بر گهای آن دار ای صمغی بهنام صبر زرداست که مسهلی بسیار قوی و تلخ # ~~است(الابنیه، لغت نامه) # ~~ص 615 س11 عبقسی: ازشاعرانعرب. # ~~بعضی از نسخ مانند: م وح وچاپی: عنصری ضبط کردهاند که صحیح نیست. PageV03P1471 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0464.png) # ~~(رجوع شودبه: پاورقی ص615) # ~~ص 618 س 3 طرقوا زدن: طرقوا- صیغهآ امرحاضراست، به معینی راه دهید و ~~یکسو # ~~شوید. معمول بودهاست که نقیبان عرب پیش سلاطین طرقو اطرقو امی گفتند. # ~~(غیاث- لغت نامه) # ~~ص 649 س 9 عامر وسلول: نام دوقبیله از قبایل عرب. # ~~ص 649 س آخرخنساء: دختر عمروبن الشریداست ونسب اوبه مضر می رسد. از # ~~شاعران مخضرم است یعنی عصر جاهلیت واسلامرا درک کرد. عالمان شعر # ~~متفقاند که زنی چون اودرشعرنیامدهاست. خنساء باقوم خودیعنی بنی سلیم # ~~خدمت پیغمبر رسید واسلام آورد. (اعلامزر کلی، لغت نامه) # ~~ضص 651 س5 حانیم طی: حاتم بن عبدالله بن سعد طائی مکنی بهابوسفانه از ~~قبیلهآطی # ~~دردورهٔ‌ جاهلیت، مردی جوانمرد وبخشنده بود و عربدر سخاو کرم بدو # ~~مثل میزدند. (معین). اشعاری نیز ازوی بر جای ماندهاست. # ~~ص 659 ms869 س آخر آب قراح: آبصاف پا کیزهآ بی آمیختگی چیزی، آب شیرین سرد # ~~بی آمیغ از هر چیزی (زقل از لغت نامه) # ~~ص 666 س 6 من حفر حفرة یقع فیه : به صورت : (من حفر لآخیه حفرة # ~~وقع فیها) هم آمدهاست. # ~~مؤلف (اللؤلؤ المرصوع) دربارة آن گوید: # ~~«لیس بحدیث ومعناه صحیح: ولایحیق المکرالسییء الاباهله» # ~~(احادیث مثنوی. تألیفمرحوم فروزانفر، دانشگاه تهران، 1334) # ~~ص 679 س3 نو کل: درلغت تفویض امراست بهسوی کسی که بدو اعتمادباشد. وبه # ~~معنای واگذاری شخص است امورخودرا برمالک خود واعتماد برو کالت او # ~~ومالک شیه کسی است که مقتدرباشدبر آن درجهات مصالح اوودر اصطلاح # ~~سلاک واگذاری امورست برمالک علی الاطلاق. وبالجمله تو کل دلبستگی # ~~واعتماد کامل به پرورد گار است و این مقام از کمال معرفت است زیرا که ~~انسان PageV03P1472 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0465.png) # ~~هراندازه خدارا بهترشناسد وازقدرت ورحمت و حکمت او زیادتر آگاه # ~~گردد دلبستگی او به آن ذات بی همتازیادت شود. تو کل مقام والائی است که # ~~جز خواص ازعرفا و موحدان آنرا درک نمی کنند. بطور کلی معیار # ~~شناختن تو کل اعتماد به حقاست و گسستن از غیر. شاعر گوید: # چون تورو ازغیرحق برتافتی %~% نقد اسرار توکل یافتی # ~~وسالک باید درتمام امورنظرو امید به فضل حق تعالی داشته باشد وخود را # ~~آلت کاربیندنه آنکه دست از تمام کار بر داردو گوید تمام راباخدای ~~گذاشتم... # ~~ذوالنون گوید: توکل ترک تدبیر نفس وانخلاع ازحول وقوت خوداست. # ~~حمدون قصار گوید: تو کل اعتصام بالله است.00» # ~~(نقل به اختصار از : فرهنگ مصطلحات عرفاء. تألیف د کترسید جعفر سجادی ### | تهران 1339ص 127- 129) # ~~نیز رجو عشودبه: (رسالهآقشیریه وترجمهآ آن، مصباح الهدایه، کیمیای ~~سعادت # ~~ودیگر کتب صوفیه) # ~~مل 708 س3 ازاین گروه بپرهیز چون نو آن مرغی ... # ~~نظیر مضمون بیت زیراست ازعطار: # # گرچه ما زیرک ترین مرغی بدیم %~% لیک دردامش به حلق آویختیم ### | (لغت نامه) # ~~ط 722 س6 مکانب مأذون در تصرف...: «جایزنیست از برای مکاتب (بندهآ آزاد # ~~شده) تصرف کردن درمالخود بهفروختز و بخشیدن ms870 و آزاد کردن، ونه به # ~~قرض دادنمگر بهاذن آقا... هرگاه اذندهد آقا، جایز بوده باشد ~~همهأینها.00» # ~~(ترجمهآ فارسی شرایع الاسلام محقق حلی، به کوشش آقای محمدتقی دانش- # ~~پژوه، جلد سوم، ص 994، تهران 1349) # ~~ص746 س15 ازبن دندان : ازصمیمقلب، ازجان ودل، بارضای خاطر : # ~~دندانههای تاج بقا شرع مصطفاست ### | عقل آفرینش ازبن دندان کند ضمان ### | (خاقانی) PageV03P1473 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0466.png) # ~~سر گشتهاست از بن دندان کلیدوار ### | هرک از سرای شرع توچون قفل بردرست ### | کمال اسماعیل) # ~~س778 س آخر برامکه : «برمکیاناصلا ایرانی بودهاند وبنابر روایات قدیمی ~~و # ~~کهن سدانت و کهانت «نو بهار» بلخ را که معبدی بودائی بوده برعهده ~~داشتهاند. # ~~روایاتی افسانهمانند این معبد بودائی را به آتشکدهای تبدیل نمودهاست. # ~~برمکیان دراواخرقرن اول هجری یهدین اسلام گرویدندو به جهات و عللی که ~~به # ~~خوبی معلوم نیست بهدربار خلفای اموی آمده ودر نتیجهآ درایت و لیاقت و # ~~ثروت، نفوذی عظیم درزمان خلافت عبد الملک (65-68 هجری) وجانشینان # ~~او کسبنمودند. خالدبرمکی و سپس یحیی پسر ویو آنگه دو پسر یحیی یعی # ~~فضل و جعفربه مقام وزارت رسیدند. هارون الرشید درسال 187 هجری امربه # ~~قتل جعفر وعدهآ کثیری از خویشاوندان وبستگان برمکیانداد». برای اطلاع # ~~بیشترمراجعه شودبه: (برمکیان، تألیف لوسین بووا ترجمهآ عبدالحسین میکده # ~~وتاریخ برامکه تألیف مرحوم استادقریب) # ~~ل 780 س12 تموز : نام ماه اولیادوم تابستان و ماهدهم ازسال رومیان ~~وبودن # ~~آفتاب دربرج سرطان. (مطابق با 25 تیر تا 25 مردادماه)، گرمای تابستان. ~~در # ~~شعر وادب فارسی واژهآ تموز زیادبه کار رفته است: # ~~ز خشکسال حوادث امیدامن مدار ### | که در تموز ندارد دلیل برف هوا ### | خاقانی) # ~~عمر برفست و آفتاب تموز ### | اند کی ماندو خواجه غره هنوز ### | (سعدی) PageV03P1474 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0467.png) # ~~و یا اندرمه تموز بارد ### | جراد منتشر بربام و برزن ### | (منوچهری) ### | (لغت نأمه) # ~~ص786 س13 عیار : در لغت به معنی شیر بیشهو مجازابه معنی شجاع ودلیراست. ~~در # ~~کتابهای لغت برای عیار معانی دیگری نیز نوشتهاند، از جمله: تیزهوش، ~~آنکه # ~~بسیاررفت و آمد کند. # ~~اما دراصطلا ح، عیاران گروهی ازجوانمردان ms871 واهل فتوت بودهاند که در # ~~درقرون اولیهآ اسلامی در ایران و عراق و آسیای صغیروشام و برخی ~~سرزمینهای # ~~دیگر فعا لیتهای چشمگیر اجتماعی و سیاسی داشتهاند. ازنوشتههای وقایع- # ~~نگاران چنین استنباط میشود که عیاران از اواسط قرننهم تادواز دهم ~~میلادی # ~~اهمیت بیشتری یافتهاند. آنهادراین دوره بیشتر در بغداد قیام می کردند و ~~با # ~~قدرت هر چه تمامتر حکومت رادر دست می گرفتند. این عیاران در جنگ مابین # ~~امین ومأمون عامل مؤثری گشتند. چون امین در بغداد محاصرهشد ازعیاران # ~~کمک گرفت. عیاران به گروههای مختلفی تقسیم میشدند، از قبیل: