######OpenITI# #META#Header#End# ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0001.png) PageV01P001 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0002.png) # سرشناسه عنوان و پدیدآور : حسینی یزدی، محمدبن محمد، -743ق. نظام الحسینی یزدی؛ به کوشش مریم میرشمسی. : العراضه فی الحکایة السلجوقیه/ تألیف محمدبن محمدبن محمدبن # مشخصات نشر : تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، 1388. # شابک فروست مشخصات ظامری 578964 6053-51-9 : گنجینهآ اسناد و تاریخ ایران: 25. اپنجاه و سه]، 335 ص.: مصور، نمونه. : مجموعه انتشارات آدبی و تاریخی موقوفات دکتر محمود افشار: 129؛ ~~وضعیت فهرست نویسی : فیها # یادداشت : نمایه. # موضوع یادداشت : کتابنامه: ص. [328] - 332. : ایران - تاریخ - سلجوقیان، 429 - 590 ق. - متون قدیمی تا قرن 14. # تت نز ا فروده : میرشمسی، مریم. # شناسهآ افزوده : بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار. # رده بندی کنگره 138 حهح / # رده بندی دیویی .955/052: # شمارهآ کتابخانهآ ملی ~~نام کتاب العراضة فی الحکایة السلجوقیه ~~تألیف محتدبن محمدین محمدبن نظام الحسینی یزدی ~~به کوشش : مریم میرشمسی ~~ناشر بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار یزدی ~~شمارهآ انتشار 129 ~~شماره گنجینة اسناد و تاریخ ایران: 25 ~~آماده سازی فنی : انتشارات ثریا ~~چاپ و صحافی : شادرنگ ~~نوبت چاپ : اول ~~سال چاپ ~~بها : 6500 تومان PageV01P002 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0003.png) # حمد بی حد و شکر بیعد، سپاس فراوان و ستایش بیپایان، حضرت جلال قیومی را ~~که یاقوت قوت ناطقه1 در گنجینهآ معانی و بیان و خزانهآ آدله2 و برهان، آغنی لسان انسان ~~که لعل بدخشان جان و خورشید رخشان آسمان تبیان است، بر مقتضای خلق الانسان ~~علمه البیان نهان فرمود. # معبودی که عقیق رموز دقیق از یمن فطن3 اصحاب توفیق، رفیق کاروان حروف که ~~لعبتان بی نظیر و ماهرویان کشمیراند، جهت مشاهدهآ ارباب تدقیق، کاشفان دقایق آنیق، ~~راشفان4 رحیق تحقیق، روان کرد. # صانعی که بلبل داوودیآلحان هزاردستان زبان را در بستانسرای دهان مسبحان که ~~مغنیان نغمه پرداز صبحگاهی و طوطیان خوش آواز سحرگاهی اند، بر گلبن تمجید و ~~توحید مدح خوان گردانید. # مقدری که مخدرات حجلهآ خاطر هر بادی و حاضر5 و بنات آفکار آبکار سخنوران ~~آعصار وآمصار، به زیور استعارات ودرر عبارات لطیف طبعان دوران وهنرپروران جهان ~~بیاراست. ms001 PageV01P003 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0004.png) ~~حکیمی که زلف لیلی معنی را که بر بیاض کاغذ مشکبیز و عنبرریز است، به دست ~~مجنون ذوفنون فکر حسان و سحبان داد و غزال کلک1 خوش خرام هر بدیع کلام ~~حریراقلام را در عرصهآ میدان کاغذ کافوریام3، به جولان آورد. مبدعی که مفتاح ~~نهانخانهآ اسرار اعنی خزائن قلوب احرار، (مصرع)3 آنها که طبیب درد دلما باشند، در قبضهآ ~~اذلاق4 فصحای آفاق و بلغای حذاق نهاد و زواهر جواهر معانی دلپذیر را به لآلی متلألی ~~تقاریر5 عدیم النظیر وفاق طباق داد. # (بیت) ~~آن که بر لوح زبانها خط اول نام اوست آن همیگوید الیه این ایزد و آن تنگری ~~وصلوات تامات و تحیات نامیات [بر] عراضهآ ذات مقدس، نور مشخص رسالت، ~~روح مجسم جلالت، مهر خاتم نبوت، مهر سپهر فتوت، مصطفی وسیم خلق، مرتضی ~~عظیم خلق، محمد محمودذات، رسول رضی صفات، رابطهآ عقد کونین، واسطهآ عقد ~~خافقین باد. # (شعر) # علی من لجراهء الخلائق أوجدت ولو لم یکن ماکان شیءآ بموجد # علی من تمطی قاب قوسین بل علا7 ففاز بسهم فی العلی والتفرد. # فراش درشرکلیم عمران چاووش رهش8 مسیح مریم # رسولی که منشور نبوتش به طغرای کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین موشح بود و ~~خلعت رسالتش به طراز و ما أرسلناک الارحمة للعالمین مطرز؛ صاحبقرانی که گاه اظهار ~~معجزات و اثبات بینات، ید بیضا و دم مسیحا نمود؛ نه دست قدرتش را به نوید سنشد ~~عضدک بأخیک، حاجت افتاد و نه رای دوربینش به درخواست و أشرکه فی أمری ضرورت ~~شد. # بدیع قدرتی که جهت ازالت معتقد گروهی که ندای انتم و آباؤکم فی ضلال مبین در PageV01P004 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0005.png) ~~گوش نمی گذاشتند و دم از ما سمغنا بهذا فی آبائنا الأولین میزد،1 به یک اشارت سنان ~~بنان، سپر ماه آسمان را، (مصرع) من غیر سیف و دم مهراق، دو نیم کرد. # عیسی نفسی که ازاحت شبه عبدهآ ود و سواع و عندهآ نص و اجماع [که ms002 احکام کلام ~~ملک علام را اختراع]2 طباع می گفتند و اساطیرالاولین میخواند3، حصاء بطحاء أمالقری ~~را چون بلغای فصحا ملیح بیان و فصیحزبان گردانید تا در میدان بیان، قدرت جولان ~~یافتند ونعرات إنه لتنزیل رب العالمین، به عنان4 آسمان رسانید. # (شعر) # صلی الإله و من یحف بعرشه و الأطهرون5 علی النبی الامجد6 # ما ان مدحت محمدا بمقالتی لکن مدحت مقالتی بمحمد ~~و ثنای جانفزای تر از روائح بهشتی و درودی دلگشای تر از باد اردیبهشتی، نثار درگاه ~~خلافت آشیان امامت آستان دودمان گزیده و متابعان پسندیده، لآلی اصداف معالی، ~~یواقیت کان معانی که مصابیح ظلمات جسمانی و مفاتیح کرامات روحانی،7 حافظان ~~بیضه8آ ملت وناصحان کافهآ امت، دلیران معرکهآ حماست و شیران بیشهآ شراست،9 رافعان ~~قسطاس یقین و واضعان اساس دین بودند و به حکم کنتم خیر أمة أخرجث للناس تأمرون ~~بالمعروف و تنهون عن المنکر، به صیقل جد واجتهاد، زنگ18 شرک و ظلالت ونیرنگ ~~الحاد و معصیت وکدورت کینهآ دیرینه از آینهآ 11 سینهآ الذین طغوا فی البلاد فأکثروا فیها ~~الفساد محو کردند و به فاروق صدق و معدلت و تریاق علم و معرفت و هو الذی یحیی PageV01P005 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0006.png) ~~الأرض بغد مؤتها، مزاج هر دلی که اند سال به امراض حاده1آ فی قلوبهم مرض، و علت ~~مزمنهآ إنا وجدنا آبائنا علی أمة مبتلا2 گشته بود و در مطمورهآ نفس اماره، اغذیهآ زهرمذاق ~~نفاق خورده، لایموت فیها و لایخیی، از مهالک 3 کفر و کفران خلاص دادند و کفرهآ فجره ~~ومرقهآ فسقه را که سکان خربهآ ظلم و طغیان وقطان اوطان انکار وعصیان بودند، کالجراد ~~المنتشر گردانید؛ فقطع دابر القوم الذین ظلموا و الحمد لله رب العالمین. # اما بعد، موجب تحریر این کلمات چون روزبازار فضل، پریشان و سبب تقریر این ~~مقدمات مانند کاروبار اهل علم، بی سامان، از آن است4 که چون این ضعیف نحیف ~~کثیب لهیف، مرتشف جامات جور دور نافرجام و متجرع کاسات شداید شهور و اعوام، ms003 ~~کوفتهآ صدمهآ نوائب بیانفصام، خسته5آ تیر جگردوز جفای ایام، و هی ألد الخصام، ~~محمدبن محمدبن محمدبن النظام6 الحسینی، خلصه الله من سطوات فراعنة الغموم و ~~صدمات عفاریت الهموم، از زمان تنسم 7 نسیم صبای صبا8 و ظهور تباشیر صباح نشو و نما ~~که از آن جز رنج و عنا و درد و بلاندید و أز آبرویی که جهت اکتساب آن به حکم ~~لم تکونوا بالغیه إلا بشق الأنفس، خود را درکورهآ فکرت و بوتهآ محنت گداخت و خاک در ~~هر صاحبصدر رفیع قدر را کحل الجواهر دیدهآ غم دیده ساخت، بلکه بر چهرهآ بخت ~~افتان وخیزان باز دید نیامد و اثری بر وجنات احوال و صفحات اعمال ظاهر نشد و ~~(مصرع)9 جززدیده"1 دگر11 آبم از کسی نگشاد، الی یومنا هذا،12 طول اللیالی والایام و ~~مدی الشهور والاعوام، در تحصیل اصول13 دین کوشید وطوری 14 السراء والضراء و ~~حالتی15 الثدة والرخاء، در اکتساب علوم یقین ومقارنت علما منقطع لقرین گذرانیده وبه حکم PageV01P006 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0007.png) ~~(مصرع) و من طلب العلی سهر اللیالی، شکرخواب استراحت را به کشف مشکلات ~~اشارات عقلی و توضیح معضلات نکت مسائل فقهی که حاوی احکام اسلام و شامل ~~مقاصد خاص وعام و منبیء1 منهاج حلال و حرام باشد، عوض کرده و آن را نعم البدل ~~دانسته، در عمان هر فن از فنون، به قدر فهم و استعداد غوص نموده و آن را خیرالعمل ~~پنداشته وبا وجود تراکم آشغال و تقلب احوال و توزع بال2 و تزاحم آعمال بی منال ودفع ~~حتاد و منع اضداد، که تفصیل مجمل آن مقدور بیان هر سخنور و میسور بنان هر ~~هنر پرور و لو کان بعضهم لبغض ظهیرا، نیست و تحریر نتیجهآ این مقدمه و تقریر تالی3 این ~~قضیه، برهان سالم از منع و معارضه و دفع و مناقضه4آ هر متعلم و عالم، در وسع زبان ~~کلک تیزگام و لو انما فی الأرض من شجرة أقلام، نیاید، تکرار مباحث علوم عقلی را ms004 ~~سردفتر مقصود کلی دانسته و تذکار مسائل شرعی را غایهآ قصوای امل وآمد اقصای عمل ~~شمرده و در نزهت سرای استفادت و خلوت جای افادت، با دلدار مشکین 5عذار بیعتاب ~~عنبری عناب6 مشکی نیاب خوش خطاب و خیه جلیس فی الزمان کتاب، روزگار گذرانیده و ~~در بند گشاد7 زنجیر مسلسل آن دلبند جان پیوند و پیکر خوش منظر خوب مخبر، جلای ~~نور بصر و شفای روح مضطر و نعم المحدث الدفتر، بوده، اکنون نیز با تنی سقیم و طبعی ~~نامستقیم8 و محنتی شبیه شراب حمیم و کربتی عدیل عذاب الیم، (مصرع) با دلی از غم ~~آحداث زمانه به دو نیم، در محبسی مظلم و مجلسی بی جلیس همدم و امین محرم،9 کان ~~رنج والم ومکان درد و غم، عمان مصایب وعنا و کنعان نوایب و بلاست. با آن که نظام ~~عقد10 جمعیت وقوام رکن قاعدهآ استقامت به کلی مختل شده و به یکبارگی منحل گشته و ~~شمس فلک سعادت از تقلب روزگار غزار و تغلب نحوس چرخ غدار، به محنت کسوف ~~حتی توارت بالحجاب، گرفتار مانده، قتام سعادات، 11 ورق آقسام مرادات کطی السجل PageV01P007 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0008.png) ~~للکتاب، درنوردیده و ساقی دور پرجور، مدام دردی دردی درداده، رایت خوش دلی ~~چون آعلام علمای آعلام منکوس و صحیفهآ کامرانی چون صفحهآ آمال فضلای ایام ~~مدروس مآنده و بنیان بهجت و شادمانی عالیها سافلها گشته و ایوان مسرت و أمانی، ~~صفت لاتری فیها عوجا و لا أمتا، گرفته؛ # عندی من الدهر ما لو ان أیسره یلقی علی الفلک الدوار لم یدر # جار1 الزمان علینا فی تصرفه و أی دهر علی الأحرار لم یجر2 ~~نوائب و محن و حوادث و فتن به جایی رسیده که لو اریناه فی المنام فزعنا؛ شدت شداید ~~مکرب و صعوبت مکاید متعب به غایتی انجامیده که تکاد السموات یتفطزن منه و تنشق ~~الأرض و تخر الجبال هدا؛ دل از تن سیر آمده که (مصرع) یک قطرهآ خونست و هزار ms005 اندیشه، ~~از صدمهآ حملهآ ترک تاز نائبهآ زمانه به جان رسیده و جان در این3 کلبهآ احزان دست در ~~دامان # کو قوت پایی که مراگیرد دست تا باز روم پیش اجل گامی چند ~~و علی هذا چندان شربت زهرآمیز مصابره، رغبة اؤ رهبة، نوشید که به اجماع اصحاب ~~رفاق5 و اریاب نفاق، بر آحنف قیس رجحان دارد و در تحمل و سنگ دلی با رضوی و ~~بوقبیس شرکت عنان و القصة بطولها الحکایة مع فصولها. PageV01P008 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0009.png) # (بیت) # چو1 شمسم آخرکامد وبال لازم من کمال فضل وبال منست پنداری # و فی السماء نجوم ما لها عددآ و لیس یکسف2 الا الشمس و القمر. ~~به فحوای العادة طبیعة خامسة، عنان همت ونهمت هم بدان مائل بود وهزار تشویش، ~~خارج و داخل و صد گونه تفرقه، هایل؛ (مصرع) چو روزگار نه قعرش پدید و نه ساحل، به ~~امید آن که مگر (م)3 میان باطل و حق رای او شود فاصل4، اعتباری نمیکرد و علی کل ~~حال، روزگار جوانی که سرمایهآ حصول امانی و رأس المال سعادت دوجهانیست، ~~هرچند (م)5 مرا بجز سیهی رنگی از جوانی نیست، کالقمر فی الشتاء، ضایع نمیگذاشت و ~~نفس عزلت گزین محنتقرین را به آن که6 (مصرع) ورا خود از هنر خویش میچ روزی ~~نیست، رخصت اعراض از آن غذای روحانی به جهت آغراض نفسانی و آعراض ~~جسمانی نمیداد و بدان طمع که: # (بیت) # دران جهان مگرش بهرهای بود ز هنر7 چو هیچگونه وراکام # چو هیچ گونه وراکام این جهانی نیست ~~تذکار و تکرار مراسم8 آن کار بر عادت مألوف رعایت مینمود9 و وظیفهآ معهود که ~~طریقهآ محمود بود، محافظت میکرد و با خود میگفت: # (شعر) # فاشدذ یدیک 10 بحبل العلم معتصما فالعلم للمرء مثل الماء للسمک ~~و چون احیانا از مداومت بر بحث معضلات شرعی و فکر در کشف مشکلات عقلی، ~~ملالت روی مینمود و مذاق طبع رعنا از مرارت شربت عنا، آرزوی حلاوت (مصرع)11 ~~إن البطالة ms006 و الکسل أحلی مذاقا من العسل، می کرد، به حکم آن که گویند: (م) جد همهساله ~~جان مردم بخورد، کتب تواریخ گذشتگان و نسخ قصص متقدمان17 مطالعه میکرد و PageV01P009 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0010.png) ~~برحسب اشارت فاغتبروا یا أولی الآبصار، از آن وقایع حسابی برمی گرفت و جراحت ~~خاطر رمیده و دل دردرسیده را به امید نوید لعل الله یخدث بعد ذلک أمرا، مرهمی مینهاد و ~~البلیة 1 اذا عمت طابت2 والمخنة اذا شاعت سهلت. ومن حیثالاتفاق، نسخهای از تاریخ ~~سلاطین3 آل سلجوق که در قرون ماضیه و عهود خالیه در اعلای آعلام مسلمانی و نصب ~~رایات جهانبانی، آثار کسری را منسوخ گردانیدند و عقد اخبار4 از اخبار آثار معدلت ~~فریدون مفسوخ و به مساعی جمیل، جهت ادخار اجر جزیل، رسوم وقواعد ملاحدهآ ~~مجاهیل و فسقهآ مخاذیل که عصابهآ ما سمغنا بهذا فی آبائنا الأولین، به پیشانی ادبار ~~بازبسته بودند و نقش ختم الله علی قلوبهم، از زمین دلشان کالنفش فی العجر، رسته، کأن ~~لمتعن بالأمس گرداندند،5 شکر الله مساعیهم فی الدین و حشرهم، یوم نخشر المتقین مع ~~الشهداء و الصالحین، به دست آمد و چون در آن اجزا که مؤلف یکی از افاضل احرار و ~~مصنف یکی ازائمهآ فضل شعار بود، تأملی کرد و گرد فراز و نشیب و6اول و آخر و7 مطلع ~~ومقطع وقوادم وخوافی آن برآمد8 و9 مخسم آن کتاب، حال پادشاهی سلطان محمودبن ~~محمدبن ملکشاه، انزله الله جنة النعیم، یافت16 و آن فاضل هنرپیشه بر صفحهآ آن اوراق ~~چنان نگاشته که این پادشاه، آخر سلاطین آل سلجوق بوده و از عقب آن که این سلطان ~~نامدار و نافذفرمان نیکوکار، پای در رکاب ایاب آورده و عنان جان را سوی کشور آن ~~جهان تافت، (مصرع) سر در کفن وفات11 پیچید12 و برفت، آفتاب دولت آن خانوادهآ ~~سلطنت، روی به مغرب انقراض نهاد و ماه سعادت آن دودمان معدلت، در آسمان اقبال و ~~رفعت، [به] بلای شاق13 محاق فراق مبتلا شد ms007 و به خبر تواتر معلوم بود و به واسطهآ مطالعهآ ~~تواریخ، بر لوح دل مرقوم که بعد از آن که این سلطان کامران با یزک14 مرگ، چاروناچار PageV01P010 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0011.png) ~~دوچار خورد و از دست ساقی کل نفس ذائقة الموت، کام و ناکام جرعهآ حمام نوشید، ~~قرب1 هشتاد سال دیگر سلاطین آن خاندان بر میدان این جهان بر یکران نفاذ2 فرمان ~~سوار بودهاند و سوار سلطنت در ساعد دولتشان استوار و بعد از انقراض ایام عمر پادشاه ~~کشورستان، طغرل بن ارسلان، خیاط تقدیر رب الارباب، بر مقتضای لکل أجل کتاب، ~~قبای فرمان روایی آن ولات اعالی و دودمان عالی3 بر مقراض فنا بریده و همای سلطنت ~~از آن آشیان آسمان مکان پریده، # (شعر) # و لمأر فی4 عیوب الناس شیتا کنفص5 القادرین علی التمام ~~خواست که در زمان این فراغت، بر وفق این ارادت، هنگام ملالت، از مطالعهآ علوم ~~شریعت، مجموع آن حکایت، به عبارتی خوب و استعارتی مرغوب، جمع کند و ~~جامع الحساب 6 دیوان آن سلاطین کامکار وحکام دولت یار طیب الله مثواهم و جعل الجنة ~~مأواهم، به اشارت مستوفی مبارک قدم قلم، # (شعر) # أخرش لاینطق الا اذا قطعت بالسکین منه اللسان # منطقه هنش ولکنه یسمع منه کل قاص ودان، ~~و تقریر دلپذیر دبیر ضمیر بپردازد7 و چون با سر سرمایهآ خویش رفت و سر طبلهآ بضاعت ~~مزجات برداشت و اتمام این مرام و نظم این کلام بر وجهی که پسندیدهآ دیدهآ فصحای ~~محقق و بلغای مدقق آید و نزد هنرمندان زمان و سخنوران جهان مطرود و مردود نباشد، ~~از مستبعدات بود و ترکیب آن بدین صیغت8، بی دانستن این صنعت، از ممتنعات، هاتف ~~عقل از گریبان جان فریاد برآورد که تو # (بیت) # چون عنکبوت گرد تن خویش میتنی # جولاهه نیستی، بههوس، تار ابلهی چون PageV01P011 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0012.png) ~~(م) خرد که رامنمایست مرد را به صواب، گفت: ای قلم بیمغز، سخنان نغز چون خواهی ~~نوشت؟ وای لاغرمیان بیزیان، کار سحبان و ms008 پیشهآ حسان چون خواهی کرد؟ ای ~~سربریده در انجمن بلاغت، با سرو چمن فصاحت، به چه مایه برابری میکنی؟ و ای ~~بی دل که چون وامق زار و نزار شدهای، عارض سیمین عذرای1 کاغذ را به سرانگشت ~~جهالت چرا2 مشوش میگردانی؟ # (بیت) # تو ازکجا و سر زلف دلبران زکجا به پای خود به بلا میروی تو بیچاره ~~خواست که این اندیشه ترک گیرد و گرد بیشهآ این بی بیشه3 نگردد و با بضاعت مزجات، ~~تمنای وصال یوسف مصر دانش نکند و چون از میدان سخنوری جز عنان یک لاشهآ ~~نزار، (م) کزکاهلی که هست نه سکسک نه راهوار، به دست طبع او نیفتاده، با چابک سواران ~~مصاف بیان که به سنان قلم تیززیان، کشور فصاحت را مسخر میکنند و به خنجر لسان ~~که مانند تیغ هندی جهانستانی می کند، عالم معنی4 میسر می گردانند، لاف همسری نزند ~~و بوتیمار پرتیمار بیمار بی مقدار بشولیده کار را با طوطیان سخن گزار5 سحرآثار ~~براعتشعار معجزکردار، به گلشن فضلای روزگار نفرستد و چون از خرمن فصاحت، جز ~~خوشهای و از بحار بلاغت جز قطرهای، هنگام اقسام آقسام مواهب نصیب او نبوده و ~~الناقص کالمغدوم، واین دعوی بی معنی نکند و این اسم بی مسمی بر خود ننهد. (م) کین ره ~~نه به پای6 هرکسی یافتهاند، بل مفتی دل و منهی عقل، مجتهد ملت، مدرس مدارس ~~حکمت، 7گفت: المیسور لایشقط بالمغسور؛ اگر سخنی آبدار و عبارتی چون در شاهوار، ~~در خزانهآ خاطر مدفون نیست و کلامی آراسته و نظمی پیراسته در گنجینهآ دل مخزون ~~نی،8 خل و بقل کلمات بیمزهآ بینمک، بر مقتضای السخی بما ملک، در میان باید آورد ~~و چون غرض از این شروع، نقل سرگذشت متقدمان، خصهم الله بالروحمة والغفران9 و PageV01P012 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0013.png) ~~ثواهم فی غرف1 العلی من الجنان است، نه اندراج در سلک مترسلان یا انخراط در زمرهآ ~~سخنوران، آن چه ارتجالا بر زبان قلم می آید که از تیغ ms009 خطیب کلیل تر و از عاشق زار ~~علیل تراست، بر طبق2 عرض باید نهاد؛ (م) و من لم یجد ماء تیمم بالترب. # نیم جانی که هست پیش کشم چون به دست من این قدر باشد # نبود لایق نثار ولی کار درویش ماحضر باشد ~~چون امتثال این اشارت از مندوبات بود و اعتقال3 در مطاوعت از محذورات و ~~محظورات، به حکم المأمور معذور، این جرأت نمود و به واسطهآ این جسارت، خود را ~~بی مبالات، 4 غرض سهام ملام ارباب بلاغت و اصحاب براعت ساخت و هدف تیر تعییر ~~هر سخن ور هنر پرور فضل گستر5 گردانید. # (بیت) # من مصلحت خویش پس پشت نهادم ازبهر توای پیشنهاد دل من ~~و به سبب آن که از خام طمعی و محالاندیشی، تمنای آن دارد که این شبه بیبها، چون ~~لآلی پربها، در همهآ بابها رونقی یابد و این زجاج ملون، در عقد یواقیت عدن آید و این ~~قصهآ بی اعتبار، نزد خداوندان ابصار، چون فضه و نضار، در چهاربازار اهل روزگار ~~رواجی6 یابد و این شهای بیضیا، در روشنی با آفتاب عالم پیمای گیتینمای، لاف از ~~مساوات زند و این سراب بیآب که از خشکزار بیبرگ و بار خاطر این گرفتار بیداء ~~ناپیدا کنار حوادث لیل و نهار، در نظر افاضل براعتشعار و اماثل معجزآثار خواهد آمد، ~~چون زهاب7 زلال نتائج قرایح لطیف طبعان سخن گزار8 خوش گوار آید؛ (م) ما أضیق ~~العیش لولا فسحة الأمل. و به نظر عنایت9 هر مسامح ملحوظ گردد و قبول اقبال هر مادح ~~بیابد. ونه جزالت لفظ و غزارت معنی، اقتضای حصول این مرغوب میکند و نه طالع0 PageV01P013 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0014.png) ~~شوریده و بخت برگردیده، دلالت بر تیسیر این مطلوب دارد و (م) من عادت بخت خویش ~~دانم؛ صواب چنان دید که صدر این کتاب به فصل الخطاب نام1 وزیری عادل و ~~صاحبقرانی کامل مذهب گردانیده باشد که به واسطهآ یمن طالع آن دولتیار ~~جوان بخت، عروس این ms010 بیان که چون زلف بتان پریشان و مانند کار راقم این سخنان ~~بی سامان است، تاج تحسین هر خردهدان2 بیابد و از تاراج چشم هر عیببین امان بیند و ~~به شرف قبول شهسواران میادین بلاغت و شهریاران اقالیم براعت معزز گردد و بنابرین ~~معنی، به اشارت ملهم سعادت و معلم کرامت، این عبارات سشمج3 که چون نسج عنکبوت ~~بیتار و پود برآمده، به زیور القاب همایون مخدوم، دستور اعظم، مقتدی و صاحب ~~اعلم، ذی العز الشامخ والصیت الطنان، الوزیر العظیم الشأن، الساطع البرهان، مزین اعناق ~~الخلق بقلائد الاحسان، دافع ظلم الظلمة، ناصب ایوان النصفة، مؤسس بنیان المعدلة، ~~اعدل الوزرا، کهف الوری، خواجه الحق والدین، مغیث الاسلام والمسلمین، مجمع ~~أقسام المجد والمکارم، مرجع الاصاغر والاکارم، # (بیت) # آن سروری که رونق یکروزه عدل او عذر هزارساله جفای جهان بخواست ~~وزیری که به وفور صرامت و شهامت و فرط ذکاء و فطانت، گوی سبق از میدان اقران ~~و قلیل ماهم، برده و به توطید قانون رعیت پروری و تمهید دستور نصفتگستری، علامهآ ~~جهان و ابن بجدهآ زمان شده و از کمال کاردانی به مرتبهای رسیده که اگر آصف در صف ~~احیا بودی و دعوت ارجعی را لبیک اجابت نزده، از خرمن تدبیر او خوشه چیدی و از ~~ضیافتخانهآ عدل کامل و فضل شاملش کآن را (م) درگشادهست و صلا درداده، خوان ~~انداخته، توشهای گرفتی و صاحب ری اگر مصاحب بقا و صاحب صدر چهارصفهآ دنیا ~~بودی، نسخهآ قانون امور، جهت نظم مصالح جمهور، از خازن معدلت سرای او خواستی و ~~حاتم طی5 اگر مسالک ممالک زندگانی راطی نکرده بودی، اوارجهآ 6مکرمات و روزنامهآ ~~عطیات از مشرف دیوان او ستدی. PageV01P014 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0015.png) ~~لله در وزیر لا نظیر له فی الدهر حقا و لا فی سالف الزمن ~~فلایکون سواه مثله أبدا فی الشرق و الغرب حتی الصین والیمن1 ~~لازالت2 شموس مکارمه مشرقة منیرة و غصون مفاخره مورقة نضیرة تا3 ضحک الروض و ~~الطزس ببکاء الغمام ms011 و الأقلام وجزد نصل الؤمح4 والصیح عن ظلام الغند و غند الظلام ~~بیاراست و این نورسیدگان نهانخانهآ ضمیر و دوشیزگان حجلهآ تقریر که به زخم سنان ~~ذوالقرنین قلم دوزبان، از ظلمات دوات، عریان از5 لباس فصاحت وزیور بلاغت روان ~~شدهاند، به خلعت اسامی این درگاه مجد و معالی، مقبل شفاه و معفر جباه اعالی، قبلهآ ~~صنادید حکام وموالی، وجه مقاصد معادی و موالی، # (شعر) # أسامیا لم تزذه6 مغرفة و انما لذة ذکرناها ~~مزین گردانید و آن را العراضة7 فی الحکایة السلجوقیة نام نهاد و به واسطهآ آن که اعتصام به ~~حبل متین نام میمون و عروهآ وثقای لقب همایون این دولتیار عدل شعار، ماه آسمان ~~صدارت، سهیل یمن جلالت، مشتری برج سعادت، دری اوج معدلت نموده، امید دارد که ~~اصحاب فصل الخطاب و ارباب آلباب که ریاض وغیاض بلاغت از فیض رشحات ~~سحاب خامه8آ مانی صنعتشان9 چون باغ و راغ در موسم بهار آراسته است و روضهآ ~~فصاحت به نسیم شمال و قبول اقبال دم و قلم گهربار درنثارشان، به انوار و ازهار ~~پیراسته، ذیل اغضا بر این عبارت ناقص مختل که ثمرهآ شجرهآ أجوفی ست معتل و کلام ~~المغتل غیر صحیح، اندازند و(م) أذن الکریم عن الفحشاء صماء، وپردهآ اغماض بر سر ~~معایب این مزیفات و مزبقات10 که نتیجهآ قریحهآ عقیم این ضعیف سقیم است، پوشانند ~~واین متاع ردی را مع أنه من سقط المتاع و مما یستوجب أن یباع ولایبتاع، از روی کرم PageV01P015 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0016.png) ~~خریداری کنند (4) وعین الؤضا عن کل عیب کلیلة، وإنی للعیوب لمغترف و بالخطایا1 ~~لمقترف2 والله ولی السداد والوشاد و منه المبدأو إلیه المعاد. PageV01P016 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0017.png) # از راویان اخبار و مخبران آثار، سالکان طریق روایت و شاربان رحیق درایت، منقول ~~است و3از لفظ راسخان علوم تواریخ، متقدمان و ناسخان احوال گذشتگان، بر لوح خاطر ~~مکتوب که سلجوق بن لقمان، از میان متنعمان جهان و متمولان زمان، به کثرت مال و ~~وفور منال و فسحت ms012 مجال ممتاز بود و چندان ثروت و مکنت و قدرت و نعمت داشت که ~~تعداد اعداد آن4 در اوارجه5آ حساب و روزنامه6آ کتاب نمی گنجید و تا آن حد کنوز و ~~نقود و جنود و بنود و طرایف7 حلل و زیور و لطایف جواهر و درر و اصناف نعم و ~~مواشی و ألوف و آلاف از خدم و حواشی جمع کرده بود که عد آن از حد امکان افزون ~~مینمود و شرح و بسط و طول و عرض آن از قوت و قدرت مساح بیان و مقدر زبان ~~بیرون. واو را چهار پسر، اسرائیل و میکائیل و موسی و یونس، # هینون لینون احرار ذووکرم شواش مکومة أبناء أیسار8 PageV01P017 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0018.png) ~~باز دید آمدند و به معاونت حال پدر (م) جان کمروار بر میان بستند، و بنیان ایوان دولت و ~~کامکاری پدر نامور به معماری وجود پسران درخور، مشید و موطد گشت و معاقد ~~موافقت و الفت میان ایشان چنان مستحکم و مبرم شد که دست تلون و تغیر روزگار ~~جافی، عقدهآ آن را واهی نمی توانست کرد. # کأنهم شجر الأترج طاب معأاصلا و فرعا و طاب العود والورق ~~و به حکم آن که گفتهاند: # (شعر) # مردم به شهر خویش ندارد بسی خطر گوهر به کان خویش ندارد بسی بها # والمندل الرطب فی أوطانه حطب، از ترکستان که مسقطالرأس و معهد استیناس ایشان ~~بود، به حدود ماوراءالنهر آمدند و آنجا خیام اقامت به اوتاد معدلت معقود و مربوط ~~گردانید و چون تمامت اسباب کامکاری2 جمع شد و آثار دولتیاری بر صحایف3 احوال ~~ایشان درخشیدن گرفت و تباشیر صبح بختیاری طلوع کردن آغاز نهاد، من حیث ~~لا ینتظر، بر مقتضای الدفر لایبقی علی حالة، صرصر نکبات وزیدن گرفت و تندباد بلیات ~~جهیدن بنیاد نهاد و عینالکمال روزگار مکار غدار4 که عادت او جز تخریب ایوان ~~جمعیت وانهدام بنیان رفاهیت نیست و شیمت او جز خراشیدن وجنهآ دولت و شوریدن ~~مادهآ بهجت نی ms013 و تا امروز بسی کامکاران جوان بخت صاحب تاج و تخت را از مسند ~~أبهت و متکای جلالت، در ورطهآ محنت و وهدهآ نکبت انداخته و بسیار دنیاداران کامیار ~~و شهریاران بختیار را به پای دار بوار آورده، بر مقتضای اذا انتهی الأمو الی الکمال عاد ~~الی الزوال، به دولت ایشان پیوست وجلال حال و نفاذ امر ونباهت ذکر و نبالت قدر، به ~~فحوای (مصرع) إذا تم أمو دنا « نقصه، روی به تراجع نهاد؛ (مصرع) وأیة دولة أمنت زوالا. # و سبب آن چنان نقل کردهاند که چون میان سلطان ماضی، خاتم یمین6 جهانبانی، ~~غازی غزنین، یمینالدوله محمود سبکتگین، أنار الله برهانآه و ثقل بالحسنات میزانه و PageV01P018 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0019.png) ~~ایلکخان، حاکم ماوراء النهر، قاعدهآ یگانگی و اتحاد و اساس اخلاص و وداد ممهد ~~گشت و عقود عهود1 و مواثیق به آیمان غلاظ بر وجهی که نقض آن مستدعی نقص ایمان ~~باشد، مؤکد شد و از دولتخانهآ ایلک خان دری شاهوار که حاضنه2آ سلطنت، آن را به کنار ~~اشفاق پرورده بود و خازنهآ مملکت آن را در درج عصمت محفوظ داشته، به خزانهآ ~~سلطان محمود بردند و دو در در یک درج ازدواج یافت و دو دری در یک برج به شرف ~~اجتماع رسید. ایلکخان را جاذبهآ شفقت و سلسلهآ قرابت در حرکت آمد و سلطان را ~~گفت: چون شما را به هر وقت جهت احراز فضیلت جهاد و فضل الله المجاهدین علی ~~القاعدین أجرا عظیما، به صوب هندوستان3 عنان عزیمت معطوف میباید گردانید و بر ~~وفق قاتلوا فی سبیل الله، در مقابلهآ کفار فجار، قطع الله آفتهم عن الأفطار الأنصار، خنجر ~~بی قرار آتش بار و تیغ آبدار صاعقه کردار، از نیام انتقام و قاتلوا المشرکین کاقة، بر میباید ~~کشید و مملکت و حوالی از شکوه سریر سلطنت خالی میماند و سلجوقیان قومی بسیار ~~ولشکری بیشمارند، آثار بختیاری بر جبین احوال ایشان واضح و انوار دولتیاری از ~~چهرهآ اعمال ایشان لایح، ms014 # سپاهی دلاورکه گاه ستیز ره مرگ پوید نه راه گریز ~~و اکنون خود چهار پسر دررسیدهاند؛ در معرکهداری، زبان بلارک هندی را چون لب ~~شاهدان کشمیر و ماهرویان بی نظیر به دندان می گزند و گاه جنگ، چادر فستقیرنگ ~~زمین را ارغوانی می کنتد و بر افق، دامن شب زعفرانی میگردانند؛ هنگامهآ هیجا (مصرع) ~~ومادح النفس یوم الحرب معذون،4 برادران با یکدیگر دعوی أنا أتر منک مالا وأعز نفرا، ~~می کنند و در وقت مرافقت و موافقت، دم از خیر الوفقاء أزبعة، میزنند. مبادا که به حکم ~~کثرت، سر از ربقهآ مطاوعت بپیچند5 و به طمع ولایتی و قصد6 ناحیتی، سر از گریبان ~~سروری برآورند و دست از آستین شجاعت بیرون کنند و کمان کین در بازوی مخالفت7 PageV01P019 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0020.png) ~~اندازند و خدنگ جنگ در شست1 مناقشت گیرند و پای مبارزت در معرکهآ مقاومت ~~نهند و اسب کینه در میدان مردانگی تاختن2 و نرد نبرد در عرصهآ فرزانگی باختن3 آغاز ~~کنند. مصلحت وقت آن اقتضا4 می کند که بر مقتضای التد بیر قبل الوقوع فی البئر، سلطان ~~با ایشان طریقهآ یگانگی سپرد و شیوهآ دوستی ورزد و بر قضیهآ عادت، نوایی5 طلبد و ~~رسولی فرستد. # سلطان محمود6 چون این کلمات شفقت آمیز به گوش هوش7 بشنود و این عبارات ~~محبتانگیز استماع فرمود، درحال و فی التأخیر آفات، رسولی چربزبان که به سحر ~~بیان، عقدهآ وحشت از هر ضمیر بازگشودی و به لطف بنان، مرغ8 هر مراد را به دام ~~کشیدی، به سلجوقیان فرستاد و گفت: چون ما را با شما حق جواری هست و از مظاهرت ~~و معاونت یکدیگر استغناء کلی نداریم، چرا تا [این]غایت عقود موالات محکم و عهود ~~مصافات مبرم نگردانیدهاید و در دفع غائلهآ بیگانگی و وضع قاعدهآ یگانگی مسابقت ~~ننموده و علی هذا در تودد به آن طایفه رغبتی هرچه تمامتر اگر بود و اگرنه و در ~~اخلاص9 با آن10 فرقت استظهاری هرچه بیشتر اگر میخواست ms015 و اگرنه، به اظهار ~~رسانید؛ و یکی را از پسران سلجوق استدعا فرمود و وعدههای خوب داد. # چون رسول سلطان به خیل سلجوقیان رفت و به فحوای ما علی الرسول الا البلاغ، ~~آن چه شنیده بود، ادا کرد، اخوهآ اریعه با یکدیگر مشورت کردند و دم گرم رسول و مواعید ~~مقبول، ایشان را رخصت اغفال واهمال میداد11 و اذا جاء القضاء عمی البصر، و ~~مطاوعت و فرمان برداری مفتح12 بسی کامکاری دانستند و انقیاد آن حکم، سبب ازدیاد ~~رونق مصالح جهانداری می پنداشت. فی القصه قرعهآ اختیار در مباشرت این کار، بر برادر PageV01P020 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0021.png) ~~نامدار، اسرائیل افتاد، چه او به کمال کفایت و کاردانی مشهور و به شجاعت و مردانگی ~~مذکور و بر برادران مقدم و میان قوم معظم و رأس و رئیس خیل و حشم بود؛ پس با ~~لشکری که کوه و هامون برنمی تافت و فضای جهان، با وفور فسحت، از کثرت ایشان ~~تنگ مینمود، انقیاد فرمان را میان دربست و به اعتماد یزدان، روی به درگاه سلطان نهاد ~~وسلطان را از آمدن اسرائیل با آن لشکر جرار و تبع1 بیکنار، # (شعر) # فوارس لایملون المنایا اذا دارت رحی الحزب الزبون ~~اطلاع دادند وبنا بر رعایت ضوابط حزم و احتیاط مصلحت نمیدید و از کثرت خیل و ~~حشم میاندیشید و از بسیاری لشکر میهراسید و الحزم سوء الظن، کس را به اسرائیل ~~فرستاد که ما را در این حالت، لشکر ضرورت نیست، و به مدد حاجت نه؛ مطلوب اصلی ~~استحکام2 بنیان مودت و انبرام3 اساس موافقت است، لشکر را بی ضرورت زحمت ~~مرسان. ~~اسرائیل بر وفق فرموده، شیران بیشه و جنگیان بیاندیشه، مبارزان دشمن شکن و ~~مردان شمشیرزن را بگذاشت و توکل بر معبود و طالع مسعود کرد و با چند کس معدود، ~~متوجه حضرت محمود شد. # (بیت) # چو تیره شود مرد را روزگار ممه آن کند کش نیاید به کار4 ~~سلطان به حکم الکریم اذا وعد وفی، ms016 مقدم او را گرامی داشت و نواخت بینهایت و اکرام ~~بیغایت ارزانی فرمود و او را با خود بر تخت نشاند و آغاز کیف أصبحت کرد؛ اسرائیل ~~ندانست که (مصرع) در حلقت ملوک خطرها بود عظیم، و تحذیر و نصیحت ایاکم و أبواب5 ~~السلاطین، اعتبار نکرد و اندر سخن شیوهآ مباسطت ورزید و بساط انبساط گسترانید و ~~بسیاری مال و انبوهی رجال دودمان خویش را حکایت کرد و مناصحت # إحذز مباسطة الملوک ولاتکن ما عشت بالتقریب منهم واثقا PageV01P021 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0022.png) # فالغیث غوتک إن ظمیت و ربما ترمی بوارقه الیک صواعقا ~~در گوش نگذاشت. بعد از آن سلطان فرمود که ما را به هر وقت به حکم ان الله یبعث علی ~~رأس کل مائة من ینصر الدین، جهت نصرت دین اسلام به غزاء کفار میباید رفت و بلاد ~~خراسان مهمل میماند و بدان واسطه خیالات فاسد در دماغ هر مفسد و حاسد جای گیر ~~میشود و به قصد مملکت برمیخیزند، اگر1 وقتی ما را مددی باید، از خیل شما چند ~~هزار مرد، جنگ را آماده توانند بود؟ اسرائیل بدین استعانت2 مستبشر و مستروح شد و ~~عسی أن تحبوا شییا وهو شه لکم، وچون غرور جوانی والشباب شغبة من الجنون، وطغیان ~~و دلال مال وکثرت منال در سر داشت، (مصرع) واندر سر آن روی که در سر داری، اظهار ~~کثرت عدت مستحسن پنداشت، [سر چوبهآ تیر در بند کمربند فروبرده بود و کمانی در ~~دست داشت، فی الحال یک چوبهآ تیر فروآورد]3 و گفت که به هر وقت که به لشکری ~~احتیاج افتد، این چوبهآ تیر به خیل ما فرست تا صدهزار سوار به در آیند و اگر زیادت ~~باید، این تیر دیگر به نشان سوی بلخان کوه4 فرست تا پنجاههزار سوار کوه تن پیلبدن ~~متوجه درگاه شوند و اگر بیشتر از این باید، این کمان را به ترکستان فرست تا ~~دویستهزار مردان جنگ پیشه و گردان بیاندیشه عازم جنگگاه5 گردند. # سلطان ms017 محمود از این حکایت هراسان و از این کثرت ترسان گشت و لطف و احسان ~~ترک گرفت و بر قصد جان6، عزم جزم کرد. # (شعر) ~~ووضع الندی فی موضع الشیف بالعل مض کوضع السیف فی موضع الندی ~~و خواست که عنان نفس اسرائیل به دست قهر عزرائیل دهد و به تندباد غضب، نهال عمر ~~او را از جویبار جوانی قلع کند، اما چون با عقل رهنمای که گشایندهآ ابواب مرادات و ~~نمایندهآ اسباب سعادات است، رجوع کرد، جهت کثرت قبیله و بسیاری عشیره و فصیله، ~~تفویت7 روح وابطال حیات او صواب ندید و اندیشه بر قید8 و حبس و هو أشد العذاب PageV01P022 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0023.png) ~~علی النفس، قرار گرفت و سه روز متوالی، بر تعاقب ایام و لیالی، خوان نعم الوان نهاد و ~~بساط نشاط گسترانید و صبوح در غبوق بست و نالهآ رباب و زخمهآ چنگ چون دعد9 و ~~رباب، به عیوق رسانید و عقیق گداخته و یاقوت حل کرده، (مصرع) که قطره قطره ~~چکیدهست از دل انگور، در قدح فرح ریخت و خواص اسرائیل را علی العموم، خلعتهای ~~گرانمایه پوشانید و امرای خویش را فرمود تا متعلقان اسرائیل را به مهمان10 بردند و ~~شرابهای گران در کار کرد و چون اسرائیل و من تابعه (مصرع) شرابهای خوش از دست ~~لعبتان چگل، نوش کردند و بیهوش و مدهوش گشتند و به خواب غفلت درشدند و زمام ~~اختیار از دست بدادند، هریک را بندی گران که کمند اجل در مقابل آن تار عنکبوت ~~بود و مسمار قضا به نسبت با قوت آن از دل عشاق نازک تر مینمود،11 بر پای نهادند و با ~~سلاسل و آغلال در کنج وبال و نکال انداخت و اسرائیل را به هندوستان فرستاد و به قلعهآ ~~کالنجار که أیل مارخوآر بر آنجا نتواند رفت و شهباز در هوای آن پرواز نیارد کرد، مقید و ~~محبوس فرمود و نوکران را به دیگر قلاع حصین، به بند حسرت ms018 و نکبت گرفتار گردانید. # اسرائیل چون صبح نمام12 از حجاب ظلمت ظلام برمی خرامید و زاغ قیرگون شام از ~~صولت پنجهآ شاهین بام، به مغرب فنا پرید و از خواب مستی سر برآورد واز نومة العروس ~~بیدار گشت، خود را خسته و دل شکسته و دستوپای بسته دید و چندان که پیش و پس ~~نگریست، طریق خلاص من کل وجه تاریک و راه مناص من کل اوب منسد13 یافت و ~~چندان چه می گفت: PageV01P023 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0024.png) ~~وموجب این حبس و مشقت، اظهار کثرت عدت و تقریر مکنت و شوکت بوده و سلطان ~~از سخن او حسابها برگرفته و اندیشهها به خاطر راه داده، این بیت ورد زیان و وظیفهآ ~~هر زمان ساخته بود: # (شعر) # ما إن ندمت علی السکوتی موة و لقد2 ندمت علی الکلام مرارا. ~~لیکن چون دید که از مصارعه با قضا جز بلا و عنا تولد نمی کند و از اضطراب در حالت ~~نکبت جز محنت نمی افزاید، والمصیبة للصابر واحد وللجازع إثنان، تن در صدمهآ ~~حوادث داد و دست در عروهآ وثقای صبر و الصبر من الإیمان بمنزلة الرأس من الجسد، زد ~~و با خود گفت: اذا ترکت الرای3 بالوی. # إصبز علی محن الزمان لیتنقضی فالدهر لایخلو من العثرات ~~و سر بر زانوی حسرت نهاد و انگشت ندامت به دندان گرفت و شعلهآ رای او که آفتاب در ~~مقابلهآ او4 ذره بودی، در آن ظلمت فرومرد و شاهین نخوت شاهیش5 که6 در هوای علا ~~پرواز می کرد، شکسته بال و مضطرحال شد و توسن حکم او که سر از چنبر7 قضای ~~گردون دون می پیچید، محکوم عقال ندامت گشت و پلنگ کبر و مهابت او که با ضرغام ~~ایام و هو ألد الخصام، دم از انتقام میزد، در دست روباه دهر پرمکر گرفتار ماند و عقاب ~~رایت سعادت را که در اوج کامکاری با نسر طایر طیران میکرد، در حضیض خسار8 و ~~کنج حصار نگونسار و ms019 مبتلا شد، (مصرع) أی نعیم لایکدره الدفر. ومن حیثالاضطرار ~~السآلب للاختیار، تن در قضا داد و مدت هفت سال در قلعهآ کالنجار بیمونس وجار،9 ~~چاروناچار در ششدر نوائب و چهارمیخ مصائب بماند و سلسلهای که اگر مجنون مفتون ~~نمود[ی] از آن18 به خواب بدیدی، چنان منزجر11 و ترسان و مرتعش و لرزان گشتی که PageV01P024 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0025.png) ~~تا در قید حیات بودی و عقال عقل بر پای داشتی، هرگز دست به زنجیر زلف لیلی دراز ~~نکردی و نزد فرهاد محکم نهاد اگر شدت آن حکایت کردندی، از تلخی و مرارت ~~صعوبت آن، حلاوت صحبت شیرین1 از دماغ جان غمگین بیرون کردی، بر قدم او ~~نهادند و آن غم زدهآ حزین با آن جلیس و قرین، روزی به امید لعل و عسی میگذرانید، ~~جلیسی2 سنگین دل که چون مقناطیس، آهن به خود میکشید و قرینی کوه لنگر که در ~~ثبات بر بوقبیس3 دعوی رجحان می کرد و در این واقعه،4 طائفهای از خدم و خول که ~~دلشان بر آتش فراق می سوخت، خاک حوالی آن قلعه را وطن ساختند و با آب کشی اهل ~~آن حصار، عمر بر باد می دادند و منتظر5 فرصتی و مترقب دولتی میبودند، تا شبی ~~اسرائیل را پنهان از قلعه بیرون آوردند و راه گریز گرفت؛ در6 تاریکی آن شب یلدا، # (بیت) # شبی چون شبه رویشسته به قیر نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر ~~بیشهای که در آنجا انهار و اشجار، صفت و التفت الساق بالساق، داشت، پیش آمد واذا ~~حلت7 المقادیو بطلت التدابیر8، و از بی عنایتی دهر که (م) به دست چپ کند حکمش چنین ~~کار، طریق راست از دست بشد و یمین از یسار و یسار از یمین باز دید نبود؛ (م) و ~~لن یضلح العطار ما أفسد الدفر. فی القصه در آن غصه مجال اندیشه نماند و در کوهسار ~~بلیت (م) واذا ولت الدول صارت الحیل وبالا9آ، گرفتار شدند وچون آفتاب جهان ms020 تاب سر ~~ازگریبان کوه برزد و جمشید خورشید از صحرای مغرب، رخت اقامت به تختگاه ~~مشرق آورد، کوتوال قلعه با لشکری جرار دررسید و اسرائیل را تارة بعد اولی10 در قید ~~حکم خویش آورد و فی سلسلة ذزعها سبعون ذراعا، باز به قلعه برد و گرانی بند أضعافا ~~مضاعفة11 شد و دشواری کار یکی هزارگشت. PageV01P025 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0026.png) # و اذا أراد الله رحلة دولة ~~اسرائیل به زیان ترکمانان که در خلاص او کمر اخلاص بر میان جان بسته بودند، پیغامی ~~به برادران و اعوان و اخدان1 و خلان خویش فرستاد و گفت: زنهار تا در طلب قصاص ~~من مظلوم محروم2 باقصی غایة الامکان بکوشید ومکافات این ظلم، والمکافات فبی ~~الطبیعة راحة، فریضه شناسید و ملک را به دست آورید و به خمول و عجز3 قانع مشوید و ~~دل را قوی دارید و شهباز علو همت را درهوای علا، مجال پرواز دهید و برادر بزرگتر را ~~بگوبید که # یری الجبناء أن العجز حزم وتلک خدیعة الطبع اللئیم ~~فی الجمله، صحیفهآ عمر اسرائیل، در آن محنت ختم شد و یزک6 مرگ تاختن آورد و ~~مرغ روح چون حمام از قفص کالبد بیرون پرید؛ و اذا انقضت العدة لاینفع العدة. و پسرش ~~قتلمش که در آن حوالی عمری تعرف احوال پدر مینمود و در آن نواحی عصری به ~~لباس مخفی تکاپوی میکرد، بعد از وفات پدر، با دلی بریان و چشمی گریان، پشت ~~استظهار شکسته و دست مکافات بسته، از حدود قلعهآ جانستان هندوستان، متوجه بخارا ~~شد و دریده جامه و خاکریخته برهامه،7 پیش اعمام و قبیله رفت و قصهآ غصه عرضه ~~کرد و بدان واسطه، سور آل سلجوق شیون گرفت و سور8 مصر جمعیت ایشان روی سوی ~~خرابی9 نهاد و به فوات آن سرور دودمان که بقای او سبب شرور اخوان و خلان بود، دود PageV01P026 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0027.png) ~~از خان و مانشان برآمد. # آمد به دیار ما تگرگی وزگلبن ما نماند برگی # وبه حکم ms021 اذا أراد الله بقوم سوءا فلا مرد له و ما لهم من دونه من وال، التجا به حضرت ~~ذوالجلال کردند و من اشتعان بالله کفاه. ~~و چون مدتی بر این واقعهآ دلسوز و حادثهآ آتش افروز برآمد، یکی را به خدمت ~~سلطان محمود فرستادند و اجازت خواست تا از جیحون بگذرند و در خراسان میان نسا و ~~باورد مقام سازند، چه چراگاه1 ایشان در بخارا اندک بود و در آن حواشی مراعی درخور ~~مواشی نی. سلطان اجابت فرمود و اجازت داد تا بگذرند و خانه آنجا برند. اتفاقا هنگام ~~این اذن، ارسلان جاذب که والی اصاغر و اعالی طوس و نواحی بود، به قدم ادب، ایازوار ~~پیش محمود ایستاده بود و جاذبهآ شفقت و نیکوخدمتی، زبان او را در حرکت آورد و ~~سلطان را گفت: اگرچه کرم و فتوت و بنده پروری و مکرمت سلطان اقتضای بذل این ~~مکرمت میکند، (ه) و للأرض من کأس الکرام نصیب، لکن2 از مصلحت ملکستانی و ~~شرایط جهانبانی، ایشان را با وجود این همه کثرت و عدت و سابقهآ مخالفت و ~~مخاصمت، به ولایت خود راه دادن و آشنا3 کردن غریب مینماید. # اگر پیل با پشه کین آورد همی رخنه در داد و دین آورد ~~و ایشان از آب بگذشتند و در میان نسا و باورد، در روضهآ معاشرت، با لاله و با ورد به سر ~~میبرد و تا همای سلطنت را، نشیمن کنگرهآ قصر دولت محمود بود و مرغ حیات از قفص ~~بدنش پرواز صحرای عدم نکرده، سلجوقیان بر اظهار عداوت و طلب مملکت اقدام ~~ننمودند4 و در سنهآ ثمان و عشرین و اربعمائة،5 سلطان محمود تنعم این جهان6 را به نعم PageV01P027 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0028.png) ~~رتانی بدل کرد و ساز اقامت از مرحلهآ دنیا به منزلگاه عقبی برد؛ و الآخرة خیر و ابقی و ~~پسرش سلطان مسعود هو الذی # (بیت) # ورث المکارم کابرا عن کابر کالؤمع أنبوبا علی أنبوب ~~وارث آن سلطنت و مستحق ms022 تصرف در آن مملکت شد و بر سریر سلطنت استقرار یافت ~~و میکائیل را که بزرگترین پسران سلجوق بود، دو پسر باز دید آمدند که نور آفتاب دولت ~~از جبههآ ایشان میدرخشید و اثر سعادت از غرهآ ایشان می دمید: چغریبگ ابوسلیمان ~~داود و طغرلبگ ابوطالب محمد و پیغام فرستادند به عمید نیشابور، سوری ابن المعتز، ~~بانی قبهآ نص قدوس وامام معصوم، مجتبای معلی، امام مرتضی، رضا علیه السلام، در ~~طوس، کی7 مقام ما در نیشابور و نواحی معین کن و در آن حالت سلطان مسعود پسر ~~محمود، # (بیت) # شاهی کزوست دودهآ محمود را شرف شاهی کزوست دودهآ مسعود را خطر ~~به گرگان بود؛ عمید قضیهآ ایشان به خدمتش فرستاد، سلطان جهت دفع سلجوقیان و ~~محافظت ملک موروث و مکتسب بازگردید و به نیشابور آمد و به واسطهآ آن که لشکر او ~~از سفر مازندران خسته و پریشان بودند8 و اندر آن آمدشد، یکران قوت هریک از تک ~~و پوی بازمانده، به نفس خویش نمی توانست رفت و چند گرد دلیر و چند مرد چو شیر از ~~میان قوم خویش برگزید و با لشکری پرشکوه و تبعی به انبوه به جنگ فرستاد. # سلجوقیان از آن غافل و بی خبر بودند و بی اختیار به لشکر مسعود دوچار خوردند و از ~~مقاومت عاجز آمدند و لشکر مسعود هست و نیست ایشان را تاراج کردند و به نهب و ~~غارت مشغول شدند.9 سلجوقیان آلت و عدت حرب بساختند و العود أخمد برخواند و ~~مرة بعد أخری، میان ایشان مصافی عظیم رفت و لشکر مسعود شکسته شدند و یوم علینا و ~~یوم لنا، صفت حال ایشان گشت و چون حروف تهجی از هم بیفتادند. سابقان از PageV01P028 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0029.png) ~~وحشتسرای دنیا، روی به امن آباد عقبی نهادند و لاحقان به حکم الفرار مما لایطاق، ~~پشت به هزیمت دادند و سلجوقیان قرب پانصدهزار دینار زر از تجمل و سلاح ایشان ~~برداشتند و کار سلجوقیان بالا ms023 گرفت و مواد دولت متضاعف شد و این فتح بر حصول ~~انواع کامرانی، دلیلی1 قاطع وبرهانی2 ساطع بود. # (شعر) # و3 آول ما یکون اللیث شبل و1 مبدأ طلعة البذر الهلال ~~و سلطان مسعود، تارة بعد اخری، امیر خراسان را معین کرد تا برود و قهرا و قسرا، ~~سلجوقیان را از مملکت خراسان ازعاج و اخراج کند؛ امیر خراسان به حکم ولاتلقوا ~~بأید یکم الی التفلکة، پیغام به خدمت سلطان فرستاد وگفت: لکل عمل رجأل؛ رفعت ~~ایشان امروز از آن4 گذشته است که5 تیر تدبیر بدان رسد و نهال اقبال ایشان در ~~بستان سرای جلال از آن راسخ تراست که به صرصر قهر لشکر من از پای درآید و منع و ~~دفع ایشان والحالة هذه، مقدور چون منی کی تواند بود، چه # (بیت) # خود پدیدست در جهان باری کار هر مرد و مرد هرکاری. ~~چون این جواب به مسعود رسید، متغیر شد و گفت: او میخواهد که در مأمن امن و ~~فراغت آسوده باشد و به مقتضای (م) الزم مکانا ولذت فیه، ساکن وطن و سکن. امیر ~~خراسان چون این سخن بشنید، توسن مطاوعت در زیر زین کشید و رغبة او رهبة، جوشن ~~امتثال درپوشید و خود توکل بر سر نهاد و گفت: (م) چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را، وبا ~~لشکری که متابع حکم و محکوم امرای6 او بودند، روی به خیل سلجوقیان نهاد و عرصهآ ~~جنگ بگسترانید. ناگاه اسب دولت سلجوقیان تاختن آورد و لشکر شاه خراسان را مات ~~گردانید و صفدران قوم سلجوق که PageV01P029 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0030.png) # یصیدون الفوارس کل یوم کما تتصیدا الأسد التقادا2 ~~بازار عساکر3 لشکر خراسان در هم زدند و در بلاد خراسان متفرق4 الابدان ~~گشت. 5 طغرلبگ در نیشابور، سریر سلطنت مسعود،6 مقر خویش ساخت و اساس عدل ~~و داد ممهد گردانید و نگذاشت که در آن فترت، هرج و مرجی در جهان افتد و چون ~~آوازهآ جلوس او بر تخت مملکت به ms024 مسعود رسید، مجمر سینهآ پرکینهآ آن جهانبان، از آن ~~دلیری بجوشید و با لشکر بی شمار و قومی بسیار که از غادیات رایات ایشان، مرغ در ~~فضای هوا پرواز نمی توانست کرد و در آوکار اختیار قرار نمی توانست گرفت، # (شعر) # قوم اذا مرهوا7 بأغباب السری کحلوا العیون بأیمد الظلماء # یمشون فی حلق الدروع کأنهم صم الجلامد فی غدیر الماء ~~از غزنین روی به جنگ طغرل بگ نهاد و در این حالت طغرل بگ به طوس بود و از برادر ~~خود8 چغریبگ9 دور؛ مسعود مفارقت برادران، سبب انجاح مقصود دانست و به ~~فحوای الفرص تمو مو10 السحاب، علی الفور بر ماده پیلی که مهد او چون کاخی دلنشین و ~~حصنی11 حصین بود و در شبی اقلیمی میبرید،12 سوارگشت و عازم طوس شد. چون ~~بخت طغرل بگ13 بیدار بود، سلطان را اتفاق خواب درربود، بر پشت پیل به استراحت ~~مشغول گشت و هیچ یک از خواص خدم و اعیان حشم، از بیم خشم، چشم سلطان را به ~~بی خوابی آشفته نمی کردند و از خبر السهر جراحة، میاندیشید. چون تباشیر صبح صادق ~~دمیدن گرفت و زنگیان شب به حکم الضدان لایجتمعان، از بیم صدمهآ طلائع رومیآن روز، ~~یکران عزم را در زیر زین کشیدند و سلطان از آن نومة العروس سر برآورد،14 برادران PageV01P030 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0031.png) ~~هم پشت، به یکدیگر منضم شده بودند و طغرلبگ به چغریبگ پیوسته و او را دعای ~~شدد به أزری، به اجابت مقرون گشته و لشکرگاه ایشان مجمع البحرین شده. ~~سلطان مسعود چون حال بر این سان دید، من حیثالضرورة، بازگشت و پیش بقیهآ ~~لشکر خود آمد و به چند1 روز معدود، آلت و عدت لشکر منصور بساخت2 و در سنهآ تسع ~~و عشرین و اربعمائة، میان او3 و سلجوقیان در بیابانی که میان سرخس و مرو افتاده، ~~مصافی رفت که لایصفه الواصفون و در آن بیابان چند جای4 آب بود و5 سلجوقیان پیش ~~از شروع در ms025 جنگ، آب به قدر حاجت برداشته بودند و یوسف مصر حیات را و من الماء ~~کل شیء حی، از چاه برآورده6 و منابع و عیون انباشته؛ لشکر مسعود از بی آبی در خاک ~~مذلت افتادند و از آتش عطش بیم بود که بر باد آیند و به حکم # (شعر)7 # و فی الشر نجاة حین لاینجیک إحسان ~~دست از هم بداشتند و اندیشهآ فردا بکردند و سلطان را فردا بگذاشت.8 ~~سلطان چون خود را تنها دید و به زحمت الفرقة عذاب، گرفتار شد، آیت فرار ~~برخواند و بر پیلی که از هیبت او لرزه بر دل سنگ و ولوله در اعضای ببر و پلنگ افتادی، ~~سوارگشت و روی به هزیمت نهاد و جمعی از لشکر سلجوقیان دست از پی او9 باز ~~نمیداشتند و متعاقب میرفت. سلطان در اثنای راه، گرز گران سنگ براند و یکی را از ~~آنها که به قصد او جان برکف10 نهادهبود، با اسب بههم بی جان کرد و به یک حمله، ~~جملهآ تن او را ناچیز گردانید. رکاب داری که همعنان سلطان میرفت، وی راگفت: ~~کسی که به یک اشارت دمار از نهاد گردان بر تواند آورد، گرد هزیمت گردد و گرد این PageV01P031 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0032.png) ~~منقصت بر چهرهآ شجاعت نشاند؟ گفت: (م) بلی مرآینه1 چون روزگار برگردد، و لاریب، ~~چون اقبال مساعدت ننماید و سعادت معاونت نکند، کثرت وعدت و آلت و وفور دلیری ~~و مبارزت، چون خشت در تیزاب ضایع نماید2 و مانند خضاب در شباب بی حاصل؛ (م) ~~و الجد یغنی3 عنک لا الجد. # قوم سلجوق4 چون از چنگ این جنگ و کام این نهنگ خلاص یافتند، صیت رفعت ~~خویش به عیوق رسانیدند و علم دولت بر بام فلکک برد و برادران مذکور و موسی سلجوق ~~که ایشان را عم بود و در غم و شادی با ایشان ضم و اخلاف اعمام و اولاد کرام جمع ~~شدند و عقد عهدی با یکدیگر بستند و چون ms026 عقد جواهر در هم پیوستند. گفتند میباید ~~که همه متفقالکلمه باشیم و اساس اتحاد و وداد، رغما للاضداد، میان ما بر وجهی ~~مستحکم شود که دست تلون روزگار بنیان آن را منهدم نتواند کرد و به وساوس و ~~هواجس هر نسناس5 و وسواس منحرف نتواند شد، الی أن یرث الله الأرض و من علیها. و ~~به چشم زخم ایام بی رحم، مشارع مودت و به نزغات شیاطین الانس، موارد مخالصت ~~مکدر نتواند گشت؛ (م) لو بست الجبال أو انشقت السماء. فی الجمله براین سیاقت، روضهآ ~~قرابت را به گلبرگ الفت بیاراستند و هریک به زیان اخلاص با صاحب خویش گفت: # (شعر) # دینی بدینک موصول و إن کرهوا إن صمت صمت و إن أفطرت لمأصم # و إن نهضت أرانی قائما ابدا وإن قعدت طول الدهر لم أقم # و بعد از انبرام این قاعده، قصهای نوشتند به6 خلیفهآ آن عهد، القائم بأمر الله، مضمون ~~آن که،7 سلطان محمود غازی، بی ظهور طغیانی و ارتکاب عصیانی، عم ما را اسرائیل که ~~به حکم العم بمنزلة الأب، ما را پدری مشفق و ناصحی محق بود، مدتی مدید و عهدی ~~بعید مقید و محبوس گردانید تا در آن محبس و محصن8 عمرش9 سپری شد و مدت PageV01P032 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0033.png) ~~حیاتش منقضی گشت و چون محمود، دعوت معبود را اجابت کرد و غازی غزنین از دار1 ~~غرور به سرای سرور رفت و پسرش مسعود بر تخت مملکت قرار گرفت، مرة بعد مرات ~~به قصد ما میان دربست و به میدان مبارزت آمد و تیغ مقاتلت از نیام عداوت، و البغض ~~یتوارث، برکشید و ما به حبل نکوکاری2 اعتصام جستیم و کشتی وجود خود و آتباع به ~~جودی جود واجب الوجود راندیم و به حکم من کان لله کان الله له، به عنایت ازلی که ~~مستدعی کفایت لم یزلی باشد، بر ما نصرت و ظفر نیافت و در جنگ پیروز نیامد؛ و ما ~~النضر الا من عند الله ms027 العزیز الحکیم. وما شکر این نعمت وحصول این موهبت را احیاء ~~مراسم امن و امان و مرمت قواعد عدل و احسان از مفترضات دانستیم و در منع ظلم و ~~طغیان وهدم حدود عدوان، جهدالمقل به اقامت رسانیدیم و مداومت بر این خصلت، ~~مستدعی طول مدت کامرانی و مقتضی ازدیاد رونق کامکاری میشناسیم و موجب ~~تضاعف عز وعلا و امتداد زمان بقا می دانیم3 و أما ما ینفع الناس فیمکث فی الأرض را در ~~حصول این أمنیت، متمسکی قوی و حبلی متین تصور کردهایم و میخواهیم که این کار ~~بر نهج دین مبین و به فرمان و اجازت امیرالمؤمنین باشد. # و آین قصه4 به دست ابواسحاق فقاعی به دارالخلافه فرستادند5 و بعد از آن مملکت ~~را بر خود قسمت کردند و هر یک نافذفرمان طرفی و مباشر حکومت ناحیتی گشت. ~~ابوسلیمان چغری بگ6 که مقدم اخوان و سرور اقران بود، خراسان خود7 گرفت و مرورا ~~دارالملک ساخت و ابوطالب طغرل بگ که مدتی طالب ملک بود و جان نازنین را سپر ~~تیر تقدیر ساخته و دانسته که # (بیت) # کسی به گردن مقصود دست حلقه کند که پیش تیر بلاها سپر تواند بود ~~به عراق آمد و ری را دارالملک ساخت و ابراهیم ینال را که برادر هم مادری او بود، به ~~استخلاص همدان و ابهر و زنجان و نواحی آذربیجان نصب کرد و قتلمش پسرعم را به PageV01P033 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0034.png) ~~ولایت گرگان و دامغان1 فرستاد. # چون نامهآ سلجوقیان به حضرت دارالخلافه رسید، خلیفه آن را به اعزاز و اکرام تلقی ~~کرد و فرمود تا هبةالله محمد المأمونی به استدعای2 طغرل بگ متوجه عراق شد و سه سال ~~متواتر، ملازم عتبهآ سلطان طغرل بود و طغرل بگ را جهت استخلاص مملکت و نواحی و ~~نظم مصالح اهالی، فراغت توجه به حضرت مقدس نبوی نبود و در سنهآ سبع و اربعین و ~~أربعمائة، امیرالمؤمنین حکم کرد تا بر منابر بغداد، بعد اداء الفرائض، دعای ms028 سلطان ~~میگفتند و خطبهآ مخدره3آ مخالصت در خطبه تضمین میکرد و در رمضان این سال، ~~سلطان طغرل احرام کعبهآ جلال امیرالمؤمنین وناظم امورالمسلمین بر میان جان بست و ~~متوجه مدینة السلام بغداد شد.4 طغرلبگ در رمضان این سال به شرف استلام آستان ~~اسلام آشیان رسید و مراسم عبودیت، بر معهود عادت، به اقامت رسانید و خلیفه نواخت ~~بیعد ارزانی داشت و مکرمت بی حد مبذول فرمود و نعمتهای بسیار و تکلفهای ~~بی شمار فرستاد و به خلعت شریفهآ انی جاعل فی الأزض خلیفة، مشرف گردانید و منشور ~~مملکت، موقع به توقیع و جعلها5 کلمة باقیة فی عقبه، و مثال سلطنت، موشح به طغرای ~~إنی جاعلک للناس إماما، به وی داد و طغرلبگ در سنهآ تسع واربعین، باحصول مطلوب و ~~مراد، از مدینة السلام بغداد مراجعت کرد و همای دولتش به جناح نجاح و پر6 فر و بال ~~اقبال روی به ری نهاد، (م) به طالعی که تواکند بدو تقویم، با شمول سعادت و امانی، و ~~حصول7 مراد کامرانی، به دارالملک فرود آمد. # (شعر) # بأیمن طائر و أعز نصر و أرنع8 دولة و أجل حال ~~اتفاق چون طغرل بگ از حضرت خلافت9 بیرون آمد، بساسیری که مقدم لشکر و سرور PageV01P034 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0035.png) ~~عسکر بغداد بود، از سر نخوت و سکرت غرور،1 به کثرت آتباع و آبطال، عصابهآ عصیان و ~~ادبار به پیشانی بازبست و بر مقتضای إن الانسان لیطغی أن رآه اشتغنی، با خلیفه اساس ~~طغیان نهاد وامارات کفران، قولا و فعلا، به اظهار رسانید. خلیفه طغرل بگ2 را به تعجیل ~~بازخواند تا به مدینة السلام آید و توسن عاصی نفس بساسیری را که از دولت سیر ~~آمده بود و بسا سیری که3 سبب سپری 4گشتن عمر باشد، به دست رائض شجاعت در زیر ~~بار مطاوعت کشد و پنجهآ قهر و ظلم او و من تابعه بشکند، جزاء بما کسبا. سلطان ~~طغرل بگ برفور بازگشت و متوجه دارالخلافه شد. # چون آوازهآ ms029 آمدن او5 [به] بساسیری رسید، مضطرب و بی قرار شد و چاره جز فرار ~~ندید. دراین سفر ابراهیم ینال که ذکر او رفت، مصاحب رکاب طغرلبگ بود و دراثنای ~~راه به قصد تسخیر ملک همدان، از سلطان بازگشت. سلطان طغرل جهت محافظت ~~ملک، چون ابر بر اثر او بیامد و او را به دست آورد و در پای نهنگ مرگ انداخت. ~~چون خبر بازگشتن طغرل به جهت کشتن ابراهیم ینال، به بساسیری رسید، خرم و ~~مستروح شد و با حاکم موصل و چند کس از مشهوران6 یکدل عهدی کرد و روی به ~~دارالخلافه نهاد وندانست که # رهی را روا نیست در هیچ کیش برون آمدن بر خداوند خویش ~~و چون بساسیری و تبع عاصی7 به مقصد رسیدند، خلیفه را بگرفتند و به عانه فرستادند و ~~محبوس گردانید و از اعیان حضرت و ملازمان خدمت، رئیس الرؤسا را که مفخر8دهات ~~عالم وقدوهآ کفات بنی آدم بود و به کمال عقل و وفور فضل مشارالیه و در فنون مکارم و ~~مفاخر متفق علیه، شهید کردند و به قصد آیتگین شحنهآ بغداد برخاستند و خواستند که او را ~~نیز هلاک کنند و چون او را وعدهآ لا یشتأخرون ساعة و لایستقدمون، منقضی نگشتهبود و PageV01P035 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0036.png) ~~اجل موعود به آخر نرسیده، فرصت نیافتند و از دست ایشان بگریخت و به حلوان رفت ~~و به حلو آن فرصت، تلخی مشقت غربت دفع می کرد. خلیفه نامهای به طغرل بگ نوشت ~~که زنهار اسلام را دریاب و در دفع این ملاعین بشتاب، روی از نصرت دین برمتاب تاکار ~~با وعدهآ اولی وطریق1 و طریقهآ اولی رود و حق به مستحق رسد و پیش آیتگین فرستاد تا ~~او به طغرلبگ رساند. آیتگین مکتوبی به خدمت سلطان نوشت و در طی آن، ملطفهآ ~~خلیفه روانه کرد. چون به طغرل بگ رسید، وزیر ماضی عمیدالملک ابونصر کندری2 را ~~فرمود تا جواب آیتگین بنویسد، جوابی مختصر مفید، مشتمل بر ms030 آن که ما متعاقب ~~خواهیم آمد با لشکری بی حد؛ خلیفه باید که فارغالباطن و مطمئن الحال باشد. # وزیر، دبیر بی نظیر، صفی ابوالعلا حسول را که در میان اقران از اصول بود و در انجمن ~~هنروران از فحول، فرمود تا بر این وجه جوابی موجز، و خیر الکلام ما قل و دل، در قلم ~~آرد. صفی ابوالعلا از کلام باری عز و علا این آیت بر ظهر نامهآ آیتگین نوشت: ازجغ الیهم ~~فلنأتیهم بجنود لا قبل لهم بها و لنخرجنهم منها أذلة و هم صاغرون. عمیدالملک صفای ~~ذهن و لطف طبع دبیر بر سلطان صاحب تدبیر عرض کرد و پسندیده3 داشت و صفی را ~~بنواخت و دربارهآ او الطاف شاهانه و اعطاف خسروانه فرمود و هم در آن نزدیکی با ~~لشکری4 جرار کوه گذار بحارانبار که ضاقت الأرض برخبها عن کثرتهم و أمتلات القلوب ~~رغبا لشدید بطشهم، متوجه بغداد شد تا داد از آن ظالم حق برانداز بستاند و فرات کامرانی ~~خلیفه از خاشاک وجود آن بیثبات پاک گرداند. چون به شهر رسید، بساسیری را ~~بگرفت و به رسوایی زار زار بکشت.5 و بسی سیری از گوشت او به پوست6 جانوران ~~درشد ولاشک، # هران کهتر که با مهتر ستیزد چنان افتد که هرگز برنخیزد # و در ذوالحجه7آ سنهآ احدی و خمسین واربعمائة، خلیفه القائم بأمرالله را به مسند PageV01P036 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0037.png) ~~خلافت و سدهآ امامت آورد و حق را در مرکز خویش قرار داد. چون نزدیک مدینة السلام ~~رسیدند، سلطان طغرل بگ از اسب فرود آمد و رعایت ادب و احترام خلافت را، پیاده در ~~پیش محفهآ خلیفه ایستاد. امیرالمؤمنین او را نوازش و تمکین فرمود و گفت: یا ~~رکنالدین، ارکب؛ طغرل بگ که الحق رکن اساس دین بر وجود او استوار بود، سوارگشت ~~و مصاحب خلیفه به مقر خلافت و مرکز امامت درآمد. # و چون چند روز از این حکایت بگذشت و زمانی بر این نصرت برآمد، سلطان ~~طغرلبگ، ms031 وزیر را گفت: چون ما را احیانا اینجا میباید آمد و با ما لشکر بسیار و غلبهآ ~~بی شمار میباشد، خلیفه را جهت لشکر ما اقطاعی معین میباید فرمود و به تقریر آن ~~مثال داد تا منال آن اضافت، جامگی لشکر شود. وزیر ثاقبرای دوراندیش گفت: ~~طبیعت وقت اقتضای آن میکند که خلیفه آن التماس از خدمت سلطان کند و مزاج زمان ~~مقتضی آن است که وجه نان خلیفه، سلطان معین فرماید؛ بلی بر حسب فرموده، به ~~خدمت خلیفه روم و عرضه دارم. چون وزیر به در سرای خلیفه رسید، وزیر خلیفه می آمد ~~و میگفت که به خدمت سلطان به پیغامی میروم. وزیران به اتفاق عنان یکران سوی ~~درگاه سلطان منعطف گردانیدند و وزیر سلطان پیشتر به خدمت مخدوم خود رفت و ~~عرضه داشت که نائب خلیفه به پیغامی آمده و ظن چنان میافتد، و الظن یخطیء و ~~یصیب، که خلیفه التماس تعیین وجه خرج خود از سلطان کرده، اگر این ظن به حد یقین ~~رسد و این قیاس خفی، جلی گردد، جواب صواب آن است که ما خود در این اندیشه ~~بودیم. چون وزیر خلیفه همین سخن عرضه کرد و ظن عمیدالملک صواب بود و از آنجا ~~گفتهاند: العاقل یبصر بقلبه ما لا یتنصر الجاهل بعنته. سلطان بر وجهی که ملقن بود، جواب ~~بگفت و هم در آن روز اصحاب و کتاب دیوان خلیفه را بخواند و قانون بخواست و ~~جهت خرج، خلیفه را دخلی معین کرد و مابقی در تصرف دیوان و تحت فرمان خود ~~آورد و از بغداد متوجه دارالملک تبریز شد و عمیدالملک آنجا بگذاشت تا خواهر ~~خلیفه را به وکالت او در تحت نکاح آرد و سلطان را به وسیلت این فضیلت، آطناب خیام ~~سلطنت، به اوتاد ثبات و خلود، مربوط و مشدود1 گردد و بهواسطهآ این مصاهرت، ~~معارضان و طالبان مملکت را راه حصول به مقصود، مسدود ماند. خلیفه در بذل این PageV01P037 ![image ms032 file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0038.png) ~~ملتمس توقفی میکرد و عاقبتالامر بنا بر رعایت مزاج وقت، اجابت فرمود و بعد از ~~رضا که دلیل قضا بود، قاضی القضات بغداد را با مهد خواهر خود، و الیه المملکة و به ~~السلطنة، فاطمه، بفرستاد تا در خطهآ تبریز خطبه خواند.1 چون مهد سیده به تبریز رسید، ~~اقاصی وادانی شهر و حوالی بیاراستند و آصاغر و اعالی و اکابر و موالی استقبال کردند و ~~آن چه در سور، قاعدهآ مشهور جمهور باشد و میسور و مقدور بود، ناکرده نگذاشتند و در ~~روزی همایون و زمانی میمون، در محفلی غاص، مشتمل بر عوام وخواص، عقد ~~مناکحت بستند و خطبهآ مصاهرت خواند؛ ذلک یوم مجموع له الناس و ذلک یوم مشهود. و ~~سلطان به حصول این مطلوب و انجاح این امر مرغوب، مسرت و ابتهاج نمود و بدان ~~مستظهر و مفتخرگشت و می گفت: # (بیت) # امید من آنست کزین فاطمه سیرت مانند حسین و حسنم ده پسر آید ~~و متوجه دارالملک ری شد تا آنجا زفاف سازد و عروس مراد را در کنار آرد؛ چون به ~~نزدیک مقصد2 رسید، در دیه