######OpenITI# #META# title: kanzolhaghayegh #META# ed_info: Ed. n.n. (n.d.), , Ganjoor corpus: n.n.. #META# url: https://ganjoor.net/shabestari/kanzolhaghayegh/ #META#Header#End# # 1 به نام آن که اول کرد و آخر %~% به نام آن که ظاهر کرد و باطن # 2 خداوند منزه پاک و بی عیب %~% که عالم را شهادت کرد از غیب # 3 به هر وصفی که خوانی در شریعت %~% در آئی انس میدان در طریقت # 4 توان اندر صفاتش ره بریدن %~% ولی در ذات او نتوان رسیدن # 5 به دانش در صفاتش ره نیابند %~% به کلی سوی ذاتش چون شتابند # 6 بسی گوشند و گویند از صفاتش %~% ولی عاجز شوند از کنه ذاتش # 7 نبی گفتا صفات او ندانند %~% که اندر ذات او چون ابلهانند # 8 کسی کو ظن برد کاو هست واصل %~% یقین دانم ندارد هیچ حاصل # 9 کمال معرفت شد ما عرفناک %~% از آن گفتند خالصان ما عبدناک # 10 هزاران قرن اگرچه علم خوانند %~% سزاوار صفاتش هم نخوانند # 11 تفکر را نماند آن جا مجالی %~% به جز حیرت ندارم هیچ حالی # 12 نخواهم آن چه گوید مرد گمراه %~% از آن گفتارها استغفرالله # 13 به قدر فهم و عقل خویش گویند %~% یقین دارم اگر چه بیش گویند # 14 نگویم که چنان و که چنین کرد %~% که گاهی آسمان و گه زمین کرد # 15 ولی دانم که او از امر واحد %~% همه موجود کرد و اوست واحد # 16 یکی را در یکی زن هم یکی دان %~% یکی از ذات پاکش بیشکی دان # 17 نه از روی عدد کز راه وحدت %~% یکی دانش نه چون هر یک ز صفوت # 18 بدان دارد که می‌بینم عیانش %~% به گفتن در نمی‌گنجد بیانش # 19 سخن ترسم که در توحید رانم %~% که در تشبیه و در تعطیل مانم # 20 هر آن چیزی که بتوان گفت این‌ست %~% که آن یک آسمان این یک زمین است # 21 زمین و آسمان اندر بیانش %~% هر آن چیزی که هست او داد جانش # 22 مر او را می‌رسد از خلق تحسین %~% تعالی خالق الانسان من طین # 23 ملائک در مقام ms01 خویش هر یک %~% به علم خویش می‌دانند بی شک PageV01P01 # 1 چه فرق‌ست ای پسر از جسم تا جان %~% چنان دان فرق از اسلام و ایمان # 2 بدان کاسلام باشد حکم ظاهر %~% بود ایمان نصیب جان طاهر # 3 تو شرح صدر از اسلام می‌دان %~% که مکتوب است اندر قلب ایمان # 4 مسلمانی به دنیا سود دارد %~% بود ز دهر هرکه او بهبود دارد # 5 مسلمانی همین قول زبان‌ست %~% چو گفتی خون و مالت در امان‌ست # 6 ولی در آخرت ایمان‌ست در کار %~% برو مومن شو ای مسلم دگر بار # 7 اگر با تو کسی بد کرد بد کرد %~% تو عفوش کن که او بر جان خود کرد # 8 چو همسایه ز تو ایمن شد ای یار %~% شدی مسلم همین معنی نگه دار # 9 در اسلام باشد سوی دنیا %~% در ایمان بود در کوی عقبی # 10 ورای هر دوان راهی‌ است برتر %~% بکوش آنجای رس زین هر دو بگذر # 11 به علم ار بگذری از اسلام و ایمان %~% یقین اندر رسی در ملک ایقان # 12 یقین گردد تو را سر خدائی %~% نجوئی بعد از این او وی جدائی # 13 اگر امروز بشناسی یقینی %~% یقین می‌دان که فردا هم به بینی # 14 کسی کاینجا نیست از معرفت بار %~% نه بیند اندر آنجا هیچ دیدار # 15 ز تن بگذر برو در عالم جان %~% که حالی جان رسد آنجا به جانان # 16 تنت آنجا به کلی فقد گردد %~% بهشت نسیه حالی نقد گردد # 17 بهشتی نه که می‌جویند هر کس %~% بهشتی کاندرو حق باشد و بس # 18 بهشت عامیان پر نان و آب‌ست %~% به صورت آدمی لیکن دواب است # 19 که جان آدمی زنده به علم است %~% کدامین علم انکش بار حلم است # 20 مسلمانی که این ایمان ندارد %~% تنی دارد ولیکن جان ندارد # 21 کسی کز چشم دل گشته است اعمی %~% وی از اموات می‌دان نی ز احیا # 22 حیات عاریت را نیست مقدار ms02 %~% حیات اصلی از مردی به دست آر # 23 مرا زین کشف سر این بود مقصود %~% که بنمایم مقام پاک محمود ~~PageV01P02 # 1 چه نیکو گفت آن پیر سخندان %~% بدان عامی سرگردان و حیران # 2 که صوفی و امام و شیخ و زاهد %~% سه ماهه دار و قرآن خوان و عابد # 3 مرقع‌پوش و صاحب تاج و کشکول %~% میان مردمان گردیده مقبول # 4 خطیب و واعظ و مفتی و قاضی %~% مدبر بر وقوف حال و ماضی # 5 همه گشتی و شد کارت به سامان %~% کنون وقت‌ست اگر گردی مسلمان # 6 مسلمانی ورای این مقام است %~% بگویم با تو رمزی کان کدام است # 7 به کس مپسند آنچت نیست درخور %~% مسلمانی همین است ای برادر # 8 ولی ایمان ورای این و آن‌ست %~% که ایمان علم خاص الخاص جان‌ست # 9 چو یشناسی یقین تو این معانی %~% حقیقت سر ایمان را بدانی PageV01P03 # 1 به کلی دور شو از رسم و عادت %~% بگو از جان و دل قول شهادت # 2 برو در پیش کن یک راه جان را %~% که قدری نیست اقوال زبان را # 3 به اخلاص و یقین کن کار خود راست %~% که حق از بندگان خود همین خواست # 4 بگویم تا بدانی چیست اخلاص %~% که قول و فعل تو حق را بود خاص # 5 شهادت را حقوق‌ست و حدود است %~% چو بشناسی و بگذاری چه سود است # 6 تو پنداری بدین قول رستی %~% شود فردا حمارت زانکه مستی # 7 مسلمان نیست از تو جز زبانت %~% منافق این بود کردم بیانت # 8 نفاق ای بی‌خبر چیزی دگر نیست %~% زبان گویان و دل را زان خبر نیست # 9 مسلمان گشتة اکنون به یک عضو %~% به کل شو زانکه نافع نیست یک جزو # 10 اگر دل با زبان یکسان کنی تو %~% هر آنچت گفت حق فرمان کنی تو # 11 مسلمان حقیقت گشته باشی %~% ز شرک مشرکان بگذشته باشی PageV01P04 # 1 ز دنیا و ز دنیادار شو دور %~% مباش ms03 از بهر دنیا بیش رنجور # 2 که دنیا چون رباط است اندر این راه %~% بباید رفتنت زین جای ناگاه # 3 ز نیک و بد هر آنچت خلق گویند %~% تو منت دار زانکت جامه شویند # 4 کسی کت جامه تن پاک شوید %~% یقین می‌دان که از تو سیم جوید # 5 بدین معنی کسی کت جامه جان %~% بشوید دار ازو منت فراوان # 6 تن تو جامه جان‌ست ای دوست %~% ولی وقتی که پاکیزه است نیکوست # 7 غبار جامه تن شوخ و چرک‌ست %~% ولیکن شوخ جان از کفر و شرک‌ست # 8 لباس تن به آب جوی می‌شوی %~% طهور جان ز آب علم و دین جوی # 9 ز خشم و کینه و از شهوت و آز %~% درونت پاک کن آنگه وضو ساز # 10 از یراکر نباشد جان نمازی %~% اگر چه در نمازی بی‌نمازی # 11 حدث دنیاست زیرا هست مردار %~% به ترک تا حدث از پیش بردار # 12 چو دنیا را پیمبر خوانده جیفه %~% مکش جیفه دگر در بند نیفه # 13 به توبه کوش تا یابی انابت %~% حقیقت این بود غسل جنابت PageV01P05 # 1 خشوع مومنان جان نماز است %~% از آن معنی که با او دوست راز است # 2 اگر از جان و دل با حق به رازی %~% یقین می‌دان که دایم در نمازی # 3 اگر چه افضل طاعت نماز است %~% فضیلت بیشتر اندر نیاز است # 4 مصلی را فلاح اندر خشوع‌ست %~% خشوع دوستان در عین جوع‌ست # 5 ازیرا جوع باشد قوت مردان %~% شکم چون پر شود می‌دان ز شیطان # 6 ببر از خلق و با حق گیر پیوند %~% به کلی اقتدا کن رکعتی چند # 7 ز اول بفکن این دنیا پس سر %~% پس آن گاهی بگو الله اکبر # 8 ز خاطر دور کن افعال منهی %~% به قول و فعل گو وجهت وجهی # 9 چو استادی دوانستی که جای‌ست %~% به هر سویی که روی آری خدای‌ست # 10 چو میدانی که نیت چیست باری %~% به نیت کن ms04 چو خواهی کرد کاری # 11 قرائت چیست با حق راز گفتن %~% نیاز خویش با حق باز گفتن # 12 حضور قلب می‌باید در این کار %~% اگر داری وگرنه رو به دست آر # 13 اگر چه ما نمازی می‌گزاریم %~% ولی در وی حضور دل نداریم # 14 خداوندا حضوری بخش ما را %~% اجابت کن به فضلت این دعا را # 15 تو را تا بود تو اندر وجود است %~% تنت فارق چو شیطان از سجود است # 16 ولی چون بود خود را ترک کردی %~% برو کن سجده اکنون زانکه مردی # 17 برو نیت نکو کن پس قدم نه %~% که نیت مومنان را از عمل به # 18 نماز پنج وقتی سهل باشد %~% توان کردن چون این کس اهل باشد # 19 نماز مومنان این بد که گفتم %~% به یک معنی و دیگرها نهفتم # 20 نماز مخلصان برتر از این‌ست %~% ندانستی‌ش پنداری همین است # 21 نمازی کان به حق دین را ستون‌ست %~% یقین می‌دان صلوه دائمون‌ست # 22 بسی خفتی کنون برخیز از خواب %~% جماعت فوت خواهد گشت دریاب # 23 نخست از فاتحه بشناس خود را %~% بخوان پس قل هو الله احد را # 24 نماز معنوی زان علی بود %~% که جان او ز نور حق جلی بود # 25 که پیکان برکشیدش مرد از پای %~% نجنبید از حضور خویش از جای # 26 تو هم گر عابدی بگذار عادت %~% که این‌ست ای اخی سر عبادت # 27 نمازی کز سر صدق و صفا نیست %~% اگر در کعبه بگذاری روا نیست # 28 مکن سهو نمازت در ره دین %~% بخوان یک راه ویل للمصلین # 29 نمازی کان به سهو آری تمامت %~% جزایش ویل باشد در قیامت # 30 برو جان پد بشنو ز محمود %~% کز اینش جز نصیحت نیست مقصود # 31 نماز از صدق کن کان‌ست اولی %~% که تا یابی جزایش قرب مولی PageV01P06 # 1 چو دانستی عماد دین صلوه است %~% از آن پس در پیش آتو الزکوه است # 2 زکوه مال جندانی که حالست ms05 %~% برون می‌کن چو دانی شوخ مال‌ست # 3 چو بینی مستحق از طعم و طیبی %~% نصابت چون بود می‌ده نصیبی # 4 زکوه صورتی بعد از نصاب‌ست %~% ولی فردا انصاب اندر حساب‌ست # 5 به امر شرع بی ترسی و بیمی %~% بباید دادنت از بیست نیمی # 6 ز مال گوسفند و غله و زر %~% زکوه فطر نیز آمد بر سر # 7 زکوه فطر از آن بر سر فکندند %~% که تا معلوم گردد خلق چندند # 8 زکوه مال دادی کشت مالت %~% بحصن اندر وز آن نبود وبالت # 9 زکوتی را که دادی بهر جنت %~% مکن باطل به ایذا و به منت # 10 به هر چیزی زکوتی هست بر ما %~% ز سیم و غله و انگور و خرما # 11 مرا در کیسه نقد این بد گشادم %~% زکوه نقد خویش از علم دادم # 12 بگیر از من زکوه از مستحقی %~% که حق‌ست این زکوه از مرد حقی # 13 زکوه اولیا دانسته چیست %~% فدا کردن به جای نیمه بیست # 14 زکوه صادقان خود ترک مال‌ست %~% نمی‌دانم که ایشان را چه حال‌ست # 15 چو خواهی این سخن را عین تحقیق %~% بکن تقلید از بوبکر صدیق # 16 فدا کرد او همه نی نیمی از بیست %~% که دانست آچه خواهد داد باقی است # 17 زکوه عاشقان خود ترک جان‌ست %~% نمی‌دانم خود که را برگ آن‌ست # 18 ز دست و پا و چشم و گوش و بینی %~% زکاتت هست اگر بر خویش بینی # 19 به هر دم کز خدا یابی حیاتی %~% از آن بر خویش واجب دان زکانی # 20 اگر بر دست گیری مال سهل‌ست %~% ولی در دل نگه داری جهل است # 21 برای مصلحت دنیا گنه نیست %~% سر جمله گناهان حب دنیی است # 22 زکوه خاصگان آن علی بود %~% علی کرد آنچه او را حق بفرمود # 23 نکرد این کار از خلق جهان کس %~% زکوه اندر نماز او دادی و بس # 24 شنیدستی که در وقت رکوع او %~% به سائل ms06 داد خاتم در خشوع او # 25 سه قرص جو هم از بهر خدا داد %~% خداوندش جزای هل اتی داد # 26 تو هم گر می‌توانی همچنین باش %~% ز دنیا دور شو در راه دین باش # 27 زکوه ار می‌دهی بهر خدا ده %~% چو می‌دانی که از جمله خدا به # 28 زکوتی کان به حق باشد قبول‌ست %~% قبولش کن که این قول رسول‌ست # 29 بیاموز ار ندانی این طریقت %~% ز محمودت زکوتی ده حقیقت PageV01P07 # 1 چنین گویند مردی بود قصاب %~% بخیلی کز بخیلی بود در تاب # 2 زکوه سیم و زر هرگز ندادی %~% وگر دادی بسی منت نهادی # 3 جگربندی نهاده بود در پیش %~% خریداریش آمد سخت درویش # 4 سوالش کرد آن درویش در بند %~% که چند می‌فروشی این جگربند # 5 بدو گفتا که ای درویش بیمار %~% زکاتم گشت واجب چار دینار # 6 بخر از من بدین مقدار این را %~% زکاتم این بود بردار این را # 7 چو درمانده بد آن درویش حیران %~% بدان مایه زکات از وی خرید آن # 8 گرفت و روی خود سوی هوا کرد %~% بر آن قصاب بسیاری دعا کرد # 9 ولی زان پس بگفت ار بیع آن‌ست %~% خداوندا تو می‌دانی گران‌ست # 10 زکوتی باشد کانچنان به تزویر %~% جزای آن چه باشد ویل و زنجیر # 11 زکوتی کانچنان باشد تمامت %~% چه سنجد آن به میزان قیامت # 12 برد جان پدر تزویر بگذار %~% مکش همچون خران بی‌فایده بار PageV01P08 # 1 ز خشم و شهوت و از حرص و کینه %~% تهی کن ای پسر امروز سینه # 2 وگر مه در قیامت این چهارت %~% برآرند از دل و ار جان دمارت # 3 ز من بشنو رها کن لعب و طیبت %~% دهان خود بشوی از کفر و غیبت # 4 پس آنگه روزه گیر از هر چه منهی‌ست %~% اگر دانسته‌ای کالصوم لی چیست # 5 به صورت روزه ترک آب و نان‌ست %~% به ترک دون حق معنیش آن‌ست # 6 چو خواهی داشت روزه چشم درپوش ms07 %~% مکن غیبت وگر گویند منیوش # 7 به کلی از همه بدها حذر کن %~% چو بینی بد چو باد از وی گذر کن # 8 نخوردن ز آب و نان این روزه عام‌ست %~% ولیکن نزد خاصان کار خاص‌ست # 9 چو پرهیزی ز نمامی و غیبت %~% ز سوگند دروغ و میل شهوت # 10 بود این روزه خاصان