######OpenITI# #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T13:45:27.751926+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T13:45:27.751958+00:00 #META# transcription layer pk: 12775 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.9626243921475323 #META#Header#End# # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0011.png) # لسم الله الرحمن الرحی # وبه نستعین رب یسر ولا تعسر # این تاریخ مختصری است مشتمل بر شرح حال مقامات سلطان # ~~محمود بن سبکتگین بن سرنک بن اغم یاوغوی ، وبرخی از احوال # ~~آل سامان که خو یشان ایشان بوذند ، ونبذی از احوال آل # ~~بویه ، واز اخبار وآثار ملوک طوایف وامراء اطراف را متضمن # ~~بوذ ، وترک و تازیک آنرا بدانند ، وازتکلف وتصلف دور باشیم ، # ~~واز حکایتی که از اسلوب کتاب بعید بوذ تجنب بمائیم # و تاریخ متضمن دو فائده است ، یکی آنک چون پاذشاهان # ~~در احوال ادوار واطوار اسلاف ملوک وسلاطین وبسطت ملک ونفاذ # ~~حکم وجلالت قدر وکامکاری وفرمان روایئ ایشان نظر کنند # ~~بدانند ، که تصاریف ایام وتغایر شهور واعوام بر ایشان إبقا نکرد ، # ~~ومآل همه بزوال کشیذ ، واز ایشان جز آثار خیر وشر وأخبار # ~~خوب وزشت وأسمار نیک وبذ باز نماند؛ إمعان او در امضاء # ~~معانی خیر ونیکی مؤکتد تر گردذ ، ورغبت او در تقدیم آن صادقتر ~~PageV01P001 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0012.png) # ~~شوذ ؛ دوم آنک قدر ومراتب ومدارج علماء وفضلاء وارباب هنر # ~~و فرهنگ بشناسند، و بدانند، که پاذشاهان ماضی دفاین جهان # ~~وخزاین عالم بر ارباب شمشیر خرج وصرف کردند ، وبندگانرا # ~~بر کشیذند، ودر ملک جهان مساهم ومشارک خویش گردانیذند ؛ # ~~وهیچکس از ایشان بیش ازمدت حیوة وفا ننموذ ، وبعد از انقضاء # ~~ایام عمر بکاری نیامذ ؛ وبوسائط ووسایل مورخ ومد اح بطبقی # ~~کاغذ وقرصی انقاس که دو درم سیم سیاه ارزذ ذکر مآثر ومناقب # ~~ودوام یاذ باقی بر صحیفهآ ایام نگاشت : وداغ عدل وبذل ایشان # ~~بر پیشانئ روزگار نهاذ، ونام ایشان تا أبد مؤبد ومخلد گردانیذ؛ # ~~وبطون دفاتر ومتون صحایف بذکر آثار و اقوال وافعال ایشان آراسته # ~~کرد ؛ مدة دولت محمود بن سبکتگین وآل بویه وسلچوقیان # ~~بکلی سری شذ ، ونام ونشان ایشان از جرائد خواطر محو گشت : # ~~پس پاذشاه زمان را که امداد عمر او بامتداد روزگار مقرون باذ # ~~واجبست که این معنی از صحیفهآ ایام در یابذ ، وآنچه از متقد مان # ~~فائت ms001 شذ حال خوذ پندارذ # اکنون با سر مقصود آئیم PageV01P002 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0013.png) # در تواریخ انساب واحوال امیر ناصرالدین # سبکتگین ومبدأ دولت او # پیش ازین در تاریخ اغوز پسر دیب یاوقوی آمذه است ، که # ~~ولاد واعقاب او بطنا بعد بطن پاذشاه بوذند ، تا نزمان رسالت # ~~ومیعث سید المرسلین وخاتم النیین محمد مصطفی صلی الله علیه وعلی # ~~آله اجمعین ، طغر ل بشهر مرو مدت بیست سال پاذشاهی کرد، # ~~وبعد از وفات او براذرش توقاق بجای او بنشست ؛ وهفت سال او نیز # ~~پاذشاهی کرد ، ومعاصر صحابه بوذ ، رضوان الله علیهم احمعین؛ # ~~چون وفات یافت، دوقور یاوقوی را بپاذشامی بر داشتذ؛ او دوازده # ~~سال تمام پاذشاهی کرد ؛ بعد از حادثهٔ‌ او سنامان یاوقوی یعنی اصیل # ~~زاذه را بیاذشاهی بر داشتند بولایت ماوراء النهر ؛ واو آنست که تازیکان # ~~او را سامانخدا گفتند که پذر جملهٔ‌ سامانیان است ؛ بعد ازو اغم # ~~یاوقوی را پاذشاهی داذند ؛ بعد ازو کوکم یاوقوی پاذشاه شذ ؛ واو # ~~هنوز طفل بوذ، ومراهق نشذه ؛ امرا تدبیر ملک می کردند ، # ~~وتمشیت احکام میداذند ؛ ناگاه دشمنی قراشیت نام از اطراف ملک # ~~لشکر کشیذ ، و ترکتازئ سخت کرد وجنکی صعب؛ چنانک لشکر # ~~کوکم یاوقوی بیچاره ومضطر شذند ، وهزیمت کرده ؛ خصمان خانهآ ~~PageV01P003 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0014.png) # ~~مفوض کرد؛ چون ابو اسحق بغزنه رسیذ ، بعد از مدتی سیری شذ؛ # ~~ودر دودمان او کسی که شایستگیآ پاذشاهی داشتی نبوذ؛ تا همگنان # ~~مجتمسع الهمة ومتفق الکلمة گشتند ، وبسروری ومهترئ # ~~ناصرالدین سبکتگین وبریاست او رضا داذند ؛ وبرکفایت وایالت # ~~او عهد بستند # واو همگنان را در کنف رعایت خویش گرفت ، و مصالح ومناجح # ~~همه قیام نمود ، وبر وفق مرتبه وحال هر یک وقدر منزلت تقریر اقطاع # ~~وترتیب معاش فرموذ؛ روی بجهاد کفار واعداء دین آورد؛ # ~~وتا ناحیت هندوستان که مسکن دشمنان اسلام و متعبد اوثان واصنام # ~~بوذ دار الغزو ساخت : وهمواره بر اطراف واکناف سند وهند # ~~می تاخت ، ومعابد ومعاهد آن خاکسارانرا بر باذ می داذ؛ وبجای # ~~آن مساجد ومنایر ومشاهد بنیاذ می نهاذ ؛ ومسلمانانرا ms002 در حرز امان # ~~می گرفت ، ومشرکان را در شرک هلاک گرفتار میکرد ؛ ومیان او # ~~وطواغیت آن ملاعین ومردهٔ‌ آن شیاطین کار زارها رفت ؛ که ذکرآن # ~~مبر صفحات ایام تا قیامت باقی خواهذ بوذ ؛ بوقتی که از مجاری # ~~احوال إخبار می فرموذ فزموذ که ما را بهنگام آنک با آن مدابیر ~~PageV01P004 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0015.png) # ~~در مصافی بوذم ، وایشان بکترت عدد ووفور عدد مستظهر بوذند # ~~وما بمقدار وعدد از ایشان کمتر وشد ت مجاهدت دراز در کشیذ ، # ~~و اهبت وزاذی که بوذ سری شذ ، وراه استمداد وطلب زاذ بسته # ~~بوذ ، والسلام ### | فتح بست # ~~اول فتحی که در عهد میمون او بوذ فتح ناحیت بست بوذ ؛ وسببش # ~~آن بوذ که طغان نامی والیآ آن بتعه بوذ ؛ وبایتوز نامی امیرئ # ~~این ولایت بقهر از دست او بیرون کرد، طغان چون قوت مقاومت # ~~او نداشت ناچار آن ناحیت باز گذاشت ، ودر کنف اهتمام ناصرالدین # ~~گریخت؛ وازو مدد خواست، تا ولایت خویش از دست خصم # ~~انتزاع کنذ ؛ وحملی ملتزم شذ ، که هر سال بخزانه می رسانذ ، # ~~وبوقت حاجت در زمرهٔ‌ اعوان وانصار منحصر باشذ ، وبمراسم # ~~خدمات قیام نمایذ ، وفرزندی بنوا در خدمت موکب مقیم باشذ ؛ # ~~واز آنجا که کرم آن پادشاه بوذ این التماس را اجابت کرد، وبا لشکر # ~~تمام بظاهر بست نزول فرموذ ؛ ازجانبین دران محاربت مجهود مبذول # ~~داشتند ؛ ناصرالدین از قلب لشکر خویش حمله کرد ، وحشم خصم را ~~PageV01P005 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0016.png) # ~~در مضایق زقاق شهر ریخت؛ وخلقی بسیار از ایشان بزخم شمشیر # ~~آورد ، وبعضی هزیمت شذند؛ وطغان با مقر ملک خویش رسیذ، # ~~وبزبان شکر ایادی وحسن اصطناع ناصرالدین میگفت، ودر وعدهآ که # ~~داذه بوذ وخدمتی که پذیرفته مدافعت ومماطلت می داذ، واندیشهآ نقض # ~~عهد وخلف وعد می کرد، تا دلایل مکر ومخایل خدیعت او ظاهر گشت # روزی برصحرائی مجتمع بوذند، ناصرالدین او را تقاضای # ~~سخت کرد، او جوانی نا لایق داذ؛ وآن مقالت مجادلت کشیذ، # ~~وبذان رسید که طغان دست بتیغ کرد ، ودست ناصرالدین # ~~مجروح گردانیذ ms003 : ناصرالدین دست بتیغ یازیذ ، وطغان را # ~~زخمی عظم زذ؛ خواست تا دیگر زنذ، لشکرها در هم # ~~افتاذند، وغلبهآ ازدحام فریقین مانع شذ ؛ ناصرالدین بفرموذ تا اتباع # ~~وحشم او را ازان خطه بیرون کردند ، وآن عرصه از خبث # ~~و فساد آن غداران پاک گردانیذ ؛ بمقدار یک ساعت از روز آن # ~~نواحی مستخلص شذ؛ وطغان وبایتوز بناحیت کرمان افتاذند ، # ~~ودیگر آن خطه را بخواب ندیذند # واز حمله فواید آبن فتح ابو الفتح بستی بوذ که در غزارت # ~~فضل وفضایل وکمال درایت وبلاغت نظیر نداشت، ودبیر # ~~بایتوز بوذ؛ چون بخدمت رسیذ، مقدم او را باعزاز واکرام PageV01P006 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0017.png) # ~~تلقی کرد،وفرموذ که بر آن موجب که بخدمت بایتوز بوذ # ~~در آن خدمت بسمت کتابت موسوم باشذ؛ ابو الفتح گفت : # ~~اگر صاحبغرضی یا حاسدی تضریب وتخلیطی کنذ مکن که # ~~تبر إفساد او هدف قبون رسذ ، . ومنتهای امنیت وغایت # ~~مرتبت من بنده بیش ازین منصب نتوانذ بوذ که خذاوند # ~~مرا بذان درجت ورتبت رسانیذ ؛ اما بنده صواب چنان شناسذ ، # ~~که یکچندی بموضعی که تعیین می فرمایذ مقیم باشذ ، چنانک این # ~~مملکت از شوایب ونوایب بایتوز بکلی مستخلص گردذ ، ودر # ~~مرکز ثبات قرار گیرذ؛ آنگاه بنده بشرف دستبوس شتابذ ، # ~~ومباشرت ان منصب بروجهی کنذ که از وصمت وسمت ریبت # ~~مبرا ومعرا باشذ ، وبر منهاج رشاد وقانون سداد مستدیم ومستقیم ؛ # ~~امیر ناصرالدین را این رای صواب وموافق آمذ، او را بناحیت # ~~رخج فرستاذ ، وحکم او در آن روان گردانیذ؛ بعد از یکچند # ~~مثالی موشح بتوقیع عالی باستدعاء او برسیذ ، بخدمت شتافت؛ وبعد ~~PageV01P007 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0018.png) # ~~ازان دیوان رسایل تا آخر عهد ناصرالدین برو مفوض بوذ ؛ ودر # ~~بدو سلطنت پسرش من الدوله هم برآن قاعده ملابست آن شغل # ~~میکرد؛ چنانک نسخت فتحنامها که از انشاء او شایع ومستفیض 3 # ~~است وبطون رسایل وکتب وسفاین بذان موشح وآراسته بذکر # ~~آن مد ون است؛ تا وقتی که بتهمتی ازان حضرت برمیذ، وبدیار # ~~ترک افتاذ ودر غربت فرو شذ # چون امیر ناصرالدین را ms004 آن نواحی مستخلص شذ نایی را فرا # ~~کماشت ، ونیت غزو قصدار کرد ، والله اعلم بالصواب ### | تح قصدار # ابن بقعه در جوار مملکت او بوذ ، ووالئ آن موضع بحصانت # ~~قلاع مغرور وبخصب آن نواحی مسرور ؛ وگمان او آنک دست # ~~تصاریف روز گار بدامن دولت او نرسد ، وندانست که پاذشاه 12 # ~~مقبل ماهیءآ فلک را »درشصت گیرد؛ ونسر طایر را ببنادق # ~~قهر بدست آرذ؛ تا شی ناگاه با لشکری جرار پیرامن مأمن او در # ~~آمذ، واو را در قبضهٔ‌ اسار وخسار گرفتار کرد؛ پس ار بحیت # ~~طبع وکمال مکرمت ناصرالدین اقتضا چنان کرد که اورا بنواخت، PageV01P008 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0019.png) # ~~وآن ولایت بر وی مقرر داشت ؛ وحملی معین فرموذ، که سال بسال # ~~بخزانه می رسانذ، وسکه ومنابر آن دیار بالقاب میمون ناصرالدین # ~~آراسته می دارذ # وچون ناصرالدین خاطر ازاین کار آسوده کرد، عزم غزو # ~~کفار مصمم کرد؛ واز یقینی صادق ونیتی درست در تحری # ~~رضای باری تعالی بقمع ملاعین آن دیار ومدابیر آن کفار روی # ~~بدیار هند آورد ؛ تا قلاع ومعاقل آن اطراف که در هیچ ایام # ~~أعلام اسلام بذان نزسیذه بوذ، مستخلص ومستصفی شد ، # ~~ودیار آن خطه وبلاد آن بقعه در حوزهٔ‌ ممالک خویش آورد؛ # ~~چون چیپال که پاذشاه هندوستان بوذ آن حال مشاهده کرد ، ودر # ~~ملک خویش رخنهای تازه وخللهای بی اندازه دیذ، مضطرب شذ ، # ~~ومصور کرد که اگر در مضیق این مهم عظیم وملم جسیم تهاون # ~~وتأنی جایز شمرذ ورری مدافعت وممانعت خصم غالب ننهذ ملک # ~~موروث بر باذ آیذ، چز مکاوحت ومکافحت چاره ندیذ ؛ واحزاب دولت # ~~رانیاب مملکت واعوان وانصار خویش را جمع کرد؛ وبا لشکری انبوه # ~~روی بدیار اسلام آورد ، وخواست که جراحت خویش را مرهمی نهذ PageV01P009 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0020.png) # چون سبکتگین ازان حال آ گاه شذ ، لشکرها فراهم آورد؛ # ~~واز غزنه بیرون آمذ ممدافعت او؛ وما بین دو مملکت بهم رسیذند، # ~~ونوبتهای مصاف داذند ، ودرمضاربت ومحاربت غایت مجهود مبذول # ~~داشتند؛ وسلطان مین الدوله محمود در آن مواقعات اثرها نموذ، ms005 که # ~~أفهام وأوهام از کنه آن قاصر آیذ؛ ودر آن حدود بر آن طرف که # ~~مخیم ملاعین هنود جحود بوذ ، چشمهآ آب روشن صافی بوذ که قابل 6 # ~~نجاست نبوذی ؛ وهرگاه که از نجاست چیزی در آن چشمه انداختندی، # ~~صاعقهآعظیم ظاهر گشتی واز جوانب باذهای مخالف برخاستی، # ~~وسرمای سخت ظاهر شذی ، چنانچه در آن نواحی کسی را طاقت # ~~مقام وآرام نبوذی؛ امیر ناصرالدین بفرموذ تا از قاذورات بعضی در آن # ~~چشمه انداختند ؛ حالی هوای نورانی ظلمانی شذ ، وباذ وسرمای سخت # ~~برخاست : وهوا از برودت زمهریر سنجاب سحاب در پشت کشیذ ؛ # ~~چنانک آن مدابیر را طاقت طاق شذ، مرگ بصورت مشاهده # ~~میکردند ؛ چیپال رسول فرستاذ ، وزینهار خواست ، وامان طلبیذ؛ # ~~وملتزم شذ ، که درحال فدیه بدهذ ، وهر سال حملی لایق خزانه # ~~بفرستذ ؛ وملتمسات اودر ملک خوذ مبذول دارذ؛ امیر ناصرالدین ~~PageV01P010 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0021.png) # ~~از آن کرم که در نهاذ اومفطور بوذ بذان رضا داذ، وخواست که # ~~اطراف آن کار فراهم گیرذ؛ ولیکن بمین الدوله محمود امتناع # ~~واجتناب نموذ وکفت : مصالحه ومهادنه با این مناحیس از غیرت # ~~وحمیت اسلام دور باشذ؛ رسول چیپال نا امیذ باز گشت، # ~~وصورت حال ممشافهه ایراد کرد ؛ چیپال جز ممعاودت وتضرع # ~~وابتهال چارهٔ‌ دیگر ندانست ، رسول را باز فرستاذ ، وگفت : # شعر (متقارب) : # چو زنهار خواهند. زنهار ده که زنهار داذن زپیکار به # بدانشان میاور ببیچارگی %~% که جانرا بکوشند یکبار گی # وخلا صه، پیغام آن بوذ که شما حمیت هند شنیذه ودانستهایذ که # ~~دروقت احتمال عار واضطرار از مرگ نترسند ، وازهلاک نهراسند ؛ # ~~واگر امتناع از مصالحت ومهادنت برای طمع غنیمت اموال وافیال # ~~وجواری وذراری ماست ، چون کار بتنگ رسذ ، ووجه خلاص # ~~ومناص منقطع گردذ ، هر آنچه در تخت تصرف ما باشذ از ناطق # ~~وصامت وذخائر وخزائن وممالیک حمله در آتش اندازیم ، ویکدیگر # ~~را بدست خوذ هلاک کنیم ؛ النار ولا العار والمنیة ولا الدنیة ~~PageV01P011 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0022.png) # چون امیر ناصر الدین خبتث نهاذ یشان مصدق این حدیت # ~~میدانست ، صلاح در صلح دیذ ms006 ؛ مین الدوله محمود را استعطاف کرد، # ~~تا از سر انتقام ایشان بر خاست ؛ ومالی مقرر کرد، وپنجاه مربط # ~~فیل برسبیل فدیت وچند فرضه وقلعه در سرهٔ‌ مملکت خویش باز # ~~گذاشت؛ وحمعی از وجوه لشکر ومعارف بنوا بداذ ، تا از عهدهآ آن # ~~مشروط تقضی مایذ، واز حشم وخدم منصور حعی را مصاحب # ~~او بفرستاذ ، تا آن بلاد وقلاع با تصرف گیرند؛ برین حمله عهد # ~~کرده ، از یکدیگر مفارقت نموذند: چون چیپال چند مرحله برفت ، # ~~فساد وخبث اعتقاد او را برنقض عهد داشت : تا معتمدان امیر # ~~ناصرالدین را که مصاحب او بوذند برهینهٔ‌ اصحاب واحزاب خویش که # ~~بردر گاه امیر ناصرالدین بحکم نوا قائم بوذند ، محبوس کرد؛ چون این 2 # ~~خیر به امر ناصرالدین رسانیذند، إرجاف انگاشت، تا خر متواتر # ~~شذ، ومکر وخدیعت آن کافر نعمت ظاهر گشت، آتش غرت # ~~در نهاذ او متصاعد گشت، عزم انتقام مصمم کرد ؛ وبا لشکری # ~~جرار روی بولایت آن کافر غدار نهاذ؛ وهر کجا می رسیذ ، از # ~~ولایت او بنهب وقهر متلاشی میکرد، وعمرانها می کند ومی سوزانید؛ # ~~واز کفار ومجاوران آن دیار دمار برمی آورد : وذراری واولاد PageV01P012 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0023.png) # ~~واطفال را ببرد گی می گرفت ؛ تا نواحی لمغان که معمورترین ممالک # ~~او بوذ، مسخر کرد : ومعابد ایشان خراب کرد، ومساجد بجای آن # ~~بنا نهاذ، وشعار اسلام ظاهر گردانیذ : وبشارت آن فتوح بأدانی # ~~واقاصئ جهان برسیذ ، وکافهآ اهل اسلام بذان فتوح مسرتها فزوذند؛ # ~~ناصرالدین در کنف تعزز واقبال روی بغزنه آورد # چون چیپال مشاهده کرد ، وملک خویش بر شرف زوال دیذ # ~~پشیمان شذ ، ودر چارهآ آن محنت سراسیمه ومتحیر گشت؛ واز # ~~تدبیر آن کار عاجز وقاصر آمذ؛ بجز انتصار وطلب ثار روی ندیذ؛ # ~~باز صذ هزار سوار کار جمع کرد، وبقصد بیضهآ اسلام حرکت # ~~مموذ؛ وچون امیر ناصرالدین از معاودت اوخبر یافت ، بدلی قوی # ~~وامیذی بمام رایات اسلام باستقبال او بر افراشت ، وپذیره شذ ؛ # ~~امیر ناصرالدین متنکر وار بر پشتهآ بر آمذ، تا کیفیت سواد وکمیت ms007 # ~~اعداد خصمان مطالعه کنذ : دریای دیذ بی پایان ، ولشکری چون # ~~مور وملخ بی اندازه ؛ چون گرک که از سواد رمه چیرهتر شوذ، # ~~کماة اجناد وحماة أنجاد خویش جمع کرد، تا دلها برإحراز مثوبات # ~~درجت شهادت قرار داذند ، وبسیچیذهآ کارزار شذند ب و بیکبار کی حمله # ~~کردند، واز اعدا خلقی بسیار را هلاک کردند. ودیگران پشت بر کردند، # ~~وروی بهزیمت نهاذند؛ وعد ت وعتاد وساز وسلاح بگذاشتند؛ وبعد ~~PageV01P013 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0024.png) # ~~ازان هندوان دم در سرکشیذند، وازان ولایات طمع باز بریذند؛ وبأمان # ~~مأمن خویش راضی شذند که از تعرض اسلامیان آسیی بذیشان نرسذ ؛ # ~~وآن ممالک بیکبار در ممالک اسلام افزوذ ، وبشعار دعوت حق # ~~آراسته شذ، وبحسن کفایت ومن ایالت ناصرالدینی مشرف گشت؛ # ~~والقاب میمون او طراز خطبه وسکه آن نواحی شذ؛ واموال وارتفاعات # ~~ومستدرکات آن با حوزهٔ‌ دیوان اوآمذ، وحماعت ابغانیان وخلجان که # ~~صحرانشینان آن بقاع بوذند درزمرهآ حشم منصور او منحصر شذند ، # ~~ودر کنف رعایت واهتمام او آمذند؛ تا هر گاه که محتاج مددی بوذی، # ~~وروی بمهمی از مهمات ملک آوردی، یا عزم محقق کردی، # ~~یرسبیل مدد در خدمت رکاب او منتظم شذندی ، ومقابعت رایت منصور # ~~او واجب شناختندی # وچون ازین مهمات بیرداخت امیر رضی ابو القسم نوح تن منصور # ~~سامانی پاذشاه خراسان مدد بذو استعانت کرد : خواست تا لشکری که # ~~از دیار ترک بقصد او آمذه بوذند ، واورا ازدار الملک بخارا ومستقر # ~~سریر سلطنت ر انگیخته، ودر مملکت موروث او طمع کرده جواب # ~~دهذ؛ امیر ناصرالدین از فرط کرم وکمال مکارم خوذ إجابت این PageV01P014 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0025.png) # ~~دعوت واجب شناخت . وپاذشاهی را که از خانذان قدیم خویش از عاج # ~~کرده بوذند نصرت داذ ؛ وذلک فضل الله یؤتیه من یشاء # ~~والله ذوالفضا العظیم # خروج لشکر ترک بولایت نوح بن منصور واو را # از دار الملک بخارا بر انگیختن # در شهور سنهآ خمس وستین وثلثمایه [ 365] امیر سدید ابو القاسم # ~~منصور ن نوح سامانی وفات بافت . وتخت مملکت وسریر سلطنت # ~~خالی گذاشت؛ ارکان دولت ms008 واکایر مملکت بر پسر او امر رضی # ~~نوح ین منصور مجتمع شذند ، وبرو بیعت کردند؛ واو در آوان # ~~جوانی وعنفوان شباب بوذ ، متحلی بعز الهی وشکوه پاذشاهی؛ # ~~وچون بر تخت مملکت قرار گرفت ،. درهای خزان بگشاذ، وذخایر # ~~اموال ونفایس اعلاق واعراض، که اسلاف او فراهم آورده بوذند، # ~~نز وجوه لشکر وقواد حشم وخدم خرج کرد؛ وفراخور حال وقدر # ~~هر یک خلع گرانمایه وصلات ومرات شاهانه بنواخت ، تا دلهای # ~~خاص وعام رمطاوعت ومتابعت او قرار گرفت ؛ وابو الحسن # ~~سیمجوری لشکرکش وصاحبجیش خراسان بامارت سپاه وایالت # ~~حشم بنیشابور متمکن بوذ ؟ نوح بن منصور بذو فرستاذ، واز PageV01P015 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0026.png) # ~~خروج لشکر بیگانه آگاهی داذ ؛ وبانواع الطاف وکرامات ومزید # ~~قربات واقطاعات زیادت مؤکد گردانید ، تا او نیز اندر آن متابعت # ~~مسارعت نموذ ، . وبسلطنت او همداستان شذ ؛ وزارت بر ابو الحسن # ~~عتبی تقریر افتاذ ، واو بحسن رأی حفظ مصالح آن ملک مستقیم # ~~ومستدم بداشت، ومعاندان را در ربقهٔ‌ طاعت کشیذ؛ واصحاب # ~~خدمت ایستاذگی موذند # وامیر عضد الدوله با جلالت قدر ونباهت ذکر ونخوت پاذشاهی # ~~همواره رضاء آن جانب را صیانت نموذی، وبشرایط موافقت # ~~ومصادقت در تحرئ مراضی وتوخئ مطالب ومباغئ آن حضرت # ~~قیام نموذی : وگاه گاه از عظم همت وفرط نهمت متبرم ومتنفر # ~~شذی. واز مؤاخذت ومطالبات استنکاف نموذی ، ووساوس # ~~مخالفت را بقانون مسالمت تسکین داذی: وطبیعت توسن را بمقود # ~~عقل وکفایت رام کردی: واحمد خوارزمی از حملهآ خواص حضرت # ~~نوح بن منصور سامانی پوذ: ومر سال بر دست او حملی بکعبهآ # ~~معظم ومدینهآ مکرم - ابد الله جلالهما - فرستاذی. تا بر اشراف # ~~حرمین صرف کردی، وبمصاب استحقاق ومظان استیجاب رسانیذی: # ~~یک نوبت از خراسان بر عزم حج می آمذ . بحضرت عضد الدوله PageV01P016 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0027.png) # ~~رسیذ ، بر قاعدهآ معهود تجدیدی بکرد ، وبخدمت بارگاه وی اقدام # ~~تموذ ؛ واز مجاری احوال وانتظام امور آن دولت تعر فی می فرموذ ، # ~~وگفت : اگر ازان حضرت خدمتی فرموذه اند، والتماسی کرده # ~~عرض بایذ داشت؛ تذکرهٔ‌ که شیخ ابو الحسن داذه بود ms009 مشتمل # ~~مر ملتمسات معین بوی داذ؛ دران حمله هزار تا جامهآ ششتری # ~~بوذ مطرز بالقاب امیر سید نوح بن منصور ، وپانصد جامهآ مطرز # ~~بالقاب سید ابوالحسن عبدالله بن احمد ، وپانصد تا معلم باسم حاجب # ~~حسام الدوله ابو العباس تاش ؛ چون این تذکره مطالعه کرد طیره # ~~وخشمناک شذ ؛ وعنان تمالک وتماسک از دست او رفت، وگفت: # ~~اگر پسر عتی برملک خراسان اقتصار کردی، و پای در دامن # ~~سلامت کشیذی، واندازهآ کار نکاه داشتی، او را وصاحب او را # ~~سودمندتر آمذی. ازین تحکمهای نا لایق که بر ما می کنذ پیش از # ~~آنک باذ نخوت بتیغ آبدار از دماغ او بیرون کنیم ، وبآتش سم # ~~باذپایان خاک از قعر جیحون بر انگزیم ، تا او قدر خوبش # ~~بشناسذ ؛ وبر مخاطبات حضرت ما بر چنین اقتحام جسارت واین # ~~چنین جرأت اقدام ننمایذ : ارجع الیهم فلنأتینهم بجنود # ~~قبل لهم بها ولنخر جنهم منها أذ لة وهم صاغرون PageV01P017 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0028.png) # ~~27 «سورة النمل» / 37)؛ احمد خوارزمی را از مهابت وصلابت # ~~او قوت از اعضا برفت، پای کشان از بارگاه بیرون آمذ، ومنهزم # ~~ومستشعر خوذ را با وثاق انداخت؛ بهنگام موسم گوج حاج احمد را # ~~بخواند ، وتألف وتلطف فراوان نموذ ، وگفت : نخواستیم که بذین # ~~مقدار ملتمس غباری بخاطر ابو الحسن رسذ، وماد ە وحشتی شوذ؛ # ~~مثال داذیم تا تذکرهٔ‌ که داشتی باتمام رسانند ؛ بایذ که صناع را # ~~حاضر کنی، وبر وفق مراد وحسب مرتاد آن جامها بفرمائی؛ چنانک # ~~بوقت مراجعت تو مکمل بتو سیارند؛ چون باز گشت جامها موجب # ~~ملتمس با دیگر محمولات ومضافات ببخارا رسانیذ # وامیر حاجئ بزرگ بابو العباس تاش داذند، که از ممالیک # ~~ابو جعفر عتبی بوذ ؛ وامیر حاجی بفایق مفوض کردند که از ممالیک # ~~منصور ن نوح بوذ، ودر آن حضرت مقامات مذکور ومواقف 2 # ~~مشهور اختصاص یافته ؛ ولشکرکشئ خراسان بر ابو الحسن سیمجور # ~~مقرر گشت ، تا مشارکت و مشابکت یکدیگر در صیانت انتظام ملک # ~~وحمایت بیضهآ دولت جد تمام موذند، تا چشم زخم اثر ms010 کرد، # ~~وتصاریف روزگار وچشم زخم ایام روی در تراجع تهاذ ؛ واساسی # ~~چنان مؤکد وقاعدهٔ‌ چنان ممهد بدست حوادث واهی گشت؛ ومدار PageV01P018 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0029.png) # ~~وهن که در آن ملک ظاهر شذ، سبب کار سیستان بوذ # شرح حال سیستان # خلف ن احمد پاذشاه سیستان بوذ، در سنه اربع وخمسین وثلثمایه # ]بسیچ حج کرد ، وخلافت خویش در اعمال بطاهر بن # ~~حسین داذ که خویش او بوذ، طاهر در غیبت او لشکر اورا # ~~بفریفت،وقلاع وخزاین او را با قبضهٔ‌ تصرف گرفت، و در # ~~پاذشاهئ سیستان طمع مستحکم کرد؛ خلف چون باز گشت مملکت # ~~خویش شوریذه یافت، وراه وصول مقر خویش بسته دیذ؛ # ~~ممنصور بن نوح سامانی ملتجی شذ، وبلشکر ازو استمداد واستنجاد # ~~نموذ تا ملکث از تصرف طاهر انتزاع نمایذ؛ منصور التماس او باجابت # ~~مقرون داشت، واز حشم خویش لشکری برصوب سیستان در صحبت # ~~او فرستاذ، تا او را با ولایت خویش رسانذ ، ودفع منازع ومعارض # ~~او بکنذ؛ طاهر چون از مدد لشکر منصور خبریافت، ولایت باز # ~~گذاشت. وبا سفزار مقم شذ ، تا خلف در دار الملک خویش # ~~متمکن شذ؛ واعو ان وانصار با حضرت منصور باز گشتند؛ طاهر # ~~ناگاه برسر خلف تاخت، واو را شکسته ومنهزم بباذغیس انداخت ؛ # ~~خلف دیگر بار از سر اضطرار بحضرت منصور پناهیذ؛ منصور PageV01P019 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0030.png) # ~~مقدم او مکرم داشت ، ودر اعتنا مهمات او مبالغت واجب دید ، # ~~ولشکری جرار بکفایت مهم او نامزد کرد # وچون خلف با آن لشکر بسیستان رسیذ ، طاهر وفات یافته بوذ؛ # ~~وحسین پسر اودر مخالفت خلف قائم مقام پذر شذه، ومعاندت آغاز # ~~کرده، وبحصنی از حصون سیستان استظهار واعتضاد ساخته ؛ خلف # ~~آنرا در حصار گرفت، وبکرات میان قریقن محاربت ومناصبت # ~~رفت ، وخلق بسیار از لشکر حسین در آن مصاف ومعارک بقتل # ~~آمذند ؛ وحسین از سر اضطرار تحضرت منصور کس فرستاذ، واز # ~~سمت عصیان تفادی جست، وبه بندگیی وطاعت تظاهر کزد؛ منصور # ~~عذر او مقبول داشت ، وبارسال وایصال او بحضرت مثال داذ ؛ # ~~وخلف در ممالک خویش ms011 متمکن شذ ، ونفاذ حکم او در آن نواحی # ~~سیستان بقاعده معهود باز رفت، تا چند سال برین منوال بوذ ، # ~~تا طغیان نخوت وثروت بر مزاج او استیلا یافت، وحقوق انعام آن # ~~دولت فراموش کرد ؛ ودر إنفاض وظایف حمول واتاوات بحضرت # ~~بخارا تقاعد وتهاون تموذ ؛ او را بامثله ومخاطبات مشحون بنصایح # ~~وتعریف سوابق أیادی تنبیه موذند ، راو در سکرت طغیان ونشوت # ~~عصیان رعادت خویش مستمر؛ تا حسین ن طاهر را با حمعی از # ~~مشاهیر اجناد ومعارف انجاد خراسان بمخاصمت او فرستاذند ، واو را ~~PageV01P020 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0031.png) # ~~در قلعهٔ‌ أرک محصور گردانیذند؛ ومدتی مدید در آن محاصرت # ~~مماندند ، ووزیر ابو الحسن عتی برتواتر مددها می فرستاذ، وارکان # ~~واعضاد دولت را برکفایت آن مهم تحریض میکرد، وبهیچ وجه # ~~صورت مراد ازحجاب تعذر بیرون نمی آمذ، چه قلعهٔ‌ بغایت # ~~حصین بوذ ، وپیرامون آن خندق عمیق که اندیشه در مجارئ آن # ~~بپایاب نمی رسیذ، ووهم را در مخایض آن پای بگل فرو می رفت؛ # ~~وچون نهنک سوار رپیاذه را فرو می برد؛ وخلف بفنون زرق # ~~وحیل محاصرانرا بریشان می داشت؛ وهرجانی که مقام می ساختند ، # ~~سبوهای بر مار وکردم از قلاخن منجنیق بذیشان می انداخت . واز # ~~مأمن ایشان مکمن می ساخت؛ وشها بشبیخون برایشان می تاخت؛ # ~~تا مد ت هفت سال برین حال مقاسات آن شداید ومعانات آن مکاید # ~~گذرانیذند؛ ومردان از کار باز ماندند ، واموال ومراکب وسلاحها # ~~سیری شذند ؛ وآثار ضعف وامارت عجز لشکر خراسان شایع ومنتشر # ~~گشت ؛ وازاین سبب رونق سامانیان روی در نقصان آورد، # ~~وشماتت حساد وتجاسر اضداد باظهار رسیذ : وهر لحظه وهنی تازه # ~~وهر دم خللی بی اندازه بحواشئ آن ملک راه می یافت؛ وهر کاری # ~~را غایتی است، وهر ملکی را نهایتی، وهر حالی را زوالی، وهر PageV01P021 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0032.png) # ~~دولتی را انتقالی، ممحو الله ما یشاء ویثبت وعنده # ~~الکتاب (13 « سورة الرعد »/39) # چون ابو الحسن سیمجور فساد کار وکساد آن بازار مشاهده کرد # ~~با زمانه یار شذ ، وعیار موافقت بگردانیذ؛ ابناء ms012 دولت وأنشاء حضرت # ~~زبان وقیعت دراز کردند، ودر تضریب وتثریب مجال قبح یافتند ، # ~~وگفتند : آثار ایادی وعوارف ومکارم وعواطف آل سامان برهیچ # ~~کسی از صنایع وبندگان ظاهرتر نیست که بر پسر سیمجور که خراسان # ~~را که بیضهٔ‌ دولت ونقاوهٔ‌ حوزە مملکت است بذو ارزانی داشت، # ~~تا وقت نجوم محن وهجوم فتن رکن اشد او باشذ، ودر قضای # ~~حقوق آن نعمت جان وسر وقایهٔ‌ آن ملک ووارثان ومخالفان او کنذ ؛ # ~~امروز که کفران نعمت آغاز نهاذ، بعزل او مثال بایذ داذ؛ واعتداد # ~~ونان پارهآ او بدیگری از بندگان دولت داذن، که به بندگی قیام نمایذ؛ # ~~واز حضرت ملک مثالی بصرف او از قیادت وسر لشکرئ خراسان # ~~روان کردند، ومنصب او برحسام الدوله تاش مقرر داشتند # چون آن مثال بابو الحسن سیمجور رسیذ، شیطنت غرور زمام # ~~تمالک از دست او بستذ ، تا جوابهای عنیف داذ ، وبعصیان مجامرت # ~~کرد ؛ واندیشیذ که عصیان ولی نعمت عاقبتی وخیم دارذ، وموجب PageV01P022 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0033.png) # ~~ندامت وملامت شوذ: وبلا را بمقناطیس بخوذ کشیذن ، وزهر بگمان # ~~چشیذن کار خر ذمندان نباشذ؛ رسول را باز خواند وپوزشها # ~~نموذ، وعذرها خواست ، وگفت : من نهالیام نشانده از پاذشاه ، # ~~وآنرا بآب کرم وابواب نعم خویش تربیت داذه، ودر کنف إکرام # ~~وحجر انعام او نشووما یافته ؛ ودر حمن اقبال او شاخاور شذه ، # ~~وبارور گشته: اگرإمداد آن نعمت واعداد آن منت برقرار دارذ بران محمود # ~~ومشکور باشذ : واگر جرثومهٔ‌ آن بر کشذ وبسوزذ، در آن معذور # ~~ومغفور. ورسول را بخوشدلی باز گردانیذ، واز عرصهٔ‌ ملک # ~~خراسان بقهستان تحویل کرد؛ از حضرت فرموذند که بجانب # ~~سیستان بایذ رفت، وکار آنجا که چون عقدهٔ‌ ذنب برهم افتاذه # ~~است : وچون جذر اصم مغلق ومبهم بمانده بحسن هدایت کفایت # ~~کنذ ؛ ولشکرها را از مضایق غربت ومعایق کربت خلاص دهذ # ابو الحسن سیمجور بسیستان آمذ، ومیان او وخلف اسباب # ~~مود ت ومؤاخات ومحبت وموالات قدیم مؤکند وممهد بوذ؛ در سر # ~~کسی بوی فرستاذ؛ ویر سبیل مواطاة اشارت کرد، که مدت ms013 مقام # ~~اجانب درین دیار امتداد یافت، وخللهای بسیار در اطراف مملکت # ~~روی مموذ : طریق آنست که ازین مقام برخیزی، وبجائی دیگر # ~~تحویل کنی، تا من این لشکرها ببهانهٔ‌ نیل مقصود از این ولایت ~~PageV01P023 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0034.png) # ~~بیرون برم؛ چون عرصه از اعدا خالی گشت آنچه صلاح وقت # ~~اشذ ، ر وفق اختیار پیش گیر؛ خلف ان نصاح مقبول داشت، # ~~از حصار ارک بر خاست، بقلعهٔ‌ طاق پناهیذ ؛ وابو الحسن واولیاء # ~~دولت در اندرون حصار رفتند ، وبشارت بزذند ، وفتح نامها بحضرت # ~~وهر طرفی روان کردند ، وخطبه وسکه بالقاب نوح بن منصور # ~~مزین ؛ وروی بجانب خراسان نهاذند، وحالتی که میان حسین # ~~وخلف حادث شذ بعد ازین گفته شوذ # وحسام الدولة تاش قایم مقام او بخراسان آمذ، بمنصب سرورئ # ~~لشکر با حمعی از وجوه امراء ومعارف دولت، واو امور دواوین # ~~وقوانین آنجا در سلک انتظام آورد، ورسوم جایزه برانداخت، # ~~واطماع مستأ کله از ضعفاء رعایا کوتاه گردانیذ ؛ ودرین عهد شمس # ~~المعالی قابوس بن وشمگیر وفخر الدولة ابو الحسن علی ن بویه بخراسان # ~~افتاذه بوذند ، از مصافی که میان ایشان ومؤید الدولة بوذه # حکایت قابوس وفخرالدولة # وسبب آن حال چنان بوذ ، که رکن الدولة را سه یسر بوذند، که # ~~اهلیت پاذشاهی داشتند ؛ عضد الدوله ابو شجاع ومؤید الدوله بویه # ~~وفخرالدوله علی؛ وممالک عراق وخوزستان وفارس وکرمان ودیگر PageV01P024 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0035.png) # ~~مواضع که در اهتمام وتدبیر دیوان او بوذ، بر سه سهم قسمت کرد؛ # ~~وهر یک بپسری منسوب کرد؛ وبر آن عقدی ووثیقهٔ‌ بنوشت؛ چون # ~~رکن الدوله وفات یافت عضد الدوله در ولایت فخرالدوله مناقشت # ~~کرد. وملک برو منغص گردانیذ، ولشکر او را بفریفت، وروی # ~~بولایت وی نهاذ، تا بتصرف خویش گیرذ: واو بدار الملک # ~~ممذان مقیم بوذ، بزرگان سپاه با فخرالدوله غدر کردند، وبعضد # ~~الدوله مبادرت مموذند ، ودر زمرهٔ‌ حشم او منحصر شذند ؛ وبختیار # ~~که این عم او بوذ بردست لشکر او شهید شذ: فخرالدوله مستشعر # ~~از میان لشکر خوذ با چند کس از خواص وخدم بولایت ms014 دیلم # ~~رفت، وبجرجان بشمس المعالی قابوس پناهیذ؛ وشمس المعالی در اکرام # ~~مقدم واحترام واغتنام مورد او اقبال بموذ، وممقدور ومیسور # ~~خویش در مصالح ومناجح او قیام کرد ، تا ملک قدیم وقایهٔ‌ ذات # ~~او کرد # وبیان این سخن آنست که عضد الدوله ومؤید الدوله بشمس # ~~المعالی قابوس پیغام فرستاذند تا فخرالدوله را بایشان سپارذ : جواب # ~~داذ که در مروت وفتوت نقض عهود حرام است، ومرا خوذ در # ~~میان فرقهٔ‌ جیل که وقت حمیت سربازی کنند ، وگاه حمایت کردن ~~PageV01P025 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0036.png) # ~~از تیغ باک ندارند ، کجا ان معنی میسر شوذ؛ وحاصل آن # ~~باشذ که قابوس را ناموس برود ، واز شعلهآ زبان بلک از لمعهآ سنان # ~~گیلانیان خوذ را در معرض خطر آورده باشذ؛ چون آن جواب # ~~بعضد الدوله رسیذ خشمناک شذ ، وعزم مکاوحت ومقاومت قابوس # ~~مصمم کرد ، ویؤید الدوله نوشت که اسباب مناهضت ساخته بایذ کرد، # ~~وروی محاربت قابوس آوردن ؛ واز ری بیرون آمذ، وبا لشکری # ~~بسیار از ترک وعجم وعرب ودیلم روی بجرجان نهاذ؛ وولایت قابوس # ~~که بر سمت ممر افتاذه بوذ خراب میکرد، وبا تصرف دیوان خویش # ~~میگرفت، تا باستر اباذ نزول کرد ؛ وشمس المعالی مبادرت کرد تا گرگان # ~~که دار الملک بوذ ، از تعرض ایشان نگاه دارذ ؛ چون مؤید الدوله # ~~برسیذ صفها بیاراستند ، وخون از تیغ چون باران از میغ باریذن # ~~گرفت، شکست بر لشکر جیل افتاذ؛ وخوذ را در میان بیشها انداختند، # ~~وهزیمت را غنیمتی بزرگ شناختند # قابوس بقلعهٔ‌ پناهیذ، وآهبت غربت بساخت ، وبنیسابور # ~~رفت؛ وفخرالدوله از راه استوناوند بذو پیوست ، ولشکرهای متفرف # ~~بر ایشان جمع آمذند ؛ وبحضرت بخارا نامه نوشتند، واز احوال خویش # ~~گاهی داذند ؛ وتوقعی که ایشان را تحسن جوار آنحضرت بود . # ~~در اغاثت ملهوف رکفایت حوادث صروف عرض کردند ، وانک PageV01P026 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0037.png) # ~~راه امیذ انتعاش وارتیاش جز بعون ونصرت آن حضرت متصور نیست ، # ~~وتشفی وتلافئ خلل جز مظافرت این دولت ممکن نبوذ؛ منصور # ~~جوابی فرموذ مشحون باعزاز واکرام والتزام مواجب حقوق وفادت # ~~وقیام بشرایط اهتمام ms015 وحمایت؛ وبحسام الدوله تاش نوشت، تا مقدم # ~~ایشان مکرم دارذ ، ودر اجلال قدر وتعظیم امر واکرام مورد # ~~هر یک مبالغت واجب بینذ؛ وایشان را ملک موروث باز رسانذ ، # ~~وبدفع خصوم ایشان قیام مایذ : حسام الدوله تاش مثال را امتثال # ~~عموذ ، وبمنهاج فرمان پیش گرفت: وبا لشکری از نیسابور برصوب # ~~جرجان رحلت کرد ، وفایق را فرموذ تا بر راه قومس متوجه ری # ~~شوذ ، ومادهٔ‌ مدد واعوان وانصار مؤید الدوله منقطع گردانذ؛ # ~~چون فایق یک دو مرحله برفت ، تاش پشمان شذ ، وتفرقهآ حشم # ~~خویش را از حزم وتیقظ دور شناخت ، او را باز خواند ، وباتفاق # ~~بگر گان رسیذند : مؤید الدوله در شهر رفت، ودر إحکام بارو # ~~احتیاط تمام کرد ، وقرب دو ماه درآن محاربت مصابرت نموذ ، # ~~سپاه دیلم در آن حادثه پای بیفشاردند ، وسربازیها ودست بردها # ~~نموذند، وروی از صدمات شمشیر نتافتند؛ حربهای اپشان چون # ~~قضا تیغ گزار و چون زمانه غمخوار بوذ: وچون مدت مقام سپاه # ~~در گرگان امتداد یافت ، قحط وغلا بر خاست : تا غایتی که نخاله ~~PageV01P027 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0038.png) # ~~با گل خمیر میکردند ، وبذان سد رمفی می مموذ؛ چون بطاقت رسیدند، # ~~از حصار بیرون آمذند، ومصافها بیاراستند؛ فخرالدوله برمیسره # ~~لشکر خراسان مقابل علی کامه افتاذ که لشکرکش مؤید الدوله بود؛ # ~~و بیک حمله او را از جای بر گرفت، وهزیمت او باسترآباذ رسیذ ؛ # ~~لشکر خراسان در مساعدت تقصبر وتوانی بموذند؛ فوجی از دیلم # ~~رسیاه خراسان عطفه کردند ، وهمه را طعمهآ تیغ ساختند؛ ودر # ~~قلب ابو العباس تاش ابو سعید شبیی بوذ ، با طائفهٔ‌ از لشکر خوارزم # ~~از دیالم خلق را هلاک کردند، ررز چهارشنبه از رمضان سنه احدی # ~~وسبعین وثلثمایه [371] مؤید الدوله با حمهور لشکر از شهر جرجان # ~~بیرون آمذ ، وبر لشکر خراسان زد ؛ وهزیمت غنیمت شمردند ؛ # ~~فخر الدوله چون دیذ که خصم استیلا یافت پشت فرا داذ ، وذخایر # ~~وخزاین باز گذاشتند ، وتا نیشابور رسیذند ؛ هیچ جای امکان مقام # ~~نیافتند ؛ وکیفیت حال بحضرت بخارا انها کردند ، واز واقعهآ منکر # ~~خیر ms016 داذند ؛ وصاحب اسمعیل بن عباد مبشران باقطار وامصار ممالک # ~~دوانیذ ، وباطراف واعطاف جهان فتح نامها روان کرد؛ وشعراء # ~~عصر وصف این حال اختراع واقتراع کردند ؛ ابو الحسن عتی # ~~لشکرها مرو حمع کرد ، خواست که بنفس خویش بتدارک آن خلل PageV01P028 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0039.png) # ~~قیام نمایذ؛ او را کارد زذند، وخون او برخاک ربختند ، ووزارت # ~~برو ختم شذ؛ ودیگر ملک خراسان مثل او وزییری ندیذ # وحسام الدوله تاش وشمس المعالی قابوس وفخر الدولة در نیشابور # ~~بانتظار وصول او چشم براه می داشتند ، وبر امیذ تقویت وإنجاد # ~~ومعونت وإمداد او روز گار می گذاشتند؛ ناگاه خیر آن رزیت # ~~مقلق وآوازهٔ‌ آن مصیبت محرق رسیذ ، وکار ایشان در دست مراد # ~~شکست ؛ از حضرت بخارا حسام الدوله تاش را باز خواندند ، # ~~مزنی تقریر افتاذ ، نطاق اواز اعتناق آن منصب تنگ آمذ؛ در اثناء # ~~این حال ابو الحسن سیمجور از سیستان باز گشته بود ، وبی اجازت # ~~بخراسان آمذه ، ومترصد فتنه وتشویش نشسته وحادثه جرجان # ~~ووهن لشکر بخارا سبب رواج کار وبازار خود دانست : ابو الحسن # ~~مزنی او را بران حرکت تعنیف وتعییر بسیار کرد، وفرموذ که # ~~وباذغیس وگنجرستاق بزیادت در اعتداد او افزوذ، وموعود # ~~کرد که چون در صدق موالاة وثبات قدم ظاهر شوذ ، مهید اسباب # ~~حرمت در باره او متضاعف گردذ؛ وچون حسام الدوله تاش ببخارا PageV01P029 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0040.png) # ~~رفت وابو علی سیمجور عرصهآ خراسان خالی یافت فرصت نگاه # ~~داشت، وبافایق طریق مراسلت ومکاتبت وموالات ومؤاخات اساس نهاذ، # ~~واو را برمخالفت تاش دعوت کرد ؛ میانشان مواثیق وعهود مؤکد 3 # ~~رفت، واتحادی صادق ظاهر شذ؛ ابو علی عمال تاش را که بر سر # ~~اعمال خراسان بوذند بگرفت؛ هر یک را مصادرات وتوقعات # ~~گران مؤاخذ گردانیذ ، واموال که در تصرف ایشان بوذ بستذ ؛ # ~~هر دو روی مرو نهاذند ، واظهار عصیان کردند ؛ ودر ارتفاعات # ~~خراسان استبداد نموذند: تاش دفع مضرت ومعرت ایشانرا درخزاین بگشاذ، # ~~ولشکرها را مال وسلاح بیاراست؛ وازآنجا بیرون آمذ ، وبآمل # ~~نزول کرد؛ میان إیشان سفیران در ترد ms017 د آمذند ، ودر اصلاح ذات # ~~البین وتسکین نابره واطفاء حمرات فتنه کوشیذند ، واز وخامت عاقبت # ~~تحذیر کردند؛ وبذان رسانیذند که نیشابور تاش را باشذ، وبلخ فایق را، # ~~وهراة ابوعلی را، وبرین حمله مصالحه کردند ، وهر یک بسر ولایت # ~~خویش رفتند # وتاش مز نی را از وزارت معزول کرده بوذ، بسبب قرابت # ~~ابو علی وفایق. ومیل ومداهنهآ او در کار ایثان شناخته ، در غیبت، # ~~او وزارت بعبدالله بن عزیر تفویض کردند ؛ واو ممضاد ت ومخالفت ~~PageV01P030 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0041.png) # ~~ومشاحت ومباغضت آل عتبه مشهور بوذ؛ چون وزارت برو # ~~مقرر شذ ، تاش را ز زعامت وقیادت لشکر معزول کرد ، وتقریر # ~~آن منصب بر ابو الحسن سیمجور مثال داذ، ونموذ که حدوت وهن # ~~وفترت وذبول طراوت دولت همه نتیجهآ ضعف رأی وسوء التدبیر # ~~اسلاف وزراء بوذه است، وتدارک آن خلل جز بذین صورت # ~~متصور نه ؛ وفرموذ که تاش از خراسان بنیسابور وابیورد روذ، # ~~وبر اعتدال ایالت این دو فرضه اقتصار کنذ؛ تاش چون آگاه # ~~شذ ، بدانست که حاسدان مجال تضریب وتیریب یافته اند ، وجوه # ~~لشکر واعیان حشم را بخواند ، وگفت : شما عادت من در خلوص # ~~عبو دیت وصفاء طویت آن پاذشاه شناخته ایذ ، که قضاء حقوق # ~~بر قدر امکان گزاردهام ؛ درین حال رای پاذشاه در بارهٔ‌ من متغیر # ~~شذ ، وشغل من بدیگری مفوض فرموذ؛ مرا جز امتثال وارتسام # ~~روی نباشذ ، وهر یک از شما مرخص ومخیرست در کار خویش، # ~~هر که صحبت ما اختیار میکنذ عزیز ومکرم است ، وهر کرا اختیار # ~~مفارقت است برو حرجی نیست؛ همه متفق الکلمه شذند که # ~~ما را جز مصاحبت ومتابعت تو اختیاری نیست ؛ باتفاق قصه # ~~خضرت نوشتند ، واز حقوق وذرایع ممهد حسام الدوله باذ آورند ؛ # ~~عبدالله بن عزیر جز اصرار برلجاج واستمرار برشراست ومناقشت جوالی ~~PageV01P031 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0042.png) # ~~نداذ ؛ وبلشکرها نامه فرستاذ ، وبمواعید زور بفریفت ، ایشان # ~~جابت ننموذند ، والسلام. # حکایت باز گشتن فخراللوله با ولایت خویش وموافقت او # با حسام الدوله تاش # چون تاش از جرجان ببخازا رفت مؤیدالدوله وفات ms018 یافت، وپیش # ~~از آن محاربت مذ کور خبر وفات عضد الدولة بذو رسیذه بوذ ؛ او # ~~از خوف شماتت اعداء وإحتراز از دلشکستکئ لشکر آن خبر # ~~پنهان می داشت ؛ اولیاء دولت دیلم در اختیار پاذشاهی دیلمی مشاورت # ~~کردند ، بر فخرالدوله افتاذ ؛ چه در آل بویه بکیر سن واستکمال # ~~کمال پاذشاهی واستعداد سمت سروری ممتاز بوذ ، واز روی قرابت # ~~استحقاق متعین ؛ صاحب کافی اسمعیل بن عباد بتعزیت وفات براذران # ~~مسرعان دوانیذ ، وبملکی خالص صافی از شوایب بی منت مخلوق # ~~ومقاسات حروب تهنیت کرد ؛ وبراذر او را خورفیروز بن رکن الدولة # ~~بنیابت او نامزد کردند ، تا از خلو منصب ملک وعطلت سریر # ~~پاذشاهی خللی باطراف حادث نگردذ ؛ فخرالدوله مبادرت نموذ، ویزمانی # ~~اندکث نجرجان تاخت ؛ وحمهور لشکر روی باستقبال رکاب او آوردند ؛ # ~~وبتاش پیغام فرستاذ، بشکر باری تعالی بر عواید لطایف که روزگار ~~PageV01P032 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0043.png) # ~~شد ت بپایان رسیذ، وکارها بر وفق استقامت منتظم گشت ، وملک # ~~موروث از کدور ت مزاحمت اضداد مستصفی ؛ تاش در جواب تهنیت # ~~نامه نوشت ، واز مجارئ احوال خویش نبذی ایزاد کرد ، وبث # ~~الشکوی موذ # فخرالدوله دو هزار سوار ترک وعرب بر سبیل مدد باحملی لایق # ~~بتاش فرستاذ : وچون بنیسابور رسیذند عبدالرزاق که از معارف # ~~لشکر خراسان بوذ بذو پیوست : وهر دو در موالاة ومتابعت تاش اتفاق # ~~کردند ، وروی بجانب نیسابور آورد؛ ابو الحسن سیمجور پیشی گرفته # ~~بوذ ، ودر حصار شهر متمکن شذه ؛ چون تاش رسیذ ابوسعید شبیبی # ~~وجمعی از مقمان نیسابور منتظر قدوم او بوذنذ، بذو پیوستد؛ ربر جانب # ~~غربیآ شهر فرو آمذند ، وچند روز چالشها کردند ، وجنگها پیوستند ؛ ودر # ~~عقب آن دو هزار سوار دیگر در رسیذ ؛ مردان کار با ساز و سلاحی # ~~تمام ، وچون بو الحسن از قدوم ایشان خبر یافت وقوت رشوکت # ~~ایشان دانسته ، و د ربت وتجربت ایشان در دخول مضایق وافتتاح معایق # ~~وتذبیر کارها وتیسیر حصارها شناخته ، نیم شبی از شهر بیرون آمذ، # ~~ودر بردهٔ‌ ظلام راه انهزام گرفت ؛ لشکر تاش را خرشذ، بر ms019 عقب # ~~ابشان روان شذند ، واز أحمان واثقال ایشان غنیمتی وافر حاصل # ~~کردند ، وتاش بشهر در آمذ، وبجانب شرفی زول کرد ، واز نیشابور ~~PageV01P033 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0044.png) # ~~مکاتبات بحضرت . بخارا روان کرد، واستقالت از عوارض زلات # ~~واستعطاف واستغفار از سوابق عبرات نموذ ؛ عبدالله بن عزیر گفت : # ~~تاش بدیلم التجا کرده است ، وبمعارضان این دولت پناهیذه ، وبر قصد5 # ~~این ملکث دندان تیز کرده ؛ اگر در دفع او تهارنی روذ طمع ازین # ~~مملکت ببایذ بریذ ؛ وتاش کار ابو الحسن سیمجور مهمل فرو گذاشت، # ~~ودر حسم ماده فتنهآ او سعی زیادت نکرد ، مراقبت حضرت بخارا را تا # ~~رضای نوح بن منصور حاصل کنذ # ابو الحسن سیمجور بکرمان فرستاذ ، واز امیر ابو الفوارس بن # ~~عضدالدولة بلشکر مدد خواست ، او از أنجاد عرب دو هزار سوار گزیذه # ~~مدد فرستاذ ؛ وفایق با حمعی انبوه بذو پیوست ، تا لشکری # ~~بزرگ جمع شذ ، باتفاق روی بنشابور آوردند ؛ تاش با لشکر خویش # ~~پیش ایشان باز آمذ ، دست بتیغ یازیذند ، ومسامع هوا از اصطکاک 12 # ~~مقارعات یر شعله کردند (من المحتث) : # ~~جهان بحیله دم اندر کشیذه همچو نقط أجل بکینه دهن باز کرده چون پرگار # ~~شذه زخون یلان همچو پای کبک دری میان معرکه سیمرغ مرگ را منقار 5 # لشکر تاش در مدت مقام بنیسابور از تنگئ اسباب معیشت بطاقت # ~~رسیذه بوذند ، وبسمت عجز وهزیمت راضی شذه ، خواستند که خوذرا ~~PageV01P034 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0045.png) # ~~از غرقاب آن محنت بساحل نجاة اندازند ، تاش یک حملهآ دیگر برد که # ~~خاتمهآ کار باشذ ، ابوالحسن سیمجور وپسرش ابوعلی پای بیفشردند ، # ~~در آمذند ، وحمله آوردند ؛ تاش مضطر ومنهزم برفت ، ولشکر دیلم # ~~از مصاحبت او باز ماندند ، خراسانیان پیرامون ایشان در آمذند ، وخلقی # ~~بسیار را بدار البوار فرستاذند ، ودیگرانرا در سلسلهٔ‌ اسار کشیذند ، # ~~و ببخارا فرستاذند ؛ ایشان را برسوائی ومذلتی تمام بمیان بخارا ~~برآوردند ؛ # ~~و مخانیت شهر بپیش باز آمذند - و دوکهای زنان دردست ایشان نهاذند ؛ # ~~باستهزا وسخریت اغانی واهاجی میکفتند ، پس همگنان را در قلعهآ # ~~قهندز محبو س کردند ؛ بعضی ms020 بسوء الحال بغنا رسیذند ، وبعضی آزاد # ~~و مطلق کشتند # وتاش بجرجان آمذ ، فخرالدولة سرای امارت همچنان آراسته # ~~بفرشهای فاخر وساز وآلت وافر وتجمل پاذشاهی وخزاین معمور # ~~وأوانئ زر بن وسیمین وآلات مطبخ وشراخانه بذو باز گذاشت ، # ~~و بری رفت ؟ وپنچاه هزار دینار سرخ ودو هزار بار هزار درم # ~~یانصذ تخت جامهای ملون با چند سر اسسبان تازی واستر ان زینی # ~~با مضافات آن از ساز وسلاحوزره وجوشن وخوذ # ~~و برگستوان وسیرهای زر وتیغهای مهند وامثال آن بذو تحفه کرد ؛ # ~~وخراج ومعامله گرگان ودهستان وآبسکون واستر آباذ بجملگی با وی ~~PageV01P035 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0046.png) # ~~گذاشت ؛ مگر اندکی که در وجه عمارت قلاع وأرزاق کوتوالان # ~~ومتحفظان آن مصروف بود : وتاش آن صلات ومیرات بر طبقات # ~~سپاه خویش هزینه کرد ، وهر یک را از ان ولایت اقطاعی ونان پارهآ # ~~معین فرموذ، تا حال ایشان بوفور بجمل وخصب حال وذخار # ~~اموال بهتر ازان شذ که در خراسان بود؛ وصاحب کافی بعد ازان # ~~مفاوضت بر مراعات ناش وحفظ مصالح ومناجح او اقبال کرد ، # ~~ودر تحصیل مراضئ او سعیهای بلیغ موذ # وتاش مدت سه سال بجرجان ماند ، وبرمفارقت خدمت # ~~حضرت متلهف ومتأسف ابو سعید شبیی را بفخرالدوله فرستاذ ، وبر # ~~معاودت حضرت خراسان معاونت خواست ؛ او اسفار ن کردویه را # ~~نامزد کرد ودو هزار سوار از انجاد دیلم در مصاحبت او روانه فرموذ ؛ # ~~وبنصر ن الحسن بن فروزان نوشت ، تا در حمله6 آن حشم منتظم # ~~شوذ ، وبامارت وزعامت ایشان قیام ممایذ ، وباتفاق مطیع ومنقاد # ~~تاش باشند ؛ ومالی بسیار بهر إقامت او روان کرد ؛ چون ابو سعید # ~~شبیی بقومس رسیذ که مقامگاه نصر بوذ با او همان رفت که با ابن # ~~الحضرمی رفت در ضیافت بنی کیم؛ نصر بفرموذ تا چب وراست او بشمشیر ~~PageV01P036 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0047.png) # ~~فرو گرفتند ، واجزاء واعضاء او از هم جذاکردند ، ولشکر او را در # ~~مطموره باز داشت ، ومفاتح انفاس بر گرفت ، وآتش زذ، تا همگنان # ~~در مضیق آن منجنیق هلا ک شذند ؛ ومحمولات ایشان بکلی برگرفت، ms021 # ~~وباقی لقاطات قوم وبقایای سیف بگر بختند ؛ وباری آمذند # فخرالدوله از وصول این خبر مضطرب شذ، ومنزعج # ~~گشت ؛ وبعزم انتصار وطلب ثار ر جانب قومس رحلت کرد، وتاش # ~~را از جرجان بخواند ، تا بمعاونت یکدیگر جزاء اعمال وسزاء افعال # ~~نصر بدهند ؛ چون بقومس رسیذند نصر نهنگ مرگ دیذ دهن باز # ~~کرده، وعقاب اجل برو بال گشاذه، وچنگال نکال تیز کرده # ~~جز زینهار واعتذار واستغفار روی ندیذ؛ تاش را شفیع ساخت ، # ~~وفخرالدولة چون آن پوزش وتضرع دیذ بر شیخوخت او ببخشوذ # ~~وقرابت در حق او مشفوع آمذ ، از سر انتقام برخاست # واز آنجا آهنگ جنگ براذر زاذهٔ‌ خوذ بهاء الدوله ین عضد # ~~الدوله کرد ، بسبب وحشتی که حادث شذه بوذ ؛ وبا لشکری جرار # ~~روی بخوزستان نهاذ ، وبدر بن حسنویه با حمهوری عام از حشم که # ~~در خدمت رایت او مجتمع بوذند ، خوزستان را با تصرف گرفت : # ~~وفیر وزان بن الحسن را بفرستاذ تا بصره را نیز مستخلص کرد ، ودر # ~~عداد اعتداد او آورد : چون فیروزان از نهر موسی بگذشت عامهآ اهل ~~PageV01P037 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0048.png) # ~~بصره ممظاهرت لشکر بهاء الدوله که در شهر مقیم بوذ برخاستند ؛ وبندهای # ~~اهواز شکافتند ، تا حملهآ صحرا بآب غرق شذ ؛ لشکریان مخرجی نداشتند # ~~خوذ را تحیل از آن مخاضات بیرون انداختند ، وشکسته و منهزم با پیش # ~~فخرالدولة آمذند، واز شدت آن حکایت شکایت کردند ، و بر عقب # ~~آن مطالبت ار زاق واطلاقات وجوه اطماع آغاز نهاذند ؛ فخرالدوله # ~~از آن متبرم شذ ، وبا تحکتم تموذن وکار ناکرده را مزد خواستن # ~~مستهجن ومستقبح شناخت ، اطراف آن مهم ر سبیل هدنه فراهم # ~~گرفت وبا همذان آمذ # ودر شهور سنه تسع و سبعین وتلیمایه [79] روگ تری تهاذ، # ~~ودرین سال در جرجان وبائی شنیع ظاهر شذ، ومعظم سپاه تاش ووجوه # ~~لشکر ومعارف کنتاب وحجاب او در آن وبا فرو شذند ؛ وبرعقب # ~~آن عمر تاش در آن غربت بآخر رسیذ ، ودر حسرت سپاه وغصهآ # ~~اغتراب ومفارقت احباب واتراب فرو شذ ؛ ودرمدت مقام او بجرجان ms022 # ~~از احزاب وا صحاب او ظلم بسیار رفته بوذ ، وسکان آنجا ممصادرات # ~~ومطانآبات عنیف رنجانیذه ، ورسوم جور وإجحاف ابداع واختراع 5 # ~~کرده : چون خبر وفات او منتشر شذ، عوام شهر دست بر آوردند ، # ~~وحشم اورا پایمال قتل ونکال کردند : ووجوه وامرای لشکر از اقامت ~~PageV01P038 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0049.png) # ~~رسم تعزیت وقیام بمهم تجهیز بمدافعت ایشان نمی برداختند ، وبرفور خوذرا # ~~از تنگنای شهر بفضای صحرا انداختند ؛ ودر اختیار قایم مقام مشاورت # ~~کردند ، واتفاق الکلمه بر خواهر زادهٔ‌ تاش افتاذ ؛ او را در منصب # ~~امارت بنشاندند ؛ واو خزانهآ تاش واسباب او بر ایشان تفرقه # ~~کرد، تا همگنان راضی شذند، وبر متابعت او قرار گرفت ؛ از # ~~شهر نفر بر خاست ، والمستغاث بآسمان رسیذ که أوباش شهر # ~~بعورت خراسانیان دست تطاول کشبذه اند ، ودر فتک احرار # ~~وهتک استار مطلق العنان شذه؛ از سر حمیت وغیرت بر نشستند ، # ~~وروی ممدافعت ایشان نهاذند؛ وأوباش و اراذل گرگان بمحاربت # ~~ایشان از شهر بیرون آمذند. وچون بروانه خوذ را بر آتشر دمار # ~~انداختند ؛ وآن لشکرها از مکامن ومواطن بیرون تاختند ، وکافهآ آن # ~~حمهور را هلاک کردند ؛ ودر شهر افتاذند ، وخلقی بسیار از اذناب # ~~واوباش بفنا آوردند ؛ بر اهل آن بقعه بعد از واقعهٔ‌ یزید مهلب # ~~چنان حادثه نیفتاذه بوذ؛ وچون کار از حد بگذشت ، ائمه وعلماء # ~~وصلحاء آن شهر آمان خواستند ، وقرآن مجید را شفیع ساختند ، تا # ~~نایرە آن فتنه فرو نشست، وسیاه دست از قتل ونهب باز گرفتند # ~~وبا مضارب ومنازل خویش رفتند ، ودر تدبیر احوال وحط وترحال # ~~تدبیر واندیشه کردند ؛ رابهاء ایشان در آن قضیت مختلف شذ ؛ خواص ~~PageV01P039 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0050.png) # ~~وخدم قدیم میل خراسان کردند ، وحشم ولایت خدمت فخرالدوله # ~~اختیار کردند ؛ صاحب کافی استمالت نامه فرستاذ ، وهمگنانرا وعدهای # ~~خوب داذ ؛ و بمزید اقطاعات واقامات متقبل ومتکفل شذ ، والتماس # ~~کرد که چندان توقف کنند که استاذ ابو علی عارض بایشان رسذ؛ # ~~و وجوه رواتب ومواجب ایشان مطلق گردانذ؛ مقبول نیفتاذ بنیسابور # ~~رفتند ؛ و در زمرهآ حشم ابو علی سیمجور ms023 منتظم شذند ، که امیر خراسان # ~~بود ، وقایم مقام پذر # سیاه ولایتی توقف کردند ، تا عارض بیامذ واسامی ایشان در دفتر # ~~دیوان ثبت کرد ؛ ووجوه مواجب ایشان بداذ ، وباعزازی مام بری # ~~برد؛ فخرالدوله ایشان را بنواخت ، ودو طرف را در اکرام ایشان # ~~مراقبت موذ : کی رعایت حقوق تاش ودیگر استظهار باستخدام # ~~و استکثار بسواد ایشان ؛ وچون استاذ ابو علی بجرجان رسیذ ، واستیلاء # ~~او باش واستعلاء اراذل دیذ ، حمعی که دست درازی کرده بوذند، # ~~وسر بطالت وبسالت بر آورده همگنانرا قرب سه هزار مرد مفسد # ~~بدست آورد ؛ وکسی که در همه عمر روزی آهنی بر گرفته بود، # ~~نا بمجلحان با متسلحان تشبهی کرده ، بقتل آورد، بعضی را در PageV01P040 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0051.png) # ~~درخت کشیذ ، وبعضی را نشانهٔ‌ تبر کرد ، وقومی را بتیغ بگذرانیذ ، # ~~و هیبت وسیاست او فتنهآ اذناب وارباب فساد وعناد بآخر رسیذ . # ~~والسلام # ذکر ابو الحسن بن سیمجور وامارت او در خراسان تا وقت وفات # ورسیذن منصب او بپسرش ابو علی # چون تاش از هزیمت ابوعلی وفایق بجرجان آمذ ، ابو الحسن # ~~سیمجور در ملک متمکن شذ ، و در سنه سبع وسبعین وثلثمایه [377] # ~~عبدالله بن عزیر را از وزارت معزول کردند ، وبخوارزم افتاذ ؛ # ~~ومنصب او بابو علی دامغانی داذند ؛ ویزوذی اورا نیز معزول کردند ، # ~~و وزارت بابو نصر بن ابی زید داذند واو مردی بفصل الخطاب وتدبیر # ~~معظمات مذکور ومشهور بوذ ، وبراقران واکفاء عصر مرز؛ بعزل او # ~~نیز زوذ مثال داذند، وابو علی دامغانی را با سر کار آوردند ؛ ودرین ~~ایام # ~~ابو الحسن سیمجور از نیسابور بر سبیل تفرج بیرون رفته بوذ؛ وببعضی # ~~از متنزهات پناهیذه . در حالت مباشرت باکنیزکی بمفاجاة فرو شذه؛ # ~~پسر او ابوعلی جای او بگرفت، وریاست آل سیمجور وزعامت وامارت # ~~خراسان هم بر سبیل ارث وهم از راه استحقاق او را مسلم گشت ؛ وهمگنان # ~~کمر خدمت او در بستند ، واز حضرت بخارا هراة نامزذ فایق کردند ~~PageV01P041 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0052.png) # چون این خیر به ابوعلی رسیذ بهزاة رفت ، وبفایق نامه فرستاد: ms024 # ~~واو را باهمال سوابق حقوق مصاحبت وسوالف مودت وممالحت مؤاخذت # ~~کرد ؛ وبعد از مقالات بسیار هر یک روی باقطاع وولایت خویش # ~~نهاذند؛ خیر فایق بذو رسیذ، که از هراة منفصل شذ، تاختنی کرد ، # ~~ومیان هراة وبوشنج بذو رسیذ ، ودر قتل وتنکیل نکایتی مام مموذ ؛ # ~~فایق هزیمت عروالررذ افتاذ؛ طایفهٔ‌ از لشکر ابو علی در عقب ار تا # ~~ممروالروذ برفتند؛ او مستعد پیکار بوذ ، ممقاومت باستاذ ، وبعضی را # ~~از ایشان اسبرکرد ، وببخارا برد # وابو علی مرو رفت ، وببخارا کس فرستاذ ، وتحقوق اسلاف # ~~وتوفر بر شرایط عبودیت وتشمر لوازم خدمت توسل ساخت ؛ والتماس # ~~کرد بتفویض منصب پذر ، وشوافع قدیم وذرایع حدیث که سیمجوریان # ~~را بر دولت آل سامان ثابت است فراموش نکنند؛ وتضریب اصحاب # ~~اغراض در حق ابشان مسموع ومقبول ندارند ؛ نوح ن منصور التاس # ~~او بسمع رضا اصغا فرموذ ، وملتمس او باجابت مقرون گردانیذ ؛ # ~~وامارت وقیادت جیوش برقاعدهٔ‌ اسلاف بروی تقریر کرد ؛ واو # ~~بتهذیب آن اعمال وتدبیر آن اشغال بروجهی پسندیذه قیام موذ ؛ # ~~و بر استمرار ایام وتکریر اعوام در مراتب علو ورفعت ومدارج اقبال # ~~و دولت ترقی میکرد ، تا او را امر الامر اء المؤید من السماء لقب داذند ~~، PageV01P042 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0053.png) # ~~تا حملگی دیار خراسان در تصرف گرفت ، ومال ومعاملات بر اتباع # ~~خویش موزع گردانید؛ چنانک نوح بن منصور ازو استدعا کرد، # ~~تا بعضی ولایات با تدبیر دیوان خاصر گذارذ ؛ التفات ننموذ ، وجواب # ~~داذ که اینجا حشمی بی اندازه مجتمع است . ووجوه دیوان مستغرق # ~~إقامات و بأطماع ایشان وفا تمی کنذ ، وعرصهآ ولایت مواجب ایشان # ~~مساحت می نمایذ : در اثناء ان حال میان طاعت وعصیان مماذقتی میکرد ، # ~~ومخاصمتی در بردهٔ‌ مصادقت می نموذ؛ وابو علی نسفی را باستخراج # ~~و استیفاء اموال بگماشت ، تا بمصادره ومطالبه خطه خراسان بیکبار # ~~بغارتیذ ؛ بآخر اورا بگرفت : وآنچه داشت ازو بستذ ، وبارهاقی هرچه # ~~مامتر بزخم چوب وزیر شکنجه هلاک کردند # وبهارون خان بن ایلگ خان ملک ترک رسول فرستاذ، وبا # ~~او اسباب مباسطت مستحکم گردانیذ ms025 ؛ وسلسلهآ عقود موالات ومصافات # ~~مؤکد کرد ، ودر سر با او مواضعه ومواطات کرد ، که ملک آل سامان # ~~برخوذ قسمت کنند ؛ بخارا وسمرقند وآنچه ماوراء جیحون است او را # ~~باشذ ، وآنچه ازین نیمهٔ‌ جیحون است ، ابو علی را مقرر دارند ؛ وهر ~~PageV01P043 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0054.png) # ~~دو بمعاضدت ومساعدت یکدیگر قیام نمایند ، واو بغرور این طمع ب # ~~انبوهی بسیار عزم بخارا مصمم کرد ؛ وابو علی همچنان بشعار دعوت # ~~نوح تظاهر می ممود ، ودر ولابات خویش خطبه وسکه بنام او میکرد؛ # ~~وحمعی از معارف ماوراء النهر از تطاول مادی ایام آل سامان ملالت # ~~موذند ، و بتعصب وهوادارئ بغرا خان برخاستند ؛ ودر تصویب رای # ~~وتشحیذ عزم سعی میکردند ، تا او بتدریج حواشئ آن مملکت باز می # ~~بریذ ، ویر اسرارکار وقوف می یافت ، تا باسپیجاب رسیذ ؛ ونوح آنچ # ~~حاجب را با وجوه قواد وعیون أنجاد مقایلهٔ‌ او فرستاذ ، ومیان ایشان # ~~کوششی سخت رفت ، چنانک روز روشن از ترا کم قتام وتلاطم ظلام # ~~تاری شذ ، وصحراء معرکه وحوش وطیور را باطی شذ پر فایده ، # ~~و سماطی شذ پر مایده ؛ وآنچه عماد ملک وعمدهآ دولت بوذند ، # ~~با حمعی اکایر ورؤس عساکر گرفتار شذ ، وطمع خان در ملک # ~~خراسان وآل سامان باستحکام پیوست ، وحرص او در اطماع وتورد # ~~آن بقاع برانتفاع زیادت شذ ، والسلام PageV01P044 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0055.png) # ذکر فایق وحالت او بعد از هزیمت بمروروذ # قایق چون از هزییمت ابو علی ممروروذ افتاذ ، آنجا مقام کرد ، # ~~و باصلاح حال وترتیب ساز واهبت حشم مشغول شذ ؛ وچون کاراو # ~~تظام گرفت وبنوا شذ ، روی ببخارا نهاذ ؛ بی استجازت حضرت # ~~یا استطلاع رای کرد ؛ نوح ازین جرأت بذگمان شذ ، واز بخارا بیرون # ~~آمذ ؛ وآنچ وبکتوزون که حاجبان او بوذند، با لشکر مناصبت او فرستاذ؛ # ~~ایشان اورا بشکستند ، واصحاب واخراب او را هلاک کردند # و فایق چون بشط جیحون رسیذ کشتی نیافت ، بحیلت خوذرا # ~~از آن مخلب اجل بیرون انداخت ، واز آب گذرکرد ، وببلخ رفت : # ~~وبعد از یکچند رون بترمذ شذ ، وخان نامه نوشت ودر ms026 اغراء او بقصد # ~~نوح واستخلاص مملکت او فصول فضول یرداخت ؛ نوح بوالئ # ~~جوزجان ابو الحارث فریغونی مثال فرستاذ تا بدفع او قیام ممایذ ؛ # ~~ابو الحارث حواشئ بسیار فراهم آورده بوذ؛ محاربت او رفت ؛ فایق # ~~ارسلان نامی را با پانصذ سوار گزیذه از ترک وعرب پیش او باز فرستاذ ، # ~~و چون گرگ در رمه آمذ ، واثر زوذ بنموذ؛ واموال واسباب PageV01P045 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0056.png) # ~~ایشان غنیمت گرفت ، وبا بلخ آمذ ؛ ودرین حال طاهر بن الفضل ناحیت # ~~صغانیان از ابو المظفر محمد بن احمد بستذه بوذ ، وبتغلب در ولایت او # ~~نشسته ؛ وابو المظفر چون از ولایت خویش منزعج شذ ، باهتمام فایق # ~~التجا ساخت ، وازو مدد خواست؛ فایق ملتمس او باکرام وایجاب تلقی # ~~کرد، ولشکر خوذ را در خدمت او بفرستاذ؛ وطاهر چون خفت # ~~وقلت اعوان فایق وخلو عرصهآ بلخ بشنیذ ، طمع در استخلاص بلخ # ~~کرد ، وبا حشم خویش محاصرهآ بلخ آمذ ؛ عامه شهر بیرون آمذند ، # ~~وجنک آغاز نهاذند ؛ یکی از حملهٔ‌ اعراب طاهر زا بشناخت ، او را بطعنه # ~~از مرکوب بینداخت؛ فروآمذ ، وسرش برداشت ؛ لشکرش منهزم # ~~شذند ، وجان بجوانب بیرون بردند # وچون کار آنچ حاجب چنان افتاذ که یاذ رفت، ار را اسیر بترکستان # ~~بردند ، ملک بخارا از نظام بیفتاذ ، روهنی فاحش ظاهر گشت ؛ ویشت # ~~اولیاء دولت بشکست، وسریر سلطنت را حامی وحارس مماند؛ از سر # ~~اضطرار فایق را استمالت کردند، واو را بخدمت تخت وملازمت # ~~حضرت خواندند؛ باهبتی تمام بسمرقند فرستاذند ، تا بحراست بیضهآ دولت # ~~وحفظ ثغر قیام نمایذ ؛ وچون بذان حدود رسیذ ، بغرا خان تاختن آورد ؛ # ~~فایق بی تعرفی منهزم رگریخته با بخارا آمذ ، واصحاب وخواص سلطان را # ~~عرضهآ شمشیر کرد، ودر دم ازدرهای بلا نهاذ ؛ وکس را شهت مماند که # ~~گریختن او از سمرقند از مواطاتی بوذ که خبث باطن وفساد دخلت او ببغی # ~~اورا برآن داشت که آب روی ملک بربحت ، وخانهآ قدیم دولت بر باذ داذ، ~~PageV01P046 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0057.png) # ~~نوح بن منصور از حدوث آن شکل مبهم ووقوع حادثهآ معظم ms027 هراسان # ~~ومضطرب گشت ، شهر بکذاشت ، وبجابی متواری بنشست # ذکر رفتن نوح بن منصور از بخارا ودر آمذن # بغرا خان در بخارا # بغرا خان ببخاراآمذ، وفایق باستقبال رفت، ودرجمله خواص او منتظم # ~~شذ؛ وچون بغرا خان برسریر ملک قرارگرفت، فایق اجازت خواست، که # ~~ببلخ روذ وابواب المال از بهرخزانه آماذه کنذ، وخطبه وسکه بشعار دولت ~~او # ~~دراطراف آن نواحی مقرر گردانذ ؛ برین قرار دستوری یافت ، بجانب بلخ # ~~رفت ، نوح فرصت نگاه داشت، واز مستتر خویش متنکر وار بیرون آمذ؛ # ~~واز جیحون گذرکرد وبآمل شط نزول فرموذ ، وجمعی از ممالیک وخدم # ~~بآنجا افتاذه بوذند ، سرگشته مانده ؛ چون از وصول او خبر یافتند ، # ~~شاذمان گشتند ، وحیاتی تازه وعیشی بی اندازه مکان او در اجرام # ~~واجسام ایشان ظاهر شذ ؛ واز جوانب لشکر متفرق بذو پیوست ، # ~~تا سپاهی تمام فراهم آمذ ؛ ونوح وزارت بر ابوعلی بلعمی مقررکرد ، # ~~وضبط ممالک وممالیک بدست او باز داذ ؛ وعبدالله بن عزیر را از # ~~خوارزم باز خواند ، وبا سر منصب وزارت فرستاذ ، و او از مبدأ # ~~جوم فتنه هجوم محنت مماوراء النهر بود؛ نوح بابو علی سیمجور ~~PageV01P047 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0058.png) # ~~نامها می نوشت ، واورا بنصرت خویش وقضای حقوق نعمت میخواند؛ # ~~واو در آن باب بقول مکذوب ومواعید عرقوب نوح را مغرور می داشت # پس از نیسابور بسرخس رفت ، واز آنجا بعد از یکچند بمرو # ~~شذ ، منتظر وصول بغرا خان ، مترصد میعادی که میان ایشان بوذ # ~~برقسمت مملکت نوح ؛ وجمعی از اصحاب ابو علی در تحسین آن رای # ~~وتصویب آن اندیشه میکردند ، ودر می دمیذند که دولت آل سامان # ~~وایام اقبال وزمان پاذشاهی ایشان گذشته ، وامارات ادبار وعلامات # ~~خذلان هردم ظاهر ی شوذ ؛ وفتقی نو ووهنی تازه حادث میگردذ ؛ # ~~ودیرست که گفته اند : معاونة العاجز ذل ، ومعاونت نوح موجب # ~~مذلت ومثمر مسکنت باشذ # چون نوح بآمل شط رسیذ به ابو علی کس فرستاذ ، وگفت : # ~~انتظار ازحد وتمار از عد گذشت، وقت آنست که بشرایط حفاظ 12 # ~~ولوازم قضای حقوق قیام نمابی ؛ ودر ms028 مظاهرت دولت باسلاف # ~~وگذشتگان خویش اقتدا کنی ، چه امیذ معاونت از دیگر جوانب # ~~منقطع شذ ، واعتماد واعتضاد جز بمکان ومکانت تو حاصل نیست ؛ 5 # ~~وابو علی همچنان ترعادت ذمیم واخلاق لئیم خویش مستمر قساوت # ~~پیش کرفته ، وصلابت پیشانی پیشه ساخته ، وحیا ووفا برانداخته ؛ # ~~وهر نوبت ارسطاطالیس نامی از خادمان نوح برسالت پیش ابو علی 8 # ~~می آمذ ، وچون شطط وتحکم او دران محاورت بدیذ ، گفت : این ملک ~~PageV01P048 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0059.png) # ~~امروز از سر اضطرار بمثابتی است که اگر ازوی التماس کنی که ترا خداوند # ~~خوانذ ، دریغ ندارذ؛ اما امروزرا فردابی هست ، وروزگار در صدد # ~~انتقال است؛ تو آن گوی وآن کن که جهانیان از تو پسندیذه دارند ؛ # ~~حاضران آن مجلس از رقت آن کلمه ووحشت آن حال آب در چشم # ~~آوردند ، ودلها برآتش غم بریان شذ ؛ وابو علی هم برآن غوایت # ~~وعمایت مصر ومستمر؛ لاجرم خذای تعالی مهمات ملک نوح را بی منت # ~~خلق کفایت کرد ، وخصمان اورا مخذول ومقهور؛ واورا برتخت مملکت # ~~وسریر سلطنت باز رسانیذ ، وغدر ومکر دشمنان وخصمان سبب حرمان # ~~وخذلان ایشان ساخت ؛ وما ذلک علی الله بعزیز (20/14) والسلام # ذکر رفتن بغرا خان از بخارا ومعاودت # نوح بن منصور با خانهآ خوذ # بغرا خان بهوای بخارا متأذی شذ ، وشومئ بغی وطغیان درورسیذ ، # ~~علتی صعب برمزاج او ظاهر شذ ، ومعالججت جز معاودت هواء ترکستان # ~~نشناخت ؛ او را درعماری برصوب ترکستان بردند ، وعوام بخارا # ~~دست انتقام باذناب لشکر او دراز کردند ، وخلق فراوان را بکشتند ؛ # ~~وراه اجتیاز او بر منازل اغوز بوذ ، غزان چند مرحله برعقب او # ~~می رفتند ؛ ونقاضات لشکررا می کشتند ، ورحل وثقل را بتاراج # ~~می بردند ؛ بغرا خان در بعضی ازان مراحل جان تسلیم کرد ؛ چون این # ~~بشارت مملک نوح رسیذ، روی با مستقر سریر مملکت نهاذ ، واهل بخارا ~~PageV01P049 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0060.png) # ~~بوصول او شاذمانیها کردند ؛ وباستقبال رکاب او خرد وبزرگ بیرون آمذند، # ~~وممیامن طلعت او چنان خرم شذند، که روزه دار بطلعت هلال # ~~وتشنه بآب زلال ms029 ؛ ومملکت بخارا وسمرقند ومضافات با تدبیر دیوان # ~~ملک نوح آمذ ، وامر ونهی او بر قاعده معهود ورسم مألوف نفاذ # ~~یافت ، وماده فتنه منحسم شذ # وچون ابو علی سیمجور بدیذ که کار ملک نوح بعد از اعوجاج # ~~بنظام رسیذ ، واحوال ملک التیام پذیرفت ، وطمع او بایام فتور # ~~وادوار ثبور درکام شکست ، ونیز توقعی که از بغرا خان داشت ، # ~~بانجاز مواعید ووفای بشرایط مواطاة از مشارکت درملک بوفا نرسیذ ؛ # ~~وبغرا خان چون سریر بخارا بگرفت خطاب باو بقاعدهآ اصحاب جیوش # ~~کرد ، وبسوابق مواضعات التفاتی ننمود ، انگشت تحیر وتجسرگزیذن # ~~گرفت ؛ از مقربان ومطیعان خویش استشارت موذ ، وهمگنان گفتند: 12 # ~~طینت آل سامان بآب کرم ولطف سرشتست ؛ وعفو وإغضاء ملوک # ~~ایشان از زلات بندگان وعثرات خدمتکاران بهمه ایام متعارف بوذه # ~~است ؛ استصواب آن است، که این مرهم هم ازیشان جوتی، وعذر 5ل1 # ~~این غدر از در گاه ایشان خواهی؛ ودر غرقاب جان جز بکشتیآ # ~~عنایت نوح بساحل سلامت نرسذ، وسیلاب محنت جز بیمن دعوت نوح # ~~ازمین فرو نشوذ؛ باتیغ وکفن زینهار بایذ رفتن، ودر کرم او 18 ~~PageV01P050 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0061.png) # ~~گریختن ؛ وخاری که از کینه در سینه او شکسته است بمنقاش تضرع # ~~وتخشع بیرون کشیذن، واگر تا این غایت تقصیری رفتست بخدمات # ~~پسندیذه تدارک کردن؛ وگناه کار را ملجانبی پسندیدهتر از اعتذاز ~~واستغفار # ~~صورت نه بندذ # ابو علی این سخن بر مزان خرذ راست یافت ، گرد اسباب # ~~خویش برآمذ ؛ واز انواع متمولات محمولات فراوان فراهم آورد ، # ~~تا بر دست سفیری چرب زبان بحضرت نوح فرستذ، که بسحر بیان # ~~عقدهآ وحشت از ضمیر منیر او باز گشایذ ؛ بر مقتضی الحزم سوء الظن # ~~اندیشهآ دیگر کرد ، وگفت : مار آزرده درجیب گذاشتن ، وزهر # ~~بگمان خوردن کار زیرگان نباشذ ؛ وعقلا گفته اند که پاذشاهان چون # ~~نهنگ دندان در شکم دارند ، ومانند دریا باشند ، که اگرچه منبع # ~~انواع جواهرست ، اما بلطمهٔ‌ موجی جهانی را خراب کنذ ، وعالمی # ~~فرو برد # فایق چون دیذکه سفینهآ نوح بر جودئ فراغ قرار گرفت ، # ~~سکینت ms030 دل وطمانینت خاطر او برفت ؛ فترت رای وطمع خام ووقاحت # ~~اورا برآن داشت ، که روی ببخارا آورد ، تا برسبیل تغلب وتحکم # ~~ملک نوح را انتزاع کنذ ؛ نوح بعضی لشکر را از خواص حجاب پیش او # ~~باز فرستاذ ، میان فریقین مقاتلتی فاحش رفت ؛ عاقبت فایق با فوجی # ~~اندک از چنگال اجل جسته هزیمت شذ، وجز حضرت ابوعلی ملجائی PageV01P051 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0062.png) # ~~نشناخت ، ومهربی ندانست ، مرو آمذ؛ ابوعلی بقدوم او شاذمان گشت؛ # ~~واتفاق موافقت او عدتی تمام وعمدتی بنظام شناخت ، وبمکان او اعتضاد # ~~واستظهار فزوذ ، مالی که از برای حمل بخارا ترتیب داذه بوذ ، بفایق # ~~فرستاذ ؛ ومیان ایشان ر اتحاد ذات البین وموافقت جانبین وقیام # ~~بجواب اعدا واضداد مواثیق مؤکد رفت ؛ وباتفاق بنیشابور آمذند # ~~وبتدبیر وترتیب ساز واستعداد روز عناد مشغول شذند # وملک نوح چون وفاق ایشان در فساد وشقاق بشنیذ ، واصرار # ~~واضرار مشاهده نموذ ، همگی اندیشه بر آن گاشت ، که آن دو توسن # ~~عاصی را بدست کذام رایض در زیر بار طاعت آرذ ؛ وآن دو نهنگ # ~~جانی را بقوت کذام صیاد در دام انتقام کشذ، وآن دو گرگ # ~~محتال را ممدد کذام شیر فرد در چنگال نکال آرذ؛ قرعهٔ‌ این اختیار # ~~تر ناصرالدین سبکتگین افتاذ که از بزرگان اطراف بوذ؛ ابونصر # ~~انها کرد ، وشفاء آن دو درد ودواء آن دو علت از یمن اهتمام او # ~~طلبیذ ؛ واو را بدفع آن مهم ورفع آن ملم دعوت کرد ، وگفت : # ~~راه امیذ از دیگر جوانب مملکت منسد ست، وتتمیم این کار جز بیمن # ~~کفایت وشدت شکیمت ناصرالدین ابو منصور متصورنیست ؛ ناصرالدین # ~~با دلی مرتاح وسینهآ با انشراح بإسعاف وإنجاح وقیام مواجب آن افتراح # ~~متکفل شذ، وازتی سامانی کار سلاله آل سامان غیرت آورد؛ # ~~وبر توقعات وسفلگئ ابو علی وطمع وسفاهت فایق خشمگین شذ ؛ # ~~وبر فور گوچ کرد ، وبشوق میامن طلعت ار بماوراء النهر آمذ؛ نوح 21 ~~PageV01P052 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0063.png) # ~~بناحیت کش نهضت کرد ، بیکدیگر رسیذند؛ وبملاقات ووصول # ~~همدیکر مؤانست جستند ، ازملاقات ایشان روحی بدلها رسیذ ؛ ملک ms031 # ~~نوح دست صلات واحسان بکشاذ ، وبانواع تشریفات وانزال واقامت # ~~وواتباع او مراعات تمام فرمود ؛ وحقوق مقدم او لایق وموافق # ~~بقضا رسانیذ ، والتماس کرد ، که مضرت ومعرت آن دو کافر نعمت # ~~غدارکفایت گردانذ ، ناصرالدین باهتزاز واستبشار تمام ملتزم شذ ؛ # ~~وچند روز مهلت خواست که با غزنه روذ ، وآز آنجا تهیا استظهار # ~~کرده باستظهار تمام روی ممحاربت خصوم شوم آورد ، بدین قرار # ~~با مقام خوذ رفت # ابو علی چون برین حال وقوف یافت، سرکشته ومتحیر شذ ، # ~~وخورشیذ رای او بعقدهآ کسوف رسیذ ؛ از انفاس هرکس اقتباس # ~~قیاسی میکرد ، ومدخل حادثه را مخرجی می جست ؛ خلاصه استصواب # ~~آن بوذ که با فخرالدولة راه مواخات وموالات پیش بایذ گرفت ، # ~~ودوستیآ او را عروهآ وثق بایذ نگاشت ، وسیری از موافقت او در پیش # ~~مخالفت ایتام بایذ کشیذ ؛ تا زمان فترت ملجأ مهرنی معن باشذ ؛ ابوعلی # ~~بران منوال پیش گرفت ، وابو جعفر بن ذی القرنین را بذین سفارت # ~~تعیین فرموذ ، وبر دست او حملی ازتحف خراسان ومجلوبات ترکستان # ~~بفخرالدولة فرستاذ، ومثل آن بصاحب کانی، بوساطت دلالت # ~~او توسل جست؛ واودر تمهید قواعد مودت وتأکید معاقد محبت # ~~جانبین سعی بلیغ نموذ، وطریق مکاتبات ومراسلات مسلوک شذ ، وآن # ~~وداد باتحاد پیوست PageV01P053 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0064.png) # ومأمون بن محمد والی جرجانیه وابوعبدالله خوارزمشاه در گاه # ~~اعوجاج محنت وفترت نوح از بخارا بذو تقربها کرده بوذند ، # ~~وخدمتهای پسندیذه تقدیم داشته باموال وخزاین ؛ نوح خواست که # ~~بوقت استقامت کار قضاء حق ایشان کنذ ، بمکافات ایشان قیام نمایذ؛ # ~~نسا بنام مأمون مقرر کرد ، وابیورد در اعتداد خوارزمشاه ؛ ابو علی # ~~نسا مأمون را مسلم داشت ، وخوارزمشاه را جواب باز داذ ، وگفت: # ~~ابیورد در اعتداد برادرم محسوب ومکتوب است ، تا عوضی از دیوان # ~~مقرر نگردذ ، مسلم نشوذ ؛ وبفرموذ تا عمال خوارزمشاه را از ابیورد # ~~باهانت واستخفاف تمام بیرون کردند # خوارزمشاه آن کینه در سینه گرفت ، فرصت انتقام یافت؛ # ~~در اثناء این حال رایات ناصر الدین سبکتگین بموجب میعادی که کرده # ~~بوذ ، با لشکری جرار وحشمی بسیار ms032 وترتیبی تمام وساز وآلتی بنظام # ~~درمقدمهآ لشکراو قرب دویست مربط فیل بوذ، که از دیار هند غنیمت یافته، # ~~بوذ ، ودر عقب آن بحری مواج نوح از بخارا بیرون آمذ ؛ وبجرجان # ~~ابو الحارث فریغوی وشار ودیگر امراء امصار بذو پیوستند ، تا # ~~ناصرالدین با لشکری چون مور وملخ بی عدد چون ریک بیابان ، # ~~وابو علی وفایق از نیشابور ؛ ابو علی رسولی بامیر سبکتگین فرستاذ # ~~وگفت : همواره اسباب موافقت میان تور وپذرم مستحکم بوذه است ، # ~~و گفته اند مودة الآباء قرابة الأبنآء ؛ وچون نوبت # ~~حکم خراسان ممن رسیذ ، هم بر منهاج پذر رفتم ، در توقیر # ~~خدمت واقامت مراسم خدمت : آن سوابق ومقدمات چنان اقتضا 21 PageV01P054 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0065.png) # ~~کنذ ، که در إصلاح حال واطفاء حمرهٔ‌ فتنه سعی کنی؛ ومیان من # ~~وملک نوح وسیطی عدل وسفیری مشفق باشی؛ واگر باختیار یا # ~~باضطرار از من حرکتی متولد گشت ، که لایق وموافق عبودیت نبوذ، # ~~عذر آن تمهید کنی، وغبار کراهیت بر نه انکیزی، وآی بر آتش # ~~زنی : ما اگر باذ غروری در سر داشتیم بیرون کردیم، وبه بندگی # ~~قدام نموذیم ؛ ومن بعد پای از جاد ه خدمت بر نداریم # امیر سبکتگین آن خدمت مبذول داشت . وگرد رضاء امیر رضی # ~~برآمذ ؛ وبغیبت وحضور مشافهة ومراسلة در چند مجلس این سخن # ~~راند : تا شفاعت او قبول افتاذ ، وملک نوح از سر کراهیت او برخاست، # ~~ناصرالدین این بشارت بابو علی نوشت، که گناه فرموذ، ومراد # ~~حاصل شذ ؛ بر قرار پانزده هزار بار هزار درم که بحکم غرامت گناه # ~~وجنایت باذافراه بسه نجم بخزانه رسانذ، ومن بعد دقایق خدمت # ~~تخت وشرایط بندگی حضرت بر قرار أسلاف محفوظ وملحوظ دارذ؛ # ~~حماعت أحداث از سر جنون شباب وقلت تجارب وغفلت از عواقب # ~~امور سر باز زذند ، وازان قرار تجافی مموذند ؛ وبلشکر گاه ناصرالدین # ~~دوانیذند ، وچند کس را بقتل آوردند ؛ رسولان ناصرالدین چون # ~~باز گشتند ، بر فوجی که طلیعهٔ‌ ابو علی بوذ بگذشتند ؛ زبان تهکم # ~~وتحکم درو گشوذند ، وگفتند : خذاوندگار تو بر محال وباطل ms033 PageV01P055 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0066.png) # ~~سعی میکنند ، ونا ممکن است که تا این تیغها در دست ما قایم است # ~~بذین مذلت تن دردهیم ، وبسمت این مذمت راضی شویم # چون این خبر بناصرالدین رسیذ، در خشم رفت، وبابو علی # ~~فرستاذ، که جنگ را ساز کن ، ومحاربت را آغاز، که این حکومت # ~~جز بفیصل شمشیر بقطع نرسذ ، واین خصومت جز بتوسط مبارزان # ~~مبرز منقطع نگردذ؛ واگر بفرزین بندی که با فایق کردهای مغرور # ~~گشته ، فردا بفضای صحرا آی تا فیل بازی ما در رقعه مبارزت به بینی # ~~واگر بکثرت سوار وپیاذهآ خویش رخ افروخته، ساعتی با ما اسب # ~~در میدان محاربت افگن، تا شهسواری دلیران چابک سوار مشاهده کنی # وازان مقام گوج کرد ، وبعرصهٔ‌ ازان حدود که اتساعی داشت # ~~لشکر را عرض باز داذ؛ وصفها بیارست ، ومیمنه ومیسره را # ~~راست کرد؛ وسد ی از هیاکل فیلان جنگی در پیش کشیذ ، وخوذ 2 # ~~با ملک نوح وامیر محمود در قلب بایستاذ؛ وگروهی دلیرانن را در # ~~سنجق بداشت ، وابوعلی هم بران منوال تعبیهآ لشکر بکرد ، وفایق # ~~را میمنه فرستاذ ، وبراذر خوذ را ابوالقسم سیمجوری در میسره # ~~بداشت ، وخوذ در قلب بایستاذ؛ چون صفوف بهم رسیذند، # ~~فایق از میمنه میسرهٔ‌ ایشان را بر گرفت ؛ وابو القسم از میسره ~~PageV01P056 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0067.png) # ~~میمنه را بشکست ؛ اما دارا ین شمس المعالی قابوس از قلب ابو علی # ~~حمله کرد؛ وچون میانن هر دو صف رسیذ، سیر در پشت کشید، # ~~وپیش ملک نوح رفت ، وخدمت کرد ؛ وروی مقابلت ابوعلی آورد؛ # ~~چون غدر دارا بدیذند ، اندیشیذند که غدر او بی موافقت حمهوری # ~~دیگر نتوانذ بوذ ، بذین سبب دلشکسته شذند ؛ ناصرالدین # ~~با سوران خویش حمله کرد، ولشکر ابو علی روی تهزیمت آوردند، # ~~ودرکسوت عار ولباس حزی وخسار در اقطار متفرق شذند؛ # ~~امیر محمود بر عقب ایشان روانه شذ، وبعضی را هلاک کرد ، # ~~وبعضی را اسیر گرفت # ابو علی به نیشابور افتاذ وباصلاح حال خوذ ولشکر مشغول # ~~شذ ، وتا وصول خصمان تعیین مهربی وتدبیر مطلبی بیندیشیذ ms034 ؛ ملک # ~~نوح وامران سبکتگین وامیر محمود از بهر احمام مراکب ورکایب # ~~واقتسام غنایم ورغایب دو سه روز در هراة توقف بموذند ؛ وملک # ~~رضی نوح امیر سبکتگین را ناصرالدین لقب داذ ، وفرزند وارث ملک # ~~او امیر محمود را بلقب سیف الدولة مشرف گردانیذ؛ وامارت جیوش # ~~وقیادت جنود که منصب ابو علی بوذ بذو داذ ، وبا رتبتی ممام ولشکری # ~~آراسته وکوکبهآ بشکوه روی بنیشابور آورد ؛ وذکر او در سیاقت # ~~سخن بسیف الدولة ابراد کرده آمذ ، تا آنجا که بذروهآ معالی رسیذ ، ~~PageV01P057 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0068.png) # ~~ورتبت سلطابی اورا ارزانی شد ، ونام ولقب او در اطراف واکناف # ~~جهان بسلطان مین الدولة وأمین الملة شایع ومستفیض گشت # چون بابوعلی از آمذن او خیر آمذ ، روی بجرجان آورد ، بامیذ # ~~میعادی که میان او وفخرالدولة رفته بوذ ، در مشابکت وموافقت ؛ # ~~وابو نصر حاجب را بسفارت بذو فرستاذ ، وصورت واقعه إنها کرد ، # ~~وفصلی بصاحب کافی نوشت ، در إظهار واستظهاری که مکان او داشت ؛ # ~~واو را عد ە ایام وعمدهآ روزگار شناخت ، وگفت : دوستان در # ~~وقت محنت بکار آیند ، ویارانرا از هر نکبت اندوزند؛ وما را خصمی # ~~چیره ودشمی قوی ظاهر شذ ، وخانهآ موروث ومنصب قدیم از دست # ~~اقتدار برفت ؛ وچون تو صاحب کجا یابم ، تا باوی نفثة المصدوری # ~~درمیان نهم، وچون تو کافی کجا طلبم که چارهٔ‌ محنت ما دانذ؛ # ~~ومهرلی از حضرت آل بویه حصین تر در روی زمین میسر بحواهذ # ~~شذ ، وذکر حمیت وحمایت ایشان در اطراف را کناف عالم چون # ~~افتاب روشن است ؛ میخواهم که با فخرالدولة در اعتناء ما نصایح # ~~دریغ نداری # صاحب کافی آن فرصت را غنیمی تزرگ شناحت ، وبفخر # ~~الدولة گفت: پسر سیمجور چنان مرغی نیست، که بهر دانه در دام # ~~افتذ ؛ ومختصر مهمانی نیست که در اکرام واعزاز او انقباضی رود؛ # ~~فخرالدولة فرموذ ، که در ابواب المال جرجان إقامتی ترتیب کردند ، ~~PageV01P058 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0069.png) # ~~ودو هزار بار هزار درم شاهی از ارتفاعات آن نواحی داذند ، که # ~~در وجه مصالح لشکر خرج افتذ؛ وابوعلی ms035 وفایق آن زمستان در آنجا # ~~مقام کردند ؛ تا روی هار پیذا شذ ، ومرغزارها بدمیذ ؛ وموسم # ~~حرکت لشکر رسیذ ؛ بوقت حضور ناصر الدین سبکتگین وسیف الدوله # ~~محمود بنیشابور در افواه افتاذ، که رای ایشان در حق عبدالله بن عزیر # ~~تغییری داشته است؛ واورا بدان متهم کرده اند ، که در بارهآ # ~~ایشان پیش ملک نوح تضریبی میکنذ ، ودر احتباس بعضی از ولایات # ~~واقطاعات ایشان سعی می بمایذ ؛ ملک نوح از برای ابقا بر وزیر خویش # ~~واستشعار خوف ونکایی که بذین رتبت بذو رسیذ رحلت کرد ، وبجانب # ~~طوس رفت # وچون سیف الدولة برین حالت واقف شذ، برعقب او برفت؛ ودر # ~~استعطاف جانب او وبرأت ساحت خویش وتقریر صدق نیت در موالات # ~~مبالغت موذ ، تا عارضهآ آن وحشت بزوال رسیذ # وعبدالله بن عزیر از خوف آن نسبت کرانه گرفت، وبمرو شذ ؛ # ~~ملک نوح بعد ازحصول رضاء جانبین وحدوت صفاء ذات البین بر # ~~اثر وزیر روانه شذ ، واز مرو الرود ببخارا رفت ، وبفراغ دل # ~~وفروزئ بخت بر تخت خویش قرار گرفت ؛ وامر سیف الدوله # ~~و ناصر الدین در نیشابور بساط عدل ورأفت وانصاف ومعدلت PageV01P059 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0070.png) # ~~بگستردند ، ورسوم محدث وبدعتهای مذموم وقوانین جور باطل # ~~گردانیذ ؛ وقواعد ظلم واعتساف وجور واجحاف که در ایام فتور # ~~وعهد آل سیمجور حادت شذه بود در حملگی بلاد منسوخ گردانیذ ، # ~~تا امنی عام ظاهر شذ، وولایات معمور گشتند ؛ وکاروان تجار وارباب # ~~بضاعت در تردد آمذند ، واز آفت ومخافت راه ایمن گشتند ، # ~~ورخص وخصی ممام ظاهر شذ # امیر ناصرالدین عزم کرد که یکچندی بهراة روذ ممطالعهٔ‌ اسباب # ~~وضیاع خویش ، بران صوب حرکت کرد؛ وامیر سیف الدوله محمود # ~~بنیشابور درمنصب امارت متمکن بنشست ؛ ابوعلی وفایق بفخرالدوله نامه # ~~نوشتند ، تا از ری حملی فرستذ ، تا در وجوه مصارفات خویش صرف # ~~کنند ، چه مستدرکات حرجان از قدر کفایت قاصراست ؛ ابونصر حاجب # ~~جواب نوشت که نامهآ شما بررای فخرالدولة عرض کردم ، در جواب # ~~فرموذ ، که خزاین ملوک بر مثال روذخانهای عظیم است که غلبهآ موج ms036 # ~~وغزارت آب آن مردم را شگفت آیذ ، واز مقسم آن غافل باشند ، # ~~وندانند که برمجاری انهار بسیار صرف میشوذ ، واجزاء آن مستغرق # ~~ارباب حاجات واصحاب ضرورات است ؛ واگر ما را فسخت ولایتی # ~~هست ، اصغاف آن مؤن سپاه ووجوه اطماع وتعهدات در مقابلهٔ‌ آن # ~~است ؛ واگر مارا وسع مؤنت واخراجات لشکر خراسان دست داذی، # ~~آن اعمال با تدبیر دیوان خویش گرفتمی، تا با دیگر ممالک ما مضاف ~~PageV01P060 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0071.png) # ~~گشتی؛ حالی بقدر مکنت وقدرت خدمت کردم، باقی تعذ ری دارد # بوعلی وفایق ازین جواب کوفته ومستوحش شذند، وبا معارف # ~~اتباع در استکشاف صلاح وقت وترتیبکار خویش مشاورت کردند ؛ # ~~هر یک بنوعی دیگر رائی زذند ، لیکن رای فایق بران قرار گرفت، که # ~~چون سبکتگین از نیشابور رفت ، محمود را قوت مقاومت ما نباشذ، چه # ~~او بخراسان بیگانه است ، ولشکر بیگانه چون سیل باشذ ، که اگرچه # ~~هایل نمایذ زوذ بگذرذ، وعن قریب متلاشی شوذ ؛ پس بنیشابور بایذ # ~~رفتن ، ومحمود را ازان نواحی بتاختن ، وولایت با تصرف گرفتن؛ # ~~ومطمئن نشستن که الطاف باری تعالی در بردهٔ‌ غیب است، وروزگار # ~~بحوادث آبستن ؛ واکنون که موسم تابستانست هواء جرجان وبی وعفن # ~~است ، ولشکرها بعفونت این هوا متأذی شوند ؛ اگر خصم را # ~~معاودتی باشذ ، وعجزی افتذ ، چون هوا شکسته شوذ ، وفصل خزان # ~~وحب وطن ومیل اهل ومسکن غالب آمذ ، برین اتفاق ختم کردند : # ~~ابو علی را از سر اضطرار موافقت بموذن لازم شذ ، وممراد ایشان # ~~همداستان گشت؛ در اثناء این حال خیر رسیذ که صاحب کافی که # ~~چراغی بوذ در ظلمت آن حادثه وطبیی در معالجت آن نایبه بجوار # ~~رحمت حق پیوست ، ودعوت مرگ را اجابت کرد ؛ ابو علی دل از مقام # ~~جرجان برگرفت، چه استظهار کلئ او مکان صاحب کانی بوذ؛ # ~~وهمواره در حفظ مصالح ورعایت مناجح او مبالغت نموذی ، وفخرالدوله را ~~PageV01P061 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0072.png) # ~~رمعرفت قدر واهتمام بمناظم امور او تحریض داذی؛ ابو علی از راه # ~~جوین برفت وفایق را در مقد مه از راه اسفرائن ms037 فرستاذ، وبحدود # ~~نیشابور بهم پیوستند # چون سیف الدوله از وصول ایشان خر یافت، مسرعان بدوانیذ # ~~واز وصول ایشان إعلام داذ ؛ وبا فوجی لشکرکه با او مانده بوذند ، # ~~از نیشابور بیرون آمذ ، وبظاهر شهر خیمه زذ منتظر مدد ؛ ابو علی # ~~وفایق تعجیل نموذید ، سیف الدوله بذان قدر لشکر ممحاربت ومضاربت # ~~ایشان مبادرت نموذ ؛ وخلق را بشمشیر بگذرانیذ ؛ وجمعی را در پای # ~~ییلان انداخت ؛ اما ابوعلی وفایق عطفهآ کردند ؛ وقضا موافق مراد # ~~ابشان بوذ ؛ سیف الدوله توقف مصلحت ندیذ، روی بخدمت پذر # ~~نهاذ واثق بسعادت طالع ؛ ورحل وثقلی که از سیف الدوله باز ماند ، # ~~وچند مربط فیل وبعضی از حشم هند دردست ابو علی آمذ؛ وبذان 2 # ~~مستظهر شذ ، ومنجبر شکست او آمذ ؛ وآتش فتنه دیگر بار مشتعل شذ # حمعی از کفاة اصحاب ودهات احباب اورا ارشاد کردند ، که # ~~برعقب امیران نبایذ رفت ، وپیش از اجتماع حشم والتیام کار # ~~ایشان را از نواحئ خراسان بگریزانیذ : قصور اقبال او را از استماع ~~PageV01P062 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0073.png) # ~~آن کلمه غافل کرد ، وغافل وار بنیشابور بنشست ، ودامن فتح را # ~~ممیخ ادبار ببست ؛ ومکاتبه ببخارا واسترضاء ملک نوح وطلب مجال # ~~پیش گرفت ، تا سیلاب بلا بردر آمذ ، ودر دام محنت گرفتار شذ ؛ # ~~وهمچنین بامر ناصرالدین نامه فرستاذ، ودر عذر کوفت ، وحوالت # ~~جرایم بفایق ودیکر امرا کرد ؛ وموذ که اگر زمام اختیار بدست # ~~من بوذی، ودیکران در اغوا واغرا سعی ننموذندی، هرگز # ~~مفارقت جرجان اختیار نکردمی ، وپیرامن خطه خراسان نکشتمی؛ # ~~وخلاف رای ناصرالدین دم نزذمی ؛ ازآن معرض تفادی مموذ ، وزنهار # ~~خواست # امیر ناصرالدین باطراف نوشتها نوشت ، ولشکررا باز خواند؛ # ~~وابو نصر بن الی زید را باستدعاء خلف ین احمد بسیستان فرستاذ ، # ~~وابو الحارت فریغوی را از جوزجان بخواند ؛ وبملک نوح رسول # ~~فرستاذ ، تا کار را مستعد باشذ ، وعزبمت حرکت بامضا رسانذ ، # ~~تا چندان لشکر جمع شذ ، که در فضای هوا مرغ را مجال برواز بماند ، # ~~ودر مداخل ومسارب زمین وحوش وسباع را مضارب ومهارب متعذر # ~~گشت ؛ وبعد از واقعهآ ms038 نیشابور فایق بطوس رفت ، ومفاتحات ومباسطات # ~~با امیر ناصرالدین آغاز نهاذ ؛ وناصرالدین جوانی فراخور نفاق وزور ~~PageV01P063 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0074.png) # ~~وغرور او می نوشت ؛ وامیرک طوسی همچنین با ابو علی راه مکاتبت # ~~پیش گرفت ، ومیان وفاق ونفاق تکاپویی میکرد ؛ وپهلو از موافقت # ~~نهی کرد ، ودر صحبت وموافقت او متردد شذ ؛ ابو علی ابو القسم فقیه # ~~زا که از خواص حضرت او بوذ بذیشان فرستاذ ، وایشان را از # ~~عواقب مخالفت وتفریق کلمه تحذیرکرد ؛ ابو القسم فقیه برفت وجانب # ~~ایشان را بدست آورد، وبا هریک عهدی ومیثاقی نو بست؛ وبأبو علی # ~~نوشت که هرچه زوذتر رحلت بایذ کرد؛ ابوعلی برصوب طوس رحلت کرد، # ~~وفایق وامیرک بذو پیوستند؛ وبا سر صفا واتحاد معهود رفتند، # ~~وبحدود آند رخ بصحرای فسیح فرو آمذند ، وابو القسم سیمجور # ~~از ابو علی تخلف نموذ وبنیشابور بنشست ، بسبب وحشتی که میان # ~~ابشان حادث شذه بوذ؛ ابو علی از جفاء براذر وتقاعد او دلشکسته # ~~شذ ، وآنرا امارت خذلان وادبار شناحت # وناصرالدین سبکتگین با کثرت آن سواد وغلبهآ آن اجناد # ~~بطوس آمذ ؛ وجوانان جانبین وأحداث فریقین آن روز تا شب # ~~در مبارزت ومناجزت بوذند ، وشب هر یک با مقام خوذ رفتند؛ # ~~ابو علی با رؤس حشم خویش مشاورت کرد ، امیرک طوسی # ~~وحمعی که بحصافت موسوم بوذند ، وتجارب روزگار یافته ، گفتند : # ~~صواب آنست که پناه باکوه دهیم، وبحصانت جوانب وخصب # ~~اطراف ونواحئ آن مستظهر شویم ؛ ورجالهٔ‌ طوس را برایشان آغالیم ~~PageV01P064 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0075.png) # ~~شها برحواشی لشکر شبیخون می برند ، ومواشی واسباب ایشان # ~~می ربایند ؛ ورجال واثقال ایشان غارت میکنند، تا بستوه آیند ، آنگاه # ~~و گفتند : آن نشان ضعف حال ونقصان قوت وقدرت باشذ ، ما بذین # ~~عجز ومذلت همداستان نباشیم # ~~لشکر وگردان هر دو کشور دست بتیغ وتر یازیذند ، وچون موقف # ~~کار زار گرم شذ، از پس پشت میسرە2 ابو علی گردی عظیم بر # ~~خاست ؛ وامیر سیف الدوله محمود با گروهی انبوه ازان طرف در # ~~آمذ؛ وابو علی در میان آن دو لشکر خبره سر وتبره ms039 رای مماند ب # ~~سیف الدوله در رسیذ ولشکر ابو علی را در میان گرفتند؛ وجوی خون # ~~در آن هامون روان کرد ، وفیلان جنکی تخرطوم سوارانرا در می ربوذند، # ~~وبزیر پای پست میکردند؛ تا خلق درآن معرکه بفنا شذند ؛ وامرا # ~~ومقد مان سپاه ابو علی در قید اسر گرفتار شذند ، وباقی درحمایت ظلمت # ~~قتام فرصت انهزام از مختنق آن مقام بیرون افتاذند ؛ وسیف الدولة برعقب # بو علی وفایق ازان هزیمت بقلعهآ کلات افتاذند ، که قلعه ایست # ~~با عنان آسمان همعنان ، واز حوادث زمان در آمان ، مرغ بر آسمانهآ ### | نا ### | PageV01P065 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0076.png) # ~~قصرش مکنت برواز نیابذ ، ووهم بر آستانهٔ‌ رفعتش نرسذ ؛ امیرک # ~~طوسی ایشانرا چند روز مهمان کرد ، تا کیفیت حال لشکر وحیاة # ~~وممات هر یک بذیشان رسیذ ، وشرذمهآ که از آن مهلکه خلاص # ~~یافته بوذند، بایشان پیوستند؛ وابو علی چند فیل که بوقت واقعهآ # ~~نیشابور گرفته بوذ، بامیرک طوسی سرده ، ابوعلی بوغرا و دیگر # ~~اسیران که در حبس ناصرالدین بوذند ، بامیرک نامه نوشتند ، # ~~ومموذند که ناصرالدین ما را امیذ خلاص داذ، که همگنان را # ~~مطلق گردانذ ، بر قرار آنک چند فیل که دردست تو است با خدمت # ~~فرستی ؛ واز ابوعلی در تقدیم این باب واسعاف این طلبه نیز مبالغت # ~~کردند ؛ واو وفایق برراه ابیورد رحلت کردند ، واز تنگنای قلعه # ~~بفسحت صحرا تحویل جستند؛ وامیرک آن فیلان را بناصرالدین # ~~فرستاذ، وبذان خدمت بذو تقرب جست؛ وچنان فرا نموذ، که # ~~درآن خدمت مستبد است ، وبذان قربت متفرد؛ پیش ناصرالدین # ~~بموقع قبول افتاذ ، ومکان او بذان وسیلت معمور گشت # چون ابو علی وفایق بابیورد رسیذند، فایق بر راه سرخس # ~~گوج کرد ، ابو علی بذوکس فرستاذ، وگفت : اگر تو از صحبت # ~~ما ملول گشتهای، من بهیج حال مفارقت تو اختیار نخواهم کرد؛ # ~~چه ما را تا این غایت حملهٔ‌ قضایا باتفاق جانبین بوذ؛ اگر تو تدبیری ~~PageV01P066 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0077.png) # ~~اندیشیذهای ، یا مصلحتی دیدهای من از متابعت رای تو تخلف # ~~بخواهم نموذ ، واز انوار رشد وهدایت تو ms040 اقتباس خواهم کرد ؛ وفایق # ~~توقف کرد ، تا ابو علی درو رسیذ؛ باتفاق بسرخس رفتند ، # ~~واز آنجا مرو آمذند ؛ چون ناصر الدین از حال ایشان خیر یافت ، # ~~امیر سیف الدوله را بنیشابور بگذاشت ، ویر بی ایشان روان گشت؛ # ~~ایشان راه بیابان آمل شط گرفتند ، وباستظهار آنک ناصرالدین # ~~با غلبه لشکر وحشم بوادی غیرذی زرع نتوانذ گذشت ، وبجابی که # ~~آب وعلف نا ممکن است اجتیاز آن سواد صورت نه بندذ؛ چون بآمل # ~~شط رسیذند طریق اعتذار وابتهال با حضرت نوح از سر گرفتند ؛ # ~~بو علی ابوالحسن کثیر را بذین سفارت نامزذ کرد ، وفایق عبدالرحمن # ~~فقیه را ؛ هردو برفتند ودر استعتاب واسترضاء ملک کوشیذند ، # ~~وگفتند : ملک را در مقابلهآ عفو ومرحمت اقتدا بآفریذ گار بایذ کرد ، # ~~که تر جرایر وجرایم بندگان عاصی بردە ستر فرو گذارذ، ودر # ~~عقوبت ومؤاخذت ایشان اهمال وامهال می فرمایذ؛ تا ایشان چون # ~~از در توبت وإنابت در آیند ، وبقدم استغفار واعتذار بایستند ، توبت # ~~ایشان قبول کنذ ، که من عمل منکم سوءا بجهالة # ~~تاب من بعده و أصلح فأنه غفور رحیم (6 سورة الانعام، 54) # ~~موشح بتوقیع عفا الله عما سلف (5 سورة المائدة ، 94) ؛ ویوشیذه ~~PageV01P067 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0078.png) # ~~نیست که ابو علی وفایق دو بندهآ این حضرت اند ، واگرچه سمت # ~~عصیان ووصمت کفران دارند جای خویش بدیذند، ومرارت سخط # ~~وغضب ملک چشیذند؛ وانگشت تحیر وتحسر گزیذند ، وجزاء # ~~سزاء خویش یافتند ؛ وقدر نعمت ورضاء ملک بشناختند ، # ~~وبندگان قدیم وخدمتکاران موروث بر مثال کبوتران سرای # ~~باشند ، که ا گرچه در فضای هوای جهان برواز کنند، عاقبت # ~~ممسکن معهود گرایند ، وروی با نشیمن خویش نهند؛ واینک # ~~منتظر رأفت ورحمت نشسته اند ، با تیغ وکفن زینهار آمذه، ومیگویند : # ~~کرم پاذشاه از گناه ما افزون است ، واگرچه مجال عذر ما تنگ # ~~است ، عرصهآ منت وهمت پاذشاه فراخ است ؛ از آنجا که محتد کرم # ~~وعنصر پاک اوست لا تثریب علیکم الیوم (12 سورة یوسف ، 92) # ~~ارزانی دارذ، واز سر هفوات وعترات ما برخیزذ، تا بندگان # ~~با سر رشتهٔ‌ ms041 خویش آیند ، ومافات تقصیرهاء گذشته کنند # چون رسالت ابراد کردند ، رسول فایق را بگرفتند ، ودر # ~~مطمورهآ باز داشتند ؛ وایلچئ ابو علی را نواخته باز فرستاذند ، # ~~فرموذند که حالی بجرجانیه روذ ، ومستمر باشذ ، تا اندیشهٔ‌ نان پارهآ # ~~او بإمضا رود ؛ ونامه مأمون محمد والی جرجانیه نوشتند ، تا مقدم ~~PageV01P068 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0079.png) # ~~ورا مکرم دارذ، وبإقامت مواجب وحوایج او قیام نمایذ تا آنچه # ~~مقتضاء رای باشذ ، در باب او تقدم افتذ # فایق از خطانی که با سفیر او رفت در خشم شذ ، ودل برآن # ~~نهاذ ، که از جیحون بگذرذ ، وبا ایلگ خان پیوندذ ؛ و در عداد # ~~خدم وحشم او منحصر گردذ ؛ ابو علی را گفت : مقصود از ارسال # ~~تو بخطهآ جرجانیه تفریق ذات البین است، وانک سلسلهآ إتحاد # ~~وموافقت ما ازهم فرو گشایند ؛ وبنظر بصبرت از خیانتی که ما در # ~~ملکث کردهایم ، وجنایتی که در تمادئ ایام انگیختهایم ، یاذ آریم ؛ # ~~طمع صلاح وتوقع عفو واغماض آهن سرد کوفتن است ، وخوذرا # ~~بعشوهٔ‌ محال دردام بلا انداختن ؛ صلاح در آنست که خوذ را در # ~~معرض خطر نیاری، وصحبت من فرو نگذاری ؛ وبمداجاة ومداهنهآ # ~~اعدا مغرور نشوی؛ قضا چشم بصیرت ابو علی باز بست، وگوش # ~~هوش اورا از استماع آن نصایح کر ساخت ، تا مساعدت فایق فرو # ~~گذاشت ، وراه مباعدت پیش گرفت # شعر : # چو تبره شوذ مرد را روزگار %~% همه آن کند کش نیایذ بکار # ودرآنمنزل از یکدیگر مفارقت کردند ؛ فایق از جیحون # ~~بکذشت ، وباهتمام ایللک خان بمسک ساخت ؛ وآنجا قبول تمام یافت ، # ~~ومکان معمور ومحل مرموق ملحوظ شذ ؛ واو را بانواع اعزاز PageV01P069 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0080.png) # ~~راقسام اکرام بنواخت ، وبنظم کار واصلاح حال اومتضمن ومتقبل # ~~شذ؛ ابوعلی جاد 5 صوابب گم کرد ، واز مساعدت توفیق محروم ماند؛ # ~~قضا دیذهآ بصیرت او بردوخت ، واز محرق کورهٔ‌ عالم خوذرا در # ~~منجنیق عنا والم انداخت ؛ ابو علی در راه جرجانیه چون مرحله # ~~هزارسف رسیذ ، - وآن دیهی است برجانب غربیآ خوارزم - ابو عبدالله # ~~خوارزمشاه نزلی بذو فرستاذ ، وتخلف از خدمت استقبال ms042 را عذر # ~~خواست ؛ چون شب در آمذ ، دو هزار پیاذه وسوار بفرستاذ ، تا در # ~~مکامن آجام بوقت ارتکام ظلام برو شبیخون کنند ؛ ابوعلی نداست که # ~~تردیواری که اساس آن واهی بود تکیه نبایذ کرد ، واز مار زخم # ~~خورده احتراز بایذ کرد ، وتقدیر آسمانی این معنی از خاطر او محو کرد ، # ~~تا چون بردهٔ‌ ظلام در سر اشهب روز کشیذند ، از زمزمهآ نای وکوس # ~~زلزلهآ در حواشئ منزل ابوعلی افتاذ وپیرامن قصری که خوابگاه او # ~~بود فرا گرفتند؛ ابوعلی از یکی از ملازمان برسیذ ، که موجب این # ~~غلبه وحاصل ان طلبه چیست؟ گفتند : خوارزمشاه مؤاخذت تو مثال # ~~داذه است ؛ اگر روفق اذعان ولطف انقیاد اجابت کنی ، لایق تر # ~~باشذ ، واطفاء غیظی که دردرون خوارزمشاه اندوختهآ کرده باشی ؛ # ~~وبامیذ خلاص ووجه نجاة نزدیک تر باشی ؛ ابو علی از سر اضطرار # ~~بذین ذل وعار رضا داذ، وفرو آمذ، ووقت صبح روز شنبه غره ماه # ~~رمضان سنه ست وبمانین وثلثمایه [386] اورا پیش خوارزمشاه # ~~بردند ؛ بفرموذ تا او را در قصری محبوس کردند ، ووجوه ومعارف ~~PageV01P070 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0081.png) # ~~لشکر او را گرفته ، در سلاسل واغلال کشیذند؛ ودر شهر منادی # ~~داذند، که از أتباع ابو علی هرکه اینجا توقف سازذ ، بإباحت خون # ~~او رخصت است ؛ وازین اعذار وانذار همه چون حروف تهجی از # ~~هم فرو گسستند؛ حاجب او ایلمنکو با حمعی از میان برون شذ، # ~~وبجرجانیه پناهیذ # وچون والئ جرجانیه محمد ازین حال آگاه شذ ، آتش غیرت # ~~در نهاذ او زبانه زذ ، وحمیت واضطراب برو مستولی گشت، وجمرات # ~~لشکر وأنجاد حشم خویش جمع کرد، وبسر خوارزمشاه فرستاذ ، # ~~تا چون طوق پیرامن شهر کات که نشیمن گاه خوارزمشاه بوذ در # ~~آمذند ، واز هر جائی فوجی کمین بگشاذند ، وأتباع خوارزمشاه را بتیغ # ~~انتقام فرو گرفتند ؛ بعضی را بکشتند ، ودیگران را آواره گردانیذند ؛ # ~~وقیدی که برپای ابو علی بوذ ، بدست آوردند ، وبر کعب خوارزمشاه # ~~نهاذند؛ دریک دم حال هر دو شخص متغیر شذ، امیر اسیر گشت، # ~~واسیر امیر ؛ ذلک تقد ms043 بر العزیز العلیم (6 سوره الانعام ، 96) ؛ # ~~وابو علی را باکرام واعزاز واحترام تمام بجرجانیه بردند # خوارزمشاه را در لباس إذلال وکسوت نکال بر مرکبی بسته # ~~قدر وتبجیل محل او کوشیذ ؛ وأنزال فراوان وإقامات بسیار بخشیذ ، # ~~تا حال او وبقایای حشم بصلاح باز آمذ؛ از بهر او دعوتی ساخت ، # ~~و میزبانی کرد، که مثل او معهود نبوذ؛ وشراب حاضر کرد، ابو علی ~~PageV01P071 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0082.png) # ~~مدتی بوذ ، تا از معاشرت ومباشرت معارف وملاهی اعراض کرده بوذ، # ~~وبسبب حوادث محن وطوارق فتن از شراب نجافی مموذه؛ چون # ~~بجناب مأمون رسیذ، بدوستگانی بخدمت او بزانو در آمذ؛ چون # ~~د وری چند بگردیذ ، سورت شراب در دماغ او اثر کرد ؛ خوارزمشاه # ~~را تخت بند حاضر آوردند؛ وچندانک باوی سخن گفتند ، # ~~ودر ملامت او مبالغت کردند، جواب نداذ، وسر از خجالت برنداشت ؛ # ~~آخرکار بیک ضربت شمشیر سر او در میان مجلس انداختند ، وبیاض # ~~شیب او بحمرت مجاجهآ اوداج خضاب کردند # وخوارزم مأمون را مستخلص ومستصفی شذ ، وبا سواد دیوان # ~~خویش گرفت ؛ ودر حق ابوعلی وشفاعت در باب او بحضرت بخلرا # ~~ابواب مفاتحات را آغاز نهاذ، ودر خواستن قبول توبت وانابت واغراض # ~~از سوابق وحشت مبالغت کرد ؛ ملک نوح باسعاف مطلوب وإنجاح # ~~مقصود او مثال اصدار فرموذ ، وابو علی را بخواند ؛ واوچون بروانه # ~~خوذ را پذیرهٔ‌ آتش دمار کرد ، وروی ممضجع هلاک خویش آورد؛ # ~~وکتاب رسم تهنیت قدوم استقبال کردند؛ چون بخدمت رسیذ، فرو # ~~آمذ ، ویزمین بوسه داذ ؛ ودرمیان کوکبهٔ‌ خواص وحجاب پیش تخت # ~~شذ ، ودر موقف خجالت ومعرض ندامت سردر پیش انداخت؛ ملک 8 # ~~بفرموذ تا ایلمنکو ودیگر قواد ووجوه اصحاب اورا گرفته ، در قید ~~PageV01P072 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0083.png) # ~~وبند اسارکشیذند ؛ ودست سلب وغارت بخدم وحشم او دراز کردند ب # ~~وساز وسلاح ومواشی همه بستذند ؛ صحیفهآ عمر ابو علی بران صورت # ~~ختم شذ ؛ وشاهین نخوت اوکه برهواء کریا برواز میکرد ، در دام # ~~مهانت ومذلت افتاذ ؛ وتوسن طبع اوکه سراز چنیر حکم گردون می # ~~پیچیذ بسته2 عقال اعتقال گشت ms044 ؛ وپلنک کر او که با شیر فلک مبارات # ~~میکرد بدست روباه مکر وخدیعت ایام گرفتار آمذ؛ وعقاب رایت # ~~اقبال او در حضیض خسار نگونسار شذ # ودرین وقت ناصرالدین سبکتگین بمرو مقیم بوذ؛ چون خیر # ~~واقعه ابو علی بذو رسیذ ، ببلخ رفت ؛ از ملک نوح بذو پیغام # ~~رسیذ، که ایلگ خان بسرحد ولایت آمذه است ، وعزم مغالبت # ~~مصمم کرده ، وعمال را مؤاخذت بموذه ؛ بایذ که بدفع او در حال # ~~مبادرت ممابی ؛ ناصرالدین بعد از مشاورت با مقربان وخواص ووجوه # ~~لشکر رای بران قرار گرفت ، که از اقطار واطراف ممالک خراسان # ~~وغزنین وزاولستان باستدعاء لشکر امثله روان کرد ؛ چون جمع آمذند ، # ~~بدیه داری میان نسف وکش فرو آمذند ، تا سپاه جوزجان وختل # ~~با جمعی انبوه PageV01P073 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0084.png) # چون ایلگ از احتشاد واستعداد أنجاد خیر یافت، رسولان # ~~بناصرالدین فرستاذ ، گفتند : ایلگ خان میگویذ میان ما اخوت دین # ~~حاصل است ، ازانک ایام وساعات ما مصروف است مجاهدت کفار # ~~ترک وهند ، اظهار دین وقع اهل شرک وعناد، وقهر حزب فسق # ~~وفساد ؛ نوح در واسطهٔ‌ مملکت مرفه نشسته ، وارتفاعات خراسان # ~~بر ملاهی وملاذ شهوت صرف میکنذ ؛ نه اسلام را ازو مددی ، ونه # ~~در حفظ ثغری ازو معاونتی؛ لایق ترآنک ولایات ازو خالی کنیم ، # ~~وابواب المال آن بر أعوان دین وانصار اسلام وغزاة ومرابطان مصروف # ~~گردانیم؛ وما را بر یکدیگر اساس خصومت نهاذن ، واتباع را در # ~~معرض خطر آوردن ، که مضرت آن ما عاید گردذ ، از قضایای حزم # ~~ومنهاج رشد دور بوذ ؛ ومن خوذ از مقتضئ دین وطریق دیانت روا # ~~ندارم ، که شمشری که همه عمر بذان مجاهدت کرده ام در دیار # ~~کفر بذان راه احتساب واکتساب ثواب جسته ، در روی اهل اسلام # ~~کشیذن ، ووزر ووبال آخرت اندوختن؛ مگر از ضرورتی ودفع مضرتی که # ~~رخصت شریعت بذان مقرون باشذ # ناصرالدین جواب داذ، که ملک نوح پاذشاهی بزرگوارست ، # ~~واسلاف اورا برکافهٔ‌ اهل اسلام حقوق فراوان ثابت؛ چون موالی # ~~وخدم او بروی بغی کردند ، وراه عناد پیش گرفتند ، او ms045 ممن التجا # ~~کرد ومن ملتزم شذه ام اگر جان ومال ولشکر من از بهر حفظ PageV01P074 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0085.png) # ~~مصالح وضبط ممالک وإعانت اولیا واهانت اعداء او برباد خواهد آمد # ~~من جانب اوفرو نگذارم ، وبا دشمنان دولت اودر نسازم ؛ هم از روی # ~~شرع وهم از طریق فتوت دفع ضرر وعدوان وبغی وطغیان از ملک او # ~~در ذمت همت من واجبست ؛ چون ایلگ این جواب شنیذ ، مستعد کار # ~~شذ ، وتیرهاء یتاق باقطار ممالک ومساکن ومنازل احیاء ترک وقبایل # ~~خویش فرستاذ ؛ ولشکری فراهم آورد ، که کوه وهامون بر نقافت # وملک ناصر الدین مملک نوح مسر عان دوانیذ ، وگفت : تجشم # ~~بایذ فرموذ ، وبر سبیل تعجیل نهضت بایذ موذ، تا جواب خصم # ~~داذه شوذ ؛ ملک نوح با وزیر عبدالله عزیر مشورت کرد ، واو بسبب # ~~نهمتی که در مقد مه مذکورست مستشعر وهراسان بوذ، ملک را گفت : # ~~ناصرالدین را لشکربی اندازه جمع است ، وساز وتجملی فراوان ؛ # ~~طریق آنست که کافهٔ‌ ممالیک وامرا ومعارف حضرت وعامهآ حشم # ~~بخدمت او پیوندند ؛ ملک نوح عشوهٔ‌ او بخریذ ، وبزرق وشعوذهآ او # ~~مغرور شذ ؛ برین موجب نامه بناصرالدین نوشت ، ولشکررا بوی # ~~فرستاذ ؛ ناصرالدین را وقوف افتاذ، که سبب این تقاعد تسویل # ~~وتخییل وزیراست ؛ ومقصود او درین باب انک سعی ناصرالدین فاتر # ~~شوذ؛ سیف الدوله محمود را با بیست هزار سوار ببخارا فرستاذ ، # ~~تا طوعا اوکرها نوح را حاضر گردانند ؛ وابو نصر بن انی زید را ~~PageV01P075 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0086.png) # ~~بوزارت نامزذ کرد ، ودر صحبت این لشکرها بخارا فرستاذ ؛ وعبدالله # ~~این عزیر چون ازین حال خبر یافت، جهان بروتنک شذ، وبمهربی # ~~متواری بنشست ؛ وابو نصر بن ابی زید بحضرت رسیذ، نوح را برحکم # ~~ناصرالدین مزیدی نبوذ ، ووزارت برو مقرر داشت ؛ ناصرالدین # ~~مملک نوح نامه کرد در تقریر جنایت این عزیر ، ومیل او بجانب ابوعلی، # ~~ودر خواست که او را بدست وی باز دهذ ، ملک این التماس باجابت # ~~مقرون داشت ، وپیش از وصول سیف الدولة این عزیر را بدست # ~~آورد ؛ واو را وایلمنکو حاجب را وابو ms046 علی را بوی فرستاذ ؛ وناصرالدین # ~~ابن عزیررا بقلعهٔ‌ جرد ز محبوس کرد، مقامی که اگر در خواب # ~~خیال وحشت آن موضع بدیذی زندگانی برو منغص شذی ، وجهان # ~~بر چشم او تاریک ومستوحش گشتی # در میان آن حال ایلک با قبایل وخیول ترکستان باعالیآ ماوراء 2 # ~~النهر رسیذ ، وبناصرالدین رسول فرستاذ ، وکلمهآ مصالحت ومهادنت # ~~از سر گرفت ؛ واو بحکم تفادی وتقاعد ملک نوح از کفایت آن مهم # ~~بصلح تن داذ ، ومیان ایشان معاهدهآ رفت، که قطوم سدی حایل # ~~وحد ی مانع باشذ ، میان هر دو مملکت ؛ واز جانبین برین قرار مزیدی # ~~نجویند ، ومخالفت شرط ونقض عهد نکنند ؛ وسمرقند بحکم شفاعت ایلک ~~PageV01P076 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0087.png) # ~~خان ورعایت حقوق خدمتکارئ قدیم بر فایق مقرر داشتند؛ وبرین # ~~موجب وثیقهٔ‌ مشتمل بر خطوط وشهادت أنمه ومشایخ ماوراء النهر تحریر # ~~افتاذ ، وروی از یکدیگر بتافتند ؛ وهریک با ولایت خویش معاودت # ~~بموذ ، ناصرالدین با بلخ آمذ ، وسیف الدولة بنیشابور رفت ؛ وملک # ~~نوح ازدل مشغولی وفتنهای لشکرترک اممن ومطمین بنشست ؛ وابو نصر # ~~وزارت او بگذشت ، غلامان او اورا بکشتند ؛ ملک نوح از حادثهآ او # ~~کوفته ودلتنگ شذ ، واز کراهیت ناصرالدین محترز گشت ؛ وکشندگان # ~~اورا بدست آورد ، وهمه را بنکالی تمام هلاک کرد ، تا از تهمت او # ~~خلاص یافت والسلام # ذکر ابی القسم بن سیمجور برادر ابو علی وحالت او # بعد از مفارقت براذر # ابوالقسم بعد از مفارقت ابو علی با کوشه نشست ، تا رایات # ~~ناصرالدین بخا کستر رسیذ، روی بخدمت او نهاذ ، وبمتابعت رایت # ~~او استعلا جست ؛ ناصرالدین او را بتمکین تمام قبول کرد ، وبملک # ~~نامه نوشت ، ودر حق اوسخن گفت ، وولایت قهستان که إقطاع قدیم # ~~آل سیمجور بود ، از بهر او بخواست ؛ ملک التماس او باسعاف مقرون # ~~1 داشت، ومنشور ولایت قهستان بوی فرستاذ، مضاف با خلعتهای PageV01P077 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0088.png) # ~~شاهانه ؛ واو بسر ولایت رفت ، وبفراغ خاطر وطمانینت دل بنشست # ~~تا آن وقت که ناصرالدین روی مدافعت وممانعت ایلگ خان آورد ، # ~~مثالی باستدعاء وی بفرستاذ ، واو را بمدد خواند ms047 ؛ او از سوء الظن # ~~ومحافت وخامت عاقبت وقرب عهد بحادثهٔ‌ تراذر بأعذار تمسک # ~~مموذ ، وبعصیان مجاهرت نموذ ؛ وبحکم آنک عرصهٔ‌ خراسان خالی # ~~یافت بنیشابور رفت، وابو نصر محمد حاجب بذو پیوست ؛ وهر # ~~دو دست بعیث وفساد واستحثاث اموال ومصادرات اعمال وتخریب # ~~بلاد وتعذیب عباد بر آوردند # چون این خبر بناصرالدین رسیذ ، بسیف الدولة نوشت، تاکار # ~~ایشان در یابذ؛ وبراذر خویش بغراجوق را مدد او فرستاذ ، وبر # ~~ارسال ایشان قناعت نکرد، خویشتن از بلخ نهضت کرد، وبرعقب # ~~ایشان رفت؛ سیف الدولة و بغراجوق بیک رکضت بر سر ایشان 2 # ~~دوانیذند ؛ ابوالقسم از نهیب آن دو سرور وآن حشر سپر هزیمت # ~~در سر کشیذ ، وراه گر یز گرفت ، وبحدود جرجان آمذ وسیف الدولة # ~~وبغراجوق با حضرت ناصرالدین آمذند، وعهد خدمت او تازه # ~~گردانیذند # و بو وقت مقام ناصرالدین ببلخ از جانب فخرالدولة رسولان رسیذه # ~~بوذند ، ومکاتبت ومفاتحت آغاز نهاذه : وبتخف ومبار بسیار وبانواع ~~PageV01P078 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0089.png) # ~~مجلوبات عراق تقرب جسته ؛ وناصرالدین در مقابلهآ آن کرامات # ~~بأضعاف اصناف الطاف تقدیم داشت ؛ وعبدالله کاتب را بذین سفارت # ~~پیش فخرالذولة فرستاذ : وبر دست او حملی از تحف خراسان با سه # ~~سرفیل تمام هیکل روان داشت ، فخرالدولة را بر طریق نمیمت إنها # ~~کردند ، که عبدالله کاتب بتجسس احوال وتعرف مسالک وتفتیش # ~~مقادیر لشکر مشغول است ؛ فخرالدولة بذین سبب بذگمان شذ ، # ~~وجوای موحش بناصرالدین نوشت، وگفت : رسول ترجمان ضمیر # ~~وعنوان باطن مرسل باشذ : سفیر باتزویر رسیذ ، وامارت نفاق # ~~وعلامات شقاق او ظاهر شذ : ناصرالدین ازین خطاب متأذی شذ، # ~~وطراوت قواعد مود ق که بنیاذ نهاذه بوذند واهی گشت # ویر عقب آن رسولی دیگر از فخرالدولة برسیذ ، با نامهآ مشتمل # ~~بر استیناف مصادقت واستجداد آحکام موافقت : وموذ که ملک نوح # ~~ابواب رعایت واقسام کرامت در بارهٔ‌ ما مبذول میدارذ ، وبمواصلت # ~~ومصاهرت این جانب رغبت می بمایذ ؛ ما خواستیم که نظام این الفت # ~~وقوام این وصلت بمراضی ومساعی ناصرالدین مقرون باشذ ، ومشارع # ~~موالات وموارد مصافات جانبین از تغییر زمان وتکدیر ms048 حدثان صافی # ~~گردذ؛ از حصافت عقل ورزانت رای ونیت صافی ومکرمت وافی ناصرالدین # ~~توقع داریم ، که خانه یکی دانذ ، وطریق مجانبت ومباینت نسیرذ تا مرائر # ~~مؤافقت مستمر گردذ PageV01P079 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0090.png) # ناصرالدین ابن فصول بسمع رضا اصغا کرد ، وآئینهء صفا در # ~~روی ملتمس او کشیذ ، وحال ایشان در تأسیس مبانئ خلت وکهید # ~~قواعد قربت از شوایب ومعایب میرا ومعرا شذ ؛ چون ابوالقسم بن # ~~سیمجور در ضمان امان فخرالدولة کریخت ، وبولایت او التجا ساخت ، # ~~اورا بحدود دامغان وقومس وجرجان خواند ، واز محصولات آنجا # ~~مواجب واقامات او ولشکر ترتیب داذ ؛ وبعد از حادثهٔ‌ ابو نصر بن انی # ~~زید ملک نوح مونس خادم را بحضرت ناصرالدین فرستاذ ، ودر تفویض # ~~وزارت بکسیی از کفاة که نظم امور برای او منوط ومضبوط باشذ ، # ~~مشورت کرد ؛ ناصرالدین این اختیار با رای ملک تفویض کرد ، # ~~وبخدمت هرکس که رای او اقتضا کنذ از وزراء ملتزم شذ؛ اختیار # ~~بر ابو المظفر بزغشی افتاذ، واو در ملابست آن منصب آثار حصافت # ~~ودلایل صرامت ظاهر گردانیذ ، وآئین حوب نهاذ؛ وتا خاتمت عمر ملک # ~~نوح مباشر وزارت بوذ # وامیر ناصرالدین با بلخ رفت ، وامر سیف الدولة با نیشابور شذ : # ~~وابو الخیر ین ابی علی سیمجور بناحیت قاین مقیم شذ ؛ وچون خبر ~~PageV01P080 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0091.png) # ~~هزیمت پذرش بدر طوس بذو رسیذ بری رفت ، وباهتمام فخرالدوله # ~~التجا ساخت ؛ او در بارهآ او ابواب اشفاق واشبال تقدیم فرموذ ، # ~~وهر ماه پنجاه هزار درم برسبیل مشاهره بنام او مطلق داشت ، وبمزید # ~~کرامات واقسام انعامات هروقت مراعات میکرد ، هم از جهت رعایت # ~~شرف ابوت ، وهم سبب اظهار مباهات مثول در حضرت او ؟ ومدنی # ~~پیش او در مفترش عافیت ومنزل رفاهیت روزگارگذرانیذ ، تا تحوست # ~~طالع وشقاوت بخت اورا درهاویه وبادیهآ نقمت انداخت ؛ وبسبب # ~~میلی که ممنظوری داشت بنیشابور رفت، وخیال بست که در بردهآ خفا # ~~وکلهء اختفا بمراد خویش محتظی توانذ شذ ؛ ناگاه پیرامون مستتر # ~~او فرو گرفتند ، ومکتوف وملهوف بیرون کشیذند ، وببخارا فرستاذ ، # ~~تا قضاء باری تعالی درو ms049 نافذ شذ ، وفذلک حال او بموجب حساب # ~~پذر بپایان رسیذ # وامیرک طوسی در حماهآ سیاه سیف الدوله منتظم بوذ ، تا عزم # ~~نهضت ماوراء النهر، وکفایت کار لشکر ترک محقق شذ؛ در اثناء # ~~آن حال بتهمتی وریبتی از و خیال افتاذ ، احتیاط چنان اقتضا کرد ، که # ~~او را بگرفت ، وفرع واقعهٔ‌ او با اصل مسئلهآ بوعلی ودیکران إلحاق # ~~افتاذ ؛ وچون ناصرالدین از واقعهٔ‌ طوس باز گشت ، وببلخ مطمین # ~~ومتمکن بنشست ، خیر حادثه4 ابو علی واصحاب بذو رسیذ ، وبر عقب # ~~او اخبار ومصایب حمعی از ملوک واکابر عراق وخراسان در مد تی # ~~زدیک از هرطرف متواتر ومترادف شذ PageV01P081 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0092.png) # وبیان این سخن آنست که مأمون بن محمد بردست غلامان خویش # ~~در ضیافت صاحب جیش خوذ کشته شذ؛ ونوح در سیزدهم رجب # ~~سنهآ سبع ومانین وثلتمایه [387] بعارضهآ دو سه روزه بجوار رحمت # ~~رفت ، وبا حسرت شباب ممنزل تراب رحلت کرد؛ وکتاب اورا # ~~امیر رضی لقب داذند ، وکریمهآ از کرایم ناصرالدین که شقیقه روخ # ~~او بوذ ، با چند کس از اطفال واولاد واحفاد واخابر ممالیک او # ~~از دار الفنا رحلت کردند ؛ وخاتمت همه بعلتی صعب ممتحن گشت ، # ~~وامیر ناصرالدین حلیف الفراش . شذ؛ وامیذ از انتعاش وارتیاش # ~~برداشت ؛ وبآب وهوای غزنه مشتاق گشت ، وبروح آن ولایت # ~~استرواح واستشفا طلبیذ؛ وقضا وقدر مهلت نداذ ، وآن امنیت # ~~بحصول نپیوست ، ودر منزلی از منازل جان برضوان سیرد؛ وقالب او # ~~در عماری بغزنین نقل کردند # واز بدایع اتفاق وغرایب حالات آن بود، که عتی آورداست ، که # ~~در خدمت حضرت او پیش از عرض مرض نشسته بودم ؛ واو در # ~~اثناء محاورت بابوالفتح بستی میگفت : ما در معالجت نوازل أسقام # ~~ومقاسات عوارض امراض بر مثال گوسفندیم، که او را اول نوبت جزاز # ~~ز جهت ریذن موی بیندازند ، ودست وپای او محکم به بندند ؛ # ~~وشکلی نا معهود وحالی برخلاف مألوف بینذ، در اضطراب آیذ ؛ PageV01P082 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0093.png) # ~~بر مرگ نهذ ؛ تا جزاز از کار خوذ فارغ شوذ ؛ چون او را مطلق # ~~گردانذ ms050 ، طمانینتی بذو راه یابذ ، ودر نشاط آیذ ؛ دوم نوبت که در # ~~دست جزاز افتذ، حالت او میان خوف ورجا واقف باشذ؛ وچون # ~~خلاص یافت ، بذان حالت مستأنس شوذ ، ونفرت او ازان صورت # ~~نقصان پذیرذ؛ سوم نوبت بعادت سابق واثق وایمن باشذ؛ وچون # ~~قصاب اورا بگیرذ ، ومحکم ببندذ ، هیچ گونه هراس وخوف بذو # ~~راه نیابذ ، ودر تضاعیف أمن وحالت فراغ وسکون أوداج او بتیغ قهر # ~~بریذه شوذ ، وجان شیرین او بر باذ فنا آیذ؛ ما نیز در اقسام سقام # ~~ونوایب وشوایب واعلال برامیذ افاقت وابلال مغرور ومسرور # ~~می با شیم ، ودر دعوت مرگ تغافل وتصامم می سازیم ، تا کمند قضا در # ~~گردن افتد ، وبند أجل محکم گردذ # ومیان این تمثیل وانقضاء عمر او مقدار چهل روز بیش نبوذ؛ # ~~جماعت از بد ور آن حالت واعجاز واعجاب این مقالت تعجب بموذند ، که # ~~تقدیر باری تعالی ضمیر منیر او آثینهآ اسرار غیب وزبان مبارک او ترجمه # ~~حوادث ایام ساخت ؛ تا قضاء مقدور واجل مؤجل پیش از قرب نزول # ~~ووقت حاول بر لفظ او نافذ شذ ؛ ودر اواخر عمر وخواتیم ایام بنیاذ # ~~او ناتمام مماند ، بذان فال بذ زذند تا خراب شذ بر دنیی فابی ~~PageV01P083 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0094.png) # ~~وروزگار غدار نفرین باذ ، که چون سوسمار بچهخوار وچون روباه # ~~محتال وچون کرگ مغتال وچون سایه منتقل وچون سراب بی # ~~حاصل است # وبر عقب حادثهآ او خبر وفات فخرالدولة علی بویه برسیذ ، # ~~وهر دو در شعبان سنهآ سبع وثمانین وثلتمایه [387] سیری # ~~شذند ؛ وسبب وفات فخرالدولة آن بوذ ، که قلعهآ طبرک را عمارت # ~~میکرد ؛ چون باتمام رسیذ ، باحریفان شراب برقلعه رفت ، وبمعاشرت # ~~مشغول شذ ؛ وکباب از گوشت گاو آرزو کرد ، گاوی پیش او بکشتند ، # ~~واز گوشت اوکباب میکردند ؛ او بإسراف تناول میکرد ، وصاغری # ~~چند سیکی برعقب آن باز خورد ؛ امعاء او برهم پیچیذ وألمی سخت # ~~آغاز نهاذ ؛ ودرآن ألم جان بسرد # ومآل حال ایشان بعد از وقوع آن مصائب وحدوث آن رزایا 2 # ~~آن بوذ ، که علی پسر ms051 مأمون بن محمد جای پذر بگرفت ، ولشکر برو # ~~بیعت کردند ، وحکم او در ولایت جرجانیه وخوارزم نفاذ یافت ؛ # ~~وبقرار معهود باز رفت ، ووراثت ملک رضی نوح بن منصور بولی # ~~عهد ابوالحارث منصور .بن نوح رسیذ ؛ وبیعت طبقات لشکر برامارت # ~~وسلطنت او منعقد شذ ، واو خزاین موروث وذخایر مدفون # ~~برایشان تفرقه کرد # ووزیر ابو المظفر بزغشی برقاعدةآ خویش بر مسند وزارت # ~~مقیم ومستقیم بوذ PageV01P084 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0095.png) # اما ناصرالدین سبکتکین در حیاة خویش پسرخوذ امیر اسمعیل را # ~~ولی عهد کرد ، ووصایت عیال واطفال ومخلفات بذو تفویض فرموذ؛ # ~~وچون وعدهٔ‌ حق بامضا رسید ، کافهآ اولیاء وحشم متابعت رایت # ~~و بامضا رسانیذند؛ واو خزاین بختوم ودفاین معلوم وجمیع دخایر # ~~بتفریق رسانیذ ، ومجموع آن أعلاق در وجوه أرزاق طبقات حشم # ~~إنفاق کرد # واما فخرالدولة حماعت دیلم بعد از وفات او برپسر او مجدالدوله # ~~ابو طالب رستم جمع شذند ، واو را بر تخت مملکت وسریر امارت # ~~نشاندند ؛ واز دیوان عزیز اورا مجدالدوله وکهف المله لقب داذند ؛ # ~~وتتمهآ احوال هر یک در موضع خویش ابراد افتذ # وچون تاج مملکت وسریر سلطنت برواء انیق ولقاء بهی ابو الحارث # ~~منصور بن نوح آراسته شذ ، واو در مطلع عمر وآوان شباب وطراوت # ~~جوانی بوذ ، وانوار نجابت وإصابت بر تباشر روی او واضح وآثار # ~~نجح واقبال از حرکات وسکنات او لایح ؛ وزرات برابو المظفر # ~~بزغشی بر قاعده مقرر داشت، وزمام کفایت امور وکفالت جمهور # ~~بفایق تفویض کرد ؛ وعبدالله بن عزیر از حبس ناصرالدین خلاص یافته # ~~بود ، وبا علی بماوراء النهر رفته؛ چون خر وفات ملک نوح بذو ~~PageV01P085 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0096.png) # ~~واو را برآن داشت، که بایلگ خان استعانت کنذ ، و تمدد او ملک # ~~خراسان مستخلص گردانذ؛ وهر دو بتقریر ابن حال وتمهید ابن # ~~قاعده پیش ایلکخان رفتند ؛ وابو منصور با فوجی از حجاب واصحاب # ~~خویش پیش ایلگخان شذ ، وایشان را بعلت مهمانی باز گرفت ، # ~~ولشکر وحشم او بترتیب مقام وتضریب خیام مشغول بوذند ؛ اسفیجالی # ~~و این عزیر را بگرفت ، وهریک را بخته ms052 بندی محکم بر تهاذ؛ وبفایق # ~~بیغام فرستاذ ، واو را بخواند ؛ چون پیش او رسیذ ، قیام مام کرد ، # ~~با کرام واحترام استقبال کرد ، وبا سه هزار سوار ممقدمه بر صوب # ~~بخارا روانه کرد # چون ابو الحارث ازین حال آگاه شذ ، متحیر فرو ماند ، ورای # ~~او از تدبیر وترتیب مصالح وقت قاصر آمذ؛ صواب آن دیذ ، که # ~~با جمهور اتباع از جیحون بگذشت ؛ فایق چون ببخارا رسیذ ، پیش # ~~تخت رفت ، وزمین ببوسیذ ، وبر مفآرقت امیر ابو الحارت از سریر # ~~سلطنت وجای أسلاف ومنزل اجداد جزع وزاری کرد ؛ ومشایخ # ~~بخارا برعقب او بفرستاذ ، وبتضرع او را با مسکن خویش خواند ، # ~~وبطاعت وتباعت او تظاهر بموذ ؛ چون ابوالحارث این سخن بشنیذ ، # ~~واثق شذ ، وبرآن اعتماد کرد ، ومثالی مشتمل برشکر مساعی واحماد # ~~موقع خدمت وارتضاء حمله طاعن بفایق اصدار کرد ؛ وبکتوزون # ~~را که امر حاجب زرگ بود ، بسپاهسالاری لشکر بنیشابور فرستاذ ؛ # ~~واو را سنان الدولة لقب داذ ، وروی ببخارا آورد؛ فایق باستقبال ~~PageV01P086 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0097.png) # ~~رفت ، وبشرایط خدمت وعبودیت قیام مموذ؛ ودر موکب او تحصرت # ~~امارت آمذ ، وآتش آن فتنه فرو نشست # ومیان فایق وبکتوزون مشاحتی قدیم قایم بوذ ، ومغایظتی قوی # ~~مستمر ؛ امر ابو الحارث در إزالت وازاحت آن سعی بمود ، وذات البین # ~~ایشان را معمور گردانیذ؛ تا کلمهآ هر دو در خدمت متفق باشذ ، وقدم # ~~ایشان در موالات دولت راسی وراسخ ؛ فائق از سر گذشته درگذشت ، # ~~وبعهود ومواثیق استظهارداذ؛ وسهسالاری بر بکتوزون مقرر شذ ، # ~~وبجبایت اموال استقلال می نموذ، تا حکم خراسان بی معارضی ومنازعی # ~~با خویشتن گرفت ، تا دیو فتنه در مستقر دماغ او آشیان ساخت ، وبقصد # ~~ولی نعمت خویش بیرون آمذ ، وملک قدم ودوذمان کریم آل سامان # ~~برباذ داذ ، وتا ابد عار بذ نامی وخزی آن کار باقی خواهذ بوذ # ~~والسلام # ذکر امیر سیف الدوله وماجراء او با براذرش امیر اسمعیل # چون ناصر الدین سبکتکن وفات یافت، وامارت بر امیر اسمعیل # ~~قرار گرفت ، لشکر گردن طمع دراز کردند ، وبمال مطالبت بموذند ؛ # ~~واو خزاین ms053 جهان برایشان تفرقه کرد، ونطاق او از اعتناق آن منصب # ~~تنگ آمذ ، از خور طبیعت بشرایط سیادت وسیاست قیام نتوانست # ~~ممود ؛ دو سبب را یکی آنک در عنفوان جوانی بوذ ، وتجربت نا یافته ، ~~PageV01P087 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0098.png) # ~~وممارست خیر وشر ناکرده ؛ دوم آنک از جانب براذر نا امن بود ، # ~~وخشونت او می شناخت، ومزید خرد ورجحان قوة ووفور قدرت # ~~وشوکت او میدانست؛ چون لشکر قصور وفتور او مشاهده کردند ، # ~~دامن تحکم وتسحب درکشیذن گرفتند؛ ودر مراتب ومناصب پیش از # ~~مقادبر خویش مطالبت کردند ، ودر مزید مواجب ومواهب طمع بستند؛ # ~~تا حملکی ترکات ومخلفات ناصر الدین بوجوه اطماع ایشان مستغرق # ~~شذ ، وخزانه خالی گشت ؛ امیر اسمعیل بذخابر قلاع وودایع غزنین # ~~دست یازیذ واگر زمان آن تحکمات امتداد یافتی ، نظم حال ومال # ~~بگسستی ، وحمعیت حشم بتفرق وممزق پیوسی # چون سیف الدولة ازحادثه پذر خیر یافت ، بشرایط عزا قیام نموذ ؛ # ~~وببراذر تعزیت نامه نوشت ، وابو الحسن حمولی را بسفارت بذو فرستاذ ، # ~~وییغام داذ ، که پذر که در جنهآ نوائب وعمدهآ حوادث بود رفت ، # ~~ومرا امروز در همه جهان از تو گرامی تر کس تیست ، از جان شیرین # ~~وروشنائ چشم عزیزتری ؛ اما کبر سن وتجارب ایام ووقوف بردقایق # ~~سرداری ومعرفت مقادیر حشم در استتبات ملک واستدامت دولت # ~~اصلی مبین وحبلی متین است ، اگر استبداد واستقلال تو بمباشرت # ~~این مراتب، وثبات در معرض ان منصب، وتقضی ازعهدهآ این کار # ~~محقق بوذی ، من از همه مطیع تر وراضی تر بوذمی ؛ واگر پذر درا # ~~غیبت من وصاییتی کرد، سبب بعد مسافت ومخافت آفت تفرق # ~~جمع ومشقت حال بوذ ؛ مصالح آنست که از سر بصیرت اندیشهآ کامل ~~PageV01P088 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0099.png) # ~~کنی ، ووجه صواب از خطا شناسی ، وآنچه خطام دنیاویست، # ~~بر مقتضی شریعت بسویت قسمت روذ ، وغزنین که مطلع سعادت # ~~ومنشأ سیادت ومستقر اولیاء دولتست ، ما باز گذاری ، تا ما ولایت # ~~بلخ از بهر تو مستخلص گردانیم، وبا زعامت وامارت جیوش خراسان # ~~برتو مقرر داریم # امیر اسمعیل از شقاوت ان نصیحت مقبول ms054 نداشت ، واز نکبت # ~~ومحنت از توفیق سعادت محروم ماند؛ والئ جوز جان خواست # ~~که بنصایح بلیغ ومواعظ کافی میان ایشان برقانون اخوت وموافقت # ~~مستقیم گردانذ ، گفت : صواب آنست ، که هر دو براذر حرکت # ~~کنیذ ، وبهم پیوندیذ ؛ وشکر وشکایت وتوقتع ونکایت که از جانبین # ~~در ضمابر وسرایر کامن است ، . ممشافهه تقریرکنیذ ؛ امیر سیف الدولة # ~~این نصایح مقبول داشت ، وبسمع رضا إصغا کرد ؛ اما امیر اسمعیل از # ~~سر استشعار واسترابت وسوء الظن تن در نداذ ، واز نصایح إعراض # ~~کرد ، ولشکرکشیذن بر موافقت براذر وسبب مصلحت کلی راجح دیذ # ~~بسبب ذعری که در صمیم دل او متمکن بود ، وخیالی که بحواشی # ~~خاطرش متطرق شذه # امیر سیف الدولة در چارهآ ابن کار وطریق ابن حادثه فروماند، PageV01P089 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0100.png) # ~~ودر طلب رفو ابن خرق ورتق این فتق بهر مدخل فرو رفت ، ونجاح # ~~مقصود بحصول موصول نشذ ؛ وآخر الدواء الکی متعین گشت، # ~~که دسی که عمدهٔ‌ تن است وعزیزتر جارحه از جوارح ودندانی که # ~~طاحنه جسم است ، وغذاء روح بقوت آن منهصم می شود ، چون # ~~متأ کتل شذ ، ولذت عیش بذان منغص گشت ، جز قلع وإفاتت آن # ~~چاره2 نیست ؛ بامیر ابوالحارث نامه فرستاذ، وصورت حال انها کرد # ~~که عزیمت غزنین ونهضت بذان جانب لازم شذ # وگوج کرد، وروی بغزنین بهاذ ؛ %~% چون هرات رسیذ ، # ~~مکاتبت براذر از سر گرفت ، واز وعد ووعید ولطف وعنف سخن # ~~راند ، ودقایق أعذار وانذار مقدم داشت ؛ هیچ گونه نافع نیامذ ، # ~~تا قطع این خصومت واین معاتبات بمطاعنات ومخاطبات ممضاربات # ~~رسیذ ؛ سیف الدوله که عم خویش بغراجوق را بمساعدت وموافقت خویش # ~~دعوت کرد ؛ واو بی تلعثمی روی بخدمت نهاذ ، وبشعار مظاهرت او # ~~تظاهر جست ؛ وامر نصربن ناصرالدین نیز از سر صدق موالات وخلوص # ~~مؤاخات درلواء میمون او روان شذ؛ چون امیر اسمعیل از رحلت سیف الدولة # ~~نهاذ ؛ ارکان دولت ومعارف حضرت اوبامیر سیف الدوله تلطفها روان کردند ~~PageV01P090 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0101.png) # وچون مسافت میان هر دو براذر نزدیک شذ ، دراتفاق وائتلاف # ~~ومجانبت جانب خلاف استئناف ms055 رفت ، وسفیران ومتوسطان # ~~در اصلاح ذات البین سعی بلیغ بموذند؛ اما تقدیر آسمانی غالب آمذ ، # ~~وشرر شر مشتعل شذ ؛ وامیر سیف الدوله أنصار خویش را عرض # ~~داذ ، وصفها بیاراست ؛ ومیمنه ومیسره تسویت داذ ، وکماة وحماة # ~~جیوش او چون شیر شرزه ، که بهنگام جنگ چنگ در گریبان نهنگ # ~~زنند ، ودر گاه نرد چون گرد با باذ هوا در آویزند ، در مبارزت # ~~مقابل آمذ؛ وقلب وجناح هیا کل فیلان چون کوه سهلان بداشت ؛ # ~~چون هردو فریق نهم رسذند ، حمله ترها بنیداختند ، وتیغها بکشیذند ؛ # ~~وچندان کشش رفت که شمشیر آهنین دل بزاری کارزار آن جوانان # ~~خون بگریست # امیر سیف الدوله حمله کرد ، واز میغ تیغ سیلاب خون در کوه # ~~وهامون براند ، وچهرهآ سیز رنگ بنات هند از گلگون خون ابناء # ~~حرب ارغوان کرد ، وبقایاء اسیاف در مخارم شعاب راه خلاص # ~~وطریق نجات طلبیذند ؛ امیر اسمعیل در قلعهآ غزنه کریخت ، وبحصانت # ~~آن حصن از صدمهآ اولی بطامهآ کیری متحرس شذ ؛ وامیر سیف الدولة # ~~بعد از سکون ثائرهٔ‌ جنگ وخمود نائرهٔ‌ حرب او را امان داذ ، ودر ~~PageV01P091 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0102.png) # ~~ومودت بقرار اصل باز رفت ، والله اعلم # ذکر حالتی که میان ابو القاسم سیمجور # وبکتوزون حادث شذ # ابو القاسم سیمجور بجرجان بعد از وفات فخرالدوله در حضرت # ~~پسرش مجدالدوله ابو طالب مقیم شذ ، وبطاعت وتباعت او قیام موذ ؛ # ~~وأفراد خدم واعداد حشم آل سیمجور روی بوی نهاذند ؛ وسپاهی # ~~تمام پیش او جمع آمذ ، وکار حمعیت لشکر و توفر آلت وعدت بنظام # ~~رسیذ ؛ وفایق همواره به ابو القاسم ملطفات می نوشت ، واو را بر # ~~قصد بکتوزون می آغالیذ ، وبر مطالبت قیادت جیوش که منصب قدیم # ~~آل سیمجور بود، تحریض وإغرا میکرد؛ تا او این دم بخورد ، واین # ~~عشوه بخریذ ، ونقد بنسیه بفروخت؛ ودل بر مفارقت جرجان نهاذ، # ~~وبمخاصمت ومزاحمت بکتوزون رفت ، وابو علی بن ابو القسم فقیه را # ~~بمقدمهآ لشکر در پیش افگند # او چون بإسفراین رسیذ ، قومی از لشکر بکتوزون آنجا مقیم بوذند ، # ~~با ایشان مصاف ms056 داذ، وایشان را بشکست ، وبرعقب ایشان تا نیشابور # ~~رفت ؛ آنجا بکتوزون بابو القسم پیغام فرستاذ ، که کار محاربت اعتمادی # ~~ندارذ ، عاقبت آن در بردهآ غیب مکتوم است ، وتکیه بر قوت وشوکت ~~PageV01P092 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0103.png) # ~~کردن وبسرور مغرور شدن از طریق عقل ونهج رشد دورست؛ # ~~صلاح آنست که در قهستان که اقطاع قدیم آل سیمجورست # ~~مقام افتذ ، تا من مملک فرستم ، وولایت هراة وایالت آن نواحی ترا # ~~مقرر ومسلم گردانم ؛ ابو القسم بذین سخن التفات ننموذ ؛ وبغلبه # ~~رعاع وکثرت أتباع مغرور گشت ، وبرحول وقوت خویش اعتماد # ~~کرد ، واز عواقب خطر وتهور وخواتیم بغی وتنمر غافل ماند؛ # ~~وجنگث را بسیچیذه شذ # بکتوزون چون اصرار او بر جهل وغوایت وتمادی او در مهاوی # ~~ضلالت بدیذ ، روی بجنگ آورد ؛ ودر صحراء بشچه ر در # ~~نیشابور چون گرگ و گراز درهم افتاذند ، تا تیغهای مسلول از موارد # ~~وربد مستسقی شذ، وآفتاب سیر گرد در روی کشیذ؛ آخر کار # ~~بکتوزون ظفریافت . وسیمجوری هزیمت شذ، وبقهستان افتاذ ، # ~~واین واقعه در ربیع الاول سنه ثمان وتمانین وثلثمائه [388] بوذ ، # ~~وابو القسم فقیه که عمدهآ لشکر وعماد کار بوذ ، با جمعی از وجوه گرفتار # ~~آمذ ؛ بکتوزون بهر جانب مسرعان دوانیذ ، واز فتح خوذ اعلام داذ ، # ~~تا أولیاء دولت بذان مسرت وارتیاح فزوذند ؛ مگر فایق که بذان ~~PageV01P093 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0104.png) # ~~غمناک شذ، وازان غصه انگشت جزا: ت وغیظ می خاتیذ ؛ سیمجور # ~~چون ازان نکبت منتعش شذ ببوشنج رفت، بکتوزون روی بوی # ~~آورد ؛ چون مسافت میان هر -و نزدیک شذ ، حماعتی میان ایشان # ~~بواسطت وسفارت ترد د مموذند ، ووصلتی میانشان برفت ؛ ابو القسم # ~~پسر خویش ابو سهل را بنوا به بکتوزون داذ، وماد ه خلاف منحسم # ~~شذ ؛ ابو القسم بقهستان آمذ ؛ وبکتوزون بنیشابور رفت : واین # ~~مصالحت در رجب سنه تمان وثمانین وثلثمائه [388] بوذ # ومیان فایق ووزیر ابو المظفر فاتحهآ وحشتی ظاهر شذ؛ وابو المظفر # ~~از خوف فایق در سرای امارت گریخت ؛ وبذمت امیر ابو الحارث معتصم # ~~شذ ؛ فایق کس فرستاذ ، واز سر تحکتم وتغلب ms057 اورا بطلبیذ ؛ امیر # ~~ابو الحارث جواب سخت داذ ، وفایق بکراهیت از سرای امارت برون # ~~آمذ ، وعزم دیار ترک کرد ؛ مشایخ بخارا باصلاح ذات البین برخاستند ، # ~~و امر ابو الحارث را با سر رضا آوردند، وفایق را از سر وحشت بر # ~~انگیختند ، وابو المظفر را از برای مصلحت وقت بجوزجان فرستاذند؛ # ~~ووزارت بابوالقسم برمکی داذند، که مردی فاضل کافی بوذ؛ الا آنک 5 # ~~بخل بر اخلاق او مستولی بوذ؛ چون بوزارت رسیذ با غلامان ترک # ~~ومعارف لشکر در مواجب واقطاعات وجامگیات طریق شطط ومناقشت # ~~وتدنق پیش گرفت ، لاجرم روزی بر دست دو سه غلام کشته شذ، PageV01P094 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0105.png) # امیر سیف الدولة براذر را بامان واستظهار بمواثیق وعهود آز قلعه # ~~بزیر آورد ، وکلیذهای خزاین ازو بستذ ؛ وذخایر ودفاین قلعه با تصرف # ~~گرفت ، ووهنی که لشکررا حادث شذه بوذ، بصلاح باز آورد ؛ # ~~وعمال ومعتمدان خویش بغزنه برسر اعمال کرد ، وشحنهآ قاهر قادر # ~~در تحفظ وحراست آن بقعه باز داشت ؛ وبا لشکر جرار ببلخ آمذ ، # ~~وصورت حال وفتح نامدار وفراغ از مهم براذر ومعاودت با خراسان # ~~در کنف اقبال بحضرت بخارا انها کرد ؛ وپیغام داذ، که اگر پذر که حامئ # ~~ملک وحارس دولت بوذ، ازجهان فانی بجهان باقی تحویل کرد، ما درخدمت # ~~تخت واقامت مراسم عبودیت قایم مقام پذریم ؛ وبقضاء سوابق حقوق # ~~نعمت ملک رضی نوح ولواحق امیر ابوالحارث که سلاله ملک # ~~ووارث تاج وتخت اوست ایستاذه ایم ، وکمرخدمت بسته ، وبإدالت اولیاء # ~~وإذالت اعداء حضرت متکفل شذه # امیر ابوالحارث سید ابوالحسن علوی همذانی را بذو فرستاذ ، # ~~ودر تهنیت قدوم بردست او مثالی اصدار کرد ، وبلخ وترمذ وهراة # ~~وبست بر اعتداد او تقریر؛ ودر باب نیشابور گفت : بکتوزون بندهآ # ~~دولت است ، ومتوسل بحقوق قدیم ؛ بی حدوث سببی وداعیهآ عذری # ~~بعزل او مثال داذن ونان او خرج کردن از مراسم حق گزاری دور باشذ ؛ # ~~امر سیف الدولة ان معنی برقصد حساد وکید اضداد حمل کرد ، # ~~وابوالحسن حمولی را برسالت بذو فرستاذ ؛ وبردست او حملی گران ~~PageV01P095 # ![image ms058 filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0106.png) # ~~روان کرد، که اقلام کتاب وافهام حساب از عد وحصر آن قاصر # ~~آیذ ؛ وتوقع کرد که ذات البین از قاعده معهود متغیر ومتبدل نگردذ، # ~~وإمداد عنایات از رسم مألوف نقصان نپذیرذ ؛ وموذ که حقوقی که مرا # ~~وپذرم را در خدمت تخت سلطنت ثابت است بتضریب وتثریب اعدا # ~~ضایع نبایذ کرد؛ تا نظام الفت گسسته نشوذ ، واساس موالات # ~~ومتابعت واهی نگردذ؛ واعتمادی که در سالف الدهر در ضبط امور # ~~خراسان وکفالت حمهور لشکر حاصلست ، باختلال وانحلال نپیوندذ ؛ # ~~وچون حمولی ببخارا رسیذ ، مسند وزرات عاطل بوذ ، او را بمباشرت # ~~آن منصب دعوت کردند؛ بذان مغرور ومسرور گشت، واز سفارتی که # ~~بذان مندوب بوذ ووساطتی که باعتماد او منوط ومربوط إعراض کرد # وچون امیر سیف الدولة مشکل حال ورکاکت عقل وفترت # ~~رای وتناقض أهوا وسوء التدبیر قوم مشاهده کرد ، وحقیقت بدانست ، # ~~که ملک بر شرف هلاک است ، واین جماعت که کافلان دولت ومدبران # ~~حضرت اند ، نظرشان برصلاح حال وتحصیل مقاصد خویش است ، # ~~روی بنیشابور نهاذ ، تا منصب قدیم خویش نگه دارذ ؛ بکتوزون چون # ~~برعزم وقصد او واقف شذ، از ره گذر سیل بر خاست ، ونفس # ~~ومال وعدت وعتاد را از معرض خطر برون برد، واز نیشابور # ~~رحلت کرد؛ وصورت حال بحضرت بخارا انها کرد # امیر ابوالحارث از سر سکرت جوانی وغفلت کوذکی با گروهی # ~~حواشی از بخارا بر صوب خراسان بعزم مدافعت وممانعت نهضت فرموذ، ~~PageV01P096 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0107.png) # ~~وگوج بر گوج بسرخس رسیذ ؛ امر سیف الدولة دانست که آن اقدام # ~~سبب جهل وغباوت ونقصان عقلست ، چه آن جمع اهل مقاومت او # ~~نبوذند ، اما نخواست که خارق آن حشمت وهاتک آن برده # ~~او باشذ ؛ واضاعت ناموس آن ملک بدست او باشذ، وحقوق # ~~اسلاف او بیک ذلت ضایع ومهمل مانذ ، از معارضهٔ‌ او تجافی # ~~مموذ ، وبمروروذ رفت ، ونیشابور باز گذاشت ؛ تا آن منازعت # ~~کنذ ، که طعن حساد وملامت اضداد بذان راه نیابذ ؛ وخاص وعام وقاصی # ~~ودانی اورا معذور دارند؛ واز مروروذ بیل زاغول رفت ، وتدبیر ms059 # ~~کار وتفکر در طریق صلاح وصواب مشغول شذ # وبکتوزون پیش امیر ابوالحرث زیادت از آنچ دیذ توقع میداشت، # ~~وبا قایق این شکایت در میان نهاذ ؛ وفایق در بارهآ خویش اضعاف # ~~آن شکایت کرد؛ وهر دو در حصر مثالب وتقریر معایب فضول # ~~رداختند ، واز سراشت خلق وخشونت طبع وقلت التفات او مسترید # ~~شذند ؛ وحمعی را بخلع وعزل او دعوت کردند ، وهمه را سمح القیاد # ~~وطوع العنان یافتند ، وبا هم مواطاة بستند ؛ وبکتوزون دعونی # ~~ساخت ، وعلت مهمی در میان آورد ، که معاودت ومشاورت امیر # ~~ابو الحرث حاجت بوذ ، تا او را بذین حیلت حاضر کردند، PageV01P097 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0108.png) # ~~وبگرفتند ؛ وچشم جهانبین او داغ کردند ، وبرفروغ حمال وطلعت # ~~چون هلال او نبخشوذند ؛ واز سر استشعار شعار عار وتظاهر بلباس # ~~کفران نعمت باک نداشتند # واو در آن حالت بیک دو حاجت سبک از ایشان تضرع کرد، یکی آنک # ~~مستورهٔ‌ را که در حجر او بوذ، از مؤاخذت ومصادرت صانت کنند ، # ~~وبإرهاق وتسیب خطابی نکنند؛ از فرط قساوت ولوم طبیعت مبذول نداشتند، # ~~وممصادرت باز ایستاذند؛ وآتش حسرت او بذان مضایقت زیادت کردند # وبیراذر او عبدالملک بن نوح را برتخت نشاندند ، واو در سن # ~~طفولیت وعهد نشو ومما بوذ ؛ وخاص وعام ووضیع وشریف ازین کار # ~~نا بسامان وحرکت شنیع زبان تغییر وتعنیف دراز کردند ، وبرین تجاسر # ~~وجرأت انکار بلیغ مبموذند ؛ نا گاه خبر رسیذ ، که امیر سیف الدولة # ~~بپل زاغول نزول کرد؛ آن قوم چون رمه از سورت شیر یا بنجشک ازا2 # ~~صولت باز رمیذن گرفتند ، وتا مروروذ هیچ جای توقف نیارستند # ~~کرد ؛ امر سیف الدوله بفایق وبکتوزون کس فرستاذ ، وایشانرا بر # ~~إضاعت حقوق ولی نعمت و إزالت حشمت وهتک حرمت او ملامت # ~~بی اندازه کرد؛ ایشان راه تبصبص وخدیعت پیش گرفتند، واز # ~~زبان عبدالملک ین نوح پذیر فتکاریها کردند ؛ وبوفور رعایت ومزید # ~~عنایت موعود گرذانیذ ، وتسمح باقطاعات وتطمع در فلابات عرضهٔ‌ # ~~جان ووقایهآ نفس خویش ساختند PageV01P098 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0109.png) # سیف الدولة از روی غیرت دین وحمیت اسلام ms060 جائز بمی داشت ، # ~~نهضت فرموذ ، وبمرو آمذ؛ تا آن سخن مشافهه وآن کلمات مواجهه # ~~کنذ؛ ایشان از رسیذن رکاب او متحیر فرو ماندند ، وانواع رعب # ~~وخوف ر مزاج ایشان استیلا یافت ؛ واز کرده پشمان شذند ولما # ~~سقط فی اید یهم ورأوا أنهم قد ضلوا قالوا لئن لم # # یرحمنا ربنا و یغفر لنا لنکونن من %~% الخاسرین # ~~(7 سورة الاعراف /149) ، وباری تعالی بسیف الدولة انتقام از # ~~ایشان بستذ ، وسوء افعال وقبح اعمال ایشان سبب نکال ووبال # ~~همه ساخت # وبکتوزون 2 وفایق وابو القاسم سیمجوریک ملواح خویش را # ~~بیرون آوردند ، ودر مقابلهآ سیف الدولة فرو آمذند ؛ وچندانک می # ~~اندیشیذند ، آن دریا نه بر اندازهٔ‌ سیاحت ایشان بوذ ؛ وآن بار بیش # ~~از قدر قوت وقدرت ایشان می بموذ ؛ ازین تفکر حیرت مستولی # ~~شذ ، وترس وهراس غالب گشت ؛ وجهان بر همه تنگ آمذ ، نه # ~~از جائی رجائی، و نه مهربی را مطلبی ونه دستگیری را تدبیری؛ # ~~و می دانستند که با سیل در مصارعه آمذن جان بازی است ، وباکوه ~~PageV01P099 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0110.png) # ~~مناطحه کردن سر بباذ داذن است ، وبا درفش طبانجه زذن غایت # ~~سخافت خرذ ، ناچار رسولان فرستاذند ، وزنهار خواستند ، ودر # ~~مصالحت تضرع نموذند ؛ سیفالدولة اگرچه خبث سیرت وغور # ~~خدیعت ومکر ایشان می شناخت ، از بهر الزام حجت ، وتفادی از # ~~سمت طغیان ، وتجافی از وصمت عدوان ملتمس ایشان بإسعاف پیوند # ~~داذ ، ودعوت ایشان اجابت کرد؛ بفرموذ تا بارگاه بینداختند ، # ~~وگوچ کرد # چون رحل وثقل روان شذ ، أوباش واراذل ایشان دست تعدی # ~~وتطاول بأذناب حشم دراز کردند ؛ وبعضی بنه بغارتیذند ؛ وگوچ را # ~~قوت خویش وضعف خصم انگاشتند ، وپای دم مار ودست بر # ~~سر خار تهاذند ؟ امیر سیف الدولة حرص غالب وطمع کاذب ایشان در # ~~نهب وسلب أتباع بدیذ ، بفرموذ تا طایفه لشکر پیرامون أوباش درآمذند؛ # ~~وهمه را بقتل آوردند؛ ولشکر بیاراست، وخوذ باهردو براذر نصر واسمعیل # ~~وعم خویش بغراچوق در قلب بایستاذ ؛ خصوم از اقدام اعلام واقبال # ~~رایات او اهوال قیامت معاینه بدیذند ، ویکدیگر را بر افعال ms061 ذمیم # ~~واقدام برکار لئیم ملامت کردند ، وندامت خوردند ؛ ناچار با جامهای # ~~ملون وکسوتهای مزین وشعار ملاعبت از شهر بیرون آمذند ؛ اما در # ~~عدد ومدد افزون بوذند ، برایر صف کشیذند ، ودر موازات لشکر # ~~بایستاذند ؛ واز جانبین دست بشمشیر یازیذند PageV01P100 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0111.png) # ~~شعر (رمل) # آن چه روزی بوذ یارب کز تهیب گرز وتیر # آسمان در اضطراب آمذ زمین در اضطرار # از فروغ تیغ سوزان شذ هواء معرکه # وز تف هیجا بجوش آمذ زمین کارزار # بذ دلان از بیم مرگ وپر دلان ازحرص نام # آن گریزان همچو موش و این گرازان همچو مار # عاقیت خذلان کفران نعمت در ایشان رسیذ ، وبیک صدمهآ لشکر # ~~سیف الدوله خصمان از پای در آمذند، وراه هزیمت گرفتند ؛ اگر # ~~ظلمت شب بردهآ کار وسترهآ عوار ایشان نیامذی، همه در ربقهآ هلاک # ~~وورطهآ دمار بفنا رسیذندی؛ عبدالملک نوح وفایق ازان هزیمت ببخارا # ~~افتاذند ، وبکتوزون بنشابور آمذ : وابوالقسم سیمجور بقهستان رفت؛ # ~~وکوکب سعد سیف الدولة بأوج رسیذ؛ وعلو جد وکمال او از کمال # ~~برگذشت ، وملک خراسان ووراثت سلطنت آل سامان مهیا ومهنا # ~~شذ؛ ومنازعان ومعارضان او در اطراف واکناف جهان متفرق # ~~و متمزق گشتند # وبعد از آن واقعه روی بطوس آورد ، تا بکتوزون وابوالقسم # ~~سیمجور هم نپیوندند ؛ واز اجتماع ایشان فسادی حادث وفتنهٔ‌ متولد # ~~نگردذ ؛ بکتوزن از آن خوف راه جرجان گرقت ، وسلطان ارسلان PageV01P101 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0112.png) # ~~برعقب او بفرستاذ؛ تا چون رجوم هجوم در بی عفاریت بر اثر او # ~~می رفتند ؛ تا او را از حدود خراسان بیرون کردند ، وبا خدمت آمذند # سلطان طوس را باعتداد او در آورد، واورا با جمعی از طبقات # ~~لشکر بطوس بگذاشت ، وبهرات رفت از بهر مطالعهآ اعمال؛ وبکتوزون # ~~چون فرصت غیبت سلطان یافت ، باز با نیشابور آمذ ؛ واظهار شعار دولت # ~~عبدالملک آغاز نهاذ؛ وندانست که ملکی که دعائم آن بدست تصاریف # ~~ایام منهدم شذ ، وقواعد آن بحکم ممادئ روزگار واهی شذ ، بسعی # ~~باطل وجهد بی حاصل منتعش نگردذ ؛ وخشت که از قالب بیرون افتاذ ms062 ، # ~~استقرار آن در مکان معهود امکان ندارذ ؛ سلطان چون آ گاه شذ ، # ~~بیک رکضت بر سر او دوانیذ، واو براه ابیورد بیرون گریخت؛ # ~~لشکر سلطان براثر او می رفتند، تا براه بیابان روی بمرو نهاذ، خواست که # ~~بحصانت شهر متحصن شوذ ؛ اهل شهر بهواداری سلطان اورا اجابت # ~~ننموذند ؛ او از سر غیظ شهر را غارت کرد، وبراه بیابان ببخارا رفت ؛ # ~~چون عرصهآ خراسان از بکتوزون واتباع او خالی کشت ، سلطان امیر # ~~ارسلان شاه را بقهستان فرستاذ ، تا ابوالقسم سیمجور را ازان ناحیت # ~~بیرون کنذ ؛ ارسلان بقهستان رفت، واورا شکسته بنواحئ طبس # ~~انداخت ؛ سلطان قیادت جیوش بیراذر خوذ امیر نصر بن ناصرالدین ~~PageV01P102 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0113.png) # ~~تفویض کرد ، واورا بنیشابور فرستاذ ؛ وخوذ ببلخ رفت ، ودار الملک # ~~ساخت ؛ وآنجا برسریر سلطنت آرام یافت # ودرین سفر روزی بحدود مروروذ با غلامی چند بشکار رفته بوذ، # ~~وامیر اسمعیل وتوشتگین کاخ، که از امراء ناصرالدین سبکتکین # ~~بوذ ، در خدمت او بوذند ؛ سلطان را التفات نظری افتاذ ، نوشتکین # ~~را دیذ ، دست بشمشر یازیذه ، ومنتظر إیما واجازت امیر اسمعیل ؛ سلطان # ~~انکار اسمعیل در آن حالت بر نوشتگین دریافت ، ومعاینه رمز وغمز # ~~چشم با او بدیذ ؛ سلطان چون فروذ آمذ ، نوشتگین را بقتل آورد ، واز # ~~براذر کیفیت حال استکشاف کرد ؛ امیر اسمعیل از خیانت آن خائن وخبث # ~~سریرت آن غد ار تبرا مموذ، ومیانشان مفاوضات ومقاولات بسیار رفت؛ # ~~سلطان دانست که دو تیغ در نیامی نگنجذ ، وازجمعیت دو شاه بر رقعهآ # ~~مجادلت خیزذ ، ودو فحل در رمهآ مناطحت کشذ ، احتیاط ملک واصلاح # ~~وقت را امیر اسمعیل را محافظان وحارسان سبرد # وسلطان بوقت استنزال امیر اسمعیل از قلعهآ غزنین در مجلس # ~~انس با او در مباسطت آمذ ، واز مکنون ضمر او استدراج کرد ؛ # ~~وازو برسیذ ، که اگر چنانک اتفاق ظفر ونصرة که مرا بوذ ترا # ~~بوذی ومن در دست تو اسیر گشتمی ، با من چه طریق خواستی سیرد؟ # ~~گفت : اندیشه چنان داشتم ، که ترا بقلعهٔ‌ فرستم؛ وهر آنچه مراد # ~~وتمناء تو ms063 باشذ ، از اسباب وغلام وکنیزک وادوات معاشرت ترتیب # ~~دهم ، واقتراح تو از ابواب أمانی وانواع مباغی مبذول دارم ؛ سلطان # ~~با او همان طریق پیش گرفت، وبر قضیت نیت او کار کرد؛ PageV01P103 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0114.png) # جامع اکواریخ : تاریخ سلطان نمود واشرف واحرف او # ~~واورا بوالئ جوزجان سیرد ، وبخواست جانب او توفر بر # ~~مصالح اووصیت فرموذ ، واسباب معیشت او برحسب مشیت وإرادت # ~~اوترتیب داذ ؛ سلطان در حق أجانب که بجنایات عظیم وخیانات ظاهر # ~~تظاهر نموذه بوذند ، ودر مخالفت ومعاندت او قدم کزارده ، # ~~و بأجرام وآثام شنیع مأخوذ شذه ، بوقت قدرت وفرصت آتش خشم # ~~وغیظ بآب حلم وعفو فرو نشاندی ، وهفوات وزلأت را إغضا # ~~واغماض فرموذی ؛ والله اعلم بالصواب # ذکر فرستاذن خلعت امیر المؤمنین القادر بالله بسلطان # ممین الدوله وأمین المله # خلیفه القادر بالله خلعتی گرانمایه بسلطان فرستاذ ، که مثل آن # ~~هیچ کس نداذه بوذند ، واو را مین الدولة وامین المله لقب داذ ، # ~~شلطان آن تشریف که از حضرت نبوت وموقف خلافت بذان کرامت # ~~وسعادت یافته بوذ ، در پوشیذ ، وبر تخت سلطنت نشست ؛ وامراء # ~~خراسان وبزرگان اطراف در مجلس او صفها کشیذند ، وبخدمت # ~~تخت او کمر طاعت بستند ؛ سلطان هریک را بعوارف سنی وعواید # ~~هنی بنواخت ، وخلعتهاء تمین وبخششهای بی اندازه مشرف گردانیذ ؛ # ~~وحکم سلطنت در نصاب ثبات مقرر گشت ، ودلهای خاص وعام PageV01P104 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0115.png) # ~~ووضیع وشریف بر مطاوعت او قرار گرفت ؛ واحوال ممالک خراسان # ~~در کنف ایالت وکفالت اومتسق ومنتظم شذ ، وهرسال نیت غزوی # ~~در دریار هند از براء نصرت اولیاء دین وقع اعداء اسلام نذر کرد؛ # ~~والله اعلم بالصواب # ذکر باز گشتن عبد الملک بن نوح با بخارا # چون عبدالملک بن نوح وفایق از آن هز بمت ببخارا رسیذند ، # ~~وبکتوزن بایشان پیوشت ولشکرهاء متفرق جمع شذند ، دیگر بارخیال # ~~استقلال وامیذ انتعاش وارتیاش بر مزاج ایشان مستولی شذ ، اندیشهآ # ~~استیناف مناجزت ومبارزت پیش گرفتند ؛ وفایق که روی رزمه # ~~وطرز حله وعمدهآ حمله بود ، در اثناء این حال فرو شذ ؛ از آن # ~~سبب مرایر ms064 عزیمت ایشان متنقض شذ ، وانواع ضعف وانحزال # ~~در ضمایر وسرایر ایشان متمکن گشت # وایلکخان ببخارا آمذ ، واز سر مخادعت ومما کرت با عبدالملک # ~~طریق موالات وممالات پیش کرفت ، عند الشد ائد تدهب # ~~الأحقاد ؛ وکفت : با قرب جوار مرا محافظت بر مصالح این دولت # ~~وتدمر و تنمر ازجهت حلول نکبت بساحت این مملکت واجبست ؛ # ~~گردن طمع دراز کرد ، آن مدافعت بر دمت من لازم است ؛ ایشان PageV01P105 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0116.png) # ~~گشتند ؛ وبکتوزون وبینالتگین فایقی ودیگر قواد وامراء باستقبال # ~~او اقدام نموذند؛ چون در مجلس او قرار گرفتند ، همگنان را محکم # ~~بر بست ؛ واموال ومراکب واسلحهآ همه بتاراج بداذ # وعبد الملک . از غصه ابن حیلت وقصهآ این غیلت بی سامان # ~~شذ ، جز گریختن ودست در دامن إختفا آویختن چاره ندانست ؛ وایلگ # ~~روز شنبه دهم ذی القعده سنه تسع وتمانین وثلثمایه [389] در بخارا # ~~آمذ، وبسرای امارت نزول کرد؛ وجاسوسان بر گماشت، تا عبد # ~~الملک را بدست آوردند ، وبأوزکند فرستاذ ، وآنجا او را سیری # ~~کرد ؛ وشعلهآ دولت آل سامان بیکبارکی فرو نشست ، وحال مآل ایشان # ~~بزوال کشیذ ؛ سنة الله فی الذ ین خلوا من قبل ولن تجد # ~~لسنة الله تبدیلا (33 سورة الاحزاب /62) # خروج ابو ابراهیم اسمعیل بن نوح وآنچه میان او وایلگخان # وامیر نصر بن ناصرالدین حاصل شذ # چون ایلگخان بخارا بگرفت ، ابو الحارث مکحول وابو ابراهیم # ~~وابو یعقوب فرزندان نوح بن منصور را بدست آورد ، واعمام ایشان 5 ~~PageV01P106 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0117.png) # جامعر النواریخ. دزیخ ستطان خود واسلرف واخلاف او # ~~کنیزکی که بتعهد وتفقد ایشان قیام می نموذ در سر کشیذ ، واز محبس # ~~خویش بکریخت ؛ در خانهآ پیرزنی از عجایز بخارا متواری شذ ؛ تا # ~~فورت حادثه وسورت واقعهء اوتسکین یافت، وطمع ازو ببریذند؛ در زی # ~~تنکر بخوارزم گریخت ، وبانتصار وطلب ثار متشمرشذ : بقایای دولت آل # ~~سامان روی بوی نهاذند، حشمی ثمام فراهم آمذ؛ وارسلان بالو که حاجب # ~~او بوذ ببخارا تاختن کرد، وجعفر تکین را با هفده کس دیگر # ~~از معارف امراء خان اسیرگرفت ، وبجرجانیه فرستاذ؛ ms065 ودیگران جان بپیش # ~~ایلگخان ردند ؛ ارسلان بالو تحدود سمرقند بر اثرایشان می رفت ، # ~~ونکایتها می رسانیذ ؛ چون بقنطرهآ کوهک رسیذ ، تیگین خان شخنهآ # ~~سمرقند از قبل ایلگخان با لشکری ثمام آنجا مقیم بود ؛ منهزمان بخارا # ~~ضمیمهء ایشان شذند ، وباتفاق روی بارسلان نهاذند ؛ ارسلان روی # ~~از ایشان برنتافت ، ومحاربت بیستاذ ؛ وایشانرا بشکست ، وبنه # ~~ایشان بغنیمت بیاورد # ومسنتصر ببخارا آمذ ، وبخاریان بقدوم او شاذمانکی نموذند ، PageV01P107 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0118.png) # # وهمدیگر را تهنیت میکردند؛ چون ایلگخان ازین حال %~% آگاه # ~~شذ ، لشکر کشیذ ؛ وارسلان بالو با حضرت منتصر آمذ ، ومصلحت # ~~وقت درآن دیذ ، که بآمل شط آمذند ؛ ومال از نواحی حاصل کرده ، # ~~روی بابیورد نهاذند ، وآن حدود با تصرف گرفتند ؛ از آنجا بنیشابور # ~~آمذند ، ومیان ایشان ونصر ن ناصرالدین برظاهر نیشابور محاربت # ~~رفت؛ امیر نصر از کثرت سواد وتکاثف آعداد خصم احتیاط در آن # ~~دانست ، که چون حمشیذ خورشیذ در تتق آل عباس محتجب شذ ، # ~~بر مرکب اکهب شب روی بمرو آورد ؛ همه شب قطع فیافئ آن مسافت # ~~میکرد ؛ تا چون غرهٔ‌ صبح از افق مشرق پیذا شذ ، بحدود بوزجان # ~~رسیذه بوذ ؛ از آنجا بهراة آمذ # چون این خیر بسلطان رسیذ، در حال گوچ کرد ، وبر سبیل # ~~استعجال بنیشابور آمذ؛ منتصر چون از إقبال رایات اوخر یافت ، # ~~از پیش برخاست، وباسفراین رفت؛ امکان توقف نیافت ، قصد # ~~از محمولات طبرستان وآلات واسباب شاهانه هزار بار هزار درم شاهی # ~~وسی هزار دینار سرخ وپنجاه تخت جامهآ ملون تستری وسقلاطون # ~~ودیگر اقمشه وامتعه بفرستاذ؛ وفرمود ، که مصالج آنست که بری # ~~روی ، تا من پسران خویش دارا ومنوچهر را در خدمت رایت تو PageV01P108 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0119.png) # ~~بفرستم ، چه تخت ومملکت ری عاطلست ، وکار آن نواجی متزلزل، # ~~وآن خطه بپاذشاهی قاهر غالب محتاج ؛ آن ولایت را با تصرف گرفتن # ~~ودر منصب امارت متمکن بنشستن ؛ این اشارت قبول کرد ، وبعد از # ~~استخارت نهضت فرموذ؛ وبظاهر ری فروآمذ ، وسپاهی که در ری # ~~مقیم بوذند ، بیرون آمذند ، ومقابل او خیمها زذند ؛ وبارسلان # ~~بالو وابو القسم ms066 سیمجور ودیگر امراء دولت فرستاذند ، وباموال # ~~منقود وخدمات موعود ایشان را بفریفتند ؛ تا همه متفق شذند ، # ~~و منتصر را از ری بگردانیذند # منتصر از ری گوج کرد ، وبراه دامغان بیرون رفت؛ ودارا # ~~و منوچهر از مصاحبت او باز گشتند، وبا جرجان رفتند ؛ وآن تدبیر # ~~باطل شذ # چون منتصر بنیشابور رسیذ ، امیر نصر آنجا بوذ؛ اندیشیذ که اگر # ~~توقفی کنذ ، وبمانعت باز ایستذ ، نبایذ که چشم زخمی رسذ؛ بران # ~~موجب که در صدمهآ اول بوذ ، ازپیش برخاست ، وبجانب بوزجان رفت؛ # ~~ودر شوال سنه احدی وتسعین وثلثمایة [391) منتصر دیگر بار بنیشابور # ~~قرارگرفت ؛ لشکر امیر نصر بشمشر انتصار داذ از لشکر منتصربستذند ، # ~~وعاقبت ایشان را بکشتند ، وامیر نصر در نیشابور رفت ؛ وشهریان شاذی # ~~بموذند ، وآذین بستند؛ وچون قطرهاء باران نثار زر وسیم ریختن پیش ~~گرفتند PageV01P109 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0120.png) # ومنتصر براه ابیورد بیرون رفت ، ولشکر امیر برعقب او روانه شدبد، # ~~کراد آنجا ممدافعت او پیش باز فرستاذ ، تا اورا از حدود مملکت او # ~~راندند ؛ ودرآن محنت فروماند ، وبدانست که بد ر ری رای خطا کرد، # ~~ودر مخالفت قابوس ودر صحبت او گراه شذ؛ برارسلان بالو بسبب # ~~حکمی که میکرد با او متغیر گشت ونسبتی دیگر در هزیمت نیشابور # ~~از پیش امیر تصر بذو کردند ، که از سر مناقشت ومحاسدت ابو القسم # ~~این سیمجور در آن مصاف جدی ننمود، این نسبت مدد آن وحشت شذ ؛ # ~~منتصر ارسلان بالورا بکشت ، ولشکر ازان واقعه آشفته گشت ؛ همه # ~~زبان وقیعت در منتصر کشیذند ، وابوالقسم سیمجور ممرمت آن فتق # ~~ورفو آن خرق بایستاذ ، وتسکین آن نایره واطفاء آن حمره بکرد ؛ تا همه # ~~ساکن شذند، وآن شورش واضطراب نقصان پذیرفت # بر عزم جانب سرخس اتفاق کردند ؛ تا بزعیم آن بفعه که به پسر # ~~فقیه معروف بوذ ، مستظهرشوند؛ چه او متعصب منتصر بوذ ، در حق او # ~~خدمات پسندیذه کرده ، وبمال ویسار وعدت مدد داذه ؛ چون بسرخس # ~~رسیذند ، وممال منتعش الحال شذند، امر صاحب جیش دانست که # ~~مقام ایشان برطمعی باطل واندیشهآ فاسد ms067 مشتمل است ، با لشکری بر سر # ~~ایشان تاخت ؛ منتصر با حشم خویش بیرون آمذ، وجنکی صعب بکردند؛ # ~~باد قبول إقبال امر نصر از مهب لطف الهی بوزیذ ، ودبور ادبار لشکر ~~PageV01P110 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0121.png) # ~~منتصررا در خاک ریخت ؛ وابوالقسم سیمجور را در بنذ مندی پیش نصر # ~~آوردند ، وتوزتاش حاجب که ساعد ویار مساعد ورکن أوثق منتصر # ~~بوذ ، همچنین گرفتار شذ ؛ وبیشتر سپاه اسیر تقدیر گشتند ؛ وهمگنان را # ~~در لباس عار وخسار بغزنه بردند # ومنتصر حابر غایر در اخطار مهالک واقطاء ممالک آواره شذ؛ وامیر # ~~نصر درکنف إقبال ودولت وضمان تأیید ونصرت روی مستقر عز خویش # ~~نهاذ؛ منتصر بمیان ترکان غوز افتاذ ، وایشان بسبب خویشاوندی ممقدم او # ~~بولایت ایلگخان رفتند ؛ واو چون از قدوم منتصر خبریافت ، بانتصار # ~~برخاست؛ وبا حشم ترک بحدود سمرقند آمذ؛ ولشکر غوز بر لشکر # ~~ایلگخان شبیخون کردند ، وجمعی را از. سپاه او اسیرآوردند ، وبنهآ ایشان # ~~بتاراج داذند ، وغنیمتی وافر حاصل کردند وباز گشتند ؛ درافواه افتاذ که # ~~غوز از مجادلهآ ایلگخان پشمان گشته اند ، ودر عذر می کوبند، وإطلاق # ~~اسیران بدو تقرب خواهند موذ؛ منتصر از آن اندیشه مستشعر شذ ، # ~~وبی خواب وآرام کشت ؛ با قرب هفتصد سوار از خواص وثقاة خویش # ~~ازمیان اغوز بیرون آمذ ؛ چون بکنارهآ جیحون رسیذ ، یخ بسته بوذ ؛ # ~~بفرموذ نا گاه برروی یخ بند پاشیذند وبگذشتند # چون لشکر غوز بایشان رسیذند ، روز شذه بوذ وآفتاب عمل کرد، PageV01P111 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0122.png) # تراکم امواج کربت ومقاسات شداید غربت بنالیذ ، # ~~وبکنف اشفاق سایهآ اشبال او پناهیذ ، وزمام انقیاد بدست مراد # ~~واختیار او داذ # شعر (هزج) # جگر در تاب ودل درموج خونست %~% گرآری رحمتی وقتش کنونست # ~~اگر در سایهآ دولتم جای دهی ، چون سایه ملازم حضرت باشم # واز خوف مضرت ترکان أغوزاز آمل گوچ کرد؛ وبدر مرو رفت ؛ # ~~وبابو جعفر خواهر زاده کس فرستاذ ، وازو برسد حاجت خویش معونتی # ~~خواست ؛ واو از ارذال واندال شخصی بوذ ، در دولت آل سامان بدولت # ~~رسیذه وببهرهآ ازد نیا محتظی گشته، از لؤم طبیعت ms068 ودناوت همت وخساست # ~~ابوت بخدمت چنان پاذشاه مانع آمذ ، تا دست رد برروی آن ملتمسات # ~~باز نهاذ؛ وبرآن اقتصار نکرد، بیرون آمذ، ودر مقابلهٔ‌ او بجنگ # ~~بیستاذ ؛ غلامان منتصر بیک صولت او را چون حروف تهجی از هم # ~~بیرا کندند ؛ ومنتصر برصوب ابیورد برفت ، ودر شهور سنه اربع # ~~وتسعین وثلثمایه [394] بدر ابیورد فروذ آمذ؛ سلطان در قبول پیغام # ~~حملی لایق بذو فرستاذ ؛ وبیسر خواهر زاذه در التزام خدمت وتحری ~~PageV01P112 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0123.png) # ~~مراضی وتوخی مباغی او مثال داذ ، واو خدمت منتصر را کمر بستم # ~~وبتحصیل مراد او قیام بموذ # وابو نصر حاجب از امراء سلطان آنجا مقیم بوذ ، چون منتصر # ~~بذان حدود رسیذ هواء دولت او برخاست؛ اهل نسا بر رای او در # ~~مخالفت سلطان ومتابعت معارض ملک او منکرشذند ؛ واز وخامت # ~~عاقبت وهمت رضاء ابو نصر وسمت مشارکت در آن جریرت محترز # ~~کشتند ، بخوارزمشاه نامه فرستاذند ، ومدد خواستند؛ او ابو الفضل # ~~حاجب را که از مشاهیر حماهیر حضرت او بوذ، مدد فرستاذ، تا دفع # ~~مضرت وکفایت معرت آن لشکر بکنذ ؛ ابونصر برده از سر طبق # ~~برگرفت ، وپیش رایت منتصر باز رفت ، برستاق استوا باهم رسیذنذ، # ~~ودر نیم شی ، که شی تاری وهوائی قاری بوذ، سدی از ظلمت در # ~~پیش مردمک چشم در آمذه ، بابو الفضل ولشکر خوارزمشاه مصاف # ~~داذند ؛ تا شهباز صبح از نشیمن افق بال بگشاذ بکدیگران بی محابا # ~~طعمهآ شمشیر وتبر وسنان میکردند؛ چون عروس روز از افق بجلوهگری # ~~در آمذ ، ابو نصر حاجب وپسر حسام الدولة تاش با گروهی از انصار # ~~منتصر بر صحراء معرکه کشته گشته، ودیکران آواره شذه PageV01P113 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0124.png) # منتصر باسفراین افتاذ، مردم آنجا ازخوف فتنه بمانعت او برخاستند؛ واو # ~~پا فوجی باز ماندگان چون گاو خراس گرد خویش برمی آمذ؛ وسرگردان # ~~در عوادی میکرد؛ تا با سرحد سرخس افتاذ؛ آنجا چند روز توقف ممود، # ~~تا سپاهی که از وی مفارقت کرده بوذند، بوی رسیذند؛ شحنه بخارا # ~~ممدافعت او بیرون آمذ، واز جیحون گذرکرد ms069 . وبساحل قیطان فرو آمذ؛ # ~~واو تحکم آنک وجه مهرنی نداشت ، با او پیکار مموذ؛ واز جانبین کشش # ~~وکوشش بسیار رفت ، عاقبت منتصر با دربند نور نشست ، وشحنهآ # ~~بخارا بد بوسیهآ سغد ، وحشمی که آنجا مقیم بود باخود گرفت # ومنتصر دیگر بار از دربند نور بر ایشان تاختن کرد ، وسلک جمعیت # ~~ایشان فرو کسست، وهمه را آواره کرد؛ وپسر علم داری که اسفهسالار # ~~سمرقند بوذ ، بتعصب منتصر بر خاست، وبا سه هزار سوار بذو پیوست؛ # ~~وخواجکان سمرقند سیصذ غلام ترک با مالی وافر یرسبیل تبرک وتقرب # ~~بوی فرستاذند ؛ واز حشم اغوز جمعی کشر بذو پیوستند ؛ او مدد ایشان # ~~مستظهر شذ ، وشعلهآ کار او دیگر باره بالا گرفت ؛ چون ایلگخان از # ~~انتعاش قوت وارتیاش شوکت او خیر یافت ، روی بقصد او آورد ؟ # ~~وبدیه بورنمذ از حدود سمرقند مصاف داذند؛ خان هزیمت شذ ، PageV01P114 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0125.png) # ~~وحشم اغوز از لشکر او غنایم موفور وذخایر نا محصور جمع کردند ؛ # ~~واین واقعه درسنه اربع وتسعین وثلثمایه [394] بوذ # خان بولایت خویش باز گشت، ولشکرها جمع کرد ، وروی # ~~ممنتصرآورد ؛ وحشم ا غوز ازو جذا شذه بوذند ، وروی بمساکن ومنازل # ~~خوذ آورده، وبقسمت غنایم مشغول گشته؛ در فضائی که میان د زک # ~~وخاوس است مصاف داذند ، دروقت موازاة صفین وملاقات فریقین # ~~ابوالحسن طاق با پنج هزار مرد ، که از اتباع او بوذند ، با منتصر غدر # ~~کردند ، وبا جانب خان گشت؛ منتصر ناچار راه هزیمت جزم کرد، # ~~وخان با لشکر از میغ تیغ کوه وهامون از سیلاب خون پرکرد، وازان # ~~طایفه سباع را إشباعی تمام ونسوررا سوری بنوا حاصل شذ؛ ومنتصر # ~~بشط جیحون آمذ؛ کشتی نیافت ، درختی چند برهم بست ، وخوذ را # ~~از مضرت لشکر رهانیذ ، واز آب بگذشت ؛ وگلها که درآن نواحی # ~~وعلف زارهاء آن مراعی یافت ، براند ، وبر حشم خویش قسمت کرد؛ # ~~وبراه بیابان بپل زاغول آمذ # سلطان را از وصول او خرداذند، پیش از انتظام کار واجتماع حال او # ~~بتعجیل ببلخ آمذ ، وفریغون محمد را با چهل ms070 علمدار از افراد امراء بطرد # ~~سواد وحصد فساد او فرستاذ؛ منتصر از پیش ایشان برخاست ، PageV01P115 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0126.png) # ~~وبجانب قهستان رفت ؛ چه درهمه جهان مهری نیافت، ووجه مقصدی # ~~ممی دیذ ؛ وبهر جانب که می شتافت، مالامال محنت وبلا می دیذ # چون بقهستان رسیذ صاحب جیش نصر وارسلان جاذب والی طوس # ~~وطغانجوق والی سرخس برعقب او روان شذند ؛ او از خوف ایشان # ~~روی بجومند نهاذ ، واز آنجا ببسطام آمذ ؛ شمس المعالی قابوس دو هزار # ~~مرد از کردان شاهجان ممدافعت او فرستاذ ، تا اورا ازان حدود إزعاج # ~~کردند ، وبجانب بیار انداخت، واز انجا بنسا رفت ؛ وپسر سرخک # ~~بذو نامه فرستاذ ، واورا بمواعید زور واقاویل غرور بفریفت ، وباغاثآت # ~~ومساعدت ومقاومت ایلگ موعود گردانیذ ؛ واو بر امیذ آن عشوه بصوب # ~~بخارا رحلت کرد؛ چون بچاه حماد رسیذ، لشکر او بمقاساة اسفار ومعانات # ~~اخطار متبرم گشته بوذند ؛ واز مداومت ضرب وحرب بستوده آمذه ، # ~~اورا فرو گذاشتند ، وپیش سلمان وصافی رفتند ، که حاجبان ایلگ # ~~بوذند ، از حال ضعف مراکب وخفت مواکب وفلول مضارب وامداد # ~~وجوه او خبر داذند # تا منتصر را خر شذ، لشکر بسیار پیرامون خیمهآ او در آمذه بوذند ؛ # ~~ساعتی بمطاردت ومجادلت ایشان بایستاذ، پس روی بهزیمت نهاذ؛ براذران # ~~وخواص او را برباط بشری بگرفتند ، وباوزکند فرستاذند PageV01P116 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0127.png) # منتصر بحلهٔ‌ ابن بهیج اعرابی افتاذ ، که ماهروی نامی از قبل # ~~سلطان برسر ایشان عامل بوذ؛ ایشان را بز قصد او تحریض داذ ، # ~~وچون شب درآمذ ، أجلاف عرب برو هجوم اکردند ، وجان عزیز او # ~~مر باذ داذند ، وخونش بر خاک ریختند ؛ وقالب او بدریاء مرغ از # ~~ناحیت روذبار زم در خاک کردند ، در ماه ربیع الاول سنه خمس # ~~وتسعین وثلثمائه [395] ، وچون خر این رزیت بسلطان رسیذ، عامل را # ~~بگرفت ، وبزاری زار بکشت ، وحلهآ این مهیج بغارتیذ؛ ویکبارکی # ~~شعلهٔ‌ آل سامان فرو مرد، وکواکب دولت ایشان ساقط گشت ؛ # ~~وکان الله علی کل شيء قدیرا (33 سورة الاحزاب ، 27)، والسلام # ذکر امراء سامانی ومقادیر ایام دولت ایشان # حملهآ ملوک ms071 آل سامان نه بوذند # شعر (رباعی) # # نه کس بوذند از آل سامان مذکور %~% دایم بولایت خراسان مشهور # # سمعیلی و احمدی و نصری %~% دو نوح دو عبدالملک ودومنصور ~~PageV01P117 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0128.png) # مدت ملک وسلطنت آل سامان بخراسان ودیگر ولایات که در # ~~حوزه ملک ایشان بوذ از سیستان وجرجان وکرمان وطبرستان وری # ~~تا حدود سپاهان صذ ودو سال وشش ماه وده روز بوذ # اول ملکی از ارومهٔ‌ ایشان ابوابرهیم اسمعیل بن احمد بوذ که عمرو بن # ~~لیث را بناحیت بلخ بگرفت ، واز ابتداء روزسه شنبه منتصف ماه # ~~ربیع الاخر سنة سبع وثمانین ومأتین [287] یرملک مستولی شذ ومدت5 # ~~هشت سال ملک داشت وشب سه شنبه چهاردهم ماه صفر سنه خمس # ~~وتسعین ومائتین [295] ببخارا فرو شذ # وپسر او ابو نصر احمد بن اسمعیل بجای او بنشست ، وشش سال # ~~وسه ماه پاذشاهی کرد ، وشب پنچشنبه بیستم جمادی الآخره سنهآ احدی # ~~وثلثمائه [301] بر دست غلامان کشته شذ # بعد ازو پسرش ابو الحسین نصر بن احمد وارث وقایم مقام او شذ،2 # ~~وسی سال در علو شان ونفاذ فرمان روزگار گذاشت # وبعد ازو پسر او نوح ن نصر الملقب بالحمید برتخت سلطنت # ~~دوازده سال وسه ماه وهفت روز فرمان داذ ، وررز شنبه نوازدهم # ~~ربیع الآخر سنه ثلث واربعین وثلثمایه [343] ببخارا متوفی شذ # ومنصب او بپسرش عبدالملک بن نوح رسیذ ، وهفت سال وشش # ~~ماه ویازده روز حکم راند، وروز پنجشنبه پانزدهم شوال سنه خمسین 10 # ~~و ثلثمائه [350] از اسب بیفتاذ ، وجان تسلیم کرد # وپسر او منصور بن عبد الملک الملقب بالسدید جای او بگرفت ، # ~~وپانزده سال ونه ماه نوبت سلطنت زذ، وروز سه شنبه پانزدهم 21 # ~~شوال سنه خمس وستین وثلثمایه [365] ببخارا وفات یافت PageV01P118 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0129.png) # وپسر او نوح بن منصور الملقب بالرضی در مسند امارت نشست، # ~~وبیست ویکسال ونه ماه سلطنت راند ، وروز آذینه سیزدهم رجب # ~~سنه سبع ومانین وثلثمایه [387] بجوار رحمت حق پیوست # وپس ازوابو الحرث منصور بن نوح پاذشاه شذ، ویکسال وهفت ماه # ~~یاذشاهی کرد ، وروز چهار ms072 شنبه هجدهم صفر سنه تسع وتمانین <وثلثمایه> # ~~389] بسرخس بردست بکتوزون مکحول ومسمول شذ # وبر براذر او عبدالملک بن نوح بیعت کردند، وپای نزمین نیاورد تا # ~~در شهر بخارا بردست ایلگ خان گرفتار شذ ، وملک ماوراء النهر از # ~~دست او بیرون کرد : ومد ت کار او هشت ماه وهفده روز بوذ ، وآن # ~~یام مبتداء ملک وفاتحهٔ‌ دولت سلطان محمود بوذ، وبعد از آن علی # ~~استمرار الایام عرصهآ ملک او متسع می گشت ، وشعلهآ دولت او مشتعل # ~~می شذ ، وکواکب اقبال او در برج سعادت وسیادت ترفی می کرد ، تا # ~~منایر اسلام بفر القاب همایون او منورگشت ، والله اعلم بالصواب # ذکر موافقت ومخالفت که میان ناصرالدین سبکتکین وخلف # ان احمد حادث شذ وعاقبت کار سلطان محمود ولایت از دست او # بطریق کفایت انتزاع موذ # در اول کتاب ذکر خلف ن احمد وجلاء از از مملکت واهتمام # ~~امیر سدید منصور بن نوح بنصرت ومعاونت واستخلاص ولایت روشن # ~~ابراد کرده آمذ ، تا ایام هرج ومرج کار خراسان وتزلزل ملک او بفراغ ~~PageV01P119 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0130.png) # ~~تمام در ولایت خویش مطمثآن بنشت وبخزاین جهان مستظهر شد ب # ~~ونخوت طغیان بر مزاج او استیلا یافت ، وخوذ را بمعارضهآ فحول وتعرض # ~~فضول در معرض خطر آورد؛ وچون ملک هند آهنگ دیار اسلام کرد، # ~~وناصرالدین سبگتگین ممدافعت او ترخاست، بذان موجب که در صدر # ~~کتاب مذکور ومسطورست ، خلف بن احمد بست خالی یافت، لشکری # ~~بذانجا فرستاذ ، وخطبه وسکه بنام خویش کرد ، ومال متوجهات آن # ~~نواحی بستذ ، وچون ناصرالدین منصور باز گشت ، وببست رسیذ ، # ~~اصحاب خلف شهر بگذاشتند وبرفتند؛ امیر از بی حفاظی وغدر او ممتغص # ~~گشت ، وعزم ناحیت سیستان کرد؛ خلف پیغام فرستاذ ، وبعذرهاء # ~~معلول وسخنهاء نا مقبول تمسک جست ، وگفت : این جرأت از # ~~سر خلوص خدمت رفت، واگر از قبل من شحنهآ ببست رفت ، از # ~~هر حفظ ولایت ورعایت رعیت بود ؛ وخراج ومعاشی که تحصیل # ~~کرد ، از بهر خزانه تو کرد ؛ واگر ازین جهت غبار آزاری برحاشیهآ # ~~خاطر شریف ms073 تو نشتست ، غرامت این جنایت را ملتزمم که بدهم # ناصرالدین از سرکرم ومروت شمشیر انتقام در نیام کرد ، وبا سر # ~~رضا آمذ ؛ ومال بست بستذ وحیاض مودت از شوایب کدورت صافی # ~~شذ ، وذات البین معمور گشت؛ تا آن ایام که ابو علی بن سیمجور بدر # ~~نیشابور مصاف داذ، بموجی که درپیش شرح داذه شذ ، خلف اظهار PageV01P120 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0131.png) # ~~موافقت ومساعدت با ناصرالدین پیش گرفت ؛ وظاهرا مظاهرت # ~~ومضافرت میکرد ، ودر باطن خلاف آن بوذ؛ چنانک در خدمت # ~~رایت او تا بوشنج برفت : وامیر لشکر اورا با خوذ ببرد محاربهآ ابوعلی # ~~بطوس، واو را بشکست ، ولشکر خلف را با تشریف ونواخت پیش او # ~~فرستاذ # وشرعه ولاء ومشرب هواء ایشان از تغیر زمان وتکدیر حدثان # ~~مبرا ماند ، تا آنگاه که ناصرالدین از هر معاونت ملک رضی نوح بن # ~~منصور ودفع ایلگ خان روی بماوراء النهر نهاذ، ومدی دران کار بماند، # ~~خلف در اثناء آن حال بایلگ خان ملطفات می نوشت ؛ ودر اغوا واغراء # ~~وتحریض بر محاربت ومغالبت ناصرالدین تضریی می زذ ، وگردن طمع # ~~بولایات بست ومضافات آن نواحی می یازیذ ، ومموذند که بر مخاصمت # ~~ابو علی ندامتی می مموذ، وناصرالدین را ملامت میکرد که قصد خاندانهاء # ~~قدیم ودوذمانهاء کریم نا مبارک باشذ ، واستیصال واستقلاع پاذشاهان # ~~منکر وملوم ؛ ناصرالدین از قوارص او در خشم شذ ، وعزم ولایت # ~~سجستان مصمم کرد ؛ وابوالفتح بستی بانواع تلطف وتعطف وشواهد # ~~اخبار واسمار مؤکد کرده آن وحشت از خاطر او برون برد ، تا از سر # ~~کراهیت بر خاست ، وخلف بتجاشی ازین حالات وتبرا ازین مقالات # ~~بناصرالدین مکاتبات فرستاذ ، واو آن معاذیر بسمع رضا إصغا کرد، # ~~وبا سر صفاء معهود وخلوص قدیم رفت؛ وتا آخر عهد ناصرالدین # ~~اسباب موافقت میان ایشان منتظم بوذ PageV01P121 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0132.png) # بعد از حادثهآ ناصرالدین مسامع سلطان رسیذ.، که او درآن رزیت # ~~ومصیبت آثار بشاشت وشماتت اظهار کرد؛ این سخن در ضمیر سلطان # ~~مؤثر آمذ ، ونیز این ممیمه هدف قبول رسیذ ، وانتهاز فرصت میکرد؛ # ~~چون ملک ms074 خراسان برسلطان قرار گرفت ، واطراف ممالک از غبار نفاق # ~~باک شذ ، وبایام واقعهآ ناصرالذین خلف پسر خویش طاهر را فرستاذه # ~~بوذ ، تا قهستان وبوشنج با تصرف گرفته ؛ وبوشنج از مضافات هراة # ~~بود، ودر اعتداد بغراجوق؛ او از سلطان دستوری خواست ، # ~~تا ولایت خویش از دست متغلب بیرون کنذ، وجواب معارض ومنازع # ~~باز دهذ ؛ اجازت یافت؛ ببوشنج آمذ ؛ وطاهر بمناصبت او بیرون رفت، # ~~وجنکی سخت میانشان قائم شذ ؛ عاقبت کار طاهر هزیمت کرد، وبغراجوق # ~~برعقب او می رفت، واتباع اورا می کشت، ورحل وثقل او می ستذ؛ # ~~صاغری چند شراب خورده بوذ، وسورت مستی استیلا یافته ، از # ~~معاقرت در سکرت غفلت مانده ، تا خوذرا در ورطهآ غرور وخطرانداخت؛ # ~~طاهر عطفهآ کرد، وبیک ضربه اورا از مرکب بینداخت ، وسرش برداشت، # ~~وهر دوفرقه ازیکدیگر منهزم ومتفرق شذند ؛ طاهر لشکر خویش باهم # ~~آورد ، وبا قهستان آمذ # سلطان از خیر آن واقعه مضطرب وغمناک شذ ؛ سلطان در شهور # ~~سنه تسعین وثلثمایه [390] بانتقام آن واقعه بسجستان رفت ، وخلف # ~~در حصار اصفهبذ نشست ؛ قلعهٔ‌ که ألیف سماک وحلیف افلاکست ، # ~~ابر در دامن حضیضش خیمه زنذ ، وستاره پیرامن أوجش طواف کنذ PageV01P122 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0133.png) # شعر (خفیف) # از بلندیش فرق نتوان کرد %~% آتش دیذه بان زجرم زخل # وخلف در مضیق آن حصار بی قرار شذ ، ولذت زندگانی وخورد # ~~وداع کرد ؛ ودر ظلمت آن حادثه وهول آن واقعه بی آرام گشت ؛ # ~~صذ هزار دینار زر سرخ وضمیمهٔ‌ آن تحف ومبار برسبیل نثار مقدم # ~~سلطان قبول کرد ، وزنهار خواست؛ سلطان اگرچه براستخلاص # ~~سجستان واستصفاء آن نواحی جازم بوذ ، حالی را بحکم مصلحت وقت # ~~آن فدیه از خلف قبول کرد، وعنان بدیار هند معطوف گردانیذ؛ # ~~وبرظاهر مقدشور در واسطهآ بلاد هند نزول کرد ؛ خبر رسیذ ، که چییال # ~~مستعد ومحتشد کارست ؛ سلطان از اعوان وأنصار اسلام با پانزده هزار # ~~سوار بعزمی ثابت ویقینی صادق از پیش باز رفت ؛ وآن کافر فاجر # ~~با دوازده هزار سوار وسی هزار پیاذه وسیصذ سرفیل ، که زمین از # ~~آسیب ms075 پای ایشان می نالیذ ، مموازات رایات سلطان آمذ ، مغرور بکثرت # ~~سواد وغلبهآ حشم واجناد # چون مسافت میان هر دو لشکر نزدیک شذ ، کافر راه مطاولت # ~~ومصاولت در محاربت پیش گرفت ، تا اذناب لشکر ورجالهٔ‌ حشم # ~~برسند ، سلطان ازکید درون او آگاه شذ ، اختیار ازدست او بستذ ، # ~~وصفوف بیاراستند ، ومبارزت ومناجزت را ساز کردند ؛ واز هواء # ~~تاری فلک از غبار قاری نقاب بست ، تا قرب پنچ هزار جیفهآ کفار # ~~بر صحراء آن مصاف طعمهآ کلاب ونجعهآ ذثاب کردند ؛ وپانزده سرفیل ~~PageV01P123 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0134.png) # ~~بزخم تیغ وتیر از پای در آوردند؛ وبرجای بکشتند ؛ وچیبال را با اولاد # ~~واحفاد واقارب واجانب با اعتبار بگرفتند ، ودرکمند قهر کشیذند # شعر (رمل) # آتش هیبت شه دوذ بر انگیخت زهند # هندوان را رخ ازان دوذ سیه گشت چو قیر # ~~وقلادهآ از گردن کوذکی بیرون کردند ، مرصع بزواهر جواهر # ~~ثمین، که اهل خیرت آنرا دویست هزار دینار سرخ قیمت کردند؛ # ~~وازین جنس فراوان قلاید فراید در گردن خستگان وکشتگان خویشان # ~~ایشان یافتند ؛ لشکر اسلام را در أثقال وغنایم ایشان مالهاء موفور # ~~ورغایب نا محصور بدست افتاذ ، وقرب صذ هزار برده از اطفال # ~~وذراری وجواری یافتند # وسلطان را از دیار هند مملکتی میسر شذ، که عرصهٔ‌ خراسانآ 2 # ~~باضافت آن نقطهٔ‌ وسیط بوذ از محیط ؛ واین فتح روز پنجشنیه هشتم # ~~ماه محرم سنه اثنتین وتسعین وثلثمایه [392) اتفاق افتاذ ؛ وبشایر آن # ~~در آفاق سایر ومنتشر شذ # بعد از انقضاء حرب وإنطفاء حمرهآ کارزار سلطان را رای افتاذ، که # ~~آن ملعون را در شعار عار وخسار اسار با دیار کفار فجار فرستذ، # ~~تا هیبت اسلام در بقاع وأصقاع آن نواحی مستفیض شوذ : وبا او # ~~موافقه ومواضعه بست ، وپنجاه سر از أخیار فیلان او بستذ ؛ وپسری # ~~را بنوا باز گرفت، تا از عهدهٔ‌ قرار موافقت بیرون آیذ؛ واو را سر در # ~~ولایت خویش داذ ؛ چون بواسطهٔ‌ ولایت رسیذ ، نامه بپسر آمذ، که 21 ~~PageV01P124 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0135.png) # ~~پذر مرض جرض مبتلا گشت ولباس یاس پوشیذ ms076 ، وجام حمام خواهد # ~~نوشیذ ؛ در میان هنود قاعدهآ مقررست ، که هر پاذشاه که دردست # ~~اهل اسلام اسیر شذ ، پاذشاهی را نشایذ ، وحکم او درحل وعقد # ~~نافذ نباشذ ، چیپال از آن سبب از پاذشاهی إعراض کرد ، وسر # ~~بتراشیذ ، وخوذ را در آتش انداخت ، وبدوزخ رسانیذ ؛ وسلطان را # ~~دیگر بار اهتزاز غزو ونشاط مجاهدات متجد د گشت ، ر صوب ویذهند # ~~نهضت فرموذ ، ونواحئ آن مستخلص کرد؛ وطایفهآ از جنود هنود # ~~ر آکام وآجام آن حدود بعیت وفساد وفسق وعناد برخاسته بوذند، # ~~همه را طعمهٔ‌ سیوف وعرضهآ حتوف گردانیذ ، وبا فتحی رایع ونجمی # ~~شایع با دار الملک غزنه آمذ # خلف بن احمد در اثناء ابن حال پسرخویش طاهررا ولی عهد خویش # ~~کرد ، ومفاتیح خزاین بذو سیرد ، ومقالید ممالک بذو تسلیم کرد ، # ~~ومنزوی شذ ، وروی بطاعت وعبادت آورد ؛ واز ملک استعفا موذ ، # ~~تا بوسیلت این حیلت کأس بأس ودور جور سلطان ازو در گذرذ ؛ بعد # ~~از مد بی از کرده پشمان شذ ، وبترک ملک نادم ومتحیر گشت ؛ حیلتی # ~~ر انداخت ، وخوذ را بمار ساخت ؛ وپسر را از بهر تجدید وصیت # ~~وتمکین از خفایا وخبایاء ودیعت پیش خواند ، وطایفهٔ‌ از خواص # ~~ومقربان را درکمین نشاند ، تا وقت وصول او چون خیل زباء پیرامن # ~~جذممه در آمذند ؛ واو را محکم ببستند ، ودر مطمورهٔ‌ باز داشتند ؛ ~~PageV01P125 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0136.png) # ~~روزی اورا مرده از آن حبس برون آوردند، وگفتند : خوذ را # ~~هلاک کرد : وطاهر بن ربیب ودیگر امراء وقواد خلف که آن حالت # ~~دیذند ، ضمایر ایشان بر مخالفت خلف قرار گرفت ، وسرایر ایشان # ~~ممباغضت او «ایل گشت : وشهری که دار الاماره بوذ، بدست باز # ~~گرفتند . وخطبه وسکه بنام ولقب سلطان مطرز گردانیذند ، وشعار # ~~دعوت او ظاهر کردند ؛ وقصه بشرح این حال بخدمت سلطان فرستاذنذ، # ~~وراه وصول بخدمت مثول التماس کردند # سلطان ملتمس ایشان مبذول داشت، وهمه را بنواخت، ودر # ~~سنه ثلث وتسعین وثلثمایه [393] آن مملکت در قانون دیوان سلطان فزوذ؛ # ~~وعز مت سجستان وقصد حسم مادهٔ‌ فتنهٔ‌ خلف مصمم ms077 کرد. وخلف در # ~~حصار طاق مقیم بوذ . رآن قلعهٔ‌ است مخحاط محیط هفت بارو ، که از # ~~شرفات قصور هر یک سنبلهٔ‌ فلک بتوان چیذن . وزمزمه ملک بتوان # ~~شنیذن ؛ وپبرامون آن خندقی بعید قعر کشیذه. که بیک کلنک سر او ممرکز # ~~زمین رسذ # لشکر سلطان چون دابیره پیرامون نقطهآ آن حصار در آمذند، واز بیشهآ # ~~سعلون (؟) خار وخاشاک فراوان فراهم آوردند، وغور آن خندق بینباشتند: # ~~وفیول وخیول سلطانی بهدم آن حصار وردم آن دیوار بر جوشیذند، ونطاق # ~~استخلاص طاق بر بستند: اصحاب خلف ن احمد ممانعت ومدافعت برخاستند، ~~PageV01P126 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0137.png) # ~~وشرر شر مشتعل شذ ؛ فیلی بقوت انیاب باب آن حصار برون کشیذ ، # ~~ودر هوا انداخت ؛ خلق از اعوان خلف تلف شذند ، وباقیآ ایشان # ~~باحصار اندرونی گریختند ، وبمحاصره بیستاذند ؛ خلف از بهر مطالعهٔ‌ # ~~واقعه ومشاهدهآ حادثه بیرون آمذ، وفضیحت آن مقام وبسالت آن # ~~أقوام دیذ ، که عرصهآ زمین بعفاریت أنس وشیاطین بشر موج می زذ؛ # ~~وهمان فیل برابر چشم او شخصی را بخرطوم از پشت اسب در ربوذ، # ~~ومقدار دو نیزه بالا بر انداخت ؛ چون بنشیب رسیذ ، هم در هوا # ~~بدو نیم کرد ، وبمنکب تکیه فرا در قلعه زذ ، واز جای برگرفت # خلف از غایت خوف ورعب بیم بوذ، که جانش از قالب بیرون روذ، # ~~بفریاذ آمذ ، وآمان خواست ، سلطان ازکرمی که در طینت پاک او مفطور # ~~بوذ ، اورا امان داذ ، وحسام انتقام در نیام کرد؛ خلف دست بجوایز # ~~وعطیات ومواجب وکرامات ترکشوذ، وخوذ را در پیش سلطان افگند، # ~~وشیبت سپیذ در خاک راه مالیذ، وبساط بارگاه بنثار چواهر پر ک د، # ~~ود رهالی چند بر پاشیذ ، که نور آن شعلهآ خورشیذ بپوشیذ ، وچشمها # ~~خیره کرد # سلطان در اکرام قدر وتبجیل محل او آثار أر تحیت وسجیت باظهار # ~~رسانیذ ، واورا از سر إعزاز در برگرفت : ورقم نسیان بر سر سوابق # ~~وحشت کشیذ ؛ وحکم ذخابر قلعه باو باز گذاشت، تا باختیار خویش ~~PageV01P127 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0138.png) # ~~بیرون آورد؛ واورا در مقام ومسکن بخیر گردانیذ، تا ms078 بهر طرف که # ~~خواهذ متوطن شوذ، وبر وفق مراد وحسب ایثار واختیار روزگار # ~~گذرانذ ؛ او ناحیت جوزجان اختیارکرد ، بسبب موافقت آب وهواء # ~~آن بقعه آرام یافت ، بعد ازآن چند ملطفه که بایلگخان نوشته بوذ ، # ~~ظاهر شذ؛ سلطان از هر صلاح ملک او را بقلعهٔ‌ گرد بز فرستاذ : وآنجا # ~~بوذ تا وعدهٔ‌ حق درو رسیذ ، وصحیفهآ عمرش ختم شذ در رجب سنه # ~~تسع وتسعین وثلثمایه [399]؛ سلطان مثال داذ تا ترکات او بیسر او امیر # ~~ابوحفص سیردند ، وسجستان برسلطان قرار گرفت، ونجوم فتنه ساقط # ~~شذ ؛ وحال آن ولایت بأمن وآمان رسیذ ، وطمع أولاد وأحفاد خلف # ~~منقطع شذ # سلطان بغزنه آمذ، وقنجئ حاجب را که از ثقات دولت بوذ بنیابت # ~~آنجا بگذاشت، واو در رعایت رعیت وایالت ولایت آثارعدل وانصاف # ~~ظاهرکرد ؛ وجمعی از رجوم فساد ونجوم عناد از بطر رفاهیت وشیطنت # ~~عصبیت خوذ را بدیوار بلا در مالیذند ، وپذیرهٔ‌ عنا وشقا شذند؛ # ~~وشمشیر خلاف از غلاف بکشیذند ، وبعصیان سلطان ججاهرت تموذند ؛ # ~~چون سلطان را معلوم شذ ، که مرایر حکم نوآب او در آن اعمال از خبث # ~~شریران مدابر منتقض خواهذ شذ ، با ده هزار سوار بسجستان رفت ، # ~~وامیر نصر بن ناصرالدین والتونتاش حاجب وابوعبدالله الطائی زعیم عرب ~~PageV01P128 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0139.png) # ~~در سایهآ رایت او مجتمع بوذند ؛ وآن مرد را در قلعهآ أرگ محصور کرد ، # ~~وروز آذینه منتصف ذی الحجه سنة ثلث وتسعین وثلثمایة [393] جنگ # ~~آغاز نهاذند ؛ بعد از یک لحظه محاریب سجزیان چون زیادتی قوت وفرط # ~~شوکت لشکر سلطان دیذند، برمیذند، ودر پس دیوار حصارها گریختند؛ # ~~چون ذوالقرنین آفتاب بظلمات شب فرو رفت، وخط سواد برعارض # ~~بیاض روز بد میذ ، جمعی هواء سلطان بیرون آمذند، وبشعار دعوت او # ~~ندا زذند ، وراه لشکر باز داذند ، ودر قلعه افتاذند ؛ وچون برگ رزان # ~~در خزان سرها از قلعه بزیر می ریختند ، وبقایاء ایشان خود را در چاهها # ~~ومسارب زمین انداختند ، وآن بقعه از خبث وفساد خویش بیرداختند، # ~~و شوایب کدورت از مشارب ومشارع آن مملکت برخاست ؛ سلطان ms079 # ~~ولایت ببراذرخویش نصر بن ناصرالدین داذ، وبا ولایت نیشابور وامارت # ~~خراسان مضاف کرد ؛ وسلطان بدارالملک بلخ باز آمذ ، برنیت غزوی که # ~~شرح آن مموضع خویش بیایذ والسلام # ذکر شمس المعالی قابوس بن وشمگیر ورسیذن او باسر مملکت خویش # شمس المعالی قابوس مدت هجده سال بخراسان بماند، وبرانقلاب حالات # ~~وتصاریف ایام وحوادث روزگار مصایرت می مموذ؛ وهیچ کس از کبار # ~~امراء خراسان ومعارف دولت بماند ، که معمور احسان ومشمول انعام او # ~~نشذ ؛ وکس برو سلامی نکرد ، که نه از صلت وعطایاء او بحظی وافر ~~PageV01P129 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0140.png) # ~~ونصیی کامل محتظی نگشت ؛ ملوک آل سامان می کوشیذند ، که اورا # ~~ممراد با مقر عز خویش رسانند ، وسعادت مساعدت او حاصل کنند ؛ # ~~بسبب نوازل محن وعوارض فتن وعوایق ایام وعلایق روزگار تیز نمنای # ~~ایشان بهدف مراد ممی رسیذ ، واو چون کوه برحملهٔ‌ عواصف وصدمهآ # ~~زلازل مصایرت میکرد # چون امیر ناصرالدین خراسان آمذ ، وابوعلی را از خراسان بیرون # ~~کرد، مملاقات قابوس سرور وارتیاح بموذ، وخواست که بنصرة واستخلاص # ~~مملکت او قیام ممایذ ؛ سفر بلخ درپیش آمذ ، وشواغل وقت مانع گشت؛ # ~~تا کار ابوعلی بزوال رسیذ ، وبسبب ابوالقسم سیمجور دیگر بار اتفاق # ~~معاودت خراسان افتاذ ، عهد ملاقات تازه شذ ؛ ودر حق یکدیکر # ~~ألطاف بی اندازه کردند ؛ وفخرالدولة علی ین بویه متصرف جرجان بوذ، # ~~لشکر فراوان داشت ، وببدر حسنویه وجمعی انبوه از حشم کرد # ~~مستظهر شذه # ناصرالدین خواست که از بهر مقاومت ایشان سپاهی از انجاد ترک # ~~حمع کنذ ، وبمساعدت ایشان در بمشیت آن کار متقوی شوذ؛ حاجب # ~~بزرک التونتاش را بایلک خان فرستاذ؛ وده هزار سوار مدد خواست، # ~~تا با شمس المعالی بجرجان فرستذ ؛ وخوذ بدارالملک بلخ رفت ، ومنتظر # ~~وصول رسول بنشست؛ تقدیر موافق تدبیر نیامذ ، وناصرالدین پیش # ~~از عود رسول تحویل کرد ؛ ومیان سلطان واو مال موافقه معین شذ، که ~~PageV01P130 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0141.png) # ~~سلطان ولایت او از غبار اغیار پاک گردانذ ، واو را در مقر عز متمکین # ~~بنشانذ ؛ سلطان از جهت وفات پذر وتشویش حال غزنه از ms080 کفایت آن # ~~مهم بازماند ، وآن مراد در تعویق افتاذ # وابوالقسم سیمجور بقومس مقیم بوذ ؛ چون فخرالدولة وفات # ~~یافت ، بقابوس پیغام فرسثاذ ، واز وفات او وخلو عرصهآ ولایت # ~~خبر داذ؛ واز ری فیروزان بن الحسن را بجرجان فرستاذه بوذند ، # ~~با لشکری انبوه از کرد ودیلم؛ چون قابوس بجرجان نزدیک شذ ، # ~~از بخارا نامه بابوالقسم بن سیمجور نوشتند ؛ وولایت قهستان بذوداذند، # ~~او فابوس را فروگذاشت ، صبح این مواعید کاذب آمذ ، وباسفراین # ~~رفت ؛ وقابوس باز گشت ، وبا نیشابور آمذ ، منتظر مساعدت ایام # ~~وامکان فرصت بنشست # وچون کار آل سامان روز بروز در نقصان دیذ ، واز هر گوشهء # ~~وهنی بأطراف حادث میشوذ طمع منقطع کرد ، وبتدبیر کار خویش # ~~مشغول شذ : واصفهبذ شهریار بن شروین را بناحیت شهربار فرستاد # ~~باستخلاص آن دیار ؛ رستم بن المرزبان خال ابوطالب رستم بن فخرالدولة # ~~آنجا مقیم بوذ ، اصفهبذ با او مصاف داذ ، واورا بشکست، واز لشکر # ~~او غنایم فراوان حاصل کرد ؛ ودر آن نواحی خطبه بنام شمس المعالی # ~~کردند ، وبابی تن سعید درمیان حمعی از جیل استنداریه مقیم بوذ ، ~~PageV01P131 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0142.png) # ~~وبظاهر با ایشان ترد د می موذ ، ودل واندرون او بهوا وولاء شمس المعالی # ~~مشعوف وملهوف بوذ؛ قابوس ونصر بن الحسن بن فیروزان بسبب قحطی، که # ~~در ولایت دیلم حادث شذه بوذ ، بولایت ایشان افتاذند ؛ ودران طمع # ~~کردند ، ولشکری بسر ایشان فرستاذند ؛ وهمه را آواره وبیچاره کرد ، # ~~واصفهبذ ابو الفضل را بگرفت ، ومحبوس کرد، تا وفات یافت ؛ # ~~وبالی با نصر دوست شذ ، وهر دو دل بر استخلاص آمل نهاذند؛ # ~~وابوالعباس حاجب بآمل بود ، با هزار مرد از لشکر ری؛ وچون ایشان # ~~بآمل رسیذند ، ابوالعباس از مقاومت ایشان عاجز آمذ ، عزیمت هزیمت # ~~کرد ؛ وایشان آمل با تصرف گرفتند، وبانی بقابوس نامه فرستاذ؛ واز # ~~حال فتح آمل خرداذ ، وبطاعت او تظاهر موذ ، واز صدق موالاة در # ~~انتظار وصول رایات او إعلام کرد # وبای از نصر جذا شذ؛ وبأستراباذ رفت ، ودعوت قابوس اظهار # ~~کرد، از لشکر جیل هرکه برهواء قابوس بوذ، ms081 پیش او رفت؛ وشمس # ~~المعالی باصفهبذ نوشت، تا پیش بانی رود، وبا او دست یکی دارذ؛ # ~~واصفهبذ حکم مثال قابوس ببابی پیوست ؛ وچون فیررزان بن الحسن # ~~خبر اجتماع واتفاق ایشان بشنیذ ، از جرجان روی ممحاربت ایشان نهاذ ؛ # ~~برظاهر استراباذ جنکی سخت کردند، ونزدیک بوذ، که بای شکسته شوذ ؛ # ~~اما جمعی کرد واعراب از لشکر فیروزان بشعار شمس المعالی ندا کردند ، # ~~وبا جانب بابی گشتند؛ ولشکر بانی بربی او ترفت واورا با بیست کس از ~~PageV01P132 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0143.png) # ~~رسیذند ، سالار خرکاش ، که از حملهآ اقارب قابوس بود ، انجا رسیده # ~~بوذ ، ممقاومت ایشان بیستاذ ، واز پیش او هزیمت شذند ؛ این بشارت # ~~بقابوس رسیذ ، بذان شاذمان وخوشدل شذ ، وبدانست که ایام نکبت # ~~ومحنت سیری شذ ، وروزگار اقبال برسیذ ؛ بدلی فارغ وصدری منشرح # ~~روی بجرجان نهاذ ، ودر شعبان سنه بمان وممانین وثلتمایه [388] در مسند # ~~ملک ومستقر عز متمکن بنشست # وچون آن لشکر تهزیمت بری رسیذ ، ملامت بسیار یافتند ، # ~~وتفوء تعییر وتشویر در روی ایشان انداختند ؛ وابوعلی الحسن بن احمد # ~~ابن حمویه وزیربوذ ، ده هزار سوار ترک وعرب ودیلم جمع کرد؛ # ~~ومنوچهر بن قابوس وبیستون بن بیجاسف وکناز بن فبروزان ورشاموج # ~~وموسی حاجب واسفار بن کردویه وابوالعباس بن جائی وعبد الملک بن # ~~ما کان در موافقت رایت او روی بجرجان نهاذند؛ واین حماعت ارکان # ~~دولت وانیاب امت دیلم بوذند ؛ چون بولایت شهریار رسیذند ، شمس المعالی # ~~قابوس دل رمقاومت ایشان نهاذ ، وامیذ در عون باری تعالی واقبال # ~~ایام دولت بست ؛ ابوعلی حمویه از جانب نصر بن الحسن بن فیروزان # ~~وممالات وموالات او با قابوس نا امن بوذ ، نامه در استمالت واستعطاف ~~PageV01P133 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0144.png) # ~~بذو نوشت ، وگفت : اسباب قرابت که میان تو ومجدالدولة ابو طالب # ~~مستحکمست چنان اقتضا کنذ ، که بحفظ صلاح ملک ومراعات جانب او # ~~قیام نمائی ، ومدد ومعاونت دریغ نداری؛ واگر ابن عزیمت بنفاذ رسانی # ~~هر آنچه توقع افتد از ترتیب وترحیب وإکرام وإنعام وتقدیم وتفخیم # ~~پیش گرفته شوذ ؛ وحالی را قومس در اعتداد تو آورده ms082 شذ ، تا اندیشهآ # ~~انعام در بارهآ تو بإتمام رسذ ؛ ونصر بن الحسن بذین لمعهآ برق منخدع شذ # ~~وروان؛ چون بساریه رسیذ، راه جرجان ازجانب چب بکذاشت، وچون # ~~نزدیک قومس رسیذ؛ سر ضمیر خویش إظهار کرد، واندیشه2آ که # ~~در مطاوعت مجدالدوله در آندرون داشت ، با أتباع خویش در میان نهاذ، # ~~تا کلمهآ ایشان مختلف شذ ؛ حمعی با ولایت استنداریه رفتند ، وبعضی # ~~میل جرجان کردند؛ ونصر با بقایاء لشکر بقومس رفت ، وبابو علی # ~~حمویه کس فرستاذ ، وازو قلعهآ خواست ، که بذان مستظهر شوذ؛ او # ~~قلعه جومند بذوداذ ، واو رحل وثقل وعیال واموال آنجا فرستاذ # وچون ابو علی آن رخته برگرفت، واز عوادی شر وغوایل ضر نصر # ~~فارغ شذ ، روی بساریه نهاذ ، بعزم جانب جرجان ؛ چون آنجا رسیذ، # ~~منوچهر در سر کس بپذر فرستاذ ، واز معرض عقوق واهمال حقوق # ~~تفادی بموذ؛ وابوعلی از بیستون بن بیجاسف ومخالفت او مستشعر شذ ؛ # ~~بسبب قرابت او با قابوس واشتباک واشتراک ایشان در نسب جیل ومیل قدیم # ~~رفت، وبرظاهر شهر برجانب مشهد داعی فرو آمذ PageV01P134 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0145.png) # واصحاب شمس المعالی دل برمقارعت ومماضغت قوم قرارداذند ، # ~~واز بام تا شام در مقاسات لباس باس ومساقات جام حمام بوذند ؛ # ~~ودو ماه متواتر در ممارست آن روزگار گذاشتند ؛ در فرضهآ جرجان # ~~قحط برخاست ، وطعام نا یافت شذ ؛ اصحاب قابوس در آن بؤس نفوس # ~~خویش را باندک لقمهآ قانع گردانیذند ، وسد مجاعت ضروری میکردند ؛ # ~~ولشکر ری از حانب مشهد داعی بسبب ضیق حال وقلت زاذ وانقطاع # ~~امداد با جانب محمد آباد بنشستند ، تا از جانب خیاشک علوفه بدست # ~~توانند آورد ؛ بسبب تواتر أمطار وتزاحم أقطار ازمهمات واوطار وطلب # ~~علوفه وزاذ باز ماندند؛ طوفای برخاست از صواعق رعد وبرق وعواصف # ~~جنوب وشمال: خیمها فرونشست # چون اصحاب قابوس ایشان را در آن حرت ومحنت دیذند، از # ~~حصار بیرون آمذند، واز مطلع فلق تا مقطع شفق جنک کردند ؛ تا هزار # ~~وسیصذ مرد از ایشانرآن صحرا ضحیع تراب وغذاء نسر وغراب # ~~کردانیذند ، والله اعلم بالصواب ms083 ؛ واسفهسلار بن کرانکیر وزرین غول # ~~وحستان بن آشکلی وبراذر او وحیدر بن سالار ومحمد بن وهسودان را # ~~اسیر گرفتند ؛ وحشم جیل از لشکر دیلم غنیمتها یافتند ؛ وشمس المعالی # ~~معالجه مجروحان آن لشکر ومواسات خستگان ومراعات اسر ان وبذل ~~PageV01P135 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0146.png) # ~~انواع کرامات وتخصیص هریک بعطا وصلات آثارکرم وانوار شیم خویش # ظاهر کردانیذ # چون ابو علی ازان هزیم بقومس رسید، بنصر بن الحسن بن فیروزان 3 # ~~نامه نوشت ، واورا برسبیل استعجال استحضار فرموذ، تا بتدارک کار # ~~وتلافئ عار مشغول شوذ ، وباستیناف مناصرت قیام تمایذ ؛ از خوف لشکر # ~~قابوس بقومس توقف نتوانست کرد ، گوچ کرد ، وبری آمذ؛ نصر # ~~تا سمنان بیامذ ، آنجا توقف کرد ، وبمجد الدولة نوشت ، ومدد خواست؛ # ~~واو بعد از امتداد ایام پسر بکتگین حاجب را با ششصد سوار ترک # ~~بذو فرستاذ ، وبمکان ایشان مستظهرشذ؛ وقابوس بانی ن سعید را # ~~بمحاربت ایشان فرستاذ ، وباصفهبذ شهریار نوشت، تا بصحبت او # ~~منتظم شوذ ؛ بانی بنصر پیوست ؛ وراهها نگاه می داشت، ومستعد # ~~ومتشمر بیستاذ ، ناگاه بابی ترسیذ ، ولشکر او از مکیدت نصر خبر # ~~نداشت ، غافل ومتفرق برعقب او می رفتند؛ بابی زمانی ممناوشت # ~~ومهارشت بایستاذ ، عاقبت منهزم وشکسته بیرون رفت # این فتح پیش مجدالدوله موقعی تمام داشت ، ومکان نصر پیش او عالی # ~~شذ؛ مجدالدوله خال خویش زستم بن مرزبان را با سه هزار مرد مدداو ~~فرستاذ، # ~~واصفهبذ ناحیت شهربار برخال خوذ تقریر کرد ؛ ونصرتا دماوند باستقبال # ~~اوبیامذ برسبیل مظاهرت ومعاونت ، وولایت او مستخلص کرد؛ واصفهبذ ~~PageV01P136 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0147.png) # ~~شهریار بساری رفت ، وبمنوچهر بن شمس المعالی التجا کرد ؛ ودرمیان اهل # ~~شریم غلائی ظاهر شذ، بسبب ترد د لشکر وتفحص از موضع غلات # ~~وأقوات وتاراج کردن آن بی عوضی وتمنی؛ نصر بذین سبب از رستم # ~~تخلف نمود ، واز مصاحبت او جذا شذ ؛ واصفهبد چون رستم را از مدد # ~~ومعاونت نصر خالی یافت برسراو تاختن آورد ، واز ولایتش بیرون کرد، # ~~ومنکوب ومنهوب باری آمذ؛ واصفهبذ در ولایت خویش متمکن بنشست؛ # ~~ودر ابن ایام ابونصربن محمود الحاجب بسببی ms084 از اسباب بولایت شمس المعالی # ~~افتاذه بوذ، وشمس المعالی در باب او ابواب صنایع ومواهب تقدیم فرموذ؛ # ~~واورا بمال بسیار واهبت تمام مستظهر کرد ، ودر بذل حاجات وسوانح # ~~مهمات مزاح العله گردانیذ ، بمناصبت نصر فرستاذ ؛ واو بدلی قوی # ~~ورغبتی صادق روی بذان مهم آورد ، وبارها بر سر نصر دوانیذ ، # ~~تا سپاه او متفرق وآواره کرد؛ وجستان بن الداعی وپسر هندو را با چند # ~~کس از اعوان او اسیر گرفت ؛ نصر از پیش او بهزیمت بسمنان افتاذ ، # ~~ونصر بن الحسن با شرف ابوت وقدمت خاندان وکثرت عشابر سجیت # ~~ظلم داشت ، وبطغیان وعدوان معروف وموصوف بوذ؛ بعد از آن # ~~عرت پیانی بری مکاتبات می نوشت ، در استمداد واستعانت استغاتت # ~~میکرد ؛ بعد از آن مجدالدوله وشمس المعالی با یکدیگر صلح کردند ، ~~PageV01P137 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0148.png) # ~~ونصر را بفدا درمیان نهاذند ، وباتفاق یکدیگر حیلتی اندیشیذند ، # ~~که نصر را بدست آرند ، وخاطر ازکار او فارغ گردانند # نصر ازین حال آگاه شذ ، در حق ایشان بذگمان گشت ؛ # ~~در اثناء آن خبر رسیذ ، که ارسلان هندوبچه والی قهستان ، که از امراء # ~~وقواد سلطان بوذ ، بر سر ابو القسم سیمجور تاخت، واو را بولایت # ~~جنابد انداخت ؛ نصر پیش او رفت ، وبموافقت او اعتضاد جست؛ # ~~واو را بر قصد ری تحریض داذ ، وبر مخاصمت ومغالبت عجد الدولة # ~~اغرا کرد ؛ ابو القسم بذین تسویل وتخییل فریفته شذ ، وزمام خویش # ~~فرا دست نصر داذ ، تا خوار بیامذ؛ از ری لشکری مام پیش مراد # ~~اوحایل ومانع شذ ؛ واو چون سورت آن شران وصولت آن دلیران # ~~مشاهده کرد ، آنگشت ندامت گزیذن گرفت ، وخجل وپشمان خایبا # ~~خاسرا باز گشت # وشمس المعالی حمعی از عفاریت اکراد وشیاطین انجاد مقابلهء # ~~ایشان فرستاذ ، تا حواشئ ولایت ونواحئ مملکت او از تعرض ایشان # ~~نگاه داشتند ، وازان حدود براندند ؛ ایشان چون از جوانب نا امیذ # ~~شذند، جهان بر ایشان تنگ شذ ، روی بحضرت سلطان آوردند ؛ # ~~وحال ابو القسم در خدمت سلطان بذان رسیذ ، که از حضرت او # ~~بگریخت ، رآن موجب که ms085 در سابقه شرح داذه آمذ؛ ونصر مد تها # ~~ملازم خذمت بوذ ، سلطان بیار وجومند بوی داذ ، واو بسر # ~~اقطاع خویش رفت ، وعرصه4 آن ولایت برو تنگ بوذ ، بذان PageV01P138 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0149.png) # ~~قناعت نتوانست کرد؛ ودر حناق این بی مرادی اضطراب میگرد ، # ~~تا از ری او را بأنواع حیلت وخدیعت بفریفتند ، وبکمند مکر بخوذ # ~~کشیذند ، ودر قید اسار محکم ببستند ، وبقلعه استوناوند فرستاذ # شمس المعالی باستخلاص قلاع آن نواحی برداخت ، وحمله با تصرف # ~~گرفت ، وبمعتمدان خویش سیرد ؛ واصفهبذ شهریار دراثناء آنحان # ~~سلسلهٔ‌ مخالفت بجنبانیذ ؛ وبکثرت لشکر ووفور مال مغرورشذ ؛ از ری # ~~رستم مرزبان را با صنادید دیلم بمحاربت او فرستاذ ؛ وبیستون بن بیجاسف # ~~که بتهمت موالات قابوس متهم بود ، درحملهٔ‌ آن لشکر بفرستاذند ؛ # ~~واصفهبذ را بشکستند ، واسیر گرفت ؛ رستم مرزبان بشعار دعوت # ~~قابوس ندا کرد، وبسبب وحشتی ، که با اهل ری در دل داشت ، # ~~خطبهء آن خطه بنام شمس المعالی قابوس مطرز کرد؛ وصدق مطاوعت # ~~خویش بقابوس نوشت ، وبیستون بذان حالت مسرور شذ ، وبمعاودت # ~~وطن ومراجعت اهل ومسکن ووصول با ولی نعمت قدیم تقدم موذ؛ ومملکت # ~~وولایت کیلان بأسرها با ولایت جرجان وطیرستان مضاف کشت؛ شمس # ~~رویان وسالوس وحدود استنداریه بکلی مستخلص شذ؛ وبیمن معالی PageV01P139 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0150.png) # ~~بنیان مودت وتأکید اسباب محبت مشغول شذ؛ ودر بمهید موالاة # ~~رسولان بفرستاذ ؛ وباهتمام دولت وحمایت عزت سلطان اعتضاد واستناد # ~~جست ، وتحف ومیار فراوان فرستاذ ؛ تا عقدهآ الفت وعصمت # ~~مستحکم گشت ، واسباب مصافات ومصادقت بنظام پیوست؛ وجرجان # ~~وطیرستان وبلاد دیلم تا ساحل دریا در حکم امر وتهی او منتظم گشت؛ # ~~وقابوس بسمت عدل ورأفت وانصاف ومعدلت آراسته بوذ ، ودر فنون # ~~علوم وآداب متبحر ، ودر جمع میان درایت شمشیر وذلاقت قلم منفرد؛ # ~~ورسائل او در اطراف واکناف عالم مشهور ومذکور، والله اعلم بالصواب # ذکر موافقت سلطان با ایلگخان وبمخاصمت رسیذن ### | ایشان بعاقبت # چون سلطان محمود عرصهآ خراسان از معارضان پاک گردانیذ ، # ~~ومعاندان آل سامان را نیست کرد، ایلگخان ماوراء النهر با تصرف # ~~گرفت ، وملوک آل سامان وأولاد ms086 واخلاف ایشان را بدست آورد ، # ~~وآن خطه از ارومه وجرثومهآ ایشان خالی کرد ، بسلطان فتح نامه # ~~نوشت ، واورا بر وراثت ملک خراسان تهنیت کرد ، ودر شعف هوا # ~~وسلوک ولاء او قدم گزارد ؛ ومیان ایشان وصلتی رفت ، واسباب # ~~ممازجت ومواشجت مستحکم شذ ، وذات البین از صدق وداد بمحض # ~~اتحاد رسیذ ؛ ودر وقت آنک سلطان از بهر دفع منتصر بنیشابور آمذ # ~~ابوالطیب سهل بن < حمد بن » سلمان صعلوکی را، که امام حدیث بوذ، ~~PageV01P140 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0151.png) # ~~برسالت بایلگخان فرستاذ ، ودر خطبهآ کریمهآ از کرائم او رغبت نموذ ، # ~~وبیش از حد وعد وحصر ومر نفایس اموال از شفشهاء زر ویاقوتهاء # ~~بهرمان وعقایل در ومرجان وتختهاء جامه وبیضهاء عنیر واوانی # ~~زر وسیم مشحون بشمامات کافور ودیگر محمولات دیار هند از درختهاء # ~~عود وتیغهاء بلارک وپیلان جنکی آراسته بانواع ملابس ومناطق # ~~مرصع ، که وهم در وصف جواهر آن خیره می شذ ، وچشم در تلألؤ # ~~لآلی آن تبره می گشت ، واسپان نامدار با زین وسرفسار زر # چون امام ابو الطیب بدیار ترک رسیذ ، بمورد او اهتزاز وارتیاح # ~~فزوذند ، ودر إعزاز وإکرام مقدم او بغایت برسیذند ، با وزکند مقیم # ~~شذ ، تا مهم زفاف بیرداخت ، ونجیح السعی ومقضی الحاجة بازگشت؛ # ~~وبا در یتیمی ، که در ترکستان بتحصیل آن غواصی میکرد ، روی # ~~بخدمت سلطان نهاذ ؛ با حملهاء گران ازمجلوبات دیار ترک از زر ساو # ~~وسیم ناب ونافهاء مشک وماه رویان ختلی وکنیزکان ختائی وسنقور سپیذ # ~~ودستهاء برطاس وقاقم وسمور وطرایف چینی ودیگر اصناف الطاف # ~~هر دو مملکت ، معاقد مشابکت ومصاهرت مستمر گشت؛ واشتراک # ~~در مراتع نعم واتحاد صنایع وخدم محقق شذ ؛ ومدتها حال برین # ~~جمله منتظم ومتسق بوذ ، تا بچشم زخم ایام مشارع آن مودت # ~~مکدر شذ ، وموارد آن محبت منغص گشت ، ومعاقد آن مخالصت # ~~بانحلال رسیذ PageV01P141 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0152.png) # بر حمله حمعی از مشاهیر جماهیر جضرت سلطان بوذند ، باکمال # ~~براعت وحسن بلاغت ، که اگر بذکر مناقب ومآثر ابشان قیام بمائیم # ~~مقصود کتاب فایت گردذ ، وملالت وسآمت رسانذ # اکنون با ذکر ms087 غزوات ووقایع سلطان آئیم ، وآثار تیغ وسنان او # ~~در دیار هند وترک حکایت کنیم، والسلام ### | ذکر غزوهآ هاطیه # چون سلطان ازکار سجستان سرداخت، وفتنه که درآن نواحی قام # ~~بوذ سکون یافت ، وعارض آن عارضه منقشع شذ ، عزم غزو بهاطیه # ~~مصمم کرد ؛ واز سیحون گذر کرد ، واز ناحیت مولتان بکذشت ، # ~~وبظاهر بهاطیه نزول فرمود؛ وابن شهر سوری داشت ، که تسور بر # ~~موازات شرف او ترسیذندی ، با سمک در کون مساوی وبا سماکین موازی، # ~~وخندفی چون بحر محط با قعری بعید ، وعرضی بسیط در پیرامون # ~~آن کشیذه ؛ ومردان کار وفیلان کارزار آراسته، وزعامت آن ملاعین # ~~با طاغوی ، که به بچهرا معروف بوذ، موکول ؛ واو از سر نخوت # ~~وسکرت غرور بکرت أتباع وأشیاع خویش از شهر بیرون آمذ ، # ~~وباعتماد قوت ابطال وشوکت إقبال بمقاتلت بایستاد PageV01P142 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0153.png) # وسلطان سه روزمتواتر بصواعق بوارق صفاح ولوامع شوارع أرماح # ~~و را در کوره دمار وتنوره بوار می سوزانیذ؛ روز چهارم برشق # ~~سهام ومشق سنان وحسام صحایف عمران مخاذیل واضالیل تباه وسیاه # ~~گردانیذ ؛ وچون زورق خورشیذ نداء تکبیر احزاب دین ممسامع اهل # ~~علیین رسانیذ ، از سر صدق یقین وبرای نصرت دن حمله کردند ، # ~~تا سواد کفر از بیاض رقعهٔ‌ آن عرصه محو شوذ؛ سلطان چون فحل # ~~هائج وبحر مائج دو دسته شمشر می زذ ، ومرد را با خوذ وزره بدونیم # ~~می کرد ؛ وچند فیل که حصن قلب کافر بوذ بستذ ؛ وباذ نصرت # ~~از مهب لطف ایزذی در وزیذن آمذ . ورایت سلطان را اعلام ابمان # ~~در علو رفعت بتریا رسیذ، واسباب کامکاری وکامرانی مهیا شذ # خصمان در اندرون حصار گریختند ، وبسور قصور اعتصام جستند، # ~~1 وانصار دین زمام اختیار از دست ایشان بستذند ، ومداخل حصار فرو # ~~گرفتند ، وخندق بینباشتند ، ودر تفسیح مضایق وتفتیح مغالق یکدیگر # ~~را مظاهرت کردند : وبچهرا در وقت حرت حرب ووقدهٔ‌ آتش # ~~1 طعن وضرب مصایبر آن کار بدیذه بوذ ، وعواقب آن عقوبت ببصر # ~~بصیرت مشاهده کرده ، وبغیضهٔ‌ از غیاض مستظهر شذه ؛ سلطان # ~~کوکبه از ms088 کواکب سپاه خویش براثر او بفرستاذ ، تا چون گریبان # ~~1پیرامون او فرا گرفتند؛ او از هول آن صاعقه ورعب آن حادثه # ~~خنچری که داشت برکشیذ، وسینهآ خویش فرو دریذ ، وجان مالک سیرد، ~~PageV01P143 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0154.png) # ~~وبقایای سپاه او را بیکبارگی بتیغ بگذرانیذ ، وصذ وبیست سر فیل # ~~ازان فتح نامدار در مربط فیلان خاص افزوذ ، وغنایم بسیار از اموال # ~~واسلحه # سلطان همانجا مقام کرد ، تا آن نواحی از خبث اهل شرک پاک # ~~گشت ، وبساط دین وشریعت محمدی گسترده شذ؛ واهل آن بقعه را # ~~در ربقهآ اسلام واستسلام کشیذ ، ومساجد ومنابر ترتیب داذ؛ # ~~وأئمه را برای تعلیم فرائض دین وسنن اسلام وتبیین وتعیین حلال # ~~وحرام نصب کرد ؛ وبا لواء منصور وعلاء موفور بغزنه تافت ، الاآنک # ~~موسم تقاطر اقطار وتکاثر امطار بوذ ، وراهی دراز ومخاوف بسیار درپیش؛ # ~~وخلقی از خدم وحشم او در آن أوحال واوجال بفنا رسیذند ، واز # ~~رحال واثقال فراوان تلف شد ؛ وخذای تعالی ذات شریف ونفس نفیس # ~~او از آفت آن مسافت ومهالک آن مسالک نگه داشت والله اعلم # ذکر غزوةآ مولتان # ابو الفتح والئ مولتان برجس اعتقاد وقبح إلحاد موصوف # ~~ومعروف بوذ ، واهل خطهآ مولتان را برأی وهوای خویش دعوت # ~~میکرد ، وخلایق را در مزله ضلالت ومهلکهآ جهالت می انداخت ؛ # ~~حال او بسلطان انها کردند ، حمیت اسلام وغیرت دین او را # ~~برکفایت وحسم ماد 5 معرت او باعث ومحرض گشت؛ در تتمیم # ~~این کار استخارت کرد ، وهمت برین مهم دینی گماشت ، وآماذهآ # ~~کار شذ ، ولشکری بسیار جرار جمع کرد PageV01P144 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0155.png) # چون نقاش ربیع نقشهای بدیع بر اطراف کوه وهامون نگاشت ، # ~~آهنک ناحیت مولتان جزم کرد ، بأندپال پاذشاه هند کس فرستاذ ، # ~~تا در واسطهٔ‌ مملکت خویش راه بدهذ ، تا لشکر اسلام بگذرذ؛ او # ~~دست رد بر روی إلتماس سلطان نهاذ ، وراه مرد وتنمر پیش گرفت؛ # ~~سلطان ازین سبب در خشم شذ ، ونیت مثنی کرد ، در یک برده دو # ~~نوا آغاز نهاذ ؛ وجازم شذ ، که بیضهٔ‌ ملک وآشیانه2 دولت او بصرصر ms089 # ~~قهر برباذ دهذ؛ بفرموذ تا دست نهب وإرهاق وهدم وإحراق بر دیار # ~~وأمصار او دراز کردند ، وچیپال را از مضبق مضیق می انداخت ؛ # ~~وحواشئ حوزهٔ‌ ملک او می ستذ ، واطراف وحوالئ ولایتهاء او باز می # ~~یذ ، تا اورا بنواحئ کشمیر انداختند # چون ابو الفتح والئ مولتان مشاهده کرد ، که باچیپال ، که طود # ~~رفیع وسد منیع هند بوذ ، آن رفت ، دانست که جالی که ببر وهزبر # ~~کریزان روند ، ارانب وثعالب را مجادلت ممکن نگردذ ، ومکنت # ~~مقاومت صورت نبندذ ، خزاین ودفاین خویش برپشت أفیال وأحمال # ~~بسرندیب برد ، ومولتان باز گذاشت ؛ سلطان بذان نواحی رسیذ ، # ~~واز عقاید ایشان استکشاف کرد، همه را در مخابط ضلالت ومهابط # ~~جهالت دیذ ؛ وشهری که مسکن ومتوطن ایشان بود، در حصار گرفت، ~~PageV01P145 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0156.png) # ~~بار هزار درم بأرش عصیان وفدیهآ عدوان وجزیه طغیان بر کردان # ~~ایشان نهاذ # ذکر مقامات او در تصرف دین وامارت عالم یقین از عرض # ~~دریا بگذشت ، وتا دیار مصر برسیذ ، وهیبت تیغ اودر دیار هند وسند # ~~مستفیض شذ : وماد ه فساد والحاد کفر وعناد در آن نواحی منحسم # ~~گشت ، والله اعلم بالصواب # ذکر کذشین ابلکخان از جیحون # روزگاری میان سلطان وایلگخان موافقت قائم بوذ ، تا بدست # ~~عقارب فساد وتضریب مکاید حساد مرایر مودت منقطع شذ ، ونوابر # ~~خصومت مشتعل گشت؛ ایلگ فرصت امکان مجاهرت ومکاشرت # ~~نگاه داشت ، چون رایات سلطان دوردست افتاذ ، وتحدود مولتان # ~~نهضت کرد، وعرصهٔ‌ خراسان از کماة دولت وحماة حضرت # ~~خالی ماند ، سباشی تکین را که خویش وصاحب جیش او بوذ، # ~~با لشکری فراوان بخراسان فرستاذ ، وجعفر تگین را برسم شحنه کی # ~~به دار الملک بلخ گیماشت؛ وارسلان جاذب والئ طوس بهراة مقیم # ~~بوذ ، مأمور از قبل سلطان که چون از طرفی وهنی حادث شوذ، # ~~واز جانبی خللی متولد گردذ ، با غزنه نشینذ ، از هراة رحلت کرد ، # ~~وبغزنه، رفت ؛ وسباشیتگین بهراة آمذ ، والحسین بن نصررا بتحصیل ~~PageV01P146 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0157.png) # ~~وجوهات وترویج ابواب المال بنیشابور فرستاذ ؛ حمعی از اعیان خراسان # ~~مموالات وممالات ایشان برخاستند ms090 ، سبب امتداد ایام غیبت سلطان # ~~وانقطاع اخبار ، وزیر ابو العباس الفضل بن احمد در حفظ مسالک # ~~وضبط ممالک تا حدود مولتان وپنجهیر احتیاط بلیغ بجای آورد ؛ ومداخل # ~~ومخارج آن نواحی ممردان کار ومحافظان هشیار سرد ، واز حال ایلگ # ~~وتورد در عرصهآ ملک بسلطان مسر عان دوانیذ # سلطان مهمات آن طرف مهمل فرو گذاشت؛ وچون برق خاطف # ~~وریح عاصف سهول وظراب وشهوب وشعاب آن مسافت در نوردید ، # ~~وباندک مایه روزگار بغزنه آمذ ، واز ترکان خلچ حمعی بانبوه ولشکری # ~~جعفر تگین چون دیو از لاحول گریزان بجانب ترمذ برون شذ ؛ سلطان # ~~ارسلان جاذب را با ده هزار سوار بسر راه او فرستاذ ؛ سباشی تگین ~~PageV01P147 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0158.png) # ~~چون بکنار جیحون رسیذ ، آن دیار از غوغا جوشان وخروشان دیذ ، # ~~روی بتافت،، وبا مرو آمذ ، تا براه بیابان بروذ ؛ طریق اجتیاز متعذر # ~~بوذ ، وچاهها مطموم، وراهها مطموس ؛ روی با سرخس نهاذ ، # ~~محسن بن طاق ، که امیر غوز بوذ، راه برو بکرفت، وکمانعت او بر # ~~خاست ؛ سباشیتگین برو ظفر یافت، اورا بگرفت ، وبدو نیم کرد ؛ # ~~وخلق از جانبین هلاک شذند ؛ سباشیتگین مکنت مقام وفرصت # ~~استجمام نیافت ، بأبیورد شذ ؛ واز آنجا بنیشابور رفت ؛ واز هر # ~~مرحله که رجلت میکرد ارسلان جاذب فرومی آمذ ، مانند روز در # ~~عقب شب بوذ ؛ عاقبت بجانب سیستان برون شذ؛ ولشکر بر عقب # ~~او پیانی می رفت ، تا بحدود جرجان افتاذ ؛ وخود را درمیان مخارم # ~~وآجام آن نواحی انداخت؛ وگردان گیلان دست قتل ونهب برو # ~~زذند ، ونکایتی عظیم بأصحاب واحزاب او رسانیذند ؛ حمعی از أتباع او # ~~در پناه حمایت وامان شمس المعالی گریحتند؛ واو براه دهستان با نسا # ~~آمذ ، وبقایاء أاقال خویش بعلی بن مأمون خوارزمشاه فرستاذ، واز # ~~جهت ایلکخان بودیعت بسرد ؛ وجمعی از رجالهٔ‌ لشکر وبازماندگان # ~~حشم در مصاحبت آن روان کرد ، وبراه بیابان روی بمرو نهاذ # سلطان بانتظار ارسلان جاذب بطوس مقیم بوذ؛ چون خبر # ~~یافت ، که سباشیتگین براه بیابان بیرون آمذ، برراه مرو تهضت ~~PageV01P148 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0159.png) # ~~کرد تا پیش او ms091 بکرذ ، واو را در دام انتقام کشذ؛ چون سلطان # ~~برسیذ او از بیابان گذشته بوذ؛ ابو عبدالله الطائی را با لشکر عرب # ~~برعقب او روانه کرد ، ودرمیان بیابان ، که آب جزلعاب شیطان نبوذ ، # ~~وسیزی جز در صفحهآ تیغ ننموذ ، شمشر در حشم او بستند ؛ وبراذر # ~~او را با هفت کس از وجوه افراد ورؤس قواد او بگرفتند ؛ سلطان # ~~بفرموذ تا تیغ هر یک تخت بندی ساختند ، وبر کتف او نهاذ ، وهمه را # ~~بغزنه بردند ؛ تا جهانیان از شومئ شقاق ونقض میثاق ایشان اعتبار # ~~گیرند، بسباشیتگین باچند کس معدود جان بتک پای ببردند، واز # ~~جیحون بگذشت، وبایلگخان پیوست؛ وایلگخان جعفر تگین را # ~~با شش هزار سوار ببلخ فزستاذه بوذ ، تا سلطان را از قصد سباشیتگین # ~~مشغول می دارذ؛ وسلطان چون خاطر ازو بیرداخت ، عنان برتافت ، # ~~وناگاه بر سر ایشان تاخت ، امیر ابو المظفر نصر بطرد سواد وحصد # ~~فساد ایشان قیام مموذ ، تا همگنانرا از عرصهٔ‌ خراسان بیرون کرد # ایلگ ازین غصه بی آرام شذ ، بقدر خان ملک ختن فرستاذ ، # ~~وازو مدد خواست ، دریای حشم ترک بجوش آمذ ، واز أقصاء أماکن # ~~ومساکن خویش روی بذو نهاذند ؛ ولشکر ماوراء النهر بجملکی جمع # ~~کرد ؛ وبا پنجاه هزار عنان ازجیحون گذر کرد . مغرور بحول وقدرت ~~PageV01P149 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0160.png) # ~~بسلطان رسیذ ؛ حالی گوچ کرد ، وببلخ رفت ، تا ماد ه2 طمع ایشان # ~~ازان نواحی منقطع کردانذ ، وراه زاذ وعلفه بر ایشان بسته شوذ ، # ~~وبترتیب اسباب حرب مشغول گشت ؛ واز اصناف ترک وخلچ وهندو # ~~وأفغانی وحشم أغوز لشکری فراوان. جمع کرد ؛ وبر چهار فرسنکی # ~~بلخ بپل چرخیان بموضعی فسیح عریض فرو آمذ؛ ایلگ با حشم خویش # ~~بمحاذات لو نزول کرد ؛ آن روز جوانان لشکر چالش میکردند ، # ~~تا بساط ظلمانئ شب گسترده شذ ، بر میعاد محاربت از یکدیگر # ~~جذا شذند # سلطان قلب لشکر بامر نصر براذر خوذ ووالئ جوزجان ابو نصر # ~~فریغوی وابو عبدالله الطائی سیرد ، با حمعی از افراد اکراد ، وجنود # ~~هنود ؛ وامیر حاجب کبیر التون تاش را بمیمنه ms092 فرستاذ ؛ ومیسره # ~~بارسلان جاذب سیرد؛ وحصن قلب بپانصذ سرفیل استوار کرد # ایلگخان خویشتن در قلب بایستاذ ، وقدرخان را با لشکر ختن # ~~برمیمنه بداشت ، ومیسره بجعفر تکین سیرد؛ روی بهم آوردند، # ~~جهان از غریو رعد کوس ونهیب برق شمشیر بر مشعله شذ ، از # ~~بوراق شمشیر رشاش خون باریذن گرفت؛ ایلگ پانصذ غلام ترک # ~~پیاذه در پیش لشکر سرکرده بوذ ، که زخم تیر موی می شگافتند ؛ ~~PageV01P150 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0161.png) # ~~تحر حرب در موج آمذ ، وزمین مصاف متزلزل شد ؛ سلطأن چون # ~~حد ت بأس وشد ت فراس مشاهدات کرد، بر پشتهآ برآمذ ، ودر # ~~حضرت باری تعالی بتکفیر ممین وتعفر جبین بایستاذ ، وبتضرع بمام # ~~بذو پناهیذ . وازو نصرت خواست؛ ونذرها تقدم کرد، وصدقات # ~~را ملتزم شذ ؛ وپای برپشت پیل خاص آورد ، واز نیتی صافی # ~~ویقینی صادق بر قلب ایلگخان حمله کرد؛ فیل صاحب رایت ایلگ را # ~~در ربود ، ودر هوا انداخت ، وخلقی را زیر پای پست میکرد؛ # ~~وبحرطوم از پشت اسب می انداخت ، وبدندان از هم می شکافت ؛ # ~~اولیاء دولت سلطان از حرص فرصت ونشاط نصرت بجوشیذند ، # ~~وشمشر بتضریب خصمان بر خاست ، وزبان سنان در طعن آمذ؛ لشکر # ~~نرک بترک مقام بکفتند ؛ وراه هزیمت گرفت ؛ ولشکر سلطان ایشان را # ~~بقهر وکسر مماوراءالنهر انداختند ؛ چنانک در خراسان از ایشان نشان ~~نماند # چون سلطان را ابن فتح سنی ونجح هنی بمام گشت ، وفورت # ~~آن مهم وسورت آن ملم فرو نشست ، عزم مناهضت نواسه شاه # ~~مصمم کرد ، که یکی بوذ از اولاد ملوک هند ؛ وسلطان بعضی # ~~ممالک ، که از کفار ستذه بوذ ، بذو سیرده ، وزمام آن نواحی بدست # ~~امانت او داذه ، وبرو اعتماد کرده ؛ درین وقت از ربقه دین وخلعت # ~~اسلام برون آمذه بوذ؛ وبرداء کفر مرتدی شذه ، ومرتد گشته ؛ # ~~ز مقام خویش بیک رکضت بر سراو تاخت ، واو را منزعج ومهزم # ~~ز آن خطه بیرون انداخت PageV01P151 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0162.png) # جامع التواری کریخ سلططن گود واسلاف ورف آو # وابن دو فتح عظیم ودو کار جسیم برهانی ساطع وحجتی قاطع ms093 # ~~بوذ بر علو جاه سلطان وکمال اقبال وتأیید الهی ومدد قوت سماوی # در کنف نصرت ودولت روی با دار الملک غزنه نهاذ ، والله # ~~اعلم بالصواب # ذکر فتح قلعهآ بهیم نغرا # سلطان بعد ازین دو فتح نامدار برقصد استراحت ونیست استجمام # ~~بدار الملک غزنه آمذ ، تا چند روز جیاد وأنجاد را آسایش دهذ؛ پس # ~~چون فلک سکون خویش در حرکت دیذ ، وچون ستاره آسایش # ~~در سفر یافت ، وهمکئ اوقات او بر ابتناء ذکر حمیل واقتناء اجر جزیل # ~~موقوف ومصروف بوذ ؛ وبموجب این قضیت نیت غزوی دیگر مصمم # ~~کرد ، که اعلام اسلام بذان مرتفع گردذ ، ورایات کفر وشرک # ~~بذان منتکس ونگونسار شوذ # چون ازین سال سنه .. وثلثمایة ربیع الآخر بگذشت ؛ # ~~نهضت فرموذ ؛ چون بشط ویهند رسیذ ، پال بن آندپال با لشکری # ~~فراوان ممقابل آمذ ، وازآن گاه بازگه شهباز صبح از نثسیمن افق ~~PageV01P152 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0163.png) # ~~مرواز کرد ، تا غراب ظلمت بال بگشاذ ، آتش محاربت می سوخت، # ~~تا از تیغ دلیران حقایق زمین رنگ شقایق گرفت؛ نزدیک بود ، که # ~~چشم زخمی رسذ ، وکفار چیره دست شوند ؛ اما سلطان با خواص # ~~غلامان خوذ حمله کرد ؛ واقدام کفار از مواقف خویش زایل شذ؛ # ~~بیکبار هزیمت شذند ؛ وسی سر فیل حصین هیکل کوه صفت دریا # ~~گذار از آن کفار بدست سلطان افتاذ ؛ اعوان اسلام بر عقب کفار # ~~بنفس خویش در طلب آن مخاذیل حرکت فرموذ ، واز اهل شقاق ونفاق # ~~خلق بسیار را بر زمین انداخت ؛ وبیابان قلعهآ هیم نغرا فرو آمذ؛ # ~~وآن قلعهآ است در میان آی بسیار بر تند کوهی رفیع وجائی منیع بنیاذ # ~~نهاذه ؛ واهل هند آنرا مخزنهٔ‌ صنم أعظم ساخته ، وقرنا بعد قرن # ~~ذخایر وخزاین بر وجه تقرب بآنجا نقل کرده ، وآنرا سبب نجات # ~~ورفع درجات دانسته ، ووسیلت قربت وزلفت تحضرت باری تعالی ساخته # سلطان پیرامون آن قلعه فرو گرفت ؛ وبدلی قوی وعزمی درست # ~~با حفظهآ آن قلعه جنک آغاز نهاذ؛ چون آن قوم قوت مقاومت بر # ~~حروب وشوکت مساعر خطوب ندیذند ، هول وفزع ms094 مسکه2آ مماسک # ~~ایشان بستذ ، وخوف ورعب دل ودرون ایشان فرا گرفت ، وکمند # ~~قهر در گردن همه انداخت ، تا یزنهار آمذند ، وبشعار سلطان مجاهرت # ~~کردند ، ودر قلعه بکشاذند ، وخوذ را در خدمت رکاب سلطان در # ~~خاک انداختند ؛ سلطان را از فواید آن قلعه وبقع. بمره غراب وزبدهآ ~~PageV01P153 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0164.png) # ~~أحقاب روی نموذ ؛ واز ذخایر وزواهر جواهر وبنات معادن وخزاین # ~~چیزی یافت ، که انامل کتاب واوارج حساب از حد وعد آن # ~~قاصر وفاتر آیذ ؛ وبا والئ جوزجان وخواص خویش در اندرون قلعه # ~~رفت ؛ وحجاب خوذ التون تاش وآسغ تگین بحراست خزاین زر # ~~وسیم نصب کرد ، وجمله بر پشت رحال وحمال نقل کرد ؛ آنچه در # ~~ضبط کتاب وحساب آمذ ، هفتاد هزار بار هزار درم شاهی بوذ ؛ # ~~وهفتصد هزار وچهارصذ من زرینه وسیمینه ، واز اصناف جامهای # ~~رومی وچینی وسوسی ودیگر انواع چندان بوذ ، که پیران دولت ودبیران # ~~حضرت از ضبط آن عاجز آمذند ؛ در حملهٔ‌ موجودات یک خانهآ بزرک # ~~بوذ از سیم خام ساخته ، سی گز طول وپانزده گز عرض ، بتختهاء # ~~عریض ترتیب داذه ، وبعلاقات محکم کرده ، که جمع وتفریق وطی # ~~ونشر وحط ونصب آن آسان بوذی ، وشراعی ازدیبا بدو قایمهٔ‌ زرین # ~~ودو قامە سیمین در سرآن کشیذه # سلطان جمعی ثقات از معتمدان حضرت بحفظ آن قلعه باز داشت ؛ # ~~ودر ضمان نصرت وکنف قدرت روی با غزنه نهاذ ؛ وچون در مقر عز # ~~وساحت دولت خویش قرار گرفت ، بفرموذ تا در میان سرای او بساطی # ~~بگستردند ؛ واز درهاء ستاره پیکر ویواقیت نارگون وزمردهای # ~~آس رنگ وبارهاء الماس تمام سنگ بریختند ، ووفود اطراف وسفیران # ~~أقطار حاضر شذند ، وانگشت تعجب در دندان تحیر گرفتند ؛ رسولان ~~PageV01P154 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0165.png) # ~~طغان ملک ترک حاضر بوذند ؛ همه إقرار واعتراف کردند ، گه # ~~این جنس در حوصلهآ ظنون نگنجذ ، وخزانهآ قارون بعشر آن # ~~تزسذ ، والسلام # ذکر آل فریغون # ولایت جوزجان در مد ت ملک آل سامان آل فریغون را # ~~بوذ ، أبا عن جد مراث رسیذه ، واز سلفی بخلفی منتقل گشته؛ # ~~وبعد همم وغور ms095 کرم ومکارم شیم ایشان از إدراک أفهام وأوهام # ~~گذشته . واکناف واطراف ایشان مقصد غرباء وادبای اطراف شذه ، # ~~وأسعار أشعار در بازار مروت ایشان رواج یافته ، وفتوت ایشان بجیر # ~~کسیر وفک اسیر متقبل ومتکفل گشته؛ وافاضل واماثل جهان # ~~رضیع إحسان وربیب إنعام ایشان کشته : وابو الحارت احمد بن محمد # ~~غرهٔ‌ دولت وجمال جمله وطراز حلهآ ایشان بود ، همتی عالی ونعمتی # ~~متوالی وکنفی رحیب ومرتعی خصیب ؛ وامر سبکتگین کریمهآ از # ~~کرایم اواز هر پسر خواسته بود ، واو دری یتیم از بحر جلال ناصرالدین # ~~از بهر پسر خویش ابو نصر حاصل کرده ، واسباب مواشجت وممازجت # ~~میان جانبین مستحکم کشته ؛ چون ابو الحارث وفات یافت ، سلطان # ~~آن ولایت برپسر او ابونصر مقرر داشت ، تا در شهور سنه احدی # ~~واربعمایه [401] ، که از دار دنیا بدار عقی رحلت کرد ، والله اعلم # ~~بالصواب والیه المرجع والمآب PageV01P155 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0166.png) # ذکر القادر بالله واستقرار خلافت برو بعد از طایع وموافقت # ار با سلطان بهاء الدولة بن عضد الدولة # امیر بهاء الدوله وضیاء الملة ابو نصر بن عضد الدوله بحکم # ~~آنک امیر المؤمنین الطایع لله در مهمات ملک از مشاورت او عدول می # ~~جست ، وبر خلاف موافقت او کارها می راند از آن سبب خللها # ~~روی می مموذ، واز هر جانب فتقی حادث می شذ، همگئ همت برآن # ~~گماشت ، که از هر نصب خلافت وتقلد امانت إمامت کسی را اختیار # ~~کنذ ، که حق آن شغل عظیم وکار جسیم بشناسذ، ورعایت # ~~مصلحت خاص وعام واجب دانذ؛ این فرصت نگاه میداشت تا در # ~~شعبان سنه احدی وثمانین وثلثمایه [381] اورا از خلافت خلع کرد، # ~~وأسباب واموال اوبا تصرف گرفت ، وببطایح فرستاذ ؛ والقادر بالله # ~~ابو العباس احمد بن ابی اسحق ن ی المقتدر بالله امیر المؤمنین 2 # ~~آنجا بوذ، او را ببغداذ خواند ؛ وبرو بیعت کرد ؛ وسد ثلمت وقوام # ~~امت ممکان او حاصل آمذ : ودر رمضان این سال او ببغداذ رسیذ ، # ~~وطبقات مردم ممبایعت او یازیذند ؛ وبامانت خلافت او تبرک وتیمن # ~~نموذند ؛ واو در ms096 مصاب استحقاق واستیجاب، که ذات شریف او بذان # ~~ممتاز بوذ ، در هیچ کس از امراء بنی العباس مجتمع نبوذ PageV01P156 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0167.png) # واو بسبب قرابت نسبت وانساج لحمت بر طایع وخلع او رقت # ~~آورد ، واورا درکنف عاطفت خویش گرفت ، وبمجالست ومؤانست # ~~خویش مخصوص گردانیذ ، ودر حجر انعام واکرام خویش اختصاص # ~~داذ ؛ ونگذاشت که بذو نکبتی ونکایتی رسذ ، تا روزگاری که مفرق # ~~احباب وممزق اصحابست میانشان جمعیت بتفریق رسانیذ # چون منابر بغر القاب القادر بالله زیب وزینت گرفت ، سلطان # ~~گردانیذ ؛ وامیر المؤمنین القادر بالله مثالی اصدار کرد مشتمل برذکر # ~~تفویض ولایت عهد با پسر خویش الغالب بالله واشارت بالحاق القاب # ~~او برمنایر اسلام بألقاب پذر؛ وسلطان این مثال بامتثال تلقی کرده ، # ~~ودر ممالک خویش در ایام أعیاد وجمعات خطبه باین هردو لقب منور # ~~و مزین کرد # اکنون با سر سخن بهاء الدوله ووشرح حال او بعد از وفات # ~~عضد الدولة رویم # در کتاب تاجی از تصانیف صالی در وقایع عضد الدوله با پسرعم # ~~خویش بختیار تا اورا بدست آورد ، وخاطر از کار او بیرداخت ، # ~~مقامات او با ناصرالدین ابو تغلب وانک ابن الجراح اورا بفریفت ، # ~~وبطریق مهادات وملاطفت اورا بدست آورد وبکشت ، وسر او پیش # ~~عضد الدوله فرستاذ ، مستوفی آمذه است ؛ در اعادت آن إفادی نباشذ ؛ ~~PageV01P157 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0168.png) # # پس عضد الدوله در رمضان سنه اثنتین وسبعین وثلثمایه %~% وفات # ~~یافت ؛ ودرین ایام براذر او مؤید الدوله بمحاربت حسام الدوله تاش # ~~وفایق ولشکر خراسان مشغول بوذ ، وابناء دولت واولیاء حضرت # ~~برپسر او صمصام الدوله وشمس المله بیعت کردند ، ونطاق مطاوعت # ~~ومتابعت او بستند ؛ وخلیفه الطایع لله در حراقه بر روی دجله بتعزیت # ~~او تجشم فرموذ ؛ وعوام بغداذ نظارهآ آن محفل ومجمع بوذند ؛ چون # ~~طایع نزدیک رسیذ ، صمصام الدوله از سرای بیرون دویذ ؛ ومراسم # ~~تواضع وخدمت بجای آورد ؛ چون عزا منقضی شذ ، بجای پذر نشست ، # ~~وبتدبیر ملک ورعایت رعیت مشغول شذ # وابو الفوارس شیر زیل : که براذار مهین بوذ ، بکرمان مقیم # ~~بوذ؛ چون خر وفات ms097 پذر بذو رسیذ ، بفارس آمذ ؛ وعلی بن نصر بن # ~~هرون وزیر عضد الدوله را بکرفت ، واموال وبقایاء آعمال ، که در # ~~تصرف او بوذ ، بستنذ ، وباهواز آمذ ؛ وبراذر خویش ابو الحسن # ~~احمد بن عضد الدوله را ازان خطه براند وبرفت ؛ ودر رجب سنه # ~~خمس وسبعین وثلثمایه [375] شهر بصره مستخلص کرد ؛ وروی # ~~ببغداذ آورد ، تا جای پذر بگیرذ ؛ چون خبر قدوم او برسیذ ، صمصام # ~~الدوله بحکم کبر سن مداراة وممارة وتفادی از وحشت وتجافی از ~~PageV01P158 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0169.png) # ~~وغافل گردانیذ ؛ پس اورا بگرفت ، وچشمهاش داغ کرد ، وبقلعهٔ‌ # ~~کیوستان بجانب عمان فرستاذ ، وملک مستخلص کرد ؛ الطایع لله لووا # ~~حمادی الاخرة سنه سبع وسبعین وثلثمایه [377] مفاجاة فرو شذ # وشهنشاه هاء الدوله وضیاء المله ابو نصر بن عضدالدوله ملک # ~~بکرفت ، ودر ضبط احوال وکفالت امور وسیاست جمهور وتمهید بساط # ~~معدلت وتقریر مصالح مملکت ید بیضا ودم مسیحا نموذ ، وآثار خوب # ~~اظهار کرد ؛ وجماعتی از اتراک بفارس صمصام الدوله را از قلعه # ~~بیرون آوردند؛ وبرامارت ار بیعت بستند ؛ واو برملک فارس مستولی # ~~وبخزانه2 معمور مستظهر گشت؛ پس همان ترکان برو خروج کردند ؛ # ~~وابو علی بن الی الفوارس را بیرون آوردند ؛ واورا شمس الدوله وقمرالمله # ~~لقب داذند ، ودر مطالبت ملک راه مغالبت پیش گرفتند ؛ صمصام # ~~الدوله روی بدفع ایشان نهاذ ، وایشان را بشکست ، تا خائبا خاسرآ # ~~با بغداذ افتاذند ؛ وبهاء الدوله مناهضت ومناصبت صمصام الدوله پیش # ~~گرفت ؟ میانشان بچند موقف حرب افتاذ ؛ بصره در ایام آن فتنه # ~~خراب شذ ، وبیشتر نواحئ اهواز روی بخرابی نهاذ # پسران بختیار در قلعهآ محبوس بوذند بناحیت فارس ؛ طایفهٔ‌ از # ~~آحاد اکراد ایشان را از قلعه بیرون آوردند ؛ صمصام الدوله بدفع ~~PageV01P159 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0170.png) # ~~ایشان مشغول شذ، وبا ایشان چند مصاف بداذ ، عاقبت شهید گشت ؛ # ~~بهاء الدوله تیغ انتقام با آن طایفه بیرون کشیذ ، وهمه را از نواحی # ~~مملکت خویش بیرون کرد ، وسردار وامیر ایشان نورالدوله سالار بن # ~~بختیار بوذ ؛ وکار او بجائی رسیذ که بخفارت کاروانها قانع شذ ؛ بهاء ~~الدوله # ~~لشکری بمواقعهآ او ms098 فرستاذ ، بدر واشهر بذو رسیذند ، واورا هلاک # ~~کردند ؛ غلامی از آن بهاء الدوله سراو بتقرب پیش بهاء الدوله آورد ؛ # ~~بهاء الدوله بذان ممتعض. وخشمناک شذ ؛ بفرموذ تا آن غلام را پوست # ~~از سرتا پای بیرون کشیذند ، تا دیگران اعتبار گیرند ؛ وعمید الجیوش # ~~را ببغداذ فرستاذ ، تا بتحصیل أموال ومراعاة مصالح آن اعمال قیام # ~~نمایذ ؛ عمر او در آن بیایان رسیذ ، وزیر الوزراء قائم مقام او شذ ، ~~ودر # ~~اکتساب خیرات واحتساب مبرات ودفع ظلامات ورفع رسوم جایره # ~~وسد أطماع مستأکله برعمید الجیوش بیفزوذ ؛ وملک فارس وکرمان # ~~با دیگر ممالک بهاء الدوله مضاف شذ، ونوایر فتنه منطفی گشت ؛ # ~~وخلایق از مضایق محنت ومفاسد ایام فترت خلاص یافتند # وناحیت کرمان در عهد عضد الدوله ابو علی ین الیاس داشت ، # ~~از قبل سامانیان ؛ وپسر خویش الیسع را بسبب خرفی که درو دیذ # ~~وبرقی که در شمایل ومخایل او مشاهدت کرد ببعضی قلاع کرمان فرستاذ ، # ~~ومد بی محبوس بوذ ؛ حمعی از جواری وسراری پذرش در آن قلعه # ~~بوذند، ایشان را نظر بر محبس وی افتاذ ، برحالت او رقت آورند؛ # ~~مقنعهاء خویش برهم بستند ، واو را بروی قلعه فرو گذاشتند # چون لشکریان از خلاص پسر آگاه شذند ، برو جمع آمذند ، PageV01P160 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0171.png) # ~~واز تمادئ ایام پذر وطول مقاساة او تبرم مموذند؛ ابو علی برؤس # ~~لشکر ووجوه حشم پیغام داذ ، واز موجب نفرت ودواعی وحشت # ~~استعلام کرد ، وبتلطف وتألف سخن راند ؛ جوابی شافی نیافت ، # ~~وجز نفرت وضجرت حاصل ندیذ ، همه جواب مطلق باز داذند ، # ~~ومفارقت دیار وامصار کرمان وقطع طمع ازان حدود تکلیف کردند ؛ # ~~ندیذ ، از آنجا راه بخارا پیش گرفت ؛ وبسر بن مهدی وترمش # ~~حاجب پیش پسر بگذاشت ، تا ممدد رای ایشان کار متمشی شوذ ؛ # ~~چون ابو علی ببخارا رسیذ ، در تعهد وتفقد واجلال واکرام قدر # ~~او مبالغت رفت ؛ ودر حضرت ملک ملازم بوذ ، تا در شوال سنه # ~~ست وخمسین وثلثمایه [356] سیری شذ # والیسع ملآک کرمان با تصرف گرفت ، وکار او نفاذ یافت، # ~~واوامر وزواجر او ms099 بامضا پیوست ؛ وبراذر او سلیمان بسبرجان مقیم # ~~بوذ ، وایالت آن طرف بذو مفوض ، بسر بن مهدی الیسع را بر مغالبت # ~~او آغالیذ ، وگفت : پیش از انتظام شمل واستقامت حال اورا بدست # ~~بایذ آورد ؛ الیسع براذر را بعارضهآ مهمی وبهانهآ مشاورتی از سیرجان # ~~بخواند ، واو بمعاذیر زور وأقاویل غرور مسک جست ؛ الیسع بذین ~~PageV01P161 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0172.png) # ~~امتناع دلتنگ شذ ، وبذگمان گشت ، روی ممناجزت او آورد ، واورا # ~~بشکست ؛ واموال ورحال واثقال او غنیمت گرفت ؛ وسلمان ببخارا # ~~رفت ؛ والیسع چون بسرحد ولایت فارس رسیذ ، طایفهآ از لشکر # ~~عضد الدوله بخدمت او رفتند ، ونوازش وخلعت یافتند؛ پس بعضی # ~~از آن طایفه بگربختند وبا خدمت عضد الدوله آمذند ؛ الیسع بذین # ~~سبب در حق بقایاء ایشان بذگمان شذ ، وهمه را مثله کرد ؛ لشکر # ~~چون تفاوت حال هر دو طرف مشاهده کردند ، از الیسع دور شذند ، # ~~ونفور وملول گشتند ؛ ویک نوبت هزار مرد وجوه دیلم از حشم # ~~الیسع جذا شذند ، وبحضرت عضد الدوله پیوستند ، بناحیت اصطخر؛ # ~~بعد از ان گروه گروه می پیوستند ، تا عامهٔ‌ لشکر ازو جذا شذند ، # ~~واو با خواص ممالیک وحشم خویش با واشهر آمذ ، ومملکت کرمان # ~~با تصرف گرفت ، وکورتگین بن جستان را بنیابت وخلافت خویش # ~~آنجا بگذاشت ، وروی بفارس آورد # الیسع چون بجانب قهستان رسیذ ، رحل وثقل بخوس بگذاشت، # ~~وبر امیذ استمداد واستنجاد ببخارا رفت ؛ ودر حضرت ملک در # ~~مجلس انس ممرتبت معاشرت ومؤانست مخصوص شذ ؛ ودر بعضی # ~~ایام در اثناء معاشرت ، که سورت شراب عنان تماسک ازو ستذه بوذ ، # ~~مباسطتی بیش از قدر خویش آغاز کرد ، وبر لفظ راند، که اگر # ~~دانستمی که همت آل سامان از إعانت ملهوف وإغاثت مکروب قاصراست ، ~~PageV01P162 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0173.png) # ~~وامیذ مرتجی وملتجی از حضرت ایشان خائب وکاذب ، بطرتی دیدر # ~~إلتجا ساختمی ، واز جانی دیگر مدد خواستمی؛ این کلمه مؤثر آمذ ، # ~~او را بکرفتند ، وبخوارزم فرستاذند ؛ وابو علی بن سیمجور بخوس فرستاذ، # ~~ورحل وثقل وحواشی ومواشی ومخلفات او بکلی قبض کرد ؛ والیسع # ~~بخوارزم رمدی سخت ظاهر شذ ، که ms100 طاقت مقاسات آن الم نداشت ب # ~~از سر ضجرت وملالت انکشت فرو کرد، وحدقهآ خویش بیرون # ~~صحیفهآ الیاس خواندند : وبعد از آن کرمان جز در خواب ندیذند، # ~~وملکث کرمان بأسرها برعضد الدوله قرار گرفت. تا بجوار رحمت جبار رفت ، # ~~وبهاء الدوله وارث ملکث شذ. وآن طرف بعدل وانصاف او آراسته گشت # چون سلطان ملک سجستان بکرفت ، ومیان او وبهاء الدول # ~~حق جوار وقرب دیار ثابت کشت ، در خطبهٔ‌ کریمهآ مود ت ورغیت # ~~در رغیبهآ محبت بسلطان مفاتحات ومخاطبات تقدم داشت ؛ وتحف # ~~ومبار بسیار ، چنانکث لایق علو همت وشرف ابوت او بوذ ، بحضرت # ~~سلطان فرستاذ ، سلطان در مقابلهآ آن أضعاف الطاف تقدیم فرموذ ، # ~~واسبابب مصافات ومبانی موالات میان هر دو پاذشاه مستحکم شذ؛ # ~~هر دو دولت، در تشبیک اسباب عصبیت وتوشیح دواعیآ قربت وتشمیر # ~~قواعد الفت ممسامرمصاهرت ومواصلت بوساطت وسفارت بیستادند ، تا # ~~میان این دو پادشاه باتحاد واشتباک رسانیذند ، وفوائد موافقت وعواید # ~~معاضدت ایشان بخاص وعام رسیذ ، والله اعلم بالصواب PageV01P163 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0174.png) ### | ذکر واقعهآ ناراین # سلطان برمقتضئ سابقهٔ‌ پذر خویش نشاط جرأت فرموذ ، # ~~بغزوی که طراز دیباجهٔ‌ دیگر مغازی ومقامات باشذ ، وصحایف ایام # ~~بذکر آن متحلی گردذ ، با انصار حق واعوان اسلام ، که نجوم دین # ~~ورجوم شیاطین بوذند ، روی بدیار هند آورد ؛ چون بواسطهٔ‌ دیار هند # ~~رسیذ ، لشکر را بتخریب دیار وتعذیب کفار وتنکیس اسنام وتنکیل # ~~خاص وعام دست بر گشاذ ، وعظیم آن مدابیر ومخاذیل را منکوب # ~~ومکبوب بدوزخ فرستاذ ، ورذالهٔ‌ ابتاع او را چون هبا در مهب # ~~صبا آواره ومتفرق کرد ، وسالما غانما با دار الملکث غزنه آمذ # چون ملک هند اثر نکایات رایات. سلطان در اقاصی وادانئ # ~~ولایت خویش مشاهده کرد ، وعجز خویش از مقاومت لشکر اسلام # ~~در یافت ، اعیان اقارب وزبدهآ مواکب خویش را بخدمت سلطان # ~~فرستاذ، وتضرعها کرد ، وملتزم جزیت وفدیت شذ، وسی مربط # ~~فیل تقریر کرد ، که از نخب افیال خویش بخدمت فرستذ ، وموافقهآ # ~~اتاوبی معین گردانیذ ، که هرسال از مبار آن دیار ومتاع آن بقاع ms101 # ~~خزانه می فرستذ ؛ وبر سبیل مناوبت دو هزار مرد بردرگاه قایم # ~~میدارذ ، وعلی استمرار الایام وتکرر الشهور والاعوام بذین شریطه # ~~وفا نمایذ؛ واولاد واعقاب ، که در دیار هند بصدد ملک ومعرض PageV01P164 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0175.png) # ~~حکم باشند ، برین قضیت روند ، واین سبب را مطاوع ومتابع # ~~باشند ؛ سلطان از هر شرف دین وعز اسلام بذین مصالحت راضی # ~~شذ ، وبتحصیل این اموال معتمدان روان کرد ، وراه قوافل تجار # ~~میان دیار خراسان وهندوستان گشاذه شذ ، والله اعلم # ذکر غزوهٔ‌ غور # سلطان را اتفاق اندیشهٔ‌ افتاذ در دیار غور، واز تمرد سکان # ~~ومکاشرهآ سکان آن حدود در جوار مملکت ومرکز دائرهآ ولایت خویش # ~~متأنف ، واز عیث وفساد وکفر وعناد وثقل وإرصاد ایشان بر قوافل # ~~وصادر ووارد غیرت بر نهاذ او مستولی شذ ؛ عارداشت که فرقهٔ‌ از # ~~دین عاطل وبسمت کفر موسوم بغرور حصانت جبال ومناعت قلال # ~~بامصاقبت ومقاربت مستقر سربر ملک ببطالت واستطالت دست برآرند، # ~~وراه تعد ی وتطاول سیرند؛ عزم تأدیب وتعریک ایشان مصمم کرد، # ~~ولشکری فراوان از فارس وراجل بذان حدود کشیذ ، والتون تاش # ~~حاجب راکه والئ هراة بوذ وارسلان جاذب مقد مهآ لشکر رران # ~~کرد ، وایشان در طی آن منازل ومراحل ممضیق رسیذند ، که # ~~حمهوری عام از سپاه غور بحراست آن ثغر موکتل بوذند ؛ میان فریقین # ~~حرتی قایم شذ، که تیغها جز در قراب رقاب قرار می گرفت، # ~~وخناجر جز با حناجر مضاربت می کرد، خیر بسلطان رسیذ ، با جمعی # ~~از خواص ممالیک خویش برنشست ، وبمدد آن جمع شذ ، وآن مخاذیل ~~PageV01P165 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0176.png) # ~~بتدریج ازان مضیق دور میکرد ، ومعاقل وموایل ایشان می ستد، # ~~تا همگنان را بیچاره وآواره کرد ، وبمستقر زغیم وعظیم ایشان ، که # ~~بسوری معروف بوذ ، راه وصول آسان کرد ؛ در قصبهآ قبضه ، که # ~~بآهنگران معروفست ، جوانب حصار فرا گرفت # او با ده هزار مرد بیرون آمذ، وبرابر سلطان صف کشیذ ، # ~~وابواب احتیاط واسباب استظهار بمعاقل وثیق وخنادق عمیق باحکام # ~~رسانیذ ؛ وتا نیمه روز در مغامست حرب ومارست طعن وضرب از # ~~جانبین ms102 بکوشیذند ؛ سلطان بفرموذ ، تا بر سبیل استدراج واستنزال لشکر # ~~پشت فرا داذ ، وآن مدابیر بذان خدعه مغرور گشتند ، واز موافقت # ~~خویش بامیذ فرصت غنیمت واغترار بظاهر هزیمت بفضاء صحراء # ~~آمذند ؛ لشکر سلطان عطفهٔ‌ کردند ، وهمه را بر مضاجع قتل در # ~~خواب نوشین خوابانیذ ، وپسر سوری را اسیر گرفت ، واسلحهٔ‌ ایشان # ~~بغنیمت بیاوردند ، وشعار اسلام درآن بقاع واصقاع ظاهر کرد ؛ # ~~وذکر فتح بزرگوار در جهان سایر گشت ، وسلطان مجناح نجاح ویر # ~~فوز وبال اقبال روی بغزنه آورد # پسر سوری مذلت خویش در کمند اسار وربقهٔ‌ خسار مشاهده # ~~کرد ، واستیلاء اسلام برودایع حصار بدیذ ، نگینی مسموم در انگشتری # ~~داشت ، از حسرت فرو مکیذ ، وجان مالک سیرذ ؛ خسر الد نیا # ~~والآخرة ذلک هو الخسران المبین PageV01P166 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0177.png) # ودر سنهآ احدی وار بعمایه [401 ] در خراسان عموما ودر نیسابور # ~~خصوصا قحطی شامل وغلاتی نازل حادث شذ ، که کسی را از نا یافت # ~~قوت قوت بماند ، دانهآ حبوب بقیمت از دانهآ مرواریذ در گذشت؛ # ~~شکم منعمان چون طبل تهی گشت ، ومطعوم معدوم شذ؛ اهل تمییز # ~~از لحوم وشحوم بازار تقزز وتحرز بموذند ، والسلام # ذکر خانیان بعد از معاودت ماوراء النهر # سلطان بمین الدوله بعد از کشفهآ حشم ترک جاسوسان روان # ~~کرد . واز حال ایلگ خان وبراذر او طغان خان تجسس وتفحص # ~~مموذ ؛ طغان خان میل بجانب سلطان میکرد . وثبات بر عهد ومیثاقی که # ~~با سلطان داشت در سابق الایام فرا می نمود : وبر زبان رسولان # ~~از مکاشفهآ ایلگخان ترا می کرد ؛ چون ایلگخان تخلیط براذر مشاهده # ~~اول مادە2 فتنهآ او که خصم خانکی است منحسم گردانذ ؛ بالشکر # ~~ماوراء النهر بعزم مناهضت روی بولایت او نهاذ : چون از اوزکند # ~~بگذشت ، برف بسیار بوذ ، وراه بسته شذه . باز گشت . تا وقت # ~~إنکسار هوا واحتباس أنواء وانکشاف شتا وانقطاع سرما # چون سباک ربیع سیم برف در مسام زمین گذاخت . وهیکل # ~~زمین جوشن یخ بر کشیذ وقرطهآ سیز نبات بیوشیذ . ایلگ با سر ~~PageV01P167 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0178.png) # ~~مصاف وانتصار رفت ، وبا ms103 أنصار خویش روی ببراذر نهاذ ؛ وار # ~~هر یک رسولی بحضرت سلطان رسیذ؛ سلطان بفرموذ، تا زمگاه او # ~~بتعبیهآ خیول وتغشیهآ فیول بیاراستند ، وپیرامن آن بساط دو سماط از # ~~ممالیک وغلامان ترک با زینتی ممام بداشت # وصفت آن مجلس آن بوذ ، که دو هزار غلام از عقایل تبرک برابر # ~~یکدیگر صف کشیذند با جامهاء ملون ، وپانصذ غلام از ممالیک خاصر # ~~نزدیک مجلس او بایستاذند ، با قباهای رنگین ، ومناطق مرصع بجواهر # ~~وشمشیرهاء مهند در غلا فهاء زر بر دوش بهاذه ؛ وچهل مربط فیل # ~~در محاذات مجلس او بداشته بغواشیآ دیباهاء رومی وعصابات زربفت # ~~ومعالیق زر سرخ مرصع بجواهر مین؛ وپس پشت هر دو سماط # ~~هفتصذ فیل هیون شکل کوه پیکر شیطان صفت بداشتند ، با تجافیف # ~~مشهر وغواشی مصور واسلحهآ نفیس مسور ؛ وعامه سپاه زرههاء # ~~داودی پوشیذه ، وخود فرنکی در سرکشیذه ؛ ورجالهآ لشکر در پیش # ~~ایشان سیرها در روی آورده ، وتیغها کشیذه ، وسنانها افراشته ؛ # ~~ودر پیش مجلس سلطان حمعی حجاب چون ماه وآفتاب ایستاذه ، # ~~ودست بقبضهٔ‌ شمشیر یازیذه ، وچشم وگوش باشارت او باز بسته : # ~~رسولانرا بار داذند ، تا از هیبت آن موقف با تشویری ممام بخدمت # ~~تخت رسیذند ، وبشرایط خدمت وفرایض طاعت قیام بموذند ؛ ایشان را ~~PageV01P168 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0179.png) # ~~بسر خوان بسرای ضیافت بردند؛ هشتی دیذند اراسته باحواض واطباق # ~~زرین وسیمین منضد ، بأوانی مرصع وصحنهاء فایق وادوات رایق ؛ # ~~وپیش مسند سلطان طارمی زذه والواح وعضادات آن مسامیر وشفشهای # ~~زر استوار کرده، وفرشهای رومی وابریشمین گسترده؛ ودر صدر # ~~مجلس مثقلهآ نهاذه ، وحواشی آن بخانهاء مربع ومسد س ومد ور # ~~منقسم کرده ؛ هر خانه6 بنوعی از انواع جواهر مشحون کرده، که # ~~برتو نور آن دیذها را تبره وخبره میکرد ؛ وباتفاق گفتند ، که در # ~~هیچ عهد اکاسرهٔ‌ عجم وقیاصرە7 روم واقیال عرب ورایان هند را # ~~مئل این نفایس دست نداذه است؛ ودر حوالی مجلس طبقهای زرین # ~~نهاذه مشحون مسکث أذفر وعنیر أشهب وکافور قیصوری وعود قماری # ~~واتربجهای مصنوع وناربجهای مصبوغ از شمامات وعطر وانواع فواکه # ~~وتمار از ms104 زر سرخ ساخته وعناقد لعل وبذخش # چون شراب حاضر کردند ، حمعی از وشاقان خاص چون لؤلؤ # ~~مکنون ودر مخزون شرالی مروق چون چشم خروس بدور دوستگانی # ~~آن مجلس مماندند، اجازت مراجعت خواستند، باتشریفات شاهانه باز گشتند # دست مجادلت میأن هر دو براذر قایم بود ، سلطان کار ایشان # ~~بفیصل رسانیذ ، ومقرر کرد ، که هر یک تیغ مخاصمت در نیام کنند ، # ~~وبا ولایت خویش قناعت ممایند ، والله اعلم PageV01P169 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0180.png) ### | ذکر فتح قصدار # سلطان چون دل از جهت ترک فارغ کرد ، عزم قصد قصدار # ~~مصمم کرد ، تا باذ غرور والی آن بقعه بسقوط تیغ مخروط از دماغ ا3 # ~~او بیرون کنذ . ودیو عشوه که اورا وسوسه میدهذ بصلیل تیغ هندی # ~~در قارورهآ قهر مقید گردانذ ، ومصاعد قلال جبال او که موجب # ~~تنمر وسبب تهور او گشتست ، بنفخهٔ‌ صورنای وکوس چون عهن # ~~منفوش وهبأی منثور بر باذ راه دهذ : از غزنه گوچ کرد ، براه بست # ~~بآوازهآ عزم هراة نهضت کرد ؛ خر قصد او بجانب هراة منتشر شذ ، # ~~ناگاه تاختنی بناحیت قصدار برد؛ ووالی بر بستر خواب پیش از شروق # ~~آفتاب از دبادب موکب سلطان در حوالی قصر خویش بی آرام شذ؛ # ~~مرگ مشاهده کرد ، وبزینهار برون آمذ : خوذ را در سم مرکب سلطان # ~~انداخت . وپانزده هزار بار هزار درم ، که از مواجب گذشته برو # ~~متوجه بوذ . ملتزم شذ . وبعضی بنقد ادا کرد ؛ سلطان باستیفاه باقی # ~~مسلبان بگماشت . وپانزده مربط فیل ، که او از هر ذخیرهآ ایام # ~~وعمدهآ اوقات خصام اندوخته بوذ ، بستذ ، وبتجدید منشور ایالت # ~~او مثال داذ . وبا حصول ارادت وشمول سعادت روی با غزنه # ~~نهاذ ، والسلام PageV01P170 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0181.png) # ذکر هر دو شار ابو نصر بن راشد وپسر او ابو محمد # پاذشاهان غرجستان را باصطلاح اهل آن بقعه شار خوانند ، # ~~چنانک خان ترکانرا ، ورای هندوانرا وقیصر رومیانرا؛ وولایت # ~~غرشستانرا شار ابو نصرداشت ، تا پسر او ابو محمد بحد مردی رسیذ ، # ~~وبقوت شباب ومساعدت اصحاب واتراب بر ملک مستولی شذ؛ ویذر # ~~منزوی گشت ms105 ، وملک بکفایت او باز گذاشت ، وبمطالعهآ کتب # ~~ومجالس اهل علم رداخت ، وحضرت او منبع فضل ومستجمع افاضل # ~~بوذ . وهنروران جهان ومحنت زذگان روزگار درگاه اورا مقصد امانی # ~~وکعبهءآ مطالب ومباغی ساخته بوذند؛ واز اقطار وامصار روی فرا # ~~اوکرده ، وهمه بنجاح مقصود ورواج مطلوب رسیذه ؛ ابوعلی # ~~سیمجور چون عصیان ملک نوح آغاز کرد ، خواست که از ناحیت # ~~غرشستان چیزی با تدبیر خویش گیرد ؛ هر دو شار دست رد بر روی # ~~مراد او باز نهاذند ، واز جهت ولاء آل سامان ، که برطاعت ایشان # ~~نشو ومما یافته بوذند ، ودر حجر رعایت ایشان روزگار گذاشته -، # ~~بخدمت دیگری تن در نداذند ، وبوثوق حصانت قلاع ومناعت بقاع # ~~خویش جواب ابوعلی باز داذند ؛ ابو علی ابو القسم فقیه را با حمعی # ~~از أرکان دعوت وانیاب دولت ممحاصرهآ ایشان فرستاذ؛ وآن لشکر ~~PageV01P171 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0182.png) # ~~کوههای چند که مساوی سما وموازایآ جوزا بوذ، در مسافت # ~~آن دیار قطع کردند ؛ واز چند مخارم ، که از سم خیاط وضم # ~~قماط تنگ تر بوذ ، بگذشتند ؛ وبا ایشان در چند موقف محاربت # ~~ومناصبت بیستاذ ؛ سرهای بسیار چون برک از درخت فرو ریختند ، # ~~وخونها چون سیل برروی زمین روان گردانیذند ؛ وهر دو شار از # ~~مضیق ممضیق می تاختند، تا بقلعه از اقاصی ولایت خویش پناهیذند، که # ~~در حضیض آن أطناب سحاب کشیذه شذی ، وعقاب را در مراقئ آن # ~~عقاب بال گسسته گشتی # ابو القسم آن ولایت بگرفت ، وخزاین وودایع واسباب ایشان # ~~در قبضهٔ‌ مراد آورد ، تا امر ناصرالدین بخراسان آمذ ، ابو علی دل # ~~مشغول شد ، ابوالقسم فقیه را باز خواند ؛ وهر دو شار در زمره6آ أعوان # ~~ناصرالدین بنصرت ملک نوح برخاستند ، واز ابو علی انتقام کشیذند ؛ # ~~واو را دشمن کام بدیذند ، وبا سر مملکت وولایت خویش رسیذند ، # ~~تا عهد سلطنت بمین الدوله سلطان محمود # وعتبی آورده است کچون اصحاب اطراف سلطانرا انقیاد بموذند ، # ~~ومنابر بذکر القاب میمون او بیاراستند ، مرا برسالت از برای عقد # ~~بیعت پیش شار فرستاذند ؛ مرا باکرامی ممام تلقی کرد ، در ms106 شهور سنه # ~~تسع وتمانین وثلثمایه [389] خطبه وسکه بنام همایون سلطان مطرز # ~~گردانیذند ؛ ر عقب آن خبر رسیذ ، که ایلگخان ببخارا آمذ ، وملک ~~PageV01P172 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0183.png) # ~~ستد ، ومعظم سیاه را در قید اسار وبند خسار کشیذ ، وبقایای آن قوم # ~~آواره وبیچاره شذند ، برحمله پسر شار شاه بخدمت تخت سلطان آمذ ، # ~~واز تقریب وترحیب تهرهآ ممام یافت ، ومد بی ملازم خدمت بوذ ؛ # ~~از سر شطارت طبع حرکات نامتناسب می کرد ، واز سر بخوت پاذشاهی # ~~ازو سخنهای مکروه حادث می گشت ؛ واز جانب سلطان برآن هفوات # ~~إغضا می رفت ، وزلات اورا بنظر عفو إغماض می بموذ ؛ دستوری # ~~خواست ، سلطان اورا بتشریف شاهانه وخلعت گرانمایه روانه کرد ، # ~~با نشیمن خوذ رفت ؛ برین حمله مدتی بگذشت ، تا سلطان را نیت # ~~عزوی خاست ؛ خواست که از أطراف سپاهی جمع کنذ ، تا مزید # ~~قونی وکترنی مستظهر گردذ؛ مثالی باستدعای شاه شار بفرستاذ ، وازو # ~~حسن قیام بقضای حقوق إنعام واکرام ، که در باردآ او فرموذه بوذ ، # ~~توقع کرد؛ دست خذلان دامن ادبار او بگرفت ، تا معاذیر نامقبول # ~~وعلتهای معلول در میان نهاذ ، تا عصیان او ظاهر شذ # سلطان کار او فرو گذاشت ، وروی بمهم خویش آورد ، وازان # ~~سفر برمرکب ظفر باز گشت ؛ شاه شاررا پیش تخت خواند ، ودر # ~~اثنای آن مثالی که باستدعای او صادر شذه بوذ ، سطری از ایناس # ~~وحشت وازالت عارضهآ ریبت وبندی از استمالت واستعطاف ابراد کرد، # ~~تا تربیتیی که در حق او فرموذه بوذ ، بیک زلت باطل نشوذ ، # ~~وغرس نعمتی که در حق او نشانده بوذ، بیک عثرت از بیخ بر # ~~نبارذ ؛ شار ازان - ملطفات نفورتر شذ ، ومجاهرت او بعصیان پیش. PageV01P173 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0184.png) # ~~سلطان روشن گشت : وسلطان امیر جاجب التون تاش وارسلان جاذب # ~~را مناهضت او فرستاذ ، ایشان زعیم مروروذ را با خوذ ببردند ، چه ار # ~~رمعاطف آن شعاب ومخارم آن هضاب اطلاع داشت ؛ وایشان # ~~با لشکری که چون رنگ آهن خایند، وچون نهنگ بدریا فرو # ~~شوند ، وچون ما، در مداخل ومخارج ومضایق زمین فرو ms107 شوند ، بذان # ~~حدود رفتند ، وآن نواحی بستذند ؛ پذر بحکم وقوف برخواتم اعمال # ~~وممارست شداید ایام بامان پناهیذ ، وزنهار طلبیذ ، ودر ذمت رعایت # ~~وعنایت حاجب التون تاش گریخت ، واز عقوق پسر مستغاث کرد ؛ واز # ~~حرکات وسکنات او تبرا موذ ، وبشفاعت او بحضرت سلطان توسل # ~~ساخت ، تا خلوص اعتقاد خوذ در موالات عرض داشت؛ واورا # ~~پاکرام واحترام بهراة آورد ، واو را درضمان امان گرفتند # وپسر بقلعهٔ‌ که ملجأ ایشان بوذ، متحصن شذ ، وخزاین # ~~وممالیک وحواشی ومواشی خویش بآنجا نقل کرد؛ حاجب التون تاش # ~~وارسلان جاذب پیرامن حصار او فرو آمذند؛ واو حواشی حصار # ~~ممردان کار بیاراست، وجنگ در پیوست ### | شعر # همه سر ربض قلعه کرد آهن پوش %~% همه فصیل در حصن کرد آهن خای # لشکر سلطان منجنیقها وعرادات بر جوانب قلعه راست کردند ، # ~~ویک جانب از دیوار حصار بزمین آوردند ؛ رجالهآ لشکر چون گوزن ~~PageV01P174 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0185.png) # ~~بذان دیوارها بر دویذند ، ودست بتر وتیغ یازیذند، شاررا چون کار از # ~~دست رفت ، مستغاث کرد ، وزینهار خواست، تا مگر آلی بر چشم آن # ~~حشم زنذ؛ وندانست ، که شیر شرزه چون از حد ت ضراوت چنگال بصید # ~~یازیذ ، بی مقصود باز نگردد ؛ ومار گرزه که از شد ت حقد آهنگ # ~~زخم کرد ، بی تشفی دندان برنگیرد ؛ وآن فتنه قایم بود ، تا اورا # ~~بدست آوردند ، واز قلعه بیرون گشیذند ؛ واموال وخزاین او غارت # ~~کردند ؛ وزیر اورا که جهینهآ اخبار وحقیبهٔ‌ اسرار بوذ ، بگرفتند؛ # ~~وشکنجه رکعب او نهاذند ، تا ذخایر ودفاین وودایع بدست ایشان باز # ~~داذ ؛ وجریدهآ بقایای اموال تر عمال عرض کرد؛ وبرتحصیل آن # ~~مسلبان گماشتند ، ووجوه ولایت غرش وآن نواحی در مجموع # ~~ابو الحسین منیعی بستند ، واورا باستخراج آن وجوه نصب کردند ؛ # ~~وکوتوالی معتمد بر قلعه گماشتند # از حضرت سلطان باستحضار شار مثال رسیذ ، اورا با تخته بند # ~~بغزنه بردند، غلامی که موکل اوبوذ، شاررا تکلیف کرد، تا نامهآ # ~~بخانهآ او نویسذ ؛ اواز ضجرت آن تحکم از بی مبالاتی غلام خیره وطیره # ~~شذ : ویزن او نوشت ms108 که ای قحبهآ نابسامان مگر پنداری، که من # ~~از تهتک تو در فسق وفساد وتفریق مال غافلم ، یا نمی دانم که همواره ~~PageV01P175 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0186.png) # ~~بفجور وشرب خمور وتضییع مال. من در مصرف هر منگر ومحظور. # ~~روزگار می گذرانی ؛ وهر روز با حریفی وهر شب با ظریفی بمعاشرت # ~~ومباشرت مشغولی ، وخانە من برباذ داذی، وآب روی من بریختی؛ # ~~گر باز آیم سزای تو بدهم ؛ وجزای تو در کفارت نهم؛ ازین شیوه # ~~اطنابی در نامه نوشت ، وبدست غلام داذ ؛ چون نامه بزن رسیذ ، # ~~بیهوش شذ ، وشبهت کرد ، که دشمنی تقبیح صورتی کرده است، # ~~یا حاسدی مجال فسادی یافته ، خانه بگذاشت ، وهراسان وبی آرام در # ~~گوشهآ گربخت ، چون غلام بخانه رسیذ، سرای خویش چون قاع # ~~صفصف خالی یافت ؛ واز کذبانو وخدمتکاران نشان ندیذ ، حیر ان # ~~فروماند ، واز همسایگان استکشاف حال کرد ؛ ایشان از کیفیت نامها # ~~إخبار کردند ، وآن فضایح وقبایح برو خواندند ؛ غلام بمراعات دل زن # ~~وتسکین جانب وازاحت خوف واستشعار او مشغول شذ ؛ وبأمانی بلیغ # ~~وضمانی وثیق زن را بخانه آورد؛ این اضحوکه در خدمت سلطان باز # ~~گفتند ، از شطارت شار تبسم کرد ؛ چون شار را ببارگاه سلطان # ~~رسانیذند اورا بتازیانهٔ‌ تأدیب وتعریک مالش داذند ؛ وبجانی محبوس # ~~کردند ؛ ودر مواساة ومراعات آوقات وأقوات او وصایت فرموذ، بر # ~~وجهی که اذن سلطان برو پوشیذه باشذ ، تا موجب جرأت وجسارت # ~~وزعارت او نگردذ ؛ التماس کرد ، که از غلامان منظور او یکی را # ~~پیش او فرستد ، سلطان بفرموذ تا ملتمس او باسعاف مقرون داشتند ؛ # ~~وپذر اورا از هراة بحضرت سلطان آوردند ، وبنظر احترام ملاحظت ~~PageV01P176 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0187.png) # ~~فرموذ ؛ سلطان أملاک وضیاع ایشان بنواحی غرشستان تحرید ، وبا # ~~دیکر ضیاع دیوان سلطنت گرفت ، وشیخ جلیل بمراعاة جانب شار # ~~ابونصر قیام موذ، ودر کنف رعایت خویش میداشت ، تا بجوار رحمت # ~~حق رسیذ ، در شهور سنهآ ست واربعمایه [406] ، والسلام # ذکر واقعه ناردین # سلطان من الدوله چون نواحئ هند بگرفت ، در اقاصی آن # ~~ولایت بجانی رسیذ ، که هرگز رایت اسلام برآن ms109 نواحی طلوع نکرده # ~~بوذ ؛ آن بقاع از طلمت کفر وشرک پاک کرد ، ومشاعل شریعت در آن # ~~دیار بر افروخت ومساجد ومعابد بنا نهاذ، وشعار ایمان ظاهر کرد ؛ # ~~خواست که از بقایای اعداء دین وعبده أوثان دمار برآرد ، # ~~ومنکران دین را ببرهان قاطع شمشیر مسخر گردانذ ، غزاة جنود وکماة # ~~اسود خویش را پیش خواند ، وهر یک را مکرمتی جمیل وموهبتی # ~~جزیل بنواخت ؛ مستظهر بدرع عصمت ومغفر مغفرت وقوام تقوی # ~~وعروهٔ‌ وثق بعنایت ازلی در اواخر خریف روی براه نهاذ : چون بذان # ~~حدود رسیذ ، برفهای عظیم بیفتاذ ، وراه برکوه وهامون بسته شذ ، # ~~از سرمای سخت جاد ها مطموس شذ ، از سر ضرورت روی ازان نواحی ~~PageV01P177 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0188.png) # ~~بتافت، وبا غزنه آمذ، تا روی هار پیذا شذ ؛ وغوغای سرما از بیم # ~~خنچر بیذ در نشست ، وهوا معتدل گشت ؛ اوچون بحر اخضر جوشان # ~~در حرکت آمذ ؛ چون باعداء نزدیک رسیذ ، لشکررا تعبیه کرد ، # ~~میمنه را در اهتمام امیر نصرکرد ، ومیسره را بارسلان جاذب سبرد ، # ~~وابو عبدالله الطائی را ممقدمه در پیش افگنذ ، وامیر حاجب التون تاش را # ~~با خواص ممالیک در قلب بداشت # ملک هند با حشم خویش از نهیب خصمان با پناه کوهی حصین # ~~متین نشست ؛ وبمخرمی میان دو کوه بلند التجا ساخت ؛ ومدخل آن # ~~مضیق بفیلان کوه پیکر استوار کرد ، وبأقطار دیار خویش نفیر نامه # ~~نوشته ، وسوار وپیاذهآ ممالیک خویش بخواند ، وراه مطاولت در پیش # ~~نهاذ ؛ سلطان بر سر سربرت وغور مکیدت وخدیعت او وقوف یافت، که # ~~ازان إهمال آن میخواهذ تا مگر از طول ایام وامتداد مقام بستوه آیند، ~~واز # ~~مقاتلت روی بتابند ؛ رجاله دیلم وعفاریت اففانیان را بر ایشان آغالیذ ، # ~~تا بشیب وفراز وپس وپیش ایشان فرا گرفتند ، ومقناطیسوار بجاذبهآ # ~~قهر ایشان را بخوذ کشیذند ؛ چون ازان مضیق بفضاء صحرا آمذند ، # ~~چون مرغ در التقاط حبات ایشانرا بمنقار نقار برمی چیذند ، تا چند # ~~روز بذین صفت بگذاشتند ، تا زمرهآ کفرهآ او بتمامی مجتمع شذند ، # ~~واز دیار هند وسند هرکجا نافح ms110 ناری وطالب ثاری بوذ ، روی بذو آورد ~~PageV01P178 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0189.png) # پس آهنگ جنگ آن نهنگ کرد، در مصاف پشت با کوه داذ، # ~~وسد ی از هیاکل فیلان جنکی در حوالی لشکر کشیذ ؛ پس آتش حرب # ~~سوزان شذ ، مبارزان صفوف چون زنبور بر جوشیذند ؛ وبزخم خنچر # ~~سر وسینه2 یکدیگر می شکافتند ؛ وتیرها وروپین حلقوم وخرطوم می # ~~در یذند ؛ آن کافر چون قوت وشوکت وچیرگئ خصم مشاهده کرد ، # ~~با مشاهر أنجاد ومساعر ابطال روی بابو عبدالله الطابی آورد ، وازجوانب # ~~اورا بزخمهای عنیف فرا گرفتند ، واو چون فحل مست روی بایشان # ~~نهاذ ، چون سلطان اورا در مخالب آن محنت بدیذ ، کوکبهٔ‌ از غلامان # ~~خاص بنجدة او فرستاذ ، تا اورا از دشمنان خلاص داذند؛ وچون # ~~غربال همه جسم او چشم شذه ، وچون زره همه تن خلقه گشته ب # ~~سلطان بفرمود ، تا اورا بر فیلی نشاندند ، تا از ألم جراحت جوارح # ~~بنزد او استراحت راحتی یابذ # شعلهٔ‌ حرب همچنان زبانه می زذ ، تا ابزذ تعالی بباذ نصرت فرو # ~~نشاند ؛ وبنفحهآ نسیم محمودی ذرات وجود آن مخاذیل اضالیل متفرق # ~~گشت ، وأجزای ایشان منثور شذ : وهمه را در اعطاف سهول وجبال # ~~واکناف کهوف وتلال بفنا رسانیذند ، واموال وافیال ایشان بغنیمت # ~~بیاوردند ؛ وخاص وعام در فواید آن غنایم متساوی شذند ، وبدرجت # ~~غنا واستغنا رسیذند ؛ وناحیه ناردین در عرصهآ اسلام افزوذ PageV01P179 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0190.png) # این غزو در جراید مقامات وتاریخ غزوات سلطان بمین الدوله ثبت # ~~افتاذ ، واین صنع لطیف وعز منیف نصیبهآ ایام وقرینهآ اقبال او # ~~آمذ؛ واز بت خانه سنکی منقور بیرون آوردند ، برکتابهآ آن ثبت کرده # ~~بوذند ، که چهل هزار سالست تا بنای این خانه نماذه اند ؛ سلطان # ~~تعجب مموذ ، که علماء شریعت وحکماء امت متفق اند ، که مدت # ~~عمر بنی آدم قریب هفت هزار سال است ؛ از اعیان علماء ومشاهیر # ~~حکماء استفسار رفت ، همه برآن منکر شذند ، وگفتند : شهادت # ~~صخور همه افک وزورست ، ومنشأ غرور # لشکر اسلام بآن غنایم نا محدود ورغایب نا معدود با غزنه آمذند ، # ~~وسواد ms111 عدد سپاه اسلام درمیان عدد سیاهان هند ناچیز شذ؛ وبرده # ~~از قیمت بیفتاذ ، چنانک هر حمال وحمال وکناس ونحاسخواجه شذند ، # ~~والله اعلم واحکم ### | ذکر واقعه تانبشر # بمسامع سلطان إنها کردند ، که بناحیت تانیشر از جنس فیل # ~~خاص او، که آنرا صیلمان خواندندی ، فیلان بسیارند ، ووالی آن ~~PageV01P180 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0191.png) # ~~بتمعه در کفر وکنود غالیست ، نیت آن غزو مقرر کرد ، تا رایت # ~~اسلام افراشته ، واعلام اصنام بقهر آن نکوسار گردذ؛ وبا لشکری که # ~~بأفاویق توفیق ودر حجر مجاهدت ما یافته بوذند روان شذ ، وبیابانهای # ~~هایل طی کرد ، که مرغ در هوای آن بر بریزذ ، وستاره در فضای آن # ~~راه گم کنذ ، که جز باذ نگذشته بوذ ، وجز آفتاب سایه نیفکنده ؛ # ~~نه از آب خبری ، ونه از عمارت اثری # چون بذان نواحی رسیذند ، در پیش نهری صخاب وجوبی برآب # ~~یافتند ، وکوهی شماخ وزمینی سنگ لاخ ؛ وکافر بذان کوه مستطهر # ~~گشته ، لشکر سلطان بدو معیر از آب گذر کردند ، واز دو جانب با اهل # ~~شرک جنگ در پیوستند ؛ شبهنگام اهل اسلام حمله حمله کردند، وهمه را در # ~~میان آن مخارم ریختند ، واز تاب آن حراب وضراب راه گریز گرفتند؛ # ~~وآن پیلان مزخرف وهیاکل مصفف بجای بگذاشتند ، فیل بانان # ~~سلطان بربی برفتند ، وهمه را با مربط حضرت آوردند ؛ وچندان # ~~خون بریختند ، که آب آن نهر زخار وآب خون خوار با غزارت از حکم # ~~طهارت بیرون شذ ، ومشارب آن ترشارب حرام گشت ، والله # ~~اعلام واحکم PageV01P181 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0192.png) # ذکر خاتمت کار شمسن المعالی قابوس ورسیذن ملک او بامیر # منوچهر بن قابوس رحمهما الله تعالی # شمس المعالی با خصایص مناقب ونفاذ بصیرت او در عواقب درشت3 # ~~خوی وسایس بوذ ، واز خشونت سطوت ومرارت کأس بأس او هیچ # ~~کس را ایمنی نه؛ بکمتر زلتی عقوبات عنیف کردی ، وتأدیب وتعریک # ~~بشمشیر قاطع وسنان ساطع ، حبس او مطمورهٔ‌ لحد بوذی؛ ازین # ~~سبب خلق بر دست او فنا شذند ، ودلها ازو برمیذند ، وسینها بحقد # ~~او آغشته گشتند ؛ وزعیم که حاجب او بوذ، ms112 مردی سلیم صدر وی # ~~غایله بوذ ؛ واز حملهٔ‌ حشم وخدم او بسلامت موصوف ومعروف ، # ~~واموال اعمال خطه استراباذ بوی سبرده بوذند ؛ نسبت او اختزالی بذو # ~~گردند ، واو را بکشتند ؛ بسبب قتل او نفرت لشکر زیادت شذ ، # ~~همه دل برخلع ربقهآ طاعت او نهاذند ، بسبب خشونت قرار داذند؛ # ~~کرده بوذ، واز اندیشهٔ‌ مفاسد ایشان بی خر؛ تا شبی پیرامن قصر # ~~او فرو گرفتند، واسباب ومضارب ومراکب او غارت کردند؛ # ~~خواص حضرت او او را از مضرت عدوان ایشان رعایت نموذند ، PageV01P182 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0193.png) # ~~متغلبان بجرجان رفتند ، وبتغلب وتطاول شهر باز دست کرفتند ، وامیر # ~~منوچهر را از طرستان بخواندند ، واو بسبب حادثهآ پذر ونفاذ مکیدت # ~~متابعت مموذ ، تا تدارک آن خلل بکنذ # چون بجرجان رسیذ ، لشکری آشفته دیذ ، وکارها از دست # ~~اقتدار رفته ، طبقات ووجوه سپاه بذو پیغام داذند ، که اگر در عزل # ~~وخلغ پذر با ما موافقت ثمای همه از رغبتی صادق کمر بندیم ، ومطیع # ~~باشیم ؛ واگر نه بردیگری بیعت کنیم ؛ امیر منوچهر جز مدارت ومساهلت # ~~چاره ندیذ ، واندیشیذ که بردهآ حشمت دریذه شوذ ، وماد ه فتنه # ~~وفساد متزاید گردذ ، وخانهآ قدیم از دست بروذ ؛ شمس المعالی چون # ~~اجتماع کلمهآ ایشان برعناد واتفاق برنوازع فساد بدانست ، با خواصن # ~~ممالیک وبقایای اسباب ببسطام تحویل کرد؛ ومنتظر خاتمت کار ومآل # ~~حال بنشست ؛ چون لشکر ازو خیر یافتند ، منوچهر را بر محاربت پذر # ~~وإز عاج او ازان نواحی تکلیف کردند ؛ او از سر ضرورت با ایشان # ~~برفت ، وشری بشری دفع کرد ، وآتشی بآتشی بنشاند ؛ چون بنزدیک # ~~قابوس رسیذ ، بخدمت پذر شتافت ، وزمین خدمت ببوسیذ ، واشک # ~~از دیذه روان کرد؛ وبا هم از حدوث آن واقعه بث الشکوی ونفثة # ~~المصدور آغازیذند # امیر منوچهر پذر را گفت : اگر اجازت دهی در مدافعت قوم # ~~سر در بازم ، وجان نازنین بذل کنم ، وخوذ را وقایهآ ذات وفداء ~~PageV01P183 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0194.png) # ~~مصالح تو گردانم ؛ شمس المعالی او را دلخوشی داذ ، واستعطاف تموذ ، # ~~وچشمهاش ببوسیذ ، گفت : غایت کار ونهایت حال همین خواهذ ms113 بوذ، # ~~وراثت ملک وخانه برتو وقف است ؛ واین کار را در حالت حیوة 3 # ~~وبعد از وفات من متعین تونی ؛ وخاتم ملک بذو سبرد . ومقالید # ~~خزاین ودفاین بذو تسلیم کرد ؛ وبذان مقرر شذ ، که شمس المعالی در # ~~قلعهآ چناشک بنشینذ ، وبأوراد. عبادات مشغول گردذ؛ وکار # ~~ملک وحل وعقد منوچهر باز گذارذ ، ودرعماری بقلعهآ چناشک # ~~تحویل کرد ، با حمعی از حواشی وخدم که ممصالح او قایم بوذند # منوچهر بجرجان آمذ ، وبضبط امور واستمالت صدور واستعطاف # ~~حمهور مشغول شذ ؛ مع هذا آن جمع را از سابقهآ زلت خویش خوف # ~~از عوادی مضرت وغوایل معرت قابوس نقصان بمی پذیرفت ، وبانواع # ~~حیلت ومکیدت بهر مدخل فرو رفتند ، تا خاطر از کار او فارغ کردند؛ # ~~وبتمنای خوذ رسیذند ، وبوفات وفوات روح او همداستان وراضی # ~~بگشتند ؛ تا در مفرش فراش او رفتند ، وردای رد ی از غرە غرای # ~~او باز کشیذند ، واورا مرده بدیذند ، وبمراد خویش رسیذند ؛ واز # ~~صواعق سیف وبوارق سنان او بیارامیذند ، واو را در قبهآ که بظاهر # ~~جرجان براه خراسان ساخته بوذند ، دفن کردند ؛ امیر منوچهر سد روز # ~~بر قاعدهآ دیلم ماتم داشت ؛ آنگاه در منصب امارت آرام گرفت ، # ~~وبیعت لشکر از سرگرفت ؛ وقابوس را فراموش کردند PageV01P184 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0195.png) # شعر (طویل) # ~~کأن لم یکن بین آلحجون الی الصفا # آنیس ولم یسمر بمکة سامر # ز دیوان خلافت بامیر منوچهر مثالی رسیذ ، ر تعزیه وتولیت ؛ # ~~وخلیفه القادر بالله او را فلک المعالی لقب داذ ؛ وبحبل ولاء سلطان # ~~اعتصام ساخت ؛ وممتابعت ومشابعت او استظهار جست، وجمعی از # ~~معارف حضرت ببارگاه او فرستاذ ، وبمبار موفور ونفایس مذخور # ~~ورغایب نا محصور بذو تقرب موذ ، واز صدق نیت وصفای طیت اعلام # ~~داذ ؛ سلطان آن وسایل وذرایع بنظر قبول ملاحظت فرمود ، ومباغی # ~~ومراضئ ار را بایجاب مقرون داشت ، وعیار موالات او برمحک # ~~اختیار واعتبار زد ؛ ومثال داذ ، تا در ولایت خویش خطبه وسکه # ~~بألقاب همایون او مطرز گردانذ ؛ وابو محمد مهران را بذین سفارت # ~~بذو فرستاذ ، با نوازش وخلعتی تمام ms114 ؛ امیر منوچهر آن مثال مسموع # ~~ومقبول داشت ، وبر مقتضئ فرمان برمنابر ممالک جرجان وطیرستان # ~~وقومس ودامغان شعار دعوت سلطان ظاهر گردانیذ؛ وپنجاه هزار # ~~دینار بر سبیل اتاوت ملتزم شذ ، که هر سال بخزانه می رسانذ PageV01P185 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0196.png) # ودر وقت نهضت سلطان بغزو ناردین ازو لشکر خواست ، دو # ~~هزار مرد از خواص دیلم وخلاصهٔ‌ حشم، که در فراز چون گوزن # ~~ودر نشیب چون سیل بوذند ، بخدمت فرستاذ ؛ وچون آثار مساعیآ # ~~او در حضرت سلطان موقع احماد رسیذ ، وحقوق خدمت متأ کد شذ . # ~~ابو سعد شولکی رثیس جرجانرا که یگانهٔ‌ روزگار ومقدم احرار # ~~بوذ، بحضرت سلطان فرستاذ، تا معاقدت مصادقت مرایر مواصلت # ~~مستحکم گردانذ ، واز حجر سلطنت تخطبهآ کریمهٔ‌ قیام نمایذ ، سلطان # ~~باسعاف سؤال وانجاح مأمول سمح الجنان شذ، وحق کفاء ت فلک المعالی # ~~بایجاب پیوست ، وچون آن بزرگ بحضرت فلک المعالی رسیذ ، واهتزاز # ~~سلطان در إجابت دعوت وانجاز مطلوب باز گفت ، فلک المعالی او را # ~~دیگر بار بحضرت سلطان فرستاذ ، وقاضی جرجان را، که راوی # ~~حدیث وعلامهآ روزگار بوذ ، مرافق اوگردانیذ ، تا باتمام مهم # ~~مواصلت قیام نمایند؛ هردو چون بحضرت رسیذند، خدمت بجای # ~~آوردند ، وبتنجیز وعده وتأکید عقد نکاح مطالبت کردند ؛ سلطان # ~~شیطان غیرت را با عقال حکم شریعت ببست ، وکریمهٔ‌ که جگر # ~~کوشهآ او بوذ وفریده که زهرهٔ‌ آسمان سلطنت بوذ ، بفلک المعالی داذ ~~PageV01P186 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0197.png) # ودر مجلس این عقد از لطافت وبشائر استبشار ونفایس تحف چندان # ~~وذ ، که تاریخ ایام وطراز مساعئ کرام شذ؛ ورسولان بحصول # ~~مقصود ووصول مطلوب باز گشتند ؛ وفلک المعالی حملی روان کردکه # ~~ذکر علو همت وغزارت کرم اودرجهان سایر شذ؛ واز أرکان دولت وابناء # ~~حضرت هیچ کس از الطاف بر وعوایدکرم او بی نصیب مماند، وسلطان # ~~خدمات اوبانواع صنایع وابواب مکارم مقابل کرد ، وبشرایط مجازات # ~~خدمات ومکافات قربات او قیام بموذ؛ وافراد قواد وآحاد اجناد # ~~ورا بتشریفهاء سنی وخلعتهاء نفیس تعهذ وتفقد مموذ ؛ ودر صحبت # ~~در صدف ملک ویاقوت شرف سلطنت مالی روان کرد ، که ms115 درمجموع # ~~اقلام کتاب ومعلوم افهام حساب نگنجذ # چون کار فلک المعالی بمظاهرت از مصاهرت ووسیلت آن قوام # ~~گرفت ، بتدبیر کار لشکر وانتقام از حمعی، که درخون پذرش قیام # ~~مموذه بوذند ، إقدام بموذ ؛ وبوجوه حیل وانواع علل سلک حمعیت # ~~وموافقت ایشان بشکست ، وهمه را بقتل آورد؛ وپسر خرکاس که # ~~خویش عاق ومایةآ شقاق بوذ، از میان برکران گریخت ، ودر جهان # ~~آواره شذ ، وکس ازوی نشان نیافت ؛ واز حملهٔ‌ جالبان ضر ابو القسم # ~~جعدی بوذ ، صاحب جیش شمس المعالی، بسرحد ولایت میان خوف # ~~ورجاء بنشست ، منتظر طوارق بلا وصواعق عنا ؛ فلک المعالی نظر # ~~زو بینداخت ، وطریقه إمهال وإهمال سیرد ، وباغلوطهء تغافل PageV01P187 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0198.png) # ~~وتهارن او را مغرور گردانیذ ، وبدواعی تطمیع وترغیب بدام آنتقام # ~~کشیذ ، ودر محتبس طلب قصاص باز داشت ، وراه خلاص او بر بست؛ # ~~اما هرکاری را وقتی معین وغایتی محدود وآمدی معلوم مقد رست ؛ # ~~ودر تدارک آن حال تعجیل وتأجیل نا متصور ؛ ابو القسم بحیلتی ازحبس # ~~فلک المعالی بگریخت ، ودر اقطار جهان از طرفی بطرفی تردد میکرد، # ~~تا بنیشابور بحضرت سلطان آمذ ، وبذمت او ملتجی شذ، پنداشت # ~~که باتشاج ذات البین واتحاد مصالح جانبین سلامت خواهذ یافت، سلطان # ~~اورا بند بر نهاذ ، وبمنوچهر فرستاذ ، تا براه یاران برفت ، والسلم # ذکر محد الدوله بن فخر الدوله # چون فخرالدوله بسرای آخرت تحویل کرد، لشکر بر امارت پسراو # ~~مجدالدولة بیعت کردند ، وماذر او خواهر اصفهبذ بریم بوذ ؛ متعضد 12 # ~~بکثرت اقارب وشوکت عشایر ، واز سر تحکم وتغلب در حل وعقد # ~~وامر ونهی با لشکر دیلم سحن مراند ؛ میان اووماذر بذین سبب وحشت # ~~افتاذ ، ماذر کس فرستاذ ، وبدر بن حسنویه را بخواند ، وری بتصرف # ~~گرفت ، ودست نواب پسر کوتاه کرد، بذین سبب مناوشات بسیار # ~~رفت ، وبإراقت دماء وفتنه وغوغا کشیذ ؛ وحشم دیلم واهل ری بی طاقت # ~~شذند ، واز نوایر آن فتن ودوایر آن محن طبقات لشکر بفنا رسیذند، ~~PageV01P188 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0199.png) # ~~ن ولایت ری روی بخرالی آورد، ومردم متفرق شذند؟ مجدالدوله # ~~ز احتذام آن فتنه ms116 ، وایقاد شرر آن شر ملول گشت، ونفور شذ ، از # ~~در طاعت او مقهور گمردانیذ ، وخلایق را از ورطهٔ‌ آن محنت برهانیذ، # ~~وممطالعهآ کتب ومنادمت دوات وقلم اشتغال بموذ # براذرش شمس الدوله ولایت همذان وقرمیسین تا حدود بغداذ # ~~در تصرف داشت ؛ وبدر بن حسنویه در عهد ایشان اموال بسیاز وبجمل # ~~فراوان جمع کرد ، ودر وجوه صلات وابواب مروات صرف وخرج # ~~کرد ؛ واین پولاذ همچنین در ایام آل بویه مجالی عظیم یافت ، وکار # ~~او درجاه ورفعت بذان رسیذ، که صنادید دیلم ومشاهیر کرد وعرب # ~~در زمرە2 حشم اوجمع آمذند ؛ او بمجد الدولة وماذرش ، که کافلهآ # ~~ملک بود ، نامهٔ‌ نوشت، وقزوین باقطاع خواست ، تا محصول آن بر # ~~الشکر صرف کنذ ، مهمات ملک وممانعت دشمن ازحوزه6آ دولت قیام # ~~مایذ ؛ ایشان بحکم تقلص عذری پیش نهاذند ؛ واوبر ایشان عاصی # ~~شذ ، وبر حدود ری می تاخت ، وغارت میکرد ؛ بذین سبب راهها # ~~بسته شذ ، ومادهآ أقوات وغلآت منقطع گشت # مجد الدوله وماذرش این شکایت باصفهبذ بریم نوشتند ، وازو # ~~مد د خواستند؛ او با حشری ممام از سیاه جیل بیامذ، وبکرات با یسر پولاذ # ~~مصاف داذ ، واز جانبین خلایق بسیار هلاک شذند؛ پسر پولاذ را ~~PageV01P189 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0200.png) # ~~زخمی رسیذ ، باز گشت ، وبجانب دامغان بیرون شذ؛ وآنجا مرمت # ~~حال ومعالجت جراحات توقف کرد ؛ واز فلک المعالی مدد خواست ، # ~~تا ری از بهر وی مستخلص کنذ ، وخطبه وسکه واتاوی معین بر سبیل # ~~مسانهه مسلم دارذ ، او دو هزار مرد گزیذه مدد فرستاذ؛ پسر پولاذ # ~~با آن لشکر بدر ری رفت ، ودست نهب وغارت دراز کرد؛ ولشکر # ~~دیلم از آن سبب در بلای عظیم وغلای شنیع افتاذند ؛ وبا مجد الدوله # ~~وکافلهٔ‌ ملک باضطرار رسیذند ، اورا استمالت کردند ، واصفهان بذو # ~~داذند ؛ اودست ازعیث وفساد بداشت ، وبیارامیذ : وسیاه را با جاد65 # ~~سداد ورشاد آورد ، وماده شطط وخلاف منقطع گردانیذ ؛ در سنه سبع # ~~واربعمایه [1407 باصفهان رفت ، وشعار دعوت مجد الدوله ظاهر میداشت # نصر ن الحسن بن فیروزان از ببار وجومند روی بری آورد، ms117 # ~~واز خوف مکیدت قابوس ونکایت لشکر او براه بیابان بیامذ؛ چون # ~~بری رسیذ، مدت دو سال بحرمتی هر چه تمامتر درمیان ری مرجوع الیه # ~~بوذ در مهمات دولت ، موثوق علیه دررای وتدبیر وتقدیم وتأخیر ؛ # ~~پس بسبب زلتتی اورا بگرفتند ، وبقلعهآ استوناوند فرستاذند ؛ # ~~مدتی آنجا محصور ومأسور بوذ، تا رقم عفو بر ذلت او کشیذند ، واو # ~~را با میان ملک آوردند PageV01P190 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0201.png) # درین ایام که مجدالدوله انزوا کرده بوذ، واز ریاست بدراست # ~~گردانیذه ، وحشم دیلم لجام طاعت ان سر کشیذه ، ودست تطاول # ~~وتعد ی بر آورده ، هر کس هر چه میخواست از قتل ونهب وغارت # ~~میکرد، مکرکسی که بسبب تقوی وخوف عفی منزجر ومرتدع گشتی ؛ # ~~آواره گردانیذ ، که ایشان ید واحدة شذند ، وبر نصر هجوم کردند ، # ~~وپیرامن سرای او فرو گرفتند ؛ او با خواص خویش یک زمان مدافعت # ~~ایشان بیستاذ ، عاقبت هزیمت شذ ، واسباب وتجملخویش بایشان باز # ~~گذاشت ، ودر خناق آن محنت اضطراب میکرد ، تا سیری شذ والسلام # ذکر بهاء الدوله ومآل کار او # چون ولایت سجستان سلطان را مسلم شذ ، بهاء الدوله رغبت # ~~موالاة وخطبت مصافات آغاز نهاذ ، وتحکم جواری، که میان هر دو # ~~محلکت وقرب داری که میان هر دو ولایت بوذ، همواره سبیل # ~~مکاتبات ومخاطبات مسنلوک میداشت ؛ ورای سلطان را تحکم شرف # ~~ابوات وخصایص ذات او آن تود د ومحبست موافق می آمذ ، وبحکم # ~~کفاءت ملک وعلو شرف هر دو خانه میان ایشان در مواصله سخن # ~~رفت ؛ ودرین باب سفیزان در میان آمذند ، ودلها بر مودت قرار # ~~گرفت ، ونیتها در اتحاد صافی شذ PageV01P191 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0202.png) # سلطان میخواست که آن موالات بمجاهرت رسذ، واین مصافات # ~~ممصاهرت پیوندذ ؛ قاضی ابا عمرو بسطامی ، که شیخ اهل حدیث بوذ به # ~~نیشابور، ووجاهت قدر ونباهت ذکر ورزانت رای وفطانت علم او در # ~~اقطار جهان سایر ومنتشر، بذین سفارت بفارس فرستاذ ؛ بهاء الدوله # ~~در إجلال واکرام او آنچه لایق بوذ تقدیم داشت ؛ متعاقب وصول # ~~فخرالدوله ، که عم وقایم مقام پذر وحاکم دوذمان وبزرگ ms118 خانذان بوذ ، # ~~ببغداذ مقیم بوذ ، وبی مشورت او إتمام آن کار نا متصور؛ قاضی را # ~~ببغداذ فرستاذ ، تا آن مفاوضة مسامع او رسانذ ، ورضای او درین # ~~قضیت حاصل کنذ ؛ چون او از بغداذ باز گشت ، بهاء الدوله جهان # ~~خالی کرده بوذ ، ووفات یافته ؛ پسراو ابو شجاع قایم مقام پذر شذه ، # ~~واز سریر خلافت بتقریر منصب او مثال صادر گشته ، او را سلطان # ~~الدوله لقب داذه ، ولشکر سر برخط مطاوعت او نهاذه، وبحکم آنک # ~~مخاطب درآن رسالت یذر بوذ ، جواب او بوجه نتوانست داذ ؛ أما # ~~قاضی را باکرام تمام باز گردانیذ ، ودر هوا خواهی سلطان ومخالصت # ~~مراسلتی مشبع ومکاتبتی مستوقی اصدار کرد ؛ وامیر ابو الفوارس براذر # ~~او بکرمان مقیم بوذ ، ومابین هر دو براذر بفاتحهآ مشاحنتی ظاهر شذه ؛ # ~~سلطان الدوله مدافعت او لشکر » بکرمان فرستاذ، تا آن ولایت # ~~از دست او انتزاع مایذ ؛ مصاف داذند ، لشکر ابو الفوارس شکسته # ~~شذ، واو بقصد خدمت سلطان بسجستان رفت، سلطان یزبان نواب PageV01P192 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0203.png) # ~~امیر نصر ن ناصرالدین بذو پیغام داذ، تا مقدم او مکرم دارد ، ودر # ~~وقامت أنزال ومراعاة حشم او تنوق وتکلف واجب بینذ، وده هزار # ~~دینار ترتیب دهذ ، وبذو فرستذ ؛ امیر نصر در تقدیم ابواب اکرام # ~~بغایتی رسانیذ ، که جهانیان تعجب موذند ، که مثل آن بذل وسخاوت # ~~از ابر ودریا مستغرب بوذست ، علی الخصوص از همت ومروت بشر # چون بحضرت سلطان رسیذ ، باستقبال او بیرون آمذ، ودر # ~~وجلال وتعظیم او مبالغت فرموذ ؛ واز زر وسیم وخیل وانعام چندانک # ~~در وهم نکنجذ، ودرهمت بشریت نیایذ، مگر در همت شاهان انعام کرد؛ # ~~سه ماه ملازم حضرت سلطان بوذ ، از فرزاندان صلبی گرامیتر ، # ~~واز براذران نسبی عزیزتر؛ بعد از سه ماه عزم ولایت خویش کرد ، # ~~واز سلطان مدد ولشکر خواست ؛ سلطان بخزاین بسیار وساز وسلاح # ~~فراوان مراعات کرد؛ وابو سعید طابی را، که از افاضل کتاب # ~~ومعارف حساب بوذ ، در خدمت او روان گردانیذ # امیر ابوالفوارس با آن سپاه بکرمان شذ ، ولشکری که آنجا ms119 مقیم بوذ، # ~~چون دانستند ، که طاقت مقاومت ندارند ، از پیش برخاستند؛ واو # ~~در مملکت خویش بر قاعده متمکن بنشست ؛ وابو سعید بعد از # ~~انتظام حال واستقرار کار او با سپاه خوذ باز گشت ؛ واز هر مراقبت # ~~ومحافظت حرمت سلطان کس تعرض اونرسانیذ، تا سلطان عزم غزنه کرد ، # ~~ومهابت رایت او دور افتاذ؛ امیر ابوالفوارس بی ظهیر ومجیر بماند ، # ~~سلطان الدولة باز لشکر فرستاذ ، واو را شکسته بهمذان گریزانیذ ، پیش ~~PageV01P193 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0204.png) # ~~شمس الدوله : واو باهتمام مناظم احوال واغتنام قیام بمصالح او مبالغت # ~~کوذ ، ویکچند پیش او مقیم بوذ ؛ بعد از آن بخیالی ازو متنفر ومتبرم # ~~شذ ؛ باندیشهٔ‌ آن که از جانب شمس الدو له با او غدری خواهذ رفت، # ~~واورا گرفته ، بسلطان الدو له خواهذ سیرد؛ بذین سبب از همذان # ~~یبغداذ رفت ، وبقیت حال او بمواضع خوذ بیایذ ، والله اعلم واحکم # ذکر ابلکخان وعاقبت کار او # ایلگخان چون از هزیمت بلخ با ولایت خویش رفت ، وبر غصه # ~~آن وهن متلهف ودر اضطراب آن عجز متأسف شذ ، با براذر خوذ # ~~طغان خان برقعود آو از نصرت عتاب میکرد ، وبقد ر خان استمانت # ~~می فرستاذ؛ وتقدیر آسمانی با او معاندت می نموذ، تا ازین غصه در # ~~فراش مرگ افتاذ ، واز دنی بعقی رحلت کرد ؛ وچون حرص خوذ # ~~بطمعهآ خاک سر گشت ، همت اوکه با فلک تدویر وچرخ اثیر # ~~برایری میکرد ، بدست قضا وقدر زبون شذ ؛ ووفات او در سنه ثلاث # ~~واربعمایه [403] بوذ # براذرش طغان خان برملکث ماوراء النهر مستولی شذ ، وبا سلطان # ~~طریق مهادات ومهادنت پیش گرفت : وجرایر وجرایم براذر را باخلاص # ~~تودد وایثار تقرب تلافی نموذ PageV01P194 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0205.png) # واز جانب ختای لشکری با صذ هزار خرگاه بمخاصمت او وقصد # ~~بلاد اسلام خروج کردند ؛ طغان خان از اطراف ممالک اسلام # ~~مدافعت ایشان بلشکر مدد خواست ؛ صذ هزار مرد ترو جمع شذ ، # ~~ودر دلهای اهل اسلام رعبی قوی حادث شذ ، وهول وفزع # ~~در ضمایر متمکن گشت؛ طغان خان با آن گروه روان شذ، ms120 ودل # ~~بر استقبال أجل قرار گرفت ؛ وچند روز در مقاحم ومبارک آن معارک # ~~از لطمهآ حدود طغاة وخدود کمات وصدمهآ خناجر غواة آن عراة # ~~وزحمت آن مناصل انجاد بر مفاصل آن أوغاد ولمع بوارق سیوف وخطف # ~~صواعق حتوف باران خون چون نزول انوا وذؤب اندا می چکیذ ، # ~~تا یک روز آتش حرب بالا گرفت ، اولیاء دین از وقت لمعهٔ‌ فلق # ~~تا گاه مسقط شفق در طلایع مرگ در تکاپوی بوذند ؛ نا گاه از مهب # ~~لطف ذی الججلال نسیم نصرت بوزیذ ، وگروهی انبوه از مرد هآ کفار # ~~را بر فضاء آن مصاف برزمین انداختند؛ سرها وداع تن کرده ، وجانها # ~~از قالب مفارقت نموذه ؛ وغراب تیغها از جیفهآ کفار محتظی گشته ، وضباع # ~~وسباع از رخص آن مراتع بفراخی رسیذه ؛ وچندین هزار برده از ذراری # ~~وجواری بدست اهل اسلام افتاذ ، واز مواشی وغنایم اغنام چندانک # ~~محاسب از حصر آن عاجزآیذ ؛ وبقایاء آن مدابیر برمیذند ، وراه # ~~هزیمت گرفتند ؛ وبشارت این فتح عظیم ونجح جسیم بجملگی دیار اهل # ~~اسلام برسیذ ؛ ودلها بیارامیذ ، وجانها بیاسوذ PageV01P195 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0206.png) # وبر عقب ابن فتح طغان خان راا عمر بآخر رسیذ، وروح او بفردوس # ~~علی پیوست؛ وملک بر براذر او که درتقوی ورای وکفایت موافق # ~~سیرت ومطابق سریرت او بوذ، قرار گرفت؛ وبر قضیت موافقتی، که # ~~طغان خان را با سلطان رفت ، وسوابق مصافات او بلواحق مؤاخات # ~~وموالات معمور گردانیذ ؛ ودرعهد ایلگخان سلطان عقیلهٔ‌ از مخدرات # ~~اولاد او از بهر امیر ابو سعید مسعود نامزذ کرده بوذ ؛ درین ایام ~~سفیران # ~~باتمام آن وصلت وساطت کردند ؛ واز ثقات حضرت سلطان حمعی از جهت # ~~نقل آن درهآ یتیمه برفتند ، تا آن ودیعت مصب استحقاق رسانیذ ، # ~~وجمهوری ازمشاهیر علماء وأثمه درخدمت مهد او ببلخ آمذند ، وآن ودیعت # ~~باز سیردند ، با محمولات واموالی که داشتند ، ببلخ این ولیمه وزفاف # ~~این کریمه تمام شذ # سلطان بفرموذ تا پیش از وصول ایشان در بلخ آذین بستند ، # ~~وشهر بیاراستند ؛ واز هر انواع تجهیز وتزیین هیچ باقی نگذاشتند ms121 ؛ سلطان # ~~هراة بذوداذ ، واو را در سنهآ بمان واربعمایه [408] روان کرد ، واو # ~~بهراة آمذ ، وآیین داذ وعدل پیش گرفت # وابو احمد محمد ین بمین الدوله را از عقایل اولاد ابونصر # ~~فریغوی کریمهآ از هر او بخواست ، وأعمال جوزجان بذو داذ ؛ PageV01P196 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0207.png) # ~~وپسر مهران را بوزازت او معین کرد ، ورعایاء آن بقعه را دلها بر # ~~مهر او قرار گرفت، والله اعلم بالصواب # ذکر خوارزمشاه وخاتمت کار او ورسیذن ملک او بسلطان محمود # چون ملک ملک خوارزم مأمون بیسر او علی رسیذ، ولایت خوارزم # ~~وجرجانیه اورا مسلم شذ، خواهر سلطان را خطبه کرد، واسباب قرابت # ~~مؤکد گشت ؛ واین قاعده تا آخر عهد او ممهد بود، بعد از انقراض عمراو # ~~براذر او مأمون بن مأمون بجای او بنشست ، وبسلطان فرستاذ ؛ ومنکوحهآء # ~~براذررا خطبه کرد؛ سلطان ملتمس او باجابت مقرون داشت، وحال # ~~هر دو دولت در اشتراک واشتباک منتظم شذند ، تا سلطان ازو التماس کرد ، # ~~که در ممالک خویش خطبه وسکه بنام او کنذ؛ او ازبن تحکم سر به # ~~پیچیذ ، وبا او التوا واستکبار پیش گرفت؛ رسول باخدمت سلطان آمذ، # ~~وآنچه مشافهه شنیذه بوذ ومعاینه دیذه باز راند : اهل خوارزم هراسان # ~~شذند ؛ ومقدم همه یثالتگین بوذ ، صاحب جیش مأمون؛ بتدبیر کار او # ~~سلام تحدمت او رفتند ، ودر حال خر وفات او از اندرون به بیرون آمذ؛ # ~~وحقیقت حال معلوم نشذ ، که چگونه افتاذ ؛ آنگاه حمله بربیعت پسر او # ~~مجتمع شذند ، واورا بجای پذر بنشاندند ؛ دانستند که سلطان ازین حادثه ~~PageV01P197 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0208.png) # ~~ممتعض شوذ ، وانتقام ان جریمه تخواهذ، با یکدیکر بمخالفت سلطان # ~~اتفاق کردند ، وبعهود ومواثیق استظهار بستند ، که اگر جانب سلطان # ~~قصدی روذ ، همه ید واحدة باشند ، وبجواب او قیام مایند # همانا ابن کلمه تلقین دولت سلطان بوذ، وموجب این عزیمت سعادت # ~~ایام او، تا بوسیلت آن مخالفت آن ممالک در مملکت او افزایذ، وبادیگر # ~~ولایات مضاف گردد # سلطان با لشکری تمام بخوارزم رفت ، ونیالتگین بر طلیعهٔ‌ سلطان # ~~شبیخون آورد ؛ خر ایشان بسلطان ms122 رسیذ ؛ با لشکری مام روی بایشان # ~~نهاذ ، واز وقت طلوع لواء صبح با استواء آفتاب میان ایشان مناجزت # ~~رفت ؟ خوارزمیان بر امیذ ظفر ونصرة پای بیغشردند؛ چون بوقت # ~~زوآل رسیذ ، از صدمهآ خیول وحملهآ فیول خلقی تمام از خوارزمیان # ~~در آن رزم بی جان شذند ، وباقی روی بهزیمت آوردند : درمیان بیشتهاء # ~~ساحل جیحون متفرق شذه ، وقرب پنچ هزار آدمی اسیر کشته # بالتگین جهد کرد ، تا مکر ازجیحون یکذرذ ، وجان برون برذب # ~~وندانست ، که غادررا در شش درهٔ‌ غدر راه خلاص بستست، ومخرج # ~~ومخلص نجات مسدود؛ چون در کشتی نشست. دیگری بسببی خصومتی # ~~میکرد ؛ میانشان بمجادله کشیذ : او نیالتگین را ببست ، ومقود کشتی ~~PageV01P198 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0209.png) # ~~بدست ملاح داذ ، تا اورا بلشکر سلطان سیرد ؛ سلطان او را با دیدر # ~~اسرا پیش خواند ، واز موجب جرأت برولی نعمت سؤال کرد؛ چون # ~~دانست که خلاصن نخواهذ یافت، جوابهای سخت داذ؛ وباقی اسیر ان # ~~سر در پیش انداختند ، واز تشویر وخجالت جواب نداذند ؛ سلطان # ~~کشیذند ؛ وبقایاء اسیران را در سلاسل واغلال کشیذه ، بغزنه فرستاذ ؛ # ~~بعد ازمدتی در زمرهٔ‌ مستخدمان دولت بدیار هند فرستاذ؛ وخوارزم # ~~بحاجب کبیر التونتاش داذ ، تا بقایاء اهل فساد را تتبع کرد ، وهمه را # ~~از بیخ برکند ، وکار ولایت خوارزم نظام والتیام یافت ، والله اعلم # ذکر فتح مهره وقنوج # چون سلطان از مهم خوارزم فارغ شذ ، وآن ولایت با دیگر # ~~ممالک او مضاف گشت، خواست تا آخر سال آسایشی دهذ، بر جانب # ~~بست حرکت فرموذ ؛ چون آفتاب بوقت آنکه قصد جانب شمال کنذ ، # ~~وبنقطه اعتدال رسذ ، جهان ازو زیب وزینت گیرذ ؛ چون ببست رسیذ، # ~~ممطالعه أعمال واحوال رعیت مشغول شذ ؛ اگرچه مسافت مقصد # ~~امتدادی داشت ، وراه دور گشته ، واغلب بلاد هند در دیار اسلام ~~PageV01P199 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0210.png) # ~~فزوذه ، وهمه بشعار دولت حق آراسته شذه، وتا بذان جدود بیابانهای # ~~دور دست بوذ ، که مرغ در هواء آن نبریذی، وباذ در فضاء آن # ~~گم شذی # درین ایام قریب بیست هزار مرد از مطوعهٔ‌ اسلام از ms123 اقصای # ~~ماوراء النهر آمذه بوذند ، ومنتظر ایام حرکت سلطان نشسته ، وشمشیرها # ~~کشیذه ؛ ودواعی همت وبواعث نهمت ایشان محرک عزم ومحر ض قصد # ~~سلطان شذ؛ خواست تا با آن حشر بناحیت قنوج روذ ؛ واین ناحیتی # ~~است ، که از بدو عالم هیچ پاذشاه بیگانه برآن بقعه دست نیافت ، # ~~مگر گشتاسب ، که زعیم ملوک وسر پاذشاهان بوذ؛ واز غزنه تا آن # ~~نواحی سه ماهه راه بوذ؛ سلطان بعد از استخارت عزمت بر آن # ~~مصمم کرد ، واز لذت خواب وقرار مفارقت موذ ؛ وبا ابن جم غفیر # ~~وجمع کثیر از سر شوق سعادت فرو رفت، واز رودهاء سیحون # ~~وچیلم وچند راهه وابراهه وبیت هرز وشتلدر گذرکرد ؛ وازین # ~~غمرات بسلامت بیرون افتاذ ؛ واین روذ خانهاء عظیم است ، که سنگهاء # ~~گران بکردانذ، او از مضار آن معایر مصون ماند؛ وهرکجا رسیذ ، # ~~رسولان باستقبال آمذند؛ چون بحدود کشمیر رسیذ، چنکی بن سمهی # ~~که صاحب درب کشمیر بوذ ، تخدمت پیوست ، ودانست ، که با إفراط # ~~بأس وهیبت تیغ او جز اسلام واستسلام چارهآ نیست ، وکمر بندگی برمیان ~~PageV01P200 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0211.png) # ~~بست ؛ وبقلاوزی مقدمهآ لشکر می رفت ؛ وادی بعد از وادی # ~~میگذاشت ، وهر شب پیش از نعرهٔ‌ خروس غوغاء کوس بر خاستی ، # ~~واز حرکت سپاه زمین متزلزل شذی ؛ تا بیستم رجب سنهآ تسع واربعمایه # ~~[409] ماء جون را پس پشت گذاشة بوذند ؛ ونواحی قلاع وصیاصئ آن # ~~دیار در قبضه مراد آورده ، تا بقلعهٔ‌ برنه از ولایت هرد ب رسیذند # واو شاهی سترگ با لشکری بزرگ بوذ؛ چون برکترت أنصار اسلام # ~~اطلاع یافت ، ودریاء لشکردر موج دیذ ، با قرب دوهزار سوار بیرون # ~~آمذ، وبشعار دعوت اسلام تظاهر بموذ ؛ واز آنجا بقلعهآ کلچند رفتند ، # ~~واو از حملهآ فراعنهٔ‌ شیاطین ورؤوس ملاعین بوذ ، وببسطت ملک # ~~وهیبت حکم از حمله یاذشاهان استغنا یافته ، وکس را برو فرصت # ~~تغلب نبوذه ، وبعزت حال وکثرت مال وقوت افیال وشوکت رجال # ~~ومناعت منازل وحصانت معاقل از طوارق ایام وحوادث روزگار # ~~مصوک ومحروس مانده # چون سلطان آهنگ مجاهدت اوکرد ، اسباب حشم وخیول ms124 وفیول # ~~ترتیب داذ ، مستظهر ببیشهآ که شعلهآ آفتاب را در منابت آن راه نبوذی، ~~PageV01P201 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0212.png) # ~~وسوزن از اوراقی واغصان آن زمین ترسیدی ؛ سلطان طلایع خویش را # ~~فرموذ ، تا خود را در میان آن بیشها انداختند ، از بالاء قلعه راهی # ~~بیافتند ؛ چون دریاء اخضر در سر کفار افتاذند ، وشمشیرها در ایشان # ~~گشاذند ، وخلق را در زمین انداختند ؛ آن مخاذیل از آن حالت تعجب # ~~موذند ، با یکدیگر می گفتند : ان طایفه از جنس انس وزمرهٔ‌ بشر # ~~خارج اند؛ تیغهاء ما که صخره2آ صما می گزارذ ، واز برق خاطف # ~~میگذرد ، برفرق ایشان کارگر نمی آیذ ؛ واز مناکب ایشان تنکب می # ~~جویذ ؛ مگر نشان خذلانست ، تا ادباری روی مموذه ، وباتفاق خوذ را # ~~در میان آب انداختند ، تا بعضی بتیغ در آمذند ، وبرخی در آب غرق # ~~شذند ؛ پنچاه هزار مرد ازیشان هلاک شذند ، ورفیق فریق دوزخ گشت؛ # ~~واز غنایم ایشان صذ وهفتاذ وینج سر فیل با انواع غنایم وأثقال # ~~بسلطان رسیذ # ز آنجا بشهری رفت که متعبد اهل هند بوذ ، چون آنجا سیذ ، # ~~شهری دیذ از غرایب مبانی وعجائب مغانی ، که عقول حکایت آن مقبول # ~~ندارذ ؛ قواعد آن برتلسی بلند استوار نهاذه ، دیوار آن از سنگهاه عظیم # ~~برآورده ، وبر حوالی وجوانب آن هزار قصر از سنک رخام ومرمر بنیاذ # ~~نهاذه وآنرا بتخانه ساخته ، وبمسامیر آهنین محکم کرده ؛ ودر واسطهآ # ~~شهرخانهٔ‌ عالی براز همه ساخته ، که أقلام کتاب وخامهاء نقاشان از # ~~تحسین وتزیین نقوش آن عاحز آیند ؛ وبغایت تأنق وتنوق آن رسیذه؛ # ~~در نامهآ که سلطان از آن سفر نوشته بوذ ، یموذ ، که اگر کسی خواهذ که ~~PageV01P202 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0213.png) # ~~مثل آن ابنیه انشاکنذ ، صد هزار بار هراز دینار برآن خرج وصرف # ~~شوذ؛ ودر مدت دویست سال بردست استادان چابک دست ورسامان حاذق # ~~باتمام نرسذ ؛ ودر حملهآ أصنام پنچ صنم بوذ ، از زر سرخ ساخته ، # ~~ممقدار پنچ گز ارتفاع،قامت او ، ودو یاقوت آبدار آتش بار در چشمها # ~~ترکیب کرده ، که اگر سلطان در بازار عرض یافتی، ms125 به پنجاه هزار # ~~دینار مسترخص دیذی ، وبرغبتی تمام بخریذی؛ وبر صنمی دیگر پارهٔ‌ # ~~یاقوت آبدار بوذ ، بوزن چهار صذ وپنجاه مثقال ؛ واز دو پاء مصنم # ~~چهار هزار وچهار صذ مثقال زر بوزن آمذه بوذ ، وصد پاره صنمهاء # ~~سیمین افزون بوذند ؛ سلطان بفرمود تا بت خانه را آتش در زذند ، # ~~وابنیهآ آن خراب کردند # واز آنجا بعزم قنوج بگذشت ، وبتصحیف آن فال گرفت ؛ # ~~ومعظم سپاه را با پس گذاشت ، تا چیپال رای قنوح چون خفت أعوان # ~~سلطان بنیذ ثبات بمایذ ، وهزیمت عار دارذ ؛ چه از مقدم ملوک هند # ~~بوذ ، وهمه فرمان او را منقاد ؛ ودرین مسافت هر بقعه که رسیذی ، # ~~وهر قلعه که دیذی بستذی ، وخراج کردی؛ تا ثامن شعبان بقنوج # ~~رسیذ؛ رای چیپال از پیش برخاست ، واز آب گنگ گذر کرد، که # ~~زعم اهل هند عزت وخطری عظیم دارذ ؛ ومنبع آن از چشمهآ خلد # ~~شناسند ، ومرده را چون بسوزانند ، در آن آب پاشند ؛ وانرا از حسنات ~~PageV01P203 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0214.png) # ~~وطهره آثام وسیئات او دانند ؛ واز مواضع دور براهمه بیانید ، وخوذ را # ~~در آن آب سوزانند ، وانرا سبب نجات ورفع درجات خوذ شناسند # سلطان در حدود قنوج هفت باره قلعهٔ‌ عالی دیذ ، برکنار آب # ~~گنگ نهاذه، وقرب ده هزار بتخانه دریین قلاع ورباع بناکرده ؛ واهل # ~~هند نسبت بد و آن بسیصذ وچهار صذ هزار سال کرده اند؛ ویر آن # ~~اعتقاد نشو ونما یافته ، وبتقلید عقاید ایشان بران مستمر گشته ؛ معظم # ~~قوم از خوف لشکر سلطان أوطان باز گذاشته بوذند ؛ سلطان در یک # ~~روز قلاع هفت گانه بستذ ، وغارت کرد ؛ واز آنجا بقلعه منج که # ~~قلعهٔ‌ براهمه خوانند ، تاختن کرد؛ اهل آن قلعه بمقاومت مبادرت # ~~نموذند؛ چون دانستند که مکنت ثبات وقدرت نجات نیست، خوذرا # ~~از شرفهاء قلعه فرو انداختند ؛ وبعضی خوذ را برششر وروپین زذند ، # ~~وبدار البوار رفتند # سلطان از آنجا بقلعهآ رفت، که چندال بهور داشت، که به # ~~بسطت ملک وکرت جنود رای قنوج از آن تنگ آمذه بوذ ، وبارها # ~~قصد ms126 ولایت او کرده وبعجز باز گشته ؛ چه قلعهآ او بواسطهٔ‌ بیشهآ بانبوه # ~~نهاذه بوذ ، وپیرامون آن خندقهای عمیق کشیذه ؛ چون چندال زحمت # ~~موکب وصدمه2 مرکب سلطان دیذ ، دانست که اجل چنک بگریبان PageV01P204 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0215.png) # ~~او یازیذست، وملک الموت دندان برقلع او تبزکرده ؛ از قلعه فروامد ، # ~~وراه گریز گرفت ؛ لشکر سلطان برعقب ایشان میرفتتد ، ومیکشتند ، # ~~ومی غارتیذند ؛ چندال همیشه باتباع خویش مغرور بوذی، وایشانرا از # ~~کماة کتایب وحماة مقانب شناختی؛ چون سورت أبطال وصولت رجال # ~~سلطان مشاهده کرد ، بدانست که کمان مجلحان خون خوار نه ببازوی # ~~محلجان دست کارست # سلطان چندال را آواره کرد ، واز آنجا روی بچند رای نهاذ، که # ~~صاحب حصنی حصین بوذ ؛ وهرگز مقود انقیاد بکس تداذه ، وبتعز ز # ~~وتجیر نشو ومما یافته ؛ میان او وبروچییال بکرات مناوشات رفته ، # ~~وحروب عظیم قایم گشته ، ودست محاربت میانشان قایم مانده؛ # ~~عاقبت بروچیپال از هر حسم ماد هٔ‌ خصومت واستدامت أبواب ألفت # ~~دختر او برای پسر خویش بهمال خطبه کرده، پسررا پیش وی # ~~فرستاذ ، چون داماذ در دست او افتاذ، او را بگرفت ، ومقید کرد؛ # ~~وعوض مال واسبانی ، که در مقاومت تلف شذه بوذ، ازو مطالیت # ~~کرد ؛ وبروچیبال از استخلاص پسر عاجز آمذ؛ در أثناء این حال # ~~رایات سلطان بذان حدود رسیذ ، ومعاقل وحصون دیار هند بگرفت؛ # ~~بروچیپال از تهیب صدمهٔ‌ سلطان بیکی از متعززان أقصای هند ملتجی # ~~شذ ، وچندرای بوثوق مناعت قلعه وحصانت حصن وکثرت لشکر # ~~عزم مدافعت مصمم کرد، ومستعد کار شذ؛ بهمال کس یوی PageV01P205 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0216.png) # ~~فرستاذ، وگفت : محمود نه از جنس اکایر هنود است ، که با او تر # ~~رقعهآ محاربت ملاعبت شایذ کرد ، یا در معرض رایات او ثباب شایذ # ~~مموذ ، هزمت تو غنیمت بایذ شناخت ؛ این نصیحت قبول کرد ، # ~~وبکوهی که با ثور مناطحه میکوشیذ ، وبیشهآ که روی زمین از # ~~چشم کواکب می پوشیذ ، التجاکرد ؛ وکس را معلوم نشذ که بکذام # ~~جانب رحلت کرد ، وغرض بهمال از نصیحت چندرای آن بوذ، که # ~~از هجوم لشکر سلطان ms127 می ترسیذ ، ومی اندیشیذ ؛ چون سلطان برسیذ ، # ~~آن بستذ ، وباموال وغنایم آن منفرد شذ؛ ودر میان منابت آشجار # ~~ومساقط احجار بی او گرفت ، وقرب پانزده فرسنگ براثر او یرفت، # ~~وبیست وپنجم شعبان درو رسیذ ؛ آن مخاذیل رخت وبنهآ خود بریختند، # ~~تا مگر وقایهآ جان وسبب خلاص ایشان شوذ؛ اهل اسلام بذان التفات # ~~ننموذند ، سه روز متواتر در عقب ایشان می رفتند ومیکشتند ، وسلاح # ~~وسلب می ستذند ؛ بعضی از فیلان بقهر بدست آورند ، وبعضی بطوع # ~~با مرابط سلطان آمذند؛ ایشان را خذای آورد نام نهاذند ؛ واز خزاین # ~~چند رای از زر وسیم وجواهر نفیس ویواقیت مین سه هزار بار هزار # ~~دینار زر سرخ حاصل شذ ؛ وکثرت برده نجانی رسیذ ، که از دو درم # ~~تا غایت ده درم افزون نبوذ ؛ وبشار ابن تا حدود مشرق واقصای # ~~مغرب رسیذ # سلطان چون از دیار هند مظفر ومنصور باز گشت ، باموال موفور # ~~ونفایس نا محصور جامعی نزرک درمیان غزنه بنا نهاذ ؛ واز نواحی واقطار ~~PageV01P206 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0217.png) # ~~سند وهند درختان آوردند ، در رزانت ورصانت متقارب، ودر تخانت # ~~متناسب ، واز معادن سنگهای مرمر ورخام مربع ومسد س ومثمن # ~~آوردند ؛ ومسجد را بألوان وأصباغ چون عرصهء باغ بیاراستند ؛ وچون # ~~روضه زبیع برنقش بدیع کردند ، وشفشهای زر از قدود بدود واجسام # ~~صفتی بوذ از مجموع اوصاف او، وابداع غباربی از صنعت الطاف او؛ # ~~ودر جوار مسجد مدرسه بنا نهاذ، وبنفایس کتب وغرایب تصانیف # ~~ایثمه مشحون کرد ؛ واز اوقاف مدرسه وجوه رواتب ومواجب ایشان # ~~موظف میکشتند ، ومشاهرات ومسانهات ایشان رابح میرسیذ ؛ وهریک # ~~از أفراد آمرا وآحاد کرا حظیرهٔ‌ مفرد بنا نهاذ ، با تسکینی ممام ~~وطمانینتی # ~~بنظام ، والسلام # ذکر افغانیان # چون هواجر ظهایر تابستان بشکست ، سلطان از هر دفع افغانیان ، # ~~که مصاعد قلال ومعاقل جبال وطن ساخته بوذند، وبوقت معاودت از # ~~غزو قنوج دست تطاول بأذیال حاشیت او بازیذه ، مشغول شذ؛ تا # ~~تاختنی کنذ، وماد5 فتنهآ آن قوم منقطع گردانذ ؛ بآوازهآ قصد جابی دیگر # ~~از غزنه بیرون آمذ <... # خواست ، که بقیت ms128 کفر وکنود از دیار ومساکن هنود جحود # ~~ر اندازذ، روی بجانب هند تاقت ، با مردانی که ایشان را شهوات ~~PageV01P207 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0218.png) # ~~صهوات خیول بوذ ، ولذة ملا قات فحول : وباذ رفیق وشب تار شفیق ، # ~~ازان بیابان بگذشت ، وآن مخایض ومعابر باز بکذاشت؛ وجمعی ایمان # ~~آوردند ، وقومی کشته شذند ؛ وچندان غنایم جمع کرد.