######OpenITI# #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T14:05:07.852922+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T14:05:07.852969+00:00 #META# transcription layer pk: 12785 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.9625898505577224 #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T14:07:28.336460+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T14:07:28.336491+00:00 #META# transcription layer pk: 12786 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.9597390845668258 #META#Header#End# # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0006.png) # بسم الله الرحمن الرحی # آلحمد لله الذی نور قاوب آولیائه بآ نوارالمعانی والبیان . # ~~وآجری من فیض فضله علی لسان الانسان ینابیع الخکمة # ~~والتبیان؛ والهمهم کشف حقائق التنز یل ودقائق التأویل # ~~بواسطة العقل والنقل والبرهان ؛ هو الذی آثزل التوریة # # والأنجیل من قجل هدی للناس وآنزل الفرقان ( %~% 3- %~% # ~~والصلوة والسلام علی خیرخلقه والأ مین علی زعایة حقه محمد # ~~المصطف وعلی آله واصحابه ما تعاقب العصران وتقابل النسران # حمد بی حد وسپاس بی قیاس حضرت الومیت مالک الملی را که # ~~چهره زمان را بانوار بقین لایح گردانیذ وروی زمین را بآنار باهره # ~~ناضرکرد وبسیط غبراء را مهاد ابدان ومثر حیوان ساخت ؛ معبودی که # ~~جهت احراز نقطە کمال معرفت او خط نه دائره درهم است وزبان حال # ~~عقل کل در نشر آلاء وبسط تعمای حضرت او آخرس وآبکم؛ جوادی که # ~~سؤال سایلان آسمان وزمین بر تکرار ایام وتعاقب شهور راعوام خزانه # ~~تعمت اورا سیری تکنذ وجرائم بندگان مجرم اگرچه یعدد ریک بیابان باشذ # ~~آم رزش اورا مانع نیایذ؛ لضیف که از لطف امطار اقطار ا رحام ربع مسکون ~~را # ~~به بنات تبات حامل گرداند ونوع انسان را بخلعت کمال اعتدال PageV01P002 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0007.png) # ~~التمد خلقنا الا نسان فی أحن تقویم (4/95) مراج مخصوص # # فرموذ تا بذن سبب نسب نفوس %~% انسان را استعداد قبول فیضان # ~~فضائل جوهر عقل شریف که شمع منهل گنبذ د وری ومصباح # ~~مشکات کوکب دری است حاصل گشت و باین واسطه از مهاوی # ~~غوایت ممصاعد هدایت رسیذتد ### | شعر (طویل) : # تبارک من أحری الأمور بحکمه # کما شاء لا ظلما آراد ولا هقتما # ~~وتحف تحیات زاکیات وصلات صلوات نامیات نثار ذات عالی صفات # ~~اشرف کاینات واکمل موجودات، پیشوای معحراب صلوا کما رأیتموبی، # # رهنمای فی ارتیاب قل ان کنتنم %~% تحون الله فاتبعونی (3/31) # ~~گوهر گران بهای علی الناس بیعوی: (کامل) # بلغ العلی بکآله %~% کشف الد جی بجماله # حسنت میع خصاله %~% صلوا علیه وآ له # ~~محمد نام ، محمود مقام ، احمد نظام . علیه آفضل التحیة والسلام؛ ms001 # ~~وبر آل واتباع واخوان واشیاع او باذ ### | شعر (رمل) # صذ هزاران آقرین برجان او %~% برقدوم ود ور فرزندان او # وان خلیشه زاذگان مفبلش %~% زاذه اند از عنصر جان ودلش # گر ز بغداذ وهری یا !ذ ری انا %~% نی مزاج آب وگل تسل وی اند PageV01P003 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0008.png) # شاخ گل هرجا که رویذهم گلست %~% خم مل هرجا که جوشذ هم ملست # گر ز مغرب رزند خورشیذ سر %~% عین خورشیذست نی چیز دگر # (2/0) اما بعد بدان أسعدک الله وأیدک بروح منه که مبنی براشارت # ~~بشارت حضرت شیخم ، سلطان العارقین، برهان المکاشفین ، کامل آلحال ، ~~زیدة # ~~کمل الرجال . قدوة الاوتاد والابدال ، چلی جلال الحق والدن العارف ، مد ~~الله # ~~ظله الورف، وطله الواکف بتألیف این کتاب شریف وترکیب ان ترتیب # ~~متیف که حاوئ کرامات آباء عظام وعظام اجداد کرام وخلفای همام # ~~ایشانست قد س الله روحهم وادام فی معارج القد سن فتوحهم شروع افتاد، # ~~در تاریخ سنه ممان عشروسبعمائه وهر آنچ این بنده خاکی حاکی تجاوز الله # ~~عما زلت به قد مه آو طغی به قلمه از قبیل روایات وعدیل حکایات # ~~مرسبیل استخبار وطریق استفسار از کبار احرار وابرار اخیار که روات # ~~ثقات وعدول تقات بوذند تعقل وتنقل کرده یوذم وبقدرطوق وکمال شوق # ~~توغل کموده ودر تحقیق تکرع آن مشرب رحیق جد حقیق واجب دیذه # ~~اطمثنان کلیآ دل را تحصول آمذه مقرر گشته بود، قواعد اصول آن مجموع را # ~~در ده فصول منحصرگردانیذم تا ابد الد هورا لی ان یر ت الله الارض # ~~و من علیها درمیان اهل حضور واخوان نور مشهور گشته تذکره باشذ # ~~ن هده تذکرة فمن شآء اتخذ الی ربه سبیلا (19/73) ، # ~~وان کتابرا «مناقب العارفنم نام نهاذه شذ ، امل بعنابت بزدان وهمت # ~~مردان منوط است که مطالعه کنندگان آن لطایف وتاقلان ان طرایف ~~PageV01P004 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0009.png) # ~~از صدقات دعوات مستجایات ان ضعیف مسکین را نسیا منسیا نفرمایند ### | شعر (هزج) # فراموشم مکن یارب ز رحمت %~% اگر غیر ترا من یاذ کردم # ~~وچون عنایت ms002 بی نهایت حضرت شیخم آدام الله جلاله وآفاض علی العالمین # ~~نواله : شامل حال ومآل ان بیچاره بود والبته میخواست که این متاقب # ~~بذن مراتب تبشته شود بر موجب وصیت وتحریض آن حضرت آمره # ~~حکم وطاعته حتم گفته بصذ گونه ترس وادب ترک ادب کرده که # ~~ترک الادب عند اولی الآدب اد