######OpenITI# #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T14:02:04.798307+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T14:02:04.798344+00:00 #META# transcription layer pk: 12784 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.9630687839036502 #META#Header#End# # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0021.png) # بسم الله الرحمن الرحیم # ~~صد هزار جواهر زواهر، حمد و سیاس و غرر درر ثنای بیقیاس نثار حضرت با ~~جلالت، # ~~آفریدگاری که مناشیر نافذ حکم ازلی او به توقیع «ویفعل الله ما یشآء ~~3»»2 و «تحکم ما یرید پیی3 # ~~مزین و محلی است و ذات مقدس او بر ساکنان ممالک بی کران عالم افلاک و ~~متوطنان # ~~عرصات بی پایان مرکز خاک پادشاهی است مطلق الحکم بیهمتا «وهو الذی فی ~~آلسماء إله وفی # ~~الأرض إلنه»، عقل کل دقایق شناس به ابجد خوانی مکتب تعلیم او سرادق ~~عظمت و سراپردهآ # ~~عزت برفراز نه سپهر برین زده و تیغ زبان سخن پرداز ناطقه در بیان شمهای ~~از اوصاف کمال # ~~ذات با قدرت و جلال او چون زبان تیغ از گوهر نطق عاطل مانده «تبارک ~~الله رب العامین (3)»5: # سست جولان ز عزم ذاتش1 وهم تنگ میدان ز کنه وصفش فهم # عقل کل یک سخن ز دفتر او نفس کل یک پیاده بر در او # یاک از آنها که غافلان گفتند یاکتر زان که عاقلان گفتند # مردم چشم عقل باریک بین در ادراک پرتو انوار عظمت و کبریای او چون دیدهآ ~~نرگس # ~~از کسوت نور عاری گشته و مهندس اقلیدس گشای فکر در تحریر عشر عشیر ~~سرجمله نعم # ~~بیمنتهای او از غایت تحیر مانند انگشت محاسب بی قرار و آرام مانده و ~~قلم آسا از دست رفته، # ~~«وإن تعدوا نعمة الله لا تحصوها »2، سحاب ارادتش چون در صحرای ابداع و ~~اختراع باران شده PageV01P021 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0022.png) # ~~به واسطهٔ‌ قطرهٔ‌ آبی چندین هزار جواهر ثمین در سلک وجود کشیده، نسیم ~~صبا لطف # ~~بینهایتش چون در تبسم آمده انواع گلهای لطیف ارواح در بساتین اجساد و ~~حدایق اشباح # ~~متبسم گردانیده «ألا له الخلق والأمر تبارک الله رب العلمین (3»»1 اگر ~~آفتاب عنایت کارساز او سایه # ~~بر سر ذرهآ حقیر ضعیف بهنیت اندازد بهمدد قوت تن سر خنگ سرکش فلک را ~~چون کرهآ زمین # ~~بر یکجا ms001 قرار و ارام دهد و اگر رعایت شکسته نواز او سایهآ بیمایهآ ~~مدقوق را در دارالشفاء # ~~کرم خویش پرورش فرماید، بهزور بازو تاج جهان افروز نور از فرق خسرو ~~سیارگان برباید، # ~~شمشیر کند نامعقول برگ بید به اعتضاد دستگیری مربی احسان او کمر کوه ~~گران سنگ قوی # ~~نهاد را از میان دو کند، و به استظهار تایید قوت بخش او سپر گل که اسیب ~~نسیم صبا صد رخنه # ~~در وی میافکند تیر چرخ سندان شکاف را بیاثر و غرض از خویش باز گرداند، ~~ارباب بصایر # ~~در صفحات اوراق اشجار، دفاتر بدایع صنایع او فرومی خوانند، اصحاب معرفت ~~بر نوک هر # ~~خاری انواع گلهای تازه عذار کمال قدرت او شکفته و خندان مشاهده و ~~معاینه می کنند: # أیا، عجبا کیف یعص الا له ام کیف یجحد جاحد # و فی کل شیء له آیة تدل علی أنه واحد # کشتی زرین سریع السیر هلال بیمدد بادبان و معونت ملاح در بحر محیط آسمان ~~روان # ~~کردهآ حکمت بالغهآ اوست و درر بی شمار ثوابت و سیارات در دریای نیلگون ~~سپهر بر روی آب # ~~آوردهآ مشیت غالبهٔ‌ او، تأثیر5 شرری از آتش سخط جهان سوزش دوایر افلاک ~~را در لحظه # ~~از چشم جهانیان چون نقطهٔ‌ موهوم ناپدید گرداند، و صدمت تندبادی از ~~عواصف قهر جان # ~~ربایش قوت ترکیب از اجزای بسیط خاک برباید و ذرات مثال بر روی هوا ~~متظاهر کند، و # ~~تحف تحیات و طرف صلوات بر آن مهر سپهر نبوت و اختر برج فتوت و پیشوای ~~زمرهآ انبیا و PageV01P022 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0023.png) # ~~مقتدای فرقهآ اصفیا محمد مصطفی «علیه من الصلوات ازکاها و من التحیات ~~أنماها»1 که به انوار آیات # ~~بینات ظلم ظلم و ضلال از سواد گیتی متجلی گردانید و به آثار معجزات ~~غرقه شدگان دریای # ~~غوایت را به ساحل هدایت رسانید: # هو الذی ختم النبوة فهی عن أکنافه العطرات لن تتراحا2 # نسخ3 الشرایع کلها بشریعة بیضاء تفصح بالهدی افصاحا # و دعا إلیها الخلق ms002 لا یالونهم نصحا و أو ضحها لهم ایضاحا # ماضی الاوامر لامرد لحکمه فیما نهی عن فعله وأباحا # ~~شمسهآ نه مسند هفت اخترانختم رسل خاتم پیغمبران # ~~احمد مرسل که خرد خاک اوست هر دو جهان بستهآ فتراک اوست # ~~نقطهآ روشن تر پرگار کن نکتهآ پرگارترین سخن # ~~عصمتیان در حرمش پردگی عصمت از او یافته پروردگی # ~~شمع الهی ز دل افروخته درس ازل تا ابد آموخته # ~~چشمهآ خورشید که محتاج اوست نیم هلال از شب معراج اوست # ~~لطف ازل تا ابدش همقرینرحمت حق نازکش او نازنین # ~~آن نوشندهآ آب حیات قربت در ظلمات «سجحن آلذی أسری بعبده- لیلا»7 و آن ~~یوشندهآ # ~~خلعت فاخر عزت از خزانهآ «طه ما أنزلنا علیک القرءان لتشقی ث8، نتیجهآ ~~مقدمات ایجاد و # ~~تکوین صاحب خطاب مستطاب «وما أرسلنلک إلا رحمة للعلمین 6)9 PageV01P023 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0024.png) # زهی همایون اختری که تا خسرو انجم از تأثیر گردش چرخ خانهآ قوس را در ~~قبضهآ # ~~تصرف می آرد کمان قاب قوسین جز بازوی بخت بلند او نکشیده، «ثم دنا ~~فتدلی ی فکان قاب # ~~قوسین أو أدنی ای1 و تا سماک رامح در سبز آسمان در صف سپاه کواکب به ~~نیزه گزاری2 دستبرد # ~~مینماید، سپر سیمین ماه جز انگشت هلال مثال او به یک اشارت دو نیم ~~نکرده «اقتربت آلساعة # ~~جهان گشای محروم مانده، عرش از آن سبب عالی و پایدار گشت که خاک نعل ~~قدم مبارکش را # ~~افسر آسا بر سر داشته، هم بهتیغ زبان درربار زبان فصحای تیز طبع4 روشن ~~ضمیر را که منشی # ~~دیوان فلک در درس کمال بلاغت ایشان به حجج قاطعه چون خوانندگان حروف ~~هجا عاجز و # ~~قاصر نمودی قلم5 گردانیده که «أنا افصح العرب بید أئی من قریش»1 هم ~~بهزبان تیغ گوهردار # ~~سرهای مخالفان سرافراز آن دین را که از وفور شجاعت و فرط حماست شیر ~~بیشهآ چرخ را بر # ~~مثال شیر شادروان دستخوش خویش میشمردند چون سر سوفار دو پاره کرد که، ~~انا نبی # ~~السیف: # و بر ms003 آل و اولاد کرام او باد که محاسن اقوال و افعال ایشان آرایش کیهان و ~~راهنمای # ~~سر گشتگان بیداء ضلالت و طغیان است. # ~~فصل # ~~حمد و ثنای مجدد مر خدایی را که ممالک هفت کشور و اقالیم بحر و بر را ~~از پرتو انوار # ~~آفتاب عدل کامل ملک آرای و تواتر فیض سحاب احسان شامل امل گشای مجلس ~~اعلی، # ~~خدایگان عالم مالک ممالک عرب و عجم، خورشید گیتی افروز سپهر جهانداری و ~~اختر PageV01P024 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0025.png) # ~~مسعود برج شهریاری، تاج بخش خسروان روی زمین ظل الله فی الأرضین، کهف ~~التقلین ملاذ # ~~الخلق فی الخافقین1، عامر مبانی الإسلام، هادم قواعد الأوثان والأصنام، ~~المؤید من السماء المنصور # ~~عل صفوف الأعدآء ملک2 الدولة الغراء خاتم کرام الخلفآء، سکندر الزمان ~~محی رسوم العدل و # ~~الاحسان وارث ملک سلیمان الواثق بتائید الرحمن ابوالمجاهد شمس الخلافة ~~محمد شاه بن تغلق شاه # ~~السلطان بن السلطان و هو الذی3 وانت صید الملوک لدولة الغرآء و تقاصرت ~~خطی الفکر عن مسدته # ~~الشمآء، هانت علی أهل الجرائم عظائم ذنوبهم لعلمهم بعاجل عفوه العمیم ~~ولو یسبق قط سؤال الوفود # ~~عطاءه5 الجسیم تعطرت الدنیا بنسیم شمائله و استنار وجد الارض بشموس ~~فضائله نتهت سبل # ~~السائلین إلی بابه و اخضرت ریاض الآملین بسحابه، زمانه أعلی من زمن ~~الورد فی حسنه وطیبه و # ~~عهده أحلی من أیام المحب الواصل الی حبیبه، یجر النصر العزیز إلی أعلام ~~دولته أزیا له6، و یمد الفتح # ~~المبین علی مفارق جیوشه، ظلاله لایغمد البیض البواتر الا فی رقاب رؤس ~~الأبطال ولایزوی الرماح # ~~النهاک الا من مبهج الاقبال قد اقسمت المآثر الزهر أن لایلقی أعنتها ~~الا إلیه، و حلفت المکارم الغر أن # ~~لایحیم7 جیوشها الا لدیه، لم یحن قصب السبق فی حلبة الحلفاء إلا سابق ~~مجده ولم یظفر بالقدح # ~~المعلی من المعالی الاعالی جده، أضحت هامات الشهب المستنسیرة مواطئ ~~أقدام هممه وغدت البحار # ~~الزواخر جداول من بحار کرمه، قد امتزج الکرم بطبعه الکریم و لا امتزاج ~~الماء بالمدام و امتلا بهواه ms004 # ~~القلوب و لا امتلاء العذران9 عبخل الغمام، أدام الله أیام سلطنه ما ~~ابتسم مباسم الروض من تواتر # ~~الانوار واستسنار سواد الارض بطلوع الشمس المنیرة الزهراء. نور و ضیای ~~فراوان وفر و بهای # ~~بی پایان ارزانی داشت و سراپردهآ عظمت و جلال او را برفراز این هفت شش ~~طاق معلق نصب # ~~کرد و ماه رایت فتح آیت او را با علم زرین طراز خورشید قران داد و ~~استحقاق ترقی درجات # ~~رفیع سپهر منزلت سلطنت را10 ارثا و اکتسابا نقش نگین او گردانید و ظلال ~~ظلیل عنایت PageV01P025 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0026.png) # ~~بینهایت و کرم بیغایت خویش را بهواسطهٔ‌ کمال معدلت و وفور احسان او بر ~~سر متوطنان # ~~ربع مسکون بگسترد و برای بنای ضعفای امت و ملت از فرط حمایت و حسن ~~رعایت او # ~~حصنی حصین و قلعهای متین در بسیط عالم پیدا آورد و شمشیر عزایم نافذهآ ~~او را به تواتر فتح # ~~مبین و توالی نصر عزیز آب داد و از خزانهآ نامتناهی «یؤتی ملکه من ~~یشآء»1 تاج مهر انوار # ~~پادشاهی بر فرق فرقدسای همایون او نهاد و سریر سلیمانی و تخت جهانبانی ~~را بهیمن قدم # ~~سما مقدم او چون عرش عظیم بلند و پایدار کرد. للمؤلف: # قد سل منه ید الجبار غالیة عضبا یحن2 رقاب البیض واسود # فیاله من ملیک الأرض قاطبة دانت لغرته غر الصنادید # الحمد والسعد مقرونان فی قرن له فدع ذکر محمود ومسعود3 # أعطاه مملکة کادت لبسطتها تنسیک ملک سلیمان بن داؤد # بر سرش حق نهاد افسر ملک زانکه داند که کیست درخور ملک # و اول عقد خسروان فلک اقتدار و واسطهٔ‌ عقد جهانداران روزگار ساخت و هم ~~در مبادی # ~~نشو و نما و عنفوان شباب منشور دولت روزافزون او را به توقیع فتح عرصات ~~و ممالکی که # ~~سلاطین ماضیه بهامتداد اعمار در سرحد آن جز بهقدم تمنا و هوس نرسیده ~~بودند آرایشی # ~~هرچه تمام تر بخشید «و الله یختص برحمة من یشآء و الله واسع علیم»*. # زهی پادشاهی ms005 که فلک اطلس شادروان ایوان عظمت با کمال او و جرم زرین پیکر ~~هلال # ~~نعل سمند براق مثال اوست، جهانداری که کواکب سیهر برین نطاق امتثال ~~اوامر و نواهی او را # ~~فلک مثال بر میان بسته و اجرام مستنیر عالم علوی برای احراز مفاخرت خاک ~~جناب اعلی او # ~~را سرمهآ چشم ساخته، کیوان به واسطهٔ‌ پاسبانی قصر جلال با کمال او ~~سراپردهآ رفعت قدر بر سر # ~~ایوان هفتمین زده و مشتری روشن ضمیر از ملازمت اقامت مراسم ثنا و دعای ~~درگاه سلاطین # ~~پناه او بر مسند5 عالی حکومت فلک متمکن گشته، بهرام تیغ گزار1 از برای ~~ریختن خون PageV01P026 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0027.png) # ~~مخالفان او شمشیر شیرافکن را در چرخ دوار تیز کرده و خورشید جهانگیر به ~~جهت جود دست # ~~جهان بخش او کیمیاگری پیشه ساخته و ناهید بزم آرای در مجلس انس او ~~باربد مثال، نواهای # ~~روح افزا بهادا رسانید و صاحب دیوان انشای آسمان در نظم جواهر منثور2 و ~~نثر درر منظوم # ~~مدحت او موی شکافته و ماه به آرزوی سم3 شبدیزش بر سر ماهی خود را نعل ~~آسا نموده و # ~~پایهآ تختش در رفعت با ساق عرش هم قدم، صیت مکارمش در جهان نوردی با ~~مسافران صبا # ~~همدم، خورشید دین جعفری از ماه علم منصورش تابان و معضلات مدبران فلک ~~بر رای # ~~منیرش آسان، دریای محیط نمکدانی بر خوان احسان و نوال او، و چشمهآ ~~آفتاب روزنی در # ~~ایوان قصر جلال او. للمؤلف: # ~~شمس الخلافة من یدین لحکمه شمس السماء و یخضع الجوزاء # ~~أعنی محمد شاه متیستر؟للقطر دون نوا له الإحصاء # ~~ما بارز الأبطال إلا و انثنتحمرا و من مهجاتها السمراء # ~~تهتز من حب الطعان کأنها خود وقد مادت بها الصهباء # ~~لاغر ولو یصف2 من سطواته فی الحرب من قتلی طباه دماء # ~~و اذا أشار إلی السماء بسیفه تهوی النجوم وتکسف البیضاء # ~~بمهند یردی المنون بحده بنفح الکماة إذا التقی7 الهیجاء # ~~ولد إذالحرب العوان توقدة ف کل صدر طعنة نجلاء ms006 # ~~یمضی کما تمضی الصوارم رأیه إذنی النوازل تحجم الآراء # ~~لاتحسین اولوالنهی أجداده موتی فانهم به أحیاء # ~~یحدو بنایله العفاة جمالها لما تخون نیتها الانضاء # ~~إن أظلمت سبل المرام لاملفنوالد المغنی لهن ضیاء # ~~لم یرض منه المادحون بنائلعن مثله یتقاصر الأنواء PageV01P027 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0028.png) # عدل أذل الأسل هیبته فحن لبواتها تستر ضع الاطلاء # لاتبتدی الا بشکر نوالهللناس یوم تکلم الأعضاء # من کفه یستنزل الجدوی کما بجبینة بستکشف الظلماء # دبه یغض الطرف سادالوغا وله یحل حبابهم العظماء # نرجو الحیاة لنستفید بشکره نعما و الا فالحیاة عناء # لازال عنک أبا المکارم والعلی طول البقاء وعزة قعساء # ~~دادگستری که تا رایت عدل عالم آرای او در بسیط جهان نصب شده شیران ژیان ~~برعکس # ~~طبیعت چنگ از دامن صید باز داشته و چون شیر علم بهخوردن باد قانع گشته، ~~باد خزان # ~~همواره بردا برد سپاه او گرد فنا از صحن چمن برآورده برخلاف خاصیت در ~~احیای اجزای # ~~مرده خاک آثار دم روح بخش عیسوی به اظهار رسانیده: # ~~عدل او چون روش آموز مکافات شود پیرو جاذبه کاه شود کاه ربای # ~~اختلاف صور از نوع بشر برخیزد خامهآ معدلت او چو شود چهره گشای # ~~دیدهآ عقل شود خیره ز امید و ز بیم گر شود صیقل اندیشهآ او زنگ زدای # ~~زهر باز2 از نمک خود نمکد چشم بیان هر کجا عدل وی از ظلم شود پرده ~~گشای # ~~سخاپروری که تا ابر نیسان دست درربار او در عرصات جهان باران گشته، بحر ~~محیط # ~~از حیای آن سر تا پای آب شده و تا دریای بی کران دل گوهربخش او در تموج ~~آمده ابر # ~~از غیرت آن آب از چشمها بر روی زمین روان کرده. للمؤلف: # جواد ولون المزن تهمی کلفه0 لاغرقت الدنیا من التبردائبا # و کل قریص ضعته6 فی مدیحه صدقت وإن أودعت فیه العجائبا # ~~ز وجود اوست که هر قطرهای ز فیض سحاب ### | همی شود گهر آبدار در نیسان PageV01P028 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0029.png) # بهموضعی که رسد آفتاب احسانش ### | زمین ms007 آن1 همه زر گردد و گیا مرجان # شگفت نیست گر از بهر شکر نعمت او ### | به جای سبزه از این پس دمد ز خاک زبان # ~~عقل کل اگر بر رهبری شمع ضمیر روشن او در مسالک مظلم مشکلات سیر نماید، ~~پردهآ # ~~تاریک ابهام از رخسار ماهیت روح بگشاید، محاسب فکر اگر بر نیم رقم ~~جراید کمال دانش او # ~~وقوف یابد سررشتهآ ادارک حقیقت جذر اصم3 قلم آسا به دست آرد. للمؤلف: # و ذو فطنة تنبیه فی ذات یومه طلائعها عما سیحدثه غدا3 # فلو ظهرت للناس لم تدرأنها أشعة شمس أم حسام سهند # به عقل کل مددی گر ز رای او برسد نهان نماند بر هیچ کس حقیقت جان # ~~هر که از غایت سرکشی چون خیمه پای در دامن اطاعت او نکشیده اگرچه خرگاه ~~آسا # ~~بهصد دست در محافظت سر پرشر خویش کوشیده عاقبت دور چرخ مانند میخ طناب ~~مذلت # ~~در گردنش افکنده و قفا بریده در زمین فروبرده، و هر که قلم مثال در ~~طریق وفور اخلاص او # ~~کمر بندگی بر میان جان نبسته اگرچه چون صوف دوات در حصار روئین ملجأ و ~~مهرب # ~~خویش ساخته، آخرالامر سیاهی سپاه حوادث آب سیاه فنا بر فرق وجود او ~~رانده و بهسان قلم # ~~بند از بندش جداکرده، اجرام سپهر بی مدد لطف دلنواز و قهر جانگدازش ~~آثار خیر و شر در PageV01P029 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0030.png) # ~~هفت کشور عالم به اظهار نرسانیده1 و مدبران افلاک بی تلقین مدبر رأی ~~صایب تدبیر او قوت # ~~ترکیب در اجزای ممکنات فایض نگردانیده، سمند قدرش طول و عرض میدان سبز ~~آسمان را # ~~بههنگام جولان تنگتر از دیدهٔ‌ مور یافته و همای همایون بلندپرواز همتش ~~بر شاخسار # ~~سدرة المنتهی آشیان ساخته، مؤلف گوید2: # درخت همت او خود در ابتدا عالیست ز سدره بر گذرد چون به منتها برسد # نسیم کرمش اگر بر اشجار مهرگان گذرد به جواهر ثمین آبستن شود، ابر فضلش ~~اگر بر # ~~شورستان بارد از خاکش همه گیاه ms008 کیمیا3 روید، نفس از ذکر گلشن اخلاق او ~~مشکین و قلم از # ~~تحریر اوصاف دست زاد او زرین گردد، حرص دیر سیر جز از نعم نامتناهی ~~خوان احسان # ~~بی امتنانش محتلی نگشته، امید جهانگرد2 جز بر خاک آستان سلاطین پناهش ~~مسکن و مأوی # ~~نساخته، مؤلف گوید2: # هنوز امل ننهاده بر استانش پای هم از صریر درش بشنود جواب سؤال # خسرو ستارگان اگر آستین وار به شرف دست بوس او اختصاص یابد علم صفت # ~~زبردست کیوان جای گیرد و اگر لمعهای از پرتو تجلی رأی انور او بر پیکر ~~ماه رسد # ~~سرمایهٔ‌ نور تا صبح روز نشور به آفتاب جهانتاب بخشد، نفاذ فرمان ~~قضامثالش سپاه جای # ~~مانده مردم گیا را سکندرآسا قوت شکیبایی دهد، مدد بخت کامیابش چوب خشک ~~را # ~~چون عصای موسی شکنندهٔ‌ قلب لشکر جباران فرعون نخوت کند، دست تقدیر خصم # ~~بدسگالش را چون صورت آینه از سر تا پای در بند آهن کشیده، دبیر سپهر ~~منشور # ~~سعادت نیکخواهان حضرت علیای او را بهخامە7آ خلود نوشته و زهرهآ داؤد ~~الحان # ~~شمسهای از مآثر عنصر همایون و محاسن اخلاق ذات میمون این سلیمان ثانی ~~در همهآ # ~~حال بدین قصیدهٔ‌ غرا ادا کرده: PageV01P030 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0031.png) # ~~زهی جناب تو را کرده آسمان تعظیم ### | گشاده تیغ تو چون آفتاب هفت اقلیم # ~~ابوالمجاهد جم مرتبت محمد شاه ### | که یافت زینت و زیب از تو افسر و دیهیم # ~~جهان مجد و معالی که در جهان نرسد ### | به جز تو هیچ کسی را بر اسمان تقدیم # ~~مدبران فلک را دقایق تدبیر ### | برای نظم جهان رأی تو کند تعلیم # ~~هنوز پایهآ اول بود ز روی شرف ### | تو را اگر بنهی پا فراز عرش عظیم # ~~بهنسبت دل و دست کریم توست بهجود ### | سحاب ممسک و کان تنگدست و بحر لئیم # ~~زهی رسیده بهجایی که افتخار کند ### | به چوبدستی دربان تو عصای کلیم # ~~هوای خلد برین یافت ز آتش نمرود ### | مگر که حرز بهنام تو داشت ابراهیم # ~~از آن ms009 شدست چو باغ ارم ز بدو وجود ### | ز شرم گلشن اخلاق تو ریاض نعیم # ~~ز کاینات قدر را تو بودهای مقصود ### | وگر نه مادر خلقت بمانده بود عقیم # ~~ز رمح تو مددی گر شهاب را نرسد ### | ز اسمان نکند دفع شر دیو رجیم # ~~هوای خلد برین یافت اتش نمرود ### | مگر که حرز بهنام تو داشت ابراهیم # ~~بر اختلاف طبایع روایح خلقت ### | دهد به صورت ایوان حواس و عقل1 سلیم PageV01P031 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0032.png) # ~~در ابتدای ولادت جبین خصم تو را ### | به اعتماد خدنگ تو چرخ خوانده یتیم # ~~حسود1 بد گهرت را به تیغ کین تو چرخ ### | میان پشت پدر میزند میان بهدو نیم # ~~گذشت آن که کسی سیم و زر ز کان خواهد ### | کنون که از کرمت کان همی برد زر و سیم # ~~ز خلق توست اثر این که در جهان همه سال ### | هوا، هوای بهارست و باد، باد نسیم # ~~بهحکم تجربت آثار سعد و نحس جهان ### | ز لطف و عنف تو گوید، نه از سپهر، حکیم # ~~ز لطف شامل تو زنده شد رسوم هنر ### | چنان که از نفس عیسوی عظام رمیم # ~~چو تاب آتش پیکار و تنگنای دغا2 ### | بهجان خبر دهد از شدت عذاب الیم # ~~ز تاب حمله و اسیب زخم گرز گران ### | شود چو ذره پراکنده کوههای مقیم # ~~ز بس که پیش تو نیزه وران سپر فگنند ### | زمین رزم نماید چو پشت ماهی سیم # ~~ز هیبت تو جهان فراخ بنماید ### | به چشم شیردلان تنگتر ز حلقهآ میم # ~~چو جان کشتهآ تیغت برون جهد برود ### | هزار میل دگر زان سوی عدم از بیم PageV01P032 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0033.png) # چو صد سهیل نماید یمانیت ز گهر ### | عجب مکن که ز خون خاک را کند چو ادیم # نمود حجت قاطع بهرزم خنجر تو ### | که هست جوهر ارواح قابل تقسیم # سزد که بر همه آزادگان فرازم سر. ### | مرا چو بندهآ خود کردهای به لطف عمیم # همیشه باد ز تأیید کردگار تو را ### | سپهر بنده و اختر غلام ms010 و زهره ندیم # مدام آیت نصرت دو حرف تیغ تو باد ### | بهحق سورهآ یس و سورهآ حم # ~~فصل # ~~چنین گوید ممهد این عالی2 اساس و مسود این بیاض قرطاس بنده و بنده ~~زادهآ درگاه سپهر # ~~آستان محمد صدر علاء احمد حسن دبیر عبدوسی الملقب بهتاج المعروف به ~~اخستان ختم الله # ~~أعماله بالصالحات و وفقه للسلوک فی سیل الخیرات که چون مجلس اعلی ~~خداوند جهان گشای # ~~اعظم سلطان سعید شهید غازی حامی ملت حجازی غیاث الدنیا والدین ~~ابوالمظفر تغلق شاه # ~~السلطان «طبب الله ثراه و جعل الجنة مثواه»5 آن پادشاه عالی همت کیوان ~~رفعت شهریاری که سپهر # ~~جفاکار5 به عهد همایون عدل کامل او عذر جرایم سابقهآ خویش بار خواسته و ~~زمانهآ غدار ایام # ~~فرح بذل شامل او را برای قبول توبه از ذنوب مافیه شفیعی مقبول پرداخته، ~~هر جزوی از ذات # ~~مکر مش عقلی مصور و هر موی بر عنصر معظمش سیاهی زرهور، و صد جمشید در ~~یک قباه # ~~و صد فریدون در یک کلاه و صد کیخسرو در یک زین و صد تهمتن در یک میدان ~~و صد PageV01P033 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0034.png) # ~~اکسری در یک تخت و صد عالم در یک قصر، در هنگام اظهار حماست و شجاعت ~~چون # ~~شیرژیان همه دل و در زمان نشر جود و سخاوت بهسان ابر نیسان همه دست، هر ~~جا که در # ~~مصحف محاسن شیم ومعالی هجم ذکر اوصاف مرضیهآ او پیدا آید، رکوع لازم ~~است و هر جا # ~~که در سورهٔ‌ مکارم و فضایل نام همایونش ظاهر گردد سجود واجب، آیات فتح ~~مبین از # ~~حرفهای خنجر ذوالفقار آثار او مبرهن گشته و تفسیر نصر عزیز از زبان ~~سنان شهاب پیکر او # ~~روشن شده، به اعتضاد ستایش عدلش روباه ضعیف بستر و بالین از پشت شیر نر ~~ساخته، و # ~~به استظهار پاسبانی حرمش در شب تار سپهر جواهر زواهر نجوم را هر طرفی ~~بیرون انداخته، # ~~رأیش در معضلات امور ملک مجتهدی مصیب آمده و ضمیرش ms011 در حل مشکلات مصالح # ~~پادشاهی قدوه و اسوهآ سلاطین گشته، پادشاهان کشورگشای در صف هیجا برای ~~دفع اعدای # ~~دین لقب مبارکش چون حرز یمینی بر بازوی علم میبندند، و خسروان سپاه ~~آرای در مضایق # ~~وغا برای قلع مخالفان شرع سیدالمرسلین نام خنجرش بهسان حرز یمانی وسیلت ~~میسازند، # ~~با تاج خورشید آثار و سریر پایدار مملکت، قدم در راه اولیای کرامت شعار ~~زده و با2 ازدحام # ~~عظایم شواغل سلطنت هیچ زمانی از رعایت احکام شرع الهی غافل نبوده و همه ~~وقت اعمال # ~~دینی را بر اشغال دنیاوی مقدم داشته و صفات حمیدهآ آن شهریار دیندار ~~چندان است که # ~~سرجمله مراتب حساب را مشتمل گردد و بنا بر آن قلم کشیده و زمام تطویل ~~بیان معطوف # ~~گردانیده آمد6: # إذا تحن اثنینا علیک بصالح فأنت کما نثنی وفوق الذی نثنی # و إن جرت الآلفاظ یوما بمدحة لغیرک إنسانا فأنت الذی نعنی # بعد فتح اقلیم لکهنوتی و سنارگانو مع جمیع اطرافها و اکنافها برآ و بحرا، ~~سهلا و جبلا و به دست # ~~آوردن خزاین ذرتات عدد و پیلان کوه هیبت و اسبان باد حرکت و اسیر و ~~دستگیر گردانیدن دو # ~~پادشاه صاحب افسر و کلاه که ذکر شمهای از آن با شرح و تفصیل دفاتر ~~فراوان را مستوجب # ~~گردد و صد چون این مجموعهٔ‌ نیم رقم آن را محتمل و مشتمل نتواند شد، ~~عنان سمند عزم PageV01P034 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0035.png) # ~~برای ضبط و فتح عرصهٔ‌ عریض و مملکت وسیع وافر نزهت ترهت معطوف کرد و ~~رأی # ~~کشورگشای که در مبادی فکرت صایب صحایف خواتیم معضلات امور مطالعه کردی ~~و # ~~حوادث مستأنف1 ایام را بر لوح امروز نقش بستی، اعلاء اعلام کلمهآ حق و ~~اظهار شرایع رسول # ~~مصدق در آن دیار کفر و ضلال اقتضا فرمود، رأی بهرأی2 عرصه اگرچه به ~~موجب کثرت و # ~~ابهت و عدت لشکر و استحکام حصن و قوت ذات همه وقت کلاه غرور و نخوت از ~~سر # ~~نمینهاد و تیغ تمرد و ms012 طغیان را آب میداد و با دیگر سلاطین ماضیه «چون ~~خط ترسا کجروی # ~~پیشه ساخته» و مانند قلم هیچ وقت بر سر حرف اطاعت و امتثال ایشان ~~نیامده، به مجرد آن که # ~~از وصول رایات نصرت طراز شاهی خبر یافت از فرط رعب عساکر قاهره که ~~بارگاه مینای # ~~سپهر در سطح دوایر ان بر صفت چهار طاقی نمودی و عدد ثوابت و سیارات ~~کمتر از اوتاد # ~~خیام یک خیل کمینهآ آن تصور شدی مانند دامن خیمه در لرزه افتاده چون ~~طناب در تاب شده # ~~و میخ آسا زبان بهدندان اضطرار گرفته و بهسان خرگاه ترکمانان جهان روشن ~~پیش چشم او # ~~سیاه و تاریک گشته، سیاه مهابت بر قلب او چنان تاختن آورد که سررشتهآ ~~تدبیر از دست عقل # ~~کار پردازش برفت و در سور آن حصار که طلوع خورشید سعادت و اختر عزت از ~~برج آسمان # ~~سای آن دانستی ماتم دولت و ملک خود بداشت و اقامت را سبب سفر سوی درکات ~~سقر # ~~تصور کرد و دلش بر فرار قرار گرفت و در حال، طبل رحیل برکوفت و بر پشت ~~مرکب بادپای # ~~هزیمت زین انداخت و در زمان سوار شد. # اصبح ملکا جلیلا و امی فقیرا ذلیلا. للمؤلف: # لیس المفر لها رب من بأسه الا الجحیم ومن یرد فلیهرب # بجست با رخ زرد از نهیب تیغ کبود چنان که برگ بهاری ز پیش باد خزان # و شقاوت بخت چشم خرد او را از لقای مرغوب صواب بپوشید و از مشاهدهآ گرد ~~مراکب # ~~عساکر اسلام دیدهٔ‌ بصیرتش غبار گرفت و نحوست طالع اختر دولتش را در ~~حضیض ادبار PageV01P035 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0036.png) # ~~انداخت و مهرب و ملاذ خویش در کوه اختیار کرد و از بردابرد سپاه مهابت ~~آن آفتاب سپهر # ~~حماست چون سایه بی سنگ شد و آتش یای گشته با رخی زرد چون برگ رزان و ~~تنی بر # ~~صفت برگ بید لرزان آیت فرار برخواند و بهامید نجات دست در دامن کوه ms013 زد ~~و تیغ کوه را # ~~سیر بلا دانست و در کمر کوه چون میان در کمر جای گرفت و مانند آتش در ~~سنگ مختفی # ~~گشت و پس از چند روز سراپردهآ شهریاری در حریم آن شهر معظم زدند و ~~سرادق دولت بر # ~~ظاهر آن مصر مکرم نصب کردند و برای نظم امور و تفویض اشغال و ترتیب ~~اقطاعات آن # ~~عرصه مدتی مدید آن جا اقامت و سکونت1 فرمود و جهانی از فرقهآ بتپرستان ~~و زمرهآ مشرکان # ~~را که به اعتماد جنگل های انبوه و بیشههای پرکشت پرخار و لب آبهای عمیق ~~تر از آب بحار # ~~در حصون حصین و قلاع متین چون درر در درج صدف جمع امده بودند، بهتیزاب # ~~شمشیرهای هندی چون آل فرعون بهقعر جهنم فرستاد و سمهای زبرجدی خیول جیش # ~~دریاجوش را از خون دل کفار لعین بهسان یاقوت رمانی گردانید، مؤلف گوید ~~: # عجب ز تیغ تو اید که هر دمی در رزم ### | هزار جان برباید ولی بهزخم زبان # شگفت نیست ز بس جانها که در تن اوست ### | که همچو خضر بیابد حیات جاویدان # مثال تیغ تو بر کوه اگر بکار4 کنند ### | کند دو تا کمر کوه نقش او ز میان # و به زخم پیکانهای جگردوز آب و خاک آن را بهلعلهای5 پیکانی مشحون و ~~مالامال کرد # ~~و بگشاد به پلک جان ربا از تنهایی طبقه جانیان در صحرای آن کوهها عقیق ~~و مرجان پیدا آورد، # ~~مؤلف گوید2: # چون تیر با تو هر که نشد راست عاقبت خود را ز تیر تو چو هدف2 خاکسار یافت ~~PageV01P036 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0037.png) # و طایفهای از مقدمان و سایر متوطنان آن بلاد که فرمان نافذش را طوق گردن ~~و حلقهٔ‌ # ~~گوش ساختند باران عدل و احسان بر سر ایشان بارید و به زیادت از آنچه از ~~ولایات و سپاه و # ~~غیر آن داشتند، اختصاص داد، و چون عقود مصالح بر وفق ارادت انتظام ~~پذیرفت و دل حق # ~~پذیرش را از جانب تمهید ms014 قواعد استقامت آن فراخی تمام حاصل آمد و ضمیر ~~همایون را برای # ~~ضبط اطراف و اکناف آن ذرهای تأمل نماند، مؤلف گوید: # چو گل ز باد خزان هر کجا که باغی بود ز باد گرز سرانداز او سیر انداخت # مظفر و منصور با حصول اصناف سعادات و ادراک انواع مرادات در ضلال ظلیل ~~عنایت # ~~بینهایت الهی مستبشر به فتح ابواب فتوح نامتناهی بر صوب دارالملک دهلی ~~که مستقر تخت2 # ~~بلندپایهآ سلطنت و مرکز جلالت و عظمت است، عزیمت مراجعت مصمم گردانید، ~~بهمدت # ~~نزدیک، مؤلف گوید2 # به روز فرخ دولت فزای میمون فال نهاد روی سوی مستقر عز و جلال # بهساعتی که سعادت بدان شود مسعود به طالعی که از آن بخت نیک گیرد فال # چو افتاب گشاده همه ممالک شرق بهرای و تیغ ز تائید ایزد متعال # فعاد کما شاء الصدیق مویدا بنصر به یهتز عطف المکارم # و أضحت تغور المجد مفترة به کما افترر و من بالغیوث السواجم # و ساعده الأقدار فی کل صولة تشق بذکریها قلوب الضراغم # در4 وقتی که خسرو انجم در عرصهآ عالم آتش بار گشته بود و جرم زمین از تاب ~~آفتاب از # ~~هوای دوزخ نشان میداد و تف سموم کوه گداز مرغ را بر روی هوا و ماهی را ~~در قعر دریا # ~~محترق می گردانید و یاقوت در نهانخانهآ کان بهسان شمع در گداز میآمد و ~~مروارید در غور # ~~بحر بی کران آب میشد و رنگ مرجان از شبه طوسی حکایت میکرد و سمندر از ~~آتش طبع # ~~غرق عرق خویش می گشت و در تمنای چشمهآ روان جان و روان میافشاند و به ~~کشیدن # ~~پوستین تن درمیداد و انگشت منطقی بیمدد زبانهآ آتش برمیفروخت و سایه در ~~پناه اوراق PageV01P037 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0038.png) # ~~اشجار می گریخت و زره براندام دلیران چون خون از مسام روان میشد و نیام ~~از سیلان # ~~خنجرهای گداخته مانند چشمهآ آب مینمود، شاخها از بی آبی بابزن طیور ~~گشته و قعر محیط ms015 # ~~تابهآ نهنگان شده و سلسبیل جان پرور مزاج شراب حمیم گرفته حیاض و انهار ~~خشکتر از چاه # ~~زنخدان مانده، تو گفتی مهر جهانتاب به گرم پرسی زمین و زمان از سپهر ~~گردون فرود آمده # ~~است و یا رایض قدرت کرهآ توسن آتش پای اثیر را در میدان عریض خاک به ~~جولان گرم کرده. # ~~للمؤلف: # و هاجرة یذیب الدرع حتی حسبت المرء یدرع الولالا # و آوقدت النعال الشمس حتی حسبت الخیل تنتعل الهلالا # و سجرت البحار بها الی أن تبدلت المیاة فصرن آلالا # کان الشمس داؤد فأضحتتلین بجر ها الحلق الدخا لا # ز تاب شعشعهآ مهر سایه بهر پناه سزد که بگسلد از شخص و پیش گیرد راه # فروغ مهر به تفسندگی چنان گردید که شعله بر سر خود زد ز دود دل خرگاه # شود برشته چو ماهی درون روغن گرم چو عکس ماه برافتد در این هواه به میاه # ز همدمی صبا پرتو شهاب دهد ز بس که تاب هوا برفروخت چهر پگاه # بهغایتی شده آتش اثر ز گرما روح که دست مرگ شود از تصرفش کوتاه # چون از تحمل اثقال سفر پربلا و مجاورت اختلاف آب و هوا تن مستعد قبول ~~شداید # ~~امراض گشته بود و صحت برای مفارقت و وداع بدن بهانه می طلبید به مجرد ~~آن که دو سه روز # ~~حرکت سیر کرده آمد، اثر گرمی هوا بر صفحات احوال نفس ظاهر شد و از ~~غلبهآ حرارت # ~~صحن سینه مانند تنور آتش گرم گشت و تب که مقدمهآ لشکر هادم اللذات" است # ~~«الحمی راید المؤت»5. خیرمقدم عزرائیل علیه السلام به گوش جان ~~فروخواندن گرفت و کثرت # ~~عفونت قالب خاکی را چون جرم زمین از غلبه بخارات دخانی در لرزه افکند و ~~صداع که PageV01P038 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0039.png) # ~~سر همه دردهاست دماغ قوی نهاد را پایمال ضعف و فتور گردانید و رایات ~~مسرت و شادمانی # ~~مانند سایه در آ نگون و نگونسار شد و قوای طبیعی که بهاعتدال ربیعی ~~آراسته ms016 بود روی # ~~به تغییر و تبدیل اورده و شجرهآ وجود چون درخت بید نام و نشان ثمر صحت ~~گم کرد. # ~~للمؤلف: # نحلت حتی اذا هیبت حلی فتجللا ریح الصبا لا ربه وما عقلا # و لو أرادت صغا را لنمل تحملنی الی قواها تحوز السهل و الجبلا # و خیمهآ تن که به چهار میخ عناصر برپاست بر شکل خیمهٔ‌ حباب از آسیب ~~تندباد حوادث # ~~در هم افتاد و استخوان که قوام و عمود استوار بدن است به بلای «وهن ~~آلعظم منی»1 مبتلا شد و # ~~عقل که در ظلمات وقایع و حوادث شمعی جهان افروز است مانند دیدهٔ‌ اکمه ~~از زیور نور # ~~عاری و عاطل مانده، حرارت غریزی که گرمی مجلس بقا و نور شمع وجود انسان ~~بدان منوط # ~~و مربوط است چون انگشت در آب انطفا یذیرفت و دست تصرف حواس ظاهر و باطن ~~در # ~~زپر سنگ آفت خرد بشکست، مردم دیدهٔ‌ جهانبین که در ظلمت شب تحرک مور ~~ضعیف بر # ~~سنگ سیاه بهمدد قوت باصره دریافتی، جبال اسمان سای را در روز روشن نمی ~~دید و زبان # ~~لطایف پرداز که بر شاخسار انشا و انشاد3 عندلیبی خوش آواز بود مانند ~~زبان سوسن از ادای # ~~یک حرف عاجز و مضطر می گشت و گوش که طنین پشهآ بیمار را از صد میل ~~استماع5 کردی # ~~اگر هزار کوس رعد از نزدیک او برمی کوفتند بر صفت گوش بنفشه به هیچ ~~سبیل نمیشنید و # ~~دست که از غایت قوت بهزخم مشت سندان شکن در تن کوه قوی بنیت غارهای ~~وسیع پدید # ~~آوردی، در گسستن تار دقیق عنکبوت از پای درمیآمد و پای که در سرعت سیر ~~صرصر و # ~~به کنار آب بههزار فرسنگ متعاقب2 می گذاشت بههنگام مشتی7 با مورچهآ پا ~~شکسته برابری PageV01P039 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0040.png) # ~~نمیتوانست کرد، کار ضعف دل خسته به حدی انجامید که دم و آه را از منزل ~~سینه تا به مقصد # ~~دو لب بیصد مقام وصول متعذر شد و ms017 نحول بدان جایی رسید که برای اثبات ~~«جزء لایتجزی»2 # ~~برهانی قاطع و نظیری واضح گشت و خیال آسا از مردم چشم جهانیان روی در ~~حجاب کشید، # ~~شعر: # ذبت حتی خفیت عن ملک الموت فلایهتدی الی قبض روحی # تا آه شبگیر از سینهٔ‌ پردرد به گوش حاضران نمیآمد، بههیچ نوع بر وجود او ~~استدلال # ~~نمیکردند و تا نالههای زار از دل بیمار نمیشنیدند بههستی او اعتراف ~~نمینمودند، دیدهآ تنگ # ~~مور برای جولان میدان فراخ مینمود و سطح ذره به جهت سکونت و آرام قصری ~~وسیع تصور # ~~میشد و تن از بار1 نظر چون گل از باد خزان خسته و مجروح می گشت و از ~~آسیب نفس لب # ~~مانند لالهآ نعمان کسوت خون در برمی کشید و با این رنجهای گوناگون و ~~دردهای روزافزون # ~~فراق اخوان صفا و هجران ارباب «ولا ضعث علی إبالة»5 گشته بود و جان در ~~وحشت آباد تنهایی # ~~یک زمان نمی آسود و به مقتضی «القاءالخلیل شفاءالخلیل»، دل دیده انتظار ~~در راه نهاده که کی # ~~به دولت وصال هم نفسی مستعد7 گردد تا از یک دو حدیث دلنواز او مفرحی ~~برای شفای # ~~خویش سازد و جان چشم امید گشاده که مگر به شرف صحبت همدمی اختصاص یابد ~~تا از # ~~استماع اسمار شیرین روح بخش او سینهٔ‌ مجروح مرهمی بردارد و به ذکر ~~حکایت پرشکایت # ~~روزگار جفاکار که هر روز بهنو بلایی و تازه محنتی گرفتار می گرداند، ~~نفتة المصدور بیرون دهد # ~~و سرمایهآ راحتی بهدست آرد و از تقدیر مصایب لیل و نهار که مانند صروف ~~حروف کلمات و # ~~نشروطی مکتوبات بیشمار است عقدههای درد باطن بگشاید و بهشرح و بیان ~~حوادث زمانه # ~~مردم خوار که چون ادوار آسمانی و قطرات ابر نیسانی: # یکی را سر اندر دم دیگریست # دل یردرد را خالی کند. مدتی مدید در این فکرت گذشت و روزگار دراز در این ~~اندیشه # ~~به آخر رسید که از هیچ طرفی بشارتنامه حصول مراد گوش جان ms018 حزینش نشنید و ~~دل PageV01P040 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0041.png) # ~~مسکینش چهرهآ اتمام مرام بههیچ وجه ندید و صبر1 جمیل سخت کوش که در ~~مضایق اهوال # ~~دستگیری کردی پای در راه مفارقت نهاد و سپر بیفکند و پشت سکون و سلوت ~~از صدمت # ~~حوادث و آسیب محن بشکست، «لقد لقینا من سفرنا هذا نصبا 2. لمؤلفه: # گر دهد کس به زبان حالت این واقعه شرح ور کند کس به قلم صورت این حال رقم # آتش سینه زبانه زند از راه زبان صفحهآ کاغذ پرخون شود از نوک قلم # این شکستهٔ‌ رنج غربت و خستهٔ‌ تیر فرقت بهسبب رنج تنهایی در روز چون ~~غنچهآ گل # ~~سوری با دل تنگ از جور زمانهآ بی وفا خون گشته، لبها از گفت و گوی فرو ~~میبست و در # ~~شبها بهسان گلهای نو شکفته از جفای روزگار محنتزای چشمها باز نهاده با ~~نظارگیان # ~~گلشن سبز فلک قصهآ غصهآ خویش بیان میکرد و از غایت درماندگی5 جنس مرگ ~~را با هزار # ~~آرزو5 به نقد جان بها میطلبید و تنگنای گور1 را بیتالسرور تصور می کرد. ~~لمؤلف: # فهذا العیش مالا خیر فیه الا موت یباع فأشتریه # إذا شاهدت قیرا من بعید وددت أننی7 فیما یلیه # در بیع و شری ز دیده بشتافتمی گر هیچ اجل را به بها یافتمی # و از سبب هجوم حوادت و ازدحام نوایب مرغ جان از اشیان تن عزم مفارقت جزم # ~~گردانیده و تن ضعیف به احتمال درد وداع9 جان راضی شده و بی تقبیل خاک ~~جان پرور حضرت # ~~معظمهآ دهلی که مولد و منشأ اصلی من است و نهال وجود از تأثیر آب و ~~هوای آن نشو و نما # ~~یافته و در حدیقهآ تن غنچهآ شباب در آن دارالملک بهشت آسا در تبسم ~~آمده. لمؤلفه10: PageV01P041 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0042.png) # بلاد1 بها فیطت علی تمائمی و أول أرض مس جلدی ترابها # و جواهر ثمین انواع هنر از آن معدن محاسن و کان فضایل بهدست آورده و ~~انتظام سلک2 # ~~دوستان جانی ms019 و برادران مشفق در آن بلدهآ طیبه3آ با منزلت اتفاق افتاده، ~~نسیم راحت در مشام # ~~روح عطرسایی نمیکرد و صحن ضمیر بهنور و سرور روشن نمیشد، چون خار ~~مغیلان5 # ~~خبیث" در طریق تمنی و هوس بیشمار افتاد و تجرع کاس زهر مذاق نومیدی از ~~حد گذشت # ~~و در طی مسالک طلب، گوهر مقصود پای جد و اجتهاد لنگ شد، ناگاه تباشیر ~~صبح و # ~~سعادت از مطلع مراد تجلی کرد و مبشر اقبال نداء «فکشفنا ما به من ضر»2 ~~برآورد و برهان # ~~مضمون «کم من فرجة مطویة ما بین أثناء النوائب و مسرة قد أقبلت من حیث ~~ینتظر المصائب»8 # ~~به تحقیق ییوست و بعد قطع منازل دور و دراز و احتمال مشقت سیر ~~بیابانهای پرنشیب و فراز # ~~که دوایر افلاک در پیش او خردتر از تدویر جزم نمودی و ابر نیسان در ~~فضای سراب آن از # ~~سورت عطش جان بدادی، و نقطههای ریگ روانش خط نسخ بر صحایف اعمار می ~~کشید و # ~~حرفهای تیغ حبابش اقدام را مانند سر قلم دو پاره میکرد، آب جز از لمعان ~~شوره زار و # ~~سایه جز در سوراخ سوسمار تصور نمیشد، در سواد دارالملک دهلی نزول شد و ~~از هبوب # ~~ریاح مشکبوی نهال امید حیات که صفت خشکی پذیرفته بود سرسبزی آغاز نهاد ~~و جان که # ~~بار سفر میبست بر اقامت مسکن مألوف تن عزم جزم کرد و «الغطام عن ~~المألوف شدیدا»9، و PageV01P042 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0043.png) # ~~به حکم حدیث شفابخش بیماران ضلالت از دارالشفاء «إنا أرسلنلک شهدا ~~ومبشرا ونذیرا (3» # ~~علیه الصلوة والتحیه2 که «لکل داء دواء»3 اطباء حاذق خجسته دم مبارک ~~قدم که گنجینهٔ‌ لطایف # ~~معالجت و خزانهٔ‌ غرایب مداوات بودند و در معرفت دقایق نبض، موسی اسا ~~ید بیضا نموده و # ~~در ازالت شداید اسقام از اعراض و احسام آثار دم عیسوی به اظهار رسانیده ~~و به وفور ممارست # ~~و کمال تجربت به درجهای ترقی کرده که به حسن تدبیر صایب علت مزمن دوار ~~از ms020 چرخ دوار # ~~زایل گردانند و طرفه چشم ماه روز کور را در طرفة العینی دفع کنند و بید ~~را از عناد رعشه که # ~~بهسبب بادهای مخالف همواره در ازدیاد است نجات بخشند و قامت کوژ بنفشه ~~را که چون # ~~قامت چنگ هرگز روی راستی ندیده مانند قد سرو سهی اعتدال دهند. لمؤلفه: # در فن طب چنان که بهحسن معالجتکلفه ز عارض مه انور کنند دور # یک قطره گر ز شربتشان بر زمین چکد اموات جان تازه بیابند در قبور # مراسم علاج با مواظبت و ملازمت بهجای آوردند و در ترتیب اشربه و ترکیب ~~ادویه هیچ # ~~دقیقه مهمل و نامرعی نگذاشتند و در اقامت مراسم تنقیه و تصفیه اثار ~~کمال دانش به اظهار # ~~رسانیدند و لیکن چندان اثری روی ننمود و ذرهای خفت در بدن پدید نیامد، ~~و هم در اثنای # ~~این حال دشوار مولانا و سیدنا ملک الاطباء قدوة الحکماء بدرالحق والدین ~~معظم السلاطین کاشف # ~~رموزالحکمة الیونانیة فاتح کنوزالعلوم البرهانیة شفاء العالمین محمد ~~خجندی دامت میامن انفاسه و # ~~برکات اقدامه از سفر دریا بر سر وقت این ضعیف رسید و ان بحر عذب فرات ~~بر این تشنهآ آب # ~~حیات آمد. طبیبی محقق، حکیمی مفلق، شفای عاجل با دوای او چون عرض با ~~جوهر ملازم و # ~~اعتدال ابدان به مشاهدهٔ‌ محیاء حیات افزای او بهسان زلت از مغفرت ~~مفارق، دستی چون دم # ~~عیسی، قدمی چون قدم خضر، در معرفت تشریح ابدان و کیفیت ترکیب انسان گوی ~~سبقت و # ~~رجحان از حکمای جالینوس منزلت5 و اطباء بقراط مرتبت ربوده، اگر حدیث ~~سموم قاتل بر # ~~زبان شکربارش برود، مزاج نوشدارو و تریاک اکبر گیرد و اگر یاد باد سموم ~~آتش فعل در # ~~خاطر حکمت آثارش بگذرد، در لطافت با باد صبای دلگشا دم تفوق زند، امداد ~~حسن تدبیرش PageV01P043 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0044.png) # ~~از کوره آتش، چشمهآ آب حیات بگشاید و خاک کثیف را چون جرم هوا لطیف ~~گرداند، دقایق # ~~علاجش گوش اصم بنفشه را شنوا ms021 و زبان الکن سوسن را گویا و دیدهآ اکمه ~~نرگس را بینا کند # ~~و بهاعمال فکرت صایب میان طبایع مخالف موافقت چنان پدید ارد که تا ~~انتهای مدت بقاء # ~~عالم عنصری غبار مخالفت و مباینت بر عارض احوال ایشان ننشیند و بهدقت ~~حکمت روح را # ~~با جسم چنان الفت و پیوند دهد که تا حشر ارواح و اشباح حبل متین مواصلت ~~ایشان بههیچ # ~~حادثه واهی و گسسته نگردد و به کثرث ممارست کلیات و جزویات1 این علم ~~شریف را نبض # ~~آسا در بنان تصرف آورده و بهاظهار منافع و فواید تجارب دراز آلت اسقام ~~قوی از اجسام # ~~ضعیف و در اثبات فضیلت این صنعت2 دقیق، دلایل واضح و براهین لایح ~~نموده، فلک # ~~حکمت را بدری است دایم الانوار و دریای دانش را دریست شاهوار، در مجمع ~~اطباء زبان # ~~صدرنشینی بالاستحقاق و در حلقهآ حکماء آوان سابقی بالاتفاق: # لو غضبت روح علی جسمها الف بین الجسم والروح # و با این فضایل سابقه بهمدد طبع لطیف وخاطر روشن در سایر انواع علوم عقلی ~~و نقلی # ~~بهنصیبی وافر محفوظ گشته و به وسایل فضایل بیمنتها، نه به فضایل وسایل ~~منتها در حضرت # ~~سلاطین فلک مکان و تختنشینان جم نشان، عز قربت و شرف اختصاص یافته و ~~موافق و # ~~مخالف به کمال دانش و وفور حذاقت و یمن قدم و خجستگی دم و علم کامل و ~~عمل شامل او # ~~گواهی داده: # والفضل ما شهدت به الأعداء3 # الغرض چنانچه از مبدأ صبی و آغاز نشو و نما باز در حفظ صحت و دفع مرض این # ~~ضعیف آثار محبت و مودت به اظهار رسانیده هم بر آن جمله سوابق عنایت را ~~به لواحق رعایت # ~~مقرون گردانید و بهسان دوستان صادق و اصدقاء موافق یک زمان سایهٔ‌ شفقت ~~از فرق وجود # ~~این بنده دور نداشت و معالجت این ضعیف از دل و جان چون پدران مهربان بر ~~دست گرفت # ~~و در این امر ثبات قدمی هرچه تمامتر ms022 ورزید و بهاستعمال اصناف ادویه ~~مجربه ملازمت و # ~~مواظبت فرمود، چون تیر صایب اجل هنوز در جعبهآ توقف و خنجر بران موت در ~~نیام تأخیر PageV01P044 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0045.png) # ~~بود. مساعی مشکور او نگشت و معالجت و مداوات به حسن افادت و یمن تأثیر ~~مقرون شد1 و # ~~بذل مجهود برای اتمام مقصود و موقعی بزرگ به سزا یافت و صدق معنی «یخی ~~آلعظم وهی # ~~رمیه (4»3 کآفة عالمیان و جمهور جهانیان را به عیان پیوست و ماجرای این ~~حال منکران تحلی # ~~عظام رمات5 به لباس حیات را دلیل قاطع و برهانی ساطع حاصل آمد و در ~~عالم وجود به انوار # ~~شفا آذین بستند و دل و جان که برای وداع و فراق ابدی چون ایام فرخندهٔ‌ ~~جوانی و # ~~روز شادمانی مستعجل گشته و سریع السیر شده بودند در مدینة السلام سلامت ~~و مصر جامع # ~~صحت بادهآ عزم سفر را تنگ بار گشادند و عصای رحلت و مفارقت را در گوشهآ ~~نسیان نهادند. # ~~لمؤلفه: # عافانی الله و شکرا له من علته کادت تغضی # و من بالبرء علی انه لابد من حتف سیبر ینی # و در اثناء این حال بباعث صدق حریت و وفور شفقت جمعی از دوستان قدیم و ~~زمرهای # ~~از محبان مشفق که سویداء دل همدمی و سواد دیدهٔ‌ مردمی و دیباچهآ صحایف ~~فضایل و سابق # ~~حلبه افاضل اند متعهم الله بصنوف المعالی و صانهم من صروف اللیالی، که ~~قواعد فرط محبت # ~~ایشان همه وقت مستحکم بوده است و هیچ وقت در سلک لآلی کمال اتحاد ایشان ~~تفرق و تبدد1 # ~~راه نیافته و همیشه رعایت حسن عهد که طراز کسوت سیادت و عنوان نامهآ ~~مجد است از # ~~محاسن شیم ایشان مشاهده شده. کلبهٔ‌ تاریک این ضعیف را بهنور طلعت ~~همایون خویش منور # ~~می گردانیدند و بهزلال تفقد و عیادت سورت آتش دلسوخته و2 حوادث را فرو ~~مینشاندند، گاه # ~~به ایراد غرایب روایت علوم نقلی و عقلی روز محنت را که در درازی ms023 با روز ~~قیامت دم مساوات # ~~می زد، کوتاه می کردند و گاه به تقریر بدایع حکایات و لطایف اسمار شب ~~یلدای اندوه را که # ~~صعوبت آن کوه پای بر جای را متزلزل کردی با سرور فراوان به پایان ~~میرسانیدند و از حسن PageV01P045 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0046.png) # ~~محاورت ایشان1 دردی درد بهفرط صفا بدل میشد و چمن آرزو از خار تشویش ~~پیراسته # ~~می گشت تا روزی یکی از اصدقای صافی وداد که به فضیلت هنر و کمال خرد2 ~~از اقران و امثال # ~~خویشت ممتاز است و همواره توفیق رعایت حسن عهد، قرین و رفیق حال او ~~بوده به تفقد این # ~~بندهآ ضعیف آمد و نسخهآ حکایت پادشاه کشور گیر که ترجمهآ هندوی است ~~آورد. # چون به تأمل و تفکر در مطالعت آن سعی پیوسته آمد و بر مضمون آن اطلاع ~~تمام و وقوف # ~~به کمال حاصل گشت، خاطر منقسم را از تصفح غرض مطبوع و معنی دلپذیر آن2 ~~انشراح # ~~فراوان روی داد، اما مشاطهآ طبع رنگ آمیز هیچ سخنوری عرایس عاطل5 اغراض ~~و معانی آن را # ~~بهزیور سلاست الفاظ و حلیهٔ‌ لطافت، عبارات مزین و محلی نگردانیده و ~~گلغونه بر روی و # ~~وسمه بر ابروی آن نکشیده، و طبع بنده هرچند بهسبب توالی عرض و تواتر ~~سقم صفت # ~~ملالت پذیرفته بود و از صرصر حوادث در مصباح ضمیر نور و ضیایی نمانده و ~~آن خاطر وقاد # ~~که گوهر شب افروز بدایع معانی زادی، پایبند سلاسل خطر شده و آن قریحهآ ~~نقاد که جواهر # ~~الفاظ بلیغ را جلا دادی، از آفات چرخ آبگون زنگار خورده. لمؤلفه: # اذا أحسست فی لفظی فتورا وخطی والبلاغة والبیان # فلا ترتب بفهمی أن ذهن علی مقدار ایقاع الزمان # از دور این فلک شیشه رنگ اهل هنر ### | همی خورند چو ساغر مدام خون جگر PageV01P046 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0047.png) # ~~چو کاغذ است دو رو زان نمینهد رگ راست1 ### | برای پرورش اهل فضل چون مسطر # ~~برای ریختن خون من کشد پیوست ### | ز آفتاب بههر2 ms024 صبح آتشین خنجر # ~~بر آب خویش نماندم از آن که گردش چرخ ### | مرا چو کوزهآ دولاب2 کرد زیر و زبر # ~~تنم گداخت بهسان شکر در آب چو یافت ### | حلاوت سخنم را فزون ز طعم شکر # ~~ز هر هنر چو عیان دید بر دلم رقمی ### | شکست لوح دلم چون صحیفهآ دفتر # ~~مرا که در فن اشعار می شکافم مو ### | چو شانه اره همی راند از جفا بر سر # ~~چنان شبدم ز ضعیفی که میبرد با خویش ### | صبا چو بوی گلم هر دمی بههر کشور # ~~جدا ندید کسی رنج بر تنم هرگز ### | چنان که1 علت و معلول را ز یکدیگر # ~~اگر به دهر عیان کس ندید جوهر فرد ### | یکی به چشم یقین گو بهسوی من بنگر # ~~چو می ز جام بلورین همی شود پیدا ### | هر آن دقیقه که در سینه می کنم مضمر # ~~تنم که دیده صفت بود رو شناس کنون ### | نهان بماند چه1 چشم جهانیان چو نظر PageV01P047 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0048.png) # ز آتش دلم ار ناوکی کند یأجوج ### | چو پرنیان گذراند ز سد اسکندر # به ظاهر ارچه چو ماه نوآم نحیف ولی ### | به باطن است دلم ز آفتاب روشنتر # و طبع لطایف پرداز صحیفهآ فضل را در طاق نسیان افکنده و روزنامهآ هنر را ~~طومار مثال # ~~پیچیده، ولکن چون زمرهآ دوستان و طبقهٔ‌ محبان که حکم ایشان بر دل و ~~جان نافذ و جاری # ~~است به تزیین این عرایس عاطل اشارات فرمودند، «فأشار من اشارته حکم3 و ~~طاعته غنم» ، از سر # ~~حرف گذشتن روی نداشت و حاکم عدل عقل و مفتی مصیب خرد بهعدول از این ~~معنی # ~~رخصت نداد و امتناع در مذهب مروت بههیچ وجه جایز نشمردی احتراز و ~~اجتناب را # ~~مستدعی قبح اخلاق و سوء ادب تصور کرد و پای از دایرهآ اطاعت بیرون ~~نیاورد و اگرچه مزاج # ~~کتابت را انحرافی هرچه تمامتر پیدا آمده و مادهٔ‌ رسالت را به ازدحام ~~اعراض احداث صور # ~~دیگر حاصل گشته و بدین5 موجب طبع ms025 را بی تحصیل زیادت استعدادی در این ~~مضمار جولان # ~~متعذر شده و سر از ربقهٔ‌ امتثال بیرون1 نکشید، و هرچند هدف7 مضمون ~~«آلستیف قد ینبوا والجواد # ~~قد ککبوا8»، بر صحیفهآ خاطر مسطور بود و نقش عرض «و قلما سلم مکثارا و ~~أقیل له عثار»1، پیش # ~~چشم داشت و به حقیقت10 میدانست که اگر در ترتیب سخن خللی و در نظم ~~الفاظ نقصانی # ~~راه یابد، ارباب حسد واصحاب حقد «شتت الله شملهم و فرق جمعهم»11 که از ~~پستان مادر بلاغت # ~~یک قطرهآ شیر در دهان طبع ایشان نچکیده و از بستان پرازهار فصاحت نسیمی ~~بهمشام خاطر PageV01P048 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0049.png) # ~~ایشان نرسیده و لباس حال آن فرقه از طراز استعداد آسمانی و امداد ~~روحانی زیب و زینتی # ~~نیافته و آفتاب عنایت سعادت بخش الهی در عالم وجود آن زمره نتافته، نه ~~قدرت آن که از آتش # ~~طبع خود مجالس هنر و محافل دانش را گرم دارند و نه قوت آن که از سقط ~~الزیت1 دیگران # ~~مصباح سخنی بر فروزند، همه چون تیغ دو روی ولی نه گوهردار، همه چون کوه ~~در سنگدلی # ~~اما نه در حلم و وقار، صبحند در پرده دری نه در روشن رایی، گلند در بد ~~عهدی نه در راحت # ~~فزایی، در عیب خویش اکمه و در عیب مردمان احول، در مجمع افاضل و بلغا ~~باقل و بر بساط # ~~خانهآ خویش جریر و اخطل، از غایت بی مایگی بالغ طبعان تیز نظر را که ~~اقدام اقلام اقلیم گیر # ~~بلاغت ایشان جز جادهٔ‌ کمال نسیرده، به گزاف کاری نسبت کنند و از نهایت ~~سبک سایگی # ~~به طعن و تزنیف2 سحر طرازان خورشید ضمیر که در کارگاه ازل طراز فصاحت ~~جز # ~~به کتابهآ اسامی ایشان معلم و مزین نشده، چون جرس زبان یاوه درایی دراز ~~گردانند، # ~~مؤلف گوید3: # جماعتی همه بدخواه اهل فضل و هنر جماعتی همه بدگوی مردم دانا # جماعتی که ندانند سنگ را ز گهر جماعتی که ندانند اطلس از ms026 خارا # جماعتی که به بازار عقلشان یکی است بهای مهرهآ سنگین و لؤلؤ لالا # ز خبت باطن ایشان شود چو باد سموم اگر بهخاطرشان بگذرد نسیم صبا # بهوقت مدح چو غنچه دهن فرو بسته بهوقت هجو چو بلبل بهصد زبان گویا # ز طعنشان نشود در فضایلم نقصان پلید از دهن سگ کجا شود دریا # صحیفهها ز جهالت گرفته یاد ولیک نخوانده نیم رقم هم ز دفتر انشا # ز جهل مینشناسند قدر دانش من چنان که چشمهآ خورشید چشم نابینا # و این ضعیف را هدف تیر وقیعت سازند و در باب طعن و سرزنش قصیدههای رکیک # ~~و مطول پردازند و ذکر بدایع عبارات و غرایب معانی را هرچند بسیار بود ~~چون شریعت PageV01P049 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0050.png) # ~~منسوخه فروگذارند و عیب اندک را بهخامهٔ‌ بیانصافی با شرح و تفصیل بر ~~جراید دفاتر # ~~بنگارند. # أن یسمعوا ریبة طاروا لها فرحا عنی و ما فرحوا2 من صالح دفنوا3 # و در کار قلت انصاف و کثرت حسد چنان ثابت و مستقیم شده که جبرئیل امین را # ~~بهوصمت خیانت منسوب گردانند و مسیحای مبارک دم را به شومی نفس متهم ~~کنند و سها را # ~~در نور گستری بر خورشید جهان افروز ترجیح نهند و در یتیم بیبها را با ~~شبهآ بینور و ضیا در # ~~یک رشته کشند، لباس خباثت نفس مانند پیاز تو بر تو پوشیده و از کسوت ~~محاسن آداب و # ~~مکارم اخلاق سوزن آسا از سر تا پا برهنه مانده، برای شکستن بازار دانش ~~چون فقاع در جوش # ~~آیند و بههنگام انصاف و تحسین چون زبان ترازو، زبان را از سخن بیکار ~~کنند تا این همه # ~~تحری رضا و انقیاد امر ارباب اتحاد را بر سایر امور مقدم داشت و ~~بهسوابق مقدمات التفات # ~~ننمود و دل که به واسطهٔ‌ درد بیدوای معادات و مناقشت ایشان صحیفهٔ‌ ~~هوس تألیف و انشا # ~~بسته بود و قلم سخن آرایی را از دست افکنده و سر شکسته به مفرح معنی ms027 ~~تسلیت آمیز: # و اذا أراد الله کشر فضیلة طویتآ أتاح ها لسان جسود # لولا اشتعال النار فیما جاورت ما کان یعرف طیب عرف العود # انسی و سلوتی و سروری و فرحتی داده امد و از بیابان نفرت در شاهراه الفت ~~اورده شد، # ~~اما بهسبب آن که هنوز جراحتهای خدنگ جگردوز بیماری ملتئم نگشته بود و ~~آزار پایمال # ~~رنجوری از این ضعیف به کلی نرفته و کلف تکالیف عالم دونپرور از ~~رخسارهٔ‌ احوال بر # ~~نخاسته و خاطر دقیقهشناس چون روزی ارباب فضل پریشان مانده و طاقت فکرت ~~و قوت # ~~اندیشهآ «هذا فراق بینی وبینک» خوانده و مثنی5 بدایع پرداز فطنت دست در ~~آستین تکامل کشیده، # ~~چند روز فرصت طلبید و تآخیر این عزیمت از لوازم کیاست دانست و چند گاه ~~توقف را # ~~اقتراح نمود تا بامداد عنایت بینهایت الهی ابواب کمال صحت که چون در ~~بهشت بر PageV01P050 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0051.png) # ~~اهل دوزخ مسدود مانده بود مفتوح گشت و تن که از ظلمت اعتدال مانند ~~سینهآ مشرکان1 مظلم # ~~و تاریک گشته بود2 بهانوار اعتدال بهسان دل موحدان منور شد و بر قرار ~~سؤالف ایام و سوابق # ~~اعوام کدورت مشرب حیات صفا و روشنی یذیرفت و ساعد وجود پارهآ انس و ~~سلوت پوشید # ~~و آسیب چشم بد چون گنج قارون در زیر خاک فرو رفت، براندازهآ طبع رکیک و ~~قریحهآ جامد3 # ~~در ایفای موعود سعی پیوسته امد و از وصمت مماطلت که در نفس مردم خصلتی ~~نامحمود # ~~است تجنب واجب دید، و بعد از انقضاء چند ماه از روز وعده در سنهآ ست و ~~عشرین و # ~~سبعمائة که سال بیست و ششم4 از عمر این ضعیف است این عروس مهر رخسار را ~~بر منصهٔ‌ # ~~اجابت در نظر زمرهٔ‌ طالبان و فرقهٔ‌ خاطبان جلوه داد و از روی دلگشای ~~مخدرهآ عذرا نقاب # ~~بگشاد و عارض محبوب که این گل طری را که در پردهآ توقف مستور مانده بود ~~بر ایشان # ~~عرضه کرد و این مجموع ms028 را «بساتینالانس» نام نهاد و به القاب همایون ~~مجلس اعلی خدایگانی # ~~سلطان «تصرالله أغلامه و أمطر علی ریاض سلطتته غمامه ما لمع البرق فی ~~الغمام الهتان و سجع الورق # ~~علی أغصان البان»1، موشح گردانید، مأمول و ملتمس از محاسن شیم و بدایع ~~کرم فضلاء روزگار # ~~و بلغاء سحبان آثار «من کل من اذا أنشأشأ و اذا آوجز7 عجز و ان اسهب ~~اذهب و متی اخترع خرع»، # ~~که حاکمان عدل دست بلاغت و ناقدان بصیرت، در براعت و سخنوران ممیز و ~~گوهر شناسان # ~~مبرزاند، آن که در این مجموعه که از غرر الفاظ و دقایق معانی نصیبی ~~کامل و حظی وافر ندارد # ~~و از استعارات غریب و تشبیهات عجیب که از وجوه محاسن کلام است، بی بهره ~~مانده، به عین # ~~عنایت و نظر اشفاق بنگرند و این سلک شبه را که نتیجه فکرت چند شبه و ~~مرتحل ذهن و # ~~اول فکرست چون عقد مروارید بی آب در طاق رد و نسیان نیندازند و اگر بر ~~سهوی یا خطایی PageV01P051 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0052.png) # ~~که در انسان صفت لازمی است، اطلاع و وقوف یابند، به قلم مشکبار و خامهآ ~~گوهر نثار # ~~تصحیح فرمایند و بهذیل عفو عیب پوش ملبوس و مستور دارند تا کسوت اعمال ~~ایشان به طراز # ~~الذین یستمعون القول فیتبعون أحسنه أولتبک الذین هدنهم الله وأولتبک هم ~~أولوا الألبب مطرز # ~~گردد و ان شاء الله تعالی وعده العزیز: # فان تجد علیبا فسد3 اهللا فجل من لا عیب فیه وعلا # و به حکم آن که سلوک طریقهٔ‌ تکثیر استعارات و اوصاف و استعمال الفاظ ~~مغیر در ایراد # ~~قصه و ذکر حکایت دل مستمع را از التذاذ باب زلال وسحر حلال ترتیب لطیف ~~وتلفیق غریب # ~~غرض به کلی مشغول می گرداند و ربط آن را چنانچه مقتضی و مرتضی طبیعت ~~است بهسبب # ~~کلمات و اوصاف زاید فراموش می کند، قصه و حکایت را5 در لباس سادهتر عرض ~~کرده آمد و # ~~زیور حسن ترتیب معنی آن ms029 را قایم مقام حلهٔ‌ الفاظ داشت و از اطناب و ~~اسهاب در اوصاف که # ~~منتج شامت و مورث ملالت و منسی غرضت، احتراز و اجتناب واجب دید، اما ~~رعایت جانب # ~~اعمال طبع در ذکر شمهای از اسالیب و صیافی2 و طرفی از قوانین سخن آرایی ~~در محال خویش # ~~نه چنان که خاطر اسامی مؤلف است، لازم شناخت و اندازهٔ‌ این مجموعه که ~~عرصهآ عرضش # ~~میدانی بس تنگ داشت و احوال مختلف را که همای همایون طبع بقوا دم و ~~خوافی حوافی # ~~تصرف در فضای آن بهمراد پرواز تواند کرد، جامع نه، الفاظ و معانی چند ~~جمع کرده آمد، چه # ~~همه حلی و حلل گرانمایه گنجینهآ گوش و گردن یک عروس تحمل نتواند کرد و ~~ریاحین # ~~ازهار مشکبوی همه بساتین را یک حدیقه مختصر حاوی نتواند گشت و بادهآ ~~خوشگوار همه PageV01P052 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0053.png) # ~~خمها در یک ساغر نتوان ریخت و همه طبرزد شکرستان مصری در یک تنگ بر ~~نتوان بست، # ~~«الکل مقام مقال»1. # و چون ترتیب کتابی متضمن مقامات رزمی و بزمی خسروانه که مقصود و زینت بخش # ~~سخن ثناسرایان است که لکن مدحت مقالتی بحمد موعود گشته و تألیف این ~~مختصر برای # ~~مجرد تشحیذ خاطر و بیشه2 طبع اتفاق افتاده تا در آن مضمار فراخ جولانی ~~بهمراد و در آن بحر # ~~بی کران سیاحتی بهتمام تواند کرد ذخایر بدایع معانی و عبارات و نفایس و ~~غرایب تشبیهات و # ~~استعارات مناسب و ملایم آن شناخت و نثاران بر آن بساط که عرصه بس فسح و ~~درخور دارد، # ~~از رعایت طرف تناسب بعید نشمرد و ضمیر را از اقتدا32 و اتباع به قضیهآ ~~مرضیه آن قرهآ چشم و # ~~قوت جسم کمال بلاغت و فرط براعت و صاحب شریعت افاضل و پیشوای سپاه ~~اماثل # ~~ابوالعلاء معری علیه الرحمه مانع نیامد و به کیاست و فطانت نزدیکتر ~~شمرد، حیث قال: # فرتب النظم ترتیب الحلی علی شخص الجلی بلاطیش ولا حرق # فالحلل للرجل والتاج المنیف ms030 لما فوق الحجاج وعقد الدر فی عنق # ان شاءالله چون تألیف موعود بهیمن مظاهرت و حسن معاونت آن حضرت هنرپرور ~~حلهآ # ~~تمام در برکشد، سلک درهای شاهوار و عقد یواقیت آبدار لطایف واصناف و ~~غرایب عبارات # ~~را که از معدن تعلیم و بحر تفهیم افاضل عصر و اساتذهآ دهر در دامن طبع ~~افتاده، بهشرف نقد و # ~~ملاحظه و تصحیح باریکبینان و دقیقهشناسان روزگار زیب و بها و قیمت5 ~~حاصل آید. # ~~فصل # ~~صنایع کرم و روایع نعم آن ختم سلاطین عرب و عجم محمد اسم احمد شیم ~~خدایگان # ~~هنرپرور و شهریار فضل گستر نفس مطهر، ملکی در صورت انسانی، نعمان ثانی ~~بر سریر # ~~سلیمانی که همیشه اختر ملک بنام همایون او مسعود و مقام سلطنت بهذات ~~میمون او محمود PageV01P053 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0054.png) # ~~باد، «أدام الله أیام سلطنته1 و طرز بالنصر العزیز أعلام دولته»2 ~~دربارهآ این بنده و بندهزاده چندان است # ~~که اگر به موجب تأثیر تقدیر الهی آبهای هفت دریای بی کران را مداد ~~سازند، از همگی # ~~کلکهای نیستان و شاخهای درختان قلمها بردارند و بدان تا روز حساب ~~دبیران چابک دست # ~~که قبای وصف «نا ملهم الریاح و خواطرهم والبحار» بر بالای ایشان چست ~~است، بر اوراق اشجار # ~~این مواهب عظیم در غایت جسیم تحریر کنند، شمهای از عشر عشیر ان در قلم ~~نتوانند اورد: # لها منن ثفننی الثناء کأنما به أقسمت أن لایودی لها شکره # اما نیم رقم از جراید آن مکرمت به مقتضای «ذکر النعم شکرها»2 یاد کرد، و ~~آن این است که # ~~از عنفوان صبی و ابتدای نشو و نما تا امروز هر لحظه و هر زمان بهنو ~~ترتیبی و تازه عاطفتی از # ~~آن حضرت با جلالت احضرها الله السعادات، عز اختصاص یافته و از ~~شرابخانهآ احسان و # ~~افضال آن درگاه، جامهای نیل آمال مالامال نوشیده و از خزانهٔ‌ بر و ~~امتنان با کمال آن جناب # ~~خلعتهای فاخر حصول امانی تو بر تو پوشیده و این بنده را2 ms031 که چون سنگ ~~خارا از هیچ # ~~رنگ لطیف نصیبی نداشت. تاب آفتاب تربیتش یاقوت احمر ساخته و طبع جامد ~~را که مانند # ~~خانهآ فقیر از نقود هنر خالی بود، معدن جواهر ثمین و8 دفاین معانی ~~گردانیده و این ثنا سرای # ~~به مدد و دستگیری عنایت کارساز و رعایت شکسته نواز او از مصاحبت سمک به ~~مجاورت # ~~سماکی و از همنشینی تحت الثری بهقربت ثریا رسیده و در آن جناب سلاطین ~~ماب و درگاه # ~~فلک جاه به تقلد اشغال معظم و امور بزرگ از امثال10 و اشباه خویش ~~امتیاز یافته و مغبوط # ~~احبا و محسود اعدا گشته و در آن حضرت کیوان منزلت که ملاذ و ملجا عالم ~~و سجده گاه PageV01P054 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0055.png) # ~~کسری1 و جم است، بههنگام انشای هر قصیدهآ غرای ثنا و ادای هر فصل بلیغ ~~دعا از عربی و # ~~پارسی انعامات بیحد و انتها و خلعتهای زرین طراز بیبها یافته چنان که ~~در یک قصیده # ~~صفت بهار به شصت هزار دینار محمدی که از نظارهٔ‌ رنگ سر خش غنچهآ سوری ~~در صحن دل # ~~پرغم شکفته و جان را شکل تدویرش برای مسرتهای گریز پای گرو نامهآ مجرب ~~حاصل # ~~آمده، هر یک اختر مسعود شادمانی و مصباح نوربخش ظلمت شبهای امانی و چون ~~در سمت # ~~مغربی آفتاب کامل عیار آمده و از یمن اسم همایون و القاب میمون در شرق ~~و غرب عالم # ~~نامدار شده و شصت سر اسپ تازی و تتاری که بههنگام دویدن سبز خنگ هلال ~~نعل آسمان را # ~~مانند نقش سم در زمین بر جای گذاشته و کرهآ بادپای صرصر را مانند دم ~~هرگز با ایشان پیش # ~~دستی دست نداده، در خفت سیر بر سطح ذره صد پی جولان کرده و در سرعت مشی # ~~از مسرع وهم بهصد منزل پیش رفته، مشرف گردانیده و آن قصیده این است: # ~~بهمن مقدم نوروز مژده داد صبا جهان چو خلد برین شد ز اعتدال هوا # ~~شگفت نیست ز لطف ms032 هوا اگر بدهد بهشاخ و برگ منقش قوای نشو و نما # ~~برون برد ز سر بلبلان شوریده سماع بانگ تر رود علت سودا # ~~بهاب دستی ابر بهار بین که ز آب چراغ لاله چنان بر فروخت در صحرا # ~~که در سواد چمن نیم شب همی خواند روان چو آب خط سبزه نرگس رعنا # ~~چو نی ز نای گلو می کشد به سوری گل هزار دستان هر دم، هزارگونه نوا # ~~خضر شدست گلستان و جای آن باشد که یافت از ظلمات سحاب آب بقا # ~~به پک نفس همه ملک چمن صبا بگرفت زهی صبا که نفس دارد این چنین گیرا # ~~بر اب جوی مگر اوفتاده سایهآ بید که می بلرزد بر خویشتن ز باد صبا # # سخن بهموسم نوروز خوش نمیآید3 %~% مگر که از لب ساقی و ساغر صهبا # ~~دو چشم نرگس بیمار برنمی گیرد ز چشمه زان که در او دیده است عین شفا # ~~بر آن خیال که جان نقش بسته اندر دل نموده آینهآ آب از کمال صفا # ~~بنوش ساغر می را بهرغم دور فلک که نیست در فلک شیشه رنگ بوی وفا # ~~و گر همی طلبی جان مدام در راحت بهباغ ساغر می را مکن زدست رها ~~PageV01P055 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0056.png) # ~~زمین مرده ز سر زنده کرد ابر بهارمر1 ابر راست کنون بر زمین حق احیا # ~~جهان شدست چو خلد برین تو پنداری نمونهایست ز بزم شهنشه والا # ~~ابوالمجاهد گردون محل محمد شاه که هست آینهآ خنجر تو فتح نما # ~~ببرد رونق داراب ملکداری تو نماند رونق ملک سکندر و دارا # ~~ز فضل حق تو همه چیز در جهان داری مگر دو چیز یکی عیب و آن دوم همتا # ~~دهد به چشمهآ خورشید نور ار بکشد ز خاک یای تو سرمه به چشم نابینا # ~~ضمیر روشنت اینهایست کاندر وی همی نماید امروز صورت فردا # ~~گهرفشانی دست تو تا شنید بماند ز شرم جود تو لب خشک و دیده تر دریا # ~~ز ms033 منصفان یکی امروز بحر را دیدم که پیش ابر کفت آب میشود ز حیا # ~~اگر ز حلم تو یک ذرهای فتد بر کوه از او نخیزد از بانگ صور نیز صدا # ~~خزید در صدف و غرق شد در آب ز شرم چو دید گوهر تیغ تو لؤلؤی لالا # ~~بههیبتت ز سرافکندگان پکی گردون بهخدمتت ز کمربستگان یکی جوزا # ~~چه زخمهاست که آورد تیغ تو بر خصم چه طعنهاست که زد نیزهآ تو بر اعدا # ~~بهانتقام تو مردم گیا کشد لشکر ز چین بر آن که کشد سر ز حکم تو به خطا # ~~شمار نیست عطای تو را مگر روزی که هفت کشور عالم کنی به خلق عطا # ~~بهابر گو که چرا آب خویش میریزی که پیش بحر کفت لاف میزند ز سخا # ~~اگر بهخشم بگویی سپهر را که مرو ز هیبت تو بماند چو قطب پا بر جا # ~~کند چو نیر اعظم همه جهان روشن ز نور رای تو گر ذرهای رسد بهسها # ~~هزار میل دگر زان سوی عدم برود کسی که جان دهد از تیغ تو بهروز وغا # ~~چو استان سر خویش از درت جدا نکنم اگر بهتیغ سرم را ز تن کنند جدا # ~~اگرنه سایهآ مهر تو بر سرم باشد مرا سپهر بسوزد در آفتاب عنا # ~~ز بس که بر سر من بارهای منت توست نمیتوانم کردن ز شرم سر بالا # ~~خدایگانا ز ابناء جنس خود امروز ز یمن مدحت تو اندر این زمانه مرا # ~~همه بر آب خراسانست نظم و نثر ارچه بهخاک هند مرا هست مولد و منشا ~~PageV01P056 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0057.png) # همیشه تا که ز تأثیر ابر نوروزی چمن شود ز ریاحین چو جنت المأوا # نهال عمر تو سرسبز باد و بدخواهت بهزیر خاک چو بیخ درخت ناپیدا # به حکم آن که در همه احوال و جمیع اوقات همت و نهمت بنده در این مقصور و ~~مصروف # ~~است که تا گل روح در حدیقهآ قالب متبسم بود، ms034 بلبل خوش الحان زبان جز ~~داستان مدایح ذات # ~~بی مثال خدایگانی نسراید و در گلشن ضمیر جز ازهار عنبر نسیم ثنای عنصر ~~بی مثال خسروی # ~~ظاهر و زاهر نگردد و نظام فکر جز لآلی دعای این حضرت در سلک نکشد و ~~غواص طبع جز # ~~در بحر شکر این درگاه سیاحت1 نکند، میخواست تا در شرح مقامات رزمی و ~~بزمی شاهی # ~~خوضی نپیوندند و ذکر این مآثر و فضایل را که چون نسیم صبا در اطراف و ~~اکناف عالم # ~~رسیده است و مانند یرتو خورشید جهان افروز ساکنان بر و بحر را روشن و ~~مبرهن شده بر # ~~اندازهآ قدرت طبع عاجز و وسع و طاقت ضمیر رکیک نه فراخورد2 ذات همایون ~~به عبارتی بدیع # ~~و ترکیبی لطیف بر جراید صحایف بنگارد: بیت3 # آسمان را چه ثنا گوید بیچاره زمین مدح خورشید چه داند بسزا گفت سها5 # تا بدین بهانه شمهای از مراسم شکر نعم خدایگانی به تقدیم رسانیده باشد، ~~اما چون بهسبب # ~~کثرت اشغال به ترتیب سواد امثلات و مناشیر که نسبت بهدیوان انشا دارد و ~~اقتباس انوار علوم # ~~از مصابیح دراست علمای وقت و اجتناء ازهار فواید از بساتین براعت بلغاء ~~عصر و ملازمت # ~~خدمت حضرت سپهرمنزلت هیچ گاه توسن طبع را در مضمار مصنفات مطول و میدان ~~مؤلفات # ~~بزرگ جولان نداده بود و در این دریای بی کران هیچ وقت شناوری عادت ~~نکرده و معانق و # ~~مباشر این امر عظیم و خطب جسیم1 نبوده و ملقن عقل راهنمای هیچ گونه ~~اجازت و رخصت # ~~نداد که7 بی آن که طبع را در تألیفی دیگر آزماید و زبان را در تصنیفی ~~دیگر راست کند، در آن # ~~راه قدم جد و اجتهاد زند و در طریق نظم این جواهر سعی نماید، برای این ~~معنی اول PageV01P057 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0058.png) # ~~این کتاب ترتیب کرده آمد، و غرض اصلی1 و باعث کلی در این باب همین بود ~~و چون بعد از # ~~مطالعهآ سخنوران کاما و دقایق ms035 شناسان ماهر این مجموعه بهحمدت و ارتضا ~~موصول گشت و # ~~گوش و گردن این خریدە2آ عذرا بهزیور تحسین و احماد ایشان آرایش گرفت، ~~نو خامه # ~~بر عارض کافوری کاغذ بهذکر ماثر و مفاخر پادشاهانه و شرح مقامات رزم و ~~بزم و وصف # ~~فتوح شگرف خسروانه مشکبار گردانیده آمد، و اول الغیث رش ثم ینسکب، و ~~اساس عهد و بناء # ~~پیمان با طبع رنگآمیز و ضمیر سحرانگیز مؤسس و مؤکد کرده شد که تا ~~انتهای ایام عمر # ~~عزیز و انقضای اعداد انفاس معین جز در ترشح این نهال برومند نکوشد و جز ~~در این حدیقه # ~~گل کشت نکند، امید آن که اگر اختر بقا بر سپهر طول مدت تابد و خیل ~~اندیشه و فکرت # ~~از شبیخون موانع و نهیب و تاراج عوایق خلاص و امان یابد، این دیبای نیم ~~کار با صد هزار # ~~نقش و نگار بهاتمام رسد و این ماه نوروزی نورافروز5، بدری کامل و ~~نورگستر شود و بهیمن # ~~مدایح حضرت خدایگانی و درگاه سلیمانی، چون مثل و سمر در اطراف و اکناف ~~گیتی مذکور # ~~و مشهور گردد3. ان شاءالله تعالی. # ~~آغاز حکایت7 # مطلب در حکایت یادشاه شهر اوجین # ~~نقش بندان طراز غرائب اسمار و ناظمان جواهر عجائب اخبار آثار و وفور ~~دانش و کمال # ~~هنر خویش در تقریر و تحریر این حکایت برین جمله بهاظهار رسانیدهاند که ~~در شهر # ~~أجین که معدن جواهر حکمت و گلشن ازهار فطنت و سپهر کواکب علم و دریای ~~لألی # ~~فضیلت است، ساکنانش از آسیب خدنگ حوادث چون صید حرم امین مانده، ~~زایرانش بر # ~~روی جاذب شوق مواطن قدیم1 و مراتع مأنوس آستین رو افشانده، شهری که ~~سیاح PageV01P058 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0059.png) # ~~جهانگرد سیاه پوش مردم دیده، چون سواد آن به چشم ندیده و جاسوس وافر ~~ذهاب گوش، # ~~شبیه و نظیر آن در هیچ کشوری نشنیده، اگر در زمین طیبش خسک و مغیلان ~~کارند، همه # ~~لاله و ارغوان روید و اگر در خاک منبت او چوب ms036 خشک فرو برند مانند سرو ~~سهی حلهآ # ~~اخضر در بر کشد، اگر یک قطرهٔ‌ آب جداول و انهار آن در بحر محیط افتد و ~~عذوبت # ~~سلسبیل و کوثر گیرد، و اگر نسیمی از هوای حدائق و ریاض آن به کرهٔ‌ ~~اثیر رسد، خاصیت # ~~باد روح پرور موسم بهار پذیرد: # شهری چو بهشت در نکویی یابی تو در او هر آنچه جویی # هر چشمه که اندر او روان است گویی که یکی گلابدان است # گر پیر بهدیدنش شتابد زو عمر گذشته بازیابد # رضوان بهسوادش ار ببیند بر خلد برینش بر گزیند # بادش چو نسیم باغ رضوان در قالب مرده میکند جان # خاکش چو نسیم مشک اذفراطراف جهان از او معطر # آن شهر که بهز باغ عقبی است چون بزم خدایگان اعلی است # سلطان جهان گشا محمد کش باد بقای ملک سرمد # ~~در آن شهر پادشاهی بود به رفعت منزلت و بسطت مملکت، از تاجداران روزگار ~~و # ~~تختنشینان وافر اقتدار، افسر مثال بر سر آمده و بهقدم بلند همت1 فرق ~~فرقدان2 را تخت آسا # ~~بی سر2 گردانیده و بهرعایت دقایق عدل و احسان بر جراید مآثر کسری و ~~حاتم رقم نسیان # ~~کشیده و برای منیر اقالیم گشای و عقل فیاض ظلمت زدای مشارالیه و متفق ~~علیه گشته. شعر6: # ~~عقل حیران است اندر همتش کز نه فلک در علو بگذشت و هم جایی نمی گیرد ~~قرار # ~~گر نبردی عقل کل2 یک ذرهآ نور ازرای او فیض او اندر جهان هرگز نگشتی ~~آشکار PageV01P059 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0060.png) # ~~هلال که در رفعت منزلت با سپهر برین پهلو همی ساید، در قصر جلال او ~~سزاوار صف # ~~فعال آمده، خورشید که بهشمشیر آتشبار، ممالک شرق و غرب می گشاید به ~~سلاحداری # ~~صفدران سیاه ذرات عدد او2 افتخار نموده: # مکارم لجت فی علو کأنما تحاول ثارا عند بعض الکواکب # چو قدرش از فلک بگذشت گردونی3 زیادت شد ### | چو ذاتش در جهان آمد جهانی در جهان آمد2 # ~~در کرم و نوال ms037 بر طالبان جمال بجح و آمال در شب و روز چون چشم عاشقان ~~باز داشته و # ~~دل و جان بر دلنوازی منتظران ادراک وصال عروس مراد و جان بخشی مستحقان ~~عقوبت و # ~~نکال شد، گماشته همای همایون عدلش در بسیط عالم چنان پر و بال گشاده که ~~از جلاجل باز # ~~کبک دری دانه5 بهمنقار بیرون آورده، سحاب دست سخاپرورش چنان گوهربار ~~شده که صحن # ~~زمین از عکس جواهر گوناگون بهسان سقف آسمان نموده. # فتحا کان فیه ما بسره صدیقه علی ان فیه ما یسوء الأعادیا # فتحا کملت أخلاقه غیر أنه جواد فما یبقی من المال باقیا6 # ~~و تا پیر جهان گشته فلک ندا: # احسن اذا کان امکان و مقدرة فلن یدوم علی الاحسان امکان # ~~در گوش او رسانیده بود در چمن دولت خویش جز نهال بر7 و احسان نمینشاند ~~و تا # ~~تغییر احوال لیل و نهار بر زبان حال این آیت «المال وآلبنون زینة ~~آلحیوة آلدنیا والبقینت الصنلحت # ~~خیر عند ربک ثوابا وخیر أملا »» در ضمیر او فروخوانده، صحائف آمال اهل ~~سؤال جز به عین # ~~عنایت اجابت نمی خواند: PageV01P060 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0061.png) # به کسب نام نکو کوش نه به کسب درم که نام نیک به از صد هزار گنج روان # ~~و با این فضایل حمیده و اوصاف پسندیده در همه احوال و جمیع اوقات ~~مجالست # ~~اصحاب علم و مخاطبت ارباب فضل بر خود فرض عین و عین فرض تصور کردی و در # ~~اقامت مراسم تکریم این طبقهٔ‌ کرام و تقدیم شرایط اجابت مرام این فرقهآ ~~با نام، غایت جهد و # ~~نهایت وسع1 بهمصرف رسانیدی و گفتی: # من کان یعشق منکر شاذنا غنجا فالبدر یشبهه والشمس تحکیه # فلست أعشق الا کل ذی أدب الو شيء من یده والدر من فیه # ~~چون اصداف اسماع جهانیان بهلآلی مآثر مأثوره او مشحون شد، وصیت صدق ~~عنایت و # ~~آوازهآ حسن اهتمام او به حال اهل براعت در اقطار و اکناف عالم بهسان ~~نور آفتاب شایع و ms038 # ~~مفیض2 گشت و ذکر اوصاف مکارم ولادی او و محاسن اخلاق جبلی او مانند ~~نسیم صبای # ~~جهان پیما بههمه جا رسیده، بیت: # دوان چون باد صیت او از این عالم بدان عالم ### | روان چون آب ذکر او از این کشور بدان کشور # و4 هو الذی بجح الزمان بذکره وتزینت بحدیثه الأسمار # و له و إن وهب الملوک مواهب در الملوک لدرها أغبار # ~~هر جا که در بحر و بر فیلسوفان ماهر و هنرمندان کامل بودند، دولت مثال ~~به درگاه فلک # ~~جاه او روآوردند و برای* حصول سعادت حضور مجلس او ترک اوطان و مساکن ~~مألوف # ~~خویش گرفتند. # أضحت محط رجال العلم ساحته واعتدها أهله سورا من النوب # فیموها وفاز و امن مکارمه بکل ما قد تمنوه من الأدب # أهدی إلیها أولوا اللباب فاخرة قلائد المرح من عجم ومن عرب ~~PageV01P061 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0062.png) # أحب فی عینیه من نور ناظرة سرح النواظر فی روض من الأدب # ز بس که بر در او سجده میبرد خلقی مجال نیست قدم را ز ازدحام جباه # رسیده خاک جنابش ز قدر بر افلاک فتاده نام بزرگش ز جود در افواه # ~~و بهامید ادراک هنیهٔ‌ مناومت و دریافت موهبت سنیه مسامرت بزم روح پرور ~~او احتمال # ~~مشقت مفارقت عشایر و اقارب به طوع و رغبت اختیار کردند و مذلت غربت را ~~عز جاودانی و # ~~زحمت اسفار را لذت عیش و کامرانی دانستند. شعر : # فلم4 یبق خلق لم یردن فناءه وهن له شرب ورود المشارب # فقد غیب الشهاد عن کل موطن ورد الی أوطانه کل غائب # ~~نماند در همه روی زمین کسی که نکرد ز خاک درگه او توتیای دیدهآ خویش # ~~شدست کعیهآ حاجات در گهش زین رو نهادهاند بدان رو توانگر و درویش # ~~و هر روز البته دو سه از علمای وافر درایت و بلغای متواثر دراست که یشت ~~سیاه دانش # ~~و روی لشکر فضل و سرافرازان عالم علم و پیشوایان اهل خرد و فوارس ~~میادین تازی و ms039 # ~~فارسی و صدرنشینان مجالس علوم عقلی و نقلی بودند، بهحضرت افاضل مآب آن ~~پادشاه # ~~کامیاب میرسیدند و خاک جناب عالی او را سرمه کرده، در چشم خویش ~~میکشیدند و # ~~سایهوار ملازم در قصر همایون او میشدند و بهشرف مجالست اختصاص مییافتند ~~و # ~~به واسطهٔ‌ کمال کرم و بذل نعم و وفور خوش سخنی و فرط تازه روی مطیع و ~~منقاد او # ~~می گشتند: PageV01P062 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0063.png) # ~~گرد نامه است که شه اهل هنر را گرد است ### | شکل تدویر که بر پیکر هر دنیا است # وهل تتناهی واقدوه و تنتهی خطی الأمل السیار عند فنایه1 # ولم تبک عین الغادیات لعلة ولکن عرثها خجلة من سخائه # اذا آمه العافی ابتغاء لمنیة تلقاه مندالبخح قبل لقائه # فلم یبق جدوا لاسؤالأ لسائل سوی آن یدیم الله طول بقائه # ~~و از مشاهدهٔ‌ عظمت و جلالت و اسباب و ادوات2 سلطنت و فر شکوه شهریاری ~~و # ~~انتظام امور جهانداری و تمهید3 قواعد احسان و دادگستری و ترشح نهال ~~سخندانی و # ~~هنرپروری او انگشت تحیر بهدندان می گزیدند و به باعثهٔ‌ انصاف این بیت ~~را ورد زبان # ~~می ساختند: # کانت مسایلة الرکبان تخبرنی عن الجواد المرجی أطیب الخبر # حتی التقینا فلا والله ما سمعت أذنی باطیب ما شهدت لتصبر # ~~و بدین ابیات منظوم چون گوهر منشور او را مدح و ثنا می گفتند. بیت: # ای5 ز رای تو مملکت معمور وز رسوم تو مکرمت مشهور # کلک تو شرع عقل را مفتی دست تو گنج رزق را گنجور # کرم از فیض دستت آورده در جهان سیم رزق نامقدور # ~~و هر که به تأثیر گردش سپهر سنگدل و مخالفت زمانهآ خونخوار با دلی چون ~~آبگینه # ~~شکسته و جانی از تن سیر آمده، دست امید در دامن عطوفت7 و شفقت او زدی ~~بهسان دل در # ~~برش گرفتی و مانند جان با هزار ناز پرورش دادی و هر که از تنگ چشمی دهر ~~سپید دست # ~~سیاه کاسه با کفی تهی چون چنار، ms040 پای در دولت سرای او نهادی، بهسان گل ~~با دامنی پر از زر PageV01P063 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0064.png) # ~~سرخ کامل عیار باز گشتی، تا در شبی از شبها که در سیاهی از حال عاشقان ~~مهجور نشان # ~~می داد و در درازی از زلف معشوقان دلبند حکایت می کرد: # کأنماهی إذ لاحت کواکبها خود من الذبح تحلی وشحت مضعتا1 # کأنما النسر قد قصت قوادمه فالضعف یکسر منه کلما نهضا # والبدر تخبت نحوالغرب آنیقة2 فکلما3 خاف من شمس الضحی رکضا # ~~چنان دراز شد آن تیره شب که بربستند ### | جهانیان ز تباشیر صبح چشم امید # ~~جهان ندیده5 چو در کار خویش روشنیای ### | بشست دست خود از فیض چشمهآ خورشید # ~~در انتظار رخ آفتاب شد همه را ### | بهسان صبح گریبان دریده، دیده سفید # ~~بر بستر خواب رفته بود، سلطان قاهر خواب بهعزم کارفرمایان اعضا مثال ~~داده و دست # ~~تصرف حواس ظاهر و باطن از کشور بدن کوتاه گردانیده، در دو طبقی خانه ~~مردم چشم چون # ~~دهان غنحه سته مانده و و کعیتین دو دیده در حقه اجفاد چون در در صدف ~~مستور گشته و # ~~به مقتضی «وجعلنا نومکم سبائا یی»، عنصر لطیف و ذات شریف را بر سریر ~~عزت لذت و # ~~استراحت ارزانی داشته، در خواب چنان دید که گویی زاهدی دانای غریب که ~~صورت علم او # ~~به کمال عمل آراسته است و در هر فنی از فنون دانش بهمرتبهآ تعقد علیه ~~الخناصر رسیده، PageV01P064 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0065.png) # ~~حلقه آسا بر در ایستاده است و منتظر مثال طلب و مترصد فرمان استدعا ~~مانده، پادشاه # ~~از غایت فرحت و شادمانی از خواب بیدار شد و با خود گفت: # لعل غرس التمنی قد اتمر ولیل الخط قد اقمر # اگرچه در اغلب احوال خوابها در سلک ضغاث احلام منسلک است و صدق آن در # ~~حالت بیداری کمتر مشاهده شده، اما در بعضی احوال موافق نیز افتاده است ~~و به منزلهآ ابهام نیز # ~~داشتهاند و حالات خواب به بیداری باز خواند و تفحص ms041 شافی و تتبع کافی ~~بهواجبی باید کرد، # ~~تواند بود که تیر توهم بر غرض مقصود برسد و لوح امید به رقم نیل مراد ~~مزین و محلی گردد، # ~~کاری که وجود آن در آینهآ امکان صورت بندد اگر مردم در تحصیل آن سعی ~~جمیل مبذول # ~~دارند و بهموانع تقدیر بدان دسترس نیابند، نزدیک عقلا بهوصمت جهالت ~~موسوم نگردد و عذر # ~~او را به ذیل قبول بپوشند: # علی السعی فی طلب المعالی ولیس علی ادراک النجاح4 # «العبد یدبر و الله یقدر»5 به موجب این مقدمات سابقه بر من لازم شده است ~~که در طلب آن # ~~زاهد دانا به یکی از معتمدان حضرت مثال اصدار فرمایم، تا مگر از وصول ~~او خبر یابد و بهمدد # ~~کرم نامتناهی خالق سفیدی و سیاهی جل جلاله و عم نواله بی تحمل زحمتی و ~~قبول مشقتی # ~~آنچنان گوهر ثمین در دامن امید افتد و این چنین شهباز آشیان دانش در ~~دام آید، پادشاه حاجب # ~~را بطلبید و گفت پیش در برو و نظر کن که هیچ غریبی بهامید اصناف عواطف ~~پادشاهانهآ ما بر # ~~در رسیده است یا نه، و اگر پیش در نیابی، در مساجد و معابد که محط رجال ~~اهل غربت و # ~~مواطن تعریس ابناء سبیل است، تفتیش کن و بدین شکل هر زاهدی را که ~~دریابی به مرحمت # ~~موفور ما قوی دل و مستظهر گردان و در پیش تخت ما بیار، و پادشاه شکل ~~زاهد چنان که # ~~در خواب دیده بود حاجب را بهاعلام آن شرف تفهیم ارزانی داشت، حاجب امر1 ~~نافذ پادشاه # ~~را بدیدهٔ‌ امتثال تلقی نمود و بر فور بازگشت و پیش درآمد، آنجا هیچ کس ~~را درنیافت و # ~~بهسوی مساجد و معابد شتافت و بهسان صرصر و نکبا کوی به کوی میدوید در ~~هیچ محل نام PageV01P065 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0066.png) # ~~و نشان او نمیشنید و شبیه و نظیر او نمیدید، ناگاه در صومعه رسید که ~~اصحاب ریاضت و # ~~ارباب طاعت آن جا جمع1 شده ms042 بودند و در تزکیهآ نفوس اماره «إن النفس ~~لأمارة بآلسوء بر جای # ~~فحوای «وأما من خاف مقام ربه ونهی النفس عن الهوی ) فإن الجنة هی ~~المأوی (3» بهقدر قوت # ~~بشری و قدرت انسانی مبالغت مینمودند، نفحات ریاض جذبات عالم قدس مشام ~~ارواح # ~~ایشان را معطر گردانیده و پرتو انوار مصابیح مجلس انس صحن دلهای ایشان ~~را منور کرده، # ~~ماه خاطر آن فرقهٔ‌ کرام از خورشید لوح محفوظ نور پذیرفته و ضمیر آن حق ~~پذیران زمرهآ با نام # ~~مخزن اسرار ملکوت آمده و زمانی در آن مقام معظم و مجمع مکرم بایستاد، ~~چون این طبقه # ~~بزرگوار را از وظائف عبادت فراغ تمام حاصل آمد، بر آیین معهود رسم ~~معتاد، خادمی را بر در # ~~صومعه فرستادند که اگر غریبی بر در رسیده باشد که به تأثیر ادوار سپهر ~~بیمهر از اهل وطن # ~~جدا افتاده و از مخالفت و جفای روزگار ناساز وار از مولد و منشأ اصلی ~~که محبت آن چون2 # ~~دل در سینه متمکن است و بهخاصیت خلقت میل روح بهبدن بهسان میل آهن ~~بهسنگ # ~~مغناطیس هرچه تمام تر: # ابدا تحن النفس نحودیارها والورق نازعة الی أوکارها # و الطیرلم یصبر وقص جناحه عن یانه المألوف الارها # دور مانده او را درون آرد تا به آب زلال تفقد و نوازش گرد مشقت از چهرهآ ~~او بشویند و # ~~به صیقل ملاطفت و مجاملت زنگ غم و اندوه از آئینهآ ضمیر او بزدایند، ~~خادم چون بر در رسید # ~~حاجب را منتظر فتح باب دید. «ففتح الباب بابتسام و قال أداخلوها ~~بسلام»21، و حاجب را # ~~بهمصاحبت خود درون صومعه اورد، حاضران مجلس بهاهتزازی تمام و استبشاری ~~به کمال او # ~~را تلقی و استقبال نمودند، چون محائل فطنت و دها7 و دلایل کیاست و ذکا ~~بر جبین او واضح PageV01P066 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0067.png) # ~~و لایح دیدند و صحایف مجد و شرف از خطوط ناحیهآ همایونش فرو خواندند و ~~جامع نوادر # ~~حکمت و معدن جواهر ثمین فطنت یافتند، در رعایت ms043 جانب تعظیم و تکریم او ~~دقیقهای مهمل # ~~و نامرعی نگذاشته «فخلوا له الحبی و قالوا مرحبا مرحبا»2، و گفتند: # زهی سعادت و دولت که آمدی به سلام خوش آمدی و علیک السلام والاکرام # و هم از مبادی محاسن اقوال و افعال بر استقامت عواقب امور و نهایت احوال ~~او استدلال # ~~کردند. «و یعلمک تجنی الشجرة الواحدة من ثمرها و یدلک علی3 خزائن الأرض ~~النفحة من رائحتها»4، و # ~~به ایثار انواع مأکولات و اصناف ملبوسات رسوم ضیافت بهتقدیم رسانیدند، ~~هم در اثنای این، # ~~نظر حاجب بر طلعت میمون زاهد افتاده، علاماتی که پادشاه حاجب را تلقین ~~و تعلیم کرده # ~~بود، من کل الوجوه در روی او عینالیقین دید و فرمان پادشاه متضمن تربیت ~~و مرحمت # ~~نامحدود و مشتمل بر استدعا بدو رسانید، زاهد به ورود این اشارت با ~~بشارت مستبشر و مبتهج # ~~گشت و بعد ایراد معذرتهای دلپذیر پیش اهل صومعه قلم آسا سر بر خط اطاعت ~~فرمان # ~~پادشاه نهاد و دوات صفت حلقهآ بندگی در گوش کرده: # «سبحا علی الوجه لا مشیا علی القدم» # روی به درگاه پادشاه آورد، بهوقتی که خسرو سیارگان رایات سیید صبح در ~~میدان سبز # ~~آسمان برافراخته بود و به زخم خنجر آتشبار سپاه بی کران سیارات منهزم ~~گردانیده، روی هوای # ~~قیرگون چون دل موحدان روشن گشته و چشمهآ خورشید غبار شب تار از عارض ~~روز3 پاک # ~~شسته و دست تقدیر هندوی ظلام را در نوائر آتشکدهآ آفتاب بسوخته و چتر ~~زرین بر سر فلک # ~~برکشیده و سپهر آتشین بر روی او بسته و ذرات در شعاع مشبکها و روزنها ~~بر صفت گدا # ~~غازیان رسن بازی بنیاد نهاده: # فکأنما الصبح المنیر و قد بدا باز أطار من الظلام غرابا PageV01P067 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0068.png) # فلک عقود لألی نجوم از گردن بیرون کشیده و دست از سرمه سایی1 و دوده بازی ~~باز # ~~داشته و چندین هزار هزار در3 آبدار به دیناری بدل کرده و بر نافههای ~~مشک شمامههای کافور # ~~بر ms044 گزیده. شعر: # در وداع شب همانا خون گریست روی خون آلود از آن بنمود صبح # تا برارد یوسفی از چاه شب دلو سیمین ریسمان بنمود صبح # مرغان صبح خیز فراق نامهآ شب را به الحان بلند در هر شعبه بهمعابر ~~میخواندند و فراشان # ~~صبا خرمنهای گل و سمن و تودههای لاله و نسترن برای مقدم بر روی بساط ~~میناگون سبزه # ~~بهرسم نثار برمیافشاندند، بر در پادشاه که ذرهٔ‌ افلاک بهزمین بوسی ~~آستانه قصر دولت او # ~~مباهات نموده و بهپای همت بلند فرق فرقدان و تارک کیوان سوده رسید و ~~بدین ابیات از # ~~وصول خویش اعلام کرد: # ببابک عبد5 من عبیدک واقف6 بجودک مغمور بنعماک معترف # اتقسل کمالاقبال لازلت7 مقبلا مدی الدهر أو مثل الحوادر9 منصرف # و یادشاه از غایت اشتیاق و نهایت آرزومندی آن دو خانهنشین جهان پیمای و ~~آن دو # ~~هندوی راهنمای، آن دو جلاجل بی آواز، آن دو پستهآ دهان باز، آن دو ~~حلقه10آ گوهردار و آن دو # ~~کریم درر نثار، و آن دو سر آمده در علم نظر، و آن دو سیاه پوش سیاح بحر ~~و بر را بر مراصد # ~~انتظار به دیدبانی نشانده بود که ناگاه این خبرخیر به پادشاه اظهار ~~کردند، پادشاه از غایت فرحت # ~~چون گل به تنسیم نسیم صبحگاه متبستم گشت و سجده شکر دو نعمت، یکی صدق ~~رؤیا و # ~~دوم حصول سعادت ملاقات زاهد کامل فطنت، صافی ذکا، در حضرت با جلالت ~~واجب PageV01P068 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0069.png) # ~~الوجود و من له الامر والسجود، به جای آورد و گفت «الحمد لله الذی ~~صدقنا وعده1 و زاهد را # ~~پیش خود طلبیده با خویش گفت: مؤلف گوید2: # بخت بیدار من امروز بهتایید سپهر ### | یافت آن روز که اندر دل شبها می خواست # و رعایت اعزاز و اکرام او به واجبی مرعی داشت و چون بعد تجربت و استکشاف ~~حال او # ~~را به حلیهآ کمال خرد و زیور فرط حصافت مزین و محلی یافت و در حسن ~~مشاورت ms045 و تدبیر # ~~و متانت رای و لطافت تقریر از اشباه و امثال خویش ممتاز دید، بهشرف ~~تقرب و مکالمت و # ~~عز اختلاط و مشافهت از دیگر بزرگان و مختصان برگزید و در دستگاه سلطنت ~~پایه5آ قدرش # ~~بلند کرد و هر چند زر خلاص اخلاص او را بر محک امتحان پیشتر زد، جودت ~~عیار بیشتر # ~~یافت و درج سینهٔ‌ او را درخور حفظ جواهر اسرار دانست و محل وثوق و ~~مکان اعتماد # ~~گردانید و بر بساط منادمت جای داد، زاهد هر روز حکایت دلآویز و افسانهآ ~~رنگ آمیز به تقریر # ~~دلپذیر و عبارت بی نظیر به نثر و نظم پیش پادشاه گفتی و آیات بلاغت و ~~معجزات صناعت در # ~~ایراد آن بهاظهار رسانیدی، چنان که پادشاه را بی مدد بادهآ خوشگوار به ~~لطایف بدایع اسمار مست # ~~و مدهوش کردی، بیت: # لفط کأن معانی السکر تسکنه فمن تحفظ بیتا لم ینفق5 # کسی را کان سخن در گوش رفتی گر افلاطون بدی از هوش رفتی # روزی پادشاه مجلس انس بیاراسته بود و در میان حدیقه نشسته که هوای آن ~~نسیم بهار را # ~~اعتدال بخشیده و ارم از رشک نزهت و طراوت آن رخ در نقاب کشیده، هر طرفی ~~انواع # ~~ریاحین مشک بو و گلهای رنگین تو بر تو شکفته و هر جانبی بلبل شیرین ~~زبان و عندلیب # ~~خوش الحان دستان زن و داستان سرای آمده؛ شعر: # کآن فتیت المسک بین ترابها اذا ما تهادته الصنا و الجنائب PageV01P069 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0070.png) # ~~کأن الکعاب الفرقها کواکب تعنی کما آمسیت تضئ الکواکب # ~~و من تحتها الانهار تجری میاهها فغالضهآ منها ومنها سواکب # ~~کأن مجاریها سبائک فضه تذاب و آسیاف تهز قواضب # ~~به باغی خرامید خسرو که او را بهار و بهشت موالی و چاکر # ~~درختانش از عود و برگ از زمردنباتش ز مینا و خاکش ز عنبر # ~~و بر طلعت زیبای گل سوری سوسن آزاده بهده زبان آیت «وان یکاد» میخواند ~~و بهرخسار # ~~سمن سیم عذار از ms046 پی دفع چشم بد زهرهآ طرب شعار دایرهآ زنگار می کشیده و ~~ساقیان ظریف # ~~لاله روی، بادههای لطیف مشکبوی نرگس آسا در جامهای زرین بر دست گرفته: # وراح من الشمس مخلوقة بدت لک فی قدح من نهار # هواء ولکنه جامد وماء و لکنه غیر جار # إذا ما تأملته وهی فیه تأملت نورا محیطا بنار # کأن المدیرلها بالیمین إذا مال للسقی او بالیسار # تدرع ثوبا من الیاسمین له فردکم من الجلنار # ~~تو گفتی حور عین از ایوان خلد برین به نظارهٔ‌ آن بزم راحت افزای ~~آمدهاند و یا پریان # ~~دلربای از چهرهآ جهان آرای نقاب باز کرده از کمال صفا و روشنی در روی ~~ماه پیکرشان عکس # ~~ساغر چون صورت در آئینه یدید می آمد، و از غایت نازکی گل عارض آفتاب ~~انوارشان از # ~~آسیب نفس حریفان مجلس چون عارض گل بهدم باد خزان آزرده و پژمرده می ~~گشت: # ~~رخی چنان که ز خورشید و ماه نتوان کرد خطی چنان که ز مشک سیاه نتوان ~~کرد # ~~چگونه بوسه توان زد بر آن لب نازک که از لطافت در وی نگاه نتوان کرد # ~~و جام صافی مانند آب بسته و شراب مروق بر گل یاقوت گداخته مینمود: # حمراء صافیة تحکی رجاحتها3 ماء توقد فی أجزائه السعر # ~~رقت فأمسیت علی الأبصار خافئة فلو توهمها الأنسان تنکسر PageV01P070 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0071.png) # و مغنیان خوش الحان نواهای خسروانی در پیش آن خسرو ثانی به آوازهای ~~دلفریب بلبل # ~~صفت می سراییدند و به تأثیر صوت نای گلو و گلوی نای مسیح آسا نفس جمادی ~~را روح # ~~حیوانی میبخشیدند و چنگی به زخم زخمه چنگ خوش آواز چون چنگ باز از روی ~~هوا # ~~فرود1 میآورد و سماع بانگ تر رود از سر بلبلان شوریده علت سودا بیرون2 ~~میبرد و داد لذت # ~~و کامرانی بهرغم حاسد بدبین بر اقتضای دل اهل وفاق وداد میداد و بهدادن ~~کرایم اموال # ~~جواهر مدح و ثنای بیانتهای که سبب بقای ذکر جمیل و موجب ms047 حصول ثواب جزیل ~~است # ~~ذخیره میکرد، از باران ابر دست زرافشان او ریاض آمال اصناف خلائق جهان ~~را طراوت کامل # ~~حاصل1 می گشت و از امواج بحر کف دریا نوال او دامن امانی کافهآ عالمیان ~~به گوهر اسعاف5 # ~~مشحون و مملو شد و شعرایی فصیح اللسان و ندمای ملیح البیان که واسطهآ ~~عقد بلاغت و معدن # ~~جواهر فصاحت و مردم چشم دانش و نیز سپهر خرد بودند چون زواهر نجوم در ~~حضرت # ~~گردون منزلت او مجتمع شده از ابر طبع چون آتش و آب درهای آبدار نظم ~~بدیع و نثر غریب # ~~در مجلس انس او نثار میکردند و به عذوبت ایراد لطائف طربانگیر و اسمار ~~رنگ آمیز رونق و # ~~زیب بزم را یکی به هزار میدادند و بهاظهار دقائق حسن معاشرت و صدق ~~مناسبت «کلا تطلب # ~~المدام الصافی اللامع الندیم المصافی عینالیقین»5 مینمودند و به غرائب ~~بیان چون سحر حلال از # ~~ظرافت کلام چون آب زلال و سلامت عیادت و لطافت استعارت کاس فرح در کام ~~ارواح # ~~حاضران می ریختند، گلبن نظم دقیق و نثر رفیق ایشان از سواقی «یدخل فی ~~الأذن بلا إذن»1 نشو # ~~و نما یافته و نظام کلمات فصیح و زیب و بهاء عبارت ملیح ایشان به حلیهآ ~~وصف «احسن من # ~~عقود اللالی و آبهی من النجوم فی اللیالی» مزین و مجلی8 گشته: # و لفظ کوجه الحب عند حبه9 وأعذب من ماء التواصل موردا PageV01P071 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0072.png) # معان بدیعات النظام تخالها والعقل1 درا فی العقود منضدا # هر لحظه و هر زمان از دیوانی قصیده و از قصیده بیتی مختار و مناسب انشاء ~~می کردند و # ~~این دو بیت که هر یک از این، بیتالقصیده أحلی من العصیده3 است، ~~میخواند. مؤلف گوید: # به خاصیت زر صامت برون دمد از خاکبر آب دست تو گر بارد ابر نیسانی # نماند از کرمت رسم خواستن به جهانمگر همین که تو تا حشر در جهان مانی # تا آن زمان که سیاهی سپاه زنگی ms048 شب بر قلب لشکر گرم روی رومی روز دست ~~استیلا # ~~یافت و افواج بی کران کواکب آسمان بر خسرو سیارگان شبیخون آورد و چهرهآ ~~ماه منیر بهسان # ~~آتنه معقول شافی از افق سپهر طالع و لامع گشت و سرادق روز را اطناب ضیا ~~بگسستند و از # ~~رخسار هوا سپیدهآ نور بشستند، زرکاران قدرت به فلکهای5 سپهر برین ~~بهدرایت1 کواکب مستنیر # ~~چون اوراق بیاراستند و جوهریان مشیت لالی اختران بر بساط اخضر آسمان ~~نثار کردند: # زمانه کسوت شب را کشید اندر بر7 سپهر عقد ثریا ببست بر گردن # فلک نمود ز انجم بهسان آئینه که جای جای بود تیره، جابهجا روشن # نجوم گرد حجره تو گفتی اندر باغ دمیده بر لب جویست یاسمین و سمن # افواج بیشمار انجم برای عرض صف در صف در میدان فلک ایستاده بود و سماک ~~رامح # ~~نیزهآ آتشین شهاب هر سو می انداخت و بهرام شمشیر سرافکن برکشیده دو ~~اسبه چپ و راست # ~~میتاخت و ماه بهشبنویسی چشم اختران، چشم بر هم نمیزد تا آن گاه که ~~مشعبد خواب # ~~چون بادهٔ‌ ناب چشمبندی آغاز نهاد و موکل سیهر در خانهٔ‌ چشم را مانند ~~صراحی دهان بستن # ~~گرفت، یادشاه در مقام خوابگاه شتافت و لحظهای مردم چشم جهانبین را در ~~زیر چادر شب # ~~پلک9 استراحت ارزانی داشت، حاضران حضرت و اعیان مملکت باز گشتند و ~~بهسان انسان برای PageV01P072 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0073.png) # ~~تجرع جام منام در کنج خانهٔ‌ خویش قرار و آرام گرفتند، درهای دیدها در ~~درج اجفان چون # ~~شمشیر خطیب در نیام مستور و مخفی1 ماند و صفوف مزگان بر صفت دو سپاه ~~زنگیان رزم # ~~آزما به یکدیگر پیوست، پادشاه نیم شب سر از بستر خواب برآورد، در آن ~~زمان مه شب چهارده # ~~در وسطالسماء رسیده بود2 و کواکب برحسب ادوار فلکی در مواضع خویش طالع ~~شده، پیکر # ~~ماه منیر در میان زواهر نجوم چنان مینمود که تو گفتی غدیری است مستدیر ~~که در اطراف آن # ~~گل های ms049 گوناگون شکفته است، یا عروسی است که نظارگیان درهای شاهوار بر ~~او نثار کرده و # ~~ثوابت و سیارات در بحر سپهر نیلگون میدرخشید که تو پنداری دریای محیط ~~در تموج آمده است # ~~و درر آبدار بیرون داده و یا خود از تأثیر قطرات ابر نیسان لشکر حباب ~~خیمه بر روی آب زده # ~~است. بلکه آسمان از غایت صفا چنان عکس پذیر شده که در او ماه و ستارگان ~~از علکس # ~~طلعت همایون شهریار فلک اقتدار و زواهر جواهر نثار بزم فردوس آثار او ~~پیدا گشته: # کأیما الشهب نثار علی الخضرآء منه القدو التوأم # کالدر تشبته أیادیها فهو شتیت الشمل لاینظم # کأنها من حسنها روضة یضحک فیه الاین والحرم # للطیب فی خندسها سورةمناخر البدر بها تفحم # پادشاه این چنین وقت ستوده و خوش و زمان طربانگیز و دلکش را برای استماع ~~لطایف # ~~نیک درخور دید و فرصت را غنیمت بازده ینداشت و فوت آن در مذهب اهل دانش ~~بهفتوای # ~~عقل جایز نشمرد. «أشد الغصص فوت القرض»5، و زاهد را استدعا فرمود و ~~برای آن که از حسن # ~~منادمت و مسامرت او حظی وافر و نصیبی متوافر حاصل کند، چشم را از خواب ~~خوش # ~~باز داشت و بهسرمهآ بیداری متکحل گردانید، زاهد چون کمال رغبت پادشاه ~~در شنیدن # ~~حکایات غریب فراوان دید و میل خاطر خطیر و ضمیر آفتاب تأثیر او به جانب ~~بیان و تقریر # ~~خویش متیقن و متحقق دانست. این معنی را عمدهآ مفاخرت و مایهآ مباهات ~~خود تصور کرده، # ~~زبان را بهدعا و ثنا بگشاد و گفت، بیت: PageV01P073 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0074.png) # عمرت دراز باد که دوران روزگار از هر عطیهای که دهد عمر خوشتر است # فکن فی الملک یاخیرالبرایا سلیمانا، وکن فی العمر نوحا # و بر رای اقلیم گشای او چنان باز نمود که فصحا و بلغای عالم که سحبان ~~وائل از انوار # ~~فضل کامل ایشان اقتباس نماید و قیس بن ساعد ابجد خوان مکتب فصاحت ایشان ~~شاید. # حکایات را ms050 بر سه نوع قسمت کردهاند؛ یکی آن که در او همه ذکر راحت و مسرت ~~بود، # ~~دوم آن که در او همه ذکر زحمت و مشقت بود، و سوم آن که بدین دو نوع ~~مشتمل باشد، و من # ~~نوع سوم از دو نوع دیگر بهایراد لایقتر و مناسبتر میبینم زیرا که ذکر ~~مجرد راحت از فواید # ~~تجربت و نصیحت خالی باشد، و ذکر همگی مشقت خود سبب کاهش جان و غم و ~~اندوه # ~~بی کران بود، اما ذکر مشقت و بعد آن حصول راحت بهغایت قابل قبول طبع و ~~ذهن گردد، چه # ~~قدر نعمت بی مشاهدهآ زحمت به واجبی نتوان شناخت و لذت تمام ندهد، اما ~~از رای اعلی بههر # ~~نوع که مثال عالی صادر گردد، هم بر آن منوال که انقیاد و امتثال بر ~~میان جان2 بسته، زبان # ~~به ایراد آن حکایت گشاده آید، پادشاه گفت نوع سیم خوش تر است و در ~~مناسبت دوم ندارد و # ~~نیز گفتهاند: الثالث خیر، زاهد بر حاشیه بساط بر پای ادب بایستاد و ~~زبان به تقدیم مراسم دعا و # ~~ثنا بر گشاد. نظم: # که دایم شهریارا کامران باش همیشه در جهان شاه جهان باش # مبادا بیتو هفت اورنگ را نورغبار چشم زخم از دولتت دور # و حکایت بر این نمط آغاز نهاد و گفت: # ~~حکایت* # ~~پدر من در ممالک عجم صدرنشین مسند وزارت بود و زمان حل و عقد و عنان ~~قبض و بسط # ~~امور و مصالح آن ملک را پادشاه به کف کفایت و قبضهٔ‌ درایت او سپرده و ~~او را در حضرت # ~~پادشاه محلی بس شریف و منزلتی بس منیف حاصل آمده، شعر: PageV01P074 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0075.png) # وأدی الآمور المشکلات تمزقت ظلماتها عن رأیه المتواقد # به پیش رای او خورشید تابان را غلط باشد اگر تا دامن محشر گریبان سحر ~~گیرد # آثار اصابت تدبیرش رونق بخش ایام سلطنت گشته و انوار کمال کیاستش ناصیهآ ~~ملک را # ~~افروخته و تابان داشته، مناقب و ms051 فضائل او دیباچهآ صحایف مجد و معالی و ~~مآثر و شمایل او # ~~آرایش جراید ایام و لیالی، از حیای آفتاب رای ظلمت زدایش خاک بوذرجمهر ~~در عرق # ~~خجلت غرق شده و از مشاهدهآ تدابیر مشکل گشایش روح ارسطو چون سیند بر ~~آتش سوخته، # ~~صواب با فکرش چون عرض با جوهر ملازم و خطا از کمالش بهسان تاریکی از ~~جرم خور # ~~مباتن، سر خامهآ گوهربار او در تمام عظائم مهمات ملک زبان شمشیر سرافکن ~~را2 مانند خنجر # ~~بید گند کرده و مقدمهآ فکرت رایش در پرداخت مشکلات امور پادشاهی قلب و ~~جناح عساکر # ~~دریا جوش را بیکار گردانیده، حرکات دوایر افلاک مطابق خطرات دل او و ~~آثار سعد بر جیس # ~~بهمدد عقل کامل او، جز خامه و عمامه هیچ کس بهاو زبردستی و همسری نجسته ~~و جز عفو # ~~عمیم و آمال اهل سؤال هیچ کس بر او غالب نیامده، مؤلف گوید: # نی کلکش بهسان چوب موسی کند گه اژدهایی گه عصایی # در ایامش به کوه و دشت کس نیست که از ایام بیند ناسزایی # به غیر از بحر و کان کز دست جودش شکایت می کنند از بینوایی # از او چنان شنیدم که در ملک عجم پادشاهی بود که در حدیقهآ سینه نهال محبت ~~انواع # ~~ریاحین نشانده بود و سوری ایام عمر عزیز در مشاهدهآ جمال گلهای تازه ~~روی مقصور5 کرده، # ~~هم در بیاض روز ذکر محاسن گل چون اوراد بر خویش لازم شمردی و هم در ~~سواد شب # ~~اوراق اوصاف گل بلبل اسا تکرار کردی، هر که یک نهال گل بهرسم تحفه بر ~~وی بردی ثمرهآ # ~~نیل غایت مطالب و نهایت آمال از شجرهٔ‌ اکرام نامحصور و انعام موفور او ~~بهدست آوردی، و # ~~از گلشن احسان دست بحر نوال او صد برگ و نوا آن کس را به حصول موصول ~~گشتی، روزی PageV01P075 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0076.png) # ~~از روزها مجلس بزم چون خلد برین آراسته بود و جملگی اسباب لهو و طرب به ms052 ~~واجبی ساخته # ~~و مهیا گردانیده: # خجسته بزمی و فرخنده مجلسی که سپهر بهدور خویش ندیده نظیر او بهجهان # سزد که خلد برین خوانمش چو بود در او بهزیر سایهآ اشجار آبهای روان # نوا کشیده ز نای گلو بهسوی گل چو بلبلان چمن مطربان خوش الحان # بهمی حیات ابد یافت مردم از ساقی مگر که داشت قدح پر ز چشمهآ حیوان # و مجلس رقت حواشیه وکل شی حسن فیه # وصنوان لو ینظر فی حسنه کاذ عن الجنة یلهیه # أربابا تنظر شرزا إلی الخضراء من عجب و من قیه # لوهبت الریح یعرف له علی صریح المیت یحییه # در3 وقتی که از گردش چرخ دو لآلی خسرو سیارگان از تنگنای شکم ماهی خلاص و # ~~نجات یافته بود و سراپردهآ نور و سرادق ضیا در برج حمل نصب کرده، و پیر ~~سبزپوش فلک بر # ~~بساط باغ و صحرا بهجای جزع و کهربا، زبرجد و مینا ریخته و در محل زرنیخ ~~و زعفران # ~~لاجورد و زنگار بیخته و نقش بند چابک دست بهار را از انواع نقوش بدایع ~~ریاحین روی # ~~زمین اغبر را غیرت نگارخانهآ چین و رشک ارژنگ مانی ساخته و مشاطه رنگ ~~آمیز ربع رخسارهآ # ~~چمن را بهسپیدهٔ‌ شکوفه گل یاسمین سپید و سرخی گل سرخ چون رخسار عرایس ~~نازنین # ~~بیاراسته و حلهآ طراوت در بر صنوبر پوشانیده و سرمهآ لطافت در چشم عبهر ~~کشیده، از آثار # ~~اعتدال هوای روح افزا صورتهایی که ایوان لباس حیات در بر میپوشید و شاخ ~~و برگ منقش # ~~را قوت نشو و نما یدید میآمد، نساج طبیعت تنهای اشجار بساتین را که چون ~~قامتهای # ~~آدمیان در روز شمار عریان مانده بر صفت ساکنان خلد برین بهحلل سبز ~~اوراق زیب و بها # ~~بخشیده و جوهری ابر نوروزی گوش و گردن لعبتان باغ را به لآلی آبدار ~~زینتی هرچه کاملتر PageV01P076 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0077.png) # ~~ارزانی داشته، و از مشاهدهآ زمرد سبزه دیدهٔ‌ افعی غم مانند دیدهآ نرگس ~~کور میشد و به ms053 نظارهآ # ~~یاقوت لاله عالم دل که از صدمت وبای اندوه بهسان کان گوهر خراب گشته ~~بود و1 از سر # ~~عمارت یذیرفت، از پرتو شمع مجلس افروز سوری مکرر آن طیور در سواد چمن ~~نیم شب # ~~خطوط سبزهتر چون آب روان می خواندند و از شکل لاله زار بر اطراف کوهسار ~~مردم دیده، # ~~مضمون: «ءانسک من جانب الطور نارا»1 را عین الیقین می دید. مؤلف گوید: # در شب، تو در ستاره و در لاله کن نگاه گویی ستارهایست شب تیره در میان # یا در میان هاون یاقوت سودهاند کحلی که چشم مردم روشن شود از ان # یا چون دلیست یافته نور یقین ولیک چیزی هنوز مانده در او ظلمت گمان # قندیلهای نور مگر برفروختند چون بشکفد ز باد سحرگاه بوستان # دانههای نار کفیده بر شاخهای سبز از طلوع پروین برفراز گنبد اخضر حکایت ~~می کرد و از # ~~شعاع چهرهآ ارغوان دانهآ دل سیب و آبی در چشم نظارگیان روشن و مبرهن ~~مینمود و از سهم # ~~گشاد ییکان غنچه هر برکهای و غدیر زره و جوشن آب داده از تن خویش دور ~~نمیداشت و # ~~از بیم گذاردن1 خنجر بید ماه شب رو سپهر هاله بر روی می کشید و صاحب ~~دیوان نفس نباتی # ~~به تقریر اعمال معزولان بهمن مثال داده و طبیب مبارک دم همایون قدم ~~صبای دلگشا علت # ~~صفرت از روی ریاحین زائل و مندفع کرده و لطافت زمزمهآ طربانگیز قمری ~~نوا سرا2 و حسن # ~~ترنم دلآویز فاختهآ غزل خوان اشعار حدایق را در حرکت واحتزاز آورده و ~~بلبلان داؤد الحان # ~~بر سر منابر زبرجدین اغصان ندای «فانظر الی ماثر رحمت اللها به گوش ~~جهانیان رسانیده و # ~~سوسن آزاده به ایراد «ومن واینتهة أنکک تری الأرض خشعة فاذا أنزلبا ~~علیها آلماء اهتت وربت94 زبان # ~~فصیح گشاده، چنار دستها سوی آسمان برآورده، دوام سرسبزی سرو سهی را با ~~هزار نیاز PageV01P077 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0078.png) # ~~می طلبید و بنفشه سر بر زمین نهاده، دعای زیادت ms054 طراوت گلبرگ طری با ~~تضرع و ابتهال # ~~می گفت، تو گفتی غنچهآ گل سوری پیکانیست بهخون آلوده و برگ بید ~~شمشیریست ناز دوده # ~~و گلهای شکفته بر بساط زمردین باغ جنان مینمود که تو گفتی روشنان طارم ~~اخضر نقاب # ~~از رخسار جهان آرای بگشادهاند و یا بر چادر حریر سبز خوشههای1 مروارید ~~آبدار از هم # ~~گسسته و سواد صحن گلزار از انوار گوناگون چنان در نظر میآمد1 که تو ~~پنداری شمعهای # ~~منیر در شب تار برافروختهاند و یا صیقلی قدرت صنعت جلای جرم کثیف خاک ~~را قابل # ~~عکس نجوم افلاک گردانید و للمؤلف: # تفوح أزاهیر الریاض کأنما تفتق للمسک الزکی اللطائم # وینشر أیدی الغادیات لألیا تقلد منها فی الغصون الحمائم # لألی مقیما کان فی الجو عقدها فلما أصابثها فهن کمالم # إذا ما علا القطر الشائق حلیها دموعا بها خدت حدود نواعم # و ستعطف5 الأزهار فیها کماالتوت بما انثار بها صوت العیون الاراقم # فاعجب بها من جنة ذات بهجة تلذ بنعماها تقی وطالم2 # و احسن بأیام الربیع کأنها زمان تصاب فارقتها اللوائم # آبهای جویبار که بههنگام بردابرد سپاه بهمن مانند اسفندیار روئین تن گشته ~~بود، # ~~از مهابت تیرباران کمان رستم در گذار آمده و قوای نامیه که از صعوبت ~~سردی دی7 کیخسرو # ~~آسا در غار انزوا مختفی شده، بر آیین جمشید زمام ترتیب تربیت حدایق و ~~ریاض هفت کشور # ~~بهدست آورده، قلب و جناح فاخته بر سیاهی لشکر زاغ غلبه و استیلا یافته ~~و از تاراج لشکر # ~~خزان فیل ریاحین گلستان را امن و امان هرچه تمامتر بهدست آمده، بی برگی ~~گل و بی نوایی # ~~بلبل روی به هزیمت نهاده و ابر8 گوهربار برای مقدم فصل بهار گلهای ~~گوناگون بر روی هوا PageV01P078 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0079.png) # ~~بسته و بر سر لعبتان نازک تن1 بستان درهای شاهواز نثار3 کرده، شاخها ~~چون دؤ دست از هم # ~~جدا5 افتاده، پس از عهدی بعید باز بههم پیوسته، دستها در آغوش یکدیگر ~~مانده، زمین نیم # ~~جرعه که از ms055 عرق جام سهاب تجرع نموده، اسرار باطن همه بر روی صحرا ~~آورده1 و نیلوفر # ~~آفتابپرست بهسیرت غواصان بحار کرامت سجاده بر روی آب افکنده و صبای ~~علیل در # ~~اجزای خاک مرده بهسان روح الله جان نو دمیده، از عکس سبزه بلبلان سیاه ~~گلیم چون طوطیان # ~~سبزپوش مینمودند و از پرتو انوار گلزار فاخته بهسان طاووس با صد هزار ~~نقش و نگار در # ~~نظر7 می آمد، صبا حقههای زمردین غنچه بگشاده تا قراضهای زر در دامن و8 ~~آستین مغنیان # ~~طیور ریزد و سحاب یاقوتین اقداح9 لاله مالامال کرده تا سورت خمار از سر ~~نرگس مخمور # ~~بیرون برد و هزار دبستان شیرین بیان در هر شعبه شمهای از اوصاف این فصل ~~فرخنده و موسم # ~~خجسته بدین قصیده بی نظیر در نواهای دلپذیر سراییده: # سپهر باز ز تأثیر فیض ابر بهار پرآب خلد برین کرد صحن هر گلزار # بهنوک خامهآ ابداع نقش بند صبا ببست در چمن از گل هزار گونه نگار # ز اعتدال عناصر نما پذیرد اگر به خامه نقش کنی شاخ و برگ بر دیوار # ز برف هر چمنی پیر گشته بود کنون خطی ز سبزهآ تر می کشد به گرد عذار # مگر که نامیه قوت ز روح مانی یافت که راست دایرهآ گل کشید بیپرگار # شدست سرخ به خون پای کبک بس که دوید پی نظارهآ گل پا برهنه در کهسار # عجب که از سر بلبل نمیرود سودا چرا که مینگرد آب و سبزه بس بسیار # به پیش مشعلهآ لاله در چمن بلبل بههر سحر ورق گل همی کند تکرار # برای مقدم نوروز ابر نیسان کرد هزار عقد گهر بر بساط سبزه نثار ~~PageV01P079 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0080.png) # ~~درید پیرهن گل تنش بهخون آلودز بادهای سحر چون فتاد بر سر خار # ~~چمن1 شکفته و خندان چو عارض لیلی بر او2 چو دیدهآ مجنون سحاب گوهربار # ~~بهزیر سایهآ گلبن چه2 خوش بود امروزبهروی لاله رخان بادههای خوشگوار9 # ~~چه بادهای که ز یادش چنان شود ms056 سرمست خورد که باز نگردد به دورها هشیار # ~~روان روان خط بغداد را توان خواندن ز نور ان چو به ساغر کنند در شب تار # ~~شگفت نیست گر از نزهت5 هوا برود مزاج خشکی از نافهای مشک تتار # ~~ستاده سرو سهی در قیام بر یک پا بنفشه برده سر اندر سجود چون ابرار # ~~کشیده سوسن آزاده ده زبان فصیحهزار دست سوی اسمان گشاده چنار # ~~همی کنند دعا روز و شب که باد مدام چمن ز شاخ جوانی خویش برخوردار # ~~ناگاه باغبانی بهسان باد صبا بوستان آرای بی محابا در مجلس انس پادشاه ~~درآمد و در # ~~مواقف خدمت به انتظار پای بوس سرو آسا به یک پای بایستاد8 و گل لعل رنگ ~~مشکبوی که # ~~نرگس چشم مردمان جهان دیده، مثل آن ندیده بر دست آن گلدستهآ باع ~~شهریاری داد، چنانچه # ~~از روایح روح پرور آن مشام جان حاضران مجلس معطر گشت و از لطافت رنگ آن ~~مردم چشم # ~~نظار گیان را از دیاد قوت باصره حاصل آمد: # کانها وجه9 الحبیب وقد نقطها عاشق بدینار # ~~پادشاه از مشاهدهٔ‌ طلعت زیبای محبوب هر زمان چون گل بههمه دهان ~~میخندید و # ~~می شکفت و از غایت سرور و شادمانی بهسان غنچه در پوست نمی گنجید و نرگس ~~آسا در # ~~نظارهآ آن همه تن چشم گشته بود: # میدید بهسوی گل و با خود می گفت در باغ امیدم گل دیگر بشکفت PageV01P080 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0081.png) # پادشاه با باغبان گفت اگر به واسطهآ سعی جمیل تو شاخ امید ما بهیافتن ~~نهال1 این گل بارور # ~~گردد و این آمال تو غنچه کردار بهزر خالص بیاندازه مشحون و مملو ~~گردانیم و خارخار # ~~تمنای ادارک امانی از خاطر توکلی مرتفع کنیم. باغبان گفت: این کار من ~~است، همچو زر # ~~خواهم کرد، و هر چند چون منی را در حضرت پادشاه منزلتی شریف و درجتی ~~منیف نیست و # ~~اگرچه انتظام عقود امور کلی از من تیستر نپذیرد، اما مرا از جهت خویش ms057 ~~در اتمام بعضی امور # ~~جزوی که مناسب حال زیردستان باشد، غایت جد و اجتهاد مبذول باید داشت که ~~به کفایت # ~~مقرون گردد، چه پادشاهان وافر به تمکین و خسروان اسکندر آیین را چنان ~~که برای پرداخت # ~~امور و مصالح کلی مملکت به اکابر و اشراف دولت و وجوه و اعیان حضرت ~~احتیاج باشد، # ~~فرودستان نیز به جهت کفایت بعضی مهمات جزوی به کار آیند، سوزن را اگرچه ~~برای ریختن # ~~خون اعداء در صف هیجاء، حد و اندازهٔ‌ شمشیر یمانی نباشد، اما در ترتیب ~~اسباب زینت ستر # ~~که منافع آن پوشیده نمانده است، نیز ممد میتوان بود. # فان السیوف تجر الرقاب و تعجز عما تنال الأبر # با هنران گرچه به کاری درند بیهنران هم بهشماری درند # نی که تهی بردمد از طرف رودگر ندهد قند سراید سرود # و بهسان آب روی بر خاک نهاد و برفور5 از مجلس پادشاه برون آمد و روان شد، ~~و # ~~در طلب نهال گل چون صرصر و نکبا5 کوه و صحرا درمینوشت و ابر کردار در ~~هوای آن # ~~منازل و مراحل بهسرعت تمام می گذشت و چون آفتاب آتش پا گشته و در ~~بیابانهای مخوف # ~~و جبال غیر مألوف تنها می گشت، بیت: # سر زده بیسر چو فلک میدوید دل شده بیدل چو صبا می گذشت # تا چون در شهر بهار که لطافت هوای آن2 چون نسیم باد بهار غنچهآ دل را ~~متبسم می گردانید # ~~و از غایت اعتدال در شاخ و برگ منقش قوای نامیه پدید میآورد، بیت: ~~PageV01P081 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0082.png) # ز اعتدال هوایش برون کشد گل و برگ اگر بهنوک قلم گلبنی کنند نگار # و هوائها1 ارج2 النسیم و تربها مسکآ تهاداه الغدائر اذفر # رسید عنان گلگون مسافرت بکشید و در جست و جوی آن گل خوش بوی هر روز در # ~~هر گلزاری بلبل آسا مراسم طوف بهجای آوردی و در هر چمنی صبا کردار ~~بهبوی آن گل # ~~گشت کر دی، ناگاه یکروز بهمساعدت بخت ms058 راهنمون درخت مراد مثمر گشت و ~~غنچهٔ‌ امید # ~~بشکفت، و راه مقصود از خار تأخیر خالی شد و نهال آن گل بهدست آمد، ~~باغبان بعد مدتی # ~~مدید و عهدی بعید نهال را به حضرت پادشاه آورد و در باغ نشاند، پادشاه ~~باغبان را به انجاح # ~~آمال و انجاز مواعید سابقه شرف اختصاص ارزانی داشت و رقم فرط عاطفت و ~~وفور مرحمت # ~~بر صحایف احوال او بنگاشت و دامن امیدش چون جیب بهنقود زر کامل عیار ~~تربیت مملو # ~~گردانید و مانند صد برگی خلعتهای گرانمایهآ تو بر تو یوشانید دأئجز حر ~~ما وعد وسح السحاب # ~~اذا رعد»1 وهر روز که مشاطهآ صبح رخسار گلرنگ عروس آفتاب در پردهآ شرق ~~جلوه دادی، # ~~باغبان یک گل از آن در مجلس پادشاه بیاوردی، تا یک روز بر حکم عادت ~~قدیم و رسم معتاد # ~~گل پیش پادشاه برده بود، آثار خستگی بر تن نازک آن یوسف حسن و زیبایی ~~مشاهده کرد، # ~~پرسید که به چه موجب این چنین تغییر و تبدیل بدین راه یافته است و از ~~خار تعرض کدام # ~~نفس لئیم، اندام نازنین او مجروح گشته؟ باغبان جواب داد که در سواد چمن ~~بلبلی است، هوا # ~~و محبت این گل در دل او بهسان حبةالقلب متمکن گشته است و سودای رنگ و ~~بویش در # ~~سر او جایگیر آمده، ترک آشیان گرفته، شب و روز چون برگ ملازم شاخهای آن ~~میباشد و # ~~از غایت شوق و نهایت آشفتگی تن نازک او را بهمنقار چون خار میخراشد، «و ~~قد یوذی من # ~~المقة الحبیب»1. PageV01P082 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0083.png) # پادشاه گفت: در کتب مواعظ و نصایح حکمای مقدم که به معرفت غوامض و ادراک ~~حقایق # ~~حکمت مذکور و مشهور بودهاند، تصفح کردهام و به وفور تجارب نیز مقرون ~~یافته که در نفس # ~~مخلوق هیچ خصلتی نامحدودتر از آن نیست که بی موجب در مضرت یکی سعی ~~نماید و کسی # ~~را بی سببی بیازارد، و هر که بهباعثهآ وساوس شیطانی و ms059 داعیهٔ‌ هوای ~~نفسانی این معنی را رعایت # ~~نماید، بیشبهت به وبال و نکال آن مبتلا و مأخوذ گردد، و هرچه زودتر ~~جزای عمل ناسزا بیابد، # ~~«وجزاوا سیعة سیعة مثلها»1 و بلبل را از بلیات روزگار و آفات سپهر دوار ~~ایمن نباید بود، و صیاد # ~~آن را بفرمود تا برای صید بلبل دامی ساختند که اگر مرغ تیز پر هم در آن ~~در رود، به اشکال # ~~پراشکال آن چون حلق ماهی بشست آویخته ماند و اگر باد صبا2 در مضایق ~~حلقهای آن3 # ~~گذر کند، بهسان توز کمان تن او خسته و پاره پاره شود. # و اجبولة لوهبت الریح وسطها تقیل حتی لوتفزنا نسلاها # و لم یغتمض فی ذکرها الطیر لیلة ئلا یری فی النوم طیف خیالها # و لم یختف العنقاء فی کن شاهق من النبق إلا خشیة من حبالها # و آن دام را نزدیک آن گل نصب کردند و طعمه برای بلبل در آن ساخته ~~گردانیدند، بلبل # ~~چون بر عادت ایام گذشته به نزدیک آن نهال رسید، طعمهآ نزدیک آن مهیا و ~~آماده دید، # ~~با خویش گفت: زهی سعادتی بزرگ که مرا روی داد و خهی در اقبال دولت که ~~بر من گشاد. # ~~امروز باری روی5 محبوب خویش سیر خواهم دید و از ملاقات جانپرور او ~~ازدیاد نور چشم # ~~و سرور جسم حاصل خواهم کرد و سبب طلب طعمه که بقای روح حیوانی و قوام ~~قوای # ~~جسمانی بدان باز بسته است و باری تعالی هیچ کس را از حیوانات از این ~~استغنا نبخشیده، # ~~مرا غیبت2 نخواهد شد. «الحمدالله الذی اطعمنی هذا ورزقنی من غیر حول ~~منی و لاقوة»2. # المنة لله که مقصود برآمد وز باغ امیدم گل شادی به برآمد PageV01P083 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0084.png) # ~~و در حال مانند پروانه سوی شمع مجلس اراء به جانب دانه شتافت و ندانست ~~که آن طعمه # ~~را از عذاب الیم ساختهاند و زهر قاتل را در شکر طبرزد تعبیه کرده، بیت: # فدفینه1 الصیاد قبدی مطعما والحتف فی ms060 اثناء ذاک المطعم # ~~به مجرد آن که آن طائر میمون پای بر آن نهاد، حلقهآ دام در گردن او ~~افتاد، «اذا حان أجل # ~~البعیر حام حول البیر»2، زمانهآ جفا پیشه رخسارهآ حال او بهناخن غدر ~~خسته و مجروح کرد و # ~~چرخ آئینه پیکر صورت نامرغوب فراق بدو بنموده ، مسارح لذات را معطل و ~~مشارب راحات # ~~را مکدر گردانید: # زمانه خود جز این کاری نداند که اندوهی دهد جانی ستاند # ~~بلبل از شعبدهآ بازی سپهر بیوفا و نیرنگ سازی فلک بی سروپا که محبت و ~~وفای او چون # ~~گل یکروزه است و مجلس افروزی او مانند شمع یکشبه، در حالت خویش حیران ~~بماند و # ~~هرچند برای خلاص گرد سر و پای حیله و4 تدبیر برآمد بههیچ سبیل سود ~~نداشت، و گفت5 # ~~شعر: # ای فلک تا چند از این دستان و مکاری کنی ### | گر «یکی دم خوش نشیند»1 یار با یاری چه شد # گر میان عاشق و معشوق کاری رفت رفت ### | نی تو معشوقی و نه عاشق تو را باری چه شد # ~~و بدین بیت بر بخت برگشتهآ خویش با هزار شیون و زاری میگریست و می گفت: # بهآب کوثر و زمزم سفید نتوان کرد گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه # ~~اما گناه این بر که نهم و داد این از که خواهم، زیرا که طمع و حرص ~~بیاندازهآ من مرا در # ~~دام بلا انداخته است و بی صبری و رکاکت رای من سر مرا پایمال حوادث و ~~دست خوش PageV01P084 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0085.png) # ~~نوائب ساخته1 و روز روشن وصال را بهشب یلدای هجران بدل گردانیده و ~~خورشید قرب و # ~~اجتماع را «تحتالارض بعد و افتراق» کرده، «ذلک بما قدمت یداک»2. # و أنا الذی اجتلب المنیة طرفه فمن المطالب والقتل القاتل # ~~اگر بعد تفکر شافی و اندیشهٔ‌ صائب و استخارت به مشاورت اهل تجارت که ~~سالها در # ~~بهار حوادث و وقایع سیاحی کرده و به لطایف الحیل به کرانهآ نجات رسیده ~~و بر ms061 بوالعجبیهای # ~~روزگار غدار اطلاع تمام حاصل کرده و محبتهای عداوتامیز زمانه تعبد جانی ~~را به عین انتباه # ~~و اعتبار دیدهاند، امور و مصالح خود را اساس نهادی، این چنین اقدامی ~~بیوجه هرگز اتفاق # ~~نیفتادی و چنین خللی فاحش در کار من راه نیافتی، و داغ وخامت عاقبت بر ~~جبین روزگار من # ~~ظاهر نشدی و حوادث و آفات مهلک شامل حال من نگشتی، بیت: # عافیت آرزو کنم هیهات این تمناست، یافتن دگرست # ~~ما خاب من استخار و ما ندم من استشار: # مشاور صدیقک فی الخفی المشکل و اقبل نصیحة ناصح متفصل # و الله قد أوصی بذاک نبیه فی قوله شاورهم و توکل # مشورت رهبر صواب آمد در همه کار مشورت باید # کار آن کس که مشورت نکند نادره باشد ار صواب آید # ~~و نیز ادای شکر نعم نامحصور باری تعالی بر من واجب است زیرا که نفس ~~هنوز باقی # ~~است و گفتهاند: یک دم است و هزار امید، اگر «نعوذ بالله»8 عقاب جان ~~شکار9 خدنگ نوک # ~~آرش کمانی طائر روح مرا در چنگ فنا آوردی و یا شکره10آ عمر شکار بهزخم ~~منقار الماس PageV01P085 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0086.png) # ~~حدت آثار دمار از نهاد من برآوردی، چه توانستمی کرد و معونت و مظامرت ~~کدام کس مرا # ~~نافع آمدی. نظم: # بههرحال مر بنده را شکر به که بسیار بد باشد از بد بتر # و بعض الشهر أهون من بعض. # چون نفس به سلامت است و ابواب کرم باری تعالی مفتوح، امید آن دارم که مرا ~~از گرداب # ~~محنت بر ساحل کمال سلامت و عافیت اندازد و از این طوفان بی کران بلا در ~~سفینهآ جود عمیم # ~~و لطف بیمنتها به جودی نجاح و خلاص رساند، مؤلف گوید4: # هرچند گناه6 من ز حد بیرون است لیک از کرم خدای نومید نیم # «إنهر علی کل شیء قدیر » و بالاجابة جدیر، و اما در این اندیشه متحیر و ~~در این فکرت # ~~سراسیمه گشتهام که بیدیدار جمال محبوب که غایت ms062 مقصود و نهایت مطلوب و ~~حاصل # ~~زندگانی و سرمایهآ عمر جاودانی من است، چگونه روزگار خواهم گذرانید و ~~با این چنین درد # ~~فراق و کمال اشتیاق، عمر عزیز چه نوع بهسر خواهم برد، چه هیچ دردی ~~بهازای درد جدایی و # ~~هیچ محنتی مقابل محنت تنهایی نیست، اما، بیت : # گر بمانیم زنده بر دوزیم دامنی کز فراق چاک شدهست # ور نمانیم عذر ما بپذیر ای بسا آبرو که خاک شدهست8 # بلبل هم در این تأمل و تفکر بود که صیاد بیداد کمر کین چست بسته و آستین ~~خشم # ~~بر مالیده پیدا آمد، بلبل را دستگیر و اسیر دید و بهسان دام در محافظت ~~او همه تن چشم # ~~گشته، از دام با صد هزار مذلت و خواری بیرون کشید و در قفسی10 تنگ که ~~از غایت ضیق دم PageV01P086 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0087.png) # ~~و آه محبوس را در آن مجال1 گنجیدن نبودی و اطراف و اعضا از مساس جوانب ~~آن چون # ~~سرمه از سنگ سوده گشتی، کرد و گفت شعر: # دشوار بهدست آمدی ای جان عزیز دشوار بهدست آمده آسان نرود # و بر حصول مقصود و برآمدن کام به مقتضی دالشکر قید النعم و مفتاح ~~الزیادة»1 جانب ادای # ~~مراسم سپاس مرعی داشت و سجدهآ شکر با تضرع و ابتهال در حضرت ایزد ~~ذوالجلال بهاقامت # ~~رسانید. # فحمدا له ثم حمدا لهعلی ما هدانا لشکر النعم # و شکر ا له ثم شکرا لهعلی ما کسانا رداءالکرم # و با سرعت تمام در حضرت پادشاه آورد و پادشاه بفرمود تا صیاد را به خلعت ~~فاخر و # ~~انعام وافر شرف اختصاص ارزانی داشتند و بهلباس موعود ملبوس گردانید و ~~فرمان داد تا بلبل # ~~را هم در مجلس خاص نگاه دارند، بلبل چون در امید بسته دید زبان به نوحه ~~و شیون بگشاد و # ~~گفت شعر* # خبر من برسانید بهمرغان چمن که هم آواز شما در قفسی افتادهست3 # و در بند تنگنای قفس از سوز فراق محبوب و فوات مطلوب گریه ms063 و زاری بی حد ~~کردی و # ~~در آن زندان دیگر تنگتر از دل بخیلان چون دانهآ جلاجل و میخ مقراض، دل ~~از ادراک دولت # ~~نجات بر گرفته و تن به بلای حبس جاودانی داده، یک دم از نوحه و فریاد ~~خالی نبودی و بهسان # ~~مجنون در هوای لیلی جامهآ صبر را هزار چاک زدی و مانند گل دامن شکیبایی ~~را پاره پاره # ~~گردانیدی و بهنواهای حزین که استماع آن چشمهآ خون از صخرهآ صما بگشاید ~~و دل سنگ # ~~خارا را چون دل غنچه خون گرداند بر حال خویش بگریستی و در هر نفسی آهی ~~آتشین # ~~از سینه برآوردی، که ذرهای از آن اگر در بحر محیط افتد حرارت آن برخلاف ~~طبیعت قطرات # ~~آب را مزاج آتش دهد، و اگر شرری از آن بر کوه قاف برسد اجزای آن را ~~خاکستر گرداند و PageV01P087 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0088.png) # ~~یک زمان زبان شیرین بیان او از یاد آن گل خالی نبودی و بدین بیت بر حال ~~تباه روزگار # ~~ناسازگار خویش بنالیدی: # بیداد فلک پردهآ رازم بدرید تیمار جهان امیدم از جان ببرید # ای دل پس از این کنارهای گیر و برو کس کار مرا کنارهای نیست پدید # ~~و با چشمی پرآب و جسمی بیتاب و دلی پرآتش و جانی در کشاکش، این رباعی ~~را ورد # ~~زبان خویش ساختی، رباعی: # از دیده همه گهر فشاندم بیتو جز نام تو بر زبان نراندم بیتو # روزی که بینمت چه خواهم گفتن کاخر به چه عذر زنده ماندم بی تو # ~~المؤلفه: # منیت و لا منعت بالوصل ساعة بعمرانها لوذقت من بعدها انعمضا # ولو أرضیت بعد الأحبة مهجة معیشتها یوما فانی لا ارضا # ~~چون پادشاه قلق و اضطراب بلبل از حد بیرون دید و امارات بیقراری و بی ~~آرامی از روی # ~~او تصفح کرد، یک روز قفس بلبل را پیش خود طلبید و با وی گفت، این چه ~~حالت است که # ~~ما را از تو مشاهده میشود و این چه ms064 سیری است که از تو معاینه میافتد، ~~چون گردباد همه # ~~وقت سرگردان و پریشان می باشی و بهسان سیماب همه گاه بی قراری را شعار ~~و دثار خود # ~~ساختهای، امثال و اشباه تو بسیار در بند قفس هستند اما از هیچ یک این ~~ناشکیبایی و بیدلی # ~~ندیدهام: # ما بال عینک منها الماء ینسکب کأنه من کلی مفربة سرب5 # ~~بلبل با رخساری از خون دیده چون جدول تقویم و دلی بهسان مار2 کفیدهآ ~~میان به دو نیم، # ~~جواب داد: PageV01P088 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0089.png) # حال شبهای مرا همچو منی داند و بس ### | تو چه دانی که شب سوختگان چون گذرد # مه فلیس الملام یشقی سقامی فی الهوی بل به یرتد غرامی # قد بیت الحلی غیر مبالی بجنون سلبن طیب المنامی # اگر بدانم که به تقریر درد دل خویش با کسی جراحت باطن را التیامی حاصل ~~گردد و یا # ~~جگر خون گشته و خوناب شده را اصلاحی و شفایی ظاهر شود، هم بهذکر این ~~معنی عزیمت # ~~جازم پیوسته آید، اما در محلی که افشای راز و اظهار سرو ایضاح خبیه و ~~اجهاد خفیه حصول # ~~غرض و نیل امل نگردد، به رعایت جانب آن نوع هیچ صاحب رای صائب و عقل ~~کامل # ~~رخصت ندهد و در مذهب دانش هیچ گونه جایز نشمرند، و صاحب آن را بهقصور ~~فطنت و # ~~فتور کیاست نسبت کنند و چون حافظ آب در غربال و گیرندهآ باد بهدام ~~باشد، که ابتدا عمل او # ~~بهانتها نرسد و اغاز کار او را عاقبتی بخیر صورت نتوان بست. پادشاه ~~جواب داد که جهانیان را # ~~بهسان افتاب روشن و مبرهن است و هیچ کس را مجال اشتباه و محل نزاع در ~~این نمانده که # ~~نفس بشری بر جمهور مخلوقات و جملگی موجودات فضیلت و رجحان ثابت دارد در ~~عقدهٔ‌ # ~~هر کاری که ابواب تدبیر در گشادن آن بسته نماید انحلال آن جز به فکر ~~صائب بنی آدم تیسر # ~~نپذیرد و هر امری مشکل که حصول ms065 آن در طی امکان درآید، جز بهسعی فجیح ~~آدمی آسان # ~~نشود، شعر: # چه چاره کان بنی آدم نداند به جز مردن کز آن بیچاره ماند # بلکه2 بعضی از خواص بشر که فیض فضل نامتناهی الهی شامل حال ایشان گشته ~~است # ~~احیای اموات واعادت ارواح در عظام وفات نیز بهمدد عنایت ایزد قدیم «من ~~یحی آلعظم وهی # ~~رمیم ی»» از ایشان مشاهده شده، اکنون از قصهآ حال خویش بازگو، تا بهقدر ~~قدرت بشری در # ~~اتمام مرام تو کشیده آید، مگر عروس مراد از تتق غیب بهوجهی روی نماید، ~~و این کار بسته # ~~که مانند رشتهآ تب5 گره در گره است، بگشاید و رنج و محنت گوناگون که با ~~دل سوختهآ تو PageV01P089 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0090.png) # ~~هم وتاق گشته است از منزل سینه رخت بربندد و فرحت و مسرت جدا مانده با ~~جان ستم دیدهآ # ~~تو ییوند وصال تازه کند و سیاهی سپاه محن که دارالملک بدن را بههذب و ~~تاراج چون قوم # ~~عاد بر باد داده است، چون سایه از نور روی بههزیمت آرد: # عسی الکرب الذی أمسیت فیه یکون ورائه فرج قریب # بلبل زمانی سر بر زانوی فکرت نهاد و خون از چشمها روان شده، از دل پرآتش ~~آه سرد # ~~برآورد و گفت: # گفتی حکایت دل خود پیش من مگو ما را حکایتیست که گفتن نمیتوان # اگرچه بهشرح و بیان مقصود عقل عاقبتاندیش رخصت نمیدهد اما چون مثال # ~~واجب الامتثال یادشاه که اطاعت آن به حکم آیت کلام مجید ملکالملوک ~~تعالی و تقدس بر # ~~همگنان واجب گشته است «أطیعوا آلله وأطیعوا آلرسول وأولی الأمر منکم»، ~~صادر شد عرض آن بر # ~~من فرض است. اگر پادشاه زمانی بهباعثهٔ‌ محاسن اخلاق پادشاهانهآ و ~~داعیهآ شیم مرضیهٔ‌ # ~~خسروانه شرف استماع ارزانی دارد و لحظهای ضمیر حق پذیر را به اصغاء آن ~~بگمارد، بر رای # ~~امل گشای یگان یگان باز نمایم و درج راز خویش به مفتاح صدق مقال چنانچه ~~گرد رمیت و # ~~شبهت بر دامن ms066 آن ننشیند، بگشایم. پادشاه تازگی فراوان نمود و ملتمس ~~بلبل را به عز اجابت # ~~مقرون گردانید و چون گردش چرخ یوسف زرین کسوت خورشید را در چاه مغرب ~~فروبرد و # ~~دم کذب شفق را بر دامن افق مالید، روی زمین چون حال زلیخا تیره و سیاه ~~گشت و نجوم بر # ~~سطح سپهر بهسان قطرات عبرات بر چهرهآ یعقوب پیدا امد و بنات مهین بر ~~تخت سپهر برای # ~~جلوه، پرده از رخسار برافکندند و عرایس روشن روی سیارات بر طرهٔ‌ بام ~~فلک غمزه زن # ~~گشتند، یادشاه مجلس را از اغیار خالی کرد و بفرمود تا هرچه دارد ~~صوفیانه در میان آرد و # ~~دقیقهای در ادای آن فرو نگذارد، بلبل داستان گرفتاری2 و قصهآ سرگذشت بر ~~این جمله # ~~بهمؤقف عرض رسانید: PageV01P090 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0091.png) # ~~حکایت1 # ~~گفت: پسر وزیر پادشاه رومم، چون مسند وزارت آن مملکت بهذات آصف صفات ~~پدر من # ~~زیب و بها گرفت و قلم حکم و امضاء او در اطراف ممالک معنای تمام یافت و ~~به مظاهرت # ~~خرد نواصی جمهور مصالح مملکت را مالک و به معاونت2 عقل بر ضبط امور کلی ~~و جزوی # ~~سلطنت قادر شد و ضمیر حق پذیرش را که جز کسوت صواب نیوشیدی و خاطر ~~منیرش را # ~~که جز جام سداد ننوشیدی از جانب تمهید قواعد و تشیید مبانی آن شغل معظم ~~فراغ هرچه # ~~تمامتر پیدا آمد، مرا چون به استحقاق تقلد تمشیت اعمال آراسته دیده ~~موضع بذل تربیت و # ~~اصطناع و مکان صرف الطاف اشفاق شناخت و برای ترتیب امور و اتمام مهمات ~~به بعضی # ~~عرصات فرستاد و در آن وقت درخت جوانی تازه و رونق شباب بیاندازه و شجر ~~دولت نهال # ~~و قمر قدرت هلال بود، للمؤلف: # طوبی لأیام الشباب فانها إن عدن نفدیهن بالأعمار # جاءت مودعة فاودعت الحشا نارا و ولت کالجبال الساری # ازدث به أیام الربیع وقد غدا متضوعا بلطائف الأزهار # کانت یستامرنا بهن جرائد خالآن تذکر هن کالأشجار # چون آنجا رسیدم، مرا ms067 چنان روشن شد که در فلان محلت خانهآ زاهدی است و او ~~را # ~~دختری است چون حور خلد برین به کمال حسن و زیبایی آراسته و بهناز و ~~کرشمهآ دلربا چون # ~~جان در دلها عزیز شده، خورشید نور و ضیا از ماه رخسار او اقتباس می ~~نماید و این ترانهآ # ~~بدیع در وصف جمال او درست میآید: # گر حسن تو بر فلک زند خرگاهی از هر فلکی جدا بتابد ماهی # ور لطف تو در زمین بیابد راهیصد یوسف سر برآرد از هر چاهی # و باد صبا از شکنهای زلف دلآویزش مشک بهخروارها2 بربندد و مشاطهآ بهار ~~برای تزیین # ~~رخسار عروسان چمن نمونهای از باغ عارض7 گلگون او برد، صفای تن نازنین ~~او بدان حد که PageV01P091 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0092.png) # ~~راز سینهاش چون باده از جام بلورین در نظر نظارگیان روشن نموده و طراوت ~~گل عارض # ~~بدان اندازه که گلبرگ طری از حیای آن رخ در نقاب اوراق نهان کرده، اگر ~~آفتاب در ظلمات # ~~زلف شب رنگش مختفی شود تا صبح روز نشور نشان او در نتوان یافت و اگر ~~عکس چهرهآ # ~~روز پیکرش در چشم اکمه افتد جرم سیاه را مانند خورشید در روز روشن واضح ~~و رایح تواند # ~~دید، ناخن هلال مثالش که همیشه از خضاب خون عاشقان چون ماه نو در شفق ~~مینماید و # ~~در جستن جانها انگشت نما شده، ساعد سیمینش به لطافت و زیبایی در بردن ~~دلهای اهل # ~~صلاح که جهان فریبنده را یشت پای زده و دست از اتباع هوا و هوس ~~کشیدهاند، ید بیضا # ~~نموده، چشم مست کارش بهتیر غمزه دلهای زاهدان صد ساله را چون سینه رخنه ~~رخنه کرده، # ~~لب شکربارش کام وهم و خیال را از یاد خود چون نبات خوزی و شکر مصری ~~حلاوت # ~~هرچه تمامتر بخشیده. للمؤلف: # تناهی سیکون الحسن فی حرکاتها فلیس لرابی وجهها لریمت عذر # ابروی کمان مثالش ییوسته خدنگ جفا بر جان عاشقان گشاده، سرو سهی از خجلت ~~بالای ms068 # ~~بلاانگیزش پای در گل مانده، کبک دری از غیرت رفتار عقل فریبش راه صحرا ~~و کوهسار # ~~گرفته، دهان تنگش چون نقطهٔ‌ موهوم نایدید، میان باریکش جز به چشم تصور ~~نتوان دید، # ~~خالش چون نقطهآ غالیه بر ورق گل و دانهآ مشک بر طبق خورشید مینمود، تو ~~گفتی آینهآ چینی # ~~است زدوده که ذرهٔ‌ زنگ بر سطح آن مانده است و یا برای دفع آسیب چشم ~~زخم حبهای # ~~از سپند بر آتش سوخته، شعر3: # شب افروزی چو مهتاب جوانی سیه چشمی چو اب زندگانی # فسون گر کرده بر خود چشم خود را زبان بسته بهافسون چشم بد را # نمک داده لبش در خنده پیوست نمک شیرین نباشد آن او هست PageV01P092 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0093.png) # ز رشک نرگس مستش خروشان به بازار ارم ریحان فروشان # و یکفیک لولم تطلع الشمس وجهها ویغنیک عن وردالربیع ابتساعها # کأن قضیب البان حرکه الصبا إذا اهتز من نشوالشمول قوامها # ~~به حکم آن که الشباب شعبة من الجنون، خیال لقای او در سر من افتاد و ~~تأثر شوق عنان # ~~شکیبایی از دست خرد بربود و جاذب عشق صبر و هوش را از منزل سینه موی ~~کشان بیرون برد. # میروم سر زده هر سوی ز سودای تو لیک ### | باز گیسوی توام موی کشان میآرد # ~~وهم بهشنیدن خبر حسن تو به مسکنش زمام عقل از دست داده: # «والأذن تعشق قبل العین أحیانا»2 # ~~و در این تمنا دل چون کان گوهر خراب شد و تن بهسان شمع ارباب دانش در ~~گداز آمد، # ~~و هر روز که شاهد روشن روی آفتاب سر از گریبان صبح برآوردی در جست و ~~جوی آن # ~~ماهروی بر مرکب شوق سوار پیاده در کوی آن زاهد برفتمی، و هر شام که دست ~~تقدیر # ~~مصابیح نورگستر انجم در این نه طاق گردان برافروختی و طویلههای درر شب ~~افروز کواکب # ~~بر گوش و گردن افلاک بستی با دیدهآ خونبار در محلهآ آن ماه ستاره ~~شمردمی و گفتمی، شعر: # ~~خداوندا شبم ms069 را روز گردان چو روزم بر جهان فیروز گردان # ~~شبی دارم سیاه از صبح امید در این شب روسفیدم کن چو خورشید # ~~تویی یاری رس فریاد هر کس به فریاد من فریاد خوان، رس # ~~تا بعد امتداد روزگار و تعاقب لیل و نهار صبح امید در تنسم و غنچه دولت ~~در تبسم آمد و # ~~نیر اقبال در بیتالشرف رسید و گوش جان از هاتف غیب ندای بشارت «انا ~~رآدوه الیک»5 شنید # ~~و مرا با آن سرو جویبار جوانی و نهایت آرزوی انسی و جانی نعمت دیدار بی ~~مزاحمت اغیار # ~~حاصل شد، و اساس عهد و پیمان استحکامی هرچه تمامتر پذیرفت و برای ~~معاشرت و مغالطت PageV01P093 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0094.png) # ~~معاشرت و مغالطت مکانی منزه و مقامی دلکش معین گشت و یک چند به رغم ~~حاسد بدبین # ~~کاس خرمی بر روی یکدیگر مینوشیدیم و حلل طیب عیش و شادمانی میپوشیدیم، ~~گاه او # ~~منزل تاریک مرا از عکس عارض ماه پیکر خویش روشن گردانیدی و گاه من در ~~خانهٔ‌ بهشت # ~~آسای او بهدیده و سیر مانند صبا مسارعت نمودمی، ناگاه چرخ چنبری تیر ~~عذر از کمان # ~~بی وفایی بگشاد و خنجر کین از نیام برکشیده و بر گردن ایام سر در ~~بگذارد و خاک مشقت در # ~~چشم طرب انداخت و زاهد را از این حال خبر رسانیدند. زاهد بهاستماع این ~~خبر سراسیمه و # ~~مدهوش گشت و آتش حمیت و غیرت در درون سینهآ او زبانه زدن گرفت و انقسام ~~خاطر از # ~~لذت عبادت و تقوایش3 محروم گردانید، لیلا و نهارا برای دفع این وصمت و ~~رفع این عیب # ~~با شکستگی تمام سجدهای برای2 نیاز حصول حاجت و دریافت غرض در حضرت باری # ~~تعالی بهجای آوردی، مدتی دامن مقصود بهدست ارادت نیامد و کدورت عیش و ~~خوف طعن # ~~تضاعف پذیرفتن گرفت، تا در شبی از شبها ابواب سماوات مفتوح بود و اوقات ~~مرجوه # ~~معلوم، در مقام خلوت برای حصول آبروی خویش بهسجده چون آبروی بر ms070 خاک ~~نهاد و سرو # ~~مثال بر پای نیاز قیام نمود و چنارآسا دست به دعا برداشت و از حضرت با ~~جلالت مقدسه باری # ~~عز اسمه تبدیا صورت ما التماس نمود، تیر دعای سحری که از هفت جوشن فلک ~~روشن # ~~گذرد بهنشانهآ اجابت رسید و سجدهآ او چون سجدهآ آدم و توبهآ داؤد2 شرف ~~قبول یافت، و باری # ~~تعالی گوهر مطلوب در دامن او نهاد و طریق فراغ خاطر و اطمینان دل بر وی ~~بگشاد و مرا # ~~بهصورت بلبل و دختر زاهد مستجابالدعوة را بهشکل نهال گردانید، و از ~~آسیب تندباد # ~~قهرالهی شکوفهٔ‌ بساتین انس و سلوت بر زمین ریخت و شاخ میوهٔ‌ طرب و ~~مسرت به کلی # ~~بشکست، و آیت مسخ نظیر روزگار ما گشت و مدتی است که بهسبب تبدیل9 پیکر ~~و تغییر PageV01P094 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0095.png) # ~~صورت انسانیت، من سیاه رو چون بنفشه لباس سوگ در برکشیده میباشم و دختر ~~زاهد # ~~هر صبح مانند سمن جامه بر تن خویش چاک میزند و بر بستر خاک بی سکون و ~~قرار، ایام # ~~عمر بهسر میبرد و لاله کردار با دلی سوخته رخساره را دم بهدم بهخوناب ~~دیدهها میشوید و # ~~بهسان نیلوفر همه وقت در آب چشمها غرق میباشد، اگرچه این چنین کوه بلا ~~بر دل بیمار # ~~من نشسته است و تن در پس قاف محنت و زحمت تنهایی سیمرغ اسا اسیر و ~~مهجور ماند، # ~~بههیچ وجه گرانی در دل مجروح من راه نیافته و ذرهای از محبت او کم ~~نکرده و حمام آسا # ~~طوق عشق روزافزون از جید وجود خود نکشیده و خود را سگکوی و سبیل روی او # ~~ساخته، هم در روز بهسان سایه با درخت ملازم او میباشم و هم در شب از ~~درد عشق او عبهر # ~~مثال چشم بر هم نمیزنم و همه گاه در فضای محبت و ولای او پر و بال می ~~گشایم و همه # ~~وقت در هوای او میپرم و عندلیب مثال جز داستان دوستی او ms071 نمی سرایم و بر ~~صفت طوطی # ~~جز به حدیث شوق او زبان نمی گشایم و اگر صد هزار سال بی انقطاع نفس از ~~حال تباه و ذکر # ~~استیلا و غلبهٔ‌ سپاه نحول2 و ذبول عشق بر هفت کشور اعضا شرح دهم، از ~~هزار یکی و از # ~~بسیار اندکی نگفته باشم، و آخرالامر به وصمت تقصیر و سمت قصور موصوف و ~~موسوم گردم، # ~~بیت # أوجزت ذکری و فی الایجاز جائرة وللکرام من التطویل تصدیع # اکنون عنان کار پریشان بهدست عنایت کارسازی2 تو سپردم و چشم رجا از همه ~~بربستم و # ~~بهسوی تو گشادم و بهامید وصول غرض بهسان تیر همه راستی ورزیدم و مانند ~~هدف پردهآ # ~~خویش بدریدم، چنانچه محاسن اخلاق غریزی و دواعی اشفاق جبلی تو اقتضا ~~فرماید مرا # ~~به عین عاطفت منظور و ملحوظ گردان و دامن عفو بر انبساط و جسارت من ~~بپوشان و از این # ~~سرای3 پرظلمت سودا و حیرت که دلیل عقل من در آن بیصواب گم کرده است، به ~~راهبری # ~~ضمیر روشن خویش بهشاهراه نجات رسان و بهسان صبح عالم افروز نظری در کار ~~من کن، تا # ~~پلاس مظلم از تن بیرون کشم و چون بخت و دولت مرا بهخویش راه ده تا بر ~~جملگی مقاصد PageV01P095 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0096.png) # ~~و مآرب دسترس یابم. نور خورشید از آن است که از سر مهر تاریک حالان را ~~زیور1 نور # ~~پوشاند و سرافرازی و غنای ابر از آن که گیاه ضعیف و درخت قوی را بر یک ~~آب پرورش دهد # ~~و امروز بحمدالله محراب دعای طالبان آمال و کعبهآ اقبال جویندگان ~~انتظام احوال جز این درگاه # ~~عالم پناه نیست و کار قدرت و مکنت و عزت و حشمت چنان بالا گرفته که بر ~~این آستان # ~~سعادت آشیان و حضرت جنت حضرت تهمتن کشور پنجم به سلاحداری جوزا مثال ~~کمر # ~~بر میان دارد و خورشید به غاشیه کشی مفاخرت مینماید و ماه بهبریدی ~~مباهات میکند و # ~~کیوان به پاسبانی مینازد ms072 و عطارد کمینه قلم زنی از منشیان آن جناب ~~همایون است و زهره # ~~کمینه رامشگری از نواسرایان آن بارگاه میمون و برجیس تعلیق دار دیوان ~~حکام و افلاک مطیع # ~~و منقاد احکام، و اگرچه مثل این کلمات درخور مجلس با جلالت سلطانی ~~نتواند بود و اهل # ~~کیاست این نوع را از خرد و حصافت بعید شمرند و از عیوب بزرگ گیرند اما، ~~مصرع: # از بزرگان عفو باشد وز فرودستان گناه # پادشاه گفت بعد2 استماع این خبر برمن واجب شد که در انجام مرام سعی توع2 ~~نجیح # ~~پیوسته اید و بهقدر طاقت و بهحسب مقدرت در آن کوشیده شود که یا به ~~تأثیر دعوات که # ~~اثرات آن8 بهآیات مشهوره و احادیث مأثوره به تحقیق انجامیده است و یا ~~به خواص اشیا که # ~~حققت حقت آن نیز به تجارب مقرون گشته، غبار تغییر از دامن وجود تو دور ~~شود و خارخار # ~~تبدیل حال از دل21 گل هم به کلی برخیزد و چنانچه پیش از این مجله «لقد ~~خلقنا آلإنسین فی أحسن # ~~تقویم »7 آراسته بودند باز دست عنایت و قدرت ایزدی تاج خلقت8 سابقه بر ~~فرق شما نهد و # ~~دواج «إن مع العسریسرا یم» در بر شما بپوشاند. باز بلبل گفت : پدر من ~~وزیر پادشاهی بود که # ~~نقش محبت بهمسافران جهان دیده و سیاحان عالم گشته چون نقش نگین بر دل ~~خویش PageV01P096 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0097.png) # ~~نگاشته و همه وقت مستطلع جزء وصول این طائفه بودی، و به استماع اخبار ~~عجیب و حکایات # ~~غریب این زمره بهغایت مبتهج و مسرور گشتی، روزی از سیاح حل غرایبی که ~~به معاینه و # ~~مشاهده مقرون شده است و به حکمالعین صادقه از تهمت «و السمع کذاب»)1 ~~محروس مانده، # ~~تفتیش میکرد. سیاح گفت که از عجایبی که مرا در قطع مراحل و طوف بلاد و ~~اعصار در نظر # ~~آمده است و بهامتحان و تجربت محل وثوق و اعتماد شده و سزاوار ایراد ~~مجالس ارباب # ~~حشمت و مکنت گشته، ms073 یکی ان است که در خزانهٔ‌ پادشاه ممالک عجم خاتمی ~~است از یاقوت # ~~سرخ که از لمعات2 آن شب یلدا3 چون روز روشن شود5 و اگر حمرت آن بر سمن ~~سفید سایه # ~~اندازد بهسان گل سوری قبای لعل در بر او بپوشاند و در آن دعای مأثور5 ~~نقش کردهاند و آن را # ~~خواص بسیار، می گویند یکی از آن این است که بر روی ممسوخ که مالند ~~بهصورت اصلی باز # ~~گردد و آیت مسخ در شان2 او مسخ شود، اگر بهدستیاری پادشاه جم تمکین که ~~دست نشینان # ~~ممالک بحر و بر برای احراز" مفاخرت و اذخار مباهات دامن مثال سر بر پای ~~او می نهند و # ~~بختیاران و تاجداران هفت کشور نگین صفت در پیش بساط جلال او کمر عبودیت ~~بر میان # ~~می بندند بهدست آید، باشد که زمرد آسا چشم افعی بدبین محنت و اندوه را ~~کور کند، و دل # ~~خون گشته روز جدایی و سوخته آتش تنهایی را یاقوت کردار از تأثیر آتش غم ~~امن و فراغ # ~~به کمال حاصل آید و از این کورهٔ‌ نواتب چون پیکر خنجر یمانی از سواد ~~زنگ و رخسار بدر # ~~منیر از ظلمت خسوف و در یتیم از زندان تاریک صدف و جرم یاقوت از تنگنای ~~معدن بیرون # ~~آیم، و بهیمن برکت این دعای بزرگوار که خلایق جهان از برای حرز تن و ~~جان خویش آن را # ~~تعویذ سازند و از سیاهی دیده بر بیاض چشم سواد کنند، غرهآ شادی روی ~~نماید و طرهآ مراد # ~~بهدست آید و میان اغیار ناسازگار مانند یاقوت سرخ روی مانم و بهسان ~~مروارید آب روی # ~~پیکران مرا حاصل شود. پادشاه خازن خود را بفرمود تا در خزائن تفحص آن ~~انگشتری1 بکند، PageV01P097 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0098.png) # ~~خازن بعد تفحص آن انگشتری1 را برون آورده بر پادشاه برد. پادشاه به ~~احضار حکما و عقلا که # ~~در معرفت خواص موجودات دستی تمام داشتند و عین عقل غریزی را مکحل ~~الجواهر وفور ms074 # ~~تجارب که «التجارب لقاح العقول»، مکتحل گردانیده بودند. # آلم تر ان العقل زین لأهله ولکن تمام العقل طول التجارب # و هیچ کس در آن ایام در ادراک حقائق اشیا خاتم آسا مختصر ایشان برسیدی، و # ~~به معرفت دقائق تنجیم از اختر شناسان کامل هلال آسا انگشت نما شده و در ~~ادراک عوارض # ~~تقویم بر حکمای عالم فلک مثال بر سر آمده، و بهمدد تلقین عقل1 بر کیفیت ~~بر جزوی از # ~~اجزای سپهر واقف گشته و بهخطوات2 اقدام مسافر و هم کمیت طول و عرض عالم ~~علوی و # ~~سفلی چون «تعدیة أصابع ید علم الیقین» دانسته و در تحقیق ابعاد و سطوح ~~اجرام هیچ دقیقهآ # ~~مهمل و ثانیهٔ‌ نامرعی نگذاشته و در ارتفاع درجات به کشف غرایب حکمت ~~مهندسان ربع # ~~مسکون را توازی و محاذات و مقابله و مساوات ایشان ممکن نگشته و به ~~انحطاط منازل # ~~خویش اعتراف نموده و فلک مثال منطقه امتثال ایشان بر میان جان بسته، نه ~~سیر سیارات انجم # ~~پی راهبری، ضمیر منیر ایشان و نه حرکات و دوائر افلاک پی تلقین مهندس ~~تدبیر ایشان، # ~~هم جان بطلیموس در دقت نظر آن فرقه متحیر و هم روان جالینوس در حدت ~~خاطر آن زمره # ~~متفک ندالم نه آثار قرانات سعد و نحس و بی اقتضای رای مشکل گشای ایشان ~~و نه رجوع # ~~استقامت12 اختران بی ارادت خاطر حکمت زای ایشان، جاسوس خرد هر یک از ~~اسرار مدبران # ~~آسمان اعلام کرده و منهی فکر هر یک از رموز و اشارت ساکنان گردون خبر ~~داده، خسرو PageV01P098 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0099.png) # ~~سیارگان برای اقتباس انوار پیش ضمیر ایشان چون سایه روی بر خاک نهاده و ~~مهندس روشن # ~~طبع گردون برای استفادت علوم جبهه بر آستان ایشان گذاشته و کار گزار ~~دانش شعار دیوان # ~~ایوان ششم رقم تلمیذ ایشان بر صحیفهآ قلب نگاشته، نه عسس ماه را بی ~~پرتو شاعل آرای آن # ~~طبقه در ظلمت لیالی طوف سپهر دست داده و نه نجوم رجوم ms075 را بی تلقین و ~~تعلیم آن گروه دفع # ~~سپاه شیاطین ممکن گشته، فرمان داد تا جمله در بارگاه آن صاحب تاج و ~~خاتم و وارث ملک # ~~سلیمان و جم حاضر شدند. پادشاه چون نگین1 انگشتری بر تخت زرین نشسته ~~بار داده فرمود # ~~که هر که را چون صدف از گوهر معنی خاطر و طبع بحر فیض مشحون است بر ~~مثال گوهر # ~~در صدف در مجلس پادشاه مقیم باشد، و هر که مانند حلقهآ انگشترین از ~~جمال دانش دلش # ~~تهی است بهسان حلقه بر در ایستد، و در صف دست نشینان مجلس بلاغت خاتم ~~آسا # ~~زبردستی نجوید. از حاضران بزم انس5 پادشاه طایفهای که خود را بهزیور ~~این معنی متحلی # ~~نمیدیدند، انگشترین صفت بعد احراز شرف دست بوس بهپای ادب بیرون ~~میآمدند، چون # ~~گلشن مجلس شهریار از خارخار زحمت اغیار محروس گشت، حکمای الماس طبع ~~گوهر # ~~خاصیت آن انگشترین از درج ضمیر در دامن مقصود پادشاه فشاندند و روایات ~~صحیح اسنادا # ~~بعد اسناد عن اسناد بعد اسناد بهسمع همایون او فرو خواندند، پادشاه ~~فرمان داد تا قول را # ~~با فعل مقرون گردانند و ناصیهآ مبین گفتار یقین خود را از داغ «لم ~~تقولون ما لا تفعلون ؟ # ~~مصون دارند. # حکما بعد تقدیم مراسم دعا در حضرت بخشندهٔ‌ بی حلت اسطرلاب را که پیکرش ~~آینهآ # ~~روی احکام یقین و عنکبوتش یار غار دقایق حکمت و قواطع براهین بود، برای ~~اظهار ید بیضا # ~~موسی آسا چون دست از آستین بیرون کشیدند، و طالع وقتی که اثر خاصیت آن ~~در آن متحقق # ~~بود بگرفتند و دعایی که در نگین آن انگشترین نوشته بود1 به حضرت ~~ذوالجلال با تضرع و # ~~ابتهال برخواندند و بر روی بلبل و گل دمیدند و نگین را بهتن ایشان ~~مالیدند. چون ابواب # ~~استجابت مفتوح بود هاتف غیب ندای روح افزای «فاستجبنا لهر ونجینه من ~~الغم وکذ لکک نجی PageV01P099 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0100.png) # ~~المؤمنین2»1 به گوش ایشان فرو خواندند، و بشارت «أجیب دعوة آلداع ms076 اذا ~~دعان» زبان برگشاد # ~~بلبل و گل لباس صورت اصلی پوشیدند و طراوت و ظرافت شکل قدیم باز ~~یافتند، شعر: # چه خوش باشد که بعد از انتظاری بهامیدی رسد امیدواری # بلبل باز بهصورت پسر وزیر و گل بهشکل دختر زاهد شد، پادشاه از هبوب نسیم ~~دو # ~~فرحت، یکی اثبات حقوق در ذمت آن چنان دو عنصر لطیف و دیگر ظهور خاصیت ~~آن خاتم # ~~که سالها باز در حقهآ نسیان بسته مانده بود چون گل می خندید و بهسان ~~غنچه هنگام صبحگاه # ~~در خویش نمی گنجید و می گفت: «اخمد لله آلذی هدنبا لهذا وما کبا لبتدی ~~کولا أن هدنبا الله)3 # ~~پسر وزیر و دختر زاهد تیغ زبان را بهزواهر جواهر سپاس نعمت و شکر مبرت ~~پادشاه، مزین و # ~~محلی گردانیدند و برای ادای مدح و ثنای او خاتم کردار همه تن دهن گشتند ~~و مانند سوسن # ~~صد زبان شدند. # پادشاه وزیرزاده را بفرمود تا طوق ایجاب قرابتی دختر زاهد در جید وجود ~~خود کند و # ~~رعایت مضمون: «النکاح من سنتی فمن رغب عن سنتی فلیس منی»5 سبب حصول ~~سعادات دو # ~~جهانی داند، وزیرزاده و دختر زاهد حکم فرمان پادشاه را بهدیدهآ امتثال ~~تلقی نمودند و نگین # ~~جان را بهنقش نگین «سمعنا وأطعنا»1 زیب و زینت هرچه کاملتر ارزانی ~~داشتند و هر دو # ~~به یکدل این بیت را ورد زبان خویش ساختند، شعر: # کل الوری بجمیل شکرک ناطق حتی یکادت منطق الأحجار # ز بهر مدحت تو زین سپس بهروی زمین زبان طوطی بیرون دهد بهجای گیاه # و چون چشمهٔ‌ زرین آفتاب مانند چشمهآ آب حیوان پردهٔ‌ ظلمات بر روی کشید ~~و آینهآ # ~~معقول خورشید در غلاف مغرب مستور شد و خسرو انجم سپاه ماه کلاه زرین بر ~~سر نهاده و PageV01P100 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0101.png) # ~~بر سریر زمردین سپهر باد داد. پادشاه بفرمود تا اسباب ضیافت برای ترتیب ~~زفاف و نظم عقد # ~~عقد آن دو گوهر شبچراغ جمع کردند و مجلس شادمانی را زیب ms077 و آرایش هرچه ~~لایقتر و # ~~ترتیبی و تزیینی هرچه درخور ارزانی داشتند و آن شب را با فروختن مشاعل ~~و مصابیح مهر # ~~انوار چون روز روشن گردانیدند و مغنیان خوش الحان اواز رود و سرود بر ~~چرخ چنبری # ~~رسانیدند، چنانچه از سماع نوای روح افزای ایشان زهره بر بام آسمان در ~~چرخ آمد و چرخ # ~~از غایت حیرت نظارهٔ‌ آن مجلس زمین کردار پای بر جای ماند، نسیم عطر ~~مشام جان روحانیان # ~~افلاک را معطر می گردانید و بخار بخور عبیر و عنبر و بوی خوش عود قماری ~~و مشک اذفر # ~~حلهآ حات جاوید در تن جان بر باد دادگان اسیران خاک می یوشانید، چنگ ~~پرزی از گیسوهای # ~~کشان چون رستم زال کمنداندازیها مینمود و زخمه در اثنای مثالی و مثالث ~~بهسان گدا # ~~غازیان رسن بازیها میکرد: # و ناطق ببیان لا لسان له کانه میت فی کف تحببه # مازال ینطقه طورا و یسکنه وعلة النطق فی أطراف منشه # و چنگی شیرین دست بهادای ترانههایی که در پردهآ راس و دماغ سود از دکان ~~غم عمر # ~~کاه قوت مستقیم و صلاحیت مزاج ظاهر می کرد و به نواهای راحت افزای شباب ~~پیران صد # ~~ساله را که چون چنگ شکسته معطل و بیکار مانده بودند و لباس جوانی ایشان ~~تارتار شده بود، # ~~رونق ایام صبحی می بخشید، بیت: # از او خوشگوتری در لحن و آواز ندید این چنگ پشت ارغنون ساز # و به حرارت عشاق گرمی مجلس را یکی بههزار میکرد و آتش شوق در دل عشاق # ~~می افروخت و از کمین چنگ کمان پیکر بنواخت، تیری با خرز تیر جگردوز بر ~~دل و جان # ~~مدهوش میزد و به ترکیب لطیف بسیط عراق دجلهآ بغداد از چشمهای مستمعان ~~روان # ~~می گردانید. ههر که یک بانگ صفاهان از نای گلوی او در گوش می کرد، می ~~خواست تا خاک # ~~پای او را چون سرمهآ صفاهان در چشم کشد و هر که یک زخمهٔ‌ ms078 نهاوند از او ~~به گوش هوش # ~~می شنید، از غایت مدهوشی شهرهآ شهری و رسوای عالمی می گشت، راه روان ~~حجازش راه # ~~روان بیابان عشق میزد و بگرفت بوسلیک از دیدههای گران جانان سنگدل ~~چشمههای خون PageV01P101 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0102.png) # ~~می گشاد و به لطائف رهاوی عقل فریب صبح خیزان1 عالم عزلت را از راه ~~میبرد و بهزیر و بم # ~~مخالفت2 فرحتانگیز میان طبایع اضداد موافقت ارواح با اجساد پیدا می ~~آورد: # غذت فلم تبق فی جارحة الا تمیت آنها أذن # گردون هزار دیده به یک گوش میبداد در خرمی ز لذت چنگ و سماع او # و دختر زاهد را بر تخت عزت بردند و تتق از روی ماه تابان او بگشادند و ~~پیش پسر وزیر # ~~با مناسبتی هرچه تمامتر جلوه دادند، حاضران مجلس گوهر دل را بهوجه هدیه ~~بر وی نثار # ~~میکردند و جان شیرین را مانند شکر برگ در پای آن شیرین وقت و لیلی ~~روزگار که به حسن # ~~سرآمدهآ خوبان خلخ و تاتار بود در آن3 شب تار میافشاندند. # چون مجلس پرنور و بزم سرور بهرغم حاسدان بدبین به نیکوترین حال به آخر ~~رسید هر # ~~کس از ارباب ضیافت بهسوی خانه خویش بازگشت و به حکم فرمان پادشاه پسر ~~وزیر و دختر # ~~زاهد را در قصری که برای سکون و آرام ایشان معین گشته بود با احترام و ~~احتشام تمام بردند # ~~و آن زهره و مشتری5 را در آن برج شرف قران دادند: # چه خوش ساعتی کز بر کام دل نشینند با هم دو آرام دل # گاه دختر زاهد به صد ناز قلم آسا بر دست وزیرزاده بوسه میداد و گاه ~~وزیرزاده با هزار # ~~نیاز مانند خلخال در پای نازکش می افتاد، گاه چون گریبان دست در گردن ~~یکدیگر می کردند و # ~~گاه چون دامن2 سر بر پای یکدیگر مینهادند. گاه سپاه مور در گرد تنگ شکر ~~مصری # ~~صف می کشید، گاه شاخ ناز با باد در قامت سرو ms079 سهی میپیچید، همای همایون ~~بخت در هوای # ~~کامرانی طائر و ساغر مالامال طرب و شادمانی در بزم زندگانی دایر، چشمها ~~از عکس # ~~گل رخسار یکدیگر لاله سان شده و دهان از یاد نام یکدیگر چشمهٔ‌ حیوان ~~گشته، یکی در # ~~نظارهآ طلعت ماه تابان از دست رفته، دیگری از ملاحظهٔ‌ عارض خورشید ~~درخشان مست مانده، # ~~شعر: PageV01P102 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0103.png) # بخفتند بر روی دیبا دو نغزدر آغوش هم چون دو بادام مغز # چه خوشتر از آن در سرای سپهر که گیری در آغوش ماهی به مهر # خوش آن روز و فرخنده آن روزگارکه یابند کام دل از هم دو یار # روز دیگر پادشاه پسر وزیر را استدعا کرد و در سلک ندمای خاص منسلک ~~گردانید و # ~~بهامید دیگر عواطف فراوان و نعم بی کران استظهار داد، وزیرزادهآ خود را ~~نقش شادروان قصر # ~~دولت پادشاه ساخت و روز و شب به ملازمت خدمت قیام می نمود و هر زمان در ~~وظایف # ~~مواظبت عبودیت میافزود و بهزبان اعتذار دو بیت انشاد می کرد. # صد هزاران شاعر و مداح زیبد پیش تو ### | از عجم چون انوری واز عرب چون بونواس # تو به مداحی مرا از دیگران بگزیدهای ### | ورنه استحقاق آنم نیست از روی قیاس # و می گفت، اگرچه استحقاق آن ندارم که در مجلس خاص از جملهآ ندیمان حضرت ~~توانم # ~~بود اما اتفاق جزم کردهام که بر آستان دولت در زمرهآ دیگر بندگان که ~~ملازم و مقیمان درگاهاند، # ~~منسلک باشم و عمر عزیز در کنار جناب سپهرماب و سدهآ منیع که منبع مجد و ~~متبع کرام # ~~است، صرف کنم. مؤلف گوید1: # همانست حاصل عمرم که بر درت گذرد که دور از در تو عمر خود نیاید کار # هر وقت که پادشاه را از پرداخت مصالح ملکی فراغ خاطر حاصل آمدی و به مجلس # ~~خاص شتافتی، وزیرزاده حکایتهای دلپذیر و اسمار بی نظیر به الفاظ بدیع و ~~استعارات رفیع # ~~تقریر کردی، و هر بار حکایتی نو و ms080 افسانهای غریب که گوش هیچ کس مثل و ~~مانند آن # ~~نشنیده، گفتی تا در شبی از شبها پادشاه بر عادت قدیم بهایراد حکایتی ~~اشارت راند، وزیرزاده # ~~در اجابت، توقف و تأخیر را محل و مجال داد. پادشاه به باعثهآ کیاست ~~ذاتی و فراست طبعی # ~~بفرمود که این چه حالت است که بلبل باغ انشا و انشاد زبان شیرین بیان ~~را در بند خاموشی # ~~کشیده است و طوطی شکر خای سخن گویی و سخندانی بهسان ماهی بیزبان گشته ~~مگر # ~~فکرتی و التفاتی بر ضمیر تو مستولی شده است یا اندیشهای بهخاطر تو راه ~~یافته، و الا: PageV01P103 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0104.png) # گویای جهان چرا خموش است # وزیرزاده جواب داد که ظل ظلیل عنایت بینهایت و اکرام بیحد و نوازش موفور ~~و انعام # ~~نامحصور یادشاه بر سر من ممدود است و به واسطهآ مدد همت فلکسای او بههر ~~مراد رسیده و # ~~تمنایی که وهم دوراندیش حصول آن را در آینه خیال تصور نتوان کرد و بی ~~احتمال مشقت و # ~~اقتحام شدت زمام آن را در قبضهآ قدرت و دست تصرف آورده و بهنیل مقاصد ~~در نحج مآرب # ~~و تهیای اسباب دولت و رفعت مراتب قربت محسود اقران و مغبوط عالمیان شده ~~و خار خار # ~~هیچ آرزویی در دل من نمانده و امروز من در این مجلس قدس و حدیقهآ انس ~~«اتقلب فی روضة # ~~و غدیر و ابتخر بین خورئق و سدیر»2، مؤلف گوید : # اندر همه جهان که من از جور روزگار از خاک راه بودم از این پیش خوارتر # چون آفتاب جود تو بر حال من بتافت گوهر شدم اگرچه بدم سنگ بی خطر # بودی تنم چو خار برهنه ولی کنون0000000000000000000000000. # بودم دو تا چو بید ز بار فلک کنون چو سرو برفراختم از قامت تو سر # و کدام عاطفت از این بالاتر و کدام تربیت از این بیشتر که به حسن اهتمام ~~عالم پرور تو # ~~از حضیض حیوانیت بهاوج انسانیت رسیدهام و از زمرهآ ms081 طیور سیاه کلیم که ~~در هیچ شماری و # ~~حسابی نیایند، بیرون آمده و باز قبای اصطفای «ولقد کرمنا بنی عادم1 ~~پوشیده و به درجهآ منتهای # ~~نیت و قصارای امنیت تدرج و ترقی کرده و از کشاکش روزگار سیاه کار در ~~حریم امن و امان # ~~پای نهاده و بعد کمال خست روح مجروح از هبوب نسیم مسرت از سر تازه شده ~~و دل # ~~پریشان از استماع فتوح نامه طرب سکون و7 آرامش تمام یافته و من نیز شکر ~~آن را بر اندازهآ # ~~وسع و طاقت خویش بهجای میآرم و قدم در راه «شکر المنعم علیک واجب» و از ~~روی کمال PageV01P104 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0105.png) # ~~کمال خلوص عقیدت میگزارم، از سر تا پای هر جزوی از اجزای تن من بلبلی ~~است ثنای # ~~این درگاهسرایان و هر موی در بدن من زبانی است دعای این بارگاه گویان، ~~به چه سبب # ~~اندیشمند و غمگین باشم و برای کدام چیز التفات بهخویش راه دهم: # غم کی خورد آن که شادمانیش تویی یا کی مرد آن که زندگانیش تویی # در نسیهآ آن جهان کجا بندد دلآن را که بهنقد این جهانیش تویی # کسی که دست در دامن سلیمان متمسک گرداند از آسیب طوفان باد چه باک دارد، ~~و کسی # ~~که یا بر بساط فریدون نهد از مضرت ماران ضحاک چگونه خایف و هراسان ~~باشد. # پادشاه اثر فکرت و انقسام خاطر بر صحیفهآ روی او واضح و لایح دید، اما با ~~خود اندیشید # ~~که اگر در تفتیش حال و در3 افشای راز با وی مبالغت نماید، نباید که ~~موجب خوفی شود و # ~~خشیتی بدو راه یابد که دفع آن بههر طریق ممکن نگردد و صفای مجلس به ~~کدورت بدل شود # ~~و رونق روزگار فتور تمام پذیرد، برای ادراک این معنی یکی از ندما را که ~~اساس محبت # ~~وزیرزاده با او استحکام پذیرفته بود و محرم راز و مخزن اسرار او شده، ~~فرمان داد و خود سر # ~~بر بالین استراحت ms082 و بستر خواب نهاد. # ندیم مذکور فرط ملاطفت و وفور مجالست5 در میان آورد و از وزیرزاده سبب ~~اندیشه و # ~~ضجرت و اضطراب و قلق سؤال کرد. وزیرزاده گفت: پدر و مادر من در ملک روم ~~بودهاند، # ~~در شجرهآ نسبت ایشان جز من ثمری و بر گلین دولت ایشان جز من زهری نبود ~~و از غایت # ~~محبت و شفقت عمر عزیز برای مطالعهآ طلعت2 من خواستندی و بهسان مردمک ~~دیده یک # ~~لحظه مرا از چشم خویش دور نداشتندی و از جوهر جان عزیز گرامیتر شمردندی ~~تا گردش # ~~سیهر غدار و بیداد روزگار جفاکار سنگ جفا بر ساغر مقصود ایشان زد و میل ~~بی مهری در # ~~چشم امید ایشان کشید، و مرا چنان که2 پیش از این ذکر آن مشرح و مبین و ~~مکیف و مفصل PageV01P105 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0106.png) # ~~بهادا و تقریر پیوسته است، از ایشان چون آدم از روضهآ رضوان و خاتم ملک ~~از سلیمان و # ~~موسی کلیم از خضر و فقر از قارون و یوسف از یعقوب و صحت از ایوب جدا ~~کرد: # و ماعت إذا شمرت ذیلی مودعا ذراکم و دمعی کالغمام یصوب1 # فلا تتقوا لی بعد ذلک فی الهوی فانی فی دعوی الهوی لکذوب # زنده میمانم و از خاک درش مانده جدا ### | الحق انصاف توان داد که کاری عجبب است # ~~شاخ امل ایشان بیثمر و صدف مراد ایشان بی گهر گردانید، و هیچ روشن نشد ~~که بعد # ~~مفارقت من احوال ایشان بر چه انجامید و زمانه مشارب صافی عیش ایشان را ~~بهچه نوع مکدر # ~~کرد و مدتی مدیدست که شب یلدای فراق بهصبح وصال عقیم گشته است و امید ~~وصول # ~~به خدمت ایشان چون صبر از منزل دل رخت بربسته و اختر سرور و سلوت در ~~احتراق افتاده و # ~~خورشید جور و بهجت در عقده متواری مانده، و مرا یاری طاقت هجران ~~نماندست و # ~~بی حصول ملاقات اسره ایشان ابواب مسرت بر من چون در بهشت بر دوزخیان ms083 ~~مسدود شده. # و لولا رجال الوصل ما غش ساعة ولولا رجاء الطیف ما تهجع # ~~مؤلف گوید: # چو گل دمی دل پژمردهام نمیشکفد صبا نسیم تو تا سوی من نمیآرد # ~~من از فراق تو جان دادهام ولی دو سه روز امید دیدن روی تو زنده میدارد # ~~و از غایت حیرت نه دست از پای میشناسم و نه روز از شب تفرقه میکنم، هم ~~دل # ~~از آتش جدایی بر صفت عود میسوزد و هم تن از محنت تنهایی مانند شمع می ~~گذارد، شجرهٔ‌ # ~~خبیثهآ رنج فرقت در جویبار عیش سر بر زده است و مغیلان درد شوق در سینه ~~پیدا آمده و در PageV01P106 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0107.png) # ~~این اندیشه سراسیمه و در این فکرت متحیر ماندهام که چه تدبیر سازم و ~~کدام حیله پردازم که # ~~دست من بهشاخ مقصود رسد و ثمرهآ مراد در دامن افتد، بیت: # و کدت أطیر2 من شوقی إلیکم وکیف یطیر مقصوص الجناح # مؤلف گوید3 # چو مرغ اگر پر و بالی بروید از تن من بر آستان وصال تو آشیان سازم # اما امروز مرا حکایتی غریب و افسانهای عجیب یاد آمده است، میخواهم تا آن ~~را برای # ~~ادراک آن سعادت نامتناهی و دولت بی کران وسیلتی سازم و به جهت حصول این ~~کام و نیل این # ~~مرام ذریعتی5 پردازم تا مگر این نیم جان سوختهآ آتش فراق را که در ~~گرداب ضجرت و تنگنای # ~~حیرت و وحشتکدهآ جدایی و زندان تنهایی از نعمت نجات مایوس مانده است از ~~پردهآ غیب # ~~لطیفهای روی نماید و دست مساعدت ایام بند ابد فراق از پای او بگشاید، ~~بیت: # چه خوش است ارزوی من یارب تو بدین آرزو مرا برسان # و این حکایتی است که مثل آن’ در طراوت عبارت و غرابت معانی و حسن تلفیق و # ~~زینت ترکیب گوش هیچ افریده نشینده و چشم هیچ سخنوری باریکبین نظیر ان ~~در کتب # ~~حکمای هند ندیده و اگر بهر روشن ضمیر دیوان سپهر برین به ms084 قلم گوهربار ~~از زر محلول # ~~خورشید بر لوح سیمین ماه انور تحریر کنند هم درخور بود، و اگر سخن ~~طرازان سواد هفت # ~~کشور که کواکب ثواقب آسمان بلاغتاند، به خامهآ درر نثار انصاف از سیاهی ~~دیدهآ جهان بین # ~~بر بیاض کافوری چشم نگارند هم لایق،، لفظ و معنیش چون شکر با شیر، و آب ~~با شراب # ~~امتزاج یافته و نظام کلماتش از سلک درهای آبدار نشان داده، «خیاها من ~~روضة غناء و ترتع فیها # ~~النواظر و ینجلی نسیمها ضد الخواطر أنتظمت فوائد ألفاظه9 و لاانتظام ~~عقدالثریا علی جید السماء و رقت PageV01P107 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0108.png) # ~~البدائع معانیه و لارقت السلاف المقطوبة بالماء افترحه بالبلاغة عن ~~مباسمها و تعطرت الآفاق بنفحات نسائمها # ~~قادت أزمة1 القلوب الیها واستوطنت جنود الأرواح لدیها و لاعیب بید آنها ~~بتحرات من عیب یرد سهام # ~~عیون السوء عن جمالها و کماها). # هر حرفی از آن2 سرمایهآ فضلای سحبان بیان3 و هر لفظی از او متضمن فواید ~~بی کران، و # ~~هر نقطه تعویذ جان و تمیمهآ روان، و ایراد آن جز درخور حضرت پادشاه ~~نتواند بود، # ~~اگر به تجدید آفتاب2 عنایت بینهایت خویش بر سر من نور افشان کند و ~~سایهآ رعایت خود # ~~بر حال من محدود گرداند و بهمرحمت اجازت مسیر در وطن معهود و مراجعت ~~طرف # ~~مألوف مستبشر و مستظهر کند، بهتقریر این سمر بی نظیر حسن منادمت ~~بهاظهار رسانم، چنان که # ~~حلاوت استماع آن تا منتهای حیات دهان جان را شیرین دارد، و هر بار که ~~به تصفح مقرون # ~~شود و مقبول و مرغوبتر از کرت اول نماید، و چون امید عاشق هر گز کهنه ~~نگردد و مانند # ~~وعدهآ وصال معشوق همواره نصیب روح بهدل و روح رساند. # در حال ندیم از پهلوی وزیرزاده برخاست و نزدیک پادشاه رفت و ماجرا را9 ~~صرفا بعد # ~~حرف بهمؤقف عرض رسانید. # پادشاه را آرزوی شنیدن آن حکایت بهغایت غالب گشت، وزیرزاده را پیش خواند ~~و اتمام # ~~مرام او را بر ms085 ذلت کرم10 عمیم خویش قبول کرد و به گفتن آن اشارت راند. # وزیرزاده در مؤقف خدمت شمع آسا بر یک پا ایستاد11 و درج دهان را به مفتاح ~~سخن # ~~برگشاد، و در شاهوار این حکایت را از گنجینهآ طبع بر بساط شاهی نثار ~~کرد، چنانچه پادشاه # ~~از لطافت لفظ و وقت معنی آن متحیر بماند، و صدق دان من البیان لسحرا» ~~از مطاوی و مضامین PageV01P108 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0109.png) # ~~آن فرو خواند، و لطایف مواهب و غرایب و غایب مجدد در حق وزیرزاده بذل ~~فرمود، و انواع # ~~کرم و اصناف1 نعم شامل حال او گردانید و به مساعی مشکوره2آ پادشاهانه ~~او را بهمادر و پدر # ~~او3 رسانید. # ~~حکایت5 گفت: آوردهاند که شهر بتیهان که معظم ترین بلاد5 جنوب است و در ~~اقلیم هند # ~~هیچ شهری مستحکمتر و مصری وسیعتر از آن کسی نشان نداده، از غایت وسعت، ~~عالم # ~~دیگرش میخوانند، و بهلطافت هوا غیرت خلد برینش میدانند؛ هوای شافی ~~آنچنان معتدل که # ~~صورتهای ایوان را مسیح وار جان بخشیده و آب روانش چنان خوشگوار که چون ~~آب حیات # ~~در تن مردم عمر جاوید پدید اورده، هر کوی چشمهٔ‌ شیرین و خوش و هر سوی ~~باغهای منزه # ~~و دلکش، شعر: # و جنان کأنما نشرتفوق ثراها حریرة خضراء # أعین النرحبس الجنی نجوم....... ......8 # گر تماشا می کنی برخیز کاندر باغ مست ### | ابر چون مشاطهای و باد چون جلوه گری # تو هر آن جانب که رو آری ز بس نقش بدیع ### | جبرئیل آن جا بگستردست گویی شهپری # هست هر شاخی به زیبایی در او چون طوطیی ### | هست هر حوضی به نیکویی در او چون کوثری # ~~صفای آب جیازش بدان حد که شمار ذرات خرد ریگ1 در قعر آن بی احتمال ~~مشقتی در # ~~شب تار میسر می گشت و صیاد ماهی از غور آن بهاختیار دل بیرون میآورد. PageV01P109 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0110.png) # و ماء إذا آبصرت منه صفاؤه حسبت نجوم اللیل ذابت سویلا # رأیت سیوفا قد سللن علی ms086 الثری وصارت لها أیدی الریاح صیاقلا # آب حیوان چو دید آب روائش از حیا روی در نقاب کشید # از کمال صفا در او یک یک حرکات سپهر گشته پدید # گر بر او2 بگذرد خیال بهشب2چو در آیینه روی بتوان دید # ~~فرش زمین او همه از زمرد سبز، تو گویی ساکنان را بر فراز آسمان عمارت ~~بیوت دست # ~~داده است، یا خود جرم زمین قابل عکس سپهر برین شده و دیوارها از بلور ~~سفید، تو پنداری # ~~که جادوان بوالعجب از جوهر مصفا آب برآوردهاند، یا خود غواصان دریای ~~حکمت و دقت # ~~صنعت به آب دستی آب را بهسان سنگ یاقوت انجماد داده، سواد انوار بساتین ~~زر نگارش در # ~~ازدیاد قوت بصر صدق مضمون «النور فی السواد»1 روشن گردانیده، تراکم ~~اشجار حدایق پر # ~~ازهارش روی زمین را از تاب افتاب جهان سوز فراغت و امن بی کران بخشیده، ~~شعر: # هواء کأیام الهوی لایغیبه7 نسیم کلحظ الغائبات علیل # و آرض حساها لؤلؤ وترابها تضوع مسکا والریاح شمول # ~~مجمع حکمای ارسطو حکمت و منبع علمای شریف منزلت یونان از رشک زمین # ~~پرحکمتش خو را در آب محیط غرق کرده، مصر در سوز فراق روی عزیزش جامه در ~~نیل زده # ~~و در آن شهر پادشاهی بود: # ~~تاج بخشی که گذشتهست ز گردون قدمشتنگنایست جهان بهر سواد حشمش # ~~بس نماندست که سازد فلک سر مه مثال سر مهآ دیدهآ خورشید ز خاک قدمتش # ~~و آن که گیسوی پریشان عروس ظفر است روز کین پرچم شب رنگ فراز علمش ~~PageV01P110 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0111.png) # ~~خسروان ربع مسکون به زمین بوس درگاه آسمان جاه او مفاخرت مینمودند و ~~پادشاهان # ~~بحر و بر از مهابت شمشیر آبدار او زمین کردار سر بر روی آب میافکندند، ~~بیت: # شاهان سرافراز نهادند بدو روی رایان قوی رآی سپردند بدو مال # ~~آیین عدل کامل او1 نفس را زنگ زدای روی آینه میساخت و آب روان را به ~~آتش سوزان # ~~آشنایی می داد، باد صبا که گره ms087 گشایی غنچه عادت اوست بردن نسیم گل از ~~صحن چمن میسر # ~~نمیشد، شیرژیان که خوردن دل آهوان سیرت جبلی او بود، سوگند بهجان ایشان ~~میخورد، # ~~باز اگر در عهد معدلتش بیمار گشتی از غایت خوف آرزوی تیهو در خاطر ~~نگذرانیدی و عقاب اگر # ~~از آتش جوع سینهاش کباب شدی چشم طمع بر امید طعمه بهسوی صعوه باز ~~نکردی، شعر: # ~~لقد بسطت فی الأرض عدلا خصاله بهأسلفت اسارها و طیاوها3 # ~~فلک که عادت او بود کج روی امروز چنان ز هیبت عدلش بهپای راست ستاد # ~~که دور گر نبود با ستیزه کاری طبع کند پدید مزاج وفاق در اضداد # ~~سیاست جهانگیر او که همیشه بر فتنه دندان دارد، دهان عدوان و بازوی ~~میمنه و میسرهآ # ~~سپاه بزرگ ختن خرد میشکست، نوک پیکان خدنگ کوه گذار او تن لطیف باد را ~~مانند توز # ~~کمان هزار جای میخست، تیغ آتشبار برق5 از بأس حدت1 شمشیر آبدار او در ~~میان ابر زمان # ~~زمان می جست، شعر: # ماض ولم یمضه ید فارس بطل و مصقول وان لم یصقل # یغشی الوغ فالترس لیس بجنة من جده والدرع لیس بمعقل # فکأتما سود النمال و حمرها دبت باید فی قراه وارجل # همی بهدفتر بردم صفات رزم تو را بدو رسیدم خون شد مداد بر دفتر # نخست بار که از کان او گذشت فلک بریده یافت شب و روز را ز یکدیگر ~~PageV01P111 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0112.png) # نعوذ بالله اگر یاد او برد یأجوج بریده گردد صد جای سد اسکندر # ابر نیسان چون کف1 بگشاید باریدن از آن2 چشم نتوان داشت، اما ابر دستش ~~طرفه ابری # ~~که همه وقت گشاده بودی و گوهرهای آبدار باریدی، دریا تا سائل دست از ~~جان خویش # ~~نشوید و آب از سرش نگذرد، دری از وی بهدست نتواند آورد، بحر جودش عجب ~~بحری # ~~است که دامن امیدواران را پیش از سؤال هم به بذل گوهر جان و هم بهدادن ~~درهای بی کران # ~~مشحون و مالامال گردانیدی، انعام ms088 عام او بهساکنان تری و خشکی رسیده و ~~در هنگام شهادت # ~~هیچ کس از زبان او لانشنیده: # نگفته جز نعم اندر جواب اهل سؤال بلی نگوید تا بر زبانش لا نرود # بقود بسط الکف حتی لو أنه أراد نقباضا لم تحیه3 أتامله # هیچ عیبی نداشت جز همین که یک عیب هم نداشت، تا دیدهٔ‌ بد را سپندی و تیر ~~چشم # ~~زخم را سپری بودی: # شخص الانام إلی کما لک فاستعد من شر أعینهم بعیب واحد # و در مجلس او از هر علمی که در بسیط جهان است ارباب دانش و اهل فطنت سخن # ~~میراندند و در بیان هر هنری و تقریر صفتی ساحری مینمودند. اما دو سخن ~~بیشتر بودی، # ~~یکی آن که در کرم بر جهانیان باز دارید و دوم آن که بهسوء اخلاق و ~~بیدادی دل کسی را # ~~میازارید، چه بعد انقضای ایام حیات مردم آثار خیر و شر در روزگار ~~باقیماند و ذکر آن بر مثال # ~~سخن در افواه خواص و عوام افتد، اما نیکوکار را به آفرین فراوان و ~~بدکردار را به نفرین بی کران # ~~یاد می کنند، بیت: # تزود من الأیام خیرا فإنه إذ امضی یوم فلیس بعائد4 # آن خسروان که نام نکو کسب کردهاند رفتند و یادگار از ایشان جز آن نماند ~~PageV01P112 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0113.png) # زنده است نام فرخ نوشیروان به عدل1 گرچه بسی گذشت2 که نوشیروان نماند # خیری کن ای3 فلان و غنیمت شمار عمر زان پیشتر که بانگ برآید فلان نماند # و او را پسری بود کشورگیر نام که جمالی به کمال و طلعتی در زیبایی بی ~~مثال داشت، # ~~آفتاب از پرتو جبین دولت نمایش نور اقتباس کردی، مشتری از عکس ناصیهآ ~~همایونش نصاب # ~~سعادت به جهانیان دادی،، دلایل رشد و نجابت از صفایح اقوال او واضح و ~~مخایل کمال و5 # ~~فطانت در محاسن افعال او لایح، و هم در زمان صبی و اوان نشو و نما نسیم ~~صباح # ~~جهان گشایی از بساتین شمایل ms089 پسندیدهآ او بهمشام جان میرسید و اختر سعد ~~سعادت و اقبال # ~~از اسرهآ مبارک او طلوع می کرد، شعر: # فی المهد ینطق عن سعادة جده أثر النجابة ساطع البرهان # روزی پادشاه بر تخت عرش آسای سلطنت و چهار بالش آسمان سای مملکت، بار ~~داده # ~~بود. کشورگیر را بهموجب «من ادب اولاده ارغم حساده»8 برای تلقین امور و ~~آداب ملک داری و # ~~تعلیم رسوم و شرایط شهریاری چون دولت و بخت روزافزون به مجالست خویش ~~اختصاص # ~~ارزانی داشته و در حجر شفقت نشانده و ملوک کبار و خانان نامدار و دیگر ~~خلق بی شمار # ~~از هر صنف در صفوف خدمت جوز امثال، کمر اطاعت و امتثال بر میان جان ~~بسته و به پای # ~~بندگی بر حسب اختلاف مراتب و تفاوت درجات خویش دست بر دست ایستاده: # تصادم تیجان المولک بیابه و یکثر فی یوم السلام ازدحامها # ز بس هجوم سلاطین چنان شدست درشکه آفتاب بهصد حیله یابد آنجا بار # کسی گمان نبرد در جهان ز انصافش که بر دلی رسد از گردش سپهر آزار ~~PageV01P113 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0114.png) # گاه به استماع قصهآ دعاوی رعایا که ودایع آفریدگار و رعایت جانب تألف و ~~استمالت # ~~ایشان به موجب رکلکم راع و کلکم مسیول عن رعیته، واجب و لازم، مشغول می ~~گشت و در باب # ~~هر یک بر طریق نصفت و نهج معدلت بهموجب امر جزم «فآحکم بین آلناس ~~بآلحقا2 حکم # ~~می فرمود، و گاه نظر سخط و غضب در کار ظالمان بدخصال که تحریک و تأدیب ~~و تعذیب و # ~~تشدید ایشان به مقتضی «ولکم فی القصاص3 حیات سبب حصول امنیت ارواح ~~جهانیان و موجب # ~~اطمینان قلوب و بقای طبقات عالمیان است و آیت کلام مجید و فرقان ~~«وسیعلم الذین ظلموا أی # ~~منقلب ینقلبون » از وخامت عاقبت ایشان مبنی و مصروف میساخت و بر ~~اندازهآ جرم و # ~~خطای این طائفه فرمان نافذ می گرداند : # بسفک الدماء یا جیرتی تحفن الدماء و بالقتل تنجو کل نفس من ms090 القتل # چون مجلس حکم به آخر رسید و خاطر حق پذیرش را از نوازش متظلمان و گزارش # ~~متعدیان فراغی تمام حاصل آمد، فرمان داد تا برای دفع اثر ملالت مجلس ~~طرب و بزم سرور # ~~از خلد برین دلکشتر و از هرچه خوش خوشتر، ترتیب کردند و اسباب مسرت از ~~هر نوع # ~~موجود و مهیا گردانیدند: # یا مجلسا جمع المحاسن کلها فتفقا صرت عن وصفه الأفکار # فیها البروق من الطلا ابریقه ها یجلی الظلام ویخطف الأبصار # تجلی النجوم حسابها فسمائها کأس علی أیدی السقاة یدار # شمس و لکن لا کسوف یفلها مر و لکن لیس فیه سحرار # تتجاوب الأوثار من عیدانها فیه کما ترتم الأطیار # از عکس چهرهٔ‌ دلگشای ساقی ماه رخسار صحن مجلس بهسان لاله زار مینمود و # ~~خورشید درفشان از غیرت جمال آن تافته میشد2 و زرد روی گشته، از غایت ~~خجلت در زیر PageV01P114 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0115.png) # ~~زمین فرو میرفت، و ماه در پیش عارض نورگستر او خود بههیچ وجه برنمی آمد ~~و بر برگ گل # ~~و نسرین از سنبل طرهآ پرتاب سایه میانداخت و سپاه زنگ را بر لشکر روم ~~به تاختن میفرستاد # ~~و از زلف و رخسار اجتماع لیل و نهار بهجهانیان واضح و مبرهن می ~~گردانید، شعر: # فالوجه مثل الصبح مبیض والشعر مثل الیل مسود # ضدان لما استجمعا حسنا والضد یظهر حسنها الضد # تافته از دو زلف او سنبلخجل از روی چون بهارش گل # از دهانش بهگاه خندیدن گل به خروارها توان چیدن # از می عشق او خرد سرمست دیده از رویش آفتاب پرست # تنش از نازکی ز بار نظر کسوت خون کشد چولاله به بر # ~~هر که در ابروی کمان مثالش نظر می انداخت ماه نو را در گوشهآ نسیان می ~~نهاد و جز بهزه # ~~و احسنت زبان نمی گشاد و هر که در قامت تیر اعتدالش تیز می نگریست بر ~~راستی بالای سرو # ~~به صد طعن فراوان می کرد و از قد صنوبر چشم برمیدوخت، ms091 و تن لطیفش از ~~غایت نازکی # ~~به آسیب نسیم صبا علیل و1 چون گل از صدمت تندباد مجروح میگشت، و لب ~~ظریفش از اثر # ~~اختلاف انفاس مانند دهان جام شراب بهخون آلوده میشد، و دستش از عکس ~~بادهآ ارغوانی # ~~رنگ یاقوت احمر می گرفت: # یدیر کاسین من لحظ و مبتسم لعینها عن حباب تفره الرمل # و ینشی مشیة النسوان من ترفکانما قد من طرفه بمثله # ~~و از ساغر سمین صهبا لعل مذاب در کام حریفان میریخت و چشمهآ آفتاب ~~تابان را با ماه # ~~درخشان قرار میداد: # یقولون ثب و الکأسر فی کف أغید و صوت المثانی والمثالت2 عالی # فقلت لهم لو کنت اصررت3 توبة و أبصرت هدا کله ابتدالی # ~~و بادهآ خوشگوار کار طرب و نشاط را آب میداد و گره غم و اندوه از دلهای ~~تنگ # ~~می گشاد، آن باده که اگر بقیهآ جرعهآ آن در زمین زمن5 افتد از غایت ~~مستی چون فلک بی قرار و PageV01P115 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0116.png) # ~~آرام گردد، و اگر قطرهای از آن کام عقل کل بچشد جز در روز نشور روی ~~هشیاری نبیند، # ~~تلخیی که ارباب طبع لطیف و اصحاب عقل شریف شیرینتر از جان عزیزش تصور ~~می کنند و # ~~از غایت عزت بهای بکی جرعهٔ‌ آن به ملک جهان ارزان می شمارند. عجب آتشی ~~که خواص آب # ~~حیات در اجسام ظاهر کند و شگفت آبی که رخسار نوشندگان را رنگ آتش دهد، ~~از عکس # ~~حباب آن اوج هوا سپهری پر از کواکب انوار و جرم زمین معدن یاقوت احمر ~~مینمود و نسیم # ~~روح پرورش اطراف جهان را به روایح عبیر و عنبر و نفحات مشک اذفر چون ~~کلبهٔ‌ عطار # ~~می گردانید، جرمش از غایت صفوت و کمال لطافت با هوای صافی دم مساوات و ~~مواخات # ~~میزد، و رنگش از فرط روشنی و حمرت از رنگ یاقوت رمانی فائق و راجح ~~مینمود، هم # ~~از رنگ رخسار معشوق گلعذار نصیبی کامل حاصل کرده و هم از ms092 گونهآ اشک ~~خونی عاشق # ~~نصابی تمام بهدست آورده، از وفور رقت و لطافت، قوت باصره از ادراک آن ~~عاجز و قاصر # ~~می گشت، نظم: # حبذا بادهآ طربانگیز کرده بازار لهو و عشرت تیز # بزم از او چون ریاض خلد برین وز نسیمش دماغ مشک آگین # از لطافت چو می کنند بهجام میتراود برون چو خوی ز مشام # از صراحیش اگر نباشد بند رود از لطف تا بهچرخ بلند # ساغرش چون نهند اندر دست هم ز بویش شود خرد سرمست # گر از او قطرهای چکد بر سنگ همچو یاقوت سرخ گیرد رنگ # نه عجب فکر را خیالش اگر کسوت لاله گون کشد در بر # مست از او گر نگشت ساغر هم از چه از دست میشود هردم # و ساغر مالامال مانند ساغر لاله خالی می نمود و جام بلورین از عکس بادهآ ~~گلگون لباس # ~~ارغوانی میپوشید و از چشم پر اشک خونین عشاق نشان میداد، و هرچند مردم ~~دیده تیز # ~~مینگریست از غایت صفا باده را از جام و جام از مدام فرق نمیتوانست کرد، ~~و چون امتزاج # ~~شعاع مهر کامل ضیا با اجزای هوا با صفا مینمود، تو گفتی شراب خوشگوار ~~بر کف دست ساقی # ~~بی ساغر ایستاده است و یا عکس چشم خروس در آبدان افتاده، «زجاجة کالدرة ~~البیضاء»3 PageV01P116 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0117.png) # تخفی1 علی العین من الصفاء کأنها صیغت من اهواء # مترعة بقهوة الحمراء تریکها قامت بلا اناء # فیالها من احسن الأشیاء تکاد تلهیک عن الضیاء # ~~و مغنیان زمره الحان در مجلس چون باغ رضوان نواهای دلفریب و شیرین به ~~گوش ساکنان # ~~قبهآ زمردین سپهر می رسانیدند و گوشهنشینان صومعهآ فلک را در مسرت و ~~نشاط میآوردند. # تتجارب الأوثار فی أکنافها تحمیمها إلأقمار بالألحان # و تطیر إنفسنا لها فرحا فقد جعلت نکالها الاحیار بالأشجان # مطرب از نغمههای داؤدی دل همی برد و جان همی بخشید # کرده بس رهزنی و در پرده پردهآ صبر عاشقان بدرید # ~~و دست چنگی بر اوتار ms093 مانند گدا غازیان رسن بازی می کرد و به نواخت ~~پردههای راحت # ~~افزای جانهای مستمعان را در چنگ می آورد و از کمال سحرسازی بهزدن رگهای ~~چنگ خون # ~~چون فصاد بر زمین می ریخت و چنگ در مؤقف خدمت بر یک پای استاده بهصد ~~زبان نوای # ~~خسروانی می سرایید و از لطافت آواز بشارت حیات2 جاودانی به گوش جان ~~میرسانید، تو # ~~گفتی بر تن سیمین ترک خطا از غایت مخافت رگهای خشک بیرون آمده است، و ~~یا زالی # ~~است که از فرط ضعف قامتش مانند کمان رستم انحنا پذیرفته و در تنش جز ~~استخوانی و # ~~پوستی بیش نمانده، شکلش چون ابروی پیران سالخورده که از کبر سن مژههای ~~چشم شان # ~~فرو هشته باشد، مینمود و از ظهور پیکر قوس قزح بههنگام باریدن قطرات از ~~ابر نیسان7 # ~~حکایت میکرد، اگرچه از دست چنگی زخمهای پیاپی خورده اما هیچ وقتی با وی ~~از پرده PageV01P117 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0118.png) # ~~نیامده و مانند شرمساران سر بالا نکرده، و1 رباب طربانگیز از بیم زخمهآ ~~رامشگر رگ راست # ~~نهاده بود3 و در بر او چون معشوق نازنین در کنار عاشق غلتیده، از بس ~~زحمت گوشمال تنش # ~~چوبی خشک گشته و از اسیب زخمهای تیز خنجر پیکر استخوانهای اندام او ~~ظاهر شده، # ~~طرفه خزینهداری که همیشه خزینهٔ‌ او بر دست راهزن بوده و از غارت و ~~تاراج مصون و # ~~محروس مانده، شگفت عودی که آتش در دل عاشقان زند و دود از سینهآ بیدلان ~~برآرد، مگر از # ~~سبب ربودن نقد جانها دستش را بهرشتهها محکم بربستهاند و بهتهمت ریختن ~~خون دلها # ~~جسدش در فام کشیده، با چندان خزینه همه عمر بهتهی شکمی تن درداده و ~~پیوسته در پیش # ~~وضیع و شریف مانند سائلان دست کفچه کرده، و از ترددهای خاکش چشمهها چون ~~خون5 # ~~از دیدههای مردمان روان داشته و تارهای دقیقش به کشف دقایق نوای سبز ~~اندر سبز ذنبول # ~~نهال نهاد. مدقوق را بهنضارت و خضرت صحت بدل گردانیده، ms094 تو گفتی بر ~~صفحهآ کاغذ چینی # ~~خطهای مسطر کشیدهاند و یا برای نسیج دیبا و حریر تارهای ابریشم خطای ~~خراز کرده و # ~~کمانچه بنواخت تیری رأس2 تیرهای جگردوز بر دل مشتاقان میزد، و در بیان ~~پردههای باریک # ~~پرده باربد و نکسیا می درید، گاه چون فریاد در درد فراق شیرین نالههای ~~زار برمیآورد و گاه # ~~چون مجنون از رنج اشتیاق لیلی آههای حزین برمی کشید و شکل کمان بر ورق ~~ماه پیکر او تو # ~~گفتی زورقی است بر روی آبگیر مستدیر سرنگون مانده، و در حال لعب از دست ~~گوی بازی # ~~در میدان سیمین چوگانی منکوس افتاده و تارها در زیر آن راست چون تیرها ~~بهزه کمان # ~~پیوسته مینمود و بههنگام کشش مانند تیز طغانه آوازی غریب بهسمع خلایق ~~میرسانید، # ~~عجب کمانی که تیرهاش مانند تیر کشتی بر جای است و خود مدام میرود، عجب ~~تیری که # ~~بی مدد پر و معونت پیکان در دل اهل ذوق بی خطا مینشیند، رباعی: # هستند دو شخص چون دو پیکر شده مست ### | کوژست یکی بهقامت و دیگر یست PageV01P118 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0119.png) # برداشته هر دو را یکی شاهد خوش ### | چون خورشیدی بدر و هلال اندر دست # و نای فرحت افزای بهدهان بی زبان الحان داؤدی بلند برمی کشید و بههر دمی ~~جانی نو در # ~~قالب مردم میدمید، تنش مانند تن دلیران رزم آزمای از آسیب زخمها مجروح ~~شده، دهنش # ~~چون درج دهن معمران2 دراز بقا از جواهر اسنان2 خالی مانده، بوالعجب ~~پیکری که دهانش بر # ~~سر و چشمش زیر شکم است، طرفه بی سری که نطقش دافع اندوه غم است، همه تن ~~چشم # ~~دلی از مردم دیده بینصیب، هر چشمش هزار بار خوش آوازتر از عندلیب، و دف ~~از زخم # ~~طپانچهٔ‌ مطربان فریاد و غوغا برآورده و از ضرب دست مغنی در نفیر1 و ~~ناله شده، آفتاب # ~~پیکری که از حرارت غم سوز مجلس طرب را گرم میداشت و آواز بدیع جلاجل ~~عقل ثابت7 # ~~قدم ms095 را در اهتزاز و پای کوفتن میآورد، اگر صدبار سیلی8 از دست رامشگر ~~خورد هم، بر وی # ~~زبردستی جوید و اگر همه روز طپانچه به رخسار او زند از او دست نشوید. ~~هم در اثنای این # ~~مغنیه9 ماه پیکرنام که پیکر ماه تمام در مقابله روی چون آفتاب او ناقص ~~و بینور مینمود و # ~~به گشاد تیر غمزهٔ‌ مرد افکن از کمان ابرو پیوسته دلهای گوشهنشینان با ~~صلاح را مانند آماج # ~~خسته و مجروح می گردانید: # فکأنها فی عهد یوسف قطعت قلوب رجال أکف نساء # گشاده طاق ابرو تا سر دوشکشیده طوق غبغب تا بن گوش # کرشمه کرد نی با دل عنان زن خمارآلوده چشمی راه جان زن # رخ تازه چون گلهای دلآویز گلاب از شرم آن گلها عرق ریز # ز خاطرها چو باده گرد میبرد ز دلها چون مفرح درد میبرد PageV01P119 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0120.png) # با هزار خروار نگار در پیش آن خسرو روزگار برای پای کوفتن درآمد، پادشاه ~~چون او را # ~~به غایت آراسته دید گفت، بیت1: # بهروی خود که راحت بخش جانهاست بگو او را چنین زیبا که آراست؟ # چه آثار صنعت مشاطگان حسن آرای و نقاشان چیرهدست در تزیین عروسان دلربای ~~و ماه # ~~رویان مهرلقا بسیار در نظر امده است و بهسان حسن و زیبایی تو بیاندازه ~~معاینه شده اما مثل # ~~این آراستن بدیع بههیچ وقتی ندیدهام و به گوش نیز نشنیده، شعر: # حریف مجلس ما خود همیشه دل میبرد علی الخصوص که پیرایهای بر او بستند # ماه پیکر جواب داد: # که ای مولای تو صاحب کلاهان به خاکپای تو سوگند شاهان # جهان اندازهآ عمر درازت سعادت یار و دوران کارسازت # نقاشی2 از شهر سراندیپ رسیده است که در این فن بر نقاشان چین قلم آسا ~~زبردستی # ~~م جوید و بهدقت هنر مانند نقش دیوارشان بیکار می گرداند، خامهآ نقشبندش ~~غیرت افزای # ~~جان آذر3 گشته و طبع رنگ آمیزش روان مانی را در دریای حیرت افکنده، نقش ~~صورت ms096 هر # ~~جانوری که بر روی کاغذ بنگارد دو چشم بیننده آن را جانور حقیقی پندارد ~~و هر پیکر که نقش # ~~آن صورتگران عالم را بر تختهآ خاک صورت بندد به قلم روان شکل آن را بر ~~سطح آب هرچه # ~~زیباتر بنویسد، نظم: # قلمزن چابکی صورتگری چست که بی کلک از بنانش نقش میرست # چنان بودش بهصنعت آبدستی که بر آب از لطافت نقش بستی # این اثر دقت صنعت و نتیجهٔ‌ کمال هنر اوست، و یادشاه بعد آن که بهزخم تیغ ~~جهانگیر و # ~~به گشاد تیر تدبیر بیشتری از اقالیم بحر و بر و ممالک هفت کشور در ~~قبضهآ قدرت و دست # ~~تصرف آورده بود و در حل عقد و قبض و بسط امور و مصالح آن فرمان نافذ و ~~جاری گشته، # ~~لشکرها بیشتر از سیارات افلاک و افزون تر از ذرات خاک به مصاحبت یک ~~وزیر و یک # ~~سرلشکر برای فتح سراندیپ که بهقوت دریای عمیق و کوههای رفیع استخلاص آن ~~در تأخیر # ~~افتادست، روان کرده و ماجرای حال نقاش و ذکر آن عساکر را در دل پادشاه ~~مجدد گردانید، PageV01P120 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0121.png) # ~~پادشاه با خویش اندیشید که آن وزیر و سرلشکر را برای ضبط سراندیپ روان ~~کردهام و # ~~به اعتماد کرم بخشنده فتح و ظفر ایشان را بدان طرف فرستاده، مدتی مدید ~~و عهدی بعید # ~~بگذشت که عرایض ایشان مشتمل بر کیفیت مجاری احوال و متضمن مجددات اخبار ~~بهما # ~~نرسیده است و از پرداخت امور و اتمام مهمات آن جانب بر رأی ما هیچ روشن ~~نشده و پیش # ~~از این در حضرت ما چنان باز نموده بودند که پادشاه سراندیپ لشکرهای ~~منصور را چند # ~~گاهی بهوعدهٔ‌ اطاعت و فرمانبرداری و دادن پیلان کوه شکوه و اسپان ~~دریایی و تتاری و # ~~فرستادن جواهر قیمتی و اموال فراوان و نفایس دیگر بداشت و اسباب ~~حصارداری و عدت # ~~محاربت و مقاتلت هرچه تمامتر ساخته و مهیا گردانیده، آخرالامر از سخن ~~خویش رجوع کرد ms097 # ~~و بهوساوس شیطانی و غرور جوانی خلف وعده را مستحسن پنداشت و ندانست که ~~درخت # ~~خلاف را ثمره صورت نتواند بست، و هر که تخم امید در زمین غدر و بی ~~وفایی ریزد، جز خاک # ~~او را هیچ چیز بهدست نیاید و بهنزد اهل خرد و حصافت مکان اعتماد و محل ~~وثوق نماند و # ~~همیشه عواقب امور به وخامت و ندامت پیوندد و چون از پای درآید هیچ کس ~~او را دستگیری # ~~نکند: # کدر3 بالغدر صفایی کما یکدر الماء بمزج التراب # و الغادر الباعی له صرعة یسقط فیها کسقوط الذباب # سیرت غدره خوی مردان نیست حال غدار جز پریشان نیست # پایش از سنگ حادثه چو شکست هیچ کس مرد را نگیرد دست # با بقایش سپهر بستیزد خون او را بهخاک آمیزد # چه مردم کامل عقل طاهر5 اصل از او سمت غدر و نقصت مکر که در دیدهآ حشمت و # ~~عزت سفیدی و بر رخسار حریت و مکرمت سیاهی است، همه وقت خویشتن را به ~~جانبی دارد # ~~و رونق مناقب و شکوه مکارم خود را از این سیرت بد و خصلت کریه ناقص ~~نکند، تا دست PageV01P121 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0122.png) # ~~عنایت1 تقدیر برای شبدیز دولتش از جرم هلال نعل سازد و بر نیام تیغ ~~نصرتش از حمائل # ~~جوزا دوال بندد، و هم در اثنای این تفکر از ندمای پادشاه چنان باز ~~نموده که مبادا آن نقاش # ~~جاسوس و منهی پادشاه سراندیپ باشد که به بهانهٔ‌ نقشبندی بهنقش بینی ~~شهر و لشکر ما آمده تا # ~~اخبار کلی و جزوی که استماع کند که در صحیفهٔ‌ خاطر نقش بندد و به ~~پادشاه سراندیپ # ~~بر ساند. # پادشاه بهشنیدن این سخن متبسم گشت و با ندیم گفت: هر آینه صدق اخلاص و ~~هوا # ~~خواهی این اقتضا کند که هرچه در گمان مضرت ملکی تواند بود در پیش خاطر ~~آری و از # ~~امثال آن اندک و بسیار آنچه مشاهده و معاینه کنی یا از کسی بشنوی، بر ~~ضمیر ms098 انور ما روشن # ~~گردانی، چه بقای تو بهبقای ذات همایون متعلق است، و سود و زیان تو ~~بهسود و زیان ما باز # ~~بسته، و پادشاه بهمنزلت بیخ درخت و اعیان و ارکان بهمثابت شاخهاند، ~~مادام که بیخ محکم و # ~~استوار بود هر آینه سرسبزی و نضارت شاخها فتور نپذیرد و اگر «نعوذ ~~بالله» از صرصر حوادث # ~~و سموم نواتب در بیخ خللی فاحش راه یابد شاخ اگرچه صد هزار باشد یکی ~~نیز بر قرار نماند # ~~و همه بیبرگ و خشک گردد و سایه هم از ایشان بگریزد، و اما پادشاهان از ~~جاسوسان # ~~مخالف وقتی احتراز واجب ببینند که در منزلت1 و مرتبت میان جانبین ~~مساوات تصور توان # ~~کرد یا خود بیشتر در عدت و شوکت فائق و راجح باشد، از کرم عمیم الهی و ~~واهب مواهب # ~~ملک و پادشاهی «جل ثناءه و عم آلاءه»5 پادشاه سراندیپ اگرچه خزاین و ~~لشکر، بیاندازه و # ~~بسطت عرصات سلطنت هرچند بسیار دارد و بدین2 موجب بر امثال و اقران خویش ~~دم تغلب # ~~و تفوق میزند، بهنسبت حضرت سپهر منزلت ما بهسان ذرهای است پیش افتاب ~~نورافشان و # ~~قطرهای است پیش بحر عمان: # فی تجمل الدنیا و بالخیر الذی لی منه بین ضلوعیها شکر PageV01P122 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0123.png) # فلکل مملکه علی تلهف و لکل معرکة علی...1 # خفاش روز کور شب گرد را در فضای هوا تا آن زمان طیران میسر شود که خسرو # ~~سیارگان رایات نور در صحرای گیتی نیفراخته است و کرم شب تاب در ظلمات ~~سحر به وقتی # ~~لاف ضیا میزند که دور سپهر مشعلهآ ماه انور را در صحن زمین و بسیط ~~نیفروخته، # ~~مؤلف2 گوید: # چو شیر نر به کین خواهی ستیزد ز روبه بازی گرگان چه خیزد؟ # چو پیل مست برجوشد به پیکار به جز مردن چه باشد گور را کار # عنبکوت که سراپردهآ خویش بر مهب صرصر نصب کند خیلش چون قوم عاد بر باد ~~رود، # ~~تیهو که در جوار شاهین آشیانه ms099 سازد از سر بابزن مانند هاروت سرنگون ~~آویزد، آمدن # ~~جاسوسان از برای بردن اخبار این دیار از منفعت بی کران خالی نباشد و ~~این معنی از دو نوع # ~~بیرون نتواند بود، جاسوس پادشاه سراندیپ عظمت و جلالت حضرت و ناموس و ~~ارادت # ~~سلطنت و قوت و استقلال ذات همایون و ترتیب جهانگیری و تدبیر عالم گشایی ~~و کثرت # ~~عساکر دریا جوش و صفدری پهلوانان زره پوش ما بهصدق چنانچه معاینه کرده ~~است باز گوید # ~~یا طریق منادمت مسلوک دارد و پادشاه سراندیپ را بر ما ترجیح نهد، هر دو ~~جنس سبب # ~~حصول مراد ونجح مقاصد گردد، اگر مقدمهآ اولی را تقریر کند رعب لشکر و ~~مهابت در دل آن # ~~ناقص رای راه یابد و لشکر اندیشه و التفات و نگرانی بر قلب او تاختن ~~آرد و در اساس حزم # ~~و تدبیر او خللهای فاحش پیدا کند و چون دلش قوی و برقرار نباشد در صف ~~هیجا و میدان # ~~وغا مقاومت نتواند کرد و به پای راست نتواند ایستاد: # والحرب صاحبها الصلیب علی تلاتلها العزوم # من لا یمل ضراسها ولدی ولدی" الحقیقة لأ یخیم PageV01P123 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0124.png) # و بیشبهت1 رایات دولتش نگون و نگونسار و سپاه پروین نظام او شکسته و ~~پریشانتر از # ~~زلف دلدار گردد، و اگر قضیهٔ‌ ثانیه را رعایت واجب بیند، غرور و نخوت ~~در دماغ تباه او # ~~راه یابد و از فایده تدبیر بیبهره و عاطل ماند، و همگنان را به تحقیق ~~پیوسته است و در این # ~~هیچ کس را محل ریبت2 و شبهه نمانده که متکبر و مغرور هرگز مظفر و منصور ~~نشود، و # ~~دولت مردم بی تدبیر بهسان سایهآ تابستان ثابت و پایدار نباشد، و چون ~~صبح کاذب امتداد زمان # ~~از وی چشم نتوان داشت، ندیم زبان به تحسین مقدمات سابقه بگشاد و گفت: ~~هرچه بهالهام # ~~ربانی برای استحکام قواعد جهانبانی در ضمیر صائب تدبیر پادشاه جهان ~~پناه می گردد، جز # ~~نتیجهٔ‌ عقل کل نتواند بود ms100 و صواب و سداد مانند سایهآ چاه و نور خورشید ~~از وی زایل و # ~~منفصل3 تصور نتوان کرد: # ولاء صدق لو أفیض ضیاؤها علی اللیل لم یفخر علیه نهار # نزادی از عمل آفتاب زر از خاک اگر نکردی رایت در آفتاب عمل # پادشاه در مجلس خاص رفت و حاضران با جمعهم بازگشتند، زمانی بهمعاشرت ~~نازنینان # ~~پری رخسار و لحظهای به مخالطت سروقدان لاله عذار مشغول شد، تا مگر ~~لمحهای از دست # ~~اندیشه و انقسام خاطر که بهسبب غیبت لشکرها و نارسیدن خبرها بدو راه ~~یافته است، خلاص # ~~یابد، چون این حیله سودمند نیامد از درون حرم بهسوی باغ میل کرده باز ~~ندیم خاص را پیش # ~~طلبید و گفت: هرچند چنگ در دامن لهو و طرب زدم و دست در شعبهٔ‌ بهجت و ~~شادمانی # ~~بردم، نوای خرمی گوش جان نشنید و کام امید میوهآ سرور نچشید و اندیشه ~~انقطاع جز # ~~لشکرهای نامراد سراندیپ از ساحت سینهٔ‌ من رخت بر نبست و هیچ گونه دور ~~نشد، اکنون # ~~حکایتی پیش من باز گوی که در آن ذکر حصول راحت بعد تحمل زحمت مندرج بود ~~تا مگر # ~~بدین موجب خاطر ما را انشراحی و ابتهاجی حاصل اید و زنگ غم از اینه ~~سینهآ من بزداید، # ~~ندیم گفت: PageV01P124 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0125.png) # ~~حکایت1 # ~~از رواة ثقاة سیر و اخبار و ناقلان معتمد قصص و آثار چنین استماع ~~کردهام که در شهر کشمیر # ~~پادشاهی بود که حسن اعتقاد او در باب زهاد و و عباد رسوخی تمام داشت و ~~سعادت دو # ~~جهانی خویش در تحری مرضیات و تعرض مسرات این طبقهآ کرام و زمرهآ واجب ~~الاحترام # ~~می پنداشت و همگی همت علیه و نهمت سینه بر ترتیب معاش و انتقاش ایشان ~~مقصور و # ~~موفور می گردانید و قدوم ایشان را بهقدم تعظیم و تکریم استقبال مینمود ~~تا روزی زاهدی دانا # ~~که معدن ضمیرش از جواهر فنون حکمت توانگر و صحن خاطرش از انوار شمع خرد ~~منور، # ~~دل روشنش ms101 دارالضرب نقود هنر، صحن سینهاش منبت ریاحین انس بود در مجلس ~~او درامد، # ~~پادشاه او را بهزینت تربیت مزین گردانید و نواختی به واجبی ارزانی ~~داشت، زاهد چون نوازش # ~~و احسان و تکریم و تعظیم پادشاه دربارهآ خویش2 نامتناهی دید تیغ زبان ~~برای گزاردن شکر # ~~نعمت از نیام دهان بکشید، بعد با پادشاه بدین جمله حدیث آغاز نهاد که ~~چون من شکستهآ # ~~غریب را بیحق خدمتی مقدم و معرفتی سابق از بحر جود بی کران خود غریق ~~انواع نعم # ~~گردانیده و هیچ دقیقه از دقایق کرم مهمل و نامرعی نگذاشته، نظم: # ایادی لا أستطیع کنه ثنائها ولو أن أعضائی جمیعا تکلم # با آن که بنده را همه اعضا زبان شود هم شکر نعمتت نتواند تمام کرد # بر من نیز واجب است تا علمی که از تصفح کتب حکمای گذشته و مطالعهٔ‌ ~~مؤلفات علمای # ~~پیشینه روشن کردهام و بهتجربه مقرون گردانیده بهوجه هدیه در میان آرم ~~تا مگر شمهای # ~~از حقوق شفقت و رأفت تو گزارده باشم، اما بهشرط آن که این در5 ثمین را ~~به گوش هیچ ناقص # ~~عقلی و رکیک رأیی نرسانی و همواره صورت معنی «انما یضن بالضنین و ینافس ~~فیی الثمین» PageV01P125 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0126.png) # ~~نصبالعین گردانی و همیشه رقیت عقل و خرد را بر محافظت این سر گماری و ~~چون جان در # ~~تن عزیز و گرامی داری. مؤلف1 گوید: # نگاهدار تو این راز را به سینه درون چنان که دل هم از آن نیابد آگاهی # چه مقصود من از این نصیحت که عروهآ وثقی سعادت و قوت بازوی دولت است، این # ~~است که نباید از اظهار این راز غبار قصد بد گوهری بر چهرهآ وجود بنشیند ~~و معاذالله خللی و # ~~مضرتی بهمال و جاه تو راه پابد، بعد از آن ندامت تا قیامت مفید نباشد و ~~عیش صافی مکدر و # ~~عمر گرانمایه منقص گذرد، و از پشت دست بهدندان حسرت خائیدن هیچ نقد ~~مرادی در دست # ~~نیاید، چه ms102 مرد خردمند کسی باشد که چون مساعدت ادوار فلکی زمام تمالک و ~~عنان اختیار # ~~بر دست قدرتش دهد، قاعدهآ ترتیب مهمات و بنای تدبیر مصالح خویش مستحکم ~~گرداند، نه # ~~آن گاه که پای دولتش در سنگ ناکامی آید و زمانهآ بی وفا ابواب نامرادی ~~بر وی بگشاید و # ~~مراقبت جانب خرم و مجانبت از مظان مضرت همواره محمود بوده است، و از ~~رعایت این # ~~مقدمات نتایج جز نیک اختری و سعادت مشاهده نشده، شعر: # یمثل ذوالخرم فی نفسه مصائبه قبل أن تنزلا # رأی الأمر یقضی إلی آخر فصیر آخره أولا # و ذوالجهل یرفض ایامه و ینسی مصائب من قد خلا # فإن طرفته صروف الزمان بنائبة للردی أعولا # پادشاه مواعظ زاهد را به سمع رضا و قبول اصفا فرمود، زاهد گفت: این علم ~~نقل روح # ~~است و مردم بتواند که روح خویش را در تن بیجان دیگری درآرد و هرگاه که ~~خواهد در تن # ~~خود باز آرد، این علم شریف و شرایط و لوازم آن پادشاه را بیاموخت، و آن ~~پادشاه را وزیری # ~~بود، بهزیور کفایت و حلیه3آ کیاست آراسته، و در تدبیر صائب گوی سبقت از ~~اقران خویش # ~~ربوده، و کارکرد او دستور وزرای جهان شده، بوذرجمهر یکی از مقتبسان ~~انوار رای مهر آثار # ~~او آصف یکی از مستفیدان فواید ضمیر دانش شعار او، و پیوسته در اتمام ~~مهمات مملکت و # ~~استمالت ولایت و عرصات سلطنت و جمع کرائم اموال و قلع مخالفان بدسگال ~~بهجان و دل PageV01P126 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0127.png) # ~~جد و جهد نمودی و ار حضرت پادشاه همواره بهمحمدت و ارتضا شرف اختصاص ~~یافتی تا # ~~وقتی پادشاه را مهمی بزرگ و کاری نازک پیش آمد. چنانچه استیلای فکرت در ~~اتمام آن دلش # ~~را از سایر امور و مصالح باز داشت، وزیر را برای پرداخت آن نامزد کرد. ~~وزیر آن مهم را # ~~زودتر از آن که پادشاه بر خویش راست گرفته بود بیمدد و معونت غیری به ~~کفایت رسانید # ~~«و علی ms103 اسرعالحال مع حصول الآمال»1 برگردید. پادشاه به مقدم او شادیهای ~~فراوان نمود و وظایف # ~~بر و احسان او یکی بههزار افزود و بر زبان راند که بهمساعی مرضیهٔ‌ تو ~~در اتمام امور عظام # ~~ملک و دولت هرچه بیشتر به ظهور پیوسته و آثار آن در ازدیاد رونق ایام ~~سلطنت بس بسیار # ~~مشاهده و معاینه شده، اکنون بر مقصودی و مرادی که دل تو طالب آن است ~~باز نمای تا سعی # ~~جمیل و لطف جزیل پادشاهانه شامل حال تو گردانیم و تو را بدان مقصود و ~~مراد هرچه زودتر # ~~برسانیم زیرا چنانچه ادای شکر اصناف مواهب و انواع الطاف پادشاهان در ~~گردن خدمتکاران # ~~لازم است در ذمت پادشاهان نیز گزاردن حقوق خدمات مرضیه و عبودیات ~~حمیدهآ # ~~خدمتکاران واجب، و طایفهای که به باعثهآ کمال اخلاص و صفای اعتقاد دست ~~بهدامن رعایت # ~~دقایق طاعتداری متثبت گردانیده باشند و پای در دوایر مواظبت وظایف ~~امتثال اوامر ما نهاده # ~~جوامع همت یادشاهانه در تعظیم قدر و تنویه ذکر ایشان مصروف فرمودن و ~~محاسن شمیم # ~~خسروانه در زیادت رفاهیت احوال و تحصیل مطالب و آمال ایشان مرعی داشتن ~~موجب # ~~استحکام قواعد جهانداری و مقتضی انتظام عقود امور شهریاری است، و ~~ملازمت این سیرت # ~~و مواظبت بدین سبب عرصات گیتی را به نفحات ذکر جمیل معطر کند و دلها و ~~زبانهای # ~~اصناف خلایق جهان و طبقات عالمیان را بر مودت و نیکخواهی متفق و در ~~محمدت و # ~~ثناسرایی منطلق گرداند، دستور بر پای بایستاد و بهسان میل محاسب سر بر ~~خاک عبودیت PageV01P127 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0128.png) # ~~نهاد و اصناف مدح و ثنا که حساب مبادی آن بر نهایت مراتب ارقام فاضل ~~آید به تقدیم رسانید # ~~و این بیت بر زبان خویشتن راند، شعر: # فلا زلت منصور اللواء مظفرا یرف إلیک المادحون تهانیا # ~~و حسن اعتذار را به ایراد این ابیات رعایت کرد: # ~~خدایگانا در درگهت که فخر کند به یرده داری آن صد چو قیصر و فغفور # زمن ms104 نیاید پک ذره خدمتی درخور چو آفتاب در آفاق کردیم مشهور # ~~شدم چو مردم دیده عزیز و روی شناس مرا به عین عنایت چو کردهای منظور # ~~هزار سال اگر شکر نعمتت گویم هنوز معترف آید زبان من مقصور # ~~و گفت اگر بهاقتضای دواعی کمال اخلاص خدمتی به تقدیم رسیده جز از نتایج ~~دولت # ~~روزافزون خدایگانی نبوده و اگر به بواعث فرط دلخواهی عبودیتی ظاهر ~~گشته، جز از توابع # ~~سعادت و بخت راهنمون سلطانی تصور نشده و بندگان یادشاه که ارکان اخلاص ~~و ثبق دارند # ~~و بههنگام صولت حوادث و سطوت وقایع خویشتن را سپر بلای رونق ملک سازند ~~و دل # ~~از محبت جان و مال و عیال و خدم و حواشی به کلی بردارند2 و حاصل عمر و ~~فایده زندگانی # ~~و ثمرهٔ‌ دولت همین سیرت را تصور کنند، تواند بود با قامت مراسم این ~~خدمت و اظهار این # ~~چنین دولتخواهی بهادای شمهای از حقوق مواهب و الطاف پادشاهانه برسند و ~~چون تنور گرم # ~~ایستاده دید فطیر خویش در بست و گرم سخنی برین جمله آغاز نهاد که از ~~اقبال پایدار # ~~شهریاری که اطناب سرادقش بهاوتاد خلود مؤکد باد و دیدهآ حاسد بدبین ~~بهخاک جنابش که # ~~توتیای چشم جهانیان است مرساد، بر جمله مرادها دست یافتهام و از جهت ~~تمتع و التذاذ # ~~بهاسباب دنیاوی هیچ تمنایی در دل من نمانده: # صدقت فید ظنونی کلها و أتی لی منک نصر غیر منصرم # یا من أفاض سجال الجود مترعة علی أیسرها اربی علی الدیم # منک استملت بعد الجدأ خمصه م أرض ان اطا الجوزاء بالقدم # اختال فی حلل العلیاء مفتحزا به وارتع فی روض من النعم # أرانی الدهر من آثاره عجبا ما ان سمعت به فی سالف الأمم PageV01P128 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0129.png) # حلم بلا حوز علم بلا زللعفو بلا غضب جود بلا یدم # اما شنیدهام که حضرت خدایگانی را از یمن اختلاط طبقهٔ‌ علما و فرقهٔ‌ ~~زهاد انواع علوم # ~~شریف حاصل شده و به تجارب ms105 پیوسته، اگر به تعلیم یکی از آن، این بنده را ~~مشرف گرداند # ~~از مکارم اخلاق یادشاهانه بدیع و بعید نباشد و از دریای دانش او ~~قطرهای1 نیز گم نگردد و # ~~بدین کیمیای کرم مس وجود من زر کامل عیار شود و در میان زمرهٔ‌ اقران ~~مانند چشمهآ تیغ آب # ~~روی من که برکشیدهآ دست عنایت این درگاهم، برقرار ماند، یادشاه زمام ~~اختیار بهدست او داد # ~~تا یکی از علوم که2 خاطر او به تعلیم آن متعلق باشد عرضه دارد. قضا را2 ~~وزیر به دستوری و # ~~اجازت شاهی همان علم نقل روح که در مخافظت آن مرد زاهد با صد هزار ~~مبالغه وصیت # ~~کرده بود درخواست کرد. پادشاه در کار خود حیران و از گفتهآ خود پشیمان ~~شد. با خود # ~~اندیشید که اگر بگوید، بلا را بهدست خویش سوی جان خود طلبیده باشد و ~~اگر مخفی دارد، # ~~به عیب رکت رای و خلف وعده که هیچ خصلتی در نفس مردم از آن مذمومتر ~~نیست، مشهور # ~~گردد، اما چون با تقدیر الهی کفایت هیچ عاقلی نافع نیاید و عقل بیچاره ~~از هستی نیست گردد # ~~و خرد راه راست تدبیر گم کند و هر حکم خیر و شر که قلم ارادهآ غالبه و ~~مشیت نافذهآ ایزدی # ~~بر صحایف ازل نقش بسته است بالحقیقهآ در خیر ظهور امدنی است و بهرفعت ~~قدر و علو # ~~منزلت و مظاهرت اعوان و مناصرت اخوان با سیاه مقادیر اسمانی مقاولت ~~صورت نبندد و # ~~به رعایت دقایق حیل هیچ کس را احتراز و اجتناب میسر نگردد، و چون از ~~دیوان قدر منشور # ~~امری صادر شود نیش یشهٔ‌ ضعیف دمار از نهاد پیلان مست کوه پیکر برآرد و ~~آسیب موری # ~~نحیف شیران ژیان را5 بر خاک عجز و اضطرار افکند، «لامرد لقضائه و ~~لاتبدیل لحکمه»6، بخت بد # ~~و نحوست طالع او را بر آن آورد که نصیحت راهنمای و موعظت دولت افزای ~~زاهد را مهمل و # ~~نامرعی گذاشت و این ms106 علم که وزیر را بیاموخت: # و إذا أراد الله رحلة دولة علی دار قوم أخطا والتدبیر PageV01P129 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0130.png) # چو تیره شود مرد را روزگار همه آن کند کش نیاید به کار # یک روز پادشاه را بهسوی شکار دل کشید و عنان عزم بر صوب صیدگاه معطوف ~~گردانید # ~~و دور کرانهآ لب آبی رسید که آن جا مجمع وحوش و مسکن طیور بود و دام و ~~دد بی حد در آن # ~~مقام ساخته، پادشاه به مصاحبت وزیر بر پشت ادهم باد سیر سبک تک که از ~~غایت سرعت # ~~بههنگام دویدن ایام مستقبل را سبقت نمودی و بهوقت کشیدن عنان زمان ماضی ~~را در # ~~طرفة العینی دریافتی، سیر سبکش بدان حد که اگر بر چشم خفته جولان زدی ~~لذت خواب # ~~خوش از او زائل نگردانیدی و اگر بر تیزی شمشیر عزم میسر کردی مانند ~~اولیا از پل صراط # ~~به سلامت بگذشتی، هم در پستی مانند قضای آسمانی شتافتی و هم در بلندی ~~چون دعای # ~~مستجاب بی توقف بالا رفتی، سوار شد2، شعر: # وآدهم یستمد اللیل منه و تطلع بین عینه الثرایا3 # سری خلف الصباح یطیر زهوا4 ویطوی5 خلفه الأفلاک طیا # فلما خاف و شک الفوت منه تشبث بالقوائم والمحیا # براق برق حرکت در زمان سیر بهزخم سمهای سخت فولاد پیکر صد هزار کواکب از ~~دل # ~~صخرهآ صما طالع می گردانید و از چهار نعل هلال آسا به عدد نجوم سما ماه ~~نو بر روی زمین # ~~پیدا میآورد، پادشاه بر پشت ان برنشست، انواع حیوانات را صید می کرد، ~~تو گفتی سلیمان # ~~صاحب تخت و نگین عنان صرصر و نکبار را بهدست آورده است و با خسرو ~~سیارگان بر سر # ~~خنگ سپهر سوار شده است و هر زمانی در کوه و صحرا میتاخت و در هر قدمی ~~بهزخم تیر # ~~سوری سندان شکاف، صیدی بر جای میانداخت، مؤلف گوید: # کند به حکم ز پیکان تیر موی شکاف هزار تار ز یک تار موی در ms107 شب تار # چنان بهتیر سیاهی ز دیده بر گیرد که دیده را نرسد ذرهای از آن آزار ~~PageV01P130 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0131.png) # گاه از گشاد تیر به یک ییل افگن در سینه شرزه شهر رخنهها گشادهتر از دهان ~~او پیدا # ~~میآورد و گاه از گذاردن شمشیر آبگون آتش فنا در خرمن جان آهوان باد پا ~~میزد، شعر: # إذا رمی فی عیون البق خیبطها2 و ان رمی فی الصفاش الجلا میلا # یوز برای دیدن گوران تیزرو دام آسا همه تن چشم گشته بود و هر لحظه گله را ~~می گرفت # ~~و بههنگام دویدن غبار چنان میانگیخت که نقاب کحلی بر رخسار خورشید ~~تابان میبست، # ~~نقطههای عنبرگون بر جرم او از خالهای مشکبو بر چهرهآ ماه پیکر ترکان ~~چین حکایت # ~~می کرد و از شهای پراکنده بر بساط حریر روزآسا نشان میداد، تو گفتی ~~جلد2 منقش او # ~~زرهی است معقول که مسامیر آن رنگ بسته است یا چادری است سفید به گلهای ~~سیاه نقش # ~~کرده، شعر: # و اهرب الشدق قاسی القلب مطرح الحیا جهم المحتاسی ألخلق # اشمس مذ لقبوها بالغزالد لم تطلع علی وجهه إلا علی فرق # و تعطیه حیاء کی تسالمهخوف المنون طباء الجزع بالحدق # سگ شیر صولت از شره دویدن زنجیر بر خود می گسست و به ناخنان داس مثال ~~سرهای # ~~صید را مانند کاه میدرید، و بههنگام حمله برقوار میجست، در زمان جستن ~~باد سریع السیر # ~~گرد او را درنمییافت و شیر گردون از مهابت آسیب یشک تیر تیر حدت او ~~ناخن اندر پنجه # ~~پنهان میکرد و ثور و حمل از راه کهکشان سر زده میریخت و باز بلندپرواز ~~مانند تیر پرتاب # ~~از شست تیرانداز بلند کمان در هوا میپرید و به زخم چنگال هلال مثال سر ~~طائر را از فراز # ~~آسمان بر روی زمین فرود می آورد و به منقار نشتر کردار خون از رگ جان ~~مرغان هوا می گشاد # ~~و به آسیب شهپر باد حرکت حیات اصناف طیر را بر ms108 باد میداد، شعر: # کأن الریش منه فی سهام علی جسد تجسم من ریاح # کأن رؤس أقلام غلاظ مسحن بریش جؤجؤه الصحاح # فأقعصها بحجن تحت صفر له فعل الأسنة والرماح PageV01P131 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0132.png) # طنین جلاجل پالش در قبض ارواح طیور به آواز صور دم مساوات میزد و قیامتی ~~در میان # ~~پرندگان صحرا و کوه قایم می گردانید، نقاش چابک دست چین از رشک دقایق ~~نقوش مختلف # ~~اندام سیمین او خامهٔ‌ زرین پیکر را سر بشکسته و از غایت حیرت چون ~~صورتهای ایوان # ~~بی جان متصور شده، تو گفتی زره داؤدی را پوشیده است و یا دیبای منقش ~~چینی بر خویش # ~~کشیده و زمان دیگران مهر سپهر مملکت بر گشتی چون ماه نو سوار شده و ~~بهشست هلال پیکر # ~~ماهی را از قعر آب آسمان گون گلو گرفته بیرون می کشید، شعر: # میاه لو طرحت بها لجنبا ومشهها لمیرت انتقادا # و دام وافر استحکام که به جهت بند جانور آبی همه تن چشم گشته بود زیر آب ~~فرو میبرد # ~~و با انواع حیوانات مشحون و مالامال که عدد آن را چون فطرت باران سر ~~بالا نتوان کرد # ~~برمی آورد، چون از شکار مراجعت نمود آهویی در اثنای راه افتاده دید و ~~قفس تنش از مرغ # ~~جان خالی یافت، او را هوا و هوس بر آن آورد که روح خود را در تن آهو ~~اندازد، تا حالات # ~~آن را در جست و خاست دریابد که چگونه است و آن علم شریف را عین الیقین ~~بیند، چون # ~~جثهٔ‌ خویش را از روح خالی کرد، آهو در جستن آمد و بههر طرف میدوید و ~~جوانب و # ~~اطراف صحرا را پی به سر می گردانید، وزیر را خیال ملک در سر افتاد و ~~تمنای سری و آرزوی # ~~سروری عقل او را بپوشید تا خاک در چشم مروت انداخت و داغ کفران نعمت بر ~~جبین نهاد و # ~~هم از کوی او خاست و هم بر روی او خاست، ms109 چون ابر که بهمدد تربیت و مهر ~~خورشید # ~~از حضیض خاک تیره سراپردهآ رفعت و علو در صحرای هوای روشن زند و بعد از ~~آن که قطرهآ # ~~آبی از چرخ سیاه کاسه بر جگر نداشت خزائن جواهر آبدار در قبضهآ تصرف ~~آرد، باز به باعثهآ # ~~عرق خسیس و اصل و نی از تیرگی باطن و سبک سایگی به معارضه بر روی آفتاب ~~برآید و # ~~چشم جهانبین او را از نظاره سواد گلشن گیتی محجوب گرداند، و بهنقاب ~~کحلی و حجاب # ~~اغبر طلعت عالم افروز او را از دیدهٔ‌ جهان بین مستور کند و چهرهٔ‌ نور ~~افشان او را از نور # ~~گستری مانع گردد و هر لحظه و هر زمان بهدست کین خنجر یمانی برق کمان ~~رستم بر روی # ~~او کشد و از رعد صور هیت نعرهٔ‌ مخاصمت و بانگ محاربت بهسوی او برآرد، ~~فی الحال # ~~وزیر روح پلید خود را در تن پاک ولی نعمت خویش دراورد و تن خود را ~~بهزخم تیغ پاره # ~~پاره گردانید و بند از بند جدا کرد، چنانچه قابل قبول حمایت نماند و بر ~~سبیل مسارعت در # ~~قصر دولت یادشاه آمد و بدین طلسم و نیرنگ مملکت در ضبط اورد و پادشاه ~~را حرمی بود # ~~روح افزا نام، چون حرکات و سکنات و اقوال و افعال او برخلاف آنچه از ~~پادشاه معاینه کرده PageV01P132 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0133.png) # ~~بود دید و با خود اندیشید که این حال از بلای و فتنه دور نباشد، باری ~~من نفس خود را # ~~از مقاربت و مقارنت او تا ممکن است به دقایق حیل و لطایف تدبیر ~~نگاهدارم، تا چهرهآ راستی # ~~از غیار شک بیرون آید، اگر ظن من صادق شد فهوا المراد1 و الا چند روزی ~~که از وی دوری # ~~جسته باشم مرا هیچ زیانی نکند و کاری که در توقف است پرداخت توانم ~~رسانید، چه گفتهاند # ~~کار ناکرده بتوان کرد اما کرده را باز نتوان آورد، دل روح افزا بدین ~~اندیشهآ ms110 صافی قرار گرفت، # ~~یک چندی روح پادشاه در تن آهو چون مشک در نافه محبوس بماند و هر بار که ~~از تن دور # ~~ماندهآ خود یادآوردی، جگرش مانند نافهآ تبت خون گشتی و بهسان شاخ آهو ~~بر خود بپیچیدی # ~~و با خویش گفتی، مصراع: # کای دیده گنه تو کردهای آب تو ریز # کالباحث عن حتقه بظلفه والجادع مارن أئفه بکفه2 # و هر آیینه هر که پای از دایرهآ قبول نصایح ارباب خرد و اصحاب دانش که در ~~بحار # ~~حوادث روزگار غواصی کرده و جواهر ثمین تجارب بهدست آوردهاند، بیرون کشد ~~دستش # ~~از دامن مقصود کوتاه مانده بر تحصیل هیچ مرادی قادر نگردد و از گشاد ~~کمان غفلت تیر ناوک # ~~آفت بر دل خورد و در حبائل مکیدت و خداع کین جویان مقید شود و گردنش از ~~گریبان گیر # ~~فنا نجات و خلاص نیابد و دولت و اقبال از سیاحت وجود او دامن برچیند و ~~هیچ وقت دست # ~~مراد از آستین نجاح بیرون نتواند کشید و در حریم فراغ دامان التجا ~~مأمنی نتواند طلبید و # ~~عرصهآ جهان فراخ چون سطح نگین خاتم بر او تنگ گردد و همه وقت از فوات ~~مطلوب و # ~~ذهاب مأمول مانند انگشترین انگشت حسرت و دریغ در دهان باشد تا مدتی شاخ ~~درخت امید # ~~او مانند شاخ آهوان خشک و بیبرگ مانده با سینهای کباب و چشمی پراب بر ~~زبان میراند # ~~که: # ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی در خاطرم نبود که با من چنین کنی # و أخوان حسبتهم دروعافکانوها و لکن للأعادی PageV01P133 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0134.png) # و خلتهم سهاما صائبات نصارواها و لک فی فؤادی # وقالوا قد صفت منها قلوبلقد صدقوا و لکن من ودادی # نفس بدگوهر و مردم لئیم که به کمال هنر و دانش ممتاز و مستثنی بود و یک ~~چندی # ~~بهتکلیف و تلبیس خود را در لباس زمرهآ اشراف و طبقهآ احرار بر مردمان ~~عرضه کند، البته # ~~به حکم العرق دساس، رگ پلید وی ms111 سوی بدی و بی وفایی کشد «قل ککل یعمل ~~علی شاکلته و # ~~خواتیم امور او به خباثت و خیانت و عداوت متصل و مقرون شود. # رلا یخطی ذوالاصل وان اسعده الجاه قیل هل الاحسان الا ساءة قالوا نعم ~~الاحسان الی من لا اصیل له) # ~~و هر که او را محل اعتماد و مکان وثوق خویش سپارد و به نیرنگ و فسون و ~~تملق دام خوش # ~~او مغرور گردد جز خاک حسرت و ندامت و حیرت و ضجرت در دست خود نبیند و ~~چون # ~~نگارندهآ نقوش بر لوح آب و جویندهآ آب روش از لمعان سراب همواره جلیس ~~فکرت و قرین # ~~خیبت باشد، چه اگر جعل را هزار سال در عنبر و عبهر پرورش دهند و جای او ~~در طبلهآ عطار # ~~سازند بوی تباه نفس پلید او هر گز به کلی زائل نشود و چون دست یابد به ~~جانب مسکن مألوف # ~~خود شتابد و آن بدسگال حرام خوار و آن کم اصل غدار بهقوت فطنت و ذها یک ~~چندی # ~~صورت ظاهر را برخلاف باطن نمود و بهمکر و خداع گیاه سبز را به جای زمرد ~~ریحانی در # ~~چشم نظار گیان جلوه داد، «ما مثله الا مثل روث مفضض او کنیف مبیض»1 هم ~~در این فکرت بود که # ~~ناگاه او را نظر بر طوطی مرده افتاد، با خود گفت: صواب در آن است که ~~روح خود را در قالب # ~~این طوطی درآرم، باشد که قصه در دل خود با کسی باز توانم نمود، چه از ~~چنین جانوران هیچ # ~~یکی را بهسان طوطی قوت تکلم نیست، و فکرت را به عمل مقرون گردانید و ~~روح خود را در # ~~قالب طوطی درآورد و نزدیک آن صیدگاه خانهآ صیادی بود، که پیوسته ~~جانوران را صید کردی # ~~و پیش پادشاه آن شهر بردی، طوطی از مرغزار پرید بر بام خانهآ صیاد نشست ~~و زمان به تقریر # ~~لطایف و غرائب بگشاد و در ایراد حکایات لطیف و ms112 امثال غریب آثار سحر ~~حلال ظاهر # ~~می گردانید: # اذا رتجبل الکلام بدا خلیج بعینه یمده بحر الکلام # کلام بل مدام بل نظام من الیاقوت بل صوب الغمام PageV01P134 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0135.png) # تعالی الله یکی مرغ شکرخا که نطقش همچو جان در دل کند جا # فصاحت در زبانش بود یکسر چو اندر صفحهآ شمشیر گوهر # صیاد را از شکرخایی طوطی شیرین زبان عجب آمد و برای صید او دام را ساخته ~~کردن # ~~گرفت، طوطی صیاد را آواز داد و نزدیک خویش خواند و بهوی گفت: برای ~~گرفتن من چندین # ~~مکر و داستان چه میسازی و چندین دام حیله و تدبیر چه راست میکنی که من ~~خود بهدام تو # ~~آمدهام و