######OpenITI# #META# title: golshanraz #META# ed_info: Ed. n.n. (n.d.), , Ganjoor corpus: n.n.. #META# url: https://ganjoor.net/shabestari/golshaneraz/ #META#Header#End# # 1 به نام آن که جان را فکرت آموخت %~% چراغ دل به نور جان برافروخت # 2 ز فضلش هر دو عالم گشت روشن %~% ز فیضش خاک آدم گشت گلشن # 3 توانایی که در یک طرفةالعین %~% ز کاف و نون پدید آورد کونین # 4 چو قاف قدرتش دم بر قلم زد %~% هزاران نقش بر لوح عدم زد # 5 از آن دم گشت پیدا هر دو عالم %~% وز آن دم شد هویدا جان آدم # 6 در آدم شد پدید این عقل و تمییز %~% که تا دانست از آن اصل همه چیز # 7 چو خود را دید یک شخص معین %~% تفکر کرد تا خود چیستم من # 8 ز جزوی سوی کلی یک سفر کرد %~% وز آنجا باز بر عالم گذر کرد # 9 جهان را دید امر اعتباری %~% چو واحد گشته در اعداد ساری # 10 جهان خلق و امر از یک نفس شد %~% که هم آن دم که آمد باز پس شد # 11 ولی آن جایگه آمد شدن نیست %~% شدن چون بنگری جز آمدن نیست # 12 به اصل خویش راجع گشت اشیا %~% همه یک چیز شد پنهان و پیدا # 13 تعالی الله قدیمی کو به یک دم %~% کند آغاز و انجام دو عالم # 14 جهان خلق و امر اینجا یکی شد %~% یکی بسیار و بسیار اندکی شد # 15 همه از وهم توست این صورت غیر %~% که نقطه دایره است از سرعت سیر # 16 یکی خط است از اول تا به آخر %~% بر او خلق جهان گشته مسافر # 17 در این ره انبیا چون ساربانند %~% دلیل و رهنمای کاروانند # 18 وز ایشان سید ما گشته سالار %~% هم او اول هم او آخر در این کار # 19 احد در میم احمد گشت ظاهر %~% در این دور اول آمد عین آخر # 20 ز احمد تا احد یک میم فرق است %~% جهانی اندر آن یک میم غرق است # 21 بر او ختم آمده پایان این راه %~% در او ms01 منزل شده «ادعوا الی الله» # 22 مقام دلگشایش جمع جمع است %~% جمال جانفزایش شمع جمع است # 23 شده او پیش و دلها جمله از پی %~% گرفته دست دلها دامن وی # 24 در این ره اولیا باز از پس و پیش %~% نشانی داده‌اند از منزل خویش # 25 به حد خویش چون گشتند واقف %~% سخن گفتند در معروف و عارف # 26 یکی از بحر وحدت گفت انا الحق %~% یکی از قرب و بعد و سیر زورق # 27 یکی را علم ظاهر بود حاصل %~% نشانی داد از خشکی ساحل # 28 یکی گوهر برآورد و هدف شد %~% یکی بگذاشت آن نزد صدف شد # 29 یکی در جزو و کل گفت این سخن باز %~% یکی کرد از قدیم و محدث آغاز # 30 یکی از زلف و خال و خط بیان کرد %~% شراب و شمع و شاهد را عیان کرد # 31 یکی از هستی خود گفت و پندار %~% یکی مستغرق بت گشت و زنار # 32 سخنها چون به وفق منزل افتاد %~% در افهام خلایق مشکل افتاد # 33 کسی را کاندر این معنی است حیران %~% ضرورت می‌شود دانستن آن ~~PageV01P01 # 1 گذشته هفت و ده از هفتصد سال %~% ز هجرت ناگهان در ماه شوال # 2 رسولی با هزاران لطف و احسان %~% رسید از خدمت اهل خراسان # 3 بزرگی کاندر آنجا هست مشهور %~% به انواع هنر چون چشمه هور # 4 جهان را سور و جان را نور اعنی %~% امام سالکان سید حسینی # 5 همه اهل خراسان از که و مه %~% در این عصر از همه گفتند او به # 6 نبشته نامه‌ای در باب معنی %~% فرستاده بر ارباب معنی # 7 در آنجا مشکلی چند از عبارت %~% ز مشکلهای اصحاب اشارت # 8 به نظم آورده و پرسیده یک یک %~% جهانی معنی اندر لفظ اندک # 9 ز اهل دانش و ارباب معنی %~% سؤالی دارم اندر باب معنی # 10 ز اسرار حقیقت مشکلی چند %~% بگویم در حضور هر خردمند # 11 نخست از فکر ms02 خویشم در تحیر %~% چه چیز است آنکه گویندش تفکر # 12 چه بود آغاز فکرت را نشانی %~% سرانجام تفکر را چه خوانی # 13 کدامین فکر ما را شرط راه است %~% چرا گه طاعت و گاهی گناه است # 14 که باشم من مرا از من خبر کن %~% چه معنی دارد اندر خود سفر کن # 15 مسافر چون بود رهرو کدام است %~% که را گویم که او مرد تمام است # 16 که شد بر سر وحدت واقف آخر %~% شناسای چه آمد عارف آخر # 17 اگر معروف و عارف ذات پاک است %~% چه سودا بر سر این مشت خاک است # 18 کدامین نقطه را جوش است انا الحق %~% چه گویی هرزه بود آن یا محقق # 19 چرا مخلوق را گویند واصل %~% سلوک و سیر او چون گشت حاصل # 20 وصال ممکن و واجب به هم چیست %~% حدیث قرب و بعد و بیش و کم چیست # 21 چه بحر است آنکه علمش ساحل آمد %~% ز قعر او چه گوهر حاصل آمد # 22 صدف چون دارد آن معنی بیان کن %~% کجا زو موج آن دریا نشان کن # 23 چه جزو است آن که او از کل فزون است %~% طریق جستن آن جزو چون است # 24 قدیم و محدث از هم چون جدا شد %~% که این عالم شد آن دیگر خدا شد # 25 دو عالم ما سوی الله است بی‌شک %~% معین شد حقیقت بهر هر یک # 26 دویی ثابت شد آنگه این محال است %~% چه جای اتصال و انفصال است # 27 اگر عالم ندارد خود وجودی %~% خیالی گشت هر گفت و شنودی # 28 تو ثابت کن که این و آن چگونه است %~% وگرنه کار عالم باژگونه است # 29 چه خواهد مرد معنی زان عبارت %~% که دارد سوی چشم و لب اشارت # 30 چه جوید از سر زلف و خط و خال %~% کسی کاندر مقامات است و احوال # 31 شراب و شمع و شاهد را چه معنی است ms03 %~% خراباتی شدن آخر چه دعوی است # 32 بت و زنار و ترسایی در این کوی %~% همه کفر است ورنه چیست بر گوی # 33 چه می‌گویی گزاف این جمله گفتند %~% که در وی بیخ تحقیقی نهفتند # 34 محقق را مجازی کی بود کار %~% مدان گفتارشان جز مغز اسرار # 35 کسی کو حل کند این مشکلم را %~% نثار او کنم جان و دلم را # 36 رسول آن نامه را برخواند ناگاه %~% فتاد احوال او حالی در افواه # 37 در آن مجلس عزیزان جمله حاضر %~% بدین درویش هر یک گشته ناظر # 38 یکی کو بود مرد کاردیده %~% ز ما صد بار این معنی شنیده # 39 مرا گفتا جوابی گوی در دم %~% کز آنجا نفع گیرند اهل عالم # 40 بدو گفتم چه حاجت کین مسائل %~% نبشتم بارها اندر رسائل # 41 بلی گفتا ولی بر وفق مسؤول %~% ز تو منظوم می‌داریم مامول # 42 پس از الحاح ایشان کردم آغاز %~% جواب نامه در الفاظ ایجاز # 43 به یک لحظه میان جمع بسیار %~% بگفتم جمله را بی‌فکر و تکرار # 44 کنون از لطف و احسانی که دارند %~% ز من این خردگیها در گذارند # 45 همه دانند کین کس در همه عمر %~% نکرده هیچ قصد گفتن شعر # 46 بر آن طبعم اگر چه بود قادر %~% ولی گفتن نبود الا به نادر # 47 به نثر ارچه کتب بسیار می‌ساخت %~% به نظم مثنوی هرگز نپرداخت # 48 عروض و قافیه معنی نسنجد %~% به هر ظرفی درون معنی نگنجد # 49 معانی هرگز اندر حرف ناید %~% که بحر قلزم اندر ظرف ناید # 50 چو ما از حرف خود در تنگناییم %~% چرا چیزی دگر بر وی فزاییم # 51 نه فخر است این سخن کز باب شکر است %~% به نزد اهل دل تمهید عذر است # 52 مرا از شاعری خود عار ناید %~% که در صد قرن چون عطار ناید # 53 اگرچه زین نمط صد عالم اسرار %~% بود یک شمه از دکان عطار # 54 ولی این ms04 بر سبیل اتفاق است %~% نه چون دیو از فرشته استراق است # 55 علی الجمله جواب نامه در دم %~% نبشتم یک به یک نه بیش نه کم # 56 رسول آن نامه را بستد به اعزاز %~% وز آن راهی که آمد باز شد باز # 57 دگرباره عزیزی کار فرمای %~% مرا گفتا بر آن چیزی بیفزای # 58 همان معنی که گفتی در بیان آر %~% ز عین علم با عین عیان آر # 59 نمی‌دیدم در اوقات آن مجالی %~% که پردازم بدو از ذوق حالی # 60 که وصف آن به گفت و گو محال است %~% که صاحب حال داند کان چه حال است # 61 ولی بر وفق قول قائل دین %~% نکردم رد سؤال سائل دین # 62 پی آن تا شود روشن‌تر اسرار %~% درآمد طوطی طبعم به گفتار # 63 به عون و فضل و توفیق خداوند %~% بگفتم جمله را در ساعتی چند # 64 دل از حضرت چو نام نامه درخواست %~% جواب آمد به دل کین گلشن ماست # 65 چو حضرت کرد نام نامه گلشن %~% شود زان چشم دلها جمله روشن PageV01P02 # 1 نخست از فکر خویشم در تحیر %~% چه چیز است آن که خوانندش تفکر # 2 چه بود آغاز فکرت را نشانی %~% سرانجام تفکر را چه خوانی PageV01P03 # 1 مرا گفتی بگو چبود تفکر %~% کز این معنی بماندم در تحیر # 2 تفکر رفتن از باطل سوی حق %~% به جزو اندر بدیدن کل مطلق # 3 حکیمان کاندر این کردند تصنیف %~% چنین گفتند در هنگام تعریف # 4 که چون حاصل شود در دل تصور %~% نخستین نام وی باشد تذکر # 5 وز او چون بگذری هنگام فکرت %~% بود نام وی اندر عرف عبرت # 6 تصور کان بود بهر تدبر %~% به نزد اهل عقل آمد تفکر # 7 ز ترتیب تصورهای معلوم %~% شود تصدیق نامفهوم مفهوم # 8 مقدم چون پدر تالی چو مادر %~% نتیجه هست فرزند ای برادر # 9 ولی ترتیب مذکور از چه و چون %~% بود محتاج استعمال قانون # 10 دگرباره در ms05 آن گر نیست تایید %~% هر آیینه که باشد محض تقلید # 11 ره دور و دراز است آن رها کن %~% چو موسی یک زمان ترک عصا کن # 12 درآ در وادی ایمن زمانی %~% شنو «انی انا الله» بی‌گمانی # 13 محقق را که وحدت در شهود است %~% نخستین نظره بر نور وجود است # 14 دلی کز معرفت نور و صفا دید %~% ز هر چیزی که دید اول خدا دید # 15 بود فکر نکو را شرط تجرید %~% پس آنگه لمعه‌ای از برق تایید # 16 هر آنکس را که ایزد راه ننمود %~% ز استعمال منطق هیچ نگشود # 17 حکیم فلسفی چون هست حیران %~% نمی‌بیند ز اشیا غیر امکان # 18 از امکان می‌کند اثبات واجب %~% از این حیران شد اندر ذات واجب # 19 گهی از دور دارد سیر معکوس %~% گهی اندر تسلسل گشته محبوس # 20 چو عقلش کرد در هستی توغل %~% فرو پیچید پایش در تسلسل # 21 ظهور جمله اشیا به ضد است %~% ولی حق را نه مانند و نه ند است # 22 چو نبود ذات حق را ضد و همتا %~% ندانم تا چگونه دانی او را # 23 ندارد ممکن از واجب نمونه %~% چگونه دانیش آخر چگونه # 24 زهی نادان که او خورشید تابان %~% به نور شمع جوید در بیابان ~~PageV01P04 # 1 اگر خورشید بر یک حال بودی %~% شعاع او به یک منوال بودی # 2 ندانستی کسی کین پرتو اوست %~% نبودی هیچ فرق از مغز تا پوست # 3 جهان جمله فروغ نور حق دان %~% حق اندر وی ز پیدایی است پنهان # 4 چو نور حق ندارد نقل و تحویل %~% نیاید اندر او تغییر و تبدیل # 5 تو پنداری جهان خود هست قائم %~% به ذات خویشتن پیوسته دائم # 6 کسی کو عقل دوراندیش دارد %~% بسی سرگشتگی در پیش دارد # 7 ز دوراندیشی عقل فضولی %~% یکی شد فلسفی دیگر حلولی # 8 خرد را نیست تاب نور آن روی %~% برو از بهر او چشم دگر جوی # 9 دو چشم ms06 فلسفی چون بود احول %~% ز وحدت دیدن حق شد معطل # 10 ز نابینایی آمد راه تشبیه %~% ز یک چشمی است ادراکات تنزیه # 11 تناسخ زان سبب کفر است و باطل %~% که آن از تنگ چشمی گشت حاصل # 12 چو اکمه بی‌نصیب از هر کمال است %~% کسی کو را طریق اعتزال است # 13 رمد دارد دو چشم اهل ظاهر %~% که از ظاهر نبیند جز مظاهر # 14 کلامی کو ندارد ذوق توحید %~% به تاریکی در است از غیم تقلید # 15 در او هرچ آن بگفتند از کم و بیش %~% نشانی داده‌اند از دیده خویش # 16 منزه ذاتش از چند و چه و چون %~% «تعالی شانه عما یقولون» PageV01P05 # 1 کدامین فکر ما را شرط راه است %~% چرا گه طاعت و گاهی گناه است ~~PageV01P06 # 1 در آلا فکر کردن شرط راه است %~% ولی در ذات حق محض گناه است # 2 بود در ذات حق اندیشه باطل %~% محال محض دان تحصیل حاصل # 3 چو آیات است روشن گشته از ذات %~% نگردد ذات او روشن ز آیات # 4 همه عالم به نور اوست پیدا %~% کجا او گردد از عالم هویدا # 5 نگنجد نور ذات اندر مظاهر %~% که سبحات جلالش هست قاهر # 6 رها کن عقل را با حق همی باش %~% که تاب خور ندارد چشم خفاش # 7 در آن موضع که نور حق دلیل است %~% چه جای گفتگوی جبرئیل است # 8 فرشته گرچه دارد قرب درگاه %~% نگنجد در مقام «لی مع الله» # 9 چو نور او ملک را پر بسوزد %~% خرد را جمله پا و سر بسوزد # 10 بود نور خرد در ذات انور %~% به سان چشم سر در چشمه خور # 11 چو مبصر با بصر نزدیک گردد %~% بصر ز ادراک آن تاریک گردد # 12 سیاهی گر بدانی نور ذات است %~% به تاریکی درون آب حیات است # 13 سیه جز قابض نور بصر نیست %~% نظر بگذار کین جای نظر نیست # 14 چه نسبت خاک را با ms07 عالم پاک %~% که ادراک است عجز از درک ادراک # 15 سیه رویی ز ممکن در دو عالم %~% جدا هرگز نشد والله اعلم # 16 سواد الوجه فی الدارین درویش %~% سواد اعظم آمد بی کم و بیش # 17 چه می‌گویم که هست این نکته باریک %~% شب روشن میان روز تاریک # 18 در این مشهد که انوار تجلی است %~% سخن دارم ولی نا گفتن اولی است ~~PageV01P07 # 1 اگر خواهی که بینی چشمه خور %~% تو را حاجت فتد با جسم دیگر # 2 چو چشم سر ندارد طاقت تاب %~% توان خورشید تابان دید در آب # 3 از او چون روشنی کمتر نماید %~% در ادراک تو حالی می‌فزاید # 4 عدم آیینه هستی است مطلق %~% کز او پیداست عکس تابش حق # 5 عدم چون گشت هستی را مقابل %~% در او عکسی شد اندر حال حاصل # 6 شد آن وحدت از این کثرت پدیدار %~% یکی را چون شمردی گشت بسیار # 7 عدد گرچه یکی دارد بدایت %~% ولیکن نبودش هرگز نهایت # 8 عدم در ذات خود چون بود صافی %~% از او با ظاهر آمد گنج مخفی # 9 حدیث «کنت کنزا» را فرو خوان %~% که تا پیدا ببینی گنج پنهان # 10 عدم آیینه عالم عکس و انسان %~% چو چشم عکس در وی شخص پنهان # 11 تو چشم عکسی و او نور دیده است %~% به دیده دیده را هرگز که دیده است # 12 جهان انسان شد و انسان جهانی %~% از این پاکیزه‌تر نبود بیانی # 13 چو نیکو بنگری در اصل این کار %~% هم او بیننده هم دیده است و دیدار # 14 حدیث قدسی این معنی بیان کرد %~% و بی یسمع و بی یبصر عیان کرد # 15 جهان را سر به سر آیینه‌ای دان %~% به هر یک ذره در صد مهر تابان # 16 اگر یک قطره را دل بر شکافی %~% برون آید از آن صد بحر صافی # 17 به هر جزوی ز خاک ار بنگری راست %~% هزاران آدم اندر وی هویداست # 18 ms08 به اعضا پشه‌ای همچند فیل است %~% در اسما قطره‌ای مانند نیل است # 19 درون حبه‌ای صد خرمن آمد %~% جهانی در دل یک ارزن آمد # 20 به پر پشه‌ای در جای جانی %~% درون نقطه چشم آسمانی # 21 بدان خردی که آمد حبه دل %~% خداوند دو عالم راست منزل # 22 در او در جمع گشته هر دو عالم %~% گهی ابلیس گردد گاه آدم # 23 ببین عالم همه در هم سرشته %~% ملک در دیو و دیو اندر فرشته # 24 همه با هم به هم چون دانه و بر %~% ز کافر مؤمن و مؤمن ز کافر # 25 به هم جمع آمده در نقطه حال %~% همه دور زمان روز و مه و سال # 26 ازل عین ابد افتاد با هم %~% نزول عیسی و ایجاد آدم # 27 ز هر یک نقطه زین دور مسلسل %~% هزاران شکل می‌گردد مشکل # 28 ز هر یک نقطه دوری گشته دایر %~% هم او مرکز هم او در دور سایر # 29 اگر یک ذره را برگیری از جای %~% خلل یابد همه عالم سراپای # 30 همه سرگشته و یک جزو از ایشان %~% برون ننهاده پای از حد امکان # 31 تعین هر یکی را کرده محبوس %~% به جزویت ز کلی گشته مایوس # 32 تو گویی دائما در سیر و حبسند %~% که پیوسته میان خلع و لبسند # 33 همه در جنبش و دائم در آرام %~% نه آغاز یکی پییدا نه انجام # 34 همه از ذات خود پیوسته آگاه %~% وز آنجا راه برده تا به درگاه # 35 به زیر پرده هر ذره پنهان %~% جمال جانفزای روی جانان PageV01P08 # 1 تو از عالم همین لفظی شنیدی %~% بیا برگو که از عالم چه دیدی # 2 چه دانستی ز صورت یا ز معنی %~% چه باشد آخرت چون است دنیی # 3 بگو سیمرغ و کوه قاف چبود %~% بهشت و دوزخ و اعراف چبود # 4 کدام است آن جهان کان نیست پیدا %~% که یک روزش بود یک سال اینجا # 5 همین عالم ms09 نبود آخر که دیدی %~% نه «ما لا تبصرون» آخر شنیدی # 6 بیا بنما که جابلقا کدام است %~% جهان شهر جابلسا کدام است # 7 مشارق با مغارب را بیندیش %~% چو این عالم ندارد از یکی بیش # 8 بیان «مثلهن» از ابن عباس %~% شنو پس خویشتن را نیک بشناس # 9 تو در خوابی و این دیدن خیال است %~% هر آنچه دیده‌ای از وی مثال است # 10 به صبح حشر چون گردی تو بیدار %~% بدانی کین همه وهم است و پندار # 11 چو برخیزد خیال چشم احول %~% زمین و آسمان گردد مبدل # 12 چو خورشید نهان بنمایدت چهر %~% نماند نور ناهید و مه و مهر # 13 فتد یک تاب از او بر سنگ خاره %~% شود چون پشم رنگین پاره پاره # 14 بکن اکنون که کردن می‌توانی %~% چون نتوانی چه سود آن را که دانی # 15 چه می‌گویم حدیث عالم دل %~% تو را ای سرنشیب پای در گل # 16 جهان آن تو و تو مانده عاجز %~% ز تو محرومتر کس دیده هرگز # 17 چو محبوسان به یک منزل نشسته %~% به دست عجز پای خویش بسته # 18 نشستی چون زنان در کوی ادبار %~% نمی‌داری ز جهل خویشتن عار # 19 دلیران جهان آغشته در خون %~% تو سرپوشیده ننهی پای بیرون # 20 چه کردی فهم از دین العجایز %~% که بر خود جهل می‌داری تو جایز # 21 زنان چون ناقصات عقل و دینند %~% چرا مردان ره ایشان گزینند # 22 اگر مردی برون آی و سفر کن %~% هر آنچ آید به پیشت زان گذر کن # 23 میاسا روز و شب اندر مراحل %~% مشو موقوف همراه و رواحل # 24 خلیل آسا برو حق را طلب کن %~% شبی را روز و روزی را به شب کن # 25 ستاره با مه و خورشید اکبر %~% بود حس و خیال و عقل انور # 26 بگردان زین همه ای راهرو روی %~% همیشه «لا احب الافلین» گوی # 27 و یا چون موسی عمران در این راه ms10 %~% برو تا بشنوی «انی انا الله» # 28 تو را تا کوه هستی پیش باقی است %~% صدای لفظ «ارنی» «لن ترانی» است # 29 حقیقت کهربا ذات تو کاه است %~% اگر کوه تویی نبود چه راه است # 30 تجلی گر رسد بر کوه هستی %~% شود چون خاک ره هستی ز پستی # 31 گدایی گردد از یک جذبه شاهی %~% به یک لحظه دهد کوهی به کاهی # 32 برو اندر پی خواجه به اسری %~% تماشا کن همه آیات کبری # 33 برون آی از سرای «ام هانی» %~% بگو مطلق حدیث «من رآنی» # 34 گذاری کن ز کاف و نون کونین %~% نشین بر قاف قرب «قاب قوسین» # 35 دهد حق مر تو را هرچ آن بخواهی %~% نمایندت همه اشیا کماهی PageV01P09 # 1 به نزد آنکه جانش در تجلی است %~% همه عالم کتاب حق تعالی است # 2 عرض اعراب و جوهر چون حروف است %~% مراتب همچو آیات وقوف است # 3 از او هر عالمی چون سوره‌ای خاص %~% یکی زان فاتحه و آن دیگر اخلاص # 4 نخستین آیتش عقل کل آمد %~% که در وی همچو با بسمل آمد # 5 دوم نفس کل آمد آیت نور %~% که چون مصباح شد از غایت نور # 6 سیم آیت در او شد عرش رحمان %~% چهارم «آیت الکرسی» همی دان # 7 پس از وی جرمهای آسمانی است %~% که در وی سوره سبع المثانی است # 8 نظر کن باز در جرم عناصر %~% که هر یک آیتی هستند باهر # 9 پس از عنصر بود جرم سه مولود %~% که نتوان کرد این آیات محدود # 10 به آخر گشت نازل نفس انسان %~% که بر ناس آمد آخر ختم قرآن PageV01P10 # 1 مشو محبوس ارکان و طبایع %~% برون آی و نظر کن در صنایع # 2 تفکر کن تو در خلق سماوات %~% که تا ممدوح حق گردی در آیات # 3 ببین یک ره که تا خود عرش اعظم %~% چگونه شد محیط هر دو عالم # 4 چرا کردند نامش عرش رحمان %~% چه ms11 نسبت دارد او با قلب انسان # 5 چرا در جنبشند این هر دو مادام %~% که یک لحظه نمی‌گیرند آرام # 6 مگر دل مرکز عرش بسیط است %~% که آن چون نقطه وین دور محیط است # 7 برآید در شبانروزی کم و بیش %~% سراپای تو عرش ای مرد درویش # 8 از او در جنبش اجسام مدور %~% چرا گشتند یک ره نیک بنگر # 9 ز مشرق تا به مغرب‌همچو دولاب %~% همی گردند دائم بی‌خور و خواب # 10 به هر روز و شبی این چرخ اعظم %~% کند دور تمامی گرد عالم # 11 وز او افلاک دیگر هم بدین سان %~% به چرخ اندر همی باشند گردان # 12 ولی برعکس دور چرخ اطلس %~% همی‌گردند این هشت مقوس # 13 معدل کرسی ذات البروج است %~% که آن را نه تفاوت نه فروج است # 14 حمل با ثور و با جوزا و خرچنگ %~% بر او بر همچو شیر و خوشه آونگ # 15 دگر میزان عقرب پس کمان است %~% ز جدی و دلو و حوت آنجا نشان است # 16 ثوابت یک هزار و بیست و چارند %~% که بر کرسی مقام خویش دارند # 17 به هفتم چرخ کیوان پاسبان است %~% ششم برجیس را جا و مکان است # 18 بود پنجم فلک مریخ را جای %~% به چارم آفتاب عالم آرای # 19 سیم زهره دوم جای عطارد %~% قمر بر چرخ دنیا گشت وارد # 20 