، که آب وآتش # ~~نخوردی، ودر ضبط حساب وعقد کتاب نیامذی؛ تا بآبی رسیذ ، که # ~~تراهب معرف بوذ؛ ومدخلی داشت چنانک سوار وپیاده فرو میخورد ، # ~~وبرو چییال مستعد کار نشسته ؛ وبغزارت آن مستظهر شذه؛ سلطان # ~~مکیدت او بشناخت ، غلامان خویش را فرموذ، تا خیکها پرباد کرده # ~~وبر شکم بسته : واز آب بگذشتند ؛ وچون روچیپان ایشانرا برروی # ~~آب بدیذ ، پنچ فیل با فوجی مردان ممدافعت ایشان فرستاذ؛ غلا مان # ~~بزخم تبر اطراف وتجفاف پیلان برهم دوختند ؛ سلطان لشکریان را # ~~ممدد ایشان اشارت فرموذ؛ بریکدگر مزاحمت کردند ، تخیکها # ~~وبعضی بنواصئ اسپان کذشتند ، ویر پشت اسیان سوار شذند ؛ # ~~وآن ملا عین را بعضی بتیغ آوردند ، وبعضی را اسبر گرفتند ؛ وهفتاذ # ~~پیل را ممقود قهر وکمند قسر بمرابط سلطان آوردند ، کافر هزیمت شذ، # ~~غنایم را جمع کردند ، وباز گشتند ، والسلام # ذکر امیر نصر ن ناصرالدین سبکتگین # چون سلطان ملک خراسان بکرفت؛ امیر نصر بن ناصرالدین # ~~بتمضاء حق کیر سن وقیام بلوازم طاعت او وفا بمود ، واز امیر اسمعیل ~~PageV01P208 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0219.png) # ~~کرانه کرد؛ سلطان جای خویش در امارت جیوش وایالت نیشابور # ~~بوی داذ ، وبتفویض آن منصب حقوق خدمت او بأدا رسانیذ ؛ چند سال # ~~در ایالت آن بقعه آثارحمیده ومساعی پسندیذه تقدیم داشت ، ودر دفع # ~~منتصر جد ی بلیغ موذ ؛ آنگاه سلطان اورا بخدمت تخت خواند : # ~~وبمشاهدهآ اواستیناس مموذ ؛ واو در سفر وحضر ملازم خدمت بوذ ؛ # ~~در جوار قاضی ابوالعلاء صاعد مدرسهآ حنفیان ساخت؛ وعقار فراوان # ~~برآن وقف کرد ، تا حد ی بمکارم اخلاق متحلی بوذ ، که در مدت عمر # ~~یک کلمهآ موحش کس ازو نشنیذه بوذ؛ وجور وجفا روا نداشته؛ بجوانی # ~~فرو رفت، وجهان را ms129 از کردار خوب وآثار محبوب خوذ عاطل # ~~گذاشت ر... ی # ز آخرین روزهاء سلطان محمود ووفات او # ~~وسلطان در مرض الموت پیش از واقعه بدو روز فرموذ تا از خزانه # ~~صرهاء درم سپیذ وبدرهای دینار سرخ وجواهر نفایس ومقتنیات # ~~عزیز ، که بکد مین وعرق جبین بایام خوذ جمع کرده بود ، حاضر # ~~کردند ؛ وبر صحن صنهآ بسیط عریض بگستردند ؛ مانند گلستانی بانواع # ~~گل وریاحین سیز وسرخ وزرد وبنفش وکبوذ شگفته ، بدیذهٔ‌ اعتبار # ~~دران می نگرست؛ وبر خوذ زار زار می گریست؛ وهمچنین بر محفه # ~~نشست ، وبمیدان سیز آمذ با غلامان وبنذگان گونا گون ، واسپان متنوع # ~~رو عرضه کردند؛ برخوذ واحوال وعاقبت کار نوحه ومویه می کرد PageV01P209 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0220.png) # از ابوالحسن علی میمندی روایت است ، که روزی سلطان محمود # ~~ز ابوطاهر سامانی برسیذ ، که سامانیان از جواهر نفیس چه مقدار # ~~جمع کردند؟ گنمت : چنان شنیذم ، که رضی را هفت رطل از جواهر # ~~حاصل بوذ؛ سلطان محمود خوذ را در خاک انداخت، وگفت : # ~~الحمد لله ، که حق تعالی وتقد س مرا از خزاین ودفاین اعدای دین # ~~صد رطل افزون بخشیذه است # وهم از میمندی روایت است که روزی محمود برسطح قصر بوذ ، # ~~وباطراف وجهات نظر می انداخت ؛ از طرفی کوکبهآ سواران دیذ ، # ~~قرب ده هزار، رسیذ که کیستند؟ گفتند : از آن التونتاش خوارزمشاه؛ # ~~ودرعقب آن کوکبهآ مثل آن دیذ، برسیذ که ایشان کیستند ؟ گفتند : # ~~از آن ارسلان جاذب، پاذشاه خراسان؛ خوذ را از التفات # ~~بذیشان تجاهل بموذ، وتا دیرگاه ایشان را تخوذ بار نمی داذ ، وبخوردن # ~~تعللی میکرد، تا بذین غایت متمکن ومستظهر بوذ # ودر حالت نزع (!) پسران خود مهین محمد وکهین مسعود حاضر # ~~کرد ، واز محمد برسیذ ، که اگر حالت ناگریز برمن واقع شوذ، تو بعد # ~~از من چه خواهی کرد ، وبکذام مهم قیام خواهی بموذ ؟ گفت : بصیام # ~~وصلات وصدقه داذن وملازم تربت پذر بوذن، وقرآن خواندن وثواب # ~~آن رحمت بخاک تو فرستاذن ؛ آنگاه مسعود را برسیذ، که تو بعد از # ~~من ms130 چکنی؟ گفت: اگر ترا بکشند ، من شمشر بکشم ، وخصمان ترا # ~~با خاک مغاک راست کنم ؛ وبغزوات وفتوحات قیام نمایم ، وبمجازات ~~PageV01P210 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0221.png) # ~~غزوات کسان را بحج فرستم ، وثواب آن بتو دهم؟ گهت : با برادر # ~~خوذ چکنی؟ گفت : آن کنم، که تو با براذر خوذ کردی؛ محمود # ~~خشمناک شذ ، وغرض محمود از آمذن بری آن بوذ ، تا مسعود را از # ~~از خراسان بعراق فرستذ ، تا ملک بعد از وی بمحمد مانذ ؛ چون ممالک # ~~عزاق بروی عرض کرد، مسعو دگفت : ملک عراق آنگاه من می دهی، که # ~~مال وی بستذی ، ومردم را درویش گردانیذی ؛ من با تو بخراسان می آیم؛ # ~~بعد از آن اورا استمالت ودلخوشی مموذ ، وهفده هزار مرد بوی داذ ، تا # ~~بشهر ری ودار الملک عراق متمکن وراضی شذ؛ واورا سوگند داذ، که # ~~بعد از پدر براذر خوذ را تعرض نرسانذ؛ گفت : من این کار آنگاه # ~~کنم ، که تو از من بیزار شوی: محمود گفت : ای فرزند چرا چنین # ~~میگوبی؟ گفت : رای آنک اگر فرزند تو باشم هر آینه مرا در خراسان # ~~هم حقی باشذ در املاک واموال ؛ سلطان فرموذ ، که براذر تو حقوق تو # ~~بتو رسانذ ، سوگند بخور، که با او جنگ وجدل ولجاج وخصومت # ~~نکنی ؛ گفت : اگر او حاضرشوذ ، وحق من ادا کنذ، هر آینه سوگند # ~~مرجمله مسعود با پذر بجواب وسؤال گستاخ بوذ # از ابوبکر علی بن الحسن کاتب محمد بن السلطان محمود بن سبکتگین # ~~روایت است ، که سلطان محمود در تاریخ یوم الخمیس ثالث وعشرین # ~~رحلت کرد؛ واورا شصت وسه سال عمر بوذ ، ودر بیماری صاحب فراش # ~~نشذ ، ودر حالت عرض مرض مردم را بار میداذ ، وبرتخت مینشست؛ # ~~و پهلو برزمین ننهاذ ، وبر مسند خوذ جان نازنین بداذ؛ واورا بقصر ~~PageV01P211 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0222.png) # ~~فیروزئ غزنه دفن کردند ، وآن در شی بوذ تاریک، که باران # ~~می باریذ ، والسلم # ذکر سلطنت پسرش محمد بن محمود # چون مین الدوله سلطان محمود طیب الله بعبیر الحنة مرقده وفات # ~~یافت ، امرا وارکان ms131 دولت پسر مهتر را محمند که حاضر بوذ، بحکم # ~~وصیت پذر بجای یذر نشاندند ، وبرو بیعت کردند بسلطنت ، وخطبه # ~~و سکه بنام وی # ومسعود درین وقت متولی2 اصفهان وری بوذ؛ چون خر مرک # ~~پذر بوی رسیذ ، از همذان متوجه صوب خراسان شذ؛ ودر عراق # ~~عجم نواب وعمال برگماشت؛ چون او ترفت اصفهانیان نواب وسپاهیان # ~~اورا بیکبار بکشتند ، وعاصی شذند ؛ چون نعی این آوازه بوی # ~~رسیذ ، باز گشت ، واصفهان را محاصره کرد ، وبتهر وعنوة # ~~بگرفت ؛ ونایی آنجا نصب کرد ، وبخراسان رحلت موذ؛ وببراذر # ~~محمد نامه فرستاذ ، که من ازن بلاد ، که پذر ترا وصیت کرده # ~~است ، هیچ ممی خواهم ؛ آنچه از جبان وطیرستان فتوح کرده ام ، # ~~مرا کفمایت است ؛ مگر آنک از تو موافقت وآیین مطابقت میطلبم ، # ~~وآنک نام من درخطبه مقدم باشذ ؛ محمد جواب او مغالطه گفت ؛ # ~~چون مسعود بنیشابور رسیذ ، محمد با لشکر متوجه براذر شذ؛ اصحاب # ~~محمد مسعود را برای سماحت وسخاوت دوست میداشتند؛ محمد برمقد مهآ # ~~جیش خود عم را یوسف بن سبکتگین بداشت ، بوقت رکوب کلاه از PageV01P212 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0223.png) # ~~سرش بیفتاذ ؛ این را بفال بذ داشتند ؛ لشکریان اورا بگرفتند. وبقلعه # ~~تگیناباذ حبس کردند، بأمر علی حاجب ویوسف عمش # چون مسعود از نیشابور هراة رسیذ ، لشکر استقبال موذند ؛ # ~~علی حاجب خواست ، که دستش ببوسذ، وبذان جسارت وجرأت که # ~~موذ بر وی منت نهذ؛ بفرموذ تا او را بگرفتند وبکشتند ؛ وعمش # ~~یوسف را محبوس کرد، وبنام خوذ بجمله دیار خراسان خطبه فرموذ؛ # ~~واز نیشابور بغزنه رفت . ولشکر فرستاذ ، وتیز ومکران مستخلص کرد ؛ # ~~وما جاورها وکرمان هم بگرفت ؛ ووزیر او احمد بن الحسن المیمندی # ~~مماند ؛ مسعود در سنهٔ‌ خمسن وعشرین واربعمایه [1425 قلعهٔ‌ سرستی از # ~~دیار هند بگرفت ، وچند قلاع دگر؛ ودر سنهآ تسع وعشرین واربعمایه # ~~429] ابوطالب طغرلبک محمد بن میکاییل خراسان بگرفت : وسببش # ~~آن بوذ ، که أغوز چون سلطان محمود مماند ، بنهب وسلب دست # ~~مرگشاذند؛ مسعود چون از تهتک ایشان خبر یافت، سی هزار سوار # ~~با حاجب خوذ ms132 سوباشی بدفع شر ایشان فرستاذ ؛ عسکرین یکسال ممطاوله # ~~ومدافعه سبری کردند؛ وبر در مرو جنگ میکردند : اغوز در شب # ~~شبیخون کردند، سوباشی بگریخت، وایشان چون جراد بر خراسان # ~~منتشر شذند ، وتمامت بلاد آنجا بگرفتند # مسعود در سنهآ ثلثین واربعمایه [430] از غزنه بخراسان آمذ ، # ~~وسلچوقیان را از بلاد خراسان بیرون کرد : غوزان باز اتفاق کردند ، # ~~ولشکر مسعود را هزیمت کردند : مسعود با تمامت لشکر خوذ قصد ایشان ~~PageV01P213 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0224.png) # ~~کرد ، غوزان بکنار آب جیحون نزول کردند ، تا چهار پایان را فربه # ~~کنند ، وباز قصد مسعود کنند؛ داود چغر بیک بمرو رفت، وبکرفت؛ # ~~وخطبه وسکه بنام خوذ کرد؛ مسعود چون این خیر بشنیذ : از هراة # ~~بنیشابور آمذ ؛ غزان در بی او گردند ؛ خراسانیان مسعود را خذلان # ~~کردند ؛ مسعود منهزم با صذ سوار در حصار رفت ، واز آنجا بغزنه ؛ # ~~سلچوقیان بامت ممالک خراسان بکرفتند ؛ وداود بسرابردهٔ‌ مسعود # ~~فروآمذ ، وبرتخت او نشست؛ مسعود خواست ، که مودود پسر خوذرا # ~~بدفع آغوز ببلخ فرستذ ، براذر محمد را طلب کرد ، وفرموذ که با او # ~~برو، محمد گفت : مرا میل کشیذی؛ بشومئ تو ازدنیا وممتع او مهره1 # ~~نیافتم ، من بنابینای جنگ اوغوز را چگونه کنم ؟ مرا هر روز در عدد # ~~نان ودو کاسهٔ‌ آش تمام است ، تودانی؛ وملک مودود رفت ، ومنهزم # ~~ومردود باز گشت؛ ومحمد را دو پسر بوذند عبد الرحمن وعبد الرحیم ، # ~~منتهز فرصت بوذند، برعم مسعود ظفر یافتند؛ اورا بکشتند، ودر چاه # ~~انداختند ، ویخاک بینباشتند؛ وخون او براحمر نیالتکین بستند، والسلام # ذکر سلطنت بوانفتح مودود بن مسعود بن محمود در سنهآ # اثنتین بوثلثین واربعمایه # بعد از آن باتفاق مودود را بجای مسعود پذرش برتخت نشاندند ، # ~~واو اول کاری که کرد آن بوذ ، که عم خوذرا بکشت ، وگفت : PageV01P214 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0225.png) # ~~چون پذرم کاند عم کو ممان؟ ومودود را براذری مجدود نام در دیار # ~~هند بوذ ؛ چون خبر مرگ پذر بوی رسیذ ، با سپاهی آراسته بسلاح # ~~وسلب وخواسته از دار الملک لهاوور بقصد براذر بیامذ ؛ روز عید اضحی ms133 # ~~مجد ود را برفراش مرده یافتند ؛ لشکریان او روی بمودود نهاذند ، # ~~وبمساعدت او اتفاق کردند ؛ مودود لشکری محافظت خراسان فرستاذ ؛ # ~~چغر بیک داود پسر خوذ الب ارسلان را با سپاهی برابیر او فرستاذ ، # ~~برلشکر مودود ظفریافتند ، ووزیر او را بکشتند ، وبه بست وسیستان # ~~رفتند ، وبگرفتند # ودرین سال سه پاذشاه از دیار هند باهم اتفاق کردند، ولهاووررا # ~~محاصره کردند؛ مودود را خیر کردند، لشکری فرستاذ، وایشانرا بردند، # ~~وآواره کردند ؛ ودرسنهآ احدی واربعین واربعمایه [441] مودود وفات # ~~یافت ، نه سال پاذشاهی کرد وده ماه # بعد ازو عمش عبد الرشید بن محمود قائم مقام او برتخت سلطنت # ~~غزنه نشاندند؛ مودود حاجب خوذ را برکشیذه بوذ طغرل نام وامیر الامراء # ~~کرده ، وخواهر خوذ را بوی داذه؛ چون نوبت عمش عبد الرشید شذ ، # ~~او نیز طغرل را نیکو میداشت ، وتعهد وتلطف میکرد ؛ اورا با لشکری # ~~ممقابله سلچوقیان فرستاذ ، بقلعهٔ‌ طاق باهم ملتقی شذند ، با ابو ~~الفضل، که # ~~از قبل یبغو امیر آنجا بوذ ، مصاف داذند ؛ طغرل در جنگ کشته شذ؛ # ~~واز آنجا بتاختن تا غزنه برفتند ، وعبد الرشید را هم بکشتند ؛ سه سال # ~~پاذشاهی کرد PageV01P215 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0226.png) # هل غزنه فرخ زاذ پسرش بجای او بنشاندند، در سنهٔ‌ اربع وار بعین # ~~واربعمایه [444]، مدت هشت سال پاذشاهی کرد ، ودر سنهآ احدی # بعد ازو برادرش ابراهیم بن عبد الرشید را در سنهآ احدی وخمسین # ~~واربعمایه [2451 بجای او بنشاندند ، واو در سنهآ اثنتین وسبعین ~~واربعمایه # ~~472] با لشکری جرار بدیار هندوستان رفت ، وقلعهٔ‌ اجود که حصنی # ~~حصین ومعقلی متین بوذ بکرفت بمدت چهار ماه، که در آن ده هزار # ~~رجال مقاتله بوذ؛ وبزمین وره رفت وبگرفت ، ومنصور ومظفر # ~~یا غزنه آمذ؛ پنجاه وهشت سال پاذشاهی کرد، عاقبت در سنهآ بمان # ~~وخمس مایه [508] وفات یافت (!) # بعد ازو ارسلان شاه بن مسعود بن ایراهیم بن الی سعد مسعود بن # ~~محمود بجای او برتخت مملکت غزنه آرام داذند ، ماذرش خواهر سلطان # ~~الپ ارسلان بن داود بود؛ چون در سلطنت متمکن شذ ، براذران را ms134 # ~~بگرفت، ومقید ومحبوس کرد؛ براذرش هرامشاه نام گرپخته، پیش # ~~سلطان سنجر رفت ؛ سنجر از ارسلان شاه عفو طلبیذ ، اجابت ننموذ ، # ~~سلطان سنجر برنجیذ ، وبا لشکری متوجه رزم او شذ؛ چون بغزنه رسیذ ، # ~~هزار سوار وصذ وشصت سر فیلان قوی هیکل برایر آمذ؛ فیلان برقلب # ~~زذند ؛ سنجر بفرموذ تا تبر باران کردند ، وچشمهاء فیلان بتیر ناوک # ~~بدوختند ؛ ارسلانشاه بکریخت ، عاقبت گرفتارشذ ؛ سلطان سنجر بغزنه # ~~در آمذ ؛ وبراذرانش را از قید وبند آزاذ کرد ؛ سنجررا پنج تاج مرصع ~~PageV01P216 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0227.png) # جامع التواریخ :تاریخ سلطان خود واسموف وخرف هو # ~~بدست افتاذ ؛ که قیمت هریک دوهزار دینار سرخ بوذ؛ ارسلانشاه را # ~~مقید ومحبوس کرد ، وبهرامشاه را برتخت نشاند در سنهآ بمان وخمسمایه # ~~508] ، واو را بلشکر واموال قوی دست ومتمکن گردانیذ # مهز امشاه علوم دوست ودانشمند برور بود؛ برحمله کلیله ودمنه # ~~ابن المقفع بنام او کردهاست (!)، وممدوح سنابی غزنوی است ودیگر شعرا ؛ # ~~وخطبه بنام سلطان سنجر کردند، وسلطان بازگشت؛ هرامشاه ارسلانشاه # ~~را خفه کرد ودر هلوی پذر وجد دفن کرد ؛ مدت عمرش بیست # ~~وهشت سال بود؛ وقتل او در سنه اثنی عشرة وخمسمایه [512] بوذ ؛ # ~~هرامشاه بر رعایا ظلم واغتصاب اموال مردم میکرد ، مردم بر سنجر # ~~لعنت میکردند که چنین ظالمی را تربیت میکند ؛ سلطان سنجر متوجه غزنه # ~~شذ ، هرامشاه رسولی باظهار اخلاص بندکی فرستاذ: وسلطان سنجر # ~~مقرب جوهر را برسانت وسفارت پیش هرامشاه فرستاذ. تا اورا # ~~بیرون آورد ؛ هرامشاه منهزم بکوهستان غزنه کریخت : سلطان بغزنه # ~~در آمذ ، وخانهآ اورا تهب وغارت فرمود . وبذو پیغام فرستاد ، که # ~~گشتن تو چه باشد، وموجب گرتحین چیست؟ هرامشاه گفت : از # ~~مهابت وصلابت پاذشاه گریختم؛ سلطان اورا با سر سریر خوذ اجازت # ~~انصراف داذ، وبازگشت # بهر امشاه با سریر خوذ معاودت ومراجعت مود ، ومتمکن بنشست ، # ~~تا سنهآ ثلث واربعین وخمسمایه [543] سوری بن الحسین ملک غور ~~PageV01P217 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0228.png) # ~~بعزنه رفت ، ومحاصره کرد ، وبکرفت ؛ وسببش آن بوذ که براذرش # ~~محمد بن الحسین با بهرامشاه مصاهرت ومخالطت کرد ؛ چون بغزنه رسیذ ، # ~~هرامشاه اورا ms135 بگرفت ، وبکشت؛ براذرش سوری لشکری کرد # ~~بقصناص خون براذر؛ هرامشاه از خوف او ببلاد هند گ بخت . وبا لشکری # ~~بازگشت ؛ بغزنه میان او وسوری مصاف افتاذ ، اهل غزنه سوری ملک را # ~~بگرفتند ، وبدست هرامشاه باز داذند ، تا او را ببازار بیاویخت ؛ # ~~وبر غزنه مالک شذ ، ودر سنهآ سبع واربعین وخمسمایه [547] وفات یافت ، # ~~سی ونه سال پاذشاهی کرد # وبعد ازو پسرش خسرو شاه بن هرامشاه بجای او بنشاندند ؛ # ~~غوریان نواحئ ملک اورا همه بگرفتند ، وغیاث الدین ابوالفتح محمد بن # ~~سام وبراذرش شهاب الدین ابو المظفر محمد بن سام غزنه بگرفتند وخسرو # ~~شاه را ناچیز کردند ؛ وباو انقراض ملک ودولت سبکتکینیان بود ، # ~~والسلآم علی من آتبع الهدی، والله اعلم # م تاریخ سلطان محمود ین سبکتگین انار آلله برهانه # ووسع علیه رضوانه ، والحمد لله رب العالمین # وصلوته علی رسوله محمد ### | وآله أحمعین # واز عقب آن تاریخ سلچوقیان می آیذ - إن شاء الله وحده - PageV01P218 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0229.png) # # آسغ تگین 156 %~% ابو الحارث 88 ، 97،96 ، # # آنچ. حاجب 46، 48،477 %~% 98، 499 158 ونیز رجوع # # ایا عمر بسطامی، قاضی 194 %~% کنید به منصور بن نوح # # ابراهیم بن عبدالرشید 218 %~% ابوالحارث احمد بن محمد 157 # # ن مهیج 119 %~% ابوالحارث فریغونی 47 ، 65456 # ~~ابن پولاذ 119 ورجوع کنید به # پسر پولاذ %~% ابو الحارت مکحول بن نوح بن # # این الحراح 159 %~% منصور 108 # # ان الخضرمی 38 %~% ابو الحسن احمد بن عضد الذوله160 # عبد الله بن عزیر %~% 18 # # ابن المقفع 219 %~% ابو الحسن سیمجور (_ سیمجوری) # # ابو ابراهیم 108 ، و رجوع کنید %~% 11 %~% 25244204 ،26 # به اسمعیل بن بوح %~% 36435433، 37 # ~~ابو اسحق - رجوع کنید به الپتگین # # ابو بکر علی بن الحسن ، کاتب213 %~% ابو الحسن طاق 117 # # ابو جعفر ن ذی القرنین 55 %~% ابو الحسن عبدالله ن احمد 19 # # ابو جعفر خواهر زاده 114 %~% ابو الحسن عتبی 18 ، 19 ، 20، # ~~ابو جعفر عتی 20 PageV01P219 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0230.png) # ~~ابو الحسن علوی همذانی ، سید 97ابو العباس بن جائی 135 # # ابو الحسن علی میمندی 212 %~% ابو عبد الله خوار ms136 ز مشاه 56 ، 72، # # ابو الحسن کثیر 69 %~% 77 # # ابو الحسن مزتی 31، 32 %~% ابو عبدالله طائی ، زعیم عرب ، # # ابو الحسین منیعی 177 %~% امیر 130 ، 151،180، ### | 81 # # ابو حفص ، این خلف ، امیر130 %~% ابو العلاء صاعد ، قاضی 11 # # ابوالخیر بن الی علی سیمجور 82 %~% ابو علی بلعمی 49 # # ابو زکریا سامانی109 %~% ابوعلی بن الی القسم فقیه 94 # # ابو سعد شولکی : رئیس جرجان %~% ابو علی بن الی الفوارس 111 # 188 %~% ابو علی ن الیاس 162 ، 163 # # ابو سعید شبیی 30، 35، 38 %~% بو علی بوغرا (بغرا) 68 # # ابو سعید طابی 195 %~% ابو علی حمویه، الحسن بن احمد # # ابو سهل، ابن الی القسم سیمجوری %~% حمویه ، وزیر162،136،135 ### | ابو علی دامغانی ، وزیر 43 # ~~ابو شجاع 194 . رجوع کنید به ابو علی بن الی الحسن سیمجور # سلطان الدوله %~% (ابو علی سیمجوری) 31، 32، # ~~ابو صالح سامانی 109 # ~~ابو طاهر سامانی 212 # ~~بو الطیب سهل بن محمد بن سلیمان # صعلوکی 142، 143 # ~~بوالعباس ، حاجب 134 و رجو # کنید به تاش # # بوالعباس الفضل بن احمد ، وزیر %~% ### | ،174 PageV01P220 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0231.png) # # ابوعلی نسفی 45 %~% ابو نصر، این احمد ، ازآل فریغون # # ابوالفتح ، والئ مولتان 146 ، 147 %~% 157 ورجوع کنید به ابو نصر # # ابوالفتح بستی 8 ، 9 ، 84 ،123 %~% فریغونی # # ابو الفضل ، اصفهبذ 134 %~% ابو نصر بن ای زید ، وزیر 43 ، # # ابوالفضل ، امیرطاقی 217 %~% 65 8277877 # # ابو النضل حاجب 115 %~% ابو نضربن راشد 173 ،174 # ~~ابو الفوارس بن بهاء الدوله 194، ابو نصر بن محمود حاجب 139 # 195 %~% ابو نصرحاجب 60 ، 62 ، 115 # # ابو الفوارس شیرزیل 160 ، %~% ابونصر فارسی 54 # # ابوالقسم برمکی، وزیر 96 %~% ابو نصر فریغونی 152، 198 # # ابو القسم جعدی 189،190 %~% ورجوع کنید به ابو نصر # # ابوالقسم سیمجوری ، براذر ایو %~% ابن احمد # علی 58 ، 66 ، 79 ، 80، %~% ابونصر محمد ، حاجب 80 # 101496،95494482) # 11211 ، 113 %~% بو یعقوب ین نوح 108 # 140133،13 %~% احمد بن اسمعیل سامانی 119،120 # # ابو القسم فتیة 66 ، 173،95. %~% احمد بن الحسن المیندی ، وزیر215 # 7 %~% احمد خوارزمی 18 ،20 # # ابو محما ، بن الی انصر173 %~% احمر (لعله احمد) نیالتکین 216 ms137 # # ابو محمد مهران 187 %~% ارسطاطالیس ، ازخادمان نوح # # ابوالمظفر زغشی، وزیر 82، %~% ابن منصور50 # 86،9687 %~% اسفهسلار بن کرانکیر 137 # # ابو المظفر محمد بن احمد 48 %~% ارسلان 47 # # ابو المظفر نصر، امیر 151 %~% ارسلان 103 ، نیز رجوع کنید به # # ابو منصور اسفیجابی 87، 88 %~% ارسلان شاه امیر PageV01P221 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0232.png) # ~~ارسلان بالو ، حاجب 109 ، 110، اغم یاوقوی 3 ### | اغوز، پسردیب یاقوی 3، 5 # # ارسلان جاذب 149،148، %~% الپ ارسلان 218،217 # 150- 152 . 167- 176 ، %~% الیتکین ، ابو اسحق 6،5 # 21218 %~% التون تاش، حاجب 130، 132، # # ارسلان شاه : امیر،10 %~% 156152، 26،167 # # ارسلان شاه بن مسعود 218 . 219 %~% 180)1 %~% %~% 1 # # ارسلان هندوبچه 140 %~% الیاس 165 # # استاذ ابو علی عارض 42 %~% الیسع ، این الی علی ت الیاس 6162، # # اسغار بن کردویه 38- 135 %~% 165164162 # # اسنیجانی 88 - رجوع کنیا به %~% آمیر رضی 84 ورجوع کنی به # ابو منصور اسشیجانی %~% بوح بن منصور # # اسمعیل ن احمد سامانی 120 %~% امیر سدید - رجوع گنید به منصور # # سمعیل بن سبکتگین 78، 89 ، %~% این نوح سامانی # 9392،149) %~% امیرک طوسی 66 . 68، 83 # 10510 210 %~% اندیال 147 # # سمعیل ن عباد ، صاحب ، 30، %~% ایلگ ، ایلگخان 26،75،71 # )2،38) # ~~سمعیل بن نوح ، ابو ابراهیم ، منتصر # 111،110،109.108 # 114411341، 115) # 11941 %~% 1494148 1514150) ### | 174،19152،196 # # صفهبذ 124 ورجوع کنید به %~% 1988 # ابوالنضل اصفهبذ PageV01P222 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0233.png) # # بابی بن سعید 133 ، 134، 138 %~% بیستون ن بیجاسف 135، 136، # # بایتوز 7 ، 9،8 %~% 41 # # بچهرا 144، 145 %~% پال بن اندپال ،15 # # بختیار 27 %~% پسر بکتگین حاجب 138 # # سختیار ، از آل بویه 161،159 %~% پسر پولاذ 191 ، 192 ورجوع # # بدر ین حسنویه 190.132،39 ، %~% کنید به ابن یولاذ # 19 %~% پسر حسام الدوله تاش 115 # # بروچیپال 207 ،210 %~% پسر خرکاس 189 # # بسر بن مهدی163 %~% پسر سرخک 118 # # بغراجوق ، راذر سبکتگین 80، %~% پسر سوری 168 # 102492،124 %~% پسر سیمجور 60 ، رجوع کنید # # بغرا خان 46، 48 ،50،49 %~% به ابو علی سیمجور # 51،52 %~% پسرعتبی19 رجوع کنید به ابوالحسن # # بکتو زون ، حاجب 47 ، 88 ، %~% عتبی ### | پسر علم داری 116 ### | یسر فقیه 112 ### | بسرمهران 199 ### | یسر هندو 139 ### | تاش ، حسام الدولة ابو العباس ، ### | حاجب 19،20 ،26،24، ### | 333231430429 ### | 160 PageV01P223 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0234.png) # # ترمش، حاجب 163 %~% حمید رجوع کنید به ms138 نوح بن نصر # # توزتاش حاجب ، 113 %~% سامانی # # توقاق ، برادر طغرل 3 %~% حیدر بن سالار 137 # # تیکین خان 109 %~% خسروشاه بن هرامشاه 220 # # جذ ممه 127 %~% خلف بن احمد 12، 22، 23، # # جستان بن آشکلی 137 %~% 121،65426425) # # جستان بن الداعی 126 %~% 1241234121) # # جعفر تگین 109، 149،148، %~% 125، 1294128،127) # 152،15 %~% 130 # # حمشیل 110 %~% خورفیروز بن رکن الدوله 34 # # جوهر، مقرب 219 %~% دارا بن شمس المعالی قابوس 59، # # جهینه 177 %~% 1 # # چغر بیک ، داود ، از آل سلچوق %~% دوقور یاوقوی 3 # ،217 %~% دیب یاوقوی 3، 5 # # چندال 206، 207 %~% ذوالقرنین 131 # # چندرای ، 207، 208 %~% رستم ن فخرالدولة ، ابو طالب # # چنکی بن سمهی 202 %~% رستم بن المرزبان (مرزبان) 133 ، # # چییال 11 ، 12 ، 13،14، %~% 1394138)141 # 41 126،125،127 %~% رضی، ملک سامانی 212 ، رجوع # 2054142 %~% کنید به نوح بن منصور # # الحسین ن نصر 148 %~% رکن الدولة 26، 27 # # حسین ، این طاهر 22،6 %~% زباء 127 # ~~حمولی 98 ، رجوع کنید به ابو زرین غول 137 # الحسن حمولی %~% زعیم ، حاجب 184 PageV01P224 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0235.png) # # سالار بن بختیار 162 %~% سنانی غز نوی 219 # # سالار خرکاش 135 %~% سو باشی، حاجب 215 # ~~سامان خداة = سامان یاوقوی 3 سوری 168 # # سامان یاوقوی 3 %~% سوری بن الحسین 219 # ~~سبکتگین ، ناصرالدین ، امیر 3، سوری ، براذر محمد بن الحسین # 5)6)8،7)10) %~% 22 # 15،14،12،11، 16، سیف الدوله محمود 62،61،59، # 157،63 ونیز رجوع کنید %~% 65،64463،6،67،75، # به ناصرالدین سبکتگین %~% 77،79،78، 8،83،82 # # سباشی تگین 148، 150،149، %~% 91،9،89،793،92) # 15 %~% 101،100498،102، # # سرنک 5،4 %~% 103 ، ونیز رجوع کنید به # # سلطان- محمود غزنوی همه جا %~% سلطان محمود ومحمود بن # # سلطان الدوله ین بهاءالدوله ، %~% سبکتگین # ابو شجاع 194، 195، 196 شار 56 # ~~سلطان محمود ، یمین الدوله 114، شمس الدوله بن فخرالدوله 191، # 19174،142،12 %~% 190 # ونیز رجوع کنید به سیف الدوله شمس المعالی ، قابوس - رجوع کنید # محمود ومحمود بن سبکتگین %~% به قابوس بن وشمگیر # # سلیمان ، حاجب 118 %~% شهریار بن شروین، اصفهبذ # # سلمان، ابن ابی علی بن الیاس %~% 133، 141،139138 # 1644 %~% شهنشاه بویهی 161 # # سنجر 218، 219 %~% شهاب الدین ابوالمظفر محمد بن سام # # سنان الدوله 88، رجوع کنید %~% 22 # به بکتوزون %~% شیخ جلیل 179 PageV01P225 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0236.png) # # صاف ، حاجب 118 %~% عبدالله بن عزیر 36،32، ms139 443 # # صانی 159 %~% 6149)77 7877 # # صاحب کافی 60،55، 63 ونیز %~% 8887 ، ورجوع کنید به # رجوع کنید به اسماعیل بن عباد %~% ابن عزیر # # صمصام الدولة 160 ،161 %~% عبدالله کاتب 81 # # طاهر بن حسین 21، 22 %~% عبدالملک بن ماکان 135 # # طاهر بن خلف 124: 127 %~% عبد الملک : نوح سامانی 100 ، # # طاهر بن ربیب، امیر 128 %~% 103)7104 10884107 # # طاهر ن فضل 48 %~% %~% %~% 21 # # االطایع 161،160،159،158 %~% عتیی ، مورخ 84،174 # # طغان ، ملک ترک 157 %~% عرقوب 50 # # طغان خان ، براذر ایلگخان 169، %~% عضدالدوله 18،26، 27 ، # 181976 %~% 434،28 160،159 # # طغان ، والی بست 7،8 %~% 1654164،16 # # طغانجوق 118 %~% علی 7 # # طغرل 3 %~% علی ، حاجب 215 # # طغرل ، حاجب سلطان مسعود 217 %~% علی بن مأمون بن محمد ، خوارزمشاه # # طغرلبک محمد ن میکاییل، ابو %~% 150،86)199 # طالب 215 %~% علی ن نصر بن هرون، وزیر160 # # عبدالرحمن ، فقیه 69 %~% علی کامه 30 # # عبدالرحمن بن محمد 216 %~% عمرو بن لیث 120 # # عبدالرحیم بن محمد 216 %~% الغالب بالله 159 # # عبدالرزاق 35 %~% غیات الدین ابو الفتح محمد بن سام # # عبدالرشید بن محمود 217 %~% 210 PageV01P226 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0237.png) # # فایق 44،43،36،32،29،20، %~% القادر بالله 106، 158،29 # # 47،8)514545344) %~% 8 # # 65،6463462،61،58، %~% قارون 157 # # 6946867266،71،70، %~% قدرخان 151) 96،152 # # 8779)9598988، %~% قراشیت 4،3 # # 1077)1160 1914100499496، 193 ، %~% قنجی ، حاجب 130 # # فخر الدوله ، لبو الحسن . علی بن %~% کلچند 203 # # بویه 26، 27، 28 ، 31،30. %~% کناز بن فیروزان 135 # ~~34، 35 . 39،37- 42،40، کورتگین بن جستان 164 # ~~55 ،60 ، 62 ، 63 ،80، کوکم یاوقوی 3،4 # # 481 482 483 86 87 ، %~% گشتاسب 202 # # 132494 ، 133،190 ، %~% مالک 168.145 # # فریغون محمد 117 فرخ زاذ ، ان عبدالرشید 218 %~% ماه روی 119 %~% ~~مأمون مأمون ، والیء جرجانیه، # # فلک المعالی 187 . رجوع کنید به %~% خوارزمشاه 56 ، 2،70، # # منوچهر بن قابوس %~% 20119984.74 # # فیروزان بن الحسن 39،133.134 %~% محسن بن طاق 150 # # قابوس بن وشمگیر 28027026 . %~% محمد مصطقی . صعلم -ا # # 31)110، 11841124 ، %~% محمد ، والئ جرجانیه 73 . # # 13 4132 1344133، %~% محمد بن الحسین غوری 220 # # 192،189 %~% حمد بن وهسودان 127 PageV01P227 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0238.png) # جامع التواریخ : تاریخ سلطان حمود واسلاف واخلاف او # ~~محمود بن سبکتکین بن سرنک بن مودود بن مسعود 216، 217 # ~~اغم یاوغوی، بمین ms140 الدوله، سلطان موسی حاجب 135 # ~~2،1 ،12،10، 13، 58، مونس خادم 82 # ~~208،89 ، 212،211 ، مؤید الدوله بویهی 26، 27، 28، # 21421 ، 215، ونیز %~% 30429)34)160 # ~~رجوع کنید به سیف الدوله محمود میمندی - رجوع کنید به احمد بن # # مجدالدولة ابو طالب رستم 87، %~% الحسن المیمندی ، وزیر # ~~94، 136 139،138: ناصرالدین- رجوع کنید به # # 140)190)1932192191 %~% ناصرالدین سبکتگین # # مجدود بن مسعود 7!ا %~% ناصرالدین ابو تغلب 159 # # مسعود ، ابوسعید امیر 198 %~% ناصر الدین سبکتگین ، ابو منصور # # مسعود بن محمود 212، 213 . %~% 7ی17e7/5) # 216،21521 %~% 62،61.59، 13،415 # ~~مسیحا 161 ### | 69686761،75، # ~~ملک رضی 97 ، رجوع کنید به ### | 8079.7877476 # ~~نوح بن منصور ### | 81-82-84483 87_ # ~~منتصر سامانی 109.142- 211 ، ### | 90.89. 91. 1214105 # ~~رجوع کنید به اسمعیل بن نوح ### | 12312.132،124- # ~~منصور بن نوح سامانی، ابوالحارث ### | 174 و نیز رجوع کنید به # ~~20175:21) 2922 ### | سبکتگین. ناصر الدین # ~~88087،86 119289. ### | نصر. احمد سامانی 119.120 # 121.12 # # منوچهر بن قابوسن 110 . 111 . %~% نصر بن الحسن ین فیروزان 38، ### | 134 136135، # ~~14113913622، ### | 139132)192140) ### | 192 PageV01P228 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0239.png) ~~PageV01P229 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0240.png) # فهرست اسماء الامکنة والقبائل والطوائف # # بسکون 37 %~% اسییجاب 46 # ~~آل بویه 1 . 2. 191.60.34 استراباذ 3028-184،134،37 # ~~آل سامان 1 . 44 ، 46:45. استنداریة 133، 136 -141 # 52050. 54 89 : 103 ، %~% ورجوع کنید به جیل استنداریه # 107 . 108 ، 114109 استوناوند 28 . 192،141 # 119- 120 132 4 133، اسغراین 110.94.64، # 142، 17341640157: %~% 133:116 # و نیز رجوع کنید به سامانیان اسنزار 21 # ~~آل سیمجور 43، 44، 62، 79 اصطخر 164 # 959 %~% اصفهان 192.214 # # آل عباس 110 %~% اعراب 134 ورجوع کنید به عرب # # آل عتبه 33 %~% اغوز 51، 113 ،114 . 116، # # آل فریغون 157 %~% 117- 152، 216،215 # # مل 32،134 آسنگران - قصهآ 168 آمل شط 14،110،69.50.49 %~% افغانی # : افغانیان 209.180،152 %~% ورجوع کنید به غزان وغوز # افغانیان ابغانیان 16 ، رجوع کنید به %~% اکراد 112. 140. 152. 161، ~~%~% و رجوع کنید به کرد ، کردان # # ابیورد 33 . 056 104.68، %~% اندرخ 66 # 150،114،11 %~% اوزکند 108. 118، 169،143 # ~~اتراک 161 . و رجوع کنید به ترک اهواز 161،160،40 # # اجود 218 %~% ابراسه 202 # # رک 23،131:26 %~% باذغیس 31،21 PageV01P230 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0241.png) # # بخارا 16،420،17 28،22، %~% بنی آدم 182 # 36،3443143، 37، %~% بنی کیم 38 # # 46،4544443، 47) %~% بنی العباس 158 # # 52،51،49،48، 53، %~% بورکذ 116 # # 4746561،56454 %~% بوزجان111،110 # # 478477 3 96488) %~% بوشنج 44 096 124.123 # # 104:130897 ،17. %~% هاطیه 144 # # 116،109.108، 118 ms141 %~% مهیم نغرا154. 155 # ~~1214120 ،133 : 1640163 بیار 192140.118 # # نه 203 %~% بیت هرز 202 # # بست 172،1230122،97،7. %~% بریم 190 0 191 ونیز رجوع # 2،217 %~% کنید به فریم # # بسطام 118 . 185 %~% ال چرخیان 152 # # بشه 15 %~% بل زاغول 99. 100، 117 # # بصره 161.160،40،39 %~% پنچهیر 149 %~% تازیک . تازیکان 31 # # بطایح 158 %~% تانیشر 182 # # بغداذ 158 -160 161. 162. %~% رک- ترکان 1.5 .10 .16 ، # 196194:19 %~% 76472817-77، # # بلخ 48.47432. 49، 75. %~% 116113968379 # # 80.79 82 . 91.73 . %~% 132- 135- 138. 143 . # # 9792-105-120117- %~% 144-151- 152 . 153 - # # 13. 132 ،148 149. %~% 157-17016161- # # 151- 196.152-198. %~% 1772 173 - و رجوع کنید # 2 %~% به اتراک PageV01P231 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0242.png) # ~~ترکان خلچ 149 # ~~تگیناباذ 215 # # یز215 %~% جون 203 # # جبال 214 %~% جوین 64 # ~~الجحون 187 ### | 1 ### | جیل 27) %~% 136 ### | 131 ، 191 و رجوع کنید # 13622222» %~% به گیلا نیان ### | جیل استنداریه 1133 و رجوع کنید # # 184 185)186) 187) %~% به استنداریه # # 188 و رجوع کنید به جرجانیه %~% چاه حماد 118 # # و گرگان %~% چند راهه 202 ### | چیلم 202 # # جرجانیه 72،71،70،56، 73، %~% خاکستر 79 # # 19109،86 %~% خانیان 169 # ~~جردیز 78 ورجوع کنید به گردیز خاوس 117 # # جناب 140 %~% ختل 15 # # جناشای 184،186 %~% ختن 152،151 # # جودی 53 %~% ختای 197 PageV01P232 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0243.png) # ~~خراسان 16،5-18،17 . 19، خیاشک 137 # ~~2. 22 23. 24 . 25، داری (؟، نیازی) 7 # ~~1122130،2 دامعان 82، 111، 192،187 # ~~35، 38، 42 43 . 45، دبوسیهآ سغد 116 # ~~46، 63.62.5655 دجله16 # ~~6564 8076،75 دزک 117 # ~~81. 83 87، 88- 89 دماوند 138 # ~~491 97- 98 . 103 -4 10: دهستان 37)150 # ~~1074106 119 120 دیار اسلام 122 # ~~131.126.1244121. دیار ترک 16 # ~~4232 142 148: 149. دیار هند 166 # ~~151 . 153 -160 - 167، دیلم ، دیالم 27، 329،28، # # 210،186.174169. %~% 37731،38، # ~~2134212-214، 215. # ~~217-21 # ~~خر اسانیان 37. 1 # # خلچ ، خلچان 16. 152149 %~% 192،191،193 # # و رجوع کنید به ترکان خلچ %~% راهب 210 # # خوار 140 %~% رباط بشری 118 # ~~خوارزم 30-43، 72،49. 86. رخج 9 # # 4109 200.1994165 . %~% رستاق استوا 115 ### | رشاموج 135 # # خوارزمیان 200 %~% روم 171 # # خوزستان 26، 39 %~% رومیان 173 # # خوس 164 165 %~% رویان 141 PageV01P233 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0244.png) # ~~ی 28، 29 ، 439،37 سلچوقیان 2- 215-116: # 6241، 11083، # 111 222112رضد 4845.52 78، # 4134 136،135- 137) %~% 10 112113 # 138 141،140،139. سمنان 39.138 # 191،19 ، 192 2134 سند61801486 # # زاولستان 75 %~% سهلاباذ ، سرای سبکتگین 85 # # زم، روذبار- 119 %~% سهلان 93 # # ساری 136، 139 %~% سیحون 144 # # سالو س 141 %~% سیحون ms142 ( در هند) 202 # ~~سامانیان 3. 23 ، 24 ، 162سرجان 163 # سامان %~% 15 150،122،120، # # سپاهان 120 %~% 217، 218 ونیز رجوع کنید # # سحزیان 131 %~% به سحستان # ~~سحستان 123 ، 124 ، 125، سممجوریان رجوع کنید به آل # 165144،130،128، %~% سمجور # 194،193 ونیز رجوع کنید شاهجان 118 # به سیستال %~% شتلدر 202 # ~~سرخس 68،50، 69 ، 99، شهربار 133:138 # 1181164112 121، صغانیان 48 ،75 # 150 %~% الصفا 187 # # سرستی 215 %~% طاق 128026، 217 # # سرندیب 147 %~% طبرستان 110، 141،120، # # سعلون (بیشهآ -) 128 %~% 4142 185، 187،21 PageV01P234 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0245.png) # # طرک 86 %~% 18177، 2ی # # طبس 104 %~% 201 4 420942084202 # # طخارستان 151 %~% 213، 214، 22215، # # طوس 61 ، 65 ، 66. 83 ، %~% 4217 218، 3 # 103 ،104-118 ،123 ، غور 167 ،219 # 955 %~% غوریان 220 # # عجم 17128 %~% غوز وترکان -113 ، 150 ، # # عراقی 26 ، 81. 213،83 %~% 216215 # # عراق عجم 214 %~% فارس 36، 160، 161، 162، # # عرب 28، 36، 47 ، 119 ، %~% 164،194 # 413 135، 151، 171) فریم 139 # 19 %~% فیروزی، قصر - 214 # # عمان160 %~% قاین 82،5 # # غرجستان 173 ورجوع کنید به %~% قرمیسین 191 # غرشستان %~% قزوین 191 # # غرش 177 %~% قصدار ، 10 ، 172 # # غرشستان 73!-179 %~% قطوم (؟، قطوان) 78 # ~~غزان 51 ، 216 ونیز رجوع قلعهآ براهمه (- منج) 106 # کنبد به اغوز وغوز %~% قتوج 201 02 ان20.21، # # غز نه ، غرنین 45 6، 12 4 1 : %~% 09 # 55، 8475 ،90 ، 92، قومس 29 ، 38 ، 39 ، 82، # 9743، 11،105 # 41461334130،127 قهستان 79،25، 95،96، # 148،154،151149 # 164151 1724168، PageV01P235 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0246.png) # جامع الثوازیخ : تاریخ سلطان محمود واسلاف واخلاف او # # قهندز (قلعه6-) 37 %~% ماوراء النهر3، 46. 49، 54، # # قیطان (قطنان) 116 %~% 477 # ~~کرد ، کردان 118، 133 # ~~کرمان 8 ، 26 ، 26، 120) # 165،194، 195، 215 %~% مدینه 18 # ~~کش 75،55 # # کشمیر 202،147 %~% مرو 43043 444،32 50، # ~~کعبه 18 # ~~کلات 67 # ~~کوهستان 129 # # کوهک، قنطره 109 %~% شر امزر.47، ا1 78) # ~~کیوستان 161 # # گردیز 130 ورجوع کنیاد به %~% مصر 148 # جر5یز %~% مقدشور 125 ### | مکة 187 # و نیز رجوع کنید به جربان %~% مکران 215 # # گنج رستاق 31 %~% منج 206 # ~~گنک 206،205 # # گیلان 141 ،150 %~% 149148 # # گیلانیان 28 %~% مهر5 201 # # لمغان 15 %~% نار این 166 # ~~لهاوور 217 PageV01P236 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0247.png) # # نسا 56، 115، 150،118 %~% هراة 32 ، 44،43، 59، # # نسف 75 %~% 9246،1095 # # نیشابور 17، 28 ، 29، 30، %~% 175،16741484110، # # 433432431 36435) %~% 198،178،216،215 # # 5،53442، %~% هزارسف 72 # # 1،59،56،12 3، %~% همذان 195،191،40427، # ~~6665464، 67 468 # ~~69، 75،79،8، 82، # # 83، 94،88 ،96495، %~% 1079376464456 # # 9949897 4103 10) %~% 4122 ms143 143،126،125، # # 11241114110410) %~% 148،14، 154،153، # # 133،122، 142، 149) %~% 179،171،167،166، # # 194،190،169،150، %~% 185، 182، 251،20، # 21،215،214،2 %~% 2064205، 2084207، # # نور (دربند) 116 %~% 20 %~% 209، 215، 218،217، # # تهر موسی 39 %~% هندو (هندوان ، هنود) 12 ، # ~~واشهر 162 ،164 # # ویذهند 127،154 %~% 2941/171 # فهرست الکتب # # کتاب تاجی 159 %~% کلیله ودمنه 219 PageV01P237 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0248.png) ~~PageV01P238 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0249.png) # ~~4 # ~~رشتدالدینزفضا الده ### | کی ### | ### | حامد # ~~بسهی واهمام # ~~احمد آتش PageV01P239 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0250.png) ~~PageV01P240 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0251.png) # ~~تددر تاریخ آل سلچوق . ............ . . # ~~غاز کتا... # ~~اولهم السلطان المعظم رکن الدنیا والدین ابو طالب طغرلبک محمد # این میکائیل بن سلچوق............ %~% . # ~~ذکر پاذشاهئ سلطان عضد الدولة ابو شجاع الپ ارسلان بن # ابی سلیمان چغریبک داود ن میکائیل . . . . .. # ~~ذکر سوم پاذشاه سلطان جلال الدولة والدین ملکشاه ابو الفتح # ابن الب ارسلان ححمد ن داود-.....) # ~~چهارم پاذشاهئ سلطان اعظم رکن الدنیا والدین ابو المظفر # رکیارق بن ملکشاه. .. ..... . . . . ... 55 # ~~خامسهم السلطان غیاث الدنیا والدین ابو شجاع محمد بن ملکشاه # ابن چغریبک بن میکائیل بن سلچوق . . .. . ..7 # ~~سسادسهم سلطان السلاطین معزالدنیا والدین ابو الحارت سنجر # ابن ملکشاه بن الپ ارسلان بن جغریبک . ..... 79 # ~~سابعهم السلطان مغیث الدنیا والدین محمود ن محمد بن ملکشاه # این الپ ارسلان . .. . . .. . . . . .. # ~~ثامنهم السلطان المعظم رکن الدنیا والدین ابو طالب طغرل ن # مخمد بن ملکشاه بن الپ ارسلان . . .. . . . . # ~~تاسعهم السلطان الاعظم غیاث الدنیا والدین ابو الفتح مسعود بن # محمد بن ملکشاه ن الپ ارسلان .. . . ،. . . . PageV01P241 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0252.png) # ~~عاشرهم السلطان مغیث اللنیا والدن ملکشاه بن محمود # ~~محمد بن ملکشاه. ....... . ... # ~~یازدهم السلطان الاعظم غیاث الدنیا والدین ابو شجاع محمد # ~~ابن محمود بن محمد بن ملکشاه . .. .... . . # ~~دوازدهم السلطان معز الننیا والدین ابو الحارت سلمانشاه بن # # محمل بن ملکشاه-... .... ....... %~% 5 # ~~سیزدهم السلطان الاعظم رکن الدنیا والدین ارسلان بن طغرل # ~~ابن محمد بن ملکیشاه بن الپ ارسلان . ...... . # ~~چهاردهم السلطان الاعظم رکن الدنیا والدین ابو طالب طغرل # ~~این ارسلان بن طغرل بن محمد بن ملکشاه بن الپ # ~~ارسلان محمد بن داود ین میکائیل بن سلچوق که آخرین # ~~سلچوقیان بوذ رحمهم الله تعالی . . . . . . . . . . . 176- 180 # ~~این ذیل ابو حامد محمد بن ابراهیم تألیف کرده است بعد # ~~از تصنیف اصل ms144 وآن مشتملست برخاتمهٔ‌ کار سلطان طغرل 181 _ 194 # ~~فهرستهای کتاب ... . ... . . .. ... .. . # ~~فهرست اسماء الرجال والنساء ..... .و # ~~فهرست اسماء الامکنة والقبائل والطوائف05 # ~~فهرست الکلمات الترکیة والاصطلاحات . . ..ب. # ~~فهرست اسماء الکتب ............ # ~~جدول الخطأ والصواب . ....... ....7 # ~~دیباچهآ ناشر کتاب یزبان ترکی . .. . . . . . ... # ~~1 - موضوع وماهیت «ذکر تاریخ آل سلچوق» که یکٹ # جزء جامع التواریح را تشکیل میدهد5 PageV01P242 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0253.png) # ~~-_ منابع این جزء....-.... # ~~ا. قسمتهائی که متعلق برشید الدین فضل الله ال . . . 7-8 # ~~ب. ذیل تاریخ آل سلچوق که متعلق به ابو حامد محمد . # ابن ابراهیم است . ..........10 # ~~ج . قسمتی که تا حال متعلق براوندی پنداشته شدهسمت 8- ، # ~~د . مقایسهٔ‌ راحة الصدور راوندی با این جزء جامع # التواریح....... # ~~ه . آیا منبع مشترک این جزء وراحة الصدور راوندی # سلچوقنامه ظهیر الدین نیشابوری مل؟ ... 15 # ~~و.ابوحامد محمدبن ابراهیم کیست؟9-16 # ~~ز. نتیجه.....-...... # ~~3- ارزش ذکر تاریخ آل سلچوق از حیث یک منبع # تازشحی ....- ...0- PageV01P243 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0254.png) # فهرست رموزها واختصارات که در حواشی این کتاب ### | استعمال شده است # ~~11: نسخهآ موزه طوپقاپوسرابی، شماره ،165، نسخه ایست که در 3 # ~~حمادی الاولی 717 بنام رشید الدین فضل الله نوشتهاست . # ~~1: نسخه همان موزه ، شماره 1653 . نسخه ایست که در تاریخ اواخر # ~~حمادی الآخره 714 برای خود رشید الدین فضل الله استنساخ شده است # ~~والآن در زبدة التواریخ حافظ ابرو که نسخه خود او است محفوظ است. # ~~8: نسخه همان موزه، شماره قسم احمد ثالث 2935، نسخهایست که برای # ~~خزانه کتب الغ بیک نوشته است. # ~~4: جامع التواریخ ، برای یسخه بدلهای مشترک در هر سه نسخه ، یعنی # ~~4و8. # ~~ان الاثیر : الکامل فی التاریخ وچاپ Tornber2 .ل .) ، ج 10 - 12. # ~~اخبار : صدر الدین الحسینی ، اخبار الدولة السلجوقیة ، چاپ م : اقبال ، # ~~لاهور ، 1933 . # ~~تاریخ گزیده : حمد الله مستوفیآ قزوینی ، تاریخ گزیده، چاپ O. Brovme . # ~~الندن، 1910، ج1. # ~~حبیب السیر : خواندمیر ، حبیب السر فی اخبار افراد بشر، هران 333) # ~~س ، ج 2. # ~~راوندی : راوندی ، راجة الصدور وآیة السرور ، چاپ م . اقبال، لیدن - # ~~لندن ، 1921. # ~~روضة الصفاء : مرخواند ، روضة الصفاء ، نولکشور ، 1308، ج 4 . # ~~زبدة : عماد الدین الکاتب الاصفهانی ms145 ، زبدة النصرة ونخبة العصرة، ~~اختصار # ~~البداریی ، کسر 1I. I1on11la، لیدن، 1889. PageV01P244 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0255.png) ~~PageV01P245 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0256.png) # تاریخ %~% ال سلحوق # سپاس وستایش خذای را جل جلاله وتقدست اسماؤه ، که 3 # ~~موصوفست ذات او ببقاء قدم ومنزه است صفات او از نقص حدوث # ~~وعدم ؛ موجد خانهآ که سقف آن عرش وافلاکست ، وصانع ایوانی که # ~~فرش آن بساط خاک، آن خذاوندی که نیست وهست وشیب ویست # ~~ایجاد صتع قدرت اوست ؛ ودروذ برسید ثقلین وصاحب قاب # ~~قوسین (9/53) که شرع او شرایع رسل امم را فسخ کرد ، وحکم او # ~~احکام ملوک عرب وعجم را نسخ کرد؛ وسلام وتحیت بر اهل بیت # ~~ویاران او که مصابیح ممالک تقوی بوذند ، ومفاتیح ابواب هدی ، رضوان # ~~الله علیهم احمعین # اما بعد ببایذ دانست که گزیذگان خلایق ملایک وانبیا # ~~وپاذشاهانند، وهر صنفی را مرتبهایست؛ ملایکه مقربان حضرت قدس # ~~وساکنان حظرهٔ‌ انس اند، وانبیا واسطه انذ میان خلایق وخالق # ~~ومبین راه هدی وضلال وممیز میان حرام وحلان ؛ وماوک راعئ # ~~رعیت اند وحامئ خلایق از انواع آفت ومخافت ؛ حلیت ملائکه تسبیح ~~PageV01P246 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0257.png) # ~~وتهلیل است ، وحلیت انبیا علوم وعبادت ، وحلیت ملوک عقل وسیاست؟ # ~~وهر پاذشاه عادل را که از علوم بهره داذنذ، شرف او بر ملوک دیگر # ~~زیادت باشذ ، وبدرجهآ انبیا نزدیکتر ؛ واز علمی که ملوک را بذان # ~~حاجت آیذ ، بعد از علم توحید ومعرفت أحکام شرع نبوی وأرکان # ~~دین سیر مرضئ ملوک وتاریخ پاذشاهان ماضی است ، که چون بران # ~~واقف شوند ، وسیرت وطریقت هر یک بدانذ ، آنچه خلاصهآ اخلاق # ~~گذشتگان وسبب صیت ورفعت بوذ در دنیا وموجب ثواب ومغفرت # ~~در عتبی اختیار کنند ، وآنرا پیشوا ومقتداء سازند، وتواریخ ملوک # ~~کذشته بسیارست ، ومورخان در آن فن بإشباع واختصار تصانیف # ~~ساختهاند ، ومجلتدات برداخته ؛ ومعلوم است که در ملت اسلام بعد # ~~از صحابه که نجوم آسمان دین وخلفاء راشدین اند - رضی الله عنهم # ~~خلفاء آل عباس بن عبد المطلب اند ، وپاذشاهان وسلاطین در دیار # ~~عراق وخراسان که معاصر ایشان بوذند طاهریه وصفاریه وسامانیه # ~~وبر رعیت ms146 مشفق تر وبرعایت خلق سزاوارتر از ملوک آل سلچوق # ~~-رحم الله الماضین منهم - نبوذه اند ، والله یؤتی ملکه من یشاء # ~~(247/2)، وقال جل ذکره وربک بخلق ما یشاء و یختار ما کان # ~~لنهم الخیرة (68/28) ؛ چه چندان خیرات ومیرآت که در ایتام دولت # ~~ایشان ظاهر گشت از إحیاء معالم دین وتشیید قواعد مسلمانی وبناء وانشاء ~~PageV01P247 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0258.png) # ~~مساجد ومدارس ورباطات وقناطر ومسبلات واوقاف وادرار وانظار که # ~~بر علما وصلحا وقضاة وسادات وزهاد وعباد واخیار وابرار کرده اند # ~~در هیچ روزگاری نبوذست ، وآثار آن در ممالک اسلام هنوز باقیست # إن آثارنا تدل علینا %~% فآنظروا بعد نا الی الآثار # ~~وجد وجهدی که نموذهاند وجهادی که فرموذه بر غزو کفار وقمع # ~~وقهر اشرار وارباب بدعت وفجار بر روی روز گار مانده است ، وجهد # ~~وسعی که بایام خلفاء بنی عباس - رضی الله عنههم - کرده اند ، ومآثر آن # ~~لایح ومنتشر است ، درین مختصر ذکر آن بجای خویش کرده آیذ ؛ # ~~پس ملوک وپاذشاهان عصر را بآداب وسیر پسندیذهآ ایشان اقتدا کردن # ~~سبب تأ کید دین ودولت وتأسیس قواعد ملک وملت باشذ ، وچون # ~~ما تحکم اشارت نافذه - لا زال نافذا- تواریخ حملهآ اهل عالم در جامع # ~~التواریخ جمع میکنیم ، تحکم ابن مقد مات واجب بوذ در انساب واحساب # ~~وآداب و سیر پسندیدهآ ایشان آنچه درکتب مدون بوذ، تصنیق مختصر # ~~کردن ، وذکر ابتدای دولت ونهضت وحرکت ایشان در طلب ملک # ~~ومد ت عمر وپاذشاهئ هریک ووقایع غریب که در ایام دولتایشان # ~~افتاذه برسبیل ایجاز ایراد کردن. وهمچنین اسائ وزراء وامراء # ~~وحجاب ونواب ایشان؛ ارجو که بمحل ارتضا و منزلت إحماد # ~~پیوندذ ، والله الموفق لإتمامه PageV01P248 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0259.png) # آغاز کتاب # ز اصحاب اخبار وارباب اسمار چنان معلوم شذ، که سلچوق س # ~~لقمان از اقربای سلچوق از استخوان قنیق بوذ ، از نزثاذ طوقشورمیش # ~~یسر کرکچو خوجه که خرگاهتراش پاذشاهان ترکٹ بوذ، طغرل # ~~سلطان بوذ از اروق قنیق # رآل» سلچوق دوذمانی تزرگ وعددی بسیار وخواستهآ بی شمار # ~~وتنکئ چراخور بولایت ماوراء النهر آمذند ms147 ، زمستان گاهشان نور بخارا # ~~بوذ ، وتابستان گاه سغد سمرقند ؛ سلچوق مردی بوذ بحسن سیرت # ~~معروف وبیمن نیکونامی موصوف ، وپنج پسرداشت همه مهیر ان: اسرائیل # ~~ومیکائیل وموسی یبغو ویوسف ویونس، هر یک شایستهآ امیری ، PageV01P249 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0260.png) # ~~ودرخور مهتری ؛ هر روز أتباع وأشیاع ایشان در ارتفاع وازدیاد بوذ ، # ~~ونعمت وتروت چون ماه نو روی بکمال داشت، ویمامی پذیرفت؛ # ~~ومردان کار وجوانان نامدار میان آن جمع با عد ت عمام واسباب بنظام # ~~فراوان شذند ؛ ستچوق بماند ، فرزندانش مهتران قوم شذند # وچون محمود سبکتکین با ایلکخان پاذشاه ترکستان وسمرقند # ~~صلح کرد ، ومحمود بکنار جیحون آمذ ، وبا یکدیگر دیذار کردند ، # ~~وعهود ومواثیق بستند ، وحدود ممالک هریک معین شذ، ایلگخان # ~~ازیشان خایف شذه بوذ، نزد سلطان محمود بحکم مصاهرت ووداد که # ~~از جانبین منعقد ومنبرم بوذ، کس فرستاذ، که در ممالک این رقعه # ~~ومسالک ابن بقعه قومی با قوت تمام وشوکت بنظام از تراکمه سالهاست، # ~~که از ترکستان آمذه اند ، وبنور بخارا ونواحئ سغد سمرقند مقام # ~~ساخته ، وآن مسارح ومراعی حمله فرو گرفته ، واهبت وآلت وساز # ~~وعد ت لشکر ساخته ، ومهیا اند ، وخیلشان نیروی تمام یافته ، وعددی # ~~فراوان شذه ، دغدغهآ خاطر و وسوسهآ ضمیر اقتضاء آن میکند ، که # ~~اکر شمارا وقتی بطرف هندوستان عزیمت وحرکتی افتذ، بر وفق تغیر # ~~وتبدل روزگار وانقلاب ایام غدار ازیشان فتنه وفسادی حاصل # ~~آیذ ، که تلافی وتدارک آن متعذ ر بود ، بقصد ناحیتی یا بطمع ولایتی؛ # ~~با ایشان استظهاری ووثیقتی کردن واجب است ، ونوابی در خواستن متعین ~~PageV01P250 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0261.png) # سلطان محمود مدبی در قعر این تحر غواصی میکرد ، تا رای اقتضاء # ~~آن کرد ، که بدیذن ایلگخان بجانب بخارا نهضت مموذ ، وسفیری چرب # ~~زبان با ایشان فرستاذ ، وپیغام داذ ، که همواره ما را بدیار سند واقصاء # ~~هند عزبمت غزو میافتذ ، ودر بلاد اسلام مرافقت وموافقت ما می بمایند، # ~~از شما فوجی بإحراز چنین سعادت مبادرت ننموذیذ ، واز جانب ما # ~~التماسی نکردیذ ؛ مارا بدوستیآ شما رغبت مام است ؛ وچون بعد مسافت # ~~بقرب مبدل ms148 شذ ، بایذ که مقد م وسرور شما عزم حضرت کنذ ، # ~~وآنچ مصلحت ومقتضای وقت باشذ ، استماع کرده ، با خلع شاهانه # ~~مراجعت ممایذ ؛ چون پیغام ورسولان بایشان رسیذ، اسرائیل را که مقد م # ~~ایشان بود ، با ده هزار مرد گزیذه وسواران سزیذه عزم خدمت # ~~سلطان جزم کرد ، سلطان باز رسول فرستاذ ، که حالیا ما را مددی # ~~حاجت نیست ، جریده بیایذ، که مقصود دیذار است و گفتار و استظهاری، # ~~که از جانیین بروذ # مموجب امر وامتثال فرمان اسرائیل با سیصذ نفر از جوانان # ~~خوب منظر مرغوب پیکر بگزیذ ، وتحضرت آمذ؛ وفرزند خوذ # ~~ابو الفوارس قتلمش را با خود بیاورد ؛ چون بشرف تقببل بارگاه مستسعد ~~PageV01P251 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0262.png) # ~~گشتند ، سلطان اورا ترحیب واکرام تمام کرد ، وبا خویشتن بر گوشه # ~~تخت ملک نشاند بالای تمامت امرا؛ آنگاه مجلس بزم بیاراستند ؛ در # ~~اثناء محاوره ومعارضه سلطان ازو استنطاق واستکشاف موذ ، که ما را # ~~هروقت بجانب هند بغزاء کفار مبادرت می بایذ بموذ ، وبلاد خراسان # ~~مهمل ومعطل میمانذ ؛ توقع بشما چنانست که میان جانبین عهدی # ~~واستظهاری باشذ ، تا اگر وقتی از طرفی خصمی پدیذ آیذ، ومددی # ~~حاجت افتذ ، شما معاونت ومدد دریغ نداریذ؛ امیر اسرائیل بپاسخ # ~~گفت ، که از ما دربندگئ سلطان عالم تقصیری وتأخیری نباشذ ؛ # ~~محمود گفت : اگر وقتی ما را بلشکری حاجت افتذ ، بچه مقدار مدد # ~~ومساعدت توانیذ بموذن؟ اسرائیل کمان را از سلاح دار بستذ، واز سر # ~~غرور باذه ونخوت جوانی گفت : چون ان کمان را بقوم خوذ فرستم # ~~سی هزار مردکار در حال سوار شوند ؛ سلطان باز برسیذ ، که اگر # ~~بزیادت احتیاج افتذ؟ یک چوبه تبر پیش محمود انداخت ، وگفت : # ~~هرگاه که این تیر را بنشان بفرستم نزد خیل خوذ ده هزار مرد دیگر # ~~بیایند ؛ وهمچنین می برسیذ ، تا بکمانی وسه چوبه تر بصذ هزار سوار # ~~ملتزم شذ؛ محمود گفت : اگر زیادت بایذ؟ گفت : ازین تیرها یکی # ~~ببلخان کوه فرست، صذ هزارسوار دیگر بیایند ؛ محمود گفت: اگر # ~~زیادت بایذ ، وضرورت بوذ؟ گفت : این ms149 کمان را بترکستان فرست ، ~~PageV01P252 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0263.png) # ~~تا اگر دویست هزار سوار خواهی بیارئ پاذشاه بیایند؛ محمود بغایت # ~~مستشعر ومتفکر شذ ، ودردل خوذ گفت: کسی که بکمانی وسه # ~~چوبه تبر بی جامکی وجرایت این همه لشکر آماذه ومعد می توانذ داشت، # ~~کار او خوار نشایذ گرفت؛ وتا سه شبانروز صبوح بغبوق وغدا بعشا # ~~پیوستند، سلطان او را ونوکران او را خلعت بسیار وخواسته # ~~بی شمار داذ # یسن با امراء خوذ فرموذ ، که اسرائیل تا سه روز با فرزند وده # ~~نفر از مطیعان مهمان ما باشند ، وباقی نوکران او را شما مهمان خوذ # ~~سازیذ ؛ چنان کردند ، و در نیم شب که شراب خام در کلتهاء ایشان # ~~اثر کرد، همه را گرفته، مقید ومحبوس کردند بأغلال گران؛ ومحمود # ~~اسرائیل را با یاران هم درشب بهندوستان فرستاذ بقلعه کالنجر بحدود # ~~مولتان ؛ چون اسرائیل از خواب در آمذ ، خوذرا خسته وبسته دیذ ، # ~~تن در قضای آسمانی داذ، ومیگفت : # شعر[ بسیط] # # یا راقد اللیل مسرورا بأوله %~% إن الحواد ث قد یطر قن اسحارا # # لاتأ منن بلیل طاب أوله %~% فرب آخر لیل اجج النارا # ~~وبه پیش باقئ اولاد سلچوق رسولی فرستاذ با خلعتهای شاهانه ، ~~PageV01P253 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0264.png) # ~~ومموذ ، که چون اسرائیل تحضرت رسیذ ، نوازش مام یافت ، اما سبب # ~~آنک درگاه پاذشاهان ندیذه بوذ، وآداب وفرهنگ آن ندانسته ، ازو در # ~~حالت مستی حالتی صادر شذ ، که روزی چند برای ناموس سلطنت # ~~مقید ومحبوس شذ ؛ بایذ که ایشان ازو فارغ البال ومنتظم الحال # ~~باشند ، که هر چه زود تر با تشربف مراجعت خواهذ کرد؛ براذران # ~~بعد از استماع پیغام خواستند ، که خروج کنند ؛ اما از عاقبت کار # ~~ترسیذند ، رسول را بتازه رویی با إنجاز مآرب وعطایا باز فرستاذند ، # ~~وبموذند ، که فرمان سلطان عالم را انطیاع وانقیاد واجب دانیم ، وهمه # ~~بندگان کمینه ایم # واسرائیل تا هفت سال در قلعه محبوس بوذ ، دو ترکمان از خیل او # ~~بیامذند ؛ ومد تها بران محروسه آب کشی کردند وحمالی وساقیآ ، تا روزی # ~~فرصت یافتند ، واسرائیل ms150 را بدیذند ، وطریق سگالیذند ، که او را در # ~~شب بدزدند؛ چنان کردند ، و راه خراسان گرفتند؛ بیشهآ در پیش # ~~آمذ ، از اندیشهٔ‌ بریشان راه گم کردند ، ومبهوت وحبران ماندند ؛ # ~~بامداد که طاوس خاور بجلوه در آمذ، کوتوال خبر یافت، با سپاه # ~~بر عقب ایشان بیامذ؛ چون لشکر باو نزدیک رسیذ ، ودانست که گرفتار # ~~خواهذ شذ، ترکمانان را گفت : از من طمع ببریذ ، وبراذرانم را از من # ~~سلام برسانیذ ، وبکوییذ ، که در طلب ملک خراسان سعی وجهد بلیغ ~~PageV01P254 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0265.png) # ~~نماییذ ، وبکوشیذ که این پاذشاه بنده زاذه است، نسبتی زرگی ندارذ، # ~~واین مملکت برو نمانذ ، بکوشیذ تا بدست شما افتذ ، که مرا بی گناه # ~~معین محبوس کرد ، والباد ی أظلم ؛ ترکمانان در زیر گیاه پنهان شذند ، # ~~وآن جماعت اسرائیل را بگرفتند ، وبند سخت تر کردند ؛ هم آنجا وفات # ~~یافت - رحمه الله - بشربت سم # پسرش قتلمش بناشناس چندسال در آن ولایت میگشت ، بعد از استماع # ~~واقعهء پذربراه بیابان برصوب مستنج سرخ کلاهان از بیابان بخان نشین (؟) # ~~وسیستان آمذ ؛ واز آنجا براه اسفزار وشفورقان با معبرگاه ترمذ ببخارا ~~شذ # ~~پیش عمان وخیل خویش ؛ واحوال کما هی بگفت ، ایشان خوذ در طلب # ~~ملک بوذند، وقصد ثار براذرخوذ اسرایل میکردند، وفرصت می جستند؛ # ~~کس ممحمود فرستاذند . که ما را مردم وحواشی ومواشی بسیار شذ ، # ~~و ازکثرت وازدحام وانبوهئ گروه موضع مسارح ومراعی بر ما تنگ # ~~شذ ، واین مراعی مواشی ووفور حواشئ ما وفا نمی کنذ ؛ توقع بکرم # ~~عمیم سلطانی آنست ، که دستوری دهذ ، تا ما از آب بگذریم ، PageV01P255 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0266.png) # ~~وبحراسان میان نسا وباورد مقام سازیم ؛ ارسلان جاذب والئ طوس # ~~که رباط سنگٹ پشت او بنا کرده ، وآنجا مدفونست، گفت : # ~~صواب نیست ایشان را بخراسان راه داذن، که خیلی فراوان اند ، # ~~وساز وآلت وعد ت ی پایان دارنن، نبایذ که ازیشان فسادی تولد # ~~کنذ ؛ سلطان برای استظهار وتوفیر خزانه وشعف حرص وولوع # ~~ایشاد را اجازت داذ ، که ازآب عبورکنند، وبسخن عاقلانهٔ‌ او التفات # ~~نکرد؛ عقلاء ms151 گفته اند که میان طامع وحریص کار زوذ تمشیت یابذ؛ # ~~وتا سلطان محمود زنده بوذ، هیچ حرکت نکردند ، ومخالفت وعناد ننموذنذ # در اثناء آن میکائیل نیز در گذشت ، وبعدم آباذ عقی رحلت # ~~کرد ؛ وازو دو پسر ماندند : چغریبک ابو سلیمن داود وابو طالب طغرلبک # ~~محمد ؛ ودرمیان خیل وخویشان وجیه ومقدم شذند، تا در شهور سنهآ # ~~احدی وعشر بن واربعمایة [421] محمود وفات یافت، وحیوة عاریت ازو # ~~باز خواستند، ومسمار فنا بردر بقاء او زذند، میان دو پسر او مسعود ~~ومحمد # ~~درسلطنت خلاف افتاذ، ودرکار مملکت فتنه وآشوب ظاهر شذ، تا سلطنت # ~~بر مسعود مقرر شذ ؛ در اثنای این فترت درسنهٔ‌ بمان وعشرین واربعمایة # ~~[428] کس بعمید نیشابور فرستاذند سوری ان المعتز که قبهآ علی بن # ~~موسی انشا کرده است، ودرخواستند که در آن نواحی مقام گاه ایشان معین # ~~کنذ ؛ عمیدالشر ق نامه بخدمت سلطان مسعود بن محمود فرستاذ، واودر آن ~~PageV01P256 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0267.png) # ~~وقت بحرجان بوذ ، برابر شرف المعالی نوشروان بن فلک المعالی منوچهر # ~~ن شمس المعالی قابوس بن وشمگیر فرو آمذه ، بطمع مواضعهآ که ازو # ~~میخواست، وانتظارحمل شهرری وقم که عمید ابوسعد حمدوبی خواست # ~~فراستاذ، میکرد ؛ چون خط عمید الشرق بخواند، درحال بنیشابور # ~~آمذ ، تا تدبیر کار سلچوقیان بکنذ؛ لشکر او ازسفر مازندران کوفته وخسته # ~~بوذند ، وسلاحها بمکین وتباه شذه ، وستوران بهار ناخورده ، نهضت # ~~این مهم وتاختن تمی توانست کردن # سلطان مسعود تخست کس فرستاذ، ومال خواست؛ نداذند ، # ~~وبجواب گفتند : مال بکسان خود می دهیم، چه ما نیز از نرثاذ پاذشاهانیم، # ~~ودر غیبت ملا منشی مسعود بجرجان ومازندران چغریبکث داود وابو # ~~طالب طغرل بک محمد کنکاج کردند ، که بروند ، وغزنین تخت گاه # ~~محمودیان بگیرند؛ مسعود چون ازین حال خیر یافت ، با سی هزار # ~~سوار بیامذ ، وبتن خویش تهضت ابن مهم بمی توانست کردن ، # ~~چند امیر از سپاه خوذ اختیار کرد ، وبا عد تی بمام بجنگ ایشان # ~~فرستاذ؛ سلچوقیان غافل وناساخته بوذند ، اما إقبالشان بیذار # ~~وذ ؛ این قوم ناگاه تحدود حصار طاق میان ms152 ولایت نور وشهرستانه # ~~برایشان زذند ، وبغارت مشغول شذند ؛ سلچوقیان از هر گوشهآ رجعت # ~~کردند، وجنکی سخت داذند؛ عاقبة الامر لشکر مسعود بزاری ونامرادی ~~PageV01P257 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0268.png) # ~~شکسته شذند، وسلچوقیان پانصذ هزار دینار زر وسلاح وتجملات # ~~وچهاریا برداشتند: واز اتفاق بذ مسعود را قضیهٔ‌ صادر شذه بوذ در # ~~هند ، که اورا مجال توقف بخراسان نبوذ، بحسب مصلحت وقت با سلچوقیان # صلحی از سر ضرورت بکرد ، وبرفت # کار ایشان هر روز بالائی می گرفت؛ وبقوت تر می شذند ، امارت # ~~پاذشاهی از صفمحات احوال ایشان می تافت ، وشعاع اقبال از صفحات # ~~احوال ایشان می درخشیذ ، وصبح دولت از مطلع رایات ایشان می دمذ؛ # ~~سلطان مسعود سال دیکر از هندوستان با غزنه آمذ، وحالی از استیلا # ~~و شوکت آل سلچوق بتحقیق خبر یافت ؛ بتعجیل مسرعان بامیر خراسان # ~~دوانیذ ، که بی توقف وترد د بجنگ سلچوقیان روذ ، وایشان را از # ~~ولایت خراسان بیرون کنذ ؛ اوجواب داذ ، که کار ایشان زیادت از # ~~آنست ، که من بنده وامثال من کفایت شوذ، تا با ایشان مقاومت # نوانم کرد # مسعود گفت : او بازار خویش تیز میکنذ ، واگر نه ایشان را چه # ~~محل تواند بوذ؟ جزما مثال فرستاذ ، که این مهم ترا کفایت میبایذ کرد ؛ # ~~بعد از آن از امتثال چاره ندیذ ، مصاف کشیذن همان بوذ ، وشکسته # ~~شذن همان ؛ وسلچوقیان بعد از شکست امیر خراسان در مملکت خراسان ~~PageV01P258 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0269.png) # ~~را گنده شذند ، ودر اثناء ان فترت تراکمه دست تطاول وراه زذن # ~~وشور وآشوب بکشوذند ، ودیار خراسان را آشفته ومخبط کردند # [اولهم السلطان المعظم رکن الدنیاء والدین ابو طالب # طغرلبک محمد بن میکائیل بن سلچوق] # طغرلبکث در رمضان سنهآ تسع وعشرین واربعمایة [429] بنیشابورآمذ، # ~~وبشاذیاخ برتخت ملک مسعود ن محمود نشست؛ اضطراب وانقلابی # ~~در مردم شهر افتاذ، منادی فرموذ ، که هیچ کس را با سکان شهر # ~~ورعایا کاری نیست ، وهیچ آفریذه را تربجانند ؛ چون این خبر بسمع # ~~مسعود رسیذ ، سخت از جای برفت ، وبغایت متفکر ومترد د شذ ؛ # ~~از غزنین بالشکری وعد ms153 بی بمام براه تکیناباذ وبست بجانب اسفزار # ~~برصوب هراة بخراسان آمذ ؛ ودرین حال طغرلبک بولایت طوس # ~~بوذ ، از براذر چغریبک جذا # مسعود خواست که تاختن برذ از راه جام بطوس ، ونگذارذ که # ~~ایشان بهم پیوندند ؛ چون شب در آمذ، بر ماذه پیلی سبکرو نشست، # ~~وبا لشکری جریده روی بطوس نهاذ : میان ایشان بیست وپنچ فرسنگ ~~PageV01P259 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0270.png) # ~~مسافت بوذ؛ رپشت پیل آن شب در خواب شذ ، وکس او را بیذار # ~~نیارست کردن ، وپیلبان پیل را بتند بمی یارست راند ؛ چون روز شذ، # ~~خیر یافت که طغرلبک بگذشت، وببراذر چغریبک پیوست؛ مسعود # ~~بیل بان را سیاست فرمود، والفائت لا یستدرک؛ واز آنجا عنان بجانب # ~~سرخس تافت، وجنگ را بساخت، واوروق قنیق سلچوق رسولان # ~~می فرستاذند ، وتفحص احوال میکرد ؛ در حصار دندانقان مروشاهجان # ~~برهر دروازهٔ‌ صذ مرد حامی نشانده بوذند با سلاح ، ومیعاد کرده، که # ~~روند، وبر دشمن شبیخون برند ؛ نیم شب مرد در مناجات میخواند، که # ~~یا داود إنا جعلناک خلیفة فی آلآرض (26/38) ؛ داود تفسیر # ~~این برسذ ، چون فحوی ومعنی آیت معلوم کرد ، بغایت خرم وخوشدل # ~~شذ؛ باز استراق سمع نموذ؛ مقری میخوانذ بر مناره ، که تعز من # ~~رشاء وتدل من تشاء بید ک الخیر إنتک علی کل # ~~شبیء قد بر (26/3)؛ معنی این آیت نیز برسیذ، ومعلوم کرد ، # ~~هر دورا بفال نیکو گرفت ، ودلیر ودلاور شذ ؛ وبا براذر # ~~طغرلبک واتفاق امراء بدلی قوی واملی فسیح ازشهر بیرون رفتند : # ~~واز چند جهات ر آعدا شبیخون کردند ؛ و میان بیابان سرخسن # ~~وباورد تحدود حصار دندانقان مرو شاهجان با ایشان مصاف داذ در سنهآ ~~PageV01P260 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0271.png) # ~~تسع وعشرین وار بعمایة [429]؛ ودرآن بیابان چاههای بسیار بوذ، سلچوقیان # ~~می شناختند ، آب بر گرفته بوذند ، وچاهها حمله بینباشته؛ لشکر مسعود را # ~~در آن موضع که آب چشمه وکاریز نباشذ از چهار سو ستوران ایشان مست # ~~شذند، وبستوه آمذند ، مع هذا بسیاری بکوشیذند ، عاقبت پشت بداذند # وچون سلطان حشم را متفرق وخوذ را تنها دیذ، عنان ms154 بگردانیذ ؛ # ~~وبر پیل نشست ، وروی تهزیمت نهاذ بجانب فاریاب وپنچ دیه ، چه هیچ # ~~اسب اورا با سلاح نتوانستی کشیذ ، الا بدشواری ؛ وخزاین واسباب # ~~وتجملات جمله برجای ماند ؛ ترکمانی چند ترعقب مسعود راندند، چون # ~~سواری زذ ، واورا با اسب خرد بشکست ، وبر خاک انداخت، هر # ~~فوج سوار که بعد از آن آنجا می رسیذند یمی گذشتند، وازان زخم رستمی # ~~متحیر ومدهوش می ماندند ؛ شخصی در آن حال مسعود را گفت : ای # ~~خذاوند آنرا که چنین زخم و بال باشذ، چگونه هزیمت روذ ، وملک # ~~مورث گذارذ؟ گفت : ای جوان اگرچه زخم چنین است، اما اقبال # ~~نمانده است، وتأیید آسمانی بر وفق تدبیر انسانی نیست # چون سلچوقیان مسعود را بذین صفت بشکستند ، بیکبار نیرو # ~~کرفتند، ولشکرهای براکندهآ اطراف خراسان بیشتر بایشان پیوستند ، # ~~وایشان را در دلها وقعی تمام پدیذ آمذ؛ مقد مان ایشان هر دو براذر ~~PageV01P261 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0272.png) # ~~چغری وطغر ل وعمان ایشان موسی یبغو ویونس بن سلچوق واین عمان # ~~وخویشان باهم بنشستند، وعهدی کردند با یکدیگر در موافقت ومساعدت # ~~ومعاونت که در همه مواضع یکی باشند ؛ گفتند : عیاذا بالله اگر درمیان # ~~ما خلافی پدیذ آیذ ، خصمان خیره بر ما چیره شوند، واین ملک # ~~بمشقت گرفته از دست ما آسان بروذ ، آنگاه ندامت مفید نباشذ؛ آخر # ~~صلح کردند ، وقرار نهاذند، که سیستان وغزنین ودیار سند وهند سلطان # ~~مسعود را باشذ، واز خراسان تا باقیآ ممالک دست باز دارند ، ومتعرض # ~~نشوند ؛ وایشان نیشابور وطوس بگرفتند ، وخواستند که قتل وغارت # ~~کنند ، ماه رمضان بوذ، این تهدبد ووعید را تا عید در توقف داشتند # وباتفاق یکدیگر بحضرت خلیفه القایم بامرالله نامه نوشتند ، که # ~~ما بندگان آل سلچوق بن لقمان گروهی هستیم همواره مطیع وهوا خواه # ~~دولت عباسی ومطواع ومنقاد فرائض وستن، ودر بیشتر اوقات بغزو # ~~وجهاد کوشیذه ایم ، وما را عمی بوذ مقد م وسرور ما اسرائیل نام؛ # ~~مین الدولة سلطان محمود- نور الله قبره - اورا بی جرم وجنایت وخیانتی # ~~بکرفت ، ومحروسهآ کالنجر هند فرستاذ، ومد ت ms155 هفت سال در # ~~بند بداشت، تا هم آنجا سبری شذ، وبسیاری دیگر از خویشان # ~~وپیوستگان ما بقلاع باز داشت ، تا جمله مانذند؛ وچون محمود - رحمه الله ~~PageV01P262 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0273.png) # ~~در گذشت، پسرش مسعود بن محمود بجای او بر تخت نشست؛ وبمصالح # ~~ملک ومعدلت قیام بمی بمود ، وبلهو ومماشا وطرب مشغول می بوذ ، # ~~وملک وملت معطل ومهمل میماند ، واهل بدعت مجال فرصت # ~~وفساد می یافتند؛ اعیان ومشاهیر خراسان از ما در خواستند ، تا بمعاونت # ~~ومساعدت ایشان قیام بمائیم ، وحمایت ایشان کنیم؛ امرا ولشکریان # ~~او چند نوبت روی بما نهاذند ، ومیان ما وایشان کر وفر ومصاف # ~~وحرب بسیار شذ ، نصرت وظفر که قائد دولت وعلامت اقبال است ، # ~~بیشتر اوقات ما را می بوذ؛ عاقبت بیارئ خذای تعالی ونصرة او که # ~~وما النصر إلا من عند الله (1263)، واقبال حضرت مقد س نبوی # ~~نصرت ما را بوذ ، وما غالب ومستولی آمذیم ؛ شکر ابن موهبت ونعمت # ~~وسپاس ابن نصرت وسعادت را معدلت وانصاف در میان خلایق # ~~گستردیم ، واز راه بیداذ وجور کرانه کردیم؛ ومیخواهیم که این کار # ~~برنهج دین وقانون اسلام بفرمان خلیفه باشذ # واین مکتوب بردست معتمد ابو اسحق الفقاعی فرستاذیم # ودر آن وقت پیش کار ایشان ووزیر سالار ابو القسم بوزجانی بوذ ، # ~~کریم عهد خویش وممتاز از حمله اقران؛ چون نامه بنرستاذند ، ولایت # ~~قسمت کردند ، وهر یکی از مقد مان بطرفی نامزذ شذند ؛ چغریبک براذر # ~~بزرگتر مرو را دار الملک ساخت، وخراسان بیشتر خاص کرد؛ وموسی ~~PageV01P263 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0274.png) # ~~یبغو بولایت بست وزمین خاور وحدود هراة واسفزار وسیستان وخان # ~~نشین چندانک توانذ داشت نامزذ شذ؛ وقاورد پسرمهین چغریبک # ~~بولایت طبس ونواحی کرمان وحوالئ قهستان رفت ؛ وطغرلبک بجانب # ~~عراق آمذ ؛ وابراهیم ینال که براذرش بوذ از طرف ماذر وپسر براذرش # ~~امیر یاقونی وپسرعمش قتلمش بن اسرائیل ملازم او بوذند؛ چون شهر # ~~دار الملک ساخت ، وابراهیم ینال را بهمذان فرستاذند، ویاقونی را بشهر # ~~ابهر وزنجان ونواحئ آذربیجان ، وقتلمش را بولایت جرجان ودامغان # ~~با سایر ولایت قومس، والپ ms156 ارسلان محمد بن چغریبک براذر زاذه # ~~او در خدمت او بوذ، وتا زمان سلطان سنجر - نور الله ضریحه - از قصد # ~~خاندان سلطان مسعود ومحمودیان دست باز داشتند # چون نامهآ ایشان بخلیفه القائم بامرالله رسیذ ، هبة الله بن محمد # ~~المأمونی را با رسول ایشان پیش طغرلبک فرستاذ بری، وپیغام را # ~~بنیکوترین وجهی جواب داذ ؛ وهبة الله را فرموذ ، که پیش او باشذ ، # ~~تا اورا ببغداذ آورذ ونصیحت وتهدید ایشان را؛ وبتخویف نصیحت # ~~درده ، که با بندگان خذا گستاخ مباشیذ ، و ولایت خراب مکنیذ، ~~PageV01P264 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0275.png) # ~~و وعد ووعید رسانیذ، وتشریف ولوا فرستاذ ، فی الحمله مأمول ایشان # ~~بأسر ها مبذول افتاذ # روز عید برنشستند ، تا نیشابور بغارتند، طغرلبک گفت : روز عیدست، # ~~اهالی را نشایذ رنجانیذن؛ چغریبک لجاج مموذ، وکارد بکشیذ ، که اگر # ~~میگذاری که بغارثم، وإلا خوذ را بکشم؛ طغرلبک تواضع مموذ، وبچهل # ~~هزار دینار قسط اورا راضی کرد؛ هبة الله مدت سه سال آنجا بماند ، # ~~بحکم آنک طغرلبک را از ولایت ونواحی گرفتن فراغت ببغداذ رفتن # ~~تبوذ ؛ واندر سنه، سبع واربعین و اربعمایة [447] خلیفه بفرموذ، تا بر # ~~منایر بغداذ بنام طغرلبک خطبه کردند ؛ ونام او برسکهآ دار الضرب # ~~نقش زذند ، والقاب او رکن الدولة ابو طالب طغرلبک < محمد» # ~~این میکائیل نهاذند ، وبعد از نام او نام والقاب ملک رحیم ابو نصر # ~~ابن انی الهیجاء سلطان الدوله # وهم در بن سال در ماه رمضان طغرلبک ببغداذ رسیذ ؛ خلیفه # ~~اورا بسیار نثارها کرد، ونزلها فرستاذ؛ وملک رحیم باستقبال بنهروان ~~آمذ؛ # ~~او را بگرفت، وبند کرد ، وبمحروسهآ ری بتبرک فرستاذ؛ واز آنجا ~~PageV01P265 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0276.png) # ~~نخست بدر حرم وسدە شریفه آمذ ؛ وشرایط تعظیم ومراسم تفخیم # ~~بجای آورد ؛ چون باز گشت . بنوبتی فرو آمذ، خلیفه او را نثارها ~~ونعمتهاء # ~~فراوان وتکلفهاء بی پایان فرستاذ، وسلطانئ او بر عراق وجملگئ قهستان # ~~مقرر گشت ؛ وفرموذ ، تا برکنار دجله بالای بغداذ شهری ساختند ، # ~~جامعش هنوز باقیست ، بجامع سلطان مشهور # وچون طغرلیک از بغداذ بازگشت در سنهآ تسع واربعین واربعمایه ms157 # ~~[449]، بساسیری که اسفهسالار ومقدم لشکر بغداذ بوذ، روی از خلیفه # ~~القائم بامرالله بکردانیذه، وبخلیفهآ مصر المستنصر بالله اقتدا کرده، ~~وبغداذ # ~~بگرفته ، وخلیفه را اسیرکرده ، وبحدیثهآ عانه محبوس گردانیذه ؛ # ~~خلیفه در قید وبند بوذ ، نزد طغرلبک پیغام فرستاذ ، وبذو استغاثت # ~~مموذ ، واستعانت جست ، وبتعجیل هرچه مامتر او را باز خواند؛ طغرلبک # ~~طریق مطاوعت سیرد ، وروی بدیوان عزیز نهاذ؛ بساسیری واتباع او # ~~از بیم او بسوی شام گریختند ؛ ابراهیم ینال از طغرلبک باز گشت ، # ~~وبهمذان رفت بقصد خزانهآ سلطان ، طغرلبک برعقب او برفت ، # ~~تا آنگاه که او را بکشت PageV01P266 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0277.png) # وچون خیر باز گشتن طغرلبک به بساسیری رسیذ، دیگر بار بتعجیل # ~~بغداذ باز آمذ ، وقرواش بن المقلد که امیر مکه وپاذشاه موصل بوذ ، # # وقریش بن بدران با او ضم شذند ، %~% و آن فتنه پدیذ آمذ ، # ~~وخلیفه را درحرم بحصار بگرفتند ؛ وبی اذن درحرم رفتند، ورسم # ~~وآداب از میان بر داشتند؛ ورئیس رؤسا که در آن وقت پیشکار بوذ ، # ~~وبکمال عقل ووفور فضل وکفایت و درایت تمام آراسته، بزاری وخوارئ # ~~هرچه مامتر او را بکشتند ؛ وخلیفه را بعانه فرستاذند ، وبعرنی مهارش # ~~نام سبردند ، که حاکم حدیثه بوذ ، ودار الخلافه را بغارتیذند ، وسه سال # ~~در بغداذ خطبه وسکه بنام خلفای مصر کردند ، بعد از بن واقعه # ~~آیتگین سلیمانی که شجنهآ بغداذ بوذ ، بگریخت ، وبحلوان آمذ، وازخلیفه # ~~ملطفهآ بوی رسیذ، که درآن ملطفه نوشته بوذ: الله الله مسلمانی را در ~~یاتب، # ~~که دشمن مستولی شذ ، وشعار قرمطیان ظاهر گردانیذ # چون نامه بسلطان طغر لبک رسیذ ، وبر مضمون آن واقف شذ، # ~~در ساعت عمید الملک. ابو نصر کندری را رحمه الله فر موذ ، تا جوابی ~~مختصر # ~~بنو یسذ بآیتگین، تا راهها نگاه دارذ ، مترصد باشذ، که ما اینکث برعقب # ~~می رسیم ، وآیتگین این ملطفه را پیش خلیفه فرستذ ، تا او را سکونی ~~PageV01P267 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0278.png) # ~~وطمأنینت قلب پدیذ آیذ ؛ عمید الملک ابو نصر کندری صف ابو العلاء # ~~حسول را که بقیت کتاب عصر وبغایت فاضل بود ms158 نخواند ، ونامهء # ~~آیتگین بذوداذ ، وصورت حال کما هی با او تقریر کرد ، وفرموذ که # ~~ابن را جوای مفید مختصری بایذ نوشتن ، چنانک اگر برخلیفه عرض # ~~افتذ، بوصول ما با لشکر تمام بر عقب ابن ملطفه بی هیچ شهت واثق # ~~باشذ ؛ صفی ابوالعلاء ملطفهٔ‌ آیتگین بستذ، وان آیت قرآن برپشت # # ملطفه نوشت ، که ارجع الیهم فلنأ تینهم بجنود %~% لا قبل # ~~لهم بها و لنخر جنهم منها اذ لة وهم صاغرون (37/27)؛ # ~~چون عمید الملک این جواب بر سلطان عرض کرد، ومعنئ آن باز # ~~کفت ، سلطان را سخت خوش آمذ، وکفت : فالی خوبست ، ان شاء الله # ~~چنین برآیذ؛ وصفی ابو العلاء را استری با زین مذهب از بار گیران # ~~خاص با ساخت وسرفسار زر وتختی جامه بداذ ، ودرجهآ او بلندتر گشت # پس سلطان از عراق روی ببغداذ نهاذ ، با لشکری که از وطأت # ~~ایشان زمین می لرزیذ، وکوه از آلت وعد ت ایشان می جنبیذ؛ وآن حادثه # ~~در یافت ، ودر مصاف بساسری را بکرفت ، وسر او ببغداذ فرستاذ ، # ~~ودر دو الحجهآ سنهآ احدی وخمسین واربعمایة [451] خلیفه را از عانه # ~~بیاورد؛ سلطان پیشتر بیامذ، وبباب النوی بجای حاجب بنشست ؛ PageV01P268 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0279.png) # ~~چون ترسیذ ، سلطان لگام اسپ خلیفه بکرفت ، وتا در حجره ترفتب # ~~وآن روز دوشنبه بود بیست وپنجم ذی القعده سنهآ احدی وخمسین # ~~واربعمایه [451] ؛ ودر مقر خلافت ومرکز دولت وامامت نشاند ؛ وچون # ~~بدر بغداذ رسیذ ، پیاذه شذ ، ودر پیش محفه رفت؛ خلیفه فرموذ ، که # ~~ارکب یا رککن آلد بن ، واو را ثنای بسیار کرد ، ولقبش از دولت # ~~بدین بدل شذ # وبعد از چند روز طغرلبک عمید الملک را بخواند، وبخلیفه پیغام داذ ، # ~~که بهر وقت از اوقات چند روزی ببغداذ از برای مصالح ملک ودین # ~~مقام می بایذ کرد ، وبا من لشکری بسیارست ، وإخراجات فراخوار آن # ~~حاجت، ببغداذ وحوالیآ آن بجهت من معیشتی معین فرمای، که خرج # ~~ما را کفافی باشذ، وبهر وقت محقرات وجزؤیات دیوان عزیز را تصدیع # ~~نبایذ داذ ؛ عمید الملک ms159 با طغرلبک گفت : دور نبوذ، که خلیفه ابن التماس # ~~خوذ از تو کنذ ، ویا نی که ناحیتی بتودهذ؛ اما بحکم فرمان بروم ، # ~~وامر ترا انقیاد بمایم؛ چون روی بسرای خلیفه نهاذ ، در راه وزیر خلیفه # ~~برابر افتاد ، گفت : پیغامی تزدیک سلطان می برم؛ عمید الملک با او بهم # ~~باز گشت ، وننموذ، که بکجا می رفتم ، وچه عرض داشتم؛ پیش سلطان # ~~آمذ ، وگفت : وزر خلیفه بیپغامی آمذه است ، وظن بنده آنست ، که # ~~از جهت خلیفه نان پاره میخواهذ ، اگر ازین معنی سخنی گویذ، جواب ~~PageV01P269 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0280.png) # ~~ده ، که منت دارم که من خوذ درین اندیشه بوذم، خواجه را بگویم، # ~~تا ترتیب کنذ ؛ قضا را وزیر پیش سلطان همین پیغام آورده بوذ ، که # ~~گمان عمید الملک بوذ؛ سلطان همچنانک ملقن بوذ جواب داذ ، وبخواجه # ~~حوالت کرد ؛ بعد از آن عمید الملک کتاب را بخواند ، وقانون بغداذ # ~~بخواست ، ونان خلیفه معین کرد ، وسلطانیات بغداذ را حمله با قلم # ~~خویش گرفت ، چنانک از هیچ جانب غبار آزاری ننشست ، ودولت # عباسیان باز تازه وطری شذ # وسلطان از آنجا گوچ کرد، وبجانب آذربیجان رفت ، بشهر تبریز # ~~نزول کرد ؛ وقتلمش را بفرستاذ. مموصل ودیار ربیعه وشام ، تا حمله را # ~~مسخر کرد، وپاذشاهیه طیرستان ومازندران بذ و داذ؛ وعمید الملک را # ~~وکیل کرد، تا سیده خواهر خلیفه را برای او بخواهذ؛ خلیفه در آن باب # ~~مضایقتی میکرد ؛ عمید الملک دست نواب خلیفه را دربند آورد، ومعایش # ~~خواص بیشتر موقوف کرد ، تا خلیفه نیک مضطر شذ ، ورضا داذ # ~~بخطبهآ خواهر ؛ واین خطبت اجابت کرد ؛ آنگاه قاضی القضاة بغداذ # ~~با مهد سیده بفرستاذ تا بمحروسهآ تبریز خطبه خوانند، بر مهر چهار صذ ~~PageV01P270 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0281.png) # ~~درم نقره وبریک دینار زر مهر سیدة النساء فاطمة الزهراء علیها السلام ؛ # ~~چون مهد سیده بتبریز رسیذ ، حملهآ شهر آذین بستند ، ونثارهاء فراوان # ~~ریختند ؛ وقاضی القضاة بغداذ خطبهآ نکاح بخواند ؛ آنگاه سلطان # ~~از تبریز بجانب شهر ری رفت ، تا زفاف بدار الملک باشذ ؛ اندک مایه # ~~رنجی ms160 برو مستولی شذ ، یقصران بیرونی بدیه طجریشت بدر ری # ~~می نشست ؛ از جهت خنکی فروآمذ ، که گرما بغایت بوذ؛ ورعافی # ~~برو غالب ومستولی شذ، وهیچ دارو إمساک نمی پذیرفت، تا عاقبت # ~~قوت او ساقط شذ ؛ وهم در آن ربح از دنیا برفت در ماه مبارک رمضان # ~~سنهآ خمس وخمسین واربعمایة [1455؛ وسیده را همچنان بمهر # ~~بکری با بغداذ بردند # وچون طغرلبک فرمان یافت، وبجوار حق تعالی رسیذ ، اورا فرزند # ~~نبوذ ؛ الپ ارسلان محمد پسر براذرش داود را ولی عهد کرد ، # ~~واو مرو بوذ، براذر کهین او را سلیمن برتخت نشاندند بنیابت او ؛ # ~~قتلمش چون خر وفات طغرلبک شنیذ، بطلب پاذشاهی برخاست ، PageV01P271 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0282.png) # ~~وگفت : سلطنت ما میرسذ ، وپذر ما که هتر ومهتر قوم بوذ باین واسطه # ~~کشته شذ؛ لشکر کشیذ ، وشهر ری تحصار گرفت؛ نا گاه خبر وصول # ~~الب ارسلان شنیذ ، اندیشیذ، که اگر تا رسیذن او توقف کنذ ، از دو # ~~جانب دفع خصم نتوانذ کردن ؛ تا اسفراین برفت ، آنجا با الپ ارسلان # ~~ورا ملاقات افتاذ؛ ومصافی عظیم وقتلی وافر برفت ؛ عاقبت اسپ # ~~قتلمش خطا کرد ، والپ ارسلان را صواب بموذ، کشته شذ؛ الپ # ~~ارسلان خواست که هر که از خویشان واتباع او باشذ همه را بکشذ ؛ # ~~وپسرش سلمانشاه را اگرچه خرد بود، فرمود ، که هلاک کنند ؛ # ~~نظام الملک وزیر صواب ندیذ، گفت : خویشان را کشتن خطا # ~~ونامبارک بود ؛ الپ ارسلان ایشان را بسرحد مملکت فرستاذ، # ~~تا در ثغور اسلام اقامت کنند ، واز ایشان رسوم امارت وملکی # ~~راندازند ، تا در مذلت ومسکنت می باشند؛ پس دیاربکر ورها # ~~معین کردند؛ وسلیمانشاه پذر سلاطین روم است؛ والپ ارسلان # ~~در ذوالحجهآ ابن سال بیامذ، ویرتخت نشست ؛ سلیمان را بر کنار گرفته، # ~~وپاذشاهیء خراسان وعراق برو مقرر شذ # ونام طغرلبک برسر منشورها السلطان ابو طالب طغرلبکث محمد بن # ~~میکائیل بوذ، واول ملکش در سنهآ تسع وعشرین واربعمایه [429] اتفاق # ~~افتاذ ، ووفاتش بدر شهر ری بدیه طجریشت بوذ که خانهآ او بوذ ، # ~~در سنهآ خمس وخمسین واربعمایه ms161 [455] ماند؛ مدت ملکش بیست PageV01P272 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0283.png) # ~~وشش سال بوذ ؛ طغرلبک بخواب دیذ ، که او را بآسمان بردند ، # ~~و برسیذند که چه میخواهی؟ گفت : عمر دراز؛ گفتند : ترا هفتاذ # ~~سال عمرست؛ چون بهفتاذ رسیذ ، طغرلبک در بماری بأرکبان دولت # ~~گفته بوذ ، که مثل مردم بمار چون حال گوسفندی است، که دست # ~~وپای وی می بندند ، تا پشمش ببرند؛ وپندارذ او را خواهند کشت ، # ~~اضطراب ممایذ ؛ چون بگشایندش شاذ شود؛ وهر بار که پشمش # ~~رند همین حال باشذ ، تا این معنی او را عادت شوذ وطبیعت؛ واز # ~~نا گاهش یکبار ببندند ، ویگشند ؛ حال این همه بیماری چون دست # ~~بستن آخرین است ؛ ودرین مدت او را چندین وزیر بوذند : # الوزیر : سالار ابو القسم بوزجانی # الوزیر : ابو القسم کومانی # الوزیر: احمد دهستانی # الوزیر الاجل : عمید الملکث ابو نصر کندری عمیدوکث # الحجاب : عبد الرحمن الپ زن الاغاچی PageV01P273 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0284.png) ### | ذکر پاذشاهی # سلطان عضد الدوله ابو شجاع الپ ارسلان محمد ر # ابی سلیمان چغریبک داود بن میکائیل # الپ ارسلان محمد بن چغریبک پاذشاهی سخت با هیبت وسیاسنت # ~~وبیذار بوذ، وخصم افگن ودشمن شکن جهان گیر وگیتی گشای عظیم شکل # ~~رشیق قد ، محاسنی تنک دراز داشت، بوقت تیر انداختن آن را گره # ~~زذی؛ وگویند هرگز تیر او خطا نشذی؛ وکلاهی دراز بر سر نهاذی، # ~~روز بار سخت مهیب وباشکوه بوذی؛ از سرتکمهٔ‌ کلاه تا نهایت # ~~محاسن او دو گز بوذه است ؛ رسولان اطراف اوزو بغایت بهراسیذندی، # ~~ومهابت او در ایشان اثرکردی # در سنه خمس وخمسین واربعمایه [455] بعراق آمذ بعد از واقعه # ~~عم ؛ وعمید الملک ابو نصرکندری را که وزیر عم او بوذ بگرفت، # ~~ووزرات بنظام الملک الحسن بن علی بن اسحق طوسی داذ ؛ # ~~ابو نصر پیش از آن در خدمت سلطان بوذه بوذ؛ او را با خود # ~~میگردانیذ ، واحوال ولایات وقانون هر ناحیت وشهر ازو می برسیذ # ~~مقید؛ ونظام الملک پیوسته او را ساعی وبهلاکت او راضی بوذی ، چه # ~~از کفایت ودرایت ودور اندیشی وباریک بینیآ او ms162 مستشعر بود ؛ عاقبت ~~PageV01P274 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0285.png) # ~~بخون او اجازت حاصل کردند ، عمید الملک از کشندهآ خوذ یک زمان # ~~مهلت خواست، ووضوئی بشرائط بساخت ، وچند رکعت مماز وداع # ~~بگزارد؛ واو را سوگند داذ، که چون فرمان پاذشاه بجای آوری، # ~~واز قتل من فارغ شوی، حسبة لله از من پیغامی بسلطان وخواجه # ~~برسانی، سلطان را بگوی که فلانی گفت : بس خجسته خدمتی ومبارک # ~~وسیلتی که از خدمت درگاه شما مرا بوذ ؛ عمت طغرلبکث این جهان را # ~~من داذ ، تا بر آن حکم کردم؛ وتو آن جهانم داذی، که از تو درجت # ~~شهادت یافتم ؛ خوذ از شما مرا دنی وآخرت حاصل شذ، ورای این # ~~سعادت نتوانذ بوذ ؛ وخواجه را بگوی : بد بدعتی وزشت قاعده ای # ~~درجهان آوردی بوزیر کشتن ، وعاقبت آن نیندیشیذی، ترسم که این # ~~سنت در حق خوذ واخلاف واعقاب باز بینی ؛ این دو سخن چه خوب # ~~است ! # وسلطان الپ ارسلان بجهان گیری باطراف تاختن کرد ، تخست # ~~پارس بگرفت ، واز آنجا بشبانکاره تاختن برد ، وخلقی بی عدد ازیشان # ~~بکشت ، وباز گشت؛ ولشکر بدربند خزر وملک ابخاز فرستاذ، پاذشاه # ~~کرج بقراط گیورگ صلح طلبکرد، ودختر بسلطان داذ، ومالی قبول کرد ~~PageV01P275 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0286.png) # ~~که هر سال بدهذ؛ سلطان او را نخواست ، وبعد از مدتتی بنظام # ~~الملک بخشیذ # ودر عهد او قیصر ارمانوس با سیصذ هزار سوار خروج کرد؛ # ~~سلطان چون این حال بشنیذ ، در حال قصد آذربایگان کرد ، وبا # ~~او لشکری نبوذ ، ترکان خاتون ونظام الملک را بتبربز بگذاشت ، وخوذ # ~~با پانزده هزار سوار قصد اخلاط کرد ، ونظام الملک برعقب او بیامذ، # ~~وملازگرد میان اخلاط وارز روم ملاقتشان افتاذ ؛ چون لشکر سلطان # ~~اندک بوذ بارمانوس فرستاذ ، ومصالحت طلبیذ، که هر سال چیزی # ~~بدهند ؛ ارمانوس گفت : مملک ری صلح می کنم ؛ سلطان منزعج شذ # سلطان روزی با صذ سوار در شکار بوذ ، او را دشمنان با صذ # ~~نوکر سوار بگرفتند، وبند کردند ، و ندانستند ، که سلطانست ؛ # ~~شخصی نظام الملک را خیر کرد، گفت : زنهار این سخن ms163 # ~~با هیچ کس مگوی، وفرمود تا هیچ کس را در بارگاه سلطان # ~~نگذارند ؛ واراجیف انداخت ، که سلطان بمارست، وبا اطبا می آمذ # ~~و میرفت ؛ واز زبان سلطان حکم میکرد ، در اثناء آن از آن جانب # ~~رسولان آمذند ، وصلح طلبیذند ؛ نظام الملکث گفت : بمارست ، فامتا # ~~قبول کرد ، که صلح کنذ ؛ بوقت استرجاع رسولان گفت : چون PageV01P276 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0287.png) # ~~شما صلح می طلبیذ، چرا حمعی بندگان ما را گرفتهایذ در شکار گاه ، # ~~وحبس کرده؟ ایشان را باز فرستیذ؛ ایشان رفتند، وحال باز بموذند ؛ # ~~ارمنوس بفرموذ ، تا در حال ایشان را باز فرستاذند ؛ نظام الملک # ~~وامراء استقبال نموذند، وزمین بوسیذند؛ رومیان چون حال چنان # ~~بدیذند ، متحیر ومدهوش ماندند ، وبر فوات آن تلهف و تأسف # ~~میخوردند # وسلطان بوقت آنک بتبریز رسیذه بوذ ، خواجگان درگاه را # ~~فرموذه بوذ، که در خزاین بگشایند ، وچندانک توانند ، لشکر # ~~إجراخوار بگیرند؛ چون بحضور سلطان عرض اجناد ورجاله می فرموذند، # ~~در وقت عرض غلامی که در هیچ شمار نیامذه بوذ، در عرض میگذشت؛ # ~~امیر عارض لشکر برو بانگ زذ ، و رد کرد، و گفت : از تو چه کار # ~~آیذ ؟ سلطان فرموذ : مگوی ، باشذ که سلطان روم بردست او گرفتار # ~~شوذ ، آنگاه سلطان با امراء چون أرتق وسلتق ومنکوجک # ~~ودانشمند وچاولی وچاو لد ر با پانزده هزار سوار وپنچ هزار پیاذهآ کار # ~~دیذه مستعد شذند # روز چهارشنبه سلطان با امرای مذکور رپشتهآ رفت ، ولشکرگاه # ~~ارمانوس را برأی العین بدیذ؛ از سیاهی آن سپاه هراسان شذ، وفرموذ که ~~PageV01P277 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0288.png) # ~~ما را باین قدر لشکر که داریم چگونه محاربت ومدافعت ابن طایفه # ~~جافیه میسر گردذ؟ ملک محمد دانشمند سر بر زمین نهاذ، و گفت : # ~~بنده را اندیشهٔ‌ ابمانی بزدانی در باب مسلمانی روی مموذه است، اگر # ~~اجازت بوذ، عرض روذ؛ سلطان اجازت داذ، ملک دانشمند # ~~گفت : امروز چهارشنبه است ، بسعادت باز گردیم، وامروز وفردا # ~~سلاحها مرمت مماییم ، وجامها نمازی ککنیم، وکفنها که بآب زمزم شستهایم # ~~در گردن اندازیم، وروز آذینه علی الصباح بعد ms164 از حی علی الفلاح با حشم # ~~منصور بحرب گاه آییم ، وآن زمان که خطباء بر منابر اسلام دعاء # ~~اللهم آنصر جیوش المسلمین وسرایاهم گویند، بجمیع بإخلاص # ~~تمام تکبیرکنیم ، وبر کفار فجار زنیم ؛ اگر سعادت شهادت یابیم ، # ~~نعم الثواب وحسنت مرتفقا (31/18) ، واگر مظفر ومنصور # # آییم ، ذلک هو الفوز العظیم (73/9 و %~% 1) ؛ حمله امرا را غیرت # ~~دین داری که از امارات بختیاری باشذ ، در باطن در حرکت آمذ ، وبر # ~~فکرت دانشمند محمدت کردند ، وباز گشتند # وروز آذینه که خروس صباح صیاح حی علی الفلاح در داذ، ونرادان # ~~سماوات مهرهاء ثوابت وسیارات بربساط ازرق ونطع سیماب گون PageV01P278 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0289.png) # ~~چرخ سقلاطون باز چیذند ، سلطان وامراء بعد از أدای فرض وسنت # ~~وخواندن أوراد روی بقتال خصمان نهاذند ؛ وآن مدابیر مخاذیل # ~~کالفراش المبثوت (4/101) والجراد المنثور بعدد الرمل والنمل باستقبال # ~~آمذند ، ودر مقابلهٔ‌ سلطان مقاتله آمذند؛ چون وقت موعود محقق # ~~گشت ، لشکر اسلام بیک بار آواز تکبیر رآوردند ، وبتأیید # ~~الهی بدلی قوی بر قلب دشمنان حمله آوردند ، وصف ایشان که از کوه # # آهنین محکم تر بوذ ، کآلعهن المنفوش %~% 5) کردند ، # ~~وبدبور إدبار خاک خسار ر سرکفار پاشیذن گرفتند ؛ وبیشتر # ~~کفرهآ فجره را بدار البوار فرستاذند ؛ فقطع دابر القوم آلیذ بن # ~~ظلموا والحمد لله رب العالمین (45/6) ؛ وچندان غنائم گرانمایه # ~~از نقود واجناس وبرده ومواشی وحواشی دردست مسلمانان افتاذ، که # ~~دبیر فلک از تحریر آن در حیز تشویر آیذ # اتفاق را آن غلام رومی که عارض او را رد میکرد ، قضا وقدر # ~~موافق اجابت قبول بوذ ، ارمانوس قیصر در زیر گردوبی گریخته بوذ ، # ~~وپنهان شذه ، در یافت وبشناخت ؛ بحکم آنک اظهار محبت مخدوم # ~~برستی مینمایذ ، گریه وزاری آغاز کرد؛ قیصر فرموذ، که وقت چاره # ~~جستن است ، واز دام بلا جستن ؛ غلام گفت : اگر من چاره سازم ، # ~~وترا بسلامت ممقر إعزاز وپاذشاهی رسانم ، مکافات ابن حسنات چه # ~~فرمابی؟ ملک تسبیح دین مسیح علیه السلم بر زبان راند ، که برهر شهر # ~~که انگشت اختیار والتماس بر آن نهی، ms165 مبذول دارم، ودامن امانیآ ~~PageV01P279 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0290.png) # ~~ثرا چون جیب روز گار بانواع اصطناع مشحون گردانم، ودر ملکث # ~~مساهمت ومشارکت دهم ؛ غلام زمین ببوسیذ ، وگفت : ملک را # ~~تا آنگاه که عروس جهان چاذر کحلی در پوشذ؛ وبحلی حلک # ~~نجوم زواهر آراسته گردذ، صبر بایذ، تا من دو سر اسب باذ رفتار # ~~صرصرتک تیز رو حاضر کنم ، وتا وقت صبح برانیم ، تا خوذ را # ~~بحدود ممالک روم رسانیم # و غلام زوذ ببارگاه پاذشاه شتافت ، وزمین ببوسیذ ؛ وحال # ~~قیصر عرض داشت ؛ الپ ارسلان فوجی از عساکر منصور را فرموذ ، # ~~تا با غلام بروند وقیصر را بیاورند؛ چون او را بخدمت سلطان آوردند، # ~~از آنجا که نفس طاهر وذات مکرم سلطان بوذ، ملک الروم را # ~~استقبال موذ، وبنواخت، وبا خوذ برتخت نشاند، وعذرها خواست، # ~~و نوازشهای بلیغ برای تسکین خاطر او تقدیم فرموذ ؛ بعد از آن خوان # ~~بنهاذند، ومجلس عشرت ویزم نصرت بیارستند؛ وساقیان زرین # ~~کلاه سیمین ساق أقداح أفراح روان گردانیذند؛ وطاسات را در انداختند # ~~ومطربان خوب الحان خوش آواز آهنگ چنگ وآغاز ساز کردند ؛ # ~~وچون بلبل در غلغل افتاذند ، وراه عراق واصفهان در بردهٔ‌ نوا بر # ~~آواز بربط انداختند، با شراب ارغوانی سماع ارغنوبی را ساختند ؛ # ~~در وقت آنک شراب طرب افزای د ماغها را گرم کرد، محدرهآ دهشت # ~~نقاب حیا از چهرهٔ‌ مکالمت بر انداخت ، سلطان از قیصر پرسیذ ، که ~~PageV01P280 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0291.png) # ~~اگر ظفر چنانک مرا بوذ، ترا بوذی، با من چه خواستی کرد؟ چون # ~~سورت ام الخبائث در ذات ملک اثرکرده بوذ، وعقال ادب از دست # ~~عقل رفته ، گفت : در ساعت ترا سیاست فرموذمی؛ سلطان فرموذ که # ~~لا جرم سر دل تو قضای سر تو شذ. اکنون چه گمان می بری، در حق # ~~تو چکنم؟ گفت : یا بکشی، یا گرد بلاد اسلام بگردانی ؛ سلطان # ~~گفمت : اما من بشکرانهٔ‌ آنک حق تعالی مرا بر تو ظفر داذ ، وفتح # ~~ونصرت کرامت کرد، با تو آن کنم که از من سزذ # چون مجلس ms166 بآخر رسیذ . ومستان عزم شبستان کردند ، سلطان # ~~چند کس را از موکلان ملازم قیصر فرموذ جهت احتیاط را ، # ~~وفرموذ که با او بچرب زبانی وآداب ونیکو محضری خدمت بجای # ~~آریذ ؛ وهمچنین چند روز او را بمجلس استحضار میفرموذ ، وبحرفت # ~~گرد آن حرقت از چهرهٔ‌ حال او می سترد؛ روزی قیصر در اثناء مستی # ~~از سر ملالت وکلالت بسلطان گفت: اگر پاذشاهی ببخش، واگر قصابی # ~~بکش، واگر بازرگانی بفروش؛ سلطان دو حلقه در گوش او کرد، # ~~وبجانش امان داذ ، وفرموذ که بخوش دلی عزم ممالک خوذ کنذ؛ # ~~قیصر قبول کرد ، که هر روز هزار دینار بخزانهٔ‌ خاص فرستذ، در # ~~هر سالی دو نوبت این جزیت می فرستذ؛ ودر وقت احتیاج چون استنجاد # ~~روذ . ده هزار سوار کار زاری ممدد فرستذ؛ وهر اسیر مسلمان که در ~~PageV01P281 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0292.png) # ~~روم است اطلاق کنذ؛ سلطان اورا تشریف مام وجنیبت زرین نعل # ~~بعل وزبرجد ستام داذ ، وهمچنین با حملهٔ‌ اعوان وانصار او فرموذ ، # ~~وزمانی برسم وداع با او عنان مکرمت را حرکت فرموذ # وان فتح اسلام را در ربیع الاول سنهآ ثلث وستین واربعمایه # ~~463 بوذه است # وسلطان از ملازگرد در حدود ارزنجان روم بصوب اخلاط # ~~وآذر بیجان باز گشت؛ وامراء مذکور را فرموذ که بجهت احتیاط # ~~ملک روم اقامت کنند # چون ملک الروم بولایت خوذ رسیذ ، شیطان خذلان در دل # ~~و دیو وسوسه در دماغ او آشیان ساخت، وراه عصیان وطغیان سیردن # ~~گرفت ، وبإرسال خزانه تقصیر وتأخیر مموذ ؛ چون ابن حال بحضرت # ~~سلطنت إعلام کردند ، امرا را فرموذ که در ممالک روم توغل # ~~کتند، وهر ملک که بگیرند ، ومیسر گردانند ، او را وأحفاد واولاد # ~~او را باشذ، وغیراو هیچ کس را در آن مدخل وتصرف نباشذ؛ امیر # ~~سلتق ارزنالروم ولواحق ومضافات آنرا بیکبارگی بگرفت؛ وامیر ارتق # ~~ماردین وآمد ومنجگرد وملطیه وخرتبرت وهرچه الی یومنا هذا بذان ~~PageV01P282 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0293.png) # ~~مضاف ومنسوب است ، ودانشمند قیصریة وزمند و وسیواس ود ولو # ~~وتوقات ونکیسار وآماسیه را ، وچاولدر مرعش ms167 وسروسرا ، وامیر # ~~منکوجک غازی ممالک ارزنجان وکماخ وکوغونیه ودیگر ولایات را بگرفت ، # ~~وتمکن وتسلط هر چه بیشتر یافت؛ وهر سال ییلاق بصحراء نیکو # ~~میکردند ، وروزگار بکامرانی میگذاشتند ؛ در اوقات میان ایشان # ~~اختلاف واقع میکشت ، واز روی ترفع وتکبر منازعت ظاهر میشذ ؛ # ~~در زمان سلطان ملکشاه باستصواب نظام الملک وزیر سلیمان را # ~~بحکومت ملکث روم فرستاذند، تا مخالفت میان امرا قطع کنذ ، واقلیمی # ~~در ممالک پاذشاه افزوذه باشذ ، واگر کشته شوذ ، خاری از پای دولت # ~~بیرون آمذه باشذ PageV01P283 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0294.png) # سلطان در آخر عهد خویش روی ماوراء النهر نهاذ ، بجنگ خان # ~~خانان ، که ماذر او ترکان خاتون از قبیلهٔ‌ ایشان بوذ در سنهآ خمس ~~وستین # ~~واربعمایه [465]؛ از معیر گاه آمویه که طریق تجار است ، از جیحون # ~~عبره کرد، قلعهآ مختصر برلب آب بوذ، که آن را رزم گویند، حشم الپ # ~~ارسلان آن قلعه را خراب کردند، بعد از واقعهٔ‌ او؛ وآن چنان بوذ، # ~~که غلامی چند اوباش از حملهآ حشم بصدمهآ خوذ آن قلعه بستذند ، # ~~وکوتوال قلعه یوسف نام را پیش تخت سلطان آوردند ؛ سلطان ازو # ~~احوال ولایت وچگونکی وچندی لشکرها می برسیذ ، راست ممی گفت؛ # ~~فرموذ تا او را سیاست کنند ؛ کو توال چون طمع از جان خوذ ببریذ ، # ~~وقضابی آسمانی در رسیذ ، کاردی ازساق موزهٔ‌ خوذ بدر آورد ، # ~~و آهنگ سلطان کرد ؛ سلاح داران وغلامان خواستند ، که او را # ~~بگیرند ؛ سلطان کمان بدست داشت ، وبر تبر خوذ اعتماد مام ؛ بانگ # ~~بر ایشان زذ ، وتبری بذو انداخت ، خطا شذ، واز تبر اجل که در قفا # ~~بوذ ، غافل شذ ؛ کو توال پیش دستی کرد ، ودر رسیذ ، وکاردی بر # ~~سلطان زذ ، ومجروح کرد ؛ از مقربان یکی خوذرا برسلطان افگند ، # ~~او را نیز کارد زذ ؛ او زیست، وسلطان بجوار حق پیوست ؛ وآورنگ ~~PageV01P284 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0295.png) # ~~وتخترا پدروذ کرد؛ قرب دوهزار غلام بی نام وننگ در خدمت # ~~ایستاذه بوذند، یکیرا حمیت وغیرت بران نداشت، که یوسف را هلاکث # ~~کردی ، حمله بگرپختند ؛ یوسف برزمی کارد بدست ms168 میرفت ، بامیذ # ~~آنک جان بیرذ؛ جامع نیشابوری که مهتر فراشان بوذ ، از روی حمیت # ~~میخ کوب بدست داشت ، از پس پشت او در آمذ ، وچنان بر سرش # ~~زذ ، که برجای ممرد # وبعد از مدتی در عهد ملکشاه پسر این جامع فراش را غلامی ازان # ~~سلطان بکشته در بغداذ ، ودر حرم خلیفه گریخت ؛ جامع بدرحرم # ~~آمذ ، وخاکٹ بر سر کرد، وفریاد میکرد ، هیچ مفید می آمد، # ~~غلام را باز می داذند؛ روزی عنان سلطان بگرفت سبب حقوق # ~~خدمت قدم ، وگفت : ای خذاوند عالم با کشندهآ پسر من همان کن # ~~که من بنده با کشنده پذر تو کردم ؛ سلطان را موافق آمذ ، وامیر # ~~حاجب قماج را بفرستاذ ، تا غلام را ازحرم خلیفه بدر آوردند ، وخلیفه # ~~مقتدی ده هزار دینار خون بها داذ ، تا ناموس حرم نشکنذ ؛ سلطان # ~~نپذرفت، وگفت : ناموس شکستن بهتر از فرمان بزدان گذاشتن ، # ~~وقصاص بحق نا فرموذن ؛ غلام را بدست خصم داذ ، تا قصاص فرموذ ~~PageV01P285 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0296.png) # ولادت الپ ارسلان شب آذینه دوم محرم سنهآ احدی وثلاثین واربعمایه # ~~431 بوذ، ومد ت ملکش دوازده سال، ده سال بعد از وفات عمش # ~~طغرلبک ودو سال بخراسان پیش ازآن، بعد از وفات پذربش چغریبکث ؛ # ~~ومد ت عمرش سی وچهار سال بوذ؛ وچون الپ ارسلان را بر لب جیجون # ~~آن حادثه افتاذ ، عراق وخراسان وآذربیجان حمله او را مستخلص # ~~بوذ، ودر هیچ طرفی خصمی مماننه ؛ وپیش از واقعه ملکشاه را از میان # ~~فرزندان بر گزیده بوذ ، وولی عهد کردانیده ؛ وبر مناشیر وامثله توقیع # ~~ابن سلچوق بوذی # ذکر سوم پاذشاه سلطان جلال الدولة والدین ملکشاه # ابو الفتح بن الپ ارسلان محمد بن داود # سلطان ملکشاه ن الپ ارسلان پاذشاهی جبار کامگار مساعد بخت # ~~موافق روزگار بوذ ؛ حمله اسباب سلطنت اورا مهیا ، وحشمت ودولت # ~~مهنا ، مؤید بتأیید آسمانی موفق بتوفیق ربانی ؛ پذران او جهانگیری ~~PageV01P286 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0297.png) # ~~کردند ، واو جهانداری؛ ایشان درخت دولت نشاندند، واو بر خورد؛ # ~~ایشان تخت وتاج وسلطنت بستذند وبنهاذند، واو برنهاذ ms169 وبنشست، # ~~او قلاده عقد دولت وبهار جوانئ ملک وطراز کسوت پاذشاهی بوذ ؛ # ~~رایت حشمت منصور، واعداء دولت مقهور، سپاه مطیع ورعیت # ~~خشنوذ ومطاع ، وبلاد معمور ؛ یکچندی در میدان جهان گوی سلطنت # ~~زذ ، واسپ کامرانی تاخت ، وبر باط ملک شطرنج شاهی باخت؛ # ~~وروی بهیچ طرف ومراد ومرام ننهاذ، که وصول آن غرض بحصول # ~~موصول نگشت ؛ واز حمله اقبالهای او آنک وزیری داشت مانند نظام # ~~الملک که وزیری مثل او نادر افتذ ، مقتدای صدور عالم وپیشوای دهاة # ~~نی آدم # وبعد از وفات پذرش با وجود نه براذر مهتر وکهتر ازوسلطنت # ~~برو مقرر شذ ، وملک اورا مسلم گشت، رأی صایب وعزم نافذ # ~~وحسن کفایت نظام الملک ؛ اگرچه او ولی عهد پذر بوذ ، اما طالبان # ~~ملک بسیار بوذند؛ وچون از خراسان بعراق آمذ، خصمی چو # ~~قاورد که عمش بوذ ، ازکرمان با لشکر گران وعدت وآلت فراوان # ~~بقصد ملک گیری روی بعراق نهاذه بوذ، وجمله ممالک خوذرا # ~~مسلم دانسته ، بدر قصبهآ کرج .... و... میان هر دو لشکر ملاقات ~~PageV01P287 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0298.png) # ~~افتاذ ، وسه شبانروز متوارتر ومتوالی مصاف کردند ؛ حشم قاورد # ~~باستران کوه نشستند ، وقاورد عاقبت پشت بداذ ، وسببش آن بوذ ، که # ~~از خیل ملکشاه سواری بر سواری از حشم قاورد زحمی زذ: که # ~~از کمر گاه نیمهٔ‌ بالای او بگذرانیذ ، وازو جذا شذ ، دو کفل # ~~وران بریشت اسپ ماند.: قاورد چون آن زخم بدیذ، فرار بر قرار # ~~اختیار کرد، روی بهزیمت نهاذ، وپشت بداذ؛ بدست حشم ملکشاه # ~~گرفتار شذ ، وچندان خزاین وسلاح وسلب وأسباب ومتاع بدست # ~~سپاه ملکشاه افتاذ ، که در حد وعد نیایذ # واز مصاف گاه براه نهاوند با همذان آمذند ، وستوران لاغر را # ~~بحدود سیلاخر وکزستان شهر بروجرد فرستاذند ؛ ولشکر تطاولی # ~~می کموذند ، وتجاسری میکردند، بنا بر آنک فتحی چنین کرده ایم ، # ~~وسپاهی گران شکسته، نان پارهآ زیادت میخواستند ؛ ودر حضور # ~~نظام الملک بسهو لفظی بر زبان راندند ، مبنی برآنک اگر إقطاع # ~~وجامکئ ما زیادت نخواهذ بوذ ، سعادت قاورد باذ ! نظام الملک قبول # ~~کرد ms170 ، که امشب بوقت خلوت این معنی با سلطان بگویم : ومقصود PageV01P288 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0299.png) # ~~شما حاصل کنم ؛ ودر شب رمزی ازین معنی با سلطان بگفت ، وصلاح # ~~وفساد آن کلمه برو روشن کرد، وبفرمود، تا قاورد را شربت زهر # ~~داذند ، وهر دو پسرش را میل کشیذند ؛ روز دیکر که لشکر بتقاضاء # ~~جواب باز آمذند، گفت : دوش چیزی ازین معنی با سلطان عالم نیارستم # ~~گفت ، که متفکر وتنگدل بوذ ، ومجال سخن نبوذ ، بسبب آنک عمش # ~~قاورد دوش در حبس از سر ضجرت وقهر زذن زهر از نگین انگشتری # ~~در مکیذه بوذ ، سلطان بسیار پازهر هندی وتریاق محی وسلسال بزوری # ~~بوی داذه بوذ ، اما چون زهر در اعضا براگنده بوذ ، واجل در آمذه # ~~جان بداذ؛ ایشان چون این سخن بشنیذند ، بغایت از سخن گذشته # ~~بترسیذند ، وجمله دم در کشیذند، ودیگر کسی حدیث نان پارهآ زیادت # ~~نیارست کرد ، بدانچه داشتند راضی شذند # ودر سنهآ احدی وسبعین واربعمایه [471] سلطان ملکشاه حصار # ~~سمرقند داذ ، وبستذ ، وخان سمرقند را پیاذه پیش اسب او کشیدند ؛ # ~~او خاک راه ببوسیذ ، جان او ببخشیذ ، واو را بسته باصفهان آورد ، # ~~باز او را امیر نصب کرده باز پس فرستاذ؛ وبوقت باز گشتن چون # ~~لشکر سلطان از جیحون بگذشتند ، نظام الملک رسم اجرت ملاحان # ~~رات بانطاکیه نوشت؛ ملاحان بدرگاه سلطان فریاذ کردند ، که ای ~~PageV01P289 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0300.png) # ~~خذاوند عالم ما قومی درویشانیم ، ومعیشت ما از عبور ابن آب باشذ ؛ اگر # ~~جوانی از ما بطلب وجوه بانطاکیه روذ، پیر بازآیذ ؛ سلطان نظام الملکث ~~را # ~~گفت ای پذر این چه سردی است؟ ما را درین ولایت چندانی دست # ~~رس نیست که این درویشان مسکینرا بر انطا کیه برات حواله می بایذ # ~~کرد ؟ نظام الملک گفت : ای پاذشاه ایشان را بانطاکیه رفتن حاجت # ~~نباشذ ، هم اینجا حواشیآ ما برات بزرنقد باز خرند، وبنده ابن برات را # ~~برآنجا از بهر تعظیم ووسعت ملک وفسحت ولایت پاذشاه عالم فرموذ ، # ~~و ناقلان در تواریح بنویسند ؛ سلطان را بغایت خوش آمذ # ودرمد ms171 ت ملک وپاذشاهئ خوذ دو بار از انطاکیه بأوزکند شذ ، # ~~واز اوش بأوزکند هفت فرسنگ بوذ ؛ وحوالیآ اوزکند هفت پاره دیه # ~~بوذ درین کوه پایها .... ونهایت ملک ملکشاه بوذ در طرف ترکستان # نوبت آخرین در سنهآ احدی وثمانین وار بعمایه [481 ] بانطا کیه # ~~شذ ، واز آنجا بلاذقیة بکنار دریا ، واسپان را از دریا آب داذند ؛ # ~~وسلطان آنجا دو رکعت مماز بگزارد ، وشکرانهآ آنرا روی بر زمین # ~~وبر روی روزگار مخلد گشت؛ وبندگان خاص خویش را از اقصاء # ~~ولایت شام وساحل دریا إقطاع داذ ؛ شهر حلب بقسیم الدوله اقسنقر ~~PageV01P290 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0301.png) # ~~داذ . وانطاکیه باقسان داذ ، وموصل بجگرمش داذ؛ واز آنجا باز گشت ، # ~~و بسمرقند شذ ، وبستذ، وخان را اسیر وذلیل کرد؛ واز آنجا بأوز کند # ~~شذ ، وتا حدود خطا وختن در هر شهری والیآ از بندگان خویش # ~~بگماشت ؛ واز آنجا بخوارزم رفت ، که والی آنجا محمد بن داود بوذ؛ # ~~واین حمله اسفار مذکور در مدت یکسال بوذ؛ واز آنجا باصفهان آمذ ، # ~~وچون بیشتر ممالک خوذ را مطالعه فرموذ ، وهرجائی والئ ومقطعی # ~~بگماشت ، ورسوم محدث وقوانین ناپسندیذه بر داشت؛ وخطبه # ~~وسکه بنام او در حمیع این بلاد از اقاصئ ترک تا نهایت ممن وروم وشام # ~~می کردند ، وحملهٔ‌ ملوک عصر مطیع او بوذند # وسپاهی که همواره ملازم رکاب او بوذندی، واسامئ ایشان # ~~در جریدهآ إقطاعات ثبت ، پنجاه هزار مرد کار بوذند، واقطاعات ومعایش # ~~ایشان در بلاد ممالک براگنده بوذی، تا هر طرفی که رسیذندی، ایشان را # ~~علوفه ونفقات منعد وآماذه بوذی، وبقرض ومنت وهبت بیکدیگر # ~~داذندی ؛ وقیصر هر سال هزار مزار دینار جزیت قبول کرده بوذ ، اول ~~PageV01P291 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0302.png) # ~~ببوزان میداذ ، پس از آن بقسیم الدوله اقسنقور سبردی، تا او بخزانهآ # ~~معموره رسانیذی بدو قسط؛ وعدل وسیاست سلطان ملکشاه تا حد ی # ~~بوذ ، که بروزگار او هیچ آفریذه ظلمی نیارستی کرد ، چه متظلمان را # ~~حجای نبوذ؛ مشافهه گفتی وشنوذی، وداذ هر یکی بداذی؛ واگر # ~~از کسی خلافی ظاهر شذی، مستوجب سیاست وغرامت ms172 گشتی؛ واز # ~~خیرات او مصانع است : که در راه مکته فرموذه است ؛ وخفارت # ~~از حجاج بر داشت ، وامیر حرمین را اقطاع ورسم نیکو داذه ، چه # ~~پیش ازو رسم چنان رفته بوذ، که از هر حاجی مسکین هفت دینار سرخ # ~~بستذندی ، سراسر آن بدعتها بر انداخت # وبغایت شکار دوست بوذ ؛ بخط ابو طاهر خاتونی شکار نامهٔ‌ # ~~او دیذم»، آورده بوذ ، که یک روز هفتاذ آهو بتیر زذه بوذ؛ # ~~و قاعده او چنان بوذ، که بهر شکاری که بزذی یک دینار مغربی 5 # ~~بدرویشان بصدقه داذی ؛ وبهر موضعی وزمینی وشکار گاهی در عراق # ~~وخراسان منارها از سم آهو وخرگور فرموذه بوذ، وبولایت # ~~ماوراء النهر همچنین ، وببادیهآ عرب ومرج وخوزستان بذین قرار، # ~~بو باصفهان وآن نواحی هر کجا که شکارگاهی یافته است، آثاری # ~~گذاشته بوذه، وتا غایت وقت باقی مانده PageV01P292 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0303.png) # وازجهت دار الملک ونشست خوذ از همه ممالک وبلاد اصفهان # ~~ختیار کرده ، و آنجا عمارتهای بسیار فرموذه در شهر وخارج آن از کوشکها # ~~وباغها ، چون باغ کاران وباغ بیت المال وباغ احمد سیاه وباغ دشت # ~~ونفائس بر آنجا داشتی ؛ ونظام الملک بغایت مستولی ومتمکن شذه # ~~بوذ در مملکت او؛ وترکان خاتون دختر طمغاج خان سمرقند در حکم # ~~سلطان به ذ در غایت صباحت وملاحت ، ونسبت بلند وحشمت موروت # ~~استیلای بی اندازه داشت؛ واورا وزبری بود ازحدود پارس تاج # ~~الملکث ابو الغنائم نام ، خذاوند منظر ومخیر ، بکفایت وفضل وهمت # ~~معروف؛ ونیز کتخذای جامه خانهآ سلطان بوذ، وترکان میخواست، # ~~که او را بر روی نظام الملک برکشذ؛ وسلطان را برآن میداشت ، که # ~~وزارت بذو دهذ ، پیوسته تقبیح صورت نطام الملک در خلوت میکرد ، # ~~وعترات او می شمرد ، تا عاقبت سلطان را برو متغیر گردانیذ؛ وسبب # ~~ین عداوت آن بوذ، که ترکان خاتون را از سلطان پسری بوذ محمود # ~~نام ، میخواست که سلطان اورا ولی عهد کنذ، واو سخت خرد وطفل # ~~بوذ؛ برکیارق از زبیده خاتون بوذ دختر امیر یاقونی خواهر ملک # ~~سمعیل ، ومهترین ms173 فرزندان سلطان بوذ ؛ ونظام الملکث میل با او میکرد، ~~PageV01P293 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0304.png) # ~~چه در ناصیهآ او اثر پاذشاهی وفر شهریاری میدیذ ، وسلطان را ترغیب # ~~میکرد ، تا اورا ولی عهد گردانذ، وزمام ملک بذو تفویض کنذ ؛ # ~~سمع سلطان از عترات نظام الملک برکردند ، روزی سلطان بوی # ~~پیغام داذ، که همانا با من در ملک شریکی، که ولایت وإقطاع بأولاد # ~~خوذ میدهی، وهر تصرف که در ملک میخواهی بی مشورت من میکنی؛ # ~~خواهی تا بفرمایم، که دوات وزارت از پیش ودستار از سرت بردارند؟ # ~~نظام الملکث جواب داذ ، که دوانت من وتاج تو در هم بسته است ، # ~~و توأمان اند ، اما فرمان او را باشذ؛ ناقلاز جهت رضای ترکان بر آن # ~~أخوات بسیار مزید میکردند؛ حشم وغض سلطان از بن سخن زیادت تر # ~~گشت ، او را بدست تاج الملک باز داذ ؛ او زا با ملاحده در نهان # ~~انتسابی وآشنابی بوذ ، وسلطان ازین خبر نداشت ؛ وسلطان را درآن # ~~نزدیکی از اصفهان بطرف بغداز نهضت افتاذ؛ چون بنهاوند رسیذند ، # ~~ملاحدهآ مخاذیل نظام الملک را کارد زذند هم باغراء تاج الملکث ؛ واو # ~~در آن حال نیک پیر بوذ ، سال او از هشتاذ گذشته # وتحقیق آن فال علی ماجری گشت ؛ سلطان نیز چون ببغداذ رسیذ ، # ~~بعد از هجده روزدر گذشت ؛ میان سلطان ووزیرکمتر ازیک ماه بوذ ؛ # ~~امیر معزی در مرثیهآ سلطان حسب حال گفته است : PageV01P294 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0305.png) # شعر [رمل] # رفت در یک مه بفردوس برین دستور پیر # شاه برنا از پسن او رفت در ماه دگر # کرد ناگه قهر بزدان عجز سلطان آشکار # قهر نزدانی ببین وعجز سلطانی نگر # قضارا در آخر عهد دولت خوذ سلطان حملهٔ‌ اصحاب مناصب # ~~دیوان که قدمی بوذند ، تبدیل فرموذ ؛ وآن نیز برو مبارک نیامذ ؛ # ~~نشایذ پاذشاه را هیچ وجه بندگان قدم خوذ را آزردن، واز مرتبه # ~~و درجه بینداختن ؛ سامانیان این خصلت نداشتندی ، چون با آلپ تگین # ~~که خواجهآ سبکتگین بوذ آغاز نهاذند ، واو هندوستان رفت، ملک # ~~ایشان در تزلزل واضطراب ms174 افتاذ؛ نظام الملک وزیر را بتاج الملک # ~~ابوالغنائم بدل خواست کردن ، وشرف الملک ابوسعد مستوفی را ، # ~~که منعم جهان بود ، بمجد الملک ابو الفضل قمی که ابو طاهر خاتونی # ~~در حق او قطعهآ میگویذ # شعر [خفیف] : # # می بنازذ ببخل مجد الملکث %~% چون زن قحبه از تجمل خویش # # هست راجح بذان تجمل او %~% جامهآ رنده زنی درویش PageV01P295 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0306.png) # ~~وکمال الدوله ابو رضا فضل الله بن محمد را که طغرابی حاکم بوذ ومنشی # ~~هم بمؤید الملک یسر نظام الملک ، وبعد ازو بکمال الملکث ابن المختار # ~~الزوزبی که او هم از چاکران کمال الدوله ابورضا بود ، وسدید الملکث # ~~ابو المعالی ؛ وابو المعالی نجاشی درین معنی که حمله نا پسندیذه ~~خذاوندان # ~~عقل وممیزان روزگار بوذ ، قطعهٔ‌ میگویذ واسامئ ایشان برتنسیق # ~~یکدیگر نیکو نگاه داشته ### | شعر [مجتث] : # ~~زبو علی بذ واز بو رضاء واز بو سعد ### | شها که شیر بپیش تو همچو میش آمذ # ~~در آن زمانه زهر کآمذی بدرگه تو ### | مبشر ظفر وفتح نامه پیش آمذ # ~~زبو الغنائیم وبو الفضل وبو المعالی باز ### | زمین مملکتت را نبات نیش آمد # ~~گر از نظام وکمال وشرف تو سیر شذی ### | زتاج ومجد وسدیدت نگرچه پیش آمذ # ~~سلطان ملکشاه صورنی خوب داشت ، وقد ی مام ویالی افراخته # ~~اندکمایه بضخمی مایل بوذ، محاسن گرد داشت، وبچهره سرخ وسپیذ بوذ؛ ~~PageV01P296 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0307.png) # ~~یکث چشم اند کمایه شکسته داشتی از عادت نه از خلقت؛ حمله سلاحها را کار # ~~فرموذی؛ در سواری وگوی باختن وطبطاب زذن بغایت چست وچالاکث بوذ # ~~وولادت میارکش جمادی الاولی سنه حمس و اربعین واربعمایه [445] بود # مد ت ملکش بیست سال ، اول ملکش بعد ار قتل پذرش الپ # ~~ارسلان در سنه4 خمس وستین واربعمایه [465] ، جمیع مذت عمرش # ~~سی وهشت سال بوذ، ونه پسر داشت : # مهین السلطان برکیارق بن ملکشاه که بری مینشست ، واز # ~~زبیده خانون دختر یاقونی بن چغریبک در وجود آمذه بود؛ وبرکیارق # ~~پسری داشت ملکشاه نام # 2 السلطان ناصر الدولة والدین ابوالقسم محمود بن ملکشاه ms175 ، از ترکان # ~~خاتون آمذه، وبطفنی نماند # 3 ملک الملوک احمد بن ملکشاه از ترکان خاتون آمذه # 4السلطان غیاث الدنیا والدین ابو شجاع محمد بن ملکشاه از جاریه # ~~زاذه ونامش بشولی بوذه # 5 سلطان السلاطین معز الدنیا والدین ابو الحراث سنجر بن ملکشاه # ~~از ماذر سلطان محمد زاذه PageV01P297 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0308.png) # ~~6 الملکث طغرل بن ملکشاه # ~~7 الملک داود بن ملکشاه از ترکان خاتون آمذه # ~~8 الامیر حمارین چون در وجود آمذ بر حمله اندام او موی سپیذ 3 # ~~بوذ ، ومرهها نیز سپیذ برو بوذ # ~~و دو پسر دیگر هم آورده اند یکی از ترکان خاتون ، ویکی از ماذر # ~~سلطان محمد وسنجر وبطفلی در گذشتند ، بشهر ری مدفون اند # ~~الوزیر : نظام الملک الحسن بن علی # ~~الحاجب : امیر حاجب قماج # ~~مدت وزرات نظام الملک در ایام الپ ارسلان محمد وسلطان # ~~ملکشاه سی وچهار سال بوذ ، وقتلش روز شنبه عاشر رمضان سنهآ # ~~حمس ومانین واربعمایه [485]، وحاجب یکی برروز گار کورخان زیادت # ~~شذ ، بعد از آن در خوارزم ، وإلا3 با نام قدیم وزیر وحاجب یکی # ~~بودی ، والله اعلم PageV01P298 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0309.png) # چهارم پاذشاهئ سلطان اعظم رکن الدنیا والدین ابو المظفر # ترکیارق بن ملکشاه برهان امیر المؤمنین» # سلطان برکیارق بن ملکشاه پاذشاهی خوش خوی خوب روی # ~~وذ ، تازنده وبحشنده: بروزگار او بسیار حوادث ووقایع وانقلاب # ~~و اضطراب صادر شذ ، با آنک کوذک بوذ ، روزی نیاسوذ ، تا همه را # ~~تدارکث کرد ؛ وچون پذرش سلطان ملکشاه از دنیی بعقبی رحلت کرد، # ~~او سیزده ساله بوذ، وبزر گترین براذران ؛ وپذر اورا ولی عهد خویش # ~~کرده بوذ، وتعیین فرموذه ، امرا را بر مبایعت او إغرا کرده ؛ # ~~و او در حالت وفات پذر در بغداذ با اصفهان بوذ؛ وترکان خاتون # ~~از سلطان پسری داشت محمود نام شش ساله ، وبا شوهر بوذ ببغداذ ؛ # ~~ز خلیفه در خواست تا محمود یسر او را سلطنت دهذ ، وبنام او # ~~خطبه فرمایذ در بغداذ : خلیفه اجابت نکمی کرد ، گفت : پسر تو # ~~هنوز طفل است ، پاذشاهی را نشایذ ms176 ؛ ترکان بسیار خزاین ونفائس # ~~خرج کرد ، وپسری را ازان خلیفه جعفر نام که ماذرش مهملک # ~~خاتون بوذ دختر ملکشاه ، واورا ترکان خاتون می برورد، وبا وجود ~~PageV01P299 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0310.png) # ~~پذرش مقتدی ترکان خاتون او را امر المؤمنین میخواند ؛ عزم داشتند # ~~پیش از وفات ملکشاه که در بازار لشکر اصفهان آنجا که مدرسهآ # ~~ملکه خاتون است ، دار الخلافه وحرمی بسازند ، واو را آنجا بخلافت # ~~بنشانند ؛ مقتدی ازین معنی متفکر ومستشعر بوذ ؛ ومحل آن داشت ، # ~~چه نسبت ومکنت حاصل بوذ ؛ ترکان خاتون در ماند ، این جعفر را # ~~با پیش خلیفه فرستاذ ، آنگاه خلیفه التماس او اجابت کرد ، و بنام # ~~پسرش محمود خطبه فرمود ، ومنشور ولایت بنوشت # وترکان حالی امیر کر بوقا را بر نشاند ، تا هفتهآ از بعذاذ # ~~باصفهان روذ ، وبرکیارق را بکیرذ؛ غلامان نظام الملکث ازین حال # ~~آگاهی یافتند ، اورا حالی در اصفهان حمایت کردند ، ودر شب اورا # ~~از شهر> بیرون بردند بجانب ساوه وآوه پیش اتابک کمشتگین # ~~جاندار که آتابک او بوذ ؛ این آتابک او را بری برد، ویر تخت # ~~نشاند ، وابو مسلم رئیس ری تاجی مرصع از بالای سر او بیاویخت، # ~~وقرب بیست هزار سوار کار بدر ری برایشان جمع آمذند # ترکان خاتون از بغداذ با پسر باصفهان آمذ ، وشهر بر خویشتن # ~~حصار کرد ؛ وسلطان برکیارق با آن همه لشکر بدر اصفهان آمذ ، ~~PageV01P300 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0311.png) # ~~ونزول کرد؛ ترکان خزانه می برداخت ، ودفع او میکرد ؛ وامراء # ~~ومقربان را زر بی دریغ میداذ ؛ وتاج الملک ابو الغیائم ومجد الملک قمی # ~~هر دو مدبر ملک وپیشکار بوذند ؛ وامرا چون » آنر وبلگابک # ~~سرمز در میانه افتاذند ، وقرار داذند ، که ترکان پانصذ هزار دینار # ~~نقد از خزانه ببرکیارق دهذ از میراث پذرش، تا از در شهر # ~~برخیزذ؟ از طرفین راضی شذند؛ چون مال بگزاردند، رکیارق # ~~روی بجانب همذان نهاذ؛ ترکان خاتون ملکن اسمعیل را که خال # ~~برکیارق بوذ بأتابکئ پسر وشوهریآ خویش باصفهان وعده داذ، که # ~~خزاین بذو سیارذ، بشرط آن که او برکیارقرا بکشذ ms177 ؛ واو را آلت واسباب # ~~وخزاین بسیار فرستاذ ، وزراد خانهآ اصفهان حمله بوی داذ ؛ وملک # ~~اسمعیل بنواحی کرج میان قزوین رو... یا سلطان برکیارق مصاف # ~~داذ در اول سنهآ ست ومانین واربعمایه [486] ، شکسته شذ ، # ~~با پیش زبیده خاتون خواهرش آمذ ماذر بر کیارق در رجب این # ~~سال ، وهم در نهم رمضان این سال او را بکشتند PageV01P301 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0312.png) # آنگاه تتش عم برکیارق پسر الپ ارسلان که شام ودمشق # ~~اقطاع او بوذ از ملکشاه بعد از براذر طلب ملک کرده ، وچهار ماه # ~~در بغداذ خطبه بنام او کردند ، خروج کرد ، بکهستان عراق آمذ؛ # ~~سلطان بر کیارق بأندک لشکر باصفهان شذ ، که طاقت مقاومت ملکث # ~~تتش نداشت ؛ وترکان خاتون نمانده بوذ در رمضان سنهآ # ~~سبع وتمانین واربعمایه [487] ؛ وشوال ابن سال بر کیارق در اصفهان # ~~شذ ، وبراذرش محمود باستقبال او بدر آمذ ؛ واز پشت اسپ # ~~یکدیگر را درکنار گرفتند ؛ برکیارق از روی شفقت واخوت او را # ~~بوسه داذ، وکرم بیرسیذ؛ هم در روز انر وبلگابک که امیر بزرگ # ~~وپسر خواندهآ ملکشاه بوذ، وتبع بسیار و غلامان بی شمار داشت ، # ~~بر کیارق را در کوشکث میدان اصفهان باز داشتند؛ و اتفاق کردند، # ~~که او را میل کشد ، که ازو هراسان بوذند ، و ولی عهد او بوذ ، # ~~تا ملک بر محمود قرار گیرذ؛ ناگاه محمود را آبله برآمذ ، مصلحت در # ~~توقف دیذند ، تا حال محمود بچه رسذ ؛ محمود هم در آن هنمته در # ~~شوال سنهآ سبع وتمانین واربعمایه [487] وفات یافت PageV01P302 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0313.png) # برکیارق را برون آوردند، وبر تخت نشاندند ؛ ومؤید الملک # ~~پسر نظام الملک از خراسان در رسیذ ، وقت کار وزیر شذ؛ # ~~وبرکیارق را نیز آبله بر آمذ ، چنانک ازو نیز مأیوس شذند، وطمع # ~~حیوة ببریذند ، پس شفا یافت وتندرست گشت ؛ سپاه جمع کرد ، # ~~وبهمذان آمذند ، وبا تتش مصاف داذند در صفر سنهآ ثمان وثمانین # ~~واربعمایة [488] ، وظفر برکیارق را بوذ : ودر مصاف تتش کشته # ~~شذ ، عمرش سی وسه سال وپنج ماه بوذ # در اثنای آن فخرالملک ms178 بن نظام الملک از خراسان برسیذ ، # ~~وبسیار آلت پاذشاهی وپیش کشی وتجمل از برای درگاه سلطان # ~~آورد از سرایردهٔ‌ جهرمی ونوبتیآ اطلس وسلاحهاء نیکو وساختهاء # ~~مرصع ، ووزارت بستذ ؛ مؤید الملک ببراذر خوذ فخرالملک نوشت # شعر [هزج اخرب] : # # من سخت بخانه کردنت بسته کمر %~% تو تیز بخانه کندم کرده تبر # # از روی خرذ نزیبذ ای جان پذر %~% از من همه خیر آیذ واز تو همهشر ~~PageV01P303 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0314.png) # بعد از آن ملاحده برکیارق را کارد زذند ، در وقت زذن کارد # ~~نبترسبذه بوذ ، بروی زیادت اثر نکرد ، ومهلک نبوذ ؛ این سخن # ~~مجرب وآزموذه است : هر وقت که کسبی را زخمی زنند ، واو نبترسذ ،3 # ~~وبازاء آن مکافاتی بکنذ، قطعا او را از آن زخم مضرفی نرسذ ؛ اما # ~~اگر بهراسذ وبترسذ ، وزخم نیز ضعیف بوذ ، بیم هلاکت بوذ # برکیارق چون ازان رخم شفا یافت ، روی بخراسان نهاذ بجنگا 6 # ~~عم خوذ ارسلان آرغو ؛ وبراذر خوذ سنحر را واتابک امیر حاجب # ~~قماج را مقد مهآ لشکر بفرستاذ ، واو بر عقب ایشان با لشکری ساخته # ~~میرفت در سنهآ تسع وثمانین واربعمایه [489]؛ وبا خوذ سخت اندیشناکث « # ~~می بوذ از ارسلان آزغو ، واز حشم پنهان میداشت ، چه او پاذشاهی # ~~دلیر متهور با شکوه بوذ ؛ قضا چنان افتاذ در ازل که پیش از وصول # ~~ارسلان آرغو را در مرو غلامچهآ کاردی زذ ، وبکشت ؛ وبرکیارق # ~~من غیر سیف ود م مهراق بسر پاذشاهی وخزاین نامتناهی # ~~رسیذ؛ واز آنجا بمعبر کیلفت بترمذ رفت ، ومال وخزاینی که PageV01P304 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0315.png) # ~~آنجا از قدم باز مد خر بوذ از قلعه بزیر آورد ، وملک سنجر براذر # ~~خوذ را بخراسان مملکی بنشاند ، وروی بعراق نهاذ # ودر آن وقت که مؤید الملکث از وزارت معزول شذ ، و برکیارق # ~~بخراسان رفت، مؤید الملک پیش انر بلگابک شذ باصفهان، که # ~~بندهٔ‌ خاصن ملکشاه بوذ، وگفت: تو از محمود پسر ترکان خاتون # ~~چه کمتری؟ نیز پاذشاهئ او از تو بوذ ، وپسر خواندهٔ‌ سلطان بوذی، # ~~واز همه فرزندان عزیزتر ؛ وامروز وقع ms179 وشکوه تو در دلها بیش # ~~ازانست ، که ازان دیگر ملکان ، ومردی ومردمی ولشکر وبهمه # ~~هنرها افزوی؛ ورعیت دوستدار وهواخواه توأند از جان ودل ؛ # ~~مرا ایشان برآن میدارند ، که ترا بپاذشاهی بنشانیم ، واین شهر ونواحی # ~~نگاه داریم ، ومردم در حصب وآمن افتند ؛ چندانچه یک فتح # ~~بکردی ، جهان ترا مسلم شذ # انر بلگابک این دمدمه وغرور ازو قبول کرد، وبریسمان او # ~~در چاه جاه وپاذشاهی رفت، ونخوت سلطنت در دماغ او جای # ~~گرفت ؛ وسرایردهٔ‌ پاذشاهانه ونوبتی در خور آن سرخ القاب او بر # ~~دهلیز سرایرده نوشته بزذند، وبارگاهی بنهاذند ، وباطراف پارس # ~~وکرمان مسر عان وپیکان دوانیذند ، که پاذشاه نو بر خاسته است؛ ~~PageV01P305 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0316.png) # ~~تر بلگابک بعزم عصیان روی بری نهاذ، بناحیت ساوه مرحلهآ # ~~انجیلاوند باطنیانش کارد زذند ، در اوائل محرم سنهآ اثنتین وتسعین # ~~واربعمایه [492] کشته شذ # مؤید الملک چون آن گناه کرده بوذ ، وازو آن حالت واقع # ~~شذه، بگنجه گریخت پیش سلطان سعید محمد - أنار الله برهانه # ~~وأسکنه جنانه ؛ واو را بر طلب عراق وخراسان داشت ، ورایهاء # ~~امیذمند زذ ؛ ودر شوال سنهآ اثنتین وتسعین واربعمایه [492] از # ~~گنجه نهضت فرموذند باندک سپاهی بصوب عراق ؛ وسلطان # ~~برکیارق از خراسان باز گشته بوذ، وبکهستان عراق آمذه ؛ # ~~ومجد الملک ابو الفضل قمی مستوفی حضرت سلطان بوذ وکار ممالکث # ~~بذو مفوض؛ وچون از قم بوذ، امرای ذولت وارکان حضرت را با او # ~~نسبت مذهب واعتقاد خوش نبوذ ؛ سابر حشم بذین واسطه بر سلطان # ~~برکیارق بیرونآمذند ، چون اینانچ یبغو آخربک و پسران امیر اسفهسالار # ~~برسق و غیر ایشان قصد سر مجد الملک میکردند ؛ سلطان اجابت نمی # ~~کرد ، و گفت : مهابت و ناموس ونفاذ حکم بر خیزذ ؛ غوغای کردند، # ~~وقصد خیمهٔ‌ محد الملکث کردند ؛ او بگریخت ، ودر نوبتیآ سلطان ~~PageV01P306 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0317.png) # ~~پیش حرم آمذ، خیلخانهآ او حمله غارت کردند، وبسلطان پیغام داذند، # ~~که اورا مما سپار؛ سلطان اجابت نمی کرد، ومجد الملک میگفت : ای خذاوند # ~~عالم چون میدانی که مصاحت ملکث تو درین است ، بگذار، تا بنده # ~~بیرون ms180 شوذ، تا آنچه مرادست ایشان را بکنند؛ سلطان دستوری نمی داذ ، # ~~وسپاه حمله ر نشسته بوذند ، وپرامون سرا یردهآ سلطان صف زذه ، # ~~دست بغارت بردند، واز حشمت کناره کردند، ودر نوبتی شذند؛ # ~~ومجد المک را ریش بدر کشیذند ، وپاره پاره کردند # چون سلطان خون بدر نوبتیآ خاص بدیذ ، وتجاسر وجرأت آن # ~~سرایرده بیرون دویذ ، وروی بخیمهآ آخر بک نهاذ ، وشمشیر بدست # ~~وشاقی داذ؛ آخربک پیش باز آمذ ، وزمین ببوسیذ ، ودر خاک # ~~افتاذ ؛ سلطان گفت : این چه بی رسمیست ، که این حماعت میکنند ؟ # ~~حرمت حرم ما نداشتند ، وناموس سلطنت بردند؛ برنشین، وبانکی # ~~برین ناکسان زن، وبیرس که ملتمس شما چیست؟ آخربک منافق # ~~خدمت کرد ، وسلطان را در خیمه بنشاند ، وخوذ بر نشست؛ چون # ~~با ایشان همداستان بوذ وموافق ، حاجی را باز فرستاذ ، که این قوم # ~~سخن بنده نمی شنوند، ورای بی رسمی دارند؛ تدبیر سلطان آنست، # ~~که سر خویش گبرذ ، واز جانی بیرون روذ؛ سلطان گفت : PageV01P307 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0318.png) # ~~چندان تسکین ایشان بکن ، که من با چند غلام وشاق بیرون روم؛ # ~~ودر حال با چند نفر غلام از لشکرگاه بیرون رفت ، وبر صوب # ~~ری روان شذ # سلطان محمد نزدیک رسیذه بوذ ، همذان آمذ؛ وپنج نوبت # ~~بزذ، وتمهید رسوم سلطنت کرد؛ مؤید الملک وزیر در خفیه بر # ~~عداوت بر کیارق او را باعث میبوذ، وقصدها میکرد؛ برکیارق از # ~~خراسان وگرگان وری وحوالیآ آن سپاهی جمع کرد؛ سلطان محمد # ~~روی بذو نبهاذ ؛ مصاف داذند ، سلطان محمد منهزم شذ ، ومؤید الملکث # ~~گرفتار گشت؛ چند روز در بند بوذ، بسلطان پیغام فرستاذ، وگفت : ### | شعر [رمل ] : # ز ابتدای کون عالم تا بعهد پاذشاه # از بزرگان عفو بوذست از فرودستان گناه # و در اثنای پیغام گفته بوذ، که بغرامت این جریمت خزانه را # ~~صذ هزار دینار خدمت میکنم ، بشرط آنک گناه بنده ببخشذ ، # ~~وتشریف وزارت ارزانی فرمایذ ؛ سلطان از سر مرحمت ولطف # ~~اجابت کرد ؛ او بیکث هفته ممام بگزارد ؛ قرار رفته بوذ، که دیگر # ~~روز چون مال تمام ms181 بگزارذ ، دوات وزارت پیش او نهند ، میان او واصحاب ~~PageV01P308 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0319.png) # ~~خزانه در تفاوت نقد وجنس خلافی میرفت ؛ اودر استیفاء آن استقصاء # ~~میکرد ، ودر آن روز تأخیر وتقصیر افتاذ ، تا دیگر روز گرمگاهی # ~~سلطان در خیش خانه آسایش داذه بوذ ؛ طشت داری بظن آنک # ~~سلطان خفته است، با شخصی دیگر برسبیل مفاوضه میگفت ، که # ~~آل سلچوق بی حمیت قومی اند، مردی این همه سختی بر روی سلطان # ~~آورد، یکبار بندهٔ‌ پذرش را بران داشت ، که پاذشاهی طلبذ ، # ~~و عصیان کنذ، و آلت سلطنت از سرارده وچتر جهت او راست کرد؛ # ~~وباز بگنجه رفت ، وبراذرش را برانگیخت، واو را یکچندی یاوگی # ~~گردانیذ ؛ اکنون او را وزارت میدهذ ، وبرو اعتماد میکنذ ، وبطمع # ~~مال بگفتار ناهموار او راضی ومغرور میشوذ ؛ سلطان در خشم شذ ، # ~~وبا نیمه چون آب بر دست از خرگاه بیرون آمذ، ومؤید الملک را # ~~حاضر کرد ، وبفرموذ، تا چشمش باز بستند، وبر کرسی نشاندند ، # ~~و بیک زخم سرش از تن جذا کرد ؛ سلطان باطشت دار نگریست، # ~~وگفت : حمیت سلچوقیان چنین باشذ ، وآن وزیر بر سر آن کلمهآ # ~~بیهوذهآ طشت دار رفت PageV01P309 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0320.png) # میان براذران برکیارق ومحمد پنج نوبت مصاف بوذ، چهار # ~~بار ظفر برکیارق را بوذ، ویکبار محمد را # برکیارق روز پنچشنبه دوم ربیع الآخر سنهآ ممان وتسعین واربعمایه # ~~1498 وفات یافت بعد از مصاف محمد بن ملکشاه؛ برکیارق # ~~یسری چهارده ساله داشت ، نام او ابو الفتح ملکشاه ؛ اتابک او # ~~امیر ایاز سلطنت بجهت او طلبیذ ، ودر اصفهان وبغداذ وری ودیگر # ~~بلاد خطبه بنام او خواندند؛ سلطان محمد او را بگرفت ، ودر # ~~حمادی الآخر سنهٔ‌ تمان وتسعین واربعمایه [498] میل کشیذ ، وباصفهان # ~~در بند کرد ، وایاز را بکشت # ولادت برکیارق باصفهان بوذ در محرم سنهآ اربع وسبعین # ~~واربعمایه [474] ، و اول پاذشاهئ اودر سنهآ ست وممانین واربعمایه # ~~486]، مدت ملک وپاذشاهئ او دوازده سال بوذ، ومدت عمرش # ~~بیست وپنچ سال # بغایت خوب چهره ومعتدل قامت ، خط ومحاسن او بهم # ~~پیوسته ، ابرو گشاذه ms182 ولب از هذیان بسته، واوقات او بر خیرات # ~~مقصور ومصروف بوذ # الوزیر : عز الملک الحسین بن نطام الملک PageV01P310 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0321.png) # ~~وقع ملاحده مجاهدت بی اندازه کرده ، ودر حفظ بیضهآ اسلام ید # ~~بیضا کموذه ، وبداس قهر خار کفر وبدعت دروذه؛ وهر که در کوه # ~~بدر شهر اصفهان دیذه باشذ ، دانذ ، که او در فتح آن قلعه وقمع # ~~آن طایفه چه زحمت وکلفت تحمل کرده، وسختی کشیذه؛ مدت هفت # ~~سال در آن مجاهدت نیاسوذ ، تا هر کرا با ایشان نسبتی بوذ، همه را # ~~نیست کرد ، وجرثومهآ ایشان از بیخ بکند # بغایت کریم وخیر وجواد بوذ، وعفیف نفس متفی متورع # ~~پارسا ؛ ومکوس وضرائب از حجاج وتجار بینداخت؛ وهر قصه # ~~که باو داذندی، تا آخر تمام بخواندی ، ومموجب عدل وانصاف # ~~و راستی جواب آن فرموذی # در ابتدای حال پاذشاهی ببغداذ رفت بجنگ صدقه وایاز ، # ~~که. بنده2 پذرش بوذند ، وعاصی شذه ، وسپاهی بی قیاس برایشان جمع # ~~آمذه ، چنانک در مصاف شوکت وعد ت ایشان بر سلطان راجح بوذ ؛ # ~~سلطان را مدد آسمانی ونصرت ربانی بوذی # آورده اند که در آن روز مصاف از آسمان بالای خصمان ابری # ~~سیاه وآتشی و رعد وبرق بادیذ آمذه بوذ ، وشکل ارثدهائی که آتش # ~~از دهان او بیرون می آمذ ، که از هیبت آن حمله سلاحها بینداختند ، # ~~و مرگ را بشناختند ، وهول وفزع قیامت معاینه مشاهده کردند ، ~~PageV01P311 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0322.png) # ~~وخوف وخذلانی بر ایشان افتاذند ، که با یکدیگر نایستاذند ؛ صدقه # ~~در مصاف کشته شذ ، وایاز گرفتار آمذ ، او را نیز سیاست فرموذ؛ # ~~وسر صدقه را پیش ملک سنجر فرستاذ بخراسان # وبأیام فترت برکیارق ومخاصمت ومکاشفت بجهت ملک کار # ~~ملاحده مخاذیل نیرو میگرفت ؛ وبهر شهری داعیان ایشان براکنده # ~~شذند ؛ در اصفهان ادیی بوذ ، او را عبد الملکث عطاش گفتندی ؛ # ~~در ابتداء خوذ را بتشیع نسبت میکرد ، أئمهآ اصقهان بقصد او # ~~رخاستند ؛ او بری گریخت، واز آنجا پیش ... حسن صباح آمذ، # ~~وبخط او پس از آن مکتوبی یافتند ، که بتازی بدوستی نوشته بوذ ms183 ؛ # ~~در اثنای آن گفته ، که وقعت بالباز الآشهب فکان لی عوضا # ~~عما خلفته ، وعبد الملک عطاش پسری داشت احمد نام ، در عهد # ~~پذر کرباس فروشی کردی و چنان مموذی ، که من بر مذهب # ~~وعقیدت پذر منکرم ، وازو ترا کردی ؛ چون پذرش بگریخت ، # ~~او را تعرضی نرسانیذند PageV01P312 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0323.png) # وقلعهآ درگوه که سلطان ملکشاه بنا فرموذه بوذ ، وشاه در نام # ~~بهاذه ، در غیبت سلاطین خزانه واسلحه ووشاقان خرد ودختران # ~~سرای را آنجا تردندی، وحماعتی از دیالمه ومعتمدان حافظ وحارس آن # ~~بوذندی؛ احمد بن عبد الملکث خوذ را بمعلمی وشاقان وغلامان بر آنجا # ~~جای کرد ، وگه گاه بشهر آمذی، واز بهر دختران سرای جامه خریذی # ~~ومقنع وهر متاع که ایشان را بایستی ؛ وبا دیالمه خلوتها # ~~میساخت ، تا همه دعوت او قبول کردند ، او خاکم قلعه شذ ، وحمله # ~~حافظان تبع او گشتند؛ بعد ازآن بدر شهر بنزدیکئ دشت گور دعوت # ~~خانهٔ‌ ساخت ، هرشب از شهر حماعتی بیامذتدی، ودعوت پذیرفتندی، # ~~وبایشان تقریر کردی، تا هر قومی در محلت خوذ حماعتی را بر بدعت # ~~دعوت کردندی، وتخم ضلالت وجهالت در ساحت سنیهآ ایشان # ~~براکندندی، وبدعوت خانه بردندی؛ تا قریب سی هزار مرد بدعوت # ~~او رغبت کردند ، ومسلمانان را میذردیذند ، وهلاک میکرد # در عهد او شخصی نابینا پدیذ آمذ، اورا علوی مدنی خواندندی ؛ # ~~آخر روز بر در کوچهآ خوذ بایستاذی عصای دردست، ودعا کردی، که # ~~خذایش بیامرزاذ که این نابینا را دست گیرذ ، ودرین کوچه برذ ، # ~~بدرخانهآ او که راه نا هموارست ؛ وآن کوچهآ بوذ دراز وتاریک چون ~~PageV01P313 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0324.png) # ~~راه عدم ، وسرای او در آخر کوچه بوذ؛ ودر دهلیز سرای خوذ # ~~چاهی کنده بوذ، قاعدهٔ‌ آن بیست گز وسرش دو گز؛ چون # ~~مسلمانان او را بدر سرای رسانیذندی، قومی آن شخص را بگرفتندی ، # ~~ودر دهلیز کشیذندی، ودر آن چاه نگون کردندی؛ واز آن چاه # ~~منفذها با سردابها ساخته بوذند وبا سراها؛ مدة شش ماه برین # ~~برآمذ ، وخلقی بسیار از جوانان شهر وپیران مفقود شذند ، وهیچ ms184 # ~~کس بی بسر آن نمی برد؛ تا روزی زنی درویش ازین سرای چیزی # ~~میخواست، نالهٔ‌ شنیذ زار زار؛ زن دعا کرد، خدای تعالی بیمار شما را # ~~شفا دهاذ! مردم خانه اندیشیذند ، که یمکن که زن را برحیلت ایشان # ~~وقوف افتذ ، خواستند، که اورا ببهانهٔ‌ نان داذن در خانه کشند ؛ زن را # ~~وهمی شذ ، بترسیذ ، وبگریخت ، وبدر کوچه قومی را گفت : از فلان # ~~خانه ناله زار ومنکر شنودم، وقومی قصد من کردند؛ ومردم شهر حمله # ~~در جست وجوی غائبان خوذ بوذند ، حماعت بسیار بدر آن خانه آمذند ، # ~~وناگاه در آن سرای رفتند ؛ افزون از سیصذ چهار صذ مرد وزن وجوان # ~~در آن سردابه دیذند ، بعضی کشته ، وبعضی بچهارمیخ بدیوار باز بسته، # ~~و دو سه تن را از حیوة هنوز رمی مانده ؛ آوازه در شهر افتاذ ، خلایق ~~PageV01P314 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0325.png) # ~~روی بذان خانه نهاذند؛ هرکسی خویشی وفرزندی و براذری باز میجست، # ~~غریوی ونفیری در شهر اصفهان افتاذ ، علوی مد بی وزنش را بگرفتند ، # ~~و دیگر یاران اورا در غلوای آن فتنه بحستند ، وایشان را درمیان # ~~بازار لشکر بسوختند # ~~قوی شذه بوذ، وذخابر بسیار بر قلعه برده؛ تا مدت هفت سال # ~~در آن کار شد با جد ومبالغت ؛ سلطان وآلت وعد ت لشکر ومدد # ~~عوام شهر وولایت تا آن قلعه بصلح بستذند # و وزیر سلطان سعد الملک آوی را حماعت أئمهآ اصفهان چون # ~~قاضی صدرالدن وعبد الله خطیبی متهم میداشتند ، وچند بار حال # ~~او با سلطان گفته بوذند ، باور بمی کرد، وبر وی اعتماد تمام # ~~داشت ؛ اورا حاجی بوذ ، که ر حمله خفایاء اسرار او واقف # ~~بوذی، وهیچ سر ازو پنهان نداشتی ؛ درین میانه احمد عطاش کس # ~~بسعد الملک فرستاذ : مردان کار نماندند ، وقلعه بخواهیم داذ؛ سعد ~~PageV01P315 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0326.png) # ~~الملکث جواب داذه بوذ ، که یک هفتهآ دیگر چنانک هست صبر کنید ؛ # ~~چندانک ما این سگ را از میان برگیریم ، یعنی سلطان را، وذخبره # ~~سعد الملکث فصادی آورده بوذ، ویکٹ هزار دینار سرخ وتختی جامه ms185 # ~~وی داذه ، وآن بدیخت را بغرور فاسد بفریفته ، ونیشی زهر آلوذ # ~~داذه ، تا سلطان را بذان نیش فصد کنذ؛ از سگالش بذ وزیر وپیغام # ~~عطاش وجواب سعد الملک حاجب خیر داشت ، با زن خوذ بگفت ، # ~~در اثناء خکایات وعتاب از سر ناز ودوستی آن حال با مول بگفت؛ # ~~آن مول با کامل نامی دوستیداشت ، که وکیل صدر الدین خجندی بوذی؛ # ~~او هم در شب این ماجرا با صدرالدین بگفت ، واو بی توقف هم # ~~در شب بدر سرای سلطان آمذ، وبخلوت این سر عرضه داشت؛ # ~~سلطان دیگر روز تمارض مموذ، وفصادرا بخواند؛ چون فصاد # ~~بازوی سلطان ببست، ونیش بیرون آورد، سلطان از روی هیبت # ~~وسیاست وانکار تیز در وی نگاه کرد ، فصاد را لرزه بر اعضا افتاذ، # ~~و گفت : ای خذاوند بجان زینهار! وصورت حال براستی تقریر کرد؛ ~~PageV01P316 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0327.png) # ~~سلطان فرموذ ، تا هم بذان مبضع فصاد را فصد کردند ، درحال سیاه # ~~شذ؛ وجان بداذ # سلطان را در إلحاد سعد الملک هیچ شکی وشبهتی نماند؛ تا دیگر # ~~روز اورا وابو العلاء مفضل را بیاویحت؛ وبعد از دو روز قلعه بسبردند، # ~~واحمد عطاش را بزیز آوردند؛ دست بسته براشتری نشانده، در اصفهان # ~~بردند ؛ وافزون از صذ هزار مرد وزن وکوذک بیرون آمذند ، # ~~ومحنثان با دهل ودف وطبلک اورا در شهر می بردند؛ ونثارها از سرکین # ~~وخاکستر وامثال آن برسر وی می ریختند؛ شخصی اورا در آن حالت # ~~برسیذ ، که تو دعوی نجوم میکردی، عجب که در طالع خوذ چنین # ~~روز ندیذی ؛ جواب داذ ، که در أحکام طالع خوذ دیذه بوذم ، که # ~~بحالتی در اصفهان روم ، که هیچ پاذشاه نرفته باشذ، أما برین صفت # ~~ندانستم؛ آنگاه او را بنکالی وعقوبتی سخت هلاکٹ کردند ، وبسوحتند، # ~~وقلعه را خراب کردند ، وبفتح آن قلعه فورت فتنهآ آن مخاذیل در # ~~عراق فرو نشست # بعد از آن آتابک شیر گیر را با سپاهی تمام وعدت بنظام بپایان # ~~ألموت فرستاذ، ومد تی آنجا حصار داذ، کار بر ایشان تنگ ms186 شذ ب ~~PageV01P317 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0328.png) # ~~ناگاه خبر وفات سلطان بایشان رسیذ؛ امرای حضرت ایشان را # ~~باز خواندند # سلطان محمد پاذشاهی عادل خذای ترس عالم دوست بوذ ، اما # ~~باد خار مال میلی مام داشت؛ خواجه احمد بن نظام الملک در وزارت # ~~او قصد امر سید ابو هاشم همذانی کرد جد علاء الدولة ، واز سلطان # ~~پانصذ هزار دینار قبول کرد ، که ازو حاصل کنذ، بشرط آنک او را # ~~بدست او باز دهذ؛ پیش از رسیذن قاصد سید را خبر شذ، برنشست # ~~با سه پسر، وبراهی مجهول بیک هنته باصفهان آمذ ، وپنهان در شهر # ~~رفت : واز خواص سلطان خادمی را بطلبیذ ، که او را درپیش سلطان # ~~برذ، لالا قراتگین را تعیین کردند؛ او را نخواند ، وده هزار دینار در # ~~ده صره حاضر کرد، گفت : این خدمتیآ تو است، اگر امشب مرا # ~~بخدمت سلطان بری، که با او کلمهٔ‌ چند دارم بجهت مصلحت ملک؛ # ~~لالا قراتگن هرگز چندان زر ندیذه بوذ ، متحیر مماند ، گفت : این زر # ~~بسلطان می بایذ داذ؛ گفت : نه این خدمتئ خاص تو است ؛ لالا # ~~عظیم مقرب وگستاخ بوذ ، او را در شب پیش سلطان برد ؛ سید # ~~ابو هاشم مردی پیر بوذ ، وچشمهاش پوشیذه ، قتلغ خاتون زن سلطان # ~~حاضر بوذ؛ سید سلطان را دعابی بشرط وتضرع وتخشع بکفت ، PageV01P318 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0329.png) # ~~وبگریست ؛ قتلغ خاتون را برو رحم آمذ ، دری یتم داشت بیش نها ، # ~~که نهاء آن کس نمی توانست کردن؛ پیش سلطان بنهاذ ، وبگفت : # ~~خواجه احمد مد تهاست ، که قصد من وخان ومان من میکنذ ، شنیذه ام ، # ~~که بنده را بیانصذ هزار دینار از پاذشاه عالم خریذه است؛ از خذاوند # ~~عالم سزذ وروا باشذ ، که فرزند زاذهآ رسول پیر عاجز را بفروشذ ، # ~~این بذنامی پاذشاه را بوذ، اکنون من بنده پانصذ هزار دینار که او # ~~قبول کرده است ، بهشتصذ هزار دینار میکنم ، ودر حال میگزارم بشرط # ~~آنک اورا بدست من بنده باز دهذ ؛ سلطان را دوستیآ مال بر حفظ # ~~وزیر غالب آمذ ، از ms187 سید ابوهاشم قبول کرد ؛ سید خدمت کرد ، # ~~وباز گشت ، هم بذان راه با همذان رفت # شحنهآ خزانه بر اثر او بیامذ، تا مال قبض کنذ؛ چون بهمدان # ~~رسیذ ، خواست که بسرای سید نزول کنذ ، ونزل خواهذ ؛ سید # ~~مردی پیش او فرستاذ، که منزل تو کاروان سرای است یا صحرا، # ~~ونفقه واخراجات از کیسهٔ‌ خوذ بایذ کرد؛ مقام تو اینجا همان مقدار # ~~باشذ، که زر وزن ونقد کنند؛ غلام سخنی افزوبی بگفت ، خواست که # ~~پای از حد ادب بیرون نهذ، اورا گفت : با ادب باش، والا # ~~بفرمایم ، که همین ساعت ترا از در سرای در آویزند، وصذ هزار # ~~دینار دیگر باضافت این مال برم ، که بهای هزار غلام نیکو باشذ ~~PageV01P319 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0330.png) # ~~هر یک به از تو؛ غلام بترسیذ ، بیک هفته کار او بساخت ، چندانک # ~~وزن ونقدکردند ، که دانکی قرض نکرد ، ونه ملکی فروخت # و بفرموذ تا درختها بر مقدار سه شیر ببریذند ، و میانشان کاواک # ~~وتهی کردند ، هشتاذ پاره چوب و کیسهای زندنیجی بدوختند ، ودر # ~~هر کیسهآ ده هزاردینار ح تعبیه » میکردند ، ودر میان ان چوبهاء مجوف # ~~نهاذند ، وتختهٔ‌ بر سر آن میدوختند ، وکمرهاء آهن در گرد آن # ~~میکرفتند ؛ وبر چهل سر استر هشتصذ هزار دینار با این غلام روانه # ~~کرد ، ویک پول بغلام نداذ ؛ غلام بکمتر از یک ماه باصفهان رسیذ # ~~و آن حمل پیش سلطان نهاذ؛ سلطان برسیذ ، که این مال بذین زوذی # ~~از کجا حاصل کرد؟ غلام گفت : همه از خانهآ خویش بیرون آورد، # ~~واین روزگار نیز در وزن ونقد وتعبیه کردن رفت ؛ سلطان در آن # ~~حال وکثرت مال آن مرد تعجب تموذ ، وخواجه احمد را بذو تسلیم # ~~کرد ، تا انتقام خویش ازو بکشیذ ، وهر چه در حق سید ابو هاشم # ~~سگالیذه بوذ ، بذان گرفتار شذ ؛ وچنین گفته اند ، که بالمال تهان # ~~اعسناق الر جال PageV01P320 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0331.png) # ~~ولادت سلطان محمد در شعبان سنهآ اربع وسبعین واربعمایه [474 # ~~بوذ ، واول پاذشاهئ او بعد از وفات برکیارق در سنهٔ‌ ms188 ثمان وتسعین # ~~واربعمایه [498] ، مدة پاذشاهئ اوسیزده سال تمام بوذ ؛ ومدت 3 # ~~قمرش سی وهفت سال وچهار روز بوذ # ~~حلیت او : تمام بالا کشیذه ابرو لون اند کمایه بزردی مایل محاسن # ~~سیاه وانبوه بطول مایل والله تعالی اعلم # ~~(وزراء او»: الوزیر : سعد الملک الآبی # ~~الوزیر : خطیر الملکث ابو منصور المیبذ ی # ~~الوزیر : ضیاء الملک ابو نصر احمد بن نظام الملکث # ~~الوزیر : ربیب المدولة ابو منصور القیراطی # ~~الحجاب»: الحاجب : عبد الملک # ~~الحاجب : عمر قراتگین # ~~الحاجب : علی بار # ~~سلطان محمد در حالت مرض پسر خوذ محمود را گفت: تاج # ~~بر سر نه ، وبر تخت نشین؛ پسرش گفت : امروز روزی نیکو نیست؛ # ~~گفت: ر پذر تو نیکو نیست؛ والا بر تو نیکوست ؛ بعد ازو پسر اورا # ~~بخای او بنشاندند، ودر خراسان سلطان سنجر پاذشاه بوذ، حکایت او بیایذ ~~PageV01P321 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0332.png) # سادسهم سلطان السلاطین معز الدنیا والدین ابو الحارث # سنجر بن ملکشاه بن الپ ارسلان بن چغریبک # سلطان سنجر پاذشاهی بوذ از آل سلچوق ممتع بطول عمر وطیب عیش # ~~ونشر ذکر وجمع مال وفتح بلاد وقع أضداد وتسلیت عباد وترتیب # ~~أجناد وظفر ومراد ، خذای ترس وشرمگین جواد کریم رعیت دوست # ~~سپاهداز بوذ، فر کیان وآیین خسروان واهبت جهانداری وقواعد # ~~شهریاری نیکو دانستی ، وناموس ملک در همه وقتی نگاه داشتی ؛ # ~~و اگرچه در جزؤیات امور ساذه دل بوذی ، اما رانی صایب وعز کمتی # ~~صادق داشت ؛ در وقت لشکر کشیدن وبا خصم مصاف داذن مراسم # ~~و دقایق آن بشرط داشتی # واز ابتدای عهد که بخراسان ملک شذ از قبل براذر برکیارق ، # ~~تا چهل سال نوزده فتح بکرد ؛ در هیچ وقت او را وهنی نرسیذ ، # ~~وشکستی نیفتاذ ؛ ودار الملکث غزنه که از اولاد سلچوقیان هیچ کس قصد # ~~آن نکرد، بگرفت؛ و از فرزندان محمود یکیرا مملکی بنشاند، که ~~PageV01P322 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0333.png) # ~~نام او بهرامشاه بن مسعود بوذ ؛ وهر روز قرار افتاذ که هزار دینار از # ~~فرضهء شهر بخزانه میرسانذ ؛ وعاملی از برای تحصیل این مال آنجا # ~~نصب کرد ، وبنشانذ؛ ms189 وملک سمرقند همچنین بگرفت ، که بعد از # ~~وفات برکیارق احمد خان عاصی شذه بوذ ؛ سلطان چهار ماه حصار # ~~داذ در سنهآ اربع وعشرین وخمسمایه [524] بستذ ، واحمد خان را # ~~بگرفت ؛ وچندان ولایت که پذرش ملکشاه داشته بوذ مستخلص # ~~کرد ، همچنین ملک سیستان وخوارزم در ضبط آورد ؛ وآتسز # ~~ابن محمد ن نوشتگین غرچهیرا خوارزمشاهیداذ ، وتاج الدین امیر # ~~ابو الفضل را ملک نیم روز وزابلستان داذ ؛ ودر مصافهای معظتم # ~~بهلوان لشکر او بوذی ، واو را در مصاف غزنین وجنگث پیلان # ~~مقامات است # و بعد ازوفات براذرش سلطان محمد درابتدای سنهآ احدی عشر وخسمایه # ~~511] بعراق آمذ؛ سلطان محمود ین محمد بپاذشاهی نشسته بوذ ، امراء # ~~او را برآن داشتند ، که با عم مصاف داذ، شکسته شذ، وبهزیمت باصفهان ~~PageV01P323 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0334.png) # ~~آمذ؛ با امرا مشورت کرد ، هر کسی بحسب مرتبه چیزی میگفتند ، که # ~~یاز لشکر جمع کنبم، وبا سلطان سنجر نیرد کنیم؛ شخصی سرخک نام # ~~بوذ، گفت : هر چند مرا مرتبهآ مشورت نیست ، اما بندهآ قدیم این # ~~خاندانم ؛ آنچه مرا می مایذ مصلحت در آنست ، که با شمشیر # ~~وکنمن تخدمت عم روی، رای او همه بپسندیذند؛ وسلطان سنجربری بوذ، # ~~وولایت میبخشیذ؛ علی بار که حاکم ملک محمود بود، کذخذای # ~~خویش را ابو القسم آنساباذی را پیش سلطان فرستاذ، واز زبان # ~~محمود عذر خواست ، که این حرکت از سر کوذکی رفت؛ وقرار # ~~افتاذ ، که بخدمت عم روذ، ویک ماه در خدمت باشذ؛ وبوقت # ~~رکوب ونزول بوق ترکی نزنذ، وسرا بردهٔ‌ جهرمئ سرخ ندارذ، # ~~وبوقت بر نشستن وفرو آمذن در رکاب سلطان سنجر پیاذه بروذ؛ # ~~وآنچه شعار وآیین سلطنت باشذ بگذارذ ؛ برن جمله یکن ماه در # ~~خدمت ببوذ ، سلطان سنجر محمود را نیابت سلطنت عراق بداذ ، # ~~وکسوت خاص از قباء بجواهر واسپ نوبت وساخت لعل وپیل با مهد # ~~بداذ همه مرصع؛ وامراء او را همچنین برقدرمراتب تشریفها بداذ ، ~~PageV01P324 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0335.png) # ~~واو را باز گردانیذ ، بشرط آنک در خطبه نخست نام او برند ، آنگاه # ~~نام محمود ، ودر هر شهری ms190 از امهات بلاد عراق وآذربیجان ضیاعی # ~~وضریبهی با خاص خویش گرفت، تا عمال دیوان از بلاد عراق # ~~منقطع نباشذ؛ واز شهرها ری وساوه وخوی با خاص گرفته بوذ ، # ~~وباتی بحشم داذه # از آن زمان نام او سلطان السلاطین شذ ، وخطبهٔ‌ او از حدود # ~~بلاد کاشغر تا أقصای بلاد من ومکه وطایف وعمان ومکران # ~~واران وآذربیجان تا < حد4 روم وبلغار برسیذ؛ وبعد از وفاتش # ~~یک سال زیادت در اطراف جهان هنوز خطبه بنام او میکردند ، چه # ~~پاذشاهی مبارک سایهٔ‌ بلند پایه خذای ترس خجسته لقا بوذ؛ خراسان # ~~در عهد اومقصد جهانیان بوذ ، ومنشأ علوم ومنبع فضایل ومعدن # ~~فرهنگ وهنر؛ علما وحکما را بغایت احترام فرموذی ، وبا زهاد # ~~وابدال نفسی داشتی، با ایشان خلوتها کردی؛ وبیشتر اوقات لباس # ~~او قبای زندنیجی بوذی، یا عتالی ساذه ونیمچه پوستین از پوست بره # ~~داشتی ، اما مدام بر تخت نشستی، وبار داذی ، وآنچه خصایص # ~~سلاطین وآیین پاذشاهی باشذ نبگذاشتی PageV01P325 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0336.png) # وچون همه جهان اورا مسلم شذ، وملوک اطراف اورا مسخر # ~~شذند ، وفرمان او در شرق وغرب نفاذ یافت، امراء دولت وحشم # ~~خدمت او در فسحت اسباب نعمت ووسعت ووفور تروت طاغی # ~~وباغی شذند، دست تطاول وجور وإجحاف بگشوذند بر رعایا # ~~وزیردستان؛ ناگاه قطورخان پاذشاه ماوراء النهر با صذ هزار مرد بولایت # ~~خراسان آمذ؛ اتفاقا روزی قطور با سیصذ مرد بشکار رفت؛ سلطان # ~~منتهز فرصت بوذ ، بزغوش را با سواری چند بفرستاذ بشکارگاه او، # ~~تا قطور را اسیر کردند ، وپیش سلطان آورد؛ بفرموذ تا در حال # ~~گردنش بزدند ، ولشکرش براکنده شذند ؛ دز شهور سنهآ خمس وثلتین # ~~وخمسمایه [535] در ولایت ماوراء النهر سلطان از دار الملک مرو # ~~بسمرقند شذ ، بمطالعةآ ولایت که بذان طرف بعید العهد شذه بوذند ، # ~~وکارها از نسق بیفتاذه، ونیز آوازهٔ‌ کافر ختای میداذند ، که قصد # ~~بلاد اسلام میکنند ؛ وولایت ماوراء النهر از وطأت لشکر خراسان # ~~ونا هموارئ حشم ایشان بستوه آمذه بوذند ؛ وخیل غزان که بارها # ~~منکوب ومنهوب شذه بوذند از سپاه خراسان ms191 مقد مان ایشانن ، در ~~PageV01P326 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0337.png) # ~~سر پیغام بکافر ختای فرستاذه بوذند ، واز جور وبیداذ حشم سلطان # ~~فریاذ کرده : ### | شعر [طویل] : # کفی بک داء أن تری الموت شافا # هزج] . بخشای ر آنک راحتش مرگ بود # ~~ودر آن وقت حاکم سمرقند احمد خان نزرگ بوذه، که اورا دوازده هزار # ~~بندء زر خریذه بوذ ، مغلوج شذ؛ سلطان سنجر شش ماه حصار # ~~سمرقند داذ ، تا روزی احمد خان را در محفه پیش سلطان آوردند ، # ~~سخن نمی توانست گفتن ، چه دهانش کر شذه بوذ، ولعاب ازو # ~~میرفت ؛ سلطان اورا تحرم خوذ فرستاذ، جهت خویشاوندئ ترکان # ~~خاتون؛ وپسرش را نصرخان بجای او بتشاند ؛ امراء او سنقور عزیزی # ~~وامیر قاج وقزلچه وعلی چتری # واول وهنی که سلطان را رسیذ از لشکر قراختای بود ؛ وسببش # ~~آن بوذ ، که مراعئ ایشان در نواحی سمرقند بوذ ، وایشان در طاعت ~~PageV01P327 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0338.png) # ~~سلطان بوذند، خواص سلطان گفتند: ایشان را دفع می باید گردن؟ # ~~سلطان فرموذ، که چهارپای ایشان برانند؛ ایشان گنتند : ما پنچ هزار # ~~سراسب وپنج هزار اشتر وپنجاه هزار کوسفند بخدمت نواب سلطان # ~~رسانیم ، ودر طاعت باشیم ؛ قبول نکردند ؟ ایشان گربخته ، نزد # ~~کورخان رفتند، واحوال عرض کردند، که ملک خراسان # ~~مشمر است، وکوذکان وغلامان ظلم میکنند؛ آتخان لشکر بجنگ # ~~سلطان کشیذ؛ سلطان با هفتاذ هزار مرد بوذ ، اما متفق نبوذند ؛ # ~~وخراسانیان همچنان بر سر غلواء بغی وضلالت ونا همواری ودر دماغ # ~~تبره مصور ومقرر که کسی در جهان قوت مقاومت وقدرت مبادرت # ~~ما ندارذ؛ صذ هزار سوار عرض داذند، آتخان ختای کافر بعدد # ~~الرمل والنمل وخیل غزان قرب پنجاه هزار سوار دیگر روی # ~~بذیشان نهاذ، واز پس در آمذند ؛ ووهنی عظیم بر لشکر خراسان # ~~افتاذ ، قرب سی هزار کشته شذند؛ ازآن حمله دو هزار از معارف # ~~وامراء واصحاب مناصب بوذند # سلطان ممیان معرکه فروماند ، اورا نه از یس راه بوذ ، نه از # ~~پیش؛ تاج الدین ابو الفضل کفت : ای خذاوند جایی ثبات وقرار نیست؛ ~~PageV01P328 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0339.png) # ~~کرفت؛ بعد از ms192 آن در مدت هفت سال در سنهآ ثلاث وار بعین # ~~وخمسمایه [543] بری آمذ ، وسلطان مسعود از راه بغداذ باز گشت، # ~~وتخدمت عم رفت ؛ ورسولان اطراف بری آمذند بدرگاه سلطان # ~~اعظم ؛ ودر حضور سلطان مسعود بار داذ # سلطان بهر امشاه بن مسعود از غزنین سر سلطان سوری بن # ~~الحسین بن الحسن بن سام ملکث غور وتمامت قندهار براذر سلطان علاء الدین # ~~فرستاذه بوذ پیش سلطان اعظم سنجر بعراق، آن روز رسول # ~~بهر امشاه را در آوردند با آن سر؛ فرید کاتب موافق وقت این # ~~دو بیت بگفت : # شعر [رباعی] : # آنها که بخدمتت نفاق آوردند سر حملهآ خویش طاق آوردند # د وراز سر تو سام بسرسام مرد %~% وینک سرسوری بعراق آوردند PageV01P329 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0340.png) # ~~سام هم ملک غور بوذ ، عم سلطان سوری پذر سیف الدین سلطان که # ~~ولی عهد پذر بود، وچون او را بناحیت قتوار (؟) وکالیون (؟) جمعی # ~~امراء لشکر از سر غداوت بکشتند ، بعد از آن باتفاق امرا عم زاذه # ~~او سلطان محمد ن سام غیاث الدین را برتخت نشاندند ، وبراذر او # ~~سلطان شهاب الدین محمد ان سام ، که لقب او معز الدین بوذ، در آن # ~~حالت بدرگاه اسه (؟) بوذ ؛ واو ملک غزنه وهندوستان مسلم کرد ؛ # ~~ملاحده او را در سنهآ احدی وستمایه[601] شهید کردند # وچون سلطان سنجر عهد با سلطان مسعود تازه کرد، # ~~مدت شانزده روز بری بوذ ، واو را وحملهآ امراء او را تشریف گرانمایه # ~~داذ ، که بذان سبب خوش دل ومستظهر گشتند ، وسلطان باز گشت # ~~در رمضان این سال # وبعد از یک سال ملک غور علاء الدین الحسین بن الحسین # ~~ابن الحسن بن سام از غور خروج کرد بکین خواستن براذر خوذ سوری، # ~~که اورا بغز نین سلطان بهرامشاه بن مسعود کشته بود ؛ واین سلطان # ~~علاء الدین پاذشاهی سخت متهور بی رحم بوذ وجبار وقهار ، ودر آن ~~PageV01P330 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0341.png) # ~~تاریخ که براذر اورا کشته بوذند ، کس را مجال آواز بلند کردن # ~~نبوذی، وستوران را بشهیق ونهیق نگذاشتندی، تا غایتی ms193 که نوبت زذن # ~~مر داشته بوذ، تا آنگه که غزنین فتح کرد، آنگاه نوبت زد، وبشب # ~~بخفت؛ واو چون خبر قتل سلطان سوری براذر بشنوذ ، این رباعی # ~~پیش قاضی القضاة غزنه فرسبتاذ ### | شعر [رباعی] : # # اعضای ممالک جهان را بد م %~% جویندهآ خصم خویش ولشکر شکنم # # گر غزنین را زبیخ وبن بر نکثم %~% پس من نه حسین ن حسین حسم # ~~وغزنه را همچنانکث گفت خراب کرد ببیداذی، که غزان وتاتار # ~~نکردند ؛ وچون این فتح غزنه او را بر آمذ ، وبهرامشاه از پیش او # ~~بکرمان وبتوران شذ ، غروری در دماغ او پدیذ آمذ، ولشکر بسیار # ~~برو جمع شذ از غزنه وقندهار وگرمسیر وجبال غور؛ وامیر علی # ~~چتری که امیر حاجب سلطان سنجر بوذ، ووالئ هراة عاصی شذ، # ~~وبمدد سلطان علاء الدین رفت با حشم انبوه ؛ عصیان امیر علی چتری ~~PageV01P331 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0342.png) # ~~رسلطان سنجر سخت بوذ، وعجب داشت، چه بروردهآ او بوذ، # ~~ودر حق او اصطناع فراوان فرموذه، واو را از حد مسخرگی بدرجهٔ‌ # ~~امر حاجبی ومقطعئ هراة رسانیذه # سلطان از مرو» بنواحئ هراة آمذ ، ودر صحراء اأوبه # ~~هریو الروذ سفلی از حدود سفیذ اسبنچ، که قصبهآ اوبه است ودیه پاپ # ~~با سلطان غور مصاف داذ، وخصمان کوشش بسیار بکردند، عاقبت شکسته # ~~ومنهزم شذند ؛ وملک علاء الدین وعلی چتری گرفتار آمذند؛ سلطان # ~~سنجر در حال بفرموذ تا علی چتری را میان بدو نیم زذند بزیر علم ، # ~~وعلاء الدین حسین را بدست خواجه مثقال خازن باز داذ ، واسیران # ~~غور را آزاذ کرد ، وزبان روزگار این بیت می سراییذ ### | شعر [هزج] : # چو کفر نعمتش بشکست گردن %~% چنین گفتند یکسر حق شناسان # که بایذ برسر خاکش نوشتن %~% که لعنت بر روان نا سپاسان # وبذین فتح معتر باز هیبتی وحشمتی ووقعی تمام در دلهاء مردم # ~~افتاذ ، چه بعد از آنک واقعهآ ختای افتاذه بوذ، هیچ فتحی ترفت؛ وکار # ~~ملک باز طراوبی نو گرفت، ورونقی تازه با روی ملک آمذ PageV01P332 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0343.png) # ودر آخر سنهٔ‌ ثمان واربعین وخمس ms194 مایه [548] واقعهآ شوم # ~~غزان ظاهر شذ، ویکسال ونیم بوذ، تا سلطان مسعود بعراق # ~~در گذشته بوذ؛ غزان خیلی بسیار بوذند ، ومقام وچراخوار # ~~ایشانبحدود ختلان از أعمال بلخ وچغانیان ونواحئ ولایت # ~~وخش ؛ وهر سال بیست وچهار هزار سر گوسفند وظیفهآ ایشان بوذ ، # ~~که ممطبخ سلطان داذندی ، وآن در مجموع خوانسالار بوذی، وکس # ~~او رفتی باستیفاء آن ؛ وچنانک عادت تسلط وتجبر حاشیهٔ‌ سلطان # ~~بوذ ، ان شخص که از قبل خوانسالار میرفت، رایشان تعدی # ~~وجور میکرد ، ودر رد وبدل گوسفندان مماکسه ومناقشه می نموذ ، # ~~وبزبان مبالغت وسفاهت میکرد # ودر میان ایشان امراء بزرگ متمیز بوذند ، با تجمل ونعمت # ~~وحشمت ، احتمال آن مذلت می کردند ، ابن محصل را در خفیه # ~~هلاک کردند؛ چون این شخص موسم خویش باز نرسیذ، صورت # ~~حال معلوم کردند، با سلطان نیارستند گفتن، خوانسالار آن غرامت # ~~میکشیذ ، ورواتب مطبخ از خویشتن ترتیب میکرد ؛ تا امیر اسفهسلار # ~~قماج که والئ بلخ بوذ، بدار الملک مرو بخدمت سلطان آمذ ؛ خوانسالار # ~~آن چال با وی بگفت PageV01P333 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0344.png) # قماج بوقت رفع مهمات ان مهم نیز با سلطان بگفت ؛ ودر ان # ~~بن کلمات درج کرد ، که حماعت غزان بیکبارگی مستولی شذه اند ، # ~~وناهمواری میکنند ، وبولایت بنده نزدیک اند ، اگر خذاوند عالم # ~~شحنکیآ ایشان ببنده ارزانی دارذ ، بنده ایشان را مقهور ومالیذه # ~~دارذ ، ووظیفهآ مطبخ خاص هر سالی سی هزار گوسفند تطبح رسانذ، # ~~تا مقالات منقطع شوذ ؛ سلطان اجابت کرد ، ومثال فرموذ # قماج چون ببلخ رسیذ ، شحنهآ بسر ایشان فرستاذ ، وجنایت گذشته # ~~و گوسفندان باقی خواست ؛ ایشان تن در نداذند ، وشحنه را تمکین نکردند ؛ # ~~گنمتند : ما رعیت خاص سلطانیم ، در حکم کسی دیگر نباشیم ؛ وشحنه # ~~باهانت واستخناف مام براندند ؛ قماج وپسرش ملک الشرق # ~~با سپاهی ممام بتاختن غزان بیرون آمذند ، ومصاف داذند؛ قماج # ~~وپسرش هر دو شکسته ومنهزم شذند ، چون خیر این حادثه بدرگاه # ~~سلطان رسیذ ، امراء دولت بجوشیذند ، وگفتند : بر مثل ابن إقدام # ~~إبقا وإعضا روا نباشذ، واگر ایشانرا جواب نگویند ، تعد ی وتجاسر ms195 # ~~ایشان در ولایت زیادت شوذ ، کار ایشان خرد نبایذ داشت # غزان چون از حرکت ونهضت سلطان خبر یافتند، اندیشناک # ~~شذند ، حالی رسولی فرستاذند ، وپیغام داذند، که ما پیوسته بندگان ~~PageV01P334 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0345.png) # ~~مطیع بوذه ایم ، وبرحکم فرمان پاذشاه عالم رفته ، چون قماج وپسرش # ~~قصد خانهآ ما کردند ، ضرورت ما نیز جهت أطفال وعیان بکوشیذیم ، # ~~او وپسر بقصد وسعی ما کشته نشذند ، تقدیر قضا چنین بوذ ؛ اکنون # ~~بغرامت این بذ بندکی صذ هزار دینار وصذ نفر غلام ختائی یغمائی سیاه # ~~موی سیاه چشم درازقد بلند گردن باریک میان کشیذه یال دراز # ~~موی شگرف ساق ماه روی خورشید طلعت میدهیم ، تا سلطان از سر # ~~کناه ما در گذرذ، وهر بندهٔ‌ را که پاذشاه یرکشذ، قماجی بوذ؛ # ~~سلطان چون از عجز وبیچار گی ایشان واعتراف بگناه خویش استماع # ~~مموذ، بقبول خدمتی راضی شذ ؛ امرا در نفی ونهی آن مبالغت کردند ، # ~~وبقهر وزجر او را بران داشتند ، تا روی بدیار ایشان آورد ، راهها # ~~سخت وناهموار بوذ، هفت آب بگذشتند؛ چون بنزدیک غزان # ~~رسیذند ، غزان <زنان و» اطفال خرد را در پیش داشتند ، # ~~وتظلم وزرای کنان پیش باز آمذند ، < وزنهار خواستند»؛ واز هر # ~~خانهٔ‌ با آن خدمتی که اول قبول کرده بوذند ، هفت من نقرهٔ‌ پاک # ~~دیگر باضافت آن بردند که بدهند ؛ سلطان را برایشان رحم آمذ ، # ~~وعنان منعطف خواست کرد، اما دولت سلطان پیر شذه بوذ . وتقدیر # ~~آسمانی بنوعی ذیگر رفته PageV01P335 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0346.png) # شعر [خفیف] : # ~~خواست تا از مصاف کردن غز مرکب خویش را عنان تابذ # ~~نتوانست چون قضا آن بوذ چون مانذ اجل قضا آیذ # امیر مؤید بزرگ ویرنقش هروی وعمر عجمی عنان سلطان # ~~بگرفتند ، وگفتند : باز گشتن بهیچ طریق مصلحت نیست، چه روی # ~~در عجز وضعف دارذ این ساعت ، وناموس پاذشاهی را در ثانی الحال # ~~مضر باشذ ؛ وبیشتر لشکر را با مؤید بظاهر وباطن خصومت بوذ ، # ~~گفتند : اگر ما بکوشیم نام او برخوامد آمذ، که او سلطان را # ~~رها نکرد ، که رجوع کنذ ms196 ؛ فی الجمله مصاف داذند ، ودر چنگ بیشتر # ~~لشکر تهاون وسستی کردند ؛ غزان چون از عاطفت ومرحمت سلطان # ~~نا امیذ شذند، مردانه میان در بستند ، وروی بکار آوردند، وکوشش # ~~بسیار مموذند ؛ ودر یک لمحه لشکر سلطان شکسته ومنهزم شذند ، # ~~سلطان را بگرفتند ، وبزیر آمذند، واورا زمین بوسی کردند ، وبر # ~~تخت نشاندند # غزان برعقب ایشان بیامذنذ ، وخلایق بسیاررا درآن آبها غرق # ~~کردند ، وسلطان را در میان گرفتند ، وحشمت او همین مقدار نگاه # ~~داشتند ، که او را نگرفتند ، با غلامی چند او را بدار الملک مرو ~~PageV01P336 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0347.png) # ~~آوردند از راه علیاباذ وکفشگران ؛ وحاشیه وخدمتکاری چند ترتیب # ~~کردند مستجد از خویشتن ، وهر هفته تغییر وتبدیل میکردند ؛ وشهر # ~~مرورا که دار الملک سلاطین وملوک عجم وابران بوذ ، واز روزگار # ~~چغریبک وپیش از ن بذخابر وخزاین امراء وملوک وأرباب دولت # ~~از نعمت آگنده بوذ، بغارتیذند، سه شباتروز ومتواتر ؛ روز # ~~اول زرینه وسیمینه وابریشمینه ، وزوز دوم رویینه وبرنجینه ومفروش # ~~ومطروح ، روز سوم در همه شهر هیچ مانده بوذ ، الا حشو چیزها چون # ~~نهالیها وبالشها وخنب وخنبره، ودر وچوب آن نیز بردند ، # ~~واغلب مردم شهر را اسیر کردند ؛ بعد ازین غارت بأنواع شکنجه # ~~وعذاب میکردند ، تا نهانیها ودفاین می مموذند، تا بر روی زمین # ~~و زیر زمین هیچ نگذاشتند # بعد از آن با سلطان روی بنیشایور نهاذند براه باورد ، وبعض # ~~براه سرخس برفتند ، وسه امثال عدد ایشان قراسول واوباش واراذل # ~~خلق ونتایج حشم از خراسان بایشان پیوستند ؛ مردم نیشابور از اول # ~~جهد وکوشش بکردند، وقومی از ایشان در شهر کشیذند، و هلاکث # ~~کردند ؛ چون ایشان را خبر شذ ، بیکبار غوغاء حشر آوردند؛ PageV01P337 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0348.png) # ~~و مردم یکدل ومتفق نبوذند ، هریک مموجب خیالی دست ازهم # ~~بداذند ، واغلب خلایق از زن ومرد واطفال وعیال در مسجد منیعی # ~~گربختند ؛ غزان کافر فعل تیغ در نهاذند ، وچندان خلایق را در مسجد # ~~از خرد وبزرگ بکشتند ، که کشتگان در میان خون ناپیذا شذند ، # ~~وشب را مسجدی دیگر رفتند ، که قبهٔ‌ عالی داشت ms197 از چوب منقش # ~~مذهب مدهون کرده ، وجمله ستونها مذهب ، آتش در آن زذند ، # ~~وشعلهاء آتش چندان ارتفاع گرفت، که حمله شهر روشن شذ، # ~~وتا روز از روشنائی آن غارت میکردند، واسیر می بردند ؛ ومدتی # ~~بردر شهر بماندند ؛ هر روز بامداذ بغارت باز آمذندی # وچون بر روی زمین ظاهرا چیزی نماند ، نهان خانها وزیر زمینها # ~~و دیوارها می سفتند ، وسرایها خزاب می کردند ، واسیرانرا شکنجه # ~~میکرد ، وخاک با نمک در دهان می آگندند ، تا مدفون می نموذند ، # ~~واگر نه از درد ورنج می مردند ؛ بقایای تیغ در ثقبها وسوراخها وچاهها # ~~وکاریزها می گریختند، تا نماز شام که غزان از شهر بیرون شذند ، بیرون # ~~می آمذند ؛ همسایگان هر قومی مموضعی جمع می آمذندی، واحوال روز # ~~گذشته گفتندی، ومی دیذندی که غزان چه خرابی بزیشان کرده اند؛ # ~~ر حمله خلقی بسیار پکشتند : ومالی بی اندازه ببردند ؛ وجایی که امثال ~~PageV01P338 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0349.png) # ~~عبد الرحمن أ کاف که مقتدی مشایخ خراسان بوذ ، وخلف سلف # ~~صالحین ، ومثل محمد بن یحی که پیشوای أیمهآ دین ومصباح ظلمات راه # ~~و بریشان رحمت وشفقت نکردند ، حال دیگران توان دانست؛ کام ودهانی # ~~که مدی مطلع علوم شرعی ومنبع عیون حکمی ومخرج تسبیحات وتهلیلات # ~~حضرت وحدت صمدیت بوذه باشذ ، بخاک خواری بزاری بیآگندند، # ~~تا در آن هلاک شذند ، واتقوا فتنة لا تصیبن الذ بن ظلسموا # ~~منکم خاصة (25/8) ؛ وامیر خاقانی رحمه الله مرثیهآ مطول گفته # شعر [مضارع] : # در ملت محمد مرسل نداشت چرخ ### | فاضلتر از محمد یحی فنای خاک # آن کرد روز مهلکه دندان فدای سنگ ### | وین کرد روز قتل دهانرا فدای خاک # وچون غزان از نیشابور برفتند براه جام وباخرز، میان مردم # ~~شهر بسبب اختلاف مذاهب حقاید قدیم بوذ، هر شی فرقتی از محلتی # ~~حشر میکرد ، وآتش در محلت مخالفان می زذند ، تا خرابهای PageV01P339 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0350.png) # ~~که از آثار غزان مانده بوذ أطلال شذ؛ وقحط ووبا ظاهر شذ ، # ~~تا هر که از زیر تیغ وشکنجه جسته بوذ ، بنیاز وفاقت بمرد ms198 # و قومی علویان در غوغای شنهر کهن دز را آباذان کرده بوذند ؛ # ~~وبر برجهاش منجنق نهاذه ؛ بقیتی که از ضعفا مانده بوذند، همه با پناه # ~~ایشان آمذنذ ، ومیدان شاذیاخ که سرای سلطان بوذ ، وخانهآ امرا # ~~وسوری قدیم داشت، آباذان کردند ، وآنچه از چوب وآجر در شهر مانده # ~~بوذ ، با آنجا نقل کردند ؛ وبعد از دو سال نیشابوری بذان آراستکی # ~~و مجموعی چنان خراب ویباب شذ ، که کسی محلت وسرای خویش # ~~باز می شناخت؛ وآنجا که مجامع انس ومحافل طرب وعشرت اکابر # ~~وصدور بوذ ، مراعئ أغنام ومکامن وحوش وطیور رهوام شذه بوذ ، # ~~وماعب ممتع وراحت بشد ت ویسر وبعسر مبدل گشته ، گوییا # ~~معز ی آن حال مشاهده کرده بوذ ، وبدیذه، تا گفت : ### | شعر : # ~~آنجا که بوذ آن گلستان با دوستان در بوستان # شذ گرگ وروبه را مکان شذ بوم وکرکس را وطن PageV01P340 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0351.png) # ~~بر جای رطل وجام می گوران نهاذستند بی # بر جای چنگ ونای ونی آواز زاغست و زغن # ~~ایرست بر جای قمر سنگست بر جای گهر # زهرست بر جای شکر خارست بر جای سمن # ~~آری چو پیش آیذ قضا مروا شوذ چو مرغوا # جای شجر گیرذ گیا جای طرب گردذ شجن # ~~زین سان که چرخ نیلگون کرد این بناها را نگون # دیار کی گردذ کنون گرد دیار یار من # ~~نتوان گذشت از منزلی کانجا نیفتذ مشکلی # در قصهآ سنگین دلی نوشین لی سیمین ذقن # ~~وبا حمله بلاد خراسان ونواحئ عراق این معامله بکردند ، مگر بشهر # ~~هراة، که سوری محکم داشت، بیضهٔ‌ شهر بسلامت ماند ، اما خارج # ~~شهر خراب وغارت کردند؛ وهشت ماه در نلان (؟) هراة بوذ ، # ~~ومردم دزدیذه می آمذند ، ومی رفتند # ~~وسلطان سنجر دو سال درمیان ایشان ماند، تا اتفاق افتاذ، که بدر # ~~بلخ شذند ، وبعض از بندگان خاص سلطان چون مؤید آیپه PageV01P341 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0352.png) # ~~وآقسنقور جامه دار ولاچین خوارزمی والپ سنقور شامی وجماعی # ~~دیکر با خدمت سلطان باسیری آمذه بوذند وعاجزی ، وخود را # ~~بر غزان بسته ms199 که ما را جای دیگر امکان مقام نیست ؛ هر چند این # ~~حملیت کرده بوذند ، اما بی حضور امراء غز چون قرقود وطوطی # ~~بک وسلمناجی وداوود بزرک در پیش سلطان نیارستندی رفت ، وسخنی # ~~گفت ، ومفاوضه ومکالمه راند ؛ تا عاقبت مؤید آیپه فوجی را بفریفت # ~~از غزان، وبنان پارهٔ‌ بزرگ وملکی از سلطان موعود کرد؛ یک روز # ~~این فوج را نوبت خدمت سلطان بوذ، باسم تماشای شکره برنشستند، واسپ # ~~تا لب جیحون براندند برابر ترمذ ؛ واز پیش لاچین خوارزمی دو پاره # ~~کشتی خریذه بوذ، وبر معر گاه کیلفت درآب انداخته ؛ وچنان بوذند ، # ~~که می آزماییم ، اگر درست است تخریم ، وبذان تعیشی کنیم؛ سلطان را # ~~از آنجا زوذ بگذرانیذند ، آنگاه ستوران را ؛ وچون وقت فرو آمذن # ~~سلطان در گذشت ، ونیامذند ، امراء اغوز حمله برنشستند، وبر اتر # ~~رفتند ؛ چون بکنار آب رسیذند ، ایشان از آب گذشته بوذند ، خایب # ~~وخاسر باز گشتند PageV01P342 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0353.png) # سلنان بر قلعهٔ‌ ترمذ رفت، وکوتوال آنچه مانده بوذ پیش # ~~سلطان آورد ؛ وچون خیر بأطرف خراسان رسیذ ، که سلطان خلاص # ~~یافت ، امراء وبزرگان یگان و دوگان می رسیذند ، تا بلشکر وأعیان # ~~مستظهر شذ؛ آنگاه سلطان روی بدارالملک مرو نهاذ، وبکوشک # ~~اندرابه ی فرو آمذ؛ چون نیک در روی کار نگاه کرد، فکر # ~~بی نوانی برو مستولی شذ ، که خزاین از ذخایر خالی دیذ ، وولایت خراب # ~~ورعیت منتشر ولشکر مفقود ، وبد لناهم بجنتهم جنتین # ~~16/34)؛ فکر واندیشهٔ‌ نفسانی وضعف وعجز انسانی برو غالب # ~~و مستولی شذ، وبمرضی انجامیذ، که آخر امراض بوذ، ومنغص # ~~أغراض ؛ ودر سنهآ احدی وخمسین وخمسمایه [551] مرو از دنی بعقبی # ~~واز سرای فرار بدار قرار پیوست؛ ودر دولت خانهٔ‌ که مرو ساخته # ~~بوذ ، او را دفن کردند # ولادت او در سنجار شام در حدود موصل بوذ در سنهٔ‌ تسع # ~~وسبعین واربعمایه [479] ، عمرش هفتاذ ودو سال بوذ واند ماه ، ~~PageV01P343 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0354.png) # ~~ومد ت پاذشاهیش شصت ویک سال ، بیست سال در ملک خراسان # ~~پاذشاه بوذ ، وچهل ویک سال سلطان سلاطین جهان ms200 # ~~حلیت او : گندم گون بوذ، نشان آبله داشت، محاسنی مام طولانی # ~~وعرضانی، وبعضی از موی شارب از زخم آبله رفته ، پشت وبالای مام # ~~افراشته ، تمام هیکل، نیکو صورت، آثار مرحمت در سیماء چهرهٔ‌ او # ~~ظاهر ولاحق وبدلها مرغوب # ~~وزراء وحجاب : # ~~الوزیر : شهاب الاسلام ابو المحاسن براذر زاذهآ نظام الملکث # ~~الوزیر: شرف الدین ابوطاهر القمی # ~~الوزیر: تغان بکث الکاشغری # ~~الوزیر : معین الدین مختص الکاشی # ~~الوزیر : قوام الدین ابو القاسم # ~~الوزیر : مجد الملک بن نظام الملکث # ~~الوزیر : صدرالدین محمد بن فخر الملک بن نظام الملک # ~~الوزیر : ناصر الدین طاهر بن فخر الملک بن نظام الملکث PageV01P344 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0355.png) # 7 الحجاب: # الحاجب : الا میر قزغلی سوله جوت (؟) # الحاجب : الحسین بن داود المرغزی # الحاجب: نظام الدین محمود کاشانی # الحاجب : فلک الدین علی چتری # وصفی الحضرة ابو طاهر کاشی کریم بزرکی بوذه است، چنانک 6 # ~~ورا با برامکه مقابل کنند ، وخواهر زاذهآ او معین الدین مختص الملکث # ~~ابو نصر کاشی است ، که از برکت او بوزارت شرق وغرب رسیذ ، # ~~وصفی کتخدای امیر حاجب بزرک قماج بوذه ، وترشک صوانی صفی # ~~الحضرة را بقتل آورد، ومعین الدین مختص الملکث ابو نصر احمد بن # ~~الفضل بن محمود کینهآ او از ترشک باز خواست، ومعین الدین را بشهر # ~~مرو باطنیان شهید کردند ، چون وزارت سنجر میکرد ، وسلطان # ~~مغیث الدنیا والدین ابو الفتح داود بن محمود بن محمد بن ملکشاه را # ~~هم باطنیان بشهر تبریز شهیدکردند ، واورا از آنجا بدولتخانهآ مرو بقبه # ~~الپ ارسلان آوردند بجامع مرو، والله أعلم PageV01P345 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0356.png) # بعد از سلطان سنجر لشکر او محمود خان خواهر زاذهآ سلطان را # ~~بسلطنت قبول کردند، ودر نیشابور برتحت نشاندند ؛ بعد از آن مؤید # ~~آیپهآ سنجری بر نیشابور مستولی شذ ، محمود خان را بگرفت ، ونیست # ~~کرد ، ومرو وبلخ وحمله خراسان در دست غزان بوذ، هر تی راهیآ # ~~که ممکن بود میکردند # سابعهم السلطان مغیت الدنیا والدین محمود بن محمد # این ملکشاه بن الپ ارسلان # سلطان محمود پاذشاهی بوذ زیباصورت نیکوسیرت لطیف ms201 طبع # ~~خوش سخن شیرین بذله موزون نکته مطبوع حرکات نیکوخط وعبارت، # ~~در آل سلچوق ازو برمعنی تر ودراک تر هیچ ملک وپاذشاه نبوذ ، # ~~وبر دقایق امور وغوامض احوال ملکث هیچ کس مانند او نه ، واقف بر # ~~حملکئ احوال ملکٹ؛ اما چون گل کوتاه عمر ومانند حباب اندک PageV01P346 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0357.png) # ~~زندگانی بوذ ، واز بسیارئ مباشرت علتهای مزمن برو مستولی شذ # شعنی عظیم وولعی بکمال داشتی بکبوتر ومرغان قفصی وشکرهآخوب ، # ~~چون سنقور ترکستانی وشاهین تحری وکوهی وباز شاهی ودهستانی # ~~و روستابی وآشیانی وباشهآ جرجانی وکیدانی وسگان غوری وکهساری # ~~و عراقی ویوز قمی ونیم روزی وقهستانی وبامیانی ، وانواع # ~~شکره که ملوک و سلاطین را باشذ ، بداشتن هر صنفی رغبتی ومحبتی # ~~هر چه ممامتر داشت ، وممامت اوقات او برطعمه وباولی وحل وعقمد # ~~ایشان مصروف، چنانک مصالح جزؤی مملکت تمی رسیذ، وبروای # ~~هیچ کاری دیگر نداشت ؛ آورده اند که چهار صد سک شکاری # ~~داشت بقلادهآ زر، وبعضی مرصع وبندهای ابریشمین وجلها زربفت # بعد از وفات پذر در سنهآ احدی عشر وخمسمایه [511] بر تخت # ~~نشست؛ وچون عمش سلطان سنجر بعراق آمذ بعد از هشت ماه ، # ~~با او مصاف داذ، وشکسته شذ؛ عم اورا باز خواند ، وبنواخت، # ~~وبعراق بسلطنت بنشانذ ، ودختر خویش مهملک خاتون را بزنی بوی # ~~داذ؛ ودختر را از خراسان با اهبتی تمام ومهاد مرصع وپیلان کوه # ~~هیکل بعراق فرستاذ؛ بعد از مدتی مهملک خاتون در سن هفده PageV01P347 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0358.png) # ~~سا لکی مرد، خواهرش را امر ستی خاتون ماذر گوهر نسب را بجای # ~~او فرستاذ ، واین سلطان محمود در پاذشاهی ممکن بوذ ، واغلب مقام # ~~او باصفهان بوذی وبغداذ ؛ یک نوبت میان او وخلیفه المسترشد # ~~وحشتی پدیذ آمذ، وکار بذانجا انجامیذ، که بغداذ را حصار داذ # ~~وبستذ؛ وبعد از ان مصالحتی میان ایشان ترفت، واز خلیفه عذر # ~~خواست؛ سلطانی مبارک سایه بوذ، خادمان بسیار داشت؛ بحکم آنک # ~~در سرای زنان بسیار نشستی ، لا جرم خادمان او همه بدولت ونعمت # ~~نی گران رسیذند ؛ و در عراق مدارس ms202 و خیرات ساخته است # ~~هر مواضع # وبر احوال دیوان ودفاتر نیک وقوف داشتی ، واز إقطاعات حشم # ~~باخیر بوذی ؛ وهر روز دفتر روزنامج ودستور أوارج وجامع الخساب # ~~از مستوفی بخواستی، ومطالعه کردی، وهیچ احوال برو پوشیذه نبوذی؛ # ~~وهمچنین از عارض دفتر عرض حشم وتوجیهات ایشان از ممالک طلبیذی، # ~~وجرایت حواشی ووظایف ورواتب ساکنان درگاه دانستی؛ واز # ~~عراق بهیج طرف سفر نکرده بوذ ، اما بهر موضع که شکارگاهی # ~~و مرغزاری بوذی، آنجا نزول کردی، و شکره برانیذی ، PageV01P348 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0359.png) # ~~وآهو دوانیذی، ووحوش وطیور صید کردی؛ در سنهٔ‌ اربع وعشرین # ~~وخمسمایه [524] براذرش مسعود خلاف کرد، وبقصد او از آذر بیجان # ~~لشکری بیاورد ، سه شنبه شانزدهم ربیع الاول در حدود اسد آباذ # ~~جنگ کردند ، طلایع سلطان مسعود شکسته شذ ، وهزیمت ممیمنه # ~~رسیذ؛ امیر قسیم الدوله برسوقی در کمین بوذ ، بر لشکر مسعود حمله # ~~کرد ، وایشان را بشکست؛ مسعود وچبوش بک ولشکر بگریختند ، # ~~و رسوفی براثر مرفت، وایشان را میکشت؛ مؤید الدین طغرائی # ~~وزین الکتاب اسیر شذند؛ هر دورا پیش تخت سلطان محمود آوردند ، # ~~بفرموذ، تا هر دو را هلاک کردند: وبرسوفی بر اثر سلطان مسعود # ~~می تاخت تا حدود قری همذان !و را بگرفت، وپیش براذرش محمود # ~~آورد؛ محمود خلعتی که سلطان سنجر باو داذه بوذ درو پوشانیذ، # ~~وهر چه از رخت او بغارت برده بوذند، باز داذند # وسلطان محمود شانزدهم شوال سنهآ خمس وعشرین وخمسمایه [525] PageV01P349 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0360.png) # ~~بشهر همذان وفات یافت ، مدت پاذشاهی او چهارده سال بوذ ، ومدت # ~~عمرش بیست وهفت سال # ~~حلیت او : گرد چهرهآ سرخ واسفید گرد محاسن ربع القامة # ~~قوی بازو متناسب اعضا مبارک لقا سیاست بها # ~~اسامئ وزراء و حاجبانش : # ~~الوزیر : ربیب الدولة ابو منصور القسیراطی # ~~الوزیر : کمال الدین شمس الکفاة السمیرمی # ~~الوزیر : شمس الملک عثمان ین نظام الملکث # ~~الوزیر : شرف الدین انوشروان بن خالد الکاشی # ~~الحجاب : محمد بن علی بار، طغایرک، ارغان # ~~چون سلطان محمود وفات یافت ، براذرانش مسعود وسلچوق PageV01P350 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0361.png) # ~~با خلیفه سوگند خوردند، که در ms203 طاعت او باشند، وبا لشکری بحدود # ~~دینور با عم خوذ سنجر مصاف داذند ؛ از طرفین چهل هزار کس # ~~کشته شذند ، وبراذران منهزم گشتند ؛ سلطان سنجر طغرل بن محمد # ~~ن ملکشاه را بپاذشاهی نشاند ، ومظفر ومنصور با خراسان رفت # ثامنهم السلطان المعظم رکن الدنیا والدین ابو طالب # طغرل بن محمد بن ملکشاد بن الپ ارسلان # سلطان طغرل بن محمد پاذشاهی بوذ بعدل وسیاست موصوف # ~~وبا حیا وحمیت، وکرم وشجاعت براخلاق اوغالب، واز هزل # ~~وفواحش دور؛ در مد ت اییالت سلطان محمود او با خدمت وملازم عم # ~~بوذی سلطان سنجر نور الله قبره ؛ وبعد از وفات سلطان محمود سلطان # ~~سنجر ولی عهدی بذو تفویض کرد ، و مسعود وداود وبراذران ببغداذ # ~~رفتند منهزم؛ در صفر سنهآ سبع وعشرین وخمسمایه [527] خلیفه PageV01P351 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0362.png) # ~~مسترشد در بغداذ خطبه بنام او کرد ، وبعد ازو بنام براذرش داود # ~~بن محمود ، وایشان را تشریف داذ ، وبآذربایگان فرستاذ؛ طغرل چون # ~~بعراق آمذ، میان او وبراذران مسعود وداود چند نوبت مصاف رفت، # ~~آخر طغرل شکسته شذ ، مسعود بهمذان مقام ساخت؛ در سنهآ تمان # ~~وعشرین [528] ببغداذ رفت، طغرل را ملک مهنا نبوذ، بجانب # ~~خوزستان میرفت، خواجه قوام الدین را که وزیر او بوذ دز لیشتر # ~~بیاویخت ، چه سرگردانیآ خویش همه ازو میدانست ، واز نحن # ~~قسمنا بینهم معیشتهم فی الحیوة آلد نیا (32/43) ممی اندیشیذ ، # ~~ورفعنا بعضهم فوق بعض درجات (32/43) می دانست؛ # 529] بدر همذان وفات پافت # عمرش مدت بیست وپنچ سال بوذ ، پاذشاهیش سه سال PageV01P352 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0363.png) # ~~دراز قامت باعتدال قطر یال وپشت او بسته ارو گشاذه ستبرساق وبازو # وزراء وحجاب : # الوزیر : قوام الدین ابو القسم الدرگزینی # الوزیر: شرف الدیین علی بن رجاء # الحجاب : منکویرز، یونس . تتار # تاسعهم السلطان الاعظم غیاث الدنیا والدین ابو الفتح # معود بن محمد ن ملکشاه بن الپ ارسلان # ~~سلطان مسعود پاذشاهی بوذ با فر وشکوه همتن حیدر دل رحیم # ~~گرمم عادل ، در آل سلچوق بقد وقامت وقو ت وشوکت او پادشاهی # ~~تبوذ؛ آرایش تخت وزینت میدان ms204 بوذ ، وشکوه باغ وایوان ؛ بحمله سپاهی # ~~بشکستی، وبزخمی شیری ؛ خوش خوی بوذ ، طرب وهزل دوست داشتی ، # ~~مبارک سایه وفرح بی ؛ در عهد او خلایق عالم آسوذه بوذند ، ودر نعمت # ~~و مسرت وشاذی برجهانیان گشاذه ، سپاهی با ساز وعد ت ، ورعیی # ~~در پناه امن ورفاهیت وراحت ، عالم زاهد دوست بوذ ، ودرویش بخشای ~~PageV01P353 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0364.png) # ~~وبا مردم سلیم القلب ومجانین ومرغان محبوس انسی دوست داشی؛ # ~~و با ایشان از زبان سر سخنها گفتی؛ برحمله از تنعم وتکلف ورعونت # ~~و تکبر دور بوذی، واز شکار سیری نیافتی، وبه تنها بر شیر گشتن # ~~دلیر وماهر بوذی، چنانک هیچ آفریذه معاون ومساعد او نبوذی؛ ودر # ~~صفهاء مصاف خوذ حمله بردی، کس را مجال ننهاذی ؛ خزانهاش # ~~اغلب خالی بوذی ، وحملها که از أطراف رسیذی، هم در بارگاه # ~~بیخشیذی # وچون براذرش سلطان طغرل بهمذان در سرای علاء الدولة فرمان # ~~یافت ، او ببغداذ بوذ ؛ امراء عراق مسرعی دوانیذند باستحضار او ؛ # ~~و سلطان داود بتبریز بود، واتابک قراسنقور درخدمت او؛ پیش # ~~و هم قاصد فرستاذند ، واو را بپاذشاهی خواندند ؛ بدر همذان سلطان # ~~مسعود مسابقت موذ ، چون از حلوان بکذشت، راههای عراق ببرف # ~~آگنده بوذ؛ وسرما بغایت سرد؛ شتر ان در پیش داشتند ، تا راه # ~~میکوفتند ، وسواران برعقب ایشان میراندند ، تا تحدود کرمانشاهان # ~~ودر . .. . وروذراور ناگاهی بدر همذان رسیذند ، امرا بضرورت # ~~آنچه بذو راضی بوذند ، وآنچه با براذرش داود بیکبار دست بوس ~~PageV01P354 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0365.png) # ~~کردند؛ و دیگر روز برتخت نشست، وبار داذ ؛ وسلطان سنجر دختر # ~~خوذ گوهر خاتون را بزنی بوی داذ # خلیفه مسترشد در بغداذ از پائمه استفتا خواست ، وخطبه از # ~~نام مسعود بینداحت، وبانام سلطان سنجر کرد، واز بغداذ روی # ~~بکوهستان عراق نهاذ: خواست که ملک خراسان وعراق در ضبط # ~~آرذ؛ برای استمداد واعتضاد ان کار سلطان داود واتابک اقسنقور # ~~را بخواند : چون از دینور بگذشت، وتحدود اسد آباذ رسیذ ، # ~~مر حله پنج انگشت نزول کرد ، سلطان مسعود بذو رسیذ ؛ بعد از # ~~ملاقات امراء بغداذ هزبمت شذند ، وروی ms205 لشکر مسعود ندیذند؛ # ~~مسترشد بر سر تلی با خواص ایستاذه ، حاجب تتار را بفرستاذ، # ~~تا او را زمین بوس کرد، ونگاه داشت؛ وبرای او نوبتی وسرابرده # ~~و دهلیزی نو بزذند ، وأسباب مطبخ وشرابخانه وما لابد او حمله ترتیب # ~~کردند ؛ دیگر روز بگاه برسم طواعیت پیش او رفت ، خلیفه او را # ~~بنشاند؛ از آنجا بیرون آمذ، ودر روز روی بآذربیجان نهاذ؛ چون # ~~ممراغه رسیذ، بدیه نالق نزول کرد؛ رسولان سلطان سنجر # ~~برسیذند ، سلطان مسعود باستقبال ایشان رفت ؛ باطنیان فرصت نگاه ~~PageV01P355 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0366.png) # ~~داشتند ، در نوبتی رفتند ، واو را کارد زذند ، وبکشتند ؛ این واقعه # ~~در ذی القعدهآ سنهآ تسع وعشرین وخمسمایه [529) بوذ # سلطان ازان حادثه مهموم ومحزون شذ ؛ آنگاه بکزستان عراق # ~~کشیذ ، واز آنجا ببغداذ آمذ با سپاهی گران؛ وراشد پسر مسترشد # ~~عزم لشکرکشی وانتقام خون پذر خویش داشت ، وقحط سالی عظیم بوذ # ~~درهمه عراق وکوهستان ؛ راشد از بغداذ بیرون رفت، بعزم اصفهان ، # ~~و مدبی آنرا حصارداذ، از غلاء وتنگی مردم یکدیگر را میخوردند ؛ سعد # ~~الدوله والئ اصفهان بوذ، ملاحده راشد را کارد زذند ، شهید شذ ، # ~~و اوخطبه از نام مسعود با نام داود کرد؛ سلطان براذر مسترشد المقتفی # ~~لأمر الله را بیرون آورد، وبخلافت بنشاند، وبرو بیعت کرد؛ خلیفه فاطمه # ~~خواهر مسعودرا بخواست، واز بغداذ بهمذان آمذ؛ حماعتی امرا با برسق # ~~صاحب الیشتر هم عهد شذه بوذند بر مخالفت سلطان ، و در خواستهاء # ~~نا واجب میکردند ، بحدود الیشتر در مرغزاری فرو آمذه بوذند ؛ سلطان ~~PageV01P356 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0367.png) # ~~از همذان شب را برنشست ، ونیم روز بایشان رسیذ ، ایشان همه خفته # ~~وآسوذه ، سلطان میان لشکر گاه درخیمهآ امیری فروذ آمذ ؛ چون امرا را # ~~خبر شذ ، برو جمع آمذند ، همه را عفو کرد ، واز سر گناه ایشان # ~~رخاست # وزمستان دیکر بجانب بغداذ رفت ، وکمال الدین محمد خزانه داز را # ~~وزرات داذ ، واو مردی متهور ومبارز بوذ ، وکفایت وشهامت بمام # ~~داشت ، وبر دقایق امور ملک ودولت نظری بکمال ؛ امرا را حشمت # ~~وحرمت ممی داشت ، وبقدر واندازهآ ms206 لشکر» نان پاره بکسان # ~~میداذ ؛ امرا باتفاق نامه باتابک قراسنقور نوشتند ، که این وزیر بر ما # ~~استهزا واستخفاف میکنذ؛ وکس را محل بمی دهذ؛ وسلطان را بر # ~~تو متغیر گردانیذه است ، تدبیرکار خویش بکن ، مباذا که استیلاء او # ~~زیادت شوذ # قراسنقور در خدمت سلچوقشاه از آذربیجان بیامذ ، وبمر غزار سگ # ~~فروآمذ، که سلطان او را نامزذ پارس کرده بوذ ؛ وبراذرش سلچوقشاه را # ~~آنجا مملکی بنشاند ؛ از مرغزار سگ پیغام بسلطان فرستاذ ، که بذین # ~~کار قدم برندارم ، تا سر ودست محمد خازن را من نفرستی؛ سلطان # ~~مضطر شذ ، ومدهوش ماند ؛ عاقبت محمد خازن را بگرفتند بتغلب، ~~PageV01P357 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0368.png) # ~~پارس شذ؛ ومنکو نزررا بشکست ، وسلچوقشاه را ملکیآ آنجا نصب کرد # و وزارت سلطنت همذان بعز الملک داذند ، که کتخذای قرا # ~~سنقور بود؛ قراسنقور از پارس باز گشت ، منکوبرز باز آمذ، سلچوقشاه # ~~نجور بوذ ، در محفه میگریخت، بحدود محروسهٔ‌ بهنزاد منکو برز پیش # ~~آمذ، وزمین ببوسیذ، گفت : من بنده6 فرمان بردارم ، وولایت < از آن # ~~تواست، کجا می روی، وچرا روی؟ اگر بنده لایق بندگی نیست ، اینکٹ # ~~سر وتیغ : وبسیاری زاری کرد ، واو را بشهر شیراز باز آورد ؛ وبقلعهٔ‌ # ~~دز سپیذ فرستاذ بکرم سیر بحدود نو بندگان وبرشاور، ودر روی زمین # ~~قلعهآ از آن حصینتر ومحکم تر ویزرگتر نیست؛ بران چندان چشمهاء # ~~آب است ، که آسیاها بگردانذ ، ودرختان میوه دار از انگور ونار # ~~وسیب وانجیر وانگبین بسیار، وچندان زراعت وعمارت دارذ ، که # ~~حد وحصر آن ممکن نباشذ ، همه بشیراز آورند ؛ بدیوار حاجت ندارذ ~~PageV01P358 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0369.png) # ~~از غایت بلندی ورفعت، وجمله کمر وکوه است؛ سلچوقشاه آنجا بماند ، # ~~ووفات یافت # اتابک قرا سنقور با همذان آمذ ، از سلطان تشریف یافت ، # ~~وبآذربیجان رفت، وآنجا فرمان یافت ؛ بعد از وفات او چاولیآ جاندار # ~~بزرگ ومعتبر شذ ؛ وسلطان مسعود از همذان بری آمذ، که سلطان # ~~اعظم سنجر بر عباس <والیآ ری » متغیر بوذ ؛ وساطان مسعود را # ~~فرهوذ، تا او را بگرذ، وری ازو باز گیرذ؛ چون سلطان بری رسیذ ms207 ، # ~~عباس استقبال کرد ، وپیشکشهاء غریب وخدمتهاء پسندیذه آورد ؛ # ~~سلطان مسعود مصلحت ندیذ اورا رنجانیذن ، که مردی غازی # ~~بوذ ، وبذنامی حاصل میشذ؛ از ری بهمدان آمذ ، واز آنجا باصفهان # ~~شذ ؛ ودرین وقت امیر حاجب عبد الرحمن بوذ ، سلطان را مهمانی # ~~کرد ، چنانک در هیچ عهدی مثل آن کس مشاهده نکرده بوذ از # ~~هم عهد شذه بوذند در مخالفت سلطان ، وسوگندهاه مغلظه # ~~خورده ، که باقیآ عمر موافق باشند در غیبت وحضور ، و دائم یکی پیش # ~~تخت سلطان ملازم باشذ ، ومحافظت غایبان کنذ PageV01P359 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0370.png) # عبد الرحمن پیغام بایشان فرستاذه بوذ ، وایشان را خوانده؛ نا گاه # ~~خبر وصول بزاپه باصفهان رسیذ ، وهر دو ملک زاذگان محمد # ~~وملکشاه را آورده بقصد مخالفت؛ وبا سلطان زیادت لشکری نبوذ ، حالی # ~~مسرعان دوانیذ بآذربیجان باتابک ایلدگز ، که مطواع ترین بندگان # ~~خاص بوذ ، و فرموذ ، که هر چه زوذتر بما پیوندذ ؛ سلطان بطرف # ~~بغداذ گوچ کرد ؛ هنوز سه مرحله پیش ترفته بوذ ، که بزاپه همذان # ~~رسیذ ؛ واتابک ایلد گز با سپاهی تمام ساخته وامراء آذربیجان از راه # ~~سیاه کوه ودینور بکرمانشاهان خدمت سلطان رسیذند ؛ سلطان # ~~بایشان مستظهر شذ ، ولشکر را طمانینت پدیذ آمذ ؛ بحلوان برفی آمذ ، # ~~که در سرد سمر چنان نیایذ # و سلطان سه ماه زمستان ویک ماه بهار ببغداذ مقام کرد ، واز آنجا # ~~براه دربند قرابیلی بجانب آذربیجان رفت ، وملکث زاذگان ارسلان # ~~وملکشاه ن سلچوق را که در خدمت بوذ ، بقلعهآ تکریت بسیرد بامیر # ~~مسعود که ، شحنهآ یغداذ بوذ، وکوتوال قلعه تکریت # سلطان از آتجا مراغه آمذ ، وامراء آذربیجان با چاولی بخدمت PageV01P360 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0371.png) # ~~آمذند ، چند روز آنجا مقام بوذ ؛ واز آنجا با خدمت سلطان بمیانه # ~~وکاغذ کنان آمذند، سلطان در آن وقت خاصبکٹ پلنگری را # ~~بر کشیذه بوذ ، وروز بروز اورا تربیت وعنایت زیادت میکرد ؛ # ~~وامراء حساد را دشوار می آمذ، وعثرات او میگفتند، وقصد او میکردند؛ # ~~وبا چاولی که دوم سلطان بوذ شکایتها کردند ، وفتنها انگیختند ، # ~~تا عاقبت چاولی را با او بذکردند، وقصد ms208 مؤاخذت او تموذند ، امیر # ~~چاولی نیز بگرفتن راضی گشت # سلطان را ازین سگالش درحق خاصبکث پلنگری خیرشذ، کس بچاولی # ~~فرستاذ ، که من ترا پیش خویش بجهت دفع خصم آورده ام، تا معاون 9 # ~~ومساعد من باشی ، بابتدا توقصد خاصبک وبر کشیذه من میکنی ، از خرذ # ~~ودرایت ورای وکاردانیآ تو عجب است ؛ چاولی بترسیذ ، وده هزار # ~~دینار در باریذ ، وپبغام بخواجه یاقوت قدیی داذ ، وأعذار تمهید کرد، # ~~وخوذ را از آن قصد وسگالش بری گردانیذ ؛ سلطان عذر او قبول # ~~کرد ، وخاصبک را پیش چاولی بمیدان فرستاذ ، تا او گوی بازذ ، # ~~واز چابک سواری وشجاعت خوذ اثری بوی نمایذ ، تا چاولی نیز 15 ~~PageV01P361 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0372.png) # ~~دانذ، که سلطان تربیت او بی معرفت وعمدا بمی کنذ، در إعزاز وتقرب # ~~می افزایذ # چون چاولی گوی باختن واسب تاختن خاصبک بدیذ، انگشت # ~~تعجب بدندان تحیر گرفت ، وآیت وإن یکاد الذ ین کفروا (68/51) # ~~رو دمیذ، وگفت : مثل اودرین عصر نباشذ # شعر [مجتث] : # ~~نزاذ مثل تو از ماذر زمانه سوار # سبک عنان و گران گرز و آهنین اندام # ~~شگرف قامت وشیرافگن وقوی بازو # رفیع همت وکوته ید ودراز حسام # ~~واو را بفرزندی قبول کرد ، وتشریفی فاخر از اسپ خاص وسرفسار # ~~وقلاده مرصع وکسوتهاء گرانمایه واسلحت شاهانه بخدمت سلطان فرستاذ # وخاصبک پسر ترگمانی بوذ ، از بقیت غزان که بآذربیجان آمذه # ~~بوذند ؛ روزی غلامان سلطان در حدود سراو واردبیل از رکاب # ~~سلطان دور افتاذند؛ بخاصبک رسیذند ، در زیر او اسی باقیمت نیکو # ~~صورت یافتند ؛ او را گفتند : این اسپ می فروشی؟ گفت: نی که # ~~زان پذرم است ، ومرا بر مال پذر حکم نیست ؛ إلحاح بسیارکردند ، که # ~~پذرت چون بها بسیار بینذ ، راضی شوذ، إبا تموذ، غلامان دزدیذه ~~PageV01P362 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0373.png) # ~~در هم نگاه می کردند ، که صذ دینار بوی دهیم ، واسپرا بتغلب ببریم ؛ # ~~چون زیرک بود ، ومقد مه اقبال دولت او خواسته بود ، حس آن # ~~هدایت عقل وادراک در یافت، وراه خانهٔ‌ او از پیش گرفته بوذند، # ~~بذان صوب ms209 مجال رفتن نبوذ ، باز پس نگریست ، راه گشاذه دیذ ، # ~~اسپ را بدوانیذ ، وغلامان بر اثر وی می دوانیذند؛ هیچ یک بذو # ~~نرسیذند ، نا گاه در هلوی تلی بکوکبهآ سلطان رسیذ؛ خوذ زا در # ~~پیش سلطان انداخت ، وندانست ، که کیست ؛ گفت : ای امیر وسالار # ~~حماعتی از خیل شما آمذه اند، ومیخواهند ، که این اسپ از من باز # ~~گیرند، ومن بی اذن پذر این بیع نتوانم کرد ، الله الله مرا فریاد وس! # سلطان وأمرا در صورت روی وتناس أعضا وقامت وبالا # ~~و حرکات وسکنات موزون زیباء او نگاه کردند، حمله بزبان حال گفتند : # # ما هذا بشرا ان هذ ا إلا ملکث کریم %~% 1)؛ سلطان # ~~امیری را فرموذ، که بنکر، تا ستانندهٔ‌ اسپ او کیست ؟ امیر بسیار # ~~طلبیذ ، وجست وجوی کرد ، هیچ کس را نیافت ؛ با خدمت سلطان # ~~آمذ ، وگفت : خصم او را بمی یابم ؛ سلطان دانست که این متظلم # ~~راست گوی است ، وصورت کذب ندارذ، ولابد غلامان خاص # ~~بوذه باشند ، که بر امثال این تجاسر إقدام توانند مود ، سلاحداری را ~~PageV01P363 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0374.png) # ~~فرموذ که ، نیک بنگر در میان غلامان ما هر کدام اسپ را خوی کرده # ~~است ، ایشان را پیش من آر؛ سلاح دار در میان غلامان آن غلام را # ~~بیاورد ؛ سلطان از ایشان حال برسیذ ؛ همچنانک خاصبک کفته # ~~بوذ، غلامان گفتند : راست میکویذ ، وما این اسپ را بجهت # ~~خذاوند عالم می خریذیم ، واو را می ترسانذیم؛ سلطان آنجا فرو آمذ ، # ~~ومرغی بخنی وقدری حلوا شکر پیش سلطان آوردند ، بخاصبک داذ ، # ~~وهمین غلام را با او بفرستاذ تا پذر او را حاضر کنند # ر حمله پذر را با دو سه نوکر پبش سلطان آوردند ، سلطان ازو # ~~رسیذ ، که این پسر واسپ ازان توست؟ گفت : آری ای پاذشاه # ~~جهان ؛ گفت : اسپ می فروشی؟ گفت: نه ، اما چون خریذار # ~~خذاوند عالم است ، اسپ را وپسر را با چندان متاع وقاش دیگر # ~~پیشکش خذاوند عالم کردم ؛ واگر امشب بخیلخانهآ بنده نزول بوذ، # ~~بقدر اندازه ضیافت پاذشاه ms210 عالم بکنیم ، که در عهد دولت تو در کنف # ~~أمن آسوذه ایم ، واز امیر چاولی شکرها داریم؛ سلطان بمکافات آن # ~~بفرموذ ، تا از خزانه هفت هزار دینار ممجازات آن اسپ بدهند ، وآن # ~~علف خوار او را مسلم داشت # سلطان با حشم از میانه بزنجان آمذند ؛ وملک سلمان با عباس # ~~بانبط از ناحیت أعلم فرو آمذه بوذ ، وبزاپه با هر دو ملک زاذه ~~PageV01P364 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0375.png) # ~~محمد وملکشاه فرزندان محمود آنجا نزول کرده بوذند با لشکری # ~~فراوان ؛ وسپاه سلطان از بسیارئ ایشان می شکوهیذند ، بامداذ که # ~~میان هر دو لشکر در یک مرحله مصاف خواست بوذ ، شب را ملک # ~~سلیمانشاه از لشکرگاه بسوی ری شذ؛ چون عباس از رفتن او خیر # ~~یافت ، نیکث مستشعر شذ ، ورعی بر ایشان غالب گشت ؛ عباس هم # ~~در شب براند ، وبربی او برفت ؛ چون یزاپه مسیر هر دو محقق کرد ، # ~~اندیشناک گشت ، با خوذ گفت : هر آینه در زیر این حرکت حاکمتی # ~~باشذ؛ دیگر روز گوچ کرد ، وبا هر دو ملک باصفهان آمذ # سلطان امیر چاولی را با لشکری بر عقب زاپه بفرستاذ، تا بحدود # ~~اصفهان برفتند، وبذو نرسیذند ، باز کشتند ؛ ساطان از إنبط گوچ # ~~کرد، و بری رفت ، بآخر رستم فرو آمذ؛ عباس بأردهند گریخت؛ # ~~سلطان درری شذ، وملک سلمان باستقبال آمذ، وزمین ببوسیذ؛ سلطان # ~~او را بنواخت، واز کردهآ او در گذشت، مجلس شراب ومیدان # ~~گوی حریف می بوذ ؛ بعد از آن امیر حاجب عبد الرحمن و حماعت امرا # ~~سلطان را گفتند ، که ان براذر هر آینه خصم ملک بوذ ، نا گاه او را # ~~حماعتی بفریبند ،وبر سر عصیان دارند؛ ابن سخن در دل سلطان # ~~مؤثر آمذ ، بعد ازیک ماه او را در آن حجره که بوذ موقوف کرد ~~PageV01P365 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0376.png) # وعباس از أردهند که محروسهآ حصین است از قلاع مازندرآن # ~~تا ذخیره باشذ ، هیچ آفریذه بر وی بهیچ طلسم وحیلت ومنجنیق # ~~دست استیلا نباشذ ، و محروسه استوناوند نیز در قرب جوار اوست # ~~با مسافت ms211 چهار فرسنگ ، رقلعهٔ‌ فیروز کوه نیز از فروذ او بدربند # ~~مازندران نزدیک ؛ هر چند که این چهار قلعه از بیرون مازندران # ~~اند ، اما پیوسته بحکم پاذشاهان مازندران بوذه است ، وإلی یو منا # ~~هذا ر قرار؛ اما بسیار وقت بوده است، که والیان وحاکمان نزر گب # ~~ری اردهند را بستانند ، وبذیشان بدهند از جهت مصاحت وقت ، اما # ~~حکمش از مازندران کنند ؛ عباس بخدمت سلطان آمذ ، گرفتن # ~~سلمانشاه مشورت واستصواب او بوذ، اگر چه با او هم عهد وسوگند # ~~بوذ؛ وچون چاولی از عقب بزاپه باز گشت، سلطان او را # ~~باتابکیآ پسر خویش ملکشاه بن مسعود که از عرب خاتون زاذه ، # ~~بقلعةآ برجین بوذ ، بفرموذ ، تا او را بیاوردند ، وبچاولی سردند ؛ # ~~وملکث سلیمانشاه را ببر جین فرستاذند ، جماعت أمرا با او برفتند ~~PageV01P366 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0377.png) # چاولی از در همذان بصوب آذربیجان ترفت، وسلطان او را از # ~~ری تشریف اتابکی فرستاذ؛ چاولی چون بزنجان رسیذ، فصد کرد ، # ~~قمر در جوزاء بوذ؛ بعد از آن تبر انداخت، از قضاء خذا رگش از # ~~تأثر فلکی بگسست ، ودر حال جان بداذ؛ سلطان اتابکیآ پسر خویش # ~~بجاجب عبد الرحمن داذ ، وولایت گنجه واران بذو داذ؛ عبد الرحمن # ~~پسر سلطان را با صحبت چند نفر أمرا بأران فرستاذ ، بحکم آنکث سوگند # ~~خورده بوذ ، که یکی ملازم حضرت سلطان باشذ ، او مقام کرد ، # ~~و در حضرت می بوذ ؛ وبوقت فرصتها سلطان را میگفت : بزایه بندهآ # ~~شایسته است، باندکٹ گناهی او را از بندکی مسترد نتوان کرد، # ~~نبایذ که از درگاه نفور باشذ، واو از کرده پشیمانست، وامید وار عفو # ~~و مرحمت؛ اگر فرمان نافذ شوذ، بنده بروذ، واو را ببندگئ درگاه # ~~آورذ با ملک محمد ، سلطان إجازت داذ، تا عبد الرحمن بیارس رفت # وسلطان از در همذان روی بجر باذقان نهاذ، وبزاپه وملکث # ~~محمد وعبد الرحمن باصفهان رسیذه بوذند ؛ بدر جرباذقان هر سه بدست # ~~بوس رسیذند ، بزاپه ار راه تخلق و گربزی هشت بار روی بر زمین # ~~نهاذ ترسان ولرزان؛ ms212 عبد الرحمن در اثنای آن بر زبان راند ، که مضی ~~PageV01P367 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0378.png) # ~~ما مضی، بندگی تو از امروز پیذاست ؛ وشفقت سلطان هر چند # ~~شراب خوردند # بعد ازآن ملک محمد وبزاپه بر صوب رجین بدر همذان # ~~آمذند ، وسلطان براه دیکر؛ چون همذان رسیذند ، سلطان # ~~دختر خویش را که از گهر خاتون داشت ، ودر حکم ملک داود بوذ ، # ~~ومیانشان سازکاری وموافقت نه ، مملکٹ محمد داذ ، وولی عهدئ # ~~خویش بذو ارزانی داشت؛ وبزاپه را امر حاجی وآتابکی ملک # ~~محمد داذ یرضای امیر حاجب عبد الرحمن با تشریفی ملوکانه، واتابک # ~~عبد الرحمن نیابت امیر حاجئ خوذ بعباس داذ ، تا ملازم حضرت باشذ، # ~~ووزارت بتاج الدین فارسی # ~~وعبد الرحمن میخواست که بگنجه واران روذ ؛ از سلطان در خواست ، # ~~تا شمس الدین اتابکث ایلد گز را وخاصبک پلنگری را وبهاء الدین قیصر را # ~~با وی بفرستذ ، که در حضرت باشند؛ سلطان اجابت موذ، هر یک # ~~حماعت بخلوت . با سلطان سخنی گفتند PageV01P368 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0379.png) # سلطان ایشان را بآذربیجان فرستاذ ، وخوذ روی ببغداذ نهاذ # ~~با عباس وتاج الدین وزیر فارسی ؛ وامرا که مصاحب عبد الرحمن بوذند، # ~~هر یک دل وجان سپار بوذند در خدمت سلطان ، واز مکر وسگالش # ~~عبد الرحمن وبزاپه وعباس آگاه بوذند، وبا سلطان گفته، که ما هر گاه # ~~که فرصت یابیم ، بر دشمن پاذشاه وملک إبقا بخواهیم کرد ؛ چون # ~~بگنجه رسیذند ، بتاختن کرج اتفاق کردند ، بحدود شمکور وقلعهآ # ~~آسمان بین رفتند ؛ در آن میان فرصت یافتند ، وعبد الرحمن را بکشتند ؛ # ~~سلطان پسر عبد الرحمن فخرالدین را همان روز از شحنکی بغداذ معزول # ~~کرد ، واو را بقلعهٔ‌ خلخال فرستاذ ، که بفیروز آباذ مشهوراست ، # ~~و اجازت نداذ ، که هیچ آفریذه در روی او سخنی تلخ گویذ # وچون خر قتل او ببغداذ عباس بشنود ، با خلیفه مقتفی مقرر # ~~کرد ، که روز عید چون سلطان بصحرا بنماز آیذ، او را بگیرند ، # ~~وبزایه مملک همذان بنشیند، وعباس بجنگ خاصبک روذ بآذربیجان؛ # ~~اتفاق حسنه را روز عید بارانی عظیم می باریذ ms213 ، چنانک هیچ کس از # ~~خانه بیرون نتوانست آمذن، باری تعالی آن آب رحمت از آسمان بفرستاذ، # ~~وآن شر از سلطان بگردانیذ PageV01P369 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0380.png) # بعد از عید بیک هفته سلطان را سگالش عباس معلوم شذ از اثر # ~~احوال صفحهٔ‌ عباس، و نیک مستشعر شذه ، وقصد گربختن کرده # ~~بطرف خوزستان بجانی دیگر؛ وسبب دانستن این سر آن بوذ، که # ~~کوذکی را از اهل بصره بدین سگالش وقوف بوذ، واو شاگرد طشت # ~~دار سرای خلیفه بوذ، با غلامی جامه دار سلطان آشنانی داشت ؛ در اثناء # ~~شراب از سر مستی گفت : فقد آستولی الوسواس علی عباس من # ~~مطر یوم العید؛ این غلام را فراستی بوذ ، حالی متوهم شذ ، # ~~با پسر گفت : تو چرا چیزی میگوبی که معین ممی دانی؟ وازین حالت # ~~من باخرم ، وفلان خاصکیآ سرای با من گنمته است؛ اگر راست # ~~می گوتی، بر گوی تا من دانم ، که تو نیز میدانی ؛ کوذک مست بوذ ، # ~~حان براستی باز گفت از ابتداء تا انتهاء ، فراش او را تحسین وآفرین ~~کرد، # ~~ودر حال بسلطان إنها کرد # سلطان عباس را بسرای خویش خواند ، وبفرموذ، تا بگرفتند، # ~~وسرش از تن جذا کردند ، وجثهآ او بدجله انداختند؛ میان کشتن # ~~عبد الرحمن وعباس کم از یک ماه بوذ : وسلطان تاج الدین وزیر را # ~~معزول کرد ، وبپارس فرستاذ ؛ وبزبان او به بزاپه پیغام داذ، که # ~~دیذی که با هم عهدان تو چه کردم ، اگر خواهی که بایشان در رسی، ~~PageV01P370 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0381.png) # ~~چون عمیان مرغزار بدیه کهران رسیذ ، بزاپه در مقابل رسیذ، وهم # ~~در زمان صفوف برکشیذند ؛ جنکی سخت رفت ، کوشش بسیار مموذند، # ~~ومیسرهآ سلطان را خالی کردند ؛ عاقبة الامر بزاپه را در میان مصاف # ~~پیاذه بیافتند ، سیاهی رستم نام بوذ چاکر حسن جاندار، او را بشناخت، # ~~گفت : یک ده از ولایت پارس بتو دهم ، اگر اسپی ممن دهی ، # ~~ومرا ازین میان بیرون بری؛ سیاه رفت، وحسن جاندار را خیر # ~~کرد؛ حالی حسن جاندار برفت، واو را اسیر کرده، پیش سلطان ms214 # ~~آورد؛ سلطان گفت: پیغامت فرستاذم، که بترک مخالفت بگوی، # ~~وبجای خوذ بنشین، ببین که با همعهدان تو چه رفت؛ وشمشیر خویش # ~~باتابک خاصبک داذ ، تا او را بدو نم کرد ، وسرش ببغداذ فرستاذ ، # ~~تا از در سرای خلینه بیاویختند دو معنی را ، وهر دو ملک زاذگان را # ~~بسوی فارس روانه کرد، وسلطان با کوشک کهن آمذ بدر همذان؛ # ~~این مصاف درسنهٔ‌ احدی واربعین وحمسمایه [541)] بوذ # وسلطان آن زمان بساوه رفت ، و از آنجا بآذربیجان آمذ ؛ ودر # ~~آخر تابستان با درهمذان آمذ ، وبآخر خریف سنهآ ثلث وار بعین وحمسمایه # ~~[543] قصد بغداذ کرد در ماه شعبان؛ واتابکث خاصبک وجمله امرا ~~PageV01P371 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0382.png) # ~~در خدمت بوذند؟ چون مرحلهآ اسد آباذ رسیذ، خیر امذ، که # ~~رایات اعلئ سلطان اعظم سنجر بری رسیذ # آتابک خاصبک سلطان را بر آن می داشت، که ببغداذ روذ، # ~~و عم را نبینذ ، چه خاصبکث از سلطان سنجر مستشعر بوذ ، وحماعتی # ~~نا دانسته میگفتند ، که بقصن خاصبک می آیذ، وبجهت او با سلطان # ~~مسعود عتاب خواهذ کرد ، برتربیت خاصبک ؛ چه خاصبکث با سلطان # ~~گفته است ، تا او ملکث عراق فرو گیرذ ، وبا عم عصیان کنذ ؛ سلطان # ~~با خاصبک گفت : بر کشیده وبزرگ کردهآ من بر کشیذهٔ‌ سلطان # ~~اعظم باشذ ، وامثال این اراجیف از مردم عوام منتشر گشته # القصه بران قرار افتاذ، که سلطان مسعود جریده با دو سه کس # ~~بخدمت عم روذ ، وخاصبک وامرای باقی ولشکر وبنه باسد آباذ مقام # ~~سازند، تا رسیذن سلطان ؛ برین قرار برفتند، وسلطان مسعود # ~~بخدمت عم سلطان سنجر رفت بری، وشرایط بندکی تهید کرد ، # ~~ودر مواقف عبودیت خدمتهاء شایسته بموذ؛ در اثنای حکایات و ماجرای # ~~روز گار از اختصاص خاصبک وآمذن پذر او نزد سلطان مسعود با سلطان # ~~سنجر بگفت ، وعذری خواست ، که خاصبک با بنده نبوذ، وبمهمی # ~~بطرفی رفته بود ، عن قریب بر اثر بنده ببنده گی رسذ ؛ ودر حال کس ~~PageV01P372 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0383.png) # ~~فرستاذ ، وخاصبکث را بخواند ، او تحیف بسیار و پیشکشهای بی شمار ms215 # ~~ونفایس غریب ساخته کرد، وبری آمذ، ودر میدان مبارک # ~~بدستوس اعلی برسیذ ؛ وهم در روز سلطان اعظم او را حریف گوی # ~~وطبطاب گردانیذ ؛ وچون طرد وناورد وچابکسوارئ او دیذ ، # ~~سلطان مسعود را گفت : خاصبک استحقاق بزیادت ازین درجه دارذ # سلطان مسعود هجده روز بر در ری بوذ ، و از عم بسیار نواخت # ~~وتشریف یافت : امراء خراسان بوجود او مستظهر شذند ، وتشریف # ~~او پوشیذند؛ وسلطان مسعود در منتصف رمضان باز گشت از ری، # ~~وبصوب بغداذ ترفت ، گذر ر اسدآباذ کرد؛ وسلطان اعظم # ~~با خراسان مراجعت فرموذ ؛ ودر صفر سنهآ اربع واربعین وخمسمایه [544] # ~~از بغداذ با در همذان آمذ ، ودر رجب ان سال بساوه رفت ، ودر آخر # ~~شوال بجانب آذربیجان شذ ، ومرحلهٔ‌ دول بیک منزلیآ تبریز فرو آمذ ، # ~~ومدت دو ماه مقام ساخت ؛ ملک محمد بن محمود بجانب ارمن بوذ؛ # ~~سلطان رشید جامهدار را وموفق گردبازورا بفرستاذ، تا دختر وی # ~~گهر خاتون را که در حکم ملک محمد بوذ ، ومیانشان احیانا وحشتی # ~~می شذ ، بیاورند ، او را بیاوردند ؛ آنگاه ملک محمذ بدر همذان بخدمت # ~~سلطان آمذ PageV01P373 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0384.png) # وسلطان بفصل تابستان در صفر سنهآ خمس واربعین [545] با # ~~در همذان آمذ؛ وزمستان بساوه رفت ، در رجب سنهآ خمس واربعین [545]؛ # ~~ودر آخر شوآل باز بسوی آذربیجان شذ ، بدر مراغه فروآمذ ؛ ومراغه را # ~~حصارداذ، بدو روز بستذند، وباروی شهرخراب کردند؛ میان اتابک # ~~ارسلانپه وخاصبک پلنگری وحشتی قائم بوذ از قدیم ؛ امراء دولت # ~~در میان آمذند ، وآن وحشت ظاهر برداشتند ؛ وایشان بدر قلعهآ رویین # ~~دز با یکدیگر دیذار کردند ؛ سلطان باز گشت ، وبدر همذان آمذ؛ ودر # ~~سنه ست واربعین وخمسمایه [546] در فصل خریف بجانب بغداذ رفت، # ~~و آنجا تماشای شکره کردن شکره داران کرد ، وملکشاه بن محمود در # ~~خدمت بوذ # روی، نهار باز بهمذان آمذ، وبکوشک خویش نزول کرد ؛ وجهان # ~~آن مقدار که در حکم او بوذ مسلم شذه بوذ ، وخصمان اطراف مقهور # ~~گشته ، وامرای دولت وملوک اطراف مطیع ومنقاد ؛ وسپاهی # ~~با برگ وساز تمام ورعیت ms216 آسوذه ؛ در آخر حمادی الآخره سلطان را # ~~اندک مایه عارضهٔ‌ روی نموذ؛ ابو البرکات طبیب در خدمتش بوذ # ~~از بغداذ رسیذه ، ممشورت اطبای دیگر معالجتی بشرط میکردند؛ # ~~بیک هفته آن رنج زائل شذ ، اما در شب اول رجب سنه سبع واربعین # ~~وخمسمایه [547] برحمت خذای عز وجل رفت در کوشک نو که در میان شهر ~~PageV01P374 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0385.png) # ~~همذان ساخته بوذ ؛ هم در شب او را بهمذان بردند بمدرسهٔ‌ که حمال ~~الدوله # ~~اقبال بناکرده بوذ بمحلت سربرزه ، او را آنجا دفن کردند # ~~ملکش هجده سال بوذ ، ومدت عمرش چهل وپنچ سال # ~~حلیت او : اسمر بوذ ، خفیف العارضین بقامت وبسطت از حمله # ~~مبارزان افزون دراز رکاب قوی یال فراخ بر وسینه # ~~وزرای او : # ~~الوزیر : شرف الدین انوشروان بن خالد الکاشی # ~~ااوزیر : عماد الدین ابو البرکات درگزینی # ~~الوزیر : کمال الدین محمد الخازن # ~~الوزیر : عز الملک بروجردی # ~~الوزیر : مؤید الدین طغرائی # ~~الوزیر : تاج الدین شیرازی # ~~الوزیر : شمس الدین ابو نجیب # ~~الحجاب : # ~~منکوبرز ، تتار ، حاجب عبد الرحمن ، حاجب خاصبک پلنگری PageV01P375 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0386.png) # عاشرهم السلطان مغیث الدنیا والدین ملکشاه # ابن محمود بن محمد بن ملکشاه # سلطان ملکشاه پاذشاهی بوذ با قوت وشوکت ، قوی بازو سخت کمان # ~~خوش خوی وسخی وجواد ، اما هزل دوست ودون برور مولع # ~~برشراب وشکار ومباشرت، ومابر ملک خاصبک پلنگری بوذ # اول ملکش در رجب سنهآ سبع واربعین وخمسمایه [547] بوذ بعد # ~~از وفات عمش سلطان مسعود ، وعزلش هم در شوال این سال بوذ ؛ # ~~وسبب عزلش آن بود، که شب وروز با دو سه مجهول فضول نا جنس # ~~مثل زنکی جمال بشراب ولهو وعیش وعشرت مشغول می بوذ ، وآآمرا را # ~~کمتر بار میداذ، بکار ملک تمی برداخت؛ با یاران سگالیذه بوذ ، که # ~~خاصبک را بگیرذ ، پیش ازانک او شام خورذ ، او چاشت خورد ، # ~~وآمرا با او کنکاج کردند ، حسن جاندار وغیر او؛ رای بران قرار # ~~گرفت ، که او را بگیرند؛ اورا با زنکی و دو خدمتکار دیگر در خانه ~~PageV01P376 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0387.png) # ~~بکرفتند ، وموقوف کردند ؛ وبعد ms217 از آن همذان در برجی در بند کردند ، # ~~سه ماه یاذشاهی کرد ، وبراذرش محمد شاه را از خراسان بیاوردند ، # ~~وبجای او برتخت نشاندند # ملکشاه بعد از پانزده روز شی از راه آیریز که بر صحرا داشت # ~~بریسمان بزیر آمذ، وبا غلامی راست کرده بود، واو اسی نیک معد # ~~و آماذه داشته ، برنشست ، وبگرتحت، بجانب خوزستان رفت ؛ # ~~وخواهرش گوهر سب میل بذو بیشتر داشتی، روزی از اصفهان # ~~بطرف خوزستان میرفت، واز جهت براذر بخروارها زر وعدت # ~~پاذشاهی می برد ، تا لشکر برو جمع شوذ ؛ سلطان محمد را ازین حال # ~~خیرشذ ، اتابکث ایاز را با لشکری بفرستاذ ، تا آن مال وخزاین حمله # ~~ببردند ، وغارت کردند؛ ملکشاه را قوت مقاومت ومحاربت براذر نبوذ # سلطان محمد برکوشک بود ، خاصبک را بخلوت بخواند، تا # ~~بکشذ ؛ او بیامذ با امیر زنگیآ جاندار وکشطوقان معروف بشومله ، # ~~چون نشیب تردبان رسیذند ، شومله در یافت ، باز گشت، ودامن # ~~خاصبک بکشیذ، تا بازگردد؛ او باز نگشت ، شومله بگریخت؛ # ~~خاصبک وزنکی بر بالا رفتند ، هر دو را بفرمود سر بریذن ، وجثه # ~~ایشان ممیدان انداخت؛ مردم ازو نفور شذند ، سرهای ایشان ممشورت ~~PageV01P377 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0388.png) # ~~وزیر جلال الدین درگزینی بشمس الدین ایلدگز ونصرة الدین خاصبک # ~~این اقسنقور صاحب مراغه فرستاذ : پنداشت که ایشان را خوش آیذ ، # ~~وعصیان نتوانند کرد؛ ایشان لشکر برگرفتند ، وسلمان بن محمد را که # ~~عم او بوذ از زنگان بیاوردند ، ودر همذان بپاذشاهی نشاندند # محمد شاه بکریخت ، وباصفهان رفت ؛ وچون سلمان از همذان # ~~برفت، با همذان آمذ ، امیر اینانج صاحب ری با او بود ، واین درسنهآ... # ~~وخمسمایه [3: 5] بوذ ، ببغداذ فرستاذ پیش مقتفی ، تا خطبه بنام محمد ~~شاه # ~~کنذ ، خلیفه التفات نکرد ؛ وبعد از سلطان مسعود سلچوقیان را در # ~~بغداذ رونق بماند ، وامرائی که اقطاعشان در عراق بوذ ، وخلیفه بریذه ، # ~~چون الپغوش کونه وصاحب لحف ومسعود بلال سلطان را برجنگ # ~~خلیفه اغرا میکردند ، سلطان رضا نداذ ، امراء چون نومیذ شذند ، # ~~گفتند : ما برویم، واین کار بسازیم ، وسلطنت برای تو مقرر داریم ms218 # از ترکمانان بسیاری با خوذ جمع کردند ، وبا خوذ بتکریت بردند ، # ~~که هنوز نایب مسعود بلالی آنجا بوذ ؛ ودرآنجا از ملوک سلچوفی دو کس # ~~در بند بوذند : ملکشاه ین سلچوق ین محمد ن ملکشاه : دیکر ارسلان ~~PageV01P378 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0389.png) # ~~این طغرل بن محمد بن ملکشاه ؛ ارسلان را بیرون آوردند ، وبقصد بغداذ # ~~رفتند ؟ مقتفی خلیفه نیز با لشکرها بدرآمذ، میانشان مصافها رفت ؛ # ~~سیاه خلیفه غالب آمذ ، ازیشان بسیاری بکشتند ، وبعضی گریخته پیش # ~~محمد بشاه آمذند ، واو را بذان داشتند ، که خوذ بدر بغداذ آمذ، واورا # ~~کاری از پیش ترفت، از بغداذ بحسرت باز گشت # ملکشاه باصفهان رفت ، ونزدیک شذ، که ملک سلمان شاه مشوش # ~~ومخبط شوذ؛ بعد از پانزده روز که در اصفهان بوذ در پانزدهم # ~~ربیع الاول سنهٔ‌ خمس وخمسین وخمسمایه [555] فرمان یافت # مد ت عمرش سی ودو سال ودو ماه بوذ؛ ومد ت پاذشاهی # ~~بعد از وفات سلطان مسعود چهار ماه، ونوبت دیگر در اصفهان # ~~شانزده روز # حلیت او : آبله نشان بوذ ، چهره بزردی مایل ، محاسنی گرد # ~~سیاه قوی بازو ویال معتدل قامت # وزراء وحجاب : # الوزیر : ایضا ابو نجیب شمس الدین # الحاجب : خاصبک PageV01P379 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0390.png) # یازدهم السلطان الاعظم غیاث الدنیا والدین ابوشجاع # محمد بن محمود ین محمد بن ملکشاه # سلطان محمد ن محمود پاذشاهی لطیف خلق زیبا خلق بود، # ~~فقلی کامل ورای صایب وطبعی سایس داشت ؛ نیکو عهد ثابت قدم # ~~دین دار محب علما نیکو لفظ دقیق نظر معانی شناس دشوار پسند # واول ملکش در محرم سنهآ ثمان واربعین وخمسمایه [548] بوذ ، # ~~چون براذرش را بهمذان بتخت نشاندند ، اتا بک خاصبک امیر # ~~حمال الدین قفشد بن قیمازرا بخواندن او بخوزستان فرستاذ؛ چون # ~~حمال الدین قفشد با سلطان محمد مقرر کرد ، که اول روز که بهمذان # ~~رسند ، اتابک خاصبکٹ را بگیرذ، گفت : او را عزم چنانست ، که # ~~اگر بفر مان او نباشی ، با تو همان کنذ ، که با براذرت کرد ، وبا خلیفه # ~~مقرر کرده است، که پاذشاهیآ عراق بوی دهذ، وسلطنت ازین ms219 # ~~خاندان بر اندازذ ؛ سلطان محمد را ابن سخن دلیذیر آمذ ، وآیت إن # ~~جاء کم فاسق بنبأ فتبینوا أن تصیبوا (6/49) بر خاطرش # ~~فراموش شذ PageV01P380 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0391.png) # ودر محرم سنهآ ثمان واربعین [548] بهمذان رسیذ، امراء دولت # ~~حمله استقبال کردند ، واینانج وخاصبک وجمله مسعودیان آن روز # ~~ممرغزار قراتگین شراب خوردند ؛ وروز دیگر بکوشک مرغزار در همذان # ~~فرو آمذند ، ودر کوشکٹ مسعودی بار داذ؛ وامراء دولت آن روز # ~~پیش کشها کردند ، اتابک خاصبک از انواع غرایب ونفایس ونوادر از # ~~اسلحه کونا گون وأثواب وخیول گزین ، که در هیچ عهد کس مثل # ~~آن نذیذه بوذ ، پیش کش کرد ؛ سلطان چون پیشکشهاء او بدیذ از قصد # ~~خون او پشمان شذ ، میخواست که ببهانهٔ‌ بر خیزذ ؛ اما اجل او در # ~~رسیذه بوذ ، وروز بآخر آمذه # بعد ازآن از زحمت أغیار خلوت کردند، جمال الدین قیفشد وبراذرش # ~~وخاصکیان سلطان وزنکی جاندار وشومله هردو با خاصبک بوذند ؛ # ~~خاصبک آغاز سخن کرد ، که قواعد وترتیب پاذشاهی چگونه می بایذ # ~~نهاذ؛ جمال الدین قفیشد مانند عزرائیل از پس یشت او در آمذ ، # ~~وگریبان قباش بگرفت ، گفت : برخیز، چه وقت نصیحت است # ~~وموعظت ؛ او وصارم ومحمد ویونس او را بگرفتند، ودر خانه بردند ، ~~PageV01P381 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0392.png) # ~~و سرش بتیغ جذا کردند ؛ شومله پیش از وقوع بغراست ضمیر آن # ~~نقش دیذه بوذ ، دامان خاصبک بگرفت ، یعنی بیا ، واو در نیافت ؛ # ~~شومله از کوشک بزیر آمذ ، وانگشتری برکابدار خاصبک داذ، بنشان # ~~که امیر می فرمایذ ، که اسپ من ده ، که مهمی نازک بشهر می روم: # ~~اسپ خاصبک بر نشست ، وراه خوزستان گرفت، وتا شب سی وپنچ # چون اضطراب در کوشک افتاذ ، لشکر خاصبک بسیار بوذند . # ~~آهنگ کوشک کردند؛ مشورت وزیر جلال الدین الدرگزینی سر خاصبکث # ~~و سر زنگئ جاندار از بام کوشک بزیر انداختند ؛ جمله برمیذند ، # ~~ویراگنده شذند ؛ پس از آن سپاهیان سلطان وقفشد بسر خزانه # ~~وسرای وپایگاه او رفتند ؛ از حمله غارات که در خزانهآ او یافتند سیزده # ~~هزار اطلس سرخ نا بریذه ms220 بوذ غیر رنگهاء دیگر وآلات زرین وسیمین، # ~~هفت خم سیمین یافتند ، وسه خم زرین گردن آن مرصع کرده ، # ~~وعد ت وترتیب پایگاه را قیاس نبوذ ؛ هزار وچهار صذ سر اسپ # ~~واستر زینی همه اختیار، بغیر اسپان غلامان وحواشی سرای وآنچه بهر ~~PageV01P382 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0393.png) # ~~شهر ونواحی بسته بوذند ؛ فی الجمله آن مال وتجمل ونقد وجنس که # ~~از خاصبک بخزانهٔ‌ سلطان رسیذ ، هیچ سلطانی را نبوذ ، ودفاین وودایع # ~~وذخایر که فا سر آن نیفتاذند ، وندانستند ، خذای دانذ وبس # شعر [منسرح ] # قد یجمع المال غیر آکله %~% ویأ کل آلمال غیر من جمعه # ودر آن وقت که سلطان مسعود از دنیا رفته بوذ، وملکشاه # ~~بپاذشاهی نشسته - این حال در فصل متقد م مذکور است ، همانا # ~~مکرر توانذ بوذ ، والله اعلم، بموجبی که در اصل بوذ نقل رفت- # ~~آنگاه سر هر دو بشمس الدین اتابک ایلد گز وامیر نصرة الدین خاصبک # ~~این اقسنقور صاحب مراغه فرستاذ ، وپنداشت ، که ایشان را خوش # ~~آیذ ، ومن بعد عصیان نتوانند کرد ؛ ایشان لشکر بر گرفتند ، وسلمان # ~~این محمد را که عم او بوذ از زنگان بیاورند ، ودر همذان بپاذشاهی # ~~بنشاندند ، محمد شاه باصفهان گریخت ؛ وچون سلمان از همدان رفت ، # ~~با همذان آمذ؛ امیر اینانج صاحب ری با او بوذ ، وخاصبک که پیشکار # ~~واتابک سلمانشاه که محبوس بوذ از دست براذر در قلعهآ برجین مد ت ~~PageV01P383 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0394.png) # ~~هفت سال : بتدبیر کوتوال قلعه ورضاء او امین الدین مختص بزیر آمذه # ~~بوذ ، وبجانب آذر بیجان رفته ، وأمراء اطراف را بدست آورده؛ چون # ~~آتا بک ابلدگز واتا بک ارسلانپه والپغوش کونهخر وفخرالدین زنگی # ~~ومظفر الدین الپ ارغو پسر یرنقش بازدار وامیر خوارزمشاه یوسف که # ~~براذر زنش بوذ، وچون سلطان محمد خاصبک را برداشت بی اندیشهآ # ~~عواقب امور سلمانشاه با لشکری گران روی بهمذان نهاذ؛ وبا سلطان # ~~محمد سپاه سخت اندک بوذ . که لشکر خاصبک رپلنگری جمله برا گنده # ~~شذه بوذند : إعتماد را نمی شایست؛ مع هذا این مقدار که بوذند ، دو # ~~هوابی آغاز ms221 نهاذند ، وسلطان محمد از هر تسکین ایشان بکلاه زر می بخشیذ، # ~~وبجوال جامه؛ می ستذند ، ومی گریختند ، تا خزاین خاصبکی سپری شذ، # ~~ولشکر نماند ، وخصم نزدیک رسیذ # سلطان از همذان روی باصفهان نهاذ با حسن جاندار وجماعتی مقربان # ~~ومطیعان ؛ بعد از سه روز سلمانشاه برسیذ با لشکری انبوه وگروهی # ~~بشکوه ، وبر مرغزار در همذان دو فرسنگ طول در دو فرسنگ عرض # ~~لشکرگاه بوذ ، ازیشان هیبتی وحشمتی وشکوهی در دلها می نشست ، ~~PageV01P384 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0395.png) # ~~واز لشکر سلطان محمد آنها را که خانه بهمذان بوذ می گربختند، تا # ~~مدد او بغایت کم شذ ، همه عراق دل بر پاذشاهئ سلمانشاه نهاذند # فخرالدین کاشی وزیر اوبوذ، وخوارزمشاه یوسف امیر حاجب، # ~~آمرا میخواستند که این هر دو منصب تغیبر وتبدیل کنند ، وزارت # ~~بشمس الدین ابو نجیب دهند ، که وزیر سلطان مسعود بوذ ، وحاجی # ~~مظفر الدین الپ ارغو ؛ خوارزمشاه یوسف حاجب از سگالشر ایشان # ~~آگاه شذ . با خواهر خویش که در حبالهٔ‌ سلمانشاه بوذ تقریر کرد ، که # ~~شی که موعود کرده باشذ : با سلطان بگویذ ، که حمله لشکر بر تو # ~~خروج خواهند کرد ، وسلطان محمد را باز می خوانند ، وامشب حمله # ~~بگرفتن تو بر می نشینند؛ خوارزمشاه حاجب در آن شب سپاه خویش # ~~برنشانده بوذ ، وپیر امن سرایردهآ سلطان بداشته ، یعنی محافظت خوابگاه # ~~سلطان میکنم؛ سلمانشاه از سبکساری وبی ثباتی حالی اسپ نوبت # ~~بخواست ، ونقدی که در خزانه موجود بوذ، برداشت، وخویشتن را # ~~چون موی از خمیر ملک بدر آورد ، وبارگاه وپایگاه وشرابخانه وخزانه # ~~واسباب پاذشاهی همچنان برجای ماند ، وبجانب مازندران وخراسان ~~PageV01P385 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0396.png) # ~~برون رفت ؛ وامرا ازین حال بی خیر تا روز دیکر لشکرگاه بر قرار # ~~بوذ ، وسلطان ناپیذا ، ودر سرابردهٔ‌ سلطان لاداعی ولا مجیب ؛ # ~~آنچه مانده بوذ ، لشکریان بغارتیذند ، وهمه از یکدیگر اندیشناک 3 # ~~شذند ؛ وهر قومی بجای رفتند ، وبیکدیکر پیغامها می داذند ، که این # ~~چه حالتست ، که رفت # ومد ت ان پاذشاهی بیست وهفت روز بوذ همذان # چون ان خبر بسلطان محمد رسیذ ms222 ، باور نکرد ، پنداشت که # ~~امرا کیدی سگالیذه اند ، ویراگنده شذه ، تا او بهمذان باز آیذ ، واورا # ~~بگیرند؛ تا خیر متواتر شذ ، ومعتمدان برسیذند ، سلطان روی بهمذان # ~~بهاذ ، وکفتی الله المؤمنین القتال (25/33) برخواند ؛ وبنزدیکی # ~~شهر قصری بنا کرد سخت عالی ، وامرا آلاتی که از کوشکهاء قدنم # ~~مانده بوذند ، بذان موضع آوردند ؛ وکوشکهاء بسیار در حوالیآ آن # ~~بساختند ، وملک برو مقررشذ ؛ وجمال الدین قفشد امیر حاجب # ~~بوذ، جلال الدین را از وزارت دست کوتاه کردند ، وبشمس الدین # ~~ابو نجیب داذند # وسلیمانشاه از آتجا بخراسان کشیذ ؛ در سنهآ وخسین وخمسمایه [550] ~~PageV01P386 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0397.png) # ~~از راه بیابان از تون وجنابذ بطبس گیلکی آمذ، ویر صوب یزد # ~~بدر شهر اصفهان آمذ با سواری پانصذ ، رشید جامه دار شحنهآ اصفهان # ~~بوذ ؛ سلمانشاه بذو رسولی فرستاذ ، وبمواعید دلیذیر امیذ وار گردانیذ # ~~أعثقابا بعد أعقاب وإکراما بعد إنعام ، تا اورا در شهر آورذ ، # ~~اجابت نکرد ، وگفت : ان امانت از براذر زاده تو دارم ، و من # ~~در امانت خیانت نکنم . تو جواب او باز ده : که اصفهان وجمله # ~~نواحی خوذ مسلم باشذ نی تیغ وخصومت ؛ چون ازو نومیذ گشت ، # ~~وحصنی دیگر نداشت ، سوی بغداذ رفت ، وبا خلیفه استجارت کرد؛ # ~~خلیفه اورا ترتیب کرد، ویرگ وآلات سلطنت بداذ ، وبسلطنت # ~~نامزذ کرد # از بغداذ بجانب آذر بیجان رفت ، واز در خیمهآ اتا بک ایلدگز باز # ~~شذ، وملکشاه براذر محمد با او بوذ، واقسنقور فیروزکوهی از # ~~اینانج مستوحش شده بوذ ، هم با ایشان بوذ ؛ ایلدگز را ضرورت شذ # ~~معاونت او کردن ، لشکری انبوه جمع آمذند ؛ سلطان محمد را خبر شذ # ~~ازان حمعیت از در همذان با لشکری تمام روی بایشان نهاذ ؛ اینانج ~~PageV01P387 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0398.png) # ~~در خدمت بوذ ، بکنار ارس زیر بیلقان بر گذرگاه ناو اغوش مصاف # ~~داذند ، اینانج در مقد مه بآب بگذشت ، وسلطان محمد بر اثر ایشان ، # ~~وایشان هزیمت شذند ، ودست از هم بداذند ؛ سلیمانشاه مموصل # ~~افتاذ ، واتابک ایلدگز را سلطان بنواخت باستمالت واستعطاف تمام ، # ~~واو را معذور داشت ؛ او پسر ms223 خویش یهلوان محمد را در خدمت سلطان # ~~بعراق فرستاذ # وسلطان چون از طرف آذربیجان اعمن شذ در آخر سنهآ خمسین # ~~وخمسمایه [550] روی ببغداذ نهاذ ، چه حماعت امراء که اقطاعشان در # ~~عراق بوذ ، وخلیفه بریذه ، سلطان را رجنگ خلیفه إغرا میکردند ؛ # ~~چون بتکریت رسیذ ، آنجا دو کس از ملوک سلچوئی در بند کرده # ~~بوذند : یکی ملکشاه ین سلچوق ، ودیگر ارسلان بن طغرل بن محمد # ~~ابن ملکشاه ؛ ارسلان را از بند ببرون آوردند ، وبقصر قضاعه یکث # ~~ماه توقف کردند ، که موفق گرد بازو قبول کرده بوذ ، که # ~~زین الدین علی کوچک را عمدد سلطان آورد ، بعد از آن بناحیت بت # ~~وراذان در آمذ ، جای مخاضی را یافتند ، برآب دجله بگذشتند ؛ ~~PageV01P388 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0399.png) # ~~زین الدین علی برسیذ ، با سپاهی آراسته وانبوه ، بدر بغداذ آمذند ؛ # ~~سلطان وزین الدین وخواص او بجانب غربی فرو آمذند، وپسران # ~~قیماز وآتابک ایاز وشرف الدین گردبازو بجانب شرفی بوذند ؛ ولشکر # ~~سلطان وزین الدین برابر نهر معلی منجنیقها بنهاذند ، واز عراق پسران # ~~مظفر الدین حماد برسیذند با چهار صذکشتی بر مرد وسلاح ؛ واز حله # ~~پسر زاذهآ د بیس دو سه هزار رجاله بیاورد، لشکری انبوه وحشر # ~~بسیار جمع شذ # وهر روز از هر دو طرف چالشی میکردند ، وسنگی چند بیکدیگر # ~~می انداختند ؛ ودر دجله کشتیها بر هم می راندند ، وافواج پیاذگان # ~~وبازار لشکریان با هم میکوشیذنذ ، هیچ روز لشکر بیکبار برننشست # ~~وجنکی سلطانی نکردند؛ امراء خلیفه از درون شهر سلطان را عشوها # ~~می داذند ، که فلان دروازه می سپاریم ؛ ومیان موفق گردبازو وپسران # ~~براهل شهر تنگ شذ ، چه إرتفاعت وربوع شهر حمله سلطانیان بر # ~~میداشتند ، ویک من بار در شهر نمی گذاشتند PageV01P389 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0400.png) # ناگاه خر رسیذ ، که اتابک ایلدگز با ملکشاه بدر همذان فرو # ~~آمذ ؛ وخمر این حادثه زوذ فاش شذ، چه این کار باستدعای ایشان # ~~بوذه بوذ ک: لشکر از جهت خان ومان خویش ونان پاره که آنجا # ~~داشتند فوج فوج روی بگریز نهاذند ، ومیرفتند ؛ چون دانستند . که ms224 # ~~ضبط حشم ممکن نیست ، واصلاح نخواهذ پذیرفت ، سلطان فرموذ، که # ~~فردا رآب عیره کنیم، وروی نهمذان وجانب خصم نهیم ، که آن # ~~مهم ازین واجب ترست ؛ لشکر وحاشیه اندیشیذند ، که فردا زحمت # ~~وانبوهی باشذ ، هم امروز بگذریم ؛ حالی اضطران در مردم افتاذ ، # ~~جسر بگسست ، وبشکست، ملآحان کشتها بسیاه سلطان بگذاشتند ، # ~~وبگریختند ، هر که کشتی میبافت میگذشت ؛ چون روز رستاخیز # ~~هزاهزی در مردم افتاذ ؛ واز محال غربی رجاله بکوشیذند ، وعجمیان را # ~~می غارتیذند ، واز شهر لشکر بیرون آمذند؛ هزیمت ومقاتلت بنزدیک 2 # ~~سلطان رسیذ ، ربر شرقی سرای سلطان متاع تجار ورخت سپاهیان بوذ ، # ~~رجاله بغداذ آن را بغارتیذند ، ولشکری که بر جانب شرن بوذند ، # ~~در سلاح شذند ، وصف کشیذند ، وخیلخانهٔ‌ خوذ نگاه داشتند # و سلطان در سرای سعد الدوله با غلام وخاصگی، چند ، که مانده PageV01P390 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0401.png) # ~~بوذ ، در سیاره نشست ، وبگذشت ؛ وسرا برده وبنه گاه وخزانه # ~~ودختران سرای وجمله آلات واسباب سلطان برجانب غرتی بماند ؛ # ~~زین الدین علی کوچکث با حمله لشکر خویش بر نشسته بوذ ، وبا مقابله # ~~کشتی جنگ میکردند ، ونگذاشتند ، که بغادذه با جانب غربی آیند؛ # ~~وچون هر آلتی نقل نمی شایست کردن، حمله بسوختند با منجنیقها، وهمچنان # ~~صف کشیذه ایستاذه بوذ ؛ تا بنه گاه وخزانه ودختران سرای سلطان، # ~~با لشکر براه کرد ، آنگاه بر عقب ایشان می آمذ # و سلطان با لشکر آن شب تا روز برجانب شرفی بر پشت اسپ بوذ، # ~~بامداذ که صبح دمیذن گرفت، بنه بر نهاذند ، وروان گشتند ، بیک # ~~فرسنگئ بغداذ فر و آمذند : واگرچه لشکر سلطان را تزلزل وپریشانی # ~~بوذ ، لشکر بغداذ را چندان قوت وقدرت وتوانابی نبود ، که بر اثر # ~~بیامذندی ، وناموسی نگاه داشتندی ؛ وسلطان را از اسباب سلطنت # ~~دهلیزی وپنج باره زیلوی شاهی واسیی چند از بارگیران خاص مانده # ~~بوذند امرا وخواص سلطان از مطبخ خویش تغذی وتعشئ سلطان # ~~مهیا میداشتند ، تا بحلوان رسیذند؛ آنجا زین الدین علی کوچک # ~~رسیذ با اسباب پاذشاهئ سلطان ، ودختران سرای وخدم وحشم # ~~باز رسانیذ ، چنانچه ms225 هیچ ضایع نشذه بوذ ؛ سلطان را آن کفایت ازو # ~~خوش آمذ، او را بنواخت PageV01P391 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0402.png) # از آنجا گوچ کردند ، چون بپنچ منزلی همذان رسیذند ، اتابک # ~~ایلدگز باز گشت ، وملکشاه تنها ماند ؛ او نیز بجانب خوزستان رفت ، # ~~وسلطان بکوشک همذان فروآمذ ، فصرنا کما کنا والعناء زیادة ، # ~~سعی ضایع وخزانه تهی وجهد مهمل # بعد از آن بزمستان بشهر ساوه رفتی، وتابستان همذان آمذی ، # ~~ناگاه رنجی برو مستولی شذ ، مدتی افتان وخیزان می بوذ، تا در ذی الحجه # ~~سنه: اربع وخمسین وخمسمایه [554] از کوشک ممحفه با شهر آمذ؛ بعد # ~~از یک هفته بجوار حق پیوست ؛ پیش از آنک سلطان به بغداذ رفت ، # ~~مثقال بزرگ را فرستاذه بوذ، وامام الأئمه عماد الدین عبد الصمد شیبانی ~~را # ~~بخطبه خواندن خاتون کرمانی خوانده ، وآوردن مهد او بدار الملک # ~~همذان در رجب سنه اربع وخمسین وخمسمایه [554] بوذ؛ شهر آذین # ~~بسته ، زیادت از پانصذ کوشک زذه بوذند، ومطر بان نشانده ، # ~~و سلطان در محفه، از تکسری که داشت، باستقبال او رفت؛ مدت # ~~ینچ ماه در حباله او بوذ ، وبحکم بیماری بذو ترسیذ، همچنان بمهر # ~~درست کماند # مدت عمرش سی ودو سال بوذ، ومدت پاذشاهیش # ~~هفت سال PageV01P392 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0403.png) # ~~حلیت او : خوب چهره سرخ وسپیذ فراخ چشم دراز موی متناسب # ~~قد لطیف اندام چابک سوار ، یال فراخ محاسن تنک واندک داشت # ~~بلنگ همت شیرخوی آهومیان # ~~وزراء او : # ~~الوزیر : جلال الدین ابو الفضل # ~~الوزیر : شمس الدین ابونجیب # ~~الحجاب : # ~~امیر حاجب حمال الدین قفشد بن قیماز # ~~ناصرالدین اتابک ایاز # داوزدهم السلطان معز الدنیا والدین ابو الحارث # سلمانشاه بن محمد بن ملکشاه # ~~سلیمانشاه پاذشاهی خوش خوی خوب روی بذله گوی معاشر # ~~طبع بوذ ، اما ثبات ووقار واصطبار نداشت ، واقبالش مساعد ومرافد # ~~نبوذ؛ چند روز برتخت ملک نشست ، اما بختش یاری نداذ PageV01P393 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0404.png) # چون سلطان محمد از دنیا برفت ، موفق گرد بازو از حملهآ امر # ~~بعد ت وآلت ولشکر قویتر بوذ ؛ واز امراء بزرگ ناصرالدین آقش # ~~وعز الدین صمان واتا بکث ms226 ایاز مانده بوذند ، با یکدیگر در باب سلطنت # ~~مشورت کردند : ودانشق ساختند_؛ قرار برآن افتاد ، که # ~~اینانج را از ری بخوانند ، وباستصواب رای او کار کنند؛ چون بیامذ، # ~~بعد از کنکاج رای بر سلیمانشاه قرار گرفت ، باستحضار او کس بموصل # ~~رفت ، اتا بکث قطب الدین مودود ، که والئ موصل بود، او را گسیل # ~~کردند ، با اهبت وعدت وسازی تمام ؛ دوازدهم ربیع الاول سنهآ # ~~خمس وخمسین وخمسمایه [555] بدار الملک همذان رسیذ ، برتخت ملک # ~~نشست ، ووزارت بر خواجه شهاب الدین ثقه قرار افتاذ، وامیر # ~~حاجی بر مظفر الدین الپ ارغو؛ واز جهت استمالت جانب اتابک # ~~ایلدکز ملک ارسلان را که پیش او بوذی، ولی عهد کردند ، ودر # ~~خطبه وسکه نام او ثبت گشت # اینانج باز گشت بری ؛ ومیان موفق گرد بازو وعز الدین صتمان # ~~وناصر الدین آقش همواره در اندرون نفاری بوذی، چه گردبازو را ~~PageV01P394 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0405.png) # ~~عداوت از روزگار سلطان محمد هنوز در اندرون باقی بوذ : بحکم آنک # ~~سلمانشاه همه روز بنشاط وعشرت مشغول می بوذ، وعز الدین وناصر الدین # ~~آقش بیشتر بذو می رسیذند، ومی سگالیذند، که سلطان را بر آن دارند، که # ~~گرد بازو را بگیرذ، یک روز سلطان را بمهمانی بردند، تا مگر # ~~فرصت غمز یابند ، میسر نشذ ، که گرد بازو لشکر بسیار داشت ، # ~~وهشیار ومحتاط بوذ ، هرشب لشکری با سلاح گرد سرای او می خفتند ؛ # ~~درین میانه گرد بازو کس باتابک ایلدگز فرستاذ، واو را بآمذن # ~~وآوردن ملک ارسلان تحریض کرد : وسلیمان از مداومت شراب وحشی # ~~طبع شذه بوذ ، وبیکبار مخبل شذه؛ امراء که با او معاشرت # ~~میکردند ، بذو راه نمی یافتند : کار هیچ کس متمشی نمی شذ، وهیچ # ~~کس را مجال گفتن نبوذ، 2 مصراع # ترسم که چو بیذار شوی روز بوذ # امرا ازو نومیذ شذند ؛ وبا گرد بازو متفق گشتند بر استدعای # ~~ایلد گز وملک ارسلان : وسلمانشاه در غلواء مستی از حال مخالفت # ~~آمرا آگاه شذ، وخواندن ارسلان؛ بایشان پیغام فرستاذ ، که اگر # ~~شما از ms227 من مستوحش شذه ایذ ، واز آوردن من پشمان گشته ، از من # ~~بشما هیچ رنجی نرسیذ، بگذاریذ مرا تا آن اهبت وعدت PageV01P395 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0406.png) # ~~وبرگ وآلت وساز پاذشاهی که از موصل آوردم، رگرم، وبجانب خوزستان # ~~روم ؛ امرا این التماس خواستند اجابت کردن ؛ باز گفتند : بی مشورت # ~~اینانج إجازت او نتوان داذ ؛ پیغام باینانج فرستاذند ، جواب باز آمذ، ~~که # ~~الله الله اگر شیما را ازو کراهیتی هست ، وپاذشاهی دیگر برو اختیار # ~~می کنیذ ، او را دست باز داشتن مصلحت نباشذ ، که اگر بخراسان روذ، # ~~اممن نتوان بوذ ، که لشکری بیارذ ، وخلایق را دل مشغونی دهذ، # ~~واول درد سرما بوذ، واو را موقوف دارند، تا سلطان دیگر برسذ، # ~~آنگاه حکم او را باشذ # مرا اندیشیذند، که در خفیه بطرفی بدر روذ، هر شب از # ~~خیلخانه سواران با سلاح پیرامون کوشک او پاس میداشتند ، تا اتابک # ~~ایلد گز وارسلان برسیذند در آخر رمضان سنهآ خمس وخمسین وخمسمایه # ~~555]؛ سلطان ارسلان برتخت ملک نشست ، وسلمانشاه را در # ~~کوشکی در میان باغ موقوف کردند ، وموکلان برو گماشتند # وبعد از یک ماه که سلطان ارسلان وایلدگز بجانب اصفهان # ~~مرفتند ، سلمانشاه را با قلعهٔ‌ علاء الدوله بهمذان نقل کردند، وهم # ~~درین قلعه دوازدهم ربیع الاول سنهآ ست وخمسین وخمسمایه [556] # ~~در گذشت ، در مرقد راذرش سلطان مسعود دفن کردند PageV01P396 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0407.png) # ~~مد ت ملکش شش ماه وکسری بوذ، ومدت عمرش چهل # ~~وپنج سال ، واتفاق ولادت او در رجب سنهآ احدی عشر وخمسمایه # ~~(51] بوذ # ~~حلیت او : چهرهآ او اسمر بسرخی مایل محاسن متوسط کوتاه # ~~گردن گردمهره ربع القامه حلیم صورت رحیم سیرت متوکل عمر # ~~وزراء وحجاب او : # ~~الوزیر : شهاب الدین ثقه محمود بن عبد العزیز الحامدی # ~~الحاجب : مظفرالدین الپ ارغر بن برنقش البازدار # ~~سیزدهم السلطان الاعظم رکن الدنیا والدین ارسلان بن طغرل # ابن محمد ن ملکشاه ن الپ ارسلان # ~~سلطان ارسلان پاذشاهی بوذ خوب طلعت نیکو سیرت، باحیا # ~~وحمیت دیر خشم زوذ رضا ، کرم ومروت بر احوال او غالب وحلم # ~~وسکون ms228 باحوال اوظاهر؛ هیچ خواهنده از ولفظ لا ناشنوذه، وهیچ کس # ~~ازو جور وقهری ندیذه، از کار دخل وخرج وضبط اموال خزاین و پایگاه ~~PageV01P397 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0408.png) # ~~متغافل بوذ ، ودر تفتیش وتفحص اجوال مسامح ومساهل ، تنعم # ~~دوست و ترفیه جوی بوذ، در پوشیش وخور ش وتکلف الوان # ~~وتنوق طبایع بغایت ، لباسهاء فاخر وکسوتهاء متلون وجامهاء ختأیئ # ~~زرکشیذهآ مثتل در عهد او قیمت ورواج گرفت ؛ وملاطفت ومکالمت # ~~او در مجلس شراب ومعاشرت بغایت کمال بوذی؛ وهرگز در بزم او # ~~فخش ولغو ولسهو وجفا ودشنام بر لفظ کس ترفتی، و حرکتی # ~~نا محمود در وجود نیامذی # چون پذر او سلطان طغرل بن محمد فرمان یافت ، او کم از یکساله # ~~بوذ ، وعم زاذهآ او ملکشاه ن سلچوق بن محمد هم درین سن وحد # ~~بوذ؛ سلطان مسعود ایشان را می برورد ، وتربیت وتنمیت میداذ ، # ~~وایشان را با خوذ گردانیذی، تا در سنهٔ‌ اربعین وخمسمایه [540] که # ~~از بغداذ براه دربند قرا بیلی بآذربیجان می آمذ ، برای جمع کردن لشکر # ~~ودفع بزاپه از دار الملکث همذان ، ایشان را بقلعهآ تکریت فرستاذ ، # ~~وبامیر مسعود بلال که شحنهآ بغداذ وکوتوال تکریت بوذ سبرد ؛ # ~~ایشان مدت بضع سنین در تکریت مماندند ، تا روزگار منقلب تغیر در # ~~احوال پدیذ کرد ، وسلطان مسعود از دنیا برفت PageV01P398 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0409.png) # و بعد ازو ملکشاه بن محمود مدت چهار ماه برتخت ملمکث نشست ب # ~~نگاه راذرش محمد که ولی عهد وداماذ سلطان مسعود بوذ، از # ~~خوزستان بیامذ باستدعا خاصبک پلنگری که آتا بک وحاکم عراق در # ~~آن زمان او بوذ ، وملکشاه را موقوف داشته بوذ بیامذ، وبرتخت # ~~ملک نشست در آخر شوال سنهآ سبع واربعین [547] ، وسنهآ مان # ~~واربعین [548)] امیر مسعود بلال از بغداذ گربخته بیامذ، وایالت # ~~بنواب دار الخلافه باز گذاشته ، تحکم استشعاری که او را از خلیفه # ~~بوذ ؛ بعد از آن از سلطان محمد دستوری خواست ، که ببغداذ باز روذ ، # ~~با حسام الدین الیغوش السلاحی که صاحب دز ماهکی بوذ وولایت # ~~بندنیجان باستخلاص بغداذ ودفع ms229 جیوش خلیفه ، وگفت : ما را از # ~~خذاوند بجهت ناموس از چیزی چازه نباشذ ، که اگر خلیفه بنفس # ~~خویش بیرون آیذ . امرا هیچ یک در مقابلهآ او نه ایستند ، ازین # ~~دو شه زاذه که در تکریت اند ، یکی را رخصت بایذ داذ ، تا در مقابله # ~~حشم خلیفه با چتر بداریم ؛ از سلطان محمد رخصت یافت # و بعد از اذن ورحلت مسعود بلال پشمان شذ ، ونامه فرستاذ # ~~بتوقیف ملک محمد ، وخوذ با حسام الدن الیغوش در استخلاص بغداذ # ~~میکوشیذ ؛ ویأبی الله الا آن یتم نوره (32/9) ، قضاء کار خوذ ~~PageV01P399 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0410.png) # ~~بکرد ، وارسلان شاه را بیرون آوردند ؛ وخلیفه مقتفی با ایشان مصاف # ~~داذ ، اول شکست بر لشکر خلیفه افتاذ ؛ این حماعت بنهب و سلب وغارت # ~~مشغول شذند ، لشکریان خلیفه رجعتی کردند ، وهزیمت بر لشکر الپغوش # ~~افتاذ ، پناه با ولایت دز ماهکی داذند ؛ وملک ارسلان را الپغوش # ~~با خوذ میداشت، ناگاه الیغوش فرمان یافت ، سنقر همذانی با ملک # ~~ارسلان نزد اتابک ایلدگز آمذ ، که والدهٔ‌ ارسلان در تحت حبالهٔ‌ # ~~ایلدگز بوذ ، وآنرا تقربی وذخیرهٔ‌ مغتنم دانست؛ وملک ارسلان # ~~بإعزاز وإکرام نزد والده واتابک که او را بمحل پذر مشفق بوذ ماند # واتابک ایلد گز بندهآ خاص کمال الدین سمیرمی بوذ وزیر # ~~سلطان مسعود ، کمال الدین سمیر می را در بغداذ ملحدان بکشتند ؛ ایلد گز # ~~بخدمت سلطان مسعود افتاذ ، وخدمتهاء شایسته میکرد ، ودرو آثار رشد # ~~بوذ ؛ سلطان او را بزرگ کرد ، وولایت أرانیه باقطاع باو داذ؛ بعد # ~~از وفات سلطان طغرل بن محمد زن او را که ماذر ارسلان بوذ، باو # ~~داذ ؛ او زن را با خوذ ببردع برد ، وارسلان را تربیت میکرد؛ اورا # ~~از ماذر ارسلان دو پسر شذند : اتابک نصرة الدین جهان پهلوان محمد ، ~~PageV01P400 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0411.png) # ~~و دیکر اتابک مظفر الدین قزل ارسلان عثمان ؛ واتابکان آذر بیجان از # ~~فرزندان اتابک ای بکر بن محمد جهان بهلوانند # واما اقسنقور اتابک مراغه وآذربیجان بندهٔ‌ احمدیلی بوذ ان # ~~ابراهیم بن وهسوذان که حاکم آذربایگان بوذند: ms230 وچون احمدیلی را # ~~بکشتند ، اقسنقور یزرگ شذ ، وبر مراغه وتبریز وولایت آذر بیجان # ~~مستولی گشت ، پیوسته میان او وایلدگز وجهان بهلوان منازعت وحرب # ~~بوذی : سلطان محمد شاه ین محمود پسر خوذرا باو سیرده بود ، # ~~میخواست تا او را بسلطنت نشانذ : چند بار ببغداذ فرستاذ ، تا خطبه # ~~با نام او کنند ، بجائی نرسیذ ، پسر او خاصبکث عم امیری بزرگ بوذ ، # ~~ومد تی حکم آذربیجان وحدود مراغه بایشان بوذ # چون سلطان محمد ازدنیا برفت در آخر سنهآ اربع وخمسین وخمسمایه # ~~554) سلمانشاه نوبت خویش بداشت بذان مقدار که مقدور و میسور # ~~بود بحسب بحت وطالع ، چنانک پیشتر مذکور است ، وامراء # ~~حضرت که بدرگاه حاضر بوذند شرف الدین گردبازو وعز الدین واتابکان # ~~او ایاز واقش در بابب پاذشاهی وجهانداری حمعیتی کردند ، وامیر # ~~ابنانج را از ری همذان خواتدند در فصل زمستان از برای تعیین # ~~پاذشاهی؛ اختیار بر سلطان سلیمان افتاذ ، او را از موصل بیاوردند ؛ ~~PageV01P401 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0412.png) # ~~وچون اتابک ایلد گز رکن معظم ترین در تأسیس ملک ودولت # ~~وپاذشاهی بوذ، وابن بنیاذ بی مشورت او نهاذه بوذند ، قرار بر آن # ~~افتاذ ، که خطبهٔ‌ سلمان شاه مرد ف باشذ بولایت عهدی ملک ارسلان # ~~تا تألیف جانب اتابکی اندر آن امر وتعطیف رای او حاصل باشذ # و چون روزگار در تمهید کار ولی عهد تعجیل می مموذ بخت صاحب # ~~تخت روی بنشیب وپای در رکاب میآورد ، تا مدت هفت ماه اورا # ~~از کاتب فلک هفتمین منشور عزلت پاذشاهی ومثال عطلت شهر یاری # ~~در رسیذ ، وزمام آن مملکت و تفویض آن سلطنت بسلطان مبارک ارسلان # ~~باز افتاذ ، ورایت جهان آرای از آذربیجان یدار الملکث همذان خرامیذ ، # ~~وجهان بفر دولت سلطان وسیاست تیغ واصابت رای اتابک اعظم # ~~روایتی ورونقی دیگر گرفت؛ وامراء اطراف سربر خط بندگی نهاذند ، # ~~ورعایا در سایهآ عدل وعاطفت ایشان بیاسوذند ، وتخت سلطانی بوجود # ~~ارسلان مزین گشت: وصدر دیوان وزارت ومسند دربت وجلادت # ~~بشهاب الدین ثقه منور ومکرم گشت ؛ ومهد رفیع خاتون کرمانی بعقد # ~~سلطان ms231 مکلتل شذ ، وامور مملکت از همه وجوه انتظام یافت # بعد از دو ماه همذان سلطان واتابک معظم در آخر سنهآ خمس # ~~وخمسین وخمسمایه [555] بر صوب ساوه باصفهان رفتند در فصل PageV01P402 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0413.png) # ~~زمستان ؛ امیر عزالدین صتمان که والئ . . . بوذ وحسام الدین اینانج بر # ~~مخالفت سلطان یکی شذند وهر دو کس فرستاذند با استدعاء ملک # ~~محمد بن طغرل از پارس ، عز الدین صتمان عصیان ظاهر کرد ؛ وسلطان # ~~وشرف الدین گرد بازو وامیر ناصرالدین با لشکرها با در همذان آمذند ، # ~~واتابک باصفهان بماند ؛ وملک محمد از پارس باصفهان آمذ ، واینانج # ~~وصتمان با او براه کابله قصد همذان کردند ؛ وسلطان واتابک ایلدگز # ~~پیش از آمذن محروسهآ فرجین مصانی سخت ببوذ : عاقبت هزیمت # ~~بر لشکر ملک محمد افتاذ ، واقبال ارسلان غالب آمذ ؛ ملک محمد # ~~منهزم بخوزستان رفت ، وعز الدین بقم واینانج بطرف ری شذ ؛ سلطان # ~~واتابک برعقب اینانج بری شذند ، واوبگرگان ومازندران رفت # وچون اتابک را بسبب مشیت و معاونت سلطان ارسلان از اران # ~~وآذربیحان غیبت ضروری افتاذ ، ملک ایخاز را در استطراف بلاد # ~~اسلام طمع گرفتن افتاذ ، از جای بجنبیذ ، وجرس هوس بجنبانیذ ؛ سپاه ~~PageV01P403 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0414.png) # ~~اسلام در ظل رایات سلطان واستظهار رای ورویت وشوکت ودرایت # ~~اتابکی روی بدیار کفر نهاذند ، وبنیت مجاهدت و إدراکث درجهآ شهادت # ~~میان عزیمت چست در بستند؛ وچون از حدود گنجه بگذشتند ، # ~~وبایشان نزدیک برسیذند ، امراء سلطان بقوت آلت واستظهار عدت # ~~مقاومت وتأیید نصر الهیت بر فور بر سر ایشان تاختند. وخزانهآ او غارت # ~~کردند ، وخاج زرین وخم سیمین همه بیاوردند ، وملک ابخاز بحشاشه # ~~لی موزه بر نشست ، وبجست ### | شعر [مجتث]: # مجست با رخ زرد از نهیب تیغ کبوذ ### | چنانک برگ بهاری زبیم باذ خزان # نه آرمیذ ونه از خواب وخورد داشت خبر ### | زهی مهابت تیغ خذایگان جهان # ~~و در آن بر میان نکنجیذ که لشکر اسلام بذین جهاد مشغول بوذند ، # ~~ملاحده فرصت یافتند ، وتا اهل قزوین آگاه شذند ، سه پاره قلعهء # ~~محکم بر سر کوههاء حصین برآورده ms232 بوذند برسه فرسنکیآ شهر؛ از حشت # ~~وگج مقدار گزی در گزی دیوارها کرده بوذند ، وبرپشت ستوران نقل ~~PageV01P404 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0415.png) # ~~کرده. چنانک مد ت اندک دیوارها بلند کرده بوذند، ومنجنیق # ~~وعراده بنهاذه ، وذخیره میکشیذند ، وإحکام می ساختند ؛ اهالی # ~~قزوین خروشان وجوشان بدرگاه سلطان آمذند ، ونفیر بآسمان رسانیذند ، # ~~سلطان وامراء دولت بطوع ورغبت تمام روی از جهاد آصغر بجهاد # ~~اکبر نهاذند ، ومدت چهار ماه آن قلاع بستذند ، وخراب کردند # واز حدود قزوین بولایت مهاب آمذند ، وقلعهآ که در عهد سلطان # ~~مسعود <آن مخاذیل > بنا نهاذه بوذند ، وجهان گشای نام کرده بر سر # ~~کوهی بلند ، وسلطان مسعود با حمله امراء دولت خوذ سه ماه در پای # ~~آن قلعه مقام کرد : منجنیقها بر حوالی آن بنهاذند، وحصاری سخت # ~~میداذند ، چنانک فتح آن نزدیک بوذ ، میان امرا اختلافی افتاذ ، از # ~~پای قلعه بر خاستند ، وهمه اسباب وآلات حصارگیری آنجا بگذاشتند ؛ # ~~آن مدابیر بذان سبب نیرو گرفتند ، ودر عمارت واستحکام آن قلعه # ~~بیفزوذند ، وآن را با خوذ بفال داشتند ، که سلطان مسعود وامراء # ~~وسیاه عراق از ستذن آن عاجز شذند؛ بعهد سلطان ارسلان آن قلعه بعد # ~~از فراغ فتح قلاع نو بستذند ، در ولایت طارم بر لب آب سپیذ روذ، که # ~~از طارم بگیلان می روذ ، واز آنجا بدریای گیلان می ریزذ؛ وقلعه را ~~PageV01P405 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0416.png) # ~~بعد از فتح ارسلان گشای نام نهاذند ، وکوتوالی مسلمان با چند مرد # ~~مبارز در آن قلعه نشاندند # در ابتداء دولت سلطان ارسلان این دوفتح که پشت اسلام بذان # ~~قوی شذ ، وأعلام دین بذان افراخته گشت بر آمذ ، ومردهآ آن بأقطار # ~~وأطراف جهان رسیذ ، ودور ونزدیک سر بر خط فرمان او نهاذند # ودر آخر سنه2 تسع وخمین وخمسمایه [559] سلطان ارسلان # ~~واتابک وامراء دولت باصفهان آمذند ، ودر حمادی الاولی سنهآ ستین # ~~وخمسمایه [560) مرغزار هزارخانی رفتند ، که اتابک زنکی از فارس # ~~مخدمت سلطان می آمذ ؛ ووزیر شهاب الدین ثقه بمار بوذ در اصفهان # ~~محلت تماورد د خانهآ خوذ توقف کرد ، بیست وهشتم این ms233 ماه در # ~~گذشت ، وتابوت او بهمذان بردند ، ممرقدی که ساخته بوذ # ودر نوزدهم شعبان این سال اتا بکث زنکی از پارس بخدمت سلطان # ~~رسیذ ، وتشریف پوشیذه ، باز گشث ؛ سلطان واتابک وامراء یازدهم # ~~شوآل این سال ممرغزار قراتگین بدر همذان فرو آمذند ؛ ودر بیست ویکم # ~~ذی القعده ازین سال وفات ناصرالدین آقش بوذ بدر همذان؛ وروز # ~~یکث شنبه آخر ذی الحجهآ این سال وآخر سنهٔ‌ ستین وخمسمایه [560] ~~PageV01P406 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0417.png) # ~~سلطان ارسلان وآتابک وامراء از همذان حرکت کردند بجانب ری ، # ~~وبمرحله کوشکث باغ فرو آمذند ؛ وروز یکث شنبه چهاردهم محرم سنهآ # ~~احدی وستین وخمسمایه [561] امیر عز الدین صتمان وفات یافت نزدیکث # ~~مرحلهٔ‌ از در همذان، روز دوشنبه هنتم صفر وزیر فخرالدین بن معین الدین # ~~کاشی از در همذان بجانب ساوه رفت بخدمت سلطان ، ووزرات برو # ~~مقرر شذه بوذ # روز چهارشنبه نهم صفر سلطان با امراء دولت از ساوه بجانب ری # ~~حرکت کردند؛ و< پیش ازین بپنچ شش روز ب در ساوه باذی بر # ~~خاست ، که سر منارها بنیداخت ، وخیمها ر کند، وستوران جمله # ~~مشمر شذند در صحرا ، وبسیار خرابی بکرد ؛ روز آذینه هجدهم صفر # ~~سلطان در شهر ری شذ ، وبسرای امیر اینانج نزول کرد بباغ شورما ، # ~~وهم درین روز وزارت بفخر الدین کاشی داذند ، تا ذر دست بالش # ~~وزارت نشست ، وچند توقیع بکرد ، بر توقیع نصرة الدین پهلوان محمد # ~~کرد ؛ روز چهارشنبه چهارم جمادی الاولی سنهآ احدی وستین وخمسمایه # 561] وفات گردبازو بوذ در ظاهر ری بزیر گنبذ شهنشاه ، وتابوت # ~~او همذان بردند بمدرسهٔ‌ که ساخته بوذ؛ اتابک پهلوان محمد سه روز ~~PageV01P407 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0418.png) # ~~در بارگاه او تعزیت داشت ، وامراء واعیان دولت برای آتابک محمد # ~~همه حاضر شذند ، واینانج پناه با خسرو مازندران داذه بوذ # روز چهارشنبه یازدهم حماذی الاولی ازین سال سلطان ارسلان # ~~از ری بیامذ ، وبسر دولاب طهران نزول کرد ، وهم درین روز رسول # ~~شاه مازندران واینانج بدرگاه رسیذند؛ وپیش ازین اینانج ساوه # ~~وجرباذقان ونانی که بیرون از ری » داشت باز ms234 میگذاشت، تا ری # ~~تنها رو مقرر دارند ، وسلطان دل با او خوش کنذ؛ چون خیر مرگ # ~~گردباز و بوی رسیذ ، یشمان شذ ، وساوه وجرباذقان ونانهاء افزونی # ~~میخواست ؛ رسول او را این نوبت مستحف باز گردانیذ ، وملتمس او # ~~باجابت مقرون نکشت؛ از سلطان جواب این بود ، که اگر بخدمت # ~~ما آیذ ، بنانی که فرماییم قناعت بایذ کردن # روز سه شنبه هفتم ماد رجب ابن سال والدهآ سلطان ومظفرالدین # ~~قزل ارسلان بعزم نخجوان از لشکرگاه حرکت فرموذند ، وببالای # ~~طهران فرو آمذند؛ روز سه شنبه منتصف رجب سنهآ احدی وستین # ~~وخمسمایه [561] اتابک اعظم وامراء دولت بجانب قلعهآ فیروز کوه # ~~مازندران رفتند ، میان استوناوند وآرد هند ، وآنجا نزول کردند ؛ # ~~سلطان بر سر دولاب مقیم بود؛ اینانج از سلطان مستوحش ونا امیذ # ~~گشت ، پیش سلطان خوارزمشاه ایل ارسلان رفت بمدد خواستن؛ PageV01P408 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0419.png) # ~~وسلطان با در همذان آمذ؛ وآتابک بسوی آذربیجان روان شذ ، # ~~وایالت ری بعمر ن علی بار داذند، واو قلعهٔ‌ طبرک را عمارت # ~~فرموذ ، وآلات وذخایر بسیار نهاذ ، که بر اینانج وقصد او # ~~امن نبوذ # ودر سنهآ اثنتین وستین [562] سلطان بمرغزار شرویاز آمذ # ~~بدر زنجان، واینانج بحضرت سلطان خوارزمشاه رفته بوذ ، ومدد آورده ، # ~~و روی بعراق نهاذه. در آن وقت بری آمذ با لشکری گران؛ وچند # ~~روز طیرک را حصار داذ. بزوذی امیذ فتحش نبوذ، وعمر علی بار # ~~نامه باتابک ایلد گز باذر بیجان فرستاذ ، واو را بر آمذن تحریض # ~~مموذ ؛ اینانج حصار داذن طبرک بگذاشت، وروی بأبهر وزنجان # ~~آورد بر عزیمت مصاف، چه لشکر خوارزم توقف نمی کردند ، # ~~میخواستند ، که جنگ کنند ، وغارت گیرند ، وزوذ باز گردند ؛ # ~~چون اینانج روی بزنجان نهاذ ، ایلدگز از تریز نزدیک رسیذه بوذ ، # ~~سلطان از زنجان یک مرحله پیش او باز رفت بر سبیل استقبال # ~~و مصلحت وقت؟ چون اینانج خبر وصول آتا بک شنیذ ، از أبهر # ~~پیشتر نشذ ، باز گشت ؛ وخوارزمیان در أبهر وقزوین وآن حدود بسیار ~~PageV01P409 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0420.png) # ~~بی رسمی کردند ، وفرزندان مسلمانان اسیر گرفتند ms235 ، تا چهارپایان غارتیذه # ~~براندند ؛ واز در قزوین دوهزار شتر براندند، وباز گشتند ؛ وسلطان # ~~واتا بک وامرا براثر ایشان بری آیذند ، واینانج بجرجان رفت، وبخار # ~~سوخته که مرغزاری نامدارست در حدود استراباذ نزول کرد ، ولشکر # ~~خوارزم براه د هستان بخوارزم رفتند # اینانج من بعد جای صلح نگذاشته بوذ ، سلطان زمستان بری مقام # ~~کرد ، ودر فصل تهار سنهآ ثلاث وستین [563] بنعل بندان آمذ # ~~بنزدیک مشهد ، واتابک بآذربیجان شذ ، ودر زمستان ان سال سلطان # ~~بساوه آمذ ، وعمر علی بار بحکم استحکام قلعه وذخبرهٔ‌ تمام که داشت ، # ~~گرد عصیان میگشت ، وباذ طغیان در دماغ او می جنبیذ ؛ جزما با خوذ # ~~راست کرده بوذ ، که عاصی شود، وبمقد مه در امضا وامتثال مثالهاء # ~~اتابک تهاون وتغافلی میکرد ؛ سلطان را ازین حال بفراست رای # ~~روشن آگاهی شذ ، او را بفریفت ، وبعشوهٔ‌ غرور بدرگاه خواند بساوه؛ # ~~چون برسیذ ، روز دیکر بسرای دیلمان بخدمت آمذ ، خلوت ساختند ؛ # ~~سلطان اورا ومعین ساوجی را که مستوفی بوذ، در آن روز بکرفت ، # ~~وهر دو را موقوف کردند ، وبنه وخزانه وآنچ موجود بوذ ازیشان جمله # ~~بغارت ببردند ، واستیفا بخواجه عز الدین داذند PageV01P410 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0421.png) # سلطان بتابستان سنهآ ثلث وستین [563] بدر همذان آمذ ، # ~~وزمستان بساوه رفت بار دیگر ، وچون خر ؤاخذت عمر بن علی # ~~بار باینانج رسیذ، قصد ری کرد ، واز شاه مازندران مدد خواست؛ # ~~مددی بسیار بیاورد ، امیر حاجب نصرة الدین محمد هلوان وجمال الدیین # ~~این عمر وامراء که در خدمت بوذند، بری رفتند ؛ ومیان اینانج وایشان # ~~ملاقات افتاذ بدر ری ، در ابتدا شکست ر اینانج بوذ ، اما سبب # ~~بی ترتیی ومخالفت لشکر سلطان وهنی تمام برایشان افتاذ ، بهزیمت شذند؛ # ~~وسلطان از جانب ساوه همذان آمذ، وبچال داودآباذ بسیار خلایق # ~~از سرما» هلاک شذند ؛ و براثر سلطان نصرة الدین محمد بهلوان # ~~وامراء بهمذان آمنند؛ اینانج از ری بساوه < ومزدقان آمذ، # ~~وبسیاری خرانبی در ولایت کرد وتا مردوی بر عقب لشکر هزیتی # ~~بتاخت، وهر کرا یافت، گرفت؛ اما قصد همذان نیارست کرد ، # ~~بری ms236 باز گشت # و در آخر سنهٔ‌ ثلاث وستین [563] و در اول سنهآ اربع وستین # ~~564] اتا بک اعظم چون خر این واقعه شنیذ ، روی بعراق نهاذ ، # ~~و بدر ری رفت در فصل تابستان با سپاهی گران ، وسلطان بخرقان آمذ؛ ~~PageV01P411 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0422.png) # ~~اینانج إحکام دیوار شهری ری وقلعه میکرد ، ومنجینق وعراده می ساخت؛ # ~~وولایت حمله اتابک از حدود خرقان وأعنلم خرج کرد ، وکار بر # ~~ابنانج تنگ گشت، دانست که شهر بحصار نتوانذ داشت، رسولان را # ~~در میان داشت ، میخواست که عهذی وسوگندی رود میان او وسلطان # ~~تا در شهر باز کنذ؛ رسولان در تردد بوذند ، ودیگر روز قرار # ~~نهاذند ، که میان ایشان ملاقات باشذ ؛ سلطان واتا بک نزدیک شهر # ~~آمذه بوذند ، چون روز شذ ، اینانج را کشته یافتند در خیمهآ که بر # ~~دروازهآ طهران زذه بوذ در پس باروی شهر ، وغلامان که آن شب # ~~بیتاق بوذند گریخته ؛ شهر وولایت بی خصومت مسخر شذ سلطان را ، # ~~وقلعه را خراب کردند : وری بر حاجب نصرة الدین محمد مهلوان # ~~نوشتند ، وکارها استقامت گرفت . وعمر علی بار در بند بمانذ در # ~~دست موکلان اتا بک اعظم مدة سه سال تا آنگاه که وفات یافت : # ~~ومعین ساوجی از بند خلاص یافت ، اما زوذ بر عقب آن در گذشت # ودر آخر سنهآ خمس وستین [565] سلطان باصفهان آمذ از # ~~ساوه ، واتابک اعظم ویهلوان آتابک محمد وامیر سیهسلاو مظفرالدین # ~~قزل ارسلان ووالدهآ سلطان حمله باصفهان آمذند ؛ وخواجه جلال الدین ~~PageV01P412 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0423.png) # ~~این قوام الدین وزیر شذ ، وبر اثر سلطان باصفهان آمذ ؛ وهم در روز # ~~دوات وزارت پیش او نهاذند؛ ممحلت تماورد در خانه پذر خوذ فرو # ~~آمذ ؛ ودر سنهآ ست وستین وخمسمایه [566] دو فصل هار سلطان از # ~~اصفهان مرغزار کندمان وبلاسان شذ، وتابستان بدر همذان؛ وکار # ~~ملک بر نسق وطراوت تمام وامور ممالک انتظام یافته ؛ وسلطان بعد از # ~~آن زمستان گاهی بساوه، وگاهی بهمذان وبهارگاه مرغزار نعلبندان # ~~ومرغزار چرخ می بو ذ # ودر سنهآ تمان وستین وخمسمایه [568] مرحله سعید آباذ ms237 بدر # ~~تبریز مقام ساخت ، وآن سال عبدالعزیز قلعه رویین دز بدزدیذه بوذ ، # ~~وآنجا نشسته ، ودم عصیان می زذ؛ سلطان همذان بوذ # ودر آخر سنهآ تسع وستین [569] والدهآ سلطان از آذربایگان # ~~همذان آمذ ، باستدعاء سلطان که مسلک ابخاز حرکت خواست کردن؛ # ~~چون هوا خوش شذ ، سلطان روی بجانب آذر بیجان نهاذ ، < و هیچ # ~~جای مقام نساخت زیادتی ؛ عید اضحی بنخجوان کردند ، در زیر # ~~بخجوان در مرغزار پارس بازاری شذ ، واتا بک 7 اعظم وامیر حاجب # ~~کبیر - نصرة الدین محمد و امیر اسفهسلار مظفرالدین قزل ارسلان # ~~وامراء دیگر حمله آنجا بوذند ، وترتیب جنگ ملک ایخاز میکردند ؛ ~~PageV01P413 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0424.png) # ~~رراه شهر دو بن سلطان بیمار شذ، دو سه روزی توقف افتاذ ب # ~~سلطان را بجانب قلعهآ الکیا روان کردند با والده اش ، وسلطان وخواجه # ~~وحماعت اصحاب ولشکر حمله بتاختن ابخازی رفتند # بماریآ سلطان دراز شذ،واز قلعهٔ‌ الکیا با دز دون آمذند، که # ~~کنون آن را د زآذر میخوانند ، بعد از چهل روز بکنار أرس رسیذند ، # ~~وبائی بر لشکر افتاذ ، که از هر صذ تن یک کس زنده بماند ؛ سلطان # ~~همچنان بمار از کنار أرس بنخجوان رفت ، وبقایاء رنجوران در راه فرو # ~~شذ ؛ واتا بک در مقابلهٔ‌ ملک ابخاز با لشکری بی قیاس وسپاه ارمن # ~~با او فرو آمده ، ابخازی پناه با بیشه وکوهی داذه بوذ : قوت مقاومت # ~~نداشت ، وسپاه اسلام را در آن مضیق راه نبوذ؛ عاقبت آن شهر # ~~وجای که ملک ابخاز پناه با آنجا برده بوذ بغارتیذند ، وبسوختند ، # ~~وولایت خراب کردند ، وبنخجوان آمذند؛ وسلطان مد ت پنجاه روز # ~~بنخجوان بوذ ، با شاه ارمن وامراء اطراف خلعت پوشیذند ، آنگاه # ~~بجانب همذان حرکت فرموذ # چون بتریز رسیذ ، خر وفات والدهٔ‌ سلطان آوردند؛ چون # ~~همذان رسیذ ، تعزیت ماذر بداشت؛ گوئیا نظام وواسطهٔ‌ مملکت PageV01P414 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0425.png) # ~~رقوام آن سلطنت بذان خاتون باز بسته بوذ ، وبر اثر آن بعد از یکماه # ~~خر وفات اتا بک ایلدگز رسیذ در سنهآ احدی وسبعین وخمسمایه # ~~571] ، وپسرش نصرة الدین جهان ms238 هلوان اتا بک اعظم شذ ، مرقد # ~~ایلدگزرا بهمذان بردند ، مدرسهآ که برای مضجع خود ساخته بوذ ؛ # ~~سلطان در همذان در حمادی الاولی سنهآ احدی وسبعین [571] خطبهء # ~~ستتی فاطمه خواهر امیر فخرالدین علاء الدوله کرد ، وسلطان در اوایل # ~~حمادی الآخر با سرای علاء الدوله تحویل کرد ، وبعد از یک هفته در # ~~منتصف رجب سنهآ احدی وسبعین [571] وفات یافت # مدت پاذشاهئ او پانزده روز، ومدت عمرش چهل وسه سال # حلیت او : سرخ چهره بوذ خوب روی کشیذه محاسن تنک # ~~موی ربع القامه تمام گوشت حلیم صورت # وزراء وحجاب او : # الوزیر : شهاب الدین ابوالقسم # الوزیر : فخرالدین بن معین الدین مختص القاشی # الوزیر : جلال الدین بن قوام الدین درگزینی # الحاجب : مظفرالدین بازدار # الحاجب : اتا بک ایاز # الحاجب : نصرة الدین محمد بهلوان بن اتابک ایلدگز PageV01P415 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0426.png) # چهاردهم السلطان الا عظم رکن الدنیا والدن ابو طالب طغرل بن # ارسلان بن طغرل بن محمد بن ملکشاه بن الپ ارسلان # محمد بن داود بن میکاییل بن سلچوق که آخرین # سلچوقیان بوذ رحمهم الله تعالی # سلطان طغرل ین ارسلان پاذشاهی بوذ د آشیان دولت زاذه و در ریاحین # ~~اقبال نشو ونما یافته ، ملکی نا بیوسیذه بذو رسیذه بوذ ، وکسوت سلطنت # ~~نا کوشیذه یوشذه بوذ؛ از مهد بتخت تحویل کرده ، واز مکتب ادب # ~~بی تعب طلب بر مرکب ملکٹ سوار گشته، ودر بند وعدهٔ‌ ایام وعسرت # ~~اعوام وتأثیر طالع واحکام نجوم نا بوذه ، مرغ دولتش بی دانه بدام آمذه ~~. # ~~وتو سن ملکش بی افسار ولگام رام شذه ، رنج یاو کی نا برده ، ونان # ~~تاو کی نا خورده بر سر خوان آراسته وخزانهٔ‌ بر خواسته نشسته بوذ # واین همه اقبال ودولت بفر معدلت ویمن تربیت ورای ورویت # ~~وتیغ جهان گیر کشورگشای اتابک اعظم نصرة الدنیا والدین محمد بن # ~~ایلدگز روی نموذ ، که ملکی از دست رفته بوذ ، وملکی در میان ولایت # ~~بزد واصفهان مقام ساخته چون محمد بن طغرل بن محمد بن ملکشاه ~~PageV01P416 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0427.png) # ~~واصحاب أطراف عنان معاونت باخوذ ms239 گرفته بوذند، ومنتظر تقلب # ~~روزکار نشسته بی مدد ویارئ ایشان اعتماد برعون حق تعالی کرد، # ~~وبقوت بازوی کامگار که داشت ممد ت یک ماه دو تاختن کرد یکی # ~~بپارس، ودیگری بآذربیجان ، وملک دو اقلیم باندک روز گاری # ~~مستخلص کرد ، ودو ملک طامع را مملازمت ونشستن قلاع قانع کرد # ~~بی منت ومعاونت امراء اطراف؛ وهواخواهان دولت لاجرم چون # ~~بدیذند ، که دولت متابع تیغ اوست ، واقبال ملازم رکاب او وجهان # ~~مسخر فرمان او، از روی عجز سر برخط بندگی نهاذند ، وپای بر # ~~جاد 5 اخلاص ووفا ثابت گردانیذند # وبعد از ظفر ونصرت بر بلاد وقع وقهر اضداد هیچ شخص را # ~~در آن فتور دوهوائی مؤاخذت نفرموذ، وچنانک از طینت وعنصر # ~~لطیف وحسن اخلاق او سزذ همگنان را بنواخت، وبزیادتئ نان پاره # ~~وإقطاع مخصوص گردانیذ ، وشعار استشعار از روی کار ایشان برداشت ، # ~~تا حمله در مشرع عذب ومرتع خصب أمن وآسوده می باشند ؛ ودوام # ~~دولت وشول نعمت او از خذای تعالی میخواهند ؛ از فرط این معدلت # ~~وفیض ابن عاطفت آن تقاضا میکنند ، که تا نه بس روزگار بمامئ اقالیم # ~~جهان در تحت فرمان وضبط بندگان سلطان اعظم آیذ؛ خاصه که PageV01P417 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0428.png) # ~~هرروز این سلطان حمشیذ فر حیدر دل تهمتن تن خاتم کف که دولتش # ~~بدوام مقرون باذ ، وزندگانی بکام دل موصول، بر وی اثری از آثار # ~~سلطنت وجهانداری پدیذ می آیذ ، ورشدی از خصایص پاذشاهی ظاهر # ~~میگردذ ؛ وامارت جهانداری بر صفحات ناصیهآ او معین میشوذ، وامیذ # ~~بندکان وامراء دولت در ایام سلطنت او بغبطت استدامت می پیوندذ ؛ # ~~چه هیچ پاذشاه را از پذران وجد ان او این خصایص جمع نبوذه است، # ~~وابن ممالکث بإرث بایشان نرسیذه ، که بذو رسیذ ؛ امیذست بفضل # ~~حق تعالی که با این کمال عقل ووفور علم وشمول حکم ونشر عدل # ~~وتیقظ وتحفمظ از مصالح بلاد وعفت نفس شریف وعلماء دوستی # ~~و مداومت ر خط وبلاغت وچابک سواری ونیزهداری وهنرها # ~~و فرهنگ که لایق ملوکث باشذ ، ومستحب حالت ایشان ms240 ، او را در # ~~عنفوان جوانی ومطلع زندگانی باری تعالی داذست وارزانی داشته، هر # ~~روز دولتی ونعمتی وموهبتی دیگر می افزایذ، تا بفرق وقدم مر تاج # ~~وتخت را می آرایذ ؛ ان قوانین وقواعذ بجابی برسذ ، که وهم عقلاء # ~~و ذهن فضلاء از إدراک آن قاصر آیذ ### | شعر [هزج] . # بوی تو نکردست جهان فاش هنوز تا بر تو وزذ باد صبا باش هنوز ~~PageV01P418 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0429.png) # وبر جمله اسم سلطنت بر طغرل بوذ ، ومدبر ملک قزل ارسلان # ~~وجهان پهلوان بوذند ؛ طغرل چون دیذ، که مانند اسم زیادتیآ جسم است، # ~~وبخوذ تدبیری نداشت، از همذان بگریخت ، حمعی از امراء جهان یهلوان # ~~با او بوذند ؛ ایشان را باندک تهمتی بکشت؛ ووزیر خوذ عزالدین بن # ~~رضی الدین وبراذرش را بتهمتی حقیر بکشت، وهمچنین فخرالدین علوی # ~~رئیس همذان را ، کار سلطان واهی شذ، وکار قزل ارسلان محکم # طغرل بحسن قفجاق پناه برد، وخواهرش بخواست، وبا او # ~~بیامذ ، تا او را نصرت کنذ ؛ چون بأرمنیه رسیذند ، اهل اورمیه # ~~دروازها بربستند ؛ ایشان شهر را بقهر بستذند ، وغارت وتاراج کرد ؛ # ~~وملک ناصر صلاح الدین یوسف رسولان فرستاذ، بتسکین نایرهآ # ~~فتنه؛ نزدیک بوذ، که صلح تمام شوذ، در همان روز سلطان برسیذ؛ # ~~قزل ارسلان اورا بگرفت ، وباز داشت، ونام سلطت برخوذ نهاذ، # ~~وپنچ نوبت بر درش بزدند ؛ در شعبان سنهآ سبع وثمانین وخمسمایه # ~~2587 قزل ارسلان » را برجامه خواب کشته یافتند، و ندانستند # ~~که کی کرده است ؛ پس پسر براذرش نصرة الدین ابو بکر بن جهان # ~~بهلوان بآذربیجان شذ ، وآن مملکت بدست فرو گرفت؛ وقتلغ اینانج # ~~ابن جهان پهلوان بری رفت، وبگرفت؛ وبعضی امراء سلطان ارسلان را # ~~از حبس بیرون آوردند ، ودر همذان بپاذشاهی نشاندند PageV01P419 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0430.png) # ~~ودر سنه تسع وممانین وخمسمایه [589] سلطان علاء الدین خوارزمشاه # ~~بتهییج وإغراء قتلغ اینانج بطمع ملک عراق بیامذ ، بعد از مضاف # ~~طغرل کشته شذ؛ سرش ببغداذ فرستاذند ، تا در. خزانهآ سلاح # ~~نهاذند با سر بساسیری # دولت سلچوقیان نخست از طغرل بوذ، وبطغرل منتهی ومتمادی # ~~شذ ms241 ، ایشان چهارده سلطان بوذند ، ومدت ملک ایشان صذ وچهل # ~~سال بوذ ، تمامئ این تاریخ ایام دولت وذکر مقامات محمود که از اختر # ~~سعد بذان موعودست ، واز خذای عز وجل مسئول، وعد کم الله # ~~مغانم کشرة تاخذ ونها فعجل لکم هذه و کف ایدی # ~~آآلناس عنکم (20/48) ### | شعر [خفیف] : # گرچه بی تو در آتشتی رفتم %~% بخذایت سیردم و رفتم 2 # از لب دلبران لبت خوش باذ %~% روز من تیره شد شبت خوش باذ PageV01P420 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0431.png) ### | ییل # ~~ابوحامد محمد بن ابراهیم تألیف کرده است بعد از تصنیف اصل # وآن مشتملست بر خاتمهٔ‌ کار سلطان طغرل # ~~در وقتی که جهان از امن وراحت در آرایش بوذ، ودل وجان # ~~خلایق در آسایش ، چون ابو حامد محمد بن ابراهیم اینجا رسیذ ، # ~~خواست که تتمهٔ‌ این تاریخ تا آخر عهد وخاتمت سلطنت در قلم آزد ، # ~~واین ذیل در ربیع الاخر سنهآ تسع وتسعین وخمسمایهآ [599] هجری نوشته # ~~آمذ ، هشت سال ودو ماه از واقعهآ سلطان سعید شهید طغرل بن ارسلان # ~~گذشته ؛ فریاذ از نهاذش برآمذ ، واین یک بیت از گفتار سنابی در قلم آمذ ### | شعر [هز ج] : # ~~سر الپ ارسلان دیذی زرفعت رفته برگردون # امرو آتا بخاک اندر تن الپ ارسلان بینی # سلطان طغرل یاذشاهی باعدل وسیاست بوذ ، که ابزذ تعالی از # ~~خلق وخلق وعدل وعنف وهنرها هیچ ازو دریغ نداشته بوذ؛ در PageV01P421 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0432.png) # ~~مردی رستم عهد بوذ ، ودر عدل وسخاوت وبلاغت یگانهآ دهر ، # ~~عالم دوست ودرویش نواز بیش از حد ؛ اما او را یک عیب # ~~بوذ ، که بر ساقه افتاذه بوذ ، تا اتابک محمد پهلوان در حیوة بوذ ، # ~~سلطان وخلق عالم در آسایش بوذند # وچون در ذی الحجهآ حجهآ احدی وثمانین وخمسمایه [581] # ~~اتابک محمد بن ایلدگز متوفی شذ بشهری ری: وسلطان طغرل بساوه # ~~بوذ با بعضی امراء ، وبعضی بری با خدمت قتلغ اینانج وجمال الدین # ~~ایپه چاشنی گیر وسیف الدین روس وجمال الدین ازپه باصفهان. بوذند، # ~~سلطان خواست که کار ملک بقواعد گذشته باز آرذ ms242 ، چنانک حکم # ~~سلاطین بوذست وباشذ ؛ امرا در خفیه وملا کس می فرستاذند بخواندن # ~~اتا بک قزل ارسلان ، قزل با لشکری گران بدر همذان آمذ ، وبکوشک # ~~باغ ملاقات افتاذ ؛ قزل از غایت تکبر ونجبر سلطان را دستبوس # ~~می کرد ، عاقبت آن مهم بگزاردند ؛ حماعت بدگویان وفتانان عراق که # ~~از مایهٔ‌ فضل بی بهره بوذند ، او را بر سلطان وسلطان را براو نا اممن # ~~کردند ؛ وکار سلطنت بوجود آتابک از دست سلطان برفت، رقزل # ~~ارسلان کار سلطان بیکبارکی بتمام فرو گرفت، وطمع در ملک داشتن ~~PageV01P422 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0433.png) # ~~بی حضور ومشورت. سلطان کرد ؛ وبعضی را از خواص سلطان محبوس # ~~کرد ، وبعضی را ممال بفریفت، وکار معاش رسلطان تنگ فرو گرفت؛ # ~~بقول اصحاب أغراض. وجمال الدین آییه وسیف الدین روس عصیان # ~~ظاهر کردند ، ودرخفیه احوال با سلطان می بموذند # پس اتابکث با سلطان روی باصفهان نهاذند ، وایشان قصد ری # ~~کردند؛ اتابک بز اثر ایشان بساوه رفت ، وآنجا آتابک خاتون بنت # ~~اینانج را در حبالهآ خویش آورد ؛ واز آنجا بری شذند ، ودر محافظت # ~~سلطان إحتیاطی تمام میکردند ؛ وجمال الدین آیپه وروس بسمنان شذند ، # ~~تا یک شب سلطان فرصتی یافت در حمادی الاولی سنهآ ثلث ومماثین # ~~[583] با خواص خویش از سر دولاب بر نشست ، وپیش ایپه # ~~وروس رفت بسمنان ؛ اتابک با حملهآ لشکر بر عقب او رفت ، # ~~وسلطان بدامغان پشت با کوهی بلند داذ که بر راه مهریون با شذ # ~~میان چهارده وگرد کوه؛ وچند روز میان ایشان جنگ می بوذ ، # ~~یک روز مصاف رو با روی داذند ؛ اتابک با کثرت حشم وسواد # ~~انبوه شکسته شذ ، با ری باز آمذ ، وسلطان بدر دامغان دیه دایه که # ~~ملحدان داشتند حصار داذ، وبستذ، وخراب کرد؛ بعد از آن # ~~ممازندران شذ پیش شاه آنجا ، ازو خدمتی پسندیذه یافت ؛ بذگویان ~~PageV01P423 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0434.png) # ~~سلطان را مستوحش گردانیذند ، تا یک روز که سلطان را مهمان # ~~خواست کردن ، سلطان بر نشست، وبراه شاه دز بسمنان آمذ؛ ملک # ~~کس فرستاذ ، وبی گنلهی خوذ باز ms243 بموذ، وعذرها خواست، سلطان # ~~قبول کرد # وآتابک در رمضان سنهآ ثلاث وثمانین [583] بشهر همذان آمذ ، # ~~وامراء عراق قصد وآغازیذن مخالفت میکردند ، وآوازهآ آمذن سلطان # ~~افگندند ؛ آتابک نا امیذ شذ ، در چهارم رمضان سنهآ ثلاث وثمانین[583 # ~~در شب ناگاه عزم آذربیجان کرد ، وجمله بنه برجای بماند بر در همذان ؛ # ~~ودر آن وقت امیر ابو بکر بشهر بروجرد بوذ ، وسراج الدین قیماز # ~~باصفهان ؛ بتعجیل براند ، ودر نهم رمضان مهمذان آمذ ، وقتلغ اینانج # ~~از راه زنجان با محروسهٔ‌ ری شذ ، وامیر ایاز بقلعهآ بهستان ؛ ودر # ~~چهاردهم رمضان سنهآ ثلاث وثمانین [583] وزارت بعزیز الدین داذند ، # ~~وسراج الدین قماز از اصفهان بیامذ ، وبا امیر ابو بکر یکی شذ ، وروی # ~~بآذربیجان نهاذند ؛ ودرین وقت سلطان طغرل از راه بیابانک بساوه # ~~آمذ ؛ فصل زمستان بوذ ، وامیر علم دار بهمذان؛ چون خیر رفتن امیر # ~~ابو بکر شنیذ ، سلطان با حمعی جوانان وبزرگ زاذگان روزگار جهان # ~~ناذیذه در محرم سنهٔ‌ اربع وتمانین [584] ممرحلهآ کرکهری شذ ، وراه # ~~بریشان بگرفت؛ امیر علمدار کشته شذ ، وجماعتی از بزرگ زاذگان # ~~وجوانان PageV01P424 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0435.png) # ~~وچون فصل بهارآمذ ، قتلغ اینانج از ری بخدمت سلطان امذ ، وبا هم # ~~دوی بآذربیجان نهاذند ؛ آوازه اتابک بعراق آمذن میداذند ؛ در آخر # ~~صفر سنهآ اربع وتمانین [58] خر آمذ ، که پانزده هزار سوار با وزیر # ~~بغداذ می رسند بقصد ملک ومدد اتابک؛ سلطان از کنار سپیذ روذ # ~~بتاختن بدو شبانروز بدای مرج آمذ ششم ربیع اول سنهآ اربع وتمانین # ~~[584) ، وبا او اندک سپاهی مانده بود؛ با لشکر بغداذ مصاف # ~~وچون خیر باتابک رسیذ از سپاه بغداذ ، بتعجیل بعراق راند # چون سلطان بهمذان آمذ ، اتابک بیک منزلی رسیذه بوذ ؛ سلطان # ~~در کوشکهاء همذان فرو آمذ ، واتابک بکوشیک کهن فروآمذ؛ مدت # ~~ایک ماه کما بیش میان ایشان جنگ قایم بوذ، وکار بر لشکر اتابک # ~~تنگ شذ ؛ باز آوازهآ لشکر بغداذ در افواه میداذند ، بذان سبب # ~~اتابک برخاست ، وبولایت اسد آباذ رفت؛ وسلطان در حمادی الاولی # ~~سنهآ اربع ومانین [584] در کوشک کهن ایپه وازپه ms244 را که دو بندهآ # ~~زرگ قدممی بوذند ، بکشت ، بجهت استیلا که میکردند ؛ وبذین # ~~سبپ قتاغ اینانج مستوحش شذ ، علاء الدین پلاس پوش وقتلغ اینانج # ~~بی اجازت سلطان بر نشستند ، وبری شذند ؛ وسلطان جهت مراقبت # ~~خاتون بنهآ اورا از پس او بفرستاذ ، وعلاء الدین را استمالت واستعطاف ~~PageV01P425 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0436.png) # ~~فرموذ ، وملکی خویش بذوداذ، ودستوری داذ، تا برفت ؛ وساطان # ~~بآذر بیجان شذ ، وملک ارمن بخدمت آمذ ، وامر علم را از قلعه # ~~خلاص داذ؛ واتابک از اسد آباذ با لشکر بغداذ بهمذان آمذند ، ودر # ~~ماه رجب سنهٔ‌ اربع وتمانین [584] خطبه وسکه ممالک بنام سنجر # ~~ابن سلیمانشاه کردند ؛ وبعد از یکچند میان اتابک وسپاه بغداذ وحشتی # ~~بیذا آمذ ، تا نا گاهی اتابک عزم آذربیجان کرد ، وبغاد ذه باز # ~~گشتند ؛ وسلطان روی بعراق نهاذ، فصرنا کما کنا والعناء # ~~زیادة # وهفتم ذی الحجه سنه اربع وثمانین [584] چون زمستان در آمذ ، # ~~سلطان خواجه عزیزرا با دو پسر موفق وحیدر وقتلغ طشتی بفرموذ ، # ~~تا هلاک کردند؛ وقتلغ اینانج درین تاریخ از ری باصفهان آمذ با # ~~الشکری ، آزد مر شحنه أصفهان بوذ از قبل سلطان ؛ شهر دو هوانی # ~~شذند ، ومد تی جنکث می بود؛ وپسر ازد مر فریاذ نامه بسلطان # ~~می نوشت ؛ وسلطان بسبب زمستان تأخیر میکرد ، تا در ماه صفر # ~~سنهآ خمس وتمانین [585] نیمهآ شهر که ازد مر داشت بستذند ، # ~~و او را بکشتند # چون بهار آمذ ، سلطان عزم اصفهان کرد ؛ قتلغ اینابج با سپاه # ~~خویش از پیش ر خاست ، وسلطان بر اثر ایشان میرفت ، تا از # ~~زنگان بگذشتند ؛ وقتلغ اینانح پیش عم خویش اتابک قزل ارسلان ~~PageV01P426 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0437.png) # ~~می رفت ، واورا مدت نزدیک با لشکر بسیار بعراق آورد ؛ سلطان را # ~~حشم اندک بوذ، خواست که باصفهان رود ، حماعتی غدر کردند ، # ~~ودر نهان ملطفها می نوشتند ، وعزم سلطان از رفتن باصفهان باطل # ~~کردند ، تا اتابک همذان رسیذ # سلطان راه بر وجرد بیرون شذ، واتابک با لشکر بسیار در دنبال # ~~سلطان ، سلطان را چون دو هواییآ لشکر خویش معاوم ms245 شذ ، مصاف # ~~نداذ ، وهمچنان میرفت و اتابک بر بی ، تا حملهٔ‌ بنه واسباب وخزانه # ~~ازو باز ماند ، وبعضی از لشکر پیش اتابک گریختند ، و دیگران دست # ~~از هم بداذند ؛ سلطان با حمعی از خواص روی بآذر بایجان نهاذ ، در میان # ~~خیل عز الدین حسن قفجاق رفت ، وبا او وصلتی کرد، تا لشکر # ~~واسباب مهیا شذ؛ کار سلطان بالا کرفت ، رسولی بدار الخلافه فرستاذ، # ~~وعذر مقاومتی که با وزیر کرده بوذ تخواست ، وچون رسول باز آمذ ، # ~~دز خواست کرده بوذند ، که پسری از پسران خویش آنجایگاه فرستذ # ~~باختیار حسن قفچاق روی بآذربیجان نهاذ # و چون سلطان ترفت ، اتابک همذان آمذ، وسنجر بن سلیمان را # ~~بر تخت نشاند؛ چون مدتی بر آمذ، خبر آمذ، که سلطان با ده هزار # ~~سوار قفچاق بآذر بیجان رسیذ ، وخرانی میکنذ ، اتابک مستشعر شذ ، ~~PageV01P427 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0438.png) # ~~وعزم آذربیجان کرد؛ ومقابلهآ سلطان فرو آمذ ، اما طاقت مقاومت # ~~او نداشت؛ چیلت کردند ، ورسولان آمذ شذ بموذند ، وعهدی # ~~میانشان رفت ، که فما بعد اتابک قصد عراق نکنذ ، وبا سلطان گذارذ؛ # ~~بذین شرایط سوگند بخوردند ؛ وچون سلطان ایمن شذ، لشکر قفچاق # ~~راکنذه کرد در ولایات، ودستوری داذ # واتابک این فرصت نگاه میداشت ، نا گاهی بسر سلطان دوانیذ ، # ~~واو را هزیمت کرد؛ او روی نهمذان نهاذ؛ ودرآن ایام تکسری # ~~داشت ، تا بهمذان رسیذ چند جایگاه با اتابکث جنگ کرده بوذ ، # ~~با ذ مرد بهمذان رسیذ ؛ اتابک حشمی ساخته فرستاذ، تا راه # ~~اصفهان نگاه دارند ، تا اتابک ترسذ؛ سلطان اگرچه ناتوان بوذ ، # ~~حماعتی صواب دیذند ، که مقام شازذ، وتروذ تا اتابک بر سذ؛ بعد # ~~دو روز اتابک رسیذ ، سلطان از سرضرورت ومصلحت وقت رسم # ~~استقبال بمهید کرد ؛ حالی که باتابک رسیذ ، سلطان را فرو گرفتند # ~~در رمضان سنهآ ست و تمانین [5/86] ؛ وبعد از چند روز اورا وپسرش # ~~ملکشاه را بآذربیجان فرستاذ ، بقلعهٔ‌ کهران در ولایت قبان برکنار # ~~روذ آرس موازی کران وابراهیم آباذ # واتابک را حملکیآ عراق مستخلسص گشت، وبران قرار افتاذ ms246 # ~~که بسلطنت بنشینذ ، ورسوم سلطنت آل سلچوق بر داشتند ، وچون PageV01P428 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0439.png) # ~~اسباب سلطانی بساخت در شوال سنه سبع وثمانین وخمسمایه [587] # ~~بدر همذان بکوشک کهن اتابک را کشته یافتند ، پنجاه زخم کارد # ~~ر اندام وی، بذین سبب دست از جنگ بداشتند # وچون خبر واقعهٔ‌ اتابک قز ل بآذربیجان منتشرشذ ، کو توال # ~~قلعه کهران معاونت محمود اناسغلی وبدر الدین دزماری سلطان را # ~~خلاص داذ ، تا از آنجا بتبریز آمذ، وهر روز از جوانب لشکرها # ~~قرا از قزوین بذو پیوست ، وناصرالدین عمر پسر شرف الدوله هرچه # ~~بینواتر وقتلغ اینانج با دوازده هزار لشکر عراق همه مردان شیر دل # ~~و مبارزان صف گسل روی بذو نهاذند؛ بدر قزوین روز آذینه پانزدهم # ~~حمادی الاخرة سنهآ ثمان وثمانین [588] مصاف داذند ؛ سلطان برایشان # ~~ظفر یافت ، قتلع اینانج بهزیمت بری شذ ، وسلطان بهمذان رفت ، # ~~تا لشکرها برو جمع شذند # ودرین تاریخ که سلطان محبوس بوذ ، واتابک قزل بسلطنت # ~~نشسته، سلطان خوارزمشاه تکش بن ایل ارسلان بن اتسز بن محمد # ~~ابن نوشتگین خیر یافت ، وخواست که حق گذاری خاندان آل سلچوق # ~~کنذ، ومدد فرستذ؛ اما چون سلطان محبوس بوذ، در توقف میداشت؛ # ~~و او را نیز در آن تاریخ با براذر خویش سلطانشاه محمود بن ایل # ~~ارسلان مناقشه ومعاتبه می بوذ ، نتوانست آن معاونت کردن PageV01P429 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0440.png) # چون اتابک را واقعه افتاذ، ملک مهمل ومعطل ماند؛ # ~~سلطان خوارز مشاه بطلب ملک والا بجهت حق گذاری روی بعراق # ~~نهاذ ؛ چون بری رسیذ ، سلطان خلاص یافته بوذ ، و قتلغ اینانج را # ~~شکسته ، واز جوانب لشکرها بذو پیوسته ؛ ودرین وقت قتلغ اینانج # ~~با ماذر خوذ خاتون بری بوذ ، از پیش لشکر خوارزم بقلعهآ سرجهان # ~~رفت ؛ وسلطان با لشکر فراوان وحشمی بی پایان بدر ری بسر دولاب # ~~فروآمذ ؛ ودر حمادی الآخرهٔ‌ سنهآ تمان وتمانین [588] خوارزمشاه # ~~چون کار سلطان طغرل بنوعی دیگر دیذ، وصورت حال مشکلی دیگر # ~~یافت ، وبا او لشکر ممام نبوذ ، طمع در ملک عراق کرده ، رسولان # ~~پیش سلطان طغرل فرستاذ ms247 ، که بایذ که در حملهآ عراق خطبه وسکه # ~~میکرد ، چند نوبت رسولان آمذ شذ بوذند ، تا قرار افتاذ، که # ~~ری بذو باز گذارذ ؛ بربن عهد قرار کردند ، وخوارز مشاه باز گردیذ # حماعت اتابکیان قرآن خوان وقراگوز ومیاق وقیاپه وشمله کش درین # ~~وقت بولایت خرقان بوذند ؛ وچون سلطان تکش باز گشت، این حماعت # ~~بر آتر او برفتند ، واورا بر نقض عهد داشتند ، خوارزمشاه باز گشت ؛ # ~~سلطان والدهآ قتلغ اینانج را در عقد نکاح خویش آورد ، ودر رمضان # ~~سنهآ ثمان وثمانین وخمسمایه [588] او را از قلعهآ سرجهان بهمذان آورد ؛ # ~~و قتلغ اینانج بآذربیجان رفت ، ولشکر از اطراف روی بوی آوردند ؛ ~~PageV01P430 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0441.png) # ~~با براذر خوذ اتابک ابو بکر مقاومت نموذ ، وسه چهار مصاف داذ ؛ # ~~ابو بکر مظفر آمذ ؛ ودر محرم سنهٔ‌ تسع وثمانین وخمسمایه [589] # ~~طغانشاه بن مؤید از لشکر سلطان تکش منهزم شذه بوذ ، پیش سلطان # ~~طغرل آمذ ، ودر ربیع اول ازین سال معین الدین وزیررا فرو گرفتند، # ~~بسبب آنک ملاطفه ببغداذ نوشته بوذ # و چون نقض عهد خوارزمشاه بسلطان رسیذ، بری رفت؛ # ~~خوارزمیان بر قلعه گریختند ، ومدتی حصار داذند، و بستذند ، # ~~وخوارزمیان را هلاک کردند ، وبعض بگربختند؛ در شعبان این سال # ~~سلطان بفرموذ، تا آن قلعه را خراب کردند؛ و وزارت باز معین # ~~الدین داذند؛ سلطان بمارشذ، دیگر باره بهمذان آمذ؛ وشحنه را # ~~با وزیر بری بگذاشت؛ ودرین تاریخ قتلغ اینانج منهزم از آذر بیجان # ~~بقزوین آمذ، ومظفرالدین باز دار با او متفق شذ، وروی بری نهاذند ؛ # ~~و شحنه ووزیر بساوه باز آمذند ، وبهمذان شذند ؛ سلطان امیر علم را # ~~با چهار هزار سوار در شوال این سال بری فرستاذ ؛ قتلغ اینانج از ایشان # ~~منهزم شذ ، وبدامغان رفت؛ وبعد از یکچند امیر علم بیمار شذ؛ # ~~قتلغ اینانج فرصتی یافت ، بحضرت خوارزمیان رفت ؛ وساطان # ~~بساوه آمذ ، وامیر علم را محفه بهمذان آوردند # سلطان در ذو الحجهٔ‌ این سال عزم ری کرد با سپاهی جرار، # ~~وقتلغ اینانج با دامغان رفت؛ سلطان براثر او بخوار ms248 ری شذ؛ وقتلغ ~~PageV01P431 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0442.png) # ~~اینانج را هفت هزار سوار خوارزمی از سلطان تکش مدد آمذ؛ در # ~~چهارم محرم سنهآ تسعین وخمسمایه [590] بدر ری مصاف داذند ؛ # ~~قتلغ اینانج وخوارزمیان شکسته شذند ، وبسیار گرفتار آمذند ؛ قتلغ ~~اینانج # ~~بگرگان رفت ، ودرین فتح این دو بیتی گفته اند ### | شعر %~% رباعی]: # ای پیش عزیزان تو خوارزمی خوار %~% وز خنچر بران تو خوارزمی خوار # زین پیش نیارند که بینند بخواب %~% از بقعه سمنان تو خوارزمی خوار # سلطان طغرل بری آمذ ، ومعین الدین وزیررا بگرفت ، وآوازه # ~~آمذن خوارزمشاه متواتر شذ ؛ واز اتفاق بذ وتقدیر آسمانی سلطان همه # ~~روز شراب میخورد ، ولشکریان در آمذن تهاون می نموذند ، وبعضی # ~~مراء معروف ملطتفات نخوارزمشاه می نوشتند ، واورا برآمذن إغرا # ~~میکردند ؛ تا ناگاه روز پنچ شنبه آخر ربیع الاول سنهآ تسعین وخمسمایه # ~~2590 خوارزمشاه تکش با لشکر بی حد وعد وسپاهی بی حصر ومر # ~~وحشمی بی اندازه بدروازهٔ‌ ری فروآمذ؛ سلطان طغرل از تهور وکوذکی # ~~وقضاء بذ وروز رسیذه با اندکمایه حشم مصاف داذ ، ویر قلب مقد مهآ ~~PageV01P432 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0443.png) # ~~سپاه خوارزم زذ بی معاونت وموافقت سپاه ؛ وچون تقدیر ایزذی را # ~~رد نیست ، لآ راد لقضاثآه ، ولا مفر لبلائه تنها ماند ؛ او را # ~~درمیان گرفتند ، وچون ننس معدود بآخر رسیذ ، هیچ حیلتی اجل را # ~~دفع نکنذ ، کما قال الله تعالی فاإذا جتاء اجلهم لا یستأخرون # ~~ساعة ولا یستقد مون (33/7)؛ وعراقیان سلطان تکش را بر آن # ~~داشتند، تا سر او را از ین جذا کردند، وتن او را در بازار ری # ~~بیاوبختند، وسرش ببغداذ فرستاذ؛ زرگی در آن روز دو بیتی گفته است ، # ~~موافق حال ولایق وقت وارد شذه ### | شعر [رباعی] : # امروز شها مرا بسی ذلتنگی است پیروزهآ چرخ هرزمان از رنگیست # ~~دی از سر تو تا بفلکٹ یک گز بوذ امروز زسر تا بتنت فرسنگیست # وبعد ازو در عراق هیچ آفریذه از رفاهیتن وخصب آسایش # ~~تیافت ، ومعدلتی ندیذ ### | شعر [رباعی] : # ~~خلقیست همه معجب وصذ رنگ اکنون # د وریست تهی ms249 زصلح وپر جنگ اکنون # ز تنگئ انصاف وفراخئ ستم # یا رب چه فراخست دل تنگٹ اکنون PageV01P433 # ![image filename](./0718RashidDinTabib.JamicTawarikh_0444.png) # ~~سلطان تکش را عراق مسلم شذ ، وفرزند خویش یونس خان را # ~~در عراق بگذاشت ، ومحمد خان را در ری ایالت داذ ، وتخت همذان # ~~باینانج داذ ؛ عزالدین فرخ از اصفهان بخدمت آمذ ، شحنگئ اصفهان # ~~برو مقرر فرموذ ؛ وجملهآ امرا را ولایت بمراد ایشان بداذ ، واز راه # ~~میاجوق را مدد ایشان بعراق فرستاذ، تا جواب خصمان میگویذ # ~~باقیآ این حکایات در تاریخ خوارزمیان از ولاء توان یافت ### | والسلم # تمام شذ تاریخ سلچوقیان واز ولاء آن تاریخ # سلاطین خوارزمی می آیذ ان شاء الله # اتعالی ومنه PageV01P434 ms250