######OpenITI# #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T13:56:03.506931+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T13:56:03.506961+00:00 #META# transcription layer pk: 12781 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.9718501968807516 #META#Header#End# # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0050.png) # بسم الله الرحمن الرحیم # حمد بی حد و سپاس بی قیاس مر حضرت جلال خداوندی را که از غایت # ~~لطف1 و احسان خلعت وجود انسان را به طراز اعزاز «و لقد کرهنا بنی آدم»2 ~~و # ~~منشور کرامت او را به طغرای «و فضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا»3 ~~تو... # ~~داشت و نفوس نفیس بشری را که اشرف جملهآ کائنات و زبده و زمرهآ مکوانات # ~~است]* به مدد مادهآ روح قدس و فیض نور عقل مخزن اسرار عالم محسوس و ~~مطلع # ~~انوار بدایع و غرایب ملک و ملکوت ساخت. # شعر [ظهیر فاریابی]: # چنان نگاشت بر الواح نفس [صورت علم] ### | که خیره ماند درو دیدهآ اولوالابصار6 # خداوندی که نقاش کرم او به شنگرف ... از طرف شرف صد هزاران پیکر # ~~عالی منظر بر صف صفهآ این سقف مینارنگ 7 پدید آورد. آفرینندهای که از ~~ترکیب # ~~«کاف» و «نون»، آیت وجود هستی بنگاشت ... صنع بیچون رایت حدوث # ~~برافراشت. بصیری که از لوح آحداق در سواد آطباق8 و خفیات سرایر ضمایر ~~بداند # ~~«یعلم خاینة [2]9 الآعین و ما تخعی الصدر»10 علیمی که آفتاب جهانتاب سر ~~از # ~~گریبان مشرق بی حکم او برنیارد و ماه منور از طارم چرخ مدور ... او ~~برنیاید. ### | شمعر # آنک بیامر او نیارد تافت %~% ماه از برج و آفتاب از اوج1 # نبود ساکن و نیارامد %~% جز به فرمانش هفت بحر از موج PageV01P047 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0051.png) # ~~آنکه قصر قیصر... به ضیاء مهر روشن چهر روشن گرداند و منظر نظر شاه شام ~~را به # ~~ظلام... شبه تاریک کند. ### | شعر # صبح را تاب آفتاب دهد %~% شام را ظلمت حجاب دهد1 # ~~کردگاری که نسیم سحری در زلف بنفشهآ طری بیامر او گرهی نزند2 و... بال ~~بر آب # ~~زلال بی فرمان او زرهی نپوشد. بی غمی گریه در دیدهآ ابر [ترکیب نماید و ~~بی] # ~~شادی خنده در لب برق ترتیب فرماید. ### | شعر # هیبتش خاک را کند ساکن %~% قدرتش ..................... # که در آرد به گریه دیدهآ او %~% که ms001 لب برق را بخنداند # ~~... که فتوحات نسیم آن جان عالم و عالم جان را معطر گرداند و صلات ~~صلوات # ~~نامیات که نفحات شمیم آن دل جان و جان دل را معنبر کند. ### | شعر [ابوالعلا] # سلام کما مر النسیم بسحخرة %~% رخاء علی الآزهار غب عهاد # ~~[3] بر روضهآ طیبه و تربت مطهره و مرقد معظم و مشهد منور عنفوان3 ~~صحیفهآ # ~~رسالت و سلطان و سادهآ سیادت، صدر جریدهآ اولیا و فذلک جمع انبیا محمل ~~عقد # ~~اصطفا، واسطهآ عقد انبیا، محمد مصطفی که نتیجهآ مقدمات آفرینش وخلاصهآ ~~عالم # ~~علم ودانش است. ### | شعر # عن فضله نطق الکتاب و بشرت %~% بقدومه التوریة والانجیل ### | شعر [خاقانی] # # هادی مهدی غلام، آمر4 صادق کلام %~% خسروهشتم بهشت، شحنهآ چارم کتاب # # باژستان ملوک، تاج ده انبیا %~% کز در او یافت عقل خط امان از عقاب # # مرشد خلق آنکه5 کرد از اثر زخم تیغ %~% رایت شاهان نگون، گردهآ شیران ~~کباب # ~~نبی [ی] که حکمهآ حکم او دهانها و زبانهای فصحای عرب و عجم را ببست که ~~«آنا PageV01P048 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0052.png) # ~~افصح العرب و العجم» و درود وتسلیم ورضوان و نعیم ملازم ارواح واشباح ~~اولاد # ~~و اصحاب واحباب او -که والیان ولایت هدایت و ستارگان فلک دلالت و ~~راعیان # ~~حق دین و حامیان دین حقاند - باد. # اما بعد چنین گوید مؤلف این کتاب، العبدالضعیف سیف ابن محمد بن # ~~یعقوب الهروی، رزقه الله علما نافعا و عملا رافعا، که در علم اخلاق ~~نسخهای که # ~~موسوم است به «مجموعهآ غیاثی» پرداخته بودم و تألیف آن را واسطهآ [4] ~~عرض # ~~خود ساخته، بر موجب «العاقل ابن الوقت» بهترین وقتی از اوقات و شریف ~~ترین # ~~ساعتی از ساعات متوجه درگاه فلکسای و بارگاه جهان آسای خداوند برحق و # ~~مخدوم مطلق، الملک الاعظم الاعلم، شاهنشاه الاکرم الاحکم، ضل الله فی # ~~الخافقین، سلطان الحاج والحرمین، مغیث الامة الزاهره، نصیرالملة ~~الباهره، مظهر # ~~کلمة الله العلیا، محرز مناقبالدین والدنیا، المنصور من السماء، المظفر ~~علی # ~~الاعداء، قامع المعاندین والطغاة، قالع المتمردین والبغاة، معین ms002 اهل ~~الرشد، البرره، # ~~مهین زمرة الفسق والفجره، رفیع شام المجد والغارب، اعدل ملوک المغارب و # ~~المشارق صاحب آیات المجد و الکمالات، ناصب رایات العب و السعادات، # ~~جمشید العهد والزمان، نشانهآ اشارت «ان الله یأمر بالعدل و الاحسان»1 ~~المخصوص # ~~بغایت عنایت ربالعالمین، ملک غازی، حاجی عالم زاهد، غیاث الحق والدین، # ~~شمس الاسلام والمسلمین ابوالفتح محمد بن محمد بن محمد بن ابی بکر کرت.2 ### | شعر [ظهیر] # # آنک در اطراف ملکش از ره طاعت4 %~% خسرو انجم کمینه قلعهنشین است ~~PageV01P049 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0053.png) # # وانک ز بهر نثار موکب قدرتش %~% دامن افلاک پر ز در ثمین است # # راتب یک روزه است1 بخشش او را %~% آنچه که سرمایهآ 2شهور [و] سنین ~~است[5] # # شخص سعادت روا بود کسه ندارد %~% پای ز درگاه او که حصن حصین است # معالم کرم به انعام عام او بیدا و روشن کشته ولطایف عواطف واصناف # ~~الطاف او دریارهآ اهل فضل و هنر از حد تقریر و تحریر درگذشته. ### | شعر [مختاری]3 # کرمش خلق را توانگر کرد %~% لطف او عالمی مسخر کرد # کمترین بندهای ز درگه او %~% حلقه در گوش چرخ اخضر کرد # ~~احرار روزگار نطاق طاقت به عبدیت جناب والایش بر میان روان بستهاند و ~~عباد # ~~نامدار به امید حریت «من عذاب الله و عقابه» زبان جان به مدح دعای او ~~گشاده. ### | شعر # فلا حر إلا و هو عبد لفضله %~% و لا عبد الا و هو حر برفده # ~~عدلش به غایتی رسیده که باز بلند پرواز با کبک در یک آشیان همراز گشته ~~و سپاه # ~~شاه ستمکاری به کلی در اقطار و اکناف کیهان منهزم شده. ### | شعر [خاقانی] # عدل او زهرهآ ستم بشکافت %~% بذل او سینهآ کرم بشکافت # ظلم را چون هدف جگر بدرید %~% بخل راچونهدف شکم بشکافت # تسیغش از بهر قتل نسل عدو %~% رحم مادر عدم بشکافت # ~~آثار مآثر و مفاخر او طراز تواریخ ملوک و سلاطین شده و انوار انصاف و ~~انتصاف او # ~~نام نوشروان وصیت ابن سبکتکین در طی نسیان آورده. ms003 PageV01P050 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0054.png) ### | شعر [ازرقی] # # ز کوشش وکرم و عدل او مرفه شد %~% روان حاتم طائی وجان رستم زال # # یبستاز بی حکمش میان زمین و زمان %~% کشاد از بی حلمش زبان نسا و رجال # ~~لازالت رایات دؤلته منصوبة2 علی قمة القبة الخضراء وآیات عزته مکتوبه ~~[6] علی # ~~جبهة زهرة الزهراء کشتم و در مقام عبودیث زمین بوس خدمت به جای آوردم و ~~آن # ~~کتاب را عرض کردم.3 به فضل ملک متعادل در حال به دررغرر قبول مرصع و به # ~~زیور انور وصول مزین شد و از آنجا که فرط ملکی و وفور تربیت ملکی ~~خداوند ملک # ~~اعظم اعدل اعلم، خلد ملکه بود، من بندهآ کمتر را به نظر تلطف پادشاهانه ~~ملحوظ و # ~~به انواع تلطف ملکانه مخصوص گردانید. # ~~1. متن. ازرکی. ابوبکر رینالدین ریفل اخایل) بن اسماعیل وراق، از شعرای ~~سدهآ پنجم PageV01P051 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0055.png) ### | شعر # این نه حد چو من وصد چو من غمخوار است ### | لیک لطف وکرم شاه جهان بسیار است # ~~بعد از آن فرمان اعلی، لازال عالیا، به نفاذ پیوست که خطهآ معموره و ~~بلدهآ محروسهآ # ~~هرات، صانها الله عن العاهات و الآفات، که از امهات بلاد خراسان است، ~~بلک کعبهآ # ~~ثانی و بغداد مسلمانی، # شعر الواحد من الشعراء] # ~~گر کسی پرسد تراکز شهرها خوشتر کدام؟ # گر جواب راست خواهی گفت او را، گو: هری # ~~همچو بحریست این جهان، دروی خراسان چون صدف 1 # در میان آن صدف، شهر هری چون گوهری # ~~از عصر پادشاه چنگیزخان تاریخ نامهای ندارد و چون در جنب تواریخ واقعات ~~و # ~~حوادث بلدان وامصار خراسان شهر هرات کیفیت عن المکروهات و البلیات اکثر # ~~الحادثات والواقعات است، به واسطهآ آنکه شهرا بعد شهر وسنة بعد سنة [7] # ~~عسا کیر اقالیم در نواحی و اطراف آن جمع میشوند، وصافان سخن آرای و ~~سیاحان # ~~جهان پیمای چون از کلی احوال که در وی به ظهور می بیوندد خبر ندارند و ~~بر # ~~تواریخ آن عالم نیستند، در مجالس سلاطین و ملوک ms004 آفاق و محافل مشاهیر و # ~~جماهیر خراسان وعراق ومیان عامهآ رعایا وکافهآ برایا به دروغ خود را ~~فروغ # ~~می دهند ودر ورطهآ الکاذب ملعون میافتند، بر موجب «نعم الرجل الصادق» ~~بر # ~~وجه راستی اسامی و سیر تواریخ ملوک و امرا و صواحب و حکام که از عهد ~~پادشاه # ~~چنگیزخان تا امروز در خطهآ هرات حمیت عن الآفات بودهاند و به مضافات او # ~~رسیده، در کتابت آور و به آیات ربانی و احادیث نبوی و آثار و امثال ~~موشح و متحلی # ~~گردان و به زیور اشعار تازی و بارسی مزین کن. # و چون من بندهآ اضعف بدین حکم جهانآمطاع محکم شدم و بدین امر # ~~واجبالامتثال مأمور گشتم، بار دیگر زمین خدمت به لت عزت ببوسیدم و ~~گفتم: PageV01P052 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0056.png) ### | شعر [فرخی] # ~~تا جهان آباد باشد، خسرو دین شاه باد ### | بایهآ تخت جلالش بر فراز ماه باد # ~~از ره قدر و جلالت، شاه را در روز بار ### | ثه سپهر و هفت کشور، خیمه و خرگاه باد # ~~مونس و یار وندیم و رهنمای شهریار ### | تا ابد ملک و جلال و عز و قدر و جاه باد # ~~گاه عزم و وقت حزم و روز رزم، از کردگار ### | نصرت و فتح و ظفر مرشاه را همراه باد # ~~هر چند خود را مرتبهآ آن نمیدانم و درجهآ آن نمیشناسم که با وجود چندین ~~فضلاء # ~~سحرپرداز و عقلاء سخن ساز و منشیان دقیقه بین و سخن [8] شناسان با ~~تمکین که # ~~منتسبان عتبهآ علیا و ملتزمین سدهآ والای آن جناب1 جنات حیاتاند، در ~~چنین امر # ~~عظیم تقدیم نمایم، ### | شعر [تاجی] # # کلام من به چه ارزد درآن جناب شریف %~% که دون صف نعال است موقف حسان* # ~~اما منوچهری در تمهید عذر این معنی خوش فرموده است: ### | شعر [منوچهری] # ~~هر که را شاه جهان بردارد و بنوازدش ### | در سخن گر قطره باشد، چو صد دریا شود # ~~آن نمیبینی که در باغ و چمن از خارها ### | در بهاران ز ابر نیسانی ms005 چه گل پیدا شود؟ # ~~بنابرین ابواب در تألیف این کتاب بر موجب «المأمور معذور» شروع کردم و ~~به عون # ~~فیض فضل ربانی و به یمن عاطفت ملک ملوک الاسلام، خلد الله ملکه و جلاله ~~و PageV01P053 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0057.png) # ~~قرن بالخلود قدره و إقباله، تاریخ شهر هرات را از شهور سنهآ ثمان عشر ~~وستمایة [= # ~~618]که خرابی وی و به قتل رسیدن سکانش درین سال بوده است در عهد پادشاه # ~~چنگیزخان تا شهور سنهآ ...1 نوشتم و آنچه محقق و مصدق بود و از خلاف و ~~زور # ~~دور، درین کتاب آوردم. و چون شانزده سال شهر هرات خراب بود و ملکی و # ~~حاکمی به عمارت وامارت او نیامد، از شهور سنهآ اربع وثلاثین [وستمائه = ~~634] # ~~سال را بر ترتیب نهادم و بیش از ذکرها دو ذکر ثبت کردم.2 # ~~ذکر اول در معنی آنک شهر هرات را که بنا کرد؟ # ~~ذکر دوم در باز نمودن احادیثی که رسول، علیه افضل الصلوات، در حق ~~هرات # ~~فرمودهاند. واین «تاریخ نامه» را بر چهارصد ذکر ختم کردم، و الله ~~المعین2 علی # ~~اتمامه و الموفق بحسن نظامه. [9] PageV01P054 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0058.png) ### | فهرست ذ کرها # ~~ذکر اول: در بیان آنک شهر هرات را که ساخته ~~است......................... 63 # ~~ذکر دوم: در بیان احادیثی که رسول صلی الله علیه و سلم، در باب هرات ~~فرموده # است. ....... .. . .. # ~~ذکر نهم: در خرابی شهر هرا بار دوم.......... # ~~ذکر دوازدهم: در بیان مشورت پادشاه قاان با آمرا جهت همارت شهر هرات. ~~... 131 # ~~ذکر چهاردهم: در وفات امیر عزالدین و رف چشر او امیر محمد به ترکستان. ~~... 150 # ~~ذکر پانزدهم: در حکومت خرلع و امیر محمد عراندین در شهر هرات. 000000. ~~154 # ~~ذکر بیستم: در وفات تنمس اندین ماخمد بی ملک مجدالدین کالیوینی. .... # ~~ذکر بیست و یکم: در نسب بزرگوار ملک مغفور شمس الحق والدین کرت. .... PageV01P055 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0059.png) # ~~دگر بیست و سوم. در وضی کردن ملک رکن آدین ملک شمسالدین را. ..... 187 # ~~ذکر بیست وچهارم: جلوس مل سمس اندین به ms006 جای مل رکن الدین خیسار. . 190 # ~~ذکر بیست و پنجم: در بند افتادن ملک شمسالدین ولاص او. ........ # ~~ذکر بیست و ششم: در رفتن ملک شمس الدین بیش شوقاآن و مراجعت او. .. # ~~ذکر بیست و هفتم: در حکایت به قتل رسیدل صیاءالمت مرف الدین بتکجی. . ~~205 # ~~ذکر بیست و هشتم: در قتل ملک سیفالدین غرجستالی. ......... # # ذکر بیست و نهم: در رفتن ملک شمسالدین به افتانستان. %~% 12 # ~~ذکر سیام: در چوب زدن ملک شمسالدین ایاجی بن قنقردای را. .. # ~~ذکر سی و یکم: در فرستادن ملک سمساندین جاهورا به افغانستان. . # ~~ذکر سی و دوم: در آمدن ملک تاج الدین درد بیش ملک شمس الدی # ~~ذکر سی و پنجم: در فتح حضتار هیراوبفتل رشیدن شعیب افغان.. # ~~ذ کر سی و ششم: در فتح حصار دوکی و بهخل رسیدن سندان افغان. # ~~ذکر سی و هفتم: در حکایت قتل ایفه دردان افعانی. # ~~ذکر سی و هشتم: در فتح حصار سجی. .. # ~~دکر سی و نهم: در قتل ملک علی بن مسعود ملک شهر5 سجستان. . # ~~دکر چکام. در منع خردن ما م ایین بستکین ر آز سلاح بستن.. # ~~ذکر چهل و یکم. رف منات منمشن الدین بمضره فلفهآ بکر. ......... # ~~ذکر چهل و سوم: در گریختن ملک تاجالدین گرد از6 پیش ملک شمسالدین ~~PageV01P056 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0060.png) # ~~ذکر چهل و پنجم: در حکایت ملگ مرگتای سحنه هراک و ملک تاج الدین خار1. ~~301 # ~~ذکر چهل و ششم: در حکایت قتل ملک تاج اذینز.00000000000... # ~~ذکر چهل و هفتم: در آمدن امرا به هراک به جهت فرخانه ساختن. ... # ~~ذکر چهل و هشتم: در چوب خوردن مرکتای شخرات. ... .. ..... # ~~ذکر چهل و نهم: در رفتن ملک شمسالدین بهآ دربندبا کو وصفت جنگ او. # ~~ذکر پنجاهم: در مسخر گردانیدن ملک شمس الدین مردم تیراه را. ......... # ~~ذکر پنجاه و یکم: در آمدن شاهزاده براق از ماوراءالنهر به خراسان. ... # ~~ذکر پنجاه و دوم: در حرب پادشاه ابقا با شاهزاده براق و فتح پادشاه ~~ابقا. # ~~ذکر پنجاه و سوم: ms007 در حکومت ملک بلبان آ دزفرآت. ....... # ~~ذکر پنجاه و چهارم: در حکومت، ملک ترک در هرات. ..000.... # ~~ذکر پنجاه و پنجم: در آمدن ملک بهاءالدین به سهرفرات به حکومت. .. # ~~ذکر پنجاه وششم: در آمدن امراء به شمارهتق رآت......... # ~~ذکر پنجاه و هفتم: در نیکویی حال خلق هرا............... # ~~ذکر پنجاه و هشتم: در ایلچی فرستادن ابفاخان ترد منک شمسالدین. . # ~~ذکر پنجاه ونهم: در رفتن ملک شمسالدین بهآ عرأق. ........ # ~~ذکر شستم: در وفات ملک شمسالدین. ....... # ~~ذکر شست و یکم: در جلوس ملک شمسالدین کهین به جای پدر خود ملک # شمسالدین بزرگ. . # ~~ذکر شست و سوم: در رفتن ملک شمسالدین کهین به قلعهآ محروسهآ خیسار. . # ~~ذکر شست و چهارم: در رفتن ملک شمس الدین به مخاصرهآ قلعهٔ‌ قندهار. ... # ~~ذکر شست و پنجم: در تربیت و عدل ملگ شسمس الدین کهین در باب مردم هرات. ~~394 # کزا* PageV01P057 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0061.png) # ~~ذکر شست وهشتم: در مخالفت هندو نوین1 با آمرای بادغیس. ........ # ~~ذکر شست و نهم: در گرفتن ملک شمساندین تهین هندو نوین را. . # ~~ذکر هفتادم: در خلعت فرستادن ارغونخان به جهت ملک شمسالدین کهین. # ~~ذکر هفتاد و یکم: در پریشانی و جلاء مردم هرات. [6] .... # ~~ذکر هفتاد و دوم: در آمدن ایاجی نکودری به مهر هرات و غارت خلق # ~~ذکر هفتاد و سوم: در صفت خرابی شهر هرات...... # ~~ذکر هفتاد و چهارم: در آمدن امیر نوروز به جهت عمارت شهر هرات. # ~~ذکر هفتاد و پنجم: در نامه نوشتن امیر نوروز به تک شمس الدین کهین. # ~~ذکر هفتاد و ششم: در جواب نامهآ امیر نوروز از ملک شمسالدین کهین. ... # ~~ذکر هفتاد و هشتم: در رفتن ملک مرحوم فخرالدین به خواف و فراه. .. # ~~ذکر هفتاد و نهم: در آمدن شاهزاده دوا به خراسان و گرفتن ملک خراندین # برکت را.00..0...... %~% .. . . . . . . . . . # ~~ذکر هشتادم: در حرب پادشاه ازاده] دوابن برانبخکق کوسویه و فوشنج. # ~~ذکرهشتاد و یکم: در بند افتادن ملک فخرالدین و حلاص او. ....... # ~~ذکر هشتاد و دوم: در حکایت تخلف امیر نوروز ms008 وشل و در شهر هرات2 . # ~~ذکر هشتاد و سوم: در حکومت ملک فخرالدین بعد ازل آمیر نوروز. ... .... # ~~ذکر هشتاد و چهارم: در آمدن اولجایتو سلطان به مخاصره سهرهرات ومراجعت ~~او. 454 # ~~ذکر هشتاد پنجم: در عماراتی که ملک فخرالدین دز منهر هرات کرد. ..... # ~~ذکر هشتاد و ششم: در امر معروف و نهی منکر که ملک فرالدین در شهر هرات # فرمود. ............ # ~~ذکر هشتاد و هفتم. در رفتن ملک فرالدین بهاسفرار و حکایت ابوسعید نهی. # ~~ذکر نودم: در آسایش و رفاهیت خلق هرت.... # ~~دکر نود و یکم: در وفات ملک مروم شنمس الدین طاب ثراة. ...... PageV01P058 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0062.png) # # ذکر نود و دوم: در آمدن دانشمند بهادر به محاصرهآ شهر هرات. %~% 283 # ~~ذکر نود و سوم: در قتل دانشمند بهادر و حکومت جمالالدین محمد سام. ~~...0. 498 # ~~ذکر نود و چهارم: در آمدن بولجای بن دانشمند بهادر به محاصرهآ هرات. ~~000.0.. 522 # ~~ذکر نود و پنجم: در وفات ملک فخرالدین. ~~....00000000000000000000.00000.. 528 # ~~ذکر نود و ششم: در قتل پهلوان یاراحمد1 و قتل محمود فهاد. ~~.........0000000 541 # ~~ذکر نود و هفتم: در صفت قحط و قتل جمالالدین محمد سام و خرابی هرات. 0. ~~547 # ~~ذکر نود وهشتم: در صفت خصایل و فضایل ملک غیاثالدین. ......... ... .. ~~555 # ~~ذکر نود و نهم: در رفتن ملک غیاثالدین به عراق کرت اول. ~~................. 561 # # ذکر صدم: در حکومت ملک غیاثالدین در خطهآ هرات. .......... %~% ..87 # ~~ذکر صد و یکم: در رفتن ملک غیاثالدین به قلعهآ خیسار. ~~............0...... 576 # ~~ذکر صد و دوم: در آسایش و فراغت خاطر اهل هرات........000000.0.000. ~~581 # ~~ذکر صد و سوم: در بد گفتن امرا از ملک غیاثالدین پیش اولجایتو سلطان. ~~..... 582 # ~~ذکر صد و چهارم: در رفتن ملک غیاثالدین به عراق کرت دوم. ~~0............. 590 # ~~ذکر صد و پنجم: در جور وتعدی محمد دولدای و بوجای در شهر هرات. . . ... ~~601 # ~~ذکر صد و ششم: در رفتن لشگر خراسان به تکیناباد2 به حرب شاهزاده داود # خواحه. .. .. . . .. . . .. . ... . .. . . . . . .. . . .. . . .. ... ~~....... .. .. . .. ... .. 604 # ~~ذکرصد وهفتم: در وفات ملک علاءالدین... ms009 . . ................... ... ~~..... 606 # ~~ذکر صد و هشتم: در حرب لشگر خراسان با لشگر ماوراءالنهر و انهزام لشگر # خراسان. .. # ~~ذکر صد و نهم: در فرستادن ملک غیاثالدین مولاناصدرالدین را به قضای ~~هرات. 617 # # ذکر صد و دهم: در نواخت اولجایتو سلطان ملک غیاثالدین را.. %~% 12 # ~~ذکر صد و یازدهم: در آمدن ملک غیاثالدین از عراق به خطهآ هرات. ~~......... 628 # ~~ذکر صد و دوازدهم: در قتل بولجای بن دانشمند بهادر و انهزام لشگر ~~خراسان. .. 634 # ~~ذکر صد و سیزدهم: در حرب ملک غیاثالدین با آوجی بلا3 و انهزام او. ~~...... 643 # ~~ذکر صد و چهاردهم: درحکایت شاهزاده یسور و تخلف او باپادشاه[زاده] ~~کپک4... 646 PageV01P059 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0063.png) # ~~ذکر صد و پانزدهم: در صفت جوزی که امیر یساول1 با خلق هرات کرد. ~~.000.0. 654 # ~~ذکر صد و شانزدهم: در رفتن امیر یساول بیش شاهزاده یسور و قتل امیر ~~یساول. 655 # ~~ذکر صد و هفدهم: درعهدنامههایی که سلطان ابوسعید ویسور به یکدیگر ~~فرستادند.663 # ~~ذکر صد و هجدهم: در تخلف کردن شاهزاده متقان2 و امرا با بکتوت3. ~~........ 673 # ~~ذکر صد و نوزدهم: در رفتن شاهزاده یسور به شهر سجستان و مراجعت او. ... ~~677 # ~~ذکر صد و بیستم: در نامهای که ملک غیاثالدین به امرای خراسان نوشت. ~~.... 681 # ~~ذکر صد و بیست و یکم: در نامههایی که شاهزاده یسور و ملک غیاثالدین # به هم نوشتند................. .. ... . . . . %~% 0..... %~% 3 # ~~ذکر صد و بیست و دوم: در رفتن شاهزاده یسور به مازندران و صفت خرابی که # لشگر [او]کرد. .............. %~% .......0....690 # ~~ذکر صد و بیست و سوم: در لشگر فرستادن ملک غیاثالدین به بادغیس و ~~گرفتاری # خیل خانهآ بوجای... .. ..... . .. ..... . .......694 # ~~ذکر صد و بیست و چهارم: در حرب لشگر ملک غیاثالدین با مبارک شاه # بوجای.................................................... %~% ..695 # ~~ذکر صد و بیست و پنجم: در حرب لشگر ملک غیاثالدین با سلطان [و] # بکتوت......................... # ~~ذکر صد و بیست و ششم: در حرب شاهزاده یسور با ملک غیاثالدین. . ...... ~~710 # ~~ذکر صد و بیست و هفتم: در تخلف ملک قطبالدین اسفزار ms010 با ملک غیاثالدین. ~~717 # ~~ذکر صد و بیست و هشتم: در حرب ملک غیاثالدین با ملک ینالتکین2 و # گر فتاری فراهیان..:0....... .... .... . . . .. . . .. . . . . . . . . # . .. . . ... %~% 725 # ~~ذکر صد و بیست و نهم: در فتح ملک غیاثالدین بر ملک قطبالدین اسفزار و # زوال دولت ملک قطبالدین اسفزاری. ......................... # ~~ذکر صد و سیام: در عماراتی5 که ملک عیاتاندین در منهر هرات کرد. ...... ~~742 # ~~ذکر صد وسی و یکم: در فتح حصار رژه بر دست تشکر ملک غیاثالدین. ..0. ~~746 PageV01P060 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0064.png) # ~~ذکر صد و سی و دوم: در فتح حصار نیازآباد بر دست لشگر ملک غیاثالدین. ~~%~% 750 # ~~ذکر صد و سی و سوم: در حرب ملک غیاثالدین با خواجه محمد خوافی در # هابه تاراد ابببپببب پپپببب.........755 # ~~ذکر صد و سی و چهارم: در رفتن ملک غیاثالدین با لشگر خراسان به حرب # سور و قتل یسور. ...... ................ ... سس 760 # ~~ذکر صد و سی و پتجم: در فتح حصار تولک بر دست ملک غیاثالدین. ..00... ~~764 # ~~ذکر صد و سی و ششم: در رفتن ملک غیاثالدین به حج. [24] ..000000...... ~~768 # ~~ذکر صد و سی و هفتم: در حکومت ملکزاده شمسالدین در هرات. ... ...... ~~774 # ~~ذکر صد و سی و هشتم: در لشگر فرستادن ملک شمسالدین به فراه. ..000000. ~~777 # در باز نمودن آنک شهر هرات، صانها الله عن الآفات، را که ساخت و # ~~احادیثی که در باب هرات از رسول، علیه افضل الصلوات واکمل التحیات، نقل # ~~کردهاند و خرابی بلاد خراسان در عهد پادشاه چنگیزخان و تواریخ طایفهای ~~که # ~~بیش از ملوک اسلام غور در هرات حکو [مت کر]* آدهاند و این قسم مشتمل ~~است # ~~[بر بیست ذکر]4: [25]. PageV01P061 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0065.png) ~~PageV01P062 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0066.png) ### | کراول # در بیان آن که شهر هرات را، # صینت عن الآفات، که ساخته است # بعد از حمد حضرت ربوبیت رب الارباب، چنین میگوید بندهآ ضعیف، # ~~مؤلف این کتاب، که در «تاریخ نامهآ هرات» صانها الله عن البلیات ~~والآفات - که از # ~~مؤلفات شیخ مرحوم مغفور سعید سدید ثقةالدین عبدالرحمن عبد الجبار فامی # ~~است - آورده ms011 است که نقل است از پیران بینفاق و راویان بی خلاف و شقاق ~~که # ~~ایشان گفتند به اتفاق که در خراسان اول شهری1 که بناکردهاند خطهآ فوشنگ ~~است و # ~~او را پشنگ بن افراسیاب بن نمرود بن کنعان بنا افکند، و بعضی میگویند ~~که بانی او # ~~هوشنگ بوده است. ### | شعر [ربیعی]2 # # شنیدم ز دانشپژوهی براز %~% که بد مؤبد و بخرد و کارساز # # ککه هوشنگ پوشنگ را ساخته است %~% چو خرم بهشتش برآراسته است # # همه باغ و راغش پر از بوی و رنگ %~% به آرایش او را ز فردوس ننگ # # به هر گوشه کاخی و کاشانهای %~% بهشت برین پیشش افسانهای # # در و دشت او سبز و آب روان %~% به هر سوی سرو [و]گل و ارغوان # # چب و راستش باغ و بستان وکشت %~% به صد پایه بهتر ز خرم بهشت # # بر خاک او مشک را ارز، نی %~% به گیتی ازو خوبتر مرز، نی # اسکندر که معروف است به بخت النصر،3 شهر قندز4 را بناکرد بیش از شهر ~~PageV01P063 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0067.png) # ~~هرات به پانصد سال، و شهر هرات را اردشیر بابکان و بهمن ابن اسفندیار ~~بنا # ~~کردهاند. [26) و شیخ مرحوم مذکور در «تاریخ نامه»ی خود بنای هرات را به ~~هشت # ~~نوع آورده است: # اول آن که میگوید بنای شهر هرات در عهد طهمورث بنهوشنگ بن فرست1 # ~~بن کیومرث بود، و چون طهمورث در نعمت و ناز عمر دراز یافت و ایام سلطنت ~~و # ~~استیلا و هنگام عظمت و استعلای او از حد درگذشت و ملوک و لشکرکشان ~~اقالیم # ~~سبعه رقم انقیاد و امتثال امر و نهی او بر صحیفهآ جان کشیدند و اعادی و ~~منازعان # ~~مملکت او سر جباری و قهاری بر خط تخشع و تذلیل1 نهادند و در آخر عمر ~~ابلیس # ~~خسیس او را در دام تلبیس انداخت و به دعوی بار خدائی دعوت کرد و به سوی # ~~دبدبهآ «آنا ربکم الأعلی»3 راه نمود، طهمورث به وساوس و القاء آن خناس ~~بر # ~~وسواس، ms012 به تعدی و ستمکاری، رعیت را به اسم باح و خراج گران مجحف 4 و # ~~مستأصل گردانید و خداوندان دولت و نعمت ازو مقل الحال و مضطرب شدند. ### | شعر [فردوسی] # نگر تا نیاری به بیداد دست %~% که آباد گردد ز بیدادآ بست # کسی کو بجوید همی دستگاه %~% خرد باید وگتج و رای و سپاه # هر آن کس که بر تختشاهی نشست %~% میان بسته باید، گشاده دو دست # اگر پشه از شاه بیند ستم %~% روانش به دوزخ بماند دژم # اگر شاه بیداد جوید همه %~% پراکنده از گرگی گردد رمه # و از اموال آنام وحق الایتام خزینهها مشحون به در مکنون چون کنوز قارون # ~~واژون ملعون نکون جمع کرد و به واسطهآ دور جور، بی غور او، قطان بلدان ~~و سکان # ~~آهصار ازو متنفر شدند و به آن کارهای نابسندیدهآ او انکارها ظاهر کردند ~~[27] و مقام # ~~اصلی رفاهیت و سلوت را به مسافات بر آفات و مسالک بر مهالک بدل ~~گردانیدند و # ~~هر یک ازکثرت تحمل خواری جلاء وطن اختیار کردند و گفت [ند]: ~~PageV01P064 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0068.png) # شعر [مولانا فخرالدین رازی]1 # پایم شکسته نیست به جائی روم کزو %~% هر دم نسیم مشک تتاری به من رسد # ساکن چرا شوم به زمینی و خطهای %~% کزبودنش مذلت و خواری به من رسد # ~~اکثر حشم و خدم او به اطراف و اکناف جهان متفرق شدند و قریب پنج هزار ~~از # ~~صحرانشینان قندهار به حد ود کابل رفتند و چندگاه آنجا ساکن بودند. و ~~چون در آن # ~~موضع به جای عشرت غسرت یافتند و طباع ایشان با آب و هوای آن مکان ~~امتزاجی # ~~نیذیرفت، به ولایت غور در آمدند و از غور نیز به سبب بی خصبی نعمت و ~~مضیق # ~~اما کن، نقل کردند و به موضعی آمدند که آن را «أوبه»2 خوانند. و مدتی ~~آنجا بودند و # ~~عمارتهای دلپذیر و بناهای بلند شکوهمند ساختند، و وضیع و شریف را نعمت # ~~بی حد حاصل شد و همه ms013 متمول و خداوند مال گشتند. # بعد از آن میان ایشان منازعت و عداوت هر چه تمام تر حادث شد، به واسطهآ # ~~دختری که بکارتش را در صحرا شخصی از اشراف زایل گردانید و آن دختر از ~~آن # ~~شخص حمل گرفت. چون مشایخ و اعیان آن قوم را از آن حال فضیحه و حادثهآ # ~~شنیعه خبر شد، اظهار و اشتهار آن معنی را بغایت مستکره و مستقبح شمردند ~~و از PageV01P065 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0069.png) # ~~برای صلاح و نجاح [و]23 فلاح جانبین، خواستند که آن دختر را بدان شخص ~~دهند تا # ~~آتش فتنه انطفا بذیرد. اقارب و قبایل آن شخص از آن معنی ابا کردند و ~~گفتند که «آن # ~~دختر اصل و نسب ندارد و ما اصلی و گوهریم». بدین واسطه میان قوم دختر و ~~قوم # ~~آن شخص مخاصمت و مجادلت [228 ظاهر گشت و هر روز وحشت و دهشت میان # ~~ایشان بیشتر میشد، تا کار به چائی رسید که با هم به محاربت و مقاتلت ~~بیرون # ~~آمدند و بسیاری را از یکدیگر به قتل رسانیدند، و آخرالامر یک قوم غالب ~~و قادر # ~~شدند و قوم دیگر که مغلوب و منهزم گشتند از اوبه بیرون آمدند و به شط ~~وادی به # ~~موضعی که آن [را] کواشان علویان خوانند، نزول کردند و چند سال آنجا ~~ساکن # ~~بودند. # و آن قوم که بر ایشان دست تحکم و غلبه داشتند، هر سال بیامدندی و از # ~~حواشی و مواشی ایشان آنچه گزین و بهین و ثمین و سمین بودی، به جبر و ~~تعدی به # ~~اسم خراج بگرفتندی. و چون ایشان را پناه متین و جایگاه حصین نبود، به ~~عجز و # ~~اضطرار رضا می بایست داد. برین گونه که ذکر رفت زندگی میکردند تا به ~~مرؤر اعوام # ~~و گرؤر شهور، اولاد و احفاد ایشان بسیار شد و اتباع و اشیاع بی ~~شمارگشت. و در # ~~میان این طایفه زنی بود در غایت خسن و جمال و نهایت لطف و دلال. ms014 نور ~~روی دل # ~~آرای روح افزای او، جرم مهر روشن چهر را ضیا بخشیدی و نسیم زلف عنبربار # ~~مشک آسای او، دماغ باد صبا را معطر و معنبر [ساختی]. ### | شعر [انوری] # # روئی، چگونه روئی؟ روئی چو آفتاب %~% زلفی، چگونه زلفی؟ هرحلقهای ~~چوتابی # # هر برتوی ز رویش در چشم عقل نوری %~% هر حلقهای ز زلفش در حلق جان ~~طنابی # # گر عکس عارض او بر صحن عالم افتد %~% گردد ز سایهآ او هر ذره ~~آفتابی[29] # ~~و به حیلت زهد و عفت آراسته و به اوصاف نیکونامی و پاکدامنی شایستهآ ~~مدایح و # ~~محامد، و به اصل خوب وطینت باک ملکة الملکات اقالیم ربع مسکون. ### | شعر [ابیوردی]2 # لها2 بیت رفیع السمک ضخم %~% ه تزهی اذا انتسبت آباها PageV01P066 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0070.png) # ~~نام او شمیره بنت جمان افریدون1 از فرزندان کیومرث. و این جماعت ~~فرمانبردار او # ~~بودند و او در حق قوم خود نیکی و لطف مبذول داشتی و هر چه از اشفاق و ~~احسان # ~~متصور بودی در حق رعیت به جای آوردی. # روزی مجمعی ساخت و با آن جمع گفت که «تا چند خواری خراجگذاری # ~~کشیم و نفایس گنوز و نقود و غرایب اموال بدان قوم دهیم؟ اگر چنانکه شما ~~از تدبیر # ~~و رأی من تجاوز و عدول ننمایید، من به اندک روزگاری خود را و شما را از ~~تیه این # ~~مسکنت1 و باژ دادن بدر آرم». ان قوم به یک بار شرایط خدمتکاری و طاعت # ~~فرمانبرداری به جای آوردند و گفتند: ### | شعر [خاقانی] # ای شاهزاده بانوی ایران به هفت جد ### | اقلیم جاری از تو جو فردوس هشتم است # خود خاتم بزرگ سلیمان به دست تست ### | کانگشت کوچکین تو دریای قلزم است PageV01P067 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0071.png) # بر آستان جاه تو ای بانوی جهان ### | هر دم ظفر بیابی و دولت دمادم است # در عصمت و جلالت و اقبال وکام ونام ### | بادت حیاتتاکهجهاناست ومردم است # ~~بندگان چون فرض وقرض لازم و واجب است وبر حسب «قالوا نحن أوتوا قوة و ms015 # ~~اؤلوا بأس شدید و الآمر الیک فانظری ماذا تأمرین»1 ما که ارباب قوت ~~واصحات # ~~ثروتایم، به هر جه فرماید و مصلحت بیند، بر آن اقدام نماییم. # شمیره از جواب باصواب آن گروه خوش دل شد و گفت: «ای قوم، مصلحت # ~~آن است که به تدریج و آهستگی در این نواحی حصاری سازیم، چنانکه حصانت ~~او # ~~ما را مانعی باشد از نزول حوادث و دافعی گردد از توارد زحمات. و این ~~کار وقتی # ~~میسر گردد که چهار ساله خراج و مال قراری بدان قوم رسانیم تا چون ایشان ~~در این # ~~چهار سال به طلب مال نیایند ما را تمکن و مجال آن باشد که عمارتی ~~کنیم». # چون بر این اندیشه متفق شدند - و والی آن قوم را هیاطله2 نام بود - شمیره # ~~مکتوبی نوشت بدو که «هر سال حاجبان و غلامان شما می آیند و در ذهاب ~~وایاب # ~~زحمت می یابند و ما نیز به واسطهآ آنکه از فرستادن تحف و غرایب مقصریم ~~و آنچه # ~~که لایق و رایق آن حضرت باشد در این حدود متعذرست، از آن معنی شرمسار # ~~می باشیم. اکنون می خواهیم که چهار ساله مال قراری به خدمت فرستیم تا ~~ما را و # ~~شما را تشاغل و دل نگرانی کمتر باشد». # چون مکتوب شمیره به هیاطله رسید آن معنی را غنیمت بزرگ شمرد و ملک ~~PageV01P068 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0072.png) # ~~فرحون بن کوفان نون1 را که از ابنای هوشنگ بود بفرستاد تا خراج چهار ~~ساله از # ~~شمیره بستاند و به خزینه هیاطله رساند. شمیره چون به لطائف الحیل دست ~~تعدی # ~~و حیف قوم هیاطله را از سر خود کوتاه گردانید، به بهترین ساعتی از ~~ساعات حصار # ~~شمیران را که بر شمال هرات است، متصل خندق بنا افکند و دیواری بس بلند ~~و # ~~خاک [31 اریزی شکوهمند گرد او ساخت و دیواری شایگان مقدار سه فرسنگ بنا # ~~کرد و بر هر فرسنگی دری از آهن بنهاد و از حراس بر هر دری ms016 بوابی را با ~~ده مرد # ~~نصب فرمود. # و بعد از چهار سال نواب و عاملان هیاطله به طلب خراج آمدند. چون آن # ~~دیوار شایگان و حصار محکم بدیدند، بازگشتند و هیاطله را از آنچه مشاهده ~~کرده # ~~بودند اعلام کرد[ند]. هیاطله دیگر کسی نزد ایشان نفرستاد و خراج و باج ~~نخواست. # ~~و آن جماعت سالها در شمیران بماندند تا عهد منوچهر. و از تزاحم و کثرت ~~خلق # ~~عدد ایشان بی حساب کشت. و در آن وقت ملک ایشان خرنوش بود، از فرزندان # ~~سهم نریمان. نزدیک سهم آمدند و گفتند که ملک عادل باذل کامل، رعیت نواز # ~~عدوبند، جهان بخش دوستنواز را در رفعت هر جه تمامتر و حشمت هر جه با # ~~نظام تر زندگانی جاودانی و بقا بی فنا باد. # شعر [سیف اسفزاری] # شاهد بخت در وفای تو باد %~% مسند جاه تکیه گاه تو باد # تکمهآ زرنگار شقهآ روز %~% بر زه کبریای تو باد # باسبان سرای پردهآ جان %~% پردهدار در سرای تو باد # از پی دفع جسم زخم زمان %~% کار کروبیان دعای تو باد # متتهای مقاصد آمال %~% تا ابد روضهآ فتای تو باد # شعر [رشید وطواط] # بقیت ممتعا بالملک تسمو %~% من العلیا إلی اعلی المراتب # ~~بعد از آن عرضه داشت که «حاجت ما بندگان به حضرت خداوند آن است که # ~~نزدیک شاهنشاه2 مکتوبی نویسد و از وی اجازت خواهد تا شهری بنا کنیم که ~~در PageV01P069 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0073.png) # ~~این مکان تنگ به جان آمدهایم». خرنوش نامهای نوشت به شاهنشاه و آنچه ~~رعیت # ~~درخواست کرده بودند او نیز درخواست کرد. بعد از یک ماه [32] و نیم ~~نامهآ او را # ~~جواب آمد متضمن اجابت واجازت. و این حالت در عهد موسی عمران1، علیه # ~~صلوات الرحمن، بود. # خرنوش قصد بنای شهر کرد و ابواب خزاین بگشاد و استادان رازه و بناآن # ~~ماهر و معماران کافی مهندس را مال بسیار داد تا بر طالع ستودهآ شهر ~~قندز را بنا # ~~نهادند و بارهای عظیم کرد او در ms017 کشیدند و بر چهار طرف او چهار کوشک ~~عالی # ~~برآوردند و دو در باز کردند. یکی از جانب شمال و دیگری بر طرف جنوب، و ~~چنان # ~~ساختند که حصار شمیران در قندز در آمد و یک رکن رکین قندز شد. و عرض ~~دیوار # ~~سی گز نهادند و بالاش به پنجاه گز و بر روی برجها نصف کردند و گرد وی ~~خندقی # ~~ژرف بکندند و آب در وی جاری گردانید [ند] و در وی دو بنیاد کردند. یکی ~~از بیرون # ~~و دیگری از اندرون و جملهآ بنیاد و بارو را بر دویست و پنجاه گزی ~~بنهادند و در # ~~اندرون قندز میدانی ساختند بس بزرگ. # دوازده سال و نیم در عمارت او روزگار بردند تا تمام شد. شهری آمد به # ~~غایت حصین و ارکان و آبراج او در غایت بلندی و محکمی. ### | شعر [ادیب صابر]2 # رکن هایش همه با رأس جبل هم پهلو ### | برجهایش همه با اوج سما همدستان PageV01P070 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0074.png) # ~~خاکریزش زشکوهی و بزرگی چون کوه ### | خندقش مغرق و بس ژرف جو بحر عمان # ~~کمترین کنگره از منظر او بر جوزا ### | پس ترین بارهای از بارهآ او بر سرطان # ~~[33)قصرهایش همه چون روضهآ رضوان خرم ### | حجرهایش همه چون خلد برین آبادان # ~~باد او خوش نفس و روح فزا همچو صبا ### | آب او عذب و کوارنده چو آب حیوان # ~~آن قوم از حصار شمیران به قندز تحویل کردند در عهد پادشاه بهمن بن ~~اسفندیار بن # ~~گشتاسب. و رعایا به واسطهآ آنکه به سعی او شهر قندز معمور کشت، دعای ~~فراوان و # ~~سپاس بی قیاس خواندند و با هم2 مبارک باد گفتند: ### | شعر [انوری] # ~~این همایون مقصد دنیا3 و دین، معمور باد ### | ساحتش چونبیت معمور از حوادث دور باد # ~~از سر جاروب فراشان او هر بامداد ### | سقف گردون بر غبار بیضهآ کافور باد # ~~چار ارکانش4 که از هر چار ارکان برترند ### | ازجمالت5 جاودان چون نه فلک معمور6 باد # ~~حظ موفوراست الحق این عمارترا ms018 ز حق7 ### | حظ برخورداری صاحب ازو موفور باد # ~~در حریم او خواص کعبه هست از ایمنی ### | در اساس8 استوار او اساس9 طور باد # ~~و سالیان بیکران در قندز به سر بردند و قندز نیز بر ایشان تنگ آمد و در ~~آن [34] وقت # ~~ملک ایشان ارغاغوش بود. از او درخواست کردند که از پادشاه وقت اجازتی ~~PageV01P071 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0075.png) # ~~حاصل کن تا شهری بزرگتر از قندز بسازیم که اماکن و مساکن قندز ما را ~~وفا نمیکند. # ~~ملک ارغاغوش از پادشاه وقت اجازت طلبید. # و در بعضی کتب چنین خواندهام که آن پادشاه بهمن بود. حکم شد که # ~~بیتالمال عمارت چنین شهری را تحمل نکند. اگر چنانک رعیت از مال خود # ~~می سازند، اجازت است. چون حکم به شکان قندز رسید، گفتند که ما آن را از ~~مال # ~~خود می سازیم و به امداد و معاونت پادشاه زمان طمعی نداریم فرمان شد که ~~شهری # ~~چنانک دلخواه ایشان باشد، بسازند. ملک ارغاغوش مهندسان و مساحان را جمع # ~~کرد تا تقدیر گرفتند که هر روز چه مقدار مرد به کار عمارت مشغول باشد. ~~هر روز را # ~~شانزده هزار مرد بر آوردند. هر طرفی را چهار هزار مرد و چهارصد استاد ~~چرب # ~~دست سریع العمل رسید. # چون خواستند که اساس شهر بنهند اهل نجوم را که مطلعان اسرار سماوی و # ~~مفتشان آثار علوی و دقیقه بینان فلک البروج و منطقه کشایان معدل ~~النهاراند، طلب # ~~داشتند تا در آن وقت و ساعت که اسد با زحل در وسط السما باشد چنانک نیر # ~~اعظم که خداوند اوست از اتصال و انفصال منحوس و مذموم مجرد بود و به ~~نظرات # ~~مسعوده قوی و محفوظ اساس شهر بنهند. منجمان [ااسطرلابها در دست و تقویم ~~ها # ~~در نظر مترقب بایستادند و همهآ خلق خشتها برگرفتند و منتظر بایستادند ~~تا چون # ~~بکویند که وقت در رسید، به یک بار از چهار طرف خشت بیندازند. # در این میان عورتی نان می پخت. ناگاه ms019 غافل شد. کودکی نانی چند از بیش # ~~عورت در ربود. عورت از آنجا که ناقص عقلی او بود، فریاد برآورد که «ای ~~کودک # ~~بینداز» رازکان پنداشتند که آن قول منجمان است. به یک بار شانزده هزار ~~مرد # ~~خشتها بینداختند و در آن ساعت طلوع ثور بود. [35] ملک ارغاغوش را از آن # ~~معنی خاطر متردد گشت. از منجمان پرسید که «احوال این طالع چون باشد؟» # ~~گفتنل: # ای ملک، چون خداوند ثور زهره است، مردم این شهر همه عشرت دوست # ~~باشند والحان ایشان خوب شاد. وچون مریخ ناظر طالع است، همه دلیر وجنگی # ~~بغرند و حرب و قتل را دوست دارند و ابنای ایشان از خوردکی باز با دل1 و ~~زهره PageV01P072 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0076.png) # ~~باشند. و در این شهر بسیاری از پادشاهان و لشکرکشان را به قتل رسانند. ~~و چون # ~~بیتالمال برج بادیست، مال در دست خلق این شهر قرار نگیرد، و بیشتر ~~درویش # ~~حال باشند و سخاوت و نان دادن را دوست دارند، و غربا و اهل حرفه را این ~~شهر # ~~سازوار باشد، و اولیاء علماء بزرگ و زهاد و عباد نامدار در این شهر ~~مقام سازند و به # ~~واسطهآ اعتدال هوا و عذوبت آب او هرکس که بدین شهر درآید، بدان نیت که ~~ده # ~~روز در وی متوطن باشد، ماهها و سالها در وی بماند. و هرکس که در خرابی ~~این # ~~شهر و تفرق خلق او کوشد، به زودی برافتد و دولتش به انجام رسد. # ملک ارغاغوش را از آن حکایت خاطر مجموع گشت و بفرمود تا خلق به کار # ~~عمارت قیام نمایند. این شانزده هزار مرد هشت سال در بنای او کردند تا ~~به بالا # ~~رسید. چهار سال دست از کار برداشتند تا بنا خشک شد و آنچه نشستنی بود، # ~~بنشست. آنگاه به کار عمارت بالا قیام نمودند. هشت سال دیگر ببایست تا ~~دیوار او # ~~تمام کردند. شهر را به هزار گزی نهادند و دیوار و بارهآ او را بر ms020 دویست ~~و یازده گزی و # ~~دیواری که محیط است بر قندز و هرات، وضع او دوازده هزار و صد و هشتاد و ~~سه # ~~گزی و بالای دیوار بارو چهل و پنج گز کردند و پهنا صد و ده گز و بر وی ~~برجهای # ~~چهار سو نصب کردند و بر هر برجی صورت صلیبی بساختند جهت آنکه پادشاه # ~~وقت ترسا بود. و از بیرون و درون دو دیوار برآوردند هر یک در عرض بیست ~~گز # ~~[36] و فرجه میان هر دو دیوار ده گز و گرد وی خاکریزی ساختند بس عظیم و # ~~خندقی کندند بغایت عمیق؛ چنانک بندهآ ضعیف مؤلف کتاب گوید در صفت شهر # ~~هرات، صانها الله عن الآفات: ### | شعر [مؤلف] # یکی تند دز بود بر روی خاک %~% به بیش اندرون خندقی ژرف ناک # درو غوک و ماهی به بری به بر %~% خروشان شب و روز همچو هژبر # از این سوی دز تا بدان سوی آب %~% سه ره چار صد کز بدی کامیاب # ز دوری تهش همچنان دور بود %~% که ماهی و کاو زمین مینمود # ~~و چهار دروازه بازکردند و هر یکی را نامی نهادند. اول دروازهآ فیروز ~~آباد. دوم دروازه # ~~سرا. سیوم دروازهآ خوش. چهارم دروازهآ قندز.1 بدین صفت شهری که از ~~اقصای PageV01P073 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0077.png) # ~~خاور تا انتهای باختر کسی مثل آن ندید و نشنید، راست کردند. ### | شعر [مؤلف] # ~~خاکش ز مشک آذفر و گل از عبیرتر ### | هر خشت ازو نمونهآ جام جهان نمای # ~~آبش چو آبکوثر و یادش نسیم صبح ### | طیب شمال او چو صبا روح جانفزای # ~~چون آسمان بزرگ و چو فردوس روح بخش ### | چون دین بلند قدر و چو دنیاست دلربایآ # ~~هم مأمن خلایق وهم مسکن طرب ### | هم منزل مبارک و هم جای دلگشای # ~~گلزارهای او همه خوب و عبیر بیز ### | گلزارهای او همه گل بوی و مشک سایآ # ~~[37]در راغهای او زده سنبل دورویه1 صف ### | در باغهای او شده بلبل غزلسرای PageV01P074 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0078.png) # ~~چون برجهای چرخ1 ms021 برو طارم و رواق ### | چون قصرهایخلد درو حجره و سرای # ~~شهری که کمترینه سرائی ز منظرش ### | آمد بهاوقیمت صد چین و صد خطای2 # ~~شهری که نیست مثل و شبیهش به محکمی ### | در جملهآ ممالک فغفور و ملک رای2 # ~~شهری که هست بارهآ او پارهای ز کوه ### | بیهیج شک و شبهت و بیهیج ظن و رای # ~~شهری که در نواحی گرداب خندقش ### | دارند صد هزار نهنگان مقام و جای # ~~شهری که رفته صیت بزرگی و قدر او ### | از شرق تا به مغرب و از غرب تا خطای # ~~شهری که هست آب و هوا و صفای او ### | نور و سرور سینهآ هر شاه و هرگدای # ~~شهری که پیک وهم نبیند نظیر او ### | گر کل بحر درآرد به شیب پای # ~~شهری که گفت هاتف غیبی که «ای ظفر! ### | در وی در آی و تا به قیامت درو بپای # ~~(38) شهری که هست روز وغا ساکنان او ### | گردان کار دیده و مردان پیشوای # ~~شهریکه هست دشمنوبدخواه و حاسدش ### | دایم ندیم ناله و فریاد و وای و های # ~~شهری که هست فرخ و میمون [و] نیک فال ### | چون ظل پادشاهی و چون سایهآ همای PageV01P075 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0079.png) # ~~بیلقهری که بود و هست و بود تا به روز حشر ### | از حادثات در کنف رحمت خدای # دوم، آنکه روایت است که شهر هرات و قندز در اصل گذر آبی بود و ممر # ~~اینده و رونده، و بر اطراف و نواحی او فراز و نشیب بی حساب و چراکاه ~~گرگان و # ~~کوران. ### | شعر [اسدی] # تو گفتی وطنگاه دیو است این %~% و یا وادی پر غریوست این # درو در دی و تیرماه1 و تموز %~% فغان پلنگان بد و بانگ یوز # به جای گل و لاله و باغ و رز %~% درو خار و نی بودوبس شوره گز # ~~و کاروانیان چون از درهآ دو برادران بیرون آمدندی به نخجیرستان منزل ~~کردندی و در # ~~نواحی شهر هرات، صینت عن الآفات، هیچ جا معمور نبود، ms022 الأ قصبهآ أوبه، و ~~در # ~~آنجا طایفهای از صحرانشینان وطن ساخته بودند و مدتی آنجا ساکن شده به ~~واسطهآ # ~~عورتی، چنانک ذکر او به تقریر پیوست، میان ایشان اختلاف بیدا شد. گروهی # ~~مفارقت لازم دیدند واز قصبهآ اوبه بیرون آمدند و به موضعی که آن را ~~کواشان # ~~علویان خوانند، ساکن شدند و بعد از چند سال از کواشان علویان نیز تحویل ~~کردند # ~~و نزدیک درهآ دو برادران 2 [39] آمدند و در خیابان ا مقام ساختند. و ~~چون کاروان از # ~~درهآ دو برادران بیرون آمدی، ایشان پیشباز رفتندی و طعام واغنام بدیشان # ~~فروختندی، و آنچه که دلخواه ایشان بودی بخریدندی. # برین نسق چند سال بر آنجا به سر بردند و چون نشو و نما یافتند و انبوه # ~~شدند، همه یکدل و یک عزم گشتند به ساختن حصاری که پناه به آنجاه برند. # ~~طایفهای از اشراف و صدور و جماعتی از اعیان و بدور را نزد همای چهرآزاد ~~- که او PageV01P076 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0080.png) # ~~را شمیران خواندندی و عرب او را شمیره گفتی، و او دختر بهمن بن ~~اسفندیار بود و # ~~دارالملکش1 خطهآ باک بلخ2 -فرستادند و از او اجازت خواست [ند]. شمیره ~~ایشان را # ~~اجازت داد و گفت که «چون آن حصار تمام شود او را به نام من مسمی ~~گردانید». آن # ~~جماعت به حکم همای چهرآزاد حصار شمیران را بساختند و بعد از آن به صد ~~سال # ~~یا پنجاه سال شهر قندز را بساختند. دوازده سال در عمارت او کردند تا ~~تمام شد. # ~~بعد از قندز به چند سال، دارابن دارا بنای هرات آغاز کرد. هنوز بنای ~~شهر آخر نشده # ~~بود که دارا [را] با اسکندر رومی حرب شد و اسکندر به عون خالق اکبر، ~~دارابن دارا # ~~به قتل رساند. # شعر آخواجه وجیه] # ملک افریدون نماند و جام جم از دست شد ### | دار دارا بر شکست و بر شکست آن دارو گیر # ~~تخت مملکت و تاج سلطنت، اسکندر را مسلم شد. عمارت ms023 هرات را [او] تمام ~~کرد # ~~و برجها ساخت بر هیئت صلیب مربع. و بعد از آن که دولت اسکندر سپری شد و # ~~خزاین مملوه و عساکر منصورهآ او درربع مسکون چون ذرایر و نمال پریشان ~~گشت و # ~~ملک از سکندریان به ملوک عجم نقل کرد، اشک [40] بن دارا3 که از جملهآ ~~ملوک # ~~طوایف بود و مخصوص به خطهآ هرات و مخیم او دروازهآ خوش4 برجها را که ~~PageV01P077 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0081.png) # ~~اسکندر ساخته بود بپوشانید و بر روی هر برجی، برجی مدور بنا کرد تا ~~آثار بنای # ~~سکندر مدروس شد و در باره دیواری در افزود، وخندق را ژرف ترگردانید، و # ~~دروازهها را از سمت راست بگردانید. # سیم، روایتی است که بعد از طوفان نوح، صلوات الله علیه، اول بنائی که در # ~~خخراسان کردهاند حصار شمیران است و هرات نام دختر ضحاک است. شهر هرات ~~را # ~~او بنا کرد. اول قصبهآ اوبهآ را ساخت، بعد از آن شهر هرات را و بادغیس ~~را جوغن1 بنا # ~~کرده. و او از فرزندان فرودبن سیاوش بن کیکاوس بود. # چهارم، چنین روایت است که اسکندر با مادر خود مشورت کرد تا به هرات # ~~آید و آنجا شهر بزرگ و حصن حصین بناکند. و غیر شهر قندز در آن نواحی ~~آبادانی # ~~نبود و دائم ترکان اهل قندز را بزدند[ی] و غلمان و مواشی ایشان ببردندی ~~و مردم # ~~قندز از آن معنی بغایت در زحمت بودندی و دست تعدی ترکان را از سر خود ~~کوتاه # ~~نمی توانستند؛ چه، ترکان بسیار بودند و تهور و تجلد تمام داشتند. ~~اسکندر را مادر # ~~اجابت داد، بدین شرط که یک سال بیش مقام نکند. اسکندر چون به شهر قندز # ~~رسید بنای هرات آغاز کرد. خلق هرات به یکبار غلو کردند و بیش اسکندر ~~آمدند و # ~~زبان ثنا بگشادا[ند) و گفت اندا: ### | شعر [انوری] # # ای ملک! ترا عرصهآ عالم سر کوئی %~% وز ملک تو تاملک سلیمان سرموئی[41] # # بی موکب جاه تو فلک بیهآده ms024 تازی2 %~% بی حجت عدل تو ستم بیهده گوئی # # تو سایهآ یزدانی و بی حکم تو کس را %~% از سایهآ خور[شید] نه رنگی و نه ~~بوئی # # جز رحمت وانصاف تو همخانه نباشد2 %~% هر صادر [و] وارد که در آیند به ~~کوئی # ~~بعد از سپاس و دعا عرضه داشتند که ما بندگان به ساختن این شهر راضی ~~نیستیم و # ~~در این عمارت شکوهمند معاون پادشاه جهانگیر نخواهیم بود. اسکندر از آن ~~معنی PageV01P078 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0082.png) # ~~دلتنگ شد و سکونت او دو سال درکشید. مادر اسکندر به اسکندر مکتوب نوشت # ~~و او را طلب داشت. چون نامه به اسکندر رسید پریشان خاطر کشت. # و چنین گویند که در آن ساعت چتر شاهی و شادروان1 پادشاهی بر دروازهآ # ~~خوش برافراشته بود. چون نامهآ مادر بدو رسید، متغیر شد و از آن که مادر ~~در # ~~مراجعت او مبالغت تمام کرده بود، ناخوشش آمد و آن دروازه را دروازهآ ~~خشک نام # ~~نهاد. و این معنی صحیح نیست، به جهت آن که ملوک هرگز از برای تفأل و ~~مبارکی # ~~چیزی را به بدی موسوم نگردانند. دیگر آن که هیج جانب شهر هرات آن نزهت ~~و # ~~صفا ندارد که طرف دروازهآ خوش، خاصه که جانب شرقی است و جمله بزرگان در # ~~کتاب خود و شعرای ما تقدم در اشعار خویش دروازهآ خوش گفتهاند نه ~~دروازهٔ‌ # ~~خشک. # القصه اسکندر در جواب نامهآ مادر نوشت که «آمدن من به خدمت از آن در # ~~تراخی و توقف افتاد که خلق این ولایت فرمان [42] من نمی کنند و به ~~ساختن شهر # ~~هرات راضی نیستند و من نمی خواهم که به زجر و قهر مردم این حدود را ~~کارفرمایم؛ # ~~جه، این معنی نام نیک و سیر ستودهآ مرا به جور و تعدی مشهور گرداند و ~~برحسب # ~~«آلبغیة سایق الی الشین و الحین» ایام حیات فانی ما به لیالی ممات ~~جاودانی بدل # ~~کرد[د]». # مادر اسکندر در جواب نوشت که «ای فرزند، از هر رهگذر آن ms025 شهر قدری # ~~خاک نزد من فرست تا از رایحه و لون و طعم و وزن او تدبیری اندیشم که ~~صلاح و # ~~نجاح تو در آن باشد». اسکندر یک انبان خاک بیش مادر فرستاد. مادر ~~اسکندر خاکی # ~~دید پر انواع؛ بعضی درشت و بعضی نرم، بعضی سفید و بعضی سیاه. گفت: «هر # ~~آینه که در این خاک سری تعبیه است». بفرمود تا آن خاک را در زیر فراش و # ~~جامههای گستردنی بپراکندند و جماهیر و مشاهیر و اعیان روم را طلب داشت ~~و بر # ~~آن فرش نشاند. بعد از آن مادر اسکندر روی به سوی ایشان کرد و گفت ~~«بدانید که # ~~اسکندر شهر هرات را بنا میکند. مکتوبی نوشته و از شما مدد خواسته. چه # ~~میگوئید؟ که ساختن چنان شهری اسکندر را مصلحت هست یا نی؟» جمله به # ~~یکبار زبان به نشر ستایش بگشادند و گفت [ند:] PageV01P079 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0083.png) ### | شعر [انوری] # ای به گوهر تا به آدم پادشاه %~% در پناه اعتقادت ملک شاه # ستر میمونت حریم ایزدست %~% کندرو جز کبریا را نیست راه # از سیاست آسمان بندد تتق %~% گرچه در اندیشه سازی جایکاه # ناوک عصمت بدوزد چشم روز %~% گر کند در سایهآ جترت نکاه # پیش مهرت چاوشان بیرون کنند %~% آفتاب و ماه را از شاهراه # آسمان سرگشته کی ماندی اگر %~% با ثبات دولتت کردی پناه # ~~بعد از آن گفتند که «ای ملکهآ روزگار و ای بانوی نامدار، بنا کردن آن ~~شهر از مصلحت # ~~بعید می نماید؛ چه، آن ولایت سرحد است و به واسطهآ [43] بادغیس 1که در ~~جوار # ~~اوست بیشتر ایام در آن سرزمین ظهور فتنه و مرور جیوش باشد و به سبب ~~حصانت # ~~شهر هرات سکان آن دیار ملکی را کردن ننهند». # طایفهای گفتند «ای ملکة الملکوت ربع مسکون، هرچه خداوند ومخدوم # ~~جهان وجهانیان، خدیو و شاهنشه کیهان، مطاع اعاظم جباران عالم کون ~~وفساد، # ~~دیهیم ستان قهاران، فریدون وش قبادنژاد، ابوالمظفر فرمانفرمای خافقین، ~~پادشاه # ~~ذوالقرنین سازد و بردازد، ازلب خردمندی ms026 بود و از محض درایت و هوشمندی. ~~اگر # ~~خداوند بانوی روزگار فرمان اعلی فرماید، ما بندگان به بندگی جهان پناه ~~اسکندر # ~~رویم». مادر اسکندر گفت که «امروز باز گردید PageV01P080 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0084.png) # شعر اخاکافی]1 # په وقتی که خورشید سر بر زند %~% دم نای شاهی ز خاور زند # ~~بازآئید تا آنچه صواب است بر آن مقرر گردانیم». # چون خلق برفتند، مادر اسکندر فرمود تا آن خاکها را بروفتند و باز در ~~انبان # ~~کردند. روز دیگر که زعما و رؤسا و اکابر مملکت او حاضر شدند همان سخن ~~را که # ~~دی گفته بود، بازراند. خضار و نظار همه به یکبار به اتفاق گفتند که ~~«اسکندر، ستوده # ~~کاری پیش گرفته است و ما همه بندگان از پیر و جوان در ساختن هرات مد ~~دکار # ~~وییم. # مادر اسکندر روز دیگر مکتوب نوشت به اسکندر که «اما بعد، بدان که ای # ~~فرزند که از آن خاک که به من فرستادی چون عالم تاب بر من روشن و پیدا ~~شد که # ~~مردم آن ولایت بغایت منقلب رأی و پریشان خاطر باشند. می باید که به گفت ~~ایشان # ~~کار نکند و از ایشان مدد نطلبد2 و در ساختن هرات با ایشان مشورت نکند و ~~هیچ # ~~تردد و حزن بر خاطر خود نگذارد و معنی و لا عمارة الا بالعدل و السیاسة ~~را رعایت # ~~واجب شمرد». # چون نامه به اسکندر رسید [44] خوش دل گشت و ابواب خزاین بگشاد و # ~~مال بیاندازه بذل کرد و عمارت شهر هرات را به اتمال رسانید. و چنین ~~روایت # ~~است که هم در آن روز که نامهآ مادر اسکندر رسید هزار و هفتصد نفر مردم ~~را به اسم # ~~سیاست هلاک کرد. بعضی را به زخم چوب بکشت و بعضی را در دیوار باره ~~گرفت. # ~~و چون شهر تمام ساخته شد، از تمامت ولایت خراسان و عراق از هر بلدی # ~~طایفهای را به هرات آورد. # بنجم، آنک روایت است که شهر هرات را در عهد ms027 نمرود بن کنعان ساختهاند. # ~~و هرات نام ملکی است از ملوک خراسان. # ششم3، روایت است که اسکندر صندوقی یافت که در آنجا خطوط بنای # ~~هرات بود که حواری عیسی، علیه صلوة الرحمن، برکشیده بودند بعد از بنای ~~اول، # ~~و سبب مشورت کردن آن را عیسی، علیه السلام، به رهبانان باز نموده. چون ~~PageV01P081 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0085.png) # ~~اصحاب عیسی، علیه السلام، متفرق شدند، چهار تن از ایشان به هرات ~~افتادند. # ~~چند سال در هرات بودند و بر خلق مستولی شدند و میخواستند که هرات را به # ~~حال عمارت بازآورند؛ چه، هرات در این وقت خراب بود و اندک خلقی در وی # ~~ساکن نمیتوانستند شد. چون اسکندر به هرات آمد ایشان را بنواخت و آن ~~خطوط # ~~را که در صندوق یافته بود بدیشان نمود. بعد از آن هرات را آبادان کرد. # هفتم1، روایت است که هرات را ذوالقرنین ساخته است که حق تعالی او را # ~~در کلام مجید خود یاد فرموده است. # هشتم، روایت است که دیوار بارهآ هرات2 را سه کس ساخته است. سیاوش # ~~بن کیکاوس دیوار اندرون بساخت و اسکندر دیوار بیرون و دارابن دارا برج ~~ها را # ~~مدور گردانید.3 و بنده، مؤلف کتاب، از مولانا مرحوم ناصرالدین چشتی ~~چنین # ~~شنوده که ایشان فرمودند که «من در تاریخی از تواریخ [45] خراسان چنین ~~یافتم که # ~~شهر هرات را پیغمبری به وحی ساخته است و جبرئیل، علیه السلام، وضع آن ~~تعلیم # ~~داده». # دیگر روایت است که در قدیم در شهر هرات هشتصد مسجد بود و شست # ~~هزار و چهارصد سرای و سی هزار حجره و دوکان، و صد و بیست و دو حوض، # ~~پنجاه و پنج حمام و نودخان. و در قندز دو هزار و پانصد سرای بود و نهصد ~~حجره و # ~~دوکان و هشتاد مسجد و چهل حوض و هژده حمام و سی و پنج خان. و السلام، ~~این # ~~بود تمامی حکایت بنای هرات.4 PageV01P082 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0086.png) # در بیان احادیثی که رسول، # علیه السلام، ms028 در باب هرات فرموده است # وهب بن وهب القرشی روایت کند از جعفربن محمدبن علی بن الحسن از # ~~یدران خود، رضی الله عنهم اجمعین، که رسول گفت، علیه السلام - لفظ ~~الحدیث # ~~«إن لله تعالی بخراسان مدینة یقال لها هرات کثیرة ثمارها غزیرة انهارها ~~تجری البرکة # ~~علی کل بابها ملک شاهر سیفه یدفع البلاء عن اهلها إلی یوم القیمة ~~رجالها مؤمنون و # ~~نساءها مؤمنات قد بارک علیها ابراهیم و اسمعیل و اسحق و خضر و الیاس ~~بناها # ~~ذوالقرنین رباطا1 لآهلها الظاعن عنها فی سبیل الله و المرابط کالذی یحج ~~حجة # ~~مبرورة وان شهداءها تبعث یؤم القیمة تزاحمون شهداء بدر و الذی نفسی ~~[46] بیده # ~~إن الصلوة فیها خیر من ألف صلوة فیها سواها». # ترجمه: زبدهآ موجودات و خلاصهآ کاینات، رسول ثقلین، صاحب قاب # ~~قوسین، سیدالمرسلین، حبیب رب العالمین، صدر صفهآ صفا، محمد مصطفی، # ~~علیه افضل الصلوة واکمل التحیات، چنین می فرماید که «به درستی درست و # ~~راستی راست که حق تعالی را شهری است در خراسان که آن را هرات گویند. # ~~میوههای آن شهر فراوان باشد، جویهای آن بر آب و به خیر و برکت روان. بر ~~هر # ~~دری از درهای آن فرشتهای است تیغ برهنه در دست، بلا را از اهل آن شهر ~~باز PageV01P083 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0087.png) # ~~می دارد. تا به روز قیامت مردان ایشان مؤمناناند و عورات ایشان مؤمنات. ~~دعای # ~~برکت کرده است بر آن شهر ابراهیم و اسمعیل و [اسحق] و خضر و الیاس، ~~صلوات # ~~الله علیهم اجمعین. ذوالقرنین آن را بناکرده است، تا ثغری1 باشد اهل او ~~را. هرکه # ~~از آن شهر در راه خدای عز و جل رحلت کننده باشد و یا به نیت غزو2 بیرون ~~رود، # ~~همچنان باشد که هر روز حجی پذیرفته میگذارد. و شهیدان آن شهر را روز ~~قیامت # ~~برانگیزانند و مزاحمت 3 کنند روز قیامت با شهداء بدر. و به حق آنک جان ~~من 4 به # ~~فرمان اوست که یک نماز در آن شهر ms029 بهتر است از هزار نماز که نه در آن ~~شهرست». # ابوالعباس المعمری روایت کند از ابوالحسن علی بن سهل بن احمدبن # ~~عبدالله الشیبانی از جد خود، واو از جد خود عبدالحمید بن ریاح الخزری، ~~واو از # ~~ابوامامة الباهلی، واو از حذیفة بن الیمان، واو از رسول، علیه السلام، ~~که گفت - لفظ # ~~الحدیث «خیر الخراسان هرات طیبة ثمارها وماءها وهواءها [47] قد بارک ~~علیها # ~~سبعون نبیا). # ترجمه: آفتاب آسمان شریعت و سلطان جهان حقیقت، فرمانفرمای اقالیم # ~~ایمان، پیغمبر آخرالزمان، برگزیدهآ حضرت اله، محمد رسول الله، صلی الله ~~علیه و # ~~علی آله واصحابه اجمعین، چنین میفرماید که «بهتر خراسان هرات است. ~~میوهها # ~~و آب و هوای او خوش است5، و بر وی دعای برکت کردهاند هفتاد پیغمبر ~~دیگر». # روایت کردهاند از احمدبن عبدالله، از محمدبن کثیر القرشی، از کلبی، از # ~~ابوصالح، از عبدالله بن عباس، رضی الله عنهما، از رسول، علیه السلام که ~~او فرمود - # ~~لفظ الحدیث «لما عرج بی6 إلی السماء آرانی جبرئیل بقاع الآرض شرقها و ~~غربها # ~~فرایت بقعة [فیها] عمود من نور فقلتة یا جبرئیل ما هذه البقعة فقال هذا ~~البلد هراة و # ~~النور فی موضع یدفن فیه بعض آولادک. # ترجمه: رسول عرب و عجم، صاحب یثرب وحرم، شفیع المذنبین، سید # ~~الانبیاء والمرسلین، مشکل گشای انا افصح، فرمانروای آنا املح، سلطان ~~تختکاه # ~~رسالت، جمشید بارگاه هدایت، ختم الانبیا، محمد مصطفی، علیه السلام ~~والتحیة، PageV01P084 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0088.png) # ~~چنین فرمود که «چون مرا بر آسمان بردند، جبرئیل، صلوات الله علیه، ~~بقعههای # ~~زمین در مشرق و مغرب به من می نمود و بر من عرضه میداشت. بقعهای دیدم ~~در # ~~وی عمودی از نور. گفتم: ای جبرئیل این جه بقعه است؟ گفت: این شهر هرات # ~~است و آن نور در موضعی است که بعضی از فرزندان ترا آنجا دفن خواهند ~~کرد؛ # ~~یعنی مزار مسرق».1 # دیگر چنین روایت کردهاند از ابوعلی بن رزین، از احمدبن عبدالله، از بکرین # ~~محرز، از مبارک بن ...2 از امیر [48] المؤمنین ms030 علی، رضی الله عنه، که ~~او گفت که # ~~رسول، صلی الله علیه وسلم، فرموده است - لفظ الحدیث «إن لله بخراسان ~~مدینة # ~~یقال لها هراة طیبة هواءها و مترعة آنهارها، صلی علیها، اخی ذوالقرنین ~~والیاس و # ~~الخضر لایقدر علیها احد إلا بالستلم ابدا ینظر الله تعالی إلیها کل یوم ~~نظرة یغفر بها # ~~من یرید و یعفو عمن یشاء». # ترجمه: مشرف تشریف شریف لولاک، مبجل مسبحان صوامع افلاک، # ~~بیشوای شهسواران میدان رسالت، رهنمای متحیران بیداء ضلالت، مشید ارکان # ~~دین، رسول رب العالمین، صلوات الرحمن علیه، چنین می فر[مود]که «به ~~درستی # ~~که خدای عز و جل را به خراسان شهری است که آن را هرات گویند؛ با هوای ~~خوش # ~~و جویهای پر آب، و بر وی درود و تحیت گفته است [برادرم]* ذوالقرنین و ~~الیاس # ~~و خضر. هیچ آفریده برو قادر نشود و هرگز فتح نشود جز به آشتی. هر روز ~~خدای عز # ~~و جل به نظر عنایت بدان شهر نگرد و بیامرزد هر که را خواهد و عفو کند ~~از هرکه # ~~خواهد». # دیگر چنین روایت کردهاند از خالدبن هیاج، و او از پدر خود، و او از ~~جعفربن # ~~الزبیر، و او از ابوامامه که رسول الله، صلوات الله علیه و سلامه، ~~عایشه را گفت که # ~~«اگر بعد از وفات من سفری کنی، بر تو بادا که به خراسان روی و در ~~خراسان به # ~~شهری مقام کنی که او را هرات گویند که بهتر خراسان هرات است. آب و هوای ~~او # ~~خوش و سازوار است و در جوار او شهداء بسیار آسودهاند، و هر کس که در ~~PageV01P085 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0089.png) # ~~وی ساکن باشد از عاهات و آفات رسته باشد، و هر آنک قصد خرابی او کند در ~~دنیا # ~~به بلاهای گوناگون گرفتار شود و در آخرت مستوجب عذاب و عقاب حق تعالی # ~~باشد. # دیگر روایت است که رسول، علیه السلام [49] فرمود که در خراسان شهری # ~~است که آن را هرات گویند. در نواحی او ms031 شهر دیگر است که او را فوشنج1 ~~خوانند. # ~~در یک فرسنگی فوشنج رباطی است که ابراهیم خلیل و اسمعیل، علیهماالسلام، # ~~بدانجا رسیدهاند و بر آن ولایت دعای خیر و برکت کرده. بر شما باد که ~~چون به # ~~خراسان روید وبدان موضع که ابراهیم واسمعیل، صلوات الرحمن علیهما، # ~~رسیدهاند، گذرکنید. و در شهرهای خراسان اگر ساکن شوید، در هرات مقام ~~کنید که # ~~بهتر خراسان است. # ~~یوسک» را آز جمله کارهای هوشنک، از ساهان پیشدادیان، دانسته و گفته: # شنیدم ز دانش پژوهی براز %~% که بد بخرد و مؤبد و کارساز # که هو شنگ پوشنگ را ساخته است %~% چو خرم بهشتش بر آراسته است # همه باغ و راغش پر از بوی و رنگ %~% به آرایش او را ز فردوس ننگ # به هر گوشه کاخی و کاشانهای %~% بهشت برین پیشش افسانهای # در و دشت او سبز و آب روان %~% به هر سوی سرو وگل و ارغوان # چپ و راستش باغ وبستان وگشت %~% به صد پایه بهتر ز خرم بهشت # بر خاک او مشک را ارز نی %~% به گیتی ازو خوبتر مرزنی PageV01P086 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0090.png) ### | ذکر سیم، # در آمدن شاهزاده تولی خان # بن چنگیزخان به خرابی خراسان # بعد از سپاس بی قیاس ملکالملوک برحق، ثنای بیمنتهای ربالارباب # ~~مطلق، # شعر [فردوسی] # جهان آفرین کردگار جهان %~% که چرخ آفرید و زمین و زمان # ~~چنین میگوید بندهآ ضعیف، مؤلف این تاریخ نامه که در تواریخ متقدمان ~~مسطور و # ~~مذکور دیدم و از پیران سخندان معروف [و] مشهور شنیدم که از ابناء ~~پادشاه # ~~چنگیزخان چهار تن بر سر آمده و نامدار بودند. اول توشی، دوم جغتای، سوم # ~~اوکتای، چهارم تولی1. و تولی را که از همه به سال خردتر بود و به حال ~~بزرگتر، # ~~پادشاه چنگیزخان از همه پسران دوستر و بیشتر داشتی و به جانب او التفات ~~بیشتر # ~~کردی و شاهزاده تولیخان به واسطهآ رجولیت و مردانگی و فروست1 و ~~فرزانگی، # ~~دایم در نظر پدر عزیز و مکرم بودی. ms032 # بعد از آن که پادشاه چنگیزخان از آب آمویه3 بگذشت و سی و هفت روز # ~~متعاقب با خلق شهر بلخ حرب کرد و بسیاری از گماة بارگاه درگاه و آبطال ~~رجال سپاه PageV01P087 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0091.png) # ~~تومکای پسر جغتای در بامیان به قتل رسید و پادشاه [50] چنگیزخان نیز در ~~بامیان1 # ~~رنجورشد تمام مردم بامیان رابکشت و خصون بنده و مرجق 2 و فاریاب را ~~خراب کرد. # چون دل از کار آن دیار فارغ گردانید و مخالفان و منازعان ملک خود را به ~~زیر # ~~تیغ در آورد و ناصحان و موافقان مملکت خویش را به تربیت وافره و حسن ~~عاطفت # ~~پادشاهی متواصل گرداند، روزی از روزها بر تخت بخت شاهی برآمد و از ماه ~~تا # ~~ماهی شادروان شاهنشاهی برافراشت و از یمین و یسار ابناء نامدار او صف # ~~برکشیدند و فرماندهان تاج و سریر و قهرمانان جهانگیر دست در کمر خدمت ~~زده در # ~~مقابل تخت او بایستادند و از هیبت و شکوه او هیچ آفریده را از ~~شاهزادگان و ملوک # ~~جهان زهره و توان آن نبود که بی فرمان او یک دم زدی و یا از مقام خدمت ~~یک قدم # ~~برداشتی. # شعر [مسعود نوکی] # جهانداری که از خوفش بلرزد شیر در بیشه ### | شهنشاهی که از سهمش شود فیل دمان بیجان # در آید از نهیب او جهان در چشمهآ سوزن ### | بماند از شکوه او سپهر از گردش دوران # ~~بعد از آن که هر پسری را به سر حدی نامزد کرد و هر زمینی را به نوئینی ~~داد و هر PageV01P088 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0092.png) # ~~دیاری را به شهر یاری سپرد، تولی خان را بیش خواند و گفت ای فرزند ~~دلبند، ترا با # ~~هشتاد هزار سوار جرار نامدار به خراسان می فرستم تا بلاد و دیار مسلمان ~~[ان] را # ~~بگیری و قلاع و بقاع خراسان را بگشائی و به زخم تیغ آتشبار آبدار، در ~~آن دیار از # ~~دیار آثار نگذاری. ### | شعر [نصیر آملی] # ز جیحون تا با صفاهان1 ms033 بریزی خون بدخواهان ### | ببندی باهوی شاهان به روز رزم وکین توزی # ~~[51] و زنهار که بیدار و هشیار باشی و بر تاژیکان2 اعتماد نکنی، خاصه ~~بر # ~~خراسانیان که در اقالیم جهان به دلیری و کین خواستن و شب روی و کمین ~~ساختن بر # ~~سر آمدهاند. ### | شعر [متنبی] # قوم بلوغ الغلام عندهم %~% طعن نحور الکماة لاالحلم # إن برقو فالحتوف لحاضرة %~% او تطقو فالصواب و الحکم # ~~و از عهد مهد کیومرث که اولین پادشاه عالم و نخستین فرمانفرمای بنی آدم ~~است تا # ~~این دم در هیج طرفی از اطراف ربع مسکون آن فتنه و شبخون نبوده است که ~~در # ~~خراسان مسلم شدن آن دیار به قتل صغار و کبار و قلع قلعه و حصار است. # شعر [حمید سیمکش] # در جهان، آن زمان سرافرازی %~% که بکل خصم را براندازی PageV01P089 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0093.png) # ~~بعد از آن از بهادران کار دیده و صفدران قوی حال ده تن را برگزید و گفت ~~با فرزند # ~~تولی به ملک خراسان آسان نه هراسان لشکر کشید و شهرهائی که پر ذخیره و ~~اموال # ~~بود و قلعههائی را که بر جبال فلک را سیات بود و حصارهائی را که در ~~استواری با # ~~فلک زنگاری برابری کند و مواضعی را که موانعی داشته باشد، به زخم گرز و ~~کوپال # ~~و دربندان ماه و سال و حرب روز به روز و تاخت متعاقب فتح کنید و خلق هر ~~شهر # ~~که بر خلاف حکم عالی ما روند و در سلک عبید عتبهآ درگاه عالی ما منخرط ~~1 # ~~نگردند، چون آن شهر فتح شود از بچهآ گهواره تا پیر صد ساله را به قتل ~~رسانید، و اگر # ~~ولایتی با شما ایل شود بدان مغرور و فریفته مشوید. طایفهای را که دلیر ~~و مفتن # ~~باشند و در مبارزت و مبادرت روزگار برده و از دایهآ شمشیر شیرخورده و ~~در سایهآ # ~~تیغ وتیر پرورده شده، [51] ### | شعر اخاکانی] # سرورانی که به شمشیر بلا انگیزند %~% پیش آیند گه کشتن و ms034 پس نگریزند # ~~به قتل رسانید و باقی مردم رعیت را بگذارید و در آن شهر ملکی و ~~باشقاقی2 از امنا # ~~نصب کنید. وباید که همه را به اتفاق، بینفاق، کشش دل بر کوشش و کشش ~~باشد # ~~نه بر خورش و پوشش. # امرای عظام عساکر و اکابر وزرای ممالک زمین خدمت ببوسیدند و ثنای # ~~پادشاه چنگیزخان را بر زبان جاری گرداندند و گفتند: ### | شعر [انوری] # ای جهان را ایمنی از دولت چنگیزخان ### | جاودان منصور بادا رایت چنگیزخان # نعمت انصاف عالم را ز عدل عام اوست ### | کیست آنکو نیست اندر نعمت چنگیزخان؟ # خسروان دل بر قرار ملک آن کاهی نهند ### | کاوردشان آسمان در بیعت چنگیزخان PageV01P090 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0094.png) # ~~هفت کشور زیر فرمان کرد و نوبتهم سه زد ### | صبر کن تا بیخ گردد نوبت چنگیزخان # ~~چرخ را گفتم: دلیری میکنی در کارها ### | گفت: از خود نی، ولی از دولت چنگیزخان # ~~بعد از آن پادشاه چنگیزخان بفرمود تا ابواب خزاین پر جواهر و لآلی که ~~در # ~~یام و لیالی1 جمع کرده بودند بگشادند و لشکر را به زر و سیم قوی حال ~~گردانید. # ~~روز دیگر که خسرو نیلی حصار با عالم نورانی سر از کوهسار مشرق برزد و ~~لشکر # ~~چون دیو خدیو زنگبار به یکبار منهزم شد و ابناء [53] گیتی از خزانهآ «و ~~جعلنا النهار # ~~معاشا»2 با نوا و غنا گشتند، شاهزاده تولی خان به فرمان پدر با آن لشکر ~~گران، ### | شعر [اسدی] # # چو دریای جوشان و چرخ بلند %~% چو رعد خروشان و ابر نژند # # چو کوهی که یکسر ز آهن بود %~% چو دشتی که بر تیغ وجوشن بود # ~~در اواسط ربیع الاول سنهآ ثمان عشر وستمایه [= 618] از حدود طالقان ~~لشکر به # ~~طرف مرو برد. PageV01P091 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0095.png) ### | ذکر چهارم # در خراب کردن شاهزاده # نولی خان شهر مرورا وقتل1خلق مرو # راوی چنین تقریر کرد که به حکم سلطان مرحوم جلال الدین خوارزمشاه2 در # ~~شهر مرو مجیرالملک حاکم بود. و او مردی بود آراسته به فضل موفور ms035 و ادب ~~مشهور # ~~و قدری رفیع و عزی منیع و مستظطهر مال بسیار و دانش بی شمار و موصوف به ~~رأی # ~~رزین وحزم متین و معروف به کمال دها و خلق مرو به واسطهآ رأفت و تربیتش ~~همه # ~~مطیع و منقاد او. و در آن وقت در مرو نود هزار مردجنگی در قلم آمده ~~بود. # چون مجیرالملک از آمدن شاهزاده تولی خان خبر یافت، کار محاربت را # ~~بساخت و خزینهآ سلطان را بر مردم سپاهی قسمت کرد. بعد از سه روز ~~شاهزاده # ~~تولی خان بر در شهر مرو آمد و شش روزگرد شهر مرو میگشت و از حصانت برج ~~و # ~~بارو و رفعت شرفاتش تعجب مینمود و [با] پادشاهزادگان و امراء سپاهش ~~میگفت # ~~که «این شهر بغایت محکم است و در وی مرد سپاهی بی حد و اندازه. نه ~~همانا که به # ~~تیسیر فتحی روی نماید1. # و چنین آوردهاند در کتب که شهر مرو باروی بستی داشت که از شرفات # ~~قصوراو [54] سنبلهآ فلک بتوانستی جید، و زمزمهآ ملک بتوانستی شنید، و ~~پیرامن آن # ~~خندق بعید قعری کشیده که اگر کلنگی بر قصر او زدندی سر از آن سوی کرهآ ~~زمین # ~~بیرون کردی. روز هفتم. ### | شعر [فردوسی] # که خورشید تابان ز چرخ بلند %~% همی خواست افکند رخشان کمند # ~~شاهزاده تولی خان بر هر طرف شهر ده هزار مرد جنگی نصب گردانید و بفرمود ~~تا # ~~رایات چنگیزخانی علامات او را در مقابل دروازهآ شهرستان برافراشتند و ~~لشکر # ~~چون دایره پیرامن نقطه نقطهآ آن شهر درآمدند3 و از خاک و خاشاک و تنهآ ~~اشجاری PageV01P092 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0096.png) # ~~که در آن حوالی و نواحی بود غور خندق شهر را بینباشتند، چنانک پیاده و ~~سوار # ~~آسان به پای باره میرفت. مردم سپاهی مرو از دروازهها بیرون آمدند و آتش ~~حرب # ~~را در التهاب آورد[ند] و در یک ساعت قرب هزار تن از سپاه شاهزاده تولی ~~خان را به # ~~قتل رساند[ند]. شاهزاده تولی خان چون بسالت و ms036 تهور مرویان مشاهده کرد، ~~در # ~~غضب رفت و از میان سپاه بیرون راند و آهنگ جنگ کرد. # شعر [ربیعی فوشنجی] # یکی برخروشید چون پیل مست %~% سپر بر سر آورد و بنمود دست # برآورد شمشیر تیز از میان %~% وزان بس چنین گفت با سروران # که هر کس که امروز از زخم تیغ %~% بدرد دل دشمنان بیدریغ # کسی را که یابد ببرد سرش %~% به خاک اندر آرد سر و مغفرش # به سیم و به زر بینیازش کنم %~% به ایران زمین سرفرازش کنم # بسی هدیه پیشکش سازمش %~% به در گرانمایه بتوازمش # بگفت این وآمد چو دریابه جوش %~% زلشکر برآمد به یک رهخروش [55] # ~~به یکباره بیست هزار مرد نامدار از پیاده و سوار بر مرویان حمله کردند ~~و بسیاری را # ~~به قتل آوردند. و بیست و دو روز بدین صفت آتش حرب و ضرب در التهاب بود ~~و # ~~آعلام قتل و فتل در اهتزاز و دلهای مبارزان در اضطراب و رایهای بد دلان ~~در # ~~انقلاب، و خلقی نامحدود مجروح گشت. # مجیرالملک دانست که هر چند که بخواهد کو شید، خصم غالب خواهد آمد. # ~~روز بیست و سیم امام جمالالدین را که از کبار ائمهآ مرو بود و پروردهآ ~~نعمت سلطان # ~~مرحوم جلال الدین محمد خوارزمشاه، پیش شاهزاده تولی خان فرستاد و ~~زینهار # ~~خواست و در التماس عفو و اغماض تضرع هر چه تمامتر عرضه داشت و گفت # ~~«مبلغ هزار دینار و سی هزار خروار غله و صد سر اسب راهوار و صد نفر ~~برده از ترک # ~~و هند و به لشکر پادشاهزادهآ جهان میدهم، ما را به جان امان دهد و این ~~شهر را # ~~خراب نکند و سر ما بندگان ملکی و شحنهای نصب گرداند تا هر سال به اضعاف # ~~آنچه که نواب شاهزادهآ جهانگیر تعیین فرمایند، برسانیم». # روز دیگر امام جمالالدین با ده تن از فقها و شیوخ شهر با نعمت بیاندازه ~~PageV01P093 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0097.png) # ~~پیش شاهزاده تولی خان رفت. تولی خان او را ms037 بنواخت و به تشریف خاص # ~~اختصاص فرمود و مصاحبان او را خلعت فاخر پوشانید. روز دیگر امام جمال ~~الدین # ~~به شهر در آمد و مجیرالملک و اکابر و مشاهیر مرو راگفت که «مصلحت در ~~ایل شدن # ~~است، که شاهزاده تولی خان را بر سر عفو و صفح دیدم و ماحی زلات و ~~جرایم». # ~~مجیرالملک با ده تن از شهر بیرون رفت، بدان امید که شاهزاده تولی خان ~~در باب او # ~~عفو و اغماض و عاطفت شاهنشاهی مبذول دارد. چون به درگاه شاهزاده تولی ~~خان # ~~رسید، امرا او را بازداشتند و گفتند «سیصد هزار دینار جهت [56] پیشکش ~~پادشاه و # ~~صد هزار دینار از برای ما که امرای سیاه و کارگذاران درگاهایم بر ~~متولیان و معروفان # ~~شهر مرو حواله کن تا از خدمت پادشاهزادهآ جهان، تولی خان، از برای تو ~~خط امان # ~~بستانیم». و بر آنچه گفتند به مذهب خود قسم غلیظ بر زبان راند [ند]. # مجیرالملک فی الحال چهارصد خواجهآ معتبر نامدار را نسخه کرد تا آن # ~~چهارصد هزار دینار را بدهند. مغولان آن نامبردگان را از شهر بیرون می ~~آوردند و # ~~شکنجههای عظیم میکردند و نقود [و] اموال و نفایس میستاند اند]، چندان ~~مال از # ~~ایشان بستاندند که گفتی سر «و اخرجت الارض آثقالها»1 به ظهور پیوست. ~~بعد از دو # ~~روز که قرب ده هزار آدمی را به شکنجه هلاک کردند، شاهزاده تولی خان # ~~مجیرالملک را مثله کرد و ملازمان و مصاحبان او را به قتل رسانید و ~~فرمان فرمود که # ~~شهر مرو را خراب کنند و کل خلق را بکشند. # سپاه کینه خواه بر کنار او به شهر درآمدند و کل خلق را از خاص و عام، و ~~کرام # ~~و لئام، وخواجه وغلام، ومبارز وعاجز، وشریف وفضیح، وبخیل وشحیح، و # ~~عامی ونامی، وعاقل وغافل، و فاضل2 و باطل، و حاجی و ناجی، و موافق و # ~~منافق، و مرشد و مفسد، و عابد و عاند به صحرا بیرون آوردند و ms038 چهار روز ~~مردان را # ~~از زنان جدا کردند و چهل تن را از صناع چون سیاف و حداد و سراج و قواس ~~به # ~~جان امان دادند و باقی تمامت خلق را به قتل آوردند. # و در تواریخ چنین مذکور و مسطور است که هر تن را از لشکریان شاهزاده # ~~تولی خان دویست و ده نفر از مردم مرو رسیده بود که به قتل میبایست ~~آورد. بعد از # ~~پنج روز که تمامت خلق مرو را بکشتند، شاهزاده تولی خان از شهر مرو برفت ~~و عنان PageV01P094 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0098.png) # ~~عزیمت بر سمت شهر نیشابور تاخت. چون دو منزل برفت دو هزار سوار [57] را # ~~نامزد کرد تا باز به شهر مرو روند و کسی را که یابند به قتل رسانند. ~~قرب ده هزار # ~~آدمی که از جاهها و سوراخها بیرون آمده بودند همه را بکشتند. # و در تاریخ علائی1 چنین آورده است که سیزده شبانه روز کشتگان را شمار # ~~کردند، بی مجهول و غریب، هزار هزار و سیصد هزار و کسری در قلم آمد.1 حق # ~~تعالی ارواح مقدسهآ ایشان را در فرادیس چنان مأوی دهاد و به کرم عمیم و ~~لطف # ~~جسیم خود زلآت و جنایات هر یک محو گرداناد، بالنبی و آله و اصحابه. # هر چند ذکر تواریخ شهر مرو و نیشابور و مواضعی دیگر با ذکر تواریخ شهر # ~~هرات نسبتی ندارد، اما بندهآ ضعیف، مؤلف این کتاب، چند کتب [که] در ~~تواریخ # ~~احوال خراسان مطالعه کرد، در همه مسطور دید که هر یک از مصنفان و ~~مؤلفان در # ~~بازنمودن تواریخ شهر خود تطویل تمام و شرح و بسط عظیم به جای آورده ~~بودند و # ~~تواریخ شهر هرات را به رمزی بسنده کرده. بندهآ ضعیف بیش از قصص هرات، # ~~حکایات مرو و نیشابور را که از امهات بلاد خراسان است در قلم آورد تا ~~ارباب خرد # ~~و اصحاب تمیز بدانند که بندهآ اضعف را در سخن گذاری و تألیف حکایات ~~بخلی # ~~نیست، خاصه ms039 که مأمور است بدان که حضرت علیا، ملک ملوک اسلام، شهریار ~~انام # ~~فی الایام، ظل الله فی الارض، القایم بالنفل والفرض، مفخر زوار یثرب ~~وحرم، # ~~شاهنشاه دیار عجم، غیاث الحق والدین، المخصوص بمواهب رب العالمین، خلد # ~~الله ملکه و سلطانآه و اظهر حجته و بژهانه، فرمودهاند که چون به قصهای ~~رسی از # ~~قصص خراسان، چندانک امکان دارد به وجه راستی آن قصه را بپرداز و به ~~زینت # ~~فصاحت زیب ده. [58] PageV01P095 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0099.png) ### | ذ کر پنجم # در خراب کردن شاهزاده تولی خان # شهر نیشابور را و قتل خلق نیشابور # چنین شنودم از راویان فرخنده رای و چنین خواندم در «تاریخ جهانگشای» # ~~که چون شاهزاده تولی خان شهر مرو را خراب کرد و کل خلق او را به قتل ~~رسانید، از # ~~غنایم به صندوقها و به گردونها سیم و زر و به خرمنها لطایف بحر و بر و ~~به # ~~خروارها جامههای رنگارنگ پرکار و به انبارها نعمتهای خوشگوار با چندین # ~~غرایب و بدایع که معادن و ابحار از آن متحیر شده بودند و نجوم فلک در ~~او متفکر، # ~~پیش پادشاه چنگیزخان فرستاد. پس روی به شاهزادگان و امرای سیاه کرد و ~~گفت # ~~[حکم یرلیغ1 جهانگشای پدر بزرگوار من آن است که چون خلق شهر نیشابور # ~~تغارجار2 را به قتل رسانیدهاند و چنین جسارت عظیم و جرأت قوی نموده، به ~~خون # ~~او باید که هیچ آفریده را در شهر نیشابور زنده نگذارند و دیوار بست او ~~را پست کنند. # ~~بر ما واجب و لازم است که فرمان بزرگ آن پادشاه عالمگیر به جای آوریم». # شاهزادگان و امرای جیوش و صواحب و مشاهیر سپاه بر شاهزاده تولی خان # ~~آفرین فراوان خواندند و گفتند که «هر چه حکم یرلیغ پادشاهزادهآ جهانگیر ~~باشد بر # ~~آن موجب نطاق انقیاد بر میان بندیم و به خون تغارجار در این دیار دیار ~~نگذاریم». # راوی گفت که سبب قتل تغارجار آن بود که بیش از آمدن شاهزاده تولی خان # ~~به ms040 خراسان، پادشاه چنگیزخان بمه بهادر3 و شنتای را لبا تغارجا] با سی ~~هزار سوار # ~~[59] بر سبیل مقدمهآ لشکر به طلب سلطان جلالالدین فرستاده چون بمه ~~بهادر و PageV01P096 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0100.png) # ~~سنتای از آب آمویه بگذشتند، به هر شهری که میرسیدند به اسم ماحضری ~~ترغوی # ~~طلب می داشتند. از هر مکان که طایفهای پیش ایشان می آمدند و اندک خدمتی # ~~میکرد[ند] به دلخوشی از آنجا می گذشتند و از هر بلد1 که چیزی بدیشان ~~نمی رسید # ~~و به استقبال ایشان بیرون نمی آمدند اگر بر آن بلد و بقعه قدرت داشتندی ~~تمامت # ~~خلق آنجا را بکشتندی و اگر از فتح آن عاجز و قاصر بودندی، آن موضع را ~~پس # ~~پشت کردندی و گفتندی که به هنگام مراجعت کینهآ خود از این شهر بخواهیم. # چون به چند فرسنگی نیشابور رسیدند سواری چند به شهر فرستادند. در آن # ~~وقت در شهر نیشابور به حکم سلطان جلال الدین، شرفالدین امیر مجلس2 حاکم # ~~بود. فرستادگان بمه بهادر و سنتای را هیچ نداد و خایب و خایف بازگرداند ~~و گفت: # ~~«نعوذ بالله که من لشکر کفار را انقیاد نمایم ومالی بدیشان دهم! اگر ~~حرب میکنند، # ~~اینک با صد هزار مرد مبارز نیشابوری مستعد حروب و ضروب گشتهام». از این ~~نوع # ~~سخن چند زهرآلود به بمه بهادر و سنتای فرستاد. # روز دیگر بمه بهادر و سنتای خواستند که از نیشابور بگذرند، تغارجار که # ~~داماد پادشاه چنگیزخان بود گفت «یک امروز مقام کنید تا من شهر نیشابور ~~را گرد # ~~پیچ کنم و مواشی ای] که در این حوالی بود برانم». بمه بهادر و سنتای ~~گفتند که # ~~«مصلحت ما در رفتن است؛ چه، کار کلی در پیش داریم و این کار جزویست». # ~~تغارجار قبول نکرد و با ده هزار سوار از چهار طرف شهر در آمد و اکثر ~~مواشی ایشان # ~~را بگرفت. نیشابوریان به جنگ بیرون آمدند و آن روز تا نماز دیگر حرب ~~کردند و از # ~~طرفین قریب به ms041 هزار مرد نامدار به قتل پیوست. به وقت مراجعت قضا را ~~تیری بر # ~~تیغارجار آمد و هم بدان زخم بمرد. نیشابوریان را بعد از پنج روز خبر شد ~~که داماد # ~~[60] پادشاه چنگیزخان را کشتهاند. # از آن واقعهآ مهیب خایف شدند و گفتند که مرث بعد ما را بر عساکر پادشاه # ~~چنگیزخان اعتماد نماند و به هیج حیلت و تدبیر با ایشان سر به صلح در ~~نتوانیم # ~~آورد؛ چه، اگر بر ما دست یابند یک تن از ما را زنده نگذارند. چون حال ~~برین نهج # ~~خواهد بود، باری همه تا جان داریم بکوشیم تا هم از زمرهآ غزاة باشیم و ~~هم از جملهآ # ~~شهداء. PageV01P097 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0101.png) # و در وقت شاهزاده تولی خان چون خبر واقعهآ مرو به نیشابور رسیده بود، # ~~شرفالدین امیر مجلس شب و روز در کار ترتیب مصاف با اعیان و اشراف و ~~صدور # ~~و بدور نیشابور به سر می برد تا آن روزگار که شاهزاده تولی خان با ~~سپاهی چون مور و # ~~ملخ بی عدد و چون ریگ بیابان بیپایان و چون ذرات خاک بی حساب، ### | شعر [نظامی] # همه سرور وپر دل و هوشمند %~% همه با کمین و کمان و کمند # همه شیرزور1 وهمه فیل تن %~% همه نیزهباز و همه تیغزن # ~~به نیشابور رسید و سه هزار چرخ انداز و صد منجنیق و عراده و هزار خرک و ~~چهار # ~~هزار نردبان و هزار و هفتصد نفطانداز آ. و با وجود آن همه احجار جبال ~~نیشابور دو # ~~هزار و پانصد خروار سنگ با خود آورده بود. چهارشنبه منتصف ربیع الآخر ~~سنهآ # ~~مذکور شاهزاده تولی خان فرمان فرمود تا از چهار طرف شهر نیشابور تمامت ~~سپاه # ~~صف برکشیدند. ### | شعر # ز پری لشکر بجنبید دشت %~% رخ روز روشن شب تیره گشت # خروشید و نالید زرینه خم %~% بر آمد ز دز نالهآ گاودم # ز هامون سوی دز بیامد سپاه %~% شد از گرد خورشید تابان سیاه # سپه مسیمنه مسیره برکشید %~% چنان شد که ms042 کش رویهامون ندید[61] # شرفالدین امیر مجلس بر هر دروازه دوازده هزار مرد سرافراز تیراند از ~~تعیین # ~~کرده بود. هشت روز از جانبین لشکرها با هم در مقاتلت و منازعت به سر ~~بردند و از # ~~هر دو طرف خلقی نامعدود به فنا رسید و چند امیر مبارز از امرای سپاه ~~شاهزاده # ~~تولی خان به قتل پیوست. بعد از هشت روز شرفالدین امیر مجلس به اتفاق ~~ائمه و # ~~جماهیر شهر قاضی ممالک خراسان مولانا رکن الدین علی بن ابراهیم المغیثی ~~را # ~~بیش شاهزاده تولی خان فرستاد و رعیتی و خراجگذاری را التزام نمود. # شاهزاده تولی خان آن معنی را اجابت نکرد و مولانا رکن الدین مغیثی را # ~~اجازت مراجعت نفرمود. روز دیگر بعد از صلوة جمعه بر حوالی شهر بگشت و # ~~سپاه کینه خواه را بر حرب تحریص گردانید و گفت «چنان خواهم که به فر ~~دولت PageV01P098 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0102.png) # ~~روزافزون پادشاه جهانگیر چنگیزخان امشب این شهر را گرفته باشید و از ~~خون # ~~جیحون کرده». عساکر به یکباره حمله کردند و مجانیق و خرکها پیش بردند و # ~~نفاطان قارورههای نفط انداختن گرفتند و از فراز و نشیب نعرهآ دار و گیر ~~و غلغلهآ وای # ~~و های برخاست. و در آن شب دیجور مبارزان با هم در ممارات و مبارات ~~آمدند. به # ~~وقت آن که خورشید درخشنده تاج رخشنده بر سر نهاد و شهریار فلک خنجر # ~~جهان افروز از نیام ظلام برکشید، ### | شعر [امامی] # کرد روشن ربع مسکون را سراسر آفتاب ### | چون که خنجر برکشید از سوی خاور آفتاب # ~~سپاه کفار خندق شهر را انباشته بودند و دیوار بارو را قرب هفتاد جای ~~سوراخ کرده و # ~~ده هزار مغول نامدار رزمجوی خونخوار بر شرفات بارو برآمده. نیشابوریان ~~از برای # ~~حفظ فرزندان و دلبندان خود دست از جنگ باز نمی داشتند و پای از منازعت ~~پس # ~~نمیکشید [ند]. باوجود آنکه لشکر به وسط شهر درآمد به جان میکوشیدند و ~~جام # ~~شهادت مینوشید [ند]. وشرفالدین امیر ms043 [62] مجلس چون شیر خشم الود و هژبر # ~~آشفته با هزار مرد دلاور کاردیده بر سر1 چهارسوی شهر با آن ملاعین حرب ~~میکرد # ~~و به هر زخم تیغ بیدینی را به دوزخ میفرستاد، و دمبدم از یمین و یسار و ~~کوجه و # ~~بازار میتاخت و بانگ بر مبارزان و صفدران نیشابور میزد و ایشان را بر ~~حرب و # ~~ضرب حریص میگردانید، و نیشابوریان فوج فوج و فرد و زوج با تیغهای مسلول ~~و # ~~خنجرهای مصقول بر تولی خانیان حمله میاوردند و در هر حمله و هر صدمه # ~~طایفهای را از ایشان به قتل میرساند [ند]. # برین نوع جنگ میکردند تا آخرالامر فزع چنگیزخانیان قلب و جناح # ~~نیشابوریان را قلب گردانید و رعب آن لشکر که نمونهآ محشر اکبر بود، ~~قدرت و قوت # ~~خراسانیان را به ضعف و وهن بدل کرد. روز شنبه به هنگام زوال، شاهزادهآ ~~تولی خان # ~~شهر نیشابور را بگرفت و لشکر را فرمان داد تا دست به قتل به نهب ~~برآوردند. # ~~خاتون تغارجار با ده هزار سوار در شهر درآمد و هر که را مییافت، میکشت. ~~از روز # ~~شنبه تا چاشتگاه چهارشنبه کشش کردند و از جمله خلق نیشابور، غیر چهار ~~PageV01P099 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0103.png) # ~~کمانگیر، هیچ آفریدهآ دیگر را زنده نگذاشتند و سگان و گربکان را نیز ~~بکشتند و # ~~باروی شهر را بکوفتند و طاق و رواق و صروح2 و بروج را پست کرد[ند] و ~~مناظر و # ~~دیار و قصور و حصار نیشابور را با زمین متساوی گردانید و هفت شبانه روز ~~آب درو # ~~بست و جو مزروع گردانید. ### | شعر [مرامی] # ~~وطن گاهی که از خاکش همه عیش و طرب خیزد ### | بیا تا این زمان در وی غمان بیکران بینی # ~~مقامی را که از نغمات بلبل پر ز غلغل بود ### | بیا تا این زمان او را پر از آه و فغان بینی # ~~[63 انهاز وی از خداوندان و مخدومان اثر یابی ### | نه در وی از عزیزان و خردمندان نشان ms044 بینی # و در «تاریخ خراسان»2 چنین آورده است که خلق کشتهآ نیشابور را دوازده روز ~~PageV01P100 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0104.png) # ~~شمار کردند هزار هزار و هفتصد [و] چهل و هفت هزار مرد بی عورت و اطفال ~~در # ~~قلم آمد. علیهم المغفرة والرضوان. PageV01P101 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0105.png) ### | ذکر ششه # در خراب کردن شاهزاده # تولی خان حصار کووکورینانر # راوی چنین تقریر کرد چون شاهزاده تولی خان شهر نیشابور را خراب کرد و # ~~به خون تغارجار خون چندین هزار مؤمن و مؤمنه را بریخت، لشکر به طرف ~~هرات # ~~کشید. چون به حدود بادغیس رسید، پیش او عرضه داشتند که در این نواحی # ~~موضعی است که آن را «کو» و «کورینان» خوانند. حصاری دارد در غایت حصانت ~~و # ~~استواری و نهایت تندی و بلندی و بیتاژیک سه هزار مرد از پیادگان لشکر # ~~جمال الدین شورجه - که از لشکرکشان سلطان جلال الدین است - در آن حصار ~~ساکن # ~~شدهاند و آنچه مایحتاج حصارداری باشد به مرور ایام و کرور اعوام جمع ~~کرده و # ~~جانب حزم و تیقط را قبل الواقعه نگاه داشته و پشت حصار را چون شکم انار ~~از # ~~اسلحه و مردان سپاهی آکنده. # چون شاهزاده تولی خان صفت آن حصار از واصفین آن دیار بشنود، تمنای # ~~فتح آن در دل او متمکن شد. روزی دیگر با تمامی لشکر به پای آن حصار ~~آمد. # ~~حصاری دید بغایت حصین وارکان او بس رکین. برج های او با درجات سماوات # ~~برابر و خاکریز باشکوه او صد [64] چو البرزکوه، واصول قواعد ممهدش در ~~تحت # ~~ثری و فروع بروج مشیدش برهامهآ ثریا. ### | شعر احماسی] # رسا اصله تحت الثری و سمابه %~% الی النجم فرع لاینال طویل # ~~بعد از آن به دور روز، بفرمود تا سپاه کینه خواه او از جوانب حصار در ~~آمدند. و در آن # ~~حصار شیخی بود بس زاهد و عباد و چهل سال ریاضت کشیده و از شریعت قدم در # ~~سبیل طریقت نهاده و به واسطهآ جذبات رحمانی از محل طریقت، به ms045 مرتبهآ ~~حقیقت # ~~نقل کرده، ### | شعر [لشاعر] # در شریعت بایزید و در طریقت بوسعید ### | در حقیقت چون جنید و در کرامت چون حبیب PageV01P102 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0106.png) # ~~و او را خواجه کورینان گفتندی. به نفس خود با کفار حرب در پیوست و ~~ساکنان # ~~حصار را بر محاربت و مقاومت حریص گردانید و آیات حسنات درجات غزاة را ~~بر # ~~ایشان خواند و مقامات مقام دارالسلام شهدا را به سمع هر یک رساند. مردم ~~حصار # ~~همه یکدل متوجه حرب شدند و بر حسب «لا یجمع الکافر قاتله فی النار» جان # ~~شیرین در می باختند و تیر و سنگ در روی دشمن میانداختند. برین منوال ~~هشت # ~~شبانه روز از درون و بیرون حرب و شبیخون بود. روز دهم شاهزاده تولی خان ~~با # ~~تمامی سپاه، ### | شعر [ربیعی] # به گاهی که خورشید سر بر زدی %~% دم نای شاهی ز خاور زدی # ~~پیش رفت و بفرمود تا اعلام خاص او را در مقابل حصار نصب کردند. لشکریان # ~~چون اقدام و جلادت شاهزاده تولی خان را مشاهده کردند، ### | شعر # به یکبار شمشیرها از میان %~% کشیدند و مانند شیر ژیان # همه از بی رزم کوشان شدند %~% چو میغ بهاری خروشان شدند # ~~در یک ساعت حصار را بگرفتند و خواجه کورینان را با تمامت [65] خلق آنجا ~~از # ~~جوان و پیر تا طفل در شیر را بکشتند و دیوارها[ی] حصار را فرو گرفتند و ~~سراها را با # ~~زمین متساوی گرداند [ند]. PageV01P103 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0107.png) ### | ذکر هفتم # در خراب کودن لشکر شاهزاده # قولی خان حصار توی وکوسویه را # چون شاهزاده تولی خان حصار کو و کورینان را فتح کرد و به زخم تیغ # ~~جان ستان و سنان آتش سان ارواح اشباح مردم آنجا را از عالم سفلی به ~~عالم علوی # ~~فرستاد، از بادغیس عزیمت هرات کرد و به هنگام سوار شدن پرسید که ازینجا ~~تا # ~~شهر هرات چند فرسنگ1 است و در بیش از مواضع و اماکن چه جایهاست؟ گفتند # ~~که در این برابر که ms046 رایات2 همایون پادشاهزادهآ جهانیان برافروختهاند، ~~حصار توی # ~~فوشنج3 است و بعد از وی حصار کوسویه. # شاهزاده تولی خان دو امیر را که یکی را بکوج اوقی1 خواندندی و دیگری را # ~~تربی توقتین، با ده هزار سوار به گرفتن آن دو حصار نامزد کرد و فرمود ~~که اگر خلق # ~~این حصارها ایل شوند ایشان را کوچ کنند و به طرف ماوراءالنهر فرستند و ~~اگر به # ~~ایلی سر در نیارند، بعد از فتح تمامت خلق هر دو حصن را به قتل رسانند. ~~بکوج # ~~اوقی و تربی توقتین روز دیگر به پای حصار توی آمدند. پنج روز حرب ~~کردند. قرب # ~~هزار مغول نامدار خنجرگذار به قتل رسید و هزار دیگر مجروح گشت. روز ششم ~~به # ~~وقت نیمروز حصار را بگرفتند و غیر امیر فخرالدین و امیر محمود -که # ~~جانورداران سلطان جلال الدین بودند - و دو کس دیگر را از اشراف کوسویه ~~[66]که # ~~به واسطهآ مهمی به حصار توی آمده بودند، باقی کل خلق حصار توی5 را ~~بکشتند و # ~~حصار را فرو کوفتند. و راوی چنین گفت که هشت هزار کس را از مردم توی به ~~قتل # ~~آوردند. # و چون از کار حصار توی دل فارغ کرد، روز دیگر به وقت طلوع نیر اعظم به # ~~پای حصار کوسویه آمدند. رعایای کوسویه چون اشراف کوسویه را بدیدند، ایل ~~PageV01P104 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0108.png) # ~~شدند. بکوج اوقی و تربی از ایشان مال فاخر بستاندند و همه را به جانب # ~~ماوراءالنهر فرستادند و دیوار حصار را با زمین متساوی گردانیدند. و بعد ~~از پانزده # ~~روز با غنیمت بی حد و اسیران ماه خد سرؤ قد بیش شاهزاده تولی خان بن # ~~جنگیزخان آمدند. PageV01P105 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0109.png) # در خرابی هرات، صانها # لله عن البلیات، باراول # چنین شنودم از راویان ستوده صفات و از پیران شهر معمورهآ هرات، صانها # ~~لله عن الآفات، که چون شاهزاده تولی خان با سپاه گران به مرغزار بشوران ~~رسید، # ~~ایلچی [ی] زنبور نام به هرات فرستاد و گفت ملک ms047 و امیر و قاضی و خطیب و # ~~معروفان و مشهوران هرات باید که پیش رایات همایون و موکب میمون ما ~~بیرون # ~~آیند تا از سخط جهانسوز و قهر زهره آسای ما سالم مانند. # و در آن وقت از حکم سلطان جلالالدین در هرات ملکی بود موصوف به # ~~آئین رعیت نوازی و منعوت به روش داد و عدل. هنگام وغا چون شیر شرزه و ~~کاه # ~~سخط چون دریای مواج، # شعر [سیف اسفراینی] # آن که چون رمح او قدم برداشت %~% جان رستم ره عدم برداشت # تیغ عدلش چو در میان آمد %~% از میان صورت ستم برداشت [67] # در صف رزم او طراز ظفر %~% نقش از بازوی علم برداشت ### | شعر ارشید وطواط) # آبو الهیجاء فی الهیجاء لیت %~% هصور یفرش الآفداء سیفه # هو الملک الذی فی کل خال %~% یکرم جاره و یعز ضیفهآ # ~~او را ملک شمسالدین محمد جوزجانی گفتند. چون خبر وصول شاهزاده تولی خان # ~~با سپاه بی حد به ملک شمسالدین محمد رسید، کار حرب را بساخت و از جوانث # ~~رایات اسلام را برافراشت و بر هر دروازه مرد با آوازهای تعیین کرد و ~~هرگذری را به # ~~سروری سپرد و هر مسکنی را به تهمنتی داد. # و در تواریخ چنین خواندم که در آن وقت در هرات صد و نود هزار مرد # ~~سپاهی در قلم آمده بود. چون ایلچیان شاهزاده تولی خان به هرات در آمدند ~~و # ~~سخنان شاهزاده تولی را به ملک شمسالدین محمد رسانیدند، ملک شمسالدین # ~~برفور ایشان را به قتل آورد و گفت «هرگز آن روز مبادکه من مسخر و مأمور ~~کفار PageV01P106 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0110.png) # ~~کردم». روز دیگر که خبر قتل ایلچیان به شاهزاده تولی خان رسید، در غضب ~~رفت و # ~~فرمان فرمود که لشکر یکسر از جوانب شهر حمله آرند و هر تاژیک هروی که ~~در # ~~دست ایشان گرفتار گردد، زنده نگذارند. سپاه کینه خواه بر کناه او چون ~~ابر سیاه از # ~~اطراف شهر در آمدند. ملک شمس الدین محمد ms048 جوزجانی به حکم کلام ربانی که # ~~طعن و ضرب حریص میگردانید و بر قتل و فتل آن جماعت بر عداوت رغبت # ~~میافزود. و سکان شهر هرات از برای دفع هوان و ابقاء عرض و حفظ اولاد و ~~اموال # ~~خود از سر جان عزیز برخاسته بودند و با آن طایفهآ بد دین مقابله میشدند ~~و # ~~مقاتلت می کرد[ند] و سپاه کفار ساعت به ساعت از بیرون [68] حمله ~~میاوردند و # ~~چون کوه خود را گروه گروه پیش میانداختند و محاربت و مبارزت مینمود[ند] # از جانبین جنگ چنان شد که پنداشتی که رستخیز در گریز و یا فلک گردنده # ~~در أفت وخیز است، و از ارتفاع افواج امواج بحار خون گردنکشان رستم وشان # ~~چهرهآ نیلوفری چرخ چنبری نه دری ارغوانی. ### | شعر [دقیقی]) # تو گفتی که از خون گردنکشان %~% همی غرق خواهد شدن آسمان # ~~آن روز از طرفین قرب سی هزار کس از دیندار و کفار به درجات نعیم و ~~درکات # ~~جحیم مقیم شدند و از معتبران و اکابر درگاه شاهزاده تولی خان هزار و ~~هفتصد بهادر # ~~نامدار به قتل رسید. هفت شبانروز برین نوع از هر دو جانب با هم حربی ~~کردند که # ~~اگر رستم دستان که نتیجهآ سام نریمان است، آن حالت با فزع را که از ~~ظهور قیام # ~~قیامت خبری داد مشاهده کردی، در حال گفتی: ### | شعر (اسدی] # بدین سان زد و گیر نام آوران %~% نه دیدم، نه بشنیدم از سروران # ~~روز هشتم که آفتاب جهانتاب لشکر شعاع را در میدان مطالع کشید، از ~~جانبین ### | شعر [نظامی] # خروش کوس و بانگ نایآ برخاست %~% زمین چون آسمان از جای برخاست # سپهداران علم بالا کشیدند %~% دلیران رخت بر صحرا کشیدند PageV01P107 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0111.png) # ~~عساکر شاهزاده تولی خان به دروازهها نزدیک رسیدند و به یکبار گرزهای ~~گاؤسار و # ~~خنجرهای آبدار برآوردند و بر خلق شهر حمله کرداند]. لشکر اسلام گروه ~~گروه، # ~~صدگان و دویستگان، بیرون می آمدند و با سپاه کفار بر می آویختند و ms049 ~~عاقبت الامر # ~~طایفهای بی روح میشدند و قومی مجروح باز میگشتند. [69] ملک شمسالدین # ~~جوزجانی در آن روز بر آفت از غایت بسالت، ### | شعر [روحی] # ~~همی کوشید چون شیر و همی غرید چون تندر ### | همی جوشید چون بحر و همیکوشید چون گردون # ~~و به هر طرف که حمله میآورد کفار چون رمه از گرگ و آهو از شیر، از پیش ~~زخم # ~~شمشیر او میگریختند، و این معنی بر زبان جاری داشت: ### | نظم [عنصری] # باچنین کس که تواند که برابر گردد؟ %~% گر همه فیل دمان یا که غضنفر گردد # ~~از قضا را زخمی گران بدو رسید و هم بدان زخم جان به قابض الارواح تسلیم ~~کرد. # ~~چون شاه با جاه بساط بسیط شهر هرات از اسب دولت و رفعت ییاده گشت، ~~فیلان # ~~جنگی چون فرزین رخ به سوی کژروی آوردند. بعضی از اکابر و جماهیر شهر ~~گفتند # ~~که با شاهزاده تولی خان ایل میشویم، و قومی گفتند که حرب میکنیم. ~~اختلاف و # ~~دو گروهی در میان خلق هرات ظاهر و آثار قهر قهار مجید از عالم علیاء ~~«ان بطش # ~~ربک لشدید»1 به ظهور پیوست و آفتاب اقبال خطهآ هرات از برج شرف و کمال ~~به # ~~خانهآ هبوط و وبال و درجهآ زوال تحویل کرد و ساکنان صوامع جبروت ندای # ~~«الشهداء من جلساء الآنبیاء فی الجنة» به گوش هوش سکان هرات فرو ~~خواندند. # القصه، به تقدیر حیی که هرگز نمیرد و زندهای که نیستی نپذیرد، شاهزاده # ~~تولی خان شهر هرات را از نهج صلح فتح گردانید و فرمود تا تمامت خلق را ~~به چهار # ~~بخش کردند و هر بخش را به دروازهای بیرون بردند و به قتل رساند [ند]. ~~در هرگامی # ~~نیکونامی را سر بریدند، و در هر قدمی رستمی را بکشتند، و در هر جوئی ~~دلجوئی را # ~~گردن زدند، و در هر باغی چشم و چراغی را ناچیز کردند، و در شیب هر بنهآ ~~خاری # ~~گلعذاری را بسوختند، و در هر چاهی ms050 خون صاحب چاهی بریختند، و بر هر سنگی ~~PageV01P108 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0112.png) # ~~سرهنگی را سرکوفتند. ### | شعر [مؤلف] # در و دشت از کشته چون پشته بود %~% به هر گام صد نامور کشته بود[70] # سر بیتنه از فراز و نشیب %~% فتاده به سان دوال و رکیب # ز خون کشته بد روی گیتی چو لعل %~% همه مغز سر بود در شیب نعل # چه مایه دلیران فرخنده رای %~% که اقتاده بودند بی دست و پای # به هر گوشه صد دلبر نازنین %~% نهاده به خواری جبین بر زمین # به هرگام نام آوری بیروان %~% فتاده ز زخم عمود گران # از خون، خندق شهر در موج وجوش %~% همه دشت پر دست و بازو و دوش # در تاریخ سراج منهاج1 چنین مذکور و مسطور است که بر هر طرف شهر # ~~ششصد هزار آدمی را به قتل رساندند و قرب صد هزار دختر چهارده ساله به ~~اسیری # ~~گرفت. و آن روز تا نماز خفتن کشش کرد. بعد از نماز خفتن، شاهزاده تولی ~~خان # ~~فرمان فرمود که بیش کسی را به قتل نرسانند از خلق هرات. هنوز قرب دویست ~~هزار # ~~باقی مانده بودند. اما اصح آن است که از بیرون شهر هرات چون مولاناء ~~مرحوم # ~~شیخ الاسلام خواجه ناصرالدین چشتی و امیرکبیر محمودبن خلیل2 ابن # ~~حسام الدین الب حاجب و خواجه ابوبکر خنبهای شنودم که ایشان گفتند که ما ~~از # ~~پدران خویش که در وقت شاهزاده تولی خان در هرات بودهاند چنین سماع ~~داریم که # ~~شاهزاده تولی خان در مقابل دروازهآ فیروزآباد صف کشیده بود. بعد از هفت ~~روز که # ~~از طرفین مرد بی حد به قتل پیوست، شاهزاده تولی خان با سوار دویست پیش ~~راند. # ~~چون به لب خندق رسید، بایستاد و خود از سر برگرفت و گفت «ای هرویان! ~~بدانید # ~~که منم در شرف صدف دریای گهر بخشی چنگیزخانی و شهرهآ دوحهآ باغ اقبال # ~~جهانبانی، خاقان عهد و افراسیاب زمان، شاهزادهآ پادشاه نژاد، تولی خان ~~بن پادشاه، PageV01P109 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0113.png) # ~~جهان ms051 پناه انجم سیاه، چنگیزخان. [71] # شعر [رشید وطواط] # نا الملک الذی فی کل حال %~% صوارمه مفاتیح البلاد ### | شعر انظامی] # منم آن که فرخاش کار من است %~% به رزم اندرون بخت یار من است # نهیبم همه دشت را خون کند %~% شکوهم همه کوهآ هامون کند # چو شمشیر من برفروزد همی %~% زمین آسمان را بسوزد همی # ستان من از ابر خون آورد %~% نهنگان ز دریا برون آورد # ز سم سمندم بتابل هزبر %~% ز زخم کمندم بپرهیزد ابر # ز شمشیر من شیر بیجان شود %~% ز کوپال من فیل بیجان شود # گذر یابد از سنگ پیکان من %~% که باد آفرین بر تن و جان من # ~~گر می خواهید که همه به جان امان یابید و خرمن حیات اوقات خوش شما از # ~~ججمرات آفات کین کش ما نسوزد و نهاد و بنیاد صحراوات و جبال این بلاد ~~از قلع و # ~~استیصال محفوظ ماند، دست از محاربت بازدارید و پای از مبارزت پس کشید و # ~~روی به سوی طاعت دارید و انقیاد آرید و به ضعف آنچه هر سال از متوجهات ~~این # ~~ولایت به عمال سلطان جلال الدین می رساندهاند، به نواب ما رسانید تا ~~شما را از # ~~تربیت شاهنشاهی و مکرمت پادشاهی ما برخورداری موفور حاصل آید.» # و بر آنچه که گفت سوگندهای سخت یاد کرد. چون خلق شهر هرات از لفظ # ~~شاهزاده تولی خان آن بیمان بشنودند، همه مایل و راغب صلح گشتند. اول ~~عزالدین # ~~مقدم هروی که به حکم سلطان جلال الدین والی جامهبافان بود، با صد جامه ~~باف # ~~هریک با نه تا جامهآ قیمتی بیش شاهزاده تولی خان رفت و بعد از وی، ~~تمامت اعیان # ~~و سروران هرات از شهر بیرون رفتند. شاهزاده دوازده هزار تن را که از ~~متعلقان # ~~سلطان جلالالدین بود[ند] به قتل رساند و باقی خلق را به هیچ زحمتی ~~متألم # ~~نگرداند و ملک ابوبکر مرجقی را در هرات نصب گردانید و از مقربان درگاه ~~[72] # ~~خود مغولی منکتای نام را ms052 به شحنگی نامزد فرمود و بعد از هشت روز مظفر و # ~~منصور با غنیمت بی قیاس مراجعت نمود. PageV01P110 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0114.png) ### | ذ کرنهم # در خرابی شهر هرات، # صانها الله عن الآفات، باردو # ثقات هرات چنین روایت کردند که چون شاهزاده از هرات برفت، ملک # ~~ابو بکر مرجقی و منکتای شحنه به مفاتیح تربیت و شفقت ابواب معدلت و ~~مبرت بر # ~~خلق بگشادند و آئین نیکونامی و رعیت بروری را به یمن حسن زندگانی خود ~~مجدد # ~~گردانید ا[ند] و مردم بلدهآ هرات بواسطهآ صفای عقیدت و خجستگی نیت ملک ~~و # ~~شحنه فارغالبال و آسوده حال به زراعت و عمارت ولایت قیام نمودند و بعد ~~از چند # ~~گاه اسلحه و ساز نبرد بی حساب راست کردند و گفتند که «ما آلت و عدت روز ~~جنگ # ~~در جنگ می آریم تا اگر وقتی رایات همایون چنگیزخانی به طرفی در اهتزاز ~~آید و # ~~شاهباز میمون بال عزم حزم خسروانی به جائی برواز کند و از تاجیک جریگ ~~طلبد، # ~~ما بندگان ازین سرحد با مردم بی عد و کثرت اهبت بر معاونان دیگر ولایت ~~سبقت # ~~گیریم و جانهای خود را که بخشیدهآ شاهزادهآ جهان تولی خان است، در روز ~~حرب و # ~~ضرب بذل کنیم». ملک ابوبکر و منکتای قول هرویان را استوار میداشتند و ~~بر آنچه # ~~می گفتند، اعتماد میکرد[ند]. # اکنون آمدیم به حکایت آنکه به چه واسطه شهر هرات را بار دوم خراب # ~~کردند و خلق او را به قتل رساند. درین معنی ثقات هرات را خلاف است. ~~بعضی # ~~چنین میگویند که چون مردم شهر هرات را قوت و مکنت و ذخیرهآ بی [73] ~~اندازه # ~~حاصل شد باتفاق یکدیگر روزی فرصتی نگاه داشتند و ملک ابوبکر و منکتای ~~را در # ~~مسجد جامع به قتل رساندند. # و در تاریخ سراج منهاج آورده است که سبب خرابی شهر هرات کرت دوم آن # ~~بود که چون سلطان جلالالدین لشکر پادشاه چنگیزخان را در حدود پروان1 ~~میان PageV01P111 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0115.png) # ~~بامیان ms053 و غزنین منهزم گردانید، چون آوازهآ این فتح به خراسان رسید در ~~هر شهر که از # ~~دست چنگیزخانیان ملکی و شحنهای و عاملی بود همه را به قتل رسانیدند، ~~بدان # ~~امید که پیش پادشاه چنگیزخان با سلطان جلالالدین مقاتله نتواند شد. # اما آصح آن است که از خواجه ابوبکر خنبهای شنیدم که او گفت که پیش از # ~~آنکه شاهزاده تولی خان هرات را فتح کرد دو بار سپاه پادشاه چنگیزخان ~~حصار # ~~کالیوین را محاصره کردند بر فتح آن دست نیافتند؛ چه، حصار کالیوین ### | شعر [فردوسی] # ز تندی چنان بودی ای هوشمند %~% که سودی سرش بر سپهر بلند # به روز آمدی خور پدید از سرش %~% به شب ماه پیدا شدی در برش # به پهتای دیوار او بر سوار %~% برفتی به تندی برابر چهار # ~~چون جیوش چنگیزخانی از فتح آن عاجز آمدند، باز گشتند. بعد از فتح هرات ~~به # ~~چند روز خبر به حصار کالیوین رسید که هرویان سلاح از درع و رماح می ~~سازند و # ~~میگویند که هر چه گاه که ما را به چریک شهری یا حصاری نامزد گردانند، ### | شعر [نظامی] # بکوشیم بر سانت زنده پیل %~% بجوشیم مانند دریای نیل # ~~رؤوس و اکابر و وجوه و مفاخر کالیوین1 با هم گفتند که تدارک این کار ~~چیست؟ هر # ~~آینه که چون عذار بهار و چهرهآ روز فیروز نوروز ظاهر شود و نقاش ربیع ~~صد هزار # ~~پیکر بدیع در باغ و راغ چون شمع و جراغ به قلم حکمت و رقم صنعت بنگارد ~~[74] ### | شعر [مؤلف] # بر آنم که چون بشکفد گل به باغ %~% درخشنده گردد چمن چون جراغ # دهان گل از خنده زرین شود %~% سر زلف سنبل پر از چین شود # جهان باز گردد چو باغ ارم %~% هوا مشک افشان شود صبحدم # ز رخشانی چهر زرینه طشت %~% بر زوایای مستان شود # لب جوی دلجوی گردد ز سرو %~% چو بلبل بتالند کبک و تذرو # ~~عسا کر اطراف خراسان و جیوش اکناف ترکستان به ms054 پای آن حصار جمع خواهند ~~شد # ~~و کلی مرد سپاهی شهر هرات به معاونت ایشان خواهند آمد. همه بر این ~~اندیشه PageV01P112 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0116.png) # ~~متفق و برین رأی مجتمع شدند که طایفهای را از عیاران کربز1 از این دز2 ~~نامزد باید # ~~کرد تا به اسم تجارت به شهر هرات درآیند و فرصتی نگاه دارند و ملک ~~ابوبکر و # ~~منکتای را به قتل رسانند تا چنگیزخان را بر هرویان اعتماد نماند، و ~~همچنان که ما با # ~~ایشان حرب میکنیم و به هیچ نوع سر به صلح و انقیاد در نمیآریم، هرویان ~~نیز # ~~متمرد باشند. # بعد از آن ازکار دیدگان صف شکن هشتاد تن را اختیار کردند و صاحب نامی # ~~را که در مبارزت و مردانگی آیتی بود، بر سر ایشان مهتر گردانید [ند] و ~~نخست # ~~مکتوبی نوشتند به ملک ابوبکر و منکتای که «ما بندگان پادشاهیم. می ~~خواهیم که # ~~روی به بندگی آرایم. امیدواریم که به خدمت شاهزاده تولی خان احوال ما ~~بندگان # ~~عرضه دارند و خط امان به جهت ما بستانند تا چون گناه [75] ما ببخشند و ~~باکمال # ~~قدرت از سر سیاست پادشاهانه برخیزند، همه از کالیوین به شهر هرات آئیم ~~و # ~~حصار را به معتمدان شما تسلیم کنیم». از این نوع مکتوبی مشحون به فریب ~~و فسون # ~~به هرات فرستادند. # چون مکتوب به ملک ابوبکر و منکتای رسید خوشدل شدند و در جواب # ~~نوشتند که «خاطر مجموع دارید واندیشه به خود راه مدهید. هم در این چند ~~روز # ~~عهدنامهآ شاهزادهآ جهانگیر تولی خان به شما رسانیم. اکنون باید که دست ~~از جنگ # ~~کوتاه کنید و معنی السلام خیر من الحرب دریابید ومردم را اجازت دهید تا ~~بدین # ~~طرف آیند و سودا و معامله کنند و از شهر هرات نیز تجار بدان حصار ~~روند». بعد از # ~~آن بر موجب «الهدیة تثبت المحبة» به اسم هدیه از برای هر یک از اکابر و ~~اعیان # ~~کالیوین نامهای و جامهای فرستادند. # چون قاصد باز ms055 آمد و مکتوبات و جامهها به کالیوینیان رساند، همه مبتهج و # ~~خرم شدند و بدان عطیت و تربیت، حق تعالی را سجدات شکر به جای آوردند. ### | شعر ادقیقی] # دگر روز چون شاه چرخ کبود %~% ز کهسار سر بر زد و رخ نمود # جهان زینت روشنی بازیافت %~% سپاه حبش رخ ز رومی بتافت # شب تیره چون تیر بران بجست %~% بر آمد شه روز تیغی به دست PageV01P113 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0117.png) # ~~کالیوینیان صاحب را با آن هشتاد عیار نامدار بر شیوهآ تجار به هرات ~~فرستادند. چون # ~~صاحب و عیاران به هرات رسیدند متفرق شدند و اسلحه و ساز نبردی که با ~~خود # ~~همراه داشتند در بارادانها نهادند1 و پنجگان و دهگان از دروازهها در ~~آمدند و به # ~~زودی اجناس و اقمشه[ای] که داشتند بفروختند و بعد از نه روز فرصتی نگاه # ~~داشتند، منکتای شحنه را در پای حصار شهر و ملک ابوبکر را در میان بازار ~~بکشتند. # ~~خروش و جوش از شهر برخاست و خلق شهر هرات با سلاح تمام از در و بام ~~نعره ### | شعر [شاعر] # عشاق ترا بهانه [ای] بس باشد %~% مستان ترا ترانه [ای] بس باشد # ~~برآوردند و از حشم و خدم ملک ابوبکر و منکتای هر کس را که یافتند به ~~قتل # ~~رساندند و ملک مبارزالدین سبزواری2 را که از حصار فیروزکوه به هرات ~~آمده بود به # ~~ملکی نصب کردند و رئیسی ولایت را به خواجه فخرالدین عبدالرحمن عبرانی3 ~~که # ~~مرد[ی] جلد و مبارز کاردیده بود مفوض گردانیدند و همه یک عزم دل بر رزم # ~~نهاداند]. # راوی چنین گفت که چون خبر به قتل رسیدن ملک ابوبکر و منکتای به سمع # ~~پادشاه چنگیزخان رساندند، در غضب رفت و از سر تندی گفت: ### | شعر [ربیعی] # گرم زندگانی بود روز چند %~% رسانم به بدخواه رنج وگزند # بدرم به خنجر دل بد سگال %~% گر ایدونک باشد همه پور زال # ~~روز دیگر ایلجیکدای نویین را با هشتاد هزار مرد جنگی از سی فرسنگی ~~غزنین ms056 به # ~~هرات نامزد کرد و گفت «خلق کشته باز زنده شدهاند. درین نوبت باید که ~~مردم را سر # ~~از بدن جدا کنید و ساکنان هرات را به کل به قتل رسانید». # ایلجیکدای به حکم پادشاه چنگیزخان در شوال سنهآ ثمان عشر و ستمائه # ~~=618] به رودخانهآ هرات فرود آمد و فرمود که سپاه باید که در این یک ~~ماه کار # ~~کارزار و عدت روزگار ترتیب دهند. و از موضعی که در حکم چنگیزخانیان بود ~~PageV01P114 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0118.png) # ~~مرد و ساز نبرد طلبید. به اندک روزگاری از حدود [77] خراسان و نواحی ~~جبال # ~~ترکستان و شبورغان1 تا افغانستان قرب بنجاه هزار مرد از بیاده و سوار ~~به هرات # ~~آمدند و در شهر ملک مبارزالدین و خواجه فخرالدین و دیگر اعیان و اکابر ~~مستعد # ~~حرب شدند و با هم عهد و میثاق بستند که به هیچ سبب از اسباب کسی از ~~ارباب و # ~~اصحاب وتنی از شیخ وشاب خلاف ننماید وبر موجب «قاتلوا2 المشرکین کافة»3 # ~~تا جان دارد با زمرهآ ملاعین و فرقهآ بیدین بکوشند، و چون گرت اول ~~دورنگی و # ~~بی سنگی ظاهر نکنند. # ایلجیکدای نویین بعد از یک ماه دروازهها را بر امرای سپاه بخش کرد و بر ~~هر # ~~جانب شهر سی هزار مرد بفرستاد و حکم فرمود که «هر که در جنگ و آهنگ ~~فتور و # ~~کاهلی وقصور و بددلی بیداگرداند، به زخم تیغجهان بر وی چون شب دیجور # ~~گردانم، و آنک در محاربت مبادرت نماید و در معنی الاقدام قتال تأمل ~~نکند و پیش # ~~از موت وفوت صیت صوت ### | شعر # مائیم که کر سر برود غم نخوریم %~% بی خون عدو ز آب یک دم نخوریم # ~~به گوش هوش همگنان رساند، به تشریف خاص ما مخصوص گردد و به صفات # ~~پیشوائی موصوف شود». چون کار سپاه بدین احکام و مواعید مقرر گشت، روز # ~~دیگر ایلجیکدای با چندان سپاه کینه خواه ### | شعر [مؤید نسفی] # همه دلاور و رزم آزمای و خون آشام ### | همه ms057 مبارز و نیزه گذار و تیرانداز # همه چو رستم و چون سام کین کش و جنگی ### | چو کیو و چو گودرز پر دل و جانباز # ~~از چهار طرف شهر جنگ در پیوست و مبارزان هرات قدم ثبات بنمودند [78] و ~~بر # ~~امید درک درجات و سعادات و نیل مبرات و حسنات و محو خطیات و سیئات از # ~~دروازهها با نیزهها بیرون آمدند و جمله حمله کردند و به یک بار با ~~چندین هزار کافر PageV01P115 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0119.png) # ~~ملعون در آویخت [ند] و از هر دو طرف نایرهآ حرب در زبانه زدن آمد و ~~دریای ضرب # ~~در جوش و مواجی؛ چنانک خنجرها بر حنجرهها راه یافت و نیزهها از سینهها ~~گذر # ~~کرد، و بالها ازکوبالها کوفته شد و بزرها1 از خون معقد گرهها پدید شد، ~~و # ~~جوشنها در بدنها به جوش آمد و خود از سر مرد پرکین به زخم عمود آهنین ~~چون # ~~نان کاورسی از هم فروریخت. شعر [مؤید نسفی] # ~~زبان تشنه اندر کام همچون نعل در آتش # به زیر خود مغز سوده همچون سرمه در هاون # ~~زمین در نالش و جنبش ز زخم گرز کوه آسا # فلک در تابش و رخشش ز عکس تیغ شیراوژن # ~~همی جوشید خون از حلقهآ تنگ زره بیرون # بر آنگونه که آب نار بالائی به پرویزن # ~~همه شیب و همه بالا بر اسب وخنجر و زوبین # همه دشت و همه صحرا پر از دست و سر و گردن # ~~یکی چون بهمن و قارن2، دگر چون رستم دستان # یکی چون طوس وچونگرکین، دگرچون گیووچون بیژن # ~~یکی در گشتن مردان، دگر در گشتن میدان # یکی در آه3 و در افغان، دگر در ناله و شیون # ~~جهان در ورطهآ هایل، زمان در موقف حیرت # قضادرسعی خونریزی، اجل در کار جان بردن # ~~(79] ملک مبارزالدین وخواجه فخرالدین عبدالرحمن، مصطفی صفت «و من # ~~یتوکل علی الله فهو حسبة» برمی خواندند و علی وار لبلوغ الآمال فی وکوب # ~~الآهوال»5 را در بیش نظر ms058 میداشتند و با اعادی محاربت میکرد و روؤس ~~متجنده و # ~~اعاظم سپاه را دل میداد، و مبارزان و صفدران را کنوز جواهر و تخوت ~~آثواب PageV01P116 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0120.png) # ~~میبخشید، و سروران لشکر و پردلان نامور هر دم از سر قهر جام زهر درکام ~~دشمنان # ~~و حلق کافران می ریختند. شعر [ابوالعلاء]1 # یصیدون الفوارس کل یوم %~% کما تتصتد الأسد العقادا # ~~و از آظافیر بلا و خطر و مخالب عنا و شر هیچ اندیشه نمیکردند. و در ~~چنین حالت # ~~سخت ووقت مفزع، چون سمندر از آتش و سندان از تیر و بحر از قطره و شمس ~~از # ~~ذره و فیل از پشه از آن کفار تیز خشم جنگجوی تندخوی باک نمیداشتند، و ~~از # ~~رخشیدن شمشیرهای بران ولمعان زوبینهای در افشان نور چشمهآ خورشید را # ~~پوشاندند، و از بیرون سپاه کینه خواه ایلجیکدای نویین به زخم سنگ ~~منجینق سر # ~~«دکت الآرض دکا دکا»2 ظاهر میگردانیدند، و از تعاقب تیرانداختن و ناوک ~~زدن # ~~شرفات بروج بارو را نیستان میساختند، و از تواتر آتش نفط که چون تقاطر ~~باران # ~~می ریخت از یمین و یسار شهر درکات هاویه و نیران جحیم را به ظهور می ~~آورد[ند]. # ~~تا شب بر این گونه حرب بی دریغ و زخم تیغ بود. هر دو فریق بدین طریق که ~~به ذکر # ~~پیوست شش ماه و هفده روز با هم در محاربت و مقارعت بودند و هیچ یک بر # ~~دیگری مظفر و فیروز و منصور و بهروز نمی شد اند]. # در ماه هشتم در شهور سنهآ تسع عشر و ستمائه [= 619] ایلجیکدای ~~PageV01P117 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0121.png) # ~~حربهای عظیم کرد، چنانک در هر جنگ قرب پنج هزار تن از عسکر او به قتل # ~~رسید و خرک بسیار آنجا که برخرلغ [79] است بنهادند و دیوارهآ باره را ~~سوراخها # ~~کردند. بارهآ دیوار از باره به مقدار پنجاه گز جدا شد و بر آن خرکها ~~آمد و چهارصد # ~~مغول نامدار در زیر آن دیوار بماندند، چنانک یک کس جان ms059 بیرون نتوانست ~~برد. بعد # ~~از این حالت به سه روز، در شهر دو گروهی پیدا شد و مردم به واسطهآ آنک ~~ذخیره # ~~نداشتند و روز به روز مدد ایلجیکدای بیش میشد، مایل صلح گشتند. روز ~~آدینه در # ~~ماه جمادی الاول از قضای ربانی و تقدیر یزدانی ایلجیکدای نویین لعین از ~~جانب # ~~برج خاک برسر - که خلقش بغلط برج خاکستر میخوانند - شهر هرات را بگرفت ~~و # ~~بفرمود تا خلقش را اززن و مرد به قتل رسانند. # به حکم ایلجیکدای نویین لعین لشکریان جویهای خون از درون و بیرون # ~~روان کردند و خلق را از جوان و پیر و صغیر و کبیر به قتل رسانید [ند] و ~~هیچ سری را # ~~بر تن و بدنی را با سر نگذاشتند، و تمامت بناها و سراهای شهر را فرو ~~کوفتند و # ~~خندق را بینباشتند، و شرفات و آبراج و بارو را خراب کردند. هفت1 روز جز ~~به # ~~کشتن و سوختن و کندن و خون ریختن، به کار دیگر قیام ننمودند. # القصه، بدین سان شهر هرات از آفات زمان و عاهات دوران ویران گشت و # ~~افزون از هزار هزار و ششصد هزار و کسری از خلق هراة شهید شدند. حق ~~تعالی به # ~~کرم و مغفرت و مرحمت خود ارواح شهدای شهر هرات را در «جنات تجری من # ~~تحتها الآنهار خالدین فیها ذلک الفوز العظیم» در مقام «فی مقعد صدق عند ~~ملیک # ~~مقتدر»3 آسوده و مقیم داراد و جانهای خاکسار مشرکان بد دین برکین را ~~«فی نار # ~~جهنم خالدین فیها أولئک هم شر البریة»4 به سلسلةآ «ثم سلسلة ذرعها ~~سبعون # ~~ذراعا»5 مسلسل ومحزون، به حق نبیه المختار و آله الاخیار. PageV01P118 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0122.png) ### | ذ کر دهم # در حکایت خطیب # جغرتان وعیاران شهر هرات # چنین شنودم از راویان هرات که چون ایلجیکدای نویین لعین خطهآ پاک # ~~هرات را - که از مشایخ کبار و احبار آخیار و علمای اسلام و کرمان انام ~~و عقلاء ایام # ~~چون بغداد آباد بود و ms060 چون کعبهآ معظم مکرم - برانداخت و زمینی را که ~~خاک # ~~عنبر آگین او با مشک تبتی مقابلی میکرد از خون چندین هزار مسلمان ~~پاکدین # ~~آغشته گردانید و نزهتگاهی را که ریاحین بساتین او بر گلشن روشن فردوس ~~اعلی و # ~~کواکب ثواقب 1 گنبد خضرا طعنه میزد چون خارستان و صحرای کهستان کرد و # ~~دارالملکی را که زنده فیلان توانا و نهنگان دریا و شیر و اژدها درگوه و ~~هامون او گذر2 # ~~نتوانستی کرد، پناه و جایگاه گرگ و روباه ساخت، ### | شعر [معزی] # ~~جایی که بود آن دلستان با دوستان در بوستان ### | شد گرگ و روبه را مکان، شد جغد و کرکس را وطن # ~~بر جای رطل و جام مئ کوران نهادستند بی ### | بر جای بانگ و جنگ نی، آواز زاغ است و زغن # ~~ابر است بر جای قمر، سنگ است بر جای کمر ### | زهر است بر جای شکر، خارست بر جای سمن # ~~بعد از هشت روز لشکر به طرف کالیوین3 برد و از غنایم و اسیران هرات ~~آنچه که # ~~لایق پادشاه چنگیزخان بود با چندین هزار دختران ماه عذار که به حسن ~~رخسار با # ~~حسناء «و کواعب اترابا»4 برابری میکرد[ند]، بفرستاد. چون به قصبهآ اؤبه ~~[82] # ~~رسید دو هزار سوار باز گردانید و گفت «به شهر هرات5 روید و از گریختگان ~~و # ~~متواریان کسی را که بیابید به قتل رسانید». آن سواران به هرات آمدند و ~~دو روز در PageV01P119 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0123.png) # ~~شهر مقام کردند و قرب دو هزار آدمی دیگر را به قتل آوردند، و روز سیم ~~مراجعت # ~~نمودند. # راوی چنین گوید که در آن روزهای قتل و نهب مولانا شرفالدین خطیب # ~~جغرتان و فخر حداد واصیل معدل وشهاب کریم وخواجه سور و رشید برجی2 و # ~~شمس دباج و حمزه1 فوشنجی و مجید عصار و عماد مالانی و محمود سابق و # ~~زین الدین خنبهای1 و علمشاه بریانی و امیران سربز وداود نجیب و ~~حسامالدین # ~~نظیره5 این شانزده تن در کلهآ کوه ms061 کمری را که ممر منیع و گذری صعب داشت ~~مفر و # ~~مقر خود ساخته بودند و تمیمهآ «ففروا الی الله»6 در جید رجا انداخته ~~بعد از آن که # ~~در شهر هرات از مسلمان آثار و از کافران دیار نماند، از کلهآ کوه ~~شرفالدین خطیب # ~~جغرتان و آن جماعت که ذکر ایشان به تقریر پیوست، ### | شعر [جمال] # همه با ناله و زاری، همه با چشم پر از نم ### | همه با خاطر غمگین، همه با سینهآ پر غم # ~~در شهر آمدند، در هر قدمی صنمی دیدند کشته و در هر خانهای جانانهای ~~یافتند # ~~مرده. ### | شعر # هر قدم از کشته گشته پشتهای %~% شیب هر خاری فتاده کشتهای # موج خون بر اوج نه گردون شده %~% قصر وطارم سربسر هامون شده # ~~بعضی را برادران در خاک و خون غلطیده و گروهی را اقارب بی جان و پیچان ~~شده و # ~~طایفه ای را فرزندان به قتل رسیده و زمرهای را احبا به دست کفار [83] ~~اسیر گشته. # ~~بیست روز جز به ناله و زاری به کار دیگر قیام ننمودند و هر زمان از سر ~~درد و سوز # ~~گفتند: ### | لواحد من الشعرا] # یا حسرتی من فراق قوم %~% کانوا هم الکهف و الحصون PageV01P120 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0124.png) # و المزن و الأسد و الرواسی %~% و الأمن و الخفص و السکون # ~~بعد از بیست روز در بیرون شهر برطرف شرقی در جوار درب خوش حمام # ~~شرف الزمان را مسکن خود ساختند، و چون چهل تن شدند به شهر آمدند و در # ~~مسجد جامع در گنبد سلطان مغفور غیاث الحق والدین، روح الله روحه و زاد ~~فی # ~~الفردوس فتوحه، ساکن شدند و سر تسلیم و رضا بر خط قضای ربانی نهاد[ند] ~~و به # ~~شیون و زاری و خون جگر روزگار میکرد. [ند] # چون از این حالت دو ماه و نیم بگذشت روزی به اتفاق در مزار و قرار خود بر # ~~موجب حدیث صحیح رسول، علیه السلام، که «لن یهلک إمرء بعد مشورة» به ~~تدبیر ms062 # ~~و تفکر مشغول کشتند. بعضی گفتند که ثبات ما در هرات بر امید نجات از ~~عین آفات # ~~و محض بلیات است؛ چه، در این ولایت نه مردم است نه گندم، نی خووش و # ~~پوشش. کوشش و جوشش ما به اندک روزگاری فتور و قصور بذیرد و یمکن که از # ~~عساکر چنگیزخانی طایفهای بدین طرف حکومت کنند و چون ما را بیابند به ~~جان # ~~امان ندهند. امروزکه راهها امن و فرصت حاصل است که «الفرصة تمر مر # ~~السحاب»1 بر موجب «تسافروا تصحوا اغتنموا 2»3 عزیمت سفر مصمم گردانیم و # ~~بیش از آنکه زحمتی به ما لاحق شود، ازین شهربرویم و ترک محبت زادوبود ~~خود گیریم. ### | شعر [شاعر] # مباش مرتهن زاد و بود خود ز خسی ### | اسیر خانهآ عطلت مشو ز بیهوسی # [84] که در سرای غریبی ودرزمین کسان ### | پدید آید از مرد، ناکسی و کسی # که بیرفیق و حریفی نمانی از عالم ### | به هرمکان که روی و به هرزمین که رسی ### | متوکل عیاض] # تلقی بکل بلاد إن حللت بها %~% اهلا باهل و جیرانا بجیران PageV01P121 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0125.png) # ~~قو می گفتند که این اندیشه صواب نیست، جهت آنکه خراسان خراب است و از # ~~اینجا تا مازندران کسی را امکان سکونت و مجال توطن نیست «السفر قطعة من # ~~السقر»1 حدیث صحیح است، خاصه در اقلیمی که نیمی ازو جای شیران و گرگان # ~~است وباقی خراب و ویران. مصلحت در آن است که بر موجب «سکنوا و لا # ~~تنفروا»1 با هم در این شهر آرام گیریم و به هر چه که شرفالدین خطیب - ~~که به دانش # ~~و بینش اعقل ارباب است و به کیاست و فراست آکیس اصحاب - فرماید و بر آن # ~~اقدام نماید، یکدل باشیم. شرفالدین خطیب و یاران را این رأی پسندیده ~~افتاد. از # ~~برای اطمینان خاطر و تسکین دلها با هم عهدی کردند محکم، بر این گونه: ### | شعر [ابن حسام]3 # به یزدان، که دادار دارنده اوست %~% به داور، که صورت نگارنده اوست # به ms063 ذاتی که گردان سپهر آفرید %~% درو صورتا ماه و مهر آفرید # به پیغامبر و آسمان و شروش %~% به جان و دل و رای و تدبیر و هوش # به کیوان و برجیس و بهرام [و] خور5 %~% به ناهید و تیر و به دور قمر # به قطب سهیل و سماک و شهاب %~% به باد و به خاک و به آتش به آب [85] # ~~بالله الرحمن الرحیم، لا إله الا هو الحی القیوم، وبدان خدائی که عالم ~~السر و # ~~الخفیات است، وبدان جباری که «و أوفوا بعهد الله اذا غاهدتم»6 کلام حق ~~وفرمان # ~~مطلق اوست، و بدان قهاری که بطش او شدید است و قهر او مهلک هر جبار ~~عیند، PageV01P122 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0126.png) ### | شعر # ~~بدان خدای که ذرات آسمان و زمین ### | همی کنند به باکی ذات او اقرار # ~~بدان کریم که حصر نعمتش طلبی ### | شمارآن نتوان کرد تا به روز شمار # ~~بدان حکیم که آراست باغ فکرت را1 ### | به خسن [و] قامت چون سرو و روی چون گلنار # ~~به مبدعی که در اجزای خاک تعبیه کرد ### | دل خدای شناس و زبان شکر گذار # ~~بدان لطیف که چون باد خاکساری را ### | کند مبشر امداد لطف در اشجار # ~~بدان زلال هیبت که در شبانگه عمر ### | کند ز مستی غفلت نفوس را هشیار # ~~بدان منادی عزت که در سحرگه حشر ### | کند ز خواب عدم کاینات را بیدار # ~~که با هم خلاف نکنیم و آنچه از اوامر و نواهی شرفالدین خطیب فرماید ~~برویم و از # ~~شین [و] و مین وقبح خلاف و عیب نقض ایمان و نقص نکث [86] میثاق و بیمان # ~~احتراز واجتناب واجب شمریم و در حفظ این عهود ورعایت این قسم تا جان # ~~باشد، بکوشیم. ### | شعر [اسدی] # # که پیمان شکستن گناهیست زشت %~% نه نام نکوئی، امید بهشت # # گرفتار بودن به هر دو سرای %~% نه این است روی و نه آن است رأی # ~~چون بر این منوال میان ایشان عهد مؤکد به ظهور پیوست، شرفالدین خطیب ~~گفت # ~~که ms064 «ای اصحاب مصلحت، کار ما آن است که بیش از آن که توشهآ ما سپری شود ~~به # ~~هر طرف مردای] چند عیارپیشه که از شیر بیشه اندیشه نداشته باشد بروند و ~~از # ~~طعام واغنام چیزی به دست آرند». عیاران جمله بر پای خاستند و بعد از ~~اداء PageV01P123 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0127.png) # ~~خدمت و نشر محمدت، گفتند: شعر [ظهیر] # سر افاضل عالم، جهان علم وهنر ### | توئی که نیست ترا در جهان عدیل و نظیر # به هر مهم که ضمیر تو خلوتی سازد ### | درون پرده نگنجد مدبر تقدیر # به هر مقام که قدرت به صدر بنشیند ### | ز آستانه تیاید گذر سپهر اثیر ### | ورشید وطواط] # # آیا من به رکن الفضایل ثابت %~% و یا من به غصضن الفواصل ناضر # # بقیت رغید البال ما لاح کوکب %~% و عشت حمید الحال ما ناح طایر # ~~روز دیگر فخر آهنگر با ده تن از عیاران به جانب قهستان رفت، و رشید ~~برجی به # ~~جانب غور، واصیل معدل به طرف کالیوین، و شرفالدین خطیب با بیست تن در # ~~مسجد جامع ساکن شد و هر روز کاهدانها را پاک میکردند [87] و از آن ~~دانهای # ~~اول شرفالدین خطیب و اصجاب او به لحوم مردم و کلاب، روزگار میکردند. # ~~و از مولاناء مرحوم خواجه ناصرالملة والدین چشتی، طیب الله رمسه، چنین # ~~شنودم که او گفت از حدود بلخ1 تا حد دامغان یک سال پیوسته خلق گوشت ~~آدمی # ~~و سگ و گربه میخوردند؛ چه، چنگیزخانیان جمله انبارها را سوخته بودند. # ~~و نیز چنین تقریر کرد که سبب توبهآ شیخ بزرگوار مغفور، سالک راه ربانی، # ~~خواجهآ غلوه،2 قدس الله روحه، در آن سال بود و خواجهآ غلوه را احمد بن ~~محمد # ~~قواس3 گفتندی. او با هفت تن در کوهپایههای غور و تولک به سر می برد و ~~هر روز PageV01P124 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0128.png) # ~~یک تن از ایشان به طلب قوت بیرون رفتی و آنچه به دست او آمدی از آدمی و # ~~خروسک و شغال و موش و طیور ms065 زنده و مرده، به سر وقت یاران آوردی. # چهار ماه برین نسق که به ذکر پیوست به سر بردند. روزی نوبت خواجه غلوه # ~~بود. از پیش یاران بیرون آمد. چون چند فرسنگ برفت، ناگاه در میان راه ~~پیری را دید # ~~که بر خری نشسته بود و به طرف اسفزار میرفت. خواجهآ غلوه به تعجیل تمام ~~روی # ~~به سوی آن بیر آورد. چون بدو رسید شمشیر از میان برکشید و به غضب هر چه # ~~تمام تر بانگ بر آن پیر زد1 و گفت: «ازین دراز گوش فرود آی، و الا بدین ~~تیغ آبدار # ~~آتش گردار سرت را از بدن بیندازم». پیرگفت «ای پهلوان، از این دراز گوش ~~لاشه چه # ~~خواهی کرد؟» خواجه غلوه گفت که «ما ده تنیم2 و امروز سه روز است که هیچ # ~~نخوردهایم. دراز گوش را طعام خود خواهیم ساخت». پیرگفت که «ای پهلوان، ~~مگر # ~~حدیث رسول، علیه السلام، که می فرماید: آلا ان لحوم الحمر الآهلیة حرام ~~إلی یؤم # ~~القیمة به تو نرسیده است ویا خود شنیدهای و بدان [88] عمل نمی کنی؟» ~~خواجه # ~~غلوه گفت: «بلی، رسیده است، اما بر موجب «الضرورات تبیح المحظورات»3 به # ~~نا کام بدین کار شروع کردهام.» پیر دست در آستین کرد و بدرهای زر سرخ ~~بیرون آورد # ~~و خواجهآ غلوه را گفت که: «ای پهلوان، این بدرهآ زر را از من قبول کن و ~~دست از این # ~~درازگوش لاغر پیر لاشه بدار.» خواجه غلوه گفت «ای پیر، مرا ازین بدره ~~هیچ # ~~نگشاید؛ چه، گرسنه را خوردنی باید نه زر و گوهر». پیرگفت که «ای ~~پهلوان، از برای # ~~رضای حق تعالی را که بر پیری و ضعیفی من ببخشای و این دراز گوش را از ~~من # ~~مستان و به قول رسول عربی، صلوات الله علیه، که می فرماید: البرکة مع ~~اکابرکم، و # ~~جایی دیگر میفرماید: علیه السلام: الشیخ فی قومه کالنبی فی امته، عمل ~~کن». ### | شعر [شاعر] # گرامی دار پیران کهن را %~% که ms066 در پیری بدانی این سخن را # ~~خواجه غلوه گفت: «ای پیر، حدیث صحیح لیس منا من لم یوقر الکبیر، یاد ~~دارم و بر # ~~معنی ما اکرم شاب شیخا لسنه إلا قبض الله له عند سنه من یکرمه، واقفم. ~~اما # ~~ضرورت است و ازین است که گفتهاند: PageV01P125 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0129.png) ### | مصرع # «در شرع کارهای ضروری بود روا» # ~~پیر مضطر و بیچاره گشت. بار دیگر به تلطف و تعطف روی به جانب خواجه ~~غلوه # ~~کرد وگفت: «ای پهلوان، از سخط حق تعالی بترس و برین پیر ضعیف نحیف حیف # ~~مکن». خواجه غلوه در غضب رفت و آهنگ آن کرد که پیر را از پشت دراز گوش # ~~بیندازد. چون دست دراز کرد و پای پیر را بگرفت، هاتفی در سر او نداکرد ~~که «ای # ~~بنده، دلیری مکن و خاطر آن [89] پیر ضعیف را میازار». خواجه غلوه ~~نعرهای بزد و # ~~پای پیر را ببوسید و گفت «ای پدر عزیز، خاطر مبارک با من خوش کن که ~~ابلیس لعین # ~~مرا در دام تلبیس خود گرفتار کرده بود، اما بحمدالله تعالی که جذبهای ~~از جذبات # ~~عالم روحانی مرا از دام آن بدنام رجیم خلاصی داد». # بعد از آن خواجه غلوه را کار بالا گرفت و از زمرهآ اولیا و اصفیا گشت. و ~~در # ~~.مقامات او چنین خواندم که دوازده هزار جن آ مطیع و منقاد او شدند. # القصه در آن وقت در هرات و مضافات، او بدین نوع زندگانی میکردند. یک # ~~سال برین گونه که ذکر رفت عیاران در شهر هرات به سر بردند. سال دوم ~~شرار نار # ~~قحط به جرم چرخ اثیر رسید و سحاب بی آب چون مادر بی شفقت شیر از اطفال # ~~زمین باز گرفت، و از بی مشاطکی نم هوا و دم صبا نوعروسان جن و گلشن در # ~~حجاب حجرات غیب پایبند ماندند، و سپاهیان نشو و نما از بی آبی ~~فیلبانان2 ابر # ~~غرنده وتیغ کشان برق رخشنده مستور و بی نور شدند. ms067 ### | شعر [رشید وطواط] # فامحلت الدنیا فلا الترب معشب %~% و لا العود مخضر و لا القطر نازل # ~~و جیاد جوع از نهاد ساکنان بلاد خراسان فریاد «ربنا آنزل علینا مائدة ~~من السماء» بر # ~~آورد[ند] و کار عسرت به جائی انجامید که کس نام کندم نمیشنود، مگر در ~~قصهآ آدم # ~~و روی جو نمیدید، الا در ترازوی صرافان. و از غایت گرسنگی، مردم فرزند ~~دلبند # ~~خود را چون جگربند گوسفند میخورد. # شرفالدین خطیب، عیاران را گفت که بیش از آنکه حملات صلابت # ~~مجاعت بر قوای بدنیهآ ما قادر شوند و جگرگوشگان ما فریاد «الجوع مهلک ~~PageV01P126 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0130.png) # ~~النفوس»1 برآرند، به طرفی حرکت کنیم واز جو وگندم - که سبب معیشت مردم # ~~است - قدری به دست آریم. روز دیگر عیاران چهار فرقه شدند. [90] قومی در ~~شهر # ~~بایستادند. رشید برجی آ با طایفهای به جانب ابیورد و مرو رفت، و شمس ~~دباج با # ~~قومی به طرف خواف، و شرفالدین خطیب با گروهی متوجه غرجستان شد. # و در آن سال لشگر شاهزاده تولی خان قلاع غرجستان را در محاصره داشت. # ~~شبی با عیاران چون شیر خادر و عقاب کاسر و مرگ کامن بر کلهآ اسب آن ~~لشکر زد و # ~~قرب به پنجاه اسب براند و بعد از پنج روز به هرات آورد. و رشید برجی را ~~در # ~~نواحی مرو با کاروانی مقابل افتاد. بعد از جنگ بسیار، خروار ده غله از ~~کاروانیان # ~~بگرفت. و بر این گونه که به ذکر پیوست سال دوم را منقضی گردانیدند و در ~~سال # ~~سیم کاروانی از مصر به خطا می رفت. در حدود بیابان کرمان عیاران شهر ~~هرات آن # ~~کاروان را بزدند و قرب پنجاه تن از مبارزان کاروانی را به قتل رسانید ~~[ند] و هنگام # ~~قسمت آن غنایم مردی را پنج خروار شکر و نبات و یک خروار جامه از ~~ابریشمینه و # ~~نرمینه رسید. شرفالدین خطیب و عیاران در آن سال در هرات از خوردن شکر و # ~~نیات حیات ms068 تازه و قوت بی اندازه یافتند و همه رابه جای پایتابهآ پشمین ~~جامهآ # ~~مصری بود. و آن جماعت را امروز «شکرخواران» می خوانند. و در سال چهارم # ~~طایفهای را با متاع بسیار از ثیاب مصریه و تحف ششتری به خطهآ مرو ~~فرستادند تا # ~~غله آوردند. # چهار سال برین گونه که به تقریر پیوست به سر بردند. و در این چهار سال در # ~~شهر اندک جائی که معمور مانده بود به واسطهآ نزول باران و تراکم برف ~~ویران گشت # ~~و شهر چنان مهیب و موحش و موضع خوف و دهشت شد که گفتی که در هر مقام # ~~دیویست و یا در هر کام غریوی. [91] ### | شعر [ربیعی] # از هر گونه آوای شیر ژیان %~% همی رفت بالاتر از آسمان # به هر گام گفتی یکی اهرمن %~% کمین کرده از بهر خون ریختن # به شهر اندرون از تشیب و فراز %~% همه گرگ بود و گوزن و گراز PageV01P127 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0131.png) ### | ذ کر یازدهم # در حکایت قنقلیان و # فتل ایشان در مسجد جامع هرات # چنین شنودم از راویان معتبر با خبر و از ناقلان با دها و ذکا که چون به ~~حکم # ~~یرلیغ چنگیزخان، جور ماغون از آب آمویه عبره1 کرد و در اماکن و مساکن ~~خراسان # ~~و عراق بلاد و قلاع و حصونی را که از قلع و استیصال و قتل و نهب لشکر ~~شاهزاده # ~~تولی خان ایمن مانده بود، اکثر را به مراعات و تلطف مسخرکرد و باقی را ~~به حرب و # ~~ضرب و قهر و قسر و در بندان و زخم احجار مجانیق مستأصل و مقهور ~~گردانید. در # ~~این وقت از لشکر سلطان جلال الدین طایفهای که ایستان را قنقلیان ~~اگفتندی، قرب # ~~ده هزار تن در جبال طوس و نیشابور مانده بودند وبر سر ایشان به حکم ~~سلطان # ~~جلالالدین دو تن را یکی قراجه نام و دیگری یغان سنقور2 حکم امارت و ~~ریاست # ~~بود [92] و این هر دو نامبرده با آن دههزار مرد قنقلی ms069 در راه ایلچیان ~~شاهزادگان # ~~چنگیزخان را می گرفتند و به قتل میآورد[ند]. # و چون جورماغون به کار محاصرهآ قلاع و بقاع مشغول بود، به دفع قراجه و # ~~یغان سنقور قیام نمیتوانست نمود و قنقلیان دلیرتر میشدند. امیر جنتمور4 ~~نام به # ~~مدد جورماغون آمده بود. جورماغون او را به طلب قنقلیان فرستاد. سه کرت # ~~جنتمور لشکر کشید و بر قنقلیان ظفر نیافت؛ چه، قنقلیان در جایگاههای ~~استوار و # ~~بناهای استوار و محکم قرار گرفته بود[ند] و فرار به قلال جبال برده. ~~بعد از چند ماه # ~~خبر تمرد و تغلب قنقلیان و مشوشی اهل خراسان و ظهور فتن رنود و اوباش ~~به # ~~پادشاه قاآن بزرگ رسید. در غضب رفت. بعد از چندگاه که با وزراء و ارباب ~~تدابیر # ~~مشورت کرد، فرمان فرمود که از امرای نامدار جنگی یکی را نامزد گردانید ~~تا برود و # ~~قنقلیان را متفرق گرداند. PageV01P128 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0132.png) # امرا و وزرا طاهر بهادر1 را که در حدود بادغیس بود، تعیین کردند2 که برود ~~و # ~~قراجه و یغان سنقور را گردن بسته به درگاه پادشاه فرستد و در دیار ~~خراسان از گروه # ~~طغیان و طایفهآ دزدان دیار نگذارد و آب بر منازل و مساکن خراسانیان ~~بندد، چنانک # ~~از آن اثر و طلل نماند. طاهر بهادر به حکم قآن، ### | شعر [نوکی] # باسپاهی همه چوان] شیر ژیان سرکش و تند ### | با گروهی همه چون فیل دمان پر دل و مست # ~~از بادغیس برنشست. چون به حدود سرخس رسید، خبر یافت که قراجه و یغان # ~~سنقور بگریختند. و سبب هزیمت ایشان آن بود که با جنتمور [93] امیری ~~کلبات3 # ~~نام از خوارزم آمده بود. چون جنتمور سه نوبت به طلب قنقلیان لشکر کشید ~~و ایشان # ~~را به دست نتوانست آورد، کلبات را با ده هزار مرد به حرب ایشان فرستاد. ~~کلبات # ~~چون شیر آشفته و فیل مست روی به سوی قنقلیان آورد. در حدود سبزوار با ~~قراجه # ~~و یغان سنقور مقابل شد. بعد از آن ms070 که سه روز حرب کرد و دو هزار مرد از ~~سپاه او به # ~~قتل رسید، بر قنقلیان ظفر یافت. قراجه به طرف سجستان3 رفت ویغان سنقور ~~به # ~~طرف قهستان، وسه هزار تن از لشکریان ایشان پناه به شهر هرات آوردند. ~~کلبات # ~~چهار هزار سوار متعاقب ایشان بفرستاد. # چون به شهر هرات رسیدند، قنقلیان به مسجد جامع در آمدند و عیاران پیش # ~~از آمدن قنقلیان به همراه به آزاب5 رفته بودند. آن چهار هزار سوار ~~کلباتی سه روز PageV01P129 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0133.png) ### | تأریخ هرات # ~~جنگ کردند و بسیاری از ایشان به قتل رسید، تا بر قنقلیان ظفر یافتند و ~~همه را در # ~~مسجد جامع هرات بکشتند، و روز دیگر مظفر و کامیاب با غنیمت بی حساب و # ~~اسیران چون ماه و آفتاب مراجعت نمود. # القصه، از شهور سنهآ تسع عشر وستمائه1 [= 619] تا شهور سنهآ اربع و ثلثین # ~~و ستمائه [- 634] شهر هرات خراب بود، چنانک در این پانزده سال غیر عیار ~~چند # ~~که گاهی در هرات بودند و گاهی در کوهپایهها، هیچ آفریدهای دیگر نبود. ~~بعد از # ~~این، بعون الله المنان ویمن تربیت ملک ملوک خراسان، سلطان الحاج ~~والزایرین، # ~~ظل الله فی الارضین، غیاث الحق والدین، خلد الله ملکه، سال تواریخ را ~~بر ترتیب # ~~در قلم آرم و آنچه از تواریخ ملوک و امرائی که به هرات رسیدهاند و در ~~هرات بوده، # ~~نویسم ان شاء الله تعالی. [94] PageV01P130 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0134.png) ### | ذکر دوازدهم # در مشورت پادشاه قا آن # امرا جهت عمارت شهر هرات # چون شهور سنهآ اربع و ثلاثین و ستمائه [-634] در آمد ثقات روات چنین # ~~گفتند که در این سال به تقدیر ملک بی عزل و قادر بی عجز، و صانع بی علل ~~و حاکم # ~~بی وزیر و مشیر، وحی بیموت و متکلم بیحرف وصوت، و وهاب بی غرض و # ~~عوض، وقهار بی فتور و قصور، # شعر [مؤلف کتاب] # # خدای عز و جل، کردگار باینده %~% که قادراست وقدیم و رحیم [وابخشنده # # بزرگ بار خدائی که ms071 آفرید به صنع %~% زمین و دور ز ماه و سپهر کردنده # # وی است خالق بی مثل وماهمه مخلوق %~% وی است مالک بر حق و ما همه بنده # # زخوان قسمتاو هیچ تن نشد محروم %~% زجن وانس و ز وحش و زطیر و پرنده # # هزار سال اگر شکر نعمتش گویی %~% ز حق ذرهای باشی هنوز شرمنده # # فرستد از بی احیاء مرده باران را %~% ز ابر وبرق درخشان و رعد غرنده # ~~خطهآ هرات، صانها الله عن الآفات والبلیات، اندک عمارتی پذیرفت. و ~~واسطه آن # ~~بود که پادشاه اکتای - که او را قاآن بزرگ خوانند - پادشاهی بود عادل و ~~باذل و # ~~مسلمانان را بغایت دوست داشتی و اگر کافری مؤمنی را برنجانیدی، او را ~~بزدی و # ~~مصادره کردی. و در باب عنایت و رعایت او [95] در حق اهل اسلام کتابها # ~~ساختهاند. یک حکایت از آن کتب، بنده مؤلف این کتاب یادداشت در این ذکر ~~درج # ~~کرد تا خداوندان ملک و خدیوان عالم را تنبیهی بود و بدانند که پادشاهان ~~بی دین در # ~~باب اهل اسلام به جه صفت مشفق و متلطف بودهاند و نعمت خود به زیردستان # ~~رسانده. ### | حکایت # چنین خواندهام در کتابی که موسوم است به «اخلاق خانی» که از ابنای # ~~چنگیزخان هیچ کدام چنان مسلمان دوست نبود که پادشاه اکتای که او را ~~قاآن بزرگ PageV01P131 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0135.png) # ~~می خوانند و هیچ یک مسلمانان را چنان دشمن نداشتی که جغتای. و دشمنی او ~~در # ~~حق اهل اسلام تا غایتی بود که هرکس که خبر بد و بردی که امروز فلان ~~مسلمانان را # ~~به جهت گناهی به قتل رساندند، یک بالش زر بدو بخشیدی. چون پادشاهی بر # ~~اکتای مقرر گشت، ابواب معدلت و تربیت بر خلایق بگشاد و به انوار انصاف ~~و # ~~انتصاف، اطراف بحر و بر را آرایش داد و به محاسن کمال عدل و بذل، اقطار ~~شرق و # ~~غرب را جمال بخشید واز طیب هوای فراغ و رفاهیت روضهآ خاطرهای رعایا را ms072 # ~~معطر گرداند و از نفحات نسیم امن و امان، گلشن جانهای بندگان خدای عز و ~~جل # ~~را معنبر کرد. ### | شعر # ز عدل فتنه شکارش زمانه ایمن شد %~% ز خلق نافه گشایش جهان معطر گشت # ~~فرمان فرمود که در هیچ بلد از بلاد ترکستان2 و در هیچ خطه از خطط ~~خراسان # ~~مسلمانان را از عمارت مساجد و مدارس و رباطات و ابنیهآ خیر منع نکنند و ~~بر # ~~مقتضی «لکم دینکم ولی دین»3 هر کس بر دین خود رود واهل اسلام را حرمت # ~~دارند و قرب صد هزار دینار زر سرخ و دو هزار تا [96] جامه نزد مشایخ و ~~علماء دین # ~~فرستاد. # شاهزاده جغتای از این معنی بغایت در رنج شد. مقربان درگاه خود را طلب # ~~داشت و گفت «بدانید که برادرم اکتای مسلمانان را دوست میدارد و برخلاف # ~~مذهب و سیرت پدر و اخوان و اقارب خود میرود. اگر بدین نسق مسلمانان را ~~نیکو PageV01P132 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0136.png) # ~~خواهد داشت و در استمالت ایشان اجتهاد خواهد نمود، به اندک روزگاری # ~~مسلمانان غالب شوند وملک از دست ما بیرون رود. اکنون چه مصلحت می بینید ~~و # ~~تدبیر این کار چیست؟» امرای لشکر و وجوه سپاه او یکسر زمین خدمت به لب # ~~عزت مقبل داده، زبان بگشادند و گفتند: # شعر [مؤلف کتاب] # ~~ایابزرگ خدیوی که آسمان سر قدر ### | بر آستان تو از بهر احتشام آرد # ~~ز صیت هیبت عدل تو دور از آن سان شد ### | که باز خط امان از بر حمام آرد # ~~به روز صید و وغا سبز خنک گردون را ### | نهیب قدر تو در زین و در لگام آرد # ~~سمند رخش وشرات گاه سیردر یکدم ### | تمام عرصهآ آفاق زیرگام آرد # ~~کمین شجاع سپاهت به زور سربنجه ### | ز کام شیر و دهان نهنگ کام آرد # ~~خیال نوک سنان تو بر تن اعدا ### | هزار چشمهآ خونین ز هر مشام آراد # ~~از بهر لشکر منصور تو قضا جو قدر ### | زعرش و هفت فلک خرگه و خیام ms073 آرد # ~~[97) بعد از آن عرضه داشتند که «مصلحت در آن است که برادر را در خلوت # ~~نصیحت کنی. باشد که سخن تو بشنود و ترک محبت تاژیکان گیرد». # ~~شاهزاده جغتای نماز شامی پیش پادشاه اکتای آمد و از سر خشم تمام و # ~~غلظت هر چه عظیم تر روی به سوی اکتای کرد و گفت «ای برادر، ### | شعر # # همه کارت از یکدگر آبتر است1 %~% ترا شهر یاری چه اندر خور است؟ # ~~این چه محبت است که با تاژیکان پیش گرفتهای و خلاف مواعظ و مذاهب ~~PageV01P133 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0137.png) # ~~پدربزرگ کردهای؟ سخن من بنده بشنو و تاژیکان را سرکوفته دار و در اظهار ~~و اشتهار # ~~رونق دین ایشان مکوش». # بادشاه اکتای در جواب هیچ نگفت و بدان تندی و خشونت شاهزاده جغتای # ~~متغیر نشد. شاهزاده جغتای برنجید و از پیش برادر بیرون آمد وگفت ~~«مسلمانان # ~~برادر مرا به جادوئی و فریب به کل از مذهب پدربزرگ ما بگرداندهاند!» # چند ماه در قهر و غصه روزگار گذراند. تا روزی پیری را که چند سال در # ~~خدمت چنگیزخان به سر برده بود، طلب داشت و در خلوت او راگفت که «ای پیر # ~~عزیز و ای یادگار پدربزرگوار، مبلغ پنج هزار1 دینار به تو میدهم، بدین ~~شرط که فردا # ~~پیش برادرم اکتای روی و بگوئی که دوش پادشاه چنگیزخان را در خواب دیدم. ~~مرا # ~~گفت که پسرم اکتای را بگوی که تاژیکان باز بدی میاندیشند و در خاطر ~~دارند که # ~~خروج کنند و ملک از تو بستانند. میباید که به اطراف و اکناف جهان لشکر ~~فرستی # ~~تا بار دیگر تاژیکان را به قتل رسانند و مساجد و مدارس و رباطات و ~~قنطرات ایشان # ~~را خراب گردانند تا پادشاهی در خاندان فرزندان تو بماند، و الآ زود ~~باشد که # ~~تاژیکان غوغا کنند و ملک از دست تو بیرون رود». پیر گفت «فرمانبرم و ~~این کار را # ~~چنان بپردازم که دلخواه دوستان و جانکاه دشمنان پادشاهزادهآ عالم ~~باشد». ms074 # پیر [را] بر [98] موجب «یهرم ابن بنی آدم و یشب معه اثنان الحریض علی # ~~المال و الحرص فی العمر»2 جذبات حرص در ربود. روز دیگر ### | شعر [ظهیر) # چون برفراخت خسرو سیارگان علم %~% در خاک پست کشت سراپردهآ ظلم # ~~پیر پیش پادشاه اکتای آمد. اکتای او را به اعزاز هر چه تمامتر بنواخت و ~~بر دست # ~~راست شاهزادگان بنشاند و گفت «ای یادگار پدربزرگ ما، به چه حاجت قدم ~~رنجه # ~~کردهای ؟» پیر نخست پادشاه اکتای را بستود و از داد و عدل و بذل و کرم ~~او بسیاری # ~~بر زبان راند و گفت: ### | شعر [ازرقی] # ایا شهی که به هنگام کین رسول اجل ### | ز خنجر تو پرد روزنامهآ آجال PageV01P134 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0138.png) # سپهر چنبری از خدمت تو جوید نام ### | سعود مشتری از سیرت تو گیرد فال # به روز حرب مجوف کنی زیک فرسنگ ### | به تیر در زره تنگ حلقه نقطهآ خال # مگر که در ازل ای شاه حکم رزق و اجل ### | نگین و تیغ ترا داده ایزد متعال # ~~یعد از آن عرضه داشت که «حکم یرلیغ پادشاه جهانگیر چنگیزخان آوردهام. ~~اگر # ~~اجازت باشد به سمع اشرف پادشاه جهان رسانم». اکتای در حال از تخت فرود ~~آمد # ~~و پیر را گفت «بر تخت برآی و حکم یرلیغ برسان». پیر مزور مدبر بر تخت ~~برآمد. اول # ~~پادشاه چنگیزخان را بستود. بعد از آن گفت «ای شاهزادهآ جهان، اکتای خان ~~بدان که ### | شعر [ظهیر] # دوش در وقت آن که ظل زمین %~% کرد بر موکب شعاع کمین [99] # ~~پادشاه چنگیزخان را در وقعه دیدم، مرا گفت: سلام من به اکتای رسان و ~~بگوی که # ~~در ممالک تو تاژیک بسیار شد. می باید که بفرمائی تا عساکری که در فرمان ~~توأند # ~~یک بار دیگر در جهان کشش کنند و دانشمندان و علویان و ارباب دین محمدی ~~را به # ~~کل به قتل رسانند که ملک بر تو و بر فرزندان تو قرارگیرد و از خاندان و ~~دودمان تو # ~~نقل ms075 نکند». # پادشاه اکتای از وفور کمال کیاست دانست که آن پیر دروغ میگوید و جغتای # ~~آن موجب به تقدیم رسانم. اکنون ای پیر عزیز، روز پنج مهمان باش تا ~~شاهزادگان و # ~~امراء مجیوش جمع شوند. بعد از آن به کار قتل و فتل تاژیکان پردازیم». ~~پیر را در # ~~جوار تختگاه خود وثاقی تعیین فرمود. # چون از اطراف و اکناف ممالک پادشاه اکتای شاهزادگان و نوئینان سپاه و # ~~ملوک بلاد جمع گشتند، پادشاه اکتای پیر را طلب داشت و گفت «حکم یرلیغ # ~~پدربزرگ من به استماع1 حضار و نظار برسان». پیر برنهج2 اول بر تخت ~~اکتای برآمد # ~~و همان سخن که پیش گفته بود بگفت. پادشاهزادگان و امرا و وزرا [و] وجوه ~~سپاه و PageV01P135 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0139.png) # ~~رؤوس درگاه به یک بار سجود کردند و گفتند که «همچنان که حکم اعلی ~~پادشاه # ~~چنگیزخان در وقت حیات بر سر ما بندگان نافذ بوده است، هنگام ممات نیز ~~نافذ # ~~است». پادشاه اکتای روی به سوی شاهزادگان و اعیان عساکر کرد و گفت «این ~~پیر # ~~حکم یرلیغ پدربزرگ من رسانید. چه مصلحت میبینید؟» شاهزادگان و امرای ~~سپاه # ~~زبان به ثنا و مدح او بگشود[ند] و گفتند: ### | شعر امجد همگر]1 # ~~ایا شهی که کف کان زر بخشت2 ### | کمند در سر گردون کامران3 انداخت # ~~[100 ]توئی که قصهآ شمشیر وحرب ومردی تو4 ### | حدیث رستم دستان ز داستان انداخت # ~~حکایت تو چنان شد به گرد هفت اقلیم ### | که ازجریدهآ شهنامه، هفتخوان انداخت # ~~در آن مصاف که تیغ تو میزبانی کرد ### | سباع را5 به دو نوبت زکشته خوان انداخت # ~~در آن مقام که قدر تو صدر شد، گردون ### | به صد شفاعت خود را در آستان انداخت # ~~به عهد عدل تو مه بر فلک به گوشهآ چشم ### | نظر نیارد بر گوشهای6 کتان انداخت # ~~شد از نزول حوادث چو آسمان ایمن ### | بر آن دیار 7 که حفظ8 تو سایبان انداخت # ~~به آب چشمهآ حیوان بشست دامن عمر ### | هر آنک بر در ms076 تو خاک بر دهان انداخت PageV01P136 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0140.png) # ~~هر چه پادشاه جهان و شاهنشاه زمان فرماید بندگان بر آن موجب بروند. ~~پادشاه # ~~اکتای گفت «این پیر میگوید که من چنین خوابی دیدهام. در حضور شما با او ~~گفت و # ~~شنودی بکنم. اگر این خواب او راست بود، بر موجب حکم یرلیغ پدربزرگ خود # ~~بروم، والآکه دروغ باشد، این پیر طماع کذاب را مالشی بدهم، چنانک عبرت # ~~جهانیان بود». # شاهزادگان گفتند مصلحت در این است که صدق و کذب این خواب به # ~~تحقیق بیوندد؛ چه، [101] خرابی عالم و خون چندین هزار آدمی متعلق این ~~خواب # ~~است. بعد از آن پادشاه اکتای روی به جانب پیر آورد و گفت «ای پیر عزیز، ~~تو مغولی # ~~میدانی یا ترکی، یا هر دو؟» پیر گفت «ای پادشاه جهان، من ترکی میدانم، ~~نه # ~~مغولی». # پادشاه اکتای از امرا پرسید که «پدربزرگ من زبان مغولی میدانست و ترکی # ~~نه». بعد از آن پیر را گفت که «چون پدر من مغولی میدانست و ترکی نه، و ~~تو ترکی # ~~میدانی و مغولی نه، پس به کدام زبان با پدربزرگ من سخن گفتی و چه ~~دانستی که # ~~او چه گفت و چه فرمود؟» پیر در جواب هیچ نگفت و از خجالت سر در پیش ~~افکند. # ~~پادشاه اکتای و شاهزادگان و تمامت امرای لشکر و ملوک اقالیم را معلوم ~~گشت که # ~~پیر دروغ میگوید. پادشاه اکتای حکم کرد که «این پیر پر تزویر بی عقل ~~خراص را به # ~~قتل رسانید تا هیچ آفریده من بعد از پیر و جوان در حضرت سلاطین و ملوک ~~روزگار # ~~دروغ نگوید». # شاهزاده جغتای از برادر1 درخواست کرد و گفت که «این پیر را که یادگار # ~~پدربزرگ ماست و سالها در خدمت او به سر برده، به من بخش و از سر گناه ~~او # ~~درگذر. قلم عفو بر جریدهآ خطای او کش». پادشاه اکتای پیر را به برادر ~~بخشید. و این # ~~حکایت میان خلق تاریخی شد. # و ms077 خواجه رشیدالدوله در تاریخ نامه که موسوم است به «تاریخ غازانی» آورده # ~~است که پادشاه چنگیزخان در عهد دولت خود حکم کرده بود که اگر کسی برهنه ~~در # ~~آب رود او را به قتل رسانند. روزی جغتای و اکتای به اسم شکار سوار شده ~~بودند. PageV01P137 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0141.png) # ~~چون به دیهی رسیدند، پادشاه اکتای شخصی را دید که برهنه در آب رفته بود ~~و سر # ~~میشست. یکی را از وزرا پیش خواند و گفت «به زودی نزد آن تاژیک رو که در # ~~حوض آب است و یک بالش زر بدو بده تا در آب اندازد. و او را بگوی که چون ~~از تو # ~~اپرسند [102] که چرا برهنه در آب رفتهای؟ بگو که یک بالش زر در آب ~~انداختهام، # ~~بدان واسطه در آب رفته ام». # در اثنای این حالت نظر جغتای بر آن شخص افتاد. گفت «بروید و آن تاژیک # ~~را که برهنه در آب رفته است بیارید تا به قتل رسانم که دل من از غصهآ ~~تاژیکان خون # ~~شد». آن شخص را در حال همچنان پیش شاهزاده جغتای آوردند. بانگ بر وی زد ~~و # ~~گفت «ای تاژیک بی عقل! تو به کدام دلیری برهنه در آب رفتهای و از حکم ~~یرلیغ # ~~پدربزرگ من تمرد نمودهای؟» آن شخص گفت که «ای شاهزادهآ عالم، یک بالش ~~زر # ~~از آستین من در آب افتاده است. بدان سبب در آب رفتهام». شاهزاده جغتای ~~گفت # ~~«دروغ میگویی». خود به نفسه با سوار چند بر کنار حوض آمد و دو تن را از ~~نزدیکان # ~~درگاه خود گفت «برهنه شوید و در حوض آب روید و بالش زر این تاژیک را # ~~بطلبید». بعد از ساعتی آن دو تن بالش زر را از آب برآوردند. شاهزاده ~~جغتای از آن # ~~حالت منفعل شد؛ چه، میخواست که آن شخص را به قتل رساند. بعد از ساعتی # ~~آن شخص را بگذاشت و متردد خاطر و مقبوض بیش برادر رفت. # این پادشاه که ms078 صفت عدل و تربیت او در باب اهل اسلام شنودی، در این # ~~سال مذکور به هر دیاری که از معموری آثاری نداشت و به هر شهری که بر وی ~~قهری # ~~رفته بود، امیری و سروری بفرستاد تا آن بلاد خراب را به حال عمارت باز ~~آورند و # ~~آن دیار ویران را آباد گردانند. چون به تعیین کار عمارت شهر هرات رسید، # ~~شاهزادگان جهان و امراء تومان و اعاظم سپاه و اکابر درگاه را گفت که ~~«چنین # ~~میشنوم از سیاحان جهان پیمای و از وصافان سخن آرای که در اقالیم آفاق ~~اقلیم # ~~خراسان طاق است و به اتفاق شهر هرات در ممالک خراسان بهترازملک عراق؛ ~~چه، # ~~هوای روح افزای او چون صفای فضای باغ ارم عبیرافشان است و آب # ~~عذب خوشگوار او، حیات بخش چشمهآ حیوان.[103] ### | نظم [میرک میران] # به اعتدال هوا خوشترست بسیاری %~% زبلخ ومرو[وانشابور، روستای هری ~~PageV01P138 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0142.png) # # چوجرم مهرو قمر روشن است وتابنده %~% فضای جنت جاوید از صفای هری # # نسیم خوش نفس بوستان خلد برین %~% معطرست به هر صبح از هوای هری # # فزونزرستم وصدهمچوبیژن وگیوست %~% به زوروزهره کمین مردیک قبای هری # # ز روی مرتبه وبخت تخت می جویند %~% شهنشهان اقالیم ازگدای هری # # وظیفه کشته شباروز در صوامع قدس %~% مقدسان سموات را دعای هری # ~~می خواهم که طایفهای بفرستم تا شهر هرات را به حال آبادانی باز آرند، ~~چه # ~~مصلحت می بینید؟» امرای عظام و وزرای کرام چون بر مرام و مطلب پادشاه ~~واقف # ~~شدند، بعضی از نوئینان عساکر و قومی از گزینان اماجد گفتند که «ای ~~شهریار # ~~ممالک دادگستری، و ای شهسواران میادین عدل پروری، و ای فروغ اروغ # ~~چنگیزخانی، وای جمال جلال جهانبانی، وای ممهد قواعد فرمانروایی، و ای # ~~مشید مبانی کشورگشایی، ### | شعر [شهابی] # ~~ای به فرمانت به هر کشور نشسته پادشاه ### | وی ز دیوانت به هرمرزی رسیده مرزبان # ~~جزتو درمشرق ز شاهان نایبان خویش را ### | ملک ترکستان که داد و کشور هندوستان # ~~جزتو درمغربمصافصدهزاران تیغزن ### | بیسپاه ms079 وبیحشم برهم کهزد در یک زمان # ~~نیستی خرشید و داری چرخ را زیر قدم ### | نیستی خورشید و داری باد را در زیر ران # ~~[104] چار کشور دوزخ و زندان شود بر هشت تن ### | گر ز درگاهت سوی1 ایشان شود یک پهلوان # ~~روم بر رهبان و قیصر، شام بر شاه و امیر ### | هندبرجیبال و رای، و ترک برفغفور و خان # ~~قصههای هفت خوان خوانند و درهرهفتههست2 ### | از عجایبها تراکاری فزون از هفتخوان PageV01P139 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0143.png) # ~~اگر چه خطهآ هرات را هوای معتدل است و شمال خوش نسیم و آب چون زلال و # ~~خاک مشک آمیز و زمین عنبرآگین و صحرای دلگشای و هامون منحصر و جبال را # ~~سیات و قلاع سر بر فلک و حصون متین و مزارات متبرکه، اما به واسطهآ آنک ~~بنایش # ~~محکم است و بارویش مشید و بروجش بلند و شرفش رفیع و خاکریزش تند و # ~~خندقش ژرف و مدخلش منیع ومخرجش صعب، سکان او کسی را تمکین # ~~نمی کنند و احکام حکام نمیشنوند و از خاتمت امور نمیاندیشند و هر روز ~~دم # ~~خلاف میزنند و هر هفته دعوی مصاف میکنند. با وجود آن که شاهزاده تولی ~~خان # ~~در حرب اول اکثر خلق هرات را به جان امان داد، چون از هرات مراجعت ~~نمود، به # ~~یک هفته ملک ابوبکر و منکتای شحنه را که نصب کردگان شاهزاده تولی خان ~~بودند # ~~به قتل آوردند و باز یاغی و باغی شد[ند]. هرویان را آزمودهایم و معاندت ~~و مبارزت # ~~ایشان را در وقت وغا و هنگام هیجا مشاهده کرده ابه مصداق]: # «من جرب المجرب حلت به الندامه # ~~[105] کار می باید بست و ترک عمارت شهر هرات کرد تا نباید که به علت ~~جمعیت # ~~خلق آن شهر فتنهای و ضرری حادث گردد که سالهای بیکران با لشکرهای کران # ~~قلع مواد آن فتنه و دفع آن مضرت دست ندهد». # قومی دیگر از امرا و وزرا که مشیران عدل و از نواب و حجاب که سفیران ms080 # ~~عقل بودند، گفتند که «پادشاه عادل بخشنده و شاهنشاه باذل بخشاینده را ~~به تواتر # ~~اقبالات و ترادف کمالات در دولت موید و رفعت موبد بقاء مخلد باد. ### | شعر ا[فردوسی] # جهان تا جهان در نگین تو باد %~% سپهر برین زبر زین تو باد # ~~تاژیک را چه زهره و یارا و توانایی آن بود که در عهد دولت و عصر عظمت ~~چون تو # ~~پادشاهی که ### | شعر # نماند از گرز و تیغ تو مگر بر روی رایتها ### | عقاب نادریده دل هزبری ناشکسته تن # ~~دم تخلف و تصلف زند و دعوی اقدام و انتقام کند؟ هنوز صفحات محیاء ~~عنبرا1 از PageV01P140 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0144.png) # ~~خون تاژیکان گلگون است و رماح خطی خسروانی و سیوف هندی چنگیزخانی # ~~مخضوب لعل فام. و از سلاطین و ملوک جبارانی که خونریز و فتنه انگیز ~~بودند و # ~~قهارانی که گردنکش و لشکرکش و دعوی ### | شعر # إنا لنحرز بالاسیاف مصلتة %~% ممالک الروم و الآثراک عن کثب # ~~میکردند از میان برخاستهاند و از صحرای وجود به کتم عدم رفته. [106] ### | شعر [صاحب] # وجود خصم تومعدوم شد چنانک ازو %~% کسی به روز قیامت اثر نخواهد دید # ~~بر موجب «آلملک قایم بالعدل و العمارة»1 مصلحت در آن است که جماعتی ~~بروند # ~~و در شهر هرات متوطن شوند و در عمارت و زراعت آن ولایت طاقت و استطاعت # ~~مبذول دارند تا به اندک روزگاری هرات آبادان گردد، و چون عساکر فیروز ~~جنگ # ~~پادشاه چنگیزخان که چون ذرات و قطرات و آنفاس قیاس و حد ندارد در باد ~~غیس - # ~~که در مشارق و مغارب گیتی به آب و هوا و خصب نعمت و وسعت مکان و شمال # ~~جان پرور و اشجار مثمره بی نظیر است - در آیند، ورود و صدور ایشان به ~~هرات # ~~نزدیک بود و از روی بیع و شرا و معامله و سودا و طلب قوت و سغال آسوده ~~حال و # ~~کم زحمت تر باشند. # پادشاه اکتای را که این تدبیر موافق ضمیر آمد، فرمود که ms081 «از رعایا و ~~اساری آن # ~~ولایت کدام طایفه را نامزد گردانیم؟» امرا عرضه داشتند که از جامه ~~بافان هرات هزار # ~~خانه وار مردم در بیش بالغ2 ساکناند. ایشان را بفرستیم. امیر عزالدین ~~مقدم هروی # ~~را که در کفایت و ریاست مهارت تمام داشت و بصارت عظیم، پیش پادشاه ~~اکتای # ~~آوردند و گفتند که این آن کس است که پیش از فتح هرات بار اول به دو روز ~~با # ~~دویست جامه باف هر یک با ده تا جامهآ قیمتی از هرات بیرون آمد و از ~~شاهزاده PageV01P141 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0145.png) # ~~تولی خان امان خواست. از آنگاه باز به فرمان شاهزاده تولی خان در بیش ~~بالغ است. # ~~او را تعیین کنیم و امارت ولایت هرات بدو مفوض گردانیم. # پادشاه اکتای فرمود که امیر عزالدین مقدم با صد بنه وار مردم هروی به شهر # ~~هرات رود و به دعای دولت قهار به1 عمارت آن دیار قیام نماید و خلقی که ~~از # ~~اطراف واکناف خراسان [107] و عراق و ماوراءالنهر به هرات آیند، در ~~استمالت # ~~ایشان سعی بلیغ به جای آرد و برکسی غنف و تعدی نکند تا به واسطهآ معدلت ~~ما # ~~آن شهر معمور گردد و به عمارت او خاطر عاطر ما مسرور گردد. # و بعضی از راویان چنین میگویند که سبب فرستادن پادشاه اکتای خلق را به # ~~شهر هرات آن است که خاتونی2 بود از خواتین پادشاه چنگیزخان نام او قتلغ ~~الشی # ~~بس با آئین و معظمه. روزی چند تا جامهآ زربفت مصور پادشاهانه که گفتی ~~ضناع و # ~~نساج قدرت در کارخانهآ «ثیاب سندس خضر واستبرق»2 به ید5 حکمت بافتهاند ~~6 # ~~پیش پادشاه اکتای آورد. اکتای را آن جامهها خوش آمد. از قتلغ الشی ~~پرسید که # ~~«ناسج این نسج ها ومصور این صورتها و مطرز این علم ها کیست؟» قتلغ الشی # ~~گفت «در آن وقت که تولی خان اسیران شهر هرات را بر آقایان و اینیان7 ~~خود بخش # ~~میکرد، جامه بافان را به من ارزانی ms082 داشت. این اثواب از منسوجات و ~~مصنوعات # ~~ایشان است». پادشاه قاآن گفت که «این جامه بافان را به من بخشی تا در ~~عوض هر # ~~چه مراد و دلخواه تو باشد بدهم». قتلغ الشی جامه بافان را به اکتای ~~بخشید و پنج ده # ~~معمور در ترکستان بستاند. پادشاه اکتای جامهبافان را بنواخت و به تربیت # ~~پادشاهانه مخصوص گردانید و فرمود که هر سالی مبالغی وجوه از محصول بیش # ~~بالیغ بستانند و هزار تا جامه به خزینهآ معموره رسانند. # چون از این حکایت چند سال بگذشت، روزی از ایام این سال مذکور امیر # ~~عزالدین مقدم هروی چند تا جامهآ مطرز زرنگار متنوع قیمتی به خدمت [108] ~~PageV01P142 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0146.png) # ~~پادشاه اکتای آورد. نخست زمین بندگی ببوسید و چون نزدیک تخت پادشاه ~~اکتای # ~~رسید، زبان به ثنا و دعا بگشاد و گفت: # شعر [مجد همگر] # # جهان مسخر حکم خدایگانی باد %~% هزار سالت در ملک زندگانی باد # # چو آسمانت بر اجرام کامکاری هست1 %~% چو اخترانت در ایام کامرانی باد # # معین عدل تو توفیق ایزدی آمد %~% مشیر رأی تو تأیید آسمانی باد # # کفت که دور نوالش بهار احسان است2 %~% بهزرفشانی چون صرصر خزانی باد # # در آن مضیق که فتنه کمین کینه گشاد3 %~% خفیر4 عدل تو رهدار کاروانی ~~باد # # مخالف تو به هر کار کاورد رخ و رأی %~% فذلک آملش عجز و ناتوانی باد # # چنانک کعبهآ حق شد مقر امن وامان %~% همیشه رکن درت قبلهآ امانی باد # # زمانه را اثر عدل شاملت5 باقیست %~% همیشه6 عافیت آخرالزمانی باد # ~~بعد از آن، آن جامهها را عرض کرد. پادشاه اکتای فرمود که «همه چیز این ~~جامهها از # ~~تار و پود آحسن و محمود است، الا آنک طراوتی و نضارتی ندارد». امیر ~~عزالدین # ~~مقدم بار دیگر زمین خدمت به لب ادب مقبل گردانید و گفت «پادشاه جهان و # ~~شاهنشاه جهانیان را در حفظ الهی و نظم ممالک پادشاهی سالهای نامتناهی # ~~زندگانی و کامرانی باد، # شعر [رشید وطواط] # تا نباشد فساد همچو صلاح ms083 %~% تا نباشد رشاد همچو ضلال # مدتت را مباد و هم فنا %~% عدتت7 را مباد سهم زوال # تا جهان است باد تا همه وقت %~% تا زمان است باد تا همه سال [109] # کامرانی فی العلو والبسطه %~% شادمانی فی الغدو والاصال # صدر محروس تو مقر کرام %~% بدر مأنوس تو مقر جلال # ~~در آب و هوای شهر بندهآ کمترین جامهآ لطیف و دلپذیر می آید. اگر حکم ~~یرلیغ جهان PageV01P143 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0147.png) # ~~مطاع شود بنده با طایفهآ اوزان1 به شهر هرات رود و هر سال از آنجا به ~~اضعاف آنچه # ~~در این ولایت به خزینهآ معموره میرسانده است، برسد». # پادشاه اکتای را این سخن پسندیده آمد. فرمان فرمود که «امیر عزالدین مقدم # ~~هروی با پنجاه تن از هرویان به شهر هرات رود و بعد از آن که اثرکفایت ~~او در جناب # ~~عالی ما ظاهر گردد، باز آید و اقارب و فرزندان خود را به شهر هرات ~~برد». PageV01P144 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0148.png) # ذکر سیزدهم # در حکومت امیر عزالدین # در هرات و حکایت شحنگی قستای # چون شهور سنهآ خمس و ثلاثین و ستمائه [= 635] در آمد، درین سال به # ~~حکم یرلیغ پادشاه عادل قآن، امیر عزالدین مقدم هروی با عبدالملک یزدوئی ~~و # ~~محمود حسن فراش دایه1 و پهلوانشاه ورهای و فخرالدین عمادی2 و مبارز ~~نفاط # ~~خنبهای3 و سعید بادغیسی4 و محمود بیک5 فوشنجی از ترکستان متوجه شهر # ~~هرات شدند. چون به پنج فرسنگی شهر رسیدند، شرفالدین خطیب جغرتان6 و # ~~اصیل معدل وشرف منجنیقی و رشید برجی و شمس دباج وحسام سالار و # ~~عیارانی که در خطهآ [110] هرات بودند بر موجب «القادم یزار»7 به ~~استقبال هر جه # ~~تمامتر امیر عزالدین مقدم را به شهر درآوردند و مقدم او را مغتنم ~~شمرد[ند] و از # ~~داد و از تریاک الفت او زهر حوادث و وقایع را معالجتی کرد. # روزی دیگر که شعاع خسرو سیارگان جملهآ جهان را لباسهای نورانی # ~~درپوشید و دست ضیاء خورشید شرفات قلل جبال و هضبات رمال را شعرهای # ~~کهربائی ms084 در کشید، ### | شعر [دقیقی] # خسرو روز چون حسام گرفت %~% شاه شب راه انهزام گرفت # ضوء خورشید چون پدید آمد %~% مه پس پردهآ ظلام گرفت # از رخ آفتاب باز جهان %~% سر به سر زینت تمام گرفت # ~~شرفالدین خطیب وامیر عزالدین مقدم وارباب واصحاب در مسجد جامع جمع # ~~شدند و در معنی «تشاوروا فی الأمور مااستطعتم» دفاتر حقایق عقلیات را ~~فرو PageV01P145 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0149.png) # ~~خواندند و جراید دقایق نقلیات را مطالعه کردند و سیار اوهام را به ~~بیداء تدابیر # ~~فرستادند و طیار افهام را در هواء آرا پرواز دادند و آخرالامر بر آن ~~قرار گردانید [ند] که # ~~چون جویها انباشته است هر مردی سه من گندم در پنجاه گوتک خاک زرع کند و # ~~بعد از آن که از قطرات آبحار «وآنزلنا من المعصرات مآء ثجاجا»1 آب یافت ~~نباشد، از # ~~جاه ها آب دهند. # القصه، در این سال مذکور برین نهج که ذکر رفت هر کس که در هرات بود سه # ~~من گندم مزروع گردانید و از آبار آب میکشید [ند] و آن کوتکهای خاک را ~~آب # ~~می داد[ند]. # و راوی چنین گفت که در این سال مذکور از طرف قرانوئین که امیر بزرگ و # ~~لشکرکش گرمسیر2 و افغانستان بود، قستای کور3 [111] به شهنگی هرات آمد. ~~و این # ~~قستای مرد بهادر و سخنگوی بود و خط مغولی نیکو دانستی. چون به هرات ~~آمد، # ~~امیر عزالدین مقدم وشرفالدین خطیب و عیاران واعیان هرات به سلام او ~~رفتند. # ~~قستای همه را بنواخت و در کار عمارت و زراعت مددکار ایشان شد و هنگام ~~زرع از # ~~وضیع و شریف دو دو جوغ میکشیدند و دیگری میاد راست میداشت. بدین نوع # ~~زمین را شدیار میکردند و تخم می پاشیدند و پنبه می کاشتند. # و چون از ارتفاع انتفاع گرفتند و پنبه برداشتند، بیست مرد تناور راهرو را ~~که # ~~در سرعت سیران بر طیران طیور مبادرت گرفتندی، هر یک را با پشتوارهای ~~بیست # ~~من پنبه به افغانستان فرستادند تا ms085 از آنجا درازدنبال و ادوات دهقنت ~~آوردند. و دو ماه # ~~و نیم قستای و امیر عزالدین مقدم و تمامت مردم هرات حشر کردند و آب جوی # ~~انجیر4 را به یک مزرعه رسانید [ند]. بعد از چند روز دیگر قستای و امیر ~~عزالدین # ~~مقدم باده کس5 به یزدویه رفتند. اکابر و اشراف یزدویه ایشان را عزیز و ~~محترم PageV01P146 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0150.png) # ~~داشتند. بعد از سه روز قستای گفت که فرمان پادشاه جهان و خان اعظم و ~~شاهنشاه # ~~اکرم، قهرمان بنی آدم، # شعر اسیف اسفرنگی] # ~~خدایگان فلک قدر1 آنکهتیغ ظفر ### | به عون دولت2 او فتنه از جهان برداشت # ~~[112] زمانه3 خواست که نقش هلال برگیرد ### | ز نعل مرکب مه کوکبش نشان برداشت4 # ~~ز بحر دست نو آئین گوهر افشانش ### | نمونهای است که دریای قیروان برداشت # ~~به روز بزم وی از جیب کان و کاسهآ کوه ### | گهر به دامن آخرالزمان توان برداشت # ~~همه شکوفهآ تیمار و رنج باد آورد ### | بری که خصم وی از شاخ زعفران برداشت # ~~و حکم امرای بزرگ بر آن جمله به نفاذ پیوسته است که چون یزدویه از ~~مضافات # ~~شهر هرات است، رعیت آنجا به هرات آیند و به کار عمارت و زراعت قیام ~~نمایند. # ~~در این حکم و فرموده چه میگویند؟ مردم یزدویه گفتند که فرمانبریم و از ~~آنچه # ~~حکم پادشاه وقت باشد تجاوز ننمائیم. # ~~آن روز قستای و امیر عزالدین مقدم را خدمتهای پسندیده کردند. چون # ~~زنگی شب دیجور بر رومی روز فیروزگشت، ### | شعر [عنصری] # ~~چون برفراخت رایت ظلمت خدیو زنگ ### | روی زمین چو زلف بتان گشت مشک رنگ # ~~خلق یزدویه جمع شدند و باهم گفتند تدبیر این کار چیست و مفتاح نجاح این ~~باب # ~~مغلق به دست کیست؟ بعضی گفتند که صواب آن است که به هرات رویم و بر # ~~موجب حکم یرلیغ پادشاه وامرای وقت به تقدیم رسانیم. [113] و قومی گفتند ~~که PageV01P147 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0151.png) # ~~هیچ تدبیر بهآ از آن نیست که قستای و امیر عزالدین را خدمتی ms086 قبول کنیم ~~تا از سر این # ~~حکایت درگذرند. جماعتی گفتند که این همه خواری چرا میباید کشید و چندین # ~~ضراعت و تضرع چرا میباید نمود؟ هیچ اندیشه صایبتر از آن نیست که قستای ~~و # ~~امیر عزالدین را به قتل رسانیم تا صیت دلیری و تمرد ما در عالم منتشر ~~گردد. # القصه، همه شب در اصلاح کار خویشتن و افساد حال دشمن با هم در # ~~گفتگوی بودند. آخر الامر بر آن مقرر داشتند که از خبث طبایع حماقتی ~~پدید آرند و # ~~قستای و امیر عزالدتین را حلاقتی1 بدهند. روز دیگر که عالم ظلمانی ~~نورانی شد و # ~~جهان دیؤ دیدار چون رخسار بری روشن کشت، یزدوئیان قستای و امیر عزالدین # ~~مقدم را باده نوکر بگرفتند و سر و پا برهنه کرده بر نسق حمار یک خروار ~~ریگ بار # ~~کردند و ده مرد ناشناخت را با چند غلام عجمی بر ایشان موکل کرد[ند] تا ~~اگر در # ~~بارکشیدن کسلانی نمایند، به زخم چوب و چوبدستی ایشان را از بالا به ~~پستی آرند # ~~و از غور به نجد رسانند. # قستای و امیر عزالدین از خوف هلاکت و زخم چوب آن جماعت کام و ناکام # ~~گام میزدند و هر یک در حسب حال خود میگفت: ### | شعر # اقول کما یقول حمار سوء %~% و قد ساموه حملا لایطیق # ساصبر و الأمور لها اتساع %~% کنا ان الأمور لها مضیق # فاما آن آموت او المکاری %~% و اما ینتهی هذا الطریق ### | شعر # من همان گویم کان لاشه خرک %~% گفت و میکند به سختی جانی # چه کنم؟ راه روم، بار کشم %~% که جز این نیست مرا2 درمانی [114] # یا بمیرم من ویا خربنده %~% یا بود راه مرا پایانی # ~~راوی چنین تقریر کرد که تا سر حد قهستان ایشان را براین گونه که ذکر ~~رفت ببردند و # ~~از آنجا دست از ایشان بازداشت[ند]. قستای و امیر عزالدین با وجود آن ~~زحمت و # ~~خواری که بدیشان رسید، حق تعالی را سجدات شکر به جای آوردند ms087 که جان به # ~~سلامت بیرون بردند. قستای از قهستان به جانب گرمسیر رفت و امیر عزالدین ~~مقدم PageV01P148 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0152.png) # ~~بعد از بیست روز به شهر هرات آمد و احوال و اهوال به کلی با شرفالدین ~~خطیب و # ~~عیاران هرات باز گفت. شرفالدین خطیب گفت «اگر خدای خواسته باشد به زودی # ~~یزدویه را ویران گردانم و سکان او را در سلک طاعتداری درآرم». # امیر عزالدین بدان سخن خوشدل گشت و بر شرفالدین خطیب آفرین # ~~فراوان خواند وتا در هرات بود هر تلطف و اصطناع که صورت بست، در باب # ~~شرفالدین خطیب وعیاران او مبذول داشت و رعیت را به تربیت و لطف به کار # ~~عمارت حریص گردانید. PageV01P149 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0153.png) ### | ذ کر چهاردهمم # دروفات امیر عزالدین و # رفتن پسر او امیر محمد به ترکستان # چون شهور سنهآ ست و ثلاثین و ستمائه [- 636) در آمد، درین سال امیر # ~~عزالدین مقدم هروی، اصیل معدل را قایم مقام خود در خطهآ هرات نصب ~~گردانید و # ~~متوجه ترکستان شد. چون به اردوی پادشاه قاآن رسید روز دیگر پیش قاآن ~~رفت. # ~~بعد از نشر ثنا و شرایط دعا عرضه داشت که «به دولت روزافزون پادشاه ربع # ~~مسکون شهر هرات به حال عمارت و جمعیت خواهد پیوست. اگر حکم یرلیغ # ~~جهانگشای شود، بنده خانهآ خود را به هرات برد». پادشاه قاآن فرمود که ~~«با صد # ~~خانوار مردم به هرات رو». امیر عزالدین مقدم از ترکستان [115] متوجه ~~هرات کشت. # چون به فاریاب، رسید بیمار شد. شش روز در زحمت مرض بماند. روز # ~~هفتم کارش تنگ درآمد. دانست که از نقد حیات چیزی باقی نمانده است و ~~انفاس # ~~معدوده منتهی خواهد شد. پسر خود امیر محمد را پیش خواند وگفت «ای ~~فرزند، # ~~چون کار من به آخر رسد اول وصیت آن است که در باب این طایفه که در ~~اهتمام # ~~مناند مشفق و متلطف باشی و هم از اینجا باز کردی و پیش قاآن روی و قصهآ ~~حال # ~~خود عرضه ms088 داری. اگر ترا به امارت خطهآ محروسهآ هرات، لازالت محفوظة، ~~نصب # ~~گرداند زنهار که با مردم زندگانی به وجه شفقت و اصطناع کنی و در آن ~~کوشی که # ~~رعیت را از تو نفعی باشد و به هیچ حال با بندگان خدای عز و جل بدی نه ~~اندیشی، # ~~که آخر آن خسران و نقصان عمر ثمر دهد». # چون از این وصایا بپرداخت، به شهد شهادت کام جان را شیرین گردانید، فی ~~PageV01P150 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0154.png) # ~~الحال منهی «کل نفس ذائقة الموت»1 ندای ### | شعر [مؤلف] # ~~دل بر کن از جهان که جهان بایدار نیست ### | جز جتس محنت و غم و جز پایدار نیست # ~~به گوش هوش او رساند. روز جمعه اواسط صفر سفر کرد و شربت ضربت حربت # ~~اجل درکشید و از محنت جای غرور و غم به دولتسرای سرور و نعم خرامید. ### | شعر # ~~خرامان رفت از دنیی به سوی منزل عقبی ### | گرفت از عالم صغری وطن در عالم کبری # ~~پسر او، امیر محمد، بعد از سه روز به طرف ترکستان مراجعت نمود. چون به # ~~خدمت پادشاه قاآن رسید، زمین بندگی ببوسید و به فصاحت هرچه تمام ترگفت: ### | شعر [ولوالجی] # ~~شاها! دوام قاعدهآ عالم از تو باد ### | تا آدم، افتخار بنی آدم از تو باد # ~~تأیید جتر و مرتبت تخت چون ز تست ### | اقبال تاج و منزلت خاتم از تو باد # ~~بستان چار طبع جهان از تو خرم است ### | ایوان هفت پوش فلک محکم از تو باد # ~~هرجا که زخم دشنهآ مریخ میرسد ### | بی عول مشتری مدد مرهم از تو باد # ~~صحن چمن سرای زمین از تودلکش است ### | طبع شکوفه زار فلک خرم از تو باد # ~~آفاق را هزار مدد هر زمان ز تست ### | ایام را هزار شرف هردم از تو باد # ~~بعد از آن عرضه داشت که «پدر من بنده به کوچ دادن و دل راست نطاق طاقت ~~بر PageV01P151 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0155.png) # ~~میان جان بسته بود. در فاریاب در غرقاب کل شی* سیموت1 زندگانی ms089 به ~~بندگان # ~~حضرت علیاء پادشاه جهان داد. من بنده بی مقوی و مربی در شهر هراء متوطن # ~~نتوانم بود. از بندگی پادشاه جهان شحنهای می خواهم که ساکنان هرات را ~~که هریک # ~~به نفسه حاکمی میزیند و به رأسه والی، مطیع و منقاد گرداند». # پادشاه قاآن خرلغ2 [را] که نسبت به ییغور داشت و او را کوچها پسندیده ~~داده # ~~بود و خدمتهای شایسته کرده، نامزد کرد تا با امیر محمد عزالدین مقدم ~~هروی به # ~~هرات رود وشحنهآ آن حدود باشد. [117] خرلغ زانو زد وگفت «پادشاه ~~جهانگیر # ~~عالم بخش، دریا دل کان کف، آفتاب رأی انجم سپاه را در ترادف حبور و ~~تضاعف # ~~سرور روح زندگانی نوح باد. ### | شعر [ابوالعلاء] # عشت حتی یعود آمس لعلمی %~% آنه لایعود بعد المرور # ~~عهدهآ این امر، نازکی عظیم دارد و تقبل این مهم، مشکلی تمام. در اعاظم ~~امور و # ~~اعالی مهمات با صواحب و صدور هرات تنها گفت و شنود نتوانم کرد؛ چه، ~~تاژیک # ~~بس مهندس و کیس است و در مشکلات کارها و معضلات رأی ها کشاف و حلال # ~~هر چه تمامتر، خاصه تاژیکان هروی که در حزم و عزم تحصن و تنبه بلیغ ~~دارند و در # ~~روز بزم و رزم اقدام وانعام تمام. # شعر [مسعود سعد سلمان]3 # همه هنگام سخاکان کف و دریا خطر %~% همه در روز وغا فیلتن و شیر توان # ~~اگر حکم یرلیغ بزرگ پادشاه جهاندار زربخش شود سوکو را که برادر من است ~~و در # ~~علم بتکجی4 مرد جلد محاسب، با خود به هرات برم تا بنده شحنهآ باشد و ~~سوکو PageV01P152 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0156.png) # ~~بتکجی وامیر محمد والی. رأی انور و مصلحت دید پادشاه عالم، حاکم است». # قاآن فرمان فرمود که «سوکو نیز با خرلغ و امیر محمد هروی به هرات رود و # ~~هر سه به اتفاق یکدیگر شهر هرات را به حال آبادانی بازآرند و در آن ~~کوشند و بر آن # ~~باشند که رعایا و برایای آن ولایت مرفه الحال ms090 و فارغ البال به دعاء ~~دولت قاهرهآ ما # ~~قیام توانند نمود». # ~~* به معنی مسی تکب و مرر است و در عهدایلتنان به مفتای محاسب و مامور ~~وصول # مالیات نیز به کار رفته است. در منابع فارسی به صورت بیتیکچی، بتیکچی و ~~بتکچی نیز # آمده است. PageV01P153 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0157.png) ### | ذ کر پانزدهم # در حکومت خولغ و امیر # محمد عزالدین مقدم در شهر هرات # چون شهور سنهآ سبع و ثلاثین و ستمائه [= 637] درآمد، درین سال به حکم # ~~پادشاه عادل قاآن، خرلغ و سوکو و امیر محمد عزالدین مقدم از ترکستان ~~[118] # ~~متوجه هرات شدند. چون به قصبهآ اوبه رسیدند، شرفالدین خطیب واصیل معدل # ~~و اعیان واکابر شهر به استقبال تمام پیش خرلغ آمدند. خرلغ به هشاشت ~~هرچه # ~~بیشتر شرفالدین خطیب و عیاران هرات را در کنار گرفت و چون آثار رجولیت ~~و # ~~شوکت عیاران را مشاهده کرد، متفکر شد و با خود گفت که «با این طایفه جز ~~به # ~~مدارا صحبت داشتن از مصلحت بعید مینماید. مبادا که این قوم بی باک ~~خونین از # ~~من متنفر گردند، که خاتمت آن از شر و فتن خالی نبود». # روز دیگر که صفحات جهات از اصطناع نیر اعظم چون سمنزار شد و # ~~شرفات اماکن از خوشی و روشنی مانند مرغزار گشت، یرلیغ قاآن را بخواندند ~~و # ~~احکام امرا را به محل ادا رساندند. خلق بعد از تعظم و نثار از صغار و ~~کبار بر خرلغ # ~~آفرین بسیار گفتند. بعد از آن خرلغ و سوکو بیرون شهر، نزدیک درب خوش، ~~هر # ~~یکی کوشکی بناکردند و امیر محمد عزالدین مقدم و رعایا به عمارت مشغول # ~~شدند و از خباز و طباخ و قصاب و حداد و بقال و بزاز1 هفت در دکان2 در ~~بیرون # ~~شهر معمور گردانیدند. خرلغ نظام بندهی3 و نجمالدین مرجان خوافی4 [را)* ~~به # ~~اسم مشرفی و ناظری دیوان هرات نصب گردانید و پسر خود جریکه را فرمود که ~~«بر # ~~سر خاک پالان باش و چون چیزی ms091 یابند از ایشان، بستان». و جریکه بغایت ~~طماع و # ~~مفسد و مسلمان دشمن بود. ### | شعر اربیعی] # نه دانش پژوه و نه داناشناس %~% برون از ره دین و بس ناسپاس PageV01P154 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0158.png) # سرشته همه خوبی او در بدی %~% به فرستگها دور از مؤیدی # ازو ناکسان در بزرگی و ناز %~% وزو زیر دستان به رنج و نیاز # ~~[119] و خرلغ نیز به سوی عیاران التفاتی نکردی واحیانا شرفالدین خطیب ~~را # ~~گفت که «تو مرد دانشمند و فقیه باشی، چرا در کار حکومت ولایت مدخل # ~~می سازی و برخلاف ائمه و مقتدایان دین محمدی، علیه السلام، زندگی ~~میکنی. # ~~می باید که تو ملازم مسجد و محراب و درس وکتاب باشی، نه مایل امارت و # ~~ریاست». و از عیاران کسی را که با سلاح نبرد بدیدی بانگ بر وی زدی و ~~گفتی «ای # ~~تاژیک یاغی، کجا دیدهای که مستعد حرب شدهای؟ امروز روزبیل و میتین است ~~نه # ~~هنگام تیغ وزوبین». وامیر محمد، خرلغ را بر موجب «الدین النصیحة» پند ~~دادی و # ~~گفتی «ای امیر، با این عیاران به بتندی زندگانی مکن. ### | شعر [فردوسی] # درشتی و تندی نیاید به کار %~% به نرمی برآید ز سوراخ مار # ~~این طایفه را به تدریج و تأنی صید خود گردان، چندان که در این ولایت ~~جمعیتی # ~~پیدا شود ومکنت و حکومت تو استیلا گیرد. بعد از آن به زجر و تعمق ایشان ~~را # ~~خدمت فرمای». # چون از این حالت پنج ماه بگذشت،1 عیاران به وثاق شرفالدین خطیب # ~~آمدند وگفتند که «خرلغ ما را جفا وناسزا میگوید و دزد و خونی میخواند و # ~~پسرش جریکه متعلقان و مزدوران ما را میرنجاند و آنچه مییابند باز ~~میستاند. # ~~پیش از آن که دست به کشتن و زدن برآرد ما را در کار خویش اندیشه باید ~~کرد». # ~~بعضی از عیاران گفتند که «هیچ تدبیر بهتر و با صوابتر از آن نیست که ~~خرلغ را به # ~~قتل آریم وخواتین و ابنا و غلمان و اتراک ms092 او را که هر یک در لطف و جمال ~~آفتابیاند # ~~و در حسن و زیبائی ماهی [120] ### | شعر [شهابی] # همه گل عارض و لاله رخ و سنبل گیسو ### | همه شکر لب و بسته دهن و سیم ذقن # ~~یا چندین اموال و اجناس بگیریم و به زودی از هرات برویم یا در جبال ~~قلعه ای یا در PageV01P155 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0159.png) # ~~بحار جزیرهای کهف خود سازیم. ### | شعر اسعید] # در آب غرق کشتن و در خاک ریختن ### | بهتر از آن که زنده بمانی به کام خصم # ~~طایفهای دیگر گفتند که «صواب آن است که از هرات برویم» شرفالدین خطیب # ~~گفت که «این هر دو اندیشه موجب جلاء وطن وظهور فتن است و باعث شر و # ~~فساد. نوزده سال می شود که در بیداء مشقت و فیفاء زحمت متحیر و سرگشته ~~ایم. # ~~امروز که خطهآ هرات روی در آبادانی دارد پسندیدهآ مردم دانا نباشد که ~~به تجدید # ~~خونی بریزیم و خلافی ظاهر گردانیم، و از برای کامهآ یک دمه و مراد یک ~~ساعته، # ~~خود را در ورطهآ مهلک و غرقاب بی پایاب اندازیم و قواعد عاقبت اندیشی و ~~پیش # ~~[بینی ال مختل و مزلزل گردانیم، که گفتهاند: ### | شعر [شاعر] # کامهآ وقت ار چه زجان خوشتر است %~% عاقبت اندیشی از آن خوشتر است # ~~اولی آن است که بر حدیث صحیح صریح، علیه السلام، که می فرماید: لا یلدغ # ~~المؤمن من جحر واحد مرتین1 عمل کنیم و اندیشههایی را که نتایج آن خذلان ~~و # ~~خسران بود از خواطر نفی گردانیم. شما زمام این کار را به ید اهتمام و ~~کف کفایت من # ~~باز گذارید تا خرلغ را به لطف الحیل و تأنی [121] چنان سازم که دلخواه ~~شما باشد». # عیاران بر شرف الدین خطیب آفرین خواندند و گفتند «هر چه خداوند فرماید # ~~و مصلحت بیند بندگان بر آن موجب بروند». شرفالدین خطیب روز دیگر به ~~وثاق # ~~امیر محمد عزالدین مقدم آمد و [از) هر جا حکایتی تقریر کرد و ms093 سرگذشتی # ~~فروخواند. در اثنای آن گفت که «جریکه مردم را زحمت میدهد و خرلغ این ~~طایفهآ # ~~مردم را که سال ها به مالها و ماهها به حیلهها و وعدهها وامیدها در این ~~ولایت # ~~خراب که در زمین و هوای آن وحوش و طیور را امکان مکان و طیران نبود، ~~نگاه # ~~داشتهام از خود میرماند. در یرلیغ بادشاه قاآن ترا امیر و او را نوکر ~~فرمودهاند، چرا # ~~او را نصیحت نمیکنی. اگر بر این نوع زندگانی خواهد [کرد]* رعایا متفرق ~~خواهند # ~~شد. بر معنی لاملک إلا بالرجال واقفی. چون رعایا جلاء وطن کنند، شحنگیی ~~و PageV01P156 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0160.png) # ~~حاکمی شما مگر بر ابطال و هضبات و جمادات و نباتات خواهد بود». ### | نظم # ولایت چو شد از رعیت تهی %~% چه سود از بزرگی و شاهنشهی؟ # رعیت چو مجموع وخوشدل بود %~% مراد ملک جمله حاصل بود # ~~روز دیگر امیر محمد بیش خرلغ رفت و آنچه از شرفالدین خطیب شنوده بود به # ~~سمع خرلغ رساند و در تربیت عیاران و رعایت جانب ایشان او را حریص ~~گرداند و # ~~گفت «ای امیر، این عیاران و نامداران هروی را که هر یک در بسالت و رزم ~~رستمیاند # ~~و در درایت و عزم افلاطونی، عزیزدار که تا تو را روزی به کار آیند. ~~خاصه در این # ~~شهر». # خرلغ از آن سخن خایف گشت و گفت «چنان کنم که نوکر مصلحت میبیند» # ~~و روز دیگر که شاه سپاه زنگبار از شاهنشاه رومی عذار منهزم شد خرلغ ~~طوی1 [ی] # ~~شگرف بساخت و شرفالدین خطیب و عیاران هرات را بخواند. بعد از آن که از # ~~آکل طعام بپرداخت، روی به شرفالدین خطیب و عیاران کرد و گفت که «من در ~~این # ~~ولایت که متوطنم به معاونت و مظاهرت شمایم و به امداد و اجتهاد شما این ~~خطه # ~~آبادان [122] خواهد شد؛ چه، شما در این ولایت پیش از من بودهاید و شبل ~~حزم و # ~~رزم را مسلوک داشته و از بد و ms094 نیک آگاهی تمام یافته. برحسب الفضل ~~للمتقدم شما # ~~را بر خدام واموال ومراکب من حکم است». # عیاران گفتند که «امیر را در دولت تمام و نعمت مدام. سالهای بی حساب # ~~زندگانی باد و چشم بد روزگار از جمال اقبال و کمال او دور. ### | شعر [ظهیر] # تا جهان گاه به راحت گذردگاه به رنج %~% آدمی گاه مسافر بود وگاه مقیم # تاابد پیش تو اقبال رهی باد و رهین %~% قامت جاه تو تا حشر قوی باد و ~~قویم PageV01P157 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0161.png) # ~~ما همه از دل و جان بنده و دوستار و منقاد امیریم و سر و زر ما فدای ~~خدمت # ~~خحداوند است». # خرلغ را از آن خضوع و لینت کلام عیاران خوش آمد. روز دیگر جریکه را از # ~~آن عمل که فرموده بود معزول کرد و نجم الدین خوافی را قایم مقام جریکه ~~نصب # ~~گرداند و گفت «هر چه که در شهر یابند از دیناری سدسی بستانند و مردم را ~~زحمت # ~~نک هنل]. # بعد از آن چون عیاران به سلام او آمدندی، ایشان را بنواختی و مآرب و # ~~ملتمسات هر یک را به اجابت و اسعاف مقرون گرداندی. بس از چند روز از ~~این # ~~حکایت کار خرلغ بالاگرفت. # و راوی چنین گوید که هم در این سال مذکور خرلغ و امیر محمد طایفهای را # ~~پیش قاآن فرستادند و رعیت طلبید [ند] بعد از پنج ماه تکسینک از طرف ~~پادشاه # ~~قاآن و اینوج بیک از جانب شاهزاده باتو با دویست بنهوار مردم به هرات ~~آمدند. # ~~خرلغ از آمدن ایشان مبتهج [123] و خرم گشت و ایشان را خلعت فاخر ~~پوشانید. # ~~بعد از یک ماه جویهای شهر را با هم بخش کردند.1 اینوج بیک جوی سبقر را ~~باز # ~~کرد و بهادر مالانی از طرف ایلجیکدای جوی مالان را و تکسینک اندک چیزی ~~از # ~~جوی انجیر2 بگشاد و باقی را ملک مجدالدین کالیوینی به اتمام رسانید؛ ~~چنان که # ~~ذکر آن به تقریر خواهد پیوست بعد از این ms095 ذکر. PageV01P158 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0162.png) ### | ذ کر شانزدهم # در حکومت مجدالدین # کالیوینی در شهر هرات # ~~چون شهور سنهآ ثمان و ثلاثین و یتمائه [- 638] درآمد درین سال ملک1 # ~~مجدالدین کالیوینی به حکومت شهر هرات آمد. راوی چنین گفت که ملک # ~~مجدالدین کالیوینی بغایت خوب صورت و پاکیزه سیرت بود و در انواع ادب و ~~هنر # ~~بی نظیر و به خط و بلاغت فایق الاقران و در سواری و تیراندازی یگانهآ ~~روزگار و در # ~~فضل وافضال و بذل و اعطا، بیش از آن که در صفت توان آورد. ### | شعر [ظهیر] # کمال ذاتی او خود ز شرح مستغنی ست ### | به ماهتاب چه حاجت شب تجلی را؟ ### | [رشید وطواط] # # فما رأیه إلا الفتوة و التقی %~% و ما دابه إلا المروة و البر # بس نیست اندیشهاو مگر جوانمردی و پرهیزگاری # و نیست عادت او مگر مردمی و نیکویی # ~~[124] محتدش دیه زعفران بود و مولدش کالیوین و پدرش خداوند مال و نعمت ~~و # ~~صاحب رأی و تدبیر و سید الرؤساء بادغیس وشناخته ومرباء سلطان جلال ~~الدین # ~~محمد خوارزمشاه. چون عساکر پادشاه چنگیزخان حصار کالیوین را بکوفتند و ~~خلق # ~~آنجا را به قتل آورد[ند]* در آن وقت ملک مجد ده ساله بود. امیر ارسلان ~~نام او را در # ~~حمایت خود گرفت و با خود به ترکستان برد. بعد از چند گاه چنان اتفاق ~~افتاد که PageV01P159 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0163.png) # ~~ارسلان به اسم رسالت نزد جورماغون آمد و ملک مجد را با خود بیاورد. چون ~~به # ~~سبزوار رسید [ند] ملک مجد را در سبزوار خویشاوندان پدید آمدند. دو هزار ~~دینار به # ~~ارسلان دادند و ملک مجد را از او بازستاندند. ملک مجد در سبزوار می بود ~~و در # ~~احراز هنر و کسب دانش میکوشید تا آن هنگام که خبر شحنگی خرلغ و حاکمی # ~~امیر محمد عزالدین مقدم بدو رسید. اقربا و احباء خود را طلب داشت و گفت ~~که # ~~«از پیش پادشاه قاآن، خرلغ وامیر محمد عزالدین مقدم به حکومت شهر هرات ms096 # ~~آمدهاند و شهر را عمارت میکنند. من نیز عزیمت آن دارم که پیش باتو خان1 ~~روم و # ~~از برای عمارت حصار کالیوین احکام بستانم. چه مصلحت میبینید؟» # عشایر و هواخواهان گفتند که این اندیشه بغایت نیکوست و مصلحت در # ~~رفتن است. روز دیگر مایحتاج سفر او ترتیب دادند، ملک مجد به طالع سعد ~~با سی # ~~هزار سوار2 نامدار از شهر سبزوار بیرون آمد. چون به اردوی شاهزاده باتو ~~رسید، # ~~روز دیگر به خدمت او رفت و شرایط ثناگستری و دعا به محل ادا رسانید و ~~گفت: ### | شعر [ظهیر] # ای حکم تو چون قضاء مبرم %~% در زیر نگین گرفته عالم3 [125] # تاریخ اساس پادشاهی است %~% بر فطرت آسمان مقدم PageV01P160 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0164.png) # میدان تو بخت را معسکر %~% ایوان تو عدل را مخیم # ~~بعد از آن حکایتی که داشت باز نمود. شاهزاده باتو خان او را بنواخت و ~~خلعت # ~~گرانمایه داد و به تربیت و عاطفت محفوظ گرداند و دو پایزه1آ زرین بد و ~~ارزانی # ~~داشت و با ایلچی ای] کرای نام نزد گرگوز2 فرستاد. گرگوز او را با ایلچی ~~قرابخشی # ~~نام به هرات فرستاد. # چون ملک مجد به هرات رسید شمسالدین لاچین را که مقدم و زعیم ترکان # ~~او بود، بیش خرلغ وامیر محمد فرستاد. خرلغ، امیر محمد ونواب خود را به # ~~استقبال ملک مجد نامزد گرداند و خود به شراب خوردن مشغول شد. چون امیر # ~~محمد واعیان شهر هرات به ملک مجد پیوستند، ملک مجد از امیر محمد سؤال # ~~کرد که امیر خرلغ چرا نیامد؟ اگر من بزرگ نیستم، راه یرلیغ شاهزادهآ ~~جهان باتو خان # ~~بزرگ است». امیر محمد در جواب گفت که «امیر خرلغ را اندک عارضه بود. ~~بدان # ~~واسطه به خدمت نتوانست آمد». ملک مجد گفت که «این عذر مسموع نخواهد # ~~بود؛ خرلغ نمیخواهد که از طرف شاهزادهآ جهانگیر باتو خان در این حدود ~~کسی به # ~~امارت و حکومت منسوب باشد». آری؛ # شعر املک فخرالدین کرت] # گرم زندگانی دهد دادگر ms097 %~% ببندم به پاداش هر یک کمر PageV01P161 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0165.png) # نجویم ز نام آوران کام خویش %~% برآرم به گیتی درون نام خویش # ~~ملک مجد در سرای امیر محمد و قرابخشی در کوشک سبز فرود آمدند. روز دیگر # ~~که عالم ظلمانی نورانی شد و چهرهآ آبنوسی گیتی سندروسی گشت، خرلغ به ~~دیدن # ~~ملک مجد آمد. ملک مجد و قرابخشی را از 1267] زحمت راه1 بپرسید و گفت که # ~~«مرا از آمدن شما چندان فرح و بهجت روی داد که گوییا پدران رفته و ~~برادران # ~~گذشتهآ من از آن جهان باز آمدهاند». ملک مجد از سر کیاست ### | شعر [فردوسی] # چنین داد پاسخ که «ای نیکنام %~% بلند اختر و گرد و گسترده کام # به گیتی همه دوستکامیت باد %~% به فرخ تنی نیکنامیت باد # ~~از مهتران همین سزد که کهتران را بنوازند والطاف واشفاق در حق ایشان ~~مبذول # ~~دارند. من بنده به خدمت باتو خان به جهت حصار کالیوین رفته بودم و ~~پادشاهزادهآ # ~~جهان مرا به حکومت شهر هرات فرستاد تا خداوندان را آن ظن نشود که من ~~رغبة و # ~~اختیارأ به هرات آمدهام». # خلغ گفت «میان اروغ پدر بزرگوار پادشاه چنگیزخان جدائی نیست. حکم # ~~شاهزاده باتوخان چون فرمان اعلی پادشاه عادل قاآن بر سر ما بندگان، ~~بلکه بر عام و # ~~عالمیان، نافذ است. ملک مجدالدین باید که ترددی در این معنی به خاطر ~~خود راه # ~~ثدهل». ### | شعر افردوسی] # چو خورشید بنمود تاج از فراز %~% هوا با زمین نیز بگشاد راز # ~~قرابخشی را به دلخوشی تمام بازگردانیدند. بعد از هفت روز ملک مجد در ~~بیرون # ~~شهر در جوار تربت مقدسه و روضهآ معطرهآ شیخ عباد، سالک عارف، شیخ ~~الاسلام، # ~~قدس نفسه ونور رمسه2، سرای عالی بنا افکند [127] و جمال الدین محمد # ~~سبزواری را به نیابت خود نصب گردانید و شرف الملک رزهای را در دیوان ~~هرات # ~~تعیین نمود. و بعد از پنج ماه امیر محمد عزالدین مقدم را معزول کرد و ~~به اتفاق # ~~خرلغ جوی انجیر را ms098 به حال معموری باز آورد وخود بنفسه چند روز در جوی # ~~آلنجان بیل زد تا رعایا به کار جوی بازکردن رغبت کردند و قریهآ شمعان ~~را به حال PageV01P162 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0166.png) # ~~آبادانی باز آورد و [به]* محمد شاه روجی که از زمرهآ قرابتان او بود ~~سپرد تا در # ~~عمارت و زراعت او قیام نماید. # و خلق هرات را در این سال مذکور حصر کردند. شش هزار و نهصد تن از # ~~خرد و بزرگ در قلم آمد، و از اطراف خراسان و ترکستان مردم روی به هرات ~~آوردند # ~~و ملک مجد مرد سپاهی جمع میکرد و رعیت را دل میداد و خواص و عوام را از # ~~نعمت خود محفوظ میگرداند. PageV01P163 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0167.png) ### | ذکر هفدهه # در صفت روش و آئین # ملک مجدالدین کالیوینی # چون شهور سنهآ تسع و ثلاثین و ستمائه [= 639] درآمد، درین سال ملک # ~~مجد بغایت محتشم و صاحب جاه گشت و حکام و ؤلاة ولایت خراسان به سلام او # ~~آمدند و شرفالدین بتکجی - که او را ضیاءالملک گفتندی و ذکر او به تمامی ~~به # ~~تقریر خواهد پیوست - به حکم شاهزاده یسو2 منکوبن جغتای [128] بن # ~~چنگیزخان به حکومت شهر هرات آمد. ملک مجد او را به هیج حساب برنگرفت و # ~~یرلیغ شاهزاده یسومنکو را به جبر و زور از او بازستاند و بعد از هژده ~~روز شرف الدین # ~~بتکجی خایب2 و خاسر از شهر هرات برفت. # و خرلغ و سوکو و معتبران هرات از نهیب ملک مجد خواب خوش نکردندی # ~~و دم [ی] آب بی رضای او نخوردندی. و هر ایلچی که از بیش شاهزاده باتو ~~خان و # ~~گرگوز آمدی، ملک مجد او را عزیز داشتی و جامههای قیمتی و اسپان تازی و # ~~اصناف نفایس و غرایب و انواع تحف به خدمت باتو خان فرستادی. و کسانی را ~~که # ~~از بیش پادشاه قاآن و امیر ارغون آقا آمدندی، در خدمت و رضاجوئی ایشان ~~تقصیر # ~~و تخسیر جایز شمردی و به دیدن ایشان ms099 کم رفتی و ملتمسات و مآرب ایشان را ~~در # ~~تأخیر و تعویق انداختی. واگر ایلچیان با او غلظتی کردندی، برنجیدی. و ~~نواب و # ~~عمال ولایات را گفتی که «هرکسی که بی حکم و اجازت من پیش جماعت رود که # ~~من از ایشان رنجیده باشم، ### | شعر [نظامی] # تنش را به شمشیر بیجان کنم %~% زمین را ز خونش چو مرجان کنم» PageV01P164 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0168.png) # ~~و اگر از حشم و خدم او کسی بر رعیت تعدی کردی، در حال آن کس را به قتل # ~~آوردی وابواب معدلت و مرحمت بر وضیع و شریف گشاده داشتی. و هر روز دو # ~~نوبت خوان1 ملکانه نهادی و هر دوشنبه پنج سرگوسفند و پانصد من نان به ~~مزار # ~~متبرک و مقام مبارک گازرگاه2 فرستادی و از فیض عطاء خود خاص و عام را ~~بهرهآ # ~~تمام رساندی. # و خرلغ از خوف او بیشتر ساعات و اکثر اوقات در مجلس کامرانی و منزل # ~~شادمانی به شرب شراب [129] ارغوانی مشغول بودی و با گل و مل و سمن و # ~~سنبل روزگار گذرانیدی و حریفی با لالهرخان و سبزخطان کردی و گفتی: ### | شعر [عمر خیام] # زهرست غم جهان و من تریاکم %~% تریاک خورم ز زهر ناید باکم # با سبزخطان به سبزه می می نوشم %~% زان بیش که سبزه بر دمد از خاکم # ~~و در ظاهر خود را به دوستی و یک پوستی ملک مجد نمودی و در باطن در دفع ~~او # ~~کوشیدی، و در مواجهه با او تبسم و تشکر صحبت داشتی و به لعب و مزاح در # ~~صباح و رواح با او راح نوشیدی و ملک مجدالدین بدان مغرور و مسرورگشتی و ~~از # ~~دقیقه ای ### | شعر [متنبی] # إذا رایت نیوب اللیث بارزة %~% فلا تظن بآن اللیث مبتسم # چون بینی تو دندانهای شیر را بیرون آیند # بس گمان مبر هیچ گونه که شیر خندیده است # ~~غافل ماندی و از دعاوی شرعیه هرچه حادث شدی آن را به شرفالدین خطیب # ~~جغرتای حواله داشتی ms100 و بر قلم و حکم او اعتماد کلی کردی. و امیر محمد ~~عزالدین # ~~مقدم شب و روز دام کید گسترانیده بودی و دانهآ تزویر و حیل پاشیده تا ~~به کدام # ~~فریب و به چه مکر و دستان، ملک مجد را از اوج دولت به حضیض زوال نعمت ~~PageV01P165 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0169.png) # ~~آرد: و ملی مجد به طرف او التفات نکردی و ایلچیان را به سرای او نزول ~~فرمودی و # ~~اخراجات وارد و صادر بر متعلقان او حواله داشتی و او را رئیس جایگان1 و ~~زعیم # ~~سوقیان خواندی. [130] و خرلغ را شحنهآ خمخانه و حاکم کأس و بیمانه گفتی ~~و # ~~متعلقان و منتسبان ایشان را بزدی و مرد سپاهی را که به ملازمت او ~~درآمدی در باب # ~~او چندان که امکان داشتی تربیت والطاف ونواخت ملکی مبذول داشتی. # و راوی چنین گفت که ملک مجد تا در شهر هرات حاکم بود، قرب پنجاه کمر # ~~از زرو نقره و صد هزار دینار به ولاة ولایت وائمهآ شهر بخشید. و در آن ~~وقت خصب # ~~تمام بود و خلق آسوده خاطر و فارغالبال به کار کسب و معیشت خود می ~~پرداختند؛ # ~~چه، صد من غله به نیم دینار و یک سر گوسفند به چهار دانگ و یک من شکر ~~به دو # ~~دانگ [میسر شدی]. # و خلغ در هر ماه دو بار ملک مجد را به کوشک خود آوردی و خدم او را # ~~بنواختی و نواب و حجاب او را خلعت پوشانیدی. و ملک مجد نیز خلغ را به ~~وثاق # ~~خود آوردی و به اصناف آنچه که به حشم و خدم او داده بود، به ملازمان او ~~دادی. # ~~بدین نوع که به ذکر پیوست، با هم روزگار میکردند و خلق را به عمارت و ~~زراعت # ~~مأمور می گردانید اند]. PageV01P166 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0170.png) ### | ذ کر هژده8 # در سبب به قتل رسیدن ملک # عجدالدین کالیوینی، طاب ثراه # چون شهور سنهآ اربعین و ستمائه [= 640] در آمد درین سال خرلغ، # ~~نجم الدین ms101 مرجان خوافی را وامیر محمد مقدم، پهلوان محمد دایه را پیش ~~امیر # ~~ارغون آقا فرستادند؛ عرضه داشتی بدین منوال که «امیر بزرگ [1311] عادل ~~باذل، # ~~خسرو آفاق، لشکرکش خراسان وعراق، نویان اعظم ارغون بیک، زیدت معدلته، # شبعر [سیف اسفرنگی] # آنکه ز تف سموم کینهآ او خصم %~% جان به لب چشمهآ حسام برآرد # وانکه ییشت1 سخاش ابر ترشرو %~% شور ز دریای تلخکام بر آرد # کوکبه2آ شب به نور ماه ضمیرش %~% مر علم3 صبح را به بام آرد # ~~عرضه می دارد بندگان آن حضرت و منتسبان آن سدهآ والا و معارف و مشاهیر ~~و # ~~جماهیر خطهآ معمورهآ هرات، صانهاالله عن الآفات، بر آن جمله که ملک مجد # ~~کالیوینی سر از خط انقیاد و طاعتداری شاهزادگان و امراء ملک [و] پادشاه ~~برداشته و # ~~از غایت سری و سروری پای از دایرهآ رحم الله امرءا عرف قدره و لم یتعد ~~طوره # ~~بیرون نهاده و از خبر # شعر [رشید کاتب] # رحمت ایزدی بر آن کس بود %~% که عنان در کف جنون ننهد # قدر خود را بداند و هرگز %~% قدم از حد خود برون ننهد # ~~غافل مانده و ایلچیان را میرنجاند و فواید و زواید ولایت را تصرف میکند ~~و چرغ # ~~و یوز و باز این دیار را به گوگوز میفرستد ، و در هیچ امری از امور ~~دیوانی با ما # ~~بندگان مشورت نمیکند. اگر سال دیگر بدین نهج و آئین بماند، همانا که ~~هیچ پادشاه # ~~را منقاد نگردد. آنچ صلاح ملک پادشاه و فساد [132] این ولایت بود، ~~بندگان عرضه PageV01P167 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0171.png) # ~~داشتند و ما علینا الا البلاغة المبین را کار بست. باقی حکم خداوند ~~راست». # چون نجم الدین مرجان و پهلوان محمد دایه آن عرضه داشت را به امیر # ~~ارغون آقا رسانید [ند]، ارغون آقا برفور بورنکول1 مهمتر یوزوانان را با ~~هفتصد سوار # ~~فرمود که «به تعجیل برو و ملک مجد کالیوینی را بسته پیش من آر و یا به ~~قتل رسان». # ~~بورنکول روز دیگر از لشکرگاه ms102 امیر ارغون آقا بیرون آمد و بر سبیل رکضت ~~به تبکیر و # ~~شبگیر هر چه تمامتر براند و دو روز را از شهر طوس به بادغیس رسید و در ~~شب از # ~~دره زنگی سوار شد و به عقاب و گرداب فرود آمد و مغولی ترقتای نام را با ~~دویست # ~~سوار نامدار بفرستاد تا بر ممر و راه گذر ملک مجد کمین کنند. ترقتای در ~~غیرانا و # ~~محلت بوالیان کمین کرد. بامداد که جبین مهر از طارم سپهر لامع شد و جرم ~~شید # ~~عالمتاب از چرخ مدور طالع گشت، ملک مجد بر عادت قدیم و قاعدهآ هر روز # شعر [صلاح سنجری] # غافل از بازیچه دوران چرخ %~% بیخبر از غدر و مکر روزگار # ~~به اسم تفرج شکار با ده سواری روی به کار تبار آورد. چون به وسط ~~بوالیان3 رسید # ~~مغولان کمین بگشادند و او را گرفته بیش بورنکول آوردند. بورنکول در حال ~~بر سر # ~~سه پل عقاب4 او را به قتل آورد. # و بعضی از راویان چنین گویند که بورنکول امیر هزار بود. پیش از آمدن او ~~به # ~~طلب ملک مجد، برادرزادهآ او ایسن نام به ایلچیگری از پیش امیر ارغون ~~آقا به هرات # ~~آمد. به وقت مراجعت از ملک مجد خدمتی طمع میداشت. ملک مجد ده گز # ~~کرباس و یک جفت دوال رکاب5 نزد او فرستاد. ایسن در غضب رفت [133] و ~~آرندهآ # ~~آن کرباس و دوال رکاب را تازیانه [ای] چند بزد و دست بسته با خود ببرد. ~~چون خبر # ~~این حالت به ملک مجد رسید در خشم شد. شمسالدین لاچین را با سی سوار # ~~بفرستاد تا ایسن را از مرکب فرو کشیدند و بسیاری بزدند، و اگر چنانک ~~سوکو و PageV01P168 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0172.png) # ~~اپشت ایسن را درهم شکسته بودند. ایسن پیش ارغون آقا رفت و احوال باز ~~نمود. # ~~ارغون آقا از آن معنی متغیر شد ### | شعر [نظامی] # # چو دریا بجوشید بر خویشتن %~% بجوشید چون تندر واهرمن # ~~روی به امراء لشکر ms103 کرد و گفت «بنگرید که تاژیکی با ما چه نوع زندگانی ~~میکند!» در # ~~اثناء این سخن عرضه داشت خرلغ وامیر محمد عزالدین مقدم به ارغون آقا # ~~رسانیدند. ارغون آقا فی الحال بورنکول را به گرفتن ملک مجد نصب ~~گردانید. # ~~بورنکول چون به قهدستان1 رسید، به خرلغ مکتوبی نوشتا و از احوال # ~~اعلام داد. خرلغ چون مکتوب بورنکول مطالعه کرد، از شادی آن خبر ### | شعر [ربیعی] # # بخندید مانند گل در چمن %~% و زان پس چنین گفت با انجمن # # که یکسر همه کامرانی کنید %~% به خوشی درون زندگانی کنید # # که از گردش گنبد سبزپوش %~% بداندیش راتیره شدمغزوهوش [134] # ~~خرلغ بعد از ساعتی در جواب مکتوب بورنکول نوشت که: ### | اجوهری] # آتانی منکم فخر المعالی %~% کتاب لفظه مثل اللآلی # آمد به من از شما ای نازش بزرگی # نامهای که لفظ او مانند مرواریداست ### | [شاعر] # خطاب مستطابت بوسه دادم %~% گهی بر دیده گهآ بر سر نهادم # ~~بعد از آن باز نمود که «مصلحت در آن است که امیر به اسم تفقد و عزیز ~~داشت نزد # ~~ملک مجد چیزی فرستد». روز دیگر بورنکول به دست خاصگیان خود جهت ملک # ~~مجد شمشیری فرستاد و از برای خرلغ کلاهی. خرلغ، ملک مجد راگفت که # ~~«بورنکول امیر نامدار است و در پیش ارغون آقا عرض و وجاهتی تمام دارد. # ~~مصلحت در آن است که پیش او رویم». ملک مجد سخن مزخرف خرلغ را قبول کرد ~~PageV01P169 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0173.png) # ~~واز معنی «مکروا مکرا کبارا»1 غافل شد. روز دیگر خرلغ و ملک مجد و امیر ~~محمد # ~~عزالدین مقدم واعیان هرات بیش بورنکول رفتند. # ملک مجد هنوز در راه بود که قرب صد سوار از یمین و یسار او در تاختند و ~~او # ~~رابعد از آنکه دو مرد نامدار او را به قتل رساند(ند] بگرفتند و دست ~~بسته و دل خسته # ~~پیش بورنکول بردند. بورنکول بفرمود تا او را بر سر پل ریکینه به قتل ~~رسانند. اعیان # ~~و اشراف و اکابر ولایت هرات بر ms104 قتل ملک مجد تأسف بسیار خوردند و بغایت # ~~مضطرب شد اند] و غمگین گشت [ند] و هر یک از درد دل و سوز سینه گفت ~~[ند]: ### | شعر [یحیی عراقی] # # [135] از دور چرخ وبوالعجبیهاء طبع او %~% آن دیدهام که عاجزم از شرح ~~رنج او # # عزلست ملک عالم وخوابست دولتش %~% ذلست عز و دولت و رنج است گنج او # ~~نواب و حجاب و ملازمان ملک مجد جامهها بر تن پاره کردند و نفیر و جزع ~~به اوج # ~~چرخ اثیر رسانیدند. ### | شعر [فردوسی] # سپاهش همه ناله برداشتند %~% پیاده شدند اسب بگذاشتتدی # ~~و پسر ملک مجد، شمسالدین محمد در فوشنج2 بود. چون خبر واقعهآ پدر بدو # ~~رسید، روز دیگر به هرات آمد. اشراف و مشاهیر هرات و حشم و خدم ملک مجد # ~~پیش او آمدند و در خاک افتادند و از اشک چشم خونافشان روی زمین را چون # ~~دریای بی پایاب گردانید [ند] ### | شعر [فردوسی] # خروشی برآمد ز جمله سپاه %~% ز سر برگرفتند گردان کلاه # همی گفت هرکس که، شاها سرا! %~% سپهدار شیرا!گوا مهترا! PageV01P170 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0174.png) # که گشتت؟ که بر دشت کین کشته باد %~% برو جاودان روز برگشته باد # کرا باید اکنون سپردن بنه %~% درفش ای] که داریم بر میمنه # چو از شاه بر دخته شد جایگاه %~% مبادا کلاه [و] مبادا سپاه # ~~و شمسالدین محمد هر دم خاک آقدام را بر فرق میباشید1 و از آتش اندوه و ~~آب # ~~دیده خرمن سکون و قرار را بر باد میداد و از میان جان حزین این معنی را ~~مکرر # ~~می گردانید که # شعر امجد همگر] # # خرم به تو داشتم دل پر غم را %~% مرگ تو حزین کرد دل خرمرا [136] # # من تلخی عالم به تو خوش میکردم %~% با تلخی هجرت چه کنم عالم را # ~~و هر یک از وجوه سپاه و رؤوس او از سردرد و اندوه ولوله و شیون و غلغله ~~و ندبه به # ~~کوش فلک سبزبوش میرسانیدند و میگفت [ند]: # شعر [مجد همگر] # # در غمت ms105 ناله ز دل زارتر از زیر کنم %~% همچو مرغ سحری نوحهآ شبگیر کنم # # از دل پاک کنم بر سر خاک تو نثار %~% گوهری کز صدف دیده چو توفیر کنم # # با تو در باختن سر چو نکردم تقصیر %~% بی تو در ریختن اشک چه تقصیر کنم # # آنچه ازهجرتوبرجان من خسته دلاست %~% من کجا شرح دهم بیش که تقریر کنم # # از روان تو بسا شرم که من خواهم برد %~% گر پس از عهد تو روزی دوسه ~~تأخیر کنم # ~~و خلق هرات از وضیع وشریف، خرلغ را به واسطهآ مکر و فریب او در حق ملک # ~~مجد دشمن گرفتند و او را چو ابلیس لعین هدف تیر لعنت و دعاء بد ساخت ~~[ند] و # ~~بر امیر محمد عزالدین نفرین بسیار خواند [ند]. PageV01P171 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0175.png) ### | ف کر نوزدهم # در حکومت شمس الدین محمدبن # ملک مجدالدین کالیوینی در هرات # چون شهور سنهآ احدی و اربعین و ستمائه [=641] درآمد، درین سال امیر # ~~محمدبن ملک مجد کالیوینی با طایفه [ای] از نواب و حجاب پدر خویش پیش # ~~شاهزاده باتو رفت. شاهزاده باتو او را به نواخت پادشاهانه [137] مخصوص # ~~گردانید و منصب پدر او را بدو ارزانی داشت. شمسالدین محمد بعد از ده ~~روز از # ~~اردوی شاهزاده باتو با یرلیغ و پایزه و خلعت فاخر مراجعت نمود. چون به ~~شهر # ~~هرات رسید خرلغ و امیر محمد عزالدین مقدم او را به اعزاز و استقبال هر ~~چه تمامتر # ~~به سرای پدرش فرود آوردند و حکم یرلیغ شاهزاده باتو را ظاهرا به رغبت ~~تمام # ~~امتثال و تلقی واجب شمردند. # بعد از یک ماه و نیم شمس الدین محمد، امیر محمد عزالدین مقدم را معزول # ~~کرد وبا خرلغ قاعدهآ مصادقت و بنای موافقت مستحکم گردانید و در احترام ~~و # ~~احتشام ایلچیان شاهزادگان چنگیزخانی - چندانک امکان بود - اجتهاد نمود. # ~~«السعید من وعظ بغیره»1 را در پیش جمال حال خود داشت واموال موروثی را ~~بر # ~~زمرهآ علم واهل هنر و طبقهآ زهد و ms106 تقوی صرف گرداند، و چون پدر مرحوم ~~خود، به # ~~عدل و بذل و استمالت رعیت نام و آوازهآ خود را جهان پیمای کرد و محبت ~~خود را # ~~در دلهای خلق راسخ گرداند. و هر ماه به دو نوبت به جهت پدر خود ختم ~~قرآن # ~~فرمود وجماعتی را که در پیش پدر او قربی و عرضی داشته بودند بنواخت [و] # ~~متعاقب خود به ملازمت راغب گردانید. و شب و روز در کار عمارت و زراعت و # ~~تربیت رعیت ولایت سعی بلیغ و اجتهاد کلی مبذول داشت و همچنانکه ایلچیان ~~و # ~~خدم شاهزاده باتو خان و متعلقان و ملازمان گرگوز را حرمت داشتی، رسولان ~~و # ~~قاصدان پادشاه قاآن و امیر ارغون آقا را به اضعاف آن بنواخت و هر چه از ~~اجناس # ~~بهتر بودی بدیشان ارزانی داشتی. PageV01P172 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0176.png) ### | ذ کر بیستر # در وفات شمس الدین # محتد بن ملک مجد الدین کالیوینی # ~~چون شهور سنهآ اثنی و اربعین و ستمائه [=642] درآمد، درین سال شمس # ~~الدین محمد بن ملک مجد کالیوینی پیش شاهزاده باتو رفت [138] و قایم ~~مقام خود # ~~شمس الدین لاچین1 را در هرات نصب گردانید. شمسالدین لاچین در غیبت # ~~شمس الدین محمد، خاتون بزرگتر ملک مجد را که حوری [ی] بود در هیأت # ~~آدمیت، روحانی ای] بود در صورت بشریت، از جنس جن و انس او را شاکلی ~~نبود و # ~~در جمال ولطف او را مماثلی1 نی، # شعر اعبدالله الاسدی) # # رعبوبة کالمهاة بهکنة %~% تربتها الجلس لا السلالات # جوانیست همچو کاودشتی تمام خلقیست # خاک او شهدست نه گلها ### | شعر # # رقراقة رخصة مهفهفة %~% معروفة العیص فی العشیرات # ~~روشن پیشانیست نرمیست باریک میانیست # ~~شناخته اصل است در میان خویشاوندان # شعر [سراج قمی] # ~~سروی که بر مهش ز شب تیره چنبرست ### | لولوش زیر لعل وگلش زیر عنبرست # ~~زیر شکنج زلفش و در شکر لبش ### | صدفتنه مدغم است و دوصدنکته مضمرست # ~~در نکاح خود آورد. شمس الدین محمد از آن معنی در غضب رفت و قصد ms107 آن کرد ~~که PageV01P173 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0177.png) # ~~شمسالدین لاچین را به قتل رساند. شمسالدین لاچین چون دانست که # ~~شمس الدین محمد در اهراق خون او مجتهد است، مبلغ پانصد دینار به خدمهای # ~~که در حرم شمسالدین محمد بستاخ بود، داد؛ بدین شرط که شربتی ممزوج به ~~زهر # ~~به شمس الدین محمد دهد. آن ملعونه به طمع دانهآ مال در دام فریب و وبال ~~افتاد و # ~~شربتی قاتلی به زهر [139] ممزوج به شمس الدین محمد داد. بعد از بیست و ~~دو # ~~روز که زحمت بسیار به شمس الدین محمد رسید، شاهباز روح او از صیدگاه # ~~جسمانی به سوی آشیان روحانی برواز کرد و از دست ساقی «ان الآبرار ~~یشربون من # ~~کأس کان مزاجها کافورا»1 جام خوشکوار «و سقیهم ربهم شرابا طهورا»2 ~~(بنویشید). # ~~اقارب و قبایل وجشم و خدم او و اعیان و اکابر شهر هراة در وفات او هفت ~~روز به # ~~بکا آه و واویلاه به سر بردند و گفت [ند]: ### | شعر [سراج قمری] # در خسوف دل خاک آن رخ چون ماه دریغ ### | آفتابت به زوال آمده ناگاه دریغ # ای به شاه آمده عمر تو هم از اول روز ### | سر زلفین تو نادیده سحرگاه دریغ # کرد جان بی مدد لطف تو صد بار فغان ### | خوردگان بیکرم دست تو صد راه دریغ # هر کسی مانده ز اندوه تو بر واویلی ### | هر دهانی زغم مرکب تو بر آه دریغ # چه عجب گر فلک از هجر تو اختر بارد ### | زانک در عقدهآ خاک آن رخ چون ماه دریغ # ~~شمسالدین لاچین از هرات بگریخت و به اندک روزگاری از تبع ملک مجد در ~~خطهآ # ~~هرات دیاری نماند. # و بعضی از روات چنین تقریر کردند که وفات شمس الدین محمدبن ملک # ~~مجد در آن سال بود که ملک مغفور شمس الحق والدین کرت، سقاء الله ~~سلسبیلا و PageV01P174 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0178.png) # ~~مهد الی الجنان سبیلا، به حکومت شهر هرات آمد بود. تمام جماعتی که پیش ~~از # ~~[130) ملوک غور در هرات ms108 حاکم بودهاند، بعد از این بعون خالق لم یزل و ~~فضل # ~~صانع بی بدل، ### | شعر اسنائی] # آن سمیع واهب قهار کز لطفش شود ### | ابر نیسان در فشان و باد بستان مشکبار # آن قدیم قادر قاهر که هست از راه قدر ### | حکم اوجاویدوملکش پر دوام و برقرار # ~~در تواریخ احوال ملوک اسلام غور، طاب ثراهم، شروع کنم و بر وجه صدق ~~آنچه # ~~حادث شده باشد، بنویسم؛ چه، حکم عالی ملک اعظم، عادل شهریار، کریم ~~باذل، # ~~سلطان الحاج والزایرین، غیاث الحق والدین، ابوالفتح محمد بن محمد بن ~~محمد # ~~بن ابی بکرکرت، خلد الله قدره وجلاله وحرس عن عین الکمال کماله، بر آن ~~جمله # ~~به نفاذ پیوسته که قصص و حکایتی که در این تاریخ نامه ثبت خواهد شد، ~~باید که # ~~راست بود و از کذب و مفتریاتی که در سایر کتب نوشتهاند معرا و مبرا ~~باشد، که # ~~ارباب دانش و اصحاب بینش به خواندن و نوشتن این حکایات مایل شوند. مبنی # ~~بدین امر واجب الامتثال، بندهآ اضعف در تألیف این تاریخ چندانک امکان ~~داشت # ~~کوشید و هر چه نوشت بر پیران و متقدمان شهر هرات و طایفهای که بر قلم و ~~قدم # ~~ایشان اعتماد کلی بود عرض کرد که همه به اتفاق گفتند «که آنچه در کتابت ~~آوردی # ~~راست است و ما چنین دیدهایم و چنین دانسته و از آبا و اجداد خود نیز ~~شنیده». # ~~حق تعالی به کرم عمیم ولطف بینهایت خود همه را از آن چه نباید و نشاید، ~~خاصه # ~~از کذب نگاه داراد، به محمد و آله الاخیار و اصحابه الابرار. PageV01P175 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0179.png) ### | ذکر بیست و یکم # در نسب بزرگوار ملک # مغفور شمس الحق والدین کرت # راوی چنین گفت که ملک مغفور شمس الحق والدین محمد بن [141] # ~~ابی بکر کرت، روح الله رؤحه و زاد فی الفردوس فتوحه، [پسرا] ملک مرحوم # ~~رکن الدوله والدین است وملک رکن الدین از فرزندان خداوند ومخدوم الوالی # ~~المغفور السعید الحاکم المرحوم السدید، عز ms109 الحق والدین عمر مرغنی1، طاب ~~ثراه، # ~~و عزالدین عمر مرغنی وزیر ممالک ونایب کل سلطان مرحوم مغفور غیاث الحق ~~و # ~~الدین، انار الله برهانه، و سلطان غیاثالدین را بر وی اعتماد هر چه ~~واثق و # ~~دلبستگی هر چه بیشتر؛ چه، عزالدین عمر مرغنی بغایت کیس و فاضل و بیش ~~بین # ~~و هنرمند و شجاع و باذل بود و به خلق وخلق وصورت وسیرت ستوده و خسن # ~~معروف و مشهور هر چه تمامتر، چنان که گفتهاند: ### | شعر [مجد همگر] # به کف کریم، به چهره بهی، به سیرت خوب ### | به تن حلیم، به دل صابر و به شیمت راد # ~~و در عهد دولت خود در اکناف و اطراف ولایات سلطان مذکور از مال حلال بی # ~~وبال خویشتن مساجد و مدارس و رباطات بنا افکند. و از آن جمله عمارات ~~مدرسهآ # ~~مقام مبارک و مزار متبرک گازرگاه است که مثل آن در هیچ بلاد از بلاد ~~خراسان # ~~نیست. [142] PageV01P176 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0180.png) ### | شعر [شاعر] # هر چه اوکرد و هر چه او فرمود %~% مثل آن کس ندید و کس نشنود # ~~و اتفاق است میان سکان آفاق که در عهد هیچ حاکمی و در عصر هیچ والی [ی] # ~~علمای اسلام وحکام انام وزمرهآ وجد وعرفان وفرقهآ تحقیق وایقان، چنان ~~مرفه # ~~الحال وفارغ البال ومجموع خاطر نبودهاند که در ایام دولت و دولت ایام ~~او، ### | شعر [ابوالعلاء] # و لو تقدم فی عصر مضی نزلت %~% فی وصفه معجزات آلای والسور # اگر چنانک پیشی گرفتی در روزگاری که بگذشت فرود آمدی # در وصف او معجزهها، آیتها و سورتها # و قاسم الجود فی عال و منخفص %~% کقسمة الغیث بین النبت والشجر # بخشش کننده جوانمردیست در بلندی و پستی # همچو بخشش کردن باران میان گیاه و درخت # ~~و شیخ مرحوم عبدالله فامی را که مؤلف کتاب «تاریخ هرات» است در مدح او # ~~قصیدهایست غرا در غایت خوبی و روانی. بیت پنج1 از آن نوشته شد: # شعر [عبدالله فامی] # # ایام شد مساعد وامید ms110 شد غنی %~% در عهد عزالدین عمرآن شاه مرغنی # # فرخنده خسروی که زگحل سخای او %~% دارد همیشه دیدهآ حاجات روشنی # # خورشید با ترفع وگردون با علو %~% باجاه او محقر و با قدر او دنی [143] # # در عهد او قضا نکند عزم پر دلی %~% وز بیم او فلک نکند رای توسنی # # از هفت چرخ همتش ارچند آبرتراست %~% هستش صفت تواضع و حلم و فروتنی # # دربیش تخت شاه مرو را رسد به حق %~% تعیین پهلوانی و نام تهمتنی # # بی هیچ شبه روز سخا و گه مصاف %~% او راست بزم حاتمی و رزم بیژنی # ~~و نبیرهآ ملک مغفور سعید کرت، طاب ثراه، و ملک کرت در ایام سلاطین به # ~~لشکرکشی و قلعه گشائی و عدوبندی مشهور و موصوف و قلوب قوالب سلطین کار ~~PageV01P177 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0181.png) # ~~و ملوک نامدار بر موجب «افضل الکنوز حب القلوب» محبت و مودت ومصادقت و # ~~الفت ذات شریف و عنصر لطیف وجوهر نفیس او مملو و مشحون ### | شعر [عمعق]1 # دل سنجر بدو خوشدل، تن قیصر بدو خرم ### | سر سلطان ازو سرور، رخ خاقان ازو تابان # ~~درکتب مآثر و مناقب متقدمان و دفاتر حسنات و مبرات متأخران2 مدایح و ~~محامد # ~~ذات ملکی صفات او که منظر نظر رحمت یزدانی است، مسطور و مکتوب. ### | شعر [ابوالعلاء] # جمال ذی الآرض کانوا فی الحیوة و هم ### | بعد الممات جمال الکتب و السیر # تیکوئی خدابند زمین بودند در زندگانی و ایشان # پس از مرگ نیکوئی کتابهااند و روشها [144] # ~~چون این قدر از نسب با جلالت و حسب با عظمت ملک مغفور شمس الحق و # ~~الدین کرت به کتابت پیوست، بعد از این در تواریخ احوال او شروع کنم ان ~~شاء الله # ~~تعالی. # و ابتداء او آن است که از ثقات هرات چنین شنودم که عزالدین عمر مرغنی # ~~در عهد سلطان مغفور سعید غیاث الحق والدین در خراسان هر مقامی را به ~~یکی از # ~~فرزندان و برادران خود مفوض گردانید. خطهآ هرات را به حکم سلطان به ms111 جهت # ~~خود تعیین فرمود، و غرجستان را به حسامالدین علی عمر مرغنی داد، و ~~قلعهآ # ~~محروسهآ خیسار را که به حصانت و اعتدال هوای روح پرور، و عذوبت آب # ~~خوشگوار، و طیب خاک مشکآمیز، وکثرت اشجار مثمره، والوان فواکهآ هنیه و # ~~نضارت ریاض معطره و نزاهت بساطین پر ریاحین مثل او در شرق و غرب گوش # ~~هیچ واصف وواقف نشنوده وشبه او در بحر و بر چشم هیچ سیاح و سباح ندیده ~~PageV01P178 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0182.png) ### | شعر [فلکی] # ~~نی گوش دل شنیده شبیهش ز هیچ کس ### | نی چشم عقل دیده نظیرش به هیچ جای # ~~فروق قلال جبال راسخاوت او بر بالای بلند نمای ایوان کیوان رسیده و ~~بنای پای بر # ~~جای بیفنای او از تحت اقدام حمالان احمال آثقال اراضی گذشته، ### | شعر [عسجدی]1 # # قوی قلعهآ او که خاکش به پاکی %~% چو قلعی و لیکن ازو عاجز آذر # # پر از زرگانی و تیغ یمانی %~% پر از شیر جنگی و پیر دلاور # # ز ماهی فرو ترش بنیاد، لیکن %~% گذشته سر بارش از چرخ محور # # شده سد یأجوج خار از بروجش %~% ز دیوار او دیو حیران و مضطر # ~~به ملک مرحوم تاجالدین عمر مرغنی ارزانی داشت و گفت «ای برادر [145] ~~تقلد # ~~قلعهآ محروسهآ خیسار را با حکومت ولایت غور به تو حواله کردم. باید که ~~این تربیت # ~~را از حضرت عزت موهبتی بزرگ و مکرمتی هرچه عظیم ترشناسی؛ چه، از اقصای # ~~خاور تا انتهای باختر از سلاطین جمشید تخت و ملوک فرید ون بخت کسی را ~~چنین # ~~قلعه ای سر بر فلک و چنین جایگاه عالی بناه نیست. ### | شعر [ربیعی] # # سرش بر سماک و تهش بر فلک %~% نگهبان او هم فلک هم ملک # ~~شکرانهآ این مرتبهآ عالی را با رعایا وضعفا و برایا - که فهرست مجموعهآ ~~مکونات و # ~~زبدهآ زمرات موجوداتاند - طریق عدل و بذل و رحمت و شفقت مسلوک داری». ### | شعر [مؤلف] # # دل زیر دستان میازار هیچ %~% به کار پرستندگان بس مبیچ PageV01P179 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0183.png) ms112 # # بر آور به داد و دهش نام خویش %~% مجو جز به نیکی درون کام خویش # # به بدمردم و ناسزاور کس %~% همی تاتوانی مشو همنفس # ~~و بعد از چندگاه حکومت ولایت غور به پسر او ملک رکن الدین خیسار رسید و ~~ملک # ~~رکن الدین از فرزندان و نبیرگان خود ملک مغفور شمس الحق والدین کرت را ~~برگزید # ~~و همگی همت و نهمت خویشتن به کار او مصروف داشت و او را به احراز معالی ~~در # ~~ایام ولیالی تحریص کرد و گفت: # شعر [صاحب دیوان] # ~~در اقتنای2 معالی واقتباس هنر ### | بکوش شمس به کردار جد و عم و بدر1 # ~~هر آن پسر که شود قانع از پدر به نسب ### | حقیقت صفتش آتش است و خاکستر[146] # ~~و برموجب نصیحت ملوک مرحوم رکن الدین ملک شمس الدین معلومات و مدرکات # ~~فکری را با معقولات ومنقولات کسبی ضم میکرد و در اناء اللیل و اطراف ~~النهار در # ~~تحصیل علوم فراست وفروسیت شجاعت وشهامت با اقران واتراب خویشتن و # ~~شرایط تفتیش بحث و تعلیم و تعلم به جای می آورد، چنانکه به اندک ~~روزگاری ### | شعر [منوچهری] # چو رستم گشت در کوشش، چو حاتم گشت در بخشش # چولقمان گشت در دانش، چو سلمان گشت در عرفان # ~~و دایم خاطر خطیر و ضمیر منیر او به جانب شیوه و شیمهآ وهب و نهب و بزم ~~و رزم # ~~و به سوی کوشیدن و بخشیدن و قهر و لطف مایل ### | شعر [رشید وطواط] # ~~تعود رسم الوهب والنهب فی العلی ### | و هذان وقت اللطف و العنف دابه # عادت گرفت نشان بخشیدن و غارت کردن # و این هر دو هنگام لطف و زور عادت اوست PageV01P180 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0184.png) # ~~و به هر امری و اشارتی که ملک رکن الدین او را مأمور و مشارالیه ~~گردانیدی در یمن # ~~اتمام وحسن انجام آن اجتهاد بلیغ و سعی تمام به جای آوردی و امور صعبی ~~را که # ~~ابطال بزرگ حال از تقبل و تحمل آن عاجز بودندی، ms113 ملک مغفور مرحوم رکن ~~الدین، # ~~طاب ثراه، بدو مفوض گردانیدی او آن را به جان بپذیرفتی و گفتی: ### | شعر [ابوفراس] # إطرحو الآمر الینا %~% واحملو الشقل علینا # بیندازید کار را به سوی ما # و بار کنید گرانی را بر ما # اننا قوم اذا ما %~% صعب الخطب کفینا # بدرستی که ما گروهیم چون # دشوار شود کار بزرگ کفایت کنیم ما [147] # ~~و ملک مرحوم رکن الدین با آن همه فطنت و ذکاء حلال و شهامت و عقل فیاض ~~در # ~~تدابیر و آرای نظم مصالح ملکداری با او مشورت کردی و از ذهن اظهر و رأی # ~~انور و فکر صافی او امداد صواب وصلاح وارشاد حسن خاتمت امور طلبیدی # ~~و زمرهای را که به ملازمت او کمر انقیاد بر میان وداد بسته بودند، همه ~~را # ~~بعد از نواخت به اکتساب معرفت مبارزت و هنرمندی ترغیب کردی و از فرار و ~~ججبن # ~~و خوف روز وغا تهدید دادی و بر خلاف طباع احباب و اقران خود، در فصل ~~ربیع # ~~به جای بوئیدن گل و نوشیدن مل جام مرام ناموران گرفتی و ریاحین بستان ~~میادین # ~~کین نوشیدی. # شعر [امیرالمؤمنین علی] # السیف و الخنجر ریلحاننا %~% أف علی النرجسن و الآس # شمشیرونیم شمشیرگلها ماست # تف باد بر نرگس و بر مرد # شرابنا من دم اعدائنا %~% وکاسنا جمجمة الرأس PageV01P181 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0185.png) # شراب ما از خون دشمنان ماست # و کاسهآ ماکاسهآ سر است # ~~ملک رکن الدین در سفر و حضر و خلاء و ملاء و شدت و رخا از آن شمایل ~~پسندیده # ~~و اقوال و افعال محمودهآ او مبتهج و مسرور بودی و از سر نیاز گفتی: ### | بیت [کمال] # # یا رب به منش همیشه ارزانی دار %~% با دولت و با رفعت سلطانی دار # ~~و ملک شمس الدین در جمیع احوال ماه و سال بر سیر و خصال آبا و اجداد ~~بزرگوار # ~~تحود رفتی، ### | شعر [شاعر] # # خلف صالح آن کند شب و روز %~% کز پدر دیده و شنیده بود [148] # ~~و از ms114 کثرت شعف و دلبستگی که روح قدسی و منهی غیبی به جمال جهان آرای و # ~~جلال عرش نمای او داشتندی هر زمان به زبان حال این مقام را مکرر ~~میگردانیدند: ### | شعر [سوزنی] # شاد باش ای نبیرهآ حیدر %~% دیر زی ای نتیجهآ رستم # کامران ای خلاصهآ دوران %~% نامیاب ای یگانهآ عالم PageV01P182 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0186.png) # در حکایت ملگ # وکن الدین خیسار طاب ثران # چنان شنیدم از ثقات هرات که چون پادشاه چنگیزخان قلعههای جبال و # ~~حصارهای امصار خراسان را فتح کرد و چون کار به محاصرهآ قلعهآ محروسهآ ~~خیسار، # ~~لازالت ساکنها محفوظة من البوار والخسار، رسید، عزیمت آن کرد که از ~~ابناء خود # ~~یکی را با سپاهی به ولایت غور فرستد تا قلعهآ محروسهآ خیسار را بگیرد. ~~رؤوس # ~~سیاه او گفتند: # شعر امجد همگر] # ایا سپهر جنابی که رکن صدر ترا %~% زمانه سجده گه وبوسه جای اختر کرد # به شهریاری توچرخ و دهر بیمان بست %~% به کامکاری تو روزگار محضر کرد # بههندوییت زحل فخرکرد از آن ایزد %~% به نام او فلک هفتمین مکرر کرد # هوا و مهر ترا مشتری به جان بخرید %~% به ییمن بخت توآش نام سعد اکبر بود # ~~بعد از آن عرضه داشتند که در کتب پیشینیان چنین خواندهایم و از پیران ~~جهاندیده # ~~چنین شنیده[هایم] که از عهد مهد سلیمان پیغامبر، صلوات الله علیه [149] ~~هیچ # ~~پادشاه و شاهنشاه و شهریار را بر قلعهآ محروسهآ خیسار دست اقتدار و حکم ~~تصرف # ~~نبوده، الا ملوک اسلام غور را؛ چه، آن قلعه در غایت محکمی و بلندیست. ~~قلل # ~~کوههای آهننمای جوانب او بر بلندی تندی ایوان کیوان است و شرف شرف # ~~برج های قصر او بر فرق فرقدان و سر سرطان و ذخایر او را تا میعاد یوم ~~التناد و ظهور # ~~نفخ صور امکان سبری شدن نیست. هوای جانفزای دلربای صباآسای او از باد # ~~شمال عنبر بال خوشتر است و میاه کوثر جاه زمزم پناه او از آب روح بخش ~~چشمهآ # ~~حیوان، بهتر. ### | شاعر] ms115 # یقولون امثالها جمة %~% و هل خلق الله امثالها # میگویند که مانندهای او بسیار است # و هیچ آفریدهاست حق تعالی مانند او؟ PageV01P183 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0187.png) # لها روضة اشبهت جنة %~% و ماء تشابه سلسالها # مرو را مرغزاریست که مانندگی کرد با بهشت # و آبیست که مانند شد باآب خوشگوار جنت # ~~لشکر به محاصرهآ آن قلعه فرستادن وولایت غور را خراب کردن از مصلحت ~~بعید # ~~می نماید. # پادشاه چنگیزخان فرمود که نقاشان مانی دست را که آن قلعه را دیده باشند # ~~و طول و عرض بلندی و پستی او را مشاهده کرده حاضر گردانید تا هیاکل ~~اماکن و # ~~صور مواضع غور را با قلعهآ محروسهآ خیسار بر کاغذی برکشند. چون ~~نقشبندان ماهر # ~~و چهره کشان حاذق به خامهآ قدرت و پرکار حکمت واقلام بدایع و ارقام ~~صنایع و # ~~رنگ آمیزی دل انگیز، مثال قلعهآ خیسار را بر کاغذی منقش کرده پیش ~~پادشاه # ~~آوردند، پادشاه چنگیزخان یک زمانی از سر تعجب و تفکر به دیدهآ سر و ~~بینش در # ~~آن صورت دلپذیر و نقش بی نظیر نظر کرد و بر مداخل و مخارج عقبات و ~~هضبات # ~~[150] جبال و صحراوات غور واقف گشت و صعوبت مناهج و ضیق طرف اطراف # ~~و اکناف یمین و یسار و اوج وحضیض قلعهآ محروسهآ خیسار را بدید، روی به ~~امراء # ~~سپاه و مقربان درگاه کرد و گفت: ### | شعر [دقیقی] # مثل این جای و این مکان شدید %~% کس ندیدست وکس نخواهد دید # ~~چون آنچه قواد سپاه او از سر اخلاص عقیدت و نقاوهآ طبیعت عرضه داشته ~~بودند # ~~بر وی روشن گشت، امرا و وزرا را گفت که «در این امر صعب تدبیر چیست؟» ~~امرا و # ~~وزرا گفتند که «پادشاه جهانگیر از ما بندگان به فر فراست و یمن خردمندی ~~بیشتر و # ~~بیشتر؛ چه، عقول وافهام کل لشکر و سپاه واوهام واذهان تمامت امیر و شاه ~~از # ~~دریای بی پایاب عقل کامل و ذات مکمل خان اعظم قطرهای است و از آفتاب ms116 # ~~جهان تاب هوشمندی و خردورزی قهرمان عالم و مرزبان اکرم ذرهای. ### | شعر [مؤلف] # ترا ایزد به لطف خود ذکاء و حکمتی داده ### | که از عشر عشیر آن پدید آورد لقمان را # ~~هر چه رأی انورو ذهن اظهرپادشاه جهانیان اقتضاکند، مصلحت و نحج در آن ~~باشد». PageV01P184 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0188.png) # پادشاه چنگیزخان بعد از ساعتی که با خود اندیشهآ بسیار کرد، بفرمود تا # ~~یرلیغی نوشتند برین نسق که «ملک معظم رکن الدین بداند که منهیان و ~~مخبران # ~~اطراف به سمع مبارک ما چنین رساندند که پیوسته به متابعت ما کمر یگانگی ~~بر # ~~میان نیک خدمتی بسته است و زبان به نشز ستایشی به شدهآ سما سیمای ما ~~گشاده، # ~~و ما در وقت ذهاب و ایاب در نواحی غور و آن حدود حشم و خدم عساکر ما از # ~~خدام ومتعلقان او ایمن و سالم بوده. این معنی در حضرت علیا و جناب ~~والای ما - # ~~که مناص و مآب سلاطین شرق و غرب است و ملاذ و ملجاء ملوک بحر و بر- # ~~پسندیده [151] و ستوده افتاد. و دیگر آن که گفتند که او در فنون فضایل ~~ملکی و # ~~تبحر علوم حاکمی و رسوم و لایتداری بر امثال و اقران ممتاز است و کرم ~~خلق او با # ~~طیب عرق منضم. خواستیم که آن اخلاص و هواداری او به حضرت ما روی در # ~~تزاید نهد و آن صفات حسنهآ ذاتی او متضاعف گردد. بنابراین، اندیشهآ ~~صافی و نیت # ~~پاکیزه یرلیغ جهانگشای فرستادیم و ملکی ولایت غور را مع مضافاتها بدو ~~مفوض # ~~گردانید و حل و عقد و قبض و بسط این شغل خطیر را به رأی و رؤیت او ~~حواله کرد # ~~تا او از وفور علم و حلم وکمال عقل و فکر به نظم و رم کارهای دقیق ~~امارت جد و # ~~اجتهاد تمام به جای آورد و دربارهآ رعایا وسائر برایا مجاملت وترضیه و ~~احسان # ~~بذل کند؛ چه، قاعدهآ ملکداری با وجود تفرق خواطر زیردستان و بدی احوال ms117 ~~ایشان # ~~زود منهدم شود و اساس حکم گزاری بی جمعیت رعیت و انبوهی خدم و معموری # ~~ولایت، خلل یابد و امرا و سفرا و ایلچیانی که از درگاه معلاء ما آیند و ~~روند در # ~~رضاجوئی و باس خاطرهای ایشان سعی بلیغ نماید و به وقت احتیاج به مرد و ~~آلت # ~~حرب، از فرزندان و نصب کردگان ما به خراسان رحال و مال و اسلحه طلب ~~دارد تا # ~~چون برین اوامر و نواهی برود و امثال آن را از لوازم شمرد، به مزید ~~نواخت و # ~~عاطفت شاهنشاهی ما مخصوص گردد». # چون یرلیغ بدین صفت به ملک رکن الدین رسید، خدای را، عز و جل، # ~~سجدات شکر به جای آورد؛ چه، دایم در آن اندیشه بود که مبادا لشکری به ~~قصد و # ~~حصد ولایت او نامزد گردد. روز دیگر موصلان یرلیغ را خوشدل و خوشنود # ~~بازگردانید. چند سال در آن دیار به حکم پادشاه جنگیزخان حکومت راند. ~~چون # ~~پادشاه چنگیزخان بمرد و پادشاهی به قاآن رسید، پادشاه قاآن، طاهر بهادر ~~و # ~~قرانوین را به دارالملک غزنین فرستاد. ملک مرحوم رکن الدین هر گرت که ~~پیش PageV01P185 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0189.png) # ~~ایشان رفتی و یا به معاونت و مدد او لشکر کشیدی، ملک مغفور شمس الدین ~~کرت # ~~را با خود [152] ببردی و ملک شمس الدین به واسطهآ فر فرزانگی و اظهار ~~خردمندی # ~~و عرفان یسون ویساق ورسم و راه مغول پیش طاهر بهادر وقرانوین عزت و # ~~وجاهت تمام یافت، چنانک همه را دل مایل و خاطر ملتفت او گشت و در باب ~~او # ~~تشریفات و هدایا و عطایا مبذول داشتند و به هر چه که ملک شمسالدین رجوع # ~~بدیشان کردی، در اتمام آن چندانک امکان داشت به جان و دل بکوشیدندی و # ~~رعایت جانب و پاس خاطر او رااز لوازم شمردندی. PageV01P186 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0190.png) ### | ذ کر بیست و سوم # در وصیت کردن ملک # رکن الدین ملک شمس الدین را # راوی چنین گفت که چون عندلیب روح رکنالدین ms118 از تنگنای نفس خاکی به # ~~سوی آشیان عالم روحانی پرواز کرد و طوطی شکر خای خوش سرای نفس ناطقهآ ~~او # ~~زبان بدین مقال بگشاد که: ### | شعر [حیدری شاه] # ~~وقت است اگر زین خاکدان بر عالم بالا شوم ### | وز پیش دونان نزد آن شاهنشه والا شوم # ~~لشکرکشم برخیل غم، گیرم کم [از ااین بیش و کم ### | وز عالم سفلی بدم، بر منظر اعلی شوم # ~~جرم فلک بر هم درم، وز هفت ایوان بگذرم ### | چون هست میل گوهرم؛ نزدیک آن دریا شوم # ~~مانند سیمرغ از جهان در قاف جان کردم نهان ### | وز صحبت این مردمان همچون الف یکتا شوم # ~~در کهنه دیر پر خطر، دیگر نمیسازم مقر ### | چون هستم از جای دگر، برخیزم و آنجا شوم # ~~و چون به حقیقت دانست که اجل دست از دامن املش کوتاه نخواهد [153]کرد و # ~~هنگام رحلت نزدیک رسید، ملک شمسالدین کرت را پیش خواند و گفت: ای # ~~فرزند، بدان که از ایام زندگانی من نفسی بیش نمانده است. ### | شعر [شاعر] # آدمی چیست؟ یک نفس و آن هم %~% چون حقیقت نگه کنی، هیچ است # ~~اکنون وصیت من آن است که با بندگان خدای، عز و جل، زندگانی بر وجهی کنی ~~که # ~~فردای روز قیامت تو را از آن شرمساری نبود، و نفس خود را - که متصرف ~~مملکت # ~~بدان است و مدبر مصلحت تن - به حیلت فضایل اخلاق متحلی و مزین دار و از # ~~رذایل شیم معرا؛ چه، بزرگان گفتهاند: PageV01P187 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0191.png) ### | شعر اعطار] # اگر یاک است نفست، پاک باشی %~% ز رتبت برتر از افلاک باشی # ~~و نصیحت «یوم لاینفع مال و لابنون»1 در گوش دل و جان جای ده و ظاهر و ~~باطن # ~~خود را به نور تعفف و صلاح و کم آزاری و بردباری و حق حق گذاری منور ~~دار. ### | شعر آربیعی] # به هر کار رخ سوی دادار دار %~% همی یار و یاور جهاندار دار # ز روز پسینات در اندیشه باش %~% به نیکیشناسی خردبیشه باش ms119 # مشو در پی آز و آئین بد %~% به گیتی به نیکی بمان نام خود # همیتاتو را دست هست و توان %~% مکن بد به جای کهان و مهان # ره راستی جوی و پاداش یاب %~% مکن خویش را بستهآ خورد و خواب # چو کاری شود بر تو دور و دراز %~% نیازی ببر بر در بی نیاز [154] # دل از بهر این خانهآ خاک خورد %~% مدار از بی پنج روزه به درد # به تاج و نگین و کلاه مهی %~% به شاهی و شاهنشهی و شهی # منه دل، که این جمله بگذشتنیست %~% به فرمان ایزد رها کردنی ست # ~~و منزل دل را که محل انوار معرفت حق تعالی است، از نزول مسافر «حب ~~الدثیا # ~~زأس کل خطییة»2 نگاه دار. اگر عیاذا بالله مقیم گردد، آفات به مسافر ~~روح ایمان # ~~محیط شود و سیار نظر را بر آنچه به هر طرف که خواهد رود، رخصت ندهد. ~~«ما زاغ # ~~البصر»3 را امام و قدوهآ خود ساز و سخا و عطاء خود را بر عامهآ ناس عام ~~دار. و هر # ~~چند که گناهکار مستوجب عذاب و عقاب باشد، مرحمت و عفو ازو باز مگیر که # ~~بر مقتضای «من رقی فی درجات الهمم عبد من الأمم» بلند همت وعالی نظر ~~باش و # ~~بزرگ بخشش که این صفت اعلی صفات است و این نعت افضل نعوت و امیاء با # ~~دیانت و زعماء رعیت برور را در ولایت برکارکن؛ چه، حیف و تعدی این ~~جماعت # ~~عاید به آمران ایشان باشد. و در روز حرب و قتال، مال از رجال فرخنده ~~حال دریغ # ~~مدار PageV01P188 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0192.png) ### | شعر [سعدی] # زر بده مرد سپاهی را تا سر ننهد %~% و گرش زر ندهی سر بنهد # ~~در عالم. ودایما مرآة «انما السودد بکثرت الآتباع و کثرة الآتباع بکثرة ~~[155] # ~~الاصطناع» را در پیش جمال خود دار و زبان خود را بر اقوال نیک جآری ~~گردان و به # ~~فحش وشتم والفاظ رکیک عادت مده که امیرالمؤمنین علی، کرم ms120 الله وجهه، در # ~~وصایاء خود فرموده است که «لسانک یقتضیک ما دعوته» و شرف و منزلت ~~آدمیزاد # ~~به خرد و هنردانی نه به مال و ثروت. ### | شعر # به سوی مرد نگه گر کنی، به دانش کن ### | که نیست در همه عالم بتر ز نادان کس # هزار اطلس ابوجهل گر فرو پوشند ### | یقین بدان که نیرزد به خاک پای مگس # ~~زمرهای را که سخت منطیق و لسن و زبان آور باشند به خطام دنیا بر موجب # ~~«الاحسان یقطع اللسان» در بند کن. # و وصیت آخر آن است که شب بیدار باشی و در پرستیدن حضرت ذی # ~~الجلال در لیالی اجتهاد نمائی که در اخبار آمده است که حق تعالی به ~~سلیمان بن # ~~داود، علیهما السلام، وحی کرد که «ای سلیمان تو در شب در عبودیت درگاه ~~ما در # ~~افزای تا ما در روز در مملکت و عزت تو درافزائیم». ای فرزند عزیز، این ~~حکم و # ~~مواعظ را به جان بپذیر و بدان عمل کن تا برخوردار دین و دنیی و حضرت ~~مولی # ~~گردی. PageV01P189 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0193.png) # ذ کر بیست و چهاره # جلوس ملک شمس الدین # به جای ملک رکن الدین خیسار # چون شهور سنهآ ثلاث واربعین و ستمائه [=- 643] درآمد، درین سال ملک # ~~رکن الدین به رحمت حق پیوست. ملک شمسالدین بعد از آن که شرایط عزا به # ~~تقدیم رسانید وچهل روز بر بلاس ماتم وحلقهآ غم به سر برد، هردم از سر ~~[156] # ~~درد و حسرت و خروش و جوش این ابیات را بر زبان جای داشت: # شعر [سراج قمری] # ~~گر دیده بودی ماه را، بر شاه خون بگریستی ### | بر تاج و تخت سرنگون چرخ نگون بگریستی # ~~از حسرت تازک تنش وز درد شور و شیونش ### | گر زنده بودی دشمنش، از ما فزون بگریستی # ~~گر آگه هستی سعد ازین، بخروشدی چون رعدازین ### | هرصبح وشامی بعد از این درخاکوخون بگریستی # ~~بر کوه اگر خواندی صبا این قصه، کهآ گشتی فنا ### | کردون زنگاری قبا، شنگرف ms121 گون بگریستی # ~~وز بوم و بر را جان بدی، برمرقدش بویان بدی ### | دیوار و درنالان بدی، سقف و ستون بکریستی # ~~طاهر بهادر او را از لباس سوگ به در آورد و خلعت خاص پوشانید و گفت «ای # ~~ملکزادهآ ملک خصال همچنان که خال بزرگوار مرحوم مغفور مبرور تو به حکم ~~یرلیغ # ~~جهانگشای پادشاه چنگیزخان ملک این ملک و شهریار این دیار بود، تو نیز ~~بر آن # ~~موجب حاکم این دیار و والی این بلاد باش». # ملک شمس الدین روز دیگر به طالع سعد و ساعت خجسته به جای ملک # ~~مرحوم رکن الدین جلوس مبارک فرمود. ملوک و امرا و حکام و زعماء غور و ~~غزنین # ~~به خدمت او آمدند و به اسم تهنیت جلوس بر تخت ملکی گفت [ند]: ~~PageV01P190 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0194.png) ### | شعر [معزی] # # شها تخت شاهیت فرخنده باد %~% همی اخترت سعد و تابنده باد # # ز روی بزرگی و شاهی ترا %~% فلک چاکر و مهر و مه بنده باد # # (157]به باغ شهی قامت حکم تو %~% همیدون به خوشی خرامنده باد # # بهگاه تفاخر جناب درت %~% چو گردون گردان نماینده باد # # به کام و طرب بر تو ای شهریار %~% جهان باقی و ملک پاینده باد # # کسی کو بداندیش درگاه تست %~% سرش از بدن خار1 و افکنده باد # ~~و ملک شمس الدین در باب هریک تلطف و مکرمت بی اندازه فرمود و همه را از # ~~سخاء غریزی وگرم جبلی خود محفوظ گرداند و ولایات و بقاع و قلاع غور و # ~~حدودی را که در حکم او بود به امناء کافی خردمند و زعماء رعیت نواز ~~حازم # ~~سفارش کرد و ابواب بر و احسان بر روی خلایق بگشاد و آبطال و کماة سپاه ~~را مال # ~~فاخر و نعمت بی حد و قیاس داد. PageV01P191 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0195.png) # ذ کر بیست و پنجم # در بند افتادن ملگ # شمس الدین، طاب ثراه، وخلاص او # چون شهور سنهآ اربع و اربعین و ستمائه [-644] درآمد، درین سال ملک # ~~شمس الدین و ms122 سالی نویین1 به هند وستان رفتند. چون به شهر ملتان رسیدند ~~ملتان را # ~~محاصره کردند. حاکم ملتان غلامی بود از غلامان سلطان شمس الدین ~~جنگرخان2 # ~~نام. روز چهاردهم شیخ الاسلام قطب الاولیا، بهاء الحق والدین [158] ~~زکریا، قدس # ~~نفسه، را جنگرخان پیش ملک شمسالدین فرستاد که ملک اسلام نوعی سازد که # ~~مالی بدهیم، لشکر از در شهر برخیزد. شیخ الاسلام بهاءالحق والدین به ~~دروازهآ # ~~آهنگران آمد. ملک شمس الدین را طلب داشت. ملک اسلام با ده سوار به ~~دروازه # ~~آمد و شیخ را بدید. روز عید قربان بود، شیخ، ملک اسلام را در کنار گرفت ~~و گفت: ### | شعر # عید کنون عید شد که روی تو دیدم %~% کارکنون کار شد که در تو رسیدم # ~~بعد از آن، سلام و پیام جنگرخان به سمع مبارک ملک رساند و در آن معنی ~~مبالغت # ~~هرچه تمامتر به جای آورد. ملک اسلام در حال بیش سالی نویین رفت و به صد # ~~هزار دینار مقرر گرداند که جنگرخان بفرستد، سالی نویین از ملتان برود. ~~روز دیگر # ~~شیخ الاسلام بهاء الحق والدین صد هزار دینار نقد از شهر بیرون آورد و ~~تسلیم نواب # ~~سالی نویین کرد و جنگرخان به جهت ملک اسلام شمس الدین به دست شیخ اسلام # ~~تحفه های پادشاهانه فرستاد. # بعد از آن دو روز، سالی نویین از طرف ملتان به طرف لهاؤر3 رفت. حاکم ~~PageV01P192 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0196.png) # ~~لهاور را کرت خان نام بود. سیزده روز متعاقب از طرفین حرب کردند و ~~بسیاری مرد # ~~سپاهی به قتل رسید. روز چهاردهم کرت خان1 طایفهای از ائمه و مشایخ را ~~پیش # ~~ملک شمس الدین فرستاد و گفت «ملک مسلمانی، روا مدار که چندین هزار ~~مسلمان # ~~در دست کفار اسیر شوند. آن قدر مال که ملک اسلام فرماید، می دهیم». # ملک روز دیگر سالی نویین را گفت که کرت خان مبلغ سی هزار دینار و سی # ~~خروار نرمینه و صد نفر برده به جهت امیر میفرستند و خراجگذاری قبول ~~میکند. ms123 # ~~اگر امیرکبیر این شهر را به من بخشد با سایر الطاف گذشته منضم گردد، و ~~بدین # ~~ترتیب رهین منت امیر باشم». سالی نویین [159] در جواب گفت که «هر چه ~~ملک # ~~معظم مصلحت داند بر آن جمله بروم». به جهت این معنی تمامت امرا و وجوه ~~سپاه # ~~سالی نویین با ملک اسلام بد شدند و گفتند که تا این ملک در لشکر خواهد ~~بود ما را # ~~از هیج بلدی فتوحی و غنیمتی نخواهد رسید. روز دیگر به اتفاق یکدیگر با ~~دل بر # ~~نفاق پیش سالی نویین آمدند و گفتند که ملک شمسالدین کرت با تازیگان این # ~~ولایت یکی است و اگر از دارالملک دهلی لشکری به حرب ما خواهد آمد با ما # ~~باغی خواهد شد و آن لشکر را مددکار خواهد بود، و از جنگرخان و کرت خان ~~مبلغ # ~~پنجاه هزار دینار به اسم رشوت و خدمتی بدو رسیده است. اگر امیر حکم ~~فرماید او # ~~را به قتل رسانیم و با یک سواره گردانیمش. سالی نویین از آن سخن اندیشه ~~مند شد # ~~و گفت «چندانی صبر کنید تا تفحص و تجسس این کار به تقدیم رسانم». # القصه چون این حکایت به سمع مبارک ملک شمسالدین رسید، اندیشه مند # ~~شد و دانست که اگر مقام خواهد کرد اعادی و غرض خواهان قاصد جان او ~~خواهند # ~~شد. رؤوس سپاه و اکابر و اعیان درگاه خود را پیش خواند وگفت «بدانید که # ~~طایفهای به عداوت من خروج کردهاند و می خواهند که نکبتی به من رسانند. # ~~مصلحت در آن است که ازین ولایت بروم وتا مراجعت سالی نویین پیش طاهر ~~PageV01P193 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0197.png) # ~~بهادر باشم. شما برقراد ملازم سالی نویین2 باشید؛ چه، در غیبت من ازو ~~به شما جز # ~~تلطف و اصطناع چیزی دیگر لاحق نشود». اکابر سپاه او زمین خدمت ببوسیدند ~~و # ~~گفتند که هرچه خداوند می فرماید، بندگان بر آن موجب به تقدیم رسانند. # بعد از آن ملک شمس الدین بیست سوار از ms124 لشکر برگزید. ### | شعر [فردوسی] # بدانگه که خورشید گیتی فروز %~% سوی باختررفت وشب گشت روز [160] # ~~از لشکرگاه سالی نویین بیرون آمد و به پنج آب رفت و از پنجآب به بنبه ~~رفت و از # ~~بنبه به تکانه درآمد. و اشراف و رعایای تکانه بیش او آمدند و شرایط ~~خدمتکاری و # ~~طاعتداری به تقدیم رسانید [ند]. روز دیگر ملک شمسالدین گفت که «ای اهل # ~~تکانه، بدانید که از بهر مهمی پیش طاهر بهادر میروم. از اسب و سلاح و ~~جامه و # ~~آنچه شما را دست دهد به جهت پیشکش طاهر بهادر آماده گردانید». مردم ~~تکانه آ از # ~~وضیع وشریف وغنی و فقیر گفتند که فرمانبریم. # جماعتی از شکان تکانه که بدخواه ملک اسلام بودند پیش ملک فخرالدین # ~~کجوران رفتند و گفتند که ملک شمسالدین کرت مرد جمع میکند تا تو را ~~بگیرد. # ~~ملک فخرالدین3 از آن خبر سراسیمه گشت. روز دیگر به وقت طلوع آفتاب ~~برادر # ~~خود ملک عمادالدین را با صد و پنجاه مرد جنگی بفرستاد تا ملک شمس الدین ~~را # ~~مفاجاء بگرفتند و بند کرده به حصار تکانه برد[ند]. بعد از هفت روز ملک ~~عمادالدین # ~~کجوران پیش طاهر بهادر رفت و عرضه داشت که ملک شمس الدین با سالی نویین # ~~تخلف کرد و به تکانه درآمد و خلق تکانه را به بیعت خود درآورد و مرد ~~سپاهی # ~~جمع گردانید و مراکب و اسلحهآ بی حد به لشکریان داد و عزیمت آن داشت که ~~بیاید # ~~و بر لشکر امیر زند ومالی به دست آرد و به قلعهآ محروسهآ خیسار رود. ما ~~او را # ~~گرفتیم و در بند کرد[یم]. اگر امیر فرماید او را با ملازمان او به قتل ~~رسانیم تا کسی # ~~دیگر از ملوک و حکام با مثال چنین اندیشههای فاسد اقدام ننماید. # طاهر بهادر بعد از ساعتی سر بر آورد و گفت ملک رکن الدین خیسار دوست # ~~من بوده و ملک شمس الدین را به من سفارش کرده او را ms125 پیش من آر تا در ~~حضور امرا # ~~سخن او بپرسم. اگر ثابت گردد که او یاغی شده و قصد [161] من داشته، او ~~را به PageV01P194 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0198.png) # ~~بندگی پادشاه قاآن1 فرستم، والآکه ثابت نگردد و ذمهآ او از آنچه تو باز ~~نمودی بری # ~~باشد، تو مجرم وملوم باشی. # ملک عمادالدین از آن سخن منفعل شد. طاهر بهادر امیری را با چهل مرد # ~~بفرستاد تا ملک شمسالدین را از سرخ ریز پیش طاهر بهادر آوردند و طاهر ~~بهادر # ~~درخاست بود، بر سر بلندی ای] خیمه زده. چون ملک را بدید در کنار گرفت و ~~ازو # ~~هیچ سخن نپرسید، الآ آن که گفت «ای ملک، بر یمین ما آن مواضع و ضیاع از ~~آن # ~~کیست؟» ملک گفت که «از آن امیراست». یعنی که از آن من است. بعد از آن ~~گفت که # ~~«در مقابل ما آن باغات و اسباب کیست؟» ملک گفت «آن نیز از آن امیر ~~است». پس # ~~از آن ملک عمادالدین پرسید که «در این موضع املاک توکدام است و رعیت تو ~~چند # ~~است؟» ملک عمادالدین گفت که «آن کلاتهآ مختصر که در مقابل فلان موضع ~~است از # ~~آن بنده است و بنده را غیر دو شماره در این ولایت رعیت دیگر نیست». ~~طاهر بهادر # ~~بخندید و به آواز بلند گفت که «ای ملک عمادالدین، معلوم شد که اکثر این ~~ولایت از # ~~آن ملک شمس الدین است. هر که در ولایت خود نزول کند. هر آینه مردم آنجا ~~به # ~~یاغیگری و تخلف حمل نتوان کرد». # ملک عمادالدین از آن معنی شرمنده گشت و به شب از لشکرگاه طاهر بهادر # ~~بگریخت. طاهر بهادر، ملک شمسالدین را بنواخت و خیمه و خرگاه و مطبخ # ~~خاص خود بدو داد. ملک شمسالدین دو ماه و نیم ملازم طاهربهادر بود. بعد ~~از دو # ~~ماه ونیم لشکر او با غنیمت بی حد و حساب از هند وستان بازگشت [162] و ~~رؤسا و # ~~زعماء تکانه و آن دیار به ms126 خدمت ملک شتافتند و از اطراف و اکناف ولایات ~~خراسان # ~~کماة و ابطال به اسم ملازمت و مداومت خدمت بیش ملک شمس الدین آمدند و # ~~ملک اسلام شمس الدین در باب هر یک علی حسب منزلته کرامت و احسان مبذول # ~~داشت. PageV01P195 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0199.png) # ذ کر بیست و ششم # در رفتن ملک شمسالدین # بیش منکوخان و مراجعت او # چون شهور سنهآ خمس و اربعین و ستمائه [= 645] درآمد، درین سال ملک # ~~اسلام شمس الحق والدین کرت به ترکستان رفت. و سبب آن بود که چون # ~~طاهر بهادر درگذشت پسر او هلقتونویین1 به جای او بنشست. بعد از چندگاه ~~هلقتو # ~~و قرانویین در افغانستان برج و رنجهان2 را بتاختند و قرب پانصد سر شتر ~~براندند و # ~~دویست نفر مردم به اسیری گرفتند. ملک شمس الدین پیش هلقتو و قرانویین ~~آمد # ~~وگفت که «طاهر بهادر در عهد دولت خود این ولایات را نتاخت؛ چه، سکان ~~برج و # ~~رنجهان2 همه مطیع و منقاداند و آنچه از مال خراج و قراری ازیشان می ~~طلبید # ~~می فرستند و ابا نمیکنند. چرا باید که از شما امثال چنین امور ناشایست ~~در وجود # ~~آید. و چون فردا روز4 این خبر به سمع شاهزادگان رسد که امرا ولایات ایل ~~غارت # ~~میکنند و مردم رعیت را به اسیری میکیرند، هر آینه مؤاخذت فرمایند. # هلقتو و قرانویین گفتند که ملک اسلام راست می کوید. ما نفرموده ایم که ~~کسی # ~~آن ولایت را تاخت کند و ضرری و شری به رعایا رساند. طایفهای از [163] ~~امراء # ~~هزاره و صده به سر خویشتن رفتهاند و بدین کار مذموم اقدام و جسارت ~~نموده. # ~~اشتران را به ملک شمس الدین تسلیم کردند و گفتند که ملک به دست معتمدان ~~و # ~~امناء خود این شتران را به برج و رنجهان فرستد و ملک شمس الدین اسیران ~~را # ~~خورش و پوشش داد و به برج و رنجهان فرستاد. چون شتران لاغر بودند، هر ~~ده سر # ~~شتر را به یکی ms127 از ملازمان و خدام خود داد که روزای] چند در تیمار داشت ~~او سعی PageV01P196 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0200.png) # ~~نمایند تا چون فربه شوند به خداوندان باز فرستد [ند] # به واسطهآ این معنی که به ذکر پیوست هلقتو و قرانویین2 با ملک شمس الدین # ~~بد شدند و قاصد و معاند او گشتند و هر دو به اتفاق هم نطاق طاقت به جهت ~~تذلیل # ~~و تعریک و عزل او بر میان بستند و چند ماه در این تدبیر بسر بردند و ~~آخرالامر بر آن # ~~مقرر گردانیدند که از او به شاهزاده جغتای گلهای نویسند. روز دیگر از ~~فصحای # ~~لشکر و فضلای کشور دو تن را اختیار کردند. یکی را سام افغان گفتندی و ~~دیگری را # ~~شمس منجم، و پیش شاهزاده جغتای فرستاد[ند] و چندان که امکان داشت بدی # ~~نوشتند [ند] از ملک شمسالدین. # شاهزاده جغتای ایلچی ای] به طلب ملک فرستاد. ملک پیش از وصول # ~~ایلچی، از رفتن سام افغان و شمس منجم خبردار شده بود. امیر نصرت و جمال # ~~مالانی را قایم مقام خود در تکیناباد2 بگذاشت و با بیست سوار نامدار ~~متوجه # ~~ترکستان شد واول به خانقاه شیخ الاسلام خواجه غلوه آمد واز شیخ استمداد # ~~همت کرد. شیخ ملک اسلام را بسیار بپرسید و دعای خیر کرد و گفت: # شعر ا[رشید وطواط] # فلا زال یرعاک الاله بفصله %~% و یحمیک من ریب الزمان و یحرس # پس همیشه نگاه دارد ترا حق تعالی به فضل خود # و درحمایت دارد تراازحادثهآ روزگار ونگاهدارد او # ~~بعد از آن به ترکستان رفت. شاهزاده جغتای در گذشته بود و شاهزاده ~~ییسومنکو # ~~قایم مقام او نشسته. چون ملک شمس الدین پیش شاهزاده ییسومنکو آمد و سخن # ~~خود عرضه داشت. ییسومنکو گفت که هلقتو و قرانویین از تو شکایتی و ~~حکایتی # ~~نوشتهاند. چندان توقف کن که کسان او برسند، در حضور یرغو بداریم. بعد ~~از آن # ~~حبش عمید را که جملة الملک و نایب کل شاهزاده جغتای بود گفت که ms128 «ملک # ~~شمس الدین را به وثاق خود فرود آور و در خدمت و رعایت جانب او هیچ ~~دقیقه # ~~مهمل مگذار تا آن هنگام که سام افغان و شمس منجم حاضر شوند. # حبش عمید بغایت مرد خردمند و گیس و سخی و صاحب جاه بود. ملک PageV01P197 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0201.png) # ~~شمس الدین را به کوشک خود فرود آورد و به مقدم میمون او خود را به دولت # ~~روزافزون واصل گردانید و دو ماه بنفسه به خدمت ملک اسلام قیام نمود و ~~هر چه # ~~ممکن شد از اصطناع و تعظیم و انواع تکریم به جای آورد و هر چه تصرف ~~بذیرفت # ~~از تبجیل و اعزاز ظاهر گردانید و هرکس را از ملازمان ملک شمس الدین ~~تحفهای و # ~~هدیه ای داد و با آن همه نیک خدمتی ها خود را مقلل و مقصر شمرد و هر دم ~~از میان # ~~جان ملک شمس الدین را گفت: ### | شعر # من چه در پای تو ریزم که خورای1 [تو] بود ### | سر نه چیزیست که شایستهآ پای تو بود # ~~[165] ملک شمس الدین در کوشک حبش عمید متوطن میبود تا آن روز که میان # ~~شاهزاده کیوک خان و شاهزادگان دیگر خلاف و نزاع بیدا شد و از جانبین ~~لشکرها به # ~~هم برآمدند. بعد از قتل و فتل و نهب و رهب بسیار تخت بخت پادشاهی و ~~دیهیم # ~~عظیم الشأن شاهنشاهی بر شاهزاده منکوخان2 مسلم شد و عساکر و خزاین # ~~چنگیزخانی و رایات و ولایات جهانبانی برو مقررگشت و مخالفان دولت و ~~منازعان # ~~مملکت او مقهور و مستأصل گشتند و حشم و خدم ییسومنکو چون ذرایر و نمال ~~در # ~~صحراوات و جبال متفرق شد و حبش عمید با تبع خود به جانب هندوستان رفت. # در اثناء این حالت، ملک اسلام شمس الحق والدین کرت روی به طرف # ~~دارالملک شاهزاده منکوخان آورد و در آن روز که جلوس شاهزاده منکوخان بر # ~~سریر سلطنت و جاه امرای درگاه و وجوه سپاه تعیین کرده بودند، ms129 برسید. ~~مقربان # ~~حضرت و ارکان دولت پادشاه منکوخان، ملک شمسالدین را پیش پادشاه بردند و # ~~عرضه داشت [ند] که از خراسان از ولایت غور ملک شمسالدین کرت - که آبا و # ~~اجداد او ملوک خطط سلاطین کامکار و رؤوس امم روزگار بودهاند و پادشاه # ~~جهانگیر چنگیزخان دربارهآ ایشان سیورغامیشهای بی حد و عد فرموده و ~~یرلیغ و # ~~بایزه داده و مظاهرت و یکدلی و معاونت و راستی ایشان را از مواهب بزرگ ~~شمرده # ~~- امروز که پادشاه عالم در جار بالش تخت بلند بخت سلطانی فریدون وار ~~نشسته # ~~است، و چون جمشید بر متکای عظمت سلیمانی تکیه زده، و چون قباد امداد ~~عدل PageV01P198 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0202.png) # ~~و داد مبذول داشته، و چون کاؤش ناموس شاهنشهی را رعایت واجب شمرده، # ~~آمده و می خواهد که به شرف وصول دستبوس پادشاه جهانیان مشرف شود و به # ~~انواع عاطفت شاهنشاهی مخصوص گردد. # پادشاه منکوخان1 فرمان فرمود که «ملک شمس الدین را [166] بیارید تا او را # ~~ببینم». چون ملک شمس الدین به بارگاه ملک منکوخان در آمد و روی پادشاه # ~~منکوخان بدید، به رسم عجم برو آفرین و ستایش فراوان خواند. پادشاه ~~منکوخان # ~~از سر تلطف شهریاری و تعطف جهانداری به جانب ملک شمس الدین ملتفت # ~~کشت و از آن هیکل خوش لقا و هیأت با صفای او متعجب شد. روی به ~~شاهزادگان # ~~و امرا ووزراکرد وگفت که «این ملک بس خردمند و هوشمند است، و فصیح و # ~~شیرین سخن. به ظاهر وباطن طاهر وطیب، وبه صورت و سیرت نقی و تقی و به # ~~خحلق وخلق لطیف و شریف. قدم او بر ما مبارک است و میمون، و طلعت او در ~~نظر # ~~ما فرخ و همایون. چنین ملکی را که به دوستی و جانسپاری حضرت علیاء ما ~~بعد # ~~مکان اختیار کرده از واجبات باشد که بدانج دلخواه و مآرب او باشد فرمان ~~فرماییم و # ~~در اماکن و مساکن توران و ایران هر بلده و بقعه را که ms130 خاطر او به حکومت ~~آنجا مایل # ~~بود بد و ارزانی داریم». # و بعضی از راویان چنین تقریر کردهاند که ملک شمس الدین آن روز به اردوی # ~~پادشاه منکوقا آن رسید که شاهزاده کیوک خان و پادشاه منکوخان با هم در ~~مقاتلت و # ~~محاربت بودند واز تصاعد کرد سواران چهرهآ آفتاب رخشان متغیر و مغبر بود ~~و از # ~~اشعهآ رخش و روش صمصام و قمقام و از تابش و نمایش اسنه و حسام روی زمین # ~~روشن و مشعشع. ### | نظم [شاعر] # پشت زمین چو روی فلک گشته از سلاح ### | روی فلک چو پشت زمین گشته از غبار # از شم مرکبان شده مانند غار کوه ### | وز شخص کشتگان شده مانند کوه غار # ~~ملک شمسالدین با آن بیست سوار نامدار غوری بر موجب [167] «لا ملک الا ~~PageV01P199 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0203.png) # ~~بالسعی و الحرب و لا ظفر الا بالطعن و الضرب»1 شمشیر شیر اوژن برکشیده ~~و رایت # ~~نصرت برافروخته بر لشکر شاهزاده کیوک خان زد و بسی را از دلیران به قتل ~~آورد. # ~~پادشاه منکوخان را ناگاه در اثناء این حالت شدید و وقت موشح نظر بر ملک # ~~شمس الدین افتاد. از حضار پرسید که «آن سوار کیست که از یمین و یسار به ~~خنجر # ~~آتشبار سر بر غرور اعادی ما را بر خاک خواری میاندازد؟» ### | شعر # آدمی را نبود قوت و شوکت زین سان %~% این مگر فیل دمان است یا شیر عرین # ~~جماعتی که ملک شمس الدین را دیده بودند و به حق المعرفت شناخته زور، ~~عرضه # ~~داشتند که آن مرد غضنفر خشم هزبر زور از ولایت غور است و او را ملک شمس # ~~الدین کرت خوانند که به حمله لشکری را ترت ومرت گرداند واز قلعهآ ~~محروسهٔ‌ # ~~خیسار حمیت عن الحدثان والبوار به کوجدادن و نام نیک پادشاه عالم بدین ~~دیار # ~~آمده سه ماه بیش شاهزاده ییسومنکو [را] ملازم بود. چون شنید که پادشاه ~~جهانگیر # ~~را خصمان برخاستهاند و منازعان خروج کرده، بر نهج رکضت ms131 به تعجیل هر چه # ~~تمام تر از خطهآ سمرقند بیرون آمد و امروز بدین معرکه رسیده به این که ~~پادشاه # ~~عالمیان مشاهده میکند، تیغ بی دریغ میزند و به هرگردی مردی را میکشد و ~~به هر # ~~زخم شمشیری شیری را از بای درمی آورد و به هر تیری امیری را اسیر ~~میکند. ### | شعر [رشید وطواط] # یشق اذا ابدی نواجذه الوغا %~% سویداء قلب القرن و القرن دارع # می شکافد چون بیدا میکند دندانهای خود را جنگ # سیاهی دل یارجنگ و حال این است که یارجنگزره دارست # ~~پادشاه منکوخان فرمود که اگر بر لشکر کیوک خان غالب شوم، ملک [168] # ~~شمسالدین را به انواع اصطناع و کرامت مخصوص و محفوظ2 گردانم. # چون پادشاه منکوخان بر مقتضاء «الاعمال بالنیات»3 نیت بر تربیت ملک # ~~شمس الدین کرد، حق تعالی از مهب لطف «و ما النصر إلامن عند الله»1 نسیم ~~عنبر PageV01P200 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0204.png) # ~~شمیم نصرت بوزانید1 و از کنوز رموز «بنصر الله ینصر من یشاء و هو ~~العزیز الرحیم» # ~~جواهر زواهر فتح ظاهر گردانید. روز دیگر شاهزاده کیوک خان را بشکست و ~~ملک # ~~چنگیزخانی بر او قرار گرفت و ملک شمسالدین به واسطهآ آن فتح عظیم و نجح # ~~جسیم پیش پادشاه و امراء سپاه بیفزود و منظور نظر شاهزادگان و امیران ~~لشکر شد و # ~~به خلعت خاص منکوخانی اختصاص یافت و شاهزادگان و ملوک اطراف هر یک # ~~در باب او عنایت و لطف بی حساب مبذول داشتند و قدم و دم او را بر خود ~~مبارک # ~~شمردند و همه به اتفاق و یکدل سخن او را در پیش پادشاه منکوخان عرضه # ~~داشتند و در اجازت مراجعت او مع حصول مآرب و مطالب اجتهاد و سعی هر چه # ~~تمام تر به جای آوردند. # پادشاه منکوخان فرمان فرمود تا به جهت ملک یرلیغ نوشتند برین نوع که # ~~«امرا و ملوک خراسان و جماهیر ارباب ادیان و ملک و مشاهیر اصحاب عز و ~~محل و # ~~صدور کافهآ متوطفان خراسان ms132 و بدور عامهآ ایران بدانند که از آنگاه باز ~~که تخت # ~~شاهی و افسر پادشاهی به ما رسید و فراعنهآ جباران مشارق منقاد و مطیع ~~ما شدند و # ~~جبابرهآ قهاران مغارب رهی و رهین درگاه ما کشتند # شعر [امیرالمؤمنین علی، رضی الله عنه] # حتی تکون لنا الدنیا باجمعها %~% محمیة بین موروث و مکتسب # تا می بود ما را دنیا همه او # نگاه داشته شد میان میراث یافته شد و کست کرده شد # ~~(169] ارادت ما آن است که در ممالک اقالیم سبعه بلادی که خرابی پذیرفته ~~باشد # ~~آبادانی3 پذیرد تا بدین واسطه نام نیک ما بر صفحات روزگار مخلد ماند. ~~به حکم # ~~«لاخیر فی فکر لاقول معه و لا خیر فی قول لافعل معه»4 این تمنی را ~~خواستیم که از # ~~فکر به قول آید و قول مقارن فعل گردد. به هر شهری از ملکان معتبر رعیت ~~پرور و از # ~~امیران با خبر نیکو سیر ملکی و شحنهای نامزد گردانیم. چون به کار عمارت ~~شهر PageV01P201 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0205.png) # ~~هرات، کفیت عن العاهات و البلیات، که معظم ترین بلاد خراسان است میلان ~~دل و # ~~التفات خاطر بیشتر داریم، بنابراین مقدمات ملک شمس الدین کرت را که از ~~دودمان # ~~بزرگواریست و از خاندان نامداری و چون آبا و اجداد خود بر طریق مستقیم ~~حسن # ~~روش میکند، ### | شعر [ذواالرمه] # الفی آباه بذاک الکسب یکتسب %~% والکسب یمنع من من و من فقر # یافته است پدرخودرابه این کسب کسب میکند # و کسب باز می دارد از مسنت و از درویشی # ~~[به] ملکی شهر هرات، حمیت عن الآفات، وتوابع اوجون جام وباخرز3 وکوسویه # ~~وخره2 و فوشنج وآزاب و تولک و غور2 و فیروزکوه و غرجستان و مرغاب3 و # ~~فاریاب ومرجق تا آب آموی5 و اسفزار6 و فراه و سجستان و تکیناباد7 و ~~کابل و # ~~تیراه8 و بستستان و افغانستان تا شط سند و حد [170] هند فرستادیم و ~~زمام حل و PageV01P202 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0206.png) # ~~عقد و قبض و بسط این ولایات ms133 مذکوره را درکف کفایت و ید اهتمام او ~~نهادیم تا به # ~~حسن رأی و رؤیت و یمن همت و نهمت این مواضع را آبادان گرداند. ### | شعر [حسینی] # بر آرد به نام نکو نام خویش %~% ز بد دور دارد سرانجام خویش # ره نیکویی جوید و راستی %~% نپوید به سوی کم و کاستی # به آئین نیکان رود سال و ماه %~% بترسد ز روز شمارگناه # ~~و بر مقتضای «رأس العبادة العفو» خط صفح وعفو بر جراید جرایم صغیرهآ ~~رعاع # ~~کشد و رسوم ارباب سیاست را از وهن و تزلزل رعایت واجب داند و به همه ~~انواع # ~~چنان سازد که به هیچ وجه از وجوه از قوی بر ضعیف حیفی نرود و بر صغیر ~~از کبیر # ~~ظلمی طاری نشود و از سر «الظلم اوله اعراض و آخره انقراض»1 بی خبر ~~نباشند و # ~~مردم مفلس وطماع و مزور و ذمیم الاصل ومفسد را در سلک نواب و عمال ~~منخرط # ~~گرداند؛ چه، این طایفهآ فسقه قاعدهآ ولایتداری را منهدم نگردانند و از ~~برای جذب # ~~منفعت ناحق را حق انگارند و حق را با ناحق ملحق کنند. و چون ملک شمس ~~الدین # ~~بر سبیل تجرد با چند تن معدود بدین حدود آمده و از نفایس و نقود آن قدر ~~که در # ~~خزینهآ او موجود بود به جود و بذل سپری گردانید، ارغون آقا و صواحب ~~دیوان # ~~خراسان مبلغ پنج تومان3 مال که در عرف آن را پنجاه هزار دینار ~~میخوانند، # ~~بی تعویق و مطل به نواب او رسانند و در توقیر و احتشام او هیج دقیقه ~~مهمل # ~~نگذارند و به مال و مرد و اسلحه مددکار او باشند، و شکر و شکایت او را ~~در # ~~حضرت علیاء ما مؤثر دانند. برین جمله که به ذکر پیوست بروند و عدول و ~~انحراف # ~~نجویند و اوامر ونواهی را از لوازم [171] و لوازب2 شمرند تا از دولت ~~رضای ما # ~~محفوظ کردند و از عقوبت سخط ما محفوظ مانند». # چون احکام ms134 ملکی ملک شمس الدین به نفاذ پیوست و به توقیعات و # ~~علامات چنگیزخانی مؤکد و موشح شد، روز دیگر که جمشید خورشید بر تخت # ~~مینائی برآمد و مهرهآ مهر روشن چهر بر بساط سبز سپهر غلطان گشت، به امر ~~خالق # ~~جن و ملک PageV01P203 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0207.png) ### | شعر [خاقانی] # خسرو طارم فلک رست ز دیو هفت سر ### | ریخت به هر دریچه آقچه زر شش سری # ~~پادشاه منکوخان، ملک شمسالدین را بر مجمع خاص علی رؤوس الناس خلعت # ~~خاص پوشانید1 و سه پایزهآ زرین و دو کمر مرصع رزین ثمین و نه تا جامهآ ~~زربفت و # ~~ده هزار دینار نقد با چندین عدت و آلت حرب از شمشیر هندی و نیزه خطی و ~~گرز # ~~گاوسار2 و خنجر دلد وز بدو داد. شعر [ربیعی] # فزون زانک ره بود بنواختش %~% ز هر گونهای هدیهها ساختنش # ز دو رویهآ شمشیر زرین نیام %~% گرانمایه اسپان زرین لگام # قباهای دیبای چین دوخته %~% چو خورشید تابان برافروخته # درفش و نگین و قبا و کلاه %~% سراپرده و خیمه و بارگاه # بدو داد و بی من گرامیش داشت %~% شب و روز در شادکامیش داشت # ~~روز دیگر که شهر مبارک رمضان سنهآ مذکور بود، ملک اسلام شمس الحق ~~والدین # ~~کرت با جاهو - که از خواص درگاه پادشاه منکوخان بود - متوجه [172] خطهآ ~~هرات # ~~شد. و چون از آب آمویه بگذشت بیست روز را به بادغیس درآمد و از بادغیس ~~به # ~~فوشنج رفت و زیارت مقام متبرک رباط پی2 را دریافت. روز دیگر از رباط پی ~~به سوی # ~~ولایت جام حرکت فرمود. چون به جام رسید و شرف حضور به انور شیخ الاسلام ~~و # ~~قطب الانام خواجه...4 را دریافت و در [دو] روز بر سر تربت معطره و ~~روضهآ معنبرهآ # ~~سلطان الاولیا، سرالله فی الارضین، کاشف اسرار المجاهدات، مکاشف انوار # ~~الهدات، سالک مسالک الطریقة، مالک ممالک الحقیقة، قطب الحق والدین، شیخ # ~~احمد [جام]5، قدس الله روحه العزیز، به سر برد. PageV01P204 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0208.png) ### | شعر [نظامی] ms135 # چو صبح دوم سر بر افلاک زد %~% شفق شیشهآ باد را خاک زد # بیاراست آن برکهآ لاجورد %~% سفال زمین را به ریحان زرد # ~~عنان عزیمت به طرف لشکرگاه ارغون آقا تاخت. در شهر طوس ارغون آقا1 را ~~بدید # ~~و احکام پادشاه منکوخان را بدو نمود. ارغون آقا، ملک را بسیار بنواخت و ~~هفت # ~~روز او را نگاه داشت. روز هشتم خلعت خاص خویش بدو داد و بفرمود تا از ~~خزینهآ # ~~او مبلغ پنجاه هزار دینار2 نقد تسلیم نواب او کردند و به دلخوشی تمام ~~مع حصول # ~~مآرب و امانی، روز دیگرش اجازت مراجعت فرمود. PageV01P205 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0209.png) # ذ کر بیست و هفتم # در حکایت به قتل رسیدن # ضیاء الملک شرف الدین بیتکجی # چون شهور سنهآ ست و اربعین و ستمائه [=646] درآمد از تواریخ [173] این # ~~سال مذکور حکایت به قتل رسیدن شرفالدین بیتکجی1است. و آن چنان بود که # ~~چون ملک شمسالدین از پیش امیر بزرگ ارغون آقا تربیت و عاطفت امراء عظام # ~~یافته و عنایت و رعایت صواحب کرام مشاهده کرده بر طالع سعد بر مقتضای: # شعر [من کلام امیرالمؤمنین علی، رضی الله عنه] # و فی الأثنین إن سافرت فیه %~% سلمت من المکاره و العباء # و در روز دوشنبه اگر سفرکنی تو در وی # سلامت مانی از ناخوشی و رنج # ~~روز دوشنبه عاشر ربیع الاول سنهآ مذکور ### | شعر [سید حسن] # # فتوج1 سوییمین و سعود سوی یسار %~% زمانه شیب رکاب و سپهر بیش عنان # ~~با تجشم هر چه تمامتر عنان عزیمت بر سمت شهر هرات، حمیت عن النائبات، # ~~تاخت و چون به مشهد متبرکهآ طوس رسید بعد از آن که زیارت تربت مطهرهآ ~~معطرهآ # ~~سلالة النبویه، قره عیون المصطفویه، علی بن موسی الرضا، رضی الله ~~عنهما، # ~~دریافت، پهلوان اجل سید الشجعان مبارزالدین محمد نهی واختیارالدین ~~سالار و # ~~اسد بیتکچی و میران و جیری و عزالدین کینان و شمسالدین حسن بزرگ تمرانی ~~را PageV01P206 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0210.png) # ~~و از طرف شحنه حسن جاهو را با بیست ms136 مرد رزم آزمای کار دیده نامزد ~~گردانید تا بر # ~~سبیل رکضت و تسرع بروند و شرفالدین بیتکجی را بگیرند و در لیالی و ایام ~~به # ~~احتیاط تمام حابس وحارس او باشند. # راوی چنین گفت که سبب گرفتن شرفالدین بیتکجی آن بود که در [174] آن # ~~وقت که پادشاه اوکتای از طرف خود کوکانویین را و از جانب شاهزاده باتو ~~قورلجین # ~~نویین و نکودر را و از طرف شاهزاده جغتای طاهربهادر و بوجای نویین را ~~به طرف # ~~هندوستان فرستاد، فرمان فرمود که از هر ولایتی مردی خردمندی با این ~~امرا از آب # ~~آمویه بگذرند. از آلمالغ1 پهلوان آزرمی را تعیین کردند و از فرغانه2 ~~مسعود فلاوز3 # ~~را، و از تلاس معین خطاط را، واز اوچند کیجکیته محمد را، و از سمرقند # ~~حسام الدین حاجب را، و از ترمذ الب ملکی نودشکی را. چون این جماعت ~~مذکوره # ~~با امرا مصاحب شدند و از آب آموی بکذشتند، قولجین نویین در وقت آمدن در # ~~حدود شبورغان4 درگذشت. نکودر به جای او بنشست. PageV01P207 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0211.png) # القصه، شرف الدین بیتکجی خود را به واسطهآ خط و بلاغت و ذهن وکیاست # ~~و رأی و کفایت وانشا و استیفا و زباندانی، در پیش طاهر بهادر وجاهت ~~تمام # ~~حاصل کرد و بعد از چندگاه طاهر بهادر او را به جهت مهمات سپاه نزد ~~شاهزاده # ~~جغتای فرستاد. شاهزاده جغتای او را بنواخت و به انواع تربیت و اضطناع # ~~مخصوص گردانید و راه و منصب بیتکجی آن سر حد را بدو مفوض کرد. چون # ~~شرفالدین بیتکجی از اردوی شاهزاده جغتای مراجعت نمود، هشت ماه پیش # ~~طاهر بهادر ملازم بود و در غور دست تعدی و زور برآورد و بقلانات و ~~قسمات و # ~~عوارضات و تجبر و تحکم دیوانی رجال جبال غور را از منازل و اوطان جلاء ~~وطن # ~~فرمود واز دقیقهآ «الظلم اوله لعن و آخره طعن»1 بی خبر ماند.2 # و چون طاهر بهادر را پیمانهآ عمر پر شد و شیشهآ آمل ms137 بر سنگ اجل آمد، پیش # ~~ارغون آقا رفت و به اندک روزگاری از درجهآ ملازمت و خدمت صف نعال به ~~مرتبهآ # ~~مجالست [175] و منادمت رسید. ارغون آقا او را به شمارهآ دیار بکر ~~فرستاد. چون # ~~باز آمد حکومت شهر هرات بدو مفوض گردانید. و چون ملک مجد کالیوینی به # ~~حکم شاهزاده باتو به هرات آمد، شرفالدین بیتکچی را معزول کرد. شرفالدین # ~~بیتکچی پیش گرگوز رفت و مبالغی مال درباخت. گرگوز او را با یکی از ~~مقربان # ~~ارغون آقا باورچی نام به شمارهآ هرات فرستاد. شرفالدین بیتکجی از حصر و ~~ضبط # ~~خلق هرات فارغ شده بود در آن روز که مبارزالدین محمد نهی به هرات آمد. # ~~باورچی و شرفالدین بیتکچی در هرات رود بودند. مبارزالدین محمد نهی در ~~حال # ~~با آن چند مرد پر دل در قطع منازل و مراحل استعجال هرچه تمام تر به جای ~~آورد. # راوی چنین گوید که در قریهآ خان مفاجا «کغیت هاطل اوکلیث صایل»3 # ~~بر سر شرفالدین بیتکچی رسید و او را بگرفت و دو شاخه کرده،4 با تبع او ~~به PageV01P208 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0212.png) # ~~اسفزار1 آورد و با باورچی غضب هر چه تمام تر ظاهر گردانید و متابعان او ~~را بزد. # ~~شرفالدین بیتکجی بر مقتضای آنکه گفتهاند: # شعر [ابوالفتح بستی] # من2 جاد بالمال مال الناس قاطبة %~% الیه و المال للناس فتان # هر که جوانمردی کند به مال، میل کند مردمان همه # به سوی او و مال مر آدمی رادر فتنه اندازنده است # ~~روی به سوی محمد نهی آورد وگفت «ای پهلوان، مبلغ پنج هزار دینار به اسم # ~~خدمتی به تو می دهم. مرا پیش ملک اسلام شمس الحق والدین مبر. از قتل و ~~فتل # ~~من ملک اسلام را هیچ سودی نخواهد بود، و از آن که من به جان امان یابم ~~ترا زیان # ~~نخواهد داشت». مبارزالدین محمد گفت «این کار بر دست من آسان است. آنچه ~~که # ~~قبول میکنی نقد کرده به من رسان تا ترا از ms138 قید بند این محنت و نکبت ~~خلاصی و # ~~مناصی حاصل آید». شرفالدین [176] بیتکجی فی الحال پنج هزار دینار نقد ~~به # ~~مبارزالدین محمدنهی داد و تمنای استخلاص خود در دل متمکن3 گردانید. PageV01P209 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0213.png) # ~~مبارزالدین محمد با وجود [این] دوشاخه، بند دیگر بر بای او نهاد و سر و ~~پا # ~~برهنهاش پیاده به هرات آورد. # و از آن جانب چون ملک شمسالدین به ولایت جام در آمد، سراج الدین # ~~عبد الرزاق وحسام الدین نیال را پیش خرلغ وامیر محمد عزالدین مقدم ~~فرستاد و # ~~گفت «باید که همگنان از آمدن ما به حبور و سرور متواصل کردند و بر حکم ~~یرلیغ # ~~پادشاه منکوخان همه پیشباز آیند و ابواب مخالفت را مسدود داشته شرایط # ~~دوستداری و اطاعت به تقدیم رسانند». خرلغ و امیر محمد و تمامت اعیان و # ~~مشاهیر و جماهیر و اکابر شهر هرات به استقبال ملک اسلام شمس الحق ~~والدین از # ~~شهر بیرون رفتند. و چون رایت همایون اژدها پیکر فرخنده اختر ملک شمس ~~الدین # ~~از گرد راه چون جرم ماه ظاهر گشت، خرلغ و امیر محمد عزالدین مقدم و کلی # ~~بزرگان و اشراف هرات پیاده شدند و شرایط خدمت و تهنیت به تقدیم ~~رسانیدند و # ~~از سیم و درم بر علم و حشم و خدم ملک نثار بیشمار کردند و جمله به ~~اتفاق، # ~~پینفاق، زبان به دعا و ثنایش بگشاد[ند] و گفت [ند]: # شعر [ادیب صابر]1 # خسروا! ملک بر تو میمون باد %~% اخترت فرخ وهمایون باد # قصر قیصر نهاد ملکت را %~% کمترین بایه طاق گردون باد # عدل و بذل تو تا به روز شمار %~% ملجا وکهف ربع مسکون باد # در صف کین ز تیغ بدخواهان %~% تیغ تیزت همیشه گلگون باد # کمترین بخشش کف کرمت %~% حاصل گنجهای قارون باد # دست و طبع ودل تو از ره جود %~% رشک عمان و نیل و جیحون باد # لفظ گوهرفشان جان بخشت %~% قیمت افزای در مکنون باد PageV01P210 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0214.png) # [177] ذات عالی صفات تو دایم %~% در ms139 پناه خدای بیچون باد # دولت و عزت و جلالت تو %~% در جهان دم بدم برافزون باد # صیت شاهی و نام مملکتت %~% روح روح جسم و فریدون باد # ~~ملک اسلام شمس الحق والدین، خرلغ را درکنار گرفت وجماهیر واعیان و سکان # ~~هرات را به هشاشت تمام بپرسید. به طالع سعد و وقت خجسته به شهر درآمد و ~~در # ~~شمال مشرق بر سر میدان، ایوان بارگاه عالیجاه تا اوج کیوان برکشید و ~~شادروان # ~~بردباری تا اوج سبهر زنگاری برافراشت. روز دیگر که سلطان مملکت روم به ~~زخم # ~~تیغ آتش فشان درخشان تخت زمردین آسمان را از شاهنشاه دیار زنگبار ~~بازستاند، # ~~ملک شمس الدین یرلیغ پادشاه منکوخان را بخواند و احکام حکم به محل ادا # ~~رسانید. خرلغ و متقدمان گفتند که ما همه از کهآ و مهآ مطیع و منقاد و ~~دوستار ملک # ~~اسلامیم. # روز دیگر، مبارزالدین محمد نهی، شرفالدین بیتکچی را پیش ملک شمس # ~~الدین آورد. ملک اسلام بر سر انجمن در حضور جاهو و خرلغ بانگ بر ~~شرفالدین # ~~بیتکچی زد و گفت «ای مفتن رعیت سوز، از فزع و جزع چنین روز هیچ اندیشه # ~~نمیکردی؟ و از معنی لطیف ### | شعر # کامهآ وقت ار چه ز جان خوشترست %~% عاقبت اندیشی از آن خوشتر است # ~~هیج یاد نمیآوردی1 و بر دقایق حقایق «من رکب مطیة الظلم کرهوا آیامه و ~~دولته»2 # ~~وقوف نمی یافتی وهمگی همت ونهمت بر رنجش [و] زحمت بندگان خدای، عز و # ~~جل، مصروف داشته بودی و به کرات و مرات به روات قلانات و قسمات بر خلق # ~~هرات و سکان غور جاری گردانیدی و مردم [178] را به مطالبه و شکنجه و ~~مصادره # ~~ازین دیار جلاء وطن فرمودی. امروز قضای ربانی و تقدیر یزدانی ترا در ~~دست من # ~~گرفتار کرده است تا بر مقتضای «و کذلک نجزی الظالمین»3 سزا و جزای خطا ~~و # ~~جفای ترا به تو رسانم و ترا عبرت عالم و موعظت بنی آدم گردانم». # شرفالدین بیتکچی جبین بندگی ms140 بر زمین سرافکندگی نهاد و به ضراعت و ~~PageV01P211 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0215.png) # ~~مسکنت گفت «ملک اسلام و شهریار هفت اقلیم را در ظل حفظ الهی و نظم ~~ممالک # ~~پادشاهی و عظمت از ماه تا به ماهی سالیان نامتناهی سلطنت و شاهنشاهی ~~باد. من # ~~بندهآ کمترین و چاکر کهترین، به گناه خود مقرم و به جرایم خویش معترف. ~~اگر من # ~~مذنب جافی خاطی به واسطهآ تذلیل والقای شیطانی گناهی کردهام که مثل آن ~~از # ~~کسی صادر نشده، تو خداوند به هدایت و توفیق رحمانی عفو کن که از ابنای ~~عالم # ~~تنی نکرده است به کرم خلقی و لطف عزی. خطای جزیی مرا به کلیات عفو شامل # ~~خود محو گردان و بر بشارت اشارت آلکریم اذا قدر عفا به اکرام تام و ~~انعام عام و # ~~اذیال افضال ذنوب و خطیات مرا بپوش و مرا به هر مال که هست بفروش». # ملک شمس الدین از آن فصاحت و تمهید عذر و روانی نطق او متعجب شد و # ~~گفت «ای سفاک بی باک ناپاک، و ای مزور مدبر، وای منحوس محبوس، وای باطل # ~~عاذل! این چه کلمات پر نیرنگ است و این چه مقالات رنگارنگ؟! نشنودهای ~~که # ~~عدل تربیت است مر نیکان را و سیاست است مر بدان را؟ عدل حصنی است # ~~خلایق را از صدمات نوایب و سطوات مصایب. قضای این حصن حصین امضای # ~~سیاست است و در این قلعهآ متین اقامت حدود [179] شریعت، و هر ملک که از # ~~مقتضای آفة الملوی ضعف السیاسة بی خبر بود، به زودی قاعدهآ مملکتش ~~تزلزل # ~~پذیرد و اساس منقبتش خلل یابد؛ چه، مصلحت ملک و ملت و زیب دین و دولت # ~~به تیغ و سیاست ومجازات خیانت وضلالت به نکال و نکبت. ### | شعر # نفع سیاستاست که مرروی ملک را %~% در کل حال تازهتر از برگ گل بود # خون خوردن اعادی در طبع پادشاه %~% تأثیر صد مفرح و صد جام مل بود # ~~نمی بینی که حیواناتی که موذیاتاند و ms141 مضرات، کشتنیاند و خار و خاشاکی ~~که در # ~~دامن احرار آویزند، برکندنی!» # پس بفرمود تا آن روز شرفالدین بیتکجی را به ده کس صد چوب زدند. # ~~چون شب دیجور بر روز پر نور مسلط شد و جهان نورانی ظلمانی کشت، زوجهآ # ~~شرفالدین بیتکجی، یاقوت نام، طبقی پر از در و لعل به خدمت ملک شمس ~~الدین # ~~آورد. ملک گفت «ای عورت، از آوردن این طبق مملو به جواهر زواهر و مشحون ~~به # ~~درر و غرر، حاجات ومآرب تو چیست؟» یاقوت زمین خدمت به لب ببوسید و # ~~گفت که «ملک اعظم عالم، عادل باذل کامل، دریادل رعیتنواز، مخالف سوز ~~PageV01P212 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0216.png) # ~~عد وبند، قلعه گشای رزین رأی، صافی قریحت پاک عقیدت، کامیاب کامکار ~~کامران # ~~را بر سر اعاظم ملوک جهان، جاودان کامروائی و فرمانفرمائی باد و اعدای ~~ملک و # ~~ملت مقتول و مکبول و اولیاء دین [و] دولت مسرور و منصور. امید من ضعیفه ~~به # ~~جنان جتات حیات ملک ملوک اسلام آن است که این در و لآلی را که در ایام ~~و لیالی # ~~آبا و اجداد من جمع کردهاند و به ارث به من رسیده، قبول فرمائی و جان # ~~شرفالدین [180] بیتکجی را به من بخشی». # ملک شمس الدین از آن تشفع وارتشاء در غضب رفت و بر معنی «لعن الله # ~~الراشی و المرتشیء و الذی بینهما یمشی فی النار» مطلع شد و سر «شیئان ~~شینان # ~~فی الاسلام شین الرشوة و شین الشفاعة» دریافت [و] گفت «ای مستوره! مگر ~~به # ~~سمع تو نرسیده است که گفته و فرمودهآ ما به رشوة و باره، بلک به خزاین ~~قارون و # ~~دفاین ربع مسکون تغییر و تبدیل نپذیرد و خاطر عاطر و ضمیر منیر ما از ~~آنچه راه # ~~حق و سنت رسول است منحرف نگردد؟» # شعر اعلاءالدوله] # به سیم و زر نتوان از ره خدا گشتن ### | که این صفت صفت اهل بغی و طغیان است # ~~یاقوت چون دانست که شفاعت در گیر نیست و ms142 ملک اسلام را نظر بر آن نفایس # ~~دلپذیر نی، با آن طبق از پیش ملک اسلام بیرون آمد و شرفالدین بیتکچی را ~~از # ~~کیفیت احوال و اهوال اعلام داد. شرفالدین بیتکجی بغایت متحزن و متأسف # ~~کشت. نومید وار از سر درد و حسرت گفت: ### | شعر # مسحقا لدهر ساورتنی همومه %~% و شلت ید الایام غلت و تبت # بس هلاکت باد مر روزگار را که حمله کرد بر من غمهای او # و شل باد دست روزگار و یا غل شده باد و هلاک باد # ~~یاقوت را گفت «برخیز کار کفن و تابوت ساز که دور چرخ فرتوت قوت و قوت ~~مرا # ~~سپری گردانید و مستوفی قضا به قلم فنا رقم انتها بر جریدهآ بقای من ~~کشید و بهار # ~~دوران زندگانی من به اوان خزان فانی مبدل شد». # روز دیگر ملک شمسالدین بفرمود تا شرفالدین بیتکجی را به خواری ~~PageV01P213 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0217.png) # ~~هرچه تمام تر به قتل رسانیدند واز چپ و راست ندا در داد که «هر که با ~~آل [181] # ~~بزرگ حال کرت [و] شاه ملوک اسلام و رؤوس انام دیگر کند و در ایذای ~~متعلقان و # ~~جلاء رعایای ایشان کوشد و بر نهج بزرگ منشی و گردنکشی رود و طرق امن و ~~امان # ~~بر بندگان خدای عز و جل بسته دارد و از خبث طبع واژون قانون بد نهد و ~~خلاف # ~~رسوم حکام ستوده صفات و سیر ولات نیکو ذات زندگانی کند، هر آینه که چون # ~~شرفالدین بیتکچی به قتل و تأدیب و نکال و تعذیب رسد». # خلق هرات از وضیع و شریف از هیبت آن سیاست ترسان و لرزان شدند و در # ~~سرا و ضرا و ظلمت وضیا، بعد از عبادت حق تعالی به خدمتکاری و هواداری ~~ملک # ~~اسلام شمس الحق والدین قیام نمودند. وخرلغ روز دیگر نواب و ملازمان خود ~~را # ~~طلب داشت وگفت که «ملک شمس الدین مردی بس قتال است و بدین نوع اگر در ~~این # ~~ولایت حکومت خواهدراند، ms143 میان ماو او کار به منازعت و مخاصمت خواهد ~~انجامید، # ~~آخییفوا الهوام قبل ان تخیفکم.1 پیش از آنک در معزولی و مکبولی ما ~~اجتهاد نماید، # ~~ما را در مصلحت عاقبت کار خود اندیشه میباید کرد که بزرگان چنین ~~گفتهاند: ### | شعر [عطا] # چون خصم قوی بود بیندیش ازو %~% ازان پیش که گردد دل تو ریش ازو» # ~~امیر محمد عزالدین مقدم گفت که «آنچه امیر می فرماید از عین مصلحت است، ~~اما # ~~با این ملک در ظاهر اظهار مخالفت و نزاع ماوراء خردمندیست؛ چه، او ~~قویست و ما # ~~ضعیف. خلاصهآ تدابیر و زبدهآ آرا آن است که از امر و نهی و قهر و قسر ~~ملک # ~~شمس الدین انحراف و عدول نجوییم و به تأنی و آهستگی آنچه از او صادر ~~گردد در # ~~نهان بر جائی ثابت گردانیم [182] تا چون امرای خراسان به هرات نزول ~~کنند، # ~~نسخهای منقح و ناطق به کارهای او عرضه داریم و به واسطهآ این معنی ~~امزجه و # ~~طباع پادشاهزادگان و امراء بزرگ را با او دیگر گردانیم».2 # راوی چنین گفت که این تدبیر را که امیر محمد عزالدین مقدم با خرلغ کرده # ~~بود روز دیگر به سمع اشرف ملک شمس الدین رساندند. ملک اسلام، امیر محمد ~~را # ~~بگرفت و مبلغ دوهزار دینار از وی بستاند. و بعد از این حکایت به ده ~~روز، پسر یغمش # ~~ایلجی3 به حکم پادشاه هلاکوخان به هرات آمد به جهت مهمات جماعت ~~حایطیان. PageV01P214 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0218.png) # و پیش از این به تقریر پیوسته است که این قوم را حایطی از آن گویند که ~~چون # ~~گرت دوم ایلجکدای نوئین شهر هرات را بگرفت و فرمود که خلق را از زن و ~~مرد و # ~~زوج وفرد وصغیر وکبیر وعاقل وجاهل وزاهد ومفسد و مبارز و عاجز وناجی و # ~~گیس و مهندس و طامع و قانع از چهار دروازه بیرون برند و به قتل رسانند، ~~امیری # ~~بینال نام که بر طرف شمال شهر بود خلق را ms144 به قتل میرساند. طایفهای از ~~ملازمان او # ~~گفتند که «ای امیر از این اسیران قومی را زنده گذار تا رعیت تو باشند». ~~در جوار # ~~مسجد زاغان حایطی بود. بینال1 بفرمود که از خلق هرات هر که در آن حایط ~~رود او # ~~را به جان امان باشد. قرب هزار آدمی از زن و مرد خود را در آن حایط ~~انداختند. از # ~~آن روز باز آن طایفه را حایطی میخوانند. # و از آن گاه باز که امیر عزالدین مقدم و خرلغ و ملک مجدالدین کالیوینی به # ~~هرات آمدند تا عهد دولت ملک اسلام شمس الحق (183] والدین بقلان و قجور ~~با # ~~رعایای هرات مشارکت نمیکردند و خرلغ و امیر محمد به هیچ نوع بر ایشان ~~براتی # ~~ننوشتندی؛ چه، پیوسته حامی قوی [و] راعی عظیم داشتند. چون ملک شمس ~~الدین، # ~~شرفالدین بیتکچی را بکشت و امیر محمد عزالدین مقدم را مصادره کرد، از ~~پیش # ~~ارغون ایلچیان بزرگ رسیدند. ملک شمس الدین گفت که «وجه اخراجات این # ~~ایلچیان را بر جماعتی حواله کن که در این چندگاه در حمایت بودهاند». ~~خرلغ گفت # ~~که «درین ولایت حایطیاناند که ایشان کسی را گردن نمینهند. امروز پسر ~~یغمش # ~~ایلچی به شحنگی ایشان آمده است. برین طایفه هیچ نتوان نوشت؛ چه، پسر # ~~یغمش بس بزرگ میزید و از معتبران و نزدیکان درگاه پادشاه هلا کوخان ~~است». # ملک شمس الدین از آن سخن در غضب رفت. به خط ید خود مبلغ دو هزار # ~~دینار جهت اخراجات ایلچیان بر حایطیان نوشت و پسر یغمش ایلچی را بزد و # ~~فرمود که هرچه گاه که بر رعیت حواله کنند، نخست بر حایطیان حواله ~~دارند، بعد از # ~~آن بر رعیت. خرلغ را از آن معنی خاطر متردد و منقبض شد. روز دیگر بر سر ~~جمع # ~~ملک شمس الدین را گفت که «ای ملک آن روز که بدین شهرآمدم، درین ولایت ~~صد نفر # ~~مردم بیش نبود. تااکنون کوشش کردهام وزحمات و مشقت بسیارکشیدهتا این ~~رعیت ms145 # ~~جمع شدهاند. تو می خواهی که به کشتن و زدن و مصادره، این خلق رامتفرق ~~گردانی». PageV01P215 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0219.png) # ملک اسلام شمس الحق والدین بر حسب «رب قول اشد [من] صول»1 از آن # ~~سخن خرلغ برنجید و در مشافهه و مواجهه خرلغ را سخنهای سخت گفت و گفت # ~~«ای خرلغ! ترک فضولی کن. ما در این ولایت از برای تنقید احکام و امثله ~~و تنکیل # ~~خساد [184] و غناد و زحمت و رحمت صلحا و طلحا و قمع ارباب فسق و فساد # ~~آمدهایم، نه جهت آنک چون تو اوقات و ساعات خود را به شراب و کباب و ~~رباب و # ~~نهو و سهو و خسران و نقصان منقضی گردانیم! مرد، پیر شدهای و همچنان ~~سوداء # ~~جوانی در سر داری؟» ### | شعر [قابوس] # چون پیر شدی، کار جوان نتوان کرد ### | پیریست نه کافری، نهان نتوان کرد # درظلمت شبهرچه کند مرد،رواست ### | در روشنی روز همان نتوان کرد # ~~جاهو نیز به تندی خرلغ را گفت که «حکم یرلیغ جهانگشای به نام ملک اسلام # ~~شمس الحق والدین بر آن جمله ناطق است که از ملوک و امرا هیچ آفریده در ~~میان # ~~کار او در نیاید، و اگر کسی برخلاف فرموده و گفتهآ او رود، در معرض ~~بازخواست # ~~بلیغ افتد و سزاوار هر چه بترگردد». # خرلغ از غلظت ملک شمس الدین وخشونت جاهو خایف گشت و بددل و # ~~خجل به کوشک خود رفت. روز دیگر که خورشید تابان سر از گریبان مشرف سر ~~بر # ~~زد، ملک شمس الدین، حسامالدین الب حاجب را با پنج تن به خدمت پادشاه # ~~منکوخان فرستاد وعرضه داشت که «خرلغ پیر شده است و با امرا و ایلچیان # ~~گفتگوی نمیتوان کرد و شب و روز شراب میخورد. اگر پادشاه جهان شحنهای # ~~دیگر بفرستد از مصلحت ملک دور نبود». # بعد از آن بفرمود تا استادان رازه در باغی که بر سر میدان [بود] و معروف ~~به # ~~باغ حوض، کوشک[ی] عالی بنا افکندند وائمهآ سادات و ms146 اشراف و اهالی هرات ~~را # ~~طلب داشت و گفت «ما را و شما را مصلحت آن است که اندرون شهر را آبادان # ~~گردانیم؛ چه، اگر فتنه و تشویشی ظاهر گردد خلق را پناهی و جایگاهی بود ~~که PageV01P216 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0220.png) # ~~اعادی و کفار را از سر ایشان دست تعدی و جور کوتاه باشد». # حاضران از پیر و جوان به یکبار بر ملک اسلام ثنا و دعا خواندند و گفتند ~~که # ~~«آنچه ملک الاسلام [185] کهف الانام، ظل لله فی الارضین می فرماید از ~~فرض و # ~~قرض است، اما حالیا عمارت اندرون شهر را در توقف و تأخر داشتن به صواب # ~~نزدیکتر است؛ چه، رعیت کم است و هنوز آتش یاغی کری مردم هراة منطفی # ~~نشده است و رسوم خونریزی و فتنه انگیزی ایشان منطمس نگشته. اگر ما ~~بندگان به # ~~عمارت برج و بارو و خندق قیام نماییم، حساد و اعدا در بیش پادشاه ~~زادگان به # ~~انواع سخنهای خیال انگیز فتنه آمیز عرضه دارند». # راوی چنین تقریر کرد که نظامالدین پیش از آمدن ملک شمسالدین به # ~~هرات، به وزارت هرات آمده بود و مال و اسباب بی حد به دست آورده. چون ~~ملک # ~~به هرات رسید و شرفالدین بیتکچی را به قتل آورد و امیر محمد عزالدین ~~مقدم را # ~~چوب زد و حایطیان را در قلان و قبجور1 آورد و پسر یغمش ایلچی را معزول ~~کرد، # ~~نظام الدین بند دهی دست از حکومت کوتاه گردانید و سرای خود را خانقاه ~~ساخت # ~~و تمامت اسباب خود را وقف کرد و بیست نفر برده را خط آزادی داد و به ~~خدمت # ~~آیند[ه] و رونده مشغول شد و دو نوبت ملک اسلام شمس الحق والدین را به ~~خانقاه # ~~خود آورد و دعوت عام کرد. ملک اسلام در باب او الطاف و احسان فراوان ~~مبذول # ~~داشت و او را با متعلقان و منتسبان او از قلان و قبجور و زحمات و ~~عوارضات # ~~دیوانی بیرون آورد و مثال ms147 ترخانی2 داد و رعیت را به وعدههای خوب قوی دل ~~و # ~~مرفه الحال گردانید و بفرمود تا در محلات مساجد و در راهها قنطرات ~~ساختند. PageV01P217 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0221.png) # و بعد از چند روز امیر محمد عزالدین مقدم را بنواخت و امور دیوانی را بدو # ~~مفوض گردانید و خواجه شمس الدین بیاری را به صاحب دیوانی نصب کرد [186] # ~~و نظامالدین أوبهی را به حجابت و رفع گردانیدن رقاع حاجات فرمان داد و ~~هر کس # ~~را از خدمتکاران فراخور حوصلهآ او به کاری نامزد فرمود. PageV01P218 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0222.png) # ذ کر بیست و هشتم # عرش ک سیف الدین غرجستان # چون سنهآ سبع و اربعین و ستمائه [= 647] درآمد، درین سال ملک اسلام # و راوی چنین تقریر کرد که سبب آن بود که چون ملک فخرالدین طالقان و # ~~ملک شمسالدین جز روان و ملک عزالدین و حسامالدین تولک و ملک تاج الدین # ~~علی مسعود آزابی و ملک تاجالدین فراه و ملک حسامالدین و شمسالدین ~~اسفزار و # ~~مجد عرض خوافی واعیان و رؤوس ولایات و توابع بلدهآ محروسهآ هرات به # ~~خدمت ملک شمس الدین آمدند و از سجستان ملک علی مسعود مؤمن کرک، # ~~نصرالدین نهی را با تحف و غرایب بی قیاس بیش ملک فرستاد، ملک سیفالدین # ~~غرجستان از آمدن و سر بر خط انقیاد نهادن ابا نمود و فرستادگان ملک را ~~گفت که # ~~«همچنان که ملک شمس الدین ملک است و احکام حکام دارد، من نیز ملک این # ~~رساندند، عزیمت آن کرد که خود به نفسه # شعر اربیعی] # سپه را ز در سوی صحرا کشید %~% همی چتر اقبال بالا کشید # چوناماوران و دلیران غور %~% ببتدد دو باههوی دشمن به زور # بدرد دل دشمنان را به تیغ %~% ندارد ز بد خواه سختی دریغ # به شمشیر هندی و تیر خدنگ %~% ز خون روی گیتی کند لاله رنگ # بدان تاب داده کیانی کمند %~% سر بدسگالان در آرد به بند [187] # ~~ملوک نامدار و وجوه سپاه و مبارزان جانباز و دلیران صف ms148 شکن بر پای ~~خواستند و # ~~گفتند که «ملک دوالجلال و مال متعال ، ذات بیهمال، ملک فرخنده حال را ~~در # ~~بسطت و جلال رفعت وکمال فراغت بال و رفاهت حال و دوام عمر و نظام امر و # ~~ارتفاع قدر و اتساع صدر به قصارای مطالب و مقاصد و قصوای امانی و مآرب ~~دین و # ~~دنیی برساناد و آفات دهر غدار و مخافات عصر مکار را از آن درگاه رفیع و ~~بارگاه # ~~منیع -که کعبهآ آمال و قبلهآ اقبال و مقصد هنرمندان جهان و مصعد ~~خردمندان زمان و PageV01P219 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0223.png) # ~~مرتع همهآ نعمتها و مربع همهآ منتهاست - دور داراد. ### | [شعر] # وهذا دعاء لا یرد فآنه %~% صلاح لاصناف البریة شامل # واین دعائیست که برگردانیده نشود بدرستی که او # صلاحیست مر گونههای آفریدگان را فرا رسیده # ~~ملک سیف غرجستان را جد و عظم آن نیست که ملک اسلام به جانب او حرکت # ~~فرماید. از ما بندگان هر کدام را که به قهر و قسر او نامزد فرمایند، ~~برود و او را گردن # ~~بسته به بندگی آرد.» # ملک شمس الدین، اختیارالدین سالار و مبارز علی و تاج الدین مسعود آزابی # ~~را با چهارصد مرد از پیاده و سوار به غرجستان فرستاد. ملک سیف الدین ~~چون از # ~~رسیدن سپاه ملک شمسالدین اعلام یافت، روی به گریز آورد و از غرجستان به # ~~هفت روز پیش ارغون آقا رفت و از ملک اسلام شمس 1الحق والدین شکوه بسیار # ~~کرد و حکایت عزیمت خود عرضه داشت. # و از آن جانب اختیارالدین [188] سالار و مبارز علی در غرجستان چند دیه را # ~~که تعلق به خاصهآ ملک سیفالدین داشت غارت کردند و مال و اجناس و مواشی # ~~بی حد به دست آورده سالما و غانما مراجعت نمود [ند] و پیش از نزول به ~~هرات # ~~مکتوبی نوشتند به خدمت ملک اسلام که «ملک سیفالدین بیش از آنکه بانگ # ~~کوس ما به گوش او رسیدی و نظرش بر اژدهای رایت همایون ما افتادی، ms149 فزع ~~صولت # ~~و خوف سطوت ما صبر ازدل و سکون از طبیعتش بر بود. هرچند کوشید و جوشید # ~~یک لحظه مقام نتوانست کرد. عزیمت هزیمت درست گردانید و دل بر ذل شکست # ~~نهاد و چنان که ابر از بیش باد و عریان2 از باران و روباه از بیم آهنگ ~~نهنگ، # # بگریخت.» %~% شعر [شاعر] # بجست با رخ زرد از نهیب تیغ کبود %~% چنانکه برگ بهاری ز پیش باد خزان # ~~ملک شمس الدین چون بر مضمون آنچه نوشته بودند مطلع گشت، تاج الدین بغنی ~~و # ~~امیر نصرت را نزد امیر ارغون آقا فرستاد - و بعضی چنین میگویند که ملک ~~اسلام PageV01P220 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0224.png) # ~~خویشتن پیش ارغون آقا رفت، اما اصح آن است که این نامبردگان مذکور را ~~بفرستاد # ~~- و عرضه داشت که «ملک سیفالدین غرجستان با وجود آن که بیش از این ~~تاریخ از # ~~من تربیتها یافته است و عنایتها دیده، امروز که حکم یرلیغ پادشاهی است ~~و # ~~احکام امرای بزرگ، سر از خط انقیاد و مطاوعت برداشته است و پای در ~~دایرهآ تعند # ~~و تمرد نهاده و برخلاف ملوک خراسان دم [از] تخلف میزند و دعوی آنا خیر ~~الآنام # ~~فی الایام2 میکند. حکم آن را امیر داند». # چون امیر نصرت2 به لشکرگاه ارغون آقا رسید، روز دیگر سخن ملک شمس # ~~الدین را به سمع ارغون آقا رساند. ارغون آقا بفرمود تا ملک سیفالدین ~~غرجستان # ~~را به سخن [189] ناپرسیده و جرمی ثابت نگردانیده، گردن بسته به امیر ~~نصرت # ~~سپردند و به تجدید آل تمغا2 نوشت که «هیچ ملک و امیر در هفت تومان هرات # ~~برخلاف حکم ملک شمس الدین نرود». # چون امیر نصرت، ملک سیفالدین را به هرات آورد، ملک شمسالدین # ~~بفرمود تا او را بر دروازهآ خوش به زخم لفت بیجان کردند و سه روز در ~~میان بازار # ~~خوار و زار بینداختند تا تجربهآ ایام و غیرت خاص و عام باشد، و از ~~چندان غنایم که # ~~از غرجستان آورده بودند ملک شمسالدین ms150 به جز مصحفی و شمشیری قبول نکرد # ~~و باقی تمامت غنیمتها را بفرمود تا بر سپاه قسمت کردند و مبلغ پنج هزار ~~دینار به # ~~اسم تصدق به فقرا و ضعفا و مساکین داد. PageV01P221 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0225.png) ### | ذکر بیست ونهه # در رفتن ملک شمس الدین # طاب ثراه به افغانستان # ~~چون شهور سنهآ ثمان و اربعین و ستمائه [=648] درآمد، ملک شمس الدین، # ~~تاج الدین خار را قایم مقام خود در هرات نصب کرد و روز دیگر به طالع ~~سعد و اختر # ~~فرخنده از شهر بیرون آمد و شب را به دره نزول کرد و بامداد پگاه زیارت ~~شیخ # ~~العارفین وقطب السالکین، ترجمان الرحمن اسعد،1 قدس سره، دریافت واز ~~آنجا به # ~~دشت تلان رفت وتربت شیخ الاسلام قطب الاقطاب، سلطان الاولیا، جنید ثانی ~~و # ~~شبلی، شیخ عبدالرحیم، رحمة الله علیه، را زیارت کرد واز دشت تلان عنان # ~~عزیمت بر سمت اسفزار تافت. ملک حسامالدین و شمس الدین باکلی ائمه و # ~~سادات و اشراف و اکابر و اهالی اسفزار به استقبال بیرون آمدند و بر ملک ~~اسلام # ~~ثنای بی حد خواندند وگفتند: # شعر ا[مؤلف کتاب] # ~~خدایگان جهان را جهان مسخر باد ### | مکان قدرتش از نه سپهر برتر باد # ~~[190] به فضل ایزد بیچون همیشه شاه جهان ### | خجسته طالع و فرخنده رای واختر باد # ~~در آستان جلالش به اسم دربانی ### | هزار بنده چو محمود و همچو سنجر باد # ~~ز رأی روشن و عکس شعاع خنجر او ### | جمال دین و رخ مملکت منور باد # ~~به سال و ماه و شب و روز و هفته و ساعت ### | سعادت و ظفرش بیشوا و رهبر باد # ~~ملک شمسالدین هفده روز در اسفزار مقام کرد. روز هژدهم امیر محمد ~~عزالدین PageV01P222 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0226.png) # ~~مقدم را به شهر سجستان فرستاد و مکتوبی نوشت به ملک علی مسعود که «می ~~باید # ~~که چون بر مضمون مکتوب ما وقوف یابد با هزار مرد سجزی همه آمادهآ حرب و # ~~ضرب با ما پیوندد وهیج توقف و تأخیر ms151 را در این معنی جایز نشمرد که ~~مسموع # ~~نخواهد افتاد». بعد از اسفزار هفتصد مرد سپاهی بیرون کرد و به طرف فراه ~~رفت. # ~~ملک تاجالدین و اعیان و معتبران فراه پنج فرسنگ پیش آمدند و شرایط خدمت ~~و # ~~ثناورزی به تقدیم رسانیدند و همه یکدل و یکزبان گفتند: # شعر [رشید وطواط] # آیا من به رکن الفساد مهدم %~% آیا من به حصن الرشاد ممنع # ای کسی که به دو رکن تباهی خراب شده است # ای کسی که به دوحصارراهراست بازداشته شدهاست # # بقیت و للاضیاف نارک مقصد %~% و عشت و للاشراف دارک مرجع # بمانیا تو و مر مهمان را اثر تو جایگاه مقصود باد # و بزیا تو و مربزرگان راسرای توجای بازگشتن [191] # ~~نه روز ملک اسلام در فراه بماند. روز دهم متوجه ولایت غور شد. چون به ~~ده # ~~فرسنگی قلعهآ محروسهآ خیسار رسید، متوطنان خیسار به خدمت شتافتند و بر ~~آن فر # ~~خسروانی او آفرین خواندند و گفتند: ### | شعر [ظهیر] # # شاها!اساس ملک بهتو استوار باد %~% عمرتو همچودورفلک بیشمار باد # # هر آرزو که در دل اندیشه بگذرد %~% همچون عروس ملک، ترادرکنار باد # # هر گل که راحتی به دل آرد نسیم او %~% درچشم دشمن تو ز نکبت چو خار باد # # نازل ترین منازل بخت تو، تخت شد %~% عالی ترین مراتب خصم تو، دار باد # # برمرکز مرادتو، کان قطب دولت است %~% تا حشر دایرات فلک را مدار باد # # از دفتر اسامی و القاب بندگانآت %~% اول ورق سپهر و دوم روزگار باد # ~~ملک اسلام شمس الحق والدین دو ماه ونیم در قلعهآ محروسهآ خیسار مقام ~~کرد و # ~~چون از جوانب و اطراف غور مردسپاهی جمع شد، به طرف تکناباد1 حرکت ~~فرمود. PageV01P223 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0227.png) # و راوی چنین گفت که در آن وقت بر سر عساکر آن حدود هلقتو نویین بود و # ~~قنقوردای نویین . چون ملک شمسالدین به پنج فرسنگی [192] تکناباد رسید، # ~~ملک تکناباد و حکام آن بلاد با نعمت بی حد و پیشکش بی عد از مراکب ms152 ~~گوهری و # ~~غلامان هندی به خدمت او آمدند و از آن کمال و جلال و برز و یال و تحشم ~~و تجسم # ~~ملک متعجب شدند و گفتند: ### | شعر [صلاح عمید] # جهان دارا! خدا یار تو بادا %~% به هر حالی نگهدار تو بادا # ضیاء مهر و نور ماه تابان %~% ز عکس رای و دیدار تو بادا # دل پر بیم بدخواهان به دو نیم %~% ز زخم تیغ خونخوار تو بادا # سحاب وکان و دریا از دل وجان %~% غلام دست در بار تو بادا # ~~ملک اسلام شمس الحق والدین برنهج ملوک عجم در باب هر یک اصطناع و تربیت # ~~می حساب مبذول داشت و همه را به خلعت خاص اختصاص فرمود و به مقناطیس # ~~کرم و بذل غریزی قلب اصحاب خود و ارباب علم را جذب کرد. PageV01P224 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0228.png) # در چوب زدن ملک شمس الدین، # اباچی بن قنقوردای نویین را # چون شهور سنهآ تسع و اربعین وستمائه [=649) درآمد، درین سال ملک # ~~اسلام شمس الحق والدین، اباچی بن قنقوردای نویین را چوب زد. و سبب آن ~~بود # ~~که چون ملک شمس الدین بیست روز در تکناباد توقف کرد، بعد از آن به جانب # ~~هلقتونویین حرکت فرمود. چون فرسنگی چند برفت، فرود آمد در مرغزاری که # ~~ریاحین و ازهار آن چون نجوم فلک تابان بود و چشمهسار او چون انهار جنات ~~و # ~~چشمهآ حیوان [193] درخشان. و در آن نواحی قنقوردای نویین با سپاه خود ~~به # ~~شکار برنشسته بود. پسرش اباچی با ده سوار از لشکر جدا افتاد. بر پشتهای ~~برآمد تا # ~~نظر کند که پدرش بر کدام طرف است. ناگاه از دور بارگاه انجم سپاه ملک # ~~شمس الدین را با چندان خیام طناب در هم بافته و سایه بانهای عالی ~~برافراشته # ~~بدید. ملازمان خود را گفت که «این بارگاه بدین بزرگی و این لشکرگاه ~~بدین دلپذیری # ~~از آن کیست، و این طایفه چه کسانند؟» گفتند «ای خدیو زاده، ما نیز در ~~این تفکر و # ~~اند ms153 یشهایم». # اباچی هنوز کودک بود و ازگرم و سرد و خیر و شر جهان بی خبر. در حال # ~~لازمهآ «الشباب شعبة من الجنون»2 عنان تمکن از دست تصرفش بربود. با دو ~~سوار از # ~~بالای پشته فرود آمد و بی هیچ رعب و دهشت در میان خیمهها راند و همچنان # ~~سواره از مقام توقف و موقف استجازت درگذشت و به آواز بلند بانگ بر ~~علمداران # ~~و نوبتیان ملک زد و گفت «ای تاژیکان ### | شعر اربیعی] # بگویید کان بارگاه بلند %~% به پیش اتدرونبسته اسب و سمند # از آن کدامین جهان داور است %~% که لشکر کهش مینوی دیگر است؟ # سپه چند واین شاه را نام چیست؟ %~% درین مرزواین بوم شان کام چیست؟ PageV01P225 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0229.png) # ~~چون نظر ملک شمس الدین بر اباچی افتاد و این انبساط و جسارت او را ~~بدید، از # ~~حضار درگاه چند تن را گفت بروید و آن کودک بیادب را پیش من آرید. چون ~~اباچی # ~~را پیش او حاضر گردانیدند، از سر غضب بانگ بر وی زد و گفت «ای پسرک! تو ~~چه # ~~کسی و چه نام داری و تعلق به که داری و به کدام دل و زهره چنین گستاخ و # ~~بی حجاب به لشکرگاه ما درآمدی و از شرایط یسون و یساق1 پادشاه چنگیزخان # ~~غافل ماندی؟» [194] # اباچی بترسید وخوف عظیم بر وی غالب شد. در جواب گفت که «من پسر # ~~قنقوردای نویین ام که امیر این سر حد است، و مرا اباچی خوانند. آقا و ~~اینی2 من به # ~~شکار برنشستهاند. من دو روز شد که ازیشان جدا ماندهام و راه غلط کرده. ~~چون این # ~~گله ها و خیمهها را بدیدم گمان بردم که لشکر افغان است». # ملک شمس الدین بفرمود تا اباچی را فرو کشیدند وهژده چوب به رسم # ~~مغول بزدند و هم از آن راه که آمده بود، بازگرداند. ملازمان ملک شمس ~~الدین از آن # ~~حالت بغایت متردد و منفعل گشتند و با هم گفتند: ### | شعر [ربیعی] ms154 # از این کار، دیگر شود نام ما %~% همه رزم باشد سرانجام ما # ~~هر آینه قنقوردای نویین از این معنی برنجد و میان او و ملک اسلام خلاف ~~و منازعت # ~~هرچه تمام تر ظاهر گردد. PageV01P226 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0230.png) # القصه چون اباچی پیش پدر آمد، به هایهای بگریست و کلاه بر زمین زد و # ~~فریاد برآورد که «ای پدر، ملک شمس الدین کرت با من چنین و چنین کرد و ~~مرا در # ~~میان چندین هزار تاژیک برهنه چوب زد و هر چند گفتم که من پسر فلانم، ~~نشنود». # قنقوردای مردی خردمند و پیش بین بود و درایت و کیاست تمام داشت. # ~~گفت «فرزندم، نشنودهای که گفتهاند «رب آلم خیر من نعم؟ ملک اسلام شمس # ~~الدین کرت ترا به راه ادب کرده است و این تأدیب که به جان1 تو فرمود از ~~غایت # ~~شفقت و تربیت است واز نهایت مرحمت و عنایت». # روز دیگر ده تن از مقربان درگاه خود را با یک سر اسب تازی و ده سر گو ~~سفند # ~~و چند طلمه قمیر2 پیش (195] ملک شمس الدین3 فرستاد وگفت که «ملک را # ~~بگوئید که چون به سمع من رسید که به سبب ترک ادبی پسر مرا ملک اسلام ~~بزده # ~~است، از اظهار این معنی بغایت خوشدل شدم و قوی حال گشت [م]؛ چه، از # ~~خداوندان و دوستان همین شیوه سزد که همگنان را با شبانی دلالت کنند و # ~~استدعائی نمایند که منافع ایشان منوط و مربوط باشد. پسر من بنده و ~~فرزند ملک # ~~اسلام است. اگرش چوب زند و یا به قتل رساند، حاکم است». # چون فرستادگان قنقوردای نویین به خدمت ملک شمس الدین آمدند و سلام # ~~و پیام قنقوردای نویین برساندند، ملک شمسالدین ایشان را بنواخت و از ~~برای # ~~قنقوردای تنسوقات گرانمایه فرستاد. بعد از آن به ده روز پیش هلقتو ~~نویین رفت. # ~~هلقتو نویین در باب او روز دیگر بر سر جمع در حضور امرا از اصطناع و ~~تکریم و ms155 # ~~الطاف هر چه ممکن بود مبذول داشت و جاهو راتشریف خاص پوشانید و وجوه ~~درگاه # ~~ملک شمس الدین را به زر و اسب و جامه و برده از خویشتن خوشنود و رطب ~~اللسان PageV01P227 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0231.png) # ~~گردانید. نه روز متعاقب ملک را طوی کرد و هر روز اسبی بدو بخشید و گفت ~~«ای # ~~ملک فر، از اینجا تا آب سند، بلک تاوسط هند،از ملوک و امراو حکام و ~~زعما هر # ~~که به خدمت تو نیاید وخراجگذاری ورعیتی قبول نکند به حسب بنیان الملک # ~~الموافقة1 به کنگاچ2 و موافقت یکدیگر در قلع و اجحاف و قتل او تا جان ~~داریم # ~~بکوشیم». # ملک شمس الدین بر هلقتونویین آفرین خواند و گفت «مرا به خدمت امیرکبیر # ~~نکو ضمیر استظهار تمام است و به یمن قوت و مکنت او بدین سرحد آمدهام». # ~~هلقتو نویین از آن تفقد و آفرین ملک شمس الدین ارجمند و خوشدل گشت و به # ~~تازگی او را در کنار گرفت و کمر مرصع گرانمایه از میان بگشاد و بدو داد ~~و مبلغ # ~~پانصد خروار غله و پانصد سر گوسفند جهت مطبخ او بر وکلاء خود حواله ~~فرمود و # ~~هر [یک] را از ملازمان او تشریف فاخر وخلعت ملکانه بخشید. [196] ~~PageV01P228 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0232.png) # ف کر سی و یکم # در فرستادن ملک # شمس[الدین] جاهو را به افغانستان # چون شهور سنهآ خمسین و ستمائه [=650] درآمد، درین سال ملک اسلام # ~~شمس الحق والدین کرت، طاب ثراه، به اتفاق هلقتو نویین، جاهو وجمال ~~الدین # ~~حسن علمدار و سپهدار اسد و جمال الدین حسن فیروز را با بیست تن ازکماة ~~و # ~~شجعان غور به افغانستان نامزد گردانید و سواد یرلیغ پادشاه منکوخان و ~~آلتمغای # ~~امیر ارغون آقا بفرستاد و مثال عالی نوشت بدین نسق که «ملوک عظام فخر ~~الدوله و # ~~الدین ملک شاهنشاه و ملک میرانشاه و ملک بهرام شاه و ملک تاج الدین ~~هرموزتری # ~~و حسام الدین جاول و پهلوان جلم وسندان واحمد توری و مهتر کیورا ms156 و ~~سیورا و # ~~رانا کنجر ونواب و عمال و زعما و متوطنان و اهالی افغانستان بدانند که ~~از ابتداء # ~~ظهور سلطنت سلاطین، انار الله برهانهم وثقل بالخیرات میزانهم، تا ~~انتهای دولت # ~~ایشان آن دیار را جدان مرحوم و پدران مغفور ما داشتهاند و به حق ارث ~~چندگاه # ~~حکومت آن دیار به ما مفوض بود. به واسطهآ منازعتی که میان ما و امرا ~~حادث شد # ~~به خدمت پادشاه قاآن رفتیم. تربیت عظیم یافته و سیور غامیشی1 بی حد ~~دیده # شعر [نظامی] # به کام دوستان و زعم بدخواه %~% سعادت رهبر و اقبال همراه # ~~به ملکی خطهآ محروسهآ هرات، کفیت عن العاهات، وحدود سند وهند مراجعت # ~~نمودیم. بعد از ضبط ولایت هرات ونظم مصالح این بلاد، با لشکر بی حد ~~بدین سر # ~~حد آمدیم. چون امیرکبیر باسقاق معظم جاهو و نوکران خاص ما چون اعز اجل، # ~~مقدم الشجعان، جمال الدین حسن علمدار و سپهدار محترم 1971] اسدالدین و ~~PageV01P229 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0233.png) # ~~جمالالدین حسن فیروز برسند و حکم یرلیغ پادشاه بدیشان رسانند، باید که ~~همه # ~~یکدل در قطع مراحل و منازل متفق شوند و بی هیچ اندیشه و تردد خاطر ~~مصاحب # ~~ایشان پیش ما آیند تا به عنایت دل افروز ما مخصوص شوند و از سخط ~~جهانسوز ما # ~~محفوظ مانند و اگر بر خلاف آنچه که به تقریر و تحریر پیوست، تمسک ~~خواهند # ~~جست، هر آینه هر آینه ### | شعر [عضد الدوله] # کتایبنا یلوح النصر فیها %~% برایات تطرز بالنجاح # لشکرهای ما می درخشد یاری کردن در وی # به علمهائی که طراز کرده میشود به پیروزی # ~~چون دریای مواج و به اعداد ذرات آفتاب درخشان وهاج ### | شعر [ربیعی] # سپاهی همه چیره وکینهورز %~% که جان پیششان هست بیهیچ ارز # همه جنگجوی و هسمه کینه خواه %~% همه بسته از بهر کین کردگاه # به رزم اندرون هر یکی را چو دیو %~% همه کار غریدن است و غریو # به خشم اندرون روز کین و نبرد %~% بر آرند از چرخ گردنده کرد # ~~به ms157 ولایات شما با رایات همایون درآیند و دست و به قتل و نهب برآرند و ~~اولاد و # ~~احفاد و قبایل و عشایر هر یک را به اطراف و اکناف کیهان ببرند. این ~~معنی را # ~~حقیقت تصور کنند و آنچه که صلاح و نجاح جانبین بود اندیشه کرده و مقرر # ~~گردانیده عرضه دارند برین جمله بروند تا از زمرهآ نیکوکاران و طایفهآ ~~رستگاران # ~~باشند، ان شاء الله العزیز]. # چون [198] جاهو و جمال الدین حسن علمدار به افغانستان درآمدند، به هر # ~~موضع که رسیدند حاکم آن مقام به سلام ایشان آمد و در رضاجویی ایشان ~~اجتهاد # ~~تمام به جای آورد. چون به مستنگ1 رسیدند ملک شاهنشاه و بهرام شاه - که ~~هر دو PageV01P230 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0234.png) # ~~سید و گرد بودند و شاهنشاه یدر بود و بهرام شاه پسر، ملک میرانشاه ~~داماد شاهنشاه # ~~و تمامت ممالک افغانستان در تحت تصرف ایشان بود - نواب و حجاب و سیاه # ~~سالاران سپاه خود را به استقبال جاهو فرستادند و او را به تعظیم و ~~توقیر هر چه # ~~تمام تر به شهر درآوردند. # روز دیگر ملک شاهنشاه با تمامت ارکان دولت خود به دیدن جاهو آمد و # ~~جمال الدین حسن علمدار را از زحمت راه ببرسید. جاهو سواد یرلیغ پادشاه # ~~منکوخان و احکام امرای خراسان و مثال ملک شمس الدین به شاهنشاه و بهرام ~~شاه # ~~و میرانشاه نمود. ملک شاهنشاه بفرمود تا جهت تعظیم و حرمت داشت یرلیغ # ~~پادشاه و مثال ملک اسلام، هزار دینار بر سر خوانندگان یرلیغ نثار کردند ~~و نوبت # ~~شادمانی بزدند، و جاهو را گفت که «سه روز را جواب شما بگویم». # بعد از سه روز شاهنشاه مجمعی ساخت و بر سر جمع گفت که «ای امیر # ~~معظم بدان که پیش از این تاریخ ملک وفا چند سال در این ولایت حاکم بود ~~و بعد از # ~~وی ملک فخرالدین کجوران. امروز ملک اسلام شمس الحق والدین در این دیار ~~به # ~~حکم کفار آمده و ما ms158 تا این غایت مال به چنگیزخانیان ندادهایم. اکنون از ~~دینداری و # ~~شرع مطهر نبوی نباشد که کفار را منقاد گردیم و به خدمتکاری و رعیتی ~~ایشان # ~~درآییم. به حمدالله تعالی که ملک شمسالدین ملک مسلمان و دین ورز است و ~~به # ~~انواع نیکونامی و بزرگی معروف اقالیم سبعه و به اصناف داد و سداد و ~~رشاد # ~~منعوت، وبانی خیرات ومبرات، وحامی [199] حوزه و بیضهآ عقل و نقل، و ~~مالک # ~~مملکت دولت بذل وفضل، وراعی رعایا وبرایا، و باذل عطایا وهدایا، وقاهر ~~و # ~~قاسر مخالفان و منازعان # شعر [اسعد کرمانی] # هم شه است وهم شهنشه، هم خدوی وهم ملک ### | هم کریم وهم جواد وهم دلیر وهم شجاع # لطف او را شد مسلم، هر مواد و هر مراد # قهر او را شد مسخر، هر بلاد وهر بقاع # ~~بدان قدر مال که فرمایند سال به سال به عمال او تسلیم کنیم، و الاکه ~~لشکر بدین # ~~جانب آرد جز زیان و نقصان فایدهای دیگر نیابد؛ چه، مردم افغان سخت بی ~~باک و # ~~شبرو و دزد و خونی و فتنهانگیز و عیار پیشهاند، خاصه این گردان که ~~ملازم مناند، PageV01P231 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0235.png) ### | تآریح هرات # ~~که هر یک به مردی و مبارزت صد چون رستم دستان و سام نریمان را به جام # ~~صمصام گرزگاؤسار، مست و بست گردانند». ### | شعر [عمعق] # شیر از هیبتشان معتکف بیشه شود ### | فیل از صدمتشان غمخور و مسکین گردد # به گه رزم در آرند سرخصم به بند ### | گر به مردی همه چون بیژن و گرکین گردد # ~~بعد از جواب مع الصواب والعتاب، جاهو را سی نفر برده داد و به خدمت ملک # ~~شمس الدین تحفههای گرانمایه فرستاد. # چون جاهو بیش ملک شمسالدین آمد و آنچه دیده و شنوده بود عرضه # ~~داشت، ملک شمس الدین به تدبیر و موافقت هلقتونویین لشکر به طرف ~~افغانستان # ~~برد. به هر موضع که می رسید والی و حاکم آن مقام بیش می آمدند و شرایط ~~خدمت # ~~و هواداری ms159 به تقدیم می رساند[ند]. چون به حدود مستنگ رسید قرب [200] ~~پنج # ~~هزار مرد افغانی به رسم خدمت و ملازمت بر درگاه عالی پناه او جمع شدند. ~~[ملک # ~~تاجالدین] کرد که زعیم و ملک اهل مستنگ بود با مال بسیار به خدمت او ~~آمد، # ~~چنانک ذکر آن به تقریر و تحریر خواهد پیوست. PageV01P232 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0236.png) # در آمدن ملک تاج الدین # کرد پیش ملک شمس الدین # چون شهور سنهآ احدی و خمسین و ستمائه [= 651] درآمد، درین سال ملک # ~~تاج الدین کرد به خدمت ملک اسلام شمس الحق والدین کرت آمد. # و راوی چنین تقریر کرد که ملک تاج الدین کرد برادر میرانشاه گرد بود و به # ~~سال ازو کهتر، و مردی بغایت تقی و نقی و سخی و دلیر و مبارز و در کل ~~ممالک # ~~افغانستان و هند به مردی و دلاوری وکرم معروف و مشهور. و ملک میرانشاه ~~قرب # ~~پنجاه فرسنگ از افغانستان در تصرف داشت و از دیناری منافع و دخل ~~افغانستان کم # ~~از شدسی به برادر خود ملک تاجالدین دادی. و ملک تاجالدین بدین واسطه با ~~برادر # ~~پیوسته در مکاوحت و منازعت بودی و به سلام برادر کم آمدی و به هر خدمت ~~و # ~~امری که ملک میرانشاه او را فرمودی، در آن تقصیر و تعلل جایز شمردی. # چون خبر به ملک تاج الدین رسید که ملک شمسالدین به حکومت هرات و # ~~غور و افغانستان آمده است و در تکناباد معسکر ساخته است و هم در این ~~چند روز # ~~با لشکرهای گران به افغانستان خواهد آمد، با رازداران و نزدیکان و ~~آثراب و احباب # ~~خویشتن گفت «تاکی در این ولایت از برادر بی شفقت خود برائت و سیاست ~~بینیم # ~~و هر لحظه نکایت عداوت و مشقت شکایت کنیم؟ [210) ### | شعر # تا کی کشم جفاء بلاء سپهر دون %~% تا کی خورم غمان جهان پر از فسون # ~~مرا در خاطر چنان است که پیش ملک شمسالدین کرت - که ملک نامدار و حاکم ms160 # ~~روزگار و والی با احسان و داور سخندان و مربی کریمذات و مقوی عالی صفات # ~~[است] - روم و باقی ایام حیات را به خدمت او سپری گردانم». ملازمان و ~~مقربان # ~~درگاه او گفتند «خداوند حاکم است و این اندیشهآ رحمانی در غایت خسن و # ~~صواب. # بعد از آن شبی فرصت نگاه داشت و صد مرد کرد گرد را گرد کرد و از اموال و # ~~اجناس و اسپان راهوار چندانک توانست با خود ببرد و به خدمت ملک شمس ~~PageV01P233 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0237.png) # ~~الدین آمد. ملک شمسالدین او را به اسم عزیز داشت و احترام به لفظ برادر ~~خواند # ~~و بر سر جمع کلاه و قبا وکمر و شمشیر و چماق و اسب خویشتن بدو بخشید و # ~~حکومت لشکر افغان را بدو مفوض گردانید و خواص و ملازمان او را به ~~تشریفات # ~~ملکانه بنواخت. # چون صیت این نوازش و تربیت ملک شمسالدین در باب ملک تاج الدین # ~~گرد به اشراف و جماهیر افغانستان رسید، اکثر پیش ملک شمس الدین آمدند. ~~و # ~~حسام الدین جاول وجمالالدین بهروز کهیرانی و رانا کنجر که از حزب زعمای ~~و # ~~مشاهیر افغانستان بودند، هر یک با تیغ خود به لشکر منصور ملک شمس الدین # ~~پیوستند و جمله به تشریف خاص ملکی اختصاص تمام یافتند. بعد از آن به ده ~~روز # ~~ملک شمسالدین با سپاه گران، چون دریای پر موج وکوه سر بر اوج، روی به # ~~مستنگ آورد. PageV01P234 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0238.png) # در قتل ملک شاهنشاه # و ملک بهرامشاه کرد # چون شهور سنهآ اثنی و خمسین و ستمائه [= 652] درآمد، در اوایل محرم # ~~این سال مذکور ملک شمس الدین شهر مستنگ را محاصره کرد. و پیش [202] از # ~~رسیدن ملک شمسالدین به مستنگ، ملک شاهنشاه و بهرام شاه و میرانشاه با ~~پنج # ~~هزار مرد جنگی بناه به قلعهآ خاسک برده بود[ند]. و این قلعه بس استوار ~~و منیع بود و # ~~درو ذخیرهآ بی حد و اندازه. ملک شمسالدین چون به مستنگ رسید اکابر ms161 و ~~اعیان # ~~مستنگ پیش آمدند و شرایط خدمت به جای آوردند و بر ملک آفرین خواندند و # ~~گفتند «ملک جهاندار ملک بخش، قلعه گشای عدو بند، فیروز روز کامیاب ~~کامران را # ~~تا نفخ صور در غرور و سرور دوام سلطنت و نظام حشمت باد و جهان و ~~جهانیان # ~~حامد ومادح، وزمین وزمان رهی و رهین. ### | شعر [گنجه] # خدایت یار باد و بخت راعی %~% زمانه بنده وایام داعی # ظفر هم زانو و مقصود همدم %~% سعادت رهبر و اقبال محرم # ~~بعد از ادای ادعیه، عرض داشتند که «ما بندگان دوستدار و خدمتکار ~~خداوندیم». # ملک شمس الدین ایشان را بنواخت و مستنگ را به ملک تاج الدین کرد داد و # ~~فرمود که «با صد مرد دلاور تا آمدن ما شهر مستنگ را محافظت نمای». روز ~~دیگر به # ~~طالع سعد همایون رایت میمون از مستنگ به طرف قلعهآ خاسک برافراخت. سه ~~ماه # ~~و نیم آن قلعه را محاصره کرد و هفت نوبت جنگ پیش برد. ملک شاهنشاه و # ~~بهرام شاه به صلح راضی کشتند، اما میرانشاه به هیچ نوع تن به صلح درنمی ~~داد. # ~~چون ده روز دیگر بگذشت کار مردم قلعهآ خاسک صعب گشت. همه به یکبار ملک # ~~شاهنشاه را گنتند که «ای ملک، مصلحت ما در آن است که بیش ملک شمس الدین # ~~رویم؛ چه، او در گرفتن این قلعه و قلع بنیان او بغایت مجد است. پیش از ~~آنکه قلعه # ~~را فتح کند وما را بی دریغ به زیر تیغ درآرد، طایفهای را از علما و ~~عقلا و مشایخ # ~~بیرون می باید فرستاد تا از او امان نامهای بستانند. بعد از آن بیرون ~~رویم». PageV01P235 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0239.png) # ملک شاهنشاه گفت که «ای قوم، من همین میگویم که شما [203] میگوئید، # ~~اما میرانشاه از سر نادانی صلح نمیکند و بر معنی: ### | شعر # إذا لم تستطع امرا فدعه %~% و صیر [ه] الی ما تستطیع # چون نتوانستی کاری را، بس بگذار او را # و گردان او ms162 را به سوی آنچه توانی آن را # ~~واقف نمیگردد». رؤوس و اکابر سپاه ملک شاهنشاه گفتند که «اگر خداوندان ~~فرمان # ~~دهند، ما ملک میرانشاه را بگیریم و بند کرده پیش ملک شمس الدین فرستیم ~~تا آتش # ~~این فتنه منطفی گردد و قاعدهآ این عداوت متخلخل شود». ملک شاهنشاه گفت ~~«من # ~~امشب میرانشاه را در خلوت نصیحتی کنم. باشد که در محل قبول افتد». # چون شب درآمد، ملک شاهنشاه میرانشاه را گفت که «ای فرزند، کار ما هر # ~~روز مشکلتر است و ذخیرهآ ما هر ساعت کمتر. در این چهار ماه که ملک # ~~شمسالدین این قلعه را گردپیچ کرده است، روز به روز مال و مرد و مدد او ~~در # ~~زیادت است و از آن ما در قصور و نقصان. می باید که سخن من بشنوی و بر ~~مقتضای # ~~رحم الله امرا قبل نصح اخیه المسلم1 از صوابدید من تجاوز ننمائی و سر ~~به صلح # ~~ملک شمس الدین کرت درآری و به شوکت و قوت خود فریفته و مغرور نگردی». # ملک میرانشاه در خشم شد و سوگند عظیم بر زبان راند و گفت: ### | شعر [مجیر]2 # بدان خدای که اندر سراچهآ قدسش ### | خیال بی دل و دیده است و عقل بی سر و پا PageV01P236 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0240.png) # به خردکاری فکرت، به نقشبندی کن ### | ه چرب دستی ابداع و سنت احیا # به هفت سبع و به هفت اختر و به هفت اقلیم ### | بههفت هیکل وهفت آسمان وهفت اعضا # [2204به قد و قامت و تقطیع احسن التقویم ### | ه نقطهآ دل وتعلیم آدم الاسما # ~~که صلح نکنم و همین لحظه با تیغ خویش قدم از این قلعه بیرون نهم و ~~دستبردی # ~~نمایم این غوریان را که تا دیده، جهان دیدهآ فلک زنگاری از رستم فیل تن ~~و بیژن # ~~لشکر شکن مثل آن ندیده باشد». # این بگفت و با سیصد مرد آهن پوش، چون دریا به جوش آمد و به وقت # ~~خروش خروس خود را از قلعهآ ms163 خاسک بیرون انداخت و بر یک طرف سپاه ملک # ~~شمسالدین زد و به سلامت بیرون رفت. روز دیگر ### | شعر [فردوسی] # چو خورشید برکشور لاجورد %~% سراپردهای زد ز دیبای زرد # ~~ملک شمس الدین بفرمود تا از اول بامداد کوس حربی فروکوفتند و نای رزمی ~~در # ~~دمیدند و سپاه چون ابر سیاه از جوانب قلعه حمله آورد، به رهابتی و ~~مثابتی که اگر # ~~اسفندیار روئین تن و گیو و بهمن، فزع و جزع و صولت و صدمت آن روز را ~~مشاهده # # کردنی، گفتندی: %~% شعر [دقیقی] # چنین جنگ و کین خواستن در جهان %~% نکردست کسی از کهان و مهان # ~~شاهنشاه و بهرام شاه و رؤوس سبپاه و تمامت ساکنان قلعه بعد از آن که از ~~روز نصفی # ~~بگذشت و از طرفین مرد بی حساب به قتل رسید، به یکبار فریاد «الامان ~~الامان» بر # ~~آوردند و دست از حرب بازداشت انداو بای مقارعت بس کشید [ند] و سر بر خط # ~~انقیاد نهاد[ند]. لشکر ملک شمسالدین به یک حمله خود را نزدیک دروازهآ ~~قلعه # ~~اند اختند و آتش در در زدند و در قلعه در آمدند و قرب چهارصد مرد ~~نامدار مبارز را # ~~بکشت [ند]. دیگر، ملک الاسلام شمس الحق والدین، طاب ثراه، شهنشاه و ~~بهرام شاه # ~~را با نود تن از اقارب و نواب ایشان به قتل رساند و سرهای ایشان را از ~~بدن جد اکرد # ~~و به اطراف و اکناف [205] افغانستان فرستاد و تمامت اموال و اجناس و ~~مواشی # ~~ایشان را بر سپاه منصور قسمت کرد و باقی اساری را به ملک تاج الدین ~~بخشید. PageV01P237 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0241.png) # ذ کر سی و چهار # در فتح حصار تیری # چون شهور سنهآ ثلاث و خمسین و ستمائه [-653] درآمد، درین سال ملک # ~~اسلام شمس الحق والدین لشکر به طرف حصار تیری برد. واین حصار تیری # ~~حصاری بود بغایت استوار و ربعی از مردم افغان ذخیره و اموال در این ~~حصار # ~~داشتند. حسامالدین جاول را قرابتی بود نام ms164 او المار. مردی بود در غایت ~~شجاعت و # ~~بسالت باکثرت اموال و ترفع احوال، و دو هزار مرد دلاور جنگی داشت. در ~~آن وقت # ~~که ملک شمسالدین به ملوک و والیان افغانستان مکتوبات نوشت و ایشان را ~~به # ~~خدمت خواند، این المار در جواب مکتوب ملک اسلام نوشته بود که «اگر همهآ # ~~اقارب و عشایر من به خدمت ملک در آیند و خراجگذاری قبول کنند، من که ~~المارم # ~~تا جان دارم درنخواهم آمد؛ چه، پیش از این تاریخ در عهد هیچ سلطانی ~~اجداد و # ~~آبای من مغول را خدمت نکردهاند و مال به کافر نداده. چند نوبت طاهر ~~بهادر و # ~~قرانویین و سالی نویین بدین حدود آمدند و ایشان را با وجود آن همه ~~لشکرهای # ~~گران که کران نداشتند و افزون از شمار و رمال و ذرات بودند، بر ما دست ~~نیافتند و # ~~عاقبت همه خایب و خاسر کأس بأس نوشیده و کسوت شدت پوشیده، بازگشتند. # ~~اگر چنانک ملک اسلام به آنک هر سال بیست نفر برده و صد چادری و محقرا # ~~ؤجوهی بستاند راضی می شود و خط امان و پیمان می دهد، بندهایم و ~~خدمتکار، و # ~~الا که بیش از این طلب دارد و یا در استحضار ما مبالغت نماید، میان ما ~~و ملک تیغ # ~~است وتیر و مصاف [206] متعاقب». # ملک اسلام شمس الحق والدین به واسطهآ این جواب از المار در غضب بود و # ~~بر سر رنجش تمام. چون به توفیق خدای بیچون و به یمن دولت روزافزون ~~آعلام # ~~اقبال شاهنشاهیان را نگون گردانید، بعد از آن به چند ماه در اواخر صفر ~~سنهآ مذکور # ~~به قصد و حصد المار و آن دیار با سپاه بی حد حرکت فرمود و از شهر مستنگ ~~بیرون # ~~آمد و به پنج روز به حصار تیری رسید. روز ششم را بفرمود تا لشکر یکسر ~~از جوانب PageV01P238 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0242.png) # ~~حصار درآمدند و به یک بار از یمین و یسار کوسهای جنگ و ms165 طبلهای رزمی # ~~فروکوفتند، چنانک از صدا و غریو آن کوس، چرخ ارزق پوش گشت1 و زهره در ~~بر # ~~شیر گردون آب شد و هیبت صور قبل المیعاد به ظهور پیوست. # شعر [مؤلف کتاب] # ز غریدن کوس و بانگ نفیر %~% بدرید دل در بر چرخ پیر # ز گرد سواران رزم آزمای %~% سیه شد رخ چرخ نیلی نمای # ز رخش سنانهای تا بنده چهر %~% تو گفتی جهانیست بر ماه و مهر # ~~المار چون جوشش و کوشش سپاه ملک شمسالدین مشاهده کرد، هزار مرد نامدار # ~~خنجرگذار - که هر یک در صف کارزار مثل شیر شرزه و مانند فیل مست ~~بود[ند] - از # ~~حصار بیرون فرستاد وگفت «ای دلیران کینه خواه، وای نامداران جهان، چنان # ~~خواهم که امروز سپاه کینه خواه ملک شمس الدین را بی هیچ تحاشی و خوفی ~~به # ~~حملات متواتره و توالی تیرانداختن و تعاقب ضروب سیوف دستبردی نمایید2 ~~که # ~~تا انقراض عالم بنی آدم را از آن باز گویند». # در حال آن هزار مرد از حصار با تیغهای کشیده چون ابر غرنده و بحر # ~~جوشنده و نهنگ یر آهنگ و یلنگ تیزچنگ بیرون آمدند و با ملک و سیاه او ~~جنگ # ~~در پیوست. ملک شمس الدین چون آن جلادت و اقدام و تهور افغانیان بدید ~~بانگ بر # ~~لشکر زد وگفت «ای فیل تنان شیروش، و ای صف شکنان دشمن کش، وای # ~~قلعه گشایان عدو بند، امروز روز مردی و گردی است و گاه طعن و ضرب. ~~[207] ### | بیت [ساعدی] # امروز روز کوشش و رزم است و زخم تیغ ### | نی روز بزم و باده و معشوق و دلبرست # ~~بر موجب لاشجاع الا عند الحرب1 باید که همه یکدل گردن برافراخته ~~وخنجرها # ~~کشیده بر این جماعت بی درایت که رایت برافراشتهاند و از این حصار به ~~حرب ما # ~~بیرون آمده، حمله کنید چون کوه و زخم زنید چون برق و بخروشید چون ~~تندر». # به فرمان ملک شمس الدین مردان نامدار از یمین ویسار، حصار ms166 حمله پیش ~~PageV01P239 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0243.png) # ~~بردند و در آن حمله صد و پنجاه مرد المار را بعضی را به قتل رسانیدند و ~~بعضی را # ~~دستگیر کرد[ند]. پنجاه و نه روز برین نسق از طرفین خون ریزش و آویزش ~~بود. بعد از # ~~پنجاه و نه روز به توفیق صانع بی بدل و رازق لم یزل، قادر بی عجز و ~~نقصان، و # ~~آفرینندهآ زمین و زمان، و بدید آورندهآ فلک و ملک، و برافزورندهآ ماه و ~~مهر، و # ~~پرورندهآ جان وانس، وصانع نوع و جنس ### | شعر انظام الملک] # لة غافر فرد کریم %~% رحیم قادر رب غفور # خدای آمرزنده یگانه بزرگوار # مهربان توانابه روزگارنیک آمرزنده # ~~ملک اسلام شمس الحق والدین حصار تیری را به جنگ بگرفت و بفرمود تا ~~المار را # ~~به دو نیم زدند و از ملازمان و مقربان درگاه او پنجاه تن را میل کشیدند ~~و پنجاه تن را # ~~دست و پای بیرون کردند و پنجاه تن را گوش و بینی بریدند و سیصد تن را ~~چوب # ~~زدند و باقی را به حسام الدین جاول بخشید. بعد از این فتح به ده روز، ~~کامیاب از # ~~افغانستان به تکناباد آمد و ملک عزالدین تولک و مبارزالدین محمد نهی را ~~با سه # ~~هزار مرد در تکناباد بگذاشت و از آنجا بعد از بیست روز به قلعهآ ~~محروسهآ خیسار # ~~متوجه شد. و چون به قلعهآ خیسار رسید، ابواب بر و رأفت بر روی اصحاب ~~دین و # ~~ملت [208] بگشاد و در ادرارات1 و مرسومات ایشان در افزود و نزد زهاد و ~~عباد و # ~~کوشه نشین صدقات و ندورات2 بی حد فرستاد. PageV01P240 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0244.png) # در فتح حصار کهیرا9 # چنین شنیدم از ثقات هرات که چون ملک اسلام شمس الحق والدین، ملک # ~~عز الدین تولک و مبارزالدین محمد نهی را قایم مقام خود در تکناباد نصب ~~گردانید، # ~~ملک عزالدین رؤوس سپاه و اعیان حشم و خدم را به اطراف افغانستان و به ~~سیستان # ~~فرستاد تا خراج و مال ms167 سالیانه و واجب دیوانی جمع کنند. از افغانیان شبی ~~جمعی بر # ~~سپاه مبارزالدین محمدنهی زدند و چند سر اسب ببردند و مردی ده را به قتل # ~~رساندند. مهتر ایشان را شعیب گفتندی. افغانی[ی] دلیر و نامدار و هزار و ~~پانصد مرد # ~~جنگی در فرمان داشت. # در آن سال که ملک شمسالدین لشکر به افغانستان کشید، شعیب یناه به # ~~ولایت کشمیر برده بود. و چون اعلام یافت که ملک شمس الدین حصار تیری و ~~قلعهآ # ~~خاسک را فتح کرد و ملک شاهنشاه و بهرام شاه و المار را به قتل رساند، ~~بر عزیمت # ~~آن که پیش ملک شمس الدین آید و شمارهآ ولایت خود را به مالی مقرر ~~گرداند، از # ~~حدود کشمیر بیرون آمد. چون به افغانستان رسید، ملک شمس الدین مراجعت # ~~کرده بود. از آن عزیمت برگشت و به القاء شیطان و وساوس دیوظلمانی با ~~خود # ~~گفت که «هیچ بهتر از آن نیست که خود را بر طایفه [ای] از سپاه ملک شمس ~~الدین # ~~[اندازم] و قومی را هلاک گردانم و غنیمتی حاصل گردانم تا بدین واسطه ~~نام من به # ~~دلاوری و گردنکشی میان دلاوران افغانستان مشهور گردد و احوال پر دلی ~~(209] و # ~~فرزانگی و شجاعت و آبای من بر روی روزگار یادگار ماند». بعد از آن با ~~هزار سوار # ~~نامدار روی به جانب مستنگ نهاد و از مستنگ به طرف گرمسیر آمد. # مبارزالدین محمد نهی با پانصد مرد در آن مواضع متوطن بود و بیشتر # ~~ملازمان و دلیران خود را به جهت جمع مال نزد زعما و عمال افغانستان ~~فرستاده # ~~بود و بر گمان آن که خلق این دیار، از احرار و ابرار و اخیار و اشرار، ~~مطیع و # ~~فرمانبردار ما کشتهاند و از هیبت سیاست ملک شمسالدین به کلی زمرهآ ~~جبابره و # ~~قطاع طریق و طبقهآ رنود و اوباش در زوایاء نهیب وخوف منزوی شده، از ~~معنی PageV01P241 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0245.png) ### | شعر [ابومسلم] # و من رعی غنما فی ارض مسبعة ms168 %~% فنام عنها تولی رعیها الآسد # و هر که بچراند گوسفند را در زمین دره # بس غافل شود از آن گوسفندان، به خود گیرد چرائیدن او را شیر # بی خبر مانده، که ناگاه ### | شعر [فردوسی] # شبی چون سیه روی شسته به قیر %~% نه بهرام پیدا، نه کیوان، نه تیر # ~~از یمین و یسار لشکرگاه مبارزالدین محمد نهی شور و شغب برخاست. تا # ~~مبارزالدین محمد آمادهآ مقاتلت شود،1 شعیب با گروه خود کار رانده بود و ~~سر خود # ~~گرفته. مبارزالدین محمد از آن معنی بغایت منفعل و خجل گشت. و چون این ~~خبر به # ~~ملک عزالدین تولک رسید، فی الحال قاصدی به خدمت ملک شمس الدین فرستاد # ~~و علی التفصیل احوال مبارزالدین محمد نهی وآن غفلت وبی حزمی او عرضه # ~~داشت. ملک اسلام شمس الحق والدین از آن خبر چون فیل دمان وشیر غران # ~~برآشفت و از سر غضب گفت: ### | شعر [اسدی] # به دادار جانبخش جان آفرین %~% به شخص پیامبر، رسول گزین # به کیوان وبرجیس وخورشیدوماه %~% به جان پدر، پیر من کرتشاه # ~~که تا سر شعیب بداختر را به خنجر دل در نبرم، از پای ننشینم و جشن و ~~خرمی و # ~~بی غمی نیارایم. # روز دیگر که اوایل شعبان سنهآ مذکور بود از قلعهآ محروسهآ خیسار به ~~مبارکی و # ~~طالع سعد بیرون آمد وعنان عزیمت با لشکر بی حد بر سمت افغانستان تاخت. # ~~چون خبر وصول رایات او به ملوک و حکام و زعما و ولاة ولایات افغانستان ~~رسید، # ~~باز به تجدید پیش او آمدند و کمر بندگی بسته و زبان ثناورزی گشاده به ~~ملازمت # ~~مشغول شداند]. و چون شعیب را اعلام کردند که ملک شمس الدین به گرفتن تو # ~~می آید، روی به هزیمت آورد و با شیعهآ خود به حصار کهیرا رفت. PageV01P242 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0246.png) # و راوی چنین تقریر کرد که مثل حصار کهیرا در ربع مسکون حصنی نیست و # ~~مانند ذخایر و کنوز او، کنوز قارون ملعون نی. ملک شمسالدین ms169 بیست روز را ~~به پای # ~~آن حصار آمد و از فصحاء افغانی پنج تن را بدان حصار فرستاد و گفت شعیب ~~را # ~~بگوید: ### | شعر [مؤلف] # ای بی خبر ز عاقبت کار خویشتن %~% یابسته مانده در چه پندار خویشتن # از راه جهل و وسوسهآ دیو کبر نفس %~% واله شده به کرده و گفتار خویشتن # اینک رسید موسم آن دم که هر نفس %~% افغان کنی ز نفس ستمکار خویشتن # ~~با وجود آن که از زخم تیغ آتش افشان ما زهرهای مبارزان اقالیم کیهان آب ~~گشت و از # ~~باد گرز گاوسار کوهآ کوب مغزباش اهرمن کش ما سر [211] گردنکشان و ~~گردنان و # ~~گردن سران در خاک خواری افتاد و صیت سیاست سلطانی ما از اقصای خاور تا # ~~انتهای باختر منتشر شد و آوازهآ دولت بی اندازهآ ما را مفضیان قضا و ~~قدر به سمع # ~~جمع جباران وقهاران مشارق ومغارب رسانند، بر لشکر منصور فیروز ما شبخون # ~~می آری؟ اکنون که هنگام نبرد و رزم آوردن است و روز فرخاش و کین جستن، ~~پناه به # ~~حصار بردهای و دد فروبسته و آمادهآ مقابلت و مقاتلت شده[ای؟ با این همه ~~عصیان # ~~و طغیان اگر چنانک به طوع و رغبت در حصار بگشائی و چنانک از متضرعان و # ~~متخشعان سزد و آید، رجوع به حضرت ما کنی، ترا به جان امان باشد و اطفال ~~و # ~~اموال و رجال از نهب و قتل سالم مانند، و الاکه شیطان غرور آتش مقاومت ~~در # ~~شخص خاکسار تو زند، هر آینه که بعد از فتح این حصار از اولاد و احفاد و ~~اقارب و # ~~قبایل تو آثار نگذارم. # چون آن فرستادگان این پیغام را به شعیب رساندند، شعیب خشمناک شد و # ~~بغرمود تا آن هر پنج تن را سرنگون سار از بالای حصار بینداختند. ملک ~~شمس الدین # ~~چون آن حالت را مشاهده کرد با تمامت سپاه به عون خدای سمیع عالم از ~~برای فتح # ~~آن حصار منیع رفیع بیش رفت ms170 و نفاطآن و قارورهاندازان را بفرمود تا از ~~جوانب # ~~حصار نفط اند اختن گرفتند. سپاه یکسر به فرمان او چون اسد و فیول از ~~اطراف اربعهآ # ~~حصار در آمدند. ملک اسلام شمس الحق والدین آن روز به نفسه دلیریهای صعب # ~~و جانبازیهای مهیب نمود و بر نسقی حرب کرد که هر زمان از ساکنان عالم ~~بالا و # ~~ناظران مناظر گنبد خضرا این آواز برمی آمد: PageV01P243 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0247.png) ### | تاریخ هرات ### | شعر [ظهیر] # ~~ای خسروی که قصهآ یک روزه رزم تو # صد ساله کارنامهآ کاووس و رستم است # ~~چتدان بریخت ختجر تو خون دشمنان # کاجزای خاک تابه ثری جمله پر نم است # ~~فتح وظفر به جوهر تیغ تو قایماند ### | ینی که تیغ تو همه فتح مجسم است # ~~خصم تو که ز ذره فزون است در عسدد ### | با آفتاب تیغ تو از ذرهای کم است # ~~چهل و شش روز لشکر بر در آن حصار بماند. بعد از آن میان حصاریان دو ~~گروهی # ~~پیدا گشت. بعضی گفتند «جنگ میکنیم» و قومی گفتند «به ایلی در می آئیم». # ~~آخرالامر شعیب را بگرفتند و دو شاخه کرده پیش ملک شمسالدین بردند. ملک # ~~شمس الدین شعیب را به دست خود به قتل رساند و اخذان او را تشریف ~~گرانمایه # ~~داد. و از آنجا کامیاب و منصور با غنایم بیحد و اسیران بی عد مراجعت ~~فرمود. PageV01P244 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0248.png) ### | ذ کر سی و ششم # در فتح حصار دوکی و # ه قتل رسیدن سندان افغانن # چون شهور سنهآ اربع و خمسین و ستمائه [= 654] در آمد ثقات هرات گفتند # ~~که در این سال از تواریخ یکی آن بود که چون ملک اسلام شمس الحق والدین ~~کرت، # ~~طاب ثراه و جعل الجنه، مثواة حصارکهیرا را خراب کرد و شعیب پر عیب را ~~به قتل # ~~رساند، از قوم سورنا که یکی از زعماء افغان بود، سندان نام - واین ~~سندان پسر عم # ~~شعیب بود و هزار مرد دلاور داشت و مردی بود پر دل ms171 و کار دیده وگرم و ~~سرد وقایع # ~~و بلاچشیده و یک سال ملازم درگاه ملک شمسالدین بود - چون مشاهده کرد که # ~~شعیب را به چه خواری بکشتند، هراسی عظیم و ژعبی قوی در دل او درآمد و ~~در # ~~تیه [213] «فوسوس الیه الشیطان»1 حیران وسرگردان شد، با اقارب وخواص # ~~خویشتن مشورت کرد و گفت: «بدانید که بدین نوع که ملک شمسالدین کشش # ~~میکند، نه همانا که یک سال دیگر در این ولایت از تخمهآ ماکسی باقی ~~خواهد ماند، # ~~به ما خواهد آورد و هر یک از ما را به واسطهآ جرمی یا ترک خدمتی به ~~تعریک و # ~~تأدیب بر مطالبهآ اموال بایمال خواهد گردانید، تدبیر آن است که پیش از ~~نزول # ~~حوادث از این ولایت برویم و پناه به حصار دوکی بریم؛ چه، حصار دوکی بس # ~~استوار است و ازگاه بنای آن تا امروز، هیچ سلطان و ملک آن را فتح نکرده ~~است و # ~~عمرها و دورها را در آنجا ذخیره است». # ملازمان سندان گفتند که «خداوند حاکم است و ما بندگان محکوم به هر چه # ~~فرماید و مصلحت داند ما بر آن برویم». سندان روز دیگر پیش از طلوع ~~خورشید # ~~عالم افروز با قوم خود از لشکرگاه ملک شمسالدین بیرون آمد و در آن ~~سحرگاه روی # ~~به بیراه آورد و در قطع فراسخ بیدا و فیفای که طیور را در هوای آن مجال ~~طیران نبود # ~~و بر وجهات اراضی او حیات را امکان حرکات نی، PageV01P245 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0249.png) # شعر [عبدالله الاسدی] # مهمه قفرة سباسبها %~% تحسب اجوازها الصواحات # بسابیابانی که خالیست به بیابانهای دوراو # گمان بری تو میانهای او را سرابها # ملساء کالکف ما بها انس %~% سوی هزبر و اخدریات # تسویستهمچو کف دست نیست به وی مونسی # جز شیر نر وگور خران [214] # ~~اجتهاد تمام به جای آورد به حصار دوکی رسید و از متواریات و قطاع طریق ~~قرب # ~~هزار مرد دیگر با ایشان بیعت کردند که به هیچ نوع خلاف نکنند تا ms172 جان ~~دارند # ~~بکوشند و با ملک اسلام شمس الحق والدین سر به صلح درنیارند. # چون ملک شمسالدین را از مختلف سندان خبر کردند، ملک تاج الدین کرد # ~~و مبارزالدین محمد نهی را با دو هزار سوار در عقب او بفرستاد. بعد از ~~هشت روز # ~~ملک تاجالدین کرد و پهلوان محمد نهی باز آمدند و گفتند که سندان از ~~راهی رفته # ~~است که بغایت صعب است و در وی جوی و جر سنگلاخ و نجد و غور و اجام و # ~~حضیض بی حد وحساب. و چون اسپان ما بغایت لاغر بودند و بی نعل، در عقب ~~او # ~~نتوانستیم رفت. ملک شمسالدین روی به سوی جاهو کرد که «تدبیر این کار # ~~چیست؟ به طلب سندان غدار لشکر کشیم و یا به جانب هرات حرکت کنیم که چند # ~~سال شد که از هرات بدر آمدهایم». # جاهو و بعضی از ملازمان ملک شمسالدین گفتند «ملک اسلام را بر موجب # ~~قضیه لیس من عادة الکرام سرعة الانتقام چند روزی سندان را امان دهیم. ~~چون به # ~~هرات رسیم از لشکر مغول پنج هزار مرد را بدین سرحد فرستیم تا به تاخت ~~متعاقب # ~~ولایت سندان را خراب کنند». ملک شمس الحق والدین گفت که «آنچه شما # ~~میگویید از صواب و نحج دور نیست، اما بزرگان روزگار و خردمندان نامدار # ~~گفتهاند: ### | شعر # اگر کاری بخواهی کردن امروز %~% به فردا مفکنش هیهات هیهات PageV01P246 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0250.png) # چرا؟ زیرا خداوندان معنی %~% چنین گفتند «فی التأخیر آفات» # ~~مصلحت در آن است که تا سندان را با طایفه[ای] که پیش ما نیامدهاند به ~~قتل # ~~نرسانیم به هرات نرویم؛ چه، افغانیان بیوفا و غدار باشند. چون ما به ~~هرات رویم # ~~ایشان [215] دلیر شوند و هر قومی پناه به قلعه و حصاری برند و به تجدید ~~عصیان # ~~و تمرد ظاهر گردانند». # جاهو و حاضران و ناظران بر ملک اسلام آفرین ها خواندند و به مسکنت و # ~~ضراعت ثناها گفتند و از آن پیش بینی و ms173 عاقبتاندیشی و طبع پاک منتج او ~~حق # ~~تعالی را سجدات شکر به جای آوردند. روز دیگر که اواسط ربیع الاولی سنهآ ~~مذکور # ~~بود، ملک اسلام شمس الحق والدین، ملک عزالدین تولک و تاج الدین بغنی و ~~ملک # ~~تاجالدین گرد را با دو هزار سوار نامدار به طرف ولایت سندان فرستاد و ~~فرمود که # ~~(چنان خواهم که تا آمدن ما متعاقب شما، شما حصار سندان را محاصره کرده # ~~باشید و به روز جنگ و به شب شبیخون برده». # ملک عزالدین و ملک تاجالدین کرد و تاج الدین بغنی زمین خدمت بوسیده و # ~~جام تربیت نوشیده و خلعت عاطفت پوشیده، از لشکرگاه ملک شمسالدین بیرون # ~~آمدند و بیست روز را به حصار دوکی رسیدند و قرب پانصد کس را از رعیت و ~~خدم # ~~و غلمان سندان را بگرفتند. روز دیگر ملک تاج الدین گرد با پنجاه سوار ~~آهن پوش به # ~~پای حصار آمد و خود از سر برگرفت و گفت به آواز بلند که «سندان را ~~بگویید که # ~~تاج الدین کرد آمده است و میخواهد که با تو سخنی بگوید». سندان چون ~~آواز # ~~ملک تاج الدین گرد را بشنود، بر ذروهآ منظر درب حصار آمد و بر ملک تاج ~~الدین کرد # ~~سلام کرد. ملک تاج الدین بعد از جواب سلام گفت: # «ای دوست حقیقی وای برادر دینی، بدان که امروز بحمدالله تعالی که # ~~خداوند و مخدوم، ملک اعظم، مالک رقاب الامم، شهریار اسفندیار بخت و # ~~جمشید فریدون تخت، شاهنشاه جهان پناه، شمس الحق والدین، محمدبن ابی بکر # ~~کرت، ### | شعر اسلیم] # آنک لطف اله رهبر اوست %~% وانک مهر سپهر چاکر اوست[216] # آنک در ملک ملک بخشی و جود %~% تاج انعام عام بر سر اوست # آنک در چشم خصم هیکل او %~% صورت تیغ و شکل خنجر اوست PageV01P247 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0251.png) # آنک رشک سحاب و کان و بحار %~% دست و طبع ودل دلاور اوست # آنک سلطان چرخ از دل و جان %~% از کمین بندگان کمتر اوست ms174 # آنکی تور جمال ماه جلال %~% رای عقده گشای انور اوست # آنک فتح مبین به روز وغا %~% هادی و پیشوای لشکر اوست # ~~به قدر فلکی وخلق ملکی وحسب طاهر ونسب ظاهر، و عدل شامل وجود کامل، # ~~وفضل وافرو بذل متوافر، وارتفاع قدر واتساع صدر، و رفعت مکان و عزت ~~امکان، # ~~و عله مرتبت و شیو منقبت، و جلالت خاندان و زغامت دودکان، و نزاهت مولد ~~و # ~~نظافت محتد، و نفاذ امور و دوام سرور، و دین قوی و سیر نبوی از ~~فرمانفرمایان # ~~شرق و غرب و ولایتداران بر و بحر ممتاز است و در احراز مجد و معالی در ~~ایام و # ~~لیالی، قدم تقدم بیش سرفرازان عالم و گردنکشان بنی آدم نهاده است. ### | شعر # لقد جاز اقسام الفضایل کلها %~% فامسی وحیدا فی فنون الفضایل # بدرستی که جمع کردبخشهای افزونیهای همهرا1 # پس کشت یگانه در گونههای افزونیها # ~~اعاظم ملوک نامدار و اکابر حکآم روزگار و اماجد ولاة اخیار به قلم ~~عبودیت رقم # ~~مطاوعت او بر صفحهآ جان و چنان کشیدهاند و هر یک به طوع و رغبت از سر # ~~اخلاص و محبت خود را در پیش جناب جنات حیات او چون بندگان کمینه و # ~~سرافکندگان دیرینه ملازم و معتکف گردانیده و حالیا قرب پنجاه ملک نام ~~آور2 و # ~~صد امیر معتبر و هزار سپهسالار بر سر با چندین هزار مرد جرار کرار از ~~غوری و # ~~هروی و افغان و مغول بر درگاه عالی پناه انجم سپاه او [217] کمر انقیاد ~~از سر وداد بر # ~~میان جان رشاد و سداد بستهاند، و در این سه سال که چون سایر خدمتکاران ~~جانباز # ~~سرانداز در بندگی این ملک قلعه گشای رزین را مداومت ملازمت نمودی به ~~چشم # ~~سر مشاهده کرده و به تحقیق دانسته[ای] که به چه نوع اعادی ملک را بی ~~جان # ~~گردانید و به چه نسق قلعههای این جبال و حصارهای این بلاد را بگرفت. # اکنون بر مقتضای «المؤمن اخ المومن» سخن این برادر ms175 خود بشنو و دست از ~~PageV01P248 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0252.png) # ~~تخلف و معاندت کوتاه کن و سر بر خط هواداری و فرمانبرداری نه و در حصار # ~~بگشای و بی هیچ خوف بیرون آی تا تو را به خدمت ملک شمس الحق والدین برم ~~و # ~~به شفاعت از آن حضرت با رفعت درخواهم تا به کرم خلقی ذیل عفو و صفح بر # ~~جرایم وخطایاء تو بوشد وبر منوال اول تو را به اصناف الطاف بهرهمند و # ~~مخصوص گرداند». # چون سندان آن مقالات را گوش کرد، در جواب گفت که «ای ملک تاج الدین # ~~بدان که من بدین کلمات مموه و حکایات مزخرف در دام مکر و حیل تو نخواهم # ~~افتاد و از این بالای والا به نشیب فریب نخواهم آمد. امیدوارم که هم در ~~این هفته # ~~بیشتر نامداران و صدرنشینان افغانستان به معاونت و مظاهرت من بیایند تا ~~با ایشان # ~~یکدل و [یک] زبان داد خویشتن از سپاه ملک شمس الدین بستانیم و به خون ~~شعیب # ~~که خویشاوند من است هزار خون بریزیم». # چون ملک تاج الدین کرد دانست که سندان سخن او نخواهد شنود، بازگشت # ~~و آنچه گفته بود و شنیده بود با ملک عزالدین تولک و تاجالدین بغنی در ~~میان نهاد. # ~~ملک عزالدین بفرمود تا در حال کوس حربی فروکوفتند و لشکر از پیاده و ~~سوار در # ~~پای حصار دوکی جمع شد. سندان با هفتصد مرد مبارز از حصار بیرون آمد و ~~آن روز # ~~تا هنگام شام با ملک عزالدین تولک حرب کرد. هژده روز متعاقب از جانبین # ~~برآویختن و خون ریختن بود[ند]. به واسطهآ آنک حصار دوکی مرافع ~~[218]گذرها و # ~~مخارج منیع داشت، ملک عزالدین تولک با آن همه سپاه و حرب متواتر بر فتح ~~آن # ~~حصار دست نمییافت، تا روز نوزدهم که لشکر از هر دو طرف در حرب و ضرب # ~~بود و از یمین و یسار ### | شعر [ربیعی] # فغان زد وگیر و فریاد بود %~% یکی غم خور و دیگری ms176 شاد بود # ~~ناگاه از دور رایت منصور شیر پیکر همایون اختر نصرت یاب ملک شمس الدین ~~ظاهر # ~~کشت. ملک عزالدین تولک و ملک تاج الدین کرد و تاج الدین بغنی با تمامت ~~سپاه # ~~نعرهآ شادمانی برآوردند و همه پیاده قرب یک فرسنگ پیش ملک شمس الدین ~~باز # ~~رفتند و شرایط خدمت و ثناورزی به تقدیم رسانید [ند] و گفت اند]: # شعر احمید سیمکش] # شها در جهان کامرانیت باد %~% همی دولت جاودانیت باد PageV01P249 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0253.png) # # به ملکت ستانی و فرماندهی %~% همه سیرت خسروانیت باد # # ز بهر مدار فلک تا ابد %~% به گیتی درون زندگانیت باد # # به رغم بداندیش تا روز حشر %~% به بزم طرب شادمانیت باد # # همیدون چو دریا ودایم چو بحر %~% گهر بخشی و در فشانیت باد # ~~ملک شمسالدین هم ازگرد راه پیاده گشت و خشم آلود تیغ آبدار خونخوار ~~برکشید # ~~و قدم تقدم پیش نهاد. رؤوس سپاه و اکابر لشکر همه متابعا لمرضاته پیاده ~~گشتند و # ~~تیغ ها برکشیدند و چون شیران آشفته و فیلان زنجیر گسل به یک حمله به ~~پای حصار # ~~آمدند. حصاریان دست به سنگ زدن و تیرانداختن برآوردند و هر چند از ~~بالای # ~~حصار سنگ و تیر خدنگ بیشتر میآمد، ملک اسلام شمس الحق والدین بیشتر # ~~می رفت. چون غضنفر حمله می آورد، و چون نهنگ آهنگ جنگ میکرد، و چون # ~~رعد می خروشید، و چون بحر می جوشید و میگفت: ### | شعر [علی هیصم] # # سامضی لنصرالحق والشرک راغم %~% ببیض تقد الدارعین ظماء # ~~زود بود که روان گردانم از برای یاری دادن حق و حال این بود که شرک ~~خوار باشد # به شمشیرها که دو نیم میگردانند زره پوشان را تشنه # # و مطرورة زرق تروح و تغتدی %~% لنهب نفوس آو لسفک دماء # ~~و نیزههای تیز کرده شده سنانها کبود شبانگاه میکنند و بامداد می کنند # از برای غارت نفسها یا از برای ریختن خونها # ~~جانسپاران حضرت و دعاگویان دولت و ارکان مملکت ملک شمس الدین دم ms177 # ~~به دم پیش می آمدند و می گفت [ند] که ای خداوند هزار جان ما بندگان ~~فدای یک تار # ~~موی کمین بندگان و پسین چاکران مخدوم باد. آبراج حصار نزدیک است و راه ~~تیر # ~~باریک، و خداوند را نظر بر بسالت و حماست این قوم بی باک خون گرفته، ~~نباید که # ~~چشم زخمی باشد. بر مقتضای آن که گفتهاند: ### | شعر # برحذر باش روز جنگ و مصاف %~% از سر تیغ و زخم خنجرها # گر چه کس بی اجل نخواهد مرد %~% تو مرو در دهان اژدرها # ~~درهمی موقف توقف میباید کرد تا بندگان پیش روند و سینه را هدف تیر ~~سازند. PageV01P250 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0254.png) # ~~ملک اسلام شمس الدین بانگ بر ایشان میزد و میگفت که «مگر به اسماع شما # ~~نرسیده است که بزرگان صف معرکه گفتهاند: ### | شعر # گاه پرخاش و روز رزم و وغا %~% رخ مگردان ز خنجر و زوبین # زانکه گر در دهان شیر روی %~% نکشندت مگر به روز بسین ### | شعر اشاعر] # الموت محتوم فلا تحفل به %~% ویری الجبان هلاکه فی حربه # مرگ واجب کرده شد، پس باک مدار به او # و می بیند بد دل هلاکت خود را در جنگ کردن خود [220) # ~~بدین نوع که به ذکر پیوسته است ملک شمسالدین چهار روز بر در حصار به ~~کار # ~~کارزار روزگار برد و فرمان فرموده بود و سوگند عظیم بر زبان رانده که ~~هر که در این # ~~چهار شبانه روز از پای حصار باز گردد و میل خیمه و خرگاه کند و آرزوی ~~منزل و # ~~بنگاه برد و از مواقف و مراقب ضرب وحرب و مراصد قمع و قطع روی به سوی # ~~مقام منام وطعام آرد، اگر که همه فرزند صلبی من بود، به عبرتی به قتلش ~~رسانم که # ~~آن سیاست تاریخ عالمیان و روزنامهآ اهل جهان گردد. # روز پنجم لشکر از جانبین بر منوال گذشته تا شب با هم در مصاف و لاف و # ~~تقدم و تأخر و اقبال و ادبار ms178 و عزیمت و هزیمت بسر بردند. و چون شاه ~~سپاه زنگبار # ~~بر شاهنشاه رومی عذار مظفرگشت و جهات ستهآ آفاق چون قلب قالب مردم مقلب # ~~قلآب بر نفاق تاریک و مکدر شد، ملک اسلام شمس الحق والدین حکم فرمود که # ~~امشب باید که از اطراف حصار دلاوران تا روز حرب نکنند و کمنداندازان ~~جانباز و # ~~رسن بازان چابکدست روی به جانب برجها و منظرها آورند. # چون حکم ملک شمسالدین به سپاه رسید، جمله به یکبار خروش برآوردند # ~~و از میان وکنار و یمین و یسار چون دریای مواج در حرکت آمدند و قرب دو ~~سه # ~~هزار مشعله وچراغ در آن لیلة الداج برافروختند، چنانک از شعاعات انوار ~~آن # ~~مشاعل جمله صحراوات چون باغ و راغ روشن و گلشن گشت و به یک حمله لشکر # ~~به پای دیوار حصار و در دروازه رسیدند و اهنگ کمندانداختن و قصد در ~~سوختن # ~~کردند. حصاریان نیز در آن شب پر فزع - که چون رستخیز با نهیب و غریو ~~بود - PageV01P251 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0255.png) # ~~سنگهای صدمنی با تیرهای نه مشتی انداختن گرفتند و از برای ابقاء عرض و ~~حفظ # ~~فرزندان خویشتن، به جنگ و آهنگ مشغول گشتند و هر چند که مرد از ایشان ~~بیشتر # ~~به قتل می رسید، متهورتر میگشتند و دست از محاربت کوتاه ثمی کردند و ~~پای از # ~~[221] مقاومت پس نمیکشیدند. بر این گونه از درون و بیرون کشش و کوشش ~~بود. ### | شعر # حتی تجلی الصبح فی و جناتها %~% کالماء یلمع من خلال الطعلب # تا روشن شد صبح در کرانهایاو # همچو آبی که بدرخشد از میان [اشنه]* # ~~هنگام صبح صادق را سپاه ملک اسلام شمس الحق والدین در حصار را سوخته # ~~بودند و دیوارها را ده جای سوراخ کرده و یک برج را گرفته. چون سندان ~~دانست که # ~~حصار را بگرفتند و همین ساعت همه را به تیغ بی دریغ بخواهند گشت، بانگ ~~بر # ~~مردم حصار زد و گفت «ای دلاوران نامدار، ما را ms179 از دست این قوم امان ~~نخواهد بود. # ~~باری هر یک به خون خود یکی را به قتل رسانیم تا به نام نیک کشته شده ~~باشیم». # دویست مرد بود از اقارب و مقربان او جمله حمله کردند و چندین تن را از # ~~نامداران سپاه ملک اسلام شمس الحق والدین مجروح گردانید[ند]. عاقبة ~~الامر # ~~سندان با آن دویست مرد کشته شد. دیگران سلاحها بینداختند و فریاد «یا ~~ویلنا قد # ~~کنا فی غفلة من هذا بل کنا ظالمین»1 برآوردند. و لشکر منصور ملک ~~شمسالدین # ~~بریشان می خواندند که «هذا یومکم الذی کنتم تو عدون».2 # آن روز تا نماز دیگر ملک شمس الدین در حصار دوکی مقام کرد و زمرهای را # ~~که واجب القتل بودند به قتل رسانید و باقی مردم رعیت را ببخشید و ذیل ~~عفو بر # ~~جرایم وذنوب ایشان پوشید واز آنجا به فضل واهب الکمالات والسعادات، مع # ~~خصول المآرب والمرادات، مظفرا ومنصورا ومبشرا و مسرورا مراجعت فرمود. PageV01P252 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0256.png) # ذ کرسی و هفته # چون شهور سنهآ خمس و خمسین و ستمائه [= 655] درآمد، درین سال # ~~[222] به خدمت ملک اسلام شمس الحق والدین طایفهای از زعما و رؤساء # ~~افغانستان عرضه داشتند که از حصار دوکی برطرف جنوبی به هفتاد فرسنگ # ~~جماعتی دزداناند که ایشان را کنکان ونهران خوانند. صد سال کمابیش می ~~شود که # ~~این گروه راه میزنند و تجار و سفرا و ابناء السبیل را که از اطراف و ~~اقطار بلاد غربی # ~~به هندوستان میروند غارت میکنند. امیدواریم که ملک ملوک الاسلام از ~~برای نیل # ~~درجات را لشکری نامزد فرمایند تا آن سارقان پرگناه طغیان و آن قاطعان ~~راه # ~~مسلمانان را از آن دیار براندازند و هر یک را منکوب و مسلوب به بلایی ~~مخذول # ~~گردانند تا من بعد در این ولایت ### | شعر اسوزنی] # ز عین عدل تو ز ای زبان دزد به راه %~% چو هاکره شود از کاف کاروان گفتن # ~~ملک شمس الدین پرسید که آن دزدان چند تن باشند و ms180 به کدامین عدت و سلاح # ~~جنگی کنند؟ گفتند که ایشان هفتصد مرد بی باک مباوزاند که در روز مصاف ~~با دو هزار # ~~سوار نامدار برآویزند. # ملک اسلام روز دیگر بعد از تدبر و تفکر بسیار پهلوان مبارزالدین محمد نهی # ~~و تاج الدین بغنی واختیارالدین سالار وامیر نصرت را با دو هزار سوار ~~نامدار به # ~~جهت اخذ و قمع آن دزدان نامزد فرمود و از اسلحه و مراکب و ساز سفر ~~چندانک # ~~ممکن بود بدیشان داد و هر یک را به خلعت گرانمایه از اسب و جامه و کمر ~~و قبا و # ~~کلاه مخصوص گردانید. پهلوان مبارزالدین محمد نهی واختیارالدین سالار و # ~~تاج الدین بغنی و امیر نصرت به طالع سعد اواسط شوال سنهآ مذکور سوار ~~شدند. # ~~پانزده روژ را به اوطان دزدان رسیدند. # چون آن قوم را از رسیدن سپاه ملک اسلام شمس الحق والدین خبرشد، روز # ~~دیگر همه آمادهآ محاربت و مقاتلت به جنگ بیرون آمدند. هفت روز متعاقب ~~حرب # ~~کردند و در این هفت روز قرب پانصد مرد دلیر نامدار از جانبین به قتل ~~[223] PageV01P253 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0257.png) # ~~پیوست. روز هشتم دزدان پناه به تنگنای درهای بردند که بغایت مضیق و ~~دقیق و # ~~منیع بود. سپهدار تاجالدین بغنی با هزار مرد ممر و گذار دره را بگرفت و # ~~اختیارالدین سالار و امیر نصرت با پانصد مرد از بالای دره درآمد و ~~پهلوان # ~~مبارزالدین محمد نهی با باقی سپاه از یمین و یسار دزدان. در آن درهآ ~~تنگ باز جنگ # ~~در پیوست. هفت روز دیگر دزدان در آن دره بماندند. روز دیگر لشکر ملک ~~اسلام # ~~شمس الحق والدین غلو کردند و به یکبار حمله پیش بردند و تنگنای دره را ~~از دزدان # ~~بازستاندند و خود را بر ایشان زدند و قرب صد تن را از ایشان به قتل ~~آورد[ند]. # و دزدان چون بیچاره و مضطرب گشتند اسلحه بینداختند و زنهار خواستند. # ~~پهلوان مبارزالدین محمدنهی ایشان را زنهار داد و تمامت زن ms181 و فرزند و ~~اتباع و اشیاع # ~~و گله و رمهآ ایشان را به خدمت ملک آوردند. ملک شمس الدین بفرمود تا از ~~آن # ~~دزدان هفتاد تن را دست بیرون کردند و باقی را به حسامالدین جاول بخشید ~~و # ~~پهلوان محمد واختیارالدین سالار و امیر نصرت1 را خلعت پوشاند. PageV01P254 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0258.png) # ذ کر سی و هتم # در فتح حصار ساجی # چون ملک اسلام شمس الحق والدین کرت، طاب ثراه، مظلومان [و] ضعفای # ~~خلق را که ودایع الهیاند از جور و تعدی دزدان کنکانی و نهرانی خلاص داد ~~و از # ~~موارد معدلت متحیران تیه حیرت را سیراب کرد و در استخلاص نفوس و اموال # ~~مؤمنان آثار ید بیضاء موسی و آیات احیای عیسوی و انوار معجزات محمدی ~~ظاهر # ~~گردانید و بدین واسطهآ علویهآ شریفه درجهآ علیا و مرتبهآ اعلی «عسی آن ~~یبعثک ربک # ~~مقاما محمودا»1 را مکتسب و موروث خویشتن گردانید و در عزیمت توجه هرات ~~با # ~~ملوک و جاهو مشورت کرد، همه به اتفاق گفتند که به طرف هرات حرکت [224] # ~~می باید کرد؛ چه، آبادانی آن شهر متعلق به خدمت خداوند است. # ملک شمس الدین فرمود که در این هفته عزیمت سفر به جانب هراة مصمم # ~~گردانیم و از ملوک حاضر و پهلوانان پر دل ملکی و پهلوی را با سه هزار ~~مرد در این # ~~سر حد بگذاریم تا از خیر و شر و صلاح و فساد این دیار باخبر باشند. ملک # ~~تاج الدین کرد و حسامالدین جاول بر پای خاستند و بعد از شرط خدمت گفتند ~~که # ~~باری تعالی و تعظم ملک ملوک آفاق و شهریار نامدار دیار خراسان و عراق ~~را در # ~~شمو رفعت و علو منقبت و غلو مرتبت بقاء نوح و حیات روح دهاد و اطناب # ~~شرادق حضرت مقدسهآ او را به مسامیر خلود و اوتاد اباد موطد و مؤکد ~~گرداناد. ### | شعر # به حرمت سه محمد، به حق چار علی ### | بهدو حسن بهحسین وبهموسی و چعفر # ~~بر ms182 رأی اظهر انور، لازال عالیا منیرا، عرضه میدارند بندگان کمترین و ~~جانسپاران # ~~کهترین که کلی ولایات افغانستان ملک اسلام را مسلم و مسخر کشته است و ~~تمامت # ~~قلعهها وحصارها و جایگاهها فتح شده، الا حصار ساجی که آن فتح نشده است؛ # ~~چه، در همهآ روی زمین از روی استواری و رفعت مثل آن حصار دیدهآ مردم ~~گردنده PageV01P255 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0259.png) # ~~ندیده است و گوش خردمند صفت کننده نشنوده. و در آنجا هزار مرد افغان ~~جلد # ~~مبارز متوطن است و از عهد یزدجرد تا امروز هیچ پادشاه و ملک و حاکم را ~~گردن # ~~ننهادهاند؛ چه، پناه ایشان در غایت محکمی و منیعی است و ذخیره و ~~مایحتاج # ~~حصارداری در نهایت کثرت و افزونی و شجاعت و بسالت و دلاوری ایشان بیش ~~از # ~~آن که در افهام و اوهام درآید. مصلحت در آن است که این یک حصار دیگر را ~~ملک # ~~اسلام فتح کند و آن جماعت را که پناه به وی بردهاند به قتل رساند تا ~~اندیشههای # ~~گوناگون از خواطر و ضمایر [225] بندگان دولت منطمس و مندرس گردد که اگر ~~آن # ~~حصار در دست آن فرقهآ گردنکش و در تصرف آن زمرهآ آتشوش بماند، به اندک # ~~روزگاری قوی حال کردند و متواریان و صعلوکان و قطاع طرق با ایشان یار و ~~مددکار # ~~شوند. بعد از آن دفع و منع آن قوم متعذر باشد. # ملک اسلام شمس الحق والدین، طاب ثراه، فرمود که این جمله از ممکنات # ~~است و به دست آوردن آن حصار از لوازم و فرایض است. روز دیگر لشکر به ~~طرف # ~~حصار ساجی کشید و دو هزار سوار به اسم معاونت از قنقوزدای نویین طلب # ~~داشت. هژده روز را به پای حصار ساجی رسید. حصاری دید بغایت بلند در ~~نهایت # ~~استواری و شکوهمندی. ### | شعر [ربیعی] # سرافراخته بر سپهر بلند %~% چو که کمترین برجش اشکوه مند # در از آهن و باره ازخشتوسنگ %~% فراوان درو آلت روز جنگ # تو گفتی که روئین ms183 است دیوار او %~% ز پولاد کرده همه کار او # نگهبان درو بیشتر از حساب %~% همه آهنین ترک و زرین رکاب # ~~چون رفعت و حصانت حصار ساجی را مشاهده کرد، گفت: ### | شعر اشاعر] # برین تند بالا دز استوار %~% نیابد کسی دست، جز کردگار # ~~هفت روز آن حصار را محاصره کرد و هر روز دو نوبت جنگ بیش برد و بسیاری ~~از # ~~نامداران هر دو سپاه در این هفت روز به قتل پیوست، و از جانبین دریاهای ~~خون در # ~~موج زدن آمد. شب هشتم ملک شمس الحق والدین به وقت طلوع صبح اول برید # ~~نیاز را به حضرت ملک بینیاز و ملک کارساز فرستاد و گفت: «ای خداوندی که ~~بلبل # ~~خوشنوای سخن سرای و ناطقه را در بوستان سرای وجود بر قضیت «و ان من شیء ~~PageV01P256 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0260.png) # ~~الا یسبح بحمده»1 تلقین ارزانی داشتی و طوطی زبان را در قفص دهان به ~~شکر شکر # ~~خود [226] پرورش دادی تا نوای و ثنای حضرت کبریای تو بر مقتضای «و ما ~~آمروا # ~~الآ لیعبدوا الله مخلصین»2 می سراید «الا له الخلق و الآمر تبارک الله ~~رب العالمین» # ~~به سمع جان اهل جان میرساند. # لک الحمد یاذالمجدوالجود والعلی %~% تبارکت تعطی من تشاء و تمنع # مر تراست ستایش ای خداوند بزرگوار و بخشش و بلندی # تو عطا میدهی آن کس را که خواهی و باز میداری # ~~و ای خالق نار و نور، وای رازق مار و مور، وای وهاب بی منت و علت، وای ~~تواب # ~~با مغفرت و رحمت، وای صانع بی علل، وای قادر لم یزل، به لطف بی غایت و # ~~عنایت [و] فضل بینهایت خود از خزانهآ «انا فتحنا لک فتحا مبینا»5 من ~~بنده را # ~~خلعت نصرت و فتح کرامت فرمای و این حصار را بر دست من ضعیف به قدرت # ~~قدیم خود گشاده گردان». # چون ملک شمس الدین بدین نوع بر درگاه لایزال ملک لم یزل به تضرع و # ~~ضراعت و مسکنت تمام رقعهآ ms184 سوز و نیاز عرضه داشت، از اول روز بفرمود تا ~~ملوک # ~~و امرا و رؤوس و وجوه سپاه همه پیاده شدند و سپرها و درها و چپرها پیش ~~بردند. # ~~به عون ایزد بخشایندهآ روزی ده جان آفرین در حال قرب دو هزار مرد غوری ~~و افغانی # ~~و هروی به یک حمله خویشتن را بر در حصار انداختند. چون در از آهن بود و ~~هر # ~~بواب و حارس مثل اهرمن، دو روز دیگر لشکر بر در حصار بماند و از طرفین ~~قرب # ~~هزار مرد دیگر بعضی به قتل رسید و بعضی مجروج شد. روز سیم که اواخر ذی # ~~القعدهآ سنهآ مذکور بود، میان مردم حصار ساجی دو گروهی و نزاع حادث ~~گشت. PageV01P257 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0261.png) ### | تاریخ هرات # ~~جماعتی که به عدد و عدت بیشتر بودند حصار را به دست [227] باز دادند. # ملک اسلام شمس الحق والدین آن روز صد و پنجاه تن را از ساکنان حصار # ~~به قتل رساند و بفرمود تا از متمردان و معاندان آن طایفه ده تن را از ~~بالای # ~~حصار سرنگونسار بینداختند و حصار را خراب کردند و از آنجا روز دیگر ~~مظفر و # ~~منصور وکامیاب و مسرور به وقت فرخنده مراجعت فرمود با غنیمت بسیار و # ~~اساری بیشمار. PageV01P258 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0262.png) ### | ذ کر سی و نهم # در قتل ملک علی # بن مسعود ملک شهر سجستان # چون شهور سنهآ ست و خمسین و ستمائه [= 656) درآمد، درین سال ملک # ~~اسلام شمس الحق والدین کرت، طاب ثراه، از افغانستان به تکناباد آمد و ~~یهلوان # ~~مبارزالدین محمد نهی را با هزار سوار در تکناباد بگذاشت و زمام حل و ~~عقد و بسط # ~~و قبض آن دیار را به کف کفایت و ید اقتدار و قبضهآ ارادت او حواله ~~فرمود و # ~~استنابت و عزل و تقدم و تقلد زعامت و ریاست و جبایت اموال و خراج و ~~آنچه از # ~~لوازم شغل حکومت است مطلق العنان گردانید. بعد از آن به قلعهآ محروسهآ ~~خیسا، ms185 # ~~لازالت محفوظة من البوار، آمد و بعد از ده روز از قلعهآ خیسار به ~~اسفزار1 حرکت # ~~فرمود و از اسفزار اختیارالدین سالار وامیر نصرت وحسام الدین ینال2 را ~~به هرات # ~~پیش خرلغ فرستاد. # روز دیگر قرلغ و امیر محمد عزالدین مقدم و خواجه شمس بیاری و اعیان و # ~~جماهیر و بزرگان و مشاهیر هراة با نعمت بی حد و نثار بی عد به استقبال ~~ملک # ~~شمسالدین تا به بستان پیشبار آمد[ند] و چون به خدمت ملک اسلام رسیدند، ~~از # ~~یک تیر [228] پرتاب پیاده گشتند و بر ملک اسلام شمس الحق والدین، طاب ~~ثراه، # ~~ثناها و آفرینها خواند [ند] و گفت[اند]: # شعر ارشید وطواط] # منت خدای راکه به تأئید آسمان %~% آمد به مستقر جلالت خدایگان ~~PageV01P259 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0263.png) # ~~ملک شمسالدین، خرلغ را در کنار گرفت و هرکس را از اشراف و زعماء شهر، ~~علی # ~~قدر منزلته و مرتبته، ببرسید. یک ماه پیوسته خرلغ و مشاهیر هرات ملک # ~~شمسالدین را طویها و دعوتها کردند. بعد از یک ماه ملک شمسالدین بزرگان ~~و # ~~رؤوس سیاه را خلعت پوشانید و هر تن از ولات ولایات به حسب قدر و قیمت و # ~~حسب و نسب از انعام عام و بذل تمام او محفوظ گشت. و از اطراف خراسان ~~تجار # ~~روی به هرات آوردند وکار دخل و نفع شهر هرات، حمیت عن الآفات والبلیات، # ~~رونق تمام گرفت. # شعر [مسعود سعد] # منور شد ز رأیش روی گیتی %~% توانگر شد ز بذلش خلق عالم # فزون شد در جهان دلشادی و عیش %~% برون شد از جهان حیرانی و غم # ~~راوی چنین گفت که دراین سال مذکور ملک مغفور شمس الحق والدین کرت، طاب # ~~ثراه، به هرات نزول فرمود. شاهزادگان بلغه و توتار1 که برادرزادگان ~~شاهزاده باتو # ~~بودند در بادغیس معسکر ساخته بودند ملک شمس الدین پیش ایشان رفت. در # ~~باب او عنایت و تربیت بی حساب فرمودند و او را خوشدل با دلنوازی بسیار ~~به # ~~هرات باز فرستاد. # پیش از ms186 این حکایت به چند سال امیری بود جیجغای نام به حکم شاهزاده # ~~باتو در بادغیس بودی و از جانورداران سه امیر معتبر یکی چون قبرتو و ~~دیگری # ~~سوکو و سیم تاتیمور ملازم جیجغای بودند و هر سال دو نوبت جانورانی که ~~به # ~~دست آوردند پیش شاهزاده باتو فرستادند و از هرات اولاغ و خیام طلب ~~کردندی. # ~~[229) قرلغ وامیر محمد عزالدین مقدم وعمال هرات هرکرت ده اولاغ و دو ~~خیمه # ~~و سیصد دینار عدلی بدیشان دادند. # در این سال مذکور که ملک شمس الدین در هرات بود جانورداران بر عادت # ~~معهود و قرار هر سال به هرات آمدند و اولاغ و خیام و وجوه طلب داشتند. ~~ملک # ~~اسلام شمس الحق والدین به خشم تمام بانگ بر جانورداران زد وگفت «من بعد # ~~شما را از دیوان هرات چیزی نخواهد رسید. تا امروز شما بیراه از هرات ~~اولاغ و # ~~مایجتاج او می ستانیدهاید». جانورداران از ملک اسلام شمس الحق والدین ~~PageV01P260 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0264.png) # ~~برنجیدند و خشم آلود و دلتنگ از هرات بیرون آمدند و پیش جیجغای رفتند و ~~به # ~~اضعاف و آلاف آنچه ملک شمس الدین گفته بود باز نمودند. جیجغای در حال # ~~ایلچی به دربند پیش شاهزاده باتو فرستاد و از ملک شمسالدین گله و شکوهآ ~~تمام # ~~عرض داشت وگفت که «پیش از این تاریخ شحنگان و والیان هرات ما را عزیز # ~~می داشتند و سخن ما را میشنودند و به حکم یرلیغ هر سال اولاغ و تغار # ~~میرسانیدند. تا ملک شمسالدین کرت به ملکی هرات و تومانات او آمده [به] # ~~پیشکشی ما را به حساب برنمیگیرد و حکم یرلیغ پادشاهزادهآ جهان نمیشنود. ~~و # ~~اگر حال برین نهج خواهد بود، هر آینه که ما را در این ولایت امکان توطن ~~و مجال # ~~قرار و محافظت این سرحد نخواهد بود و من بعد جانوری به بندگی ~~پادشاهزادهآ # ~~جهانیان نخواهد رسید». # شاهزاده باتو را این سخن در غضب آورد و از ملک شمس الدین کینه ms187 در دل # ~~گرفت و آتش «الحقد یصرع فی المحن و الفتن»1 در دل پرکینهآ او در التهاب ~~آمد. روز # ~~دیگر به مشورت شاهزادگان و امرای مملکت خود ایلچی [ی] کرابیک نام به # ~~مازنداران پیش شاهزاده بلغه فرستاد وگفت «فرزند بلغه باید که چون بر ~~احوال # ~~واقف گردد، نوکران [230] مبارز کاردیده به هرات فرستد تا ملک شمس الدین ~~را # ~~بگیرند و پیش ما فرستند تا شکایت و حکایت که ازو به حضرت ما رفع ~~کردهاند در # ~~مشافهه یرغوی2 آن بداریم». # شاهزاده بلغه چون بر حکم شاهزاده باتو واقف گشت خطای بیتکچی را که # ~~از جملهآ امراء درگاه او بود با جهل نوکر [به] کتبوقانویین فرستاد و ~~احکام شاهزاده # ~~باتو بدو رسانید و گفت «می باید که ملک شمسالدین را با گماشتگان بیدار ~~و # ~~طایفه [ای] از اهل کارزار بدین جانب روانه گرداند که در حاضر گردانیدن ~~او شاهزادهآ # ~~جهان باتوخان مبالغهآ تمام فرموده و در اهمال این کار نازک وعید و بیم ~~هر چه تمام تر # ~~کرده». PageV01P261 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0265.png) # راوی چنین تقریرکرد که پیش از رسیدنایلچیان شاهزاده بلغه نزد ~~کتبوقانویین، # ~~ملک شمس الدین به جهت ضبط مملکت نیمروز به بیست روز به جانب سجستان # ~~«فته بود. چون به ادرسکن1 رسید ملک سجستان ملک علی مسعود با ملک مقابل # ~~افتاد. از اسب پیاده شد و شرایط خدمت به جا آورد. ملک شمسالدین گفت «ای # ~~علی مسعود، ما به ولایت تو میآئیم و مهمان توئیم. تو کجا میروی؟» ملک ~~علی # ~~مسعود زمین خدمت ببوسید و بر ملک شمسالدین مدایح و محامد فراوان خواند # ~~و گفت: «بندهآ کمترین و هواخواه قدیم را چه عظم ومحل آن است که چون تو # ~~شهریاری به بنده خانهآ او متوجه گردد. # شعر [ابن رومی] # خلیلی هل آبصرتما آو سمعتما %~% بآکرم من مولی تمشی إلی عبد # ای دو دوست من هیچ دیدید شما یا شنیدید شما # به کرامیتر از خداوندی که برفت به سوی شما # ~~اگر بنده ازینجا باز ms188 گردد، فردا روز پیش کتبوقانوین شرمنده باشد؛ چه، ~~[231] گوید # ~~که ما را ندید و از راه بازگشت. اگر ملک اسلام اجازت دهد بنده برود و ~~یک ماه را به # ~~خدمت آید». ملک اسلام شمس الحق والدین به فراست ملکانه دانست که ملک # ~~علی مسعود را از عرض آن سخن غرض چیزی دگر است. او را اجازت داد. ملک # ~~علی مسعود از ملازمان خاص خود سه تن را باز گردانید و به سجستان مکتوب # ~~نوشت که «فرزندان نصرالدین و علاءالدین، ابقاهم الله تعالی، باید که ~~تمامت ائمه و # ~~سادات و علما وزعماء ونقباء ولایت سجستان، صانها الله عن الحدثان، به ~~استقبال # ~~خداوند، ملک اعظم، شهریار دیار عجم، اعدل الملوک فی العالمین، قهرمان ~~الماء و # ~~الطین، شمس الحق والدین، خلد الله سلطنة، بیرون آیند و در کوشک من که # ~~دولتخانهآ قدیم است ومنظر عز وجلال و قصر فتح و اقبال، شادروان شاهی ~~برکشند # ~~و همه بنفسهم در ایام ولیالی به خدمتهای علی التواتر والتوالی ملازم ~~باشند و PageV01P262 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0266.png) # ~~هیج دقیقه از شرایط خدمت بسندیده نامرعی نگذارند و در جمیع ابواب در # ~~رضاجوئی و باس خاطر و رعایت جانب حشم نامدار و خدم کامگار او اجتهاد ~~تمام # ~~و سعی بلیغ به جای آرند. برین جمله بروند تا ستوده و پسندیده افتد، ان ~~شاء الله # ~~وحده». بعد از آن ملک شمس الدین را وداع کرد. # روز دیگر ملک شمس الدین، امیر شمسالدین اسفزار را متعاقب او بفرستاد و # ~~گفت «باید که با یک خدمتکار، به اسم مصالح کار خود، پیش کتبوقانوین روی ~~و از # ~~احوال ملک علی مسعود [باخبرا باشی و از آنچه او در پیش امرا سازد و ~~پردازد ما را # ~~اعلام دهی». امیر شمس الدین از اسفزار با یک خدمتکار به هرات آمد و از ~~هرات # ~~پیش کتبوقانوین رفت. و از آن جانب ملک علی مسعود به لشکرگاه کتبوقانوین # ~~رسید. خطای بتکچی که ایلچی شاهزاده بلغه بود هم [232) در آن روز ms189 حکم # ~~شاهزاده بلغه به کتبوقانوین رسانید. کتبوقانوین گفت که «ملک شمس الدین ~~به طرف # ~~سجستان رفته است. چون مراجعت نماید او را گرفته به خدمت شاهزاده ~~فرستم». # ~~خطابتکجی گفت که «من حکم یرلیغ به تو رساندم. عهدهآ این کار نازک من ~~بعد در # ~~ذمهآ تست». # کتبوقانوین روز دیگر خطای بتکجی را باز گردانید و پنج مرد دلاور نامدار ~~را از # ~~خدام شاهزاده بلغه با یکی از نواب خود دبدای نام نامزد کرد تا با ملک ~~علی مسعود # ~~به شهر سجستان روند و ملک شمسالدین را به هر نوع که باشد بگیرند. ملک ~~علی # ~~مسعود برحسب «المرء لایخرج متاعه عن صوانه الآفی وقته و اوانه»1 زانو ~~زده پیش # ~~کتبوقانوین عرضه داشت که اگر ملک شمسالدین را شاهزادگان محبوس نگردانند # ~~بی هیچ شک که دو سال دیگر تمامت ممالک خراسان را در ضبط آرد و هیچ # ~~شاهزاده را منقاد نگردد؛ چه، همگی همت او بر آن مصروف است که با عساکر # ~~اطراف حرب کند وخزاین سلاطین و ملوک ماضی را به دست آرد. وحالیا تمامت # ~~کماة و ابطال این حدود به بیعت او درآمدهاند و رقم اخلاص و هواداری او ~~بر صفحهآ # ~~جان کشیده. ### | شعر [ظهیر] # ز بس که بر دراو سجده میکنند ملوک %~% مجال نیست قدم را ز ازدحام جباه ~~PageV01P263 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0267.png) # به پیش خنجر بیجاده گون او در رزم %~% بود ز بی خطری کوه را مثابت گاه # ~~امروز از این خطه تا سند و رأس الهند چندین قلعه سریر فلک و حصن حصین # ~~در تصرف اوست و دم به دم کار حکومت او در ترقی است [233] و حال او در # ~~رفعت. # کتبوقانوین گفت که «من این معنی را تصور کردهام و آنچه تو میگویی به یقین # ~~دانستهام. اکنون تو ارجمند و مستظهر باش و نوعی ساز که او را به دست و ~~بند کرده # ~~پیش ما فرستی و یقین دان که بعد از اظهار این خدمت پسندیده سخن یکدلی و ms190 # ~~کوچ1 دادن براستی ترا در بندکی پادشاهزادگان عرضه دارم و چنان سازم که ~~از # ~~تومانات هرات سه تومان در ولایت تو درافزایند و ترا به اصناف الطاف ~~واعطاف و # ~~انواع سیور غامیشیها و نوازشها بهرهمند گردانند». # القصه چون ملک شمسالدین اسفزار بر تمامی احوال ملک علی مسعود # ~~واقف گشت به تعجیل تمام به هرات آمد و از هرات به یک شبانروز به اسفزار ~~رفت # ~~و از اسفزار [به] اسبان آسوده برنشست و چهار روز را به شهر سجستان ~~رسید. نماز # ~~پیشینی2 به خدمت ملک اسلام شمس الحق والدین در آمد وهر چه دیده بود و # ~~شنیده، عرضه داشت. و از آن جانب ملک علی مسعود با دبدای و خدم شاهزاده # ~~بلغه با دلخوشی هر چه تمام تر از لشکرگاه کتبوقانوین بیرون آمد. چون به ~~اوک رسید # ~~هزار مرد اوکی با او مصاحب شدند. # چون ملک شمس الدین را از آمدن ملک علی مسعود و ایلچیان کتبوقانوین # ~~خبر دادند، با خواص درگاه و ملازمان خدمت خود گفت که «ملک علی مسعود ~~مرد # ~~بسیار دارد و ما مرد پنجاه بیش نیستیم». اگر چنانک از این کوشک بیرون ~~رویم نباید # ~~که غوغا کنند و ما را به مقاومت ایشان سعی باید کرد. در این میانه بسی ~~از مسلمانان # ~~5ضعفاء رعیت مجروح و مضروب شوند. مصلحت در آن است که هم در این # ~~کوشک ساکن شویم. اگر به قصد ما عازم شوند و نزدیکتر آیند، طایفه [ای] ~~از یاران PageV01P264 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0268.png) # ~~از بالای کوشک تیرباران کنند و بعضی چون شیر غران با تیغ بران بیرون ~~[234] روند # ~~و با این سجزیان برآویزند». مقربان و ملازمان زمین خدمت به لب عزت مقبل # ~~گردانیدند و بعد از ادای خدمت گفتند: ### | شعر [مؤلف] # # شها! دشمنت خوار و مجروح باد %~% تنش خسته و زار و بیروح باد # به رغم بداندیش، بر روی تو %~% همیشه در بخت مفتوح باد # به قلعه گشایی و دشمنگشی %~% بقای تو افزونتر از نوح باد ms191 # به خونریزی خصم تا روز حشر %~% دلت خرم و شاد و مشروح باد # ~~ر مقتضای «کم من فیة قلیلة غلبت فیة کثیرة بإذن الله»1 اگر ملک اسلام ~~فرمان # ~~فرماید ما بندگان از این کوشک بیرون رویم و این سجزیان دیو صفت عفریت ~~گردار # ~~را به زخم کوپال یال کوب کوه شکن چنان متفرق گردانیم که ماهها و سالها ~~با هم # ~~جمع نتوانند شد. # ملک شمس الدین گفت ای اصحاب، هنگام اظهار این معنی نیست. برحسب # ~~«أقتلوا العدی بالسکر لا بالخنجر»2 شما اطراف ابراج کوشک را محافظت ~~نمایید تا # ~~چون ملک علی مسعود و ایلچیان پیش آیند، بگویم که تدبیر این کار چیست. # چون آفتاب عالمتاب سر از جانب مشرق برآورد و بر تخت زمردین معلق تاج # ~~رخشان درفشان بر فرق نهاد، ملک علی مسعود و دبدای و قرب ده هزار مرد از ~~پیاده # ~~و سوار همه با آلت کارزار کوشک را محاصره کردند. ملک شمس الدین بر منظر # ~~شمال کوشک جمشیدوار بر متکای سلطنت تکیه زده بود و زره داودی پوشیده و # ~~خود عادی بر سر نهاده و تاجالدین بغنی و ملک تاجالدین گرد و حسامالدین ~~ینال و # ~~ملک حسامالدین اسفزار و تاجالدین مسعود آزابی و مؤمن کرک اوکی و ~~سپهسالار # ~~اسد و حسین بزرگ تمرانی و حسن کرد و انجی و سراج الدین عبدالرزاق و ~~[235] # ~~اختیارالدین سالار و امیر نصرت از یمین و یسار او ایستاده بودند و جان ~~شیرین بر # ~~کف دست نهاده. # چون دبدای و ایلچیان شاهزاده بلغه و ملک علی مسعود دیدند که ملک ~~PageV01P265 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0269.png) # ~~شمس الدین آمادهآ حرب شده، پیاده شدند و از دور بایستادند. دبدای با ده ~~مرد # ~~دلاور زرهدار خنجر گذار پیش راند و بر ملک شمسالدین به ادب هر چه تمام ~~تر # ~~سلام کرد و سخن کتبوقانوین بدو رسانید و گفت که «از بندگی پادشاهزادهآ ~~بزرک # ~~باتوخان به نام ملک اسلام یرلیغ محکم آوردهایم با تشریفات فاخر و خلعت # ~~گرانمایه. چون ms192 ملک اسلام بدین جانب حرکت کرده بود، ما را کتبوقانوین ~~مصاحب # ~~ملک علی مسعود به خدمت فرستاده است. اکنون میباید که ملک اسلام بیرون ~~آید # ~~تا یرلیغ و خلعت شاهزاده باتو خان بدو تسلیم کنیم و با تحف و هدایا ~~شاکر و رطب # ~~اللسان بازکردیم و خبر دوستداری تو با کتبوقانوین و شاهزادگان رسانیم». # ملک شمسالدین گفت «برین نسق و نهج که شما آمدهاید چه جای یرلیغ و # ~~احکام است؟! چندانکه نظر میکنم سجزی خودکام فضول دیوصفت میبینم که در # ~~پای این کوشک جمع شدهاند. مرا بیرون آمدن از این کوشک مصلحت نیست؛ چه، # ~~این طایفه که ملازم مناند همه سفاک و بی باک و حرب دوستاند. نباید که ~~میان ما و # ~~سجزیان مخالفت و منازعتی حادث گردد و از طرفین دلاوران با هم به محاربت ~~و # ~~منازعت بیرون آیند و در این میان از شما کسی زخم خورد و یا به آلمی ~~مبتلاگردد. # ~~من بدین واسطه فردا روز به مؤاخذت شاهزادگان و امرا و دل ماندکی ایشان ~~درمانم. # ~~شما اگر به نام من یرلیغی آوردهاید و خلعتی دارید و راست میگوئید، بی ~~هیچ # ~~دهشت و وحشت بیش من آیید تا بر موجب حکم یرلیغ بروم و شما را چنانک از # ~~همت [236] عالیهآ ما سزد بازگردانیم، والاکه احکامی ندارید و به حکم ~~علی # ~~مسعود بدین ولایت آمدهاید، مصلحت شما آن است که بیش از آن که گزند و # ~~زحمتی به شما لاحق گردد مراجعت نمایید که من از آن ملکان نیستم که در ~~دام مکر # ~~و غدر سجزیان در افتم». # دبدای و ایلچیان چون جواب با صواب از ملک شمسالدین بشنودند، از # ~~پای کوشک بازگشتند و آنچه شنیده بودند به سمع ملک علی مسعود رساندند. # ~~ملک علی مسعود گفت که «تو که دبدائی با ایلچیان شاهزاده بلغه به کوشک ~~درآی تا # ~~ما از عقب تو حمله کنیم و خود را به کوشک دراندازیم». دبدای گفت که ~~«مرا زهره و # ~~یارای ms193 آن که پیش روم و با ملک شمس الدین هم زانو شوم نیست؛ چه، او هزار ~~چو # ~~من را به قتل رساند و از هیچ آفریده باک ندارد». ملک علی مسعود گفت ~~«بار دیگر PageV01P266 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0270.png) # ~~پیش روید و بر مقتضای فقولا له قولا لینا 1 به تلیین کلام و حسن بیام ~~ولطایف الحیل # ~~گفتکوی بکنید، باشد که از کوشک بیرون آید». # دبدای بار دیگر به بای کوشک آمد و به آواز بلند گفت که باید که ملک اسلام # ~~شمس الحق والدین کرت مرا در آنچه عرضه داشتم تصدیق کند و بر قول من ~~اعتماد # ~~کلی نماید و بیرون آید؛ چه، اگر ما در کوشک آئیم و یرلیغ و تشریف ~~شاهزاده # ~~برسانیم این معنی را شاهزادگان پسندیده ندارند و گویند که ملک اسلام ~~شمس # ~~الحق والدین کرت به جهت حرمت داشت پیش ایلچیان ما نیامد و یرلیغ واحکام ~~ما # ~~را به حسابی نگرفت. # ملک شمس الدین گفت کهای دبدای، این چه اندیشهآ کوتاه و رأی مقلب # ~~است؟! مرا با وجود یرلیغ پادشاه منکوخان و هلا گوخان، اگر یرلیغ ~~شاهزادگان دیگر # ~~نباشد، گو مباش! # دبدای خایف و خایب بازگشت [237] و احوال با ملک علی مسعود تقریر # ~~کرد. ملک علی مسعود نواب و حجاب و اقارب و قبایل خود را بیش خواند و ~~گفت # ~~«تدبیر این کار چیست؟ و به چه نوع این ملک فتنه انگیز را به دست آریم». ~~هر کس # ~~رأیی زد و اندیشهای کرد. عاقبة الامر بر آن مقرر داشتند که ملک علی ~~مسعود با ده # ~~مرد دلاور جانباز بیش ملک شمس الدین رود. # ملک علی مسعود نخست به پای کوشک آمد و بر ملک شمس الدین آفرین # ~~فراوان خواند. ملک گفت که «ای علی مسعود، این چه شور و غوغاست که به ~~پای # ~~کوشک خویشتن برانگیخته و دم به دم طایفهای ناشناخت را به استحضار ما # ~~تحریص میکنی؟ ما به جای تو چه بد کردهایم. به کرات و ms194 مرات ملوک و اعیان # ~~خراسان بیش ما عرضه داشتند که ملک علی مسعود دل موافقت ندارد و به فریب ~~و # ~~تزویر زندگانی میکند اگر اجازت باشد لشکری ببریم و سجستان را محاصره ~~کنیم. ما # ~~ایشان را اجازت ندادیم و وجود حکایتی که ایشان عرضه داشتند عدم ~~انگاشتیم. # ~~امروز بر ما روشن گشت که آنچه ایشان میگفتهاند راست بوده است». # ملک علی مسعود باز به تجدید شرایط خدمت و هواداری به جای آورد و # ~~سوگند عظیم بر زبان راند و گفت: PageV01P267 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0271.png) ### | شعر [روحانی] # ~~بدان خدای که بر صورت جهان بنگاشت ### | به خامهآ ازلی «کل من علیها فان» # ~~به نقطهای که ازو چشم وهم شد عاجز ### | به وحدتی که درو سر عقل شد حیران # ~~به فیض عقل که روشن بدوست هفت اختر ### | به نور نفس که روشن بدوست چار ارکان # ~~[238 ابه عز ملک خدای و به کاف عالم امر ### | به نور جوهر قلب وبه نطق عالم جان # ~~به هفت آینه غیب مبدع عالم ### | به چار تختهآ ترکیب نقشبند جهان # ~~که اجتماع این جماعت به گفت من نیست و ملک عالم را معلوم و مفهوم می ~~باشد # ~~که مردم این ولایت مغول کم دیدهاند. و چون این طایفه را از عهد گرشاسف ~~با هم تا # ~~امروز مکاوحت و تعصب است و دایم با سلاح میگشتهاند و میکردند، این ساعت # ~~نیز با اسلحه اینجا آمدهاند، بالله العظیم ثم بالله العظیم، و به خدائی ~~که جز او # ~~خدائی دیگر نیست و به حی [ی] که زندهآ ابدی و باقی سرمدی است که من ~~بنده # ~~ظاهرا وباطنا دوستدار ملک اسلام ام. # ~~ملک شمسالدین گفت که ای ملک مسعود از معنی «الیمین الفاجرة تدع # ~~الدیار بلاقع»1 غافلی. اگر این جماعت بیگانهاند و ایشان را بر ما و ما ~~را بر ایشان # ~~اعتمادی و ودادی نیست، تو باری بیگانه نیستی و میان ما و تو محبت قدیمی ~~و # ~~مصادقت دیرینه است. ### | شعر [ابیوردی] # # وبالقلب و ms195 شم من هواکم ولم یکن %~% لیمحوه غدری حیاء من المجد # و به دل نشانیست از دوستی شما و نبود # که نیست کند او را فریب من از برای شرم داشتن از بزرگواری # ~~با چند تن ازخواص خود پیش من آی تابه مشورت هم این ایلچیان را خوشدل ~~بازگردانیم. PageV01P268 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0272.png) # ملک مسعود گفت «فرمانبرم». بعد از آن بیش ایلچیان شاهزاده بلغه امد و # ~~خویشاوندان و اقارب خود را گفت که «چون من سر ملک شمس الدین را از ~~بالای # ~~کوشک شیب اندازم، شما به یکباره نعره برآرید و خود را در کوشک ~~اندازید». # ~~دبدای و ملک [239] نصرالدین و ملک علاءالدین و تمامت رؤوس و وجوه سپاه ~~او # ~~گفتند که «ای ملک! ### | شعر [دقیقی] # در این کار ترس و گزندت مباد %~% بلائی ز چرخ بلندت مباد # به کام تو بادا همه کار تو %~% خدا باد دایم نگهدار تو» # ~~بعد از آن به وجه شفقت و موعظت گفتند که «خداوند ملک معظم باید که در ~~میان # ~~غوریان زیاده مقام نکنند. اگر مجال یابند که ملک شمس الدین را بی آنکه ~~زحمتی به # ~~خداوند رسد به قتل رساند و یا زنده به دست آرد، در این کار هیچ تأخیر و ~~تقصیر # ~~جایز نشمرد، و الاکه آن مراد میسر نگردد. طریقهآ تواضع وخادم [و] ~~مخدومی را # ~~مسلوک دارد تا ملک شمسالدین بر خداوند اعتماد کند و به تأنی و توقف سخن # ~~بشنود و از کوشک به اسم دیدن ایلچیان شاهزادگان و امرا بیرون آید». # ملک علی مسعود گفت «ای اصحاب و احباب از آنچه خواست حق تعالی # ~~باشد بیرون نتوانم رفت. شما خاطر با من دارید و به همم ممد و معاون من ~~باشید، تا # ~~باشد که از این کوشک سالم بیرون توانم آمد». بعد از آن از مبارزان سجزی ~~بیست تن # ~~را اختیارکرد و گفت «چون من با ملک شمس الدین در گفتکوی باشم شما به ~~یکبار # ~~تیغ ها برکشید و طایفه [ای] ms196 را که در کوشک باشند به قتل رسانید». ~~سجزیان گفتند # ~~«فرمانبرداریم و هر چه ملک فرماید بر آن موجب به تقدیم رسانیم»ات علی # ~~مسعود با بیست مرد مبارز بر در کوشک آمد و از معنی ### | شعر [ابوالعلاء] # و رب ظمآن إلی مورد %~% و الموت لایعلم فی وزده # و بسا تشنه به سوی آبشخوری # و مرگ نداند که در آمدن اوست به آبشخور # ~~بی خبر ماند. ملک شمس [الدین] اصحاب خود را گفت که «ای [240] اصحاب بر # ~~هر در ده تن بایستید. چون ملک علی مسعود در اید بر در اول دو سه تن از ~~PageV01P269 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0273.png) # نامداران غوری و هروی با تیغهای کشیده و خنجرهای مسلول بر درهای # ~~کوشک مترصد بایستادند. چون ملک علی مسعود از در اول در آمد امیر نصرت ~~او را # ~~تواضع کرد و گفت «ملک را با چندین مرد سپاهی به کوشک آمدن چه حاجت # ~~است. خداوند ملک اسلام تنها در بارگاه است و منتظر خدمت شماست». ملک # ~~علی مسعود روی به سوی آن بیست مرد سجزی کرد و گفت «ای یاران، پنج تن # ~~بازگردید و پانزده تن دیگر بیایید». چون به در دوم رسید، اختیارالدین ~~سالار بر وی # ~~سلام کرد و چون ملک مسعود با تنی چند در آمد در بر روی باقی ایشان ~~فروبست و # ~~پنج تن دیگر از آن سجزیان بر در دوم بماندند. # القصه، چون به در چهارم رسید از آن بیست مرد سه تن بیش، بیش او نبودند. # ~~ملک شمس الدین بر دوکانچه در چهارم منتظر ایستاده بود. چون ملک علی ~~مسعود # ~~از در درآمد و بر ملک شمسالدین سلام کرد و خواست که پیش رود و دست ملک # ~~ببوسد، که در حال سرش را به زخم تیغ بیدریغ از بدن بینداختند. # از ابوبکر خنبهای چنین شنودم که او گفت که ملک شمسالدین به یک زخم # ~~شمشیر سر ملک علی مسعود را از تنه بینداخت. و امیر محمود بن امیر خلیل ms197 ~~بن # ~~حسام الدین الب حاجب چنین گفت که مبارز علی یزدودی و نقیب علی و محمد # ~~پلنگ غوری، ملک علی را بکشتند. و بابا کرد گفت که ملک تاج الدین کرد ~~گریبان او # ~~بگرفت و اختیارالدین سالار سرش [241] به خنجر از بدن جدا کرد. بعد از ~~آن ملک # ~~شمسالدین بفرمود تا از دریچهآ بارگاه کوشک سر ملک علی مسعود را ~~بینداختند. # چون دبدای و ایلچیان و سجزیان آن سر را بدیدند به یکبار غلو کردند و پیش # ~~آمدندی بدان امید که سر ملک شمس الدین است. چون ملک نصیرالدین 1 دست # ~~دراز کرد تا سر او را بردارد بشناخت. فریاد برآورد و به زبان سجزی گفت ~~که «ای # ~~وای، این سر نیاکوی من است». به یکبار نفیر و فغان از اهل سجستان ~~برآمد. ملک # ~~نصیرالدین وعلاءالدین جامهها بر بدن صرب [؟]3 کردند وبه زاری و شیون هر ~~چه # ~~تمام تر گفت [ند]: ### | نظم [شاعر] # آه من سفرة بغیر ایاب %~% آه من حسرة علی الآرباب PageV01P270 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0274.png) # آه از سفری بجز بازگشتن # آه از پشیمانی بر خداوندان # ~~شور وشیون نفیرو ناله ازشهر سجستان برخاست و سجزیان از وضیع و شریف خاک # ~~اقدام را بر مفارق پاشیدند و چشمههای خون از چشمها روان کرد[ند] و گفت ~~[ند]: ### | شهر [مسعود سعد] # # شاها طریق ملک دهی را گذاشتی %~% بخت مهی و تخت شهی را گذاشتی # # رفتی و در فراق خود ای شاه روزگار %~% چندین هزار یار و رهی را گذاشتی # # بر هم زدی ممالک آفاق و تا به حشر %~% فرزانگی و روزبهی را گذاشتی # ~~دبدای و ایلچیان چون آن حالت مفجعه را مشاهده کردند، روی به گریز ~~آوردند. # ~~ملک شمسالدین چون اژدهای دمان از کوشک بیرون [242] آمد و بر سر جمع به # ~~آواز بلند گفت: ### | شعر [ابومسلم] # # ادرکت بالحرم و الکتمان ما عجزت %~% عنه ملوک بنی مروان اذ حشدوا # دریافتم به استوارکاری وبپوشیدن راز آنچه را که عاجز آمد # ازو پادشاهان پسران مروان چون ms198 جمع شدند # مازلت اسعی علیهم فی دمایهم %~% و القوم فی غفلة بالشام قد رقدوا # همیشه بودم من کوشش می کردم بر ایشان در خونهای ایشان # و گروه در غفلت بودند به شام بدرستی که در خواب بودند # ~~و از ملازمان حضرت وجانسپاران خدمت او هر کدام که از کوشک بیرون می ~~آمد، # ~~نعرهآ شادمانی میزد و میگفت: ### | نظم [مختاری] # ~~جهان ما را مسلم شد، زهی بخت و زهی دولت ### | دل بدخواه بر غم شد، زهی بخت و زهی دولت # ~~شهنشاهی که هر ساعت دم شاهی زدی با ما ### | کنون سورش چو ماتم شد، زهی بخت و زهی دولت # ~~ملک شمسالدین بفرمود تا نوبت تهنیت ملکی او بزدند و در شهر سجستان ندا ~~در PageV01P271 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0275.png) # ~~دادند که «فرمان فرمان خدای عز و جل و حکم حکم پادشاه منکوخان و شهر ~~شهر # ~~ملک اسلام، شمس الحق والدین محمدبن ابی بکرکرت. # چون این حکم به سجزبان رسید، سلاحها بینداختند وفریاد «الامان، الامان» # ~~برآورد[ند]. # جهان داورا! سرفرازا!ا گوا! %~% خدیوا! شها! سرورا! پهلوا! # ببخشای بر جان غمخوار ما %~% به نیکی برافروز رخسار ما # ز گفتار و کردار ما در گذر %~% که این است راه شه دادگر # ~~روز دیگر ملک شمسالدین ملک نصیرالدین و ملک علاءالدین را در بند کرد و ~~سه # ~~ن را از اکابر سجستان به قتل رسانید. [243] PageV01P272 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0276.png) ### | ذکر چهلم # در منع کردن ملک # شمس الدین سجزیان را از سلاح بستن # راوی چنین تقریر کرد که چون ملک اسلام شمس الحق والدین به عون فضل # ~~واجب الوجود ملک سجستان ملک علی مسعود را به قتل رساند و دارالملک # ~~نیمروز را مسخر و مسلم گردانید، اعیان و اشراف و نقبای سجستان را ~~بنواخت و # ~~گفت «بدانید که ملک علی مسعود به جان1 ما اندیشهآ بد کرده بود و از خبر ### | شعر انظامی] # منادی شد جهان را هر که بد کرد %~% نه با جان کسان، با جان خود کرد # بداندیش از بد خود ms199 در غم افتد %~% به چاه رنج و آنده هر دم افتد # بداندیشی بکاهد جان مردم %~% دهد بر باد خان و مان مردم # ~~بی خبر مانده، امروز به جزا و سزای خود رسید. شما باید که بر سبیل ~~گذشته هر کس # ~~به شغل و عمل خود بازکردید و آن تربیت و معدلت که از ملک علی مسعود ~~توقع # ~~می داشتید، به اضعاف آن از ما چشم دارید. من بعد طریقهآ مکاوحت و دو ~~گروهی را # ~~بربندید و از کینه انگیختن و خون ریختن احتراز واجب شمرید تا قاعدهآ ~~وداد و # ~~محبت و تودد میان ما و شما مستحکم گردد و رسوم فتنه و کینه منطمس شود. ~~بر # ~~مقتضای «کل المشلم علی المسلم حرام دمه و عرضه و ماله»2 قصد اهراق دم و # ~~طمع جلب اموال و آهنگ ریختن آبروی برادر مکنید و از طعن زبان و ضربدست # ~~قلوب مسلمین و مسلمات را که خزاین اسرار معرفت است پریشان و مجروح # ~~مگردانید، که بزرگان گفتهاند: # نظم (عمری الکاتب] # [244]دانی که به نزد اهل تحقیق %~% در بلهآ مردمی که سنجد؟ # آن کس که برادر مسلمان %~% از دست و زبان او نر نجل # ~~وحدیث صحیح صریح رسول، علیه افضل الصلوات واکمل التحیات، که «ألمسلم ~~PageV01P273 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0277.png) # ~~من سلم المسلمون عن یده و لسانه»1 برین نیت دال است. من بعد فرمان ما ~~آن است # ~~که هیچ آفریده از وضیع و شریف در این شهر سلاح نبندند و اگر چنانک بعد ~~از این # ~~به سه روز کسی از تیغ و سپر و تبر وکمان و مک و سیخچه و حربت و دهره ~~چیزی با # ~~خود داشته باشد و کاردی بر میان بسته بود، گناهکار و عقوبت کردنی بود. ~~همگنان # ~~باید که بر این جمله بروند و از آنچه گفتیم و شنودیم عدول و تجاوز ~~نجویند تا به # ~~محمدت و ارتضا پیوندند». # چون ملک اسلام شمس الحق والدین سجزیان را از سلاح بستن وبا آلت # ~~حرب گشتن ms200 منع کرد، خلق سجستان همه خایف شدند وجمله باتفاقا عجزا و # ~~اضطرارا سلاح ها بنهادند و کاردها از میان باز کرد[ند] و گفت [ند]: ### | شعر # هر که زین نامور نیندیشد %~% بی گمان طالب ممات خود است # حکم این شاه را به جان شنود %~% هر که او در پی نجات خود است # ~~چون زنگی شب دیجور بر رومی روز برنور منصورگشت و اماکن جهان چون دل # ~~منافتان وحال عاشقان و خال معشوقان سیاه شد، ملک اسلام شمس الحق والدین # ~~خوانسالار خاص را فرمود که «باید که فردا پیش از طلوع نیر اعظم دویست ~~خروار # ~~خربوزه در صحن بارگاه جمع کرده باشی و آش2 بار ملکانه مهیا گردانیده». # ~~خوانسالار گفت «بندگی کنم». # چون روز [245] روشن بر شب تیره چیره شد و دیدهآ خفاش از شعاع آفتاب # ~~خیره گشت، بارگاه را بر آراسته بودند و فرشهای متلون گسترانیده و به ~~خروارها # ~~خربوزه حاضر گردانیده و از یمین و یسار طشتهای سیمین و طبقهای زرین ~~نهاده. # ~~ملک شمسالدین از اول روز بار داد. بزرگان و مشاهیر و ارباب جماهیر و ~~اکابر و # ~~اماثل وکماة و ابطال و نقبای سجستان به سلام ملک اسلام آمدند و از آن ~~آرایش و PageV01P274 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0278.png) # ~~نمایش بارگاه و عظمت و حشمت ملک متفکر شدند و با هم گفتند: ### | شعر [معین] # مسلم است چنین شاه را جهانبانی %~% که با جلالت چرخ است و فریزدانی # ~~ملک شمسالدین اشارت راند که هرکس به جایگاهی که محل اوست بنشیند. چون # ~~بارگاه از نقیب و سپاه پر شد و قرب سه هزار تن از معتبران و مهتران ~~سجستان حاضر # ~~کشتند، ملک شمس الدین بفرمود تا طشتهای خربوزه پیش آوردند. به دست ~~مبارک # ~~خود خربوزه[ای] برداشت و این سه بیت را که در صفت خربوزه ابوالفضل رومی # ~~گفته است، بر زبان شکر نثار در افشان گفت: # ثلاث هن فی البطیخ فضصل %~% وفی الانسان منقصة و ذلة # درشتی پوست او وگرانی در وی # و زردی ms201 رنگ او از جز علتی [246] # إذا قطعته شطرا ترزاه %~% کبدر قطعت منه الاهله # چون پاره کنی او را پاره کردنی بینی او را # همچون ماه شب چهارده که بریده باشند ازو ماههای نو # ~~بعد از آن روی به حضار و نظار کرد و گفت کاردی بدهید. نقباء سجستان ~~جمله سر # ~~در پیش افکندند. ملک شمسالدین دانست که هیچ کس از سجزیان کارد بر میان # ~~نبسته است. چنانک رسم ملوک عجم باشد بفرمود تا بیش هر دو تن از سجزیان # ~~طشتی خربوزه بنهادند. سجزیان آن خربزهها را بر زمین میزدند و می ~~خورد[ند]. # ~~القصه در میان چندان هزار مرد سجزی یک کارد نبود. بعد از آن خوان ~~بنهادند. چون # ~~از اکل آشهای لطیف وطعامهای لذیذ فارغ شدند، بفرمود تا جامه بیاورند. و ~~آن # ~~روز تا نماز پیشین هزار و هفتصد نقیب سجزی را جامه پوشانید ومبلغ سی ~~هزار # ~~دینار بر علما و فقهاء شهر سجستان صدقه کرد و قانون و رسوم بد را از ~~سجستان # ~~برانداخت و خلق خدای عز و جل را از فواید مواید داد و عدل و فضل و بذل ~~خود # ~~بهره مند گردانید. و بعد از آن به دو ماه و نیم از شهر سجستان بیرون ~~آمد و ملک # ~~علاءالدین و ملک نصیرالدین را با خود بیرون آورد. ملک علاءالدین را بند ~~کرده به # ~~مستنگ فرستاد و ملک نصیرالدین را به هرات فرستاد و خود با چهل سوار ~~نامدار به # ~~تکناباد رفت و از آنجا به جانب اردوی پادشاه هلاگوخان حرکت فرمود. PageV01P275 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0279.png) # چون به طالقان1 رسید ایلچیان شاهزادگان توتار و بلغه با او مقابل ~~افتادند. # ~~عنان مرکب او را بگرفتند و گفتند «ای ملک ترا شاهزادگان طلب داشتهاند. ~~بیا تا به # ~~خدمت ایشان رویم». ملک شمسالدین گفت «من حالیا پیش پادشاه [247] # ~~هلاکوخان میروم. پیش شاهزادگان توتار و بلغه نتوانم آمد». ایلچیان ~~گفتند «اگر # ~~چنانک تو به خوشی و رضای خود نیایی، ما ترا به زور ms202 ببریم». ملک شمس ~~الدین از # ~~ایشان در غضب رفت و چند تازیانه بر سر و روی آن مغول زد که عنان اسب او ~~گرفته # ~~بود و آهنگ آن کرد که دیگران را [نیز] بزند که ناگاه در اثناء این حالت ~~ایلچیان پادشاه # ~~هلا کوخان برسیدند. ملک شمس الدین احوال خویشتن با ایشان تقریر کرد. ~~ایلچیان # ~~پادشاه هلاکوخان و ایلچیان شاهزادگان توتار و بلغه با هم به غضب و ~~خشونت # ~~بیرون آمدند و همچنان از سر رنجش پیش پادشاه هلاکوخان رفتند. # ملک شمسالدین احوال خود از جز و کل عرضه داشت. پادشاه هلاگوخان # ~~به علت آنکه «کسی که پیش من آید شما چون او رااز راه بازگردانید و از ~~آمدن به # ~~اردوی من منع کنید» گناه در کردن ایلچیان شاهزادگان توتار و بلغه درست ~~کرد. بعد # ~~از آن بفرمود تا هر تن را از آن ایلچیان سی و هفت چوب بزدند و دو روز ~~گرسنه و # ~~برهنه در آفتاب بازداشت و ملک شمسالدین را به تربیت وافره و نوازش هر ~~چه # ~~بیشتر مخصوص و محظوظ گردانید و یرلیغ و پایزهآ زرین داد. پس از آن ملک ~~شمس # ~~الحق والدین کامیاب در اواسط رمضان المبارک سنهآ مذکور از اردوی ~~هلاگوخان به # ~~شهر هرات آمد. قرلغ و اعیان و اکابر هرات پیش او آمدند و هر یک به حسب # ~~استطاعت و استظهار خویشتن خدمتی عرض کرد[ند]. ملک شمس الدین، خرلغ را # ~~بسیاری بنواخت واعیان شهر را به تربیت و الطاف نیرومند گردانید. # القصه، دو ماه ملک و شحنه و راعی و رعیت و امیر و مأمور و حاکم و محکوم ~~PageV01P276 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0280.png) # ~~و غنی و فقیر با هم طریق مؤاخاة و مؤالات مسلوک داشتند و روز به روز ~~عدل و داد # ~~و تربیت ولاة و ولایات در افزون بود و مطاوعت [248] و انقیاد رعایا در ~~زیادت. بعد # ~~از دو ماه ملک اسلام شمس الحق والدین از خرلغ برنجید و تا غایتی که ~~روزی ms203 حشم # ~~و خدم خود را جمع کرد و به پای کوشک خرلغ آمد تا خرلغ را بگیرد. خرلغ ~~در # ~~کوشک رفت و قرب صد مرد جنگی تیرانداز با خود در کوشک برد و در کوشک را # ~~فروبست. ملک شمس الدین عزیمت آن کرد که کوشک را محاصره کند تا خرلغ و # ~~اتباع او به محاربت بیرون آیند. سوکو و زمرهای از اکابر و اعیان و ضدور ~~هرات بیش # ~~آمدند و گفتند «ای خداوند فرمانفرمای وای عدو بند قلعه گشای و ای خجسته # ~~طالع فرخنده رأی ### | شعر امؤلف] # چراغ دودهآ کرت و سرور سینهآ سنجر ### | نظام مسند شاهی، مدار عرصهآ عالم # رسیده بر تو رایت به شمع شعلهآ خاور ### | گذشته رایت قدرت ز اوج گنبد طارم # ~~خرلغ پیر شده است و عقل او روی در نقصان و انحطاط آورده. هر چه میکند و # ~~کمال قدرت به انتقام او قیام ننماید و به کرم خلق عظیم و حلم شاهنشاهی ~~از # ~~محاربت با او دست باز دارد». # ملک شمس الدین همچنان خشم آلود از پای کوشک خرلغ سوار شد # ~~و به جانب قهدستان عزیمت کرد. چون به کوچه پل ریکنه2 رسید دو ~~PageV01P277 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0281.png) # ~~آسیا1 معمور بود آنجا، از آن خرلغ. پرسید که «این دو سنگ آسیا تعلق به ~~که دارد؟» # ~~گفتند «تعلق به خرلغ دارد». بفرمود تا آن هر دو آسیا را خراب کردند و ~~سنگهای آن # ~~بشکستند و خانهها را فرو کوفتند. چون از پل ریکنه بگذشتند، از دور ~~سواری دید. # ~~اسب را هواری در شیب ران آورده و قبای نسج پوشیده، از راه دیگر به شهر # ~~میرفت. پرسید که «آن سوار چه کس است؟» گفتند که «او را خردک خوانند. ~~[249] # ~~گله بان خرلغ است». ملک شمس الدین فرمود که «او را بیارید». چون او را ~~پیش ملک # ~~حاضر کردند بانگ برو زد و گفت «تو چه کسی؟» گفت «من گله بان امیرخرلغ ~~ام». # ~~ملک شمسالدین به واسطهآ آن که خرلغ ms204 را امیر خواند بفرمود تا او را ~~بگرفتند و صد # ~~چوب زدند و اسب و جامه و سلاح از او بازستاند اند]. # راوی چنین تقریر کرد که در این سال مذکور لبلقای و مرکتای خوارزمی و # ~~مجدالارکان و شهاب مؤید به فرمان پادشاه منکوخان به شمارهآ ولایت هرات # ~~آمدند. ملک اسلام [به] رغم خرلغ ایشان را بنواخت و از خرلغ شکایت بی حد ~~کرد و # ~~مرکتای را گفت که «چون مراجعت نمایی از پیش پادشاه منکوخان شحنهای # ~~فرستی، که خرلغ پیر شده است و در امور حکومت وامارت مدخل نمی تواند # ~~ساخت». چون مرکتای بازگشت، پیش پادشاه منکوخان آمد و عرضه داشت به # ~~دورغ که «ملک شمس الدین مرا از بندگی پادشاه جهان به شحنگی درخواست # ~~کرده». پادشاه منکوخان فرمان فرمود که مرکتای به شحنگی هرات رود و ~~لبلقای # ~~نوکر او باشد. # چون مرکتای به هرات آمد، ملک شمسالدین به دیدن او رفت و چندانی به # ~~جای او الطاف مبذول داشت که حد وعد آن را قیاس نبود وبر موجب «تهادوا # ~~تحابوا»2 روز به روز نزد [یکدیگر] هم تحفههای گرانمایه فرستادند. میان ~~ایشان # ~~محبت والفت به جایی انجامید که گفتی دو تناند در یک پیراهن و دو مغزاند ~~در # ~~یک پوست؛ کما قال الشاعر: ### | شعر [حمیدی] # هما رضیعا لبان الفة و هوی %~% و ساکنا وطن سرا و اجهارا PageV01P278 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0282.png) # هر دو شیرخوارگان یک شیراند از روی محبت ودوستی # و ساکنان یک وطناند نهان و آشکارا کردن [250] # ~~مرکتای به اشارت ملک شمسالدین در جنوبی شهر کوشکی بنا افکند و طارم و # ~~درگاه عظیم برکشید و تابعان و طایعان خود را به عمارت و زراعت حریص ~~گرداند و # ~~متوطنان ولایت را بنواخت و عاطفت دل داد و در افشای نام نیک و اظهار ~~حسن # ~~روش جد بلیغ واجتهاد تمام به جای آورد، و خلاف اوامر و نواهی ملک اسلام # ~~شمس الدوله والدین، طاب ثراه، از عین خطاکاری و محض نقصان دانست. ms205 PageV01P279 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0283.png) # ذکر چهل و یکم ### | در رفتن ملک # شمس الدین به محاصره بکر # ~~چون شهور سنهآ سبع و خمسین و ستمائه [- 657] درآمد، درین سال ملک # ~~اسلام شمس الحق والدین لشکر به افغانستان برد واز افغانستان در ربیع ~~الاول سنهآ # ~~مذکور عنان عزیمت بر طرف بکر تاخت و فتح حصار بکر را از حضرت واجب # ~~الوجود مطلق ورب الارباب بر حق برحسب ### | شعر [جار الله] # # و الله فعال بدعوة واحد %~% ما لیس یفعله بالف مجاهد # ~~و خدای عز و جل کننده است به دعاء یک کسی # ~~آنچه را که نیست که بکند او را به هزار مرد کارزارکننده # ~~به تضرع و ابتهال و بکا استدعا نمود؛ چه، قلعهآ بکر صخرهای بود در میان ~~دریا و از # ~~عهد بزرجمهر هیچ آفریده را از سلاطین و ملوک برو دستی نبوده. ### | شعر # # بکر فما فرعتها کف حادثة %~% و لا ترقت إلیها همة النوب # ~~دوشیزه ایست بس زایل نکرده بکارتاو را دست حادثه # ~~و بر نیامد به سوی او همت حادثهها [251] # # من عهد اسکندر او قبل ذلک قد %~% شابت نواصی اللیالی وهی لم تشب # از روزگار اسکندر است یا پیش از این بدرستی # پیر شد مویهای پیشانی روزگار و او پیر نشد # ~~شماریخ اصول او با تختالثری راز میگفت و رؤوس کنگرههای او با ثریا پهلو ~~میزد PageV01P280 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0284.png) # شعر امسعود سعد] # # نه خورشید را سوی بالای او [سر؟] %~% نه اندیشه را سوی پهنای او در # # به بالاش پیوسته افلاک وانجم %~% به دامانش پنهان شده خاور و خور # ~~در محاذات کمینه منازل او کوه بیستون کم از ستونی نمودی و در جنب کهینه ~~پارهآ # ~~بارهآ او الوند کوه چون برگ کاهی بودای]4. ### | شعر [نظامی # کوه بد بیش او کم از کاهی %~% مرغ را سوی او نبد راهی # اوج او را ندید جشم ملک %~% زانک بد بر فراز هفت فلک # بود خلقش ندیم زهره و ماه %~% وز نهانهای آسمان آگاه # ~~و چون به هشت فرسنگی ms206 بکر رسید، حسن علمدار را با پنج سوار نامدار ~~سخنکوی # ~~حاضر جواب به اسم رسولی بدان قلعه فرستاد و گفت «سلام و پیام من به ~~مهتر این # ~~قلعهآ آسماننمای و والی این طایفهآ عالی نژاد1 رسانید و بگوئید که چند ~~سال شد که # ~~ما با لشکرهای منصور در این سر حد متوطن ایم. تمامت اهل قلاع و بقاع ~~افغانستان # ~~تا حد سند و هند بعضی رغبة واختیارا و قومی قهرا و قسرا به خراجگذاری و # ~~فرمانبرداری ما به دم و قدم آثار خدمت به اظهار رسانیدند. ### | شعر # تکاد ممالک الآفاق شوقا %~% تصیر إلی من کل النواحی # خواست بودند پادشاهها کرانهای دنی از برای آرزو # که بگردند به سوی من از هر سوئی [252] # ~~و به سمع تو رسیده باشد که به چه نسق به زخم خنجر ذوالفقار کهر جگر در ~~آذر اثر # ~~سرهای سرکشان با تعند و تکبر را از بدنهای فیل پیکر شیر منظر در خاک ~~وخون # ~~انداختم و به بادکوپال تهمتنی بهمنی چهل منی، آتش منایا و بلایا در ~~مهجات # ~~دشمنان خاکسار زدم. # شققت بقمقام الذی یهرق الدما %~% رووس الاعادی یوم حرب وحربت PageV01P281 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0285.png) # به شمشیر بشکافیم آنکس که میریزد خونها را # سرهای دشمنان را در روز جنگ و حربت # ~~اکنون می باید که از راه خردمندی و فطانت طومار بیکار و ازار را طی کنی ~~و به # ~~استقبال ما مبادرت نمائی تا چنانک ملوک خراسان و جماهیر افغانستان به ~~عنایت # ~~بی غایت و الطاف بی حساب ما مخصوص گشتهاند، محظوظ کردی. و اگر چنانک # ~~به خلاف این معنی که به تقریر پیوست قدم نهی و دم زنی، همچنانک قلعههای ~~سر # ~~بر فلک را با زمین برابر کردم این قلعهآ منیع و این حصن را که کهف تست ~~خراب کنم # ~~و از قتل و نهب چندانک ممکن بود در میان قوم تو ظاهر گردانم». # روز دیگر حسن علمدار از لشکرگاه ملک اسلام شمس الحق والدین بیرون # ~~آمد و ms207 چون نزدیک بکر رسید قلعهای دید بس منیع در میان دریای عظیم، و از # ~~جوانب او کشتیهای بزرگ بسته، و حارسان و حافظان از یمین و یسار دریا ~~بار # ~~ایستاده. چون حسن علمدا[را] را بدیدند، بانگ بر وی زدند و گفتند «تو چه ~~کسی، و # ~~آمدن تو بدین زمین که بیشهآ شیران عرین و مأوای فیلان آشفته است واسطه ~~چیست؟» ### | شعر [نظامی] # درین بوم ومرزت بگو کارچیست؟ %~% ترا پیشوای و سپهدار کیست؟ # ندانستهای کندرین پهندشت %~% تباشد همی شیر را روی گشت؟ # [253]بکوکیستی و کجا میروی؟ %~% چرا در دم اژدها میروی؟ # اگر راه گم کردهای، باز جوی %~% و گر خود بیامیست، زوتر بگوی # ~~چون حسن علمدار خشونت و تندی آن طایفه را مشاهده کرد گفت «ای قوم، من # ~~رسولام. از پیش کسی که زبان بیان آسمان در روز ضرب و طعن1 او را بدین ~~صفت # ~~ثنا میگوید که: ### | شعر [ابو العلاء] # ایافارس الخیل تدعوک العدی اسدا %~% ما استنفذت من یدیه عنق مفترس # ای سوار اسپان میخوانند ترا دشمنان شیری # که رهانیده نشد از دو دست او گردن شکاری PageV01P282 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0286.png) # ~~شهریاری که صیت صولت هوش بر توشستان او در اطراف و اقطار کیهان منتشر و # ~~شایع است. کامکاری که از عدل شامل و بذل کامل او اشرار و ابرار ربع ~~مسکون # ~~بهره منداند. ### | شعر # خاقان اکبر کاسمان بوسدزمینش هر زمان ### | بر فر قدرش فرقدان سعد مطرا ریخته # دارای گیتی داوری، خضر سکندر گوهری ### | عادلتر از اسکندری، کو خون دارا ریخته # تیغش درآب آذرشده، جرخ وزمین مضطرشده ### | دودش به بالا بر شده، رنگش به پنها ریخته # آن قبلهأنصاردین، سردار حق، سردار دین ### | آب از پی گلزار دین بر روی دنیا ریخته # ~~و می خواهم که فرمان آن فرمای عدو بند قلعه گشائ به خداوند اهل این ~~[254] قلعه # ~~رسانم». # چون آن گروه نام ملک شمس الدین بشنودند، از حسن علمدار عذرها # ~~خواستند و گفتند تو در همین موقف توقف کن تا ما خبر ms208 تو به حاکم خود ~~رسانیم. # ~~بعد از آن پیش والی قلعه آمدند و احوال عرضه داشت [ند]. والی قلعه حسن ~~علمدار # ~~را به اعزاز تمام به قلعه درآورد. حسن علمدار حکایت [ی] که ملک شمس ~~الدین # ~~گفته بود به سمع والی قلعه رساند. والی قلعه در جواب گفت که «من به ~~کرات و # ~~مرات عزیمت آن کردهام که به خدمت ملک اسلام شمس الحق والدین آیم و ~~شرایط # ~~خدمتکاری ومطاوعت به تقدیم رسانم. اما چون شنودم که با والیان ~~افغانستان و # ~~قلاع ایشان چه کرد، از آن عزیمت برگشتم. مرا بر ملک اسلام به هیچ روی ~~اعتماد # ~~نیست. از من به خدمت ملک اسلام عرضه دار و بگوی که ملک اسلام شمس الحق # ~~والدین را بدین جانب لشکر کشیدن از مصلحت بغایت دور می نماید؛ چه، آن ~~قلعه # ~~را به دست آوردن تعذری عظیم دارد، خاصه که در میان دریا است که # ~~نهنگان دم کش مردمخوار او هر یک چون کوهیاند و انواع مواکن فغور او هر ~~تن # ~~چون فیلی. PageV01P283 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0287.png) ### | شعر [ربیعی] # نهنگان دم کش درو بیشمار %~% نه قعرش پدید و نه پیدا کنار # کمین جوی او صد چو دریای نیل %~% کهین ماهی اش در بزرگی چو فیل # ~~چون از این نوع جوابهای بامدح و قدح آمیخته و پیغامهای چون شکر و شرنگ # ~~در پکی قالب رپخته ببرداخت، حسن علمدار را خلعت پوشانید و اجازت مراجعت # ~~داد. حسن علمدار چون به خدمت ملک اسلام شمسالدین رسید و آنچه دیده بود # ~~و شنوده بازگفت، ملک شمسالدین از آن آجوبه برآشفت و به سوگند یاد کرد ~~که: ### | نظم [صاحب] # (255] بدان خدای که از یک جخان یدید آورد ### | به امر کن فیکون نه سپهر ازرق فام # بدان حکیم که از صنع خویش پیدا کرد ### | سپهر و مهر و زمین و زمان و بحر و غمام # ~~که تا این قلعه را فتح نکنم، کمرکین و کمین از میان نکشایم و در دل ms209 به ~~جز عزم رزم # ~~چیز دیگر نیاورم. # روز دیگر که شاهد ماهروی خاوری از پس بردهآ نیلوفری عذار رخشان و # ~~دیدار در افشان خود به جهانیان نمود و عالم سیاهدل چون چهرهآ خوبان چگل # ~~روشن شد، ملک اسلام شمسالدین لشکر کردآورد و در مقابل قلعه معسکر # ~~ساخت. هژده روز را لشکر سی کشتی بزرک و صد زورق راست گردانید. روز # ~~نوزدهم از اول بامداد ملک اسلام شمس الحق والدین فرمان فرمود تا دلیران ~~در # ~~کشتی ها نشستند. طرف شرقی قلعه را به ملک عزالدین توکل و غربی را به ~~ملک # ~~تاج الدین ݣرد و جنوبی را به ملک حسام الدین اسفزار و شمالی را به جهت ~~خاص # ~~خود تعیین گردانید. # و از قلعهآ بکر قرب دو هزار مراد] جنگی فیل زور بر آبراج و مداخل و مخارج # ~~دروازههای قلعه منتظر و مترصد و ضرب بایستادند و کشتی ها در بیش درگاه ~~قلعه # ~~ببستند. سپاه ملک شمسالدین به یکبار بخروشیدند و در زورقها بیرقها # ~~برافراختند و چون جبال رایسات و سحاب مرتفع از جانب قلعهآ بکر در آمد ~~اند]. PageV01P284 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0288.png) ### | شعر [فرد وسی] # 256] چنان ثند راندند برروی آب %~% که گفتی سیه شد رخ آفتاب # ~~از جانبین تیر نه مشتی سندان گذار که اجل بران عبارت اوست، روان شد و ~~جوش و # ~~خروش و نفیر و نعره گردان بر اوج گردون گردان برآمد. صدای کوس و طبل و ~~آواز # ~~نای گوش هوش فلک را کر گردانید: ### | شعر ا(خالدی) # آوای سروران و نم خون کشتگان %~% آن بر فلک برآمدو[ا]ین تاسمک رسید # ~~و از هر دو طرف مرد بسیار به قتل پیوست و از ملوک که در سپاه ملک شمس ~~الدین # ~~بودند چند تن کشته شدند. بدین صفت دوازده روز سپاه ملک شمس [الدین] را # ~~مساکن در کشتیها بود و مأوی در دریا و کار بیکار و حرکات حملات. روز ~~سیزدهم # ~~جماعته از اثمه و اشراف و اکابر قلعه به خدمت ملک اسلام ms210 شمس الحق ~~والدین # ~~آمدند و خدمت و تحیت حاکم قلعه عرضه داشتند و گفتند که «ما بندگان می ~~دانیم # ~~که تا ملک اسلام این قلعه فتح نخواهد کرد مراجعت نخواهد نمود. اما حصول ~~این # ~~مراد باز بستهآ حربهای عظیم است و یمکن که از جانبین اکثر مرد سپاهی به ~~قتل # ~~پیوندد تا این قلعه به دست آید؛ چه، در این قلعه [هم] مردست و هم ~~ذخیره، و اگر # ~~این دریای موج بیکران محیط، این قلعهآ سر بر آسمان نبودی، هم از آن روز ~~اول فتح # ~~او به ظوور پیوستی. اکنون [257] خراجگذاری و فرمانبرداری قبول کنیم و ~~آن مقدار # ~~مال که ملک اسلام فرماید، میدهیم. امیدواریم که خداوند شفاعت ما بندگان ~~را # ~~قبول کند و دست از محاصرهآ این قلعه باز دارد». # ملک شمس الدین به کرم جبلی و لطف غریزی شفاعت ایشان را به قبول # ~~موصول گرداند و بفرمود تا سپاه از سفن بیرون آمدند. روز دیگر والی قلعه ~~مبلغ ده # ~~هزار دینار و ده خروار بار نرمینه و پنج سر اسب تازی و پنجاه نفر برده ~~با چندین # ~~تحف و غرایب به اسم خدماتی بیش ملک شمسالدین فرستاد. ملک شمس الدین # ~~فرستادگان والی قلعه را بنواخت و هر یک را خلعت گرانمایه بخشید. چهار ~~روز # ~~دیگر در پای قلعهآ بکر مقام کرد. روز پنجم از اول بامداد عنان عزیمت بر ~~سمت # ~~زمین داور داد و از آن حدود تاخت. PageV01P285 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0289.png) # ذ کر چهل [و] دوم # درقتل میرانشاه و سالار گرد # چون شهور سنهآ ثمان وخمسین و ستمائه [= 658) درآمد،1 از تواریخ این # ~~سال حکایت به قتل رسیدن میرانشاه و پسر اوست. و آن قصه چنان است که پیش ~~از # ~~این ذکر به تقریر پیوسته است که میرانشاه و سالار که داماد و نبیرهآ ~~ملک شاهنشاه # ~~گرد بودند و در آن سال که ملک اسلام شمس الحق والدین کرت شاهنشاه و # ~~بهرام شاه را بکشت میرانشاه و سالار به جانب ms211 سیستان رفته بودند و پناه ~~به کشتمور - # ~~که حاکم آنجا بود - برده [258] در این سال مذکور از حدود سیستان با تبع ~~خویش # ~~بیرون آمد و عزیمت آن کرد که به دریا بار رود و از آنجا به مصر درآید. # چوان] به مستنگ رسید، پهلوان محمد نهی را خبر کردند که میرانشاه و سالار # ~~به مستنگ آمدهاند و عازم سفر دریابارند. از معتبران سپاه خود ده تن را ~~با دو سر # ~~اسب راهوار قیمتی تازی نژاد پیش میرانشاه فرستاد و گفت که چنین شنودم ~~که # ~~میرانشاه مادهآ توطن این دیار را از خاطر مبارک قلع کرده است و جانب ~~«حب الوطن # ~~من الایمان» را نامرعی کذاشته و متوجه دارالملک مصر شده. بر مقتضای ~~آنکه # ~~گفتهاند: ### | شعر # الزم مکانا ولدت فیه %~% بین اهالیک فهو اصوب # لازم گیر مکانی را که بزادند ترا در وی # میان خویشاوندان تو پس این لازم گرفتن صواب تر است # ~~می باید که از این ولایت نرود و هیچ اندیشهآ بد به خود راه ندهد و بدین ~~جانب # ~~حرکت فرماید وبا لشکر منصور ملک الاسلام شمس الحق والدین پیوندد؛ چه، # ~~ملک اسلام بارها در خلوات و ملوات از او یاد کردهاند و فرموده که «اگر ~~بیش آید و # ~~سر به صلح در آورد، ولایت مستنگ را با تمامت نواحی که در تصرف2 ملک ~~PageV01P286 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0290.png) # ~~شاهنشاه و بهرام شاه بوده بدو مفوض گردانم». القصه در آمدن میرانشاه به ~~طرف # ~~خود مبالغتهای عظیم نمود و سوگندهای سخت خورد. # چون فرستادگان پهلوان محمد نهی پیش میرانشاه رسیدند و سخن پهلوان # ~~محمد نهی را به سمع او رساندند، خوشدل وخرم شد. چون ### | معر [فرخی] # [259] روز فرو رفت و گشت زرد رخ آفتاب ### | چهره بر افروخت باز زندگی شب کامیاب # ~~میرانشاه با خواص و ندماء خود گفت که «چه مصلحت می بینید در رفتن ما به # ~~جانب لشکر ملک شمسالدین؟». سالار که پسر او بود با چند نامدار از اعیان ~~تبع او ms212 # ~~برباخاست و زبان به ثنا بگشاد و گفت: ### | شعر [ابوالفتح] # یا کامل الآداب منفرد العلی %~% و المکرمات و یا کثیر الحاسد # ای تمام فرهنگها، ای یگانه در بلندی # ودر بزرگی ها، و ای بسیاربد خواه [دارنده]* # ~~ما را بر پهلوان محمد نهی به هیچ روی اعتماد نیست؛ چه، مدتی است تا او ~~قاصد و # ~~حاسد ماست و به واسطهآ آنک دخول سپاه غور در ولایت سیستان متعذر بود به # ~~حرب نیامد. پدران و برادران و اقارب و قبایل ما را به قتل رساندهاند. ~~هنوز اکفان آن # ~~شهدان به خون آغشته است و ابدان ایشان در لحود نابوسیده. به چه روی و ~~امید # ~~بیش ملک شمس الدین رویم؟ اگر در خدمت خداوند رأی ما را صوابی و سخن ما ~~را # ~~اعتباری هست، این قوم را که از بیش پهلوان محمد نهی آمدهاند به قتل ~~میباید # ~~رسانید و هم در این دو روز از این مکان به زودی هر چه تمام تر بیرون ~~رفت». # قوم دیگر که دلهای ایشان به محبت وطن اصلی متعلق بود و از کربت غربت # ~~متنفر، گفتند «ای خداوند، پهلوان محمد نهی با ما خلاف نکند؛ چه، قسم هر ~~چه # ~~[260] عظیم تر خورده. ملک تاج الدین کرد که از جمله اقارب ماست امروز ~~در بیش # ~~ملک شمسالدین میان ملوک مشارالیه و معتمد علیه است. ما را بی هیچ ~~تردید1 و PageV01P287 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0291.png) # ~~اندیشهآ بد بدان طرف حرکت می باید کرد. سفر دریابار خطر عظیم دارد. «خذ ~~ما # ~~صفا دع ما کدر» را کار میباید بست و عزیمت سفر دریابار را نسخ میباید ~~کرد، که # ~~گفتهاند: ### | شعر [ربیعی] # ز کاری کزو رنجیابی و درد %~% گرت هست دانش، به گردش مگرد # ~~میرانشاه گفت «این اندیشه به صواب نزدیکتر است و این تدبیر به صلاح ~~واصلتر» # ~~روز دیگر که سیماء چهرهآ زیبای بیضاء سما خضرا بلند ایوان چون ید ~~بیضاء2 موسی # ~~عمران تابان و درافشان گشت، میرانشاه روی به راه آورد. ms213 چون به ده ~~فرسنگی # ~~لشکرگاه پهلوان محمد نهی رسید طایفه [ای] را که به رسالت آمده بودند با ~~زمرهای از # ~~مقربان درگاه خود با پنج نفر غلام و با پنج سر اسب بیش پهلوان محمد نهی ~~فرستاد. # ~~چون پهلوان محمد نهی [را] از آمدن میرانشاه خبر شد، ### | شعر اربیعی] # ز شادی چولک چهره را برفروخت %~% به میخوارگی دیدهآ غم بدوخت # ~~روز دیگر با تمامت سپاه به استقبال میرانشاه سوارگشت و به اعزاز و عزیز ~~داشت # ~~هر چه تمام تر میرانشاه را به لشکرگاه خود در آورد و فی الحال مکتوب ~~نوشت به # ~~خدمت ملک اسلام شمس الحق والدین وازکلی احوال میرانشاه وسالار عرضه # ~~داشت. # چون مکتوب به ملک شمس الدین رسید، برفور در جواب نوشت که «پهلوان # ~~محمد نهی باید که [به] قول میرانشاه و سالار اعتماد نکند و خود را از ~~مکر و غدر2 # ~~ایشان نگاه دارد و شب و روز با خبر و هشیار [261] باشد و به هر نوع که ~~تواند و # ~~دست دهد ایشان را به قتل رساند و یا بند کرده پیش ما فرستد و در این ~~معنی تقصیر # ~~و اهمال جایز نشمرد، و بیش از آنک از ایشان فتنه و شر به ظهور پیوندد ~~ایشان را با # ~~تمامت اتباع به عدم رساند که بزرگان خرد ورز خردمند دوست چنین گفتهاند: # شعر [خواجه سکناب] # چو بر بد سگالت بود دست زور %~% فرستش به شمشیر هندی به گور # که فرداش گر بر تو باشد توان %~% برآرد دمار از تنت بیگمان PageV01P288 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0292.png) # ~~کسی را که در مبادرت گرگی ست درنده و ابریست غرنده و [در]* مقاومت ~~کوهیست # ~~آهنین و شیریست خشمگین و در کیاست حکیمیست دوربین و کاملیست با رأی # ~~متین، ### | شعر [ابوالعلاء] # له الشرف النبی یطاء الثریا %~% مع البأس الذی بهر الأسودا # مر وراست بزرگی، آن بزرگی که میسپرد بروین را # با جنگی، آن جنگی که غلبه کرد بر شیران # ~~خصوصا که از خویشاوندان1 و متعلقان ms214 او قرب هزار مرد به زخم تیغ آتش اثر # ~~خون آشام در در ما به قتل رسیدهاند و عورات و مخدرات و اطفال ایشان در ~~دست # ~~عساکر ما اسیر افتاده، حیات او را به چه وجه مردم خردمند و خر[د آمند ~~مردم شناس # ~~تصور کند؟» # چون مکتوب ملک اسلام شمس الحق والدین به پهلوان محمد نهی رسید، # ~~اندیشه مند گشت؛ چه، سوگند خورده بود که با میرانشا[ه] خلاف نکند. راوی ~~چنین # ~~گفت که در آن روز که پهلوان محمد نهی قصد گرفتن میرانشاه کرد میرانشاه ~~و تمامت # ~~خویشاوندان او در باغی مجمعی ساخته بودند و جشنی برآراسته، و یک زمانی ~~از # ~~کشاکش روزگار نافرجام خودکام به یکسو شده و شداید هموم [و] حوادث [262] # ~~روزگار غدار مکار بیفاء دون برور را به قوای شراب ارغوانی نفی ~~میگردانیدند، ### | نظ # خل الزمان إذا تدابر او جمح %~% واشک الهموم الی المدامة او قدخ # رها کنی روزگار را چون پشت دهد یا سرکشی کند # و شکایت کن غمها را به سوی شراب یا سوی قدح # واحفظ فوادک آن شربت ثلاثة %~% واحذر علیه ان یطیر من الفرح PageV01P289 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0293.png) # و نگاهدار دل خود را اگر بیاشامی تو سه پیاله را # و پرهیز کن بر آن دل از آنک ببرد از شادی # هذا دواء للهموم مجرب %~% فاسمع مقالة ناصح لک قد نصح # این درمانیست مر غمها را آزموده # پس بشنو گفتار نصیحت کننده ارا]که تو را به درستی نصیحت کرد # ~~که ناگاه پهلوان محمد نهی با پانصد مرد آهن پوش از در و دیوار باغ در ~~آمد. میرانشاه # ~~و سالار و کسانی که در باغ بودند شمشیرها بکشیدند و روی به جنگ ~~آورد[ند] تا # ~~نماز شام با ایشان حرب کردند و چند تن از شجعان و نامداران سپاه پهلوان ~~محمد # ~~نهی را به قتل رساندند، و هر چند که پهلوان محمد نهی گفت که «ای ملک ~~میرانشاه # ~~دست از حرب باز دار و در خون جان خود ms215 و از آن چندین مسلمان مشو و بیا ~~تا تو را # ~~به خدمت ملک اسلام شمس الحق برم و به چنین سوگند که از خدمت او در ~~خواهم # ~~تا تو را ببخشد و قلم عفو بر جریدهآ جرایم و خطیات تو کشد» ملک ~~میرانشاه به آواز # ~~بلند در جواب گفت که «ای نهی بدقول! غد ازمردان چنین کنند که تو کردی. ~~ما را به # ~~عهد و پیمان بدین جانب آوردی و چون [263] دانستی که امروز شراب ~~خوردهایم و # ~~مست شده، قصد ما کردی. به خدای که جز او خدای دیگری نیست، که تا رگی در # ~~تن من در حرکت باشد، با تو تیغ بی دریغ خواهم زد». # القصه، بدین نوع سخنهای زهرآلود میگفت [و چون] شرزه شیر حمله # ~~می آورد و در حمله قرب ده مرد را از سپاه پهلوان محمد نهی خسته و مجروح # ~~می گردانید. چون شب در آمد، پهلوان محمد نهی با آن پانصد مرد جنگی به ~~یکباره # ~~حمله پیش برد. سالار را دستگیر کرد و میرانشاه در حرب به قتل رسید. روز ~~دیگر # ~~سالار را بکشتند با دوازده تن از خواص میرانشاه، و باقی مردم ایشاان ~~را] با زن و بچه # ~~به ولایت غور فرستاد. # و پهلوان محمد نهی را به واسطهآ قتل میرانشاه نام و آوازه[ای] عظیم حاصل # ~~در روز نبرد با دویست مرد نامدار مبارز مقابلی کردی و گفتی: ~~PageV01P290 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0294.png) ### | شعر [اسدی] # به هنگام کین و به هنگام جنگ بهنزدم چه شیر و چه ببر و پلنگ # ~~ملک اسلام شمس الحق والدین از آن فتح مبتهج گشت بدان واسطه که دایم از # ~~جانب میرانشاه متردد بودی و گفتی که «در این حدود مردی معتبرتر و ~~دلاورتر از # ~~نشاه [نیست]». [264] PageV01P291 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0295.png) # ذکر چهل [و سیم # در گریختن ملک تاج الدین # یرد از بیش ملک شمس الدین # چون شهور سنهآ تسع وخمسین و ستمائه [= 659] در آمد، درین سال ملک # ~~تاج الدین کرد با ملک ms216 اسلام شمسالدین تخلف کرد. و سبب آن بود که چون ~~پهلوان # ~~محمد نهی، میرانشاه و سالار گرد را به قتل رساند به تکناباد آمد که ملک ~~اسلام # ~~شمس الحق والدین در تکناباد بود. روزی پهلوان محمد نهی روی به یاران ~~خود کرد # ~~و گفت «ای اصحاب، بحمد الله تعالی که از هیچ جای کسی به حرب ما نمی آید ~~و ما # ~~را خصمی و معاندی نماند و سر سروران و گردنکشان بر خط متابعت ما نهاده ~~شد و # ~~رقاب جباران مدلک و مسخر اوامر و نواهی ما گشت. بعد از این میباید که # ~~خوشدل و مجموع خاطر باشید و هر روزی را که به جنگ و آهنگ سپری # ~~گردانیدهاید، یک سال به طرب و عشرت بسر برید». # روز دیگر این حکایت را به سمع ملک شمسالدین رساندند. ملک به واسطهآ # ~~این سخن از پهلوان محمد نهی در خشم شد. بر سر جمع گفت که پهلوان محمد ~~نهی # ~~را از من بگوئید که با آن شیر دلیر[چه]کردی؟ یعنی ملک تاجالدین کرد بر ~~جای # ~~باشد. زنهار که آب خوش نخورید و به هیچ نوع ایمن مباشید». # جوانی بود او را علیشاه گفتندی؛ از ملازمان ملک شمسالدین. او را با ملک # ~~تاج الدین گرد دوستی تمام بود. روز دیگر پیش ملک تاجالدین کرد رفت و ~~آنچه از # ~~ملک شمسالدین شنوده بود با او بگفت. ملک تاج الدین از آن [265] حکایت # ~~اندیشه مند شد و دانست که عاقبت ملک شمس الدین او را نیز1 به قتل ~~رساند. # ~~معنی، مصراع: # «گریز به هنگام را، کار دان» # ~~بر خود خواند. چون شب سیاهپوش چهرهآ خود را چون نامهآ افعال عاصیان به # ~~عالمیان نمود و خسرو انجم2 از ایوان سیمابی به افق غربی خرامید و عارض ~~PageV01P292 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0296.png) # ~~جهان فروز روز در نقاب تیرگی متواری ماند، پای بر پشت بادبائی آورد که ~~در وقت # ~~تاختن با باد صرصر مقابلی کردی و هنگام حمله با غضنفر پهلو زدی. ms217 ### | شعر [ابوالعلاء] # # من الجیاد اللواتی کان عودها %~% بنو الفصیص لقاء الطعن بالثغر # از اسپان نیکروی آن اسپان که بود عادت داده ایشان را # بسران فصیص دیدار کردن نیزه زدن را به کوههای سینه # ~~با پنجاه سوار دلاور گردی، شیر حملهآ فیل توان، رزمخوی جنگجوی، نبرد ~~بهمن # ~~کین ### | شعر [معین] # ~~همه در رزم چون رستم دلیر و سرکش و سر بر ### | همه در بزم چون حاتم جواد و زرده و محسن # ~~از تکناباد بیرون [آمد] و روی به طرف شط اموی نهاد و در آن شب مدلهم ~~مسالکی # ~~با مهالکی را قطع کرد که از مخافت و و حشت آن شیر شرزه مجتنب و پلنگ بر ~~آهنگ # ~~محترز بودی. [266] ### | شعر [ابوالعلاء] # # و من غلل تحید الریح عنه %~% مخافة ان یمزقها القتاد # و چند بیشه که می خسبد باد ازو # از ترس آنک پاره کند او را خار # # الو آن بیاض عین المرء صبح %~% هنالک ما آضاء به السواد # اگر بدرستی که سفیدی چشم مرد صبح بودی # آنجا روشن نشدی بدو سیاهی # ~~یک ماه در راه بسر برد. بعد از یک ماه به لشکرگاه شاهزاده برکهخان1 ~~رسید. # ~~برکه خان در آن روز به تفرج شکار و صید سوار شده بود. ملک تاج الدین ~~گرد به PageV01P293 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0297.png) # ~~شکارگاه رفت. چون نزدیک برکه خان رسید جبین بر زمین بندگی نهاد و گفت: # شعر انظام آملی] # # تا جهان آباد باشد، شاه ما فرخنده باد %~% آفتاب دولت او جاودان تابنده ~~باد # # دولت و اقبال و قدر و حرمت شاهی او %~% بر سر شاهان کیهان تا ابد ~~پاینده باد # ~~بعد از اداء دعا و ثنا، احوال خود عرضه داشت. برکه خان از مقربان و ~~معتبران درگاه # ~~خود ده تن را نامزد فرمود تا ملک تاج الدین کرد را پیش نکودر برند تا ~~نکودر را ممد # ~~و معاون باشد و چنان سازد که [بی] زحمت1 و مؤنتی شهر مستنگ بد و رسد. ~~ملک # ~~تاج الدین کرد بعد ms218 از ده روز با یرلیغ و پایزه و خلعت تمام با آن ده تن ~~که شاهزاده # ~~برکه خان تعین [267] کرده بود، از اردوی شاهزاده برکه خان بیرون آمد. # چون به سی فرسنکی لشکرگاه نکودر رسید1، قومی از دلیران و کماة غور با # ~~او مقابل افتادند. بعد از آنک از طرفین قرب بیست مرد به قتل پیوست، ملک # ~~تاج الدین کرد را بگرفتند و در شهر تکناباد در بند کردند و به خیسار ~~پیش ملک # ~~شمس الدین قاصدی دوانید[ند] و از احوال ملک تاج الدین کرد عرضه داشت ~~[ند]. # راوی چنین تقریر کرد که ملحدی بود او را علاءالدین هریر گفتندی. برادر # ~~خواندهآ ملک تاج الدین کرد بود. بر مقتضای این قطعه که بزرگی3 فرموده ~~است که: ### | شعر # دوست مشمارش که در نعمت زند %~% لاف یاری و برادرخواندگی # دوست آن دانم که گیرددست دوست %~% در پریشان حالی و درماندگی # ~~پیش سراقسوخاتون مادر قتلعتمور که امیر تکناباد بود رفت و مبلغ هزار ~~دینار قبول # ~~کر[د] جهت استخلاص ملک تاج الدین گرد. روز دیگر آن خاتون پنجاه سوار ~~بفرستاد # ~~تا ملک تاج الدین کرد را از بند خلاص کردند و در مصاحبت او تا حدود ~~مستنگ # ~~برفتند. از زعماء افغانستان شخصی هوبو نام با هزار مرد افغان پیش ملک ~~تاج الدین # ~~کرد آمد. در شهر مستنگ به حکم ملک شمس الدین حاکمی بود. او را سپهلار1 ~~غوری # ~~گفتندی. چون ملک تاج الدین کرد به پنج فرسنگی مستنگ رسید مکتوبی نوشت ~~که # ~~«ائمه و زعما واکابر و عمال مستنگ، احسن الله احوالهم، بدانند [268] که ~~ملک PageV01P294 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0298.png) # ~~شمس الدین قصد من کرده بود. با او تخلف کردم و پیش شاهزاده برکه خان ~~رفت [م] # ~~و با یرلیغ و پائیزه و تشریفات گرانمایه مراجعت نمود[م]. اینک با پنج ~~هزار مرد # ~~افغانی آمدم و متعاقب من امیر نکودر با ده هزار سوار میرسد. باید که ~~همه طبعا و # ~~رغبتا سر به فرمان من درآرید و سبهلاغوری ms219 را با طایفهای که ملازم اوآند ~~بگیر[ید] و # ~~دست بسته پیش من فرستید». # چون مکتوب تاج الدین گرد به مردم مستنگ رسید، اندیشهمند شدند و # ~~گفتند که «اگر ما سپهلار غوری را بگیریم فردا روز ملک شمسالدین به ~~انتقام او # ~~مستنگ را خراب کند و ما را بیدریغ ناچیز گرداند». بعد از تدبر و تفکر ~~بی قیاس در # ~~جواب نوشتند که «ملک اعظم را # شعر [خواجه کتاب] # تن فیل بادا و زور هزبر %~% توان پلنگان و فرخاش بیر # زمین چاکر و چرخ گردان رهی %~% به سر بر همیشه کلاه مهی # ~~ما همه بنده و خدمتکار و دوستدار ملکایم و سالها است که به دعا و مسکنت ~~از # ~~حضرت عزت، جلت قدرته و علت حمته، درخواسته که ملک را حاکم ما گردانند. # ~~امروزکه آن موهبت بزرگ میسر شد، همه مطیع ایم و منقاد، اما با این ~~طایفهآ غوری ما # ~~را دست زور نیست. از ما بندگان اگر مددی نیاید، این قدر توانیم که چون ~~ملک به # ~~حرب ایشان صف کشد ایشان را مدد ندهیم». # روز دیگر ### | شعر [دقیقی] # که خورشید تیغ از میان برکشید %~% شب تیره گشت ازجهان ناپدید[269] # ~~ملک تاج الدین کرد با هزار مردان پیاده و سوار بر در شهر مستنگ آمد. ~~سپهلارغوری # ~~با یاران خود سلاح حرب در پوشید. ائمه و اشراف و اعیان بیش سپهلارغوری # ~~آمدند و گفتند که ملک تاجالدین کرد مرد دلاور و نامدارست و از ملک ~~شمسالدین # ~~به واسطهآ سخن اصحاب غرض رمیده است. اکنون میباید که با اتباع خویشان ~~به # ~~استقبال او بیرون روی. سپهلار غوری بانگ بر ایشان زد و گفت: «ای مزوران ~~دوست # ~~قول و دشمن فعل! از مردی و مردانگی بود که بعد از آنک چندین سال نام به # ~~سرکشی و پهلوانی برآورده باشیم امروز خود را رایگان و به افسوس به دست ~~این # ~~گرد بدکردار عاصی ناحق شناس سپاریم؟» PageV01P295 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0299.png) # این بگفت و در حال با دویست پنجاه ms220 مرد دلاور از غوری و اوغانی در مقابل # ~~تاج الدین کرد صف برکشید. تا نماز پیشین جنگ کرده و قرب صد تن را از ~~گردیان و # ~~اوغانان به قتل رساند، اما چون لشکر تاج الدین کرد [بسیار] بود، اکثر ~~مرد # ~~سپهلارغوری به قتل رسید و باقی به سلامت منهزم شدند. ملک تاج الدین گرد ~~به # ~~مستنگ در آمد و جماعتی را که با سپهلارغوری بیعت داشته و به متابعت او ~~رضا # ~~داده بودند به قتل آورد و اکابر و اعیان و کماة و دهاة مستنگ را بنواخت ~~و هرکس را # ~~به حسب حال و جلال او خلعتی پوشانید و به اندک روزگاری قرب ده هزار مرد # ~~افغانی جمع کرد. وچون طریقهٔ‌ لشکرکشی و محاصره و مخاصمهآ ملک اسلام # ~~شمس الحق والدین را مشاهده کرده بود، پیوسته با حزم بودی و از هر جانب # ~~دیده بان و طلایه برکار داشتی. [270] PageV01P296 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0300.png) # ذکر چهل [19 چهارم # در رفتن ملک شمس الدین، طاب ثراه، به جنگ نکودار # چون شهور سنهآ ستین و ستمائه [=- 660) درآمد، درین سال نکودر با پادشاه # ~~ابقاخان1 تخلف کرد و از مرغاب برفت. حکم ابقاخان بر آن جمله به نفاذ ~~پیوست # ~~که شاهزاده تبسین اوغول که برادر او بود لشکر کشد و نکودار را به صلح ~~یا به جنگ # ~~بازگرداند. شاهزاده تبسین بر موجب حکم برادر سوار شد. چون به شهر هرات # ~~رسید ملک اسلام شمس الحق والدین ومرکتای ولبلقای [با) هزار وپانصد سوار # ~~پیش او رفتند. شاهزاده تبسین اقول در باب ملک شمسالدین تربیت و لطف بی ~~حد # ~~فرمود واشارت راند تا [از] امراء لشکر هر کس ملک شمسالدین را از اسب و # ~~سلاح و جامه چیزای] دادند. # روز دیگر از رودخانهآ هرات به جانب نکودار عازم شد. نکودار در اند خای2 # ~~بود. چون خبر شاهزاده تبسین اقول با سپاه گران و مصاحب او ملک شمس الحق # ~~والدین کرت بشنید از اندخای بگریخت و روی به طرف اوغانستان ms221 کرد. چون به ~~PageV01P297 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0301.png) # ~~شال و بینیگاو رسید، شاهزاده تبسین اقول و ملک شمسالدین بدو رسیدند. ~~روز # ~~دیگر بر سپاه او زدند و بسیاری از ایشان به قتل آوردند. نکودار بعد از ~~چند حمله که # ~~با ایشان مقاومت نمود منهزم شد. ملک اسلام متعاقب او پنج فرسنگ برفت و # ~~چهارصد نکوداری را دستگیر کرد و بفرمود تا همه را میان به دو زدند. ~~شاهزاده # ~~تبسین اقول با غنیمت بی حد از پینکودار بازگشت. # ملک تاج الدین کرد با دو هزار سوار از مستنگ بیرون آمده بود و به استقبال # ~~نکودار میآمد. [271] در راه نکودار منهزم بدو رسید و از این جانب ملک # ~~شمسالدین، ملک اختیارالدین تولک و پهلوان محمد نهی و مجد عرض را با دو # ~~هزار [مرد] فرستاده بود تا راههای مستنگ را محافظت نمایند. ملک ~~اختیارالدین # ~~تولک چوان] به هفت فرسنکی بینیگاو رسید قبیله [ای] بود آنجا از اوغانان ~~قرب دو # ~~هزار مرد و مهتر ایشان را هرموزتری گفتندی. مرد[ی] بود در غایت جلادت و ~~باس و # ~~نهایت مردانگی و قوت ### | شعر [ابوالعلاء] # هزبر تظل الأسد من غر قومه %~% تحف به من خلقه و امامه # شیر نرست روز میگذارند شیران از خلاصه کروه خود # فرا میگیرند او را از پس او و از پیش او # ~~ملک اختیارالدین تولک و پهلوان محمد نهی و مجد عرض مفاجاء بر خیلخانهآ ~~او # ~~زدند و دست به قتل و نهب برآورد[ند]. هرموزتری در خیمهآ خود با مطربه ~~[ای] # ~~شراب میخورد. چون آواز «وای وای» مردان و اسبان و غریو و کوس ونای به ~~گوش # ~~او رسید، سراسیمه و نیم مست از خیمه بیرون جست و بانگ بر قوم خود زد. ~~در # ~~حال دو هزار مرد اوغانی دیوصفت همه آمادهآ مقاتلت و مبارزت بر درگاه او ~~جمع # ~~شدند. هرموزتری چون کوه آهن بر پشت کوه پیکر بادبای صرصرتک سوار شد و # ~~تیغ هندی برکشید و روی به جنگ آورد. مجد عرض با ms222 پنجاه سوار بر یمین ~~لشکر # ~~صف کشیده بود. هرموزتری چون عفریت خشم آلود و تندر عظیم حمله بر آن ~~سوار # ~~کرد و در آن حمله مجد عرض را با هفت تن به قتل آورد. پهلوان محمد نهی ~~چون # ~~آن] حالت را مشاهده کرد. [272] PageV01P298 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0302.png) ### | شعر ا[نظامی] # بغرید چون شیر مست وزجای %~% برانگیخت آن آهنین بادپای # ~~بر هرموزتری حمله کرد. هرموزتری چون دانست که لشکر بسیار است، جنگ # ~~می کرد و پس می رفت تا پناه بر کوه برد. در اثناء این حالت برادر ~~هرموزتری دودور # ~~نام از میان لشکر به امداد بیرون رفته تا ملک تاج الدین گرد [را] خبر ~~کند. ملک # ~~تاج الدین کرد در بینیگاو بود. نماز دیگر را به ملک تاجالدین گرد رسید ~~و آنج از # ~~لشکر ملک اختیارالدین تولک دیده بود به سمع او رساند. ملک تاج الدین ~~گرد برفور # ~~کوس فرو کوفت و با شش هزار مرد اوغانی روی به جانب ملک اختیارالدین ~~تولک و # ~~پهلوان محمد نهی آورد. ملک اختیارالدین تولک و تمامت سپاه او با غنیمت # ~~بیشمار. ### | شعر [ربیعی] # دو لشکر فتادند در یکدگر %~% جهان گشت ازبشانپر از شورو شر # بسه شمشیر و نیزه براویختند %~% به هر حمله دریاای] خون ریختند # ~~تا نماز دیگر هر دو سپاه با هم حرب کردند و از لشگر ملک تاج الدین کرد ~~دویست # ~~مرد نامدار به قتل رسید و از لشکر ملک اختیارالدین تولک [و] تاج الدین ~~بغنی و # ~~عزالدین پشهآ سیاه کشته شد و [از] قوم حسامالدین جاول صد مرد [در] دست ~~لشکر # ~~ملک تاج الدین گرد گرفتار کشت. # چون شب درآمد، ملک تاج الدین کرد مراجعت نمود و پهلوان محمد نهی # ~~هژدهم آن حرب را پیش ملک اسلام شمس الحق والدین آمد. ملک شمس الدین او # ~~را بنواخت و به خلعت خاص مخصوص [273] گردانید و حق تعالی را شکر گفت؛ # ~~چه، کارهای صعب بر دست پهلوان محمد نهی می انجامید. # و از آنجا ملک ms223 شمس الدین در شوال سنهآ مذکور عنان عزیمت به سوی قلعهآ # ~~محروسهآ خیسار تافت. متقدمان و زعماء اطراف غور با اصناف تحف و غرایب ~~به # ~~خدمت او شتافتند و بارگاه عالی بناه او سجده گاه ملکان و بوسه جای ~~صفدران # ~~کشت. ### | ف # تغنوا لعزتک الملوک إذا انجلی %~% عنک الرواء ولاح منک جبین PageV01P299 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0303.png) ### | تاریخ هرات # گردن مینهند مر عزت ترا پادشاهان چون پیدا شود # از تو سیرابی و بدرخشد از تو یک سوی پیشانی # ~~در قلعهآ محروسهآ خیسار روزی چند مقام فرمود و به جهت ضبط و حفظ نواحی ~~و # ~~به کف کفاة عصر و دهات دهر داد و بعد از آن کامیاب و فرخنده به طالع ~~خجسته در # ~~ظلال ظفر به شهر هرات رفت. PageV01P300 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0304.png) ### | ذکر چهل و پنجم # در حکایت موکتای شحنهآ # هرات وملک تاج الدین خار # ~~چون شهور سنهآ احدی و ستین و ستمائه [=661] درآمد درین سال رواة # ~~چنین تقریر کردند که میان ملک اسلام شمس الحق والدین، طاب ثراه وجعل ~~الجنة # ~~مثواه، و مرکتای خوارزمی عداوت هر چه تمام تر [274] ظاهرگشت. و سبب آن ~~بود # ~~که در آن وقت که پادشا[ه] هلا گوخان بغداد را فتح کرد،1 مرکتای دختر ~~سلیمان را که # ~~از مقربان درگاه خلیفه بود به مبلغ پنجهزار دینار از علمداران خاص ~~پادشاه # ~~هلاگوخان بازخرید. واین دختر در غایت ملاحت و خوبی بود و نهایت کشی و # ~~خوشی. ### | شعر [ابیوردی] # # آناة حکاها الظب جیدا و مقلة %~% و لیس لها فی حسنها بعدیل # ~~آهسته کامیست که مانندگی کرد با او آهو از روی گردن و چشم خانه # و نیست مرو را در نیکوئی او مانندی # # تمیط لثاما عن محیا لبشره %~% و میض رقیق الشفرتین صقیل # باز می برد روی بند را از روی که مر تازگی او را # درخشیدن تنگی دو کناره شمیرست ز دوده # ~~و ترنو پنجلاوین سحرهما جثاعلی نظر یسبی القلوب کلیل # و مینگرد به دو چشم2 سیاه که جادوی ایشان ms224 را # مقیم شده است بر نظری که بنده می گیرد دل ها را کند PageV01P301 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0305.png) # ~~ماه تابان از تابش رخسار رخشان جانستان او غیرت می برد و آفتاب عالم ~~تاب # ~~جهان فروز از عکس ضیاء دلربای او در عرق خجلت مینشست. ### | شعر [مؤلف] # ~~خرشید تابان بر فلک نورجمالخویش را ### | در پیش مهر روی او از ذره کمتر ساخته # ~~دام بلا زان دانهآ مسکین نشان انداخته # ~~[275]ازتاب سنبل سلسله بر نسترن انداخته ### | وز مشک خالص طیلسان برشمعخاورساخته # ~~هندوی ثرک جشم او چون جاودان بابلی ### | هرلحظه در سحروفسون نیرنگ دیگرساخته # ~~گفتی که اعضاء سلیمهآ او همه محض لطف وخوبی است ولب حلاوت و ملاحت ### | شعر [متنبی] # حبیب کان الحسن کان یحبه %~% فآثره آو جار فی الحسن قاسمه # دوستیات گوئیا که نیکوئی بود دوست میداراد او را # پس برگزید او را یا جور کرد در نیکوئی بخش کنندهآ او # ~~نازنینی که زبان حسن خوبان چگلی و دلبران بربری در صفات چهر مهر نمای و # ~~عذار بهار دیدار او میگوید: ### | شعر # ~~اگر از چهرهآچون مه براندازی نقاب، ای جان ### | نیندازد کسی دیگر نظر بر آفتاب، ای جان # ~~وگر خواهی که تاگیتی شود بر لوءلو لالا ### | بیفشان گوهرمعنی ازآن در خوشاب، ای جان # ~~به ماهت چون کنم نسبت؟ که مه را نیست اندر لب ### | می و قند و نبات و شکر و شیر و گلاب، ای جان # ~~پری چون گویمت آخر، که در زلف پری نبود ### | طناب وحلقه وچین وشکنج وبیچ وتاب، ای جان PageV01P302 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0306.png) # ~~روی بخشی که غمزهآ جادوی او از کمان ابرو تیر آرش میانداخت و از زلف # ~~هند ووش خود بر روی رومی درع داودی میساخت. [276] ### | شعر [ظهیر]) # ~~زلفش به جادویی ببرد هر کجا دلیست ### | وانگه به چشم و ابروی نامهربان دهد # ~~هندو ندیدهام که چون ترکان جنگجوی ### | هرچه آیدش به دستبه تیر وکمان دهد # ~~با خود به شهر هرات آورد. چون ملک اسلام شمس الحق والدین به طرف # ~~اوغانستان ms225 حرکت کرد، ملک تاج الدین خار را که از جملهآ قرابتان او بود، ~~قایم مقام # ~~خود در شهر هرات بگذاشت. ملک تاج الدین خار با مرکتای قاعدهآ دوستی ~~اساس # ~~نهاد، چنانک بیشتر اوقات پیش مرکتای بود[ی] و مرکتای او را بس عزیز ~~داشتی. تا # ~~کار محبت و الفت ایشان به جای (ی] انجامید که مرکتای این دختر راکه ذکر ~~صفات # ~~او به تقریر و تحریر پیوست، نامزد پسر تاج الدین خارکرد و ملک تاج ~~الدین را گفت # ~~که «چندین شاهزاده و ملک از من، این دختر پری پیکر ماه منظر عالی نسب ~~بزرگ # ~~گوهر را ### | شعر [ابیوردی] # و لها جد اذا انتسبت %~% بلبان العز معلول # و مر او را پدر پدرست چون نسبت داده شود # بشیر عزت دوباره داده شده # # و ادیم الخد من ترف %~% بالشباب الغض مصقول # و پوست رخساریست از نازکی # به جوانی تازه زدوده شد 2771) # و کریاها فلا تفلت %~% زهر ریان مطلول # و همچو بوی اوست پس بیبوی مبادا # شکوفه سیراب باران زده PageV01P303 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0307.png) # کاهتزاز الغصن مشیتها %~% و هو مجذوت و مشمول # همچو حرکت کردن شاخ است رفتن او # و آن شاخ درخت باد جنوب زده بود و باد شمال زده # ~~خواستگاری کردهاند، من ابا نمودهام. امروز میان من و تو الفت حقیقی و ~~محبت # ~~غیبیست. بر خود واجب شمردم که با تو خویشاوندی سازم و این دختر خرشید # ~~دیدار را به پسر تو دهم تا این دوستی را قاعده مستحکم ماند و این ~~مصادقت را # ~~اساس محکم». # ملک تاجالدین خار بدان وصلت مبتهج وخرم گشت و به کلی نیکوخواه و # ~~مداح مرکتای شد و از ملک اسلام شمس الحق والدین بدگفتن آغاز نهاد. ~~مرکتای # ~~گفت که «مرا نیز بر ملک شمس الدین هیچ اعتمادی نیست؛ چه، می بینم که ~~اگر چه # ~~به ظاهر با من به دوستی و یک پوستی مینماید، اما در باطن مرا دشمن ~~میدارد و # ~~ملازمان او هر یک بر من تکبر ms226 و مفاخرت میکنند. اکنون تدبیر آن است که ~~من و تو از # ~~او گله به شاهزاده تبسین اقول بنویسیم، چنانک او را از آن بدرسد، چون ~~او از میان # ~~برخیزد تو ملک باشی و من شحنه. بعد از آن به آسانی و شادمانی روز ~~گذرانیم». # همه شب در این گفتکوی بودند، ### | شعر اخاقانی!] # صبح بر آمد زکوه دامن اطلس کشان ### | چون نفس جبرائیل از گلوی اهرمن # [278]مهربه خوناب گرم غرق شده چون حسین ### | دهر به الماس قهر کشته شده چون حسین # ~~خواجه شمس الدین بیاری را گفتند تا به خدمت شاهزاده تبسین اقول عرضه ~~داشت # ~~نوشت باطنی، در معنی آنکه «ملک شمسالدین کرت اندیشهآ آن دارد که با ~~نکودار # ~~یکی شود و با شما مخالفت کند و سخن همه از شاهزادگان جغتائی میگوید و ~~در # ~~خاطر دارد که در این نزدیکی پیش ایشان رود و ملک تاج الدین خار که ~~خویشاوند # ~~نزدیک اوست این معنی را به حقیقت دانسته و از طریق دوستاری حضرت # ~~پادشاهزادهآ جهان با من بنده که مرکتای ام گفت و بنده به خدمت عرضه ~~داشتم. # ~~باقی حکم با شاهزادهآ بز[راگ راست». PageV01P304 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0308.png) # چون عرضه داشت به شاهزاده تبسین اقول رسید، اندیشه مند شد. خواص # ~~درگاه و امراء سپاه را طلب داشت و آن عرضه داشت را بدیشان نمود و فرمود ~~که # ~~«در این اندیشه نیک به جای آرید». امیران و وزیران او که مدبران ممالک ~~و ناظمان # ~~مصالح امور ولایات بودند، همه بر آن اندیشه متفق و بر آن رأی یکدل شدند ~~که # ~~ملک شمسالدین را طلب دارند و در حضور او این سخن را که مرکتای # ~~و ملک تاج الدین خار عرضه داشتهاند، [مطرح کنند]. اگر راست باشد او را # ~~بیش پادشاه ابقا فرستند،2 والآکه دروغ بود و ذمهآ شمس الدین از آن بری ~~بود، حکم # ~~آن را پادشاهزاده جهان داند. شاهزاده تبسین اقول را این تدبیر پسندیده ~~و محمود # ~~آمد. PageV01P305 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0309.png) # در ms227 حکایت قتل ملک تاج الدین خار # چون شهور سنهآ اثنی و ستین و ستمائه [=662) درآمد، درین سال شاهزاده # ~~تبسین اقول از سرخس به جانب شهر هرات، حمیت عن الآفات، حرکت کرد. چون # ~~به کوسویه رسید، امیری طغاتیمور نام به شهر هرات فرستاد و ملک اسلام ~~شمس # ~~الحق والدین ومرکتای و عمال هرات [را) طلب داشت. ملک شمسالدین و # ~~شحنگان با تحف و هدایا و غرایب بیقیاس پیش شاهزاده تبسین اقول رفتند. ~~چون # ~~ملک شمس الدین به فوشنج رسید، امیری قینان نام با صد و پنجاه سوار پیش ~~آمد و # ~~گفت که «حکم یرلیغ پادشاهزادهآ جهان تبسین اقول است که با پنج خدمتکار ~~پیش # ~~بیش ما نیائی». ملک اسلام شمس الحق والدین گفت «فرمانبرم». با پسر خود # ~~رکن الدین محمد و پهلوان محمدنهی و پهلوان مستنگ وعزالدین کینان و # ~~اختیارالدین سالار پیش تبسین أقول رفت. # روز دیگر پیش او درآمد. شاهزاده تبسین اقول چون او را بدید، گفت «ای # ~~[ملک شمسالدین]، ملک تاج الدین خار -که قرابت تست - از توگله نوشته است ~~و # ~~چنین و چنین حکایتی عرضه داشته. ما را از چون تو ملکی توقع امتثال این ~~سخنها # ~~که او باز نموده نیست؛ چه، پدران بزرگ ما در باب تو همه تربیت و لطف و ~~عاطفت # ~~و سیورغامیشی مبذول داشتهاند. اگر این سخن غیر ملک تاج الدین خار عرضه # ~~داشتی، خاطر ما بدان ملتفت نشدی. اما چون قرابت تو باز نموده ~~اندیشهها[ی] # ~~گوناگون در ضمیر متمکن میگردد». ملک شمسالدین گفت «پاد شاهزادهآ عالم ~~را تا # ~~نفخ صور زندگانی و کامرانی باد ### | شعر [خاقانی] # در جلال و جمال و عز و فتوح %~% باد عمرت هزار سال چون نوح # فلکت بسنده باد و دهر رهی %~% بی تو هرگز مباد تاج مهی [280] # ~~پادشاهزادهآ جهان به عقل نوربخش و ذهن آفتابوش خویشتن این غمز را که از ~~PageV01P306 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0310.png) # ~~مکایدت نفریست و این غدر را که از حیل فروغی، تفتیش و تبعیث1 فرماید که ms228 # ~~بزرگان خردمند چنین گفتهاند: ### | [مصراع # «و عند الفحص ینکشف الغطاء» # ~~اگر آنچه این طایفهآ پر زرق و خیانت و این گروه بی دانش [و] بی تمیز از ~~سر جهالت و # ~~بطالت عرضه داشتهاند و بر آیینهآ جهاننمای ضمیر منیر پادشاهزاده غبار ~~کینه # ~~برانگیخته صادق باشد، من بنده مجرم و مستوجب هر عقوبت که بتر از آن ~~نبود # ~~باشم، و الا که کاذب بود، این طایفهآ دروغگوی را به من دهد تا ایشان را ~~ضحکهآ # ~~عالمیان و موعظت چهانیان گردانم». # شاهزاده تبسین اقول از آن فصیح زبانی و شیرین سخنی او درشگفت ماند. # ~~روی به امرا و وزراکرد و گفت «هرگز مردی بدین صورت و سیرت نه همانا که ~~بوده # ~~باشد». ### | شعر [نظامی] # به یاراان] گفت کز خاکی و آبی %~% ندیدم کس بدین حاضر جوابی # ~~امراگفتند «ای پادشاه [زاده] عالیجاه انجم سپاه گردون درگاه، این ملک ~~را کمترین هنر # ~~سخنگویی و شیرین زبانی است و پسترین داب عدوبندی و قلعه گشائی. قرب # ~~پنجاه قلعهآ نامدار و حصون استوار به زخم خنجر آبدار و اسنهآ سینه گذار ~~فتح کرده # ~~است و صد ملک و امیر یاغی باغی را به قتل [281] آورده، چندانک در ~~خراسان نام # ~~و آوازهآ او منتشرست، به اضعاف آن در اقلیم هند و بلاد ترک شایع است. # شعر [رشید وطواط] # به هر بلاد علامات عدل او بیدا %~% به هرمقام مقامات بذل او مشهور # نظم [جمال الاسلام] # هذا ابن فخر عبید الله کلهم %~% هذا السخه الوفق القاتل البطل # این پسر نازیده شدهآ بندگان خدای است همه ایشان # این جوانمرد است، وفا کننده است، کشنده است، شجاع است # ~~شاهزاده تبسین اقول روز دیگر سخن ایشان را به موجب حکم پادشاه چنگیزخان ~~PageV01P307 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0311.png) # ~~تفحص کرد. گناه در گردن ملک تاجالدین خار و مرکتای ثابت شد. ملک اسلام # ~~شمس الحق والدین را به نواخت پادشاهانه مکرم گردانید و ملک تاج الدین ~~خار را # ~~بدو دادند و گفتند «ملک را در قتل و ms229 عفو او فرمان دادم». و مرکتای به ~~واسطهآ آنک # ~~امرا و وزرا [را] مال بسیار داد، از دست ملک اسلام سالم ماند. روز دیگر ~~ملک شمس # ~~الدین دوستکام رغم حساد و عناد اعادی را از اردوی شاهزاده تبسین اقول # ~~مراجعت نمود و پهلوان مستنگ و اختیارالدین سالار را با سی مرد دلاور بر ~~سر ملک # ~~تاج الدین خار موکل فرمود وبه طالع سعدعنان عزیمت به طرف شهر هرات، ~~کفیت # ~~عن الآفات، تاخت. ملک معظم رکن الحق والدین با خواص خود گفت که «من # ~~می دانم که اگر ملک تاج الدین خار را سلامت به هرات خواهیم رساند، پدرم ~~ملک # ~~اسلام او را هیچ نخواهد گفت و به اصناف الطافش محفوظ خواهد گرداند. و ~~چون # ~~ملک اسلام او را به آلمی و غمی ملحق نگرداند و در شهر هراتش مطلق [282] # ~~العنان بگذارد، به اندک روزگاری باز مکر و اندیشه و حیلتی سازد که ما ~~را از آن # ~~خوف جان باشد. مصلحت در آن است که من او را به قتل رسانم و خاطر خود را ~~از # ~~این تشویش و پریشانی جمع گردانم». ملازمان خدمت او گفتند «حاکم خداوند # ~~است1. # بعد از آن ملک معظم رکن الحق والدین، اختیارالدین سالار را گفت که «من با # ~~چند تن در رباط حمزه مترصد خواهم بود تا چون ملک تاج الدین خار بدانجا ~~رسد # ~~او را به قتل رسانم». بعد از آن با ده تن از کماة رجال غور در رباط ~~حمزه مقام کرد. # ~~چون اختیارالدین سالار، ملک تاج الدین خار را بر در رباط آورد، ملک رکن ~~الدین از # ~~رباط بیرون آمد. تیغ آتش کردار آبدار از میان برکشید و آهنگ آن کرد که ~~ملک # ~~تاج الدین خار را به قتل رساند. ملک تاجالدین خار چون ملک رکن الدین را ~~بر آن # ~~حالت بدید، در پیش او در خاک غلطید و گفت «ای بسر عم ### | شعر آربیعی] # گرکردهام گناهی، بدبودو توبه کردم %~% آثار تربیت ms230 را بنوازم و رها کن # ~~و عمل کن به این حدیث که رسول، علیه السلام والتحیه، می فرماید: آلا ~~أخبرکم # ~~بافضل اخلاق اهل الدنیا تصل من قطعک و تعطی من حرمک و تعفو عمن ظلمک؛ # ~~یعنی: هر که با تو به اسائت قطعیت ورزد تو با او به احسان قاعده وصلت ~~تمهید کن # ~~و هر که خیر خویش از تو منقطع گرداند تو مبرت خویش بدو رسان، و هر که ~~بر تو PageV01P308 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0312.png) # ~~جریمه ارتکاب نماید تو او را به عفو خویش ببوش». ### | عر [سنائی] # # آنک سیمت نداد، زربخشش %~% و آنک پایت برید، سر بخشش # # و آنک زهرت دهد، بدو ده قند %~% وآنک از تو برد، بدوبیوند [283] ### | شعر [شاعر] # # وصل إذا قطعوا و اخلص اذا کدروا %~% وانصح إذا غدروا و اصدق إذا مکروا # و بپیوند چون ببرند و ویژه شو چون تیره شوند # و نصیحت کن چون غدر کنند و راست گوی چون مکر کنند # ~~ملک رکن الدین بدان سخن دلفریب وخشوع و خضوع او التفات [نکرد] سرش را ~~به # ~~تیغ از تن جدا کرد و هرکس از ملازمان او عضوی از اعضاء ملک تاج الدین ~~خار # ~~ببرید. ### | شعر # # چنانش به خواری1 بکشتند زار %~% که از خون او شد زمین لالهزار # # برو نوحه گر شد زمین و زمان %~% که بد پهلوان شهریار و چوان # # تو ای نامور پر دل [و] هوشمند %~% دل اندر سرای سپنجی مبتد # # جز این نیست آئین گردان سپهر %~% که گهآ کینه پیش آورد، گاهآ مهر # # گهی بر سر تخت شاهی درنگ %~% گهی دخمه و خاک تاریک و تنگ # # جهان جاودانه نماند به کس %~% کهخود جاودانهخدایست و بس # # اگر سالیان پادشاهی کنی %~% بزرگی و فرمانروائی کنی # # سرانجام این گردش روزگار %~% به خاک اندر آرد سر تاجدار # # چو میرفت باید از این خاکدان %~% به جز نام نیکی به گیتی ممان # # به نیکی گرائیدنت بهترست %~% چوک این سختراهت به پیش اندرست # # بترس و خداوند را بنده باش %~% جهان ms231 آفرین را پرستنده باشر # # ز روز گذشته بیندیش تو %~% مکن تکیه بر هستی خویش تو # # بدین تاج و تخت کیانی مناز %~% به آرایش این جهانی مناز [284] ~~PageV01P309 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0313.png) ### | شعر الاادری قایله] # لیس الفناء بمأمون علی احد %~% و لا البقاء بمقصور علی رجل # نیست نیستی امان داده بر یکی # و نه هستی کوتاه کرده بر مردمی # # ما یدفع الموت عن بحل و لاکرم %~% و لا جبان و لا غمر ولت بطل # بازداشته نشود مرگ از بخیل و نه از کریم # و نه بزدل و نه کول و نه دلیر # # والعیش یوذننا بالموت اوله %~% و نحن نرغب فی الآیام والدول # و زندگانی میکاهاند ما را به مرگ اول او # و ما رغبت میکنیم در روزها و دولتها # ~~ملک شمس الحق [و]الدین چون به عیدگاه رسید تمامت خلق هرات به # ~~استقبال بیرون آمدند. ملک شمسالدین هنوز در شهر هرات نیامده بود که ~~خدام # ~~ملک رکنالدین سر و دست و پای ملک تاجالدین خار را بیاور[د]ند. ملک # ~~شمس الدین از آن حالت بغایت متحزن شد و بانگ بر ایشان زد و گفت که «این # ~~دلیری که [کرد]؟» گفتند «ملکزاده رکنالدین محمد». ملک شمسالدین سه روز # ~~ماتم ملک تاجالدین خار بداشت و ختم قرآن کرد. بعد از آن میان ملک شمس ~~الحق # ~~والدین و مرکتای مخاصمت و بغضی مشتعل تر میگشت و قاعدهآ منازعت محکم تر # ~~می شد و کار به جائی رسید که میان ایشان ### | شعر # # به هنگام صبح و به هنگام شام %~% به شمشیربودی پیام وسلام [285] ~~PageV01P310 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0314.png) # ذ کر چهل وهفتم # در آمدن امرا به هرآت به جهت کارخانه ساختن # چون شهور سنهآ ثلاث و ستین و ستمائه [= 663] درآمد، درین سال بدلو و # ~~ترمغا از پیش ابقاخان به هرات آمدند و گفتند که حکم پادشاه ابقاخان بر ~~آن جمله به # ~~نفاذ پیوسته است که به اسم من در شهر هرات کارخانه [ای] عالی بسازند و ~~در پیش # ~~او بازاری عمارت کنند. ملک ms232 اسلام شمس الحق والدین گفت که «مصلحت در آن # ~~است که این کارخانه در اند[رآون شهر بنا کنند تا شهر به تبعیت آن ~~آبادان شود». # ~~مرکتای و بدلو گفتند که ما را مأمور گردانیدهاند به آنکه این کارخانه ~~در بیرون شهر بنا # ~~کنند نه در اندرون شهر. دیگر آنکه حکم پادشاه چنگیزخان و اکتای خان و # ~~هلاگوخان و ابقاخان آن است که هیچ ملک و شحنه اندرون شهر هرات را عمارت # ~~نکند؛ چه، از جای رفتن و خلاف است. ملک اسلام شمس الحق والدین هر چند # ~~اجتهاد نمود و سعی به جای آورد تا باشد که کارخانه در شهر سازند، ایشان # ~~نشنو دند. # القصه از اطراف خراسان استادان واره1 و بناان ماهر حاضر گردانیدند و به # ~~اندک روزگاری بر طرف جنوبی شهر کارخانهآ عالی که امروز آثأر آن لایح ~~است # ~~بساختند و در مقابل آن بازاری معمور گردانیدند تا درب فیروزآباد. چون ~~کارخانه # ~~ساخته شد، پادشاه ابقاخان از حدود مازندران به نیشابور آمد و بعد از دو ~~ماه از # ~~نیشا[بوار به طرف شهر هرات، حمیت عن الافات، متوجه شد و به طالع سعد به # ~~کارخانه نزول کرد. ملک اسلام شمس الحق والدین و مرکتای و اکابر و اعیان ~~و صدور # ~~ولایت با نعمت بی حد و اندازه پیش او آمدند. یادشاه ابقاخان، ملک شمس ~~الدین را # ~~بسیار بنواخت و از شجاعت [286] و پاس او بر سر جمع دو سه کرت یاد کرد و # ~~شاهزادگان و امرا را گفت که «این ملک در پیش جد بزرگ من پادشاه منکوخان # ~~جانسپاریهای به اظهار رسانیده است که از عهد رستم تا این [دم] مثل آن ~~از کس PageV01P311 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0315.png) # ~~[ی] صادر نشده است. چنین ملکی را به عاطفت و نوازش بهرهمند گردانیدن از # ~~واجبات بود1. # امرا یک به یک ملک شمسالدین را در کنار میگرفتند و او را به وعدههای # ~~نیکو امیدهای حسن قویدل میگردانید [ند]. مرکتای بواسطهآ این نوازش در ~~کاهش و ms233 # ~~گدازش بسر میبرد و هر لحظه از سردرد و حسد میگفت: ### | شعر # # ای خوش دلی آخر دمی ممکن شود %~% وی محنت غصه ساعتی(؟)3 ساکن شود # روز دیگر که شیر سوار کردون تیغ لعل فام از نیام برکشید و سپر شنگرفی از # ~~روی سپهر زرکاری برآورد و چتر زرنکار بر گوشهآ افق سیمابی حصار ~~برافراشت و به # ~~سنان نیزهآ زرین از میدان فلک اولین حلقهآ ماه سیمین درربود، ### | شعر[خاقانی] # نیزه کشید آفتاب، حلقهآ مه در ربود %~% نیزهآ آن زر سرخ حلقهآ این سیم ~~تاب # ~~ملک اسلام شمس الحق والدین با مال بی حد به درگاه پادشاه ابقاخان آمد و ~~چون # ~~نظر مبارکش بر چهرهآ روز افروز پادشاه ابقاخان افتاد، [د]ر حال ### | شعر افردوسی] # به رسم بز [راگان خسرو برست %~% به پای ایستاد و بکش کرد دست # چنین گفت کی شاه به روزگار %~% ترا اختر فرخ آموزگار [287] # توئی از کیان سربرافراشته %~% جهان را به داد و دهش داشته # به گیتی درون هر چه خواهی تراست %~% خود ایدون ز مه تا به ماهی تراست # به فرکیانی و داد و هنر %~% گرفتی جهان چون نیا و پدر # به تو تاج شاهی فروزنده باد %~% ز سرچشم بدخواه برکنده باد # ~~چون از ثنا و ستایش فارغ گشت، حکایت سعایت ملک تاجالدین خار و مرکتای # ~~عرضه داشت وگفت که «شاهزاده جهان تبسین خان سخن من پرسید وگناه در # ~~کردن ملک تاج الدین خار و مرکتای ثابت کرد. ملک تاج الدین خار را به ~~دست من باز # ~~دادند. اما مرکتای را بعضی از امرا حمایت کردند. امروز که پادشاه گنج ~~بخش فیروز # ~~ارآوز و دوست نواز عد وساز این زمین را به ضیاء آفتاب جهانتاب فر خسروی ~~منور # ~~گردانیده است و بساط عدل و مرحمت بر روی بسیط هفت اقلیم گسترانیده، # ~~امیدوارم که حکم اعلی فرمایند تا سخن مرا بپرسند». PageV01P312 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0316.png) # پادشاه ابقاخان از آنجا که فرط عاطفت پادشاهی او بود، گفت «ای ملک # ~~دلاور، با ما ms234 تا سرخس بیا. آنجا یرغوی این سخن بداریم.» روز دیگر ### | شعر[ربیعی] # ~~چو بنمود از کوه گیتی فروز درآمد به پرواز طاوس روز # # گریزانه شد شب سوی خاوران %~% بساش تیغزن خور چو جنگ آوران # ~~یادشاه ابقاخان از هرات به باد غیس رفت و ده روز در باد غیس مقام کرد و ~~از [آانجا به # ~~طرف سرخس حرکت فرمود. PageV01P313 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0317.png) # ذکر چهل وهشتم # در حکایت چوب خوردن # مرکتای شحنهآ هرات # چون شهور سنهآ اربع و ستین و ستمانه درآمد، درین سال ملک اسلام [288] # ~~شمس الحق والدین به سرخس رفت و روز دیگر که پادشاه ابقاخان چتر ~~شاهنشاهی # ~~آسمان سای برافراشت و ملوک نامدار و امرای کبار از یمین و یسار صف زدند ~~و ولاة # ~~و حکام اطراف در دایرهآ خدمت بایستادند و صفداران پردل و لشکرکشان قاتل ~~چو # ~~فرقهآ عبید و زمرهآ موالی از دوردست در کمر خدمت زدند، شمس ملکالدین ~~پیش # ~~پادشاه ابقاخان آمد و نخست پادشاه را بستود و گفت: ### | شعر [ظهیر] # ایا شهی که گشاده است چرخ فیروزه %~% بر آستان تو درهای فتح و فیروزی # به موضعی که طریق صواب کم گردد %~% اشارت تو کند عقل را قلاووزی # برای نسخه تعدیل روز شب خرشید %~% کند ملازمت عدل تو شباروز # بعد از آن عرضه داشت که «امیدوارم که پادشاه جهانگیر سخن من بپرسد.» # ~~پادشاه ابقاخان در حضور شاهزادگان و امرا و بزرگ [ان] همان حکایت را که ~~شاهزاده # ~~تبسین اقول پرسیده بود به تفحص هر چه تمامتر بپرسید و جرم در گردن ~~مرکتای # ~~ثابت گردانید. فرمان فرمود که مرکتای را هفتاد و هفت چوب بزنید تا بعد ~~ازین به # ~~امثال چنین کارها اقدام ننماید. امرا از ملک شمس الدین درخواست کردند ~~که # ~~«مرکتای را به ما بخش و چوب مزن.» ملک شمسالدین سوگند عظیم یاد کرد که ~~«تا # ~~مرکتای را چوب نزنند، من از خدمت پادشاه ابقاخان مراجعت ننمایم.» ~~آخرالامر به # ~~شفاعت بسیار ملک شمسالدین بیست و پنج چوب ms235 ببخشید. # مرکتای را به رسم مغول [289] فروخوابانیدند و شلوار گشاده چهل و نه # ~~چوب بزدند و گفتند که پنجاه و دو چوب زدیم. ملک شمسالدین گفت «چهل و نه # ~~چوب بیش نخورده است. سه چوب باقی است. بمی باید زدن.» امرا گفتند که ~~این # ~~سه چوب دیگر را به ما ببخش. ملک شمسالدین گفت «نبخشم». مرکتای گفت که # ~~«این سه چوب را اگر ملک به سه سراسب بفروشد منت عظیم می دارم.» ملک گفت ~~PageV01P314 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0318.png) # ~~«نفروشم.» و روی به امرا کرد وگفت «اگر مرکتای این سه چوب دیگر را ~~نخواهد # ~~خورد، باز پیش پادشاه ابقاخان عرضه خواهم داشت که امرا از حکم پادشاه # ~~انحراف می جویند و برخلاف فرموده میروند.» بار دیگر مرکتای را بیند ~~اختند و سه # ~~چوب بزد[ند]. و شمسالدین بیاری را به علت آنک آن عرضه داشت نوشته است، # ~~سی و هفت چوب بزدند و مرکتای را از شحنگی معزول گردانید. # بعد از آن ملک شمس الدین از نواخت و الطاف پادشاهی واصطناع و تربیت # ~~سلطانی بر ملوک عصر بر سرآمد و به وقت مراجعت یرلیغ جهانگشای به تجدید ~~و # ~~مزید ولایت دربارهآ او نافذ گشت و به کرامات وافر چون سراپرده و نوبت و ~~طبل و # ~~علم مخصوص شده و به تشریفات فاخر از اسب و ساخت و کمر و شمشیر و درع و # ~~خفتان وجوشن و برگستوان و کسوت خاص اختصاص یافت. ### | شعرانظامی) # زره دادش و خود و زرین سپر %~% کلاه و نگین تیغ و اسب وکمر # ~~در اواسط ذی الحجه سنهآ مذکور به طالع سعد رایات همایون در حرکت آورد و ~~عنان # ~~صواب بر صوب هرات یافت و چون به شهر هرات رسید بفرمود تا خلق [290] در # ~~شهر درآیند و هرکس به جهت خود عمارتی کند و ائمه و اهل زهد و ارباب هنر ~~را # ~~مال بی حد داد و رعایا را به داد و بذل برومند گردانید. PageV01P315 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0319.png) # ذ کر چهل ms236 [و1 نهه # در رفتن ملک شمسالدین # به دربند با کو و صفت جنگ او # چون شهور سنهآ خمس وستین و ستما [ئه = 665] درآمد، درین سال ملک # ~~اسلام شمس الحق والدین کرت از شهر هرات در ربیع الآخر سنهآ مذکور عنان # ~~عزیمت به جانب عراق تاخت و چون اردوی پادشاه ابقاخان رسید پنجاه روز ~~ملازم # ~~پادشاه ابقا بود. بعد از آن خواست که اجازت مراجعت طلبد که درین میان ~~به سمع # ~~پادشاه ابقا رسانیدند که از طرف دربند شاهزاده برکه خان با لشکری که ~~کثرت آن را # ~~جز ایزد کن فیکون - که صانع چرخ نیلگون و آفرینندهآ ربع مسکون است - ~~کسی دیگر # ~~نداند، ذرات خاک و قطرات سحاب و اوراق اشجار درجنب اعداد آن سپاه کم از ~~هیج # ~~نماید، ### | شعر [عمیدی] # و جیش ملوه کالطود کثرا %~% لوقت الحصر لایحصی عداده # بسا لشکر که پری اوهمچو کوهست ازروی بسیاری # به هنگام شمردن شمرده نشود شمار او ### | نظم # # عرض اوصد بار [باشد ] همچنین کیوان وباز %~% طول او چندانک باشد از ~~زمین تا آسمان # ~~شاهزاده برکه خان اهتزا نموده به نشاط و رغبت هر چه تمامتر و صادق تر ~~[291] و با # ~~قوت ومکنت هر چه بیشتر، با چنین سپاهی حرب را آماده، با عدت و اهبت ~~تمام # ~~کرد - که در نگارخانهآ خیال مثل آن متصور نگردد [و] شاهین بلندبرواز ~~افکار عقال # ~~آفاق در هوای ادراک کمیت آن از پرواز بااز] ماند - به دربند آمده و اگر ~~نعوذ بالله این # ~~جانب در رفتن عساکر به دفع او تأخیری و توقفی خواهد رفت به زودی از ~~دربند به # ~~کردار کوه الوند و به مثابت چرخ بلند بدین دیار حرکت خواهد کرد. پادشا ~~ابقا ### | شعر افردوسی] # چو زین داستان آکهی یافت باز %~% بیاراست گیتی به اسب و به ساز ~~PageV01P316 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0320.png) # # چو سیل خروشان و چوان آموج تیز %~% جهان کرد بر شورش و رستخیز # ~~بفرمود تا کوسهای رزمی فروکوفتند و طبلهای حربی بنواختند و رایات ~~همایون # ~~برافراختند. ms237 با لشکری که از حرکت او زمین و زمان در نالش و چنبش آمد، ~~وکوه و # ~~دریا در چوش و خروش، همه چون گلبن بر آیت لعل و پیکر، و به سان لاله و ~~نرگس # ~~با خود و مغفر، و مانند بید و غنچه با بیلک و زوبین، و به کردار برق و ~~صاعقه بر # ~~حربت و خنجر آتشین، و به مثال باد و آتش که طعان وضراب، و به صفت خاک و # ~~آب وقت درنگ و شتاب، و چون پلنگ و نهنگ با چنگ و آهنگ، و چون فیل و # ~~کرگدن صفدر و صف شکن # شعر الاادری قایله] # # جمله گردنکشان گردافکن %~% جمله نیزه [و] ران تیغ گذار # # سخت داننده حرب را تدبیر %~% نیک بیننده جنگ را هنجار # # وقت چوشش چو رستم دستان %~% گاه کسو شش چو حیدر کرار # # بادهشان خونخصم روزشراب %~% صیدشان شیر شرزه گاه شکار [292] # # رمح شان وقت طعن خون افشان %~% تیغ شان گاه ضرب، آتشبار # شعر [مؤلف کتاب] # # ففی گفهم عضب و رمح و مقرع %~% و فی سیفهم موت و نار و چوهر # در دست ایشان شمشیر است و ثیزه و کمان # و در شمشیر ایشان مرگاست و آتش و چوهر # # یشفون هامات الآعادی بموقف %~% یسل من الاغماد سیف و خنجر # می شکافد تارکهای سر دشمنان را به جای استادن # میشود کشیده از میانها شمشیر و نیم شمشیر # ~~و سیاهی بدین عظمت که وهم ستاره شمر از احصاء آن بازماندی و ضبط کثرت ~~او # ~~در عقل و عقد هیج دانا و محاسب نیامدی، بر اختر سعد و طالع فرخنده از ~~دیاربکر ### | شعر [نظامی] # ~~چو امد یپ ارکار بیروت PageV01P317 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0321.png) # همی رفت از زمین بر آسمان گرد %~% تو گفتی خاک با مه لعب میکرد # به گرد اندر چنان بودند لشکر %~% که در میغ تنک تابنده اختر # چنان آمد همه لشکر به انبوه %~% که کهآ را دشت کردو دشت را کوه # سپاهی بیحد وز اندازه بیر[وان %~% شمار او ms238 ز فهم و وهم بیرون # ز رخش ختجر و روشن سنانها %~% منور گشته یکسر آسمانها # ~~و حکم کرد که ملک شمس الدین گرد به مدد ما کمر جانسپاری بر میان ~~دوستاری # ~~بندد و شمشیر شیراوزن فرمانبرداری از نیام نامداری برکشد و خود زراندود ~~[293] # ~~پولاد و داد بر فرق فرقد سای محبت [و] اعتقاد نهد و گرزهآ کاؤسار ~~کوهشکن کوچ # ~~دادن را از قربوس بی موس زین زرین نیک خدمتی برآرد و جوشن روشن وفاء ~~باصفا # ~~را از برای بدن فیل تن مصادقت از عبیه بی عیب و لا برآرد و بای رأی ~~رزین در رکاب # ~~زرین تکاور همایوان] صرصرتک عزیمت آرد، تا بعد از آنک اعلام غلبه و ~~تسلط # ~~جیوش اعادی نکون و پرخون گردد و رایات دولت ما به طراز فتح و ظفر مطرز ~~شود، # ~~او را با سیورغامیشیهای [یاکه از هیچ پادشاه مثل آن ندیده باشد و با ~~عنایتهای # ~~دی]که هیچ دیده شبیه1 آن ندیده بود، باز گردانیم و انعام ما در حق او ~~مترادف شود # ~~و اگرام ما به جای او متضاعف گردد. ### | شعر [ربیعی] # برآرم به گیتی درون نام تو %~% رسانم به تو سر به سرکام تو # ترا بر سران سرفرازی دهم %~% ز سیم و گهر بینیازی دهم # ببخشم به تو گنج شاهنشهی %~% همان تیغ واسب وکلاه مهی # ز مازندران تا به اقصای غور %~% ترا باشد ای سرور شیرزور # ~~و ما را محقق است که او ملک مبارک قدم است و راز و رأی و رؤیت و روایت ~~او # ~~واسط سعادات] ### | شعر # وأری الأمور المشکلات تمزقت %~% ظلماته عن رأیک المتقدم PageV01P318 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0322.png) # و می بینم کارها مشکل را باره میشود # تاریکیهای او از رأی بیشی گیرندهآ تو # ~~بعد از آن از ساحت نبرد دویست مرد را از مرکب و سلاح و چوشن [294] و ~~زره و # ~~خود و تجفاف1 و رماح و زوبین نزد او فرستاد. # ~~چون حکم پادشاه ابقاخان با چندی خلعت گرانمایه به ملک اسلام ms239 شمس # ~~الحق والدین رسید، فرستادهآ پادشاه ابقاخان را به اهتزاز و هشاشت تمام ~~اعزاز کرد و # ~~گفت که «خون اعداء پادشاه جهانگیر شراب من است و جگر معاندان شهنشاه # ~~کاوس سریر کباب من. گوش مرا خوشتر از بانگ کوس جنگی نیست و خنجر دل در # ~~مرا لذتی دلکش تر از دماء حساد زنگی، نی. ### | شعر # ~~غریوکوس و فریاد و نفیر ونعرهآ مردان ### | بود [د]ر گوش جنگاور چو بانگ چنگ و نای و نی # ~~مطالب من از حیات عالم فانی، حملات متواتره است و مقاصد من از باقی ~~زندگانی، # ~~صولات متعاقبه». ### | شعر [آفاقی] # لکل من بنی الدنیا مراد %~% و مالی غیر حرب من آراده # مر هر یکی را از پسران دنیا مرادی است # و نیست مرا جز جنگ خواستی # ~~روز دیگر که آفتاب جهانتاب از افق سپهر کبود تیغ زراندود بنمود و لباس ~~قیرگون # ~~شبه شبه به کسوت معلم زرد فام مبدل کشت ### | شعر [اسدی] # # به فرخنده اختر به نیروی شاه %~% سرابرده بر دشت زد با سپاه # # دم کوس زرین و هندی درای %~% چو کاو دم نالهآ کره نای # # ز هر سو جب و راست برداشتند %~% درفش کیانی برافراشتند[295] # ~~چون پادشاه ابقاخان با لشکرهای کران با شاهزاده برکه خان مقابل شد از ~~جانبین هر PageV01P319 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0323.png) # ~~دو سپاه صف برکشیدند و طبل و نای در غرنبش و غریدن آمد وکوس و هندی # ~~درای در صدا و آوا به مثابتی که گفتی فحوای «ان زلزلة الساعة شیء عظیم» ~~حجاب # ~~شبهت از پیش برداشت و به حقیقت سر «تکاد السموات یتفطرن منه» بر دلها ~~گشاده # ~~کشت. ### | شعر [معزی] # از غریو کوس گوش چرخ اگردون ]اگشت کر ### | وز شعاع تیغ روی مهر تابان شد منیر # مردمیدان ریخت خون بدسگالان تا ثری ### | گرد گردان رفت تا بالای ایوان اثیر # از نهیب1 و هیبت آن روز و آن لشگر فتاد ### | چرخ درخوف وزمان در ترس وگیتی در زحیر # ~~و از عکس رایات رنگارنگ که با نسرین ms240 گردون دیدار می گرداند، فضای ~~آوردگاه # ~~مانند بر تذرو و طاوس 2گشت. و از فروغ بیرق گوناگون که با سماکین راز ~~میگفت، # ~~ازمین معرکه بهسان گلزار و لاله ستان شد. ### | شعر # ~~به سان قبهآ کسری زمین[]ز زینت لشکر ### | به شکل خانهآ مانی هوا از رایت الوان # ~~هر دو گروه چون کوه آهنین در میدان کین صف کشیدند و به سان دو [296] ~~دریای # ~~بی پایان از باد صرصر در تموج آمد و عرصهآ لشکرگاه از پری سپاه نمودار ~~دشت # ~~محشر شل. ### | شعر # هم اندر زمان از دو رویه سپاه %~% سپاهی زهم یک به یک3 کینه خواه # چب و راست میدان بر آراستند %~% به کین دوختن تیز برخاستنل # ~~و دشت نبرد از خون چون بحر اخضر در موج زدن آمد و بر فراز و نشیب معارک # ~~فرات و دجله پیدا شد و از د[ر]بند سیل خون به جیحون و سیحون رسید و دع ~~ونم PageV01P320 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0324.png) # ~~آن از ثری و ثریا و ماه و ماهی بگذشت. ### | شعر [جریر] # # فما زالت القتلی تفورد ما وهم %~% بدجلة حتی ماء دجلة اشکل # بس همیشهآ بودن کشتگان برمی چوشید خونهای ایشان # به دجلهآ بغداد تا آب دجله مشکل شد ### | شعر اصاحب) # ~~میادین کمین کین ز موج خون بدانسان شد ### | که از هر سو پدید آمدهزاران دجله و جیحون # ~~ملک شمس الحق والدین از برای نام جهانگیر و صیت عالم پیمای در میان ~~چندان # ~~هزار مرد سپاهی چون شیر درنده و ابر غرنده و دریای موجزن و کوه آهن و ~~فیل # ~~زورآور و هزبر تیر پیکر تیغ بی دریغ میزد و حمله بر حمله میآورد و ~~میگفت: ### | شعر [اسدی] # # مرا مادر از بهر این روز زاد %~% که جز با چنین روزگارم مباد[297] # ~~و دمبدم از غایت شادی خود عادی از سر برگرفتی و طلاقة الوجه و عادی ~~الرآس در # ~~میان میدان راندی گفتی «ای قوم بیدین، جنگجوی آتش خوی، دیؤ حملهآ عفریت # ~~دیدار، شیطان هیکل که چون ms241 یأجوج و مأجوج در این دشت نبرد گرد آمدهاید و ~~گرد # ~~برانگیخته و دست از جان شسته و دل بسته! منم نور دیدهآ سنجر1 و والی ~~دار ملک # ~~اسکندر، شمس الدین کرت ### | شعر # # آنا بن العلی و المجد لابل ابوهما %~% و حسبهما فخرا بهذا و لا فخر # منم به سر بلندی و بزرگواری، نه بلکه پدر ایشانم # و بسنده است ایشان را نازیدن به این و مرا نازیدنی نیست # ~~هنر من، فرخاش است و رزم، و داب من حراست است و حزم. سرمهآ بینای ~~دیدهٔ‌ PageV01P321 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0325.png) # ~~جهان بین من، غبار میدان کارزار است و گرد روز بیکار، نه کحل البصر. ### | شعر # ذو جفون لیشتری ابدا %~% غبرات النفع بالوسن # خداوند پلکهاء چشمسیت می خردهمیشه # گردها گرد جنگ را بخواب # ~~و اغانی گوش هوش، غریو و غرنگ کوس جنگ است، نه آواز چنگ. ### | شعر [اسدی] # # به بزمم چه آوای چنگ و چه کوس %~% به رزمم چه دستان سام و چه طوس # ~~و ملازمان و جانسپاران خدمت او که صخره از حد تیغ کوه گذار ایشان ذره ~~گشتی و # ~~زره از نوک بیکان موی شکاف ایشان به صد باره شدی، در صف [2988] میدان ~~هر # ~~زمان به نوک سنان جان ستان نیزهآ خطی مار، شکل مثقفه عسال هژده کزی کوه # ~~شکاف حلقه حدقهآ دیده کار دیدهگان جهان را میربودند، به شمشیر شیرافکن # ~~قمقام اثر قتال و رمح خونریز آتش حرب وضرب را در التهاب واشتعال # ~~می آوردا[ند]. ### | شعر [ابدخود) # و اذا زناد الحرب أخمد نارها %~% قدحوا باطراف الآسنة نارا # و چون آتشرزنهای جنگ فرو شود، میرانیده شود آتش او # بزنند آن گروه به کنارهها سرها نیزهآ آتش را # ~~صاحبان ججیوش و وازعان عساکر شاهزاده برکه خان ساعة بر روی صفوف با ~~سیوف # ~~مسلوله و رماح مثقفه می تاختند و این ندا در میدادند که «ای گردنکشان ~~دشت # ~~قفچاق، به زخم شمشیر و چماق آفاق را چون آماق برین لشکر شام و عراق تنگ ms242 # ~~گردانید و به خم کمند کیانی اعادی را از خانهآ زین بر روی زمین افکنید. ### | شعر [نظامی] # بدان تاب داد کیانی کمند %~% ببندید با هوی چرخ بلتد # بدان خنجر دلدر آبگون %~% بدرید دل در بر چرخ دون PageV01P322 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0326.png) # ~~خاصه آن جنگ سوار خراسانی را که برگستوان1 احمری بر رخش رخشان آهن # ~~خای بادپای انداخته است و بی خود و مغفر، با زورقی حریر بر سر در پیش ~~تیر و تبر # ~~چون غضنفر تندتر می آید و به هر حمله طایفه [ای] از نامداران را بی جان ~~میگرداند # ~~و به هر ضربه جماعتی از مبارزان را بی جان میکند. # لشکر شاهزاده برکه خان به یکبار چون دریا در موج زدن آمدند [299] و چون # ~~رعد در غریدن و قرب هزار سوار قفجاقی بهادر کاردیدهآ شیرزور، بر ملک ~~شمس # ~~الدین حمله آوردند. ملک شمس الدین با ایشان در نبرد آمد؛ به مثابتی که ~~به هر # ~~حمله از ایشان فرقه [ای] را به دوزخ می فرستاد. # راوی چنین گفت پدر من در آن جنگ بود. آن روز نه زخم گران بر اعضاء # ~~ملک شمس الدین رسیده بود. ملک شمس الدین همچنان از غایت دلاوری و نهایت # ~~شجاعت با آن سواران برمی انگیخت. ناگاه در اثناء این حرب نظر شاهزاده ~~برکه خان # ~~بر ملک شمسالدین افتاد. پرسید که «آن سوار جنگی سر برهنه که با آن ~~چندان مرد # ~~دلاور جنگ میکند، کیست؟» مغولی ترمتای نام ملک شمسالدین را بشناخت. # ~~گفت «ای شاهزادهآ جهان، این آن ملک است که از ولایت غور پیش پادشاه # ~~منکوخان آمد و در جنگ کیوک خان بدین صفت که پادشاهزاده مشاهده میکند، # ~~دلیری های صعب و جانبازیهای عظیم نمود. # شعر ارشید وطواط] # ملک إذا سل السیوف بنانه %~% یوم الوعا ترک الذکور أناثا # پادشاهیست چون بکشد شمشیرهاراسرانگشتان او # در روز جنگ بگذارد نران را مادگان # من یلقه بین القنابل و القنا %~% لم یلق إلا ضیغما دلهاثا # هر که بیند او را ms243 میان لشکرها و نیزهها # نبیند مگر شیری نیک شکننده PageV01P323 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0327.png) # القصه، آن روز تا شب هر دو لشکر برین نسق که ذکر رفت با هم در محاربت و # ~~مقاتلت بودند. و چون شاه زنگ شادروان عباسی برافراشت و سراپردهآ آبنوسی ~~بزد # ~~و چهرهآ کافوری روز در حجاب جعد عنبری مشکسای شب [300] رفت و اماکن # ~~جهان بر انوار چون اطراف دریای قار شد، و شاهباز سفید نورانی به زاغ ~~سیاه داغ # # آشیانی ظلمانی مبدل گشت %~% شعر [دقیقی] # شب آمد جهان دیؤ دیدار گشت %~% درودشت و هامونهمه قارگشت # ~~هر دو سپاه روی از میدان حرب بتافتند و همه شب در تدبیر رزم و اندیشهآ ~~نبرد دوم # ~~به سر بردند. پادشاه اباقاخان فرمود که از طبیبان و جراحان حاذق پنج تن ~~امشب به # ~~وثاق ملک اسلام ملک شمس الدین کرت روند و جراحتهای او را بر بندند و از # ~~داروخانهآ خاص ما آنچ بیاید ببرند. # راوی چنین گفت که در آن حرب قرب صد ملک و امیر نامدار، بعضی خسته # ~~و طایفه [ای] کشته شده بودند. پادشاه ابقاخان از هیچ کدام چندانی یاد ~~نمی فرمود # ~~که از ملک شمسالدین. # چوان] شب سیاهپوش به آخر رسید و آفتاب با درفش درخشان سر از خاور # ~~برآورد، از جانبین # شعر [مؤلف کتاب] # دلیران باز خنجر برکشیدند %~% علم بر اوج هفت اختر کشیدند # شعاع تیغ بر بالا برآمد %~% ز هر سو نعره و غوغا برآمد # زمین پر نیزه وتیغ و سنان شد %~% زمین گفتی به شکل آسمان شد # دولشکرهمچو کوه آهن از جای %~% بجنبیدند و چرخ افتاد از بای # ~~آن روز تا نماز پیشین بر منوال روزگذشته از طرفین دار و گیر و نعره و ~~نفیر و بگیر و # ~~بستان و زخم تیغ و سنان بود و از جانبین آه و «واویلا ویا حسرتا یا ~~مصیبتا» و کشش # ~~وکشش و خروش و جوش. بعد از آن پادشاه ابقاخان بر شاهزاده برکه خان ظفر # ~~یافت و اکثر ms244 عسکر شاهزاده برکه به قتل رسید [301] و چندان کلاه و کمر و ~~اسب و # ~~اشتر و خیام و نقود اموال به دست سپاه پادشاه ابقا افتاد که حصر آن را ~~هیچ # ~~محاسب در ضمیر نتوانستی آورد. پادشاه ابقا مظفر و منصور مراجعت نمود و ~~ملک # ~~شمس الحق والدین را بعد از سه ماه با تشریفات گرانمایه از مراکب گوهری ~~و اسلحهآ # ~~مصری و یرلیغ و پایزه وطبل و علم، اجازت مراجعت فرمود. PageV01P324 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0328.png) ### | ذ کر پنجاهم # در مسخر گردانیدن ملک # سلام شمس الدین مردم تیراه را # چون شهور سنهآ ست و ستین و ستمائه [= 666] درآمد ملک شمس الحق و # ~~الدین در این سال از عراق به هرات آمد و چهار ماه در هرات مقام کرد، و ~~در این # ~~چهار ماه بسیار جای از مواضع خیرچون مسجد و جسر و رباط و حوض عمارت # ~~فرمود و مولانا جلالالدین غزنوی را که مفتی شهر هرات بود به زخم چوب ~~بکشت. # و راوی گفت که مولانا جلال غزنوی را ملک شمس الدین بس عزیز و محترم # ~~داشتی و بر قلم و قول او اعتماد تمام کرده بود. روزی شخصی به خدمت او ~~آمد و # ~~گفت «ای ملک اسلام، مولانا جلال الدین منکوحهآ مرا با یکی از جوانان ~~شهر عقد # ~~بسته است». ملک شمسالدین از آن شخص در غضب رفت و مولانا جلال را طلب # ~~داشت و دار] حضور ائمه و اعیان هرات در تصحیح آن عقد تفحص تمام فرمود. # ~~آخر الامر به ثبوت پیوست که مولانا جلال [و] وکیل و گواهان و کاتب حجت ~~مهر در # ~~آن عقد نکاح نامشروع یکی بودهاند و از آن عورت [302] مبلغ[ی] مال رشوت # ~~گرفته. روز دیگر بفرمودتا مو لانا جلال را برهنه کردند و صد و پنجاه ~~چوب بر یشت و # ~~سینهآ او زدند و از بالای بام دروازهاش بینداختند و گواهان آن عقد را ~~چند ماه در # ~~زندان بازداشتند. # و بعد از این سیاست به ms245 یک ماه، از ملحدان قهستان دوازده تن به هرات # ~~آمدند بر عزیمت آنکه آلمی به ملک اسلام شمسالدین رسانند. قرب چهل روز ~~در # ~~هرات بودند و به مقصود خود نرسیدند. روزی ملک اسلام شمس الدین به ~~گازرگاه # ~~میرفت. چون بر سر پل جوی[ی] انجیر2 رسید از آن ملحدان دو تن را دید که ~~بر سر # ~~یل ایستاده بودند. از ایشان پرسید که شما چه کسانید؟ گفتند که غریبایم ~~و از ابیورد 2 PageV01P325 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0329.png) # ~~آمدهایم. ملک اسلام به فراست دانست که دروغ میگویند. ملک عزالدین تولک ~~را # ~~گفت که «پیاده شو و از ایشان به تخویف و وعید تمام تحقیق احوال کن». ~~بعد از آن # ~~که ملک عزالدین تولک هر یک را دویست چوب بزد، گفتند که «ما از قهستان # ~~آمده ایم بر آن نیت که ملک شمسالدین را به قتل رسانیم. و یاران ما در ~~جغرتاناند». # ~~سوار[ی] چند فی الحال به جغرتای رفتند و ایشان را گرفته به خدمت ملک # ~~شمس الدین آوردند. ملک اسلام بفرمود تا بر سر میدان بیرون شهر هر ~~دوازده تن را # ~~به قتل رساندند. بعد از آن به ده روز به طرف تیراه با لشکری بی حد حرکت ~~کرد. # و این تیراهیان طایفه[ای] بودند دیو کردار و شیاطین هیاکل شیر با شیر و ~~گرگ # ~~خورده بودند و روزگار با پلنگ و نهنگ کرده در مواضع سخت و کوهپایههای ~~منیع # ~~وطن ساخته و به هیچ عهد و دور خراج و باژ به پادشا[هی] نداده و رعیتی و ~~انقیاد # ~~نپذیرفته؛ چه، هر یک خود را رستمی فرض میکرد و هر تن خویشتن را تهمتنی # ~~سیدانست. [303] ### | ظ # همه دیوکردار عادی نژاد %~% همه دور از رسم و آیین و داد # ~~بعد از آنک دو ماه و نیم با ایشان حرب1کرد و قرب هزار تن از ایشان را ~~به قتل آورد، ### | شعر آربیعی] # به ناچار فرخاش بگذاشتند %~% چپ و راست فریاد برداشتند # که ما بنده گانیم مر شاه را ms246 %~% ستوده جهانگیر کینخواه را # جهاندار شاه است و ما بندهایم %~% همان بنده وارش پرستندهایم # دل و جان هر یک به فرمان اوست %~% کم و بیش یکسر همه آن اوست # به گیتی درون تو نداریم کس %~% ببخشایش امیدواریم و بس # نه مردان رزمایم و آویختن %~% به بیهوده بیکار انگیختن # نه داریم با او سر داوری %~% نه یارای فرخاش و جنگاوری PageV01P326 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0330.png) # نه کین است ما را و نی جنگ راه %~% سزد گر ببخشد شهنشه گناه # ~~سر خدمت بر خط امر ملک شمسالدین نهادند و قلاع و حصون1 تیراه را به # ~~کوتوالان او تسلیم کرداند]. ملک شمس الدین ذخیره و اموال و مواشی ایشان ~~را بر # ~~سپاه بخش فرمود و از آنجا در سلخ ذوالقعده سنهآ مذکور مظفر و منصور با ~~غنایم و # ~~اساری بی حساب به طرف هرات حرکت [فرمود]. PageV01P327 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0331.png) # 5 کر پنجاه[3) یکم # در آمدن شاهزاده براق از # ماوراءالنهو به ممالک خراسان # چون شهور سنهآ سبع وستین و ستمائه [= 667] درآمد، ثقاة هرات، صانها # ~~الله عن العاهات والبلیات، چنین گفتند که در این سال مذکور پادشاه ابقا ~~[304] با # ~~شاهزاده براق1 در جوار هرات حرب کرد. # و این قصه را چنین روایت کردهاند و در تاریخ غازانی چنین مذکور است که # ~~[شاهزاده براق] روزی شاهزادگان و امرا عساکر خود را حاضر گردانید و بعد ~~از آنکه # ~~هر یک را به خلعت خاص اختصاص فرمود گفت که «در این اقلیم زمین علفخوار ~~و # ~~مواضع نزهت و تفرج و شکار ما تنگ است و بدین واسطه دایما خاطر من متردد ~~و # ~~منقبض است. اکنون اندیشهآ آن دارما که لشکری به ایران کشم و ملک خراسان ~~و # ~~ممالک عراق را در ضبط آرم و ملوک و امرای آن دیار را مسخر و منقاد ~~گردانم تا مرا و # ~~شما را و عساکر را وسعت مکان و خصب نعمت حاصل شود، و چنانک ماوراءالنهر # ~~و ترکستان در تصرف من است ایران زمین نیز در ms247 تحت قدرت من درآید، و شما # ~~شاهزادگان را که آقایان و تنان منید3 هر یک را شهری و علفخواری باشد و ~~در علوی # ~~عیش و کامرانی زندگانی توانید کرد». # شاهزادگان و امرا و صواحب ملک او به یکبار بر شاهزاده ثنا خواندند و ~~گفتند # ~~که ما بندگان در این تدبیر همه یکدل و یک زبان با پادشاه جهان یکیایم و ~~تا جان PageV01P328 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0332.png) # ~~داریم، به هر چه حکم یرلیغ باشد بکوشیم و از آن تمرد و تعند نجوییم. ### | شعر [نظامی] # در این کار همداستان توایم %~% یکایک ز فرمانبران توایم # ~~بعد از آنک شاهزادگان و امرا و رؤوس سپاه با شاهزاده براق عهد و پیمان ~~کردند، # ~~شاهزاده براق از معتبران درگاه خود چند تن را که در ترکستان به فصاحت و ~~بلاغت # ~~منعوت بودند با تحف بسیار و غرایب بیشمار از دیباهای چینی و غلامان ترک ~~ماه # ~~عذار و مراکب قیمتی راهوار [305] و اسلحهآ پادشاهانه پیش پادشاه ~~ابقاخان فرستاد # ~~و بعد از پرسش و عرض تشوق و نزاع پیغام چنین کرد که «پادشاه ابقا بداند ~~که ما # ~~همه از تخمهآ یک پادشاهایم و از نسل یک شاهنشاه. اگر چه پدران و ~~برادران نیک ما # ~~به واسطهآ مردمان بد واقتضاء زمان نامساعد با هم تیغ کشیدند ومخالفت و # ~~معاندت ظاهر گردانید [ند] و به علت تخالف و تنازع ایشان خون چندین هزار # ~~آفرید[ه] از مغول و مسلمان در توران و ایران هبا و هدرگشت و آقا ~~نامهربان و اینی # ~~بی فرمان و پدر عدوی جان پسر و پسر قاصد خون پدر شد و هریک از اقارب و # ~~عشایر ما به اقلیمی افتاد، بر ما خویشاوندان که ممالک مسالک کیهان در ~~فرمان # ~~ماست واجب ولازم باشد که بر موجب کل شء یرجع الی اصله به موافقت اصلی # ~~و مصالحت قدیم یک گردیم و طریق محاربت و مخالفت را مسدود گردانیم و ~~باقی # ~~عمر را با هم در هنی و کامرانی تمام به ms248 سر بریم که دنیاای] دنی فانی را ~~اعتباری # ~~نیست وحیات عاریتی را بقائی، نی. ### | شعر [دقیقی] # چو گیتی همی بگذرد بیگمان %~% همان به که باشی درو شادمان # جهان را به خوبی و نازش گذار %~% که این است بر خوردن از روزگار # ~~آبا و اجداد ما که هر پک جمشید عهد و فریدون عصر بودند از جاه دنیی ~~غدار در # ~~چاه لحد بر مور و مار رفتند و جیوش وکنوز و خدم و حشم و طبال و علم و ~~بیش و # ~~کم به ما بگذاشت[ند] و بر همگنان روشن است که ما نیز به دیگران خواهیم # ~~گذاشت. (306] PageV01P329 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0333.png) # شعر الاادری قایله] # هل الدنیا وما فیها جمیعا %~% سوی ظل یزول مع النهار # هیچ هست دنیا و آنچ در وی است همه # جز سایه که زایل میشود با روز # تفکر این اصحاب السرایا %~% و آرباب الصوافن والعشار # # اند یشه کن کجااند یاران لشکرها %~% و خداوندان اسپان و اشتران # و این الاعظمون یدا و باسا %~% و این السابقون لدی الفخار # و کجااند بزرگوارتران از روی قدرت و جنگ # و کجااند پیشین گیرندگان نزدیک فخر کردن # کان لم یخلقوا او لم یکونوا %~% و هل حی یصان عن البوار # گویا آفریده نشدند یا نبودند # و هیچ هست زنده که نگاه داشته شود از هلاکت # ~~بنابراین مقدمه، فرستادگانی را که بر قول ایشان اعتماد کلی است فرستادم ~~تا # ~~عهدنامهآ من برسانند. بعد از آنک ایشان تربیت یافته و عاطفت مشاهده ~~کرده، # ~~مع حصول مآرب ومطالب اجازت مراجعت خواهند در ممالک خراسان یورت و # ~~علفخوار من از ییلاق و قشلاق تعیین کنند تا من با اردوی خود از آموی1 ~~عبره کنم و # ~~چون ملاقات شود در مشافهه سخنی که باشد به اتمام رسانیم». # ~~و از برای هر شاهزاده و امیری بیلگی فرستاد. و پادشاهزادهای بود از ~~ابناء # ~~شاهزاده جغتای نکوداراقول3 نام. با ده هزار مرد ملازم پادشاه ابقا بود ~~و پادشاه ابقا # ~~او را بغایت عزیز داشتی ms249 و در جمیع امور بر رأی و تدبیر او اعتماد کردی ~~و از مراکب # ~~و اسلحه و آثواب هر چه بهتر بودی بد و [307] بخشیدی. شاهزاده براق بد و # ~~مکتوبی نوشت که «برادر نکودار اقول بداند که با لشکر بیکران به خراسان ~~می آیم تا PageV01P330 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0334.png) # ~~پادشاه ابقا را از میان بردارم، میباید که او در این کار نصیر و مددکار ~~من باشد. و # ~~چون پادشاه ابقا با من مقابل شود با او خلاف کند و به جانب من آید. چون ~~آنچ مراد # ~~من است حاصل شود خراسان را تا حد مازندران بد و ارزانی دارم». ### | شعر اربیعی] # گر آئی به نزدیک من بیهراس %~% مرا باشد از تو فراوان سپاس # شب و روز بزم شکارت بود %~% خجسته یکی روزگارت بود # دو بهره ز ایران گذارم به تو %~% سپاهی فراوان سپارم به تو # ترا بر مهان کامرانی دهم %~% بر خود جهان پهلوانی دهم # ندارم ز تو کشور و گنج باز %~% نه اسب ونه زنین و نه مرد [و]نه ساز # چو فرزند دارم گرامی ترا %~% نخواهم به جز نیکنامی ترا # ترا در جهان سرفرازی بود %~% زگیتی همه بینیازی بود # ~~چوب خدنگی را بشکافت و میان او را خالی کرد و آن مکتوب را در میان آن ~~خدنگ # ~~نهاد و از آن خدنگ تیری ساخت و به اسم بیلگ [به] نکودار اقول فرستاد.1 # چون فرستادگان شاهزاده براق به اردوی پادشاه ابقا رسیدند، پادشاه ابقا # ~~فرمود تا لشکرگاه او را برآراستند و تمامت سپاه او که در آن نزدیکی ~~بودند جمع # ~~شدند. بعد از آن ایلچیان شاهزاده براق را طلب داشت. ایلچیان چون پادشاه ~~ابقا را # ~~بدیدند، شرایط خدمت به جای آوردند و آنچ که شاهزاده براق گفته بود عرضه # ~~داشتند. پادشاه ابقا بعد از سه روز که [308] با امرا و صواحب ملک خود ~~مشورت # ~~راه خویشاوندی و یکدلی تمامت ممالک عراق و خراسان را طلب داری در اعطا ~~و # ~~بذل آن هیچ ms250 تأخیر و تقصیر جایز نشمرم و چندانک ممکن باشد در رعایت ~~جوانب # ~~و باس خواطر شاهزادگان و امرای ای ]که مصاحب توآند اجتهاد نمایم، و اگر ~~چنانک # ~~خواهی که به زور و فریب لشکر بدین دیار کشی و خراسان را که سرحد ایران ~~و # ~~توران و نزهتگاه جهانیان است بگیری و یرت و بنگاه خودسازی، هر آینه که ~~با لشکر PageV01P331 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0335.png) # ~~بی حساب با تو مقابل شوم و باز به تجدید به واسطهآ مخاصمت و محاربت ما ~~در # ~~عرصهآ آفاق فتن و شورش و انبوهی عساکر ظاهر گردد و کار خون ریزش و کین ~~و # ~~کمین و قتل و فتل به جایای] انجامد که سالهای بیکران اصلاح و نظم آن ~~دست # ~~ثل هل. ### | شعر [فردوسی] # به جای[ی] رسد کار ما از ستیز %~% که پیدا شود هر زمان رستخیز # ~~و اگر [خواهی] البته به واسطهآ آنک نزهتگاه او محقر است و علفخوار اندک ~~و هوا # ~~مخالف بر عزیمت آن است که از آموی بدین سوی آید دارالملک غزنین را که # ~~تختگاه سلاطین ماضی بود به تو1 مسلم داریم، بدان شرط که از منافع آنجا ~~نصفی به # ~~دیوان اعلی ما رساند ونصفی عمال او تصرف کنند». # چون پادشاه ابقا برین نسق پیغامهای درشت به اسماع ایلچیان شاهزاده # ~~[309) براق رساند، بعد از هفت روز مراجعت نمودند. نکودار اقول ~~پادشاهزاده [ای] # ~~عاقل و پیش بین بود و با فراست و کیاست تمام. چون آن تیر خدنگ را که ~~شاهزاده # ~~براق فرستاده بود بدو رساندند، دانست که در آن سرای] هست. در شث آن تیر ~~را # ~~بشکافت و آن مکتوب را بخواند. روز دیگر که ### | شعر [جوهری] # خسروسیارکان خنجر زربرکشید %~% بر سبه زنکبار تیغ چو آذر کشید # ~~از خوف آنک نباید که پادشاه ابقا از آن حال آگاه گردد، ازو اجازت خواست ~~که «اگر # ~~حکم یرلیغ شود، بنده این زمستان به گرجستان رود». پادشاه ابقا او را ~~اجازت داد و # ~~او از دربند با ms251 کو به شاهزاده براق پیغام فرستاد که «زینهار که لشکر به ~~خراسان نبری # ~~که پادشاه ابقا را سپاه بسیار است و از من طمع مددکاری و یاری نداری که ~~من از # ~~خراسان رفتم و بیش نزد من مکتوب ننویسد که من با پادشاه ابقا دیگر ~~[خلاف] # ~~نخواهم کرد». # و آن جانب ایلچیان شاهزاده براق سخن پادشاه ابقا را عرضه داشتند. # ~~شاهزاده براق [در] خشم شد و بر سر جمع تندی بسیار نمود و گفت «کار من ~~به # ~~جایای] رسیده که به منت از ابقا یرت و علفخوار خواهم.2 PageV01P332 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0336.png) ### | شعر احتری] # لاا آقبل الدنیا جمیعا بمنة %~% و لااشتری عز المراتب بالذل # و قبول نمیکنم دنیا را همه را به منتی # و نمیخرم عزت مرتبهها را به خواری # ~~بعد از یک ماه با لشکری که حصر اعداد آن ماورای قیاس اناس و افهام انام ~~بود و از # ~~احاطت جمعیت وکثرت آن عقول قاصر، با چنین سپاهی آمادهآ حرب و ساختهآ # ~~ضرب [310]. ### | شعر [مختاری] # ~~به مثل ابر غرنده، به شکل بحر جوشنده ### | به شبه چرخ گردنده، به سان کوه چوان] آهن # ~~از آب آموی بگذشت. شاهزادگان تبسین اقول2 و یشمون3 با بیست هزار مرد در # ~~مرغاب بودند. شاهزاده براق قبچاق آقول را با سی هزار مرد نامزد گردانید ~~که پیش از # ~~من به بادغیس درآی. قبچاق آقول چون به مرغاب رسید و سپاه شاهزاده تبسین # ~~اقول را بدید، هم از گرد راه مستعد محاربت و مقارعت گشت. شاهزاده تبسین ~~اقول # ~~میز، ### | شعر [ربیعی] # # بزد نای زرین و خنجر کشید %~% به سوی بداندیش لشکر کشید # # دم کوس در کوه و هامون گرفت %~% توگفتی زمین آسمان4 خون گرفت ~~PageV01P333 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0337.png) # بنالید طبل نبرد از دو روی %~% جهان شد سراسر پر از گفتگوی # درفش از پس و پیش بر پای شل %~% درخش سنان عالم آرای شد # دو لشکر همه صفدر وکینهور %~% چو شیران1 فتادند در یکدگر # به پرخاش و بیکار کردند روی %~% چوسیل روان ms252 خون درآمد به چوی # ~~سپاه قپچاق أقؤل بسیار بود و شاهزاده براق متعاقب او. و از سپاه ~~شاهزاده تبسین # ~~اقول دو هزار سوار به جانب قبچاق اقول رفت. بعد از چند مقدمه حرب ~~شاهزاده # ~~تبسین اقول روی به فرار آورد و به مازندران رفت و پادشاه ابقا را از ~~آمدن شاهزاده # ~~براق با سپاه گران آگاه گردانید. چون تبسین اقول بادغیس را بازگذاشت، ~~شاهزاده # ~~براق شادمان شد وگفت «تفا[ؤال ما نیک آمد؛ چه، ملجاء و پشت لشکر ممالک # ~~خراسان شاهزاده تبسین اقول است. چون او را بشکستم و غلبه و قهر و قسر ~~ما # ~~مشاهده کرده روی به هزیمت آورد [1 31] پادشاه ابقا به حرب ما نیاید». ~~بعد از آن # ~~بادغیس را به قپچاق اقول داد و مرغاول را گفت «با بیست هزار به نیشابور ~~رو و # ~~مردم2 آنجا را بدین جانب فرست». و خود در طالقان معسکر ساخت. # مرغاول روز دوشنبه اواسط رمضان المبارک سنهآ مذکور به شهر نیشابور # ~~درآمد و قتل و نهب بسیار کرد و قرب دو هزار مسلمان را کشت. راوی چنین ~~گفت که # ~~شاهزاده براق امیری را ستلمیش نام با ده هزار سوار نامدار نامزد فرموده ~~بود تا خلق # ~~شهر هرات را غارت کند. امیری بود از مقربان درگاه شاهزاده براق، ~~قنلقتمور نام. زانو # ~~زد و گفت «ای پادشاه جهان، مصلحت در آن است که اول ملک هرات ملک شمس # ~~الدین کرت را به دست آریم، بعد از آن هرات را خراب کنیم؛ چه، خلق او # ~~به غایت مفتن و سفاکاند و اگر ملک شمس الدین مطیع ما گردد کل ملوک و # ~~امرای خراسان به طوع و رغبت به ایلی و یکدلی درآیند. و اگر عاصی شود ~~ملکان و # ~~والیان خراسان همه از ما متنفر شوند و کار سکونت ما در ممالک خراسان ~~دراز # ~~درکشل». # شاهزاده براق گفت «این تدبیر پسندیده [و] محمود است. او را به چه نوع به # ~~دست توان آورد؟» قتلقتمور گفت ms253 «اگر حکم یرلیغ نافذ گردد، من بروم و او ~~را # ~~بیاورم». شاهزاده براق او را اجازت داد. روز دیگر PageV01P334 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0338.png) ### | شعر [نظامی] # که تابنده خورشید از کوهسار %~% بزد تیغ و بگرفت نیلی حصار # ~~قتلقتمور با پنجاه سوار روی به شهر هرات آورد. چون به شهر درآمد اعیان ~~و اکابر # ~~هرات گفتند که ملک اسلام شمس الحق والدین در قلعهآ محروسهآ خیسار است. ~~روز # ~~دیگر قتلقتمور از هرات برفت. چون به قلعهآ محروسهآ خیسار رسید [312] و ~~ملک # ~~شمس الدین [را] بدید گفت «ای ملک، پادشاه براق با سپاهی بدین صفت در # ~~مرغاب است و اندیشهآ عراق دارد. ترا طلب داشته و گفته که از آن گاه باز ~~که ملک را # ~~در ترکستان دیدهایم خاطر عاطر ما را با او مؤانستی و تعلقی حاصل شده و # ~~خواستهایم و تمنی برده که چنان ملکی که در صفات حمیده ملکی است و در ~~نظر # ~~فلکی و در شجاعت غضنفری [و] در مبارزت هزبری، مصاحب ما باشد میباید که # ~~چون یرلیغ ما برسید به زودی پیش ما آید که ### | شعر [فردوسی] # نیاز است ما را به دیدار او %~% بدان پر هنر جان بیدار او # ~~تا بعد از آنک تخت جهانداری و ملک کامکاری بر من مسلم گردد و ایرانیان ~~چون # ~~تورانیان مسخر و منقاد من گردند، او را به نواخت پادشاهانه مخصوص و ~~محظوظ # ~~گردانم و [از] آب آموی تا حد مازندران بدو مفوض ککنم» و در این معنی ~~مبالغت # ~~عظیم وتأکید هر چه تمام تر به جای آورد. # ملک اسلام شمس الحق والدین بعد از دو روز که با وزرا و امرای درگاه خود # ~~مشورت کرد با قتلقتمور پیش شاهزاده براق آمد. شاهزاده براق او را ~~بنواخت و در # ~~میان شاهزادگان بر یمین خود جای جلوس تعیین فرمود. ### | ظم [ربیعی] # نشاندش بر خویش و بردش نماز %~% وزان بس بدو گفت کی سرفراز # رسیدنت میمون و فیروز باد %~% همه روز تو عید و نوروز ms254 باد # چنان دان تو ای سرور زورمند %~% که چون من به نیروی جرخ بلند # به ایران زمین تاج بر سر نهم %~% ز قصر فلک تخت برتر نهم # ترا بر سران سبه برکشم %~% ز کردون کردنده برتر کشم # ببخشم به تو هر چه بهتر بود %~% و کر خود همه کنج کوهر بود # ~~[313] و سه روز پیاپی او را تشریف خاص پوشانید. بعد از سه روزگفت «ای ~~ملک، PageV01P335 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0339.png) # ~~عزیمت آن دارم که با پادشاه ابقا حرب کنم و ممالک عراق را بگیرم. در ~~این اندیشه # ~~تدبیر تو چیست؟» ملک شمس الدین گفت «پادشاه بهتر داند. اگر اجازت باشد ~~یک # ~~سخن عرضه دارم. چنانک از آن پادشاه را در لشکرکشی تنبیهی حاصل شود». # ~~شاهزاده براق بخندید و گفت «ای ملک، قدم تو بر پادشاه منکو خان مبارک و ~~میمون # ~~آمد. امیدوارم که بر من نیز مبارک آید. هر چه ترا در خاطر آید بگو». # ملک شمس الدین گفت که «پادشاه ابقا مرد جمع میکند و تو گاو و خر جمع # ~~میکنی. فردا روز که با سپاهی بیکران بدین جانب حرکت کند لشکر تو به ~~واسطهآ # ~~آنک از غنایم غنی باشد حرب نکنند و هرکس به مال و نعمت خود مشغول ~~باشد». # شاهزاده براق گفت «ای ملک راست میگوی [ی] و آنچه ترا روی داده من نیز # ~~اندیشیدهام. اما تا آن هنگام که پادشاه ابقا بدین دیار رسد سپاه من ~~اساری و غنایم # ~~خراسان را به ماورالنهر رسانده باشد و فارغ البال منتظر حرب شده وگمان ~~من آن # ~~است که هر چند که پادشاه ابقا لشکر جمع کند به هشت تومان نرسد و حالیا ~~مرا # ~~صد و پنجاه هزار مرد نامدار جنگی است که هر هزار او به هنگام کارزار ~~روزگار با ده # ~~هزار مقاومت نماید». # القصه ملک شمسالدین هشت روز پیش شاهزاده براق بود. چون به دیدهآ # ~~خرد در براق و سپاه او نظر کرد، پادشاهی دید بس جابر و سپاهی ms255 بس ~~مفترای] و # ~~بی باک، همه طالب قتل و فتل و قاصد غارت و تاراج. از آمدن پشیمان شد. ~~شب نهم # ~~با خواص وندمای خود مشورت کرد و گفت که «ما را در میان این طایفه بودن ~~از # ~~مصلحت بعید مینماید؛ چه، براق [314] از برای ملکگیری نیامده، بلک به ~~خرابی # ~~آمده. اگر ما بیشتر با او صحبت داریم، فردا روز که او مراجعت نماید و ~~پادشاه ابقا # ~~بدین سرحد اید اعادی و غرض خواهان این معنی را به انواع به سمع او ~~رسانند. # ~~اکنون به چه طریق ولطایف الحیل خود را از این ورطه به سلامت بیرون ~~رویم؟»1 PageV01P336 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0340.png) # هرکس از وزرا و ندما رأی [ی ]زد. آخرالامر بر آن مقرر داشتند که ملک به ~~اسم # ~~آنک به جهت پادشاه و لشکر ترغوی و تغار و مغل از هرات - اگر اجازت باشد ~~- # ~~بیارد، سخن خود عرضه دارد و چندانک ممکن بود در این معنی یگانگی و راست # ~~دلی به اظهار رساند تا براق و امرای او را بر ملک اسلام اعتماد باشد. # روز دیگر ملک شمس الدین پیش شاهزاده براق آمد و عرضه داشت که «اگر # ~~حکم یرلیغ پادشاه بشود، به شهر هرات روم، مرد چریک بیرون کنم و به جهت ~~تغار # ~~و نعل و آنج که دست دهد معین گردانم». شاهزاده براق، ملک شمسالدین را # ~~اجازت داد و به خلعت خاص اختصاصش فرمودو کیک نامی و خضر نامی را و # ~~برادر مسعود بیک امیرحسین را مصاحب او نامزد گردانید. ملک اسلام روز به # ~~تعجیل تمام با این نامبردگان مذکور از لشکرگاه شاهزاده براق بیرون آمد ~~و فی الحال # ~~متوجه هرات گشت. بعد از ساعتی براق از آنک او را مراجعت داد پشیمان شد. ~~با # ~~زمرهای از خواص درگاه و امرای سپاه خود گفت که «بد کردم که ملک شمس ~~الدین # ~~کرت را بگذ اشتم تا به هرات رفت. مصلحت در آن بود که او را نگاه داشتمی ~~تا ms256 به هر # ~~بلده و بقعه که ما را بدانجا مرور بودی او را با خود ببردمی تا امرا و ~~وزرای آن موضع # ~~به واسطهآ او پیش ما آمدندی. اکنون تدبیر جیست؟» # امرا گفتند که «در عقب او سوار[ی] چند بفرستیم تا او را باز گردانند. ~~الاتمور # ~~نامی را با ده سوار [315] دو اسبه نامزد گردانیدند و شاهزاده براق گفت ~~که «ملک را # ~~بگویید که به زودی باز گرد[د]که سخن [ی] چند دارم. میخواهم که با تو ~~بگویم». # الاتمور نماز شام را سوار شد - وملک اسلام شمس الحق والدین نماز دیگر # ~~سوار شده بود - به وقت طلوع صبح صادق به ملک رسید و آنچه که شاهزاده ~~براق # ~~گفته بود به سمع او رساند. ملک شمس الدین فی الحال نیم فرسنگی بازگشت. ~~بعد # ~~از آن بایستاد و خضر و کپک را گفت که «دو روزاست که قاصد به هرات ~~فرستادهام و # ~~مکتوب نوشته که به زودی با ایلچیان پادشاه می رسم. باید که چندین خروار ~~آرد و # ~~شراب و میوه [و] چندین سر اسب و گوسفند و چندین تا جامه و چندین وجوه ~~نقد # ~~گردانیده. اگر چنانکه بازخواهم گشت، آن کارها معطل ماند و در تأخیر و ~~توقف PageV01P337 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0341.png) # ~~خواهد افتاد، خاصه که در شهر حاکمی نیست که مردم ازو بترسند و جماعتی ~~که # ~~ازیشان کاری تواند آمد. ایشان نیز دل به سوی امرای پادشاه ابقا دارند. ~~چه مصلحت # ~~بینید؟» # خضر و کپک دو کس خود را با الاتمور بازگردانید [ند] و گفت اند] که # ~~«مراجعت ملک شمس الدین و بندگان به بندگی پادشاه مصلحت نبود. از آن # ~~بازنگشتیم». # الاتمور چون پیش شاهزاده براق آمد و آنچ شنیده بود و دیده بود عرضه # ~~داشت شاه کرد، شاهزاده براق اندیشه مند شد. الاتمور را بر سر جمع دشنام ~~داد و # ~~گفت «ترا فرستاده بودم که ملک شمس الدین را بازگردان [ی]. به سخن خضر و ~~کپک # ~~بازگشتهای؟» امرا زانو زدند و گفتند ms257 که «پادشاه عالم را بقاء نوح باد. ~~ملک # ~~شمس الدین سپاه و جاه پادشاه را مشاهده کرده هرگز خلاف نکند». شاهزاده ~~براق را # ~~آن سخن پسندیده افتاد و آتش سخط او انطفای پذیرفت. # و چون ملک شمس الدین به شهر هرات رسید کپک [316) و خضر در شهر # ~~ندا در دادند که «شاهزاده براق با صد هزار سوار به بادغیس درآمد و به ~~تختگاه # ~~عراق میرود. رعیت از وضیع وشریف باید که دعاء جان درازی او ورد خود # ~~سازد». القصه، براقیان بر خلق شهر مسلط گشتند و در تمغا و دارالضرب و ~~دروازهها # ~~امنا و عمال خود نصب گردانید [ند]. # و [از] آن جانب پادشاه ابقاخان، امیر نوروزا و امکجای تسواقا و علی ملک ~~را PageV01P338 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0342.png) # ~~با سی هزار سوار نامدار به خراسان فرستاده بود. چون به نیشابور رسیدند ~~مرغاول از # ~~پیش ایشان قبل الحرب هزیمت کرد.2 وچون فصل ربیع درآمد وعالم چون # ~~نگارخانهآ چین و کارگاه مانی شد و باغ و چمن ازگل و یاسمن نمودار جنت و ~~قیمت # ~~فزای باغ ارم گشت و عطار کلبهآ صبا سر طبله پر از نافهآ خطا در صباح و ~~مسا بر اهل # ~~دنیا بگشاد و نقاش شیرین دست بهار صد هزاران صورت دلفریب به قلم قدرت ~~بر # ~~صفحات گلستان و لالهزار بنگاشت، ### | نظم اانوری] # صبابه سبزه بیاراست دار دنیی را %~% نموده گشت زمین مرغزار عقبی را # نسیم باد دراعجاز زنده کردن خاک %~% ببرد آب همه معجزات عیسی را # کجاست مجنون تاعرض داده دریابد %~% نگارخانهآ حسن [و] جمال لیلی را # خدای عز وجل گوی از طریق مزاج %~% به اعتدال هوا داد جان معنی را # ~~پادشاه ابقا به کردار شهسوار انجم پای عزم در رکاب عالم ستانی آورد و ~~به دست # ~~[317] حزم عنان جهانگشائی بگرفت و با لشکری بی حد و قیاس همه با سلاح ~~نبرد # ~~و عدت تمام، از ملک عراق به خراسان درآمد. PageV01P339 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0343.png) # ذکر پنحاه [و* دوم # در حرب پادشاه ms258 ابقا با # شاهزاده براق وفتح پادشاه ابقا # چون شهور سنهآ ثمان و ستین و ستمائه [= 668] درآمد درین سال پادشاه ابقا # ~~با عسکری که حد و عد نداشت و به عظمتی که دیدهآ هیچ آفریده ندیده بود ~~از # ~~مازندران به جام درآمد. شاهزاده مرغاول در قراباغ بود و قبچاق اقول و ~~یساول کلان # ~~در کالیوین. پادشاه ابقا از جام لشکر براند به صفتی که باد را با سرعت ~~او مجال رفتن # ~~نبود و مرغ را با رکضت او امکان پریدن نی بر لشکر مرغاول زد و تمامت ~~غنایم که از # ~~خراسان آورده بودند از ایشان بازستد. مرغاول هزیمت کرد و پیش شاهزاده ~~براق # ~~رفت و احوال آمدن پادشاه ابقا با لشکر انبوه که دشت و کوه ازیشان مملو ~~و مشحون # ~~است و گرد و غبار سم مراکب ایشان تا اوج گردون ### | شعر [عنصری] # از غبار شم اسپان چرخ گردان در حجاب ### | وز شعاع تیغ بران، مهر تابان با ضیا # ~~عرضه داشت و گفت «اینک متعاقب من می رسد». شاهزاده براق در حال سوار شد # ~~و از مرغاب روی به جانب شهر هرات آورد. # و راوی چنین گفت که به سمع پادشاه ابقا رسانده بودند که ملک شمس # ~~الدین به شاهزاده براق پیغام فرستاده و او را به آمدن به خراسان آغراء ~~کرده. و چون # ~~شاهزاده براق به بادغیس درآمد، از خیسار پیش او رفته و او را بر کمیت و ~~کیفیت # ~~عساکر [318] پادشاه عالم گردانیده و شحنگان براقی به هرات آورده و بر ~~ما چون # ~~روز روشن ظاهر و باهر است که مادهآ این فتن و آشوب و جمعیت عساکر اطراف # ~~اوست. # پادشاه ابقا از آن اخبار در غضب شده بود و گفته که «کسی که با اعدای و # ~~منازعان ملک من یکی باشد و قدم از دیدهآ انقیاد و راست دلی بیروان] ~~نهد، او را # ~~چون زنده گذارم؟» چون به جام رسید امرای سپاه و وجوه درگاه را گفت که ms259 ~~«از # ~~بهادران که را نامزد گردانیم تا به هرات رود و ملک شمس الدین را گرفته ~~پیش ما آرد PageV01P340 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0344.png) # ~~که عصیان و طغیان او از حد گذشت؟ مصلحت ما در آن است که چنین ملک # ~~فتنه انگیز را از میان برداریم». # امرا ترمغار را پیش خواندند و او را گفتند که این کار تست که به هرات روی ~~و # ~~ملک شمس الدین را بگیری. ترمغارگفت «به هر چه حکم پادشاه باشد بر آن ~~موجب # ~~به تقدیم رسانم». امرا ترمغار را پیش پادشاه ابقا آوردند. پادشاه ابقا ~~او را گفت که «با # ~~هزار سوار آهن پوش به تعجیل تمام به هرات رو، چنانک فردا نیم روز را ~~بدانجا # ~~رسیده باشی و ملک شمسالدین را به دست آورده و بند کرد[ه] با ابنا و ~~خواص او به # ~~حضرت ما فرستاده». ### | شعر [ربیعی] # ببندید باهوی زور آورش %~% شکست اندر آرید بر لشکرش # همانیوز اوراکه فیل است مست %~% به جرم گوزنش ببندید دست # دلیران او را به چنگ آورید %~% ز خون شان زمین رابهرنگ آورید # ~~ترمغار زمین خدمت ببوسید و از پیش پادشاه ابقا بیرون آمد و از میان ~~پنجاه هزار # ~~مرد هزار سوار اختیار کرد و روی به راه آورد. شحنهآ کوسویه تمور نام و ~~شحنهآ # ~~فوشنج عوض نام از آمدن لشکر پادشاه ابقا آگاه شده بودند و به تعجیل ~~تمام # ~~هزیمت کرده، چون به اشکیدبان1 [319] رسیدند، خواجه نجیب خوافی از طرف # ~~ملک اسلام شمس الحق والدین به حرز2 ولایت فوشنج آمده بود. در آن روز در # ~~اشکید بان بود. چون تمور و عوض را بدید پرسید که «چه میشود؟ که متردد # ~~خاطری و بشتاب تمام میروید؟» گفتند که به حقیقت پادشاه ابقا با سپاه ~~گران به # ~~اولایت جام درآمد. میرویم تا پادشاهزاده براق را خبر کنیم. خواجه نجیب ~~خوافی # ~~در حال سوار شد و به هرات آمد و آنچ از شحنگان کوسویه و فوشنج شنوده ~~بود # ~~عرضه داشت. # ملک شمسالدین ms260 برفور با صد سوار نامدار غوری که هر یک به وقت رزم # ~~هزبری بودند و به گاه حمله جبلی، از شهر هرات بیرون آمد و متوجه قلعهآ ~~محروسهآ PageV01P341 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0345.png) # ~~خمسار گشت و کپک و خضر و شحنگان به طرف شاهزاده براق رفتند. روز دیگر ~~به # ~~وقت طلوع آفتاب ترمغار و سوکو به هرات درآمدند. شهری دیدند از ملک و ~~شحنه # ~~خالی و خلقی در تفرقه و تشویش. ترمغار پنج فرسنگ1 در عقب ملک شمس الدین # ~~برفت. چون به حدود لکلک خانه رسید امیری هزاری بود او را تماجی نام، ~~ترمغار را # ~~گفت که «ما را بیشتر رفتن مصلحت نیست؛ چه، لشگر شاهزاده براق نزدیک است ~~و # ~~یمکن که ملک شمسالدین کمین کرده باشد». ترمغار بازگشت و در شهر چند تن ~~را # ~~که منسوب به شاهزاده براق بودند به قتل رساند. # روز دیگر پادشاه ابقا به چشمهآ سلوین درآمد. بعد از هشت روز خبر رسید که # ~~شاهزاده براق آمد. پادشاه طائفه [ای] از امرا و نقباء سپاه را بفرستاد ~~که «در این # ~~نواحی جایگاه جنگ [و] حرب معین گردانید».2 صحرای شافلان را تا آمالان3 # ~~بدیدند. گفتند که این مواضع لایق معارک نیست؛ چه، اگر [320] لشکر را ~~انهزام و # ~~انصراف بود در این مابین عمارت و جوی و جسر و بلندی و پستی بسیار است. ~~از # ~~بالای گازآرگاه تا []شکیدبان بدیدند. از پل خنبه تا سق و سلمان [؟]* ~~خوش کردند. # در این حالت به تجدید خبر رسید که شاهزاده براق به چهار فرسنگی نزول # ~~کرد. پادشاه ابقا از چشمهآ سلوین سوارشد و در هزار گزی فرود آمد و در ~~شب در # ~~آنجا سه جاسوس یافتند. ایشان را پیش پادشاه ابقا آوردند. بفرمود تا هر ~~سه تن را بر # ~~ستون خیمه بستند و به تخویف تمام سخن پرسید [ند]. یکی گفت که «اگر ~~پادشاه # ~~جهان جان من ببخشد و به عفو پادشاهانه از سر جرایم من گذرد، آنچ دانم ~~عرضه # ~~دارم». پادشاه ms261 ابقا فرمود که «جان ترا بخشیدم و از سرگناه تو درگذشتم. ~~راست # ~~بگوی و به سوی کژی و خلاف مپوی». PageV01P342 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0346.png) ### | شعر [دقیقی] # به هر کار از راستی یاد کن %~% برو تا توانی همه داد کن # دو کارست بیداد و ناراستی %~% که در کار مرد آورد کاستی # به گیتی هر آنکو بر آراست کار %~% شد از راستگاری ز بد رستگار # گر امید تو رستگاری بود %~% در آن کوش تا راست کاری بود # ~~مب صدقت قطاته قلت عثراته1. جاسوس نخست به لب ادب زمین خدمت در پیش # ~~پادشاه ابقا ببوسید. بعد از آن گفت که «شاهزاده براق از تحقیق وصول ~~پادشاه جهان # ~~هیچ خبر ندارد. امرا و وجوه سپاه دو گماناند. بعضی میگویند که شاهزاده ~~تبسین # ~~أقول و ارغون آقا با لشکر خراسان آمدهاند و آوازه درانداخته که پادشاه ~~ابقا رسید. و # ~~طایفه [ای] می گویند که پادشاه ابقا آمده است، اما لشکر او اندک است و ~~زیادت # ~~ندارد. ما بندگان را فرستادهاند تا تحقیق حال کنیم و به ایشان ~~بازنماییم». # پادشاه ابقا چون بر آن [321] سر مطلع گشت فکرای] فرمود بغایت باریک و # ~~تدبیری اندیشید بس خردمندانه. ### | شعر # إذا بات فی آمر تفکر وحده %~% غدا و هو من آرائه فی کتایب # چون شب گذارد در کاری اندیشه کند در حالی که تنها بود # بامداد کند و او از رایها خود در لشکرها بود # ~~بعد از ساعتی از سراپرده بیرون آمد و مغول [ی] فصیح جلد جهان دیده را ~~طلب # ~~داشت و با او مواضعت کرد تا به شیوهآ ایلچیان در بارگاه درآید و آن ~~سخنان بازراند. # ~~و بعد از زمانی مراجعت فرمود و بر قاعده بر تخت سلطنت نشست و با خواص ~~به # ~~عشرت مشغول شد. چون دو ساعت از شب بگذشت و پادشاه و امرا در سخن # ~~براق بودند و در حکایتی عساکر خراسان و عراق، که ناگاه آن مغول که ~~پادشاه ابقا یا # ~~او مواضعت کرده بود، ms262 سلاح پوشیده و گرد راه بر سر و روی او نشسته در ~~بارگاه # ~~درآمدو از آنجا چون به سراپردهآ خاص رسید زمین [را] بوسه داد و زبان ~~بدین # ~~ستایش بگشاد و گفت: PageV01P343 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0347.png) ### | شعر [ظهیر] # ~~ای خسروی که گوهر اقبال [و]در فتح ### | در پای دولت تو سعادت نثار کرد # ~~دولت عتان ملک به دست تو باز داد ### | اقبال بر براق مرادت سوار کرد # ~~تیری که همت تو گشاد از کمان حکم ### | از روی هفت جوشن گردون گذار کرد # ~~با زور بازوی تو مقر شد به افترا ### | هر کس که وصف رستم و اسفندیار کرد # ~~[322]بس فیل مسترا که نهیبت فروشکست ### | بس شیر شرزه را که شکوهت شکار کرد # ~~بعد از اداء ستایش، عرضه داشت که «پنج ماه باشد پادشاه جهان از اردوها ~~جدا # ~~شده از جوانب واطراف مخالفین و یاغیان برخاستهاند. در این نزدیکی از ~~دربند # ~~قبچاق لشکری به عدد اوراق اشجار و مطرات باران آمدند و اردوها و ~~خانههای امرا # ~~را غارت کردند و در آن دیار از قتل و نهب هیج خالی نگذاشت [ند]، و ~~حالیا از دربند # ~~تا ارمن و دیار بکر به یکبار سپاه بیگانه دارد و اگر در مراجعت پادشاه ~~جهان # ~~مسارعت ننماید، باقی اردوها و آلوس1 از دست بخواهد رفت». # ~~امرا چون این سخن بشنیدند، سراسیمه و پریشان گشتند و به احوال خانه و # ~~زن و فرزند نگران شد [ند] و سوز و سعی در میان سپاه ظاهرگشت و هرکس به ~~نوعی # ~~سخن گفتی. پادشاه ابقا امرا را طلب کرد و گفت که تدبیر چیست؟ بعضی ~~گفتند که # ~~مصلحت در آن است که باز گردیم. طایفه [ای] گفتند که حرب میباید کرد؛ ~~چه، # ~~خصم نزدیک است. اگر ما پشت دهیم متعاقب بیایند و از آن فساد[ی] کلی به ~~سپاه PageV01P344 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0348.png) # ~~رسد. همه یکدل و یک اندیشه با براق حرب میباید کرد. اگر نصرت و ظفؤ ما ~~را # ~~باشد به زودی بازگردیم، و ms263 الأکه خصم غالب شود. هر چه که به ما میرسد، ~~گو به # ~~خانهها واولاد و احفاد ما رس! # از این نوع هر کس سخنی گفت. آخرالامر بر آن مقرر گردانیدند که بازگردند. # ~~پادشاه ابقا سوار شد و به شتاب تمام روی به راه آورد و تمامت لشکر ~~خیمهها و # ~~خرگاهها بگذاشتند و به صفتی هزیمت کردند که گفتی که یک ماه است که ~~ایشان در # ~~هزیمت راه کوفتهاند. پادشاه ابقا بر سر جمع امیری را فرمود که این سه ~~جاسوس را # ~~به قتل [323] رسان و در خلوت گفت «دو تن را بکش و یکی را رها کن». ان ~~امیر # ~~بدان موجب که حکم کرد دو تن را به قتل رساند و سیم راگفت که «مرد خوب # ~~صورت و جوانی. مرا بر تو رحم می آید. برو سر خود گیر که ترا آزاد ~~کردم». آن # ~~جاسوس در پیش آن امیر در خاک غلطید. چون ساعتی بگذشت، پادشاه ابقا با # ~~تمامت سپاه بر صفت هزیمتیان راه برید به وقت آنک ### | شعر انظامی] # سیاهی بر سپیدی نقش بستی %~% علم برخاستی، سلطان نشستی # ~~به دشت خنبه1 که به جهت جنگ جای [ی] معین کرده بود فرود آمد و به شهر ~~هرات # ~~ایلچی فرستاد که «مردم هرات باید که پیش شاهزاده براق نروند و بر روی ~~سپاه او # ~~دروازهها نگشایند و قطعا پیش ایشان به اسم یرغو چیزی نفرستند تا ما را ~~بر ایلی و # ~~یکدلی ایشان اعتماد کلی حاصل آید، و اگر چنانک برخلاف آنچ گفتم روند و # ~~براقیان را در شهر راه دهند، به چنین سوگند که یکی را از شما زنده ~~نگذارم». چون # ~~ایلچی به هرات رسید نواب ملک اسلام و اکابر و مشاهیر هرات او را به ~~اعزاز تمام # ~~فرواد] آوردند و هر چه ایلچی بدیشان رسانید، گفتند که فرمان برداریم. # و از آن جانب چون آن جاسوس را به جان امان دادند در اثناء آن حالت اسبی # ~~بگرفت و سوار ms264 شد و روی به گریز آورد و از خوشدلی در پوست نمیگنجید. # ~~خرامان به بارگاه شاهزاده براق درآمد و بعد از خدمت گفت: ### | شعر [ظهیر] # ای خسروی که از ره تابش ز فر تو %~% زینت گرفت افسرکسری وتخت جم ~~PageV01P345 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0349.png) # روی فلک سیه شود آن دم که رأی تو %~% بر چهرهآزمانهز عصیان کشدرقم [324) # پهلو تهی کند فلک از تیغ تو و لیک %~% از دشمنان دولت تو برکند شکم # خصم ترا زمانه به تعجیل میبرد %~% از عرصهآ وجود سوی حیز عدم # ~~بعد از آن از حال پادشاه ابقا شاهزاده براق را اعلام کرد و حکایت ~~گریختن خود و # ~~گرفتن اسب و آمدنش بر سبیل تبختر به عبارت مضحک باز نمود و گفت «این ~~زمان # ~~در آن دشت به جز خیمه و خرگاه و قبا و کلاه و اسب و اشتر هیچ مردی ~~نیست» # ~~شاهزاده براق بغایت خرم وخوشدل شد و آن جاسوس را هزار دینار و تشریف # ~~خاص داد. از حال تربیت و اهبت و شجاعت و کثرت لشکر پادشاه ابقا بپرسید. # ~~جاسوس جواب داد «سلاح و ساز و چهاربای بسیار دارند و قرب پنجاه هزار ~~مرد # ~~باشند. اما در امرا و وجوه سپاه زیادت جلادتی نیست و از پادشاهزادهآ ~~جهان بغایت # ~~در خوف و بیماند، خاصه این دم که همه به سوی خانه و زن و فرزند ~~نگراناند». # شاهزاده براق از آن سخن عظیم مستبشر و مستظهر گشت. مرغاول و جلایر # ~~تای به تهنیت مبادرت نمودند و شاه و سپاه بشارت فتح و ظفر به یکدیگر ~~رساندند. # ~~علی الصباح به یکبار سوار شدند به صلابتی و مهابتی که از حرکت ایشان ~~کوه و # ~~هامون در جنبش آمد. چون نزدیک شهر هرات رسیدند، مسعود بیک با سوارای] # ~~چند پیشتر راند. چون نزدیک دروازه رسید در بر روی او ببستند. ولاة و ~~معارف شهر # ~~را طلب داشت. خواجه شمس الدین بیاری و طایفه [ای] از اشراف از بارویآ ~~مسعود # ~~بیک را ms265 سلام کردند. مسعود بیک گفت «ای اصحاب، دروازه چرا بستهاید؟» ~~خواجه # ~~شمس بیاری گفت که «پادشاه ابقا به وقت مراجعت شهر را بسپرده و قومی را ~~از ابناء # ~~واخوان واقارب ما با خود [325] ببرده1 و حکم فرمود که دروازهها را ~~ببندید و پیش # ~~لشکر شاهزاده براق مروید و کسی را از ایشان در شهر مگذارید، و ما را در ~~این امور # ~~به طلاق و عتاق سوکند داده». # مسعود بیک بخندید و گفت «ای قوم! مصلحت در آن است که در شهر # ~~بگشائید و به نزل ما حضر این لشکر را بگذرانید و از سخن من عدول و ~~انحراف # ~~نجویید که من نیکوخواه مسلمانانام». هر چند که مبالغت کرد والحاح نمود ~~در # ~~نگشادند و نزلی بیرون نفرستادند. مسعود بیک رنجیده پیش شاهزاده براق ~~رفت و PageV01P346 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0350.png) # ~~احوال عصیان هرویان عرضه داشت. شاهزاده براق در خشم رفت، لیکن از غایت # ~~فرح وشادمانی به هزیمت سپاه پادشاه ابقا، بدان التفات نکرد و گفت «به ~~هنگام # ~~مراجعت کین خود از مردم بخواهم».1 # بعد از آن شاه و سپاه از آب رود بگذشتند. همهآ صحرا پر خیمه و خرگاه # ~~دیدند. در جانب هزار گزی فرود آمدند. آن روز به سرور و حبور ~~بگذرانیدند. روز # ~~دیگر از اول بامداد سوار شدند. چون دو فرسنگ براندند صحرائی دیدند ~~بیکران # ~~چون دریای بی پایان از لشکر و مراکب و اسلحه در تموج. شادی شاهزاده ~~براق به # ~~اندوه مبدل شید. گفت: # شعر [الاادری قائله] # فإن تصاریف الزمان عجیبة %~% فیوما اری عسراو یوماری یسرا # بدرستی که گردشهاای] روزگار عجب است پس در روزی # می بینم دشواری را و در روزی میبینم اسانی را # ~~پادشاه ابقا بعد از نزول شاهزاده براق، امرا را حاضر گردانید و گفت «به ~~رأی و تدبیر # ~~شاه [زاده] را به دام آوردم. باید که همه از برای جان و زن و فرزند خود ~~و به جهت # ~~حق نعمت قدیم پدران بزرگ ما یکدل و هم ms266 پشت روی به کارزار آرید و تردد و ~~تفکر # ~~خواطر نفی کنید و غایت مجهود به بذل رسانید؛ [326] چه، به نام نیک و ~~ناموس و # ~~مردانگی مردن بهآ از عار و شماتت دشمن. امیدوارم به بخت ارجمند و طالع ~~بلند که # ~~براق به زودی مخذول و مقهور گردد و ما مظفر و منصور». # تمامت سپاه به اتفاق به حرب شاهزاده براق سوار شدند و آلت جنگ بر تن # ~~خود راست کرداند]. دست راست لشکر به شاهزاده تبسین آقول و هند ونویین ~~معین # ~~شد و دست چپ به یشمون و بورلتای، و در قلب لشکر - که آن را قول گویند - # ~~ارغون آقا و سلطان کرمان و لشکر مرد[؟] صف زدند که اگر سپاه خصم زور بر ~~قلب # ~~آرد باری پادشاه ابقا در قلب نباشد.2 PageV01P347 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0351.png) # ~~پادشاهزاده براق چون چنان دید منفعل و منقبض شده گفت «ظن ما خطا # ~~بود». مرغاول گفت که «من به دولت روزافزون پادشاه جهان به یک حمله این ~~سپاه را # ~~تار و مار گردانم». جلایرتای گفت «من به یک صدمه این لشکر را ترت و مرت ~~کنم و # ~~قلب جناحین برهم شکنم. ### | شعر [فردوسی] # من امروز کاری کنم بی گمان %~% که بر نامداران سر آید جهان # ~~اما فساد آن است که اسپان ایشان یراقاند و از آن ما قوداق1، و راه آب ~~بر ما گرفتهاند # ~~و تمامت کار تبار را به سلاح نبرد و تیغ و سنان و زوبین و کارد ~~آراسته». مرغاول گفت # ~~«من بیشتر آنها را باز ستانم و راهها خالی کنم». # ~~چون بدین جمله مقرر داشتند، به یکبار کوسها فروکوفتند و طبل ها را # ~~بنواختند و از هر دو جانب لشکر روی به حرب آوردند و نفیر و زفیر به فلک ~~اثیر # ~~رسانید [ند]. ### | شعر [دقیقی] # # بدین سان چو شد لشکر آراسته %~% دم کوس کین گشت برخاسته # # بنالید کوس اندر آوردگاه %~% بپیچید مهر و بلرزید ماه [327) # # درفش درفشنده بالا گرفت %~% سر نیزه اوج ms267 ثریا گرفت # # ز بس گرد گیتی همه تار شد %~% دو لشکر کرانان به پیکار شد # # ز پرخاش اسب و ز پیکار مرد %~% نهان شد جهان سربه سر زیر گرد # # درخشنده از گرد برنده تیر %~% چو1 در تیره شد برق در زیرمیغ # # نخستین دو لشکر به تیر وکمان %~% همی جنگ کردند با هم دمان # # نبرد آزمودند و کین توختند %~% چب و راست بریکدیگر دوختند # # کمان دلیسران ییکان تیز %~% به جای [ی] رسانید کار ستیز # # که بر دشت کین جای بودن نماند %~% بر آن رزم چیزی فزودن نماند ~~PageV01P348 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0352.png) # زخون، موج، زان گونه بالا گرفت %~% که در دامن طاس مینا گرفت # ~~مرغاول از چب و راست می تاخت و کری و فری مینمود. ناگاه حکم اندازی تیر # ~~خرجی1 بر سینهآ پرکینهآ او زد. ### | شعر [فردوسی] # چو پیکان ببوسید انگشت او %~% گذر کرد بر مهرهآ پشت او # فلک گفت «رحمت برآندست باد %~% هزار آفرین بر چنان شست باد» # ~~شاهزاد[ه] براق از قتل مرغاول سرگشته و دل شکسته شد، فقامت علیه القیمة ~~و # ~~اشتفاضت فیه الحسرة و الندامة. [حکم فرمود] جلایرتای پیش رود و با این ~~سپاه # ~~کینه خواه حرب کند و به خون مرغاول دمار از نهاد ایرانیان برآرد. ~~شاهزاده براق او را # ~~بنواخت و مرکب خاص خود بدو داد و گفت «از میدان کین پیشتر مرو، که ~~بدانم که # ~~ایشان کمین کردهاند». جلایرتای بخندید وبه تجدید بار دیگر خدمت کرد و ~~گفت «به # ~~دولت پادشاه تا حدود [328] مازندران این لشکر را بخواهم برد». بعد از ~~آن با چهار # ~~هزار سوار نامدار جوشن پوش گندآور غضنفرزور نهنگ آهنگ ببرحملهآ بلبل ~~چنگ، # شعر ارشید وطواط] # هم یهجمون علی العدی فی لمحة %~% و العبد بین الجحفلین فراسخ # ایشان ناگاه برآیند بر دشمنان در یک لحظه # و دوری میان دو لشکر فرسنگها است # ~~بکشت. ارغون آقا منهزم شد. تا به حجرهآ [ای] که از اشکیدان تا آنجا سه ~~فرسنگ # ~~است برفت و از مکجین [؟] تا ms268 رباط اندماق هزیمت کرد، و سلطان کرمان تا ~~ده # ~~کندر. پادشاه ابقا از آن حالت غمناک گشت. به سنوتای نویین که پیر صد ~~ساله بود و # ~~حروب بسیار دیده وگرم و سرد عالم چشیده، سواری را بدوانید و احوال ~~منهزم # ~~شدن ارغون آقا بازگفت و ازو در فرار و قرار طلب تدبیر کرد. چون سوار به ~~سنوتای # ~~رسید و آنچ پادشاه ابقا گفته بود بازراند، سنوتای یک زمانی با خود فکر ~~کرد. بعد از # ~~آن پیاده شد و در میان دو لشکر صندلی زد و گفت «پادشاه ابقا را بگوی که ~~هفتاد # ~~هزار مرد آوردهای. اگر ده هزار را بشکستند شست هزار بر جایگاه خودآند و ~~PageV01P349 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0353.png) # ~~شکستی بدیشان نرسیده. حرب میباید کرد».1 # شاه ابقا بنفسه حمله آورد. لشکر به یکبار از یمین و یسار چون دریا در ~~حرکت # ~~آمدند و به زخم پیکان پولاد از صخرهآ صما آتش افروختند و از کشته و ~~خسته بر # ~~روی دشت ممر باد بربستند و از خون ابطال رجال نعال مراکب را لعل بدخشان # ~~کردند و سر [329] سروران را چون گوی در خم چوگان اجل انداختند، و از ~~زبان # ~~سنان آبدار آتش حرب را در زبانه زدن آوردند، و ابروار به باران تیر ~~چشمهآ خورشید # ~~را بپوشیدند، و براقیان را چون اسود وجال حملات و صدمات نمودند بدین # ~~صفت، ### | شعر اربیعی] # شد از هر دو سو آتش رزم تیز %~% بیفزود هر دم همی رستخیز # زهر سو سوی رزم بردند دست %~% هم ایشان، هم اینهازبالا وپست # به شمشیر تیز و به چاچی کمان %~% هم آنها، هم اینها، زمان تا زمان # همه رزم جستند و کین توختند %~% تن و درع بر هم همی دوختند # ~~جلایرتای همچنان در عقب هزیمتیان میراند و مرد میکشت و غنیمت میگرفت و # ~~به هنگام مراجعت چندانک کوشید تا با لشکر شاهزاده براق پیوندد و ~~نتوانست؛ # ~~چه، از اطراف دیگر لشکر درآمده بودند و راهها گرفته. چون شاهزاده براق ~~آن ms269 حالت # ~~را مشاهده کرد و امرا و سپاه و بهادران درگاه خود را پراکنده دید، با ~~پنج هزار سوار # ~~حمله کرد و یک ساعتی از چب و راست فری و کری نمود و طایفه [ای] را از ~~سپاه # ~~پادشاه ابقا به قتل رساند [ه] بازگشت و روی به هزیمت آورد. # عسکر او چون رمال در صحراوات و جبال پریشان شدند و هر سوار که خود # ~~را بر آب کار تبار زد، هم در آب مجروح گشت؛ چه، تمامت کار تبار را ~~سپاه2 پادشاه PageV01P350 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0354.png) # ~~ابقا از تیغ و سنان و کارد و سیخ برآراسته بودند. و قرب دو هزار تن از ~~براقیان پناه به # ~~شهر هرات آوردند. مردم شهر ایشان را به شهر در آوردند و همه را در خانه ~~ها و جاها # ~~و جاها به قتل رساند [ند] و غنیمت بسیار گرفت [ند]. و از صحرای ~~اشکیدبان تا درهآ # ~~بامیان همهآ صحرا پر مرد مجروح واسب بیزین و سلاح نبرد بود. # و راوی چنین گفت که از سپاه پادشاه [330] ابقا قرب پنج هزار تن به قتل # ~~رسیده بودند و از نود هزار مرد شاهزاده براق اکثرکشته و مجروح شده، و ~~شاهزاده # ~~براق از اسب پیاده شده بود و در میان کشتگان افتاده، و هر چند که ~~هزیمتیان را # ~~میگفت که «منم، پادشاه [زاده] براق. مرکبی به من بدهید تا سوار شوم». ~~هیچ کدام # ~~سخن او نمی شنود و چندان به خود مشغول بود که پروای او نداشت. تا آخر ~~روز از # ~~نزدیکان او مغولی سالم نام او را بشناخت1 و اسب خود بدو داد. بدین صفت # ~~شاهزاده براق و لشکر او منهزم شدند. # شعر [کمال فوشنجی] # یکی بی حسام و یکی بی سپر %~% یکی بی کلاه و یکی بیکمر # یکی بی لگام و یکی بی جناق %~% چنین رفت از پیش لشکر براق # ~~و این حرب در غرهآ ذی الحجهآ سنهآ مذکور بود، و یکی از شعرا تاریخ این ms270 ~~جنگ را # ~~نظم کرده: # اول ذی الحجهآ سال «خی» و «سین» و «حا» فتاد ### | بر در شهر هرات از حاکم یزدان اتفاق # جنگ لشکرهای هفت اقلیم و نصرت یافتن ### | لشکر شهزادگان ابقا و ثبسین بر براق PageV01P351 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0355.png) # ذکر پنجاه [و] سیم # در حکومت ملک بلبان در شهر هرات # چون شهور سنهآ تسع وستین و ستمائه [= 669] درآمد، در اول این سال # ~~پادشاه ابقا عزیمت آن کرد که شهر هرات را خراب کند و خلق او را به ~~اطراف [331] # ~~و اکناف خراسان وعراق فرستد. # راوی چنین گفت که سبب این عزیمت آن بود که چون پادشاه ابقا بر شاهزاده # ~~براق ظفر یافت و سپاه او را از غنیمت بسیار یسار تمام حاصل شد، بعد از ~~پانزده روز # ~~لشکر را طوی عظیم کرد وامرا وکماتی راکه در آن حرب بسالت و باس نمود[ه] # ~~بودند و شجاعت و دلیری به اظهار رسانده بنواخت و هر یک را فراخور ~~حوصلهآ او # ~~تشریف گرانمایه و خلعت فاخر داد و ملوک و زعما و اکابری را که از بلاد ~~و قلاع و # ~~حصون خراسان آمده بودند همه را مع حصول مرادات با مزید ولایات وضعف # ~~منصب و عمل اجازت مراجعت فرمود. بعد از آن از امیران جیوش و مشیران # ~~ممالک خود برسید که «حکومت شهر هرات را به که مفوض گردانیم و زمام این # ~~شغل خطیر راکه از اهم مهمات ملکداریست در کف کفایت که نهیم و کرا از ~~امنا و # ~~کبرا بدین کار نازک مشارالیه سازیم؟» # طایفهای از امرا وزرا و صواحب گفتند که پادشاه جهان را تا جهان است در # ~~جهانداری زندکانی با کامرانی باد. از مال هرات چیزی به خزینهآ معمورهآ ~~پادشاه # ~~نمیرسد و ما بندکان نیز نفعی نمییابیم، و در این ده ماه قرب چهل هزار ~~تومان و # ~~پنجاه هزار سر اسب لشکر تلف و سقط گشت تا پادشاه بدین ولایت نزول ~~فرمود. و # ~~اگر چنانک هرات آبادان نبودی هرگز شاهزاده براق ms271 لشکر بدین اقلیم ~~نکشیدی. # ~~مصلحت در آن است که مردم این شهر را به خراسان فرستیم و ذروب و بروج او ~~را # ~~خراب کنیم تا من بعد هیچ آفریده از ملوک نامدار و رؤوس روزکار مأوی و ~~مسکن # ~~خود نسازد. # پادشاه ابقا را این تدبیر موافق ضمیر افتاد. در حال بفرمود تا در شهر ندا ~~در # ~~دادند که از وضیع و شریف و خاص و عام جمله باید که در این سه روز از ~~شهر # ~~[332) بیرون رفته باشد. القصه روز جمعه بود که قرب پانصد سوار مغول در ~~شهر PageV01P352 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0356.png) # ~~هرات از چب و راست می تاختند و خلق را به زور و زخم چوب از شهر بیرون # ~~میکرد[ند] روز جمعه خطیب شهر مولانا مرحوم صاحب کرامات ضیاء الملة و # ~~الدین بر منبر برآمد و بعد از خطبه گفت «ای خلق هرات یکدیگر را وداع ~~کنید و حق # ~~یکدیگر را بگذارید که ما را بدین نوع که از شهر بیرون می برند همه را ~~غارت خواهند # ~~کرد و فرزندان و دلبندان ما [را] به اسیری [خواهند] گرفت». خلق حاضر به ~~یکبار در # ~~مسجد جامع فغان و نفیر برآوردند و یکدیگر را در کنار گرفت [ند] و سر و ~~پا برهنه از # ~~مسجد بیرون آمد[ند]. # در اثناء این حالت، پسر بزرگتر امیر ارغون آقا با هزار سوار به طرف شهر # ~~می آمد بر آن نیت که چون خلق بیرون آیند او نیز طایفه[ای] را غارت کند. ~~چون به # ~~وسط کو چه بوالیان1 رسید از پشت مرکب خطا شد و گردنش بشکست. چون خبر # ~~واقعهآ او به امرای درگاه پادشاه ابقا رسید بغایت غمناک شدند. به مشورت ~~شاهزاده # ~~تبسین اقول، خواجه شمسالدین صاحب دیوان پیش پادشاه ابقا رفتند و گفتند ~~که # ~~«پادشاه جهان را مصلحت نیست که شهر هرات را خراب کند؛ چه، درکتب ~~پیشینیان # ~~چنین خواندهایم و از پیران عهد چنین شنوده که هرکس که در خرابی خطهآ ~~هرات و ms272 # ~~جلاء مردم آن کوشد، به زودی عزتش به خواری بدل گردد و ختم کارش به ~~نکوهش # ~~و بدنامی باشد؛ چه، در این شهر علمای اسلام و شیوخ انام و گوشهنشینان ~~با عمل # ~~بسیارند، و در مزارات و مقابر2 متبرکهآ او آسودگان بی حساب که همه چون ~~سلطان # ~~العارفین صاحب کراماتاند وچون شیخ الاسلام ابوسعید ملازم مناجات. و ~~اینک # ~~در این ساعت پسر بزرگتر ارغون آقا از پشت اسب [333] درافتاد و جان به ~~جان # ~~ستان تسلیم کرد. اکنون صوابدید آن است که در این شهر از ملوک خراسان و ~~امرای # ~~سپاه ملکی و شحنهای نصب فرماید و به آهستگی به لطف و نوازش ملک شمس # ~~الدین کرت را در دام آرد؛ چه، او خود خایف است و از پادشاه ناایمن. چون ~~غبار # ~~وحشت و رمد بر آینهآ خاطر او نشیند این بار به کل نااعتماد گردد و باغی ~~تمام شود. PageV01P353 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0357.png) # ~~چه، او مرد مفتن و دلیر است و لشکرکش و فتنه انگیز. از جوانب چون ~~هندوستان و # ~~ترکستان لشگر به خراسان آرد و از آن فتنههای عظیم ظاهر شود، و ما را ~~حالیا دست # ~~آن نیست که برو مسلط شویم. به واسطهآ آن که ولایت غور را کوهپایه ها ~~عظیم است # ~~و قلعههای منیع، خاصه قلعهآ محروسهآ خیسار، حمیت عن الحدثان والبوار، ~~که # ~~آفتاب گردش در هیچ جبلی ایزد سبحانه و تعالی شبه و مثل او در بلندی و ~~تندی # ~~نیافریده. چند روزی او را امان دهیم و به رفق و احسان دلش را مایل خدمت ~~پادشاه # ~~کار او بهآ از این تدبیری اندیشیم. این زمان باری مصلحت در آن است که ~~بر مقتضاء # ~~آن که گفتهاند: ### | شعر [ابوالعلاء] # یقول لک العقل الذی بین الهدی %~% إذا آنت لم تدرأ عدوأ فداره # میگوید ترا خرد آن خردی [که] بیدا کرده راه راست را # چون تو دفع نکردی دشمن را بس حرب نمیکن با او [334] # وقبل یدالبحانی الذی لست واصلا %~% إلی ms273 قطعها وانظر سقوط جداره # وبوسه ده دست گناهکاری را آن گناهکاری نیستی تو رسنده # به سوی بریدن آن دست و نگاه کن افتادن دیوار او را # ~~بدو یرلیغ [ی] نویسید مبنی بر تربیت و عاطفت پادشاهی و منبی از مکرمت و # ~~مرحمت شاهنشاهی، از مصلحت دور نبود». # پادشاه ابقا بعد از ساعتی در جواب گفت که «همچنان کنم». بس از آن # ~~شاهزاده تبسین أقول را پیش خواند و گفت که «از ملوک و امرای ای] که در ~~این # ~~لشکرند یکی را اختیار کن تا ملکی شهر هرات را بدو مفوض گردانیم». ~~شاهزاده # ~~تبسین اقول به مشورت امرای لشکر و صواحب عظام ملک بلبان را بیش برادر ~~برد و # ~~گفت که «این ملک شایستهآ ملکی هرات است؛ چه، ملک خردمند و پیش بین است # ~~و به دل راست. پادشاه جهان را کوچ میدهد و با موافقان و مخالفان ملک ~~شاهنشاه # ~~طریق عداوت و خصومت را مسکوک میدارد». # پادشاه ابقا، ملک بلبان را به نواخت و عاطفت محظوظ گردانید و گفت «ای ~~PageV01P354 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0358.png) # ~~بلبان، بدان که ما را در خاطر آن بود که این شهر پر از فتنه را خراب ~~کنیم و متوطنان و # ~~ساکنان او را به اقلیم [دیگر] بفرستیم. اما چون برادر تبسین و شمس ~~الدین صاحب # ~~دیوان و امرای اردو[ی] بزرگ ما میگویند که این خطه وقتی به کل ویران ~~گردد که # ~~رودخانه را به سوی دیگر گردانیم و انهاری را که آبادانی هراة بدو منوط ~~است # ~~بینباریم، حالیا این معنی دست نمیدهد؛ چه، مدتی است که [با] اردوها ~~بیرون # ~~آمدهایم و عساکر همه مایل و طالب اوطان و بلاد خوداند، و دیگر آنک در ~~این خطه # ~~اولیا و شیوخ کبار آسودهاند، از برای ارواح مقدسهآ ایشان1 این شهر را ~~خراب # ~~نمی باید کرد. مبنی [3355] برین مقالات، آن اندیشه را از خاطر عاطر نفی ~~کردیم. # ~~اکنون ترا به ملکی هرات میفرستم تا رعیت پراکنده را جمع گردانی و ms274 مردم ~~را به # ~~عمارت و زراعت استد عاکنی و در آن کوشی که رعیت از تو خوشنود و مرفه ~~الحال # ~~باشند ودر جمیع امور التجا به توکنند». # القصه روز دیگر پادشاه ابقا، ملک بلبان را اجازت داد تا به شهر هرات ~~[رود] و # ~~دو تن را از معتبران درگاه خود یکی را اوراد نام و دیگری را طغای به ~~اسم شحنگی # ~~نامزد کرد تا مصاحب او باشند و به مشورت و تدبیر یکدیگر در هرات ساکن ~~باشند # ~~و مردم را استمالت دهند. # روز دیگر ملک بلبان با اوراد و طغای به شهر هرات در آمدند و مردمی را که ~~از # ~~شهر بیرون رفته بودند به شهر درآوردند. ملک بلبان حصار اختیارالدین را ~~به حال # ~~عمارت باز آورد و دلهای رعیت را از خاص و عام به عدل و بذل مایل و ~~مشعوف # ~~خود گرداند. اوراد و طغای نیز در باب خلق هرات چندانک ممکن بود اصطناع ~~و # ~~احسان مبذول داشتند و به نوعی با رعایا زندگانی کردند که همه نیک خواه ~~ایشان # ~~شدند. و دایما ملک بلبان و اوراد و طغای از ملک اسلاام] شمس الحق ~~والدین # ~~خایف وناایمن بودند؛ چه، هر روز به تجدید عوام الناس آوازه می کردند که ~~«ملک # ~~شمس الدین لشکر به هرات می آرد تا ملک بلبان و شحنگان را بگیرد». و ملک # ~~شمس الدین از این معنی فارغ بود. تا از هرات رفته بود، در ولایت غور و ~~غزنین و # ~~افغانستان به قمع اعادی و ضبط ولایت بسر می برد. بدین نوع که به ذکر ~~پیوست یک # ~~سال تمام ملک بلبان در شهر هرات حکومت راند. PageV01P355 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0359.png) # ذکر پنجاه [و]* چهارم # دار)* حکومت ملک ترک در شهر هرات # چون شهور سنهآ سبعین و ستمائه [= 670)] درآمد، درین سال ملک اسلام # ~~336] شمس الحق والدین، طاب ثراه، با خواص وزرا وجمهور ندما و وجوه # ~~مشیران ملک خود مشورت کرد و گفت «ای اصحاب، چه صوابدید و ms275 مصلحت # ~~میبینید در معنی آنک از این قلعه به شهر هرات رویم و از هرات جماعتی را ~~با # ~~نعمت بی حد پیش شاهزاده تبسین أقول فرستیم وگرد تهمت عصیان خود را به # ~~تأنی و خدمتهای پسندیده از آینهآ خاطر او محو گردانیم. بعد از آنکه او ~~را خدمت # ~~کرده باشیم و از جانب خود بر سر رضا آورده، به دیدن او رویم و بعد از ~~ملاقات # ~~سخنی و عرض [ی]که باشد علی التفصیل به سمع او رسانیم والتماس نماییم که # ~~پیش پادشاه ابقا عرضه دارد که فلانی مدت مدید و عهد بعید است که در این ~~دیار # ~~به دل راست کوچ پادشاه میدهد و بر روی منازعان و معاندان شاهنشاه تیغ ~~کشد، # ~~میخواهد که به خدمت آید و روی پادشاه ببیند، اما اصحاب غرض ازو به انوع # ~~سخنهای تهمت انگیز به سمع مبارک پادشاه انجم سپاه رساندهاند. اگر ~~چنانکه # ~~حکم یرلیغ شود متضمن عهدنامه[ای] که پادشاه آن مفتریات را که باز ~~نمودهاند # ~~نامشروع شمردو به جای او جز تربیت و عنایت چیزی دیگر که موجب ضرر و # ~~خسران بود نه اندیشد، به زودی متوجه اردوی بزرگ شود». # مقربان درگاه و کارفرمایان سپاه او که مدبران ملک و ناظمان مصالح امور # ~~اولایات بودند گفتند، ### | شعر [ابوالوفا] # ایا ملک الوقت و الزمان %~% و من علافی علوشأن # ای پادشاه هنگام و روزکار # وای آن که بلند برآمد در بزرگی کار # ~~مصلحت در آن است که ملک اسلام چند گاهی در این ولایت متوطن شود و # ~~عشرت و کامرانی قیام نماید و از ملکزادگان یکی را پیش شاه [337] زاده ~~تبسین PageV01P356 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0360.png) # ~~أقول فرستد و بااز] نماید که به واسطهآ فلان دلمشغولی پیش شاهزادهآ ~~بزرگ # ~~نتوانستم آمد، تا چون از این حال یک دو سال بگذرد. بعد از این بینم که ~~گردش فلک # ~~زنگاری غدار مکار ناپایدار جفاپیشه نامهربان خس پرور دوننواز ### | شعر ا[ربیعی] # کرا برکشد باز بر تخت عاج %~% نهد بر سرش آن ms276 درخشنده تاج # کرا شاهی و شهریاری دهد %~% ابر نیک و بدکامکاری دهد # کرا خوار گرداند و دردمند %~% همان خسته و سوگوار و نژند # ~~اگر از هیچ جانبی مرور لشکری و غوغای کشوری نبود و ملک بر پادشاه ابقا ~~برقرار # ~~ماند، پیش او رود. # ملک شمس الدین را این تدبیر پسندیده افتاد. روز دیگر پسر خود ملک ترک # ~~را و مصاحب او پهلوان جمال کیناتی و هزبرالدین غوری را با تحف بسیار ~~پیش # ~~شاهزاده تبسین أقول فرستاد. # چون ملک ترک به اردوی شاهزاده تبسین رسید، شاهزاده تبسین او را # ~~بنواخت و در جوار خود نزولش فرمود و ملازمان او را به تربیت و اصطناع ~~محظوظ # ~~گرداند و قایم مقام ملک اسلام شمس الحق والدین ملکی شهر هرات را بدو ~~مفوض # ~~کرد و بعد از بیست روز اجازت مراجعتش فرمود. ملک ترک کامیاب با یرلیغ و # ~~خلعت از لشکرگاه شاهزاده تبسین اقول بیرون آمد. چون به فوشنج رسید ~~اعیان و # ~~اکان و سایر خلق هرات به استقبال او با نعمت بسیار و نثار بیشمار بیرون ~~آمدند. روز # ~~دیگر به طالع سعد در هرات درآمد و احکامی که داشت برخلق خواند و رسوم # ~~حکومت را چون بدربزرگوار خود ملک شمس الدین مجدد گردانید و رعیت را به # ~~نوازش و تربیت دل داد و سبل سیاست ملکی را مسلوک داشت و راهها را از ~~قطاع و # ~~سراق ایمن ایمن کرد و از خیر و شر هر چه واقع شد به خدمت ملک اسلام ~~[3338] # ~~شمس الحق والدین بازنمود و از ضمیر منیر و ذهن آظهر او طلب تدابیر و ~~آراء متینه # ~~می کرد. # ملک شمس الدین او را به عدل و داد و سداد و رشاد راه مینمود و به # ~~زندگانی نیک با خلق خدای عز و جل و کسب علوم سیاسی مأمور میگردانید و ~~از # ~~ظلم و تعدی منع می فرمود و میگفت «ای پسر، از ستمکاری محترز باش که نام ~~PageV01P357 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0361(1).png) # ~~ظالم ms277 چندانی بود که زنده باشد،1 ### | مع # دورآن ملک هالم و فرهان قاطعش %~% چندان روان بود که برآید روان او # ~~وبعد از ممات کسی ازو یاد نکند. نمی بینی که از چندین هزار حاکم ظالم ~~به ذکر یک # ~~تن کسی مشعف نیست واز نوشیروان که کافر عادل بود تا انقراض عالم نام ~~معدلت # ~~و مرحمت خواهد ماند؟» # و هر چه گاه که شاهزاده تبسین اقول به هرات ایلچی فرستادی، به ملک ترک # ~~پیغامهای نیکو کردی و نزد ملک اسلام شمسالدین مکتوبات نوشتی و گفتی که # ~~«معحلحت در آن است که ملک اسلام به هرات آید و این دیار را به مقدم خود ~~مزین # ~~گرداند؛ چه، این حدود را بی وچود او امانی نمی بینم». و ملک شمس الدین ~~در # ~~چواب سخنهای پسندیده که متضمن انقیاد و هواداری بودی فرستادی و رعایت # ~~جانب ملازمان و خدام او را از واجبات شمردی و پیوسته به ملک ترک مکتوب # ~~نوشتی که «فرزند ترک باید که در سرا و ضرا در خدمت و رضاجویی شاهزاده ~~تبسین # ~~أقول کوشد». PageV01P-02 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0361.png) # ~~ظالم چندانی بود که زنده باشد،1 ### | مع # دورآن ملک هالم و فرهان قاطعش %~% چندان روان بود که برآید روان او # ~~وبعد از ممات کسی ازو یاد نکند. نمی بینی که از چندین هزار حاکم ظالم ~~به ذکر یک # ~~تن کسی مشعف نیست واز نوشیروان که کافر عادل بود تا انقراض عالم نام ~~معدلت # ~~و مرحمت خواهد ماند؟» # و هر چه گاه که شاهزاده تبسین اقول به هرات ایلچی فرستادی، به ملک ترک # ~~پیغامهای نیکو کردی و نزد ملک اسلام شمسالدین مکتوبات نوشتی و گفتی که # ~~«معحلحت در آن است که ملک اسلام به هرات آید و این دیار را به مقدم خود ~~مزین # ~~گرداند؛ چه، این حدود را بی وچود او امانی نمی بینم». و ملک شمس الدین ~~در # ~~چواب سخنهای پسندیده که متضمن انقیاد و هواداری بودی فرستادی و رعایت # ~~جانب ملازمان و خدام ms278 او را از واجبات شمردی و پیوسته به ملک ترک مکتوب # ~~نوشتی که «فرزند ترک باید که در سرا و ضرا در خدمت و رضاجویی شاهزاده ~~تبسین # ~~أقول کوشد». PageV01P358 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0362.png) # ذکر پنجاه [و)4 پنجم # در حکومت ملک بهاءالدین در شهر هرات # چون شهور سنهآ احدی و سبعین و ستمائه [= 671] درآمد، درین سال پادشاه # ~~(339] ابقا، ملک بهاءالدین مزینانی1 را به ملکی هرات فرستاد و آقبوقا و ~~نجیب2 # ~~نعال را به شمارهآ خلق. چون بهاءالدین به هرات رسید، مردم به استقبال ~~تمام پیش # ~~او بیرون رفتند. چون به شهر درامد، مردم شهر را بنواخت و به وعدههای ~~خوب و # ~~امیدهای دلیذیر3 قویدل گردانید. و آقبوقا و نجیب نعال چون شماره ~~بپرداختند، # ~~مراجعت نمودند. # و ملک بهاءالدین پس از چندگاه از هرات پیش ابقا رفت و قایم مقام خود # ~~شهابالدین رزه را در هرات بگذاشت و مولانا فخرالدین قاضی هرات به نیابت # ~~خواجه شمسالدین زره4 را در هرات بگذاشت و مولانا فخرالدین قاضی هرات به # ~~نیابت خواجه شمسالدین صاحب دیوان در هرات ساکن شد و از اطراف و نواحی # ~~خراسان خلق روی به هرات آوردند. و در آن سال غله و میوه بی حد بود و ~~خلق به # ~~آسانی و فراغت بال زندگانی کردند. PageV01P359 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0363.png) # ذکر پنجاه [و] ششی # در آمدن امرا به شمارهآ شهر هرات # چون شهور اثنی و سبعین و ستمائه [=- 672] درآمد، درین سال امیر # ~~سونجاق1 و احمد برادر الادونوین و خواجه وجیهالدین و ملک جلالالدین ~~سمنان # ~~یه شمارهآ هرات آمدند و مردم را چهار بخش کردند و بخشی را به یکی از ~~اکابر شهر # ~~چون صدر خواجه عزیزالدین شهاب سق و مسعود شمسالدین حاجی و ابوبکر # ~~دیباجی سپردند و مال بسیار از رعیت بدیشان رسید. و به هنگام مراجعت، ~~شهاب # ~~لدین رزه تحف بسیار بدیشان داد. [340] PageV01P360 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0364(1).png) # نکر پنجاه [وا هفته # ز نیکوت رف ک هرراا # ~~عون شهور1 سنهآ ثلاث و سبعین وستمائه [= ا7رد، درین سال خلق ms279 # ~~بهر هرات در امن و راحت روزگار کردند و از پادشاه ابقا و شاهزاده تبسین ~~آقول # ~~حمتی بدیشان نرسید. و در این سال نعمت فراوان و نرخها ارزان شد. PageV01P-02 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0364.png) # نکر پنجاه [وا هفته # ز نیکوت رف ک هرراا # ~~عون شهور1 سنهآ ثلاث و سبعین وستمائه [= ا7رد، درین سال خلق # ~~بهر هرات در امن و راحت روزگار کردند و از پادشاه ابقا و شاهزاده تبسین ~~آقول # ~~حمتی بدیشان نرسید. و در این سال نعمت فراوان و نرخها ارزان شد. PageV01P361 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0365(1).png) # ذکر پنحاه [3اهشتم # در ایلچی فرستادن ابقا نزد ملک شمس الدین # چون شهور سنهآ اربع وسبعین و ستمائه [= 674] درآمد، درین سال # ~~ایلچی ای] با یرلیغ و پائیزه1 و خلعت از پیش پادشاه ابقا به خیسار آمد. ~~ملک شمس # ~~الدین او را به اگرام و اعزاز هر چه تمام تر بنواخت. بعد از دو روز ~~ایلچی یرلیغ پادشاه # ~~ابقا را بخواند. نوشته بودند2 که «ملک معظم شمس الدین کرد بداند که ما ~~را دربارهآ او # ~~التفات و دلبستگی تمام است و افعال و اقوال مرضیهآ او در حضرت جهان ~~پناه ما # ~~پسندیده و محمود بوده است، و هر مخبر و قایل که ازو ذکر خیری به سمع ~~مبارک ما # ~~رسانده است، آن را به محل قبول و رضا رساندهایم و سخن اصحاب غرض و حساد # ~~او را نامسموع انگاشته و در این مدت چند کرت به برادر اعز تبسین یرلیغ # ~~فرستاده ایم با تأکید و مبالغهآ تمام که از نواب و حجاب طایفه [ای] را ~~که در ذکا و دها # ~~علم و آعلم باشند بیش او فرستد و او را از آن جایگاه منیع که مساکن ~~پلنگان2 و # ~~شیران است و آشیان کرکس و عقاب، به هرات استد عا کند. اکنون میباید که ~~چون # ~~احکام [341] نواخت4 ما موشح5 به اصناف الطاف شهریاری برسد، بی ترددی به # ~~هرات رود و این سرحد6 را تا قصارای افغانستان و حدود شبورغان و ms280 آموی، ~~چنانکه # ~~از امارت و حکومت بیوهن او سزد آبادانی گرداند و در خطهآ معموره هرات، ~~صانها # ~~الله عن الآفات، که مطرح شعاع اقبال و مطمح بصر آقیال است7 ساکن شود و # ~~زمرهای را که دست تعدی و تحکم برآورده باشند، مقهور و مخذول گرداند و ~~به # ~~زخم خنجر آبدار آتش فشان عرصهآ دمانغ معاندان رااز تخیل خیالات فاسده ~~باک # ~~کند و صفحهآ احوال اشراف و زیردستان [را] به زینت عنایت و رعایت ملکی ~~ارایش # ~~و نمایش دهد و زبان بیاان] ادانی و اقاصی و ارباب نواحی را به ذکر ~~احسان و نشر # ~~افاضل شاهنشاهی ما بکشاید». PageV01P-02 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0365.png) # ذکر پنحاه [3اهشتم # در ایلچی فرستادن ابقا نزد ملک شمس الدین # چون شهور سنهآ اربع وسبعین و ستمائه [= 674] درآمد، درین سال # ~~ایلچی ای] با یرلیغ و پائیزه1 و خلعت از پیش پادشاه ابقا به خیسار آمد. ~~ملک شمس # ~~الدین او را به اگرام و اعزاز هر چه تمام تر بنواخت. بعد از دو روز ~~ایلچی یرلیغ پادشاه # ~~ابقا را بخواند. نوشته بودند2 که «ملک معظم شمس الدین کرد بداند که ما ~~را دربارهآ او # ~~التفات و دلبستگی تمام است و افعال و اقوال مرضیهآ او در حضرت جهان ~~پناه ما # ~~پسندیده و محمود بوده است، و هر مخبر و قایل که ازو ذکر خیری به سمع ~~مبارک ما # ~~رسانده است، آن را به محل قبول و رضا رساندهایم و سخن اصحاب غرض و حساد # ~~او را نامسموع انگاشته و در این مدت چند کرت به برادر اعز تبسین یرلیغ # ~~فرستاده ایم با تأکید و مبالغهآ تمام که از نواب و حجاب طایفه [ای] را ~~که در ذکا و دها # ~~علم و آعلم باشند بیش او فرستد و او را از آن جایگاه منیع که مساکن ~~پلنگان2 و # ~~شیران است و آشیان کرکس و عقاب، به هرات استد عا کند. اکنون میباید که ~~چون # ~~احکام [341] نواخت4 ما موشح5 به اصناف الطاف شهریاری ms281 برسد، بی ترددی به # ~~هرات رود و این سرحد6 را تا قصارای افغانستان و حدود شبورغان و آموی، ~~چنانکه # ~~از امارت و حکومت بیوهن او سزد آبادانی گرداند و در خطهآ معموره هرات، ~~صانها # ~~الله عن الآفات، که مطرح شعاع اقبال و مطمح بصر آقیال است7 ساکن شود و # ~~زمرهای را که دست تعدی و تحکم برآورده باشند، مقهور و مخذول گرداند و ~~به # ~~زخم خنجر آبدار آتش فشان عرصهآ دمانغ معاندان رااز تخیل خیالات فاسده ~~باک # ~~کند و صفحهآ احوال اشراف و زیردستان [را] به زینت عنایت و رعایت ملکی ~~ارایش # ~~و نمایش دهد و زبان بیاان] ادانی و اقاصی و ارباب نواحی را به ذکر ~~احسان و نشر # ~~افاضل شاهنشاهی ما بکشاید». PageV01P362 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0366.png) ### | شعر [حمید] # ملک را از بدان بپردازد %~% رایت سروری برافرازد # راه بیداد و جور بربندد %~% از پی دین حق کمر بندد # با مخالف سخن به تیغ کند %~% آفتابش به زیر میغ کند # بگسلد جرم بدسگالان را %~% بسترد جرم نیک حالان را # خنجر از دشمنان ندارد باز %~% نشود2 با حسود ما همراز # ~~مر این گونه اشاعت تربیت و افاضت نواخت بسیار میفرموده و در آخر [342] # ~~جهت تسلی خاطر واطمینان دل ملک اسلام شمس الحق والدین سوگندی نوشله # ~~بدین منوال: # # بحق آنک ذاتش بی نظیر است %~% به لطف افتاده گان را دستگیرست # # بحق آنک دانای نها[نها] ست %~% ثنایش ورد و تسبیح زبانهاست # # بحق آنک دلها را صفا داد %~% فلک را سیر و اختر را ضیا داد # # به روح مصطفی وجان آدم %~% به عقل اول و سر دو عالم # # به خلد و جنت و فردوس اعلی %~% به حوض کوثر و غلمان وحورا # # به نور چهر مهر عالم افروز %~% به ماه وهفته و سال و شب و روز # # بهداد وعدل و تاج و تخت شاهی %~% به مصنوعات از مه تا به ماهی # ~~که گزندی و مضرتی3 از ما بدو نخواهد رسید و بر نهج اول به عاطفت ~~جهاننواز ms282 و # ~~تربیت کارساز ما محظوظ خواهد کشت». # ~~بعد از آنک یرلیغ تمام خوانده شد، خلعت گرانمایه به ملک اسلام شمس # ~~الحق والدین داد وکمر مرصع گوهرنگار بر میان او بست و شمشیر مصری هندی # ~~کردار، مشرف جوهر ذوالفقار اثر، قمقام فعل صمصام گهر ### | شعر [ابو العلاء] # تبین فوقه ضحضاح ماء %~% و تبصر فیه للنار اشتعالا # پیدا شده بالای او آب اندک # و می بینی تو در وی مر آتش را شعله زدن PageV01P363 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0367.png) # # غراراه لسانا مشرفی %~% یقول غرایب الموت إرتجالا # دو کرانهآ او دو زبان شمشیر مشرفیست # ~~میگوید مرگهای غریب را در حالتی که بدیهه گوینده است [343 # # و دبت فوقه حمر المنایا %~% ولکیذ بعد ما مسخت نمالا # ونرم رفت بالای او مرگهای سرخ # ولکن بس از آنک گردانیدهاند2 ایشان را مورچه گان # ~~بدو سپرد. ملک شمسالدین روز دیگر آن ایلچی را مع حصول مآرب و مطالب # ~~بازگرداند و از برای پادشا ابقا و شاهزاده تبسین اقول و امرای عظام و ~~صواحب کرام # ~~تحفه وهدیهآ عظیم فرستاد. PageV01P364 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0368.png) # ذکر پنحاه [و] نهم # درار)فتن ملک شمس الدین، # طاب ثراه، به عراق # چوان] شهور سنهآ خمس و سبعین و ستمائه [= 675] درآمد، درین سال # ~~ملک شمس الحق والدین، طاب ثراه، به وقت آنک ابر تیره سراپردهآ سیاه در ~~فضای # ~~عالم علوی می کشید و گلهای دخانی بر روی فلک آتش نگار میبست و تتق نیلی ~~بر # ~~چشمهآ نوربخش آفتاب میپوشانید و نقا[ب اکحلی بر رخ روشنان گردون میکشید # ~~و به واسطهآ نفس آتش سپهر روشن چهر قطرات امطار از هوا بر ساکنان خطهآ ~~غبرا # ~~می افشاند، چنانک سلطان الکلام خاقانی شروانی فرماید: # بازاز تفزرین صدف شد آب دریا ریخته ### | و ابر نهنگ آسا زکف لوءلوء لالا ریخته # ~~در این چنین موسم از قلعهآ محروسهآ خیسار، حمیت عن الحدثان والبوار، به ~~خطهآ # ~~هرات، گفیت عن العاهات، نزول فرمود. حکام و ولاة انام از خاص و عام ~~[344] به # ~~خدمت شتافتند و نفایس جواهر ms283 و جامههای فاخر و اسپان تازی نژاد و ~~اسلحهٔ‌ # ~~غریب پیش کشید [ند] و به زبان حال گفت [ند]: ### | شعر # التمل تعذر فی إهداء ما ملکت %~% والعبد یعذر فی إهداء ما ملکا1 # مورچه عذر می خواهد در هدیه دادن آنج مالک شد # و بنده عذر می خواهد در هدیهدادن آنج مالک شد آن را # ~~و ملک شمس الدین در باب هر تن از آنجا2 که سخاوت بینهایت و کرم فطری و ~~بذل # ~~حاتمی3 او بود، الطاف وکرم و احسان مبذول داشت وگفت که «مرا عزیمت سفر # ~~عراق است و اشتیاق دیدن یادشاه اباقا. جمله در این اندیشه مددکار باشید ~~و از # ~~تحف و غرایبی4 که شما را دست دهد حاضر گردانید تا بعد از چند سال پیش ~~PageV01P365 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0369.png) # ~~پادشاه ابقا روم و حکایتی و سعایتی1 که غرض خواهان و حساد از من به سمع ~~او # ~~رساندهاند، در تحقیق صدق و کذب آن همکنان را مطلع گردانم». # ~~جماهیر و اعیان هرات به یکبار زبان ثنا و مدح بگشادند و برو آفرین ~~بسیار # ~~خواند [ند] و گفت اند]: ### | شعر [ظهیر] # ای خسروی که از ره آقدارو معدلت2 ### | مسند فراز قبهآ اخضر نهادهای2 # زان دم که از لب تو بسته است1 دایه شیر ### | لب را به مهر بر لب خنجر نهادهای # (345] شد آبلق سپهر ترا رام، کز ظفر5 ### | صد6 داغ بر جبین مه و خور نهادهای # پشت و دلت هماره7 قوی باد، بهر آنک ### | بنیاد ملک هرچه قویتر نهادهای # ~~ما بندگان را جان و تن ومال فدای خداوند است. به هر چه اشارت و حکم # ~~جهانمطاع باشد به دیده و سر مهیاگردانیم.8 # ~~و راوی چنین تقریر کرد که پیش از آمدن ملک شمس الدین به هرات، پادشاه # ~~ابقا امرای ملک و صواحب دیوان مملکت خود راگفت که «مصلحت در آن است که # ~~امیری را با ده هزار سوار جرار نامدار به هرات فرستم تا آن شهر را1 ~~غارت کند و به # ~~خیسار ms284 رود و ملک شمسالدین کرت [را] بگیرد؛ چه، دل من دایما از طرف او # ~~مشوش است». امرا جباه را10 در پیش پادشاه بر خاک نهادند و گفتند «هر ~~کدام را که از # ~~ما بندگان پادشاه جهانگیر بدین کار نازک و شغل خطیر مأمور گرداند به ~~جان بدان PageV01P366 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0370.png) # ~~قیام نماید». خواجه شمس الدین صاحب دیوان بر پای خاست و بر پادشاه ابقا # ~~فرین فراوان خواند و گفت: ### | شعر [یورها؟] # ~~ای خسروی که از ره آقدار نه فلک ### | باحضرتت نکردبهرفعت یوتامیشی # ~~خاقان اعظمی که به درگاهت ایستد ### | دولت به حاجبی و سعاد[ت]به چاوشی # ~~[346) عدل تو بست دست جهان از کجاوری ### | حکم تو کرد کار ممالک بیرمشی # ~~بیامر عالی تو فلک را نمیرسد ### | اندر میان کار حکومت قتلمشی # ~~بر درگه کتلحی [؟] تو سر درآورند ### | شاهان به نوکری و امیران بادشی [؟] # ~~ممالک خراسان خراب است. اگر از این دیار لشکری بدان طرف حرکت کند این ~~بار # ~~به کلی خرابی پذیرد. اگر حکم عالی پادشاه جهان نافذ گردد بنده بنده ~~زاده پسر خود # ~~بها[ء]الدین را به خراسان فرستد تا ملک شمس الدین را چنانکه دلخواه ~~پادشاه عالم # ~~باشد به بندگی آرد». # ~~پادشاه ابقا فرمود که «هر چه تو مصلحت بینی1 بر آن موجب این کار را ~~بساز» # ~~روز دیگر خواجه شمس الدین صاحبدیوان پسر خود خواجه بها[ء االدین را # ~~نامزد کرد تا به هرات رود. قاضی فخرالدین، خواجه بها[ء)الدین را در ~~سرگفت که # ~~«خواجه را بدان حدود حرکت کردن مصلحت نیست؛ سه معنی را: اول آنک # ~~خراسان خرابی تمام پذیرفته و در وی عسرت عظیم است. اگر خدمت خواجه با # ~~طایفهآ انبوه به خراسان درآید عسرت بیشتر و اسعار گران تر گردد. هم ~~ساکنان # ~~خراسان را زحمت باشد وهم لشکریان خواجه را. و اگر بر سبیل خفت با چند ~~تن # ~~معدود حرکت فرماید طریق تحشم2 و جلالت مسدود ماند. # ~~دوم آنکه نام خرابی خراسان مضاف به خدمت خداوند شود؛ چه، ملوک و ~~PageV01P367 # ![image ms285 filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0371.png) # ~~حکام او گویند که به واسطهآ صدور و ورود حشم و خدم خداوند این دیار ~~خرابی # ~~پذیرفت، و اصحاب غرض و حسد این معنی را در بندگی پادشاه به انواع عرضه # ~~دارثل. # سیم آنک ملک شمسالدین ملک محیل [347] و قتال1 است. شاید که از # ~~خدمت خواجه به اسم وثیقت گروگان طلبد تا به عراق آید، و یا به نوع دیگر # ~~اندیشهای کند که از آن فساد کلی حادث گردد. مصلحت در آن است که خداوند # ~~مکتوبی نویسد بد و که ما را به دیدار او اشتیاق و نزاع هر چه بیشتر است ~~و ارادت آن # ~~است که بدان جانب حرکت کنم و ملاقات عزیز و حضور انیس او را دریابم، ~~اما به # ~~واسطهآ آنک سایر امور این ممالک به ما حواله و تفویض رفته است، آن معنی ~~در # ~~تأخیر میافتد. اگر خدمت ایشان بدین طرف حرکت فرمایند، از مصلحت دور ~~نبود؛ # ~~چچه، یادشاه و امرای سپاه همه بر سر عاطفت و مرحمتاند. بعد از آن من ~~بنده بر # ~~مقتضاء لیس بکذاب بین اثنین مکتوب نویسم که خداوند صاحب عادل عالم با ~~دو # ~~هزار سوار از اشراف و جماهیر عراق به شهر هرات می آمد تا خدمت ملک ~~اسلام را # ~~ببیند و چند روزی آنجا مصاحب ایشان به زیارت آن مزارات متبرکه روح را # ~~ترویحی2 و خاطر را استراحتی دهد؛ چه، دایم از آب و هوا و مزار و مقبرهآ ~~آن شهر # ~~پاک یاد میکنند. بنده به لطایف الحیل صاحب اعظم را از آمدن بدان ولایت ~~مانع # ~~آمد، به واسطهآ آنک ملک اسلام ناموس بزرگ و آوازهآ عظیم دارد. نباید که ~~در # ~~رضاجویی جانب صاحب عادل تقصیری رود و رنجیده مراجعت نماید. و چنان که # ~~من بنده تقدیر کرده آم اگر صاحب اعظم به ولایت هرات نزول فرماید، ملک ~~اسلام # ~~را قرب به پنجاه هزار دینار نقد بی مراکب و اسلحه و آثواب خرج شود. ~~اکنون اگر # ~~خدمت ملک اسلام ms286 مصلحت دانند زودتر بیش از آنک صاحب اعظم عزیمت آن # ~~جانب مصمم گرداند، بدین جانب حرکت فرمایند تا مصاحب او به اردوای] # ~~بزرگ3 پادشاه ابقا روند، حاکماند چه [348] صاحب عادل خواجه شمس الدین # ~~صاحب دیوان مکتوب شریفه نوشته، چنانکه به مطالعهآ اشرف خواهد پیوست که # ~~پادشاه با ملک اسلام بر سر عنایت و رعایت است، و چون به ارد[وای رسند ~~من PageV01P368 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0372.png) # ~~متقبل که به اضعاف آنچه که ملک اسلام را مطلب و مقصد است مشاهده کرده ~~با # ~~حصول مآرب و امانی وارتقاء مزید جاه مراجعت خواهد بود. # خواجه بهاءالدین را این تدبیر بسندیده افتاد. مکتوب نوشت، بدین نوع که # ~~در قلم آید: # شعر الاادری قاله] # علیک سلام الله طیبا و نفحة %~% کما فاح من صدغ الحبیب نسیم # برتوباد سلام حق تعالی از روی خویش و بویی # چنانکه بدمید از زلف دوست باد خوش # ~~به جناب والاء خداوند و برادر ملک ملوک الاسلام شهریار الانام فی ~~الایام، سپهدار1 # ~~و مرزبان خراسان المخصوص، به مواهب الرحمن شمسالدین رکن الاسلام و # ~~المسلمین مع سایر القابه العالیه، زید قدره وجلاله وقرن بالخلود عزه ~~واقباله، # ~~اصناف تحیت و دعا وانواع محمدت و ثنا، مبرا و معرا از شوایب سمعه و ~~ریا، # ~~مخلص مشتاق3 بینفاق ایصال و ارسال میگرداند نیاز و افتقار1 به لقاء ~~مأنوس # ~~مولوی یعلم الله که از مرتبهآ تجدید و تعدیل متجاوز است ادراک آن مراد ~~جان برور # ~~عما قریب محصل باد، بمحمد و آله الطاهرین. عرض آن خدمت از بلدهآ ~~معمورهٔ‌ # ~~اصفهان، کفیت عن حدثان الملوان، اتفاق افتاد. احوال این حدود به فضل ~~واجب # ~~الوجود مستلزم شکر است. ارادت آن بود که چند [349] روزی بدان دیار آمدی ~~و به # ~~شرف ملاقات عزیز انیس مولوی که سرمایهآ امانی و مقاصد دارین همکنان است # ~~مشرف گردد، اما به واسطهآ اشغال گوناگون و مهمات این ممالک آن سعادت در # ~~توقف ماند. اگر خدمت مولوی در این نزدیکی بدین جانب حرکت فرمایند از # ~~مصلحت ms287 دور نبود؛ چه، پادشاه جهان، خلد ملکه، بر سر عنایت و رعایت است و # ~~مخادیم عظام وصواحب کرام همه مشتاق و متعطش زلال وصال خدمت. چون # ~~موصول احوال از کل وجزو به محل عرض خواهند رساند، به زیادت کتابت # ~~تصدیع نمیدهد. پیش از وصول خدمت روح بخش، متوقع آن است که مراسلات و ~~PageV01P369 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0373.png) # ~~مکاتبات متضمن اشارات و بشارات متواتر دارند تا به ورود آن بهجب و مسرت ~~کلی # ~~به حصول پیوندد. لذات1 و کامرانی را نهایت و غایت مباد. # بعد از آن قاضی فخرالدین مکتوب دیگر نوشت برین نهج: ### | شعر # و اذا لصبا هبت فان نسیما %~% تهدی الیک تحیتی و سلامی # وچون بادصبابوزد بدرستی که باد خوش او # هدیه فرستد به سوی تو تحیت و سلام مرا # ~~مرکز جلال و مستقر عز واقبال، خداوند ومخدوم، ملک اعظم عادل شاه و # ~~شاهنشاه باذل، اگرم الملوک فی الآفاق، مرزبان خراسان وعراق، شمس الدوله ~~و # ~~الدین، المحظوظ بالطاف رب العالمین، خلد الله قدره وجلاله، مکنوف لطایف # ~~الهی ومشمول نامتناهی باد، بحق الحق وذویه. کمترین دعاگویان و کهترین ~~مشتاقان # ~~خد متشا خدماتی که از [350] ضمیر دل و جان انبعاث یافته باشد مقرون به # ~~دعوات صالحه و اثنیهآ فائحه به محل انها موقف عرض معروض میگرداند. وصف # ~~سورت نایرهآ فراق و شرح لواعج اشتیاق نمیکند؛ چه، ضمیر منیر خداوندی را ~~که از # ~~مشکوة انوار قدسی مستنیر است، بر صحایف ضمایر بندگان مخلص اطلاع3 هر چه # ~~تمام تر تواند بود ### | شعر # وکیف اعرف عن (؟) حالة %~% ضمیرک منی بها اعرف # و چگونه تعریف کنم از حالتی # که ضمیر تواز من بد و شناسنده تر است # ~~بازیافت آن دولت را که منتهای مطالب و قصارای آرزوهاست از حضرت ایزدی # ~~سببی به حیز مسألت میرود به اجابت مقرون باد. این عبودیت از مقام معلوم ~~مرقوم # ~~است از حال خیر، علم الله وگفی به شهیدا که در سرا و ضرا و شدت و رخا، ~~بندهآ # ~~کمترین و دعاگوی ms288 صادق ترین را ذکر ایادی و شکر نعم آن جناب عالی مآب ~~ورد # ~~زبان و ورد مشام جان بوده و هست و باشد. بعد از تبلیغ بندکی و عرض ~~PageV01P370 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0374.png) # ~~سرافکندگی، رأی اعلی لازال عالیا را باز مینماید که خداوند صاحب اعظم، ~~ملک # ~~الوزرا، آصف الزمان، بهاءالحق والدین، عز نصرة،1 متوجه آن طرف بود، ~~بنده # ~~کمترین به لطایف الحیل حرکت کردنشان را بدان جانب در تأخیر انداخت؛ چه، ~~اگر # ~~بدان ولایت گذر فرمایند مبالغی مال مردم را حرج افتد و تحمل مؤنت ~~ملازمان و # ~~منتسبان او کنز بقاع آن ولایت را پریشان گرداند. اگر رأی اظهر و ذهن ~~اطهر # ~~خداوندی اقتضا کند که پیش از آن که [351] خواجه بدان طرف آید بدین جانب # ~~حرکت نمایند، از نجح و صواب بعید نباشد. امید واثق است و رجاء مستحکم ~~که # ~~بنده را در این معنی صادق القول دانند و به کرم جبلی ملکی و لطف غریزی ~~ملکی # ~~این اعلام را قبول ومنت فرمایند. ### | شعر # لوکنتاهدی علی قدری وقدرکم %~% لعنث اقدی لک الدثیا و ما فیها # ~~و گفت آکه خدمت صاحب اعظم زحمت راه نکشد که به زودی به خدمت خواجه # ~~خواهم آمد. بعد از آن از شهر هرات به طالع سعد بیرون آمد و عزیمت سفر ~~عراق # ~~مصمم گردانید. به وقتی که شهسوار میادین بساتین ربیع حلهآ زرنگار بدیع ~~بپوشید و # ~~سرادق زربفت و کله نورانی بر عالم ظلمانی بگسترد و فراش طبیعت فرش زمین ~~را # ~~به الوان ریاحین چون نگارخانهآ چین بیاراست، ### | شعر اخاقانی] # ~~پاغ را مشاطگان چرخ زیور بستهاند ### | شاخ رابرگوش و گردن لوءلوءتر بستهاند # ~~دختران اختران برقع ز رخ بگشادهاند ### | لعبتان باغ را بر فرق چادر بستهاند # ~~خاک را از لعل و مینا تخت و افسر دادهاند ### | باغرا در جیب و دامن عود و عتبر بستهاند # ~~تخت پوش سبزه در صحراچمن گستردهاند ### | چارطاق لاله بر میناء اخضر بستهاند PageV01P371 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0375.png) # ~~آنجم از روی فلک رخ سوی صحرا کردهاند ms289 ### | بر زمین رشک فلک را شکل دیگر بستهاند # ~~352]این مهندس پیشگان رابین که چون درباغ و راغ ### | صد هزاران نقش بی پر گار و مسطر2 بستهاند # ~~این تکارش3 بین که از اصفر بر ابیض کردهاند ### | وین نمایش بین که از اسود بر احمر بستهاند # ~~امیر مجلس4 اوانی طرب و لهو مهیاکرده، نرگس با جسم مخمور چون ساتکین ~~زرین # ~~در میان آمده، لاله چون پیالهآ عقیق بر یک پای ایستاده، کل بادهان پر ~~خنده # ~~قراضههای ده دهی بر کف نهاده، یاسمن چون غنچه زلف بر عارض چمن تکیه # ~~ز ده، سمن چون سینهآ حوران ختن در افشان گشته، بید طبری نیمچه اطلس ~~نارنجی # ~~پوشید، سرو سهی به غلطاق حریر فستقی5 در بسته، طیور بر شاخ سرو در ~~پردهآ # ~~زبور این ندا در داده: ### | شعر # # باز از سعی فلک گلزار چون گلزار شد %~% وز6 صبا ناف هوا بر نافهآ تاتار ~~شد # # بار دیگر طرهآ سنبل ز بوی باد صبح7 %~% مشکافشان و عبیر آگین و عنبر ~~بار شد # # لالهآ سیراب باز از طرف صحرا رخ نمود %~% نرگس سرمست بازاز خواب خوش ~~بیدارشد # # صورت دلجوی باغ و نکهت باد سحر %~% عبرت نقاش و رشک کلبهآ عطار شد # ~~به یک ماه به اصفهان رسیده خواجه با تمامت اکابر و اشراف و ارکان مملکت ~~خود # ~~به استقبال بیرون آمد و او را به اعزاز و احتشام هر چه بهتر در جوار ~~خود [353] فرود # ~~آورد و در تعظیم جانب او چندانک امکان داشت اجتهاد نمود. و قاضی ~~فخرالدین و # ~~طایفه [ای] دیگر از مقربان درگاه خواجه بهاءالدین ساعت کسل8 پیش او می ~~آمدند1 # ~~و خود را ظاهرا دوستار و هواخواه مینمود[ند] و خدمتهای نیک به اظهار # ~~می رسانید[ند] و میگفت [ند]: PageV01P372 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0376.png) # شعر [ابونواس] # لاخیر فی صحبة خوان %~% یاتی من الغدر بألوان # نیست نیکی در صحبت خیانت کننده # می آرد از مکر رنگها را # فلعنة الله علی صاحب %~% له لسانان و وجهان # بس لعنت حق تعالی ms290 بر یاری باد # که مر ورا دو زبان است و دو روی ### | نظم (شاعر] # علی العبد حق فهو لابد فاعله %~% وإن عظم المولی و جلت فضایله # ~~بعد از چند روز مصاحب خواجه بهاءالدین پیش پادشاه ابقا رفت. و چون ابقا ~~ازو # ~~نجیده بود و آیینهآ سینهآ او زنگ کینه برآورد، به جانب او التفاتی نکرد ~~و امرا را # ~~فرمود که «او را پیش اردوی خود1 نخواهم گرداند2 و اجازت مراجعت نخواهم ~~داد؛ # ~~چه، مرا بدو اعتقاد نیست. اگر این نوبت از دست من خلاص یابد تا تخت # ~~جهانداری3 در تصرف من خواهد بود، پیش من نخواهد آمد».4 # القصه ملک اسلام شمس الدین [354] چندگاه در اردو بماند و پسر او ملک # ~~رکن الدین و برادر او را به اسم چریک به سوی دربند فرستادند و چند کرت # ~~شمس الدین صاحبدیوان و امرای لشکر پیش ابقا آمدند و گفتند که «ملک # ~~شمس الدین کرت از عهد قدیم باز به کوچ دادن دودمان پادشاه جهانگیر ~~چنگیزخان # ~~نطاق طاقت بر میان خدمت بسته است و حلقهآ فرمانبرداری در گوش جانسپاری # ~~کشیده و با مخالفان و منازعان شاهزادکان چنگیزخانی حربها[ی] بهمنی و # ~~جنگهای تهمتنی کرده و در آشکار و نهان مخایل پیمان ورزی و آثار حسن عهد ~~بر # ~~صفحات احوال او واضح بوده و تباشیر طاعت و متابعت از وجنات روزگار او ~~لایح # ~~و دلائل فرمانبرداری و هواخواهی به محل اعتماد و منزلت اعتضاد رسیده و ~~همگی PageV01P373 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0377.png) # ~~همت و نهمت او بر رعایت جانب رعایا و حمایت سایر برایا منوط و مربوط. ~~دیار # ~~افغانستان را به جهت حق گذاری نعمت پادشاهان ماضی به زخم تیغ مسلم و ~~مسخر # ~~گردانیده. امید واریم که پادشاه جهان چنین ملکی را که شناختهآ پادشاهان ~~است و # ~~پروردهآ نعمت ایشان ببخشد1 و خاطر مبارک را با او به سر رضا آرد و قلم ~~عفو بر # ~~جریدهآ جسارت او کشد». ### | شعر # من کان یرچو عفو من هو فوقه %~% فلیعفون ms291 عن ذنب من هو دونه # هر که باشدامید می دارد عفو آنک او بالای اوست # کو عفو کند2 گناه آنک او فرود است # ~~پادشاه ابقا در جواب شمسالدین صاحبدیوان گفت که «مصلحت من در آن است # ~~که او را نگاه دارم و پیش به هرات نفرستم. دیگر پیش من سخن او عرضه ~~مدار». # چون شفاعت شمسالدین صاحب دیوان در محل قبول [355] واقع نشد، از # ~~خواص درگاه خود چند تن را پیش ملک شمس الدین فرستاد و گفت که «ملک را # ~~بگویید که در کار تو چندانک ممکن است اجتهاد مینمایم و آن مقدار مال که # ~~امرا[ی] لشکر طمع میدارند میدهم. باید که هیچ اندیشه به خود راه ندهد و ~~به # ~~قوت اعتضاد صبر اصول اشجار هموم و غموم را از بوستان جنت سان ساحت ~~سینهآ # ~~بیکینه قلع کند. ### | شعر # ولیس الفتی من حیر الخطب صبرة %~% ولکنه من لحار فی صبره الخطب # و نیست مرد جوان آنک سرگردان کرد کار بزرگ صبر او را # ولکن او آن کسیاست که سرگردان شد درصبرکردن اوکاربزرگ # ~~چون پیغام شمس الدین صاحبدیوان به ملکشمسالدین رسید، درجواب گفت که # شعر [نظام الدین موصلی] # به هر حکمی که یزدان کرد بر من %~% همی گویم که حکم الله تعالی # ز جان گویم گه و بیگاه، کی دل %~% صبوری کن که ان الصبر اولی PageV01P374 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0378.png) # # سیعطی الله یسرا بعد عسر %~% فلایتأس فان اللیل حبلی # ~~من بدین دیار به سخن شما آمدم2 و بر عهد و میثاق شما که عین شین [و] ~~مین و # ~~محض نقص ونقض [بود] اعتماد کردم. # نظم [من کتاب الغرر] # آلا إن إخوانی الذین عهدتهم %~% آفاعی رمال لاتقصر فی لسعی # بدان بدرستی که برادراز من آن برادران که عهد کردم با ایشان # ماران افعی ریگهااند کوتاه نمیکنند در گزیدن من # ظننت بهم خیرا فلما بلوتهم %~% حللت بواد منهم غیر ذی ذرع # گمان بردم به ایشان نیکی را پس آن هنگام که از مردم ایشان را ms292 # فرود آمدم به وادی ازیشان جز خداوند کشت [365] # ~~بیت اولش این است: # # فروغ ملک ملک شمس دین محمد کرت %~% تویی که همچو ملک سربه سرهمه جانی # ~~صاحب روضةالصفا می نویسد، چون نامهآ صاحبدیوان به ملک شمسالدین رسید، ~~در # ~~جواب او نامهای نوشت و در آن این دو رباعی را درج کرد: # # با دشمن من چو دوست بسیار نشست %~% با دوست نشسایدم دگربار نشست # # پرهیز از آن عسل که با زمر نشست %~% بگریز از آن مگس که با مار نشست # # آن به که خردمند کناری گیرد %~% یا گوشهآ قلعهآ حصاری گیرد # # می میخورد و لعل بیان میبوسد %~% تا عالم شوریده قراری گیرد ~~PageV01P375 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0379.png) ### | ذ کر شستم # در وفات ملک شمس الدین به شهر تبریز # چون شهور سنهآ ست و سبعین و ستمائه [- 676]) درآمد، درین سال به # ~~واسطهآ امیر تکنه که امیر بس معظم بود و همگی حضرت پادشاه ابقا کار ملک # ~~شمس الدین روی در صلح و نجاح1 نهاده و سبب آن بود که امیر تکنه جانوری # ~~داشت که مرغوب و محبوب او بود. این جانور را علتی پدید شد که جمله # ~~جانورداران ممالک خراسان و عراق از4 معالجت آن عاجز شدند. ملک شمس # ~~الدین آن جانور را دوا کرد، چنانکه به زودی نیک گشت. امیر تکنه از آن ~~معنی از # ~~ملک شمسالدین منت بسیار داشت و دو سه بار سخن او را به سمع پادشاه ابقا # ~~رساند. # و بیشتر سکونت ملک شمس الدین در شهر تبریز بود و هر روز حکام و اکابر و # ~~مشاهیر و ارباب تبریز پیش او آمدندی و گفتندی که «ملک اسلام اگر ما ~~بندگان را # ~~محقق بودی که پادشاه ابقا به اموال و ولایات بر سر رضا میآید، ما مالی ~~که در عمر # ~~دراز گرد کردهایم و املاک و اسبابی که در تحت تصرف ماست، بدهیم و آن را ~~از # ~~سرمایهآ دین و دینی شمریم، اما چنین میشنویم که پادشاه به هیچ نوع ملک ms293 ~~اسلام # ~~را اجازت مراجعت نخواهد فرمود. خداوند باید که تردد بسیار و دل نگرانی ~~به خود # ~~راه ندهد و یقین داند که آنچ تقدیر ایزد است، دیگر نشود و با رضاء3 ~~رفته و حکمی # ~~نوشته، کوشش واجتهاد انسان سودمند نیست. ### | شعر # بس دلاگر جهان به جان آمد %~% وای برآنک در جهان آمد [357] # هر که چون آبگینه گشت لطیف %~% بر سرش سنگ ز آسمان آمد # با قضا بر نمیتوان آویخت %~% با قدر بر نمیتوان آمد # ~~جاه و جلالت عالم بر غم غدار را اعتباری نیست و لذات فانیهآ این مسکن ~~پر شیون6 PageV01P376 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0380.png) # ~~و محن ا[را] قسمت و مقداری نی، وکنوز مغارب ومشارق و سلطنت و مملکت # ~~خاور و باختر به یک صدمهآ غم و حملهآ اندوه نیرزد. ### | شعر # # خوش زی که زمانه غم نیرزد %~% اندیشهآ بیش وکم نیرزد # # وزنش همه نیم جو نسنجد1 %~% دادش همه یک ستم نیرزد # # دلگرمی روز روشنایش %~% دم سردی صبحدع نیرزد # # گفتی که کم از کم ارزد، آری %~% نینی، غلطی، که هم نیرزد ### | شعر # # رضیت بما قسم الله لی %~% ففوضت آمری إلی خالقی # خوشنود شدم به آنچ قسمت کرد حق تعالی مرا # بس باز گذاشتم کار خود به سوی آفریدگار خود # # لقد احسن الله فیما مضی %~% کذلک یحسن فیما بقی # به درستی که نیکوئی کرد حق تعالی در آنچ بگذشت # همچنین نیکوئی کند در آنج باقی مانده ### | شعر # # به تقدیر ایزد پسند[ید]5ام %~% امید از همه خلق ببریدهام # # نکو داشت ایزد مرا تاکنون %~% نکو3 داردم نیز تا زندهام # ~~و هر چه گاه که عقل کامل او زبان حال بگشادی و گفتی که «ای ملک به فلان ~~[1358 # ~~امیر و فلان وزیر سلامی و پیغامی میباید فرستاد تا سخن ترا به وقت فرصت ~~به # ~~سمع ابقا رساند».4 ملک شمس الدین را غیرت دامنگیر شدی و گفتی که «ای ~~خرد # ~~بی وبال ### | شعر اخاقانی] # # در ساحت زمانه ز راحت نشان مخواه %~% ترکیب عافیت ز مزاج جهان مخواه # # در ms294 داغ دل بسوز [و] ز مرهم اثر مجوی %~% با خویشتن بساز وز همدم نشان ~~مخواه PageV01P377 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0381.png) # # گر در دم نهنگ درآئی، نفس مزن %~% ور در کو محیط درآئی گران مخواه # # گر درد دل قوی شود، گر تاب تن فزای %~% زین گلشکرمجویوز آن ناردان ~~مخواه» # ~~و چند ماه بدین صفت در شهر تبریز بماند. عاقبة الامر به حکم پادشاه ~~ابقا داروی # ~~[ی] به خورد او دادند.2 بعضی از رواة چنین گفتند که در حمام هند وانه ~~[ای] بخورد. # ~~چون به وثاق آمد، دانست که به واسطهآ خوردن آن هندوانه زمانه برو به سر ~~خواهد # ~~آمد. در اواسط ماه شعبان در نماز شام بیگاه که نیر اعظم سر در افق غربی ~~کشید و # ~~پیکر نوربخش روز در تارهای زلف معنبر شب نهان گشت، ### | شعر # چوروی خور از بیم شبزردشد %~% ز گردون سر روز در گرد شد # ~~در چنین شب اندوه بر سر سجادهآ راز و نیاز بنشست و زبان به ورد تحمید و ~~تمجید # ~~بگشاد و گفت: ### | شعر [مؤلف] # # ای خالقی که شمس و قمر آفریدهای %~% وی صانعی که سمع و بصر آفریدهای # # از صنع بیضلالت وز حکم پر کمال %~% چندین هزار روح و صور آفریدهای # # [359]ازبهر روز دادوجزای معاملات %~% چندین هزار روح و صور آفریدهای 2 # # تا در کمال وصف تو هر دیده ننگرد %~% چندین حجاب پیش نظر آفریدهای ### | شعر # الهی و خلاقی و حرزی و موئلی %~% الیک لدی الاعسار والیسر افزغ # ای خدای من و پرودگار من و پناه من # به سوی تو4 نزدیک دشواری و آسانی فزع می کنم # إلهی لین جلت و جمت خطیتی %~% فعفوک من ذنبی اجل و اوسع PageV01P378 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0382.png) # ای خدای من اگرچه بزرگ شد و بسیار گشت گناه من # بس عفو تو از گناه من بزرگتر است و فراخ تر # ~~پس از آن مرغ روح او بر و بال شوقزنان1 به بالای قصر هشت بهشت و گنگرهآ ~~منظرهآ # ~~آسمان برآمد و پروازکنان سوی ms295 ارواح عشرهآ مبشره2 که در جنات عدن و نعیم ~~مقیم # ~~و آسودهاند، شتابان رفت. # شعر [رشید وطواط] # # مضی من له ذیل من العیب طاهر %~% و رای لدفع المعضلات صواب # بگذ شت آن کس که مرورا دامنی است از عیب پاک # و رأییست از برای کارهای مشکل صواب # # مضی من له قدر رفیع و همة %~% لها فوق هامات النچوم قباب # بگذشت آن کس که مرو راست اندازهآ بزرگ و همتی # که مرو را بالای تا رگهای ستارگان خرگاههاست # # مضی ماجد دانن ولانت لأمره %~% قلوب لآآساد الوغی و رقاب # ~~بگذشت بزرگواری که گردن نهاد و نرم شد مر حکم او را # ~~دلهای ای]که مر شیران جنگ راست و گردنها[360] ### | شعر [فردوسی] # # برونرفت زین خاکدان همچو باد %~% تو گوئی که هرگز ز مادر نزاد # # دریغ آن دل و دانش و دین او %~% دریغ آن کیان2 فر و آیین او # # دریغ آن همه دین و داد و دهش %~% دریغ آن همه فر و زیب و منش ~~PageV01P379 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0383.png) # # دریغ آن بزرگی و شاهنشهی %~% دریغ آن فرازنده1 سرو سهی # # دریغ آن بر و بازو و یال او2 %~% گرائیدن تیغ وکوپال او # # دریغ آن دل و زهره [واکردهگاه %~% دریغ آن فروزنده روی چو ماه # # دریغ آن سردست فیل افکنش %~% دریغ آن خجسته پر روشنش # # به گیتی چو[آن آشاه باداد و جود %~% نبیند دگر چشم چرخ کبود # # نزاید چو او مادر1 روزگار %~% به گیتی درون یک شهی نامدار # # چسنین است آیین چرخ بلند %~% گهی شاد دارد، گهی مستمند # # کهی تاج و تخت و نگین وکلاه %~% گهی مرک و تابوت خاک سیاه # # ازو گاه شادی و گاهی غم است %~% گهی تخت شاهی وگه ماتم است # # الا ای جهاندار گردون فراز %~% بدین تخت ودیهیم و شادی مناز # # مشو بر جهان جهال شیفته %~% به مردی و آوازه بفریفته # ~~که گیتی نگردد به کام کسی # # جهان با کسی پایداری نکرد %~% همه ساله با مرد یاری نکرد # ~~در فراق او هندوی بام ms296 سقف مینان چهرهآ شبهسان را از لعل اشک یاقوتی ~~گرداند و # ~~خطیب5 منبر فلک اخضر لباس سیاه سوگواری بپوشید، و سیاف گردون شمشیر # ~~خون آلود از قراب قیراندود برکشید، و شهسوار [361] میدان چرخ زنگاری ~~تاج # ~~شهریاری6 از تارک کامگاری برگرفت، و خنیاگر7 مجلس سپهر زبرجدی به جای ~~رود # ~~و سرود، آه و واویلا برآورد، و دبیر آسمان سمائی [؟] خامه و دوات سیمین ~~بر # ~~زمین زد، و مشعله دار طارم گوهر نگار شمع مصایب و نوایب برافروخت. # ~~و خواجه رشید الدوله در تاریخ نامهآ غازانی8 چنین آورده است که چون خبر # ~~به پادشاه ابقا رساندند کهای پادشاه جهانت اختر چرخ معالی، ملک شمس ~~الدین # ~~گرت از برج آفتاب انتقال کرد و کوکب سعادت او از اوج9 دولت خانهآ جلال ~~به # ~~حضیض10 وبال آمد، واز سطوت تندباد اجل سرو بوستان روزبهی او در چمن ~~PageV01P380 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0384.png) # ~~سروری فروشکست، و از صولت صرصر قهر مرگ گل باغ دل افروزی او بر گلبن # ~~فیروزی پژمرده شد، و سر رایات میمون و اعلام همایون او سرنگون گشت، و ~~شجر # ~~افضال واقبال وآسمان جلال او بی ثمر وقمر ماند، ### | شعر # ماه تمام ملک به زیر تقاب شد %~% آب حیات خلق جهان چون سراب شد # سروی ز بوستان معانی فروشکست %~% برجی ز آسمان معالی خراب شد # ~~پادشاه ابقا گفت که «ملک شمس الدین مرد محیل است. شاید که خود را ~~برساخته # ~~باشد». هلقتو1 نامی را که امیر[ی] مساس2 بود، فرمود که «برو تفحص تمام ~~به جای # ~~آور. نباید که ملک شمس الدین زنده باشد».3 هلقتو به تبریز آمد و بفرمود ~~تا ملک # ~~اسلام مغفور را در تابوتی نهادند و تابوت را [362] به بندهای آهنین ~~محکم گردانید. # و بزار] گی قطعه [ای] گفته است4 و تاریخ وفات ملک مرحوم مذکور را در # ~~آنجا ذکر کرده: # به سال ششصد و هفتاد شش، مه شعبان ### | قضاز مصحف دوران چو بنگریست به فال # به نام صفدر ایرانیان، محمد کرت ### | برآمد آیت ms297 «الشمسة کورت»5 در حال # ~~ایزد تعالی جان آن پاک تن را در جوار رحمت و غفران خود جای دهاد و صد ~~هزاران # ~~روح وراحت و یسر وکرامت بر قالب مطهر و روضهآ معطرهآ او رساناد، بمحمد ~~و آله # ~~واصحابه الطاهرین. PageV01P381 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0385.png) ### | ذ کر شست و یگم # در جلوس ملک شمس الدین کهین # به جای بدر خود ملک شمس الدین بزرگ # چون شهور سنهآ سبع و سبعین و ستمائه [- 677] درآمد، درین سال ملک # ~~سعید ملک شمسالدین کهین که پسر ملک مغفور شمس الحق والدین است، و # ~~ملک شمس الدین از میان ابناء نیکو خصال فرخنده حال او را دوستتر و ~~بیشتر # ~~داشتی و بهتر و بیشتر نواختی و برکشیدی و گفتی: # شعر امن کتاب المونس] # و کم ابصرت من حسن ولکن %~% علیک من الوری وقع إختیاری # و چنداان] که دیدم از نیکو ولکن # بر تو از آفریدگان افتاد اختیار من [363] # ~~چه، او به فصاحت عقل و شهامت خرد و به اصناف هنر و فنون فرهنگ آراسته ~~بود # ~~و میان اخوان واقران مذکور به اخلاق حمیده و موصوف به آثار پسندیده و # ~~متحلی به حلیت فتوت و متدرع به لبارس مروت. آثار کیاست از ناصیهآ # ~~او لایح وانوار فراست در غرهآ غراء او واضح. خاطر خطیرش مدرک عیوب ~~ادوار # ~~فلکی و ضمیر منیرش کاشف ودایع اسرار ملکی، و در حل مشکلات معانی # ~~ملکداری رأی عالم آرای او به مثابتی بود که آفتاب رخشان و ماه تابان را ~~ضیا و سنا # ~~بخشیدی. ### | نظم اصباحی] # یک ذره ز رأی او و صدشمس وقمر %~% یک نکته زلفظ او صد دراج]گهر # ~~و سخاء بی منتهای او روح یحیی برمکی و حاتم طائی را صفاء چهره حور حبور ~~و # ~~ضیاء لمعهآ نور سرور دادی. PageV01P382 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0386.png) ### | شعر [مؤلف] # # اگر خاقان بدیدی جاه او را %~% به دیده روفتی درگاه او [را] # # وگر دیدی سخایش حاتم طی %~% روانش را ثنا گفتی پیاپی # ~~طبقات انام واصناف خاص وعام در ms298 سرا وضرا دعاء دولت روزافزون و ثناء # ~~حضرت همایون او را ورد زبان و ورد مشام جان ساخته بودند، واین معنی را ~~مکرر # ~~گردانیده: ### | شعر # # ویبقیه عمرالدهر فی ذروة العلی %~% و یرحم عبدأ قال ذلک امینا1 # و باقی دارد او را تا زندگانی روزگار در بلندی بزرگی # و رحمت کناد بر بنده که گفت این را که همچنین باد # ~~و یکی از خصایص و فضایل این ملک مشترای] سیرت خورشید طلعت آن است که # ~~با آن همه جلالت و ابهت2 دودمان اسکندر نسب و عظمت [364] و رفعت خاندان # ~~سنجر2 حسب، به حلیت تواضع وخلق نیک چون رسول رب العالمین، علیه # ~~افضل الصلوات، آراسته بود. ### | شعر # # و اخو التواضع من تحلی بالعلی %~% والکبر و الاعجاب فعل العاطل # و خداوند فروتنی کردن آن است که آراسته شد به بلندی # و خود منشی کردار بی پیرانه است # شعر اجلال ترمذی # # تواضع پیشه کن ای مرد عاقل %~% که تا در چشم جانها جان باشی # # تکبر را رها کن کز تکبر %~% اگر جانی، ز دلها دور باشی # ~~و بیشتر اوقات و ساعات صحبت با علما و فضلا داشتی و جز موافق شرع مطهر # ~~نبوی مصطفوی در امر و نهی امارت و قبض و بسط حکومت شروع نکردی و خلق # ~~خدای عز و جل بر موجب «السلطان ظل الله فی ارضه» از عدل شامل وبذل وافر ~~و PageV01P383 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0387.png) # ~~عقل کامل و اصطناع1 خدایگانی او به فراغ بال آسوده حال بودندی و هر یک ~~از # ~~میان جان گفتندی: ### | شعر [ظهیر] # # زهی نظیر تو چشم زمانه نادیده %~% سیاستت بسزا گوش چرخ مالیده # # خرد که بردوجهان نافذاست فرمانش %~% بر آستان تو جز بندگی نورزیده # # ستارگان که بر آفاق بر سر آمدهاند %~% زخط حکم تو یک لحظه سر نپیچیده # # بگشته صورت اقبال کرد کل جهان %~% هزار باره وانگه در تو بگزیده # ~~و تقریر اوصاف آن ذات خرشید صفت - که روز به روز ضیاء تعطف او در شرق # ~~[2365 و ms299 غرب عالم شایع تر است، و ذکر کریم شیم و محاسن سیر او در اکناف ~~و # ~~اطراف جهان سایر - به واسطهآ قلم دو زبان محال باشد وبه واسطهآ عبارت ~~ادیم آن # ~~مجال ندارد. ### | شعر [ابونواس] # اذا2 نحن اثنینا علیک بصالح %~% فانت کما تثنیی و فوق الذی نثنی # چون ثنا گویم بر تو به نیکی PageV01P384 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0388.png) # پس تو چنانی ثنا میگویم و بالای آنچ ثنا میگویم # ~~در این سال مذکور به جای پدر مغفور خود جلوس مبارک فرمود. و سبب آن بود ~~که # ~~چون شاهزاده تبسین أقول بعد از آنک از لشکرکشیدن تبریز مراجعت کرد، چون ~~به # ~~شهر هرات رسید شهری دید بی سر و پا و نامضبوط و خلقی پریشان و حاکم ~~بسیار و # ~~هر کس به سر خود والی و هر تن با تیغ خویشتن پیشوایی. خواجه عاری را ~~نامزد # ~~فرمود که هرات را به تو دادم تا خلق را استمالت داده به کار عمارت و ~~زراعت # ~~مشغول گردانی. در اثناء این حالت پادشاه ابقا به هرات رسید. ایلچیان او ~~در شهر # ~~آمدند و جماعتی را که پیشوا و زعیم بودند بگرفتند که «پادشاه ابقا ~~آمد». چندین سر # ~~گوسفند و چندین خروار شراب مهیاگردانیده و زمره[ای] را که از شهر پیش ~~شاهزاده # ~~تبسین آقول رفته بودند خواص و مقربان پادشاه، از درگاه شاهزاده تبسین ~~به جبر به # ~~شهر آوردند. # روز دیگر شاهزاده تبسین اقول از مردم هرات پرسید که «چرا این شهر # ~~بی خداوند است؟». خلق هرات گفتند که تا ملک شمس الدین در این ولایت ~~حاکم # ~~بود هیچ آفریده را زهره و دل آن نبود که بر کسی حیفی کردی؛ چه، او ملکی ~~بود که # ~~از هیبت سیاست او نره شیر را در بیشه زاندشه زهره آب شدی و از اثر ~~معدلت او # ~~شاهین بلند پرواز را [366] با عصضفور ضعیف حقیر توان زور و امکان ~~زبردستی # ~~نبودی. از آن گاه باز که او به عراق رفته است ms300 و آنجا به رحمت حق ~~پیوسته، این ملک # ~~بی ملک است و این دیار بی شهریار. و بر خاطر اشرف شاهنشاهی شاهزادهآ ~~جهان که # ~~شعلهآ آفتاب جزوی از رأی منیر اوست، پوشیده نباشد که رعیت را اگر سری و # ~~سروری نبود همه با یکدیگر به تعدی و تسلط زندکانی کنند. ### | شعر [دقیقی] # ملک بیملکدار باشد؟ نی %~% ور بود، پایدار باشد؟ نی # بی شهنشه بناء ملک جهان %~% محکم [و] استوار باشد؟ نی # خطهای را که بی خداوند است %~% کار او برقرار باشد؟ نی # شهر را هیچ حامی و حارس %~% چون شه و شهریار باشد؟ نی # ~~شاهزاده تبسین أقول پرسید که «از فرزندان و برادران و اقارب ملک شمس ~~الدین در # ~~این ولایت کسی هست یا نی؟» گفتند که بسر او ملک رکن الدین محمد در این ~~عراق # ~~ساکن اردوی بزرگ پادشاه ابقا است. PageV01P385 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0389.png) # روز دیگر تبسین اقول پیش پادشاه رفت و گفت مدت عمر پادشاه در کمال # ~~امنیت و مزید معالی و بسطت هزار سال باد. مناشیر تقدیر بر موافقت تدبیر ~~او موقع # ~~و امثلهآ قضا بر موجب رضای او موشح. بر رأی انور عالی پادشاه جمشید ~~سریر # ~~غذل گتستر امل پزور که نآفتان عالمتاب در جنب1 او نچون سایه تیرة: ~~تمایذ و مأه با # ~~عزم او چون سهی خیره بود. بعد از ان عرضه داشت که «این ولایت بغایت ~~خراب # ~~است و رعیت ملکی ندارند و هرکس به نفسه و رأسه مردم را زحمت میدهد. اگر # ~~حکم یرلیغ بزرگ شود پسر ملک شمسالدین کرت را به حکومت این حدود نامزد # ~~فرمایند، حاکماند». # پادشاه ابقا در حال ایلچی را سه اسبه بدواند تا ملک رکن الدین را پیش ~~[367] # ~~او آوردند. روز دیگر او را بنواخت و فرمود که «او را بر لقب2 پدر او ~~باز خوانید» و # ~~قتجاق را به اسم شحنگی با او به هرات فرستاد. ملک سعید شمس الحق والدین # ~~روز دیگر با خلعت فاخر و یرلیغ ms301 و پائیزه و طبل و علم از اردوی پادشاه ~~ابقا بیرون # ~~آمد. و چون به شهر هرات نزول فرمود ابواب عدل و بذل به روی1 رعیت بگشاد ~~و # ~~از تحمید واضطناع در باب مردم شهر هرات هرچه ممکن بود به اظهار رسانید ~~و # ~~هیچ دقیقه از دقایق ملکداری و رعیت بروری مهمل نگذاشت. خلق هرات به ~~یکبار # ~~ازبان به مدح ذات شریف او بگشادند و گفتند: # شعر اقاضی منصور هروی] # هنیئا لک الدولة الغالیة %~% و لازلت فی حالة خالیة # گوارنده باد مر تو را دولت بزرگ # و همیشه بادی تو در حالتی آراسته PageV01P386 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0390.png) ### | ذکر شست و دوم # دو صفت عدل ملگ # شمس الدین کهین در خلق شهر هراة # چون شهور سنهآ ثمان و سبعین و ستمائه [= 678] درآمد و درین سال ملک # ~~سعید شمس الحق والدین به جهت استمالت ورعایت رعایای ولایات، امثلهآ # ~~همایونی به اطراف و اکناف بلدانی که در حکم او بود[ند] بفرستاد. بعد از ~~چند روز # ~~امرا و ولاتی که در ممالک او منشور امارت و رایت ایالت داشتند به هرات ~~آمدند و # ~~به تجدید خطهآ هرات، گفیت عن الآفات، که مستقر سریر سلاطین و مطلع ~~خورشید # ~~ارباب یقین وقبلهآ اخیار وابرار وکعبهآ اشراف و احرار و مرکز ورع و ~~تقوی و منشاء # ~~اصحاب فضل و فتوی و مأمن زهاد و عباد [368] و مسکن اقطاب واوتاد2 است، # ~~معمور گشت و نمودار جنت شد و به واسطهآ دین قوی و عدل گستری ملک # ~~شمس الدین شرایع اسلام به غایت ظهور انجامید و مناهج و شعائر مسلمانی ~~به # ~~کمال وضوح ولموع پیوست. ### | شعر # دین محمد قوی گشت به تأیید او %~% ملک مخلهنوی یافت به دوران او3 # گیتی غدارگشت تابع فرمانش و باز %~% گنبد دوار شد چاگر دوران او # ~~و ساکن مساکن هرات را چهرهآ مخدرهآ مراد از تتق آمال جمال داد و پیکر ~~صبح نجح # ~~از افق آمانی روی نمود، و شرارت نوایر نوایب از روی جهان ناپدید ms302 گشت، و ~~داعی # ~~حیف و بیدادی که چون آفتاب رایت شهرت برمیافروخت سر در حجاب أفول و # ~~خمول کشید و ساعی فساد و فتنه که به سان صبحدم خنجر از غمد خاور # ~~برمی کشید پای بست شکنجهآ قهر و قسر ماند و به تازگی صیت رافت و ذکر ~~مرحمت # ~~ملک سعید شمس الحق والدین به گوش ساکنان خراسان رسید وانوار واضواء # ~~انصاف وانتصاف او به اقصای ایران پیوست. PageV01P387 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0391.png) ### | سعر # # تاخت از بیم قهر او فتنه %~% زان سوی نیستی به صد فرسنگ # # شد شعاعات عدل و رأفت او %~% مرتر از اوج بره و خرچنگ # # رفت از صیقل مهابت او %~% زنگ ظلم از رخ جهان دو رنگ PageV01P388 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0392.png) # ذکر شست وسوم1 # در رفتن ملک شمس الدین # کهین به قلعهآ محروسهآ خیسار # چون شهور سنهآ تسع و سبعین و ستمائه [- 679] درآمد، ملک شمسافدین # ~~369] درین سال از هرات به ولایت غور حرکت فرمود و قلاع و حصون آن مواضع # ~~را به کوتوالان و حارسان معتمد مبارز سفارش کرد و رسوم مرضیهآ پدر ~~مغفور مبرور # ~~خود را بتجدید موضح و مظهر گردانید، و در قلعهآ محروسهآ خیسار چند ماه ~~ساکن # ~~شد و رعایا[ی] آن حدود را به نواخت و لطف ملکی و عدل شامل و بذل کامل ~~به # ~~عمارت و زراعت ترغیب تمام داد. PageV01P389 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0393.png) # ذکر شست و چهارم # در رفتن ملک شمس الدین # کهین به محاصرهآ قلعهآ قندهار # چون شهور سنهآ ثمانین و ستمائه [=680] درآمد، درین سال ملک # ~~شمس الدین لشکر به طرف قلعهآ قندهارکشیده و سبب آن بود که چون ملک ~~مذکور # ~~در خطهآ هرات به جای پدر مغفور خود جلوس مبارک فرمود، تمامت ؤلاة ولایت # ~~غور و غزنین از برای تجدید عهد فرمانبری و تأکید امر خراجگذاری به خطهآ ~~هرات # ~~آمدند و به شرف دستبوس و نیل خلعت ملکی شاهنشاهی مکرم و عزیزگشت # ~~اند]، الا حاکم قندهار که از انقیاد ابا نمود. ملک شمس الدین به وقت ~~خجسته ms303 و # ~~طالع همایون در ربیع الآخر سنهآ مذکور از ولایت غور به جانب قلعهآ ~~قندهار حرکت # ~~فرمود واز اطراف و نواحی غور و غرجستان و هرات و اسفزار و آزاب و تولک ~~زعما # ~~و حکام با لشکر تمام جمع گشتند. بعد از بیست روز عدت و آهبت حصارگیری و # ~~قلعه گشای ای] ساخته و پرداخته شد، روز بیست و یکم به وقت آنک [=370] ### | شعر فرخی # # شاه سپهر برین تیغ زد از کوهسار %~% گشت نگون رایت کوکبهآ زنگبار # # زاغ شب از آشیان2 رفت سوی قیروان %~% باز سفید سحر رست ز دریای قار # ملک شمس الدین صف برکشیده و میمنه و میسرهآ انجم صفت تعبیه کرده و # ~~قلب و جناحین به سوار و پیاده مرتب گردانیده و شرایط لشکرکشی و مراتب # ~~سپاه آرائی به تقدیم رسانیده، و اعلام خورشیده پیکر و رایات مظفر ~~برافراخته به # ~~پای قلعهآ قندهار آمد. ### | شعر [ربیعی] # # یکی رزم خرم3 بر آراست شاه %~% کزان خیره شد چشم خورشید و ماه # # درفشان علمها به گاه نبرد %~% ز پیروزه و سرخ و نیلی و زرد # # سواران و نیزه چتان مینمود %~% که بر کو [ه] آهن یکی بیشه بود ~~PageV01P390 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0394.png) # همه دشت و صحرا و شیب و فراز %~% سوار و پسیاده بد و اسب و سساز # در آمد ز جای آن سیاه گران %~% تو گفتی که شد کوه و بیشه روان # و در آن قلعهآ قرب دو هزار1 مرد جنگی بود. به یکبار متوجه حرب و ضرب # ~~شدند و دست به تیر انداختن و احجار زدن بر آورد ا[ند]. ملک شمس الدین ~~بنفسه # ~~بیش راند و گفت «ای جانسپاران شیر زور و ای نامداران غور، پیش روید و ~~آثار # ~~جانبازی و سراندازی به ظهور رسانید.» جمعی از بزرگان ولایات و کماة ~~سپاه چون # ~~اختیارالدین سالار و امیر عمر دره و جمال قاضی و حسام الدین تولک و ~~نقبت علی # ~~و امیر نصرت و زمره دیگر از شجاعان صف شکن و ms304 مبارزان گردنکش که از کمال # ~~قادراندازی در شب تار [371] به زخم تیر، آینه بر پیشانی فیل دوختندی و ~~به نوک # ~~ناوک جانگداز از آینه به خود چشمهآ دره پیدا کردندی، چون شتران آشفته ~~به یک # ~~حمله به پای قلعه آمدند. ### | شعر # مشو الیها باسیاف کما %~% شهب ثواقب فی اثرالشیاطین # رفتند به سوی او با شمشیرها همچنانک # فرو ریخت ستارگان سوراخ کننده در عقب دیوان # چون حصاریان تقدیم و باس و اقدام تهور سپاه ملک شمس الدین مشاهده # ~~کردند، قرب هزار مرد ### | شعر [عسجدی] # همه کردان فیلافکن، همه مردان شیراوژن # همه چون رستم و بهمن، همه چونطوس وچون کرکین # ~~از قلعه بیرون آمدند و روی به سوی حرب نهاد [ند]. و راوی چنین گفت که ~~هر دو # ~~فریق چندانی از یکدیگر را به قتل آوردند که در آن نواحی تمامت صحرا و ~~آب و # ~~اطلال و دمن از جوی خون3 چون جیحون و سیحون گشت و از جوش دریای کارزار # ~~جوشن در ابدان مردان میدان موج زد، واز سورت نایرهآ پیکار و کارزار ~~دروع بر # ~~ضصدور دلیران سپاه بتفسید. PageV01P391 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0395.png) ### | شعر # قهآ آهن ز تف روز رزم %~% بر فراز تارک سرسوخته # سینه ها از جوش جوشن تافته %~% مغزها در زیب مغفر سوخته # وز تف آن بر خلاف خاصیت %~% استخوانهای سمندر سوخته # ~~چشم هوا از سرمهآ غبار کارزار به سان چشمه قار تاریک شد و چشمهآ خورشید # ~~نوربخش از ذرات گرد دشت نبرد چون حدقه سیاه گشت. ### | شعر # # ستاره پدید آمد از تیرهآ گرد %~% رخ زرد خورشید شد لاجورد1 [372] ### | شعر [ابیوردی] # و خد الأرض یعمره نجیع %~% و عین الشمس یکحلها القتام # و روی زمین فرا می پوشانید او را از خون تازه # و چشم آفتاب سرمه میکرد او را کرد جنگ # ~~سیزده روز برین نسق ملک شمسالدین با ایشان حرب کرد و آن جماعت # ~~همچنان بر طغیان وعصیان اصرار مینمودند وجسارت ومقاومت ظاهر # ~~می گردانید [ند]که «ای طایفهآ خون گرفته، دست ms305 از حرب کوتاه کنید و ~~فریاد الامان # ~~الامان به اوج کردون رسانید تا همه به جان و زن و فرزند و اموال و ~~اجناس امان # ~~باشید، والاکه همه بدین گونه با کارزار قیام خواهید نمود بعد از فتح ~~این قلعه همه را # ~~بیدریغ به زخم تیغ به قتل خواهیم رساند» مردم قلعهآ قندهار بدان اقوال ~~التفات # ~~نمیکردند. روز دیگر از اول بامداد، ملک شمسالدین باتمامت سپاه خود به ~~پای # ~~قلعه راند و گفت: ### | شعر [نظامی] # بدان سان من امروز لشکرکشم %~% که مغز از سر شیر نر برکشم # چو دریای جوشان نبرد اورم %~% سرگردنان را به کرد آورم # ~~بعد از آن از پشت مرکب فرود آمد. لشکر به یکبار پیاده شدند و به دو ~~حمله # ~~نزدیک دوازده قلعه رسیدند و خواستند که آتش در درزنند. از بالای قلعه ~~فریاد # ~~برآوردند که: PageV01P392 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0396.png) # شعر ارشید وطواط] # # 1 شمس دین الله یا من عزمه %~% فی قمع ارباب الضلال حسام # ای آفتاب دین خدای عزوجل، ای آنک عزیمت او # در شکستن خداوندان گمراهی شمشیریست [373] # ~~ما بندگان را امان ده! طایفهای از ملوک و امرای لشکر ملک شمس الدین ~~گفتند تا # ~~مردم قلعه مالی بیرون آورند. روز دیگر ملک شمسالدین کامیاب، از قندهار ~~با # ~~حصول مطالب مراجعه نمود. PageV01P393 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0397.png) ### | ذ کر شست و پنجم # در تربیت و عدل ملک # شمس الدین کهین در باب مردم شهر هرات # ~~چون شهور سنهآ احدی و ثمانین و ستمائه [=681] درآمد، درین سال ملک # ~~شمس الدین از قلعهآ محروسهآ خیسار به خطهآ هرات - که مقر جلال و محط ~~اقبال و # ~~مسکن ظفر و مجمع فضلاست - بر سریر دولت دیهیم عزت بر تارک مبارک نهاد و # ~~ابواب مبرات و خیرات بر روی خلایق جهت رضا خالق بگشاد و منطقهآ داد و ~~سداد # ~~بر میان احسان وابقا بست. # # چو بر سر نهاد آن درخشنده تاج %~% ستاند از خدیوان گیتی خراج # # جهان را به داد و دهش رام کرد %~% همه کارها ms306 از پی نام کرد # # به بخشش تهی کرد گنجینهها %~% بروک برد از سینهها کینه ها # # به گیتی به فرزانگی و هنر %~% سمر شد به سان نیا و پدر # # گرفت از سر روز شاهنشهی %~% چو کرت جهانگیر، بخت مهی # ~~و در این سال مذکور سکان شهر هرات بواسطهآ حسن تدبیر و یمن معدلت او # ~~مرفه الحال به عبادت حضرت ذی الجلال قیام نمودند واز هیچ طرف بریشانی ~~[و] # ~~وهمی بدیشان راه نیافت و همه از ثمرات اشجار گلشن تناسانی و نیل امانی # ~~محظوظ شدند، واز ریاض بساتین دین و دولت معطر و خوشبوی گشتند، و در # ~~دعاء خیر ذات شریف ملک مذکور افتاد. [374] PageV01P394 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0398.png) # ذ کو شست و ششم # در حکومت ملک علاءالدین # بن ملک شمس الدین کهین در شهر هرات # چون شهور سنهآ اثنا و ثمانین و ستمائه [=682] درآمد، درین سال ملک # ~~سعید، شمس الحق والدین پسر خود ملک مرحوم علاءالدوله والدین را که به # ~~حکمت و حکومت و ذکا و سخاوت و وفا موصوف بود و به فکر دوراند یشی و ذهن # ~~انوار و طبع وقاد اعلم واحلم اتراب و اقران و به کرم جبلی و فضایل خلقی ~~و شیم # شعر ارشید وطواط] # هوالملیک الذی من کفه ابدا %~% للمعتفین عیون الجود تنفجر # اوست پادشاه، آن پادشاهی که از پنجهآ او همیشه # مر سؤال کننده گان را چشمههای جوانمردی روان میشود # ~~قایم مقام خود در شهر هرات، حمیت عن الآفات، نصب گردانید و گفت «ای ~~فرزند، # ~~ایالت خطهآ معمورهآ هرات را که از اعاظم مناصب اسب و از اماجد اعمال به ~~تو # ~~مفوض گردانیدم، باید که در باب رعیت شفقت و معدلت مبذول داری و خلقی را # ~~که در اهتمام تو باشند به راه خدای برستی و صدق و دیانت و امانت دعوت ~~کنی و # ~~از آنچ نباید و نشاید و پسندیده حضرت مولی تعالی نبود احتراز و اجتناب ~~واجب # ~~شمری. ### | شعر # پرستیدن دادگر پیشه کن %~% ز روز پسین ms307 خود اندیشه کن # ~~و خواص و عوام انام را از مایدهآ انعام و فضل خود بهرمند دار و به جای ~~[375] فقرا # ~~و ضعفا هر اصطناع و تکریم که وجود آن میسر گردد عطاکن، و تفریق و تنفر # ~~زیردستان را واسطهآ خلل ملک شناس. PageV01P395 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0399.png) ### | شعر [سعدی] # # برو پاس درویش محتاجدار %~% که شاه از رعیت بود تاجدار # # رعیت چو بیخاند و سلطان درخت %~% درخت ای پسر باشد از بیخ سخت # ~~وزمام حل وعقد اعمال واشغال ولایت را به کف کفایت کفاتی سپار که از ستم ~~و # ~~تعدی مبرا و معرا باشند و به حلیت راستی و کم آزاری متحلی و بر رعیت ~~مهربان و # ~~حیم ### | شعر [سعدی] # # خدا ترس را بر رعیت گمار %~% که معمار ملک است پرهیزگار # # بداندیش تست آن و خونخوار خلق %~% که نفع تو جوید در آزار خلق # # رباست به دست کسانی خطاست %~% که از دست شان دستها بر دعاست # ~~و بر سیاست، خاصه هر قتل و قطع وضوح دلیل وظهور یقین تعجیل مکن، و # ~~اعتماد و اعتضاد در محبت والفت بر طایفه [ای اکن که عقاید وقواعد سرایر ~~و # ~~ضمایر ایشان با شواهد ظاهر موافق باشد و در تعریک و تنکیل فسقه و فجره ~~و قلع # ~~مواد شر اشرار چندانک امکان دارد اجتهاد نمای و با بندگان خدای عزوجل ~~به # ~~نوعی کن که همه در عیش و فراغ بال و جمعیت خاطر در دعاء دولت تو بیاض ~~روز # ~~را به اکتساب معیشت گذرانند و سواد شب را به تحصیل عبادت.» # بعد از آن به چند روز به طرف قلعهآ محروسهآ خیسار حرکت فرمود. ملک # ~~علاءالدین مواعظ [و] وصایای پدر بزرگوار خود را به جای آورد و در تربیت ~~رعیت و # ~~باس خاطر ایشان هیچ دقیقه مهمل نگذاشت. 3761] ### | شعر ا[ربیعی] # همیدونش زربخشی و داد بود %~% دل زیردستان ازو شاد بود # شعر [استاد اصفهانی] # عمالبسیطة والبریه عدله %~% فالخلق شخص والبسیطة1 ذار # فرا گرفته است روی زمین و آفرندگان ms308 را عدل او # پس خلق بدنیاند و روی زمین سرای او PageV01P396 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0400.png) # ن کر شست و هفتم # ر آمدن باد شاهزاده # وغون به شهر هرات و مراجعت # چون شهور سنة ثلاث و ثمانین و ستمائه [=683] درآمد، درین سال # ~~بادشاهزاده ارغون به هرات آمد و در باب رعیت هرات چندانک ممکن بود # ~~عاطفت و مرحمت فرمود و ملک علاءالدین را بنواخت و از برای ملک شمس ~~الدین # ~~خلعت خاص و یرلیغ و پائیزهآ زر فرستاد. و بعد از چند روز به بادغیس رفت ~~و از # ~~بادغیس به سرخس حرکت کرد. PageV01P397 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0401.png) # ذ کر شست وهشتم # در مجالفت هندونویین با اعرای بادغیس # چون شهور سنهآ اربع و ثمانین و ستمائه [=684] درآمد، درین سال # ~~هندونویین، امیر تایتمور را به قتل رساند. و سبب آن بود که تایتمور که ~~امیرتومان2 و # ~~نامدار مقرب پادشاهزاده ارغون بود، دایم از هندونویین بد گفتی و در ~~مشافهه و # ~~مواجهه چون مست شدی خود را بسیاری بستودی و گفتی: # نظم [صاحب اندلس] # [377]ان الذی خلق الاشیاء صورنی %~% نارأ من البأس فی بحر منالجود # بدرستی آنک بیافرید چیزها را صورت کرد مرا # آتشی از جنگ در دریای از جوانمردی[؟] # ~~هندونوین از آن معنی بغایت برنچیدی. و چون تایتمور را در پیش ~~پادشاهزاده # ~~ارغون حامیان [ی] قوی بود، هندونوین عداوت خود را با او ظاهر نکردی. هم ~~بدین # ~~کونه چند گاه به نفاق با یکدیگر زندگانی کردند. تا درین سال مذکور آتش ~~حقد # ~~هند ونوین بالاگرفت و در تیه «العجله من الشیطان» حیران گشت. روزی ~~فرصتی نگاه # ~~داشت و در میان طوی تایتمور را بکشت و چند تن از نزدیکان او [را] به ~~قتل آورد. # ~~امرا[یی] که در بادغیس بودند: الادونوین و جاردو و دنقرا باتفاق لشکر ~~جمع کردند # ~~تا بر هندونوین زنند. # روز دیگر جماعتی از سپاه الادو پیش هندونوین آمدند و گفتند که «الادو و # ~~جادو3 و دنقرا با عساکر بازگشتند و حالیا عزیمت محاربت4 و ms309 مقارع ~~ندارند.» PageV01P398 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0402.png) # ~~هندونوین بغایت خوشدل و مبتهج گشت و لشکر خود را اجازت داد و گفت «هر # ~~کس به یرت1 خود بازگردید و چون زمستان به آخر رسد و بهار عالم افروز و ~~چهرهآ # ~~زیبای نوروز فیروز ظاهر گردد، همه آمادهآ حرب و ساختهآ رزم روی به ~~درگاه نهید.» # امرای هزاره و صدهآ او هرکس به مقام خود مراجعت نمود [ند]. در اثنای این # ~~حالت الادو نوین وجاردو و دنقرا با لشکرگران مفجاء بر هند ونوین زدند و ~~با # ~~هندونوین هشتصد مرد بیش نبود. تیغ برکشید و با طایفهآ خود [378] با ~~ایشان مقابل # ~~شد و بعد از ساعتی در میدان راند و معنی؛ ### | شعر # علیک باظهار التجلد للعدی %~% و لا تظهرن منک الذبول فتحقرا # بر تو باد بیداد کردن، جلدی کردن از برای دشمنان # و بیدا مکن هیج گونه از خود پژمرده گی را، پس خوار شوی تو # ~~بر خویشتن خواند و در چند حمله مردانگی تمام و شجاعت عظیم به اظهار ~~رسانید # ~~و هر چند که کوشید و چندانک جوشید، بیشتر مقام نتوانست کرد. روی به ~~هزیمت # ~~نهاد. لشکر الادونوین در عقب او براندند و اکثر مرد[ان] سپاهی او را به ~~قتل آورد[ند] # ~~و غنیمت بیحد و حساب از اسب و سلاح وخیمه و خرگاه و زن گرفت [ند]. # ~~هندونوین دل خسته و محزون از راه قراباغ درآمد و از آنجا بیهده بیرون ~~رفت و پس # ~~از ده روز به کوهپایههای غور نزول کرد و با خواص و خواتین خود پناه به ~~خیسار # ~~برد. PageV01P399 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0403.png) ### | ذ کرشست ونه # در گرفتن ملک شمس الدین کهین هندوریین را # ~~هندوتوین پناه به قلعه محروسهآ خیسار آورد. ملک شمس الدین بعد از چند ~~روز او را # ~~گرفت و پیش پادشاهزاده ارغون أقول فرستاد. PageV01P400 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0404.png) ### | کر هفتاا # ~~در خلعت فرستادن پادشاهزاده # ~~رغون به جهت ملک شمس الدین کهین PageV01P401 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0405.png) # ذکر هفتاد و یکم # در پریشانی شهر هرات و جلاء ms310 مرد[م] # چون شهور سنهآ سبع و ثمانین و ستمائه [=687] درآمد، درین سال بواسطهآ # ~~گرفتن هندونوین، امرا با ملک شمس الدین بد شدند و به انواغ ازو پیش ~~پادشاهزاده # ~~ارغون سخنهای پراکنده؛ چون: یاغی شدن، گرفتن خزینه و خواتین هندونوین و # ~~ناالتفاتی [به] ایلچیان پادشاه و میلان خاطر او به طرف شاهزادگان عرضه ~~داشتند.1 # ~~چون این سعایت به سمع ملک شمس الدین رساندند، مصلحت در آن دید که من # ~~بعد در قلعهآ محروسهآ خیسار - که امنع قلاع جبال کیهان است - ساکن ~~باشد.2 # چون ملک شمسالدین در خیسار مقام کرد و ملک علاءالدین نیز از هرات به # ~~خیسار حرکت نمود، اخبار اراجیف در میان مردم هرات شایع گشت. هر کس به # ~~نوعی سخن گفتند. در اثناء این حالت طایفهای از نکودریان مالان هرات را ~~غارت # ~~کردند و بسیاری از مردم را به اسیری گرفت [ند] و از جوانب و اطراف قطاع ~~طرق و # ~~بی با کان روی به هرات آوردند. و ایاجی بن قنفوردای نوین - که پیش ازین ~~ذکر او رفته # ~~است با پادشاهزاده ارغون یاغی شده بود و در حدد گرمسیر ساکن گشته - هر ~~چند # ~~روز طایفه [ای] را به جهت قصد و حصد هرات می فرستاد. کار به جای [ی] ~~رسید که # ~~برفتند و خلق گروه گروه و فوج فوج به تبعیت ایشان جلاء وطن کردند و هر ~~چند که # ~~شهابالدین رزه و بعضی از مشاهیر جماهیر شهر اهالی و شکان و مطان3 هرات ~~را # ~~گفتند که [380] «ای اصحاب! واقعه [ای] موجود نشده ولشکر بیگانه نرسیده، ~~از # ~~شهر مروید وکربت غربت را اختیار مکنید..» بدان نصیحت هیچ کس التفات ~~PageV01P402 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0406.png) # ~~ذکر هفتاد و یکم ا در پزیسانی شتهر هرات و... # ~~نمیکرد و هر کس بسر خود پناه به شهری و قصبه و قلعه و حصنی میبرد. # روز جمعه خلقی که باقی مانده بود [ند] در مسجد جامع با هم اتفاق کردند # ~~که از شهر نروند و دروازهها را محافظت ms311 نمایند و اگر لشکر[بیگانهای] به ~~محاصرهآ # ~~شهر بیاید، حرب کنند. برین جمله با هم مقرر داشتند و اختیارالدین بوقا1 ~~[را] بر سر # ~~خود حاکم گردانید [ند]. چون شاه سپاه شب دیجور سراپردهآ ظلمت بزد و ~~شادروان # ~~ظلمانی برافراشت، در چنین شب تاریک، ### | شعر [ابیوردی] # یلیل طویل ینشد النجم صبحه %~% فلا الصبح مسبوق و لاالنجم لاحقه # به شب درازی که میجست ستارهآ صبح را # پس نه صبح پیشی گرفته بود و نه ستارهآ در رسنده بدو # ~~قرب هزار بنهوار مردم از شهر بیرون رفت و بندهآ مذنب1 سیفی - که جمع ~~کنندهآ این # ~~کتاب است - در آن وقت شش ساله بود و یاد دارد که خلق از شهر هرات بیشتر ~~پیاده # ~~به اسفزار و جام وخواف3 و غور و غرجستان میرفتند. و به هر نوع اخبار ~~اراجیف # ~~میگفتند. گاهی آواز میکردند که «لشکر نکودری و امیرنوروز می آیند تا ~~خلق هرات # ~~را اسیر کرده به گرمسیر برند. و گاهی [می اگفتند که «سپاه عراق میرسد و ~~بر آن # ~~عزیمتاند که هرات را خراب کنند و ساکنان او را به اطراف واکناف خراسان ~~و # ~~عراق ببرند.» و قومی را گمان آن بود که ملک شمسالدین لشکر غور و غزنین ~~را # ~~جمع کرده و بر آن عزم است که به هرات آید و خلق را به ولایت غور برد. # القصه تشویش و دلنگرانی هر روز در میان مردم هرات بیشتر میشد و هر # ~~ساعت خبر دیگر [381] می رسید. پدر عزیت سفر میکرد و پسر نیت سکونت. PageV01P403 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0407.png) # ~~کی از برادر میرفت و داغ فراق بر جگر دوستان مینهاد و دیگری از ~~خویشاوندان # ~~ی برید و هنگام وداع میگفت: ### | شعر[و ایضا له] # ائها الحی إن بکرتم رحیلا %~% فالبثو للمودعین قلیلا # ~~ای قبیله، اگر با مداد کنید شما در حالی که رحلت کننده گان باشید # س درنگ کنید از برای وداع کننده گان اندکی PageV01P404 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0408.png) # ذکر هفتاد و دوم1 # در آمدن ایاجی نگودری # به ms312 شهر هرات وغارت خلق # چون شهور سنهآ ثمان و ثمانین و ستمائه [688] درآمد، درین سال ایاجی با # ~~ده هزار سوار جنگی به رودخانهآ هرات نزول کرد. و راوی چنین گفت که پیش ~~از # ~~آمدن ایاجی به چند روز، احمد یحی از قلعهآ محروسهآ خیسار به هرات آمد و ~~مثال # ~~ملک شمس الدین به عمر شاه خواندزی و اکابر شهر رسانید. در آن مثال ~~مسطور بود # ~~که «نواب و عمال ما بدانند که امیر ایاجی با سپاه گران به استدعای ~~امیرنوروز بدان # ~~طرف آمد. باید که در رضاجوی ای] او هیچ تأخیر و تقصیر جایز نشمرند؛ جه، ~~او # ~~عازم آن است که لشکر به خراسان برد و اکثر ظن ما آن است که ازو زحمتی ~~به مردم # ~~هرات نرسد. اما با وجود این معنی باید که اعتماد نکنند و به حصارها ~~درآیند.» # و خواجه قطبالدین چشتی نیز میرک زکی حمال را به هرات فرستاد و گفت # ~~که «مردم شهر باید که با امیر ایاجی حرب نکنند و دروازه [ها] بر روی ~~لشکر او # ~~ببندند.» # چون ایاجی به هرات آمد، سه روز سپاه او در شهر سوداکردند. روز چهارم از # ~~جوانب شهر کورکه 2[383] فرو کوفتند و از چب و راست ندا در داد[ند] که ~~«امیر # ~~ایاجی حکم کرده است که نماز شام را باید که تمامت خلق از شهر بیرون ~~روند.» روز # ~~دیگر سپاه ایاجی دست به غارت برآوردند و مردم را اسیر کرد[ند]. طایفه ~~[ی] در # ~~حصار اختیارالدین3 بماندند وگروهی در گنبد سلطان سعید غیاث الحق ~~والدین، PageV01P405 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0409.png) ### | تاریخ هرات # ~~نورالله مضجعه، و قومی از متعلقان امیر نوروز و دیگر باقی خلق را اسیر ~~کردند و # ~~فرزندان را از مادران جدا گردانید [ند] و از بیدادی و ناپاکی و دست ~~درازی آن قوم # ~~ستمکر بنده کان خدای عزوجل مهجور و مقهور گشتند واز اطفال و عیال جدا # ~~ماند [ند] و سر [و] پابرهنه قدم در راه نهاد[ند] و هر ms313 یک از سر درد ~~واندوه و قبض # ~~خاطر گفت [ند]: ### | شعر اسعدی] # میروم از سر حسرت به قفا مینگرم %~% خبر از پای ندارم که زمین می سپرم # ~~و ایاجی پانصد سوار بفرستاد تا خلقی را که به اطراف رفته باشند غارت ~~کنند. قرب # ~~پانصد تن رادر راه اسفزار بگرفتند. بعد از آن ایاجی با نعمت بسیار و ~~اسیر بیشمار از # ~~هرات برفت. PageV01P406 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0410.png) # ذکر هفتاد وسوم1 # در صفت خرابی شهر هرات # چون مشهور سنهآ تسع و ثمانین و ستمائه [=689] درآمد، راوی چنین گفت # ~~که درین سال در هرات از مردم صد نفر بیش بنود و در محلتی که صد کدخدای # ~~نامدار وطن داشتند دو تن و یا پنج تن بیش از آن محلت نبودند، و ازغله و ~~اقمشه در # ~~نهانخانه ها و جاهها چندانی مانده بود که اکسی]* را (383] غایت و نهایت ~~در تصور # ~~نیامدی و چون شب درآمدی هیچ آفریده را زهره و دل آن نبودی که به میان ~~شهر # ~~گذر توانستی کرد؛ چه، شهر از خرابی و دهشت چون وادی [ی] بود که در فراز ~~و # ~~نشیب او غولان بیابانی مأوی و مثوی ساخته بودند و یا جو بیشهای که از ~~یمین و # ~~یسار او شیران آشفته و فیلان مست زنجیر گسل در غرینش2 واوا آمده. ### | شعر (سلیمان] # توطن فیها اللیت واللیث خادر %~% تجنب منها الذیب والذیب قادر # وطن گرفت در وی شیر و شیر ملازم بیشه بود # به یک سو شد ازو گرگ و گرگ توانا بود # ~~و هژبر پردل که در شب تنهادر شهر طواف کردی وحشت وبدگمان چنان بروی # ~~مستولی شدی که پنداشتی که حالی در چنگال هلاک و پنجهآ تلف گرفتارخواهد # ~~شد. # یک سال پیوسته شهر هرات برین نسق - که به ذکر پیوست -از مردم خالی بود # ~~و طرق اطراف ناایمن و مخوف وخلق متوطن در قلعهها و حصارها، و احوال ~~عساکر # ~~خراسان بواسطهآ خلاف امیر نوروز در تزلزل و کار ضبط ممالک ms314 پادشاه وقت ~~نامنظم، # ~~و نوایر فتن وبریشانی در التهاب، و بحر جور و تعدی در تموج، وصور امن ~~وامان و PageV01P407 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0411.png) ### | تاریخ هرات # ~~احت وفراغ در حجب، و حوادث و وقایع مجدده متواری. و سه سال پیوسته که # ~~شهور سنهآ تسعین و ستمائه [692] است در هرات بواسطهآ خراجی حادثه و # ~~داهیهای ظاهر نگشت که تاریخ او به کتابت پیوستی. PageV01P408 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0412.png) # ذکر هفتاد و چهارم # در آمدن امیر نوروز # به جهت عمارت شهر هرات # چون مشهور سنهآ تسعین و ستمائه [=690] درآمد، درین سال به حکم # ~~بادشاه غازان [384] امیر نوروز بن ارغوان آقا با پنج هزار2 سوار به ~~بادغیس آمد و از # ~~آنجا به دره گز رفت و این نواحی را بتاخت و بسیاری از حواشی و مواشی ~~مخالفان # ~~پادشاه غازان را به هرات آورد. بعد از آن نیکی باورچی3 را به اسفزار ~~فرستاد و # ~~الاتمور را به سجستان و به ملک نصرالدین سجستان و ملک حسام الدین و ملک # ~~جلال الدین فراه آلتمغا4 نوشت که «حکیم یرلیغ پادشاه غازان5 بن ارغون ~~خان # ~~ابقاخان برآن جمله نفاذ پیوسته است که من که نوروزم شهر هرات را به حال ~~آبادانی # ~~بازآرم و از اطراف خراسان رعایای هرات را بازطلبم. می باید که چون سواد ~~یرلیغ # ~~پادشاه عادل غازان وآلتمغای من برسد و بر مضمون آن واقف شوید، مردم ~~هرات # ~~را که در آن ولایات باشند بازفرستید و درآمدن برین جانب مانع نیایید و ~~از حکم # ~~اعلی پادشاه وقت عدول و انحراف نجویید تا آن حدود از قتل و نهیب سالم و ~~ایمن # ~~ماند.1 # بعد از شش ماه الاتمور و نیکی باورچی با پنج هزار کدخدای هروی به هرات # ~~آمدند. امیر نوروز نیکی باورچی را به شحنگی هرات نصب گردانید و حکم ~~فرمود # ~~که تا دو سال هیج آفریده از مغول و مسلمان بر رعیت هرات زحمتی و کوچی # ~~نرساند تا خلق پریشان جمع شوند وولایت خراب به حال معموری بازآید و ms315 # ~~بواسطهآ رأفت ومعدلت ما سینههای خستهآ زیردستان مرهم راحت و استراحت # ~~یابند ولیالی هموم و غموم خواطر مسلمانان به ایام سرور و حبور مبدل شود ~~و PageV01P409 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0413.png) # ~~شمؤس مآرب و مقاصد هر یک به مشارق رجا و توقع پیوندد و در چمن ملک و # ~~ملت سرو جلالت و نهال سعادت ناضر و برومند گردد و از شجرهآ آمال ابناء ~~گیتی را # ~~انوار و ازهار نحج و ظفر روی نماید و دوحهآ [385] شادمانی و گلبن خرمی ~~و # ~~بی غمی شگفته شود و روزگار به دولت روزافزون پادشاه ربع مسکون و مزید # ~~کرامات1 گوناگون دم مساعدت2 و معاونت زند. ### | شعر [عزیزی] # # گردون شود متابع وگیتی شود مطیع %~% دولت [شود] مساعد و عزت شود قرین # راوی چنین گفت که به اندک روزگاری شهر هرات آبادان گشت، چنانک # ~~رشگ بغداد [و] نمودار خطهآ سمرقند شد و از اطراف ممالک خراسان خلق روی ~~به # ~~هرات آورد. و به سبب عدل و صیت سیاست و نفاذ احکام امیر نوروز راههای # ~~مخوف ایمن گشت و تجار از یمین و یسار ولایات و بلدان آسوده حال و ایمن ~~از # ~~مخوفات طرق روان شدند و هر یک از میان جان بر امیر نوروز ثنا خواندند و ~~گفتند: ### | شعراسعدی] # خدایا تو این شاه درویش دوست %~% که آسایش خلق در ظل اوست # # بسی بر سر خلق پاینده دار %~% چراغ بزرگیش را زنده دار # برومند دارش درخت امید %~% سرش سبز و رویش به رحمت سفید # # نگهدار یارب به چشم خودش %~% بسپرهیز از آسیب چشم بدش # # مقیمش در انصاف و تقوی بدار %~% مرادش ز دنیی و عقبی برآر[386] ~~PageV01P410 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0414.png) # ذ کو هفتاد و پنحم1 # در نامه نوشتن امیر نوروز به ملک شمس الدین کهین # چون شهور سنهآ احدی و تسعین و ستمائه [691] درآمد، راوی چنین تقریر # ~~کرد درین سال مذکور امیرنوروز مکتوبی نوشت به ملک سعید شمس الحق والدین ~~و # ~~درآمدن او به هرات اشتیاق و نزاع تمام نمود و گفت ms316 که «به دولت پادشاه ~~عادل باذل # ~~روشن بخت آسمان تخت، ### | نظم [رشید وطواط] # هوالملک المیمون بیض سیوفه %~% لقهر ضلال آو لنصر رشاد # اوست پادشاهی خجسته، سفید است شمشیرهای او # از برای شکستن گمراهی یا از برای یاری کردن راه است # ~~غازان خاص 2 خطهآ هرات3 که مقر عز و جلال و محط منی و آمال است، ~~آبادانی # ~~پذیرفت و به اضعاف آنجه که ملک اسلام مشاهده کرده امروز دروی رعیت است ~~و # ~~جمعیت و خصب نعمت. میباید که ملک اعظم از آن قلعهآ محروسه - که قللش با # ~~اوج فلک اثیر راز میگوید و حضیضش با تحت ثری پهلو میساید - به دارالملک # ~~هرات حرکت فرماید و تخت امارت موروثی را به قدوم خود مزین گرداند. ### | شعر # به شاهنشهی تاج بر سر نهد %~% همی تخت از چرخ برتر نهد # جهان را ز سر روشنای [ی] دهد %~% روان را به داد آشنایی دهد # ~~و چون به هرات نزول کند، مصاحب او پیش غازان روم و به هر ماربه و مطلب ~~که # ~~خاطر او بدان ملتفت و متعلق بود اجتهاد و سعی [387] بلیغ در اسعاف ~~وانجاح او # ~~بذل کنم. زیادت کتابت4 حاجت نبود، والسلام.» PageV01P411 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0415.png) # ذکر هفتاد و ششم # در جواب نامهآ آمیرنوروز # ملک شمس الدین کهین نویسد # ~~چون شهور سنهآ اثنی و تسعین و ستمائه درآمد، در اول محرم این سال # ~~مکتوب امیرنوروز به ملک سعید شمس الحق، طاب مرقده، رسید. موصل نامه را ~~با # ~~حصول مآرب و مقاصد روز دیگر بازگرداند و در جواب نوشت: # # لقد جاءنی بعد اشتیاقی کتابکم %~% سجدت سریعا حین ابصرته شکرا # بدرستی آمد به من بس از آرزومندی من نامه شما # سجده کردم شتابان از هنگام [ی]که دیدم او را از برای شکر # ~~مثال عالی واجب الامتثال امیر بزرگ عادل خسرو آفاق لشکرکش خراسان ~~وعراق، # ~~حامی اهل ایمان، ماحی کفر وطغیان، مرزبان گیتی نوین مظفر باذل نوروز ~~نویان، # ~~زیدت معدلته، آراسته به فنون لطایف وبیراسته به صنوف ms317 طرایف، و بدایع ~~الفاظ او # ~~چون صورت جانان جانفزای و معانی او چون سیرت پاکان دلگشای. لطایف او # ~~مروح روح و مواعظ و نصایح او مفرح دل مجروح. جواهر منثور او در گوش # ~~جان [چون] لآلی منظوم و فراید فواید او در نظر روح چون در منثور. ### | شعر [جمال] # # نامه نگویم، که دم روح القدس %~% بود که آن بر دل رنجور زد # # باز نسیم سر زلف بتان %~% لخلخهای بر تن مهجور زد[388]) # ~~مقرون به صفا و وفا ومشحون به حسن عقیدت و ولا رسید. به ورود آن مورد # ~~میمون و وفود آن وافد همایون مسرات فراوان و ابتهاج بی پایان محصل گشت ~~و # ~~مهجت رابهجتی بخشید و سینه راسکینه [ای] ارزانی داشت و روح راروحی عطا ~~کرد. ### | شعر # # کتابک قدرالملک وافی فسرنی %~% و سری شجی قلبی کریم مقالکا # نامهآ تو ای اندازهآ پادشاهی رسید پس شادمان PageV01P412 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0416.png) # کرد ما را و براند آنده دل مرا گفتار بزرگوار تو # ~~آن روز نامهآ اقبال و افضال1 را دستور سعادت بی غایت و کرامت بینهایت ~~ساخته # ~~شد و بر سلامتی نفس نفیس و عرض کریم خداوندی حضرت جهان آفرین فراوان و # ~~شکر بی پایان تقدیم افتاد و در مقابل تشریف بزرگوار تحیات وافره و ~~مدحات # ~~متوافره ارسال افتاد. صفت تشوق و غرام و شرح شدت تعطش و اوام2 با ادراک # ~~خدمت روح بخش که سبب حصول سعادات دارین و وصول مرادات منزلین است # ~~نه چنان و چندان است که اواخر فکر به اوایل ذکر آن پیوندد یا مقاطع و ~~مخاتیم # ~~افهام واوهام به مبادی و مفاتیح آن واصل شود. ### | شعر [علیق] # شوقی إلیک کثیر لیس یحصره %~% عقل و فکر وفهم و آذهان # آرزوی من به سوی تو بسیارست نیست که بشمارد اورا # خرد وفکر وفهم وذهنها # ~~بعد از تبلیغ محامد و ثنا وعرض مدایح و دعا معلوم رأی انور لازال عالیا ~~باشد که # ~~من بعد نیت این مخلص آن است که در ms318 قلعهآ محروسهآ خیسار ساکن [389] باشد ~~و از # ~~برای نیل جاه دنیی و طلب لذات نیست شونده و عزت عاریتی و دولت پنج روزه # ~~خاطر را پریشان و ضمیر را مشوش ندارد. آبا و اجداد کرام او از حکم و ~~حکومت و # ~~ملک و ملکداری جه منفعت و ربح یافتند که مرو را نیز طمع آن باشد؟! ### | شعر # بیا بگوی که قیصر ز روزگار چه یافت؟ ### | بیا بگوی که پرویز از زمانه چه برد؟ # گر او نهاد خزینه، به دیگری بگذاشت ### | وزین گرفت3، زمانه به دیگری سپرد # ~~به حکم پادشاهزاده ارغون خان، هندونوین را بگرفتم. بدین واسطه از جوانب ~~و # ~~اطراف اعادی و حساد برخاستهاند وهمه به قصد و اهلاک او نطا[ق] طاقت بر # ~~میان جان حدود گردانیده. اگر بدان جانب حرکت میکند ناچار به مقاومت و ~~دفع # ~~شرر و مکاید ایشان مشغول باید بود و چند روزی را که از حیات باقیست به ~~سوداها PageV01P413 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0417.png) # ~~و تخیلات متنوعه به سر آورد. مأمول و متوقع از خدمت امیر عادل آن است ~~که این # ~~محب مخلص متخصص را به آمدن به هرات و حکومت آن حدود معذور دارند. # ~~زیادت چه ابرام دهد خدمات را که بدین طرف بازبسته بود و سعی مخلص را ~~[برا" # ~~ری اثر تواند بود فرمایند.» # این بود تمامی تواریخ حکایات و قصص ملک سعید، شمس الحق والدین که # ~~در قلم [آوردم]. بعد از این به عون ملک متعال و تربیت ملک اسلام، غیاث ~~الحق # ~~والدین، خلدالله ملکه وجلاله، در تواریخ ملک مرحوم فخرالحق والدین شروع # ~~کنم، وبالله التوفیق. PageV01P414 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0418.png) # ذ کر هفتاد و هفتم # در آمدن ملک مرحوم فخرالد وله # والدین از قلعهآ خیسار به هراة # ~~چون شهور سنهآ ثلاث و تسعین و ستمائه [=693] درآمد، ثقات هرات چنین # ~~390) تقدیر کردند که درین سال ملک مرحوم فخرالدوله والدین که پسر ~~بزرگتر # ~~ملک سعید شمس الحق والدین است و به هنر و فرهنگ موصوف و به نعوت بذل ms319 و # ~~کرم منعوت1، # شعرارشید وطواط] # # هوالملک المنصور فی کل مازق %~% له النصر مملوک الا عنه طایع # اوست پادشاه نصرت داده شده # در هر تنگنای حربی مر وراست # # و انصافه للبر والبحر شامل %~% و إحسانه فی الشرق والغرب شایع # و انصاف دادن او مر خشکی و تری را فرارسنده است # و نیکوی [ی]کردن او در شرق و غرب روان است # ~~و ذات عالی صفات او که لطف و غنفش سرمایهآ حیات و ممات است، به فنون # ~~فراست آراسته و به صنوف محامد ومدایح ممدوح ومشکور. ودر جنب2 # ~~سخاوت بی نهایت و افضال با کمال او، حاتم طایی و یحیی برمکی بخیل و ~~شحیح، # ~~و در بیش شجاعت کوه پیکر و جلالت هوش بر او3 رستم دستان و سام نریمان، # ~~جبان و خایف. ### | شعر[خاقانی] # دست رستم ببست کوشش او %~% نام حاتم ببرد4 بخشش او # ~~میلان خاطر خطیر بزرگوارش در لیالی و ایام به تیغ و حسام و مآرب و ~~مطالب طبع # ~~انوار اطهر اظهر او به روز رزم وکین آوری وگاه حرب و داوری، ~~PageV01P415 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0419.png) ### | شعر [دقیقی] # # نبودش کسی در جهان همنبرد %~% ز فیلان جنگی و مردان مرد # # توانایی و افسر و تخت داشت %~% بلندای] و فیروزی و بخت داشت # # چه دزنده شیر و چه غرنده ببر %~% تنومند گرگ و توانا هزبر[391] # # نیارست با او نبرد آزمود %~% همآورد خود در جهانش نبود # # در آب از نهیبش نهان شد نهنگ %~% برآن سان که در کوه غران پلنگ # # جهاندار بود و خردمند و راد %~% خداوند دین و خداوند داد # ~~و با این خصایص محموده حق تعالی او را طبع دراک و ذهن صافی ارزانی ~~داشته بود # ~~که هنگام حل مشکلات معانی آیتی بود و در وقت اختراع نظم و نثر، آفتاب ~~چشمه # نظم [لواحد من الشعرا] # # خاطر عاطر پاکش به که سرعت نظم %~% نقطهآ نون برباید به خم چنبر کاف ### | شعر # له فی الذهن والافکار شاءو %~% تقاصر دؤن غایته الآنام # مر او را ms320 در ذهن و فکرها دویدنیست # که کوتاه آمدند1 بیش غایت او مردمان # ~~و ملک سعید شمس الحق الدین در باب او نه چندان شفقت و عاطفت داشتی که ~~آن # ~~را به تقریر و تحریر و بیان و بنان در حیز تصور و امکان توان آورد و به ~~آداب # ~~شاهزادگان و ابناء ملوک او را تحریص کردی و هیچ دقیقه از دقایق کمال ~~اشفاق و # ~~فرط محبت أبوت در حق او فرونگذاشتی. ### | شعر # چو آموزگارش فریدون بود %~% چنان پر هنر، بیهنر چون بود # ~~از قلعهآ محروسهآ خیسار به خطهآ معمورهآ هرات، حمیت عن الحدثان ~~والآفات، آمد و # ~~سبب آن بود که ملک شمس الدین2 بواسطهآ رنجشی و ترک ادبی او را در بند ~~کرده # ~~بود و با طایفه [ای] از خواص و آتراب او تا هفت سال در آن بند داشته. و ~~این قصه را # ~~خطیب فوشنجی - که او را ربیعی خوانند، درکتاب «کرت نامه» به شرح و بسط ~~تمام # ~~آورده. اگر کسی خواهد که [392] بر کیفیت آن عالم و مطلع شود، او را ~~رجوع بدان PageV01P416 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0420.png) # ~~کتاب باید کرد1. # القصه، درین سال مذکور ملک فخرالدین بند خود بشکست و چند تن از # ~~نگاهبانان و موکلان خود را که مقدم ایشان را قشمور گفتندی به قتل آورد ~~و به قلعه # ~~بالا رفت. هر چند که ملک شمس الدین بدو پیغام کرد که «ای بسر ازین سر ~~بالای تند # ~~که اوج غمام دون حضیض اوست فرود آی و برخلاف سخن من مرو و حقوق را به # ~~عقوق بدل مگردان، ### | شعر # علیک ببر الوالدین کلیهما %~% و بر ذویالقربی و برالاقارب # بر تو باد نیکوئی مادر و بدر هر دو را # و نیکی خداوندان خویشاوندی را و نیکی نزدیکان # ~~تا قلم عفو و رقم صفح بر جریدهآ عصیان تو کشم و بر طریق ماضی و نهج اول ~~ترا از # ~~لطایف و اشفاق بدری محظوظ گردانیم و باب رحمت و رآفت اتش سخط خود ms321 را # ~~انطفائی دهم.» ملک فخرالدین به هیچ نوع بدان نصایح و مواعظ بر پدر ~~اعتماد نکرد # ~~و از قلعه بالا شیب نیامد و با دو سه تن بر آن سر بالای رفیع و قلعهآ ~~سر بر چرخ اثیر # ~~روزگار میگردانید و میگفت: ### | شمعر # آخر این تیره شب هجر به پایان آید %~% آخر این درد مرا توبت درمان آید # راوی چنین گفت که چون خبر بند شکستن او به امیر نوروز بن امیر ارغون2 آقا # ~~رساندند، برادران و خویشاوندان و امرا[ی] لشکر خود را طلب داشت و گفت ~~که: # ~~«ملک فخرالدین بند شکسته است و قلعه بالای خیسار را گرفته و پدر او ملک # ~~شمسالدین بر آن عزیمت است که او را بگیرد و بدتر و سختتر از اولش در ~~بند PageV01P417 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0421.png) # ~~کند. چه جواب می بینید1 در معنی آنک من او را از پدرش طلب دارم؟ چون ~~پیش # ~~من آید او را تربیت کنم و ملکی خطهآ هزات را بد و دهم؛ جه، میگویند که ~~[393] او # ~~مردیست که در شجاعت و بسالت باس و دل تمام دارد و در درایت و کیاست ذهن # ~~صافی و فکر روشن.» آن جماعت بر امیر نوروز آفرین خواندند و گفتند که ~~این کار از # ~~غایت مصلحت امیر است؛ چه، چنین ملکی در سپاه امیر می باید. # امیر نوروز روز دیگر برادر خود امیر حاجی را پیش خوانده و نویسندهآ خاص # ~~راگفت تا مکتوبی بنویسد: ### | شعراربیعی] # # بفرمود تا برد پیشش دبیر %~% سیاهی وکاغذ2 ز مشک و حریر # # یکی نامه بتوشت بس دلیسند %~% پر از لابه و مکر و نیرنگ و پند # # نخستین خطش آفرین خدای %~% که هست آفرینندهآ هوش و رای # # خداوند جان و روان آفرین %~% که کردن مر او را توان آفرین # # توانا و دانا و پاک و بلند %~% گزند از وی و او زکس بیگزند # # به هرکار، فیروزی و دست ازوست %~% سپهر و زمین و زمان هست آزوست # ~~خداوندی که شمع آفتاب ms322 در طشت فلک حکمت او برافروخته است و تیغ صبح که # ~~فاصل نور و ظلمت از نیام شب، قدرت او برافراخته. کردگاری که شجرهآ ~~انسان در # ~~باغ احسان برآوردهآ اوست و بر آن شجرهآ شریف عقل و نطق - که ثمرهآ لطیف ~~است - # ~~بدید آوردهآ او. [394] ### | شعر # وهو الأله فلا یضام جلاله %~% و هوالملیک فلا یرام علاوه # و اوست خدای عزوجل، پس بیداد کرده نشود بزرگی او # و اوست پادشاه، پس خسته نشود بزرگی و بلندی او # و فهو المجید بذاته و صفاته %~% و هوالحمید فلایرد قضاؤه # پس اوست بزرگوار به ذات خود و صفات خود # و اوست ستوده، پس باز گردانید نشور حکم او # بعد از سپاس بی قیاس و ثناء بی منتهای حضرت واجب الوجود، تعالی و ~~PageV01P418 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0422.png) # ~~تعظم، این نامه ایست که در کتاب آمد از نوروز به ملک شمس الدین گرت در ~~معانی # ~~آنکه چنین شنودم که پسر تو ملک فخرالدین [بند] شکسته است و پناه به ~~قلعهآ # ~~بالائین خیسار برده. بر موجب حدیث صحیح رسول عربی، علیه افضل الصلوات، # ~~که «تشفعوا توجروا» برادر اعز حاجی را تا جهت خاطر من از سر جرم او ~~درگذرد و # ~~او را به جان امان دهد1. # شعر[ربیعی] # ایا نامور شاه با دسترس %~% امید من از دادت این است و بس # که بیرون کنی رنجش از سینه تو %~% نجوئی از آن شیردل کینه تو # ز بالا چو نزدیکت آید همی %~% بر من فرستاده باید همی # که تا مرز ایران کذارم بدو %~% همه گنج و لشکر سپارم بدو # به فیروزی پاک پروردگار %~% که دارم گرامیش فرزندوار # بذیرم1 سپاس فراوان ز تو %~% نباشد دریغم تن و جان ز تو # ~~چون نامه به آخر رسانید، بر موجب «کرم الکتاب ختمه»3 عنوان نامه بنوشت ~~و مهر # ~~کرد و بر مقتضاء «تربوا کتابکم فانه آنجح بحوایجکم»3 بر خاک ~~انداخت.[395] # امیر حاجی آن نامه را برداشت و ببوسید و متوجه خیسار شد. چون به # ~~خیسار رسید، ms323 ملک شمس الدین طایفه [ای] را از ابناء نامدار خود و قومی ~~را از کبار # ~~اخمار خیسار به استقبال او نامزد گردانید تا به احترام و اعزاز هر چه ~~تمامتر او را پیش # ~~او درآورند. چون نامهآ امیرنوروز بخواند و بر مضمون آن واقف گشت، روز ~~دیگر که # ~~شاهد خاوری چوبتان بربری بر تخت فلک چنبری برآمد، در جواب نامهآ ~~امیرنوروز # ~~نوشت که «خطاب برزگوار و مثال نامدار مختومی که جنان جنان و روح روح ~~بود # ~~رسانید، بوسیده وخواند [ه]گشت. از وهاب علی الاطلاق ومنعم به استحقاق # ~~استدامت دولت مکرمت و استزادت نعمت خداوندی را خواسته می اید. حلیف # ~~اجابت باد، بحق الحق و ذویه. و بعد از تبلیغ محمدت و ایصال خدمت بر رأی # ~~عالم آرای انور آنها میگرداند که پسر من فخرالدین محمد دیوانه است که ~~چون بری PageV01P419 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0423.png) # ~~از نظر مردم مستوری می جوید و آشفته ایست که چون پلنگ مآوی جز در خارا # ~~سنگ نمی سپارد. ### | شعر[ابوالعلاء] # جهول بالمناسک لیس یدری %~% اغیا بات یفعل امر رشادا # نادانیست به عبادتها نیست که بداند # گمراهیست که شب گذاشت میکند یا راه راست # طموح السیف لا یحشی إلها %~% و لا یرجو القیامة والمعادا # نیک نکردهآ شمشیر است، نمی ترسد از خدای # و امید نمیدارد قیامت را و جای بازکشتن را ### | شعر[دقیقی] # # ازین خیره کش تند دیوانهایست %~% که از وی به هر جای افسانهایست # # به هیچ آفریده همی نگرود %~% سخن در جهان آفرین میرود # # به هستی خود بر دلش شیفته است %~% جوان مردیش بفریفته است # # مبادا[که] سر پیچد از رأی تو %~% و یا بگذرد ز آرزوهای تو[396] # # بمانم به نزدیک تو شرمسار %~% ز کردار آن بود ناتوس2 کار # ~~بعد از آن امیر حاجی از ملک شمسالدین اجازت خواست که ملک فخرالدین را # ~~پیند. ملک شمس الدین فرمود که «امیر رامصلحت آن نیست که به او ملاقات ~~کند؛ # ~~یا در جواب و سئوال شرایط ادب و رفق را نامرعی گذارد.»3 ms324 # ~~امیر حاجی گفت: «آنچ ملک اسلام می فرماید از ممکنات است، و اما برادرم # ~~امیرنوروز مرا مأمور گردانیده بدین امر که البته پیش او روی و او را ~~نصیحت کنی که # ~~منقاد امر و نهی پدرباش و از جرایم گذشته عذرخواه.» ملک شمسالدین او را # ~~اجازت داد. # ~~امیر حاجی روز دیگر نزد ملک فخرالدین رفت و سلام امیر نوروز بدو # ~~رسانید. ملک فخرالدین بغایت مبتهج گشت و از آمدن امیرحاجی به جهت کار ~~او PageV01P420 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0424.png) # ~~حق را شکرها به جای آورد و گفت که«مرا درین قلعه خصم بسیار است و # ~~غرض خواه بیشمار و پدر ناخشنود و میترسم که فرود آیم. اگر امیر بزرگ ~~نوروز # ~~نویان جماعتی را از شیوخ کبار واشراف خراسان پیش پدر من فرستد تا مرا ~~ازو # ~~شفاعت درخواهند، من از این قلعه [به] شیب آیم.» # امیرحاجی، ملک فخرالدین را وداع کرد و پیش ملک شمس الدین آمد و آنچ # ~~از ملک فخرالدین شنوده بود به سمع او رساند. ملک شمسالدین گفت که «تا ~~امیر # ~~نوروز به خط ید خود ضمان نامه به من ندهد که هر چه از فرزند من ملک ~~فخرالدین، # ~~از شر و فتنه و خلاف، در وجود آید آن را به من حواله نکند، من او را ~~نگذارم1 که # ~~پیش امیر آید.» # امیرحاجی] روز دیگر از خیسار بیرون آمد و بتعجیل تمام پیش امیر نوروز # ~~رفت و هر چه ملک شمسالدین و ملک فخرالدین گهته بودند عرضه داشت. # ~~امیرنوروز بعد از چند روز که به تدبیر و تفکر بسر [397] برد. شیخ ~~الاسلام خواجه # ~~شهاب الحق والدین جامی وشیخ بزرگوار قطب الحق والدین چشنی را پیش ملک # ~~شمسالدین فرستاد و به ید خود خطی نوشت که « هر فضولی که از ملک ~~فخرالدین # ~~در وجود آید، من که نوروزم از عهدهآ آن بدرآیم و ذمهآ ملک اسلام شمس ~~الدین از آن # ~~بری باشد.» 2 # چون شیوخ اسلام به خیسار آمدند و خط امیر نوروز ms325 را به ملک شمس الدین # ~~دادند، ملک شمس الدین عهد کرد که به جان قصد ملک فخرالدین نکند و کسی ~~را # ~~نفرماید.» روز دیگر شیوخ اسلام پیش ملک فخرالدین رفته و گفتند که «ای ~~ملکزاده، # ~~وقت آن آمد و وقت آن رسید که ازین موضع دلگیر - که شیر شرزه را در وی ~~به زنجیر # ~~نگاه نتوان داشت و دیو3 را به عزایم در مندله نتوان آورد - فرود آئی.» ~~ملک # ~~فخرالدین رد حال PageV01P421 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0425.png) ### | شعر[ربیعی] # # به پاسخ چنین گفت: کایدون کنم %~% ولیکن فرو ماندهام، چون کتم # # همی ترسم از باب واز خشم او %~% کسه افتادهام دور از چشم او # ~~شیوخ اسلام جهت اطمینان دل او سوکند خورد[ند]: ### | شعر # # لابدان خدای که اندر دل صدف پرورد %~% به لطف دانهآ لوءلوء ز قطرهآ ~~باران # # بدان خدایآ که در ابتداء مطلع کن %~% به عز نطق بیفزود رتبت انسان # # بدان خدای که ترکیب عالم و آدم %~% همی نماید بر حکم قدرتش برهان # ~~که از ملک اسلام شمس الحق والدین مضرتی و شری به تو لاحق نخواهد شد.» ~~بعد # ~~از آن ملک فخرالدین فرود آمد و چون ملک [397] شمس الدین سوگند خورده ~~بود # ~~که او را نبیند، در نظر او نیامد. # ~~روز دیگر برادران و خویشاوندان و احباب و اصحاب را وداع کرد و گفت: ### | شعر # یوم الفراق من القیمة اهول %~% والموت من فقد الاحبة اسهل # ~~و اخوان و خلاف او هر یک در جواب گفتند: ### | شعر[متنبی] # # و اذا ارتحلت فشیمتک سلامة %~% حیث اتجهت و دیمة مدزار # چون رحلت کنی تو، پس روی کناد ترا سلامتی # هر کجا که روی آری تو و باران شبانه روزی نیکریزان # ~~از خیسار بیرون آمد. [چون] به اسفزار رسید ملک حسامالدین و ملک رکن ~~الدین و # ~~جمال قاضی و امیر عمر دره و تمامت مردم اسفزار به خدمت او شتافتند. و ~~چون به # ~~هرات رسید، بعد از ده روز از هرات پیش امیر نوروز رفت. امیرنوروز به ~~وقت # ~~ملاقات، ms326 او را در کنار گرفت و به آمدن او ابتهاج و مسرت فراوان نمود. ~~بغایت مبتهج # ~~و شادمان گشت و گفت: ### | شعر # # بمقدمک المیمون قد قدم المجد %~% و ساعدنا الاقبال و الطالع السعد # به مقدم خجستهآ تو بدرستی پیش آمد بزرگواری # و یاری کرد مرا اقبال و طالع نیک PageV01P422 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0426.png) # ~~روز دیگر او را بر سر جمع امرا و وجوه عساکر خراسان بنواخت و به خلعت # ~~خواص اختصاص فرمود وهر یک ملازمان او را، علی قدر منزلته، تشریف ~~گرانمایه # ~~داد و چندانی تکریم و تحمل و اصطناع در باب او مبذول داشت که تمامت ~~نواب و # ~~حجاب و عمال امیرنوروز بر ملک فخرالدین حسد بردند. و ملک فخرالدین از ~~آنجا # ~~که کرم غریزی1[399] و جود جبلی او بود، بر موجب «السخی مقدم اهل الجنة» ~~هر # ~~چه امیرنوروز بد و می بخشید، او به دیگران ارزانی میداشت. ### | شعر [سعدی] # # زر و تعمت اکتون بده کان تسست %~% که بعد از تو بیرون ز فرمان تست # # کرم کن، سخا ورز و نیکی نمای %~% که تا نیک یابی به هر دو سرای # # کرم پای دارد، نه دیهیم و تخت %~% بده کز تو این ماند ای نیکبخت # # خور و پوش و بخشای و راحت رسان %~% نگه می چه داری؟ ز بهر کسان # ~~او هم در آن روز ایلچی پیش پادشاه غازان فرستاد که «به دولت پادشاه ~~جهان، ملک # ~~فخرالدین پسر ملک شمسالدین کرت بند بشکسته است و از برای دوستداری و # ~~کوچ دادن براستی حضرت پادشاه پیش من آمده.» # القصه روز به روز و ساعت بساعت در حق ملک فخرالدین مشفق تر میگشت # ~~و لحظه بلحظه به دیده و بینش سر در جمال کمال حال او نظر می کرد و می ~~گفت: ### | شعر # نظر چشم و دلم جز به تو نیست %~% چشم و دل بین که صاحبنظرند PageV01P423 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0427.png) # ذ کر هفتاد وهشتم # در رفتن ملک فخرالدین به خواف و هرات # چون شهور سنهآ ms327 اربع و تسعین و ستمائه [=694] درآمد، راوی چنین گفت که # ~~درین سال مذکور امیر نوروز برادر خرد 2[خود] اوردای غازان و ملک [400] # ~~فخرالدین را با پنج هزار مرد به حرب پهلوان محمد بن محمود جردی فرستاد. ~~و این # ~~محمد محمود مردی بود در غایت دلاوری و زور و نهایت شهامت و شجاعت و # ~~قرب هزار مرد جنگی رزم آزمای در فرمان داشت. چند نوبت امیرنوروز او را ~~طلب # ~~کرد. در آمدن و امتثال امراو به امروز و فردا تعلل مینمود. چون کار ابا ~~و طغیان او از # ~~حد درگذشت، در غضب رفت. برادر و ملک فخرالدین را به حرب او فرستاد. چون # ~~امیر اوردای و ملک فخرالدین به خواف درآمدند، محمد بن محمود پناه به ~~حصار # ~~برد. چهار ماه پیوسته از جانبین حرب کردند و بسیاری خلق خواف از واسطهآ ~~مرور # ~~عسکرین و حروب فریقین3 به قتل پیوست [ند] و ملک فخرالدین بیشتر قصبات و # ~~بقاع و قری خواف را به زخم تیغ مسلم و مسخر گردانید و در مواضع و مساکن # ~~اعادی4 و منازعات و مخالفان ملک امیرنوروز از قتل و نهب هیچ باقی ~~نگذاشت و # ~~اکثر ولاة وزعام ومتمولان خواف را بگرفت و بعضی را به مصادره و طایفه ~~[ای] را به # ~~شکنجه و تعذیب مجحف گردانید. # و چون مراجعت نمود، امیرنوروز او را به اضعاف ماضی بنواخت و حکومت # ~~شهر هرات بد و مفوض کرد و بعد از چند ماهش به حرب ملک ینالتکین5 [به] ~~فراه # ~~فرستاد. # و سبب آن بود که پیش ازین تاریخ امیر نوروز به فراه رفته و ملک جلالالدین # ~~را که برادر بزرگتر ملک ینالتکین بود گرفته و در قلعه [ای] از قلاع ~~گرجستان در بند # ~~کرده بود. در آن وقت ینالتکین در عراق بود. چون مراجعت نمود و به فراه ~~رسید، PageV01P424 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0428.png) # ~~حصونی را که امیر نوروز فتح کرده بود و به طایفه [ای] که اقارب ملک ~~جلال الدین # ~~بودند سفارش ms328 [401] کرده، بگرفت و آن جماعت را که با امیر نوروز سر به ~~صلح # ~~درآورده بودند، به قتل رساند. امیر نوروز بواسطهآ این معنی ملک ~~فخرالدین را مأمور # ~~گردانید که «به فراه رو و با ملک ینالتکین حرب کن.» # چون ملی فخرالدین با لشکر گران به فراه رسید، ملک ینالتکین پناه به حصار # ~~برد. چند روز ملک فخرالدین در فراه مقام ساخت. آخرالامر ملک ینالتکین ~~با نعمت # ~~بی حد و تحف بی عد پیش او آمد. ملک فخرالدین او را بنواخت و خلعت خاصی # ~~پوشانید. ملک ینالتکین گفت که «اگر ملک اسلام برادرم ملک جلال الدین را ~~از بند # ~~امیر نوروز خلاص میدهد، تا زنده باشم ملازم خدمت باشم.» ملک فخرالدین ~~در # ~~جواب گفت: «اگر خواست حق تعالی باشد و مساعدت فلک، بزودی1 ملک # ~~جلال الدین را به فراه فرستم.» # برین جمله از جانب هر دو ملک عهدی بسته شد و میثاقی گرد آمد. روز # ~~دیگر ملک فخرالدین از فراه بیرون آمد و بعد از ده روز به دارالملک هرات ~~نزول # ~~کرد. PageV01P425 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0429.png) ### | ذکر هفتاد و نهم # در آمدن پادشاهزآده دوا به # خراسان و گرفتن ملک فخرالدین برکت را # ~~چون شهور سنهآ خمس و تسعین و ستمائه [=695] درآمد، درین سال # ~~پادشاهزاده دوا بن براق2 با صد هزار سوار نامدار از ماوراءالنهر به ~~خراسان آمد و # ~~هشت ماه در مازندران مقام ساخت و بواسطهآ آنکه عساکر پادشاه غازان خان ~~به # ~~مسخر کردن ممالک مصر و روم3 غیبت نموده بودند، [402] پادشاهزاده دوا در # ~~حدود مازندران و مملکت خراسان متوطن توانست بود. ### | شعر # # إذا خلت المضمار من قرح الوغا %~% یجول بلی فن وسطها مهرانها # چو خالی شود میدان از جنگ # جولان کند بلی در میان او گرگان او ### | شعر[فردوسی] # # چو بیشه تهی گردد از نره شیر %~% شغال اندر آید به بیشه دلیر # ~~بعد از هشت ماه مراجعت نمود و اکثر بلدان مازندران و خراسان را بکند و ~~بسوخت # ~~و یزد و نسا و ms329 شارستانه و مرو و ابیورد و سرخس را خراب کرد و مردم آنجا ~~را به # ~~اسیری گرفت. و چون به حدود نیشابور رسید برکت نامی را که از زمرهآ ~~خویشاوندان PageV01P426 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0430.png) # ~~او بود پیش خوارزمی کرکان که بر سرخیل خانههای او بود فرستاد. برکت چون ~~نزد1 # ~~خوارزمی کرکان آمد خوارزمی کرکان او را نامزد گردانید که برود و ملک ~~فخرالدین را # ~~ببیند و سخن پادشاهزاده دوا بدو رساند و گوید که پادشاهزاده جهانگیر ~~دوا خان # ~~می فرماند که اگر مملکت خراسان میخواهی با خزاین مملو و لشکر جرار ~~بزودی # ~~متوجه درگاه عالی پناه2 ما شو3 و از هیچ روئی اندیشهآ فاسد به خود راه ~~مده. ### | شعر[ربیعی] # گرامیت دارم چو شهزادگان %~% نمازت برم همچو دلدادگان # به تخت وبه تاجت فزونی دهم %~% سر دشمتت را نکونی دهم # ~~و اکر چنانک، برخلاف حکم یرلیغ بزرگ مارود و در آمدن به حضرت علیای ما # ~~تأخیر و تقصیر جایز شمرد، با سپاهی که طول و عرض او را فهم هیچ مساح و ~~عقل # ~~هیچ مهندس درنیابد و به یمین و یسارش افکار [403] و اذهان انسانی محیط ~~نتواند # ~~شد، بدان ولایت آیم و به قهر و قسر قلل قلاع جبال آن حدود را با خاک ~~یکسان # ~~گردانم و شیوف و رماح را به دماء کماة و آبطال عسکر او خضاب دهم. ### | شعر[ابیوردی] # و نحن ملوک نرتدی الحلم شیمة %~% و نعغضب احیانا فنزوی العوالیا # ما پادشاهانیم ردا میسازیم بردباری را از روی خوی # و خشم میگیریم گاه گاه پس سیراب میکنیم سرهای نیزه را # ~~برکت چون به غرجستان درآمد، روز دیگر پیش ملک فخرالدین رفت. ملک # ~~فخرالدین بر موجب آنکه: ### | شعر [نظامی] # اگر دشمنت پیش گیرد ستیز %~% به شمشیر تدبیر خونش بریز # بباید نهان جنگ را ساختن %~% که دشمن نهان آورد تاختن # چو شمشیر پیکار برداشتی %~% نگهدار پنهان ره آشتی # که لشکر شگرفان و مغفر شکاف %~% نهان صلح جستند و پیدا مصاف # ~~او را بنواخت و ms330 جشنی ملکانه بساخت، چنانک از عکس شراب ارغوانی و ذوق ~~PageV01P427 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0431.png) # ~~سماع اغانی هوشها لذتی تمام یافتند و گوشها فایده[ای] عظیم، و از دست ~~ساقیان # ~~لاله جهر جامات لعل فام مملو به شراب زرد روح برور مصفای عشرتانگیز ~~دایر # ~~شمل. ### | شعر[خاقانی] # # می عاشق آسا زرد بهآ، درد صفا برورد بهآ %~% همرنگ اهل درد به، تلخ شکر ~~بارآمده # ~~و مطربان چون حور دلفریب وموزون کامثال اللولوء المکنون، ### | شعر [سید حسن] # مطربانی که بدان معنی اگر دریابند %~% زاهدان هم به تیر اندر کیرند[؟] # ~~از ترنم زیر و بم اسماع، ندما و حریفان مجلس انس را به لذات اصوات ~~داودی # ~~خوش کردند و گفت [ند]: ### | [404] شعر # # به از روی خوب است آواز خوش %~% که این حظ نفس است و آن قوت روح # ~~ملک فخرالدین دم بدم از دست ساقی مجلس افروز جام زرین پر از صهبا1 روح ~~افزا # ~~میستاند و میگفت: ### | شعر # # کرر2 علی کوس الراح یا ساقی %~% حتی تری المیل فی عطفی وفی ساقی # بازگردان بر من کاسهای شراب را، ای آب دهنده # تا بینی تو چسبیدن در دوش من و در ساق پای من ### | شعر [لواحد من الشعرا] # مالی أبقی من اللذات باقیة %~% و ان شرخ شبابی لیس بالباقی # چه بودست مرا که باقی گذارم از خوشیها باقی مانده # بدرستی که اول جوانی من نیست باقی ### | نظم # # رونق گرفت مجلس، ساقی شراب در ده %~% سغراق3 آتش افشان، یاقوت ناب در ~~ده # # در از صدف روان مه در جلال زرکش %~% گوهر ز کان برافکن، برق سحاب در ده ~~PageV01P428 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0432.png) # ~~و چون حرارت شراب در مزاج برکت1 اثرکرد، ملک فخرالدین را گفت که «چون # ~~ملک اسلام را پیش پادشاه دواخان برم هم در روز بهجت مراجعت [405] او # ~~اجازت حاصل کنم و ملک را دوستکام تاج کیانی بر تارک مبارک نهاده و دواج ~~بر # ~~کتف شریف انداخته و کمر زر خسروانی بر میان بسته و قبای مرضع شهریاری # ~~پوشیده و جام کامکاری ms331 نوشیده و بر پشت مرکب دولت سوار شده به دارالملک # ~~اسکندر ومطلع فتح و ظفریعنی خطهآ محروسهآ هرات، کیفیت عن العاهات - که ~~خاک # ~~عبیر سرشتش بوی بهشت دارد و آب زلال خوشگوارش عذوبت میاه حیاض ارم - ### | شعر[مؤلف] # آب(او] خوشگوار و جان پرور %~% خاک او مشکبیز و عنبربار # مورد راحت2 وضیع وشریف %~% موضع عزت صغار وکبار # ~~بازگردانم. ازین گونه حکایات بیهوده می گفت و سودای بی حاصل میپخت و از # ~~سرمستی بانگ بر ساقی میزد و شراب پیاپی میخورد. گاهی دست میزد و گاهی # ~~رقص میکرد. گاهی پیاله میشکست و گاهی نواله میانداخت و میگفت: # شعر[مولاناء روم] # چون من خراب مست را در خانهآ خود ره دهی ### | پس میندانی این قدر کین بشکنم و ان بشکنم # ~~آن روز را برین نسق به عیش و طرب بسر بردند و روز دیگر به وقت طلوع ~~آفتاب # ~~ملک فخرالدین، برکت را با سی تن از ملازمان او بگرفت و اکابر و زعماء ~~غرجستان # ~~را حاضرگردانید3 و گفت که «من این طایفه پیش امیر نوروز خواهم برد. دو ~~تن ازین # ~~گرفتاران آنجا میگزارم تا چون دو روز از غیبت من بگذرد ایشان را ~~بگذارید تا پیش # ~~خوارزمی کرکان روند و احوال که مشاهده کردهاند به سمع او رسانند.» بعد ~~از آن # ~~امیرحسام الدین 4061] و پسر او جمهور را که از زمرهآ امرا و زعماء ~~غرجستان بودند # ~~به قتل رساند. # و چون شب درآمد از غرجستان4 با چند مرد دلاور چون افتخارالدین عیسی # ~~و اختیارالدین محمد هارون و سراجالدین عمر هارون وپهلوان افتخارالدین ~~PageV01P429 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0433.png) # ~~محمدهارون و جمالالدین محمد سام وشمس الدین ابویزید ومحمد جب[؟]