زحل را جدی و دلو و مشتری باز %~% به قوس و حوت کرد انجام و آغاز # 21 حمل با عقرب آمد جای بهرام %~% اسد خورشید را شد جای آرام # 22 چو زهره ثور و میزان ساخت گوشه %~% عطارد رفت در جوزا و خوشه # 23 قمر خرچنگ را همجنس خود دید %~% ذنب چون راس شد یک عقده بگزید # 24 قمر را بیست و هشت آمد منازل %~% شود با آفتاب آنگه مقابل # 25 پس از وی همچو عرجون قدیم است %~% ز تقدیر عزیزی کو علیم است # 26 اگر در فکر گردی ms12 مرد کامل %~% هر آیینه که گویی نیست باطل # 27 کلام حق همی ناطق بدین است %~% که باطل دیدن از ضعف یقین است # 28 وجود پشه دارد حکمت ای خام %~% نباشد در وجود تیر و بهرام # 29 ولی چون بنگری در اصل این کار %~% فلک را بینی اندر حکم جبار # 30 منجم چون ز ایمان بی‌نصیب است %~% اثر گوید که از شکل غریب است # 31 نمی‌بیند مگر کین چرخ اخضر %~% به حکم و امر حق گشته مسخر PageV01P11 # 1 تو گویی هست این افلاک دوار %~% به گردش روز و شب چون چرخ فخار # 2 وز او هر لحظه‌ای دانای داور %~% ز آب وگل کند یک ظرف دیگر # 3 هر آنچه در مکان و در زمان است %~% ز یک استاد و از یک کارخانه است # 4 کواکب گر همه اهل کمالند %~% چرا هر لحظه در نقص و وبالند # 5 همه درجای و سیر و لون و اشکال %~% چرا گشتند آخر مختلف حال # 6 چرا گه در حضیض و گه در اوجند %~% گهی تنها فتاده گاه زوجند # 7 دل چرخ از چه شد آخر پر آتش %~% ز شوق کیست او اندر کشاکش # 8 همه انجم بر او گردان پیاده %~% گهی بالا و گه شیب اوفتاده # 9 عناصر باد و آب و آتش و خاک %~% گرفته جای خود در زیر افلاک # 10 ملازم هر یکی در منزل خویش %~% بننهد پای یک ذره پس و پیش # 11 چهار اضداد در طبع مراکز %~% به هم جمع آمده کس دیده هرگز # 12 مخالف هر یکی در ذات و صورت %~% شده یک چیز از حکم ضرورت # 13 موالید سه گانه گشته ز ایشان %~% جماد آنگه نبات آنگاه حیوان # 14 هیولی را نهاده در میانه %~% ز صورت گشته صافی صوفیانه # 15 همه از امر وحکم داد داور %~% به جان استاده و گشته مسخر # 16 جماد از قهر بر خاک اوفتاده %~% نبات از مهر بر پای ایستاده # 17 نزوع جانور از ms13 صدق و اخلاص %~% پی ابقای جنس و نوع و اشخاص # 18 همه بر حکم داور داده اقرار %~% مر او را روز و شب گشته طلبکار ~~PageV01P12 # 1 به اصل خویش یک ره نیک بنگر %~% که مادر را پدر شد باز و مادر # 2 جهان را سر به سر در خویش می‌بین %~% هر آنچ آمد به آخر پیش می‌بین # 3 در آخر گشت پیدا نفس آدم %~% طفیل ذات او شد هر دو عالم # 4 نه آخر علت غایی در آخر %~% همی گردد به ذات خویش ظاهر # 5 ظلومی و جهولی ضد نورند %~% ولیکن مظهر عین ظهورند # 6 چو پشت آینه باشد مکدر %~% نماید روی شخص از روی دیگر # 7 شعاع آفتاب از چارم افلاک %~% نگردد منعکس جز بر سر خاک # 8 تو بودی عکس معبود ملایک %~% از آن گشتی تو مسجود ملایک # 9 بود از هر تنی پیش تو جانی %~% وز او در بسته با تو ریسمانی # 10 از آن گشتند امرت را مسخر %~% که جان هر یکی در توست مضمر # 11 تو مغز عالمی زان در میانی %~% بدان خود را که تو جان جهانی # 12 تو را ربع شمالی گشت مسکن %~% که دل در جانب چپ باشد از تن # 13 جهان عقل و جان سرمایه توست %~% زمین و آسمان پیرایه توست # 14 ببین آن نیستی کو عین هستی است %~% بلندی را نگر کو ذات پستی است # 15 طبیعی قوت تو ده هزار است %~% ارادی برتر از حصر و شمار است # 16 وز آن هر یک شده موقوف آلات %~% ز اعضا و جوارح وز رباطات # 17 پزشکان اندر آن گشتند حیران %~% فرو ماندند در تشریح انسان # 18 نبرده هیچکس ره سوی این کار %~% به عجز خویش هر یک کرده اقرار # 19 ز حق با هر یکی حظی و قسمی است %~% معاد و مبدا هر یک به اسمی است # 20 از آن اسمند موجودات قائم %~% بدان اسمند در تسبیح دائم # 21 به مبدا ms14 هر یکی زان مصدری شد %~% به وقت بازگشتن چون دری شد # 22 از آن در کامد اول هم بدر شد %~% اگرچه در معاش از در به در شد # 23 از آن دانسته‌ای تو جمله اسما %~% که هستی صورت عکس مسما # 24 ظهور قدرت و علم و ارادت %~% به توست ای بنده صاحب سعادت # 25 سمیعی و بصیری حی و گویا %~% بقا داری نه از خود لیک از آنجا # 26 زهی اول که عین آخر آمد %~% زهی باطن که عین ظاهر آمد # 27 تو از خود روز و شب اندر گمانی %~% همان بهتر که خود را می‌ندانی # 28 چو انجام تفکر شد تحیر %~% در اینجا ختم شد بحث تفکر PageV01P13 # 1 که باشم من مرا از من خبر کن %~% چه معنی دارد اندر خود سفر کن ~~PageV01P14 # 1 دگر کردی سؤال از من که من چیست %~% مرا از من خبر کن تا که من کیست # 2 چو هست مطلق آید در اشارت %~% به لفظ من کنند از وی عبارت # 3 حقیقت کز تعین شد معین %~% تو او را در عبارت گفته‌ای من # 4 من و تو عارض ذات وجودیم %~% مشبکهای مشکات وجودیم # 5 همه یک نور دان اشباح و ارواح %~% گه از آیینه پیدا گه ز مصباح # 6 تو گویی لفظ من در هر عبارت %~% به سوی روح می‌باشد اشارت # 7 چو کردی پیشوای خود خرد را %~% نمی‌دانی ز جزو خویش خود را # 8 برو ای خواجه خود را نیک بشناس %~% که نبود فربهی مانند آماس # 9 من تو برتر از جان و تن آمد %~% که این هر دو ز اجزای من آمد # 10 به لفظ من نه انسان است مخصوص %~% که تا گویی بدان جان است مخصوص # 11 یکی ره برتر از کون و مکان شو %~% جهان بگذار و خود در خود جهان شو # 12 ز خط وهمیی‌های هویت %~% دو چشمی می‌شود در وقت ریت # 13 نماند در میانه رهرو راه %~% چو ms15 های هو شود ملحق به الله # 14 بود هستی بهشت امکان چو دوزخ %~% من و تو در میان مانند برزخ # 15 چو برخیزد تو را این پرده از پیش %~% نماند نیز حکم مذهب و کیش # 16 همه حکم شریعت از من توست %~% که این بربسته جان و تن توست # 17 من تو چون نماند در میانه %~% چه کعبه چه کنشت چه دیرخانه # 18 تعین نقطه وهمی است بر عین %~% چو صافی گشت غین تو شود عین # 19 دو خطوه بیش نبود راه سالک %~% اگر چه دارد آن چندین مهالک # 20 یک از های هویت در گذشتن %~% دوم صحرای هستی در نوشتن # 21 در این مشهد یکی شد جمع و افراد %~% چو واحد ساری اندر عین اعداد # 22 تو آن جمعی که عین وحدت آمد %~% تو آن واحد که عین کثرت آمد # 23 کسی این راه داند کو گذر کرد %~% ز جز وی سوی کلی یک سفر کرد ~~PageV01P15 # 1 مسافر چون بود رهرو کدام است %~% که را گویم که او مرد تمام است ~~PageV01P16 # 1 دگر گفتی مسافر کیست در راه %~% کسی کو شد ز اصل خویش آگاه # 2 مسافر آن بود کو بگذرد زود %~% ز خود صافی شود چون آتش از دود # 3 سلوکش سیر کشفی دان ز امکان %~% سوی واجب به ترک شین و نقصان # 4 به عکس سیر اول در منازل %~% رود تا گردد او انسان کامل PageV01P17 # 1 بدان اول که تا چون گشت موجود %~% کز او انسان کامل گشت مولود # 2 در اطوار جمادی بود پیدا %~% پس از روح اضافی گشت دانا # 3 پس آنگه جنبشی کرد او ز قدرت %~% پس از وی شد ز حق صاحب ارادت # 4 به طفلی کرد باز احساس عالم %~% در او بالفعل شد وسواس عالم # 5 چو جزویات شد بر وی مرتب %~% به کلیات ره برد از مرکب # 6 غضب شد اندر او پیدا و شهوت %~% وز ایشان خاست بخل و حرص ms16 و نخوت # 7 به فعل آمد صفتهای ذمیمه %~% بتر شد از دد و دیو و بهیمه # 8 تنزل را بود این نقطه اسفل %~% که شد با نقطه وحدت مقابل # 9 شد از افعال کثرت بی‌نهایت %~% مقابل گشت از این رو با بدایت # 10 اگر گردد مقید اندر این دام %~% به گمراهی بود کمتر ز انعام # 11 وگر نوری رسد از عالم جان %~% ز فیض جذبه یا از عکس برهان # 12 دلش با لطف حق همراز گردد %~% از آن راهی که آمد باز گردد # 13 ز جذبه یا ز برهان حقیقی %~% رهی یابد به ایمان حقیقی # 14 کند یک رجعت از سجین فجار %~% رخ آرد سوی علیین ابرار # 15 به توبه متصف گردد در آن دم %~% شود در اصطفی ز اولاد آدم # 16 ز افعال نکوهیده شود پاک %~% چو ادریس نبی آید بر افلاک # 17 چو یابد از صفات بد نجاتی %~% شود چون نوح از آن صاحب ثباتی # 18 نماند قدرت جزویش در کل %~% خلیل آسا شود صاحب توکل # 19 ارادت با رضای حق شود ضم %~% رود چون موسی اندر باب اعظم # 20 ز علم خویشتن یابد رهائی %~% چو عیسای نبی گردد سمائی # 21 دهد یکباره هستی را به تاراج %~% درآید از پی احمد به معراج # 22 رسد چون نقطه آخر به اول %~% در آنجا نه ملک گنجد نه مرسل PageV01P18 # 1 نبی چون آفتاب آمد ولی ماه %~% مقابل گردد اندر «لی مع‌الله» # 2 نبوت در کمال خویش صافی است %~% ولایت اندر او پیدا نه مخفی است # 3 ولایت در ولی پوشیده باید %~% ولی اندر نبی پیدا نماید # 4 ولی از پیروی چون همدم آمد %~% نبی را در ولایت محرم آمد # 5 ز «ان کنتم تحبون» یابد او راه %~% به خلوتخانه «یحببکم الله» # 6 در آن خلوت‌سرا محبوب گردد %~% به حق یکبارگی مجذوب گردد # 7 بود تابع ولی از روی معنی %~% بود عابد ولی در کوی معنی # 8 ولی آنگه رسد کارش ms17 به اتمام %~% که با آغاز گردد باز از انجام ~~PageV01P19 # 1 کسی مرد تمام است کز تمامی %~% کند با خواجگی کار غلامی # 2 پس آنگاهی که ببرید او مسافت %~% نهد حق بر سرش تاج خلافت # 3 بقایی یابد او بعد از فنا باز %~% رود ز انجام ره دیگر به آغاز # 4 شریعت را شعار خویش سازد %~% طریقت را دثار خویش سازد # 5 حقیقت خود مقام ذات او دان %~% شده جامع میان کفر و ایمان # 6 به اخلاق حمیده گشته موصوف %~% به علم و زهد و تقوی بوده معروف # 7 همه با او ولی او از همه دور %~% به زیر قبه‌های ستر مستور PageV01P20 # 1 تبه گردد سراسر مغز بادام %~% گرش از پوست بیرون آوری خام # 2 ولی چون پخته شد بی پوست نیکوست %~% اگر مغزش بر آری بر کنی پوست # 3 شریعت پوست مغز آمد حقیقت %~% میان این و آن باشد طریقت # 4 خلل در راه سالک نقص مغز است %~% چو مغزش پخته شد بی‌پوست نغز است # 5 چو عارف با یقین خویش پیوست %~% رسیده گشت مغز و پوست بشکست # 6 وجودش اندر این عالم نپاید %~% برون رفت و دگر هرگز نیاید # 7 وگر با پوست تابد تابش خور %~% در این نشات کند یک دور دیگر # 8 درختی گردد او از آب