ب امتثال واجب دیذه این مقدار # ~~حکایات در شرح کرامات حضرتشات که صغت صورت ظاهر طاهر # ~~ایشانست ، بقلم آمذ وآن هم یقدر افهام مبتدئان راه وسالکان سبیل # ~~شاه است ؛ والا هیهات أین الثریا من الثری واین المصباح # ~~من الصیاح ، وما للتراب ورب الارباب ### | شعر (رمل) # گر مجال گفت بوذی گفتنیها گفتمی # حق ز من خوشتر بگویذ تو مهل فتراک دن # 2) والحد لله الذی هدانا لهدا وما کنا لنهتد ی لولا # ~~آن هد انا آلله (43/7) ؛ والله الموفتق علی اتمامه من عمیم فضله # ~~وانعامه ؛ واینست فهرست اصول فصول عشرة کاملة ( # ~~الفصل الاول فی ذکر مناقب حضرت سلطان العلماء فی العالم، العا لم # ~~الریانی بهاء الحق والدین الولد رضی الله عنه # ~~الفصل الثانی فی ذکر مناقب فخر آل باسین، برهان الحق والدین # ~~المحتق المدقق الترمدی رضی الله عنه PageV01P005 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0010.png) # الفصل الثالث فی شرح مناقب حضرت مولانا سرالله الاعظم ، قد سنا الله # ~~بسره المعظتم # الفصل الرابع فی بیان متاقب سلطان الفقراء رحمة آلله بین آلوری # ~~شم الحق والدین التبربزی قد س الله سره # الفصل الخامس فی ذکر مناقب شیخ مشایح العالم صلاح الحق والدین # ~~المعروف زرکوب روح الله روحه العزیز # الفصل السادس فی ذکر مناقب خلیفة الله بین خلیقته حام الحق # ~~والدین المعروف باین اخی ترک قد س الله لطیفته # الفصل السابع فی ذک مناقب حضرت مولانا ان مولانا بهاء الحق # ~~والدین الولد أیدنیا الله بنوره المؤید # الفصل الثامن فی ذکر مناقب حضرت سلطان العارفین جلال الحق # ~~والدن چلبی امر عارف آعلی الله محله ولا یلغ هدی عمره محله # الفصل التاسع فی ذکر مناقب حضرت ملک الملوک المحقتین شمس الملة # ~~والدین ms003 چلی امه عابد عظم الله ذکره # الفصل العاشر فی ذکر اسماء الاولاد والاخلاف منهم وشرح سلسلة # ~~الذکر . آرجو من فضل الله تعالی که شرح اصل مرفصلی علی التمام باتمام # ~~رسذ والله البهادی وعلیه التکلان PageV01P006 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0011.png) # در ذکر متاقب مولانای تزرگ بهاء الحق والد محما. بن الجسین # ~~ان احمد الخطیبی البلخی البکری رضی الله عنه وعن اسلافه فنعم السلف # ~~وتعم الخلف ودر تقریر ضجرت هجرت وانزعاج او از دیار بلخ وخراسان # ~~وتزول وقایع هلک دران ملک وخسارت اهل حسارت # حمله اخبار ونقله آثار رحمهم آلله چنان روایت وحکایت کردتد که # ~~یاذشاه ملک خراسان علاء الدین محمد خوارزم شاه که عم جلال الدین محمد # ~~خوارزمشاه بود مردی عظیم بزرک و بمهابت بود واکایر وملوک آن ممالک # ~~برمتهم مماوک ومسحخر او بوذند واورا نازنین دختری بود که در اقالیم # ~~بربع مسکون بملاحت وموزوتی وکمال وحمال تظر خود نداشت ولایق # ~~فت پاذشاهاتە اورا کفوی بافته ممی شد تا دختر را بوی دهذ واز قید او # ~~برهذ وهمانا که آن دختر نک اخر مراهق گشته بود. مگر شی پاذشاه # # با وزیر خود در آن باب مشورت کرد که چون ملکهآ ما را در کل %~% وچود # ~~کقوی موجود ممی شود . چه می پایذ کردن وتدبیر آن چیست؟ وریر او ~~PageV01P007 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0012.png) # ~~مردی بوذ عالم وعاقل، گفت : کفو پاذشانان اسلام، عظام علمای کرام # ~~باشند که : الملوک حکام علی التاس والعلیماء حکام علی الملوک، پاذشاه # ~~گفت : آنچنان عالم عامل کامل کجاست؟ گفت: آنکه در تختگاه یلخ خدمت # ~~جلال الدن حسین خطیی که از فرزندان صدیق اکیرست ودار الاسلام # ~~شذن خراسان من اول الحال ببرکت جهاد وفتح کردن اجداد اوست # ~~واو در حمیع فنون انگشت مای علمای عالم وکیرای بنی آدم گشته وهنوز # ~~تازه جوانست در سن سی سالکی وبسی ریاضات ومجاهدات کرده # ~~و گوی تقوی را از فرشتگان ملاء اعلی می رباید # 2/1) وکویند حضرت جلال الدیین حسین پیوسته بسبب عزوبت خود # ~~متردد خاطر بوذی واز نکایت ms004 شر الناس عزابها اتدیشه کردی و گفتی که # ~~در جمیع احکام دیتی وسنن سنن احمدی هیچ نوعی دقیقهآ از من فوت # ~~نشذه است واصلا دران کار تکاسل وتهاون نکرده ام وبقوت عصمت # ~~ایزدی از جمیع کبابرمعصوم ومرحومم، واز جاد 5 متابعت نیوی صلوات الله # ~~وسلامه علیه قدمی فا پیش تنهاذه ام، یغراز سنت نکاح که در طلب آن # ~~رغبت نثموذم ، همانا که همان شب حضرت سلطان المرسلین، وحبیب # ~~رب العالمین ، محمد امین را صلی الله علیه وسلم بحواب دیذ که دخثر # ~~پاذشاه خراسان را نکاح کن ؛ همچنان بتقدیر النهی همان شب هم پاذشاه # ~~وهم وزیر وهم ملکه جهان در خواب حضرت رسول را علیه السلام PageV01P008 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0013.png) # ~~بدیذند که ملکهآ جهان را بحسین خطیبی تکاح کردم؛ بعد ازین مذکوره # ~~از آن اوست، نعم الختن والعروس ### | شعر (رجز) # باذا مبارک درجهان سور وعروسیهای ما # شور وعروسی را خدا ببریذه بر بالای ما # علی الصباح وزیر بشاذئ تمام برخاست وبحدمت پاذشاه بیامذ تا خواب # ~~خوذ را عرضه دارذ؛ پاذشاه وملکهآ جهان همان دیذه بوذند که دیذه وزیر # ~~دیذهور دیذه بوذ ودرین عظمت وارادت حق همگان حیران مانده؛ وزبر # ~~باجازت پاذشاه بحدمت جلال الدین خطیی آمد تا قصه خواب را باز گویذ : # ~~همانا که جلال الدین خطیی کیفیت خواب همه را بیان کرد ؛ وزیررا اخلاص # ~~یکی در هزار شذ ودران ایام اجتماع وطتطنهآ عظیم کرده حق را # ~~ممستحق داذند # /3) چنان گویند که حضرت حسین خطیی دران عنفوان جوانی # ~~چنان متبحر وعلامه زمان بوذ که مثل رضی الدین نیشاپوری وبدر رؤس # ~~وشرف عاقلی که از مشهوران جهانند از حملهآ شاگردان او یوذند ودو # ~~سه هزار شاگرد مفتی وزاهد صاحب کرامت داشت # (4) چنان گویند که بعد از تهم ماه حضرت بهاء ولد بوجود آمذ # ~~وبعد از دو سالکی: او آتچنان سالکی نقل قرموذ، وچون مولانای ~~PageV01P009 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0014.png) # ~~هاء ولد بزرک شذ وبالغ گشته درانواع علوم وحکم مستثنی ومشارالیه شذ؛ # ~~همانا که خویشان ماذریش اتفاق کرده ms005 میخواستند که اورا بتخت پاذشاهی # ~~نشانند تا هحکنان درتحت تصرف او باشند. حضرت بهاء ولد قبول نکرد وا سلا # ~~رضا نداد : روزی درکتبخانهآ پذر خوذ در آمد وکتبرا مطالعه کردن # ~~گرفت؛ ماذرش ملکهآ جهان گفت : مرا بسبب ان علوم وحکم یپذرت # ~~داذه بوذند؛ بهاء ولد یجد تمام بتحصیل عاوم دینی مشغول شذ وممارست کموذ # ~~واز ممالک جهان بکلی فارغ گشت # (5/1) وگویند که درخطه یلخ سیصذ مفتییآ متقی مستعد بآسرهم حضرت # ~~محمد مصطفی را صلی الله علیه وسلتم شب آذینه بخواب دیذند که در صحرائی # ~~خیمهآ بس زرگ گرقته بوذنذ ومسندی نهاذه وطراحهآ اتداخته وحضرت # ~~رسول بر آن مسند تکیه زده بوذ ودر بهلوی راست مصطتی هاء ولد # ~~نشسته بوذ. وباثی علماء ومغتیان دین بدو زانوی ادب از دور نشسته بوذند. # ~~قرموذ که بعد الیوم بهاء ولدرا سلطان العلماء کویند وچنان خطاب کنند : # ~~علی الصباح باتفاق تمام جمیع علماء ومقتیان یاخ مرید وبنده شذند وخواب # ~~ایشان را پیشتر از ایشان: آن کریم الشان، بدیشان بان کرد ودر دیار ~~خراسان # ~~مشهور بهاء ولدرا سلطان العلماء میخواتند ومعروف بدانست ، وچون ظهور # ~~ولایت وکرامت ف نهایت سلطان العلماء در اقلیم خراسان در تختکاه بلخ # ~~شایع شذ واجتهادات وریاضت وتقوی ودیانت وورع وصیانت وسلوک PageV01P010 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0015.png) # ~~طریقت وشریعت نبوی وراستی وراست گوئی - زارشاد عیاد و دعوت # ~~ونصایح اواز جد بلیغ وحد اعتدال درگذشت . رقبول خاص وعام # ~~لی نهایت سذ، وجمهور بهوس چبابره واکایر در موفور گشت : علماء # ~~وحکمانی که رؤسای دهر وکیرای عصر بوذتد مثل امام فخرالدین زازی # ~~وقاضی زین فرازی وجمال الدین حصیری وتاج زید وعمیا مروزی # ~~وابن قاضئ صد یق وشمس الدین خانی ورشید قبائی وقاضی وخش رحمهم الله # ~~از حجب دانش بسیار وسبب غرض عرض فانی در عرض آن بزرک # ~~زبان طعن گشوذه وخیث فقیهانه می کردند وحسودانه چیزها می گفتند # ~~ودر تنگیدن خاطرخطر عزیزاو می کوشیدند، چنانک عادت علمای زمانست # ~~تاب الله علیهم ، واین ماجری در تاریح سنهآ خمس وستمائه ms006 بوده ، # وحضرت مهاء ولد دائما از سر متیر دراثنای تذکیر فخرالدین رازی # ~~و محمد خوارزمشاه را مبتدع خطاب کردی وآیینهوار حال هر یکی را # ~~کتما گان باز مموذی وایشان ازین تقریع وراست گویی آو قوی رنجیذندی # ~~واصلا مجال قال وامکان جواب وسؤال نبودی # همچنان روزی در وعظ عظیم گرم شذه بوذ: فرموذ که ای فخرالدین # ~~رازی ومحمد خوارزمشاه ومبتدعان دیگر بنانید وآگاه باشیذ که شما ~~PageV01P011 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0016.png) # ~~صذ هزار دلهای یا راحت را وکشوفها ودولتها را رها کرده ایذ ودرین # ~~دو سه تاریکی گر بخته ایذ وچندین معجزات وبراهین را مانده ایذ ونزد # ~~دو سه خیال رفته ایذ؛ ابن چندین روشنائی را این دو سه تاریکیآ عالم ~~برشما # ~~تاریک می دارذ واین غلبه از هر آنست که نفس غانیست ، شمارا بی کار # ~~می دارد وسعی میکنیذ ببدی، وچون ییکار باشیذ همه بدی کرده میشود # ~~وتاریکی ووسوسه وخیال وسوداهای فاسد وضلالت پدیذ آیذ ازانکث # ~~عقل غریبست ونفس در مملکت خوذست وآن مملکت از آن شیاطین است # ~~الی آخر المعارف # چه خدمت مرحوم خوارز مشاه مرید یوذ واکثر اوقات با استاذش # ~~امام قخرالدین رازی که با او رازی داشت در مجلس سلطان العلماء حاضر # ~~شذی وهیچ مجلس نبودی که از سوختگان جانیازیها نشدی وغریو از نهاذ # ~~مردم بر بخاستی وجنازهآ بیرون نیامذی وهمیشه تف مذهب حکماء وفلاسفه # ~~وغره کردی و متایعت صاحب شریعت ودین احمدی ترغیب داذی، # ~~وچون این کلمات بذین مط از حد می گذشت ایشان یالطبع ملول ومتفعل # ~~می شدند؛ همانا که از سرنفاق اتفاق کرده مخدمت خوارزمشاه بتصدیع و» # ~~تشتیع غلو کردند ومساوی بمساوی مشغول شذند که بهاء ولد تمامت # ~~خلق بلخ را بخوذ راست کرده است ومارا وشما را اصلا اعتبار وتمکین # # می نهذ وتصانیف ما را قبول تمی کنذ وعلوم ظاهر را فرع علم %~% یاطن # ~~می گیرذ وبامر معروف خود را مشهور کرده می بمایذ که درین چند روز # ~~قصد تخت سلطان خواهذ کردن وکافتهآ عوام الناسن ms007 ورنود با وی متفق اند؛ # ~~حالیا درین باب تدبر وتفدردرا یطال این احوال از حملهآ واجباتست؛ # ~~همانا که خوارزمشاه درین فکرت حیرت بموذه فرو ماند تا بچه طریق ~~PageV01P012 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0017.png) # ~~این معنی را اظهار کند وبسمع او برسانذ؛ حماعتی از محبان حضرتش # ~~ازین حال بخدمت شیخ اخبار کردند؛ روز دوم محمد خوارزمشاه