بند قفس تنگ دلگیر را بر صحرای گشاده و مرغزار جان پرور ~~اختیار کرده، بیت: # همه سلامت نفس آرزو کند مردم خلاف من که بهجان می خرم بلایی را # و مرا در ضمن این غرضی کلی و مصلحتی اصلی است اما با من عهدی استوار کن و # ~~بهایمان معتبر مؤکد گردان که چون خود را اسیر تو گردانم مرا در حضرت ~~پادشاه آن شهر # ~~ببری و بهدست دیگری ندهی، صیاد هم بر آن جمله عهد و پیمان بست، طوطی ~~خود را به صیاد # ~~سیرد و او را بهرسم تحفه بر پادشاه شهر که پیش از این وزیر بود و ~~بهفسون و خداع بر ولی # ~~نعمت خویش کفران ورزیده بود، برد. پادشاه چون حلاوت بیان و فصاحت لسان ~~و تقریر # ~~شیرین و سخنان رنگین طوطی را معاینه دید انگشت تحیر بهدندان گزید و ~~ملاقات او را # ~~موهبتی عظیم و نعمتی جسیم تصور کرد و ندانست که بلای جان و خرابی خان و ~~مان را # ~~بهدست خود در دام کشیده است و مرگ خانه برانداز را بههزار آرزو بر خویش ~~خوانده دان الله # ~~تعالی یمهل و لائهمل» و آن نامحرم طوطی را برای حصول رضای روح افزا ~~وسیلتی مؤکد و # ~~ذریعتی ممهد دانست و بر ms113 آن پردهنشین بیت عصمت فرستاد، روح افزا چون ان ~~شکل مرغوب # ~~و صورت محبوب را مشاهده کرد گل شادی در حدیقهٔ‌ دل او بشکفت و بهاستماع ~~حکایت و # ~~امثال شیرین و روان چون آب زلال از زبان شکربارش آتش اندوه که در درون ~~سینهآ او زبانه # ~~میزد و منتفی گشت، «الیوم قرت عیون قوم و لم تکن تعرف القرار»3: # چه خوش بود که یکی بعد عمرهای دراز دو چشم بر رخ دلدار خویش بیند باز # که از حکایت وصلش به جان دهد راحتگهی شکایت هجرش ز سر کند آغاز # گهی بنوشد جام شراب از دستش گهی ببوسد پایش بهصد هزار نیاز PageV01P135 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0136.png) # تا یک روز با روح افزا طوطی به وقت خالی در سخن آمد و گفت چه موجب است که # ~~رخسار چون ماه نو مکلف تغیر موسوم شده است و گل نسرین عارض تو که در ~~لطافت آب # ~~گلهای تازه و تر میبرد و از آب رنگ خود مانده است، سرو قدت که در راستی ~~از سرو سهی # ~~بالاتر بود چون قامت بنفشه خم گرفته و طرهٔ‌ مشکینت که نافههای خطایی ~~را سرمایهآ عطر # ~~میبخشید چون زلف چنگ و گیسوی پر خم از بوی خوش بینصیب گشته، تن نازکت و # ~~دقت از جسم مدفون نشتر حکایت میکند و دیدهآ جهان بینت بهسان کوی فصاد ~~بهخون # ~~جگر آلوده میباشد، روح افزا جواب داد که همگنان را روشن و مبرهن است که ~~در چشم # ~~بی نور و تن بی جان و نهال بی بر و صدف بی گوهر هیچ رونقی و زینتی ~~نتوان یافت و زلیخای # ~~یوسف بهباد داده و شیرین از خسرو دور افتاده را مردن بسیار خوشتر از ~~زیستن نماید و از # ~~شجرهآ امید ثمرهآ سرور و طرب بهدست نیاید، شعر: # لم یبق لی بعدکم الف و لاسکن وکل صاف أراکم بعده کدر1 # در فراقت مردن آسان است و لیک زندگانی بیتو کاری مشکل است # گر بهتن دورم ms114 بسی دور از رخت همچنان نقش جمالت در دل است # چشم بدبین دور و یار اندر نظر یارب این روزم چه روزی مقبل است # و اگرچه از تأثیرات نحوست قرانات دوایر افلاک دایره کردار این چنین بی سر ~~و پا گشتهام # ~~و پرگار صفت سرگردان شده اما در رعایت جانب صدق محبت و حسن عهد بهسان ~~مرکز # ~~ثبات قدم ورزیده و با این حال نافراهم و روزگار پریشان و هجوم سپاه ~~محسن و تلاطم اموآج # ~~فتن در طریق وفاداری بر جادهٔ‌ محافظت شرایط پیمان مانند خط محور ~~مستقیم و ثابت مانده، # ~~از سر حرف کمال اتحاد نگذشته و در زاویهآ عزلت و محنت مسکن و مأوی ~~ساخته و عرض # ~~خود را چون نقطهٔ‌ موهوم از شر تعرض بدنظران نامحرم کافرالنعم مخض و ~~مستور داشته، # ~~روح افزا را چون طوطی در راه محبت ثابت قدم یافت و یگانگی او را به ~~بیگانگی بدل شده # ~~ندید، شعر: # حریف خویش دیده خانه خالی طبق پوش از طبق برداشت حالی PageV01P136 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0137.png) # و با آب دو دیده و تاب دل خون گشته چون شمع همه تن زبان و چون شکوفه همه ~~بدن # ~~دهان شده ماجرای حال خویش به تمام باز نمود و سر گذشت خود به جملگی ~~روشن گردانید. # ~~روح افزا از شنیدن این حدیث بهغایت شادمان گشت و جان مرده در تن او ~~بازآمد و از طوطی # ~~تدبیر دفع آن شریر فتان طلب کرد، طوطی گفت که چون آن ناحقشناس «آلذی ~~یوسوس فی # ~~صدور آلناس ازةی»1 به نزدیک تو آید با وی بگو که مرا در تو گمانهای ~~بسیار میرود و تو آن # ~~پادشاه نیستی که اختلاط و امتزاج من با وی جایز میبود، زیرا که او علم ~~نقل روح داشت و # ~~به کرات پیش من آن علم شریف به اظهار رسانیده است، و مرا در ان باب هیچ ~~ریبتی و شبهتی # ~~نمانده، اگر تو همان پادشاهی آن علم را بهمن باز نمایی ms115 و آن درج بسته ~~را پیش من بگشای تا # ~~مقصود جانبین به حصول موصول گردد و غباری که بهسبب ظنون فاسده و خیالات ~~سوداانگیز # ~~میان ما ظاهر شده است به کلی فرو نشیند، چون پادشاه درون حرم آمد، روح ~~افزا چنان که طوطی # ~~تلقین و تفهیم کرده بود با وی در میان آورد، و پادشاه از برای اتباع ~~هوای نفسانی و حصول لذت # ~~جسمانی که چون وعدهآ بخیل و وفای لئیم بنیادی و اعتباری ندارد، به ~~دانستن این علم اعتراف # ~~نمود و اظهار آن را از صمیم جان قبول کرد و عقل کافی را دست خوش طمع و ~~شهوت # ~~گردانید و خرد راهنمای را پایمال هوس ساخت، روح افزا قمری مرده را پیش ~~پادشاه اورد و # ~~آن غدار روح خبیث خود را در قالب قمری نقل کرد، چون طوطی مسکن اصل خود ~~از # ~~زحمت بیگانه خالی یافت بر سبیل مسارعت بهجانب او شتافت و جان خویش را ~~در وی کرد # ~~و خلقت پیشینه و اوضاع قدیم یافت و قمری را بر خاک مذلت و خواری برد و ~~دمار از نهاد او # ~~برآورد و به آب تیز چشمهآ خنجر غریق بحر فنا گردانید و آن ناحفاظ باغی ~~دیو سیرت ثمرهٔ‌ # ~~افعال قبیح خود بیافت و پاداش و جزای اعمال سیئهآ خویش بدید. «من سل ~~سیف البغی قتل به». # همین باشد جزای آن که با دولت زند پهلو ### | همین باشد سزای آن که با نعمت کند کفران # یا من یرید بسوء الغدر منزلة کیف اصطیادک للعنقاء بالرحم # لم یدرک الغادر الآمال فاحجةولم یفز بمناه کافر النعم PageV01P137 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0138.png) # و سلیمان مثال پای بر تخت مملکت یایدار که سالها بهباد داده بود و دست ~~تصرف او # ~~بدان نمیرسید بنهاد و در بزم سعادت ساغر خوشگوار خرمی مالامال نوش کرده ~~با عروس # ~~بخت که یک چندی نقاب مخالفت بر روی بسته بود دست وفا در اغوش کرد و ~~درهای # ~~مکرمت به شکر این نعمت ms116 عظیم بر جهانیان بگشاد تا همگنان را به تحقیق ~~پیوست که کفران # ~~نعمت را عاقبتی نامحمود و حرام خوار غدار مدام با طالعی نامسعود باشد: # با ولی نعمت ار برون آیی گر سپهری که سرنگون آیی # حق نان و نمک تبه کردن بشکند شیر شرزه را گردن # من زرع الخیر یحصد ما لیس به وزارع1 الشر منکوس علی الزارع # ندیم چون حکایت تمام کرد پادشاه بخندید، ندیم سبب تبسم از پادشاه التماس ~~نمود، # ~~پادشاه گفت: از این حکایت مطبوع با عبارات مصنوع انشراح خاطر مرا روی ~~نمود و سپاه غم # ~~پشت به هزیمت داد و مرا بر صفای ذهن و دوراندیشی تو اعتماد تمام است و ~~آثار آن از اقوال # ~~و افعال تو پیوسته معاینه شده و نتایج آن در انتظام امور مشکله عین ~~الیقین گشته، اما بگوی که # ~~این حکایت با این حال چه مناسبت دارد، ندیم زمانی دم درکشید، چون عذر ~~تجاهل را تنگ # ~~مجال و قبول آن به فرسنگها بعید دید گفت: مناسبت این بر ضمیر منیر ~~شاهی، که آفتاب # ~~به پروانه خواهد از روی نور پوشیده نیست. پادشاه زمانی متفکر و متأمل ~~گشت تا سررشتهآ این # ~~کار بهدست آرد و حقیقت این حال روشن کند، بعد از زمانی بهندیم روی آورد ~~و گفت: # ~~به باعثهآ تفرس و داعیهآ قیاس چنان مینماید که تو را درباب این وزیر و ~~سرلشکر گمان مخالفت # ~~می رود و انحراف ایشان از جادهآ اطاعت و طریق اخلاص تصور می شود زیرا ~~که تواند بود که # ~~ایشان شهر سراندیپ را فتح گردانیده و خزائن و اموال و جواهر و افیال و ~~دیگر نفایس بری و # ~~بحری که از چندین هزار سال باز انجا جمع آمده است و بر دست هیچ پادشاهی ~~تفرقه نشده # ~~و در تحت تصرف آورده و به حکم «إن الإنسن لیطغی انیما أن رءاه استغنی ~~*»2 دیو فتنه و فساد # ~~در دل ایشان مسکن و ماوی ساخته باشد و ms117 باد نخوت و غرور در دماغ ایشان ~~راه یافته و # ~~سر از ربقهآ اطاعت و پای از دایرهآ عبودیت کشیده و رایت خذلان و مخالفت ~~و عصیان که آیهآ PageV01P138 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0139.png) # ~~«إنما جزاؤا اذین لحاربون الله ورسوله. ویسعون فی الأرض فسادا أن ~~یقتلوا أو یصلبوا1 نقش کتابهآ آن است، # ~~برافراخته و خیمهآ متابعت هوا و هوس در صحرای بغی و تمرد زده و بهدست ~~اوردن اسباب و # ~~دارات پادشاهی مانند شیر علم پرباد شده، ندیم گفت: همین خیال در دل من ~~جایگیر آمده و # ~~همین فکرت بر خاطر من مستولی شده و تواند بود که این قیاس را بنیادی ~~نبود و این گمان # ~~بهیقین نپیوندد، اما این بر مخلصان و هواخواهان پادشاهی لازم است که ~~هرچه در آن منفعت و # ~~مضرت مصالح ملکی تصور توان کرد بههیچ وجه پوشیده ندادند تا از عهدهآ ~~حقوق نعمت # ~~تفصی به واجیی جسته باشند، پادشاه گفت: مثا آن حوادث در آینهآ امکان ~~صورت توان بست و # ~~به اقتضای عقل دوربین من کل الوجوه2 نفی نتوان کرد، اما آن وزیر و سر ~~لشکر در کمال دانش # ~~و اصابت رای و وفور اخلاص و فرط تجارب و عاقبتاندیشی از امثال و اقران ~~خویش ممتاز # ~~و یگانهاند و هیچ وقتی گرد این چنین تهمت بر دامن روزگار ایشان ننشسته ~~است و جز اظهار # ~~انواع خدمات پسندیده و اثبات اصناف حقوق عبودیات گزیده از ایشان معاینه ~~نشده، و هر بار # ~~که به مزان امتحان و سنگ تفرقه زر وثاق ایشان سنجیده و سوده از سایر ~~مقربان و نقصان # ~~بهوزن و عیار زائد و کامل و راجح و فائق آمده، این نوع غدر از ایشان ~~بعید و بدیع مینماید و # ~~در این باب حکم قطعی نیز کردن نمیشاید. «أما وللحیطان اذان» بر تو باد ~~که ماجرای این حال # ~~را از مکمن دل بر در دهان خویش نیز نگذاری که گذری کند و چون مشک در ~~نافه و مانند در ms118 # ~~در صدف و اتش در سنگ و مغز در بادام مختفی و مستور داری و چنانچه ~~پیوسته در # ~~محافظت و ستر اسرار ما گوهر حریت و کمال خرد خود را بر روی آب آوردهای ~~این بار نیز # ~~همان سیرت پسندیده و خصلت مرضیه را ملازمت واجب بینی، چه ظهور این معنی ~~خالی # ~~از تهیج نفرتی و اثارت غبار وحشتی نباشد، مفاوضت و مکالمت پادشاه با ~~ندیم بدینجا رسیده # ~~بود که حاجبی به تعجیل از در، درامد و چنان باز نمود که وزیر از ~~سراندیپ در لباس زهاد # ~~احرام حضرت گرفته است و بر درآمده، پادشاه بهغایت اندیشهمند و منقسم ~~خاطر گشت و در # ~~این حالت مضطرب و متحیر بماند و با ندیم گفت، وزیر خردمندی صائب رای و ~~لشکرکشی # ~~سپپاه آرای است: PageV01P139 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0140.png) # أضاف إلی التدبیر فضل شجاعة ولاحترم الا للشجاع المدبر # و هیچ وقت قول و فعل او بیرون از حکمت و خالی از فایده و دور از غرضی ~~نبوده است # ~~و رسیدن او بدین لباس ان شاءالله متضمن خیر و مستدعی صلاح تواند بود. # ندیم گفت: وزیر را با این لباس غیرمعهود بیرون گذاشتن از صواب بعید ~~مینماید زیرا که # ~~اکثر خلایق را نظر بر ظاهر احوال باشد و اگر چیزی خلاف معتاد مشاهده ~~کند به حسب رای # ~~رکیک خویش قیاسات فاسد انگیزند تا بدین موجب آوازهای دروغ در اطراف و ~~اکناف شایع # ~~گردد و بسا باشد سیب ظهور فتنه و حدث حوادث شود، اما طایفهای که برای ~~روش و تدبیر # ~~متین و حزم کامل و دهاء شامل موصوف باشند و طبع وقاد ایشان بهقیاسات ~~صحیح از وقایع و # ~~اخبار فردا امروز اعلام و اخبار کند و در مبانی استدلال ایشان بههیچ ~~نوع خللی راه نیابد، # ~~بهسان ماه و آفتاب قلیا العدد و الحساباند، و فساد و ابطال امور از آن ~~طایفه چون صلاح # ~~مصالح از طبقهآ عوام چشم نتوان داشت، پس بههمه حال پادشاهان را کارهای ms119 ~~اساس میباید # ~~نهاد که بر انتظام احوال عوام که کثرت ایشان چون قلت خواص به حکم ~~مشاهده ثابت و معلوم # ~~است مشتمل باشد. پادشاه فرمود تا وزیر را طلب کردند، چون او را بدید ~~رعایت طرف توقیر و # ~~تعظیم او از کیفیت پرداخت مصالح پرسید، وزیر گفت: # البشر بما تهوی فحدک1 طائع والدهر منقاد لأمرک خاضع # گیتی ز فر و دولت فرماندهآ جهانماند به عرصهآ ارم و روضهآ جنان # در هر طرف که چشم کنی جلوهآ ظفر در هر طرف که گوش نهی مزدهآ امان # از تأثیر دولت روزافزون و بخت مساعد پادشاه هلال منجوق رایات فتح آیات سر ~~بر # ~~آسمان میساید و آفتاب خنجر سپاه سیاره عدد هر روز عرصه و مملکتی نو می ~~گشاید، گاه # ~~از سم مرکبان باد سرعت گرد از بحر محیط برمی آرد و گاه از تن دشمنان ~~آبی دریای خون # ~~بر خاک صحرای رزم روان میکند، دریای بیکران از تاب آفتاب شمشیرهای ~~آبگون چون # ~~لبهای مخالفان خشک و سطح سپهر گردان از نم موج خون مانند دیدههای خسا ~~تر شده، و # ~~از روز عزیمت ما امروز مملکت روم و چین و هند و شهری معظم و قلاع و ~~حصون مستحکم PageV01P140 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0141.png) # ~~در تحت تصرف آمده است و مضبوط و مستخلص گشته، اولیای دولت بهسان ابر ~~دامن سپهر # ~~برین گرفته و اعدای مملکت چون قطرات باران در زیر خاک فنا نهفته، گلهای ~~گوناگون فتوح # ~~از خارستان آبدار پهلوانان وافر شوکت متبسم و عندلیب ظفر در سبزهزار ~~درعهای صفدران # ~~کامل مهابت مترنم و بعد فتح ابواب فتوح بزرگ لشکر بحر جوش و سپاه رعد ~~خروش را در # ~~کرانهآ دریا که مملکت سراندیپ را محیط گشته نزول شده، و به حکم آن که ~~در کتب معتبر # ~~حکما که معدن فواید و مخزن نصایح است و سلاطین ماضیه و جهانداران سالفه ~~در تمهید # ~~قواعد ملک و تشیید ارکان پادشاهی آن را مقتدا و پیشوای خویش ساختهاند و ms120 ~~اتباع احکام آن # ~~را از جمله مقرضات تصور کرده و آثار آن در ارتفاع درجات سلطنت و اتساع ~~عرصات # ~~مملکت وضبط اقالیم و قلع و استیصال دشمنان وافر شوکت متوافر عدت هرچه ~~میسر بهزودی # ~~و خوبی به ظهور پیوسته، مسطور است، پادشاه میباید که بهعزیمت رای صائب ~~و ضمیر روشن # ~~و فضیلت شجاعت دشمن و حماست لشکرشکن مزین و متحلی بود و تا جذب منافع و # ~~دفع مضار بهمدد رای عقیده گشای تیسر پذیرد، شمشیر خون آشام از نیام ~~بیرون نکشد و تا کام # ~~دلها از کلی و جزوی بهمعونت تیغ زبان راست آید زبان تیغ را کار ~~نفرماید، تا صیت کمال # ~~فطانت و فرط کیاست او چون زبان در افواه افتد و زبانهای عالمیان بهذکر ~~حسن درایت او # ~~در دهان گویا گردد، و تا بندگان وافر اخلاص نیز در پرداخت مهمات ملکی ~~این معنی را مقتدا # ~~و پیشوای خویش سازند و کارهای سلطنت هم برین منوال پردازند و ارباب ~~تجربت همواره # ~~رای صائب را بر تیغ مقدم داشتهاند و حسن تدبیر را در مرتبه بیشتر از ~~وفور شجاعت یاد کرده # الرأئ قبل شجاعة الشجعان هی أول وهی المحمل الثانی # فإذا هما اجتمعا لنفس مرة بلعت من العلیاء کل مکان1 # بر این بنا اتفاق چنان روی داد که اول طریق پیغام مسلوک داشته آمد و ~~رسولان صاحب # ~~تقریر و سفیران صاحب تدبیر به پادشاه سراندیپ فرستاده شدند تا اگر پی ~~قبول محاربت و # ~~مقاتلت طوق عبودیت در گردن کشد و کلاه سرکشی و تمرد و غرور را از سر ~~بنهد و چون # ~~پیکان کمر امتثال بر میان بندد و خنجر مخالفت و کین را در نیام کند ~~فهوالمراد و الا از آن PageV01P141 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0142.png) # ~~حصار چون کوه به زخم تیغ آبدار مانند آتش از سنگ بیرون آورده شود و از ~~آسیب گرز کوه # ~~شکن گوهر وجود او چون آبگینه بر سنگ شکسته آید. # پادشاه سراندیپ رسولان1 را بهاعزاز و اکرام ms121 تمام پیش آمد و برای دادن ~~جواب چند روز # ~~فرصت و مهلت طلبید و رسولان را باز گردانید. از رسولان استکشاف اخبار ~~آن شهر و استطلاع # ~~مزاج متوطنان آن دیار و کیفیت سپاه آرایی و پرداخت مصالح ملکی پادشاه ~~سراندیپ کرده آمد، # ~~ایشان آنچه معاینه کرده بودند با یک خبر دیگر که در غایت ندرت و نهایت ~~عجب است تقریر # ~~کردند. # پادشاه پرسید: چیست؟ وزیر گفت: در خانهٔ‌ پادشاه سراندیپ دختری است که آن ~~را # ~~بههنگام قهر یادشاه چین بهدست آورده است که به حسن آفت جان و به لطافت ~~نشئهآ جهان # ~~است، زلف شبرنگ پای کشانش در درازی شب قیامت را مدد دهد، روی جانبخش به ~~کمال # ~~حسن از مه شب چهارده تاوان ستاند، گل لعل از رشک رخسار چون بهار او رنگ ~~میآرد، صد # ~~بر گ خجالت طراوت عارض زیر نگین او چون سمن زرد میشود: # فی وجهه شافع یمحوا أسائه من القلوب وجیه أین ما حضرا # همه طراوت و حسن است و ناز و رعنایی ### | بگو چگونه توان کرد از او شکیبایی # چمن ز عارضش آموخت مجلس آرایی ### | صبا ز گیسویش انگیخت غالیه سایی # نر گس مخمور نسخهآ چشم بیمار او، لعل ربانی دل خون گشتهآ لب شکربار او، ~~طاق دو # ~~ابرویش چون ماه نو در جهان طاق گشته، صف مژگانش غارتگر دین و دل ~~جهانیان شده، # ~~نازکی تن نازنینش بدان مثابت که از آسیب نظر مردم بهسان گل سوری لباس ~~خون در برکشد، # ~~صفای آیینهٔ‌ رخسار نور گسترش بدان حد که اگر صورت عکس خویش را در ~~آیینه نگاه کند # ~~عکس آن در آیینهٔ‌ عکس رخسارش چون روی در آیینه ظاهر و زاهر شود، هر ~~بار که ماه شب # ~~چهارده با چندان زیب و ضیا با خورشید عارضش به معارضه و مقابله برمی ~~آید از رشک و PageV01P142 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0143.png) # ~~خجالت آن مانند شمع بر خود می گدازد و هر روز که آفتاب جهانتاب در جبین ~~مبین ms122 او تیز # ~~نگاه می کند از وفور غیرت و شرم ان مانند زعفران زرد روی در زمین فرو ~~میرود، میان # ~~باریکش سایهآ موی را بهتهمت سطبری منسوب کرده، چو از سنبل بر ورق گل ~~سایه افکند، # ~~پیراهن صبر مستوران پردهٔ‌ عزلت را مانند گل هزار چاک کند و بهسان سایه ~~زده بیهوش و # ~~بیقرار گرداند و اگر پستهآ لب را بهخندهآ شکربار بگشاید دهان تنگ شکر ~~را مانند غنچه # ~~ناشکفته بربندد. # ما رأینا فما تصور فیه شفتاه من أحسن المرجان # میخواستم که وصف جمالش کنم ولیک یادش ز خود ببرد و سخن در دهان نماند # در زایچهٔ‌ طالع او حکمای مجسطی دان و مهندسان اقلیدس گشای بعد تحقیق ~~تاثیرات # ~~ادوار فلکی و اقتضای سیر سیارات سپهر چنان نوشتهاند که در بوستان امید ~~هر که این تازه # ~~روی متبسم گردد در درج خانهآ هر که این در ثمین قرارگیرد، ثمرهآ مقصود ~~که حصول آن از # ~~احاطت فکر دوربین بعید بود، بهدست ارادت او دهند و هر گوهر مراد که ~~بهدست آوردن آن # ~~به تحمل مشتاق و مشاهدهآ اخطار متعلق باشد، با یسرالوجوه در دامن او ~~نهند و چون سکندر بر # ~~عرصات بحر و بر و در ممالک هفت کشور والی و مستولی گردد و سلیمان مثال ~~انس و جن از # ~~دل و جان نقش اطاعت و فرمانبرداری او مانند نگین بر دیدهآ جهانبین خویش ~~بنگارند و دد و # ~~دام و سوام و هوام سر از ربقهآ اطاعت و پای از دایرهآ امتثال او بیرون ~~نیارند، هم ساکنان خشکی # ~~خاک پایش را توتیا کردار در چشم کشند و هم متوطنان تری از مهابت تیغ ~~آبدار او نیلوفرآسا # ~~سر بر روی آب اندازند. عزمی: # إذا اما رأته من بعید ترجلت و إن هی لم تفعل ترجل هامها # و همیشه آب جوی جوانی او از شائبهآ کدورت شیب محروس و ایمن باشد و شعبهٔ‌ # ~~شبابش از صدمت خزان پیری شکسته و بی بار و ms123 برگ نگردد و تیر قدش کمان ~~مثال بهصفت # ~~انحنا متصف نشود و سر و بالاش چون بالای سر بهحلهٔ‌ راستی ملبوس ماند و ~~مانند او مدام # ~~سرسبز بود و بر آیین خسرو سیارگان بهآفتاب تیغ شرق و غرب عالم بگشاید و ~~از نصرت و # ~~فیروزی بر تاجداران گردون سریر آسمان آسا بر سر آید و بر ضمیر هر که ~~خیال خلاف نفاذ # ~~امر او بگذرد بیواسطهآ ضربت شمشیر سر از پیش ببرد و جدا شود و در سر هر ~~سروری که باد # ~~عصیان حکم محکم او راه یابد بر طریق راه خاکسار آید و پایمال و بیسر ~~جهانیان گردد، PageV01P143 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0144.png) # ~~دست تقدیر دشمن آبی دولتش را مانند آب جای در تحتالثری سازد و حاسد ~~باغی حضرتش # ~~را مانند بیخ درخت در زیر زمین فروبرد و دریا بندهآ آن چشمهآ زندگانی ~~خضر صفت سعادت # ~~عمر جاودانی یابد، با سر لشکر گفتم منافع حسن رای و تقدیم آن بر شجاعت ~~و مردانگی به حکم # ~~مقدماتی که با تو تقریر کردهام ثابت و مستقیم است و هیچ عاقلی را در ان ~~محل ریبت و مجال # ~~شبهت نمانده، اگر بهارشاد رای مقبل و اعمال تدبیر صائب این چنین نعمتی ~~بی بدیل موهبتی # ~~جزیل بهدست اید زهی دولت و اقبال که روی نماید، تبلیغ این خبر و ارسال ~~این بشارت در # ~~حضرت پادشاه هم از جملگی معترضات و جمیع واجبات است و اظهار آن با کسی ~~جائز نه: # نشاید کرد هر کس محرم رازکه ناگه دشمنی گردد کمین ساز # ز بهر گفتنش گر بایدت یار ز دل محرم تری دیگر میندار # چه در کتب حکمای گذشته مسطور است: هر کاری که مرد خردمند عاقبتاندیش و # ~~روشن رای دوربین را پیش آید و همت او بر اتمام آن مقصور و خاطرش به ~~پرداخت آن متعلق # ~~بود و بهقدر قدرت انسانی و وسع طاقت بشری در اخفای آن آثار صبر جمیل به ~~اظهار رساند. # اما عزمت ms124 علی معظم من الأمر فاکتمه کی نظفرا # فإن صلاح العدو الغشوم علی قص أمرک آن یظهرا # و جز با کسی که درخور محرمیت و شایستهٔ‌ مشورت باشد و به دلایل و براهین ~~عقل ثابت # ~~و متحقق گشته که کشف آن راز با وی موجب فتح باب مقصود و مقتضی سد طریق ~~التفات # ~~ضمیر و اندیشهٔ‌ دل خواهد گشت، نگشاید زیرا که این نوع بههیچ وجه از دو ~~حالت خالی # ~~نتواند بود، این مهمی که حادث گشته است و آن حاجتی که پیش آمده عاقبت ~~آن بهاتمام # ~~مقرون گشتنی هست یا نه، اگر قلم تقدیر بر صحایف ازل به حکم «جف القلم ~~بما هو کائن»1 # ~~چنان رفته است که زمام آن قلم مثال بهدست نیاید و عقدهٔ‌ محکمش به ~~لطایف حیل عقل # ~~مشکل گشای نگشاید، باری از طعن و شماتت اعدا و اندوه خاطر که از حدت ~~نار جحیم و # ~~شدت عذاب الیم به گوش جان خبر میدهد، ایمن ماند و داغ خجالت و شرمساری ~~بر ناصیهآ # ~~وجود ننشیند، و اگر به مساعدت قرانات سعد سیهر نیلگون و معاضدت اقبال ~~سماوی و بخت # ~~روزافزون حصول آن تیسر پذیرفتنی تواند2 بود که چون دشمن بدسگال و حسود ~~بطال را از آن PageV01P144 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0145.png) # ~~حال وقوف و اطلاع حاصل آید به باعثهٔ‌ خبث باطن و کمال حسد و وفور ~~بدخواهی و فرط # ~~غیرت در ابطال آن کوشش بلیغ پیوندد و بدین موجب حصول مراد و نیل مرام ~~چند روز در # ~~پرده توقف و حجاب تأخیر ماند و اگرچه بهاتمام پیوندد اما از نوع فتوری ~~و خللی خالی و # ~~عاطل نبود و نیز گفتهاند. نظم: # سخن تا نگفتی توانیش گفت ولی گفته را باز نتوان نهفت # سرلشکر گفت برای اعلام این خبر یکی از ما بر سمت حضرت پادشاه عزیمت مصمم # ~~گرداند، بعد اتفاق و استصواب مصلحت چنان روی نمود که این بشارت را من ~~نزد وی بهسمع # ~~همایون پادشاه ملیت سرورا برسانم و ms125 به تبلیغ این مژدهآ جان پرور من ~~مخصوص باشم، بنابراین # ~~فلان روز «مع اخوان کأسنان المشط فی الإستواء» در جهازی برنشستم: # علی نجاة من الفرصا و أیدها رب القدوم بأوصال و أضلاع # تطلی بقار ولم تحرب کان طلیت بسایل من ذخاری العیش متاع # و لا یبالی عجل إن ألم بها ولا تهش لا خضاب وامراع # آن پرنده که بیمدد قوادم و حوافی پرد و دوندهای که بی دستیاری پایی بر ~~طریق پیکان در # ~~راه تیز دود و مرکبی که در مضار عرایض آب جز بهسینه جولان ننماید، ماهی ~~صفت که بر # ~~پشت موج بهسان مار بر روی زمین جز به شکم سیر کند، عجب کمانی که خود ~~چون تیر تیز پر # ~~رود، اما تیرش چون کمان پیوسته بر جای خود باشد، طرفه ماه نوی که اگر ~~هزار سال بر وی # ~~بگذرد بدر کامل نشود، حامل نفوس مختلف و لیکن دائما عقیم، مسافری که ~~خود همواره # ~~در سفر اما همراهش مقیم، مرغ آبی است که چون آب سیر خورد غرق گرداب فنا ~~گردد، ماهی # ~~است که بقایش در خشکی بیشتر اتفاق افتد، خود در بند آید اما دیگران را ~~از طوفان بلای جان # ~~خلاص دهد، هم مانند بیدلان نه در زمین و نه در آسمان، و هم بر سیرت ~~اصحاب کرامت بر # ~~روی اب روان، کوهی است که پیش از قیام قیامت از هبوب ریاح در سیر آمده، ~~ابری است که # ~~با وجود آب بی کران بر هیچ زمین قطره نباریده، و شب و روز درامدن ~~مسارعت مینموده و # ~~برای رسانیدن خبر آن عروس نسرین بر سمع همایون پادشاه بحر و بر آن جهاز ~~را یک # ~~طرفة العین قرار و آرام نمیداد وچنان تند و سخت میراند که باد تیزرو را ~~بهوقت سرعت به دو # ~~منزل باز پس می گذاشت و بهقوت حرکت از جوهر آب شعلهآ آتش پیدا میکرد و ~~در چند روز # ~~و شب بهظهور معنی و جرین بهم ms126 بهریح طیبهٔ‌ دلهای اصحاب از فرحت و ~~ابتهاج حظی PageV01P145 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0146.png) # ~~وافر می گرفت، «ألم تر أن الفلک تجری فی البحر بنعمت الله11 را ورد جان ~~میساخت و در نظارهآ # ~~«وله الجوار المنشعات فی البحر کالأعلم (»»2 آثار قدرت عالیهآ ایزدی ~~ظاهر میدید و زمانی به لطایف # ~~فجریات ابوفراس و خمریات ابونواس ارواح را ارتیاعی میرسانید و زمانی ~~استماع بدایع اسمار # ~~و غرایب حکایات اجسام را سلوتی و سکونی می بخشید. شعر: # إن النوائب والأحداث راقدة والدهر فی غفلة والشمل مشتمل # ~~مؤلف گوید: # ~~نشسته بودهام با همدمی چندکه دارد مهرشان با روح پیوند # ~~روان کرده دو کشتی بی محابا یکی از می دوم کشتی دریا # ~~همه خود را بهکار آب داده کزان صد شور در دریا فتاده # ~~حباب أسا کشیده شیشه احباب بهرغم چرخ مینا بر رخ آب # ~~صراحی آمده چون بحر در جوش پیاله چون صدف میگشت خاموش # ~~مهی کز رشک او مهر است در تاب همی کرد آتشی هر لحظه در آب # ~~بههر سو توده از مرجان و گوهر دماغ از عنبر سارا معطر # ~~مغنی ز آب دستی ییش اصحاب بسی میداد کار رود را آب # ~~همایون مجلسی بس روح پرور ز هر چیزی که خوش گویند خوشتر # ~~همه دلها بعون بخت مسرور بمانده دیدهآ بدبین از او دور # ~~تا در میانهٔ‌ دریا رسیدیم، بدان جهاز از بادهای مخالف مانند متجرعان ~~کشتی باده تغیر راه # ~~یافت و تختههای آن که چون خط مسلسل با یکدیگر پیوسته بود مانند حروف ~~مقطع از یکدیگر # ~~متفرق و جدا جدا ماند و چون سخنان شاعر بی معنی و نامرتبط منتظم گشت و ~~از صدمت # ~~موجهای کوه اسای دریا بهسان امید ظالم خراب و ناچیز شد. # ~~«احیاله موجه و بارقه البرق ونجومه الربد و هو سما ارض فقد جمع الاضداد ~~فیه الاهو ان ترتعد و # ~~امارات»، «یغشبه موج من فوقه موج و من فوقه سحاب»، آشکار گشت و آن «ذات ~~الالواح کریشة فی ms127 # ~~فلاة یقلبها الریاح کیف یشاء»، ملاح جهاز که در سباحت آبهایی میبرد، ~~لنگر آسا در قعر دریا # ~~فرو رفت و معلم که تختهآ سفر مجمع البحرین میاموخت دفتر دانش را ~~بهشوراب دیده پاک PageV01P146 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0147.png) # ~~بشست و به کردار تختهآ سنگ در زیر آب مقر ساخت و بادبان چون دامن عاشق ~~در هوای # ~~معشوق هزار جای چاک شد، تیر مانند کمان دلدار از صدمت باد خم گرفت. ~~"تجری الریاح بما # ~~لا تشتهی السفن. # طبقهآ مسافران که در آن خانهآ مقیم روان بودند با آن که تجرید را شعار و ~~دثار خود ساخته و # ~~بر سیرت صوفیان هرچه داشتند ترک کردند هم از سیلاب فنا امان نیافتند و ~~غریق بحر رحمت # ~~و مغفرت می گشتند، و چون یونس اسیر تنگنای شکم ماهی شدند، من در آن ~~حالت خود را در # ~~سلک قوم نوح منسلک دانستم و از مشاهدهٔ‌ احوال بحر محیط دست از جان ~~عزیز خویش # ~~بشستم، نظم: # قد سلوت الجباه فی اللج حتی خلت غنی فی سکر یوم الحساب # و از غایت حیرت و ضجرت دریا مثال لب خشک و دیدهآ تر ماندم و بر یک تخته ~~مانند # ~~حرف بر لوح ملازم شدم و رقم «رضینا بقضاءالله) بر صحیفهآ ضمیر مثبت ~~گردانیدم. # ~~مؤلف گوید: # خواستم تا گوهر مقصود در دستم فتد ### | تا عروس بخت را سازم ز عقدش زیوری # چون صدف بگذشت آب از سر مرا از دور چرخ ### | وین نحوست بین که هم نامد به دستم گوهری # اکی رسد هر طالبی را گوهر از بحر امید ### | هر که دارد سر نیابد از سعادت افسری # گاه از تلاطم موجهای چون کوه با چرخ دولابی همراز می گشتم و گاه از صدمت ~~بادهای # ~~سخت مانند غواص در قعر آب غوطه میخوردم، خاک ساحل عزیز تر از آب گشته ~~بود و # ~~گوهر نفیس تن پرآب چون خاک راه ذلیل و خوار مانده، گاه از بردابرد سپاه ~~وی و برودت هوا # ~~مانند عکس ms128 آفتاب در آب بر خویش میلرزیدم و گاه از استیلای ضعف و ~~ناتوانی و فتور قوای # ~~جسمانی بر صفت آب مروارید از تحرک و اضطراب عاطل و عاری میماندم، از بی ~~نمکی PageV01P147 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0148.png) # ~~شورهای آب دریا بهسان نمک در آب می گداخت، صبر دستگیر و عقل ثابت قدم ~~پایدار مانند # ~~یخ در تابش تموز بر آب خویش نمیماند: # لقد أصحبت مضطربا فؤادی کحوت فارق الماء الزلالا # خراب باد ز سیل فنا مبانی چرخ ### | که راند آب بلا موج موج بر سر من # سیر بر آب فکندم بهسان نیلوفر ### | در آب خیز فنا غرق شد چو گوهر من # بر آب خویش نماندم چو داد چرخ بر آب ### | نفیس گوهر صبری که بود زیور من # آب صافی عیش به کدورت نوایب مکدر و متبدل گشته، آیینهآ روشن روی، از تری ~~آب و # ~~عفونت هوا زنگ بسته، و دل و دست تدبیر شکستهتر از آبگینه بر سنگ مانده، ~~همدم جز دم # ~~ناهموار نهنگ نمیبود و همخوابه جز تن پرخار ماهی نمیشد، هرچند آب را ~~اشنا میکردم از # ~~طوفان بلا بهساحل نجات نمیرسانید، چشمهای پرآب بساط بسیط خاک را بهدیده ~~و جان # ~~آرزو میبرد و هر لحظه که مردم دیده در آن آب تیز نگاه میکرد از غایت ~~مهابت و فرط رعب # ~~آن آب همه شمشیر و ناچخ آب داده مینمود و هر قطرهآ آب موج که بر تن ~~میرسید، از غایت # ~~شوری آن تن مانند موم از آتش در گداز میآمد، چون بههمه وجه دست از شاخ ~~امید کوتاه # ~~دیدم با چشم پرآب و دل پرآتش در حضرت ایزدی با نیاز تمام به آیهآ «رینا ~~ولا تحملنا ما لا طاقة # ~~لنا به»1 زبان بگشادم و از حضرت بخشنده بیمنت درخواست کردم که نهال ~~وجود مرا از # ~~دریای بی کران احسان خویش سرسبز و سیراب گرداند و گرد کدورت عیش از ~~چهرهآ احوال # ~~من به آب زلال عین عنایت خود پاک بشوید، و ms129 در اثنای این حالت با خود ~~میاندیشیدم که این # ~~چه بیآبی است که از دور چرخ آبگون مرا روی داد و این چه خجالت است که ~~از مخالفت # ~~زمانهآ غدار و روزگار خاکسار آبروی من ببرد، نه جان گرانی را از امواج ~~هلاکت بیرون بردم و # ~~نه گوهر خود را در اتمام مصالح کلی پادشاه بر روی آب آوردم، و اگرچه از ~~خنجر آبدار PageV01P148 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0149.png) # ~~ملکالموت به حکم «کل نفس ذابقة الموت»1 هیچ نفسی را خلاص و نجات صورت ~~نبندد، اما یک # ~~آرزوی جان شکر تا صبح روز محشر در دل من خواهد بود و هر ذره از تن خاک ~~گشتهآ من بر # ~~فوات آن حسرتهای فراوان خواهد فزود و افسوسهای بی کران خواهد خورد و آن ~~این است # ~~که چون حقوق تنم نامحصور پادشاه «من وقت المهد الی هذا العهد»22، بر ~~ذمهآ من ثابت و متوجه # ~~است و از ادوار روزگار و تعاقب لیل و نهار در قواعد آن بههیچ وجه فتوری ~~راه نیافته بلک هر # ~~لحظه وهر زمان تضاعف پذیرفته، و چون منی را که از غایت خمول سیمرغ اسا ~~در پس قاف # ~~محنت مأوا ساخته و ماروت مثال در قعر چاه مذلت نگونسار و از چشم ~~جهانیان دور مانده # ~~بود، مشهورتر از خورشید جهان نما و سرافرازتر از سرو آزاد گردانیده، ~~شعر: # مانا بنی فی زمان قط نایبة وقد کان فیها اخذا بیدی # زبان ز شکر کرمهاش قاصرست از آنک از او همه کرم است و زمن همه تقصیر # بدم چو خاک سر افکنده و ز تربیتش چنان شدم که سرم میرسد به چرخ اثیر # ز عون اوست که در حل و عقد کار جهانبدان حدم که مرا نیست در زمانه نظیر # و قدر و منزلت من از ثری تا ثریا و از محل حضیض خاک تا بهاوج سما رسانیده ~~و خامهآ # ~~مشکل گشای وزارت ممالک وسیع خویش که هزار ارسطو و آصف را محل قبول ms130 تقلد ~~آن # ~~نباشد بهدست کفایت و بنان تدبیر من باز سپرده و نام مرا از جمع طبقهٔ‌ ~~اماثل و فرقهآ اکابر در # ~~فهرست صدر جراید قربت درگاه خویش مثبت کرده و جمهور رعایا و کافهآ ~~برایا را به تنفیذ # ~~امضای احکام من مثال داده و به همه وجه در اثبات حکم من که رقم ذکر آن ~~بر دفتر لیل و نهار # ~~تا روز حساب باقی خواهد بود، صدق اهتمام خسروانه ارزانی داشته و هر ~~برات امری که به قلم # ~~امضای من مزین گشته نفاذ مضمون آن را چون صحیفهٔ‌ قسمت شب برات واجب و ~~لازم # ~~شمرده، ادای بعضی از سوابق ایادی که حساب ان مهندسان کامل کیاست را تا ~~روز شمار # ~~دست ندهد من نیز به تقدیم رسانیدمی و خدمت یسندیده که متضمن اتمام نوعی ~~از مصالح # ~~ملکی باشد ثابت کردمی، چه نفس شریف و مردم اصیل همه وقت در ادای حقوق ~~منعم # ~~خویش هیچ دقیقه فرو نگذارد و به مقابلهآ برآمد مهمات ولی نعمت جان عزیز ~~را خوار شمرد و PageV01P149 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0150.png) # ~~مخلص یادشاه میباید که اگر در راه کمال هواخواهی گوهر نفس شریف او را ~~در آتش سوزان # ~~حوادث افکنند یاقوت مثال ذرهای تغیر و تبدل در طبع او ظاهر نگردد بلکه ~~زر اخلاص او # ~~چون زر خالص کامل عیارتر شود، و اگر اعضای گرامی او را بهارهآ نوائب ~~مانند طبق در دو پاره # ~~کنند حلقهٔ‌ عبودیت از گوش دل بیرون نیارد و آستانهوار در قصر دولتش را ~~نگذارد، چون در # ~~باغ مرادش گل سعادتی متبسم گردد نسبت آن خاص فیض سحاب احسان و انعام ~~عام پادشاه # ~~واجب بیند و اگر برخلاف آن بید کردار شجرهآ امیدش از ثمر نجح عاری و ~~عاطل ماند، از تأثیر # ~~تقصیر در توشیح نهال خدمت تصور کند و نتیجهآ مخالفت بخت ناسازوار خود ~~داند، هم در # ~~اثنای این فکرت و اندیشه بودم که نسیم صبای کرم نامتناهی الهی بر گل ~~پژمردهآ دل ms131 بوزید و # ~~صبح مسرت از مطلع دولت اقبال بدمید و مبشر بخت مساعد به بشارت «وإذ ~~فرقنا بکم البخر # ~~فأنجیتکما در گوش جان رسانید و حجاب مشقت را از رخسار راحت برانداخت و ~~بهمدد # ~~هبوب باد موافق آن تخته کشتی به جزیرهای از جزایر قریب سراندیپ پیوست، ~~من با دلی چون # ~~الف از ملابس عریان مانده و قامتی چون نون از تهی شکمی خم گرفته و ~~رخساری از توالی # ~~قطرات خون آلود اشک بهسان مصحف کوفیان منقوط گشته بر حرف دریا افتاده، ~~از غایت # ~~حیرت بر مثال الف و لام بر خویش میپیچیدم و مانندهای دو چشم باز نهاده ~~مراصد اطراف و # ~~جوانب میدیدم، لبها به باعثهٔ‌ حسرت گزیدن بهسان سین پردند نه شده و ~~زبان بهداعیهٔ‌ شدت # ~~جوع خاییدن کاف آسا از میان شکافته و دل از نهایت اندوه و اندیشه چون ~~حلقهآ میم تنگ آمده # ~~و جان از هجوم سپاه محن بر صفت تا در زاویهآ تن سر فرو افکنده و جسمی ~~از فرط نحافت و # ~~وفور ضعف بر طریق تنوین اسمی بیمسمی مانده و از تأثیر مفارقت حفض عیش و ~~عدم # ~~اسباب فتح باب نجات تن چنان ضعیف و نحیف گشته که رفع صوت بههیچ وجه ~~ممکن # ~~نمی گشت، و داعی اجل و متقاضی مرگ را نصبالعین تصور میکردم و عزم بر ~~وداع جان # ~~جزم گردانیده، از هر چشمی دریایی از خون روان میداشتم، تا زمانی بر این ~~حال بگذشت و # ~~اثر بردابرد و مهابت افواج امواج روی بهنقصان آورد و جان که از شوکت ~~سپاه بلارعایت # ~~مضمون «الفرار مما لایطاق»2 واجب شمرده بود بهمسکن مألوف تن باز آمد و ~~دل خون گشته که # ~~از قوت لشکر اندوه ضعف و ناشکیبایی را همدم خویش ساخته بود در ریاض ~~فرحت و PageV01P150 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0151.png) # ~~مسرت نامتناهی قرار و آرام گرفت، اما چون مدتی مدید قوت مغذیه بهفقدان ~~غذای موافق که # ~~قوام بنی آدم را سببی ظاهر است مبتلا گشته ms132 بود و آتش جوع معده که ~~«ارالمعدة تاکل و # ~~تشرب» یکی از اوصاف اوست، قوای جسمانی را پاک بسوخته و تن از غایت ~~نحافت چنان # ~~شده که تا در گوش مردم آواز من نمیرسد بر وجود استدلال می نکرد و بر ~~اعضا قوت ضعف # ~~چنان غالب و مستولی گشته که از تحمل بار سایهآ برگ گل عاجز و مضطر می ~~گشت و مانند # ~~بنفشه از سر تا یا کبود میشد و هرچند برای استطلاع و تنسم خبر ممکنی و ~~منزلی میخواستم # ~~تا چند گامی بزنم، بههیچ گونه بر این مطلوب دسترس نمییافتم و مانند ~~زمین زمن بر اندک # ~~حرکتی قادر نمی گشتم، تو گفتی این رباعی در وصف بیت الاحزان سینهآ من ~~گفتهاند و در این # ~~معنی برای جید وجود من سفتهاند، نظم: # بر ذره نشینم نخمد بختم بین موری بهدو منزلی برد رختم بین # گر لقمه مثل ز قرص خورشید کنم تاریکی سینه بر دهد، بختم بین # ~~زمانی بر این حالت نا موافق و فکرت اندوه افزای بودم که ناگاه در آن ~~جزیره زاهدی سروقت # ~~من رسید که نور طاعت از اسرهٔ‌ جبین آفتاب آسای او میتافت و طلعت کرامت ~~نمایش از # ~~مضمون «سیماهم فی وجوههم من أثر آلسجود»2 نشان میداد، بر سپهر کرامت ~~قطبی پا بر جای و در # ~~راه طریقت غوثی راهنمای، پیر عیسی دم و موسی قدم، خضر علم مصطفی شیم، ~~از همه علایق # ~~و مشاغل دنیاوی تجرید گزیده و مانند شمشیر بهلباسی سبز قانع شده و در ~~میان بیداد پرمحنت # ~~و بلامسکن و ماوی ساخته و از لذات شهوات نفسانی چون قانع از سؤال دامن ~~جان بر چیده، # ~~روی از محبت خانه و اموال و اولاد گردانید و یشت بهدیوار قناعت و ریاضت ~~آورده، # ~~با عروس عزلت پیوند تازه کرده، طوق شوق حضرت عزت بیچون، چون فاخته در ~~گردن # ~~دل کشیده و در ریاض ریاضت بر شاخسار «لی مع الله وفت»2 بلبل آسا به ~~تسبیح ms133 و اوراد # ~~مترنم شده، نظم: # کسی که روی قناعت ندید، هیچ ندید کسی که عزت عزلت نیافت، هیچ نیافت # نفس طرب جوی را از تاب آفتاب حرمان و حسرت مانند شمع بسوخته تا از ظلال ~~ظلیل # ~~طوبی ساییان پردازد و به مفرش خاره و خار تن در داده تا در بساتین خلد ~~برین بر سریر پایدار PageV01P151 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0152.png) # ~~عزت از سندس و استبرق چهار بالش سازد؛ چه لباس سبز سرافرازی کسی در ~~برکشد که چون # ~~نیر سپهر صد هزار مصابیح و مشاغل انوار در صحن سینه با صفای او ~~برافراخته بود و مانند # ~~صفحه تیغ از سر تا پای بهزواهر جواهر تجرید مزین و محلی باشد و مثال ~~دریای محیط # ~~صوفی وار این تودهآ خاک را در میان آرد و تر سازد و بر صفت نیلوفر از ~~سباحت بحار معرفت # ~~سجاده بر روی آب اندازد، و اگر جباران ممالک بیدادی سر و تن او را ~~بهسان سبزه پایمال ظلم # ~~و عناد گردانند از غایت تحمل سر بالا نکند و سر از راه صبر برنتابد، و ~~اگر چون بنفشه # ~~به آسیب صرصر جور و جفای بی انتها سر و قامت او را دو تا کنند سوسن آسا ~~زبان را از آزادی # ~~ادای تقریر قصهآ پرغصه و حکایت پرشکایت الکن دارد، چون مرا بهسان ماهی ~~بی آب در فلق و # ~~اضطراب دید به باعثهٔ‌ کمال شفقت از مجاری احوال من باز پرسید، من ~~کیفیت عزیمت و # ~~ماجرای غرق شدن جهاز و تحمل رنجهای بی کران دریا، حرفا بعد حرف، پیش او ~~تقریر کردم. # ~~زاهد را بر سینهآ پرآتش من دل بسوخت و از مشاهدهآ چشمهای پرآب من اشک ~~خونی از دیده # ~~فرو بارید و بعد سه روز که قوت چهار عنصر عیادت تن ضعیف آغاز نهاد و ~~پنج حس # ~~از ششدر آفت نجات یافت، مرا به مصاحبت خویش در باغی که ریاض ریاضت را ~~آن جا آب # ~~میداد و در سواد آن ms134 شمع ضمیر را بهانوار معرفت منور می گردانید، روانه ~~کرد. من چون # ~~انگشت محاس بههنگام شمار افتان و خیزان به متابعت او یای در راه نهادم ~~و به تحمل مشقت # ~~بسیار در مقام مذکور رسیدم و برای تقویت نفس ضعیف و تن نحیف من قصد ~~آوردن انواع # ~~اثمار کرد و سوی هر درختی که سر بالا میکرد بار آن بی تحمل زحمت شکستن ~~در دامن او # ~~فرو میافتاد، چون دامنش از انواع میوههای تر پرشد بر من بهرسم هدیه پیش ~~آورد و زبان # ~~به معذرت دان الهدایا علی مقدار مهدئها»1 بگشاد، من از غایت تهی شکمی ~~به جایی رسیده بودم و # ~~چنان خام طمع گشته که بهشب از خرمن ماه دانهای چشم میداشتم و در روز ~~بهامید قرص # ~~خورشید تنور آسا دهان باز می بودم و مانند حربا دو دیده از او برنمی ~~گرفتم و دل بهامید آن که # ~~لب نانی در دهانش افتد مانند تابه بر سر آتش سینه میسوخت و جان از شدت ~~عذاب نار # ~~جوع از لذت حیات سیر آمده به مفارقت تن رضا میداد، چنان تصور کردم که ~~مگر رضوان # ~~نعیم خلد برین را بر این مهجور تحفه آورده است و یا خود سحاب کرم الهی ~~قطرات رحمت # ~~بر باغ آن زاهد باریده و میوههای آن را حلاوت طعم شمار جنان بخشیده. ~~چون آتش جوع PageV01P152 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0153.png) # ~~منتفی گشت و قوت سفر کرده در مسکن تن باز آمد و مقیم شد، زبان به حمد و ~~ثنای باری عز # ~~اسمه بگشادم و سر بر خاک مسکنت برای ادای سجدهآ شکر بنهادم تا آن زمان ~~که عروس پری # ~~رخسار آفتاب جان مثال رخ در نقاب حجاب کشید و روی هوا از غایت ظلمت ~~مهیبتر از # ~~طلعت نازیبای شیاطین، نمودن گرفت. زاهد بهنزدیک من آمد و گفت: هرچند ~~مصاحبت چون # ~~تویی سبب راحت جان و مفارقت تو مقتضی جراحت دل دوستان است اما استقامت ~~و # ~~استنامت تو در شب ms135 بهسواد این باغ صواب نیست و بدین سبب اخطار بسیار ~~محیط حال و # ~~شوش روزگار تو گردد زیرا که در این باغ جنی است که بر معشر جنیان دیگر ~~والی و مستولی # ~~است. # ملاعب جنة لوسا ر فیها سلیمان لسار بترجمان2 # و این طریق گروه طوق امتثال ایراد در گردن دارند و روزگار خویش در مطاوعت ~~و # ~~متابعت او به سر میبرند، چون سکندر جهان گشای آیینهآ عالم نمای خورشید ~~بر فراز سپهر ظاهر # ~~گردد، سکندر مثال بهمصاحبت او در اطراف و جوانب جهان طوف کنند و چون ~~مشاطهآ قدرت # ~~برای جلوه گری عرایس روشن روی نجوم را سرخی شفق و وسمهآ مشام ترتیب کند ~~همه باز # ~~آیند و در صحن این باغ قرار و آرام گیرند و جز من که از سالها باز با ~~ایشان طریق مخالطت # ~~و مؤانست ورزیدهام و بنای عهد و میثاق را اساس محکم نهاده، دیگری را در ~~شب اینجا منزل # ~~کردن ممکن نگردد و هر که را بهشب در این باغ دریابند مانند گل لباس ~~وجودش پاره پاره # ~~کنند و بهسان لاله در طشت خون نشانند و چند فرسنگ از این باغ دور ~~معمورهای است، من # ~~تو را بدان راهبری می کنم، تو را به موافقت من عزیمت مصمم میباید کرد ~~تا از شر مخالفت # ~~جنیان ایمن مانی و دست مضرت ایشان از دامن خویش کوتاه گردانی و نیز آن ~~موضع بسیار # ~~دلکشتر و منزهتر از این باغ است و مسافت میان هر دو اندک. وزیر می ~~گوید: من به مجرد # ~~استماع این خبر ترک آن مهالک پرخوف و خطر دلیل صواب و صلاح دانستم و ~~عدول از # ~~مناهج و مسالک خیر نتیجهٔ‌ رکت رای و قلت دانش تصور کردم، و شبانگاه به ~~مصاحبت زاهد # ~~پای در راه نهادم و زمام مصلحت بهدست حسن عنایت او دادم، اگرچه ظلمت شب ~~روی هوا # ~~را چنان دود اندوه کرده بود و فضای عالم را چنان بهقیر ms136 و قطران آلوده ~~که لآلی نجوم سیاهتر از PageV01P153 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0154.png) # ~~شبهای طوسی مینمود و پیکر ماه بهسان آینهٔ‌ نامعقول در نظر میآمد. تو ~~گفتی نامهآ اعمال # ~~عاصان در فضای عالم باز گشادهاند یا دلهای مشرکان را در مرکز هوا ودیعت ~~نهاده، نفس # ~~مردم چون دکمهٔ‌ بیقائد راه لب گم میکرد و افسانه هم راه منقد گوش را ~~بههیچ سبیل # ~~درنمی یافت. للمؤلف: # ولیل طویل الذیل رخی من الدجی سد ولا فغطی کل ما کان بادیا # فلو کشفت فیه ذکاء قناعها لفرط دجاه نورها صارخافیا # یری الفلک الدوار فیه کأنهمریض والدوران اصبح ناسیا # زاهد بهراهبری نور باطن و دلالت شمع ضمیر در راههای کژ چون کمان از تیر ~~راستتر # ~~میرفت و مرا بهسان مهرهآ تسبیح یک لحظه از دست خویش نمی گذاشت تا آن ~~زمان که آن # ~~چشمهآ بستهآ روان و آن بخشندهآ آبروی جهان، آن برهنه که حلل نور در بر ~~عالمیان پوشاند و آن # ~~سری که سنگریزه را بر تیغ کوه گوهر آبدار گرداند، آن جهان گشای بیلشکر، ~~آن مسافر بحر # ~~و بر، آن نگین خاتم سما، آن همسایهآ منزل مسیحا، آتشی که آب حیات نشو و ~~نما در کام # ~~اطفال نبات ریزد و نقاشی که در مکمن هر کانی رنگی دگر آمیزد، گاه معجر ~~زربفت شفق # ~~بهشام دهد، گاه طیلسان سیم اندود صبح بردوش سحر نهد، گاه ماه را چون ~~گوی سیمین در # ~~عرصهآ میدان زبرجد آسمان گردان کند و گاه مانند چوگان زرین در زاویهآ ~~مغرب پنهان کند، گاه # ~~چون جمشید تاج زر بر سر و گاه بر سیرت آل عباس کسوت سیاه در سبز پوشد، ~~آن قرص # ~~گرم که جز در دهان نهاد نیفتد، دینار نامضروب که در جیب هیچ امیدوار ~~نیاید، آن محنت # ~~افزای روزهداران، آن پرده در طراران روی بنمود، به متابعت هدایت راه ~~نمای آن زاهد با صفا و # ~~خاص حضرت کبریا به موضع موعود رسیدم، بستانی دیدم چون فردوس برین منزه ~~و ms137 دلگشای # ~~و در انواع ریاحین مانند برگ درختان بیرون از حد و احصا، گلهای رنگین ~~مشکبوی سفید بر # ~~شاخهای سبز چنان مینمود که تو گفتی کواکب منیر بر اوج فلک مستدیر طالع ~~گشته است یا # ~~دست قدرت ایزدی درهای شاهوار بر صحن زمردین نثار کرده، گل سوری از ~~پیراهن دریدهآ # ~~خون آلود یوسف نشان میداد و نرگس بعینه چون چشم زلیخا در انتظار لقای ~~محبوب خویش # ~~چشم بر هم نمیزد: # کأنما الورد فی البستان منفقا فریق1 أخضر من أوراق أغصان PageV01P154 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0155.png) # زهرالکواکب فی أعلی السماء یدن من جندس غاب فیه المستیران # قد سرو بر لب جویبار است چون عکس قامت یار در آب چشمهای عاشق تصور میشد، # ~~چنار از برای دوام برخورداری باغ از شاخ جوانی خویش دست بهدعا برآورده، ~~سوسن در # ~~اوصاف چمن ده زبان گشاده هر گوشهآ قامت بنفشه کمان مثال خم گرفته و هر ~~طرفی بالای # ~~صنوبر راست ایستاده، بلبل با گل محبت قدیم تازه میداشت و صبای علیل تن ~~بیماران عشق را # ~~لباس صحت میپوشانید، شاخهای درخت عود تاری بیواسطه مجاورت آتش بر صفت ~~زهاد # ~~مشام جان را معطر می گردانید و شجرهٔ‌ صندل مناصری خوشبوی به اقتضای ~~خاصیت طنین # ~~فلک را از سله سپهر بهسوی خود می کشید، سپهر جهاندیده و جهان گردیده در ~~نظاره آن همه # ~~تن چشم گشته بود و هم به باعثهآ انصاف گرد سر نو عروسان تازه رخسار چمن ~~میگشت، و # ~~هم از غایت حیرت در مطالعهٔ‌ اوراق ریاحین و اشجار بهاثمار سرش می گشت، ~~لاله ساغر # ~~یاقوتین بر دست گرفته توبهآ صد سالهآ زهاد و اهل صفا را چون جام بهسنگ ~~خرد میشکست و # ~~سبزه تر زمرد پیکر اثر صدق معنی «النظر فی الخضر یزید فی البصر»2 ~~مردمان را عین الیقین می نمود # ~~و چشم افعی را کور می کرد، و در صحن آن باغ از بلور صافی آبدار فرش ~~آبگون بسته بودند، # ~~چنانچه از لطافت و صفای آن ms138 حسن و زیبایی باغ یکی بهدو مینمود و ~~نظارگیان را چنان # ~~می شد که مگر آب شناسان دریای دانش از کمال صنعت و نهایت حکمت اصناف ~~ریاحین و # ~~انواع درختان را بر روی آب نهال کردهاند و یا بهمدد عقل فیاض و خاطر ~~ظلمت زدای جرم # ~~کثیف خاک را صفا و روشنی آب لطیف بخشیدهاند و نزدیک آن باغ قصری رفیعتر ~~از ایوان # ~~کسری بر در دیوارش نقشهای خامهآ سحرانگیز مانی: # وکائما القصر المنیف أجاده داؤد من طبع الحدید المحکم # و کائما ابراجه3 تصلت بابراج السماء فریفت با لأنجم # زهی فرخنده قصری کز لطافت جهان را نسخهآ خلد برین بود # خم طاق بلندش چون مه نو ز رفعت با فلک پهلو همی سود # توانستی ز سقفش مردم آسان رخ خورشید را کردن گل اندود PageV01P155 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0156.png) # چو بامش هر سویی بالا برانداخت زمین را آسمانی دیگر افزود # چون از نظارهآ باغ بهسوی آن قصر شتافتم اندر آن دو عورت دیدم، بهزیور حسن ~~کمال و # ~~زیبایی آراسته و لطافت خلعت شان زیور را زیب و بها بخشیده، تو گفتی ماه ~~و افتاب در یک # ~~منزل قران کردهاند و زهره و مشتری را در یک برج اجتماع شده، یکی بهزلف ~~چون زنجیر # ~~ملازمان زاویهآ عزلت را در هوای خویش موی کشان میآورد و دوم به قامت ~~چون تیر معتکفان # ~~صومعهٔ‌ انزوا را کمان مثال بهسوی خویش می کشید، یکی به کرشمهآ دلربا ~~جان عاشقان را # ~~میربود، دوم به ناز جانافزا دل جهانیان صید میکرد، از شرم رخسار یکی ~~آفتاب به زیر زمین # ~~فرو رفته و در پیش جمال دیگری ماه شب چهارده برنیامده، در نظارهآ ~~اعتدال بالای یکی سرو # ~~سهی از حیرت پای بر جای مانده و از غیرت رفتار دوم کبک دری خرامیدن ~~خویش فراموش # ~~کرده، طلعت زیبای یکی چون غرهآ غراعیه نصیب راحت و هدیه مسرت پیوند روح ~~می ساخت، # ~~شکل رعنای دوم آتش بیقراری و ناشکیبایی در خرمن دل ms139 میزد، و از غایت ~~موافقتی که میان # ~~ایشان بود روز و شب مانند دو پیکر و بر صفت فرقدان از یکدیگر جدا ~~نمیشدند، و چون دو # ~~مغز در یک بادام و دو در در یک صدف مفارقت و مباینت را محل و مجال ~~میدادند، دو جان # ~~بودند در یک قالب قرار گرفته و یک دل بودند در دو سینه ماوی ساخته، یکی ~~را سمنبر و دوم # ~~را گلعذار نام بود، بهمجرد آنکه سوی من دیدند زاهد را از کیفیت حال من ~~پرسیدند، زاهد # ~~قصهآ سرگذشت چنان که با وی به تقریر پیوسته بود، با ایشان تمام باز ~~نمود، و در باب نوازش و # ~~پرورش من وصیت فراوان فرمود و دست وداع با من در آغوش کرد و بازگشت. من ~~چند روز # ~~در آن قصر عصای رحلت از دست بنهادم و کمر مسافرت از میان بگشادم، و ~~سمنبر را گفتم: # ~~مرا از محاسن اقوال و افعال شما چنان به تحقیق میپیوند که شما از گوهر ~~پاک و اصل # ~~شریفاید و از مشاهدهٔ‌ این احوال مستقیم و معالی همم چنان استدلال ~~میکنم که هر یک # ~~از شما غنچهآ باغ سلطنت و اختر برج پادشاهی است و نسبت به خاندان معظم ~~و دودمان مکرم # ~~پادشاهان جهاندار و خسروان وافر اقتدار میرسد زیرا که مثل این خصائل ~~حمیده و شمایل # ~~پسندیده و همت بلند و نفس ارجمند در دیگری تصور نتوان کرد. کل میسر لما ~~خلق له: # علی قدر اهل العزم تأتی العزائم وتأتی علی قدر الکرام المکارم ~~PageV01P156 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0157.png) # کریمی ار نسب خویش را نهان دارد چو رو در آینهای کرد صنعهاش بدید # نسیم مشک نهان کرد کی توان یک ره به پرده طلعت خورشید کی توان پوشید # اگر مرا به تحقیق این گمان و تصدیق این تفرس شرف اعلام ارزانی داری و پری ~~کردار # ~~سخن در پرده گفتن بگذاری و نقاب از چهرهآ این کار مشکل بازگشایی لواحق ~~بدایع اشفاق # ~~بر الطاف ms140 و مواهب سابق تو منضم گردد و از مکارم عنصر لطیف تو غریب و ~~عجیب نبود، # ~~سمنبر از ابر دو چشم صد هزار قطرات اشک بر گل لعل رخساره فرو بارید و ~~پروین را با ماه # ~~منیر مجتمع و مقرون گردانید و بهسان ماتم زدگان دمهای سرد برآورد و ~~گفت: # ز حال درد دل خویشتن اگر گویم کسی چو نیست که بر حال من ببخشاید # در امید چو بر روی من قضا در بست اگر جهان همه یکسوست هیچ نگشاید # چنان بتافت ز من روی هر کسی که اگر در ایینه نگرم روی خویش ننماید # تو ای سپهر بزن اتشی در این جانم که دوست رفته و در تن هنوز میآید # شدست حامله شب بهر ان که تا هر روز برای جان من او تازه محنتی زاید # ز جور چرخ که روزم سیاه کرد چو شب اگر چو صبح کنم جامهآ کاغذی شاید # خراب باد اساس فلک ز موج فنا کزو بههیچ دلی راحتی نمیاید # قصهآ حال ما چون شب هجران پایان ندارد و مانند روز قیامت دور و دراز است، ~~غلبهٔ‌ # ~~شوق ملاقات طلعت مأنوس آن یار سفر گزیده و فرط آرزومندی به مجاورت منظر ~~محبوب آن # ~~دلدار پیوند بریده، عنان تحریر از بنان قلم درمی رباید و دست حسن تقریر ~~و بیان را برمی تابد، # ~~و اگر گاه گاهی خواسته میآید که بهایراد بعضی از لواعج خراق و شمهای از ~~انواع اشتیاق # ~~به طریق نفثة المصدور2 بر سبیل تکلف برای انشراح باطن ظاهر گردانم و به ~~ذکر طرفی از ازدحام # ~~و هجوم سیاه محن که در صحن سینه مخیم و معسکر ساخته است، درونی خالی ~~کنم، قلم و # ~~زبان بهقواطع حجج متن پیش میآیند و دست روبهرو2 میزنند و بهذیل کمال ~~عجز و اضطرار # ~~تشبث و تمسک می نمایند و می گویند چون دریا را کرانی و این پیدا را ~~پایانی پیدا نیست، # ~~رعایت جانب سباحت و سلوک ms141 طریق سیاحت در این جز طلب ایجا و محال ~~بالاتفاق و # ~~تکلیف مالایطاق نتواند بود، مزاج تو بهتناوب نوائب هجران و هجوم حوادث ~~حرمان از جاده PageV01P157 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0158.png) # ~~اعتدال طبعی عدول نموده است، و سیاهی لشکر سودا خیل دماغ تو را بهیغما ~~برده است، # ~~مقاصد دیوانگان و مطالب از عقل بیگانگان را که از حد قدرت و امکان پای ~~بیرون نهاده باشند، # ~~و چون اکسیر اعظم در زوایا و امتناع مختفی شده با تمام تلقی و تکفل ~~نمودن و طوق قبول # ~~پرداخت آن زیور جید مساعی خویش کردن جز زردرویی و شرمساری ثمره ندهد، و ~~طعن و # ~~ملامت ارباب کیاست و اصحاب فطنت را به کمند سوی خود کشیدن بود. # قلم می گوید: چشمهای تو پرآب چون چشمهای آب سال و ماه روان است و در ~~افاضت # ~~دموع نظیر ابر نیسان در ابر و باران کتابت صحایف شوق چگونه دست دهد. # زبان می گوید: دل تو از توقد نیران فرقت همدم آتشکده رومیان گشته است، ~~اگر دهان # ~~به تقریر پیغام او بگشایم زبانهای آن مراد کاغذ و قلم را پاک بسوزاند و ~~خاکستر گرداند، نه من # ~~تو را به کام توانم رسانید و نه خامه دستگیری تواند کرد، این ورق تمنا ~~در نورد و از این فکرت # ~~بی فایده باز کرد «الرجوع الی الحق خیر من التمادی فی الباطل»1. # قلم نی است و دل آتشکده زبان قلم چگونه شرح دهد از زبانهآ آتش # طال حزنی حتی لمننت لیا لی الدهر فی جنبه نی تدوما # شرح غم هجران به زبان راست نیامد گر صد یک آن گویم صد سال بباید # چون کس نگشاید گره از کار دلم هیچ از راز دل خویش گشادن چه گشاید # در راه شرح و بیان این قدم زدن اندازهآ صد هزار چو من نیست و ذکر بعضی از ~~آن وظیفهٔ‌ # ~~عمری است، اگر مردم بخواهد که شمهای از سرگذشت بازنماید و از هفت دریای ~~بی کران ms142 # ~~مداد سازد و از قصب ربع مسکون خانه ترتیب کند و بر اوراق اشجار تا روز ~~شمار با سرعتی # ~~هرچه تمامتر بنویسد، هنوز عشر عشیر ان تحریر نکرده باشد و از زمین بسیط ~~ذره و از بحر # ~~محیط قطره بود و از استماع آن حوادث عمر کاه و نوائب غم فزای دوستان ~~جانی را التفات # ~~ضمیر و انقسام خاطر حاصل آید و اندوه و اندیشه فراوان روی نماید، چون ~~به تقدیر الهی اسیر # ~~زنجیر بلاد و دستگیر دام عناد شدهام و دست از حیات خویش بهآب دو دیده ~~بشستهام بیهوده # ~~دیگر آن را برای چه در محنت و رنج خویش شریک گردانم و شرب خوشگوار عیش ~~اصدقای PageV01P158 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0159.png) # ~~صادق وداد را مکدر کنم، چه اصحاب مروت و ارباب فتوت را واجب ان بود که ~~بار گران # ~~رنجهای دوستان را سبک بر خویش گیرند نه اینکه دوستان را از تحمیل غم و ~~اندوه خود گران # ~~بار کنند، و تا دست یابند خارخار ناکامی از پای همدمان صادق و همنشینان ~~موافق به ناخن # ~~تدبیر دستگیر بیرون آرند، نه اینکه در راه حیات طرب سازشان خشک و ~~مغیلان نامرادی کارند. # ~~من با سمنبر الحاح بسیار کردم و عذرهای او را به هیچ وجه قبول نداشتم، ~~چون میل طبع من # ~~بهشنیدن حال خویش متجاوزالحد دید و تمهید عذر را به هیچ سبیل محل و ~~مجال نیافت بر این # ~~منوال سخن آغاز نهاد و گفت: هرچند خواستم که راز سینهآ مجروح مخفی دارم ~~و سر دل خون # ~~شدهآ خویش ظاهر نکنم اما رعایت جانب اتحاد تو مرا از آن اتفاق مانع گشت ~~و عنان تماسک # ~~از دست من بربود و بر اتمام مرام تو باعث و محرض آمد، قصهآ من بدین ~~جمله است که این # ~~یار همدم و این مونس حالات شادی و غم ایراد خواهد کرد و برای این معنی ~~بدو اشارت # ~~راند، او گفت: سمنبر چنان حکایت کرده است که یدر من ms143 پادشاهی بود که ~~آوازهآ عظمت و # ~~جلالت او بهاسماع خاص و عام رسیده و در تمهید قواعد ملک و ترتیب اسباب ~~جهانداری # ~~مقتدای خسروان جهان و پیشوای سروران کیهان گشته، سلاطین کبار حلقهآ ~~اطاعت او در گوش # ~~جان داشته و پادشاهان نامدار غاشیهآ امتثال او بر دوش دل گرفته بودند، ~~لجام تسخیر بر سرسبز # ~~خنگ تو سن فلک کرده، کمند تذلیل در گردن تیغ زن سیهر کشیده، روزی بر ~~سریر سلطنت در # ~~صحن باغ نشسته بود و طرفداران عالم در یمین و یسار کمر بندگی او بر ~~میان بسته و در # ~~صفوف خدمت بهیای ادب ایستاده ناگاه طبقهٔ‌ حجاب بار خبر رسانیدند که ~~پادشاهزاده بر # ~~درآمده است و برای دریافت دولت پای بوس دستوری میطلبد، پادشاه به اجابت ~~ملتمس او # ~~مثال داده، حجاب خاص یادشاهزاده را درون قصر آوردند و پدر من رعایت به ~~تبجیل و تعظیم # ~~او فراوان واجب دید و در نوازش و اصطناع او بههر مبالغت پرسید و به ~~انعامات بی کران و # ~~خلعتهای گرانمایه از اشباه و امثال مخصوص و ممتاز گردانید و لباس شرف ~~محرمیت در # ~~بر او پوشانید، روزی پادشاه به رسم طوف شکار با طائفهٔ‌ مقربان و زمرهآ ~~مختصان خویش عزم # ~~صیدگاه مصمم کرده بود و مادر من و من نیز به متابعت او روان شدیم، ~~پادشاه چون از صید گاه # ~~بازگشت برای تمتع و التذاذ در باغی نزول فرمود و به تجرع کاس شراب و ~~استماع نغمات # ~~چنگ و رباب با پادشاهزاده مشغول شد، ناگاه دو چشم من بر صورت ~~پادشاهزاده افتاد و من # ~~نیز در آن زمان منظور نظر او گشتم، صورت زیبا و شکل رعنای پادشاهزاده ~~عقل مرا در ربوده، # ~~بی طاقتی و ناشکیبایی را بر دل من مستولی گردانید: PageV01P159 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0160.png) # جعلت عذاری مذ رأیت عذاره طریا من المسک الزکی موسما # وها أنا أرجو فی هواه منیت أحشر فی یوم الحساب متیما # و لست براضعن جفونی فی الهوی إذا ms144 لم تبت فی حبه نقطر الدما # ~~به حکم آن که «القلوب مع القلوب تتشاهد»2 صدق محبت و کمال دوستی من ~~پادشاهزاده را # ~~مبتلای عشق و گرفتار هوای من کرد، آتش شوق خرمن جان هر دو را پاک بسوخت ~~و آب دو # ~~دیدهآ خون بار بر روی ما گواهی دادن گرفت و زردی رخسار دریدن پردهآ صبر ~~آغاز نهاد و # ~~نزدیک شد که این معنی چون سخن در افواه افتد و قیامت طعن و ملامت از هر ~~سوی قائم # ~~شود و از این حال خبر بهدور و نزدیک رسد، پادشاهزاده بستر خویش از خاک ~~کوی من # ~~ساخت و خاک در چشم نام و ننگ انداخت و می گفت، نظم: # ~~گو خلق بدانید که من عاشق و مستم آوازه درست است که من توبه شکستم # ~~و مانند نقش دیوار بر در من ملازم میبود و زبان او یک زمان از یاد من ~~نمیآسود، من نیز # ~~در شکل و شمایل او واله و حیران میبودم و در راه محبت او نصیحت هیچ ~~ناصح نمیشنیدم : # ~~برو ای زاهد مغرور و مده ما را پند عاشقان را بهخدا بخش ملامت تا چند # ~~من دیوانه ز زنجیر نمیاندیشم که کشیدست مرا زلف مسلسل در بند # عذل العوا ذل حول قلی التائه وهوی الأحبة منه فی سودائه # یشکو الملام إلی اللوأئم حرة ویصد حین یلمن عن برحائه4 # ~~و از غایت شوق در هرچه فکر می کردم جز جمال دل افروز او صورت نمی بستم، ~~شعر: # ~~چنان بستهست نقش اندر دل من صورت خود را ### | که میبینم رخش هر گاه در دیوار میبینم # ولاهممت بشرب الماء فی ظماء إلا رأیت خیالا منه فی الکأس PageV01P160 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0161.png) # و از کمال آرزومندی هر آوازی که استماع می کردم جز بشارتنامهآ پیغام او ~~نمیدانستم، # ~~سپاه غم هر زمان بر قلب دل تاختن میآورد و نقد صبر را بهیغما و تاراج ~~میبرد و مردم چشم # ~~از دو دیده نهال دوستی او را ms145 در هر چشم زدنی به تازگی آب میداد، هر بار ~~که یوسف مهر # ~~جهان افروز سر از چاه ظلمت شب برآوردی و رخسار عالم آرا را در نظر ~~جهانیان جلوه دادی # ~~و هر وقت که لیلی شب گیسوی مشک رنگ را بگشادی و ثوابت و سیارات را ~~مانند قطرات # ~~دیدهآ مجنون در چشم عالمیان بنمودی، من چهرهٔ‌ زرد و سینهآ پردرد را ~~مانند زلیخا بهزخم ناخن # ~~مجروح و پرخون گردانیدی و گریبان صبر را چون پیراهن یوسف پاره پاره ~~کردی و # ~~پادشاهزادهآ مجنون کردار خون دل را از راه چشمههای دیدهها فرو ریختی و ~~بر سیرت # ~~دیوانگان سرمایهآ نام و ننگ برباد داده و جان عزیز را بر کف نهاده از ~~درون سینه پرآتش و # ~~چشم پرآب آه جگرسوز برآوردی و خاک کوی من افسر مثال بر سر کردی، چون ~~کار بهجان و # ~~کارد به استخوان رسید و مضمون ظاهر شدن گرفت و هرکس بدین راز واقف و ~~مطلع گشت، # ~~با یکدیگر گفتیم که اساس محبت استحکام تمام پذیرفته است و شجرهآ دوستی ~~به کمال رسیده # ~~و شاخ و برگ بیرون آورده و بر صفت «آصلها ثابت وفرعها فی آلسمآء1 اتصاف ~~یافته، چه # ~~حیله سازیم که چشم بد اغیار در ما کارگر نیاید و روزگار فتنهانگیز در ~~جور و جفا نگشاید، و # ~~چه چاره کنیم که مانند روشنی با خور و عرض با جوهر ملازم یکدیگر باشیم ~~و چون رنگ # ~~از مل و بو از گل بههیچ سبیلی جدا نشویم، ما خود دل از جان عزیز ~~برداشتهایم و خویشتن را # ~~کشتگان تیغ محبت و رسوا شدگان کوی عشق انگاشته، اما میباید در غم و ~~فرحت یکجا عمر # ~~بهسر بریم و از دست ساقی قدر کأس شیون و سور در یک مجلس نوشیم که تن ~~ضعیف ما # ~~طاقت بار فراق ندارد و بههیچ حیله صبر گریز پای با ما سر درنمیآرد، اگر ~~از تن عاشق مهجور # ~~هر روز یک ذره گوشت ms146 جدا کنند و زمان زمان بر وی نمک تازه پراکنده و ~~بهسان شمع بالین # ~~بیش از سر تا پا بسوزند تحمل این رنجهای گوناگون و غمهای روزافزون به ~~مقابلهٔ‌ لقای # ~~جان افزای معشوق خویش عین مسرت و محض شادمانی تصور کند، و آن جراحت بی ~~کران را # ~~راحت دل و جان خود داند و اگر سوختهٔ‌ آتش فراق را از ریاض خلد برین ~~منزل و مسکن # ~~سازند و حوران مشتی بهآب کوثر و تسنیم نهال نهاد او را سیراب گردانند ~~خود را بی جمال یار # ~~نازنین در درکات دوزخ اسیر زنجیر آتشین پندارد و مانند ماهی که در ایام ~~تموز به تأثیر گردش PageV01P161 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0162.png) # ~~چرخ از آب زلال دور مانده و در صحرای سراب افتاده باشد، در قلق و ~~اضطراب بیانتها روز # ~~گذارد، روز دیگر چون گل لعل خورشید از حدیقهآ سبز آسمان رخسار بنمود و ~~از طلوع تباشیر # ~~صبح عالم افروز ثوابت و سیارات چون گلهای چمن از هبوب باد خزان مضمحل و ~~ناچیز # ~~گشتند. من به بهانهٔ‌ دیدن گلهای دلکش و چیدن میوههای راحتبخش از مادر ~~خود اجازت # ~~طلبیدم و مانند صبا به گلگشت بساتین عزم جزم گردانیدم و چون آب ~~بهنظارهآ سبزه و ریاحین # ~~روان شدم و در باغی که ان گلدستهآ چمن شهریاری وعدهآ ملاقات کرده بود ~~رسیدم و هرچند # ~~که در اطراف و جوانب آن تفحص و تجسس میکردم پادشاهزاده را نمییافتم، ~~زمانی به واسطهآ # ~~نامساعدت بخت بد خویش انگشت ضجرت بهدندان گزیدم و هزار دجله و جیحون از # ~~دیدههای یرخون روان داشتم و لحظهای از شدت درد جدایی و صدمت بردابرد ~~سپاه تنهایی # ~~خاک سیاه بر سر کردم، هر چهرهآ گل که در سواد باغ در نظر من میآمد بی ~~گل روی آن نور # ~~چشم جهانیان در دیده بهسان خار می خلید و هر خار الماس حدت که در طلب ~~ان گوهر کان # ~~زیبایی تن مرا خسته و مجروح می گردانید بر صفت ms147 گل سوری نصیب فرحت و ~~نصاب # ~~شادمانی بهدل و جان میرسانید؛ بالای سرو آزاد را بی سرو بالایش چنان ~~میپنداشتم که بلای # ~~بزرگ برای جان من قائم شده است و یا دست تقدیر تیری برای صید دل من ~~راست کرده، # ~~خط سبزهآ تر را بی سبزهآ خط زمرد پیکر او چنان تصور میکردم مگر قوای ~~نامیه برای فنای روح # ~~حیوانی من زهرگیاه از اجزای خاک بیرون آورده است و یا سائس اجل بهعزم ~~قطع جید وجود # ~~من خنجر و ناچخ را بر روی صحرا آب داده، سپاه خوف بر عالم عقل بدان حد ~~استیلا یافته # ~~بود که چشم نرگس را دیده بان و گوش بنفشه را جاسوس و زبان سوسن را سخن ~~چین # ~~حقیقی میدانستم، و قائد شوق گریبان جان محکم گرفته چنان بههر سوی می ~~کشید که گل را # ~~از خار و راه را از چاه و نشیب را از فراز فرق نمیکردم، چون جست و جوی ~~و تکاپوی # ~~از حد در گذشت و قوت سیر پای از سلوک طریق طوف باز کشید و در راه سستی ~~قدم زدن # ~~آغاز نهاد: # لم یبق لی قدم أطوف به یوم الکثیب و قددنا الأصل # فجعلت اتیع اثرهم نظرا مالد مع فی الحذین ینهمل # با دل گفتم راهی که تو پیش گرفتهای پایان آن هنوز در حیزهآ وجود نیامده و ~~کاری که تو # ~~بنیاد کردهای دریای آن را وهم جهان پیمای هنوز کران نشان نداده و هر ~~سری متحمل آن درد # ~~بیرمان و هر چابک سواری مرد این میدان نتواند بود. نشیندهای که زلیخا ~~چون دانهآ محبت PageV01P162 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0163.png) # ~~یوسف در زمین دل کاشت جز صد هزار گونه بلا و رنج بی منتها او را حاصل ~~نیامده، و هرچند # ~~تن نازک خود را از سر تا یای به آتش غم بسوخت بخت تیره رای او عمری در ~~آرزوی [وی] # ~~روشنی ندید و هر روز دردی تازه و هر زمان المی نو بر ms148 جان او تاختن ~~آوردی و در همه # ~~احوال در مجلس محبت جز کأس نامرادی نخوردی و هنوز خود را در زمرهآ ~~مقصران منسلک # ~~دانستی و از ابجد خوانان مکتب عشق تصور کردی، تو هم بهزحمت سیر یک روزه ~~از پای # ~~درآمدی و هم به تجرع یک جام ناکامی ساغرآسا از دست شدی، نمیدانم که ~~سرانجام کار تو بر # ~~چه خواهد بود و این کار را چگونه بهسر خواهی برد، گفتهاند، رباعی: # اندر ره عاشقی مجازی نایی تا از سر خود قدم نسازی نایی # اینجا به یکی مهره دو سر میبازند سربازانند تا نبازی نایی # تا از سر جان عزیز بر نخیزی و خون دل را از دیده با خاک کوی دوست نیامیزی ~~و سینه # ~~را هدف خدنگ جگردوز بلا نسازی و تن را در زبانهآ محنت چون موم از آتش ~~نگذاری تو را # ~~در حلقهٔ‌ عاشقان بی سر و یا جا ندهند و داغ عشق بر ناصیهآ وجود تو ~~ننهند، هر سری که در راه # ~~محبت یار قدم نتواند زد و هر دلی بار شوق دلدار تحمل نتواند کرد، عاشقی ~~که خاک کوی # ~~جانان بهسان تو تیا در چشم نکشد آن عشق بر وی غرامت است و هر آرزومندی ~~که بر امید # ~~ملاقات محبوب جامهآ جان چاک نزند آن محبت بر وی بلاست، نه هرکس را قوت ~~آن باشد که # ~~در این باب نفسی زند و نه هرکس را توانایی آن بود که در این قافله جرسی ~~جنباند : # ای دل بههوس بر سر کاری نرسیتا غم نخوری به غمگساری نرسی # چون شانه بهزیر اره تا سر ننهی هرگز به سر زلف نگاری نرسی # و دون منال السمهریات وانطبی تاجج، نارا أو قدتها الفراغم # و من رام طیب العیش أورد نفسه من الموت بحرا موجه متلاطم # هم در این جدل دل خود کام میبودم که ناگاه آوازی از یک طرف باغ به گوش من ~~آمده و # ~~بی هوشی و تحیر از ms149 آنچه بود یکی به هزار شد. دور خاطر چنان متحقق گشت ~~که مگر نامحرمی PageV01P163 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0164.png) # ~~بر این حال پریشان اطلاع یافت و یا رقیب سنگدل را از این حالت نافراهم ~~خبری شد، اگرچه # ~~مرا از رسوایی و پریشانی سر مویی اتفاقی نیست و از شهره گشتن در کار ~~عشق غم نه، اما # ~~نباید که این معنی به گوش پدر و مادر من رسد و مرا از لذت مقصود و نفرت ~~مطلوب دور # ~~من بر نهال گلی افتاد، چون تیز در او نگریستم پادشاهزاده را دیدم که در ~~انتظار من دیده در راه # ~~داشته و نرگس آسا همه تن چشم شده و بهسان غنچهآ نو رسیده در میان ~~برگهای آن از # ~~هم رقیبان نامهربان مختفی گشته و درر آبدار اشک از صدف چشم بر دامن ~~ریخته و مژگان را # ~~مانند رشته در گهر کشیده و کمینسازان رنج جدایی یزک داران صبر و ~~شکیبایی او را مغلوب # ~~و مقهور گرانیده و لشکر غم گنج شادمانی او را از خزینهآ سینه او بهنهب ~~و تاراج برده، من # ~~به حصول این سعادت و وصول این دولت سجدهٔ‌ شکر بهجای آوردم و قالب مرده ~~را # ~~بشارتنامهآ قدوم جان نواز فرستادم و بهنزدیک پادشاهزاده شدم، بر هر دو ~~حیرت چنان # ~~مستولی شد که زبان گوهربار مانند زبان سوسن از پیرایهٔ‌ نطق عاری و ~~عاطل ماند و تن بهسان # ~~صورت دیوار از حرکت و اهتزاز بیبهره گشت، و دل محنت زده این حالت را در ~~سلک # ~~خوابهای خوش فرحت انگیز منسلک دانست و جان مضمون «احلما نری2 أم زمانا ~~جدیدا»3: # آنچه میبینم به بیداری است یارب یا به خواب # خویشتن را در چنین دولت پس از چندین عذاب # فروخواند، زمانی هم برین بگذشت چون هوش و عقل در مقر منزل خویش بازآمد # ~~با یکدیگر ماجرای حال قصهآ سرگذشت باز گفتیم و عهد محبت را مجدد و مؤکد ~~گردانیدیم # ~~که تا رمقی از جان در تن باقی ms150 باشد رقم اتحاد از لوح ضمیر پاک نگردد، و ~~چون نسیم با گل # ~~ملازم یکدیگر باشیم، و در امتزاج و اختلاط بر صفت شیر با شکر عمر عزیز ~~به کران رسانیم، # ~~بلک مهر و وفای جانیین چنان پیوند جان شود که چون از کمان تقدیر تیر بی ~~خطای4 مرگ # ~~بر هدف جان رسد و اجزای تن مسکین با اجزای خاک یکی شود، نی که3 از آب و ~~گل ما PageV01P164 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0165.png) # ~~روید نوای آن همه قصه در دل ما باشد و گیاهی که در آن نشو و نما یابد1 ~~بر اوراق آن رقمها # ~~هم از خون جگر مسطور بود : # با عشق تو در خاک فرو خواهم رفت با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد # بههیچ سبیل سکونت در مسکن مألوف خویش بهموجب اقتضای حال مصلحت ندیدم و # ~~خارهای عمر کاه کوه و صحرا را بر گلهای تازهآ روحافزای موطن قدیم بر ~~گزیدم، و از آن باغ # ~~بر آیین باد صبا پای در رکاب سمند باد پای عزم نهادیم و عنان به گلگون ~~جهان پیمای سفر # ~~دادیم، چون پدر و مادر مرا از این واقعهآ هائل خبر رسانیدند، آتش شفقت ~~در درون سینهآ ایشان # ~~زبانه زدن گرفت و خرمن طاقت و صبر ایشان پاک بسوخت، برای تتبع و باز ~~گرداندن من # ~~سوی بهسوی کسان فرستادند و بهجهت بازآوردن آن شهباز دست شاهی در هر ~~گاهی دامی # ~~نهادند و در هر فرسنگی گروهی نامزد کردند، هرچند چون باد در پی ما ~~دویدند گرد ما را # ~~درنیافتند، آخر الامر غائب و خاسر بر وفق رجع یخفی چنین مراجعت نمودند، ~~مادر و پدر من # ~~بهاستماع این خبر جانگداز یعقوب آسا در بیت الاحزان معتکف گشتند و لذت ~~خواب و نعمت # ~~خورد را وداع کردند چه گفتند «و انما اولادنا نبینا الغرض»5 بعد احتمال ~~نکبات گوناگون و # ~~ملاقات حوادث روزافزون و قطع بیابانهای پرخطر و عبور انهار بیحد و مرور ~~در شهر قنوج ms151 # ~~که بر لب آب گنگ معمور است اتفاق نزول افتاد: # و بلدة من بلاد الهند طیبة ربوعها عن نعیم الخلد تینسم # عن النواظر غطت وجهها خجلا لما تراء ی لها من جسمها ارم # روض من المجد محضر جوانبه ما زال تنبت فیه الغر والکرام # معرس الأمل السیار زائره قد یعتریه عن ربعه صمم # شهری که قوم مسرع تیزرو و هم سر حد عمرانات آن را درنمییافت و از کثرت ~~سکک # ~~کوچه و محلات خیال شب رو در روز روشن راه مقصد خویش گم می کرد و در ~~نزهت و لطافت PageV01P165 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0166.png) # ~~هر خانه رشک «ارم ذات العماد (3»1 و صفت عمارات بی نظیرش «لم سخلق ~~مثلها فی آلبلد (:»3 دجلهآ # ~~بغداد از غیرت آب روانش خویشتن را در بحر افکند و مانند شرمساران لب ~~خشک دیدهتر # ~~مانده، و هم مسرع به تصور قعر آن در گرداب حیرت غرق میشد و ابر و باد ~~را بیمدد و # ~~معونت کشتی به کرانهآ آن وصول ممکن نمی گشت، حلاوت آب خوشگوارش نشان ~~کوثر و # ~~سلسبیا داده و از خجلت ذوق زلال جداول و انهارش آب از چشمههای آب حیات ~~گشاده، # ~~سواد بساتین از پرتو مصابیح انوار و ریاحین در شب تار از روز روشنتر ~~نموده، عطار باد صبا # ~~از مدد نسیم گلهای مشک بویش در اطراف عالم غالیه سوده، هوای جان پرورش ~~مایه بخش نسیم # ~~بهار، قصرهای چون نگارخانهآ چینش بر کران ماء معین نمونهآ «جنت تجری من ~~تحتها الأنهر»3 # ~~عقد مشکلات علوم منقول و معقول جز بهمدد طبع نقاد علمای وافر فطانت آن ~~نگشاده، شجرهآ # ~~دقایق فروع و اصول را جز خاطر بحر فیض متفتنان صافی ذهنش آب نداده: # علیک بالعلم لانبغی به بدلا والناس موتی وأهل العلم أحیاء # ما الفخر إلا لأهل العلم انهم علی الهدی لمن استهدی اولاء # متبحران کاس غربت را از لطافت و خوبی خود چنان مست و مدهوش می گردانید که ~~نام # ~~مولد و منشا بر ms152 جریدهآ نسیان مثبت می کردند و آتیه «فروح ورتحان وجنت ~~نعیم (3)» ورد زبان # ~~خویش می ساختند، و در آن شهر معظم یادشاهی بود جوان بخت و جوان کامیاب ~~و کامران، # ~~کرم مانند فطوط دست ملازم کف بحر نوال او، کمال دانش چون نور در آفتاب ~~مقارن # ~~ذات بیهمان او، اوصاف مرضیهاش بیش از آن که مهندس عقل را عدد احصاء عشر ~~عشیر آن # ~~دست دهد و خصال یسندیدهٔ‌ او چندانکه فکر دوراندیش از تصور شمار ~~سرجملهآ آن عاجز و # ~~قاصر ماند: # ملک کأن نبانه و سنانه یتباریان دما و عرقا ساکبا # کالبدر من حیث ایحهت رایته یهدی إلی عینک نورا ثاقبا PageV01P166 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0167.png) # کالبحر یقذف للقریب جواهرا یعودا و یبعث للبعید سحائبا1 # زهی شاهی که از باران جودش نهال مکرمت با بار و بر شد # نمیماند ز گریه دیدهآ ابر مر او را تا ز احسانش خبر شد # چو تیغش گوهر خود کرد پیدا عروس ملک را زیب دگر شد # بههر سویی که رو آورد عزمش سپاه فتح و نصرت راهبر شد # و در شهر قنوج1 دوازده هزار محلت بنا کرده بود و در هر محلتی محل ضیافت و ~~پرورش # ~~غربا بنیاد نهاده، و بر اندازهآ هر طبقه از طبقات ابناء سبیل اسباب ~~تمتع موجود و مهیا گردانیده و # ~~فرمان عام بر متوطنان آن محلات اصدار فرموده تا هر لحظه و هر زمان ~~متفحص وصول اهل # ~~غربت و متفتش نزول ارباب سفر باشند و هر یک را از غرباء برحسب درجت و ~~منزلت # ~~نوازش و پرسش واجب بیند6 و بههرچه از انواع مأکولات و اصناف مشروبات و ~~اجناس # ~~ملبوسات طبع ایشان مایل باشد «اسرع من لمحة البارق الخاطف و یفته5 ~~الطائر الخاتف»(2 با تکلفی # ~~هرچه تمامتر میرسانند، چون از این حال ما را روشن شد برای دفع ملالت ~~سفر که در شدت # ~~و وحشت معادل جحیم و سقرست کوی به کوی طوف می کردیم و هر مهمانخانه در ~~نظر # ~~میآوردیم ms153 تا کدام جای به قبول طبع نزدیک بود و کدام موضع درخور انشراح ~~خاطر باشد که # ~~چند روز بی زحمت اغیار و شدت اسرار در ریاض تمتع به ملاقات و مؤانست ~~یکدیگر روزگار # ~~گذاریم و به رغم دور فلک کژ رو شراب صافی مواصلت بی کدورت رنج خمار نوش ~~کنیم، # ~~ناگاه گذر بر مهمانخانه افتاد که آن را بیتالعاشقین می گفتند، مناسبت و ~~مطابقت2 نام و حسن # ~~خلوت و کمال نزهت و لطافت ما را بر سکون آن موضع باعث و محرض گشت و ~~برای نزول # ~~از آن جای، جای دیگر لایقتر نشناختیم و عصای مسافرت آنجا از دست ~~انداختیم، و هر روز PageV01P167 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0168.png) # ~~که چشمهآ زرین آفتاب در بحر خضر آسمان روان گشتی من و پادشاهزاده بر لب ~~آب گنگ # ~~ساغر عشرت بر روی یکدیگر نوش می کردیم و داد لهو و طرب به رغم حاسد ~~بدبین میدادیم، # ~~گاه در سواد چمن بهنوای تر رود رباب برگ فرحت و شادمانی می ساختیم و ~~گاه گاه از نوشیدن # ~~بادههای ارغوانی خاک در دیده سپهر شیشه رنگ بیوفا میانداختیم و ~~پادشاهزاده هر بار # ~~نصیحت مرا واجب دیدی که به حکم آن که «الغریب کالاعمی» رسوم و آیین آن ~~شهر ما را # ~~روشن نشده و بر مزاج سکان آن دیار وقوفی حاصل نیامده و نسبت ترتیب ~~آشنایی که مردم را # ~~بدان احتیاج باشد بهضرورت با هرکسی صحبت و آشنایی و اختلاط حاصل خواهد ~~آمد، چنان # ~~میباید که این راز را به واجبی محافظت نمایی و حقهآ سر به مهر این سر ~~با هیچ کس نگشایی و # ~~جز من و تو بههیچ وجه غیری بر این حال واقف نبود و از مصاحبت سایهآ ~~خویش نیز اجتناب # ~~و احتراز کنی و هرچه گویی با من گویی: # یا من ز میان رسول آیم یا تو تنها ز همه جهان من و تنها تو # خورشید نخواهم که برآید تا تو ای بر من سایه هم ms154 نباشد با تو # نباید چشم بد زمانهآ جفا پیشه در کار شود و دست تعرض و ناکامی بهذیل دولت ~~و اقبال # ~~متمسک گرداند و عرصهآ نجح آمال را مواطی اقدام سپاه حادثات سازد و در ~~چشمه فتنهآ شوخ # ~~دیده که در مهد خواب آرمیده است سرمهآ بیداری کشد و اعراض تو را از ~~قبول نصیحت # ~~سوداندیش من و توجه به غفلت خست اندوز خود مقدمه هلاک و دواعی تلف سازد ~~که چون # ~~دشمن خدنگ قصد بهباعثهٔ‌ غفلت مردم از مأمن بگشاید آن را مانند شمشیر ~~برق و بیلک قضا # ~~هیچ حایلی و مانعی نبود، و ما را چون سواد و بیاض دیده اتصال و امتزاجی ~~به کمال حاصل # ~~آمده است مانند دو چشم از یکدیگر جدا کند، چنانچه روی وصال به خواب ~~نبینم و ندای # ~~مسرت به گوش وهم هم نشنوم2، چه روزگار چنان که خوی نامرضی و عادت مألوف ~~اوست # ~~این چنین اوقات را چراغ بر دست گرفته بهانگشت پای میجوید و برای تعویض ~~نعمت # ~~مواصلت همدمان سلیت مفارقت زمان بهانه می طلبد و چون قلم ارادت سابقه ~~بر صحیفهٔ‌ ازل # ~~حکم فراق ابدی ما نوشته بود، مرا سوی التذاذ بهاوراد و ریاحین در سر ~~افتاد و این آرزو در دل # ~~من به غایت غلبه و استیلا یافت چنانچه نصیحت سودبخش پادشاهزاده از خاطر ~~من فراموش PageV01P168 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0169.png) # ~~گردانیده و نحوست طالع چشم خود را به پردهآ غفلت بپوشید و پیش دیدهآ ~~دوربین عقل حجابی # ~~تاریک پیدا آورد و در جوار منزل ما گل فروشی بود و بدین سبب با وی ~~قاعدهٔ‌ محبت # ~~مستحکم گشت، او بهتواتر انواع ریاحین مشکبوی و اصناف گلهای تازه روی ~~برای زیب و # ~~زینت مجلس انس ما برسانیدی و مشام جان حاضران را از نسیم دلگشای آن چون ~~کلبهآ عطار # ~~معطر گردانیدی و در اوقات خوش از حالات گذشتهآ ما پرسیدی، چون حقوق ~~خدمت او # ~~بر ذمت ما ثابت و متوجه گشته بود و ms155 بهواسطهٔ‌ وفور مخالطت و کثرت ~~مؤانست محل محرمیت # ~~و اعتماد یافته در اخبار آن احوال ماضیه ضنت را مجال میدادم و سرگذشتها ~~یکان یکان # ~~پیش او می گفتم و به بیرون دادن غمهای درد و درونهٔ‌ خویش را خالی ~~میکردم، روزی از # ~~روزها پادشاه قنوج بر سریر مسرت بار داده بود و برای التذاذ و تمتع ~~مجلس خاص فرموده، # ~~گل فروش یک عقد گل که با ترتیبی هرچه لطیفتر و تکلفی هرچه تمامتر ساخته ~~پیش برد2، # ~~پادشاه در مطالعهآ رقت صنعت و لطافت عمل آن بر مثال نرگس همه تن چشم ~~شده و مانند # ~~سوسن در وصف ان ده زبان گشت، و با گل فروش گفت که سالهاست که تو در ~~مجلس ما # ~~انواع ریاحین میآری و از هر جنس گلهای عنبر نسیم میرسانی، هیچ وقتی مثل ~~این ترتیب و # ~~مانند این ترکیب از تو مشاهده و معاینه نشده و مجلس ما را این چنین ~~رونق و بهایی هیچ # ~~گاهی حاصل نیامده است تا سبب اظهار این صنعت غریب و موجب این تربیت ~~عجیب با ما # ~~مشروح و مبین ننمایی، بههیچ وجه دست طلب از تو کوتاه نگردانیم و در ~~امتناع از تقریر این # ~~معنی معذور نداریم، چه مردم دانا اگر کاری خلاف معتاد و مشاهده کنند تا ~~بر غور آن وقوف # ~~تمام و اطلاع به کمال حاصل نیارند و سررشتهٔ‌ آن بردست ایشان نیاید ~~خاطرشان از خارخار # ~~فکرت ایمن نگردد، گل فروش برای رعایت حقوق صحبت و محافظت جانب اسرار ~~لطائف، # ~~عذرها به اظهار رسانید اما به حکم مصراع: # «دویل الخلافة لا تطاولها للی» # خلاف رای سلطان رای جستن بهخون خویش باشد دست شستن # اگر شه روز را گوید شب است این باید گفت اینک ماه و پروین PageV01P169 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0170.png) # در امتناع از اطاعت اوامر نافذهآ پادشاه بسته و طریق سورت غضب وشدت قهر ~~گشاده دید # ~~و حقیقت تصور کرد که اگر بر وفق ارادت ضمیر پادشاه در تقریر ms156 قصهآ حال ~~حسن مقال بهآدا # ~~نرساند و در بیان بواعت و دواعی این صنعت بدیع و عمل لطیف بر نهجی که ~~متضمن حصول # ~~مراضی او بود توقف جایز شمرد1 آثار سخط جان گداز در باب او بهظهور ~~پیوندند و انواع # ~~مضرت به روزگار او متصل و مقرون گردد، و نجات حیات خود جز در ایراد ~~آنچه مشاهده و # ~~معاینه کرده بود نشناخت زمانی برای ما و آوردن سرگذشتها سر بر زانوی ~~فکرت نهاد و زمام # ~~دل به دست اندیشه داد، پادشاه چنان تصور کرد که گل فروش از جادهآ امثال ~~انحراف مینماید و # ~~فرمان او را برخلاف جد تصور میکند، با گل فروش گفت: بدان خدایی که ~~مشاطهٔ‌ قدرت بالغهٔ‌ # ~~او عروس گل سوری را بر تخت زمردین شاخ جلوه میدهد و لعبتان تازه عذار ~~بستان را # ~~بههزار هزار نگار زینت و آرایشی هرچه کاملتر میبخشد، و مربی کرم بی ~~علتش در احیای # ~~خاک مرده نسیم صبای علیل بهار را معجزهآ دم جانبخش روح الله کرامت ~~میکند و از راه # ~~تربیت سبزه را از خاک برمی کرد و بهاب زلال سحاب پرورشی به سزا ارزانی ~~میداد: # لا والذی زینت آثار قدرته عرائس الروضة الغناء2 بالدیم # فأصبح الأقحوان انفض مبتسما کما تبسم خود3 ای مبتسم # والزهر فیه کاصواق مقتنه حون من القطر درا غیر منتظم # اگر در بیان آن مقصود و ذکر آن مطلوب چون سرو راستی پیش نیاوری و بهسان ~~سوسن # ~~رطباللسان نگردی نخچیر5 آبگون نیلوفری صحن خاک را از خون تو لالهزار ~~گردانم و # ~~به پیکان مانند برگ بید سینهآ تو را بهسان تن گل پاره پاره کنم و به ~~کردار بنفشه زبان تو را از قفا # ~~بیرون کشم و بر صفت بار درخت سر نگونت آویزم. گل فروش چون محال عذر تنگ ~~و دست # ~~حیلت بهزیر سنگ دید، آنچه از مجاری احوال او را بهتحقیق پیوسته بود، بر ~~رای انور پادشاه # ~~به شرح و تفصیل باز نمود، یادشاه ms157 را شوق ملاقات و آرزوی مخالطت ما از ~~دست ببرد و تفکر # ~~در تدبیر حصول آن مرام از جمهور مصالح دیگر مشغول گردانید، باز مقرر ~~این قصه چنان # ~~گفت که روز دیگر که نیر اعظم موسی آسا در بحر اخضر آسمان سیر آغاز نهاد ~~و سپاه سیارگان PageV01P170 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0171.png) # ~~در دریای نیلگون سیهر مانند لشکر فرعون غرق شدند و مشاطهآ صبح عود هندی ~~شب تار را # ~~در آتش مجمر زرین خورشید بسوخت و نافهآ مشک تتار را به بیضهٔ‌ عنبر ~~اشهب بدل کرد: # زمت دجی اللیل للترحال أینقها لما تجرد سیف الصبح مصقولا # و عارض الشمس اضحی مسفرا وفقی عند غطاء من الظلماء مسدولا # پادشاه برای شکار ماهی در کشتی هلال پیکر سوار گشت و اعیان و ارکان دولت ~~و # ~~خواص و مقربان مملکت بهسان نجوم سما گرداگرد ماه سیهر مجد و معالی ~~آمدند، مغنیان # ~~زهره الحان در نواخت رودهای تر رباب آب دستی خود بر روی آب می آوردند، ~~و به نواهای # ~~دلفریب سورت اندوه را از درون سینه اهل مجلس بیرون میبردند و ساقیان ~~حور طلعت # ~~بادههای ارغوانی در اقداح لاله گون پیش حریفان مجلس می گردانیدند و از ~~کمال سحرکاری # ~~در آب منجمد آتش سیال پدید میآوردند، شیشههای صافی پیکر حلبی از غایت ~~رقت و # ~~لطافت از تنفس انفاس حاضران مانند گوی مشعبد بر روی هوا می رفت و کمیت ~~سرکش مدام # ~~از فرط حدت و جوش از میدان کاس بیرون میافتاد، جرم لطیف هوا از عکس رنگ ~~شراب # ~~گلکون بهسان بحر یاقوت مذاب مینمود و از بوی روح افزای راح چوبهای کشتی ~~را طیب # ~~چوب صندل و عود حاصل میآمد: # و مجلس کلمت فیه محاسنه من کل شی ففیه الوصف قد ضاقا # ما یرجع الطرف عنه حین ینظره3 حی یعود إلیه القلب مشتاقا # و کشتی گاه مانند کمان چپ و راست می گشت و گاه بهسان تیر راست بر روی آب # ~~میرفت، و پادشاه زمانی از ms158 دست ساقیان ماه رخسار جام شراب ریحانی نوش می ~~کرد، و زمانی # ~~پشت3 الماس حدت ماهیان زره پوش را از قعر آب گلو گرفته بیرون میآورد، ~~تا آن زمان که # ~~نزدیک در خانهٔ‌ یادشاهزاده رسید، سمنبر را دید بر کرانهٔ‌ آب نشسته و ~~زلف عنبربار برای # ~~شستن باز کرده، و هر لحظه آب بر سر می ریخت و گلاب صافی با عنبر خوشبو ~~می آمیخت، # ~~تو گفتی حور بهشت برین بهلب آب کوثر به تماشا آمده است، یا خورشید جهان ~~افروز بر افق # ~~دریای روان آسمان ظاهر شده، اندام ترش در طراوت آب گل صد برگ طری میبرد ~~و آب PageV01P171 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0172.png) # ~~حیات از غیرت آبی که بر سر میریخت در کنج ظلمات خاک حسرت و ندامت ~~میخورد، آب # ~~جوی از مصاحبت تن چون گل یاسمین نصیب نسیم معطر گلاب نفیس تحفه می ~~فرستاد و # ~~طرهای مشکینش اجزای خاک ساحل را مانند خاک تبت مشک آگین می گردانید: # عنبر زلفی که ماه در چنبر اوست شیرین سخنی که شهد در شکر اوست # زان چندان با زمانه کاندر سر اوست فرمان ده روزگار فرمان بر اوست # پادشاه را بهمجرد آن که نظر بر جمال جهان آرای سمنبر افتاد زمام هوس ~~بهدست قائد # ~~محبت داد و آن جوی آب را از سیلاب چشمهای خون افشان بحر بی کران ~~گردانید و از تأثیر # ~~حرارت آتش دل سوخته در طبع آب مزاج آتش پیدا کرد و جاذب عشق او چون ~~مغناطیس # ~~گوهر جانش را به سوی خویش کشید و طره طرارش نقد شکیبایی را از جیب دلش ~~در ربود، # ~~هرچند عقل نصیحت آموز در گوش دلش فرو میخواند که پای از کوی بلا بیرون ~~کش تا # ~~سرت چون خاک راه پی سپر حوادث نگردد و چشم از نظاره این آفت جهان بردوز ~~تا بهسان # ~~مردم دیده لباس ماتم در نپوشاند1، اما چون سلطان قاهر عشق بر ولایت صبر ~~غالب و مستولی # ~~گشته بود و ms159 در ساحت جان سراپردهآ اقامت زده قبول2 مواعظ مقبول میسر ~~نگشت و پندهای # ~~دلیذیر نیک خواهان سختتر از بندهای دیگر آهن نمود و دیوانهٔ‌ حسن و ~~جمال او و سرگشتهآ # ~~زلف و خال او شده. للمؤلف : # هام الفواد بها وحق له الهوی ولمثلها ابدا یهیم فؤاد # أین المفاز5 وقد تملک صهجتی رشا لاسا دالشری یصطاد # و خواست تا خویشتن را از غلبهٔ‌ شوق از کشتی بیرون افکند و لنگرآسا در ~~قعر آب غرق # ~~کند، حاضران مجلس چون این حال مشاهده کردند بهغایت متحیر و سراسیمه ~~شدند و # ~~به ملاحان اشارت راندند تا کشتی را باز به طرف قصر یادشاه رانند و ~~پادشاه را به تخت پایدار # ~~برسانند، ملاحان مضمون این اشارت را بهعین انقیاد متلقی گشتند و کشتی ~~را در زیر قصر # ~~همایون پادشاه بردند؛ چون زمانی بگذشت و نائرهآ شوق که در سویدای دل او ~~زبانه میزد PageV01P172 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0173.png) # ~~فرو نشست حاضران مجلس و بندگان دولت سرو آسا بر یک پا بایستادند و زبان ~~بهایراد مراسم # ~~دعا و ثنا سوسن مثال برگشادند و گفتند: این چه حالت است که امروز به ~~ظهور پیوسته است و # ~~این چه حادثه است که واقع گشته، پادشاه را دل از دست نمیباید داد و ~~زبان به فرمان جهان # ~~نفاذ می باید گشاد تا بندگان دولت جوزا مثال کمر مطاوعت بر میان جان ~~بندند و در اتمام مهم # ~~نفوس عزیز و کرائم اموال خویش را مانند خاک خوار شمرند، اگر در امواج ~~بحر محیط # ~~افکندن اشارت سامیه صادر گردد و بهسان ماهی و نهنگ خویشتن را بی محابا ~~در آب افگنیم و # ~~اگر بهسوی هوا تصاعد نمودن اوامر عالیه نافذ شود بهپر و بال همای همت ~~در فضای آن طیران # ~~واجب بینم و تا آنجا که ممکن است برای حصول کام دل همایون آثار کمال ~~اخلاص و # ~~هواخواهی به اظهار رسانیم، شعر: # و لو قلت طافی النار أعلم أنه رضا لک او مدت لناس ms160 و صالکا # لقدمت رجای طایعا فوطبتها هدی منک لی او ضلة2 من ضلالکا # بهبخت تو گر با فلک سر زنم کلاه مه از تارکش بر کنم # وگر رو بهشیر ژیان آورم رسد از دل او کباب ترم # و گر پیل با من ستیزد به کینز گرزم بهدندان بگیرد زمین # وگر لشکری دارم از رای خویش که در زور از صد سپاه است بیش # نه جاسوس دشمن از او با خبر نه در راه از مرکبانش اثر # کنم هرچه گویی ز صلح و جدال ز تو امر نافذ ز من امتثال # چه پادشاه کامکار در اصطناع و پرورش بندگان وافر عبودیت برای این همت و ~~نهمت را # ~~مصروف دارند و مخلصان و هواخواهان خویش را از سایر خلایق بهاعلا مدارج ~~دولت و # ~~اعطای مراتب حشمت بهجهت آن برکشند تا چون به تأثیر گردش سپهر دوار در ~~عرصات # ~~مملکت مهمی پیش آید یا امری حادث شود، در کفایت آن به قدر وسع و امکان ~~رگ جان # ~~استوار کننند و دل را از جملگی مصالح خویش بپردازند و بر پرداخت این ~~امر عظیم و اتمام # ~~این مصلحت بزرگ برگمارند، اگر قضای نافذ آسمانی مطابق و موافق تدابیر ~~انسانی آمد PageV01P173 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0174.png) # ~~«فهوالمراد»1 و الآ باری به نزدیک ارباب دانش و اهل حصافت عذرهای ایشان ~~در سلک قبول # ~~منسلک گردد و داغ تقصیر و اهمال در امور اولیای نعم بر جبین حال ایشان ~~ننشیند و چون در # ~~جهان هیچ سعادتی و دولتی ورای آن نیست که نفوس و اموال ما در برآید ~~مطالب مهمات و # ~~انتظام عقود امور پادشاه به کار آید و به مفاتیح مساعی ما ابواب فرح و ~~بهجت بر ذات بی مثال # ~~بگشاید، شعر: # لنفدیک النفوس ولا تغادی فادن القرب أو أطل البعادا # پادشاه گفت: جواهر عرایضی که از درج ضمایر در سلک حسن ادا منتظم ~~گردانیدند، حیلهآ # ~~چند لیالی و ایام و مقتبس انوار نصایح خواص و عوام گشت و ms161 دبیر مسند ~~انشای فلک به قلم # ~~خلود برای مواعظ جمهور جهانیان بر صحایف روزگار ثبت فرمود و صدق عقیدت ~~و صفای # ~~طویت ما در باب شما بیش از این است و این معنی بهکرات عین الیقین شده و ~~هیچ آفریده را # ~~مجال ریبت و محل شبهت نمانده و از شرح و بیان مستغنی آمده و بهنزدیک ~~دوست و دشمن # ~~قرین کمال محمدت و فرط ارتضا گشته، اما همگان را بهبداهت عقل و شهادت ~~تجربت چون # ~~روز روشن شده است که اگر پادشاهی عزیمت استیلا و تغلب بر قلب لشکری ~~مصمم گرداند # ~~بهمدد و قوت سپاهیان رستم دل و معاضدت و مناصرت صفدران رویین تن در ~~طریق دفع او # ~~به قدم جد و اجتهاد سلوک توان کرد و غبار خلاف او را از آب شمشیر ~~خونخوار فرو توان # ~~نشاند، اما چون سلطان قاهر عشق بر لشکر قلب تاختن آرد و برای ضبط عرصهآ ~~سینه تیغ قصد # ~~و کینه برکشد، اگر جیوش عقول صائب تدبیر عالمیان برای دفع غلبهآ او ~~مجتمع گردند و هزار # ~~سال در این معرکهٔ‌ هائل مردانهوار پای بفشارند عاقبت روی به گریز آرند ~~و پشت به هزیمت # ~~دهند، و آیه «وضاقت علیکم الأرض بما رحبت ثم ولیتم مدبرین »2 نظیر ~~احوال ایشان گردد # ~~و به خر دادن گردن بهزنجیر بندگی و نیاز و نهادن سر بر خط امتثال حکم و ~~فرمان هیچ حیله # ~~دست نگیرد و هیچ تدبیری پایمردی نتواند نمود، این کاری است مرا کردنی و ~~این باری است # ~~بهمنزل رسانیدنی، در این راه جز تنهایی هیچ همراهی درخور نبود و جز ~~بیگانگی از دوستان # ~~یگانه یاری لایق و موافق نباشد، همدم خون دل پرغم باید و همنفس آه سرد ~~سینه پرهوس # ~~شاید، من بر بساط محبت با دغا باز شوق یار جفاکار گوهر جان و نقد ملک ~~را بهیک داو PageV01P174 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0175.png) # ~~میبازم و چون پروانه تن عزیز را در آتش جهانسوز عشق به اختیار خویش ms162 ~~میاندازم، یا این # ~~همه برود یا مقصود بهدست اید، بیت: # اگر مخیر بکنندم که در این ملک چه خواهی ### | دوست ما را و دگر نعمت فردوس شما را # طبقهآ حاضران چون این نوع مشاهده کردند و دست موکل عشق به گریبان جان او ~~متعلق # ~~دیدند و حقیقت دانستند که خدنگ صائب محبت بر هدف دل او رسیده است و زخم ~~تیغ # ~~سرانداز بر گردن عقل او کاری آمده، سوفار مثال همه بیزبان گشتند و از ~~غایت حیرت و # ~~ضجرت دهان باز بماندند، و بر صفت شمشیر از سر تا پای در تیراب غم و ~~اندوه غرق شدند، # ~~و زبان در مذمت و طعن ناسازگاری روزگار غدار رمح آسا دراز کردند و با ~~صد هزار اندیشهآ # ~~جانگداز و غم عمر کاه با دلی چون دل مجمر پرنار و با چشمی مانند چشم ~~ابر گوهربار # ~~بهاوطان خویش مراجعت کردند، پادشاه وزیر را استدعا فرمود و مکنون ضمیر ~~با وی فروخواند # ~~و گفت: مرا به تقدیر غالب آسانی که تیر صائب به آن از سیر و زره تدبیر ~~هزار ارسطو دبا روشن # ~~بگذرد این چنین حالی پیش آمده است و این چنین بلایی در صحن خاطر من ~~نازل شده، # ~~اکنون زمام جمهور امور سلطنت بهدست حسن کفایت و کمال دانش تو میسپارم و ~~خود در # ~~طلب مقصود میشوم، اگر بهزودی بخت مساعدت نمود «فهذا هوالمقصود»1 باز ~~گردم و # ~~با حصول کام دل در تنفیذ احکام پادشاهی و تدبیر جهانگیری و عالم گشایی ~~مشغول شوم، و # ~~الا راه کوه و بیابان می گیرم. # تا خود فلک از پرده چه آرد بیرون # وزیر قطرات یاقوتی اشک از جزع دو دیده بر دامن ریخت و از غایت حسرت و ~~حیرت # ~~شعلههای آتشین از کانون سینه بیرون آورد و با پادشاه گفت: # به کام تو بادا سپهر بلند ز چشم بدانت مبادا گزند # نشست تو بر گاه فرخنده باد سران جهان پیش تو بنده باد # للمؤلف: # رزقت ms163 من العلیاء أعلی المراتب وکنت بها هام النجوم ثواقب # و دانت لک الأفلاک المرو اقبلت إلیک جیوش النصر من کل جانب PageV01P175 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0176.png) # و أعطیت عمرالو یعد عشیره تقاصر عن أعشاره عد حاسب # در این عزیمت من از صمیم دل با تو یارم و در برآمد این مهم هیچ دقیقه و ~~هیچ ثانیه # ~~مهمل و نامرعی نگذارم و تا آن نگار چون حنا بهدست نیاید پای غایت جهد ~~در دامن نکشم، # ~~اما تا آن زمان که کار بهترک وطن مألوف و مسکن قدیم رسد هم بر سریر ~~سلطنت «اعلاه الله # ~~قوائمه»1 تدبیر اجتناء ثمرهٔ‌ مراد از شجرهٔ‌ آمال و امانی میباید کرد ~~و تدبر متین با سکون و # ~~مدارا بر دست میباید گرفت، شعر: # الرفق یمن و الا ناة سعادة فاستان فی امر تلاق صلاحا # باشد که همین جا لطیفه از پردهٔ‌ غیب روی نماید و آن شیرین روزگار بهدست ~~ارادت # ~~خسرو فلک اقتدار آید و اگر نه رای اعلی برتر است، هر حکمی که فرماید ~~بنده وار به امضا # ~~رسانم و چنانچه فرمان دهد هم بر آن جمله انقیاد و امتثال آن بر خویش ~~واجب و لازم شمریم، # ~~پادشاه این سخن از وزیر به سمع قبول استماع فرمود و گفت: چنین شنیدهام ~~که آن گل بیخار # ~~و آن گنج بیمار و آن باده بی خمار نیست و پسر پادشاهی بزرگ ازعشق او ~~ترک خان و مان # ~~گرفته و برای او مذمت اسفار و زحمت غربت اختیار کرده است و یک زمان ~~دامن او از دست # ~~نمی گذارد و یک لحظه سر از پای برنمی دارد و او نیز اسیر زنجیر عشق و ~~پای بند دام هوای # ~~پادشاهزاده شده است و این بیت خاص حکایت حال ایشان آمده، شعر: # أنا من أهوی و من أهوی أنا مخن روحان حللنا بدنا # اگر دفع آن پادشاهزاده به وجهی بهتر چنانچه بر احتیال و خدیعت حمل نشود و ~~سبب # ~~تنفر طبع نازک سمنبر ms164 از من نگردد، دست دهد، نجح مقاصد را سببی تواند ~~بود. وزیر گفت: # ~~بر پادشاهزاده ندیمی فطن و جلیسی زیرک بفرست و او را اشارت فرمای تا ~~نوازش و تربیت # ~~پادشاهانه بدیشان برساند، بعد بگوید که پادشاه جهان فرموده است که ما ~~در عرصات و اقالیم # ~~مملکت خویش محاسن رسوم و آیتها اساس نهادهایم و به اجماع عقول و اتفاق ~~آراء روشن # ~~حکما اثبات این را از معظمات امور پادشاهی دانسته و این معانی مقبول ~~طباع کافهٔ‌ عالمیان و # ~~محمود خواطر جمهور جهانیان شده چنانچه بعضی از آن شما را نیز به چشم سر ~~مبرهن گشته # ~~باشد، و یکی از آن این است که چون کسی از دودمان بزرگی و خانان سروری ~~در شهر رسد # ~~یادشاه او را بهشرف مصاحبت خویش مشرف گرداند و مراسم ضیافت او بهحضور ~~خود PageV01P176 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0177.png) # ~~به اظهار رساند و بهدیگران حوالت نکند، الغرض چند روز شد که طایفهآ ~~خبررسانان کیفیت # ~~وصول پادشاهزاده بهسمع همایون ملات سر در ابنا کردهاند و از حال عز حسب ~~رفیع و شرف # ~~نسب منیع شما و تحلی بهانواع فضائل ذات و تزیین بهاصناف محاسن صفات باز ~~نموده، پادشاه # ~~را اشتیاق ملاقات اسرهٔ‌ میمون و از روی اختلاط عنصر همایون شما از حد ~~و صف متجاوز # ~~گشته است و میخواهد تا بدین مقصود بهزودی برسد، و از این دولت نصیبی ~~هرچه وافرتر # ~~حاصل گرداند، چون پادشاهزاده ندیم را بهاجابت تلقی نماید و در مجلس انس ~~پادشاه حاضر # ~~آید پادشاه در فلان باغ که کرانهای است برود و اسباب ضیافت او از هر ~~جنس مهیا کرده و # ~~به یکی از لعبتها با وی مشغول شود و گرد آن باشد که هر که بماند در آب ~~غوطه خورد و # ~~یک ماهی از قعر آب بیرون آرد و در زیر آن باغ گردابی است که نهنگان و ~~ماهیان آدمی خوار # ~~آن جا گرد میآیند و بهسبب آن که دست تعرض صیادان از من ms165 کوتاه است همان ~~جا ملازم # ~~میباشند و پادشاهزاده را چون از این حال خبر نیست چه بهسبب غفلت و چه ~~به موجب حیا # ~~خویش را در آب خواهد افکند و حقیقت طعمهآ نهنگان و لقمهآ ماهیان خواهد ~~گشت، مرا باری # ~~این حیلت به برآید مهم نزدیک و از اطلاع سمنبر بر غور آن دورتر ~~مینماید، تا رأی # ~~جهان گشای چه فرماید، پادشاه گفت: آثار کمال عقل و فرط زهاد و اصابت ~~تدبیر و یمن # ~~ناصیت تو در انتظام ملک پیوسته مشاهده و معاینه شده است، امروز بهتجدید ~~مبرهن گشت و # ~~بر سوابق خدمات مرضیهآ تو منضم فرمودیم، اکنون ندیم را بهتو سپردم و او ~~را طریق استدعای # ~~پادشاهزاده چنانچه بر رای ما به مؤقف عرض رسانیدی تلقین کن و اسباب ~~ضیافت او هم در # ~~آن باغ مرتب گردان تا آنجا مجلس سازیم و دل از دفع پادشاهزاده پردازیم، ~~وزیر هم بر آن # ~~جمله ترتیب مراسم ضیافت واجب دید و ندیم را بر پادشاهزاده فرستاد، ~~پادشاهزاده به قبول # ~~مضمون فرمان را تلقی نمود و حضور در مجلس ضیافت بر خود عین فرض شمرد و ~~بر سمند # ~~بادیای که از یایگاه خاص بهرسم جنیب بر وی برده بودند، سوار شد و در ~~قصر پادشاه حاضر # ~~آمد، پادشاه اعزاز و اکرام فراوان شامل حال او گردانید و به مصاحبت ~~پادشاهزاده در آن باغ # ~~رفت و مجلسی بزم را ترتیبی و تزیینی هرچه تمامتر ارزانی داشت و به ~~آوردن مأکولات و # ~~مشروبات که از موائد خلد برین نشان میداد اشارت راند، بعد تمتع و ~~التذاذ به اسباب ضیافت # ~~پادشاه به پادشاهزاده توجه کرد و گفت: ما از یمن مصاحبت و مخالطت تو ~~نصیب وافر و روح PageV01P177 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0178.png) # ~~روح افزا سرمایهٔ‌ انواع فتوح حاصل کردیم و زنگ غم و اندوه را بهصیقل ~~مکالمت تو از آیینهٔ‌ # ~~ضمیر بزدودیم اگر رخصت دهی زمانی بهنوشیدن جام شراب دلگشای و باختن ~~شطرنج # ~~راحت افزا مشغول شویم، شعر: ms166 # فی فهمها علم و فی بعدها شغل عن الغیبة للناس # و تذهل العاشق عن عشقه و صاحب الکأس عن الکأس # و صاحب الحرب به تدبیرها یراد فی الشدة والبأس # و أهلها من حسن آدابهم من خیر أصحاب وجلاس # پادشاهزاده بهپای ادب بایستاد و زبان بهایراد وظایف شکر نعمت برگشاد و ~~گفت هرچه # ~~رای اعلی اقتضا نماید انس و جان بهدل و جان آن را انقیاد و امتثال واجب ~~ببیند و همگنان قلم # ~~آسا سر بر خط اطاعت نهند، پادشاه بفرمود تا صراحیهای بادهآ خوشگوار و ~~شطرنج فطنت آثار # ~~پیش آوردند، چون یک دو رطل گران از دست ساقیان سبک روح نوش کردند پردهآ ~~تکلف # ~~از میان مرتفع شد و بساط انبساط مبسوط گشت، پادشاهزاده برای ملاعبهآ ~~شطرنج با شاه فلک # ~~جاه جهد نمود، پادشاه و یادشاهزاده صفوف سیاه مهرهها را در معرکهآ بساط ~~بیاراستند و # ~~بهراندن آن بر یکدیگر رخ نهادند، هریک در میدان دفع کید لعب حریف، اسب ~~جد و جهدی # ~~می تاخت و صف پیادگان را در پیش ترتیت کرده پیل مات کنان پیشتر می آمد ~~و به قوت صنعت # ~~فرزین بند اسب و رخ خصم را در مضیق تلف محبوس می گردانید تا آن گاه که ~~دست لعب # ~~پاشاه غالب شد و پادشاهزاده در زاویهآ مات افتاد. پادشاهزاده آینه مثال ~~پیش قوائم تخت # ~~سلطنت به یک پای ادب قائم گشت و جواهر مدح و ثنا بیشتر از تضعیف ~~خانههای شطرنج نثار # ~~کرد و گفت «والذی اجلسک فی هذا الدست، ما أنا بصاحب ذلک الدست، بل أیت ~~الذی تم علیک الدست»1 # ~~و صورت حال بر ضمیر پادشاه بهعبارتی پسندیده و تقریبی دلپذیر برین جمله ~~روشن گردانید، # ~~چون باری تعالی رایات دولت شاهنشاهی را به طراز قهر و غلبه بیاراسته ~~است در همگی مواطن # ~~چه مقام جد و چه مقام لعب قهر و نصرت و غلبه قرین ذات همایون می گردد، ~~و فتح و ظفر # ~~چون نور و ضیا ms167 در آفتاب ملازم عنصر بی همال میباشد و طائر فتح و فیروزی ~~بر سرو زائر # ~~بهروزی بر در ملازم می شود، گرو این جز جان گرامی چیزی نمیشناسم، و این ~~را بضاعتی # ~~حقیر و متاعی سهل میپندارم و برای احراز مفاخرت و مباهات پیش کشیدم. ~~پادشاه گفت این PageV01P178 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0179.png) # ~~نوع از کمال خرد و وفور ادب تو بعید نیست و از امثال چون تویی همین ~~متوقع باشد، اما # ~~امروز روز لهو و طرب است. گرو میان من و تو این باشد که هر که در ~~ملاعبه مغلوب شود # ~~یک ماهی از قعر آب بیرون آورد، پادشاهزاده چون غواص بحار سیاحت بود و ~~در این صنعت # ~~نهنگ و ماهی را اسب و رخ طرح میداد، گاه چون کشتی بر روی آب رفتی و گاه ~~حوت کردار # ~~از قعر آب خبر آوردی، به مجرد آن که از پادشاه این نوع مثال استماع کرد ~~بهسان چشمهآ # ~~خورشید از ملابس برهنه شد و خویشتن را از ساحل در آن آب عمیق کرد، شعر: # لاینبغ السمک المحصور غایتها لبعد ما بین قاصیها ودانیها # یکی از اوصاف آن است در افکند و ندانست که برای قصد جان عزیز او در زیر ~~آب # ~~از گام نهنگان دام ساختهاند و بهر تن شریف او از دهان ماهی قفس پرداخته ~~و پیش از آب سر # ~~بالا نکرد و گوهرآسا در زیر آب فرو نشست و بهسان یونس در تنگنای شکم ~~ماهی برای # ~~خویش منزل پرداخت، نظم: # کشتی مرا به دوستی و کس نگشته بود زین زار تر کسی را هرگز به دشمنی # پادشاه به ظاهر سه روز رسوم عزا به جای آورد و بهسان رعد بیدرد دلی نوحه ~~و فریاد # ~~بهاوج سپهر رسانید، و برصفت ابر بی قلق باطنی آب از چشمها بر روی زمین ~~روان گردانید و # ~~چون برق بیتآثیر اندوهی خویشتن را مضطرب می گردانید و مانند برادران ~~یوسف بهافاضت # ~~عبرات کاذب خود را متأسف و ms168 حزین بهخلق مینمود، چنانچه همگان را بهظاهر ~~برائة ساحت # ~~پادشاه از مکر و خداع به تحقیق پیوست، بعد سبوم روز پادشاه به قصر ~~بازآمد وزیر را به لطایف # ~~الطاف اختصاص داد و ابواب نعم بیمنتها بر روی او بگشاد و از اعلام این ~~خبر در تبلیغ آن # ~~به سمنبر یکی را از ندمای مجلس خاص شرف محرمیت ارزانی داشت و چون ندیم ~~خاص بر # ~~در سمنبر رسید، سمنبر را خود از رنج فراق سه روزهٔ‌ پادشاهزاده چهار ~~عنصر برقرار اصلی # ~~نمانده و بیخ حسن سلیمش در ششدر فتور افتاده و هفت اقلیم اعضا روی به ~~خرابی نهاده. # ~~بهشنیدن خبر وصول ندیم قوتی در بدن او ظاهر شد و چنان دانست که مگر آن ~~ندیم مقدمهآ # ~~رسیدن آن ماه سیهر جوانی و مبشر به وصال آن یوسف ثانی است، با دل بریان ~~و چشم پرآب # ~~سر و پای برهنه بر درامد و گفت، نظم: # ای صبا خوش خبری گوی که ان یار کجاست ### | از بهشت آمدهای نعمت دیدار کجاست PageV01P179 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0180.png) # ندیم ماجر ای غرق شدن آن گوهر کان یادشاهی در آب به تمام باز گفت، سمنبر ~~چون این # ~~خبر جان گداز بشنید مانند گل جامه بر خویش بدرید و بر مثال صید تیر بر ~~جگر خورده بر # ~~بستر خاک بیفتاد و سلک یاقوتین از جزع دو چشم بگشاد، سرو روانش از بار ~~غم بنفشه کردار # ~~دو تا گشته و سمن تازهاش لباس نیلوفری پوشیده، گاه سنبل مشکبوی و شمشاد ~~و شکن را # ~~به عناب گرگانی در فراق آن یوسف کنعانی از بیخ برمی افکند و گاه بر برگ ~~گلنار دانههای نار # ~~می پراکند، دود آه سینهآ پرآتش او رخسار روشن ماه و آفتاب را منخسف و ~~تاریک و اشک # ~~روان چشمهای خون فشانش طوفان نوح در عالم پدید میکرد، نظم: # دو قفل شکر از یاقوت برداشت و زو یاقوت و شکر قوت برداشت # رطبهایی که سروش بار میداد رطب را ms169 گوشمال خار میداد # بهنوش آباد آن خرمای در شیر شکر خواند انگبین را چاشنی گیر # ز بس کز دامن لب شکر افشاند شکر دامن بهخوزستان بر افشاند # و می گفت که اگر مرا روشن بودی که عاقبت کار یادشاهزاده به چنین حادثهٔ‌ ~~هائل خواهد # ~~انجامید و صیاد خبث و عذر پادشاه قنوج گردن وجود او در کمند فنا خواهد ~~کشید، او را چون # ~~مردم چشم پای از خانه بیرون نهادن نگذاشتمی و در گوشهٔ‌ خانه مانند راز ~~در سینه پنهان # ~~داشتمی، «ولو کنت أعلم الغیب لاستکثرت من الخیر وما مسنی السوه»1. # و هر زمان با فلک غدار بدین کلمات خطاب می کرد که ای سپهر پیر کژ رو، ~~ناراست از تو # ~~راستی چشم داشتن عین غلط و محض خطاست، و ای دریای روان پرخوف و خطر ~~همهآ # ~~سفائن اعمار از صدمت امواج پربلای تو شکسته و ابتر، چه نهالهای سرسبز ~~گلشن وجود # ~~است که به صرصر عنا از بیخ بر کنده و چه عقدهای جمع پروین دوستان یکدست ~~که بهدست # ~~قهر بهسان بناتالنعش پراکنده، هیچ عاشقی را جام شراب وصال بی کدورت ~~خمار فراق # ~~نچشانیدی و هر امیدواری را که روزی در گلشن نیل مطلوب متمتع گردانیدی ~~شب بهزندان # ~~پرعنای خاک رسانیدی و هیچ گلی را به خامهآ نقش بند صبا بهانواع نقشهای ~~لطیف و رنگهای # ~~گوناگون زیب و زینت نبخشیدی که باز به آسیب هبوب باد خزان حلل فر و بها ~~از تن پا زیب # ~~او سلوب نگردانیدی، و هیچ اختری را به واسطهآ تأثیر ادوار خویش به ~~درجهآ شرف نرسانیدی که PageV01P180 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0181.png) # ~~باز عقدهآ هبوط و وبال در کار او نیفکندی، این چه سیه کاری است که تو ~~پیش گرفته و این # ~~چه مردم آزاری است که پیشه ساختهای، شعر: # أیا فلک الأفلاک هل أنت عالم بصنعک فی هذا الزمان المنکر # فکم من کریم قد جعلت شعارهمن الذل حتی لم یجد من تصبر # این بلاها کز بلای ms170 چرخ آمد بر سرم ### | گر بگویم با کسی هرگز ندارد باورم # هم ز جورش خاک بستر کرده همچون جرعهام ### | هم ز دورش با دلی پرخون شده چون ساغرم # گه دلم خسته بهسان گوهر از بد گوهریست ### | گاه تن را کنده از سختی چو کان گوهرم # یک بلا نارفته از صحن دلم بیرون هنوز ### | مینهد بر سینه صد کوه بلای دیگرم # ندیم چون نوحه و زاری سمنبر بیرون از حد و اندازه مشاهده کرد خواست تا ~~بهآب # ~~نصایح و مواعظ آتش دردمندی سینهآ پر تاب او را تسکینی دهد و به ایراد ~~حکایات فرحت انگیز # ~~دل خون گشتهآ او را از ذکر پادشاهزاده زمانی مشغول گرداند، بههیچ سبیل ~~آن اندیشه را به عمل # ~~مقرون مؤانست نگردانید و هرچند در امضای آن عزیمت کوشید روی حصول مقصود ~~بههیچ # ~~وجه ندید، و هرچند چون چراغ چرب زمانی نمود در مصباح امل فروغی ظاهر ~~نشد، ندیم # ~~به سبب آن که روشنایی در کار خود معاینه نکرد و بر افق سپهر حیله و ~~تدبیر صبح صادق تأثیر # ~~روی ننمود و مانند شمع آتش بهسرش بر دوید و بهسان دوده سیاه رو شد، هم ~~از آن جا به پای # ~~پس باز گشت و پیش پادشاه امد و تمامی حالات سمنبر باز نمود و بدین سبب ~~پادشاه به غایت # ~~متفکر و متحیر گشت و غم و اندوه باطنش تضاعف پذیرفت، وزیر را طلب فرمود ~~و گفت بر # ~~سمنبر برو و بههر تدبیر و حیلت که ممکن گردد و رای دوربین تو آن را ~~بهصواب مقرون داند # ~~قلق و اضطراب او را تسکینی ده و سپاه غم فراق پادشاهزاده را که بر کشور ~~جان او غالب # ~~گشته است منهزم و مقهور گردان تا مگر قصهآ حال خویش با وی اساس توانیم ~~نهاد و سر حقهآ # ~~مطلوب را پیش او توانیم گشاد، وزیر بر سمنبر آمد و وعظ و نصیحت دلپذیر ~~که دردل صخرهآ PageV01P181 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0182.png) # ~~صحا جایگیر آید ms171 با وی واجب دید، حالی زمانی بهفنون و دم وزیر سلوتی و ~~سکونی در دل # ~~بی قرار او قرار گرفت و لحظهای تمسک به ذیل صبر ضروری نیز اختیار کرد، ~~نظم: # روی تو نه روییست کز او صبر توان کرد لیکن چه کنم گر نکنم صبر ضروری # وزیر چون مجال سخن را وسعتی و اظهار مراد را فرصتی دید از حال غلبهآ عشق ~~بر یادشاه # ~~و ذکر سر تافتن او از تاج سلطنت و پای کشیدن از تخت مملکت و کران گرفتن ~~از خزائن # ~~بی کران دست داشتن از دست فلک نشان از سبب محبت روزافزون او به عبارتی ~~هرچه لطیفتر # ~~و تقریری هرچه مفیدتر در گوش او فرو خواند و گفت جهانیان را روشن و ~~عالمیان را مبرهن # ~~است که از خزانهٔ‌ خلقت هیچ آدمی را افسر خلود بر سر ننهادهاند و هیچ ~~نفسی را خلعت دوام # ~~در بر نپوشانیده. # حم المشیة فی البریة جار ما هذه الدنیا بدار قرار # فإذا طلب المستحیل فإنماتبنی البناه علی شعیرهار # و متکلف الأیام ضد طباعها متطلب فی الماء جدوة نار # و هر که از دریای حکمت بالغە1آ الهی چند قالب را به گوهر جان متقلد یافته ~~است # ~~عاقبة الامر از آن حلیهٔ‌ گرانمایه عاری و عاطل خواهد دید، و هر که از ~~گلشن ارادت ایزدی سر # ~~و تن را بهصباء روح با حرکت و اهتزاز مشاهده کرده البته در زیر مرکز ~~خاک ساکن و # ~~بی جنبش آرام خواهد یافت و قاضی نافذ حکم تقدیر خط حیات هیچ کس را به ~~سجل دوام # ~~مسجل نگردانیده است و مستوفی دیوان قدر نام، هیچ مخلوقی را در جریدهٔ‌ ~~تأیید مثبت # ~~نفرموده، پس مردم دانا باید که در همه احوال و جمیع اوقات خصوصا در ~~ایام نزول حوادث و # ~~حدقت وقایع این معانی را نقش لوح ضمیر خود دارد و خویشتن را بهدست جزع ~~و خزع # ~~ندهد، و تمسک بهذیل صبر کند که بهمقصد نجات جز ms172 بهمدد راهبری او نتوان ~~رسید و برای # ~~فتح باب نهانخانهآ صواب و سداد مفتاحی از او لایقتر نتوان کرد تا به ~~خلعت «إنما یوقی2 آلصبرون # ~~أجرهم بغیر حساب (43»3 اختصاص یابد: # و عاقبة الصبر الجمیل جمیلة فلا تکبر الشکوی إذا النعل ذلة PageV01P182 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0183.png) # مؤلف گوید: # چون شود کار بر تو روزی تنگ دامن صبر را مده از چنگ # گرچه دردی بود فلک حیران صبر یک روزهات بود آسان # هر که دل را بهصبر داد قرار یابد از حق جزا بهروز شمار # درد دل تا گشاد پابد از او ماه نیک اختری بتابد از او # و این نیز جهان را روشن و مبرهن گشته است که ایزد ذوالجلال و قادر پرکمال ~~«تعالی # ~~الائه و توالی نعمائه»1 نهال وجود هر انسانی را که بهصرصر فنا متصل ~~میگرداند بهدست قدرت # ~~بهجای او نهالی دیگر مینشاند، و اگر مراتب و دارات جهانداری از دارایی ~~میستاند، تاج # ~~آفتاب انوار و بخت پایدار شهریاری به سکندری میبخشد: # یکی را برد دیگر آرد به جای جهان را ندارند بی کدخدای # اگر ماهی منیر بر سپهر جلال به عقدهآ فنا منخسف گشت «بحمدالله»2 آفتابی ~~جهانگیر در برج # ~~شرف طالع و لامع است، و اگر کیخسرو را روزگار در زیر تختهآ خاک اسیر و ~~رهین گردانیده # ~~است، کیقبادی بر تخت ملک در بسط بساط عدل و احسان برقرار است، مصلحت آن ~~اقتضا # ~~می کند و صواب چنان می نماید که بقیهآ عمر عزیز را در نظر دولت آثار او ~~گذرانی و از آن # ~~یوسف مصر جوانی بدین وارث ملک سلیمانی راضیی و قانع باشی، سمنبر بعد ~~استماع این # ~~فصول و تفکر در این ابواب چون به حال سابق مستقیم خویش باز آمد و به ~~ضمیر دوربین خود # ~~رجوع نمود او را به تحقیق پیوست که پادشاهزاده را در جام محبت نمای زهر ~~غدر جان گدازی # ~~نوشانیدهاند و به مکر و تلبیس از لباس حیات عاطل و عاری گردانیدهاند ms173 و ~~از کمین بدایع تمویه # ~~و دقایق تعمیه و کمان زرق و نهانت شعبده ناوک سخت بر جگرش زده و حبائل ~~مکیدت در # ~~شاهزاده ملاطفت و مصادقت نهادهاند، روی بهوزیر آورد و گفت: اگرچه من هم ~~از ابتدا # ~~مشاهدهٔ‌ طلعت و مطالعهٔ‌ حرکات تو تفرس کرده بودم که تو در صورت ~~کالناس و در سیرت # ~~خناسی چون تیغ دو روی و مانند قلم دو زبانی چون مقراض دیده باز و مثال ~~دوات سیاه دلی # ~~و ظاهر را به خلاف باطن به فصاحت لسان و طراوت نطق و حلاوت بیان آرایشی ~~تمام داده، و PageV01P183 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0184.png) # ~~در آب زلال عبارات دلیذیر و الفاظی بینظیر زهر گیا، مکر و نیرنگ فریب ~~تعبیه کردهآ «فویسج # ~~و یدیذ بح»: # چشم بعضی کسان چنان باشد که سخن گو تر از زبان باشد # و فی عینیک ترجمة أراها تدل علی الضغائن و الحقود # و چون وعظهای مموه و نصیحتهای مزور تو در گوش کردم چهرهٔ‌ یقین از غبار ~~گمان # ~~بیرون آمد و سراب فریبنده از آب روشن و صافی امتیاز یافت: # قد بین الصبح لذی عینین و تاب العیان مناب عدلین # و به مضمون داتقوا فرآسة المؤمن فإنه ینظر بنور الله»1 بهسان نور آفتاب ~~مبرهن و روشن گشت # ~~و حجاب تاریک شک از عارض ماه نوربخش صدق مرتفع شد، اگر نه دل بیمهر تو ~~را از # ~~سنگی خارا ساختهاند چگونه بدین رضا دادی که آن چنان دری پر بها را بر ~~مثال آبگینه بر سنگ # ~~فنا شکستی، و اگر نه طینت وجود تو را از آب گران جانی سرشتهاند چگونه ~~دل برین نهادی # ~~که آن چنان تن لطیف و عرض نازک را مانند شکر در آب بگداختی، مگر سنگ را ~~از گوهر و # ~~شرنگ را از شکر و خار را از گل سمن و شیشه را از در عدن فرق نمی کنی، و ~~از عاقبت و # ~~سرانجام کار که همه را در آن راه قدم میباید ms174 زد یاد نمیآوری: # تو را به ساحل دریا هزار کس بخرد برای لنگر کشتی که بس گران جانی # اگر اوصاف ذمیمهٔ‌ تو بهزعفران نمایند خاصیت فرح و سرور باز پس دهد، و ~~اگر اخلاق # ~~نکوهیدهٔ‌ تو با مفرح جانپرور آمیزند غم جان و درد دل بی کران افزاید، ~~مرا امروز وجود تو # ~~چون خار در چشم و تب در جسم و استخوان در گلو و مسکن بر رو و خفقان در ~~دل و # ~~استرخاء در مفاصل و درد در سر و تیر در جگر است. للمؤلف: # تزورنی فأزور الموت ضارته اساده القلب فاهجرنی ولا تصل # أری برؤیتک المشئوم طائرها ضوء النهارضلاما غیر منتقل # فامنن علی بهجر منک مرتقبفان ذلک عندی غایة الأمل # کم واصل قل أمرالعیش وصلته وهاجر هجره أحلی من العسل PageV01P184 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0185.png) # یعادک البر لو یسحونه عجلا واهناء الیرما یأتی علی عجل # الغرض از این قصه بگذر و این گمان که بلبل روح من جز در حدیقهآ محبت ~~پادشاهزاده # ~~آشیانه سازد و دل پردرد من که سالها باز با عشق جانگداز او انس گرفته ~~به مهر یادشاه یا # ~~دیگری پردازد «اماء ولا کصداء» و «مرعی و لا کالسعدان» : # قد تنبت من حب غیرکم فخذوا منی المواثیق یا أولی النظر # یک دوست یسند3 کن چو یک دل داری گر مذهب مردمان عاقل داری # عشق او در اجزای تن چون بادهآ مروق با آب امتزاج یافته و مانند خون در ~~مفاصل و عروق # ~~متمکن گشته، شعر: # جری جئها مجری دمی فی مفاصلی فأصبح4 لی کل عن کل شغل بها شغل # اگر تفریق رنگ از گل سوری و سمن و بوی خوش از عنبر اشهب و مشک اذفر ختن ~~در # ~~تصور اوهام درآید ازالت محبت و هوای پادشاهزاده از صحن دلم در معرض ~~وجود توان # ~~دانست، و اگر صفت مستی از بادهٔ‌ ارغوان و قوت تفریح قلوب بر غم و ~~اندوه از شاخ زعفران # ~~جدا توانند کرد، میل خاطر و تعلق ms175 ضمیر من بهلذت عشق روزافزون او زائل ~~توانند گردانید. # ~~در مبادی خلقت هنوز لب من از شیر مادر نشسته بودند که ساقی عشق و شراب ~~شوق در کام # ~~جان من ریخته است و هنوز حجرهٔ‌ تاریک دماغ من از پرتو مصباح عقل نور و ~~ضیا نپذیرفته # ~~بود که رنگ آمیز طبیعت محبت و ولای او با دل من چون عقل با دماغ ~~آمیخته، اساس عهد و # ~~پیمان که مرا با پادشاهزاده استحکام پذیرفته است بهنیران حوادث خلل ~~پذیرفتنی نیست و # ~~به اختلاف ملوان و تعاقب جدیدان فتور بدان راه یافتنی نه، و به گرم ~~سخنی تو آن را بر باد # ~~فشاندنی و به چرب زبانی تو آن را بهآب دادنی نه، مگر باد دیوانگی در سر ~~تو منزلی معمور # ~~گردانیده است و دل تو در دبستان مالیخولیا درس تازه کرده، بیت : ~~PageV01P185 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0186.png) # صفت عاشق صادق به درستی آن است که گرش سر برود از سر پیمان نرود # اگر هزار سال زمانه جافی زر وجود من در بوتهآ امتحان به آتش انواع محنت و ~~بلا بگدازد # ~~از عیار کامل محبت او نیم جو نقصان نیابد، و اگر چرخ ستمکار چند هزار ~~قرن دل مرا # ~~به طوفان رنج و عنا تعذیب کند در راه جستجوی او همیشه بر یک آب بیند تا ~~رقمی در تن # ~~باقی است دامن مهر و وفاداری او از دست نگذارم و تا از حیات امید یک ~~نفس بر جای است # ~~نقش رعایت او بر صحیفهآ دل دارم بلک، بیت: # میرم و همچنان رود نامش بر زبان من ریزم و همچنان بود مهرش در مفاصلم # الی القلب إلا أن یزید غرامه ودمعی الا أن یدوم انسجامه # تو راه خویش گیر و عذرهای من بپذیر که آن نائرهآ آتش از این آب انطفا ~~نخواهد پذیرفت # ~~و این تیر در این هدف اثر نخواهد کرد، دل از درد عشق او چنان مشحون و ~~مملو گشته است # ~~که پند ناصحان ms176 را در وی جای نمانده است و جان بهیاد لقای او چنان مشغول ~~شده است که # ~~خط نسیان بر صحیفهٔ‌ ذکر خویش و بیگانه کشیده، آینهآ دیده که از تأثیر ~~نم اشک گرم و دم آه # ~~سرد رنگ تاریکی گرفته است جز بهصیقل لقای آن آفتاب سیهر لطافت روشنی ~~نپذیرد، و خانهٔ‌ # ~~دل خسته که از طوفان درد فراق از بنیاد خراب شده جز به معماری وصال روح ~~بخش آن جان # ~~قالب ملاحت معمور نگردد: # نهای تو همره من، راه خویش گیر و برو تو را سلامت بادا، مرا گرفتاری # وزیر چون دید که هرچند او را دم داد دم او نخورد و سر مویی از آئین ~~وفاداری کم # ~~نگشت و باز نگردید، بر پادشاه رفت و آن قصه پرغصه را، «من اولها الی ~~اخرها» پیش او # ~~فرود خواند، یادشاه مانند ماهی بیآب بر خویش بطپید و از غایت شوق و امن ~~بی صبری و # ~~ناشکیبایی را صد جای بدرید و این بیت می گفت و درهای ابدار اشک به ~~الماس مژه میسفت، # ~~بیت: # یار ما را به هیچ برنگرفت هرچه گفتیم هیچ درنگرفت PageV01P186 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0187.png) # و با وزیر گفت: به تقدیر یزدانی و قضای آسمانی این چنین بلای بزرگ بر جان ~~من موکل # ~~شد و این چنین دردی سخت بر دل من تاختن آورد و به تدبیر اول آن طوطی در ~~دام و آن شکر # ~~در کام نیامد، چند گاهی بهذیل صبر تمسک میباید کرد و با همنشینی درد ~~فراق میباید # ~~ساخت: # رویدک حتی تنظری عم تنجلی عمامه هذا العارض المتألف # تا نیم جانی در تن مهجور باقی است و رگی از حیات در اعضای متحرک از حصول # ~~نعمت امنیهٔ‌ وصال محبوب نومید نباید بود، و در تدبیر بهدست آوردن این ~~دولت روزافزون # ~~اهمال و تقصیر نباید نمود، و در بازار محبت و عشق ملک هفت کشور را ~~بهنیم حبه نخرند و # ~~صد هزار جوهر جان گرامی را به ms177 جنس مهره برابر ننهند، چون نالههای شبگیر ~~و اههای سحری # ~~من به گوش آن بی مهر رسد البته دل سنگین او را نرمی ظاهر شود و وقتی بر ~~حال بد من # ~~ببخشاید، اکنون نظام کار ملک به حسن تدبیر تو حوالت کردم در نام پرداخت ~~مصالح پادشاهی # ~~بهدست کفایت تو سپردم، از این پس قصر من سایهآ دیوار و تاج سر من خاک ~~کوی آن دلدار # ~~اخواهد بود: # خاک آن کو که بر آن پای نهد از سر ناز گر به ملکی بفروشند هم ارزان باشد # نازهای سر دید از او بهدیده می باید کشید، اما سر از کمند ناز او نمی ~~باید کشید، دل و جان # ~~را بهدست قهرمان عشق او میباید سپرد اما سررشتهآ دوستی او را از دست ~~نمی باید داد. بعد از # ~~این مفاوضت از کوشک بیرون آمد و وزیر را وداع کرد و بر در سمنبر منزل و ~~مسکن واجب # ~~دید و شب و روز مانند طبق بر در او بر یک پای ایستاده میبود و یک زمان ~~از شیون و زاری # ~~نمی آسود، بیت: # هر که چون خاک نیست بر در او گر فرشتهست خاک بر سر او # ملامت ناصحان را چون کأس فراق تلخ میپنداشت و بیسر و سامانی را بهسان لذت # ~~وصل شیرین تصور میکرد و بر این حال مدتی مدید و عهدی بعید بگذشت، هیچ ~~وقت نسیم # ~~سلامی از آن گلدستهآ چمن لطافت بهمشام جان او نرسید و به وعدهآ دروغ ~~نیز دل مجروح او را # ~~شفایی نبخشید و هم در اثنای ان پدر پادشاهزاده را که سریر ملک پارس بدو ~~زیب و زینت # ~~یافته بود و بهرفعت و منزلت یادشاهی و وفور عدت و شوکت ترتیب عظام امور ~~جهانداری و # ~~تقدیم محاسن رسوم شهریاری مشارالیه و متفق علیه گشته، از این واقعهٔ‌ ~~جانگداز و حادثهٔ‌ PageV01P187 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0188.png) # ~~جگرسوز خبر رسانیدند، پادشاه مانند یعقوب در فراق یوسف بی طاقت و بیتاب ms178 ~~شد و جهان # ~~روشن بر چشم او تاریک گشت. للمؤلف: # علی مثله یبکی العلی والمکارم وتأمن بالجرز القنا والصوارم # رأیت فتحا قد قلد السیف والفنا وأعطافه ما مهبط عنها البهائم # و من بعده لایخضبا لجرد فی الوغا نخیعا ولا یشکو السیوف الجماجم # و با وزیر از این مجاری احوال گفت که در باغ امید من نهالی سرسبز برآمده ~~بود و چشم # ~~انتظار باز میداشتم تا از او ثمرهآ اجتبا کنم، روزگار جفاکار چنان که ~~خوی بد و عادت # ~~ناپسندیدهآ اوست، به تندباد حوادث آن را از بیخ برکند، و حیلهٔ‌ طراوت ~~و نضارت از او بربود و # ~~بر سپهر ملک اختری همایون طالع شده بود که ظهور آثار سعد در خاندان ~~سلطنت از طلوع او # ~~تصور میکردم، فلک بیمهر و چرخ بد اختر از اوج شرف در حضیض هبوط افکند و ~~پسری # ~~که مخایل کمال سعادت و دلایل وفور نجابت و آثار استحقاق ملکداری و ~~انوار استقلال دولت # ~~در مقلد امور شهریاری از اسرهآ میمون او واضح و لایح بود، و سالها در ~~ترشح و تهذیب و # ~~تعلیم و تآدیب او همت و نهمت پدرانه مقصور داشتم، و چنان خواستم که چون ~~من از تخت # ~~مملکت پای بر تختهآ تابوت نهم و از این قصر اسان سای سلطنت در منزل ~~آخرت رحلت کنم، # ~~تاج شهریاری بهفرق او فر و بها گیرد و رونق و آرایش تخت جهانداری بهقدم ~~سما مقدم او # ~~حاصل آید: # چو من روی پنهان کنم زیر خاک نهد قدر او پا بر اوج سماک # چو جانم کند دست کوته ز تن شود ملک را همچو جان در بدن # که از ملک ایران ستاند خراج که از ملک تورانش آرند باج # برآرد دمار از سیاه گرانز یک قیروان تا دگر قیروان # بدو نام من زنده گردد ز سر که هست از پسر زنده نام پدر # و چون صاحب صومعهآ بدن یعنی جان از خلوت جای خویش برای سفر ms179 عالم ملکوت # ~~رخت بربندد و از این محنت سرای دنیا در ریاض لاهوت آرامگاه سازد، بهیمن ~~مساعی مرضیه # ~~و خصایل حمیدهآ او، نام من بر روی روزگار و صحایف لیل و نهار باقی و ~~ثابت ماند و انتظام PageV01P188 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0189.png) # ~~سلک خاندان پادشاهی گسسته نگردد، و تازگی بساتین دودمان ملک هر ~~روزافزونتر شود، # ~~غریق گرداب فنا شد، دیدبان دوربین چشم از مرا صد رجا خائب باز آمد و دل ~~امیدوار جریدهآ # ~~هوس و تمنا را به آب دیده پاک بشست، امروز مرا از هزار امید یکی نماند ~~و از آن چندان # ~~آرزوها اندکی در کنار من نیامد، خانهآ چشم بیمردم جهانبین و حدیقهٔ‌ ~~سینه بی غنچهآ دل و # ~~صدف تن بی گوهر جان گشت، با این حال تباه و روزگار سیاه عمر چگونه بهسر ~~توان برد، و # ~~از چنین تنگنای دردهای گوناگون امید خلاص و نجات چگونه توان داشت. هر ~~بار که قامت # ~~چون سرو سهی او را یاد میکنم قیامتی برای جان من قائم میشود، و هر زمان ~~که خیال # ~~رخسار نازک چون گل سوری او در ضمیر من می گذرد و مانند گل صد برگ غمهای ~~دل # ~~تو بر تو می گردد، بیت: # آرام دل و راحت جانم تو بدی رفتی تو و با تو هرچه گفتم همه رفت # گاه از درد فراق گوی آسا سرگردان گشته هر سوی میروم و گاه از رنج اشتیاق ~~به صفت # ~~چوگان خاک حسرت بر سر میدارم، از غایت بیخودی روز روشن را از شب و گل ~~مشکبوی # ~~را از خار فرق نمی کنم، و هرچند از درد فراق آن مردم چشم کژدم آسا دست ~~بر سر میزنم و # ~~چون مار زخم خورده برخاک و خار میغلطم، هیچ نافع نمیآید، و جز خون دیده ~~هیچ # ~~نمی گشاید، کاشکی مثال قضای نافذ ایزدی در ایجاد نفس بلاکش من صادر ~~نشدی و دبیر # ~~دیوان قدر قلم «وقد خلقتلک من قبل ولم تک شیما 3ت»1 ms180 بر صحیفهآ حال من ~~جاری نگردانیدی: # قل المحل عنا قدیما وحمل الصب ما ارادا یا لیتنی لم أکن ولیت الفواد لم ~~یعرف الفؤادا # تا این چنین حادثهٔ‌ جانگداز و واقعهٔ‌ کوه انداز و اندوهی دلسوز و غمی ~~جگردوز به من # ~~روی ننمودی. «ینلیتنی مت قبل هذا وکنت نسیا منسیا (2.»3. # ولو أن ما لی بالحصی فلق الحصی وبالریح لم یسمع لهن هبوب # و در کدام خاطر می گنجید که هنوز سرو سهی چمن مملکت تمام بالا ناکشیده از ~~صولت # ~~صرصر فنا شکسته شود و گل بستان سلطنت از غنچهآ اقبال رخسار تمام ~~نانموده به صولت # ~~خزان هلاک در خاک ذبول افتد. ساعد سپهر نامساعد نخچیر مریخ حادثه بریده ~~باد که چگونه # ~~روا داشت آن چنان شاخ تازه سبز را بریدن و پای زمانهٔ‌ سفید دست بهسنگ ~~تا سرشکسته باد PageV01P189 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0190.png) # ~~که چگونه رضا داد آن چنان گوهر ثمین را بی دریغ شکستن «ولیکن المقدور ~~کاین و الهم فضل وفوق # ~~تدبیر بالله تقدیر»1. شعر: # من جهد همی کنم قضا می گوید بیرون ز کفایت تو کاری دگر است # در این سوگ جان ربا و در این ماتم غم افزا از غایت اندیشه و سوز دل فلک ~~را حصبهٔ‌ # ~~خونین بیرون زده و از چشم اثیر زمهریر فرو باریده، عروس تازه روی بهار ~~حلی و حلل ریاحین # ~~و انوار از خویش بیرون کشیده است و شاه گل که صاحب تخت زمردین شاخ است ~~قبای # ~~پرنگار را صد جای دریده است، جامهای لاله از خون دلش تر شده است و سنبل ~~طره مار پیچ # ~~را بهسان مار سر بریده، بلبل که مغنی بزم باغ است بهسان ماتم زدگان ~~شیون و نوحه را پیشه # ~~ساخته، هزار دستان که بهنواهای تر فرحتانگیز نور مکان حدائق را در حرکت ~~و اهتزار آوردی، # ~~دل از کار لهو و طرب به کلی یرداخته، درونهآ خرما از این درد خسته و ~~قامت درست سرو آزاد # ~~از بار این ms181 شکسته است، چشمهآ آفتاب که هرگز مردم دیده یک قطره آب در ~~چشم او ندیده # ~~بر ان حال مانند صراحی خونبار گشته و ماه که بر سینهآ پرآتش هیچ ~~دردمندی دلش نسوخته # ~~در این غم چون شمع در گداز آمده: # عظم الوجد والذریه3 حتی کل شی لأجله فی عزاء # دل چنان تصور کرده که مگر حجاب توقف از چهرهآ صبح قیامت بر گرفتهاند و یا ~~برای # ~~اعتبار گناهگاران و انتباه سیاه کاران را هم در دنیا نمونهآ رستخیز ~~پیدا آورده، به کدام زبان آن # ~~واقعه هائل را شرح دهم و به کدام قلم این قصهآ پرغصه را در حیز تحریر و ~~تمنیق آرم: # گر شرح دهم هزار دل خون گردد # زبان از عبارت و خامه از کتابت بماندند، و آیت «ربنا ولا تحمل علینا ~~إصرا»3 فرو خواندند، # ~~در مذهب لوت چگونه جایز شمرند که انتقام فرزند دلبند خویش از آن ظالم ~~بی باک نکشم و # ~~چنان که، به حیله و فسون و خدیعت و مکر آن جان عزیز را از من جدا کرد ~~سر یر شر او را # ~~از تن جدا بکنم، آخر در پستان مادر شفقت هم یکبارگی شیر خشک نگشت و باغ ~~مهر و وفا PageV01P190 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0191.png) # ~~کس بعد از این بر من در هیچ بابی اعتماد نکند، چه گفتهاند: # من لم یکن لاؤلاده لم تکن لانداده و من لم یکن لاخوانه لم یکن لجیرانه # عزم بر آن جزم کردهام و دل بر آن نهاده که بهآب خنجر سرافکن گرد از شهر ~~قنوج برآرم # ~~و به آتش قهر و کین جهانسوز تر و خشک آن عرصه را بسوزم و چندان خون در ~~آن زمین # ~~ریزم و خاک آن را به خون باغیان چنان آمیزم که تا روز قیامت سقف زمردین ~~آسمان از عکس # ~~آن بهرنگ یاقوت احمر مصبوغ بماند و از اجزای خاک آن جز لاله و خون طبر ~~نروید و از # ~~استخوانهای کشته در هر قدمی پشتهآ ms182 فلک رفعت پیدا آید و زریهای افکنده ~~زمین معرکه # ~~بهسان دریا مواج شود. مؤلف گوید: # گرد آن تا فلک برانگیزمخاک آن را بهخون بیامیزم # بر زمینش چنان بریزم خون که ز عکسش فلک شود گلگون # از سر مدبرش کلاه غرور کنم از زخم گرز و خنجر دور # که ز نیزه بر اوج چرخ برمگاه چون خاک زیر پا سپرم # و بعد اتمام این انتقام اگرچه از ایام بقای من یک روز باقی مانده باشد آن ~~را به منزلهآ هزار # ~~سال انگارم، شعر: # و إن حیات المرء بعد عدوه وإن کان یوما واحدا2آ لکثیر # وزیر چون دید که از سوز وفات پسر اتش قهر پادشاه را هنوز انطفا حاصل ~~نیامده است و # ~~در صورت3 غضت او فتوری و سکونی ظاهر نشده، آن زمان جوابهای موافق مزاج ~~و مطابق # ~~طبع او به حکم اقتضای حال باز نمود و هیچ کلمتی برخلاف ارادت او بر ~~زبان نراند. در محلی # ~~که سخن را شرف قبول حاصل نیاید و نصیحت را در دل سامع چندان تأثیری ~~ظاهر نشود، # ~~عقلای روزگار سکوت را بر نطق بسی تفوق و رجحان نهادهاند و ارباب کیاست ~~و ذکا و # ~~اصحاب فطنت و دها بههیج وجه در تقدیم این باب رضا نداده، و مباشر آن ~~خصلت چنان # ~~باشد که کسی نقوش لطیف بر صفحهآ آب روان بنگارد و یا شمع و گو گرد را ~~در آتش سوزان # ~~نگاه دارد، بعد از آن ثبات و بقای آن اشیا توقع کند، نظم: PageV01P191 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0192.png) # با سلاطین چو گفت خواهی راز وقت آن را بدان چو وقت نماز # تا آن مجلس به آخر رسید و پادشاه به عقل خویش رجوع کرد و استقامتی در نفس ~~او پیدا # ~~شد، وزیر در مجلس پادشاه بر آیین معهود درآمد و خلوت خاص را التماس ~~نمود، پادشاه # ~~فرمان داد تا هر که را درخور شرف محرمیت و حفظ اسرار نبود، باز باید ~~گشت. وزیر درج # ~~دهان را ms183 به مفتاح سخن برگشاد و گوهرهای ثمین آبدار نصایح بر این جمله ~~در دامن پادشاه # ~~نثار کرد که بر رای اقالیم گشای و ضمیر آفتاب آسای خدایگانی که مبهط ~~انوار الهی دستور # ~~قبول فیض نامتناهی است، روشن و مبرهن است که دنیا دار اعمال است و عقبی ~~دار جزا دالدگیا # ~~مزرعة الآخرة»1 و زمان رحلت و هنگام سفر از این سرای غرور هیچ کس را ~~معلوم نه و همگان # ~~را چون روز روشن شده که هر که از کتم عدم در صحرای وجود آمده است به ~~حکم «کل شیء # ~~هالک إلا وجههر»2 باز در حجاب فنا مختفی خواهد گشت و هر شجرهآ تن که از ~~آب حیات نشو # ~~و نما یافته است البته مانند میخ در زیر خاک فرود خواهد شد، شعر: # و لو کان فی الدنیا بقاء لساکن لکان رسول الله فیها مخلدا # پس مرد عاقل باید که در همه احوال و جمیع اوقات خوف و خشیت واحب الوجود ~~را # ~~شعار و آثار خویش سازد و برای سفر آخرت که بازگشت از این چون مراجعت وی ~~قرین # ~~محال است، ذخیرهآ صالح و توشهآ نیک بردارد، و در هر کاری که اقدام ~~نماید از نهج شرع حق # ~~متین3 و طریق دین و سنن2 سیدالمرسلین عدول و انحراف جایز نشمرد و امور ~~مصالح را بر # ~~حکم «إن الله یأمر بالعدل والإحسن»5 اساس نهد تا در دنیا ذکر جمیل و در ~~عقبی ثواب جزیل را # ~~درخور و شایسته گردد، شعر: # مرد را عقل قهرمان باشد ملک را عدل پاسبان باشد # عقل رامشگریست علم افزای عدل مشاطهایست ملک آرای # عقل در دست آن که دادگر است ناوک مرگ را قوی سپر است PageV01P192 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0193.png) # و غرض از ترتیب این مقدمات آن که چون باری عز اسمه امروز از خزانهآ «یؤتی ~~ملکهر # ~~من یشاء»1 تاج خورشید آثار پادشاهی بر فرق همایون تو نهاده است و سریر ~~سلیمان را بهیمن # ~~اخص میمون تو ثابت و ms184 پایدار گردانیده و سایهٔ‌ عنایت و بی نهایت خویش ~~بهواسطهآ کمان # ~~معدلت و وفور انصاف تو بر سر کائنات عالمیان ممدود کرده، «السلطان ظل ~~الله فی الأرض یأوی # ~~الیه کل مظلوم» و به واسطهٔ‌ ذات ملک صفات تو زحمت مخاصمت و رنج منازعت ~~و خوف # ~~تلف نفوس و اموال و هدر دماء و مساوات حرام و حلال از کافهآ برایا ~~برداشته اکنون؛ شعر: # جهانیان ز تو امروز چشم آن دارندکه زیر دامن انصافشان نگهداری # اگر سپهر خلافی کند تو دفع کنی و گر زمانه جفایی کند تو نگذاری # و دیروز بهوقت استماع وفات فرزند دلبند بهمکر و خدیعت پادشاه قنوج ذکر ~~امضای # ~~عزیمت در سیاست جمهور متوطنان عرصه و تمهید مبانی انتقام و بهزیر تیغ ~~گذرانیدن جملگی # ~~ساکنان آن بلاد بر زبان مبارک خدایگانی رفته و این معنی به نزدیک موافق ~~و مخالف و دوست # ~~و دشمن بهتحقیق پیوسته است که رای جهان گشای اگر برای تخریب کوه قاف ~~قصد پیوندد، # ~~از آسیب گرز گران تهمتان سیاه موفور اجرای آن را چون ذرات زمین از هبوب ~~صرصر و نکبا # ~~در هوا متطاهر شود، و اگر بحر محیط را در معرض شدت غضب و سورت قهر خویش ~~دارد # ~~از غبار سم بعضی از مرکبان باد پای لشکر منصور، امواج بی کران او لباس ~~اغبر خاک پوشد، # ~~پادشاه قنوج هرچند به سلطنت ملک و کثرت سپاه او محقق است اما تاب ~~مقاومت یک فوج # ~~دریا جوش خسروانی نیارد، بلکه به مجرد وصول این خبر ترک موطن قدیم و ~~مسکن مألوف # ~~خویش گوید، شعر: # اذا جاء موسی والقی العصا فقد یبطل السحر والساحر # کلاه گوشهآ خورشید چون پدید آید ستارگان به حقیقت فرو نهند کلاه # و لیکن این جمله اتباع هوای نفس و تحری رضای دل و اظهار جبروت و فوت و ~~شوکت # ~~خویش است که هم در دنیا چند روز از لذت آن کام جان خوش توان داشت و در ~~عقبی # ~~بهعذاب ms185 ابدی و حسرت سرمدی مأخوذ و مبتلا باید شد، چه در قصد هلاک ~~شاهزاده یک PageV01P193 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0194.png) # ~~نفس پادشاه قنوج بیش سعی نکرده است و در آن کار تباه دیگری را عشیر دو ~~خیل نگردانیده # ~~و هر حیله و تدبیری که در حیز امکان درآید پادشاه را در مکافات آن بد ~~خصال بیدین # ~~به تقدیم باید رسانید و روی زمین از لوث وجود او پاک کرد، کما قال عز و ~~جل «ولا تزروازرة وزر # ~~أخری]1 و فی المثل «کل شاة رجلها ستناط»2، در بنای حیات چندین هزار ~~هزار خلایق را که # ~~بنیان الهیاند، دالناس بنیان الا له»3، برای انتقام یک نفس از بنیاد بر ~~افکندن و نهال بقای ایشان را # ~~به تندباد خشم سبکسار از بیخ بر کندن، یمنی و برکتی صورت نمی بندد و ~~چندین هزار پدر # ~~امیدوار از نعمت حیات پسران که غایت آمال و امانی دلهای ایشانند محروم ~~گردانیدن و از سر # ~~فرزندان ناز پرورده سایهآ مهر و شفقت و نوازش پدران که گوهر نفوس گرامی ~~ایشان را بدلی و # ~~عوضی در عالم ایجاد نشان ندادهاند، منقطع کردن بی موجبی و سببی دلیل ~~خیر در آن # ~~نمی نماید: # جفا مکن، چو کنی از جزا مباش ایمن ### | که تا بهدست تو مار است از تو در خطری # ز هفت جوشن افلاک بگذرد روشن ### | چو از کمان دو لب جست ناوک سحری # «اذا ظلمت من دومثک فلا تأمن عقاب من فوقک»4، چه پادشاه چنان می باید که ~~آه سحری پردرد # ~~بیوگان که بر اتش رنج کباب شده است و سیلاب خون دو دیده ایتام محنت کش ~~که خانهٔ‌ # ~~امیدشان از طوفان خست زمانه خراب مانده، از مردمان دو چشم او راحت خواب ~~ببرند، # ~~چنان که تا از جگرهای ایامی کباب تر نسازد و از خون چشم ایتامی شراب ~~ارغوانی در جام # ~~نکند خوابش نبرد: # آنچه در نیم شب کند زالینکند چون تو خسروی سالی # آه مظلوم در سحر بهیقین ms186 بتر از تیر و ناوک و زوبین PageV01P194 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0195.png) # «ارحموا من فی الارض یرحمکم1 من فی السماء»، و هر که از ملازمان درگاه ~~فلک جاه رقم # ~~اخلاص و نیکخواهی بر لوح ضمیر ثبت دارد هرگز بدین عزیمت رضا ندهد و ~~صدور این # ~~فعل از ذات مبارک به هیچ وجه جایز نشمرد، و هر که بدین چیزها راضی باشد ~~بالحقیقة از # ~~طریق اخلاص و نیکخواهی دور بود و آن کس که بهفتور عقل و رکت رای و ~~کفران نعمت و # ~~بی باکی و بی عاقبتی منسوب کنند و در خود اعتماد و محل وثوق نماید، چه ~~بیان حق هر چند # ~~تلخ و ناخوش نماید به حکم حدیث نبوی که، «قل الحق و ان کان مرا»، بر ~~همگان واجب و لازم # ~~است و صدق مقال خصلتی پسندیده و راستی سیرتی نجات بخش است، نفاق و ~~دورویی # ~~موجب نفرت طباع و ملالت قلوب گردد و یکرنگی و صدق دلهای خاص و عام چون # ~~مغناطیس آهن را بهسوی خویش کشد، تیغ چون دورویی بیشه ساخت هر که هست رخ ~~از او # ~~میتابد، و همه وقت کوفته و مقبد میباشد، آیینه چون یکرویی عادت کرد همه ~~جهان روی # ~~بدو میآرند و همیشه زبردست همگنان جای می گیرد: # علیک بالصدق ولو أنه أحرق الصدق بنار الوعید # قانع رضی الله و اعفی الوری من أسخط المولی و أرضی العبید # هر که را راستی بود پیشه در دو عالم ندارد اندیشه # بر تن مرد راستی سپر است که در او تیر چرخ بیاثر است # سرو چون راست شد هم اول کار نشد از سنگ مردمش آزار # چنگ چون گشت کج در اصل و نهاد زخمها خورده میکند فریاد # و چون در صحرای قیامت اسیران زندان خاک سر از مضایق قبور بیرون آرند و ~~نظر در # ~~احوال خویش گمارند، صد هزار قطرات خون دل از راه دو دیده فرو ریزند و ~~از غایت حسرت # ~~و نهایت ضجرت از سینه ms187 پراتش اههای جانسوز بر کشند پادشاهان کامکار و ~~سلاطین نامدار # ~~که در مملکت دنیا لاف «انا ولاغیری»5 میزنند و بهنسبت عزت خویش نفوس ~~عزیز هفت PageV01P195 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0196.png) # ~~کشور را «أذل من وتد بقاع»1 تصور میکنند، اسیر چنگال عجز و اضطرار ~~بهسان خاک راه ذلیل و # ~~خوار شوند، بر سر بهجای تاج عالم افروز جز تیغ آفتاب دماغ سوز نیابند و ~~به زیر پای به جای # ~~تخت بلند چون سماک جز تختهآ خاک نبینند، دلها که سالها در صدر سینهشان ~~ممکن داشته # ~~بودند گواهی بهخون دهند و زبانها که پیوسته به کامشان میرسانیدند برای ~~دعوی دیدار تیز # ~~کنند، نه دستها را قوت دستگیری ماند و نه پایها پایمردی توانند کرد، و ~~هر دو مردم چشم # ~~پرده از روی بردارند و در یک لحظه جملگی عیوب و قبایح که دیدهاند، بهیک ~~زبان بر روی # ~~باز گویند، گوشها که همیشه همسر بودند، هرچه شنیدهاند اضمار و اخفای آن ~~جایز نشمرند، # ~~سر کسری بیافسر و پای کیخسرو بی سریر ماند، نه دارا از مراتب و دارات ~~ملک داری یادآرد و # ~~نه سکندر را آیینهآ جهان نمای صورت نجات نماید، چون کشتگان خنجر بیداد ~~تیغ زمان را در # ~~مقام دعوی پیش قاضی بهحق و حاکم مطلق ازنیام دهان بیرون کشند و داد ~~خویش بخواهند، # ~~به کدام زبان عذر دفع ایشان ممکن گردد و به کدام جواب با ایشان موآجهه ~~و مقابله توان کرد، و # ~~دست منازعت ایشان از دامن تو که جدا کند تا داد خویش نخواهند، و بر ~~دهان ایشان که سمار # ~~خاموشی زند تا حقوق خود از تو مطالعه نکنند، «ذالک یوم مجموع له الناس ~~وذالک یوم مشهود45 و # ~~برای پسری که چون چندین عقاب و عذاب الیم پیش آید، او سرخویش گیرد و ~~نفسی نفسی # ~~گویان از آشنایی بیگانه شود و با بیگانگی آشنا گردد، «یوم یفر المرء من ~~أخیه «3) وأمه، وأبیه3 # ~~وصاحبته، وبنیه 2»3، این همه لشکر دریا جوش و پهلوانان ms188 زره پوش یک تیر ~~ناکامی را به سپر # ~~عنایت از تو باز نتوانند داشت و از غایت حیرت همگنان سوفار آسا دهان ~~باز و بی زبان بمانند، # ~~و بر مثال زه کمان گوشه گیرند و از چندین خزائن و اموال بی حساب یک حبه ~~بر دست تو # ~~نگذارند، و همه را در حساب آرند، و صعوبت و مهایت آن روز چندان است که ~~اگر دریا مداد # ~~و اشجار اقلام و صحایف آسمانها و طبقات زمین ها کاغذ شوند، شمهای از آن ~~در حیز کتابت # ~~نتوان آورد، و پیک وهم را در این راه آبله در پای افتد و او هم فکر در ~~این بیداد نعل نیفکند و # ~~خرد سمت صواب و سداد گم کند و عقل به بی عقلی و نادانی خود اعتراف ~~نماید. القصه من # ~~برای رعایت حقوق اخلاص و نیکخواهی چندی از نصایح به مؤقف عرض رسانیدم و ~~پندی بر # ~~اندازهٔ‌ رؤیت و فکرت خویش دادم و از عهدهآ المستشار مؤتمن تقضی واجب ~~دیدم و خویش PageV01P196 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0197.png) # ~~را به نزدیک ارباب عقل و اصحاب خرد که در همه حال نظر ایشان بر عواقب ~~امور باشد و # ~~لذت فانی را بر نعمت جاودانی ترجیح روا ندارند و زخارف دنیای دنی در ~~بازار همتشان # ~~بیریشه نیرزد و نعیم عالم بیثبات در چشم خردشان از پای موری حقیرتر ~~نماید، مقدور # ~~گردانیدم و نصایح و مواعظ مخلصانه هرچند بر ضمیر حق پذیر خدایگانی مخفی ~~و مطوی # ~~نیست باز نمودم، شعر: # و مثلک لایدل علی صواب وأنت تعلم الناس الصوابا # رای جهان گشای برتر پادشاه چون این فصول از وزیر اصفا فرمود، توسن قهرش ~~رام و # ~~آتش کینش نرم گشت و صفرای غضب جان ربا که مزاج معتدلش را از جاده از ~~استقامت # ~~منحرف گردانیده بود، و مادهآ سودا که در مقر دماغش هیجان پذیرفته ~~بههمان شرابهای موافق # ~~نصایح فرود نشست، و خط ندامت بر عزم سابق کشید و دیو نفس اماره ms189 را به ~~عزائم عقل # ~~راهنمای در شیشه کرد، و غضب شوخ دیده خیره روی را بهافسون خرد چشم ~~بربست، و # ~~به محمدتهای1 فراوان وزیر را تلقی نمود و گفت امروز در میدان اخلاص و ~~حلال خواری و # ~~مضمار دلسوزی و نیکخواهی گوی سبقت و رجحان از امثال و اقران خویش ~~ربودی، و هیچ # ~~کس را در عرصات ملک من با تو مجال مساوات و محل موازات نماند، نظم: # گفتا گل دولتم شگفتی زیبا گفتی هر آنچه گفتی # عام است همه رعایت تو خاص است مرا کفایت تو # گفتار تو رهبر جنان است لفظ تو مرا شفای جان است # دل شد ز تو قابل مواعظ احسنت زهی وزیر واعظ # چه خدمتکار مخلص کسی باشد که امور دینی ولی نعمت خویش را بر امور دنیاوی ~~او # ~~تقدیم نهد، و همه وقت در آن کوشد که اقوال و افعال او مستدعی مراضی ~~ایزدی گردد، و اگر # ~~بر سهوی یا خطایی وقوف یابد بهمحلی جای و وقتی موافق از آن اعلام واجب ~~بیند، و # ~~بر صوب صلاح و صواب راهبری کند تا در دنیا گرد شماتت اعداء بر چهرهآ ~~احوال او ننشیند و # ~~در عقبی از آتش خشم ایزد بیهمتا مصون و محروس ماند، و تو بحمد الله در ~~این باب هیچ # ~~دقیقه فرو نگذاشتی و به سفینهٔ‌ کمال اخلاص خویش مرا از طوفان بلا و ~~دریای عنا به ساحل # ~~نجات رسانیدی، اکنون طریق تدبیر اتمام این مهم هم تو باز نمای و گره از ~~این کار بگشای. PageV01P197 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0198.png) # وزیر گفت: اگر مثال اعلی اصدار یابد پادشاه قنوج را به کمند حیل صائب ~~بهدست آرم و # ~~به مغناطیس عقل آن سنگدل را بر این سوی کشم. پادشاه بفرمود که عنان ~~اتمام آن مرام به کف # ~~کفایت تو سپردهام و به براهین و دلایل عقلی جز تو دیگری را سزاوار این ~~کار ندانسته. «أغطیت # ~~القوس باریها وأیزلت الدار بانیها». # وزیر یک شب برای تدبیر ms190 و تفکر فرصت خواست و بهخانه روان گشت و چون از قصر # ~~پادشاه بهخانه آمد حکمای کامل عقل و عقلای صاحب رای را طلبید: # اولوالبصائر قدردت تجاربهم عن الممالک قد ما صولة الفتن # فأزور کل عظیم غیر مطلبه علی تدابیر أهل اللب والفنن # و ماجرای حال «من آوته الی آخره»1 با ایشان باز گفت، تا بنفشات سحر دانش ~~عقده این کار # ~~بسته بگشایند و تیغ فکر را برای گزاردن حقوق نعم موفور پادشاه آب3 دهند ~~و گر و لطایف # ~~حیل و بدایع تدابیر برآیند، تواند بود که بخت مساعدت نماید و تدبیر ~~موافق و مطابق تقدیر # ~~آید، آن طایفه سر در گریبان فکرت فروبردند و برای اضاءت آن شب تار ~~مصابیح5 عقل را # ~~سببی واضح و لایح تصور کردند و بعد اتفاق و مشاورت یکی از ایشان بر پای ~~خاست1 و # ~~دست به دعای پادشاه و ثنای وزیر برآورد7 و گفت: از سالکان مسالک سفر که ~~سواد بحر و بر و # ~~مردمان بلاد هفت کشور را به چشم تجربت دیده و در این راه ثبات اقدام ~~ایشان به نزدیک # ~~خاص و عام ثابت شده است، چنان روشن گشته که پادشاه قنوج پادشاهی جوان و ~~خردسال # ~~است و هنوز سکندر آسا از ظلمات شباب بیرون نیامده، و خضر مثال بهچشمهآ ~~حیوان عقل # ~~کامل نرسیده، و هر روز چون میوه دست لهو و طرب به شاخی دیگر میزند، و ~~هر زمان مانند # ~~بلبل بر گلبنی دیگر نوای8 لذت و کامرانی میسراید و میل خاطر او بهدو ~~چیز فراوان است، # ~~یکی تجرع جام بادهآ خوشگوار، دوم ملازمت طوف کوه و بیابان بهعزم صید و ~~شکار، و PageV01P198 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0199.png) # ~~همگنان را معلوم است که این هر دو نوع در اساس ملک خللی و وهنی فاحش ~~پیدا آرند و # ~~دشمنان را برای گشادن تیر فتنه از کمین عذر دلیر گردانند؛ چه در این هر ~~دو2 وقت ناوک # ~~قصد بداندیش را صواب صورت تواند بست و ms191 سمند عزیمتش در میدان امید که ~~محلی بس # ~~فراخ وارد بهمراد جولان تواند کرد و کوشش جهد2 او را اثری عاجل باشد و ~~سنان فتنه5 و # ~~فسادش را مانعی و حائلی نبود، چه شراب ناب سرمهآ خواب در دیدهٔ‌ بیدار ~~عقل کشد و بند # ~~محکم بردست و پای خرم نهد و ابواب دفع مضرت و جذب منفعت بر مردم مسدود ~~گرداند5 # ~~و آیینهآ ضمیر را که صورت نمای صواب و سداد است، زنگار خورده کند و ~~عنان تمالک از # ~~دست برباید، تا گاه باد کردار عنان مرکب هوس سوی صحرا معطوف گرداند، و ~~گاه خواهد که # ~~مانند ابر بر فراز کوه سایه افکند و دوست را از دشمن و امین را از خائن ~~تفرقه نتواند کرد، و # ~~میان شوکت سنان خارهای خون ریز و لطافت گلهای طربانگیز فرقی ظاهر ~~نتواند گردانید، و # ~~معلوم است که با چندین اسباب بلا نفس را در ظل غضب چگونه پرورش توان ~~داد و برای # ~~دفع مضار و تحصیل منافع کارهای اساس مستحکم چگونه توان نهاد، و هر عزیز ~~مصر سلطنت # ~~که چون باده در مطالعه خط بغداد فرو شود، و چون جام خود را به کار آب ~~دهد. چشم # ~~ضمیرش بر مثال جام جهان نمای کیخسروی احوال خیر و شر گیتی چگونه تواند ~~دید، و آب # ~~روشن امور یقینی را از شراب مضل امور ظنی به چه نوع جدا تواند کرد، و ~~هر جمشید سریر # ~~مملکت که برای تجرع می روشن ساغر اسا کمر جد و اجتهاد بر میان بندد و ~~دور سپهر شیشه # ~~رنگ چون جرعه در خاک مذلتش افکند و مانند صراحی خون دلش را بر زمین ~~ریزد، # ~~از کشیدن کمند زلف پای کشان ساقیان کمان ابرو گردنهای سروران در کمند ~~قهر نتوان کشید، # ~~و از شنیدن نواهای حزین خسروانی بشارتنامه تملک نواحی خسروان جهان به ~~گوش جان # ~~نتوان شنید: # و لم یدرک المجد سوی الذی الی غیر لقیان العوامل بالصدر7 PageV01P199 # ![image ms192 filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0200.png) # و من تتق1 البیض العواری لدی الوغا حذارالنوی هل یکتنی حلل الفجر # و شکار مضرتهای او پوشیده نیست، یکی آن که در زمان تاختن اسب دنبال صید ~~تواند # ~~بود که چون نعل از سم جسته بر زمین افتد چنان که زخم گران بر مقتل رسد ~~و عنان تدبیر از # ~~دست رود، و دوم آن که صید دام فنا گردد و یا شیر و پلنگ یا درندهآ دیگر ~~بر او دست استیلا # ~~یابد و چنگال را از خون او مانند هلال در حمرهٔ‌ شفق نماید و زبان و ~~دندان را از تناول عرض # ~~لطیف او به کام رساند، و سیوم5 آن که چون هوا و هوس صید شکاری در دل ~~غالب شده باشد و # ~~در تتبع او چنان مبالغت واجب بیند و خود را چنان بر این مشغول گرداند ~~که جانب خرم # ~~مهمل و نامرعی گذارد، تا چند فرسنگ از جمعیت مخلصان که نفوس ایشان سپر ~~بلا و حصین # ~~حصن تن و جان اویند، دور افتد و در کمند کمین دشمن اسیر و گرفتار گردد ~~و خود را به کام # ~~بدخواه گرداند، و بدخواه را به کام خود رساند، و مثل و مانند اینکه ذکر ~~آن مطول مقال و # ~~موجب ملال گردد، بسیار است و برای پیشهور هر بابی چند مقدمه به تقدییم ~~رسانیده آمد و # ~~طریق اختصار و ایجاز مسلوک داشته شد، و یک حکیم پرداخت این مهم را ~~متکفل می شود و # ~~فوجی سوار جرار عدو شکار التماس می نماید، وزیر بهاستماع این حدیث قوی ~~و مستظهر # ~~گشت و چون اثمار شجرهٔ‌ دعوی را قریب زمان امید داشت یک فوج بحر موج از ~~سواران # ~~لشکر نصرت اثر که به نوک پیکان تیر در شب تار گره از تار موی بگشاید و ~~بهسر سنان نیزه قبهآ # ~~زرین خورشید از سر چرخ بربایند، از پادشاه حکیم را رهانید، حکیم تنگ ~~عزیمت صادق بر # ~~بارهآ رحلت تنگ بر بست و مانند ms193 ابر با سرعتی هرچه تمامتر روان شد، چون ~~در سرحد # ~~مملکت او رسید، سواران را همانجای بگذاشت و وصیت کرد تا همه وقت با حزم ~~و هوشیار # ~~و مستطلع اخبار او باشند و خود در زی زهاد در شهر قنوج درامد و بر ~~سمنبر گفت: مرا تدبیر # ~~فرستادن پادشاه قنوج در شکار تعلیم و تلقین کن که من او را بدان بهانه ~~روانه کنم تا خار # ~~مزاحمت او از راه من یکسو شود و بهاسیر شدن او من نیز از بند ناکامی ~~خلاص و نجات یابم، # ~~و باد کردار در مسالک بر و بحر به طلب پادشاهزاده بشتابم، تواند بود و ~~از حال حیات یا ممات PageV01P200 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0201.png) # ~~او به گوش خبری رسد و غبار تردد از میان برخیزد، اگر زنده است خود زهی ~~سعادت و خهی # ~~دولت، با سمند بادیای صبای جهان پیمای هم عنان شوم و مانند کرهآ تیزرو ~~فلک یک زمان از # ~~مسیر تقاعد بنمانم تا بدان شهسوار میدان لطافت پیوندم و از سوار ساعد ~~کمان ظرافت بهدست # ~~آورم، و اگر به تحقیق پیوندد که در شست فنا اسیر شد و در گرداب اجل ~~غریق گشت، من نیز # ~~خویشتن را بهدست هلاک سازم و موافقت او این قالب خاکی را وداع کنم، چه ~~بعد از دوستان # ~~وفادار و یاران مهربان تمنای حیات بردن و هوس زندگانی را در ضمیر راه ~~دادن محض # ~~بی وفایی و بی مهری و نهایت گران جانی و سنگدلی است: # فلا تطعن فی العیش من به بعدهم فإنی من بعد الأحبة لا ابلقی # مدعی باشد نه صادق آن که بی دیدار1 دوست ### | در دل او آرزوی زندگانی بگذرد # در غمت تن زنده چون ماند که گل می پژمرد ### | در چمن چون بادهای مهرگانی بگذرد # در مذهب اتحاد و شریعت و داد، خون این چنین کس بی تأویلی مباح دارند و ~~اگر از پای # ~~درآید دستگیری او جایز نشمرند، حکیم گفت: فردا بر پادشاه ms194 مرا بفرست تا ~~از زبان تو # ~~چنان که2 دانم پیغامی بگذارم بهفسون3 و دم او را در این راه دارم: # و إذا أردت تمکنا من دولة فاصف لها مکرا مع التدبیر # حکیم را اجازت داد، حکیم بر پادشاه قنوج رفت و شرایط خدمت با لوازم تعظیم ~~و تکریم # ~~چنان که معتاد حضرت سلاطین با قامت رسانید و گفت: مرا سمنبر بر تو ~~فرستاده است و # ~~پیغامی داده اگر بگویی بگویم. پادشاه از این سخن چون غنچه از تنسم نسیم ~~صبای دلگشای # ~~بههنگام تنفس صبح متبسم گشت، و چون تشنه که از حرارت تموز جگرش سوخته ~~باشد و # ~~بهآب زلال رسد و یا فقیری که ذخایر فراوان از دست او بیرون رفته بود و ~~بعد مدتی مدید آن # ~~اموال در دامن او افتد به استماع این خبر مبتهج و مسرور شد و گفت: ~~پیغام آن ماه مهر گسل و PageV01P201 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0202.png) # ~~آن نازک تن سنگین دل و آن یار اغیار خوی و آن دشمن دوست روی بگزار، ~~اگرچه متضمن # ~~ریختن خون من باشد: # به خشم رفتهآ ما را که میدهد پیغام بیا1 که ما سپر انداختیم اگر جنگ است # حکیم گفت: سمنبر می گوید، امشب در بستر خواب خفته بودم و چشم از بیداری ~~دوخته، # ~~در خواب صورتهای مخالف و مهیب دیدم که اگر یکی از آن هیکل خویش اظهار ~~کند # ~~از وحشت و زشتی دیدار او صفای لذت عیش عالمیان به کدورت بدل شود و ~~همگنان کوری # ~~چشم را چنان که کور بینایی را طلبد، بهدیده خواهد تا بار دیگر آن چنان ~~شکل نا مطبوع و # ~~صورت ناموزون را نبیند. # له جسد2 إذا نظرت إلیه الجن تر تعد یطاوعه المنون ذا اشارها ناهد # و از مهابت آن بیدار شدم و تمامت شب بهسان سایه زده بر خود می لرزیدم و ~~مانند مار # ~~دم بریده و آدمی کژدم گزیده می طپیدم5 تا آن زمان که شاهد طارم سپهر از ~~بند دیو ms195 هفت سر # ~~خلاص یافت و پریوار پیکر نورانی از حجاب مشرق بر جهانیان جلوه کرد، ~~معزمان معبر ان # ~~را از این حال اخبار و اعلام واجب شناختم، ایشان بر همه چنان گفتند که ~~این از حرکت جن # ~~است، اما هنوز ایشان را غلبه و استیلایی حاصل نیامده است، با اندک ~~تدبیری شر ایشان را # ~~از تو دفع کنیم و دست مزاحمت ایشان را بهخنجر عزیمت از دامن تو منقطع ~~گردانیم، اما ما را # ~~به یک آهوی سیاه که هر چهار دست و یای او سفید باشد و از سر تا دم او ~~یک خط سبز بود # ~~احتیاجی تمام است تا شرایط تأثیر عزیمت بهاتمام مقرون شود و آن آهو را ~~بی زخم تیر و تیغ # ~~صید کنند و به کمند مار پیچ او را بهدست آرند، اگر بهسعی جمیل تو این ~~مقصود برآید و این # ~~آهو بهدست منقی عظیم متوجه شود و موقع صدق عنایت و حسن رعایت تو مشکور ~~ماند و # ~~من از روباه بازی طبقهآ جن که شیران بیشهآ شجاعت پیش گرگ ربای ایشان ~~مانند شگال عاجز # ~~و مضطر مانند و اگر سایه بر نیر اعظم افکنند جرم نور گستر او را چنون ~~آیینه زنگار خورده # ~~سیاه و تاریک گردانند، امان یابم و بدین معنی تحریری مراضی تو بر من ~~فرض عین گردد. # ~~پادشاه قنوج با وزیر گفت: مدتی است که این صاحب خانهٔ‌ لن ترانی و این ~~سرمایهآ عیش و PageV01P202 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0203.png) # ~~کامرانی را ندیدهام و از گلزار جمال رخسار او هیچ گلی نچیده، خانهآ دل ~~از سیلاب اشک دیده # ~~روی به خرابی آورده است و خرمن صبر از تاب آتش هجران پاک بسوخته و این ~~چنین آهویی # ~~که حاجت است هیچ وقتی نظیر آن در دام نیامده است و کسی نیز نشان نداده، ~~در جست و # ~~جوی آن مانند صرصر هر جای تکاپوی میباید کرد و کوه و دشت ابر کردار ~~درمی باید # ~~نوشت، و معابر ms196 پراخطار و هامونهای مردم خوار میباید گشت، تواند بود که ~~به کمند بخت او # ~~را بهدست آرم یا خود در حبائل صبا و اجل اسیر و دستگیر شوم و این حال ~~نزدیکتر میبینم # ~~اما، بیت: # چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را چه کند گوی که تن’ در ننهد چوگان را # اگر به یک دیداری این بیدل را بنوازد و بهیک کرداری کار این سرگشته بسازد ~~و داغ # ~~حسرت و حرمان و خیبت بر پیشانی نماند و ذوق آن از تلخی جان کندن وا ~~رهاند، وزیر اتمام # ~~این مرام را قبول کرد و بعد اجازت او را بر سمنبر برد، بهمجرد آن که ~~نظر پادشاه قنوج بر # ~~طلعت جهان آرای این مهر سپهر زیبایی افتاد، از غایر تحیر بیهوشی مانند ~~سایه بر زمین افتاد # ~~و چون سایه زده از نهایت بیخودی خویشتن را بر خاک زد و صد هزار یاقوت ~~آبدار اشک در # ~~قدم آن واسطهآ عقد دلبران یغما نثار کرد، و چون بعد زمانی بههوش باز ~~آمد در گفتن راز آمد و # ~~گفت: # از کجا در دلت آمد که ز ما پرسیدی به کرشمه سوی این کشتهآ هجران دیدی # وین چه پیمان شکنی بود که من از پی تو از همه خلق بریدم تو زمن ببریدی # روز و شب نعره زدم بر درت از غایت شوق این هم از بخت بدم بود که می ~~نشنیدی # گل رخسارت هر روز چون شوق و اشک من تازه و رنگین تر است و نرگس نیم خوابت # ~~چون دل من مخمور و بیمارتر، تن بلاکش من مانند موی میانت هر لحظه نحیف ~~و باریکتر # ~~است، روز امیدم بهسان شب گیسویت هر زمان سیه و تاریکتر: # بس خوبتری از انچه بودی نادیدن مات میبسازد # می کش که خطات می بزیبد می کن که جفات می بسازد PageV01P203 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0204.png) # در گریه و آه سرد من کوش کین آب و هوات میبسازد # از چیست هم ms197 به یکبارگی از دوستان وفادار شکستن و از کجاست این چنین در ~~مؤانست # ~~بر روی یاران غمخوار بر بستن، تا کی این بیروی و عاشق کشی را پیشه ~~ساختن و تا کی این # ~~بدخویی و خویشتن کشی مستحسن پنداشتن، مپسند که آب حیات در دههانت و ~~سرگشتگان # ~~بیابان اشتیاق جان شیرین از تشنگی بهباد دهند، و روا مدار که نوشدار و ~~در میانت و دردمندان # ~~بیچاره از رنج دل عمر عزیز را وداع کنند، آخر این مجروح را مرهمی و این ~~علیل را نسیمی و # ~~این تشنه را زلالی و این مخمور را شرابی روزی نخواهد شد، و همچو فرهاد ~~در تمنای وصال # ~~یار نازنین و امید جمال شیرین جان به موگل شوق خواهد سیرد، سمنبر بس ~~عذرهای دلیذیر # ~~خوش تر از شهد و شکر بهاقامت رسانید و گفت: مضی ما مضی، کنون از درد ~~منال و بشارت # ~~وصول عهد وصال در گوش جهان مشتاق فرو خوان که دریای غمت را بهساحل و ~~پیدای # ~~هجرت را پایان وشب یلدای فراقت را صبح صادق و درد دلت را درمان روی ~~نمود، و بخت # ~~خشم گرفته آشتی نامه ارسال کرد، فی الجمله وقت به غایت شکست و دست مراد ~~زیر سنگ، # ~~اگر به زودی این آهو به دام افتد تواند بود که شکر مرام در کام افتد و ~~بهوداع بهسان سرو بر پای # ~~خاست و دست بر دست پادشاه قنوج زد. # از بندهآ خود روی مگردان که هنوز خاک در تو نشان رویش دارد # پادشاه قنوج بازگشت و هر زمان گوهر اشک بهالماس مژگان میسفت و این بیت با ~~گریه # ~~و آه می گفت، شعر: # نزدیک من ای جان و جهانم که تویی دیر آمدهای و من بر انم که تویی # آخر بر من شیفتهآ سوخته دلچندان بنشین که من بدانم که تویی # صیاد آن را که به گشاد کمند اژدها مثال گردن غزالهآ فلک را حمام آسا مطوق ~~سازند و بهدام ms198 # ~~صرصرگیر شیر بیشهآ سپهر را صید کنند و مانند شیر گرما بهدست خوش خویش ~~گردانند، # ~~بفرمود تا بر آن شکل آهوی بگیرند، صیادان هرچند در مرغزارها و کوهها ~~چون ابر و باد # ~~دویدند و مانند دام همه تن چشم شدند، هیچ آهویی بدان هیئت ندیدند و از ~~هیچ کس # ~~نشنیدند، و بعد چند روز با دلی پر از غم و دامنی از نقد امید تهی دست ~~باز گشتند و بر پادشاه # ~~این حال تقریر کردند، پادشاه بهغایت متفکر و متحیر بماند و گفت هنوز ~~بخت در ستیز و # ~~آهوی مراد در گریز است، این درد دل با که گویم و چارهآ این از که جویم، ~~بیت: # من جهد کنم تا رسم از بخت به کامی چون بخت نیاید بهعنایت چه توان کرد ~~PageV01P204 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0205.png) # روز دیگر از غایت قلق و اندوه خود سوار شد: # رفتم ز برت گر بودم عمر دراز آیم بهسر عهد تو و عشق تو باز # حکیم چون این خبر بشنید او را اتباع نمود، و این حکیم قوت تشکل داشت و ~~لباس # ~~دانش او به علم این علم مطرز بود و توانستی بههر صورتی که خواهد، بشود. # چون پادشاه قنوج چند فرسنگ رفت حکیم بر شکل همان آهو شده پیش پادشاه باد ~~کردار # ~~میدوید و او هرچند مانند نافه خون می خورد به گرد او نمیرسید تا آن ~~زمان که به موضعی که # ~~آن فوج سپاه کمین ساخته بودند نزدیک شد و از جمعیت اعوان و انصار خویش ~~دور افتاد، آن # ~~فوج جمله بهسان شیرژیان بر او حمله آوردند و آهو مثال دستگیر کردند. ~~پادشاه قنوج از # ~~شعبده بازی نیرنگ سازی سپهر کج رو مانند شاخ آهو بر خویش می پیچید و ~~چون صید تیر بر # ~~جگر خورده می نالید و می گفت: # الذنب لی یا قلب لا تلمهم إنا الذی فارقتهم فلمنی # یا ضیعة الصب ونقض خفطه یقنع بعد1 الوصل بالتمنی # نه زیر پای تو ms199 مردم، نه بر سر کویت دریغ عمر عزیزم که رایگان بگذشت # و برفور او را بر پادشاه بردند، پادشاه از حسن کفایت و اصابت تدبیر وزیر ~~انگشت تعجب # ~~بهدندان گرفت و زبان بهشکر و سیاس ایزدی بر حصول این امنیت بهیمن صفای ~~عقیدت و # ~~برکت خلوص نیت گوهربار گردانید و بهاجتماع اعیان و ارکان دولت و حکماء ~~و معارف و # ~~مشاهیر شهر مثال داد، چون طایفهٔ‌ مذکور در درگاه مجمتع شدند، پادشاه ~~از درون قصر بیرون # ~~آمد و بر سریر پادشاهی بار داد، از پادشاه قنوج سبب هلاک آن گوهر پاک ~~تفتیش کرد، پادشاه # ~~قنوج جواب داد: # فإذا أراد الله رحلة نعمة من دار قوم اخطا والتدبیرا # مرا دواعی جوانی و اتباع هوای نفسانی بدین فعل نامحمود و سیرت بد دلیر ~~گردانید و # ~~حجاب تاریک بر بصر بصیرت من پوشانید، و بر دست و پای عقل قید و عقال ~~محکم نهاد، تا # ~~لاجرم بهشومی این غدر و خدیعت که در هیچ ملتی و هیچ دینی مقبول و محمود ~~نیست # ~~بی اعمال فکر صائب و قرار مشورت نافع قدم در جادهآ مجهول گذاردم و در ~~عرصهآ افعال PageV01P205 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0206.png) # ~~خویش از مواعظ و نصایح خردمندان مقبل و ناصحان یک دل پاسبانی بیداد و ~~دیدبانی دوربین # ~~گماشتم و رعایت اهمال جانب وفور خرم و فرط تیقظ از سبب غوغای عشق در ~~روی مروت # ~~زدم و در حسن عهد به گل بی وفایی انباشتم، هم از افسر و سریر پادشاهی ~~محروم ماندم و هم # ~~آن یار بیمهر و وفا را که چندین حوادث و آفات ملکی و مالی و جانی در ~~طلب وصال او # ~~قبول کرده چون دل و صبر بباد دادم، اما بر دل دادگان ملامت در دامن ~~افتادگان غرامت نیست: # لاتلمنی فهکذا قدر الله وکل فی طبقة التقدیر # اینک سر و تیغ، هرچه خواهی می کن # اندیشه از رفتن جان نیست، اندیشه این است که جانان از دست رفت، و این ms200 غم ~~نیست که # ~~سرم از تن جدا خواهند کرد، اما مردنم این است که چرا سرم از پای او جدا ~~نکردند. مؤلف گوید: # گر عمر بهپایان رسد افسوسی نیست افسوس که پیش او به پایان نرسید # اکنون در حق من به چه نوع حکم میفرمایی و در باب کشتن من به چه طریق ~~فرمان میدهی: # ما سر فدای خنجر تسلیم کردهایم خواهی بدار، خواه بکش، رای رای توست # پادشاه چون نیاز و شکستگی و بیچارگی و آشفتگی او از وصمت ریا دور دید، ~~دلش بر او # ~~نرم گشت و نائرهآ خشمش فرو نشست و به تازگی آن میوه دل و پیوند جان را ~~یاداورد و ذباب # ~~خون از چشمها بگشاد، وزیر نیکخواه پیش رفت و التماس کرد که فرمان صادر ~~گردد که # ~~پادشاه قنوج را نزدیک کوشک در بند نگاه دارند تا بعد تفکر و تدبیر شافی ~~درباب او حکم # ~~فرماید، چه پادشاهان را در پرداخت امور جزوی و کلی و تنفیذ احکام در ~~مصالح امالی و جانی # ~~هیچ خصلتی چون تشبت و تانی نیست: # قد1 یدرک المثأتی بعض حاجته وقد یکون مع2 المستعجل الزلل # «العجلة من الشیطان و التأئی من الرحمن»3 و هر که از این زیور عاطل و از ~~این نعمت # ~~بی بهره ماند، نظام دولت او زود بگسلد و خللهای فاحش در ملک پدید آید و ~~رخنههای # ~~بزرگ در مبانی سلطنت افتد که سد آن بهصد سال میسر نگردد و حکم پادشاهان ~~در خروج و # ~~دماء و اموال و املاک جهانیان نافذ است، و علی الاطلاق هیچ آفریده را ~~محل منع و مجال # ~~تأخیر نه، اگر در این ابواب طریق سکونت و وقار مسلوک نگردانند و زمام ~~فرمان بهدست PageV01P206 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0207.png) # ~~عجلت سیارند، تواند بود که بعضی احکام به سهو و خطا مقرون شود و ظالم ~~منصور و مظلوم # ~~مقهور گردد، و بدین سبب وحشتی و نفرتی در دلهای خاص و عام پدید آید و ~~اعتماد و ms201 # ~~وثوق به کلی از خواطر مرتفع شود، دوستان معزز و متجنب و دشمنان گستاخ و ~~کمین جوی # ~~گردند و مضرت آن در عظایم امور سرایت کند و در میان خلق ایشان را هیچ ~~هیئتی و حشمتی # ~~و فری و شکوهی نماند، شعر: # إذا شئت یوما أن تسود عشیرة فیا لحلم سد لا بالتسرع والشیم # ولم یعلون الناس نحوک انهم إذا رضوا شیأ یعود الی الحکم # و در کتب مواعظ حکمای گذشته مسطور است که بر اصحاب دولت و ارباب مکنت # ~~واجب و لازم است که بههنگام فوران غضب در باب هیچ شخصی حکمی را نفاذ ~~ندهند، چه # ~~در آن وقت مظنه اتباع هوا و میل طبیعت است نه مطاوعت خرد و سکینت، و ~~احتراز و اجتناب # ~~از مواقع اتهام نتیجهآ کمال دانش دانند و اگر بهاقتضای مصلحتی از مصالح ~~ملکی تنفیذ حکمی # ~~حاجت افتد چنان سازند که چون ایام سخط منتهی شود و روزگار خشم بهسر اید ~~و عرق رضا # ~~در تن بجنبد و دل بهتلافی و تدارک آن گراید، دست قدرت انسانی از رعایت ~~این معنی کوتاه # ~~نماند، چه در ثمین عمر را عوضی و گوهر نفیس نفس را بدلی نشان ندادهاند. ~~مصراع: # چیزی بستان که باز نتوانی داد # آن روز هم بر آن جمله که تقریر افتاد بهآخر رسید، روز دیگر پادشاه قنوج ~~بر پادشاه پیغام # ~~فرستاد بر آن جمله که من خود در کمند تو افتادهام و در دام تو اسیر شده ~~و در نگاه داشتن و # ~~کشتن من تو را دست مطلق است، اما مرا امشب چیزی یاد آمده است که اگر آن ~~را به واجبی # ~~رعایت کنند خبری از پادشاهزاده «خیرا کان آو شرا»2 روشن گردد و اگر جان ~~پاک او در منزل # ~~مألوف بدن هنوز ساکن است و از مرکز اشباح سوی خیر ارواح سفر نکرده و از ~~عالم سفلی که # ~~محل ارتباط جسمانی است داعی «آرجعی الی ربک اجابت نفرموده خود مردم چشم ms202 ~~را امید # ~~از ملاقات آن مردم دیده شاهی برنباید بست که البته روزی آن نور دیده به ~~چشم باز آید و اگر PageV01P207 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0208.png) # ~~«نعوذ بالله» برخلاف این است تن به تقدیر الهی در باید داد و تیر باران ~~جزع و ناشکیبایی را # ~~بهسر صبر جمیل که موجب ثواب و جزاء جزیل است دفع باید کرد «وآلله تحب ~~الصبرین 41». # پادشاه پرسید که آن چیست، گفت: در عهد دولت اسکندر فیلقوس که ریاض حکمت # ~~از مدد طبع بحر فیض حکمای نامدار تازه و سرسبز بود و بازار دانش از ~~نتایج عقل دوربین # ~~عقلای مشتری درایت عطارد فطنت رونق و رواج هرچه تمامتر داشت، مهندسان ~~اقلیدس # ~~گشای و اخترشناسان فلک پیمای به حکم فرمان سکندر دو صورت ساخته بودند، ~~یکی صورت # ~~آدمی، دوم صورت طوطی، و آن را در چند سال تمام کرده بهمدد تعلیم عقول ~~متین که مبدأ # ~~فیض کمالات است آثار دقایق حکمت و غوامض فطنت خویش در آن به اظهار ~~رسانیده و بر # ~~هر یکی جنی مسلط کرده، خاصیت آدمی آن بود که چون خواستی از ساکنان غور ~~بحار او را # ~~خبری رسد، مقصود را بر ورقی مینوشتند و بر بازوی او میبستند و در آب ~~میانداختند، جنی # ~~که بر او مسلط است او را در قعر بحر بگردانیدی و بعد حصول مراد از آب ~~بیرون آوردی و بر # ~~ظهر آن ورق جواب بنوشتی و بر بازوی آن آدمی بستی و بر سکندر رسانیدی. ~~سکندر را خبر # ~~بحار که وصول آن مطلوب بود به تحقیق پیوستی و طوطی را بر این منوال در ~~روی هوا # ~~می فرستادند، او خبر ممالک برسانیدی. اکنون آن صورت آدمی در خزانهآ پدر ~~من موجود بود و # ~~بعد او به من رسیده است و کرات به تجارب مقرون گشته و زر آن حکمت بر ~~سنگ امتحان # ~~کامل عیار آمده اگر در رعایت این معنی سعی پیوندد و حالی از اثری خالی ~~نباشد، پادشاه قنوج ms203 # ~~مکتوبی متضمن عرض و حال گرفتاری خود بهدست همان حکیم بهوزیر خویش ~~فرستاد: # نامهآ همچو لاله خون آلود نامهآ آتشین نوشته بهدود # نامهآ صد هزار غم در وی نامهٔ‌ سوخته قلم در وی # حکیم چون مکتوب بهوزیر رسانید، وزیر از استماع خبر حیات ولی نعمت خویش ~~سجدهآ # ~~شکر حضرت باری تعالی و تقدس به جای آورد، و به وقوف بر روزگار پریشان و ~~اسیر ماندن # ~~در تنگنای زندان خون تلف جان بهسان صورت بر سنگ از غایت حیرت بر جای ~~بماند، و # ~~به پواقیت آبدار اشک را بر جواهر الفاظ آن مراسله نشاند و از آن خط ~~مسلسل زنجیری بر # ~~گردن دل سودا زدهآ خویش کرد، و برای دفع اسیب دیدهٔ‌ بدبین غم چون حرز ~~یمانی بر بازوی PageV01P208 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0209.png) # ~~جان مهجور بست و از قلق و اضطراب درونه و توقد و التهاب سینه این بیت ~~بر زبان راند، # ~~تظم: # با من لب تو سخن چو کم می گوید پبیوسته دلم قصهآ غم میگوید # این غصه کجا برم که ما هر دو جدا و آن گه سخنان ما قلم می گوید # و آن صورت حکمت شعار را به حضور حکیم از خزانه بیرون کشید و در آب ~~انداخت، # ~~بعد هفتم روز بیرون امد از کاغذی که بر بازوی او مسدود بود. چنان روشن ~~شد که پادشاهزاده # ~~یونس مثال در شکم ماهی محبوس گشته و در دریای چین رسیده است و در زندان ~~جنیان # ~~اسیر مانده، حکیم بر سمنبر رفت و این بشارت به گوش جان او رسانید و ~~یکدیگر را وداع # ~~کردند، سمنبر قدم در راه سفر نهاد و در طلب پادشاهزاده روان شد، حکیم ~~بر پادشاه رفت و # ~~این خبر روح پرور بدان جگر سوختهٔ‌ آتش فراق و دل خون گشتهآ درد اشتیاق ~~رسانید، سیاهی # ~~چشمش که از کثرت سیلاب اشک شسته شده بود از سواد آن ورق بازآمد و آن را ~~تعویذ دفع # ~~بیخون عمر و سرر دهر ms204 فلک اندوه ساخت و مکافات پادشاه قنوج را در پرده ~~توقف و # ~~حجاب تأخیر داشت و گفت، بیت: # من منتظر نشسته بهامید نامهای او ناگهان درآیدم از در چه خوش بود # و چون سمنبر حقیقت حال خویش بهوزیر باز نمود، وزیر از احوال گلعذار ~~استفسار کرد، # ~~اما گلعذار قصهٔ‌ حال خویش بر این نمط تقریر کرد که یدر وی در مملکت ~~چین پادشاه بود، # ~~پادشاهی که از مهابت شمشیر آبدار و آتش کوه گداز در پناه حصن حصین سنگ ~~خارا التجا # ~~ساخته، و زرد و لرزان گشته و باد خزان بر عکس خاصیت در پرورش دوشیزگان ~~باغ طبیعت # ~~نسیم بهار گرفته، عین عدلش پاس کار جهان داشته و آل دولتش در راهبری ~~فتح و فیروزی # ~~نشانه شده، کسری دادگستر از راه انصاف غاشیهٔ‌ حشمتش بر دوش و خاتم ~~سخاپرور از کرم # ~~بی نهایتش حلقهٔ‌ بندگی در گوش کرده، در عهد دولت او بساط امن و امان ~~چنان مبسوط گشته # ~~که سماب مضطرب را ثبات و وقار کوه حاصل آمده، و نشان و نام خوف و هراس ~~از دلهای # ~~عالم بهسان کیمیا معدوم شده، و در ایام سلطنت او پای عدل و احسان چنان ~~استحکام یافته که # ~~باد صرصر و نکبا در افروختن چراغ مرده اثار دم عیسوی بهاظهار رسانیده و ~~رسم و ایین سؤال PageV01P209 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0210.png) # ~~از هفت کشور به کلی1 برافتاده، و همیشه ایام عمر عزیز در مخالطت و ~~مجالست اهل حکمت # ~~به مصرف رسانیدی، و از سجاد دانش ایشان جواهر ثمین و غراتب فواید بهدست ~~اوردی، و در # ~~زمان سابق حکیمی بر وی رسیده بود که ارسطو روشن ضمیر ابجد خوان مکتب او ~~بودی، و # ~~لقمان کامل عقل بهریزه چینی خوان حکمت او مفاخرت و مهابات نمودی، خاتمی ~~برای او # ~~ساخته که در عجایب تأثیرات مانند انگشتری سلیمان علیه السلام انگشت نما ~~شده و به دستیاری # ~~و قوت آن زمام تسخیر در دوام و سوام و هوام بهدست ms205 قدرت آورده و انس و ~~جان رقم نقش # ~~اطاعت و امتثال احکام او را بر نگین جا کرده، نه شیر را دست آن که پنجه ~~طمع بر آهو برازد، و # ~~نه گرگ را یارای آن که به گرگ ربای میش ضعیف را در رمه از پای درآرد، ~~هم دیوان سرکش # ~~مضمون مثال دیوان حکم نافذ او را امتثال واجب دیده و هم پریان خود کام ~~بهزبان عجز و # ~~اضطرار «آنا عبیدک من عبادک فاقض ما ایت قاض»2 فروخوانده، و بدین موجب ~~هر روز درجات # ~~سلطنت او رفیع تر و عرصات مملکت او وسیعتر میشد و برای ضبط عرصه که ~~رایات دولت # ~~او روی میاورد مبشر فتح و ظفر بهچند فرسنگ استقبال مینمود، و برای ~~اتمام هر مهمی که # ~~سمند باد پای عزم را عنان میداد نصرت و فیروزی همرکاب میشد: # یساعده الأقدار فیما یریده وتسعد3 الأفلاک کیف تدور # و ماکان للجوزاء لولا جوازه بحار وللشعری العبر2 عبور # گفت چو دید عقل کل سرعت حکم نافذش ### | بهتر از این ندیدهام شرح و بیان کن فکان # هرچه زبان خنجرش گفته به ملک3 دولتش ### | گشته زمانه مستمع کرده سپهر همچنان PageV01P210 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0211.png) # و در مدت نزدیک بیشتری از گردن کشان سر بر خط فرمان او نهادند و سروران ~~عالم در # ~~صف کمر بستگان حضرتش بهپای ادب بایستادند و در چمن ملک او هر روز گل ~~فتح دیگر # ~~می شگفت و زبان ایام بدین بیت: # أین المفر و لا مفر لهارب و لک المحیطان الثری والماء # هر که از حکم او کشد گردن تیغ بیند بهجای سر بر تن # گر اشارت کند به چرخ برینبگسلد عقد خوشهآ پروین # هم ز خورشید تاج برباید هم ز جوزا نطاق بگشاید # چون فلک بر همه جهان فیروز همچو مه طلعتش جهان افروز # خطاب او می گفت، چون پادشاه سراندیپ را از این حال خبر رسانیدند خوف و ~~خشیت # ~~عنان تمسک از دست او ببرد و یای از ms206 بساط لذت و راحت باز کشید، و فکرت و ~~اندیشه آیینه # ~~عقل او را سیاه و تاریک گردانید و در پرداخت امور مملکت تکاسل و تکافل ~~را مجال دادن # ~~گرفت، روزی وزیر به خدمت او درآمد و از حال غلبهٔ‌ فکرت و استیلای ~~اندیشه تفتیشی کرد، # ~~پادشاه گفت: غم و اندوه دیگر برای کدام روز خواهد بود که پادشاه مملکت ~~چین نیک غالب # ~~و مستولی خاسته و بر سپاه جن و انس و دد و دام حکم او علی الاطلاق نافذ ~~گشته و در # ~~جهانگیری با خسرو سیارگان دم مساوات و موازات میزند و دست روزگار سرمهآ ~~بیداری در # ~~دیدهآ روزافزون او کشیده است و علم دولتش را به کتابهآ «إنا فتحنا لک ~~فتحا مبینا ی»1 مطرز # ~~گردانیده، درخت امیدش هر روز شاخی سرسبز دیگر بیرون میآرد و در حدیقهآ ~~حشمتش هر # ~~زمان گل تازهآ دیگر متبسم می گردد، نه تیغ جهانگیرش در نیام میخسپد2 و ~~نه در عرصهآ ملکش # ~~دیدهآ فتنه بیدار میشود. از جاسوسان معتمد چنان به تحقیق پیوسته که در ~~مجلس او برای ضبط # ~~ممالک سراندیپ ذکری میرفت و امضاء این عزیمت را بر عزائم دیگر تعظیم و ~~ترجیح # ~~مینهاد، و بر ضمیر دوربین تو پوشیده نیست که هرچند ما به استحکام حصن ~~دارالملک و PageV01P211 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0212.png) # ~~وسعت عرصات سلطنت و کثرت سیاه سیارات عدو و پیلان کوه پیکر و خزائن بی ~~حد و مر و # ~~دیگر اسباب اقالیم گشای و عدوبندی از یادشاهان کامکار ممتاز و مستثنی ~~شدهایم، اما به سبب # ~~اجتماع سپاه دیوان و پریان و وحوش و سباع در میزان مبارزت کفهآ او گران ~~میآید، و در میدان # ~~محاربت گوی مراد به چوگان جد و اجتهاد از امثال و اقران خویش میرباید، ~~دبیر چرخ مثال # ~~فتح بهنام او توقیع می کند، ما1 آتش نشه او را جز بهآب حیل فرو نتوانیم ~~نشاند و جز به کمند # ~~مکر سر او را بهدست نتوانیم آورد، اکنون ms207 تو را امشب مجال فرصت فکرت ~~است، دام حیله او # ~~بردار و چارهای جز جنگ چنان که حسن کفایت تو اقتضا کند بساز، و ما نیز ~~تیر اندیشه راست # ~~خواهیم کرد و تیغ فکرت را آب خواهیم داد تا فردا به مشاورت و استصواب ~~یکدیگر در این # ~~کار اقدام درانه واجب بینیم و دقیقهای از جهد و کوشش مردانه نامرعی ~~نگذاریم. # بکوشیم کوشیدنی مردوار رگ جان به کوشش کنیم استوار # اگر دست بردیم ماراست ملک و گر ما شدیم آن داراست ملک # وزیر گفت: # سیحل حیث تحله الأنوار وأراد فیک مرادک الأقدار # و إذا عزمت فشعتک سلامة حیث اتجهت و دیحة مدرار2 # و از پیش پادشاه بازگشت و روز دیگر در مجلس پادشاه حاضر شد و در مواقف ~~خدمت # ~~بایستاد، پادشاه فرمود ما رأیک باعصام؟ وزیر جواب داد، دقایق تدبیر که ~~عقل ملهم پادشاه نقش # ~~بندد خاطر دیگران در هزار سال بر پایه اولین آن ترقی نتواند کرد و ~~اندیشههای صائب که برای # ~~اتمام مهمات ملک و قلع و استیصال مخالفان دولت در ضمیر منیر بگذرد، ~~شهسوار وهم # ~~دوربین هرچند دور رود، عناد آن را در نتواند یافت، بیت: # تو آن شهی که ببیند درون پردهآ غیب ضمیر روشن تو رازهای پنهانی # اما آنچه در خاطر شکسته و ضمیر رکیک من گذشته به حکم فرمان باز نمایم. ~~اگر از نهج # ~~صواب و طریق صلاح و سداد دور افتد امید آن که بهذیل عفو و اغماض آن را ~~بپوشد و از سر # ~~آن ثواب به باعثهآ مکارم اخلاق پادشاهانه در گذرد: # والعفو عند کرام الناس مأمول PageV01P212 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0213.png) # بعد از تمهید آن معذرتهای پسندیده گفت: صواب چنان مینماید پیش از آن که ~~پادشاه # ~~مملکت چین قصد ما پیوندد و لشکر کشد ما لشکرهای جمله ممالک خویش جمع ~~آریم و # ~~اسباب و آلات محاربت و مقاتلت هرچه بیشتر مستعد و مهیا گردانیده مقابل ~~او روان شویم و # ~~در سر حد مملکت و ms208 حصار رویین که ارتفاع بروج و استحکام اساس آن از حد ~~وصف # ~~مستغنی است و ذکر آن معنی مقصود را در یردهآ توقف و تأخیر دارد، معسکر ~~سازیم، چون # ~~پادشاه مملکت چین سراپردهآ جبروت در صحرای «ولو کان فی الدنیا شجاع قد ~~انا»2 زده است و # ~~ماه رایت نخوت بر اوج فلک رسانیده این نوع مشاهده و معاینه کند، حقیقت ~~باد غرور که در # ~~دماغ او راه یافته است او را در جای بودن بگذارد و هرچه سبکتری بدین ~~جانب آرد، چون # ~~هنگام قتال در رسد و آتش پیکار زبانه زدن گیرد و دلیران جنگ آزمای و ~~صفدران قلعه گشای # ~~هر دو صف بیارایند بهزبان معتمدان و معتبران دین پرور پیغام فرستم، ~~مضمون ان که بر ضمائر # ~~ارباب عقل پوشیده نمانده است که درجات و دولات عالم ثباتی و بقایی ~~ندارد و نعیم و لذات # ~~این در صدد زوال و معرض انتقال است و مانند سایهٔ‌ ابر تابستان و روشنی ~~برق درخشان # ~~ناپایدار: # و تبدل الدنیا فلا بوسآ یدوم و لا نعیم # بقایی نیست هیچ اقبال را چند ار نبودستی ### | خود اینک لابقا مقلوب اقبال است بر خوانش # باری تعالی آدمی را اشرف انواع موجودات آفریده است و جوهر شریف او را به ~~واسطهآ # ~~عقد جملگی مخلوقات گردانیده، و روشن است که اگر بنای گیتی مستحکم گردد ~~و یا غبار # ~~قصدی برمی خیزد میان پادشاهان بیش نیست اما لشکر و رعایا را بدین مصالح ~~تعلق و بدین # ~~امور نسبتی نه، و بههنگام توقد نیران قتال چندین هزار نفوس پاک میگردد ~~و بهوقت تموج # ~~طوفان خراب، چندین هزار صدف تن از لآلی ارواح خالی میشود، و اضافت آن ~~همه # ~~بهپادشاهان درست میآید، پس به صواب و صلاح آن نزدیکتر باشد که غبار ~~انتقام به آب صلح PageV01P213 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0214.png) # ~~فرو نشانیم، و برای دولت چند روزه که چون لیآلی صیف و زیادت طیف ~~امتدادی ندارد بر # ~~صد هزار هزار سپاهی و رعیت ms209 ایام صفاتی حیات و مسترت مسرت مکدر ~~نگردانیم، و اموال و # ~~اولاد ایشان در معرض تولد تلف نیندازیم، و از جانبین عقد عقود مستحکم ~~گردد، و بعد از این # ~~تا آن زمان که لشکر جن و وحوش و سباع بر جادهٔ‌ امتثال و انقیاد تو ~~ثابت و راسخ بودند، # ~~طریق موافقت و مصالحت میان ما مسلوک باشد، اگر پادشاه مملکت چین این ~~معنی قبول کرد، # ~~«فهوالمراد». یکی از علمای معتبر در میان آید و برای مصافحه جهد نماید، ~~چون پادشاه چین # ~~دست صلح بهجهت تقبیل بدهد و این دولت تو را دست دهد میباید که انگشتری ~~از انگشت # ~~او بربایی، و چون انگشتری از دست او رفته باشد سپاه جن و انس و دد و ~~دام و وحوش و # ~~سباع با وی آیت فراق بر خوانند و دامن اطاعت از او درچینند، بعده سفری ~~در میان آریم و # ~~بگوییم که امروز که لشکرهای جن و انس و وحوش و سباع به سبب فقدان خاتم ~~اعراض کلی # ~~نمودهاند و در مواطن و مساکن خویش رفته و سپاه تو را شوکتی و قوتی ~~نمانده ممکن بود که # ~~رایات جبروت تو را چون خانه نگونسار کنیم و لشکر تو را مانند نعل بی سر ~~سمهای تکاوران # ~~لشکرهای خویش گردانیم. اما چون ابتدای ملاقات و آغاز مقابلت ما شرطی ~~اساس عهد و # ~~وفاق با شرطی معین استحکام یذیرفته بود و ساعد پیمان بهسوار ایمان زیب ~~و زینت یافته غدر # ~~و خدیعت را از عظائم عیوب مردم تصور کردیم و ترک آن را موجب بقای ذکر ~~جمیل # ~~دانستیم. چه عواقب مکر مرضی نباشد و خاتمت غدر بهیمن و مبارکی متصل ~~نگردد «فمن نکث # ~~فإنما ینکث علی نفسه ومن أوف بما عنهد علیه الله فسیؤتیه أجرا عظیما ع» ~~و هر که این سیرت را # ~~پیشوای خود سازد و در این راه سلوک جایز شمرد و درخت امیدش بهسان سرو ~~بی بار ماند و # ~~دیدهآ مرادش چون ms210 چشم نرگس بیمار و بینور بود، و آدمی کریم النفس زکی ~~العرق آن است که # ~~وصمت خداع و نفاق را با روزگار او آشتی و أنسی صورت نبندد و مشرب خصایل ~~او # ~~از کدورت زرق و مکر بعید باشد تا به میامن آن همه وقت از ینجهآ وثوب ~~شیر نوائب و چنگال # ~~عقاب بلیات و حوادث محروس عمر بهسربرد و چون برای برامد مطلوبی رکاب ~~عزم گران # ~~کند نجح و ظفر هم عنان او شود، و هیچ وقت در رونق دولت و حشمت او فتور ~~و نقصان راه # ~~نیابد و سمند همتش در میدان سبز آسمان جولان نماید و شباب نیزه آتشبارش ~~شیاطین فتن را PageV01P214 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0215.png) # ~~پاک بسوزد، و تو را پیشه فرمودیم که چون آن شرط فائت گشت میان ما و شما ~~بعد از این # ~~پیغام بهزبان خنجر و تیر باشد و پیکان تیر بیلک و عهد و پیمان و صلح ~~بههیچ سبیلی میان ما # ~~لبود. # فلا قول إلا الصرف والطعن عندنا ولارسل ألا ذایل وحسام # فردا صف بیاراییم و در آتش پیکار درآیم # تا رخت کرا بود اگر دارد دوست و اگر این فسون در او مؤثر نیابد و اسب ~~قهرش بدین # ~~تازبانه ریاضت نیذیرد بدانچه مقدور بشریت در قلع و استیصال او کوشش ~~فراز نماییم، اگر تیر # ~~تدبیر ما بر هدف غرض صائب آید بهتر و الا کار از دست رفته و سمند دولت ~~از پای درآمده # ~~تصور کرده و دیدهآ بخت خفته و رخسار ظفر نهفته دیده ایم: # فقلت اله لاتیک عینک إنم نخاول ملکا أوغوت فتعذرا2 # «رضینا بقضاء الله»3 یادشاه سراندیپ این را بر لوح صواب مثبت فرمود و یکی ~~از امینان # ~~برای تقریر این معنی بر پادشاه مملکت چین فرستاد. پادشاه چین قبول کرد ~~و رسول را # ~~باز گردانید، و چون هنگام مصافحت چنان که حیلت انگیخته بودند پرسید. ~~پادشاه سراندیپ # ~~سبکدست نمود و انگشتری از دست او بربود، اما بهوقت ربودن از ms211 دست ~~انگشتری بجست و # ~~بر زمین افتاد، شاه ماران آن را در دهان انداخت و راه کوهسار گرفت و ~~جمله جن و دد و دام # ~~وحوش و سباع باز گشتند و جز سپاه انس هیچ کس برای معاضدت و مفاخرت او ~~مقاومت # ~~ننمود، پادشاه سراندیپ برای دفع و صمت غدر چنانچه ذکر6 رفته است او را ~~یک روز مجال # ~~فرصت و نهرت داد، و هر دو پادشاه باز گشتند و تدبیر و تربیت لشکرها ~~اساس نهادند. # ~~روز دیگر که خسرو سیارگان خنجر جهان گشای از نیام شرق برآورد و سیاه ~~انجم را که چون # ~~ذرات هوا بیرون از شمار در صحن سپهر دوار امده بود، منهزم و مقهور ~~گردانید. هر دو پادشاه # ~~صاحب افسر و گاه آتش جهانسوز کین بر افروختند و رایات محاربت بر ~~افراختند، بهرام تیغ # ~~گزار از غایت مهابت تیغ از دست بینداخت و ماه افسر سیمین را از کثرت ~~خوف بر روی آب PageV01P215 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0216.png) # ~~افکند، سماک رامح که نیزه ور میدان آسمان است نیزهآ خطی را خرد بشکست و ~~زحل را که # ~~پاسبان ایوان هفتمین است از ضربت شمشیر آفتاب اثر مانند خواب از چشم ~~بیرون شد و # ~~صفداران هر دو لشکر جرار همه چون دریای زره پوش و همه چون اسمان ~~جوشوار: # قوم إذا رکبوا لجیاد ترجلت هامات أسد الحرب عن اجسامها # و تری اللیوث الغلب1 تسیر نفیسها فی البید من فرق حلائل نکاتها2 # ان اصلتوا یوم النزال سیوفهم سلت ید الأقدار سیف حجامها # أرماحهم تردالعیون من العدی فکأنما قد ضعن من أحلامها # و قسیهم یضحی اناسی النوا ظرفی ظلام فثامه بسهامها # ~~برای مقاومت و جدال بر صحرای محاربت صف کشیدند و اسباب جنگ را ترتیبی ~~هرچه # ~~بهسزا تر واجب دیدند و بهسان کوههای آهنین بایستادند، از کثرت مبارزان ~~تو گفتی یأجوج و # ~~مأجوج در سد سکندر رخنه افکندهاند و روی به صحرا نهاده یا خود در نفس ~~نباتی و جمادی # ~~ارواح انسانی ترکیب ms212 کردهاند و یا اهبت و عدت مبارزت در معرکه ستاده، نه ~~مهندس عقل # ~~شمار عشر عشیر ایشان در نگارخانهآ وهم صورت میبست و نه سیاح جهان نورد ~~خیال طول و # ~~عرض آن در می توانست یافت: # ~~کشیده صف سهی بیشتر ز مور و ملخ که از تصور حدش سر گمان می گشت # ~~غبارش از نم خون بر نرفت سوی هوا وگرنه هفت سپهر دگر عیان میگشت # ~~ز بیم تیغ بههر سو میان گرد سپاه گریخته ز تن خود هزار جان می گشت # ~~پرتو خنجر آبگون در غبار هیجا از لمعان برق میان ابر سیاه حکایت میکرد ~~و نیزههای # ~~خطی بر دست دلاوران از شکل مار در قبضه مار افسانشان میداد و در اثنای ~~این ندای حمله، # ~~مؤلف گوید: # ~~مبارزانی کز زخم تیغشان انجم فراز چرخ برین گم کنند راه مسیر # ~~کنند جوهر جان را دو نیم روز نبرد چو از کمان بگشایند سوی دشمن تیر ~~PageV01P216 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0217.png) # ~~برخاست و صوت نای رویین به استماع ساکنان قلعهآ قلعی افلاک رسید و کوس ~~جنگی # ~~بهسان رعد غریدن گرفت، هر دو لشکر چون دو دریای مواج و دو کوه فولاد بر ~~یکدیگر حمله # ~~آوردند و به آب تیغ ذوالفقار آثار نائرهآ آتش پیکار برافروختند، شعر: # بحرب ضجت الأملاک منها ضجیج البدن1 شاهدن اللقاحا2 # و قد حملت بها الجرد المزاکی3 نبالا أوسیوفا أو رموحاء # ~~جنبش پیلان کوه پیکر برهان دیوم یسیر الجبال الایته، بهاظهار رسانیده و ~~از سم مرکبان باد # ~~یای وعده «إذا زلزلت الأرض زلزالها ازتی»5 به وفا پیوست، نظم: # ~~غبار رزم چنان خاست در هوا که2 ببست نقاب کحلی بر روی مهر نور افشان # ~~ز باد حمله چنان بر فروخت اتش کین که از مهابتشان بود چرخ را دوران # ~~ز بس بریدن سر تیغ را نماند مضا ز بس ربودن جان مرگ را نماند توان # ~~و از زخم تیرهای تو بر تو تنهای زره پوشان مانند خار پشت مینمود و ~~گرزهای کوه ms213 # ~~شکن استخوانهای روئین تنان بهسان سرمه باریک میسود، نظم: # ~~از زخم گرز بوالعجبی نیست گر زمین برعکس طبع مرکز خود را کند رها # ~~ناگاه اگر به کوه رسد باد آن شوداجزاش ذرهسان متصاعد سوی هوا # ~~او گرد از ترک و تارک سرکشان برمی آورد، و اجزای درع و خفتان خطایی را ~~از همدیگر # ~~ذرآت آسا جدا می کرد، و سنان شباب پیکر از شدت و کثرت طعان مانند ماه ~~نو دوتا می شد، # ~~نظم: # ~~سنان روشن اندر سینهآ تاریک بدخواهان ### | تو گفتی میل زرین است اندر سرمهدان مضمر # ~~همی رخشید در گرد سپاه معرکه هر دم ### | چنانک7 اندر میان ظلمت شب پیکر اختر1 PageV01P217 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0218.png) # ~~و قامت الف مثال رمح خطی بهشکل نون منحنی میگشت و تیرها چون سپاه ملخ ~~در # ~~فضای هوا طیران می نمود و از پرهای انبوه نقاب کحلی بر رخسار آفتاب همی ~~بست و # ~~پیکانهای آب داده چون پند دلپذیر ناصحان درون دلهای مبارزان مینشست و ~~از سپر و # ~~خفتان چون سوزن از پرنیان روشن می گذشت و از زخمهای پای سینای شیردلان ~~را غربال # ~~می ساخت: # و سهام لاینظر القدر ان زل لکن یغوته بالمراد3 # ~~مؤلف گوید: # ~~ز هفت چرخ خدنگ تو بگذرد روشن بهدست یاری شست چو فکرت دانا # ~~از آن که چون هدف است شکل نمیماند ز سهم بیلک تو هیچ روز بر یکجا # ~~و از تاب خورشید خنجر یمانی مغز در کاسهٔ‌ سر درگداز میآمد، و خون در ~~عروق و # ~~مفاصل روئین کردار خشک میشد، و از صفحهآ چشمهآ تیغ هندی مینا رنگ عکس ~~رخسار رزم # ~~آزمایان زعفران آب داده در نظر مینمود و خدنگهای خون آلود بر زمین جنگ، ~~تو گفتی در # ~~نیستان آتش گرفته است: # و قد نشبت فی السابقات کانها نسور ظماء واقعات لمائها # ~~نیزهها در زرههای آبگون نفوذ یافته، تو پنداری سروهای سهی بر اطراف ~~آبگیر رسته و # ~~مرگ را در مضایق صفوف انبوه تنگی نفس پیدا می ms214 شد و ارواح کشتگان از شدت ~~ظلمت غبار # ~~راه فراز کم میکرد و روی زمین از تنهای بیجان و فضای هوا از جانهای ~~بیتن تضایق # ~~می پذیرفت، مؤلف گوید: # هوا از جانها کرد آنچنان بر تیغ خون ریزش ### | که تنگی نفس بگرفت حلق هفت کشور را # از این پس تا قیامت در هوا از غایت تنگی ### | پرنده بر مراد خویش نتواند زدن پر را PageV01P218 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0219.png) # ~~اللمؤلف: # ففص الجوبا لأرواح حتی طیور الجولم نطق المطارا # ~~و موج دریای خون بحر اخضر فلک را کان یاقوت احمر می ساخت و غبار سم ~~مراکب # ~~دیدههای روشنان گردون را تاریک می گردانید، و شکل کمانهای تتاری میان ~~تیغهای هندی # ~~آب داده چون کشتی در تموج محیط مینمود، و نوک سنان بر بساط رزم از زیر ~~حقهآ خود # ~~روی مهرههای گردن سرافرازان را بهسان دست بوالعجب باز میربود، و باد ~~حملهآ دلاوران # ~~حلقیای زلف زده را از هم می گشاد و سرشک خون یلان صرهآ قیرگون را رنگ ~~بقم میداد. # ~~طاووس امان از جلوه باز ستاده و مانند زاغ کمان گوشه گرفته بود، شاهین ~~اجل در صحن # ~~هیجا پر و بال گشاده، مرغ روح صید میکرد، فیول صف شکن که بههنگام سیر ~~جرم کوه قاف # ~~را چون نقطهٔ‌ خا ذره ذره کنند و به تندباد انفاس آتشکدهٔ‌ دوزخ اثر ~~اثیر را منطقی گردانند، و # ~~ماهی را از قعر دریا و ماه را از فراز سما بربایند، به خرطوم چوگان ~~مثال سرهای گردان را چون # ~~گوی بر روی هوا می پرانیدند. به یشک سیم پیکر بلور منظر از تنهای ~~کشتگان در صحرا # ~~بستههای زر سرخ و تودههای لعل بدخشان پیدا میآوردند: # حملن فکان الأرض یرتح مزنها وینهد أعلام الجبال الشواهق # ولیسر ببدع لو سحض، من العدی بأرجلها أرواحهم فی المسارق # جبال و لکن سیرها کعواصف سحاب ولکن وقعها کصواعق # خراطیمها مثل الصوالج فی الوغا نلقب بالهامات لعب الینادق # و قعن خراطیما لهن فاحدقت بخاصرة الجوزاء ms215 مثل المناطق # ~~آینههای مصقول بر سر ایشان از طلوع خورشید و ماه بر سپهر برین حکایت ~~میکرد و # ~~پرتو چون برق آن نور بصر را تحلیل میداد و اصطکاک اجسام سحاب پیکرشان ~~صواعق # ~~جهانسوز در زمین هیجا پدید میآمد، نظم: # ~~خجسته هیکل آن کوه شکل چرخ توان به کوه ماند بیشک و لیک کوه روان # ~~چو بیستون تن او دست و پای او چو ستون بدین چهار ستون بیستون گرفته ~~مکان PageV01P219 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0220.png) # ~~به پویه گرم رواست و گهی که حمله برد چو سرمه سوده شود زیر پای او ~~سندان # ~~مثال صورت خرطوم او بدان ماند که اژدهای معلق ز کوه گشته عیان # ~~و فیول براق تگ بر سمهای زبرجدین از خون تهمتنان نعل یاقوتین میبست و ~~بههنگام # ~~جولان در میدان معرکه پشت گاو و ماهی زمین را می خست، و از مهابت ان ~~روز و صعوبت # ~~آن وقت خورشید خنجر گزار در حجاب ابر خویشتن را پنهان کرده، و ماه سبک ~~سیر بر جای # ~~خویش متحر مانده و سمت منزل خود نشناخته، و از دیدن زخمهای اعضای ~~دلاوران زهرهٔ‌ # ~~بربط سرای را زخمه از انگشت افتاده، و زهره دریده و تیر راست تدبیر قلم ~~کردار از دست # ~~شده و بر صفت کلک زرد و نزار گشته، و در کف بهرام خون آشام تیغ بران ~~کندتر از خنجر # ~~بید نموده، و مشتری صائب رای چون سودا زدگان طریق سداد و راه صواب گم ~~کرده، و زحل # ~~بلند قدر را بههنگام گریز یای بشکسته، خنجر سرافکن چون دیدهآ احول بر ~~هر تنی که میرسید # ~~در چشم زدنی دو میکرد. للمؤلف: # و سیوق یغر منها المنایا خرقا ان یعوها فی النزال # تیوقدن کالبروق فیمطرن سحاب الردی علی الابطال # ما انطواء الدروع لینا ولکن حذرا أن یصیبها باغتیال # لم تسل مهجة اللکماة سوی ان ظفرت بالمرام عند السؤال # جمعت نفس المعادین حتی کدن یحبی بها حسوم التمال # تیغ تو گر نیست مغناطیس جانها ms216 پس چرا ### | می دود جان اعادی سوی او بی اختیار # تاب او ناگاه اگر بر کوه اسپی می ازند ### | سر بهسر گردد همه اعضای او همچون شرار # گر بجنبانیش هر سویی بریزد بر زمین ### | جوهر جان از کمینه گوهر او صد هزار # ~~و گر ز کوه شکن سرهای گردن کشان چون زبان تل مر حروف را، خرد می کشت و ~~از # ~~گرد مراکب2 صحرا نورد بر روی هوا فلکی اغبر پیدا شده و از خون دل شیران ~~روز نبرد دریای PageV01P220 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0221.png) # ~~محیط از یاقوت احمر بر زمین بسیط در تموج آمده، آخرالامر هاتف اقیال ~~آیهآ «وینصرک الله نصرا # ~~عزیزا (،» در گوش پادشاه سراندیپ فرو خواند و دست عنایت روزگار نهال ~~فتح در حدیقهآ # ~~دولتش نشانده، پرچم نصرت بر سر نیزهآ شهاب پیکر او بست، و افسر فیروزی ~~بر فرق بخت بلند # ~~او نهاد، و از چهرهآ عروس ظفر نقاب تاخیر برای دیدار او بگشاد، و ~~مساعدت تقدیر زبان سنان # ~~جان ستان او را بهکام رسانید و خنجر برق اثر او را مغناطیس فتح و ~~ظفرکرد، «قد بعث الله من # ~~مکارمه الیه بعد السلامة الظفرا»2 و پدر من پادشاه مملکت چین با جملگی ~~سپاه پشت به هزیمت # ~~داد و در دریای «إذا جآء أجلهم فلا یستقخرون ساعة ولا یستقدمون31»3 ~~افتاد، و آن ملک معمور را # ~~نهب و تاراج اعادی خرابتر از ساحل آب روان به روز غلبهآ سیل و کثرت ~~باران شد، و نفوس # ~~شریف که پای جز بر سریر عزت و سروری ننهاده بودند بر خاک مذلت و خواری ~~سر بنهادند: # انظر إلی القصر المنیف وقد نزلت علیه بوادر الذل # و إلی الاعزة5 کیف صبرهم هذا الزمان نواکس الفعل # آن که پای از سر نخوت ننهادی بر خاک عاقبت خاک شد و جمله بر او می گذرند # و اثر فحوای کلام مجید ربانی «إن الملوک اذا دخلوا قریة أفسدوها وجعلوا ~~أعرة أهلها أذلة وکذ لک # ~~یفعلون او»»5 ارباب خویش ms217 ظاهر دیدند: # غرائب در جمعت ثم ضیعت و قد ضم ملک شملها و نظام # بیوم کأن الشمس فیه خریدة علیها من النقع أحم لثام # کأنهم سکری أریق علیهم بقایا کؤوس لوهن2 مدام # مضی زمن والغربان رواقه علیه وسیف الدهر عنه لهام7 PageV01P221 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0222.png) # وما الدهر الا دولة ثم صولة وما العیش إلا دولة ثم صولة # چندان خرمنهای آرزو به باد لاآبالی دادند و چندین گوهرهای تمنی در درج ~~روزگار # ~~سربسته گذاشتند، و بر هیچ یکی از آن ظفر نیافتند، و زمانه چنانچه خوی ~~قدیم اوست منائح و # ~~مواهب خویش از ساکنان آن مملکت باز ستد و درهای عیش و آرامش برایشان ~~بربست: # أبدا تستردما تهب الدنیا خیالیت جودها کان نحلا1 # زمانه گوهر بختی بهدامن که نهاد ### | که گردنش به رسن بر نبست چو گوهر # که را به بزم بقا داد ساغری ز خوشی ### | که هم در آن جگرش خون نکرد چون ساغر # راه لطایف حیا مسدود شد و اموآج دریای فنا تا بحر اخضر فلک رسید، و ~~سفینهآ آمال در # ~~گرداب منیت مرهون گشت، تن امن و امان را تب محرق گرفت و قالب هوا و هوس ~~را جان # ~~بهلب آمد، از ناله و زاری اطفال ناز پرورده دیده سپهر خون گریست و از ~~نوحه و شیون پیر و # ~~جوان زمین با وقار در قلق و اضطراب آمد، در هیچ گلبنی گلی و بر هیچ ~~شاخی بلبلی و در # ~~هیچ جامی ملی نگذاشت، و صدفها را از ڈرهای آبدار و کانها را زر کامل ~~عیار و تنگها را # ~~از شکر خوشگوار خالی گردانید، در مقامی که ساقیان نازنین در جامهای ~~آبگون از خون دل # ~~صراحی دلخون گشته، شبخونهای فلک شیشه رنگ را شراب ناب سرور و سلوت ~~میدادند، # ~~سباع سخت جان از صراحی دل نازک تنان خونهای می گون بهساغر دهان خون ~~آشام نوش # ~~میکردند، و در موضعی که مغنیان زهره نوا از رگهای خشک چنک دماغ ~~سودازدگان غم را ms218 # ~~قوت رطوبت طبیعی میبخشیدند، شیران غم ربا به تیزی چنگ از رگهای اعضاء ~~سیمبران # ~~خونهای تر بر زمین خشک میریختند، در اطراف چمن به جای هر درخت گل ~~خارهای # ~~مغیلان رسته و زاغ زشت و آواز منبر زمردین شاخ را که بلبل شیرین نوا ~~بروی خطبهٔ‌ غرا # ~~خواندی، به غضب فروگرفته، آن جا چشم نرگس پرخمار و نه زبان سوسن در ~~کاست، در دیده # ~~عبیر خواب ونه در طرهآ سنبل تاب است و نه سرو سهی را بالا تمام و نه بر ~~دست لالهآ یاقوتین PageV01P222 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0223.png) # ~~جام است و نه بر گل قبای زرنگاری و نه در تن خاک نسیم مشک تتاری ست، نه ~~هیچ # ~~جویباری بر آب خویش و نه هیچ آبگینی بی زخم نیش مانده، نظم: # یدان زمین که در آفاق نسخهای بودهست سواد آن بهلطافت ز جنته الماوی # ز چوب خشک گل و برگ می دمید در او چهار فصل از تأثیر اعتدال هوا # نه گل ز پردهآ غنچه همی نماید روی نه سرو بر طرف جوی می کشد بالا # نه لاله ساغر یاقوت می نهد بر دست نه از نسیم ریاحین صباست غالیه سا # ببین چه زیر و زبر شد چو چرخ دولابی براند بر سر او موج موج آب فنا # حاکم دیوان قضا عروس نعمتهای حلال را بر شاهان ملک حرام گردانید و دبیر ~~مسند # ~~قدر مثال عزل بر فرمان روایان نافذ حکم آن اقلیم بهقلم مانند تحریر کرد ~~و هر یک از آن بلاد # ~~معظم و احصار معمور میدان مراکب بلیات و گوی چوگان محن و آفات گشت، چشم ~~آمال و # ~~امانی خیره و رخسار مسرت و شادمانی تیره شد، و پادشاه مملکت چین پدر من ~~که خسروان # ~~روی زمین کعبه مثال بهدرگاه سپهر جاه او روی میاوردند پشت بهحیات داد و ~~از آن چندان # ~~سپاه و حشم که از کثرت آن هنگام سیر زمین زمن در حرکت و جنبش آمدی چون ~~از ms219 پای در # ~~افتاد، یکی دستش نگرفت و همه چون اوراق دفتر شکسته و یگان یگان گشتند و ~~مانند تختهآ # ~~محاسب در زیر خاک مذلت شدند و عنان سبک کرده در جهان عدم رسیدند، و از ~~سایهآ آفتاب # ~~مهلت نیافتند و حکم تقدیر آن سروران محتشم را در وجه ضیافت زاغ و زغن ~~نهاد و از لحوم # ~~و عظام آن سرافرازان و گردن نمایان معظم پهلوی آسا دو ذئاب فربه کرد و ~~بهسان کبریت # ~~احمر و اکسیر اعظم از ایشان خبر نامی بیش نماند: # رحلوا کان البین کان غمامه حجبت بدورا منهم ونجوما # برادر من که هنوز سرو نو رستهٔ‌ جویبار جوانی و غنچهٔ‌ نو شکفتهآ گلزار ~~شباب و در تن # ~~امید روان و در جسم آرزو توان بود مانند روح در پردهآ غیب بنهفت: # بد عهدی دهر بین که گل در دو سه روز سر بر زد و غنچه کرد و بشکفت و بریخت # و خواهر من ملک آرای نام پری آسا از مردم دیده مختفی گشت و شمهای از ~~اوصاف # ~~مرضیهآ ملک آرای این است که ماه شب چهارده بهمدد اقتباس نور رخسار او ~~چهرهآ زنگی شب # ~~را بهسفیدهآ ضیا چون روی رومی روز روشن می گرداند، و شمع جهان افروز ~~خورشید بهنیابت # ~~عارض انور او چراغ ماه در ظلمات سحر بر طاق سپهر میافروزد، اگر بر دو ~~دیدهآ کور مادرزاد # ~~پروی از روی دلگشای او افتد در روز روشن جرم پنهان عطارد را مانند ~~آفتاب ببیند، و اگر PageV01P223 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0224.png) # ~~عکس جهت میمون او بر صحیفهٔ‌ شبهای تار سایه اندازد از بار منت نوربخشی ~~ماه تا صبح # ~~روز نشور امان بخشد. مشاطهآ نفس نباتی تا از دفتر حسن مهرافزای او ~~نسخهای نمی برد، # ~~در سواد چمن از اوراق و انوار نو رستگان باغ را نگار نمی بندد و عطار ~~باد صبا تا از گرههای # ~~زلف مشکبار او بوی خوش به عاریت نمیستاند، طرهٔ‌ پرتاب سنبل و شمشاد را ms220 ~~سر مویی معطر # ~~و مشکبوی نمیتواند کرد، لبانش جانبخشتر از آب حیات، دهان تنگش شیرینتر ~~از تنگ # ~~نبات، در شکر آباد مصر از شیرینی او شورها فتاده، سرو آزاد پیش قامت ~~معتدلش مانند بندگان # ~~مطیع در موافقت خدمت بهیک پای استاده. للمؤلف: # یضیق ذرعا إذا شیهت وجنته بدر التمام وهذا الأمر حق به # کاد اذ عارضه یدمی بوجنته2 لوان خاطر السان3 تأمله # والشمس لو علمت باحسنه خلقت بالله صادقة ان لا تقابله # که می گوید که هست این صورت از گل ### | همه لطفی همه جانی همه دل # مغان خورشید را زان می پرستند ### | که از ماه رخت هستند غافل # و دیگر اوصاف حسن و ملاحت او قابل تقریر و تحریر نیست، نه به آشنایی ~~بلاغت در این # ~~بحر بی کران غواصی توان کرد و نه به راهبری فطانت در این بیابان ~~بیپایان سیر توان نمود، تا # ~~آن را رای العین نبیند خطی وافر و نصیبی کامل نیابند و ذکر آن همگی ~~ساعات عمر عزیز را # ~~مستوعب گردد و به آن فضائل همای سعادتی دیگر بر سر او سایه افکنده است ~~و آن آن است # ~~که ولادت همایون او در وقتی اتفاق افتاده که کواکب سپهر بهعین سعادت ~~ناظر بودند و قران # ~~انجم به تأثیرات سعد متصل و مقرون، و اختر شناسان کامل فطنت اقلیم هند ~~بعد تحقیق آثار ادوار # ~~فلکی در زایچهٔ‌ طالع او نوشتهاند که آن نیر سعادت اثر و آن اختر ~~همایونفر در منزل دولت # ~~هر که قرار و آرام گیرد آن کس چون تیغ آفتاب بر ممالک بر و بحر ~~فرمانروا گردد، و تیغ دو # ~~روی و تیر سری چهار رکن عالم را بهسان پشت شمشیر و قبضهآ کمان ورید ضبط ~~و تصرف PageV01P224 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0225.png) # ~~آرد، و آواز پنج نوبت ملکش در شش جهت جهان و هفت اقلیم کیهان برسد، و ~~سپاه جن و # ~~انس و وحوش و طیور و سوام و هوام و دد و دام ms221 سلیمان مثال حلقهآ اطاعت ~~او در گوش جان # ~~کنند، و رقم امتثال او بر لوح دل بهخامهآ دوام نگارند، و بر همه سروران ~~روی زمین به تأیید فتح # ~~و فیروزی گردون آسا بر سر آید و جملگی حصون متین و قلاع حصین جهان را ~~بهتیغ ظفر # ~~گوهر که کلید در فتح و نصرت است، بگشاید، و دیگر اقارب و عشایر را ~~مانند دانههای انار در # ~~حدیقهآ کامرانی فراهم آمده بودند، چون تخم بههنگام زرع متفرق و پریشان ~~گردانید: # بودیم بههم جمله رفیقانی چند چون عقد ثریا همه در هم پیوند # ناگاه قضا رشتهٔ‌ العقد برید هر دانه به گوشهآ جهانی افکند # علی ذا مضی الناس اجتماع وفرقة وموت ومولود و قال و وامق # و ماه رخان عنبر بوی سیمینبران سنبل گیسو که چشم جهانبین خورشید از شکاف ~~در او # ~~روزن خانه بر نفوس عصمت شعار ایشان نیفتاده و گل عارض ایشان از تعرض ~~خار نظر اغیار # ~~محروس مانده، مانند آفتاب سر و پای برهنه اسیر و ذلیل شدند و اطفال ~~شیرخوار و خردسالان # ~~بزرگ بحار که در گلشن دولت و کامرانی چون گل در موسم بهار متبسم بودند، ~~از آسیب # ~~پایمال مراکب سیاه حوادث خوار و ناچیز گشتند و از مفارقت پدر عزیز ~~بدرآسا هر روز تن # ~~بیچارهآ من فتور و نقصان همی پذیرد و از شوق دیدار برادر، دل برادر همی ~~سوزد، و از اشتیاق # ~~لقای مادر که صنوبر قامت ما در کنار او نشو و نما یافته چون مادر پسر ~~مرده یک زمان از نوحه # ~~و زاری فارغ نمیباشم و از درد جدایی خواهر جواهر رنگین اشک از دریای ~~دیده بر صفحهٔ‌ # ~~رخسار میبارم، هر روز موج خون جگرم چشمهآ روشن افتاب را تیره می گرداند ~~و هر شب # ~~دود آه سحرم دیدههای روشنان فلک را خیره میکند، نظم: # ز سینه رفت برون جانم از فراق و هنوز خیال روی تو از دل نمیرود بیرون # بگو چگونه میسر ms222 شود شکیبایی چنین که شوق تو هر روز میشود افزون ~~PageV01P225 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0226.png) # اگر نه خشک کند تا به سینه اشک مرا بههر زمین رود از گریهام یکی جیحون # به جای بساط دیبا اکنون بستر از خاک و خار ساخته و از سوز آن سرو روان و ~~نازک تنان # ~~در این بیابان دیگر بیت الاحزان پرداخته، و بر صفت خیمهآ صحرانشین شده ~~و بهسان زره کمان # ~~از خلق جهان گوشه گرفته باشد، که چرخ کج رو روزی چون تیر راست گردد و ~~آن عزیزان # ~~دور افتاده و صدیقان از دست رفته را بهسان خدنگ در قندیل مجتمع گرداند، ~~و تا تن نازک در # ~~زندان خاک گل نشود در فراق ایشان چون گردباد خاک بر سر خواهم کرد و ~~همیشه سر گردان # ~~خواهم بود، تا طائر روح از قفس بدن در فضای سما پرواز نکند بر سیرت ~~مرغان اسیر قفس از # ~~نواهای زائر یک زمان خالی نخواهد ماند و به حکم آن که «الجنس الی الجنس ~~یمیل»2 چون ما هر # ~~دو داغ یک آتش داریم و تیر بر جگر خوردهآ یک صیادیم، در این بوم خراب ~~جغد مثال مسکن # ~~و ماوا ساختهایم و سیمرغ کردار دامن مصاحبت و مخالطت از خویش و بیگانه ~~به کلی برچیده # ~~و بر ساکنان هفت اقلیم چنان تکبر زده، با چشمی چون دشنهآ قصاب خون فشان ~~و جسمی # ~~مانند طرهٔ‌ پرچم نه در زمین نه در آسمان، پرده مثال پشت بهدیوار آورده ~~در این محنت آباد # ~~عمر گرانمایه رأ که در هیچ شاری و حسابی نمینشیند صرف می کنم: # افسوس که در حساب خواهند گرفت این عمر که در هیچ حسابی نامد # باشد که تا دم وایسین و نفس آخرین از این همدمان خبری و از آن همنفسان ~~نشانی یابم و # ~~دیدهٔ‌ بخت خفته که شراب افیون قدح قدح خورده است از بستر خواب بیدار ~~شود و # ~~شب یلدای مشقت را که با صبح راحت در خشم ms223 شده است، اتفاق آشتی پیدا آید ~~و زهر # ~~جانگزای عذاب الیم هجران از تریاق وصال ایشان دفع گردد و جراحتهای خدنگ ~~اشتیاق # ~~بهمرهم لقای شفابخش ایشان التیامی پذیرد، بیت: # بهناامیدی وصلش امیدوار شدم که هرچه بسته بود استوار بگشاید # و الا دلدار رفته و دل برده و جانان جدا مانده و جان از دست شده دیدهایم ~~و آیت نومیدی # ~~در شآن خویش منزل دانسته و به کارفرمایان قضا و قدر زمام جان سیرده، ~~نظم: # به زیر گنبد خضرا چنان توان بودن که اقتضای قضاهای گنبد خضراست ~~PageV01P226 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0227.png) # هزار نقش برآرد زمانهای به شهود یکی چنان که در آیینهآ تصور ماست # و من صحب الدنیا طویلا تقلبت علی عینه حتی یری صدقها کذبا # ~~پادشاه گفت: این خود شنیدهام، اما کیفیت حصار سراندیپ و بسطت و وسعت آن ~~عرصه # ~~و رسوم و آیین متوطنان و منافع و فواید از ضبط و فتح آن و دیگر احوال ~~چنان که از روات و # ~~ثقات که بهرسم رسالت بر پادشاه رفته بودند و بر تو تقریر کرده شرح و ~~مبین بر رای اقالیم # ~~گشای ما باز نمای. وزیر گفت: وصف استحکام حصین سراندیپ و دیگر اوصاف آن ~~مملکت # ~~در حد و اندازهآ زبان گوینده نباشد و اگر بهعمرهای دراز در بیان آن بهر ~~مبالغت رسیده آید # ~~نهایت کار بهقصور و عجز انجامد، اما اینقدر که در وسع من است در ایراد ~~آن شرایط امتثال # ~~امر نافذ خدایگانی به تقدیم رسانم. وزیر گفت: شنیدم که حصار سراندیپ بر ~~کوهی بلند # ~~عمارت کردهاند که از غایت رفعت سر بر آسمان میساید و کرهآ زمین از فراز ~~آن از ذره کمتر # ~~مینماید، بروج مشیدهٔ‌ آن با بروج فلک لاف برتری میزند، و کمر کوهش با ~~منطقة البروج # ~~دعوی برابری می کند، و هم تیزرو اگر هزار سال دو اسیه دود به صحن آن ~~نرسد، و ابر دور دو # ~~اگر عمر با بلندی پری کند بر زمین آن ms224 سایه نتواند انداخت، شعر: # یدور السموات من دونه و یطلع من تحتها الأنجم # فما هدمت صروف الزمانوحتی القیامة لایهدم # و لن یرقه الوهم عوض ولوله سدرةالمنتهی سلم # و یا من من حرفة لو لجاء إلی سورة الفلک الاعظم # لو النجات مهجع الغابرین إلیه من الموت لا تظلم # ~~چنان گذشت به رفعت ز چرخ کز کمرش همی نماید جرم فلک چو جرم سها # ~~ز صحن برج بلندش فرو توان خواندن یکان یکان همه اسرار عالم بالا # ~~هر سنگش از مفارقت آفتاب کیمیا پرواز یاقوت احمر و هر ذرهآ خاکش زر ~~دوازده ماهی # ~~شده، از خاک ریزش ذرهآ زمین بسیط و گرد برگرد آن خندق از دریای محیط، ~~رخسار ماه PageV01P227 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0228.png) # ~~از اصطکاک ماه منجوق کنگرش مجروح مانده و از مساس اطراف و جوانبش جرم ~~فلک کبود # ~~شده، کوهش کان، یاقوت رمانی و زر کامل عیار، بحرش مجمع مرجان و لعل و ~~درهای آبدار، # ~~پیلانش در مهابت همسنگ کوههای چون اسمان، مرکبانش در سرعت سیر با سبز ~~خنگ فلک # ~~همعنان و برای زیادت رعایت جانب استحکام درون ان خاکریزی بس وسیع و ~~رفیع ترتیب # ~~کرده که سیاح جهانگرد آفتاب در سواد هفت کشور شبیه و نظیر آن به چشم ~~ندیده، اگر گرد # ~~کوه را به جای سنگ منجنیق و مغربی برای انهدام بر وی زنند مانند نقش ~~نگین بر پیکر موم # ~~ملاصق و مقارن ماند و موجب ازدیاد حصانت و متانت ان گردد، و اگر بهجهت ~~ترتیب # ~~هفت طبق زمین دیگر عزم1 مصمم گردانند از خاک یک برج آن بر وفق ارادت ~~بتیسر پذیرد، # ~~شعر # بکر فما اختر عتها کف حادثة ولا ترقت إلیها همة النوب # من عهد اسکندرا وقبل ذلک قد مثابت نواصی اللیالی وهی لم تشب2 # مبانی عالی آن از یمن قدم صفی الله یایدار و سواد زمین آن از برکات مقابر ~~اولیاء # ~~وافر انوار، چوب خانهها همه از صندل مقاصری و عود قاری خاک ایوانها همه ~~از کافور ms225 چینی # ~~و مشک تتاری، طبقهآ متوطنان آن برای روشنی منازل در شبهای سیاه چون ~~شبها چراغ # ~~از یاقوت شمسه سازند و برای زینت مجلس هر روز درختان گوناگون که شاخهای ~~آن از زر # ~~سرخ کانی و برگ از زمرد سبز ریحانی و غنچه از مروارید سفید عمانی و ~~بازار یاقوت احمر # ~~رمانی بودی، بردارند. وزیر چون بدینجا رسید عنان مرکب تیزرو سخن را ~~بکشید و نقش # ~~صورت ملک آرا که در سراندیپ حاصل کرده بود، پادشاه را بنمود. # کشورگیر به مجرد دیدن آن از غایت حیرت چون نقش دیوار بر جای ماند و شحنهآ ~~عشق # ~~ملک آرا در ولایت دل او دست تصرف بگشاد و جز یاد او جمله چیزها را در ~~کنج فراموشی نهاد: # آنها که خواندهام همه از یاد من برفت الا حدیث دوست که تکرار می کنم # الله یعلم أنی لست أذکره فکیف أذکره إذ لست أنساه PageV01P228 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0229.png) # وزیر باز گشت تا آن لباس نامعهود را از تن خویش بیرون کشد و خلعتی زرنگار ~~که به اسم # ~~او معین گشته بیوشد، و چشم را از ملاقات نوردیدگان خویش که مدتی از ~~ایشان دور مانده # ~~بود روشن کند، و آتش شوق را که در صحن سینهآ او زبانه میزد به آب دیدار ~~ایشان منطفی # ~~گرداند، و باز گردد و به در سرای آید تا چنانچه رای1 اتمام هر امری ~~مثال پادشاه نافذ گردد # ~~کمال کفایت و فرط اخلاص خود در آن بهاظهار رساند، و بعد آن که وزیر ~~بهسوی خانه # ~~باز گشت به پادشاه خبر رسانیدند که سر لشکر نیز از سراندیپ با احمال و ~~اثقال و خیول و # ~~اخیال و دیگر تحف و نفائس بری و بحری پیش در قصر رسیده است و منتظر ~~مثال طلب، و # ~~فرمان داد تا درون آید و غرائب و طرف و خدمیات که آورده است بهخازن خاص ~~تسلیم # ~~نماید، او هم بر آن جمله مجدد آن اخبار که بعد روان ms226 شدن وزیر مشاهده و ~~معاینه کرده است، # ~~به مؤقف عرض رساند و از اتمام امور مصالح که سبب موانع و عوائق در ~~پردهآ توقف و تأخیر # ~~مانده بود اعلام نماید که وزیر باز نمود که به تأثیر سعادت و دولت ~~روزافزون و مساعدت بخت # ~~همایون پادشاه سیاه دولت که بدان طرف نامزد بود چون سیاه قضا و قدر بر ~~سرفرازان و گردن # ~~کشان آن کشور غالب و راجح و همه وقت فتح بر یمین و نصرت بر یسار بوده، ~~نظم: # سپهی را که ز اقبال تو رهبر باشد چون فلک بر همه آفاق مظفر باشد # سر ز حکمت نکشد در همه عالم مگر آنک در دلش آرزوی عالم دیگر باشد # برگ بید ار بگذارند به نامت بر خصم زخمش از ضربت شمشیر [...] باشد # هر شب از بیم شبیخون تو بینم همه را ار ستاره سپهی کرده برابر باشد # و هر باغی که بهواسطهٔ‌ وسواس شیطان و غرور خذلان نهال خلان را آب داده و ~~مانند # ~~شاخ به طغیان و عصیان سرکشیده، تهمتنان لشکر منصور به ضرب شمشیر گند ~~ناگون خشخاش # ~~مثال سر از تنش جدا کرده و چون لاله از صدمت باد خزان بدن خون آلودش را ~~در خاک مذلت # ~~انداخته، و هر که در قبول اطاعت اوامر پادشاهانه سرو آسا بهراستی تن در ~~داده، شاخ و برگ # ~~شجر و بقای او بهسان سدره و طوبی از سموم طبع سخط و باس خدایگانی مصون ~~و محروس # ~~مانده، و مطیع درگاه اعلی چون ماه سر بر اوج سپهر برین افراخته، و ~~مخالف بد سگال بار گاه # ~~معلی را دست تقدیر در زندان فنا انداخته، و جمهور امور چون عقد ثریا ~~انتظام پذیرفته، و PageV01P229 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0230.png) # ~~جملگی مصالح در سلک اتمام منسلک گشته، و رای سراندیپ نیز طوق بندگی در ~~جید وجود # ~~خویش کرد، و کمر عبودیت بر میان بست، و از مهابت خنجر کشورگشای خسروانه ~~سودای # ~~خودبینی و سروری که بر ms227 جای کاذب در دماغ راه داده بود، به کلی دفع آن ~~واجب دید و گرد # ~~عصیان که بر چهرهٔ‌ احول او نشسته بودی و حجاب تاریک عقل او گشته بهآب ~~امتثال و # ~~فرمان برداری بشست، و جواهر و اموال و اسپان شبدیز سرعت و پیلان کوه ~~هیبت زیادت # ~~از عدد کواکب آسمان و قطرات ابر نیسان به رسم خراج و خدمتی پیش آورد، و ~~بهعهد و میثاق # ~~مؤ کد گردانید که متعاقب بر صوب حضرت سلاطین مآب ابر کردار بشتابد و ~~عنقریب عز تقبیل # ~~حاشیهٔ‌ بساط همایون که سرمایهآ مفاخرت خسروان کیهان و موجب مباهات ~~پادشاه جهان است، # ~~دریابد، شعر: # قابل بمنصبک السماک فرتبما فضل السماک و خرت أنت الفرقدا1 قال # هذا هوالشرف لذی بهر العلی و تحدثت عنه المکارم والهدی # بعده، در باب حصار چنانچه رای جهان گشای که آینهآ صواب و صلاح است اقتضا ~~فرماید # ~~و مصلحت بیند هم بر آن جمله رود، بنده را چون پرداخت مهمی دیگر در پیش ~~بود و بهسبب # ~~وفور سرگردانیدن ممالک وسیع و فتح قلاع و حصون منیع و محاربت و مقاتلت ~~با زمرهٔ‌ # ~~طاغیان و فرقهآ باغیان اثر تغییری به مراکب سپاه راه یافته بود، و در ~~آلات قتال و آلت2 و عدت # ~~جدال نقصانی ظاهر شده، با جیش بحر جوش بازگشت، و در اثنای راه از طبقهآ ~~اهل سفر که از # ~~سراندیپ می آمدند چنان به تحقیق پیوست که بعد مراجعت بنده روزگار بی ~~وفا که هیچ مردم # ~~کاما عقل بر وفاق و ولای او گره نزند، و هیچ آدمی وافر فطنت مواهب او ~~را در گنجینهآ بقا و # ~~ثبات صورت نبندد، آثار بیمهری خویش ظاهر و روشن گردانید، و تیغ خون ~~آشام جور و جفا # ~~بهدست انتقام برکشید، و خاک در دیدهآ مردمی انداخت، و آتش مخالفت و ~~بیدادی برافروخت، # ~~و آ فنا بر سر یادشاه سراندیپ که مالک ممالک تری و خشکی بود راند، و آن ~~چنان ذات ms228 # ~~با جلالت را که از غایت عظمت و کمال در جهان نمی گنجید در یک کنج خاک ~~چون گنج # ~~پنهان کرد، و آن چنان شیر بیشهآ حماست را که شیر فلک از رعب و مهابت او ~~سر در شاخ # ~~سنبله نهان میکرد شکار گور ساخت و میل آتشین آسیب عین الکمال در چشم ~~ملک دویدهآ PageV01P230 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0231.png) # ~~دولت او