طجرشت3 جهت دفع اذای حرارت هوا،4 به فضای آن ~~صحرا فرود آمد ولختی مزاج از حد اعتدال بچسبید و میزان5 مستقیم طبیعت به باد نکبت ~~در گردید و هم در آن منزل، عنقای روح از عاریتخانهآ تن به قاف عقبی رفت و حمام ~~جان از قفص تنگ قالب به برج اعلی شد و فراش هادم اللذات، بساط6 حشمت آن ~~سلطان بارفعت درنوردید و به تندباد قهراینما تکونوا یذرککم المزت ولز کنتم فی بروج ~~مشیدة، قصر جلال آن پادشاه با کمال که معمار اقبال به اعلی7 علتین رسانیده بود، به ~~اسفل السافلین فروبرد، و مایتآذری نفس بأی أرض تموت. و مهد سیده را که با وی عقد مهر ~~بستهبود و عقد مهر کرده و مهربرنگرفته، به بغداد بردند و آن همه سعی و اجتهاد، به ~~قضای ایزدی و تقدیر رتانی ms033 و لا معقب لحکمه ولا مود لقضائه، هباء منثور شد. PageV01P038 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0039.png) ~~دی روز چنان بدی که کس چون تو نبود امروز چنان شدی که کس چون تو مباد ~~و چون سلطان طغرل از مرحلهآ دنیا به مقام عقبی رحلت کرد، (م) مرغ نفسش قفص1 ~~رهاکرد و برفت، و مملکت عراق و خراسان برالبارسلان محمد بن چغریبگ2 مقرر شد ~~واو بر تخت سلطنت فی قرار مکین، تمکین یافت. # این جهان را چو سربسر بگرفت رفت تا عالمی دگرگیرد ~~مدت ملک ابوطالب طغرل محمدبن میکائیل، بیست و شش سال بود. ابتدای آن، ~~سنهآ تسع وعشرین و اربعمائة وانتهای عمرش، رمضان سنهآ خمس و خمسین و اربعمائة. ~~وزرای او، سالار3 ابوالقاسم کوبانی4 وعمید الملک ابونصر کندری،5 والسلام. PageV01P039 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0040.png) # سلطان البارسلان پادشاهی بختیار کامکار و شهریاری کامیاب کامیار بود؛ متحلی به ~~فر الهی و أبهت شاهی؛ شجاعت او در بسیط جهان مشهور و مذکور و سماحت او در ~~صحایف زمان مزبور و مسطور. هنگام محاربت و گاه مجادلت پنجه با شیر زدی و ~~مبارزت با گردان دلیر کردی. # در صدهزار قرن سپهر پیادهرو نآرد چنو2 سوار به میدان روزگار ~~شکلی خوب و شمایلی مرغوب داشت و منظری3 دلنواز و دستی خصم انداز. گویند ~~اگر تیر از شصت کمان او بر تیر4 آمدی، جای گرفتی و اگر به قله5آ کوه افتادی، از پای ~~درآوردی و اگرچه در رزانت بر وقار طود آشم6 ترجیح داشت، لطمهآ موج غضب او، از ~~قعر بحر خضم7، خاک بر ساحل دریا انداختی و صولت خشم او، آتش از دل سنگ به ~~صحرای ظهور رسانیدی. PageV01P040 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0041.png) # تعزیر و تأدیب او جز به حد شمشیر آبدار آتش بار و رمح صاعقه کردار نبودی و ~~مجلس مخالفان او جز مطمورهآ لحد و حفرهآ نیران نی. در عهد فرمان او کژی2 جز در چین ~~زلف دلبران3 چین به دست نیامدی و در چمن زمان4 جز سرواز قید رق5 او طمع آزادی ms034 ~~نکردی. لشکر منصور او از خطا تا ختن تاختن کرد و گرد اکناف و اطراف عالم برآمد و ~~چون نوبت به پارس و شبانکاره رسید و پاس حکم او نمی داشتند و در مطاوعت او کاره ~~بودند و سر از ریقهآ امراو می پیچید، به کمند6 قهر و مردانگی، 7 ایشان را به عرصهآ امتثال و ~~فرمان برداری کشید و به نفس خویش، به شبانکاره رفت و بر مقتضای إن الملوک اذا دخلوا ~~قزیة افسدوها و جعلوا أعزة أفلها أذلة، بسی گردنکشان تاج دار را تاج دار8 گردانید و بسیار ~~متنعمان باکار و بار را طعمهآ سنان مردم خوار کرد. # و در عهد سلطنت او ملکالروم ارمانوس9 با سیصدهزار سوار به قصد دیار اسلام ~~بیرون آمد و به اعتماد قوت آبطال و شوکت اقبال، آلویهآ کفر و ضلال برافراشت و به ~~غارت مال و تفرقهآ حال مسلمانان میان دریست و سودای ارتقای مدارج جهانداری در ~~دماغ او قرار گرفت و عنان اختیار به دست شیطان مکار داد و سلطان به حکم و جاهدوا ~~فی سبیل الله، به منع و دفع او برخاست و سلطان را زیادت از دوازدههزار مرد، همراه و ~~مصاحب رکاب نبود و هرچند لشکر اندک بود، بسیار مدد از حضرت صمد امید ~~میداشت و می گفت: چون لشکر ما جهت رونق اسلام جان برکف دست نهادهاند و ~~قصد کفار فجار را، صف در صف زده، از غلبهآ خصم منهزم نمیباید شد و از بسیاری ~~خیل وحشم، ولو کان بعضهم لبغض ظهیرا، نمیباید اندیشید و متوکلا علیه، پای در میان ~~میدان محاربت و مقاتلت میباید نهاد؛ وکان حقا علینا نضر المؤمنین. PageV01P041 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0042.png) # علی المرء أن یسعی و یبذل جهده و یقضی إله العرش ما کان قاضیا # و در موضع ملازگرد، بینهما اتفاق اجتماع افتاد و لشکر سلطان به اعتماد یزدان، به ~~هدم بنای ظلم و طغیان، میان دربستند و به یک لمحه، به یک صدمه، اساس بنیت ms035 لشکر ~~روم، به توفیق حی قیوم، خراب و منهدم گردانید و ارمانوس1 که از ملک و حشمت و ~~عمر و دولت مأیوس گشته بود و از وعدهآ و الظالمین أعد لهم عذابا ألیما، میهراسید، بر ~~دست غلامی رومی از لشکر سلطان غازی گرفتار آمد و ذلیل و خوارگشت؛ و کم من فیة ~~قلیلة غلبت فئة کثیرة، باذن الله. # (بیت) # مر پشه که در کوی تو پروازکند صیدی 2کند او که باز نتواند کرد # آوردهاند که گاه3 آن که سلطان عازم غزا بود، در صحرای بغداد تعداد لشکر می کرد و ~~عرض میداد و این غلام رومی که از خیل سعدالدولهآ شحنه بود، به عرصهآ عرضگاه آمد و ~~خود را در عداد رجال آورد؛ عارض او را دشنام داد و سعدالدوله را گفت: # (شعر) # خلق الله للحروب4 رجالا و رجالا لقصعة و ثرید ~~سعدالدوله را حمیت بجنبید و داعیهآ عنایت در حرکت آمد و گفت نامش بنویس، باشد ~~که ملکالروم را خود این محروم به چنگ آورد و عاقبتالامر همان بود. (م) اندرین راه5 ~~چو طاوس به کارست مگس. # فی القصه سلطان ارمانوس6 را چند روز مقید و محبوس گردانید و بعد از آن تشریف ~~عفو پوشانید و طوق رق بر گردن جانش نهاد و با چند کس که از موافقت7 او در قید بلیت ~~افتاده بودند، امان داد، حتی8 یغطوا الجزیة عن ید و هم صاغرون، و مقرر گردانید که هر روز ~~هزار دینار زرکه لولا التقی لقلت جلت قدرته9، به اسم جزیت و عوض حریت، به خزانه ~~رساند و نفس و مال او مأمون و محروس باشد. PageV01P042 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0043.png) # وچون سلطان البارسلان در سنهآ خمس وخمسین واربعمائة، بر تخت سلطنت قرار ~~گرفت، عمیدالملک ابونصر کندری1 که وزیر و مشیر عمش، طغرلبگ بود، به سمت ~~عزل موسوم گردانید و محبوس کرد و چون صدر عالی، خواجهآ ماضی، نظام الملک ~~طوسی، زمان محنت2 و هنگام بلیت، مدتی ملازمت او نموده بود ms036 و در شدت و رخا و ~~رحمت وعنا، شرائط خدمت اقامت کرده، به حکم # (شعر) # إن الکرام اذا ما أسهلوا ذکروا من کان یألفهم فی المنزل الخشن ~~وزارت به وی داد و زمام حل و عقد و قبض و بسط و تفویض و عزل هر کار به کف ~~کفایت او نهاد و عمیدالملک را یک سال مقید و مضطر4 میداشت و در سنهآ ست5 و ~~خمسین در شهر نسا، آن جوانمرد کافی را به نعمتخانهآ وافی و منزلگاه اصلی فرستاد و ~~چنین نقل کردهاند، و العهدة علی الرواة،6 که آصف ثانی، نظام الملک طوسی، در قتل ~~این خواجهآ ماضی، راضی بل که جاهد و ساعی بود و هرچند کمال فضل و وفور عقل و ~~حسن سیرت و نقاء سریرت او که کابرا عن کابر، ثقة عن ثقة، نقل کردهاند و به تواتر ~~معلوم شده، و اذا تواتر الخبر افاد العلم و لا حاجة الی النظر، فتوای قبول این روایت و ~~رخصت استماع این حکایت نمی دهد و الخبر یختمل الصذق و الکذب، اما ممکن که بنا ~~بر رعایت مصالحت مآل و محافظت جاه و مال و محبت تکثیر منال که از توابع ~~دنیا پرستیست و گروهی آن را از لوازم جهانداری می پندارند، از سر غیرت و غفلت این ~~اجازت داده باشد و چشم7 عدل و انصاف بر هم نهاده و حبک الشیء یغمی و یصم. # فی القصه چنین منقول است که چون عمیدالملک، یزک8 قهر سلطان را بدید و نزیل ~~جانستان، در مهمان سرای نکبت او فرود آمد، ساعتی مهلت خواست و روی به حضرت ~~عزت نهاد و دو رکعت نماز،9 بی زحمت هر غماز، بگزارد و با خود گفت: PageV01P043 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0044.png) # (شعر) # یا جاعلا خدمة السلطان عدته ما أزش کدک الا الذل و الندم # النفس خائفة والقلب فی وجل و الجسم فی تعب والدین منثلم # هذا اذا اتسقت1 ایام دولته و الصیلم الإد إن 2 زلت به القدم ms037 ~~وتن در حکم قضا و امر قادر بی چون، عز و علا، داد و جان نازنین در پای لشکر تقدیر ~~انداخت. # (شعر) # و من لم یمث بالسیف مات بغیره تنوعت الاسباب و الموت واحد، ~~بر نفس خواند و کشنده را گفت: چون به فرمان یزدانی، قهر سلطانی برانی، از من بی جان ~~پیغامی به سلطان جهان و یکی به وزیر نافذ فرمان، طلبا رضاء3 الرحمن، برسان؛ سلطان را ~~بگوی: اینت مبارک خدمتی که خدمت شما بود، عمت طغرل بگ مرا به نعمت فانی و ~~دولت دنیاوی مخصوص گردانید و تو درجهآ عالی یعنی حیات باقی و کرامت آن جهانی ~~بدان منضم فرمودی؛ پس مرا از شما هم دین و هم دنیا، هم صورت و هم معنی، هم باقی ~~وهم فانی، هم اول وهم ثانی حاصل شد و از فرمودهآ تو به سعادت مغفرت و مرتبهآ ~~شهادت میرسم. وزیر بینظیر را بگوی: # (بیت) ~~آن چه بر ما میکنی امروز بر ما بگذرد صاحبا رحمی بکن، ما را غم فردای توست ~~وزیرکشی بدعتی نامحمود و قاعدهای مردود است که به جهان آوردی، (م) حفظت شییا و ~~غابت عنک أشیاء، می ترسم که به حکم من حفر لأخیه جبا وقع فیه منکبا، این سنت سیئه در ~~حق خویش4 و اعقاب خویش5 بازیابی و این قاعدهآ نا پسندیده در اولاد و اتراب بازبینی ~~والآ # (بیت) # ما سیلی روزگار خوردیم و شدیم تا خود به کجا رسد سرانجام شما # و سلطان در آخر زمان به جنگ خان حاکم ماوراءالنهر رفت و چون از جیحون ~~بگذشت، غلامان او به قلعهای که ماوراء نهر6 جیحون بود، شبیخون بردند و کوتوال قلعه PageV01P044 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0045.png) ~~را، یوسف برزمی،1 اسیر و مقید پیش تخت آوردند، سلطان از وی تعرف احوال و ~~استکشاف امور می فرمود واو به حکم الخائن خائف، از هیبت سلطان میهراسید و با دلی ~~ترسان وزبانی از بیم جان لرزان، سخنان بی سر و سامان بر سلطان ms038 میگفت و هر لحظه به ~~نوعی و هر لمحه به وجهی حکایتی عرضه میداشت؛ سلطان برنجید و به قتل او حکم ~~کرد. یوسف چون از حیات شیرین نومید گشت و کارد به استخوان و کار به جان رسید، ~~(م) نومید دلیر باشد و چیرهزبان، کاردی از ساق موزه بیرون آورد، بدان امید کزین ورطه ~~بوک جان ببرد،2 قصد کشتن سلطان کرد و گفت: اگر کارگیر3 آمد، حیاتی تازه و عمری ~~نو یافتم. # قصدش خطرست و من بخواهم کردن یا سرخ کنم روی بدان5 یا گردن ~~چون یوسف نزدیک تخت رسید، بخت سلطان در خواب بود و هرچند ایستادگان درگاه ~~و ملازمان بارگاه خواستند که او را بگیرند و به همان کارد دمار از نهاد او برآرند، سلطان ~~اجازت نداد و خصم را حقیر و دشمن را صغیر پنداشت. PageV01P045 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0046.png) ~~مددخواهی نمی داد و خرد و حصافت را، حجاب بددولتی حایل شد و عقل و رزانت ~~زائل گشت، لیقضی الله أمرا کان مفعولا، و تیری از کمان کین رها کرد تا بر آن دشمن ~~ملک و دین زند، اتفاق خطا شد و یوسف فرصت یافت و یوسف مصر1 معدلت را به ~~مرتبهآ شهادت و درجهآ مغفرت رسانید و شجرهآ سلطنت را2 برگ و بار فروریخت و خاص ~~وعام از حرکت یوسف، چون یعقوب مکروب، قرین اسف و حزن و همنشین ضجرت و ~~محن شدند. # (بیت) # ازبهر خدای را تعالی آشفته چنین3 که دید حالی # بازی شده خستهآ تذروی شیری شده کشتهآ شغالی # و در حالتی که این ظالم، ارتکاب این معصیت میکرد، قرب4 دوهزار غلام، کمربسته ~~بر5 خدمت سلطان دست ادب بر پیش6 گرفته بودند و صفا صفا ایستاده. چون این ~~مصیبت هایل حادث گشت، هر یک به گوشهای بگریختند و مجال قصاص نیافتند. # (بیت) # تا بدانی که وقت پیچاپیچ هیچ کس مر ترا نباشد هیچ ~~گویند هنگام آن که کارد بر اندام سلطان میزد، سعدالدولهآ شحنه خود را بر ms039 سلطان ~~انداخت و جان نازنین را فدا کرد و گفت:7 # (شعر) # نفسی فداءآک لا لقدری بل أری أن الشعیر وقایة الکافور ~~و اندام او نیز مجروح شد، بل8 چون اجلش منقضی نگشته بود و مدت عمرش سپری PageV01P046 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0047.png) # چو دولت مساعد بود بخت پشت برمنه نشاید به ساطورگشت ~~فی الجمله چون یوسف برزمی مقصود و مطلوب یافته بود و به کام رسیده، گامی چند ~~برداشت تا از سرای بیرون آید، جامع نیشابوری که مقدم فراشان و قدوهآ مهتران سلطان ~~شهید بود، ناگاه کمین2 کین برگشاد،3 و4 میخ کوبی بر سر یوسف زد و او را به دارالبوار ~~فرستاد و خسرالدنیا و الآخرة، وصفالحال او شد. # ناصبان اعلام علوم تواریخ و سباحان5 بحار اخبار چنین آوردهاند که در عهد سلطنت ~~شهریار غازی، ملکشاه سلجوقی، یکی از غلامان مقتدر خلیفه، پسر این جامع فراش را به ~~قتل آورد و پناه به حرم خلیفه برد و جامع را جهت آن جگرگوشه خون در دل میجوشید ~~و جگر در آتش حسرت میسوخت و به حوالی حرم عالی گذر نمیتوانست کرد و چون ~~از مقاومت و مکافات عاجز آمد، به رسم دادخواه،6 عنان سلطان ملکشاه بگرفت و ~~بگفت: ~~ای تراکرده خداوند، خدای متعال داده جاه27 و خرد و جان و جوانی و جمال ~~با کشندهآ پسر من همان کن که من با وجود ضعف و مسکنت، با قاتل پدر توکردم و حق ~~خدمتکار را فراموش مفرمای؛ چه قصاص در شرع، از مهمات و عصمت نفوس، از ~~واجبات است، و لکم فی القصاص حیاة یا أولی الآلباب. سلطان ملکشاه، درحال، امیر ~~حاجب را بفرستاد و حکم جزم کرد تا بی حجاب، غلام مجرم را از حرم محترم بیرون آرد ~~و به دست خصم سپارد. چون این حکم به خلیفه رسید، جامع را بخواند و گفت: # به کین جستن مردهآ ناپدید سر زندگان را نشاید برید PageV01P047 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0048.png) ~~و از او التماس کرد تا ده هزار ms040 دینار زر بستاند و بر مقتضای1 من عفی و اضلح فاجره علی ~~الله، او را عفو کند و در جزم قاعدهآ معهود و طریقهآ محمود یعنی حرمت حرم مسابقت ~~نماید. جامع از روی غیرت و حمیت قبول نکرد و بر حسب فرمان من قتل مظلوما فقد ~~جعلنا لولیه سلطانا، غلام را به قتل آوردند. ~~ولادت سلطان البارسلان، در شب جمعه، ثانی محرم سنهآ احدی و عشرین و ~~اربعمائه بود و زمان وفاتش، سنهآ خمس و ستین؛ و مدت سلطنتش، دوازده سال. وزیرش، ~~بزرجمهر ثانی، نظام الملک، الحسن بن محمدبن علی بن اسحاق الطوسی، توقیعش، بنضر ~~الله، والسلام.2 PageV01P048 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0049.png) # سلطان ملکشاه ماضی، که کرد مت و دین را به تیغ معماری، پادشاهی نامدار و ~~شهریاری نیکوکار1 بود و از خسروان و شاهان آن روزگار به توفیق کردگار ممتاز. از ~~میدان جهان، به چوگان شجاعت، گوی عدل و احسان از پیش سلاطین زمان ببرد و در ~~شکارگاه دوران، به2 کمان مبارزت و مدد گشاد شست3 دهر، تیر قهر بر هدف جان اهل ~~طغیان زد و گردن4 باعثان5 ظلم و عدوان را به پنجهآ انصاف6 و نیش ظلم و اعتساف از ~~دهان کفران و عصیان بیرون آورد و به تیغ آبدار آتش بار، مورد صفای دین و مشرب ~~عذب ملک را از تیرگی کفر و طغیان صافی گردانید. لاجرم فراش قضا در فضای مشرق، ~~سراپردهآ اقبال آن سلطان نافذفرمان بزد و طناب آن در اقصای صحرای مغرب به مسامیر ~~خلود مربوط و معقود و به اوتاد دوام مشدود و مسدود گردانید و خطیب تقدیر به امر ~~حاکم قدیر، منابر ربع مسکون، به القاب همایون آن دادبخش هر مغبون، بیاراست و ~~مشاطهآ صنع بیچون، عارض روی زمین، از جیحون تا سیحون، به زیور احکام قدرجریان ~~آن شهریار فریدون قدر بپیراست و جامهداران عنایت ازلی، از جامهخأنهآ رعایت ~~لم یزلی، قبای کامگاری مطرز به طراز جهانداری، بر دوش حشمت آن سلطان غازی PageV01P049 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0050.png) ms041 ~~انداختند و تاج رفعت و جهانداری1 بر فرق معالی آن والی نهادند. حکام و موالی و ~~معادی، مطیع جناب عالی او شدند و اقاصی و ادانی، اوامر و نواهی او را کمر انقیاد و ~~فرمان برداری بر میان جان بستند. # (شعر) # و لا حر الا و هو عبد بجوده و لا عبد الا و هو فی عدله حر # و چون یکران دولت پدرش، البارسلان، از میدان این جهان عنان بگردانید و به ~~جوار رحمت رحمان پیوست و با نام نیک، از غار غرور به سرای سرور رفت، به حکم ما ~~ننسخ من آیة أو ننسها نأت بخیر منها، آن شاه معدلتشعار، به متکای شهنشاه ستوده آثار، ~~قرار گرفت و آن شهریار حمید، بر تختگاه بختیار شهید، تمکین یافت و بر بام ~~هفت فلک، کوس افتخار # (شعر) # إنا لنحرز بالأسیاف مضلتة ممالک الروم والأتراک2 والعرب # حتی تکون لنا الدنیا بأجمعها محمیة بین موروث و مکتسب ~~پنج نوبت بزد و بر مقتضای الولد الحو یفتدی بآبائه الغر، ردای وزارت وخلعت نیابت، بر ~~دوش خواجهآ باهوش، دستور ماضی، نظام الملک طوسی، رزقه الله جنة النعیم، انداخت و ~~قلم عدل گستر آن صاحب دادپرور را در کشور مملکت، صاحبدیوان دولت گردانید و ~~آن دستور بلاثانی، مؤسس کاخ جهانبانی، (م) که دروزارت صاحبشریعت وزراست، چون ~~درگاه پناهمعدلت او، مقبل افواه و معفر جباه شد و عنان امر و نهی، به دست کفایت او ~~آمد و قبای سروری در پشت و عمامهآ مهتری بر سر نهاد، دست قدرت به تقویت حال ~~حاکم و محکوم، خادم و مخدوم، محظوظ و محروم، از آستین نصفت بیرون آورد و چون ~~مبشر آمال از حضرت ذوالجلال، منشور إنا جعلناک خلیفة فی الأرض، به وی داد، نذیر3 ~~بی نظیر، آیت و ان حکنت فأخکم بینهم بالقسط، به گوش او فروخواند، در تربیت و ~~معاونت بر روی اکابر عظام و آماجد آعلام وائمهآآنام، منبیان حلال و حرام، مبینان احکام ~~خاص و عام ms042 برگشاد و بساط عاطفت و مروت و مرحمت و فتوت، جهت ترفیه طوائف ~~آنام4 بگسترانید. PageV01P050 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0051.png) # گردون نهاد کام جهانش در آستین هرکو به آستان درش یک زمان رسید # و لهذا چون خورشید جلال و کوکب اقبال آن خواجهآ بی همال، دستور مفضال، از ~~آسمان افضال، بر در و دیوار ارباب آمال تافت و آن بدر منیر و خواجهآ خبیر، وزیر ~~صاحب تدبیر قلیل النظیر، از دیوان کمال به ایوان جلال شتافت، بقاع عراق بل آصقاع ~~آفاق، آیین استقامت گرفت و کار بههم برآمده، با نظام آمد؛ رسم ظلم مدفوع و قاعدهآ 2 ~~ستم مرفوع گشت؛ جمهور خلائق از حسن آن خلاق حسن2 بهره مند شدند و بوی خلق ~~رضی به مشام مطیع و عصی رسید و چون قلم کدخدایی3 مملکت به سرانگشت تدبیر ~~بگرفت و کسوت4 آن مناصب علیه و خلعت آن مراتب سنیه که در کارخانهآ ازل جهت ~~قد قدر و معالی او بافته 5بودند، در پوشید، به کفایت و کاردانی، بنیان جور وبی رسمی6 را ~~قاعأ صفصفا لاتری فیها عوجا و لا أمتا، گردانید و قصر مشید معدلت، بر أعلی7 علتین برد و ~~در هر موضع از بلاد، به امید رستگاری یومالتناد، مدارس رفیع جهت شریف و وضیع، ~~وضع کرد و طلآب علم را وظایف مرتب و انعامات موظف گردانید و اول کسی که ~~تأسیس اساس مدارس فرمود، او بود و8 الی یؤمنا هذا، از مکرمات9 و بقاع خیرات که در ~~جهات جهان ساخته، منافع عام به خواص و عوام ائمهآ عظام و طلبهآ علوم اسلام، ~~علی الدوام رسد و مثوبات آن صدقهآ جاریه وعطیهآ دایمه، به فحوای من جاء بالحسنة فله ~~عشر أمثالها، به روان آن خواجهآ جهان می پیوندد و از در و بام نظامیهآ بغداد، (م) لازال ~~حائطها للعلم مستندا، وصدریهآ اصفهان، صینت عن الحدثان، صدای # (شعر) # لیس بمیت عند أهل النهی من کان هذا بعض آثاره ~~به مسامع صغیر وکبیر، حقیر و ms043 خطیر میرسد و چون این موضع، جای تقریر مکارم شیم PageV01P051 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0052.png) ~~و محاسن کرم آن صاحب ملکدل و صدر ملکنشان، دستور بحردست و خداوند ~~کان یسار نیست و بیان اوصاف پسندیده و اخلاق گزیدهآ این دستور مغفور مبرور، ~~سرسری نتوان کرد و تعداد عادات خوب و خصایص مرغوب این خواجهآ نکوکار1 (م) آن ~~پیش2 از آفرینش و کم زآفریدگار، به تبعیت در تحت بیان نیاید و توسن بنان را مجال جولان ~~نمی دهد و لله در القائل حیث قال: ~~هر وزیر و مفتی و شاعر که او طوسی بود چون نظامالملک و غزالی و فردوسی بود # و چون وزارت به خواجهآ باشهامت و صاحب باکفایت قرار گرفت، سلطان جهان، از ~~اقلیم خراسان، روی به مملکت عراق و آذربیجان نهاد و قاورد سلجوقی که عم او بود، از ~~کرمان با لشکری بی کران که عددایشان در نگارخانهآ خیال انسان نمی گنجید و صورتگر ~~وهم را قدرت تصویر سیاهی آن سپاه3 نبود، # (بیت) ~~همه سپرتن و شمشیردست ر تیرانگشت همه سپهشکن و دیوبند و شیرشکار ~~بیرون آمد و متوجه عراق شد و به در کرج4، میان هر دو لشکر اتفاق ملاقات افتاد و ثلثة ~~ایام متوالیات، در میدان جدال و صف قتال آمدند و کمان مخالفت بر دست گرفتند و ~~جان نازنین را هدف تیر بلاگردانید و در آن سه شبانروز، نه هنگام هجوم لشکر زنگی ~~شب، قرار گرفتند و نه در وقت وصول عسکر رومی روز، مجال استراحت یافتند؛ ثلات ~~لیال سویا، چشمها باز کرده،5 به تدبیر کار فردا مشغول بودند؛ اتفاق مبارزی از لشکر ~~قاورد،6 فریدا وحیدا، با یکی از قوم ملکشاه، دم مقاومت زد و دعوی مبارزت کرد و آن ~~گرد دلیر و آن مرد چو شیر، به سنان رمح تیززیان،7 مبارز لشکر کرمان را به یک حمله ~~بیجان کرد؛ قاورد چون آن بدید، گفت جای قرارنیست و از این دیار فرار از مهمات و ~~اعراض از مفترضات ms044 است8 و روی به هزیمت نهاد و راست گفتهاند: (م) پشت سپهگران PageV01P052 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0053.png) ~~سواری دارد. و چون بخت هم عنان و دولت پاسبان نبود، از آن میدان بیرون نتوانست ~~رفت و به دست سلطان ملکشاه افتاد و از آنجا سلطان به همدان آمد. # لشکر منصور، چون دشمن را مقهور کرده بودند و ملک را از زحمت مدعی خلاص ~~داده، التماس مزید اقطاع و جامگی کردند و در آن ملتمس، مبالغت به مرتبهآ افراط ~~رسانید و سخن به جایی انجامید که اگر سلطان به مزید اقطاعات و تضاعف آنعامات، ~~اهمال روا دارد، قاورد را عمر باد. نظامالملک گفت: سخن شما شبهنگامی به خدمت ~~سلطان عرضه کنم و رسالت برسانم1 تا چه حکم فرماید و هم در آن شب، قاورد را ~~شربتی زهرآمیز و شرابی حسرتانگیز بدادند و صحیفهآ عمر آن شاه بی گناه، به سخن سپاه ~~سیاه شد و رب دم سفکه فم. # روز دیگر امرأی لشکر به دیوان آمدند تا جواب سلطان چیست؛ خواجهآ جهان گفت: ~~امشب قاورد جرعهای درد درد نوشیده و در2 محبس، زهر از انگشتری برمکیده و سلطان ~~بنا بر رعایت حقوق قرابت و لحومت،3 قرین غم و ضجرت بود و فرصت عرضه داشتن ~~هر قصه و عرض کردن هر غصهای دست نداد. لشکریان چون آن سخنان بشنودند، از ~~گفته پشیمان و از عتاب سلطان هراسان شدند و خاسرین4 نادمین، یا حشرتنا علی ما ~~فرطنا گویان از ایوان کیوان رفعت بیرون رفتند و چنین گفتهاند که از غایت5 معدلت و ~~دادپروری، مواجب و جامگی لشکریان در جمیع بلاد جهان، متفرق6 و مقرر فرمود تا به ~~هر موضع که نزول کنند، وجهی جهت خرج داشته باشند و رعایا را زحمتی نرسانند و ~~کمال نصفت این سلطان نامدار را به شواهد و دلایل چه حاجت و به اظهار حجت و ~~براهین چه ضرورت؛ آثار عدل و انصاف او بر صفحات لیل و نهار، الی قیام الساعة و ~~ساعة ms045 القیام، ظاهر وفواید آن انتصاف،7 بر صحایف حال صغار و کبار هر دیار، باهر و ~~یکی از آن قواعد که فواید آن عام است و خواص آن به آصاغر و آعالی، علی التواتر و ~~التوالی می رسد، آن است که چون به کمال فراست و وفور شهامت معلوم کرد که بعضی PageV01P053 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0054.png) ~~از نفوس شریره، به تزویرات میلی دارند و طایفهای از مرتکبان کبیره، به تلبیسات رغبتی ~~مینمایند، جمعی را1 از مجتهدان مصیب و مفتیان آریب که اهل حل و عقد بودند، جمع ~~فرمود و بنا بر شفقتی که دریارهآ عامهآ رعایا و مبنی بر عنایتی که در حق کافهآ برایا داشت، ~~چند مسئله از مسائل فقهی و چند قضیه از وقایع شرعی که کثیرالوقوع است و سبب ~~ترویج حیل هر صاحب تسویل و موجب انجاح مطلوب هر محیل، استفسار کرد، وجه ~~کیفیت حیلت در آن به بیانی2 دلپذیر ثابت گردانید و چون حفظ اموال مسلمانان از ~~واجبات است3 و اهمال در آن، عندالقدرة، از منهیات، تأخیر در منع آن تدلیس و دفع ~~آن تلبیس، از محرمات دانستند و به حکم لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام، علمای آعلام و ~~ائمهآ نافذاحکام که اجتماع ایشان جهت صلاح حال اهل عالم و نظام کار بنی آدم بود، ~~اجماع کردند و چند صورت را4 محرر گردانید و در آن باب، فصلی که قانون قضات ~~اسلام و دستور ولات انام است و وجیزی از آن مسائل فقهی که حاوی زبدهآ آن کلمات و ~~خلاصهآ آن حکایات باشد، در آخر این باب، با آن که این کتاب جای تحریر و اثبات آن ~~فصل الخطاب نیست، جهت تحقیق آن مقال و تصدیق آن حال ثبت خواهد کرد، در قلم ~~شریعتنگار آوردند و آن قواعد مستحسن را5 که به خلاف استحسان، عبارت از بیان آن ~~عاجز نیست، به مسائل ملکشاهی شهرت داد؛ و الله لاییضیع أجر من أخسن عملا. # و6 چنین نقل کردهاند مجتازان7 ms046 ولایت تواریخ که در قدیم الدهر رسمی نامحمود و ~~بدعتی مردود نهادهبودند و به وقت آن که شکستهدلان8 درستیقین، احرام کعبهآ ~~رب العالمین بر میان می بستند و به عزم زیارت مشهد مقدس سیدالمرسلین و قاید الغر ~~المحجلین، ~~علیه سلام الله مالاح بارق وناع العمام الؤزق فی الورق الخضر9 PageV01P054 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0055.png) ~~جان به رسم قربان در آن بادیهآ بیپایان بر کف مینهادند و هاتف دعوت و لله علی ~~الناس حج البیت را لبیک اللهم لبیک میزدند و ردای توجه بدان حضرت که مصب ~~سجال نصرت و مهب شمال مغفرت است، به دست تجرید بر دوش میانداختند و به فوز ~~این مطلوب دینی و توفیق امتثال این حکم شرعی که یکی از دعایم دین و رکنی از ارکان ~~بنیان مخمس، بنی الاسلام علی خفس، است، در عرفات نیل مرادات به زبان شکر، آواز # (شعر) # أبطحاء مکة هذا الذی أراه عیانا و هذا أنا ~~به مسامع یکدیگر میرسانید؛ صحرانشینان مکه و متوطنان بادیه که سواد کفر و شرک و ~~الأغراب أشد کفرا و نفاقا، از چهرهآ حال ایشان لایح بود و سودای1 غصب اموال انسان در ~~دماغ ایشان متمکن، از آن طایفه که جهت طواف، وداع اتراب و اخلاف کرده بودند و ~~داغ فراق اصحاب واحباب واخوان و خلان بر دل و جان نهاده، مالی معین و خراجی ~~مقنن2 می خواستند و سلطان ملکشاه آن قاعده برداشت و این عادت ذمیمه محو کرد؛ ~~لتدخلن المسجد الحرام إن شاء الله آمنین. وبه واسطهآ آن سعی جمیل که جهت ادخار اجر ~~جزیل به تقدیم رسانید، اموال هر صحیح و علیل، زاد هر عزیز3 و ذلیل که حفظ کثیر و ~~قلیل، إن حزمة مال المشلم کحرمة دمه، لازم است، محفوظ گشت و مسافران آن درگاه ~~عالی، چون مرغان آن حوآلی، از شر هر بدنام که مدام زمام ظلام ظلم در قبضهآ جور و ~~ستم داشتند، مأمون شدند و آمن من حمام مکة، إلی أن یرث ms047 الله الأرض، حج اسلام4 ~~می گزارند و به فحوای من سن شنة حسنة فله أجرها وأجر من عمل بها، ثواب این انعام عام ~~به روان آن سلطان اسلام می رسد و الله لایضیع آجر المخسنین. # نام نیکو را بزرگان عمر ثانی گفتهاند این ذخیره مر ترا الباقیات الصالحات # و در سنهآ احدی و سبعین و اربعمائه، سلطان به سمرقند رفت و روزی چند معدود، ~~خان حاکم سمرقند را قید قهر بر گردن جان5 نهاد و اسیر کمند حکم خویش کرد و به PageV01P055 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0056.png) ~~اصفهان آورد. و چون لشکر از جیحون بگذشتند، خواجه نظام الملک اجرت ملاحان بر ~~عمال آعمال انطا کیه نوشت، ملاحان فریاد برآوردند و گفتند ما همواره قرین فقر و فاقه ~~ایم و خزائن ما کسب است و جزاین حرفت نمیدانیم، چگونه به انطاکیه رویم با این ~~همه مسافت و به چه استظهار و زاد، راه این سفر پرآفت قطع کنیم. سلطان، خواجهآ جهان ~~را گفت: در حوالی این نواحی آنقدر وجه نداریم که ایشان را به انطا کیه میباید رفت؟ ~~خواجه جواب داد که این حوالت بنا بر آن بر انطا کیه کردهایم تا عالمیان را مقرر شود و ~~جهانیان را به تواتر معلوم گردد که خبایا و زوایای ربع مسکون، در تحت حکم سلطان بود ~~وفسحت ملک او از مشرق تا مغرب، و ناسخان احوال سلف و مخبران1 دیوان تواریخ و ~~ناقلان اخبار و حافظان آثار، به قلم اعتبار بر صفحهآ روزگار نویسند و الآ برات ملاحان، ~~درزمان،2 حواشی سلطان به زر نقد بازخرند. # (شعر) # حاط المشارق والمغارب کلها بیراعة کالأزقم المنساب ~~و سلطان ملکشاه دو نوبت از انطا کیه به اوزگند رفته بود و در کرة آخر از انطا کیه به لاذقیه ~~شد به کنار دریای مغرب و فرمود تا اسبان را آنجا سیراب کردند و خود پیاده گشت و ~~سجاده خواست و دو رکعت نماز به حکم # (شعر) # أشکز فإن الله جل جلاله ms048 وهب المزید لشاکری نعمائه ~~شکرانهآ آن موهبت که مملکت او از اقصای مشرق تا منتهای دریای مغرب است، بگزارد ~~وگفت: الحند لله الذی صدقنا وعده و أورثنا الأزض، وگویند سلطان ملکشاه را به شکار ~~میلی تمام بودی و به هر شکاری که بزدی، یک دینار زر سرخ از مال خویش به درویش ~~دادی و دل ریش او را بدان انعام صید کردی و همچنین در عمارت هر خراب و مرمت هر ~~بنیاد، رغبتی هرچه تمام ترداشتی و دراصفهان که هنگام حیات، تختگاه او بود و در حال ~~ممات، خوابگاه او، بسی عمارات دلکش فرموده و بسیار معموره را معمور گردانید و ~~باغها چون بهشت فردوس ساخته و بسی ضیاع به درجهآ ضیاع رسانیده و باغ کاران و باغ ~~بیتالماء3 وباغ احمدسیاه و باغ دشت گور از آنهاست که مهندس ضمیراو، خط عمارت ~~گزد آن کشیده و معمار عدلش، آن وادی غیر ذیزرع را چون جنات عدن گردانیده. PageV01P056 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0057.png) # سبب اختلالی که به حال آن شهریار رستم شعار راه یافت، آن بود که حرم او ~~ترکانخاتون، دختر طمغاج خان، میخواست که از میان فرزندان، محمود که جگرگوشه ~~و گوهر صدف او بود، ولی عهد باشد و خواجه نظام الملک، سلطان را بر آن میداشت که ~~قائم مقامی خود به برکیارق دهد که ارشد و اسد اولاد1 بود و بوی دولت و نجابت از ~~حرکات او فائح و رنگ فرهنگ و سعادت از وجنات او لایح و بدین واسطه ~~ترکانخاتون همواره تقبیح صورت حال خواجه نظام الملک به خدمت سلطان میکرد و ~~می گفت این خواجه را دوازده پسر هستند و ایشان را چون نقبای موسی و ائمهآ آلعبا در ~~چشم جهانیان عزیز گردانیده و ممالک، ملک طلق خویش میپندارند و مسالک هر ~~معارض مسدود گردانیده و2کس3 را مجال اظهار حکایات او نیست و این کلمات، مرة ~~بعد مرات، تکرار میکرد تا به حکم من یشمع یخل، کار به جایی رسانید ms049 که سلطان ~~پیغامی به خواجه فرستاد که ترا با ما در ملک سرکشی هست، در اقامت بینت و اثبات ~~حجت تکاسل چراست و اگر این نزاع نیست و ملکت برمتها ما راست، چگونه ولایات ~~به اقطاع به فرزندان میدهی و بی حکم و امر ما مباشر هر کاری میشوی؟ اگر ترک این ~~شیوه کردی و این طریقه را دست بازداشتی، فهو المراد، والآ بفرمایم تا دوات و دستار از ~~پیش دست و سرت بردارند. خواجه جواب داد که به حکم تقدیر کردگار، دوات و دستار ~~من با کلاه و تاج سلطان بر هم بستهاند و مقدران قضا، میان این چهار جنس مختلف، ~~یلازمهآ مساوی ثابت کرده، چون طبایع اریعه،4 استقامت آن به سلامت این منوط است و ~~قوام5 آن به نظام این مضبوط. ~~ناقلان این پیغام و شنوندگان این کلام، من تلقاء انفسهم، بر این سخن چیزی زیادت ~~کردند و گفتند: میگوید اگر برداری بردارند. سلطان از این حکایت در خشم شد و ~~خواجه را به دست تاج الملک قمی داد که وکیل در ترکانخاتون بود و با نظام الملک ~~عرصهآ مخالفت گسترانیده و به قصد آن یگانهآ فرزانه برخاسته. # لا غرو أن أضمرت اعداؤه حسدا فهل سمعتم بمجد غیر محسود ~~و سلطان از اصفهان متوجه بغداد شد؛ چون به نهاوند رسیدند، ملاحدهآ مخاذیل، کفرهآ PageV01P057 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0058.png) ~~مجاهیل، به تعلیم و ارشاد تاجالملک قمی، خواجه نظام الملک طوسی را که کرم طبعی1 ~~او از مکرمات آل برمک بیشتر بود، نرمک نرمک کارد زدند. # که دید دستهآ خاری شده منازع گل که دید کاه گلی گشته آفتاباندای ~~و در آن واقعه، یغمائیان مرگ، دوات وزارت از پیش دست و مسند آن صاحب با کفایت ~~برداشتند و بر خاک مذلت انداخت و ترک تازان محنت، کلک بنانش را که به سبب ~~خصال حسن، نظم امور جهان میداد، آشفته گردانید و ذوالقرنین قلم آن بیقرین که در ~~قرن خویش از ظلمات دوات، سخنان ms050 روان چون آب حیات با کل2 ایران میفرستاد، ~~سراسیمه گردانید و در شب جمعه، ثانیعشرین سنهآ خمس و ثمانین و اربعمائة، آن ~~صاحب کافی از دست وزارت و مربع3 جلالت، به مرقد سعادت و مشهد شهادت نقل ~~کرد وارباب عمائم، در مآتم، همنشین غم و اسف شدند و اصحاب مکارم، سریر سرور بر ~~هم زد و از در و بام آسمان که در حلول آن طامهآ کبری و نزول آن رزیئه4آ عظمی، جامه ~~در نیل زدهبود و از تأسف و تحسر و بکا و عویل، منحنی قامت شده، آواز # شد فلک سربرهنه غریوان و اشکبار حنانه وار قامت افسر خمیده شد ~~و زیان خاص و عام میگفت: PageV01P058 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0059.png) # و ما فجعت بک الدنیا ولکن ترکت بفقدک الدنیا یتیمه ~~و در زمان نزول این حادثه، سال عمر خواجهآ بانها1 و دستور پربها، که بود ستوده در همه ~~بابها، نود و سه بود و آن صاحب صدر مجد و علا، عروس زیبای این چند بیت غرا، در ~~حالت آن عنا، بر منصهآ انشا نشانده: # (بیت) # یک چند به اقبال تو ای شاه جهاندار گرد ستم از چهرهآ ایام ستردم # منشور نکونامی و طغرای سعادت پیش ملکالعرش به توقیع تو بردم ~~آمد زقضا مدت عمرم نود و سه واندر سفر از ضربت یک کارد بمردم ~~بگذاشتم این خدمت دیرینه به فرزند واو را به خدا و به خداوند سپردم # فی القصه این عتاب بر سلطان ملکشاه مبارک نیامد2 و گویا سخن آن مرزبان کشور ~~کفایت و قهرمان ملک و سلطنت فالی بود و چون سلطان به بغداد رسید و هجده روزاز ~~وفات خواجهآ جهان، فریادرس هر مستمند و دوابخش هر دردمند، برفت، ناگاه صفدر ~~میدان اجل، ضربت تیغ قطع امل بر جان جهان قدر پادشاه کیوانرتبت مریخصولت ~~خورشید مملکت مشتری مکنت زد. به وفات آن شهنشاه دادگستر، عروسان این قبهآ مدور، ~~بربساط خاکستر نشستند و در سقف محفوظ، شفق، بر عادت مصیبتدیدگان، ms051 رخسار3 ~~به خون دیدگان بشست و صبح صادق، جامه بر تن بدرید و مشتری، ردای مهتری از4 ~~دوش بیفکند و اثر آن واقعهآ صعب، به ثریا رسید و شعری، از آن حادثه به ثری افتاد و ~~زمین، در آن ماتم5 از سر غم، خاک حسرت بر فرق نهاد و حواشی و خدم، چون ~~بنات النعش متفرق شدند. # (بیت) ~~دی ما و عیش و بوی گل و طرف لالهزار وز بانگ مرغ در چمن افتاده غلغلی ~~امروز خارهای مغیلان کشیده تیغ گوئی که خود نبوده درین بوستان6گلی ~~رحمة الله علیه رحمة واسعة، واین دو بیت از قصیدهای که امیرمعزی در مرثیهآ سلطان PageV01P059 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0060.png) ~~رفت در یک مه به فردوس برین دستور پیر شاه برنا از پس او رفت در ماه دگر ~~رد ناگه قهر یزدان عجز سلطان آشکار هر یزدانی ببین و عجز سلطانی نگر ~~و چنین معلوم شده که1 دختر سلطان ملکشاه، سایره2 خاتون، در تحت نکاح پادشاه ~~شهید، شهنشاه حمید، شمسالملک عضدالدین گرشاسف بن علی بن فرامرز، مشهور به ~~علاءالدولهآ ماضی، بوده و به اجازت سلطان اعظم، سنجر، مدتی آن زینت سلطنت3 را به ~~محنت آشیان یزد، حرسها الله عن الآفات والمحن والعاهات والفتن، آوردهاند وقرابت ~~اتابکان این خطه وسلاطین این بیضه، رحم الله الماضین منهم و أدام عمر الباقین، با ~~دودمان عالی سلجوقی از این جهت است و سایره4خاتون، جدهآ ملوک یزد بوده، رزقهم ~~الله جنات النعیم و وقاهم من عذاب یوم عظیم. # مدت عمر سلطان ملکشاه، سی و هشت سال بود، ابتدای سلطنتش، سنهآ خمس و ~~ستین و اربعمائة وانتها، سنهآ خمس وثمانین. وزیرش، خواجه نظام الملک، توقیعش، ~~إفتصمت بالله والسلام علی من أبع الهدی. PageV01P060 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0061.png) ~~الأولی: إن من عقد عقدا علی ملک له ظاهرا باسم غیره من بیع أو غیره من وجوه1 ~~المتملکات2 و سلمه الی من عقد له وبقی فی یده مدة علی حکم تملیکه بلامنازعة منازع ~~و مخاصمة مخاصم ثم ابرز هو ms052 أو ورثته عقدا یخالف ما عقده، اولا: لم یسمع دعواه و ~~لم یقم الشهود فیه شهادة ولم یتعرض لصاحب الید بانتزاعه عن یده بل یقرر فی تصرفه. ~~الثانیة: إن کل امرأة3 عقد زوجها علیها عقد برآة من صداقها علی وجه لایقف علیه ~~اهلها وعشیرتها الاقربون و لم یظهر فی مجلس الحکم حینئذ ثم ادعی الزوج أو ورثته ~~موجبه لم یسمع ولم یقبل البینة اصلا الا اذا علم ما یقتضی صدور ذلک الاقرار منها. ~~الثالثة: إن من عقد علی نفسه عقد بیع عقار ثم لم ترجع4 قیمة ذلک الی نقصان و ~~لم یکن المشتری مشهدا علی نفسه بالشری وادعی إنه لم یشتر وأن له حق الرجوع الی ~~الثمن لم یلتفت الی دعواه ولم تسمع5 بینته. ~~الرابعة: إن من6 وجب علیه حق وتوجهت نحوه الطلبة وادعی العسرة وکان یعرف به ~~مال فذکر7 بعض من یتصل به إنه انتقل منه الیه ما کان یعرف به ولم یوقف8 علی سبب PageV01P061 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0062.png) ~~ملک واقام بینة لم یقضی بها والزم ایصال الحق أو حبس علی ما هو حکم الشریعة. ~~الخامسة: إن کل إمرأة عقدت1 علی نفسها لزوجها أو عقد بعض أولیائها بحق لیزید ~~المصدق فی مهرها ثم ابرزت ما یخالف ذلک لتذهب حق الزوج وتستوفی منه الصداق ~~لم یلتفت الیه واجری الامر فی ذلک علی ما یری أصوب من أحد الأمرین: إما أن یرد ~~مهرها الی مهرالمثل أو یقرر العقد الذی فی یدی الزوج علی حکمه ویقضی للمرأة بما ~~سمی لها من المهر فی أصل النکاح. # السادسة: أن یبالغ فی الاحتیاط عند تحمل الشهادة علی النساء ولا یقتصر علی واحد ~~من المعرفین وإن کان من أقاربها بل یستوثق فی موضع التهمة والشبهة الی تسکین ~~النفس وارتفاع اللبس2 والحمد لله خالق الجن والإنس. PageV01P062 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0063.png) ~~سلطان برکیارق شاهی بود که در آن عهد، از گلزار سلطنت بدان طراوت و لطافت ~~گلی1 نشکفت و بر جویبار مملکت بدان قامت و نضارت سروی2 بالا نکشید و شکلی ~~حسن ms053 و حسنی مستحسن داشت و بزرگ تر نعمتی که پروردگار، جلت نغمته، او را ارزانی ~~فرمود و بهتر مکرمتی که کردگار، عمث قذرته، او را کرامت کرد، آن بود که پدرش، ~~سلطان ملکشاه، با وجود یه پسر که هر یک لاف أنا خیر منه، میزدند و دعوی أنا أکثر ~~منک مالا و اعز نفرا، می کرد، او را برگزید و به استصواب رای صائب و فکر ثاقب وزیر ~~بینظیر و مشیر خوب تدبیر، خواجه نظام الملک، که قهرمان بیضهآ سلطنت و نافذفرمان ~~اقطار مملکت بود، خلعت قائم مقامی در وی پوشانید و تشریف ولی عهدی بدوداد و به ~~زبان حال می گفت: # (بیت) # بسیار نظر کرد چپ و راست دلم چپ داد بتان را و ترا خواست دلم # و کم ابصرت من حسن ولکن علیک من الوری وقع اختیاری ~~و در این عهد او هنوز در مهد طفولیت بود و ماه عمرش از محاق صغر سن، به اوج ~~کمال حال ترقی نکرده و سال عمرش از سیزده نگذشته و چون پدرش بختیار زمان و ~~شهریار زمین، از دست ساقی شهور و سنین، کام و ناکام، جام چمام بستد و حمام3 PageV01P063 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0064.png) ~~سلطنت از برج دولت آن واضع قوانین معدلت، به صحرای آخرت و وعده گاه مغفرت ~~رفت، او در خطهآ اصفهان بود وترکان خاتون، منکوحهآ سلطان ملکشاه، مصحوب ~~سلطان، به بغداد و چون روزگار بیداد که طاق هیچ کسری را بی کسری نمی گذارد و در ~~تخریب قصر هر قیصر، تقصیر روا نمی دارد، ندای (م) ما هذه الدنیا بدار القرار، در بارگاه ~~ملکشاه داد؛ ترکان خاتون، به امیرالمؤمنین المقتدی استعانت کرد تا سلطنت به پسر او ~~محمود دهد، خلیفه اجازت نفرمود و گفت ریاست و پادشاهی و محافظت قواعد ~~سیاست و جهانداری، کار بازی نیست و وضع اساس سلطنت و دفع حساد و اعادی ~~مملکت، کودک جهاننادیده، به دشواری تواند کرد و محمود از شیر سیرناشده، سپر تیغ ms054 ~~هر جباری نتواند بود و طفل رضیع، حکم میان شریف و وضیع و رفیع و رقیع نتواند کرد؛ ~~الصبی الصبی ولوکان ابن النبی. ترکان خاتون ترک آن التماس نمی کرد و میگفت: # (بیت) # بچهآ بط اگرچه باشد خرد آب دریاش کی تواند برد؟ ~~و خلیفه را پسری بود از خواهر ملکشاه و ترکانخاتون به حکم قرابت، او را در ~~چهاربالش ناز و نعمت پرورش میداد و پیش از آن که شاه ماضی (م) شد اندر کفن همچو ~~غنچه نهانی، اندیشه داشتند که او را در اصفهان بر مسند خلافت نشانند و کوس امامت بر ~~در دولت سرای او بزنند، لیأتیه الناس من کل فج عمیق، و خلیفه براین قضیه اطلاع داشت ~~و میخواست که پسر را پیش خود آورد، لکن جهت مصلحتی که وقت، اقتضای رعایت ~~آن می کرد، در آن توقفی میفرمود؛ ترکانخاتون پسر خلیفه را پیش پدر فرستاد و بر سر ~~آن، التماس خود مکرر گردانید؛ خلیفه چون دید که او در طلب ملک جد و جهد تمام ~~می نماید و به یک بی التفاتی ملول نمیشود، و من طلب شیئا و جد وجد و من إمارات الجد ~~حسن الجد، ملتمس او را به اجابت مقرون گردانید و اشارت فرمود تا به نام محمود خطبه ~~کردند. ترکانخاتون چون حمایل مطلوب در گردن محبوب انداخت و خاتم ملک ~~موروث [در] خنصر و بنصر1 فرزند دلبند کرد، درحال یکی از خواص را به اصفهان ~~فرستاد تا برکیارق را بگیرد؛ چون به مقصد رسید و قصد گرفتن کرد، غلامان خواجه ~~نظام الملک، بجملتهم، به حمایت او برخاستند، و الناش علی دین ملوکهم، و در نیم شبی PageV01P064 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0065.png) ~~اورا از اصفهان بیرون بردند و به ساوه به امیر گمش تگین1 جان دار که اتابک و هوادار او ~~بود، رسانید؛ گمش تگین او را به ری برد و2 بر تخت ملک نشاند و ترکانخاتون عرصه ~~خالی یافت و محمود را در اصفهان ms055 بر سریر سلطنت جای داد. ~~بعد از آن ، سلطان برکیارق با بیستهزار سوار به در اصفهان رفت و ترکانخاتون ~~لشکر آماده کرد و به حکم لا رجال الا بالمال، اموال بسیار بر لشکر حق گزار قسمت فرمود ~~و مع ذلک، ابوالغنائم فارسی و مجدالملک قمی را که کدخدای3 حرم سرای او بودند و در ~~تدبیر ملک محمود، بذل مجهود مینمود، به توسط برگماشت و به مقدار پانصدهزار ~~دینار زر صلح کردند که ازجهت میراث ملکشاه به برکیارق دهند4 و ترک خصومت ~~گیرد. برکیارق چون مال مصالح به قبض کرد، و از مجلس مخاصمت برخاست و آیت و ~~الصلح خیر، برخواند و رایت دولت را متوجه دارالامان همدان گردانید. ترکانخاتون به ~~حکم ظلم الأقارب أشد، خواست که مکافات کند و از برکیارق کینه خواهد و چونکار، از ~~ممدیی5 مشفق چاره نبود، به ملکاسماعیل، خال برکیارق، التجاکرد به شرط آن که اگر ~~نظام عقد سلطنت برکیارق، به دست اسماعیل گسسته شود، در عقد نکاح او آید واگر نام ~~اواز خطبه و سکه محو شود، او خطبهآ اسماعیل را اجابت کند. اسماعیل، أطمع من طفیل،6 ~~بالشکری که گوش سپهر از خروش کوس ایشان کر میشد، # (بیت) ~~یکی لشکر که گهما را به شم اسب گه پیکر برافشانند ممچون7 گزد بر گردرنگزدان بر ~~روی به جنگ برکیارق نهاد و در سنهآ ست8 و ثمانین و اربعمائه، میان ایشان جنگی باساز ~~و مصافی آدمی گداز برفت و از زخم تیغ نیلوفریشان زمین مصاف لالهزار گشت. ~~از صف لشکر فتاده جنبش اندر دشت وکوه ز تفی خنجر فتاده جوش9 اندر بحر و بر PageV01P065 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0066.png) ~~عاقبتالامر هزیمت بر ملک اسماعیل افتاد و از جنگ گاه بگریخت و پناه با خواهر خود ~~زبیدهخاتون برد و در رمضان این سال، سلطان برکیارق، اسماعیل به قتل آورد، و الظلم ~~بالظلم والبادی أظلم،؛ وجان نازنین اسماعیل به طمع بیهوده، والطمع الکاذب یدق الرقبة، ~~و [یه] سخن آن خاتون که (م) ms056 یکی از ناقصات عقل و دین بود، در دام ندامت و حسرت ~~افتاد، وطاعة النساء ندامة. # وچون از این حکایت چند روز بگذشت، در ماه شوال، تتش، پسر البارسلان، با ابن ~~عم خود، برکیارق، بنیاد مخاصمت نهاد و برکیارق را در آن حالت، استعداد مقاومت ~~نبود و متوجه اصفهان شد و قهستان1 را2 به وی بازگذاشت. چون به نزدیک اصفهان ~~رسید، برادرش، محمود، رسم استقبال را رعایت کرد و از سر محبت و لحومت،3 ~~یکدیگر را در کنار گرفتند و به دست ارادت، اساس مودت را مجدد گردانید؛ تمازجا ~~کالماء و الراح وتناسبا مثل الدر و الوشاح. وچون از کیف اصبحت بپرداختند، أنر و ~~بلکابگ که پشوایان لشکر محمود بودند، برکیارق را بگرفتند و در اصفهان، در کوشک ~~میدان، موقوف گردانیدند و میل آن کردند که آن شاه بی مثل را میل کشند و در این میان، ~~از طالع مسعود، برادرش، محمود را آبله برآمد و مزاج صحتش از حد اعتدال تجاوز نمود؛ ~~ایشان هلاک برکیارق را در توقف داشتند تا عاقبت کار محمود به چه انجامد. اتفاقا ~~محمود دعوت معبود را لبیک اجابت بزد و به جوار رحمت حضرت عزت رفت؛ (م) ای ~~بسا آرزو که خاک شدهست. امرا چاروناچار، من حیثالاضطرار، برکیارق را اختیار کردند و ~~بر اورنگ سلطنت نشاندند. # چون او بر سریر مملکت قرار گرفت و گاه آن بود که از کفات دهر، یگانهای را ~~وزارت دهد و از دهات عصر، فرزانهای را به نیابت موسوم گرداند، مؤیدالملک، پسر ~~خواجه نظام الملک، از خراسان برسید و به شرف قبول حضرت سلطان پیوست و چون ~~اختصاص واخلاص او، دودمان سلطنت را دیرینه بود و به اول و آخر مشفوع و تلید به ~~طارف موصول، و الشبل فی المخبر مثل الأسد، سلطان اورا بردست وزارت نشاند. بعد از ~~آن، لشکر جمع فرمود و به جوابدهی عم خویش، تتش، برخاست و رفت آن چه رفت. PageV01P066 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0067.png) # و بعد ms057 از مدتی به حکم لکل جدید لذة، چون فخرالملک، برادر مؤیدالملک، از ~~خراسان برسید و هدایای بسیار و تحف بی کنار بیاورد، سلطان دوات وزارت پیش او نهاد ~~و مؤیدالملک را معزول کرد و در این نزدیکی، بعضی از ملاحدهآ مخاذیل، قطع الله آفتهم ~~عن الاشلام، سلطان نافذاحکام را کارد زدند و اندام مبارکش را مجروح کرد و چون آن ~~جراحت، به یمن نفس عیسی دم طبیب همم،1 بههم آمد و روحالامین، به اشارت ~~حضرت رب العالمین، بسم الله أرقیک عن کل داء یؤذیک، بر آن خواند و آن زخم که آن ~~مردهآ شیاطین از سر کین به سکین کردهبودند، تسکین یافت و مژدهآ ذوق آن فرحت، در ~~شریان و عروق زبده2آ آل سلجوق، چون مادهآ حیات اثر کرد و شیرینی آن خبر، مانند ~~گلشکر، سودا از دماغ خدم و آتباع بیرون برد و سایر دولتخواهان، آواز الحفد لله الذی ~~اذهب عنا الحزن، به سمع یکدیگر رسانیدند، متوجه خراسان شد تا ملک از دست ~~ملک ارسلان بستاند و در آن ممالک، حاکم نافذ فرمان گردد و با آن که لشکری بی شمار ~~و تبعی بسیار داشت، از تهور و شجاعت عم خویش ارسلان میهراسید و از دلیری و ~~مبارزت او میاندیشید؛ اتفاقا پیش از وصول به مقصد، مقصود برآمد و غلامچهای طاغی ~~باغی،3 در مرو آن سرو بستان سروری و آن سرور4انجمن مهتری را در حالتی که جام می ~~لعل فام از بام تا شام نوشیدهبود، و بیهوش و مدهوش گشته، زخمی زد و هلاک کرد. ~~مبشر اقبال، سلطان برکیارق را استقبال نمود و چون به مقصد رسید، گنج، بیهیچ ~~رنج، و مملکت، بیمشقت بیافت و برادر خود را سلطان سنجر بر مسند خلافت نشاند؛ و ~~در آن زمان که برکیارق به خراسان متوجه گشت، مؤیدالملک که مدتی متصدی آشغال ~~بود و بعد از آن به سمت انعزال موسوم شده، پیش بندهزادهآ ملکشاه، اسفهسالار أنر رفت ~~وگفت تو پسرخواندهآ سلطانی ms058 و حرمت تو پیش لشکریان کم از دیگری نیست و به ~~لشکرکشی حسب را چه محل و نسب را چه مدخل؛ اسفهسالار انر را این ارشاد و امداد، ~~ملایم طبیعت افتاد و غرور و هوس سلطنت در سر گرفت و به عزم عصیان متوجه ~~دارالملک ری شد و چون به ساوه رسید، جمعی از باطنیان او را کارد زدند و هلاک کرد. # مؤیدالملک چون تدبیری که کرده بود، موافق تقدیر نیامد و فوق5 تدبیرنا لله 6 تقدیر، PageV01P067 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0068.png) ~~از عراق و خراسان کرانه 1کرد و گفت: (م) لا الناس أنتم و لا الدنیا خراسان، و به گنجه ~~رفت و از همان نوع سخن که با انر گفته بود و اثر2 ندیده، با سلطان محمد، برادر برکیارق، ~~بگفت و او را بر عصیان تحریض کرد و در شوال سنهآ اثنین و تسعین و اربعمائة، از گنجه ~~بیرون آمدند و پیش از آن که به قهستان رسیدند، باد بی دولتی، خیام سلطنت برکیارق را به ~~هم برزد و امراء، اینانج و پپغو آخربک، بر سلطان برکیارق خروج کردند3 و ابتدای ~~عصیان آن طاغیان آن بود که التماس نمودند تا سلطان به قتل مجدالملک ابوالفضل ~~قمی که سررشتهآ تدبیر مملکت در دست کفایت او بود، رضا دهد؛ سلطان [ه] ~~منازعت4 رعایت حقوق، بی ظهور جرمی و ارتکاب جریمهای، (م) نه گناهی و نه خوفی5 ~~رنه قیلی ر نه قال، آن زلت به فال نمیداشت و آن خطا صواب نمیدید و بر مقتضای کن ~~سندا لمن استند إلیک، در حمایت رعایت او مبالغه میفرمود و اجازت نمیداد. امرای ~~عاصی طاغی، گرد خیمهآ مجدالملک قمی برآمدند و او پناه به حرم سلطان برد و لشکر ~~در حوالی سراپردهآ عالی صف زدند و حرمت سلطنت را که در شریعت ملکداری از ~~واجبات است6 و هتک آن7 در طریقت جهانبانی از محرمات، وقعی ننهادند و آن فعل ~~حرام را مباح شمردند و خزانهآ معمور را به ms059 تاراج دادند و در حرم محترم رفتند و به حضور ~~سلطان، مجدالملک را ریزه ریزه گردانید. برکیارق از جرأت و جسارت ایشان متحیر ~~گشت و از شکاف خیمه بیرون رفت و به خانهآ آخربگ شد، آخربگ بیرون آمد و رسم ~~بندگی به جای آورد، سلطان او را تعظیم و تکریم فرمود، و الخضوع عند الحاجة رجولیة. # درشتی و تندی نیاید به کار به نرمی8 برآید ز سوراخ مار ~~و التماس کرد تا او برود و آبی بر آتش خشم حشم زند و ایشان را از آن امر قبیح که شرعا ~~و عقلا فضیح است، بازدارد؛ آخربگ مطاوعت نمود و برفت و خود با آن باغیان یاغی PageV01P068 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0069.png) ~~هم عهد بود، کس را به خدمت برکیارق فرستاد از اثنای راه، که آنها نصیحت مرا به قبول ~~تلقی نمی کنند و ترک مخالفت، و الحالة هذه، از محظورات میدانند؛ صواب آن است ~~که سلطان، جریده، با چند غلام به زرخریده برنشیند1 و از میان فتنهآ این فسقه بیرون رود. # سلطان برکیارق که برگ مراد از درخت دولتش ریخته بود و نکبای نکبت، خاک ~~مذلت بر سرش بیخته، چارهای جز امتثال ندید و به فور از لشکرگاه بیرون رفت و روی به ~~ری نهاد. # سلطان محمد که مملکت را طالب بود و مؤیدالملک که بر مخالفت باعث و پیوسته ~~می گفت: (م) آن به که پیرنوبت خود با جوان دهد، از گنجه بر سر گنجینه و خزانه رسیدند و ~~ملکی آراسته و مزاحمت و معارضت حساد و اضداد از آن برخاسته، در تحت حکم ~~ایشان آمد و سلطان بر تخت سلطنت و خواجه بر دست وزارت قرار گرفتند و بعد از چند ~~گاه، برکیارق با لشکری که عدد ایشان از حیز یقین و مرکز گمان و تخمین گذشته بود، ~~روی به جنگ برادر خود، سلطان محمد، نهاد؛ طاقت مقاومت نداشت و راه هزیمت ~~گرفت و مؤیدالملک را، قضا، دست در دامن قبا ms060 زد و در ورطهآ رنج و عنا انداخت و به ~~قید بلا مبتلاکرد. عاقبتالامر پیغامی به حضرت سلطان فرستاد که اگرشاه جهان مرا عفو ~~فرماید و منشور وزارت به طغرای عفونا عما سلف، ارزانی دارد، صدهزار دینار زر به ~~خزانه رسانم. کرم برکیارق اقتضای اجابت ملتمس او کرد و مقرر فرمود که چون مال ~~تسلیم کند، دوات وزارت و قلم نیابت به وی دهند.2 اتفاقا چون طالع یاری نمیداد و ~~دهر شعبده باز مساعدت و مدد نمی کرد، میان او و اصحاب خزانه، در تفاوت نقد و ~~جنس، مقالتی افتاد وببی وقت مضایقتی رفت و البخل شؤم والتشویف مذموم، وکار با ~~روز دیگر افتاد و فی التأخیر آفات و وب أکله تمنع أکلات؛ دیگر روز، گاه آن که سلطان به ~~قیلوله مشغول بود، طشتداری به ظن آن که سلطان به استراحت است، و الظن یخطیء و ~~یصیب، با دیگری میگفت: سلجوقیان قومی3 عظیم بی حمیت است4 و قطعا غیرت ~~ندارند؛ مردی این همه کفران و بی ثباتی کرد و مدتی به شومی تدبیر و تقدیر او، سلطان، ~~م) هر روز به منزلی و هر شب جائی، به سر آورد؛ اکنون مرة بعد أخری، بر وی5 اعتماد PageV01P069 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0070.png) ~~می فرماید و تارةآ بعد اولی، حل و عقد مملکت در قبضهآ اختیار او مینهد و حدیث (م) من ~~جرب المجرب حلت به الندامة، درگوش هوش نمی گذارد1 وخبر لا یلدغ المؤمن من2 جخر ~~مرتین، نصبالعین نمیدارد. سلطان سراسر این کلام استماع کرد و جرایم مؤیدالملک ~~باز یاد آمد و مشاعل خشم افروخته شد و درحال در آن گرمگاه،3از خرگاه بیرون آمد و ~~مؤیدالملک را بخواند و بنابر آن که گفتهاند: # امروز بکش چو میتوانی4 کآتش چو بلند شد جهان سوخت # مگذارکه زهگندکمان را دشمن چو به تیر میتوان دوخت ~~به دست خود هلاک کرد و از سر غضب با طشت دار گفت: حمیت سلجوقیان چون ~~میبینی؟ ورب انسان قتله اللسان. # مدت ms061 عمر برکیارق، بیست و پنج سال بود و زمان سلطنتش، دوازده سال. وزرای او، ~~خواجه5 فخرالملک حسن بن نظام الملک و برادرش، مؤیدالملک ابوبکر، و عزالملک ~~عبدالجلیل6 دهستانی و مجدالملک ابوالفضل قمی؛ توقیعش، اغتمادی علی الله وخده. PageV01P070 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0071.png) # سر ملوک جهان، تاج بخش روی زمین که ختم گشت برو2 تا ابد جهانبانی ~~پادشاهی بود مؤید به تأیید یزدانی، مخصص به عنایت ربانی،3 نصفتی کامل و عدلی ~~شامل داشت و به علو4 رتبت جاه، قدم رفعت بر تارک ماه نهاد و در میدان دوران، گوی ~~سبقت از شهسوار گردون گردان بربود؛ شهنشاهی رؤوف رحیم بود و بر منهاج عدل و ~~قضیت5 دین، مستقیم و از ملاهی و مناهی که سبب اختلال احوال جهانداریست، دور و ~~به ثبات عهد و صدق قول و حسن فعل، مذکور و به علم و دین داری و حلم و پرهیزگاری، ~~مشهور. ~~کره گفت از شرم حلمش عاشقم بر ماوبی ان که ابردیمهی6 بر سرکشد چادر مرا PageV01P071 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0072.png) ~~در قمع اعدای دین، الذین یفسدون فی الأزض و لایضلحون، و رفع قواعد کفره و ~~ملاعین1 و منکران شریعت سیدالمرسلین، الذین یکذبون بیوم الدین، جد و جهد بسیار ~~نمود و در هدم بنیان قواعد ملاحدهآ فسقه، مخاذیل2 مرقه و وضع اساس مسلمانی و ~~احکام مراسم احکام یزدانی، سعی و گد بیشمار فرمود و دمار از نهاد بی بنیاد ملحدان ~~پای برباد و مجاوران مطمورهآ بیداد برآورد. # (شعر) # فساس بلاد الشرق و الغرب کلها بأقلامه و المزهفات الذوالق # و آن سرگشتگان بادیهآ خذلان، و هم بالآخرة کافرون، را با خویش [و] پیوند3 و ~~دوستان هم عهد و سوگند، الذین یتخذون الکافرین أولیاء من دون المؤمنین، به ~~اسفل السافلین فرستاد، و من یغش عن ذکر الرخمن نقیض له شیطانا فهو له قرین. # و محرران دیوان اخبار و ناسخان نسخ آثار چنین نقل کردهاند که به وقت آن که میان ~~سلطان محمد و برادرش برکیارق، مخاصمت و مخالفت ظاهر شدهبود ms062 و مجادلت و ~~محاریت برخاسته، کار ملاحده بالا گرفت و بلاد اسلام به واسطهآ آن فتنه و بلا آشفته ~~گشت و داعیان ایشان، ممالک جهان را پریشان کردند و عوام کالانعام را که در پلهآ ~~ترازوی اختبار4 خواص اعصار، وزنی نکنند و در محک اعتبار کرام ایام،5 عیاری نیابند و ~~چون بید به هر بادی بلرزند6 و میان موسی کریم کلیم و فرعون لئیم سیاه گلیم و نبی خلیل ~~ونمرود ذلیل ومحمد امین وبوجهل لعین وولی عالی7 ویزید طأغی باغی، فرق نتوانند ~~کرد، # (بیت) # گاو را دارند بادر در خدایی عامیان نوح را باور ندارند ازپی پیغمبری ~~بدان هذیانات مجوف و ترهات مزخرف بفریفتند و در اصفهان شخصی بود نام او ~~عبدالملک عطاش وشیطان وسواس، الذی یونوش فی صدور الناس، او را مطیع خویش PageV01P072 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0073.png) ~~کرد و به کفر و الحاد راه نمود و چون ائمهآ اصفهان و فضلای آن زمان، بر آن حال پریشان ~~اطلاع یافتند، بگریخت به شهر ری، پیش مقتدای رنود شیاطین و پیشوای جنود ملاعین، ~~سالک بادیهآ غوایت و ساکن هاویهآ جهالت، قافله سالار کاروان ضلال و سرنفر رهروان ~~وهم وخیال، ملعون ابد و مخذول سرمد، مفلس چهاربازار عقبی و بطال کارخانهآ دنیا، ~~حسن صباح، علیه لعان1 الله کل رواح و صباح، رفت وپسر خود را، احمد عطاش، در ~~اصفهان بگذاشت؛ چون به وقت حضور پدر، پسر، ندای اغفز لآبی إنه کان من الضالین ~~میزد وشفاها دعوی أنا بریء منک إنی أخاف الله رب العالمین، میکرد کالروث المغضض ~~و الکنیف المبیض، و در ظاهر از او تبرا مینمود و به حکم نخن نخکم بالظاهر، او را ~~زحمتی نمی دادند و در حمایت مخالفت با پدر بدنام و موافقت با طوایف اسلام، روزگار ~~می گذرانید و بنابر آن که این اعتقاد فاسد، در باطن او مخمور بود و صحت این سخنان ~~باطل نزد او مقرر، ابنای آن عصر را از ارباب دولت و اصحاب ملک و ms063 آذناب و خول، به ~~الطایف حیل، در ورطهآ کفر والحاد و وهدهآ ظلم و عناد میانداخت. واول حیلتی که ~~ساخت آن بود که خود را به معلمی حافظان و مجاوران قلعهآ دز کوه که حصنی2 حصین و ~~قلعهای متین بود، سور آن چون کوه شامخ، ثابت و راسخ و خندق آن مانند دریای عمان، ~~عریض و بی پایان، رسانید و چون آن ابلیس پرتلبیس به مکر و تدلیس در آن بهشت ~~پرحور و جنت باقصور، که شاه غازی ملکشاه سلجوقی بنا فرموده بود و سلاطین ماضی به ~~هنگام غیبت از اصفهان، دختران حرم و ایناقان خدم3 و وشاقان محترم را آنجا ~~فرستادندی، مجال تردد یافت و با دیالم قلعه تودد آغاز نهاد و ایشان را به الحاد خواند و ~~بنین و بنات و آبکار و ثیبات، انکار افکار آن بدکار نکردند و به اتفاق، دعوت او به سمع ~~قبول بشنودند. احمد عطاش، آن شقی که شقیق دلة المحتاله بود، حاکم قلعه و من فیه ~~جمیعا شد و زمام تقدم و تروس4 به دست گرفت و چون آن قوم را مسخر کرد و به کثرت ~~امت قوی دل شد، بر در شهر، نزدیک دشت گور،5دعوتخانه ساخت و هر شب از ~~شهر،6 جمعی از سرگشتگان وادی شقاوت و مجتازان7 بادیهآ ضلالت آنجا می آمدند و PageV01P073 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0074.png) ~~مزخرفات آن مضل و هذیانات آن مذل که بیخ طغیان و عصیان، در زمین ضمیرش راسخ ~~و راسی شده بود و نهال ظلم و عدوان، از عرصهآ سینهاش شاخ برآورده، میشنودند و احمد ~~با ایشان عقد بیعت و عهد تبعیت مبرم میگردانید و به قتل مؤمنان و هتک حرمت ~~اسلامیان، ترغیب و تحریض میکرد و به مدتی بازار آن حقنا گزار خدای آزار چنان تیز8 ~~شد و قلب بی عیار آن کلب بیاعتبار که بر جامه غیار9 عناد و بر چهره غبار فساد داشت، ~~چنان رواجی یافت که به اشارت او، متابعانش بسی مسلمانان را ms064 هلاک کردند و به ~~دارالامان جنان10 فرستاد. # و ملآحان سفاین آثار و سباحان11 بحار اخبار چنین آوردهاند که شخصی یاغی از قوم ~~آن طاغی بود و نابینای مادرزاد و خود را به سید مدینی شهرت داده و ندانسته12 که # (بیت) # صفت زشت نخیزد زنکوکردن نام مرد نبود زن اگر نام نهندش حیدر ~~آخر روزها عصا در دست گرفتی و بر سر13 کوچه بایستادی و دعاکردی هران کس را که ~~راه به وی نماید و او را دست گیرد و به در خانه رساند. و راه گذریان اعانت آن محتاج بر ~~مقتضای من أعان مضطرا اعانه الله، از واجبات می پنداشتند واعانت او برحسب خبر الله ~~تعالی فی عون العبد مادام العبد فی عون اخیه المسلم، از مندوبات می دانستند و بدین ظاهر ~~آراسته اعتماد می کردند و از خبث باطن او غافل میبودند و نمیدانست که # (بیت) # اندرین ره صدهزار ابلیس آدم رری مست تا هر آدم روی را زنهار زآدم نشمری # یتبسم14 حین الالتقاء ثغورهم والله یعلم ما تکن صدورهم. ~~و این مدینی از سر بی دینی، در دهلیز خانه چاهی فروبرده بود و هر روز یکی از مؤمنان ~~صادق که ملعون25 منافق را حسبة لله به خانه میبرد و در چاه میانداخت و چون چندگاه ~~بر این بیداد برآمد، بامدادی ستیرهای16 درویش و فقیرهای بیخویش به در خانهآ این PageV01P074 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0075.png) ~~ظالم بدکیش ظلم اندیش رفت و نان پارهای خواست و از دهلیز آن جهنم، ناله و غریو ~~محبوسان زندان غم و متحملان بار الم، به گوش آن محنتزدهآ عالم رسید و پنداشت که ~~اهل آن خانه رنجور و دردزدهاند و دردی مرض نوشیده، زبان برگشاد و گفت: فریادرس ~~درماندگان، رنجوران این خان و مان را از درد بی درمان امان بخشاد؛ اصحاب خانهآ آن ~~فرعون کمین گمان بردند که مگر1 عجوزه بر حقیقت قضیه مطلع شده،2 زنی از آن خانه ~~دوان دوان بیرون آمد و خواست که ms065 او را به بهانهآ بخشیدن نان به آن زندان بیپایان ~~درآرد، عجوزه به قرینه بدانست و الفرار فی وفته ظفر، برخواند و به سر کوچه دوید و با ~~مارهآ طریق 3 گفت: از فلان خانه فریاد و نالهآ مرق مقلق 4شنیدم و چند حرکت خلاف ~~عادت دید.5 # اهل شهر خود مدتی بود تا در جست وجوی و گفت وگوی گم شدگان بودند، پدران ~~مغموم محروم، از درد فراق پسران مفقود مظلوم، معتکف کنعان احزان شده، نه از پسر ~~گم شده اثری و نه از جگرگوشهآ از بیش رفته خبری میشنید، نه بوی پیراهن6 یوسف ~~محبوب، به دماغ جان هر یعقوب منکوب میرسید و نه از پدر دلشده، پیامی به پسر ~~بیمزدهآ یتیم گشتهآ نیم کشته میآمد. چشم جهانبین هر اصل، غمگین در فراق هر فرع ~~نازنین، به جای اشک خون می گریست و انیضت عیناه من الحزن، و هر پدر که بذر محبت ~~در زمین دل پاشیده بود، از حرقت فرقت هر نور بصر، ندای وا اسفا به عیوق می رسانید و ~~میگفت: # (شعر) # حمامة7 الایک هل تدرین ما الخبر و هل بقلبک مما اثروا اثر # واها8 لنا و لأیام لنا9 سلفت و مجلس الانس فیها فائح عطر # یالیتهم نزلوا فی مقلتی فرأوا أن الاحبة هم لا السمع والبصر PageV01P075 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0076.png) ~~ای قافله چون روی به سوی سفر آرید ما را به شما آرزریی هست برآرید # پربرفتهیک بار به یعقوب شکسته خبر آرید ~~زان یوسف کتعانی ازشهربرفته ~~دوستان به فقدان یارانی که در مشیمهآ الفت1 توأمان بود2 و در عهد مهد، رضیعا ~~لبان واویلا می کردند و فریاد واه من الفزقة، آه بلغ السیل زباه، گاه و بیگاه برمی آورد؛ ~~مادران مهرجوی در حسرت هجرت فرزندان خوشخوی، خاک کوی بر فرق مینهادند و ~~میگفت: # من در طلبت