و از خاک %~% که شاخش بگذرد از جمله افلاک # 9 همان دانه برون آید دگر بار %~% یکی صد گشته از تقدیر جبار # 10 چو سیر حبه بر خط شجر شد %~% ز نقطه خط ز خط دوری دگر شد # 11 چو شد در دایره سالک مکمل %~% رسد هم نقطه آخر به اول # 12 دگر باره شود مانند پرگار %~% بر آن کاری که اول بود بر کار # 13 تناسخ نبود این کز روی معنی %~% ظهورات است در عین تجلی # 14 و قد سلوا و قالوا ما النهایة %~% فقیل هی الرجوع الی البدایة ~~PageV01P21 # 1 نبوت را ظهور از آدم آمد %~% کمالش در وجود ms18 خاتم آمد # 2 ولایت بود باقی تا سفر کرد %~% چو نقطه در جهان دوری دگر کرد # 3 ظهور کل او باشد به خاتم %~% بدو گردد تمامی دور عالم # 4 وجود اولیا او را چو عضوند %~% که او کل است و ایشان همچو جزوند # 5 چو او از خواجه یابد نسبت تام %~% از او با ظاهر آید رحمت عام # 6 شود او مقتدای هر دو عالم %~% خلیفه گردد از اولاد آدم PageV01P22 # 1 چه نور آفتاب از شب جدا شد %~% تو را صبح و طلوع و استوا شد # 2 دگر باره ز دور چرخ دوار %~% زوال و عصر و مغرب شد پدیدار # 3 بود نور نبی خورشید اعظم %~% گه از موسی پدید و گه ز آدم # 4 اگر تاریخ عالم را بخوانی %~% مراتب را یکایک باز دانی # 5 ز خور هر دم ظهور سایه‌ای شد %~% که آن معراج دین را پایه‌ای شد # 6 زمان خواجه وقت استوا بود %~% که از هر ظل و ظلمت مصطفا بود # 7 به خط استوا بر قامت راست %~% ندارد سایه پیش و پس چپ و راست # 8 چو کرد او بر صراط حق اقامت %~% به امر «فاستقم» می‌داشت قامت # 9 نبودش سایه کان دارد سیاهی %~% زهی نور خدا ظل الهی # 10 ورا قبله میان غرب و شرق است %~% ازیرا در میان نور غرق است # 11 به دست او چو شیطان شد مسلمان %~% به زیر پای او شد سایه پنهان # 12 مراتب جمله زیر پایه اوست %~% وجود خاکیان از سایه اوست # 13 ز نورش شد ولایت سایه گستر %~% مشارق با مغارب شد برابر # 14 ز هر سایه که اول گشت حاصل %~% در آخر شد یکی دیگر مقابل # 15 کنون هر عالمی باشد ز امت %~% رسولی را مقابل در نبوت # 16 نبی چون در نبوت بود اکمل %~% بود از هر ولی ناچار افضل # 17 ولایت شد به خاتم جمله ظاهر %~% بر اول نقطه هم ختم آمد آخر # 18 از ms19 او عالم شود پر امن و ایمان %~% جماد و جانور یابد از او جان # 19 نماند در جهان یک نفس کافر %~% شود عدل حقیقی جمله ظاهر # 20 بود از سر وحدت واقف حق %~% در او پیدا نماید وجه مطلق PageV01P23 # 1 که شد بر سر وحدت واقف آخر %~% شناسای چه آمد عارف آخر PageV01P24 # 1 کسی بر سر وحدت گشت واقف %~% که او واقف نشد اندر مواقف # 2 دل عارف شناسای وجود است %~% وجود مطلق او را در شهود است # 3 به جز هست حقیقی هست نشناخت %~% از آن رو هستی خود پاک در باخت # 4 وجود تو همه خار است و خاشاک %~% برون انداز از خود جمله را پاک # 5 برو تو خانه دل را فرو روب %~% مهیا کن مقام و جای محبوب # 6 چو تو بیرون شدی او اندر آید %~% به تو بی تو جمال خود نماید # 7 کس کو از نوافل گشت محبوب %~% به لای نفی کرد او خانه جاروب # 8 درون جان محبوب او مکان یافت %~% ز «بی یسمع و بی یبصر» نشان یافت # 9 ز هستی تا بود باقی بر او شین %~% نیابد علم عارف صورت عین # 10 موانع تا نگردانی ز خود دور %~% درون خانه دل نایدت نور # 11 موانع چون در این عالم چهار است %~% طهارت کردن از وی هم چهار است # 12 نخستین پاکی از احداث و انجاس %~% دوم از معصیت وز شر وسواس # 13 سوم پاکی ز اخلاق ذمیمه است %~% که با وی آدمی همچون بهیمه است # 14 چهارم پاکی سر است از غیر %~% که اینجا منتهی می‌گرددش سیر # 15 هر آن کو کرد حاصل این طهارات %~% شود بی شک سزاوار مناجات # 16 تو تا خود را بکلی در نبازی %~% نمازت کی شود هرگز نمازی # 17 چو ذاتت پاک گردد از همه شین %~% نمازت گردد آنگه قرةالعین # 18 نماند در میانه هیچ تمییز %~% شود معروف و عارف جمله یک چیز ~~PageV01P25 # 1 اگر معروف ms20 و عارف ذات پاک است %~% چه سودا در سر این مشت خاک است ~~PageV01P26 # 1 مکن بر نعمت حق ناسپاسی %~% که تو حق را به نور حق شناسی # 2 جز او معروف و عارف نیست دریاب %~% ولیکن خاک می‌یابد ز خور تاب # 3 عجب نبود که ذره دارد امید %~% هوای تاب مهر و نور خورشید # 4 به یاد آور مقام و حال فطرت %~% کز آنجا باز دانی اصل فکرت # 5 «الست بربکم» ایزد که را گفت %~% که بود آخر که آن ساعت «بلی» گفت # 6 در آن روزی که گلها می‌سرشتند %~% به دل در قصه ایمان نوشتند # 7 اگر آن نامه را یک ره بخوانی %~% هر آن چیزی که می‌خواهی بدانی # 8 تو بستی عقد عهد بندگی دوش %~% ولی کردی به نادانی فراموش # 9 کلام حق بدان گشته است منزل %~% که یادت آورد از عهد اول # 10 اگر تو دیده‌ای حق را به آغاز %~% در اینجا هم توانی دیدنش باز # 11 صفاتش را ببین امروز اینجا %~% که تا ذاتش توانی دید فردا # 12 وگرنه رنج خود ضایع مگردان %~% برو بنیوش «لاتهدی» ز قرآن PageV01P27 # 1 ندارد باورت اکمه ز الوان %~% وگر صد سال گویی نقل و برهان # 2 سپید و زرد و سرخ و سبز و کاهی %~% به نزد وی نباشد جز سیاهی # 3 نگر تا کور مادرزاد بدحال %~% کجا بینا شود از کحل کحال # 4 خرد از دیدن احوال عقبا %~% بود چون کور مادرزاد دنیا # 5 ورای عقل طوری دارد انسان %~% که بشناسد بدان اسرار پنهان # 6 بسان آتش اندر سنگ و آهن %~% نهاده است ایزد اندر جان و در تن # 7 چو بر هم اوفتاد این سنگ و آهن %~% ز نورش هر دو عالم گشت روشن # 8 از آن مجموع پیدا گردد این راز %~% چو دانستی برو خود را برانداز # 9 تویی تو نسخه نقش الهی %~% بجو از خویش هر چیزی که خواهی PageV01P28 # 1 کدامین نقطه را نطق است «اناالحق» ms21 %~% چه گویی هرزه بود آن یا محقق ~~PageV01P29 # 1 انا الحق کشف اسرار است مطلق %~% جز از حق کیست تا گوید انا الحق # 2 همه ذرات عالم همچو منصور %~% تو خواهی مست گیر و خواه مخمور # 3 در این تسبیح و تهلیلند دائم %~% بدین معنی همی‌باشند قائم # 4 اگر خواهی که گردد بر تو آسان %~% «و ان من شی» را یک ره فرو خوان # 5 چو کردی خویشتن را پنبه‌کاری %~% تو هم حلاج‌وار این دم برآری # 6 برآور پنبه پندارت از گوش %~% ندای «واحد القهار» بنیوش # 7 ندا می‌آید از حق بر دوامت %~% چرا گشتی تو موقوف قیامت # 8 درآ در وادی ایمن که ناگاه %~% درختی گویدت «انی انا الله» # 9 روا باشد انا الحق از درختی %~% چرا نبود روا از نیک‌بختی # 10 هر آن کس را که اندر دل شکی نیست %~% یقین داند که هستی جز یکی نیست # 11 انانیت بود حق را سزاوار %~% که هو غیب است و غایب وهم و پندار # 12 جناب حضرت حق را دویی نیست %~% در آن حضرت من و ما و تویی نیست ~~PageV01P30 # 1 من و ما و تو او هست یک چیز %~% که در وحدت نباشد هیچ تمییز # 2 هر آن کو خالی از خود چون خلا شد %~% انا الحق اندر او صوت و صدا شد # 3 شود با وجه باقی غیر هالک %~% یکی گردد سلوک و سیر و سالک # 4 حلول و اتحاد از غیر خیزد %~% ولی وحدت همه از سیر خیزد # 5 تعین بود کز هستی جدا شد %~% نه حق شد بنده نه بنده خدا شد # 6 حلول و اتحاد اینجا محال است %~% که در وحدت دویی عین ضلال است # 7 وجود خلق و کثرت درنمود است %~% نه هرچ آن می‌نماید عین بود است ~~PageV01P31 # 1 بنه آیینه‌ای اندر برابر %~% در او بنگر ببین آن شخص دیگر # 2 یکی ره باز بین تا چیست آن عکس %~% نه این است و نه آن ms22 پس کیست آن عکس # 3 چو من هستم به ذات خود معین %~% ندانم تا چه باشد سایه من # 4 عدم با هستی آخر چون شود ضم %~% نباشد نور و ظلمت هر دو با هم # 5 چو ماضی نیست مستقبل مه و سال %~% چه باشد غیر از آن یک نقطه حال # 6 یکی نقطه است وهمی گشته ساری %~% تو آن را نام کرده نهر جاری # 7 جز از من اندر این صحرا دگر کیست %~% بگو با من که تا صوت و صدا چیست # 8 عرض فانی است جوهر زو مرکب %~% بگو کی بود یا خود کو مرکب # 9 ز طول و عرض و از عمق است اجسام %~% وجودی چون پدید آمد ز اعدام # 10 از این جنس است اصل جمله عالم %~% چو دانستی بیار ایمان و فالزم # 11 جز از حق نیست دیگر هستی الحق %~% هوالحق گو و گر خواهی انا الحق # 12 نمود وهمی از هستی جدا کن %~% نه ای بیگانه خود را آشنا کن PageV01P32 # 1 چرا مخلوق را گویند واصل %~% سلوک و سیر او چون گشت حاصل PageV01P33 # 1 وصال حق ز خلقیت جدایی است %~% ز خود بیگانه گشتن آشنایی است # 2 چو ممکن گرد امکان برفشاند %~% به جز واجب دگر چیزی نماند # 3 وجود هر دو عالم چون خیال است %~% که در وقت بقا عین زوال است # 4 نه مخلوق است آن کو گشت واصل %~% نگوید این سخن را مرد کامل # 5 عدم کی راه یابد اندر این باب %~% چه نسبت خاک را با رب ارباب # 6 عدم چبود که با حق واصل آید %~% وز او سیر و سلوکی حاصل آید # 7 تو معدوم و عدم پیوسته ساکن %~% به واجب کی رسد معدوم ممکن # 8 اگر جانت شود زین معنی آگاه %~% بگویی در زمان استغفرالله # 9 ندارد هیچ جوهر بی‌عرض عین %~% عرض چبود که لا یبقی زمانین # 10 حکیمی کاندر این فن کرد تصنیف %~% به طول و عرض و ms23 عمقش کرد تعریف # 11 هیولی چیست جز معدوم مطلق %~% که می‌گردد بدو صورت محقق # 12 چو صورت بی‌هیولی در قدم نیست %~% هیولی نیز بی او جز عدم نیست # 13 شده اجسام عالم زین دو معدوم %~% که جز معدوم از ایشان نیست معلوم # 14 ببین ماهیت را بی کم و بیش %~% نه معدوم و نه موجود است در خویش # 15 نظر کن در حقیقت سوی امکان %~% که او بی‌هستی آمد عین نقصان # 16 وجود اندر کمال خویش ساری است %~% تعین‌ها امور اعتباری است # 17 امور اعتباری نیست موجود %~% عدد بسیار و یک چیز است معدود # 18 جهان را نیست هستی جز مجازی %~% سراسر کار او لهو است و بازی ~~PageV01P34 # 1 بخاری مرتفع گردد ز دریا %~% به امر حق فرو بارد به صحرا # 2 شعاع آفتاب از چرخ چارم %~% بر او افتد شود ترکیب با هم # 3 کند گرمی دگر ره عزم بالا %~% در آویزد بدو آن آب دریا # 4 چو با ایشان شود خاک و هوا ضم %~% برون آید نبات سبز و خرم # 5 غذای جانور گردد ز تبدیل %~% خورد