درگاه %~% خوشا وقت کسی کو داشت یک ماه # 11 از آن پس روزه خاص الخواص است %~% بگویم کاندر آن چه اختصاص است # 12 ز دنیا فارغند از راه عزت %~% ز عقبی نیز هم از عین حیرت # 13 بجز حق هر چشان در خاطر آید %~% از ایشان در زمان روزه گشاید # 14 چنین دار ار توانی داشت روزه %~% وگر نه رو برو بخور در چاشت روزه # 15 تو زین هر سه که بشنیدی به گفتار %~% کدامینت پسند آید نگهدار # 16 بگویم مغز این جمله کدام است %~% که گر جز همچنان داری حرام است # 17 به حق گیر و به حق دار و به حق خور %~% که سر روزه این‌ست ای برادر # 18 کسی را باشد این معنی مسلم %~% که ترک خود کند والله اعلم # 19 به عیدی‌مان لباس عافیت ده %~% که در دنیا و عقبی عافیت به # 20 چو از تحقیق یابی نور تحقیق %~% بدانی معنی ایام تشویق PageV01P09 # 1 هر آن امری که فرمودت به جای آر %~% به کعبه روی خود سوی خدا آر # 2 چو کردی نیت از اول نکو کن %~% از آن پس اعتماد خود بر او کن # 3 بدان نیت شوی درویش حاجی %~% که کردی با خدای خویش ناجی # 4 ز بهر آن که باز آئی و مردم %~% زر و سیمت دهند و نان و گندم # 5 که پنداری که کاری کرده باشی %~% و یا حجی به جای آورده باشی # 6 برو بشکن همه بت‌های پندار %~% چو ابریشم شو از استرک بی‌زار # 7 فدا کن جان و دل که این‌ست طاعت %~% اگر هستت ز ms08 حق این استطاعت # 8 هر آنچه آمد به تو آن از خدا بین %~% پس آنکه مرده را این‌ها صفا بین # 9 ز جهل خویش بگریز و روان شو %~% به سعی از سوی علم حق دوان شو # 10 وفا کن عهد و میثاقی که حق‌ست %~% حجر را بوسه ده کان دست حق‌ست # 11 رها کن پای باطل دست حق گیر %~% از آن پس کوی در عرفان گیر # 12 در حق گیر و رو کان باب نیکوست %~% پس آنکه دست در حلقه زن ای دوست # 13 چو اسمعیل جان خود فدا کن %~% به اسمعیل آنجا اقتدا کن # 14 پس آنکه عید کن زیرا که عید است %~% خوشا عیدی که فارق از وعید اسن # 15 بکش آن نفس شوخت بهر رحمان %~% که این‌ست ای برادر سر قربان # 16 برون آی از نهفت صورت دوست %~% به صحرای معانی شو که نیکوست # 17 چو عید اول و آخر بدانی %~% چو عیسی مانده دور آسمانی # 18 خداوندا چه ما را عید دادی %~% به عیدی روزه ما گشادی # 19 چه از تقلید یابی نور تحقیق %~% بدانی معنی ایام تشریق PageV01P10 # 1 ز بعد او دگر رکن جهاد است %~% که صاحب شرع اندر دین نهاد است # 2 جهاد تو دو نوع‌ست از ضرورت %~% که باید کرد در معنی و صورت # 3 جهاد صورتی با کافران است %~% که منکر گشت حق را کافر آنست # 4 جهاد معنوی را نیز دریاب %~% چو دانستی بکن جهدی در این باب # 5 چو اماره است نفست کافر است او %~% ز جمله کافران کافرترست او # 6 به حکمت دعوتش کن سوی ایمان %~% مریدش کن اگر گردد مسلمان # 7 که گر از نور ایمان پاک گردد %~% به معنی برتر از افلاک گردد # 8 وگر دانی که نفست سرکش افتاد %~% یقین خاکت دهد یک روز بر باد # 9 بکن با کافر نفست جهادی %~% که بر کافر نباشد اعتمادی # 10 جهاد نفس کافر را چه مقدار %~% جهاد کافر ms09 نفس است دشوار # 11 اگر با کافران چین و ماچین %~% در افتی به که با این نفس پرکین # 12 به جان بشنو که از پیغمبر است این %~% که در محراب گفت و در خوارست ~~این # 13 که فارغ چون شدیم از جنگ اصغر %~% به پیوندیم زین پس جنگ اکبر # 14 چرا محراب را محراب خوانند %~% که در وی نیز حرب است ار توانند # 15 جهاد اصغرت با کافران دان %~% جهاد اکبرت با نفس و شیطان # 16 به علم از نفس شیطان را بگیری %~% کنی در بند و فرمائی اسیری # 17 یقین در پیش تو زاری کند او %~% درین ره مر تو را یاری کند او # 18 وگر در قتل نفس خود رسیدی %~% یقین می‌دان که در معنی شهیدی # 19 جهاد نفس خود معلوم کردی %~% ز من بشنو جهادی کن به مردی # 20 جهاد صورت و معنی چنین است %~% مکن شک اندین معنی یقین است # 21 به دانش خشم و شهوت زیر پا کن %~% نه بهر نفس خود بهر خدا کن # 22 به کلی روی خود سوی خدا آر %~% جهاد صورت و معنی به جا آر PageV01P11 # 1 چنین گفتند دانایان اسرار %~% که چون حق کرد نور خویش اظهار # 2 ز عکس نور او شد عکس عالم %~% که خوانندش حکیمان روح اعظم # 3 ز روح اعظم و از امر اعلی %~% پدید آمد به خلقت عقل اولی # 4 حدیث از سید سادات نقل‌ست %~% که مخلوق نخست از امر عقل‌ست # 5 به امر از عقل کرد او نفس پیدا %~% چنان کز جنب آدم شخص حوا # 6 از آن پس عرش و کرسی و سموات %~% که باشد اندر او چندین علامات # 7 ز نور و ظلمت و افلاک و انجم %~% ز ارکان و موالید و ز مردم # 8 چو صورت بست ازین بس نفس انسان %~% جدا کردش به نطق از جمع حیوان # 9 ز حق نفس‌ت بدین ترتیب و مقدار %~% به چندین واسطه آمد پدیدار ms10 # 10 ازو بهتر نیامد هیچ موجود %~% ز موجودات او بوده است مقصود # 11 کسی کو محرم سر خدا نیست %~% امانت را بدو دادن روا نیست # 12 در این معنی سخن گفتند حالی %~% ولیکن من نگویم جز مثالی # 13 مثالت گر نکو مفهوم گردد %~% تو را سرس از آن معلوم گردد PageV01P12 # 1 مثال این‌ست نیکو فهم آن کن %~% مدارش سرسری فهمش به جان کن # 2 درخت ار چند دارد شاخ و باری %~% حقیقت بار او آید به کاری # 3 حقیقت نفس انسانی چنین است %~% که شاخش آسمان بیخش زمین‌ست # 4 تن از دنیا و جان از آخرت دان %~% ز دنیا تن بگیر از آخرت جان # 5 توئی تو به بین تا چیست آنست %~% که تن را قلب و قلبت را چو جانست # 6 به غیر از این چنین گفتن ندانم %~% وگر ظاهر کنم باشد زیانم # 7 اگر افشا کنم اسرار کفر است %~% بدین اقرار کن انگار کفر است # 8 بسی گفتی ولی چیزی نگفتم %~% چو میوه خام بود آن را نهفتم # 9 به وقت خویش موقوفست است کار %~% چو وقت آید برش یابی به یک بار # 10 هنوز این میوه کو یا خام خام است %~% وگر مکشوف گردانم حرامست # 11 به رمزی گفتم این معنی به مفهوم %~% شود آن را که باشد عقل معلوم ~~PageV01P13 # 1 چو می‌خواهی بدانی نفس و شیطان %~% تو شیطان کفر نفس خویش می‌دان # 2 اگر نفس تو اماره است شیطان %~% چو لوامه شود گردد مسلمان # 3 چو باشد تند اماره است نامش %~% بود لوامه چون کردند رامش # 4 نه آخر مصطفی گفته چنین است %~% که با هر نفس یک شیطان قرینست # 5 مرا هم بود اندر نفس شیطان %~% ولیکن شد به دست من مسلمان # 6 ز تو گر عقل و دانایی