شطاران، # ~~صعالیک، زواقیل، حرافیش وغیره. برای اطلاع بیشتر از تشکیلات عیاران # ~~رجوع شود به: # ~~1-متن سخنرانی پروفسور تیشنردرمجلهٔ‌ دانشکدهآ ادبیات، شمارهآدوم از # سال چهارم # ~~2- تاریخ تمدن اسلام، ترجمهآ مرحوم علی جواهر کلام، ص 57، جلد پنجم # ~~3- سفرنامهآ ابن بطوطه، ترجمهآ آقای محمد علی موحد، ص 389، بنگاه # ترجمه ونشر کتاب # ~~4- حواشی منتخب جوامع الحکایات، به تصحیح مرحوم بهار، ص288 # ~~5- تاریخ سیستان به تصحیح مرحوم بهار PageV03P1475 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0468.png) # ~~6- مقالهآ مرحوم عباس اقبال، مجلهآ شرق ص342 # ~~7_فتوت نامهآسلطانی تألیف ملا حسین کاشفی، به اهتمام دکترمحجوب، مقدمه # ~~8- مقالات نگارنده مندر ج درمجلهآسخن، سال1346 # ~~س789 س 2 وییگی از پادشاهان عجم را ... # ~~نظیر این حکایت در کتاب بهارستان جامی در بارهٔ‌ انوشیروان ویکی از # ~~حاجیان وی آمده است. # ~~(بهارستان. چاپ افست کتا بفروشی مر کزی از روی چاپ # وین، 1340، ص 28) # ~~ص 790 س9 قهرمان : وکیل یا امین دخل وخرج، جمع آن قهارمهاست واین کلمه # ~~عربی نیست. قائم به کارها وخزانه داروو کیل و نگهدارندهآ آنچه در تصرف # ~~اوهست، کارفرما. # ~~(اقربالموارد، آنندراج- به نقل از لغت نامه) # ~~س 797س 13و14 جبرو اختیار : «جبر در اصطلاح متککلمان به معنای اسناد # ~~افعال به خدا استعمال شده و آن مقابل قدر است که آن اسناد دادن افعال # ~~عبدبه خوداوست نهبهخدا، پس جبر، اقراط درتعویض اموربه خدای تعالی. # ~~است چنانکه گویی بند گان همچون جماداتندو هیچگونه اراده و اختیاری # ~~ندار ندوقدر تفریط دراین معنیاست بطوری ms872 که بندهرادر افعال خود خالق # ~~بالاستقلال بدانند. وهردو عقیده باطل است و حدواسط بین جبرو تفویض # ~~حق است که («کسب» نامیده می شود (کشاف اصطلاحات الفنون). «جبر در # ~~حقیقت نفی فعل ازبنده واسناد آن به پرورد گار تعالی است. جبریان یام- ~~جبرد # ~~یعنی کسانی که برای بندگان در افعال خود آنان اختیاری قائل نیستند. ~~جبریان # ~~را اصنافیاست: جبریهآ خاص وخالص که گویند: بند گان قدرت دارند لیکن # ~~آن قدر به کلی بی اثراست اما آن کس که برایقدرت حادث را اثر گونهای # ~~در فعل قائل شده و آنرا کسب نامیده جبرینبود. ومعتزله کسانی را که قدرت ~~PageV03P1476 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0469.png) # ~~حادثرا دراحداث وابداع بالاستقلال اثبات نمی کنند جبریدانند. و بنابر- # ~~جبری خوانند. مسألهآ جبر بااهمیت فراوانی که داشته است به نامهای مختلف # ~~موردبحث قرار گرفته و کتب و رسالات مستقل در آن نوشتهشدهاست... # ~~مسألهآ جبر تنهابین متکلمان مورد بحثنیست بلکه فلاسفه وصوفیه وعلمای # ~~اصول ودیگران نیزاز آن به اسامی متعد دمانند: جبرواختیار، جبرواستطاعت، # ~~جبرو تفویض، خلق اعمال، طلب واراده تعبیر کرده ومورد بحث قراردادهاند. # ~~(لغت نامه). برای اطلا ع بیشتر رجوع شودبه: (الملل والنحل شهرستانی، # ~~الذریعه جلد 5، تاریخ ادبیات دکتر صفاجلداول، وسایر کتب کلامی و فلسفی) # ~~ص 802س 3 فتحنامه : نامههایی کهاز جانب امرا وسلاطین به اطراف # ~~عهد نامه، قسم نامه وغیره. «فتح نامه، نامهای بود که از جانب سلطان ~~یاسپهسالار # ~~لشکر پس ازفتح به اقطار ممالک نوشته میشد تابه همهآمردم آگاهی دادهشود. # ~~اگرلشکرشکست میخورد این نامهرا «شکست نامه* می گفتند ولازم بوددر # ~~آن علل شکست چنانکه موجب تسلی خاطر مردم باشدبیان گردد. اماهنگامی # ~~که سردار یاپادشاه فتح می کرد شرح دلیریها ومردانگیهای او ویارانش را # ~~درفتح نامه با آبوتاب می نوشتندو چون فتح نامه به شهرها میرسید جشن و # ~~سور برپامی شد(لغتنامه). برای اطلاع بیشتر رجوعشودبه: ( صبح الاعشی # ~~قلقشندی، دستور الکاتب محمدبن هندوشاه، عتبة الکتبة، التوسل الی الترسل # ~~وکتب ترسل وانشاء). # ~~803 س 6 رخ، شاه واسب: اصطلاحات شطرنج است. # ~~ر خ: مهرهای ms873 ازمهرههای شطرنج که به شکل برج است (معین) # ~~شاه: مهمترین مهرهآ شطرنج؛ بزر گترین مهرهآ شطرنج که پیر امونخودیک # ~~خانه تواند رفتنهم اریب به چپو راست چونپیل وهم غیر اریب به چپو ~~PageV03P1477 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0470.png) # ~~راست مانند رخ (دهخدا) # ~~اسب: یکی ازمهرههای شطرنج که شکل اسب دارد(معین) # ~~س803 س12 باز را وقت چشم دوختگی : # ~~باز، مر غشکاری معروف رادرقدیم برای شکار پرند گان تربیت می کردند. # ~~وطوری اطراف چشم اورامی بستند که فقط صید را میدید و بهسوی آن پرواز # ~~می کرد. شکارچیها و مخصوصا امرا بههنگام شکار سگ تازی به همراه # ~~داشتند و بانواختن طبلک مخصوص باز آمادهآ پرواز میشد: پای او با نخی # ~~که از قرقرهآ مخصوص بازمی شد بستهشده بود و دراختیار صیاد قرارداشت. # ~~آداب ورسوم شکار به وسیلهآ باز در کتابهای خاصی به نام (باز نامه) به # ~~تفصیل نوشته شدهاست مانند: بازنامهٔ‌نسوی. # ~~رجو عشودبه: (باز نامهآنسوی، به تصحیح آقای دکتر علی غروی، از انتشارات # ~~وزارت فرهنگوهنر، 1354) # ~~ص803 س16 پروراننده رابه زخم کند : # ~~یاد آور مضمون شعر بوشکور بلخیاست: # # مار را هرچند بهتر پروری %~% چون یکی خشم آورد کیفر بری # # سغله فعل ماردارد بی خلاف %~% جهد کن تاروی سفله ننگری ### | (گنجسخن آقای دکترصفا، جلداوثل، ص25) # ~~ص811 س5 فضیل بن عیاض : ازمشاهیر عرفای قرندوم هجری است. فضیل بن- # ~~عیاض بن مسعودالتمیمی الیربوعی مکنی به ابوعلی وملقتب به شیخ الحرم # ~~ازاکابر عبادوصلحاودر حدیث مورد اعتماد بود. اصل او از کوفه ومولدش # ~~سمرقند وسکونتش درمکه بود وهم درمکه به سال187 قمری برابر با703 # ~~میلادی در گذشت. تولدش بهسال105 قمریبود. (لغتنامه). برای اطلاع # ~~بیشتر رجو ع شودبه: (اعلام زرکلی، طبقات الصوفیه وتذ کرة ~~الاولیاءعطار). # ~~ص813 س 6 مساومت ومزاد :مساومت- بهاکردن متاع(منتهی الارب)، با کسی ~~PageV03P1478 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0471.png) # ~~درنگ کردن دربیع برای گران فروختن ودقت نمودن درخریدن وفروختن # ~~(غیاث، آنندراج)، چانهزدن. و نیز گفتهاند که مساومه ازجانب مشتریبها # ~~کردن است واز جانب بایع عرضه داشت کالاباشد برمشتری با تعیین قیمت # ~~(کشافاصطلاحات الفنون). # ~~مزاد- افزون کردگی قیمت ms874 چیزی (ناظم الاطباء). زیاد کردن چیزی باشد # ~~مثل آنکه قیمت آن چیز بهده دینار رسیده باشد و دیگری به دوازده دینار ~~برساند # ~~وهمچنین. (آنندرا ج-برهان). (لغت نامه). # ~~ص 814س3: (ویؤ ثرون علی انفسهم ولوکان بهم خصاصة): # ~~(آیه9آ ازسورهآ الحشرقر آن کریم). # ~~«و[مهمان] برخود می گزینند هرچند که بهطعام دلاساو نیازمنداند» # (کشف الاسرارمیبدی، جلددهم ص43، به اهتمام # مر حوم علی اصغر حکمت، انتشارات دانشگاه تهران) # ~~ص814 س 14 سمعه : شنوانیدن عمل خیر خودرا بهمردم چنکه ریانمودن افعال # ~~حسنه تامرانیک پندارند (آنندراج- غیاث)«وهر که بر خلاف معتقد خویش # ~~کاری کند ریاوسمعه رابود نه تقرب به حق تعالی». (تاریخ بیهق، ص 195) # # امشب ارامکان بود آنجا بیا %~% کارشب بی سمعهاست وبیریا ### | (مولوی) # ~~نقل ازلغت نامهآ دهخدا) # ~~ص 830 س7 لحن : خطاکردن، خطا کردن درخواندن و درا عراب، خطای در کلام. # ~~(برای اطلاع بیشتر مراجعه شودبه: لغت نامه لحن) # ~~ص 832 س 14 آزور : حریص، آزمند، طتماع، آز ور. # ~~انوری گوید: # # جرعهآ جام خود اگر بخورم %~% نکند درد منتم رنجور # # فرد باش ای حمیت قانع %~% خاکخور ای طبیعت آزور ### | (لغت نامه) PageV03P1479 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0472.png) # ~~ص833 س 15 محمد بن عبدوس : ابوعبد الله محمد بن عبدوس جهشیاری صاحب # ~~(کتاب الوزراء والکتتاب) در گذشته بهسال 331 هجری قمری. (برای # ~~اطلاع بیشتر مراجعه شود به: # ~~مقدمهآ کتاب الوزراء والکتاب ترجمهآ آقای ابو الفضل طباطبائی). # ~~ص 839 س6 انساب (- علم الانساب): دانشی است که از نسبهای مردم ~~وقاعدههای # ~~کلی وجزئی آنسخن میدارد وغرض از آن احتراز ازخطا درتعیین نسب # ~~اشخاص است. نخستین کسی که در این علم فتح باب کرد هشام بن محمد # ~~بن سائب کلبی در گذشته به سال 204 هجری قمری بود. وی در این موضوع # ~~پنج کتاب تصنیف کرد (لغتنامه. نقل از کشف الظنون) # ~~س 840 س 13 انصف القارة من را ماها: «قاره را انصاف داده است آنکه # ~~در مقابل او تیراندازی کند.». افراد قبیلهآ قاره که یکی از قبایل ~~عرباست # ~~تیرانداز بودند. یکی ازشعراگفته است: «قاره ms875 را انصاف داده است آنکه # ~~درمقابل او تیراندازی کند». می گویند قبیلهآ قاره درتیراندازی توانا ~~بودند # ~~و برای همین راجع به این قبیله گفته شد : «قدانصف القارة من راماها» # ~~(تاریخ یعقوبی، ترجمهآ مرحوم دکتر آیتی، مجلد اول، ص 293، بنگاه نشر # ~~کتاب، تهران 1342) # ~~ص 841 س 13 عدی بن زراع : ظاهرا اصح عدی بن الرقاع (فوت : حدود # ~~95 هجری) ازعامله و شاعر بزرگ از اهالی دمشق است . وی معاصر # ~~جریر ومداح بنی أمیه مخصوصا ولید بوده است. ### | (الاعلام زرکلی، ج 5، طبع سوم) # ~~ص 842 س 5 ذوالرمة : غیلان بن عقبه بن بهیش مکنی به ابی الحرث ومعروف # ~~به ذی الرمة یکی از عشاق معروف عرب است و معشوقهآ وی میةدختر # ~~مقاتل بن طلبة بن قیس است. وفات ذوالرمة به چهل سالگی در117هجری # ~~بود «وبه روایتی 101ه) (لغت نامه). نیز رجوع شودبه: الانساب سمعانی، ~~PageV03P1480 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0473.png) # ~~الاعلام زرکلی، الفهرست ندیم، ابن خلکان، عیون الاخبار، حبیب السیر، # ~~معجم الادباء و... # ~~س847 س 4اقسام کتابت: برای اطلاع از فتن کتابت واقسام آنمراجعه شود به: # ~~صبح الاعشی فی فن الانشاءتألیف القلقشندی ودستور الکاتب فی تعیین ~~المراتب # ~~تألیف محمدبن هندوشاه. # ~~ل 853 س 8 قضاوقدر: دراصطلاح متکلمان نزد اشاعره عبارت است ازارادهٔ‌ # ~~ازلی حق که همواره به اشیاء آنچنان که هستند تعلق می گیرد. وقدرعبارت # ~~از ایجاد حق است اشیاء را به اندازهآ مخصوص وقدرمعین که درذوات # ~~و احوال آن اشیاء معتبر است. # ~~دراصطلاح فلاسفه: عبارت ازعلم حق است به آنچه سزاوار است هستی # ~~پذیرد. وبرنیکو تربن نظام وکاملترین انتظام باشد و همین است که آنرا # ~~غایت ازلی نامند ومبدأ فیض موجودات است بطور اجمال به بهترین و # ~~کاملترین وجه. وقدر عبارت از خروج اشیاء است در عالم وجود عینی # ~~همان گونه که درقضاء مقرر بود. محقق طوسی در شر ح اشارات گوید : # ~~قضاء عبارت از وجود جمیع موجودات است در عالم عقلی بطور دستة # ~~جمعی و اجمال برسبیل ابداع، وقدرعبارت از وجود خارجی آنهاست # ~~یکی ms876 یکی وبطور تفصیل (کشاف اصطلاحات الفنون). ودر اصطلاح # ~~عرفاء عبارت از وجود جمیع موجودات است بطور دستهجمعی ومجمل # ~~در عالم عقلی برسبیل ابداع، وقدر عبارتاز وجودموجودات است بطور # ~~تفصیل وجدا جدا درعالم خارجی (اقرب الموارد) (نغت نامه). # ~~مسألهآ قضا وقدر در ادب فارسی انعکاس وسیعی پیدا کرده است. # ~~س 855 س 10 نهر وان : شهروناحیهای است بین یغداد و واسط که بواسطهٔ‌ # ~~جنگی که درسال 38 هجری قمری بین امیر المؤمنین علی (ع) وخوارج # ~~در آنجا واقع شده درتاریخ اسلام معروف است (اعلام معین). PageV03P1481 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0474.png) # ~~ص 876 5بوان اشرافی ورسابل: دیوان اشراف. اشراف، در تاریخ ایران و # ~~اسلام شغل وعنوان صاحب منصب یا امیری بوده که از جانب خلیفه یا # ~~سلطان مأمور اطلاع یافتن از جریان امور مملکت وبه اصطلاح امروز # ~~نظارت و بازرسی کل احوال کشور بوده است ومتصدیاین شغلمشرف # ~~خوانده میشده و دیوانی خاص موسوم به دیوان اشراف تحت نظر او # ~~بوده است و صاحباشراف یارثیس دیوان اشراف درهرشهری وناحیه ای # ~~نماینده و نایبی داشته و از اخبار واحوال جاری اطلاع مییافته است. # ~~دیوان رسائل ( دیوان انشاع). ادارهای که ازطرف پادشاه اسناد رسمی # ~~صادر و مکاتبات دولتی را اداره می گرد... (لغتنامه). برای اطلاع بیشتر # ~~رجوع شود به: (صبح الاعشی القلقشندی ، تاریخ تمدن جرجی زیدان، # ~~داثرة المعارف فارسی). # ~~س878 س1 چون خدای قلم تکلیف وبازخواست از دیوانگان بر گرفته # ~~ابست: # ~~اشاره است به حدیث رفع قلم: # ~~رفع القلم عن ثلاثة : عن المجنون المغلوب علی عقله حتی یبرأ # ~~و عن التنائم حتی یستیقظ وعتن الصبی حتی یحتلم (جامع. # ~~الصغیر سیوطی). # ~~ش 896 س2 پردهآ مخالف، عراق و نهاوند: عراق ونهاوند نام پردههائی است # ~~در موسیقی. و مخالف نام شعبهای است ازمقام عراق. و درمجمع الادوار # ~~هدایت قسمتی از چهار گاه به شمار آمده است (لغتنامه). # ~~س 898 س 11 دفن البنات من المکرمات: حدیث نبوی است که (المکرمات # ~~دفن البنات). ومناوی در کتاب کنوز الحقایق فی حدیث خیر ms877 الخلائق از # ~~بز از (موت البنات من المکرمات) نقل کرده است. درعقد الفرید وجامع. # ~~الصغیر