4 و # ~~پهلوان مظفر اسفزاری و عمر زنکی بر سبیل سرعت عزیمت سفر مصمم گردانید و # ~~بیراهه1 به میدان زریر2 رفت و از میدان زریر به تولک درآمد، و از تولک ~~به جانب # ~~کوهپایههای خواف حرکت فرمود. # چون به دزباد رسید، طایفه [ای] از عساکر پادشاهزاده دوا قرب صد و پنجاه # ~~سوار ms332 به او مقابل افتاد. بعد از چند حمله حرب ملک فخرالدین برکت را ~~بسلامت از # ~~میان آن لشکر بیرون برد و روز دیگر را به هنگام زوالگاه به نیشابور ~~درآمد و از نیشاور # ~~به طوس رفت وامیر نوروز را آنجا بدید و آنچه کرده بود پیش او عرض ~~بداشت. # ~~امیرنوروز بدو آفرین فراوان خوند و به خلعت خاصش اختصاص فرمود و هر یک ~~از # ~~ملازمان او را مرکب وجامه [ای] بخشید و بعد از سه روز متوجه عراق شد. و ~~چون # ~~پیش پادشاه غازان رسید و برکت را بسته بدو نمود و از ملک فخرالدین هر ~~چه # ~~شنوده بود و دیده، به سمع او رساند، پادشاه غازان فرمود که: «ملک ~~فخرالدین را # ~~بیارند تا او را ببینم.» روز دیگر به وقت [؟] باز3 ملک فخرالدین به ~~بارگاه پادشاه غازان # ~~درآمد و چون وی او را بدید شرایط خدمت به جای آورد و گفت: [407] # شعر [رشید وطواط] # آیا ملکا آنا مله غیوه %~% تفیض علی بنی الدنیا میاها4 # ای پادشاهی که سرهای انگشت او ابرهاست # میریزند بر پسران دنیا باران خود را # بقیت مدی الزمان حلیف نعمی %~% تدوم فلا تقدر منتها ها # باقی مانیا تو در غایت روزگار در حالی که باشی تو یار نعمتها # که دایم باشد آن نعمتها پس اندازه کرده نشود آخر آن نعمتها ### | شعر[ربیعی] # خدیو جهاندار و شاه جهان %~% بماناد تا هست دور زمان PageV01P430 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0434.png) # دلش شاد و کف راد و بخشنده باد %~% رخ کامرانیش تابنده باد # ~~بعد از آن حکایاتی که داشت علی التفصیل عرضه داشت. پادشاه غازان او را ~~بر سر # ~~جمع به نواخت پادشاهانه محظوظ1 گردانید و خلعت خاص پوشانید و یرلیغ ملک # ~~هرات، حمیت عن الحدثان والآفات، وطبل و علم و سراپرده و هزارهآ مغول # ~~اختصاص فرمود و ده هزار دینار نقد به ملازمان و خدم او داد و امیر ~~نوروز را گفت که # ~~هر اصطفاع و تکریم که ترا دست دهد در باب ms333 او مبذول دار. PageV01P431 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0435.png) ### | ذ کر هشتادم # در حرب پادشاهزاده دوا # بن براق با خلق کوسویه و فوشنج # راوی چنین گفت که چون پادشاهزاده دوا به وقت مراجعت به دو فرسنگی # ~~کوسویه رسید، سواری [ی] چند به کوسویه رفتند و گفتند که پادشاه[408] ~~جهانآگیر # ~~دواخان با چندین هزار مرد جنگی میرسد، به استقبال آئید و شرایط ایلی و ~~انقیاد2 # ~~به تقدیم رسانید. شهابالدین زیرک که ملک کوسویه بود و اشراف و ضدور ~~ولایت # ~~گفتند که ما پیش سپاه پادشاه دوا بیرون نخواهیم آمد؛ چه، تمامت ممالک ~~خراسان # ~~را خراب کردند و قرب دویست هزار نفر مردم از عورات و اطفال مسلمانان ~~اسیر # ~~گرفت [ند]. میان ما و ایشان جز حرب هیچ چیز دیگر صورت نخواهد بست. # آن سواران غمناک3 گشتند و پیش پادشاهزاده دوا آمدند4 و عرضه داشتند # ~~که ساکنان کو سویه یاغیاند و چندین حکایتها گفتند. پادشاهزاده دوا در ~~غضب # ~~رفت. پرسید که «آن موضع که ایشان پناه بدانجا بردهاند از سنگ است یا ~~ازگل5؟» # ~~گفتند که «ازگل است» پادشاهزاده دوا بخندید و گفت که «من خود فرض کردم ~~که از # ~~روی و آهن است. به یک حمله آن حصار را با زمین برابر گردانم.» ### | شعر[دقیقی] # # گر ایدون که سنگ است یا آهن است %~% و یا جای شیران واهریمن است # # به یک 6 حملهاش پست و ویران کنم %~% چراگاه کرکان و شیران کنم # روز دیگر که شهسوار انجم خنجر زژاند ود از قراب صبح صادق برکشید و در # ~~میدان زبرجدین فلک رابع آشهب روز را در جولان آورد و اماکن و مساکن ~~مشارق و # ~~مغارب را از چهر شعاع بخش خویشتن چون [409] گلشن روشن گردانید، ~~PageV01P432 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0436.png) # ~~پادشاهزاده دوا با آن لشکر بی حساب1 پای در رکاب آورد و روی به سوی ~~حصار # ~~کوسویه نهاد؛ به مثابتی که ارکان زمین از بار سلاح مواکب تزلزل پذیرفت ~~و سقف # ~~آسمان نیلگون از زخم نعل مراکب در جنبش آمد. # إذا ms334 نحن سرنا بین شرق و مغرب %~% نحرک یقظان التراب و نائمه # چون ما برویم میان مشرق و مغرب # در حرکت آریم بیدار خاک را خواب کننده خاک را # ~~و گرد گردان از صفهآ آغبر خاک به طارم معظم اخضر افلاک رسید و بر روی ~~هوا از # تکاثف2 غبار ابر تیره پیکر یک3 زمین دیگر پیدا شد. ### | شعر # أظلهم لیل من النقع لم یکن %~% سوی البیض والسمر اللدان کواکبه # سایه اند اخت بریشان شبی ازگرد4 نبود # جز شمشیرها و نیزهها نرم ستارگان آن شب # چون به نیم فرسنگی حصار کوسویه رسید نزول کرد و از شاهزادگان و امرای # ~~سپاه چهار تن را پیش خواند. یکی چون شاهزاده ایاکن، و دوم شاهزاده ~~سابان،، و # ~~سیم تیمور که امیر لشکر بود، چهارم یسور بزرگ. و از سپاه خود دوازده ~~هزار مرد # ~~جنگی بدیشان داد با دوازده منجنیق و صد مرد نفط انداز و گفت «چنان ~~خواهم که # ~~در یک حمله حصار کوسویه را فتح کنید و تمامت سکان او را به قتل ~~رسانید.» این # ~~نامبردگان با دوازده هزار سوار روز دیگر پیش از طلوع نیراعظم از جهار ~~طرف حصار # ~~کوسویه درآمدند[410] و جمله پیاده کشتند و چون فیلان آشفته و شیران # ~~خشم آلود با خلق کوسویه در حرب و ضرب آمد[ند]. # شهابالدین زیرک که مهتر مردم کوسویه بود [با] طایفه [ای] از دلاوران و # ~~نامداران چون: پهلوان محمود بن اسعد و تاج الدین علیشاه بعلی ونجیب اسد ~~و # ~~وجیهالدین ابوبکر و ساه رمره [و] دیگر از کماة رجال کوسویه از حصار ~~بیرون آمد و # ~~با چندان هزار کافر ملعون به مقاتلت و مقاومت قیام نمود. ساعت بساعت ~~قوم از # ~~لشکر پادشاهزاده دوا به آواز بلند میگفتند که«ای گروهی که بدین کلاتهآ ~~خاکی از PageV01P433 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0437.png) # ~~بیباکی مغرور گشتهاید و بدین چهار دیوار مختصر مسرور شده و قدم در ~~دایرهآ جنون # ~~نهاده، هیچ میدانید یا نه که این پادشاهزادهآ جهانگیر در توران زمین ~~چهها ms335 کرده # ~~است؟ و به چه صفت قلاع و حصونی را که سر برج هر یک سر بالای تارک # ~~فلک البروج میسود شعاع بصر از حضیض او نمیگذشت و وهم تیزتک1 به ذروهآ ~~آن # ~~نمیرسید، فتح کرد؟ و به چه نوع از خون اعادی و باغیان و منازعان روی ~~زمین را # ~~محمروار غوانی گردانید و نسور و طیور و سبع و ضبع را از اجساد دشمنان و # ~~جماجم مخالفان قوت2 ابدی و طعمه سمدی3 بخشید؟» ### | شعر[ابوالعلاء] # فتنهل من آعدایه البیض والقنا %~% و تشبع من حساده الذنب و النسر # پس سیراب میشود از خون او شمشیرها و نیم نیزه # و سیر میشود از بدن بدخواهان او گرگ و کرکس # ~~خلق کوسویه آن سخنان را باد میپنداشتند و بسانت آتش بر روی کفار تیر # ~~میانداخت [ند]. روز دیگر پادشاهزاده دوا فرمان فرمود تا بیست4 [411] ~~هزار مرد # ~~به پای حصار رفتند و حصار را چون حلقهآ انگشترین در میان آورد[ند]. ~~دوازده # ~~شباروز از جانبین ### | شعر [دقیقی]) # به تیر وکمان و به تیغ و سنان5 %~% یکی جنگ کردند با هم چنان # کز آوردشان چرخ ناپایدار %~% به خود بربپیچید و بگریست زار # ز بس کوشش و کینه و شور و جنگ %~% به دریا فتاد آتش اندر نهنگ # ز بس موج خون، خاک پیدا نماند %~% کسی را امیدی به فردا نماند # ~~در این دوازده شباروز قرب هفصد مرد نامدار و چهار امیر بزرگ از سپاه ~~پاد شاهزاده # ~~دوا به قتل رسید و چند تن از شجعان و مبارزان کوسویه کشته شدند. و با ~~وجود آنک # ~~دوازده منجنیق نصب کرده بودند، ایشان را فتحی دست نداد. پادشاهزاده دوا ~~از آن # ~~حالت بغایت مضطرب و منفعل گشت و بر شاهزادگان و امرا و وجؤه سپاه غضب # ~~هر چه تمامتر ظاهر گردانید و گفت که «من این عار و شماتت را کجا برم که ~~نود هزار PageV01P434 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0438.png) # ~~مرد نامدار از فتح این حصار که به مثابت چهاردیواری بیش نیست، ms336 عاجز ~~آمدهاند؟» # سه تن از امرا و مبارزان سپاه او یکی چون خواجه بهادر و دیگری طغای # ~~بهادر و سیم چله بهادر زانو زدند و گفتند که «اگر پادشاه جهان ده هزار ~~مرد و پنجاه # ~~خرک به ما بندگاان] ارزانی فرماید، ما به دولت روزافزون پادشاه جهان در ~~یک # ~~زمان این حصار را ویران کنیم.» پادشاهزاده دوازده هزار مرد بدیشان داد. ~~روز دیگر # ~~از اول بامداد به پای حصار آمدند و از جوانب دست به تیر انداختن و سنگ ~~منجنیق # ~~زدن برآوردند. آن روز تا هنگام شام از طرفین حرب کردند. روز دیگر نماز ~~پیشین را # ~~چله بهادر و خواجه بهادر به قتل رسیدند. پادشاهزاده دوا از قتل ایشان ~~غمناک شد. # ~~پرسید که «در این حصار[412) چند مرد باشد؟» امراگفتند «حالیا آنچه ما ~~می بینیم # ~~که حرب می کنند، مرد دویست نباشد.» پادشاهزاده دواگفت «تا این دویست ~~مرد را # ~~به دست خواهیم آورد دو هزار مراد]ماان] به قتل خواهد پیوست و دو سه ~~هزار # ~~مجروح خواهد شد. مصلحت در آن است که ترک این حصارها کنیم.» امرا گفتند ~~که # ~~«هرچه حکم یرلیغ بزرگ پادشاه جهان باشد، بر آن موجب به تقدیم رسانیم.» # در اثنای این حالت باتفاق اشراف و اکابر کوسویه شهابالدین زیرک بادو تن # ~~از حصار بیرون آمد و چون پیش پادشاهزاده دوا رسید شرایط خدمت و دعا به # ~~تقدیم رسانید وگفت «پادشاه جهان وجهانیان را تا انقضاء عالم وانتهای ~~بنی آدم # ~~ازندکانی باد. من بنده والی و مرزبان این قصبهام. مرا رعیت به بندگی ~~پادشاه جهان # ~~فرستادهاند و میگویند که اگر پادشاه جهان از سر کمال قدرت پادشاهی قلم ~~ورقم # ~~عفو وصفح بر جریدهآ عصیان وطغیان ما کشد ایل میشویم وپیش لشکر جرار و # ~~سپاه نامدار او بیرون آئیم.» # پادشاهزاده دوا از آن معنی خرم و مبتهج گشت. امیری بیلاق نام را با بیست # ~~تن نامزد فرمود که «با این والی کوسویه به حصار درآی و یرلیغ امان ms337 بر ~~خلق حصار # ~~خوان.» روز دیگر شهاب الدین زیرک و بیلاق به پای حصار آمدند. مردم حصار ~~بانگ # ~~بر ایشان زدند و گفتند که «اگر بیشتر خواهند آمد2 تیر خواهند خورد.» ~~شهاب الدین # ~~زیرک گفت که «ای قوم، مگر شما دیوانه شدهاید2 که ازین نوع سخنهامی ~~گوئید؟ # ~~یرلیغ و خط امان و ایلچی پادشاهزاده دواخان آوردهام. در بگشائید تا ~~درآئیم.» مردم PageV01P435 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0439.png) # ~~کوسویه گفتند که «ما از آن اندیشه برگشتیم.» # و آن چنان بود که چون به مشورت اشراف و اکابر و اعیان و اماثل # ~~کوسویه [413] شهابالدین زیرک از حصار بیرون آمد، مرد[م] کوسویه با هم ~~گفتند # ~~که «بد کردیم که شهابالدین زیرک را پیش پادشاهزاده دوا فرستادیم؛ چه، ~~به هیچ # ~~نوع ما را بر لشکر او اعتماد نیست، خاصه که چندین مرد نامدار و امرای ~~کبار سپاه او # ~~را به قتل رساندهایم.» شمس الدین مهدب را که از زعما و اعیان کوسویه ~~بود بر سر # ~~خود والی کردند و با هم عهد بستند که تا جان دارند با لشکر کفار حرب ~~کنند. # القصه چون شهابالدین زیرک را در حصار نگذاشتند، بیلاق بیش شاهزاده # ~~دوا آمد و آنچه که دیده بود و شنوده، عرضه داشت. پادشاهزاده دوا در غضب # ~~رفت. فرمان فرمود که در این نزدیکی هر جا که درختی و دری و بنی باشد1 و ~~چوبی # ~~و پلی همه را بیارند و در مقابل حصار بلندی [ی] بسازند. سه روز دیگر ~~تمامت # ~~لشکر از پنج فرسنگی اشجاری که یافتند به پای حصار آوردند و چندان درخت ~~و # ~~خاک و خاشاک بر زیر هم انداختند که به ده گز2 از بلندی حصار بلندتر شد. ~~از حصار # ~~مبارزان تیرانداز قرب دویست تیر را در آتش بتافتند و به سوی آن بلندی ~~که ساخته # ~~بودند انداخت [ند]. در حال به فرمان ملک متعال آتش در آن درختها افتاده ~~و پنجاه # ~~مغول بسوخت و شاهزاده ایاکن3 جادویها[ی] مجرب به اظهار رسانید، چنانک ms338 ~~بر # ~~موجب «السحر حق» دو شباروز بادهای سخت رفت و سرمای عظیم شد. اما به فضل # ~~حق تعالی هیچ نکبت وزحمت به مردم کوسویه نرسید. # روز دیگر شاهزاده دوا بفرمود تا شهابالدین زیرک و برادر او نجیبالدین2 را # ~~در پای حصار کوسویه به قتل رساندند و از کوسویه به وقت نماز پیشین سوار ~~شد و # ~~عنان عزیمت [414] به سوی ولایت فوشنج تافت وایلچی به فوشنج فرستاد که # ~~«مردم فوشنج باید که به استقبال بیرون آیند و با لشکرهای طریق معامله و ~~سودا # ~~مسلوک دارند.» فوشنجیان در جواب گفتند که «ما رعیت منقاد پادشاهیم، اما # ~~می ترسیم که پیش پادشاه آئیم؛ چه، پادشاه از خلق کوسویه در غضب است. ~~شاید # ~~که ما را به کین ایشا[ن] مستأصل گرداند.» ایلچی بازگشت و آنچه شنوده ~~بود به سمع PageV01P436 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0440.png) # ~~پادشاهزاده دوا رسانید. پادشاهزاده در خشم رفت. ده هزار سوار نامزد ~~گردانید تا با # ~~خلق فوشنج حرب کنند. آن روز جنگ کردند. هیچ فتحی ظاهر نگشت. روز دیگر # ~~فوشنجیان باتفاق شمسالدین میران را که والی فوشنج بود پیش پادشاهزاده ~~دوا # ~~فرستادند تا به جهت ایشان امان نامه بستاند. # شمس الدین میران چون پیش پادشاهزاده دوا رسید و شرایط خدمت به # ~~جای آورد به پادشاهزاده دوا گفت «اگر پادشاه جهانگیر مزید1 سلطنت ~~پادشاهی و # ~~دوام عظمت 2 شاهنشاهی را مردم این خطه را از قتل و نهب امان بخشد از ~~کرم # ~~غریزی پادشاه جهان هیچ عجب و غریب نبود.» پادشاهزاده دواگفت که «مال و ~~زن # ~~و بچه رعیت فوشنج رابه تو بخشیدم، اما مواشی و برده که داشته باشند ~~بیرون # ~~فرستند.» برین موجب بفرمود تا یرلیغ نوشتند. # شمسالدین میران از آن ترتیب3 بغایت شادمان شد و با طایفهای4 ازخواص # ~~پادشاهزاده دوا مراجعت نمود. چون به دروازه رسید در بر وی ببستند. و ~~سبب آن # ~~بود که چون شمس الدین میران از فوشنج بیرون آمد پسران وخویشاوندان او و # ~~طایفهآ مردم قلعه گاهی5 که در ms339 فوشنج متوطن بودند با هم عهد بستند که با # ~~پادشاهزاده دوا [415] سر به صلح درنیارند. # القصه هر چند که شمسالدین الحاح کرد که «ای قوم در بگشائید که یرلیغ # ~~پادشاه آوردهام مشتمل بر اعطاف والطاف وناطق بر امان واحسان» فوشنجیان ~~و # ~~پسران او گفتند که «ما را یرلیغ به کار نمی آید.» و چند تیر به جانب ~~شمس الدین # ~~میران و ایلچیان پادشاهزاده انداختند. شمس الدین میران از آن حالت ~~بغایت # ~~پریشان [و] دردمند گشت و مراجعت نمود و پیش پادشاهزاده دوا آمد و گفت ~~که # ~~«جماعتی از خونیان ومفتنان واوباش ولایت فوشنج پسران مرا گرفتهاند و در ~~بند # ~~کرده و با لشکر جرار پادشاه جهان باغی شده.» # پادشاهزاده دوا در غضب رفت و گفت «ای پیر، هم و غم مخور. چون # ~~فوشنج را مسلم گردانم، جمله فرزندان و متعلقان تو را به تو دهم.» روز ~~دیگر ده هزار PageV01P437 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0441.png) # ~~مرد بفرستاد تا حصار فوشنج را محاصره کنند. هفت روز متعاقب هر روز پنج ~~هزار و # ~~ده هزار مغول می آمدند و حرب میکردند و از جانبین بسیاری به قتل ~~میپیوستند و # ~~مجروح و مقروح میگشت [ند]. ### | شعر # وکم من طریح بالعرار مجدل %~% و کم من جریح بالدماء مضرج # و چندان افکنده به گیاه انداخته شد # و چندان مجروحی به خونها رنگ کرده شده # ~~روز هشتم میان فوشنجیان اختلاف و دو گروهی پیدا شد. طایفهای گفتند که ~~صلح # ~~می کنیم؛ چه، این حصار را پیش از بیش حصانتی نیست. جماعتی گفتند که حرب # ~~میباید کرد که اگر نعوذبالله بر ما غالب آیند به انتقام مردم کوسویه ~~دمار از نهاد ما # ~~برآرند و فرزندان ما را به اطراف و اکناف ترکستان متفرق گردانند. # در اثناء این حالت چاه حصار از نیمهآ جا در افتاد. [416] فوشنجیان بغایت # ~~مضطة و متحیر1 گشتند و با وجود تشنگی دو روز دیگر جنگ کردند. روز دیگر ~~به # ~~وقت زوال، لشکر پادشاهزاده دوا حصار را بگرفتند. ms340 پادشاهزاده دوا فرمان ~~داد که # ~~تمامت مبارزان و بهادران فوشنجی را به قتل رسانند و زن و بچهآ ایشان را ~~به # ~~ماوراءالنهر برند. ### | شعر[ربیعی] # # ز ده ساله تا پیر، گیتی بسود %~% به شمشیر از ایشان بر آرید دور # # ممانید زنده کسیا را به جای %~% فرستید ازیدر به دیگر سرای # # به خون ریختن دل گروگان کنید %~% چه باشد بتر در جهان، آن کنید # # سراسر به فرمان و رأی دوا %~% جهانگیر کین توز فرمانروا # # سپاهش پریشان ز اندازه بیش %~% به خون ریختن دست آورده پیش # # به پیر و جوان می درآویختند %~% کران تا کران خون همی ریختند # # بریده سر نوجوانان ز تن %~% ز خون ساخته ارغوانی کفن # # بر چون سهی سرو، روی چو شید %~% تن نازپرورده، موی سفید # # نترسیده از دادگر یک خدای %~% .......0... PageV01P438 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0442.png) # زن و کودکان را همه دستگیر %~% به زاری و خواری گرفته اسیر # کران تا کران را بدرد جگر %~% همی درد بودند از یک دگر # پدر کشته از زخم پیکان تیز %~% پسر بر در خسیمهها اشکریز # پدر را بریده سرافکنده پست %~% پسر را پیاده دوان بسته دست # ~~و تمامت اولاد و عورات و مخدرات فوشنجیان را اسیر کردند و از قتل و نهب ~~هیچ # ~~باقی نگذاشت [ند]. روز دیگر پادشاهزاده دوا از فوشنج سوار[417] گشت و ~~عنان # ~~عزیمت بر سمت هرات تاخت. # چون به صحرای اشکیدبان رسید، پرسید که «این چه جای است؟» امرا # ~~گفتند که «این آن موضع است که پادشاه براق با پادشاه ابقا حرب کرد.» ~~پادشاهزاده # ~~دواگفت که «چون این ولایت بر پدر بزرگوار ما مبارک نیامده، مصلحت در آن ~~است # ~~که ترک محاصره هرات کنیم.» # راوی چنین گفت که پادشاهزاده دوا در آن شب که نیت محاصرهآ هرات کرد، # ~~در خواب چنان دید که از طرف مزار متبرک و مقبرهآ شریف گازرگاه جمع ای] ~~سوار # ~~انبوه، همه به کسوت ازرق ملبس، بر اسبان جنگ [ی] سوار، با تیغهای کشیده ~~و # ~~علمهای برافراشته به لشکرگاه ms341 او درآمدندی و بانگ بر وی زدندی و گفتندی ~~«ای # ~~ترک، ترک محاصرهآ شهر هرات، کیفیت عن آلافات والعاهات، میگیری، وإلا ~~بدین # ~~خناجر1 مسلوله خونت را بر خاک خواری ریزیم.» و دمبدم آهنگ قتل و فتل2 ~~او # ~~کردندی. چون از خواب درآمد اندیشه مند و خایف گشت. # و در اثنای این حالت به عدد ذرات و شمار انفاس از جانب شمال مشرق # ~~مرغان سفید از کبوتر بزرگتر پیدا گشتند و بر شهر هرات بگذشت [ند]. ~~پادشاهزاده # ~~دوا را از ظهور آن طیور رعب هرچه عظیم تر بر دل مستولی شد. و هم در آن ~~ساعت # ~~به سمع او رساند [ند] که ملک شمس الدین کرات] از غور و غزنین و ~~افغانستان # ~~لشکری جمع کرده و پسر او ملک فخرالدین نیز از جرزوان2 و غرجستان و ~~فیروزکوه # ~~و تولک و هرات رود سپاهی به هرات می آرد. پادشاهزاده دوا روی به سوی # ~~شاهزادگان و امرا و رؤوس لشکر کرد و گفت که «صواب و نجح ما در آن است ~~که PageV01P439 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0443.png) # ~~بی آلمی و چشم زخمی از ایران برویم؛ چه دوش خوابی پریشان دیدهام و پدید # ~~آمدن این مرغان سفید و رسیدن اخبار عساکر[418] جوانب دلالت بر آن میکند ~~که # ~~اگر ما بیشتر در این دیار مقام سازیم مضرتی به ما لاحق شود که آن موجب ~~هموم # ~~خو اطر دوستان و شماتت دشمنان باشد.» شاهزادگان و مدبران مملکت او ~~گفتند که # ~~فرمان پادشاه عالم راست، اما بواسطهآ این اخبار اراجیف اگر پادشاه کوچ ~~فرماید # ~~عاری عظیم بود و به انواع ایرانیان زبان طعن دراز کنند و گویند که ~~مراجعت پادشاه # ~~جهان از خوف و وهن عساکر بود. تدبیر مریح و مصلحت منجح آن است که آوازه # ~~کنیم که از جانب چین و ماچین لشکری سپاهی کردهاند و میخواهند که به # ~~دارالملک پادشاه دوا آیند. بعد از آن برویم. پادشاهزاده دوا این اندیشه ~~را ستوده # ~~شمرد وگفت «این رأی به صواب ms342 و صلاح اقرب است.» # روز دیگر بواسطهآ این آوازه به بادغیس رفت و پنج شباروز سپاه او با چندین # ~~هزار اسیر و مواشی از جانب شهر هرات بر سبیل تعجیل بگذشتند. ### | شعر[اسدی] # چنان کرم راندند در دشت و کوه %~% که آمد زمین و زمان در ستوه # ~~و مبارزان هروی تا حد شبورغان در عقب ایشان برفتند و بسیاری از اسیران ~~و # ~~غنیمتها از ایشان بازستاندند. PageV01P440 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0444.png) # ذ کر هشتاد و یکم # دربند2 افتادن مرحو # فخرالدولة والدین وخلاص [ی]او # ~~روای چنین گفت که درین سال مذکور ملک مغفور فخرالدولة والدین، طاب ~~ثراه، در # ~~بند پادشاه غازان افتاد. و واسطه آن بود که چون امیر[419] نوروز با ~~پادشاه غازان # ~~مخالفت و عداوت ظاهر کرد، پادشاه غازان شوتا و هرقداق را فرمود که ~~نوروز را # ~~بگیرید. ایشان با بیست هزار سوار به طلب امیر نوروز به خراسان درآمدند. ~~چون به # ~~حدود رادکان رسیدند در آن موضع با امیر نوروز حرب کردند. امیرنوروز از ~~پیش # ~~ایشان منهزم شد و بناه به کلات کوه برد. چون شب درآمد از کلاتکوه بیرون ~~رفت و # ~~عنان عزیمت بر سمت هرات تافت. ملک فخرالدین امیر نوروز را گفت که «اگر ~~امیر # ~~بزرگ اجازت دهد بروم و خسر1 خود امیرحاجی را ببینم کجاست و در کدام ~~قلعه و # ~~حصین ویا درکدام خطه متوطن است.» امیرنوروزگفت «اجازت است، اما در # ~~مراجعت چندانکه ممکن باشد مبالغه می باید نمود.» # ملک فخرالدین فی الحال با چند تن ازکماة رجال چون اختیارالدین محمد # ~~هارون و سراجالدین عمر مرکاتی و تایتمور بهادر مظفر و محمد بزرگ از ~~لشکرگاه # ~~امیرنوروز بیرون آمد. چون فرسنگ ده قطع مسافت کرد با آن پانصد سوار از ~~سپاه # ~~امیر شوتای مقابل افتاد. آن روز تا نماز دیگر با هفت تن که مصاحب او ~~بودند با آن # ~~پانصد سوار جنگ5 کرد. بعد از نماز دیگر او را و اختیارالدین محمد هارون ~~را # ~~بگرفتند و پیش امیر شوتای آورد[ند]. بعد ms343 از نه روز امیر سوتای آلتمغای ~~نوشت # ~~که «امرا و زعما و اعیان و شجعان خواف و باخرز6 و جام و کوسویه و مرو7 ~~و فوشنج # ~~و هرات و اسفزار و فراه و غور و تولک و آزاب و هراترود و غرجستان و ~~جرزوان9 # ~~باید که بر موجب حکم یرلیغ جهانگشای پادشاه عادل غازان خان در هر ~~PageV01P441 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0445.png) # ~~موضع [420] که از نوروزیان شحنه و ناظر و عاملی باشد، ایشان را به قتل ~~آورند.» و # ~~به جبر ملک فخرالدین را مأمور گردانید تا بر امضاء آلتمغاء او مثال ~~نوشت و # ~~اختیارالدین محمد هارون را به رساندن آن احکام نامزد فرمود. # روز دیگر بند از پای اختیارالدین محمد هارون برداشتند و دو مرکب نیک # ~~دوته1 بدو داد تا هر جا که رسد گوید که «من بگریختهام و از ملک ~~فخرالدین و # ~~چگونگی احوال خبری ندارم.» بعد از چند روز دیگر ملک فخرالدین نیز از ~~بند # ~~خلاص یافت. و واسطه آن بود که از موکلان او شخصی بود [که] او را شمس ~~الدین # ~~ابوبکر آزابی گفتندی. شب با او یکی شد و هر دو از لشکرگاه امیر سوتای ~~بیرون # ~~آمدند ودر قطع مراحل و منازل وجوب طرق و مسالک بر مهالک اجتهاد تمام به # ~~جای می آورند، تا بسعادت و سلامت به جام رسیدند و از جام با طایفه [ای] ~~از اهل # ~~نبرد به هرات آمدند، و از هرات بعد از سه روز پیش امیر نوروز رفت. # چون امیر نوروز ملک فخرالدین را بدید در کنار گرفت و بغایت خوشدل شد، # ~~اما برو اعتماد نکرد؛ چه، بعضی از امرا چون رمضان و بابک و ارواک ~~چرخانداز و # ~~بسوقا گفته بودند که ملک فخرالدین با امیر شوتای عهد کرده است که «چون ~~مرا # ~~بگزاری، من امیر نوروز را بگیرم.» چند روز ازو محترز و مجتنب میبود. تا ~~از پیش # ~~امیر شوتای دو تن از خواص امیر نوروز بگریختند. و چون پیش امیر نوروز ms344 ~~آمدند # ~~عرضه داشتند که «ای امیر، ما را به حقیقت معلوم است که ملک فخرالدین از # ~~لشکرگاه امیر شوتای بگریخت، قرب دو هزار سوار سه روز در عقب او ~~برفتند.» # ~~چون امیرنوروز این سخن بشنید با او به سر عنایت آمد و حکومت هرات را ~~بدو # ~~مفوض گردانید.[421] PageV01P442 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0446.png) # ذکر هشتاد و دوم # در حکایت تخلف امیر # وروز وقتل اودرشهر هرات # چون شهور سنهآ ست و تسعین ستعمائه [696] درآمد، درین سال امیر نوروز # ~~الشکری] از نکودری و غیره جمع کرده و بر عزیمت آنک به عراق رود و فتنه ~~انگیزد. # ~~چون به نیشابور رسید، برادر او امیر اورادی غازان بدو پیوست و گفت «حکم ~~یرلیغ # ~~پادشاه غازان شده است که نوروزیان را به قتل رسانید، به علت آنکه امیر ~~نوروز به # ~~سلطان مصر مکتوب نو شته که اگر سلطان اسلام از آن دیار لشکری بفرستد، ~~من از # ~~خراسان نیز سپاهی بیاورم تا پادشاه غازان را از میان برداریم؛ چه، می ~~خواهیم که به # ~~معاقبت و مظاهرت سلطان اسلام دین محمدی به تجدید تقویتی دهیم و آعلام ~~کفار # ~~و رایات زندیقان نگونسار شود و قانون مذموم و آئین شوم چنگیزخان مندرس ~~و # ~~منطمس گردد.1 به حقیقت برادران حاجی و لکزی و پسران امیر را و ستلمیش و ~~PageV01P443 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0447.png) # ~~نوای را که در اردو بودند به قتل رساندهاند و اینک به معاونت سوتای ~~نوین و # ~~هرقداق فولاد قبا با لشکر گران می رسد و متعاقب امیر قتلغشاه به حدود ~~جاجرم و # ~~اسفراین رسیده و در هر شهر و قریه که از نصب کردگان و متعلقان امیر کسی ~~را # ~~مییابند به قتل میرسانند.» # چون امیر نوروز از برادر خود این سخن بشنود بغایت پریشان خاطر و دلتنک # ~~شد و گفت: ### | شعر [ابیوردی] # فکم تجبر عنی غیظا تقور به %~% جوانح بت آطویها علی لهب # چند جرعه می چشانی خشم را که به جوش میاید بدو غیظ # پهلوهای [ی] که شب کذاشتم در ms345 پیچم آن جوانح را بر زبانه زدن آتش [422] # یا دهر هبنی لا اشکو الی احد %~% ما ظل منتهسا شلوی من النوب # ای روزگار انکار مرا شکایت نمیکنم به سوی یکی # تا مادام که روز گذارد مارگزنده اندام من از حادثهها # ~~در حال از نیشابور بازگشت و بواسطهآ این خبر بیشتر لشکر به او تخلف ~~کردند و هر # ~~کس روی به طرفی آورد. طایفه [ای] پناه به قلاع و حصن1 بردند و قومی به ~~جانب # ~~الشکر هرقداق رفتند. # شعر[ابوالفتح البستی] # والناس آعوان من والته دولثه %~% و هم علیه اذا عادته اعوان # مردمانی یاری گران آن کساند که دوست داشت او را دولت او # و ایشان بر وی چون دشمن گرفت او را دولت او یاری گران اند # ~~امیرنوروز با هشتصد سوار بماند. چون به حدود جام رسید، دانشمند بهادر ~~روز # ~~دیگر متعاقب به جام درآمد، با هزار سوار جرار آهن پوش. امیر نوروز آن ~~روز تا نماز # ~~پیشین با او حرب کرد. بعد نماز پیشین روی به هزیمت آورد؛ چه، تمامت ~~مردان # ~~سپاهی او عازم فرار و متوجه انهزام بودند و هر چند که برادران و امرای ~~لشکر خود # ~~را میگفت که «یک زمان بایستید و ثبات قدم نمایید تا من بدین تیغ آبدار ~~آتش فعل # ~~از دماغ این جماعت خاکسار باد غرور بدر کنم.» PageV01P444 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0448.png) ### | شعر # بدین تیغ هندی خونریز تیز %~% پدید آورم هر زمان رستخیز # ~~ایشان بدان سخن التفات نمیکردند. چون به کوسویه رسید چهارصد سوار بیش ~~با # ~~او مصاحب نماند. از کوسویه نماز شام سوار شد و با نزدیک طلوع صبح در ~~هیچ # ~~موضع مقام نساخت. [423] ### | شعر[ابیوردی] # والرکب یسرون والظلماء راکدة %~% کأنهم فی ضمیر اللیل اسرار # و اشترسواران به شب میرفتند و حال این بود که تاریکی مقیم شده بود # گویا که ایشان در ضمیر شب سرها اند # ~~چون به یک فرسنگی شهر هرات رسید، روی به برادران و اقارب خود کرد و گفت # ~~که «ملک فخرالدین ms346 داماد [برادر] من است و به جای او نیکوی ای] و اصطناع ~~و # ~~تکریم تمام مبذول داشتهام. چنانچه همگنان را از آن معلوم است من به ~~هرات # ~~خواهم رفت؛ چه، روزه[و] نماز قضا دارم.»1 برادران او گفتند که «هر چه ~~خداوند # ~~فرماید و مصلحت بیند ما برآن موجب به تقدیم رسانیم.» طایفه [ای] از ~~امرای سپاه # ~~او؛ چون: رمضان و شدون و سابان و بابک 2 و بسشوقا گفتند که «ای خداوند، # ~~مصلحت و صوابدید ما بندگان در آن است که امیر ازینجا بگذرد و در این ~~شهر # ~~درنیاید و برملک فخرالدین و خویشاوندی او به هیچ وجه اعتماد نکند. ### | شعر # عداوة ذی القربی آشد مفاضة %~% علی المرء من وقع الحسام المهند ### | ترجمه] # دشمنی خداوندان نزدیکی سخت بر مرد از افتادن PageV01P445 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0449.png) # شمشیرها [ی] کوهر دار[؟] الاقارب کالعقارب # ~~امیرنوروز در غضب رفت و گفت که «مرا برملک فخرالدین اعتماد کلی است. ~~مثل # ~~هر کدام [کسی] را که از شما خاطرش1 به طرفی مایل است، گو برو که اجازت # ~~دادم!» در حال بانک [زدند] و سدون و سابان2 با صد سوار به طرف مرغاب ~~رفتند. # ~~نوروز روز دیگر به طالع وقت بر مقتضاء[424] ### | شعر # اذا ما حمام المرء کان ببلدة %~% دعته إلیها حاجة و تطرب # چون مرگ مرد باشد به شهری # بخواندن3 مرد را به سوی آن بلده حاجتی و در طرب آرد او را # ~~به شهر هرات درآمد و در حصار شهر ساکن شد2. ملک فخرالدین در باب خدمت و # ~~اظهار یکدلی و محبت چندانکه ممکن بود سعی کرد. بعد از جهار روز امیر ~~قتلغشاه # ~~با هفتاد هزار سوار جنگی به در شهر هرات رسید و روز دیگر علی الصباح ~~شهر را # ~~محاصره کرد. هژده روز از طرفین محارب و مقارع بود ### | ظم # دو لشکر چو دیوان مازندران %~% به شمشیر و تیر و به گرز و سنان # به جای [ی] رساندند کار نبرد %~% که سرگشته شد گنبد لاجورد # ~~و ms347 راوی چنین گفت که چون امیرنوروز با سیصد مرد نامدار- که هر یک به ~~ثبت5 هزار # ~~سوار بود . به حصار درآمد، ملک فخرالدین از جمعیت و کثرت ایشان متردد ~~شد و # ~~شب با خواص وزرا و اکابر ندما و اعاظم صواحب، بعد از تدبر تدبیر و تفکر ~~بسیار بر # ~~آن اندیشه مقرر گردانیدند که به سمع امیرنوروز رسانند که در این شهر ~~خلقی است # ~~مختلف. بعضی سنجری و طایفه [ای] بلوچ و قومی خلج وگروهی مغول و ~~PageV01P446 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0450.png) # ~~فرقه [ای] ابیوردی و سرخسی. اندیشه مندیم از آن معنی که نباید که قومی ~~یاغی # ~~شوند و دروازه به دست خصم باز دهند. اگر چنانک امیر مصلحت دانند از ~~اخوان و # ~~خالان و ملازمان خود بر هر دروازه چند نامزد گردانند تا هیچ آفریده را ~~مجال # ~~خلاف [425] و یاغیگری نباشد. # روز دیگر ملک فخرالدین این معنی را به سمع امیرنوروز رسانید. امیرنوروز # ~~تمامت برادران و برادرزادگان و کماة رجال سپاه خود را به دروازهها ~~فرستاد. چون # ~~شب درآمد با خواص و مقربان درگاه خود گفت که «تدبیر کار ما چیست؟» بعضی # ~~گفتند که «ای خداوند» مصلحت در آن است که امشب همه به اتفاق سوار شویم ~~و # ~~خود را بر لشکر خصم زنیم و به طرف مرغاب بیرون رویم. یمکن1 که بیشتر ~~امرای # ~~سپاه امیر قتلعشاه با او تخلف کنند و معاون ما2 شوند.» طایفه[ای دیگر] ~~گفتند # ~~که «اگر امر قتلغشاه دست عهد دهد و سوگند خورد که قصد ما نکند، امیر را # ~~مصلحت آن است که پیش او رود.» # امیرنوروز گفت «نعوذ بالله که من بر قول و پیمان امیر قتلغشاه اعتماد ~~کنم. ما # ~~را هیچ پناهی و جایگاه [ی] بهتر و محکم تر از هرات نخواهد بود. حالیا ~~در این شهر # ~~قرب پنجاه هزار مرد جنگی است. اکثر سپاه امیر قتلغشاه کشته شود تا2 ~~بدین شهر # ~~ظفر یابد.» رمضان و اروک رشح بهادر گفتند که «در محکمی شهر و حصانت ms348 ~~حصار و # ~~کثرت مرد سپاهی هیچ ریبی نیست، اما اگر خداوند امیر بزرگ عادل میخواهد ~~که # ~~در این شهر سالم و ایمن ماند و سپاه دشمن خوار و محرم مراجعت نماید، ~~مصلحت # ~~در آن است که ملک فخرالدین را بگیرد و حصار را از غوریان بازستاند؛ چه، ~~نباید که # ~~بدی اندیشند و مرد[م] ما پراکنده است. نیز چنین شنودهایم که ملک ~~فخرالدین با # ~~سوتای نوین عهد کرده است که امیر را به هر نسق که دستش دهد بگیرد. آنچه ~~ما # ~~بندگان را در خاطر آمد عرضه داشتیم. باقی حکم امیر راست.» # امیر نوروز گفت که «من با ملک فخرالدین مکر و غدر نیندیشم؛ چه، # ~~مکار [426] و غدار را عاقبت وخیم است و جزا عذاب الیم؛ والذین یمکرون # ~~السیثات لهم عذاب شدید و مکر اولئک هو یبور.4 امروز وقت این کار نیست. ~~فردا PageV01P447 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0451.png) # ~~در این تدبیر تفکری بکنیم، چنانجه نه شری به ما رسد، نه گزندی به ملک ~~فخرالدین # ~~لاحق شود.» رمضان گفت»ای خداوند ### | شعر [فردوسی] # به فردا ممان کار امروز را %~% بر تخت منشان بدآموز را # مگردان سر از رای داننده مرد %~% ز آیین شاهان پیشین مگرد # ~~امیرنوروز در غضب رفت و گفت که «ای رمضان، حالیا وقت اظهار تجلد و بأس # ~~است نه هنگام یأس وترس.»1 # شخصی از جمله مقربان و خواص امیرنوروز ملک فخرالدین را ازین حکایت # ~~خبر کرد.2 ملک فخرالدین بغایت غمناک و متردد گشت. بعد از زمان طویلی # ~~برجست ### | شعر # علیک المشورة فی المعضلات %~% ففقدان خیر من الواحد # بر تو باد مشورت کردن در کارهای دشوار # پس کم یافتن نیکی از یک کسی است # ~~با وزرای خود این سخن را آشکار کرد. روز دیگر به مشورت ایشان تاجالدین ~~یلدز و # ~~جمال الدین محمد سام و سراج عمر هارون و محمد لقمان و ابوبکر حیدر ~~بزدوی را # ~~با چهار تن دیگر از مبارزان غوری کار دیده به گرفتن امیرنوروز نامزد ~~گردانید. # ~~تاج الدین یلدز با ms349 این نامبردگان مذکور هر یک با دری از در دزدیده به ~~حصار بالا # ~~برآمد. امیر نوروز با سه تن از خواص خود بر پشت بام حصار بود. چون حرب ~~PageV01P448 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0452.png) # ~~سخت شد و از طرفین عساکر در مقاومت و مقاتلت آمدند دوتن راگفت «بروید و ~~در # ~~حصار بالا را نگاه دارید و تا من نفرمایم از برای هیچ آفریده از غوری و ~~هروی و # ~~سجزی [427] و از لشکریان من در مگشائید.» و یکی را گفت که «ملازم من ~~باش تا # ~~چون مرا به آلت حرب احتیاج افتد، در حال حاضر گردانی.» بعد از آن ~~تیر[ی] چند # ~~به سوی سپاه امیر قتلغشاه انداخت. در اثناء این حالت زه کمان او بگسست. ~~از سر # ~~غضب کمان را بر زمین زد و گفت: # چو بر گردد از مرد روزبهی %~% نماید همه شیریاش روبهی # ~~در آن بود که کمان دیگر طلب کند.1 که ناگاه از کم کشت در حصار1 بالا ~~تاج الدین # ~~یلدزچون فیل مست با دری در دست ظاهر شد و از عقب او جمالالدین محمد # ~~سام با در دیگر برآمد. امیرنوروز به آواز بلند گفت که «ای پهلوان یلدز، ~~به چه کار # ~~آمدهای؟ در چرا آوردهای؟ مگر ملک فخرالدین بالا میآید که تفرج لشکرها ~~کند؟» # ~~تاج الدین یلدژ شرایط خدمت و سرافکندگی به جای آورد و گفت که «ما را ~~ملک # ~~اسلام فخرالحق والدین فرمود که دری چند ببرید و در مقابل امیر چپر ~~بندید.» امیر # ~~نوروز گفت«روا باشد. در مقابل من به فلان جایگاه ازین درها پناهی ~~سازید.» # ~~تاج الدین یلد زگفت «بندگی کنم.» بعد از آن امیرنوروز به زه بستن کمان ~~مشغول شد. # ~~تاج الدین یلدز پیشتر امیر نوروز آمد و ناگاه گرزی بر شقیقهآ او بزد. ~~پس از آن # ~~جمال الدین محمد سام و سراج الدین عمر هارون و محمد لقمان حمله کردند و ~~او را # ~~فرو گرفتند و دست بسته و دل خسته و سر و روی ms350 در هم شکسته در خانه [ای] # ~~بازداشتند. # و در آن ساعت ملک فخرالدین با دویست مبارز غوری همه با تیغهای # ~~مسلول بر پشت بام زندان حصار ایستاده بود. چون به سمع او رساندند که ~~تاج الدین # ~~یلدز و جمال الدین محمدحسام و سراج الدین عمر هارون، امیر نوروز را ~~بگرفتند، # ~~در حال جماعتی را [428] به دروازهها و بندها و برجها فرستاد و گفت ~~«نوروزیان را # ~~به رفق و خضوع بگویید که شما را امیر نوروز طلب داشته و گفته بزودی ~~بیایید که با # ~~شما کار مهمی دارم.» القصه یکان و دوکان ترک حرب میکردند و بتعجیل تمام ~~PageV01P449 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0453.png) # ~~متوجه حصار میشد [ند] و با خود میگفت [ند] که «مگر امیر نوروز ملک ~~فخرالدین # ~~را بخواهد گرفت که طلب داشته.» چون به حصار درمی آمدند مبارزان غوری ~~ایشان # ~~را میگرفتند. بعضی را به قتل می آوردند1 و گروهی را در چاه می کرد[ند]. ~~برین نسق # ~~که ذکر رفت، در یک ساعت سیصد و نود تن از نوروزیان را بگرفتند. # بعد از آن ملک فخرالدین دو تن را پیش امیر قتلغشاه فرستاد و گفت «به عون # ~~ایزد آفرین و به یمن دولت پادشاه روی زمین امیر نوروز را که از هیبت او ~~شیر شرزه # ~~در وحشت بود و فیل مست با دهشت، بگرفتم.» ا2 # شعر [ملک فخرالدین کرت] # زگاه کیومرث تا این زمان %~% کرا بد چنین دسترس در جهان # که نوروز یک را بگیرد به زور %~% مگر من که هستم ز شاهان غور # امیر قتلغشاه آن فرستادگان را خلعت خاص پوشانید و از مقربان درگاه خود # ~~جمجای نامی را بفرستاد تا امیر نوروز را بسته پیش آورد. چون نظرش بر ~~امیر نوروز # ~~افتاد، در حالش به قتل رسانید.3 PageV01P450 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0454.png) ### | شعر[ربیعی] # # بر و کتفش از گرز درهم شکست %~% سرش را به خسنجر ببرید پست # # به خواریش بر خاک خارا فکند %~% سر و دستو پایش بههرجا فکند # # دریغ از چنان نامدار دلیر ms351 %~% که توش پلنگش بد و زور شیر # # دریغ از چنا[ان ]سر فراز[ی آکه دید %~% ز بیمش بدی سال و مه در غریو # # دریغ از چنان مرد یزدانشناس %~% که بد درخور آفرین و سپاس # # [429] دریغ از چنان خسرو دین برست %~% که چندین بتان رابه هم درشکست # # دریغ از چنان شاه خورشید چهر %~% که بد رای [اوآرایت ماه و مهر # # دریغ از چنان داور کیانژاد %~% که بودش همه رادی و دین و داد # # سسیهرا! چه بیدادی و کیتههاست %~% که هردمز تو بردل و سینههاست # # سپهرا! ترا مهر و آزرم نیست %~% نداری وفائی بجز روز پنج # # یکی را ز توگنج و دیهیم و تخت %~% دگر از تو بداختر و شوربخت # # ز تو هر که ده روز کامی گرفت %~% به فیروزی و زورنامی گرفت # # ز پایش درآوردی و خار کرد %~% به خاک اندرونش نگونسار کرد # ~~و هم در آن روز ملک فخرالدین تمامت برادران و خویشاوندان امیرنوروز را ~~به قتل # ~~آورد. # بعد از قتل امیر نوروز به سه روز امیر قتلغشاه مراجعت نمود و خلق شهر # ~~هرات از آن محاصره و مقاتلت خلا[صی] یافتند و آیت با هدایت و فال # ~~«الحمد الله الذی اذهب عناالحزن ان ربنا لغفور شکور» ورد حال ووظیفهآ ~~آمال خود # ~~ساختند. و مولانا وجیهالدین نسفی تاریخ قتل امیرنوروز را در قطعه ~~[ای]گفته، و آن # ~~قطعه این است: # به ششصد و نود و شش درون شهر هرات ### | گذشته2 از مه شوال بیست با یک روز # ز هفته روز دوشنبه میانهآ دو نماز ### | رسیدلشکر غازانو کشته شد نوروز [430] PageV01P451 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0455.png) # ذکر هشتاد وسوم1 # در عظمت و حکومت ملک # فخرالدین بعد از قتل امیر نوروز # ~~چون شهور سنهآ سبع و تسعین و ستمائه [697] درآمد، درین سال ملک # ~~فخرالدین بر سریر عدل و دادگستری جلوس مبارک فرمود و افسر کامکاری بر ~~تارک # ~~شهریاری نهاد و صیت احسان و کرم به شرق و غرب منتشر گردانید و اخبار ~~انصاف # ~~و انتصاف به بر و بحر ms352 کیهان رسانید. ### | شعر امن الکلیله] # بغزنة قد القی عصاه وصیته %~% یعطر ما بین العراق إلی مصر # به شهر غزنین بدرستی که انداخت عصای خود را و آوازهآ او # خوشبوی میکند آنچه را که میان عراق تا مصر است ### | شعر [تاجی] # # تاج کیانی چو به سر برنهاد %~% بست ره ظلم و در دین گشاد # # رسم سلاطین جهان تازه کرد %~% دهر به انصاف ازو شاد شد # # ملک بدو خرم و آباد شد %~% سایل و درویش ازو شاد شد # # داد گهر مردم درویش را %~% ریخت به کین خون بداندیش را # # پر هنران را درم و سیم داد %~% بدگهران را آلم و بیم و داد # ~~و بواسطهآ آنکه امیر نوروز را - که از هیبت او سلطانان بلاد شرق بیخور ~~و خواب # ~~بودند و از حشمت او پادشاهان دیار غرب بیگاه و جاه - بگرفت، ملوک و ~~امرای # ~~خراسان ازو خایف شدند و او را نیز پیش هیچ پادشاهی و امیری روی رفتن ~~نماند. و # ~~پادشاه غازان خان به سبب آن وفاداری که امیر نوروز را بگرفت، یرلیغ ~~ملکی شهر # ~~هرات تا به آب سند و حد آموی مع تشریفات فاخرة جهت او بفرستاد و روز به ~~روز # ~~کار [وی] عظیم و قدر او در زیادت بود. [431] PageV01P452 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0456.png) ### | شعر [کافی # لیهنک آن ملک فی ازدیاد %~% و ان علاک واریة الزناد # گوارنده باد ترا آنکه پادشاهی تو در افزون شدنست # وآنکه بلندی تو بیرون آرنده آتش نهاست ### | شعر [انوری] # # دمبدم پایهات رفیعتر است %~% هر زمانیت دولت دگراست # # این اثرها که دیدهای جزویست %~% کار کلی هنوز در قدر است # # باش تا صبح دولتت بدمل %~% کین هنوز از نتایج سحر است # ~~ملوک اطراف وولایات از غور و غرجستان وجرزوان1 و خواف وباخرز وجام و # ~~اسفزار به هرات آمدند و شرایط خدمت و تهنیت به تقدیم رساند[ند] و # ~~خراجگذاری را التزام نمود[ند]. # ~~ملک فخرالدین همه را بنواخت و چندانی اصطناع و بذل و احسان در باب # ~~ایشان ارزانی داشت ms353 که ### | شعر # نه قلم شرح آن تواند داد %~% نه زبان وصف آن تواند کرد # ~~و ساکنان ومتوطنان شهر هرات، حمیت عن الحدثان والآفات، و سایر ارباب # ~~خراسان در ظل رأفت و معدلت او مرفه الحال در آسایش و آطیب عیش زندگانی # ~~کردند. # کانآماالناس فی الدنیا بظلکم %~% قد خیموا بین جنات و آنهار # گویا که مردمان در دنیا به سایهآ شما # بدرستی که خیمه زدهاند میان بوستانها وجویها PageV01P453 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0457.png) # ذ کر هشتاد و چهارم # در آمدن اولجایتو سلطان به # محاصرهآ شهر هرات ومراجعت او # ~~چون شهور سنهآ ثمان وتسعین و ستمائه [698] درآمد، درین سال امیری # ~~نکودری، بوقا نام با سه هزار مرد به شهر هرات آمد. و سبب آمدن او به ~~هرات آن # ~~[432] بود که پادشاه غاران که برادر پادشاه خربنده2 است بوقا و ~~نکودریان را در # ~~ممالک عراق یورت و علفخوار و مواضع شتا و صیف تعین کرده بود و از ایشان ~~خط # ~~گناهکاری بازستانده که در این دیار دزدی نکنند و معاون و شریک قطاع ~~طریق # ~~نشوند؛ چه، عادت و طبیعت نکودریان از عهد قدیم با دزدی و راه زدن است و ~~از # ~~هنگام ظهور ایشان تا این زمان با هیچ پادشاه و ملکی و حاکمی وفا ~~نکردهاند. ### | شعر # # لا آدب عند ممرد و لا حسب %~% و لا عهود لهم و لا ذمم # نیست فرهنگ نزدیک ایشان و نه حسبی # و نه عهدهاست مر ایشان را و نه زنهارها ### | شعر [سعدی] # ~~2. حربیده. نالم سلطان محمد اولجایتو رسفاد، نیکبختی) خدابنده، در آغاز ~~خربنده بوده PageV01P454 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0458.png) # نه نیکی شناس و نه دانا پژوه %~% جهانی زکردارشان در ستوه # همه بدسرشت و همهدزد و تند %~% همه درخورنفط و شمشیر [وآگند # سزاوار نفرین خلق خدا %~% که بر جانشان باد رنج و بلا # ~~«ملعونین آینما ثقفوا أخذوا و قتلوا تقتیلا» نکودریان از آن حکم بغایت ~~مضطرب و # ~~متحیر شدند. و اکر طایفه [ای] دیگر راهی بزدندی، ایشان را بگرفتندی و ~~گفتندی که # ~~«این ms354 فعل شماست و امثال چنین کارها از شما آید.» از آن تهمت و زحمت نیک ~~به # ~~جان آمدند و بعد از چندگاه از عراق به قهستان درآمد [ند] و مدتی پیش ~~شاه علی # ~~بسر ملک نصیرالدین سجستانی ملازمت نمودند و از قهستان نیز متنفر کشتند ~~و به # ~~هرات آمده ملک فخرالدین ایشان را در شهر جای داد و رؤوس و وجوه ساکنان # ~~هرات را طلب داشت و هر طایفه به محلتی نامزد فرمود. [433] ### | شعر [متنبی] # # و وضع الندی فی موضع السیف بالعلی %~% مضر کوضع السیف فی موضع الندی # ونهادن عطا در جای نهادن شمشیر به بلندی # گزند رساننده است همچو نهادن شمشیر در موضع نم # ~~همه را اسب و سلاح و جامه داد و به تاخت ولایاتی که ولات آن انقیاد ~~نمینمودند، # ~~مأمور گردانید، علی الخصوص قهستان و فراه وسجستان و جرزوان. و ایشان ~~چند # ~~نوبت این مواضع1 را که به ذکر پیوست بتاختند و بسیاری از مسلمانان و ~~ضعفای # ~~رعیت را به قتل رسانیدند واز تخویف «والذین ظلموا من هولاء سیصیبهم ~~سیئات ما # ~~کسبوا»2 غافل ماند [ند]. بدین واسطه از اطراف خراسان فریادخواهان و ~~مظلومان به # ~~درگاه غازان رفتند و از نکودریان بنالید [ند]. غازان خان به برادر خود ~~پادشاه خربنده # ~~یرلیغ نوشت که «باید که لشکر به هرات برد و نکودریان را از ملک ~~فخرالدین طلب # ~~دارد. اگر چنانک در فرستادن ایشان تعللی نماید و یا ابائی ظاهر کند، ~~شهر هرات را # ~~محاصره کند. بعد از فتح رعایا را زحمت ندهد. غوریان و سجزیان ونکودریان ~~و # ~~اهل فتن وشور را مستأصل گرداند.» چون یرلیغ پادشاه غازان به پادشاه ~~خربنده PageV01P455 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0459.png) # ~~رسید، روز دیگر از مازندران، ### | معر انظامی] # فرو کوفت کوس و بزد کره نای %~% به شبرنگ تاز[ی] درآورد پای # پس پشت او لشکر بیکران %~% دلیران وگردان و کند آوران # نهان زیر خفتان و جوشن همه %~% ز سر تا به پای اندر آهن همه # سراسر شتابان همه رزم ms355 خواه %~% به پیش اندرون نامبردار شاه # فروزان چو برق و خروشان چو ابر %~% چو آشفته شیر و چو شوریده ببر # درفش از پس و بسیش برداشته %~% ز چرخ برین کرد بگذاشته [434] # ~~چون به حدود نیشابور رسید ایلچی نزد ملک فخرالدین فرستاد که «اگر ~~میخواهی # ~~که ولایت تو از نهب و قتل سالم ماند، بوقا و محمد شاه لکلک و امیرعلی و ~~نویین و # ~~مهتران وامرای هزاره وصدهآ لشکر نکودری را با تمامت اتباع و اشیاع پیش ~~ما # ~~فرستی.» # چون ایلچی به شهر هرات آمد و یرلیغ پادشاه خربنده به ملک فخرالدین # ~~رسید، ملک فخرالدین اندیشه مند گشت و بوقا و امرای نکودری را طلب داشت ~~و # ~~گفت «اینک پادشاه خربنده با لشکری به عدد رمال و نمال می آید. میباید ~~که همه با # ~~من عهد کنید که تا من نفرمایم و اجازت ندهم به هیچ طرف نروید.» ~~نکودریان به # ~~شمشیر و آب رز - چنانک میان مغول معهود است - سوگند خوردند که تا ملک # ~~اسلام نفرماید پیش پادشاه خربنده و به جای دیگر نروند. # ملک فخرالدین روز دیگر ایلچی را تشریف خاص پوشانید و سی نفر برده # ~~داده گفت که لایک ماه باشد که بوقا و اکثر امرای نکودری به تاخت ~~افغانستان # ~~رفتهاند. چون برسند به بندگی پادشاه عادل آیم و ایشان را به نواب ~~پادشاه سپارم.» # ایلچی بازگشت و آنچه که از ملک فخرالدین شنوده بود عرضه داشت. # ~~پادشاه خربنده دانست که آنچه ملک فخرالدین گفته برخلاف آن خواهد بود. ~~بر # ~~سبیل تعجیل متوجه شهر هرات گشت. چون به رودخانهآ هرات نزول کرد لشکر را ~~به # ~~مهیا گردانیدن عدت و عراده و منجنیق و خرک و نردبان مأمور گردانید. ملک ~~PageV01P456 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0460.png) # ~~ذکر هشتاد و چهارم ادر آمدن اولجایتو سلطان به.. # ~~و کماة سپاه غور و هرات و خلج و مغول و سجزی را بر دروازهها نصب کرد. # چون به سمع پادشاه خربنده رسانیدند که ملک فخرالدین به قلعهآ امان ms356 کوه # ~~رفته است، روز دیگر با تمامت لشکر به پای قلعهآ امان کوه رفت. چهار روز ~~قلعه را # ~~محاصره کرد، بر امید آنکه شاید ملک فخرالدین سر به صلح درآرد. ملک ~~فخرالدین # ~~[435] به هیج نوع به صلح و آشتی و التزام خراجگذاری تن درنداد. پادشاه ~~خربنده # ~~از آن معنی در غضب رفت و روز حرب اختیار کرد و به هیبت هرجه عظیم تر ~~جنگ # ~~پیش برد و قرب پنجاه هزار مرد پیاده شدند و بر روی آن جبل چون روی ~~باخناجر # ~~مسلول برآمدند. ملک فخرالدین ساکنان قلعه را پیش خواند وگفت «بدانید که # ~~پادشاه خربنده با چندین هزار مرد سپاهی از خراسان و عراق به اخذ و قتل ~~ما و شما # ~~آمده است و اگر نعوذبالله که بر ما دست یابد یکی را زنده نخواهد گذاشت. ~~میباید # ~~که همه یکدل و یک عزم میان دربندید و به جان بکوشید و از مرگ خوفی به ~~دل راه # ~~ندهید.» # شعر [شیخ ابوسعید، قد سره] # # تاکی ز جهان برگزند اندیشه %~% تا چند ز جان مستمند اندیشه # # این کز تو توان ستد، همین کالبد است %~% یک مزبله گو مباش چند اندیشه # ~~بعد از آن هرچند که در خزینه زر و جامه داشت بدیشان داد. مبارزان غوری ~~هر یک # ~~چون پلنگی از بالای سنگی روی به جنگ آوردند و از جانبین نایرهآ طعن و ~~ضرب در # ~~شعله زدن آمد وطبل وکوس در نالش و غرش. ### | شعر [مؤلف] # بنالید طبل و بغرید کوس %~% همی رفت خون از هری تا به طوس # همه دشت و صحرا وکهآ مرد بود %~% ز روی زمین تا فلک گرد بود # ز شیب و ز بالا فغان بود و وای %~% فتاده فراوان سر و دست وپای ~~PageV01P457 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0461.png) # ~~آن روز تا نماز دیگر از طرفین بدین صفت حرب کردند و قرب دو هزار مرد از ~~سپاه # ~~پادشاه خربنده به قتل پیوست و سه هزار دیگر زخم خورد. و چون شب زنگی # ~~صفت ms357 بر رومی روز فیروزگشت و شاه قیروانی بر [436] تخت آبنوسی # ~~افسردخانی بر سر نهاد و خسرو دارالملک نورانی در پس برده تیرگی متوازی ~~شد، ### | شعر [ربیعی] # شب آمد جهان سر بسر تیره شد %~% شه زنگ بر رومیان چیره شد # ~~ملک فخرالدین با چند سوار نامدار از قلعهآ امان کوه بیرون آمد و در آن ~~شب سیاه با # ~~آن چند مرد کینه خواه ناگاه خود را بر آن سپاه زد و بسلامت به شهر هرات ~~درآمد و # ~~از شهر هم در آن شب با صد مرد مبارز بیرون رفت وعنان عزیمت بر سمت غور # ~~تافت و به عون لطف یزدانی در آن شب ظلمانی چون باد صبا در بیراه و راه # ~~می شتافت. ### | شعر [ابیوردی] # أمزق جلبابالظلام کما تری %~% اخوالحزن ما نالت یداه من البرد # پاره میکنم جامهآ تاریکی را چنانکه پاره کرد # ملازم اند وه آنچه را که یافت دو دست او از برد # و قد عب فی کأس الکری کل راکب %~% فمال نزیغا والجیاد بنا تردی # بدرستی که شراب می خورد در کاسه خواب هر اشتر سواری # پس میل کرد مست و اسبان می پویند ما را # ~~لشکر پادشاه خربنده را چون معلوم شد که از قلعه طایفه [ای] فرود آمدند، ~~آن شب # ~~راهها را بگرفتند. ملک فخرالدین در میان لشکر افتاد و بیشتر مردم سپاهی ~~او در آن # ~~شب تاریک راه غلط کردند. بعضی به شهر آمدند و بعضی در غارها و مواضع ~~منیع # ~~متواری شد [ند] و ملک فخرالدین با دو سه تن از مردان کاردیده بیرون رفت # ~~بسلامت. روز دیگر پادشاه خربنده بنفسه تیغ برکشید و چون شیر خشم آلود ~~پیاده # ~~روی به سوی درب قلعهآ امان کوه [437] نهاد. تمامت سپاه از حاکم و محکوم ~~به # ~~یکبار پیاده گشتند و در یک زمان قلعه شیب را بگرفتند و چندانی زر و ~~نقره و عدلی # ~~سیاه و جامه و ساز نبرد به دست آوردند که حد و ms358 عد آن از ضبط و حصر ممکن ~~PageV01P458 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0462.png) # ~~نبود. و روز دیگر حرب سخت کردند، بر امید آنکه باشد قلعهآ بالا را فتح ~~کنند. قرب # ~~صد و پنجاه مرد از گماة سپاه پادشاه خربنده به قتل پیوست و آن مراد ~~میسر نشد و # ~~آن فتح دست نداد. # پادشاه خربنده بعد از سه روز دیگر به محاصرهآ شهر هرات عازم شد. امرای # ~~لشکر چون ایسن قتلغ و هلاجو و هرقداق و مولاید و مولای و دانشمند بهادر ~~و # ~~بکتوب1 و تومان و رمضان و ایسن بهادر از جوانب شهر صف برکشیدند و از ~~درون # ~~شهر افتخارالدین عیسی واختیارالدین محمد هارون و جمال الدین محمدسام و # ~~ایلجی خواجه و عمرشاه خواندری[؟] و پهلوان یاراحمد2 کار حرب را مرتب # ~~گردانیدند و از دروازهها با مرد فراوان فرود آمدند. ### | شعر [ربیعی] # یکی جنگ کردند با هم چنان %~% کز امروز تا گاه پیشین زمان # زمانه ندید و ندارد به یاد %~% شمار از فریدون کن و کیقباد # ز پیکان ونیزه، زکوپال و تیغ %~% فزاینده خون همچو باران ز میغ # جهان تا جهان گشته دریای ژرف %~% به هر سو ز شنگرف رودی شگرف # سر سرکشان همچو کشتی بر آب %~% گرفته میان خوی و خون شباب # چب و راست هم مرد و هم بارکی %~% به خون اندرون خفته یکبارگی # ~~هژده روز پادشاه خربنده برین نسق که به ذکر پیوست هرات را محاصره کرد و ~~از # ~~طرفین قرب ده هزار مرد سپاهی به قتل پیوست. روز نوزدهم شیخ السلام ~~خواجه # ~~شهاب الحق والدین جامی بیش پادشاه خربنده رفت [438] و گفت «ای پادشاه # ~~عادل، ملک فخرالدین در شهر نیست و نکودریان غایب اند. چرا جنگ میکنی و # ~~بناحق خون مسلمانان میریزی و در ایذاء بندکان خدای عز وجل می کوشی و از # ~~وعید «اؤلثک الذین لهم سؤءالعذاب و هم فی الاخرة هم ألاخسرون»3 ~~نمیاندیشی؟ # ~~مرا یقین است که اگر پادشاه یک سال بر در این خطه معسکر خواهد ساخت ms359 فتح ~~او # ~~را میسر نخواهد بود؛ چه، در این شهر سی هزار مرد شمشیرزن تیرانداز هست، ~~بلکه PageV01P459 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0463.png) # ~~بیشتر که همه حرب را میان بستهاند و از سر جان برخاسته. اگر پادشاه با ~~جاه به کرم # ~~جبلی و عفو پادشاهانه بر موجب کلام رسول ثقلین، صلی الله علیه و علی ~~آله، که # ~~می فرماید: «ینادی مناد یوم القیمة من کان له علی الله حق فلیقم فلا ~~یقوم الا من عفا» # ~~گناه و جسارت مردم هرات را ببخشد1 از غایت بذل شاهنشاهی بود و از نهایت ~~کرم # ~~بادشاهی.» # امرای لشکر و زعماء کشور یکسر به موافقت شیخ الاسلام عرضه داشتند که # ~~«ای پادشاه شفاعت شیخ الاسلام را قبول میباید کرد؛ چه، مصلحت در این ~~است. # ~~و نیز خایفایم که نباید که ناموس ما بشکند؛ چه، ملک فخرالدین غایب است ~~و # ~~شاید که از جانبی لشکری بیارد.» پادشاه خربنده از در شهر برخاست. ~~شهریان # ~~همچنان بأس و تهور مینمودند و طبل و دهل میزدند و سخنهای ناسزا # ~~میگفت [ند]. شیخ الاسلام شهاب الحق والدین جماعتی از مریدان را به شهر ~~فرستاد # ~~و گفت «ای قوم، هرویان را بگویید که این چه فتنه و شور است که ~~برانگیختهاید؟ # ~~دست از حرب کوتاه کنید و پای از مقارعت و مقاومت پس کشید و هم امروز ~~مبلغ # ~~صدهزار دینار از نقدینه و نرمینه و مواشی بیرون فرستید که پادشاه عادل ~~خربنده # ~~فردا مراجعت می نماید.» # چون فرستادگان شیخ الاسلام [439] به شهر درآمدند و آنچه که شیخ الاسلام # ~~گفته بود به سمع والی شهر رساندند، اعیان و اکابر هرات در حال به حسب ~~حال مال # ~~بر هرکس حواله کردند و نماز پیشین را سی هزار دینار بیرون فرستادند و ~~از برای # ~~ناموس پادشاه خربنده آوازه کرد[ند] که صد هزار دینار بدادیم تا پادشاه ~~ما را به جان # ~~امان داد.2 # روز دیگر پادشاه خربنده از رودخانهآ هرات رفت. خلق هرات حق تعالی را # ~~سجدات شکر به ms360 جای آوردند و شکرانهآ بسیار داد[ند] و نیات خیر کرد[ند]؛ ~~چه # ~~گرفتن هرات تقدیر حق تعالی نبود، اگر نه پادشاه[ی] بدین عظمت با سپاهی ~~بدین # ~~انبوهی چندانک امکان بود کوشید و در شرایط محاصره و مقاتلت هیچ دقیقه ~~مهمل PageV01P460 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0464.png) # ~~و نامرعی نگذاشت. # و چون خبر به ملک فخرالدین رسید که پادشاه خربنده از محاصرهآ هرات و # ~~فتح او عاجز آمد و مراجعت نمود، شادمان گشت و درحال چهارهزار دینار به ~~فقرا و # ~~ضعفا داد و بعد از سه روز اخوان و خلان را وداع کرد و از خییسار به ~~طالع سعد بیرون # ~~آمد و چون به شهر هرات رسید طایفه [ای] را که در آن حرب باسی و شجاعتی ~~ظاهر # ~~گردانیده بودند همه را خلعت خاص پوشانید و مردم رعیت را از قلانات و # ~~عوارضات دیوانی معاف و مسلم داشت و ختمهای قرآن فرمود و بناهای خیر # ~~نهاد، وائمه و سادات وشیوخ وزهاد را از فیض انعام عام و نعمت تام محظوظ # ~~گردانید.1 PageV01P461 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0465.png) # ذکر هشتاد و پنجم # در عماراتی که ملک # فخرالدین در شهر هرات کرد # چون شهور سنهآ تسع و تسعین و ستمائه [699] درآمد، درین سال ملک # ~~مرحوم فخرالدولة والدین، طاب ثراة، بفرمود تا برج و بارو و خاکریز[440] ~~و بند # ~~خعندق شهر هرات را عمارت کردنک و دیوار بارو را بیندودند و برجها را ~~مقدار # ~~چهارده کز برافراشتند و از میان دیوار بارو و دیوار فصیل شش گز خاک ~~برداشتند و # ~~بدان خاک خاکریز را تند گردانید و بر هر درببندی بزرگ ببست و تمامت ~~رعایای # ~~هرات و اسفزار و غور و غرجستان و آزاب وهراة رود و فوشنج وخره و کوسویه ~~و # ~~باخرز را به عمارت برج و بارو و خندق مأمور گردانید. # و در عهد خود شهر را چنان استوار گرداند که هیچ پادشاهی و شهریاری را با # ~~لشکرهای گران به محاصرهآ او جشم درندیدند؛ چه، از هیچ طرف غیر دروازه ~~ها ms361 # ~~امکان درآمدن و مجال بیرون شدن نبود، چنانک دقیقی گفته است در صف بلندی ~~و # ~~تندی او: ### | شعر # چنان تند بد برج و باروی او %~% که پرنده را ره نبد سوی او # ~~بعد از آن که بند و خندق معمورگشت و برج و بارو و فصیل و خاکریز عمارت ~~تمام # ~~گرفت و حصانت هرچه تمامتر یافت، در پای حصار2 میدانی ساخت بس بزرگ و به # ~~اسم عیدگاه دیواری گرد او درکشید و در پای حصار فیروزی خانقاه [ی] عالی ~~منقش # ~~برآورد و فرمود که مسافران و عزیزان و ابنای سبیل که برسند، در این ~~خانقاه نزول # ~~کنند و هر هفته یکبار به خانقاه آمدی و با درویشان صحبت داشتی و در باب ~~ایشان # ~~احسان و تکریم بذل کردی و صحبت ایشان را غنیمت بزرگ شمردی و گفتی: ~~PageV01P462 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0466.png) ### | شعر # جهان سلطنت درویش دارد %~% که از سلطان فراغت بیش دارد # ~~و در پای حصار در اندرون شهر دو خندق عظیم بکند و فیل بندی بس بزرگ # ~~بساخت، و مسجد عبدالله عامر را به حال معموری بازآورد، و در مقابل درب # ~~برامان مسجدی که معروف است به مسجد ترهفروش آبادان کرد، و بازاری در ~~پای # ~~حصار بساخت و هر ماه هزار دینار به اسم صدقه به درویشان [441] داد و هر # ~~زمستان هزار جبه به جهت ایتام و ضعفا و عورات درویش حال تعیین فرمود و # ~~برحسب «صدقه السر تطفی غضبالرب»2 در رواح وصباح صدقه سر وبر مخفی را # ~~رعایت واجب شمرد و هر روز هزار من نان و ده سر گوسفند در آش بار2 خود # ~~مصروف گردانید و در مزارات و مقابر چون گازرگاه و خیادوان و خواجه ~~ابوالولید و # ~~خانجه باد و خواجهآ طاقی و خانقاه شیخ مجدالدین طالبه ختم قرآن فرمود، ~~و شب # ~~و روز فقرا و مساکین در این زیارتگاهها و مقامهای بزرگوار نعمت او ~~خوردندی و از # ~~صمیم دل و میان جان در دعای خیر ذات عالی ms362 صفات او گفتندی: ### | شعر [سعدی] # خدایا مرین شاه اسلام را %~% مرین نیک رای نکونام را # مرین تاجبخش جوانبخت را %~% مرین خسرو افسر و تخت را # مرین گیتی افروز فیروز را %~% مرین دوست ورز عدو سوز را # همیدون معین و نگهدار باش %~% به هر کار او را مددکار باش # رخ دولتش را فروزنده دار %~% مه عزتش را درخشنده دار PageV01P463 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0467.png) # ذکر هشتاد و ششم # در امر به معروف و نهی از منکر که # ملک فخرالدین در شهر هرات فرمود # ~~چون شهور سنهآ سبع مائه [700] درآمد، درین سال ملک مرحوم فخرالدولة ~~والدین، # ~~طاب ثراه وجعل الجنة مثواه، حکم فرمود که عورات به روز از خانه بدر ~~نیایند و هر # ~~عورتی که به روز بیرون آید شمسالدین قادسی - که محتسب [422] است - چادر # ~~او را سیاه کند و او را سربرهنه به محلتها و کویها برآرند تا تجربهآ ~~دیگران باشد. و # ~~نوحه گران و مخنثان2 را به ماتمها رفتن منع کرد و مقریان را از آنک در ~~پیش تابوت # ~~قرآن خوانند نهی فرمود و خرابات را برانداخت و مقامران3 را سر و ریش ~~تراشیده به # ~~بازار برآورد و شرابخوارگان را بعد از اقامت حدود شرع نبوی در زنجیر ~~کشید و به # ~~کارگل کشیدن و خشت زدن مأمور گردانید و بیشتر حجاب و نواب خود را ~~مصادری # ~~کرد و اکثر سیاست او به زندان و حزندان و چوب زدن وگل کشیدن بودی. و با # ~~وجود این همه امر معروف ونهی منکر البته هر شب آوازهآ چنگ ونغمهآ عود # ~~شنیدی و شراب صافی نوشیدی و گفتی: # شعر [من المنتخب لواحد من الشعرا] # إن شبابا و إن خمرا %~% و إن لی فیهما لآمرا # بدرستی که مرا جوانیست و بدرستی که مرا شراب است و # بدرستی که مرا در هر دو هر آینه کاریست # یا لایمی والملام لغو %~% لاشربن ما بقیت عمرا # ای ملامت کنندهآ من و حال این است که ملامت تو بیهوده است # هر آینه ms363 بیاشامم من مادام که باقی مانم از روی زندگانی PageV01P464 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0468.png) ### | شعر # ساقیا بادهآ صبوح بیار %~% دانهآ دام هر فتوح بیار # قبلهآ ملت مسیح بده %~% آفت توبهآ نصوح1 بیار ### | شعر # # فهات عقارا فی قمیص زجاجة %~% کیا قوتة فی درة تتوقد # بیار شراب را که در پیراهن آبگینه # همچو یاقوتیست در مروار[یدآی که می درخشد [443] ### | نظم # # از آن شراب که در دردیاش به تاریکی %~% هلال عید تواندید روز سنگ انداز # # مئی که پرتو عکسش ز سطح ظاهر چشم %~% برون کند ز صمیم ضمیر نکتهآ راز # ~~چون راح روح افزای روح برور در مزاج او اثر کردی، بفرمودی تا راویان به ~~آواز # ~~خوش اشعار دلکش خواندندی و در بحث و تفتیش معانی و الفاظ آن با ندما و # ~~ججلاس و شعرا سخن راندی. و در عهد دولت او چهل شاعر نامدار مدح او ~~گفتندی.2 # ~~و جمع کنندهآ این تاریخ نامه را در مدح او هشتاد قصیده و صد و پنجاه ~~قطعه است. PageV01P465 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0469.png) # ذ کر هشتاد و هفتم # در رفتن ملک فخرالدین به # اسفزار و حکایت آبوسعید نهی # چون شهور سنهآ احدی و سبعامهآ [701] درآمد، درین سال ملک فخرالدین با # ~~لشکری به اسفزار رفت، به واسطهآ آنک ملک حسامالدین و ملک رکن الدین که ~~ملوک # ~~اسفزار بودند با او مخالفت مینمودند و به هیچ نوع انقیاد و خراجگذاری ~~را قبول # ~~نمیکرد[ند]*. چون به اسفزار رسید ملک حسام الدین هم در آن چند روز وفات # ~~یافت. برادر او ملک رکن الدین به مقاومت ملک فخرالدین لشکر جمع کرد و ~~بعد از # ~~چند حرب شباروزی از شهر اسفزار بیرون آمد و پناه به قلعهآ روباه که قله ~~اش بر اوج # ~~برج شیر گردون میسود، برد. ملک فخرالدین روز دیگر از اسفزار مراجعت ~~نمود و # ~~کرت [444] دوم با سپاهی از مغول و مسلمان، همهآ آمادهآ حرب به اسفزار ~~رفت و # ~~بعد از چند روز که حربهای سخت کرد و بسیاری را سپاه ملک رکن ms364 الدین به ~~قتل # ~~رساند، بازگشت. # کرت سیم با لشکری از هروی و باخرزی و توکلی و غوری و نکودری به # ~~اسفزار رفت و برادر او ملک علاءالدین با سه هزار مرد پیاده و سوار از ~~ولایت غور به # ~~اسفزار آمد به معاونت و امداد برادر. پس از هفت روز حصار شهر اسفزار را ~~بگرفت # ~~و بسی را از مخالفان و معاندان اسفزاری بکشت و قرب هفتصد تن را در ~~زنجیر # ~~کشید و حصارای] چند که در روستاقات بود فتح کرد و تمامت مردم اسفزار را ~~از زن # ~~و مرد و آزاد و بنده به هرات فرستاد، و دویست تن را از خواجگان و ~~متمولان # ~~دوشاخه کرد و سر و پا برهنه پیاده به شهر هرات آورد و به گل کشیدن و ~~خندق کندن # ~~وخشت زدن مأمور گردانید. # بعد از چند ماه ملک رکنالدین به شهر هرات آمد. ملک فخرالدین در باب او # ~~عنایت و رعایت هرچه تمامتر مبذول داشت. ملک رکن الدین یک ماه در هرات ~~بود. # ~~شبی طایفه [ای] از اصحاب غرض به سمع او رساندند که ملک فخرالدین، ~~یارعلی PageV01P466 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0470.png) # ~~سجزی را فرموده که ملک رکن الدین را به قتل رسان. ملک رکن الدین از آن ~~سخن # ~~غمکین و مضطرب گشت و آن روز تا شب در تردد و تفکر بسر برد و هر زمان # ~~آمی] گفت: ### | شعر # فللموت خیر للفتی من مقامه %~% بذار هوان بین واش و لحاسد # پس مرگ بهترست مر جوان را از مقام کردن او # به سرای خواری میان بد گوی و بدخواه # ~~روز دیگر با دل پر هموم و خاطر مقبوض به وقت آنکه ### | شعر # خسرو چین از افق آینه جین نمود ### | ز آینه چرخ رفت زنگ شب زنگبار [445] # سوخت شب مشک را آتش خورشید و برد ### | نکهت باد سحر قیمت عود قمار # برقع زرین صبح چرخ برانداخت و کرد ### | پیش عروس سحر زر کواکب نثار # زاغ شب قیرگون رفت سوی قیروان ms365 ### | تا فکند ناگهان باز سفیدش شکار # ~~از هرات به اسم زیارت خانجه باد* بیرون رفت. بعد از هژده روز ملک ~~فخرالدین # ~~لشکر به اسفزار برد. پسر ملک رکن الدین که او را به لقب عزالدین ~~گفتندی، پیش # ~~ملک فخرالدین آمد و چون خبر به ملک رکن الدین رسید که امیر عزالدین بی ~~اجازت # ~~شما پیش ملک فخرالدین رفت و ملک فخرالدین در باب او تکریم و الطاف عظیم # ~~مبذول داشت، فرمود که «اگر پدر تو ملک رکنالدین مطیع منقاد من نگردد، ~~ملکی # ~~اسفزار را به تو ارزانی دارم.» چون ملک رکن الدین آن سخن بشنید سراسیمه ~~و # ~~مضطرگشت و پسر خود امیر عزالدین مکتوب نوشت که «ای پسر بی فرمان من، ~~این # ~~چه بود که تو کردی و بی رضا اجازت و مصلحت دید من خود را در کام اژدها ~~و # ~~پنجهآ لیث وغا گرفتار گردانیدی؟ اگر چنانک میتوانی زنهار زودتر بگریزی ~~و با جان PageV01P467 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0471.png) # ~~عزیز خودنستیزی که مرا چون آفتاب عالمتاب روشن گشته که ملک فخرالدین ~~قصد # ~~جان من دارد.» # هنوز برین بود که مسعود امیر زنگی را فرمود که فلانی را به اسم ضیافت به # ~~خانهآ خود بر و زهر ده. و یارعلی1 سجزی را نیز مأمور گردانید که چون ~~شبانگاه*4 از # ~~حصار فرود آید و متوجه وطن خود [446] گردد، بر سر چهار سوی او را به ~~قتل # ~~رسان. حق تعالی مرا سلامت، بی آنکه زحمتی ازو به من لاحق شود از دست او # ~~خلاص داد. # چون مکتوب به ملک عزالدین رسید و بر آنچه که پدرش ملک رکنالدین # ~~نوشته بود مطلع گشت، از آمدن به خدمت ملک اسلام فخرالحق والدین پشیمان # ~~کشت. اما مجال آنکه مراجعت نماید دستش نداد؛ چه ملک فخرالدین طایفه [ای ~~آرا # ~~از کماة غور فرموده بود که شب و روز از حال او باخبر باشند. # القصه بعد از پنج روز که ملک رکن الدوله عهدنامهای نوشت که چون ملک # ~~اسلام فخرالدین ms366 به هرات بازگردد در عقب او بیایم و من بعد باقی عمر را ~~به خدمت # ~~و ملازمت منقضی گردانم و بر رأی عالی ملک اسلام مخفی نباشد که من بنده # ~~بواسطهآ سخن اصحاب غرض از هرات برفتم و در آن دیار فرار را بر قرار بدل # ~~گردانید [م]. # شعر[من کنزالبلاغة] # القد قطع الواشون حبل اجتماعنا %~% فیا قطع الرحمن مفتول من وشی # بدرستی که ببریدند بدگویان ریسمان فراهم آمدن ما را # ای خداوند بخشاینده ببر بافتهآ شدهآ آن کسی که نمامی کرد # چون عهدنامهآ ملک رکن الدین به ملک فخرالدین رسید روز دیگر از اسفزار # ~~بیرون آمد و عنان عزیمت بر سمت هرات تافت و بعد آن چند روز که از آمدن ~~ملک # ~~رکن الدین به هرات رجا منقطع گردانید، امیر عزالدین را دربند کرد و قرب ~~یک سال # ~~در آن بند بداشت. او را نایبی بود از نه سجستان. او را اسدالدین ~~ابوسعید # ~~خواندندی. روزی این ابوسعید در پیش امیر عزالدین نشسته بود و چنانک رسم ~~PageV01P468 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0472.png) # ~~بزرگان باشد و قاعدهآ ارباب دولت، امیر عزالدین را دل باز میداد4 و ~~میگفت «ای # ~~ملکزاده [447] هم در این هفته سخن تو به خدمت ملک فخرالدین عرضه خواهم # ~~داشت. امیر هست که سخن من مقبول افتد و ترا دوستکام مع حصول مقاصد و # ~~مآرب به جانب اسفراز فرستم. باید که هیچ همی و اندیشه [ای] به خاطر ~~عاطر خود # ~~راه ندهی و در صبر و سکونت کوشی. ### | شعر # آذا ما اثاک الدهو یؤما بنکبة %~% فهی بها صبرا و وسع لها جلدا # چون بیارد به تو روزگار در روزی دردی را # آماده کن بدان نکته شکیبائی را و فراخ کن از برای او مردانگی را ### | شعر # صبر است دوای مرد چون کار افتد %~% کز صبر توان ستد ز بیدادان داد # ~~و هندوانهای پاره کرده بود و هر ساعت پارهای هندوانه به امیر عزالدین ~~دادی. در # ~~اثناء این حالت اسدالدین ابوسعید به جانبی ملتفت ms367 شد. امیر عزالدین کارد ~~از دست # ~~او بستاند، یعنی که هندوانه پاره خواهم کرد، و پاره [ای] هندوانه بر سر ~~کارد به رسم # ~~ترکان بدو داد. اسدالدین ابوسعید پارهآ هندوانه را از سر کارد برداشت و ~~گفت # ~~خداوند ملکزاده لطف میفرماید. در این سخن بود که امیر عزالدین به قوت ~~هرچه # ~~تمامتر کارد را بر سینهآ او زد وهم بدان زخم کارش را به آخر رساند. و ~~تاریخ این # ~~حالت را خطیب فوشنجی که بعد ازین ذکر، ذکر واقعهآ او به کتابت خواهد ~~پیوست # ~~تظم کرد که: ### | شعر [ربیعی] # چو خواست تا که کند تازه در جهان کینه # سپهر خیره کش یاوه کرد دیرینه # به هفصد و یکم از هجرت رسول خدای # که در دو دنیا بالای دین او دین نه [448] ### | شعر] # # گذشت بیست و یکم روز از ربیع نخست %~% نماز شام معالقصه روز آدینه ~~PageV01P469 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0473.png) ### | تاریخ هرات # # پناه ملک اسدالدین ابوسعید نهی %~% ز دستبرد قضا خورد کارد بر سینه # ~~ملک فخرالدین به خون اسدالدین ابوسعید، امیر عزالدین را به انواع عقوبت # ~~کرد ### | شعر [من البدایع. # ومامن ید إلا یدالله فوقها %~% ولاظالم إلاسیبلی بظالم # ~~و نیست دستی مگر دست حق تعالی یعنی قدرت او بالای اوست # و نیست ستمکاری مگر مبتلا گردانیده شود به ستمکاری PageV01P470 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0474.png) # ذکر هشتاد و هشتم: # در حکایت صد رالدین خطیب و یاران او # چون شهور سنهآ اثنی و سبعمائه [702] درآمد1، از تواریخ این سال حکایت # ~~در بند افتادن صدرالدین خطیب فوشنج است. و سبب آن بود که ملک فخرالدولة # ~~والدین، طاب ثراه، پسر خطیب فوشنج را که او را به لقب صدرالدین ~~خواندندی و # ~~در اشعار خود را ربیعی خواندی به درگاه خود مقرب گردانیده بود؛ چه، او ~~طبعی # ~~داشت در غایت نازکی و شعری در نهایت دلپذیری و سخن مطبوع [و] بس روان. # ~~ملک فخرالدین او را فرموده بود که «حکایت و سرگذشت جدان و پدران ~~بزرگوار مرا # ~~و سیر و خصال ms368 و قتل و نهب و بسط و قبض هر یک را و قصص در بند افتادن و # ~~ماندن در آن هفت سال و حربها که با اعادی ملک کردهام و تمرد [449] و ~~تکبر من # ~~که هیچ پادشاهی را منقاد نگشتم، از جزویات و کلیات علی التفصیل بر نهج ~~شاهنامه # ~~در نظم آر.» # خطیب فوشنج شش سال در ساختن و پرداختن آن کتاب بسر برد و آن کتاب # ~~را به «کرت نامه» موسوم گردانیده بودند و هر چه از اصطناع و تلطف و ~~احسان که در # ~~افهام واذهان آمدی ملک اسلام فخرالدین دربارهآ او مبذول داشت و خطیب بس # ~~معربد و بواش* بودی و بیشتر اوقات شراب خوردی و گفتی: # شعر [پسر خطیب گنجه] # # غذای روح بود بادهآ رحیق بحق %~% که لون او کند از دور رنگ گل را دق # # به رنگ زنگ زداید ز جان آندهگین %~% همای گردد اگر جرعه بیابد بق # # به طعم، تلخ، چو پند پدر، ولیک مفید %~% به نزد باطل باطل، به نزد دانا ~~حق # # حلال گشته به احکام عقل بر دانا %~% حرام گشته به فتوی شرع بر احمق # و هر ماه هزار دینار از خزانهآ ملک فخرالدین بدو رسیدی و او بدان قناعت # ~~نکردی و بیشتر طمع داشتی و به غرور «الشعراء أمراء الکلام» فریفته ~~بودی. روزی به PageV01P471 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0475.png) # ~~واسطهآ خشونتی از ملک فخرالدین خایف گشت و هم در آن روز از هرات برفت و # ~~متوجه قهستان شد و چون پیش شاه علی بن ملک نصیرالدین سجستان [ی]که # ~~ملک قهستان بود رسید، از ملک فخرالدین شکوهآ بسیار کرد و دو سر اسب و # ~~دویست دینار نقد بد و داد و گفت «تو لایق حضرت ما نیستی. ازین ولایت ~~برو» نواب # ~~و حجاب او گفتند که «خداوند عالم را درکامرانی و جلال فراوان سال ~~زندگانی باد، # ~~چرا چنین شاعر سخنگوی را که در خراسان و عراق مثل ندارد به ملازمت قبول # ~~نمی فرمایی؟» شاه علی گفت ms369 که «هر چنداین فوشبخی بچهآ هنرمند و سخن دان ~~است، # ~~امابی وفاست. بواسطهآ آنکه ملک هرات ملک فخرالدین اورا دهسال بپرورد و ~~به # ~~حضرت خود مقرب و بستاخ گردانید، امروز که ازو رنجیده در پیش من بد او # ~~میگوید، فردا که از ما نیز برنجد در پیش دیگران هر جه [450] بدتر بود ~~بگوید و # ~~ماک ندارد.» ### | شعر اسعدی] # # غماز را به حضرت عالی که راه داد %~% هم صحبت تو هم چو تو باید سخنوری # # امروز اگر نکوهش من کرد پیش تو %~% فردا نکوهش تو کند پیش دیگری # خطیب از قهستان برفت. بعد از چند روز به سمع ملک فخرالدین رساندند که # ~~خطیب فوشنج از حضرت خداوند در پیش شاه علی گله کرده و چنین و چنین # ~~سخنهای بیهوده گفته، شاه علی او را بدان واسطه از درگاه خود براند و ~~حالیا در # ~~نیشابور است و در خاطر عزیمت عراق دارد. ملک فخرالدین دانست که خطیب # ~~شاعر بیثبات و بیهوده گویی است، نباید که به سبب اغرا و تحریص اعادی ~~سخنی # ~~گوید که بر روی روزگار آثار آن بماند. در حال مکتوبی نوشت بدو و او را ~~به انواع # ~~تلطف و تعلف وعده کرد خطیب از آن نامه شادمان گشت و گفت: ### | شعر # آتانی کتاب زاد مورده قدری %~% کماجاء وحی اله فی لیلة القدر # آمد به من نامه، افزون کرد آمدن او اندازه مرا # چنانک آمد وحی حق تعالی در شب قدر # شعر [عمری نسفی] # # آمد به دام عاشق مهجور مستمند %~% مرغی ز آستانهآ مخدوم نامه نام # # روحش لقب نهاده که یا ایمن الحدیث %~% عقلش خطاب کرده که یا احسن ~~الکلام PageV01P472 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0476.png) # چند روز در تدبر و تفکر بسر برد. گاهی گفت که اگر مراجعت کنم و پیش # ~~ملک فخرالدین روم شاید که به اهلاک من فرمان فرماید؛ چه، مرا در [451] ~~خطهآ # ~~محروسهآ هرات غرض خواه و حاسد بسیار است. وگاهی گفتی که میدانم که شعر # ~~من پسندیده و مستحسن ms370 اوست و علی الدوام در خلاء وملاء در باب من لطف و # ~~عنایت را رعایت و واجب شمرده، نه همانا که به قصد جان من سعی نماید. # شعر[صاحب دیوان قاضی] # فبقیت بین عزیمتین کلیهما %~% آسعی وآنفدمن ظباة سنان # باقی ماندم میان دو عزیمت هر دو # رونده ترست و روان تر است از تیزیهای آهن سرنیزه # همم تشوقنن إلی طلب العلی %~% و هوئ یجاذبنی إلی ألأوطان # همتهایست آرزومندی نمایند مرا به سوی جستن بلندی # و عشقیست می کشد مرا به سوی آرامگاهها # ~~خرالامر بر آن اندیشه مقرر گردانید که مکتوبی نویسد به خدمت ملک ~~فخرالدین و # ~~حال خود عرضه دارد. بعد از آن اگر جواب مکتوب به خط ید ملک فخرالدین # ~~برسد، به هرات رود. نامهای در قلم آورد بدین صفت: ### | شعر # # سلامی که بر قصر ادراک او %~% بیفکند فکرت کسمند گمان # # سلامی کزو دل برد زندگی %~% سلامی کزو جان شود شادمان # # بر آن حضرت جنت آسا که شد %~% ز جان بندهاش هم زمین هم زمان # # بر آن ذهن اطهر که در پیش او %~% پقین شد سراسر کمان جهان # # بر آن طبع انور که در بذل و جود %~% فزونتر ز ابرست و از بحر وکان # # بر آن شاه گیتی که در داد و عدل %~% چو اسکندرست و چو نوشیروان # # هر آن قدربخشی که در شرق و غرب %~% چو او نیست یک قاهر و قهرمان # # بر آن کامکاری که [هم] هست و بود %~% همیدون جهان داور و کامران # # به آن داوری که مثلش ندید %~% زمانه یکی شاه گیتی ستان [452] # # بر آن شهریار جهان، کز علو %~% چو صد سنجر است و چو صد اردوان # بعد از شرایط ثنا و دعا، حکایت خود از جز و کل عرضه کرد و از ملک # ~~فخرالدین امان نامهای طلب داشت. چون نامهآ او به ملک فخرالدین رسید بر ~~فور PageV01P473 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0477.png) # ~~جواب نوشت و به سوگند مؤکد گردانید، بدین نوع: ### | شعر[سید حسن] # # «بدان خدای که از بهر ms371 روح سلطان وش %~% که باشد او را بر تخت دل همیشه ~~مکان # # برید ساخت زگوش و طلیعه از دیده %~% وزیر کرد ز هوش و وکیل درز زبان # # بدان رسول که بر فرق آسمان سایش %~% ملک تعالی [؟] تاجی نهاد از فرقان # # به خسن نغمت داود و رفعت ادریس %~% به صولت عمر و شرم رویی عثمان # # به رزم رستم دستان و بزم کیخسرو %~% به بذل حاتم طایی و عدل نوشیروان # ~~که به جان او قصد نکنم وکسی را نفرمایم.» # ~~چون این عهدنامه به خطیب رسید، بخواند و گفت «ذلک هو الفضل الکبیر»1 # ~~بعد از هژده روز به شهر هرات آمد. چون به دستبوس ملک مرحوم فخرالدولة # ~~والدین مشرف شد، زبان به ثنا و دعا بگشاد و گفت: # شعر[رشید وطواط] # ~~ای خداوندی که تیغ عدل تو در ملک دین ### | حافظ اسلام گشته، راعی ایمان شده # ~~وقت سرعت پیش سیر مرکب میمون تو ### | عرصهآ کل جهان کمتر ز یک میدان شده # ~~کسری و دارا به رغبت صدر و درگاه ترا ### | کمترین فراش گشته، کهترین دربان شده # ~~[453] تا بود افلاک دوار و به صنع ایزدی ### | ثابت و سیار بر اطراف او تابان شده # ~~سال و مه بادا زتف آتش احراق جرخ ### | سینهآ خصم جناب فرخت بریان شده # ~~باد ویران بقعههای شرک از شمشیر تو ### | وز مساعی تو قصر ملت آبادان شده # ~~ملک فخرالدین او را به هشاشت تمام بپرسید و بر منوال ماضی در میان ندما # ~~نشست فرمود و به ظاهر خود را چنان نمود که خطیب گفت که «ملک اسلام با ~~من بر PageV01P474 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0478.png) # ~~سر عنایت و رعایت است» و به باطن بواسطهآ بیادبیهای او چنان بود که # ~~می خواست که به قتل او فرمان فرماید و هر زمان به زبان حال میگفت: ### | شعر [من الانوار] # # لاتخسبن هشاشتی لک عن رضی %~% فوحق وصلک إنی اتملق # مپندار هیچگونه که گشادگی روای] من مر ترا از خوشنودیست # بس بحق وصال تو بدرستی که من چاپلوسی ms372 می کنم # ~~و به اشارت ملک فخرالدین تمامت اعیان و فضلا و اکابر و شعرای شهر هرات ~~به # ~~شراب برآراست و طایفه را از خویشاوندان و احباء خود طلب داشت. چون شراب # ~~در ایشان اثر کرد در گفتکوی درآمدند و گوی دعوی بی معنی در میدان تصلف ~~و # ~~خودستائی انداخت و در اظهار هنر و گهر خود مبالغت نمود. # # یکی گفت: من شیر فیل افکنم %~% به یک حمله کوه از زمین برکنم # # دگر گفت: چون من خروش آورم %~% زمین و زمان را به جوش آورم[454] # # یکی گفت: خورشید رای من است %~% سر آسمان زیر پای من است # # یکی گفت: کو رستم زاولی؟ %~% که بیند ز گند آوران پر دلی # چون نوبت به خطیب رسید، گفت: ### | شعر ابختری] # وانا الذی اوضحت غیر مدافع %~% نهج القوافی وهورسم ذارس # منم آن کس که پید [ا]کردم جز بازداشته شده # راه شعرها را و آن راه نشانی بود کهنه شونده # وشهرت فی شرق البلاد وغربها %~% فکاننی فی کل نادجالس # و مشهور کرده شوم در مشرق و در مغرب شهرها # پس گوییا که من در هر انجمن نشستهام4 # بعد از آن روی به حضار مجلس کرد و گفت «ای اصحاب، اگر شما همه بامن # ~~یکدل و یک عزم شوید من به اندک روزگاری ولایتی را در ضبط آرم و مملکتی ~~را # ~~مسخر سازم و خلقی را منقاد گردانم.» و هر یک از حاضران را نامی نهاد. ~~یکی را PageV01P475 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0479.png) # ~~شهسوار اعظم، و دیگری را سام دیوبند، و یکی را پهلوان مشت زن، و دیگری ~~را # ~~مفتن تیغ کش. بدین گونه هر تنی را به اسمی مسمی گردانید و گفت اسامی ~~شما را در # ~~«کرت نامه» خواهم نوشت تا بعداز ما بازگویند که شاعری بود از فوشنج ~~هرات با # ~~چندین مرد مبارز نامدار و ازو چنین و چنین کارهای خطرناک در وجود آمد. # تا هنگام غروب آفتاب ازین نوع سخنهای خیال انگیز بر زبان میراند و ms373 # ~~اندیشههای فاسد در خاطر میآورد و از معنی «رب قول آؤردک مورد القتال*» # ~~غافل میماند. خطیب را شاگردی بود خوافی سوزنی نام. گاهگاه شعرکی [455] # ~~گفتی و خطیب او را بغایت نیکو داشتی، مگر به سبب خشونتی که از خطیب ~~دیده # ~~بود از خطیب کینه در دل داشت. برخلاف قول امیرالمؤمنین علی، رضی الله ~~عنه، # ~~که میفرماید «من علمنی حرفا [قد] صیرنی عبدا» روز دیگر به وقت بار به ~~بارگاه # ~~ملک فخرالدین درآمد و زمین ببوسید و گفت: # شعر [کمال اسمعیل] # ای خداوندی که هستند از نهیب خنجرت ### | در میان سنگ و آهن آب و آتش مرتعش # بر سر آمد گوهر تیغ تو در روز نبرد ### | بر سر آید هر کرا زان دست باشد پرورش # ~~بعد از آن آنچه که شب از خطیب و یاران او دیده و شنیده بود عرضه داشت و ~~در # ~~اثناء آن چنین گفت «خطیب اندیشهآ آن دارد که به حصار کالیوین رود و قرب ~~صدمرد # ~~دلاور فوشنجی در این کار با او بیعت کردهاند.» ملک فخرالدین از آن سخن # ~~اندیشه مند گشت. تاج الدین یلدز و لقمان را با پنجاه مرد بفرستاد تا ~~خطیب را # ~~بازمرهای که در خانهآ او باشند بگیرند و بسته به حصار آورند. پهلوان ~~یلدؤز و لقمان # ~~در حال به وثاق خطیب آمدند و خطیب را با هفتاد تن پیش ملک فخرالدین ~~آور[ند]. # ~~ملک فخرالدین بفرمود تا همه را آن روز در چاه کردند. # روز دیگر بفرمود تا ایشان [را] پیش آوردند. به تخویف تمام ازیشان پرسید ~~که # ~~«چنین اندیشهای کردهاید و با خطیب یار بوده.» آن قوم منکر شدند و گفتند ~~«ما PageV01P476 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0480.png) # ~~هذاالا افک مفتری.»1 بعد از آن از خطیب پرسید. خطیب اقرار کرد و گفت ~~«مست # ~~بودم و از سر مستی این حکایت گفتم.» ملک فخرالدین فرمود[456] تا خطیب ~~را در # ~~بند کردند2 و چند تن را از گرفتگان پوست کشیدند، و قومی راگوش و بینی و # ~~انگشت ms374 ابهام ببریدند، و جماعتی را چوب زدند، وگروهی را که به طفیلی در # ~~مجلس ایشان آمده بودند ببخشیدند. واین حکایت در میان خلق هرات تاریخی # ~~شد. # ~~1. قرآن، سبا/43 «این جز بهتانی ساختگی نیست.» # ~~1. خطیب در زندان قصیدهای گفت و پیش ملک فرستاد که این دو بیت از آن ~~جمله است: # ~~توهمان گیر کهاین یوم یقوم # # الروح است %~% آفریننده میان من و تو خصم و حکم # # در پناه تو گریزیم به توبه بهآ از آنک %~% گوشهآ دامنت آن را بگیرم ~~محکم # ~~ملک به این قصیده جوابی نداد. پس از آن چند بیت مشنوی به نزد ملک ~~فرستاد. ملک باز هم # ~~التفاتی به حرف او نکرد. بالاخره عمر ربیعی فوشنجی در آن حبس به پایان ~~رسید و کس # ~~ندانست که او را به چه سان هلاک کردند. # ~~میگویند ربیعی در زندان قصائدی در حسب حال خود سروده است. یکی از این ~~قصاید # ~~شورانگیز را فصیحی خوافی در تاریخ خود آورده است. این چند بیت از آن ~~قصیده است: # شاه جهان خسرو روی زمین %~% وارث جمشید ملک فخر دین # داشت یکی بند گران سباخته %~% ز آهن و فولاد بپرداخته # کرد مسرا بسته بدان بند پای %~% سرمکش از خواهش کیهان خدای # آن دگران را همه آزاد کرد %~% چرخ فلک بین که چه بیداد کرد # من شده پس بستهآ بندگران %~% راست چو کاوس به مازندران # بار غمی بر دل و بر پای بند %~% با همه غم هم تفسم تا به چتد # جان من از صحبتشان در غریو %~% بلعجبی چند، نه مردم، نه دیو # دیو یکی مسخره در گردشان %~% خرس یکی لت خوره شاگردشان # عادتشان بستن و آویختن %~% خصلتشان کشتن و خون ریختن # کار همه عمر برون کوب و زور %~% روی همه سال به خیسار و غور # کوه روانند نبرد آزمای %~% کوه روانند به امر خدای # ده تن از این قوم نگهبان من %~% وای برین حال پریشان من PageV01P477 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0481.png) # ذکر هشتاد و نهم # در خلعت ms375 فرستادن # ولجایتو سلطان به ملک فخرالدین # چون شهور سنهآ ثلاث و سبعمائه [7033] درآمد، درین سال پادشاه خربنده # ~~خان به جای برادر خود پادشاه غازان بر تخت مملکت بنشست و امرای بزرگ او ~~را # ~~اولجایتو سلطان2 نام کردند. چون سریر پادشاهی به جلوس اولجایتو سلطان ~~مزین # ~~شد، شاهزادگان اقالیم کیهان و تاجداران اطراف ربع مسکون و ملوک نامدار ~~ولایات # ~~روی به درگاه او نهادند و هر یک به اسم تهنیت به حسب طاقت و ثروت خود # ~~خدمتی عرضه کرد و زبان به دعا بگشاد و گفت: ### | شعر # خسروا شاهیت مبارکباد %~% اخترت مطلع تبارک باد # خاک درگاه تو بزرگان را %~% سرمهآ چشم و تاج تارک باد # پادشاه اولجایتو سلطان در باب هر یک سیورغامیشی و عنایت شاهنشاهی # ~~مبذول داشت و به هر ملکی که در ملکی بود تشریف گرانمایه و خلعت ثمین # ~~فرستاد. به ملک فخرالدین یرلیغ نوشت و جامهآ خاص خویش بدو ارزانی داشت ~~و # ~~در حاضر آمدن او به درگاه خود حکم کرد. # چون ایلچی به شهر هرات آمد و تشریف و یرلیغ پادشاه اولجایتو به ملک # ~~فخرالدین داد، ملک ایلچی را بنواخت و قرب ده هزار دینار بدو داد و گفت ~~«فرمان # ~~2457 اولجایتو سلطان بر جان من روان است. به هر خدمت و بندگی که مرا ~~مأمور PageV01P478 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0482.png) # ~~گرداند در آن خدمت به جان بکوشم و قوت و طاقت و استطاعت خود را بذل ~~کنم. # ~~اما آمدن من بدان حضرت بعید است؛ چه، امروز ارکان دولت و اعیان مملکت # ~~پادشاه نوروزیاناند و همه طالب خون من. مرا به هیچ وجه از وجوه برایشان ~~اعتماد # ~~نیست ونخواهد بود. ### | شعر [حارث الذهلی] # الاتأمنن قومأظلمتهم %~% وبداتآهم بالشتم والرعم # ایمن مباش تو ازگروهی که ستم کردی بریشان # و پیشی گرفتی بریشان به دشنام دادن و خواری کردن # ~~بدین واسطه از شرف خدمت پادشاه عالمگیر محروم میمانم.» روز دیگر ایلچی ~~از # ~~هرات به دلخوشی تمام برفت. PageV01P479 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0483.png) ### | کر # ~~در آسایش ورفاهیت ms376 ### | لق شهر هراة # ~~کردند و پریشانی و واقعهای حادث نشد که موجب کتابت بودی. PageV01P480 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0484.png) # ذکر نود و یکم # در وفات ملک سعید # شمس الدولة والدین، طاب ثرا5 # ~~چون شهور سنهآ خمس و سبعمائه [705] درآمد، درین سال ملک سعید # ~~شمس الحق والدین محمد بن محمدبن ابی بکرکرت، طیب الله مرقده[458] از ~~عالم # ~~فانی به عالم جاودانی خرامید ### | شعر # # چو زین خاکدان ستم رو بتافت %~% به مینو درون جاودان جای یافت # # چو شد سوی یزدان و گیتی بهشت %~% خرامان درآمد به خرم بهشت # شعر[رشید وطواط] # # طوی شمس الملوک بساط عمر %~% وعطل من محیاه السریرا # در پیچید آفتاب پادشاهان شادروان زندگانی را # بی زبور کرد از روی خود تخت را # # دعاه الله وهو اجل ذاع %~% فعجل نحو حضرته المسیرا # بخواند او را خدایتعالی و او بزرگتر خوانندهایست # پس بشتابانید به سوی حضرت او رفتن را # # حوی الدنیا بقوة ساعدیه %~% و صادف ملکها ملکا صغیرا # گرد کرد دنیا را به زور دو دست خود # پس یافت پادشاهی دنیا را پادشاهی خود # ~~بعد از هفت روز خبر به ملک فخرالدین رسید که «پدر بزرگوار تو از سرای ~~غم و # ~~غرور به دار نعم و سرور رفت.» روز دیگر در مسجد جامع عزای پدر مرحوم ~~مبرور # ~~خود بداشت و تمامت شکان وقطان واهالی شهر هرات، حمیت عن الآفات، چون # ~~سپهر کبود لباس دود اندود در پوشیدند و غلغلهآ آه و واویلاه و ولولهآ ~~مصیبتا و حسرتا PageV01P481 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0485.png) # ~~به فلک و ملک رسانید [ند] و گفت [ند]: ### | شعر[بدیع] # # زار بنالید و ناله زار کنید %~% بر جهان عزم کارزار کنید # # به زر و زور اجل چو بازنگشت %~% کاززارست و نالهآ زار کنید [459] # # بس به خوناب نرگس دیده %~% خاک را همجو لاله زار کنید # # روی در روی بیکسان آرید %~% پشت بر کار روزگار کنید # # به سنانهای آه دیدهآ خویش %~% سینهآ چرخ را فگار کنید # # کر ز حال جهان نهاید آگاه %~% نظری سوی شهریار کنید # ~~و ملک ms377 فخرالدین کلاه جاه از سر بینداخت و گهر شهریاری از میان نامداری ~~باز کرد، # ~~و پیراهن بر بدن چون گل چمن چاک زد. ### | شعر [متنبی] # علینا لک إلاشعاد إن کان نافعا %~% بشق قلوب لأبشق جیوب # ~~بر ما1 مر ترا یاری کردست اگر باشد آن یاری کردن سود رساننده [به] # پاره کردن دلها نه پاره کردن گریبانها # شعر[جمال خوافی] # بی تو ام خسروا قرار مباد %~% بهره از دور روزگار مباد # بیرخ فرخ تو بر دل من %~% جز غم و درد بیشمار مباد # تخت شاهی و تاج روزبهی %~% بی تو جز بی بها و خوار مباد # روز پر نور همچو شب بیتو %~% جز سیه پوش و سوگوار مباد # بی جهانداری و شهنشاهیت %~% در جهان شاه و شهریار مباد # ~~ارکان دولت واعیان مملکت او تن به تن شرایط ناله و شیون به تقدیم ~~میرساندند و # ~~میگفت [ند]. ### | شعر[بدیع ترکوی] # # جهد و جد با زمانه سود نداشت %~% شاه رفت از میانه سود نداشت # # با قضاهای آسمانی هیج %~% رفعت آسمانه سود نداشت # # قابض جان جو آستین برزد %~% خیل بر آستانه سود نداشت PageV01P482 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0486.png) # # با قدر این حدیت درتگرفت %~% با قضا این بهانه سود نداشت[260] # ~~و ملوک اطراف و ولات و حکام و اشراف خراسان در خاک وخون می غلطیدند و # ~~نفیر و زفیر به فلک اثیر میرساند [ند] و میگفت [ند]: # شعر [بدیع ترکوی] # # بی ملک ملک در جهان بگریست %~% عیسی از غم بر آسمان بگریست # # شهریار سپهر هر ساعت %~% بر دریغ خدایگان بکریست # # بی دل و دست بحر و کان صفتش %~% بحر خوناب گشت و کان بگریست # # شرع بیسایهآ سیاست او %~% زار بر امن و بر امان بگریست # # بیصف رزم و روز میدانش %~% خنجر و نیزه و سنان بگریست # ~~و علما و فضلا و شیوخ هر نفس «انا لله» میگفتند و از درد این معنی را ~~مکرر # ~~میگردانید [ند]: # شعر [ابوالحسن العلوی] # نوم العیون علی الجنون حرام %~% ودموعهن مع الدماء سجام # خواب چشمها ms378 بر پلکهای چشم حرام است # و اشکهای آن چشمها با خون آمیخته است # مات المعالی والعلوم بموته %~% فعلی المعانی والعلوم سلام # بمرد بزرگواری و علمها به مردن او # پس بر بزرگواری و علمها سلام باد # شعر [بدیع ترکوی] # # بر سسر تربت معظم او %~% قدسیان داشتند ماتم او # # رفت اندر جوار خاک آسود %~% ذات آسودهآ مکرم او # # نیست بزمش همه خراب کنید %~% منظر و قصر و طاق و طارم او # # نیست رزمش در آتش اندازید %~% علم اژزدها و پرچم او # # شخص او چون نماند، پاره کنید %~% جامههای نفیس معلم او # ~~بعد از هفت روز ملک فخرالدین به رسم سلاطین کامکار و قاعدهآ ملوک ~~نامدار در # ~~مسجد جامع به اسم ملک سعید مغفور مرحوم شمس الحق [461] والدین، طاب # ~~ثراه و جعل الجنة مثواه، ختم قرآن کرد و استاد بندهآ ضعیف مؤلف کتاب ~~مولانا ملک # ~~الحکما سعدالدین حکیم منجم غوری در تاریخ [فوت] ملک سعید، طاب ثراه، ~~PageV01P483 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0487.png) ### | ناریخ هرات # ~~قطعه (ای اگفته است، و آن قطعه این است: # قطعه [حکیم غوری] # # روز پتجشنبه از صفر ده و دو %~% سال هجرت رسیده هفتصد وپنج # # شمس دین1 کرت خسرو آفاق %~% شد به فردوس از سرای سپنج PageV01P484 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0488.png) # ذ کر نود ودوم # دو آمدن دانشمند # هادر به محاصرهآ شهر هرات # چون شهور سنهآ ست و سبعمائه [706] درآمد، درین سال به فرمان اولجایتو # ~~سلطان، دانشمند بهادر به محاصرهآ شهر هرات، حمیت عن الآفات، آمد. و سبب ~~آن # ~~بود که چون اولجایتو سلطان بر تخت بنشست، برخلاف ملوک خراسان ملک # ~~فخرالدین به اسم تهنیت به درگاه او نرفت. اولجایتو سلطان از آن معنی در ~~غضب # ~~شد. روزی بر سر جمع روی به امرا و وزراکرد و گفت که «ملک فخرالدین در ~~روی # ~~من تیغ کشید و خلق هرات با من حرب کردند. امروز که حق تعالی و تعظم ~~سریر # ~~سلطنت را به ما ارزانی داشت و تاج جهانداری را بر فرق فرقدسای ما نهاد ~~و ms379 عالم # ~~عالمیان را مسخر و مذلل ما گردانید، به حضرت با رفعت ما نیامد و چون ~~ملوک # ~~آفاق شرایط تهنیت و انقیاد و خدمت و اعتقاد به تقدیم نرسانید. اکنون می ~~خواهم # ~~که از بهادران لشکرکش و از شجعان دشمن کش نامداری را که برورش از دایهآ ~~شمشیر # ~~یافته و شیر از پستان شیرخورده و صحبت با کماة ابطال داشته و در گرداب ~~دریای # ~~مواج حروب و ضروب غوص کرده وگرم و سرد وقایع و حوادث زمان [462] و # ~~جهان چشیده، با لشکری به خطهآ هرات رود و ملک فخرالدین را با نکودریان ~~به # ~~درگاه ما آرد و سکه و خطبهآ آن حدود را به نام نیک و القاب بزرگ ما ~~گرداند.»2 # امرای عظام و وزرای کرام و جمهور سپاه و اعیان درگاه بعد از تدبر و تفکر # ~~بی حساب تقلد و تقدم این امر عظیم را حواله به دانشمند بهادر - که ~~مبارز[ی] یگانه PageV01P485 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0489.png) # ~~و شجاع زمانه بود1 - کردند. روز دیگر دانشمند بهادر به حکم اولجایتو ~~سلطان با ده # ~~هزار سوار نامدار از عراق متوجه خراسان شد. چون به حدود نیشابور رسید، ~~از # ~~خویشاوندان خود کدای2 نامی را با هزار سوار نامزد کرد که «به هرات رو و ~~راهها را # ~~بکیر و مردم رعیت را زحمت مده و مضرتی بدیشان مرسان تا آمدن من» # چون کدای به قراباغ رسید جماعتی را پیش ملک فخرالدین فرستاد و پیغام # ~~کرد که «امیر بزرگ دانشمند بهادر با سپاهی گران میرسد و به حکم یرلیغ # ~~جهانگشای پادشاه جوان و خسرو زمان اولجایتو سلطان در این دیار معسکر ~~خواهد # ~~ساخت و در جمیع امور و کل ابواب معین و یار ملک اسلام خواهد بود.» # ملک فخرالدین از سرکیاست و فراست شاهنشاهی به بدیههآ عقل دانست که # ~~آنجه کدای پیغام کرده خلاف است و دانشمند بهادر به محاصرهآ شهر میآید و ~~بر # ~~عزم مقاتلت و محاربت است. فرستادگان کدای را به دلخوشی تمام بازگرداند. ~~روز ms380 # ~~دیگر کدای به دیدن ملک فخرالدین آمد. ملک او را بنواخت و شرط دوستی به # ~~جای آورد و بزم خرم برآراست. و آن روز تا نماز شام شراب خوردند. چون ~~صبح # ~~صادق ظاهر شد، ملک فخرالدین بفرمود تا مغنیان خوش آواز رود و ساز را # ~~بنواختند و از نغمات چنگ و جغانه اسماع حریفان شبانه را خوش گردانید ~~[ند] و # ~~ساقیان سیم تن ماه بیکر خورشید عارض جام زرین گردان کردند و [از]* ~~مجلسیان # ~~هر یک سر از خواب مستی برداشتند و به آواز بلند به قوت بخت ارجمند این ~~معنی # ~~را مکر[را]* گردانید [ند]: # شعر [ابوسعید عاصمی] # هاتوا الصبوح فوجه الصبح لاقینا %~% وآنفوا الکری بالحمیا عن مآقینا # پیارید شرابی را که در بامداد خورند به سبب آنکه روی صبح دیدار کرد با ما # و دور کنید خواب را به قوت شراب از گوشههای چشم ما ### | شعر[مؤلف کتاب] # ساقیا! در ده می گلرنک را %~% مطربا! برکش دمی آهنگ را # جام سنگین در ده و درهم شکن %~% شیشهآ طامات نام و ننگ را # دور کن زایینهآ دلهای ما %~% از می خون رنگ رنگ زنگ را PageV01P486 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0490.png) # # عالم خاکی چو بادست ای صنم %~% خیز1 پیش آر آب آتش رنگ را # # یک نفس در رقص آور ساقیا %~% شاهدان چست [وآشوخ [و] شنگ را # # جرعهای در کام زاهد ریز و زو %~% زود بستان خسرقهآ نیرنگ را # # صوفیان از جهل [مانع] میشوند %~% باده گلگون و بانگ جنگ را # ~~و دم به دم از ساغر می احمر در جام بلورین میریخت و ساقی2 سیم ساقی ~~لحظه به # ~~لحظه به کاسات راحات دوژ از سر می گرفت و مجلس را زینت دیگر میداد. ### | شعر[خاقانی] # # ساغر گهر از دهان فروریخت %~% ساقی شکر از زبان فروریخت # # در جام صدف، دو بحر دارد %~% یک جرعه به جرعهدان فروریخت # # چون خون سیاوشان صراحی %~% خوناب دل از دهان فروریخت # روز دیگر کدای، ملک را وداع کرد و به باد غیس رفت. ms381 بعد از چند روز # ~~دانشمند بهادر به رودخانهآ هرات درآمد و جماعتی از مغولان، چون: طوطک ~~بلا و # ~~مند وجاق3 را که از اعاظم سپاه و اکابر درگاه او بودند پیش ملک [464] ~~فخرالدین # ~~فرستاد که «حکم پادشاه عادل، # شاه گیتی ستان که در صف شرع %~% تیغ عدلش سر شر اندازد # سگ درگاه او قلادهآ حکم %~% در گلوی غضنفر اندازد # از شکوه همای رایت او %~% کرکس آسمان براندازد # دهر دربان اوست بر خدمش %~% ناوک ظلم کمتر اندازد # ~~سلطان اعظم و خان اکرم، اولجایتو سلطان بر آن جمله به نفاذ پیوسته است ~~که ملک # ~~فخرالدین نکودریان را به من سپارد و مردمی را که از مرو و ابیورد و ~~سرخس و جام و # ~~خواف به هرات آمدهاند و متوطن گشته، بگذارد تا به مقام مألوف خود باز ~~روند و # ~~محصول سه سالهٔ‌ تمغا و دارالضرب را به عمال وحساب من رساند تا ایشان ~~به # ~~لشکر منصور پادشاه جهان رسانند. و اکر چنانک برخلاف این احکام رود تو ~~که # ~~دانشمند بهادری شهر را محاصره کنی و در استجماع مرد سپاهی و عدت و ساز ~~نبرد # ~~اجتهاد تمام به جای آری.» # چون طوطک بلا و مندوجاق سخن پادشاه غازی به ملک فخرالدین PageV01P487 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0491.png) # ~~رساندند، ملک فخرالدین در غضب رفت و در جواب گفت که «دانشمند بهادر را # ~~بگویید که اگر چنانک از راه درخواست و حق القدوم از ما توقعی میداری، ~~در آن # ~~مرجو و ملتمس هرچه از دست ما برآید برسانیم، والآکه به تندی و تفوق، ~~خواهی # ~~که در این دیار نام برآری و ما را به متابعت و مطاوعت خود منسوب ~~گردانی، این # ~~اندپشه از محالات است و این عزیمت از خیالات.» ### | شعر[ربیعی] # # اگر پوزش و مهربانی کنی %~% به نرمی درون زندگانی کنی # # گشایم در گنج بر روی تو %~% فرستم بسی خواسته سوی تو[465] # # کیانی کلاه و کمر بخشمت %~% به دامن زر و من گهر بخشمت # # وگر خود درشتی نمائی و ms382 زور %~% به دادار گردون و تابنده هور # # به مینوی جاوید وخرم روان %~% به شش2 سوی گیتی و هفت آسمان # # که بر تو بشورانم ایام را %~% کزان زشت بینی سرانجام را # # بغرم چو شیر و خروشم چو ابر %~% درآیم به فرخاش تو چون هزبر # # جهان را پر از شور و غوغا کنم %~% ز خون روی گیتی چو دریا کنم # # به تیغ گهردار آتش فشان %~% بیندازم از تن سرسرکشان # # ز دز لشکری سوی دشت آورم %~% سرت را چوگردون به کشت آورم # # ببندم به فرخاش تو کرده گاه %~% به حمله درآیم چو ابر سیاه # # بدان سان درآیم به دشت نبرد %~% که بیجان شود گنبد لاجورد # چون طوطک بلا و مندوجاق پیش دانشمند بهادر آمدند و سخن ملک # ~~فخرالدین عرضه داشت [ند] دانشمند بهادر برآشفت. و هم در آن روز به فراه ~~و # ~~قلعه گاه و دره و اسفزار3 و آزاب و تولک قاصدان دواند و در حاضر شدن ~~ملوک و # ~~امرای این مواضع مذکوره تأکید ومبالغت تمام نوشت. # بعد از چند روز، ملک جلالالدین و ملک ینالتکین فراه و امیر عمر درهای و # ~~جمال قاضی و ملک قطبالدین تولک و امیر رکن الدین آزاب هر یک با لشکری ~~از PageV01P488 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0492.png) # ~~پیاده و سوار پیش دانشمند بهادر [آمدند]. و پیش از رسیدن دانشمند بهادر ~~به شهر # ~~هرات مولانا وجیهالدین نسفی که به حکم ملک فخرالدین قاضی ممالک هرات # ~~بود، از ملک فخرالدین اجازت خواست که به اسم طواف به خراسان گذری کند. # ~~چون به حدود نیشابور رسید، به دانشمند بهادر پیوست. دانشمند او را بر ~~موجب # ~~466] «من اکرم عالما آو متعلما فکانما آکرم سبعین نبیا» گرامی داشت و ~~زمام تدابیر # ~~و آرا را به کف کفایت او باز کذاشت. # مولانا وجیهالدین او را بر محاصره کردن شهر و حرب با ملک فخرالدین # ~~تحریص کرد و گفت «ای امیر، این شهر وقتی تسخیر گردد که بر سر هرپل ~~طایفه [ای] # ~~را بنشانی و از ms383 خوردنی مقدار یک شبروار در شهر نگذاری تا خلق شهر با ~~ملک # ~~فخرالدین تخلف کنند و یکان و دوکان و ده کان به نزد تو آیند.» دانشمند ~~بهادر به # ~~دلالت مولانا وجیهالدین دو هزار سوار را بر سر [هر] پل و راه گذرهای ~~شهر نامزد # ~~فرمود و هر ممری را به سروری سپرد و هر راهی را به کینه خواهی داد و ~~چون وقت # ~~حصاد1 و هنگام رفع غله بود و در شهر طعام تعذری تمام داشت، خلق شهر به # ~~یکبار متحیر و مضطر شدند. # و ملک فخرالدین نیز در شهر کار جنگ را بساخت و ابواب خزاین و دفائن و # ~~ذخایر را که اسلاف بزرگوار او به تدبیر و تقریر وزراء کامل ذات و صواحب ~~ستوده # ~~صفات فراهم آورده بودند بر وجوه حشم و قواد لشکر و طبقات خدم خرج کرد و # ~~هر یک را از شجعان و مبارزان و وجوه عساکر چنانک فراخور قدر ایشان بود ~~به # ~~تشریفهای گرانمایه و صلات و مبرات پادشاهانه بنواخت تا دلهای ایشان بر # ~~مطاوعت و متابعت او قرار گرفت و همه مایل حرب و طالب ضرب شدند و چند # ~~نوبت از شهر دلیران نامدار شبیخون بیرون بزدند و بسیاری را از سپاه ~~دانشمند بهادر # ~~[را] در آن شبهای قیرگون در خاک و خون غلطانید [ند]. # چون از این حکایت روز ده بگذشت، دانشمند بهادر شیخالاسلام خواجه # ~~قطب الحق والدین چشتی2 را طلب داشت و او را پیش ملک فخرالدین فرستاد و ~~PageV01P489 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0493.png) # ~~پیغام چنین کرد که «من با ملک جنگ نمیکنم و طالب و قاصد خرابی این ~~ولایت # ~~نیستم واهراق خون مسلمانان نمی [467] خواهم. اما اگر فرمان پادشاه عادل # ~~اولجایتو سلطان را دیگر میکنم، فردا روز از آن عصیان در معرض تلف و ~~هلاکت # ~~میافتم. اکنون ملک مرا به جای فرزند است. اگر چند روزی به جهت ناموسی ~~حکم # ~~پادشاه اولجایتو سلطان به قلعهآ امان کوه رود و از پسران من ms384 یکی را در ~~شهر قایم مقام # ~~خود نصب گرداند، از مصلحت بعید نبود و اظهار این معنی واسطهآ صلح و ~~صلاح و # ~~نجع و فلاح جانبین میشود. دیگر آنکه مرا بدان مأمور گردانیدهاند که ~~معسکر در # ~~کنار آب آموی سازم، نه در جوار شهر هرات.» # از این گونه حدیثهای دلفریب و سخنهای صلح آمیز بگفت. شیخ الاسلام # ~~شنوده بود به سمع او رسانید. ملک فخرالدین در جواب گفت که «هرچه که # ~~شیخ الاسلام که نیکوخواه مسلمانان وپناه عالمیان است مصلحت بیند بر آن ~~جمله # ~~بروم واز آن عدول ننمایم.» شیخ الاسلام قطب الحق والدین گفت که «ای ملک # ~~اسلام، مصلحت در آن است که جنگ نکنی؛ چه، خلق این خطه دل بر صلح دارند. # ~~به جهت آنکه در این ولایت ذخیره نیست. چون وقت کارزار و روزگار پیش آید # ~~حرب نتوانند کرد، و اگر به زجر ایشان را پیش رانی تا جنگ کنند از صد ~~یکی بیش # ~~پیش نروند «ولایأتون البأس الآقلیلا»1 و این چند دزد نکودری بی باک را ~~که دور بودن # ~~ازیشان طاعت است و نفرین کردن بر ایشان از عبادت، بیرون فرستی؛ چه، ~~ازین # ~~طایفه واجب القتل جز فرار و جبن تهور و شجاعتی ظاهر نخواهد شد. روز ~~دیگر به # ~~قلعهآ امان کوه روی تا چون این سپاه پراکنده شود و آتش عداوت و فتن ~~منطفی گردد # ~~بعد از آن به شهر آئی.» # ملک مرحوم فخرالحق والدین گفت که «دانشمند بهادر می خواهد [468] که # ~~مرا به مکر و غدر به دست آورد؛ چه، من چون متوجه قلعهآ محروسهآ امان ~~کوه شوم # ~~راه بر من بگیرد و از جوانب کمین سازد.» شیخ الاسلام قطب الحق والدین ~~گفت که PageV01P490 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0494.png) # ~~«از ابنا و اقارب دانشمند بهادر هر کدام را که ملک اسلام تعیین فرمایند ~~بگویم تا # ~~دانشمند بهادر او را به اسم گروگان به شهر فرستد.» ملک فخرالدین گفت ~~«از پسران # ~~دانشمند بهادر، لاغری، به قلعهآ محروسهآ اسکلجه ms385 رود و طغتای به شهر ~~آید، تا چون # ~~من به قلعه روم لاغری را باز فرستم.» # چون برین جمله مقرر داشتند روز دیگر شیخ الاسلام قطبالحق والدین پیش # ~~دانشمند بهادر آمد و آنچه که ملک فخرالدین گفته بود به سمع او رسانید. ~~دانشمند # ~~بهادر از آن خوشدل گشت؛ چه، از محاصرهآ شهر و محافظت لشکر وخوف # ~~شبیخون شب و روز اندیشهمند بود و از حضرت باریتعالی و تعظم به تضرع و ~~ابتهال # ~~صلح می طلبید. چون شب درآمد ملوک و امرا و رؤوس سپاه را طلب داشت و گفت # ~~«بدانید که میان من و ملک فخرالدین قاعدهآ پدر فرزندی مستحکم شد واساس # ~~محبت و یکدلی رسوخ تمام پذیرفت. اکنون شیخ الاسلام خواجه قطب الحق # ~~والدین چشتی را فرستاده است و از من عهدنامهای طلب داشته و گفته که ~~فرزندان # ~~طغتای و لاغری را بفرستد به گروگانی تا من به قلعهآ امان کوه روم و شهر ~~را به تو # ~~تسلیم کنم. در این قضایا جه صواب میبینید و بهبود در چیست؟» # بعض از ملوک چون ملک ینالتکین و ملک جلال الدین و ملک قطب الدین # ~~اسفزار و طایفه [ای] از امرا چون مبارک شاه و اشتی و جنغور و کاجو ~~گفتند که «ای # ~~امیر مصلحت نیست که امیرزادگان لاغری و طغتای را به دست غوریان و ~~هرویان # ~~بازدهی و ملک فخرالدین را بگذاری تا پناه به قلعهآ امان کوه برد، که از ~~آن فتنههای # ~~عظیم در وجود آید که سالها دفع آن نتوان کرد.» و جماعتی دیگر گفتند که ~~مصلحت # ~~در آن است که امیر با [469] او صلح کند و او را بگذارد تا به قلعه رود ~~که شهر # ~~بی زحمتی به امیر میرسل. # روز دیگر مولانا وجیهالدین1 نسفی را فرمود که «عهدنامهای بنویس از زبان # ~~من.» مولانا وجیهالدین در حال عهدنامهای در قلم آورد برین نسق که ### | شعر [مجیر) # بدان خدای که بر درگه جلالت او ### | شجود کرد امیر و ms386 فقیر و شاه[و] گدا PageV01P491 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0495.png) # ~~بدان خدای که در ملک لایزالی خویش ### | قدیم رزق رسان است وخالق الاشیا # ~~به کافها و به یاسین و آیةالکرسی ### | به نون وصاد و بالکهف و سورة الشعرا # ~~به مهر خاتم رسالت که نوشدارو ساخت ### | نسیم دعوتش از بیخهای زهرکیا # ~~به صدق1 همدم هجرت، به عدل شمع بهشت ### | به خسون گشته غوغا و صف شیر وغا # ~~به مفتیان شریعت، به مبدعان سخن ### | به سالکان طریقت، به رهروان صفا # ~~به سقف خانهآ معمور و جار حد حرم ### | به رکن کعبه و زنجیر مسجد الاقصا # ~~به هیبت نفس طور و هول لأأقسم ### | به حرمت شب معراج و قرب اوآدنی # ~~بالله العظیم ثم بالله العظیم به خدای زمین و آسمان و به خدای [ی] که ~~نهان بداند # ~~[470] و به خدائی که نهان نهان بداند، به ذات رسول معظم که شهسوار ~~میادین # ~~جلالت است وگل روح بخش بساتین رسالت. ### | شعر # # رسولی که بر ذات او سروری %~% شده ختم مانند بیغمبری # ~~که چون ملک اسلام فخرالحق والدین به قلعهآ امان کوه رود من که دانشمند ~~بهادرم به # ~~جای حجاب و نواب او بدی نکنم و نه اندیشم و کسی را نفرمایم و هر نکوی ~~آی آو # ~~عاطفت که از دست من برآید در باب مردم شهر هرات مبذول دارم و قصد حصار # ~~شهر نکنم.» # ~~بعد از آن تمامت پسران و برادران و خویشاوندان و ملوک و امرای سپاه او # ~~برین موجب که ذکر رفت خطوط و اسامی خود در آخر این عهدنامه ثبت کردند. # ~~چون شیخ الاسلام قطب الحق والدین آن عهدنامه به ملک فخرالدین رسانید، ~~PageV01P492 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0496.png) # ~~او نیز در حال به خط ید خود وثیقت نامهای نوشت برین کونه: ### | مثنوی [انوری] # به ذات خداوند و جان محمد %~% به تعظیم اسلام واجلال ایمان # به پاکی هر حکم از شرع ایزد %~% به تفسیر هر حرف از نص قرآن # به حق دم پاک عیسی مریم %~% به حق ککف دست موسی ms387 عمران # به تیمار یعقوب و دیدار یوسف %~% به تقوی یحیی و ملک سلیمان # ~~که من که ملک فخرالدینام به جای1 امیر دانشمند بدی نکنم و شری نه ~~اندیشم، و # ~~چون سلامت به قلعهآ محروسهآ امان کوه رسم امیرزاده را با خصؤل مآرب ~~بازگردانم و # ~~تا مادام که امیر دانشمند بهادر بر سر رضا و وفا باشد و نهج پدر فرزندی ~~را مسلوک # ~~دارد، با او تخلف نکنم و شرایط پدری او را و فرزندی خود را رعایت واجب ~~شمرم، # ~~بالله والله تا الله حقاو ثم حقا که از آنجه گفتم و به خط خود نوشتم ~~برنگردم و اکر این # ~~عهد را بشکنم و ازین پیمان بگذرم، از حق تعالی بیزار باشم و مستوجب ~~عذاب و # ~~عقاب. # چون برین گونه عهدنامه بپرداختند، روز دیگر شیخ الاسلام قطب [471] # ~~والدین را پیش دانشمند بهادر فرستاد. چون عهدنامه به دانشمند بهادر ~~رسید در # ~~حال پسر خود لاغری را با ده تن از اکابر و اعیان سپاه به قلعهآ امانکوه ~~فرستاد و # ~~طغتای را به شهر و گفت «ای پسرچون به شهر درآئی سبل عدل و نیکنامی و ~~تواضع # ~~را مسلوک دار و نواب و حجاب و عمال و خدام ملک فخرالدین را به لطف و ~~رفق # ~~نیکوخواه و محب خود گردان و رعیت را دلداری کن و به وعدههای خوب قویدل # ~~دار تا چنانکه شهر بکلی مسلم و مسخر ما گردد و بعد از آن جماعتی را که ~~مصادره # ~~باید کرد بگیریم و قومی را که واجب القتل اند هلاک گردانیم.» # و چون طغتای به شهر درآمد، ملک اسلام فخرالحق والدین، جمال الدین # ~~محمدسام را که از خدمتکاران قدیم او بود قایم مقام خود در شهر نصب ~~گردانید و # ~~شهر را بدو سپرد و گفت «ای محمدسام، ما از برای مصلحت ملک و اصلاح ~~جانبین # ~~را روز ده به قلعهآ محروسهآ امان کوه خواهیم رفت. میباید که در کار باس ~~و محافظت # ~~حصار و ms388 دروازههای شهر هیچ دقیقه را مهم نگذاری و از ضبط امور شهر و بدو ~~نیک PageV01P493 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0497.png) # ~~و گفت و شنود رعیت غافل نباشی؛ چه، دانشمند بهادر مرد گربز و مکار است. ~~نباید # ~~که به مکر و چربزبانی تو را در دام غرور درآرد و حصار را بگیرد و هر ~~چند که در # ~~استحضار و استطلاب حصارکسان فرستد البته از حصار بیرون نیایی و کسی را ~~پیش # ~~او نفرستی و گوی [ی] که ما مطیع و منقاد امیریم و می خواهیم که بیاییم ~~و ملازم # ~~درگاه باشیم، اما ما را ملک ما سوگند داده به طلاق و عتاق که از این ~~حصار تا من # ~~اجازت ندهم بیرون نیایید. و اگر چنانک طمعی داشته باشد دو هزار دینار ~~کبکی1 و # ~~پنجاه تا جامه و خروار چند خوردنی و یک سر اسب تازی و فلان غلام ترک را ~~پیش # ~~او فرستند.» [472] ### | شعر # قالؤاعوی الکلب جلأو کان قبل ضعیفا %~% فقلت الأمرسهلالقوالیه رغیفا # گفتند که بانگ کرد سک راستی را و بود پیش از این ضعیف # بس گفتم کار آسان است بیندازند به سوی او کرده را # ~~و بعد از آن ساکنان حصار چون تاج الدین یلدوز و اختیارالدین نیسته [؟]4 ~~و محمد # ~~سنکه ولقمان و یحیی و فرخزاد و علی جب وسلیمان والشی واکابر غور را پیش # ~~خواند و همه را خلعت پوشانید و گفت: «ای اصحاب، باید که همه به اتفاق ~~بی نفاق # ~~محمد سام را مددکار و معین باشید و در جمیع امور رجوع به او کنید و او ~~را در شهر # ~~هرات نایب و ناصب من دانید و احترام و احتشام او را به واجب تمام به ~~جای آرید # ~~و شب و روز از احوال دانشمند بهادر و اتباع او متخصص و متجسس باشید و ~~ظاهرا # ~~خود را با دانشمندیان دوست و یکدل نمایید و باطنا از ایشان ناایمن ~~باشید و ازکید # ~~و غدر دشمنان دوست نمای احتراز واجب شمرید ms389 تا موجب نواخت و تربیت ما # ~~گردید.» PageV01P494 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0498.png) # ~~و از سجزیان شاه اسماعیل و از هرویان بهرام گنده سر را با دویست مرد # ~~سجزی و هروی نامزد فرمود تا مصاحب جمالالدین محمد سام باشند و به هر چه # ~~که او فرماید و مصلحت بیند اقدام نمایند. بعد از آن شمشیر خاص خود به # ~~جمال الدین محمد سام داد و گفت: «هر که سخن تونشنود و از فرمودهآ تو ~~تمرد جوید # ~~بدین تیغ آبدار آتش فعل سر خاکسارش را بینداز.» # ~~جمالالدین محمد سام زمین خدمت ببوسید و زبان به ثنا بگشاد و گفت: # نظم [رشید وطواط] # ~~ای از مکارم تو شده در جهان خبر ### | افکنده از سیاست تو آسمان سپر [473] # ~~صاحبقران ملکی وبر تخت خسروی ### | هرگز نبوده مثل تو صاحبقران دگر # ~~با رأی پیر و بخت جوانی و کردهاند ### | اندر پناه جان تو پیر و جوان مقر # ~~گیتی زبان گشاده به مدح تو و ملک ### | بسته ز بهر خدمت تو برمیان کمر # ~~با موکب سیادت تو هم کتف شرف ### | با مرکب سعادت تو هم عنان ظفر # ~~از فیض مکرمات کف راد تو نماند ### | در قعر بحر لؤلؤ و در جوف کان گهر # ~~گیتی ز امر تو نشود یک نفس جدا ### | گردون ز حکم تو نکند یک زمان گذر # ~~تا عدل تست بدرقه شبها به هیچ راه ### | از دزد راهزن نکند کاروان حذر # ~~تا بر فراز کنبد فیروزه گون شود ### | هر مه دوباره چون سپر و چون کمان قدر1 PageV01P495 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0499.png) # بادا ولیت را ز سعود سپهر نفع ### | بادا عدوت را ز صرف زمان ضرر # ~~بعد از ادای دعا و خدمت گفت که «بندهآ کمترین را جان فدای تراب آستان # ~~آسمان سای حضرت اعلی مخدوم1 جهان و جهانیان ملک اسلام است. بعد از عون # ~~ایزد بخشنده در این امر عظیم به قدر توانایی خویشتن بکوشم و به یمن ~~دولت # ~~ملکی ملک اسلام شرایط حفظ و حراست به جای آرم.» # ملک فخرالدین ms390 بر سر جمع او را بنواخت و تشریف گرانمایه [474] بخشید # ~~و هرکس از نواب و حجاب خود را فراخور حوصلهآ او به کاری نصب گردانید و # ~~بفرمود تا گنجور او مفاتیح ابواب کنوز به جمالالدین محمدسام داد و قرب ~~هزار تیغ # ~~و زره و جوشن و خود و کمان بر مردان حصار و مبارزان نامدار قسمت کرد. ~~چون # ~~شب تاری و هوای قاری قوت باصره را از مطالعهآ اشخاص و مشاهدهآ اجسام ~~مانع # ~~آمد و سدی از ظلمت در پیش مردمک دیده کشید، # شعر [رشید وطواط] # # چو از حدیقهآ مینای سرخ چرخ سقلاطون %~% نهفته گشت علامات چرخ آینه کون # # به حسنروی قمر همچو طلعت لیلی %~% به ضعف شکل شها همچو قامتمجنون # # شعاع شعری اندر میان ظلمت شب %~% چنانک2 در دل جهال وهم افلاطون # ملک فخرالدین درع داودی در پوشید و خود زراندود بر سر نهاد و تیغ هندی # ~~حمایل کرد و پای در رکاب زرین آورد و بر پشت سمند براق پیکر رخش تک # ~~صرصروش سوار شد. ### | شعر # صبا سرعتی، رعد بانگ ادهمی %~% که بر برق پیشی گرفتی همی # ازین سیل رفتار هامون نورد %~% که باد از پیش باز ماندی جو کرد ### | شعر[ابیوردی] # علی مطهمة جرد جحافلها %~% بیض تلوح علیهارغوة اللبن # بر سر اسب موی ریخته لبهای او # سفیدست می درخشد بروکف شیر PageV01P496 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0500.png) # إذا رموا من یعادیهم بها رجعت %~% بالهب دامیة اللبان والثنن # چون بیندازند آن گروه آن کس را که دشمنی میکند یا ایشان به مصاحبت # آن مطهمه باز کرد و آن مطهمه به غارت خون آلود سینه بندها و مویهای شم # ~~[475] با دویست و پنجاه سوار نامدار آهن پوش و سیصد پیادهآ جنگی تیز ~~خشم # ~~حرب دوست بر مقتضای «فتوکل1 علی اله انک علی الحق المبین»2 از شهر ~~بیرون # ~~رفت و بعد از دوباس شب به قلعهآ محروسهآ امان کوه نزول فرمود: «روز ~~دیگر لاغری # ~~را با تحقیق آمال وانجاح مقاصد و اسعاف مآرب و ملتمسات ms391 بازگردانید و ~~نزد # ~~پدرش دانشمند بهادر از نفایس جواهر زواهر و مفاخر ثیاب قیمتی هدیه ~~فرستاد و # ~~گفت «پدرم امیر بزرگ دانشمند بهادر بداند که به سخن خود رسیدم و برادر ~~امیرزاده # ~~لاغری را با تحقیق آمال و انجاح مقاصد و اسعاف مآرب و ملتمسات ~~بازگرداند [م]. # ~~آن پدر نیز باید که به سخن خود برسد و با مردم شهر هرات زندگانی به وجه ~~صواب # ~~و سداد کند و مناهج عدل و دادکستری را مسلوک دارد ### | شعر # عدل کن زانک در ولایت دل %~% در پیغمبری زند عادل # ~~و بر موجب «وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون»3 از تعدی و ستم ککه ~~عاقبت # ~~آن مذموم و سرانجام آن وخیم است، اجتناب کلی واجب شمرد.» ### | شعر # هر که تیغ ستم کشد بیرون %~% فلکش هم بدان بریزد خون PageV01P497 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0501.png) ### | ذ کر نود و سوم # 5 ر قتل دانشمند بهادر # حکوست جمال الدین محتدنسام # چون ملک مرحوم فخرالحق والدین، طاب ثراه، از شهر هرات، حمیت عن # ~~الآفات، به قلعهآ محروسهآ امان کوه رفت و لاغری به سلامت به مقام خود ~~بازآمد، # ~~روز دیگر که زورق زرین خورشید روشن چهر از دریای قار بر اوج [476] طارم ~~فلک # ~~نیلی حصار درآمد و از پیش قیل فیلق صبح تیغکش سپاه شاه زنگبار منهزم ~~شد، ### | شعر[خاقانی] # # صبح برآمد ز کوه چونمه نخشب ز چاه %~% ماه برآمد به صبح چون دم ماهی ز ~~آب # # شب عربیوار بود بسته نقاب بنفش %~% از چه سبب چون عرب نیزه کشید آفتاب # ~~عزیمت دخول شهرکرد و بفرمود تا نای رزمی دردمیدند و کوس حربی # ~~فروکوفت [ند] و رایات اژدها پیکر برافراشت [ند] و بر طالع مخیر به عظمت ~~هر چه # ~~تمامتر سوارگشت و با تمامت سیاه به سوی شهر راند. ### | شعر [دقیقی] # ز درگاه مهتر سپاه از پگاه %~% خروشیدن کوس بر شد به ماه # به فرمان مهتر سپه بر نشست %~% به کوپال هر یک برآورده دست # تو گفتی مگر رستخیز آمدست %~% و ms392 یا خود جهان در گریز آمدست # ز گرد سواران دشت نبرد %~% جهان قیرگون شد، فلک لاجورد # درخشید تیغ و خروشید کوس %~% فضا در فسانه، قدر در فسوس # ~~چون به درب خوش رسید و آن شکوه خاکریز و بلندی دیوار بارو و ژرفی خندق ~~و # ~~محکمی بند ومخارج ومداخل استوار دروازه بدید، متفکر شد. مولانا وجیه ~~الدین # ~~پیش راند وگفت: «ای امیر نیکوضمیر، ستارهآ منیر مادهآ طغیان و عصیان ~~هرویان # ~~حصانت این برج و بارو و محکمی دروازههاست. مصلحت درآن است که امیر ~~بفرماید # ~~تا دروازهها را خراب کنند و بوابان و حفظهآ بروج و بندها را به قسر و ~~تعریک برانند.» PageV01P498 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0502.png) # دانشمند بهادر به دلالت و تدبیر مو لا وجیه الدین حکم کرد تا یک دربند را ~~از # ~~دروازهآ خوش خراب کردند و نگاهبانان و دروازه بانان را به زخم چماق دور ~~کرد[ند] # ~~و [377] چند تن از شجعان سپاه را بر دروازه نشاند. # چون به شهر درآمد بفرمود تا ندا دردادند که «شهر شهر پادشاه عادل # ~~اولجایتو سلطان است و حکم حکم امیر بزرگ دانشمند بهادر. رعیت باید که ~~هیچ # ~~اندیشهآ بد به خود راه ندهند و به طاعت حق تعالی و دعای دولت روزافزون ~~پادشاه # ~~عادل جهانبخش اولجایتو سلطان و اعمال و اشغال خود قیام نمایند که از ~~طرف امیر # ~~دانشمند من بعد همه احسان و مبرات و تعطف و مرحمت به احوال شما لاحق # ~~خو اهل شمل.» # مردم شهر از این اخبار خوشدل شدند و شهر و بازار رونق و رواجی تمام # ~~گرفت و خصب نعمت و رخص اسعار حاصل شد و خلق در ظل راحات قرار گرفتند # ~~و از مناهل و مشارب عدل و داد سیراب گشت [ند]. ### | شمعر # # آرام یافت در حرم انس وحش و طیر %~% و آسوده گشت در کنف عدل انس و جان # # گردون فروگشاد کمند از میان تیغ %~% ایام بر گرفت زه از گردن کمان # # از غصه خون گرفت چو می ms393 ظلم را جگر %~% و ز خنده بازماند چو گل عدل را ~~دهان # روز دیگر دانشمند بهادر، طوطک بلا را پیش جمالالدین محمدسام فرستاد # ~~و گفت: «می باید که پیش من آیی و سر طاعت بر خط فرمان من نهی.» ~~جمالالدین # ~~محمدسام در جواب او سخنهای درشت و پیغامهای جنگآمیز فرستاد. دانشمند # ~~بهادر از آن جواب در غضب شد و گفت که اکر عمر وفا کند و تدبیر انسانی ~~با تقدیر # ~~یزدانی موافق آید، محمدسام را به عذابی و عقابی بی جان کنم که آن سیاست # ~~عبرت عالمیان وموعظت [478] پیر و جوان شود «الأعذبنه عذابا شدیدا ~~اولاذبسحنه # ~~اولیاتینی بسلطان مبین»1 بعد از آن پسران خود لاغری و طغتای را پیش ~~خواند و # ~~گفت «با ملک ینالتکین حصار را محاصره کنید تا بعد از فتح بگویم که با ~~جمال الدین # ~~محمد سام چه باید کرد.» PageV01P499 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0503.png) # مولانا وجیهالدین گفت: «ای امیر، مصلحت در آن است که بی جنگ و آهنگ # ~~این حصار به دست آید.» دانشمند بهادر گفت که «ای امام روزگار و ای مشیر # ~~خردمند، به چه نوع این معنی به ظهور پیوندد واین دولت مساعدت نماید.» ~~مولانا # ~~وجیهالدین گفت که «مصلحت آن است که امیرشیخ الاسلام خواجه قطب الدین # ~~چشتی را پیش ملک فخرالدین فرستد و بعد از سلام و عرض اشتیاق و نزاع و ~~بسط # ~~تعطف و اشفاق پدر فرزندی، بازنماید که فرزند ملک معظم بداند که هیچ در ~~این # ~~پنج روز فرزند اعز لاغری را با زمره[ی] از قواد سپاه و وجوه درگاه به ~~بندگی پادشاه # ~~جهان اولجایتو سلطان می فرستم تا عرضه دارند که ملک فخرالدین حکم یرلیغ # ~~جهانگشای پادشاه عادل را امتثال نمود و شهر را تسلیم لشکر منصور کرد و ~~نواب و # ~~حجاب و عمال خود را پیش امرای سپاه فرستاد و شرایط ایلی و یکدلی و ~~انقیاد به # ~~تقدیم رسانید. امیدواریم که از آن حضرت علیا به جهت تربیت او یرلیغ ~~بزرگ و ms394 # ~~خلعت خاص مبذول فرمایند؛ چه، این دیار بی حکم و اهتمام ملوک غور ~~آبادانی # ~~نمی پذیرد و راهها از قطاع طرق سالم نمیماند. اما آوازهآ این حصار حصین ~~که شرف # ~~بروجش با رؤوس کنگرههای فلک ثابتات راز میگوید و ساکنان او دست در کمر # ~~فلک میزنند و زمزمهآ تسبیح ملک میشنوند، ### | شعر[دقیقی] # به تندی چنان است بالای او %~% که با آسمان است پهنای او # ~~و مقتل و مطرح نوروز و نوروزیان است، بی هیج ریب پادشاه عادل [479] ~~خواهد # ~~برسید که ملک فخرالدین آن حصار را - که چون البرز کوه است و در رفعت ~~چون # ~~فلک جودی - باز گذاشت، یانی؟ اکنون از آن فرزند ملتمس آن است که به # ~~جمالالدین محمدسام مکتوبی نویسد و او را مأمور گرداند که فرزند لاغری ~~را با # ~~بیست تن از معتمدان من پدر در حصار گذارد تا سخن او در حضرت پادشاه ~~عادل در # ~~محل قبول واقع شود و به وقت سئوال از عهدهآ جواب بیرون تواند آمد و ~~تواند گفتن # ~~که من بنده بدان حصار رفتم حفظه و حراس او پیش آمدند و خراج و خد ~~متگذاری # ~~را التزام نمودند» # دانشمند بهادر را این تدبیر بغایت دلپذیر1 آمد و بر مولانا وجیه الدین ~~آفرین PageV01P500 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0504.png) # ~~بسیار خواند وگفت «صحبة العلماء افضل الکنوز»1. روز دیگر شیخ الاسلام ~~قطب # ~~الحق والدین را با طوطک بلا و یکی از اقارب خود منکوی نام پیش ملک ~~فخرالدین # ~~فرستاد و در جستن حصار مبالغهآ تمام نمود. ملک فخرالدین از آن سخن ~~برنجید و # ~~شیخ الاسلام خواجه قطبالدین را گفت که «ای شیخ بزرگوار، از من دانشمند ~~بهادر # ~~را بگوی که مردان عهد و پیمان نه چنین کنند که تو! # شعر املک فخرالدین کرت] # # چنین است سوگتدت ای بدکنش %~% که نامت میادا به داد و دهش # # چنین سر ز سوگتد بر تافتی %~% به راه بدی زود بشتافتی # # تو دانی که مردی که پیمان شکست %~% میان مهانش نباید نشست # # نگفتی ms395 که چون برفرازم کلاه؟ %~% درآیم به شهر اندرون با سیاه [480] # # گر آیم همیدون سوی نیکوئی %~% نپویم ره" زشتی و بدخوئی # # کر ایدون که بند مرا بشنوی %~% ز راه جهانداری و خسسروی # # کنون کت3 به شهر اندرون گشت جای %~% بجز در نکوئی مزن هیچ رای # # نگو گفت فردوسی نامدار %~% که چون بر زمانه شوی کامکار # # به فیروزی اندر بترس از گزند %~% که یک سان نگردد سپهر بلند # ~~من از اول روز گفتم که این ترک بدکنش بر عهد خود ثابت قدم نباشد و از ~~عهدهآ # ~~عهود بیرون نیاید.» ### | شعر # از عهدهآ عهد اگر برون آید مرد %~% از هر جا گمان بری فزون آید مرد # شیخ الاسلام قطب الحق والدین گفت که «ای ملک جوانبخت فیروز روز # ~~گنج بخش، از مکر و غدر دانشمند بهادر اندیشه مند مشو [و] وهمی و غمی به ~~دل # ~~دریا مثال خود که جهان مبرات واحسان و آسمان مکرمت و افضال است راه مده # ~~«ولاتحزن علیهم ولاتک فی ضیق ممایمکرون.» # بعد از آن طوطک بلا بر پای خاست و زبان به نشر فضل و کرم و اشاعت عظم # ~~و اقتدار و اداء شکر نعم ملک فخرالدین بگشاد و به ادب هر چه تمامتر ~~گفت: PageV01P501 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0505.png) ### | لشعا # # خسروا! تیغت آتشیست کزو %~% جان دشمن چو دود بر شرر است # # حشمتت 1جسم ملکرا جان است %~% فکرتت جشم عقل را بصر است[481] # # همه احکام تو به امر ونهی %~% همچو احکام شرع معتبر است # # چرخ در جنب قدر تو خاک است %~% بحر در پیش دست تو ثمر است # # سورت خسروی ترا یا دست %~% آیت مردمی ترا زبرست # # خدعههای مخالفان گه جنگ %~% پیش شمشیر تو همه هدر است # بس از آن گفت که «امیر دانشمند بهادر بر سر عهد و پیمان خود است و # ~~مرادش از طلبیدن حصار شهر آن است که اگر پادشاه عادل اولجایتو سلطان از ~~آن # ~~حصار برسد، فرستادگان امیر دانشمند بهادر به راستی از عهدهآ جواب بیرون ~~توانند ms396 # ~~آمد. ملک اسلام باید که در این مأمول و متوقع دیگر خاطر امیر دانشمند ~~بهادر را به # ~~دست آرد. حصار از شهر هرات - که بغداد ثانی و مکهآ مسلمانیست - اعظمتر # ~~نیست2. ملک اسلام در بذل و اعطاء آن سخنی نگفت و خشونتی ننمود. من بنده ~~به # ~~تجدید سوگند میخورم که در این امر حصار امیر دانشمند بهادر بر سر صلح و # ~~صدق وارتضاء جانبین است.» # ملک فخرالدین گفت که «آنچ که امیر طوطک میگوید بر وجه صداقت و # ~~محبت طرفین است. اما می اندیشم که نباید که دیو غرور امیر دانشمند ~~بهادر را از راه # ~~صواب بگرداند و قصدی کند که مردم حصار که هر یک در رزم و زور شیر ~~شرزهاند با # ~~او مقاومت نمایند و دست به حرب و ضرب او برآورند و به نو باز فتنه به ~~ظهور # ~~پیوندد که تلافی آن سالها دست ندهد و انطفای تلهب نوایر او عمرها حاصل ~~نشود؛ # ~~خاصه محمد سام که مادهآ فتن وجلادت است و اعظم شجعان زمرهآ غور.» # شعر [رشید وطواط) # به فزع وقت کین برانگیزد %~% عنفش از چشمهآ حیات غبار # پیشهآ اوست بردن ارواح %~% عادت اوست غارت اعمار [482] # ~~طوطک بلا گفت «امیدواریم از حضرت باریتعالی و تعظم که احوال جانبین را ~~به PageV01P502 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0506.png) # ~~آنچه که بهآ بود مقرون گرداند1 و دلها را به صدق و صفا مملو و مشحون ~~دارد و از # ~~احن وبغضا خالی.) # ملک فخرالدین البته به سخن ایشان راضی نشد. چند نوبت دیگر شیخ # ~~الاسلام خواجه قطب الحق والدین به جهت کار حصار به قلعهآ محروسهآ امان ~~کوه # ~~رفت. تا عاقبت ملک فخرالدین مکتوبی فرستاد به جمالالدین محمدسام که ~~«پدرم # ~~امیر دانشمند بهادر با خواص خود به دیدن حصار خواهد آمد. میباید که در # ~~رضاجویی او هیج تقصیر نکند.» # و بعضی از راویان میگویند که در نهانی مکتوبی دیگر فرستاد به جمالالدین # ~~محمدسام که خویشتن را از مکاید و شرور دانشمندیان نگاه دارد و ms397 شرایط ~~کمین # ~~مکین و اختبآء مبارزان و مردان کارزاری در بیوتات علوی و سفلی به جا ~~آرد و خود # ~~با مردمی بی سلاح1 و آلت حربی پیش دانشمند بهادر رود و آنچه از خدمت و # ~~تواضع باشد به اظهار رساند. اکر چنانک به صلح و مجاملت میلان نماید و ~~جز طریق # ~~دوستی و نیک عهدی نسپرد، خزینهآ موروثی ما بگشاید و برو اطباق درر و ~~لآلی و # ~~نفایس جواهر و اعلاق نثارکند و صحن بارگاه و فراز و نشیب صدر و بیشگاه ~~را به # ~~بخور عود و عنبر معطر و معنبر گرداند و از نعمتهای لذیذ و شرابهای ~~خوشرنگ و # ~~نقل مهنا بزم را رونقی تمام دهد و از زمزمهآ رود و سرود و ترنم و آوای ~~چنگ ونی # ~~مجلس را چون باغ ارم و نزهتگاه جم موضع شرور و حبور و مجمع طرب و عشرت # ~~گرداند. و اگر خود بدی اندیشد و در اهلاک و تعریک حصاریان اشارت راند، ~~بگوید # ~~تا دلاوران کمین بگشایند و از جوانب دانشمندیان را در میان آورند و در ~~آن کوشند # ~~که اعادی را بتمام دستگیر کنند و تا نفرمایم کسی را به قتل نرساند.» # اما اصح آن است که ملک مرحوم فخرالدولة [483] والدین، جمال الدین # ~~محمد سام را به قتل دانشمند بهادر و اتباع او مأمور نگردانید. و چون ~~مثال عالی # ~~ملک فخرالدین به جمالالدین محمدسام رسید، مقبل گردانید و بر مردمک دیده # # نهاد وگفت: %~% شعر [حسام] # دستم چو به بوسیدن دستش نرسد %~% باری خط و نام و نامهاش می بوسم # بعد از فتح چون بر مضمون آن واقف گشت باتفاق مقدمان و ارباب حصار ~~PageV01P503 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0507.png) # ~~سیصد1 مرد نامدار از غوری و سجزی و هروی در دو سه موضع در کمین نشاند و # ~~خود با تاجالدین یلدوز و خواهرزادهآ خویش ابوالفتح و علی جب و چند دیگر ~~از # ~~پیران و جوانان به کار طوی و ضیافت قیام نمود و تمامت جدار و ms398 صحن حصار ~~را به # ~~گستردنیهای ملون و دیباهای قیمتی چون نگارخانهآ مانی بیاراست و در هر ~~قدمی از # ~~طعامهای لطیف مشتهی لذیذ در اوانی زرین و سیمین چندانی مهیا گردانید که # ~~حدش را کران و عدش را پایان نبود. # روز دیگر که2.. صفرسنهآ مذکور بود، دانشمند بهادر مکتوب ملک مرحوم # ~~فخرالدولة والدین را به دست شیخ الاسلام قطب الانام خواجه قطب الحق ~~والدین # ~~چشتی نزد جمالالدین محمدسام فرستاد. چون مکتوب به جمالالدین محمد سام # ~~رسید، گفت «هرچه ملک اسلام فخرالدولة والدین فرموده باشد بر آن جمله به # ~~تقدیم رسانم؛ چه، میان امیر دانشمند بهادر و ملک اسلام قاعده پدر[و] ~~فرزندی # ~~مستحکم کشته. هر چه گاه که عزیمت حصار مصمم گرداند در به روی سپاه او # ~~بگشایم و چون سایر خدم ملک فخرالدین پیش او کمر خدمت و طاعت مسلوک # ~~داشته برمیان جان ملازم باشم.» شعر[دقیقی] # ببندم کم و بیش درگاه او %~% شوم از دل و جان نکوخواه او [484] # بپاشم فراوان گهر بر سرش %~% نیاز و نماز آورم بر درش # شیخ الاسلام خواجه قطبالدین بعد از ساعتی از حصار بیرون آمد وچون # ~~نزد دانشمند بهادر رسید و آنچه از جمالالدین محمدسام شنیده بود به سمع ~~او # ~~رساند، تمامت امرا و رؤوس سپاه دانشمند بهادر از آن معنی مبتهج و خرم ~~شدند و # ~~یکدیگر را مژده دادند که حصار نیز به دست ما آید. بعد از آن دانشمند ~~بهادر از # ~~خواجه قطبالدین پرسید که «در حصار چند مرد سپاهی بود؟» خواجه قطبالدین # ~~گفت که «قریب دویست [و] پنجاه مرد غوری و پنجاه سجزی که هر یک به هنکام # ~~رزم با شیر شرزه درآویزد.» مولانا وجیهالدین نسفی گفت که «ای شیخ ~~بزرگوار آخر # ~~در همهآ این ولایت پانصد مرد غوری بیش نیست، چهار صدتن ملازم ملک # ~~فخرالدیناند در قلعهآ محروسهآ امان کوه و مرد صد که اینجا ماندهاند ~~اکثر آن است که # ~~ساز و عدت نبرد ندارند. من تفحص و تفتیش تمام به ms399 جای آوردهام و منهیان ~~و PageV01P504 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0508.png) # ~~جاسوسان ذکی القلب فرستاده و محقق گردانیده که در حصار با جمالالدین # ~~محمدسام سی مرد کارزاری بیش نیست. باقی پیرلی] چند بیکاراند که حفظه و # ~~خراس انبارهااند.»1 # شیخ الاسلام خواجه قطبالدین روی به دانشمند بهادر آورد وگفت «اگر # ~~چنانکه تو امروز به حصار به جهت آن میروی که فتنه انگیزی، مرو. سخن من ~~بشنو # ~~و از آن اندیشه اجتناب نمای؛ چه، جمالالدین محمدسام و تاجالدین یلدوز و # ~~لقمان و یحیی و فرخزاد و ابوالفتح جماعتی بس بی باک و مفتن اند. نباید ~~که چشم # ~~زخمی به کار تو رسد و این همه سعی و تکرر ذهاب و ایاب ما از برای اصلاح # ~~جانبین ضایع شود و از آن شرمساری و نام بد حاصل آید.» # دانشمند بهادر خندید و در جواب گفت که «ای کهف شیوخ الاسلام و ای # ~~ملجاء عرفای انام وای هادی خلایق وای منظور نظر عنایت خالق، هرکز [485] # ~~مبادا که من از عهد خود برگردم و به جای2 جمال الدین محمدسام بدی ~~اندیشم و # ~~در حصار از برای ظهور فتنه درآیم.» # بعد از آن در خلوت پسران خود طغتای و لاغری را گفت که «شما و ملک # ~~ینالتکین مترصد باشید و چشم و هوش به سوی من دارید. هرچه گاه که من در # ~~حصارکمان خود از سلاح دار طلب دارم، شما جمالالدین محمد سام و طایفهای ~~را # ~~که مصاحب او باشند بگیرید.» ایشان گفتند: «ما فرمانبرداریم.» # چون برین تدبیر و تزویر مقرر گردانیدند، دانشمند بهادر سوار شد و به حمام # ~~سر چهار سوی آمد. چون از حمام برآمد، هندوی منجم را که دعوی رمالی کردی ~~و # ~~خود را زناتی3 وقت وطرابلوس زمان [؟]4 شمردی، پیش خواند وگفت «رملی بزن ~~PageV01P505 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0509.png) # ~~و ببین که ما را بدین حصار رفتن مصلحت هست یا نه؟» هندوی منجم رملی بزد ~~و # ~~گفت «ای خداوند عزیمت رفتن حصار فسخ میباید کرد؛ چه، این رمل نیک ms400 ~~نیامده # ~~و اشکالی که به خون و تیغ مسلول دلالت دارد در دو سه خانه مکرر شدهاند ~~و بیوتی # ~~که تعلق به ادعای دارد و منازعان به شکلهای سعد نیرومندند و به نظرات ~~محدوده # ~~چون تثلیث و تسدیس قوی حال گشتهاند.» # دانشمند بهادر از آن سخن اندیشهمند شد و عزیمت آن کرد که به جانب # ~~وطن خود رود و کار حصار را در توقف دارد. مولانا وجیهالدین نسقی گفت که ~~ای # ~~امیر، به سخن این رمال پریشان حال کار مکن؛ چه، او دعوی غیب میکند و از # ~~مقتضای «ان الله عندة علم الساعة»1 غافل است وباری تعالی وتعظم غیب خود ~~را # ~~به انبیا، علیهم السلام، نداد ومحمدرسول الله را، صلوات الله علیه، که ~~زبدهآ مکونات # ~~و خلاصهآ موجودات است و به تشریف «لولاک لماخلقت الافلاک» مشرف، ذات # ~~بی عیوب او را بر اسرار غیوب خود واقف نگردانید که «وعنده مفاتح 2 ~~الغیب [486] # ~~لأیعلمها الأهو»3 وقصهآ صادقهآ «من امن بالنجوم فقدکفر1 برین معنی ~~برهان متین # و من بنده دعاگوی چند سال در علم رمل زحمت بردم و تتبع کتب حکمای # ~~مردم و هند ومغرب و بربر کردهام. مرا تحقیقی حاصل نشد و از سرایر و ~~ضمایر # ~~اندک چیزی که بازمیخواند و موافق اقوال می آید بنای آن نیز بر فراست و ~~تبحیث # ~~احوال سائل یافتم. و پیش از زمان ما این علم را اعتباری بوده است، بدان ~~سبب که # ~~طالبان و عمال قسم رمل سالها ریاضت کشیدهاند و به تجربت بسیار در احکام ~~او # ~~شروع کرده امروز هرکس که بر معرفت خطوط و امهات و بنات و اشکال شانزده ~~گانه # ~~وقوفی یافت خودرا رمال ماهر واستاد حاذق در حساب آورد، لاجرم هرچه # ~~میگوید برخلاف آن واقع میشود. PageV01P506 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0510.png) # دانشمند بهادر را این کلمات مموه و حکایات مزخرف خوش آمد. بر مولانا # ~~وجیهالدین آفرین فراوان خواند و به حصار رفتن را راغب و مایل گشت و پسر ~~خود # ~~لاغری را بیش ms401 خواند و با بیست تن از شجعان سپاه و مبارزان درگاه فرمود ~~که به # ~~حصار رود و در عقب او کاجوی را با مردی ده دیگر از کماة رجال بفرستاد و ~~پس از # ~~وی مینکوی را با مرد چند دیگر. # چون لاغری به حصار درآمد، جمالالدین محمدسام به هشاشت تمام او را # ~~به بارگاه ملک فخرالدین درآورد و در عقب او کاجوی و مینکوی را در یک ~~ساعت # ~~قرب هشتاد مرد دلاور دانشمندی در بارگاه جمع شدند. و جمالالدین سام ~~فرموده # ~~بود تا در بارگاه شراب و نقل مهیاکرده بودند و از بخور عود و مشک ~~بارگاه را معنبر و # ~~معطر گردانیده و مطربان خوش آواز را طلب داشته و فرشهای ملون گسترانیده ~~و # ~~اوانی زرین و سیمین مملو به فواکه و مشحون به آثمار گوناگون نهاده. ~~لاغری و # ~~مصاحبان او به شراب خوردن مشغول گشتند و ساعت [487] به ساعت # ~~جمال الدین محمدسام پیش ایشان میآمد و نعمتی می آورد و خدمتی میکرد و # ~~لاغری و کاجوی او را میستودند و شراب میداشت [ند] و میگفت [ند]: # شعر (فیاض هروی] # یومنا یوم شراب و سماع و کباب %~% وقیان وقنان وآغانی وتصابی # روز ما روز شراب است و شنیدنیست و کباب است # و مطربانست وصراحیهاست و آوازهاست و عشقبازیهاست # شعر [مؤلف کتاب] # # امروز روز باده و جام است ساقیا %~% امروز روز عشرت وکام است ساقیا # # در ده مدام جام شراب مذاب لعل %~% زیراکه وقت جام مدام است ساقیا # # پیش آر آن شراب که در تیرگی شب %~% تابنده همچو ماه تمام است ساقیا # # آن می که بیش دردی دری شعاع او %~% صبح جهان فروز چو شام است ساقیا # # آن می که نزد نور صفای لقای او %~% سیمای لعل همچو ظلام است ساقیا # # آن می که رخش عکس فروز جمال او %~% براق همچو برق و حسام است ساقیا # # آن می که طعم و رنگ و ضیا و نسیم او %~% مانند خمر دار سلام ms402 است ساقیا # # آن می که در نظر ز صفا و ثنا و لطف %~% روح خواص و روح عوام است ساقیا # # [488) آن می که بوی ولذت ودیدارو فعل او %~% روح خواصو روح عوام است ~~ساقیا PageV01P507 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0511.png) # # آن می که بی وجود طرببخش روشنش %~% عیش حلال عمر حرام است ساقیا # در اثنای این حالت کاجوی نیم مست از بارگاه بیرون آمد و به اسم تفرج # ~~مناظر و آبراج حصار به هر طرف نظر میافکند. ناگاه چهار تن از دلاوران ~~غوری را # ~~دید که با سلاح تمام در پس خمهایی که بر بام حصار بود در کمین نشسته ~~بودند. # ~~جمال الدین محمد سام را گفت که «ای پهلوان این طایفه چه کساناند که در ~~پس آن # ~~خمها با آلت حرب نشستهاند؟ مگر به جهت گرفتن ما مرد در کمین نشانده ~~[ای]؟ # ~~جمالالدین محمدسام گفت که «ای امیر مبادا که هرگز از من کاری در و جود ~~آید که # ~~خلاف حکم ملک فخرالدین باشد! یعنی ملک فخرالدین با شما بر سر عنایت پدر ~~و # ~~فرزندی است1، من به چه دلیری با شما بوی اندیشم؟» # این بگفت و چماقی بگرفت و حملهای بر آن مردانی که در پس خمها بودند # ~~کرد و ایشان را با مرد ده دیگر بفرمود تا از حصار بیرون کردند. این خبر ~~به دانشمند # ~~پهادر رسید که جمالالدین محمدسام جماعتی را که مردان کارزاری بودند به ~~زخم # ~~چوب از حصار بیرون کرد. # دانشمند بهادر از آن معنی شادمان گشت و چون دو ساعت از روز منقضی # ~~شد با صدو هشتاد مرد از صفدران حشم و نامداران خدم به حصار درآمد. # ~~جمال الدین محمدسام پیش دوید و شرایط تعظیم و تکریم به جای آورد. ~~دانشمند # ~~بهادر از سر غضب بانگ بر وی زد و گفت «ای تاژیک فضول معاند! به چه ~~دلیری و # ~~تمکین پیش من نیامدی؟ ملک تو با همهآ ابهت و جلالت از سخن [489] من ~~تمرد # ~~نجست و تعندی ms403 ظاهر نگردانید و حکم جهانمطاع پادشاه عادل باذل اولجایتو # ~~سلطان را به جان انقیاد و امتثال واجب شمرد و بر مراد و مأرب امرای ~~سپاه رفت. تو # ~~با چند تاژیک مجهول به شوکت خود مغرور شدهای و پناه بدین حصار آورده و # ~~خود را در سلک معاندان پادشاه جهان منخرط گردانیده. میخواهی که بفرمایم ~~تا به # ~~زخم تیغ آتش فشان دمار از تو و مصاحبانت برآرند و این حصار را با روی ~~زمین برابر # ~~گردانند؟» # چون ازین نوع غلظتی ظاهرکرد، جمال الدین محمدسام گفت «ای خداوند، # ~~من بنده بدان سبب به خدمت امیر بزرگ عادل نیامدم که مرا ملک فخرالدین ~~سوگند PageV01P508 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0512.png) # ~~داده است که ازین حصار بیرون مرو. و به رأی عالی خداوند امیربزرگ مخفی ~~نباشد # ~~که حق خدمت خدام و مأموران آن است که سر از اوامر و نواهی خدیوان و # ~~خداو ندان خود نتابند وتا جان دارند از امثله و احکام ایشان تعنب ~~نجویند و بیمان # ~~ولینعمت خود را نشکنند وبرحسب «ومابدلؤا تبدیلا»1 در اشارت و حکم ایشان # ~~تغییر و تبدیل جایز نشمرند.» # دانشمند بهادر را از تمهید عذر و باز نمودن حدیث وفاداری و ایفاء عهود او # ~~بغایت پسندیده آمد. بعد از ساعتی او را پیش خود خواند و در کنار گرفت و # ~~گفت: «ای پسر سام، همچنانک فرزندان اعزان: طغتای2 و لاغری پیش من ~~عزیزند، # ~~تو نیز عزیزی. گناه ترا عفو کردم و از برای دوام دولت قاهرهآ پادشاه ~~جهانگیر # ~~اولجایتو سلطان قلم صفح بر جریدهآ جسارت و عصیان تو کشیدم.» جمال الدین # ~~محمدسام بار دیگر شرایط خضوع و ضراعت مجدد گردانید و برو آفرین فراوان # ~~خواند و گفت «لطف و تربیت مر خداوند امیر بزرگ عادل را که خلقیست نه ~~کسبی و # ~~کهترنوازی و بنده [490] بروری قدیمست نه امروزینه.» # بعد از آن دانشمند بهادر براند. چون به میان حصار رسید از اسب پیاده # ~~گشت. بر یک دست او مولانا وجیه الدین نسفی بایستاد ms404 و بر دیگری کرای ~~طغایبوغا # ~~که هم در آن روز به هرات آمده بود و یرلیغ آورده بود که الغ بیتکجی ~~هرات باشد. # ~~مولانا وجیهالدین به فصاحت هر چه تمامتر به آواز بلند گفت که «ای جمال ~~الدین # ~~محمدسام، امیر بزرگ عادل، لشکرکش خراسان، صفدر عراق، امیر دانشمند ~~بهادر # ~~امیر بزرگ و عادل است. در ایام دولت او گرگ درنده با میش چرنده از یک ~~آبشخور # ~~آب میخورند و در یک مقام آرام میگیرند. ابرنیسانی با عطاء کف کریم او ~~از بذل # ~~خود پشیمانی میخورد و آفتاب عالمتاب از عکس رأی انور او سر در نقاب ~~حجاب # ~~می کشد و شیر شرزه از هیبت او چون روباه لنگ به ضعیفی خود اقرار میکند. ~~امروز # ~~بحمدالله تعالی که از تمامت ممالک خراسان ملوک و امرا و اشراف و جماهیر ~~و # ~~ارباب فضل وهنر وطبقات علم و عمل در خدمت او کم انقیاد و وداد بر میان # ~~بستهاند، PageV01P509 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0513.png) ### | شعر[رشید وطواط] # # جهان را عدل او ظل ظلیل است %~% هدی را حفظ او حصن حصین است # # ز بهر قهر بدخواهان جاهش %~% تشسته حادثات اندر کمین است # # به بخشش آفتاب روز مهرست %~% به کوشش اژدهای روزکین است # # به رمح خطی و شمشیر هندی %~% هژبر قاتل و شیر عرین است ### | شعر[سلیم ربیعه] # رجل إذا ما النایبات غشینه %~% آکفی لمعضلة وان هی جلت # او مردیست چون حادثهها بیایند بدو # پسندهتر است مر کار دشوار را و اگرچه او بزرگ باشد # ~~ازین گونه در مدح و سپاس او اطرابی مینمود. و بعد از آن جمالالدین ~~محمدسام # ~~دو تا نخ قیمتی1 بر روی زمین بگسترد تا دانشمند بهادر قدم [491] بر آن ~~جامهها # ~~نهاد و به دلال و خوشخرام و تأنی روی به سوی در بالا آورد و خواص و ~~اتباع او همه # ~~در زیر جامهها زرهها بوشیده بودند و از معنی «اذاوقعت سهام القضاء نشرت ~~حلق # ~~النثرة للقضاء»2 غافل مانده، و چون به اسلحه ایشان را در ms405 حصار راه ~~ندادند # ~~شمشیرها و خنجرها بر میان بسته بودند و کاردهای بزرگ در ساق موزه نهاده ~~و # ~~مرخلاف دقیقه # إذ الله لم یحرزک مما تخافه %~% فلالدرع مناع ولاالسیف قاضب # چون حق تعالی نگاه ندارد ترا از آنچ می ترسی تو ازو # بس نه زره بازدارنده بود و نه شمشیر برنده # ~~اعتماد بر آن خناجر و سکاکین کرده در عقب دانشمند بهادر روان شدند. # و جمالالدین محمدسام تعیین کرده بود که چون دانشمند بهادر از زینه # ~~پایههای در بالا بگذرد و نزد در رسد کار او را انجام [و] به اتمام ~~رسانند و به باد گرز # ~~کاوسار و آب تیغ آتشبار سر افسر جوی او را در خاک خواری اندازند و از ~~دماء اتباع # ~~و اشیاع و نواب وحجاب او علو و سفل واراضی و جدر، حصار را به گونهآ ~~ارغوان و PageV01P510 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0514.png) # ~~لون لالهآ نعمان گردانند. # چون دانشمند بهادر به زینه پایههای در بالا برآمد، تاج الدین یلدوز پیش ~~آمد # ~~و دست او را بوسه داد. دانشمند بهادر گفت «ای پهلوان، پیش رو و ما را ~~دلیل باش تا # ~~په بارگاه فرزند ملک فخرالدین درآیم1.» تاج الدین یلدوزگفت که «خداوند ~~پیش رود # ~~که راه نزدیک است و ممر روشن. بنده خود را حد آن نمیداند که با وجود ~~امیر بزرگ # ~~قدم تقدم پیش نهد.» دانشمند بهادر بخندید وگفت «ای پهلوان، از پهلوانان ~~و # ~~مبارزان کاردیده همین سزد که در هر مکان که باشند و در هر زمان که بوند ~~طریق # ~~ادب و نهج عزت را مسلوک دارند.» این بگفت و گام برداشت. # چون مقدار دو قدم از تاجالدین یلدوز پیشی گرفت، تاج الدین [492] یلدوز # ~~دست دراز کرد و گریبان او را بگرفت و به دست دیگر گرزی بر سرش زد. ~~ابوبکر # ~~سدید که از خواص درگاه ملک فخرالدین بود از پس در بالاکمین بگشاد و چون ~~شیر # ~~غرنده و ببر خشم آلود بیرون جست و شمشیر بر گردن ms406 دانشمند بهادر زد، ~~چنانکه # ~~نکونش از زینه پایهها بینداخت. طایفهای که متعاقب دانشمند بهادر بودند، ~~چون: # ~~مولانا وجیهالدین و هندوجاق و جیغور بهادر و آشی و مینکون و طغاتیمور و ~~غالی # ~~بهادر و کرای طغایبوقا و یوسف ایاز و هندوی منجم و زمرهآ دیگر که هر یک ~~خود را # ~~امیری فرض میکردند و رستمی در حساب می آورد [ند] چون آن حالت شدید و ~~امر # ~~مفجع موجع را مشاهده کردند، پس جستند و با شمشیرهای کشیده عازم آن شدند # ~~که از حصار بیرون روند. ابواب حصار را بر روی ایشان فرو بستند و از ~~یمین و یسار و # ~~بالا و شیب فریاد و نعره ولوله و زلزله برآمد و سر «و زلزلوا زلزالا ~~شدیدا»2 ظاهر شد. # دلیران غوری و سجزی و نامداران هروی کمین بگشادند و چنانک گرگان # ~~گرسنه در رمه بریشان افتند، روی به سوی دانشمندیان آوردند. دانشمندیان # ~~سراسیمه ومتحیر کشتند وبر موجب «یصطر خون فیها» نفیر و فغان به گوش # ~~گردون گردان رسانید اند]. آبطال غوری به یک طرفة العین تمامت ~~دانشمندیان را که PageV01P511 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0515.png) # ~~در صحن سرای حصار بودند به زخم تیر و تیغ و سنگ بیجان کردند و چندانی ~~خون # ~~ریختند که همهآ دیوارها و اراضی وابواب و حجر و ممر حصار ارغوانی گشت و # ~~شیخ الاسلام خواجه قطب الدین چشتی درمیان دو در مانده بود و هرچند که ~~فریاد # ~~میکرد و آواز برمیداشت که # «ای قوم بی باک این چه فتنه است که برانگیختهاید و این چه شور است که # ~~ظاهر گردانیدهاند؟ از خدای عزوجل بترسید و برخلاف حکم ملک فخرالدین # ~~مروید و مردم شهر هرات را پایبند بلا و عنا مگردانید.» هیچ کس بدان ~~التفات # ~~نمیکرد. # ولاغری [453] و جماعتی که در بارگاه بودند هیچ چاره ندانستند و مخلصی # ~~نیافتند جز آنکه شمشیرها برکشیدند و در بارگاه را از اندرون ببست [ند] ~~و از بام # ~~حصار دریچه هایی را که شیشه گرفته بودند بشکستند ms407 و به زخم تیر از لاغری ~~و اتباع # ~~او نفیر برآورد [ند]. لاغری در بگشاد و با تیغ کشیده از بارگاه بیرون ~~آمد. هم بر پشت # ~~بام بر در بارگاه به قتلش رسانیدند. کاجوی و دیگران از بیم جان خود را ~~از در بارگاه # ~~به طرف شمال بیرون انداختند. اکثر ازاعناق و اضلاع درهم شکست [ند]. ~~باقی را که # ~~زنده مانده بودند از در دزدیده [با] زمره ای از سکان حصار بیرون رفتند ~~و ایشان را بر # ~~شط خندق به قتل رسانید [ند] وخواتین وبنات و عمات وخالات واخوات و # ~~دانشمندیان در حصار آمده بودند چون قبل المیعاد قرع و احوال و تزلزل ~~وعید «یوم # ~~یفرالمرء من آخیه وأمه و آبیه و صاحبته و بنیه»1 مشاهده کردند نفیر و ~~زفیر به چرخ # ~~اثیر رسانیدند. جمالالدین محمدسام فرمود که از عیال و اطفال و ~~دانشمندیان هر # ~~کدام که در حصار آمده باشد غارت کنند. حصاریان شیرین خاتون را که زوجهآ # ~~دانشمند بهادر بود و پیشوای دله محتاله و در مکر و تلبیس رهنمای ابلیس، ~~به کردار # ~~زشت و به دیدار سزای نفرین ### | شعر # للها آنف حکی خرطوم فیل %~% إلی شفتین مثل الکلیتین # ~~مر ورا بینی [ی] است که مانندگی کرد با بینی فیل PageV01P512 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0516.png) # ~~با دو لب مانند دو کرده با خواتین و پسران و نبیرگان او که هر یک در ~~حسن و جمال # ~~چون لیلی و سلمی مادهآ فتن و آشوب انجمن بودند و در لطافت و دلال ~~حورثانی و # ~~روح محض و ملک فلک دلبری، # شعر[حکیم باخرزی] # همه ماهروی و همه مشک بوی %~% همه سروقد وهمه سیمآساق # ~~غارت کردند و چندانی از درر و لآلی و جواهر و زر رزینه و جامههای قیمتی ~~[494] # ~~و مراکب گوهری به دست آورد اند]آکه حد و عد آن را نهایت و غایت ممکن ~~نبود و # ~~بر بشارت واشارت «و قذف فی قلوبهم الرعب فریقا تقتلون و تأسرون فریقا»1 ~~همه # ~~را به اسیری ms408 گرفت [ند] و ازین حالت هیچ تن را از او بیرون حصار آگاهی ~~نبود، و # ~~ملک ینالتکین و طوطک بلا و طایفه [ای] از اکابر و اعیان سپاه دانشمند ~~بهادر بر در # ~~فیل بند حصار بودند. سجزی [ی] از دوستان ملک ینالتکین از حصار بیرون ~~آمد. # ~~جوان] به فیل بند رسید حفظه و حراس فیل بند گفتند که «ای نقیب کجا می ~~روی؟» # ~~سجزی2 گفت که «مرا خداوند جمالالدین محمدسام به جهت کار دروازهها # ~~فرستاده است.» در فیل بند باز کردند تا بیرون رفت. # چون ملک ینالتکین آن سجزی را بدید گفت «ای فلان، خیر هست که بشتاب # ~~می روی؟» گفت: «ان شاالله که خیر باشد.» بعد از وی پرسید که «امیر ~~دانشمند بهادر # ~~از طوی خوردن و ضیافت جمالالدین محمد حسام فارغ شده است یا نی؟» سجزی # ~~گفت که «امیر دانشمند بهادر همان طوی میخورد که امیر نوروز خورد.» چون ~~ملک # ~~ینالتکین ازو این سخن بشنید متحیر گشت و بر فور سوار شد و با طوطک بلا ~~از در # ~~فیل بند بر سبیل رکضت بگریخت. چون به دروازهآ فیروزآباد رسید دروازه را ~~دید که # ~~بسته بودند و قفل کرده. بانگ بر مصاحبان و ملازمان خود زد و گفت که ~~«پیاده شوید # ~~و در را بشکنید.» شخصی از جمله شمعانیان عمر گرتی نام به زخم تبرزین ~~قفل و # ~~زنجیر در را بشکست تا ملک ینالتکین و طوطک بلا و قرب صد مرد دیگر از ~~فراهی و PageV01P513 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0517.png) # ~~دانشمندی از شهر بیروک رفتنک. # و بعضی از راویان چنین گفتند که واسطهآ فرار ملک ینالتکین آن بود که چون # ~~دانشمند بهادر او راگفت که «ای ملک نیمروز1 چون من به دولت گیتی افروز ~~پادشاه # ~~عادل اولجایتو سلطان به حصار درآیم وجمال الدین محمدسام و تمامت ~~غوریانی # ~~را که در حصار و در شهر باشند بگیرم، ملکی شهر هرات را به تو خواهم ~~[495] # ~~داد.» ینالتکین در جواب گفت که «تربیت و عنایت ms409 امیر بزرگ در باب این ~~مخلص # ~~بسیار است. ان شاءالله که عذرخواه تواند بود.» بعد از آنکه از پیش ~~دانشمند بهادر # ~~بیرون آمد، لاغری به سمع او رسانید که «پدرم فرموده که تو و فلان بهادر ~~و بهمان # ~~پهلوان با ملک ینالتکین به وقت آنکه به آش خوردن مشغول باشم جمالالدین # ~~محمدسام و شاه اسمعیل سجزی ویلد [و] ز را بگیرید.» ملک ینالتکین خدمت # ~~کرد و گفت «فرمانبرم.» اما از آن معنی اندیشه مند می بود و با خود گفت ~~که «همچنان # ~~که ما قاصد [جان] جمال الدین سام ایم، او نیز قاصد [جان] ما باشد. مرا ~~مصلحت آن # ~~است که به حصار نروم.» چون این اندیشه را با خود مقرر گردانید، در آن ~~ساعت که # ~~به پای حصار رسید از هندوی منجم پرسید که «از روی نجوم، رفتن امیر ~~دانشمند را # ~~بدین حصار چون میبینی؟» هند و گفت که «بغایت پریشان و مذموم میبینم.» ~~توهم # ~~ملک ینالتکین بیشتر گشت. # چون دانشمند بهادر به حصار درآمد، ملک ینالتکین بر در فیل بند وقفهای # ~~نمود و بعد از ساعتی به فیل بند درآمد و بر دکانچهآ فیل بند بنشست و از ~~امرا و اعیان # ~~دانشمندی هرکدام که به فیل بند میرسید او را میگفت که «موقوف خدمت ~~خواجه # ~~قطبالدینام.» چون خواجه قطبالدین برسید، او را گفت که ملک بالا نمی ~~آید؟ # ~~گفت که «بغایت انبوه بالا رفتهاند و همهآ بارگاه و صحن سرای و ممر بر ~~مردست و # ~~مرکب. چون از آش خوردن فارغ گردند، بالا آیم.» خواجه قطب الدین گفت ~~«روا # ~~باشد. ای کاشکی مرا نیز پیش ایشان نبایستی رفت، چه، خاطر من نمی خواهد ~~و PageV01P514 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0518.png) # ~~هرگز چنین منقبض و خاطرپریشان نبودهام که امروز.» این بگفت و به حصار ~~درآمد. # ملک ینالتکین را وهم و وهن مضاعف گشت. جماعتی که بواب و حفظهآ # ~~فیل بند بودند گفتند که «ملک چرا بالا نمی رود؟ اگر اجازت باشد ما ~~[496] خبر ms410 به # ~~امرا برسانیم که ملک در فیل بند است و یقین که چون جمال الدین محمد سام ~~بشنود # ~~که خدمت ملک اینجاست، بیرون آید به استقبال.» ملک ینالتکین گفت که «شما # ~~زحمت مکشید که من یک زمان دیگر که امیر دانشمند از طوی فارغ شود بالا ~~خواهم # ~~رفت؛ چه، این ساعت انبوهی و ازدهام تام است و چندین مغول گرسنه جمع # ~~شدهاند و ما نیز لقمه [ای] تناول کردهایم. به آکل و شرب میل نداریم.» # چون ملک ینالتکین این بگفت، ناگاه بر زبان یکی از بواب فیل بند رفت که # ~~«اکر خواست خدایتعالی باشد بزودی جمعیت این ملاعین به تفرقه بدل کرد.» ~~ملک # ~~ینالتکین چون از آن شخص این سخن بشنود، در حال از فیل بند بیرون رفت و ~~بر در # ~~فیا بند متفکر و مترصد بنشست تا آن زمان که آن سجزی - که ذکر او به ~~تقریر # ~~پیوست - از فیل بند بیرون آمد. ملک ینالتکین گفت که «ای نقیب کجا می ~~روی؟ امرا # ~~از آش خوردن فارغ شدند، یا نی؟» سجزی گفت که «ای ملک سر خود گیر که # ~~دانشمند بهادر را بگرفتند.» # و بعضی میگویند که شاه اسمعیل سجزی برادرزادهآ خود را بیش ملک # ~~ینالتکین فرستاد و بیغام کرد که «ملک زنهار که در حصار نیاید که مصلحت ~~در آن # ~~است!] # القصه، چون جمال الدین محمدحسام و دلیران غوری و سجزی از قتل # ~~دانشمندیان بپرداختند، بر بام حصار برآمدند و ندا در داد [ند] که «ای ~~مردم شهر # ~~هرات، دروازهها را ببندید که ما به توفیق باریتعالی و تعظم و [به] یمن ~~دولت # ~~روزافزون ملک ملوک اسلام فخرالدوله والدین، دانشمند بهادر و مصاحبان او ~~را به # ~~قتل رساندیم.» و آتش بلندی برافروختند تا ملک فخرالدین را از آن تنبیهی ~~حاصل # ~~شود. بعد از آن جمالالدین محمد سالم سوار شد و با مبارزان غوری و هروی ~~و # ~~سجزی و مغول باش از حصار بیرون آمد و دور شهر از ms411 دانشمندیان هرکس را که # ~~یافتند به قتل آوردند و در شهر شور و شغب و [497] غوغای عامه ظاهر گشت، ~~به # ~~مثابتی که گفتی که مکر روز قیامت قایم گشت. هرکس از عوام الناس به طرفی # ~~می دوید و نعره میزد وکری و فری می نمود. و اگر از دانشمندیان در زوایا ~~و بیوتات PageV01P515 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0519.png) # ~~و قمارخانهها کسی را مییافت میکشت. آن روز تا نماز پیشین بدین نوع در ~~شهر # ~~خونریزش بود. بعد از نماز بیشین جمالالدین محمدسام حکم کرد که کسی را ~~از # ~~دانشمندیان به قتل نرسانند. # و در قلعهآ محروسهآ امان کوه چون دیده بان دود دید، ملک فخرالدین را ~~اعلام # ~~داد. ملک از آن خبر متردد گشت و گفت «ان شاءالله که خیر باشد و ظفر و ~~نصرت # ~~احجاب ما ومقهوری و مخذولی اعادی.» # و تاریخ قتل دانشمند بهادر را عزیزی از شعرای جام نظم کرده است و آن نظم # ~~این است: ### | نظم # به سال هفتصد وشش درصفر به شهر هرات ### | به حکم لم یزل، کردگار بیمانند # ز دستبرد قضا از کف محمدسام ### | کشید جام شهادت امیر دانشمند # چون جمالالدین محمد سام از کار دانشمند بهادر دل بپرداخت به خدمت # ~~ملک فخرالدین نامه نوشت و کلی آنچه که واقع شده بود باز نمود. ملک ~~فخرالدین # ~~چون بر مضمون آن نامه واقف گشت ظاهرا خود را چنان نمود که ارکان دولت و # ~~اعیان مملکت او کمان بردند که ملک فخرالدین را از قتل دانشمند بهادر ~~ناخوش # ~~آمده است و ظهور آن فتنه را از جمالالدین محمد سام مذموم و مقبح شمرده ~~و # ~~باطنا بغایت مبتهج و خرم شد؛ چه، دانشمند بهادر او را [498] خصم [ی] ~~قوی و # ~~عدوی عظیم بود. در حال در جواب نوشت که «محمد سام بداند که چون حادثه ~~به # ~~اظهار پیوست و کارای] چنین بزرگ بر دست او رفت در محافظت شهر و حصار و # ~~رعیت سبیل حزم را نگاهدارد و بر دروازهها و ms412 بندها مردان کاردیدهآ معتمد ~~و مبارزان # ~~جهاندیدهآ دانا نصب میباید کرد، و البته ظهور این فتنه را به من حواله ~~نکند و گوید # ~~که من این کار را به رأی خود کردم1 و ملک من مرا بدین کار مأمور ~~نگردانیده. چون # ~~دانشمند بهادر به قصد من به حصار درآمد و چند تن از ملازمان و یاران ~~مرا مجروح # ~~کرد و خواست که مرا بگیرد، از ترس جان خود این کار را کردم.» ~~PageV01P516 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0520.png) # بعد از آن از سکان قلعهآ امان کوه صد تن را با عدت وساز حرب به هرات # ~~فرستاد و گفت که «در جمیع امور مطاع1 و مشارالیه گفت و صوابدید جمال ~~الدین # ~~محمدسام باشید و از اوامر و نواهی او تجنب و عدول مجوئید.» و به اشراف ~~و اکابر # ~~حصار نیز نامه نوشت و ایشان را در حفظ حصار و تعیین مرد باس و طلایه و ~~تفحص # ~~احوال رعیت مأمور گردانید. # چون مکتوب ملک فخرالدین به جمالالدین محمد سام رسید، ببوسید و بر # ~~چشم نهاد و تاج تارک ساخت و گفت: ### | شعر # فلو کان وحی بعد وحی نبینا %~% لما کان ذاکالوحی الا کلامه # اگر بودی الهامی پس الهام پیغمبر ما # هر آئینه نبودی آن الهام مگر سخن او ### | شعر # # خطاب عالی دربار از آن جناب رسید %~% به سان صحف الهی و وحی ربانی # بعد از آنکه نامه را تمام بخواند، به مشورت اکابر حصار، چون: اختیارالدین # ~~نیشه و امیر محمد سنکه و تاج الدین یلدوز و لقمان و یحیی و فرخزاد و ~~شاهاسمعیل # ~~بر هر دروازه از دلیران غوری پنجاه تن و از سجزیان بیست [499] تن و از ~~هرویان # ~~صد تن نصب گردانید و بر بندها و برجها مرد بنشاند و چهارصد مرد از گماة ~~رجال و # ~~شجعان قوی حال را فرمود که «شما شب و روز بر سر چهارسوی شهر مقام سازید ~~تا # ~~اگر از جای [ی] جماعتی تخلفی اندیشند، شما از برای دفع ایشان ms413 معد ~~باشید.» روز # ~~دیگر # شعر اسفیر اظهر] # چون خسرو نوربخش آنجم %~% برکرد سر از رواق طارم # ~~به این جماعت مذکور عهد بست و زعما و مهتران واشراف و مبارزان شهر را ~~طلب # ~~داشت و باهر طایفه علیحده پیمان کرد که «تا من والی وزعیم شما باشم هیچ # ~~زحمتی و نکبتی از من به شما نرسد. شما نیز باید که همه سوگند خورید که ~~برخلاف PageV01P517 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0521.png) # ~~رضای تو نرویم و به هر امر که ما را بدان مأمور گردانی، به جان در آن ~~امر قیام # ~~نماییم.» # و راوی چنین گفت که جماعتی از امرا و صده و هزارهآ امیر دانشمند بهادر که # ~~در شهر نیامده بودند، چون ملک ینالتکین و طوطک بلا و فرقه [ای] که از ~~پای حصار # ~~گریخته بودند و متعاقب ایشان خبر دانشمند بهادر و احوال او در حصار و ~~غوغای # ~~خلق وبه قتل رسیدن زمرهآ دانشمندی که در زوایا وبیوتات خرابات بودند ~~برسید، # ~~به یکبار فغان برآوردند و جامهها بر بدنها ضرب کرد[ند] و دل پر درد و ~~سینهآ خراب # ~~و چشم پرآب وخاطر محترق بحر شیول دموع عیون # شعر [لواحد من الشعرا] # الصدر ملتهب والقلب مضطرب %~% والدمع منسکب والعیش مفقود # سینه زبانه زننده است و دل نیک جنبان شونده # و اشک چشم ریزنده است و زندگانی کم شده است # ~~از فراق دانشمند بهادر و فرزندان و برادران و دوستان خود در فغان و ~~نالش آمدند؛ # ~~به مثابتی که سنگ خارا بر ایشان دل بسوخت. و ایشان را به حقیقت از قتل ~~دانشمند # ~~بهادر اعلام نبود. باتفاق نامه نوشتند به جمال الدین محمد سام که «اگر ~~امیر دانشمند # ~~بهادر زنده و فرزندان و خویشاوندان و برادران ما در [500] عالم حیات ~~اند، ما را # ~~اعلام ده تا بدانجه دلخواه و رضای تو باشد برویم.» # جمال الدین محمد سام در جواب نوشت که «دانشمند بهادر به قصد من و # ~~طایفهای که ملازم مناند به حصار درآمد. او را ms414 بگرفتیم و دربند کرد[یم] ~~و امیرزادگان # ~~لاغری و طغتای و کاجور و کرای و مینکو و جیغور بهادر همه سلامت اند.» # چون امرای دانشمندی بر جواب مکتوب واقف گشتند، شادمان شدند و بر # ~~زندگی دانشمند بهادر و سلامتی نفوس اتباع و اشیاع او ابتهاج عظیم ~~نمودند. روز # ~~دیگر که زورق زرین بیضاء ضیابخش در بحر نیلی آسمان سیمابگون روان شد و ~~از # ~~طارم چهارمین غنام مهر روشن جهر ظاهر گشت، ### | شعر [سفیر ظهیر] # خورشید جهان جمال بنمود %~% زنگ از رخ شاه زنگ بربود # ~~طایفه [ای] از دانشمندیان به بای حصار آمدند و گفتند که «سلام ما به ~~جمال الدین # ~~محمد سام رسانید و بگوئید که ما را امرا فرستادهاند که اگر راست است که ~~دانشمند PageV01P518 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0522.png) # ~~بهادر و ابنا و اخوان او زندهاند، از نواب و حجاب او یک دوکس را ~~بفرمائید تا به # ~~بالای حصار برآیند تا ما ایشان را ببینیم.» # جمال الدین محمد سام از نواب دانشمند بهادر شخصی را یوسف ایاز نام که # ~~به جان امان داده بود، بفرمود تا او را بر بام حصار برآوردند و مأمورش ~~گردانید که به # ~~این طایفه چنین و چنین حکایتی بگوی. یوسف ایاز گفت که «ای اصحاب، امیر # ~~دانشمند بهادر فلان ملک و فلان امیر و فلان بهادر را سلام میرساند و ~~میگوید که # ~~من سلامت ام و فرزندان طغتای و لاغری و خاتونان همه در حصارند. چون نیت ~~بد # ~~کرده بودیم که نیة الفاسق شر من عمله1 که این حصار را بگیریم و ~~جمالالدین محمد # ~~سام را به قتل رسانیم و ساکنان شهررا به طرف عراق به اسم اسیری متفرق ~~گردانیم، # ~~حق تعالی ما را به نظر [501] عظیم و عذاب الیم خود گرفتار کرد و رجال ~~فرخ حال # ~~جبال غور را بر ما مسلط گردانید؛ آثی الله آن یقع فی البئر الا من حفر ~~وان یحیق المکر # ~~السیئی إلا بمن مکر.2 میباید که همه یکدل شوید و طریق ms415 تشفع و مسکنت و ~~بذل # ~~اموال را مسلوک دارید و پیش جمالالدین محمدسام آیید و به جواهر زواهر و # ~~نفایس اعلاق و تقبل اموال در استخلاص من اجتهاد بلیغ به جای آرید. و ~~جماعتی # ~~پیش ملک فخرالدین روید و حال بازنمایید.» # دانشمندیان چون آواز یوسف ایاز بشنودند، پیشتر آمدند و گفتند که «ای امیر # ~~یوسف، یک کس دیگر را از امیرزادگان و نواب امیر دانشمند بهادر بگوی تا ~~بیاید تا # ~~ما او را ببینیم و همچنانک از زبان تو پیغام امیر دانشمند شنودیم، ازو ~~نیز بشنویم.» # دختری بود ارمک نام که خود را به لباس مردان ملبوس داشتی و بر سواری و # ~~تیراندازی بغایت قادر و ماهر بودی. در آن ساعت که دانشمندیان را به قتل # ~~می رساندند او سینهآ خود برهنه کرد و فریاد برآورد که «ای جمال الدین ~~محمد سام # ~~من عورتم. از برای خدای عز و جل که مرا بگوی تا به قتل نرسانند.» جمال ~~الدین # ~~محمد سام و را به جان امان داد. بر شیوهآ اول بفرمود تا جامههای مردانه ~~درپوشید و # ~~بر شرفهآ حصار آمد و گفت «ای قوم، منم ارمک. امیر دانشمند بهادر همه را ~~سلام # ~~می رساند و میگوید که خاطر پریشان مدارید که من با فرزندان و برادران و # ~~خد متکاران سلامتایم. میباید که زودتر بازگردید و سخن من که یوسف ایاز ~~به PageV01P519 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0523.png) # ~~شما رسانده به امرا رسانید.» # دو روز بدین گونه آمد و شد میکردند و به لیت و لعل حیات دانشمند را امید # ~~می داشت [ند]. روز سیم برایشان محقق گشت که دانشمند بهادر از زمرهآ ~~محبوسان # ~~خاک است و از فرقهآ شکان درکات «فأمه هاویه»1 و از سوختگان «نار ~~حامیه»2. # دانشمند بهادر را غیر طغتای و [502] لاغری دو پسر دیگر بود. یکی را # ~~بوجای گفتندی و دیگری را طوغان. بوجای در دیار فرنگستان راه حرامیان و # ~~قطاع الطریق نگاه می داشت و طوغان در [این] ایام [در] ms416 شهرآباد طوس بود. ~~چون # ~~خبر به طوغان رسید که دانشمند بهادر را در شهر هرات در حصار ملک ~~فخرالدین به # ~~قتل رساندند، در حال با سپاه خود متوجه هرات شد. و چون به هرات رسید در # ~~پیش او امرای سپاه و لشکر یکسر کلاهها بر زمین زدند و مویها ببریدند و ~~عبرات # ~~حسرت بر وجنات جاری گردانید [ند] و نفیر و صعدا و ولولهآ واویلا و یا ~~مصیبتا و # ~~یاحسرتا به اوج چرخ زنگاری رساند [ند]. طوغان در پیش امرای لشکر پدر در ~~خاک # ~~غلطان شد و از سوز فراق بدر و برادران و اقارب سینه را کباب و دیده را ~~پر آب کرد و # ~~گفت: ### | شعر # ای جان ز تن برون رو، وای عقل نیست شو ### | وای دل ز صبر بگسل، وای دیده خون گری # ~~بعد از سه روز که شرایط عزا بپرداخت، شبل و طرق جوانب شهر هرات را بر ~~لشکر # ~~قسمت کرد و هر راهی را به کینه خواهی سپرد و پس از چند نوبت که ایلچیان ~~پیش # ~~ملک فخرالدین فرستاد، جمال الدین محمدسام به اشارت ملک فخرالدین و # ~~شفاعت شیخ الاسلام قطبالحق والدین الچشتی، شیرین خاتون3 را که زوجهآ # ~~دانشمند بهادر بود بیرون فرستاد. شیرین خاتون که مفتنهآ روزگار بود، هم ~~در آن روز # ~~که از شهر هرات بیرون آمد، قرب دویست تن را از رعیت هرات به قتل رسانید ~~و PageV01P520 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0524.png) # ~~مبارزان غوری، چوله تاج الدین یلدوز و ابوالفتح ولقمان و یحیی و محمد ~~سکنه # ~~بسیاری کوشیدند که شیرین خاتون را به قتل رسانند، جمالالدین محمد سام ~~ایشان # ~~را مانع می آمد و در قتل و فتل او رخصت نمیداد؛ بدان واسطه که شمس ~~الدین # ~~ابویزید غوری را که از مقربان درگاه ملک فخرالدین بود دانشمندیان گرفته ~~بودند تا # ~~شیرین خاتون1 و خواتین دیگر که در حصار[503] بودند جمالالدین محمد سالم # ~~بیرون نفرستاد، طوغان، شمس الدین ابویزید را رها نکرد[ند]. # تا سه ماه طوغان ms417 با سیاه پدر خود به اسم دربندان در یک فرسنگی شهر # ~~معسکر ساخت و از قلعهآ محروسهآ امان کوه و شهر چند کرت دلیران غوری و ~~هروی # ~~بر طوغان شبخون بردند و بسیاری را از سپاه او به قتل آورد[ند]. PageV01P521 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0525.png) ### | ذ کر نود وچهارم # درآمدن بوجای بن دانشمند # بهادر به محاصرهآ شهر هرارت) # بعد از واقعهآ دانشمند بهادر به پنج ماه به حکم پادشاه عادل اولجایتو # ~~سلطان، بوجای بن دانشمند که شجاع و مبارز قتال و نامدار بی باک و سفاک ~~بد دین # ~~بود و طبعش مایل ایذاء مسلمانا[ن] و قلبش مفتون ریختن خون ناحق، در ~~اوایل # ~~رجب سنهآ مذکوره به هرات آمد. طوغان که برادر او بود و امرای لشکر ~~دانشمند # ~~بهادر شرایط تعزیت را باز مجدد گردانیدند. بوجای نه روز در ماتم پدر به ~~درد و سوز # ~~و شیون و زاری تمام بسر برد و هر لحظه میگفت: ### | شعر [خاقانی ] # # ایا ز قتل تو سرگشته گشته جان پسر %~% ز درد هجر تو حیران شده روان پسر # # ز سوز سینه و سیل دو چشم در غم تو %~% در آب و آتش آنده شده مکان پسر # # ز خاک تیره یکی سر برآر و پس یشنو %~% به کوش هوش دمی نالش و فغان پسر # # [504 ازخاکدان غم افزای تاتو رفتی، رفت %~% ز دست قوتو آرامش و توان ~~پسر # ~~روز دهم ایلچی پیش ملک فخرالدین فرستاد که «جمالالدین محمد سام پدر مرا ~~با # ~~سیصد تن به قتل رسانیده. اگر این کار به فرمان توکردهاند ما را اعلام ~~ده، والاکه بی # ~~اجازت واشارت تو در این امر عظیم خوض نموده، به اشراف و زعما و اعیان ~~شهر # ~~هرات نامه بنویس تا او را با جماعت خونیان به دست ما بازدهند و مال و ~~اجناس و # ~~مراکب واسلحهای که گرفتهاند تسلیم کنند2 تا آتش این فتنه فرونشیند و ~~این # ~~گفتگوی به محاربت و مقارعت نه انجامد، والا تمامی این دیار در سر ms418 و کار ~~این انتقام # ~~خواهد رفت.» # ملک فخرالدین در جواب گفت که «به چنین سوگند که من جمالالدین # ~~محمد سام را و هیچ آفریدهآ دیگر را به قتل پدر تو مأمور نگردانیدهام و ~~بدین کار # ~~راضی نبوده. او به رأی و رأس خود این دلیری نموده. مردم هرات به فرمان ~~من او را PageV01P522 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0526.png) # ~~به دست باز نتوانند داد؛ چه، حالیا دوهزار مرد تیغ کش تیرانداز تبع ~~اویند. تو دانی و # ~~ایشان. مرا در این میان کاری نیست.» # چون جواب به بوجای رساندند، در غضب رفت و گفت که «ملک فخرالدین # ~~پدر مرا به قتل آورده و در یاغیگری و تمرد جماعت خونیان را اغرا کرده، ~~امروز # ~~میگوید که من خبر ندارم. آری! اگر بخت یاری دهد و مساعدت فلک باشد هم # ~~جمال الدین محمد را به قتل رسانم وهم قلعهآ محروسهآ امان کوه را خراب ~~کنم و به # ~~خون پدر خود چندانی از ساکنان این بلده را به قتل آرم که حساب آن را در ~~فهم و # ~~وهم نتوان آورد.» # بعد از آن به فراه و اسفزاز و قلعه گاه و سجستان و تولک و آزاب قاصدان # ~~دوانید و ملوک و حکام این ولایات را طلب داشت. و از فرنگستان چند استاد ~~و # ~~منجنیقی با خود آورده بود. ایشان را به کار ساختن منجنیق و پرداختن ~~آلات و # ~~ادوات او مأمور گردانید [505] و هر شهری از شهرای خراسان و عراق و فارس ~~صد # ~~سر شتر فرستاد تا از آنجا تخوت جامههای رنگارنگ و انواع نعمت به هرات ~~آوردند # ~~و بر شط کارتبار1 بر جنوب شهر بازاری قرب سیصد در دکان بساخت و از ~~خوردنی # ~~و پوشیدنی بفرمود تا بازار را مملو و مشحون گردانیدند و به رخص آسعار و ~~نرخ # ~~ارزان اشارت راند و در امور محاصرهآ شهر وجمع شدن مرد و ترتیب الت حرب ~~و # ~~کار قراول و طلایه و باس شب و نگاهداشتن راهها، حکمهای سخت ms419 فرمود. # چهل روز را قرب سی هزار مرد جنگی بر در شهر هرات جمع گشتند و ملک # ~~جلال الدین وملک ینالتکین فراه وملک قطبالدین اسفزار وجمال قاضی و # ~~عمردره و رکن الدین آزاب و ولات هرات رود واعیان و رؤوس کوسویه و باخرز ~~و # ~~جام و خواف و سرخس پیش بوجایآ آمدند. و در شهر جمال الدین محمد سام نیز # ~~کار حرب و ممارات را مرتب گردانید و مردان سپاهی را بنواخت و هرکس را، ~~علی # ~~قدر منزلته، نعمتی وخلعتی داد. PageV01P523 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0527.png) ### | شعر [اسدی] # سپه را درم داد و ساز نبرد %~% همان رایت سرخ و نیلی و زرد # کمان و کند و کلاه و کمر %~% همان ترکش وتیر وتیغ و سبر # ~~و نامه نوشت به ملک فخرالدین برین منوال که «بعد از حمد بی حد حضرت # ~~ربالارباب مطلق و مالکالملوک برحق، حی ابدی و زندهآ سرمدی، قادر بی عجز ~~و # ~~حاکم بی عزل، ### | شعر [ربیعی] # # خداوند نه طاق نیلی نمای %~% که ما را خرد داد و تدبیر و رای # # جسهان آفرینی که بخشنده اوست %~% خداوند روزی ده بنده اوست # # پس از آفرین شاه را برکشید %~% به خواهش ز برجیس برتر کشید # # کهای نامور شاه فیروز روز %~% 0000.000000.0000.00000..0 # # 506] خداوند عالم، خداوند حزم %~% خداوند بزم و خداوند رزم # # به هفتاد تخمه خداوند تاج %~% سرافراز وشایستهآ تخت علاج # # جسهاندار و فرمانده وکامیاب %~% به شاهی درخشنده چون آفتاب # # همی تا بود آسمان و زمین %~% تو بادی شهنشاه تاج و زمین1 # # همی تا بود پنج و هفت و دو شش %~% گفت راد باد و دلت باد خوش # # همی تا بود زهره و ماه و تیر %~% به فرماندهی جاودان نامگیر # ~~بعد از آن عرضه داشت که «بر رأی اعلی ملک ملوکالاسلام شهریارالانام فی ~~الایام # ~~نموده میشود که بوجای هم در این هفته به در شهر خواهد آمد. اگر حکم ~~عالی # ~~ملک ملوک اسلام نافذ گردد بندگان از شهر بیرون روند و بر شط رود صف ms420 ~~کشند و با # ~~سپاه او به محاربت و مقارعت قیام نمایند، والآکه در این معنی حکم ~~جهانمطاع # ~~نباشد هم در شهر ساکن باشند تا چون اعادی نزدیک رسند از شهر بیرون ~~روند.» # چون نامهآ جمالالدین محمد سام به ملک فخرالدین رسید در حال در جواب # ~~نوشت که «حرب اولی است. چندانکه تواند و دست2 دهد اجتهاد و بسالت را ~~PageV01P524 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0528.png) # ~~مبذول دارید و معنی الصبر عندالصدمة آولی1 راکار بندید وتا پل درقره2 و ~~شط آب # ~~سیاه بیش پیش مروید.» # روز دیگر که غرهآ ماه شعبان سنهآ مذکور بود بوجای با تمامت سپاه # ~~برخاست3. قبلهآ شهر در مقابل برج خاکستر صف برکشید و بفرمود که کوسهای # ~~رسمی را فرو کوفتند. جمالالدین محمد سام از دلیران غوری و مبارزان هروی ~~و # ~~عیاران سجزی و بلوچ و خلج هزار و هفتصد مرد آهن پوش رزم آزمای جانباز ~~[507] # ~~از شهر بیرون فرستاد وگفت «ای اصحاب، این گروه بدنژاد خونریز به قصد و ~~حصد # ~~این ولایت آمدهاند و از برای اهلاک و تنکیل ما. کمر انتقام بر میان ~~بسته و تیغ بغض # ~~کشیده همه باید که بر مقتضای و من ییقاتل فی سبیل الله فیقتل او یغلب ~~فسوف نؤتیه # ~~اجرا عظیما4 امروزاز سر جان برخیزید و با این طایفهآ بیباک ناپاک سفاک ~~که در طلب # ~~مال واطفال شمااند بر حسب حدیث رسول که من قتل دون اهله فهو شهید5 هیچ # ~~دقیقه از شرایط مردی و مردانگی در وقت حرب و ضرب مهمل مگذارید.» # به حکم جمال الدین محمدسام به یکبار آن هزار و هفتصد مرد دلاور # ~~فرخاشجوی از دروازهآ عراق بیرون رفتند و با تیغهای مسلول چون شیران ~~اشفته و # ~~فیلان جنگی حمله آورد[ند]. و از آن طرف نیز سپاه بوجای پیش آمدند. از ~~جانب هر # ~~دو فریق درهم افتادند و بی محابا و تحاشی به خون ریختن یکدیگر در حرکت # ~~آمد [ند] و آتش قراع و دفاع را مرتفع گردانید [ند] و چندانی6 ms421 را به قتل ~~رساند [ند] که # ~~در هر کام از دماء دلاوران دریای [ی] در موج زدن آمد و در هر گوشه از ~~شخوص # ~~مبارزان و جانبازان کوهی پیدا شد. ### | شعر [ربیعی] # ز هر سو برآمد همی دار وگیر %~% روان شد چب و راست شمشیر و تیر ~~PageV01P525 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0529.png) # ندانست بک تن نشیب و فراز %~% نه بیگانه از آشنا نیز باز # تو از ابر گفتی به جای تگرگ %~% بجوشید خون و ببارید مرگ # به گرزگران و به شمشیر تیز %~% شب تیره بیدا شده رستخیز [508] # چپ و راست گشته ز دریای خون %~% سواران جنگی ز زینها نگون # سرسرکشان دور مانده ز تن %~% پراکنده در خاک و خون بی کفن # سه روز بدین منوال بر در شهر آتش حرب و ضرب در زبانه زدن بود و شاهباز # ~~اجل در پرواز، وافواه و حوادث در تلقم و خناجر مولع حناجر، و قراب ~~شمشیرها # ~~رقاب ابطال، وارماح مفتون اشباح، واسیاف عاشق اعناق، وسنانها مایل ~~سینهها، # ~~وکوپالها مدقق یالها، ودرؤع در دما ودموع مخضوب، ومبلول وجواشن بر ~~بدنها # ~~مغرق خوی وخون. ### | شعر[دقیقی] # ز خون گشته روی زمین لعل گون %~% سواران فتاده ز زین سرنگون # در و دشت مرد و سلاح نبرد %~% نهان گشته در خاک و در خون و کرد # بعد از سه روز که بوجای بر فتح هرات دست نیافت و بسیاری از مبارزان و # ~~نامداران سپاه او به قتل رسید، از در شهر برخاست و در جوار پل مالان1 ~~معسکر # ~~ساخت و روی به امرای سپاه وجوه در گاه کرد و گفت «حالیا ما را جنگ به ~~در این # ~~شهر بردن مصلحت نیست؛ چه، بند و دروازه و بارهآ این شهر بس منیع و حصین # ~~است. هیچ تدبیر بهآ از آن نیست که مداخل و مخارج اطراف این شهر را ~~بگیریم # ~~چنانک از خوردنی و نوشیدنی هیچ چیز به شهر نتوان برد تا در شهر عسرت و ~~فقدان # ~~عشرت و عزیزی طعام و ms422 خوار[ی] انام ظاهر گردد و خلق این خطه از بی نانی ~~در # ~~کاهش جانی و زندگانی افتند و در غالب قحط و انیاب نوایب گرفتار شوند. ~~بعد از آن # ~~جنگ پیش بریم؛ چه، مردم قحطزده را نیرو و شوکتی نباشد [509] جهت آنکه # ~~واسطهآ قیام ابدان اغذیه است وضعف ووهن او قلت خورش.» PageV01P526 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0530.png) # تمامت امرا و ملوک بر بوجای آفرین و ثنا خواندند و آن تدبیر را ازو محمود # ~~شمردند. روز دیگر لشکر به فرمان او کلی سشبل و طرق و بندها و پلها را ~~بگرفتند و بر # ~~سر هرپلی و ممری امیری و مالکی بنشست و به صفتی راهها را نگاه داشتند ~~که پیش # ~~هیچ آفریده را از شهریان مجال آن نماند که یک من بار و یک شاخ هیزم به ~~شهر # ~~توانستی آورد. و به حکم جمالالدین محمد سام هر شب چند مرد عیار پیشه از # ~~شهر بیرون رفتندی و ازگلههای بوجاییان اسب بسیار به شهر آوردندی، به ~~مثابتی # ~~که یک کس صد سرو دویست سر1 اسب بیاوردی و هر حکایتی که از جانبین واقع # ~~شدی و هر حرب که از طرفین به ظهور پیوستی، جمال الدین به قلعهآ محروسهآ ~~امان # ~~کوه قاصد دوانیدی و ملک فخرالدین را از آن اعلام کردی و ملک فخرالدین ~~در # ~~جواب او سخنهای پسندیده گفتی و به اندیشهآ صافی خود او را خوض کردن در # ~~کارها دلالت کردی. PageV01P527 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0531.png) ### | ذکرنود و پنحم # در وفات ملک مرحوه # فخرالدولة والدین، طاب ثراه # در اوایل ماه شعبان سنهآ مذکور جوهر نفیس ملک مرحوم فخرالدولة والدین # ~~به عرض مرض مقرون شد و مزاج لطیف از جانب اعتدال به جانب اعتلال حرکت # ~~کرد و قوای بدنیه و حواس ظاهرهآ او که هر یک مدرک مدرکات محسوسات و # ~~معقولات بود به ضعف و فتور متواصل گشت و رخسارهآ ارغوانی لاله سیمای او ~~که # ~~منظر نظرات [510] ابصار انضار شهریاران جها[ن] و فرمانفرمایان کیهان ~~بود به گونهآ # ~~زعفرانی ms423 ولون زرین مبدل شد. ### | شعر البیبی] # ارغوانی چهرهآ او زعفرانی رنگ شد ### | قد همچون تیر شکلش گشت از خم چون کمان # نرگس شهلای او پژمرده شد از ضعف و گشت ### | شخص نیرومند او هم ناروان هم ناتوان # ~~نواب و حجاب وخدم و حشم او همه محزون و مهموم گشتند و به دعا و بکا و # ~~خشوع و مسکنت و ضراعت از حضرت مقدسهآ حق تبارک و تعالی صحت وجود # ~~نازنین او را استدعا نمودند و هر لحظه از سر نیاز و صدق تمام گفتند: ### | شعر [مؤلف کتاب] # # ای قاهر مقدر وای قادر قدیم %~% و ای صانع ممجد وای رازق حکیم # # قهاری و بصیری و رزاقی و سمیع %~% ستاری و صبوری و رحمانی و رحیم # # غفاری ولطیفی و فتاحی و بدیع %~% توابی وجلیلی و وهابی وکریم # # حیی و ذوالجلای و منانی و ملک %~% قیومی و عزیزی و علامی و علیم # # ربی وکردگاری و عادلی2 و رافعی %~% بری و بینیازی و دیانی و عظیم # # فضل تو بینهایت ولطف تو بی حساب %~% صنع تو بی ضلالت و ملک تو بی ندیم ~~PageV01P528 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0532.png) # # [511]اکرام تو همیشه و افضال تو مدام %~% احسان تو پیاپی وانعام تو ~~عمیم # ~~به کرم عمیم بی نهایت و فضل شامل بی غایت خود این ملک ملک خصال را از # ~~داروخانهآ رحمت «و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمومنین»1 شربت # ~~شفائ بخش و از زلال حیاض ریاض رضای خویشتن حرقت نیران«الحمی 2من فیح ~~جهنم» # ~~که بر عنصر شریف او مستولی است انطفائ ده. و همه با دل پر درد و سینهآ ~~پرسوز و # ~~دیدهآ گریان به سر بالین او آمدند و شرایط عبادت و عیادت به قیام ~~رساندند و گفتند: ### | شعر # # هیچ دردی به تو ای مایهآ درمان مرساد %~% هیچ گردی به تو ای چشمهآ ~~حیوان مرساد # ملک فخرالدین گفت «ای اصحاب، کار من به آخر خواهد رسید و آفتاب # ~~جلال بقاء من از اوج شرف وکمال ms424 به حضیض هبوط و وبال نقل خواهد کرد. # ~~وصیت من آن است که چون من ازین منزل فانی به محلی جاودانی مسافر شوم و ~~از # ~~سرای غرور به دولتخانهآ سرور خرامم و شربت ضربت کل نفس ذائقه الموت4 # ~~درکشم، شما باید که به شهر هرات روید و در این قضیه جمالالدین محمد سام ~~را # ~~مددکار و یار باشید؛ چه، نعوذبالله اکر بوجای پرکین بر شهر دست یابد، ~~کل خلق # ~~هرات را به قتل رساند.» # بعد از آن روز به روز مرض او بیشتر می گشت. روز دوشنبه بیست5 و چهارم # ~~شعبان سنهآ مذکور به رحمت حق پیوست. PageV01P529 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0533.png) ### | شعر # # رفت ازین خاکدان رنج وبلا %~% شادمان سوی جنتالمأوی # # رفت ازین حجرهآ عذاب نمای %~% خرم وخوش به خلد روحافزای # # رفت ازین تنگنای ظلمانی %~% با طرب در قصور روحانی [512] # # رفت از دنیی دنی لئیم %~% سوی نزهت سرای ناز و نعیم # # رفت ازین موضع فریب و غرور %~% سوی منزلگه نشاط و سرور # ~~رؤوس سپاه و خواص درگاه اومویها ببریدند و جامهها پاره کردند و نفیر و ~~ناله و # ~~واویلا و وادریغا1 و واحسرتا از منزل سفلی به عالم بالا رسانید [ند] و ~~گفت [ند]: # شعر[حسن سمنانی] # # شاها بسوخت آتش مرگ تو جان ما %~% از تن ز فرقت تو روان شد روان ما # # بی فر خسروانی و دیدار انورت %~% بر شد بر اوج چرخ نفیر و فغان ما # # بی کف در نثار جهانبخش کان وشت %~% چون بحر گشته دیدهآ گوهرفشان ما # # بی رزم و حزم و مردی و گردی و پردلیت %~% در نالهاند خنجر وتیغ و سنان ~~ما # # در ماتم تو در غم وشادی و محنتاند %~% جانهای دوستان و دل دشمتان ما # # از شرح درد دوری تو خوار و خستهاند %~% کلک و بنان و خاطر و دست و زبان ~~ما # ~~و خواص و عوام انام و صغار و کبار قلعه محروسهآ امان کوه ذرایر اقدام ~~را بر # ~~مفارق افشاندند و هر دم از تواتر ms425 سیول دموع طوفانی ظاهر گردانید [ند] و ~~گفت [ند]: ### | شعر[سراجی) # ~~شاها ز فرقت تو جهان را قرار نیست ### | در ماتم تو چرخ بجز سوگوار نیست # ~~[513] بی رایت جلالت و تاج شهنشهیت ### | دیهیم و تخت ملک بجز خوار و زار نیست # ~~بی تو سریر سنجر و اقدار گرت را ### | قدر و بها و منزلت و اعتبار نیست # ~~مردان مرد، صفدر و گردان رزم را ### | بی کوشش تو بیش سرکار زار نیست PageV01P530 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0534.png) # در هجر جانگداز تو امروز در جهان ### | بی داغ و درد یک شه و یک شهریار نیست # از آتش فراق تو ای آبروی ملک ### | سلطان تخت و بخت بجز خاکسار نیست # بی نوبهار عالم اخلاق پاک تو ### | کس را هوای باغ و کل و لالهزار نیست # ~~وانصار دولت و مملکت و افراد حشم و خدم او از پی گلستان جنت سان جمال ~~با # ~~کمال مخدوم مرحوم خود چهرهآ زعفرانی را از اشک ارغوانی خضاب میکردند و ~~از # ~~کثرت جوش وخروش وفرط جزع و فزع و بسیاری تأسف و تلهف و قلق و ناله و # ~~زاری دل فلک زنکاری را به درد می آورد [ند] و میگفت [ند]: # شعر[اوحدی] # # خسروا! بی تو فلک گردان مباد %~% ملک گیتی را کسی سلطان مباد # # بی ضیاء آفتاب رأی تو %~% جرم مه رخشنده و تابان مباد # # بی سپهر جاه تو بر آسمان %~% مهر و تیر و زهره وکیوان مباد # # بی بهار دولت و اقبال تو %~% گلشن و باغ وگل و بستان مباد # # بی نفاذ امر و حکم احکمت %~% در جهان فرمانده و فرمان مباد # # بی شکوه بارگاه جاه تو %~% قصر و طاق و منظر و ایوان مباد # # [514 اهر کرا در ماتم تو سوز نیست %~% تا ابد جز خوار و سرگردان مباد # # بی حسام و ختجر و کوپال تو %~% رزم مردان وصف میدان مباد # # بی نهیب قهر و روح لطف تو %~% ابرگریان و گل خندان مباد # # از خدای لم یزل بر جان تو ms426 %~% 0. %~% 5.. # # در جوار انبیا و اولیا %~% جای تو جز روضهآ رضوان مباد # ~~بعد از شرایط دفن وعزا، بر موجب وصیت ملک مغفور فخرالدولة والدین، طاب # ~~ثراه، امارت قلعهآ محروسهآ امان کوه را به اختیارالدین محمد هارون که ~~لیث وغا و # ~~غیث سخاست مسلم داشتند و قرب دویست مرد نامدار نیم شب از قلعهآ محروسهآ # ~~امان کوه بیرون آمدند و مفاجاء خود را بر سپاه بوجای زدند و بیش از ~~ظهور تباشیر PageV01P531 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0535.png) # ~~صبح به شهر درآمد [ند] و در سر جمالالدین محمدسام را از وفات ملک ~~فخرالدین # ~~آن است که این خبر جانگداز موجع مفجع مولم را و این حادثهآ دردناک ~~دلسوز را # ~~مخفی داریم؛ چه، از اشاعت این خبر مردم شهر از خاص وعام شکسته دل شوند ~~و # ~~لشکر پریشان خاطر وبوجای بر حرب و محاصره مولع.» # پس در خلوت بفرمود تا از زبان ملک فخرالدین نامهای بنوشتند که «ما را # ~~اندک تکسری بود چند روزی، اما بحمدالله تعالی که به فضل ربانی و دعای ~~عزیزان # ~~به صحت کلی مبدل گشت و آن زحمت به رحمت پیوست. می باید که اکابر و ~~اهالی # ~~هرات مجموع خاطر باشند و محمد سام را در جمیع امور مدد دهند. اینک ~~برادران # ~~آعزان من غیاثالدین محمد و علاءالدین محمد، ابقاهم الله تعالی و ~~اسعدهما # ~~[515] فی الدارین، با ده هزار مرد غوری همه مستعد حرب میرسند.» و روز ~~دیگر # ~~این نامه را بر اشراف واعیان شهر و رؤوس وزعماء سپاه خواند. # راوی چنین گفت که هم در آن شب که ملک فخرالدین به رحمت حق تعالی # ~~پیوست، پهلوان مظفر اسفزاری که از سلاحداران1 ملک فخرالدین بود از ~~قلعهآ # ~~محروسهآ امان کوه به اسم آنکه به شهر هرات میروم پیش بوجای آمد و احوال # ~~وفات ملک فخرالدین عرض داشت. بوجای از اشارات آن خبر، بی خبر از معنی ### | شعر اسعدی] # # ای دوست بر جنازهآ دشمن چو بگذری %~% شادی مکن، که با تو همین ماجرا ~~رود ms427 # ~~خندهای به قهقهه بزد و قبا و کلاه خود به پهلوان مظفر بخشید و گفت: ### | شعر[ربیعی] # چو برخاست از پیش آن نره شیر %~% کنون اندر آیم به بیشه دلیر # ~~ابتهاج فراوان و مسرت بیکران به دل او راه یافت وهم در شب به رسم ~~خدیوان # ~~بزمی برآراست و ملوک ممالک و امرای لشکر و ولات ولایات را طلب داشت و ~~خبر # ~~وفات ملک فخرالدین به اسماع ایشان رسانید و بفرمود تا کاسات خمور و ~~جامات # ~~راحات در دوران آوردند و به شادمانی آن خبر، آن شب تا صباح و هنگام حی # ~~علی الفلاح» راح روح پرور نوشید و جام مدام گرفت. PageV01P532 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0536.png) # شعر[ابوالقاسم الحمید] # # إذا آنست فی الظلماء فجرا %~% و آنست المضاجع منک هجرا # چون بینی تو در تاریکی صبح را # و بیند جایهای خواب از تو بریدن را # # فلا تحفل عن الراح اصتباحا %~% و لا تحفل بمن ینهاک نعرا # [516] پس غافل مشو از شراب بامداد خوردن # ~~باک مدار به آن کسی که بازمی دارد ترا از بانگ بر زدن # ~~و چون حرارت شراب طربانگیز بر آمزجهآ ملوک و امرا و طباع آبطال و شجعان # ~~سپاه مستولی شد، به خودستائی و تصلف با هم در مقالات آمدند. یکی گفت: ### | شعر[فردوسی] # # چو فردا برآید بلند آفتاب %~% من وگرز و میدان و افراسیاب # ~~دیگری گفت: ### | شعر[مؤلف] # # چو فردا برآید خور خاوری %~% من و گرز و میدان کین آوری ### | شعر[معینی] # ~~من آنم کز حسام من تن فیلان شود بی سر ### | منم آن کز سنان من دل شیران شود از جا # ~~برافرازد، بیندازد، ببندد پیش درگاهم ### | علم کیوان، سپر مهر و قلم تیر وکمر جوزا # ~~چو اندر رزم دل بستم بدان شمشیر شیراوژن ### | چو اندر کینه پیوستم بدان کویال کوه آسا # ~~بلرزد کوه از خوفم، بجنبد دشت از ترسم ### | برآید ماهی از شیب و درافتد ماه از بالا # ~~دیگری گفت: ### | شعر[فردوسی] # # پناه دلیران ایران منم %~% که خوکردهآ جنگ شیران منم ### | شعر # # بسی سر ms428 جدا کرده دارم ز تن %~% که جز خاک تیره نبودش کفن PageV01P533 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0537.png) # ~~دیگری گفت: ### | شعر[سهیل] # و آنالذی وقت التجلد والوغی %~% بالحرزها مات الأسود أدقق # من آن کسم که هنگام جلدی کردن و کارزار # به گرژ تارکهای سرشیران را می کوبم ### | شعر[ابوالعباس] # نا ابآن رکن الدلة المجتبی %~% لا تهمس الاقدار من خوفه # من پسر رکن الدولهآ برگزیدهام # آواز نرم نمیکند تقدیرها از ترس او # ~~همه شب برین گونه که به ذکر پیوست در گفتگوی رزم فردا بودند و در بگیر ~~و بیار # ~~جام صهبا. روز دیگر که شهسوار میادین افلاک با رایت زرافشان و تیغ ~~درخشان از # ~~دارالملک خاور سر برزد و شاه سیاهپوش سپاه شب با مشاغل نور نجوم سر در # ~~نقاب حجاب کشید، از درگاه بوجای صدای کوس و نفیر و آوای طبل و نای به ~~فلک # ~~نیلی نمای برآمد و تلألو آسیاف و تشعشع آسنهآ شعاعات جرم نیر اعظم را ~~مستور # ~~گرداند، بوجای با تمامت سپاه سوارگشت و روی به سوی شهر آورد و ملوک و ~~امرا # ~~و رؤوس لشکر راگفت که «امروز آن روزاست که این شهر متین و حصن حصین را ~~که # ~~نسور فلک را آشیان در حضیض اوست و صوامع ادیار ملایکه را ابنیه در جوار ~~او، به # ~~دولت قاهرهآ روزافزون اولجایتو سلطان بخواهم گرفت و از خون دلیران غوری ~~و # ~~سجزی و مبارزان هروی بر هر طرف این خطه دریای [ی] ظاهر [خواهم] گردانید ~~و # ~~از اشخاص اعادی و چماچم مخالفان در هر غوری کوهی پیدا [خواهم] آورد. # ~~می باید که همه یک عزم و یکدل با تیغهای مسلول و سنانهای مصقول چون ~~اسود و # ~~سیول بر دروازهها و بندها حمله آرید. # و از شهر نیز جمالالدین محمدسام با دو هزار مرد تیرانداز بیرون رفت و در # ~~جوار پل در قره و آب کارتبار1 با سپاه بوجای مقابل شد. از جانبین [518] ~~حسام و # ~~سهام در بریدن و پریدن آمد و مبارزان و مراکب ms429 در دویدن و کردیدن. و ~~چندانی از # ~~طرفین مرد جنگی به قتل پیوست که مراکب را گذر بر ظهور و بطون مقتولان ~~بود و PageV01P534 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0538.png) # ~~قاتلان را ممر بر رؤوس وصدور مجروحان. # و پهلوان مظفر سبزواری آن روز به آواز بلند ندای وفات ملک فخرالدین در # ~~داد و آن خبر غم فزای جگرسوز را فاش گردانید و گفت «ای اصحاب1 و جماعتی ~~که # ~~بر خود ستم میکنید، بدانید و آگاه باشید که دی بامداد ملک فخرالدین ~~درگذشت. # ~~من دوش از قلعهآ محروسهآ امان کوه میآیم. میباید که سر به صلح درآرید و ~~سخن # ~~من بشنوید که امیر بوجای بر سر عفو و عنایت است.» # مردم هرات از احرار و ابرار و صغار و کبار در میان کارزار از آن خبر ~~غمگین # ~~شدند و شرایط شداید هموم و غموم بر قلوب و صدور ایشان غالب گشت. ### | شعر # و قالوا ملیک قض نحبه %~% و صیحة من قد نعاه علت # و گفتند پادشاهی بگذارد حاجت خود را # و آواز آن کس که خبر مرگ او آورد بلند شد # فقلنا وما واحد قد مضی %~% و لکنه أمة قد خلث # پس گفتیم ما نیست یک کس بدرستی 2 که گذشت # لکن او گروهیست بدرستی که خالی شد # ~~القمان غوری بر بام حصار شوانیان3 بود. چون از پهلوان مظفر سخن وفات ~~ملک # ~~فخرالدین بشنود از برای آن تا خلق دل نیندازد و وهنی و ضعفی لاحق ایشان # ~~نگردد، به آواز بلند به غضب هر چه تمامتر بانگ بر مظفر زد و گفت «ای ~~اسفزاری # ~~ناکس خون گرفتهآ کذاب! آنچه تو [519] میگویی و از خود افترا میکنی، به ~~چنین و # ~~چنین سوگند که دروغ است، و دوش به تازگی مکتوبی به خط ید ملک فخرالدین # ~~رسیده. اگر حق تعالی عمر بخشد سرت را به دست خود ببرم.» و بوجای و ~~امرای # ~~سپاه او را دشنام داد. # چون بوجای آواز لقمان بشنید پرسید که «چه میگوید؟» گفتند ms430 که «میگوید # ~~ملک فخرالدین زنده است و امروز نامه [ای] به خط او رسید.» بوجای غمناک ~~گشت # ~~و پهلوان مظفر را طلب داشت و گفت که «حکایت وفات ملک فخرالدین تحقیق # ~~هست یا خود حیلتی ساخته است؟» پهلوان مظفر گفت: «من آنجا بودم که ~~درگذشت PageV01P535 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0539.png) # ~~و حاضر بودم که دفنش کردند.» بوجای خوشدل گشت. # و تا دو سال1 در خراسان و عراق و ماوراءالنهر این خبر شایع بود که ملک # ~~فخرالدین کرت زنده است و روی از دنیا گردانیده است و در قلعهآ محروسهآ ~~خیسار # ~~ساکن شده. # القصه آن روز تا وقت غروب آفتاب و ظهور شفق، از طرفین جنگ قایم بود و # ~~دلها هایم، و طبل در ناله، ونای در فغان، واجل در عمل، و زمین مرتعش، و ~~زمان # ~~متحیر. چهار روز پیاپی هر دو فریق بدین طریق با هم حرب کردند. روز پنجم ~~بوجای # ~~بنفسه پیاده گشت و بر موافقت و متابعت او تمامت ملوک و امرا به یکباره ~~پیاده # ~~گشتند و تیغها برکشید [ند] و سپرها در سر آورد[ند] و به یک حمله تا شط ~~خندق # ~~رسید [ند]. جمال الدین محمدسام با هزار مرد دلیر جانباز از هروی و غوری ~~و # ~~سجزی و خلج از دروازهآ عراق بدر رفت و به حملهآ اول ایشان را به زخم و ~~تیر و تیغ # ~~و سنان و کو یال مقدار یک تیر پرتاب پس نشاند. و هفت هشت کرت هر دو ~~سپاه بر # ~~هم حمله کردند و در هرکرت قرب دویست مرد کشته و مجروح گشت. # و در این حرب دلیران غوری ملک قطبالدین تولک را بگرفتند. بوجای # ~~خایب و مغموم بازگشت و از گرفتار[520] شدن ملک قطبالدین تولک همدم هم و # ~~ندیم ندم شد و دو روز بار نداد و بجز شرب خمر به کار دیگر قیام ننمود. ~~روز سیم # ~~ملک ینالتکین و قطبالدین اسفزار و زعما و امرای سپاه پگاه به در خرگاه ~~بوجای # ~~آمدند و ms431 بعد از آنکه بوجای را دیدند گفتند که «امیر را مصلحت نیست که ~~خلوت # ~~گزیند و دربار بر روی امرا و سپاه ببندد و به هر چشم زخمی پریشان خاطر ~~شود. اگر # ~~یک ملک گرفتار شد ما چندین ملک و امیر دیگریم که جانهای خود را به ~~دوستی تو # ~~بر کف دست نهادهایم. اگر خواست باری تبارک و تعالی باشد و سعادت فلکی # ~~مساعد گردد و در اجل تأخیری رود، ده روز دیگر این شهر را بگیریم و به ~~هر تار # ~~موئی امیری که در این بلد بر فتن به قتل رسیده است، از غوریان و هروی ~~[ان] و # ~~سجزیان نامداری را به قتل آوریم.» # بوجای بریشان افرین خواند و هر یک را به حسب مرتبه زر و جامه و مرکب و # ~~قبا و کلاه و سلاح نبرد داد و گفت «ای برادران و دوستان، من بدین دیار ~~به معاونت و PageV01P536 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0540.png) # ~~مظاهرت شما آمدهام. بی شک چون این شهر را فتح کنم ملکی این حدود را به ~~شما # ~~مفوض خواهم گرداند؛ چه، حکم یرلیغ جهانگشای پادشاه عادل جهانکشای # ~~پادشاه عادل اولجایتو سلطان بر آن جمله به نفاذ پیوسته است که بعد از ~~فتح شهر # ~~هرات و قتل قاتلان پدر خود معسکر بر شط آب آموی سازم.» # ملوک و امرا و رؤوس و کبراء سپاه جمله بر پای خاستند و بر بوجای ستایش # ~~فراوان خواند [ند] و گفت [ند]: ### | شعر[انوری] # ای به جنب همت تو پایهآ اجرام پست ### | وی به پیش طلعت تو چشمهآ خورشید تار # دارد از لطف تو برجیس وز قهر تو زحل ### | این سعادت مستفاد و آن نحوست مستعار # [521] در پناه درکه اقبال و بام قدرتت ### | هفت کوکب در مسیر و نه فلک اندر مدار # دست جود آسماناز دستجودت مایه خواه ### | نقدجاناختران بر سنگ قدرت کم عیار # ابر جودت گر به نیسان قطره بارد بر زمین ### | در بهاران با درم آید برون دست چنار # آن روز ms432 تا هنگام شام شراب خوردند و چون شب درآمد بوجای خواص و # ~~ندماء خود را پیش خواند و گفت «مصلحت هست که فردا به جنگ به در شهر ~~رویم # ~~یا نی؟» بعضی گفتند که مصلحت در آن است که هر روز دو بار حرب کنیم. ~~جماعتی # ~~گفتند که مصلحت در آن است که در هر هفته یکبار پیش نرویم؛ چه، در شهر ~~تنگی # ~~نان ظاهر گشته و مردم از گرسنگی به فغان آمدهاند. ما را پیش رفتن و مرد ~~فداکردن و # ~~سر در باختن [به] چه کار می آید؟ اگر هم برین نوع که شهر را محاصره ~~کردهایم و # ~~طریق دربندان را مسکوک داشته تا سلخ این ماه شرایط محاصره را رعایت ~~واجب # ~~شمریم وخوردنی در شهر نگذاریم، بی هیچ منازعت و محاربت هرات فتح شود. # بوجای گفت «این تدبیر به صواب آقرب است، اما ما را تدبیری میباید # ~~اندیشید که ضرری به ملک قطبالدین تولک نرسد؛ چه، وی به سبب ما در بند # ~~افتاده.» امرا گفتند که مصلحت در آن است که تولکیان نامه پیش جمالالدین ~~PageV01P537 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0541.png) # ~~محمدسام فرستند و باز نمایند که ما را به ستم و زور به چریک1 آوردهاند ~~و # ~~جمال الدین محمدسام وتمامت اعیان هرات ونواب و حجاب ملک مرحوم # ~~فخرالدولة والدین میدانند که از عهد قدیم باز [522] آبا و اجداد ملک ~~قطبالدین # ~~مطیع ومنقاد ملوک اسلام غور بودهاند و به دل راست واعتقاد صافی خدمت # ~~کردهاند. اکر چنانک ملک ما را به زر باز می فروشد خریداریم و اگر ~~میگوید که با # ~~بوجای تخلف کنید، در این فرموده نیز به آهستگی شروع کنیم. # چون نامه به جمالالدین محمد سام رسید، در جواب نوشت که «به چندین # ~~سوگند که من با ملک قطبالدین کینه در دل ندارم و قاصد هلاک او نیستم. ~~اگر شما # ~~راست میگوئید که به جهت ملک خود متردد و پریشان خاطرید، با بوجای تخلف # ~~کنید و چند سر اسب برانید ms433 و به هرات آورید، والا که این امر میسر نگردد ~~مبلغ ده # ~~هزار دینار نقد و پانصد خروار غله و پانصد گوسفند و پنجاه سر اسب و سی ~~نفر برده # ~~بفرستید تا او را بگذارم.» # چون مکتوب به تولکیان رسید و مکتوب دیگر ملک قطبالدین هم در این # ~~معنی که جمالالدین محمد سام نوشته بود در کتابت آورده به بوجای ~~رسانیدند، # ~~بوجای بخواند و چون بر مضمون آن واقف گشت امرا راگفت که «تدبیر این # ~~چیست؟» امراگفتند که حالیا خروار[ی] چند آرد و گوسفند [ی] چند بباید ~~فرستاد تا # ~~زبان بندی باشد، والأ تولکیان چیزی نفرستند. جمال الدین محمد سام و ~~غوریان # ~~دیگر ملک قطبالدین را برنجانند و بیم آن بود که به قتل رسانندش. بوجای ~~گفت که # ~~«مصلحت در آن است که چیزی بفرستید.» # روز دیگر تولکیان سی خروار آرد و سی سر گوسفند و پنجاه من دوشاب و دو # ~~خروار میوهآ تر و من پنج شیر خشت و دوباره کمان بر شط جوی انجیر جمع ~~کردند و # ~~نیم شب را به شهر درآوردند و گفتند که بوجاییان خبر ندارند که ما چیزی ~~به شهر PageV01P538 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0542.png) # ~~می آریم. حالیا این به اسم آش بار جمالالدین محمد محقری آورده ایم. ده ~~روز دیگر # ~~را که فرستادگان ما از آزاب و تولک برسند آنچه خدمت جمالالدین محمدسام # ~~طلب داشته بیاریم. # چون ازین حکایت روز پنج بگذشت بوجای [523] نامهای نوشت به خط ید # ~~خود به شاه اسماعیل سجزی که «چند روز شد که به ما پیغام کرده [ای] که # ~~جمالالدین محمدسام را بخواهم گرفت. تا امروز آن وعده به وفا نپیوست. ~~اگر # ~~چنانک آن سخن راست است و به دوستکاری1 پادشاه عادل اولجایتو سلطان # ~~گفته ای، باید که هم در این هفته جمالالدین محمدسام را با جماعتی که ~~مصاحب # ~~اویند بگیری، والأ که این کار از دست تو برنمی آید، مردم شهر را طلب ~~داری و با # ~~به رأی من و ms434 تدبیر شما چنانک صواب ببیند جمالالدین محمد سام را بگیریم ~~و # ~~شهر را به دست بوجای بازدهیم؛ چه، بوجای به من عهدنامهای نوشته که به ~~جای # ~~خلق هرات بدی نه اندیشم و از اصطناع و احسان چندانک ممکن بود در حق ~~ایشان # ~~مبذول دارم.» # از این گونه سخن چند تهمت آمیز بنوشت و نامه را مهر کرد و یکی را از # ~~هرویان که دربند داشت پیش خواند و گفت «ای تاژیک هروی ترا به قتل ~~خواستم # ~~رساند، اما به جهت جانداری2 پادشاه جهان اولجایتو سلطان جان ترا ~~ببخشیدم. # ~~می باید که هم امروز به اسم آنکه من از بند گریختهام به شهر روی و این ~~نامه را بر در # ~~وثاق شاه اسماعیل بیندازی.» # و نامهای دیگر نوشت از زبان جماعت هرویان که پیش او ملازم بودند که # ~~جمال الدین محمد سام بداند که شاه اسماعیل دل با بوجای دارد و در این ~~هفته چند # ~~مکتوب بوجای بدو رسیده. خود را از وی نگاه دار. نباید که چشم زخمی به ~~کار تو # ~~لاحق گردد. و این نامه را بر تیری بستند و به سوی شهر انداخت. از زمرهآ ~~غلامان # ~~جمال الدین محمد سام شخصی موسی نام آن تیر را بیافت. در حال پیش ~~PageV01P539 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0543.png) # ~~جمال الدین محمدسام آورد. جمالالدین محمدسام گفت «ای موسی [524] زینهار # ~~که با هیچ آفریده نکویی که چنین نامه یافتهام.» # روز دیگر به وقت طلوع آفتاب عالمتاب آن شخص که حامل مکتوب بوجای # ~~بود به دروازهآ خوش رسید. قضا را جمالالدین محمد سام بر بام دروازه ~~بود. آن # ~~شخص را پیش او بردند. از وی پرسید که «تو چه کسی؟» گفت «من فلان، پسر # ~~فلانالدین ام. بوجای مرا دربند داشت، به علت آنکه تو از زمرهآ قاتلان ~~بدر و برادران # ~~منی. دوش بند بشکستهام و روی به حضرت خداوند آورده.» جمالالدین محمد # ~~سام دانست که دروغ میگوید. از میان جمع به رحبهآ دروازه رفت و آن شخص ms435 ~~را # ~~پیش خواند و گفت «راست بگوی که بوجای ترا به چه کار فرستاده است و به ~~کسی # ~~پیغام کرده یا نامهای نوشته؟ والآکه دروغ گویی، بفرمایم تا از بالای ~~دروازه # ~~سرنگونت بیندازند.» # آن شخص بترسید و گفت «به جان زنهار.» بعد از آن گرگاو خود را بشکافت1 # ~~و آن نامه را به جمال الدین محمدسام داد. جمالالدین سام چون مهر نامه ~~بگشود و # ~~نامه را بخواند، دانست که بوجای فریب و غدر میکند. شاه اسماعیل [سجزی] ~~را # ~~بخواند و نامه را بدو داد و گفت «شاه بداند که بوجای ملعون می خواهد که ~~میان من # ~~و تو به هم برآرد.» بتجدید بار دیگر با هم عهد بستند و مکتوب نوشتند به ~~فخرالدین # ~~زنگی که «چندگاه شد که بر عزیمت آنکه بوجای را به قتل خواهم رساند غیبت ~~کرده # ~~تا امروز در آن کار خوض ننمودهای. میباید که چون مکتوب برسد ما را خبر ~~دهی # ~~که، مصرع: # «تقصیر در این کار پسندیده چراست؟» # ~~و به جماعتی دیگر که از هرات رفته بودند و به خدمت بوجائی درآمده به هر ~~یک # ~~برحسب، مصرع [بدر دمراجی؟!] # «دروغی را چه آید جز دروغی» # ~~نامه فرستاد. چون نامهها را به بوجای رساندند، دانست که جمال الدین ~~محمد سام # ~~بر غدر و فریب او واقف گشته است. غمناک شد و شب و روز با دانا[یا]ن و ~~اهل # ~~بصارت به جهت فتح هرات رأی میزد و هرکس بر مزاج او سخنی میگفت. [525] ~~PageV01P540 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0544.png) # ذکر نود و ششم # در قتل پهلوان یار احمد2 ومحمود فهاد # چنین میگوید بندهآ ضعیف نحیف گناهکار پر آوزار3 سیفی هروی، رزقه الله # ~~علما نافعا، که شخصی بود در غایت جلادت و زور و نهایت تهور و دانای و ~~توانای. # ~~و را پهلوان یاراحمد خواندندی. محتدش از شهر سجستان بود و مولدش خطهآ # ~~هرات، صانهاالله عن البیات والآت. بیشتر ایام و لیالی خود را به ~~کشتیگیری و # ~~تیراند ازی منقضی گردانیده بود ms436 و هر دو هنر را به کمال حاصل کرده، به ~~قادراندازی # ~~چنان ماهر بود که به روز جنگ تیرتیز بر عقاب پر خدنگ او از سپر زرین ~~مهر سپهر # ~~چهر به سان حریر و سندس بران بیرون جستی و در خود خون آلود مریخ قتال ~~که # ~~صاحب حمل است ترازو شدی و در صف میدان به روز روشن محقرترین ذرهای از # ~~ذرایر آفتاب را دردیدهآ سهی تاریک سیمای سما دوختی، و در لیالی مظلمه ~~به نوک # ~~پیکان سهام مسمومه خال از رخ زنگی بربودی، و هر دم از سر دعوی گفتی: ### | شعر [فردوسی] # ز قربان چو چاچی کمان برکشم %~% زمانه برآرد سر از ترکشم # ~~به تأیید نظر آفریدگار، تعالت صفاته و توالت هباته، و مساعدت روزگار و ~~معاونت # ~~انصار به خدمت ملک مرحوم فخرالدوله والدین از مرتبهآ کشتیگیری به ~~معماری # ~~رسید و از معماری به مرور ایام و تعاقب لیالی به جانداری نقل کرد و ~~تقربی هرچه # ~~بیشتر یافت، چنانک سایر اوقات در خلوات و ملوات ملازم ملک مرحوم بودی و ~~در # ~~اهم مهمات ملک [526] و اعظم اوامر صوابدید ملک شروع کردی و آن را به فر # ~~فراست و رأی رزین خود چنان بساختی و برداختی که پیش ملک مرحوم ~~فخرالدوله # ~~والدین پسندیده و محمود بودی. و قرب دویست تن از مبارزان و عیاران هروی # ~~مرید وهواخواه او بودنل. # چون ملک مرحوم فخرالدین، جمالالدین محمدسام را قایم مقام خود در # ~~هرات نصب گردانید و جمالالدین محمدسام، دانشمند بهادر را به قتل آورد و ~~در PageV01P541 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0545.png) # ~~شهر هرات والی قادر و آمر قاهرگشت، پهلوان یار احمد را حسد دامنگیر شد. # ~~مبارزی بود نخشبی از زمرهآ شجعان و نامداران درگاه ملک فخرالدین محمود ~~فهاد # ~~نام. دلیری بود کاردیده و چند نوبت در میادین خروب افتاده و به قلعه ~~گیری نام # ~~تمام داشت. و ترکی بود هم از زمرهآ مبارزان ملک فخرالدین او را ینکبی ~~تیرکر # ~~گفتندی. صد مرد نامدار مأمور او ms437 بود. # پهلوان یار احمد روزی این هر دو مبارز جانباز نامدار را به وثاق خود طلب # ~~داشت وبرخلاف قضیهآ «لاتجعل صندؤق السر الا صدر الصدوق الحر»1 اسراری ~~که # ~~در ضمیر او متمکن بود با ایشان در میان نهاد و گفت «ای اصحاب که هر یک ~~چون # ~~رستم دستان به مردی و دل و زهره در چهان برآوردهاید و چون اسفندیار ~~روئین تن # ~~به رزم جوئی مثل شده، بدانید که جمالالدین محمدسام بغایت فضول و ~~بزرگمنش # ~~شده است و بواسطهآ قتل دانشمند بهادر خود را ملکی فرض کرده و بر جماعتی ~~که # ~~در همهآ ابواب صد همچون اویند تفوق می جوید. مرا در خاطر آن است که او ~~را به # ~~قتل رسانم و حصار را بگیرم. و بوجای نیز به من پیغام کرده که اگر ~~جمالالدین # ~~محمدسام را بگیری و قاتلان پدر و برادران و اقارب مرا [527] به من ~~بسپاری، # ~~حکومت شهر هرات به تو ارزانی دارم و به نام تو از بندگی پادشاه عادل ~~یرلیغ و پایزه # ~~بستانم و از خزینهآ خود مبلغ ده هزار دینار نقد تسلیم مصاحبان تو کنم. ~~اکنون اگر # ~~شما درین اندیشه با من مددکار می باشید بزودی این مراد میسر میگردد.» # محمود فهاد گفت «هرچه پهلوان مصلحت بیند من بر آن جمله بروم.» ینکبی # ~~تیرکر گفت که «ای پهلوان، در حصار مرد بسیار است و ما اندک. نباید که ~~بر ما چیره # ~~شوند و جان و تن وزن و فرزند ما در سر این کار شوند. پهلوان بازنماید ~~که به چه # ~~حیلت این امر عظیم بی انکه زحمتی به ما رسد دست دهد.» # چون ینکبی تیرکر این سخن بگفت، ### | شعر # بخندید از گفت او پهلوان %~% بدو گفت: ای ترک روشن روان # مرا نیز مرد سپهدار هست %~% درین بوم و مرزم بسی یار هست # همانا که هشتصد فزون است مرد %~% که غمخوار مایند روز نبرد PageV01P542 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0546.png) # # چنان دان که چون من بگیرم حصار %~% فزون گرددم ms438 مرد از ده هزار # # بگویم که درمان این درد چیست %~% سزاوار این رأی و اندیشه کیست # # کنون چاره آن است ای نیکزاد %~% که در دژ درآیم هم از بامداد # # به بالا برآرم شبستان خویش %~% سلاح نبردی ز اندازه بیش # # صد و شست شمشیر زهرآبدار %~% برآرم به بالای کاخ حصار # # نود جوشن و شست ترک و سنان %~% فراوان زکوپال و گرزگران # # دو ره سی کمند و سه ره جل زره %~% همان شست چاچی کمان بزه # # چو از آلت چنگ دژ پر شود %~% از آن پس همه کار چون در شود # # به زر سروران را دلیری دهم %~% به خواهش همه زور شیری دهم # # دگر روز کز پرتو شمع مهر %~% شود روشن این گنبد سبز چهر # # زمین گردد از شید چون شید روس %~% بشوید جهان تختهآ آبنوس[528] # # بپوشم زره شیب خفتان جنگ %~% به دژ اندرآیم به سان پلنگ # # مرا چون در دژ1 ره و روی هست %~% در آرم به کاخ اندرون مرد شست # # از آن پس زگردان تو چند مرد %~% بپوشنل بر تن سملاح نبرد # # به چاره سگالی و خواهشگری %~% یکایک برآیند بیداوری # # از آن پس برآریم در دژ خروش %~% کزان بانگ گیتی برآید به جوش # # به یکباره صدمرد فرخنده بخت %~% یکی حمله آرند چون کوه سخت # # گرفتم که با پور سام دلیر %~% بود چار صد مرد چون نره شیر # # به یکدم برایشان درآید شکست %~% ز پیشش گریزان شود هر که هست # # نخستین من از تاب داده کمند %~% تن پور سام اندر آرم به بند # # بدین پهلوی خنجر جان گسل %~% رخ خاک از خون کنم همچوگل # # یل سنکهای را ببندم دودست %~% ببرم به خنجر سر بلغه بست # # ز لقمان جنگی بر آرم دمار %~% تنش [را] به خاک افکنم خوار و زار # # سرافراز محمود فهاد کرد %~% چو رستم نماید یکی دستبرد # # تن شاه سکزی به بند آورد %~% سرش در طناب کمند آورد # # تو ای پهلوان ینکبی با گروه %~% به یلدوز یکی حمله بر همچو ms439 کوه ~~PageV01P543 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0547.png) # کسی را که دانی ز نام آوران %~% ز پای اندر افکن به گرز گران # ~~بعد از آن با هم عهد بستند که ازین اندیشه بر نگردند و فردابه وقت آنکه ~~جمال الدین # ~~محمدسام بار دهد، درین کار شروع نمایند. # چون برین جمله مقرر داشتند هر یکی به طرفی متوجه شدند. پهلوان # ~~یاراحمد نزدیکان و یاران خود را طلب داشت و هر یک را، علی قدر مرتبة، ~~چیزی # ~~بخشید. در اثناء این حالت پرسید که «جمال الدین محمدسام کجاست؟» [529] # ~~گفتند در میدان پای حصار در صفه باراست. پرسید که «با او مرد بسیار است ~~یا نه؟» # ~~گفتند «مرد ده بیش نیست.» در حال سوار شد و به وثاق محمود فهاد آمد و ~~گفت «به # ~~دیدن جمال الدین محمدسام میروم.» محمود فهاد و از مبارزان هروی قرب ~~هشتاد # ~~تن مصاحب او روان شدند. # چون به میدان درآمد روی به جانب محمود فهاد کرد و گفت که «مصلحت # ~~هست که جمال الدین محمدسام را هم درین میدان به قتل ارم؛ چه، او با ~~مردی ده # ~~بیش نیست.» محمود فهاد گفت که «این کار به آسانی دست می دهد، اما فساد ~~آن # ~~غایباند. اگر ما فتنهای انگیزیم حصاریان حصار را به ما ندهند. صواب آن ~~است که # ~~جمال الدین محمدسام را در حصار به قتل رسانیم تا حصار نیز به دست آید.» ~~پهلوان # ~~یار احمد گفت «روا باشد.» و با آن هشتاد مرد به یکبار پیش جمالالدین ~~محمدسام # ~~آمد. # جمال الدین محمدسام چون یاراحمد را با آن طایفه پدید، منفعل گشت. # ~~روی به یاران خود کرد که «بنگرید که این فضول کشتیگیر به چه صفت ~~میرود!» # ~~یاران در جواب گفتند که «روستای [ی] است و هرگز خود را این تجشم و ~~بزرگی # ~~ندیده است که امروز.» بعد از آن جمالالدین محمدسام یکی را گفت که «به ~~حصار # ~~رو و خواهرزادهآ من ابوالفتح و پهلوان لقمان را با بیست1 مرد طلبدار و ms440 ~~بگوی تا # ~~مفردا یکان و دوکان پیش من آیند.» # القصه بعد از ساعتی همهآ میدان پر از مرد غوری و هروی گشت و دمبدم # ~~بهلوان یاراحمد به جانب محمود متلفت شدی و گفتی که «برخیزم و جمال ~~الدین PageV01P544 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0548.png) # ~~محمد سام را بگیرم.» محمود فهاد گفتی که «مصلحت نیست، یک امروز دیگر ~~صبر # ~~کن.» در اثناء این ینکبی تیرکر با مردمی ده به میدان درآمد. چون پهلوان ~~یاراحمد و # ~~جمال الدین محمدسام را[530] دید که هر یک با مردمی چند در مقابل یکدیگر # ~~نشسته بودند، با خود گفت که «مصلحت در آن است که من راز خود با جمال ~~الدین # ~~محمدسام پیدا گردانم.» بعد از آن پیش آمد. جمالالدین محمد سام گفت که ~~«ای # ~~پهلوان ینکبی از کجا میرسی و خبر چیست؟» گفت «از کار تبار می آیم. ~~مغولی چند # ~~از لشکر بوجای در نیستان متواری شده بودند. خواستم که ایشان را بگیرم. ~~چون ما # ~~را بدیدند به جانب جغرتان رفتند.» جمالالدین محمدسام گفت که «ما را ~~اینجا # ~~سا کن بودن مصلحت نیست.] # از میدان بیرون آمد. روز به آخر رسیده بود. چون به حصار درآمد و به خلوت # ~~خاص خود رفت ینکبی تیرکر پیش او آمد و هرچه که از پهلوان یاراحمد و ~~محمود # ~~فهاد دیده بود و شنوده از جزو وکل تقریر کرد. چون جمالالدین محمدسام از # ~~ینکبی تیرکر این سخن بشنود متغیر و متردد گشت. اکابر حصار چون ~~اختیارالدین # ~~ینشه وتاجالدین ییلدوز و لقمان و یحیی و امیر محمد سنکهای و شاه ~~اسماعیل را # ~~طلب داشت و آنچه که ینکبی تیرکر گفته بود به اسماع ایشان رسانید و گفت # ~~«مصلحت چه می بینید؟» همه باتفاق گفتند که «مصلحت در آن است که پهلوان # ~~یاراحمد و محمود فهاد را بگیری و بعد از ثابت شدن این اندیشهآ بد ایشان ~~را به قتل # ~~سانی.» # چون برین تدبیر مقرر و معین گردانیدند، از وثاق جمالالدین محمدسام # ~~بیرون آمدند و ms441 آن شب در کار حفظ و باس حصار اجتهاد بلیغ به جای آوردند. ~~روز # ~~دیگر هنگام طلوع خورشید پهلوان یار احمد و محمود فهاد بر قاعدهآ هر روز ~~به # ~~حصار درآمدند. جمالالدین محمدسام بر کنار صفهآ جنوبی صحن سرای حصار # ~~نشسته بود و از یمین و یسار دلاوران غوری و مبارزان هروی و نامداران ~~سنجزی # ~~ایستاده بودند. پهلوان یاراحمد شمشیری در دست داشت و نیم خنجری برمیان # ~~531] بسته. با پنج تن از عیاران هرات بیش آمد. چون نزدیک محمدسام رسید # ~~سلام کرد. جمالالدین محمدسام بر پای خواست و به هشاشت تمام بیش از # ~~عادات جواب سلام او باز داد و گفت «بفرما بنشین.» پهلوان یاراحمد شمشیر ~~به # ~~یکی از ملازمان خود داد و در محاذات جمالالدین محمد سام بر کنار صفه ~~بنشست. PageV01P545 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0549.png) # بعد از ساعتی، جمالالدین محمدسام گفت که «ای پهلوان، آن نیم خنجر را # ~~از میان باز کن». پهلوان یاراحمد برفور آن نیم خنجر را از میان بگشاد. ~~پس از آن # ~~جمال الدین محمدسام گفت «ای پهلوان! مردان چنین کنند که تو کردی؟» ~~پهلوان # ~~گفت «چه کردم؟ از من چه در وجود آمد که مستوجب ملامتم؟» جمالالدین # ~~محمدسام گفت که «چنین و چنین اندیشهای کرده بودی.» پهلوان یاراحمد منکر # ~~شد. جمالالدین محمدسام دیگر هیچ سخن نگفت و از صفه برخاست و به طرف # ~~وثاق خود روان شد وگفت «این یاراحمد بدطالع را نگاه دارید.» در حال ~~پهلوان # ~~یاراحمد و محمود فهاد را بگرفتند و آن شب هر دو را بسته و نگاه داشتند. ~~روز دیگر # ~~هر دو را بر سر چهار سو به قتل رسانیدند و ندا دردادند که «هر که با ~~ملک و حاکم # ~~خود ارأی] دیگر کند سزای او این است.» مردم هرات از آن سیاست خایف ~~شدند. # و هم در آن روز قرب صد مرد دلاور هروی که از نزدیکان پهلوان یاراحمد # ~~بودند خود را از باروی شهر بیرون انداختند و پیش بوجای رفت[ند]. ms442 و ~~جمالالدین # ~~محمدسام ینکبی تیرکر را بنواخت و تشریف خاص پوشانید و دوهزار دینار نقد ~~و # ~~پنج سر اسب بد و داد و اقارب و عشایر طایفهای را که به او تخلف کرده ~~بودند و از # ~~شهر بیرون رفته و به خدمت بوجای درآمده، بگرفت و از هر یک مبلغ مال ~~بستاند و # ~~سرایها و قصور ایشان را ویران کرد و اشجار مثمرهآ باغات ایشان را بزد. ~~و دروازهآ # ~~خوش و دروازهآ عراق را برآورد و حکم کرد که جز مردم سپاهی هیچ آفریدهآ ~~دیگر را # ~~از شهر بیرون نگذارند.[532] PageV01P546 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0550.png) ### | ذکرنود وهفتم # در صفت قحط وقتل # عمال الدین محمدسام و خرابی هرات # راوی چنین روایت کند که چون خبر به بوجای رسید که جمال الدین # ~~محمدسام، پهلوان یاراحمد و محمود فهاد را که شیران بیشهآ شجاعت و ~~نهنگان # ~~بحار بسالت بودند به قتل رساند، دلتنگ شد و قلق واضطراب تمام به حال او ~~راه # ~~ایافت و بعد از آن ساعتی روی به ملوک و امراکرد و گفت که «کار ما بر در ~~این شهر پر # ~~بلا که خاکش به خون چندین هزار ملک و امیر مخمر است به تطویل انجامید. ~~من # ~~بعد حکم آن است که اگر بشنوم که کسی یک سیر بار از غله و طعام به شهر ~~فرستد به # ~~عقوبتی به قتلش رسانم که چشم و سر و گوش و هوش هیچ آفریده از فرزندان ~~آدم # ~~مثل آن ندیده باشد و نشنوده.» # و امیری بود. او را محمد دلدای2آ گفتندی. ده هزار مرد در فرمان داشت. به # ~~حکم یرلیغ اولجایتو سلطان و آلتمغای امیر یساول به هرات آمد و به جمال ~~الدین # ~~محمدسام پیغام کرد که «اگر چنانکه تو با من سر به صلح درآری و دروازه ~~بر روی # ~~لشکر من بگشای ای] ترا با اتباع تو و با تمامت رعیت این خطه در حمایت ~~گیرم و # ~~محمدسام در جواب او سخنهای دلفریب و حکایتهای صلح ms443 آمیز فرستاد.3 ~~PageV01P547 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0551.png) # روز دیگر به سمع بوجای رساندند که جمالالدین محمدسام با محمد دلدای # ~~یل خواهد شد و شهر را بدو خواهد داد. بوجای از آن خبر در رنج شد و گفت ~~که # ~~«اگر محمد دلدای شهر هرات را فتح کند این همه زحمت لشکر کشیدن و ~~محاصرهآ # ~~ما ضایع شود و صیت نام او منتشر گردد نه آوازهآ ما.» باتفاق ملوک و ~~امرای سپاه نامه # ~~ای آنوشت به جمالالدین محمدسام [533] که «اگر چنانک ملک تولک را بگذاری # ~~تا پیش من آید و با من پیمان بندی که سر به صلح محمد دلدای در نیاری و ~~منقاد # ~~سخن او نشوی، من از سر خون پدر و برادران خود برخیزم و به هر سوگند که # ~~عظیم تر باشد قسم بر زبان رانم که قصد تو نکنم و کسی را نفرمایم و بر ~~رعیت جز # ~~نیکوئی و تجمیل و عدل چیزی دیگر نرسانم.» # جمالالدین محمدسام آن مکتوب را بر سر جمع پاره کرد و حامل مکتوب را # ~~دشنام بسیار داد و سخن همه از رزم و فرخاش گفت و پیغام از اویزش و ~~خونریزش # ~~کرد. و چون خبر به بوجای رسید که جمالالدین محمد سام چنین و چنین ~~میگوید، # ~~در کار محاصره و در بندان مبالغت بیشتر نمود و در شهر روز به روز تنگی ~~غله # ~~زیادت میگشت و اثر قحط ظاهرتر میشد، تا کار عسرت به جای [ی] رسید که # ~~صد من گندم به هشتاد دینار و نطاق طاقت از مقاسات این بلا و معانات این ~~عنا تنگ # ~~آمد وکسی را از نایافت قوت قوت نماند و فریاد «اذاحصلتک یا قؤت هان علی # ~~الدروالیاقوت»1 به فلک و ملک رسید و به اندک روزگاری کل رخسارها پژمرده ~~شد و # ~~نضارت خدود چون برک خزان بی طراوت گشت و چشمهای نرگسین در مغاک # ~~افتاد، و لبهای شیرین متقلص شد، و مغنی ناطقه را بر ارغنون زبان او تار ~~نطق # ~~فروگسست، و ms444 سنبلهآ آسمان بر سنبلهآ زمین حسد برد، و دانهآ پر چون دانهآ ~~در قیمت # ~~گرفت، و در انبارهای اهل احتکار از غله آثار نماند، و دکاکین حناطان ~~بسته شد، و # ~~شکمهای منعمان چون طبل تهی گشت و از نان نشان نماند و طعام معدوم گشت و # ~~به جای [ی] انجامید که قرب شش هزار آدمی به فنا پیوست و کس به غسل و ~~تکفین # ~~و تدفین آن نمیرسید. و در بیرون شهر به یک نعرهوار مسافت در بازار ~~بوجای صد # ~~من گندم به دو دینار بود و صدمن شیرینی به هفت دینار. و هرکرا آن ~~توانایی بود که # ~~بکریزد با حبال و اطناب به شب از باره فرو می رفت و ترک عیال و اطفال ~~می کرد. و PageV01P548 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0552.png) # ~~بوجای [534] هر کدام را که پیش او می آوردند می نواخت و فراخور حال او ~~غله و # ~~سیم می315. # بعد از پنج روز دیگر خلق شهر هرات به پای حصار آمدند و فریاد و فغان به # ~~گوش فلک سبزبوش رساند ا[ند] و گفتاند] که «ای امیر جمالالدین! از ~~خدایتعالی # ~~بترس. فرزندان ما همه از آتش گرسنگی بسوختند و از بینانی از زندگانی ~~سیر # ~~آمد[ند]. ما را بیش [ازین] طاقت محاربت و مبارزت نماند. بفرمای تا ~~دروازهها # ~~بگشایند و ما را بیرون گذارند.» و روز جمعه در مسجد آدینه نیز طایفه ~~[ای] بر منبر # ~~خطیب و تخت مقریان برآمدند و جامهها بر تن پاره کرد[ند] و نفیر و جزع ~~جوع به # ~~فلک اثیر رسانید [ند]. # جمال الدین محمدسام دانست که کار از دست بخواهد رفت و اگر با بوجای # ~~صلح نخواهد کرد تمامت خلق از گرسنگی هلاک خواهند شد. روز دیگر فرمود تا # ~~ضعفا و غربا و اوباش قرب پنج هزار آدمی را از شهر بیرون کردند و گفتند ~~به لشکرگاه # ~~بوجای روید. لشکر بوجای این جماعت مسکین حال سرگشته را به زخم تیغ و # ~~ضرب جوب بازگردانیدند و گفتند که ms445 «به شهر روید که حکم بوجای بر آن جمله ~~نفاذ # ~~پیوسته است که هر که از شهر بیرون آید بازش به شهر فرستند.» اکثر آن ~~جماعت در # ~~آب کار تبار هلاک شدند. # روز دیگر جمالالدین محمدسام باتفاق عظما و کبرای حصار بند از پای # ~~ملک قطبالدین تولک برداشت وخلعت پوشانیده پیش بوجای فرستاد و # ~~عهدنامهای طلب داشت. چون ملک قطبالدین به لشکرگاه بوجای رسید تمامت # ~~ملوک و امرا به استقبال او بیرون آمدند. بوجای از آمدن ملک قطب الدین ~~چنان # ~~شادمان شد که گفتی مگر دانشمند بهادر زنده شده است و یا خبر زندگانی ~~ابدی به # ~~گوش رساندهاند. در حال ملوک و امرا و رؤوس سپاه ولات ولایات را طلب ~~داشت و # ~~گفت که «جمالالدین محمد سام صلح میکند. عهدنامه طلب داشته. چه میگوئید؟ # ~~عهدنامه بفرستم یا نی؟[535] # ملک ینالتکین و مبارکشاه و تاجوی گفتند که چون ما جمال الدین محمدسام # ~~را به قتل خواهیم آورد امیر را مصلحت نبود که عهدنامه فرستد؛ چه، از ~~نقض # ~~عهدگرفتاری و خسران دین و دنیی حاصل آید. ملک قطبالدین تولک و پهلوان # ~~حاجی و باشتمور و تلفجی گفتند که کاری که به عهدنامه به آخر خواهد رسید ~~او را PageV01P549 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0553.png) # ~~در تأخیر نیاید داشت. امیر را مصیلحت در آن است که عهدنامه بفرستد. بعد ~~از آنکه # ~~جمال الدین محمدسام با خونیان دیگر به دست آید، تدبیر آن بکنیم که به ~~چه نوع او # ~~را با مصاحبانش هلاک گردانیم. بوجای را این رأی پسندیده افتاد. عهدنامه ~~[ای آ در # ~~قلم اورد بدین صفت: ### | شعر[انوری] # ~~بدان خدای که در جستجوی قدرت او ### | مسافران فلک را قدوم فرسودست # ~~کمال لم یزل لایزال ذاتی او ### | ز هرچه نسبت نقصان بود بر آسودست2 # ~~درازدستی ادارک و تیزگامی فهم ### | طناب نوبتی از حضرتش نه پیمودست # ~~جناب قدرت او را به قدر وسعت نطق ### | زبان سوسن و طوطی همیشه بستودست # ~~که به جان تو که جمالالدین محمدبن سامی قصد ms446 نکنم و کسی را نفرمایم و به ~~حق # ~~نعمت پادشاه عادل با ذل جمشید ثانی اولجایتو سلطان، ### | نظم [اثیر] # ~~سوگند میخورم به جمال مبارکش ### | کاندر فضای معرکه با فتح رهبرست # ~~[536] سوگند می خورم به خدنگ جگرخورش ### | کاندر قضا مضاء خیال مقدرست # ~~سوگند میخورم بهسخای دل و کفش ### | کان یک جو کان بر زر و این بحر گوهرست # ~~سوگند می خورم به شعاع حسام او ### | گو روز رزم بر صفت تیغ حیدرست # ~~که از آنچه گفتم برنگردم.» بعد از آن ملوک و امرا و سران سپاه خطوط خود ~~در آخر PageV01P550 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0554.png) # ~~آن عهدنامه ثبت کردند. # چون عهدنامه به جمال الدین محمدسام رسید، روز دیگر [طوغان] برادر # ~~بوجای بر شط کارتبار آمد. جمالالدین محمدسام پیش او رفت. طوغان او را # ~~بنواخت و سوگند خورد که بوجای به دل راست عهد نامه نوشته، و ما همه بر ~~آن # ~~موجب که او نوشته عهد کردهایم و خطوط خود در آخر آن ثبت گردانیده. # بوجای شب را به شهر درآمد. روز دیگر ابواب دروازهها بگشاد تا لشکر # ~~بوجای به شهر درآمد. بوجای حکم کرد که جملهآ خلق را از شهر بیرون آرند ~~و # ~~دیوارهای برج و بارو و فصیل شهر را خراب کنند. روز دوشنبه بیست و یکم # ~~ذی الحه سنهآ ست و سبعمائه [-2706 تمامت خلق شهر هرات از شهر بیرون # ~~آمدند و بر شط کارتبار مسکن ساخت. و جمالالدین محمدسام باده مرد پیش # ~~بوجای رفت. بوجای او را در کنار گرفت و بنواخت و فرزندش خواند و بر دست # ~~راست خود میان امرای بزرگ جلوسش فرمود. بعد از آن گفت «ای فرزند، # ~~جمالالدین محمد! من از سرخون پدر خود درگذشتم و قلم عفو و صفح بر صفحهآ # ~~جرایم وخطیات تو کشید [م] وبرحسب قضیت ان الله لایهد من هوکاذب1 این # ~~سخن من از کذب معر است. می باید که در حصار بگشایی [537] تا از خواص ~~درگاه # ~~من مردی چند در آن حصار ms447 درآیند.» جمالالدین محمدسام گفت که «هرچه امیر # ~~فرماید بنده به جان و دل در آن اجتهاد تمام به جای آورد.» بوجای به ~~تشریف خاص # ~~او را اختصاص داد و حکم کرد تا تمامی امرای سپاه او را شراب دادند و هر ~~یک # ~~چیزی بدو بخشیکند. # بعد از ساعتی بوجای به خرگاه خاص خود رفت و جمالالدین محمدسام را # ~~طلب داشت و به شراب خوردن مشغول شد. چون مستی بر جمالالدین محمد سام # ~~مستولی گشت به اسم استفراغ از خرگاه خود بیرون آمد و در بارگاه رفت و ~~روی به # ~~یاران خود چون لقمان و فرخزاد و میرک غوری و یحیی و سلیمان و الشی و ~~رستم و # ~~ابوالفتح کرد وگفت «ای اصحاب، بوجای مست است و در خرگاه مرد ده بیش # ~~نیست. مصلحت در آن است که تیغها برکشیم و او را با مجالسان او به قتل ~~رسانیم و # ~~به تجدید صیت نامداری و دلاوری خویش در جهان منتشر گردانیم.» ~~PageV01P551 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0555.png) # ایاران اواکه] اسامی ایشان به ذکر پیوست، گفتند«ای خدیوند، این کار بزودی # ~~دست میدهد، اما اگر ما بوجای را به قتل رسانیم سپاه او تمامت خلق هرات ~~را به # ~~مصادره و شکنجه هلاک گردانند و چون ما اندکایم غوغا کنند و ما را امکان ~~بیرون # ~~شدن نباشد.» جمالالدین محمد سام آن اندیشه را نفی کرد و نماز شام را به ~~اجازت # ~~بوجای مراجعت نمود و به حصار درآمد. # روز دیگر شاه اسماعیل با سجزی ده پیش بوجای آمد. هم بر آن منوال که # ~~جمالالدین محمدسام را نواخته بود او را بنواخت. روز دیگر تاج الدین ~~یلدوز از # ~~حصار بیرون آمد. بوجای او را به اصناف آنچه که جمالالدین محمدسام و شاه # ~~اسماعیل سجزی را نواخته بود بنواخت. سیزده روز پیاپی هر روز از اعیان ~~حصار # ~~یکی [یکی آبیش بوجای می آمد و بوجای او را اسب و جامه میداد و خوشدل ~~باز # ~~538] می گردانید بدان امید که باشد ms448 حصاریان همه به یکباره پیش او آیند. ~~و # ~~حصاریان هر روز به نوعی بیرون آمدن خود را تأخیر میداشتند و امروز و ~~فردا # ~~میگفت اند] و سجزیان بیشتر پناه به ملک ینالتکین [می] بردند. و در حصار ~~صد مرد # ~~بیش نماند. و جمالالدین محمدسام واختیارالدین ینشه وتاج الدین یلدوز ~~ولقمان # ~~و یحیی و علی جب با هم قرار کردند که ایشان نیز از هرات بروند و تا ~~بوجای خبردار # ~~شود خود را در حوالی قلاغ غرجستان اندازند. باز از آن قرار برگشتند و ~~بدنامی گریز # ~~و جبن ایشان را دامنگیر شد. به قضاء ربانی و تقدیر یزدانی رضا دادند. # و راوی چنین گفت که پیش از آنک جمالالدین محمدسام با بوجای صلح # ~~کرد، قاصدی فرستاده بود پیش امیر یساول که امیری بس بزرگ و متمکن و # ~~امیرالامراء خراسان بود و عرضه داشت که «اگرامیرعادل باذل یساول نویان، ~~زیدت # ~~معدلته، بدین طرف حرکت فرماید، بنده با جماعتی که در اهتمام اوست پیش ~~او # ~~آید و این خطه را به امیر سپارد و اگر سزاوار قتل یا عفو باشد، حکم آن ~~را امیر داند.» # هم در آن هفته که بوجای شهر را فتح کرد، امیر یساول با پنج هزار سوار به # ~~شهر هرات آمد و ایلچی گرگ مست نام پیش جمالالدین محمدسام فرستاد و بر # ~~مقتضای «لاتخف ولاتحزن»1 گفت که «خوفی و وهنی به خود راه مده و پیش من ~~PageV01P552 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0556.png) # ~~بیرون آی تا ترا تربیت کنم و از دست تعدی و ظلم بوجای نگاه دارم.» و ~~درین معنی # ~~سوگند بسیار خورد. جمالالدین محمدسام بر [امیر] یساول اعتماد کرد و با ~~تمامت # ~~ساکنان حصار پیش او رفت. امیر یساول، جمال الدین محمدسام ویاران او را # ~~بگرفت و به بوجای سپرد و گفت «خصمان ترا به تو دادم. به حکم یرلیغ ~~جهانگشای # ~~پادشاه عادل اولجایتو سلطان ایشان را به قتل [539] رسان و از رودخانهآ ~~هرات بر # ~~وجه حکم یرلیغ بدان گونه به ms449 نفاذ پیوسته است که بوجای جز کشندگان پدر و # ~~برادران خود هیچ آفریدهآ دیگر را زحمت ندهد و شهر را خراب نکند، که اگر ~~شهر # ~~هرات ویرانی پذیرد ممالک خراسان بکل خراب شود.» # روز دیگر بوجای به حکم امیر یساول و اغوای بعضی از ملوک و امرای لشکر # ~~تاج الدین یلدوز و پهلوان لقمان را با بیست تن از نامداران غور بر سر ~~پل هرات به # ~~قتل آورد. و بندهآ ضعیف، مؤلف کتاب، سیفی هروی را در آن روز نیز ~~بگرفتند. و # ~~سبب آن بود که طایفه [ای] از حساد بد نژاد در آن ساعت که مبارزان غوری ~~را به # ~~دست می آوردند، در پیش بوجای عرضه داشتند که درین شهر شاعریست سیفی # ~~نام ومداح ملک مرحوم فخرالدولة والدین است وبه جهت جمال الدین محمد سام # ~~کتابی نظم کرده قرب بیست هزار بیت و آن کتاب را به سام نامه مسمی ~~گردانیده، # ~~و در کار لشکرکشی و محاصرهآ امیر مر شهر هرات را طعن بسیار کرده و جانب # ~~غوریان و هرویان را به همه ابواب راجح داشته. اگر حکم امیر شود او را ~~نیز به قتل # ~~رسانیم.») # القصه بنده را بگرفتند و سروپای برهنه پیش بوجای برد[ند] و به زخم چوب # ~~و چماق مجروح گردانید[ند]. بوجای فرمود که آن کتاب را بیارید تا ببینم. ~~چون # ~~کتاب را به دست بوجای دادند کتابی دید قرب پنجاه جزو مصور و پرداخته. ~~آن را # ~~بگشاد. قضا را ذکر عظمت و لشکرکشی دانشمند بهادر و صفت معموری خیلخانهآ # ~~او برآمد. بوجای گفت که «درین کتاب پدر بزرگوار مرا بستوده است، اما ~~چون شاعر # ~~غوریان است او را نیز به قتل رسانید.» بنده را در سلک قاتلان دانشمند ~~بهادر # ~~منخرط گردانیدند. چون حیاتی باقی بود از میان هفتاد و هشت تن بنده و ~~شخصی # ~~حسن مقرب نام بعد از آنکه به بوجای خط بندگی و گناهکاری دادند خلاص ~~یافتند. # ~~باقی را به قتل [540) رسانیدند، علیهم ms450 الرحمة والرضوان. # بعد از آن به دو روز بوجای به حکم امیریساول از هرات برفت. امیریساول ~~PageV01P553 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0557.png) # ~~اعیان و جماهیر ارباب ولایت هرات را طلب داشت وگفت «ای قوم حکم یرلیغ # ~~پادشاه جهان اولجایتو سلطان بر آن جمله است که هیچ آفریده بر رعیت هرات # ~~تعدی و زور نکند. از فردا بامداد تا نماز پیشین روز دیگر همه باید که ~~به شهر درآیید # ~~و بر نهج گذشته و عادت معهود به اشغال و امور خویش مشغول باشید.» خلق ~~شهر # ~~هرات بر امیر یساول آفرین فراوان و ستایش بیبایان خواندند و گفتند: ### | شعر [ادیب صابر] # # تا باد و خاک و آتش و آب است در جهان %~% تا آفتاب و ماه بتابند بر ~~جهان # # تا هست شیب رایت علم علی زمین %~% تا هست در حمایت عدل عمر جهان # # بردار حظ لذت عیش و طرب ز عمر %~% بگذار در بزرگی و جاه و خطر جهان # # کشته ترا بدانچه تو خواهی قرین قضا %~% داده ترا بدانجاه تو خواهی ظفر ~~جهان # # عز ترا ز تیر تبدل زره فلک %~% حال ترا ز تیغ تغیر سپر جهان ### | شعر [ابوالعلا] # وکن فی الملک یاخیرالبرایا %~% سلیمانا وکن فی العمر نوحا # و باش در پادشاهی ای بهتر پادشاهان # سلیمان بن داود، علیهاالسلام، وباش در زندگانی نوح، علیه السلام # ~~روز دیگر تمامت خلق به شهر درآمدند. شهری دیدند خراب و کنده [541] و # ~~سوخته به مثابتی که گفتی که سالهاست که درین شهر عمارتی نبوده. و بیشتر ~~شهر و # ~~بازار را فراهیان و اسفزاریان خراب کردند و نقوش و صوری را که بر ~~دیوارها[ی] # ~~بارگاه حصار و خانقاه ملک مرحوم فخرالدولة والدین بود به تراشش و خراشش # ~~ناجیز گردانید [ند]. # و جمال الدین محمدسام را بوجای بند کرده با خود ببرد. مؤلف کتاب، بندهآ # ~~ضعیف سیفی هروی در فاریاب شبی به وثاق جمالالدین محمدسام رسید. بندی # ~~دید بر پای چپ او به وزن دوازده من و دست راست او را به ms451 سلسله به جانب ~~پای # ~~چپ او محکوم گردانیده. آن شب تا روز به تضرع و مسکنت از درگاه لایزالی، # ~~باریتعالی و تعظم، طلب غفران می کرد و از تبدل زمان و تقلب احوال و ~~جفای سپهر # ~~میگفت: PageV01P554 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0558.png) ### | شعر اخاقانی] # ~~ماردیدی بر گیا بی جان شده1 در غار غم ### | مار بین پیچیده بر ساق گیا آسای من # ~~اژدهای حلقه گشته بینم اندردامنم2 ### | زان نپیچم1 ترسم آگه گردد اژدهای من # ~~تانترسد این دو طفل هندو اندر مهد چشم ### | زیر دامن پوشم اژدرهای جانفرسای من # ~~دست آهنگر مرا در مار ضحاکی کشید ### | گنج افریدون چه سود اندر دل دانای من # ~~آتشین آب از جوی خونین برانم تا به کعب ### | کآسیاسنگ است بر یای جهان پیمای من # ~~[542] پای من کوی [ی ]به درد کژروی مأخوذبود ### | پای را این درد بر بود از سر سودای من # ~~بعد از چند روز بوجای جمالالدین محمدسام را نامزد عراق گردانید به اسم ~~آنکه در # ~~پیش پادشاه و امرا عرضه دارد که «من دانشمند بهادر را به فرمان و اشارت ~~ملک # ~~مرحوم فخرالدولة والدین به قتل رساندم.» و از قرابتان بوجای، پهلوان ~~حاجی، # ~~جمالالدین محمدسام را تا طوس ببرد. و به هر بلده و بقعه و قصبه که ~~میرسیدند # ~~مردم آنجا از وضیع و شریف به دیدن جمالالدین محمدسام می آمدند و نعمت # ~~فراوان می آورد[ند] و از آن هیکل و شکل و شمایل پهلوی او در شگفت ~~میماندند و # ~~از حضرت عزت به ابتهال و دعا خلاص[ی] او می جست اند]. # امیر یساول را خبر کردند که بوجای، جمالالدین محمدسام را به پهلوان # ~~حاجی سپرده تا به عراق پیش پادشاه زمان اولجایتو سلطان برد. امیر یساول ~~امرا را # ~~گفت که «اگر جمال الدین محمدسام سلامت به عراق رسد هر آینه که از من ~~شکایت # ~~[خواهد] کرد و خواهد گفت ما که پناه به یساول بردیم مال ما بستاند و ~~فرزندان ما # ~~اسیر کرد و ما را ms452 به دست بوجای باز داد. مصلحت در آن است که او را ~~بازگردانیم و PageV01P555 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0559.png) ### | تاریخ هرات # ~~بوجای را بگوییم تا او را به قتل رساند.» امرا گفتند که صواب در آن است ~~که امیر # ~~می فرماید. در حال صد سوار را نامزد کرد تا پهلوان حاجی را با ~~جمالالدین # ~~محمد سام بازگرداندند. # و چون بوجای از مرغاب مراجعت نمود و به مرغزار بشوران1 نزول کرد، به # ~~حکم امیر یساول، جمالالدین محمدسام را به قتل رساند و از آنجا به ~~زورآباد رفت # ~~و خلق هرات از شر او بازرستند و حق تعالی را سجدات شکر به جای [534] ~~آوردند # ~~و در طاعت و عبادت افزود[ند] وانعامات و صدقات در باب علما و فقرا جاری # ~~داشت [ند] و نیات خیر کرد [ند] و در عمارت و مساجد و مدارس اجتهاد بلیغ ~~مبذول # ~~داشت [ند]. PageV01P556 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0560.png) # ذکر نود وهشتم # در صفت خصال و فضایل ملک # اسلام غیاث الحق والدین، خلد ملکه # ~~ملی اسلام غیاثالحق والدین کسه پسر ملک مغفور مبرور # ~~شمس الدولة والدین، طاب ثراه، است و دیباچه این تاریخ نامه بعد از حمد ~~ونعت # ~~به نام بزرگوار و القاب عالیهآ او موشح و مزین، ملکی ست ملک صفات و ~~ملکی ست # ~~ملک بخش. مخصوص به عون الهی و آراسته به آیین پادشاهی و موصوف به ### | شعر [متنبی] # # ملک سنان قناته و بناته %~% یتباریان دما و غرفا ساکبا # پادشاهیست که سرنیزهآ او و سرانگشت او # ~~برابری می کند با هم در خون و در نیکوئی از روی ریختن # # کالبدرمن حیث التفت رأیته %~% یهدی الی عینبک نورا ثاقبا # ~~چون ماه شب چهارده از هر جاکه التفاتی کنی تو بینی او را # ~~هدیه می فرستد به سوی دو چشم تو روشنای افروزند5 # # کالشمس فی کبد السماء وضوءها %~% یغشی البلاد مشارقا ومغاربا # چون آفتاب در میان آسمان و روشنایی او # می پوشد شهرها را در مشرقها و در مغربها [544] ### | شعر [مجیر] # ~~شه مسیح دم ms453 و خسرو سلیمان قدر ### | که مرده از نفسش زنده شد مسیح آسا # ~~قضا کمین و قدر صولت و ستاره حشر ### | سکندو آیت و جمشید ملک و خضر بقا PageV01P557 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0561.png) # ~~محیط دست [و] رکاب آسمان [و] صاعقه خشم # سیهآر عرش [و] جناب آفتاب [و] ابر عطا # ~~هزار چیز که کان در هزار سال اندوخت # درست شد که ز یک جود او شدست هبا # ~~چنان بدو همه اجزای خاک در طرباند # که ذره رقصکنان میرود میان هوا # ~~ز روی قدر به جای [ی] رسیده حضرت او # گاه کوشش چون ضرغام قتال همه باس و عنف، و وقت بخشش چون غمام # ~~هطال همه کرم ولطف، # شعر[رشید وطواط] # ~~هزار صاعقه در یک شکوه او مضمر # هزار فایده در یک حدیث او مضمون # ~~به قدر مرتبه دارش به سان کیکاوس # به جاه غاشیهدارش به شکل افریدون # ~~محیط جود وکرم را ضمیر او مرکز # حساب مجد و شرف را جلال او قانون # ~~هوای نرم به طیب سخاء او ممزوج # زمین رزم بهخون عدوی او معچون [545] # ~~ز شخص شیر فلک سهم او ربوده حیات # ز فرق گاو زمین پاس او شکسته سرون # ~~به امر نافذ او دهر چاکر و منقاد # به حکم عالی او چرخ بندهآ مأذون # ~~به یمن همت اوجان عاقلان مشعوف # به دست منت او شخص فاضلان مرهون # ~~زهر دثوب دل او منزه است و بری # ز هر عیوب تن او مطهر است و مصون # ~~هنگام داد چون باد جهنده بر قوی و ضعیف، و چون آفتاب تابنده بروضیع و ~~PageV01P558 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0562.png) # ~~شریف. به همت چون دریای [ی آکه در دهش از گاهش ناندیشد و در تهور چون # ~~سیلی که از نشیب و فراز نپرهیزد. خنجر ذوالفقار اثر او در مفاصل عدو ~~چون قضا # ~~گره گشای، و رأی عالم آرای او در ظلمت حوادث و نوایب دهور چون ستارهآ # ~~راهنمای. ### | شعر[مسعود سعد] # رای او را دلیل گشته قدر %~% عزم او را مطیع گشته قضا ms454 # ختجر عدل او نموده هنر %~% گوهر ملک او فزوده بها # تیغ او بر فنای عمر دلیل %~% جود او بر بقاء عمر لوا # جسم گیتی به حکم او محکوم %~% چشم گردون ز رای او بینا # ~~آثار نجابت و شهامت او روشن و پیدا، و دلایل یمن وسعادت در حرکت و سکون # ~~و هویدا. ### | شعر [ظهیر] # # فر سلطانی ونشان جلال %~% در جبینش چو مهر و مه پیداست1 # # مسند قدر و کامرانی اوست %~% که ز بر دست گنبد خضر است # # پیش کف کریم کان صفتش2 %~% ازخجل ماندگان یکی دریاست [546] # # بر در بارگاه میمونش2 %~% از کمر بستگان یکی جوزاست # # چرخ را امتثال فرمانش %~% در بد و تیک مقصد اقصاست # ~~درگاه عالیجاه او کهف و ملجاء ستم رسیدگان، و جناب عالی پناه و ولیجه و ~~مغیث # ~~فریادخواهان. ### | شعر # از نکبت حوادث ایام فارغ است ### | آن کس که در حمایت حرز و امان اوست # چرخ ارچه توسن است، مطیع رکاب اوست ### | دهر ارچه گردن است، اسیر عنان اوست PageV01P559 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0563.png) # ~~خورشید چرخ سلطنت است و ز روی قدر ### | همچون زحل هزار ملک پاسبان اوست # ~~عنایت بی غایت ذات نیکوصفات با حسنات او مقوی ارباب علم و عمل، و تربیت # ~~بینهایت جود وجود با مقصود او مربی اصحاب فضل وهنر. ### | شعر # ~~هم فضل را مربی و هم علم را عماد ### | هم صدر را مقوی و هم ملک را شرف # ~~فکرش همه درایت و دستش همه سخا ### | طبعش همه لطاقت و لفظش همه لطف # ~~عالی به قدر اوست کنون رایت هنر ### | زنده به سعی اوست کنون سنت سلف # ~~مقبول شد به دولت او ملت کرم ### | معمول شد ز همت او سنت شرف # ~~خساد او ز صولت ایام مبتذل ### | اعداء او ز نکبت ادوار مستخف 547] # ~~بر سیر انبیا و روش اولیا، برحسب بشارت «ان اگرمکم عندالله آتقیکم»1 ~~مقتضای # ~~اشارت «إن للمتقین مفازا»2 ایام ولیالی او به زهد و تقوی مصروف، و ~~ساعات و # ~~آنات او به پرهیزکاری مقرون. ### | شعر ms455 # # وأنت لغمة البلوی جلاء %~% وآنت لأمة التقوی إمام # و تو مر پوشیدگی سخنی را خداوند زدودنی # و تو مر گروه پرهیزگاری را پیشوائی # # وآنت لکل ماثرة آساس %~% وآنت لکل مکرمة عماد # و تو مر هر کار گزیده را بنیادی # و تو مر هر برزنی را ستونی PageV01P560 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0564.png) ### | ذ کر نود و نهه # در رفتن ملگ اسلام # غیاث الحق والدین به عراق بار اون # چنین میگوید بندهآ ضعیف، مؤلف کتاب که درین سال مذکور که سنهآ ست و # ~~سبعمائه [= 706] است ملک اسلام غیاث الحق والدین از قلعهآ محروسهآ ~~خیسار به # ~~خطهآ معمورهآ هرات حرکت فرمود و از هرات عنان عزیمت بر سمت عراق تاخت. # و سبب آن بود که چون ملک اسلام غیاث الحق والدین بر مقتضای «آن # ~~اشکرلی ولوالدنک إلی المصیر»2 در شرایط خدمت پدر مغفور خود شمس الحق # ~~والدین، نورالله رمسه، هیچ دقیقه مهمل نگذاشت و چنانک از کمال کیاست و ~~وفور # ~~دانش او بود در جمیع امور زندگانی به رضای بدر مرحوم کرد و ملک مغفور # ~~شمس الحق والدین را هرگز از آغاری عقوق و عصیان او بر ضمیر منیرکردی # ~~ننشست و ظاهر و باطن و اقوال [548] و افعال و حرکات و سکنات او را به ~~اداء # ~~فرایض الهی وقضای سنن نبوی مشعوف ومصروف یافت و به خدمت امتثال امثله # ~~خویشتن مایل و مشتعل تمامت مملکت وخزاین و دفاین وقلاع و حصون ولایات # ~~خود را تملیک او کرد و رؤوس حشم و وجوه خدم را به مطاوعت و متابعت او # ~~مأمور گردانید. # چون به رحمت حق پیوست وبه اشارت «قیل ادخلی الجنة» در دارالقرار # ~~قرار گرفت، ملک اسلام غیاثالحق والدین بعد از چهل روزکه شرایط عزا و ~~مصیبت # ~~به جای آورد به جای او جلوس مبارک فرمود و ولایت غور را در ضبط آورد و ~~ولاة و # ~~حکام آن حدود را در سلک خدمت و طاعت منخرط گردانید و ابواب عدل و بذل # ~~بر خاص و عام ms456 بگشاد و طریق عشم و تعدی را ببست و از سخاء غریزی و جود # ~~خلقی3 بر مقتضاء کلام نبوی که «السخی لایدخل النار وإن کان فاسقا»4 ~~وضیع و PageV01P561 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0565.png) # ~~شریف را محظوظ و بهرهمند گردانید و در جمیع امور شرعی و سیاسی تتبع به ~~آثار # ~~مرضیه و رسوم محمودهآ بدر مرحوم خود ملک مغفور شمس الحق والدین کرد و # ~~تغییر و تبدیل1 در مواعظ و وصایا و فرمودهآ او از محض خطا وعین جفا ~~شمرد. # ملک مغفور علاءالدین که برادر او بود و ازو به سال بزرگتر و از ملک # ~~فخرالدین کهتر2، طمع در خزاین پدر مرحوم و قلعهآ محروسهآ خیسار کرد. و ~~میان # ~~ایشان به جهت این معنی قیل و قال و جواب و سئوال بسیار رفت و عاقبت به # ~~رنجش انجامید و چند کرت قلاع یکدیگر را محاصره کردند و ملک اسلام # ~~غیاث الحق والدین در باس خاطر برادر چندانک ممکن بود اجتهاد نمود و از ~~زعما و # ~~رؤسای ولایات و قلاع او هر کسی را که به دست آورد به جهت حفظ شرایط ~~اخوت # ~~ارباب حقد3 و حسد با من حرب میکند، من باری برخلاف آن خواهم رفت.» # چون ازین حکایت چند گاه برآمد املک] اسلام غیاث الحق والدین عزیمت # ~~سفر ممالک عراق مصمم گردانید و با برادران و اقارب و ملازمان خود گفت ~~که # ~~«مرا در خاطر آن است که پیش اولجایتو سلطان روم و ممالک عراق و عراقین ~~را # ~~ببینم؛ چه، بارها از لفظ مبارک پدر مرحوم خود، طابثراه، شنیدهام که مرا ~~گفته که # ~~ای فرزند ### | شعر افردوسی] # اگر تاج خواهی و زرینه طشت %~% به ملک عراقت بباید گذشت # ~~چه در طالع تو دیدهام که بر درگاه پادشاه وقت کار تو بالا گیرد و ~~همچنانک خزینه و # ~~دفینه و حشم و خدم من به تو رسد از آن برادران و ارقاب تو هم به تو رسد ~~و اولاد و # ~~احفاد ایشان بیش تو در ms457 سلک خدمتکاری و طاعت داری منخرط گردند و اولیا و # ~~اعدای خاندان بزرگوار و دودمان نامدار ما در عهد دولت تو در سرور و ~~حبور و # ~~هموم و غموم روزکار گذرانند4 و روز به روز اعلام همایون دولت قاهره و ~~ملک سنیه # ~~ملوک خراسان و حکام زمان در ایام دولت و دولت ایام تو افراشته ترگردد و ~~قاعدهآ # ~~عدل و داد و ابنیهآ صلاح و نجاع مستحکمتر شود.» PageV01P562 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0566.png) ### | شعر انظامی # به جای [ی] رسد کارت ای هوشمند %~% که بوسد رکابت سیهر بلند # جهانت رهی، چرخ چاکر شود %~% خرد راهبر، بخت یاور شود # ~~وجوه ملازمان درگاه و رؤوس اکابر سپاه او گفتند که «هرچه رأی اعلی ملک ~~ملوک # ~~اسلاه مصلحت بیند امتثال آن بر ما بندگان چون فرضهای ایزدی و سنتهای ~~محمدی # ~~از جمله واجبات و لوازم است. اما در این سر وقت که دانشمند بهادر با ~~لشکرهای # ~~اطراف شهر هرات را محاصره کرده است [550] و برادر تو ملک فخرالدین به # ~~مقاومت و ممارات در حرب و ضرب آمده، حرکت فرمودن بدان طرف از صوابدید # ~~بعید می نماید.» # ملک در اسلام غیاثالحق والدین گفت که «چون ما متوجه اردوی پادشاهیم # ~~و برادر خویش را نخواهیم دید، دانشمند بهادر قصد ما نکند و ازو در باب ~~ما جز # ~~لطف و تکریم و اعزاز چیزی دیگر در وجود نیابد.» روز دیگر بر موجب قضیت ~~«إن # ~~الحکم الا لله علیه توکلت [وعلیه] فلیتوکل المتوکلین»1 به طالع وقت ~~وساعت # ~~فرخنده از قلعهآ محروسهآ خییسار بیرون آمد. چون به هفت فرسنگی خطهآ ~~هرات # ~~رسید قاصدی پیش برادر خود ملک فخرالدین فرستاد و دیگری نزد دانشمند ~~بهادر. # ~~چون دانشمند بهادر از رسیدن ملک اسلام غیاث الحق والدین خبر یافت بغایت # ~~مبتهج و خوشدل گشت. پسران و برادران خود را با تمامت ملوک و امرای سپاه ~~تا # ~~چهار فرسنگ [ی] به استقبال او فرستاد. # چون ملک اسلام غیاث الحق والدین نزد یک دانشمند بهادر رسید، دانشمند ms458 # ~~بهادر او را در کنار گرفت و از زحمت راه بسیاری بپرسید و گفت «ای ملک ~~ملک # ~~سیرت پاک سریرت، پدران مرحوم و جدان مغفور تو از پادشاهان ما همیشه ~~نیکوئی # ~~و عاطفت دیدهاند و از حضرت ایشان به جمیع منتظر و مرجو خود رسیده. ~~امروز بر # ~~خلاف ملوک ماضی، علیهم الرحمة و الغفران، برادر تو ملک فخرالدین با ~~پادشاه # ~~عادل باذل کامیاب گیتی ستان اولجایتو سلطان عناد و یاغیگری ظاهر ~~گردانیده و # ~~چند هزار نکودری دزد سفاک بی باک بدکار واجب القتل را در حمایت گرفته و ~~خلق PageV01P563 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0567.png) # ~~خدای عزوجل را از درون بیرون در دریای مقاسات و معانات انداخته و در ~~تیه # ~~حیرانی و پریشانی متحیر گردانیده. این خطه همان است که آبا و اجداد و ~~اعمام تو # ~~در وی ملک بودهاند.[551] هرگز ازین نوع تخلف و تعند ننمودهاند و خلاف ~~احکام # ~~پادشاهان نکرده. میباید که بیش برادر روی و او را به وجه احسن نصیحت ~~کنی. # ~~باشد که دست از ستیز و حرب بازدارد و پای از دایرهآ رزم جستن و کین ~~آوری بیرون # ~~هد.» # ملک اسلام غیاث الحق والدین، خلدمکه، فرمود که «پدر مرحوم ومغفور من # ~~شمس الحق والدین مرا وصیت کرده است که پیش او نروی؛ چه، او روی ~~پادشاهان # ~~ندیده است و با عساکر ایشان تیغ کشیده و در اوامر و نواهی ای اکه او را ~~فرمودهام از # ~~آن اجتناب و عدول جسته.» ### | شعر [فرد وسی] # بدین فرت ای شاه ایران زمین %~% نگهدار بادا جهان آفرین # ~~بعد از آن، روز دیگر او را به الحاح بسیار و تکلیف تمام پیش ملک ~~فخرالدین # ~~فرستاد. # چون ملک فخرالدین را خبر شد که برادر او به شهر میآید، تمامت نواب و # ~~حجاب و ارکان دولت و اعیان درگاه خود را چون: افتخارالدین عمر هارون و # ~~شمسالدین فارسی و شمسالدین عمر شاه خواندزی و پهلوان یاراحمد و ابوبکر # ~~سدید وشمسالدین خلج با اطباق اشراف و جماهیر ms459 وصدور و اکابر هرات به # ~~استقبال برادر بیرون فرستاد. چون ملک اسلام غیاث الحق والدین به شهر ~~هرات # ~~درآمد خلق از وضیع وشریف و صغار و کبار بر رأیت همایون و موکب میمون و # ~~تارک مبارک او درر و دنانیر نثار کردند و گفتند: ### | شعر # دین سپر شهریار دولت و دین %~% قبله در شهریار دولت و دین # عرصهآ افلاک و بر و بحر تمام %~% در نظر شهریار دولت و دین [552] # مایدههای بهشت و نعمت الوان %~% ماحضر شهریار دولت و دین # وعدهآ گردون به صدهزار بزرگی %~% مدخر شهریار دولت و دین # مهر ومه و مشتری به جای جواهر %~% بر کمر شهریار دولت و دین # صحت وراحات وبی غمی و غنیمت %~% همسفر شهریار دولت و دین PageV01P564 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0568.png) # # نصرت و اقبال هرکجا که کند روی %~% راهبر شهریار دولت و دین # ~~چون به حصار درآمد و پیش ملک فخرالدین رسید، ملک فخرالدین او را در ~~آغوش # ~~گرفت و آثار مهر اخوت ظاهر گردانید و آب به چشم درآورد و گفت: # شعر[جمال الاسلام] # اهلا بمقدم ایمن الاخوان %~% فحر الملوک خلاصة الارکان # نیکوئی بار مقدم خجسته مر برادران را # نازش پادشاهان پاکیزه عناصر ### | شعر [ربیعی] # # به یزدان که دادار جان است و هوش %~% به گردون گردان و شید و خروش # # که جانم به دیدار تو شاد شد %~% روانم چو مینوی آباد شد # ~~ملک اسلام غیاث الحق والدین بر برادر ثناء فراوان خواند و مدایح بی ~~پایان گفت: ### | شعر[دقیقی] # # به فرکیانی و فرماندهی %~% بهگیتی ستانی و شاهنشهی # # بماان] شادمان، بزی خوش منش %~% که بیتوش بادا تن بدکنش # ~~دو روز پیش برادر بود. روز سیم اجازت خواست. ملک فخرالدین مایحتاج سفر ~~او # ~~را مرتب گردانید و هر اصطناع و تعطف که ممکن بود در باب او مبذول داشت ~~و به # ~~شفاعت او جماعتی را که در بند و زندان داشت، بگذاشت و او را در کنار ~~گرفت و # ~~گفت: ### | شعر # # (553] قضی الدهر بالتفریق بینی وبینکم %~% فیالیت شعری ms460 ماالقضاء یرید # حکم کرد روزگار به جدائی میان من و میان شما # ای کاشکی بدانمی چیست که قضا میخواهد آن چیز را # ~~بعد از آن ملک اسلام غیاث الحق والدین برادر را وداع کرد و گفت: ### | شعر # أودعکم و أودعکم چنانی %~% وآنثرعبرتی مثل الجمان # وداع میکنم شما را و ودیعت مینهم به شما دل خود را # و نثار میکنم اشک خود را مانند مروارید بزرگ # فإنی لاأرید بکم فراقا %~% ولکن هذه حکم الزمان PageV01P565 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0569.png) # بدرستی که من نمی خواهم به شما جدای [یآرا # ولیکن این جدای ای] حکم روزگار است # ~~روز دیگر پیش دانشمند بهادر آمد. دانشمند بهادر او را بنواخت و به ~~خوشدلی تمام # ~~وداع کرد و به امرای اردوی اولجایتو سلطان نامهها نوشت و ازو شکر بسیار ~~بازنمود. # القصه روز دیگر ملک اسلام غیاث الحق والدین، خلد ملکه، از لشکرگاه # ~~دانشمند بهادر حرکت فرمود. چون به مزار متبرک و مقام مبارک جام رسید، # ~~شیخ الاسلام شهاب الحق والدین، مدظله، در باب او شفقت وکرامت بیحد و # ~~حساب مبذول دانست و هم در آن روز او را وداع کرد و گفت: ### | شعر # رو کسه اقبال آستانهآ تست %~% قصر قیصر کمینه خانه تست # رو درین وقت هر کجا خواهی %~% که زمین تو در زمانهآ تست # جرم خورشید با بلندی قدر %~% رایت ظل آستانهآ تست [554] # به هنر تیری از کمان بگشای %~% که ول حاسدان نشانهآ تسست # شمع ملکی وماه را هر شب %~% مدد نور از زبانهآ تست # راوی چنین گفت که چون ملک اسلام غیاث الحق والدین از جام حرکت # ~~فرمود، بعد از سه روز به مشهد متبرک طوس درآمد و زیارت تربت مقدسه و ~~روضهآ # ~~مطهرهآ سلةالنبویه جلال آل یاسین علی بن موسی الرضا، علیهماالسلام ~~والاکرام، # ~~دریافت. والی مشهد مرتضی اعظم سلطان نقباء العرب والعجم، مصدرالجود # ~~والحیا، مفخرآل عبا، بدر الحق والدین، آنک ### | شعر # تفاخر نموده بدو آل هاشم %~% تظاهر فزوده بدو آل حیدر # به اجداد او عز بطحا ms461 و یثرب %~% به اسلاف او فخر محراب ومنبر # ~~در حق ملک تربیت و تکریم به جای آورد و گفت «ای ملک نیک رای ستوده ذات # ~~عالی صفات، خواطر سادات این بقعهآ خیر و قلوب مجاوران این روضهآ منوره # ~~ملتفت حال تواند ودعا وثناء صباح ومساء ایشان بدرقهآ راه ومصاحبت ~~بامداد و # ~~شبانگاه تو. ### | شعر انصیری] # # دعای گوشه نشینان و ذکر زمرهآ حق %~% معاون و مدد روز و روزگارت باد ~~PageV01P566 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0570.png) # # ثناء حزب سموات در صوامع قدس %~% حلیف ذات شریف بزرگوارت باد # # کسرامت ابدی و سعادت افلاک %~% قرین طالع میمون نامدارت باد # # درین سفر ظفروفتح ونصرتواقبال %~% انیس و راهنمای و رفیق و یارت ~~باد[555] # شعر [رشید وطواط] # غنمت بما تهوی ونلت الذی ترضی %~% ولقیمت ماترجو و وقیت ماتخشی # غنیمت یا بیا تو به آنچه دوست میداری تو آن چیز را و بیابیا تو آنچه را # خشنود میشوی تو به آن چیز # و ببینیا تو آنچه را امید میداری و نگاه داشته یا بیا تو از آنچه # می ترسی از آن چیز # ملک اسلام غیاث الحق والدین بر موجب کلام رسول رب العالمین، علیه # ~~افضل الصلوات واکمل التحیات، که «مثل آهل بیتی مثل سفینة نوح من رکب # ~~فیهانجا ومن تخلف عنها غرق»1 از امیربد رالدین استمداد همت نمود و به ~~نهمت و # ~~همت او افتقار و افتخار هرچه تمامتر به اظهار رسانید و چنگ رجا در حبل ~~متین ولا # ~~و محبت خاندان بزرگوار و دودمان نامدار او زد. # و راوی چنین تقریر کرد که هم در آن دو سه روز که ملک اسلام غیاث الحق # ~~والدین از خیلخانهٔ‌ دانشمند بهادر بیرون آمد و به جانب جام حرکت ~~فرمود، # ~~دانشمند بهادر در حصار شهر - چنانک ذکر آن ثبت شده است - به قتل رسید. ~~هم در # ~~روز قتل او صد سوار دانشمندی بر سبیل تعجیل در عقب ملک اسلام غیاث الحق # ~~والدین برفتند و چون ضراغم و فیول در قطع منازل و مراحل ms462 صحراوات و جبال # ~~حرکت کرد[ند] بر آن طمع که چون خدم ملک فخرالدین، دانشمند بهادر را با ~~سیصد # ~~تن از اکابر و رؤوس سپاه او به قتل رساندند ما ملک اسلام غیاث الحق ~~والدین را که # ~~برادر اوست بگیریم. و تا حدود طوس برفتند. و چون ملک اسلام غیاث الحق # ~~والدین از ایشان به زمان و مکان سبقت داشت، خایب و خاسر مراجعت نمودند ~~و # ~~ملک اسلام غیاث الحق والدین به عون الله تعالی کوه و بیابان را پس می ~~گذاشت تا PageV01P567 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0571.png) # ~~به سلامت و سعادت به لشکرگاه [556] پادشاه اولجایتو سلطان رسید. # روز دیگر به خدمت پادشاه رفت و چون شرف بار یافت شرایط خدمت و # ~~دعا به جای [ی] آورد و به رسم ملکالملوک عجم زبان به مدح پادشاه بگشاد ~~و # ~~گفت: ### | شعر # ~~پادشاها! رایت قدرت همایون باد و هست ### | اخترت فرخنده وایام میمون باد و هست # ~~عدل وبذل وفضل ولطف وحلم وحکمت تا به حشر ### | شامل اطراف ملک ربع مسکون باد و هست # ~~پیش درگاه معلای بهشت آساء تو ### | خسرو سیارگان چون عبد مادون باد و هست # ~~در صف هیجا ز خون دشمنان جاه تو ### | تیغ تیزت همچو تیغ صبح گلگون باد و هست # ~~از برای عزت ایام و بذل مالها ### | در جهانت عمر نوح وگنج قارون باد[وهست] # ~~تا زمین و آسمان بر ذره وأنجم بود ### | لشکرت از آنجم و از ذره افزون باد و هست # ~~بعد از آن امرای عظام و صواحب کرام سخن او را در پیش پادشاه عرضه ~~داشتند. # ~~پادشاه عهد الجایتو سلطان چنانک از کمال1 شمایل خدایگانی او بود، در ~~باب ملک # ~~اسلام غیاث الحق والدین تربیتها وعنایتها[ی] فرمود که تمامت امیران و ~~وزیران # ~~مملکت او بر آن حسد بردند و اشارت راند که «به موجب یرلیغ پدر بزرگوار ~~او ملک # ~~شمس الدین خطهآ معمورهآ هرات را تا شط سند و حد آموی بد و مفوض گردانند ~~و در # ~~تضاعیف خدم و ms463 حشم او چندانک امکان دارد اجتهاد نمایند که میدانم که ~~ازین # ~~ملک نیک اعتقاد برخلاف برادر [557] ملک فخرالدین، همه نیک خدمتی و # ~~حق شناسی در وجود خواهد آمد.» # امرا و وزرا در کار ساختگی مراجعت ملک اسلام غیاث الحق والدین بودند ~~PageV01P568 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0572.png) # ~~که ناگاه به سمع پادشاه اولجایتو رساندند که بتجدید ملک فخرالدین غوری ~~آتش # ~~فتنه برانگیخت و از مورد صفا و مشرب وفا روی به مناهل نفاق آورد و سر ~~از ربقهآ # ~~طاعت پیچید و پای از حد خدمت و دایرهآ عبودیت بیرون نهاد و به مکر و ~~غدر # ~~دانشمند بهادر و لاغری و طغتای و کاجوی و منکوی و جیغور بهادر و آشبی و ~~کرای # ~~طغایبوقا را با سیصدتن از اکابر و اعیان لشکر منصور پادشاه عادل ~~جهانگیر به قتل # ~~آورد. # پادشاه اولجایتو سلطان از آن خبر هایل مفج در غضب رفت و امرا و کبرای # ~~سیاه برایشان و غمناک گشتند و عساکر یکسر در گفتگوی افتادند که «این ~~جسارت و # ~~دلیری که ملک فخرالدین کرد، نه همانا که در هیچ دوری در کشوری از داوری ~~در # ~~وجود آمده باشد و یا از ملکی در ملکی ظاهر شده.» و عوام الناس به انواع ~~خبرهای # ~~اراجیف درمیان خود منتشر گردانیدند. بعضی گفتند که اگر ملک فخرالدین، # ~~دانشمند بهادر را به قتل آورد، پادشاه به خون او ملک غیاثالدین را که ~~برادر ملک # ~~فخرالدین است بگیرد. و طایفه [ای] گفتند که بیشتر آن است که پادشاه ~~بنفسه # ~~عسا کر به طرف هرات برد. جماعتی گفتند زهی بر بلا شهری که شهر هرات است ~~که # ~~هر چند گاهی درو چنین فتنهها به ظهور میپیوندد. و چون ملک اسلام غیاث ~~الحق # ~~والدین مکتوبات دانشمند بهادر را به امراء عظام او رسانیده بود، همه به ~~او نیک # ~~بودند و چنانکه از آراء متینه و تدابیر باصواب ایشان سزد، آتش خشم ~~پادشاه را # ~~منطقی گردانیدند و خاطر او را از تهیج و اضطراب ms464 تسکین داد[ند]. # چند ماه ملک اسلام غیاث الحق والدین در لشکرگاه پادشاه اولجایتو سلطان # ~~بماند و چون خبر رسانیدند که بوجای به دولت قاهرهآ روز افزون پادشاه ~~جهانیان # ~~هرات را فتح [558] کرد و کشندگان پدر خود را به قتل رساند و ملک ~~فخرالدین به # ~~رحمت حق پیوست و آن سرحد از معاندان و اعادی ملک برداخته شد و خصمان # ~~مملکت پادشاه جهانگیر - که آثار نخوت و طغیان برجباه ایشان ظاهر و لایح ~~بود - # ~~منکوب و مستأصل گشتند و امیر یساول شهر هرات را در ضبط آورد و در وی ~~شحنهآ # ~~خود را نصب گردانید و سکه و خطبه به نام نیک پادشاه جهان کرد، اولجایتو ~~سلطان # ~~از آن خبر خوشدل و مبتهج گشت و فرح تمام یافت. فرمان فرمود که ملک ~~فخرالدین # ~~را با حصول مرادات و نیل امانی و مآرب به رسم اعاظم ملوک عجم به ملکی ~~خطهآ # ~~محروسهآ هرات روان گردانند. PageV01P569 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0573.png) ### | ذکر صدما # در حکهمت ملک اسلاه # غیاث الحق والدین در خطهآ هرات # چون شهور سنهآ سبع و سبعمائه [=707] درآمد، درین سال ملک آسلام # ~~غیاث الحق والدین به عظمت هرچه تمامتر از پیش پادشاه عادل اولجایتو ~~سلطان # ~~مراجعت نمود و به هر خطه و بقعه و قصبه که نزول فرمود ولات و حکام آنجا ~~به # ~~استقبال بیرون آمدند و شرایط تعظیم و توقیر به جای آورد[ند] و از طرؤف ~~گوهری و # ~~ظروف قیمتی و خیول راهوار و سیوف آبدار و درع داودی و رماح خطی و آثواب # ~~ثمین ونفایس اعلاق وغرایب ممالک عراق به اسم تحفه و هدیه خدمتی عرضه # ~~کرد[ند] و ملک اسلام غیاث الحق والدین در باب ایشان انواع کرامت و ~~عاطفت # ~~مبذول داشت و هر طایفه را علی حسب مرتبتهم به تشریفات گرانمایه اختصاص # ~~فرمود و به کرم عمیم و نعیم جسیم خواطر و قلوب اقاصی و ادانی ممالک ~~خراسان # ~~را به محبت و مودت حضرت علیاء خود مشعوف گردانید. # وچون به جام ms465 رسید، در خدمت شیخ الاسلام شهاب الحق والدین [559] # ~~مدظله، دو روز بسر برد و روز سیم از جام بیرون آمده، پس از پنج روز به ~~طالع سعد # ~~و وقت خجسته به شهر هرات درآمد و سادات و مشایخ و اشراف و جماهیر و ~~بدور # ~~و صدور و وضیع و شریف و کل قطان سکان شهر به آمدن او سجدات شکر به جای # ~~آوردند و در طاعت و عبادت اند] و بر ملک اسلام ثناء فراوان خوانداند) و ~~گفت اند]: ### | شعر[انوری] # خسروا!ا رایتت همایون باد %~% ملک و دیهیم بر تو میمون باد # طالع اختیار مسعودت %~% زبدهآ شکلهای گردون باد # گرد جیشت که متصل مدد است %~% مدد سمک کوه و هامون باد # روز خصمت که متصل عقب است %~% معتکف بر در شبیخون باد # آنک بیداغ طاعتت زاید %~% از مراعات نشو بیرون باد PageV01P570 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0574.png) # # گرنه لاف از دلت زند دریا %~% گوهرش در دل صدف خون باد # # وقت توجیه رزق آدمیان %~% آسمان را کف تو قانون باد # # در مصاف قضا به خول عدوت %~% تاب شمشیر1 بید گلگون باد # # در جهان تا کمی و افزون است %~% کمی دشمنت پر افزون باد # ~~و ملک اسلام غیاث الحق والدین امثلهآ عالیه به ولایات چون اسفزار وفراه ~~و # ~~سحستان و غور و غرجستان و حرزوان2 تا حد آموی و شط سند روان کرد و بر # ~~موجب حکم یرلیغ پادشاه عادل اولجایتو سلطان ملوک و حکام و زعما و عمال ~~و # ~~حساب را طلب داشت و در مسند عز و جلال دست پر و نوال بگشاد و در عدل و # ~~افضال بازنهاد و به مقناطیس احسان که «جبلت القلوب علی حب من احسن ~~الیها» # ~~دلهای جهانیان جذب کرد و نام نوشیروان و حدیث حاتم طی در طی نسیان ~~آورد. ### | شعر # ~~ملک تلألا من مناقب عزه شرف المناصب # نشات سحایب و فده فی الخلق تمطر بالرغایب # ~~[560] ملکی ست که بدرخشید از بزرگیهای عزت او بندگی منصبها # بر بالید ابرهای ms466 گروه او در میان خلق باران میبارد به رغبتها # شعر[شاعر] # ~~از وجود جود کف بحرسان کان وشش # ابر نیسان هر نفس در اضطراب دیگر است # ~~هر مثالی کاسمان در منصب جاهش نوشت # بر سر و پایان هر خطی خطابی دیگر است # ~~رأی نورافشان او در کشف و حل مشکلات # بر سپهر جاودانی آفتابی دیگراست # ~~هر که دیدش روز بار خسروی بر تخت ملک # گفت: این دارای دین، افراسیابی دیگر است # ~~طارق احداث را سوی سرای حاسدش # از نشاط آمدن هر دم شتابی دیگر است PageV01P571 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0575.png) # ~~و خطهآ معمورهآ هرات را به معمار انصاف و انتصاف معمورگردانید و به ~~میامن همت # ~~بلند رنگ به روی بازار عدل و مرحمت بازآورد و توقیر و احترام علمای دین ~~- که # ~~ورثهآ انبیا وخزینهآ علوم شریعت وحقیقتاند - برحسب «اگرموا العلماء ~~فانهم ورثة # ~~الآنبیاء»1 بر خود واجب دانست و روز بر احوال ملک آثار لطف و عنایت او ~~ظاهرتر # ~~شد و امداد نعمت و فیض فضل او بیشتر گشت و کافهآ خلق خراسان به آوازهآ ~~کف # ~~گهربار درافشان دریا مثال او روی به هرات آورند و عنان همت، علی تباعد ~~الدیار و # ~~تدانیها، به خدمت درگاه آسمان رفعت او تافت [ند] و خود را ذره کردار بر ~~آفتاب # ~~عالمتاب حضرت جنت حضرت آدم علم او جلو داد[ند] و گفت [ند]: ### | شعر[مؤلف] # # ای حضرت تو کهف و امان جهانیان %~% وی مدحت تو ورد زبان جهانیان [561] # # شد لطف وقهر وکینه ومهر تو تا ابد %~% رنج وشفا و سود و زیان جهانیان # # پیش از وجود عالم و آدم پدید شد %~% مهر ولات بر دل وجان جهانیان # # نزد ضمیر روشن تو آشکار گشت %~% چون جرم جمله نهان جهانیان # # پشت و پناه خلق جهانی، بدان سبب %~% آمد در تو جای و مکان جهانیان # ~~ملوک وصنا دید2 و رؤوس ولایات خراسان وحکام و اکابر تومانات هرات چون # ~~انجم بر آسمان محل و سدهآ درگاه سدره مثال او اجتماع کردند و در ms467 معان # ~~فرمانبرداری و مکان خدمتگذاری، شرایط بندگی و مراتب سرافکندگی به ادا # ~~رساند [ند] و گفت [ند]: ### | شعر [انوری] # # ای جهان را موسم آزادگی ایام تو %~% بنده کرده یک جهان آزاد را انعام ~~تو # # سرمهآ چشم قدر کردی و آن از راه تو %~% حلقهآ گوش فلک حرفی و آن از نام ~~تو # # دست تقدیر آسمان را میکند گردون او %~% گام بردارد برون از امر و حکم ~~وکام تو # # تو جهان کاملی اندر جهان مختصر %~% هفت اقلیمت که باقی باد هفت اندام ~~تو # # جنبش فیض کرم آرام طوفان نیاز %~% تا ابد مقصور شد بر جنبش و آرام تو # ~~[562] و اختیارالدین محمد هارون که کوتوال قلعهآ محروسهآ امان کوه بود ~~به خدمت # ~~او آمد و مفاتیح ابواب قلعه و خزاین به خازنان وکوتوالان اوسپارش ~~فرمود. ملک PageV01P572 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0576.png) # ~~اسلام غیاث الحق والدین او را به نواخت هر چه بیشتر مخصوص گردانید؛ چه، ~~از # ~~آن روزکه ملک مرحوم فخرالدوله والدین، طابثراه، به رحمت حق پیوست چند # ~~نوبت امیر یساول وبکتوب وبوجای و محمد دلدای ایلچیان پیش اختیارالدین # ~~محمد هارون فرستادند که «قلعهآ محروسهآ امان کوه را به ما تسلیم کن.» و ~~وعید و # ~~تهدید بسیار نوشتند. اختیارالدین محمدهارون سخن ایشان نشنود و گفت «تا ~~مثال # ~~بی مثال و حکم محکم ملک اسلام غیاث الحق والدین نبود، من قلعه را به ~~کسی # ~~ندهم.» به واسطهآ این وفاداری و حق گذاری نعمت خداوند خود ملک اسلام # ~~غیاث الحق والدینرا برو اعتماد کلی حاصل شد وقول وفعل او را مقبول وحسن # ~~شمرد و از جواهر زواهر و درر غرر و تخوت آثواب و آوانی زرین و سیمین و ~~اسلحهآ # ~~هندی و مصری و آنچه بهتر و ثمینتر بود پیش پادشاه اولجایتو سلطان ~~فرستاد و # ~~ذخیرهآ قلعه را به جهت مواجب عسکر در وجه نهاد. # و محمد دلدای و بوجا را از آمدن ملکک اسلام غیاث الحق والدین خواطر # ~~مهموم ومغموم گشت؛ چه، ایشان در غیبت او ms468 برخلق غلبه و تسلط تمام داشتند ~~و # ~~هر تعدی و جور که می خواستند می توانستند کرد، خاصهآ بوجای که راهها را ~~ناایمن # ~~میداشت و از ساکنان هرات هر کرا که پیش او بردندی بفرمودی تا او را به ~~علت # ~~آنکه تو غوری و پدر و برادران مرا غوریان کشتهاند، به قتل امی] آورند. ~~برین گونه # ~~بیگناه خلق خدای تعالی را میکشت و از خبر صحیح «اول مایقضی بین الناس ~~یوم # ~~القیمة فی الدماء»1 غافل می ماند. بعد از چند ماه که امیر یساول به ~~هرات آمد، # ~~بوجای بعد از آنکه از عراق مراجعت نمود پیش او رفت و عرضه داشت که «حکم # ~~یرلیغ پادشاه جهان جمشید ثانی، کیخسرو فریدون جاه [563] ### | شعر[انوری] # # سلطان وشی که هستش لشکرکش آسمان %~% فرماندهی که هستش فرمان بر آفتاب # # بر طالع قویش دعاگوی مشتریست %~% بر طلعت بهیش، ثنا گستر آفتاب # # بر منبر ای]که خطبهآ جاهش ادا کنند %~% بوسد ز فخر پایهآ آن منبر آفتاب # # از عکس تاب خنجر مردان لشکرش %~% در سر کشد به شکل زنان چادر آفتاب # ~~بر آن جمله به نفاذ پیوسته که ملک اسلام غیاث الحق والدین املاک و ~~اسباب و عبید PageV01P573 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0577.png) # ~~و متعلقان ملک مرحوم فخرالدولة والدین را به من باز گذارد.» امیر یساول ~~بدان # ~~سخن التفات نکرد و بوجای را گفت «ترا مصلحت آن نیست که با ملک اسلام # ~~غیاث الحق والدین قاعدهآ عداوت مستحکم گردانی و بتجدید میان او وخویشتن # ~~فتنهای ظاهر کنی! حکم یرلیغ پادشاه بتازگی بر آن جمله رسیده است که ~~بوجای را # ~~با ملک اسلام غیاث الحق والدین بواسطهآ مال واسباب وخدام ملک مرحوم # ~~فخرالدولة والدین به هیچ وجه دعوی نباشد و رعیت هرات را زحمتی نرساند و # ~~راهها را مخوف ندارد و در سالی یک فصل بیش در باد غیس توطن نسازد. باقی ~~در # ~~حدود مرغاب و فاریاب باشد.» # چون ازین حکایت یک دو ماه بگذشت، امیر سونج که امیر بزرگ و اتابک ms469 # ~~پادشاهزاده ابوسعید بهادرخان بود، از عراق با سپاه گران به هرات نزول ~~فرمود. # ~~ملک اسلام غیاث الحق والدین پیش او رفت. امیر سونج در باب بوجای عنایت # ~~تمام داشت. بوجای روز دیگر که صبح عالم افروز نقاب ظلام از چهرهآ شاهد ~~روز # ~~مرافروخت [564]، ### | شعر[خاقانی] # صبح چون جیب آسمان بگشاد %~% هاتف صبحدم زبان بگشاد # بر فروکوفت مرغ صبحدمی %~% دم او خواب پاسبان بگشاد # دست صبح جهان نقاب ظلام %~% از رخ شمع آسمان بگشاد # ~~پیش امیر سونج آمد و به رسم مأموران و محکومان زبان به نشر محامد و ~~ستایش او # ~~بگشاد و گفت: ### | شعر[ظهیر] # # ای خسروی که درگه قدر ترا سپهر %~% تا روز حشر مقصد اهل زمانه کرد # # غوغای فتنه دست به جای [ی) که برگشاد %~% حزم تو دفع آن به سر تازیانه ~~کرد # # پرواز کرد گرد جهان طایر جلال %~% تا در پناه دولت تو آشیانه کرد # # در خون بد سگال تو حزم بهانه جوی %~% هر قصد بد که آن بتوانی، بی بهانه ~~کرد # # چون طاق کبریای تو اقبال برکشید %~% از طاق آسمانش قضا آستانه کرد # ~~بعد از آن، حکایت خود بر آن گونه که به سمع امیریساول رسانده بود، در ~~پیش او # ~~عرضه داشت. امیر سونج به راه تلطف و التماس ملک اسلام غیاث الحق والدین ~~را # ~~فرمود که تا مبلغ مال به بوجای داد و یرلیغ و احکامی که در دست بوجای ~~بود PageV01P574 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0578.png) ### | 57 # ~~بازستاند وبه جهت دفع و قلع مواد آن تنازع بختیار نامی را - که خزینه ~~دار ملک # ~~مرحوم فخرالدولة والدین بود، با شخصی که او را عمر جامی گفتندی - ~~امیرسونج به # ~~قتل رساند و روز دیگر به بادغیس رفت و از امرا هرکس به وطن و یورت[565] # ~~معهود خود بازگشتند. و ملک اسلام غیاثالحق والدین بر سریر عظمت و # ~~حکمرانی در خطهآ هرات جلوس فرمود و آن سال را به خیر و سعادت و داد و # ~~اشاعت نام نیک منقضی گردانید. PageV01P575 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0579.png) ### | ذکر ms470 صد ویکم # در رفتن ملک اسلام غیاث الحق # والدین به قلعهآ محروسهآ خیسار2 # ~~چون شهور سنهآ ثمان و سبعمائه [=708] درآمد، درین سال ملک اسلام # ~~غیاث الحق والدین رکاب عالی، لازال عالیا، را در ظل فیروزی بر صوب ~~ولایت غور # ~~حرکت داد و به بهترین ساعتی از ساعات به قلعهآ محروسهآ خیسار متوجه شد ~~و به # ~~جهت ضبط آن حدود روز [ی] چند آنجا توقف فرمود و احبا واعدا و موالی و # ~~معادی آن دیار را از لطف و قهر خود محظوظ گردانید. ### | شعر[انوری] # ~~ای ز لطفت دوستان در نعمت و ناز و طرب ### | وی ز قهرت دشمنان در درد و رنج و اضطراب # ~~آسمانی، گر چه ثابت رای نبود آسمان ### | آفتابی، گرچه زاید نور نبود آفتاب # ~~سیر امرت چون مسیر اختران بیارتداد ### | روز عزمت چون قضاء آسمان بی انقلاب # ~~پای حلم تو ندارد خاک هنگام درنک ### | تاب حکم تو ندارد باد هنگام شتاب # شعر[رشید وطواط] # ففی سیبه للناصحین معیشة %~% وفی سیفه للکاشحین شعوب # پس در عطای او مر دوستان را زندگانی است # و در شمشیر او مر دشمنان او را مرگ است # ~~ملوک و امرا و حکام اطراف و اقطار آن ولایات روی به سوی قلعهآ خیسار ~~آوردند و # ~~به تقبیل بساط همایون -که بوسه جای ملکان نامدار و حاکمان با اقتدار ~~است - عز # ~~اصلی و سعادت کلی یافتند و به تشریفات گرانمایه و خلعتهای فاخره فایز و ~~بهره مند PageV01P576 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0580.png) # ~~کشت و در دعاکوی [ی] و ثناگستری و سپاس ورزی آن حضرت جنت مثال و آن # ~~جناب حیات بخش ### | شعر # هی الحضرة الغناء تهتز نضرة %~% وتزری بائوار الربیع المهلک # این حضرتیست بسیار آواز در جنبش می آید از روی تازگی # و خوار میگرداند شکوفههای بهار تابان را # ~~افزود و از سر صدق [و] نیازگفت که «ای کریم لم یزل و ای حکیم بی علل، ~~وای رافع # ~~گنبد خضرا، و ای خالق خیر و شر، وای قیوم بی عیوب، ms471 وای علآم غیوب ### | شعر # علام غیب خاط عن علم الوری %~% غال تعالی عن علالات العلل # دانا غیب فرارسیده به علم آدمیان # بلندست بزرگ است از علتها # باق قدیم لاینا جیه الفتی %~% حی حلیم لایزاحمة الاجل # پاینده است، همیشه است، راز نگوید با او نیستی # زنده است، بردبار است زحمت ندهد او را هنگام # ~~به حرمت آن مشرف تشریف «طه مآنزلنا1» و به عظمت آن مبشر بشارت # ~~«أنافتحنالک فتحأمبینا 7» و به کرامت آن مسافر «سبحان الذی اسری»3 که ~~[567] # ~~طناب خیمه جهانداری این ملک ملک خصال فرخنده فال را به مسامیر خلود ~~بسته4 # ~~و عقود شهریاری این خسروجمشید جلال را در سلک دوام پیوسته و گلزار خرمی ~~و # ~~بی غمی این فرمان فرمان عالی رأی را از خار اشحان و هموم پیراسته و ~~رایات # ~~مکنت این عدو بند قلعه گشای را به آیات فتح و نصرت آراسته و آفتاب ~~اقبال این # ~~شمع دودمان سنجر5 و گرت را بر درجهآ شرف و نقطهآ اوج ثابت و از چشم زخم # ~~کسوف و آفت نقصان مسلم، PageV01P577 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0581.png) ### | شعر # حضرتش سجده جای جانهاکن %~% مدحتش حلیهآ زبانها کن # سینهآ کان نه در محبت اوست %~% بوسه جای لب سنانها کن # قدر ذاتش بر آسمان علو %~% برتر از قوت گمانها کن # اثر طیب خلق جان بخشش %~% مدد راحت روانها کن # از رسوم جلال قدرت او %~% بر جبین فلک نشانها کن # مدح گویان ذات پاکش را %~% چون صدف پر درر دهانها کن # ~~و بعد از دوماه ملک اسلام غیاث الحق والدین عنان عزیمت بر سمت خطهآ ~~اسفزار # ~~تاخت و آن بلده را به قدوم مبارک خود زینت تازه داد و صباح و رواح صلحا ~~و # ~~طلحای خلق اسفزار را به آفتاب فلک اقبال و ظل جتر همایون فال تابش و ~~آرامش # ~~و] راحت بخشید. ### | شعر[سعدی] # فرخ صباح آنکه تو بر وی گذر کنی %~% فیروز روز آنکه تو در وی نظر کنی # آزاد بندهای که بود در رکاب تو %~% خرم ms472 ولایتی که تو آنجا سفر کنی # ~~ملک قطبالدین بن ملک رکن الدین که ملک اسفزار و حاکم آن دیار بود، به ~~خدمت # ~~ملک اسلام غیاث الحق والدین شتافت ودر ظاهر شرایط خدمت و سرافکندگی به # ~~تقدیم رسانید و در باطن طریقهآ حزم و تیفظ [568] حصار داری را مسلوک ~~داشت و # ~~پواسطهآ آنکه ملک مرحوم فخرالدولة والدین اسفزار را خراب کرد و برادر ~~او ملک # ~~عزالدین را تا روز وفات در حبس داشت - چنانکه ذکر آن پیش ازین در ~~تواریخ ملک # ~~فخرالدین به تقریر و تحریر پیوسته است - عداوت خاندان بزرگوار و دودمان ~~نامدار # ~~ملک مغفور شمس الحق والدین، طاب ثراه، در دل گرفته بود و به حصانت حصار # ~~شهر اسفزار و مردن کار دیده مغرور گشته و از معنی: # شعر [حسام ترمذی] # # ای بدسگال شاه اگر چون غضنقری %~% از زخم تیغ شاه جهان بیروان شدی # # بر آستان حضرت او سر نهی اگر %~% از راه قدر و مرتبه بر آسمان شدی # ~~غافل مانده، ملک اسلام غیاث الحق1 والدین به حال او چندان التفات ننمود ~~و PageV01P578 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0582.png) # ~~جماعتی را که قلاع و خصون آن خطه را بدیشان سپرده بود بنواخت و همه را ~~از # ~~انعام و اگرام تمام به حظ اوفر و نصیب کامل متواصل گرداند و برحسب «من ~~طانت # ~~نعمته واصبة کانت طاعته واجبة»1 همه با طوق خدمت و تضرع کردن دل و جید # ~~وجد را مطوق گردانیدند و غاشیهآ بندگی و اخلاص بر کتف فرمانبرداری ~~نهادند. و از # ~~اسفزار بعد از سه روز به طرف خطهآ محروسهآ هرات -که دولتخانهآ قدیم و ~~مرکز # ~~جلال و نقطهآ اقبال ودایرهآ امانی وآمال است - حرکت فرمود و به بهترین ~~وقتی به # ~~شهر درآمد و به تجدید اسباب سرور و سلوت و فراغ و رفاهیت خلق در هم ~~پیوست # ~~و خاص و عام در ظل عاطفت وکتف مرحمت او آسوده گشتند و در پناه امن و ~~امان # ~~از مخالب نوایب وحوادث خلاص یافت ms473 اند]. ### | شعر # غدت بک آفاق البلاد حصینة %~% وهل تخمل الدنیا وآنت ثمالها # گشت به تو کنارهای شهرها استوار # و هیچ فرو میرود دنیا و تو پناه اویی [569] ### | شعر # ~~در جوار خدمت تسو از نکایات سپهر ### | خلق شد آسوده تن چون در جوار کعبه حاج # ~~منت ایزد2 که اقبال و شرف را هر زمان ### | هست سوی حضرت تو افتخار و ابتهاج # ~~و ائمهآ کبار و فقهای نامدار و معاشر شرف و اقبال و زمرهآ فضل و افضال ~~و طبقهآ دین و # ~~دولت و فرقهآ عز و ثروت بتازگی مراسم محامد و مدایح به محل ادا رساندند ~~و # ~~گفتند: # شعر[سیف اسفراینی] # خسرو ملک داوری، شاه جهان غیاث دین3 ### | ای ز حصار قدر تو حصن سپهر بارهای # در رصد جلال تو کر مفلسی رسد[؟) ### | بیشی و کم نه آسمان دید کم از ستارهای PageV01P579 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0583.png) # زورق چرخ چیست در بحر محیط جاه تو ### | لوح سفینهآ تهی مانده بر کنارهای # چار مثلث است در مجمر شش سوی جهان ### | بنج یکی مربعش از غضبت شرارهای # ~~و تباشیر صبح انصاف او به اطراف ولایات هرات رسید و شعاع آفتاب معدلت ~~او # ~~برکافهآ رعایا و زیردستان تافت و وضیع و شریف سکان هرات آیت «ذلک فصل ~~الله # ~~علینا وعلی الناس1» بر خود خواندند و در عیش کام این سال مذکور را به ~~آخر # ~~ساند[ثد]. PageV01P580 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0584.png) # ذکر صد ودوم # در آسایش و فراغت # خاطر خلق شهر هرات # ~~چون تهوز ننه کسع و شتبمک [70] درامد، درین سان خلق هرات # ~~انتخگه دن لکتا للل منا اساره هیاک الخق والدین’ مختد مدگه و جڑرکه، از ~~نوایب # ~~حدثان روزگار امان تمام یافتند و از امرا و کبرای عساکر توران و ایران ~~زحمتی # ~~بدیشان لاحق نشد. PageV01P581 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0585.png) ### | ذکر صد وسوم # در بد گفتن امرا از ملک اسلام # غیاث الحق والدین در پیش اولجایتو سلطان # چون شهور سنهآ [و] سبعمائه [=710] درآمد، درین سال امرای خراسان چون # ~~امیر یساول و توکال وصواحب چون ms474 علاءالدین هند و و جلال الدین محمدشاه ~~به # ~~هرات آمدند. ملک اسلام غیاث الحق والدین مبالغی مال وبسیاری از تحف و # ~~غرایب قیمتی بدیشان داد و در رضاجوی [ی] و باس خاطر هر یک به اقصی ~~الغایة # ~~والامکان اجتهاد نمود و تمامت امرا وصواحب وحکام و جماهیر ممالک خراسان # ~~برو آفرین خواندند و از بذل اموال و ترتیب رسوم ملکانهآ او در تعجب ~~ماندند و با هم # ~~گفتند که از آن گاه باز که این خطهآ محروسه را ساختهاند و بناء این حصن ~~حصین # ~~انداخته، مثل این ملک ملک خصال درین دیار نبوده و دیدهآ فلک بیر نظیر ~~این خسرو # ~~جمشید سریر ندیده. و هر تن از امرای والی کامگار خزاین و عساکر و ~~ولایات ما # ~~خاص از آن تست وبر جملهآ اوامر[571] و نواهی تو نافذ.» # ازین نوع بسیاری تلطف و تعطف به جای آوردند، الا خواجه علاءالدین # ~~هندو که ظاهرا خویشتن را به ملک اسلام غیاث الحق والدین محب وهواخواه # ~~می نمود و باطنا بر آن اهبت و عظمت او حسد می برد و از دقیقه «ان الحسد ~~یأ کل # ~~الحسنات کماتاکل النار الحطب»2 غافل میماند3 وملک اسلام غیاث الحق ~~والدین # ~~بر مقتضای «إن لله عبادا یعرفون الناس بالتوسم»4 آثار بغض و حسد در ~~جبین او # ~~مشاهده می کرد و به زبان حال این مقال را جاری میداشت: # شعر [سعید باخرزی]5 # حاسد5 شاه را بلاها باد %~% هر زمان بر تنش جفاها باد PageV01P582 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0586.png) # # بهرهاش از حیات ده روزه %~% محتت و شدت و عناها باد # # از تقادیر چرخ بر دل او %~% دمبدم ناوک قضاها باد # # بر دل دردمند او غم و سوز %~% بدل دارو [و)] دواها باد # # نامهآ عمر و دفتر عرضش %~% سیه از جرم و از خطاها باد # # بیگل عیش بلبل جانش %~% در قفس همدم نواها باد # ~~چون امرا و صواحب و کبرای خراسان از هرات برفتند محمد دلدای و بوجائ و # ~~خواجه علاءالدین هندو به مشاورت ms475 یکدیگر به حضرت پادشاه عادل اولجایتو # ~~سلطان عرضه داشتی نوشتند برین نسق که «در بارگاه جهان بناه پادشاه جهان ~~و # ~~جهانیان جمشید العهد واسکندر الزمان فرمانفرمای اقالیم کیهان [572] ### | شعر[عزیزی] # ~~سستوده پادشاه یادشاهان مظفر فر ### | مغیث حق غیاث الدین معین ملت یزدان # ~~محیط عزت و قدرت، مدار حشسمت و دولت ### | سپهر رأفت و رحمت، جهان بخشش و احسان # ~~پناه دین، خدابنده محمد داور گیتی ### | گزیده سایهآحق در زمین اولجایتو سلطان PageV01P583 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0587.png) # شهنشاه فلک قدر [و] زمین حلم [و] عطاگستر ### | که گشت از فراقبالش جهان چون روضهآ رضوان # ز رسم و رای میمونش فزون شد رونق ملت ### | ز عدل و داد افزونش قوی شد قوت ایمان # هم اندر جانب هند و هم اندر وادی آرمن ### | هم اندر ملکت مغرب هم اندر حد ترکستان # ز جیش او بود قوت و ز جوش او بود قدرت ### | ز حزم او بود حجت و ز عزم او بود برهان # ~~عرضه میدارند: بندگان کمترین بر آن جمله که ملک اسلام الحق والدین ~~اندیشهآ آن # ~~دارد که با حضرت جهان پناه جنت مثال پادشاه جهانیان تخلف ورزد و چون ~~برادر # ~~خود ملک فخرالدولة والدین فتنه انگیزد که مواد آن واسطهآ فساد کلی و ~~سبب خرابی # ~~عالمی باشد، و تا از بندگی پادشاه غیبت کرده و به هرات آمده شباروز در ~~کار # ~~عمارت قلاع و حصون و مرمت خرابی درؤب و بروج شهر است و سلاح میسازد و # ~~مرد جنگی جمع میکند و ذخیره مینهد.» # ازین گونه دروغ چند متزین [573] به سخنهای راست مانند بازنمودند. و # ~~خواجه علاءالدین هندو علیحده تذکره [ای] نوشت و به اضعاف آنچه محمد # ~~دلدا[ی] و بوجای عرضه داشته بودند. و [بوجای] عرضه داشت و در آن مبالغت # ~~تمام نمود و سوگند یاد کرد که «نزد من بنده که پروردهآ نعمت آن حضرت و ~~برآورده # ~~تربیت آن درگاهم چون خورشید پیداست و چون روز روشن هویدا که ملک اسلام # ~~غیاث الحق والدین پناه به ms476 قلعهآ محروسهآ خیسار خواهد بود و نهج ایلی ~~ویکدلی را # ~~بربست و نطاق طاعت را بگشاد و توجه به اردوی شاهزادگان توران نمود.»1 # و راوی چنین گفت که چون قاصدان محمد دلدای و بوجای و خواجه # ~~علاءالدین هندو به دارالملک سلطانیه رسیدند و هر یک مکتوبات و عرضه ~~داشت # ~~مرسلان خود را به امیری که معین بود داد[ند]. برادرزادهای داشت محمد ~~دلدای که # ~~او را هرزه محمد گفتندی. ملازم درگاه پادشاه اولجایتو سلطان بود و ~~اولجایتو سلطان # ~~در باب او تربیت و عنایت هرچه تمامتر داشت. مکتوب محمد دلدا را جواب ~~PageV01P584 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0588.png) # ~~نوشت که «پدرم امیر بزرگ محمدآقا بداند که بیشتر امرای این ملک با ملک ~~اسلام # ~~غیاث الحق والدین بر سر رنجشاند. اگر بخت یاوری دهد و سعادت همراه ~~باشد، # ~~عرضه داشت ترا به مشورت این امرا چنان عرضه دارم که بسندیده بود.» # بعد از آن به حکم طغماق که از زمرهآ اعادی حضرت ملک اسلام غیاث الحق # ~~والدین بود باز نمودن آن عرضه داشت را فرصتی می طلبید. تا آن هنگام که ~~نیر اعظم # ~~از بارگاه حوت به تختگاه نقطهآ حمل خرامید و شاهنشاه ملک روح نامیه در ~~ممالک # ~~کیهان نوبت عمل فروگرفت # شعر [سیف اسفراینی] # ~~چون خیمه زد شهنشه سیاره در حمل # # نزدیک شد که باز عروسان باغ را %~% جلوه گر صبا کند از پرنیان حلل ~~[574] # # بند قبای غنچه گشاید به دم صبا %~% نقش نسیج لاله کند خامهآ ازل # # از فیض ژاله جام بلورین شود سحاب %~% زو جام لاله کان عقیقی شود جبل # # از ذرههای خاک که برخیزد از صبا %~% گردد بیاض دیدهآ ایام مکتحل # # از قطرههای خون دل وچشم عاشقان %~% بندد به باغ شاخ گل ارغوان کلل # # باد عقیم چون بوزد در هوای باغ %~% آرد پدید مادر اشجار را حبل # ~~باغ و چمن از سرو و یاسمن نمودار گلشن خلد برین گشت و کوه و بیابان چون ~~روضهآ # ~~رضوان نزهتگاه سرور و حبور شد. ### | شعر[ادیب ms477 صابر] # از خرمی که روضهآ باغ است ننگرد ### | رضوان همی به روضهآ خویش از رضای باغ # با باغ و سبزه قصد قدح کن که در بهار ### | جان راست رأی سبزه و دل راست رأی باغ # چون روی دوست شد چمن باغدلگشای ### | بگشای دل برین چمن دلکشای باغ # گاهی اسیر کوشم وگاهی اسیر جشم ### | آن از برای بلبل و این از برای باغ # ~~و سحاب با آب از چشمهآ چشم سرشک باران از جو جواهر صحن صحرا نثار کرد و # ~~گوش و گردن عروسان چمن را به گوهرهای قیمتی بیاراست. [575] PageV01P585 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0589.png) ### | شعر # # قطرهها کز ابر نیسان میچکد %~% چون گهر در کان بستان می چکد # # این قیامت بین که باران چون نجوم %~% از فلک بر صحن کیهان میچکد # # اشک چشم ابر بر رخسارگل %~% همچو خوی بر روی جانان می چکد # # ژاله بر رخسار لاله گوئیا %~% ذره بر خورشید تابان میچکد # ~~طفل رضیع بنات از بستان ابر مطیر شیر ترشیح تربیت نوشید و در حجر لطف ~~دایهآ # ~~نامیه به حد بلوغ رسید، و خاک از نسیم لاقح خاصیت آب حیات یافت و اطراف ~~و # ~~نواحی باغ وبستان از انوار ربیع جمال دیگر گرفت، و روی زمین چون ~~نگارخانهآ # ~~چین وکارگاه مانی شد، ### | شعر[ادیب صابر] # ~~روی زمین ز سبزه و گل پرنگارهاست ### | وزچشم ابر بر سر هر دو نثارهاست # ~~ناخورده هیچ باده و نابوده هیچ مست ### | درچشمهای نرگس شهلا خمارهاست # ~~گوی [ی] که صد هزار چراغ است و مشعله ### | از بس فروغ لاله که در لالهزارهاست # ~~و دست قدرت زمین را ازکسوت کافوری لباس زنگاری بدل داد، و عارض خوب # ~~چمن را به خط زبرجد رنگ سبزه بیاراست، و عرصهآ گلستان از کثرت ریاحین # ~~صدهزار زهره و پروین نمود، و بساط خاک اراضی از لطایف انوار آسمانی پر ~~اختر # ~~شد [576] ### | شعر # کان الریاض و انوارها %~% و آغصان آنوارها النعس # گوئیا مرغزار و شکوفههای او # و شاخههای شکوفههای خواب شوندگان # طواویس اجلی بلارجل %~% اراقم ms478 تسعی بلآرؤس # طاوساناند بی پایها # ماراناند که میروند بی سرها # ~~و بواسطهآ ابر گوهربار نهال یاسمین لؤلؤ با مینا در یک سلک کشید، و شاخ ~~ارغوان PageV01P586 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0590.png) # لعل با زبرجد در یک رشته پیوست ### | شعر # بر زمین از ابر لؤلؤ بار و باد مشک بیز # فرشهای چون منقش پرنیان آمد پدید # در و مینااز نهال پاسمین آمد برون # لعل و بسد از درخت ارغوان آمد پدید # گلستان ارنیست چونارژنگمانی پس چرا # نقشهای مانوی در گلستان آمد پدید # ~~در چنین فصل خرم و آوان دلپذیر پادشاه عادل اولجایتو سلطان به تماشای ~~باغ و راغ # ~~و تفرج لاله وگل و نوشیدن جام مل عزیمت کرد و گفت: # شعر[ادیب صابر] # # با حسن باغ و فر بهار و جمال گل %~% نیکوست حال ما که نکوباد حال گل # # بر تقش آزری شد و بر صورت پری %~% باغ از بهار خرم و چشم از جمال گل # # با گل نشین و نغمهآ بلبل سماع کن %~% پیش از رحیل بلبل و بیش از زوال ~~گل # ~~[577]) و سه روز به شراب خوردن و طرب انگیختن مشغول شد. روز چهارم به ~~وقت # ~~صبوح طایفه [ای] از امرا و هرزه محمد جبین بر زمین بندگی و سرافکندگی ~~مالیدند و # ~~بر پادشاه ثنا و مدح و آفرین فراوان خواند اند] و هر یک از صمیم دل و ~~جان بر زبان # ~~راند [ند]: # شعر[سیف اسفراینی] # # ایا خدیو جهان، شهریار دین پرور %~% که هست از تف تیغش در اضطراب آتش # # به امتحان نقادت قصب نگار شود %~% شب چهارده از نور ماهتاب آتش # # به انتقام طبیعی سموم قهرت بود %~% که بار داد به کیفیت سداب آتش # # به دور دولت بیلار تو نیارد سوخت %~% طراز پیرهن شمع را به تاب آتش # # در آشیانهآ سیمرغ میزند هر شب %~% خدنگ عزم تو از شهپر عقاب آتش # # ز خشکسال خلاف تو در ولایت خصم %~% نماید ابر بهاری به فتح باب آتش # بعد از اداء ستایش و دعا عرضه ms479 داشت محمد دلدا را به پادشاه نمودند و # ~~تذکرهآ خواجه علاءالدین هندو را نیز عرضه کرد. پادشاه عادل اولجایتو ~~سلطان چون # ~~بر مضمون آن تذکرهها مطلع گشت اندیشهمند شد. خواجه رشیدالدوله و ~~PageV01P587 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0591.png) # ~~سعدالدین صاحبدیوان وامرای لشکر را گفت که «جماعتی از ملک هری ملک # ~~غیاثالدین چنین و چنین حکایتی نوشتهاند. مصلحت چیست؟ نباید که خلق شهر # ~~هرات باز یاغی کردند و ملک غیاثالدین چون برادر خود ملک فخرالدین ~~فتنهای # ~~انگیزد که باز ما را به دفع [578] و تسکین او سالها شروع باید کرد و از ~~اطراف ممالک # ~~عراق وعراقین و شام وشامات و اکناف ارمن و روم عساکر به خراسان کشید و ~~به # ~~محاصرهآ شهر هرات و آن دیار رفت. ### | شعر [معزی] # ~~بازگیتی پر زمرد و جوشن و مرکب شود ### | باز از گرد دلیران روز روشن شب شود # ~~بار دیگر از شعاع خنجر و رخش سنان ### | روی گیتی همچو پشت چرخ پر کوکب شود # ~~باز از زخم سنان و نیزههای مارشکل ### | موج بحر خون ز دشت رزم پر عقرب شود # ~~آن یکی را نیزه اندر مهرهآ گردن رود ### | وین یکی را ناوک اندر ملحم غبغب شود # ~~امرا و وزرا به یکباره جباه در پیش تختگاه پادشاه عادل اولجایتو سلطان ~~بر خاک # ~~خشوع و مسکنت مالیدند و گفتند: # شعر [سیف اسفراینی] # ~~ای چو آصف صد هزارت بنده دستور آمده ### | لشکر ملک تو هر جا رفته منصور آمده # ~~کمترین بندگان حضرت اعلای تو ### | صد چو رای و قیصر و خاقان و فغفور آمده # ~~تیغداران قضا با نیزههای زهردار ### | بر سر اعلای تو چون خیل زنبور آمده # ~~قوس طاق بارگاهت بر جبین روزگار ### | خوب و زیباتر ز طاق ابروی حور آمده # ~~هر چه رای انور پادشاه عادل جهانگیر جمشید سریر فرماید، بندگان بر آن ~~موجب به # ~~تقدیم رسانند. اولجایتو سلطان گفت «رأی آن است که ملک [579] غیاثالدین ~~را PageV01P588 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0592.png) ### | 58 # ~~طلب داریم و حکایتی که ازو باز نمودهاند به مشافهه ms480 و مواجهه صدق و کذب ~~آن را # ~~به تحقیق رسانیم.» بعد از آن از مقربان درگاه خود اوتک نامی را مأمور ~~گردانید که «به # ~~هرات رو و توقف و درنگ را مجال مده و به مدارا و وعدههای خوب ملک # ~~غیاثالدین را به درگاه ما حاضر گردان.» # روز دیگر درین باب یرلیغ به نفاذ پیوست و امرا و وزرا هر یک به ملک # ~~غیاثالدین نامهای نوشتند و ملک را به آمدن به درگاه پادشاه تحریص ~~کردند. PageV01P589 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0593.png) ### | ذکر صد وچهارم # در رفتن ملک اسلام غیاث الحق # والدین به عراق کرت دوم # چون شهور سنهآ احدی عشر و سبعمائه [=701) درآمد، درین سال امیر # ~~اوتک به شهر هرات، کفیت عن الآفات، آمد و حکم یرلیغ اولجایتو سلطان به ~~ملک # ~~غیاث الحق والدین رسانید که ملک اسلام روز دیگر عزیمت سفر عراق مصمم # ~~گردانید و فرمود که «اگر در رفتن و امتثال این یرلیغ توقف و تمهل جایز ~~شمرم، آنچه # ~~که اعادی به سمع پادشاه رساندهاند محقق شود و گویند که بواسطهآ آنکه با ~~ما # ~~خلاف و یاغیگری در خاطر داشت، نیامد.» # روز دیگر از حصار به طالع فرخنده و ساعتی ستوده بیرون آمد و در بیرون # ~~شهر نزول فرمود و حکومت شهر به عم خود ملک شمسالدین امیر ورنه و به پسر # ~~خود مخدوم زاده شمس الحق والدین محمد مفوض گردانید و زمام حل و عقد # ~~وزارت را به مولانا ناصرالدین عبیدالله باز گذاشت و راه نیابت را به ~~شمس الدین # ~~عمر شاه خواندزی ارزانی داشت و خواجه عزیزالدین شهاب را به نظم مصالح ~~امور # ~~دیوانی نصب گردانید و حصار را به اختیارالدین [580] محمد هارون سپرد و ~~هریک # ~~ازین نواب و عمال را به کاری که فراخور حوصلهآ او بود نصب گردانید و به ~~وقت # ~~وداع ملک معظم شمسالدین امیر ورنه و نصب گردگان مذکور راگفت «ای # ~~اصحاب، میباید که بر موجب «واحسنوا ان الله یحب المحسنین»2 در حق رعیت # ~~نیکوئی ms481 و تجمیل به جای آرید، ### | شعر اخالدی] # دل زیردستان به دست آورید %~% ز فرمودهآ ایزدی مگذرید # ~~و بر بندگان خدای عزو جل حیف و ستم مکنید، و مرآة «مامن عبد یسترعیه ~~الله # ~~رعیة یموت یوم یموت غاشا لرعیته الأحرم الله علیه الجنة» در اندیشید و ~~بر PageV01P590 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0594.png) # ~~مقتضای «المؤمن من آمنه الناس علی آنفسهم ودمائهم وآموالهم»1 قاصد ~~اهانت # ~~نفس خلق وطالب اهراق دماء ایشان مشوید و در اموال واجناس ایشان طمع # ~~مکنید و از دعای ستم رسیدگان بترسید.» ### | شعر # ~~بدخواه قدر جاه تو از حادثات دهر ### | مجروح زخم خنجر و ضرب حسام باد # ~~از واقعات روز وشب و جور سال و ماه ### | صبح بقاء حاسد تو همچو شام باد # ~~کف کریم وطبع جواد و دل سخیف ### | رشک بحار و غیرت کان و غمام باد # ~~طاق رواق بارگه اقتدار تو ### | بالای هفت گنبد زنگار فام باد # ~~کمترکسی ز حزب عباد عبید تو ### | فرمانروای ملک ملوک عظام باد [581] # ~~بر قلب و بر جناح سپاه تو روز رزم ### | صد بنده همچو رستم و دستان سام باد # ~~نزهت سرای عیش و مراد تو در خوشی ### | چون باغ خلد و گلشن دارالسلام باد # ~~رخش نفاذ عزم ترا روز تاختن ### | میدان آسمان نهم زیر گام باد # ~~تا هست آسمان و زمین و زمان ترا ### | اقبال وجاه و دولت و دین پر دوام باد # ~~روز دیگر که نوزدهم ربیع الاول سنهآ مذکور بود، عنان عزیمت برسمت # ~~ولایت فوشنج تافت و بر سبیل قلت و خفت از ملازمان نامدار و دلیران ~~جانسپار # ~~مردی ده در رکاب همایون او روان شدند. چون به مقام متبرک جام نزول ~~فرمود دو # ~~روز در خدمت شیخ الاسلام خواجه شهابالحق والدین بسر برد. روز سیم ~~PageV01P591 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0595.png) # ~~شیخ الاسلام را وداع کرد. شیخ الاسلام خواجه شهاب الحق والدین او را ~~درکنار # ~~گرفت و دعای خیر کرد و گفت: ### | شعر[مؤلف کتاب] # ~~یارب غیاث دولت و دین را نگاهدار ### | از حادثات دور زمان در ms482 پناه دار # ~~این شاه شهریار نسب را به فضل خویش ### | محفوظ لطف هر ملک و پادشاه دار # ~~دایم به لطف خویشتنش ای کریم پاک ### | با عز و قدر و دولت و با ملک [واجاه دار # ~~روز سفید دشمن او را -که جان مباد - ### | از تارکی واقعه چون شب سیاه دار # ~~[2582تا هست ماه وسال وشب وروز، عزتش ### | فرمانروای روز وشب و سال و ماه دار # ~~و از جام بر سبیل شتاب به جوب1 طرق صحراوات و قطع سبل و عقبات جبال # ~~اجتهاد تمام نمود و به هر خطه و بلده که رسید ملک و زعیم آن جا به خدمت # ~~شتافتند و به تحف و مرکب راهوار و مایحتاج اسفار آثار نیکبختی به اظهار # ~~رسانیدند. ### | شعر [ربیعی] # # سران و بزرگان ایران زمین %~% هما نامداران گرد گزین # # بر خسرو گنج بخش آمدند %~% ابا گوهر وتیغ و رخش آمدند # ~~و ملک اسلام غیاث الحق والدین هر یک را، علی حسب مرتبته، مینواخت و به # ~~وعدههای خوب قویدل میگردانید و به هر شهر که نزول میفرمود بر موجب «أذا # ~~تحیرتم فی الأمور استعینوا من اهل القبور»1 به مزارات متبرک آن مقام ~~میرفت و از # ~~ارواح علمای بزرگوار و شیوخ نامدار استعانتی می طلبید و بیشتر برحسب ~~«اسفروا # ~~بالفجر ما استطعتم فانه آعظم للاجر»3 به وقت سحر بودی. و همچنین شهر به ~~شهر و # ~~قصبه به قصبه حرکت می فرمود تا به مبارکی وسعادت به اردوی پادشاه ~~اولجایتو PageV01P592 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0596.png) # ~~سلطان رسید. # روز دیگر که صبح عالم افروز نقاب ظلام از روی شاهد روز باز کرد، # شعر [سیف اسفراینی] # شب چو برداشت نقاب سیه از روی سحر ### | فلک از جلوهآ ایام فروبست نظر # تا جهان روی بشوید ز غبار شب تار ### | شد روان از لب دریای فلک چشمهآ خور # ~~اولجایتو سلطان امرا وصواحب را پیش خواند و گفت «ملک غیاثالدین را ~~بگویید # ~~که پدران بزرگوار و جدان نامدار ما را در باب آباء و اجداد ms483 تو همه ~~[583] عنایت و # ~~عاطفت بوده و به اصناف آنچه پادشاهان جهانگیر و خسروان تاج و سریر ~~دربارهآ # ~~ایشان فرمودهاند ما در حق تو مبذول داشتهایم و از انواع اصطناع و اصناف ~~الطاف # ~~هرچه متصور گردد فرمودهایم. امروز بر رأی عالم آرای ما چنان رفع ~~گردانیدهاند که با # ~~ما خلاف و یاغیگری در خاطر داشتهای و چون برادر خود ملک فخرالدین در ~~اظهار # ~~طغیان و ایضاع عصیان کمر اجتهاد بر میان بستهای و قلعهها و حصارهای آن ~~حدود # ~~را به حال عمارت با آورده و در جمع کردن ساز و سلاح نبرد و استخدام اهل ~~تهور # ~~وباس به جان کوشیدهای و به طرف شاهزادگان توران زمین میلان نموده و ~~سفرا و # ~~ایلچیان ایشان را خدمتها کردهای. اگر این معانی که به ذکر پیوست راست ~~است، هر # ~~آئینه که غبار غضب بر آینهآ ضمیر منیر ما نشیند و آتش قهر و سخط در ~~سینهآ بی کینهآ # ~~ما در التهاب آید. ### | شعر[دقیقی] # گر ایدون که من خشم وکین آورم %~% بلند آسمان بر زمین آورم # ~~والآکه دروغ بود، به ضعف1 تربیت گذشته مخصوص و محظوظ گردی و مخبران # ~~آن اخبار به عذاب الیم ما درمانند.» # امرا وصواحب از پیش اولجایتو سلطان بیرون آمدند و ملک اسلام # ~~غیاثالحق والدین را طلب داشتند و گفتند که «پادشاه جم مرتبت و شاهنشاه # ~~سلیمان حشمت و خسرو فریدون جاه و شهریار کاؤس گاه، PageV01P593 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0597.png) ### | شعر [اسفراینی) # ~~شهنشاه فلک رفعت که چون در صفکین آید ### | مجوف گردد از تیرش چو ناوک نیزهآ اعلا # ~~سکندر آیتی کز نور موسیوار بنماید ### | سنان در کوه تاریک دل خصمش ید بیضا # ~~[2584 جهانداری که تیر آسمان بر صفحهآ تیغش ### | کند از خون بدخواهان مثال فتح را طغرا # ~~اگر طوفان قهر او به مشرق حملهای آرد ### | بجز مردم گیا در چین نماند صورتی برپا # ~~وگر الماس خشم او به کوه قاف روی آرد ### | هوای تیر او از تف بسوزد سینهآ عنقا # ~~اگر ms484 درچشم نابینا رود گرد سپاه او ### | غطارد را توان دیدن به نور چشم نابینا # ~~چنین و چنین می فرماید.» ملک اسلام غیاث الحق والدین گفت که «برآرای ~~همگنان # ~~مبرهن است که من در سرا و ضرا ثناگستر و فرمانبر حضر علیاء پادشاه جهان ~~بودهام # ~~و هستم و با اعادی و منازعان ملک او دشمن و با اولیاء او دوست. ### | شعر[انوری] # # به خدای [ی]که از کمان قضا %~% تیر تقدیر را روان کردست # # چشمهآ آفتاب رخشان را %~% خازن نقد و بحر و کان کردست # # ابر لؤلؤ نثار نیسان را %~% بر گلستان گهر نشان کردست # # ماه را بر سپهر قدرت او %~% که سپر1 گاه چون کمان کردست # # محنت آباد ظلمت تن را %~% روشن از نور عقل وجان [کردست] # # قلم صنع او هزاران نقش %~% بر زمین و بر آسمان کردست # # ذات غواص عقل اولا را %~% غرق در بحر بیکران کردست # # شاهباز جلال معرفتش %~% برتر از وهم آشیان کردست # # قهرمان جلالت صفتش %~% جای بر اوج لامکان کردست PageV01P594 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0598.png) # در دل سنگ خاره آتش را %~% اثر قهر او نهان کردست [585] # ~~که هرگز خلاف حکم پادشاه عادل نجستهام و در فرموده او تبدیل و تغییر و ~~تقصیر # ~~جایز نشمرده و آنچه که حساد از من تقریر کردهاند و به سمع اشرف ~~شاهنشاهی # ~~رسانده[اند] دروغ است و بواسطهآ دفع شرور مرور عساکریاغی و حفظ ~~رعایاای] # ~~ولایات پادشاه عادل قلاع غور وحصون هرات و ولایاتی را که به حکم یرلیغ ~~پادشاه # ~~جهانگیر چنگیزخانی و منکوخان و هلاگوخان و ابقاخان و غازان خان در حکم # ~~پدران من بوده و امروز به فرمان عالی پادشاه زمان اولجایتو سلطان در ~~تصرف من # ~~است، عمارت کردهام؛ چه، اگر این قلعهها و حصارها خراب باشد سپاه عدو # ~~بی خوف و دهشت به ولایات ایل پادشاه درآیند. و اول تربیت و سیورغامیشی ~~که # ~~پدر بزرگ من ملک مغفور شمس الحق والدین محمدبن ابی بکر بن کرت، طاب ~~ثراه، # ~~از پادشاهان جهان چنگیزخانی یافته لشکرکشی ms485 و سپهداری بوده. اگر من در ~~عهد # ~~دولت روزافزون پادشاه مرد[ی] چند سپاهی را در آن سرحد - که ممر جیوش # ~~خراسان و ماوراء النهر است و موقع فتن و حدثان - از برای محافظت راهها ~~و تفحص # ~~احوال یاغی وقسر اهل بغی و تاخت خطط اعدای آن حضرت و قصد و حصد دیار # ~~بدخواهان آن درگاه والا جمع گردانم، از مصلحت دور نبود. و از آن روز ~~باز که با # ~~نواب پادشاه عادل عهد کردهام، در ایفاء آن بر موجب یاعبادالله ~~اتقواالله ولاتنقضوا # ~~العهود1 تا زندهام به جان خواهم کشید.» ### | شعر # ساحفظ عهده مادمت حیا %~% وحفض العهد من کرم النحاس # زود بود که نگاه دارم عهد او را تا مادام که زنده باشم # و نگاه داشتن عهد ازکرم اصلیست ### | شعر اربیعی] # # هر آنکو ز پیمان خود بگذرد %~% خردمند او را به کس نشمرد # # نتاید سر از گفت خود هوشمند %~% گر ایدون که پیش آیدش صد گزند[586] # # سزاوار پیمان شکستن کسیست %~% که از ناکسی نزد گردان خسیست # # بویژه بسزرگان با دین و داد %~% که فیروز روزند و فرخ نژاد PageV01P595 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0599.png) # # تکردند از گفت و سوگند خویش %~% نکردند بد با خداوند خویش # ~~و اگر چنانکه ازین دروغی چند که این طایفهآ بد نژاد که از خبث طبیعت و ~~لوث نیت # ~~خویش1 باز نمودهاند اندیشهمند بودمی، متوجه این جانب نگشتمی. و امیر ~~اوتک # ~~شاهد حال است که چون حکم یرلیغ جهانگشای پادشاه عادل به من رسانید، ~~برفور # ~~عزیمت سفر این دارالملک مصمم گردانیدم و چون ذمهآ من از آنچه که عرضه # ~~داشتهاند بری بود، قویدل و مجموع خاطر برنهج خفت و شتاب روی بدین جناب # ~~عالی مآب آوردم.» # امرا و وزرا از آن جواب با صواب ملک اسلام غیاث الحق والدین متفکر و # ~~متعجب شدند و گفتند «ای ملک اسلام، می دانیم و بر ما چون آفتاب روشن ~~است که # ~~از چون تو ملکی که به صورت و سیرت و روش و پرورش ms486 افضل ملوک خراسانی، # ~~امری در وجود نیاید که موجب تغییر خاطر پادشاه جهان و شاهنشاه جهانیان # ~~باشد.» بعد از آنکه، ### | شعر [نظامی] # سیه زاغ شب چون به فرخنده فال %~% برین آبگون خیمه بگشاد بال # جهان گشت چون چهر دیوان سیاه %~% به دیدار شد انجم و جرم ماه # زمین قیرگون شد، زمان دودوش %~% درخشیده اختر ز چرخ بنفش # ~~به درگاه پادشاه و بارگاه شاهنشاه آمدند و بعد از تشریف بار به یکبار ~~زبان به ثنا # ~~بگشادند و گفت [ند]: # شعراسیف اسفرنگی] # # ای خسروی که تیغ نفاذ تو می کند %~% بر آسمان ملک جهان آفتابی # # رمح سماک شکل تو دیوان عهد را %~% در رقعهآ جهاد نماید شهابی # # این آبگون محیط که بر لای میرود %~% در کارگاه عدل تو چه بود عتابی # # 587] بردامن سرادق جاه تو میکند %~% حبل متین عصمت باری طنابی ### | شعر) # یایها الملک الذی الوری %~% إعظام رب العرش فیاغطامه # ای پادشاه آن پادشاهی که می بینند مردمان PageV01P596 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0600.png) # بزرگ داشتن خداوند عرش در بزرگ داشتن او # ~~بعد از نشر دعا و ثنا هر جوابی که ملک اسلام غیاث الحق والدین گفته بود ~~عرضه # ~~داشتند. اولجایتو سلطان را آن اجوبه پسندیده آمد و هیجان غضب او تسکین # ~~پذیرفت و زنگ کینه از آینهآ سینهآ او زدوده شد و تلهب نیران قهاری او ~~به آب حلیمی # ~~انطفای یافت. ### | شعر[مؤلف] # تو گفتی سروش آمد از آسمان %~% فرو خواند در گوش شاه جهان # که شاها! کوا! خسروا! داورا! %~% خدیوا! سرا! بر سران سرورا! # مشو سوی تندی و کین آوری %~% که نرمیست رسم و ره داوری # به خوی خوش و نیکنامی و داد %~% جهان داوران شهنشه نژاد # جهان را گرفتند و دیهیم تام %~% نهادند هر سو به دلخواه کام # ~~با ملک اسلام غیاث الحق والدین بر سر رضا آمد وجمال فرخ حال شمایل ~~ستوده را # ~~به نظر عنایت منظور گردانید و مواد بغض و احسن را از فواد با وداد به ~~نیروی قوت # ~~عاطفت شاهنشاهی ms487 قلع کرد و شجر تشاویش و بدگمانی را که در شجراء خاطر او # ~~بود ابومسلم وار به تبر حسن آثار بزد و هر تصور شر را که ازو کرده ~~بود[ند] به خیر و # ~~خوبی بدل گردانید. ### | شعر # # کسی به دیدهآ انکار اگر نگاه کند %~% نشان یوسف مصری دهد به ناخوبی # # وگر به عین ارادت نظر کند در دیو %~% فرشته ایش نماید به چشم کروبی ### | شعر # وعین الرضا عن کل عیب کلیلة %~% ولکن عین السخط تبدی المساویا # و چشم خوشنودی از هر عیبی کند است # لیکن چشم خشم ظاهر میکند بدیها را [588] # ~~اما چون حساد و غرض خواهان ملک اسلام حاضر بودند و به انواع روز به روز # ~~عداوت ظاهر میکردند و خبرهای دروغ به سمع پادشاه میرسانیدند، پادشاه # ~~اجازت مراجعتش نمی داد و می گفت که «ملک اسلام غیاث الحق والدین در ~~اردوی # ~~بزرگ ما ساکن باشد تا آن هنگام که آن جماعت که ازو حکایت تخلف و ~~یاغیگری # ~~بازنمودهاند، حاضر گردند. بعد از آنکه در مشافهه کذب و صدق آن به ثبوت ~~پیوندد PageV01P597 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0601.png) # ~~درباب او حکم مطلق فرمایم.» # و چون شرف ومیلان اولجایتو سلطان بیشتر اوقات به شرب خمر بود، اعلاء # ~~ملک اسلام غیاثالحق والدین قصهآ محاصرهآ پادشاه شهر هرات وقلعهآ امان ~~کوه را و # ~~تمتد ملک فخرالدین و واقعهآ دانشمند بهادر سرا و جهرا با هم مکرر ~~گرداندندی و # ~~گفتندی که ملوک غور ملکان بس عظیم الشأن و رفیع المحلاند و آنچه از ~~تخلف # ~~تعدی ایشان به عساکر پادشاهان چنگیزخانی لاحق شد از هیچ شهریار دیاری و # ~~ملک ملکی در وجود نیامد ونخواهد آمد نیز، و در اقطار و اکناف اقالیم ~~سبعه # ~~شهری محکم تر و خطهای شریفتر از بلدهآ هرات نیست؛ چه، لشکرهای آفاق از # ~~فتح آن عاجزند و سلاطین روزکار از محاصرهآ آن قاصر، خاصه که چند قلعهآ ~~منیع و # ~~حصن حصین در نواحی اوست.1 # ازین گونه سخنهای تهمت آمیز در حال مستی به ms488 سمع پادشاه فرو # ~~می خواندند و او را از طریق تربیت و عنایت منخرط میگردانید[ند] و هاتف ~~غیبی # ~~دمبدم این معنی را به اسماع آن طبقهآ فسقه میرساند: ### | شعر[شاعر] # ای دشمن شه، بقا مبادت %~% وز عمر بجز عنا مبادت # وی حاسد تیره بخت، هرگز %~% یک مشرب باصفا مبادت # از لذت عیش وکام دنیی %~% جز رنج و غم و بلا مبادت # ~~و ملک اسلام غیاث الحق والدین در هفته سه بار به دیدن امرا و وزراء ~~[589] # ~~اولجایتو سلطان آمدی و بعد از آن که یک زمان با ایشان مجالست داشتی به ~~وثاق # ~~خود آمدی و گفتی: ### | شعر[سنایی] # # درگه خلق همه زرق و فسون ست و هوس %~% کار درگاه خداوند جهان دارد و بس # ~~و اوقات و ساعات را به طاعت و عبادت حضرت ربوبیت باریتعالی منقضی # ~~گرداندی و ملازمان و مصاحبان خود را گفتی که ای اصحاب ### | شعر اربیعی] # بیایید تا رو به راه آوریم %~% به درگاه یزدان پناه آوریم PageV01P598 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0602.png) # ز دادار جوییم نیروی خویش %~% نه از پنجه و زور بازوی خویش # ~~درین ورطه که ما افتادیم؛ وجود چندین خصم قوی جز آنکه چنگ امید به # ~~حبل المتین عون عبودیت و نصر خشوع و خضوع استوار گردانیم، هیچ چارهآ ~~دیگر # ~~نیست. و برحسب «الصایم لاثرداله] دعوته»1 پنجشنبه و دوشنبه وایام بیض ~~روزه # ~~داشتی و بر موجب «من کثرصلوته باللیل حسن وجهه بالنهار»2 اکثر ساعات شب ~~را # ~~به نماز و نیاز بسر بردی. ### | شعر # گرت صبح سعادت آرزو هست %~% ره حق گیر و شب بیدار میباش # ~~و بر مقتضای «نعم الشفیع القران لصاحبه یؤم القیامة»3 به تلاوت کلام ~~الله عقیب # ~~صلوات الخمس مشغول بودی و در سر # شعر [فردوسی] # # اول و آخر قرآن ز چه «با» آمد و «سین» %~% یعنی اندر ره دین رهبر تو ~~قرآن بس # ~~تأمل بلیغ به جای آوردی و ساعت بساعت امرای [ی]که با او بر سر عنایت و # ~~رعایت بودند و وزرای [ی آکه بر ms489 نهج محبت و مودت، مقربان درگاه [590] ~~خود را # ~~به انواع نعمتهای رنگارنگ و طعامهای لذیذ هنی پیش او فرستادی و پیغام ~~کردندی # ~~که «ملک اسلام غیاث الحق والدین را بر مال ما حکم است وبه هرچه رأی ~~عالی او # ~~اقتضا کند بفرستیم و خویشتن را به تقبل آن رهین و رهی منت ملک اسلام ~~دانیم و # ~~باید که ما را دوست و نیکو خواه خود داند. # شعر[فردوسی] # # همه دوستداریم و خسروپرست %~% من و گیو و گودرز و هرکس که هست # ~~بر قضیت «من کان وصله لاأخیه إلی ذی السلطان فی منهج بر آو بتیسیر عسیر ~~آعانه # ~~الله علی اجازة الصراط یوم تدحض فیه الأقدام» حکایت هواداری و نیک ~~اعتقادی # ~~ملک اسلام را در خدمت پادشاه عرضه میداریم.» # و مدبران پادشاه چون خواجه رشیدالدوله و تاج الدین علیشاه وبعضی از # ~~امرا که حامی و محت ملک اسلام غیاث الحق والدین بودند، گفتند که «ای ~~ملک # ~~اعظم، اگر بر خاطر پادشاه عادل باذل اولجایتو سلطان بواسطهآ سعایت و ~~شکایت PageV01P599 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0603.png) # ~~اعدا غبار آزاری نشسته است، از آن معنی اندیشه به خاطر مبارک خود راه ~~مده و از # ~~نکایت هموم خستهدل و متردد مباش و رمزهآ «الهم نصف الهرم» را بر ضمیر ~~منیر # ~~بگذران. از آنگاه که تو بدین دار ملک نزول کردهای، چند نوبت سخن تو در ~~خلوت # ~~پیش پادشاه عرضه داشتهایم و بر رأی اعلی او بطلان سخنان اصحاب غرض را # ~~هویدا گردانیده، و امیدواریم که رغم آن جماعت را بزودی ترا به خدمت ~~پادشاه # ~~درآریم و با حصول مرادات مع مزید حکومت ولایات به بلدهآ معمورهآ هراا ~~فرستیم. # ~~و حالیا ملکی هر خطهآ بزرگ که در ممالک عراق و عراقین تعیین گردانی به ~~حکم # ~~یرلیغ پادشاه جهان اولجایتو سلطان به نواب تو حواله داریم.» # ازین نوع، هر تن از امیر و وزیر در باب ملک اسلام [591] غیاث الحق والدین # ~~تربیتی می فرمود و موالاتی می نمود و ملک اسلام ms490 بر ایشان آفرین میخواند ~~و # ~~میگفت: ### | شعر [ربیعی] # # ایا نامداران فرخ نژاد %~% خدیوان زربخش با رأی و داد # جهان داوران خجسته منش %~% بزرگان با خوی و داد و دهش # # همه نیکنامیست آیینتان %~% خردمندی و مردمی دینتان # # به رادی و آزادی و ننگ و نام %~% به خوی خوش و سرفرازی و کام # # سزاوار دیهیم و تختی همه %~% فسروزنده چهر بختی همه # # همیدونتان روز فیروز باد %~% شبان روز و روزان جو نوروز باد # ~~امراء عظام وصواحب کرام در مقابل آن سباس و نیکوخواهی، او را عزیز و ~~محترم # ~~می داشتند و در باب او هر یک عاطفت و کرامی بی حد میفرمود و میگفت: # شعر[ادیب صابر] # # شاه خسرو، غیاث دولت و دین %~% خسرو کامکار، فرخ نام # # چون جلای خدای، جاه تو خاص %~% چون عطای خدای، جود تو عام # # اصطناعات چو آب جان پرور %~% انتقامات چو خاک خون آشام # # شاکر نعمتات وضیع و شریف %~% مادح خدمتات خواص و عوام # # زیر طوق تو گردن شب و روز %~% لوح داغ تو شانهآ دد و دام PageV01P600 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0604.png) # ذ کر صد و پنجم # در جور و تعدی محد # دذلدائ وبوجای بر مردم شهر هرات # چون شهور سنهآ اثنی عشر و سبعمائه [=712] درآمد، درین سال هرزه محمد # ~~و امرایی که با ملک اسلام غیاث الحق والدین بد بودند قاصدان پیاپی ~~[592] و # ~~مکتوبات متواتر فرستادند و محمددلدای و بوجای را آگاه گردانید [ند] که ~~پادشاه # ~~جهان اولجایتو سلطان از ملک اسلام غیاث الحق والدین بغایت در غضب است و ~~او # ~~را در اردوی بزرگ بازداشت فرمود و ممکن نیست که او را بیش به هرات ~~نامزد # ~~فرماید؛ چه، ما مادام حکایت طغیان و عصیان خلق هرات و آن دلیریها و # ~~بی ادبی ها که از ایشان صادر گشت و در روی پادشاه تیغ کشیدن و ~~تیرانداختن و از # ~~کماة و ابطال عسکر منصور پادشاه چندتن را به قتل آوردن و خلاف ملک ~~فخرالدین # ~~و غدر جمال الدین محمد ms491 [سام] و عمارت ملک اسلام غیاث الحق والدین قلاع ~~و # ~~حصون را به سمع پادشاه میرسانیم و آتش غضب او را در تلهب میآریم و در ~~باب # ~~ملکش بی رعایت و عنایت میگردانیم، باید که شما در آن مقام من بعد خوشدل ~~و # ~~آسوده حال زندگی کنید و چندانک ممکن باشد و متصور کرد بر حشم و خدم ملک # ~~اسلام غیاث الحق والدین زور و زیادتی نمایید و از تمرد وتعنفی خدام ~~وعمال او # ~~آنچه حادث گردد به اضعاف آن بازنمایید و متعاقب قاصد فرستید.» # بدین سبب محمد دلدای و بوجای دست حیف و ستم برآوردند. و بوجای2 # ~~هر چند روز به در شهر میآمد و به علت آنکه «پدر من دانشمند بهادر را ~~درین شهر # ~~به قتل رسانیدهاند» از متمولان و منعمان هرکس را که می گرفت مصادره ~~میکرد و از # ~~نواب و نصب کردکان ملک اسلام غیاث الحق والدین خرج و مایحتاج لشکر # ~~می طلبید. و اگر ایشان به دفع شرور و قلع مواد فتن او میخواستند که ~~لشکری # ~~کشند، ائمهآ و سادات و اکابر شهر هرات مانع میآمدند و میگفتند که «در ~~غیبت # ~~ملک اسلام غیاث الحق والدین با بوجای [593] به مقاتلت و مقاومت شروع ~~نمودن PageV01P601 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0605.png) # ~~مصلحت نیست.» و به اشارت ملکزاده شمس الحق والدین، چند کرت اختیارالدین # ~~محمد هارون وشمسالدین عمر شاه خواندزی1 با سپاه غوری و هروی و خلج و # ~~بلوچ و نکودری عزیمت آن کردند که از شهر بیرون روند و با بوجای و سپاه ~~او حرب # ~~کنند، شحنگان، چون: قرتقا و ایوب و ابراهیم عزیمت او را فسخ کردند و آن ~~تهییج # ~~را تسکین داد[ند] و گفت [ند] که «بوجای درین دیار امیریست با ده هزار ~~مرد. اگر به # ~~وقت ذهاب و ایاب به محقر چیزی او را خوشدل گردانیم، زیان ندارد.» و در ~~راهها و # ~~کوهپایهها و روستاقات متعلقات بوجای مردم را می گرفتند و زحمت میداد ~~[ند]. # و محمد ms492 دلدای بیشتر اوقات در هرات توطن میساخت و هر روز بتازگی از # ~~نایبان وکاردان[ان] ملک اسلام غیاثالحق والدین خدمتی توقع میداشت و # ~~مغولان گرسنه و درویش حال ظالم بد اصل را بر سر خلق خدای، عزو جل، به ~~اسم # ~~ناظری و شحنگی نصب میگرداند. و چون آن طایفه را نعمتی و ثروتی حاصل # ~~می شد ایشان را معزول میکرد و آن گرسنگان و فرومایگان زمرهآ دیگر را بر ~~کار # ~~میداشت و مشرفی تمغا و دارالضرب و دروب و قنطرات را بدیشان مفوض # ~~می گردانید تا ایشان نیز توانگر و معتبر شدند. و خدام و ملازمان محمد ~~دلدای و # ~~سرهنگان مسافر و تاجری را که در شهر میآمدند، به علت آنکه به سلام امیر ~~و # ~~شحنه و فلان و بهمان نیامدید، مطالبه می نمودند و مضرتی بدیشان ملحق # ~~میگردانید [ند]. تا کار ظلم به جای[ی] انجامید که خلق هرات از وضیع و ~~شریف و # ~~صغارو کبار به یکبار در نفیر و ناله آمدند و گفتند: ### | شعر[انوری] # # این چه شهرست پر از وحشت و ظلم %~% ون چه قوماند سراسر تلبیس # # باچنین شهر عفاالله دوزخ %~% با چنین قوم سقی الله ابلیس[594] ### | [شعر) # بلینابقوم یدعون ریاسة %~% لهاطرق یعیی علیهم سلوکها. # مبتلا کرده شدهایم به گروهی که دعوت میکنند بزرگی را # مر آن ریاست را راههاست که گران می آید بر ایشان سپردن آن راهها # فتعسألدهر قدمتهم صروفه %~% فماخیرقوم هؤلاء ملوکها PageV01P602 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0606.png) # بس هلاکت باد مر روزگاری را که پیش کردست ایشان را گردشهای او # پس چه بود نیکوی [ی] گروهی که آن گروه پادشاهان ایشاناند ### | [شعر] # # کجارفت آن عهد و دولت که مردم %~% بیاسود از خویشتن گاه گاهی # # به خاصیت دور اهل هنر را %~% ز خود بود اگر بود آبی و جاهی # # کنون گر بخواهی ز شاهی نشانی %~% کنون گر بجوئی به صدری پناهی # # به محراب پر یابی از صدر سنگی %~% به شطرنج در بینی از چوب شاهی # # به در دست گردون ازین ms493 حال و هر شب %~% برآرد ز آیینهآ صبح آهی # # سراناند امروز قومی که دارد %~% در انساب ایشان خرد اشتباهی # # نه زنده، نه مرده، چو مار طلسمی %~% چو کرزه گشاده دهان سیاهی [595] # # نه بر قول شان آیتی و دلیلی %~% نه در عدلشان حجتی وگواهی # # چو تمثال عفریت محض خطایی %~% چو اشکال نسناس عین گناهی # و محمد دلدای در جوار مسجد فلکالدین از زن1 و مرد رعیت بازاری # ~~بساخت و آن را به «سوق السطان» مسمی گردانید و فرمود که اهل سوق قدیم ~~بدین # ~~بازار آیند و بیع و شری بر سر چهار سوی این سوق کنند. # و پیش ازین تاریخ مذکور به دو سه سال، امیریساول بازار قدیمی طرف # ~~جنوبی شهر را که مدروس شده بود به حال عمارت بازآورد و شحنهای ایوب نام ~~در # ~~وی نصب کرد و بوجای نیز بیرون درب خوش بازاری بنیاد انداخت و چند سرای ~~و # ~~جدار باغات خلق را بواسطهآ عمارت او خراب کرد و به خشت و جسر مساجد و # ~~مدارس آن بازار را معمور گردانید و سکان شهر هر کس خود را به متعلقی و # ~~خد متکاری شحنهای از شحنگان شهر منسوب گردانید و شحنگان و عسسان رنود و # ~~اوباشان را برمی گماشتند تا مردمان را به زنا و لواط متهم میکردند و از ~~هر یک # ~~مبالغی مال میستاند[ند] و در دعاوی وخصومات خلق مدخل میساختند و # ~~رشوت میگرفت [ند] و به خزانهآ محمد دلدای می رساند [ند]. # القصه، این سال مذکور برین گونه که به ذکر پیوست، بر ساکنان شهر هرات، # ~~حمیت عن الآفات والبلیات، به آخر آمد. PageV01P603 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0607.png) # ذکر صد و ششم # در رفتن لشکر خراسان به # تکناباد به حرب شاهزاده داود خواجه # چون شهور سنهآ ثلاث عشر و سبعمائه [=713] درآمد، از تواریخ این سال # ~~مذکور یکی آن بود که چون شاهزاده داود خواجه که پسر شاهزاده دوای [596] ~~بن # ~~براق بود، دارالملک غزنین راایه] ضبط آورد و با لشکر بی ms494 عدد در آن سرحد ~~قرار # ~~گرفت. ابواب عدل و رأفت بر خلق بگشاد و راهها را از دزدان و بی با کان ~~پاک کرد و # ~~دست ظلم ظالمان از سر رعایا کوتاه گردانید. و معدلت او نامهآ امن و ~~امان برجهانیان # ~~فروخواند و مکرمت او صیت بخشش بی سئوال در ربع مسکون منتشر گردانید. و # ~~اگر چه کافر بود، اما به عدل غمری او ارباب ادیان و ملک و اصحاب فرمان ~~و دول # ~~در اماکن و مساکن آسوده حال بودند و به دعاء دولت و ثناء حضرت او مشغول ~~و # ~~مشعوف. # چون آن حدود را بکل مسلم و مسخر کرد، اندیشهآ به دست آوردن دارالامان # ~~خطهآ محروسهآ هرات را که از دور بهمن تا این زمان پادشاهان جهان و ~~سلطانان # ~~کامران جهت حکومت او با هم تیغ کشیدند و میکشند، در خاطر خویش متمکن # ~~گرداند و عزیمت آن کرد که با سپاهی ناگاه به هرات گذری کند و در باد ~~غیس معسکر # ~~سازد. # بعد از چند گاه [ای] از محبان پادشاه اولجایتو سلطان، امیر یساول را که ~~امیر # ~~خراسان بود از آن حال و اندیشه که شاهزاده داود خواجه در خاطر داشت ~~اعلام # ~~کردند وامیر یساول با تمامت عساکر خراسان و مازندران به تعجیل تمام ~~سوار # ~~شد و بعد از سیزده روز به رودخانهآ هرات درآمد. خلق شهر را بواسطهآ ~~نزول و # ~~مرور آن لشکر خرج بسیار شد. بعد از چهار روز که خورشید جمشید آسا شراع # ~~شعاع خویش را به دست اعتدال به ایوان زمان برکشید و منشور عمل به نام ~~محل # ~~تازه کرد، PageV01P604 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0608.png) ### | شعر [ربیعی] # به برج حمل مهر بنمود چهر %~% زمین گشت آراسته چون سپهر # هوا بوی مشک تتاری گرفت %~% زمین یکسر ابر بهاری گرفت # همه باغ وگلراز و بستان وکشت %~% شد از خرمی جانفزا چون بهشت # [597] گل و لاله و نرگس وارغوان %~% برآورد بار دگر بوستان # سر سسرو آزاد بالا گرفت %~% میان چمن بلبل ms495 آوا گرفت # درخشید لاله به سان چراغ %~% همه بوی مشک آمد از باغ و راغ # ~~و محققان قضا وقدر رموزکنوز «فانآظروا إلی آثار رحمة الله کیف یحیی ~~الارض بعد # ~~موتها»1 بر خواطر ارباب قلوب و اهل عرفان کشف کردند و نقاشان کن فیکون ~~به ید # ~~قدرت بی چون نقوش مکنون بر الواح بساط بوقلمون ظاهر گردانیدند، ### | شعر # # آفرین بر دست نقاشی که بی نوک قلم %~% صورت زییای بستان را نگارستان ~~کند # # گاه از زنکار نقش نرگس شهلا کشد %~% گاه از شنگرف رنگ لالهآ نعمان کند # ~~از فروغ لاله و ارغوان باغ و راغ پر شمع و چراغ گشت و از نکهت گل و ~~سنبل دماغ # ~~باد سحر معطر و منور گشت، ### | شعر [فرخی] # افروخته به هر طرف از گل چراغها %~% چون روی دلبران شده از لاله باغها # از بوی جانفزای گل و نکهت سمن %~% کرده نسیم صبح معطر دماغها # ~~امیر یساول امرا را با عساکر به تکناباد فرستاد. شاهزاده داود خواجه ~~پیش از وصول # ~~لشکر خراسان هزیمت کرده بود و خلیخانهآ خود را بیرون برده. چون امرا به ~~لشکرگاه # ~~او رسیدند، خیلخانه و هزاره و بازار او را غارت کردند و پنج هزار سوار ~~در عقب او # ~~برفتند و نوبتخانه و علم و توق خاص او را بگرفت و چندانی از اموال و ~~اجناس و # ~~اسب و برده به دست آورد که حد و عد آن را قیاس و اندازه ممکن نبود و ~~طایفه [ای] # ~~را که در آن دیار [598] مادهآ فتن و شور بودند به قتل رسانید و اسیر ~~بسیار گرفت و # ~~مظفر وکامیاب مراجعت نمود و در جوار هرات معسکر ساخت. PageV01P605 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0609.png) ### | ذکر صد وهفتم1 # در وفات ملک مرحوم # علاء الحق والدین، طاب ثراه # راوی چنین گفت که برادر ملک غیاثالحق والدین، ملک علاءالدین درین # ~~سال مذکور رنجور گشت و حرقت تب محرق بر اعضای او مستولی شد و سر بر # ~~سریر بالش نالش نهاد وچون دانست ms496 که «سلطان الحمی رائد الموت» بر سریر # ~~مملکت شخص بی نظیر او تاج «کل شیء سیموت»3 بر فرق خواهد نهاد و عسکر # ~~قهر ملک الموت قصد شکست جیش قوتهای ظاهر و باطن او خواهد کرد و آشیان # ~~نفس از طاوس جان تهی خواهد شد وانفاس معدوده به انجام خواهد پیوست، # ~~فرزندان و ارکان دولت و اعیان حضرت خود را طلب داشت و گفت «بدانید که # ~~هنگام رحلت من نزدیک شد و وقت آن رسید که از خرابهآ دنیا به کاشانهآ ~~عقبی روم و # ~~دستگاه عالم فانی را که به حقیقت خوابیست، بدرود کنم و به سوی ~~مهمانسرای # ~~«القبراول منزل من منازل القیمة»4 قدم زنم و بر اسرار طومار ### | شعر # لدوا للموت وابنوا للخراب %~% فکلکم یصیر إلی ذهاب # بزایید از برای مردن و بنا کنید از برای خرابی # پس همهآ شما میکردید5 به سوی رفتن # ~~واقف گردم. میباید که بعد از وفات من سلام مرا به برادر اعز غیاث الحق ~~[599] # ~~والدین، ابقاءالله تعالی، برسانید و بگوئید که وصیت من آن است که اگر ~~بر خاطر # ~~عاطر تو از طرف من برادر غبار آزاری نشسته باشد آن را به آب کرم و لطف ~~خود # ~~محوکن و از سر مقالات و حکایاتی که بواسطهآ اصحاب غرض میان ما واقع شد ~~در PageV01P606 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0610.png) # ~~گذر که من برادر ظاهرا و باطنا خاطر به او خوش کردم. # شعراملک علاءالدین کرت] # ~~مسیان ما و تو گر پیش ازین غباری بود ### | ازین طرف همه برخاست از میان بالله # ~~وگر حدیثی گفتم که خاطرت رنجید ### | نگفته باشم جز از سر زبان بالله # ~~و فرزند اعز محمد را، طال بقاوه، که ملازم اوست به تربیت و تقویت الطاف ~~و # ~~اعطاف پدری و تحریص برکسب علوم محظوظ و مخصوص دار؛ چه، به دانش و # ~~هنر ابناء کرام نام نیک آباء عظام را زنده و باقی دارند و به نادانی و ~~بی فرهنگی مرده و # ~~منطمس گردانند.» # ~~و بعد از آن ms497 امیرصالح را که پسر دوم او بود پیش خواند وگفت «ای فرزند، # ~~برادر بزرگتر تو محمد غایب است و برادر اعز غیاث الدوله والدین، ابقاه ~~الله تعالی # ~~فی السعادة والسلامة، در عراق متوطن و از اولاد و اقارب من جز تو کسی ~~دیگر # ~~نیست که قایم مقام من درین قلعهآ محروسه روزگار تواند کرد و تو خردی2 و ~~در امور # ~~ملکداری خوض نتوانی. باید که در کل مهمات رجوع به نواب این پدرکنی و شب ~~و # ~~روز در اندوختن فرهنگ و دانش مجتهد باشی و یقین دانی که قدر و قیمت ~~مردم به # ~~فضل وادب است نه بر اصل ونسب. ### | شعر # فلیس فخارالمزء إلا بنفسه %~% وان عد آباء کراما ذوی حسب # پس نیست فخر کردن مرد، الا به نفس او # و اگر چه بشمارد پدران بزرگوار خداوندان حسب [600] # # لیس الیتیم الذی قدمات والده %~% إن الیتیمیتیم الفضل والآدب # نیست بی پدر آن بی پدر که بمرد پدر او # بدرستی که بی پدرآن است که بی فضل و فرهنگ است ### | شعر # # بلندهمت باش ای پسر که عزت تو %~% چنانک همت تست آن قدر تواند بود ~~PageV01P607 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0611.png) # # اگر چه کار بزرگاست هم طمع به مبر[؟] %~% به جان بکوش چه دانی مگر ~~تواند بود # پس از آن نواب [و] حجاب خود را گفت که «بعد از حفظ و حیاطت ایزد # ~~بی چون فرزند صالح را به شما سپردم؛ چه، از میان ابناء او رفیع الشأن و # ~~عظیم المحل خواهد بودن وکارهای عجیب بر دست او خواهد رفت. چون برادر # ~~اعز غیاث الحق والدین، ابقاه الله تعالی فی الاقبال والجدال، از ممالک ~~عراق # ~~بسلامت و سعادت مراجعت نماید و کامیاب در خطهآ محروسهآ هرات [قرار ~~گیرد] # ~~همه با فرزند صالح پیش او روید و مفاتیح خزاین وقلاع وحصون مرا به خزنه ~~و # ~~حفظهآ وی تسلیم کنید.» # چون از این نصایح و وصایا فارغ گشت روی نیاز به حضرت بی نیاز آورد و از # ~~درگاه ms498 رب الارباب مطلق به خشوع و بکا طلب رضوان و غفران کرد و گفت: # # لئن عظمت ذنوبی یا الهی [من الطرایف] %~% فخدبالعفو ان العفواسنی # اگر چه بزرگ است گناهان من ای خدای من # پس بگیر در گذراندن را بدرستی که در گذراندن بلند ترست # مثما ازداد وجه الذنب قبحا %~% فان العفو فیه یزید حسنا # هرچه گاه که زیادت شود روی گناه از روی زشتی # بدرستی که در گذران در وی افزون کند نیکوئی را [601] # ~~خداوند به حق سکان قباب قرب تو و به عظمت غمام غم دم عارفان جلال تو و ~~به # حرمت نم زمزم دیدهآ عاشقان وصال تو، ### | شعراسعدی] # بزرگ بار خدایا به حق مردانی %~% که عاشقان وصال اند و طالیان جمال # ~~که جرایم و خطیئات من بندهآ عاصی را به کرم بینهایت و فضل بی غایت خود ~~عفو # ~~کن» بعد از آن بر اشارت بشارت «لااله الأ الله حصنی فمن دخل حصنی امن ~~من # ~~عذابی»1 کلمهآ توحید بر زبان راند و شربت اجل نوش کرد و از دارفنا به ~~ملک بقا # ~~رفت. به یکباره وجوه سیاه و اعیان درگاه و کاردانان مملکت و نامداران ~~حضرت او # ~~کمرها از میان بکشادند و عمامهها از سر بینداخت [ند] جزع و فزع وخروش و # ~~جوش از میدان سمک به ایوان سماک رساند [ند] وگفت اند]: PageV01P608 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0612.png) # شعر [سیف اسفرنگی]1 # ~~ای پر [ده ]دار! پرده فروکش که راه نیست ### | هنگام بار دادن شاه است و شاه نیست # ~~وی نوبتی! بپرس ز خاصان روزگار ### | کان شه تشان کجاست که در بارگاه نیست # ~~دم درکش ای نقیب [و]کم ترهات گیر ### | چون دارو گیر داد ده و دادخواه نیست # ~~ای باغبان، جرا بتگویی که در چمن ### | آن سرو با قبا و مه با کلاه نیست # ~~[602) خلقی ست در شگفت کزین واقعه چرا ### | خورشید را چو ماه گلیم سیاه نیست # ~~آسمان در آن ماتم جامه فوطه کرد و مردمک چشم او در آب غوطه خورد. ms499 خاک # ~~فراز و نشیب بارگاه واویلا و واحسرتا و وامصیبتا، واین ندا درآمد: ### | ایضاله] # # چون او نماند اختر و افلاک، گومباش %~% جمشید رفت، لشکر ضحاک گومباش # # زهر گزنده کوزهآ غم گشت خلق را %~% در هیچ طبله مهرهآ تریاک گومباش # # چون از طناب خیمهآ جاهش گسسته شد %~% چون خیمه کوه دامن بی جاک کو مباش # # گو آفتاب خرمن بیگاه مه بسوز %~% در کشتزار سنبله خاشاک گو مباش # # چون بارگه نماند که پرده برو کشند %~% نه بردهآ منقش افلاک گو مباش # # چون در شکست کنگرهآ قصر خسروی %~% این سال خورده قاعدهآ خاک گو مباش ~~PageV01P609 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0613.png) # ~~مأمور وامیر، غنی وفقیر، وضیع وشریف، پیر وجوان، پهلوی و پهلوان، ~~پلاسها در # ~~گردن افکندند و سر و پا برهنه چون بیهوشان و متحیران، در فریاد و نفیر ~~و ناله و وای # ~~و های آمداند] و گفت اند): ### | [ایضاله] # # ای برتن تو جان دو پیکر گریسته %~% در هفت پرده چشم سه خواهر گریسته # # تا در ندید از صدف جان نشان تو %~% الماس برق بر دل گوهر گزیسته [603] # # بر سبزههای خاک تو رعد از زبان ابر %~% هر ساعتی به نوحهآ دیگر گریسته # # بی خطبهآ جلالت ونام تو هر زمان %~% محراب نوحه کرده و منبر گریسته # # چشم سرشک بار جهانی به درد تو %~% با ابر نوبهار برابر گریسته # # و ز آتش فراق تو هر صبحدم هوا %~% بر زهر خندههای گلتر گریسته # ~~و حشم و خدم و منتسبان عتبه و ملتزمان سدهآ او در خاک حسرت می غلطیدند ~~و از # ~~سر درد میگفت [ند]: ### | [ایضاله] # ~~بیصورت تو روز جوانی سیاه باد ### | وز نوحهآ تو نیت توبه گناه باد # ~~آن را که بوی خاک تو صحت فزای نیست ### | آب حیات همچو اجل عمرگاه باد # ~~وان را که نیست جان و دل از درد تو حزین ### | بیجان و دل جو صورت مردم گیاه باد # ~~در پردههای روح عروسان قدس را ### | در جلوهآ وفای تو آینه ماه باد # ~~گر بیتو لاله بیش ms500 بخندد به کوهسار ### | روی از شموم حادثه چون برگ گاه باد # ~~روز قضا که تزکیت حالها کنند ### | برجیس2 برطهارت نفست گواه باد[604] # ~~احزاب عرفان ووجدان واقوام علم و حلم و زمرهآ دین و یقین از آن قطیعت و ~~PageV01P610 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0614.png) # ~~محیفت تأسف بسیار و اندوه بیشمار خوردند و روح مروح و قالب معطر ملک # ~~مرحوم مبرور مغفور علاءالحق والدین را به عطر دعاء صالح و عبیر ثناء ~~خیر معطر و # ~~معثبر کرد و گفت [ند]: ### | سعر (ایضأله) # ~~طایر سدرهنشین مرغ سحرخوان تو باد ### | خازن خلد برین هر شبه مهمان تو باد # ~~هرچه در عالم ارواح نشان دارد و نام ### | همه در دارچنان پیشکش جان تو باد # ~~بر سر جلوهآ حوران بهشتی شب و روز ### | شقهآ رحمت حق حلهآ غفران تو باد # ~~هر کجا در حرم قدس کنی مجلس خاص ### | جان ادریس ندیم دل پژمان تو باد # ~~بر در بارگه انس چو ستری بکشی ### | بر تو روح ملک شمع شبستان تو باد # ~~و مشایخ نامدار و زهاد کبار در آن حلقهآ ماتم حاضر گشتند و از راه بند ~~و نصیحت # ~~اکابر و مشاهیر واماثل و جماهیر را که خداوندان تعزیت و مصاحبان مصیبت # ~~بودند، گفتند: # # یا قوم قد سآءت الظنون %~% و اضطرب الصبر والسکون # ای گروه من بدرستی که بد شد گمانها # و در حرکت آمد شکیبایی و آرمیدن # أماعلمتم بان فیکم %~% ینتظر الموت والمنون # ندانستند شما به این که در میان شما # چشم میدارد مرک و مرگها[605] ### | شعر # ~~ای اهل علم، عقل ازین داوری بریست ### | با حکم کردگار جهان این چه داوریست # ~~معلوم نیست نزد شما کین برید مرگ ### | اندر میان خلق چو طواف هر دریست PageV01P611 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0615.png) # هر سر نهادنی که درین خاک تیره هست ### | حقا که آن به حکم خداوند آن سریست # ~~ای ارباب دولت وای اصحاب ملت وای خداوندان ثروت، این نه نخستین # ~~جنازهایست که به دروازهآ عدم بیرون شده است و این نه اول تابوتیست که ms501 ~~از بیوت # ~~فنا به حانوت بقانقل کرده است. آن را که مهتر عالم و بهتر بنی آدم و ~~خلاصهآ # ~~موجودات وزبدهآ مکونات بود و به طفیل او آدمیان و عالمیان را بر مائدهآ ~~حیات # ~~نشاندند، این شربت در دادند و این نام نهاد[ند] که «انک میت و إنهم ~~میتون.»1 # ~~ابوالبشر که مطلع تخلیق بود، مقطع این تفریق کداخته شد. خلیل الله که ~~قدم خلت # ~~بر مفرش آتش نهاد، درین دام افتاد. سلیمان که زین نبوت بر پشت باد ~~نهاده بود، # ~~ازین حادثه نتوانست گریخت. نوح عمر دراز بزیست و نزیست. لقمان هزار سال # ~~بماند ونماند ### | شعر[فردوسی] # اگر سال گردد هزار و دویست %~% بجز خاک تیره دگر جای نیست # اگر چرخ گردان کشد زین تو %~% سرانجام خشت است بالین تو # ~~شاه وگدا را این شربت چشیدنی است، و امیر و فقیر را این جام نوشیدنی، و ~~عالم و # ~~جاهل را این راه رفتنی و عشاق و فساق را این در کوفتنی. ### | شعر[مؤلف] # ~~گر شیری و گر روبهی، گر فاضلی،گر ابلهی ### | گر پادشاهی، گر شهی، گر سروری، گر باسبان # ~~[606] گرانجمی، گر انجمن، گر فیلی و گرفیلتن ### | گرصفدری، گرصف شکن، گرپهلوی، گرپهلوان # ~~گرالشی، گر سرکشی، گر ناخوشی، وگر خوشی ### | گر مهری و گر مهوشی، گر دلبری، گر دلستان # ~~ازمرگ سرگردانشوی، بیجان و بس بیجانشری ### | با خاک ره یکسان شوی، کم گرددت نام و نشان # القصه، چهل روز برین صفت که ذکر رفت تمامت خلق غور و گرمسیر در ~~PageV01P612 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0616.png) # ~~وفات او بسر بردند و به هر خطه و بلد از خطوط و بلاد خراسان خصوصا شهر # ~~هرات، حمیت عن الآفات، که نعات خبر مفجع موجع وفات او برساندند، سه روز # ~~شکان و قطان آنجا بر پلاس ماتم نشستند و لباس دوداندود در پوشیدند و ~~گفت[ند]: ### | شعر # اندر فراق روی تو، جامهآ کبود به %~% وزآتش هوای تو دمها چو دود بهآ # پیراهنی که صبر کند از برای عقل %~% از هجر جانگداز تو بیتار ms502 و بود به # ~~ایزد تعالی روح با روح آن ملک سعید مغفور را در جوار رحمت خود آسوده # ~~دارد و از زلال بیزوال وکاسادهاقا سیراب، بمحمد و عترته الطاهرین و # ~~صحابه الظاهرین. PageV01P613 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0617.png) ### | ذ کر صد و هشتم # در حرب لشکر خراسان با لشکر # ماوراءالنهر وانهزام لشکر خراسان # چون شهور سنهآ اربع عشر و سبعمائه [=714] درآمد، درین سال شاهزادگان # ~~دوائی از ماوراءالنهر با پنجاه هزار از آموی بگذشتند. چون به حدود ~~فاریاب رسیدند # ~~امیر رمضان که بر سر سی هزار مرد به حکم اولجایتو سلطان امیر[607] بود ~~لشکر # ~~جمع کرد و کارحرب را ترتیب داد. چون شاهزادگان به مرغاب رسیدند و میان ~~دو # ~~دو سپاه قرب پنج فرسنگ راه مانده بود، امیر رمضان و بکتوت و امرای سپاه ~~بوجای # ~~و پسر محمد دلدای بر آن معین گردانیدند که فردا بامداد باتفاق با سپاه ~~شاهزادگان # ~~مقابل شوند. ### | شعر[ظهیر] # # چون بر زمین طلیعهآ شب گشت آشکار %~% آفاق ساخت کسوت عباسیان شعار # ~~امیر رمضان اطراف معرکه را بر امرا قسمت کرد و لشکر یکسر در آن شب به ~~کار # ~~ترتیب اسلحه و مراکب قیام نمودند و همه بر آن اندیشه متفق شدند که فردا ~~چون # ~~شیر و اژدها متوجه میدان وغا شوند و جدل فیول و شبول بر اعادی حمله ~~آرند. # ~~چون از شب ثلشی بگذشت امیر رمضان به رسم کیان اهبت و ساز نبرد بر تن ~~خود # ~~راست کرد. ### | شعراربیعی] # به فرخنده بختیی و فرخ تنی %~% زره جست و خفتان و خود کمی # بیاراست تن را به چینی زره %~% که بود آن ز درع سیاوش فره # بپوشید خفتان روم از برش %~% دگر هر چه زان کونه بد در خودش # ~~و در آن شب قرب ده نوبت بر میمنه و میسره لشکر طواف کرد و امرا و ؤجوه ~~سیاه را # ~~به وعدههای خوب و امیدهای دلپذیر بر جنگ حریص گردانید و گفت: ~~PageV01P614 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0618.png) ### | شعر # ~~یا نامداران فیروز روز ### | دلیران گردنکش کینهتوز ms503 # ~~میال را ببنلیل یر کینه سخت ### | به داد خدای و به نپروی بخت # ~~چو شیران آشفته جنگ آورید ### | سر بد سگالان به چنگ آورید # ~~تن دشمن از تیغ بیجان کنید ### | ز خون روی گیتی1 چو مرجان کنید[608] # ~~تا آن زمان که خروش خروس سحر برآمد و شیطان شب از سلطان روز بگریخت، ### | شعر[ابیوردی] # فلاح الصبح مبتسم الثنایا %~% و عاداللیل مقصوص الجناح # پس ظاهر شده صبح در حالی که گمارنده دندانها بود # و بازگشت شب در حالی که کوتاه شده بال بود # ~~دل بر جنگ داشت. چون آفتاب طلوع کرد، چون جبنا معنی ### | شعرانظامی] # # گریز بهنگام با سر به جای %~% بهآ از رزم جستن به نام و به رای # ~~را دریافت و سر ### | لواحد الشعرا] # # فلو کان لی نفسان کنت مقاتلا %~% باحدایهما حتی تموت و اسلما # پس اگر بودی مرا دو نفس، بودمی من حرب کننده # ~~به یکی از آن هر دو نفس تا بمردی یکی از آن نفس و سالم ماندی یکی از آن ~~نفس # ~~واقف گشت و سپاهی مشاهده ناکرده روی به هزیمت آورد. امرای دیگر چون # ~~بکتوت و بیرامشاه و مبارکشاه بو جای چون دیدند که امیررمضان هزیمت کرد ~~ایشان # ~~نیز بگریختند. چاشتگاه شاهزادگان بدان موضع که امیررمضان معسکر ساخته ~~بود # ~~نزول کردند. خرگاه و خیام و مواشی بسیار دیدند واز لشکر نشانی، نه. سه ~~فرسنگ PageV01P615 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0619.png) ### | تاریخ هرات # ~~در عقب لشکر امیر رمضان بر کیفیت هر چه عظیم تر براندند. چند تن را از ~~لشکریان # ~~او بگرفتند و تفحص و تحقیق احوال کرد[ند]. گفتند «بوجای غایب است و ما # ~~نمی دانیم که امرا را چه شد، و اگر نه، همه بر آن عزیمت بودند که با ~~شما جنگ # ~~نند.» # شاه ادگان اند یشهمند شدند. بعضی گفتند که فرسنگ(ی) چند دیگر در # ~~عقب ایشان لشکر کشیم. طایفهای گفتند که هم از این جایگاه بازکردیم؛ چه، ~~شاید # ~~که مکری کرده باشند. آن روز در آن منزل قرار گرفتند. ms504 روز دیگر[609] با ~~نعمت # ~~بی حد و غنیمت بی حساب مراجعت نمودند. و امیر رمضان تا سرخس در هیچ # ~~مسکن قرار نگرفت. # و چون خبر جبن و فرار او از پیش لشکر ماوراءالنهر به سمع اولجایتو سلطان # ~~رسید، او را معزول کرد و سپاهش را به بکتوت داد و سی هزار مرد دیگر از ~~عراق # ~~نامزد خراسان فرمود. PageV01P616 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0620.png) # ذکر صد ونهم # در فرستادن ملگ اسلام غیاث الحق # والدین مولانا صدرالدین را به قضاء ممالک هرات # چون خسرو سیارگان چنگ آهنگ در حبل فرهنگ خرچنگ زد و از تابخانهآ # ~~صبوحی مروحه داری آغاز کردند و کلابیان بساتین حیاض ریاض را به زلال ~~نسیم # ~~مالامال گردانیدند، ### | شعر [خاقانی] # ~~مهرست با زرین صدف خرچنگ را یار آمده ### | خرچنگ با پرواز تف پروانهای نازآمده # ~~بیمار بوده جرم خور، سرطانش داده زیب و فر ### | معجون سرطانی نگر، داروی بیمار آمده # ~~آن کعبهآ محرم نشان، وان زمزم آتش فشان ### | در کاخ مه دامن کشان، یک مه به پرواز آمده # ~~درین فصل منبع فضل، مولانا صدرالحق والدین قاضی، به حکم ملک اسلام # ~~غیاث الحق والدین به حکومت قضاء ممالک هرات به هرات آمد. # و سبب آن بود که چون مالک اسلام غیاث الحق والدین از قلعهآ محروسهآ # ~~[610] خیسار به مبارکی به دولتخانهآ هرات آمد[ه انزول فرمود، قضاء شهر ~~هرات به # ~~مولانا معظم صدرالحق والدین مفوض گردانید. و در آن وقت قاضی هرات امیر ~~علی # ~~نصرت بود. مولاانا]ء معظم به کرم غریزی و حسن خلق امیر علی را معزول ~~نکرد. # چون مولا[نااء معظم صدرالحق والدین به عراق رفت، ائمه ومشایخ و اکابر و # ~~اعیان شهر هرات، احسن الله احولهم، محضری نوشتند بر آن جمله که ~~«امیرعلی که # ~~قاضی خطهآ محروسهآ هرات است. از علم عاریست و در امور شرعیه بخلاف ~~احکام # ~~شرع مصطفوی شروع مینماید.» و آن محضر را به عراق فرستادند. چون صواحب ~~PageV01P617 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0621.png) # ~~عظام و مدبران ملک بر مضمون آن محضر مطلع گشتند، ms505 به خدمت اولجایتو ~~سلطان # ~~عرض کردند. چون اولجایتو سلطان با ملک اسلام غیاث الحق والدین بر سر ~~عنایت # ~~و رعایت آمده بود - چنانک ذکر آن به تقریر خواهد پیوست - فرمود که «ملک ~~اسلام # ~~غیاث الحق والدین هر کس را که تعیین کردهاند منصب قضاء هرات را بدو ~~ارزانی # ~~دارید.» ملک اسلام غیاث الحق والدین در تقلد آن معنی مولاناء معظم ~~صدرالحق # ~~والدین را مشارالیه گردانید. # بعد از آن، روز دیگر حکم یرلیغ اولجایتو سلطان به نفاذ پیوست که قاضی # ~~ممالک هرات مولاناء معظم صدرالحق والدین باشد وبر امضاء آن امثلهآ ~~صواحب # ~~دین به کتابت پیوست برین نسق که «بر رأی عالم آرای ارباب ادیان و ملل و ~~اذهان # ~~نورافشان اصحاب علم و عمل محقق و مبرهن است که در هر ذره از ذرایر ~~سریست # ~~و در هر نقطهای از صنایع لطفی. تا دیدهآ هر دلی که به گخل تأثیر و ~~تسدید مکحل # ~~بود، و بستان هر سینه که نور معرفت حضرت ربوبیت انور و شمع عقل هر # ~~خردمندی که به لطف الهی و احسان پادشاهی منور در آیات و بینات او ~~نظرکند در # ~~هر ذره بیانی بیند و در هر بیانی نشانی مشاهده کند و به حقیقت ~~بداند[611) که از # ~~جمله پیرایه ها که صور سریت را بیاراید، بعد از حلیهآ ایمان و حلهآ ~~اسلام بر مقتضای # ~~«العلم احسن حلیة والعقل افضل غنیه»1 هیچ پیرایه آن رتبت و عزت و آن ~~حرمت و # ~~آن منقبت ندارد که پیرایهآ علم، وخداوند جلت قدرته و علت کلمته هر که ~~را که # ~~بدین حلیه مخصوص کرد نام او را در سورة مجد بر لوح شرف ثبت گردانید و ~~ذات # ~~شریف او را در مقام شهادت با هادیان شبل و جمع رسل، صلوات الله علیهم # ~~اجمعین، جمع آورد؛ قوله تعالی «شهد الله أنه لا اله الا هو و الملائکة ~~وأولوالعلم»2 # ~~وسند کائنات و مفخر موجودات، علیه افضل الصلوات التامات، علماء امت خود ~~را # ~~با ms506 انبیاء گذشته در رسوم درجه دعوت این تشریف فرموده است که «علماءآ ~~أمتی # ~~کآنبیاء بنی اسرائیل»3 و هرکه از وطن مألوف و مسکن معمور خود قدم در ره ~~تعلم # ~~نهد، شکان ملاء اعلی را فرمان رسد تا قوادم خود را در شاهراه او بسط ~~کنند و نعلین PageV01P618 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0622.png) # ~~قصد صدق او را از خوافی خود فرش سازند؛ قول علیه السلام «إن الملائکة ~~لتضع # ~~اجنحتها لطالب العلم رضا بما یصنع.»1 و این درجات کسی را به حاصل آید ~~که غرهآ # ~~جوانی و عنفوان زندگانی را در تحصیل علوم و تذکار روز و تکرار شب و ~~تقوی و # ~~عفت و ورع بسر برده باشد و در استفادت از شیوخ اسلام و کبار ائمه ~~مستغرق # ~~گردانیده و سکن و وطن بر ساحل2 بحر فضل محققان دین ساخته و از برای درر # ~~فواید و غرر فراید به تحمل بار تلمد و میثاق تعلم غوص کرده. # «و امروز کسی که به حلیهآ علم محلی است و به لباس فضل و ورع آراسته، # ~~مولانا معظم، همام مکرم، صدرالحق والدین مولانا اعظم اعلم ملک الزهاد # ~~والمتقین، فخرالملة والدین خیساری است که بدین صفات حمیده موصوف وبدین # ~~آثار پسندیده معروف است واحاطت [612] او به علوم اسلام و تبحر در معرفت # ~~شرایع و احکام به درجهایست که ابناء روزگار از بحار خصایص او مغترفاند ~~و به # ~~فضل سبق ومزیت تقدم او معترف. بنابراین مقدمات، منصب قضاء خطهآ محروسهآ # ~~هرات را با ولایات او چون فوشنج وکوسویه و آزاب و تولک و هراترود و # ~~فیروزکوه و غرجستان و جرزوان و اسفزار و دره و قلعه گاه و فراه و غور و ~~گرمسیر تا # ~~حد سند بدو مفوض کرده آمد و این مهم بزرگ را که از معظلمات شرع # ~~سید المرسلین است به صدق امانت وصیانت وحسن هدایت وکیاست او باز بسته # ~~شد و فرموده آمد تا این مهم را به نیت صافی و عقیدت و عزیمت صادق تقلد ~~کند ms507 و # ~~بر مقتضای «ان اگرمکم عندالله اتقکم.» 