پذیرد %~% کند ترک بدی تقوا بگیرد # 7 پس آنکه چون نماند هیچ کاری %~% بگیرد اندر آن منزل قراری # 8 رسد اندر مقام ملهمه نفس %~% بیابد عقل ms11 دور از واهمه نفس # 9 در آن منزل که حاصل گشت کامش %~% به معنی مطمئنه گشت نامش # 10 چو نفست مطمئنه شد به ایمان %~% بدو پیوند وانگه رو به ایقان # 11 حیاتی باشد آنجا جاودانی %~% چنین است ای پسر مولود ثانی # 12 رها گردد در ایقان لهو و لعبش %~% ندای ارجعی آید ز ربش # 13 بدان رای رجوع آن رای روح است %~% چو دریابی به جان و دل فتوح است # 14 معانی بس عزیز است و رقیق است %~% تفکر بیشتر کن چون دقیق است # 15 اگر حالی ندانی این معانی %~% توقف دار هم روزی بدانی PageV01P14 # 1 تو نفست دل کن و دل را چو جان کن %~% پس آنگه سوی جانان روان کن # 2 برهنه دار تن کوتاه کن دست %~% شکم را گرسنه می‌دار پیوست # 3 به زیر پای کن نفس و هوا را %~% که تا باشد ببیند دل خدا را # 4 ز مبدأ آمدی نادان در اینجای %~% سعادت را ندانستی سر و پای # 5 ز غفلت بی‌خبر ز آغاز و انجام %~% نه از معنی به صورت آدمی نام # 6 ولی چون پر کنی علم و عبادت %~% شوی مرغی که پری تا سعادت # 7 چو عیسی گفت اول چون بزادی %~% مثال بیضه در فرش اوفتادی # 8 بدانش گر نپری بار دیگر %~% کجا دانی از عرض برتر # 9 به حکمت گر دیرین معنی بکوشی %~% فرشته‌وش لباس علم پوشی # 10 مجرد کردی از دنیا به طاعات %~% چو عیسی راه یابی در سموات PageV01P15 # 1 یکی جم نام وقتی پادشا بود %~% که جامی داشت کان گیتی‌نما بود # 2 به صنعت کرده بودندش چنان راست %~% که پیدا می‌شد از وی هرچه می‌خواست # 3 هر آن نیک و بدی اندر جهان بود %~% در آن جام از صفای آن نشان بود # 4 چو وقتی تیره جام از زنگ گشتی %~% شه گیتی از آن دلتنگ گشتی # 5 بفرمودی که دانایان این فن %~% بکردندی به علمش باز روشن # 6 چو ms12 روشن گشت انجام دل افزای %~% بدیدی هر چه بودی در همه جای # 7 حکیمی گفت جام آب بد آن %~% منجم گفت اصطرلاب بد آن # 8 دیگر گفت بود آئینه راست %~% چنان روشن که می‌دید آنچه می‌خواست # 9 به قدر علم خود گفتند بسیار %~% ولی آسان نشد این کار دشوار # 10 بسی گفتند هر نوعی از این‌ها %~% نبود ان جام جم جز نفس دانا # 11 چو نفس تیره روشن کرد انسان %~% نماید اندر او آفاق یکسان # 12 چو انسان گشت اندر نفس کامل %~% شود بر کل موجودات شامل # 13 ز چرخ و انجم و از چار ارکان %~% نموداری بود در نفس انسان # 14 حقیقت دان اگر چه آدم است او %~% چو عارف شد به خود جام جم است او # 15 بدار ای دوست گفت پیر خود پاس %~% نخستین نفس خود را نیک بشناس # 16 که تا در وی ببینی هر دو عالم %~% ز راه صورت و معنی به یک دم # 17 تو نفس خویش را نیکو ندانی %~% به دانستن خدا را چون توانی # 18 نخستین نفس خود را بشناس و خب باش %~% از آن پس طالب عرفان رب باش # 19 ... نفس ... خدا نیست %~% وز او عرفان حق را آشنائیست # 20 چو بشناسی نباشد زان وبالت %~% برون آئی به حکمت از ضلالت # 21 دلت روشن شود از نور رحمن %~% شوی ایمن ز مکر و شر شیطان PageV01P16 # 1 ز من بشنو بیان حال شیطان %~% که می‌دانم نمی‌دانی به سامان # 2 ز اول نام او بودی عزازیل %~% کنون ابلیس شده از راه تبدیل # 3 ولیکن هر برزگش نام دیگر %~% به معنی دگر گفتند در خور # 4 یکی‌اش حال مشغول ازل خواند %~% یکی‌اش صاحب طول امل خواند # 5 یکی‌اش عارف اسرار حق گفت %~% یکی‌اش نقطه پرگار حق گفت # 6 یکی نیزش غیور مملکت خواند %~% که حق بگزید و ز آدم رو بگرداند # 7 چنان خود را به کل در عشق او باخت %~% کزو با سجده ms13 آدم نپرداخت # 8 نگردانید روی از حق و لعنت %~% به جان بخرید و یک شو شد ز رحمت # 9 چنان با لعنت حق خوی دارد %~% که هرگز یاد رحمت می‌نیارد # 10 ز لعنت کردن او را نیست رنجی %~% که دشنام جبلیش به ز گنجی # 11 اگرچه کافر است امروز شیطان %~% ولی گردد قیامت را مسلمان # 12 ز اول گر چه باشد شر مجمل %~% ولی آخر شود خیر مفصل # 13 یقین سرچشمه سر قدر اوست %~% یکی رکن عظیم معتبر اوست # 14 ندیدم در جهان یک کس که جان یافت %~% که از سیلی شیطان او امان یافت # 15 به صورت گرچه ملعون شد ز حضرت %~% ولیکن روی دارد سوی عزت # 16 در لعنت بر او هرچند باز است %~% ولی اندر سرش بسیار ناز است # 17 اگر چه لعنتش کرده است حالی %~% ولیکن این ز سری نیست خالی # 18 سوالی هست اینجا نیک دریاب %~% جوابی گوی اگر دانی در این باب # 19 اگر از خویش ترک امر حق کرد %~% چرا با او دگر بار این نسق کرد # 20 که دادش انتظاری تا قیامت %~% که را بود از خلایق این کرامت # 21 چرا بی واسطه با حق سخن راند %~% اگر باطل بد او باقی چرا ماند # 22 مرا حالی جوابی در دل آمد %~% بگویم گر به گفتن مشکل آمد # 23 بدو دادست دنیا را به اقطاع %~% چو حال او چنان گردد ز اوضاع # 24 اگر چه بر ملأ کارش تبه کرد %~% به زودی روی او آنجا سیه کرد # 25 ولی اندر نهان کاری دگر بود %~% که خلقی زان حکایت بی‌خبر بود ~~PageV01P17 # 1 مثالی گویمت بنیوش آن را %~% که نشنیدست هرگز گوش آن را # 2 هر آن شاهی که شاهی نیک داند %~% یکی سرهنگ را بر در نشاند # 3 که تا نامحرمان را دور دارد %~% که شه در خلوت در آنجا سور دارد # 4 کسی باید که نیک و بد بداند %~% در آرد نیک را ms14 و بد براند # 5 نبد عرفان کسی را اندر این راه %~% بجز شیطان ز سرهنگان درگاه # 6 حقیقت کار شیطان در میان نیست %~% ز لعنت کردنش چندان زیان نیست # 7 چو مال و خلق را در خیل او کرد %~% برای مال خلقی میل او کرد # 8 بجز اغوا خرد باری ندارد %~% ولی با خاصگان کاری ندارد # 9 تو خود را خاص کن تا راه یابی %~% که تا عامی ز شیطان در عذابی # 10 چو تو در دست نفس خود زبونی %~% منال از دست شیطان برونی # 11 ز اول نفس خود را کن مسلمان %~% پی آنگه لعن کن بر نفس شیطان # 12 چو می‌دانی به معنی لعن دوری‌ست %~% به دل زو دور شو لعن زبان چیست # 13 تو نفس خویش را لعنت کن ای دوست %~% که دشمن‌تر کسی از دشمنان اوست # 14 یقین دان کار شیطان را تمامت %~% به پیدا کردن این باشد قیامت ~~PageV01P18 # 1 چو موسی باز می‌گردید از طور %~% در آن وادی سیاهی دید از دور # 2 چو نزدیکش رسید او بود شیطان %~% که می‌نالید او از دوری و عصیان # 3 چو