سیوطی ومکارم خواجهآ طوسی این حدیث با مختصر تفاوتهائی ~~PageV03P1482 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0475.png) # ~~نقل شده است. حکیم سنائی درحدیقة الحقیقه به همین معنی اشاره کرده # ~~است: # # وانکه اورا دهیم ما صلوات %~% گفت کالمکرمات دفن بنات # (تعلیقات حدیقة الحقیقة، تألیف استاد مدرس رضوی. ص 679) # ~~900 س 9 دورباش زدن: دورباش گفتن. یعنی عقب بایست و باخبر باش و # ~~راه بده و کنار برو. کلمهای که فراشان پیشاپیش پادشاهی یا زنان حرم او # ~~می گفتهاند تا عابرین از معبراو دور شوند. دورباش. # # چنان می کشید آهسینه خراش %~% که میزدبه خورشیدومهدورباش ### | (امیرخسرو) ### | (لغت نامه) # ~~س 901 س 12 کوه چون عهن منفوش خواهد بود: عهن منفوش یعنی : # ~~یشم زده. مقتبس از آیهآ چهارم سورهآ القارعة: (وتکون الجبال کالعهن # ~~المنفوش): وکوهها چون پشم زده درهوا شده (کشف الاسرارمیبدی. # جلد دهم. ض 590 به اهتمام مر حوم علی اصغر حکمت). # ~~س 906 س 12 دیر : محلی که راهبان مسیحی در آن اقامت کنند و به عبادت # ~~پردازند (معین) ، گنبدی که برای عبادت میساختند . (رشیدی) . دیردر # ~~دورههای اسلامی به عبادتگاههای محصور و حصینی اطلاق میشد که رهبانان # ~~و کشیشان مسیحی در آنهابه عبادت مشغول بودند. برای اطلاع بیشتر ازوضع # ~~دیرهامراجعه شودبه: دیارات شابشتی بامقدمهآ کور کیس عواد، یاقوت ج4، # ~~مراصد الاطلاع ومسالک الابصار (فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی، تألیف # ~~دکترصادق گو هرین، ج4) # ~~س907 س 12 سنگ بهمن انداختن گرفت : شروع کردبه سنگ انداختن به # ~~طرف من. # ~~«گرفتن. پس ازمصدر (بسیط یامرکب) به معنی شروع کردن و آغاز کردن ~~PageV03P1483 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0476.png) # آید» (فرهنگفارسی دکترمعین). # ~~ص911 س5 عبقسی: نام یکی ازشاعران عرب. # واین نام تنها درنسخهآ (ت) ومتن عربی آمدهاست. در سایر نسخ عنصری # آمدهاست. مرحوم استادمجتبی مینوی نیزدر حاشیهآ عکس نسخهآخطسی خود # ~~متذ کر این مطلب شدهاست. # ~~920 س 10 قصب السبق ربودن (بردن) : غالب آمدن وسبقت و پیشدستی # کردن (آنندراج، غیاث) . قصب ms878 السبق (ترکیب اضافی) که به فاصلهآ بعید # ~~یکنی به سرزمین استاده می سازندو سواران از دور بهاتفاق یکدیگر به سوی # ~~آننی یکبار گی اسبان دوانند. اول کسی که ازجملهآ سواران سبقت نموده # ~~آن نیرا ازهمه پیشتر بردارد در همهسواران معزز وممتاز می گردد و از # ~~همه نقد مشروط می گیرد (غیاث). (نقل از لغت نامه). # ~~س925 س 12 ابوالحسن افشین : ناممردی بود، اصلش ازعجم و در نزد خلیفهآ # ~~بغداد ملازمت یافته و معتصم اورا سردار کرده، وبه جنگ بابک خرم دین # ~~فرستاد، بابکرامغلوب کرده، آخر الامردر تزد خلیفه متهم به طغیان گردیده # ~~و کشته شد (لغتنامه. به نقل از انجمن آرا و آنند را ج). # ~~9405 س 7 ابدال واوتاد : ابدال ، جمع بدل یا بدیل: 1_ در اصطلاح # ~~تصوف عدهای معلوم از صلحا و خاصان خدا هستند که گویند هیچگاه # ~~زمین از آنان خالی نباشد وجهان بدیشان برپایست و آنگاه که یکی از آنان # ~~بمیرد خدای تعالی دیگری رابه جای او برانگیزد تا آنشمار که به قولی هفت # ~~وبه قولی هفتاداست همواره کامل ماند، طبقهآ پنجم ازطبقات ده گانهآ ~~تصوف. # ~~2- نجیبان، شریفان (معین). # ~~اوتاد: پیشوایان طریقت، چهار تن از بزرگان که در چهار جهت دنیا باشند # ~~وبه منزلهآ چهار رکن عالمند. جمع وتد (معین). # ~~ص 942س 3 صلادر دادن: صلا، آوازدادن کسییا کسانی رابرای اطعام یاچیزی # ~~دادن (معین) . PageV03P1484 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0477.png) # ~~سعدی دربوستان گوید: # # وگردر دهد یک صلای کرم %~% عزازیل گوید که قسمت خورم # ~~س946 س6 آن صبر مفتاح فرج گشت... : # ~~مقتبس از کلام مولای متقیان حضرت علی علیه السلام است و اصل آن # ~~چنین می باشد: الصبر مفتاح الفر ج. مرحوم استاد فروز انفر در تعلیقات # ~~معارف بهاهولد نوشته است: مناسب است بامضمون آیهآ: ان مع العسر # ~~یسرا (سورة الانشراح ، آیهٔ‌ 5). وروایت نبوی: ان النصر مع الصبر و # ~~الفرج مع الکرب والیسر مع العسر (منهاج الیقین). # ~~و حدیث نبوی : بالصبر یتوقع الفرج (همان کتاب). ولی به عبارت # ~~مذکور درمتن تا ms879 کنون درکتب احادیث نیافتهام و ظاهرا تبدیلی است از # ~~عبارتی که به گفتهآ ابن المقفع مفاد آنرا بر کتیبهآ قصر اردشیر نوشته ~~بودند # ~~و آن عبارت چنین است: الصبر مفتاح آلد رک (منهاج الیقین). پس از # ~~نوشتن این ذیل معلوم شد که از مولای متقیان است- صلوات الله علیه- ~~ومولانا # ~~درمثنوی عبارت متن رادر چندمورد به کاربردهاست. مانند: # # گفتای هدیهآ حق ودفع حرج %~% معنیء، الصبر مفتا ح الفرج ### | (دفتر اول) # # گرتو اشکالی به کلی و حر ج %~% صبرکن، الصبر مفتاح الفرج ### | (دفتر اول) # ~~ودریکی ازغزلیات بهصورت ردیف آورده است بدین مطلع: # ~~ای دل فرورودرغمش کالصبر مفتاح الفرج ### | تار ونماید مرهمش کالصبر مفتاح الفرج # کلیات شمس، انتشارات دانشگاه، غزل519) # ~~ص 1018 س 2 مازربون : بروزن آذر گون، دوائی است مجرب از برای دفع # ~~استسقا وآن دونوع میباشد: سفیدوسیاه. سفید آنرا اشخیص وسیاه آنرا ~~PageV03P1485 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0478.png) # ~~هفت برگ خوانند وآن از برگ زیتون کو چگتر است و از برگ مورد # ~~بزرگتر وبهزردی مایل؛ وبعضی گویند: مازریون مورد زرد است و آن # ~~نوعی ازموردباشد وبه عربی زیتون الارض خوانندش گرمو خشک است # ~~درچهارم، ویک قسم از آن زهر قاتل است و آنرا به عربی حب الضراط # ~~گویند؛ و بعضی گفتهاند چسوب درخت بلوط است چه رمادالمازریون # ~~خاکستر چوب بلوط باشد (برهانقاطع). # ~~س1019 س 15 تهلیل وتلبیه : تهلیل: تسبیح کردن، لااله الاالله گفتن ~~(معین). # ~~تلبیة: لبتیک گفتن (درحج)، لبتیک گفتن درجواب (لغتنامه). # ~~1021 س1 ناطق و صامت : ناطق: بندهودواب، مقابل مال صامت که زروسیم # ~~وجامهوخانه وغیره می باشد. ### | (لغت نامه) # ~~ایران بودند ودراوایل عهدخلفای عباسی ریاست بیمارستان گندی شاپور را # ~~برعهدهداشتند: بختیشو ع وپسرش ریاست پزشکان در گاه هارون الر شید # ~~راعهدهدار بودند. جبریل علاوه بررشید، امین و مأمون رانیز خدمت کرد # ~~وبهسال 213 هجری در گذشت. # ~~(نقل به اختصاراز تاریخ علوم عقلی درتمد ن اسلامی، تألیف دکترذبیح الله # ~~صفا، جلداول، ص52- 56) # ~~س1029 س8 دعبل بن علی الخزاعی الشاعر : ازخاندان طاهر ذوالیمینین ~~وایرانی # ~~بود ومدایح اهل بیت ms880 رسول (ص) گفتی (دهخدا). وی از شیعیان عالیقدر و # ~~مداح حضرتعلی بن موسیالرضا(ع) بود وقصیدهآ او که بامطلع: «مدارس # ~~آیات خلت من تلاو ة» آغازمیشود ازبهترین مدایحی است که دربارهآ # ~~اهل بیت سروده شدهاست. وی بهسال 148 قمری متولد شد واصل اواز # ~~کوفه بود ودر بغداد سکونت گزید. در سال 246 قمری در شهر طیب ~~PageV03P1486 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0479.png) # ~~(نزدیک واسط) در گذشت (لغتنامه) # ~~ص1031س11 ذوالر یاستین : لقب فضل بن سهل سر خسی، وزیرمأمون خلیفهآ ~~عباسی # ~~(لغت نامه). برای اطلاع بیشتر رجوع شودبه: تاریخ بیهقی، مجمل التواربخ- # ~~والقصص، عیون الاخبار، حبیب السیر، معجم الادباء وغیره. # ~~س 1042 س 14 و 15 طالع سعد، اختیار، تحویل، اتصالهای مسعود (نجومی): # ~~طالع سعد: طالع مسعود، طالع مبارک، اقبال(لغت نامه). # ~~اختیار: دراصطلاح مسنجمان اطلاق میشود به بهترین وقت از اوقات برای # ~~شرو ع امری مقصود، وتعیین اینگونه اوقات با ملاحظهآ امور بسیاربدست # ~~آید، از آن جمله است ملاحظهآ درطالع (کشاف اصطلاحات الفنون نقل # ~~از حواشی دکترمعین برچهار مقاله). # ~~تحویل: دراصطلاح منجمان توجه کو کبی است از آخر برج به اوتل # ~~بر ج دیگر . مانند: انتقال شمس ازدرجهآ اخیر حوت به درجهآ اولی از حمل # ~~(کشاف اصطلاحات الفنون، فرهنگ نظام، ناظم الاطباء. به نقل از فت نامه). # ~~اتصال: دراصطلا ح منجمین نظر کردن کواکب بایکدیگر به اعتبار مفاصلهآ # ~~بروج و درجات (غیاث). اتصالات: مقارنه یا اقتران ومقابله یا استقبال # ~~نیر ین یا کو کبی باشمس. ### | (لغتنامه) # ~~واتتصالهای مسعود مقارنهآ کواکب سعداست. رجوع شودبه: (النفهیم # ~~بیرونی وسایر کتب نجومی). # ~~ص1054س 5 (الحزم سوءالظن): درمجمع الامثال میدانی آمده است: (الحز م # ~~سوء الظن بالناس). هذا یروی عن اکثم بن صیفی التمیمی . ودر # ~~همان کتاب مثل دیگری نظیر آن آمدهاست: حسن الظن ورطة. # ~~ص1055 س 2 زنار : رشتهای متصل بهصلیب که مسیحیان به گردنخود آویزند، # ~~کمر بندی که ذمیان نصرانی درمشرقزمین مجبور بودهاند به کمربندند تا ~~PageV03P1487 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0480.png) # ~~بدین وسیله از مسلمانان ممتاز گردند، کمربندی که زردشتیان به کمربندند # ~~کشتی)(معین). # ~~10611 ms881 س4 وص1263 ابلة: شهری بر کناردجله بوده درزاویهآ خلیج که به بصره # ~~داخل شود وپیش ازبصره بناشده و آنرا ابلتة البصرهنیز گویند (لغت نامه). # ~~نیزرجوع شود به: حدودالعالم ونزهة القلوب وکتب جغرافیائی دیگر. # ~~م 1065 س 10 شادی بهروی... : شادی یابهشادی کسی یاچیزی خوردن یادادن # ~~باده، بهیاداو می گساری کردن: # ~~نغز گفت آنبت ترسا بچهآ بادهپرست # شادیروی کسی خور که صفائی دارد ### | حافظ) # ~~(نقل از لغت نامه). # ~~س1066س 3 جوانمردان: جوانمردیراه و روش گروهی است که در زمانهای # ~~قدیم آنها را بهتازی فتی وفتیان و بهزبان فارسی جوانمردان و طریقهآ ~~آنان # ~~رابه تازی (فتوت) می گفتند. فتیان یا جوانمردان جمعیت مخصوصی را # ~~تشکیل میدادند که پیشوایان خاصی داشتند و در جایگاه مخصوص گرد # ~~می آمدند واساس عقیدهآ آنان این بود که ازمردم کارسازی و دستگیری کنند # ~~ومهمان نوازی وبخشندگی داشته باشند و از ناتوانان و نیازمندان دستگیری # ~~نمایند وبه آیین کرم وسخا رفتارنمایند. # ~~درقرون و سطی دربیشتر کشورهای اسلامی مشرق زمین وبویژه در ایران # ~~جمعیت فتیان به وجود آمد که دستهآ (فتوت) نامیده میشد. کلمهآ فتوت از # ~~(فتی) بهمعنی جوان گرفته شده وفتو ت به معنی جوانی (جوانمردی) و # ~~کارهایی که مناسب اعمال جوانی است میباشد. در اصطلاح رویهمرفته # ~~فتوت یاجوانمردی شامل فضایلی است که لازمهآ یک جوان (فتی) حقیقی # ~~میباشد؛ ازقبیل: بزرگواری، سخاوت، شجاعت، رشادت، حسن اخلاق ~~PageV03P1488 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0481.png) # ~~وغیره. بعضی تاریخ تشکیل آیین جوانمردیرا مربوط به ایران دورهٔ‌ # ~~ساسانی میدانند. # ~~تکامل فکرواجتماعی این آیین را در دورهآ الناصرلدین الله خلیفهآ عباسی # ~~(622- 575) بایدمورد مطالعه و بررسی قرارداد. # ~~درتاریخ اسلام ودرنزد عرب مثل اعلای یکفتی واقعی حضرتعلی # ~~علیه السلام است. ونیز حاتم طائی درفتوت و کرم وبخشش نمونه بودهاست. # ~~فتیانیا جوانمردان تشکیلات وسیع و نیرومندی داشتهاند وهمواره مدافع # ~~حقوق ضعفا محسوب میشدهاند. برای اطلاع بیشتر ازاین شیوه و طریق # ~~رجو عشودبه: تاریخ تمدن اسلام تألیف جرجی زیدان ترجمهآ مر حوم علی # ~~جواهر کلام، قابوس نامه، فتوت نامهآسلطانی به تصحیح آقای ms882 دکترمحجوب، # ~~سفرنامهآ ابن بطوطه ترجمهآ آقای محمد علی موحد، منتخب جوامع الحکایات # ~~عوفی به کوشش مرحوم بهار، تحفة الاخوان به تصحیح آقای دکتر محمد- # ~~دامادی، سرچشمهآ تصوفتألیف مرحوم استادسعید نفیسی، مقالات اسماعیل # ~~حاکمی درمجلهآ سخن (خرداد ومرداد 1346) ومجلهآ وحید (تیر1346). # ~~ی1069 س15 علم اکسیر : ا کسیر، به اصطلاح کیمیاگران جوهر گدازندهو # ~~آمیزنده و کامل کننده که ماهیت جسم را تغییردهد، یعنی جیوه رانقرهومس # ~~را طلا کنندو چنین جوهری وجودخارجیندارد وفرض محض است. # ~~(لغت نامه، به نقل از: مؤید الفضلاه، آنند راج، برهان، ناظم الاطبتا). ~~کیمیا # ~~که بدان نقره زده شود(شرفنامهآ منیری). جوهری گدازنده که ماهیت اجسام # ~~را تغییردهد وکاملتر سازد مثلأ جیوه رانقره ومس راطلاسازد(معین). # ~~علماکسیر: کیمیا گری، اکسیر سازی # ~~10710 س 4 که چو تنوین قرین تنکیرند: اسم نکرهتنوین قبول می کند. ~~مانند: # ~~جاء رجل . رأیت رجلا . مررت بر جل (رجوع شود به کتب # ~~صرف ونحو عربی ازقبیل شرح الفیهآ ابن مالک، ازسیوطی وشرح ابن عقیل ~~PageV03P1489 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0482.png) # ~~وغیره) # ~~ص 1081 س 5 باتوچون آبو روغناند به طبع ... : چون آب وروغن # ~~(بودن): ناسازوار بودن، نیامیختنی. # ~~مثل(چون) آب وشکر: سخت بههم در آمیخته. (لغت نامه). # ~~ص 1077 س8 شتر بختی: شتر قوی در از گردن(ناظم الاطبتاء). # ~~ص 1084 س آخر شهرشاش نام شهری به ماوراءالنهر که آنرا چاچ نیز گویند # ~~(نفیسی). رجو عشودبه: حدودالعالم، معجم البلدان، نزهة القلوب، # ~~سرزمینهای