قاصدی # ~~ازخواص خوذ بحضرت سلطان العلماء فرستاذ که اگرمملکت باح را شیخ # ~~ما قیول میکند تا بعد الیوم پاذشاهی وممالک وعساکر از آن او باشذ ومرا # ~~دستوری دهذ تا باقلیم دیگر روم وآنجا مقام گیرم که در یک اقلیم # ~~دو پاذشاه نشایذ که باشذ؛ ولله الحمد که حضرت اورا دو گونه سلطنت # ~~مسلم شذه است : یکی سلطنت ان جهانی، دوم سلطنت آخرت؛ اگر # ~~چنانک سلطنت این عالم را ما ایثار کنتد واز سر آن برخیزند عنایت عمیم # ~~ولطف عظیم خواهذ بوذن # چون قاصد سلطان بذین طریق تیلیغ رسالت کرد، حضرت بهاء ولد # ~~فرموذ که بحدمت سلطان اسلام سلام برسان وبکوکه ممالک ملک فناء # ~~وعساکر وخزاین ودفاین وتخت وبحت ان جهانی لایق پاذشاهانست، # ~~ما درویشانیم، مملکت وسلطنت چه مناسب حال ماست ### | شعر %~% (محتث) # # کسی که نویت الفقر فتخری زد جانش %~% چه التفات ممایذ بتاج وتخت ولوا # ~~ما بخوشدلی تمام سفرکنم تا خدمت سلطان ما با اتباع واحبابب خوذ # ~~مستقل باشذ؛ قاصد چون بجواب چو آب مراجعت کرد هاء ولد اصحاب # ~~خودرا اشارت فرموذ که سافروا تصحوا و تفنموا خوذ اینچنین # ~~می بایست بسم الله استعداد کثیذ تا عزیمت مصمم کنیم PageV01P013 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0018.png) # ~~وزاد وزواد وراحلهایشان ترتیب کردند وچهل مفتیآ کامل وزاهدان عامل # ~~در رکابش عازم شذند، چانک حضرت رسول علیه السلام از ایذای منافقان # ~~وشر حسودان از مکه مبارک مدینه هجرت فرمود ؛ فریاد وغریو از نهاذ # ~~اهالئ بلخ که مرید ومحب بوذند برخاست وغلو عام شذ وفتنه عظیم # ~~خواست واقعشذن؛ خوارزمشاه متوهم شذ؛ بار دیگر قاصدان معتیر پیش # ~~سلطان العلماء فرستاد؛ بمهید عذر تقدم داشت وطریقهآ مستغقرانه پیش آورد ms008 # ~~تا مردم را تسکینی یاشد ؛ بعد از مماز خثن پاذشاه با وزیر خوذ مخدمت # ~~بهاء ولد بیامذند وسرنهاده ی حد لابها کردند که قسخ عز بمت کنذ واز # ~~سثرفارغ شوذ ؛ البته راضی تشد ؛ یعد اللتیا والتتی پاذشاه التماس ~~بموذکه # ~~باری چنان غییت کنیذ که مردم را اطلاعی نباشد والا فتنهها متولد شوذ # ~~وخرابئ عظیم واقع کردذ؛ هاء ولد قول سلطان را قبول کرده روز حمعه # ~~تذ کیر عظیم فرهوذه مجلس بغایت گرم شذ وشور اصحاب از حد گذشت # ~~وبچای اشکها از دیذه محیان مشکهای خو جاری گشت وهمچنان # ~~در اثنای کلام سر آغاز کرد که ای ملک ملک فاتی بدان وآگاه باش که # ~~اگرچه تمیدانی رآ گاه نهآ تو سلطانی ومن هم سلطانم: ترا سلطان الامراء # ~~میکویند ومرا سلطان العلیماء می خوانند وتو مرید منی : هماتا که سلطنت # ~~وپاذشاهیآ تو موقوف یک نفن است وهم یاذشامی وسلطنت من نیز PageV01P014 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0019.png) # ~~وابسته: یک نفس است؛ چون آن نفس تو از نمس تو منقطع شود # ~~نه تو ماتی ونه تخت وبخت وممنکت واعنقاب وانساب واسیاب تو ماند # ~~کأن لم تغن بالأمسن (25/10) یکلی عدم شوند واما چون تفس # ~~تنمیس ما از نفس ما بدر آیذ انساب واولاد ما که اوتاد الارض اند # ~~تا قیام قیامت خوامند بودن که کل سبب ونسب ینقطع الا # ~~سبی و نی ؛ حالیا من خوذ میروم، اما معلومت باذ که در عتب # ~~من لشکر حرار تاتارکه جند آلله اند وجراد مبثوث، وخلقتهم من # ~~سخطی وغضی صفت ایشانست، می رسند واقلیم خراسان را خواهند # ~~گرفتن واهل بلخ را شربت تلخ مرگ خواهند چشانیذن وعالم را ترت # ~~ومرت خواهند کردن وخدمت ملک را از ملک خود بصذ هزار درد و دریغ # ~~منزعج خواهند کردن وعاقبت در دست سلطان روم هلاک خواهی شذن # 71) منقولست که در عین این تقریر از نا گاه چنان شهقهآ تزد که # ~~اغلب حماعت بیهوش شذند ومنیر از کنار محراب تا میانه مسجد روان شذ، # ~~بسا ms009 مردم که ازان هیبت خذائی جان داذند؛ رهز شنبه علی استخارة الله ~~تعالی # ~~ممبارکی از دیار بلخ هجرت مموذه بجانب دار اللام یغداذ نهضت فرموذ # (8/1) همچنان حضرت هاء ولد را دایهآ بوذ نصب خاتون نام: بغایت # ~~عالمه بوذ واهل فتوی بود ودر فنون علوم ظنون این نصب، نصیب بی نص ~~PageV01P015 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0020.png) # ~~وتصاب أوقر داشت، بعض گو یند خواهرش بوذ ؛ مدکوره را با شوهرش # ~~آنجایگاه رها کردند # وگویند حضرت مولانا جلال الدین محمد در آن زمان پنچ ساله بود # ~~و براذرش علاء الدین محمد هفت ساله بوذ # (9/1) الحکایه : عز بزی از یاران بزرگ چنان روایت کرد که روزی در # ~~مقام جنید الزمان چلی حسام الحق والدین قد سن الله سره العزیز در قلب # ~~زمستان شدید سماعی عظیم یوذ وآن روز حضرت مولانا شورهای بیار کرد؛ # ~~وبعد از آن سیتهآ مبارکشرا باز کرده آههای عاشقانه برمی کشیذ ویاران # ~~رقتی عظم می کردند؛ پسآتگاه فرموذ که زمانیست که دل صاحپ دلی # ~~بدرد آمذه بوذ وهنوز خراسان مسکین اتتقام آنرا می کشد وروی بخرابی ~~نهاذه # ~~اصلا عمارت پذیر تیست واین بیتهارا گفت ### | شعر (رمل) # تا دل مرد خذا نآمذ بدرد %~% هیچ قرنی را خذا رسوا نکرد # خشم مردان خشک گردانذ سخاب %~% خشم دلها کرد عالمها خراب # ~~بعد از سماع حضرت چلبی حسام الدین رضی الله عنه از آن حال سؤال کرد ؛ # ~~حضرت خذاوند گار همین حکایت انزعاج پذررا من اوله الی آخره فرو خواند # /10) همچنان چون از شهر بلخ بیرون آمذند وروانه شذند بمامت # ~~اهالی بقاع وقلاع که در راه بوذند حضرت رسول را عایه السلام بیشین ~~بخواب PageV01P016 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0021.png) # ~~می دیذند که سلطان العلماء مهاء ولد باخی می رسد، برغبت مام واعتقاد ~~تام # ~~او را استقبال کنیذ وجائب اورا مبجل دارید ؛ هنوز یذان مقام نا رسیذه # ~~مردم آن مثزل وآن بهعه یک روزه راه برابر می رفتند وباعزاز تام # ~~مهمانیها می کردند؛ بعد الحط والترحال چون بحوالیآ بغداذ نزدیک رسیذند ms010 # ~~مگر خفیران شهر پیش دویذند که چه قومیذ واز کجا می آییذ؟ حضرت # ~~بهاء ولد سر از عماری بیرون کرده جواب داذ که من آلله والی آلله # ~~ولآ حول ولا قوة الآبالله . از لا مکان می آثیم وبلا مکان می رویم ؛ # ~~خفران عرب در عجب فرو ماندند، یکی را بجانب خلیغه فرستاذه از # ~~کیفیت حال اعلام کردند که حماعتی س انبوه رسیذه اند . اغلب علماء # ~~وقضلاء اند واز جانب خراسان میرسند : خلیقه از استاع احوال آن حماعت # ~~حیران شذ ویکیرا تخدمت شیخ مشایح الزمان شهاب الدن سهروردی # ~~رحمة الله علیه فرستاذ تا بدار الخلافه حاضر شود ، چون شیخ این حکایت ~~را # ~~از خلیفه بشنیذ فرموذ که ما هذا ا لا بهاء الدن الولد البلخی ، چه ان ~~نوع # ~~سخن، این طرز گفتار درین عصر هیچ کسی نگفته است مگر بهاء ولد # 1) همچنان مصحوب خدمت شیخ ممامت اکایر واصاغر بغداذ # ~~بعشق تمام وصدق کلی باستقبال آمذند؛ چون برابیر رسیڈند ، شیخ # ~~شهاب الدین از استر فروذ آمذ وزانوی شیخ را بلب ادب ببوسید # ~~وخدمت کرد وبجاتب خانقاه خوذ روان شذ ، سلطان العلماء فرموذ که ~~PageV01P017 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0022.png) # ~~امه را مدرسه مناسب ترست . در مدرسهآ مستنصریه تزول کردند وشیخ # ~~بنفه ساق موزهآ ایشان را کشیذه از قیاس بیرون خلقها کرد؛ بهاء # ~~ولد فرموذ که ما می خواستیم که اینجایگاه لنگر اندازیم ونیت اقامت # ~~کنیم ؛ اما بخدمت شیخ ایثار کرده بزیارت ییت الله الحرام احرام بسته # ~~شذ ب ان شاء الله وحده العز بز # دو پند همان ساعت خلیثه سه هزار دینار مصری در طبق زرین # ~~هاذه بانواع نز لها حق القدومی ارسال کرد: حضرت بهاء ولد آن وا # ~~قبول نکرد که مال او حرام و مشکوک است وکسی که مد من مدام # ~~باشذ واستماع آواز اوتار اغانی ومزمار کنذ، روی اورا نشاید دیذن # ~~ودر مقام او نشایذ مقیم شذن # همانا که چون ان خیر بسمع خلیفه رسید بغایت منغص وملول شذ ؛ # ~~و گویند که مثل ms011 او ظالم وغاشم وبی باک هرگر درمیان خلفای پاک نبوذ ؛ # ~~شیخ را پیش خویش خواند که البته می بایذ که من روی این مرد را # ~~ببینم . شیخ گفت : ای خلینهآ روی زمین اصلا مملاقات دیذار شما رضا # ~~ممی دهذ ومن در مابین هیبت ولایت آن بزرگ وسیاست حضرت خلیفه # ~~متحیر مانده ام ، خلیفه قرموذ که ناچار تدبیری بایذ کردن تا مگر روی # ~~مبارک اورا توانم دیذن : شیخ گفت : مگر که روز حمعه در مجد توانیم # ~~دیذن : شیخ برخاست وبحدمت سلطان العلماء آمذه التماس تذکر بموذکه # ~~کافة اهالیء بعداذ از سر اخلاص ونیاز عاشقانه مشتاق وتشنه مجلس # ~~شماست بر موجب فذ کر فان الذکری تنف المؤمنین (55/51) PageV01P018 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0023.png) # ~~عنایت فرماییذ؛ امیذ است که نو امیذ شه ند ونومیذ نکردتد ؛ سلطا # ~~العلماء اجابت فرموده راضی شا # همانا که آوازهآ در شهر بغداذ اقتاذ که روز آذینه مهاء ولد بلخی # ~~وعظ خواهذ گفتن ، جمیع اهل بغداد ممسجد جامع جمع شذند وحفاظ # ~~شرین الفاظ مریکی از هر چائی آیات واعشار بر خواندند؛ چندانی # ~~لطایف ورقایق وغرایب ودقایق فرمود که حاضران مجلس سراسر مست # ~~وبیخود شذند وخلیفه نه چندانی گریست که در شرح آیذ: هحچنان در ختم # ~~تذ کیر دستار مبارک برداشته روی یسوی خلیفه کرد که ای خنف خلف # ~~بذترین آل عباس دریغا که خلف صالح نیستی؛ زندگانی چتین می باید کردن؟ # ~~و دردین شریعت بی شریعتی ورزیذن؛ عجبا این دلیلرا درکتاب الله خواندی: # ~~واین فتوی را در اخبار نبوی بافتی؟ ویا در اقوال خلناء راتدن وافعال # ~~اثمه دین این حجترا مطالعه کردی؟ ودر مذمب مشاخ طریقت برهانی # ~~مشاهده کردی؟ آخر بنگوئی که بچه وجه ان حرکات را روا میداری؟ # ~~وبرخود میاح دانی؟ وقدم ازجاد ه شارع بیرون می نهی؟ از نکال خذاوند # ~~متعال کمی ترسی؟ واز حضرت مصطفی علیه السلام شرمسار کمی شوی ### | شعر (هزج) # آراسته ومست ببازار آثی %~% زان روز نترسی که گرفتار آژ # ~~حالیا بشارتت می دهم که تنگ چشمان ms012 آتشخشمان یعنی لشکر مغل # ~~می رسند وتقدیر الهی چنانست که ترا شهیذ کنند وبزاری ونزاری ~~PageV01P019 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0024.png) # ~~تمامت بکشند وکین دین محمدی را از جان تو یکشند . حاضر وقت باش # ~~و بردهٔ‌ غفلت را از دیذهآ دل برگر وگوش هوش یگشا وبانابت وایابت # ~~و استغفار مشغول شو . همانا که خلیقه فریاد می کرد وزار زار میگریست # ~~وآنروز بر هفت جنازه از اهل مجلس نماز کردند وچندانک خلیفه اسباب # ~~واسیان ونقود فرستاذ. بهاء ولد قبول تکرد وگفت لاتحل الصدقة لغنی # ~~ولا لذی مرة موی: ما را بقدر کفایت اسباب واموال سست . هیچ # ~~کمی بایذ؛ چه اگر عطای اورا قبول کنیم مانع قضای حق شذه باشیم # ~~لاراد لقضائه ولامانع لحکمه . یفعل آلله ما یشاء (14/27) # ~~و