دوان دوان کوی به کوی چون دلشدگان دربه در و روی به روی # ما حال من کان له واحد3 غیب عنه4 ذلک الواحد ms066 # فی القصه جمعی که در آن غصه جگرخسته و خاطرشکسته بودند، در کوچهآ سید ~~مدینی رفتند و سر چاه باز کردند و چهارصد مرد را دیدند، بعضی را کشته و برخی به ~~مسمار بر در و دیوار دوخته و گروهی را از رونق حیات رمقی و از خورشید بقا شفقی ~~مانده. # زان چنان سنگدلیها که ازان قوم آمد گر نبارید5 فلک سنگ زهی مستنکر ~~فی القصه آوازهآ آن خبر به دروازهآ سمع اهل اصفهان رسید و خلقی انبوه جمع گشتند ~~و مفسد مدینی ومن تابعه، من الکفرة الفجرة را بگرفتند وبه بازار لشکر آورد وعبرة ~~للنظار وزهجرا للشطار، به آتش صاعقه کردار کوه بردار وأشد العذاب عذاب النار، دمار از ~~نهاد آن کفار اشرار برآورد6 و لاتحسبن الله غافلا عما یغمل الظالمون و سیغلم الذین ظلموا ~~أی منقلب ینقلبون. # و در وقت آن که سلطان محمد به بغداد رفت، آن گروه بی فروغ بی شکوه، ساکنان ~~قلعهآ دزکوه، غیبت سلطان را غنیمت دانستند و ذخایر بی شمار به قلعه برد و هر روز کار ~~ایشان رونقی تازه مییافت7 و تبعی بی اندازه بر ایشان گرد میشد تا سلطان با PageV01P076 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0077.png) # (بیت) # سپاهی چو مور و ملخ بیشمار دلیران جنگی و مردان کار ~~از بغداد مراجعت فرمود و به حکم جاهد الکفار و المنافقین، به دفع آن ملاعین، میان ~~دربست و مدت هفت سال، سلطان با لشکری1 بسیار بی کنار، به رفع قواعد آن ملاحدهآ ~~ستمگار مشغول بود و عاقبتالامر چون آن دیو وسواس، احمد عطاش، دانست که ~~روزگار شعبده و تدلیس او2 به آخر خواهد رسید و بنای مکر و خدیعت او خراب و یباب ~~خواهد شد وندای أذخلوا النار، به سمع او و متعلقان خواهد رسید، پیغامی فرستاد به وزیر ~~سلطان، سعدالملک آبی3، که از طالع نحس، با آن دشمن ملک و دین، دم از دوستی ~~میزد و من یتولهم منکم فانه منهم، و گفت کارد به استخوان ms067 رسید و ذخیرهای که سبب ~~بقای نفس بود، نماند و چاروناچار قلعه تسلیم خواهیم کرد. سعدالملک بیدین جواب ~~داد که شما یک4 هفته دیگر دست در عروهآ وثقای صبر زنید و ثابتقدم باشید تا من ~~سلطان را هلاک کنم و سلطان محمد، پادشاهی محروری مزاج بود و هر ماه یک نوبت ~~قصد فصد کردی؛ سعدالملک، فصاد را به افساد جان سلطان، با خود یکی کرد و هزار ~~دینار زر و نیشی زهر آلود به وی داد؛ اتفاقا از این مکر حاجب سعدالملک واقف بود و ~~حاجب5 زنی پری چهره داشت که از دیباچهآ رخسارش، نقش بندان چین6 نسخه ~~گرفتندی. # (بیت) # ماهرویان روزگار اگر روی آن دلستان بدیدندی # به ازای7 ترنج در نظرش بی خبر دستها بریدندی ~~واز غایت فرط محبت، این راز با وی در میان نهاد و او نیز با حریفی دلربا و یاری باوفا ~~که مدتی با وی دم از محبت و ولا8 میزد، بگفت و آن جوان با یکی از دوستان که ~~وکیلدر قاضی صدرالدین خجندی بود، تقریر کرد و به عنعنه آن خبر شایع شد؛ (م) وکل ~~بر جاوز الآثنین 9 شاع، وقاضی صدرالدین از آن حکایت آگاهی یافت و علی الفور به PageV01P077 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0078.png) ~~خدمت سلطان رفت و عرضه داشت. سلطان روز دیگر تمارضی ساخت و فصاد را ~~بخواند تا بر وفق عادت فصد کند، حجام چون بازوی به احتشام سلطان اسلام ببست و ~~نیش بیرون کرد تا تنش را مجروح کند، سلطان از سر غضب نظری کرد، فصاد بترسید و به ~~جان امان خواست و سرپوش از سر آن سر1 برداشت و مصدوقهآ حال بر طبق عرض نهاد. ~~سلطان حکم فرمود تا بر مقتضای جزاء سییة سیئة، فصاد را بدان نیش زهرآلود فصد ~~کردند و درحال از بهجتخانه2آ وجود، به صحرای عدم شتافت و چون این قضیه مصدق ~~و شاهد خبر واحد شد و صدق لهجهآ مشکوک که3 مظنون بود، سلطان به عین الیقین ms068 ~~مشاهده کرد و معاینه فرمود، سعدالملک آبی را به خاک خواری انداخت و به تیغ ~~الماس گون سر آن ملعون از تن جدا کرد و الله لایهدی کید الخائنین، وبعد از دو روز ~~ملاحده قلعه بسپردند واحمد عطاش4 را که مدتی از سر فرعنت، لاف انا ربکم الأغلی، ~~زدهبود و بنا بر تبع بسیار، دعوی افتخار و استکبار کرده، و اشتکبر هو و جنوده فی الأرض ~~بغیر الحق، آیتی در شأن او، ومفسدان واجبالذم، برهنه چون مجرمان مباحالدم، به شهر ~~اصفهان آوردند وبر مقتضای إنا أغتدنا للظالمین نارآ أحاط بهم شرادقها، آتشی عظیم ~~برافروختند و همه را، الی آخرهم، بسوخت و خرمن عمرشان چون خاکستر به باد صرصر ~~قهر بردادند و از در و بام بنیان اسلام، انظروا کیف کان عاقبة المفسدین، برآمد. # موجب رفتن سلطان محمد به بغداد که سبب رونق حال ملاحده گشت، آن بود که ~~درم خریدگان پدرش، صدقه و ایاز، با وی عاصی شدند و لشکری عدد الرمل و الحصی و ~~تبعی أکثر [من]5أن یعد و یحصی، گرد کرد و بدان واسطه سلطان از اصفهان متوجه ~~مدینة السلام شد و چنین گویند که سلطان را در آن حالت لشکری که در معرکهآ شجاعت ~~لاف از مبارزت توانند زد و در صف هیجا قلب اعدا را توانند شکست، نبود و ماکان له ~~[من]6 فتة ینصرونه من دون الله. بلی ناگاه از مهب سعادت نسیمی وزید واز مشرق دولت ~~برقی جست و بر سر خصمان ابری سایه انداخت و علامتی ظاهر شد که از هول آن، ~~لشکر صدقه و ایاز را یأس باز دید آمد و به اتفاق، سلاح بینداختند و برگ مرگ بساخت PageV01P078 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0079.png) ~~و صدقه و ایاز1 کشته شدند و مآل2 آن چه پیش گرفته بودند، بدیشان رسید، فذاقت وبال ~~أمرها و کان عاقبة أمرها خسرا . و سلطان بعد از نیل مطلوب وحصول مقصود، عنان ~~جهان گشای، به صوب اصفهان معطوف گردانید و به مسند ms069 مملکت و حریم دولت ~~خرامید. # (بیت) # جهان بکام و فلک بنده و ملک داعی امید تازه و دولت قوی و بخت جوان # فتوح سوی یمین و سعود سوی یسار سپهر پیش رکاب و زمانه زیر عنان # و ممهدان قواعد تواریخ چنان نقل کردهاند که سلطان محمد، به حب مال مایل بود و ~~در جمع آن رغبتی کامل داشت و گویند وزیرش، خواجه احمدبن نظام الملک، با سید ~~ابوهاشم، پدر علاءالدولهآ همدان، أحلهما الله غرف3 الجنان وکساهما خلع المغفرة و ~~الغفران.4 طریقهآ مخاصمت و شیوهآ مصادمت میورزید و همواره سمع سلطان را از قبح ~~حکایات او پریشان میداشت تا کار به جایی رسانید که سلطان بر سید متغیر شد و وزیر ~~بدتدبیر را به ایذای آن سید بی نظیر، نور دیدهآ بشیر و نذیر، رخصت داد و وزیر متعهد ~~گشت که جهت خزانه، پانصد هزار دینار زر از سید بستاند و پیش از آن که کس را به ~~مطالبت فرستاد و به گرفتن او اشارت کرد، سید واقف شد و به یک هفته از همدان به ~~اصفهان آمد و فرصتی طلبید و هم در شب، به خدمت سلطان رفت و بگریست و گفت: ~~وزیر مدتیست5 تا در تدبیر هرگونه تزویر است و ضیاع و عقار مرا از درجهآ انتفاع به ~~مرتبهآ ضیاع رسانیده و اکنون، بغد خراب البضرة، در تخریب بنای نفس میکوشد و ~~میگوید من بوهاشم را از سلطان عالم به پانصدهزار دینار زر خریدهام و همانا حاکم ~~بنی آدم، فرزندزادهآ نبی و جگرگوشهآ ولی و ثمرهآ شجرهآ علی، الذی حقه ان یذاع و لایضاع ~~وأن یبتاع 6 و لایباع، بفروشد. # (شعر) ~~وآله ار بر وی توان بستن به مسمار قضا ثل این بدسیرتی یا جنس این بدمردمی PageV01P079 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0080.png) ~~واگراز جهت لشکر وجهی ضرورت است و به حکم الضرورات تبیح المحظورات، از من ~~درویش توقعی میدارد، من به طوع و اختیار، بی واسطه و معرفت این مکار بدکار، ~~هشتصدهزار ms070 دینار زر میدهم به شرط آن که سلطان دوات وزارت از پیش دست و مسند ~~او بردارد و دیوان کیوان نظیر را1 از زحمت حضور این وزیر بدتدبیر، که دوات2 وزارت ~~را ادات اذیت ساختهاست و هتک حرمت جگرگوشگان رسول و هدم اساس رفعت ~~فرزندان بتول، فذلک شهامت و ثمرهآ سعادت می پندارد، خالی گرداند و چون به اوصاف ~~حسن متحلی نیست، به آثار هنر پدر نامور مقتدی نی، به مجرد انتما به دودمان نظامی و ~~وسیلت بزرگزادگی، فیمابعد تربیت نفرماید و نص انه لیس من أهلک إنه عمل غیر صالح، ~~نصبالعین دارد واثر سوء الاکتساب یمنع من الانتساب را3 اعتبار کند؛ چه # (بیت) # نه هر آنکس که نام ار حسن است همه افعال چون نظام کند # نعل هم آهنست و مینکند آن چه وقت هنر حسام4 کند # سلطان، سخن ابوهاشم، چون مظلوم بود نه ظالم، به سمع قبول راه داد و سید، شحنهآ ~~خزانه را با خود به همدان برد و در هفتهای، بی آن که ملکی فروخت و یا قرضی گرفت، ~~وجوه اداکرد و خواجه احمد در دام محنت و ندامت ابد افتاد و قصد خاندان مطلبی و ~~دودمان هاشمی،5 سادات6 آشراف و آشراف ساداتی که از حضرت کبریا، تشریف و ما ~~أسشألکم علیه من أجر إلا المودة فی القزبی، یافتهاند وبه خلعت إنی تارک فیکم الثقلین کتاب ~~الله و عترتی، شرف اختصاص گرفته، جزو کلی اند که گلبن دولتش بیخ به ثری ~~رسیدهاست و شاخ از ثریا گذشته، أضلها ثابت و فزعها فیالسماء، و ثمرهآ شجرهای اند که ~~اغصان وافنان آن سایه بر مفارق احوال عألم وعالمیان انداختهاست،7 # (شعر) # من معشر سادة[] جحاجحة سادوا فشادوا8 لدین الله بنیانا PageV01P080 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0081.png) # علی رؤسهم والصدق متبع عمائم أاخجلت فی الفجر تیجانا ~~بر وزیر بی تدبیر مبارک نیامد و عاقبة الظلم وخیم. ~~زمان ولادت سلطان، شعبان سنهآ اربع و سبعین و اربعمائه بود و اول پادشاهیش، سنهآ ~~اثنتین و تسعین. ms071 مدت آن سیزده سال، وزرای او، مؤیدالملک بن نظام الملک و برادرش ~~ضیاء الملک2 و سعدالملک آبی و ربیب الدوله ابومنصور3 قیراطی و خطیرالملک ~~ابومنصور یزدی، توقیعش، إشتعنت بالله وخده. PageV01P081 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0082.png) ~~خداوندی عدربندی شهنشاهی نکوخواهی معز دین، معین حق، مغیث1 خلق، شه سنجر ~~پادشاهی بود که بسیط زمین، بأسرها، شادروان بساط درگاه گیتی پناه او گشت و انحاء ~~وأرجاء2 ریع مسکون، برمتها،3 مجلس نشاط و مربع سپاه او شد و از ریعان نشو و نما و ~~عنفوان عهد صبی تا آن زمان که صبح واشتعل الرأس شیبا، از بنا گوش او بدمید، بر مسند ~~عز وعلا، تمکین4 یافت. جبابرهآ عجم و اکاسرهآ عالم، غاشیهآ مطاوعت او بر دوش گرفتند ~~و حلقه5آ متابعت او در گوش کردند. مبشران اقبال، کوس سلطنت و اجلال6 او بر بام ~~افلاک بزدند و نوبتیان بارگاه گیتی پناهش، در پنجنوبت، جهات ششگانهآ هفت7اطباق ~~زمین را متزلزل گردانید. شاه سیارگان، مایهده ماه آسمان، که به هوس جهانگیری8 بر بام، ~~تیغ زرفام از نیام افق بیرون میآرد، در ساحت درگاه باعظمتش، جبین9 ارادت، بر زمین ~~طأعت مینهاد18 و ماه که از نوازش شاو نیمروز، در افاضت نور جهان افروز، بر اجرام PageV01P082 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0083.png) ~~فلکی دعوی ملکی میکند، بریدوار، منزلگذار، صیت سلطنت و فرمان دهی و ابهت و ~~عدل گستری او به گوش مقیمان عالم علوی میرساند و بی مبالغت، ~~ورا به بسطت و رفعت ستودن از عجزست که چرخ را به بلندی کسی نبستاید. ~~شهریاری بود در اقامت قواعد جهانگیری، عدیم المثال و در رعایت مراسم ~~ملک داری، به غایت کمال؛ قمع اعدا و اضداد و فتح امصار و بلاد و تحصیل انواع مراد و ~~کسر قلوب اهل عناد و ترفیه حال جمهور عباد، آیتی بود در شأن او. چهل سال، نفس ~~نفیس او، به رنج مسافرت و زحمت محاریت تحمل نمود تا ابنای روزگار را مطیع و ~~فرمان بردار کرد و به هر طرف که عنان ms072 جهان گشای منعطف گردانید، عروس مراد را زود1 ~~درکنار آورد. # (شعر) # لم یرم قوما2 و لم ینهض الی بلد الا تقدمه 3 جیش من الرعب ~~و مملکت غزنین که مقر سلطنت شاه با فر و تمکین، محمودبن سبکتگین بود و قضای ~~هیچ4 یک از آل سلجوق آنجا مضا نیافته و مأمور و منهیات هیچ کس از ایشان به امضا ~~نرسیده، مستخلص گردانید و نیابت سلطنت در آن مملکت و نواحی به بهرام شاه غزنوی ~~که به دودمان عالی سلطان ماضی، محمود غازی، منتمی بود، تفویض فرمود و چون ~~احمدخان که مباشر ایالت سمرقند بود، به وقت وفات شاه مرحوم، برکیارق، یاغی شد، ~~در سنهآ اریع و عشرین و خمسمائه، سلطان به در سمرقند رفت و چهار ماه آنجا مقام کرد ~~تا مطلوب ومرام حاصل گردانید و توسن جان احمدخان را رام فرمود و لجام آحکام، بر ~~سر آن عاصی سختلگام کرد و به قوت آتباع و شوکت آشیاع، در ملک خوارزم و ~~سیستان، فرمانروان گشت و بر منابر جهان، از حد کاشغر تا اقصی بلاد یمن و مکه و ~~طایف وعمان و مکران و آذربیجان تا روم و بلغار، خطبه به نام سلطان میخواندند. # (شعرا # کالشنس فی کبد السماء و ضوءها یغشی البلاد مشارقا و مغاربا PageV01P083 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0084.png) # و بعد از یک سال که آن شاه عرصهآ سلطنت که در میدان مملکت، اسب1 مبارزت ~~می تاخت، رخ بر خاک نهاد و آن سوار مصاف شجاعت، از یکران حیات درافتاد، در ~~ممالک اسلام، خطبه به نام و القاب او می کردند و میگویند که چون ارباع و اصقاع آفاق، ~~در تحت حکم او آمد، امرای بادولت و لشکر بانصرت، به حکم ان الإنسان لیطغی أن رآه ~~انستعنی، چون اسباب رفعت و کامرانی کما ینبغی داشتند و هیچ ملجأ، رفیع تر از جناب ~~خویش نمیدید، دست تعدی از آستین قهر بیرون کردند. # (شعر) # والظلم من شیم النفوس قإن تجد ذا عفة فلعلة ms073 لایظلم ~~با یکدیگر بر غارت اموال رعایا و اثارت فنون فتن در میان برایا، عهدی بستند و آیت ~~غصب اموال مسلم و معاهد و مقیم و مجاهد را حکمی منسوخ و عقدی مفسوخ و وعدهآ و ~~الظالمین أعد لهم عذابا ألیما، برهان مهجور و دلیل محجور2 پنداشتند وظلم وستم، در ~~ممالک اسلام شایع و عام گردانید و خواص و عوام و کرام و لئام و انام ایام، بدان بلای ~~بلامانع مبتلا و متألم شدند و شریف ووضیع و رضیع و رفیع از نقض 3 ومعارضهآ آن ~~حادثه سالم نماندند و در آن حکم عام، هیچ مخصص راه نمییافت و هیچ کس زحمت ~~مخلص نمیشد؛ در مذهب آن ظالمان، نسخ از محالات و تخصیص از ممتنعات بود؛ ~~آخذ مال مسلمین و مسلمات، از مندوبات و تعدی و تطاول بر بنین و بنات، از واجبات ~~می پنداشتند؛ اهمال در ارتکاب آن امر حرام، سبب استیجاب آلام و ترک آن محرم4، ~~موجب استحقاق ذم میدانستند. تا شهور سنهآ ست5 و ثلاثین و خمسمائه، که سلطان از ~~دارالملک مرو، جهت دفع لشکر خطا و نظم امور رعایا و رفع ظلم از برایا و منع ستم ~~لشکر پربلا، متوجه سمرقند گشت و اهالی ماوراءالنهر که مدتی تحمل هر جفا و جور ~~کرده بودند و به امید لعل الله یخدث بغد ذلک، آن دور گذرانیده، به طلب لشکر بیگانه ~~فرستادند تا مگر به واسطهآ حضور ایشان، از تطاول لشکر خراسان، وهم اظلم من قاض، ~~خلاص یابند؛ فی الجمله به اشارت سلطان، متقدمان 6 لشکر خراسان که در میدان جهان، PageV01P084 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0085.png) ~~دم از جندنا لهم الغالبون، میزدند و در مضمار کارزار دعوی انهم لهم المنصورون، میکرد ~~و تیغ آبدار آتشبارشان، آب و آتش از دل سنگ و آهن بیرون میآورد و تف خنجر ~~آبرنگشان، حدید و حجر، مانند شمع و شکر [در آتش و آب میگداخت، لشکر]1 خود ~~را عرض دادند و صدهزار سوار که هر ms074 یک سوار ساعد دلیری بودند و با رستم زاولی ~~لاف از برابری میزد، در اوارجه2آ حساب و روزنامهآ کتاب آمدند و کافر خطایی که چون ~~خط بنا گوش پسران نازنین، آراسته و مانند چین زلف دلبران چین، پیراسته بودند، به عدد ~~اوراق اشجار و کواکب سیار، روی به ماوراء النهر نهادند و چون از طرفین، چنگ در دامن ~~جنگ زدند و چون بیلان3 شیرسطوت و نهنگان پلنگنخوت، روی با یکدیگر کرد؛ ~~چهل هزار سوار خیل براق، که با یکدیگر در محاریت، قاعدهآ وفاق و عهد اتفاق مشدود4 ~~کرده بودند و راه مخالفت و نفاق مسدود، از عقب لشکر خراسان درآمدند و شکستی ~~عظیم بر لشکر خراسان افتاد وبدان واسطه، عینالکمال به ساحت جلال سلطان رسید و ~~سی هزار کس از ظالم و مظلوم و حاکم و محکوم در آن واقعه به قتل آمدند. # فیوم علینا و یوم لنا و یوم نساء و یوم نسر # و ملک5 تاجالدین ابوالفضل، که مالک ملک نیمروز بود، از سر سوز، سلطان را ~~گفت: جای دلیری و ثابتقدمی6 نیست و چاروناچار از میان این لشکر جرار بیرون ~~میباید رفت. # والناش کلهم فی کل حادثة قداء نعلک إن یغتالک الزلل2. ~~سلطان با سیصدهزار سوار که گاه نبرد چون پلنگ پنجه گشودندی و چون نهنگ ~~دندان نمودندی، PageV01P085 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0086.png) # (شعر) # قوم اذا الشه أندی ناجذیه لهم طاروا الیه زرافات و وخدانا1 ~~بر قلب لشکر کافر زد و بیرون شد و به حصار ترمد رفت و فریدالدین کاتب در ذکر این ~~واقعهآ هایل گفته است: # (بیت) ~~اها زسنان تو جهانی شد راستتیغ تو چهل سال زاعداکین خواست ~~گر چشم بدی رسید آن هم زقضاست کان کس که به یک حال بماندست خداست # و در وقت صدمت این بلیت، خوارزمشاه اتسز یاغی2 شد و در مرو و نیشابور، دست ~~تعدی3 دراز کرد و بسی اموال مسلمانان و خزاین و دفاین پنهانی، به تاراج ببرد و چون ~~یک سال4 از ms075 این واقعه بگذشت، رسولان از اطراف، روی به حضرت سلطان نهادند و ~~مال بسیار و هدایای بی شمار بیاورد و کار ملک طراوتی5 نو گرفت و بخت خفته بیدار ~~گشت و چشم دولت از خواب برآمد و سلطان بعد از انتظام امور، به ری رفت و برادرزادهآ ~~او، سلطان مسعود، از راه بغداد مراجعت کرد و به حضرت کیوان رفعت سلطان جوانبخت ~~آمد و تحف وهدایای بی قیاس بیاورد و هم در آن چند روز، از خدمت سلطان بهرامشاه ~~سبکتگین، سر سوری که ملک غور بود، برسید و از اطراف، روی به درگاه نهادند و فرید ~~کاتب، این دوبیتی، روز عرض هدایا، در سلک نظم آورد و بر منصهآ عرض نشاند: # (بیت) # آنها که به خدمتت نفاق آوردند سرمایهآ عمر خویش طاق آوردند # دور از سر تو، سام به سرسام بمرد وینک سر سوری به عراق آوردند ~~و سلطان شانزده روز در ری توقف کرد و بعد از آن به مملکت خراسان مراجعت فرمود ~~و چون سالی بر این قضیه برآمد و چند گاهی بر این حال بگذشت، حسین، ملک غور، ~~یاغی شد و جمعی از خاصگیان سلطان، با وی هم عهدو پیمان گشتند و علی چتری6 که ~~سلطان او را از پایهآ مسخرگی به مرتبهآ حاجبی رسانیده بود و از خاک مذلت برداشته و به ~~اوج عزت برده، با ایشان هم داستان بود و از اینجا گفتهاند: PageV01P086 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0087.png) # (بیت) # ابر اگر آب زندگی بارد مرگز از شاخ بید1 برنخوری # با فرومایه روزگار مبر کزنی بوریا شکر نخوری ~~و سلطان از خطهآ مرو به ناحیت2 هرات آمد و با لشکر غور جنگ کرد و دولت مساعدت ~~نمود و سعادت معاضدت کرد و به توفیق باری تعالی و تقدس، بازار ایشان بر هم زد، ~~فجعلهم کعصف مأکول، و علی چتری3 را بکشت و ملک حسین را اسیر کرد و چون بعد از ~~واقعهآ کفرهآ خطا، جنگی به صواب نرفته بود ms076 و فتحی، کما هو المتعارف، برنیامده، به ~~حصول این مقصود مستروح و مسرور شدند و کار ملک با رونق اول رفت و هیبت ~~سلطان غازی در قلوب مطیع و عاصی، ادانی و اقاصی وطن گرفت و مادهآ شماتت اعدا و ~~فتنه و غوغا زائل گشت. # و در آخر سنهآ ثمان و اربعین و خمسمائه، واقعهآ غز واقع شد؛ شناسندگان دقائق اخبار ~~و دانندگان غوامض آثار، صورت نزول آن عقاب عظیم و کیفیت حلول آن عذاب الیم، ~~چنان نقل کردهاند که غزان طایفهای بودند از ترکمانان، در حوالی بلخ و نواحی آن مقام ~~گرفته و مقرر کرده که هر سال علی التواتر و التوالی، بیست و پنج هزار گوسفند به مطبخ ~~سلطان ماضی دهند واز دیوان عالی، آن مال مقرری به جمع خوان سالار نوشته4 بودند و ~~گرفت وگیر5 آن به وی بازگذاشته و او هر سال محصلی بفرستادی و به اعتماد آن که از ~~ملازمان آستانهآ سلطان است، سفاهت کردی و بزرگان آن قوم را خرد داشتی تا کار به ~~جایی رسانید که یک سال مال معین نفرستادند و محصل را هلاک کردند؛ چون محصل ~~به موعد معهود بازنیامد، خوان سالار دانست که حال چیست. بلی مجال عرض آن ~~نداشت تا وقتی که قماج، والی بلخ، به مرو آمد؛ خوان سالار پیش او رفت و حال بر طبق ~~عرض نهاد و در حضرت سلطان عرض داشت که غزان آغاز سرکشی و بی رسمی ~~کردهاند، اگر پادشاه، شحنگی آن گروه به من بنده ارزانی دارد، نگذارم که پای از دائرهآ ~~مطاوعت و فرمان برداری بیرون نهند و تعدی و تطاول کنند. سلطان اجابت فرمود و او را PageV01P087 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0088.png) ~~بدان شغل منسوب و منصوب گردانید. قماج نائبی آنجا فرستاد و ایشان فرستادهآ او را ~~تعظیم نکردند و گفتند ما بندگان خاص سلطانیم و احکام دیگران را امتثال ننمائیم؛ نائب ~~قماج مراجعت کرد و قماج با لشکری بسیار، روی به جنگ غزان ms077 نهاد و اتفاقا در جنگ ~~کشته شد. # (بیت) # إذا لم یکن عون من الله للفتی فأکته1 ما یجنی علیه إجتهاده # چون خبر قتل قماج به سلطان رسید، رکاب مبارک به صوب غزان منعطف گردانید؛ ~~قوم غز چون از عزیمت سلطان واقف شدند، عن آخرهم، رسولی به حضرت سلطنت ~~فرستادند و گفتند ما بندگان، همواره مطیع و فرمان بردار بودهایم و اوامر و نواهی را امتثال ~~وانقیاد نموده و به هیچ وقت از ما عصیانی باز دید نیامده و اگر بر سبیل خطا، در میان ~~هیجا، قماج را بر مقتضای اذا جاء القضاء ضاق الفضاء، چشم زخمی رسید وبا تیر یکی از ~~قوم ما دوچاری خورد، چون سلطان عالم عالمست بدان که او به هلاک ما برخاسته بود و ~~به قصد ما میان دربسته و دفع الصائل لایوجب مغرما و البادیء أظلم، ما را بدین گناه ~~مواخذت نفرماید و چون دافع2 صائل بودهایم نه به عمد و قصد، قاتل قصاص نکند، چه ~~ما به دیت، صدهزار دینار زر و صد غلام ترک که هر یک از ایشان اگر منظور نظر ~~عنایت گردند،3 از مرتبهآ قماج بگذرند، می دهیم و علی هذا، به هرچه سلطان میفرماید، ~~التزام می کنیم. ~~سلطان بر مقتضای العفو عند الافتدار من علو الأقدار، رقم قبول بر سخن رسول کشید و ~~چون (م) زمنهیان قدر ساکنان علیین، ندای والکاظمین الغیظ والعافین عن الناس، می شنود و ~~آیت فمن عفا و أضلع فأجره علی الله، در صحیفهآ شرع می دید و از جهان جان وعالم راز ~~این آواز به گوش هوش میرسید: # (شعر) ~~لئن4 تقطع الاقوام عن کل عثرة بقیت وحیدا لم تجد من تواصل5 PageV01P088 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0089.png) ~~ازابتدای دور عالم تا به وقت پادشا از بزرگان عفو بودهست از فرودستان گناه ~~خواست که مأمول ایشان مبذول دارد، اما چون بر مقتضای فحوای2 و شاورهم فی الأمر، ~~با امرای دولت مشورت کرد، فریاد برآوردند و گفتند: فلم یک ینفعهم ایمانهم ms078 لما رأوا ~~بأسنا، قبول این عذر والحالة هذه، ناموس را زیان3 دارد و هرج و مرج در جهان افتد و ~~حشمت سلطنت به یکبارگی مرتفع شود و اگر سلطان از قتل و قصاص محترز4 باشد، ~~حرمت دماء و فروج مسلمانان از میان برخیزد و ارتکاب هر امر حرام مباح گردد و دیر ~~است5 تا گفتهاند: (م) پادشاهان ازبی یک مصلحت صد خون کنند. # سلطان مخالفت بعد از مشورت، مروت ندانست و روی به جنگ غزان نهاد؛ چون به ~~نزدیک6 رسید، غزان، عزیزان قوم خویش و جگرگوشگان دلریش را فرا پیش داشتند و ~~نوحه کنان روی به حضرت سلطان نهادند و زبان جان به تضرع و دعا، ربنا و لاتحملنا ما لا ~~طاقة لنا به، برگشادند و هر یک از ایشان علی سبیل الافتقار و الاعتذار، میگفت: # (بیت) # راه ده خسرواکه تا جرمم نزد عفوت به زینهار7 آید # من مسکین گناهها دارم عفوت امروز را به کار آید ~~و جرمانه8 را به هر خانه9 یک من نقره میدادند تا سلطان به قتل ایشان رخصت ندهد و ~~ایشان را خلعت عفو پوشاند، و شفیع المذنب اقراره و توبه اغتذاره. سلطان از غایت ~~مرحمت پادشاهانه و عاطفت خسروانه، خواست که جریمهآ آن طایفه از صفحهآ خاطر ~~نسیا منسیا گرداند و دع المراء و ان کنت محقا، کاربند شود، امیر مؤید بزرگ و عمر ~~عجمی، دست در عنان سلطان زدند و گفتند: القصاض مهم و الشروع ملزم، و در رفتن ~~مبالغت کردند و چون به مقصد رسیدند، لشکر سلطان به سبب آن که امیر مؤید را خصم ~~جان بودند، در جنگ تغافل نمودند و عنان شجاعت مهمل گذاشت و غزان چون شیران PageV01P089 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0090.png) ~~غران، حفظ جان و خان ومان را در میدان آمدند و چون شفاعت1 ایشان محل قبول ~~نمی یافت2 و باد عنایت، بوی عفو و عاطفت به مشام ایشان نمیرسانید، عصابهآ عصیان ~~به سر بازبستند و به سمت طغیان و کفران ms079 متسم گشتند، و آخر الدواء الکی، و با یکدیگر ~~گفتند: # (بیت) # مر حیله که در تصور عقل آمد کردیم و کنون3 نوبت دیوانگیست # الجمله آن جیش عرمرم به یک لحظه، به یک ساعت، به یک دم ~~لشکر سلطان اعظم را درهم شکستند و از اینجا گفتهاند: # (بیت) # ازان کز تو ترسد بترس ای حکیم وگر با چنو4 صد برآیی به جنگ # نبینی که چون گربه عاجز شود برآرد به چنگال چشم پلنگ # و چون لشکر سلطان شکسته شد و نظام انتظام امور سلطنت گسسته گشت، غزان بر ~~اثر بیامدند و بسیاری مردم، بدان سبب هنگام هزیمت در گرداب ندامت افتاده، در آب ~~غرق شدند و غزان به حکم الخؤح2 وإن مسه الضر، حشمت سلطنت نگاه داشتند و ~~سلطان را بی آن که زحمتی رسانیدند، به دارالملک مرو آوردند و جمعی را از قوم خویش ~~ملازم حضرت او گردانید و سلطان از دست ساقی قهر دهر، جرعهآ ندامت نوش کرد و در ~~ورطهآ حسرت افتاد؛ (م) محنت رقیب سنجر مالکرقاب شد، و قوم غز در مرو که از عهد ~~چغریبیگ باز، الی زمانهم، تختگاه سلاطین ماضیه و خزاین ملوک سالفه بود، # (شعر) # بلد طیب و رب غفور و تری طیبه یفوق العبیرا # فإذا المرؤ قدر السیر منه فهو ینهاه5 باسمه أن یسیرا ~~دست سطوت از آستین مقدرت بیرون آوردند و مال و منال و6 صامت و ناطق و قدیم و PageV01P090 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0091.png) ~~حادث1 و نفایس و دفاین و ذخایر و خزاین هر مقیم و مستوفز2 و محسود و حاسد و ~~قاصد و مقتصد غارت کردند و اسباب غنی و فقیر، کبیر و صغیر، فاضل و مفضول، راجح ~~و مرجوح، به تاراج ببرد و از آثار لشکر تاتار، دمار از آن رباع و دیار برآمد؛ توانگران از ~~مسند ناز چون یار3 معشوق بیوفا، به حبل عجز و نیاز افتادند و کار متنعمان باساز چون ~~زلف دلبر دلدار رعنا4 آشفته آمد؛ درویشان از ms080 آن واقعه شکسته و دل ریش شدند و ~~متمولان از آن حادثه با فقیران یار و5 خویش گشت. # (بیت) # خود آن همه کار و بارگویی که نبود وان دولن # (شعر) # هذی الدیار فأین نور بدورها أین الشموس المشرقات بدورها # و غزان چون از نهب و غارت آن ناحیت سیر شده بودند، به نیشابور رفتند و اهل آن ~~خطه، در ابتدا به جوابدهی برخاستند و بعضی از غزان را به دارالبوار فرستاد. بلی ~~عاقبتالامر شکست بر اهل نیشابور افتاد و پناه به مسجد جامع بردند، کفرهآ غز که از ~~کروفر خلاص یافته بودند و هر یک سروری رفیع قدر شده، شمشیر قهر درنهادند و بیر و ~~جوان، دبیر و عوان، أمی و کاتب، مذنب و تائب، سرکش و طایع، غنی و جایع، خامل و ~~ذایع، کامل و ضایع، فقیر و منعم، کافر و مسلم، قاعد و مجاهد، مؤمن و معاهد را در آن ~~مسجد به قتل آوردند و از دم کشتگان که اثر افعال ذمیمهآ این سرگشتگان بود، جویی6 از ~~خون چو7 جیحون روان شد. # (شعر) # حتی ترکن الماء لیس بطاهر والترب لیس یحل للمتیمم ~~و در آن واقعهآ شنعا، بسا رجال و نسا که در طوفان بلا بلا کفن با صدهزار حسرت و محن، ~~سر در نقاب تراب کشیدند و بسا ساکنان مسند والای8 فضل9 و افتا و متوطنان معهد عزو PageV01P091 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0092.png) ~~علا، مخدومان بائها و خدمتکاران باوفا، معشوقان دلربا و عاشقان با صدهزار سوز1 و بکا ~~که در آن فتن،11 بی کفن و مدفن بماندند. ~~رخی که سایهآ برگ گلش12 نیازرده لبی که هم ز خودش بوسه آرزو بو # بان تیغ به لب روی این بخائیده دهان سگ به زبان کام آن بیالوده # عدت ولشکر نه هیچ حاصلی آن را ز قبه13 و خوده14 ~~نه هیچ فائده این را ز عدت و لشکر ~~و چون آن روز که شب یلدای حوادث و لیلة البلای نوائب بود، به شام ms081 رسید و پردهآ ~~قیربام15 ظلام، بر مقتضای و جعل اللیل لباسا، بر سر آن محنتزدگان ایام افتاد و امید آن ~~بود که تا برآمدن صبح، تمام آن لئام بدنام شمشیر در نیام کشند16، آتش جهان سوز در ~~چهار سوی مسجد نهادند و تا روز جهانافروز، خشاب مذهب مدهون و ستونهای ~~منقش به نقوش بوقلمون شعلهها میزد و شرارت نار، در و دیوار آن دیار روشن ~~میداشت و غزان بدان روشنی و انارت، تا روز نهب و غارت میکردند و مردم را علی ~~افظع الوجوه، به قتل می آوردند و تاراج اموال مقتولان شهید و مقبولان حضرت ~~ذیالعرش المجید میکرد و مدتی در شهر مقام ساختند و به روز روشن، به شهر میرفتند ~~و اگر در تاریکی شب، خردهای از چشم دور افتاده بود یا نیم مردهای نیم زنده به زخم ~~شمشیر بی رحم نزدیک نشده17، می گرفتند و میکشت و چند کس که بقیهآ اهل آن خطه ~~بودند و در قید حیات مانده و هنوز کشته نگشته، به روز در چاهها و کاریزهای کهن ~~می گریختند و با صدهزار غم و محن، تزجیةالیومی میکرد و در شب که غزان از شهر به ~~صحرا میرفتند، بیرون می آمدند و خانه و مقام خویش را18 معاینه میدید، لا داعی فیه PageV01P092 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0093.png) # هذه المشاهد و الآثار والطل مخبرات بأن القوم قد رحلوا ~~مجلس شاهدان، مغموم محروم، تابوت، جای شهیدان مظلوم مرحومشده و مجمع ~~یاران باوفا، منزل و مضجع متوفی گشته، کشنده1 در بزم امیر نشسته2 و دبیر از دست ~~تدبیر، پای بر بساط عدم نهاده، مدارس علما مدروس و معالم فضلا منکوس شده، ~~کواکب اقبال هریک مطموس و رونق حال هرکس معکوس گشته، با یکدیگر می گفتند: ~~(م) لا أنت أنت و لا الدیار دیار. # (بیت) # تن ملوک جهان بین در آرزوی کفن زخاک خوارتر افتاده توده بر توده ~~و دراین واقعه، آن کفرهآ ظلمه، شیخالاسلام وقبلة الانام، سهیل یمن الیمنی، شعرای ms082 ~~شام الصدق، المهتدی الی سبل3 النجاة، المرتقی الی عوالی الدرجات، عبدالرحمان ~~اکاف4 را که شهباز هوای زهد و معرفت، سیمرغ قاف تقوی وولایت، ولی نامدار ووالی ~~حضرت آفریدگار بود و مولای اکابر الایام، رافع اعلام الاسلام، تاج الشریعة، کاشف ~~ریاح الحقیقة، المرتجی من الله، ان یکرمه فی الآخری کما اعزه فی الاولی، محیی الدین ~~محمدبن یحیی که احیاء علوم عقلیات و ترجمهآ احکام شرعیات میکرد، در شرح معالم ~~تنزیل، با محیی السنهآ بغوی دم از برابری میزد و در کشف اسرار تأویل، با جارالله ~~خوارزمی دعوی برادری می کرد، مقامات حمید او چون کلمات بدیع همدانی و مقالات ~~جریری و مقامات حریری خوب بود و عبارات مستصفی و اشارات آصفی او چون ~~استعارات یمینی و عوارف معارف یقینی مرغوب. حاصل روزگار او5 احکام اصول ~~دلایل شرعی وکار او تحریر مباحث فروع مسائل فقهی، بیان او مفتاح توضیح لطایف ~~نقلی وبنان او واسطهآ تنقیحات اشارات عقلی، تغمدهما الله بغفرانه و أشکنهما أعالی جنانه، ~~به زخم شکنجه شهید کردند و در آن حادثه که واتقوا فتنة لاتصیبن الذین ظلموا منکم ~~خاصة، صفت آن بود، این دو بزرگوار دین و این دو یگانهآ منقطع القرین، به دست آن ~~ملاعین هلاک شدند و از صعوبت آن واقعهآ هایل،6 PageV01P093 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0094.png) # (بیت) # خروش