موسی دید او را رحمش آمد %~% کمانش شد که آن دم خشمش آمد # 4 به شیطان گفت موسی ای گنهکار %~% چرا سجده نکردی تا شوی خوار # 5 بگفتا زان سبب سجده نکردم %~% که ترسیدم مبادا چون تو گردم # 6 بگفتا من چه گشتم در نبوت %~% بگفتا اوفتادی از فتوت # 7 بگفتا چون فتادم هین بیان کن %~% عیانم نیست این بر من عیان کن # 8 بگفتا خواستی از دوست دیدار %~% چرا کردی نظر آنجا به کهسار # 9 چو روی از وی بگرداندی ندانی %~% شوی خسته ز قول لن ترانی # 10 چو بودم من به عشق او یگانه %~% مرا می‌آزمود این بد بهانه # 11 ز عصیان بس چها آمد به رویم %~% نجستم غیر او و هم نجویم # 12 ز عشقش سجده آدم نکردم %~% چو حق باشد سوی آدم نگردم ms15 # 13 به غیر حق دگر چیزی ندانم %~% اگر نزدیک یا دورم همانم # 14 بگفت این‌ها و از موسی جدا شد %~% ندانستش چه افتاد و کجا شد # 15 یقین دان عشق کار سرسری نیست %~% حقیقت مرد عاشق هر دری نیست # 16 کسی کش عشق شخصی هست در پوست %~% نخواهد غیر او هرچند نیکوست ~~PageV01P19 # 1 چو تسبیح از خواهر این اسرار بشنود %~% بزد یک نعره و بر دار شد زود # 2 چو ببریدند یکسر جمله اعضاش %~% جدا کردند از کل جمله اجزاش # 3 چو در باطن تجلی نور حق دید %~% فدا کرد او سر و زین سر نگردید # 4 اناالحق می‌زد و می‌گفت ای دوست %~% چو می‌دانم که می‌دانیم نیکوست # 5 ببینم کین تن خاکی به ناسوت %~% فدا گردد به جان از بهر لاهوت # 6 اگر این را به پیشت هست مقدار %~% بیامرزش که با من کرد این کار # 7 مناجاتش در آن سروقت این بود %~% چو صادق بود در دعوی چنین بود # 8 تو را نیز ار بود این استطاعت %~% که باطن را کنی روشن به طاعت # 9 درون گر پاک داری چون برونت %~% ز نور حق شود روشن درونت # 10 بنی آدم شوی آنکه مکرم %~% ز نور حق رسد فیضت دمادم # 11 ز فیض حق درونت جوش گیرد %~% به زورت عشق در آغوش گیرد # 12 بدانی خویش را آن دم ز معشوق %~% بر آری نعره مستی به عیوق # 13 همی گویی انالحق همچو حلاج %~% ستانی از ملایک در شرف باج # 14 بنی آدم گروهی بس شریفند %~% لطیفند و شریفند و ظریفند # 15 بنی آدم نباشد هر خسیسی %~% نباشد چون فرشته هر بلیسی PageV01P20 # 1 به صورت آدمی کرده است نقاش %~% اگر مردی به معنی آدمی باش # 2 چو سلطان خود کند حالی رسولی %~% رسولی دیگری باشد فضولی # 3 چو آب آمد تیمم نیست در کار %~% چو روز آمد چراغ از پیش بردار # 4 چو پیدا شد ز پشت پرده دلدار %~% یقین ms16 دلاله شد معزول از کار # 5 به شهری چون درآید شهریاری %~% نماند شحنه را در شهر کاری # 6 چو عشق آمد چه جای عقل رعناست %~% که کار عشق بدمستی و غوغاست # 7 در آن منزل که عشق آمد ستیزان %~% نباشد عق آنجا جز گریزان # 8 چو عشق آمد چه جای عقل و هوشست %~% چو گوید عشق عقل آنجا خموش است # 9 در آن منزل که آمد عشق کاری %~% در آمد عقل چون طفلان بزاری # 10 اگرچه کارها از عقل شد راست %~% ولیکن کار با عشق بالاست # 11 در تحقیق را صندوق عشق است %~% رسول عاشق و معشوق عشقست # 12 اگر معشوق را عاشق نبودی %~% که گفتی این حقایق که شنودی # 13 ز فیض عقل می‌بین نور راهت %~% ولی در عشق می‌دانی پیشگاهت # 14 دو حالست ای اخی در عشق پنهان %~% که پیدا می‌شود در عاشقی آن # 15 بود در راستی اول مقامش %~% میان عشق و مستی کشت نامش # 16 چو شد عاشق تهی از خود فنا دان %~% چو پر گردد ز معشوقش بقا دان # 17 چو حاضر گشت جانان کیستم من %~% چو غایب باشم از وی چیستم من # 18 اگر صد سال می‌سازی بضاعت %~% بسوزد عشق اندر نیم ساعت # 19 کسی کو عاشق است اندر مجازی %~% ندارد عشق صورت را نیازی # 20 اگر تو عاشقی اندر حقیقت %~% نشان خواهند از تو در طریقت # 21 نشانش چیست ترک خویش گفتن %~% شدن قربان و ترک کیش گفتن # 22 سخن در عاشقی بسیار گویند %~% ولی نی اینچنین اسرار گویند # 23 همی گویم حدیثی در بیانش %~% ز سر عشق می‌آرم نشانش # 24 در گنج معانی باز کردم %~% پس آنگه این سخن آغاز کردم # 25 سخن نیکست اگر تو نیک دانی %~% نه در معنی و در صورت بمانی # 26 چو بشناسی به دل یک یک دقایق %~% فرو آید به جانت این حقایق ~~PageV01P21 # 1 سوالی چند کردم از حکیمی %~% سوالی نیک هست از علم نیمی # 2 ms17 شریعت چیست گفتم گفت بسیار %~% برای خود به امر حق کنی کار # 3 بگفتم چیست مقصود از شریعت %~% بگفتا آن که دریابی طریقت # 4 بدو گفتم طریقت چیست گفتن %~% بگفتا رو به سوی دوست رفتن # 5 بگفتم چیست پایان طریقت %~% بگفتا هست پایانش حقیقت # 6 بگفتم از حقیقت چیست حاصل %~% بگفتا آن که گردد جانت واصل # 7 بدو گفتم چه باشد وصل با جان %~% بگفتا وصل جان را قرب حق دان # 8 بگفتم قرب حق از چیست امروز %~% بگفت از بعد نفس و آه دلسوز # 9 بگفتم بعد نفس از چه بدانم %~% بگفتا از تصوف ای چو جانم # 10 بگفتم چیست تحقیق تصوف %~% بگفتا ای اخی ترک تکلف # 11 بگفتم ترک آن معنی چه سانست %~% بگفتا آن که درویشی همان است # 12 بگفتم چیست درویشی و درویش %~% بگفتا آنچه داری آوری پیش # 13 بدو گفتم نشانم ده که چونست %~% بگفتا آن نشان از ما برونست # 14 اگرچه مختصر گفتم بیانش %~% ولیکن معتبر می‌دان عیانش # 15 نشانی بی نشان دارند ایشان %~% که جز حق در نظر نارند ایشان # 16 خوشا وقت کسی کان حال دارد %~% ز حال خویش ترک قال دارد # 17 هر آن کس را که این معنی نشان است %~% نمی‌گوید چو من کل اللسان است ~~PageV01P22 # 1 چو دنیا مومنان را هست زندان %~% مشو ساکن درین زندان چو رندان # 2 چو دانستی که سجن مومنان است %~% کسی کو را نخواهد مومن آنست # 3 اگر تو مومنی حب وطن دار %~% برای آن وطن چیزی به دست آر # 4 ببین تا از کجایی در حقیقت %~% چو تا آنجا روی اینک طریقت # 5 وطن‌گاه تو گر دنیاست باری %~% دو سه روز آمدی اینجا به کاری # 6 اگر دنیا تو را همچون بهشت است %~% یقین دان کافری اینست و زشتست # 7 برو مومن شو از خواهی نکوئی %~% که گر مومن شوی دنیا نجوئی # 8 بدانی گر شوی عارف در اینجای %~% که در سجنی و ms18 داری بند بر پای # 9 بکوشی تا ازو یابی نجاتی %~% نجاتی کاندر او باشد حیاتی # 10 حیات جان تو از علم و دینست %~% چو دریابی یقین دانی که اینست # 11 به سجن اندر کسی شادان نباشد %~% اگر باشد بجز نادان نباشد # 12 که گر در سجن میری