یحکم ما یرید (2/5) وهنوز از بغداد عزیمت نکرده بوذ که # ~~بخلیفه خیر رسیذ که لشکر چنگز خان قرب پانصذ هزار مغل شهر بلخ # ~~را بمحاصرت گرفتهاند وچندین پاره شهرستان خراساترا خراب کرده و بغارت # ~~برده ، اسیران وبردهآ بی حساب بردثد # 1) وگویند که چون چنگز خان قصد شهر بلخ کرد ؛ بلخیان # ~~تمحار به ومقاتله عظیم مقابلگی کردند وچغطای نام فرزندی از آن تولی خان ~~PageV01P020 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0025.png) # ~~که پسر چنگز خان بوذ کشته شد؛ چنگزخان را بغایت سخت امد. چنان # ~~یساق کرد که هر که بدست آیذ از صغار وکبار واطفال بکشند وزتان # ~~حامله را شکم بدرند وحیوانات شهر را بکلی قربان کنند وبلخ را # ~~زمین هموار کنند # 1) ومنقول چناتست که دوازده هزار مسجد محلآت را آتش # ~~زذند ودرمیان مساجد چهارده هزار ختمهآ قرآن سوخته شذ وقرب پنجاه # ~~هزار دانشمند وطلبهآ علم وحفاظ را بقتل آوردند ؛ بیرون عوام الناس # ~~که بقلم آیذ؟ و گویند دویست دز ار آدمی زاذ را فرو زذند و آنچ # ~~بهب وغارت بر دند نبایت نداشت وتمامت آن ملک را خراب ویباب # ~~کرده در بی محمد خوارزمشاه افتاذند تا او را هلاک کنند. ودران وهلت # ~~که لشکر مغل در ا غارت ومقاتله مشغول ms013 بوذند مگر عزیزی بود # ~~از مریدان بهاء ولد که صاحب کشف وکرامات بوذ، مامت اکایر یلخ # ~~بغریاذ پیش او در آمذند که گناهان مارا از حضرت الله بخواه وشفیع # ~~ما عاصیان شو تا ظلمات این قضا زایل شوذ؛ درویش آن شب تا هنگام # ~~سحر سهر کرده تضرع وابتهال عظیم موذ ؛ سحرگاه از عالم غیب # ~~هاتفی آواز داذکه با أیها الکفرة اقتکوا الفجرة ؛ بعد از سوم روز # # ن حماعت را بآن عزیز شهید کردند طوبی لهم %~% وحن مآب PageV01P021 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0026.png) # گویند خلیقهآ بغداذ از استماع این خبر جانگداز نا خوش عظیم # ~~منغص شذ وحال بر وی بکشت واتر زوال دولت وانتقال مملکت را # ~~در خود هخاهده میکرد # 10/1) منقولست که سوم روز حضرت بهاء ولد از راه کوفه ببوی # ~~کعبه عز یمت موذ وچون از زیارت کعبه معظم مراجعت فرموذه بدمشق # ~~رسید زمان ملک اشرف بوذ ؛ امل شام رغبت عظیم کرده میخواستند که # ~~آنجایگاه مقیم شوذ . راضی تشذ که اشارت النهی چنانست که یورتگاه # ~~10 اقلیم روم باشذ وخاک ما در زمین دار الملک قوتیه است وچون بشهر # ~~ملاطیه یرون آمذتد در سنهآ أربع عترة وستمائه چنگز خان وفات # ~~بافته فرزندش اوکتای خان را قایم مقام پذرکرده بوذند وسلطان # ~~علاء الدین روم بنوی بر نخت سلطتت روم نشسته یود؛ در شهر سیواس # ~~در سنهآ ست عشرة وستائه خیر دادند که جلال الدین خوار زمشاه # 9 در سنهآ . .. کرده وذند : انجا بک ضلط تارینی هت، زیراد ودک # ~~یتکز در ستهٔ‌ 624 هجری است نه در سنه :61 و دایم مقام شدت اوکتای خان ~~درساب # # 63 است (ز . ک . 11sa 4 %~% 91 %~% یر # ~~الامیه ، ص 340 و8. PageV01P022 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0027.png) # ~~از دست مغل گریزان گشته شهر اخلاط را ممحاصرت گرفته است وبرای # ~~خوذ تختگاهی می طلیذ والبته روم را یچشم کرده است وشغف عظیم # ~~می نمایذ # همانا که سلطان علاء الدین کیقباذ با ملک اشرف شام بالای ارزنجان # ~~در یامی چومان یعنی حمن لشکر ms014 خوارزمیان را شکستند وخوارزمشاه بجانب # ~~خرتبرت گریزان گشته دردست گردان گردان کشته شذ فقطع # ~~دابر آلقوم الذ ن ظلموا والحمد لله رب العالمین (45/6) # شعر (رمل) # # کشته شذ ظالم جهانی زنده شد %~% هر یکی از نوخذا را بنده شذ # # درفتاذ اندر چهی کو کنده بود %~% زانک ظلمشیر سرش آینده بوذ # ~~واین واقعه در عشر بن وستماته بوده # 1/د1) الحکایه: منقولست که چون بهاء ولد در بغداد در مدرسهآ # ~~مستنصریه نزول کرده بوذ وهر تیمشی که طلب آب میکرد حضرت فرزندش # ~~مولانا جلال الدیت محمد از جامه خواب برمیخاست وبطلب آب می رقت ~~PageV01P023 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0028.png) # ~~وچون بردر مدرسه مرسیذ لی واسطهآ مفتاح بامر فتاح چنانک یوسف # ~~صد یق را در مذرسه گشاذه میشذ وابریق را از شط بغداذ برآب کرده # ~~بسروقت پذر می آورد یاز در مدرسه چنانکث یود بسته می شذ؛ مگر بو اب # ~~مدرسه مردی بود خلاطی صاحب دل وروشن ضمیر . بکرات این معنی را # ~~مشاهده کرده بوذ وهیچ کمی گقت، چون آن حالت از حد گذشت مشایخ # ~~بغداذ غمز کردن گرفت، مهاء ولد از آن حرکت منفعل شذ وبواب را # ~~توبیخ کرد که چرا چنن کردی؟ بواب ییچاره تواب گشته بنده ومرید شذ # 1) منقولست که چون از شهر ملاطیه بیرون آمذند وازحذای # ~~ارزنجان عبور می فرمود، یاران کرام شیخ رباتی گهواره گر وخواجکی # ~~وشیخ حجاج وغیرهم که مریدان خاص بوذند التماس بموذتد که # ~~بارزیجان در آثیم فرموذ که دستور نیست که با حماعت دران شهر درآئم، # ~~چه مردم بذ در آنجا بسیار اتد # روایت چنین کردند که خدمت ملک فخرالدین ارزنجان # ~~رحمة الله علیه از حملهآ روشن دلان بوذ ومعتقد اولیاء. وجفت او عصمتی # ~~خاتون که درعفت وعصمت عایشه دهر وخدبجهآ عصر وزمان بوذ وولایت او # ~~مشهور گشته - از عالم غیب اورا معلوم شد که اینچنین قطبی عالم از حوالی ~~PageV01P024 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0029.png) # ~~شهر گدر می کنذ، فی