از عالم بالا1 برآمد فغان از خیمه وصحرا برآمد # و آشراف اقالیم علوم تواریخ، چنین نقل کردهاند که چون قوم غز، از آن دیار برفتند، ~~چند کس معدود محصور از اهل نیشابور که بازمانده بودند و به جهت اختلاف2 مذهب و ~~اختلال3 معتقد، از یکدیگر بسی کینهآ دیرینه در سینه داشتند و این مران را ساهی مبطل4 ~~و آن مرین را مخطی مضل میگفت، در شب به محلت یکدیگر میرفتند و آتش در مقام ~~سنی و متشیع میزد؛ # این مران را5 همیزند مخلب وان مرین را همیزند منقار ~~و به چند روز محصور، به شومی این فتنههای عظیم، آن شهر صحیحة الادیم،6 ms083 ~~علیلة النسیم، ضاحکة التراب، با کیة السحاب، چون دست عرفات7 شد و آن نزهت آباد که ~~قصور آن از جنات تجری من تختها الأنهار، حکایت کردی، # سواد او به مثل چون پرند8 مینارنگ هوای او به صفت چون نسیم جان پر # صبا سرشته به خاکشر طراوت طوبیهوا نهفته در آبش ح ~~مجمع اکارم و منبع مکارم، مرحلهآ قافلهآ نزهت و قبلهآ ارباب فرحت که طالبان هر میسور ~~و معسور، رخت اقامت در آن وطن معمور نهادندی و دل برداشتن از آن ، مقدور هر ~~مسافر و مقیم نبودی؛ سکان و قطان، هنگام هجرت از آن مکان با یکدیگر گفتندی: # کراست زهره که با این دل ز صبر نفور درافکند سخنی از وداع نیشابور ~~در آن مصیبت9 به جایی رسید که نه مجاور فایدهآ استظلال از جدار10 غیر11 می یافت ونه PageV01P094 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0095.png) ~~مسافر را پناهی بود که وقت حاجت آنجا میشتافت، هر یک از آن مظلومان را ورد ~~زمان ووظیفهآ زیان این بود که ~~نه مرا مسکن و مأوا نه مرا خانه و جای نه مرا مونس و محرم نه مرا یار و ندیم ~~بر دلم حسرت اصحاب، بلائیست بزرگ بر تنم قرقت احباب، عذابیست الیم ~~که گمان برد که افتم من مسکین هرگز به چنین رنج و مشت ز چنان ناز1 و نعیم ~~مساکن وزیر و دبیر، زیر و زیر و منازل امیر و مشیر، بی بام ودر شد؛ بیوتات قدیم از پای ~~درآمد و جنات نعیم عالیها سافلها گشت و بعد از حدوث این حادثه و حلول این واقعه، ~~بازماندگان اهل نیشابور که آیت لنبلونکم بشیء من الخوف والجوع و نفص من الأموال و ~~الأنفس و الثمرات، گویی در شأن ایشان نازل شدهبود و أخرجناهم من جنات و عیون و ~~زروع و مقام کریم، حالت آن دلریشان پریشان گشته، به عذاب الجوع مبتلا شدند؛ # (شعر) # قد أصبح الناس فی غلاء و فی بلاء تداولوهآ ~~و کار آن غلا به ms084 جایی رسید و روزبازار آن عنا به نهایتی انجامید که اگر یکی از دست ~~لشکر بلاجسته بود یا مجهولالاسمی از صدمهآ قهر آن کفره خسته نشده، چنگ در دامن ~~مرگ زده2 و می گفت: # (شعر) ~~فیا حسدا منی لمن3 یسکن القبرا # و قد عزت4 الحبة 5حتی نسی المحب الا حبة ~~و غزان در آن زمان با اکثر اهالی بلاد خراسان همان شیوه ورزیدند و رنود و اوباش و ~~شرارالناس آن بلاد با ایشان یکی شدند و شاه نامور، سلطان سنجر، دو سال در میان آن ~~قوم پرمکر بماند و عاقبتالامر6، مؤید که از وزرای او بود و به وفور شهامت و دوراندیشی ~~ممتاز و از ارشاد هر مرشد و موبد بینیاز، جمعی غزان را با خود یکی کرد و به اسم شکار، بر PageV01P095 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0096.png) ~~عادت معتاد، برنشستند و از پیش، چند معبر ترتیب دادهبودند و در مقابل ترمد معد ~~گردانیده و از جیحون بگذشتند و به قلعهآ ترمد رفتند و از تحکمات هر مدبر1 نجات یافت ~~و چون آوازهآ فوز این فرصت و نیل این موهبت به سمع لشکر بههم برآمده و امرای ~~پراکنده، کأبیات7 القصائد فی الضمائر والعقائد، پیوست، مشیا علی الهام لا علی الأقدام، ~~متوجه حضرت سلطان اسلام شدند و سلطان روی به دارالملک ری نهاد و جهت خزاین ~~خالی می دید و ممالک از رونق عمارت عاری مییافت و رعات منتشر و ؤلات منکسر و ~~مملکت مشمر و صحیفهآ سلطنت مبتر، نوایر فترت3 استیلا گرفت و آتش غم در حریم ~~جان افتاد و عارضهای که آخر امراض و منفص4 اغراض بود، عارض شد و مرضی که ~~اسباب و علامات آن لایح بود، ظاهر گشت و مصرخ5 طبیعت از مقاومت علت، چون ~~طبیب ازل، کلی قانون شفای آن امراض او را تعلیم نداده بود و فصول منهاج آن فضول او ~~را تلقین نکرده، قاصر آمد و کاسر تن و جان،اعنی رنج بیدوا و درمان، غالب گشت و ms085 ~~متقاضی بی محابای اجل، که صدهزار سنجر و قیصر و دارا و سکندر را هنگام نبرد در ~~محبس عدم انداختهاست و بسیار کیقباد و قباد و خسرو و فرهاد را گاه جنگ، چنگ در ~~دامن زده و خاک ممات بر پیرامن بیخته، به استرداد متاع خویش برخاست و از پای ~~ننشست تا سراپای وجود سنجر را به هم برزد. # (شعر) # مولی سلاطین الأنام6 لقد مضی و بفوته للملک ضاق الحنجر # قد نال من دنیاه خمسة اذرع من بعد ما7 ضبط الممالک سنجر ~~و به فوات آن سلطان عادل و ممات آن شهریار کامل، فتنه چون نرگس، دیدهآ شوخی باز ~~کرد و عدل معتدل مزاج، بنفشه صفت، سر بر زانوی حسرت نهاد واز در و بام آسمان این ~~ندا به سمع انس و جان آمد: PageV01P096 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0097.png) # (بیت) ~~ای سلطنت چون صیح بدر جامه تا به ناف وی مملکت چو شام بیر موی تا به دوش ~~ای تاج، عقد ملک چو بگسست، خاک خور وی بخت، جام شاه چو بشکست، زهر نوش ~~مسقط رأس سلطان سنجر، سنجار شام بود ووقت ولادتش، رجب سنهآ تسع و سبعین1 ~~و اربعمائه؛ مدت عمرش، هفتاد و دو سال و اند ماه و زمان پادشاهیش، شصت و یک ~~سال؛ بیست سال در مملکت خراسان از قبل برادر و چهل و یک سال در ممالک جهان. ~~وزرای او، شهابالدین ابوالمحاسن، برادرزادهآ خواجه نظام الملک طوسی، و شرفالدین ~~ابوطاهر قمی و طغانبگ کاشغری و معینالدین ابونصر کاشی و صدرالدین ابواسحاق بن ~~نظام الملک و پسر برادرش، ناصرالدین طاهربن فخرالملک، و نصرالدین محمود ~~ابی توبه وقوام الدین ابوالقاسم طغرائی؛ توقیع مبارکش، توکلت علی الله و من یتوکل علی ~~الله کفاه. PageV01P097 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0098.png) ~~سلطان محمود، طالعی مسعود و صفاتی محمود و صورتی خوب و سیرتی مرغوب و ~~بیانی ملیح و زبانی فصیح داشت؛ طبع لطیفش، دراک هر مشکل بود و رای رزینش، ~~فکاک هر معضل. جمع و خرج دیوان به ms086 قلم خویش محفوظ و مضبوط داشتی و ~~جامع الحساب مملکت، لوح ضمیر منیرش بودی. درذات ملک، صفات او حکم با حکم ~~وحلم با علم1 متقاربان بودند و فضل با سخاوت و هنر با شجاعت متلازمان. # (شعر) ~~هو الدین و الدنیا هو اللفظ والمعنی هو الذروة العلیا هو الغایة القصوی ~~اما عمر گرامی که سرمایهآ امانی و سردفتر کامرانی ست، مساعدت ننمود و بخت ~~معاضدت نکرد و پیش از آن که شهباز مراد چشم بازگشود و عروس ملک روی تمام ~~بنمود، (م) سردرکفن وفات پیچید و برفت. گویند در مباشرت مداومت نمودی و آناءاللیل ~~و اطرافالنهار، معاشرت دوست داشتی و چون از مرتبهآ اعتدال به حد کمال رسانید،2 ~~قوت نفس روی به نقصان نهاد و امراض مزمن که تدبیر آن عسیر بود، باز دید آمد و جان ~~نازنین در سر آن هوس کرد و رب شهوة ساعة أورثث حزنا طویلا. # و جلوس آن سلطان تیزدولت بر تخت سلطنت، در شهور سنهآ احدی عشرة و PageV01P098 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0099.png) ~~خمسمائه بود و تختگاه و کاخ او، بغداد و اصفهان و میان او و امیرالمؤمنین، المسترشد ~~بالله مخالقت ومضادت بوده و عداوت و مخاصمت و دو نوبت به در بغداد رفت و شهر ~~را بستد و چون پادشاه نامور، سلطان سنجر، به عراق آمد، میان او و سلطان محمود که ~~محسود اقران و مغبوط جهانیان بود، جنگی عظیم رفت و آخرالامر، محمود تن به ~~هزیمت داد و روی به راه فرار نهاد. بعد از آن، سلطان سنجر را جاذبهآ رقت جنسیت و ~~داعیهآ قرابت و لحومت1 در حرکت آمد و محمود را بازخواند و حکومت عراق بر او ~~مسلم داشت و دختر خود را مهملکخاتون،2 در حکم او کرد و اساس قرابت قدیم به ~~مواصلت جدید مستحکم شد و گویند سلطان محمود خادمان بسیار داشتی و جهت آن که ~~اکثر اوقات در حرم محترم بودی و رفع ظلامهآ مظلومان و عرض قصهآ غصهآ محتاجان ~~ایشان ms087 کردندی، هر یک به مراتب عوالی و مناصب اعالی برسیدند و بر نقیر و قطمیر و ~~قلیل وکثیر احوال دیوان اطلاع یافتند. # ولادت سلطان، در حادی عشرین شوال سنهآ تسع و تسعین و اربعمائه بوده و سال ~~عمرش، بیست و هفت و مدت ملک، چهارده؛ وزرای او، ربیبالدوله ابومنصور قیراطی ~~وکمالالدین سمیرمی و شمس الملک عثمان بن نظام الملک وقوام الدین ابوالقاسم و ~~انوشروان بن خالد کاشی؛ توقیعش، إغتصمت بالله. PageV01P099 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0100.png) # سلطان طغرل از سلاطین عهد خویش، به عدل و شجاعت و بذل و سخاوت ممتاز بود ~~وبه خلق رضی وکرم جبلی، از میان خسروان جهان مستنبی؛ از هزل و ملاهی و فواحش ~~و مناهی اجتناب نمودی و به مقتضای اشارت لایوجد العجول مخمودا، تأنی و وقار در ~~همه کار از واجبات دانستی؛ فسانههای فریدون را، آیات دادگستری او ناسخ بود و قواعد ~~نصفت و عدل پروری انوشروان، حکایات او منسوخ کرد و چون سلطان محمود از ~~مضایق دار دنیا، به حدائق فردوس اعلی رفت و رخت دولت از مدارج سرای سفلی به ~~معارج عالم علوی برد، سلطان سنجر که عم طغرل بود، بنا بر رعایت حقوق خویشی و ~~محافظت مراسم یگانگی، ولی عهدی و قائم مقامی به وی تفویض کرد و زمام بسط و ~~قبض وعنان ابرام ونقض کلیات و جزویات امور طول و عرض ممالک بسیط أرض، به ~~وی سپرد و چون از خدمت سلطان مراجعت کرد و به عراق آمد، میان او و برادرش ~~مسعود خصومتی باز دید آمد و حسدی که از لوازم جهانداریست، با سوابق حقدی که از ~~خصایص خویشی ست، متلاحق شد و به وضع اساس بیگانگی برخاستند و به رفع قاعدهآ ~~یگانگی میان دریست و روزگار غدار، روزی طغرل را1 [مقبل میخواند و زمانی برادرش PageV01P100 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0101.png) ~~را طالع مسعود میبخشید؛ هنگامی خول وخدم طغرل، طعمهآ سنان قهر مسعود میشدند و ~~علم اقبالش نگونسار میگشت و گاهی خیل و حشم مسعود، ذلیل ms088 و خوار، آیت فرار ~~می خواندند. بلی، آخرالامر، فتح اصلی و ظفر کلی مسعود را بود و به مراد و مقصود برسید ~~و منهی تقدیر، ندای # (شعر) # اذا لم یغنک الجد فالجد باطل و سعیک فیما لم یقدر مضیع # (بیت) # به کوششر بزرگی نیاید به جای مگر بخت نیکش بود رهنمای ~~به سمع طغرل رسانید و در شهر همدان، در محرم سنهآ تسع و عشرین و خمسمائه، آفتاب ~~عمرش منکسف شد و ماه جاهش منخسف گشت و به روضهآ رضوان و قصور جنان ~~رفت. # (بیت) # چرخ از دهنش نواله در خاک افکند دولت قدحش پیش لب آورد و بریخت ~~سال عمرش از بیست و پنج نگذشت و زیادت از سه سال بر تخت سلطنت قرار نگرفت. ~~وزرای او، قوام الدین ابوالقاسم و شرف الدین علی بن رجا بود؛ توقیعش، إغتضدت بالله ~~وخده. PageV01P101 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0102.png) ~~سلطان مسعود، سرآمدهآ ملوک عجم و قدوهآ شاهان امم بود و به قوت و شوکت بر ~~خلق عالم مقدم؛ سخاوتی داشت که شرح آن در قلم نگنجد و ذکر آن در حیز فهم نیاید؛ ~~به مروت و فتوت، با فریدون دم از اخوت زدی و با حاتم طی، دعوی مساهمت کردی؛ ~~احیای قواعد خیرات معن زائده و یحیی برمکی او را میسر شد و اقتدا به مآثر و مکرمات ~~دارا و کسری او را دست داد. # (شعر) # آنکه ملکی به یک سؤال بداد وان که ملکی به یک سوار گرفت ~~اموال ولایت و منال مملکت همه بر نیکخواهان حضرت قسمت فرمودی و به جمع ~~و ادخار مال جد وجهد ننمودی1. بیشتر اوقات، خزانهآ او از نقود و حلی و جواهر و لآلی ~~خالی بودی و آن چه عمال نواحی از مال مقرری به خزانهآ عالی فرستادندی، او در بارگاه ~~معالی به اصاغر واعالی بخشیدی و به حکم بشز مال البخیل بحادث او وارث، ذخیره را ~~منکر بودی و امساک و بخل بر مقتضای البخیل بعید من ms089 الله بعید من الناس بعید من الجنة ~~قریب من النار، محرم دانستی و بدین واسطه، امور حضرت آن سلطان مقبل که # (بیت) ~~کف جواد ورا ابر خواست گفت سخی # سپهر گفت مخوانش سخی که محض سخاست PageV01P102 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0103.png) ~~همواره در سلک انتظام بود و کار مملکتش مدام بر وفق مرام؛ با وجود این خصایص و ~~مناقب که چون شهاب ناقب درخشان بود، با طایفهآ درویشان انسی عظیم داشتی و بنا بر ~~اشارت أنا عند المنکسرة قلوبهم، شکسته دلان درستایمان را عزیز و محترم و موقر و ~~معظم دانستی1 ولاریب # گر تکبر میکنی2 با خواجگان سفله کن رتواضع میکنی با مردم درویش کن ~~وبر مقتضای أکرموا العلماء فإنهم ورثة الانبیاء فمن أکرمهم فقد أکرم الله و رسوله، علمای ~~ایام و فضلای انام را تعظیم واحترام تمام فرمودی و تفخیم واکرام ایشان از لوازم دانستی ~~وبه فحوای إن أکثر أهل الجنة البلهاء، لیلی صفت با هر مجنون وبیهوش، عقد مهر بستی و ~~به زنجیر ارادت، هر بیر از شراب معرفت مدهوش را، و شراب المعرفة هو شراب و کل ~~شراب دونه سراب، در قید مصاحبت کشیدی و مجلس او از ندیمان خوشبیان و ظریفان ~~شیرین زبان3 خالی نبودی و از هزل و مطایبه منع نکردی، و المزاح فی الکلام کالملح فی ~~الطعام. و چون متقاضی اجل، دامن برادرش طغرل بگرفت و از سرای دنیا به منزلگاه ~~عقبی برد، سلطان به بغداد بود، امرای عراق او را] طلب کردند تا بیاید و بر تخت ~~مملکت قرار گیرد و چون به واسطهآ نزغ الشیطان که میان برادران رفته بود، امرای طغرل ~~از سلطان مقبل منهزم بودند، از تبریز، سلطان داود را نیز طلب کردند ولیکن سلطان ~~مسعود را توفیق باری ممد شد و بخت یاری نمود و به هفتهای از بغداد به همدان آمد و ~~امرا من حیثالضروره، پای بوس کردند و بر تخت سلطنت نشست و دوستی و تودد با ~~داود4 آغاز نهاد ms090 و ولی عهدی به وی داد و دختر خود را گهرخاتون، محکوم قضای او ~~گردانید و مبنی بر آن که داود و اتابک اقسنقر5 به وقت شنودن وفات طغرل، با خدمت ~~امییر المؤمنین، المسترشد بالله عهدی کردهبودند و مکتوبی نوشته که اگر خلیفه به طلب PageV01P103 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0104.png) ~~ملک عراق و خراسان ملتفت شود، ما بندگان کمر مطاومت بر میان بندیم و به معاونت و ~~معاضدت و مساعدت و مظاهرت، ید بیضا نمائیم. خلیفه از بغداد به عزم این کار بیرون ~~آمد و چون از دینور بگذشت، سلطان با لشکر بی کران به وی رسید؛ امرای خلیفه منهزم ~~شدند و روی به راه هزیمت نهاد؛ سلطان، حاجب خاص را بفرستاد تا امیرالمؤمنین را ~~زمین بوس کند و ملازم حضرتش باشد و هرچه از آیین خلافت1 بود، جهت خلیفه ~~ترتیب کرد و به اتفاق روی به آذربیجان نهادند و چون به حدود مراغه رسیدند، فراعنهآ ~~ملاحده خلیفه را کارد زدند و شهید کردند و چون خبر این واقعه به پسرش، راشد رسید، ~~لشکری آتش هیبت بادحرکت که در صف هیجا از بهرام نیزه ربودندی و تیغ از میان ~~آفتاب گشودندی، گرد کرد و به انتقام2 برخاست و سلطان با تبعی بی کران به بغداد رفت ~~وراشد به حکم لا یجتمع السیفان فی غمد واحد، (م)3 غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی، ~~بگریخت و به اصفهان شد و شهر را حصار داد و اتفاقا در آن سال،4 قحطی شامل و ~~غلائی هایل افتادهبود و گرانی نرخ به جایی رسیده که هر بازاری در پلهآ ترازوی ~~بیانصافی، بعد از هزار شور و زاری، دانهای5 گندم با مروارید وزنا بوزن معاوضه میکرد ~~و جوی از شعیر بعد از بسیار6 فریاد و نفیر، به شعیری از کافور مقایضه7 میداد؛ ~~سعر8شعیر به مرتبهآ شعری رسیده؛ سنبلهآ آسمان با سنبلهآ زمین حسد ورزیده؛ حرارت ~~گرسنگی،9 آتش در خرمن جان و تن هر مرد و زن زده و دود ms091 از هر دودمان برآورده؛ ~~واقعهآ بینانی، آبروی هر آدمی با خاک کوی برابر کرده؛ عزیزان قناعتگزین، والعز ~~لمن18 قنع، که عمری به فحوای القناعة مال لاینفد، دم از توانگری میزدند و به هر زید و ~~بکری التجا نمی کرد، یخسبهم الجاهل أغنیاء من التعفف، در آن قحطسال، صفت کان ~~لمتغن بالأمس گرفتند و توانگران دنیا پرست که مدتی در تحصیل مال و تکثیر منال ~~کوشیده بودند و مرغ نفس را به طمع دانه در دام بلا انداخته، از آن غلا بیبرگ و نواشدند. PageV01P104 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0105.png) ~~و علی هذا، کار آن داهیهآ دهیا و حادثهآ شنعا1 به غایتی رسیده که اولاد آدم را دم به دم ~~از نایافتن گندم، دم سرد از دل پردرد برمیآمد؛ مادر بینان، بچهآ ناتوان را طعمهآ خود ~~میکرد و پدر مهرپرور، نور بصر و پارهآ جگر، چون شهد و شکر میخورد و در این سال ~~در اصفهان، یکی از ملاحده، راشد خلیفه را شهید کرد و سلطان بر برادر راشد، المقتفی، ~~بیعت فرمود و او را بر مسند خلافت نشاند و از بغداد به عراق آمد و چون سال دیگر2 به ~~مدینة السلام رفت، محمد خزانهدار را خازن اسرار گردانید و وزارت به وی تفویض ~~فرمود و چون او مردی ضابط مشفق بود و میخواست که اثرکفایت و کیاست به ظهور ~~رساند، امرای حضرت را جامگی و اقطاع نه درخورد لشکر میداد و خزینه را معمور ~~میداشت و بنا بر تهور و دلیری، احترام امرا کما ینبغی نمی کرد و امرا در کسر حرمت و ~~وضع منزلت او متفقالکلمه شدند و به خدمت اتابک اقسنقر3 نوشتند که ما از دست این ~~وزیر به جان رسیدهایم و دل از حیات برگرفته و سلطان اعتماد کلی بر وی کرده و یوما ~~فیوما، مواد رفعت او در تزاید است و به امتداد مدت به جایی رسد که تدارک نپذیرد چه،4 # (بیت) # اگر بردباری زحد بگذرد دلاورگمانی به سستی برد ms092 # اقسنقر5 آن سخن به سمع ارادت بشنود و چون مصاحب رکاب سلجوقشاه از ~~آذربیجان به عزم فارس بیرون آمد و به مرغزار سگ6 نزول کرد، پیغامی به سلطان فرستاد ~~که اگر سر و دست محمد خازن به من نفرستی و جانب آن خائن بر من راجح داری، من به ~~مهمی که منصوب و مأمورم، نروم و مبادا که به عصیان منسوب شوم. وباب مبالغت و ~~الحاح به جایی7 رسانید که سلطان را جهت محافظت مملکت و دفع فتنه و وحشت، ~~اجابت لازم نمود، والفتنة نائمة لعن الله من أیقظها، وچون تسکین شرر8 آن شر و دفع ~~صدمهآ آن فتنه و ضرر، بیارتکاب این سیثه و مباشرت این خطیه میسر نمیشد، بر ~~مقتضای ترک الخیر الکثیر لآجل الشر القلیل شر کثیر، به قتل وزیر رخصت داد والضرورات PageV01P105 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0106.png) # عنان بزرگی هران کس که جست نخستش به خون دست بایست شست # اقسنقر2 بعد از نیل مراد، به فارس رفت و سلجوقشاه را3 بر سریر سلطنت نشاند و ~~چون مراجعت کرد و به آذربیجان شد، هم در آن سال با تیر قضا دوچار خورد و متقاضی ~~[انتقام]4 عنان احتشامش بگرفت، (م) روزگار این چنین هزارکند. # و چنین گویند که سلطان سنجر با عباس، والی ری، بی عنایت بود و سلطان مسعود را ~~فرمود تا روی به ری نهد و او را بگیرد و سلطان از همدان به ری رفت و عباس پیش آمد ~~و شرایط استقبال به اقامت رسانید و خدمتهای پسندیده به جای آورد و کرم سلطان، به ~~حکم الإنسان عبد الإخسان، رخصت رنجانیدن او نداد واو را بنواخت و به بغداد رفت. ~~عباس بر عادت لئیمان، شیمت بددولتان پیش گرفت و لباس عصیان در پوشید و با بوزابه ~~وعبدالرحمان هم عهد و هم پیمان شد و در طغیان وکفران و مخالفت سلطان با ایشان ~~یکزبان گشت؛ # (شعر) # إذا أنت أکرمت الکریم ملکته و إن5 أنت أکرمت اللئیم تمردا # نکویی با ms093 بدان کردن چنانست که بدکردن به جای 6 نیک مردان ~~و عصابهآ ادبار به پیشانی بازبست و محمد و ملکشاه را بر طلب سلطنت تحریض و ~~ترغیب کرد و ایشان را در اصفهان بر تخت مملکت نشاند. و چون سلطان از این جرأت ~~آگاه شد، بفرمود تا لشکر متفرق7 جمع شوند و اتابک ایلدگز از تبریز بیاید و خود از ~~بغداد بیرون آمد و چون به حلوان رسید، اتفاقا برفی عظیم افتاده بود و دشت و صحرا ~~پنبهزار شده و کوه و کنار از خجلت8 سرما چادر گازری در سر گرفته، نه طیور را مجال ~~پریدن بود و نه آدمی را امید راه بریدن و سلطان به حکم البزد یفتل، بازگشت و چهار ماه PageV01P106 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0107.png) ~~زمستان که از بیم زمهریر، جمله گرم روان فرات و دجله خفته بودند و سفینهآ خون سکینه ~~در سینه آرمیده، در بغداد توقف کرد و چون طلایع سپاه ربیع، رایت بشارت یخیی الأزض ~~بغد مؤتها، برافراختند1 و سباک فروردین، سیم برف در مسام2 زمین گداخت و صائغ3 ~~بوقلمون به امر صانع بیچون، تاج زرین بر سر نرگس نازنین نهاد و صباغ گردون، در ~~چهاریازار ربع مسکون، بنفشهآ نیلگون بر صحن چمن آورد، # (بیت) ~~به هنگامی4 که نقاش طبیعت خامه برگیرد # زنقش عالم آرایش جهان زیبی دگرگیرد ~~صبا صباغ و عطارست و پنداری که هر لحظه # چو صباغی به آخر برد عطاری ز سرگیرد # زمانی که بنات نبات که از عتاب احتساب سحاب، در حجاب ثیاب بیاض، چون نقرهآ ~~ناب رفته بودند و روی به برقع کافوررنگ تنگ بربسته، به امید پشتگرمی جمشید ~~خورشید آسمان، بر روضهآ رضوان آمدند و مخدرهآ عذرای غبرا، خود را در حلهآ خضرا و ~~حلی زهرا گرفت، # (بیت) # صبا به سبزه بیاراست دار دنیا را نمونه گشت چمن مرغزار عقبی را # نسیم باد در اعجاز زنده کردن خاک ببرد آب همه معجزات عیسی را # سلطان متوجه آذربیجان شد و امیر ms094 چاولی و تمامت حواشی، ملازم رکاب عالی بودند ~~و در آن زمان ملکسلیمان، برادر سلطان و عباس و بوزابه و محمد و ملکشاه باهم در ~~ناحیت اعلم با لشکر و حشم وطبل وعلم نزول کرده بودند و لشکر سلطان از کثرت ~~ایشان می هراسید، اتفاقا من حیث لایختسب، که بامداد میان هر دوصف مصاف خواست ~~رفت، سلیمان از لشکر کرانه کرد و راه ری گرفت و عباس، علیکم بالسواد الأغظم، ~~فروخواند و از عقب سلیمان روان و دوان شد و بوزابه چون عقد آن جمعیت بههم برآمده ~~دید، با محمد و ملکشاه بههم روی به اصفهان نهاد و سلطان مسعودنام محمودمقام به ری PageV01P107 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0108.png) ~~رفت و برادرش، سلیمان، شرایط استقبال به اقامت رسانید و ملازم حضرت شد و بعد از ~~آن بدطالعی سلیمان، چاولی و امرای دولت را بر آن داشت که به سلطان گفتند سلیمان را ~~مطلق العنان بگذاشتن و از کار او غافل بودن، از مصلحت ملک دورست و مبادا که ~~جمعی متابع و معاون او شوند و او را حب جاه برخیزد و به طرفی رود. سلطان بنا [یر]1 ~~سخن حاسدان، سلیمان را در حجرهای که قرارگاه او بود، موقوف و محبوس گردانید و ~~ملکشاه پسر را از قلعهآ فرحین بازآورد و اتابکی او به امیر چاولی داد و بعد از آن، برادر را ~~به جای پسر2 فرستاد و آن بیچارهآ مظلوم در آن قلعه مدتی در غرقاب حیرت و گرداب ~~حسرت بماند و به امید لاتیأسوا من روح الله، روزی به شب میبرد و پیوسته این ترانه ~~میگفت: # (بیت) # غصه اینست کز ریاض جهان گلنبوئیده خار میبینم # بر تن خویشتن3 به فصل خزان کسوت نوبهار میبینم ~~و چاولی متوجه آذربیجان شد و چون به زنجان رسید، قصد فصد کرد و درحال برخاست ~~و به تیرانداختن رفت و رگ دستش بگسست و متقاضی اجل کمین برگشاد و از کمان ~~قضا ناوک جگردوز بلا بر هدف جانش ms095 زد. # (شعر) # مشی برجلیه عندا نخو مضرعه لیقضی الله أمراکان مفعولا # و بعد از وفات او، سلطان اتابکی پسر، به عبدالرحمان داد و فرمود تا به یورت اران ~~رود و عبدالرحمان عاقبتاندیشی و دوربینی کرد و از سلطان التماس نمود تا از امرا، ~~ایلدگز و خاصبگ و قیصر که از بودن ایشان به حضرت سلطنت، ایمن نبود،4 با وی به ~~اران روند؛ سلطان اجابت فرمود و چون امرای مذکور، بندگان محمود و چاکران مسعود ~~بودند و از خبث باطن عبدالرحمان اطلاع داشتند، در فرصتی عبدالرحمان را بکشتند و ~~بشارت حصول آن نصرت و نیل آن فرصت، به حضرت سلطنت فرستادند؛ سلطان را ~~قتل آن منافق، عظیم موافق افتاد وچون عباس که در مخالفت سلطان، موافقت عبدالرحمان PageV01P108 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0109.png) ~~کرده بود و با وی عقد محالفت مستحکم گردانیده، و ان الظالمین بغضهم أولیاء بغض، ~~حکایت آگاه شد، به تدبیر هر تلبیس و تزویر فرورفت و با امیرالمؤمنین، المقتفی، قرار ~~کرد که روز عید چون سلطان به صحرا آید، خول و عبید را به زجر و تهدید متفرق1 ~~گرداند2 و سلطان را هلاک کند.3 اتفاقا روز عید بارانی عظیم بیامد و وحلی تمام ظاهر ~~شد، چنانچه مور از خانه به طلب دانه نمی توانست شد و مرغ از آشیانه کرانه4 ~~نمی توانست کرد و سلطان به واسطهآ رحمت خالق، از زحمت خلایق جان ببرد و بعد از ~~هفتهای عباس وسواس را بگرفت و انذارا5 للناس، به کنار دجله بر دار کرد و موافقان او ~~بعد از بأس،6 جامه در نیل زدند و سلطان، تاجالدین وزیر را به فارس پیش بوزابه فرستاد ~~و بیغام داد که هم عهدان ترا در خلاب خذلان انداختیم، اگر ترا لحاق بدیشان هوس است ~~وعمر عزیز بس، تا ترا بدیشان ملحق گردانیم؛ (م) إلحاق الفرد بالأعم الأغلب. # بوزابه از این بیغام بیمناک و غمناک شد و خوفناک گشت و درحال لشکری بههم ~~آورد و محمد و ملکشاه را ms096 برگرفت و به اصفهان برد تا ایشان را ملک و شاه7 گرداند. ~~چون به مقصد رسید، محمد را بر تخت سلطنت نشاند و او را گفت: # (بیت) # پنجنوبت همیزنی به جمال پنج دیگر بزن به سلطانی # و چون سلطان از این حادثه اطلاع یافت، لشکر گرد کرد و روی به جنگ نهاد و در ~~مرغزار قراتگین به دیه کهران میان ایشان مصافی رفت که صفت آن در طی ضمیر و ~~فذلک تحریر نگنجد وعاقبتالامر، میسرهآ لشکر سلطان شکسته شد و میمنه از هم ~~گسسته گشت. بلی چون سعادت مساعد و دولت معاضد8 بود، غلامی حبشی که یکی از ~~حواشی سلطان او را به ثمن بخس دراهم معدوده در تحت بیع آورده بود، بوزابهآ بسیارتبع ~~را که چون تبع به کثرت آتباع افتخار می کرد، در میان معرکه پیاده بیافت9 و بگرفت و PageV01P109 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0110.png) ~~هرچند بوزابه گفت نیمهای از ملک پارس به تو دهم و مرا دست بدار، قبول نکرد و ~~دستبسته به حضرت سلطان برد. # (بیت) # خصم را سوی حضرتش تقدیر بسته دست و شکسته پای آورد ~~و سلطان به قتل او حکم کرد و سرش به بغداد فرستاد تا بر در حرم مقتفی، عبرة للنظار، ~~بیاویزند. # ما کل ما یتمنی المرء یذرکه تجری الریاخ بما لاتشتهی السفن # فما کل طلاب من الناس بالغ و لا کل سیار الی المجد واصل # و چون پنج سال از این حکایت بگذشت، در رجب سنهآ ست و اربعین و خمسمائه، ~~سلطان رخت اقامت از نزهتخانهآ دنیا به مغفرت سرای عقبی برد و هاتف تقدیر، ندای ~~و أثمنت علیکم نغمتی، در بارگاه او داد. # صاحبنظری کجاست تا درنگرد با3 آن همه آن چه4 پیشش آمد ارزید ~~و در مدرسهآ جمالالدوله در همدان، سلطان جهان را دفن کردند. مدت عمرش، چهل و ~~پنج سال بود و زمان حکمش، هفده سال و وزیرانش، شرفالدین انوشروان خالد ~~الکاشی وعمادالدین ابوالبرکات الدرکجینی وکمالالدین محمد الخازن وعزالملک ~~ابوالعز ms097 البروجردی و مؤیدالدین اسماعیل الطغرائی و تاجالدین الشیرازی وشمس الدین ~~ابوالنجیب؛ توقیعش، إغتمادی علی الله. PageV01P110 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0111.png) # شهنشاه1 ملکشاه شاهی بود شجاع و دلیر و در میدان مبارزت چون شیر؛ به حسن خلق ~~مشهور و به سخاوت و احسان بر خلق مذکور. عیش و طرب بر دوام کردی و هزل و شرب ~~مدام مدام؛ پیوسته بزمگاه او به شاهدان بینظیر آراسته بودی و به معشوقان کشمیر ~~پیراسته؛ خاک تختگاه او چون گل و ریحان خوشبوی و مطربان بارگاه او چون بلبل و ~~هزاردستان خوش گوی. # ازین مهپارهآ عابدفریبی ملایک صورتی طاوسزیبی # که بعد از دیدنش2 صورت نبندد رجود پارسایان را شکیبی ~~عاشق زار شد و در دام هوس جوانی و عشق شهوانی گرفتارگشت. ~~بر دل از عشق حرج3 نیست که نادر آمد4آب بیتیرگی و آینه5 بیزنگاری PageV01P111 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0112.png) ~~و همواره در جمعیت خانهای که زهره را بر آن رشک میآمد و خورشید از سر غیرت از ~~دیده اشک میبارید، با دلارام خوش خرام در تجرع کاسات مرام و جامات مدام، ~~بی زحمت لئام آنام، لیالی و ایام می گذرانیدند. # (شعر) # الخمر یاقوتة و الکأش لؤلوة من کف جاریة مفشوقة القد ~~و منظور گزیده، زلف بریده به دست2 آن شاه پسندیده آثار دادهبود و هر زمان از لحن ~~خویش نغمهای میساخت و به سرپنجهآ لطف بر رباب طرب زخمه میزد و بسان ناهید، ~~چنگ و بربط مینواخت و ملاطفت آن معشوق مهربان با ارادت سلطان ضم شد و زاد ~~فی الطنبور3 تغمة، و سلطان آن لذت روح پرور را غنیمت میدانست و آن فرصت را4 ~~خلاصهآ زندگانی و نقاوه5آ امانی میپنداشت. # (شعر) # و ألذ أیام الفتی وأحبها ما کان یزجیه مع الأحباب ~~و چون مملکت موروث داشت و معشوق محبوب قرین بود و دست قدرش6 حمایل ~~گردن مطلوب، گمان برد که مدةالعمر، عروس دولت در کنار باشد و الی آخرالامر، ~~سعادت یار. و بدان اعتماد، تدبیر کار مملکت و محافظت رسوم ms098 سلطنت مهمل گذاشت ~~و ندانست که از دهر بدمهر وفا نیاید و از معشوق ستم پیشهآ دنیا جز جفا نزاید. # أبدا تسترد ما تهب الدز7 یا فیالیت8 جودها کان بخلا. # داماد عروس دهر بدمهر مباش کین فاحشه را خون عزیزان مهرست # إنما الدنیا فناء لیس للدنیا ثبوت إنما الدنیا کبیت نسجته العنکبوت PageV01P112 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0113.png) ~~واز کثرت عیش و مداومت1 طرب با امرای دولت نمی پرداخت و ایشان را برمتهم، به ~~مجلس معاشرت با یار بار نمیداد و المجالس أخلاها أخلاها2. و چون خاصبگ که خود را ~~از خواص میدانست، در حکم عموم داخل بود و چون عوام خارج، از ملاقات و دیدار ~~سلطان، عاطل وسلطان از رعایت3 قاعدهآ ما من عام الا و قد خص منه البغض، واستماع ~~قضیهآ ولله فی حکم العموم خصوض، غافل، از سر غیرت عاصی گشت و حسن جاندار را بر ~~آن داشت که سلطان را به خانهآ خود مهمان برد و خوانی معتصم وار بینداخت و شراب ~~ارغوانی به کام تلخ و به جام شیرین4 بر دست ساقی نازنین نهاد و سه شبانروز از ساغر ~~جان میستدند و در روضهآ جنان به موافقت پیکر سیمین دهان، شرابی که # (شعر) # یخفی5 الزجاجة لؤنها فکأنها فی الکف قائمة بغیر إناء ~~مینوشیدند. عاقبتالامر چون بساط نشاط درنوردیدند، سلطان بخت برگشته و معشوق ~~زلف آشفته را6 آن که # (بیت) # زلفش چو به دلبری درآید بس کس که زخان و مان برآید # هم رایت خوشدلی نگون شد هم دولت بیغمی سرآید7 ~~موکل کردند و از مسند اختیار و شاهی در وهدهآ اضطرار و تباهی انداخت و خاصبگ ~~ظفر یافت و زبان به ملامت برگشاد و چون سلطان خود را بدین سان دید، تحمل و صبر ~~پیش آورد و به لسان رضا با خاصبگ بی وفاگفت: # (بیت) # کنون که وقت خمارست میبباید خورد ز دست ظلم تو ناکام شربتی قاتل ~~القصه چون سلطان را در این قید مبتلا کرده بودند، کس ms099 را به خدمت برادرش، سلطان ~~محمد فرستادند و او را استدعا کردند تا بیاید و چون ملکشاه از ملک سیر آمده و روی ~~بختش چون قیر شده، به جای برادر بر تخت سلطنت نشیند و ملکشاه را به کوشکی بردند PageV01P113 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0114.png) ~~و بی یار هم دم و رفیق محرم،1 پای تدبیرش به قید محکم کردند و مقید و محبوس ~~گردانید. ملکشاه که ملک موروثش2 از دست رفته بود و محبوب از نظرش محجوب ~~شده، سر بر زانوی حیرت نهاد