بی‌خبروار %~% به سجینت کشد آنجا نگونسار # 13 بکن جهدی و بیرن شو ز زندان %~% به دانائی و بگذارش به نادان # 14 نشان مومنان دانسته‌ای چیست %~% ارادت سوی آن عالم که باقی‌ست # 15 برو جان پدر روئی به ره آر %~% ز فانی بگذر و باقی به دست آر # 16 بهشت و دوزخت در توست و با توست %~% چرا بیرون خود می‌جوئی اس سست ~~PageV01P23 # 1 اگر تو خوی خوش داری به هر کار %~% از آن خویت بهشت آید پدیدار # 2 وگر خوی بدت اندر رباید %~% از آن جز دوزخت خیری نیاید # 3 چو دانستی که خوی خوش بهشت است %~% همانا خوی بد کفر است و زشت است # 4 بهشت و دوزخ زیر زبان دان %~% بهشتست سود و دوزخ را زیان دان # 5 بهشت خود به خود می‌ساز اینجا %~% که چون رفتی نیائی باز اینجا # 6 بیا بشنو حدیث نیکمردان %~% به دانش خوی بد را نیک گردان # 7 بهشت صورت ار چه دلپذیر است %~% به نسبت با حقیقت زمهریر است # 8 مشو شاد از بهشت و نعمت او %~% مترس از دوزخ و از نغمت او # 9 چو صدیقان ز هر دو گرد آزاد %~% بجز در بندگی حق مشو شاد # 10 تو حق را بندگی چون بندگان کن %~% چو استحقاق آن داری به جان کن # 11 بلا را همچو مردان شو خریدار %~% که قوت اولیا را نیست هموار # 12 بهشت اندر مثل چون مطبخی دان %~% که باشد اندر او مرغان بریان # 13 بهشت پر طعام از بهر عام است %~% تو عامی میل تو سوی طعام است # 14 به دنیا خوردن و در آخرت هم %~% چو بی خوردن ms19 نخواهی عمر یک دم # 15 بجز خوردن اگر چیزی نخواهی %~% مرنج از من اگر گویم تباهی # 16 که حیوانی نه انسانی به مقدار %~% که میلت نیست جز سوی علفزار # 17 اگر طاعت برای آن کنی تو %~% که یابی مرغ خود بریان کنی تو # 18 بهشت خاص بی ذوق و طعام است %~% که ذوق جان به حق ما لا کلام است # 19 اگر طاعت تو را بهر نعیم است %~% نه بهر حق جزای آن جحیم است # 20 هر آنکس را که باشد عقل همراه %~% نجوید مطبخ الا حضرت شاه # 21 بدان خوبی جمال دوست حاضر %~% به هر حالی که هستی بر تو ناظر # 22 نشان ابلهی چیزی دگر نیست %~% که مطبخ جوئی و زانت خبر نیست # 23 به نزد تو اگر خوردن بهشت است %~% پس این دنیا بهشت است و چه زشتست # 24 تو را با آخرت کاری نباشد %~% وزان بر جان تو باری نباشد # 25 بهشت و دوزخت خود هست موجود %~% که بشناسی به معنی گفت محمود # 26 به صورت چون تنت خورد این جهان را %~% به دست آوری به معنی ذوق جان را ~~PageV01P24 # 1 یقین دان رزق جان از علم و دین است %~% نباشد جز به سعی انسان یقین است # 2 تن از دنیا و رزق او طعام است %~% دل از عقبی طعام او کلام است # 3 به رزق تن شدی عمری گرفتار %~% چو خواهی عمر رزق جان به دست آر # 4 به جان از طالبان علم و دین شو %~% اگر اینجا نیست سوی شهر چنین شو # 5 چنان کاین رزق تن از نان و آبست %~% حقیقت رزق جان از علم کتابست # 6 به حکمت گر بخوانی آن کتابت %~% یقین آن بس بود روز حسابت # 7 و ما من دابه فی الارض گفته است %~% نه بر من هست رزق فرض گفتست # 8 مگر باور نمی‌داری ز حق آن %~% که می‌سوزی به جان از بهر یک نان # 9 مکن از ms20 بهر خوردن خلق‌سوزی %~% که با روز تو خواهد بود روزی # 10 مرو چندان به دنبال نواله %~% طلب آن کن که با تو شد حواله # 11 تو را گفته است رزق جان به دست آر %~% که رزق تن آید به خروار # 12 تو را چون پادشا بر خوان نشاند %~% گرسنه بر در اسیت نماند # 13 توکل بر خدا باید همیشه %~% نه بر تیر و کمان و کار و پیشه # 14 به صنعت هر کسی دارد امیدی %~% نباشد بر خداشان اعتمیدی # 15 به خلاقیش جمله خلق دانند %~% ولی رزاقیش را در گمانند # 16 هر آن کس را که باشد عقل داند %~% چو جانت داد بی روزی نماند # 17 چو جانت داد بر تن کرد فیروز %~% معین کرد زرق تن همان روز # 18 به تن می‌خور همیشه آب و نان را %~% به جان می‌جوی علم خاص جان را # 19 چو بشناسی که‌ای و از کجائی %~% بدانی عاقبت سر خدائی # 20 مرا زان شمه معلوم گشته است %~% سوی الله این دمم مفهوم گشته است # 21 به هر جائی که هستم در شب و روز %~% همی گویم به آه گرم و دلسوز # 22 خداوندا دلی بخش این گدا را %~% که اندر وی نبیند جز خدا را ~~PageV01P25 # 1 به جان تعظیم امر حق به جا آر %~% بدل بر خلق شفقت نیز می‌دار # 2 شریعت ورز کان تعظیم امر است %~% که شفقت نیکوی با زید و عمرو است # 3 برای خود به امرش کار می‌کن %~% مسلمانی خود اظهار می‌کن # 4 هر آنچت گفت حق کلی به جا آر %~% نه بهر نفس خود بهر خدا آر # 5 که تعظیم آن بود کان را کنی کار %~% نداری کار او بر جان خود بار # 6 رها کن بوالفضولی و هوس را %~% مرنج از کس مرنجان نیز کس را # 7 به ناخوانده مشو مهمان مردم %~% منه باری ز خود بر جان مردم # 8 وگر آیند مهمانان به ناگاه %~% گرامی دا و ms21 عذرش نیز می‌خواه # 9 وگر داری تو وامی باز ده زود %~% کز این رو شد خدا و خلق خشنود # 10 مده وام ار دهی دیگر مخواهش %~% به سختی تقاضا جان مکاهش # 11 مگو درد دلت با خلق بسیار %~% وگر گویند با تو گوش می‌دار # 12 ز کس چیزی مخواه و گر بخواهند %~% بده گر باشدت هرچند کاهند # 13 مگو غیب کسان ور زانکه ایشان %~% کنندت عیب کمتر شو پریشان # 14 مکن غیبت وگر گویند مشنو %~% چو می‌دانی تفاوت نیست یک جو # 15 منه بهتان که آن جرمی عظیمست %~% مزن بر روی کودک چون یتیم است # 16 یتیمان را پدر باش و برادر %~% بدان حق پدر با حق مادر # 17 ضعیفان را فرو مگذار در راه %~% که افتد اینچنین بسیار در راه # 18 مکن با دیگری کاری که آنت %~% اگر با تو کنند باشد گرانت # 19 مکن بهر طمع با کس نکوئی %~% که رنجور است مطمع از دو روئی # 20 بدان تعظیمت افشای سلام است %~% یقین دان شفقتت بذل طعام است # 21 چو کردی با کسی احسان نعمت %~% بر او منت منه زو دار منت # 22 دگر گر با کسی کردی نکوئی %~% نباشد نیکوئی چون باز گوئی PageV01P26 # 1 دو چشمست آدمی را بی ضرورت %~% برای دیدن معنی و صورت # 2 یکی چشم چپ است و آن دگر راست %~% ز هر دو بیند آن مردی که بیناست # 3 دو چشمت در حقسقت هست یعنی %~% یکی در صورت و دیگر به معنی # 4 نبیند چشم صورت جز هوا را %~% به چشم معنوی بیند خدا را # 5 بدان کاین چشم صورت چشم دنیاست %~% ولیکن چشم معنی چشم عقبی است # 6 کسی کز چشم معنی هست اعور %~% نبیند آخرت را ای برادر # 7 