انسان و یابد باز تحلیل # 6 شود یک نطفه و گردد در اطوار %~% وز او انسان شود پیدا دگر بار # 7 چو نور نفس گویا بر تن آید %~% یکی جسم لطیف و روشن آید # 8 شود طفل و جوان و کهل و کمپیر %~% بیابد علم و رای و فهم و تدبیر # 9 رسد آنگه اجل از حضرت پاک %~% رود پاکی به پاکی خاک با خاک # 10 هم اجزای عالم چون نباتند %~% که یک قطره ز دریای حیاتند # 11 زمان چو بگذرد بر وی شود باز %~% همه انجام ایشان همچو آغاز # 12 رود هر یک از ایشان سوی مرکز %~% که نگذارد طبیعت خوی مرکز # 13 چو دریایی است وحدت لیک پر خون %~% کز او خیزد هزاران موج مجنون # 14 نگر تا قطره باران ز دریا %~% چگونه یافت چندین شکل و اسما # 15 ms24 بخار و ابر و باران و نم و گل %~% نبات و جانور انسان کامل # 16 همه یک قطره بود آخر در اول %~% کز او شد این همه اشیا ممثل # 17 جهان از عقل و نفس و چرخ و اجرام %~% چو آن یک قطره دان ز آغاز و ~~انجام # 18 اجل چون در رسد در چرخ و انجم %~% شود هستی همه در نیستی گم # 19 چو موجی بر زند گردد جهان طمس %~% یقین گردد «کان لم تغن بالامس» # 20 خیال از پیش برخیزد به یک بار %~% نماند غیر حق در دار دیار # 21 تو را قربی شود آن لحظه حاصل %~% شوی تو بی تویی با دوست واصل # 22 وصال این جایگه رفع خیال است %~% چو غیر از پیش برخیزد وصال است # 23 مگو ممکن ز حد خویش بگذشت %~% نه او واجب شد و نه واجب او گشت # 24 هر آن کو در معانی گشت فایق %~% نگوید کین بود قلب حقایق # 25 هزاران نشاه داری خواجه در پیش %~% برو آمد شد خود را بیندیش # 26 ز بحث جزو و کل نشئات انسان %~% بگویم یک به یک پیدا و پنهان ~~PageV01P35 # 1 وصال ممکن و واجب به هم چیست %~% حدیث قرب و بعد و بیش و کم چیست ~~PageV01P36 # 1 ز من بشنو حدیث بی کم و بیش %~% ز نزدیکی تو دور افتادی از خویش # 2 چو هستی را ظهوری در عدم شد %~% از آنجا قرب و بعد و بیش و کم شد # 3 قریب آن هست کو را رش نور است %~% بعید آن نیستی کز هست دور است # 4 اگر نوری ز خود در تو رساند %~% تو را از هستی خود وا رهاند # 5 چه حاصل مر تو را زین بود نابود %~% کز او گاهیت خوف و گه رجا بود # 6 نترسد زو کسی کو را شناسد %~% که طفل از سایه خود می‌هراسد # 7 نماند خوف اگر گردی روانه %~% نخواهد اسب تازی تازیانه # 8 ms25 تو را از آتش دوزخ چه باک است %~% گر از هستی تن وجان تو پاک است # 9 از آتش زر خالص برفروزد %~% چو غشی نبود اندر وی چه سوزد # 10 تو را غیر تو چیزی نیست در پیش %~% ولیکن از وجود خود بیندیش # 11 اگر در خویشتن گردی گرفتار %~% حجاب تو شود عالم به یک بار # 12 تویی در دور هستی جزو سافل %~% تویی با نقطه وحدت مقابل # 13 تعین‌های عالم بر تو طاری است %~% از آن گویی چوشیطان همچو من کیست # 14 از آن گویی مرا خود اختیار است %~% تن من مرکب و جانم سوار است # 15 زمام تن به دست جان نهادند %~% همه تکلیف بر من زان نهادند # 16 ندانی کین ره آتش‌پرستی است %~% همه این آفت و شومی ز هستی است # 17 کدامین اختیار ای مرد عاقل %~% کسی را کو بود بالذات باطل # 18 چو بود توست یک سر همچو نابود %~% نگویی که اختیارت از کجا بود # 19 کسی کو را وجود از خود نباشد %~% به ذات خویش نیک و بد نباشد # 20 که را دیدی تو اندر جمله عالم %~% که یک دم شادمانی یافت بی غم # 21 که را شد حاصل آخر جمله امید %~% که ماند اندر کمالی تا به جاوید # 22 مراتب باقی و اهل مراتب %~% به زیر امر حق والله غالب # 23 مؤثر حق شناس اندر همه جای %~% ز حد خویشتن بیرون منه پای # 24 ز حال خویشتن پرس این قدر چیست %~% وز آنجا باز دان کاهل قدر کیست # 25 هر آن کس را که مذهب غیر جبر است %~% نبی فرمود کو مانند گبر است # 26 چنان کان گبر یزدان و اهرمن گفت %~% مر آن نادان احمق او و من گفت # 27 به ما افعال را نسبت مجازی است %~% نسب خود در حقیقت لهو و بازی است # 28 نبودی تو که فعلت آفریدند %~% تو را از بهر کاری برگزیدند # 29 به قدرت بی‌سبب دانای ms26 بر حق %~% به علم خویش حکمی کرده مطلق # 30 مقدر گشته پیش از جان و از تن %~% برای هر یکی کاری معین # 31 یکی هفتصد هزاران ساله طاعت %~% به جای آورد و کردش طوق لعنت # 32 دگر از معصیت نور و صفا دید %~% چو توبه کرد نور «اصطفی» دید # 33 عجب‌تر آنکه این از ترک مامور %~% شد از الطاف حق مرحوم و مغفور # 34 مر آن دیگر ز منهی گشته ملعون %~% زهی فعل تو بی چند و چه و چون # 35 جناب کبریایی لاابالی است %~% منزه از قیاسات خیالی است # 36 چه بود اندر ازل ای مرد نااهل %~% که این یک شد محمد و آن ابوجهل # 37 کسی کو با خدا چون و چرا گفت %~% چو مشرک حضرتش را ناسزا گفت # 38 ورا زیبد که پرسد از چه و چون %~% نباشد اعتراض از بنده موزون # 39 خداوندی همه در کبریایی است %~% نه علت لایق فعل خدایی است # 40 سزاوار خدایی لطف و قهر است %~% ولیکن بندگی در جبر و فقر است # 41 کرامت آدمی را اضطرار است %~% نه زان کو را نصیبی ز اختیار است # 42 نبوده هیچ چیزش هرگز از خود %~% پس آنگه پرسدش از نیک و از بد # 43 ندارد اختیار و گشته مامور %~% زهی مسکین که شد مختار مجبور # 44 نه ظلم است این که عین علم و عدل است %~% نه جور است این که محض لطف و ~~فضل است # 45 به شرعت زان سبب تکلیف کردند %~% که از ذات خودت تعریف کردند # 46 چو از تکلیف حق عاجز شوی تو %~% به یک بار از میان بیرون روی تو # 47 به کلیت رهایی یابی از خویش %~% غنی گردی به حق ای مرد درویش # 48 برو جان پدر تن در قضا ده %~% به تقدیرات یزدانی رضا ده PageV01P37 # 1 چه بحر است آنکه نطقش ساحل آمد %~% ز قعر او چه گوهر حاصل آمد ~~PageV01P38 # 1 یکی دریاست هستی نطق ساحل ms27 %~% صدف حرف و جواهر دانش دل # 2 به هر موجی هزاران در شهوار %~% برون ریزد ز نص و نقل و اخبار # 3 هزاران موجب خیزد هر دم از وی %~% نگردد قطره‌ای هرگز کم از وی # 4 وجود علم از آن دریای ژرف است %~% غلاف در او از صوت و حرف است # 5 معانی چون کند اینجا تنزل %~% ضرورت باشد آن را از تمثل PageV01P39 # 1 شنیدم من که اندر ماه نیسان %~% صدف بالا رود از قعر عمان # 2 ز شیب قعر بحر آید برافراز %~% به روی بحر بنشیند دهن باز # 3 بخاری مرتفع گردد ز دریا %~% فرو بارد به امر حق تعالی # 4 چکد اندر دهانش قطره‌ای چند %~% شود بسته دهان او به صد بند # 5 رود با قعر دریا با دلی پر %~% شود آن قطره باران یکی در # 6 به قعر اندر رود غواص دریا %~% از آن آرد برون لؤلؤی لالا # 7 تن تو ساحل و هستی چو دریاست %~% بخارش فیض و باران علم اسماست # 8 خرد غواص آن بحر عظیم است %~% که او را صد جواهر در گلیم است # 9 دل آمد علم را مانند یک ظرف %~% صدف با علم دل صوت است با حرف # 10 نفس گردد روان چون برق لامع %~% رسد زو حرفها با گوش سامع # 11 صدف بشکن برون کن در شهوار %~% بیفکن پوست مغز نغز بردار # 12 لغت با اشتقاق و نحو با صرف %~% همی‌گردد همه پیرامن حرف # 13 هر آن کو جمله عمر خود در این کرد %~% به هرزه صرف عمر نازنین کرد # 14 ز جوزش قشر سبز افتاد در دست %~% نیابد مغز هر کو پوست نشکست # 15 بلی بی پوست ناپخته است هر مغز %~% ز علم ظاهر آمد علم دین نغز # 16 ز من جان برادر پند بنیوش %~% به جان و دل برو در علم دین کوش # 17 که عالم در دو عالم سروری یافت %~% اگر کهتر بد از وی مهتری یافت # 18 ms28 عمل کان از سر احوال باشد %~% بسی بهتر ز علم قال باشد # 19 ولی کاری که از آب و گل آید %~% نه چون علم است کان کار از دل آید # 20 میان جسم و جان بنگر چه فرق است %~% که این را غرب گیری آن چو شرق است # 21 از اینجا باز دان احوال و اعمال %~% به نسبت با علوم قال با حال # 22 نه علم است آنکه دارد میل دنیی %~% که صورت دارد اما نیست معنی # 23 نگردد علم هرگز جمع با آز %~% ملک خواهی سگ از خود دور انداز # 24 علوم دین ز اخلاق فرشته است %~% نباشد در دلی کو سگ سرشت است # 25 حدیث مصطفی آخر همین است %~% نکو بشنو که البته چنین است # 26 درون خانه‌ای چون هست صورت %~% فرشته ناید اندر وی ضرورت # 27 برو بزدای روی تخته دل %~% که تا سازد ملک پیش تو منزل # 28 از او تحصیل کن علم وراثت %~% ز بهر آخرت می‌کن حراثت # 29 کتاب حق بخوان از نفس و آفاق %~% مزین شو به اصل جمله اخلاق ~~PageV01P40 # 1 اصول خلق نیک آمد عدالت %~% پس از وی حکمت وعفت شجاعت # 2 حکیمی راست گفتار است و کردار %~% کسی کو متصف گردد بدین چار # 3 به حکمت باشدش جان و دل آگه %~% نه گربز باشد و نه نیز ابله # 4 به عفت شهوت خود کرده مستور %~% شره همچون خمود از وی شده دور # 5 شجاع و صافی از ذل و تکبر %~% مبرا ذاتش از جبن و تهور # 6 عدالت چون شعار ذات او شد %~% ندارد ظلم از آن خلقش نکو شد # 7 همه اخلاق نیکو در میانه است %~% که از افراط و تفریطش کرانه است # 8 میانه چون صراط مستقیم است %~% ز هر دو جانبش قعر جحیم است # 9 به باریکی و تیزی موی و شمشیر %~% نه روی گشتن و بودن بر او دیر # 10 عدالت چون یکی دارد ز اضداد %~% همی ms29 هفت آمد این اضداد ز اعداد # 11 به زیر هر عدد سری نهفت است %~% از آن درهای دوزخ نیز هفت است # 12 چنان کز ظلم شد دوزخ مهیا %~% بهشت آمد همیشه عدل را جا # 13 جزای عدل نور و رحمت آمد %~% سزای ظلم لعن و ظلمت آمد # 14 ظهور نیکویی در اعتدال است %~% عدالت جسم را اقصی کمال است # 15 مرکب چون شود مانند یک چیز %~% ز اجزا دور گردد فعل و تمییز # 16 بسیط الذات را مانند گردد %~% میان این و آن پیوند گردد # 17 نه پیوندی که از ترکیب اجزاست %~% که روح از وصف جسمیت مبراست # 18 چو آب و گل شود یکباره صافی %~% رسد از حق بدو روح اضافی # 19 چو یابد تسویت اجزای ارکان %~% در او گیرد فروغ عالم جان # 20 شعاع جان سوی تن وقت تعدیل %~% چو خورشید و زمین آمد به تمثیل ~~PageV01P41 # 1 اگرچه خور به چرخ چارمین است %~% شعاعش نور و تدبیر زمین است # 2 طبیعت های عنصر نزد خور نیست %~% کواکب گرم و سرد و خشک و تر نیست # 3 عناصر جمله از وی گرم و سرد است %~% سپید