و از سر حسرت و ندامت و مشقت، این ترانهآ دوستانه ~~می گفت: # إن المنیة والفراق لواحد أو توأمان تراضعا بلبان، # از عمر چه خوشترست رصلت وز مرگ چه صعبتر جدایی ~~به سر برد و این مقال، وصف حال او شد: ~~دی ما و می و عیش خوش و روی نگار وامروز غم جدایی و رنج خمار ~~ای گردش ایام ترا هر دور یکیستجان بر سرامروزنهم دی باز آر # و بعد از آن، شبی به دلالت شهاب سعادت و دالت5 نجم شهامت، از آن محنت خانه PageV01P114 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0115.png) ~~بگریخت و به طرف خوزستان رفت و مدتی مدید و عهدی بعید آنجا بود و خواهرش، ~~گوهرنسب به هر وقت از اصفهان به خوزستان میرفت و اموال بسیار به هدیه میبرد و ~~برادر را بر آن میداشت که لشکری جمع کند و تبعی گرد آورد. سلطان محمد از این حال ~~آگهی یافت و ملک ایاز را بفرستاد تا خزانهآ ملکشاه قهرا و قسرا برگرفت. # و در ربیع الاول سنهآ خمس و خمسین و خمسمائه، به جوار رحمت باری تعالی رفت و ~~چون سلیمان شاه در همدان انگشتری ملک در خنصر [و] بنصر1 همایون کرد و ملکشاه ~~از خوزستان به اصفهان آمد و بر تخت سلطان قرار گرفت، در دل داشت که سلیمانشاه ~~را مقهور گرداند و همه ملک را به دست آرد، اما عمر عزیز وفا نکرد و بعد از پانزده روز ms100 ~~که به اصفهان آمده بود، با ناوک جگردوز قضا دوچار خورد و هادم اللذات، اساس ~~سلطنت را خراب کرد. # (بیت) ~~بس نامور به زیر زمین دفن کردهاند کز هیبتش2 به روی زمین درنشان نماند # خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر زان پیشتر که بانگ برآید فلان نماند # مدت عمرش، سی و دو سال و چهار ماه بود؛ وزیرش، شمسالدین ابوالنجیب، ~~توقیعش، إنتعنت بالله. PageV01P115 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0116.png) ~~آن خسروی که در صف میجا ورا خرد همتای پیل جنگی و شیر ژیان نهاد ~~اعقل شاهان دهر واکمل شهریاران عصر بود؛ رایی ثاقب و فکری صائب و قولی راسخ ~~وعهدی ثابت داشت؛ رعایت احکام شرع نبی آخرالزمان بأقصی الغایة والامکان ~~رسانید و در محافظت جانب1 مشاهیر ائمهآ عألم و کبار فضلای امم بهجان بکوشید.2 ~~حضرت او کعبهآ اعیان و مشرب احسان بود و عدل او پاسبان هر ناتوان و امان بخش هر ~~پیر وجوان. ~~خوانده تیغش بر خلایق خطبهآ فتح و فتوح3 داده عدلش در ممالک مثدهآ امن و امان ~~و سبب ملک این سلطان چنان نقل کردهاند که چون برادرش، ملکشاه، اکثر زمان بر ~~طرف گلستان و صحن بوستان با شاهد مویمیان و ساغر ارغوان به سر میبرد و دل را در ~~خم چوگان زلف معشوق یاقوتیندهان4 انداخته بود و جان از زنجیر زلف پریشان یار ~~مهربان آویخته5 و با وجود علو قدر و بسطت ملک، چون همای استخوان میجست،6 PageV01P116 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0117.png) ~~امرای زمان او را از خوزستان طلب کردند، بیامد و بر سریر سلطنت نشست و جمالالدین ~~قفشت بن قیماز1 که به استدعای سلطان رفته بود، در اثنای راه با سلطان گفت که ~~خاصبگ در حق تو همان کند و اندیشد2 که با برادرت ملکشاه کرد و او با خلیفه عهدی ~~کرده و میخواهد3 که خاندان شما را عالیها سافلها گرداند. سلطان این سخن به سمع ~~قبول راه داد و به گوش ارادت بشنود و چون در محرم سنهآ ثمان ms101 و اربعین و خمسمائه، بهآ ~~همدان رسید و امرای دولت به حضرت سلطنت آمدند و مراسم عبودیت و خدمت به ~~اقامت رسانیدند، روز اول به مرغزار قراتگین طوی کردند و دوم به کوشک مرغزار ~~همدان رفتند و تحف بسیار و طرف نیف ایثار کردند و آن جمع متفرق4 گشتند. ~~خاصبگ به قدم ادب بایستاد و زبان به نصیحت برگشاد و آیین سلطنت خواندن گرفت. ~~جمالالدین قفشت از پس پشتش درآمد و به معاونت صارم محمد5 یونس او را بگرفت ~~و به موضعی خالی برد و از متابعان خاصبگ، زنگی جاندار، به مظاهرت ولی نعمت ~~برخاست و شمشیر بران و تیر و کمان و گرزگران برداشت و قصد سلطان کرد و ملازمان ~~حضرت سلطان او را بگرفتند و مقید و محبوس کردند و چون این گفت وگوی در کوشک ~~افتاد و لشکر خاصبگ از این حال خبر یافتند و امیر خود را اسیر و در قید زنجیر دیدند، ~~فریاد و نفیر برآوردند و ناله و واویلاه به آسمان رسانیدند و آغاز هرگونه تدبیر کردند. و ~~موکلان، خاصبگ و زنگی جاندار را به6 دار کردند و سر هر دو به فرمان شهریار به یمین ~~و یسار لشکر جرار انداخت و سپاه دلخسته و جان شکسته شدند و تیر تفرقه را نشانه ~~گشتند و از آن وادی، از بیم اعادی روانه شدند و قصد ملکشاه چنان چه در فصل سابق در ~~حیز تحریر آوردهشد، بر خاصبگ مبارک نیامد و اگرچه در تدبیر سلطنت و استقامت ~~مملکت به جان کوشید، از دستبرد فلک امان نیافت و از حادثهآ دهر جان نبرد. (شعر) ~~لما اشتد7 ساعده رمانی8. ولاریب عاقبت ظلم چنین بود و فذلک ستم همین، و کذلک ~~نولی بعض الظالمین بغضا بما کانوا یکسبون. PageV01P117 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0118.png) # (بیت) # چو خون خداوند ریزد کسی به گیتی درنگش نباشد بسی # گویند در این حالت که قصد گرفتن خاصبگ می کردند، شومله نامی که از متعلقان و ~~متابعان ms102 او بود، چون مزاج وقت آشفته دید و کار مخدوم بههم برآمده یافت، و إنه لفی ~~حور1 و فی بور3، به حکم تضرغ الی الطبیب قبل أن تمرض، از کوشک فروآمد و انگشتری ~~خود به رکاب گدار خاصبگ داد و گفت: بدین نشان اسب خاصبگ به من ده تا به شهر ~~روم و تحفهای که به هدیه به سلطان خواهد داد و در کنج3 نسیان بمانده، بیاورم. ~~رکاب دار اسب بداد و او توسن مراد در زیر زین کشید و آیت فرار برخواند، و من نجا ~~برأسه فقد ربح، و تا در قید حیات بود، به خدمت هیچ سلطان نیامد. # (بیت) # به دریا در منافع بیشمارست وگر خواهی سلامت درکنارست # و ما السلطان الا البحر عظما و قرب البحر محذور العواقب ~~و سلطان محمد چون از کسر این قلب که سبب کسر قلب خاصگیان خاصبگ بود، فارغ ~~شد، معتمدان را بر سر خزانه و گنجینه و خانهآ خاصبگ فرستاد و چندان نقود و اجناس و ~~کنوز و خزاین و جواهر و دفاین و بنات معادن4 و حلی و لآلی و خیول و مواشی در تحت ~~تصرف آوردند که انامل کتاب و اوارجه5آ حساب از حد و عد آن قاصر و حدت وهم از ~~ادراک آن عاجز بود. # چون خبر قتل خاصبگ مشهور شد، سلیمانشاه که در عهد برادر خود، سلطان ~~مسعود، از قلعه گریخته بود، به آذربیجان رفت و با امرای آن نواحی قاعدهآ متابعت ممهد ~~گردانید و از آنجا با لشکری بسیار، به قصد سلطان روی به همدان نهاد؛ اتفاقا لشکر ~~سلطان متفرق بودند و اکثر با قوم خاصبگ ملحق شده و عهد اتفاق و وفاق بسته، سلطان ~~مخص وص کگر د انید والزر بعی ا و و جادمة بی شمار ع داد وحدینه جق لیبد ینبقد رارعایت ~~نفرمود و لشکریان کافرکیش، مال مخدوم خویش میستدند و به گریختن7 و پیش از ~~جنگ به هزیمت رفتن، مسابقت مینمودند. سلطان ms103 چون حال اعوان عوان سیرت PageV01P118 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0119.png) # (شعر) # و إذا الدیار تغیرت عن حالها فدع الدیار واسرع التحویلا # لیس المقام علیک حتما1 واجبا فی بلدة تدع العزیز ذلیلا ~~و از میدان مقاومت، عنان یکران شجاعت بگردانید و از همدان به اصفهان رفت و ~~سلیمان شاه به مرغزار همدان فرود آمد با لشکری که بنان از بیان اعداد ایشان فاتر بود و ~~اقلام از تحریر اعلام آن پیلتنان کوه پیکر قاصر و چون آوازهآ آمدن او به همدان، به ~~دروازهآ سمع لشکر سلطان فرورفت، جمعی که خان و مان در همدان داشتند، همان دم ~~عزم وطن کردند و حب الوطن من الایمان، برخواند واندیشهآ سلطان، من حیث الاضطرار، ~~بنا بر آن که آلت کارزار نداشت و خود را بییار و همراز میدید، بر آن قرار گرفت که اگر ~~سلیمان شاه متوجه اصفهان شود، او به خوزستان رود و به امید دمیدن صبح نجاح به اذیال ~~صبر تمسک نماید،2 چه # (بیت) ~~جهان پیوسته بر یک حال نبود لعل الله یحدث بعد ذلک ~~روزی دو سه چرخ ارنه3 به فرمان گرددمگذارکه خاطرت پریشان گرد ~~تو عمر ز حق خواه و صبوری کن از آنکتا درنگری کار بسامان گردد # و شاه و سپاه، دل بر حکومت سلیمانشاه نهادند و سلیمان شاه را وزیری بود، ~~فخرالدین کاشی4 لقب و امیرحاجبی، خوارزمشاهنام؛ امرا اتفاق کردند که وزارت به ~~شمسالدین ابوالنجیب میباید داد و حجابت به مظفرالدین البارغو،5 خوارزمشاه این ~~حکایت شنید6 و دل از کاروبار برگرفت و خواست که مملکت را به هم برزند و تدبیر ~~جز آن ندید که با خواهر سلطان که در تحت حکم او بود، تقریر کرد که لشکریان بر ~~مخالفت سلطان متفق شدهاند و او را زحمتی خواهند داد و از نیکوبندگی و رعایت ~~شرایط قرابت و خویشی چنان سزد که تو این حکایت به گوش سلطان رسانی؛ خواهر ~~تأخیر روا نداشت و درحال برفت واز سر مهربانی، برادر مشفق را ms104 از این حال اطلاع داد و PageV01P119 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0120.png) ~~خوارزم شاه در شب لشکر خود را برنشاند تا به حوالی تختگاه شدآمد1 میکردند به اسم ~~آن که سلطان را محافظت میکنند، سلیمانشاه از غایت بددولتی و از سر بددلی بترسید و ~~با چند کس از خواص خود برخاست، # (بیت) # نماز شام چو خورشید گنبد2 گردان به کوه رفت فرود3 و ز چشم گشت نهان ~~ذلیل وخوار و متحیر وخاکسار، (مثل) اذل من أموی بکوفة یوم عاشوراء، روی به ~~مازندران نهاد و از سر خجلت می گفت: # (شعر) # فلو کانت الدنیا تنال بفطنة و حلم و عقل نلت 4 أعلی المراتب # و لکنما5 الأرزاق حظ و قسمة بفضل ملیک لا بحیلة طالب. ~~و در آن تعجیل بی فایده، ملک آرمیده6 را سراسیمه کرد و لشکر آسوده را تفرقه7 و ~~آشفته گردانید و من تأنی اصاب او کاد و من تعجل اخطأ ولو کاد،8 و این نصیحت را کاریند ~~نشد. # (بیت) # هیچ کاری مکن ز روی شتاب زان که اندر شتاب نیست صواب. ~~الأناة 9 حضن السلامة و العجلة مفتاح الندامة. روز دیگر امرا که از این تهمت چون ~~گرگ یوسف عالی همت مبرا و معرا بودند، جمع شدند و هریک از صغار و کبار، گرد ~~فراز و نشیب هر کاروبار برآمدند تا موجب این حرکت بازداند10 و سبب تشویش این ~~جمعیت معلوم کند11 وچون بر کما هی حال، کما ینبغی اطلاع نمی یافتند، در حق ~~یکدیگر متهم شدند و در هم افتادند و هست و نیست سلیمانشاه را به تاراج ببردند و ~~بزمگاهی به زواهر جواهر آراسته و تختگاهی به طرایف و ظرایف12 پیراسته، چون ~~دشت عرفات و دشتگاه13 غرقاب14 بکردند و پنداشتند که زمان وعدکم الله مغانم کثیرة PageV01P120 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0121.png) ~~تأخذونها دررسیده است. (م) مصائب قوم عند قوم فوائد. ~~و سلیمانشاه بداختر و خوارزم شاه بدگوهر، بیموجبی سلطنت موروث و مملکت ~~مکسوب بر باد دادند و آیت یخربون بیوتهم بأیدیهم و ms105 أیدی المؤمنین، صفت حال ایشان ~~شد ومغموم ومحروم،1 والفطام عن المألوف شدید، در جهان پراکنده گشتند، فأصبحوا ~~لائری الا مساکنهم. و دهر بدمهر، آواز ذاک بساط قد طویناه، در آن مساکن برآورد وندای ~~فذه الدولة 2 قد تولت، در آن اماکن داد. (م) والدهر من أحکامه تکدیر عیش قد صفا؛ (م) از ~~چرخ ته اینست تخستین بیداد. # و مدت این فرمان روایی قریبالزوال از بیست و هشت روز نگذشت و چون این خبر ~~به سلطان محمد رسید، از تسلطن3 روزگار غدار و تفرعن ادوار بدکار و تصاریف لیل و ~~نهار، انگشت تعجب به دندان گرفت و چون این انقلاب بی ایام معدودات اتفاق ~~افتاده بود، از غایت عاقبتاندیشی و دوربینی پنداشت که آن خبر از حلیت صدق ~~خالیست و آن اثراز لباس صحت عاری و بنا بر آن، این آوازه درانداختهاند تا او خود را ~~در دام بلا و ورطهآ عنا اندازد و قطعا حرکت نکرد و هرچند طبع جاهدوست میل می کرد و ~~نفس دنیاپرست به زبان حال میگفت: # کاندرین بحر بیکرانه چو غوک دست و پایی4 بزن چه دانی5 بوک ~~دست به عروهآ وثقای صبر میزد و الصبر أخجی بذوی الحجی، وعقال عقل را6 بر پای ~~مراد مینهاد و به اعتماد آن که گفتهاند: # (بیت) # خوش باش که گر ملک جهانت بدهند یک ذره زقسم دیگرانت ندهند PageV01P121 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0122.png) # و چون چند روز بر این بگذشت و خبر واحد که مفید1 ظن باشد، به حد تواتر که ~~موجب علم بود، رسید و طائفهای که تواطؤهم2 علی الکذب، محال بود، روایت کردند و ~~محقق شد که باد بی دولتی آن جمع را تفریق کرده و قسام امل بخت او را بر تخت ~~تضعیف نهاده، روی به همدان نهاد و شکر این موهبت که او را، (م) من نصرة الله لا من ~~نسج3 داود، دست داده بود، به اقامت رسانید و راست گفتهاند: # (بیت) # هزار نقش بر آرد زمانه و ms106 نبود یکی چنان که در آیینهآ تصور ماست ~~و در سنهآ خمسین و خمسمائه، سلیمان شاه از خراسان به اصفهان آمد و در آن زمان، ~~رشید جامه دار حاکم و والی آنجا بود؛ سلیمان شاه رسولی به وی فرستاد و رشید راگاهی ~~به سبیل لطف و امر و زمانی به تهدید سنان و گرز، به مطاوعت دعوت کرد؛ رشید جواب ~~داد که4 این امانت، برادرزادهآ تو به من سپرد و امتثال امر أن تؤدوا الأمانات إلی أفلها، از ~~واجبات است5 و بر مخدوم و ولی نعمت، ستم و کفران نعمت از محرمات. سلیمان شاه ~~چون از این در نومید گشت، به مدینة السلام رفت به خدمت امیرالمؤمنین، المقتفی، و ~~مدتی آنجا ملازمت کرد؛ بعد از زمانی خلیفه او را خلعت سلطنت پوشانید و جرعهآ ~~مملکت نوشانید و چون سلطان شد و فرمانروان گشت، به تبریز شد و جمعی طوعا و ~~کرها، متابع او شدند و سلطان محمد جهت دفع او عزم آذربیجان کرد و میان ایشان ~~مصافی رفت که شرح آن در حیز اقلام و مرکز اوهام نگنجد و لشکر سلیمانشاه بشکست ~~و او از آنجا به موصل افتاد و چون سلطان محمد در این جنگ پیروز آمد و خصم را ~~مقهور گردانید،6 در آخر سنهآ خمسین و خمسمائه، متوجه بغداد شد و به جانب غربی ~~فرود7 آمد. بنابرامرای خلیفه او را نویدی میدادند که ما شهر تسلیم خواهیم کرد، در ~~جنگ تقصیر مینمود و جد و جهدی چنان چه عادت نیکبختان باشد، نمی کرد و بساط ~~نشاط و عیش گسترانیده بود، و فی روضة أخسن من الطاوس و أزین من سوق العروس، ~~آرمیده، ناگاه خبر آوردند که ملکشاه و اتابک ایلدگز به در همدان آمدهاند و لشکر سلطان جهت PageV01P122 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0123.png) ~~محافظت خانومان، یگان و دوگان میگریختند و دکان جنگ معطل میگذاشت1 و به ~~همدان میرفت. سلطان چون دانست که سکون لشکر و الحالة هذه، مستحیل و ممتنع ~~است، ms107 فرمود که بهاتفاق فردا از آب بگذریم و به همدان رویم. طائفهآ لشکریان ~~دوراندیش گفتند فردا غلبهآ بسیار جمع شود، امروز از فردا گذشتن به صواب نزدیکتر ~~است و آغاز کردند و از آب می گذشتند؛ بقیهآ لشکر موافقت واجب دانستند؛ اتفاقا جسر ~~خراب شد و سفائن چون حروف تهجی از هم فروریخت و هر یک به طرفی افتاد و ~~رجالهآ بغداد که تعداد اعداد ایشان مانند حصاء بطحا محال مینمود،2 آن فرصت را ~~غنیمت شمردند و دست نهب و غارت دراز کردند و نعمتی أخلی من میراث العمة ~~الرقوب، بیافتند وسلطان در سرای سعدالدوله رفت وبقیهآ لشکر از بیم جان، در جوشن و ~~برگستوان جستند و زینالدین علی نامی از حواشی سلطان، مقدم ایشان شد و صف در ~~صف بستند و شمشیر انتقام از نیام بیرون کشیدند3 و موافقت و مثابرت نمودند تا خزانهآ ~~سلطان از سرپنجهآ غصب آن رنود4 و اوباش به سلامت از آب بگذرانیدند و آن چه از ~~ثقل، نقل آن متعذر بود، مانند بازار و خیمه و خرگاه، آتش در آن زدند. و سلطان متوجه ~~همدان شد و چون نزدیک رسید، اتابک ایلدگز، به حکم اذا جاء الحق زهق الباطل، از ~~همدان به آذربیجان رفت و ملکشاه راه خوزستان گرفت و سلطان محاربت و مقاتلت ~~ترک کرد و رحلة الشتاء و الصیف، زمستان به ساوه میبود، تابستان به همدان و در ~~ذی الحجهآ سنهآ اربع و خمسین، از تکاپوی این جهانی خلاص یافت و به نعمتخانهآ باقی ~~رفت و مدت عمرش سی و دو سال بود و زمان حکمش هفت سال؛ و وزیرش، ~~جلالالدین ابوالفضل و توقیعش، إعتمادی علی الله. PageV01P123 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0124.png) # سلطان سلیمان شاه پادشاهی بود خوش خوی، طرب جوی، شکلی خوب [داشت]1 و ~~شمایلی مرغوب و قدی محبوب، با رخساری چون مرجان رنگین و گفتاری چون جان ~~شیرین و چون سلطان محمد از دار دنیا رحلت کرد، امرا به استصواب یکدیگر، به موصل ms108 ~~فرستادند و او را بخواندند و اتابک قطبالدین مودود، چنانچه آیین حکام باشد و رسم ~~ملوک عظام، او را روانه کرد و در ربیع الاول سنهآ خمس و خمسین و خمسمائه، به همدان ~~آمد و همان زمان بر تخت سلطنت مکان یافت و ملکارسلان را که در آذربیجان پیش ~~اتابک ایلدگز میبود، به حکم مصلحتی که وقت اقتضای2 آن بود، ولی عهد گردانید و در ~~خطبه و سکه نام او را قرین نام خود ساخت. # و سلطان سلیمان اکثر اوقات به لهو و مزاح به سر میبرد و در صبوح و غبوق، جرعهآ ~~راح از کف نمینهاد و زخمهآ چنگ و رباب از آن جناب به عیوق می رسید3 و به جام ~~شراب، چهرهآ رای4 صواب خراب میشد و عزالدین و ناصرالدین آقش5 پیوسته ملازمت ~~حضرت میکردند و در معاشرت، یار و در خلوت، محرم اسرار میبود و میان ایشان و ~~موفق گزدبازو، پیوسته حسدی که شیمت نزدیکان سلطان و عادت ابنای زمان باشد، ~~می بود و عزالدین و ناصرالدین بر متقضای خذ اللص قبل أن یأخذک، سلطان را بر آن PageV01P124 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0125.png) ~~میداشتند که گژدهبازو1 را بگیرد و هلاک کند و بدین عزم سلطان را به خانهآ او به مهمان2 ~~بردند؛ گرده بازو3 از آن حیلت آگاه بود و خود را نگاه داشت4 و آن فرصت از دست ~~برفت و آن سعی، کالقمر فی الشتاء، ضایع ماند و گردبازو5 بدان واسطه بیغامی به اتابک ~~ایلدگز فرستاد و گفت ملکارسلان را بر تخت سلطنت میباید نشاند و در آن باب ~~ترغیب و تحریضی6 هرچه تمامتر بکرد و سلیمان شاه از مداومت عیش و طرب، به تدبیر ~~ملک و قمع اعدا و تقویت احبا نمی پرداخت و کار به جایی رسانید که امرای دولت و ~~نواب حضرت، برمتهم، از او ملول شدند و دل از مطاوعت و متابعت7 او برگرفتند و او نیز ~~به حکم القلوب تتشاهد، در حق ایشان بدگمان ms109 شد و به سنان زبان، # (شعر) # جراحات8 السنان لها التیام و لایلتام ما جرح اللسان # پیکان ز درون برون شود بیمشکل بیرون نشود حدیث ناخوب از9 دل ~~خاطر همگنان بخراشید. امرا گرد آمدند و با گردبازو متفق و یکزبان شدند و دل بر ~~سلطنت ملک ارسلان نهاد و سلیمان پریشان و پشیمان شد10 و الغائب لایستدرک، و به ~~امرا بیغام فرستاد که اگر شما از حکومت من ملول شدهاید، اجازت دهید تا مالی که از ~~موصل آوردهام و نعمتی که موصل آن بدین مقام من بودهام، برگیرم و # (بیت) ~~به هرکجا که روم پادشاه وقت خودم به عقل و علم توانگر، به صبر و حلم شجاع ~~اکثر امرا گفتند این التماس بعید نیست و به یکبار حرمت سلطنت باطل نتوان کرد11 و ~~بعضی که از او مخوف و منهزم بودند، خواستند که خرسنگی در راه ملتمس اواندازند12 و ~~گفتند این کار کلی، بیمشورت اینانج که از امرا به کفایت و کاردانی و کیاست و PageV01P125 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0126.png) ~~دوراندیشی ممتاز است، نتوان کرد. کس را به وی1 فرستادند تا وجه صواب در آن باب ~~بیان کند؛ امیر اینانج گفت: اگر شما را با او کراهتی2 و او را با شما خصومتی هست، ~~زنهار تا او را این رخصت ندهید، چه به خراسان رود و لشکر جمع کند و به3 طلب ~~ملک برخیزد و بنیاد4 مملکت ویران گرداند و چون ملکارسلان را خواندهاید، او را ~~موقوف کنید تا آمدن وی. امرا به حکم # (شعر) # شاوز صدیقک فی الخفی المشکل واقبل نصیحة ناصح متفضل # والله قد اوصی بذاک حبیبه فی قوله شاوزهم و توکل ~~بر وفق اشارت او5 پیش گرفتند و در آخر رمضان سنهآ خمس و خمسین و خمسمائه، ~~ملکارسلان برسید و بر تخت سلطنت نشست و سلیمان را در کوشکی موقوف کرد و ~~چون ماهی بدین6 برآمد، سلطان ارسلان و اتابک ایلدگز، قصد اصفهان کردند و ~~سلیمانشاه را به همدان به قلعهآ ms110 علاءالدوله فرستادند7 و هم آنجا در ربیع الاول سنهآ سته و ~~خمسین، دعوت حق را لبیک اجابت زد و به جوار رحمت حضرت صمدیت رفت. # مدت عمرش، چهل و پنج سال بود و زمان حکمش، شش ماه و چند روز؛ وزرای او، ~~شهاب الدین8 ثقه و مظفر البارغو؛9 توقیعش، إشتعنت بالله وخده. PageV01P126 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0127.png) ~~صورتی باصفا و سیرتی زیبا و شکلی رعنا و سخاوتی3 چون دریا داشت؛ # (بیت) # ملت از مدح جنابش خطبه عالی داشته دولت از نامش دهان سگه خندان داشته ~~دیر خشم گرفتی و زود عفو فرمودی و اگر یکی از خدمتکاران او بر جریمهای اقدام ~~نمودی یا کبیرهای را مرتکب گشتی و مرشد شرع، ندای فاغفوا و أضفحوا،4 به سمع ~~عقلش رسانیدی، آیت سمغنا و أطغنا، برخواندی و ایشان را به تشریف لاتثریب علیکم ~~بنواختی؛ منشیان درگاه عالی او، مجرمان عاصی را منشور عفونا عما سلف، دادندی و ~~محرران دیوان او به نام خاطیان ساهی،5 مثال اغماض به توقیع عفونا عنکم انشا ~~کردندی. هیچ مجرم از حضرت او به خطاب لاتغتذروا الیؤم، مخاطب نشدی و هیچ ~~مذنب6 با وجود معائب7 بی پایان، از زبان این سلطان معاتب نگشتی. از غایت علو ~~همت، با حساب مملکت و دخل و خرج خانوادهآ سلطنتی نپرداختی و به کثرت و قلت PageV01P127 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0128.png) ~~آن ملتفت نبودی؛ در حسن لباس و نفاست آن مبالغت فرمودی و جامهآ مذهب مرصع ~~پوشیدی و در مطعم و مشرب تکلف و تنعم کردی و به حکم ما لک الا1 ما أکلت فافنیت و ~~ما لبست فأبلیت2، در ترتیب و تزیی3 این دو نوع مساهلت ننمودی. # (بیت) # توانگرا چو دل و دست کامرانت هست بخور، ببخش4 که5 دنیا و آخرت بردی # هرگز در انجمن او لغو و جفا بر زبان اعدا و احبا نگذشتی و سرا و جهارا، ناسزا6 ~~نگفتندی و بدایت حالت او آن چنان بود که چون پدرش7 حظایر قدس بر مجالس8 انس ~~اختیار کرد ms111 و از محنتخانه9آ دنیا به بهجتسرای عقبی رفت، او طفلی بود ~~لبازشیرناشسته واز بیش من أراد أن ییم الرضاعة، نانشسته برخاسته وابنعم او، ملکشاه ~~سلجوق، در این غم با او همدم بود و سلطان مسعودبن محمد، این دو در یتیم را در صدف ~~لطف10 می پرورد و در ظل رأفت و سایهآ قرابت میداشت و بر مقتضای أکرموا الیتیم ~~فإنی کنت فی الصغر یتیما، در مراعات جانب ایشان رسوم مروت محافظت ایشان11 ~~میکرد و آن دو گوشوارهآ سلطنت را چون فرزند دلبند و جگرگوشهای به تن وجان پیوند، ~~مراقبت می فرمود و چون زمانی بر این سان و چند سالی بر این زمان بگذشت و صبح ~~دولت از بنا گوش این دو شاهزادهآ باهوش دمیدن گرفت و تشریف تکلیف در پوشیدند و قبای تمیز ~~دربستند، از مرتبهآ طفولیت به درجهآ رجولیت رسیدند، به حکم12ظل السلطان13 سریع الزوال ، ~~سایهآ شفقت از مفارق احوال ایشان بازگرفت و حسد و غرض، والحسد فی القرابة جوهر و ~~فی غیرهم عرض، باز دید آمد و در سنهآ اربعین و خمسمائه، آن دو4 اباکورهآ روضهآ ~~سلطنت و ثمرهآ شجرهآ دولت که أعز من الکبریت الأخمر بودند، در قلعهآ تکریت15 PageV01P128 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0129.png) ~~موقوف کرد و مقید و محبوس گردانید و جان نازنین این دو بزرگزاده، هم در زمان ~~خردگی1 هدف خدنگ جوهر دهر شد و آن دو دردانه که در درج سلطنت و دری برج ~~مملکت بودند [و]2 موسم آن دررسیده که لب عروس مملکت به دندان گیرند و به ~~مساعدت دولت، زلف دلپذیر او را به زنجیر تدبیر کشند، در خاک مذلت و هوان ~~افتادند3 و پای آن دو یگانهآ فرزانهآ ملک سیرت ملک صورت که گاه آن بود که پای4 بر ~~تارک فلک نهند، در خلاب5 حیرت6 و آبخیز7 بلیت فرورفت. # (شعر) # و ظلم ذوی القربی أشد مضاضة علی المرء من وقع الخسام الثهند ~~و آن دو عالی نژاد کریم نهاد، اگرچه در مکتب دهر ms112 پرنوائب، بر عجایب لوح تجارب ~~مطلع نگشته بودند و سبق تمیز و ورق تکلیف در کنار ننهاده و نقاش تقدیر، نقش تدبیر ~~هر امر عسیر8 بر لوح ضمیرشان تحریر9 نکرده، در آن مصائب سازگاری میکردند و به ~~فحوای فاضبروا حتی یخکم الله، آبی بر آتش محنت که دود آن بسی دودمان را واهی بنیان ~~کرده و شرر شر و اثر ضرر آن، بسیار کریمان را از خانومان برآورده، می ریختند. (م) ~~دواء18 الدفر الصبر علیه. # (بیت) # ما صبر گزیدیم به دام تو که در دام بیچاره شکاری شود از سخت طپیدن # و چون ابنای آن زمان، تعرف چگونگی احوال ایشان میکردند و آن دو نوباوهآ بستان ~~شاهی، گره پریشانی بر پیشانی نمیانداختند و چون پیران سالخورده و منتهیان ~~حوادث کشیده، معمران جهان دیده و محرمان سردوگرم چشیده، در آن مصیبت PageV01P129 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0130.png) ~~مصابرت1 مینمودند و دم از مقاومت و مبارزت [و] فسحت میدان محاربت میزدند و ~~هر یک بر زیان مفاخرت میگفت: # (شعر) # تاریک شبم را سحر آید روزی وزگم شده یارم خبر آید روزی # این دلو تهی که در چهآ انداختهام نومید نیم که پر برآید روزی ~~کاملان زمان از حیلت و جلادت ایشان متحیر میشدند و عاقلان جهان از درایت و ~~کفایت2 ایشان متعجب می گشتند؛ و لا غزو من المشک أن یفوح و من البدر أن یلوح. # بچهآ بط اگرچه دیته ببود آب دریاش تا به سینه بود # فی القصه دراین نکبت، ارسلان که غرض از تحریک بنان، بیان حال اوست، مدتی ~~بی پایان یماند و همواره به حضرت کبریا، عز و علا، مینالید و به امید نوید ثمرة الصثر ~~نجح الظفر، روزی به شب میبرد و در اوقات اسحار که مظان اجابت دعوات باشد، از سر ~~صدق3 ونیاز این دعا میکرد: # از بی پدری شکستهام خود تو مخواه ای مادر ایام شکستی دگرم ~~و چون سلطان مسعود به جوار رحمت معبود رفت و امیر حاج بلال ms113 از لشکر خلیفهآ بغداد ~~منهزم شد و بیامد و از خدمت سلطان محمد محمود اجازت خواست تا لشکری جمع کند ~~و به بغداد برد؛ سلطان اجابت کرد. بعد از این گفت: ما را در این معرکه، خداوند چترنا گزیر ~~باشد چه گاه آن که امیرالمؤمنین المقتفی، به نفس خود، به مقاومت میان دربندد، لشکر ~~در مقابلهآ او بی سروری خداوند تاج و تخت، تیغ مقاتلت از نیام مخاصمت برنکشد و در ~~محاریت شروع، والحالة هذه، محرم ومحظور پندارند و چون سلطان به نفس خود، ~~تحمل این مشقت نمی فرماید، از آن دو ملک4 ملکخوی ملکجوی که در قلعهآ PageV01P130 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0131.png) ~~تکریت اند، یکی را بباید آمد1 و تاج سلطنت در مقابلهآ چتر خلافت بداشتن. سلطان ~~اجابت کرد2 و مسعود بلال برفت و آز تکریت، ارسلان را که اصل آن محبوسان بود، ~~بیرون3 آورد و بعد از معانقه با عروس مراد، به بغداد رفت. # (بیت) # اول شکسته باش که اوج سریر ملک یوسف پس از مج # یوسف پس از مجاورت قعر چاه یافت # و مقتفی لشکر آماده کرد و به معرکه آمد؛ اتفاقا لشکرش بشکست و تبعش4 از هم ~~بگسست و قوم عجم دردم غارت و ستم پیش گرفتند و بدان مشغول شدند و لشکر بغداد ~~مرة بعد اخری عودی کردند و عجمیان را به هزیمت رفتن واجب شد و مضی ما مضی؛ ~~بعد ذلک، چون سلطان محمد از دنیا برفت، انگشتری ملک به دست سلیمان افتاد و بنا بر ~~قضیهای که در فصل سابق ذکر رفت، امرا سلیمان را معزول کردند و به اجماع قومی که ~~اهل حل وعقد بودند، سلطنت بر سلطان مقرر شد و بر تخت سلطنت قرار یافت و در ~~سنهآ ست5 و خمسین و خمسمائه، با اتابک ایلدگز با هم از ساوه عزم اصفهان کردند و آن ~~زمان، والی اصفهان عزالدین صتماز نامی بود و او را6 از سلطان منهزم کردند7 و او نیز به ~~امیر ms114 حسامالدین اینانج که از مخالفان دولت و معاندان حضرت سلطنت8 بود، در ~~مخالفت موافقت کرد و ملک محمد را از فارس بخواند تا بیاید و ملک از دست ارسلان ~~بستاند. ملک محمد بیامد و در ولایت کابله، نزدیک قلعهآ برزین،9 میان او و سلطان ~~ارسلان جنگی عظیم رفت و عاقبتالامر محمد را به هزیمت رفتن لازم شد و عازم ~~جانب خوزستان گشت و من ینصزه الله فلا غالب له. و بعد از این فتح، ملک ابخاز را داعیهآ ~~تصرف در مملکت اسلام برخاست و به غصب اموال مسلمانان و هتک18 حرمت ~~اسلامیان، دندان طمع تیز کردند11 و سلطان ارسلان که به تأیید آسمانی و خصایص ~~جهانبانی ممتاز بود، جهت محافظت بیضهآ اسلام، به حکم و جاهدوا فی سبیل الله حق PageV01P131 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0132.png) ~~جهاده، به دیار کفر رفت تا دمار از نهاد آن کفرهآ فجره برآرد و چون به هم رسیدند، بر ~~مقتضای وقاتلوهم حتی لاتکون فتنة، فحول نصول 1 لشکر اسلام، در خطبهآ ازواج ارواح ~~کفار رغبتی هرچه تمامتر نمود و چندان قتل برفت که شمشیر آهن دل2 از بسیاری آن3 ~~خون گریست و زبان سنان، مانند سر زبان سرخ گشت. ~~و در این وقت که لشکر اسلام بدین کار میان دربسته بودند، ملاحدهآ مخاذیل، غیبت ~~ایشان غنیمت دانستند و در آن فرصت در چهارفرسنگی قزوین، سه قلعهآ حصین بنا ~~کردند و بنای آن به اعلی علیین بردند. اهل قزوین چون از فعل آن ملاعین که رخنهآ دین4 ~~بودند، اطلاع یافتند، به حضرت سلطان آمدند و از وقوع آن واقعه و صورت آن حادثه ~~خبر دادند. سلطان کمر مجاهدت بر میان بست و روی به محاربت نهاد و به توفیق باری، ~~عز شأنه، به مدت چهار ماه آن سه قلعه که در آن پنجنوبت فرعونیت میزدند، و صیت ~~آن به چهارگوشهآ عالم بل که به فلک هفتم رسانیده، خراب و یباب5 کردند؛ فتلک بیوتهم ~~خاویة بما ظلموا. واز قزوین لشکر ms115 باثبات، به ولایت قهاب رفتند و قلعهآ آن جهال ارذال ~~که6 بر سر صخرهآ صما بنانهاده بودند،7 بر فرق کوهی که سر به سما برده و آن بنا را، بنا بر ~~آن که سیاهان انقاسی را کافور اسم8 علم باشد و زنگیی9 را صبیح نام، به قلعهآ جهانگشای ~~شهرت داده، به مدتی اندک بستدند10 و مسلمانان را11 به محافظت آن برگماشت. # و معبران دارالضرب اخبار و مؤولان12 مشکلات آثار چنین آوردهاند که آن مرده دلان ~~که فردا یا لیتنی کنت ترابا گویان به محشر زمر به سر آیند13، مجال این فعل نامحمود، در ~~عهد سلطان مسعود یافتند واو با تمامت لشکر، سه ماه متوالی، خیمه در حوالی آن قلعهآ ~~عالی بزدند14 و در دفع آن کفرهآ فسقه جد و جهد بسیار بنمود و چون نزدیک شد که آن PageV01P132 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0133.png) ~~مردهآ فجره در گرداب حسرت و خلاب مذلت افتند، مخالفتی که از افعال ذمیمه و ~~اوصاف ناپسندیده است، میان امرای گزیده ظاهر شد و بدان واسطه سعی چندین گاهه ~~هباء منثور کردند و دست از هم بداشتند و نخن کما کنا و العناء زیادة، 1وصف الحال2 ~~ایشان گشت. # فی الجمله به توفیق یزدان در عهد سلطان3 ارسلان، این دو فتح حسن برآمد و آن4 ~~قوم مجهول که فتح ایشان أظهر من الشمس وأبین من الأمس بود، مقهور و مخذول شدند و ~~سلطان بعد از نیل مقصود و مطلوب، آخر سنهآ تسع و خمسین، مظفر و منصور به اصفهان ~~آمد. اعدا مقهور و اولیا مسرور5 و امرا برمتهم، محکوم و مأمور الآ اینانج که او پناه با ~~درگاه شاه مازندران بردهبود و داغ عصیان بر جبین نهاد و عاقبت الامر، او نیز از آن ~~پشیمان شد و طریق صلح میجست و به التماس او شاه مازندران، رسولی چربزبان به ~~حضرت سلطان فرستاد و شفاعت کرد تا غباری که از فعل او بر لوح ضمیر شهنشاه ~~بی نظیر نشسته، به آب عفو ms116 و اغماض محو فرماید و اقطاع و بلاد بر عادت معتاد بر او ~~مسلم و مقرر6 