که چشم چپ جز از دنیا نبیند %~% چو دنیا دید هم دنیا گزیند # 8 کسی کش میل جمله سوی دنیی است %~% به چشم راست چون دجال اعمی است # 9 مثال تن خر ms22 و عیسی است جانت %~% اگر عیسی صفت باشد روانت # 10 چو جان نادان بود دجال باشد %~% چو دانا گشت عیسی حال باشد # 11 ز نطق عیسوی گیرد نشان جان %~% شود از علم زنده جان نادان # 12 خر و دجال و عیسی جز یکی نیست %~% یقین دان اندر این معنی شکی نیست # 13 اگر دانا بود عیسی است بر خر %~% که نادان خر بود وز خر فروتر # 14 چو دانستی یقین عیسی و دجال %~% ز راه علم معلومت شد این حال # 15 ببین تا زین دو یک بر خر کدامست %~% بدان نامش بخوان اینت تمام است # 16 به چشم راست چون دجال اعمی است %~% به چشم چپ نظر او را به دنیا است # 17 کسی کش سوی دنیا میل باشد %~% یقین دجال را در خیل باشد # 18 چو دانستی خروج خیل دجال %~% چو بینی خیل او بگریز در حال # 19 ببر زین خیل دجالی به مردی %~% مرو پیشان که زیشان نگردی # 20 نبی گفته مرو آخر زمانه %~% به دنبال دف و چنگ و چغانه # 21 مبادا کز پیش دجال باشد %~% که در مانی که او نیکال باشد PageV01P27 # 1 بسی گفتند از عیسی و مهدی %~% مجرد شو تو هم عیسی عهدی # 2 ز مهدی گرچه روزی چند پیشی %~% بکش دجال خود مهدی خویشی # 3 نمی‌دانی که کفر و دین چه معنی است %~% حقیقت کفر و دین دجال و عیسی ~~است # 4 به حق گویا شو از باطل خمش باش %~% چو عیسی نبی و دجال‌کش باش # 5 چو تو عیسی جان خود ندانی %~% چه دانی عیسی آخرزمانی # 6 چو تو در معرفت چون طفل مهدی %~% چه دانی قدر علم و مهر مهدی # 7 به علم عیسوی کن چشم روشن %~% که تا باشد که بتوانیش دیدن # 8 که گر در جهل خود دایم نشینی %~% چو مهدی پیشت آید هم نبینی # 9 نبی را گرچه قوم ینظرون بود %~% خطاب از جهلشان لایبصرون بود # 10 کسی ms23 کو چشم معنی و بیان دید %~% یقین او روی پیغمبر عیان دید # 11 چو عمر از جهل پایان کرده باشی %~% ز جهل از عهد مهدی مرده باشی # 12 برو از علم مهدی نسبتی گیر %~% جوانمردی کن و بشنو ازین پیر # 13 که تا مهدی تو را مکشوف گردد %~% چو در آخرزمان معروف گردد PageV01P28 # 1 خوشا وقت کسان عهد مهدی %~% خوشا آن کودکان مهد مهدی # 2 که هر علمی که باشد زیرکان را %~% الف با تا بود آن کودکان را # 3 ز علمش خلق عالم علم گیرند %~% ز دینش مشرکان هم دین پذیرند # 4 همه یک طبع گردد خلق عالم %~% نماند کفر در اولاد آدم # 5 ز مشرق تا به مغرب نور ایمان %~% فرو گیرد نماند کفر و عصیان # 6 بتابد نور علم من لدنی %~% همه یکسان شود شیعی و سنی # 7 هر آن سری که هست امروز پنهان %~% ز علم خویشتن پیدا کند آن # 8 چو مهدی باشد آنجا عدل گستر %~% براندازد ز عالم جور یکسر # 9 یکایک صورتش پیداست بر جای %~% از آن می‌ماند او آن روز بر پای # 10 بیان صورتش گویند تفضیل %~% رموز حکمتش گویند تاویل # 11 نماند در میانه هیچ دعوی %~% که صورت‌ها یکی گردد به معنی # 12 نمیرد هیچ کس در جهل آن روز %~% که باشد علمشان بر جهل فیروز # 13 تمنا باشد آنجا مردگان را %~% که یک بار دگر یابند جان را # 14 که تا از جهل کلی دور گردند %~% ز نور علم او پرنور گردند # 15 ره عرفان نفس خود بیابند %~% بدان عرفان به سوی حق شتابند # 16 بر آید آفتاب از کوی مغرب %~% بتابد نور خود را سوی مغرب # 17 شود آنگه در توبه به زنجیر %~% نیابد هیچ توبه کودک و پیر # 18 شود این حال نزدیک قیامت %~% زهی دولت اگر بینی تمامت PageV01P29 # 1 ببین چون بهترین مهتران اوست %~% به جان سر همه پیغمبران اوست # 2 به نسل از نسل‌ها فاضل‌تر است ms24 او %~% بدان از عترت پیغمبر است او # 3 نباشد آن زمان تکلیف باری %~% بجز عرفان نباشد هیچ کاری # 4 چو یشناسی نصیب از گنج یابی %~% نه گنجی کز پی آن رنج یابی # 5 چو از مغرب بود اول خروجش %~% چو شمسی باشد و مغرب بروجش # 6 به صورت همچو خورشیدی در ایام %~% که روشن می‌شود زو جمله اجسام # 7 به معنی نیز خورشیدی همین دان %~% که روشن می‌کند ارواح انسان # 8 چو مهدی در جهان خورشید دین است %~% طلوع شمس از مغرب همین است # 9 بکن تو صورتش بر عامه ایثار %~% اگر تو خاصه‌ای معنی نگه دار # 10 کنون بشنو ز من مغز حکایت %~% ز روی معرفت نی از روایت # 11 چو جمله خلق توبه کرده باشند %~% همه امری به جا آورده باشند # 12 نماند هیچ کس آنجا گنهکار %~% همه توبه کنند آن دم به یک بار # 13 به توبه چون درآیند خلق یکسر %~% نماند هیچ بیرون آن در # 14 از آن باشد در توبه به زنجیر %~% که نبود هیچ کس را هیچ تقصیر # 15 سعادت یابی ار چندان نمیری %~% به صورت کاینچنین معنی پذیری # 16 وگر میری نباشد مرگ صورت %~% که باشد مرگ صورت را ضرورت # 17 به مرگ اختیاری میر باری %~% که مرگ اضطراری نیست کاری PageV01P30 # 1 بمیر ای بی‌خبر گر می‌توانی %~% به مرگی کان به است از زندگانی # 2 بمیر از باطل و زنده به حق باش %~% چو هستی طالب حق زین نسق باش # 3 در این روز دو سه کت داد حق مهل %~% بکن جهدی و دل خالی کن از جهل # 4 به جای جهل پر علمش کن ای دوست %~% که چون مغز است علم و جهل چون پوست # 5 خوشا وقت کسی کو پیش از مرگ %~% شود بیدار و سازد مرگ را برگ # 6 اگر در جهل عمرت می‌شود فوت %~% کجا یابی امان از مالک الموت # 7 مترس از مرگ صورت زانکه سهلست %~% بتر مرگ ms25 ای برادر مرگ جهلست # 8 چو از دنیا بمیرد مرد دانا %~% به سوی آخرت راند توانا # 9 بدانی گر بمیری اندرین تو %~% که موتوا این بود قبل ان تموتوا ~~PageV01P31 # 1 صراط اندر حقیقت چیست راهست %~% چو بگذشتی از آن جان را پناه است # 2 صراطت گرچه ره سوی بهشتست %~% ولی دوزخ به زیرش سخت زشتست # 3 به نادانی بر او نتوان گذشتن %~% به دانائی توان آسان گذشتن # 4 بکن نفست برای حق ضحیه %~% که باشد بر صراطت آن مطیه # 5 بیفتی گر نباشد مرکبت زیر %~% که هست آن تیزتر از تیر و شمشیر # 6 کسی کاینجا دل از توحید آراست %~% به عقبی بر صراطش راه شد راست # 7 وگر افتاد در تشبیه و تعطیل %~% در آن شد سوی دوزخ میل در میل # 8 برو دنیا رباط منزلی دان %~% به دانائی از آن بگذر چو مردان # 9 چو دانستی که دنیا چون رباط است %~% وجودت اندر او همچون صراط است # 10 اگر جانت سلامت زو گذر کرد %~% برستی از عذاب دوزخ ای