و سرخ و سبز و آل و زرد است # 4 بود حکمش روان چون شاه عادل %~% که نه خارج توان گفتن نه داخل # 5 چو از تعدیل شد ارکان موافق %~% ز حسنش نفس گویا گشت عاشق # 6 نکاح معنوی افتاد در دین %~% جهان را نفس کلی داد کابین # 7 از ایشان می پدید آمد فصاحت %~% علوم و نطق و اخلاق و صباحت # 8 ملاحت از جهان بی‌مثالی %~% درآمد همچو رند لاابالی # 9 به شهرستان نیکویی علم زد %~% همه ترتیب عالم را به هم زد # 10 گهی بر رخش حسن او شهسوار است %~% گهی با نطق تیغ آبدار است # 11 چو در شخص است خوانندش ملاحت %~% چو در لفظ است گویندش بلاغت # 12 ولی و شاه و درویش و توانگر %~% همه در تحت حکم ms30 او مسخر # 13 درون حسن روی نیکوان چیست %~% نه آن حسن است تنها گویی آن چیست # 14 جز از حق می‌نیاید دلربایی %~% که شرکت نیست کس را در خدایی # 15 کجا شهوت دل مردم رباید %~% که حق گه گه ز باطل می‌نماید # 16 مؤثر حق شناس اندر همه جای %~% ز حد خویشتن بیرون منه پای # 17 حق اندر کسوت حق بین و حق دان %~% حق اندر باطل آمد کار شیطان ~~PageV01P42 # 1 چه جزو است آنکه او از کل فزون است %~% طریق جستن آن جزو چون است ~~PageV01P43 # 1 وجود آن جزو دان کز کل فزون است %~% که موجود است کل وین باژگون است # 2 بود موجود را کثرت برونی %~% که از وحدت ندارد جز درونی # 3 وجود کل ز کثرت گشت ظاهر %~% که او در وحدت جزو است سائر # 4 ندارد کل وجودی در حقیقت %~% که او چون عارضی شد بر حقیقت # 5 چو کل از روی ظاهر هست بسیار %~% بود از جزو خود کمتر به مقدار # 6 نه آخر واجب آمد جزو هستی %~% که هستی کرد او را زیردستی # 7 وجود کل کثیر واحد آید %~% کثیر از روی کثرت می‌نماید # 8 عرض شد هستیی کان اجتماعی است %~% عرض سوی عدم بالذات ساعی است # 9 به هر جزوی ز کل کان نیست گردد %~% کل اندر دم ز امکان نیست گردد # 10 جهان کل است و در هر طرفةالعین %~% عدم گردد و لا یبقی زمانین # 11 دگر باره شود پیدا جهانی %~% به هر لحظه زمین و آسمانی # 12 به هر لحظه جوان و کهنه پیر است %~% به هر دم اندر او حشر و نشیر است # 13 در آن چیزی دو ساعت می‌نپاید %~% در آن ساعت که می‌میرد بزاید # 14 ولیکن طامةالکبری نه این است %~% که این یوم عمل وان یوم دین است # 15 از آن تا این بسی فرق است زنهار %~% به نادانی مکن خود را گرفتار # 16 نظر بگشای در تفصیل ms31 و اجمال %~% نگر در ساعت و روز و مه و سال ~~PageV01P44 # 1 اگر خواهی که این معنی بدانی %~% تو را هم هست مرگ و زندگانی # 2 ز هرچ آن در جهان از زیر و بالاست %~% مثالش در تن و جان تو پیداست # 3 جهان چون توست یک شخص معین %~% تو او را گشته چون جان او تو را تن # 4 سه گونه نوع انسان را ممات است %~% یکی هر لحظه وان بر حسب ذات است # 5 دو دیگر زان ممات اختیاری است %~% سیم مردن مر او را اضطراری است # 6 چو مرگ و زندگی باشد مقابل %~% سه نوع آمد حیاتش در سه منزل # 7 جهان را نیست مرگ اختیاری %~% که آن را از همه عالم تو داری # 8 ولی هر لحظه می‌گردد مبدل %~% در آخر هم شود مانند اول # 9 هر آنچ آن گردد اندر حشر پیدا %~% ز تو در نزع می‌گردد هویدا # 10 تن تو چون زمین سر آسمان است %~% حواست انجم و خورشید جان است # 11 چو کوه است استخوانهایی که سخت است %~% نباتت موی و اطرافت درخت است # 12 تنت در وقت مردن از ندامت %~% بلرزد چون زمین روز قیامت # 13 دماغ آشفته و جان تیره گردد %~% حواست هم چو انجم خیره گردد # 14 مسامت گردد از خوی هم چو دریا %~% تو در وی غرقه گشته بی سر و پا # 15 شود از جان‌کنش ای مرد مسکین %~% ز سستی استخوانها پشم رنگین # 16 به هم پیچیده گردد ساق با ساق %~% همه جفتی شود از جفت خود طاق # 17 چو روح از تن به کلیت جدا شد %~% زمینت «قاع صف صف لاتری» شد # 18 بدین منوال باشد حال عالم %~% که تو در خویش می‌بینی در آن دم # 19 بقا حق راست باقی جمله فانی است %~% بیانش جمله در «سبع المثانی» است # 20 به «کل من علیها فان» بیان کرد %~% «لفی خلق جدید» هم عیان کرد # 21 بود ایجاد ms32 و اعدام دو عالم %~% چو خلق و بعث نفس ابن آدم # 22 همیشه خلق در خلق جدید است %~% و گرچه مدت عمرش مدید است # 23 همیشه فیض فضل حق تعالی %~% بود از شان خود اندر تجلی # 24 از آن جانب بود ایجاد و تکمیل %~% وز این جانب بود هر لحظه تبدیل # 25 ولیکن چو گذشت این طور دنیی %~% بقای کل بود در دار عقبی # 26 که هر چیزی که بینی بالضرورت %~% دو عالم دارد از معنی و صورت # 27 وصال اولین عین فراق است %~% مر آن دیگر ز «عند الله باق» است # 28 مظاهر چون فتد بر وفق ظاهر %~% در اول می‌نماید عین آخر # 29 بقا اسم وجود آمد ولیکن %~% به جایی کان بود سائر چو ساکن # 30 هر آنچ آن هست بالقوه در این دار %~% به فعل آید در آن عالم به یک بار ~~PageV01P45 # 1 ز تو هر فعل که اول گشت صادر %~% بر آن گردی به باری چند قادر # 2 به هر باری اگر نفع است اگر ضر %~% شود در نفس تو چیزی مدخر # 3 به عادت حالها با خوی گردد %~% به مدت میوه‌ها خوش بوی گردد # 4 از آن آموخت انسان پیشه‌ها را %~% وز آن ترکیب کرد اندیشه‌ها را # 5 همه افعال و اقوال مدخر %~% هویدا گردد اندر روز محشر # 6 چو عریان گردی از پیراهن تن %~% شود عیب و هنر یکباره روشن # 7 تنت باشد ولیکن بی‌کدورت %~% که بنماید از او چون آب صورت # 8 همه پیدا شود آنجا ضمایر %~% فرو خوان آیت «تبلی السرائر» # 9 دگر باره به وفق عالم خاص %~% شود اخلاق تو اجسام و اشخاص # 10 چنان کز قوت عنصر در اینجا %~% موالید سه گانه گشت پیدا # 11 همه اخلاق تو در عالم جان %~% گهی انوار گردد گاه نیران # 12 تعین مرتفع گردد ز هستی %~% نماند درنظر بالا و پستی # 13 نماند مرگت اندر دار حیوان %~% به یک رنگی برآید قالب و جان ms33 # 14 بود پا و سر و چشم تو چون دل %~% شود صافی ز ظلمت صورت گل # 15 کند انوار حق بر تو تجلی %~% ببینی بی‌جهت حق را تعالی # 16 دو عالم را همه بر هم زنی تو %~% ندانم تا چه مستی‌ها کنی تو # 17 «سقاهم ربهم» چبود بیندیش %~% «طهورا» چیست صافی گشتن از خویش # 18 زهی شربت زهی لذت زهی ذوق %~% زهی حیرت زهی دولت زهی شوق # 19 خوشا آن دم که ما بی‌خویش باشیم %~% غنی مطلق و درویش باشیم # 20 نه دین نه عقل نه تقوی نه ادراک %~% فتاده مست و حیران بر سر خاک # 21 بهشت و حور و خلد آنجا چه سنجد %~% که بیگانه در آن خلوت نگنجد # 22 چو رویت دیدم و خوردم از آن می %~% ندانم تا چه خواهد شد پس از وی # 23 پی هر مستیی باشد خماری %~% از این اندیشه دل خون گشت باری PageV01P46 # 1 قدیم و محدث از هم چون جدا شد %~% که این عالم شد آن دیگر خدا شد ~~PageV01P47 # 1 قدیم و محدث از هم خود جدا نیست %~% که از هستی است باقی دائما نیست # 2 همه آن است و این مانند عنقاست %~% جز ازحق جمله اسم بی‌مسماست # 3 عدم موجود گردد این محال است %~% وجود از روی هستی لایزال است # 4 نه آن این گردد و نه این شود آن %~% همه اشکال گردد بر تو آسان # 5 جهان خود جمله امر اعتباری است %~% چو آن یک نقطه که اندر دور ساری است # 6 برو یک نقطه آتش بگردان %~% که بینی دایره از سرعت آن # 7 یکی گر در شمار آید به ناچار %~% نگردد واحد از اعداد بسیار # 8 حدیث «ما سوی الله» را رها کن %~% به عقل خویش این را زان جدا کن # 9 چه شک داری در آن کین چون خیال است %~% که با وحدت دویی عین محال است # 10 عدم مانند هستی بود یکتا %~% همه کثرت ز نسبت ms34 گشت پیدا # 11 ظهور اختلاف و کثرت شان %~% شده پیدا ز بوقلمون امکان # 12 وجود هر یکی چون بود واحد %~% به وحدانیت حق گشت شاهد PageV01P48 # 1 چه خواهد اهل معنی زان عبارت %~% که سوی چشم و لب دارد اشارت # 2 چه جوید از سر زلف و خط و خال %~% کسی که اندر مقامات است و احوال ~~PageV01P49 # 1 هر آن چیزی که در عالم عیان است %~% چو عکسی ز آفتاب آن جهان است # 2 جهان چون زلف و خط و خال و ابروست %~% که هر چیزی به جای خویش نیکوست # 3 تجلی گه جمال و گه جلال است %~% رخ و زلف آن معانی را مثال است # 4 صفات حق تعالی لطف و قهر است %~% رخ و زلف بتان را زان دو بهر است # 5 چو محسوس آمد این الفاظ مسموع %~% نخست از بهر محسوس است موضوع # 6 ندارد عالم معنی نهایت %~% کجا بیند مر او را لفظ غایت # 7 هر آن معنی که شد از ذوق پیدا %~% کجا تعبیر لفظی یابد او را # 8 چو اهل دل کند تفسیر معنی %~% به مانندی کند تعبیر معنی # 9 که محسوسات از آن عالم چو سایه است %~% که این چون طفل و آن مانند دایه ~~است # 10 به نزد من خود الفاظ ماول %~% بر آن معنی فتاد از وضع اول # 11 به محسوسات خاص از عرف عام است %~% چه داند عام کان معنی کدام است # 12 نظر چون در جهان عقل کردند %~% از آنجا لفظها را نقل کردند # 13 تناسب را رعایت کرد عاقل %~% چو سوی لفظ معنی گشت نازل # 14 ولی تشبیه کلی نیست ممکن %~% ز جست و جوی آن می‌باش ساکن # 15 بدین معنی کسی را بر تو دق نیست %~% که صاحب مذهب اینجا غیر حق نیست # 16 ولی تا با خودی زنهار زنهار %~% عبارات شریعت را نگه‌دار # 17 که رخصت اهل دل را در سه حال است %~% فنا و سکر و ms35 آن دیگر دلال است # 18 هر آن کس کو شناسد این سه حالت %~% بداند وضع الفاظ و دلالت # 19 تو را گر نیست احوال مواجید %~% مشو کافر ز نادانی به تقلید # 20 مجازی نیست احوال حقیقت %~% نه هر کس یابد اسرار طریقت # 21 گزاف ای دوست ناید ز اهل تحقیق %~% مر این را کشف باید یا که تصدیق # 22 بگفتم وضع الفاظ و معانی %~% تو را سربسته گر خواهی بدانی # 23 نظر کن در معانی سوی غایت %~% لوازم را یکایک کن رعایت # 24 به وجه خاص از آن تشبیه می‌کن %~% ز دیگر وجه‌ها تنزیه می‌کن # 25 چو شد این قاعده یک سر مقرر %~% نمایم زان مثالی چند دیگر PageV01P50 # 1 نگر کز چشم شاهد چیست پیدا %~% رعایت کن لوازم را بدینجا # 2 ز چشمش خاست بیماری و مستی %~% ز لعلش گشت پیدا عین هستی # 3 ز چشم اوست دلها مست و مخمور %~% ز لعل اوست جانها جمله مستور # 4 ز چشم او همه دلها جگرخوار %~% لب لعلش شفای