کشید، و از عنصر پاکش لباس عزت و طراز حیات بربود و آن نیر ~~اعظم سپهر # ~~سلطنت را به عقدهآ فنا منکسف گردانید. پیر جهان گشته فلک در این ماتم ~~پیراهن نیل در تن # ~~پوشیده و راه را از زخم ناخن رخسار جهان آرای مجروح وکبود، و پیر روشن ~~ضمیر سپهر # ~~خامه گوهر بار را خرد بشکست، و دولت سیمین را در طاق نسیان نهاد، و ~~ناهید خوش آواز # ~~کاسهآ خالی بربط از خون دو چشم مشحون و مالامال گردانید، و خسرو ~~سیارگان تاج عالم # ~~افروز از تارک سروری بر زمین زد، و قاضی نافذالحکم گردون طیلسان سیاه ~~از دوش بیفکند، و # ~~بهرام تیغ خون آشام را مانند خنجز خطیب در حبس نیام انداخته، و دیدبان ~~طارم هفتمین # ~~بهسان مردم دیده سیاه پوش شد، شعر: # ابناء تقاصر دونه الأبناء واستمطر العبرات و هی دماء # العین یترف ماء ها خوف الجری و الوجد یضرم نارها الاحشاء # فالمقر نات خواشع أبصارها مثل الرؤس صهلهن بکاء # و البیض تعلق فی العمود کما لنوت1 رقش قبل منونها الانداء # و السمر راجفة کان کعویها یلوی معاقدها ید شداء # ماه تمام ملک بهزیر نقاب شد آب حیات خلق دریغا سراب شد # سروی ز بوستان معالی فرو شکست برجی ز آسمان مکارم خراب شد # و چون به تقدیر الهی غبار این چنین حادثه در آن مملکت برخاست و آتش آن ~~چنان واقعه # ~~در آن دیار زبانه زد، برای اطفال نوایر شر و فساد و از آلت فتن خاطر ~~فرصت جوی اکابر و # ~~اشراف شهر و اعیان و ارکان ms229 پادشاهی برای تقلید امر معظم سلطنت و مشاورت ~~و استصواب # ~~که مقتضی نظام کار عالم است، واجب دیدند و گفتند: چون پادشاه سراندیپ ~~را بر سپهر # ~~شهریاری اختری و در کان جهانداری گوهری نبود که بعد از انقضای ایام عمر ~~عزیز او تاج # ~~پادشاهی را به شکوه فرق همایون خویش فر و بها ارزانی دارد و تخت سلطنت ~~با خمص # ~~میمون خود بلندپایه گرداند، ملک آرای نام دختری که بههنگام ضبط ممالک ~~چین بهدست # ~~آورده بود و محل فرزندان شایسته میداشت و در تهذیب و تزکیهآ نفس شریف ~~او باقصی الغایة PageV01P231 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0232.png) # ~~میرسید، به زیور کمال خرد و حلیهٔ‌ فرط عقل مزین و محلی است و در غرهٔ‌ ~~میمون واسرهآ # ~~همایون او انوار جهان گشای چون آفتاب واضح و لائح است و بهفضیلت و مزیت ~~استقلال # ~~ذات از کافهٔ‌ عالمیان ممتاز و مستثنی و بههمت بلند و نفس ارجمند ~~سزاوار افسر جهانداری و # ~~درخور سریر شهریاری است: # و لو کان النساء کمن رأینا1 بفضلت النساء علی الرجال2 # و اگرچه قلم قدرت نام او در جراید نسوان ثبت کرده است اما به استجماع ~~مناقب موفور و # ~~فضایل نامحصور پیش رجال کامل عقول که در میدان دانش و مضمار خرد گوی ~~سبقت از # ~~امثال آصف رای واقران ارسطو ذکا به چوگان مفاخرت ربوده، قدم تقدم و ~~رجحان نهاده، و در # ~~زیر سایهٔ‌ مقنع دامنی بر سر سروران و خسروان ان دیار داده و با این ~~صفات مرضیه به عفت # ~~عرض و طهارت ذیل از سایر رباب جحال و طاهران اذیال چون مقنعه بر سر ~~امده و بهفرط # ~~صلاح و تقوی و فضیلت دینداری و مزیت پرهیزگاری ثانیهآ رابعه بصری گشته ~~و این ابیات # ~~به ایراد او لائق و درخور آمده: # من آن زنم که همه کار من نکوکاریست ### | بهزیر مقنعهآ من کلاه جباری است # درون پردهآ عصمت که تکیه جای من است ### | مسافران صبا را گذر به دشواری است # اگر زمام ms230 آن امر نازک و عنان آن مصلحت بزرگ به کف کفایت و ید قدرت او ~~دهند # ~~همواره بساط امن و امان در بسیط کیهان مبسوط بود و باب عدل و احسان بر ~~کافهآ رعایا و # ~~جمهور برایا مفتوح باشد، و مبانی دین و ملک چنان استحکام پذیرد که در ~~وهم هیچ آفریده # ~~تصور خلل آن راه نیابد، و در منهل و مشرب شریعت و سلطنت آن چنان صفا ~~پدید آید که تا # ~~انتهای ادوار چرخ دولابی2 از غبار حوادث مکدر نگردد، و بعد تمهید ~~قاعدهآ استخارت این # ~~معنی بر رای ملک آرای عرض کردند، او به قبول آن اقبال و اقدام نمود و ~~به طالع سعد و زمان # ~~همایون تاج پادشاهی بر فرق فلکسای نهاد و سریر سپهر رفعت سلطنت را از ~~جلوس مبارک # ~~خویش زیب و زینت هرچه کامل تر داد، و چنان که طایفهآ مذکور گفته بودند ~~در نظم امور ملک PageV01P232 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0233.png) # ~~بهتر از آن سعی نموده و اتساع عرصات شهریاری روی به افزونی آورد و عظمت ~~و جبروت # ~~سرکشان و سرفرازان به کلی نقصان پذیرفت، و ابر دست بر و نوال بر ریاض ~~آمال طبقات خلق # ~~باران گردانید و بهسیرت داد و دهش درش قبلهٔ‌ توجه و اقبال خاص و عام و ~~کعبه انجاح و # ~~مقاصد آمال وضیع و شریف گشت و دلهای جهانیان بههوای ولای او مایل و ~~مملو شد: # آرام یافت در حرم امن وحش و طیر آسوده گشت در کنف آنس انس و جان # گردون فروگشاد کمر از میان تیغ ایام بر گرفت زه از گردن کمان # از غصه خون گرفت چو می ظلم را جگروز خنده باز ماند چو گل عدل را دهان # و زبانها گوهر مدح و ثنای او را چون گوهر شمشیر ملازم خود ساختند و در ~~ذکر صیت # ~~مفاخرت و فضایل او که به طوق هفت کشور با کرهآ تیزرو سرکش باد همعنانی ~~کرده دفاتر نظم # ~~و نثر بدیع ms231 پرداختند، شعر: # و ساحته مثوی الوفود ولم یزک یفارقها وفد و تینابها وفد # و چون امور ملک منتظم و مصالح پادشاهی مستقیم شد و میان موافق و مخالف و ~~دوست # ~~و دشمن تفرقه و امتیاز ظاهر گشت و اصحاب و اولاد او مظفر و منصور و ~~زمره اعادی # ~~منکوس و مقیور شده ملک آراء را هوس شکار و آرزوی صید در دل غالب آمد و ~~چنان اتفاق # ~~کرد که بعد هر چند گاهی به طرفی از اطراف مملکت بهصید بیرون اید تا هم ~~عرصات و اقالیم # ~~ملک در نظر آرد و هم بهشکار مشغول باشد تا در روزی از روزها بهسوی ~~ممالک شرق # ~~عزیمت طوف مصمم گردانید و سرایردهآ دولت بر صوب آن دیار نصب کرد و سحاب ~~اسا بر # ~~پشت سوارشد، بیت: # جهان نوردی کامروزش ار برانگیزی به عالمیت رساند که اندر او فرداست # تجری فتکبو الریح فی غایاته مسیری یلوز بحراتیم السحا # سوار شد، گاه به گداز خنجر آتش نعل شیران شرزه را کوته پای ساخت و گاه به ~~زخم بیلک # ~~سندان شکاف در تن گور رخنههای وسیعتر از دهان غار میافکند، چرخ تیز پر ~~در هوای صید # ~~کلنگ کلاه میانداخت و شاهین بحری بهزخمهای جنگ خون ریز از نای گلوی بط ~~سفید PageV01P233 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0234.png) # ~~سرخاب بیرون میآورد، باز زره پوش به زخم منقار الماس حدت بر تن کبک دری ~~چشمهای # ~~زره پیدا میکرد، نظم: # به دستش بد یکی مرغ زره پوش ز سنبل پرگل از دم تا بناگوش # جو بر قرطاس شامی خط عبری و یا چون بر حواصل طوق قمری # بدان میماند نقش هر پر و بال که مهتاب اوفتد بر گل ز غربال # ~~هر زمان که باشه اره شب بهسان برق بیرون میجست خرمن جان مرغ آتش خوار ~~را پاک # ~~میسوخت و یوز کمین ساز اهوان بادپای را خواب خرگوش میداد: # لها مجلس من مکان الردیف کز نجیة قد سبها العرب # و متلتها مسائل لخلها ms232 وقد حلیث شجا فی ذهب # ~~و سگ شیر صولت برای ریختن خون شکاری کمر کین چست بربسته باد کردار از ~~هر سو # ~~میجست و بهزخم پنجهآ گردن شکن استخوان پشت گوزنان می شکست: # کلب لامال الوحوش طارق یختطف الوحوش کخطف الباشق # اعطف کالبروق لدی الحقائق # ~~و هم بر این جمله با اتراب و امثال خویش بهصید مشغول بود: # نه چندان صید گوناگون فکندند که حدش در حساب آید که چندند # بهنوک نیزهها هر نازنینی نیستان کرده بر گوران زمینی # ~~تا آن زمان که خورشید در «وسط السماء»1 رسید و از غایت حرارت در تنها ~~قرار و آرام # ~~نماند و مزاج لطیف هوا به گرمی مایل شد و سرها از تاب آفتاب و پایها از ~~تف خاک محترق # ~~شدن گرفت و از تاثیر حرارت کوه و صحرا چنان بتافته که اگر زهرهآ زهرا ~~را در محاذات آن # ~~مسیر اتفاق افتادی چون مریخ آتشین طبع گشتی و اگر پیکر ماه تمام بر ~~بلای آن بگذشتی # ~~بهسان جرم سیها مدقوق شدی: # ~~ز گرما آنچنان میشد نفس گرم که لب از تاب آن چون شمع میسوخت # ~~ز باد گرم پنداری که تقدیر بهدنیا دوزخی دیگر برافروخت PageV01P234 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0235.png) # ملک آرای عنان سمند بکشید و دست از شکار باز داشت و حجابب خاص را بفرمود ~~تا # ~~هر طرفی بشتابند و جایگاهی که لایق التذاذ و درخور ازالت ملالت بود در ~~نظر آرند تا زمانی # ~~آن جا قرار و آرام گیرد و از خواب خوش آرامشی و راحتی بهتن و جان ~~رساند، یکی از # ~~حجاب با سرعت تمام بازآمد و چنان باز نمود که در حوالی آن صیدگاه قصری ~~و باغی است # ~~چون خلد برین و در آن دو نفر عورت زیباتر از حور عین مقامی بس خوش و ~~جای بس منزه # ~~و دلکش است و چشمههای اب زلال بههر طرفی در میان باغ می رود، و مدد ~~انفاس باد # ~~شمالش دل پژمرده را حیات جاوید ms233 میبخشد و از لطافت نفحات طیور جان رفته ~~در تن # ~~باز می آید. # و کان الأشجار ملوک تتهادی بأحسن الأزهار # وکان المیاه ذوب من التبر ولکنه من اللطف حسار # وکان البنفسج العض مظلوم فاهوی یشکوا لی الجلنار # از گل و سبزهآ نوخاسته و آب روان ### | چشم بد دور ز صحنش که بهشتی دگر است # دامن یاسمن و دست چنار از نم شب ### | بر لب جو همه چون جیب صدف پر گهر است # مرده را جان دهد انفاس صبایش گویی ### | در صباش از دم جان پرور عیسی اثر است # اگر پادشاه بهاتفاق تفرج و هزه بهمشاهدهآ آن مکان طرب افزا بساط حرکت ~~فرماید بنده آن # ~~نزهت جای را بنماید. ملک آرای هم بر آن صوب روان شد و در باغ نزول کرد ~~و بر آن دو # ~~عورت که در آن قصر ساکن بودند پیغام فرستاد و اجازت طلبید تا در آن قصر ~~آید، ایشان # ~~بهاعزاز و اکرام تلقی واجب دیدند و رسوم توقیر و اجلال هرچه بیشتر ~~رعایت نمودند و زبان # ~~بهدعا و ثنا برگشادند و گفتند: زهی سعادت موران ضعیف که سلیمان روزگار ~~از حال ایشان # ~~تفقد فرموده است و خهی دولت گدایان مسکین که آفتاب عنایت جمشید عهد ~~حجرهآ تاریک PageV01P235 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0236.png) # ~~ایشان را نور بخشیده، امروز صبح اقبال و کامرانی در کلبهآ تاریک ما ~~طلوع کرد و ابواب عشرت # ~~جاودانی بر ما مفتوح گشت: # خلیلی هل أبصر تما وسمعتما بأکرم من مولی تمشی إلی عبد # وکم قلتآ شوقا لیتنی کنت عنده و ما قلت اجلالا لیته عندی # ملک آرای تنها درون قصر رفت و بهآب استراحت غبار ملالت از رخسار طبع نازک # ~~بشست: # خانه امروز بهشت است چو رضوان اینجاست ### | وقت پروردن جان است که جانان اینجاست # آن که او را ادب مجلس شاهان نبود ### | گو بدین در مگذارید که جانان اینجاست # ایشان را پیش خویش طلبید و بشاشت فراوان بر روی ایشان نمود و از حجار ~~احوال ms234 # ~~تفتیش به واجبی کرد، ایشان صحیفهآ سرگذشت و احتمال بلاهای جان شکن و ~~مخالفت و قصد # ~~سپهر کینهور و سبب سکونت در این بیابان بی پایان و ترک اقارب و عشایر و ~~اصحاب و اقران # ~~فرو خواندند، ملک آرای خواهر خوبش گلعذار را بشناخت و گهرهای آبدار اشک ~~بر رخسار # ~~چون لاله و گلنار بریخت و خواهر را در کنار گرفت، بعد آن سمنبر را نیز ~~نوازشهای فراوان # ~~نمود و گفت: چون مدتی مدید طریق موافقت میان تو و خواهر من مسلوک شده ~~است و # ~~بر تعاقب ایام و تناوب اعوام جادهآ فرط مضافات معمور و مادهآ وفور ~~موالات موفور مانده، تو # ~~نیز مرا محل خواهر شدی، «حبیب إلی قلبی حبیب حبیب»1 گردانیده، خصوصا که ~~حقوق # ~~ممالحت نیز ثابت کرده و ما را ممنون اشفاق خویش گردانیده، اکنون تو نیز ~~به مصاحبت و # ~~موافقت خواهر من در سراندیپ بیا تا ایام عمر بهدیدار یکدیگر گذرانیم و ~~در استرواح و # ~~استیناس به حکم مروت و حریت و نصیب حسن عهد مواساة واجب ببینم و دربد و ~~نیک # ~~روزگار شریک یکدیگر باشم و من طلب پادشاهزاده چون ادای صلوات مفروضه و ~~صلواة # ~~مکتو به بر خویشتن فرض شناختم تا آن جا که ممکن باشد در طلب او جد و ~~جهد نمایم و در # ~~هفت اقلیم کیهان برا و بحرا کسان فرستم تا اگر زنده است بههر جا که ~~باشد او را بهتو رسانم، # ~~اگر در قعر بحر محیط ساکن بود به غواصی تدبیر مبین گوهر مثال بیرون ~~آرم، و اگر در مضائق PageV01P236 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0237.png) # ~~و مکامن جبال نشان دهند بهمتین رای متین مانند زر از نهانخانهآ کان ~~هویدا کنم، و اگر در هوا # ~~گویند به قوادم و خوافی همای همت و حیلت در مسکن زمین رسانم، و اگر در ~~زندان دهان # ~~اژدهای دمان باشد بهفسون و رم چون مهره از سر مار بیرون کشم، سمنبر بر ~~این امید مستبشر # ~~و شادمان گشت ms235 و دل شکستهٔ‌ او را از این وعدهآ جهان پرور مومیای شفابخش ~~حاصل شد، و # ~~بدین امید دلگشای بعد عمری غبار تعب از لاله رخسار به آب طرب بشست و ~~برابر ملک آرای # ~~در شهر سراندیپ آمد، ملک آرای برای او قصری رفیع و منزلی وسیع معین ~~فرمود و آن جا # ~~ساکن گردانید و بهاعیان و ارکان دولت مثال داد تا هرچه مطلوب سمنبر ~~باشد بی توقف و # ~~تأخیر بدو رسانند و در اتمام امور و مصالحی که او گوید کمر جد و اجتهاد ~~بر میان بندند و # ~~بههیچ وجه عدول و انحراف از جاده تحری بهراضی او جایز نشمرند، ایشان هم ~~بر این جمله # ~~قبول کردند و خود نیز بعد هرچند روزی بر سمنبر رفتی و او را بهنیل ~~مطلوب قوی دل و # ~~مستظهر گردانیدی و گاهگاه بر خویش طبیدی، و برای آن که زمانی درد فراق ~~پادشاهزاده از دل # ~~او کم شود و آتش شوق که در صحن سینهٔ‌ او زبانه میزد، فرو نشیند، به ~~استماع غرایب اسمار # ~~و سماع نغمات اوتار مشغول داشتی، تا مدتی بر این حال برآمد، پیش پادشاه ~~سخن بدینجا # ~~رسانیده بود که کشور گیر از آن مجلس بازگشت و در مقام مؤانست آمده دامن ~~از مسرت و # ~~شادمانی برچید و فرقت همنفسان و جدایی همدمان که همیشه جام صافی بادهآ ~~خوشگوار # ~~برروی ایشان نوشیدی و صحبت ایشان را سرمایهٔ‌ عمر و پیرایهٔ‌ عیش ~~دانستی اختیار کرد، شب # ~~و روز جز نام دلدار بر زبان نمیراند و زمان زمان جز حدیث عشق او نمی ~~خواند: # و حقکم ما غیرالبعد عهدکم و إن طال دهرو تغیر حال # و ان لسانی لیس یذکر غیرکم3 یحال ولم یخطر علیه ملال # و هر لحظه از مستیی شراب شوق صراحی مثال خون دل از ره دیده فرو میریخت، و # ~~بر برگ یاسمن دانههای انار نثار می کرد، و صفحهآ سیم را از یاقوت ~~گداخته رنگ رنگ میداد، # ~~گاه از ms236 دم آتشین آتش در خرمن ماه آسمان زدی و گاه از اشک خونین ماهی ~~زمین را سیراب # ~~گردانیدی. سلطان غالب عشق بر ملک وجود او دست استیلا یافت و سپاه پی ~~شوق بر هفت PageV01P237 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0238.png) # ~~اقلیم اعضای او تاختن آورد، نشانهٔ‌ صبر که بهراهبری او در بیابانهای ~~بی کران نوائب طریق # ~~صواب و سداد روشن داشتی چون علم کفر و ضلال نگونسار شد: # خلیلی قد ولی التحمل1 والصبر فلا یشا الا بالله ما صنع الدهر # و دیدهآ دیدبان خرد که هجوم سیاهی لشکر حوادث را بهصد میل بدیدی، چون ~~قندیل در # ~~روز کور گشت، و قوی طبیعتش قوی ضعیف و ضعف عارضش ذاتی و قوی شد، تن # ~~با شکوهش که از غایت قوت کمند در گردن شیر بیشهآ فلک انداختی و مانند ~~گوسفند بر زمین # ~~زدی، چون رشتهآ مروارید صفت وقت و نحافت پذیرفت و نزاری جسم شریفش ~~بدان # ~~درجت رسید و بیماری عنصر لطیفش بدان جای کشید که اگر در شکاف خامهآ ~~باریک صورت # ~~نگارخانهآ چین مختفی شدی سرمویی در نقوش چون موی او اثر متغیر نکردی و ~~اگر در خانهٔ‌ # ~~چشم خفته جولان نمودی مردم دیده اثر را از خواب خوش بیدار نگردانیدی، و ~~اگر از ذرهای # ~~حقیر به نیت برای نشست5 سریر ساختی ذرهای تحرک در او پیدا نیامدی، و ~~اگر بر پشت مور # ~~ضعیف خلقت5 بر نشستی از مشرق تا مغرب سفر و طوف بی انقطاع توانستی، ~~«یعلم الله21 که # ~~خیالی ز تنم بیش نماند و بلکه آن نیز خیال است که می پندارند و مردم ~~چشمش سرمهآ بیداری # ~~در دیده کشیده و چشم از ملاقات خواب بربست، تو گفتی میان پلکهاش خار ~~مغیلان رسته # ~~است و با یکدیگر نمی توانند آمد و یا خود از خلقت معهود بگشته و کوتاهی ~~بدان راه یافته که # ~~به یکدیگر نمیتوانند پیوست: # النوم بعد کم علی حرام من فارق آلأ حباب کیف نیام # چون رنج و بیماری عشق ms237 بهغایت و توقد آتش هجران بهنهایت رسید و بیم آن شد ~~که # ~~گلبن سرسبز حیات به هبوب سموم که «الموت باب و کل الناس داخله»2 پژمرده ~~شود و حمام # ~~جان که حدیقه تن الفت گرفته بود در دام حمام اسیر و گرفتار کرد و طبقهآ ~~مقربان و زمرهآ # ~~محرمان از این حال بیدر او باز نمودند، پدر بهشنیدن خبر ذبول آن ~~گلدستهآ چمن سلطنت PageV01P238 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0239.png) # ~~انحنای1 سرو جویبار دولت مانند ابر قطرات عبرات بههزار چشم باریدن گرفت ~~و آتش مهر در # ~~مکمن ضمیر او برق آسا اشتعال و التهاب آغاز نهاد و آواز نالهآ دردآمیزش ~~چون خروس رعد # ~~بهاسماع خاص و عام رسید و قامت تیر مثال او از بار غم بیماری فرزند ~~دلپذیر بهسان کمان # ~~رستم دوتا گشت، سراسیمه و مدهوش شد، با دیدهآ پرخون و سوز سینهآ ~~روزافزون بر سر بالین # ~~پسر آمد و رخسار نازنینش با صد هزار آرزو و حسرت بهلب شفقت ببوسید و تن ~~نازکش را # ~~با شوقی هرچه تمامتر در کنار گرفت و گفت: ای اختر مسعود سیهر شهریاری و ~~ای نیر # ~~میمون طالع فلک جهانداری و ای مردم دیدهآ سیادت و ای گوهر کان جلالت ~~این چه اثر تغیر # ~~است که بر ناصیهآ احوال تو مشاهده می کنم و این چه غبار ناکامی است که ~~بر چهرهآ عیش تو # ~~معاینه می بینم: # قد کنت أعهد فیک العر مکشفا و أنت أکرم من یمشی علی القدم # فما الذی کان حتی صرت فی ضرر من الحیاة وصار اللحد من عدم # تا کدام مردم بدبین به چشم حسد در تو دیده است که تو را مانند مردم چشم ~~سودایی کرده # ~~و در زاویهٔ‌ عنا محبوس گردانیده، و کدام حاسد بد گوهر بر رونق روزگار ~~و طراوت ایام # ~~جوانی تو نظر5 غیرت انداخته است که گوهر تن پاک تو را مانند رشتهآ در ~~نحیف و نزار کرده و # ~~لباس رعنای و زیبای تو را به کلی ms238 درربوده و ای جان یدر بی سر و سامان و ~~ای میوه دل و # ~~راحت جان، یکی بر جان دردمند یدر بی دل خویش ببخشای و لب شکربار را ~~بهنیم سخن # ~~بگشا تا در خاطر پریشان من سکونی و آرامی یدید آید و در برآید امید بر ~~وی بگشا که نزدیک # ~~است تا از این واقعهآ هائل جامهآ جان چاک چاک و تن غم فرسوده اسیر خاک ~~شود، هرچند که # ~~پادشاه با هزاران عجز و زاری موجب غلبهآ رنج و استیلای بیماری او سؤال ~~کرد، بههیچ وجه # ~~مؤثر و مفید نیامد، و سعی و جهد او چون طالب لذت خرما از ثمرهآ نحل موم ~~و راجع # ~~فصاحت و نطق و لطافت بیان از آدمی مصور ضایع و مستدرک شد، پدر بیچاره ~~بی طاقت و # ~~بیتاب با قلق و اضطراب بازگشت: PageV01P239 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0240.png) # وقد کان یرجو أن یؤب بمغنم فقد صار أرجو أن یؤب مسلما # در قصر آمد با وزیر گفت، فکرت و اندیشه بر کشورگیر چنان دست استیلا یافته ~~است که # ~~از جملگی امور و مصالح روی برتافته و از جمهور احبا مهرهآ آشنایی ~~برچیده است و میل انکار # ~~در دیدهآ معرفت همنفسان قدیم کشیده، و اما تو و کشورگیر در یکجا نشو و ~~نما یافتهاید و # ~~میان شما دیگری را مجال محرمیت نه، گره این کار جز از تو نگشاید و ~~سررشتهآ این مقصود # ~~جز به سعی تو بهدست نیاید. # بههر نوع که ممکن شود بر سر او اطلاع حاصل باید کرد و از رنج او با خبر ~~میباید شد، # ~~اکنون یک طبیب را به بر کشورگیر بر تا حال او معاینه کند و تواند بود ~~که بهدیدن نبض بر # ~~مرضی و علتی دلیل تواند یافت. مؤلف گوید: # یکی خجسته طبیبی که گردش افلاک نظیر او ننماید بهصد هزار قران # شگفت نیست ز تدبیر او اگر بایدچو خضر قالب مرده حیات جاویدان # ز شرم شربت صحبت فزاش در ظلمات ms239 ز چشم خلق نهان گشته چشمهآ حیوان # و در معرفت دقایق و ادراک حقایق علم طب که شرف فضیلت آن بهموجب حدیث نبوی # ~~«العلم علمان علم الأبدان و علم الأدیان»1 بر ضمایر خواص و عوام پوشیده ~~نمانده است و احتیاج # ~~کافهآ عالمیان و جمهور جهانیان به منافع و فواید آن از تقریر و بیان ~~مستغنی گشته، از اشباه و # ~~امثال خویش امتیاز یافته و در حفظ صحت و دفع امراض آن اعراض مشارالیه و ~~متفق علیه # ~~شده، و به وفور تجربت و کمال مهارت در این علم شریف بهجایی رسیده که ~~بهقرص کافوری # ~~ماه پیکر قوت حرارت از جرم آفتاب زائل کند، و به حرارت معجون المسک ~~آفتاب صفت اثر # ~~برودت از عرض ماه دفع گرداند، و به کثرت ممارست معالجت در این هنر دقیق ~~به درجهآ ترقی # ~~کرد که ابوریحان مثال به ترکیب شراب سفوف آتش فعل طراوت آب را چون ذرات ~~خاک # ~~بهپوستی هرچه کاملتر دهد: # فکأته عیسی بن مریم ناطقا یهب الحیاة بالیسر الأوصاف # یبدو وله الداء الخفی کما بدا للعیش خراض الغدیر الصافی # بر کشورگیر برد، طبیب تفتیش و تفحص مزاج چنان که واجب بود به جای آورد، ~~جز آثار # ~~علت عشق دلدار و بیماری هجر یار بر جبین حال او لائح و واضح ندید و بر ~~پادشاه آمد و PageV01P240 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0241.png) # ~~گفت: کشورگیر را دیدم و از کیفیت مزاج و طبع او پرسیدم، علتی که دلش را ~~بیمار و رنجی # ~~که تنش را زار گردانیده است دوای آن به ترکیب ادویه صحت اثر و ترتیب ~~اشربه روح پرور # ~~بقراط صائب تدبیر را تا روز قیامت میسر نشود، و در هیچ دارالشفایی برای ~~ازالت این الم و # ~~علاج آن سقم داروی1 مؤثر نشان ندهند، این خاطب2 جالینوس فسوس کار و ~~حکمت # ~~بطلیموس سالوس خوارست، آن علت را عشق خوانند که چون بر دل مستولی شود ~~جان که # ~~کدخدای هفت ایوان خانهٔ‌ تن است از رحلت و ms240 سفر بربندد، و چون گریبان ~~جای گیرد تا دامن # ~~نفاس را مانند دامن گل صد جای چاک نزند بههیچ حیلت دست از او باز ~~ندارد: # عزیزا أسی من داء الحدق النحل عایه مات المحبون من قبل # ما هی الا لحظة بعد لحظة إذا دخلت فی قلبه رحل العقل # عقل مردیست خواجگی آمو عشق دردیست پادشاهی سوز # عشق مرغی است که چون در صحن سینه فرود آید منقارش جز حبة القلب حسنه قبول # ~~نکند، طرآری است که چون کمین دلی زند از درجش جز گوهر عقل و نقد صبر ~~نرباید، # ~~پادشاهان سرافراز را طوق فرمان غلامان حلقهای در گوش و در گردن جان کشد ~~و غلامان # ~~کرشمهساز را تاج ملک بر سر نهد و فرمان فرمای فرمانروایان کند، و لیکن ~~این همه ایراد # ~~عبارت و ترشیح استعارت و آرایش بیان و فصاحت لسان است، اما حقیقت این ~~کار سرگردانی # ~~داند که گردنش اسیر آن زنجیر بلاست و معنی آن دردمندی گوید که پایش ~~بستهآ بندان کمند # ~~عناست، اندیشهآ هر صاحبدلی و ییشهآ هر کاملی، اختیار هر مختاری، مقصود ~~هر مسعودی، # ~~آتشی است که عاشقان صادق از آب حیات روح فزونتر دانند، زهری است قاتل ~~که عارفانش # ~~نوشدارو و تریاک اکبر خوانند، سورت این حرارت باطن را جز شراب خوشگوار ~~وصال یار # ~~دلنو از تسکین ندهد، و حدت این آتش عمر سوز را جز آب شیرین لقای محبوب ~~کرشمهساز # ~~فرو ننشاند، پادشاه وزیر را فرمود تا باز بر کشورگیر رود و در هرچه ~~شفای او داند چنانچه # ~~مطلوب و رضای او باشد بکند و کیفیت حال پرسد که مرغ دلش بچهآ محبت که ~~اسیر گشته PageV01P241 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0242.png) # ~~است و به حلقهٔ‌ گیسوی که پای گیر مانده1، تا هم بر آن منوال تدبیر کار ~~کرده شود، باشد که # ~~شب یلدای اندوه را صبح صادق روی نماید و آن دریای خونخوار اندیشه را ~~ساحل موافق # ~~پدید آید تا اگر ثبات و بقای آن حاصل ms241 زندگانی و غایت آمال و زمانی به ~~زوال و فنای جان و # ~~ملک من باشد، رضای من بدان مقرون شناسد، و نقطهٔ‌ مثال پای از دایرهآ ~~تدبیر بیرون نکشد، و # ~~در این عزیمت مانند خط محور ثابت و مستقیم بود، و روز دیگر چون وزیر ~~بهعیادت # ~~کشور گیر آمد ازدیاد تغیر بر سیمای او ظاهر دید، بهزبان اخلاص و نیک ~~خواهی از این حال # ~~تفتیش نمود، کشورگیر گفت که امشب لشکر اندوه و سپاه غم بیشتر از نجوم ~~سما و ذرات هوا # ~~بر قلب دل من استیلا یافته و دامن صبر از دست عقل بهکلی رفته، اما چون ~~به گفتن این منفعتی # ~~ظاهر و غرضی حاصل نمی بینم، عقل عاقبتاندیش بهاظهار آن رخصت نمیدهد، چه ~~مرد کامل # ~~فطنت راز وقتی ظاهر کند که به براهین عقلی و دلایل قطعی ابواب منفعت ~~مفتوح و طریق # ~~نصرت مسدود بیند. وزیر گفت همچنین است، اما عقلای روشن ضمیر رعایت ~~اجابت # ~~مشورت با اهل محرمیت بهفتوای عقل بههمه وجوه جایز شمردهاند و غبار ~~مخالفت هیچ کس # ~~بر چهرهآ او تا امروز ننشسته و آثار این در جذب منافع و دفع مضار در ~~جمیع احوال عین الیقین # ~~دیده و کلام مجید ربانی بر مصداق این معنی گواهی صادق و حجتی قاطع است ~~که «وشاورهم # ~~فی آلأمر» و سبب فکرت و موجب اندیشهآ تو در اظهار با من به تحقیق نمی ~~پیوندد، مگر تو را # ~~بر محبت و هواداری من وثوقی چندان نیست، و یا معاذالله وقتی قولی یا ~~فعلی در وجود آمده # ~~که مانع حسن اعتقاد و دافع فرط اعتماد گردد به مقتضی «النسیان مرکب فی ~~الانسان»، تواند بود # ~~که حرکتی نامحمود از من مشاهده گشته و نیز اول کس من نهام (من نیم) که ~~او را بهنسیان # ~~منسوب کردهاند: «فان اول الناس اول الناس»5 و تو را که دم یگانگی میزنی ~~و خود را از سمت # ~~بیگانگی دور میداری شرف اعلام ارزانی میباید داشت ms242 تا من کرت دیگر از ~~جنس این احتراز # ~~و اجتناب واجب بینم و نفس امارهٔ‌ خویش را از ارتکاب امثال آن منعی ~~بهسزا کنم، چه5 # ~~گفتهاند: «صدیقک من صدیقک و قل الحق و ان کان مرا»1. پادشاهزاده کشور ~~گیر جواب داد: از اینها PageV01P242 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0243.png) # ~~که تو گفتی هیچ کدامی نیست و عقل ممیز چگونه رخصت دهد که در حق چون تو ~~دوست # ~~جانی و همدمی صادق مثل این گمانها برند و تا در مشرب صافی وفا و وداد و ~~کمال اتحاد تو # ~~کدورت اختلاف تصور افتد. وزیر گفت: در کتب حکمای سالفه مسطور است که ~~مثل دوست # ~~مثل آب است، آب هرچند که روشن و صافی بود هیچ چیز در وی مختفی و مضمر ~~نماند و # ~~اگر بهشائبهآ تیرگی موصوف گردد جنایای آن را بههیچ گونه فرو نتوان ~~خواند و بر ضمایر و # ~~سرایر باطن او بههیچ حال وقوف نتوان یافت: # الخل کالماء یبدی لی ضمائرة مع الصفاء ویخفیها مع الکدر # ~~کشورگیر گفت: قصهآ حال من بس مشکل است و دراز و سبب بی طاقتی و ~~ناشکیبایی # ~~درخور اظهار و مناسب افسانه: # «خیالها قصة فی شرحها طول» # ~~عمری باید دراز و صبری در پیش تا با تو حکایت دل خویش کنم، اگر بگویم ~~به قصور # ~~عقل و فتور دانش متهم گردم و مرا در میان ابناء جنس وقاری و وزنی نماند ~~و اگر نگویم آتش # ~~عشق درون سینهآ پردرد من زبانه میزند، خرمن جان مرا پاک بسوزد و به ~~چشمهآ روشن حیات # ~~کدورت فنا راه یابد: # بوالعجب واقعه باشد و مشکل کاری که نیوشیده توان داشت نگفتن آرند # ~~و این هر دو نوع را احتمال نمیتوان کرد «کالمعلق بین السماء و الأرض» ~~ماندهام، دور تدبیر # ~~انتظام روزگار خویش متحیر و متفکر گشته، مؤلف گوید: # ز بخت خفتهآ خود در ستیزمنه دست آویز، نه پای گریزم # اگر گویم که از عشقش شدم زار همین گویند کین اندیشه بگذار # زهی دیوانگی ms243 کاندر سر توست بدینسان بند آهن درخور توست # و گر پنهان کنم راز دل خویشغم و اندوه گردد هر زمان بیش # نماند با حیاتم آشناییرود جانم ز اندوه جدایی # ز عشقم سوخته شد خرمن صبر برفت از دست عقلم دامن صبر # نمیدانم چه میگویم کجایم چنین باشد، چو دل نبود به جایم3 PageV01P243 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0244.png) # ز غم صد چاک بین در دامن من بهروز من مبادا دشمن من # ز غم مردم کهرا گویم غم خویش نمی بینم چو کس را محرم خویش # از ان در ناله و مهجور ماندم که چون بلبل ز بستان دور ماندم # مرا سودای شیرین در سر افتادسزد گر کوهکن گردم چو فرهاد # ز هجر یار در حالی چنینم نه اندر آسمان نه در زمینم # بگو زان آشکارا چون توان کرد چون نتواند کسی تدبیر آن کرد # ~~وزیر گفت: این جمله که گفتی در ضمیر دل من متمکن گشته است و در درون ~~خاطر من # ~~جایگیر آمد، اما بههیچ وجه تو را در اخفای آن راز و ستر این حال معذور ~~داشتی نهام و چون # ~~دولت و اقبال دنبالهآ تو گذاشتی، نظم: # بسا نازنینی که گشت از گداز نهان در غم راز داری چو راز # نهانی که خواهد شدن آشکار همان به که گردانیش آشکار # ~~و هر بار که سرو قد تو از بار غم و اندوه فراق بنفشه کردار دو تا شده ~~مینگرم، صد # ~~پیرهن بر تن خویش از دلتنگی چو گل صد برگ پاره می کنم، و هر لحظه که ~~گهرهای آبدار # ~~اشک از جزع دیده بر عارض سیمین تو غلطان میبینم، صد هزاران یاقوت ~~گداخته از چشم # ~~جهان بین در دامن فرو ریزم، و از غایت حسرت مانند دریا لب خشک و دیدهتر ~~میمانم و برابر # ~~ابر نیسان با صد هزار ناله و شیون زار زار می گریم، و خود در مذهب مروت ~~چگونه روا باشد # ~~و در راه صدق اتحاد چگونه جایز شمرند ms244 که تن لطیف نازنین تو را که از ~~آسیب پیراهن دیبا # ~~مجروح گشتی، بر مفرش پرخار ناکامی غلطیده گذارم، و گل رخسار روح پرور ~~تو را که از # ~~غایت نازکی طاقت جنبش نسیم صبا نداشتی از سموم اندوه فراق پژمرده ~~مشاهده کنم، آخر # ~~به یکبارگی وفا از جهان روی بنهفت و چشم حیا و مروت در زوایهآ عزت نخفت ~~و رسوم # ~~محبت مدروس و احکام فتوت منسوخ بگشت: # و فی الناس ان رثت جبالک واصل و فیهم لمن لم یستطع املا ذخر # ~~و من از آن زمره نیستم که بههنگام رفاهیت حال و طیب عیش خویش را محب ~~جانی و # ~~دوست یگانه تو نمایند و در زمان ضیق مجال و توجه حوادث فقاع بهنام غیری ~~گشایند. # تا جان باشد مهر تو در جان باشد ور سر برود هوایت از سر نرود PageV01P244 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0245.png) # و متقدمان گفتهاند: «اختیار الاخوان به تخفیف الأحزان»، اگر امروز محک ~~تجربه زر دعوی # ~~دوستداری بر عیار روشن نخواهی کرد، خاطر انور تو را از آن حال کی به ~~تحقیق خواهد # ~~پیوست و مرا از دوستان روز فرحت و شادمانی کی امتیاز خواهد شد: # چو منی را نده از دست که کم تر یابی2 نه چو من یابی هر یار که دیگر یابی # قدر من را نشناسی که چه سانم به وفا باش تا صحبت یاران دگر دریابی # کشورگیر چون قلق و اضطراب وزیر برای حصول مراد خویش «متجاوزالحد و ~~الوصف»3 # ~~یافت و از بشرهٔ‌ جبین او بهسیمای صفای باطن ظاهر و زواهر دید، اظهار ~~آنچه ضمیر بر آن # ~~منطوی بود ممهد قاعده مصادقت و اخفای آن داعی اسباب مجانبت تصور کرد و ~~گشاد عقدهآ # ~~کار دل سرگشتهآ خویش در این دانست، گفت: شب دوش که از غایت روشنی بر ~~روز روشن # ~~فضیلت و رجحان می جست، صبح صادق را کاذب میخواند، فراز بستر غلطیده ~~بودم، مجلس # ~~را بهیاران جانی و اصحاب موافق و حریفان یک دل ms245 و غمگسار و ندیمان خوب ~~سیر و فضل # ~~شعار و ظریفان که در کمال ظرافت یگانهآ جهان شده و انیسان که در حسن ~~معاشرت و # ~~مجالست مبان ابناء زمان ممتاز گشته، اختلاط و امتزاج هر یک چون اختلاط ~~زلال با صهبا و # ~~آموخته و آب حیات از روایح اخلاق ایشان جانبخشی اندوخته، آرایش داده و ~~جملگی اسباب # ~~لهو و طرب برای ایشان جمع کرده، دور جام بادههای طربانگیز ارغوانی خمار ~~کاس محبت # ~~دور چرخ آبگون را بشکسته و لذت سماع ارغنونی رنج پرده دری روزگار مخالف ~~و زمانهٔ‌ # ~~ناسازوار از گوشهٔ‌ دل گردانیده تا مگر بهمشاهدهآ آن احوال یک زمان از ~~اندوه غم خلاصی و # ~~نجاتی یابم، باشد که لحظه فرحت گریز پای باز گردد و در دل من قرار ~~گیرد، وقتی مجلسی # ~~خوش و آرامیده و غم و اندوه از ساحت دل اصحاب رمیده، مشوش جز زلف ساقی ~~دلکش و # ~~ناتوان جز چشم بیمار ماه رویان نبود، و جز صراحی باده بر خویشتن کسی ~~نمیجوشید، و # ~~به جز شراب خوشگوار هیچ کس تلخ نمینوشید، و جز بر تن گل سوری پیرهنی ~~چاک نه، و # ~~جز جرعهآ میهیچ کس را بستر از خاک نه، غمازی5 جز از مشک خطا و دورویی ~~جز از گل PageV01P245 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0246.png) # ~~رعنا مشاهده نمی شد، اتش سوزان جز در دل مجمر نه و نالان جز تار مزامر ~~نبود که ناگاه # ~~بخت به مساعدت بایستاد و دولت در معاونت بگشاد، و سپهر جفا پیشه کمر ~~عذرخواهی جرایم # ~~سابقه بربسته بهقدم رضا اقبال نمود، و زمانهٔ‌ کینهور ورق بیدادی بهاب ~~وفاق شسته دست # ~~بردست من زد، و مرغ همایون فال طرب را که از نهیب چنگال عقاب محن تو بر ~~تو از آشیانهٔ‌ # ~~مالوف دل بجسته هوای حب وطن بر مراجعت باعث شد، و مشاطه سعادت عروس ~~مبارک # ~~طلعت فرح را که دامن مهر و وفا برچیده بود بهزیور صلح و وفاق و حلیهآ ~~آشتی آراسته # ~~جلوه ms246 داد، و اجرام فلکی زوائل خصایل را به محاسن شمایل بدل کردند، ~~هندوی سالخورده و # ~~پیرینه کفر سپهر حلقه هدایت در گوش و زنار ضلالت را فراموش کرد، و حاکم ~~داور قاضی # ~~عدل بر چهار بالش حکم به تقدیر و تأدیب فتنهآ خلیع العذار مثال داد، و ~~سپه شکن خونخوار # ~~خنجر سرافکن انتقام و مخاصمت را در حبس نیام انداخت، و سکندر جهان گشای ~~خضر بقا در # ~~ثغور ممالک یأجوج و مأجوج بلاد دژی حصین و سدی روئین پیدا آورد، و ~~رامشگر # ~~داؤدی الحان داستان در ارغنون شادمانی بهزخمهآ غم فرسای دستان زن و ~~داستان سرای گشت، # ~~و سندارای دیوان انشا و اختراع منشور بشارت نیل مرام به اسم دل حزین ~~موقع فرمود، و پیک # ~~تیز دو رایگان و نامه های مساعدت و صحیفههای موافقت عملداران ممالک ~~بالا بر جان محنت # ~~گزین رسانید، مبشر نسیم سحری بهتبلیغ خبر روح پرور وصول مهد خیال از ~~در، درامد و # ~~بهبوی دلگشای طرهٔ‌ شبرنگ مشکبار یار، مشام دل امیدوار وصال را کلبهٔ‌ ~~عطار ساخت. نظم # ~~پارسی للمؤلفه: # شبی خرم تر از روز جوانی سعادت داده داد کامرانی # میی بر کف چو وصل یار دمساز بتی در بر همه لطف و همه ناز # میی کز عکس او آورده گلرنگ شکسته تابه را چون شیشه بر سنگ # لبالب ساقیان را جام بر دست حریفان هم ز حسن ساقیان مست # مغنی همچنان گشته طربساز که جان رفته آورده بهتن باز # نه جز نرگس کسی مخمور بینی نه جز باد صبا رنجور بینی # زبان از وصف حسنش مانده بیکار قلم هم اندر این با وی شده یار PageV01P246 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0247.png) # سلطان قاهر خواب دست ثعلب بگشاد و چشمهای بیدار را که چون در مسرت در آن # ~~وقت باز بود مانند حقه در عین بربست. # طاقت1 بهسنة الکری و تمایلت أعطافه و مضی بطیب رقاده # حریفان مجلس و ما در زیر چادر سیاه شب که «وجعلنا الیل لباسا (؟» در ms247 ~~مقامهای خویش # ~~بهخواب خوش شدیم، دیدیم که فلک در ان نیم شب دری از نور مفتوح گردانید ~~و برخلاف # ~~عادت آفتاب عالم آرای را پیش مردم دیده به جلوه گری نقاب از رخسار ~~برانداخت، و همان # ~~دلبر پری پیکر که نفس صورت او پیش پادشاه مینمودی، دامن حسن و نازکشان ~~چون کبک # ~~خرامان و مسرور آن طالع گشت، از غایت شوق و نهایت آرزومندی برجستم و ~~دویدم و # ~~مواطن اقدام او بهلب نیاز بوسیدم، زمانی سر خود بر پای او، و لحظهای ~~پای او بر سر خود # ~~نهادم، و قطرات از گل رخسار نازک او خوش خوش برچیدم، و غبار راه از ~~دامن او به سر # ~~آستین آهسته آهسته بستردم، گفتم در گرداب فکرت و بحر حیرت افتادهام و ~~اثر هیچ گرانی # ~~پیدا نمیبینم، چه در پای تو ریزم و کدام چیز پیشکشت آرم و اگر نیم جانی ~~است آن هم # ~~سوخته و اگر دل است آن هم شکسته، و این طرفه تر که، بیت: # آن هر دو اسیر بند گیسوی توآند # قالب خاکی قدر و منزلت آن ندارد که فدای خاک پایت سازند و سر تهی شایستهآ ~~آن # ~~نیست که بر نعل شبدیزت نثار کنند، عذر قدمت هم کرمت داند خواست و لیکن، ~~نظم: # گر ز آمدنت هیچ خبر داشتمی بر رهگذرت گل و سمن کاشتمی # نگذاشتمی که یای بر خاک نهی خاک قدمت بهدیده برداشتمی # لو علمنا بحیکم لنشرنا مهج القلب أو سواد العیون # أو فرشنا علی الطریق حدودا5 لیکون الممر فوق الجفون PageV01P247 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0248.png) # ماجرای حال از من پرسید، چون سکونی و آرامی حاصل آمد قصهآ خویش باز گفتم ~~و در # ~~دل خود کامه1 به تقریر پیوستم و از ملاقات او حظ روح حاصل میکردم و تن ~~پژمرده را بدان # ~~سخنان چون دم عیسی تازه می گردانیدم، گاه از سلسلهآ مشکین زلفش بندی بر ~~دل مینهادم و # ~~گاه از جعد پرتاب عنبر بارش کمندی در جان سر ms248 گشته درمی کشیدم، چون خضر ~~در آن ظلمت # ~~شب به سرچشمهآ آب حیات رسید و بهسان آدم پیش از وداع همنفس عمر چشم ~~بهنظارهآ نعیم و # ~~ریاض فردوس برین گشاد، چه گویم چه بود، هرچه گویم بیش از آن بود: # وصف جمال چون تویی نیست حد بیان من # من چه صفت کنم تو را ای تو چنان که هم تویی # آفتابی دیدم با دو ماه نو قران کرده، شبی بر صفحهآ روز سایه انداخته، ~~زرهی اما حلقههاش # ~~همه از مشک ناب، دامی اما صیدش همه دلهای کباب، سهی سروی بدو نار بارور ~~و سلک در # ~~آبدار در درج یاقوت احمر، هم از کمان ابرو بگشاد خدنگ غمزهآ خونخوار ~~هزار جان # ~~به طرفة العینی میربود و هم از گفتار شیرین لب شکربار هزار جان مردم در ~~قالب مرده # ~~درم آورد، دستها سوی آسمان برداشته و با هزار زاری و نیاز درازی شب را ~~می جستم و # ~~با خویش می گفتم: «یا لیت»2 دست تقدیر الهی بند بر پای سپهر گردان نهد ~~تا بهوقت طلوع # ~~صبح روز نشود، هم بر جای خویش محورآسا ساکن و ثابت باشد، و مانند ~~نابینا بی قائد و عصا # ~~در طریق سیر قدم زدن نتواند و خسرو سیارگان راه خاور گم کند، یا چون ~~جرم ماه در ایام # ~~محاق از زیور نور عاری و عاطل گردد تا سپاه روم بر خیل جیش دست استیلا ~~نیابد، و آن دو # ~~طفل هندی در مهد چشم تا قیام قیامت بر بستر خواب آرامیده باشند: # یود أن سواد اللیل دام له وزید فیه سواد القلب والبصر # عاشق شب وصل یار بگزیدهآ خویش وز بهر نظام کار شوریدهآ خویش # خواهد که درازتر شود بر دوزد در دامن شب سیاهی دیدهآ خویش # که هم در اثنای آن روزگار ناسازوار در حال ما به چشم عبرت نگریست و چرخ ~~کژرو تیر # ~~سوری کوه گذار از شست بیدادی بر سر سینهآ ما گشاد، و از ms249 وفاق و رضا ~~تکلفی به سوی PageV01P248 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0249.png) # ~~خلاف و جفای طبیعی میل کرد، و اساس عهد و پیمان را بهسیلاب خلل داد، و ~~خط مفارقت و # ~~مباینت بر دامن توبه بست، و گلبن آشتی را از بیخ برکند، و خرد هم سپهر ~~بی مهر و خوی # ~~روزگار غدار همین است که هیچ گلی بی خار و هر گنجی بیمار و خمری بی ~~خمار و وصال # ~~بی فراق باز نتواند دید: # صحیت دنیا که تمنا کند با که وفا کرد که با ما کند # ما لی أری الأیام تعشق بعدنا وکأنها للوصل أعدی ظالم # لا یستطیع تری الوصال فلیتهاقد صالحته علی سبیل مسالم # از روزگار دون و سپهر خسیس طبع نقد سرور و گوهر شادی طمع مدار # هرگز که یافت چشمهآ حیوان به کام یار # ~~و اگر ناگهان به مساعدت سعادت و اتفاق حسن دو دوست چون دو پیکر یک جا ~~جمع # ~~آیند البته بهسان بنات نعش متفرق کند و اگر کاس شراب صافی وصال بر دست ~~سوختهآ آتش # ~~عشق ببیند آن را بهخاک تیرهآ فرقت مکدر گرداند: # فکدر صرف الدهر صرف وصالنا فأی نعیم لایکدره الدهر # هر بار که جام وصل در دست نهم گردون ز حسد خسی در آن اندازد # ~~و موکل بیداری بر مردم دیده برگماشت تا نقد سپهر را از دامن او بربود، ~~چون از خواب # ~~بیدار شدم بستر عشرت از وجود نازک آن نازنین خالی یافتم: # و لقد رأیتک فی المنام کأننی اسقیتنی من ریق فیک الواردی # و ظلامت عمری کله مستر قدا لأراک فی نومی و لست براقد # ~~و بهیک لحظه پری آسا از چشم مردم و مردم چشم غایب گشته و عارض گلگون ~~چون # ~~باغ ارم از دیدهآ جهان بین بنهفت: PageV01P249 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0250.png) # طال لیلی وبان منی المنام وکذا لیل من مساه1 غرام # کیف یرثی علی دموع جفون2 لم یدفن الکری جغون نیام # از3 آن شب که خیال رخسار قمر انوارش در دل ms250 گذشته است هر روز مهمی بر دل ~~حزین # ~~من می گذرد، از آن زمان که آن ماه شب چهارده رخ در نقاب کشیده، روز ~~روشن بر من چون # ~~شب پلدا تاریک می نماید، و شب و روز یک زمان از یاد آن لیلی حسن و ~~ملاحت نمی آساید، و # ~~هر روز درد جان بلاکش چون سوز شمع در شب میافزاید، هم در شب در ارزوی ~~زلف شبرنگ # ~~او ستاره می شمارم، و هم در روز در فراق روی مهر آسایش اشک چون پروین ~~فرو میبارم: # شب ستاره شمرم بر رخ من زان باشد زخم ناخن چو حروفی که بود در تقویم # و همه شب از تاب آتش جگرسوز فراق شمع کردار بر خویش می سوزم و می گدازم، ~~و # ~~همه روز مانند صراحی بادهآ خون دل از راه دیده بیرون میاندازم، روز مرگ ~~را بهسان شب قدر # ~~بههزار ارزو میجویم، بیت: # آن روز که مرگ در رباید جانم صد منت او بود بر این دیدهآ من # و در طلب شب وصال آن سرمایهٔ‌ لطف و جمال در کوه و بیابان می پویم، روز ~~عمر عزیز # ~~مانند شب فراق تابستان روی به کوتاهی آورده، شب فراق چون شبهای زمستان ~~روزافزون # ~~شده، صبر در عالم دل از روز عید عزیزتر، عقل حیلهانگیز از مهتاب شبهای ~~دی خوارتر # ~~مانده، شب آبستن برای جان من جز محنت و بلای جاوید نمیزاید، روز جهان ~~نمای جز # ~~چهرهآ نامحبوب مشقت5 بی کران نمینماید، گاه در ماتم هجران او چون مردم ~~در روز عاشورا # ~~خاک سیاه بر سر میکنم و جامهآ سوگ در برمیکشم، و گاه در تمنای وصول خبر ~~محیای # ~~حیات افزای او مانند منتظران اجابت دعا در شب برات دو چشم بر هم میزنم ~~و اگر دود سیاه # ~~آه سینهآ سوزان من در روز سوی هوا تصاعد کند روز روشن را از شب تاریکتر ~~گرداند، و اگر # ~~آتش جهانسوز دل سوختهٔ‌ من در شب تار ms251 زبانه زند شب را از روز روشنتر ~~کند، دشمن # ~~بداندیش بیمهر نیز بر روز بد من میبخشاید و نالههای شبگیر من چشمههای ~~خون از دل PageV01P250 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0251.png) # ~~سنگ خارا می گشاید، از غایت بیهوشی شب را از روز1 تفرقه و امتیاز نمی ~~کنم و از نهایت # ~~شیفتگی روز و شب بیخواب و خور میباشم: # یوم الفراق من القیامة أهول والموت من فقد الأحبة أسهل # ~~چشم زخم حسود مردود که پیاش بهسان چراغ در شب سوخته باد در روزگار ~~موافق ما # ~~اثر کرد و تیر غدر زمانهآ جانی که سلک شب و روزش روی انتظام مبیناد، بر ~~دل ما کارگر آمد، # ~~از زخمهای پیاپی سپهر مخالف که پرده دری عشاق پیشهٔ‌ اوست مانند مزامیر ~~در روز # ~~عیدالضحی شکسته و بینوا ماندهام و از تأثیر ادوار فلک جفاکار که عاشق ~~کشی اندیشهآ اوست # ~~مانند ماه در شب تیره زرد و نزار گشته و انگشت نمای عالمی شده، بیت: # شب رفت و حدیث ما بهپایان نرسید شب را چهه2 گنه حدیث ما بود دراز # ~~صورت حال من این و نحوست طالع من همچنین، بیابان حرمان مرا پایان نه و ~~دریای # ~~نومیدی مرا کران نه: # ~~بادا شکسته گردن گردون دون از آنک3 زو راحتی به هیچ مسلمان نمیرسد # ~~حرمان اهل فضل نگر تا بدان حد است کز لب گذشته لقمه بهدندان نمیرسد # ~~مرگ ار بهمن نمیرسد این نیست دولتی کان نیز هم ز غایت حرمان نمیرسد # ~~کمال اششاق و آرزومندی نه بدان حد است که نهایت اوصاف مبادی آن در ~~تواند یافت و # ~~بلای عظیم هجران و عذاب الیم حرمان نه بدان اندازه که تن ضعیف و دل ~~مسکین را تحمل # ~~ذرهای از آن میسر گردد: # ~~یک لحظه بیتو ما را صد سال مینماید زین جا قیاس میکن با خود حساب سالی # ~~چه وحشت فرقت دوستان شربت شیرین مذاق حیات را ناخوشگوار کردند و محنت ~~شوق # ~~همدمان در صفای عیش بی کدورت بی پایان ms252 تعبیه کند: # لو لا مفارقة الأحباب ما وجدت لها المنا یا إلی أرواحنا سبلا2 ~~PageV01P251 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0252.png) # اکنون زمام تدبیر کار خود بر دست تو دادم چنانچه حسن کفایت و کمال درایت ~~و صدق # ~~اعتقاد و اتحاد و فرط وداد اقتضا کند در فراهمی حال و فراغ بال من کوشش ~~و جهد فرزانه # ~~اظهار نمای، و مرا از این گرداب غم و طوفان بلا به باعثهآ یگانگی و ~~آشنایی که سالهای باز # ~~میان ما بنای آن استحکام پذیرفته است بهساحل نجات برسان، چه دوستان ~~یگانه و محبان # ~~مشفق را در زمان مشقت و ایام عسرت توان آزمود و صدق دعوی محبت ایشان ~~بهمعاونت و # ~~مظاهرت در دور ناکامی مشاهده و معاینه توان کرد. «و عند الامتحان یکرم ~~الرجل أو یهان»1: # فلا یحکم یفضل امریء ولا نقصه قبل ان یخیرا # علی المری2 یخفی کهام السیوف و صارمها قبل أن یسهرا # و هل یعرف الدر مقدارة من أصدافه قبل أن یظهرا # اگر شمهای از سرگذشت خویش به تفضیل بیان کنم در مدت عمر لقمان نیز ~~بهپایان نرسد5 # ~~و چهرهآ مقصود در حجاب توقف بماند و وقت تلافی و تدارک فائت گردد. بر ~~این موجب مرا # ~~مکالمت و مسامرت با کسی از این سبب دست میدهد. وزیر به استماع این ~~حکایت پرشکایت # ~~متحیر و مضطر گشت و گفت: دامن امید از دست مگذار و به هیچ حال نومید ~~مباش که فیض # ~~فضل دقایق کرام الهی منقطع نیست، ممکنات به قابلیت وجود متصف و ابواب ~~رحمت باری # ~~تعالی همواره مفتوح، کما قال عز من قال «لا تایفسوا2 من روح الله»2 و ~~تا رمقی در تن من باقی # ~~است در اتمام این کار لقاعد جایز نشمرم، اگر مقصود تو در آتش سوزان ~~باشد مانند سمندر # ~~خویش را در آن اندازم، و اگر در قعر دریا باشد ماهی آسا در طلب آن ~~غواصی کنم، تا حکم # ~~سابق ایزد بی همتا از پردهٔ‌ غیب به چه طریق روی ms253 نماید و نهایت کار و ~~غایت سعی بهحد # ~~انجامد: # و اغدوا لو ان الصباح صوارم واسری ولو أن الظلام بحافل PageV01P252 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0253.png) # و چون وزیر روز دیگر بهخانهآ کشورگیر آمد در مؤقف بندگی قلم آسا میان ~~اخلاص بسته، # ~~بایستاد. کشور گیر او را بهنزدیک خود آمدن فرمان داد و با وی بر این ~~منوال سخن آغاز نهاد که # ~~پیش از این از حال کمال حسن و زیبایی و وفور لطافت و رعنایی ملک آرای ~~متواتر به گوش # ~~من فرو میخواندند، و گل دل من از تبسم وصف خوبی او چون دل گل میشکفت و ~~جان در # ~~نهانخانهآ سینه راز عشق او با دل آهسته آهسته میگفت، و هنوز صبر در راه ~~دستگیری قدمی # ~~میتوانست زد و طاقت قوت خویش در طاق «انک لن تستطیع معی صبا 4»1 ~~نمینهاد، گاه توکل # ~~سرکش شوق را به غذرالعین صادقهٔ‌ والوهم کذاب در دل دفع میکرد، و گاه ~~با مقتضای # ~~سخت گیری عشق بهانهآ ملمع «الخبیر یحتمل الصدق والکذب»2 پیش می آوردم و ~~به هرحال # ~~خویش را چون گوی عنبر دست خویش سرگردان نمی کردم و بهسان پیکر مجمر دود ~~دل # ~~سوخته بیرون نمیدادم تا آن زمان که نقش شکل زیبای او را در چشم جهانبین ~~من گذرانیدی # ~~و مثال رخسار دلگشای او را بر ورق ضمیر من نقش کردی، و هنوز بدین نیز ~~دل از دست # ~~نمیرفت که شهادت رؤیا نیز بدین مقرون گشت، بدین موجب اتش در خرمن عشق ~~من افتاد # ~~و دل بضاعت صبر را بر باد داد، علت بیداری عشق که در مقام علاج آن ~~ابوعلی سینا از غایت # ~~حیرت و فکرت چون عین عشق دهان باز ماند، بر تن مستولی شد و دود بی ~~یایان شوق که در # ~~دفع سوء مزاج آن رای پیر بقراط5 چون خردسالان راه تدبیر صائب کم کند، ~~خوی طبیعی را از # ~~جادهٔ‌ استقامت بگردانید، جز یاد او را مرا همدمی و جز غم او ms254 را مرا ~~محرمی نیست، در هرچه # ~~نگاه میکنم جز نقش روی راحتبخش او نمیبینم و برای استماع هر آوازی که ~~گوش می کنم # ~~جز ذکر عشق و نام او گمان نمیبرم: PageV01P253 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0254.png) # ان کان قد نأت الدیار و بیننا شط المزار و قد نأی عن ناظری # فخیاله فی مضجعی وحدیثه فی مسمعی و محله فی خاطری # چو شانه باد زبانم شکافته صد جایز یاد روی تو گر کم کنم سر مویی # چو چشم از رخ تو دور ماند بادا کور که تا نظر نکند بی تو در دگر رویی # ز شوق می برود جان آن اسیر بهلب صبا کجا که رساند ز بوستان بویی # ~~تا من میوهآ وصال از گلشن جمال او نچینم و آن عارض چون گلبرگ طری را به ~~چشم سر # ~~نبینم، روزگار بی سر و سامان خود را فراهمی و سرانجامی نیابم، توقف جز ~~سبب تلف و هلاک # ~~و تأخیر جز کاهندهآ جان غمناک نیست، گاه عشق گریبان جان گرفته می گوید: ~~هنگام آن آمده # ~~است که نشیمن سکون و سلوت را بهآتش سینه بسوزی و گاه شوق دل را موی ~~کشان # ~~نصیحت می کند: وقت آن رسیده که بهآب دو دیده دفتر دانایی را پاک بشویی، ~~آن دو توبه # ~~شکن سیاهنامه دل تنگ را چون طرهٔ‌ یار در هم شکستند و آن دو جادوگر دود ~~افکن دیدهآ # ~~روشن ضمیر را از مطالعهٔ‌ نامهآ نصایح سعادت نمای نیکو دامان بربستند. ~~للمؤلف: # یقولون لی ثب و اسل عمن یحبه فقلت هم هذا أشد من الذنب # سلوت ولکن عن سلوی عن الهوی وتب ولکن عن المتابی2 عن الحب # این وفا نیست که بی دوست چنین خرسندم ### | خیز تا در طلبش بار سفر بربندم # ~~کشور گیر بر بارهآ مسافرت تنگ بربست و جام عشرت را بر سنگ بشکست و ~~بهموافقت # ~~وزیر عزم سراندیپ درست گردانید، مؤلف گوید: # بهامید وصال آن روی ماه دو منزل را یکی می کرد در ms255 راه # ~~و با دلی چون لاله سوخته و با جگری مانند پیالهآ خون گشته پدر مهربان ~~را وداع کرده و # ~~داغ جدایی را بر دل او نهاد. و پدر مشفق بر فراق فرزند دلبند خویش چون ~~خون از دیده # ~~بگشاد و از سوز هجران آههای گرم و دمهای سرد برآورد، و چون سایه چند ~~میل در پی آن PageV01P254 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0255.png) # ~~مردم دیده دویده و بهسان زر نثار در میان خاک غلتیده، از تاب آتش فراق ~~خون در تنش بر # ~~صفت رویین خشک گشت و بهالتهاب زمانهآ شوق از خون دل دیدهاش از اب دانهآ ~~انار پر شد: # لو لا الدموع و فیضهن لأ حرقت أرض الوداع حرارة الأکباد # و کشورگیر بر سمند عزیمت سوار شد و به موافقت وزیر روی بهسوی سراندیپ ~~نهاد، در # ~~وقتی که یوسف زرین پیکر آفتاب در منزل دلو رسیده بود و ابر بهمن بهسان ~~دیدهآ یعقوب گهربار # ~~گشته و آب چشمها مانند دیدههای بتان صور از حرکت بازمانده، و فراش هوا ~~در صحرا و # ~~بیابان بساط حریر سپید گسترده، و هر برکه و غدیر یرآب نهالین سکندر ~~آهنین شده، شعر: # لیس1 الشتاء من الجلید جلودا وکسا الزمان من البرود برودا # و مشاطهآ طبیعت در اطراف و اکناف عالم کافور بیزی کرده و بردابرد سپاه ~~تیرماه تنهایی # ~~حیوانات را چون برگ بید در لرزه افکنده، از غایت برودت هوا جرم سیماب ~~چون سیم # ~~گداخته در آب منعقد می گشت، و آب در عروق اشجار مانند کافور میبست، و ~~مرغان آب # ~~بههزار آرزو می خواستند تا آشیان ایشان از کورهآ آتش برق شرر بردارد و ~~ماهیان بحر از دل و # ~~جان تمنا می بردند که مسکن و موطن خویش سمندر آسا در آتشکدههای اثیر ~~اثر سازند، آفتاب # ~~از بیم شدت سرما قاقم و سنجاب سحاب بر خود می کشید، ابر از غایت سردی ~~هوا کانون برق # ~~را یک زمان از پیش دور نمی کرد. مؤلف گوید: # ز ms256 برق پیش خود آتش چرا همی دارد نیافت ابر گر از سردی هوا سرما # هنوز نامده بیرون ز چشم قطرهآ اشکز یاد بسته همی شد چو لؤلؤ لالا # شگفت نیست که چون لعل آتشین بندد اگر زبانهآ آتش رود بهسوی هوا # سپاه بهمن ماه سواران دریا جوش حباب را بهتیغ آبدار برق مانند لشکر فرعون ~~غریق بحر # ~~فنا گردانیده و از مهابت بردابرد افواج وی آبهای روان چون خاک بر جای ~~مانده. از تأثیر باد # ~~اسفندیارمذ دندانهای شکوفه فرو افتاده، و چشمهای چمن بر آب خویش ~~نمانده، و ترهای ابر # ~~خون عاشقان جویها بر زمین روان کرده و زلف پر تاب سنبل و شمشاد مانند ~~جوی اصلح در # ~~سرما فرو ریخته، اکسیریان کامل صناعت حریفی از پولاد سبز سبزه نقره ~~بنای میساختند و # ~~بهزهق معقود ژاله اوراق درختان را چون دینارهای زرین می کردند. آتش ~~مانند برگ بید هنگام PageV01P255 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0256.png) # ~~هبوب صرصر بر خویش میلرزید و سمور و سنجاب را چون خار پشت موی بر تن # ~~می خاست. تنهای درختان که حلل استبرق و حریر پوشیده بودند بر مثال ~~قامتهای آدمیان در # ~~رستاخیز برهنه مانده و راههای مسلوک از تراکم برق بر صفت پل صراط ~~عسرالسلوک شده، # ~~آب اسفندیار آسا رویین تن گشته بود. تأثیر باران کمان رستم را از خویش ~~دفع کرده آمد، زمین # ~~بر طریق متظلمان جامهٔ‌ کاغذ پوشیده تا از دست لگدکوب کرهآ زمهریر قصهآ ~~نیاز رفع کند. زبان # ~~بلبل خوش الحان که در هر شعبه از نای گلو هزار نوای جان بر در بسراییدی ~~خون زبان شمع # ~~در لکن الکن مانده استیلای زاغ سیاه روی بر سواد باغ هزار دستان سرای ~~را مانند مطرب پر از # ~~نواخت سرود بیکار داشته، کشورگیر چنین وقت دشوار و زمان صعب ابر کردار ~~کوه و بیابان # ~~در مینوشت و در سرعت سیر وهم تیزرو را بهصد فرسنگ عقب می گذاشت. بر ~~امید لقای گل # ~~رخسار محبوب، هوای خزان را ms257 هزار بار خوشتر از موسم فرخنده بهار میدانست ~~و سالک # ~~پرمهالک را که از کثرت برف و ژاله چون نهنگ سخت و ناهموار شده نرمتر از ~~مفرش دیبا و # ~~پرنیان تصور می کرد، بیت: # مغیلان چیست تا حاجی عنان از کعبه بر پیچد ### | خسک در راه مشتاقان بساط پرنیان باشد # و کم قد سار فی الأرض وکم ذالله الوعر وبهماء کمثل البحر یرقاع اله السفر # ..........................کأن الشد والحل له من دهره نصر # آتش سوز سینه چنان زبانه میزد که مزاج تیرماه را خاصیت هوای تابستان ~~میداد، # ~~از تصاعد آبهای آتشین وش کرهآ زمهریر گرمتر از کرهآ اثیر میشد در همگی ~~اوقات روز به گرم # ~~روی با زردهآ خورشید همعنانی کردی و در جملگی ساعات در قطع منازل بر ~~پیکر ماه سبقت # ~~جستی. موکل عشق گریبان جانش چنان درمی کشید که بههنگام سیر راه را از ~~چاه فرق نمی کرد # ~~و میان کوه و بیابان امتیاز و تفرقه میسر نمی گشت، بیت: # هوای کعبه چنان میدواندم به نشاط که خارهای مغیلان حریر میآید # تا آن زمان که بعد تحمل رنجهای بسیار و دیدن مشقتهای بیشمار نزدیک ~~سراندیپ # ~~رسیده بهقرب کعبهٔ‌ مقصود و قبلهآ مطلوب که در تمنای دیدار دولت بخش آن ~~چندین هزار PageV01P256 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0257.png) # ~~اخطار متحمل شده، و هر روز در طلب دریاهای فنا را سیاحی کرده و در ~~بیابانهای پربلا # ~~سیاحی نموده بهاقامت مراسم سجدهآ شکر سر بر خاک نهاد و زبان بهثنا و ~~سپاس ایزدی بگشاد # ~~و گفت: # «المنة لله »1 که یس از شدت بسیار در کعبهآ مقصود سلامت برسیدم # بعده، وزیر را فرمود تا در زی اهل تجارت درون سراندیپ رود و چیزی از عقود ~~ثمین # ~~جواهر برابر بروز دادن آن جواهر قیمتی را سبب بهدست آوردن آن گوهر بی ~~بها تصور کند، و # ~~از احوال و اخبار تفتیش و تفحص به سزا واجب نبیند، و چون او را پیش ملک ~~آرای برند چنان # ~~باز نماید ms258 که بازرگانی از شهر دور رسیده است، و نفایس بری و بحری که ~~چشم سیاحان عالم # ~~گرد مثل آن ندیده، و هیچ جای نشان نداده، و هیچ گوشی شبیه و نظیر آن را ~~در قرنها نشنیده، # ~~برابر آورده و برای حصول شرف پای بوس وسیلت و ذریعت ساخته، و من کس ~~اویم برای # ~~طلب اجازت آمدهام و او را منتظر گذاشته، دو دید او راه راست که کی این ~~خبر روح پرور بدو # ~~برسانم و کی گوهر این مطلوب در دامن او نهم: # منتظران را بهلب آمد نفس ای ز تو فریاد، تو فریاد رس # روز دیگر وزیر با یک عقد و نفایس دیگر درون سراندیپ رفت و آن عقدی بود # ~~از مروارید و لعل ترتیب کرده و درون آن یک یاقوت ترکیب داده تو گفتی ~~عقد ثریا از درج # ~~آسمان بر زمین آوردهاند، با خود جوهریان تقدیر از دیگر کهربای شب افروز ~~کواکب عقدی را # ~~منظم گردانیده اقتران لعل و مروارید آن با یکدیگر از قران مریخ با زهره ~~حکایت میکرد، و # ~~لمعان یاقوت شمسه در اثنای آن از طلوع آفتاب جهانتاب نشان میداد. ~~نظارگیان چون نیم # ~~شب در جواهر نجوم پیکر او دیدند از زمین تا آسمان فرق نمی کردند و هر ~~گاه که بر یاقوت # ~~شمسهآ آن نظری انداختند، به تعدد خورشید منیر اعتراف می نمودند، پرتو ~~ان شبهای سیاه را # ~~چون روز روشن می گردانید و چشمهای تاریک نابینا را مانند چشمهآ مهر ~~منیر جهان... # ~~می گردانید، با آن عقد بر در قصر ملک آرای بایستاد و صورت حال خویش به ~~عبارتی که اثر # ~~قبول بر صفحات آن زودتری ظاهر گرداند و گوهر مقصود در حقهآ سر به مهر ~~توقف و تأخیر # ~~نماند باز نمود، و ملک آرای مثال داد تا وزیر را بهآن عقد و نفایس دیگر ~~در مقام خدمت # ~~بایستادند و مراسم زمین بوس چنانکه آیین و معتاد مجالس سلاطین است ~~بهتقدیم رسانید. PageV01P257 # ![image ms259 filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0258.png) # ~~ملک آرای او را نزدیک خویش طلبید و آن عقد و نفایس را به عین رضا و ~~قبول منظور گردانید # ~~و با وزیر گفت «من ای السعوب یخارک و فی ای السعاب و حارک): # بس کرد عنان گران چو مرکز فرمود سبک خطاب موجز # گفتا چه کسی و چیست نامت اصلت ز کجا، کجا مقامت # وزیر جواب این بهلفظ گوهربار و تقریر شکر آثار مشتمل بهانواع محاسن ادب و ~~متضمن # ~~اصناف لطایف و غرایب بهادا رسانید. ملک آرا را از غرایب و لطایف جواهر ~~خدمتی و حسن # ~~نظام لآلی الفاظ او شگفتی فراوان حاصل آمد و جواهر خدمتی را در سینهآ ~~خزینه و درر کلمات # ~~او را در خزبنهٔ‌ سینه جای داد و صحیفهٔ‌ اعمال او را به کرم عمیم و ~~رعایت جسیم زیب و زینتی # ~~هرچه فراوانتر ارزانی داشت، و رقم نوارش و اصطناع بر لوح احوال او ~~بنگاشت، و مثال داد تا # ~~آن بازرگانان را که از جهت او این خدمتی نفیس بر سبیل نمودار آورده است ~~بهدر سرای او # ~~حاضر کنند تا نفایسی که دارد در نظر همایونش بگذارد و جانب اعزاز و ~~اکرام و اجابت مرام # ~~او بر وفق ارادت مرعی ماند. وزیر بازگشت و بر کشور گیر آمد. # کشورگیر به اسماع این حدیث مستبشر و شادمان شد، تو گفتی فقیری بینوا را ~~پای # ~~در گنجی فرو رفته است، و مریضی ضعیف دل را مفرح یاقوت بهدست آمده و یا ~~سوختهآ آتش # ~~تشنگی بر سر چشمهآ آب حیات رسیده و بلبلی سر کوفتهآ باد خزان بشارت ~~مقدم بهار از مبشر # ~~نسیم باد صبا شنیده و کشورگیر وزیر را بفرمود تا جملگی غرایب و نفایس ~~را ترتیب کند تا # ~~روز دیگر به واسطهآ آن ملاقات جان پروران گهر کان حسن و زیبایی دریابد ~~و دل را که از تاب # ~~آتش فراق کباب شده است به آب زلال دیدار او تسکینی بخشد. روز دیگر ~~کشورگیر حلهای # ~~گرانمایه ms260 مرصع و مکلل بهجواهر قیمتی از هرگونه بردست گرفت، مرواریدهای ~~آبدار که تا # ~~دایهآ سحاب نهانی اول یتیم را در مهد صدف میپرورد و از حضیض خردی بهاوج ~~بزرگی # ~~میرساند، هرکس شبیه آن ندیده است و نظیر آن از غواصان دریا بصارت ~~نشنیده، جوهری # ~~فلک هر حبه را از آن حبة القلب بها در میان آورده و از غیرت مردانهآ ~~نور گستران در خرمن ماه # ~~شب چهارده آتش زده، و رضوان برای زینت نو عروسان تخت هشت بهشت بهجان ~~بها # ~~طلبیده، ابر نیسان برای دفع آسیب چشم بد خویشتن را بر آتش برف صد هزار ~~بار سپند کرده، # ~~چون بر روی بساط برای نظر نظارگیان نثارش اتفاق افتادی، تو گفتی جرم ~~زمین کثیف قابل PageV01P258 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0259.png) # ~~عکس سپهر لطیف گشتاسپ و یا خود دست تقدیر جواهر زواهر کواکب را از بحر ~~اخضر # ~~آسمان بر بساط زمین بسیط نثار کرده، یتیمی که گوهر عفت در دامن ذلیلان ~~نهد، لالهآ گوش # ~~سفته که صد هزار آزاد آن را بندهآ درم خریدهآ خویش کردهاند، آن کره ~~نقره خنگ دریای که # ~~برای بستن او جز از تاج خسروان جهان گشای آخر نپردازند، و برای جولان ~~این جز از کف # ~~دست پادشاهان بحر نوال میدان نسازند، و نازنینان چین و خطا حلقه بهگوش ~~جان حسن و # ~~جمال او شده دلربایان ملک سند از غایت عزت بر سینهٔ‌ خویش جای داده، ~~یوسفیست که تا # ~~آن کنار ابر که از یشت او چکیده است جدا گشته، و در ظلمت چاه ژرف بحر ~~افتاده ابر با صد # ~~هزار نالهآ زار یعقوب آسا شکلهای گوهر از دیده فرو ریخته چشمهاش از ~~گریه بسیار سفید # ~~شده، و از آن زمان باز که از شکم مادر بیرون رفته است در صدف خود را بر ~~خاک حسرت و # ~~ضجرت زده در مفارقت او سینه چاک کرده و یک روز آب خوش نخورده، گاه بی ~~گناه مانند # ~~ظالمان سینه اش می شکافند و ms261 گاه بی جرمی چون طراران در شاهراه می کنند. ~~دیدهآ آبدار یعقوب # ~~را نظری است بی نظیر و پیکر درخشان زهرهٔ‌ زهرا اشهی است دلیذیر، نشو و ~~نمایش از ادرار # ~~ابر بهار حاصل گشته، آب رویش از حسن جواهر بحر و بر، روی آب آمده، گاه ~~چون هاروت # ~~و ماروت در گوشها سرنگونش آویزند، و گاه بر آیین جمشید بر سریر زرین ~~جای او سازند. # ~~عجب سفیده مهرهای است که آواز او در گوش هیچ آفریده نرسیده است. غریب ~~گوی ثمینی # ~~که در همه حال ضربت هیچ چوگانی نچشیده هم خضر مثال سیاحی بحر بیکران را ~~پیشه # ~~ساخته، و هم در سیاحت بر تقبل و اقتدار بشکند و جهانگرد کرده زادگان را ~~مدام در دکان قرار # ~~و آرام او صاحب عزلت نی، اما در گوشها مقام لاله و یاقوتهای رمانی که ~~از غیرت رنگ # ~~صافیش دل نار خون شده و آتش خجلتاش پاک بسوخته، و از شرم پرتو و فروغ ~~پیکر نورانی # ~~او جرم آتش در نهانخانهٔ‌ مسک مختفی گشته، مادر مهربان خورشید تابان در ~~مهد کان به صد # ~~خون دل پرورش داده، و کوه با چندان سنگدلی درون سینهآ خویش با صد هزار ~~محبت و ناز # ~~نگاه داشته آتشی است که بر خلاف اقتضای طبع منجمد گشته است. معطرات ~~بادهای ارغوانی # ~~از تآثیر بادهای خزانی بسته، شمعی است جهان افروز که از عکس نور و ضیای ~~آن در شب # ~~تاریک کور مادرزاد تار باریک یرنیان در سوراخ سوزن کشد و لمعان آن ~~حربای نصرانی سیرت # ~~را چون طلوع آفتاب از بستر خواب بیدار گرداند. اگر در تاریکی چاه همدم ~~یوسف بودی # ~~چشمش در انتظار چشمهٔ‌ یرنور خورشید ستارهٔ‌ اشک در دامن فرو ریختی، و ~~اگر اسکندر # ~~عالم گیر که بهطلب آب حیات از جرم روشن او در ظلمات شعله پرداختی، ~~پردهآ ظلمت PageV01P259 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0260.png) # ~~از چهرهٔ‌ جهانبخش چشمهٔ‌ آب حیوان تا روز نشور مرتفع ماندی، گاه چون ~~اصحاب کهف ms262 # ~~درون خانهآ سنگین کان نان داشتی، و گاه مانند ناقهآ صالح از دل تنگ سنگ ~~بر او می جهید. # ~~اگرچه مانند آتش در قلعهآ سنگین کوه حصاری گشته هم از تیغ تیز آفتاب ~~امان نیافته و از سر # ~~تا پا شهید آسا غریق خون شده، و هرچند خازن کوه در درج سر بهمهر کرده ~~از دست تعرض # ~~طالبان محافظت نموده، عاقبت بهسان راز دل مستان جام مدام در صحرا ~~افتاده. اگر صد بار در # ~~زندان نار جهنم شرار افکند چون ابراهیم خلیل آثار آیهآ «ینار کونی ~~برد»1 بر احوال أو مشاهده و # ~~معاینه کنند و اگر در سواد شب بهسوی فضای هوا انداز زند بهظهور انجاز ~~وعدهآ «وإذا النجوم # ~~آنکدرت )»3 حکم قاطع واجب بیند، ز آه کشتی است تافته که از هیچ آبی ~~فروغ او فرو نمیرد، # ~~آفتابی است نور گستر که از غبار کسوت رخسارش هر گز تغییر نیذیرد و ~~زمردهای سبز ریحانی # ~~که در نظارهٔ‌ آن چشم بینندگان حیران میماند و مردم دیده از مشاهدهآ ~~لطافت آن انگشت # ~~تعجب بهدندان می گزیدند، دیدهٔ‌ مردم چون در سبزهٔ‌ دلگشایش نظر ~~میانداخت به ازدیاد قوت # ~~باصره «اثر: الخضرة تجلو مرارة العیون اذ صعایت»، به چشم خویش معاینه ~~می کرد و یک لحظه از # ~~تماشای روح افزای آن چشم برنمیتوانست گرفت. عجب سبزه که پردهآ سفید ~~کوری بر در # ~~خانهٔ‌ چشم افعی بندد و از صدمت سیاه خزان طراوت رنگ ترش فتور و نقصان ~~نیذیرد، آسمان # ~~است که از اجزای خاک بر روی زمین پیدا آمده است، طوطی است که از نفس ~~سنگین کان # ~~برون جسته رنگ سبز و ترش در هر چهار فصل ریگ آب سبزه پوشید. از شرم ~~نضارت آن در # ~~لرزه و تاب با دیگر تحف و طرف و غرایب و نفایس بری و بحری که قلم ~~گوهربار وصاف # ~~از تحریر سطری از اوصاف آن عاجز و قاصر مانده، و نقش بند طبیعت از ~~ابداع وایجاد امثال ms263 و # ~~اشباه آن چون نقش شادروان بهغایت عجز و اضطرار از ضعف حال خویش بیند ~~درون # ~~سراندیپ رفت. چون ملک آرای را از وصول کشورگیر خبر کردند فرمان داد تا ~~او را با آن # ~~خدمتیات نفیس در مجلس او حاضر آوردند، شعر: # سماء صاعها الدهر وقد طاف بها التبر یحال اللولوء الرطب نجوما مالها بدر # و اما برقها الیاقوت لکن باله ذغر بمیل الحلی فی أقطارها والجوهر العمر # إلی من وجهه بدر و من راحته بحر و من جدوله مدالوری لیس له جزر ~~PageV01P260 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0261.png) # هواللیث هو الغیث هوالفجر هو الذخر # ملی آرای چون کمال حسن و غایت زیبایی در سیمای او معاینه دید چشمش از ~~نظارهٔ‌ # ~~نفائس خدمتیات باز ایستاد و همین در شکل و شمایل دلفریب او نظر می کرد ~~و یک لحظه # ~~دیده از دیدار عالم افروز او برنمی گرفت و می گفت: # به فلک میرود از روی چو خورشید تو نور ### | «قل هو اللهأحد »1 چشم بد از روی تو دور # آدمی چون تو در آفاق نشان نتوان داد ### | ملک جنت فردوس نباشد چو تو حور # خود در نظارهآ آن بتان شمع طراز با دلی پرآتش چون شعله همه تن چشم گشت، و ~~در # ~~لذت نعمت ملاقات محبوب که در طلب آن سودا تاج خورشید پیکر سلطنت از سر ~~نهاده و # ~~پای از تخت بلندپایهٔ‌ مملکت بازکشیده و کاسهای تلخ مفارقت عزیزان تجرع ~~نموده که اگر # ~~در کام کوه گران سنگ جرعهآ از آن ریزند مانند سنگ آسیا تا روز «وتکون ~~الجبال کالعهن # ~~آلمنفوش چم»2 از غایت مدهوش و سرگردان ماند و اگر قطرهای از آن در دهان ~~زمین پای بر # ~~جای کند مانند جام بادهٔ‌ نامداران سیهر شیشه رنگ بی قراری و بی آرامی ~~صورت حال او شود. # ~~چنان مشغول و مستغرق گشت که عنان صبر و سکون از دست بداد و از مطالعهآ ~~آن آفتاب # ~~فلک لطافت سایه مثال بر زمین افتاد. وزیر چون ms264 دید که نزدیک شد تا پردهآ ~~این راز دریده شود # ~~و هرکسی بر مکنون ضمیر او استدلال کند پیش ملک آرای چنان به مؤقف عرض ~~رسانید که # ~~خداوند ما که در ربقهآ بندگی این حضرت درآورده است و داغ عبودیت این ~~درگاه را بر جبین # ~~جان نهاده چند روز شد که بهسبب احتمال شدائد سفر اثر ضعف در قوای او ~~راه یافته است و # ~~به علت دوار فلک آسا مبتلا گشته اگر فرمان صادر شود این زمان او را باز ~~گردانیده فردا در مقام # ~~خدمت آورده شود. ملک آرای بعد از قبول خدمتیات بفرمود تا او را در ~~منزلی منزه و دلگشای # ~~و مقامی وسیع و روح افزا بردند، چون دلش ایت قرار و سکون برخواند در ~~حالت نافراهم خود # ~~متحیر ماند. مؤلف گوید: PageV01P261 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0262.png) # من همی خواهم بسی عشقش نهان کردن و لیک # اشک بر رویم گواهی میدهد تدبیر چیست # خلیلی هل یخفی هواها و قد غدت علی شهود ادمعی و سقامی # وزیر را پرسید: نباید که راز من چون باده از ساغر صافی نامستور گشته باشد ~~و در زمان # ~~بیهوشی که در دیدهآ عقل میل غزل میکشد مردمان صحیفهآ سویدای دل مرا ~~فروخوانده و این # ~~معنی خالی از ضرری نتواند بود. وزیر گفت: دل از دست مده که این راز ~~هنوز چون گل در # ~~پردهآ غنچه مستور است، و چون دل در درج سینه مختفی و کیفیت تمهید مراسم ~~عذر که # ~~به باعثهآ کمال کفایت و وفور دلسوزی و فرط نیکخواهی به اظهار رسانید، و ~~ذکر تمکین این در # ~~قلوب مستمعان مجلس آرای مبین و مشرح تقریر کرد، کشورگیر آستین محمدت ~~فراوان بر # ~~روی او افشاند و زمانی بر روزگار مخالف و حال ناسرانجام خویش کواکب ~~سیارهآ اشک بر # ~~رخسار ماه پیکر نثار کرد. للمؤلف: # کان غماما1 هاطلا فی عیونه وفی قلبه نار الجحیم توقد # روز دیگر ملک آرای مجلس انس را ترتیب و تزیین داده بود ms265 و با چند نفر از ~~محرمان راز # ~~خلوت خاص گزیده درج یاقوتین لب به کالبد سخن چون در آبدار بگشاد، و با ~~ایشان آغاز کرد # ~~که دوش جوانی خوب روی و رعنا و شخصی مطبوع و زیبا، تو گویی قبای کمال ~~حسن و # ~~زیبایی بر بالای او دوختهاند، و قلاده فرط ظرافت و رعنایی برای چند ~~وجود او ساخته تعویذ # ~~دفع دیدهآ بد، جز بر گردن او نزیبد و حرز آسیب چشم زخم جز بر بازوی او ~~نشاید. چشمهٔ‌ # ~~حیوان در نمکدان دهانش ینهان و دو سلک لآلی دندان بهسان خوشهآ پروین در ~~بستان روی # ~~چون ماهش پیدا، خط سبزش مانند خضر بر لب آب حیات رسیده، قامت معتدلش ~~بهسان سرو # ~~به خورشید بارور گشته، بر ما بهرسم تجارت آمده بود و جواهر قیمتی و ~~دیگر تحف و طرف # ~~که مثل آن خود در خزانهآ سلاطین فلک تمکین و خسروان سکندر آیین نشان ~~ندهند، نه نقاش # ~~خرد نظیر آن در کارخانهآ خیال نقش تواند بست و نه صورت گر وهم شبیه آن ~~بر صحیفهٔ‌ # ~~امکان تواند نگاشت. مگر خزاین قارون را خاک برانداخته است یا گنج باد ~~آورد را زمانه ظاهر # ~~گردانیده، هر قطعه از آن خراج کشوری و عبرت اقلیمی تواند بود آورده، ~~اما بهانوار عقل راهبر PageV01P262 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0263.png) # ~~و اضواء فراست صواب اثر چنان روشن میشود که آن گوهر از تاج سلطنت ~~شهریاری و آن # ~~ماه انور از سیهر مملکت تاجداری است، چه هرچند مردم در صحایف اقوال و ~~افعال او # ~~به چشم انصاف تصفح نمینماید جز محافل جلال قدر و عظمت نفس و آثار دلایل ~~او همت و # ~~طهارت عرق و شرف نسب و عز جست معاینه نمی کند و بههیچ وجه ذرهای از ~~خصایل اهل # ~~تجارت در احوال او نمیبیند: # فلو کتموا أنسابهم لعرفتهم وجوه وفعل مشاهد کل مشهد # آثار پیشانی سروری او بر او گواهی میدهد و محاسن اقوال و افعال صحایف ~~مهتری او # ~~به ms266 آواز بلند می خواند و بر هر یک از ارباب کیاست و اصحاب دراست پوشیده ~~نمانده است اگر # ~~در قیمتی را در درج چوبین شکسته در بازار «من یزید) ارند، جوهریان کامل ~~صناعت بهسبب # ~~مصاحبت درج نامناسب آن را در سلک مهرههای کم بها منسلک گردانند، و ~~همچنین اگر قومی # ~~خس مهره را در درج بیش بها در نظر ایشان عرض کنند بهباعثهٔ‌ قوت تمیز و ~~تفرقه حبه در # ~~ثمین خس مهره نیفزایند و هر دو جنس را در یک شماره بگیرند «وأولی ~~البصایر یعرفون حقایق # ~~الاشیاء لایخفی علیهم حالها و کثره وضع العظیم لدیهم او ان یفوز یرفعه ~~سهالها»2، و تا بر غور این کار # ~~مشکل وقوف حاصل نشود و میان بلور سرخ رنگ داده و یاقوت احمر امتیازی ~~ظاهر نگردد، # ~~مرا از دست فکرت نجاتی نخواهد بود و خاطر من در این اندیشه یک زمان ~~نخواهد آسود. # ~~یکی از محرمان مجلس بر پای خاست و گفت: سالها است که صورتگران کامل و ~~نقش گزاران # ~~ماهر در هر شهری نامزد میشوند و صورت سر پادشاهی و پادشاهزاده بر روی ~~کاغذی # ~~مینگارند و میفرستند. چنان که4 تفرقه میان دو صورت جز بهفضیلت نطق که ~~یکی از خواص # ~~انسان است هیچ عاقلی را صورت نمیبندد و چشم پیش از آن که بر حقیقت و ~~ماهیت او # ~~وقوفی حاصل گرداند، طریق امتیاز کم می کند. فرمان باشد آن صور را از ~~خزانه بیرون کشند و # ~~برای استکشاف غوامض حال مجهول و استخراج بواطن کار مبهم با صورت این ~~تاجر مقابل # ~~کنند تا مادهآ شبهت و نزاع کلی منقطع گردد و از مزاحمت این سودا دل را ~~فراغی تمام حاصل # ~~آید. این سخن بعد امعان بصر فکرت و ایقان بصیرت در دل ملک آرای محل ~~قبول یافت و # ~~بهراه صواب و سداد نزدیکتر دید و گفت اصبت فلزم: PageV01P263 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0264.png) # در این سخن سخنی در نمیتوان افزود # و بهاتمام آن عزیمت مثال داد ms267 چون با صورت کشورگیر مقابل داشتند یکی از ~~صورتها # ~~مطابق و موافق آمد چنان که هیچ کس را بههیچ وجه محل منازعت و مخالفت ~~نماند. ملک آرای # ~~به صدق استدلال و قیاس خویش مبتهج و مسرور گشت و با خویش گفت: بهقدر ~~قدرت بشری # ~~و قوت انسانی تتبع و تفحص هرچه تمامتر واجب و لازم است که سبب آمدن آن ~~سرو # ~~سرافراز در این لباس چیست؟ و کدام چیز او را بر ترک ملک و مفارقت وطن ~~مألوف و # ~~احتمال شاق سفر و تبدیل لباس معهود باعث و معرض آمده است؟ تا به مقتضی ~~حال در # ~~ترتیب امور و مصالح خوض نمودهاید و چنانچه وقت تقاضا کند کارها را اساس ~~نهاده شود. # ~~یکی از محرمان بر کشورگیر فرستاد و گفت: تا این نقش بدو بنمایند و ~~عقدهآ مشکل این کار # ~~بگشایند و گویند ملک آرای گفته است هرچند خواهند که آفتاب عالم افروز ~~را در پرده نهان # ~~دارند و با اخفای بوی مشک اذفر توقع کنند آن مطلوب هرگز بهدست نیاید و ~~سعی طالب این # ~~کار همه وقت ضایع ماند. اکنون تو گوهر مقصود از حقهآ سر به مهر در میان ~~آر و رخسار امل را # ~~در حجاب توقف و تأخیر مدار. کشورگیر فرقهٔ‌ صوفیانه در میان آورد و مثل ~~پسته دهان بسته # ~~بگشاد و رازی که بادام آسا در مکمن دل نهان میداشت بر مثال دانههای نار ~~کفیده یکان یکان # ~~به اظهار رسانید و گفت: # تا از صبا حدیث جمالت شنیدهام جان عزیز داده و مهرت خریدهام # در ارزوی وصل تو ای نوبهار حسن ملکی بهباد داده بدینجا رسیدهام # ای پادشاه عالم خوبی زمن مبر کز بهر وصلت از همه عالم بریدهام # سالها است که دل اسیر سلسلهٔ‌ مشکین گیسوی یار شده است و جان سوخته آتش # ~~جهان سوز فراق دلدار گشته، عالم وجود از شوکت و استیلای یزکداران هجران ~~به تاراج رفته و # ~~گوهر شکیبایی از خزینهٔ‌ سینه ms268 بر دست طراران عشق افتاده، از جمالی ~~بهخیالی و از سلامی # ~~بهدشنامی و از نظری بهخبری بهضرورت راضی شدهام، شعر: # بر یاد لبت لعل نگین میبوسم آنم چو بهدست نیست این میبوسم # و از درد فرقت دل از صحبت جان عزیز برگرفته هر روز بهسان صبح صادق از ~~التهاب # ~~باطن دمهای آتشین برمیآرم، و هر شب مانند شام آستین و دامن از قطرات ~~عبرات به گونه # ~~شفق می کنم. در مجلس عیش جز درد درد بیدرمان حصه جام من نه، و از دیوان ~~ارزاق جز PageV01P264 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0265.png) # ~~به راه تیسر و سامانی «علی الاطلاق» بهنام من نه، دل از تلاطم موجهای ~~دریای بی کران غم چون # ~~کشتی نوح نام بینشان و تن از نیرنگسازی زمانه و رنگ بر شکل صورت دیوار ~~قالب پیچان، # ~~شعر # گویی که باز ده خبر از سر2گذشت خویش ### | اینک عیان ببین که عیان از خبر گذشت # از دست هجر یار بهجانم رسید کار ### | هر جملهآ حدیث همین است و سر گذشت # آن محرم بازگشت و بر ملک آرای آمد و در بحر فکرت غریق و در بیابان حیرت # ~~اسرگردان مانده که مثل این سخن انبساط آمیز را پیش بساط ملک آرای چگونه ~~بر زبان آرد و # ~~این قصه را که از هر حرف او بوی خون میآید به کدام عبادت برخواند. ملک ~~آرای چون # ~~استیلای تحیر و غلبهآ تفکر بر حال او ظاهر دید و گفت: بر ناقلان گوهر ~~سخن پوشیده نیست # ~~که هر تیر سخنی که از کمان لب متکلم بیرون جهد از دو حالت بیرون نتواند ~~بود، بعضی چون # ~~تیر قضا و قدر بهصفت صواب و سداد موصوف باشد، و بعضی مانند تیر کودکان ~~نوآموز خطا # ~~و پریشانی بهسان بر ملازم او بود، و مردم دانا و داهی را از مشاهده و ~~استماع هر دو جنس # ~~گریز نیست، تا آنچه راست باشد از منافع و فواید آن بی بهره نماند، و ~~آنچه پریشان و ms269 بر # ~~خطاینداران را چون تیر شکسته در گوشهآ رود نسیان اندازد و برحسب اقتضای ~~حال از کمال # ~~کفایت و حسن درایت در دفع اذیت و منع بلیات برای خود رهبری سازد، و تو ~~را لعل خشیت # ~~و مقام خون نیست چه نص کلام مجید است، «و ما علی الرسول الا البلاغ ~~المبین» محرم آنچه از # ~~زبان کشور گیر شنیده بود بی تغییر و تبدیل پیش ملک آرای به مؤقف عرض ~~رسانید. ملک آرای # ~~را از این حدیث تغییری در مزاج ظاهر شد و از ان مجلس سراسیمه و بی تاب ~~برخاست و # ~~وزیر را طلبید و با وی گفت: رسیدن ان جوان تاجر و آوردن تحف و طرف ~~مشاهده کردی آن # ~~بازرگان نیست پسر یادشاه شهر کلیان است و کشورگیر نام اوست و پیش از ~~این از هرکسی # ~~تبسم اخبار و احوال او کرده بودم و استکشاف مکارم خصال و محاسن ذات و ~~فر و شکوه و # ~~حسن منظر او به واجبی بهجای آورده، اما نظر خبر را بهوسمت اهمال و ~~تقصیر موسوم گردانید PageV01P265 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0266.png) # ~~و عنان داغ تکذیب بر ناصیهٔ‌ سماع نهاد و خصال گزیده و صفات پسندیدهآ ~~او یکی به هزار # ~~مشاهده و معاینه افتاد: # وفستعظم الأخبار قبل لقائه فلما التقینا صفر الخبر الخبر # و از ماجرای حال وزیر را شرف اعلام ارزانی داشت، وزیر سر در گریبان فکرت ~~فروبرد و # ~~مهابت این حال بسیار محکم بر دهان او بنهاد، و بهسبب غلبهآ حیرت در ~~مضمار حسن کفایت # ~~پیاده شده و در لاف که اظهار مظاهرت تدبیر سپهر بیفکند و در آن زمان ~~هیچ جوابی در # ~~ضمیرش فراهم نیامد، و هرچند چون رشتهآ تاب داده بر خویش پیچید سررشتهآ ~~مقصود بهدست # ~~نیاورد. چون روز دیگر وزیر پیش ملک آرای در مؤقف خدمت حاضر گشت ملک ~~آرای گفت: # و اصابة الخلفاء فیما حاولوا مقرونة بلقایة الوزراء # و بر هیچ کس از وضیع و شریف و قوی و ضعیف ms270 پوشیده نمانده است که استقامت ~~امور # ~~مملکت و استدامت مبانی سلطنت را هیچ سببی چون حسن کفایت وزرای آصف روی ~~نیست # ~~و از روی تجربت و راه قیاس به تحقیق پیوسته که استحکام مبانی شهریاری و ~~اعلام جهانداری # ~~را هیچ موجهی مانند تدبیر متین و رای زرین این طبقهآ کرام نه، و اگر ~~لباس ملک پادشاهان # ~~کامکار و خسروان ستوده آثار به طراز رای صائب وزیران کامل عقل و ذهاد ~~مشیران وافر دانش # ~~و ذکاء که در گنجینه اسرار پیش ایشان بگشایند و هنگام حدوث وقایع وقوع ~~حوادث بر کمال # ~~مناصحت و وفور اخلاص ایشان اعتماد نمایند مطرز نباشد عقود امور سلطنت ~~گشته نظام # ~~گردد، و از طوفان نوایب در اساس پادشاهی خللی هرچه فاحشتر راه یابد و ~~زبان گوهربار # ~~رسول علیه السلام که غواص دریای «وما ینطق عن آلهوی (2م إن هو إلا وحی ~~یوحی (3» دست به صدق # ~~این مقال ناطق که «اذا اراد الله بملک خیرا قیض له وزیرا صالحا أن نسی ~~ذکره و ان عمل خیرا فاینآه»3 # ~~تدبیر رفع آن و صحت مفوض برای مشکل گشایی تو گردانیدیم و زمام اتمام ~~این مرام بهدست # ~~کمال درایت تو سپردم: # ذهن تو به یک فکرت ناگاه بداند وهمی که نهان باشد در پردهآ اسرار # روی تو بهیک نظرت دزدیده ببیند ظنی که کمین باشد در خاطر غدار ~~PageV01P266 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0267.png) # چنانچه دانی فکرت شاخی را بر دفع این غم و اندیشه که مرا چون سپند بر آتش ~~نشانده # ~~است و آب حیات مرا مکدر گردانیده، و این خار ناکامی را از راه روزگار ~~من بردار که من در # ~~این فکرت جان گداز تمامت شب مانند شمع سوختهام، و عناب آسا رخسار را ~~بهخون دل # ~~شسته. وزیر گفت: جای آن است که ذات همایون را انقسام خاطر روی دهد و ~~دهان از خورد # ~~و چشم از خواب باز دارد، چه نفسی را که چشم آفتاب جهانبین سایهٔ‌ آن ~~ندیده باشد و ms271 در # ~~سراپردهآ رخصت او قدم خاصگیان نسیم صبا نرسیده در معرض این چنین تهمتی ~~دارند، و این # ~~چنین عرضی پاک را که چون جوهر روح از شوایب جمهور عیوب مصفی و مطهر ~~است، در # ~~لباس بدنامی عرض دهند بندگان مخلص و برکشیدگان درگاه این معنی را بههیچ ~~نوع احتمال # ~~نتوانند کرد و جامهای عزیز و کرائم اموال خود را در مقابلهآ ازالت این ~~عیب و دفع این وصمت # ~~از ذره حقیرتر تصور کنند. اما بنده را به باعثهآ خلوص ضمیر عریضه فراهم ~~میآید، اگر رای # ~~اعلی به ایراد آن فرمان دهد باز نماید. ملک آرای پرسید چیست، گفت تا دل ~~کشورگیر را آتش # ~~محبت نسوخته است در ترک جان و ملک که سختی این کار بهبداهت عقلی پوشیده ~~نمانده # ~~است اقدام ننموده، اما چون در لباس اهل تجارت که دست زمانه گوهر امن و ~~امان را در دامن # ~~وجود ایشان ننهاده است و قلم قاضی عقل و شرع بی موجبی تأملات ایشان ~~فتوی نداده است # ~~رسیده است، دفع او را وجهی باید اندیشید که سبب حصول نیکنامی و موجب ~~ازالت بدنامی # ~~گردد. ملک آرای پرسید، که چیست آن گفت فرمان شود تا خاتمی که از دست ~~شهریار مغفور # ~~و یدر مرحوم شما بهوقت جدال و زمان محاربت با پادشاه سراندیپ بیفتاده ~~است و شاه ماران # ~~آن را فروبرده و چون مهره در درج وجود خویش پنهان کرده بیارد، و معلوم ~~است که طلب آن # ~~ختم امری عظیم و کاری شگرف است که طالب آن چون طالب تخت سلیمان و نگین ~~مهر # ~~درفشان بود تا اگر صد هزار سال در تمنای ادراک آن مقصود سعی پیوندد سپس ~~چون شویندهآ # ~~گلیم سیاه برای سفیدی بهآب روان و جویندهآ سیرت هدایت از طبیعت شیطان ~~بههمه وقت # ~~ضایع و باطل باشد، و هر که سررشتهٔ‌ مراد او را بهدست نیاید و ندامت ~~ابدی و خسروان # ~~سرمدی روی دهد، و قیاس این است که کشورگیر ms272 را ایام غم هم در این کار ~~بهنهایت انجامد و # ~~جانش هم در این شغل از مسکن مألوف تن جدا شود. ملک آرای گفت: این تدبیر ~~بس # ~~پسندیده و این حیلت بهغایت درخور است و صواب و صلاح را «من کل الوجوه»1 ~~مشتمل نیل PageV01P267 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0268.png) # ~~مطالب و ادراک مآرب را بی شبهت مقتضی هم بر این جمله این پیغام بدو ~~تبلیغ کن و این # ~~مقصود با وی بهاظهار رسان تا بهزودی در طلب آن شتابد و خاطر من از تفکر ~~خوف ظهور و # ~~صمت به کلی خلاص یابد. وزیر بازگشت بر کشور گیر رفت و آن پیغام به ~~عبارتی هرچه # ~~شافیتر و تقریری هرچه مفیدتر بهادا رسانید. کشورگیر گفت: هرچه فرمان ~~است آن را به قدر # ~~قدرت و امکان انقیاد و امتثال نمودنی ست و راه صدق و اتحاد هواخواهی ~~خامه مثال # ~~بهسر پیمودنی: # بندگان را نه گریز است ز حکمش نه گزیر ### | چه کنند ار بکشد ور بنوازد خدمند # تا اگر در آتش سوزنده رفتن حکم کید خویشتن را مانند پروانه در ماندهام و ~~جان عزیز را # ~~فدا سازم و اگر سر طلبد گردن از این اشارت بر نتابم و بهدست خویشتن در ~~پای او نثار کنم: # کاشکی در عشق او صد جان همی بودی مرا ### | تا چو بستاند یکی جانی دگر پیش آورم # و این کار هرچند طایفهای را که دلهای سنگین ایشان از آتش عشق داغی و از ~~تیغ شوق # ~~زخمی ندارد غریب و عجیب نماید، اما ما عاشقان سرانداز و مشتاقان جان ~~باز این را کاری # ~~سهل شمارند و اگر فی المثل صد هزار جان در تن باشد برای یک رضای دلدار ~~به یک اشارت # ~~بر همه در میان ارند و حیات جاودانی خویش در این تصور کنند، و هنوز ~~بهواسطهآ تقصیر در # ~~پیش سوختگان آتش محبت خود را از زرد روی دانند و عاشق صادق در این باب ~~نظمی # ~~دلآویز انشا کرده است، بیت: ms273 # من چه در پای تو ریزم که سزای تو بود ### | سر نه چیزیست که شایستهآ پای تو بود # غایت این است که ما در سر و کار تو شویم ### | تا مرگ ما یاک نباشد چو بقای تو بود # و از آن معنی ملت ارباب عشق و مقتدای مذهب اصحاب شوق سقاةالله گوش نهاده: ~~و # ~~«اسعده فی الاخرة بلقاه ناقلان ثقاة»2 چنین روایت کردهاند که می گفت در ~~صبحگاهی برای PageV01P268 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0269.png) # ~~مشاهدهآ حالات طبقات خلایق و اطلاع بر معاملات اصناف بنی آدم از خانه ~~بیرون آمده بودیم # ~~و چون افتاب در هر کوی قدم میزدم، و مانند سایه در پی هرکسی میدویدم، ~~ناگاه بهوقت # ~~چاشت در بازار شام رسیدم. بر در سرای جوانی را دیدم که خامهٔ‌ تقدیر ~~منشور زیبایی # ~~بهنام او نوشته بود و نقاش بهار نگارخانهٔ‌ چینی باغ را از بیاض صفحهآ ~~عارض او نسخه کرد، # ~~بیت: # حسنی که هست روی تو را بی نهایت است ### | خوب است گل ولی نمک اینجا بهغایت است # و با صد هزار ناله و زاری قطرات خون بر رخسار گلگون میریخت، و آههای ~~آتشین # ~~از درون سینهٔ‌ سوخته او بر اوج سپهر میرسانید. من بهنزدیک وی رفتم و ~~گفتم: ای سرو # ~~جویبار رعنایی و ای گل بوستان زیبایی این چه حالت است که در تو ظاهر ~~شده است؟ و این # ~~چه راه است که تو پیش گرفتهای؟ جوان جواب داد: تو را با این سؤال چه ~~کار، از سر من # ~~بگذر و مرا بگذار: # ملامت گوی را از من بگو کای خواجه دم درکش ### | که آب از سر گذشت آن را که می ترسانی از باران # من قدمی چند دورتر رفتم و در پس دیواری بایستادم تا زمانی بگذشت. آن جوان ~~چپ و # ~~راست نگاه کرد، چون دانست که هیچ کس نیست روی به منظر آن مکان آورده به ~~آرزوی خوش # ~~و صوتی دلکش این بیت بلندتر برخواند: # و بالله ما أدری ms274 بما أنا مذنبآ إلیک سوی الافراط فی شدة الحب # یعنی بهخدای که کمند طرهٔ‌ معشوق را دام دل عاشق کرده و جان عزیز محب را ~~سپند # ~~آتش رخسار محبوب گردانیده که من در خویش هیچ گناهی نمییابم و هیچ جرمی ~~تصور # ~~نمی کنم جز آن که او را بیرون از حد دوست میدارم و عمر گرامی در افراط ~~محبت او به پایان # ~~میبرم، چون این بیت بشنودم بهسوی منظر سرای نظر کردم، صورتی دیدم که ~~بهحسن و # ~~زیبایی نظیر آن هیچ کس در روی زمین نشان ندهد، و هر زاهد صد سال که ~~کمال لطافت و # ~~اشکال دلربا و شمایل موزون او را ببیند از زهد و تقوی توبهٔ‌ نصوح کند. ~~سر از منظر بیرون # ~~کشید و گفت: گوهر این نظم مگر به گوش تو رسیده است: # رقبةالعاشق یا من یعشق ذهب فی صرة او ورق PageV01P269 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0270.png) # وکذا قد قال فی تنزیله لن تنالوا البرحتی تنفقوا1 # یعنی افسون عاشق آمار زلف معشوق بهدست آرد زری است چون لون رخسارش و نقره # ~~چون رنگ تن دلدارش، و همچنین یاری عز و جل در کلام مجید بیان فرموده که ~~هرگز نیاید # ~~نیکویی تا نفقه نکنید از آنچه دوست میدارید، جوان جواب داد: بهترین ~~چیزی که در جهان # ~~محبوب دل من است نقد جان است، اگر رضای تو این است که آن بر سر کوی تو ~~افشانم # ~~برای روی تو بدین خدمت قیام نمایم. مؤلف گوید: # بختم امروز قرین بود و سعادت دمساز ### | که به سویم نظری کرد بتم از سر ناز # همه خود را به تو دادم چوز تو نیست گریز ### | حاکمی خواه بکش زارم و خواهی بنواز # هر کسی را نبود طاقت بدخویی تو ### | جان محمود بباید که کشد بار ایاز # گفت نیکو باشد چون یک نظر دیگر بر روی آن نازنین کرد جان شیرین بداد: # خوبرویان چو پرده برگیرند عاشقان پیش شان چنین میرند # و بعد اتمام سوابق مقدمات ms275 کشورگیر وزیر مملکت آرای را باز گردانید تا به ~~ملک آرای # ~~از این حال باز نماید و از این مقال اعلام اخبار فرماید. کشور گیر وزیر ~~خویش را پیش خویش # ~~طلبید و ماجرای حال مشرح و مفصل تقریر کرد و گفت: هنوز بخت خفته نمی ~~گذارد که # ~~بیداری شبهای دردمندان چهرهٔ‌ نیل مراد بنماید و چرخ اشفته جایز ~~نمیدارد که قید از پای # ~~اسیران فراق بگشاید، مخالفت سیهر جفاکار از حد گذشت و عداوت روزگار ~~غدار بسیار شد، # ~~نمیدانم دور فلک با من چه کین دارد که هر روز درد درد ناکامی در کام ~~جان من میریزد و # ~~زمانهآ بیدادگر را با من چه قصد افتاد که بهخنجر جفا خون من با خاک می ~~امیزد و به باعثهآ حسد # ~~طبیعی و داعیه غیرت غریزی که دارند هر بار که جرعه بهجامی با لقمه به ~~کامی میرسد دریغ و # ~~فسوس بیپایان بر زبان میرانند و با این حال تراهم وقت خوش را بهتغییر و ~~تبدیل مقرون # ~~نمی گردانند باز نمیایستند، روزی باشد که آن دو خصم زبردست با من ~~بهموافقت یکی ترند و PageV01P270 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0271.png) # ~~دویی را که سبب تفرقه احوال من گشته است از میان پروین برند تا نهال ~~آمال من که # ~~از صدمت سموم حوادث بیبرگ و بار مانده است مثمر مودت گردد، و مصباح ~~امانی که # ~~بهتندباد حوادث چون قندیل در روز منور گشته است بهانداز سر روشن شود: # از گردش روزگار نومید نیم # که آن سلسله هم بهدهنت دیوانه دید و عزیمت رحلت به مصاحبت وزیر اختیار ~~کرد: # عزمی یوقد مثل البروق1 موتلقا2 والجمر مضطرها والسیف ذی الاثر # آمضی من الریح فی دیمومة4 ومن القضاء ینزل عقوما2 ما علی البشر # و از شهر معظم سراندیپ به موافقت وزیر به طلب خاتم روان شد و گفت: # خون گری ای دل مسکین که رسانید ترا # غم هجرانش بدان روز که میرسیدی هم در سواد شب سردتر از «بردالعجوز» مانند ms276 ~~مسافر # ~~جهان نورد ما در قطع منازل دقیقهای مهل و نامرعی نمی گذاشت، و هم در ~~بیاض روز گرمتر # ~~از حر تموز این سیاح آفتاب عالم گرد در گرم روی فوت اهمال را محل و ~~مجال نمیداد تا # ~~پهنای درمینوشت که از مهابت صعوبت احضار آن ماه در صحرای جان طریق سیر ~~گم کردی # ~~و سیارات سپهر از حیرت و دهشت آن مانند آب پای بر جای ماندی نه وهم ~~جهان پیمای # ~~از مضایق آن بی معونت رفیق بیرون می آمد و نه فکر تیزرو از فضای وسیع ~~آن بی صد هزار مقام # ~~می گذشت: # و یبداء قید الناحیات مغربمداها فلو یسری بها النجم ما اهتدی # اکملت الاشجار فی جنیاتهافلو سار فیها الطیف باب مصفدا # زمینش به درختان انبوه و اشجار خاردار چنان مشحون گشته که سواد آن هیچ ~~وقتی از پرتو # ~~شمع عالم افروز خورشید منور نشده و قطرات ابر کسی پر در بر تربیت خاک ~~آن دست نیافته، # ~~و شب دیجور از ظلمت ان سیاهی بهعاریت برده و چشم پیر جهان دیدهآ فلک با ~~صد هزار PageV01P271 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0272.png) # ~~دیده بر صحن آن نظر بیفکنده، و اگر باد صبا در اغصان متراکم اشجار او ~~درآمدی از نیش # ~~خارهای نیستان حدت تنش مانند تور صد جای خسته و مجروح گشتی، و اگر ~~اندیشهٔ‌ دقیق # ~~مردم در اثنای آن کور کردی در شاخهای درهم بافتهآ آن جام آسا در دام ~~متعلق و مقید ماندی # ~~همراه جز غول گمراه و همزبان و همنشین جز دیو لعین نبود: # نحرق نطیل الجنح فیه سجوده وللارض ذی الراهب المتعبد # فلو نشدت بعشا هناک ببانه لماتت ولم یسمع له صوت منشد # و یکتم فیه العاصفات هوسها فلو عصفت بالنبت لم یتناود # ولم یثبت القطبان فیه تحسرا وما ذاک إلا وقفة من تعلبد # بیابانی وسیع و پرمخافت بههر گامی در او دریای آفت # فلک از طول و عرضش نیم فرسنگ ز کوهش بیستون یکباره بر سنگ # بهشب ms277 گر بر فرازش بگذرد ماه کند گم همچو کور بی عصا راه # در او گر باد صرصر تند راند بهیک دم چون زمین بر جا بماند # هر3 آن ابری که بر وی سایه گسترد ز گرمی هوا [و5] از تشنگی مرد # ~~و کوههای زیر پای میسپرد که از غایت رفعت قدم فکر هیچ آفریده بر فراز ~~آن نرسیده و # ~~چشم خیال هیچ مخلوقی عقبات آن ندیده، دامنش بر سر آفتاب سایه میانداخت، ~~تیغش نیام # ~~از گردن مریخ میساخت، پای راه روان عالم بالا از حدت خارهای آن مانند ~~دست طاعنان # ~~زلیخا مجروح و خون آلود می گشت و برجیس از فراز قلهآ آن بر مثال یوسف ~~در چاه مستقل # ~~مینمود، کمرش از نگینهای کواکب منیر جوزا مرصع و مزین و سرش از تاج ~~مکلل اکلیل # ~~سپهر متوج شده، نظم: # ~~بلند کوهی پرشیر و مار اطرافش که دامنش ز علو جیب آسمان میسود # ~~ز بس که با کمر او مساس یافت فلک تنش تمام چو برگ بنفشه گشت کبود # ~~و در قطع هر بیابان پربلا که این ابیات شمهای از اوصاف آن است: ~~PageV01P272 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0273.png) # و مخوفة بیداء1 یعرف جنها لیلا و یرقص بالضحیا آها # یتجارب الأمس الضراغم جوفها2 وتحوم3 فوق جباها أوعالها # مرت تحاربها القطا مثل لیلها تبکی إذا خلفت علیه دمالها، # در هر گاهی از هر بیشه شیری پیدا می گشت که شیر فلک از هیبت زخم پنجهآ او ~~سر در # ~~شاخ های سنبله نهان میکرد و گاو زمین در تحتالثری راه فرار میجست، ~~بهوقت حملهآ تند او # ~~گره ثابت خاک چون گوی لعاب در جنبش و حرکت میآمد و گرد متصاعدان رخسار ~~مهر را # ~~به گل میاندود تو گفتی سرش گوی است که دو کان لعل یاقوت سرخ در آن پیدا ~~آمده و یا # ~~مریخ و آفتاب را بر وی قران شده دهانش غار اصحاب کهف را یار غار زبانش ~~راست مانند # ~~خنجر خونخوار دستهاش بهده ماه نو ms278 سال عمر حیوانات هر روز سری می ~~گردانید نابهای # ~~الماس حدتش گوهر جان را از معدن تن بیرون می کشد: # سرش همچو گوی و دهانش چو غار دو چشمش چو آتش سر کوهسار # چو در راه رفتی همه دشت و کوه ز اسیب او آمدی در ستوه # بههر کوه و صحرا که رانده شتاب گشاده بهناخن دو صد چشمه آب # شد از ناخنش خسته جرم سپاه که ماه نوش نام گرداند حیا2 # و از هر غاری کرزه ماری بیرون میآمد که دخان انفاسش نقاب سیاه بر رخسار ~~روشن # ~~روزی است و بهزخم دندان زهربار چشمها در صحرا و کوهسار می گشاد، از باد ~~لعاب او # ~~تریاک اکبر مزاج زهر قاتل می گرفت، و از تأثیر هوای دهان او در طبع هوا ~~بادی جهانسور # ~~ظاهر می گشت، اگر نسیم صبای روح پرور بهنزدیک او گذر کردی در اتلاف ~~نفوس خاصیت # ~~سموم گرفتی، و اگر قطره از لعاب دهانش در چشمهآ حیوان افتادی چون تیزاب ~~خنجر بر کندن # ~~بیخ نهال عمر متصف شدی دو زبانی که همیشه نیشهای سخت همه در حق مردمان ~~زند # ~~ساعی که همواره در ایذاء نفوس خلایق سعی نماید. عجب پیکری که گاه راست ~~چون نیزهآ # ~~بی گره شود و گاه چون حلقههای گنبد پیچ در پیچ گردد، مساحی که بهرشتهآ ~~تن طول و عرض PageV01P273 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0274.png) # ~~کوه و صحرا بپیماید، سیاحی که دستیاری باد در شدت سر باد صرصر را دست و ~~پای بندد و # ~~هر که او را ببیند خواهد که مهره برچیند و هر که بهوی دست یابد در سر ~~کوفتنش شتابد: # ~~چه پیکر است که همچون مسافران صبا ### | جهان بگشته ز صحرا و کوه بی بی و پا # ~~گهی شده چو سر گرز و گه چو نیزه دراز ### | گهی نموده ز تن حلقها کمند آسا # ~~نه ابر لیک دو برق اندر او شده پنهان ### | نه بحر لیک در او موج بی کران پیدا # ~~اگر ms279 به خاک رسد قطرهای ز آب دهانش ### | حدایقش همه گیرد مزاج زهر گیا # ~~گهی نماید همچون نیام بی شمشیر ### | گهی دو تیغ کشید از دهان خود یکجا # ~~نه کوه لیک در او مهرهآ چو سنگ چنانک ### | بهطبع چون نفس عدل هست روح افزا # ~~کشور گیر بر امید راحت وصال یار این چنین رنجهای گوناگون و تعبهای ~~روزافزون عین # ~~مسرت می دانست و خارهای کوه را نرم تر از بساط اطلس و اکسون تصور می ~~کرد و خسک و # ~~مغیلان بیابان را چون مفرش دیبا و حریر می ینداشت، و سبب فراق مجرب و ~~هجران دوست # ~~در هر قدمی دجله و جیحونی از چشمها بر روی زمین روان میکرد، چه عاشقان ~~اتشین دم نه # ~~تر دامنان مست قدم چون در بحر بی کران طلب معشوق که بهموجهاش مردم خوار ~~است # ~~غواصی نمایند، اول بار خارهای بنان1 صبا مغیلان را چون مفرش گلهای طری ~~تصور کنند و # ~~آخر کار رکاس الموت، اول نقدة یأتی نباء» تجرع نمایند و چون گردباد هر ~~سوی سرزده می دوید # ~~مگر از آن خاتم نشانی یابد تا حال پریشان او را سامانی و درد دل او را ~~درمانی پدید آید و آن # ~~خاتم را برای دفع حوادث و وقایع دستگیر خویش اشاره کنم. در اثنای آن ~~فکرت نظرش بر # ~~صومعه افتاد روی به وزیر آورد و گفت: ای همدم ثابت قدم و ای همنفس ~~فریادرس مدتی PageV01P274 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0275.png) # ~~است تا عذاب الیم در فراق یار و بلای عظیم اشتیاق دلدار و مشتاق سفر و ~~رنج میسر لناس # ~~قوت و توان ابر بر ما کشیده است و مزاج را از جاده اعتدال طبیعی که ~~بقای مردم منوط و # ~~هرچه هست به کلی منحرف گردانید، و تن مسکین چون قهرمان یار خون خوار ~~روی نقصان # ~~آورده است و غم و اندوه بهسان حسن و جمال او روزافزون شده و مردم که ~~دیده بستر خواب # ~~مرا به چشم ندیده و ms280 چشمها چون در توبه باز مانده و ضعف و بیماری در ~~ولایتین دست # ~~تصرق گشاده: # بگو چگونه توان زیستن که هر نفسی فراق روی تو بر دل همی زند تیری # حدیث عشق من و حسن روی تو باشد اگر ز سورهآ یوسف کنند تفسیری # هزار چاره بکردم که خوش زیم بی توچو نیک دیدم جز مرگ نیست تدبیری # سوی آن صومعه بشتابیم، تواند بود که آن جا کسی را دریابیم، بعد چند روز ~~که اثر ذبول و # ~~نحول2 روی بهنقصان آورده باشد و صحت خفت در بدن ظاهر شده باز پای در ~~راه طلب نهیم، # ~~کمر جد و اجتهاد در طی مسالک پیکان مثال بر میان جان بندیم تا بنگریم ~~که عاقبت الامر # ~~سرنوشت را چه پیدا آید و خامهآ تقدیر منشور حال ما بر چه نوع توقیع ~~فرماید، اگر زمام مرام # ~~به دست آید و حیات مساعدت نمود چهره وصال باز در آیینه تمنا توان دید و ~~گل وفا از گلبن # ~~وعده او توان چید والا: # فلسنا و ان کان البقاء محییا بأول من أخنی علیه حمام # افزون باید ز صد هزاران دل و جان در هجرانش تا بهوصالش کی رسد، وزیر بر ~~این # ~~عزیمت متفق شد، کشورگیر و وزیر در آن صومعه رفتند و هرچند حلقهٔ‌ آن ~~بجنبانیدند هیچ # ~~صدای جوابی در گوش ایشان نیامد و جز صریر در هیچ آوازی نشنیدند، چون ~~درون آن رفتند # ~~جایگاهی دیدند در غایت نزهت و لطافت و در او هیچ کسی نه، اما آثار ~~سکونت ظاهر بود و # ~~اسباب اقامت مجتمع، وزیر گفت: زمانی حلقهوار بر در بنشینیم که البته ~~صاحب این صومعه # ~~کسی هست، بعد زمانی هر جا که باشد بهسوی مسکن خویش خواهد شتافت و به ~~موطن خود # ~~باز خواهد آمد، دیده همت بر مراصد انتظار نشسته و دو چشم امید چهار شده ~~مانده بودند، # ~~چون چند ساعت بگذشت زاهدی از دور پیدا شد که نور تقوا در اسرهآ ms281 میمون ~~او واضح و لایح PageV01P275 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0276.png) # ~~و لایح بود و آثار صفای باطن بر صحیفهٔ‌ او ظاهر مینمود، چون وزیر با ~~وی ملاقات کرد # ~~یکدیگر را بشناختند، به حصول سعادت وصال بعد امتداد اتام فراق مبتهج و ~~مسرور گشتند، و # ~~شکرهای فراوان بر این موهبت مبینه1 به جای آوردند، وزیر لبان دامن بهلب ~~ادب با هزار توقیر # ~~و تعظیم شرایط تقبیل قدم زاهد به تقدیم نمود ، زاهد نیز مانند گریبان ~~بهباعث کمال حقارت # ~~با هزار آرزومندی به معانقه دست در گردن وزیر کرد، زاهد سبب ترک اهل و ~~وطن و اقتحام در # ~~مهالک و اخطار باز پرسید، وزیر به تمامی بگفت، بدین موجب تآملی در ضمیر ~~زاهد پیدا آمد و # ~~گرانی در خاطر او متمکن گشت و درون رفت، وزیر را اجازت داد تا کشورگیر ~~را در صومعه # ~~آورد، وزیر برای این معنی بیرون آمد، کشورگیر پرسید که این زاهد کیست ~~که چندین بشاشت # ~~او با توهم به دیدار اول مشاهده شد و میل طبع او بهجانب تو هرچه بیشتر ~~معاینه گشت، وزیر # ~~گفت: که این همان زاهد بزر گوار است که بهوقت بازگشتن از سراندیپ بعد ~~شکستن کشتی # ~~مرا با وی سابقهآ معرفت حاصل آمده بود و به واسطهٔ‌ حسن عنایت او ~~راحتهای فراوان در آن # ~~ایام به روزگار من متواصل شده، در آن بیدایی پربلا اگر هادی رعایت او ~~سوی سرای امان مرا # ~~راه آموزی نکردی، چون شبانه پایمال آفات عظیم گشتمی و مانند خایسک ~~بیقرار و آرام و # ~~بهسان سندان سرکوفتهٔ‌ حوادث زمانه ماندمی، چنین امید من از پرتو نظر ~~سعادت اثر او افروخته # ~~درایات بخت من از مدد سپاه ادعیه مستجابته او افراخته ماند، و آن زاهد ~~بس معتبر است و اثار # ~~کرامت او من به چشم خویش دیدهام، حصول نعمت ملاقات او فاتحهآ سعادات و ~~مقدمه دوران # ~~تصور کردم، «هذا فحایل برق خلفه المطر»، امروز مرا یقین واثق گشت که به ~~واسطهآ سعی جمیل ms282 # ~~آن زاهد عنقریب بر مراد خود دست مطلق یابیم و سپهر از بن دندان تو را ~~مطیع و منقاد گردد # ~~و هر حکمی که بر زبان تو رود فلک اطاعت آن از جملگی مفرضات تصور کند و ~~خاک جناب # ~~تو بهلب انقیاد و تعظیم بوسد، و در خشک رود تعب و مشقت1 آب حیات واجب و ~~بهجت # ~~جاری گرداند و از سراب حیت؟ و ضجرت گل و یاسمین ظفر و نصرت رویاند و ~~زبان # ~~شمشیر آبدار تو عزانامه سلاطین بر و بحر برخواند دست بخت نامدار تو ~~افسر عظمت و کلاه PageV01P276 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0277.png) # ~~جبروت از سر سروران هفت کشور بستاند، «لله الحمد علی حصول هذه النعمة»، ~~کشور گیر بدین # ~~بشارت جان پرور مبتهج و مسرور گشت و به مصاحبت وزیر به زیارت زاهد رفت، ~~او را به اعزاز # ~~و اکرام تلقی نمود و در تبجیل و توفیر او مبالغت واجب دید، و مراسم ~~ضیافت به وجهی بهتر و # ~~طریقی بس لایق و درخور به تقدیم رسانید، و در یک باغ جنت آسا و حدیقهآ ~~دلگشا ساکن # ~~گردانید و گفت: هر گل و میوه که شما را مطلوب است از درخت بهنام من ~~بطلبید، بی تحمل # ~~زحمت و اجتنا در دامن شما برسد، چنان که هیچ المی برای این معنی بهشما ~~لاحق نشود، # ~~ایشان هم بر این جمله میکردند و صدق مقال او در این باب ظاهر میدیدند، ~~و چون چند روز # ~~بر این بگذشت وزیر یک روز به نزد یک زاهد رفت و گفت: سوابق حقوق کرم تو ~~در ذمت من # ~~متوافر است، اگر به لواحق نعم متصل و مقرون گردد از محاسن اخلاق و ~~شمایل تو غریب و # ~~عجیب نبود و دبیر فلک ذکر آن بر صحایف لیل و نهار بهقلم خلود ثبت ~~فرماید، زاهد پرسید # ~~که مقصود چیست تا بهدل و جان در حصول آن سعی محبانه بربسته آید تا ~~رمشیت نافذه و اراده # ~~سابقه مفتح الابواب و ms283 مسبب الاسباب تعالی آلاءه و توالی نعماءه» از تتق ~~غیب چه پیدا آرد، کشور گیر # ~~و وزیر به تجدید ماجرای حال با شرح و تفصیل تقریر کردند، زاهد به سمع ~~رضا اصغا نمود و # ~~اتمام آن مراد در جراید کرم خویش مثبت فرمود، و در آن کوه زاغی بود که ~~هر روز در صومعهآ # ~~زاهد آمدی، و از خوان احسان و نوال او بی احتمال مشقتی و اعمال سعی، ~~طعمه برای خود و # ~~بچگان بردی و اسباب معاش و انتعاش ایشان بر وفق ارادت ساخته و مهیا ~~گشتی و آن را # ~~غنیمتی بس بزرگ و تجارتی بس مرنج تصور کردی، و زاغ را بدین سبب با زاهد ~~الفتی تمام و # ~~مخالطتی به کمال حاصل آمده بود، و با وی انسی تمام گرفته تا در یک روز ~~بر عادت مألوف # ~~زاغ بیامد و پیش زاهد بنشست، زاهد اثر تردد خاطر و انقسام ضمیر در روی ~~او ظاهر دید و # ~~فکرت و اندیشه بر دل او مستولی و غالب معاینه کرد، از این حالت از زاغ ~~تفتیش نمود، زاغ # ~~با دلی مجروح و چشمی خون بهادای حکایت خویش بر زاهد آغاز نهاد که بر ~~بالای کوه # ~~درختی است بلند که در رفعت با سدرةالمنتهی لاف برابری میزند و کثرت ~~اوراق و تراکم # ~~فروع او صحن زمین را از آسیب حرارت خورشید محروس میدارد، من آن جا ~~آشیانه ساخته # ~~بودم و مسکن و مهرب برای خود پرداخته و سالها از مزاحمت اعداء ایمن شده ~~روزگار PageV01P277 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0278.png) # ~~خویش دراز می گذرانیدم و دست مضرت ایشان از من چون دست شیر زمین از ~~غزالهآ آسمان و # ~~چنگال باز بلندپرواز از نسر طائر گردون کوتاه میبود و چندگاه شد که شاه ~~ماران آن جا # ~~سکونت ساخته است هر بار که بچه از بیضه بیرون میآید شاه ماران میخورد و ~~بهزخم دندان # ~~زهرآلود دمار از نهاد ایشان برمیآرد، از دستبرد معادات او دل مسکین من ~~چندان ms284 توشهآ درد و # ~~غم ذخیره کرده است که بهعمرهای دراز سپری نشود و محمل هزار کس دیگر از ~~تحمل آن # ~~گرانبار گردد، مرا بیسپیدهآ دل و سواد دیده و قوت چشم و پارهآ جگر و ~~پیوند جان و حاصل # ~~عمر از ایام حیات چه تمتع و التذاذ باشد و مرگ عاجل را بر عمر باقی ~~بسیار فضیلت و # ~~رجحان بود: # دشمن خندید بر من و دوست گریست ### | کو بیدل و جان و دیده چون خواهد زیست # عیشی صافی مکدر و عمری منفص گشته است و ایام محنت و اندوه بههیچ گونه ~~سپری # ~~نمی گردد، و هر زمان در گرداب دریای دردی تازه غوطه میخورم و هر لحظه ~~در التهاب به آب # ~~دیدهآ آتش رنج میسوزم و در ماتم ایشان همه وقت جامهآ سوگ در برکشیده ~~میباشم، و چشم # ~~امید من بر مرا صد انتظار بدین استظهار نشسته بود که چون بچگان من ~~تربیت و پرورش یابند # ~~و پر و بال گیرند مرا از وجود عزیز ایشان فراغ بالی و انتظام حالی پیدا ~~آید و در سواد ربع # ~~مسکون بعد از انقضای انفاس معدوده و انتهای ایام محصوره نام من از ~~ایشان مذکور و مشهود # ~~ماند، ایشان در رخسار دولت من جمال و بر عارض بخت خال بودند و میان ~~اصناف طیور همه # ~~وقت به قوت و یشتی ایشان می پریدم و در فضای گلشن آمال به اعتضاد ایشان ~~پرواز می کردم، # ~~اکنون من «مسلوب النجاح و مقصوص الجناح»1 گشتم و پیش زمرهآ اعداء و ~~فرقه حساد خجل و # ~~سیاه رو شدم و مرا هیچ قوتی و شوکتی نماند، و مدت است شر وجود او از ~~این موضع زایل # ~~شده بود و شنیدم بهسبب خاصیت خاتمی که بر دست پادشاه چین بود از پادشاه ~~چین غایب # ~~شدن و از اطاعت او سرکشیدن او را میسر نمی گشت و آمدن در مسکن مألوف ~~نمیشد تا در # ~~این وقت بههنگام محاربت چین با ms285 پادشاه سراندیپ آن خاتم از دست او بجست ~~و پیش آن # ~~ظالم جان شکر افتاد، و او آن را فروبرد و از استیلای آدمی بر خویش امن ~~کلی او را حاصل # ~~شد، بعد مدتی مدید بازآمد و در جای قدیم خود قرار و آرام گرفت و من هم ~~بهیک دو بار PageV01P278 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0279.png) # ~~عنان صبر از دست داده بودم و ناشکیبایی شعار و دثار خویش ساخته و چنان ~~تصور می کردم، # ~~باشد که هم بدین یک دو بار اکتفا خواهد کرد و از این قصد بیسبب و عداوت ~~بی موجب # ~~امتناع خواهد نمود، و چون کار از حد بگذشت و مضرت او هر روز ازدیاد ~~پذیرفتن گرفت و # ~~هم به یکبار از پوست بیرون آمد و دندان بر خوردن بر بچگان من بر آیین ~~ایام گذشته تیز کرد، # ~~مرا طاقت صبر نماند و با خویشتن گفتم: چند روز بهسبب ظفر یافتن به وجهی ~~آسانتر بر # ~~بچگان من کمر اجتهاد در کار اهلاک نفس من بر میان نبست، چون ایشان را ~~بهدندان کام # ~~اژدهای فنا اسیر گردانید، هر گاه اسباب قوام عیش و استقامت ذات خویش ~~معدوم بیند، تواند # ~~بود که روزی شمشیر قصد او بر جید وجود من رسد و بر اهلاک و اتلاف نفس ~~من دست # ~~یابد، اکنون میخواهم تا در رفع بلای آن ظالم بیمهر و آن بیدادگر پر کین ~~بر وجهی که ممکن # ~~گردد جد و اجتهاد واجب بینم، فرصت مجازات را طالب و زمان مکافات را ~~مترصد می باشم، # ~~زاهد پرسید: که تدبیر پرداخت این مهم بهچه طریق در ضمیر تو متمکن گشته ~~است و اتمام # ~~مقصود بهچه نوع دل تو را صواب نموده، زاغ گفت: آتش درد مفارقت چون شمع ~~بر سر من # ~~بر رفته است و بصر بصیرت مرا به کلی محجوب گردانیده و از غایت ~~ناشکیبایی و بیخودی # ~~سالک تمیز خیر و شر بر چشم عقل من پوشیده شده است و اعمال حسن ms286 تدبیر را ~~محلی و # ~~مجاملی نمانده است و خویشتن را از سوز فراق عزیزان فدای ساخته و چون ~~پروانه دل # ~~برسوختن نهاده، میخواهم چون شاه ماران در زیر سایهآ آن درخت بههنگام ~~غلبهآ حرارت آفتاب # ~~می خسید، بهسان پاران صدمت تندباد مکابره خود را بر او اندازم و گوهر ~~دو دیدهآ جهان بین او # ~~را از صدف چشم مانند مغز از1 بادام بیرون آرم و مثال کژدم از حلیهٔ‌ ~~بینایی عاری و عاطل # ~~گردانم. تا در ایام مستقبل بچگان من که نور چشم و میوهآ دل و راحت جان ~~و مونس غماناند # ~~از مضرت جانی آن جا فی خلاص و نجات یابند و نسل که سبب بقای ذکر است ~~منقطع نگردد، # ~~یا خود من نیز به کام او رسم همان شربت زهر مذاق که ایشان تجرع ~~نمودهاند بنوشم، اما # ~~به غلبهآ ظن و استدلال و قیاس دست خویش غالب و مهره او در ششدر بلا ~~افتاده میبینم زیرا # ~~چه او بهسبب ظفر یافتن به چند کرت خیمه در صحرای نخوت و غرور زده است و ~~دست و # ~~یای به کلی فراموش کرده و کمال عجز و نهایت قصور من نزدیک او ثابت و ~~متوجه گشته، و # ~~از کمین قصد و انتقام من ایمن شده و معلوم است تیری که از مامن جهد چون ~~تیر قدر PageV01P279 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0280.png) # ~~و1 بیخطا بر هدف رسد و زخم پیکان زهر آب داده آن را هیچ سپری دور و دفع ~~نتواند کرد، # ~~زاهد گفت: چون مرا به مشورت از دیگر اهل صحبت و معرفت مخصوص گردانیدی ~~مرا نیز در # ~~باشد مسلوک باید داشت و بهچیزی که منفعت آن بهتو باز گردد اعلام میباید ~~فرمود، زاغ # ~~گفت: من نیز هم برای این معنی صورت حاصل پیش تو بهمؤقف عرض رسانیدم اگر ~~در # ~~اساس عزیمت و بنای تدبیر خللی باشد اصلاح آن بر ذمت کرم واجب و لازم ~~شناسی و آن را # ~~بهسبب استحکام قواعد معرفت تصور ms287 کنی و بر سوابق الطاف ضم گردانی. زاهد ~~گفت: که # ~~شاه ماران بهزیادت قوت ذات و کثرت اعوان و اقران بر تو تفوق و رجحان ~~ثابت دارد و ارباب # ~~دانش در قلع بدخواه به طریقی سعی نمایند که در آن نقد جان ایشان در ~~معرض تلف و خطر # ~~نیفتد، و در ضمایر خواص و عوام روشن و مبرهن است که جان عزیز را بدلی ~~نیست، اما # ~~اخلاف و اولاد او را هرچند عزیز و گرامی اند بدل هست، یس عقل ~~عاقبتاندیش چگونه # ~~رخصت دهد که بی بدل را برای چیزی که آن را صد هزار بدل توان یافت فدا ~~سازند و در # ~~گرداب تلف اندازند، خصوصا در صورتی که تو را ممکن است که برای دفع شر ~~آن مخالف # ~~چنان که گویم از لطایف حیل خدنگی راست رو سازی و بهسوی هدف جان او ~~اندازی چنانچه # ~~او را اسیر زندان هلاک گردانی و غبار تغییر حال بر دامن وجود تو نرسد ~~این مثل که: «چنان # ~~کن که هم مار میرد و هم عصا سلامت ماند»2 بهصدق انجامد: # نمرد کو ز عقل راهبر است او ز کینهای خصم بر حذر است # فتنه دندان کند بر آن کس تیز که ندارد ز عقل دست آویز # دشمن ار چه بسی نماید خوار تا دهد دست از او اثر مگذار # خس که در هیچ چشم در ناید کسوت نور دیده برباید # می برآرد به جستن پیکار پشهای از نهاد فیل، دمار # مور کو از همه ضعیفتر است شیر نر زو همیشه در حذر است # ور بود دست دشمنی بالا زور با او دهد نتیجه فنا # از پی دفع او بباید ساخت صعوه کو با عقاب سازد جنگ PageV01P280 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0281.png) # تیری از مکر و سوی او انداخت دهد از خون خود پرش را رنگ # من عمری دراز در نظارهآ مهرهبازی بوالعجب دغاباز فلک بهپایان رسانیدهام و ~~بر چشم بندی # ~~و سبکدستی آن حقه گردان بدایع ms288 نمای اطلاعی به تمام و وقوفی به کمال ~~بهدست آورده، و قلب # ~~کاری کعبتین لیل و نهار او بهدیدهٔ‌ امتحان دیده برای اکتساب و احراز ~~جواهر ثمین تجارب # ~~ذخایر و نفایس مدت عمر را در باخته و مواضع خیر و شر را به تحقیق ~~شناخته، و در این میدان # ~~گوی بهقوت و رجحان از اشباه و اقران بربودهام و در این بحر مواج به ~~ملاحی عقل عزیز و # ~~کسبی کشتی به کران رسانیده، زاغ به محمدت و ثنا زبان بر گشاد و گفت: ~~بدین نصیحت که در # ~~حق من مبذول فرمودی انواع منافع بهمن متواسل شد و تو را بر من منت جانی ~~حاصل آمد، و # ~~حکما راست گفتهاند: هر که تخم در زمین صالح ریزد و کان گوهر بکاود و ~~غواصی دریا پیشه # ~~سازد و مشورت با اهل خرد و تجارب کند عاقبت نقد منفعتی بهدست آرد و در ~~مقصود بر وی # ~~مسدود نماند، اکنون حیلت اهلاک مار مرا بیاموز تا چون شانه حکم نافذ و ~~امر جزم تو را از # ~~این دندان اطاعت نمایم و قدم در طریق مجهول بزنم و بهقدر طاقت و امکان ~~سر مویی # ~~فرو نگذارم و ان را بهعمل مقرون کنم و روز کامرانی او را چون حال خویش ~~به غبار فنا سیاه # ~~گردانم، زاهد گفت: که نزدیک آن کوه شهری است وسیع و در آن پادشاهی است ~~به جلالت # ~~قدر و رفعت منزلت موصوف و در خانهآ او همان یک دختر است که از غایت ~~محبت او را # ~~عزیزتر از جان گرامی میدارد و روز و شب صحایف دوستی او میخواند، در ~~گردن آن دختر # ~~یک عقدی است منظم از انواع جواهر که جوهری خورشید را آوردن امثال آن تا ~~روز قیامت # ~~دست ندهد، از غایت غرابت و لطافت تو گفتی جواهریان حسن آن2 را ترتیب ~~کردهاند و خود # ~~از دهان مار بیرون آورده و آن دختر آن عقد را به غایت دوست ms289 گرفته است و ~~چون حبالورید # ~~مدام در گردن خویش میدارد و یک زمان فرو نمیآرد مگر بههنگام سر شستن، ~~اگر ممکن # ~~شود آن را از پیش او بربایی و در فضای هوا پرواز کنی، حقیقت بهطلب آن ~~عقد جمعی # ~~متعاقب تو خواهند فرستاد و تو چنان پری که هم از نظر ایشان غایب نگردی ~~و هم از آسیب # ~~عقاب خدنگ تیز پر و کمان کروههآ جان شکر ایمن باشی و چون در مقام شاه ~~ماران برسی آن # ~~عقد در سوراخ جهد نمایند، شاه ماران ظاهر شود اول بهاهلاک او پردازند ~~بعده، عقد را PageV01P281 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0282.png) # ~~بردارند، و چنان میباید که به مجرد آن که این غرض تو به حصول پیوندد ~~مرا خبر کنی و اهل # ~~خویش را بگویی که او را از خوردن وحوش و طیور نگاه دارند، تا من دشمن ~~دوست را # ~~به چشم خود در خاک مذلت و خواری افتاده بینم و دیده را به مشاهدهآ آن ~~حال روشن کنم، زاغ # ~~گفت: تدبیری که مرا تلقین کردی در غایت بهصواب و متانت است1 و اگر آصف ~~و بهوزیر # ~~جمهر در این دو زنده میبودند بهتر از زبان تحسین آن میکردند، و برای ~~اقتباس امثال آن # ~~بهزانوی ادب در پیش تو می نشستند، و مرا فریضه است که بدین تدبیر کار ~~کنم و از این حیلت # ~~نجات و خلاص خویش چشم دارم چه هر که بهنصیحت ارباب عقل کامل و موعظت ~~ارباب # ~~دهاء شامل کار نکند مقصود او بهسان کیمیا در پرده توقف ماند و سعی او ~~چون سعی طالب # ~~آب حیات از دهان مار و جوینده قوی حیوانی از صورت دیوار بههمه وقت ضایع ~~باشد، و # ~~از اشارات ناصحان صائب تدبیر گذشتن و رای زرین خردمندان را خلاف کردن ~~عقل چگونه # ~~رخصت دهد و رعایت کننده این معنی مذموم به نزدیک دهاء روزگار و دانایان ~~دهر چگونه # ~~معذور بود: # إذا شئت یوما أن تظفر امنا ویخطی بما ترجوه ms290 من حسن الصنع # فکن لا ولی الألباب أطوع طالع دمل نحو هم بالقلب والعین والسمع # بعد اتمام این مقالت زاغ بازگشت و دنبال آن مصلحت شد، زاهد روی به ~~کشورگیر و وزیر # ~~آورد و گفت: بشنید که خالق زاغ سیاه شب تار و باز سفید روز وافر انوار ~~از پردهآ غیب چه # ~~لطیفه ظاهر کرد، و آنچنان مهمی بزرگ امری عظیم که دست مطلب از ادراک آن ~~بههمه وجوه # ~~قاصر مینمود و در سلوک این راه مخالف پای فکرت کار نمیکرد به کدام ~~اسپانی با تمام # ~~مقرون گردانید، کشورگیر زبان به معذرت دلیذیر بگشاد و گفت: کسی را که ~~امداد سپاه انفاس # ~~متبرک چون تویی پشتیبان5 باشد آنکس از هجوم سپاه لشکر حوادث وقایع چه ~~التفات نماید و # ~~عقدهآ کاری که در گشادن آن دل روشن چون تویی همت بندد اگرچه بیرون ~~کشیدن آتش # ~~از آب و رویانیدن انواع ریاحین در صحرای سراب محال نبود که در چشم زدنی ~~بگشاید و PageV01P282 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0283.png) # ~~هر حکمی که رای صواب شعار تو امضا فرماید نه مدبران عالم افلاک را برای ~~مجال اعتراض # ~~تواند بود نه متوطنان مرکز خاک را محل اعراض: # فمر بفراق شیمتها اللیالی یجبک إلی ارادتک امتثالا # فلو أن الریاح تهب غربا وقلت لها هل هبت شمالا # اگر نه خلقت عالم ز بهر توست چرا ### | هر آنچه رای تو خواهد در او همان باشد # جهان شود ز شبیخون حادثات خراب ### | در او اگر نه ز عون تو پاسبان باشد # زاغ چون از صومعهٔ‌ زاهد بازگشت بهطرف عمارات شهر رخ نهاد و در قصر ~~پادشاه # ~~درختی بلند با شاخهای انبوه بود و مقام خویش انجا ساخت و فرصت را مترقب ~~و مترصد # ~~بود، روز و شب چشم میداشت که دختر پادشاه آن عقد را کی از گردن بیرون ~~کشد، تا بعد # ~~مدتی مدید بدین مقصود ظفر یافت و چنان که زاهد وصیت کرده بود ان عقد را ~~در ربود و برد ms291 # ~~و در میان سوراخ شاه ماران انداخت، طایفه که برای طلب آن زاغ را تعاقب ~~نموده بودند چون # ~~معاینه کردند که عقد در سوراخ افتاد دامن برای حفر آن برچیدند و آستین ~~بهجهت توسع آن # ~~بر مالیدن، ناگاه در اثنای این شاه ماران بیرون آمد، اول سرش را چون ~~سندان بکوفتند و # ~~بر زمین زدند چنانکه جان پلیدش از تن جدا شد و از مفارقت روح مانند ~~اژدهای علم در # ~~زمرهآ جمادات منسلک گشت، بعد عقد را بستدند و بر پادشاه [بردند]. # و زاغ به دفع آن خصم بدسگال شادمان گشت و سجدهآ شکر در حضرت باری تعالی # ~~به جای آورد و روز حیات بدسگالی بهشام ممات رسیده و صبح امل از خاور ~~نجح خنجر # ~~برکشید، نه در کشور مقاصد آن ترک تاز شبخون سپهر شوری و نه در هوای هوا ~~از تاراج سپاه # ~~موانع و عوائق غباری: # وقت از این خوبتر تواند بودهان بگویند اگر تواند بود # راه تاریک مانده رخشان شد کار دشوار بود اسان شد PageV01P283 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0284.png) # و جفت را بهمحافظت تن او از طیور و وحوش و سباع وصیت فراوان واجب بود و # ~~بهسوی صومعهٔ‌ زاهد با سرعتی هرچه تمامتر روان شد، و در این چند روز که ~~زاغ را زیارت # ~~زاهد به سبب مانع مذکور حاصل نشده و آمدن در صومعه اتفاق نیفتاده، دو ~~چشم کشور گیر لیلا # ~~و نهارا بهسوی آشیانهٔ‌ او باز می بود و رسیدن او را ساعة فساعة انتظار ~~مینمود، هم در اثنای # ~~این حال آن سیاه پوش صاحب طیر و سیر و آن عبای لباس پرمکر و تلبیس، آن ~~مریخ چشم # ~~زحل جسم، آن شبه طوسی پران، آن حجر اسود با جان، آن سودای پریشان ~~گفتار، آن هندوی # ~~مردار خوار در هوا پیدا آمد: # بنبی من الغربان لیس علی شرع بحرفا ان السعوب2 الی صدع # اصدقه فی مریة وقد امترت صحابة موسی بعد ایامه التسمع # و به آواز بلند بشارت ms292 مؤثر آمدن به حیلت دقیق و تدبیر متین و هلاک خصم ~~مخالف # ~~بیدادگر و حصول رجاء بقای اخلاف و اولاد به گوش زاهد رسانید. زعم ~~الغراب»: # مبنی الابناء الاعادی او توافینا فی شأن قرة عینه فاجیب بالرد المهول # زاهد زاغ را به تهنیت مبینه استقبال نمود و بشاشت بسیار بر روی او کرد و ~~با کشور گیر # ~~گفت: خیز تا سوی آشیانهآ زاغ بشتابیم و آن خاتم را بهزودی دریابیم وصاع ~~یوسف را از بار # ~~ابن یامین بیرون آریم و خاتم ملک را بهدست سلیمان سپاریم، هرچند بهحکم ~~وصیت من # ~~جفت زاغ آن مار را محافظت خواهد نمود، اما نباید بدو غفلتی راه یابد و ~~درندهای آن مار را # ~~ببرد، چندین سعی و تحمل زحمتهای تو ضایع شود، آخرالامر بهسان خاتم ~~انگشت ندامت # ~~گزیدن و چون مار بهقوت مطلوب بر خود پیچیدن سر سوزنی نافع نیاید. ~~کشورگیر با وزیر # ~~به موافقت زاهد در آشیانهآ زاغ رسید" و شکم مار بشکافت و آن انگشترین ~~بعد چندان دقایق # ~~حیل و تدبیر از شکم او بیرون آوردند، و از حصول این چنین مهمی بزرگ ~~کشورگیر را مانند # ~~انگشتری انگشت حیرت در دهان ماند و سلیمان مثال به بازیافتن خاتم از ~~دست دیو لعین صد # ~~هزار جواهر شکر و سپاس نثار حضرت با جلالت باری تعالی کرد، و زاهد را ~~معذرت واجب PageV01P284 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0285.png) # ~~دید و سالما و غالبا1 بازگشت، و چون چند منزلت بر سمت سراندیپ آمد سپاه ~~مار و دیگر # ~~وحوش و سباع چون مور بیشمار بهسبب خاصیت آن خاتم گرد او بهاطاعت جمع ~~آمدند، # ~~وزیر با کشورگیر گفت که «بهسیاهی سپاه از حیات حیات» شکار و دیگر وحوش ~~و سباع و # ~~مردم خوار اشارت باید کرد تا چند منزل متعاقب توانید که اگر با اجتماع ~~این اعدای خون ریز # ~~در سراندیپ رویم نباید طایفهآ متوطنان و زمرهآ ساکنان آن شهر که از ~~خاصیت آن خاتم به گوش # ~~ایشان خبری نرسیده است ms293 خائف گردند، و از غایت مهابت و شدت مخافت تفرقه ~~و غوغا و # ~~شور و فتنه در میان ایشان ظاهر گردد، و ملک آرای را بدین سبب از تو ~~نفرت طبع پیدا آید. # ~~کشورگیر آن رای متین زاهد پسندید و سپاه مذکور را هم بر آن جمله مثال ~~داد و مضمون آن # ~~مثال بهانقیاد و امتثال مقرون و موصول گشت و بعد دوازده سال در سراندیپ ~~رسید، مصراع: # باز آمدم و غمانت باز آوردم # چون این خبر به ملک آرای تبلیغ کردند بهسبب به دست آمدن خاتم بهزر کامل ~~عیار کمال # ~~فرحت و شادمانی حبیب دل و دامن جانش مشحون گشت، اما از بیان آمدن ~~کشورگیر # ~~به سلامت تن سیمین او مانند نقره درگداز امد، تا وزیر را پیش خواند و ~~گفت: من چنان گمان # ~~میبردم که کشورگیر نصیب کام شیر و اژدها شده باشد و بین الجانبین بعد ~~المشرقین افتاده و # ~~شرب عذب عیش من از کدورت وجود او مصون گشته اما تدبیر موافق تقدیر ~~نیامد و دل و # ~~جان که در روزن دیده و مشبکهآ چشم منتظر و مترصد وصول مبلغ این حال ~~نشسته بودند، # ~~با دامنی و آستینی پر از ضجرت بازآمدند در بیت الاحزان سینه بهماتم ~~بنشستند، و او از آن # ~~بیابانها و صحراهای پرخطر و مهالک بیحد و مرگ5 صیدگاه سباع گرسنهآ ~~موتست2، و هر که # ~~در وی در رفت چون تیر از شست رفته بازنیامد و همانجا جان بهمقبضیان اجل ~~سپرد، # ~~با حصول عرض و نیل مقصود سالم بازگشت، هم شیران پیل شکار چون گرگ به ~~خرچنگ # ~~مضرت از دامن وجود او بازداشتند و هم گرگان خونخوار مانند شیر گرمابه ~~بر اتلاف نفس او # ~~قادر نشدند، از جامهای ریگ بیابان که از آسیب جنبش هر بادی چون قلم ~~محاسب روان است PageV01P285 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0286.png) # ~~گرد تغییری بر رخسار حال او ننشست، و از تأثیر سموم پرهموم صحرای سراب ~~نهال قوتی در # ~~حدیقهآ تن او ذهول ms294 نپذیرفت، هر حیله که تصرف عقل آمد کردیم و لیک با ~~قضا درنگرفت، # ~~بدین موجب به تازگی خیل غم و اندوه بر صحن سینه تاختن آورده است و ~~افواج تفکر و تحیر # ~~بر ضمیر من غالب و مستولی شده، باز دفع او را تدبیر متین میباید ~~اندیشید و حیلتی محکم # ~~میباید ساخت، وزیر جواب داد: که بهواسطهآ سعی جمیل او انچنان خاتمی که ~~سبب فتح هفت # ~~کشور کیهان است و تاجداران روزگار و تخت نشینان سپهر اقتدار در طلب آن ~~خان و مان در # ~~معرض اخطار داشتند و جز خار نومیدی در پای مراد ایشان نخلیده و جز آیت ~~خست به گوش # ~~جان ایشان نرسیده بهدست آمد، مکارم خسروانهآ آن اقتضا نکند که جانب ~~نوازش او را مهمل # ~~گذارد و دست رد به یکبارگی بر سینهآ مقصود او راند و داغ حرمان بر ~~ناصیهٔ‌ دل او نهد، و نیز # ~~انجاز وعده یکی از محاسن و فضایل ذات مردم است و خلف در مذهب مروت و ~~شریعت و # ~~فتوت «من کل الوجوه، ممنوع و مخطور و بر کسوت سیادت زیباتر از او طرازی ~~نقش نبسته # ~~آمد، و بر فلک مهتری روشنتر از آن اختری نشان نداده و بر سپهر مواعید ~~کرم صبح کأذب # ~~خلف هرگز ندید و در حدایق اقوال ارباب خرد مغیلان کذب هرگز نروید و ~~همیشه بیض # ~~کرم در جناب عالی ایشان شاهی بود و همواره رخسار امید بر آستان دولت ~~سرهای ایشان # ~~مورد و احتراز از ارتکاب امری نیکو آید که قلم گوهربار شرع سیدالمرسلین ~~و خاتم النبیین آن # ~~را در ابواب نهی و زجر مسطور گردانیده باشد و اجتناب از مصلحتی پسندیده ~~نماید که عافیت # ~~آن به مخالفت احکام دین نبوی و شرع مصطفوی مقرون بود، اما تسمک بهذیل ~~مشروعات # ~~کردن و قدم در راه اتباع اوامر الهی گزاردن و مسایل شریعت را قبلهٔ‌ ~~اقبال و افعال ساختن و # ~~امور بر وفق آیین داشتن سبب ارتقاء مدارج ms295 و اعتلاء معارج دنیا و آخرت ~~است و هرگز # ~~رعایت این معنی ندامت و ضجرت بار نیارد و جز سعادت دولت دارین اثر و ~~نتیجهآ آن نبود و # ~~احادیث سید کائنات و مقصود موجودات که «لا رهبانیة فی الاسلام»2 و ~~مانند این هرچه بیشتر # ~~در این باب صادر است نبشته را در ترتیب آن کار هیچ تصرفی در وهم و خیال ~~نمی گذرد و # ~~کنعوذ بالله الهنی و غاری، نیز لاحق نمیشود آنچه درطبع رکیک و خاطر کند ~~بنده فراهم آمد # ~~باز نمود رای همایون برتر چون وزیر سخن بدینجا رسانید در دل ملک آرای ~~جایگیر آمد بدین PageV01P286 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0287.png) # ~~موعظت و نصیحت که متضمن حق و مشتمل بر صدق است توسن انکارش رام و آهن # ~~استبدادش نرم گشت و صدق معنی دآلحق یعلو»1 به ظهور انجامید. وزیر را ~~برای اتمام این مهم # ~~دستوری داد، وزیر بازگشت و مدتی اسباب ضیافت مستعد و مهیا گردانید و ~~کشورگیر را از # ~~این حکایت جان پرور خبر رسانید و بدین ابیات او را تهنیت گفت: # سعد الزمان و ساعده الإقبال ود فی المنی واجابه الآمال # والنجم من یرج السعادة طائع والجد فی طلب العلی یحتال # کشورگیر به اسماع این خبر چون گل در بهار بشگفت، و بهجای سمن زرد گل سوری # ~~گسترد، و سطح زریر را بهآب نقم بشست، و قامت بنفشه را به بالای سرو سهی ~~بدل گردانید، و # ~~دو پستهآ دهان بسته را بهشکر خنده بگشاد، و قطرات شبنم از نرگس مخمور ~~برافشاند، و # ~~بر صحیفهآ بیجاده طبق پا بر نهاد، و ساختگی آن سودا به واجبی به جای ~~آورد تا آن گاه که # ~~عروس عالم افروز روز نقاب کحلی شب بر رخسار گیتی آرای بست و کواکب ~~ثواقب # ~~چشمهای جهانبین بهنظارهآ طلعت نورگستر ماه تمام بگشاد: # یا لیلة حکت النهار بنورها فکأنما شمس الضحی لم یغرب # خلعت السماء مقاضة مسرودة والشهب فیها کالقیر المذاهب # والبدر کأسا من لجین أحدقت کالشار ms296 بین عنها نجوم الغیب2 # آو وجه عاصیة تأثر بشره من لطمها اتری المحب المغرب # هجر الظلام أنیس منزله بها فکانه قد خاف لدغ العقرب # و در زمان سعد و سعادت افزای و وقتی مبارک دولت نمای بر آیین خسروان و ~~جهانداران # ~~عقد مصاهرت منتظم گشت، و قاعدهآ موافقت ضمیر جانبین استحکام پذیرفت و ~~شبه بیگانگی # ~~به گوهر یگانگی بدل شد، و غنچهآ الفت و مؤانست دهان متبسم بگشاد، و ~~ریاض ولا و وفا که # ~~به واسطهآ هبوب باد خزان حادثات روی به ذبول آورده بود نظارت کامل و ~~طراوت شامل از سر # ~~یافت، و خار ناامیدی از دیدهٔ‌ آمال بیرون آمد، و چشم بخت که از تأثیر ~~افیون حوادث بر بستر # ~~غم خفته مانده بود به کحل بیداری ابد متکحل شد، و چهرهآ محبت و مؤدت به ~~گلغونهآ قرابت # ~~آرایش گرفت، و پردهآ ظلمات از پیش چشمهآ روشن آب حیات برخاست، و آتش ~~جگرسوز PageV01P287 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0288.png) # ~~فراق که چون درکات دوزخ زبانه میزد از آب وصال منطقی گشت، و قران مشتری ~~با زهرهآ # ~~زهرا در جهان پدید امد، و قصر دولت پرویز از پرتو شمع رخسار شیرین منور ~~شد: # کا الفرقدین إذا تأمل ناظر لم یعد موضع فرقد عن فرقد # اتفاق هر دو عالی کرد قدر تاج و تخت ### | اتصال هر دو روشن کرد چشم ملک و دین # ملک دولت را بههر دو کرد باید تهنیت ### | دین و دنیا را بههر دو گفت باید آفرین # ~~و از تأثیر این قران سعدین که ادوار فلکی بعد قرنها بر سپهر دولت بنمود ~~آثار سعادات # ~~کواکب عدد بر صفحات احوال ساکنان هفت اقلیم ظاهر گشت، و ابواب دولت ~~کامرانی و # ~~اسباب سرور و فرحت جاودانی بر اصناف خلایق گشاده و آماده شد، و سپهر ~~شعبده باز که # ~~مهرهآ وفا بر چیده بود بساط وفاق و داد بگسترد و روزگار جفاکار که هر ~~روز به آتش حادثه # ~~داغی بر دل مجروح مینهاد به دلجویی ms297 و عذرخواهی پیش آمد. کشورگیر چون ~~این حال معاینه # ~~میدید در خود متحیر و در کار خود حیران میماند و چنان تصور می کرد که ~~مگر احداث # ~~احلام است که او را می نمایند و یا جادوان استاد به طلسمات و نیر نجات ~~اشیایی که آن را # ~~عاقبة الامر حقیقی نبود بر او عرض کنند، و این ابیات بر زبان میراند: # منم یارب در این دولت که روی یار میبینم ### | فراز سرو سیمینش گل بیخار میبینم # تویی یارب که خوابآلوده بر من تاختن کردی ### | منم یارب که بخت خویش را بیدار میبینم # عجب دارم ز بخت خویش و هر دم در گمان افتم ### | که هستم یا بخوابم یا رخ دلدار میبینم # ~~و مجلس انس چنان بیاراستند که سپهر پیر جهان گشته با هزاران دیدهآ چشم ~~بهنظارهآ آن # ~~گشاده و جواهر زواهر انجم که سالها باز آن را در جیب و دامن خویش ~~محافظت مینمود بر # ~~طبق سیمین ماه بر سر تهنیت برای نثار اقدام آن دو نیر فلک شهریاری پیش ~~آورد، و چندان # ~~درو یاقوت و دیگر گهرهای قیمتی بر جانبی بریختند که صحن زمین چون سقف ~~اسمان # ~~کواکب نمای شده، و از لمعان و شعاع آن شب قیرگون از روز عالم افروز ~~روشنتر نمود، تو PageV01P288 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0289.png) # ~~گفتی رضوان بهشت انواع گلهای رنگین از بساتین خلد برین بر روی زمین ~~افشانده است، و # ~~با تباشیر قدرت الهی هر جزیی از اجزای خاک گوهری ثمین گشته: # و قد نثر وا الدر فی لیلة مغیمة لیس فیها قمر # خصار السماء لنا مجلسا و لکن أنجمه من درر # و طبقه مغنیان خوش آواز پیش آوردند چنگ چون پیران سال خورده پشت دوتا ~~گشته، و # ~~مانند عاشقان از غایت نحافت رگهاش از پوست بیرون آمده، و در تنش جز ~~پوست و # ~~استخوان چیزی نمانده نالههای حزین برمیآورد و از شرم لطافت آواز جفت ~~ساز او ناهید # ~~چرخ، ساز طربانگیز خود را در طاق ms298 نسیان میانداخت، بوالعجب پیکری سر چو ~~موذیان و # ~~شرمساران فروهشته و پای بهسان بیخردان دراز کرده، هرچند از دست زخمهای ~~مخالف و دراز # ~~دستی چنگی چون رز پیراهن کاغذی پوشیده و بهصد زبان فریاد براورده، هیچ ~~کس دست # ~~انصاف بر سر و پشت او فرو نیاورده و هرچند طریق راهزنی پیشتر مسلوک ~~داشته شرف # ~~نواخت و عز قربت در مجالس بیشتر یافت، و نای جادوگر بهفسون و دم چوب ~~خشک را # ~~سخنگوی می گردانید، تو گفتی از کمال ساحری مار سیاه را در دهن گرفته ~~است یا چشمهآ قیر # ~~از گلو روان کرده، غریب خلعتی با سرش از تن جدا نکند در سخن سرایی ~~نیاید و تا آب در # ~~دهانش نکنند زبان به تکلم نگشاید، و ربابی شیرین دست بهنواهای تر رود ~~کار طرب و عشرت # ~~صاحبدلان می گشاد، و دف اگرچه بهضرب مطرب گرفتار شده بود حلقهآ اخلاص ~~از گوش # ~~نمیکشید و بههیچ وجه پرده از روی برنمی گرفت و بادی از پوست بیرون ~~نمیآمد و از دست # ~~نمی شد، و کمان کمانچه تیرهای سوزی در هر کشش بر دل عشاق غمزه میزد، و ~~کمانچه از # ~~مصاحبت او بهسان دلبران نازنین از اختلاط پیران گوژ پشت در نعره و ~~فریاد میآمد، و چون # ~~ظریفان راست طبع از اجتماع کهتران غلیه و شعب بنیاد مینهاد، و عزب رود ~~از تعجب اجماع PageV01P289 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0290.png) # ~~اسباب شادمانی کژان دندان سفید کرده بود و از کدوی بی باده حریفان مجلس ~~را مست # ~~می گردانید، و از یک رود خشک دو رود از چشمها روان می کرد: # فلم أر مضروبا سواه إذا بکی أحد سرور بالوری2 و تبسما # کتوم ضمیرالصدر مادام راجلا و إن رکب الایجاد أبدی المکلفا # و طعامهای گوناگون لذیذ بسیار و شرابهای مختلف خوشگوار ترتیب کرده که از ~~موائد # ~~خلد برین نشان میداد و از حلاوت ذوق شراب طهور حکایت می کرد: # مائدة قد جهت من کل شيء حسن ما تشتهی ms299 النفس وما تلذ عین المقتنی # تهیی شکم را از تناول آن سیری مزید حاصل میشد و فرشته را که «صائم ~~الدهر»2 بی افطار # ~~است از مشاهدهٔ‌ لطافت آن تمنای خوردن در دل می گذشت، و از انوار ~~شمعهای عنبرین سواد # ~~شب از رخسار روز دور گشته، و از نسیم عطرسای آن اقطار و اکناف عالم چون ~~صحن گلزار # ~~معطر شده، و از تصاعد دود عود مجمر حببب و دامن سیهر از خانه عطار ~~حکایت کرده: # ذکی ابتساما دائما و تجلدا واصبر اعلی مابها وهی فی الهلک4 # و لخ لخهای مشکبوی مشام جان ساکنان صوامع افلاک و متوطنان مرکز خاک را ~~نصیب # ~~عطر هرچه تمامتر میبخشید، و از نفحات مشمومات بزم بهشت ایین در اجزای ~~خاک قالب # ~~اموات جان نو درمیآمد، و از تأثیر اعتدال هوا مجلس سرور منقش ایوان حکم ~~جانور # ~~می گرفت. در آن شب هم بدین صفت مراسم ضیافت به تقدیم رسید و شرایط فرحت ~~به اجابت # ~~پیوست تا آن زمان که شهریار ولایت زنگ یعنی ماه شب افروز در سرایردهآ ~~خلوت شتافت و # ~~از چشم جهانیان مختفی گشت، و مصابیح منیر انجم از دمیدن صبح منطفی شد، ~~و عروس # ~~روشن روی آفتاب از تتق مشرق رخسار جهان آرای بنمود، و زلف مشکین ظلام ~~شب از چهرهآ # ~~کافوری روز برگرفت و هر تتق عارض عرصه گیتی را نور و ضیا فراوان ارزانی ~~داشت، و # ~~از گردش چرخ دولابی چشمهآ زرین خورشید روان گشت، و کشتی سیمین ماه در ~~بحر اخضر # ~~فلک فرو شد، و اطراف کیهان که چون خاطر نادان سیاه و تاریک گشته بودند ~~مانند دل دانا # ~~روشنی فراوان یافت و تباشیر صبح رایات روشن برافراخت: PageV01P290 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0291.png) # دیسل قدر العذر لفجزهسیفا یسل مدی الزمان و یغمد # و إذا تنفس طالعا فکأنه ماء الحیاة ودولة تتجدد # چو صبح در بر گردون کشید کسوت نور ### | جهان گشاد ز رخ پردهآ شب دیجور # شعاع مهر بر اوج سپهر شد ms300 پیدا ### | چنان که پرتو نار حکیم بر سر طور # ز فیض چشمهٔ‌ خورشید کرد دست قضا ### | غبار ظلمت شب از سواد گیتی دور # ملک آرای و کشورگیر فراز تخت آسمان رفعت چون آفتاب و ماه به یک جا بار ~~دادند و # ~~ملک آرای هر دو وزیر روشن ضمیر و دیگر اعیان و ارکان مملکت را پیش خود ~~طلبید و # ~~گفت: جهانیان را روشن و عالمیان را مبرهن است که بخشندهٔ‌ تاج پادشاهی ~~بهخسروان # ~~جهاندار و دهندهآ تخت جهانبانی به سلاطین کامکار دتعالی آلاعه و توآلی ~~نعماعه»1 به حکم حکمت # ~~بالغهآ خویش پادشاهان سپهر تمکین را در بسیط زمین برای آن پدید آورد تا ~~ریاض دین و # ~~ملک از آب شمشیر ایشان نضارت کامل و طراوت وافر گیرد، و از پرتو انوار ~~رای انور ایشان # ~~ظلم از سواد گیتی محو شود و عامهآ رعایا و کافهآ برایا در ظلال ظلیل ~~عدل و احسان فارغ البال # ~~و مرفه الحال روزگار گذارند، و طبقهٔ‌ متظلمان از مخالب و ایناب بیداد ~~ظالمان خلاص و # ~~نجات یابند، و معلوم است که رعایت معانی سابقه جز به کمال عدل دوربین و ~~وفور خرد # ~~عاقبتاندیش ممکن نگردد، و عقل کامل و دانش موفور جز در طبقهآ رجال صورت ~~نتوان بست # ~~چه فضیلت رجال بر زمرهآ نساء به موجب آیت کلام ربانی که «آلرجال قومون ~~علی آلنساء]2 # ~~بهنزدیک همگنان ثابت است و قصور عقل و نقصان حصافت ایشان بهمقتضای هن ~~ناقصات # ~~العقل»2 مخفی و مطوی نمانده، و با چنین حالی عهدهآ حفظ ممالک بیحد و ~~اتمام امور دینی و # ~~ملکی و نظم مصالح طبقات خلایق جهان عسیرتی به کمال و دشواری تمام دارد، ~~و ابتدا آن را PageV01P291 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0292.png) # ~~به حسن انتها مقرون گردانید و مرا با وجود کشورگیر این امر معظم را ~~متقلد بودن و به حضور # ~~عنصر دانش شعار او مراسم و شرایط او به تقدیم رسانید بههیچ تأویل رخصت ~~جایز نبود: # که پدید است در ms301 جهان باری کار هر مرد و مرد هر کاری # تاج پادشاهی بر سر کسی زیبد که زینت او از گوهر تیغ نه از گوهر میغ بود، ~~و بر سریر # ~~سلطنت و سروری پای نهد که مشام جان او از غبار صحن و غانه از1 نسیم مشک ~~اذفر و # ~~عنبرسا را معطر گردد، و مفغر چون تارک بر سرو زر بهسان موی در بر او ~~ملازم باشد، و در # ~~سایهآ نیزههای خطی به جای کاس شراب کهنه در کاسهآ سر اعدا خونهای تازه ~~نوش می کند، و # ~~صلیل خنجرهای سرافکن و نعره مبارزان صفشکن در گوش جان او خوشتر از ~~نواهای # ~~خسروانی نماید: # عروس ملک کسی در کنار گیرد تنگ که بوسه بر سر شمشیر آبدار دهد # و از جادهآ انصاف منحرف بودن و برای منفعت و عظمت یک نفس خویش که بقا و ~~ثبات # ~~آن بهچند روز معدود و چند نفس محصور متعلق است چندین هزار خلق را در ~~معرض # ~~مضرت داشتن در هیچ مذهبی و دینی پسندیده نشمرند، بعد این اتمام کلمات ~~دلیذیر تاج و # ~~تخت و خاتم مملکت به کشورگیر سپرد و زمام ملک بهدست او داد، همگنان ملک ~~آرای را # ~~بدین اتفاق متین به هزار زبان محمدت فراوان گفتند، و بر علو همت و شرف ~~نفس و اصل زائر # ~~و عرق ظاهر او گواهی دادند، کشورگیر تاج سلطنت و شهریاری را به طالع ~~فرخنده خرد زمان # ~~سعادت اثر بر فرق فلک سای نهاد، و سریر مملکت و جهانداری را به جلوس ~~ذات سپهر امکان # ~~خویش زیب و بها و رونق و ضیا داد، و خاتم جهان ستانی را بهبنان همایون ~~خود زینت و # ~~جلال ارزانی داشت: # أهت بکی الدنیا وهذا له فخآ فدامت لک العلیا ما بقی الدهرء # یباهی سریر الملک کیوان رفعة با خرصک الاسمی وحق له النحر # تشرقت الأفلاک لما3 نسیتها إلی دستک الأعلی فراد لها القدر PageV01P292 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0293.png) # خامهآ ارادت ازلی منشور دولت را ms302 به توقیع سعادت بخش «تعز من تشآء» مزین ~~گردانید و # ~~به تأیید خاتم که دست عنایت ایزدی در بنان او پوشانید آفتاب تیغ آتشبار ~~چون تیغ آفتاب شرق # ~~و غرب عالم بگشاد، و چون افسر بر خسروان ممالک بحر و بر و جهانداران ~~هفت کشور بر # ~~سرآمد و صحن گیتی از تنسم نسیم صبای عدل و احسان او رونق و طراوت خلد ~~برین گرفت، # ~~و شمشیر مذاب رنگش قوت تولد حوادث و فتن از مادر روزگار قطع کرد، و ~~جمهور جهانیان # ~~در بساتین رفاهیت احوال و حدایق تبدیل آمال قرار و آرام گرفتند، و ~~غنچهآ فرحت و شادمانی # ~~در جملگی اطراف و اکناف جهان زبان تبسم بگشاد، و درخت فتنه و بیدادی که ~~ثابت الاصل و # ~~الفرع گشته بود از بیخ برافتاد، و این خبر وزیر گوهر بلندبختی که قصر ~~دولت او بهنور طلعت # ~~سعادت بخش ملک آرای محلی و منور شود مالک ممالک روی زمین گردد، بهصدق ~~مقرون # ~~گشت. للمؤلف: # غدا ملک الاملاک و ساعدت عز ائمه الأقدار کیف یرید # و حاز من الملک المعظم مراتبا مداها علی طلا یهن2 بعید # تعلکی کالا سکندر الملک قاهرا یجد له مایان عنه سعود # و در روزی از روزها کشورگیر با ملک آرای در مجلس خاص نشسته بود و جام ~~جانپرور # ~~مؤانست تجرع می کرد که سمنبر ثانی چون ساج گرم پرتاب و دیده بهسان ~~دیدهآ انگور پرآب # ~~ناگاه درآمد و آن مجلس را از رخسار چون عارض خور بر صفت هشت بهشت ~~گردانید و # ~~سروآسا در مؤقف خدمت بایستاد: # علی النار و العجاج [و] علی الریح با دل من ظاهر الانسان علی باطنه # هرچند بهسبب اضطراب خاطر و عذاب دل قضیهآ خیرالکلام ما قل و دل مرعی ~~نماندهست # ~~و به واسطهٔ‌ آن که بیدادی زمانه نابکار و جفای روزگار بی وفا عنان ~~تماسک و ضبط از دست # ~~زبان و بیان بنان بستد عرض به تطویل انجامیده امید آن که در حضرت ms303 ~~خدایگانی عذرخواهی و # ~~دشفاء المسلمون صدقة»5 محل قبول یابد و سایهٔ‌ اغماض بر فرق این سرگشته ~~رنج فراق # ~~بگستراند، و از لذت عفو عیب پوش بی نصیب نگرداند که کلمات سودا زدگان ~~را از سرچشمهآ PageV01P293 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0294.png) # ~~فصل الخطاب نصیب آبی نباشد، و عبارات دل بهباد دادگان و در بحر محن ~~افتادگان را از # ~~حدیقهآ سلامت و لطافت رنگی و بویی نبود، «کلام العاشق طویل الذیل و ~~المکثار کحاطب اللیل»1 و # ~~امروز که ملک هفت کشور چون شست تیغ در قبضهآ تصرف شاهی آمده، شهریاری ~~بحر و بر # ~~چون دولت و بخت بر این آستانهآ سپهر منزلت ملازم شده، نه از جهت انتماء ~~و امتثال سپهر # ~~علتی ظاهر، و نه از جانب مطاوعت و انقیاد زمانه بهانه واضح، نفاذ احکام ~~رد و قبول جهان # ~~به حکم «لا و تعه»2 این حضرت موقوف و اعتضاد و اعتماد متوطنان کیهان در ~~دفع نکبات ونیل # ~~مرادات بر سعی قدم کرم عام این در گاه مقصود، بیت: # زهی فزوده ز تو قدر تخت و افسر را ### | گرفته صیت جلال تو هفت کشور را # بهروزگار تو از شرم یاد می نکند ### | سپهر ملک جم و دولت سکندر را # چو برگزید تو را کردگار بر سر خلق ### | که را دو سر که ز حکمت برون کشد سر را # اگر گوهر مراد در دامن نیاید عروس مقصود بهمن روی ننماید و خدنگ امل بر ~~فسانه # ~~نجح و قدم رجا بر آستانهآ ظفر نرسد دیگر کدام روز بر آن دولت دسترس ~~یابم و برآمد این # ~~حاجت از که چشم دارم: # گر تو نکنی چارهآ کارم که کند # کشورگیر رقم اجابت بر صحیفهٔ‌ عریضهٔ‌ او مثبت فرمود و ملک جن را بطلبید ~~و او را # ~~فرمان داد تا در جملگی بلاد و امصار و بیابانها و کوهها سبک عنان گشته ~~باد آسا طوف کند و # ~~بههر جا که پادشاهزاده را در یابد با سرعت تمام به درگاه آرد، ملک ms304 جن ~~چون مور کمر اطاعت # ~~و امتثال بر میان بسته بر حاشیهٔ‌ بساط سلطنت بهپای حسن ادب بایستاد و ~~چنان باز نمود که # ~~اگر شمهای از امداد عنایت بی نهایت خسروانه شامل حال من شود و فرمان ~~جهان نفاذ PageV01P294 # ![image filename](./0752AkhtasanDihlawi.BasatinUns_0295.png) # ~~پادشاهانه به تعین اقلیمی و کشوری صادر گردد حصول مراد زود بر چشم توان ~~داشت و دامن # ~~مقصود به تعجیل تر بهدست توان آورد، کشورگیر جواب داد: که بر رای ما ~~چنان روشن و # ~~مبرهن گشته است که پادشاهزاده در سواحل دریای چین در کمند جنیان دستگیر ~~و اسیر شده # ~~است و به دام ایشان پایبند مانده چنان میباید که آن گوهر صدف شهریاری و ~~شکوفهآ باغ # ~~جهانداری را سلامت به من رسانی و توقف و تأخیر را به هیچ نوع در پرداخت ~~این مهم جایز # ~~نشمری، ملک جن چون آب سر بر خاک انقیاد نهاد و برای اتمام این مرام آتش ~~پای گشت، و # ~~بادآسا در قطع منازل و مراحل مسارعت نمود و در موضعی که یادشاهزاده را ~~در بند نگاشته # ~~بودند رفت و بهبشارت اصناف الطاف و انواع اشواق کشورگیر قوی دل ~~گردانید، و بعد چند # ~~روز پادشاهزاده را برکشورگیر آورد، کشورگیر بفرمود تا سمنبر را با ~~اعزاز موفور به پادشاه # ~~تسلیم کردند و ترتیب تفویض ملک قنوج که بسطت و وسعت آن از شرح و بیان ~~مستغنی # ~~است شرف اختصاص ارزانی داشت و به بذل اموال فراوان و نعم بی پایان و ~~دارات پادشاهی که # ~~در هیچ تاریخ از تواریخ گذشته مثل آن مسطور نیست، کمر همت...1 گردانید ~~و در قنوج # ~~فرستاده و بامداد...2. # بخش دلهای شکسته طالبان مفرح حصول مطلوب، افوای روح عاشقان تسنیم وصال # ~~محبوب هر یک از آن سرگشتگان سرا محنت بهمنزل مقصود خویش رسید و هریک از ~~آن # ~~غرق شدگان دریای عشق گوهر مراد در کنار خویش دید و روزگار جفا پیشه ~~بدین مساعدت # ~~عذر جرایم سابقهآ خویش خواست و این ابیات ms305 دلیذیر حکایت حال ایشان گشت: # از معدن جان گوهر مطلوب رسید عاشق پس عمرها بهمحبوب رسید # هم خسرو دل داده به شیرین پیوست هم یوسف گم گشته بهیعقوب رسید3 # قد فرغ من تسوید لهذه النسخة الشریفة المسمی به «بساتین الانس» فی تاریخ ~~غرة شهر # ~~رمضان المبارک سنة 1046 هجری ختم بالخیر والظفر. PageV01P295 ms306