مرد # 11 وگر از وی در افتادی به پستی %~% ندانم کی رسی آنجا که هستی # 12 ازین صورت اگر بیرون نرفتی %~% بدان همواره در دوزخ بخفتی # 13 اگر راهت صراط المستقیم است %~% روانت در بهشت حق مقیم است # 14 برو جان پدر پندار بگذار %~% چو نادانان مشو مغرور در پندار # 15 نکوئی می‌کن و ترک تبه گیر %~% پی مردان و دانایان ره گیر # 16 به جان بشنو ز من تحقیق این کار %~% به اقرار و مکن زین بیش انکار # 17 کسی کز جان و دل با حق مقیم است %~% حقیقت بر صراط مستقیم است ~~PageV01P32 # 1 ندانی چیست تحقیق ترازو %~% که می‌سنجد عمل بی دست و بازو # 2 بگویم با تو یک یک سر میزان %~% ولی بشنو به شکل بی تمیزان # 3 تو پنداری ترازوی قیامت %~% چنین باشد که در دنیا تمامت # 4 بود شاهین آن عقل ای برادر %~% که ms26 پیدا می‌کند هم خیر و هم شر # 5 بود یک کفه‌اش دنیا و کردار %~% دگر کفش بود عقبی و مقدار # 6 اگر باشد تو را کردار نیکو %~% مقابل باشدت مقدار نیکو # 7 اگر باشد سبک میزان به دنیا %~% به طاعت کی جزا یابی به عقبی # 8 ز کس گر تو برنجی وز تو رنجند %~% بسوزی چون عمل‌های تو سنجند # 9 هر آن چیزی که در آن کار تو باشد %~% یقین در پله بار تو باشد # 10 اگر با خویش نیکی نیک می‌باش %~% چو خواهی کشت تخم نیک می‌پاش # 11 که تا از یکی هفتصد بروید %~% وگر بد کاشتی هم بد بروید # 12 بیان این ز من بشنو به تحقیق %~% که صدقست این سخن نزدیک صدیق # 13 میان خیر و شر جز عقل هشیار %~% که داند فرق کرد اندر همه کار # 14 همه کار نکو از عقل می‌دان %~% چو نبود عقل کم باشد ز حیوان # 15 هر آن چیزی که باشد سخت دشوار %~% به میزان خرد سنجند هموار # 16 بیان صورت و معنی میزان %~% بگفتم هان همینست ای عزیزان PageV01P33 # 1 چو بهتر در زمانه علم و جانست %~% بدان کین علم جان آخر زمان است # 2 ز اول تا به آخر هرچه گفتم %~% چو در ناسفته بود اکنون بسفتم # 3 بدان این نفس و قلب اول که او کیست %~% بدان این روح و عقل آخر که او ~~چیست # 4 نزول وحدت است امروز کثرت %~% عروج کثرت مرد است وحدت # 5 چو دریا قطره شد آبش نخوانند %~% چو باران سیل شد دریاش دانند # 6 به صورت نام‌ها بسیار باشد %~% ولی معنی یکی ناچار باشد # 7 شریعت با قیامت هر دو جفتند %~% سخن چون من درین معنی نگفتند # 8 مرا زین هر دو جز اظهار حق نیست %~% بدان اظهار حق جز این نسق نیست # 9 به دنیا حکم تن باشد شریعت %~% قیامت حکم جان باشد حقیقت # 10 به تن علم شریعت کش که بار ms27 است %~% به حان علم قیامت کان به کار است # 11 به تن کار شریعت کن تمامت %~% که نافع علم جان شد در قیامت # 12 کسی کو علم جان و دل نداند %~% قیامت همچو خر در گل بماند # 13 عمل با علم باید در شریعت %~% که نبود خوب صورت بی حقیقت # 14 قیامت واحد و کوهست قهسار %~% به حکمت می‌کند در علم خود کار # 15 قیامت کرد در حکم شریعت %~% قیامت خود بود حاکم حقیقت # 16 نه سلطانی بود آنجا نه شاهی %~% نباشد هیچ امری جز الهی # 17 سخن گرچه نکو گفتم به کامت %~% ولی کردم قیامت را تمامت PageV01P34 # 1 دلیل است ای اخی بر حشر و نشرت %~% چنان کت نشر باشد هست حشرت # 2 چه می‌کاری ببین از خیر و از شر %~% همان خواهی درودن روز محشر # 3 بدان گر پاکی است امروز کارت %~% یقین با او بود فردا شمارت # 4 بدین صورت که اینجا مرده باشی %~% بدان خیزی گر اینجا برده باشی # 5 در این معنی تفاوت نیست یک جو %~% کسی گوید تفاوت هست مشنو # 6 ز خیر و شر ببین تا چیست کردت %~% که جز گردت نخواهد گشت کردت # 7 یقین می‌دان چو کشتی کرده باشی %~% همان چیزی به دست آورده باشی # 8 نگه دارند آن‌ها را تمامت %~% همان آرند پیشت در قیامت # 9 در آن منزل یقین می‌دان ضرورت %~% نبندد جز عمل‌های تو صورت # 10 اگر نیکوست آن صورت بهشت است %~% وگر نه دوزخی باشد که زشت است # 11 چو دستت می‌دهد امروز کشتی %~% بکن کز وی به فردا در بهشتی # 12 مجو افزون از آن فردا مزیدی %~% که نبود ای اخی هر روز عیدی ~~PageV01P35 # 1 گرت امروز سوی ظلم میل است %~% بدان کان میل فردا چاه ویل است # 2 چو فردا نیک و بد اندر شمار است %~% جزای عدل نور و ظلم نار است # 3 شنیدستی که خود بد ز مردم %~% بود فردا به صورت مار ms28 و کژدم # 4 برو ای دوست ترک خوی بد کن %~% ز من بشنو دوای جان خود کن # 5 خوی نیکو گزین کان دلپذیر است %~% که فردا شهد و خمر و آب و شیر است # 6 بساز امروز نیکو کار خود را %~% بسوز ار می‌توانی تخم بد را # 7 چو دانی مزرعه دنیاست انبار %~% چو دادت مزرعه تخم نکو کار # 8 تو تخم نیک کاری بد نباشد %~% جزایش جز یکی هفتصد نباشد # 9 اگر خار است اگر خرماست بارت %~% همان باشد قیامت در کنارت # 10 درین معنی که گفتم نیست نقصان %~% حقیقت همچنین باشد یقین دان ~~PageV01P36 # 1 سخن در سینه زین بسیار دارم %~% نمی‌گویم که عمری کار دارم # 2 چو در کار است با گفتار کردار %~% پی کردار کرد و ترک گفتار # 3 نه گفتار است تنها جمله کارم %~% که از کردار دارم هرچه دارم # 4 برای غیر این گفتار بوده است %~% وگرنه کار من کردار بوده است # 5 بگویم چیست کارم ترک دنیا %~% بگویم چیست بارم میل عقبی # 6 گرفتم ترک دنیا کارم این بود %~% ببستم بار عقبی بارم این بود # 7 ز دنیا و ز عقبی گشتم آزاد %~% سر و کارم کنون با دوست افتاد # 8 ازین پس کار من یکتاست با دوست %~% یکی باید دوئی آنجا نه نیکوست # 9 بر این معنی سخن را ختم کردم %~% که ختم است این سخن بر من که مردم # 10 چنان مردی که الحق مرد باشد %~% که از عقبی و دنیا فرد باشد # 11 تو هم گر وارهی همدرد گردی %~% یقین دانم به معنی مرد گردی # 12 اگر ار خلق بری با خود آئی %~% ز خود بری از آن پس با خدائی # 13 برای دوست کم کن دشمنی را %~% به حق دوستی بفکن منی را # 14 مجو از بهر نفس خود مرادش %~% که گردد از مراد افزون عنادش # 15 ولی چون کم شود از دل مرادت %~% کند در نامرادی دوست شادت # 16 ms29 مریدی هست میلش سوی دنیا %~% مریدی هست میلش سوی عقبی # 17 ارادت بعد از این بر سوی حق کن %~% مریدی گر کنی بر این نسق کن # 18 اگر مردی ز خود گردی تو بیزار %~% به مردی روی خود سوی خدا آر # 19 چه می‌خواهی بری در معرفت گوی %~% خدا بین و خدا دان و خدا گوی PageV01P37 ms30