جان بیمار # 5 به چشمش گرچه عالم در نیاید %~% لبش هر ساعتی لطفی نماید # 6 دمی از مردمی دلها نوازد %~% دمی بیچارگان را چاره سازد # 7 به شوخی جان دمد در آب و در خاک %~% به دم دادن زند آتش بر افلاک # 8 از او هر غمزه دام و دانه‌ای شد %~% وز او هر گوشه‌ای میخانه‌ای شد # 9 ز غمزه می‌دهد هستی به غارت %~% به بوسه می‌کند بازش عمارت # 10 ز چشمش خون ما در جوش دائم %~% ز لعلش جان ما مدهوش دائم # 11 به غمزه چشم او دل می‌رباید %~% به عشوه لعل او جان می‌فزاید # 12 چو از چشم و لبش جویی کناری %~% مر این گوید که نه آن گوید آری # 13 ز غمزه عالمی را کار سازد %~% به بوسه هر زمان جان می‌نوازد # 14 از او یک غمزه و جان دادن از ما %~% وز او یک بوسه و استادن از ما ms36 # 15 ز «لمح بالبصر» شد حشر عالم %~% ز نفخ روح پیدا گشت آدم # 16 چو از چشم و لبش اندیشه کردند %~% جهانی می‌پرستی پیشه کردند # 17 نیاید در دو چشمش جمله هستی %~% در او چون آید آخر خواب و مستی # 18 وجود ما همه مستی است یا خواب %~% چه نسبت خاک را با رب ارباب # 19 خرد دارد از این صد گونه اشگفت %~% که «ولتصنع علی عینی» چرا گفت ~~PageV01P51 # 1 حدیث زلف جانان بس دراز است %~% چه می‌پرسی از او کان جای راز است # 2 مپرس از من حدیث زلف پرچین %~% مجنبانید زنجیر مجانین # 3 ز قدش راستی گفتم سخن دوش %~% سر زلفش مرا گفتا فروپوش # 4 کژی بر راستی زو گشت غالب %~% وز او در پیچش آمد راه طالب # 5 همه دلها از او گشته مسلسل %~% همه جانها از او بوده مقلقل # 6 معلق صد هزاران دل ز هر سو %~% نشد یک دل برون از حلقه او # 7 گر او زلفین مشکین برفشاند %~% به عالم در یکی کافر نماند # 8 وگر بگذاردش پیوسته ساکن %~% نماند در جهان یک نفس مؤمن # 9 چو دام فتنه می‌شد چنبر او %~% به شوخی باز کرد از تن سر او # 10 اگر ببریده شد زلفش چه غم بود %~% که گر شب کم شد اندر روز افزود # 11 چو او بر کاروان عقل ره زد %~% به دست خویشتن بر وی گره زد # 12 نیابد زلف او یک لحظه آرام %~% گهی بام آورد گاهی کند شام # 13 ز روی و زلف خود صد روز و شب کرد %~% بسی بازیچه‌های بوالعجب کرد # 14 گل آدم در آن دم شد مخمر %~% که دادش بوی آن زلف معطر # 15 دل ما دارد از زلفش نشانی %~% که خود ساکن نمی‌گردد زمانی # 16 از او هر لحظه کار از سر گرفتم %~% ز جان خویشتن دل برگرفتم # 17 از آن گردد دل از زلفش مشوش %~% که از رویش دلی دارد بر آتش ms37 ~~PageV01P52 # 1 رخ اینجا مظهر حسن خدایی است %~% مراد از خط جناب کبریایی است # 2 رخش خطی کشید اندر نکویی %~% که از ما نیست بیرون خوبرویی # 3 خط آمد سبزه‌زار عالم جان %~% از آن کردند نامش دار حیوان # 4 ز تاریکی زلفش روز شب کن %~% ز خطش چشمه حیوان طلب کن # 5 خضروار از مقام بی‌نشانی %~% بخور چون خطش آب زندگانی # 6 اگر روی و خطش بینی تو بی‌شک %~% بدانی کثرت از وحدت یکایک # 7 ز زلفش باز دانی کار عالم %~% ز خطش باز خوانی سر مبهم # 8 کسی گر خطش از روی نکو دید %~% دل من روی او در خط او دید # 9 مگر رخسار او سبع المثانی است %~% که هر حرفی از او بحر معانی است # 10 نهفته زیر هر مویی از او باز %~% هزاران بحر علم از عالم راز # 11 ببین بر آب قلبت عرش رحمان %~% ز خط عارض زیبای جانان PageV01P53 # 1 بر آن رخ نقطه خالش بسیط است %~% که اصل مرکز دور محیط است # 2 از او شد خط دور هر دو عالم %~% وز او شد خط نفس و قلب آدم # 3 از آن حال دل پرخون تباه است %~% که عکس نقطه خال سیاه است # 4 ز خالش حال دل جز خون شدن نیست %~% کز آن منزل ره بیرون شدن نیست # 5 به وحدت در نباشد هیچ کثرت %~% دو نقطه نبود اندر اصل وحدت # 6 ندانم خال او عکس دل ماست %~% و یا دل عکس خال روی زیباست # 7 ز عکس خال او دل گشت پیدا %~% و یا عکس دل آنجا شد هویدا # 8 دل اندر روی او یا اوست در دل %~% به من پوشیده شد این راز مشکل # 9 اگر هست این دل ما عکس آن خال %~% چرا می‌باشد آخر مختلف حال # 10 گهی چون چشم مخمورش خراب است %~% گهی چون زلف او در اضطراب است # 11 گهی روشن چو آن روی چو ماه است %~% گهی ms38 تاریک چون خال سیاه است # 12 گهی مسجد بود گاهی کنشت است %~% گهی دوزخ بود گاهی بهشت است # 13 گهی برتر شود از هفتم افلاک %~% گهی افتد به زیر توده خاک # 14 پس از زهد و ورع گردد دگر بار %~% شراب و شمع و شاهد را طلبکار ~~PageV01P54 # 1 شراب و شمع و شاهد را چه معنی است %~% خراباتی شدن آخر چه دعوی است ~~PageV01P55 # 1 شراب و شمع و شاهد عین معنی است %~% که در هر صورتی او را تجلی است # 2 شراب و شمع سکر و نور عرفان %~% ببین شاهد که از کس نیست پنهان # 3 شراب اینجا زجاجه شمع مصباح %~% بود شاهد فروغ نور ارواح # 4 ز شاهد بر دل موسی شرر شد %~% شرابش آتش و شمعش شجر شد # 5 شراب و شمع جام و نور اسری است %~% ولی شاهد همان آیات کبری است # 6 شراب بیخودی در کش زمانی %~% مگر از دست خود یابی امانی # 7 بخور می تا ز خویشت وارهاند %~% وجود قطره با دریا رساند # 8 شرابی خور که جامش روی یار است %~% پیاله چشم مست باده‌خوار است # 9 شرابی را طلب بی‌ساغر و جام %~% شراب باده خوار و ساقی آشام # 10 شرابی خور ز جام وجه باقی %~% «سقاهم ربهم» او راست ساقی # 11 طهور آن می بود کز لوث هستی %~% تو را پاکی دهد در وقت مستی # 12 بخور می وارهان خود را ز سردی %~% که بد مستی به است از نیک مردی # 13 کسی کو افتد از درگاه حق دور %~% حجاب ظلمت او را بهتر از نور # 14 که آدم را ز ظلمت صد مدد شد %~% ز نور ابلیس ملعون ابد شد # 15 اگر آیینه دل را زدوده است %~% چو خود را بیند اندر وی چه سود است # 16 ز رویش پرتوی چون بر می افتاد %~% بسی شکل حبابی بر وی افتاد # 17 جهان جان در او شکل حباب است %~% حبابش اولیائی را قباب ms39 است # 18 شده زو عقل کل حیران و مدهوش %~% فتاده نفس کل را حلقه در گوش # 19 همه عالم چو یک خمخانه اوست %~% دل هر ذره‌ای پیمانه اوست # 20 خرد مست و ملایک مست و جان مست %~% هوا مست و زمین مست آسمان مست # 21 فلک سرگشته از وی در تکاپوی %~% هوا در دل به امید یکی بوی # 22 ملایک خورده صاف از کوزه پاک %~% به جرعه ریخته دردی بر این خاک # 23 عناصر گشته زان یک جرعه سر خوش %~% فتاده گه در آب و گه در آتش # 24 ز بوی جرعه‌ای که افتاد بر خاک %~% برآمد آدمی تا شد بر افلاک # 25 ز عکس او تن پژمرده جان یافت %~% ز تابش جان افسرده روان یافت # 26 جهانی خلق از او سرگشته دائم %~% ز خان و مان خود برگشته دائم # 27 یکی از بوی دردش ناقل آمد %~% یکی از نیم جرعه عاقل آمد # 28 یکی از جرعه‌ای گردیده صادق %~% یکی از یک صراحی گشته عاشق # 29 یکی دیگر فرو برده به یک بار %~% می و میخانه و ساقی و میخوار # 30 کشیده جمله و مانده دهن باز %~% زهی دریا دل رند سرافراز # 31 در آشامیده هستی را به یک بار %~% فراغت یافته ز اقرار و انکار # 32 شده فارغ ز زهد خشک و طامات %~% گرفته دامن پیر خرابات PageV01P56 # 1 خراباتی شدن از خود رهایی است %~% خودی کفر است ور خود پارسایی است # 2 نشانی داده‌اندت از خرابات %~% که «التوحید اسقاط الاضافات» # 3 خرابات از جهان بی‌مثالی است %~% مقام عاشقان لاابالی است # 4 خرابات آشیان مرغ جان است %~% خرابات آستان لامکان است # 5 خراباتی خراب اندر خراب است %~% که در صحرای او عالم سراب است # 6 خراباتی است بی حد و نهایت %~% نه آغازش کسی دیده نه غایت # 7 اگر صد سال در وی می‌شتابی %~% نه کس را و نه خود را بازیابی # 8 گروهی اندر او بی پا و بی ms40 سر %~% همه نه مؤمن و نه نیز کافر # 9 شراب بیخودی در سر گرفته %~% به ترک جمله خیر و شر گرفته # 10 شرابی خورده هر یک بی‌لب و کام %~% فراغت یافته از ننگ و از نام # 11 حدیث و ماجرای شطح و طامات %~% خیال خلوت و نور کرامات # 12 به بوی دردیی از دست داده %~% ز ذوق نیستی مست اوفتاده # 13 عصا و رکوه و تسبیح و مسواک %~% گرو کرده به دردی جمله را پاک # 14 میان آب و گل افتان و خیزان %~% به جای اشک خون از دیده ریزان # 15 گهی از سرخوشی در عالم ناز %~% شده چون شاطران گردن افراز # 16 گهی از روسیاهی رو به دیوار %~% گهی از سرخ‌رویی بر سر دار # 17 گهی اندر سماع از شوق جانان %~% شده بی پا و سر چون چرخ گردان # 18 به هر نغمه که از مطرب شنیده %~% بدو وجدی از آن عالم رسیده # 19 سماع جان نه آخر صوت و حرف است %~% که در هر پرده‌ای سری شگرف است # 20 ز سر بیرون کشیده دلق ده تو %~% مجرد گشته از هر رنگ و هر بو # 21 فرو شسته بدان صاف مروق %~% همه رنگ سیاه و سبز و ازرق # 22 یکی پیمانه خورده از می صاف %~% شده زان صوفی صافی ز اوصاف # 23 به مژگان خاک مزبل پاک رفته %~% ز هر چ آن دیده از صد یک نگفته # 24 گرفته دامن رندان خمار %~% ز شیخی و مریدی گشته بیزار # 25 چه شیخی و مریدی این چه قید است %~% چه جای زهد و تقوی این چه شید است # 26 اگر روی تو باشد در که و مه %~% بت و زنار و ترسایی تو را به ~~PageV01P57 # 1 بت و زنار و ترسایی در این کوی %~% همه کفر است ورنه چیست بر گوی ~~PageV01P58 # 1 بت اینجا مظهر عشق است و وحدت %~% بود زنار بستن عقد خدمت # 2 چو کفر و دین بود قائم ms41 به هستی %~% شود توحید عین بت‌پرستی # 3 چو اشیا هست هستی را مظاهر %~% از آن جمله یکی بت باشد آخر # 4 نکو اندیشه کن ای مرد عاقل %~% که بت از روی هستی نیست باطل # 5 بدان که ایزد تعالی خالق اوست %~% ز نیکو هر چه صادر گشت نیکوست # 6 وجود آنجا که باشد محض خیر است %~% وگر شری است در وی آن ز غیر است # 7 مسلمان گر بدانستی که بت چیست %~% بدانستی که دین در بت‌پرستی است # 8 وگر مشرک ز بت آگاه گشتی %~% کجا در دین خود گمراه گشتی # 9 ندید او از بت الا خلق ظاهر %~% بدین علت شد اندر شرع کافر # 10 تو هم گر زو ببینی حق پنهان %~% به شرع اندر نخوانندت مسلمان # 11 ز اسلام مجازی گشت بیزار %~% که را کفر حقیقی شد پدیدار # 12 درون هر بتی جانی است پنهان %~% به زیر کفر ایمانی است پنهان # 13 همیشه کفر در تسبیح