خلافت شرقی، ازسعدی تاجامی. # ~~ص 1095 س 8 (شعرفارسی): آییا بود هرگز که من بوی خزامی بشنوم ... # ~~این بیت وابیات دیگر دارای رنگو بوی اشعار جاهلی عرب، و آن دستهاز # ~~شاعران ایرانی است که به شاعران دورهآ جاهلی توجه داشتهاند ازقبیل: ~~امیر # ~~معزی ولامعی گرگانی. گویی قالب بحررجز بیشاز سایر بحور آمادگی # ~~پذیرش مضامین شعر جاهلیرا داراست: # ~~هستاین دیار یارا گرشاید فرود آرم جمل # پرسم رباب ودعدرا حال ازرسوم و از طلل ### | لامعی) # ~~ای ساربان منزل مکن جزدردیار یارمن # تایک زمانزاری کنم برربع و اطلال ودمن ### | (امیر معزی) # ~~ای کاروان آهستهران کارام ms883 جانم میرود ### | وان دل که باخود داشتم بادلستانم میرود ### | (سعدی) # ~~1099س 5 ابوسلمهآ خلال: حفص بن سلیمان الخلال الهمدانی از مردم ایران و # ~~وزیرابی العباس سفاح، اوثل خلفای عباسی است. وبعضینام ابوسلمه را ~~PageV03P1490 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0483.png) # ~~جعفر گفتهاند ودرست نیست. او نخستین کس است درمسلمانی که لقب وزیر # ~~یافت و پیش ازاودردولت بنی امیته و جز آن کسرااین لقب نبود. وی به کوفه # ~~میزیست وتوانگربود واموال بسیار در کار دعوت بنی عباس واقامه و # ~~تأسیس دولت آنان کرد. وبدین منظور به خراسان شد وابومسلم خراسانی # ~~صاحبالد عوه دراین قصد تابع اوبود. ومردم رابه بیعت ابراهیم امام برادر # ~~سفاح میخواند. آنگاه که مروانابن محمد آخر خلفاء اموی، ابراهیم را # ~~به حران بکشت وخراسانیان بهنام سفاح برادر ابراهیم دعوت آغاز کردند # ~~مشهور شد که ابو سلمه نهانی به خلافت اولادعلی علیه السلاثم ~~گرائیدهاست... # ~~(لغتنامه).رجو عشودبه: دستورالوزراهوتجارب السلف. # ~~1103 س 11 اذا تم امر دنانقصه: تمثل است ومصراع دوم آن چنین است : # ~~توقع زوالا اذاقیل تم . # # برسانیدم این سخن به کمال %~% میبترسم که راه یافت زوال # # چون به غایت رسد سخن به جهان %~% زود آید در آن سخن نقصان ### | (سنائی) # ~~«هر آنچه به غایت رسد ناچارنهایت مستعقب آن شود»(مرزبان نامه) ### | (امثال وحکم دهخدا) # ~~1106 س 12 بوسف چاهی : مرادیوسف فرزندیعقوب پیغمبر علیه السلام است # ~~که برادران، او رابه چاه افکندند وپیش پدررفتند و گفتند اوراگرگ خورد. # ~~آنگاه افراد کاروانی که از نزدیکی آن چاه می گذشتنداورا از چاه بر ~~آوردند. # ~~(رجوع شودبه: تفاسیرمعتبر). # ~~ط 1109 عبدالله بن جعفر : عبد الله بن جعفربن ابیطالب بن عبد المطلب ~~الهاشمی- # ~~القرشی. وی صحابی است وبه سال1 هرق در حبشه متولد شد. اونخستین مولود # ~~مسلمانان در حبشه است. مردی کریم بودوشعرا ویرامد ح می گفتند. در جنگ # ~~صفین از امیر ان لشکرعلی(ع) بود. به سال 90 ق در گذشت. (نقل از لغت ~~نامه) PageV03P1491 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0484.png) # ~~ص1119 س 8 عبدالله بن زبیر : ازبزر گان عرب(ولادت: 1ه. ق- قتل 73 ه.ق.) # ~~وی ms884 پس از عصیان بریزیدبن معاویه پیشرفتهایی کرد ومدتی درمصر وحجاز # ~~ویمن وخراسان وعراق وقسمت غالب شام به عنوان خلیفه حکم راند و پایتخت # ~~خودرا مدینه قرارداد. نهضت وی مانند نهضت مختار مرهون انتقامجویی # ~~عموم نسبت به قتلهآ آل حسین (ع) بود. نه تنهافرقهآشیعه بلکه بسیاری از ~~خوارج # ~~هم در این انتقامجویی سهیم بودند. عبدالملک بن مروان خلیفهٔ‌اموی سردار # ~~خودحجاج بنیوسف ثقفی رامأموردفع عبدالله کرد. حجاج پس ازهفت # ~~ماه محاصره مکتهرا متصرف گردید وعبد الله در جنگ کشتهشد. # ~~ص 1134س 4قهرمانی نسا : وکالتیا امانت دخل وخرج (زنان)، قیام به کارها # ~~وخزانهداری ونگهداری و و کالت آنچه درتصرف اوهست (ازامورزنان)، # ~~کارفرما. # ~~(لغتنامه)، (معین). # ~~س1136 س آخرجامگی : وظیفه و آنچه به ملازم ونو کروغلام دهند به جهت # ~~جامه بها(برهان). آنچه به سپاهدهند، مواجب، مستمری . کلمهآ جامگی برای # ~~نقدمی باشد بر خلاف اجر که از جنس بودهاست. ### | (لغتنامه) # ~~ص 1138 س آخر عروق: (- عروق صفر). معنی لفظی این کلمهریشههای # ~~زرد است وبهعربی آنرا حشیشة الصفراهوعروق الزعفران وعروق الصباغین # ~~نیز گویند. - زردچوبه (؟) # (الابنیه. به تصحیح مرحوم استاد بهمنیار. به کوشش # مر حوم محبوبی ارد کانی. چاپ دانشگاه). # ~~س 1143 س 18 بجکم : نام سرداری ازمملو کان ترک که در 939 میلادی بغداد # ~~رافتح کرد ولقب امیرالامراء یافت وبا ابن رائق در امور مملکت همکاری # ~~داشت وفتنههای بسیاری رابرانداخت و در 329 ه(941م) کشته شد. (اعلام- ~~PageV03P1492 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0485.png) # ~~المنجد). (لغتنامه) # ~~ص1156 س 15 هدهدسلیمان : هدهد مرغ افسانهایاست که در در بار سلیمان # ~~میزیست. داستان این مر غوپیام آوری اواز سلیمان به جانب بلقیس ملکهآ # ~~سبادرسورهآ نمل آمدهاست. رجوع بهقر آن کریم، سورهآ نمل شود (لغت نامه). # ~~نیزر جو ع شود به تفاسیرقر آن وقصص الانبیاه. # ~~ص 1159 س8 برسری : برسر، به علاوه،اضافه بر. # # سه چندان دهم من به فرمانبری %~% دگر خلعت وهدیهها برسری ### | (گرشاسب نامه) # ~~وارثان انبیا اینک چنین باشد گواست # علم وتقوی بی نهایتپس تواضع برسری ### | (انوری) # (نقل از لغتنامه) # ~~س 1166س 2 للهابوک : کلمهای است ms885 که درتعجب ودرمدح به کارمیرود: برای # ~~خداست خوبی پدرتو که چون توپسری شریف و فاضل زاد (منتهی الارب) # ~~(نقل ازلغت نامه). # ~~ص1167س 14 روزهاشمیه: برای اطلاع بیشتراز واقعهٔ‌ روزهاشمیه (یوم ~~الهاشمیة) # ~~که منصورعباسی باراوندیان جنگید ومعن بن زائدهآ شیبانی به حمایت از # ~~منصور درجنگ دادمردانگی بداد. رجو عشودبه: تجارب السلف هندوشاه # ~~نخجوانی به تصحیح مرحومعباس اقبال، صفحات: 106- 105 # ~~س1171 س هست کفتارغرهآ گفتار : اعتقاد قدما براین بوده است که کفتار از # ~~آواز خوش وبانگ دفونای لذت می برد و وقتی که میخواستند کفتار را # ~~بگیرند باساز ونوازندگی به سوراخ او رومی آوردندو در حینی که پناهگاه # ~~اورا با کلند وتبر به تدریج وسیعتر می کردند به آواز میخواندند که: ~~«کفتار # ~~درخانهاست؟ کفتار درخانه نیست» ویاه کفتار کو؟ کفتار کجاست؟» و گمان ~~PageV03P1493 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0486.png) # ~~می کردند که کفتار معنی این گفتار را میفهمدومیاندیشد که مردمان او را # ~~نمیبینند، از جاینمی جنبد تا گرفتار شود(معین)، (لغتنامه). # # ای به دیدار فتنه چون طاووس %~% وی به گفتار غره چون کفتار ### | وسنائی) # ~~1172 س 11 «ومن چون وفاروی ازخلایق در کشیدم وچون عنقا ازوطن # ~~مألوف مغرب گشتم وچون کیمیا باغایت افلاس بهخمول راضی شدم* : # ~~این مضمون یاد آوربیت معروف عبدالواسع جبلی شاعرمعروف قرنششم # ~~هجری است: # ~~منسوخشد مروت ومعدوم شد وفا # وز هردو نام ماند چوسیمرغ و کیمیا # (دیوان عبدالواسع جبلی، به تصحیح آقای دکترصفا، جلداول، ص 13) # ~~س 1179 س 15 قصهرفع کردن: (مانند قصه برداشتن): به معنی عرض حالوداد- # ~~خواهی نزدسلطان یاامیر ویا وزیراست، وظاهرا در قدیم عرض حال را به # ~~اختصار می نوشتند وبالای چوبی نصب می کردند ودربیرون قصر برمنظر # ~~پادشاه میداشتندوازاینر واصطلاح مزبور پدید آمدهاست. (حواشی چهار- # ~~مقالهآ نظامی عروضی. به کوشش مرحوم دکتر معین، انتشارات زوار ، # ~~1333، ص 30 «پاورقی» به نقل از امثال وحکم دهخدا) # ~~ط1185 س7 عین الکمال : چشم زخم، یعنی نظری که به چیززیبا وخوش ضرر # ~~برساند(آنندراج، غیاث، ناظم الاطبا). چشم بد، چشم حسود، چشم زدگی: # # دفع عین الکمال چون نکند ms886 %~% رنگ نیلی که بررخ قمراست ### | خاقانی) ### | (لغت نامه) # ~~ص1188 س 9 و1189 س1 خیزران : زوجهآ مهدی عباسی ومادر هادی . # (تاریخ فخری ابن طباطبا، لغت فامه) PageV03P1494 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0487.png) # ~~ص1195 س5 (وخیر جلیس فی الزمان کتاب): نظیر : # # هم نشینی به از کتاب مخواه %~% که مصاحب بودگه و بیگاه # # بهجت افزای جان وراحت دل %~% هرچه دلخواه تست از آن حاصل # # این چنین همدمی لطیف کهدید %~% که نه رنجید و نه برنجانید. ### | (جامی) # (امثال وحکم دهخداص 1885) . # ~~ص 1196 س 7و8 اوج، شرف، حضیض ووبال (اصطلاحاتنجومی): # ~~اوج: بلندترین درجهآ کوکب(مخصوصا خورشید). مقابل حضیض. # ~~شرف: قوت کو کب دربرج ودرجهای ازفلک، مقابل هبوط. # ~~حضیض : نقطهآ مقابل اوج. # ~~وبال: مقابل شرف (معین) # ~~برای اطلاع بیشتر رجو عشودبه: التفهیم ابوریحان بیرونی. # ~~1200 س4 درست(زر): مسکوک، مسکوک زر، سکه، مسکوک نقره، مسکوک # ~~تمام عیار. دراول مقابل خرده یعنی پول خردیاپولشکسته استعمال میشده، # ~~بعدها به معنی یک سکه زریاسیم به کاررفته است. (لغت نامه). # ~~ص 1205 س 14 عیار : در اصل به معنی شیربیشه و شجاع است. ودر # ~~اصطلاح عیتاران کسانی بودهاند که ازراه جوانمردی باقدرتمندان و ~~توانگران # ~~دست وپنجه نرم می کرده واز حقوق مستمندان دفاع می نمودهاند. بعضی # ~~عقیده وارند که تشکیلات هیاری درایران بهدورهآساسانی مربوط میشود # ~~و واژةهیار را معرب اییار و اییوار (یار) میدانند. عیاران در دورهٔ‌ # ~~الناصرلدین الله، خلیفهآ عباسی (622-575 هجری) در بغداد صاحب قدرت # ~~فراوان بودهاند. طرفداران این آیین با آداب ورسوم خاصی لباس فتوت # ~~برتن می کرده وبه جمع اهل فتوت (عیاران) میپیوستهاند.این گروه دارای # ~~شعبههایی بودهاند بهنامهای: عیتاران، شطاران، حرافیش، زواقیل و غیره. PageV03P1495 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0488.png) # ~~برای اطلا ع بیشتر ازاین شیوه مراجعه شودبه: # ~~فتوت نامهآسلطانی به تصحیح آقای دکتر محجوب، حواشی مرحوم بهاربر # ~~منتخب جوامع الحکایات، قابوس نامه به تصحیح آقای دکتر یوسفی، مقالهآ # ~~مرحوم عباس اقبال در مجلهآ شرق (شمارهٔ‌ 6) ، سر چشمهآ تصوف تألیف # ~~مرحوم استادسعید نفیسی، مقالهآ پروفسور تیشنر در مجلهآ دانشکدهآ ادبیات # ~~(دی ماه 1335)، تاریخ تمدن اسلام تألیف ms887 جرجی زیدان ترجمهآ مرحوم # ~~جواهر کلام، مقالات اسماعیل حاکمی در مجلهآ سخن (1346) و مجلهٔ‌ # ~~وحید (مرداد 46) ومآخذدیگر. # ~~1227 س9 وای نعیم لا یکدره الدهر : مصراع اول آن چنین است: # ~~فلما اضاء الصبح فر ق بسیننا . # ~~ل1235 س 2و3 اکلیل و جبهه: اکلیل، نام دوصورت فلکی: # ~~اکلمیل جنوبی: یکی از صورتهای جنوبی؛ ادحی النعام. # ~~اکلیل شمالی: یکی از صورتهای شمالی؛ فکه، کاسهآ درویشان. ### | (فرهنگ معین) . # ~~ش 1263 س 14 روزشعانین: (--عید الشعانین): عیدی است یک هفته پیش از # ~~فصح. آخرین یکشنبه صوم الاربعین. صوم الکبیر. معرب ازعبرانی است # ~~(لغت نامه). عیدی است ترسایان را که در روزیکشنبهآ قبل از عید فصح ~~گیرند ### | (معین). # ه سعانین. # ~~ط 1272 س 18 یر بخل حملافتد اگر صرفهای کنی... : این بیت وسایر ابیات # ~~این قطعه یاد آورقطعهآ معروف حکیم سنائی است: # ~~نکند دانا مستی نخورد عاقل می # در ره مستی هر گز ننهد داناپی # ~~چه خوری چیزی کز خوردن آن چیز ترا # نی چون سرو نماید به مثل سرو چونی PageV03P1496 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0489.png) # ~~گر کنی بخشش گویند که می کردنه او ### | ورکنی عربده گویند که او کردنهمی # ~~دیوان حکیم سنائی غزنوی. به اهتمام استاد مدرس رضوی. ناشرابن سینا # 134 ص 1097 # ~~ص1286 س 3 حمراو بیضا: زروسیم. # ~~ص 1288 س 10 رهی به دهی نتوانستی برذ: «راه بهده وراه به دهی بردن # ~~کنایه از صورت معقولیت داشتن سخنی یاکاری یا امری است. کمال # ~~اسماعیل گوید: # ~~مقصود بنده ره به دهی میبرد هنوز ### | گر باشدش زنور ضمیرت هدایتی» ### | (حواشی حافظ. دکتر غنی. ص 234) # ~~آخر کار چو این ره به دهی می نرود ### | ترک این راه کنید و ره دیگر گیرید ### | (ابن یمین) ### | (امثال وحکم دهخدا) # ~~«ازمنظور وهدف کسی خبرداشتن. آگاهی ومعرفت به حال کسی داشتن» # (فرهنگ عوام. امیرقلی امینی) # ~~ص 1289 س 15 مرجان : مروارید ریز. دانههای در درشت است و دانههای # ~~مرجانریز. ولؤلؤرا بدین هر دو نوع اطلاق کنند. (الجماهر فی معرفة- # ~~الجواهر بیرونی) ### | (لغت نامه) # ~~ص0 ms888 130 س 3 و 6 نحسی کیوان، اتصال مشتری، زهره، عطارد، محترق # (اصطلاحات نجومی): # ~~نحسی کیوان: نحس بودن ستارهآ زحل. PageV03P1497 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0490.png) # ~~اتصال: دراصطلاح منجمین نظر کردن کواکب بایکدیگر به اعتبار مفاصلهآ # ~~بروج ودرجات (غیاث). در کلمهآمشتری ایهام است (ستارةآمیشتری وخریدار). # ~~زهره: ستارهآ ناهید(اناهید، اناهیتا). # ~~عثطار د: ستارهآ تیر(دبیر فلک). # ~~محترق (سوزان): مقارنهآ شمس است بایکی ازخمسهآمتحیره یعنی زحل و # ~~مشتری و مریخ وز هره وعطارد... ### | (لغت نامه) # ~~نیز رجوعشودبه: التفهیم وسایر کتب نجومی. # ~~س 1305 س 2 نی عسکر: نی که از عسکر(مکرم) آرند: # ~~نینی