دارد؛ لطان اجابت فرمود و مواعید دلپذیر داد، و العفو عند الافتدار من ~~علو الأقدار؛ چون رسول مراجعت کرد و اینانج خبر وفات شرفالدین گرده بازو7که از ~~امرای مشفق و ناصحان محق وگردان مصاف شجاعت و مردان8 میدان مبارزت بود، ~~بشنید، طمع خام در سر گرفت و تضاعف اقطاع و انعامات التماس نمود. سلطان، کرة ~~ثانیة،9رسول را اکرام نکرد و بر وفق مرام جواب نداد. اینانج پیش خوارزم شاه رفت واز ~~وی مدد خواست و روی به عراق نهاد و سلطان به مرغزار شرویاز10 بواد غیرذیززع، که ~~اکنون به فر و دولت و یمن نظر11 کیمیاخاصیت پادشاه گیتی، آیت رحمت سبحانی، ~~خاتم نبوت سلطانی، زبدهآ دودمان چنگیزخانی، محیی مراسم مسلمانی، حاکم ~~اقالیم الدنیا، مظهر کلمة الله العلیا، ناصر لدین12 الاسلام وهادم سایر13 الادیان، الخان بن PageV01P133 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0134.png) ~~الخان المکنون، سلطانا عن الماء والطین، غیاث الدنیا والدین، الجایتو سلطان ~~محمدخان، ~~جهانداری که بیمثل و قرین و شبه و جنس آمد # به علم و حلم و بزم1 و رزم و حزم و فخر و فر ~~خداوندی که دارد وقت جود و حرب و مهر وکین # کن حاتم، تن رستم، دم عیسی، دل حیدر ~~لازالت أعلام سلطنته فی الخافقین خافقة والسنة البریة بدعائه ناطقة، مصری جامع شده که ~~با معماران کارخانهآ فردوس مکان و مهندسان روضهآ جهان، جهات ربع مسکون را به ~~زیور عمارات دلکش، جنات حیات بخش جهان می گردانید و به حکم لکم فی الأرض ~~مستقر و متاع، در بسیط روی زمین، بنیاد مدائن و بلاد آراسته چون زلف دلبران چین ~~مینهند، چنان عمارات از دست2 برنیامده؛ اشارت هذا البلد الأمین، جز به قلعهآ حصین و ~~حصن متین آن خلد برین نمیتوان کرد و امید لنخرج به حبا و نباتا و جنات ألفافا، جز از ~~زمین آن صحرای بهشت آیین چشم نمیتوان داشت؛ کشتزاری دارد ms117 چون روضهآ جنت ~~دلگشای3 و مرغزاری مانند پر طاوس زیبا؛ بزمگاهی چون بزم کاوس و دست کیکاوس ~~آراسته و بازاری بر مثال عارض بتان کشمیر و پیکران دلپذیر پیراسته؛ مباع هر متاع در ~~آصقاع و آرباع4 و آرجا و آنحا، ما تشتهی5 الأنفس و تلذ الأغین، بر نظر آصناف برایا ~~می آراید و مسافران کنعان مسکنت را ایفای کیل6 مقصود از آن مصر جنت آیین روی ~~مینماید. # ارکانش با مدارج افلاک متصل ایوانش با مطالع خورشید مستوی # دست ظقر ز چرخ ببرده به ارتفاع گوی سبق ز خلد ربوده به نیکوی7 PageV01P134 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0135.png) ~~چون برجهای1 گردون ایوان او بلند چون رکزهای عالم ارکان او قوی # چون پادشاه اسلام، نصر الله لواء عذله فی أقطار الأزض ذات الطول و العزض دهرا ~~طویلا و وفقه لإ شاعة المغدلة وإفاضة المکرمة علی کافة البریة بکرة و أصیلا، تا آنگه که2 ~~معمورهآ عالم و مساکن بنی آدم، مسخر3 فرمان قضادوران و محل حکم قدرجریان اوست، ~~آن دارالملک را تشریف خصوصیت پوشانیده و به سمت نام مبارک4 موسوم5 فرموده6 ~~واو را به سلطانیه شهرت داده، به تقریر خواص آن خطهآ مطمئنه7 که عوام و خواص ~~متفقالکلمه اند، چه حاجت و به تحریر اوصاف آن بلدهآ طیبه چه ضرورت. # (بیت) # کعبه را جامه کردن از هوس است تا ببینی جمال کعبه بس است # فی القصه، اینانج که لشکر از اهل شرک و فساد فراهم آورده بود و خیال فاسد را در ~~هوس خانهآ دماغ راه داده، به حدود ری رفت و قلعهآ طبرک را حصار داد و چون امید از ~~فتح آن برگرفت، با لشکری که از خوارزم با خود آورده بود، اندیشهآ تاختن ابهر و زنجان ~~کرد. سلطان ارسلان از شرویاز8 بر مرکب عز و ناز، دولتمساعد و بختیار، به زنجان ~~شد. # (شعر) # جمال العلی فی موکب هو قلبه و زین الهدی فی مجلس هو صدره ~~واتابک ایلد گز از آذربیجان برسید و چون اینانج ms118 خبر آمدن او بشنید، از ابهر بازگشت و ~~در آن ولایت بسی اموال مسلمانان به غارت9 ببرد و بسی مادر محنتزده را به فراق ~~فرزند به تاراج برده، در خاک مذلت و هوان نشاند و از خانهآ هر پیر و جوان، از جور آن ~~یغمائیان، فریاد وا آسفا علی یوسف، به آسمان رسیده؛ چشم پدران در فراق قرةالعین، ~~ماند ابر بهاری بعینه گریان؛ توانگران در آن حادثه، از مطهآ غنا18 پیاده گشتند و PageV01P135 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0136.png) ~~درویشان در آن نائبه، در رنج و عنا1 افتادند. فی الجمله، بعد از تاراج بی کران، عازم ~~جانب خوارزم و خراسان شد و سلطان، آن زمستان در ری مقام فرمود2 و بهارگاه که ~~سلطان ربیع، درخت3 رفیع نوبت ملک بزد و رایت جهانگیری برافراخت و لشکر ~~زمهریر، کوس رحیل فروکوفت و فراش بهار، شمع ازهار نزهتخانهآ اشجار برافروخت ~~واثر فر فروردین در صحن بساتین جنت آیین باز دید آمد و از آمدن طلایع سپاه ~~اردیبهشت، باغ و راغ آیین بهشت گرفت، # (بیت) # بلبلان درگل پرستی آمدند بیدلان بی می به مستی آمدند ~~به مرحلهآ نعل بندان، نزدیک مشهد، رفت و اتابک به آذربیجان شد و در آن وقت، عمر ~~علی یار4 را که مباشر ایالت ری بود و قلعهآ طبرک او داشت، هوس عصیان در سر آمد و ~~طریقهآ طغیان بر دست گرفت و به اعتماد بلندی قلعه و احکام آن، امضای آحکام حکام ~~نمی کرد؛ سلطان او را استدعا فرمود و در ساوه در وهده5آ حبس و قید انداخت؛ أغط أخاک ~~تمرة فإن أبی فجمرة. # چون عمر علی6 از حکم و فرمانروایی، به واسطهآ خام طمعی در زحمت7 و بینوایی ~~افتاد، (م) و تقطع أعناق الرجال المطامع؛ وخبر او به اطراف واکناف جهان رسید و ~~دارالملک ری از والی صاحبشوکت خالی مانده، اینانج، مرة بعد اخری، تارة بعد اولی، ~~قصد ری کرد و با لشکر بی کران که از شاه مازندران و شهنشاه طبرستان ms119 ستده بود، به ~~جنگ آمد. سلطان امیر نصرةالدین8 پهلوان و چند صفدر چون رستم دستان و گردان ~~زاولستان را به مقابلهآ او فرستاد و در صحرای ری به هم رسیدند؛ اول شکست بر اینانج ~~افتاد و آخر بر لشکر سلطان و مملکت ری، اینانج را مسخرشد تا در سنهآ اربع و ستین9 که ~~اتابک ایلدگز با لشکری بیپایان از آذربیجان به عزم جواب دهی اینانج، به حوالی ری PageV01P136 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0137.png) ~~آمد و سلطان به خرقان؛ اینانج پیش از آن که به جنگگاه رفت، میدانست که نه مرد ~~میدان ایشان است و جواب1 آن قوم نه کار هر2 انسان3 و رحم الله امرأ عرف نفسه قدره، ~~به در صلح آمد و رسولان را بفرستاد و متوسطان را در میان آورد و امان خواست و قرار ~~کرد که به خدمت اتابک رود4 و به اتفاق به حضرت سلطان روند و اینانج بنا بر آن که ~~سلطان مردی5 کریم و شاهی رؤوف رحیم بود، اعتماد آن داشت که خرق عادت قدیم ~~نکند6 و کشتی وجود او را غرق نکند7 و عرق غضب بر پیشانی نیاورد. اتفاقا در آن ~~شب که روز دیگر میان اتابک ایلدگز و اینانج8 ملاقات خواست بود، اینانج را به قتل ~~آوردند و کس9 کشنده را ندید10 و خاصگیان اینانج که چون برادران یوسف مجرم و ~~متهم بودند، روی به بیابان بی پایان نهادند و مانند ایادی سباء11 متفرق الابدان12 شد. و ~~سلطان از خرقان به ری آمد و کار با طراوت اول رفت و مواد پریشانی زایل گشت. # ایام بکام واختران فرمان بر وافلاک نهاده بر خط طاعت13 سر ~~و در شهور سنهآ تسع14 و خمسین، ملک ابخاز که به ایجاز در مقدمه ذکر آن رفت، ~~دیگرباره15 عزم دیار16 اسلام کرد و چون ملهم عقل به گوش هوش سلطان فروخواند که: ~~این یک عدوی دین که بماندهست دفع اوحفظت کند که کار چنین صدهزار کرد ~~و مبشر بشارت دولت ms120 این اشارت17 به سمع مبارکش رسانید که: PageV01P137 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0138.png) # متعرض لمخالب الضرغام. ~~و سلطان واتابک و امرای دولت، به نخجوان جمع شدند که به اتفاق آنجا روند و ملک ~~ابخاز مقهور گردانند. اتفاقا مزاج مبارک سلطان، لختی از حد اعتدال بچسبید و او را به ~~قلعهآ کتدیا2 بردند و اتابک و لشکر از آنجا به ابخاز رفتند و ابخازی که پهلوان مجازی ~~بود،3 قوت مقاومت4 با عسکر ظفرمرکب سلطان غازی نداشت و پناه بر کوه برد و لشکر ~~اسلام، # (بیت) # لشکری ناکشیده قهر شکت سپهی ناچشیده زهر فرار ~~ابخاز را خراب کردند و بسوخت. چون مراجعت نمودند، سلطان، اتابک و امرا را نوازش ~~بی کران5 فرمود و به همدان آمد. # و چون منقول است از منهیان اخبار، که سلطان را مادری بود که جمهور خلق به ~~دین داری و نیکوکاری و رعیت پروری و جهانداری او اتفاقات6 داشتند و زهرای دهر و ~~حمیرای عصر و زیدهآ کیان و بلقیس دوران بود و نزد ابناءالزمان، أعز من الزبا فی یونان، # (بیت) ~~آقتاب اندر هوای کویش7 آمدشد نداشت تا به تأنییش مسما واضع اسما نکرد ~~سر قراگوش8 کنیزانش نیارست9 آوریدلؤلؤ کافوررش تا نام خود لالا نکرد ~~و آن بانویهآ جهان، چندان لطف و احسان در حق علمای زمان و افاضل دوران به تقدیم ~~رسانید، چتدان10 خیرات و مبرات و انعامات و صدقات دربارهآ جهانیان بفرمود که شرح ~~آن در زیان قلم که قلم سفیر زیان است،11 نگنجد و ذکر آن از صحایف ایام، علی تعاقب PageV01P138 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0139.png) ~~الشهور والاعوام،1 منمحی2 نشود، ما حان حین و آن أوان3 و در آن وقت به جوار ~~رحمت یزدان پیوست و سلطان به وفات آن کاملهآ دودمان مملکت و عاقلهآ خاندان ~~دولت، دل خسته شد و پشت استظهارش شکسته گشت و در آن واقعه، فغان از نهاد شاه و ~~پاسبان برآمد و در آن حادثه و آفت، زهره، جامهآ زربفت چون4 آسمان کبود کرد و ~~مشتری، ms121 ردای سروری در نیل زد و دولت سلطان روی به نقصان نهاد. # (شعر) # و ما کان قیس هلکه هلک واحد ولکنه5 بنیان قوم تهدما # و چون ماهی از این مصیبت بگذشت، اتابک ایلدگز که سوار معرکهآ شجاعت و سوار ~~ساعد مملکت بود، در میدان کل من علیها فان، از یکران حیات درافتاد و از اسب ~~زندگانی پیاده گشت و سلطان بعد از آن که مرضش روی به انحطاط نهادهبود و از دست ~~چاشنی گیران لطف خدا، غذای (م) اذا سلنت فکل الناس قد سلموا، ستده، سیدهآ معظمه، ~~فاطمه، خواهر علاءالدولهآ همدان، را در تحت نکاح آورد و در جمادئ الاول سنهآ احدی ~~و سبعین و خمسمائه، به خانهآ او رفت و هم در این ماه، روزی چون امرای دولت بر معهود ~~عادت به درگاه سلطنت آمدند، حاجب 6 بارگاه قل یتوفیکم ملک الموت الذی وکل بکم، ~~ندای (م) امروز روز دیدن آن شهریار نیست، در آن مجمع داد و آن شاه سعید روی به ~~حضرت فعال لما یرید نهاد و ضمایر امرا و عامهآ رعایا، از آن حادثهآ شنعا سراسیمه گشت. # (بیت) ~~ز ملک و دولت باقی نبود هیچ ولیک چه سود ازان که چنین بود در ازل مسطور # هر7 بگشاید به پیش ضربت او چه عقاب و چه عصفور ~~چو مجره بازاجل بال قهر7 بگشاید # مدت عمرش، چهل و سه سال بود و زمان پادشاهیش، پانزده سال و هفت ماه و نیم؛ ~~وزیرانش، شهابالدین ثقه و فخرالدین ابن معین الدین مختص؛ توقیعش، إغتصمت بالله ~~وخده. PageV01P139 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0140.png) # کمال دولت و کامیاری و وفور حشمت و بختیاری سلطان ماضی، طغرل سلجوقی، از ~~آن زیادت بود که دست عبارت به دامن شرح اندکی از آن رسد یا عشری از معشار1 آن ~~در حیز وصف آید. به تأیید الهی و عنایت لایزالی که مستدعی سعادت ابدی و مقتضی ~~دولت سرمدیست، اختصاص یافته؛ بی تکاپوی جنگ، چنگ در دامن مراد زد و ~~بی ms122 تعب طلب، عروس مملکت را در کنار گرفت و بی زحمت غرس، میوهآ سلطنت از ~~درخت دولت بچید و در رعایت رعیت، نام نیک اندوخت و در اشاعت خیرات و انعام ~~دربارهآ رعایا ورعات و دفع ظلمه وسد اطمأع مستأ کله و رفع رسوم اهل عدوان و احسان ~~درحق عامهآ عالمیان، مشارالیه گشت و در احیای قواعد اجداد و تجدید مراسم اسلاف، ~~سعی بلیغ نمود و در عهد پادشاهی او کژی جز در زلف2 دلبران چین به دست نمی آمد و ~~فتنه جز از چشم خوبان نازنین برنمیخاست. ذاتش مستجمع کمالات نفسانی و ~~خصایص جهانبانی بود؛ صورت پسندیده و سیرتی گزیده داشت و به علم و هنر آراسته و ~~به عقل و فضل پیراسته بود. در سخندانی موی شکافتی و شعری روان چون آب حیوان ~~گفتی. تعظیم علما وإنعام دربارهآ فضلا، علی الدوام فرمودی والتفات خاطرایشان، سبب ~~ازدیاد رونق امور واتمام مناجح3 جمهور دانستی4 و در حق شیخ الاسلام رتانی، بایزید PageV01P140 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0141.png) ~~ثانی، ظهیرالدین بلخی، که در عهد خویش به کمال1 علم و غزارت فضل مذکور بود و به ~~تقوا و دین داری مشهور؛ اعتقادی2 صادقانه و صفایی صوفیانه داشت و شبها به قدم ~~ارادت جهت استراحت به زاویهآ شیخ رفتی و مصالح ملک و دین با وی مشورت کردی و ~~امرای دولت را این معنی گلوگیر می آمد و از چاره و تدبیر عاجز آمدند و بهاتفاق با ~~سلطان نفاق آغاز نهادند و به عهود و مواثیق مقرر کردند که یدا واحدا باشند و در قصد ~~سلطان بکوشند و شیخ به فراست و قراین قولی و فعلی بدانست3 و به حکم رخصت ذکر ~~مساوئ الشخص لمصلحة الغیر، بنا بر رعایت حقوق مصاحبت،4 با سلطان بگفت: # (بیت) # چو کاری بیفضول من برآید مرا در وی سخن گفتن نشاید. # وگر بینم که نابینا و چاهست اگر خاموش بنشینم گناهست ~~سلطان با امرا بیعنایت گشت و اثر آن به ظهور رسانید. ms123 امرا گرد هر حیلت و مکر ~~برآمدند تا مگر از خشم سلطان امان یابند و مکتوبات به قتلغ اینانج که ساکن ری بود، ~~نوشتند به شکایت سلطان و آن که او اکثر اوقات به خانهآ ظهیر5 بلخی میباشد و در کل ~~قضایا مخالفت از صوابدید او خطا میپندارد و ما را پشتپای زده و کالعدم انگاشته و ~~التماس کردند تا او موافقت نماید و اجازت دهد تا ایشان به مشورت سید علاءالدولهآ ~~همدان، سلطان را بگیرند و این مکتوبات در میان عصایی تعبیه کردند و به دست ~~قاصدی دادند تا به ری برد و بدین تدبیر قناعت نکردند6 و شبها رنود و اوباش و ~~شرارالناس را بر سر راهها مینشاند7 تا باشد که بدان طریق سلطان را هلاک توانند کرد و ~~چون آن تدبیر موافق تقدیر نیامد، سلطان از آن آگاه شد و به احتیاط تردد می فرمود. # (شعر) PageV01P141 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0142.png) ~~از1 قاصد تعرف هر جایی می کرد2 و قاصد از بی طالعی چنان چه شیوهآ بددولتان باشد، ~~ملالتی بنمود و التفاتی کما ینبغی نکرد؛ پسر سراج الدین از آن بی التفاتی برنجید و3 ~~گرزی گران که بر دست داشت، براند تا بر آن نادان زند. او محافظت نفس را، عصا در ~~مقابل4 صدمهآ گرز بداشت و گرز بر عصا آمد و عصا5 خرد و ناچیز شد و مکتوبات ~~هریک به طرفی افتاد. # (بیت) # تعبیهما بین که روزگار برآرد تا زد بی دلی دمار برآرد ~~پسر سراجالدین مکتوبات بخواند و چون بر حال اطلاع یافت، در رفتن شتاب کرد و به ~~حضرت6 سلطان رفت و نوشتهها عرض کرد و آن قصد منجح و آن تجارت مربح نیامد. ~~سلطان روز دیگر که ارکان دولت بر معتاد عادت به حضرت آمدند،7 بیرون نیامد و سید ~~فخرالدین علاءالدوله را که بدان کبیره متهم و با آن جماعت همدم بود، به خلوت طلب ~~داشت و او را بنا بر آن که از خاندان نبوت ms124 و دودمان رسالت بود و به شرف سیادت و انتما ~~به خانوادهآ ولایت ممتاز، خلعت عفو پوشانید و جرعهآ لطف نوشانید و قصهآ حال بر رای ~~رزین او عرض کرد و بعد از آن، خواجه عزیز وزیر و پسران او، موفق وکیلدر و ظهیر ~~منشی و شهاب چکنویس8 و قتلغ طشت دار و چند کس دیگر را که در این کار با ایشان ~~همراز بودند، طلب کرد و هر یک را نوشتهآ خویش میداد و میگفت: افرأکتابک کفی ~~بنفسک الیوم علیک حسیبا. # (بیت) # اگر بار خارست خود کشتهای وگر پرنیانست خود رشتهای # ایشان با خار غم چاروناچار دوچار خوردند و دردی دردی بیدوا نوش کردند وروز ~~که یوم تبلی السرائر، صفت آن بود، در غرقاب حیرت و مذلت افتادند و به امر سلطان ~~جهان آن عاصیان را در قلعهآ همدان مقید و محبوس کردند. بعد از آن متحیران بادیهآ PageV01P142 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0143.png) ~~محنت ومجاوران زندان مشقت، طوعا اوکرها، التجا به جناب مجد و معالی، ~~شیخ الاسلام بلخی کردند و گفتند اگر سلطان بر این چند بی دولت که چون مرغ نیم بسمل ~~در اضطراب و از نظر مشتری1 سعادت در حجاب آمده و به باد نکبت از اعلی علیین به ~~تحتالتراب افتاده، ببخشد2 و رقم عفو بر زلت ما کشد،3 ما آن چه از املاک و اموال که ~~لولاه لمتقطع یمین سارق، ایثار کنیم و از اغراض دنیاوی4 به یکبار اعراض نماییم و حکم ~~أنیبوا إلی ربکم را5 منقاد شویم وامر توبوا إلی الله را،6 امتثال نمائیم و موتوا قبل أن تموتوا، ~~بر نفس سرکش خوانیم و ترک محرمات و منهیات7 از لوازم شمریم و چون دیگر ~~مریدان، ملازمت گوشهآ سجادهآ مقدسه بر خود فرض گردانیم تا از این میدان مردان، بوکه ~~سر بیرون بریم. شیخالاسلام آن سخن به حضرت سلطان عرضه کرد و گفت اگر مجرمان ~~عاصی وخاطیان ساهی بر معاصی و مناهی اقدام ننمایند، پادشاهان لذت ثواب8 ~~والکاظمین الغیظ ms125 والعافین عن الناس، ازکجا یابند واگرمذنبان9 مرتکب جرایم نگردند، ~~ذوق اجر فمن عفی و أضلع، به کام خسروان زمانه چگونه رسد؟ # (شعرا # ترفق ایها المولی علیهم فان الرفق بالجانی عتاب. # چون هست جیان بیوفا برگذران گر دسترسیت هست خوشتر18گذران # مرکه گتاه دیدهای عذر پذیر وزهرکه جفا شنیدهای درگذران ~~و سلطان در این باب اندیشه می فرمود11 و در آن بود که جریمهآ ایشان را عفو کند.12 ~~اتفاقا در این میانه روزی جهت ملاحظت عمارات13 به قلعه رفت و قتلغ طشتدار را ~~هوس جان باختن14 و بر سر دار وطن گرفتن بر سر آمد و زبان برگشاد و ناسزا گفتن آغاز PageV01P143 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0144.png) ~~کرد1 و گفت: من در تدبیر آن بودم که دمار از نهاد تو برآرم و به پدرت ملحق گردانم، ~~چون دولت تو بیدار بود و بخت من در خواب، فرصت دست نداد؛ اکنون توقف در ~~کشتن من2 چراست؟ ~~سر من برگیر و چنین و چنان کن والیأش اخدی الراحتین، و دیر است تا3 گفتهاند: # (بیت) # هرکه دست از جان بشوید هرچه خواهد آن بگوید ~~سلطان گفت: با پدرم که نعم اینجهانی به تو داد و ترا از بندگی به خداوندی4 رسانید، چه ~~کینه داشتی و در حق5 آن ولی نعمت چه اندیشه کرده بودی؟ گفت: به اشارت اتابک ~~محمد سید علاءالدوله، دههزار دینار زر سرخ به من داد تا پدرت را در حمام ~~شربت6حمام دادم و حمام روحش را از قفص کالبد به صحرای ممات فرستادم. سلطان ~~ازاین سخن، عظیم در خشم رفت و چشم مرحمت بر7 هم نهاد و به قتل آن محبوسان ~~حکم فرمود. (م) إن البلاء موکل بالمنطق، وهرچند سید علاء الدوله در جریمهآ اول معفو ~~بود، بلی چون کبیرهای8 ضمیمهآ قضیهآ اول شد و از میان آن قوم، اولالجریدة و ~~واسطة القلادة وسرالمسئلة وبیتالقصیدة او بود، زلة العالم یضرب بها الطبل، در تدبیر ~~فوات او مشغول شد و چون قتل چنان سیدی، (م) همم ms126 نبت در نسب9 هم پادشاهی در ~~حسب، از دینداری و نیکوکاری بعید بود، در آن تلعثمی میکرد و توقفی میفرمود و در ~~آن وقت که از همدان بیرون میرفت، التماس کرد تا به مسافرت با وی موافقت کند و از ~~وطن اصلی مهاجرت نماید. سید علاءالدوله تمارضی ساخت و تکاسلی مینمود اما ~~چون سلطان در مبالغت10 افراط می کرد و در ارادت مصاحبت با وی الحاح می فرمود، از PageV01P144 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0145.png) ~~مطاوعت چاره ندید. و چون دو منزل از همدان بیرون شدند، شیطان رجیم، سلطان رحیم ~~را از راه صواب بگردانید و بر آن داشت که به هلاک آن سید کریم اشارت کرد و او را زه ~~برنهادند و مرقدش به همدان فرستاد و این حرکت مذموم بر سلطان مبارک نیامد و بدان ~~واسطه کاروبار سلطنت و روزبازار مملکت به هم برآمد و سلطان مدتی در ششدرهآ بلیت ~~و بادیهآ نکبت افتاد و اتابک ارسلان از آذربیجان به جنگ برخاست و سلطان تختگاه ~~بگذاشت و روی به آذربیجان نهاد و اتابک ارسلان از عقب سلطان برفت و اسباب و ~~اموال نهمار1 به تاراج داد و سلطان بعد از هزار حیله بجست و به قفچاق رفت و از ~~دارالخلافه به اسم اتابک، تشریفی و منشوری بفرستادند و کار مملکت بر او مقررگشت ~~و بعد از مدتی سلطان به همدان آمد، اسباب شاهی را پشت پای زده و تخت فرمان دهی ~~بگذاشته و روی از عروس دنیای بدمهر، # (شعر) # شؤم ملول لایدوم لصاحب نشوز فروک لایجیب لخاطب ~~بگردانیده و بر سر تربت اسلاف و اجداد خود که پادشاهان دین دار و کامکاران نیکوکار ~~و منصفان ظالم برانداز و منتصفان مظلوم نواز بودند، مقیم شده و بعد ذلک، به مشورت و ~~اشارت اتابک،2 امرای عراق و معتکفان خانهآ نفاق، مخربان3 اساس وفاق، ازپی سلطان ~~آفاق بیامدند و گفتند به حکم سوابق حقوق سالفه و تربیت گذشته، از اتابک ارسلان ~~کرانه کردهایم و از ms127 او برگشته و به خدمت آمده، اگر سلطان گناه ما ببخشد و ما را خلعت ~~عفونا عما سلف، پوشاند تا کمر خدمت بر میان جان بندیم و ملازم حضرت شویم. سلطان ~~از بدطالعی، آن کلمات مجوف مموه4 بشنید و بر ایشان مغلظه5آ آیمان که مخالفت آن ~~محل مخالفت6 ایمان باشد، عرض کرد و وعده فرمود که به میدان سورین عهد7 ملاقات ~~مجدد گردانند و چون به میدان رسیدند، امرا گرد چتر سلطان حلقه زدند و فخرالدین قتلغ ~~که ننگ هر سگدین بود، شمشیری بر چتر سلطان زد و به اتفاق سلطان را بگرفتند و ~~کردند آن چه کردند. PageV01P145 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0146.png) # فی الجمله، زحمت و ناکامی سلطان متضاعف شد و محنت و بددولتی متزاید گشت و ~~بنا بر آن که (ه)1 برگ گل آسیب دندان برندارد بیش ازین، فریاد آیا موت2 ان الحیوة ذمیمة ~~میزد و میگفت: (م) سیرم ز حیات محنت آگندهآ خویش. و چون خبر این حادثه مشهور ~~شد، اتابک ارسلان به همدان آمد و ملک سنجربن سلیمان را از قلعه بخواند تا بر تخت ~~سلطنت نشاند. ناگاه از دارالخلافه ملطفهای3 به اتابک فرستادند، مشتمل بر آن که ترا ~~خود بر تخت سلطنت میباید نشستن،4 به دیگری چه ضرورت و به قبلهآ دیگر چه ~~حاجت. اتابک ارسلان را خود نیم اشارت تمام بود و این اشارت، بشارتی دانست و به ~~کاری که بدان منصوب بود و به شغلی که بدان منسوب، قناعت ننمود و خود بر تخت ~~سلطنت قرار گرفت و اذا أراد الله هلاک نملة5 انبت لها جناحین. # امرای عراق که در قصد و ایذاء6 ولی نعمت اتفاق کرده بودند و هریک خود را به ~~مرتبه، با اتابک7 مساوی بل راجح میدانستند و دم از نخوت میزد،8 با یکدیگر مشورت ~~کردند و گفتند چون ما با9 سلطان طغرل با وجود حق نعمت و انتما به خانوادهآ سلطنت، ~~بیمروتی کردیم و به کسر حال او میان دربستیم، دیگری بر ms128 ما چه اعتماد کند و کدام کس ~~دوستی ما را وزنی نهد و مبادا که اتابک چون به مخالصت ما وثوقی ندارد، در هلاک ما ~~سعی کند و خواهد که غلامان خود را به منصب ما10 منصوب11 گرداند و به اتفاق برفتند و ~~اتابک را بگرفتند و به قتل آوردند و روز دیگر مملکتی که مستحقی چون سلطان طغرل ~~داشت، بیخداوند پنداشتند و مانند میراث پدر و مادر بر خود قسمت کردند و هر یک ~~مملکتی را در تحت حکم خویش گرفتند و بر عراقیان حاکم و فرمان روان گشتند. # بر بزرگان زمانه شده خردان سالار بر کریمان جهان گشته لئیمان مهتر # بر در دونان، احرار حزین و حیران درکف رندان، ابرار اسیر12 و مضطر PageV01P146 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0147.png) ~~و بعد از آن که اتابک را کشته بودند، رسولان اطراف به عزم دیدار او، کالبرق ~~الخاطف، می رسیدند که می پنداشتند که بنای مملکت او برقرار است و اساس سلطنتش ~~استوار و ندانستند که هر قاعده که بر خلاف اصل باشد، دیر نپاید و هر بنا که بنیاد آن به ~~باد هوس نهاده باشد، زود از پای درآید. (م) ان للباطل جولة ثم یضمحل. و چون حال بدین ~~منوال میدیدند، متعجب و متحسر بازمی گردیدند و در اثنای راه آیندگان را میگفت: # (بیت) ~~آن مصر1 مملکت که تو دیدی خراب شد وان نیل معدلت که شنیدی سراب شد # فی القصه، مملکت عراق بر فخرالدین قتلغ وامرا قرار گرفت؛ وصارت البثر المعطلة ~~قضرا مشیدا، وگمان بردند که الی أن یرث الله الأزض، آن طول و عرض بخواهد ماند و ~~الی قیام الساعة وساعة القیام، توسن فلک بدرام، لگام کام ومرام در دست آن مغروران ~~ایام بخواهد گذاشت. خود به زمانی اندک آن کاروبار به هم برآمد و بازار آن جمعیت ~~آشفته شد و سبب آن بود که اسفهسلار2 حسامالدین دزماری3 و چند کس دیگر که ~~حق گزاری نعم و ایادی سلطان مفترض میدانستند4 ms129 و شکر منعم، عقلا و شرعا، متحتم ~~می شناخت،5 جان برکف نهاد و صاحب الحق أحق بمتاعه، برخواندند و سلطان را از قلعه ~~بیرون آوردند و با لشکری چیده برچیده6 (م) بدان امید که سعیی7کند فلک مشکور، روی به ~~عراق نهادند و به در قزوین میان هر دو قوم اتفاق ملاقات افتاد و اسبان عراقیان گندم ~~خورده بودند و از چاه نکبت سیراب شده و بدین واسطه قوت مصاف نداشتند و سلطانیان ~~هست و نیست ایشان به تاراج ببردند و عروس مملکت که یار قدیم سلطان بود، برقع ~~برانداخت و کدخدای قضا و قدر، در کشور جد و پدر بر سلطان دادگر برگشاد. # (بیت) # والحمد لله علی فضله اذ رجع الحق الی اصله. # صدای گنبد پیروزه8 میدهد آواز که آمد آب معالی به جوی دولت باز PageV01P147 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0148.png) ~~و سلطان بر تخت سلطنت قرار گرفت و بر سریر مملکت جای یافت و به زبان شکر ~~می گفت: یا لیت قومی یعلمون بما غفرلی ربی و جعلنی من المکرمین، و بفرمود تا ~~فخرالدین قتلغ را بر دار کردند و در سنهآ تسع و ثمانین و خمسمائه، خواجه معین الدین ~~کاشی را بر دست وزارت نشاند و او را در حل و عقد امور مملکت نافذالامر گردانید و به ~~فصل بهار به ری رفت و طبرک را بستد و خراب کرد و طمغاج خوارزمی را که از قبل ~~خوارزم شاه، کوتوال قلعه بود، کشته، به تحفه به خوارزم فرستاد و ملک را از زحمت هر ~~گدایی و مداخلت هر بی سروپایی 1 خلاص داد و از اطراف و اکناف جهان روی به درگاه ~~سلطان نهادند و طایفهای از خدم و خول که همیشه میخواستند که ملازم آستان ~~معدلت آشیان سلطان باشند و در شدت و رخا، یار غار، و از پادشاه باسزا، به زاری و نیاز ~~و روزه و نماز، حشمت و ملکداری و سلطنت و شهریاری او مسألت میکردند، و به ms130 ~~حکم # (شعر) # و إنی لأرجو أن یعود زمائنا بوصل فمن بعد الشتاء ربیع ~~انجاح مقصود را منتظر می بودند2 و می گفت: # (بیت) ~~این دولت سرمستش مشیار شود رونی وین3 بخت گران خوابش بیدار شود روزی ~~به حضرت سلطان آمدند و تختگاه رونقی تازه و رفعتی بیاندازه4 یافت. و در محرم سنهآ ~~تسعین و خمسمائه، جمعی از راه حسد و کوتاههمتی5 و حقد و فرعون طبعی، تقبیح ~~حال6 معینالدین کاشی بر حضرت سلطان ماضی بکردند و وزارت به خواجه فخرالدین، ~~پسر صفیالدین ورامینی،7 تفویض فرمود و معینالدین را بگرفت و فخرالدین را به ~~تمکینی هرچه تمامتر بر مسند تدبیر نشاند و خوارزم شاه تکش که کفران نعمت کار او و ~~پیشهآ پدر بود8 و کابرا عن کابر به میراث یافته، به مهمی روی به عراق نهاد و اتفاقا چند PageV01P148 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0149.png) ~~روز، سلطان مقبل مقبول، به عیش و طرب مشغول بود و از تدبیر کار ملک ملول و آمدن ~~خوارزم شاه را وقعی ننهاد و ندانست که شر السمک یکدر الماء، و چون کارد به استخوان ~~رسید و حکایت در تفویت1 جان و تخریب خان ومان میرفت، سلطان لشکر آماده کرد ~~و از همدان بیرون آمد و این دو بیتی2 در آن وقت در سلک نظم آورد: # رو جوشن من بیار تا دربوشم کین کار مرا فتاد تا خود کوشم # تا هست به کف گرز و سپر بر دوشم من ملک عراق را به جان نفروشم3 # ویوم التقی الجنعان، در شهر جمادی الآخر، سنهآ تسع و ثمانین وخمسمائه بود و چون ~~از طرفین حمله کردند،4 جملهآ امرای سلطان، عصابهآ عقوق بر پیشانی5 بازبستند و جوشن ~~بی حمیتی در پوشیدند و خود بی مروتی بر سر نهادند و سلطان به حکم آن که گفتهاند: # (بیت) # چو مرد بر هنر خویش ایمنی دارد شود پذیره6آ دشمن به جستن7 پیکار ~~به نفس خویش (م) علی مرکب کالریح تجری الموامیا، در میان میدان دشمنان ms131 رفت به امید ~~آن که (م) مگر بخت نیکش بود رهنمای. و لشکر از راه ستیز، طریق گریز برگرفتند و سلطان ~~را فریدا وحیدا8 بگذاشتند و چون سلطان پریشان حال گشت و از دلیران کارزار و شیران ~~آدمی خوار غایب ماند، جمله روی به وی نهادند و او را در قید حکم خویش آوردند و ~~قتلغ اینانج قصد کشتن وی کرد و سلطان ظن برد که اگر9 اورا یقین10 شود که اوکیست، به ~~فوات او نکوشد11 و در آن کار عنان اختیار به دست شیطان بدکار مکار ندهد و خود از ~~سر برگرفت، (م) قریاد ز دست خویش فریاد، کالباحث عن حثفه بظلفه و الجادع مارن أنفه ~~بکفه، قتلغ اینانج خود او را میطلبید، شمشیر عدوان از غلاف عصیان برکشید و از سر ~~جهل با نفس بداصل گفت: (م) باری چو12 گنه کنی کبیره، و سلطان را شهید کرد و به تحفه PageV01P149 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0150.png) ~~به نزدیک خوارزم شاه برد. خوارزم شاه چون خصم را کشته دید و مقصود به حصول ~~پیوسته یافت، از اسب پیاده گشت و سجدهآ شکر گزارد و سر سلطان به بغداد فرستاد و تن ~~نازنین آن سپهدار تاجدار را در بازار ری بر دار کرد. # (بیت) ~~پادشاهی پادشاهی1 ایزدست ایراکه2 او جاودانه کامکار و پایدار و پادشاست ~~گویند در میان معرکه، کمالالدین شاعر که از ندمای حضرت و مادحان درگاه ~~سلطنت بود، بگرفتند و پیش نظام الملک مسعود وزیر آوردند. وزیر باتدبیر با شاعر ~~نیک تقریر3 گفت: آنهمه آوازهآ قوت و شجاعت و شوکت و مبارزت طغرل که در ~~جهان افتاده بود، خود این بود؟ کمالالدین شاعر4 برفور جواب داد که: # (بیت) # ز بیژزن فزون بود هومان به زور هنر عیب گردد چو برگشت مور ~~و خوارزم شاه بعد از نیل مطلوب و یافت مرغوب، متوجه همدان شد و چون بخت ~~مساعدت میکرد و دولت معاونت مینمود، به مدتی اندک، بسیار قلاع حصین بستد و ~~بسی ms132 گردن کشان باتمکین را مقهور گردانید و حکومت اصفهان به قتلغ اینانج تفویض ~~کرد وری به پسر خود، یونس خان داد5 و خود به خراسان معاودت نمود6و آفتاب دولت ~~سلجوقیان، # (شعر) # الحائزون اسالیب العلی کملا7 والفائزون بأقداح السعادات # شادوا قصورا من الأنصاف شامخة و مهدواکرما فرش المبرات ~~به مغرب فنا فرورفت و ماه حشمت خوارزمشاهیان از افق سعادت برآمد. # (بیت) ~~فرش به ملکگیری رایت چو برکشید طغرل برفت و تیغ شهی در نیام کرد8 PageV01P150 ![image file](./0731IbnMuhammadHusayni.CuradaHikayatSaljuqiyya_0151.png) ~~و فراش روزگار مکار غدار ناپایدار که در هر وقتی ملازم در صاحب صدری باشد و ~~در هر قرنی ملازمت عتبهآ رفیع قدری نماید، به دست ارادت، دست دولت و رفعت ~~خوارزمشاهیان در بسیط زمین بگسترانید و بساط سلطنت آل سلجوق را درنوردید. # (شعر) ~~ثم انقضت مدة اقبالهم و دولة الدنیا متاع الغرور. ~~زان گونه که آمدند بیرون رفتند نه هیچ1 ببردند و نه هیچ2 آوردند ~~ربنا تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بیدک ~~الخیر، إنک علی کل شیء قدیر و فذا آخر کلامنا بتوفیق الملک العلام. # ~~تم فی یؤم الجمعة، ثانی شهر ربیعالأول سنة ائنین وخمسین وسبعمائة الهجریة، علی ~~ید العبد الضعیف المحتاج الی رحمة الله تعالی، آحمدبن الحسین بن ساناق3 الهروی، ~~أحسن الله عواقبه.4 PageV01P151 ms133