حق است %~% و «ان من شی» گفت اینجا چه دق است # 14 چه می‌گویم که دور افتادم از راه %~% «فذرهم بعد ما جائت قل الله» # 15 بدان خوبی رخ بت را که آراست %~% که گشتی بت‌پرست ار حق نمی‌خواست # 16 هم او کرد و هم او گفت و هم او بود %~% نکو کرد و نکو گفت و نکو بود # 17 یکی بین و یکی گوی و یکی دان %~% بدین ختم آمد اصل و فرع ایمان # 18 نه من می‌گویم این بشنو ز قرآن %~% تفاوت نیست اندر خلق رحمان ~~PageV01P59 # 1 نظر کردم بدیدم اصل هر کار %~% نشان خدمت آمد عقد زنار # 2 نباشد اهل دانش را مؤول %~% ز هر چیزی مگر بر وضع اول # 3 میان در بند چون مردان به مردی %~% درآ در زمره «اوفوا بعهدی» # 4 به رخش علم و چوگان عبادت %~% اگر چه خلق بسیار آفریدند # 5 ز میدان در ربا گوی سعادت %~% تو را از بهر این کار آفریدند ms42 # 6 پدر چون علم و مادر هست اعمال %~% به سان قرةالعین است احوال # 7 نباشد بی‌پدر انسان شکی نیست %~% مسیح اندر جهان بیش از یکی نیست # 8 رها کن ترهات و شطح و طامات %~% خیال خلوت و نور کرامات # 9 کرامات تو اندر حق پرستی است %~% جز این کبر و ریا و عجب و هستی است # 10 در این هر چیز کان نز باب فقر است %~% همه اسباب استدراج و مکر است # 11 ز ابلیس لعین بی سعادت %~% شود صادر هزاران خرق عادت # 12 گه از دیوارت آید گاهی از بام %~% گهی در دل نشیند گه در اندام # 13 همی‌داند ز تو احوال پنهان %~% در آرد در تو کفر و فسق و عصیان # 14 شد ابلیست امام و در پسی تو %~% بدو لیکن بدین‌ها کی رسی تو # 15 کرامات تو گر در خودنمایی است %~% تو فرعونی و این دعوی خدایی است # 16 کسی کو راست با حق آشنایی %~% نیاید هرگز از وی خودنمایی # 17 همه روی تو در خلق است زنهار %~% مکن خود را بدین علت گرفتار # 18 چو با عامه نشینی مسخ گردی %~% چه جای مسخ یک سر نسخ گردی # 19 مبادا هیچ با عامت سر و کار %~% که از فطرت شوی ناگه نگونسار # 20 تلف کردی به هرزه نازنین عمر %~% نگویی در چه کاری با چنین عمر # 21 به جمعیت لقب کردند تشویش %~% خری را پیشوا کردی زهی ریش # 22 فتاده سروری اکنون به جهال %~% از این گشتند مردم جمله بدحال # 23 نگر دجال اعور تا چگونه %~% فرستاده است در عالم نمونه # 24 نمونه باز بین ای مرد حساس %~% خر او را که نامش هست جساس # 25 خران را بین همه در تنگ آن خر %~% شده از جهل پیش‌آهنگ آن خر # 26 چو خواجه قصه آخر زمان کرد %~% به چندین جا از این معنی نشان کرد # 27 ببین اکنون که کور و کر شبان شد %~% علوم دین همه ms43 بر آسمان شد # 28 نماند اندر میانه رفق و آزرم %~% نمی‌دارد کسی از جاهلی شرم # 29 همه احوال عالم باژگون است %~% اگر تو عاقلی بنگر که چون است # 30 کسی کارباب لعن و طرد و مقت است %~% پدر نیکو بد اکنون شیخ وقت است # 31 خضر می‌کشت آن فرزند طالح %~% که او را بد پدر با جد صالح # 32 کنون با شیخ خود کردی تو ای خر %~% خری را کز خری هست از تو خرتر # 33 چو او «یعرف الهر من البر» %~% چگونه پاک گرداند تو را سر # 34 و گر دارد نشان باب خود پور %~% چه گویم چون بود «نور علی نور» # 35 پسر کو نیک‌رای و نیک‌بخت است %~% چو میوه زبده و سر درخت است # 36 ولیکن شیخ دین کی گردد آن کو %~% نداند نیک از بد بد ز نیکو # 37 مریدی علم دین آموختن بود %~% چراغ دل ز نور افروختن بود # 38 کسی از مرده علم آموخت هرگز %~% ز خاکستر چراغ افروخت هرگز # 39 مرا در دل همی آید کز این کار %~% ببندم بر میان خویش زنار # 40 نه زان معنی که من شهرت ندارم %~% که دارم لیک از وی هست عارم # 41 شریکم چون خسیس آمد در این کار %~% خمولم بهتر از شهرت به بسیار # 42 دگرباره رسیدالهامم از حق %~% که بر حکمت مگیر از ابلهی دق # 43 اگر کناس نبود در ممالک %~% همه خلق اوفتند اندر مهالک # 44 بود جنسیت آخر علت ضم %~% چنین آمد جهان والله اعلم # 45 ولیک از صحبت نااهل بگریز %~% عبادت خواهی از عادت بپرهیز # 46 نگردد جمع با عادت عبادت %~% عبادت می‌کنی بگذر ز عادت PageV01P60 # 1 ز ترسایی غرض تجرید دیدم %~% خلاص از ربقه تقلید دیدم # 2 جناب قدس وحدت دیر جان است %~% که سیمرغ بقا را آشیان است # 3 ز روح‌الله پیدا گشت این کار %~% که از روح القدس آمد پدیدار # 4 هم از الله در پیش تو جانی ms44 است %~% که از قدوس اندر وی نشانی است # 5 اگر یابی خلاص از نفس ناسوت %~% درآیی در جناب قدس لاهوت # 6 هر آن کس کو مجرد چون ملک شد %~% چو روح الله بر چارم فلک شد ~~PageV01P61 # 1 بود محبوس طفل شیرخواره %~% به نزد مادر اندر گاهواره # 2 چو گشت او بالغ و مرد سفر شد %~% اگر مرد است همراه پدر شد # 3 عناصر مر تو را چون ام سفلی است %~% تو فرزند و پدر آبای علوی است # 4 از آن گفته است عیسی گاه اسرا %~% که آهنگ پدر دارم به بالا # 5 تو هم جان پدر سوی پدر شو %~% بدر رفتند همراهان بدر شو # 6 اگر خواهی که گردی مرغ پرواز %~% جهان جیفه پیش کرکس انداز # 7 به دونان ده مر این دنیای غدار %~% که جز سگ را نشاید داد مردار # 8 نسب چبود تناسب را طلب کن %~% به حق رو آور و ترک نسب کن # 9 به بحر نیستی هر کو فرو شد %~% «فلا انساب» نقد وقت او شد # 10 هر آن نسبت که پیدا شد ز شهوت %~% ندارد حاصلی جز کبر و نخوت # 11 اگر شهوت نبودی در میانه %~% نسب‌ها جمله می‌گشتی فسانه # 12 چو شهوت در میانه کارگر شد %~% یکی مادر شد آن دیگر پدر شد # 13 نمی‌گویم که مادر یا پدر کیست %~% که با ایشان به عزت بایدت زیست # 14 نهاده ناقصی را نام خواهر %~% حسودی را لقب کرده برادر # 15 عدوی خویش را فرزند خوانی %~% ز خود بیگانه خویشاوند خوانی # 16 مرا باری بگو تا خال و عم کیست %~% وز ایشان حاصلی جز درد و غم چیست # 17 رفیقانی که با تو در طریق‌اند %~% پی هزل ای برادر هم رفیق‌اند # 18 به کوی جد اگر یک دم نشینی %~% از ایشان من چه گویم تا چه بینی # 19 همه افسانه و افسون و بند است %~% به جان خواجه که این ها ریشخند است # 20 به مردی ms45 وارهان خود را چو مردان %~% ولیکن حق کس ضایع مگردان # 21 ز شرع ار یک دقیقه ماند مهمل %~% شوی در هر دو کون از دین معطل # 22 حقوق شرع را زنهار مگذار %~% ولیکن خویشتن را هم نگهدار # 23 زر و زن نیست الا مایه غم %~% به جا بگذار چون عیسی مریم # 24 حنیفی شو ز هر قید و مذاهب %~% درآ در دیر دین مانند راهب # 25 تو را تا در نظر اغیار و غیر است %~% اگر در مسجدی آن عین دیر است # 26 چو برخیزد ز پیشت کسوت غیر %~% شود بهر تو مسجد صورت دیر # 27 نمی‌دانم به هر حالی که هستی %~% خلاف نفس کافر کن که رستی # 28 بت و زنار و ترسایی و ناقوس %~% اشارت شد همه با ترک ناموس # 29 اگر خواهی که گردی بنده خاص %~% مهیا شو برای صدق و اخلاص # 30 برو خود را ز راه خویش برگیر %~% به هر لحظه درآ ایمان ز سر گیر # 31 به باطن نفس ما چون هست کافر %~% مشو راضی به دین اسلام ظاهر # 32 ز نو هر لحظه ایمان تازه گردان %~% مسلمان شو مسلمان شو مسلمان # 33 بسا ایمان بود کز کفر زاید %~% نه کفر است آن کز او ایمان فزاید # 34 ریا و سمعه و ناموس بگذار %~% بیفکن خرقه و بربند زنار # 35 چو پیر ما شو اندر کفر فردی %~% اگر مردی بده دل را به مردی # 36 به ترسازاده ده دل را به یک بار %~% مجرد شود ز هر اقرار و انکار ~~PageV01P62 # 1 بت ترسا بچه نوری است باهر %~% که از روی بتان دارد مظاهر # 2 کند او جمله دلها را وشاقی %~% گهی گردد مغنی گاه ساقی # 3 زهی مطرب که از یک نغمه خوش %~% زند در خرمن صد زاهد آتش # 4 زهی ساقی که او از یک پیاله %~% کند بیخود دو صد هفتاد ساله # 5 رود در خانقه مست شبانه %~% کند افسون صوفی را فسانه ms46 # 6 وگر در مسجد آید در سحرگاه %~% بنگذارد در او یک مرد آگاه # 7 رود در مدرسه چون مست مستور %~% فقیه از وی شود بیچاره مخمور # 8 ز عشقش زاهدان بیچاره گشته %~% ز خان و مان خود آواره گشته # 9 یکی مؤمن دگر را کافر او کرد %~% همه عالم پر از شور و شر او کرد # 10 خرابات از لبش معمور گشته %~% مساجد از رخش پر نور گشته # 11 همه کار من از وی شد میسر %~% بدو دیدم خلاص از نفس کافر # 12 دلم از دانش خود صد حجب داشت %~% ز عجب و نخوت و تلبیس و پنداشت # 13 درآمد از درم آن مه سحرگاه %~% مرا از خواب غفلت کرد آگاه # 14 ز رویش خلوت جان گشت روشن %~% بدو دیدم که تا خود چیستم من # 15 چو کردم در رخ خوبش نگاهی %~% برآمد از میان جانم آهی # 16 مرا گفتا که ای شیاد سالوس %~% به سر شد عمرت اندر نام و ناموس # 17 ببین تا علم و زهد و کبر و پنداشت %~% تو را ای نارسیده از که واداشت # 18 نظر کردن به رویم نیم ساعت %~% همی‌ارزد هزاران ساله طاعت # 19 علی‌الجمله رخ آن عالم آرای %~% مرا با من نمود آن دم سراپای # 20 سیه شد روی جانم از خجالت %~% ز فوت عمر و ایام بطالت # 21 چو دید آن ماه کز روی چو خورشید %~% بریدم من ز جان خویش امید # 22 یکی پیمانه پر کرد و به من داد %~% که از آب وی آتش در من افتاد # 23 کنون گفت از می بی‌رنگ و بی‌بوی %~% نقوش تخته هستی فرو شوی # 24 چو آشامیدم آن پیمانه را پاک %~% در افتادم ز مستی بر سر خاک # 25 کنون نه نیستم در خود نه هستم %~% نه هشیارم نه مخمورم نه مستم # 26 گهی چون چشم او دارم سری خوش %~% گهی چون زلف او باشم مشوش # 27 گهی از خوی خود در گلخنم ms47 من %~% گهی از روی او در گلشنم من PageV01P63 # 1 از آن گلشن گرفتم شمه‌ای باز %~% نهادم نام او را گلشن راز # 2 در او راز دل گلها شکفته است %~% که تا اکنون کسی دیگر نگفته است # 3 زبان سوسن او جمله گویاست %~% عیون نرگس او جمله بیناست # 4 تامل کن به چشم دل یکایک %~% که تا برخیزد از پیش تو این شک # 5 ببین منقول و معقول و حقایق %~% مصفا کرده در علم دقایق # 6 به چشم منکری منگر در او خوار %~% که گلها گردد اندر چشم تو خار # 7 نشان ناشناسی ناسپاسی است %~% شناسایی حق در حق شناسی است # 8 غرض زین جمله آن کز ما کند یاد %~% عزیزی گویدم رحمت بر او باد # 9 به نام خویش کردم ختم و پایان %~% الهی عاقبت محمود گردان PageV01P64 ms48