1 ورع و تقوی را که بهترین زادی ~~و نیکوترین # ~~عنادیست ، شمعار و دثار روزگار خود سازد. # شعر[ابوالفتح بستی]4 PageV01P619 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0623.png) # من یتق الله یحمد فی عواقبه %~% و یکفه شر من عزوا و من هانوا # هر که بترسد از خدای عزوجل ستوده شود در آخرهای کار خود # ~~و کفایت کند ازو بدی آن کسانی که عزیز می شوند وآن کسانی که خوار می ~~شوند. # ~~و در سر و علانیه اعتصام به حبل متین دین مبین کند و ایام و اوقات خود ~~را بر # ~~معرفت حقایق معانی سبع المثانی وکشف دقایق تنزیل آسمانی مقصور و موقوف # ~~دارد؛ چه، هر که به آیات آن تمسک کند و در مبانی و معانی آن تفکر و ~~تدبر به جای # ~~آرد، به همهآ آمال و امانی برسد و مبتغاء همت بر تفتیش آثار و تحقیق ~~اخبار و درک # ~~اصول اجماع - که قریب کتاب رب الارباب است وسنت سنیه - صرف کردهاند و # ~~حدیث «اصحابی کالنجوم بایهم إقتدیتم إهتدیتم»1 نصبالعین ضمیر خود سازد ~~و # ~~شاهراه حکومت را به خطوات معدلت مسلوک دارد و در استماع شهادت[613] # ~~احتیاط نماید و در حفظ ترکات و اموال ایتام مجد مجتهد باشد و مساهلت و ~~محابا # ~~درین معنی خصوصا و در همه معانی عموما به یکسو نهد و در قطع خصومات و # ~~امضاء حکومات فتوی مفتیان مصیب را دستور اعمال خود سازد ونواب و # ~~گماشتگان خود را از اخذ و قبول رشی و از میل و مداهنت اجتناب کلی ~~فرماید. # «سبیل ائمه وسادات و معارف واصحاب مناصب وعموم رعایا وکافهآ # ~~برایای خطهآ معمورهآ هرات، حمیت عن الآفات والعاهات، آن است که در ~~توقیر و # ~~احتشام مولاناء معظم صدرالحق والدین، زیدت فضایله، اجتهاد هر چه تمامتر ~~به # ~~جای آرند و در رعایت جانب او هیچ دقیقه از دقایق مطاوعت و مظاهرت فرو # ~~نگذارند و منصب قضا و خطابت وامامت واحتساب وشیخ الاسلامی و تصرف # ~~منابر ms508 و مساجد و مدارس وخانقاهات و تولیت اوقاف و سبیلات و آنچه از ~~لوازم و # ~~عوارض منصب قضا باشد بدو مفوض دانند و او را در استخلاف و سبیلات و ~~آنچه # ~~از لوازم و عوارض منصب قضایا باشد بدون مفوض دانند واو را در استخلاف و # ~~استنابت و عزل و تقلد نواب و تزویج صغابر و حفظ اموال ایتام وغایبان و ~~آنچ از # ~~شغل قضاست مطلق العنان شناسند و درکل امور شرعی رجوع بدو و نواب او ~~کنند # ~~و احکام او را مطاوعت و افعال او را متابعت نمایند و در خطه هرات و ~~ولایات او هر # ~~قاضی [ی] که یرلیغ وآلتمغای ومثالی داشته باشد، به مولاناء معظم ~~صدرالحق PageV01P620 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0624.png) # ~~والدین تسلیم کند، بدین جمله بروند و حکم یرلیغ جهانگشای پادشاه عادل و ~~امثلهآ # ~~عالیه را به جان تلقی نمایند تا به احماد پیوندند، ان شاء الله وحده.» # و ملک اسلام غیاث الحق والدین نیز بر امضاء این یرلیغ وآلتمغا مثال عالی # ~~نوشت ومولاناء معظم صدرالحق والدین را به هرات فرستاد. # چون مولانا معظم به هرات رسید، روز جمعه در مسجد جامع احکام پادشاه # ~~و امرا و صواحب بخواند و امیر محمد بن علی نصرت را معزول کرد و یرلیغ و # ~~امثلهای که در دست داشت ازو بستاند و قضاء شهر[4 61] هرات را در تصرف ~~آورد # ~~و ابواب انصاف و انتصاف بر موجب شرع مصطفوی گشاده داشت، و رسوم دین # ~~احمدی را به حسن خلق و اعتقاد مبین مجدد گردانید، و در تقویت و تربیت ~~اهل # ~~علم و تقوی معاونت هر چه تمامتر فرمود، و در قلع و قمع فسقه و فجره ~~اجتهاد بلیغ # ~~به جای آورد تا بکلی معالم سرور و فجور محو شد، و آعلام علوم دینی در ~~اهتزاز # ~~آمد و امور شرعیه رونق تمام گرفت. PageV01P621 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0625.png) ### | ذ کر صد و 5هم # در نواخت اولجایتو سلطان # ملک اسلام غیاث الحق والدین را # ~~ثقات هرات چنین تقریر ms509 کردند که درین سال مذکور اولجایتو سلطان با ملک # ~~اسلام غیاث الحق و الدین بر سر عنایت آمد و زنگ تهمتی که ازو بر آینهآ ~~ضمیر او # ~~ظاهر شده بود به مصقلهآ رضا و یقین بزدود و به حکمت حکم افواه بدگویان ~~و # ~~حساد او را بست و جشم رعایت بر جمال حال او بگشاد. # و سبب آن بود که چون درین سال مذکور اولجایتو سلطان به دارالملک بغداد # ~~نزول فرمود، خواجه رشیدالدوله و تاج الدین علیشاه به خدمت شیخ الاسلام # ~~قطب الانام، سلطان السالکین، قدوةالناسکین، نورالحق والدین شیخ الشیوخ # ~~عبدالرحمن اسفراینی که شیخ وقت وبیر عصر وجنید ثانی و شبلی زمان، # شعر ابایزید بغدادی] # ~~بایزید عهد، نورالحق والدین، آنک هست ### | آسمان قدر و کوه حلم و دریای سخا # ~~شبلی ثانی، دلیل خلق، کز سیر و سلوک ### | کشف شد بر وی رموز ابتدا و انتها # ~~[615امقصد ارباب ملت مرجع اهل هنر ### | حامی ابناء گیتی، کهف شرع مصطفا # ~~علمه یهدی إلی التوحید من نهجالعمل ### | حلمه یحمی حمی التقدیس من وجه العلی # دانش او راه می نماید به سوی یکی گفتن در راه عمل کردن # بردباری او نگاه می دارد فرق پاک گردانیدن را از روی بزرگواری # ~~قدس سره آمدند، شیخ نورالدین بعد از آنک یک زمانی با ایشان بسر برد، ~~گفت # ~~«چهار سال می شود که ملک اسلام غیاثالدین والدین که ملک عادل است و از ~~PageV01P622 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0626.png) # ~~دودمان بزرگواری و از خاندان نامداری و به حلیت عدل و بذل آراسته و به ~~صورت # ~~و معنی ستوده و بسندیده ### | شعا # فتی کملت اخلاقه غیر آنه %~% جواد فما یبقی منالمال باقیا # جوانیست که تمام شده است خویهای او جز آنکه او # جوانمردیست که باقی نمیگذارد از مال جیزی را ### | شعر # آن سخاورزی که گردون دام اوست %~% کوش کیوان سفتهآ انعام اوست # مسر خردهندان فضل اندوز را %~% گر امیدی هست در ایام اوست # ~~بر درگاه این پادشاه ملازم است. شما که مدبران ملک ms510 و ناظم مصالح آن ~~درگاهاید، # ~~چرا تا این غایت در مراجعت او تأخیر و تعویق جایز شمردهاید و به سخن ~~طایفه ای # ~~که شیوهآ ایشان حیف و تعدی است و ییشهآ فسق و فجور، او را به یاغیگری و ~~خلاف # ~~کردن منسوب گردانیده و بواسطهآ غیبت او خلق هراة و سکان آن دیار را به ~~دست # ~~امرای جابر و حکام بد دین که متوطن آن حدودند باز گذاشتهاید؟ من بعد ~~برخلاف # ~~گذشته [616] بر مقتضاة «من بلغ سلطانا لحاجة من لا یستطیع ابلاغها ثبت ~~الله قدمیه # ~~یوم القیمة»1 حکایت راست دلی و هواداری او را به حضرت پادشاه رفع ~~گردانید.» # ~~صواحب مذکور گفتند که «فرمانبرداریم و چندانک امکان دارد در آنچه بر ~~لفظ مبارک # ~~شیخ رفت بکوشیم.» # القصه چون از پیش شیخ الاسلام نورالحق والدین بیرون آمدند، هم در آن # ~~هفته امرای ای] را که با ملک اسلام بد بودند بر سر رضا آوردند و بعد از ~~چند روز # ~~دیگر امرا و صواحب باتفاق به خدمت اولجایتو سلطان آمدند و زبان به نشر ~~مدح و # ~~سپاس او بگشادند و گفتند: ### | شعر اولو الجی] # ای ملک بیتو بوی بقا درنیافته %~% عزم ترا سفیر صبا درنیافته # بیعون قدرت تو و تعلیم حکم تو %~% طبع قدر مزاج قضا درنیافته # سیاح گشته ابر و شده پیک آفتاب %~% دست ترا به جود و سخا دریافته ~~PageV01P623 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0627.png) # هفت اسبه رفت تیغ کشیده شه نجوم %~% خصم ترا به راه بقا درنیافته # بی سیل ابر دست تو در مرغزار خلد %~% طوبی کمال نشو نما درنیافته # بعد از آن ملک اسلام غیاث الحق والدین عرضه داشتند و به جهت مراجعت # ~~او حکم یرلیغ طلبید [ند]. اولجایتو سلطان فرمود که «ملک غیاث الدین را ~~به هر چه # ~~دلخواه او باشد به اضعاف سیور غامیشی و عاطفتی که پدران نیک و جدان ~~بزرگ ما # ~~در باب آبا و اجداد او فرمودهاند بازگردانید، اما [617] بدین شرط که ~~سوگند خورد # ~~که با ما ms511 دل دیگر نکند و با دشمنان و منازعان ملک ما دشمن باشد و با ~~اولیا و احباء ما # ~~دوست.» امرا و صواحب از آن تربیت و حسن اجازت در حق ملک اسلام # ~~غیاث الحق والدین بغایت خوشدل و مستبشر گشتند و باردیگر بر پادشاه ~~آفرین # ~~فراوان وثناء بیکران خواند و گفتند: # شعر[فرید کشی] # ای جهاندار خدیوی که ز جان هر نفسی ### | سجده بر درگه تو قیصر و کسری کرده # آسمان از اثر صبح دم دولت تو ### | خنده بر صبحدم عالم عقبی کرده # رأی خورشیدنمای تو که صبح آمل است ### | سرمهآ روشنی دیدهآ اعلی کرده # دست در گوشهآ فتراک تو اقبال زده ### | دشمنانت به سفر مسکن و مأوا کرده # ~~روز دیگر بشارت نواخت و عاطفت پادشاه عادل اولجایتو سلطان را به ملک ~~اسلام # ~~غیاث الحق والدین رساندند وبر موجب حکم اولجایتو سلطان ازو دست عهد # ~~خواستاند]. چون ملک اسلام را از پادشاه بغضی در خاطر نبود، از صفای ~~طویت و # ~~خلوص عقیدت، نام باری تعالی وتعظم بر زبان راند و گفت «بالله العظیم ثم ~~بالله # ~~العظیم، بدان خدای، جلت اسماؤه و عمث نعماؤه، که اوهام خلایق از معرفت ~~کنه # ~~اصناف الطاف او قاصر است وافهام عالمیان از اعداد آلاء ونعماء او عاجز، ~~وبدان # ~~جباری که کمال جلال او از وصمت نقصان منزه است و موارد ارادت او از ~~شوایب # ~~غرض مبرا، نه غواص عقل در دریای کبریای او سباحت تواند کرد و نه مساح ~~وهم # ~~ساحت عظمت او را تواند بیمود، بدان قادری که [618] هفت سپهر رفیع را ~~برآورد و PageV01P624 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0628.png) # ~~اوراق اطباق هر یک را به کواکب ثواقب بیاراست و بساط ربع مسکون بر بسیط # ~~عالم بگسترانید و به اوتاد اطواد محکم ومبرم گردانید و اجناس حیوانات ~~را از # ~~کتم عدم در عالم ظهور آورد وانسان را از میان ایشان به کرامت «و لقد # ~~کرمنا بنی ادم»1 مکرم و مشرف کرد وبه ذات باک رسول عربی - که زبدهآ # ~~آفرینش ms512 وخلاصهآ موجودات است - و به تشریف «و ما آرسلناک الا رحمة # ~~العالمین.»2 ### | شعرا[سنائی] # هاشمی نسب مبارک بئ %~% چون گل نوبهار در مه دی # توتیا گشت اندر ایامش %~% خاک یثرب ز عز اقدامش # چون به اعزاز باز شد مشتش %~% ماه دو نیم شد ز انگشتش # فصحا را به وقت در سفتن %~% کرد بر سر لکام ناگفتن # روز غار ایزدش چویاری کرد %~% عنکبوتیش پردهداری کرد # ~~و به صحابهآ کرام که انجم سپاه شرایع ولآلی اصداف حقایق و جواهر کان ~~مفاخر و # ~~ثواقب مکان فضایل وعقود قلاید مهتری وتمایم وشاح سروریاند، ### | شمعر # ~~قسم به خالق خلقی که خلق کرد مهیا ### | قسم به رازق رزقی که رزق کرد مقسم # ~~به عرش پاک و بر و بر فرشتگان مقرب ### | به فرش خاک و در و در پیامبران مقدم # ~~به مهد مولد زهرا، به عهد مبعث احمد ### | به مهر عصمت حوا، به طهر صفوت آدم # ~~به حق گزاری موسی، به حق گزینی هارون ### | به پاکزادی عیسی، به پارسائی مریم # ~~[619ابه عارفان محقق، به زاهدان موحد ### | به انبیاء مطهر، به اولیاء مکرم PageV01P625 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0629.png) # ~~به ذات خالق بی چون، بهجان احمد مرسل ### | به قدر مسجد اقصی، به جاه کعبهآ اعظم # ~~به پنج فرض مقرر، به چار کتب مخیر ### | به هشت فصر معمر، به هفت نور مقدم # ~~به نور روضهآ سید، به خاک مشهد یاران ### | به سنگ خانهآ کعبه، به آب چشمهآ زمزم # ~~که با حضرت پادشاه جهان یناه عادل باذل شاهنشاه و شهریار جهان، ### | شعر[رشید وطواط] # # ملیک ملوک الآرض شرقا و مغربا %~% عزایمه ازرت بزهر الکواکب # او پادشاه پادشاهان زمین است در مشرق و مغرب # عزیمتهای او خوار است روشنای ستارگان را ### | نظم [سراج قمری] # # آن شاه شه نژاد که از راه مرتبت %~% رایات دین به قبهآ اخضر برآورد # # از حسن اعتقاد ز درهای بتکده %~% در حد روم پایهآ منبر برآورد # # اسبش برای روشنی چشم اختران %~% کرد از زمین به دیدهآ اختر برآورد # ~~قهرمان گیتی اولجایتو خلاف ms513 نکنم وبا اعادی ومخالفان او جز ره مخالفت و # ~~منازعت نسپرم.» # چون ملک اسلام غیاثالحق والدین با امرا و صواحب عهد کرد، روز دیگر او # ~~را پیش اولجایتو سلطان بردند. اولجایتو سلطان در باب او نه چندان الطاف ~~و # ~~عاطفت شاهنشاهی و کرامت و عنایت پادشاهی مبذول داشت که شرح و تقریر آن # ~~را تبیان و بیان در حد امکان توان آورد. فرمان فرمود تا بتجدید یرلیغ ~~نوشتند و خطهآ # ~~هرات را[620) تا اقصای افغانستان1 و حد آموی بدو مفوض کرد[ند] و به هر ~~امری PageV01P626 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0630.png) # ~~که مقصد ومطلب ملک اسلام غیاث الحق والدین بود علیحده یرلیغی به نفاذ # ~~پیوست و خلعت خاص خود بدو داد با چندین سر اسبان تازی و چندین جامههای # ~~قیمتی و قباهای زربفت و کلاههای مرصع و کمرهای زرین و سلاحهای مصری و # ~~سرابردههای رومی و پنج تا نیزهآ زرین2 و هفت علم اژدها پیکر و هفت ~~خروار طبل و # ~~سه کوس با آنچ از توابع نوبتخانه است، چون: نفیر و گاودم و سفید مهره و ~~شرنای # ~~مع مزید حکم آلتمغای که از ملوک اسلام غور و ملوک خراسان و عراق و ~~عراقین # ~~نداشتهاند و پادشاهان چنگیزخانی ایشان را بدان ترتیب بزرگ نگردانیده. ### | شعر [ربیعی] # بفرمود کیخسرو دادگر %~% شهنشاه زربخش خورشید فر # که تا اسب و زین وکلاه آورند %~% زر و سیم و ساز سپاه آورند2 # همان اسب تازی زریته زین %~% همان اشتر بار دیباء چین # همان استر گام رو زیر بار %~% کمرهای زرین گوهر نگار # بدیشان زر و گوهر نابسود %~% همه هر چه در گنج آکنده بود # دکر تیغ و کوپال و خفتان و ترک %~% ز آهن زره، جوشن از جرم گرگ # سراپرده و طبل زرینه کفش %~% همان تیغ هندی و تابان درفش # بدو داد و چهرش چو گل تازه کرد %~% جهان را ز نامش یر آوازه کرد # ~~و تمامت امرا وصواحب و وجوه عساکر اولجایتو سلطان ملک اسلام را ~~بنواختند و # ~~به ms514 مراکب راهوار و ملابس زرنگار و ساز نبرد و اوانی زرین و خیام و ~~خرگاه و # ~~شیادروان شاهانه مدد داداند]. # و درین سال مذکور ملک اسلام با اردوی بزرگ پادشاه به مازندران # ~~درآمد. (621] PageV01P627 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0631.png) # ذکر صد و یازدهم # در آمدن ملک آسلام غیاث الحق # والدین از جانب عراق به خطهآ هرات # ~~چون مشهور سنهآ خمس عشر و سبعمائهآ [=715] درآمد، درین سال ملک # ~~اسلام غیاث الحق والدین از اردوی اولجایتو سلطان عزیمت سفر به طرف خطهآ # ~~محروسهآ هرات، حمیت عن الافات، مصمم گردانید به وقتی که غمام پردهآ ~~ظلام در # ~~فضاء عالم بالا میکشید و گلهای دخانی ز قبهآ فلک آتش نگار مینمود و ~~بیلان # ~~سریع السیر بر صحن میدان فلک قطار میکرد و امواج کوه پیکر ز روی دریای ~~اخضر # ~~می آورد، ### | شعر[دقیقی] # # آلاح و قد رایی برقا ملیحا %~% سری فأتی الحمی نضوا طلیحا # بدرخشید وبدرستی که دید برقی درخشان # رفت پس دید به قرق نزار مانده # # کما اعضی الفتی لیذوق غمضا %~% فصادف جفنه جفنا قریحا # ~~همچنانکه چشم فرو خواباند مرد جوان تا ببخشد خواب اندک را # بس بیافت پلک چشم خود را پلک چشمی خسته # # إذا ما اهتاج احمر مستصیرا %~% حسبت اللیل زنجیا جریحا[622] # ~~و از خروش نای رویین رعد طاس نگون گردون پر آوازه میشد و از نهیب صیحهآ ~~او # ~~نفخهآ صور پیدا میآمد. ### | شعر # گهی کابرتیره فغان داشتی %~% به بالا گه برف انباشتی # رخ آب گشتی به سان بلور %~% فسردی دم اندر تن نره گور # ~~چون یک منزل از لشکرگاه اولجایتو سلطان بیرون آمد به اسم ابلاغ بشارت ~~مولانا # ~~ملک الحکما حکیم سعدالدین منجم غوری، امیر ایاجی را به جانب هرات ~~فرستاد و PageV01P628 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0632.png) # ~~متعاقب ایشان بر نهج تأنی حرکت فرمود و به هر بلده و خطه و قصبه و بقعه ~~که نزول # ~~کرد، ملوک و امرا و جماهیر و مشاهیر آن مواضع به استقبال بیرون آمدند و ~~شرایط # ~~دوستی و محبت و هواجویی به ms515 تقدیم رساندند. و به هنگامی که مشاطهآ ربیع ~~جمال # ~~با کمال عروس چمن را به وسمهآ سبزه و گلغونهآ لاله برآراست و بر تخت ~~زمردین # ~~بوستان به عصابهآ گل افشان جلوه داد، ### | شعر[ظهیرا # # دوش آوازه درافکند نسیم سحری %~% که عروسان چمن راست گه جلوه گری # ~~و نقاش تأثیر فلکی به نوک خامهآ اعتدال هوا بر صحایف اوراق اشجار صد ~~هزاران # ~~نقش و نگار ظاهر گرداند و عطار صباء جان پرور به شام و سحر در چمن و ~~گلشن سر # ~~طبلهآ نافجات ختن بازکرد، ### | شعر[سید حسن] # ~~صبا نقاش و عطارست پنداری که هر ساعت ### | چو نقاشی به پایان برد، عطاری ز سر گیرد # ~~و از فر دولت شهنشاه مملکت بهاری عامل عالم بین به خلعت فاخر جوانی ~~مشرف # ~~گشت، # نظم [شمسی طبسی] # ~~جهان چه خدمت شایسته کرد گردون را ### | که باز در بر او خلعت شباب انداخت # ~~6236] طرب سرای شهنشاه گل مگر چمن است ### | که عندلیب درو نالهآ رباب انداخت # ~~کنار لاله صحرانشین به خون غرق است ### | خدنگ برق همانا فلک صواب انداخت # ~~نهاد مجمر بر دود لاله پیش مبین ### | ز برقبین که درو آسمان چه تاب [انداخت]2 # ~~زلال برق صفا ده مرا که نعرهآ رعد ### | هزار مشعله در قبهآ سحاب انداخت # ~~و باد نوروز از نسیم گل و سنبل و رایحهآ سمن و سوسن دماغ عالم و ~~عالمیان را معطر PageV01P629 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0633.png) # ~~و معنبر گرداند و فراش بواش1 ربیع به الوان فراش بدیع، صحن بساتین و ~~ساحت # ~~باغ را مزین کرد. # شعر [ولوالجی] # # نوروز باز قاعدهآ کار گل نهاد %~% بر سمت باغ رسته بازارگل نهاد # # از آستین نافه برون گرد باد سنگ %~% آورد و زیر دامن کلبار گل نهاد # # در ملک باغ ابر بسی جهدها نمود %~% تا تخت کل زمانه سزاوارگل نهاد # # یارب زمانهآ آن چه کژی و چه نازک است %~% کندر قد بنفشه و رخسارگل نهاد # # اندک ترست هر نفسی صبر عندلیب %~% تا دیده بر کرشمه بسیارگل نهاد # به ms516 مقام متبرک جام، علی ساکنیها2 السلام، درآمد و سه روز به خدمت [624] # ~~شیخ الاسلام خواجه شهاب الحق والدین، ملازم بود. روز چهارم ملک معظم # ~~شمسالدین امیر ورنه وملکزاده اعظم جوانبخت شمس الحق والدین ومولانا # ~~صدرالدین قاضی وشمس الدین عمر شاه خواندزی وحکام و عمال و صدور و # ~~بدور شهر هرات به استقبال ملک اسلام به جام آمدند. روز پنجم ملک اسلام # ~~غیاثالحق والدین از جام حرکت فرمود و از حدود جام تا دروب شهر هرات در ~~هر # ~~ده کامی طایفهای از ائمه و معارف شهر با طبقهای زر و سیم مترصد ایستاده ~~بودند. ### | شعر[عطار] # زر و گوهر در زمین میریختند %~% مشک و عنبر در هوا میریختند # ~~و بوجای پسر خود ابویزید را با پنجاه سوار از اؤبهآ تاکوسویه به ~~استقبال بفرستاد و # ~~شحنگان شهر چون ابراهیم و یوسف و کوجری و ایوب و اسغ و تمامت وجوه سپاه # ~~بکتوت و بوجای و محمد دلدای که در حدود هرات متوطن بودند همه به ~~استقبال # ~~بیرون آمدند و خلق شهر از مرد و زن پیاده و اطباق زر و سیم بر فرق ~~نهاده، به اسم # ~~پذیره پیشباز رفتند و صناع و اهل حرفه هرکس به نوعی دکاکین و مساکن خود ~~را به # ~~الوان اثواب وانواع فواکه واجناس اسلحه برآراستند واز چپ وراست وفراز و # ~~نشیب بخور عود و عنبر و لخلخهآ مشک و عبیر دماغ فلک اخضر را خوشبوی ~~گرداند. PageV01P630 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0634.png) ### | شعر [ربیعی] # # چو مردم به شهر اندر آگاه شد %~% پذیره شدن را سوی راه شد # # زن و مرد از شهر بیرون شدنل %~% پدیره ز باره به هامول شدتل # # ز اندازه افزون فراز آمدند %~% به پیش جهانجوی باز آمدند # # در و بام را همچو چشم خروس %~% برآراستند و بنالید کوس # # جهان تا جهان از پی شاه راه %~% ببستند اذین همه راه را # # همه خاک ره را به مشک و گلاب %~% زدند از برای جهانجوی آب # # [625] ز یاقوت و از گوهر نابسود ms517 %~% ز سیم وز زر هر کرا هر چه بود # # چه مایه که با هم برآمیختند %~% همه راه یکسر همی ریختنل # # جهان شد چو فردوس آراسته %~% ز بس گونه گون هدیه و خواسته # ~~بدین عظمت وشکوه در اواسط شهر الله الاصم رجب رجب الله قدره، ### | شعر[ازرقی]1 # # به فال همایون و فرخنده اختر %~% به بخت موفی و سعد موقر # # به وقتی که هست اندر وفال نیک %~% به روزی که هست اندرو سعد اکبر # ~~به دولتخانهآ شهر هرات، کفیت عن الآفات، درآمد و بتجدید بر سریر عزت ~~جلوس # ~~مبارک فرمود. # شعراسیف اسفرنگی] # # شهریار تاجداران باز آمد بر سریر %~% فتنه [و] غوغاء دوران باز ماند از ~~دار و گیر # # مورد انصاف شد اهل جهان را خوابگاه %~% معهد اقبال شد ارباب دین را ~~بارگیر # # چون نسیم صبحدم از گرد شبدیزان2 گرفت %~% موکب دارای عالم آسمان را در ~~عبیر # ~~و تشنگان بادیهآ ظلم یعنی شکان هرات بواسطهآ وصول موکب میمون و رایت # ~~همایون ملک اسلام از موارد امن و امان و مشارع روح و راحت سیراب گشتند. ### | نظم [سراج قمری) # # بنمود نوعروس فلک روی ایمنی %~% آمد ز نوبهار جهان بوی ایمنی # # بشگفت بوستان مراد وگل نشاط %~% خوشگشت بوی عافیت و کوی ایمنی [626] # # شاهین مثال کار جهان باز راست کرد %~% انصاف و عدل کرد ترازوی ایمنی ~~PageV01P631 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0635.png) # # از بس که خورد خون جگر تیغ آبدار %~% تا مشک زاد نافهآ آهوی ایمنی # # از بس که ابر چشم ستمدیده آب زد %~% بسترد گرد حادثه از روی ایمنی # ~~و از اطراف واکناف خراسان ملوک وحکام واعیان و زعما وجماهیر به هرات # ~~آمدند و به شرف رکاب ملک اسلام غیاث الحق والدین مکرم و مشرف گشت [ند]. # ~~ملک اسلام در باب هر یک خاصه ملک قطبالدین اسفزار و ملک قطبالدین تولک # ~~و امیر شمس الدین حمال قاضی و تاجالدین علیشاه - که نایب کل ملک ~~ینالتکین # ~~هرات بود - و ملوک غور و غرجستان و جرزوان اعطاف بیکران و الطاف بی ~~پایان ms518 # ~~مبذول داشت. ### | نظم [شاعر] # همه همگروه به راه آمدند %~% سوی انجمنگاه شاه آمدند # بدان آمدن شادمان گشت شاه %~% از آن نامداران لشکر پناه # جداگانه با هر یکی عهد بست %~% که درپایهآ کس نیارد شکست # در گنج بگشاد بر هر کسی %~% خزینه بسی داد وگوهر بسی # چو نام آوران آن دهش یافتند %~% سراسر سر از سرکشی تافتند # نهادند سر بر زمین یک زمان %~% کله گوشه بردند بر آسمان # گرفتند بر شهریار آفرین %~% که پار تو بادا سپهر برین # سر تخت جمشید جای تو باد %~% سریر سران خاکیای تو باد # ~~و ملک هر بلده و حاکم هر بقعه و والی هر قصبه و حارس هر حصار[627] و ~~حامی # ~~هر دیار را با خلعت تمام اجازت مراجعت فرمود و ایشان را بر عدل ~~واستمالت # ~~رعایا و تجمیل در حق سایر برایا، وتعظیم اهل علم و تحقیق زمرهآ اهل فسق ~~و قمع # ~~قطاع طریق حریص گردانید و شمسالدین عمر شاه خواندزی و تاجالدین فشتری ~~را # ~~که در ظاهر در خدمتکاری و فرمانبرداری ملک ید بیضا مینمودند و در باطن ~~با # ~~اعادی و حساد او طریق مصادقت و یگانگی می سپرد[ند]، بعد از آنکه بر ~~مقتضای # ~~شرع مطهر نبوی ذنوب ایشان به ثبوت پیوست، هر یک را به ادب بلیغ و بطش # ~~عظیم مالشی تمام داد و دست حیف و تعدی شحنگان و ملازمان ایشان از سر # ~~رعییت کوتاه گردانید و ابواب عدل و احسان بر خلایق بگشاد. و به جهت ~~ادرارات # ~~علماء اسلام و عمارات مزارات و جمعیت خانقاهات خطهآ پاک هراة علیحده به ~~نام # ~~هر یک و هر موضع آلتمغاء مبارک ناطق بر مال معین و غله مبین ارزانی ~~داشت و بر PageV01P632 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0636.png) # ~~حسب «الرجل فی ظل صدقته حتی یقضی بین الناس» مال بی حد بر فقرا و غرما ~~و # ~~غربا ومساکین صدقه کرد وبر موجب «آنا ضامن بالجنة لمن ادی زکوة ماله و # ~~العشر2» واجب زکات و اعشار خویشتن را به ms519 مستحقان رسانید و خلق را بر ~~مقتضای # ~~«فشارب3 الخمر ملعون و طعامه زقوم و شرابه حمیم ولباسه قطران»4 از شرب ~~خمر # ~~منع فرمودن ونوحه گران را بر قضیت العن الله الناحیة سبعین لعنة ولعن ~~المستمعة # ~~ثمانین لعنة»5 از آنک در ماتمها درآیند و نوحه کنند باز زد و امور ~~شرعیه را بتجدید # ~~نفاذکلی داد. [628] PageV01P633 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0637.png) # ذکر صد و دوازدهم1 # در قتل بوجای بن دانشمند # هادر وانهزام لشکر خراسان # بعد از چند روزکه ملک اسلام غیاث الحق والدین، خلد قدره و جلاله، بر # ~~سریر حکومت در خطهآ محروسهآ هرات، کفیت عن الحدثان والعاهات، جلوس # ~~مبارک فرمود و به یمن عدل نوشیروانی و فر دولت سلطانی متحیران بادیهآ ~~ظلم را به # ~~مأمن روح و راحت آورد وخلق شهر هرات را از دست متعدیان بیدین و جابران # ~~پرکین خلاص داد و هیبت باس معدلت او طرق مسدوده را بگشاد و اصحاب سرقه # ~~و قطاع راهها را در گوشهآ دهشت و وحشت منزوی گرداند و به قوت طالع سعد ~~او از # ~~برج شرف دول اختر ازهر دین پروری ظاهر شد و در باغ عز و حشمت زهر انور # ~~تناسانی و آرام بیدا آمد، ### | شعر[سید حسن] # گر جهان از عدل شاه آسوده شد بس دور نیست ### | هر که دردی میکشد از بهر درمان میکشد # هر که جان دارد برو شه را حقوق نعمت است ### | کفر باشد هر که برحق خط نسیان میکشد # چرخ تاوان دار بود از جورهای مامضی ### | الحق اندر عهد شه انصاف تاوان می کشد # ~~بوجای که از اکابر اعادی حضرت جنت مثال ملک اسلام غیاث الحق والدین بود ~~به # ~~خواجه باده شاهزادهآ دیگر با لشکری به عدد ریک در بیابان و شمار حیتان ~~ابحار و # ~~اوراق اشجار از آب آموی بگذشتند بر آن عزم [629] که خراسان را در تحت ~~تصرف # ~~آرند. امیر یساول و بوجای و بیرامشاه بن محمد دلدای بعد از گذشتن ایشان ~~از آموی # ~~در مرغاب جمع شدند. امیر ms520 یساول در خزینه بگشاد و امرای لشکر و رؤوس ~~سپاه و PageV01P634 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0638.png) # ~~ابطال وکماة عسکر را به زر و سیم و ساخت نبرد بر رزم جستن و کینه اند ~~وختن # ~~حریص گرداند و بوجای و غیاثالدین علیشاه را که ملک بدخشان بود گفت «با ~~هزار # ~~سوار جرار نامدار خنجر گذار تا آنجا که سپاه خصم است بروید و زبانگیری ~~به دست # ~~آرید تا از کیفیت و کمیت آن لشکر ما را اعلامی می دهند.» بوجای و شاه ~~بدخشان # ~~روز دیگر، ### | شعر [نظامی] # چو گیتی در روشنی باز کرد %~% جهان بازی دیگر آغاز کرد # به آتش بدل گشت مشتی شرار %~% کلیجه شد آن سیم کاوس وار # ~~با آن هزار سوار بر سبیل رکضت براندند. چون فرسنگ ده برفتند، بوجای شاه # ~~بد خشان راگفت که «ما را به حقیقت معلوم نیست که لشکر از آب گذشتهاند ~~یا نی. # ~~بدین نوع که ما میرویم تمامت مرکبان ما بخواهند ماند. مصلحت در آن است ~~که # ~~من و خدمت1 شاه با سوار سیصد گزیده پیشتر برانیم.» شاه بدخشان گفت «روا # ~~باشد.» # بوجای و شاه با سیصد مرد نامدار جنگی آن شب بتعجیل هر چه تمامتر # ~~براندند. چون به بیست فرسنگی شبورغان رسیدند، در صحراوات طریق بدخشان # ~~آتش بسیار دیدند. شاه بدخشان2 گفت که «چنین گمان برم که آن آتشها لشکر # ~~بد خشانست که به مدد شاهزادگان می آیند. هنوز از شب ثلثی باقیست. هم ~~درین # ~~خرابهها واطلال مقام کنیم؛ چه، شاید که از هر دو لشکر طایفه[ای] به سوی ~~هم # ~~روانه باشد و گذر ایشان برین ممر اشود] که مائیم.» بوجای آن تدبیر را ~~پسندیده # ~~شمرد و بر شاه بدخشان آفرین فراوان خواند: ### | شعر [فردوسی] # که شاها! خرد رهنمون تو باد %~% ظفر یار و دشمن زبون تو باد[630] # # به هر جا که روی آری از دشت کوه %~% مبادت گزند و مبادت ستوه ~~PageV01P635 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0639.png) # جهان داور آفرینش پسناه %~% پناه تو باد ای جهانگیر شاه ms521 # چون یک ساعت بگذشت، قرب بیست سوار از لشکر بدخشان جداگشت، # ~~بدان نیت که پیش شاهزادگان روند. ناگاه در میان لشکر بوجای افتادند. ~~گمان بردند # ~~که سیاه ماوراءالنهر است. بی تحاشی با بوجائیان در سخن درآمدند. ~~بوجائیان ایشان # ~~را گرفته و پیش بوجای آوردند. بوجای به تخویف تمام از ایشان از احوال # ~~شاهزادگان و چگونگی و چندی لشکر بپرسید. گفتند که شاهزاده گپک و ~~شاهزاده # ~~یسور1 و داود خواجه و ایلجکدای و پولاد و جبرشاه با شست هزار سوار آهن ~~پوش # ~~از آب آموی گذشتند و از شما تا ایشان فرسنگ ده بیش نباشد.» # بوجای چون این سخن ایشان را فهم کرد در حال دو تن را پیش امیر یساول # ~~فرستاد و دیگران را به قتل درآورد. شاه بدخشان گفت «مصلحت ما در آن است ~~که # ~~بازکردیم.» بوجای گفت که «من فرسنگ پنج پیش خواهم رفت تا تحقیق احوال # ~~کنم.» بعد از آن با سیصد سوار براند. چون دو فرسنگ برفت، از قضا را با ~~قراول # ~~لشکر شاهزادگان مقابل افتاد. و آن چنان بود که چون شاهزادگان کپک و ~~یسور و # ~~داود خواجه از بلخ به شبورغان آمدند. پانصد سوارکار دیده را فرمودند که ~~تا # ~~مرغاب بروند و از لشکر خبری گیرند. آن سواران به فرمان شاهزادگان یک ~~شباروز # ~~تمام رانده بودند. در آن تیره شب ناگاه با سپاه بوجای برابر افتادند. ~~هر دو قوم در آن # ~~شب دیجور تیغ در روی یکدیگر کشیدند و کوپال بر سر و بال یکدیگر کوفتند. ~~از # ~~جانبین خروش و غریو مردان و اسبان بر فلک گردان برآمد. ### | شعر[نظامی] # چنان آمد از هر دو لشکر غریو %~% کز آن هول دیوانه شد مغز دیو # گره در گلوها فرو بست کرد %~% ز بیخونی اندامها گشت زرد # زگرزگرانسنگ و شمشیر تیز %~% میانجی همی جست جان درگریز [631] # ز شوریدن برق رویینه طاس %~% به گردون گردان درآمد هراس # ز بس کوفتن بر زمین گرز و تیغ %~% ز هر غار ms522 بر شد غباری به میغ # ز منقار پولاد بران خدنگ %~% گره بسته خون در دل خاره سنگ # کمان کژ ابرو به مژگان تیر %~% ز بستان جوشن برآورده شیر PageV01P636 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0640.png) # کمند گره داده بر پیجپیج %~% بجز گرد گردن نمیکشت هیچ # بوجائیان آن شب تهور و جسارت تمام نمودند و قرب صد تن را از سپاه عدو # ~~به قتل رسانیدند و امیری منکلی نام را که از خویشاوندان امیرنوروز بود ~~بگرفت [ند]. # ~~چون بر بوجای محقق شد که شاهزادگان نزدیکاند و لشکژ بی حساب، به وقت # ~~صبح مراجعت نمود. چون به مرغاب رسید و احوال[ی] که مشاهده کرده بود پیش # ~~امیر یساول عرضه داشت، امیر یساول کار جنگ بساخت و آن شب تا روز با ~~امرا و # ~~وجوه سپاه در کار جنگ با شاهزادگان مشورت کرد. # بوجای گفت که «سپاه شاهزادگان بسیار است و ما اندک ایم. مصلحت آن # ~~است که تنگنای مرغاب را بگیریم و هزار هزار بیرون میرویم و با ایشان ~~حرب # ~~میکنیم. چون بدین نوع با ایشان در محاربت آئیم، ایشان را بر قلت سپاه ~~ما اطلاع # ~~حاصل نیاید و لشکر ما نیز بر کثرت و جمعیت1 ایشان واقف نگردد.» # بکتوت گفت که «صواب آن است که [چند] فرسنگ پس نشینیم و در عقبات # ~~و کوهپایهها کمین سازیم و چون سپاه خصم برسد کمین بگشاییم.» شاه بدخشان # ~~گفت که «ما را پناه نزدیک شهر هرات میباید برد. تا اگر نعوذبالله لشکر ~~ما منهزم # ~~شوند به آبادانی نزدیک باشد.» # امیر یساول گفت که «من با این لشکر مقابل خواهم شد و به هیچ نوع سپاه # ~~خود را از ایشان مخفی نخواهم داشت و بر قضیت من کثر فکره فی العواقب لم # ~~یشجع2 کار خواهم کرد و از بسیاری سپاه دشمن و اندکی لشکر خود باک ~~نخواهم # ~~اشت20[2632 ### | شعر[فردوسی] # تو این اندکی لشکر من مبین %~% مرا جوی با گرز بر یشت زین # من امروز با این سپه آن کنم %~% که ms523 از آمدن شان پشیمان کتم # ~~بدین نوع که به تقریر پیوست، در تدبیر حرب و ضرب بود ### | شعر افردوسی] # چو خورشید تابنده بنمود چهر %~% خرامان برآمد به خم سپهر PageV01P637 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0641.png) # ~~شاهزادگان گیک و یسور و داودخواجه و حرحان1 با سپاهی چون کوه آهن و ~~دریای # ~~مواج به مرغاب رسیدند. امیر یساول فرمود تا نقباء لشکر صفها راست کردند ~~و # ~~مواضع حرب بر امرا و وجوه سپاه بخش کردند. پیش از آنکه شاهزادگان آهنگ # ~~جنگ کنند و به محاربت مسابقت نمایند، امیر یساول با تمامت سپاه خود ~~برایشان # ~~حمله کرد. شاهزادگان از آن معنی بغایت در غضب رفتند. همه یکدل تیغها # ~~برکشیدثد و روی به رزم آورد[ند]. از طرفین مبارزان با یکدیگر در منازعت ~~و # ~~مضاربت آمدند و در یک زمان چندانی از هر دو سپاه به قتل پیوست که از ~~موج خون # ~~مرغاب چون دریای بی پایاب در موج زدن آمد و تمامت صحراوات و جبال از ~~خون # ~~گلگون گشت و از غریدن و نالیدن شیران بیشه و نهنگان دریا را دل در بر ~~در طپیدن # ~~آمد واجزاء زمین در لرزیدن. ### | شعر[فردوسی] # ز بس نالهآ کوس و بانگ درای %~% همی آسمان اندر آمد ز جای # چتان شد ز گرد سیه آفتاب %~% که آتش برآمد ز دریای آب # درخشیدن2 تیغ و زوبین وخشت %~% تو گفتی شب آمد هوا لاله گشت # بر بس ترک رومی و زرین سپر %~% ز جوشن سواران زرین کمر[633] # برآمد یکی ابر چون سندروس %~% همی بوسه داد ابر بر آبنوس # سر سرکشان زیر گرز گران %~% چو سندان شد و پتک آهنگران # ز خون رود گفتی همه میشدست %~% ز نیزه هوا بیشهآ نی شدست # ~~امیر یساول چون شیر خشم آلود بر روی صفها برمیآمد و به سوی میمنه و ~~میسره # ~~می تاخت و دلیران و مبارزان را بر حرب حریص میگرداند و هر دم با خواص و # ~~اغلمهآ خود چون کوه آهن بر سپاه دشمن میزد و بسیاری ms524 را از ایشان به عدم # ~~می رساند. ### | شعر # کان المنایا جاریات بامره %~% اذا ادختلفث آرماحه و مناصله # گویا که مرگها روندهاند به فرمان او # چون مختلف شوند نیزههای او و تیغهای او PageV01P638 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0642.png) # ~~شاهزادگان چون تجلد و دلاوری خراسانیان را مشاهده کردند، به یکبار روی ~~به # ~~حرب آوردند. # و راوی چنین گفت که لشکر شاهزادگان هفت صف بود. هر صف هشت هزار # ~~سوار و سپاه امیر یساول یک صف بود به قیاس ده هزار مرد. امرای عساکر ~~خراسان # ~~روی به هزیمت آوردند و گفتند: ### | شعر[فردوسی] # # یکی خود از ایشان ز ما سیصدست %~% بدین رزمگه غم کشیدن بدست # ~~امیر یساول و بوجای با سوار هزاری بماندند. باقی تمامت لشکر خراسان ~~قرار را به # ~~فرار و آویختن را به گریختن واقبال را به ادبار بدل گردانیدند. ### | شعر[فردوسی] # دریده درفش و نکونسار کوس %~% رخ زندگان نیز چون آبنوس # به بیچارگی پشت بر کاشتند %~% سرایرده و خیمه بگذاشتند # ~~امیر یساول بعد از جنگهای سخت و جانبازیهای صعب با هفت سوار[634] # ~~بسلامت بیرون رفت و بوجای با چهل مرد دلیر جانباز در میان لشکر بماند و ~~جز # ~~تسلیم و رضای به قضای یزدانی چارهای دیگر ندید. تیر برکشید و با آن ~~چندان سپاه # ~~در حرب آمد و بانگ بر ایشان زد و گفت: «ای سپاه کینه خواه، منم! بوجای ~~بن # ~~دانشمند بهادری که هنگام نبرد زخم خنجر آبگون از خون اعدا جرم فلک ~~نیلگون را # ~~ارغوانی کنم وگاه زور بتوان [م] سردست کردن فیل مست را برتابم. از آوای ~~زهره بر # ~~من شیر شرزه در بیشه در نالش آید واز صدمهآ کوپال من اوتاد جبال راسیات ~~متزلزل # ~~گردد. ### | شعر(نظامی] # # چو بر جوشم از خشم چون تند میغ %~% در آب آتش انگیزم از دور تیغ # # کفلگاه شیران درآرم به داغ %~% ز پیه نهنگان فروزم جراغ # # چو تیر از کمان در کمین افکنم %~% سسرآسمان بر زمین افکنم # # گرم زرق دریا بود هم نبرد %~% ز دریا برآرم ms525 به شمشیر گرد ### | شعر # و اذرک سولی حین ازکب عزمتی %~% و لو آنه فی جبهة الاسد الورد # درمی یابم مطلوب خود را آن هنگام که برمی نشینم عزیمت خود را PageV01P639 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0643.png) # و اگر چه بود آن مطلوب در پیشانی شیر گلگون # ~~قرب هزار سوار جنگی او را با آن چهل تن در میان آوردند. بعد از ساعتی ~~که آن چهل # ~~تن را که ملازم بوجای بودند به قتل آوردند، بوجای خود از سر برگرفت و ~~آهنگ آن # ~~کرد که کمان از قربان بیرون کند و تیر [635] اندازد. مبارزی از سپاه ~~شاهزادگان از # ~~یمین او درآمد و نیزه[ای] بر بناگوش او زد. بوجای از آن زخم چون پاره ~~کوه از پشت # ~~مرکب درگشت. ### | شعر [فردوسی] # ز بالای آن بارهآ تابتاک %~% سر نامدارش درآمد به خاک # چنین است کردار چرخ بلند %~% به دستی کلاه و به دیگر کمند # چو شادان نشیند کسی با کلاه %~% به خم کمندش رباید ز گاه # ~~چون بوجای به قتل پیوست سران سپاه و اعیان درگاه او کلاهها از سر ~~بینداختند و # ~~نفیر و خروش به گوش فلک سبزپوش رساند [ند]. ### | شعر # همه لشکرش خاک سر بر زدند %~% به پردهسرایآ آتش اندر زدند # ~~و آن روز تا هنگام غروب شاهزادگان با تمامت سپاه در عقب لشکر خراسان ~~برفتند و # ~~قرب هزار تن را از معروفان و امرای لشکر دستگیر کردند و هزار دیگر را ~~به قتل # ~~آوردند. ### | شعر [نظامی] # ز لشکر بسی را که خون ریختند %~% گرفتند و بستند و آویختند # ~~و سپاه شاهزاده یسور هر کس را که از خراسانیان میگرفتند، اسب و سلاح و ~~جامهآ او # ~~میستاندند و میگذاشت [ند]. و لشکر شاهزادگان دیگر چون گپک و داود خواجه # ~~می کشتند. ### | شعر[نظامی] # چو شب قفل پیروزه برزد به گنج %~% ترازوی کافور شد مشک سنج # ~~شاهزادگان عزیمت آن کردند که در عقب لشکر خراسان در شب نیز بروند. ~~شاهزاده # ~~یسور گفت که «صواب آن است که ms526 بازگردیم؛ چه، امرای خراسان بیشتر کشته # ~~شدهاند و اکثر ابطال و مبارزان سپاه ایشان مجروح اند و بزرگان اخترشناس ~~و عقال # ~~هنرمند در عقب هزیمتی رفتن [را] مذموم داشتهاند.» PageV01P640 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0644.png) ### | شعر # چو پیروز باشی، مشو در ستیز %~% مکن بسته بر خصم راه گریز # ~~به مشورت او شاهزادگان گپک و داود خواجه و پولاد و حبرحان[؟] بازگشتند. ~~امیر # ~~[636]یساول بعد از دو روز با پنج سوار به ولایت فوشنج درآمد و تا ده ~~روز از # ~~خواص و نواب و حجاب امیر یساول و وجوه سپاه خراسان یگان و دوگان و ده ~~گان # ~~بیاده و برهنه مجروح به هرات میآمدند و ملک اسلام غیاث الحق والدین، ~~خلد # ~~ملکه، ایشان را اسب و سلاح و جامه و زوار میداد و به دلخوشی تمام به ~~جانب # ~~نیشابور و آن حدود گسیل میکرد. # و امیر محمد دلدای نیز درین ماه که بوجای به قتل پیوست، وفات یافت و # ~~حق تعالی به کرم عمیم خود چنین دو خصم قوی حال را که سالها در آن بودند ~~که # ~~نکبتی به ملک اسلام غیاث الحق والدین لاحق گردانند، هلاک کرد. و این ~~حکایت در # ~~میان خلق هرات تاریخی گشت بس معتبر. # ایزد بیچون به فضل بینهایت و جود بیغایت خود حضرت علیاء ملک # ~~ملوک اسلام سلطان الحاج والزایرین غیاثالحق والدین، خلد ملکه، را از ~~نکبات # ~~ایام و حوادث لیالی محروس و مصون داراد و اعادی و حساد جناب جنات حیات # ~~ایشان را - که مربع سعادت است وکرامت و منبع جلالت وحشمت - مخذول و # ~~منکوب، به حرمت «من لا نبی بعده». # وصدر معظم معدن اللطف والکرم خواجه شهاب بن صدر اعظم عزیزالدین # ~~شهاب سق را که منشی حضرت علماء ملک اسلام است و مربی اهل فضل و هنر، از # ~~عز و جلال و دولت و اقبال برخورداری دهاد؛ چه، دعای این صدر شریف خطیر # ~~نیک اعتقاد جواد بر من از لوازم است. بدان واسطه که اگر تربیت و ms527 تفقد و ~~انعام # ~~مترادف او نبودی، این تاریخ نامه که صد وبیست تا کاغذ است سالها به ~~انجام # ~~نپیوستی و بیکرم و تقویت او چنین کتاب معتبر در دو سال و نیم به آخر ~~نرسیدی. و # ~~اگر آن نوازش و بنده پروری و عطا که در باب من بنده در اوان برداختن ~~این تاریخ نامه # ~~مبذول داشته است در کفایت آرم، این نسخه به تطویل انجامد، اما بر ~~مقتضای # ~~«شکر المنعم علی المنعم واجب» از جمله اعطاف [637] و الطاف وصنایع ~~جمیلهآ # ~~آن صدرکبیر نیکو دل شمهای نوشتم تا بر رأی انور ملک ملوک الاسلام ~~انهائی بود که # ~~بعد از لطف حضرت الهی وکرم غریزی شاهنشاهی غیر صدر معظم خواجه ~~PageV01P641 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0645.png) ### | تاریخ هرات # ~~شهابالدوله والدین در مدت پرداختن این کتاب از ارباب و اصحاب کسی در ~~باب # ~~پنده به حبهای حقی ثابت نگردانید. ایزدش به فر دولت روزافزون ملک # ~~ملوک الاسلام، خلدالله ملکه، بر نهج نیکونامی و جادهآ سخاورزی مستقیم ~~داراد، # ~~بمنة و چوده. PageV01P642 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0646.png) # ذکر صد و سیزدهمم # در حرب ملک اسلام غیاث الححق # والدین با آوجی بلا وانهزام آوجی بلا # ~~چون شهور سنهآ ست عشر و سبعمائه [=716] درآمد، درین سال ملک اسلام # ~~غیاث الحق والدین. # شعر [نظامی] # به روزی که طالع برومند بود %~% نظرها سزاوار پیوند بود # ~~به طرف قلعهآ محروسهآ خیسار حرکت فرمود و یک ماه در قلعهآ خیسار مقام ~~کرد و بر # ~~موجب «خیر ما اوتی العبد فی الدنیا القرآن»2 به کتابت کلام الله تعالی ### | شعر # # به خطی چو زنجیر مشکین مسلسل %~% ولیکن روان همچو آب از روانی # ~~مشغول شد و بعد از یک ماه از قلعهآ خیسار بیرون آمد و چون به خطهآ ~~اسفزار رسید # ~~به سمع مبارک او رساندند که امیری از امرای نکودری آوجی بلا نام خانهآ ~~خود را از # ~~قهستان به گرمسیر میبرد و اینک در سه فرسنگی این [638] خطه نزول کرد و ~~فردا # ~~بر عزیمت سفر است. ملک اسلام غیاث ms528 الحق والدین چون این خبر را سماع ~~فرمود، # ~~روز دیگر # شعر [فردوسی] # # چو خورشید بنمود پهنای خویش %~% نشست از بر تندبالای خویش # ~~با لشکر ساخته از پیاده و سوار که هنگام کارزار به شمشیر شیرافکن گرد ~~از دریای # ~~قلزم برآرند و به زخم گاوسار کوه بیستون را با زمین متساوی گردانند. ### | شعر [متنبی] # قوم إذ امطرت موتا سیوفهم %~% حسبتها سحبا جادت علی بلد # ایشان گروهی چون ببارد مرگ را شمشیره [ی] ایشان # پنداری توان سیوف را ابرها که میبارند بر شهر PageV01P643 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0647.png) # ~~بر نهج شتاب در عقب آوجی بلا براند. چون به نیم فرسنگی لشکرگاه او رسید # ~~بفرمود تا نای رزمی در دمیدند و کوس حربی فروکوفت اند]. آوجی بلا با ~~هزار سوار # ~~نکودری قتال بی باک با ملک اسلام غیاثالحق والدین برابر شد و در زمان ~~از طرفین # ~~نفیر و فغان و خروش رکبان و فرسان و غریو و فریاد طبل و نای بر فلک ~~نیلی نمای # ~~برآمد. ### | شعرانظامی] # درآمد به غریدن آوای کوس %~% شد از گرد روی زمین آبنوس # شغبهای شیون از آهنگ تیز %~% چو صور سرافیل در رستخیز # دهلهای کرکینه جرم از خروش %~% در آورده مغز جهان را به چوش # زمین لرزهآ مقرعه در دماغ %~% زده آتشین مقرعه چون چراغ # بلارک چنان تافت از روی میغ %~% که در شب ستاره ز تاریک میغ # ترنگ کمانهای بازوشکن %~% بسی خلق را برده از خویشتن # درخشیدن تیغ آیینه تاب %~% درخشان1 تر از چشمهآ آفتاب # ~~شجعان و مبارزان سپاه به حکم جهان پناه ملک اسلام غیاث الحق والدین ~~[639] با # ~~تیغهای مسلول، چون هژبران خشم آلود با لشکر آوجی بلا در مقارعت و ~~محاربت # ~~آمدند. آن روز تا نماز پیشین از هر دو جانب حربی کردند با هم که صفت ~~شدت و # ~~حدت آن به عبارت و کتابت درنیاید. بعد از نماز پیشین ملک اسلام غیاث ~~الحق # ~~والدین مرکب بگرداند و از بالای سمند پولاد سم دلدل دل بر پشت رخش ms529 ~~جهانگیر # ~~سوار شد. ### | شعر [فردوسی] # به اسب عقاب اندر آورد پایآ %~% برانگیخت آن بارکش را ز جای # تو گفتی یکی پارهآ آهن است %~% و یاکوه البرز در جوشن است # به پیش سپاه اندر آمد به جنگ %~% یکی تیغ رخشان گرفته به چنگ # ~~با تمام سپاه بر لشکر آوجی بلا حمله آورد و بسیاری از ایشان به قتل ~~رساند. چون # ~~آوجی بلا آن دلیری و باس ملک اسلام غیاث الحق والدین و عسکر او مشاهده ~~کرد، # ~~روی از حرب بتافت و با سپاه خود منهزم شد و زن و بچه و گله و رمه و ~~خیلخانه و PageV01P644 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0648.png) # ~~خیام و خرگاه بگذاشت. اسیر بسیار از خواتین و اغلمه به سپاه ملک اسلام # ~~غیاث الحق والدین رسید. ملک اسلام حق تعالی را بدان موهبت بزرگ و فتح ~~عظیم # ~~سجدات شکر به جای آورد. ### | شعر [نظامی] # چو بر دشمنان شاه شد کامکار %~% شد از فرخی کار او چون نگار # فرود آمد از خنگ ختلی خرام %~% که دید آنچه مقصود بودش تمام # به شکر خدا روی بر خاک سود %~% که فتح از خدا بود، او خاک بود # چو کرد آفرین داور خویش را %~% همان گتجها داد درویش را # ~~روز دیگر مظفر و کامیاب با غنایم بی حد واسیران ماه خد به طرف شهر هرات # ~~حرکت فرمود و زمرهای را که در آن رزم کوشش به اظهار رسانده بودند ~~بنواخت و هر # ~~یک را علی حسب مرتبه تشریف فاخر و خلعت گرانمایهآ ملکانه داد. PageV01P645 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0649.png) # ذ کر صد وچهاردهم # در حکایت شاهزاده یسور # و تخلف اوبا شاهزاده کبک # راوی چنین گفت که در جمادی الاول سنهآ مذکور شاهزاده یسور ماوراءالنهر را # ~~خراب کرد و بالشکر بی حساب و خلق انبوه دررجب سنهآ مذکور ازآب آموی ~~بگذشت. # و سبب آن بود که بیش از آمدن شاهزاده یسور به خراسان به چند سال، # ~~شاهزاده کپک پیش پادشاه ایسن بوقا2 که برادر او بود عرضه داشت ms530 که ~~«شاهزاده # ~~یسور دل به جانب خراسان دارد و دعوی ولا و محبت اولجایتو سلطان میکند. # ~~نباید که فتنه انگیزد و خلق ماوراءالنهر را از آب بگذراند وبه خراسان ~~درآید. اگر # ~~حکم یرلیغ جهانگشای شود او را به قتل رسانم یا بگیرم.» پادشاه ایسن ~~بوقا بدانچه # ~~که او باز نمود، التفات نکرد وگفت «ای برادر، شاهزاده یسور با ما خلاف ~~نکند؛ چه، # ~~ما را برو اعتماد کلی ست.» # القصه هر چند گاهی شاهزاده کپک پیش برادر از شاهزاده یسور حکایت # ~~تخلف و یاغیگری عرضه داشتی و پادشاه ایسن بوقا آن حکایت را رد کردی. تا ~~آن # ~~سال که بوجای را به قتل رساندند و شاهزادگان با غنیمت و اسیر بیشمار به # ~~ماوراءالنهر درآمدند، شاهزاده کیک پیش برادر رفت و گفت: ### | شعر [نظامی] # جهان خسروا! زیر هفت آسمان %~% طرفدار پنجم توئی بیگمان # جهان را به فرمان چندین بلاد %~% ستول در تست ذاتالعماد # # همه شب که مه طوف گردون کند %~% چراغ ترا روغن افزون کند [641] # # همه روز خورشید با تاج زر %~% به یایین تخت تو بندد کمر # سیارندهآ پادشاهی به تو %~% سپرد از جهان هر چه خواهی به تو # ~~بعد از دعا باز نمود که «اگر چنانکه شاهزاده یسور ما را از رفتن منع ~~نمیکرد، تا # ~~مازندران بخواستیم رفت واکثر لشکر خراسان را به قتل آورد و قرب هزار ~~پهلوان PageV01P646 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0650.png) # ~~نامدار خراسانی را که ما گرفته بودیم ایشان را بگذاشت و همه [را] اولاغ ~~و توشه داد # ~~و به طرف شهر هرات فرستاد.» # بادشاه ایسن بوقا گفت که «حالیا هنگام آن نیست که شاهزاده یسور را به # ~~جهت این معنی طلب داریم؛ چه، اگر او از بخارا و آن حدود به ترکستان ~~حرکت کند، # ~~لشکر خراسان بی رعبی از آب بگذرند و از آن فساد کلی ظاهر شود و خرابی و ~~نهب # ~~در ماوراءالنهر راه یابد. چون فصل شتا درآید ازین دیار بفرستیم تا ~~مددکار تو باشند و # ~~او را ms531 طلب داریم و در حضور شاهزادگان و امرای بزرگ بر مقتضای حکم یرلیغ # ~~پادشاه چنگیزخان سخن او را بپرسیم.» # شاهزاده کپک از آن سخن خوشدل گشت و به شادمانی هر چه تمامتر از پیش # ~~برادر بیرون آمد و به ولایتی که در تحت تصرف او بود نزول کرد. بعضی از ~~امرا که با # ~~شاهزاده یسور یکدل و یکجهت بودند به سمع او رساندند که پادشاه ایسن ~~بوقا # ~~چنین و چنین فرمود و شاهزاده کپک قصد تو دارد. شاهزاده یسور اندیشه مند ~~شد. # ~~بعد از آنک با شاهزادگان مشورت کرد، امرای ای] را که در حکم شاهزاده ~~کپک # ~~بودند بعضی را پایمال و بعضی را به وعدههای خوب بفریفت و همه را در ~~بیعت # ~~خود درآورد و بعد از سه روز به امیر یساول که امیر خراسان بود، ~~نامه[ای] نوشت # ~~برین گونه: ### | شعر (نظامی] # سر نامه نام جهاندار پاک %~% برآرندهآ رستنیها ز خاک # جهان آفرین از جهان1 بی نیاز %~% به هنگام بیچارگی کارساز [642] # بلندی ده آسمان بلند %~% گشایندهآ دیدهآ هو شمتد # زمین را به مردم برآراست چهر %~% کمر بست گردش ز گردان سپهر # نیام زمین را به شمشیر آب %~% برافروخت چون چشمهآ آفتاب # ~~خداوندی که عدل و احسان را قرین اقبال و دولت، و نیکوکاری و کم آزاری ~~را رفیق # ~~فتح ونصرت، و عقاید صافیه را مقارن نیل مآرب و نیات سلیمه را مقارب ~~ادراک # ~~مطالب گردانیده است، و هر که ابواب امن و آمان بر بندگان او گشاده و ~~مواید بر و # ~~مرحمت بر پدیدآرندگان او کشیده میدارد، بدان وسایل حمیده بر قضیت اإن ~~PageV01P647 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0651.png) # ~~احسنتم احسنتم لانفسکم1 فرق قدرتش را فرقدسای میگرداند و بدان شوافع ~~اکید # ~~بر حسب «إن الله لا یضیع اجرالمحسنین»2 صیت عظمتش را جهان پیمائ میکند، # ~~چرخ دوار جز به مراد او و مدار روزگار او جز برای او میسر نمی باشد. و ~~بخت با او # ~~جز دم مساعدت نمیزند و اقبال جز طریق موافقت ms532 نمی سپرد. # «اما بعد، این نامه ایست از شاهزاده یسور به امیر یساول که اگر چنانکه با ~~سپاه # ~~خراسان بدین طرف میآیی من جنگخانهآ خود را با شاهزاده ایا دیگر به ~~خراسان # ~~می آرم و چون سایر پادشاهزادگان دیگر کمر خدمت و ولای پادشاه عادل باذل # ~~اولجایتو سلطان بر میان جان مسدود گردانیده به کوچ دادن و جانسپاری ~~قیام # ~~مینمایم و بر آنچ باز نمودم قسم یاد میکنم و می کویم: # شعر [ادیب صابر] # بدان خدای که هست از صفات لم یزلش ### | جدا مکان و زمان و بری حدوث و قدم # به حق خاتم پیغمبران و حرمت آن ### | که بود معجزه ملک او سبب خاتم # [643]به عرش و کرسی و طوبی و سدره و کوثر ### | به محشر و عرصات و بهشت ولوح و قلم # ~~که به جهت ایلی و یکدلی وخدمت پادشاه جهان اولجایتو سلطان به خراسان # ~~می آیم و درین مکر و تزویر ندارم.» # چون مکتوب به امیر یساول رساند [ند]، روز دیگر ### | شعر[نظامی] # که صبح از رخ روز برقع گشاد %~% ختن بر حبش داغ حربت نهاد # ~~امیر یساول با امرا چون امیر علی وامیر قرمشی و امیرتاز از سمت هرات به ~~طرف # ~~ماوراءالنهر متوجه شدند و ملک اسلام غیاث الحق والدین با لشکر غوری و ~~هروی و # ~~نکودری و بلوچ وخلج و سجزی PageV01P648 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0652.png) ### | شع # بجیش جاش بالفرسان حتی %~% ظننت البر بحرا من سلاح # ~~مصاحب امرا روان شد. و چون امرا به بکتوت و بیرامشاه محمد دلدای و ~~طوغان بن # ~~دانشمند بهادر پیوستند، بعد از شش روز به کنار آب آموی رسیدند و در ~~اوایل رجب # ~~سنهآ مذکور از آب بگذشتند. و در آن روز که لشکر خراسان نزدیک لشکرگاه ~~شاهزاده # ~~کپک رسید، شاهزاده یسور با شاهزاده کپک در حرب بود. چون رایات همایون # ~~لشکر خراسان بدید آمد، شاهزاده یسور به قوت و مظاهرت ایشان با لشکر خود ~~بر # ~~شاهزاده کپک زد. و چون بیشتر شاهزادگان و ms533 امرای لشکر با شاهزاده کپک ~~تخلف # ~~کردند، شاهزاده کپک منهزم شد. خلق ماوراءالنهر را از لشکر شاهزاده کپک ~~و سپاه # ~~خراسان نکبتی عظیم رسید و ملک اسلام غیاث الحق والدین در خطهآ محروسهٔ‌ # ~~معمورهآ ترمذ بسی را از اکابر و اشراف ماوراءالنهر در حمایت گرفت و بسی ~~را از # ~~اساری و ضعفا رعیت از عساکر جانبین بازستاند. # و از شهر ترمذ تا حد سمرقند شاهزاده یسور تمامت شکان و قطان ولایت و # ~~قصبات را از آب آموی 6461] بگذراند و بقاعی را که در تحت تصرف شاهزاده ~~گپک # ~~بود خراب کرد و مردم آنجا را به اسیری گرفت. امرای خراسان غنیمت بی ~~اندازه # ~~گرفتند و قرب پنجاه هزار آدمی را به اسیری برد[ند]. بعد از هفتهای ~~امرای خراسان # ~~مراجعت نمودند و ملک اسلام غیاث الحق والدین به طرف قلعهآ محروسهآ ~~خیسار # ~~حرکت فرمود و امیر یساول و امیرعلی و دیگر امرا از راه بادغیس و ~~رودخانهآ هرات # ~~به حد ود طوس و نیشابور رفتند و شاهزاده یسور فرمان فرمود که چون ~~زمستان است # ~~خلق از شبورغان تا حدود مرغاب ساکن شوند تا چون فصل بهار شود این ولایت ~~را # ~~بر امرا قسمت کنم تا به حال معموری بازآرند. # چون روز پنج بگذشت، شاهزاده کپک سپاهی گرد کرد و به شهر پاک ترمذ # ~~آمد و عزیمت آن کرد که از آب آموی بگذرد و با شاهزاده یسور حرب کند. ~~چون این # ~~خبر به شاهزاده یسور رسید، فرمود که خلق تمام بایدکه از فاریاب و مرغاب ~~به # ~~ولایت هرات درآیند. خلق بیچاره گرسنه و برهنه و پیاده در آن بیابان ~~روان شدند و # ~~قرب صد هزار آدمی از زن و مرد را از سرما بر موجب «البرد یقتل والحر ~~یذیب»1 PageV01P649 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0653.png) # ~~هلاک گشت [ند] و در میان ایشان کار قحط به جایی رسید که یک من طعام به ~~یک # ~~دینار شد. # و راوی چنین تقریر کرد که چون شاهزاده یسور از آب ms534 آموی بگذشت هم در # ~~آن روز ایلچی [ی]) از مقربان درگاه خود با خزینه مملو به چواهر و لآلی ### | شعر [نظامی] # چواهر نه چندان که چوهر شناس %~% کند نیم آن را به سالی قیاس # ظرایف نه زانسان که دینار پرست %~% یکی آورد زان به عمری به دست # ~~با چندین نفر غلام ترک و مراکب گوهری و ثیاب1 چینی به خدمت اولجایتو ~~سلطان # ~~فرستاد. اولجایتو سلطان ایلچی او را بنواخت و بعد از سه روز یرلیغ ~~جهانگشای # ~~نوشت که «از آب آموی تا حد مازندران [745] به شاهزاده یسور ارزانی ~~داشتیم و امرا # ~~و ملوک خراسان چندانک امکان دارد در خدمت و توقیر او بکوشند و هیچ شرط ~~از # ~~شرایط انقیاد و امر ونهی او نامرعی نگذارند و تشریفهای گرانمایه و ~~خلعتهای # ~~پادشاهانه از نیزهآ زرین و قبا و کلاه و کمر و اسب و ساز نبرد و خرگاه ~~و خیام زربفت و # ~~شادروان شاهی وطبل وعلم وتوق وکوس فرستاد. # شاهزاده یسور به رسیدن آن احکام و تشریفات بغایت مبتهج شد و حق # ~~تعالی را سجدات شکر به جای آورد و شکر آنها بر خود واجب دید. روز دیگر # ~~نامه [ای] نوشت به ملک اسلام غیاث الحق والدین برین کونه: ### | شعر [نظامی] # طراز سرنامه بود از نخست %~% به نامی کزو نامها شد درست # خداوند بی یار و یار همه %~% به خود زنده و زندهدار همه # جهان آفرین ایزد کارساز2 %~% توانا گن و ناتوان نواز # علم برکش روشنان1 سپهر %~% قلم درکش دیو تاریک چهر # روش بخت بر کار جنبش پذیر4 %~% سکونت ده نقطهآ جای کیر # پدید آور هرچه آمد5 پدید %~% رسانندهآ هرچه خواهد رسید # ~~خداوندی که شمع مهر را درین سبز لگن سپهرید قدرت او برافراخت. پادشاهی ~~که PageV01P650 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0654.png) # ~~در فضای هوای ادراک معرفت او شاهباز عقل کل بال و پر بسوخت. این ~~نامهایست # ~~از شاهزاده یسور به ملک معظم غیاث الحق والدین ناطق بر آن جمله که ما ~~بر # ~~مقتضای حکم ms535 یرلیغ پادشاه عالم بناه اولجایتو سلطان از مقام اصلی و وطن ~~مألوف # ~~خود بر موجب فان للبقاع دولا1 حرکت کردیم. ملک اسلام باید که به دیدن ~~ما آید و # ~~بدانچ تواند لشکر منصور ما را مدد دهد.» # چون مکتوب شاهزاده یسور به ملک اسلام غیاث الحق والدین [646] رسید # ~~با وزرا و ندما و اصحاب تدابیر گفت که «در خاطر من چنین متصور میگردد ~~که از # ~~شاهزاده یسور هیچ خیری به ما و امرا و ملوک این دیار لاحق نخواهد شد؛ ~~چه، # ~~بواسطهآ قدم ودم او ماوراءالنهر خراب گشت و چندین هزار مسلمان در دست و # ~~پای لشکر بی باک او بی جان و بی جان شدند. شما از من این سخن بر موجب # ~~عساکر اقالیم سالها و دورها دفع آن نتوانند کرد.» # نواب و مقربان و خواص حضرت از لفظ درربار ملک ملوک اسلام غیاث الحق # ~~والدین این معنی را سماع کردند، بر او آفرین فراوان خواندند و ثناء ~~بیکران، و گفتند: ### | شعر [سید حسن] # ای که موکب همتت بر چرخ اعظم میبرد ### | وی که دامن طلعتت بر سعد اکبر می کشد # آفتاب کیمیاگر تا نبخشی کوه کوه ### | ذره ذره سوی کانها از عدم زر میکشد # صدق بوبکریت بر عدل عمر دارد همی ### | شرم عثمانیت سوی علم حیدر میکشد2 # خان ترکستان ز خوان تو ذخیره مینهد ### | غاشیه پیش سر اسب تو قیصر میکشد # ~~بعد از آن عرضه داشتند که «آنج خداوند ملک ملوک الاسلام می فرماید ما ~~بندگان را PageV01P651 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0655.png) # ~~همان معنی در خاطر میآید، اما چون حکم اولجایتو سلطان بر آن جمله به ~~نفاذ # ~~بیوسته است که مقدم او را عزیز دارند و ملوک و امرای خراسان بیش او ~~روند و # ~~شرایط خدمت به تقدیم رسانند، اگر ملک اسلام جماعتی را از ائمه و شیوخ و # ~~معارف شهر پیش او فرستد از مصلحت [647] دور نبود.» # روز دیگر ملک اسلام، شیخ الاسلام خواجه ابواحمد چشتی را و مولاناء # ~~معظم ms536 نظام الملة والدین وشیخ بزرگوار صاحب وخواجه خلیفه شیبانی را با # ~~زمره[ای] دیگر از مشاهیر و فصحاء هرات به دیدن شاهزاده یسور فرستاد. ~~این # ~~نامبردگان مذکور در حدود فارس به شاهزاده یسور پیوستند. شاهزاده یسور ~~خواجه # ~~آورد و از احسان و تجمیل هرچه ممکن بود در باب ایشان مبذول داشت و از ~~ملک # ~~اسلام غیاثالحق والدین به خیر یاد کرد و گفت «البته ملک اسلام را پیش ~~ما میباید # ~~آمدن؛ چه، او ملک ملوک خراسان و والی ولات این حدود است. اگر او به ~~دیدن ما # ~~بیاید1 تمامت ملوک و حکام و زعما و لشکرکشان ممالک خراسان طبعا و ~~اختیارا به # ~~استقبال ما راغب ومایل شوند، والأکه از آمدن ابا نماید، به متابعت او ~~همه از ما # ~~متنفر کردند و حق میداند که ما بدین ولایت به دوستی ملک اسلام ~~آمدهایم.» ### | شعر # فما ببلاد غیر ارضک حاجة %~% و لا فی وذاد ودک مرغب # پس نیست به شهرها جز زمین تو حاجتی # و نیست در دوستی جز دوستی تو رغبتی # ~~شیخ الاسلام خواجه ابواحمد ومولاناء معظم نظام الملة والدین وصاحب بر # ~~شاهزاده یسور آفرین بسیار خواندند و از برای مصلحت ملک را چندانک ممکن ~~بود # ~~بستودند ش. ### | شعر[نظامی] # به پاسخ گشادند یکسر زبان %~% دعا تازه کردند بر مرزبان # که تا سبزه روینده باشد ز باغ %~% گل سرخ تابد چو روشن چراغ # رختباد چون گل برافروخته %~% جهان از تو سرسبزی آموخته [648] PageV01P652 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0656.png) # نگین فلک زیر نام تو باد %~% همه کار دولت به کام تو باد # ~~ملک اسلام عرضه می دارد که بدان واسطه به حضرت پادشاه نیامدم که با ~~پادشاه # ~~جهان اولجایتو سلطان عهد کردهام که بی فرمان و اجازت او پیش هیچ ~~پادشاهزاده # ~~نروم، و بر رأی انور پادشاه پوشیده نباشد که شکستن عهد از نقض ایمان ~~است. ### | شعر [فردوسی] # تو دانی که مردان پیما[ن] شکن %~% ستوده نباشند در انجمن # ~~پادشاه مرا بدین خدمت معذور دارد و به هر امر ms537 و نهی دیگر که حکم یرلیغ ~~باشد بر ### | شعرانظامی] # چه فرمایدم شاه فیروز رأی # ~~شاهزاده یسور از آن سخن اندیشه مند گشت و روی به سوی شاهزادگان و امرای # ~~سپاه کرد و به زبان مغولی گفت که «ملک غیاثالدین با ما دل یکی ندارد و ~~پیش ما # ~~نخواهد آمد.» شاهزادگان و امرا گفتند که «پادشاه جهانگیر را به جهت این ~~معنی # ~~متردد نمیباید بود؛ چه، اگر ملک هرات به طوع و رغبت مطیع و منقاد ~~پادشاه # ~~جهان نگردد به کره و جبر سر بر خط فرمان اعلی نهد.» # بعد از دو روز شیخ الاسلام خواجه ابواحمد را بازگرداند. چون شیخ الاسلام # ~~خواجه ابواحمد به هرات آمد و آنچ [از] شاهزاده یسور دیده بود و شنوده ~~به سمع # ~~اشرف ملک اسلام غیاث الحق والدین رساند و از زهد و عبادت وعرفان او ~~بسیاری # ~~باز نمود، ملک اسلام غیاث الحق والدین فرمود که «اگر شاهزاده یسور را ~~از # ~~خداشناسی وایمان شمهای حاصل بودی، در خون جان چندین هزار مؤمن و # ~~مؤمنه نشدی. بر مقتضای العمل مع فسادالأعتقاد مشبه بالسراب والرماد1 ~~اعمال # ~~حسنهآ ظاهریهآ او را اعتباری نیست.»[649] PageV01P653 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0657.png) # ذکر صد و پانزدهم # در صفت جوری که امیر یساول # بر خلق هرات کرد # راوی گفت که درین سال مذکور امیریساول به اسم آنک شاهزاده یسور را # ~~طؤی خواهم کرد و ازو دختری خواهم خواست، مبلغ هزار دینار بر ولایت ~~خراسان # ~~قسمت کرد و پنجاه هزار دینار بر خلق شهر هرات نوشت و نواب و عمال خود ~~را # ~~گفت که «می خواهم که در یک هفته این سیصد هزار دینار را به خزینهآ ~~معمورهآ من # ~~رسانده باشید.» در روز عید قربان از جمله نواب او یکی خضر و دوم فیروز ~~با پنجاه # ~~سوار به هرات آمدند و هم ازگرد راه [رسیده] خلق شهر را به زخم چوب و ~~چماق # ~~مجروح گردانید [ند] و خلق را از مسجد جامع به تعدی کردن بسته بیرون ms538 ~~آورد[ند] و # ~~هرکس [را] که می گرفتند صد دینار و دویست دینار برو حواله میکردند و در ~~سوق و # ~~طرق قرب دویست تن را به شکنجه خسته و بیکار گردانیدند. # القصه روز دیگر به هنگام زوال مبلغ پنجاه هزار دینار از سکان هرات # ~~بستاندند و بندگان خدای عزوجل، چه در شهر هرات و چه در کل بلاد خراسان # ~~زبان به دعای بد و نفرین امیر یساول بگشادند. ### | شعر [ربیعی] # که و مهآ از آن راه و آیین او %~% گشاده زبانها به نفرین او PageV01P654 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0658.png) # ذکر صد و شانزدهم # در رفتن امیر یساول پیش # شاهزاده یسور وقتل امیر یساول # ~~چون شهور سنهآ سبع عشر و سبعمائه [=717] درآمد در محرم این سال مذکور ~~امیر # ~~یساول به قتل پیوست. و سبب آن بود که چون امیر یساول [650] مال بی حد ~~از # ~~ساکنان خراسان به جبر و تحکم بستاند تا خزینهآ مملو به زر و گوهر و ~~کلاههای # ~~مرصع و قباهای زرنگار و اوانی زرین و اسبان تازی و غلامان ترک و سیصد ~~خروار از # ~~خوردنی وشراب و دوهزار سرگوسفند، ### | شعرانظامی) # # زر و سیم وگوهر به خروارها %~% ز سیفور و اطلس شتر بارها # # ز جنس حبش خادمی تیز چند %~% به دیدار نیکو به بالا بلند # # بسی نافهآ مشک و دیبای نغز %~% کزیشان فزوده شود هوش مغز # # زمرد نگینهایآ چون آب رنگ %~% در و لعل و فیروزه بی وزن و سنگ # # یکی تاج زرین زمردنگار %~% برآورد از لؤلؤ شاهوار # # پرند مکمل به یاقوت و در %~% همه گردش از کرد کافور پر # ~~متوجه اردوی شاهزاده یسور شد و پیش از آمدن امیر یساول، بکتوت چند کرت ~~به # ~~سمع شاهزاده یسور رسانده بود که امیر یساول به گرفتن پادشاه می آید. ~~شاهزاده # ~~یسور از آن سخن در شک افتاده بود. تا اتفاق چنان افتاد که ابویزیدبن ~~بوجای به # ~~حکم یرلیغ اولجایتو سلطان به حکومت لشکر پدر خود آمد واز امیر سونج ~~امضاء # ~~احکام حاصل کرد و ms539 پیش بکتوت رفت. امیر یساول از آن برنجید که ابویزید ~~پیش # ~~امیر سونج رفته بود و احکام حاصل کرده. سوگند خورد که: # شعراسیف اسفرنگی2] # # بدان خدای که تأثیر آتش قهرش %~% نهاد گی فنا بر جبین ملک قباد # # نگاشت بی رصد طبع چرخ را هیئت2 %~% فکند بی مدد وهم خاک را بنیاد ~~PageV01P655 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0659.png) # # گشاد روی سخن را به نقش بند ضمیر %~% نمود شکل خرد را به فکرت استاد # ~~که تا ابویزیدبن بوجای را با طایفهای که مقوی و مربی اویند؛ چون بکتوت ~~و # ~~مبارکشاه و تاشتمور و امرای دیگر به قتل نرسانم از پای ننشینم. روز ~~دیگر طوغان بن # ~~دانشمند بهادر را خلعت پوشانید و آلتمغا نوشت که امرای هزاره [651] و ~~صدهآ # ~~بوجای بدانند که ابویزید کودک است و امارت را نمی شاید؛ چه، بزرگان ~~گفتهاند: # شعر[حسن مرورودی] # شیآن یعجز ذوالکیاسة عنهما %~% رائ النساء وامرة الصبیان # دو چیز است که عاجز می آیند خداوند زیرکی از آن هر دو چیز # رای زدن زنان وحکم کردن کودکان # ~~باید که امیر طوغان را والی و حاکم خود دانند و چنانک بوجای را خدمت # ~~می کردهاند و انقیاد مینموده، او را نیز مطیع باشند و از امر و نهی او ~~عد ول نجویند. # چون آلتمغای امیر یساول با امرای سپاه رسید پیش طوغان رفتند. بکتوت # ~~روز دیگر پیش شاهزاده یسور رفت و عرضه داشت که «امیر یساول به حکم # ~~آلتمغای خود پسر بوجای را که یرلیغ اولجایتو سلطان به بندگی پادشاه ~~عادل آمده # ~~معزول کرد.» شاهزاده یسور از آن معنی در غضب رفت و گفت «بر یساول ما را # ~~اعتماد نماند و آمدن او به طوی ما از مکر و خدیعت خالی نیست.» بکتوت را ~~گفت # ~~که «پیش از آنکه از یساول شری و فتنه[ای] پیوندد او را بگیر.» روز دیگر ### | شعر[فردوسی] # چو روز درخشان برآورد چاک %~% بگسترد یاقوت بر تیره خاک # امیر یساول به خیلخانهآ بکتوت رسید. بکتوت ترتیب ضیافت کرده بود. ms540 چون # ~~از اول بامداد تا نیم چاشت شراب خوردند، ناگاه در خرگاهی که طوغان بود ~~شور و # ~~شغب برآمد و تمامت طغانیان را بگرفتند. امیر یساول را امیری از امرای ~~بکتوت خبر # ~~کرد که (بکتوت قصد تو دارد و اینک طوغانبن دانشمند بهادر را بگرفتند.» # ~~امیریساول با سوار پنج به اسم آنک به طوف صحرا میروم از لشکرگاه بکتوت # ~~بیرون آمد. چون نیم فرسنگی برفت لشکر شاهزاده یسور خود را بر خیلخانه و # ~~خزینهآ امیر یساول زدند و بسیاری را به اسیری گرفت [ند] و تمامت اموال ~~و # ~~اجناس را به غارت برد[ند] و مبارکشاه بوجای خرگاه خاص [652] امیر یساول ~~را # ~~بگرفت با جاریهای ترکیه که آفتاب تابان را از تابش روی او عرض خجالت بر ~~جبین PageV01P656 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0660.png) # ~~مبین نشستی و ماه رخشان را از لمعهآ تاب چهر دلربای او، از حسن عذار ~~خود شرم # ~~آمدی. ### | شعر[خسروی] # ~~سه چیز از رخ زیبای او خجل گردد ### | یکی پری و دوم زهره و سیم بیضا # ~~سه چیز بندهآ لعل وجمال او شدهاند ### | یکی بهشت و دوم کوثر و سیم حورا # ~~بکتوت، مبارکشاه بوجای را با پنجاه سوار در پی امیر یساول بفرستاد. ~~امیر یساول # ~~باده سوار جبال و صحراواتی را که دیو را در وی امکان مرور نبود و وهم ~~را مجال # ~~دخول [نه]، ### | شعر[انوری] # ~~ریگش چو نیش کژدم و سنگش چو پشک مار ### | زین طبع را عفونت وزان روح را زیان # ~~در آب او سمک نرود جز به سلسله ### | برکوه او ملک نشود جز به نردبان # ~~قطع میکرد. بعد از دو روز پیش از طلوع آفتاب به هرات رسید و در قریهآ ~~کلجرد # ~~نزول کرد و ملک اسلام غیاثالحق والدین را طلب داشت. چون ملک اسلام را ~~بدید # ~~گفت «ای ملک، بکتوت ناحق شناس به جای من چنین کرد. اکنون مرا عزیمت آن # ~~است که به نیشابور روم و هم درین ده روز با لشکری بازگردم.» ملک اسلام # ~~غیاث الحق ms541 والدین او را دل داد و گفت که «امیر عادل باید که اندیشهآ بد ~~به خود راه # ~~ندهد؛ چه، داب و عادت سپهر ازرق همین است که گاه فرح بخشد وگاه تعب. ### | شعرافردوسی] # # چنین است رسم سرای فریب %~% گهی با فراز و گهی با نشیب # # ازو شادمانی و زو مستمند %~% گهی بر زمین گه به ابر بلند[653] ### | شعر # لذی عقب الأیام بؤس و انعم %~% نعم وانتعاش تارة و عثار # مر خداوند از بی در آمدن روزها را سختیهاست و نعمتها # آری نیکوشدن حال است یکبار و به سرور آمدن است یکبار PageV01P657 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0661.png) # ~~«ما امتلت دار حبرة الاامتلات عبرة و ماکانت فرحة الا تبعتها ترحة»1 ~~شهر واموال ما # ~~از آن امیر است. اگر به شهر درآید حاکم است.» امیر یساول بر ملک اسلام ~~آفرین # ~~خواند وگفت «مصلحت من در آن است که زودتر بروم؛ چه، لشکر در عقب مناند. # ~~و اگر چنانک من درین وقت درنگ نمایم و ایلچیان به اطراف خراسان و حضرت # ~~اولجایتو سلطان نفرستم، کار ممالک خراسان بکلی ضعف و وهن بذیرد.» ### | شعر [فردوسی] # نگه کن که این بوم وبران شود %~% به کام دلیران توران شود # نه پیر وجوان ماند ایدر نه شاه %~% نه گنج و نه اسب و نه تخت و کلاه # ~~خرگاه و سراپرده و طبل و علم به جهت امیر یساول ترتیب داد و پنج تن از ~~بومدانان # ~~و راه شناسان را مصاحب او گرداند. # امیر یساول، ملک اسلام را وداع کرد و از هرات برفت و آن شب تا روز بر # ~~سبیل شتاب براند. چون خورشید جهان فروز نقاب ظلام از چهرهآ دلفروز باز ~~کرد، # ~~مبارکشاه بوجای با پنجاه سوار بدو رسید. امیر یساول با سی سوار با ~~مبارکشاه در # ~~محاربت آمد و بانگ بر برادران و اقارب و ملازمان خود زد وگفت «پیش روید ~~و این # ~~قوم عاصی بدکردار را به زخم تیغ و تیر سرگشته و دستگیر کنید.» آن جماعت ~~تیغها ms542 # ~~برکشیدند و چون شیران شرزه و فیلان جنگی روی به رزم آورد[ند] ### | شعر[فردوسی] # [654ادو رویه به تنگ اندر آمد سپاه %~% یکی ابر گفتی برآمد سیاه # ز پیکان پولاد و بر عقاب %~% سیه گشت رخشان رخ آفتاب # سنانهای نیزه به گرد اندرون %~% ستاره بیالود گفتی به خون # از افکندن گرزهآ گاوچهر %~% تو گفتی همی سنگ بارد سپهر # درخشیدن2 تیغ الماسگون %~% شده ابر و باران ازو پر ز خون # به کام و به مغز اندرون گاو و خاک %~% شده فرق ترک از سرش چاک چاک # ~~مبارکشاهیان آسوده بودند و یساولیان مانده و خسته. مقاومت نتوانستند ~~نمود. قضا # ~~را تیری بر امیر یساول رسید و از پشت مرکب درگشت. PageV01P658 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0662.png) ### | شعراربیعی] # ز دستش بیفتاد کویال او %~% به خاک اندر آمد سر و بال او # ~~برادران و مبارزان امیر یساول چون دیدند که امیر یساول از بالای زین ~~زرین بر خاک # ~~خواری افتاد، روی به هزیمت آوردند. مبارکشاه بفرمود تا سر امیر یساول ~~را از بدن # ~~جدا کردند1 و کسانی را که گرفته بودند بعضی را به قتل آوردند و بعضی را # ~~بگذاشت [ند]. ### | شعر[فردوسی] # # چتنین است هر چند مانیم دیر %~% نه فیل سرافراز ماند نه شیر # # دل سنگ و سنگدلان بترسد ز مرگ %~% رهائی نیابد ازو بار و برگ[655] # ~~و عزیزی تاریخ قتل امیریساول را در قطعه [ای] آورده و آن قطعه این است ~~که: ### | شعر # ~~بر هفصد و هفده دهم ماه محرم2 ### | سال و مه و تاریخ نه نقصان نه زیادت # ~~شد میر خراسان یسول پیش اجل باز ### | بنهاد سر آنجا که قضا بود و ارادت # ~~چرخ فلک آن را که برافراخت، بینداخت ### | این است مرورا صفت و سیرت و عادت # ~~چون امیر یساول به قتل رسید، شاهزاده مینقان و بکتوت و مبارکشاه و # ~~بیرامشاه ومحمد دلدائ بعضی طبعا واختیارا وطایفه [ی] عجزا و اضطرارا سر # ~~انقیاد بر خط حکم شاهزاده یسور نهادند و رقم نسیان حقوق نعمت بر جریدهآ # ~~طاعتداری ms543 و ولاء اولجایتو سطان کشید اندا شاهزاده یسور ایشان را بنواخت ~~و به # ~~عاطفت و اصطناع تمام مخصوص گردانید و هر یک را فراخور حال و حرمت او # ~~اسب وقبا وکلاه وساخت حرب داد وگفت «امیدوارم ### | شعر انظامی] # # که دادار داور خداوند پماک %~% که زد صنع او نقش بر لوح خاک ~~PageV01P659 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0663.png) # جهان آفریننده یزدان که هست %~% به فرمان او جمله بالا و پست # ~~ممالک ایران را به من ارزانی دارد تا هر یک از شما ملکی را در تصرف آرد ~~و خداوند # ~~مال و جاه شود.» امرا و وجوه سپاه برو آفرین فراوان خواندند و بعد از ~~زمین بوس # ~~گفتند: ### | شعر[ازرقی] # ایا سیهر شرف را ستاره سارا %~% ایا جهان کرم را طبایع و ارکان [656] # # نمونهایست ز آثار رأی تو پروین %~% نشانهایست ز اجزای قدر تو سرطان # # ز روی جاه و معالی توئی باستحقاق %~% خدایگان جهان شهریار و شاه جهان # ~~بعد از ادای خدمت و دعا عرضه داشتند که «ما بندگان را جان فدای خداوند ~~است # ~~و تا زنده خواهیم بود سر بر آستان آسمان محل پادشاه جهانگیر خواهیم ~~داشت.» # و راوی چنین گفت که بعد از قتل امیریساول به چند روز که خسرو کواکب # ~~لواء ضیا بر قمه ذروهآ برج جوزا زد و هنگام حصاد شد، شاهزاده یسور با ~~تمامت # ~~سپاه خود به رودخانهآ هرات درآمد و بامدادی باسوار[ی] چند به مقام ~~متبرک و مزار # ~~مبارک گازرگاه رفت و چون بدان مقبرهآ شریف رسید از یک تیر پرتاب پیاده ~~گشت و # ~~بر اصحاب قبور - که خفتگان بیدار و خاموشان گویااند - سلام کرد و گفت # ~~«علیکم السلام یا اهل الأیمان غفرالله لکم کما غفر لنبیکم علیه السلام» ### | شعر[فخر عمید] # سلام علی اهل القبور الدوارس %~% کأنهم لا یجلسوا فی المجالس # سلام باد بر اهل گورهازیاکهنه شونده # گوئیا که ایشان ننشستهاند در جایهای نشستن # ولم یشربوا من باردالماء شربة %~% ولم یا کلوا من کل رطب و یابس # و نیاشامیدهاند از آب ms544 سرد شربتی # و نخوردهاند از هر تری و خشکی # ~~و ساعتی بر سر تربت معطره مطیبه شیخ الاسلام قطب الاقطاب، سرالله # ~~فی الارضین، قدوة الحق والدین خواجه عبدالله انصاری، قدس سره و نور ~~رمسه، به # ~~تسبیح و تهلیل بسر برد. و چون به طرف شهر هرات ملتفت شد [657) روی به # ~~حضار و نظار کرد وگفت «مثل چنین شهر حصین در روی زمین نشان نمیدهند. PageV01P660 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0664.png) # ~~امیدوارم که این خطه مرا مسلم گردد.» ### | شعراربیعی] # گر این تند دژ را به دست آورم %~% ز گردون به فرخ تنی بگذرم # کمینگاه کند آوران سازمش %~% چو مینوی خرم بپردازمش # درین جای باشد شبستان من %~% همان بخت وگنج فراوان من # ~~بعضی از شاهزادگان گفتند که اکر پادشاه جهانگیر به اسم زیارت روز پنج ~~در مزارات # ~~این شهر مقام کند از مصلحت دور نبود. ما نیز در شهر درآییم و شهر را ~~ببینیم که # ~~سالیان می شود که صیت حصانت این خطه به ما رسیده است. شاهزاده یسور گفت # ~~که «صواب و نجح در آن است که درین شهر درنیایید، چه، از آن روز که بهمن ~~بن # ~~اسفندیار این شهر را بنا فکنده است تا امروز چندین پادشاه کامکار و ملک ~~نامدار و # ~~امیر کبیر را درین شهر به قتل آوردهاند.» # القصه روز دیگر ملک اسلام غیاث الحق والدین پسر خود مخدوم زادهآ # ~~جوانبخت، حافظ کلام الله، امیر حافظ را وشیخ الاسلام خواجه اسمعیل ~~ومولانا # ~~عفیفالدین مفتی و مولانا نظامالدین نسفی را با طایفهای دیگر از ائمه و ~~اکابر هرات # ~~پیش شاهزاده یسور فرستاد. شاهزاده یسور مخدوم زاده امیر حافظ را به ~~نواخت # ~~پادشاهانه مکرم گردانید و گفت که «ما مهمان ملک اسلام غیاث الحق والدین ~~ایم. هر # ~~چند که میزبان جمال نمی نماید، اما نعمت او بر مهمان مترادف و متعاقب ~~است. اگر # ~~حق تعالی عمر بخشد و در اجل تأخیری رود عذر زحمات او بخواهیم.» # از این گونه سخنان دلفریب باز راند و ms545 روز دیگر مخدوم زاده امیر حافظ را # ~~اجازت مراجعت فرمود. و سپاه او چون گرسنه بودند خرمنها را غارت میکردند ~~و # ~~مردم را برهنه میگردانید [ند]. چون این خبر به ملک اسلام غیاثالحق ~~والدین # ~~رساندند که لشکر شاهزاده یسور دست به خرابی برآوردهاند و هر کس که غله ~~به # ~~شهر میآرد به جور ازو باز میستانند، روز دیگر658] ### | شعر[فردوسی] # چو خورشید تابان بگسترد فر %~% سیه زاغ پران فرو برد سر # ~~طایفه [ای] از فصحاء نامدار پیش شاهزاده یسور فرستاد وگفت «بگویید که ~~لشکر # ~~پادشاه خرابی میکند. و بر رأی عالی پادشاه پوشیده نماند که هفت سال شد ~~که PageV01P661 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0665.png) ### | تاریخ هرات # ~~درین ولایت متعاقب ملخ آمد و مردم این ولایت را غله حاصل نشد. امسال ~~اندک # ~~زراعتی کردهاند تا باشد که تخمی حاصل شود، سپاه پادشاه آن را نیز در ~~تلف دارند. # ~~و من نمیگذارم که مردم اینجا به جهت محقر غله در روی لشکر پادشاه تیغ ~~کشند و # ~~تیراندازند. اکر پادشاه به اسم شحنگی به هر قریه مرد پنج نامزد فرماید ~~حاکم # ~~ست.» # آن فرستادگان روز دیگر پیش شاهزاده یسور آمدند و نخست برو آفرین # ~~خواند [ند] و گفت [ند]: ### | شعر [معزی] # ای بلنداختر شاهی که ترا بار خدای ### | شاه اپران و خداوند همه توران کرد # نیست بر تیغ تو تاوان ظفر و نصرت و فتح ### | هرچه کرد ای عجبی تیغ تو بی تاوان کرد # جاودان همت میمون تو زرافشان باد ### | که قضا پایهآ اقبال تو بیپایان باد # ~~بعد از آن آنچ که ملک اسلام غیاث الحق والدین گفته بود عرضه داشتند. ~~شاهزاده # ~~طایفهای را از مقربان درگاه خود نامزد کرد که بر اطراف ولایت بگردند و ~~نگذارند که # ~~هیچ لشکری مردم را زحمت دهد وغلهآ ایشان تصرف کند. درین معنی مبالغت # ~~تمام نمود. با وجود آنکه شاهزاده یسور از معتبران سپاه چندین [کس] را ~~به قتل # ~~رساند، لشکریان همچنان خرابی می کردند. بعد از آن به یک ms546 هفته شاهزاده ~~یسور از # ~~هرات به بادغیس رفت و ساکنان هرات از [659ادست تعدی عسکر او خلاص # ~~یافتند و در دعاء ملک اسلام غیاث الحق والدین افزود[ند]. PageV01P662 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0666.png) # ذکر صد و هفدهم # در عهدنامه ها که سلطان # بوسعید و یسور به یکدیگر فرستادند # درین سال مذکور اولجایتو سلطان به رحمت حق پیوست2 و سلطان # ~~بوسعید به جای او به شاهزاده یسور عهدنامه [ای] نوشت برین منوال که «یا # ~~ایهاالذین آمنوا اتقوالله حق تقاته3 بر رأی اولی الالباب و دانندگان ام ~~الکتاب و ارباب # ~~دانش و اصحاب بخشش پوشیده نباشد که لباس تقوی بر بالای مردی راست آید ~~که # ~~عقده و تکمهآ آن لباس از عهد مؤکد و میثاق مؤید باشد وتاج وهاج ایمان ~~بر فرق # ~~مردی شایسته بود که آن تاج را به جواهر بیعت و ایمان مرصع کرده باشند. ~~پس # ~~واجب است بر کافهآ انام و متابعان دین محمد، علیه السلام، که در آن ~~کوشند که به # ~~لباس «و لباس التقویی ذلک خیر»4 مشرف شوند تا در دار آخرت مقام ایشان ~~بهشت # ~~پر نعمت گردد که «ان المتقین فی جنات و عیون»5 بنابرین اشارات عقیله و ~~دلالات # ~~نقلیه میگوید رایت منصور حبیب و آیهآ «نصر من الله و فتح قریب»6 نور ~~حدقهآ # ~~انسانی و نور حدیقهآ چنگیزخانی، پادشاه اسلام یسورخان، ادام الله علوه ~~وکب # ~~عدوه، که حضرت سلطان الدنیا والآخرة وشفیع المذنبین یوم القیمة، ~~PageV01P663 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0667.png) ### | شعراخسرو] # شاه عادل، خسرو غازی، شهنشاه جهان ### | پادشاه عهد، ظل ایزدی، سلطان دین[660] # ~~اولجایتو سلطان آقا، طیب الله تربته، به تشریفات بی قیاس وکرامات بی ~~احساس ما # ~~را مشرف گردانیده بودند و از برای تألیف قلوب و خاطر محبوب با کثرت ~~فراسخ # ~~عهد راسخ در میان آورده و در ضمن آن عهدنامه امر فرموده که در متابعت ~~ما # ~~مبایعت در میان آرند و عهدنامه [ای] بفرستند به حکم امر محکم ~~«اطیعوالله...»1 الی # ~~آخره، طوق انقیاد و حبل وداد در جید وجود انداخته ms547 بودیم و عهدنامهای از ~~روی # ~~خطاب نه از قبل قیل و جواب پرداخته و به آن حضرت علیا، روح الله روحه ~~نورالله # ~~ضریحه، عهد و میثاق در میان آورده و سرایر مستکنهآ ضمایر را ظاهر ~~گردانیده و # ~~جوهر مقصود خویش را بر تختهآ عرض داده و از سرکرم جبلی و عنایت خلقی آن # ~~پادشاه انجم سپاه گردون درگاه عرش پناه آن را در رسته بازار عاطفت ~~شاهنشاهی در # ~~رشتهآ قبول کشیده بودند و از وجه من یزید خریداری کرده، اما چه توان ~~کرد که # ~~غمامهآ عمامهآ دولت سایه سلطنت از سرما دور انداخت و تاج مرصع مکلل ~~مملکث # ~~خورشید سعادت از فرق ما بپرداخت. آه! آه! جز این نتوان گفت که «انا ~~لله» بعد از # ~~شرایط تعزیت، چند روز در خلوت حسرت، سر بر زانوای] حیرت نهاده بودم و ~~بر # ~~حسب «اطالة الفکر تنقیح الحکمة»2 در راه دور و دراز به قدم وهم سیر ~~مینمودم تا # ~~منهی به گوش هوش جانم این آیت فرو خواند که «فانظر الی آثار رحمة الله ~~کیف # ~~یخی الآرض بعد مؤتها»3 در تفسیر این آیت و تعبیر این عبارت، تفکر و ~~تدبر میکردم # ~~که ناگاه به توفیق الله ایلچیان رسیدند و این بشارت رسانید [ند] که ~~شجرهآ طیبهآ # ~~سلطنت یافت نما بر شکلی که «اصلها ثابت و فرعها فی السماء»4 وآفتاب ~~مملکت و # ~~ستارهآ سیارهآ دولت از افق جلال و مشرق جمال طلوع کرد و از اوج کمال و ~~برج بی PageV01P664 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0668.png) # ~~وبال، بر سکان هفت اقلیم تافت، یعنی آفتاب سلطان الدنیا والدین غیاث ~~اسلام # ~~والمسلمین خاقان الاعظم وقهرمان الاکرام محرز ممالک الدنیا [661] مظهر ~~کلمة الله # ~~العلیا، حامی حوزةالحق، راعی بیضة الخلق، ضلالله فی الارضین المخصوص # ~~بعنایت رب العالمین، سلطان ابوسعید، # شعراسیف اسفرنگی] # آنکه تا بر بالش شاهی و دولت تکیه زد ### | رونق مسند فزود و زیب ایوان تازه شد # از هوای حضرت او تازه شد شمع روان ### | همچو خاک مرده کز تأثیر باران ms548 تازه شد # روز عرض خسروی تا تیغ مردی برکشید ### | در زبانها داستان زال دستان تازه شد # از سحاب دست دریا شکل گوهر بار او ### | گلستان سلطنت چون باغ رضوان تازه شد # ~~خلدالله سلطنته و رفع علی هامه البرجیس منقبته، مستفیض و مستبشر گشتم و # ~~ذرات وجود من از آن اضائت قوت گرفت و تشریفات بی قیاس به همان اساس به ~~ما # ~~رسید، الحمدالله رب العالمین. باقی عرضه میدارد این شاهزاده یسور و بر ~~موافقت # ~~او شاهزادگان لهاوری و تغلغ خواجه که بر همان عهد مؤکدیم که با حضرت # ~~سلطان الدنیا ولآخرة اولجایتو سلطان آقا کرده بودیم پیش ازین تاریخ از ~~آن قول # ~~برنگشته ایم و آن عهد را نشکسته «اللهم احفظنا عن مخالفته وانصرنا علی ~~متابعته»1 # ~~زیرا که ناقض عهد و پیمان به حقیقت در خسران است و هر که به حضرت ~~خداوند # ~~بی مانند براستی عهد کند و در آن صادق باشد، الله تبارک و تعالی ابقاء ~~او کند علی # ~~سبیل المکافات والمجازات، چنانک از حال بنی اسرائیل خبر میدهد و منت ~~[662] # ~~می نهد بریشان به اعطاء نعمت و ابقاء عهد و بیعت، قول عز وجل «یا بنی # ~~اسرائیل اذکروا نعمتی التی انعمت علیکم و آوفوا بعهدی اؤف بعهدکم»2 و ~~ما در آن PageV01P665 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0669.png) # ~~عهد سابق ودرین بیعت لاحق که با حضرت سلطان ابوسعید خان، خلدالله # ~~سلطنته، کردیم صادق و واثق ایم و در آنچه گفتیم مکری و تزویری نیست که ~~اگر مکر # ~~و تزویر کنیم با خود کرده باشیم، کما قال عز و جل فی محکم تنزیله «و لا # ~~یحیق المکر السیء الا باهله.1 # و بعد عرضه میدارد این شاهزاده یسور و بر موافقت او لهاوری و تغلغ # ~~خواجه که اگر خصومت سلطان ابوسعید، خلد الله ملکه، این کمینه آقایان و ~~فروتر # ~~برادران را با شاهزادگان مذکور پروردهآ تربیت دارد و تقویت و معاضدت ~~فرماید، ما # ~~به دل و جان کوچ دهیم و با دوستان او دوست ms549 و با دشمنان او دشمن باشیم و ~~از # ~~برای آن تا حضرت سلطان السلاطین را معلوم و باور گردد که در آنچ گفتیم ~~و در آنچ # ~~خواهیم گفت اکنون به تازگی به صدق عقیدت و صفاهی طویت بر لسان خویش # ~~می رانیم که بالله الطالب الغالب المدرک المهلک الحی الذی لا یموت که ~~آنچ بر زبان # ~~ما رفت در سابق و لاحق در آن راست گوئیم و خواهیم بود بالله الرحمن ~~الرحیم بالله # ~~مالک یومالدین، به خدای آسمان و زمین و به خدای[ی]که نهان بداند و به # ~~خدای ای] که نهان نهان بداند. ### | شعر[نظامی] # به دارندهآ آسمان و زمین %~% کزو مایه دارد همان و همین # خدایی کزو هر که آگاه نیست %~% خرد را به آن بی خرد راه نیست ### | شعر[حریری] # فوالذی تعنواالنواصی له %~% یوم وجوه الجمع سود و بیض # ~~که به دل و جان متابع فرمان سلطان السلاطین سلطان ابوسعیدیم بالله ~~والله [663] # ~~تالله که در آنچ بر زبان راندیم در دل بغیر آن چیزی دیگر اندیشه ~~نداشتیم و عرضه # ~~می داریم پیش آن آستان جلال و آسمان کمال که چون جوزا که نطاق مرصع از ~~ثریا # ~~بندد، کمر خدمت و هواداری بسته ایم و چون ماه که لشکر از اجرام کشد، ~~لشکر از # ~~برای قمع اعادی او کشیدهایم تا اگر والعیاذبالله جاهلی غبی سر از ربقهآ ~~طاعت و # ~~مطاوعت ایشان بکشد به قدرالؤشع در قمع آن بکوشیم و اگر مخالفی خواهد که ~~بر # ~~آینهآ ضمیر منیر آن سکندر تخت جمشید بخت غباری انگیزد التماس و متوقع ~~آن PageV01P666 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0670.png) # ~~است که به صیقل «ما سمعت و ما اسمع» آن را از پیش روی آینه جهاننمای ~~بزدایند # ~~و یقین دانند و به حقیقت تصور فرمایند که آنچ خاطر عاطر و ضمیر روشن ~~ایشان آن # ~~را مستبعد و مستنکر شمرند ما از آن دور بودهایم و خواهیم بودن، و اگر ~~سلطان # ~~عادل جوانبخت سلطان ابوسعید به حال این کمینه آقایان نظر عنایت ms550 مبذول # ~~فرمایده او داند و ما کمینه آقایان نیز اگر در فرمانبرداری و مطاوعت و ~~هواداری # ~~تقصیر روا داریم از اروغ با فروغ پادشاه جهانگیر چنگیزخان نباشیم و ~~متابع دین # ~~محمد رسول الله نی، و مر حضرت خدای تعالی را دروغگوی داشته باشیم در ~~آنچه # ~~گفته است. # و پوشیده نباشد که هر که متابعت پیغامبر را ترک کند و مر حضرت خدای # ~~ملائکه و انبیاء گردد فنعوذ بالله عن مخالفته. و ازین جانب فرستاده شد ~~از اینیان # ~~تغلغ بوقا1 واسنان را از امرا ایلتمور و ازائمه مولانا علامة العهد سیف ~~الدین عصبه و # ~~مولانا جمال الدین عبد العزیز را تا صورت حال گذشته عرضه دارند و آنچ ~~در صمیم # ~~دل و سویداء سینه محترم مکتوم2 بوده باشد باز نمایند و به حکم وکالت ما ~~با آن # ~~حضرت علیا عهد و پیمان کنند [664] و عهدنامهای از حضرت علیا طلب دارند ~~تا # ~~در ضمن آن صلاح دین و دنیی به حاصل آید و اشهاد کردند برین جمله امرای ~~عظام # ~~و مشایخ کرام را که هر یک معتمدالحال و صادق المقال اند.» # و چون عهدنامه به سلطان ابوسعید رسید فرمان فرمود تا عهدنامهای در قلم # ~~آورند برین منوال که: # «یا آیها الذین امنوااوفوا بالعقود»3 وقال ایضا عز شأنه «و اوفوا بالعهد ~~ان العهد # ~~کآن مسئولا»4 مبنی بر دلالات این آیات باهره و مبنی بر اشارات کلمات ~~این نصوص # ~~ظاهره، مضمون این فصل بلاغت شعار و محصول این ذکر براعت آثار مبنی از ~~آنکه # ~~پادشاهزادهآ جهان، خلاصهآ نتیجهآ دوران، مظهر سر رحمن، سایهآ لطف ~~یزدان، نور # ~~حدیقهآ شهنشاهی ونور حدیقهآ نامتناهی، سلطان السلاطین فی العالمین، ~~المفترض PageV01P667 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0671.png) # ~~الطاعة علی کافة المسلمین، ظل الله فی الارضین، خان بن خان وسلطان بن ~~سلطان # ~~ابوسعید بهادرخان ### | شعراسیف اسفرنگی] # آن شاه شه نژاد که در ملک عدل او %~% ضحاک ظلم راست فریدون راستین # آن سایهآ خدا که ندارد چو آفتاب %~% در سایهآ سرادق هفت آسمان قرین # ظاهر ms551 شود کتابهآ فتح از طراز ملک %~% هرجا فشاند رایت انصافش آستین # # در عهد اوکه غرهآ نوروز عالم است %~% از صدمت هوا نبود ابر را انین # تیر سحر که بگذرد از درع آسمان %~% در خانهآ کمان نهد اعلاش را کمین # ~~لازالت الویة جلاله مرفوعة علی الافلاک وقوایم سریر اقباله موضوعة فوق ~~السماک # ~~به طالع میمون و اختر همایون سریر سلطنت موزون را به جلوس مبارک مزین # ~~گردانید وهاتف فیض ربانی ندای «و رفعناه مکانا علیا»1 وصدای «و اتیته ~~الحکم # ~~صبیا»2 به گوش هوش جهان و جهانیان رسانید و عرصهآ ممالک دین پروری از ~~رونق # ~~بازار دادگستری لوائی نو یافت و آفتاب کامکاری از مطلع بختیاری بر خواص ~~و عوام # ~~ابناء ایام یافت. ### | شعر[فرد وسی] # چو دیهیم شاهی به سر برنهاد %~% جهان را سراسر همه مژده داد[665] # به داد و به آئین مردانگی %~% به پاکی و نیکی و فرزانگی # ~~ابواب اشاعت معدلت و افاضت مرحمت بر عالمیان گشاده و خوان انعام عام ~~پیش # ~~اصناف خاص و عام نهاده به نظر همت بلند پادشاهانه در تمهید قواعد مصالح # ~~ممالک تأمل نموده و از مقتضای رأی ارجمند خسروانه تدبیر آن بغایت نهایت ~~متین # ~~و رزین فرموده، از آن جمله آنک والیان ولایات امارت و حامیان مملکت ~~وزارت # ~~نویان3 اعظم صاحب دولت وامراء عادل مهیب صورت جوبان1 وارنجین وحسین # ~~و سونج و ایسن قتلغ و دستوران جوانبخت تیز تدبیر و وزیران صاحب رأی ~~ثاقب # ~~ضمیر خواجه رشیدالدین وخواجه تاج الدین و سایر طبقات ارکان دولت قاهره ~~و PageV01P668 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0672.png) # ~~جماهیر ایمان حضرت ظاهره را حاضر فرمود و به لفظ درافشان به همگنان ~~شنوانید # ~~که چون جامه داران عنایت ازلی خلعت نعمت هدایت لم یزلی بر دوش همت ما # ~~نهادهاند وایلچیان دیوان «تؤتی الملک من تشاء»1 و آل جلال «ذلک فضل ~~الله یؤتیه # ~~من تشاء»2 بر منشور امور سلطنت ما زده همگی همت و جملگی نعمت بر آن # ~~مصروف است و بدان موصوف که در جمیع ms552 قضایا به متابعت سنیهآ شاهنشاهی پدر # ~~نیکوکردار آثار فحاوی «الولد سر آبیه»3 به اظهار رسانیم و مبانی معانی ~~«الولد الحر # ~~یقتدی بابائه الغر» مشید گردانیم. ### | شعر [فردوسی]) # به راه فریدون فرخ شویم %~% نیاماان]کهن بود اگر ما نویم # ~~و طریقهآ «إنی ترکت ملة قوم لا یؤمنون »5 مسلوک داشته استمرار بر جادهآ ~~«انا وجدنا # ~~آباءنا علی امة وانا علی آثارهم مهتدون»6 خواهم نمود و روز به روز یک ~~لحظه # ~~فلمحه در اعداد مراد امداد این معنی افزود، خصوصا در مخالصت با دوستان # ~~صافی وداد و موافقت با محبان وافی اتحاد که [666] در اظهار یکدلی ورسوم # ~~راست روی ید بیضا و بر مقتضای «الحب یتوارث» محبت ایشان ثابت شده باشد. ~~و # ~~چون درین وقت یسور آقا و امرا و جمع شاهزادگان که مصاحب اویند پیش ازین ~~از # ~~راه دور و دل نزدیک راست و درون صافی پشت بر خان و مان و ملک و املاک ~~کرده # ~~روی به جانب پدر نیکوی ما نهاده و در حدود خراسان باتفاق عساکر منصور # ~~کوچهای نیکو پسندیده دارند و از جانبین اساس اخلاص استحکام پذیرفت و # ~~قواعد معاقدان اتفاق و وفاق به تأکید عهد و میثاق مؤکد [و] ممهد گشت ~~وتا نوبت # ~~دولت به ما رسید با وجود اراجیف مختلفه بر آن جاده استمرار نموده و هم ~~بر آن # ~~قاعده مستقر بوده طریق متابعت و مطاوعت سپردهاند و ایلچیان و رسولان ~~معتبر را # ~~با عهدنامهای به تأکید هر چه تمامتر فرستاده التماس تجدید عهد و پیمان ~~کرده و ما # ~~چنانک در مقدم تقدیم یافت، اقتدا به مراضی احوال واقوال بدر نیکو واجب ~~الادا و PageV01P669 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0673.png) # ~~قرض لازم القضا می دانیم جهت تعطش ضمایر و تسکین خواطر یسور آقا و امرا ~~و # ~~شاهزادگان که به سخن خود رسیدهاند و بر وفا و عهد و میثاق با ما اتفاق ~~دارند و # ~~مأمول ایشان را مقبول و مبذول داشته میفرماییم تا از زبان ما عهدنامه ~~[ای] مؤکد # ~~بنویسند ms553 و شما هم متفق الکلم شده بر آن میثاق اتفاق کرده خطوط خوش در ~~آخر # ~~مثبت گردانید و هماره آنچ به تکمیل این قواعد عاید باشد بی اهمال به ~~تقدیم # ~~رسانید. همکنان لب ثنا و تحسین و دعا و آفرین گشادند [و] بی نفاق و ~~شقاق به # ~~اطباق و اتفاق گفتند: ### | شعر # دل ما یکایک به فرمان توست %~% همه جانها جای قربان تست # همه بندگانیم و فرمان کنیم %~% روان را به مهرت گروگان کنیم # [667) جهان داور و شاه ایران توئی %~% پناه خواقین توران توئی # خردمند و زیبا و چیره سخن %~% جوانی به سال وبه دانش توئی # همی تاج و تخت از توگیرد فروغ %~% ز تو هرچه گوی[ی] نیاید دروغ # بدین فرت ایزد نگهدار باد %~% دلت شادمان، بخت بیدار باد # همیشه بزی شاد و فیروزبخت %~% به تو شادمان کشور و تاج و تخت # بنابرین مقدمات به حکم یرلیغ جهانگشای پادشاهزادهآ جهان سلطان # ~~ابوسعید بهادرخان، خلد الله ملکه، این کلمات نوشته شد و از لسان مبارک # ~~پادشاهزادهآ اسلام در قلم آمد که «من که ابوسعید بن سلطان مرحوم مبرور ~~مغفور # ~~اولجایتو سلطانام، با تمامت امرا و صواحب عهد کردیم با یسور آقا و امرا ~~و با # ~~شاهزادگان دیگر که با او متفق و موافق و یکدلاند و هم با لهاوری و تغلغ ~~خواجه که # ~~هم بر آن موجب که میان پدر نیکوی ما و ایشان عهد و پیمان رفته بود و ~~درین وقت # ~~ایشان به آن عهدنامهای به تأکید تمام در صحبت شاهزادگان تغلغ بوقا و ~~اسنان و # ~~ایلتمور ومولانا سیفالدین عصبه ومولانا جمال الدین وییسوبوقا1 و ~~بطوغو[؟] و # ~~تولا کیتمور فرستادهاند با ایشان از سر یکدلی دوستی کنیم و با دوست ~~ایشان # ~~دوست و با دشمن ایشان دشمن باشیم و آنچه وظیفهآ مددکاری و جانبداری و ~~PageV01P670 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0674.png) # ~~شریطهآ معونت و یاری باشد به جای آریم و مال و لشکر و عدت پدران ایشان ~~به # ~~ایشان بازرسد و تا مادام که ms554 زندگانی به طریق یگانگی کنند و از مخالفت ~~محترز # ~~باشند و از منازعت اجتناب نمایند، در اعزاز و اکرام و توقیر و احترام ~~ایشان افزاییم و # ~~در جمیع ابواب در آنچ از باب [668] موافقت باشد سعی و اجتهاد بلیغ ~~نماییم. این # ~~عهد برین موجب کردیم به خدای آسمان و زمین، ایزد بخشایندهآ جان آفرین و ~~به # ~~نبوت تمامت انبیا ومرسلین خصوصا محمد مصطفی خاتمالنبیین، صلوات الله # ~~علیه وعلیهم اجمعین، و به قرآن کریم وکعبهآ حطیم و مشعر حرام وعرفات ~~ومقام، ### | شعر[انوری] # # به فیض عقل مجرد که اوست منبع خیر %~% به لفظ نفس معارف1 که اوست مدفع ~~شر # # به نفس ناطقه، کو راست پیل گردن نه %~% به روح عاقله کو راست شیرآ ~~فرمانبر # # به انتهای وجودات آخرین مصحف2 %~% به ذات ایزد داور، به دین پیغمبر # # به اعتقاد ابوبکر وهیبت فاروق %~% به ترش کاری عثمان و حکمت حیدر # ~~سوگند میخوریم که به هیچ وجه از وجوه و به هیچ سبب از اسباب ازین عهد و # ~~شرط برنگردیم و تا امکان باشد بر آن وفا کنیم و میگوئیم «بالله الطالب ~~المدرک # ~~المهلک الحی الذی لایموت» که این سوگندها از دل راست یاد کردیم و هیچ ~~تأویل # ~~ننهادیم، والله المستعان و علیه التکلان. # پادشاهزادهآ جهان، خلد ملکه، به حضور ایلچیان و رسولان مذکور برین # ~~منوال عهد ومیثاق فرمود و امرا و وزرا واعیان وارکان دولت قاهره همه ~~برین # ~~مو جب پیمان بستند و سوگند یاد کردند و جمله باتفاق خدای تعالی را و ~~رسولان او # ~~را، صلی الله علیهم، و ملائکهآ آسمان و زمین را و مجموع حاضرات را بر ~~خود گواه # ~~گرفتند و هر یک گفتند «کفی بالله شهیدا بینی و بینکم»4 # راوی چنین گفت که در آن روز که عهدنامهآ سلطان ابوسعید می نوشتند [669] # ~~خبر رسید که شاهزاده یسور غوری را که امیر ده هزار مرد نکودری بود به ~~قتل آورد. # ~~امرا متردد شدند. از مولانا سیفالدین عصبه پرسیدند که «اگر شاهزاده ms555 ~~یسور با ما PageV01P671 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0675.png) # ~~دل یکی دارد، غوری را که در آن سرحد نامزد فرموده بودیم چرا به قتل ~~رسانید؟» # ~~مولانا سیفالدین عصبه گفت که «جواب این سخن بر ما بندگان نیست؛ چه، این # ~~حالت بعد از خروج بندگان حادث شده. اگر ما از آن معنی سخن عرضه داریم # ~~فضولی کرده باشیم. اما این قدر می دانیم که پیش از آنکه شاهزاده یسور ~~ما بندگان را # ~~به رسالت فرستادی، دو نوبت سواد یرلیغ جهانگشای سلطان مغفور سعید ~~اولجایتو # ~~سلطان، نورالله مرقده وطیب مضجعه، نزد غوری فرستاده و گفت که به موجب # ~~حکم یرلیغ سلطان مغفور اولجایتو سلطان آقا پیش من آی. غوری در امتثال ~~آن # ~~معنی تعللی مینمود و امروز و فردا میگفت. شاید که به جهت آنکه از حکم ~~یرلیغ # ~~تمرد نمود او را به قتل آورده باشد.» # ~~بستودند و گفتند که «رسول حکیم پیش بین هرچه گوید وکند از صواب و نجح # ~~مرسل باشد. ### | شعر # تخیر إذا ما کنت فی الأمر مرسلا %~% فمبلغ آراءالرجال رسولها # اختیارکن چون باشی تو در کاری فرستنده # سبب آنکه رساننده رأیهای مردان رسول آن مردان است # ~~چه، رسول حضرت و سفیر مملکت کسی باید که به وفور علم و ثبات رأی موصوف # ~~باشد و به کمال شهامت و حصافت معروف؛ چه، رسول زبان پادشاه و سفیر ضمیر # ~~اوست و هرچه از صواب و خطا در وجود آید بر اندازهآ دها و فطنت و مقدار ~~ثبات # ~~عزم و قوت رأی پادشاه دلیل گیرند.» # بعد از آن روز دیگر ایلچیان شاهزاده یسور را با تشریفات فاخر و خلعتهای # ~~گرانمایه ومال بی حساب و شمار به خوشدلی هرچه تمامتر اجازت مراجعت # ~~فرمودند.[670] PageV01P672 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0676.png) # ذکو صد و هژدهم # در تخلف کردن شاهزاده # منقان وامرا با بکتوت # ~~راوی چنین گفت که چون بکتوت بکلی در بیعت و متابعت شاهزاده یسور # ~~درآمد و شاهزاده یسور را برگرفتن امرای خراسان و مخالفت پادشاه عادل ~~سطان # ~~ابوسعید دلالت کرد ms556 و کار او روز به روز در پیش شاهزاده یسور بالا ~~میگرفت و # ~~شاهزادگان و امرای لشکر و ارکان و اعیان مملکت شاهزاده یسور بیتدبیر و ~~رأی او # ~~کار نمی کردند. شاهزاده منقان که پیش ازین تاریخ به چند سال از ماوراء ~~النهر به ایلی # ~~پادشاه مغفور اولجایتو سلطان به خراسان آمده بود و بیرامشاه بن محمد ~~دلدای و # ~~بعضی از امرای سپاه بکتوت با هم عهد کردند که شبی ناگاه بکتوت را به ~~قتل رسانند # ~~و خیلخانهآ او را غارت کنند و به طرف طوس و رادکان روند؛ چه، ایشان را ~~بر # ~~شاهزاده یسور و بکتوت اعتمادی نبود. به اتفاق هم نخست نامهای نوشتند به ~~ملک ### | شعر[عطار] # لاطرازنامه نام ایزد باک %~% که دریا آفرید وکوه و افلاک # خداوند جهان، دانای بی عیب %~% شناسای نهان، دانندهآ غیب # برافرازندهآ نه چرخ گردان %~% پدیدآرندهآ خورشید تابان # ~~این نامهایست که در قلم آید از جانب شاهزاده منقان و امرا به طرف ملک ~~ملوک # ~~اسلام غیاث الحق والدین شمس الاسلام والمسلمین، # شعراسیف اسفرنگی] # # آنکه عدلش در ستم بندد %~% دیده جور متهم بندد # # وانکه مر خواب فتنه را هر شب %~% بخت بیدار او به دم بندد[671] # # یر سفیران ممکنات به حزم %~% راه آمد شد عدم بندد # # آفتاب از خجالت رأیش %~% پرده بر روی صبحدم بندد PageV01P673 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0677.png) # ~~ناطق در معنی آنکه ما بضرورت سر به بیعت و تبعیت شاهزاده یسور و بکتوت # ~~درآوردهایم؛ چه، اگر تخلف مینماییم1 لشکر شاهزاده یسور نزدیک است و ~~بسیار، # ~~و مفر ما دور است و مددکار اندک. می ترسیم که نباید که بر ما غالب ~~شوند. اکنون # ~~همه بر آن عزیمت متفق و یکدلایم که بکتوت را بگیریم و بند کرده به حضرت # ~~پادشاهزادهآ جهان سلطان ابوسعید بفرستیم. اگر ملک اسلام ما را درین ~~معنی مدد # ~~می دهد و نصیر و معاون ما می باشد، این تمنی بزودی دست میدهد و از قوت ~~به # ~~فعل می بیوندد.» # چون مکتوب به ms557 ملک اسلام غیاث الحق والدین رسید روز دیگر پهلوان # ~~حاجی 2 را که از خویشاوندان بوجای بود و مرد دلیر و جنگی و از زمرهآ ~~متابعان و # ~~ملازمان او، پیش خواند وگفت «با صد مرد آهن پوش رزم آزمای پیش شاهزاده # ~~منقان رو و مصاحب او به طرف لشکرگاه بکتوت متوجه شو.» پهلوان حاجی به # ~~فرمان ملک اسلام ### | شعر[فردوسی] # بپوشید خفتان و بر پشت اسب %~% برآمد به کردار آذرگشسب # ~~و با صد سوار نامدار خنجر گذار به خیلخانهآ شاهزاده منقان و بیرامشاه و ~~پهلوان # ~~حاجی لشکر گرد کردند3 و باتفاق چون زاغ شب دیجور سر از آشیان باز سفید ~~بر نور # ~~روز برآورد و جهان کسوت عباسیان درپوشید و روی آفاق چون جعد زنگیان # ~~قیرگون و شبه شبه کشت. ### | شعر[ربیعی] # چو شب زیور عنبری ساز کرد %~% سر نافهآ مشک را باز کرد # چو زلفین زنگی جهان تیره شد %~% ابر روم شاه حبش چیره شد # ~~بر خیلخانهآ بکتوت زدند و از یمین و یسار لشکرگاه او در آن شب دیجور با ~~لشکری # ~~به عدد ملخ و مور حمله کردند. بکتوت با پنج تن از خواتین و اولاد[672] ~~خود # ~~بسلامت بیرون رفت. باقی تمامت سپاه با زن وفرزند ومال و مواشی در دست # ~~لشکر شاهزاده منقان افتاد و از امرای لشکر بوجای دو امیر بزرگ به قتل ~~رسید [ند] و PageV01P674 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0678.png) # ~~چندین دیگر از امرا[ی] سپاه بکتوت زخم خورد[ند]. # و بکتوت آن شب بتعجیل تمام میرفت، تا آن هنگام که «بلغ الیل غایته و # ~~رفع الفجر رایته»1 به درگاه شاهزاده یسور رسید. هم از گرد راه کلاه بر ~~زمین زد و # ~~احوال عرضه داشت. شاهزاده یسور بنفسه سوارگشت و به اسم مقدمهآ سپاه پسر # ~~خود جوکی را با بکتوت و مبارکشاه بوجای و خربوست با هفت هزار سوار ~~بفرستاد # ~~و فرمان فرمود که تا آنجا که مراکب شما برود بروید و شاهزاده منقان را ~~با امرا # ~~بازگردانید. # شاهزاده جوکی به فرمان ms558 پدر با آن لشکر در عقب شاهزاده منقان برنهج # ~~شتاب براند و در حدود سرخس به شاهزاده منقان رسید. بعد از چند حمله از # ~~جوانب، شاهزاده منقان منهدم شد و خیلخانهآ خاص و خواتین و پرستاران او ~~در # ~~دست سپاه شاهزاده جوکی افتاد. و بیرامشاه به راه دیگر رفته بود. لشکر ~~شاهزاده # ~~یسور بدو نرسید. اما بعضی از حواشی و مواشی بکتوت را از لشکر بیرامشاه # ~~بازستاندند و به هنگام مراجعت چند پاره دیه را از دیههای سرخس غارت ~~کردند و # ~~مردم آنجا را به اسیری گرفت [ند]. # چون شاهزاده جوکی و بکتوت پیش شاهزاده یسور آمدند، شاهزاده یسور # ~~روز دیگر بر سر جمع بکتوت را بنواخت و تشریف گرانمایه بدو داد و بسیاری ~~از # ~~اسب و سلاح نبرد و جامه و اوانی و خیام و خرگاه در باب او مبذول داشت و ~~از # ~~سپاه خود هزار مرد نامدار در فرمان او کرد و در بادغیس مقام او تعیین ~~گردانید و # ~~خود به جانب گرمسیر رفت. در راه بسر بوجای با دویست مرد از شاهزاده ~~یسور # ~~بکریخت و در خراسان در حدود ابیورد ساکن شد و بعد از چند روز از عراق ~~امیر # ~~بزرگ امیرچوپان2، ایسن قتلغ را به جهت ضبط ممالک خراسان و نظم مصالح ~~[673] PageV01P675 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0679.png) # ~~لشکرهای پراکنده به خراسان فرستاد. # ایسن قتلغ چون به حدود سرخس رسید، بکتوت از بادغیس پیش او رفت. # ~~امرای لشکر و ملوک خراسان با هم گفتند که چون بکتوت پیش ایسن قتلغ آید ~~در # ~~حال ایسن قتلغ او را بگیرد؛ چه، مادهآ فتن و خرابی خراسان و تخلف عساکر ~~با # ~~امرای بود. برخلاف گمان ایشان، ایسن قتلغ بکتوت را بنواخت و آلتمغا ~~نوشت که # ~~پر منوال گذشته بیرامشاه و ابویزید بوجای و امرائی که با بکتوت خلاف ~~کرده بودند # ~~همه هم درین هفته به بادغیس روند و در حکم بکتوت باشند؛ چه، حکم یرلیغ # ~~جهانگشای پادشاهزادهآ جهان سلطان ابوسعید خان و آلتمغا ms559 مبارک نویین ~~اعظم # ~~چوپان بیک بر آن موجب به نفاذ پیوسته است که امرای مذکور پیش بکتوت # ~~باشند واز فرمان وحکم او عدول و تجاوز نجویند. # القصه روز دیگر بکتوت را با خلعت گرانمایه بازگردانید و اراجیف چنین # ~~گفتند که ایسن قتلغ را دل پادشاهزاده یسور بود و در نهان مکتوب فرستاده ~~بود به # ~~شاهزاده یسور که در ممالک خراسان زیادت سپاهی نیست و کار عراق نیز در ~~تزلزل # ~~و اضطراب است. اگر چنانک پادشاه عادل با سپاهی به خراسان حرکت فرماید # ~~خراسان بزودی در تحت تصرف پادشاه در آید و ممالک عراق نیز به اندک روزی ~~به # ~~تبعیت خراسان مسلم گردد. بدین واسطه بکتوت را به نواخت و عاطفت مخصوص # ~~گردانید. # بعد از چند روز پسر بوجای و بعضی از امرای لشکر بیرامشاه به بادغیس # ~~درآمدند و کار بکتوت باز بتجدید رفعت تمام گرفت و هر خیر و شر که در ~~خراسان # ~~واقع شدی بکتوت آن را علی التفصیل به سمع شاهزاده یسور رساندی. و ~~شاهزاده # ~~یسور را روز به روز برو اعتماد واثق تر گشتی و التفات خاطر به طرف او ~~پیشتر # ~~شدی.[674] PageV01P676 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0680.png) # در وفتن شاهزاده یسور # به شهر سجستان و مراجعت او # راوی چنین گفت که درین سال مذکور شاهزاده یسور با سپاه بی حساب آز # ~~حدود تکناباد به جانب شهر سجستان حرکت کرد و پیشتر نامهای نوشت به ملک # ~~عادل نصیرالحق والدین که ملک سجستان بود. ### | شعرانظامی] # به نام بزرگ ایزد دادبخش %~% که ما را ز هر دانش او داد بخش # خداوند روزی ده دستگیر %~% پناهنده را از درش ناکزیر # فروزندهآ کوکب تابناک %~% به مردم کن از مردهآ تیره خاک # برآرندهآ آسمان بلند %~% زدایتدهآ خاطر هوشمند # به انعام او نیک و بد بهرهور %~% به فرمان او میرسد خیر و شر # ~~این نامه ایست از شاهزادهآ جهان یسور خان به ملک نصیرالدین سجستان [ی]. ~~محرر # ~~در معنی آنک به حکم سلطان مغفور سعید سدید اولجایتو ms560 سلطان و فرمان ~~شاهزادهآ # ~~جهان سلطان ابوسعید حکومت خراسان تا حد مازندران و وسط قیس و مکران و # ~~شط سند درید حکم ماست و تمامت ملوک و امرای خراسان بعضی رغبة و اختیارا # ~~و قومی عجزا واضطرارا مال بی حد و تحف و غرایب بی عد به حضرت جهان پناه # ~~ما آوردند و فرستادند، و جمله سرگردنکشی بر خط انقیاد و خشوع نهاد[ه]) ~~و در # ~~سلک طاعتداری و رعیتی و خراجگزاری منخرط گشت [ند]. و درین دو سال که به # ~~مبارکی از ماوراءالنهر درین حدود با عسکر منصور درآمدهایم، تا این غایت ~~از شهر # ~~[675] سجستان مالی به خزینهآ معمورهآ ما نرسیده میباید که برخلاف گذشته ~~پیش # ~~رایت منصور ما بیرون آی ایاو شرایط خدمت و طاعت چون سایر ملوک و حکام # ~~خراسان به تقدیم رسانی تا به هنگام مراجعت به انواع عاطفت شاهنشاهی و # ~~اصناف الطاف پادشاهی مخصوص ومحظوظ شوی ومیان ما و تو قاعدهآ محبت و # ~~ولا مستحکم گردد و طریق بیگانگی و مخالفت مسدود ماند و روز بروز تربیت ~~و # ~~سیور غامیشی در باب تو در زیادت باشد. PageV01P677 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0681.png) ### | شعر[ربیعی] # به فیروز اختر، به فرخنده نام %~% ز توران به ایران کشیدم کنام # دلیران شمشیرزن صد هزار %~% کشیدم بدین بوم ومرز و دیار # همه مرز ایران به من بازگشت %~% سپاهم به گیتی سرافراز کشت # شما نیز باید که اندر زمان %~% سراسر به کردار باد بزان # بیایید با ساو و با باج زود %~% جز این در سخن مینباید فزود # ~~والا که برخلاف آنچ ذکر رفت خواهد رفت، اینک با لشکری به عدد ریگ ~~بیابان و # ~~شمار قطرات باران می آیم تا سجستان را محاصره کنم و بعد از فتح در آن ~~دیار از # ~~سجزی دیار[ی] نگذارم. # شعر امؤلف کتاب] # # بسوزم بر و بوم شاهنشهیت %~% به خاک اندر آرم کلاه مهیت # # درین مرز گرشاسب از زخم تیغ %~% بریزم بسی خون چو باران ز میغ # # دژ و باره را پست و ms561 ویران کنم %~% چراگاه گرگان و شیران کنم # # تو دانی که چون من درآیم به جنگ %~% ز هیبت بمیرد به دریا نهنگ # # به گاهی که من برکشم تیغ تیز %~% پدید آید اندر جهان رستخیز # # به روزی که من رای کین آورم %~% مرو را به تندی به چین1 آورم # # نهنگان به دریا فغان برکشند %~% هزبران پیشه سراندر کشند[676] # # ستاره فروریزد از آسمان %~% بجتنبد زمین و بنالد زمان # ~~از این نوع در نامه تهدید و تخویف تمام نوشت و سوگند بر زبان راند که: ### | شعرادقیقی] # # به یزدان داور، خداوند جان %~% که چرخ آفرید وزمین و زمان # # به عرش و سروش و به جان نبی %~% به طاعات عثمان وعلم علی # # به رضوان و حور و به خرم بهشت %~% به ذات رسولان نیکوسرشت # ~~که چون پیش من آیی به جان تو قصدی نکنم و بغیر اصطناع و اشفاق در حق تو ~~به # ~~چیزی دیگر اشارات نرانم. # ~~چون مکتوب به ملک نصیرالدین رسید، اندیشهمند شد و بعد از آنکه با ~~PageV01P678 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0682.png) # ~~برادران و عشایر و نواب و مدبران ملک خود مشورت کرد، در جواب سخنهای # ~~پسندیده نوشت و ایلچیان شاهزاده یسور را با تحفههای بسیار و هدیههای ~~پیش مار # ~~و غرایبی که از سجستان خیزد بازگردانید و خراجگذاری و طاعتداری را ~~التزام نمود. # ~~و در آن بود که بر خواجه کان و زعماء شهر سجستان مالی توزیع کند و پیش ~~شاهزاده # ~~یسور فرستد. در اثناء این عزیمت تمور پسر اباجی نکودری نامهای فرستاد ~~که «ملک # ~~اسلام نصیرالحق والدین باید که از شاهزاده یسور اندیشمند نگردد و وهنی ~~و ترددی # ~~به خود راه ندهد؛ چه، من با چند تن از امرای نامدار با تمامت لشکر ~~نکودری به # ~~خون و اجان] او تشنهایم و فرصتی می طلبیم تا او را بگیریم؛ چه، از قدم ~~او در # ~~خراسان خرابی بسیار حاصل شد و میان امرا اختلاف تمام ظاهرگشت، خاصه که # ~~ناقض عهودیست که با پادشاه و امرای عراق ms562 کرد و ملک اسلام غیاث الحق ~~والدین # ~~که ملک ملوک خراسان است پیش او نیامد و مالی نداد.» # چون نامهآ تمور به ملک نصیرالدین رسید کار حرب را ترتیب 1 داد و بفرمود ~~تا # ~~هنگام مراجعت ایلچیان شاهزاده یسور سی تن [677] را از ایشان به قتل ~~آوردند و # ~~شاهزاده یسور تا ده فرسنگی سجستان بیش پیش نیامد و دو سه حصار را در # ~~روستاقات بعد از آنکه از سپاه او قرب سیصدتن به قتل رسید فتح کرد و خلق ~~آنجا را # ~~بکشت. و در خاطر داشت که نزدیک شهر سجستان آید به اسم محاصره و دربندان # ~~که به سمع او رساندند که پسر اباجی تمور به ملک نصیرالدین نامهای نوشته ~~و چنین # ~~حکایتی بازنموده و او را به مخالفت و حرب پادشاه اغواکرده. # شاهزاده یسور روز دیگر از ولایت سجستان بیرون رفت و بواسطهآ آن نامه # ~~تمور را به قتل آورد و سپاه او را به خربوست داد. و چون جمشید خورشید ~~تاج # ~~زرین بر سریر حمل بر سر نهاد و تباشیر نیر اعظم جهان پیر خلعت جوانی ~~درپوشید، # شعراسراج قمری! # # جهان پیر به نوروز باز برنا شد %~% دم ربیع همه روح چون مسیحا شد # # شکوفه تا ید بیضا نمود چون موسی %~% چمن ز نور تجلیش طور سینا شد # # از ژاله زاد به بستان هزار بیضه ز زاغ %~% شکست بیضه و زو سبزه طوطی ~~آسا شد # ~~به وطن خود رسید و چند روز متعاقب طویهای شگرف کرد و شاهزادگان و امرا ~~و PageV01P679 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0683.png) # ~~رؤوس سپاه را خلعتهای گرانمایه داد و زعما و اکابر افغانستان را به ~~نواخت و # ~~عاطفت تمام محظوظ گرداند و به اندک روزگاری لشکر انبوه و خزاین مملو و ~~فرمان # ~~فرمود که لشکر یکسر در فربه کردن مراکب و پرداختن ساز و عدت نبرد و ~~مایحتاج # ~~سفر اجتهاد نمایند که ما را عزیمت[678] آن است که به طرف ممالک خراسان # ~~درآییم و از خراسان بعد از ms563 قلع و قمع ادعای به دارالملک سلطانیه رویم. PageV01P680 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0684.png) # ذ کر صد و بیستمم # در ناملهای که ملک اسلام # غیاث الحق والدین به امرای خراسان نوشت # چون شهور سنهآ ثمان عشرو سبعمائه [=728] درآمد در صفر این سال مذکور # ~~جماعتی از حکام وولات غزنین و گرمسیر مکتوبات فرستادند به خدمت ملک # ~~ملوک اسلام غیاث الحق والدین ناطق در معنی آنکه «بر رأی انور اعلی ملک ~~ملوک # ~~اسلام عرضه می دارند بندگان بر آن جمله که به حقیقت شاهزاده یسور درین ~~یک دو # ~~ماه با لشکر گران به خرابی خراسان و اعتاب عساکر آنجا خواهد آمد و چهل ~~روز # ~~می شود که سپاه او اسب فربه میکنند و در تربیت امور محاصرهآ بلا و ~~تبریج و تفریق # ~~مجیوش خراسان اجتهاد بلیغ و سعی تمام دارند.» # چون مکتوبات به ملک اسلام غیاث الحق والدین رسید روز دیگر که شمع # ~~مهره بازان این گنبد دوالک باز چهره برافروخت و زاغ شب پروانه وار ~~بسوخت و از # ~~رخ رومی وشی روز عالم مینوفر شد و از خندهآ ترک سبیده دم خاک درج کمر ~~بست، ### | شعر # اهلا بفجر قد نضا ثوبالدجی %~% بالسیف جرد من سواد قراب ### | شعر # # سلطان صبح رایت مصقول برکشید %~% بر خیل شام لشکر زرین برکشید # ~~ملک اسلام اشارت راند تا صدر خواجه شهاب عزیز نامهای نوشت به امرا و ~~ملوک # ~~خراسان، بدین نسق: ### | نظم [خسروی] # ~~طراز نامه آن بهتر که از نام خدا باشد ### | که با نامش سخن را قیمت و قدر و بها باشد # ~~خداوندی که غایات کمال بیزوال او ### | ورای درک اوهام و عقول انبیا باشد PageV01P681 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0685.png) # نه در صنعش خلل بینی، نه در امرش زلل یابی ### | نه در ملکش فنا هرگز نه در حکمش خطا باشد # ~~خداوندی که بی واسطهآ عمد این قبهآ خضراء معلق برافراشت و به شهب زهرا ~~این # ~~آینهآ نیلگون و طارم آبگون را بنگاشت و پایهآ مرتبت انسان را بر سایر ~~موجودات برتر # ~~گردانید. ms564 # اما بعد بر رأی امرای عظام خراسان نموده میآید که زمرهای از متابعان و # ~~منقادان ما که در حدود غور و کابلستان متوطناند و از کلی احوال شاهزاده ~~یسور # ~~واقف، چنین نوشتهاند و عرضه داشته که هم درین چند روز شاهزاده یسور با # ~~سپاهی به پری دریا و شکوه کوه و عظم غمام از زمین داور به هرات خواهد ~~آمد و از # ~~سمت هرات به طرف طوس ونیشابور حرکت [خواهد]کرد. و بر آن عزم است که # ~~اگر لشکر خراسان به مدافعت او با هم متفق و یکدل نباشند یکسر به ممالک ~~عراق # ~~رود. چون حال برین جمله بود، نموده آمد تا لشکر پراکنده را گرد کنند و ~~در یاس و # ~~حزم وشرایط قراول و دیدهبان وحفظ راهها و جمعیت مردم لشکری و عمارت # ~~حصون بلاد و قلاع جبال چنانچ از تدابیر و آراء متینهآ ایشان سزد سعی ~~بلیغ مبذول # ~~دارند و شب و روز مترصد ومترقب باشند و از صحراوات و جبال حواشی و # ~~مواشی خویشتن را به جوار حصارها و شهرها آرند؛ چه، اگر آمدن شاهزاده ~~یسور # ~~محقق است در یک هفته از گرمسیر بر نهج شتاب به خراسان نزول خواهد کرد. # ~~زیادت تأکید حاجت [680] نیست. ایشان در کار خود بهآ دانند و ما از هرات ~~قرب # ~~صد سوار نامدار فرستادهایم تا تحقیق احوال آمدن شاهزاده یسور کنند. چون ~~خبر # ~~دیگر برسانند، فی الحال قاصد بدان طرف دوانیده آید و به مزار متبرک جام ~~کبوتر # ~~فرستاده شود. PageV01P682 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0686.png) # ذ کر صد و بیست و یکم # در نامهههاکه شاهزاده یسور # و ملک اسلام غیاث الدین به هم نوشتنه # راوی چنین تقریر کرد که در اواسط جمادی الآخر1 سنهآ مذکور شاهزاده یسور # ~~اردوی خود را به پسر خود شاهزاده جوکی سپرد و روز دیگر به طالع خجسته ~~سوار # ~~شود و با سپاه بی اندازه به مقام متبرک و مزار مبارک چشت درآمد و زیارت ~~مقبرهآ # ~~مطهرهآ معنبره شیوخ چشت، نورالله ms565 مرقدهم، دریافت و به وقت صلوة الظهر ~~از # ~~چشت بیرون آمد و امرای بادغیس چون بکتوت و دلقک و مبارکشاه و پسر بوجای # ~~پیش او آمدند. روز دیگر ### | شعر[فردوسی] # چو خورشید بنمود رخشان کلاه %~% چو سیمین سپر دید رخسار2 ماه # بترسید ماه از پی گفت وگوی %~% به خم اندر آمد بپیچید روی # ~~شاهزاده یسور امرا را گفت که «مرا عزیمت آن است که به خراسان روم؛ چه، ~~چنین # ~~میشنوم که پادشاهزاده ابوسعید بر تخت مملکت جلوس مبارک نفرموده و امرا ~~به # ~~سر خود در کار ملکداری مدخل میسازند. [681] اکر این خبر صادق باشد از # ~~خراسان به عراق روم و سلطان ابوسعید را بر تخت نشانم و مخالفان و ~~منازعان ملک # ~~او را قلع گردانیده مراجعت نمایم، والآکه دروغ بود و سلطان ابوسعید بر ~~تخت # ~~موروثی جلوس مبارک فرموده باشد از حدود مازندران بازکردم.» # امرا چون از شاهزاده یسور این سخن بشنودند متردد و پریشان خاطر کشتند. # ~~و شاهزاده یسور چون بس گربز و محیل و خردمند بود از سر فرط کیاست سخنی ~~به # ~~اسماع امرای لشکر خراسان رساند که جمله باتفاق گفتند که «بر ما واجب ~~است که # ~~حق نعمت و خدمت پادشاه مغفور اولجایتو سلطان به جای آریم و فرزند خلف ~~شاه # ~~نسب او را کوچ دهیم و با طایفه[ای] که منازعان سلک اویند حرب کنیم» ~~وگرنه به PageV01P683 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0687.png) # ~~حقیقت شاهزاده یسور می دانست که پادشاهزاده جهان سلطان ابوسعید بر تخت # ~~پادشاهی جلوس مبارک فرموده و امرا و وزرا همه طبعا و رغبةآ کمر ایفتاد ~~و # ~~مطاوعت او بر میان بستهاند. # بعد از آن شاهزاده یسور گفت که «اگر ما از هرات بگذریم، ملک اسلام غیاث # ~~الحق والدین لشکر به اردوی ما فرستد و متعاقب ما نکودریانی که در حکم ~~اویند # ~~بدمزدی بیایند1 و ازیشان فتنهآ عظیم در وجود آید. و اگر چنانچه به ~~محاصرهآ شهر # ~~هرات و اخذ ملک اسلام غیاث الحق والدین لبث می نمایم، این ms566 تمنی که ~~حالیا در # ~~خاطر است دست نمی دهد؛ چه، عساکر متفرقهآ خراسان جمع شوند و رفتن ما به # ~~مازندران میسر نگردد. درین اندیشه هر کس سخنی بگوید تا بر آنچ که خاطر ~~قرار # ~~کیرد برویم.1 # پیش از همهآ امرا مبارکشاه بوجای زمین خدمت در پیش شاهزاده یسور # ~~ببوسید وگفت: # شعر امحمد همام] # # ای از تو سروری و سری نام یافته %~% وز بخت روزگار همه کام یافته [682] # # در خدمت رکاب تو هر که نهاده گام %~% صد کام را مقابل هرگام یافته # # خلق ز بذل کاملت اقسام دوخته %~% عالم ز عدل شاملت آرام یافته # # دریا ز بذل دست و کف چون سحاب تو %~% خود را غریق منت انعام یافته # # در آشیان ملک جهان مرغ باس تو %~% در زیر بال بیضهآ اسلام یافته # ~~بعد از اداء مدح و ثنا عرضه داشت که «بنده در عهد دانشمند بهادر و در ~~عصر # ~~بوجای بر در شهر هرات قرب یک سال و نیم به محاصره و دریندان و حرب ~~روزگار # ~~برده. این شهر را به حرب نتوان گرفت؛ چه، بس حصین و متین است و خندق ~~ژرف # ~~و بندها استوار دارد. اما به دربندان بزودی فتح توان کرد، خاصه اکنون ~~که هنگام رفع # ~~غله و موسم حصد مزروعات است، والا که پادشاه جهانگیر هرات را پس پشت ~~کند # ~~و ملک اسلام غیاثالحق والدین را دوستدار و مطیع خود داند، از آن فساد ~~کلی در # ~~ممالک پادشاه راه یابد و نکودری و غوری و هروی و بلوچ و خلج و سجزی که ~~در # ~~هرات متوطن اند تمامت مراکب ما را ببرند و خیلخانهها را که در بادغیس ~~است PageV01P684 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0688.png) # ~~یمکن که غارت کنند. و اگر چنانک پادشاه به مبارکی به طرف نیشابور و آن ~~حدود # ~~حرکت می فرماید و به دربندان هرات درنگ نمیکند، من بنده متقبلام که ~~باده هزار # ~~سوار تا هنگام مراجعت پادشاه هرات را گرفته باشم.» # بعد از آن خربوست زمین خدمت ms567 مقبل گردانید و گفت: # شعر [سراج قمری] # # زهی صیت عدلت همه جا گرفته %~% مقامت محل ثریا گرفته # # نسیمت جهان خوشتر از خلد کرده %~% ز ذاتت شرف دین و دنیا گرفته [683] # # به دستت درون تیغ گوهر نثارت %~% نهنگیست مسکن به دریا کرفته # # ز سهم شررهای کین تو آتش %~% وطن در دل سنگ خارا گرفته # ~~بعد از آن عرضه داشت که «ملک اسلام غیاث الحق والدین با پادشاه جهانگیر ~~دیگر # ~~کند و به هیچ باب تخلفی ناندیشد، و چون خراسان و مازندران در تحت تصرف ~~و # ~~ید قدرت پادشاه در آید، خلق هرات را چه یارا و توانالیی] آن باشد که با ~~لشکر # ~~منصور پادشاه حرب کنند؟» # بعد از آن بکتوت بر شاهزاده یسور آفرین خواند و گفت: # شعر[سیف اسفرنگی] # # ایا شهی که نفاذ توکر مثال دهد %~% فلک ز جنبش و قطباز مدار برخیزد # # لوای کین تو جای [ی] که سایه اندازد %~% ز ذرههای هوا زینهار برخیزد # # در آن زمین که گل از آرزوی نصرت تو %~% سپر مثال ز پیکان خار برخیزد # # به کین خصم تو خنجر کشیده در میدان %~% به جای بید پیاده سوار برخیزد # ~~پس از ستایش بازنمود که «مصلحت در آن است که بر سبیل تعجیل از هرات # ~~بگذریم؛ چه، کار فتح هرات جزویست و مهمی که در پیش داریم کلی. هرچه گاه ~~که # ~~مملکت عراق و خراسان مسخر و مسلم پادشاه عادل گردد، ملک اسلام # ~~غیاث الحق الدین بی گفت و گوی به خدمت پادشاه آید، والآکه در انقیاد ~~ابائی ظاهر # ~~گرداند، بنده باده هزار مرد به دو ماه شهر هرات را بگیرد؛ چه، تمامت ~~سشکان و اهالی # ~~هرات بل جمیع رعایا و برایاء بلاد خراسان دعاگوی و هواخواه پادشاهاند.» # از این گونه هر کس از امرا حکایتی به سمع شاهزاده یسور رسانید و آخرالامر # ~~بر آن مقرر شد که شاهزاده[684] نامهای نزد ملک اسلام غیاث الحق والدین ~~فرستد # ~~و در آن نامه بسیاری از عاطفت و دلنوازی ms568 یاد فرماید تا او را بر پادشاه ~~اتکالی PageV01P685 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0689.png) # ~~حاصل آید و مطیع و هوادار حضرت گردد و یمکن که مصاحب پادشاه به خراسان # ~~رود، و اگر چنانک بواسطهآ امری نتواند آمد، بی شک از برادران و اقارب ~~خود یکی را # ~~با سپاهی به خدمت پادشاه بفرستد. مبنی برین تدبیر، شاهزاده یسور روز ~~دیگر # ~~نامه [ای] نوشت به ملک اسلام غیاث الحق والدین برین منوال: ### | شعر[فردوسی] # سرنامه بخرد آفرین خدای %~% کجا هست و باشد همیشه به جای # برآرندهآ ماه و کیوان و هور %~% نگارندهآ فر دیهیم و زور # ~~خداوند بی عیب، دانای غیب، روزی رسان بندگان، آفرینندهآ زمین و آسمان، ~~پدید # ~~آرندهآ بالا و پستی، توانا بر نیستی و هستی، حی بی موت و متکلم بی حرف ~~و # ~~صوت. خداوندی که توفیقش آدم را، صلوات الرحمن علیه، به اوج درجات «ان ~~الله # ~~اصطفی»1 رسانده، خذلانش ابلیس لعین را در حضیض نکبات «و ان علیک لعنتی # ~~إلی یؤم الدین»2 انداخته. تربیت ربوبیتش موسی را، صلواتالله علیه، در ~~کنار # ~~فرعون پروریده وتقویت الوهیتش عیسی را، علیه السلام، به قله3آ چهارم ~~فلک # ~~برآورده، # شعر [حسین خوارزمی] # بزرگ باد خدایای ]که قاف قدرت او ### | به هیبتی شکم کاف کن ز هم بشکافت # هزار سال دو اسبه خرد چو باد براند ### | به راه معرفتش باز ماند و هیچ نیافت # ~~اما بعد، این نامه ایست از شاهزاده یسور به ملک اسلام غیاث الحق والدین ~~ناطق در # ~~معنی آنکه پیش ازین تاریخ چند نوبت ایلچیان معتبر به هرات فرستادیم و ~~مکتوبات # ~~متعاقب ومتواتر فرستاد[یم] واو را طلب داشت لیم] تا غایت [685] نیامد و ~~ما به # ~~کرم جبلی پادشاهانه بدان ابا و تمرد او نظرکردیم و وجود آن ناالتفاتی ~~را عدم # ~~انگاشت [یم]. امروز بر عزیمت مسلم گردانیدن بلاد خراسان بدین ولایت ~~آمدهایم. PageV01P686 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0690.png) # ~~می باید که برخلاف گذشته با سپاهی که در اهتمام اوست عزیمت سفر مصمم # ~~گرداند تا باتفاق و دلالت او و امرای ms569 این حدود، لشکر به خراسان کشیم. ### | شعر[ربیعی] # برانم ازینجا چو کند آوران %~% به گردن برآورده گرز گران # بگیریم دیهیم و تخت شهی %~% همان گنج و ملک و کلاه مهی # درفش کیانی به گردون بریم %~% ابر بدسگالان شبیخون بریم # ~~و چون پادشاهی این ملک بر من مسلم گردد، کل ممالک خراسان را بدو مفوض # ~~گردانم. # ازین سخن چند دلفریب در آن نامه یاد کرد. چون نامه به ملک اسلام # ~~غیاث الحق والدین رسید روی به حضار مجلس کرد و گفت «من روز اول نگفتم ~~که از # ~~شاهزاده یسور جز شر و گزند خیری و نفعی به کسی نخواهد رسید و او بر سر ~~عهد و # ~~میثاق خود نایستد؟» حاضران به یکبار برو آفرین خواندند. ### | شعر انظامی] # زمین بوسه دادند در پیش شاه %~% که خالی مباد از تو تخت و کلاه # قوی باد در ملک بازوی تو %~% بقا باد نقد ترازوی تو # ~~بعد از آن گفتند که «بر ما بندگان محقق و مبرهن است که خاطر عاطر انور ~~ملک # ~~ملوک اسلام مشکوة عالم ارواح است و آنچه فرموده و فرماید موافق قدر و ~~مطابق # ~~قضا.) # روز دیگر بفرمود تا خواجه شهاب عزیز1 جواب مکتوب شاهزاده یسور در # ~~قلم آورد، برین گونه: ### | شعر [فردوسی] # به نام خداوند خورشید وماه %~% که دارد به نیک و به بد دستگاه # جهان و مکان و زمان آقرید %~% بی مور و پیل گران آفرید [686] # خرد داد و جان و تن زورمتد %~% بزرگی و دیهیم و تخت بلند # ~~خداوندی که نفس ناطقه را بی کام و زبان گویا کرد و دیدهآ عقل کل را بی ~~واسطهآ # ~~صورت و هیولی بینا گردانید. مقدری که جملهآ آفرینش در بیضهآ بندگی او ~~PageV01P687 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0691.png) # ~~می گردانید و بلابل خوش الحان در چمنهای توحید ذات وحید او می سرایند ~~«آلذی # ~~منشیء الباقیات والمتغیرات و رازق الأرزاق والأقوات فی جمیع الاوقات ~~تقدست # ~~حیوته عن السقم والآلم والممات و تنزه علمه عن الشکوک والأوهام ~~والشبهات ms570 و # ~~تبرات قدرته عن الإحتیاج إلی الآلات والادوات فسبحانه هوالذی لایعزب عن ~~علمه # ~~مثقال ذرة فی الآرضین والسموات # بعد از حمد حضرت واهب حقیقی تعالی و تعظم نموده می آید که فرمان # ~~شاهزادهآ جهان یسور رسید و بر مضمون آنچه که فرموده بود وقوف حاصل آمد. ~~بر # ~~رأی انور لازال منیرا اینها میرود که اگر شاهزاده به خراسان حرکت نمی ~~کند به # ~~صواب نزدیکتر است؛ چه، با حضرت پادشاه مغفور اولجایتو سلطان و با خدمات # ~~پادشاهزاده جهان سلطان ابوسعید عهد مؤکد و میثاق مؤید بستهاند که تخلفی ~~به # ~~اظهار نرسانند. و بر عقلاء عالم پوشیده نباشد که شکستن پیمان و نقض عهد ~~واسطهآ # ~~خرابی ابنیهآ دین و دولت تواند بود و سبب خلل قاعدهآ ملک وملت ونص «و ~~لا # ~~تنقصواالآیمان بعد توکیدها»2 برین معنی دلیل واضح و حجت صریح است. # دیگر آنک ممالک عراق و خراسان که تختگاه پادشاهان باستحقاق است، نه # ~~مملکتی است که هر سروری را توان و یا هر لشکری را اقتدار آن باشد که در ~~وی # ~~نوبت شاهی تواند زد و رایت پادشاهی تواند افراشت! چه، عساکر عراق [687] ~~و # ~~عراقین و جیوش شام و شامات را حد و اندازه نیست. و چنانکه من مشاهده ~~کردهام # ~~و لشکرهای منصور پادشاهزادهآ جهان سلطان ابوسعید خان را در حصر آورده، ~~سپاه # ~~شاهزاده در جنب آن جنود چون ذرهایست در مقابل آفتاب و چون قطرهایست در # ~~پیش دریا. ### | شعر [فردوسی] # چو قطره [که] بر ژرف دریا بری %~% به دیوانگی ماند این داوری # ~~آنچ شاهزاده می طلبد به دینداری و داد و جمعیت لشکرها و معموری ولایتها ~~و پری # ~~خزینهها و امداد پادشاهان اطراف و اعانت ملوک اقطار اقالیم جهان میسر ~~گردد. PageV01P688 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0692.png) ### | شعر [عمعق] # پادشاهی را بباید هشت چیز %~% این چنین گفتند شاهان جهان # نسیت نسیکو و دین بر کمال %~% مال و مرد وداد وعدل و نام ونان # ~~باقی طایفه از امرا چون بکتوت و خربوست و مبارکشاه و ms571 دلقک که شاهزاده ~~را بر # ~~لشکر کشیدن به خراسان و اخراب دیار مسلمانان و اهراق دماء بندگان خدای ~~عز # ~~وجل اغوا می کنند، ایشان دوست شاهزاده نیستند؛ چه، نیکو خواه و دوستدار # ~~شاهزادگان و خداوندان دین و دولت جماعتیاند که در سرا و ضرا و شدت و ~~رخا # ~~طالب نام نیک و ذکر خیر موالی و ارباب خویشتن باشند و در خاتمت امور ~~ایشان # ~~تدبر و تفکر با صواب فرمایند. و اگر برین امرای مذکور اعتمادی بودی، ~~پادشاهزادهآ # ~~جهان سلطان ابوسعید مخالفت نکردندی. # دیگر، پیش ازین تاریخ در عهد دولت پدران من شاهزادگان براق و دوا با # ~~لشکرهای بی اندازه به خراسان آمدند و تا حدود مازندران لشکر کشیداند]. ~~غیر # ~~تاخت و خرابی امکنهای که حصانتی نداشت چیزی دیگر ایشان را دست نداد و # ~~عاقبت خایب مراجعت نمودند. این مقدار سپاه که شاهزاده دارد، توان دانست ~~که # ~~او را در ممالک خراسان چه دست دهد. # دیگر، مرا طلب داشتهاند. هرچه گاه که شاهزاده[688] امرای [ی] را که در # ~~خراسان متوطناند به ایلی و یکدلی دارد و قلاع و حصون و بلدانی را که از ~~اینجا تا # ~~حدود مازندران است فتح کند و عساکری را که از عراق به حرب او آیند ~~منهزم # ~~گرداند، به خدمت آیم و چون سایر ملوک و امرای خراسان در سلک طاعتداری # ~~منخرط گردم. # چون جواب نامه بدین نمط که به تقریر پیوست به شاهزاده یسور رسید، # ~~اندیشه مند شد و دانست که آنچ ملک اسلام غیاث الحق والدین نوشته است ~~راست # ~~است و عاقبت کار او به ندامت و خسران و نام بد خواهد انجامید. اما چون ~~بر جناح # ~~سفر بود و شاهزادگان و امرا و رؤوس لشکر باتفاق در رفتن به مازندران ~~مجد بودند، # ~~آن معنی را ظاهر نگردانیدند و از ملک اسلام حقد تمام در دل گرفت. PageV01P689 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0693.png) # ذکر صد و بیست و دوم # در رفتن شاهزاده یسور به مازندران # وصفت خرابی ms572 ای اکه لشکر اوکرد # در رجب سنهآ مذکور شاهزاده یسور از هرات بگذشت و چون به جام رسید # ~~به خدمت شیخ الاسلام خواجه شهاب الحق والدین، مدظله، رفت و بعد از آنکه # ~~زیارت تربت مقدسهآ شیخ الاسلام شیخ احمد جام، قدس سره، دریافت بر نهج # ~~شتاب از جام حرکت کرد. امرای خراسان همه به کار عشرت مشغول بودند و # ~~لشکرهای براکنده با وجود آنک ملک اسلام غیاث الحق والدین به کرات ~~بدیشان # ~~مکتوبات فرستاد و به مرات قاصدان دوانید که «به حقیقت شاهزاده یسور ~~میرسد # ~~امرا باید که غفلت ننمایند و باخبر باشند.» ایشان آن اخبار را میگفتند ~~که دروغ # ~~است و ملک اسلام غیاث الحق والدین ما را میترساند وبر ما چون آفتاب # ~~روشن است که شاهزاده یسور[689] به خراسان نیاید؛ چه، او با پادشاهزادهآ ~~جهان # ~~سلطان ابوسعید عهد کرده است، و نیز لشکر او اندک است و شاهزادگان و ~~امرا و # ~~وجوة سپاه اکثر با او بدند واز جانب ماوراءالنهر و عساکر شاهزاده کپک ~~خایف # ~~است. # ازین گونه سخنها میگفتند و غفلت مینمود[ند] تا آن زمان که ناگاه شاهزاده # ~~یسور بر ایشان زد و تمامت خیلخانههای ایشان را غارت کرد و حواشی و ~~مواشی و # ~~خواتین و اغلمه و خزاین و خیام و خرگاه و نوبتخانه و گله و رمهآ ایشان ~~را بگرفت و # ~~هرکس از امرا چون توکال2 و امیراوردای غازان و اباجی والاتمور2 و ~~بیرامشاه و رای # ~~ملک پناه به طرفی بردند. و بکتوت تا حد دامغان براند و شاهزاده یسور تا ~~وسط # ~~مازندران برفت. # و راوی چنین گفت که در مازندران قرب ده هزار تن از سادات و اشراف و اکابر # ~~خاندانهای قدیم رااسیرکردند و تمامت بوم و برآن حدود را بکند [ند] و ~~بسوخت [ند]. PageV01P690 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0694.png) ### | سعراربیعی] # گشادند لشکر به بیداد دست %~% در داد گردون گردان ببست # اگر کشت دیدند و گر باغ و کاخ %~% وگر رود و کاریز [واگر بیخ و شاخ ms573 # همی سوختند و همی کند[ند] نیز %~% ز بیداد مانده نبود هیچ چیز # ~~و چندانی غنایم از نعمت و اسیران ماه خد دوشیزه و پسران مهر چهر ~~بزرگزاده و # ~~غلامان ترک زرین کمر و اسبان راهوار و استران گوهری و اشتران گزیده و ~~خرگاههای # ~~زربفت پادشاهانه و سراپردههای رومی منقش و کلاهها و کمرهای مرضع و تخوت # ~~جامههای قیمتی و صند وقهای اثواب دوخته و اوانی زرین و سیمین در دست ~~لشکر # ~~شاهزاده یسور افتاد که بر حصر و عد آن جز خدای عز و جل کسی را علم حاصل # ~~نیامدی. # و راوی چنین [690] گفت که شاهزاده یسور بعد از سه روز که پیشتر بلاد و # ~~اماکن و مساکن مازندران را خراب کرد، به شهرهای خراسان ایلچیان فرستاد ~~و گفت: ### | شعراربیعی] # # منم شاه ایران و لشکر مراست %~% سر تخت شاهی وکشور مراست # # سپهر برین تکیه جای من است %~% بویژه خرد رهنمای من است # # گرفتم خراسان به مردی و زور %~% به نیروی یزدان زاو[و]ش و هور # # گر ایدون که از گفت من تند میغ %~% کشد سر بدرم دلش را به تیغ # # وگر شیر شرزه شود دشمنم %~% سرش را به زور از بدن برکنم # # وگر فیل بامن نبرد آورد %~% خدنگم دلش را به درد آورد # # همم تخت و دیهیم وهم لشکرست %~% همم ملک و هم گنج پر گوهرست # # همم پنجه و زور و دست قویست %~% همم زهره وگردهآ پهلویست # ~~و مردم آنجا را به ایلی و متابعت خود دعوت کرد. ملوک و زعماء آن بلاد ~~گفتند که تا # ~~ما جان داریم در روی سپاه تو تیغ خواهیم کشید و به هیچ نوع سر به صلح و ~~ایلی در # ~~نخواهیم آورد؛ چه، عالمی را خراب کردی و عهدی که میان تو و پادشاهزادهآ ~~جهان # ~~ابوسعید بود بشکستی و قصور و دیار مسلمانان را به جبر بسوختی و ویران # ~~گردانید [ی]. ### | سعر[فردوسی] # زدی آتش و شهرها سوختی %~% جهان داشتن از که آموختی PageV01P691 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0695.png) # ~~و ms574 اگر چنانک ملک اسلام غیاث الحق والدین با تو صلح کردی و در شهر هرات ~~بر # ~~روی سپاه تو بگشادی ما نیز پیش تو آمدیمی و شرایط انقیاد و رعیتی به ~~تقدیم # ~~رساندیمی2. چون ملک اسلام غیاث الحق والدین که ملک ملوک خراسان است با # ~~وجود چندان لشکر جنگی که در فرمان داشت بر تو اعتماد نکرد و به فرط علم ~~و # ~~دها[ء] ملکی و وفور حکمت و براعت [691] ملکی دانست که تو بدین ممالک به # ~~جهت خرابی آمدی پیش تو بیرون نیامد و خراج و تاج نفرستاد، به طریق اولی ~~که ما # ~~را به ایلی تو در آمدن مصلحت نبود. # القصه، هیچ شهری و حصاری شاهزاده یسور را مسلم نشد و بسیاری از سپاه # ~~او در شهرها و راهها و قلاع[ها] به قتل پیوست، خصوصا در مشهد متبرک ~~طوس. و # ~~بعد از سه ماه از مازندران مراجعت نمود و در موضعی که آن را قراتپه2 ~~میخوانند # ~~نزول کرد؛ بدان امید که از جانب دربند # شعر[مؤلف کتاب] # به گاهی که خورشید تابنده چهر %~% به پره خرامد پس از روی مهر # جهان را به نو زیتت و فر دهد %~% صبا را چمن بوی عنبر دهد # گلستان چو مینو شود دلفریب %~% گل ولاله روید فراز ونشیب # هوا دلکش و عتبرآگین شود %~% گلستان چو گلزار مشکین شود # ~~پادشاه اوزبک با لشکر قفچاق به قصد و حصد ممالک عراق درآید و او از این ~~جانب # ~~لشکر به مازندران برد و از مازندران به دارالملک سلطانیه4 رود. و چون ~~در قراتیه5 # ~~معسکر ساخت، شیخ الاسلام خواجه شهابالحق والدین را طلب داشت. # ~~شیخ الاسلام پیش او نرفت و به جانب ایلچیان ملتفت نشد. شاهزاده یسور از ~~آن # ~~معنی در غضب رفت ولشکری به پای حصار شیخ الاسلام شهابالحق والدین # ~~فرستاد تا چند روز حصار را محاصره کردند و تمامت مواشی ولایت جام را ~~PageV01P692 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0696.png) # ~~بگرفتند. و بعد از آنک از فتح حصار عاجز آمدند مراجعت ms575 نمودند و شاهزاده ~~یسور # ~~را گفتند که «مردمان بسیاری به قتل پیوست و حربهای سخت کردیم [لیکن] ~~حصار # ~~شیخ الاسلام شهاب الحق والدین را فتح نتوانستیم کرد.» # شاهزاده یسور اندیشهمند شد وچون غم بر دل او کارکرد - چه، درخراسان # ~~شهری نتوانست گرفت و کسی از امرا و حکام خراسان به ایلی او درنیامد -از ~~آمدن # ~~بغایت پشیمان گشت و از هیچ [692] طرف خایف نبود که از طرف شهر هرات؛ # ~~چه، ملک اسلام غیاثالحق والدین هر پنج روز جماعتی از نکودریان را ~~بفرستادی # ~~تا از سپاه او مردی چند [میاگرفتند و به هرات میآورد[ند] و از ایشان ~~تحقیق احوال # ~~میکرد و بر کیفیت عزیمت شاهزاده یسور مطلع میگشت. PageV01P693 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0697.png) # ذ کر صد و بیست وسوم1 # در لشکر فرستادن ملک اسلام غیاث الحق # والدین به بادغیس وگرفتاری خیاخانهآ بوجای # پیش از آمدن شاهزاده یسور، ملک اسلام غیاث الحق والدین ایلچیان معتبر # ~~خر دمند به دارالملک سلطانیه فرستاد و از احوال شاهزاده یسور ~~پادشاهزاده سلطان # ~~ابوسعید و امیر چوپان را آگاه گردانید. امیر چوپان ایلچیان ملک اسلام ~~غیاث الحق # ~~والدین را بنواخت و یرلیغ و تشریفات گرانمایه به جهت ملک اسلام نامزد ~~فرمود [و] # ~~او را بر حرب و تخلف و معاندت پادشاهزاده یسور حریص گرداند و گفت که ~~«ملک # ~~غیاثالدین را بگوئید که اگر خواست حق تعالی باشد چنانک دلخواه ملک بود # ~~تمامت مآرب و مطالب او را به اسعاف مقرون گردانم. ### | شعر[ربیعی] # # گرم دادگر زندگانی دهد %~% ابر دشمنان کامرانی دهد # # یه فرخند اختر، به نیروی شاه %~% به خاک اندر آرم سر کینه خواه # # بدرم جگرگاه بدکیش را %~% بسوزم روان بداندیش را # # ترا تخت و دیهیم و لشکر دهم %~% بسی گنج و بسیار لشکر دهم # # برافروزمت چهره چون آفتاب %~% شوی کامران و شوی کامیاب[693] # # خراسان شود سر بسر زان تو %~% که فرخنده بادا تن و جان تو # ~~امیرحسین را با سپاه بی حد و قیاس نامزد گردانیدهام تا با شاهزاده یسور ms576 ~~حرب کند. # ~~ملک باید که به هیچ باب خاطر متردد ندارد و به انواع خوشدل و مستظهر ~~باشد که # ~~در باب او عاطفت پادشاهزادهآ جهان سلطان ابوسعید و عنایت و تربیت ما ~~پیش از # ~~آن است که در افهام و افکار همگنان درآید. دیگر از لشکر شاهزاده یسور و # ~~خیلخانههای امرائی که با ما یاغی شدهاند و حقوق نعمت را فرو گذاشته، ~~چندانک # ~~امکان دارد [از] قتل و نهب دریغ ندارد.» # چون یرلیغ و تشریف سلطان ابوسعید و احکام و خلعت امیرچوپان به ملک ~~PageV01P694 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0698.png) # ~~اسلام غیاث الحق والدین رسید، خوشدل و مبتهج گشت، روز دیگر ### | شعر افردوسی] # چو خورشید با زیب دیباء زرد %~% ستم کرد بر پردهآ لاجورد # ~~لشکری به بادغیس فرستاد تا خیلخانهآ پسر بوجای و خانهوارای] چند از ~~لشکر # ~~بکتوت به هرات آوردند. و دلقک که در بادغیس قایم مقام بکتوت بود، چون ~~خبر # ~~یافت که لشکر ملک اسلام غیاث الحق والدین خیلخانهآ بسر بوجای را ~~بکرفتند، # ~~منهزم شد و خیلخانهآ بکتوت و مبارکشاه به فاریاب و مواضع حصین برد. و ~~ملک # ~~غیاثالدین والدین خواتین وابنا و بنات بوجائیان را در شهر به معتمدان ~~سپارش # ~~فرمود واموال و مواشی ایشان را بر لشکر منصور خود قسمت کرد. # و چون این خبر به بکتوت و پسر بوجای رسید، متحیر و مضطرب شدند و # ~~پیش شاهزاده یسور آمدند و گفتند «ای پادشاه جهان، ملک اسلام غیاث الحق # ~~والدین خیلخانهآ ما را غارت کرد وزن و فرزند ما را به اسیری گرفت و ~~حواشی و # ~~مواشی ما را بر لشکر غوری و هروی و سجزی و نکودری و خلج و بلوچ قسمت # ~~کرد.» شاهزاده یسور از آن سخن اندیشه مند گشت و فی الحال ایلچی نزد پسر ~~خود # ~~شاهزاده جوکی فرستاد که «باید که در[694] حفظ و حراست اردوی بزرگ و # ~~خیلخانههای لشکر منصور ما اجتهاد تمام به جای آرد و بیدار و باخبر باشد ~~و به روز # ~~قراول ms577 و دیدهبان، و به شب طلایه و پاسبان بر کار دارد که چنین میشنوم ~~که ملک # ~~اسلام غیاث الحق والدین بر آن عزیمت است که لشکری بدان طرف بفرستد تا # ~~خرابی به اردوی بزرگ ما رساند.» # بعد از آن دو روز با شاهزادگان و امرا و رؤوس سپاه در کار ملک اسلام # ~~غیاث الحق والدین مشورت کرد. روز چهارم همه باتفاق بر آن تدبیر یکدل و ~~بر آن # ~~عزم متفق الکلم شدند که «شاهزاده یسور نخست ایلچی نزد ملک غیاثالحق # ~~والدین فرستد و به رفق و حسن کلام خانههای امرا را طلب دارد. و اگر ~~چنانک درین # ~~معنی ابا کند و برخلاف فرمان اعلی پادشاه رود، هر ده روز ازینجا یکی از ~~امرا با # ~~لشکری برود و هرات را بتازد و راهها را بر خلق بسته دارد، تا آن زمان ~~که غله برسد. # ~~بعد از آن لشکر منصور پادشاه بتمامی به محاصرهآ شهر روند.» شاهزاده ~~یسور باتفاق # ~~جماهیر و اکابر سپاه روز دیگر PageV01P695 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0699.png) ### | شعر[نظامی] # چو صبح از دم گرگ برزد زبان %~% به گفتن درآمد سگ پاسبان # خروس غنوده فرو کوفت بال %~% دهل زن بزد بر تبیره1 دوال # ~~نامهای نوشت به ملک اسلام غیاث الحق والدین و در طلب کردن خانهها و ~~خاتون # ~~پسر بوجای تلطف و تعطف بی حد نمود. ملک اسلام غیاث الحق والدین در جواب # ~~نوشت که «این کار به حکم یرلیغ پادشاهزادهآ جهان سلطان ابوسعید و حکم ~~آلتمغاء # ~~امیر چوپان کردهام. تا اجازت ایشان نباشد، نتوانم که خانههای بسر بوجای ~~و # ~~متعلقان بکتوت را بازگردانم.» # شاهزاده یسور از آن جواب خشم آلود گشت و شاهزادگان و امرا را گفت که # ~~«ما را هیچ خصم قوی تر از ملک غیاثالدین نیست. بنگرید که او درین دو ~~سال با ما # ~~چهها کرد! اگر بر من پیش از این چنین که اکنون است روشن و محقق [695] ~~بودی که # ~~با ما بدین نوع زندگانی خواهد کرد و بدین نسق ms578 مخالفت و منازعت خواهد ~~نمود، تا # ~~هرات و سکان او مرا مسلم و مسخر نشدی، من لشکر بدین دیار نکشیدی.» # شاهزادگان و امرای سپاه و وجوه درگاه گفتند که «ای پادشاه جهانگیر خاطر # ~~عاطر بزرگوار پادشاه باید که جهت مخالفت ملک هر [و]ی بریشان نگردد. به ~~دولت # ~~روزافزون پادشاه عادل شهر هرات را چنان خراب گردانیم که تا نفح صور در ~~وی # ~~کسی را مجال آرام و امکان سکونت نباشد. از مانندگان هرکدام را که حکم ~~یرلیغ # ~~باشد به محاصرهآ هرات رود و تا جان دارد با لشکر ملک غیاثالدین حرب ~~کند، تا # ~~آن هنگام که خانههای امرا را بیرون فرستد.» # شاهزاده یسور روز دیگر مبارکشاه بوجای را با شش هزار سوار جنگی به # ~~تاخت هرات فرستاد و فرمود که غیر مردم ماوراء النهری هر آفریدهآ دیگر ~~که به دست # ~~شما افتد به قتل رسانید و از قتل و نهب هر چه ممکن بود و متصور گردد، ~~به جای # ~~آرید. PageV01P696 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0700.png) # ذ کر صد وبیست و چهارم # در حرب لشکر ملک اسلام # غیاث الحق والدین با مبارکشاه بوجای # چون شهور سنهآ تسع عشر و سبعمائه [= 719] درآمد، در محرم این سال # ~~مذکور لشکر منصور ملک اسلام غیاث الحق والدین از معتبران سپاه شاهزاده ~~یسور # ~~سه تن را گرفته به خدمت ملک اسلام آوردند. ایشان چنین عرضه داشتند که ~~«هم # ~~درین چند روز به فرمان شاهزاده یسور لشکری به تاخت هرات خواهد آمد.» ~~ملک # ~~اسلام غیاثالدین والدین بفرمود تا رعایا ازقری و مواضع دور [696] به ~~شهر هرات # ~~درآیند و مواشی خود را از رود نگذرانند، و مردم دهقان مجرد با ساز نبرد ~~به شهر و # ~~روستا آمد و شد کنند. و بر دروازهها و بندها و مواضع جنگ، مرد سپاهی از ~~غوری و # ~~هروی و نکودری و سجزی و خلج و بلوچ و افغان نصب گردانید، و به اسفزار و # ~~هراترود و غور قاصدان دوانید تا سکان آنجا در قلاع و ms579 حصون درآیند که ~~شاهزاده # ~~یسور بر عزیمت مراجعت است. # برین نوع، شرایط رعایت رعیت و حراست ولایت به جای میآورد. و از آن # ~~جانب مبارکشاه بوجای با شش هزار سوار خونخوار از اردوی شاهزاده یسور ~~بیرون # ~~آمد و به ده روز به بادغیس نزول کرد و سوار ده بفرستاد تا از رعیت هرات ~~زبانگیری # ~~بگرفتند و پیش او آورد[ند]. آن شخص با خود چنین گفت که «خلق اهل بیت ~~خود را # ~~به شهر درآوردهاند و مواشی نزدیک شهر دارند، الآ بلوچان که بارمهآ ~~بسیار در # ~~قهدستان متوطناند و از مقام خود حرکت نکردهاند و پناه به جای [ی] ~~نبرده. باقی # ~~تمامت قطان روستاقات در شهراند.» مبارکشاه بوجای به شب در درهآ باشتان2 ~~کمین # ~~کرد. بامداد که چهارشنبه یازدهم صفر سنهآ مذکور بود، # شعر[فردوسی] # بدانگه که دریای یاقوت زرد %~% زند موج بر لشکر لاجورد PageV01P697 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0701.png) # ~~با آن لشکر کینه خواه کمین بگشاد و از چپ و راست در تاخت. چون دیدبان ~~از # ~~بالای طاق مسجد جامع گرد سپاه بدید نعره برآورد. در حال ملک اسلام غیاث ~~الحق # ~~والدین، امیر اباجی را با امرای لشکر نکودری و مبارزان هروی به حرب ~~مبارکشاه # ~~بوجای فرستاد و فرمان فرمود که اگر لشکر مبارکشاه بوجای پشت دهند و روی ~~به # ~~هزیمت آرند، البته باید که لشکر منصور ما متعاقب ایشان حرکت نکنند؛ چه، ~~شاید # ~~که شاهزادگان و امرا با لشکر انبوه در پس کوه کمین کرده باشند. امیر ~~اباجی و امرای # ~~نکودری و شجعان هروی زمین خدمت ببوسیدند و گفتند: شاها! ### | شعر[فردوسی] # [697] فلک زیر سم سمند تو باد %~% سر تاجدارال به بنل تو باد # توثی پشت ایران وتاج سران %~% تو شاهی و ما پیش تو کهتران # به فرمان تو جان گروگان کنیم %~% به کاری که گوی [ی] همه آن کنیم # ~~بعد از آن سپاه بیاندازه و نفیر کوس و دهل و آوای دلیران و ولوله و ~~غلغلهآ خلق بر # ~~فلک گردان برآمد. و از ms580 آن جانب لشکر مبارکشاه بوجای بر خانههای بلوچان ~~زدند و # ~~تمامت مواشی ایشان را براند[ند]. شاه بلوج که والی بلوجان بود، با چند ~~تن معدود # ~~با ایشان جنگ در پیوست. امیر اباجی و دلیران غوری و امرای نکودری و ~~مبارزان # ~~هروی قرب هزار سوار نامدار آهن پوش با مبارکشاه بوجای مقابل شدند. ~~مبارکشاه # ~~دویست سوار را نامزد گردانید تا رمه و چهارپایان [ی آکه گرفته بودند ~~براندند و خود # ~~با پنج هزار سوار جنگی صف برکشیدند. و از جانبین دلیران و صف شکنان ~~آهنگ # ~~جنگ کردند و چون شیران آشفته و گرگان گرسنه با خناجر مسلوله و رماح ~~مثقفه بر # ~~یکدیگر حمله آورد[ند]. ### | شعر[نظامی] # دو لشکر چو مور و ملخ تاختند %~% نبردی جهان در جهان ساختتل # به شمشیر پولاد و تیر خدنگ %~% گذرگاه کردند مور مور تنگ # ~~و از طرفین مرد بسیار زخم خوردند و اکثر گله و رمهای که لشکر مبارکشاه ~~بوجای # ~~گرفته بود، سپاه ملک اسلام غیاث الحق والدین بازستاند. و مبارکشاه حرب ~~میکرد # ~~و پس میرفت و هر چند که مبارزان هروی آهنگ آن می کردند که پیش تر روند ~~و به # ~~شمشیر با سپاه عد و جنگ کنند، امیر اباجی ایشان را مانع میآمد، تا ~~غایتی که چند # ~~تن از اکابر شجعان هروی را که پیش رفته بودند بزد و گفت که «حکم ~~جهائمطاع PageV01P698 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0702.png) # ~~ملک اسلام غیاث الحق والدین [698] بر آن جمله است که کسی در عقب این ~~لشکر # ~~رود.» # برین نوع که به ذکر پیوست در عقب مبارکشاه بوجای می رفتند و چهارپای و # ~~برده از سپاه او بازمیستاند [ند]. تا آن هنگام که «هرم النهار وکاد ~~مجرف الیوم ینهار»1 # ~~مبارکشاه بوجای با چهارهزار مرد فرخاشجوی تندخوی به درهآ کروخ درآمد و ~~سپاه # ~~منصور ملک اسلام غیاثالحق والدین متعاقب او به دره رسیدند و عزم آن ~~کردند که # ~~پیشتر روند. امرای عسکر ایشان را به جبر بازگرداندند و مبارکشاه بوجای ~~با چند سر ms581 # ~~گاو و گوسفند و نفرای] چند برده که گرفته بود آن شب تا روز برفت و تا ~~از هرات # ~~هژده فرسنک دور نشد در هیچ موضوع مقام نکرد. # روز دیگر مغولی جله نام را پیش شاهزاده یسور و بکتوت فرستاد که «شهر # ~~هرات را بتاختم و از شهر مرد بسیار از پیاده و سوار بیرون آمد و چند ~~حمله میان ما و # ~~ایشان واقع شد. چون تاژیک بسیار بود و خلق از روستاقات به شهر درآمده ~~بودند، # ~~پیشتر نرفتم. اگر پادشاه جهانگیر از امرای بهادر یکی را با پنج هزار ~~سوار به مدد من # ~~نامزد فرماید تا به جمعیت تمام شهر را محاصره کنم، به صواب و نجح ~~نزدیکتر # ~~باشد.» شاهزاده یسور روز دیگر ### | شعراربیعی] # که خورشید تابنده بنمود چهر %~% شد از روشناییش روشن ضمیر # ~~سلطان نامی را که از خویشاوندان او بود باده هزار سوار نامزد گردانید ~~تا هرات را # ~~محاصره کنند و آب از مزروعات بیندازند2 و هر غوری و سجزی و هروی را که # ~~بگیرند به قتل رسانند و اگر چنانک ملک اسلام غیاث الحق والدین زن و ~~فرزند # ~~امرا[و] بوجایآ بازدهد و طریقهآ ایلی و انقیاد را مسلوک دارد، زحمتی به ~~کسی # ~~نرسانند و غله نخورانند و با ملک عهد کنند و چنان سازند که از جانبین ~~قواعد # ~~دوستی و یگانگی محکم گردد و هرچه از خیر و شر روز به روز از طرفین حادث # ~~گردد به حضرت ما عرضه دارند. # سلطان [699] و بکتوت روز دیگر با آن ده هزار سوار از لشکرگاه شاهزاده # ~~یسور بیرون آمدند و به هفت روز به هرات رسید [ند]. PageV01P699 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0703.png) # ذکر صد و بیست و پنجم # در حرب لشکر ملک اسلام # غیاث الحق والدین با سلطان وبکتوت # چون مبارکشاه بوجای هرات را بتاخت و بعد از دو روز بازکشت، سلطان و # ~~بکتوت با سپاه آراسته به شکوه هرچه تمامتر مع «جمالغفیر من اعیان ~~القواد و # ~~ابطال الافراد» روز جمعه ms582 خامس ربیع الاول سنهآ مذکوره به اسم تاخت از ~~جوانب # ~~شهر هرات درآمدند. ملک اسلام غیاث الحق والدین فرمان فرمود تا سپاه ~~منصور او # ~~از سوار و پیاده همه یک عزم و آماده روی به کارزار آرند و با لشکر عدو ~~ممارات و # ~~مبارات ظاهرگردانند و به زخم تیغ آبدار آتش اثر سر پرباد و غرور اعادی ~~خاکسار را # ~~از بدن بیندازند و به صدمهآ گرزگاؤسر جثهآ بداندیش بدکیش را چون سرمه ~~در هاون # ~~فرو کوبند و به آسنهآ بر اشعهآ نیزههای خطی از گردن گردنکشان رگ جان ~~بگشایند و # ~~به پیکان زهر آبدار اسهم نه مشتی قلوب مغضوب بی سرور مخالفان بی دین را ~~چون # ~~خانهآ زنبور هزار روزنه کنند و به خم کمند پرتاب کیانی رؤوس منحوس ~~منازعان را به # ~~بند محن و بلایا مقید گردانند. # شعر [مؤلف کتاب] # بفرمود تا از سپه هر که هست %~% برآرد به شمشیر دو رویه دست # به خنجر بدرد دل بدسگال %~% به خاکش درآرد سر و برز و یال # به خم کمند پر از پیچ وتاب %~% ز بالا به شیب آورد آفتاب[700] # به نیروی باهوی گردون گسل %~% ستاند به سرپنجه از شیر دل # به پولاد پیکان زهر آبدار %~% ز خون روی گیتی کند لالهزار # چو تن در غریو وخروش آورد %~% جهان را چو دریا به جوش آورد # ~~و از آن جانب بکتوت بانگ بر جیش خویش زد و گفت «ای کماة جانباز، و ای ~~حماة # ~~تیرانداز، وای فرقهآ شیر حمله، و ای زمرهآ ببر زهره! امروز باید درین ~~معرکه چون PageV01P700 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0704.png) # ~~دلهاث آشفته و تمساح خشم آلود بر مبارزان غوری و دلاوران هروی حمله ~~آرید و به # ~~زخم تیغ هندی آذرگون کوه و هامون را از خون بیجاده گون گردانید.» # سیاه او به یکبار بر شطوط کارتبار آمدند و با لشکر منصور ملک اسلام # ~~غیاث الحق والدین حرب در پیوست. از هر دو فریق آوای دار وگیر و صدای و # ~~خروش ms583 و نفیر بر فلک اثیر برآمد و غریو نالهآ کوس و نای زلزال و ارتعاش ~~در # ~~صحراوات و جبال پیدا آورد. ### | شعر ا[نظامی] # # به ابر اندر آورد آواز کوس %~% بر آن سان که نه چرخ ازو یافت کوس # # ز پک سو بنالید هندی درای %~% ز دست دگر مهره و کره نای # ~~شجعان غوری و مبارزان هروی چون شواهق اعلام راسخات و بوارق غمام # ~~معصرات بر سپاه کینه خواه بکتوت حمله بردند و قرب پنجاه تن را از ایشان ~~دستگیر # ~~کردند و مواشی و خلقی را که گرفته بودند بازستاند [ند] و از مراکب و ~~اسلحهآ بی عد # ~~غنیمت بی حد به دست آورد[ند] و به تیغ و نیزه و رمح و دهره بسیاری را ~~مجروح # ~~گردانید اند]. برین نسق که به ذکر پیوست آن روز تا به وقتی که «کادت ~~الشمس تجب # ~~والضیاء تحتجب»1 ### | شعر[فردوسی] # به گاهی که خورشید بنمود پشت %~% هوا شد سیاه و زمین شد درشت # ~~[701] هر دو قوم دست از حرب کوتاه کردند. روز دیگر بکتوت شیخ الاسلام # ~~خواجه ابواحمد را به خدمت ملک معظم غیاث الحق والدین فرستاد وگفت که # ~~«قریب بیست سال میشود که من درین دیار متوطنام. هرگز درین مدت از من # ~~که تمامت امرای خراسان و قواد سپاه عراق بدخواه من بودند، خصوصا امیر ~~یساول # ~~که به اخراج و اهلاک من منطقهآ طاقت بر میان کینه بسته بود و خنجر بغض ~~از قراب # ~~حسد برکشیده. چون به مرغاب آمد بر عزیمت آنک مرا بگیرد و به سبب قصد وی # ~~به جای من، با او مخالفت نمودم و بر آن عزم که شر وی از خود دفع گردانم ~~آهنگ # ~~گرفتن او کردم. تقدیر ایزدی خود چنان بود که به قتل پیوست «العبد یدبر ~~والله PageV01P701 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0705.png) # ~~یقدر»1 بواسطهآ این حادثه مرا با شاهزاده یسور ایل میبایست شد و فرمان ~~او را # ~~امتثال نمود. # «اکنون بر نهج ماضی و عهود سالفه همچنان محب و نیکوخواه ms584 ملک # ~~اسلامام. امروز مصلحت ملک اسلام در آن است که جماعتی را که سپاه او از # ~~بادغیس آوردهاند بیرون فرستند تا خاطر شاهزاده از گرد آزار پاک گردد و ~~من نیز به # ~~دلخوشی تمام در اسعاف این حاجت رهین منت ملک اسلام باشم، والأکه درین # ~~ملتمس قیل و قالی خواهد رفت. هر آئینه که به حکم شاهزاده یسور هر ده ~~روز # ~~لشکری به خرابی این ولایت خواهد آمد و از جانبین خلق به قتل خواهد ~~رسید.» # چون شیخ الاسلام خواجه ابواحمد حکایت بکتوت را به سمع مبارک ملک # ~~اسلام غیاث الحق والدین رساند، ملک اسلام ازشنودن آن کلام از بکتوت در ~~غضب # ~~رفت و فرمود که «بکتوت را این چه خیال فاسدست که در دماغ متمکن گشته، و ~~این # ~~چه سودای باطل است که در شویدای دل پیدا آمده؟ اگر شاهزاده پسور با ~~تمامت # ~~لشکرهای کیهان این شهر را در بندان خواهد داد و هر روز سه نوبت حرب ~~[702] # ~~پیش خواهد آمد، من از اسیران بادغیس یک نفر مردم را بیرون نخواهم ~~فرستاد! و # ~~امیدوارم که واجب الوجود مطلق ومالک الملوک بر حق، تعالی و تعظم، به ~~بطش # ~~عظیم وقهر غالب خود شر شاهزاده یسور را با متابعان او از سرما و سایر ~~خلق # ~~خراسان و ماوراء النهر دفع کند. و اگر چنانک ایشان غلهآ این ولایت را ~~تلف کنند، # ~~باریتعالی ما را به کرم بی غایت و رحمت بینهایت خود بی رزق نگذارد و از ~~خزاین # ~~«و یرزقه من حیث لا یحتسب»2 ابواب ارزاق بر ما بندگان بگشاید و فردا ~~روز که # ~~عساکر خراسان و عراق برسند و شاهزاده یسور منهزم و خایب به گرمسیر رود، # ~~تمامت خواتین واطفال و حواشی امرای بوجای را به سجستان فرستم تا به ثمن # ~~عدل بفروشند و غله به هرات آرند.» # برین گونه سخنهای زهرآلود در جواب بکتوت بر لفظ مبارک ملک اسلام # ~~رفت. و چون آن آجوبه به بکتوت رسید بغایت دردمند ms585 و اندوهگین شد. با ~~امرا و # ~~قواد جیوش آن روز تا شب مشورت کرد. بر آن تدبیر مقرر گردانیدند که فردا ~~از اول PageV01P702 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0706.png) # ~~فلق تا آخر غسق حربی کنند که دیدهآ هیچ بیننده و گوش هیچ شنونده مثل آن ~~ندیده # ~~باشد و نشنوده؛ تا باشد که ملک اسلام غیاث الحق والدین بر سر رضا و صلح ~~آید و # ~~اسیرانی که از بادغیس آوردهاند بیرون فرستد. # روز دیگر که سابع ربیع الاول سنهآ مذکور بود، از اول بامداد بکتوت و ~~سلطان # ~~و دلقک و مبارکشاه بوجای همه بر آن عزم که امروزاز خون کوه و هامون شهر ~~هرات # ~~را چون جیحون و سیمون گردانند و از اجسام کشتگان تا نفخ صور طیور و ~~وخوش را # ~~طعمه و ذخیره پیداکنند، به سان کوه آهن و دریای مواج و غمام شکوهمند و ~~سپهر # ~~بلند از طرف دروازهآ فیروزآباد و جانب دروازهآ خوش1 درآمدند به صفتی که ~~از غبار # ~~مراکب ایشان آفتاب تابنده سر در حجاب تیرگی کشید و روز سفید در تتق شب # ~~سیاهپوش نهان گشت، [703] ### | شعر [اسدی] # چنان تند بر رفت کرد سپاه %~% که شد روی خورشید تابان سیاه # ~~مبارکشاه بوجای با دو هزار و هفصد سوار بر سر پل ریگنه 2 صف بر کشید و ~~سلطان # ~~با سه هزار مرد جنگی بر سر پل درقراه1 رایت برافروخت، و بکتوت با پنج ~~هزار # ~~سوار خراسانی از یمین و یسار [به] شهر حمله آورد. ملک اسلام غیاث الحق ~~والدین # ~~سلاح نبرد بر تن خود راست کرد و بر پشت ادهم بادرفتار، پولادشم، رخش ~~وش، # ~~شبد یزتک، دلدل دل که هنگام پویه و تاخت مرکب تیز کام وهم را به یک کام # ~~صد ساله راه پس گذاشتی، ### | نظم # چو شب بود و در شب چو بشتافتی %~% به تک روز بگذشته دریافتی PageV01P703 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0707.png) # # بگشتی چپ و راست هنگام کار %~% چو بر کار بر نقطهای چند بار # # نهادی به لطف آن گره بسته ms586 دم %~% دو سه بار بر یک درم چار شم # # چو بینائی دیده بی رنج راه %~% رسیدی به هر جا که کردی نگاه # ~~سوارگشت و با لشکری چون صواعق جهانسوز، و چون قطرات آمطار بی حساب، # ~~و چون رغود در خروش و چون بحور در جوش و چون جبال در حمله # شعر[ملک فخرالدین کرت] # دلیران غوری که هنگام جنگ %~% نترسند از شیر و ببر و پلنک # همان نامداران مرز هری %~% که هستند هر یک جدا لشکری # بلوچان که دیوان مازندران %~% به دیوی نخواهند از ایشان امان # ~~با رایات همایون از شهر بیرون آمد؛ به عظمتی که گفتی جمشید است که ~~[704] با # ~~سپاه به آوردگاه میرود و یا سکندر است که با جیوش به صید وحوش حرکت # ~~میکند. و بر منظری عالی مقام کرد و فرمان فرمود تا لشکر از فارس و راجل ~~پیش # ~~روند. سپاه منصور ملک اسلام به یکبار آواز تکبیر برآوردند و دو فرقه ~~شد[ند]. یک # ~~فرقه به طرف دروازهآ فیروزآباد و دیگری به جانب پل ریگنه1 رفت. چون هر ~~دو سپاه # ~~به هم رسیدند، بی هیچ وقفهای و درنگی چون دو کوه با یکدیگر در مخارشت و # ~~مخادشت آمدند و چون دو دریا با هم در ملاطمت و مصادمت. ### | شعر انظامی] # # درآمد به جنبش دو لشکر چو کوه %~% کزان جنبش آمد جهان در ستوه # # تبیره بغرید چون تند شیر %~% درآمد به رقص اژدهای دلیر # # ز شوریدن نالهآ کره نای %~% بیفتاد تب لرزه بر دست و پای # # ز فریاد روئین خم از پشت فیل %~% نفیر نهنگان برآمد ز نیل # # ز بس بانک شیبورا زهره شکاف %~% بدرید زهره بپیچید ناف # # ز غریدن کوس خالی دماغ %~% زمین لرزه افتاد در کوه و راغ # # خروشیدن کوس روئینه کاس %~% نیوشیده را داده بر جان هراس # # جلاجل زنان از نواهای زنگ %~% برآورده خون از دل خاره سنگ # ~~«فخلت الأرض سایرة والنجوم منکدرة والسماء منفطرة»3 و چندانی خون ریخته ~~شد PageV01P704 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0708.png) # ~~که فرسان و ms587 رکبان را جز در موج خون سباحت نمودن مجال دیگر نماند، و ~~پیاده و # ~~نظارکی را جز در بحر دماء قتلی غرقه شدن چاره[ای] دیگر، نی. ### | شعر(اسدی] # # چنان شد ز خون کوه [و] صحرا و دشت %~% که گفتی که کیهان2 همه لاله ~~گشت[705] # ~~و چند نوبت لشکر منصور ملک اسلام غیاثالحق والدین سپاه عدو را از سر پل # ~~«یگنه دور کردند و بسیاری از ایشان را به قتل آورد[ند]. و چون ازین ~~جانب پل که # ~~شهر است مکان مضیق بود و آوردگاه فسیح، از آن جانب که سپاه عدو صف زده # ~~بودند لشکر ملک اسلام غیاث الحق والدین مجال جولان وصف کشیدن نداشتند، # ~~گام پنج پس آمدند تا لشکر خصم بی تحاشی بدان موضع تنگ درآیند. مرد پنج ~~از # ~~دلیران هروی و کماة رجال سپاه ملک اسلام با اصحاب خود موافقت ننمودند و ~~از # ~~آن موقف - که دیگران پس نشستند - پس نرفتند. لشکر خصم چون دیدند که ~~سپاه # ~~ملک اسلام غیاث الحق والدین پس رفت، قرب هفصد سوار نامدار آهن پوش از ~~پل # ~~بگذشتند. آن دلیر[ان] پنج که از مقام خود بس نشسته بودند با ایشان در ~~حرب آمدند # ~~و به زخم تیر ناوک و ضرب تیغ بلارک آن هفصد مرد کین ورز را از آنکه به ~~کوچه و # ~~ممر مضیق درآیند مانع آمدند و هر چند که قواد سپاه ملک اسلام غیاث الحق # ~~والدین، خلد ملکه، آن پنج مرد نامدار هروی را میگفتند که پس نشینید تا ~~سپاه # ~~بکتوت به کوچهها در آیند، ایشان نمیشنودند و پیشتر میرفتند. # مبارکشاه بوجای چون جلادت و اقدام آن مرد پنج هروی را مشاهده کرد تیغ # ~~برکشید و بانگ بر سپاه خود زد و گفت «شرم نمی دارید که هفصد مرد ~~نامدارید، # ~~تاژیک [ی] پنج را به قتل نمیتوانید رسانید؟! پیش روید و آن پیادگان ~~باسل پر دل را # ~~گرفته پیش من آرید.» سپاه او به یکبار چون عفاریت و شیاطین حمله آوردند ms588 ~~و با # ~~سیوف مسلوله بر سر آن پنج دلیر هروی راندا[ند]. سه تن بسلامت رفتند و ~~دو دیگر # ~~یکی چون پهلوان محمد شیخ علی که در رزم رستمی بود و دیگر چون مسافر # ~~شکیبائی که در دلیری بیژنی، به قتل رسیدند. و آهنگ آن کردند که سر از ~~تن پهلوان # ~~محمد شیخ علی جدا کنند، که لشکر منصور ملک اسلام[706] غیاث الحق والدین ~~PageV01P705 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0709.png) # ~~چون اژدهای دمان و کوه کران پیش آمدند و به زخم تیر جهان روشن را بر ~~چشم آن # ~~ملاعین چون شب تیره گرداند اند] و چند تن را از اکابر و وجوه سپاه ~~بکتوت به قتل # ~~ورداند] و ایشان را از آن مقام پس نشاند[ند]، «فبددوا نظامهم و زعزعوا ~~عن المقام # ~~قدامهم»1 # از آن جانب سلطان با سه هزار سوار نامدار بر شط کارتبار با لشکر ملک ~~اسلام # ~~غیاث الحق والدین در مقارعت ومقاتلت آمد و چون او ضربت دستبرد هرویان # ~~ندیده بود و شربت حربت حرب ایشان نچشیده، بی تحاشی و رعبی با سیصد سوار # ~~گزیده از پل درقراه2 بگذشت. مبارزان هروی با او در حرب آمدند. اسب ~~سلطان تیر # ~~خورد. پیاده گشت و خواست که بر مرکب دیگر سوار گردد، لشکر منصور ملک # ~~اسلام غیاث الحق والدین به یکبار حمله کردند و زمرهای را که از یمین و ~~یسار # ~~سلطان صف زده بودند منهزم گردانیدند. سلطان متحیر بماند و هیچ مخلصی و # ~~مفری ندید، جز آنک خود را در آب انداخت. حکم اندازی از قبیلهآ شمعانیان # ~~حسام الدین نام تیری بر کتف سلطان زد. سلطان خفتانی پوشیده بود و در ~~زیر او زره # ~~داودی3 در بر کرده. تیر از خفتان و هر دو زره بگذشت و مقدار سه انگشت ~~در کتف # ~~او نشست. # سلطان چون آن زخم خورد، سراسیمه و مضطر گشت. بانگ بر سپاه خود زد # ~~و گفت «ای اصحاب مرا از دست این طایفه که در پیش زخم تیر ایشان آهن ms589 ~~حریر # ~~است و اهرمن اسیر، خلاص دهید.» سپاه او همه یک عزم حمله کردند و او را ~~از آن # ~~آب بیرون آورد[ند] و از آن معرض مهلک مخلص گردانید [ند] و از آن ورطهآ ~~بیمناک # ~~نجات داد[ند]. # القصه برین نوع که به ذکر پیوست تا هنگام زوال دو فریق با هم در قتال ~~بودند # ~~و چون زوال درگذشت و خسرو سیارگان روی به مغرب نهاد سلطان و بکتوت # ~~دست از حرب [707] بازداشتند. ملک اسلام غیاث الحق والدین به شکرانهآ آن ~~که # ~~سپاه عدو را فتحی دست نداد و بسیاری از ایشان به قتل رسید و زخم خورد، ~~PageV01P706 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0710.png) # ~~حضرت باری تبارک و تعالی را سجدات شکر به جای آورد و بر خود نذرها واجب # ~~گردانید و گفت: ### | شعر[دقیقی] # # ایا دادگر داور بینیاز %~% خداوند جانبخش بنده نواز # # جهان آفریننده، یزدان توئی %~% خداوند دین و دل وجان توئی # # به تو روشنی دیدهآ روز را %~% همان شمع ماه شب افروز را # # ز تو چرخ گردنده بالا و هست %~% به فرمان تو جمله بالا و یست # # توانای[ی] و دانش و هوشمند %~% تو بخشی، نه اختر، نه چرخ بلند # # کلید در فتح و نجح سپاه %~% تو داری، نه لشکر، نه کشور، نه شاه # ~~و جماعتی [را] که در آن حرب قدم بقدم پیش نهاده و با سنان جان ستان و ~~خنجر # ~~خون افشان برحسب ### | شعر # إن العلی فی شفار البیض کامنة %~% آو فی الآسنة من عسالة ذبل # بدرستی که بلندی در تیزیهای کنارههای شمشیرها پنهان شونده است # یا در آهنهای سرهای نیزهآ لرزان پژمرده # با سپاه کینه خواه دشمن در حرب آمده خلعت پوشانید و لشکر را سلاح و # ~~مرکب داد. و از آن جانب بکتوت روز دیگر با تمامت سپاه سوار گشت و آب از # ~~جویها بینداخت و شیخ الاسلام خواجه ابواحمد را پیش ملک اسلام غیاث الحق # ~~والدین فرستاد وگفت که «اکر ملک اسلام پنج خانوار مردم را که تعلق به ~~امرای ms590 # ~~لشکر بوجای دارد بیرون فرستد دست از حرب کوتاه گردانم و پای از مقارعت ~~و # ~~عداوت پس کشم، والاکه ملک اسلام [708] سخن من نخواهد شنید انهار این ~~دیار # ~~را خراب خواهم کرد.» # چون شیخ الاسلام خواجه ابواحمد به شهر آمد و آنچ که بکتوت گفته بود به # ~~ملک اسلام غیاث الحق والدین رساند، ملک اسلام فرمود که «اگر همهآ این ~~ولایت را # ~~بکتوت بسوزد و اشجار را قلع کند و انهار را بینبارد، یک تن را از آن ~~گروه که او # ~~می طلبد بیرون نخواهم فرستاد.» # روز دیگر شیخ الاسلام خواجه ابواحمد و طایفهای از نواب وحجاب و # ~~جماعتی از ائمه واشراف شهر به خدمت ملک اسلام غیاث الحق والدین آمدند و ~~PageV01P707 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0711.png) # ~~ثناء فراوان خواند[ند] وگفت [ند]: ### | سعر[انوری] # زهی به تقویت دین نهاده صد انگشت ### | مآثرت ید بیضاء دست موسی را # تموده عکس نگینت به چشم دشمن1 ملک ### | چنانک زمرد نموده افعی را # ز کنه رتبت تو قاصرست دیدهآ عقل ### | بلی ز روز خبر نیست چشم اعمی را # به خاک پای 2 تو صدبار طعنه پیش ز دست ### | سپهر تخت سلیمان و تاج کسری را # ~~بعد از ادای مدح عرضه داشتند که «اکر ملک ملوک اسلام خانوار[ی] دو سه ~~را که # ~~بکتوت طلب می دارد بیرون فرستد تا از در شهر برخیزد و غلهآ این ولایت ~~از بی آبی # ~~خشک نگردد و راهها گشاده شود و آتش این فتنه انطفائی پذیرد، از صواب ~~بعید # ~~نبود.» ملک اسلام غیاث الحق والدین در جواب فرمود که «آنچ شما میگوئید ~~بر # ~~دست من آسان است. اما این قوم به جهت قتل و نهب بدین ولایت آمدهاند؛ ~~چه، # ~~شاهزاده یسور طمع درین شهر کرده است و گفته که اگر هرات مرا مسلم گردد ~~تا # ~~اقصاء عراق در تحت [709] تصرف من درآید.» # شیخ الاسلام خواجه ابواحمد گفت که «اگر اجازت ملک اسلام باشد؛ بار # ~~دیگر پیش بکتوت روم و مزاج او معلوم کنم. ms591 اگر چنانک به خانوار پنج مردم ~~که بد و # ~~دهیم دست از حرب باز میدارد و مخالفت دیگر نمینماید و بر آنچ که میگوید # ~~سوکند میخورد، بازگردم و ملک اسلام را از آن معنی آگاه گردانم تا بر آن ~~موجب که # ~~رأی عالی انور ملک اسلام اقتضاکند برویم.» ملک اسلام فرمود که «روا ~~باشد.» # روز دیگر شیخ الاسلام خواجه ابواحمد از شهر بیرون آمد. چون به لشکرگاه # ~~بکتوت رسید، هیچ آفریده را ندید. فرسنگ پنج در عقب بکتوت برفت. از ~~بکتوت و # ~~سپاه او خبری نیافت. سواری پیش ملک اسلام غیاثالحق والدین فرستاد و از ~~رفتن # ~~بکتوت بر سبیل تعجیل خبر داد. ملک اسلام غیاث الحق والدین فرمود که «از ~~دو PageV01P708 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0712.png) # ~~حال بدر نیست. یا مکری و خدیعتی کردهاند و یا شاهزاده یسور را از طرفی ~~خبری # ~~رسیده که بکتوت را بشتاب طلب داشته.» # و راوی چنین تقریر کرد که سبب رفتن بکتوت از هرات بر نهج سرعت آن بود # ~~که شاهزاده یسور را چنین گفتند که لشکرهای عراق درین هفته میرسند. ~~شاهزاده # ~~یسور از آن خبر اندیشه مند شد. ایلچی نزد بکتوت فرستاد که باید که ~~بزودی # ~~مراجعت نماید. بکتوت بدین واسطه از هرات برفت. و چون پیش شاهزاده یسور # ~~رسید هم در آن روز باز خبر آوردند که عساکر عراق و خراسان بر عزیمت ~~آمدند. اما # ~~دو ماه دیگر بباید تا بدین سرحد رسند. شاهزاده یسور از آن خبر خوشدل ~~گشت. # ~~شاهزادگان و امرای سیاه را گفت که «مصلحت چیست؟ اگر باز به خراسان و # ~~مازندران لشکر کشیم کار سفر ما دور و دراز گردد؛ چه، یک سال میبود که ~~از اوطان # ~~خود حرکت کردهایم و از اروغ1 چنگیزخان هیچ شاهزاده در اسفار چنین تلبث # ~~ننموده است که ما. و اگر هم درین مقام [710] ساکن باشیم امرای خراسان ~~برسند و # ~~چون لشکر ما غنیمت بسیار دارند و مایل مسکن خوداند، چنانک دلخواه ما ~~بود # ~~حرب نکنند.» ms592 # شاهزادگان و امرا و اعیان سپاه گفتند که «تدبیر با صواب آن است که به ~~هرات # ~~رویم و شهر را محاصره کنیم و تا آمدن عساکر خراسان بر در شهر بنشینیم.» ~~شاهزاده # ~~یسور آن تدبیر را پسندیده شمرد و عزیمت سفر به طرف هرات مصمم گردانید و # ~~سه هزار سوار را به جانب طوس فرستاد تا تحقیق احوال عساکر عراق کنند و ~~هزار # ~~سوار دیگر به جانب خواف و قهستان نامزد گردانید. PageV01P709 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0713.png) # ذکر صد و بیست و ششم # در حرب شاهزاده یسور با # علک اسلام غیاث الححق والدین # راوی چنین گفت که شاهزاده یسور از قراتپه2 لشکر به جانب شهر هرات # ~~کشید و بر سبیل مقدمه بکتوت و مبارکشاه و سلطان را با شش هزار سوار پیش # ~~فرستاد. بکتوت روز دوشنبه بیست و دوم ربیع الاول سنهآ مذکور به ~~رودخانهآ هرات # ~~فرود آمد و روز جمعه بیست و ششم ربیع الاول سنهآ مذکور شاهزاده یسور در # ~~مرغزار بشوران نزول کرد. # چون خبر آمدن شاهزاده یسور[به] ملک اسلام غیاث الحق والدین رسید # ~~بفرمود تا نقبا و ؤجوه سپاه و ابطال و کماة شهر کار حرب را ترتیب دهند ~~و در حفظ و # ~~حراست دروازهها و بندها و برجها احتیاط و حزم تمام به جای آرند و هر ~~چند که # ~~طایفهای از اعاظم نواب و حجاب و جماعتی از ائمه و اشراف شهر ملک اسلام ~~را # ~~گفتند که «شاهزاده یسور میرسد، اگر ملک اسلام محقر نزلی پیش او فرستد ~~از # ~~مصلحت بعید نبود. # ملک اسلام فرمود که «اگر من طایفهای را به استقبال او نامزد گردانم و ~~چیزی # ~~پیش او فرستم، شاهزاده یسور را گمان شود که [711] مگر من ازوخایفم و سر ~~صلح # ~~و ایلی دارم. بر طمع آن جماعتی را که از بادغیس آوردهاند طلب دارد. و ~~چون ایشان # ~~را پیش او فرستم، نکودریان را بطلبد. و چون نکودریان را بیرون نفرستم، ~~برنجد. من # ~~از اول وهله در درخواست ms593 و تردد ایلچیان او ببندم. باقی مرا به هیچ وجه ~~از # ~~وجوه با شاهزاده یسور روی مصالحت و موافقت نیست. خصوصا اکنون که # ~~خراسان را ویران گردانید و چندین هزار مسلمان را به قتل رسانید.» بعد ~~از آن سوگند # ~~خورد: PageV01P710 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0714.png) ### | شعر[ابیوردی] # وأقسم بالبیت الرحیب فتاوه %~% و بالحجرالملثوم والحجر والرکن # و سوگند میخورم به خانهای که فراخ است پیش درگاه او # و به سنگی که بوسه زده شده است و به حجر یعنی حطیم و رکن یمانی ### | شعر[علائی] # # به حق کعبه و حجاج و یثرب وبطحا %~% به حق جنت و رضوان و سلسبیل وقصور # # په حق حامل قرآن و قدر و جاه نبی %~% به حق موسی عمران وحرمت که طور # ~~که اگر کسی از وضیع وشریف، و خواص و عوام این شهر بی اجازت من پیش # ~~شاهزاده یسور رود و یا چیزی فرستد، به نکال و عقاب هرچه تمامتر عبرت # ~~عالمیانش گردانم. # و از آن جانب شاهزاده یسور شاهزادگان و امرای عسکر را گفت که «امروز بر # ~~من محقق و مبین گشت که مرا در تمامت ممالک سلطان ابوسعید خصمی قوی تر و # ~~معاندی عظیم تر از ملک غیاثالدین نیست، و برین گونه که او از مکنت و ~~کثرت سپاه # ~~من حسابی برنگرفت و از فرمان من تمرد نمود، نه همانا که به هیچ باب با ~~من سربه # ~~صلح درآرد. اکنون بر من از جمله فروض و قروض است که این خطه را با ~~ولایت # ~~غور از دست او بیرون کنم.» # شاهزادگان و امیران سپاه یک بیک برو ستایش و ثنا خواندند: ### | شعر [فردوسی) # [712]خواندند بر وی همه آفرین %~% که ای نازش تخت و تاج و نگین # زمین گلشن از پایهآ تخت تست %~% هوا روشن از مایهآ بخت تست # همه بندهآ خاکیای توئیم %~% همه پاک زنده به رأی توئیم # ~~بعد از آن شاهزاده یسور ابواب خزائن بگشاد و لشکر را به زر و سیم و ~~اسلحه بر # ~~حرب وضرب ms594 حریص گردانید و اطراف شهر را برای امرای سپاه بخش کرد. روز # ~~دیگر ### | شعر[بد یعی] # # چو جمشید خورشید رخشنده چهر %~% برآمد برین تختگاه سپهر PageV01P711 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0715.png) # ~~به عظمت هرچه پیشتر1 و شکوه هرچه تمامتر با لشکری آراسته از مرغزار ~~بشوران # ~~سوارگشت و روی به طرف شهر هرات آورد. و چون نزدیک شهر رسید بفرمود تا ~~در # ~~برامان شادروان شاهی و سایه بان پادشاهی او برکشیدند و سپاه او چون مور ~~و ملخ # ~~از یمین و یسار صف زدند واز طرف دروازهآ خوش و دروازهآ فیروزآباد و ~~دروازهآ # ~~عراق و دروازهآ برامان2 و دروازهآ ملک3 شاهزادگان و امرا با سپاه بی حد ~~درآمدند. # ملک اسلام غیاث الحق والدین بر بام قصر عالی حصار برآمد و بفرمود تا در # ~~مقابل شاهزاده یسور شادروان و سایه بانی که سلطان ابوسعید در باب او ~~مبذول # ~~داشته بود برافراشتند. رایات همایون برافراخت و شرفات بروج حصار را به ~~رماح و # ~~درفش کاویانی بیاراست؛ به صفتی که گفتی: ### | شعر (اسدی] # فروشد به ماهی و بر شد به ماه %~% بسن نیزه و قبهآ بارگاه # ~~و از مناظر حصار و دروازهها و بروج و بندهای شهر به یکباره نعرهآ گردان ~~و آوای # ~~کوس غران و فریاد طبل نوان و نالهآ نای رویین وخروش گاودم و سفید مهره4 # ~~برخاست و مرد بیحساب و اندازه از سوار و پیاده از دروازهها بیرون رفت، ~~و از # ~~طرفین هردو فریق در یکدیگر افتادند و جهان یپر آوای مردان اسبان کشت. ~~[713) ### | شعر[فردوسی] # برآمد ز هر دو سپه بانگ کوس %~% هوا نیلگون شد، زمین آبتوس # چو برق درخشنده از تیره میغ %~% همی آتش افروخت از گرز و تیغ # هواگشت سرخ و سیاه و بنفش %~% ز بس نیزه وگونه گونه درفش # زمین شد به کردار دریای تیر %~% همه موجش از خنجر و گرز و تیر # دمان باد پایان چو کشتی پر آب %~% سوی غرق دارند گوی[ی] شتاب PageV01P712 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0716.png) # همه گرز بارید بر خود و ms595 ترک %~% چو ماه خزان، بارد از بید برگ # خروشان سواران واسبان ز دشت %~% ز بهرام وکیوان همی در گذشت # همه تیغ و ساعد به خون گشته لعل %~% خروشان دل خاک در زیر نعل # دل مرد بد دل گریزان ز تن %~% دلیران ز خفتان بریده کفن # ~~و از طرف دروازه برامان بر سر پل انجیر و جوار قهندز و گذر جایهای ~~برامان، و از # ~~طرف دروازهآ عراق در محوطات و باغات سینان1، و از طرف دروازهآ ~~فیروزآباد بر سر # ~~بل در فراه و جوار کارتبار، و از طرف دروازهآ بر سر پل ریگنه و حایط ~~مرکتای2 و # ~~کوچههای باد مرغان، و از طرف دروازهآ ملک در کوچهآ قهندز و باغات و ~~شارع باغ # ~~سفید لشکر منصور ملک اسلام غیاث الحق والدین با سپاه شاهزاده یسور در ~~حرب # ~~آمدند و از هر دو جانب بسیاری از کماة رجال و شجعان سپاه به قتل رسید. # و چون شاهزاده یسور بانگ بر بهادران لشکر میزد که پیش روید و غوریان و # ~~هرویان را به قتل رسانید و ممر و گذرگاه شهر را بگیرید، ایشان بر سبیل ~~امتثال، در # ~~نظر او فری و کری مینمودند، و چون از نظر شاهزاده یسور غایب میشدند پای ~~از # ~~مقارعت و محاربت پس میکشیدند و دست از مقاتلت و ممارات بازمی داشت ~~[ند]. # در اثناء این حالت نظر شاهزاده یسور بر حصار افتاد و آن شادروان و سایه ~~بان # ~~پادشاهی [714] ملک اسلام غیاث الحق والدین بدید. متغیر شد. شاهزادگان ~~را # ~~گفت «بنگرید که به چه نوع ملک غیاثالدین با ما که از اروغ بزرگ پادشاه ~~جهانگیر # ~~چنگیز خانایم مقابلی میکند!» # شاهزاده یسور درین سخن بود که به فرمان ملک اسلام غیاث الحق والدین # ~~حکم اندازی از بارهآ شهر تیری بینداخت، چنانک آن تیر نزدیک سایه بان ~~شاهزاده # ~~یسور فرود آمد. از سبب نزول آن تیر جماعتی که آنجا بودند بس نشستند و ~~خیمهآ # ~~شاهزاده را برکندند. هرویان چون دیدند ms596 که خیمهآ شاهزاده یسور و سایه ~~بان بارگاه او PageV01P713 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0717.png) # ~~را پس بردند، به یکباره نعرهآ شادمانی برآوردند و کوس و طبل را در ~~غریدن و نالیدن # ~~آورداند] و بر جنگ حریص گشت اندا شاهزاده یسور چون آن حالت را مشاهده ~~کرد # ~~و نعرهآ شادی و سرور هرویان به سمع او رسید منقبض گشت و از آن موضع که ~~بارگاه # ~~او زده بودند حرکت کرد و در موقفی «مشحونا ببهم الرجال و محفوفا بکماة ~~الأبطال»1 # ~~بایستاد و مبارزان و دلاوران سپاه را بر اقدام و تجلد و تهور مأمور ~~گردانید. # لشکریان چون دانستند که شاهزاده یسور در غضب است، به یکبار چون کوه # ~~آهن از جای خود بجنبیدند و بر لشکر منصور ملک اسلام غیاث الحق والدین ~~حمله # ~~آورد[ند] و در آن یک حمله از فیلقین قرب هفصد مرد نامدار زخم خورد و ~~بسیاری # ~~به قتل رسید، واگر چنانک ملک اسلام غیاث الحق والدین سپاه منصور خود را ~~از # ~~پیش رفتن و در صحراوات جنگ کردن منع نفرمودی، محاربت بین العسکرین در # ~~دشت خیادوان2[؟] و صحرای قهدستان بودی. # و مقصود ملک اسلام غیاث الحق والدین از آن منع آن بود که چون هرویان را # ~~عادت آن است که هنگام مبارزت و رزم، دیوانهوار، بی آنکه شرایط حرب به ~~جای # ~~آرند بی جواشن و دروع به مجرد تیر و کمان و سپر و شمشیر روی به میدان ~~حرب # ~~می نهند و با جماعتی که وقت کوشش چون کوه آهناند و روز جوشش چون دریای # ~~موج زن معاملت و مقارعت [715] مینمایند نباید که چشم زخمی حادث گردد # ~~ایشان را از پیش رفتن باز میزد، ### | شعر[فردوسی] # چنین تا شب تیره سر در کشید %~% درخشنده خورشید شد ناپدید # ~~در چهار طرف شهر هر دو سپاه با هم حرب کردند و چون خسرو روم شاه زنگبار # ~~منهزم گردانید وجهان چون عباسیان لباس قیرگون درپوشید، # شعر[سیف اسفرنگی] # # روی آفاق چوگیسوی بتان شد شبرنگ %~% پرچم شاه ms597 برافراخت سپاه شهرنگ # # شد پدید از تتق عودی شب تیر شهاب %~% چون زه تافته بر نیم کش هفت اورنگ ~~PageV01P714 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0718.png) # # خط بیجاده مثال شفق آن شکل نمود %~% که بود در تنهآ شیشه شراب گلرنگ # ~~شاهزاده یسور دست از حرب بازداشت و سپاه او از دشت رزم خسته و خایب به # ~~اوطان خود رفتند. و از آن جانب ملک اسلام غیاث الحق والدین فرمان فرمود ~~تا آن # ~~شب تمامت رجال هرات بر سر باره و به دروازهها رفتند و به سانتی حفظ و ~~حراستی # ~~نمودند که از آواز و خروش بأس دلیران هروی اسماع سپاه شاهزاده یسور ~~کرگشت و # ~~دلهای ایشان غم خور و خاطرها پریشان شد و با هم گفتند که «شاهزاده یسور ~~رنج # ~~بیهوده می برد. شاهزاده براق و دوا با عساکر بی حد و اندازه به ~~محاصرهٔ‌ این شهر # ~~حصین قیام نمودند؛ چه، دانستند که به جنگ کسی بر هرات دست نیابد.» # و در آن شب قرب صد تن را که در خانههای خود غنوده بودند و بر خلاف # ~~حکم ملک اسلام غیاث الحق والدین رفته، عسسان بگرفتند و بامداد به خدمت # ~~ملک اسلام آورد[ند]. ملک اسلام به جهت نفاذ امر و تأکید سیاست را آن ~~گرفتگان را # ~~ادب بلیغ [716] فرمود و چند تن را بر دروازهها برآویخت. و چون شب تیره ~~به آخر # ~~رسید و خسرو سیارگان خنجر زراندوده برکشید، ### | شعر[اسدی] # # چو برداشت چادر ز پیش آفتاب %~% سپیده برآمد بپالود خواب # # تبیره برآمد ز هر دو سرای %~% جهان شد پر از نالهآ کره نای # # هوا خیره گشت از فروغ درفش %~% طبرخون و زرد و سیاه و بنفش # # کشیده همه تیغ گرز و سنان %~% همه راه را گرد کرده نهان # # تو گفتی سپهر و زمان و زمین %~% بپوشد همی چادر آهنین # # به پرده درون شد خور تابناک %~% ز جوش سواران و از گرد خاک # # ز هرای اسبان و آوای کسوس %~% همی آسمان بر زمین داد بوس # # چو ms598 دریای خون شد همه دشت و راغ %~% جهان چون شب وتیغها چون چراغ # # هواگفتی از گرز و از آهن است %~% زمین یکسر از نعل و از جوشن است # روز1 دیگر هر دو سپاه تا هنگام غروب آفتاب با هم در مقاتلت و مقارعت # ~~بودند و مبارز بسیار از هر دو طرف به قتل پیوست. هژده روز متعاقب برین ~~نسق که # ~~به ذکر پیوست با ملک اسلام غیاث الحق والدین حرب کرد. و چون دانست که ~~به PageV01P715 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0719.png) # ~~حرب وضرب فتحی روی نخواهد نمود، خود بنفسه با تمامت سپاه که قرب چهل # ~~هزار مرد بود چند روز دیگر به تلف غله و خرابی بیوقات و قصور روستاقات ~~و قلع # ~~اشجار مشغول شد و چند نوبت خربوست و امرای دیگر را به در دروازه فرستاد ~~و # ~~گفت که «اگر ملک اسلام خاتون [و] پسر بوجای را با محقر نزلی بیرون ~~فرستد به # ~~چنین سوگند که من غلهآ این ولایت را نسوزم و بزودی ازین دیار بروم.» # ملک اسلام بدانچ که مطلب و مرام شاهزاده یسور بود رضا نداد و در جواب # ~~گفت که «هفت سال میشود که غلهآ این ولایت را ملخ میخورد. امسال دیگر ~~همان # ~~فرض کنیم که ملخ خورد.» # القصه، یک ماه پیوسته شاهزاده یسور هرات را محاصره کرد [717] و تمامت # ~~غله را بسوخت و از ضعفا و فقرا قرب هزار تن را به قتل رساند و بعد از ~~یک ماه # ~~خایب و خاسر به چشمهآ سلوین رفت و از چشمهآ سلوین بعد از دو روز متوجه # ~~گرمسیر شد. پس از حرکت او به طرف گرمسیر به چند روز، امرای ممالک ~~خراسان # ~~«مع جیوش لو آرزاموا الچو لاستنزلوا طیارته او وردوا لأبدوا قرارته.» ~~به هرات آمدند. # ~~ملک اسلام غیاث الحق والدین با چهار هزار سوار نامدار غوری و هروی و ~~نکودری # ~~و امرای خراسان متعاقب شاهزاده یسور لشکر کشیدند و تا میدان زریر1 ~~برفتند و # ~~امیری را از امرای ms599 عسکر او قبرجه نام با دویست تن دیگر به قتل رساند ~~[ند]. # و چون شاهزاده یسور بر نهج شتاب رفته بود و عساکر خراسان و عراق از راه # ~~دور آمده، مراجعت نمودند. و چون به هرات رسیدند ملک اسلام غیاثالحق # ~~والدین ایشان را مال و اجناس بی حد داد و در اعزاز و اکرام هر یک ~~مبالغت تمام به # ~~جای آورد. امرا نیز به جای او به جهت ثبات قدم و ابقاء عهود و مقابلت و ~~مقاومت # ~~او با شاهزاده یسور تکریم و تجمیل هرچه پیشتر مبذول داشتند و خلعتهای # ~~گرانمایه و مراکب گوهری و اسلحهآ قیمتی داد و نواب و مبارزان او را ~~بنواخت و # ~~تربیت مخصوص گرداند. PageV01P716 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0720.png) # ذ کو صد و بیست و هفتم # در تخلف ملک قطب الدین # سفزار با ملک اسلام غیاث الحق والدین # راوی چنین تقریر کرد که ملک قطبالدین بن ملک رکن الدین - که ملک خطهآ # ~~سفزار بود - پیش ازین تاریخ دو نوبت با ملک اسلام غیاث الحق والدین ~~[718] # ~~تخلف کرد و به حضرت پادشاه وقت و امرای خراسان رفت و مال بی حد در باخت # ~~تا باشد که پادشاه و امرا شهر اسفزار را بتمامی بد و مسلم دارند. امرا ~~فرمودند که # ~~اسفزار و فراه و سجستان تا حد افغانستان از توابع و مضافات شهر هرات ~~است و از # ~~عهد قدیم باز در حکم ملوک غور بوده و احکام پادشاهان چنگیزخانی و امرای # ~~پیشین بر آن ناطق و شاهد است. مصلحت کار تو در آن است که رجوع به ملک # ~~اسلام غیاثالحق والدین کنی و ما به جهت تو به ملک چیزی نویسیم تا در ~~باب تو # ~~عنایت مبذول دارد و ملکی خطهآ اسفزار به تو دهد. # القصه ملک اسلام غیاث الحق والدین در هر دو کرت به ملک قطبالدین # ~~مکتوبات فرستاد و در مراجعت او به اسفزار تأکید و مبالغت تمام نمود. و ~~چون # ~~ملک قطبالدین به هرات آمد ملک ms600 اسلام او را به عاطفت ملکی مخصوص و # ~~محظوظ گردانید و ملکی خطهآ اسفزار را برو مقرر ساخت. ملک قطبالدین تا ~~این # ~~سال مذکور به حکم ملک اسلام غیاثالدین در خطهآ اسفزار حکومت راند و در ~~هر # ~~چند گاه به اسم خدمت به هرات آمد و به هنگام مراجعت ملک اسلام غیاث ~~الحق # ~~والدین او را به خلعت فاخر و تشریف گرانمایه بهره مند و قویدل گردانید. # و چون شاهزاده یسور به هرات امد و به کار خرابی شهر و تلف کردن و # ~~سوختن غله قیام نمود و پنج هزار سوار به اسفزار فرستاد تا غلهآ اسفزار ~~را نیز # ~~بسوزانند، ملک قطب الدین پیش ایشان بیرون آمد و گفت که «من بنده و خد ~~متکار و # ~~منقاد شاهزاده یسورم» و مال بی حد بدان لشکر داد و ایشان را به دلخوشی ~~تمام از # ~~اسفزار باز گرداند و مکتوبی فرستاد نزد شاهزاده یسور که «اگر پادشاه ~~بزرگ جهانگیر PageV01P717 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0721.png) # ~~من بنده را لشکر دهد، خطهآ اسفزار را بکلی از تحت نظر ملک اسلام ~~غیاثالحق # ~~والدین بیرون کنم و سکه و خطبهآ این ولایت را به نام نیک پادشاه ~~گردانم.» ### | شعر[فردوسی] # [719) چنین گفت: من شاه را بندهام %~% همی باژ را گردن افکندهام # به جای درم زر و گوهر دهم %~% سپاسی ز گنجور بر سر نهم # ~~بعد از آن تحف و غرایب بیاندازه نزد او فرستاد. شاهزاده یسور در جواب ~~ملک # ~~قطبالدین را به وعدههای خوث برخلافکردن با ملک اسلام غیاث الحق والدین # ~~ترغیب کرد و گفت «هر چند لشکرکه ترا بباید، بفرستم. به همه حال مستظهر ~~و # ~~فارغ البال وقوی حال باش.» # چون یرلیغ و تشریف به ملک قطبالدین رسید مبتهج و خوشدل گشت و # ~~بواسطهآ آن تربیت که از شاهزاده یسور بدو رسید سر از خط طاعت ملک اسلام # ~~غیاث الحق والدین برداشت و پای در دایرهآ عصیان نهاد. در ماه جمادی ~~الآخر سنهآ # ~~مذکور نماز شامی که خسرو سیارگان ms601 در دریای قیروان غوطه خورد و شاه حبش ~~بر # ~~تختگاه زمردین جامه کلریز درپوشید، ### | شعر # نماز شام چو بر روی گنبد خضرا %~% پدید گشت علامات زهرهآ زهرا # شفق نمود به مانند چادر بر خون %~% فلک نمود به مانند تیغ روهینها1 # سرای پردهآ سیمین مجره بازکشید %~% چو دید در تتق خویش خیمهآ جوزا # بنات نعش بر آکنده گشت بر گردون %~% چو هفت گوهر بر روی تختهآ مینا # ~~نواب و حجاب و ارکان دولت خود را طلب داشت و گفت «ای اصحاب بدانید که # ~~شاهزاده یسور به من یرلیغ نوشته و چنین حکمها فرموده و بر آن سوگندهای ~~عظیم # ~~خورده. ما را مصلحت در آن است که به ایلی او درآئیم؛ چه، بر من چون ~~آفتاب # ~~عالمتاب روشن است که شاهزاده یسور بار دیگر با عسکری به عدد ریگ بیابان ~~و # ~~قطرات باران، PageV01P718 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0722.png) ### | شعر[انوری] # ~~به وقت آنکه به برج شرف رسد خورشید ### | به گاه آنکه به صحرا کشد صبا لشکر # ~~7201) دهان لاله کند ابر معدن لؤلؤ ### | کنار سبزه کند باد مسکن عنبر # ~~به جنس باد شود آسمان به وقت غروب ### | به شکل چرخ شود بوستان به وقت سحر # ~~به وقت شام همی این به آن سپارد گل ### | به گاه بام همی آن بدین دهد اختر # ~~به رنگ عارض خوبان خلخی در باغ ### | میان سبزه در افشان شود گل عبهر # ~~شگفته نرگس پویا به طرف لالهستان ### | چنانک در قدح گوهرین می احمر # ~~به خراسان خواهد آمد، و درین کرت چون غلهآ شهر هرات را بخوراند بکل ~~هرات # ~~خراب شود. اکنون تدبیر آن است که این خطه را از دست نواب ملک اسلام # ~~غیاث الحق والدین بیرون کنیم وحصونی را که درین نواحی است بگیریم و ~~اتباع و # ~~ملازمان و احبا ویاران خود را به حصار درآریم؛ چه، این حصار بس حصین ~~است و # ~~از ذخیره و اسلحه مملو. وچون آوازهآ مخالفت من با ملک غیاثالدین به سمع # ~~شاهزاده یسور رسانند، بی ms602 شک که سپاهی به مدد من فرستد. و چون لشکری در # ~~اسفزار متوطن شود، من و ملک ینالتکین فراه به موافقت یکدیگر و معاونت # ~~شاهزادگان سجستان کمر مطاوعت و هواداری شاهزاده یسور بر میان بندیم و # ~~کوچهای پسندیده و خدمتهای شایسته به تقدیم رسانیم. و چون ممالک خراسان ~~و # ~~عراق بر شاهزاده یسور مقرر گردد و قلاع و حصون آن حدود بر دست او فتح ~~شود، # ~~ما را پیش او عرض و اقتدار در تزاید باشد و ولایت و مکنت در تضاعف.» # ~~ازین نوع سخن چند خیالانگیز سوداآمیز به سمع حضار و نظار [721] # ~~رسانید و هر یک را به وعدهها مایل خود گردانید. همه به یکبار برو آفرین ~~خواندند و # ~~گفتند: PageV01P719 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0723.png) ### | شعر[نظامی] # که شاهاا خدیواا جهان داورا! %~% خردمند خویا! خرد برورا! # سر سبزت از سرزنش دور باد %~% دل روشنات چشمهآ نور باد # جوانبخت بادی و فیروز رأی %~% توانا و دانا و قلعه گشائ # به هر جا که روی آری از نیک و بد %~% پناهت خدا باد و پشتت خرد # بعد از دعا عرضه داشتند که «خداوند ملک معظم درین تدبیر حاکم است و # ~~به هر چه امر فرماید ما بندگان به جان بدان مأمور و منقادیم.» ### | شعر [ربیعی] # همه، شاه را چاکر و بندهایم %~% به فرمانش یکسر سرافکندهایم # ~~ملک قطب الدیرن چون دانست که در آن تدبیر همه با او یکدلاند و در آن ~~اندیشه # ~~متفق، در آن شب «ذاجیة الظلم فاحمة اللمم»1 از دلیران اسفزاری شادی ~~فراش را که # ~~مرد بس شجاع و گربز و دلاور و نامدار بود و از جمله معتمدان ملک او، با ~~هژده تن # ~~دیگر نامزد کرد تا در آن شب حصار عبقل2 را بگیرند و خویشتن با دویست ~~مرد # ~~آهن پوش به شهر درآمد و مردم رعیت را به حصار برد و جماعتی که منازع او ~~[بودند] # ~~خحانه های ایشان را غارت کرد و زن و فرزند ایشان را به حصار در ms603 آورد، و ~~بر امید آنکه # ~~حصار عبقل بر دست آن هژده مرد دلاور فتح خواهد شد، بر در حصار منتظر # ~~بنشست. # قضا را کوتوالان حصار عبقل باخبر بودند. آن جماعت را که به حصارگیری # ~~آمده بودند بگرفتند و اکثر را به قتل رساند[ند]. چون این خبر به ملک ~~قطبالدین # ~~رسید، مضطرب و متحیر گشت و آن حالت را به فال نیک نشمرد؛ از اول کار ~~چند # ~~دلیر باسل قاتل نامدار از سپاه او به قتل رسید و آنچه که مقصود او بود ~~حاصل نشد. # ~~آن شب تا روز در اندوه و غم بسر برد. و چون [722] # شعر[سیف اسفرنگی] # # صبح روان کرد باز چشمهآ آتشفشان %~% بار دگر آب زد گلشن روحانیان ~~PageV01P720 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0724.png) # # روزکه فرق سپندکردهبداز شب خضاب %~% روی سفیده پدید باز شد از سر جوان # ~~قرب هزار مرد نامدار با ملک قطبالدین در حصار جمع گشت. و چون امیرعلی # ~~خططائی - که به حکم ملک اسلام غیاث الحق والدین در اسفزار حاکم بود - ~~از # ~~تخلف ملک قطبالدین آگاه شد، با تمام خدم و متعلقان ملک اسلام و زمرهای ~~که # ~~مطیع و منقاد ملک اسلام بودند به پای حصار رفت و شرایط محاصره و ~~دربندان به # ~~جای آورد. و ملک قطبالدین روز دیگر به مشورت زعما و اکابر سپاه خود به ~~ملک # ~~بنالتکین فراه نامه نوشت بدین نوع: ### | شعر[فردوسی] # سر نامه بر نام یزدان خدای %~% کزویست تیکی به هر دو سرای # دل او داد جان و تن زورمند %~% بزرگی و دیهیم و تخت بلند # رهایی نیاید سر از بند اوی %~% یکی را بود فر و اورند اوی # یکی را دگر شوربختی دهد %~% نیاز و غم و درد و سختی دهد # ~~واجبالوجودی که دیده عقل وجان در مطالعهآ بیداء کبریای عزت او حیران ~~است # ~~و غایات انظار و افکار مخلوقات در حضیض کنه جبال کمال صمدیت او ~~سرگردان. # ~~مالک الملوکی که هستی او از مشاکلت زمان و تجدید لیل و نهار و تقدیر ms604 ~~احیاز و # ~~اقطار بینشان است «الذی ترعرع بارادته الغبراء علی الخبراء و تقعقع ~~باشارته البرقاء # ~~علی البلقاء [723] الذی سحسح من هیبتهالرمضاء فی الصرماء و تلخلخ من ~~رحمته # ~~السحناء بالخدلاء»1 # پس از تحمید و توحید باری تعالی و تعظم ملک ینالتکین را به مدایح فراوان # ~~و نعوت بیپایان موصوف و منعوت گردانید، بعد از آن حکایت یرلیغ فرستادن # ~~شاهزاده یسور و تخلف خود با ملک اسلام غیاث الحق والدین و به قتل رسیدن # ~~جماعتی که به جهت گرفتن حصار عبقل فرستاده بود و محاصرهآ امیر علی ~~خططای # ~~حصار را علی التفصیل بازنمود وگفت که «ملک اسلام باید که درین قضیه ~~نصیر و # ~~ممد من باشد و لشکری بزودی بفرستد تا پیش. از آمدن لشکر ملک غیاثالدین # ~~خانهآ خود را به فراه آرم و باقی عمر را به خدمت منقضی گردانم.» # چون نامه به ملک ینالتکین رسید، اندیشه مند شد. اصحاب تدابیر وارباب ~~PageV01P721 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0725.png) # ~~مشورت را طلب داشت و نامهآ ملک قطبالدین بدیشان نمود و گفت که «مصلحت # ~~این کار چیست و درمان این درد کیست که در چنین سروقتی که عساکر خراسان ~~در # ~~نواحی هراتاند و شاهزاده یسور دور، ملک قطبالدین بتجدید فتنهای چنین # ~~برانگیخته و بی هنگام در امریای] چنین صعب خوض نموده.» ### | شعراعزیزی] # کار بی هنگام کردن مرد را بی سر کند %~% روزگارش بر سر آرد، دولتش دیگر ~~کند # ~~قواد سپاه و وجوه درگاه1 او گفتند که «ملک قطبالدین کار نااندیشیده ~~کرده و از # ~~دقیقهآ «الامور مرهونة باؤقاتها»2 غفلت نموده. اگر ملک اسلام او را مدد ~~خواهد # ~~تمامت ولایت فراه در سر و کار این فتنه خواهد شد.» ملک ینالتکین در غضب ~~رفت # ~~و از آن سخن که اعیان فراه و رؤوس سپاه او بگفتند برنجید و گفت «آنچ ~~شما # ~~میگویید بر من چون آفتاب روشن است که [724] بواسطهآ تخلف ملک قطبالدین # ~~با ملک غیاثالدین هزار شور و پریشانی به فراه خواهد رسید، اما اگر من ~~درین # ~~قضیه ms605 ملک قطبالدین را که خویشاوند من است مدد ندهم و لشکری به اسفزار # ~~نفرستم واو را از آن حصار بیرون نیاورم، جماهیر انجمن ایران واعیان ~~بلاد جهان # ~~زبان به طعن من دراز کنند و بگویند که فلانی با وجود چندین سپاه از ~~فراه با اسفزار # ~~نتوانست رفت و ملک قطبالدین را که قرابت اوست مدد نتوانست داد.» نواب ~~او # ~~گفتند که «خداوند ملک اسلام حاکم است. هرچه رأی عالی انور او اقتضای ~~کند # ~~بندگان بدان موجب به تقدیم رسانند.» # ملک ینالتکین بدان سخن خرم و مبتهج و متبسم شد و نواب و حجاب و # ~~اعیان درگاه خود را بنواخت. ### | شعر انظامی] # دگر روز چون چشمهآ آفتاب3 %~% برانگیخت آتش ز دریای آب # ~~نقباء لشکر و زعماء ولایت را پیش خواند وگفت «می خواهم که درین دو روز ~~ده # ~~هزار مرد از سوار و پیاده همه با عدت و ساز نبرد گرد کرده باشید و امور ~~لشکرکشی # ~~را ترتیب داده.» پس از آن به ملک قطبالدین نامهای نوشت که «دل قوی دار ~~که PageV01P722 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0726.png) # ~~اینک با لشکری چون کوه آهن و دریای موج زن میرسم تا باتفاق یکدیگر ~~کینهآ # ~~چندین سالهآ خود را از سپاه غوری و هروی بخواهیم.» # چون نامهآ ملک ینالتکین به ملک قطبالدین رسید، بغایت خوشدل و # ~~مستظهر شد و حق تعالی را سجدات شکر به جای آورد و روز دیگر به امیرعلی # ~~خططای حرب کرد. # و راوی چنین گفت که چون خبر مخالفت ملک قطبالدین به ملک اسلام # ~~غیاث الحق والدین رساندند، روی به حضار، چون: ملک شمسالدین امیر ورنه و # ~~سراج الدین علی [725] و مولانا صدرالدین قاضی ومولانا ناصرالدین عبید ~~الله و # ~~سعدالدین حکیم وغیاثالدین طغرل فوشنجی کرد و گفت که «بحمدالله تعالی که # ~~نقض عهد و میثاق از طرف ملک قطبالدین بود نه از جانب ما. پیش از آنکه ~~از فراه # ~~و سجستان لشکری به مدد و معاونت او به اسفزار آید، مصلحت در آن ms606 است که ~~به # ~~طرف اسفزار حرکت کنیم.» نواب و حجاب مذکور گفتند که «آنچ که خداوند ملک # ~~ملوک الاسلام می فرماید از عین مصلحت ملک است.» بعد از آن ملک اسلام ~~اشارت # ~~راند تا صدر خواجه شهاب نامهای در قلم آورد بدین نوع که: # «به نام واجب الوجودی که فیض فضل وجود جود واصناف الطاف وانواع # ~~اصطناع او در اطراف و اکناف آفاق و انفس فراوان است. کثرت جملهآ ممکنات ~~دلیل # ~~وحدانیت او و تغیر و تبدل کاینات حجت قدرت او. بحر خضم علم وحکمت او # ~~محیط به جملهآ معلومات از ذوات و صفات وکلیات و جزویات وباقیات و # ~~متغیرات و استحقاق طاعات و عبادات و خضوع و خشوع جزاو را ثابت نی که «و ~~لا # ~~تدع مع الله إلها آخر»1 وصنعت فردانیت ونعت وحدانیت وبرائت ذات و صفات ~~از # ~~وصمت قسمت و تهمت کثرت جز او را لازم نی. ### | شعر[فردوسی] # خداوند خورشید وگردان سپهر %~% کزویست پرخاش وپیوند و مهر # سپهرای] برین گونه بر پای کرد %~% شب و روز راگیتی آرایآ کرد # ~~بعد از حمد و ثنای خالق جمله موجودات، امیرعلی خططای و زعماء و اکابر ~~خطهآ # ~~اسفزار، احسن الله اموالهم، باید که از مخالفت ملک قطبالدین اندیشه به ~~خود راه PageV01P723 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0727.png) ### | تاریخ هرات # ~~ندهند ودر محافظت راهها و محاصرهآ حصار واستجماع اسلحه و ادوات # ~~حصارگیری غفلت ننمایند. ما به مبارکی در [726] عقب مکتوب با سپاه بی حد ~~از # ~~غوری و هروی و نکودری و سجزی و بلوچ و خلج میرسیم.» # چون مکتوب شریف ملک اسلام غیاث الحق والدین به امیرعلی خططای # ~~زسید، مستظهر و مبتهج گشت. روز دیگر هزار سوار از شهر هرات به مدد او ~~آمد و تا # ~~مدن ملک اسلام غیاث الحق والدین به اسفزار سه کرت با ملک قطب الدین حرب # ~~کرد و مرد بسیار از جانبین به قتل رسید. PageV01P724 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0728.png) # ذکر صد وبیست وهشتم # در فتح ملک اسلام غیاث الحق # والدین بر ملک ms607 ینالتکین و گرفتاری فراهیان # در رجب سنهآ مذکور ملک اسلام غیاث الحق والدین به طالع سعد و اختر # ~~فرخنده با سپاهی که هر یک هنگام حرب و ضرب چون رستم زال مادهآ جلادت و # ~~بأس اند و چون بهرام گور به وقت شر و شور با بسالت و زور، ### | شعرامتنبی] # # هم المحسنون الکر فی حومة الوغی %~% و احسن منه کرهم فیالمکارم # ایشان نیکوکنندگاناند مانند حمله کردن را در حربگاه کارزار # و نیکوترست ازو حمله کردن ایشان در بزرگیها # # و لولاحتقار الأسد شبفتها بهم %~% و لکنها معدودة فیالبهایم # ~~و اگر نه چنانکه خوار داشتن شیران بودی تشبیه کردن من آن شیران را به ~~ایشان # و لکن آن شیران شمرده شدهاند در میان چهارپایان[727] ### | شعر [نظامی] # # سپاهی به هم کرد چون کوه قاف %~% همه سنگ فرسای و آهن شکاف # # سپاهی که دریا و صحرا و کوه %~% شد از تعل اسبان ایشان ستوه # # نبد شیر درنده را جایگاه %~% نه گور زیان داشت بر دشت راه # ~~از شهر هرات، صینت عن العاهات، بیرون آمد و عنان عزیمت بر سمت خطهآ ~~اسفزار # ~~تاخت. روز دیگر به وقت طلوع آفتاب در یک فرسنگی اسفزار نزول فرمود. # و چون ملک قطبالدین ا[را] از وصول رایات همایون ملک اسلام غیاث الحق # ~~والدین خبر شد، مضطرب و سراسیمه گشت و بغایت دلتنگ و پریشان شد. نواب و # ~~اعیان سپاه او گفتند که «ای خداوند، خاطر مجموع دار و قبضی و وهنی به ~~خود راه # ~~مده که ما بندگان به توفیق الله تبارک و تعالی و یمن دولت تو تا جان ~~داریم با سپاه # ~~ملک اسلام غیاثالدین جنگ خواهیم کرد، و چون وقت مقارعت و محاربت پیش ~~PageV01P725 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0729.png) # ~~آید و روز کین خواستن و کمین ساختن، چهره نماید و اوان جانبازی و ~~چارهسازی # ~~شود. # شعر[سیف اسفرنگی] # اندران روز که در چشم سراندازان کوه ### | چون سراب از مدد حمله نماید بی جای # چشمه تیغ ز رخسار سواران تابد ### | همچو در ms608 آینهآ آب روان کاهربایآ # از غبار سپه و عکس رخ کشته کند ### | در هوا میغ اجل کهگل خورشید اندای # تیر در خانهآ دیده چه بود؟ مردم جوی ### | گرز در هاون کله چه بود؟ سوداسایآ [728] # ~~چون حیدر خشم آلود و چون سپهر دوداندود و چون یم بر موج و چون مزن سر ~~بر # ~~اوج، پیش رویم واز سپاه مخالف چندانی را به زخم تیغ هندی در خاک و خون # ~~غلطانیم که در هر گامی از اجساد کشتگان جبلی پیدا گردد و در هر قدمی از ~~دماء # ~~بردلان درابی ظاهر شود.» # ملک قطبالدین به تصلف آن جماعت نیرومند و خوشدل گشت و ساکنان # ~~حصار را بر حرب تحریص گردانید وگفت «ملک ینالتکین هم درین دو روز به ما # ~~خواهد پیوست و چون گرد سپاه او پیدا شود، جمله باتفاق و یکدل ازین حصار ~~با # ~~تیغهای کشیده و رایات برافراشته بیرون رویم. از آن جانب ملک ینالتکین و ~~از این # ~~طرف ما این لشکر را دستبردی نماییم که تا نفخ صور و هنگام نشور از آن ~~بازگویند.» # و در آن روز ملک اسلام غیاث الحق والدین زمرهای را از نواب به پای حصار # ~~فرستاد و فرمود که ملک قطب الدین را بگویید که این چه فتنه است که ~~برانگیخته ای # ~~و این چه آشوب است که ظاهر گردانیدهای؟ در خون جان چندین هزار مسلمان # ~~مشو و بر موجب «الفکر راید العقل» در خاتمت کار خود تفکری کن و به ~~دیدهآ سر و # ~~بینش در سپاه منصور من که چون عدد رمال بی حساب است و چون شمار ذرات # ~~بی پایان و چون قطرات امطار بیاندازه، نظری کن. ### | شعر # یکی لشکرست این چو مور و ملخ %~% تو با پیل و با پیلبانان مچخ ~~PageV01P726 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0730.png) # نواب ملک اسلام غیاثالدین الحق والدین به پای حصار آمدند وسخن # ~~ملک اسلام به ملک قطبالدین [رساندند. اوآ در جواب گفت که «بنده و منقاد ~~ملک # ~~اسلامام، اما خایفم ms609 و عقل من به هیچ وجه رخصت آنک به خدمت [729] ملک # ~~اسلام آیم، نمی دهد.» چون نواب به سمع اشرف ملک رساندند که ملک ~~قطبالدین # ~~به نصیحت ما به هیچ نوع سر طاعت و خدمتکاری بر خط انقیاد و فرمانبرداری ~~امر # ~~اعلی ملک اسلام نخواهد نهاد، ملک اسلام بفرمود تا ادوات و آلات ~~حصارگیری # ~~چون عراده و خرک و نردبان و کلنگ و بیل و تبر و تیشه گرد کنند و لشکر ~~منصور # ~~عدت و ساز نبرد را مرتب گردانیده، فردا ### | شعر [نظامی] # چو خورشید روشن برآرد کلاه %~% پدیدار گردد سپید از سیاه # ~~از جوانب حصار صف برکشند. # و از آن جانب ملک ینالتکین با ده هزار مرد فراهی هم در آن روز که ملک # ~~اسلام غیاث الحق والدین به اسفزار آمد و به دره رسید و از دره به شب ~~بتعجیل تمام # ~~بر آن عزیمت که به وقت ظهور صبح مفاجا به پای حصار رود و بر سپاه منصور ~~ملک # ~~اسلام غیاث الحق والدین شبخون برد. # و راوی چنین گفت لشکر او به شتاب چون باد پران و سحاب ربیع تا هنگام # ~~طلوع آفتاب در قطع مسافت راه چندانکه امکان داشت سعی نمودند، به شهر # ~~نرسیدند. در صحرای شاکان1 نزول کردند. ملک ینالتکین سواری [ی] چند را ~~گفت # ~~«بروید و ما را از شهر و سپاه خبری آرید.» آن سواران دو پیاده را از ~~شهر اسفزار # ~~بگرفتند و پیش ملک ینالتکین آورد[ند]. ملک ینالتکین به تخویف تمام از ~~ایشان # ~~تحقیق احوال کرد. گفتند «که اینک ملک اسلام غیاثالحق والدین با لشکر # ~~بی حساب از مغول و تاژیک در یک فرسنگی شهر معسکر ساخته است و رایات # ~~همایون برافراخته.» ملک ینالتکین چون آن خبر بشنود متحزن و متعمج شد و ~~آثار # ~~رعب و مجبن بر قالب قلب او کار [730] کرد. عزیمت هزیمت مصمم گردانید و # ~~معنی «الفرار فی وقته ظفر» بر خود خواند و بر دقیقهآ PageV01P727 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0731.png) ### | شعر # # به ms610 جنگ ار چه رفتن به بهروزی است %~% گریزش به هنگام پیروزی است # ~~واقف گشت. در حال با چند سوار از اکابر فراه روی به گریز و پشت به ~~هزیمت آورد # ~~و هرچند که وجوه سپاه و اشراف فراه گفتند که «ای خداوند، سپاهی ندیده و ~~حربی # ~~نکرده و زخمی نخورده دل1 بر انهزام منه و لباس عار استیفاز مپوش ### | شعر [مؤلف] # نه آنی که گفتی که گاه نبرد %~% برآرم ز گردون گردنده گرد # به نیروی باهوی و زور دو دست %~% ز تن بگسلانم سر فیل مست # به شمشیر ببرافکن روش چهر %~% بدرم جگرگاه شیر سپهر # ~~و صیت جهان پیمای نامداری و آوازهآ عالمگیر شهریاری خود را بر باد مده، ~~و از # ~~ذروة3 جبال ابطال رجال فرخنده حال به حضیض منازل جبناء واراذل میلان # ~~منمای، و بر سر ### | شعر[وطواط] # آذا رمت لبس العلی فادرع %~% لبوس التجلد یوم الجلاد # چون میطلبی تو پوشیدن بلندی را، پس زره کن # جامهای جلدی گردن را در روز شمشیر زدن با هم # ~~واقف شو و از برای ابقاء نام نیک آباء کرام و اجداد عظام خود را پیش ~~زخم سهام # ~~مسمومهآ بلایا، سینهآ بیکینه را هدف ساز. ### | شعر[کمال] # # کسی به گردن مقصود دست حلقه کند %~% که پیش تیر بلاها سپر تواند بود # # یه آرزو و هوس برنیاید این معنی %~% به زخم خنجر وتیر وتبر تواند ~~بود[731] # ~~و یک زمانی ثابت قدم باش تا ما بندگان به یمن دولت ساعت افزون ملکی # ~~خداوندی و فر غره میمون ملکی مخدومی، به مثالی روی به قتال آریم که از ~~هیبت # ~~و صدمت آن اجزاء افلاک چون ذرایر خاک از هم فرو ریزد و از التهاب و ~~اشتعال # ~~نیران او هیا کل کواکب ثواقب بگدازد. ای ملک! گاه جنگ و آهنگ است نه ~~هنگام # ~~گریز و پرهیز، و زمان تاختن و سرافراختن است نه اوان گریختن و آبروی ~~ریختن.» PageV01P728 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0732.png) # شعرالواحد من الشعرا) # روز جنگ است، جنگ باید کرد ms611 %~% کوشش نام و ننگ باید کرد # وقت جوشش شتاب باید جست %~% گاه کوشش درنگ باید کرد # شکم ماه و پشت ماهی را %~% ز اشک شمشیر رنگ باید کرد # دست پیکار روز کوشش و کار %~% در دهان نهنگ باید کرد # از نم خون زمین معرکه را %~% همچو پشت پلنگ باید کرد # گوش افلاک را ز نالهآ کوس %~% پر غریو و غرنگ باید کرد # ~~ملک ینالتکین گفت که «ای اصحاب، وقت اطناب سخن نیست. همین ساعت ملک # ~~اسلام غیاث الحق والدین با سپاهی بس انبوه از جوانب دشت و کوه خواهد ~~رسید. ### | شعر[فردوسی] # شما هر کسی چارهآ جان کنید %~% خرد را برین کار درمان کنید # ~~مصلحت من در انصراف وایاب است نه در تلبث و مطاولت؛ چه ### | شعراخالدی] # # شدن پیش جنگی کسی کز تو پیش %~% بود مرگ جستن به دلخواه خویش # ~~رأی من بر آن مقرر است و اندیشهآ من در آن مخمر که طریق تقابل و تقائل ~~ونهج # ~~تخاصم و تناصل را مسدود گردانیده، پیش از آنک همی و غمی به اتباع و ~~اشیاع من # ~~ملصق گردد، بروم.» این بگفت و بانگ بر [732] مرکب زد و با پانصد سوار ~~از راه # ~~بیابانی متوجه فراه شد، که در صفت او چنین گفتهاند: ### | شعر امتنبی] # مهالک لم یصحب بهاالذئب نفسه %~% ولا حملت فیها الغراب قوادمة # ~~و از سپاه او قرب چهار هزار مرد جنگی بماند. # در اثنای این حالت بر رأی اعلی ملک اسلام غیاث الحق والدین عرضه # ~~داشتند که ملک ینالتکین با ده هزار مرد نامدار از پیاده و سوار صحرای ~~شاکان است # ~~و امشب به مدد ملک قطبالدین به شهر اسفزار خواهد آمد. ملک اسلام # ~~غیاث الحق والدین برفور پسر خود مخدوم زاده شمس الحق والدین را به اسم ~~مقدمه # ~~با هزار سوار جنگی به حرب ملک ینالتکین فرستاد و بعد از ساعتی خود با ~~هزار # ~~سوار در عقب ملکزادهآ اعظم بر سبیل رکضت براند. و چون نزدیک لشکرگاه ~~ملک # ~~ینالتکین ms612 رسید بفرمود تا رایات همایون برافراشتند و کوسهای حربی فرو ~~کوفت اند] PageV01P729 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0733.png) # ~~«فرتب الجیوش کثهلان و میمنة کرضوی و میسرة کابان»1 # چون سپاه فراه آنچ از ملک ینالتکین شنوده بودند به اضعاف آن مشاهده # ~~کردند و برهان «لیس الخبر کالمعاینة»2 بر ایشان کشف شد، جمله یکدل صف # ~~برکشیدند و جز حرب کردن چارهای ندید[ند]. چون از جانبین صفوف به هم ~~پیوسته # ~~کشت و رکاب مبارزان درهم بسته شد و صرصر حدثان در تنسم آمد و اسنان ~~سنان # ~~در تبسم و لب آجال در چهرهآ آمال خندیدن گرفت و طیور ارواح از قفص ~~اشباح # ~~بریدن، به یکبار هر دو کرده بی محابا و تحاشی طریق تقاتل و تقابل را ~~پیش گرفتند. ### | شعر[فردوسی] # # سپه یکسره نعره برداشتند %~% سنانها به ابر اندر افراشتند # # ز گرد سپه روشنایی نماند %~% ز خورشیذ شب را جلائی نماند # # ز تیر و ز پیکان هوا تیره گشت %~% همی آفتاب اندران خیره گشت [733] # # درخشیدن تیغ الماسگون %~% شده لعل اهار داده به خون # # پر از نالهآ کوس شد گوش2 میغ %~% پر از آب شنگرف شد جای تیغ # # هوا گفتی از نیزه چون پیشه شد %~% خور از گرد اسبان پر اندیشه شد # # ز کرد سپه کوه شد نابدید %~% کس از خاک گفتی زمین را ندید # # تو گفتی زمین روی زنگی شدست %~% ستاره دل فیل جنگی شدست # فراهیان چون تواتر حملات و ترادف صدمات دلیران غوری و مبارزان هروی # ~~وکماة نکودری بدیدند، از دشت برگشتند و سه طایفه شد[ند] و هر طایفه قرب ~~هزار # ~~مرد بناه به قلهآ جنگی و ذروهآ تندی برد[ند]. ملک اسلام غیاث الحق ~~والدین حکم # ~~فرمود که لشکر منصور ما باید که یکسر از جوانب جبال درآیند. ملکزادهآ ~~اعظم # ~~شمس الحق والدین حکم فرمود که لشکر منصور ما باید که یکسر از جوانب ~~جبال # ~~درآیند. ملکزادهآ اعظم شمس الحق والدین کمر مجاهدت دربست و شمشیر ~~مقاتلت # ~~برکشید وبر شاهق جنان جبلی با چند مرد سپاهی با ms613 چندان لشکر فراهی مقام # ~~ساخت و بانگ بر فراهیان زد و گفت «منم نور دیدهآ کرتشاه و سرور سینهآ ~~سنجر. ### | شعر امتنبی] # # آنا ابن اللقاء، آنا ابن السخاء %~% آناابن الضراب، آنا ابن الطعان ~~PageV01P730 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0734.png) # من پسر دیدار کردنم در حرب، من پسر جوانمردی ام # من پسر شمشیر زدنم، من پسر نیزه زدنم # طویل النجاد، طویل العماد %~% طویلالقناة، طویلاللسان # دراز دوال شمشیرم، دراز ستونهای خیمهام # دراز نیم نیزههاام، دراز آهن سرنیزهام # ~~ای جماعت خون گرفته از سجستانی و فراهی و درهای و قلعه گاهی! دست از ~~جنگ # ~~کوتاه کنید و پایآ از مقاومت پس کشید و فریاد آلآمان الامان برآرید، ~~والآ همه برین # ~~کوه و پشته کشته و سرگشته خواهید (734] شد.» # فراهیان چون دانستند که ملکزادهآ اعظم شمس الحق والدین با لشکر بر آن # ~~جبل شاهق از برای تدمیر و تقلیع ایشان منطقهآ بأس و شجاعت بر میان طاعت ~~و # ~~استطاعت بسته است و خنجر مبادرت و ممارات برآورده، به یکبار در خروش # ~~آمدند و دست به تیرزدن و سنگ انداختن برآورد[ند]. ملک اسلام غیاثالحق # ~~والدین بانگ برکماة غوری و شجعان هروی زد که «پیش روید و این گروه عادی # ~~نزاد1 دیؤ اصل عفریت کردار را در میان آرید.» غوریان و هرویان و ~~نکودریان پیاده # ~~کشتند و بسرعت چون آب و آتش بر اطراف کوه برآمداند]. و ملکزادهآ اعظم ~~هر # ~~ساعت به زخم تیغ آبدار آتش نشان و باد گرز گاوسار مغزکاو[و] خاک معرکه ~~را با # ~~خون پردلان جانباز آمیخت. ### | شعر [عمعق] # چندان بریخت خون عدو خنجرش که گشت ### | اجزاء کوه و دشت همه لعل وارغوان # ~~چون فراهیان از دره تا دو فرسثگی اسفزار بتعجیل تمام رانده بودند و روز ~~دیگر تا # ~~غروب آفتاب حرب کرده تشنگی بر ایشان غالب گشت، دو گروه شدند. یک گروه # ~~سلاحها بینداختند و در پیش ملک اسلام غیاثالحق والدین جباه بر خاک ~~خواری # ~~مالیداند2. و گفت [ند]: PageV01P731 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0735.png) # شعرامجد همگر] # شاها! به ذات ms614 پاک خدای [ی] که حکمتش ### | بر درگه تو رایت شاهی فراشتهست # وز بهر حفظ بیضهآ اسلام وضبط ملک ### | ذات ترا به داد و دهش برگماشتهست # نقاش صنع او به سر کلک «کن فکان» ### | نه طاق را به کوکب زرین نگاشتهست # ~~735] که «ما بندگان عاصی سرگشته را به جان امان ده و به کرم جبلی قلم ~~عفو و # ~~غفران بر جریدهآ جرم و عصیان ما کش.» و گروه دیگر به باد اغراء شیطان ~~لعین آتش # ~~کین در خود زده بودند و هر چند که اکابر زمرهآ غور و اشراف حزب هرات ~~گفتند که # ~~«ای قوم بی باک، پیش از آنکه همه به زخم تیغ بی دریغ کشته شوید، دست از ~~حرب # ~~کوتاه کنید تا ملک اسلام غیاث الحق والدین بر حسب «الکریم اذا قدر ~~عفی»1 گناه # ~~شما را ببخشد.» فراهیان بدان اقوال التفات نکردند و هرچند که از ایشان ~~مرد پیش تر # ~~کشته میشد، پیشتر می رفتند؛ برین گونه که از طرفین میان عسکرین کشش و ~~کوشش # ~~و خونریزش و آویزش بود تا آن هنگام ### | شعر[فردوسی] # که خورشید تابنده شد ناپدید %~% شب تیره بر چرخ لشکر کشید # ~~ملک اسلام غیاثالحق والدین به پیرامن آن کوه با تمامت سپاه فرود آمد و ~~ممر # ~~عقبات و هضبات را چنان بگرفت که موری را مجال درآمدن نبود و ماری را ~~امکان # ~~بیرون شدن، نی. فراهیان نیز مداخل و مخارج کوه را در حفظ درآوردند، و ~~آن شب # ~~تا روزگرسنه و تشنه و حیران بر آن جبل رفیع و قلهآ منیع بسر برد[ند]. و ~~آن شب بر # ~~ایشان شبی گذشت که گفتی مگر روز قیامت است و یا شام بازپسین. قرب ~~هزارتن # ~~در آنشب از رؤوس قلل جبال و طرق عقبات، پنج گان و ده گان بسلامت بیرون # ~~رفتید. ### | شعر[فردوسی] # برفتند بیدل گروها گروه %~% پراکنده در دشت [و] وادی [وآکوه PageV01P732 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0736.png) # ~~آن شب برین نوع که ذکر رفت فراهیان بر سر کوه بسر بردند. ms615 روز دیگر ### | شعر[فرخی] # چون خسرو زرین سپر سر بر زد از چرخ فلک ### | شد چهر دهر دیؤگون برسانت روی ملک # ~~[736) ملک اسلام غیاث الحق والدین به عون ایزد بخشندهآ دادگر جان آفرین ~~بر # ~~فراهیان ظفر یافت و قرب دوهزار تن را بگرفت و مراکب پیش مار و اسلحهآ ~~بی حد و # ~~ثیاب بی عد در دست سپاه منصور ملک اسلام غیاث الحق والدین افتاد. دو تن ~~را از # ~~آن فراهیان، ملک اسلام به فراه فرستاد تا به سمع ملک ینالتکین رسانند ~~که به چه # ~~صفت سیاه او مخذول و گرفتار شد. بعد از آن فرمان فرمود تا فردا ~~بامدادان فراهیان # ~~را گردن بسته و سر و پا برهنه، چون اساری خیبر، به پای حصار اسفزار ~~برند تا ملک # ~~قطبالدین به دیدهآ تفکر در جمال حال بازوال ایشان نظری کند و از ملک ~~ینالتکین و # ~~سپاه او پیش [ازین] مفاخره نکند.1 PageV01P733 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0737.png) # ذکر صد و بیست و نهم # در فتح ملک اسلام غیاث الحق والدین # بر ملک قطب الدین اسفزار وزوال حکومت ملک قطب الدین # شعراسیف اسفرنگی] # ~~چو چتر عودی شب سایه از جهان برداشت ### | فلی ز افسسر خورشید سایهبان برداشت # ~~سفید باز جهانگیر صبح نوبت زد ### | چو مهر کاسهآ روئین ز هفت خوان برداشت # ~~پیادهوار فروماند مه چو شام نجوم ### | ز اسب ادهم شب زین کهکشان برداشت # ~~کلاه گوشهآ خورشید چون هویدا شد ### | شب از عمامهآ برجیس طیلسان برداشت # ~~[737] ملک اسلام غیاث الحق والدین به پای حصار اسفزار آمد و فرمان ~~فرمود تا # ~~جملهآ فراهیان2 را پیش بردند. به یکبار از اطراف حصار فراهیان و سپاه ~~منصور ملک # ~~اسلام غیاث الحق والدین خروش وفغان برآوردند و آواز کوس و نفیر طبل و ~~نای بر # ~~فلک گردان رسانید [ند]؛ به مثابتی که گفتی سر «اذا زلزلت الآرض ~~زلزالها»3 ظاهر شد # ~~و ازگرد سواران و خوی مرکبان روی زمین «ذات لیلة لحالکة الجلباب هامیة ~~الرباب»4 # ~~گشت و فراهیان به آواز بلند ms616 فریاد برآوردند که «ای ملک5 قطبالدین در ~~خون جان # ~~ما مشو. ملک ینالتکین که گاه دعوی تهور و بأس در انجمن ملوک و کماة ~~رجال خطهآ # ~~نیمروز این گفتی: ### | شعرانظامی] PageV01P734 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0738.png) # چو در معرکه برکشم تیغ تیز %~% به کوهه کنم کوه را ریزریز # گرم شیر پیش آید وگر نهنگ %~% برو اندر آیم چو غران پلنک # چو کردن برآرم به گردنکشی %~% نه از آبی هر اسم نه از آتشی # درم پهلوی پهلوانان به تیغ %~% خورم گرده گردنان بی دریغ # ~~باده هزار مرد جنگی پیش از آنکه نظر او به رایات همایون ملک اسلام غیاث ~~الحق # ~~والدین افتادی منهزم شد. ترا با این مرد هزار، درین حصار چه دست دهد؟» # چون ملک قطبالدین و اکابر متوطنان حصار آن حالت با فزع را مشاهده # ~~کردند و دوهزار فراهی را گردن بسته و سر و پا برهنه، بعضی مجروح و ~~مقروح و # ~~قومی عریان وگریان و طایفه [ای]حزین و غمین دیدند، متحیر و سرگشته و ~~غمگین # ~~و مضطرب حال شدند. ### | شعر[حریری] # حیاری یمید بهم شجوهم %~% کأنهم ار تضعوا الخندرئسا[838] # ~~اختلاف و دو گروهی در میان سپاه ملک قطبالدین ظاهر شد. امیر ملکشاه ~~آزابی # ~~گفت که «مصلحت در آن است که حرب کنیم و به هیچ نوع اندیشهای به خود راه # ~~ندهیم وبا ملک اسلام غیاث الحق والدین سر به صلح درنیاریم؛ چه، اگر بر ~~ما دست # ~~یابد فی الحال همه را به خواری هرچه سخت تر به قتل رساند. مصلحت در آن ~~است # ~~که همه یکدل شویم و نام خود را به نیکی منتشر گردانیم، و اگر شما همه ~~ازین حصار # ~~بیرون خواهید رفت و منقاد و مطیع سپاه منصور ملک غیاثالدین خواهید شد، ~~من # ~~باری به چنین و چنین سوگند که تا جان داشته باشم بیرون نخواهم رفت و جز ~~حرب # ~~و ضرب ضراعتی و مسکنتی نخواهم نمود.» برین نوع که ذکر رفت، ### | شعر[فردوسی] # بسی سخت سوگندهای گران %~% بخورد و برآهخت گرز ms617 از میان # که امروز من جز بدین گرز جنگ %~% نسازم وگر بارد از ابر سنگ # ~~طایفه ای از اسفزاریان و جماعتی از مبارزان هرات چون سیفالدین شمعانی و # ~~محمد شمسالدین افتخار و محمود علی جزه و زمرهلای] دیگر از اوباش با ~~امیر PageV01P735 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0739.png) # ~~ملکشاه آزابی بیعت کردند که «ما نیز درین اندیشه متفق ایم.» و گروهی ~~دیگر ملک # ~~قطبالدین را گفتند که «مصلحت کار ملک در آن است که حصار به دست باز دهد ~~و # ~~پیش ملک اسلام غیاثالدین رود و به تضرع و خشوع و خضوع هرچه تمامتر از # ~~ملک اسلام طلب عفو و صفح خطایا و ذنوب خود کند.» # ملک قطبالدین سخن آن قوم بشنود واز حصار بیرون آمد و پناه به # ~~ملک زادهآ اعظم جوانبخت شمس الحق والدین برد ولشکر منصور ملک اسلام # ~~غیاث الحق والدین خود را در حصار انداختند و غنیمت بسیار به دست ~~آورداند]. # ~~ملک اسلام غیاث الحق والدین بفرمود تا جماعتی را [739] که در حصار ~~بودند همه # ~~را دو شاخه کردند. گروهی را که مادهآ آن فتنه بودند به قتل آورد و ~~زمرهای را چوب # ~~زد و ملک قطبالدین و پسرش خسرو را در خیمهای بازداشت. روز دیگر ### | شعر[فردوسی] # چو خورشید سر بر زد از کوهسار %~% بگسترد یاقوت بر پشت قار # ~~ملک اسلام غیاث الحق والدین به شفاعت نواب و اعیان ملک خود و علمای ~~اسفزار # ~~امیر ملکشاه آزابی را با صد و پنجاه بفرمود از اساری فراهی که از قلعه ~~گاه بودند به # ~~ملک تاج الدین جمال قاضی بخشید و مرد صد دیگر که از اوک سجستان بودند و ~~از # ~~زمرهآ تبع شاهزاده شاه علی، آزاد کرد و طایفهای دیگر را افرادا[از] ~~مبارزان غوری و # ~~پردلان هروی در شب بگذاشتند تا هر کس به گوشهای منزوی شد. باقی هزار ~~مرد # ~~فراهی بماند. ملک اسلام غیاث الحق والدین فرمان فرمود تا ایشان را دهه ~~و صده # ~~کردند و هر گروهی را به ms618 یکی از قواد و رؤوس سپاه سپرد. # و بعد از دو روز، ملکی شهر اسفزار را به ملکزادهآ امیر محمدبن ملک مغفور # ~~مبرور علاء الحق والدین ارزانی داشت وامیرعلی خططای را به نیابت او نصب # ~~گردانید و قلاع و حصون اسفزار را به معتمدان و کوتوالان نامدار کاردیده ~~سپارش # ~~فرمود و قومی را که در حرب فراهیان بسالتی و شجاعتی به اظهار رسانده ~~بودند # ~~بنواخت و هر یک را تشریف خاص داد و جماعتی که از حصار بیرون آمده بودند ~~در # ~~زنجیر کشید و به کار عمارت خندق و بارهآ حصار مأمور گردانید، و امرای ~~مغول را # ~~مال فاخر داد و روز دیگر به طالع فرخ و ساعت میمون از اسفزار بیرون ~~آمد. # و چون به خطهآ معموره هرات نزول فرمود، حکم کرد که ملک قطبالدین را # ~~با تمامت فراهیان، علی وجه السیاسه، به آیین تمام به شهر درآوردند. روز ~~دیگر PageV01P736 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0740.png) # ~~تواب و ارکان ملک ملک اسلام غیاثالحق والدین چون مولانا ناصرالدین # ~~عبیدالله [740] و مولانا صدرالدین قاضی و غیاثالدین بهرام وناصرالدین ~~ایلچی # ~~خواجه وامیر اباحی واختیارالدین محمدهارون و تاج الدین احمد وجمال ~~الدین # ~~شیث وسیفالدین بادام و خواجه عزیز وخواجه شهاب وامیر بهاءالدین و # ~~جماهیر ارباب ولایت هرات پیش ملک قطبالدین رفتند وکل خلق هرات اززن و # ~~مرد بر ابراج و مناظر دروازهآ فیروزآباد برآمدند و از دروازهآ ~~فیروزآباد تاجسر در قراه # ~~دو رویه خلق صف زده بایستادند. پیش از همه طایفهآ شتربانان با صد شتر ~~آراسته و # ~~آوای درای و صدای طبل به شهر درآمدند و در عقب ایشان استربانان با صد ~~سر # ~~استر بر منوال شتربانان و در عقب ایشان دهلیان شهر دهل زنان با ~~سپربازان و # ~~جماعتی با تیغهای کشیده و رماح برافراشته، و از عقب ایشان نوبتیان ملک ~~اسلام # ~~غاث الحی والدین با کوس و طبل و نای و نفیر وگاودم و سفیدمهره و رایسات # ~~پرافراشته و توقهای برافراخته، و از عقب ایشان نواب ms619 و حجاب مذکور، و از ~~عقب # ~~ایشان پنجاه مبارز غوری و هروی با خناجر مسلوله و گرزهای گاوسار، و از ~~عقب # ~~ایشان ملک قطبالدین سواره بر اسبی کودن که گوی [ی] در صفت او گفتهاند: ### | شعر[انوری] # جهانوردی که امروزش ار برانگیزی %~% به عالمیت رساند که اندرو فرداست # ~~و مصاحب او پسرش خسرو بر لاشهای دیگر سوار و از یمین و یسار ایشان ~~پنجاه # ~~مرد با شمشیرهای کشیده و از عقب ملک قطبالدین فراهیان سربرهنه و عریان ~~و # ~~گردن بسته و بر سر هر ده فراهی چهار مرد نامدار از کماة غور و شجعان ~~هرات موکل # ~~بدین نوع که ذکر رفت - به شهر درامدند و بر سر چهار سوی واجب القتلی را ~~بر # ~~چنگ زده بودند و چند دزد را [741] دست و پای قطع کرده. # چون ملک قطبالدین و فراهیان به سر چهارسوی رسیدند و آن شخص را بر # ~~چنگ و آن دزدان را دست و پای بریده بدیدند، متحیر و مدهوش شدند و با هم # ~~گفتند که ما را نیز بدین صفت به تنکیت و تعذیب هرچه سختتر عبرت جهانیان # ~~خواهند گردانید. # القصه ملک قطبالدین را به حصار بردند و از آن جمله اسیران فراهی سراج # ~~مودود و پسر رئیس سراج را که هر دو از جملهآ اکابر و جماهیر فراه بودند # ~~مطلق العنان در شهر بگذاشت و دیگران را در زنجیر کشید و به کارگل کشیدن ~~و PageV01P737 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0741.png) # ~~خشت زدن نصب گردانید. مردم شهر هرات ایشان را به طعام و لباس مدد عظیم # ~~دادند و بعد از چند روز محمد شمسالدین افتخار و محمود علی جزه را با ~~طایفه # ~~[ای] دیگر بر سر چهارسوی بی دست و بای بیرون کردند. و ملک اسلام غیاث ~~الحق # ~~والدین بر موجب شرع مطهر مصطفوی مال بی حد در ذمهآ ملک قطب الدین ثابت # ~~گردانید و ملک قطبالدین در حضور قضاة وائمه و شیوخ شهر هرات بدان اقرار # ~~کرد و اعتراف آورد ms620 و گفت که «آنچ که در ذمهآ من بر موجب شرع نبوی ثابت ~~شد حق # ~~است و مرا به خدمت ملک اسلام غیاث الحق والدین دادنیست.» و ملک اسلام ~~به # ~~جهت نفاذ سیاست را بفرمود تا ملک قطبالدین را بر سر چهار سوی هرات چوب # ~~زدنک. # و امرای خراسان به اسم تهنیت آن دو فتح بزرگ که بر دست ملک اسلام # ~~برآمد سفرا و رسل و ایلچیان به هرات فرستادند با خلعت و تشریف و هدایای # ~~قسمت کرد و در عمارت مواضع خیر افزود و از آنجا که کرم غریزی اوست به ~~جهت # ~~فراهیان هر روز هزار من نان مع الادام از خاصهآ خود تعیین فرمود تا ~~همچنانکه موالی # ~~و دعاگویان او را از نعمت عام [742] او نصیب کامل و حظ وافر حاصل است، # ~~اعادی و حساد ملک او را نیز بهره باشد. و فراهیان هر روز تا نماز دیگر ~~در پای حصار # ~~و حمام و کوشک و حوض و خانقاه ملک اسلام گل میکشیدند و خشت میزد[ند] # ~~و بعد از نماز دیگر چون فراش مبثوت فوج فوج و گروه گروه، دهگان و ~~پنجگان در # ~~بازارها و کویها و سرایها میگشتند و به گدایی و اظهار بی نوائی خورش و ~~پوشش # ~~حاصل میگرد[ند]. # و راوی چنین گفت که چون دو فتح چنین عظیم یکی مغلوبی و مخذولی # ~~فراهیان و دیگر فتح حصار اسفزار و دربند افتادن ملک قطبالدین باریتعالی ~~و تعظم # ~~به کرم عمیم وفیض فضل بی غایت خود ملک اسلام غیاث الحق والدین راکرامت # ~~فرمود، ملک اسلام غیاث الحق والدین به شکر این عطیت الهی بر حسیب «من ~~اراد # ~~ان یصید قلوبالرجال ینثر لها حب الأحسان والأجمال»1 ابواب خزاین را ~~بگشاد و PageV01P738 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0742.png) # ~~بندگان خدای عزوجل را از سخاء خود محظوظ گردانید. ### | شمعر [عزیزی] # در گنجهای کهن برگشاد %~% بسی زر و گوهر به درویش داد # به دانندگان داد بسیار چیز %~% به گوشهنشینان و زهاد نیز # به ایزدشناسان تقرب ms621 نمود %~% در نیک و بد را ببست و گشاد # ~~بعد از چند روز مولاناء ومعظم ناصرالدین عبیدالله را پیش پادشاهزادهآ ~~جهان # ~~سلطان ابوسعید فرستاد تا احوال فراهیان و انقلاب دولت ملک قطب الدین ~~اسفزار و # ~~موافقت خواجه مجد خوافی با شاهزاده یسور و مودت ملک فرخ زادبن ملک # ~~قطبالدین تولک با مخالفان ملک پادشاهزادهآ جهان عرضه دارد. مولاناء ~~معظم # ~~ناصرالدین عبید الله در بیستم شعبان سنهآ مذکور به طالع سعد و زمان ~~خجسته از # ~~شهر هرات بیرون آمد و در ذیقعدهآ سنهآ مذکور در حدود اران به اردوی ~~یادشاهزاده # ~~جهان [743] سلطان ابوسعید رسید. روز دیگر پیش آمیر چوپان رفت و چون بار # ~~یافت و روی امیر چوپان بدید، زبان به نشر مدح و ثناء او بگشاد و گفت: # شعراسیف اسفرنگی] # ~~خسرو گرشسبروز، ای که چو دستان سام # در عجم و ترک هست مردی تو داستان # ~~رستم اگر هفت خوان روز وغا مینهاد # تو به سخا مینهی هر نفسی هفت خوان # ~~عزم جهانگیر تو حاملهآ خیر و شر # تیغ ظفریاب تو عاقله انس وجان # ~~آتش شمشیر تو گر بزند شعلهای # در تن شیران چو مغز آب شود استخوان # ~~بعد از آن دعا و ثنا و محمدت ملک اسلام غیاث الحق والدین عرضه داشت و ~~در # ~~عقب آن حکایات شاهزاده یسور و فتح حصار اسفزار و انهزام ملک ینالتکین و # ~~گرفتن دو هزار مرد فراهی و آوردن خانههای بکتوتیان و خاتون [و] پسر ~~بوجای و # ~~پیغامهای درشت که به شاهزاده یسور فرستاد، و به قتل رساندن هر قشون1 ~~بوجای PageV01P739 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0743.png) # ~~را با اتباع او و حکایت ملک تولک و خواجه محمد چنانکه حق اداء سخن باشد ~~به # ~~سمع امیر چوپان رسانید. امیر چوپان گفت که «ای رسول خردمند و ای فصیح # ~~مقبول القول»، بر من روشن و محقق است که در کل ممالک پادشاهزادهآ جهان # ~~سلطان ابو سعیدخان ملکی با حسبتر و حاکمی با نسبتر از ملک غیاثالدین # ~~نیست و از ms622 کوچهای پسندیده و خدمتهای شایسته که ازو در وجود آمد از عهد ~~مهد # ~~کیومرث تا این دم از هیچ ملکی در ملکی و از هیچ والیای] در ولایتی و از ~~هیچ # ~~شهریاری در دیاری نمانده و آنچ او با شاهزاده یسور - که تمامت [744] ~~عساکر # ~~پادشاهان توران را منهزم گردانید و چندین شاهزادهآ بزرگ حال را به قتل ~~آورد -کرد، # ~~هیچ پادشاهی و ملکی ازگاه دولت پادشاهان چنگیزخان نکرد. اگر خواست حق # ~~باشد از حد مازندران تا اقصای افغانستان و شط آموی بدو مفوض گردانم.» ~~بعد از # ~~آن مولانا ناصرالدین عبیدالله را گفت که «فردا در خدمت پادشاهزادهآ ~~جهان همین # ~~حکایت را که پیش من تقریر کردی عرضه دار.» روز دیگر، ### | شعر[فردوسی] # چو خورشید پیدا شد از پشت زاغ %~% برآمد به کردار زرین چراغ # ~~امیر چوپان مولانا ناصرالدین عبیدالله را به خدمت پادشاهزادهآ جهان ~~سلطان # ~~ابوسعید برد. و چون مولانا به شرف پادشاهنشاهی مشرف گشت، شرایط خدمت # ~~به جای آورد و زبان به دعا بگشاد، ### | شعرامجد همگر] # پادشاها! عون حق یار شب و روز تو باد ### | بخت پیروزه غلام بخت بیروز تو باد # اقتباس نور ماه رایت دولت مدام ### | از ضیاء روی و رأی عالم افروز تو باد # بیر گردون تابع بخت جوان شاد تست ### | ملک عالم صید اقبال نو آموز تو باد # آب روی روز پیکار و فروغ کارزار ### | از سر تیغ کمین ساز جهان سوز تو باد # هرکجا عیشی ست در عالم ز روی خاصیت ### | وقف بر طبع لطیف شادی آموز تو باد PageV01P740 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0744.png) # ~~بعد از عرض دعا و ادای ثنا، آنچ که ملک اسلام غیاثالحق والدین گفته بود # ~~علی التفصیل به شرح وبسط تمام به سمع اشرف پادشاهزادهآ جهان [745] ~~رساند. # ~~پادشاهزاده از غایت فرح به استماع آن کلمات متبسم شد و روی به جانب ~~امیر # ~~چوپان و تاج الدین علیشاه و امرا و صواحب آورد و گفت «به هر چه که ~~دلخواه ملک # ~~غیاثالدین باشد یرلیغ و ms623 پائیزه دهید؛ چه، چنین ملکی را که به راستی و ~~نیک دلی # ~~چنین کوچها دهد که امثال و اقران او از آن عاجز و قاصر باشد، به نواخت ~~و عاطفت # ~~مخصوص و محظوظ گردانیدن از جمله لوازم و واجبات است.» ### | شعر [مؤلف) # سزد گر بدو گنج و لشکر دهم %~% همان تاج شاهی وکشور دهم # به در کرانمایه و زر ناب %~% برافروزمش چهره چون آفتاب # ~~روز دیگر امیرچوپان و تاج الدین علیشاه مبلغ پنجاه هزار دینار نقد به ~~جهت ملک # ~~اسلام غیاث الحق والدین تسلیم مولانا ناصرالدین عبیدالله کردند و یرلیغ ~~نوشت[ند] # ~~که «سه سال مردم هرات از زحمات قلان و قبجور1 و عوارضات دیوان خراسان2 # ~~معاف و مسلم باشند و تمامت اسباب و املاک خواجه مجد خوافی و ملک # ~~قطبالدین اسفزار و ملک فرخ زاد تولک و طایفهآ دیگر که با شاهزاده ~~موافقت و دل # ~~ایلی داشتهاند و احرار و عبید پسر بوجای از آن او باشد. و امرای نکودری ~~حکم و # ~~امر او را انقیاد نمایند، وچرخاندازان خراسان پیش او روند، و امرای ~~خراسان او را # ~~به مال و مرد و ساز نبرد و آنچ بدیشان رجوع کند مدد دهند.» # و از مراکب واسلحه و غرایب عراق «من عتاق الافراس و جیاد المراکب # ~~والدواب و اعداد الأسلحة والنقایات من تجافیف و مغافر و جواشن و ترسة و ~~زانات» # ~~به اسم ملک اسلام تعیین فرمود و مولانا ناصرالدین عبیدالله را مبلغ ~~هزار دینار # ~~خراسانی ادرار مخلد و انعام مؤبد کرد و مصاحبان او را هر یک را به ~~ادرار و خلعت # ~~گرانمایه، علی حسب مرتبته، بزرگ گردانید، و مولانا را به دلخوشی تمام ~~مع [746] # ~~حصول المطالب والمآرب دوستکام اجازت مراجعت فرمود و هرکس از امرا و # ~~صواحب به ملک اسلام نامهای نوشت. PageV01P741 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0745.png) ### | ف کر صد وسی # در عماراتی که ملک اسلاه # غیاث الحق والدین در شهر اهرات ا کرد # از جمله عماراتی که ملک ملوک اسلام غیاث الحق ms624 والدین در خطهآ محروسهآ # ~~هرات، حمیت عن الآفات والعاهات، فرمود اول عمارت مسجد جامع است و هیچ # ~~پادشاه ملکی را بعد از سلطان سعید مغفور غیاث الحق والدین، نورالله ~~رمسه، تا این # ~~عصر آن دست نداد که مسجد جامع هرات را که اکثر به اندراس انجامیده بود ~~و # ~~صفههای شرقی و جنوبی آن خراب شده و از جنبذات و بیل پایههای اطراف ~~اربعهآ # ~~او و آثار نمانده، مرمتی کردی. # ملک اسلام غیاث الحق والدین در عهد دولت خود از سر صفای عقیدت و # ~~کمال حسن ایمان که «إنما یعمر مساجد الله من آمن بالله والیوم الآخر» ~~یعنی # ~~«عمارت کنند خانههای خدای عز وجل را آن کس که ایمان دارد به خدای عز ~~وجل # ~~و به روز قیامت.» و برحسب قول نبی، علیه السلام که «من بنی مسجدا ولو ~~کفحص # ~~قطاة بنی الله اله ]بیتا فی الجنة» یعنی «هرکه بناکند جهت خدای عز و جل ~~مسجدی # ~~و اگر همه به مقدار خانهای سنگ خواره بود بناکند، حق تعالی از برای او ~~در بهشت # ~~خانه [ای عطا فرماید].» وایضا قوله، علیه السلام «اذا نزل عاهة من ~~السماء عوفی منها # ~~ثلثة نفر حملة القرآن و عمارالمساجد و زعاةالشمس» یعنی «چون حق تعالی ~~[747] از # ~~آسمان بلائی به زمین خواهد فرستاد سه گروه مردم را از آن بلا معاف ~~دارد. بر # ~~دارندگان قرآن را و عمارت کنندگان مسجدها را و نگاهدارندگان آفتاب را؛ ~~یعنی # ~~مؤذنان را.» و ایضا قوله، علیه السلام «من بنی مسجدا اعطاه الله بکل ~~شبر او بکل # ~~ذراع آربعین آلف مدینة من ذهب و فضة و یاقوتة» یعنی «هر که بناکند ~~مسجدی را # ~~عطا دهد حق تعالی او را به هر بدستی یا به هرگزی چهل شهر از زر و نقره ~~و یاقوت # ~~در بهشت» مسجد جامع شهر هرات به حال عمارت بازآورد و خود بنفسه با ~~تمامت PageV01P742 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0746.png) # ~~نواب و ارکان دولت و اعیان ولایت هرات پنجاه روز در مسجد ms625 جامع متوطن شد ~~و # ~~در آن سعی جمیل و خیر نامی به اعتقاد صافی اجتهاد تمام و جد بلیغ مبذول # ~~داشت و بفرمود تا هر موضع را که خراب شده بود بهتر و محکم تر از وضع ~~اول به # ~~حال آبادانی باز آورد[ند] و به لطایف کتابت و دقایق صنعت آراسته ~~گردانید اند] و # ~~اشکال غریب و نقوش بدیع ساخته و پرداخته کرد؛ به صفتی که: ### | شعر[من تاج المآثر] # همی بیتنند از اشکالش جمال قصر نوشروان ### | همی یابند ز ارکانش مثال سد اسکندر # کشیدستند در سقفش تو گویی جامهآ دیبا ### | فکندستند بر صحنش تو گویی تختهآ مرمر # ~~و در حصار بر طرف شمال بارگاهی که منسوب است به دار...1 بساخت و بفرمود ~~تا # ~~آن را به نقوش و صور مزین گردانیدند به شکلی که دیدهآ سیاح مثل آن در ~~اقطار و # ~~اکناف ربع مسکون ندید و گوش هیچ مسافر در شرق و غرب جهان مانند آن ~~نشنود. ### | شعر[ازرقی] # # ز بس نغزکاری چو کاخ سلیمان %~% ز بس استواری چو سد سکندر[748] # # تصاویر او دهشت طبع مانی %~% تماثآیل او حیرت جان آذر # # نبرد مگر صحن او را به سالی %~% مهندس به اندیشه، عنقا به شهپر # # مزین درو صفههای مربع %~% منقش درو شمسههای2 مصور # ~~و یا گویی که ملک الکلام فردوسی، رحمةالله، این دو بیت را که در ~~شاهنامه # ~~آوردست، به جهت این بارگاه عالی بناه گفته است و این بیتها این است: ### | شعر[فردوسی] # یکی کاخ آراسته چون بهشت %~% همه سیم و زر اندر افکنده خشت # به دیبای رومی بیاراسته %~% چه مایه بدو اندرون ساخته # ~~و به خوبی و دلپذیری چنان بود که هر آفریده را که نظر بر صور جان افزای ~~و منظر # ~~جدر دلربای یمین و یسار او افتاد این شعر به زبان راند: PageV01P743 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0747.png) ### | شعر # # ای مرتفع بنای همایون خسروی %~% منسوخ گشته از تو عمارات کسروی # # اوجت گذشته ز مصابیح آسمان %~% سقفت نگاشته ز تصاویر مانوی # # ارکانت با مدارج ms626 افلاک متصل %~% ایوانت با مطالع خورشید مستوی # # دست ظفر ز چرخ ببرده به ارتفاع %~% کوی سبق ز خلد ربوده به نیکوی # # شکل ترا به امر سلیمان به سالها %~% برده به سر معلم دیوان به جادوی # # چون برجهای گردون ایوان تو بلند %~% چون رکنهای عالم ارکان تو قوی # ~~در ساختن این بارگاه یکی از کرامات ملک اسلام غیاث الحق والدین آن است ~~که # ~~نقاشان را مأمور گردانید که طرف جدر1 غربی بارگاه را به نقوش عساکر ~~پادشاهزادهآ # ~~جهان سلطان ابوسعید منقش گردانند به عظمت هرچه تمامتر و به شکوه هرچه # ~~پیشتر، و جانب شرقی را به جیوش شاهزاده یسور [749] مصور کنند، اما بر # ~~مقتضای «نعم الشی الفال»2 عساکر شاهزاده یسور را منهزم وگرفتار و مقتول ~~و # ~~مجروح بپردازند و شاهزاده یسور را پیاده و غمگین و خایب و خاسر برکشند. ~~حق # ~~تعالی به اندک روزگاری - چنانک ذکر آن به تقریر خواهد پیوست - شاهزاده # ~~یسور و سپاه او را چنانک دلخواه ملک اسلام بود، مخذول و منکوب گردانید. ~~دیگر # ~~در جوار خندق پای حصار حمامی ساخت که به وضع و هیأت آن در عراق و # ~~عراقین وشام وشامات دیدهآ هیچ آفریده ندید و مال بیحد در پرداختن آن # ~~مصروف داشت. # شعراصاحب الطرائق] # حمامنا فی کل جنبذة له %~% امثال جامات من البلور # گرمابه ما در هر گنبدی که مر وراست # مانندهای جامهاست از بلور # تلقی زجاجات اذا شمس الضحی %~% طلعت علینا اشرقت کبدور # بینی تو شیشهها را چون آفتاب چاشتگاه # برآید برو بدرخشد همچو ماهها شب چهارده # و هواه ذالأعتدال و صحنه %~% شرق بعرف المسک والکافور PageV01P744 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0748.png) # ز هوای او خداوند اعتدال است و میان سرای او # پراست به بوی مشک و کافور # شعر[حسامی] # # حبذا این مقام خلد آثار %~% حبدا این بنای خوش دیدار # # آب او خوشگوار و جان پرور %~% خاک او مشک بیز و عنبر بار # # نفس آتشش موافق طبع %~% وز هوایش خجل نسیم بهار # # موضع راحت وضیع و شریف %~% موقف ms627 خلوت صغار وکبار[750] # # هست بی شبه احتیاج بدو %~% خلق را سال وماه ولیل ونهار # # چون بود گرم وتر، عزیز بود %~% چون بود سرد و خشک، باشد خوار # # چون حقیقت نظرکنی در وی %~% دوزخ است و بهشت پر انوار # ~~و در شرقی حصار کوشک [عالی] بنا افکند و از پای حصار تا سر چهار سوی ~~بازاری # ~~با دو کاروانسرای بساخت و در بیرون شهر در جوار باغ سفید خانقاهی بس ~~عظیم # ~~برآورد و آسیا و آسیاب و آنچ که مایحتاج خانقاه داری باشد از خالص مال ~~بی وبال # ~~خود برو وقف کرد. و در طرف شمالی مسجد تره فروش [ان] حوضی عظیم و حجره # ~~ای] بس ملکانه بساخت. و در غربی مسجد تره فروش[ان] خانقاهی و بر در او # ~~کاروانسرای [ی] بنا افکند وبرحسب «شرفالرجل بناوه و ابناوه و همه المرء ~~داره و # ~~اجاره»1 و بر موجب آنکه گفتهاند: ### | شعر # إن آثارنا تدل علینا %~% فانظروا بعدنا إلی الآثار # بدرستی که نشانههای ما راه مینماید بر ما # پس نظر کنید پس از ما به سوی نشانهها # ~~در هر بلده و بقعه وحصن که در تحت تصرف او بود عمارتی فرمود. PageV01P745 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0749.png) # ذ کر صد و سی و یکم # در فتح حصار رزه2 بر دست # سپاه ملک اسلام غیاث الحق والدین # ~~چون شهوار] سنهآ عشرین و سبعمائه [=720] درآمد، درین سال حصار رزه ~~باخرز - # ~~که در تمامت ولایات جام و خواف حصاری از وی حصین ترنیست - بر دست لشکر # ~~منصور ملک اسلام غیاث الحق والدین فتح شد. # و سبب آن بود که [751] عبد العزیزبن شهابالدین رزه که پیش ازین تاریخ # ~~نایب کل امیر محمد دلدای بود ودر آن عهد که ملک اسلام غیاث الحق والدین ~~مقر # ~~در عراق داشت، عبدالعزیز با شکان هرات و نواب ملک اسلام زندگانی نه بر ~~طریق # ~~محبت و انقیاد میکرد. چون ملک اسلام غیاث الحق والدین از عراق مراجعت ~~نمود # ~~و امیر محمد دلدای وفات یافت، عبد العزیز ms628 از مرتبهآ نیابت بیفتاد و از ~~ملک اسلام # ~~خایف شد. چند روزی به هر جانبی منزوی روزگار گذرانید. جماعتی از علمای # ~~اسلام وشیوخ انام واعیان ولایت هرات به خدمت ملک اسلام غیاث الحق ~~والدین # ~~آمدند و به تعظیم و تبجیل تمام زبان به نشر محامد و ادعیه بگشاد [ند] و ~~گفت[ند] ### | شعر PageV01P746 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0750.png) # ای چراغ آفتاب از شمع رایت منزوی ### | وز نسیم لطف تو پیدا خواص عیسوی # برشکسته در مقام عز و تمکین بارها ### | خاک درگاه تو ناموس جلال خسروی # تا ببوسد آستانت، متحتی شد آسمان ### | ورنه روز آفرینش داشت قد مستوی # سبز خنگ آسمان هر ماه سم میافکند ### | بر سر میدان طول و عرضت از پهناوری # با عقول آنجا قرین بینی کمال خویش را ### | گر به وهم از حد امکان پارهای بیرون نهی # ~~بعد از آن عرضه داشتند که اگر ملک ملوک اسلام گناه عبد العزیز را به ما ~~دعاگویان # ~~بخشد و از سر کمال قدرت قلم عفو و صفح بر جریدهآ عصیان و طغیان او کشد ~~از # ~~کرم غریزی و خلق نبوی ملک اسلام هیچ بعید و غریب نبود. # ملی اسلام غیاث الحق والدین حاجت ایشان را به اسعاف مقرون [752] # ~~گردانید و از غایت لطف و مرحمت شاهنشاهی از سر خطایا و جسارت عبد ~~العزیز # ~~درگذشت و او را به نواخت ملکانه و عاطفت بزرگانه محظوظ گردانید. عبد ~~العزیز # ~~چند ماه ملازم خدمت ملک اسلام بود و بعد از آن پیش امرای خراسان رفت و # ~~ملکی ولایت با خرز حاصل کرد. دو سال در باخرز حکومت راند. بعد از آن ~~چون به # ~~سمع او رساندند که مخدوم زاده ملک اعظم شمس الحق والدین ملازم امیر ~~حسین # ~~است و امیرحسین ملکی ولایت جام وباخرز بد و مفوض کرده، عبدالعزیز # ~~اندیشه مند شد و باز برنهج ماضی سر طاعت و انقیاد از خط امر و نهی ملک ~~اسلام # ~~غیاث الحق والدین برداشت ومنطقه مخالفت و عداوت بر میان طاعت ms629 بست. # ملک اسلام غیاث الحق والدین از آن معنی در غضب رفت. ناصرالدین طغرل # ~~فوشنجی را با پانصد سوار و چریک ولایت کوسویه و باخرز به محاصرهآ حصار ~~رزه # ~~نامزد فرمود. ناصرالدین طغرل به طالع سعد از هرات بیرون رفت و چون به ~~رزه # ~~رسید چند روز متعاقب با عبد العزیز حرب کرد. شبی عبد العزیز با چند مرد ~~دلاور از PageV01P747 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0751.png) # ~~حصار رزه بیرون آمد، به اسم آنکه پیش امیرحسین1 رود و ایلچی بیارد تا ~~لشکر از # ~~رزه برخیزد، فخرالدین شروان را با صد مرد دلاورکاردیده قایم مقام خود ~~در حصار # ~~بگذاشت. روز دیگر ناصرالدین طغرل و پهلوان حسامالدین جزهای جنگ پیش # ~~بردند. فخرالدین شروان و حصاریان نیز با سپاه ناصرالدین طغرل در حرب ~~آمدند و # ~~آن روز تا هنگام زردی آفتاب آ با هم دو سپاه از بالا و شیب در حرب و ~~ضرب بودند. # ~~پانزده روز متعاقب سپاه ملک اسلام غیاث الحق والدین بر در حصار رزه ~~بنشستند و # ~~چند جنگهای عظیم کرد[ند] روز شانزدهم حصار را فتح کردند و تمامت مردان ~~را # ~~که در حصار بودند بربستند و مال و نعمت و ذخیره و اسلحه و مراکب و ~~بردهآ بسیار # ~~در دست سپاه منصور ملک اسلام غیاث الحق والدین افتاد. # ناصرالدین [753] طغرل بعد از ده روز فخرالدین شروان را با سی تن از # ~~مبارزان هروی و باخرزی و خوافی دوشاخه کرد و به خدمت ملک اسلام # ~~غیاث الحق والدین فرستاد. ملک اسلام بفرمود تا روز دیگر که چهارشنبه ~~بیست و # ~~سیم محرم سنهآ مذکور بود بر سر چهار سوی شهر هرات دلیران غوری فخرالدین # ~~شروان را به قتل رساندند و طایفهای را دست و پای بیرون کردند، و گروهی ~~را # ~~انگشت ابهام ببریدند و زمرهای را چوب زد. بعد ازین سیاست به هفت روز - ~~که # ~~سلخ محرم سنهآ مذکور بود - طایفهای از دزدان فراهی را در بیرون دروازهآ ~~فیروزآباد # ~~به قتل آوردند، و روز شنبه ms630 چهارم صفر سنهآ مذکور ده تن دیگر را هم از ~~دزدان فراهی # ~~دستها ببریدند، و در هشتم صفر سنهآ مذکور جماعت سجزیان را که خواجه مجد ~~به # ~~هرات فرستاده بود به قتل آوردند. و مؤلف کتاب از پیران بسیار سال چنین ~~شنود که # ~~ایشان گفتند که درین صد سال در هیچ سال در شهر هرات چندین خون نرفت که # ~~درین سال مذکور. و بعد از ده روز ناصرالدین طغرل به هرات آمد. ملک ~~اسلام PageV01P748 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0752.png) # ~~غیاث الحق والدین او را خلعت داد و مصاحبان او را بنواخت. # و از آن جانب عبدالعزیز چند ماه ملازم امیرحسین بود و مال بی حد به امرا ~~و # ~~وجوه درگاه او داد. جز قرض هیچ فایدهآ دیگرش حاصل نشد. و به وقت مراجعت # ~~ملکزاده اعظم شمس الحق والدین به هرات، امیرحسین، عبد العزیز را بدو ~~سپرد و # ~~گفت «به جهت خاطر من او را در حمایت و رعایت خود گیر و تربیت و عنایت ~~در # ~~باب او مبذول دار.» # و چون ملکزادهآ اعظم شمس الحق والدین به هرات آمد عبدالعزیز را پیش # ~~سخن اردشیر بابکان که گفته است که «دشمن چه مرده و چه گریخته و چه به ~~زینهار # ~~آمده» از سر گناه عبدالعزیز درگذشت و از برای پاس خاطر عاطر ملکزادهآ ~~جوانبخت # ~~شمس الحق والدین از حشم وخدم عبد العزیز هرکس را که [754] در بند داشت ~~آزاد # ~~کرد و اسباب او را بدو بازگذاشت. عبدالعزیز طریق خدمت و طاعت را با ~~نواب و # ~~حجاب و عمال ملک اسلام غیاث الحق والدین به شرایط هرجه بهتر مسلوک داشت # ~~و برخلاف گذشته زندگانی پسندیده پیش گرفت و به اندک روزگاری در پیش # ~~ملکزادهآ جوانبخت فیروز روز دریادل شمس الحق والدین معتبر گشت و در سلک # ~~نواب [وی] منخرط گشت. PageV01P749 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0753.png) # ذ کر صد و سی و دوم # در فتح حصار نیاز آباد بر دست # الشکر ملک اسلام غیاث الحق والدین # در ربیع الاول ms631 سنهآ مذکور حصار نیازآباد خواف که به حصانت چون قلعه کردهآ # ~~کوه بود و به محکمی چون جبل بیستون بر دست ملک ملوک اسلام غیاث الحق # ~~والدین فتح شد. # و سبب آن بود که خواجه مجد خوافی - که مدت مدید در ولایت خواف # ~~حکومت راند و او مردی بود بس محتشم و مالدار و بواش و اکثر ولایت خواف ~~در # ~~تصرف او - در نیازآباد حصاری داشت که به تندی و بلندی چنان بود که ابر ~~را گذر بر # ~~پهنای او بودی و باد را مهب در دامن او. ### | شعر [نظامی] # ز پرتاب او ناوک افکند بال %~% کمندی نه کانجا رساند دوال # نه عراده بر گرد او رهشناس %~% نه از گردش منجنیقش هراس # ~~و ذخیرهآ بی حد و قیاس درین حصار نهاده. چند سال درین حصار بسر برد. تا ~~اتفاق # ~~چنان افتاد که پیش ازین تاریخ به شش سال حصار مابیژناباد1 را [755] ~~بگرفت و # ~~پیشتر اموال خود را از حصار نیاز آباد به حصار مابیژناباد آورد و به ~~پشتی آنک حصار # ~~مابیژناباد و حصار کاریان و حصار نیازآباد در تصرف داشت بر مقتضای کلام ~~صادق # ~~رسول ثقلین، خواجه قاب قوسین، که می فرماید «لکل أمة فتنة و فتنة أمتی ~~المال»3 # ~~مال بسیار بذل کرد و قرب هزار مرد اوباش دلیر سفاک بی باک را به ملازمت ~~خود # ~~درآورد و هرچند روز طرف قهستان و خواف فتنهای ظاهر گردانید و راهها را ~~بر # ~~مسلمانان ببست. و در آن سال که شاهزاده یسور به خرابی خراسان لشکر کشید ~~مال # ~~فاخر پیش او فرستاد وگفت که «من بنده و مطیع شاهزادهآ جهانگیرم و درین ~~حدود # ~~خصم و غرض خواه بسیار دارم. اگر شاهزادهآ جهان من بنده را به لشکری مدد ~~دهد PageV01P750 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0754.png) # ~~در بندگی و کوچ دادن افزایم و قلاع و حصون این دیار را تا حد کرمان و ~~سجستان به # ~~دست عسکر شاهزاده بازدهم.» # شاهزاده یسور هزار سوار را نامزد گردانید تا ms632 پیش خواجه مجد رفتند. خواجه # ~~مجد با آن هزار سوار پیشتر ولایت خواف را بتاخت و مال و بردهآ مسلمانان ~~را به # ~~دست لشکر شاهزاده یسور باز داد. بعد از دوماه، چند نوبت خواجه سعدالملک ~~و # ~~حکام وزعماء ولایت خواف لشکر کشیدند. و چون خواجه مجد مرد فدائی بسیار # ~~داشت برو ظفر نیافتند و در محاصرهآ مابیژناباد وجلاء خواجه مجد از خواف ~~وبه # ~~قتل آوردن جماعت فدائیان را که در حصار مابیژناباد متوطناند رجوع کلی ~~[به] # ~~ملک اسلام غیاث الحق والدین کردند. ملک اسلام پیش از این حالت چند کرت # ~~مکتوبات به خواجه مجد فرستاده بود و او را از چنین کارها منع کرده. و ~~ملک اسلام # ~~را پیش از استمداد و استعضاد حکام خواف ازو عزیمت آن بود که به حرب ~~خواجه # ~~مجد رود. # چون حصار رزه را فتح کرد، در صفر سنهآ مذکور ناصرالدین ایلچی خواجه و # ~~ناصرالدین طغرل [756] فوشنجی را با پانصدسوار به طرف خواف فرستاد و خود # ~~روز دوشنبه بیست و هفتم صفر سنهآ مذکور از خطهآ محروسهآ هرات، حمیت # ~~عن الآفات، بر عزیمت محاصرهآ حصون خواجه مجد حرکت فرمود. و چون # ~~ناصرالدین ایلچی خواجه و ناصرالدین طغرل به حدود خواف رسیدند و عزیمت # ~~آن کردند که به پای حصار نیازآباد روند، خواجه مجد چون شنود که از هرات ~~به # ~~حکم ملک اسلام غیاث الحق والدین لشکری به خواف می آید، صد مرد دلیر ~~کاردیده # ~~از سجزی و قهستانی و خوافی را فرمود که بروید و حصار نیازآباد را ~~محافظت # ~~نمایید. آن صد مرد فدائی به هنگام شام از حصار مابیژناباد بیرون آمدند ~~و چون # ~~نزدیک حصار نیازآباد رسیدند، با لشکر منصور ملک اسلام غیاث الحق والدین ~~در آن ### | شعر [فردوسی] # شب تیره چون روی زنگی سیاه %~% ستاره نه پیدا نه تابنده ماه # تو خورشید گفتی به بند اندرست %~% ستاره به خم کمند اندرست # ~~سپاه ملک اسلام غیاث الحق والدین باایشان در حرب آمدند و در ms633 یک حمله ~~قرب # ~~بیست تن را از آنصد مرد بهقتل رسانیداند] و پنج تن را اسیر کرد[ند] و ~~باقی را # ~~منهزم. PageV01P751 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0755.png) ### | شعر [نظامی] # چو لشکر هراسان شود در ستیز %~% سگالش نسازد مگر بر گریز # ~~بعد از دو روز ملک اسلام غیاث الحق والدین با لشکر بی حد در نیازاباد ~~نزول فرمود # ~~و روز دیگر با تمامت سپاه از جوانب حصار درآمد. از حصار مبارزان خوافی ~~که هر # ~~یک سالها خواجه مجد را خدمت کرده بودند و جنگهای عظیم و جانسپاریهای # ~~صعب به تقدیم رسانده، دست به تیر زدن و سنگ انداختن برآورند. و از ~~طرفین # ~~آتش حرب بالا گرفت و دریای قتل در موج آمد و از علو و سفل نفیر و نعره ~~و آوا و # ~~صدای کوس و طبل وخروش و جوش سپاه و مراکب زلزال و ارتعاش در جبال و # ~~صحراوات بیدا آوردند. # شعر[فردوسی] # # [757] ز دریا تو گفتی که برخاست موج %~% سپهر اندر آمد همی فوج فوج # # همی چشم روشسن جهان را ندید %~% سپهر و ستاره سنان را ندید # # زگرد سواران هوا بسته میغ %~% چو برق فروزنده پولاد تیغ # # به مغز اندرون بانگ پولاد خاست %~% به ابر اندرون آتش و باد خاست # ~~و هر چند که سپاه ملک اسلام غیاثالحق والدین خرکها و درها و نردبانها و ~~ادوات # ~~حصارگیری بیشتر میبردند، حصاریان جنگ بیشتر میکردند. چون زوال درگشت، # ~~ملک اسلام غیاثالحق والدین پیش راند و بانگ بر سپاه منصور خود زد وگفت ~~که # ~~«پیش روید!» مبارزان غوری و دلیران هروی به یکبار نعره برآوردند و با ~~خنجرها[ی] # ~~کشیده چون اژدهای دمان و غضنفر خشم آلود به پای حصار آمدند و بعد از ~~آنک از # ~~جانبین قرب صدمرد نامدار خنجرگزار به قتل پیوست، به عون ایزد دادکر ~~جانبخش # ~~روزی رسان و فر دولت روزافزون ملک اسلام غیاث الحق والدین حصار ~~نیازآباد را # ~~بگرفتند. # حصاربان چون آن حالت را مشاهده کردند دست و پای ایشان از کار بشد ms634 و # ~~سرگشته و بی خود گشتند. «فتزلزلت اقدامهم وضلت احلامهم و افهامهم»1 ~~سلاحها # ~~بینداختند ونعرهآ الامان الامان برآورداند]. سپاه منصور ملک اسلام غیاث ~~الحق # ~~والدین در حصار رفتند ومال بی حد غنیمت کرد [ند] «واصابوامنه غنایم ~~موفورة PageV01P752 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0756.png) # ~~وآنفالا غیر محصورة»1. # و چون حصار نیازآباد فتح شد ملک اسلام غیاثالحق والدین روز دیگر # ~~صدسوار گزیده از دلیران غوری و هروی و نکودری به مابیژناباد فرستاد تا ~~ندا در # ~~دادند که «حصار نیازآباد را بگرفیتم و خزینه و ذخیرهآ چندین سالهآ ترا ~~بر سپاه منصور # ~~بخش کرد[یم]» خواجه مجد بر منظر درب حصار برآمد و گفت «ای غوریان و # ~~هرویان، آنچ شما میگویید از خیالات است و محالات. نه سپاه ملک اسلام # ~~غیاث الحق والدین [758] که اگر عساکر خراسان وعراق جمع شوند و سالها ~~وقرنها # ~~به محاصرهآ حصار نیازآباد نمایند، فتح آن هنوز تعدری تمام داشته باشد.» # کوتوال حصار نیازآباد و خزینه دار او را پیش بردند تا به آواز بلند کیفیت # ~~احوال واهوال به سمع خواجه مجد رسانید[ند]. خواجه مجد چون نیازآبادیان ~~را # ~~بدان حال بدید، سراسیمه و متحیر شد و بیم آن بود که بر جای هلاک شود. ~~اما # ~~بواسطهآ آنک حصار مابیژناباد در تصرف او بود و قرب هزار مرد دلیر بی ~~باک خونی # ~~جانباز در حکم [او]، دل نینداخت و بر حسب ### | شعر # لأتجزعن عن الحوادث إنما %~% خرق الرجال علی الحوادث تخرع2 # ناشکیبائی مکن هیچ گونه هیچ گونه از حادثهها جز این نیست # که دریدکی مردان بر حادثهها ناشکیبائی کردن تست # ~~هیچ تأسفی و تلهفی ظاهر نکرد و بر سر «الجزع عندالبلاء تمام المحن» ~~واقف گشت. # ~~آن روز در غم و اندیشهای هرجه سختتر بسر برد. ### | شعر[ابیوردی] # فظلت بیوم دع عدوی بمثله %~% طویل علی من ضمن اللحدغائیبه # پس روز گذاشت بروزی بمان دشمن مرا بمانند آن روز # دراز بر آنکه درآوردهاند در لحد غایب او را # ~~و چون آفتاب عالمتاب روی در حجاب آورد و عالم ms635 نورافشان به جهان تاریک ~~مبدل # ~~شل، PageV01P753 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0757.png) ### | نظم [انوری] # ~~چون روز روشن از ایوان آسمان ### | ناگه در اوفتاد به دریای قیروان [759] # ~~دوش زمین و فرق هوا را ز قیر و مشک ### | سحر سپهر کوژ ردا کرد طیلسان # ~~آورد پای مهر چو در دامن زمین ### | بگرفت دست ماه گریبان آسمان # ~~بر طارم فلک چو شه زنگ شد مکین ### | در خاک تیره شد ملک روم را مکان # ~~خواجه مجد و جره و رؤوس سپاه و اعیان درگاه و نقباء و زعماء حصار را ~~گفت که # ~~«فردا بامداد ملک اسلام غیاث الحق والدین با لشکر بی اندازه به ~~مابیژناباد خواهد # ~~آمد. تدبیر چیست؟ با او حرب کنیم و یا سر به صلح درآریم؟» همه باتفاق ~~گفتند که # ~~«مصلحت جنگ نیست و مصلحت آنک پیش او بیرون رویم هم، نه. صواب آن # ~~است که خواجه به طریق رفق و خادم مخدومی با ملک اسلام غیاث الحق والدین # ~~درآید و ازو عهدنامه [ای] بستاند و از پسران خود یکی را پیش او فرستد، ~~تا چون او # ~~ازین ولایت به طرف شهر هرات حرکت کند، بعد از آن خواجه در کار خود ~~اندیشه # ~~باصواب فرماید. والله اعلم بالصواب.» PageV01P754 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0758.png) # ذکر صد و سی و سوم1 # د رحرب ملک اسلام غیاث الحق # والدین با خواجه مجد خوافی در مابیژناباد # چون ملک اسلام غیاثالحق والدین حصار نیازآباد را فتح کرد به بهدادین # ~~آمد و از آنچا روز دیگر لشکر به مابیژناباد کشید. و چنین [760) شنودم ~~که حصار # ~~مابیژناباد را مادر بیژن بنا کرده است. حصاریست بس محکم و به وضع او در ~~کل # ~~خراسان و عراق حصاری نیست و سنک عراده و منجنیق بر دیوار او کار ~~نمیکند؛ # ~~چه، خاک او به ریگ و حصاة آمیخته است و قرب پنج هزارکدخدای را در ~~اندرون # ~~او خانههای معمور و مساکن آبادان است و تا کسی به چشم خود آن حصار2 را # ~~نبیند، آنچ از صفات او شنوده ms636 باور ندارد که به چه سان حصن محکم و بناء ~~منیع # ~~است. ### | شعر [دقیقی] # برآورد سر تا به چرخ برین %~% ز بالاش پیدا نبودی زمین # برو مرغ پرنده را راه نی %~% برش باد را هم گذرگاه نی # ~~ملک اسلام غیاث الحق والدین روز دیگر اطراف اربعهآ حصار را بر نقباء ~~سپاه منصور # ~~بخش کرد و بفرمود تا رایات اژدها پیکر اقبال یاب ظفر اندوز همایون او ~~را در مقابل # ~~درب حصار برافراشتند و اعلام و مراکب و نوبتخانه خواجه مجد را که در ~~حصار # ~~نیازآباد داشت پیش بردند و به یکبار از جوانب حصار نعرهآ گیر و دار ~~برآورد[ند] و # ~~نفیر و آوای طبل و کوس و دهل به عیوق رسانید [ند]. خواجه مجد از اندرون ~~حصار # ~~ابراج و دروازهها را بر مبارزان قسمت کرد و هر برجی را به دویست مرد ~~فدائی # ~~سفاک سبرد و ایشان نیز از بالای حصار طبل فروکوفتند و علمها بر افراخت ~~[ند]و از # ~~فراز و نشیب چون تگرگ و باران تیر و سنگ روان شد. ### | شعرانظامی] # # چپ و راست پیرامن آن حصار %~% ز پولاد بستند ره بر غبار PageV01P755 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0759.png) # # جرسهای روسسی خروشان شده %~% دماغ از تف خشم جوشان شده # # ز عکس سر تیغ و برق سنان %~% سر از راه میرفت و دست از عنان # # سم بادپایان ز خون چون عقیق %~% شده تا نمد زین به خون در غریق [761] # # ز بس کشتگان گرد بر کرد راه %~% چو بازار محشر شده حربگاه # # ز بس خستهآ تیر پیکان فشان %~% شده آبله دست پیکان کشان # ~~و هر چند از بالا [ی] حصار تیر و سنگ بیشتر می آمد، مبارزان غوری و ~~دلیران هروی # ~~بیشتر [به سوی] حصار می رفتند و بیخوف و رعبی تهور و تجلد مینمود[ند] و # ~~می گفت [ند]: ### | شعر [متنبی] # آلد من الهدام الخندریس %~% واحلی من معاطاة الکوس # خوشتر است از شراب کهنه خوش بوی # و شیرین تر است از دست به دست دان ms637 کاسها # مغاطاة الصفایح والعوالی # دست به دست دادک شمشیرها و سرهای نیزه # و به زور درآوردن من لشکری را در لشکری # فموتی فی الوغا عیشی لأنی %~% رایت العیش فی ارب النفوس # پس مرگ من در جنگ زندگانی من است، از برای آنک من # دیدم زندگانی را در حاجت نفسها # شعر [ملک فخرالدین کرت] # # به کفم درون خنجر آبدار %~% بود بهآ ز جام مئی خوشگوار # # صف کین و میدان پرخاش و رزم %~% مرا بهتر از کامرانی و بزم # # کمند و همان گرزهآ پهلوی %~% برم بهتر از گنج کیخسروی [762] # ~~و از جانبین مرد بسیار به قتل پیوست و مبارز بیحد مجروح شد و تمامت # ~~صحراوات و اطلال و در و دشت مابیژناباد از خون دلاوران لعل فام کشت. ~~چهار روز # ~~برین نسق که به تقریر پیوست ملک اسلام غیاث الحق والدین با خواجه مجد ~~حرب # ~~کرد و مقنیان و نقاب به حکم ملک اسلام از جوانب حصار نقب بریدند. # ~~و راوی چنین گفت که خواجه مجد هر مردی را از حصاریان به طمع مال که # ~~«دماء ابطال الرجال تسفک لآجل والآمال» حرب عظیم میکردند و جسارت و ~~تهور PageV01P756 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0760.png) # ~~هر چه تمامتر مینمود[ند]. روز پنجم خواجه مجد طایفهای از ائمهآ و معارف # ~~مابیژناباد را به خدمت ملک اسلام غیاث الحق والدین فرستاد که «ملک ~~اسلام مرا # ~~حالیا امان دهد تا بعد از بیست روز به خدمت آیم.» ملک اسلام از سر ~~عاطفت # ~~ملکی بدانج دلخواه خواجه مجد بود رضا داد. روز دیگر خواجه مجد پسر ~~خردتر # ~~خود را بیرون فرستاد با عهدنامه [ای] برین منوال که «بدان خدای که فرش ~~بسیط # ~~مرکز دایرهآ قدرت اوست و عرش محیط دایرهآ مرکز فطرت او؛ و بدان حکیمی ~~که # ~~وجود قدیم ازلی او از سمات حدوث منزه است و ذات قدسی ابدی او از مقولات # ~~عشر مبرا، ### | شعر[انوری] # ~~آنک تأخیر صباء صنع او را آمدست ### | گل فشان اختران بر گنبد نیلوفری # ~~آنک بر لوح ms638 زبانها خط اول نام اوست ### | آن همی گوید اله این ایزد و آن تنکری # ~~آنک قهرش داد انجم را شیاطین افکنی ### | و آنک لطفش آتش را سمندر پروری # ~~[763) آنک گربراسب فکرت جاودان جولان کنی # از نخستین آستان حضرتش در نگذری # ~~آنک تا او دهر را از خال شب تزیین نداد ### | روز بر گوش شفق ننهاد خال عنبری # ~~آنی خار اژدها دندان عقرب نیش را ### | شحنگی دادست بر اقطاع گلبرگ طری ### | شعر [حریری] # أقسم بالبیت العتیق ذی الحرم %~% والطایفین العاکفین فی الحرم # سوگند میخورم به خانهآ شریف که خداوند حرامهاست # و به طواف کنندکان مقیم شوندگان در کعبه # ~~که چون ملک اسلام، شهریار دیار عجم، مالک رقاب، ملوک الامم، غیاث الحق # ~~والدین، خلد ملکه، به دولتخانهآ هرات نزول فرماید، بعد از بیست روز به ~~هرات آیم # ~~و باقی عمر را چون سایر بندگان آن حضرت جنت حضرت بسر برم و به دل صافی ~~و PageV01P757 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0761.png) # ~~صفاء عقیدت در سلک عبید آن جناب عالی مآب منخرط کردم.» و در آخر ~~عهدنامه # ~~باز نمود که «مأمول بنده آن است که ملک ملوک الاسلام به خط شریف ید ~~مبارک # ~~خویشتن به جهت اطمینان دل بنده و تسکین خواطر مردم این حصار اماننامهای # ~~مبذول دارند که چون بندهآ کمترین به خدمت آید و به شرف تقبیل رکاب ~~همایون # ~~مشرف گردد، در اهلاک و تذلیل او اشارت نرانند و از تابعان و ملازمان ~~اوکسی را به # ~~قتل و فتل نرسانند.» # چون عهدنامهآ خواجه مجد به ملک اسلام رسید و پسر او از حصار بیرون # ~~آمد، ملک اسلام از پای حصار برخاست؛ چه، هر شب از جوانب حصار ائمهآ و ~~طلبهآ # ~~علم کلام الله می خواندند و در اثنای آن ملک اسلام [764] را به دعای ~~خیر و ذکر # ~~نامی یاد میکرد[ند] و میگفت [ند] که «ای ملک اسلام، و ای شهریار انام، ~~وای داور # ~~دادگر، وای شاه سکندر فر ### | شعر[ربیعی] # ببخشای بر ما که بیچارهایم %~% به ms639 درد اندرون سخت غمخوارهایم # ز ما گر بد آمد، تو نیکی نمای %~% که این است رسم شه نیک رأی # ~~ملک اسلام بدان واسطه که نباید که خون مسلمانی به ناحق ریخته شود و ~~ضرری به # ~~فقیری رسد، سر بدان صلح درآورد و وثیقتنامهای نوشت به خواجه مجد. ### | شعر [فردوسی] # یکی سخت سوگند شاهان بخورد %~% به روز سفید و شب لاجورد # بدان دادگر کین جهان آفرید %~% سپهر و دد و دام و جان آفرید # ~~«أقسم بمن مرج البحرین ونورالقهرین و رفع قدر الحجرین1که چون خواجه مجد ~~به # ~~عهدی که کرده برسد و بر آن میثاق که بسته برود و در ابقاء عهد ثابت قدم ~~باشد و از # ~~نقص نقض ایمان احتراز وتجنب واجب شمرد، در قصد جان او نکوشم و کسی را # ~~نفرمایم، واو را به دست امرای خراسان باز ندهم، و هر مکرمت و مرحمت که ~~از # ~~دست من برآید در باب او مبذول دارم.» # چون عهدنامهای برین گونه که ذکر رفت به خواجه مجد رسید مبتهج و خرم # ~~گشت و فرستادهآ ملک غیاث الحق والدین را به اعزاز و اکرام هرچه تمامتر ~~بنواخت. PageV01P758 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0762.png) ### | شعر [فردوسی] # فرستادهآ شاه را پیش خواند %~% فراوان سخنهای خوبی براند # کمین شهریار ترا کهترم %~% به هر جم بفرمود فرمانبرم # ~~بعد از آن در خزینه بگشاد و چیزی که شایستهآ حضرت ملک اسلام بود بیرون # ~~فرستاد. ### | شعر [نظامی] # گرانمایههای [ی] که باشد غریب %~% ز دینار و جوهر ز دیبای طیب # برون از طبقهای پر زر خشک %~% به صندوق عنبر به خروار مشک # مرصع بسی تیغ گوهر نگار %~% نمطهای زرافهآ آبدار [765] # ~~ملک اسلام غیاث الحق والدین پسر خواجه مجد را به نواخت هرچه بهتر مخصوص # ~~گردانید. روز دیگر مظفر و کامیاب با غنایم فراوان از خطهآ مابیژناباد ~~حرکت فرمود و # ~~ناصرالدین طغرل فوشنجی را با چهارصد سوار در نیازآباد و حدود خواف نصب # ~~گردانید. و چون به سعادت و دوستکام به دولتخانهآ هرات، حمیت عن ms640 الآفات # ~~والبلیات، درآمد شکرانهآ آن عطیت سنیهآ و موهبت هنیه را مبلغ دوهزار ~~دینار بر اهل # ~~خیر و زمرهآ علم صدقه کرد و ده هزار دینار دیگر در وجه عمارت مسجد جامع # ~~و مواضع خیر مصروف داشت. اولیا و احباء حضرت او را از آن فتحیات و # ~~فتوحات فرح وابتهاج بی حد و عد حاصل شد و حساد و اعادی را بلا و عناء # ~~ای قیاس مدخرگشت. PageV01P759 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0763.png) # 5کر صد و سی چهارم # در رفتن ملک اسلام غیاث الحق والدین # با لشکر خراسان به حرب یسور وقتل یسور # راوی چنین گفت که در اواسط جمادی الاول سنهآ مذکور به حکم ملک غفور # ~~شاهزاده یسور به قتل پیوست. و واسطه آن بود که ملک اسلام غیاث الحق ~~والدین # ~~چند ثوبت مکتوبات فرستاد پیش شاهزادهآ عادل کپک که «شاهزاده یسور تا از ~~دیار # ~~ماوراءالنهر لشکر بدن ممالک کشید در خراسان خرابی بسیار کرد و قرب ده ~~هزار تن # ~~را از سادات و ائمه و عورات و اطفال و فقرا در مازندران به قتل رسانید. ### | شعر [نظامی] # به تاراج داد آن بر و بوم را %~% که ره بسته باد آن پئ شوم را # جز از کشتگان که نتوان شمرد %~% خرابی بسی کرد و بسیار برد [766] # ~~و چهل روز با چهل هزار مرد بی باک ناپاک سفاک شهر هرات را محاصره کرد و ~~جز # ~~آنک غله بسوخت و چندین از فقرا و اوباش مردم را به قتل رسانید، هیچ کار ~~دیگر # ~~دستش نداد. به توفیق الهی و یمن دولت شاهنشانی قرب هزار بهادر نامدار ~~او را در # ~~شهر هرات به قتل آوردند. حالیا اخبار در خراسان بر آن جمله شایع است که # ~~عزیمت ماوراءلنهر دارد. اگر پادشاهزادهآ عادل به جهت رفع و قلع او ~~سپاهی بدین # ~~ممالک نخواهد فرستاد، بتجدید باز در آن ولایات پریشانی راه خواهد یافت ~~و به # ~~ضعف گذشته در آن حدود فتنه و شر حادث خواهد شد.» ### | شعر[فردوسی] # اگر ms641 بیخ او نگسلانی ز جای %~% ز تخت بلندت درآرد ز پاییآ # پادشاهزاده کپک در هر نوبت که مرسل و مکتوب ملک اسلام غیاث الحق # ~~والدین بدو[می ارسید، نزد ملک اسلام ایلچیان معتبر با یرلیغ و سنقور و ~~خلعت # ~~خاص امی افرستاد و [میاگفت که «ملک بداند که ما را درین نزدیکی عزیمت ~~آن # ~~نبود که سپاهی بدان طرف فرستیم، اما چون ملک بازنموده که شاهزاده یسور ~~PageV01P760 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0764.png) # ~~خرابی بسیار میکند و بندگان خدایتعالی از ظلم و تعدی لشکر او در نالش و ~~دعا[ء] # ~~بد اند، واجب شد بر ما که سپاهی فرستیم تا در رفع او چندانک ممکن بود ~~بکوشد.» # القصیه، بعداز چند روز شاهزادگان چون ایلجکدای و رستم و منکلی # ~~خواجه1 و پولاد را با چهل هزار سوم جرار خنجر گذار به حرب شاهزاده یسور ~~نامزد # ~~گردانید، و ایلچی پیش امیر خراسان امیر حسین [گورکان] فرستاد که «لشکر ~~ما از آب # ~~آموی بگذشتند بر آن عزیمت که با شاهزاده یسور حرب کنند. باید که امرای # ~~خراسان و ملوک آن حدود را با عساکر بفرستد تا لشکرهای آن ممالک و جیوش ~~آن # ~~ولایات به موافقت و معاونت یکدیگر با شاهزاده یسور مقابل شوند.» # امیرحسین [767] امیر اوردای غازان والقبجی 2 (القجی؟]و یکنتمور3 [بیگ # ~~تیمور؟] و ملک اسلام غیاث الحق والدین را با چهل هزار سوار نامدار ~~نامزد کرد. # ~~امرای ملک اسلام با سپاهی که از کثرت ایشان زمین و زمان در نالش آمد و ~~ملک و # ~~فلک در لرزش «فکادت الأرض تمور والجبال تثور»3 تا خرسنگ5 برفتند. و از ~~آن # ~~جانب شاهزادگان ایکجکدی و رستم و منکلی و پولاد پیش از وصول عساکر # ~~خراسان، شاهزاده یسور را به قتل آوردند. # و آن چنان بود که چون شاهزادگان مذکور به ده فرسنگی لشکرگاه شاهزاده # ~~یسور نزول کردند، طایفهای را پیش امرای لشکر او فرستادند و هر یک را به # ~~وعدههای خوب به خود دعوت کرد[ند]. امرای سپاه او بعد از تأمل ms642 و تدبر ~~بسیار با # ~~هم مقرر گردانیدند که چون شاهزادگان با شاهزاده یسور مقابل شوند ایشان ~~با # ~~شاهزاده یسور تخلف کنند. و شاهزاده یسور ازین حالت غافل. چون خبر به # ~~شاهزاده یسور رسید که شاهزادگان ایکجدای و رستم و منکلی خواجه و پولاد # ~~پرسیدند، روز دیگر لشکر را مال بی حد داد. ### | شعر [فردوسی] # چو لشکر سراسر شد آراسته %~% برایشان برآکنده شد خواسته # نبرد نای زرین و هندی داری %~% سواران سوی رزم کردند رای PageV01P761 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0765.png) # ~~چون نزدیک شاهزادگان رسید، فرمان فرمود تا امرای سپاه صفها راست کردند # ~~«وآقاموا الصفوف علی موازة قلبا کمجتمع اللیل ومیمنة کمندفع السیل # ~~ومیسرة مشحونة باشاهب الخیل»1. # چون هنگام آن رسید که هر دو سپاه با هم در محاربت و مقارعت آیند و هر # ~~دو گروه با هم در مقابلت و مصادرت، امرای سپاه شاهزاده یسور به یکبار ~~ازو # ~~برکشتند و بکتوت را که رکن رکین عسکر او بود به قتل آورد[ند]. شاهزاده ~~یسور چون # ~~آن حالت را مشاهده کرد هیچ چاره ندانست جز آنک با پسر خود شاهزاده جوکی ~~و # ~~خیلخانهآ خاص [768] خود و سوار[ی] دویست روی به هزیمت نهاد. شاهزاده # ~~ایلجکدای هزار سوار کاردیدهآ جنگی متعاقب او بفرستاد. بعد از سه روز آن ~~سواران # ~~بدو رسیدند. پس از حرب بسیار شاهزاده یسور را بگرفتند و برفور به قتل # ~~رسانیداند] و جهانیان را از شر و مضرت او و سپاهش خلاص داد[ند]. ### | شعر [مؤلف کتاب] # # چنین است آئین این چرخ پیر %~% ازوگاه شاهی و گاهی اسیر # گهی نیش بخشد ترا، گاه نوش %~% گهی سود و گه ماتم و گه2 خروش # # گهت سر برآرد به غرنده ابر %~% گهت افکند در دهان هژبر # # به دیهیم و تخت مهی پس مناز %~% که خواهد ز تو ماند ناگاه باز # # نگه کن که پیش از تو کیخسروان %~% دلیران و کندآوران و گوان # # چه سان گنج و لشکر بماندند و رفت %~% ببردند چیزی از آن آب و تفت # ~~شاهزاده جوکی ms643 و اقارب و خواتین او چون شاهزاده یسور را به هر عقوبت که # ~~سختتر از آن ممکن نبود به قتل رساندند. به یکباره خروش و جوش برآوردند ~~و # ~~واویلا وامصیبتا در گرفت. ### | شعراحریری] ### | وصکو الخد ودوشجوا الروس # روان کردند دلوهای اشک چشم را و بدریدند گریبانها را # و بکوفتند رخسارها را و بشکستند سرها را # ~~بعد از سه روز شاهزادگان با غنیمت بی حد و اندازه و اسیر بیشمار مراجعت ~~نمودند PageV01P762 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0766.png) # ~~و ایلچی نزد امرای خراسان فرستاد[ند] که «ما به دولت پادشاهزاده کیک ~~خان # ~~شاهزاده یسور را به قتل آوردیم و تمامت اردوی او را غارت کردلیم] و ~~بکتوت و # ~~طایفهای را که مادهآ فتنه و تخلف بودند امرای شاهزاده یسور به قتل ~~رساندند. شما # ~~را مصلحت در بازگشتن است.» و جهت ملک اسلام غیاث الحق والدین یرلیغ و # ~~خلعت فرستادند و گفتند که (ما را معلوم شد که از امرا و ملوک ممالک ~~پادشاهزادهآ # ~~جهان سلطان ابوسعید درکار [769]اهلاک و تنکیل شاهزاده یسور هیچ کس ساعی ~~و # ~~مجد نبوده است که ملک غیاثالدین» # چون ایلچی شاهزاده [گان] به امرای خراسان رسید، بغایت شادمان گشتند؛ # ~~چه، از شاهزاده یسور اندیشهمند بودند. و راوی چنین گفت که شاهزاده یسور ~~با # ~~شاهزادگان و امرای سپاه چنین مقرر داشته بودند که چون آفتاب به برج ~~جوزا رود و # ~~هنگام رفع غله شود به هرات رویم و باز غلهآ آن دیار را بسوزیم و هرکسی ~~را که در # ~~دست افتد به قتل رسانیم. چون حق تعالی او را بدان نیت بد که «نیة ~~الفاسق شر من # ~~شد و راهها کشاده و ایمن گشت (فانشرحت الصدور واستقامت الأمور وامنت # ~~الطرق واتصل القوافل والفرق»2 و قرب سیصدمرد بوجای که خانههای ایشان را # ~~ملک اسلام غیاث الحق والدین، خلدالله ملکه، به هرات آورده بود از ~~بادغیس به # ~~خدمت ملک اسلام آمدند و ملک اسلام به شکرانهآ آنک حق تعالی به قهر و ~~بطش # ~~عظیم خود ms644 شاهزاده یسور را از سر بندگان خود بازکرد، مال بی حد صدقه داد ~~و # ~~ختمهای قرآن فرمود و در طاعت و عبادت افزود و نیات خیر کرد و مردم را ~~از فسق # ~~و فجور وامور ناشایست باز زد، و در باب علمای اسلام و عرفای انام ~~انعامات # ~~بی قیاس مبذول داشت، وخاص و عام رعیت هرات را ازکرم خود محظوظ گرداند. PageV01P763 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0767.png) # ذ کر صد و سی و پنجم # در فتح حصار تولک بر دست # ملک اسلام غیاث الحق والدین # ~~از جمله فتوحاتی که باری تبارک و تعظم به لطف بلانهایت و فضل بی غایت # ~~خود ملک اسلام غیاث الحق والدین، خلد الله و سلطانه [770] و اظهر حجته ~~و # ~~برهانه، را کرامت فرمود، فتح قلعهآ تولک است. و سبب آن بود که چون ~~شاهزاده # ~~یسور به خراسان آمد به هنگام مراجعت و گاه محاصرهآ شهر هرات بفرمود تا ~~از # ~~غلات هرات ده هزار خروارگندم به قلعهآ تولک بردند؛ چه، قلعهآ تولک حصنی ~~بود # ~~بر قلعهآ جبلی که در تندی به ابر پهلو میزد و در محکمی با سد سکند ~~برابری # ~~میکرد. # شعر [من تاج المآثر] # ~~از بلندی نی برو راه دعاء مستجاب ### | در حصینی نه درو راه قضاء کردگار # ~~باد گردد مانده گر یابد برو یک راه راه ### | دید گردد بسته گر یابد درو یکبار بار # ~~کوه در بالای اوباشد به سانپای مور ### | دست آدر پهنای او باشد به سان چشم مار # ~~و ملک فرخزاد به بیعت شاهزاده یسور درآمد. ملک اسلام غیاث الحق والدین ~~بدو # ~~مکتوب فرستاد که «از عهد قدیم باز ملوک تولک در فرمان جدان و پدران ~~مرحوم ما # ~~بودهاند و با دوست ایشان طریقهآ دوستی وولا ورزیده وبا عدو نهج مخالفت ~~و # ~~بغض مسلوک داشته. می باید که ترک موافقت شاهزاده یسورگیری و در عاقبت ~~کار # ~~خود تفکری کنی.» ### | شعر [فردوسی] # اگر سرکنی زین فزونی تهی %~% به فرمان گرای به سان رهی PageV01P764 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0768.png) # وگرنه ms645 به جنگ تو لشکر کشم %~% ز دریا به دریا سپه برکشم # ~~ملک فرخزاد در جواب نوشت که «من بنده و مطیع حضرت علیاء فلک سیمای # ~~ملک ملوک اسلامام، اما می ترسم که به خدمت آیم.» ملک اسلام برحسب «لعله # ~~یتد کرا ویخشی»1 روزای] چند کار محاصرهآ تولک را در توقف داشت. و چون # ~~شاهزاده یسور به تولک رسید فرخزاد پیش او رفت. شاهزاده یسور در باب او ~~تربیت # ~~و لطف بسیار فرمود وگفت [771] «اگر حق تعالی مرا بر ملک غیاثالدین ~~پیروز # ~~گرداند و شهر هرات بر دست من فتح شود اکثر این ولایت را تا حدود جرزوان ~~و # ~~وسط غور به تو مفوض گردانم.» فرخزاد بواسطهآ آن غرور بکل روی از حضرت ~~ملک # ~~اسلام غیاث الحق والدین بگرداند. # ملک اسلام بعد از چند روز امیر ابوبکر خلیفه مالانی - که مرد مبارز ~~کاردیده # ~~بود - با پانصد تن از کماة رجال غور و هرات به محاصرهآ تولک فرستاد و ~~آلتمغاء # ~~مبارک نوشت که «سراج الدین امیرداد مرد سپاهی فیروزکوه و هرات رود و ~~آزاب را # ~~به پای قلعهآ تولک برد و به مشورت و اتفاق امیر ابوبکر خلیفه با ملک ~~فرخزاد حرب # ~~کنند.» # به فرمان او امیر ابوبکر خلیفه و سراج الدین امیر داد چند روز قلعهآ تولک ~~را در # ~~محاصره داشتند و به کرات جنگ پیش برد[ند] و از هر دو طرف مرد بسیار به ~~قتل # ~~پیوست. ملک فرخزاد بعد از آنک با سراجالدین امیر داد و امیر ابوبکر ~~خلیفه جنگ # ~~کرد عازم آن شد که سر به صلح درآرد؛ چه، میدانست که عساکر2 منصور ملک # ~~اسلام غیاث الحق والدین بهر قلع منیع وحصن حصین که روی آرند بر فتح آن ~~فیروز # ~~گردند. # در اثناء این عزیمت امیر غیاث الحق والدین صدرالدین آزابی که جوانی بود # ~~آراسته به انواع هنر و در سواری و تیراندازی مثل و شبه نداشت؛ از پیش ~~شاهزاده # ~~یسور به تولک آمد و یرلیغ و خلعتی که ms646 به جهت ملک فرخزاد آورده بود بدو ~~داد و # ~~گفت که «شاهزاده یسور هم درین چند روز با لشکر بی حد میرسد. و این کرت ~~بر # ~~عزیمت آن است که تا شهر هرات را فتح نکند مراجعت ننماید. مصلحت تو در ~~آن PageV01P765 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0769.png) # ~~است که پیش ملک غیاثالحق والدین نروی؛ چه، با تو نیز آن1 کند که با ملک # ~~اسفزار و با فراهیان کرد.» # ملک فرخزاد را از شر آن اندیشه ببرد و چند نوبت دیگر میان هر دو سپاه # ~~محاربت ومقارعت ظاهر شد، و امیر غیاثالدین آزابی هر ساعت بر منظر درب # ~~حصار برآمدی و برخلاف «آیاک والحذرمن الهدد» از خود [772] به تکلف تصلف # ~~نمودی و گفتی که «من آنم که هنگام نبرد شیر شرزه از بیم زخم خنجر من ~~بیهوش و # ~~توش گردد و فیل مست از سهم گرز گاؤسار من پیجان و بیجان شود.» ### | شعر افرد وسی] # چو شمشیر هندی به جنگ آیدم %~% ز دریا و از کوه ننگ آیدم # به آواز من رعد غرنده نیست %~% به بازوی من تیغ برنده نیست # ~~و برین نسق خبر از معنی «آفة الشجاعة الصلف»2 خویشتن را می ستود و ~~دمبدم زبان # ~~به طعن سپاه منصور ملک اسلام غیاث الحق والدین می گشود. # چون سراج الدین امیرداد و امیر ابوبکر خلیفه و لشکرکشان دیگر از امیر # ~~غیاثالدین آن سخنهای مصاف انگیز لاف آمیز میشنودند، هر یک به آواز بلند ~~در # ~~جواب او میگفتند: ### | سخن [فردوسی] # سخن نرم ران ای جهاندیده مرد %~% میارای لب را به گفتار سرد # نه تو شیر جنگی و ما گوردشت %~% برین گونه بر ما نباید گذشت # فزونی نداری تو چیزی ز من %~% بر گردی و مردی و نیروی تن # ~~القصه، بعد از چند روز شیخ الاسلام خواجه قطبالدین جامی به تولک رفت و # ~~ملک فرخزاد را بر سر صلح و رضا آورد. و چون ملک اسلام غیاث الحق والدین ~~به # ~~وقت رفتن به لشکر به پای ms647 قلعهآ تولک نزول فرمود، ملک فرخزاد شمشیری و ~~ده گز # ~~کرباس برداشت و با امیر غیاثالدین از قلعه فرود آمد و از سر خشوع و ~~مسکنت # ~~تمام پیش ملک اسلام غیاث الحق والدین رفت. ### | شعر [نظامی] # درآمد ز درگاه و بوسید خاک %~% دل از دعوی دشمنی کرده پاک PageV01P766 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0770.png) # ~~و بر ملک اسلام ثنا و دعاء فراوان و مدح و سپاس بی پایان خواند و گفت: ### | شعر[اسفرنگی] # ~~ای سپاهت را ظفر لشکرکش و نصرت یزک ### | نه یقین بر طول و عرض لشکرت واقف نه شک # ~~[7773] بسته کرده مرکبت صد پرده بر روی سماک ### | کرده نعل مرکبت صد رخنه در یشت سمک # ~~هر کجا حزم تو ساکن، موج فوجی از ملوک ### | هر کجا عزم تو جنبان، جوش جیشی از ملک # ~~چون رکاب تو کران گردد عنان تو سبک ### | روز هیچا ای سپاهت انجم و میدان فلک # ~~قایل تکبیر فتح از آسمان گوید که هین ### | القتال ای حیدر ثانی که «النصرةمعک» # ~~ملک اسلام غیاث الحق والدین به شفاعت شیخ الاسلام خواجه قطب الدین ~~جامی، # ~~ملک فرخزاد را به نظر عنایت منظور گردانید و بر خطایاء او اغماض ملکانه ~~فرمود و # ~~به جانب امیر غیاث الدین التفات نکرد. و چون به دولتخانهآ هرات نزول ~~فرمود امیر # ~~غیاثالدین آزابی را با طایفه [ای]که واجب القتل بودند به قتل رسانید و ~~بر مقتضای # ~~شرع نبوی مال بی حد و غلهآ بی حساب بر ملک فرخزاد ثابت گردانید. ملک ~~فرخزاد # ~~از اداء آن عاجز آمد. املاک و اسباب [ی] که در تصرف داشت به ملک اسلام ~~داد. و # ~~ملک اسلام بعد از چند روز کوتوالی قلعهآ تولک را به سراج الدین عمر ~~هارون مفوض # ~~گردانید و امیرابوبکر خلیفه را به نواخت ملکانه مخصوص و محظوظ گرداند. PageV01P767 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0771.png) # ذکر صد و سی و ششم # در رفتن ملک اسلام غیاث الحق # والدین، خلد الله ملکه، به حج # چون حق سبحانه و تعالی به فیض فضل عمیم ms648 خود ملک اسلام غیاث الحق # ~~والدین را به مقاصد و مطالب او متصل گرداند و به بطش عظمی [774] اعادی ~~و # ~~منازعان ملک او را مخذول و مقهور کرد و روز به روز عظمت و حکومت او را ~~در # ~~تصادف و مزید داشت، ملک اسلام غیاث الحق والدین بر مقتضای کلام # ~~رب العالمین که «والله اعلی الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا»2 و ~~موجب # ~~حدیث رسولی، صلوات الله علیه، که «من ملک زادا و رأحلة تبلغه الی بیت ~~الله ولم # ~~یحج فلی علیه آن یموت یهؤدیا اونصرانیا»3 عزیمت سفر حجاز مصمم گردانید ~~و در # ~~رجب سنهآ مذکور به طالع سعد و وقت فرخنده از شهر بیرون آمد و در ~~خانقاهی که # ~~در جوار مسجد تره فروش [ان] است نزول فرمود. روز دیگر ائمه و شیوخ و ~~مشاهیر # ~~شهر هرات به خدمت ملک اسلام غیاث الحق والدین آمدند و نخست زبان به دعا ~~و # ~~ثنا بگشاداند) و گفت [ند]: # شعر اسیف اسفرنگی] # # خدایگان، فلک مرتبت، غیاثالدین %~% زهی حدود کمال تو، فارغ از ادراک # # نفاذ تست مثالی که نیست بر خط او %~% زبان تیر فلک را مجال استدراک # # شکوه حلم تو دندان حادثه را %~% به تیغ کوه کند شاخ شاخ چون مسواک # # ره خلاف تو راهیست بدسگال ترا %~% که هست منزل اول به پایگاه هلاک # # به خار چشمهآ مهر توگر به رخ رسد %~% اثیر نم کشد از چشمهآ سنان سماک # بعد از شرایط دعا و ثنا عرضه داشتند که «اگر ملک اسلام در سفر حجاز # ~~تأخیر فرمایند از غایت کرم ملکی و حسن ملکی بود؛ چه، این ولایت سرحد و ~~ممر PageV01P768 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0772.png) # ~~عساکر اقالیم است. چون ملک اسلام غیبت فرمایند از جوانب [775] اعادی و # ~~حساد به قصد و حصد این شهر راغب شوند.» # ملک اسلام فرمود که «مصلحت من در رفتن است؛ چه، من نذر کردهام که # ~~درین سال مذکور بیتالله را زیارت کنم و از عهدهآ امری که مفروض است ms649 ~~بدرآیم. # ~~شما خاطر مجموع دارید و به ادعیهآ صالحه معاون من باشید که امیدوارم که ~~ایزد # ~~سبحانه و تعالی ما را وشما را در حفظ و حیاطت خود داراد. فرزند اعز، ~~محمد، # ~~قایم مقام من درین ولایت خواهد بود.» # بعد از آن بفرمود تا خواجه شهاب وصیت نامهای از زبان او به اسم ملکزادهآ # ~~اعظم شمس الحق والدین در قلم آور برین منوال: # «فرزند اعز محمد، ابقاه الله تعالی واسعده فی الدارین، باید که درکل ~~احوال # ~~نگاهداشت جانب خدای تعالی را نهان و آشکارا از جمیع امور مهم تر داند و ~~به رضا # ~~و خشم او امیدوار و خایف باشد. بر پرستش حضرت ربوبیت او در سرا و ضرا ~~وهن # ~~و قصر ننماید و بر زنده گردانیدن شریعت و استوار گردانیدن بنای مسلمانی ~~و بزرگ # ~~داشت اهل علم - که میراث داران پیغامبراناند - همت دارد، و قضاة وائمهآ ~~دین را # ~~در روا گردانیدن احکام شرع مطهر نبوی و در ایمن داشتن راهها مبالغت ~~نماید تا # ~~مسلمانان مسافر، از تجار و راه روان، در امن آمد و شد کنند و مدد ~~نعمتها از ولایتها # ~~منقطع نگردد و از اطراف و آفاق چون آوازهآ عدل شنوند روی به ولایت او ~~نهند، و # ~~آبادانی وانواع نعمت هر روز بر مزید باشد، و راندن حدود شرعی و حکم و # ~~سیاست بر اهل فسق و فجور از جملهآ مهمات و ملک داند، و در قلاع و حصون # ~~کوتوالان امین وحارسان باحزم نصب کند، وحرمت امرا ومشاهیر و معارف لشکر # ~~منصور برحسب درجه و تفاوت مقدار ایشان بواجبی رعایت کردن از مهمات # ~~مصالح شمرد، و از هرکس آنچ بشنود نیک بشنود و در آن اندیشه کند و آنچ ~~زبده و # ~~خلاصهآ سخن هر کس باشد نگاه دارد [776] و رکن بزرگتر در نگاهداشت ولایت ~~و # ~~تربیت مصالح الفت دلها واستمالت رعیت شناسد و به هیچ وجه رضا ندهد که # ~~میان حشم وخدم مخالفتی ظاهر شود، خاصه اختلافی که ms650 نشان خللها باشد و به # ~~ظهور فتنه وریختن خونها انجامد. # «و مواجب هرکس به حد و استحقاق او مقرر دارد. و چون ازکسی خیانتی یا # ~~جنایتی ظاهر شود، در راندن حکم تأخیر روا ندارد که هیبت حکم در نفاذ ~~سیاست PageV01P769 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0773.png) # ~~است. و نایب دیوان مظالم را فرماید تا در شنودن سخن متظلمان بیدار باشد ~~و # ~~روشن کردن ظلمها بواجب تمام به جای آرد و انصاف مظلوم از ظالم بستاند و ~~به # ~~وقت بار هرکس را از امرا و اصناف حشم از ترک و تاژیک بر اندازهآ منصب و ~~درجهآ # ~~مقام قیام و قعود معین گرداند تا به نص قرآن مجید که «ورفعنا بعضهم فوق ~~بعض # ~~درجات» 1 کار کرده باشد. و اسباب حرب در سفر و حضر مهیا دارد. و هر ~~هفته دو # ~~روز برای شنیدن مظالم در مسجد جامع حاضر باشد و اصحاب مناصب و معارف و # ~~اهل علم وعقل را بنشاند وسخن مظلومان بی ملالتی بشنود و کار مسلمانان ~~آنچه # ~~معاملاتی باشد به مشورت دیوان معامله، و آنچ شرعی باشد به فتوای ائمه و ~~حکم # ~~قضاة بگذارد، و مراسم عدل و انصاف را زنده کند و رسوم جور و ظلم را ~~محوگرداند # ~~و حقوق به مستحقان رساند و متصرفان و گماشتگان ولایت را بفرماید تا ~~رعایا را # ~~نیکو دارند و مال و معامله به وقت طلبند و تا مراجعت ما بر رعیت حواله ~~نکنند. # «و در جمیع امور سیاسی با مولانا ناصرالدین عبیدالله و غیاثالدین بهرام و # ~~ناصرالدین ایلچی خواجه مشورت کند، و امور شرعیه را به حضور مولانا نظام ~~الملة # ~~والدین ومولانا بدرالدین آزابی ونواب قاضی وقت به قطع رساند، و در دخل ~~و # ~~خرج و توفیر و مستزاد خالصات ما باتفاق و تدبیر سیفالدین بادام وخواجه # ~~شهاب عزیز تصرف نماید و در آن کوشد که بیشتر اوقات و ساعات [777] به ~~طاعات # ~~و عبادات بسر برد و از لهو و لغو اجتناب و عدول نماید ms651 تا برخوردار دین ~~و دنیی # ~~گردد، ان شاءالله العزیز و ماذلک علی الله بعزیز.» # بعد از آن روز دیگر که شانزدهم شهر الله الاصم رجب سنهآ مذکور بود، ائمه ~~و # ~~اشراف هرات را وداع کرد و به طالع سعد سوار شد و جماعتی از ملکزادگان ~~چون # ~~امیرمحمد و امیر موفق، ابناء ملک مغفور علاءالحق والدین؛ و از ائمه چون # ~~مولاناصدر الملة والدین قاضی ومولانا صدرالدین درهای ومولانا سراج ~~الدین عزیز # ~~و مولانا ملک الحکما سعد الدین حکیم؛ واز امرای غور و هرات واسفزار ~~وخواص # ~~درگاه او چون امیر دادبیک و شمس الدین هارون و تاج الدین احمد و ~~اختیارالدین # ~~سالار وامیرناصرالدین طغرل فوشنجی وامیربهاءالدین رزه و امیر ابوبکر ~~خلیفه # ~~مالانی؛ و قرب دویست تن دیگر از اکابر غور و اعیان هرات و مشاهیر ~~اسفزار بر PageV01P770 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0774.png) # ~~عزیمت سفر حجاز در خدمت او سوار شدند. # وچون به جام رسید، شیخ الاسلام شهاب الحق والدین با زمرهای از ائمه و # ~~شیوخ جام و از خواف شیخ بزرگ قطبالدین مظفر با گروه دیگر از اکابر و ~~مهتران # ~~مصاحب ملک اسلام شدند. وچون به خطهآ نیشابور رسید شیخ الاسلام خواجه # ~~قطب الحق والدین جامی وطایفهای از کبرای نیشابور با قافلهآ ملک اسلام ~~پیوستند. # برین نسق که به ذکر پیوست، به هر شهر و خطه که ملک اسلام غیاث الحق # ~~والدین نزول میفرمود، طایفهای از علما و شیوخ در صحبت او روان میشدند و # ~~ملک اسلام بر نهج ملوک اسلام در باب هر یک تربیت والطاف مبذول میداشت و # ~~معنی «آلزم الرفیق ثم الطریق» را کار میبست، و به هر باجگاه و موقف ~~اداء خراج که # ~~میرسید، بی زحمتی و مؤنتی قرب دو هزار نفر آدمی را میکذراند. و اگر در ~~دیاری و # ~~ملکی باژستانی و طالب خراجی به خشونت از مصاحبان او مطالبه میکرد، او ~~را به # ~~ضرب و تأدیب مجروح [778] میگردانید، خصوصا در حدود کردستان که والی # ~~باژستانان را بواسطهآ آنکه از ms652 مصاحبان او باژ می طلبید و در آن معنی ~~غلو و خشونت # ~~عظیم مینمود، دست بسته و سر و پا برهنه چند فرسنگ پیاده با خود ببرد و ~~بعد از # ~~دو روز به شفاعت شیوخ و ائمهآ کبار او را بگذاشت و خلعت پوشانیده ~~بازگردانید. # و چون به دارالملک بغداد رسید، شیخ الاسلام خواجه مطهر وملک معظم # ~~شمس الدین امیر ورنه ومخدومزاده امیر حافظ و سراجالدین علی به خدمت او # ~~پیوستند واز پیش پادشاهزادهآ جهان و امیر چوپان جماعتی انبوه از اکابر ~~و اعیان # ~~مملکت ایشان به بغداد آمدند و حکم یرلیغ و تشریفات آورد[ند] که ~~«امیرحاج قافلهآ # ~~عراق ملک اسلام غیاث الحق والدین باشد و محمل ما را ببرد و باز آرد.» ~~ملک اسلام # ~~چند روز در بغداد مقام کرد و مال بسیار به اسم صدقه به فقرا و صلحا و ~~منزویان # ~~بغداد داد. و چون هنگام ارتحال قافله شد؛ گنجهای مملو از زر و سیم و ~~قافله [ای] # ~~انبوه از بغداد بدر آمد. ### | شعر[نظامی] # به خروارها گنج زر برگرفت %~% به عزم بیابان ره اندر گرفت # ~~و آبطال وکماة خراسان و عراق را بر اطراف اربعهآ قافله تعیین فرمود و ~~از غایت فرط # ~~حزم و حراست حفظی و بأسی نمود که هیچ قاطع طریق و سارق زندیق را مجال ~~آن # ~~نبود که رشتهآ تأنی از اهل قافله ببردندی، بلک از خوف ملک اسلام غیاث ~~الحق PageV01P771 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0775.png) # ~~والدین حرامیان و شراق عرب از راه منحرف گشته بودند و از امکنه و اودیه ~~و # ~~غورهای منیع منزوی و متواری شده و از بغداد تا بیت الحرم همهآ راه سفره ~~کشیده و # ~~مایده نهاده داشت و به مراکب و خوردنی و پوشیدنی فقرا و ضعفای قافله را # ~~نیرومند گردانید. و چون به مکه رسید، امرای مکه که در هیچ عهدی به ~~استقبال # ~~ملکی و والی [ی] از مکه بیرون نیامده بودند، به جهت اعزاز و توقیر او ~~بیرون آمدند # ~~و هر ms653 یک به حسب طاقت و استظهار خود هدیه و تحفه عرض کردند [779) ### | شعر إنظامی] # # به هر متزلی کو عنان کرد خوش %~% همش نزل بردند و هم پیشکش # # به اندازهآ دسترسهای خویش %~% کشیدند گنجینه بسیار پیش # # هم از تازی اسبان صحرا نورد %~% هم از تیغ چون آب زهرآب خورد # # شتر نیز ناقه همه بیسراک %~% شتابنده چون گرد و از گزد باک # ~~چون هنگام اداء فرض حج شد، شرایط مناسک به جای آورد و فروض و سنن حج # ~~را به تقدیم رسانید و از سر نیاز و صدق و تعظیم تمام کعبهآ معظم را ~~زیارت کرد. ### | شعر # سوی کعبه شد روی افروخته %~% حساب مناسک درآموخته # قدم بر سر ناف عالم نهاد %~% بسی نافه کز ناف عالم گشاد # چو برکار گردون بر آن نقطه گاه %~% به پای پرستش بپیمود راه1 # طوافی کزو نیست کس را گریز %~% برآورد و شد خانه را حلقه گیر # نخستین در کعبه را بوسه داد %~% پناهندهآ خویش را کرد یاد # بر آن آستان زد سر خویش را %~% خزینه بسی داد درویش را # چو در خانهآ راستان کرد جای %~% خداوند راشد پرستش نمای # همه خانه را گنج و گوهر گرفت %~% در و بام در مشک و عنبر گرفت # ~~و چون حج بگزارد، او را با امرای قافلهآ مصر ملاقات شد. در باب او ~~الطاف و کرامت # ~~بی حساب فرمودند و به اسم تحفه از ثیاب و اسلحه و غرایب مصریه و اسبان ~~2 تازی # ~~بسیاری پیش او فرستاد[ند]. بعد از آن به چند روز متوجه مدینهآ رسول، ~~علیه افضل # ~~الصلوات واکمل التحیات، شد. و چون به مدینه رسید و زیارت روضهآ مطهر و ~~تربت PageV01P772 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0776.png) # ~~مقدسهآ سسد کاینات، علیه افضل الصلوات، دریافت، مال فاخر به سادات و # ~~مجاوران و فقراء وضعفاء مدینه داد و به هنگام مراجعت اشراف و صنادید ~~مدینه # ~~دو فرسنگ با او همراهی کردند.[780] ملک اسلام غیاث الحق والدین ایشان ~~را به # ~~دلخوشی هر چه تمامتر ms654 بازگرداند. # القصه، بسلامت وسعادت به عون خالق لم یزل وصانع بیبدل قافلهآ عراق را # ~~و محمل پادشاه هزاره سلطان ابوسعید را به بغداد رساند. تمامت خلق بغداد ~~به # ~~استقبال او بیرون آمدند و خدای تعالی را شکرها گفتند و بر ملک اسلام ~~غیاث الحق # ~~والدین ثنا وستایش فراوان خواند[ند]. # و راوی چنین گفت که پیش از نزول ملک اسلام غیاث الحق والدین، ایلچیان # ~~پادشاهزاده سلطان ابوسعید و امیرچوپان و تاج الدین علیشاه با تشریفات ~~گرانمایه # ~~به بغداد آمده بودند و منتظر ملک اسلام گشته. PageV01P773 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0777.png) # ذ کر صد و سی و هفتم # در حکومت ملکزاده # شمس الحق والدین در شهر هرات # الکمدلله المحموذ علی جمیع الآثه المشکور بحسن البلاء المعبود فی الآرض # ~~والسماء الممدوح باحسن الصفات والآسماء المختص القدم و البقاء المتفرد ~~بالعلو # ~~والسناء الذی تنزه عن القبایح و الفحشاء و جل عن الاضداد و الآنداد و ~~الاکفاء والصلواة # ~~علی محمد خاتمالأنبیاء و خاتم الأصفیاء و علی آله و البررة الآتقیاء و ~~اصحابه سادة # ~~الاؤلیاء. # بعد از حمد حضرت واجب الوجودی که پدید آورندهآ آدمی و پریست و # ~~ذات پاکش از عیب و نقصان منزه و بری. قادری که عجز و فتور را بد و راه ~~نیست و # ~~عقل هیچ از کنه جلال او آگاه نی. ### | شعر # # کدام عقل وچه عقل و چه چیز باشد عقل %~% کهسر معرفت ذوالجلال دریابد # چنین میگوید بندهآ ضعیف مؤلف این کتاب که چون ملک اسلام [781] # ~~غیاث الحق والدین، خلدالله قدرة و جلاله، از شهر هرات، کفیت عن الآفات، ~~بر # ~~عزیمت سفر حجاز حرکت فرمود پسر او مخدوم زاده ملک اعظم جوانبخت # ~~شمس الدولة والدین محمدبن محمدبن محمدبن محمدبن ابی بکر بن کرت، ~~ابدالله # ~~قدره واطلع من افق السعادة بدره، بعد از پنج روز به طالع سعد ووقت ~~فرخنده قائم # ~~مقام پدر بزرگوار خود بر سریر سلطنت و فرمانگذاری جلوس مبارک فرمود و ~~ابواب # ~~معدلت و تربیت بر شکان اطراف و اکناف خطهآ محروسه ms655 هرات بگشاد. و چون # ~~ملک ملوک اسلام غیاث الحق والدین سبیل عدل وداد وطرق خیر و سداد # ~~مسلوک داشت، از بلاد و بقاع وحصون و قلاع خراسان ملوک و امرا و جماهیر # ~~وکبرا و مشهور و زعما به اسم تهنیت ملکی ملکزادهآ اعظم عادل به هرات # ~~آمدند و هر یک، علی حسب طاقته، هدایا و تحفه و غرایب عرضه کرد[ند] و # ~~گفت اند): PageV01P774 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0778.png) ### | شعر # سریر ملک بر خسرو مبارکباد و فرخنده ### | جهان داد از داور مزین باد و آبادان # جبینش باد تابنده، حسودش باد کاهنده ### | وجودش باد پاینده و جودش باد بی پایان # ~~و در نظم مصالح ملکداری و شهریاری تفکر صافی و ذهن اطهر تدبیرهای ستوده ~~و # ~~افکار پسندیده فرمود. ### | شعر # به اندیشهآ پاک و رأی قوی %~% برافروخت رایات کیخسروی # در داد بر زیر دستان گشود %~% همه کارهای بزرگان نمود # بر آئین شاهان پیشینه رفت %~% نشد جز گه رزم در تاب و تفت # بسی سیم و زر داد درویش را %~% چنان که تف و غم بداندیش را # ~~صیت عدل و بذل او در یک هفته چنان منتشر گشت که گفتی که (782] سالهاست # ~~که این ملکزادهآ ملک خصال بخش نداء معدلت و دادگستری در عالم در داده ~~است # ~~و ابواب بر و مرحمت بر روی خلق گشاده. هم در آن چند روز نرخها روی به ~~ارزانی # ~~نهاد و راهها امن تمام پذیرفت و تجار و روندگان از بلاد خراسان متو جه ~~هرات شدند # ~~و از وضیع و شریف و قوی و ضعیف هرکس که رقعهآ نیاز و حاجت خود را بر # ~~حضرت او عرضه کرد، از سر کمال شفقت شاهنشاهی و فرط احسان ذاتی بر # ~~حصول مطلع و مطمع او اشارت راند. و بر تمامی وصایا و مواعظی که ملک ~~ملوک # ~~اسلام غیاث الحق والدین نوشته بود، مواظبت نمود ونواب و عمال و حساب # ~~رؤسای ولایت را بر رعیت بروری و رعایت جانب حق مأمور گردانید. # و در ms656 عهد دولت او اعلام دین محمدی اهتزاز تمام بذیرفت و چند تن از # ~~ترسایان مسلمان شدند. و جهت شعار اسلام و رغبت1 و میلان اهل ذمه به دین # ~~احمدی، هر یک را به تشریف خاص اختصاص فرمود و حکم کرد تا ایشان را ~~سواره # ~~با طبل و دهل و علم اسلام در شهر بگرداندند و چندانک ممکن بود کرامت و # ~~الطاف ملکی از سر روش ملکی در باب ایشان مبذول داشت و هر یک را علیحده ~~PageV01P775 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0779.png) ### | تاریخ هرات # ~~مثال عالی «لازال فی الاقطار نافذا» ناطق در معنی آنکه ازکل عوارضات ~~وزحمات # ~~دیوانی معاف و مسلم باشند، داد. و در قضایای شرعیه و امور دیوانیه به ~~حضور # ~~قاضی وقت و علمای اسلام اصحاب دیوان مظالم شروع کرد [؟] و ساعتبساعت، # ~~چنانکه از نقاوهآ طبع انور گوهرزای شهریاری او سزد، در معانی و مبانی و ~~انتصاف # ~~تأمل بلیغ فرمود وصلحا وابرار وطلحا واشرار را از رضا و سخط خود محظوظ # ~~گردانید. ### | شعر ### | و من عنقه قوم الفساد مبدد # و از لطف او اهل راه راست عزیز داشته شدهاند # و از قهر او گروه تباهکار، پراکنده کرده شدهاند[783] # ~~و بر مقتضای «وامر بالمعرؤف و انهآ عن المنکر» شبل امر معروف و طرق نهی ~~منکر را # ~~مسلوک داشت و همگی همت و نهمت خویش را به امور دینی موقوف و مصروف # ~~گردانید. PageV01P776 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0780.png) # ذ کر صد و سی و هشتم # در لشکر فرستادن ملکزاده اعظم # شمس الحق والدین به تاخت فراه # چون شهور سنهآ احدی و عشرین و سعمائه [=721] درآمد در این سال # ~~مذکور در ربیع الاول به فرمان ملکزادهآ اعظم شمس الحق والدین، زید ~~قدره، لشکر # ~~منصور هرات فراه را بتاختند و بسیاری را از فراهیان و بلوچان به قتل ~~آورد[ند]. # و سبب آن بود که امیر خراسان امیرحسین به جهت سپاه هرات مبلغ پنج # ~~هزار خروار غله بر ملک ینالتکین از متوجهات ولایت فراه حواله کرد. ~~ملکزادهآ اعظم # ~~شمس الحق ms657 والدین آلتمغاء امیرحسین را نزد ملک ینالتکین فرستاد و پیغام ~~کرد که # ~~«فلانی، باید که بی تعویق و مطل به حکم امیر خراسان غلهآ مذکور را به ~~لشکر منصور # ~~ما رساند.» چون آلتمغاء امیرحسین به ملک ینالتکین رسید متردد و منقبض ~~خاطر # ~~گشت. و زراء و ندماء خود را طل داشت و گفت که «همه سال از جانب ملک ~~اسلام # ~~غیاث الحق والدین بریشان بودهایم. امسال که از هرات غیبت نمود، پسر او ~~ملکزادهآ # ~~اعظم شمس الحق والدین ما را نیز بریشان و اندیشه مند میدارد. تدبیر این ~~کار # ~~چیست؟» # همه باتفاق گفتند که «اگر خداوند ملک اسلام مصلحت داند موصلان آلتمغا # ~~را به نوازش وتربیت مخصوص گرداند و در جواب ملکزادهآ اعظم شمس الحق # ~~والدین بنویسد که آخر سال است و غلهآ ما سپری شده. یک ماه دیگر را که ~~غلات را # ~~رفع کنیم، آنچ واجب این ولایت باشد بفرستیم. حالیا بدین جواب با صواب، ~~فراه از # ~~[صدمهآ] لشکر هرات سالم میماند. چون غله رفع شود، بعد از آن ملک [784] ~~مالک # ~~است. اگر خواهد خروار چند غله بدیشان دهد، والا چون روزگار گذشته، ابا ~~نماید.» # ملک ینالتکین از آن تدبیر در غضب رفت و بانگ بر وزیران و ندیمان خود زد # ~~و از سر قهر و تندی گفت که «من تا امروز با ملوک غور سخن به تیغ و سنان ~~گفتهام. # ~~اکنون به اندیشهآ کوتاه شما خویشتن را زبون و منقاد ایشان خواهم ~~گرداند.» وزرا و PageV01P777 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0781.png) # ~~ند ماگفتند که «حکم ملک راست. به هر چه که دلخواه او باشد گو بر آن ~~جمله به قطع # ~~سان.» # القصه روز دیگر ملک ینالتکین مرسلان ملکزادهآ اعظم شمس الحق والدین را # ~~بخواند وگفت «بدانید که من به هیچ نوع از مال و غله این ولایت چیزی به ~~دیوان # ~~هرات نخواهم داد و بتجدید اینک امیر خراسان امیرحسین به من آلتمغا ~~نوشته که # ~~من بعد امرای عساکر خراسان خاصه لشکر ملک ms658 اسلام غیاث الحق والدین فراه ~~را # ~~نتازند و رعیت آن ولایت را پریشان و منزوی نگردانند.» # ازین نوع سخن [ی] چند به تقریر کرد. چون آن فرستادگان به هرات آمدند و # ~~آنچه که از ملک ینالتکین شنوده بودند به سمع اشرف ملک اسلام غیاث الحق # ~~والدین رساندند، ملکزاده اعظم در خشم رفت و گفت «اگر حق تعالی خواسته ~~باشد # ~~با فراه و فراهیان کاری کنم که آن تا نفخ صور در میان عالمیان تاریخی ~~بود» بعد از آن # ~~روز دیگر امیراباچی را با دو هزار سوار نکودری به تاخت فراه نامزد ~~گردانید. امیر # ~~اباچی و امرای نکودری چون به حدود فراه رسیدند، بعد از دو روز از جوانب ~~فراه # ~~درتاختند؛ به مثابتی که ### | شعر # تو گفتی زمانه سرآمد همی %~% ز پا چرخ گردان درآمد همی # ~~و قرب بیست هزار مواشی از غنم و بقر گرفتند و حصاری را فتح کرداند] و ~~قرب # ~~هفتاد مرد بلوچ را به قتل آورد[ند]. ملک ینالتکین از آن حالت بغایت ~~[785] منفعل # ~~شد؛ چه، هنگام ادراک غله بود و مردم اکثر در صحراوات. در حال لشکر فراه ~~را از # ~~پیاده و سوار گرد کرد و بر عزیمت حرب بیرون آمد. ### | شعر [فردوسی] # برون آمد از دژ چو فیلان مست %~% زره در بر و تیغ هندی به دست # پس و پیش او لشکر بیشمار %~% همه نامداران خنجر گذار # ~~چون یک تیر پرتاب از فراه دور شد بایستاد. امیراباچی و امرای نکودری به ~~یکبار # ~~چون ابر غرنده در خروش آمدند و چون بحر مواج در جوش، و در مقابل ملک # ~~ینالتکین صف برکشید[ند] و سواری چند پیش راندند وگفتند که «ای فراهیان، # ~~سالهاست تا میان ما و شما مخاصمت و محاربت است و هرگز با هم چنین که ~~امروز # ~~مقابل شدهایم اتفاق نیفتاده. پارسال که به مدد ملک قطبالدین به اسفزار ~~آمده PageV01P778 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0782.png) # ~~بودید و طرف فتح و ظفر را ظنا و تخیلا راجح شمرده پیش از ms659 آنکه ابصار و ~~انظار # ~~شما را نظر بر اژدهای رایات همایون ملک ملوک اسلام غیاث الحق والدین، ~~خلد # ~~ملکه، افتادی فی الحال قرار را به فرار و اقبال را به ادبار بدل ~~گردانید[ید] و اکثر # ~~احباب واقارب خود را بگذاشتید تا در دست ما گرفتار شدند. امروز باید که # ~~برخلاف آن، یک زمانی ثابت باشید تا یک ساعتی با هم به مقارعت و مصادمت # ~~سبقت گیریم و یک زمانی مراکب را در میدان کین آوری در جولان آریم و در ~~ظلال # ~~رماح وقفهای کنیم و به زخم شمشیر آتشبار درین دیار دریای [ی] از خون پر ~~دلان # ~~ظاهر گردانیم و به صدمت کوپال کران اکناف و اعناق یکدیگر را فرو کوبیم ~~و به # ~~پیکان سهام وقاصی به هم پیغامها فرستیم و به سر سنان جان ستان خون ~~افشان با # ~~هم رازها گوئیم.» # ملک ینالتکین چون از نکودریان آن کلمات بشنود عزیمت آن کرد که پیش # ~~راند و با ایشان در ممارات و مبارات آید. رؤوس سپاه و اعیان درگاه او ~~گفتند که «ای # ~~خداوند، لشکر ملک اسلام غیاث الحق والدین [786] بسیار است. نباید که ~~پیش # ~~رانیم. ایشان کمین کرده باشند و اگر نعوذبالله شکستی باشد فرسان لشکر ~~ما # ~~بسلامت بیرون توانند آمد، اما پیادگان را بد افتد. مصلحت در آن است که ~~با این # ~~طایفهآ بی باک سفاک جنگ نکنیم.» # ملک ینالتکین چون از مشاهیر و اکابر فراه آن سخن بشنود، اندیشه مند شد و # ~~بعد از ساعتی مراجعت نمود. نکودریان از ادبار او خوشدل شدند و مزروعات ~~دو # ~~دیه خاصهآ ملک ینالتکین را بخواندند. روز دیگر با غنیمت بی حد و اسیر ~~بیشمار # ~~بازگشتند و چهار روز را به خطهآ هرات آمد[ند]. ملکزادهآ اعظم شمس الحق ~~والدین، # ~~زید قدره و جلاله و قرن بالخلود دولته و اقباله، امرا و شجعان نکودری ~~را به نواخت # ~~ملکانه مخصوص گردانید و شکر آن فتح را صدقهآ بسیار داد و کماة و ~~مبارزاتی ms660 را که # ~~به فراه رفته بودند به تشریف خاص اختصاص فرمود1. PageV01P779 # ![image filename](./0741SayfiHarawi.TarikhNamaHarat_0783.png) # تمام شد دفتر اول بعون ایزد دادگر بعد از تشبث به اذیال الطاف الهی. امید # ~~واثق است به کرم عمیم ملک عادل عالم حاجی غازی غیاث الحق والدین، خلد # ~~ملکه وقدره واطلع من افق الجلال بدره، که من بنده کمترین را به نظر ~~عنایت # ~~بی غایت ملکی منظور دارد تا به اندک روزگاری دفتر ثانی را در کتابت ~~آرم. # ان شاء الله العزیز، و ماذلک علی الله بعزیز. تم. # ~~مطالعه کرد. PageV01P780 ms661