به دولت تو امیر سخن منم # عسکر کش من این نی عسکر نکوتراست ### | خاقانی) # ~~عسکرمکرم شهریبودهاست بهخوزستان که نیشکو آن معروف بودهاست. # ~~رجوع شودبه: (حدود العالم، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ### | لغت نامه) # ~~ص 1305 س 7 داو، خصل وششدر (اصطلاحات نرد) : داو، زیاده کردنخصل # ~~قمار، وآن ازهفده زیاد نمی باشد چه ازدیاد آن بجزطاق نیست، و مراتب # ~~اعداد منحصر است تابه نه، پس داو اول یکی است ودوم سهو سیم پنج و # ~~همچنین هفت ونهویازده تا هفده که مرتبهآ نهم اعداد است، میرود تا تمام # ~~میشود. (معین). # ~~خصل. ندب است که داو برهفت باشد دربازی نرد (برهان)، (لغتنامه). # ~~ششدر: چنان است که یکی از بازیکنان شش خانهآ مقابل مهرههای حریف را # ~~گرفته باشد، واو نتواند مهرههای خودرا حرکت بدهد (معین) # ~~ص 1308 س 2 زر جعفری: زر خالص که جعفر برمکی سکه زدن آن فرمود. PageV03P1498 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0491.png) # ~~(رشیدی). نوعی از زرخالص. (ناظم الاطباه). طلای خالص بود منسوب. # ~~به جعفر نامی که کیمیا گربودهاست. وبعضی گویند پیش از جعفر برمکی زر # ~~قلب سکهمی کردند چوناو وزیرشد حکم فرمود که طلا را خالص کردندو # ~~سکتهزدند وبه اومنسوبشد (برهان، غیاث). ### | (لغت نامه)، (معین) # ~~س 1322 س 5 الخمول راحة : حدیث ودراصل چنین است: # ~~الخمول راحتة والشهرة آفتة: گمنامی آسودگی وبلند آوازگی رنجی # ~~باشد. (امثالوحکم دهخدا) # ~~1324 س 3 (هرخر که طلب سرو کند گوش بهباد دهد) ms889 : نظیر: بیچاره # ~~خر آرزوی دم کرد. کنایهاز شخصیاست که دنبال نعمت از دست داده بلند # ~~شودونعمت دیگری راهم ازدست بدهد. مانندالاغی که دمش رابریده بودند. # ~~برای بهدست آوردن دم به تکا پوافتاد پایدر مزرعهای نهاد وصاحب مزرعه # ~~به قانونی که بین دهقانان معمول است دو گوش اورا برید. (داستان نامهٔ‌ # ~~بهمنیاری. چاپدانشگاه. ص 110) # # مسکین خرک آرزوی دم کرد %~% نا یافته دم دو گوش گم کرد ### | (حاشیهآ داستان نامهآ بهمنیاری) # ~~1325 س 4 خر رفت ورسن برد.. تمثل: # # نبرد دل مراهمی فرمان %~% دل چوخرشد زدست بردرسن ### | (فر خی) # ~~«و از عاشقی پرهیز کن ... نخست چشم بیند آنگاه دل بپسندد... چون # ~~دیداردوبارشود میل طبع نیز بدومضاهف شود.. پس قصد دیدارسیم کنی. # ~~چون سیم باردیدی ودر حدیث آمدی و سخن گفتی وجوابشنیدی، مصراع: # ~~خررفت ورسن برد بیاتا بینی..0» (قابوس نامه) (نقل ازلغت نامه). # ~~س 1338 س 15 گرچه رسم بد بود ... : این بیت وبیت بعدی یاد آور غزل ~~PageV03P1499 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0492.png) # ~~معروف حکیم سنائی است بامطلع: # ~~شرط مردان نیست دردل عشق جانانداشتن ### | پس دل اندر بندوصل و بند هجرانداشتن # ~~(دیوان حکیم سنائی. بهاهتمام استاد مدرس رضوی. ازانتشارات ابن سیا، # 134 تهران) # ~~1340 س10 همچون خرع بمانده اندروحل زهجران: و حل. گیل ولای. # ~~نظیر مضمون بیتمعروف سعدی است: # ~~گفتم بگریم تاا بل چون خرفروماند به گل ### | وین نیزنتوانم که دل باد لستانم میرود # ~~1346 س 11 گلشکر : تر کیبی است از شکروبر گ گل وبهترین آن آفتابی # ~~است و گاهی به جای قندشهد اندازند و آنرا گل انگبین خوانند. مر کتب از # ~~گل وشکر معروف به گلقند که قوت دل افزاید. (لغت نامه). # ~~مل 1346 س 12 جلاب : معرب گلاباست. انگبینی است که با گلاب آمیخته # ~~و آنرا بپزند تاحدی که قوام آید. شربت که ازقندو گلاب سازند. ایرانیان # ~~آنرا به معنی مطلق شربت به کاربرند. (نقل ازلغت نامه). # ~~ص 1352 س 12 جحیم : آتش بسیار قوی وبلند (آنندراج). # ~~یکی از نامهای دوزخ (منتهی الارب). ms890 فان الجحیم هی المأوی. (قرآن . # ~~سورهآ 81 آیهٔ‌ 12) (لغتنامه) # ~~1352 س 13 سلسبیل، جویشهد وحوض کوثر : # ~~سلسبیل: نام چشمهای است دربهشت. (غیاث) # ~~جویشهد: یکیاز چهار جوی (نهر) بهشت. (لغت نامه) # ~~حوض کوثر: حوضی است دربهشت (ناظم الاطباء). # ~~عل 1363 س 18 بارغار : کنایه از یارصادق. چراکه پیغمبر علیه الصلموة و ~~السلام # ~~وقتی ازمکته بهارادهآ هجرت بر آمدند بهراه درمیان غاری سهروز متواری ~~PageV03P1500 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0493.png) # ~~بودند. ابوبکر همراه بود. ازاین جهت یارغار کنایه ازیارصادق است (نقل # ~~از: غیاث اللغات وآنندراج) # ~~1392 س 7 سحبان : نام یکی ازفصحا و خطبای مشهور عرب که تا زمان # ~~معاویه زنده بود (حواشی مرحوم استاد عبد العظیم قریب بربوستان سعدی). # ~~سحبان : ابن زفربن ایاس وائلی، خطیب مشهور عرب (ف: 54 ه. ق). وی # ~~مثل فصاحتعرب است. معاویه بدو گفت: انت اخطب العرب، واو افزود: # ~~والعجم والجن والانس. ### | (اعلام معین) # ~~1392 س 11 قاون : یکی از افراد بنی اسرائیل (معاصر موسی 6) و به روایتی # ~~پسر عم حضرت موسی. وی جاهطلب و بخیل وحسود بود و همواره کار # ~~بنی اسرائیل را آشفته وبی سامان می کرد. ثروتی فراوان داشت چندانکه # ~~چند تن زورمندزیر بار کلیدهای مخازن و دفاتر حساب اموالش زانومی- # ~~زدند. وی در پرداخت ز کات بخل ورزید وعاقبت حیلهای اندیشید تا # ~~موسی را باسلاح تهمت مغلوب کند. پس بازنی تبهکار تبانی کرد تاوی # ~~درحضور قوم ازموسی تظلم کند واو رابهزنامتهم سازد... زن گفت: آنچه # ~~قارون می گوید تهمت و افتراست ومن گواهی میدهم که قارون در وغگو # ~~وموسی منزه است. آنگاه موسی دربارهآ او نفرین کرد و خدا زلزلهای # ~~سخت پدید آورد، وزمین، قارون وخانه و گنجش را به کام خود کشید. در # ~~بارهآ تشخیص هویتقارون بارجال تاریخی میان محققان اختلافاست. ### | (اعلام معین) # ~~134 س 12 شوخ : چرک. # ~~1403 س 9 امرؤالقیس : جندح یاسلیمان پسر حجر کندی بزر گترین شاعر # ~~دورهآ جاهلیت ویکی از صاحبان معلقات بود. معلقهآ وی مشهورترین # ~~معلقات وقریب هشتاد بیت ومطلع آناین است: ms891 PageV03P1501 # ![image ~~filename](./0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat_V03_0494.png) # ~~قفا نبک مین ذکری حبیب ومتنزل # بسقط اللتوی بین الدخول فحو مل # ~~نسب وی به ملوک کنده ازاهل نجدمی پیوندد. # ~~وفاتش را از 540 تا566 میلادی نوشتهاند. برای اطلاع بیشتر از احوال # ~~واشعار وی رجوع شود به: # ~~ریحانة الادب ج 1، اعلام المنجد، دیوان امرؤالقیس، شرح معلقات # ~~سیع زوزنی وترجمهآ آن به قارسی از آقای عبد المحمد طاعتی. PageV03P1502 ms892