الحال یر اسب نجیب سوارشذه دریی بهاء ولد رران # ~~شذ ، همانا ms015 که غلامان خاص ملک فخرالذین را ازوقوع حال اخبار کردند # ~~با سواری چند در عقب عصمتی خاتون روان شذند ودر تزدیک آقشهر # ~~ارزنجان بحضرتش رسیدند واز اسبان خود ییاده گشته زمین یوسیذند؛ # ~~حضرت بهاء ولد دلدارها فرمود وهر دورا ممریدی قبول کرد، ههچنان ملک # ~~نشذ ، فرموذکه اگر طالب وعاشق متیذ درین قصبه برای من مدرسه # ~~بنا کنیذ تا مدی اقامت افتذ؛ علیها در آقشهر ارزنجان جهت ایشان # ~~مدرسه2 عمارت کردند وچهار سال عمام دران مدرسه درس عام می فرموذتد # ~~و ملکهآ جهان ملازم خدمتش می بود # ~~فخرالدین وعصمتی خاتون وفات بافتند الی رحمة الله تعالی : حضرت بهاء ~~ولد # ~~از آنجایگاه منزل ممنزل تا شهر لارنده که از توابع قونیه است رسیذتد و ~~در آنجا # ~~از نوآب سلطان اسلام علاء الدتیاء والدین کیقباذ شخصی بود امیر موسی # ~~نام که سوباشی وحا کم آن ولایت بود، چه مردی بوذ ، ترک وبهاذر وساذه # ~~دل وطال صادق. شنید که چتین مردی از ملک خراسان می رسذ # ~~وداتست که اینچنین خور آسان هر جائی نتابذ. با تمامت شهریان ولشکریان ~~PageV01P025 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0030.png) # ~~پیاذه استقیال کرده مرید شدند وچندانک بسرای خوذ دعوت گرد راضی # ~~نشد والبته مدرسهآ در خواست کرد که خدمت امیر موسی فرمود که # ~~در میانهآ شهر چهت او مدرسه بنیاد نهاذند # (19/1) گویند قرب هثت سال یا زیاده دران مدرسه می بوذند ، تا # ~~حضرت مولانا جلال الدین محمد بدرجهآ یلوغ رسیذه دختر خواجه شرف # ~~الدین لا لای سمرقندی را بنکاح آوردند واو مردی بود معتبر ، کریم ~~الاصل، # ~~شریف النجار : دختری داشت در غایت خوبی ولطافت ودر جمال وکمال # ~~نظیر خوذ نداشت ، گودرخاتون تام : همانا که عروسیآ عظیم کردند وحضرت # ~~سلطان ولد وعلاء الدیت از آن خاتون بوجود آمذند در سنهآ ثلث # ~~وعشریت وستمائه # وگویند چون حضرت سلطان ولا. با والد خوذ در هر مجمعی که # ~~جمع شذندی اغلب مردم ایشانرا براذران پنداشتندی ودر زمان تأهل # ~~حضرت مولانا مجده ساله یود وپیوسته حضرت ولد در ms016 هر محفل که # ~~بوذی در جنب والد خود نشستی # 20/1) همچنان چون در شهر لارنده مدتی مدید اقامت فرموذند مگر # ~~حماعت نمامان وحاد امیر موسی را دربندکیآ سلطان علاء الدین نمیما # ~~کردند که حضرت مولازا مهاء ولد بلخی بطرف دیار روم رسیذه است # ~~واین ولایت را بنور ولایت خود منور گردانیذه واز مقدم او پاذشاه # ~~وقترا اصلا خری نیست وامیر موسی که از حملهآ بتدگان وسو باشیانا ~~PageV01P026 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0031.png) # ~~حضرت سلطانست ، مزاحم او گشته. اورا در شهر لارنده باز داشته است # ~~وارادت آورده وبرای او مدرسهٔ‌ بنیاذ کرده، این چنین چرأتی و دلیری # ~~ممو ذه است واز پاذشاه تترسیذه: همانا که سلطان را عصب غضب ر # ~~خاسته یغایت رنجیذ واز سرنیاز وزیر پاذشاه بصذ هزار تلطفات ولطایف # ~~تسکین غضب سلطان کرده گفت: اول تجسس کیفیت این حال کنیم # ~~بعد ازان چزای امیر موسی را تدبیر کرده شوذ ؛ ساطان اسلام فرموذ # ~~تا مثال همایون متضمن بانواع مهدید وتشدید بجانب امیر موسی نبشتند که # ~~ان ذهول وتغافل تا غایت چرا کرد؟ وشمهآ از حال آن بزرگ مموقف عرض # ~~ترسانیذ ، چون مثال سلطان یامیر موسی رسیذ ازغایت ترس سلطان لرزان # ~~و تبرسان بحضرت یهاء ولد در آمذ واز ماجرای وقت اعلام کرد ومکتوب # ~~سلطان را عرضه داشت :حضرت بهاء ولد قرموذکه ملک علاءالدین شرب # ~~میکنذ وآواز چنگ می شنوذ؛ من روی اورا چگونه توانم دیذن؟ خوذ # ~~پیش ازین واقعه دم یدم امیر موسی اجازت میخو است که خیر ایشان را # ~~نخدمت سلطان بفرستذ واز عظمت ولایت او اعلام دهذ بهاء ولد تمکین # ~~بمی داذ ؛ حضرت شیخ فرموذ که برخیز وبی تحاشی بخدمت سلطان # ~~رر وآنچه دیذی وشنیذی کما یتبغی عرضه دار # (21/1) همچنان در جواب مثال پاذشاه بنفسه روانه شذ وچون حضرت # ~~سلطان در آمذ سر بزمین تذلل نهاذه بلب ادب پایه خخت را بوسه داذ: ~~PageV01P027 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0032.png) # ~~سلطان از چگونگئ قدوم بهاء ولد باز رسیذ ؛ چناتک کیغیت قصه بوذ # ~~تقریر کرد : سلطان ms017 از صحت آن خبر خیر عظیم خوشدل شذ وبسیارگریست # ~~وشکرهای بی حد کرد که مثل آتچنان عالم ربانی وعارف صمدانی بقدوم # ~~مبارک خوذ ملک ملک روم را مشرف کرد وسعادت کلی بوی مساعدت # ~~موذ وقرموذ که اگر شیخ یدار الملک ما قدم ربجه فرمایذ وشهر قونیه را # ~~محتد اولاد خود سازذ من درهمه عمر خوذ دیگر آواز اغانی وچنگ # ~~نشنوم وهرگز کسیرا ارادت نیاورده ام بنده ومرید اوشوم # اسر موسی را تشریفات داذه با خواص حضرت خوذ بخدمت آن # ~~سلطان فرستاذ : چون قصاد علی التمام والکمال تبلیغ رسالت بلیغ کردند # ~~حضرت اء ولد فرزندان واصحاب را برگرفت وبسوی دار الملک قونیه # ~~روانه شذ ، وچون خر مقدم سلطان العلماء یگوش سلطان الامرا رسیذ # ~~با جمیع ارباب قلم واصحاب علم واهالیآ قوتیه استقبال کردند واز دور # ~~چای از اسب فرود آمذه زا نوی شیخ را بوسه داد؛ میخواست که زیارت # ~~ومصافحه کنذ : مولانا بجای دست عصای خود را داذ ؛ سلطان ازان # ~~مهابت ونظر گرم او لرزیذن گرفت # شعر (رمل) # # هیبت حق است آین از قلق نیست %~% هیبت ان مرد صاحب دلق نیست # # هیبت باژست بر کیک نجیب %~% خرمگس را نیست زان هیبت نصیب # ~~وسلطان را نیت آن بوذکه درطشت خانهآ خوذ جای سازذ ؛ مولانا قبول ~~PageV01P028 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0033.png) # ~~نکرد ؛ فرموذ که ائمه را مدرسه وشیوخ را خانقاه و امرا را سرای وتجاررا # ~~خان ورنود را زوایا وغربارا مصطبه مناسب است. همانا که در مدرسه # ~~التونپا نزول فرموذ، وگویند هنوز در قونیه غیر آن مدرسهآ دیگر نبود ~~وباروی # ~~شهر را نساخته بوذند # چنانک رسم سلاطین واکایر زماثست، انواع نزلها از نقد وجنس # ~~وغیره فرستاذند وازهیچ کس چیزی قبول تکرد که اموال شما مغشوش # ~~ومشکوک است ومرا بقدر کفایت اسبای هست وهنوز ازمال میراث آبا # ~~واجداد ما که از غنائم غزا حاصل کرده بوذند دارم؛ همگان از کمال # ~~تقوئ صد یقانه واستغناء او تعجب کردند وبصد هزار صدق واخلاص # ~~ارادت آورده زن ومرد مرید شذند ms018 وسلطان اسلام با وزرا وخواص # ~~خویش درین حال حیران می شذند # گویند دران زمان دو چوان مقبل مرید مقبول ایشان شذه # ~~بوذند، یکی خبازی میکرد ویکی قصاب بوذ ، و هر یکی هزار دینار داذه # ~~بوذ تا راتب مطیخ درویشان را علی الدوام مهیا ومرتب دارتد وبذان # ~~مقدار تعیش می کردند PageV01P029 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0034.png) # 22/1) منقولست که روزی سلطان علاءالدین رحمه الله اجلاس عظیم کرده # ~~حضرت شیخ را یسرا دعوت بموذ : چه بمامت علماء وعرفاء وحکماء وشیوخ # ~~کبار وارباب فتوت وگوشه نشینان شهر حاضر بوذند: چون حضرت # ~~بهاء ولد از دردر آمذ سلطان اسلام استقبال کرده در خواست کرد که # ~~حضرت مولانا برتخت نشیتد . گفت : ای پاذشاه دین من بندهام : بعد الیوم # ~~میخواهم که سوباشیآ تو باشم وحضرت مولانا سلطانی کنذ ، چه سلطنت # ~~ظاهر وباطن از قدیم العهد از آن شماست ؛ همچنان حضرت بهاء ولا # ~~از حد بیرون عنایتها فرموده چشمهای سلطان را قبلها داذ وحاضران # ~~مجلس آفرینها برجان سلطان کردند وتعظیم وانصاف او را بپسندیذند # ~~وثناها گفتند ، حضرت بهاء ولد فرموذ که ای ملک ملک سیرت ملکدار # ~~یقینت یاذ که ملک دنیا وآخرت را از آن خوذ کردی؛ سلطان برغبت # ~~و ایقان ممام برخاست ومرید شد وموافقت پاذشاه جمیع خواص وسپاه # ~~مرید شذند ؛ وزر افشانیها کرده صدقات بارباب حاجات بخش کردند ؛ # ~~مگر دران ساعت در ضمیر سلطان گذشته باشذ که حضرت مو لانا # ~~کلمات ومعارف می فرموذ تا حاضران مستفید می گشتند ، مولانا فرموذ که # ~~ای ملک جهان ترا گفتند که سلطان العلماء می آیذ، نگفتند که فصالی # ~~میرسذ تا جهت ملک فصلی ترکیب کنذ ، چه اگر باخلاص وحضور دل PageV01P030 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0035.png) # ~~دمی مراقب شوی وادب باطن نگاه داری آنچ مطلوب ومقصود دلست. # ~~ی گفت زبان میسرت شوذ ، ### | شعر (رمل) # هر کرا دامن درستاست ومعد آن نثار دل بذانکس مبرسد # دامن تو آن نیازست وحضور %~% هین منه در دامن آن سنگ فجور # (22/1) الحکایه : ازعدول روات چتان منقولست که دران عهد ms019 قاضیآ یوذ # ~~یس بزرگ واورا بهاء الدین طبری گفتندی: مردی بود متبحر؛ مگر روزی # ~~در بندگیآ سلطان از سر حسد و غرضی که داشت در عرض ایشان خبثک # ~~کرده بوذ؛ اتفاقا روزی مذکور در محفل سلطان حاضرشذه ؛ حضرت # ~~مهاء ولد فرموذ که هی قاضیآ طیری زبان از ما کوتاه کن وزحمت مان مده: # ~~همانا که درین چند روزی که هتی خواهی مردن واز اعقاب تو هیچ کسی # ~~محواهذ ماندن وحکم الهی چناتست که همهشان ممیرند وزحمت رشوت # ~~تو از مظلومان امت منقطع شود؛ اما انساب واعقاب واصحاب ما تا قیامت # ~~دایم وقایم خواهند ماندن # گویند بعد از چند روزی وبابی نزول کرده قاضی بهاء الدین طری # ~~وفات یافته بمامت قوم او مردند، وگویند اورا هفت روز بمام رعاف # ~~غلبه کرده رحلت بموذ ، وگویند برج وربض قونیه را دران # ~~تاریخ ساختند PageV01P031 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0036.png) # 11/:2) منقولست که چون مای بسر آمذ حضرت بهاء ولد صاحب # ~~قاث شذ- سلظان ر خاست وبعیادت او آمذ وبسیاری یکریت و گفت من # ~~میخواستم که باستقلال تماء حضرت سلطان العلماء برخخت نشینذ ومن # ~~سر لشکر او باتم تا فتحها کنم وفتوحها اتدوزم : حضرت مولانا فرموذ که # ~~اگر ان نیت تو راست است پس یقین شذ که من از عالم شهادت نجهان # ~~سعادت سنر میکنم وتو نز اند کی مانده است که بایوان کیوان ارواح # ~~ملحق شوی؛ بعد از سوم روز چاشتگاه روز حمعه هر دهم ماه ربیع الاخر # ~~سنهآ تمان وعشرین وستمائه بجوار جلال رحمت اترذی فی مقعد صد ق # ~~عند ملیک مقتدر (55/45) توطن فرمود # شعر (طویل) # فار الی آلفرد وس یبغی نزوله # مقعد صدق فی جوار المهیمن # شعر (رمل) # # رفت آن طاوس عرشی سوی عرش %~% چون رسید از هاتفانش بوی عرش # سلطان اسلام قوی متألم شذ ومضطرب گشته هفت روز بمام از سرا # ~~بیرون نیآمذ ، چهل روز سوار نشذ واز سر سریر برحصیر تشسته رسم عزا را # ~~باقامت رسانیذ وچهل روز نمام در مسجد آذینهآ قلعه ms020 ختمها کرده خلق # ~~عالم را خوانها نهاذند وصدقات بر مساکین بخش کردند وفرموذ که ~~PageV01P032 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0037.png) # ~~گر دا گرد تربهآ مبارک شیخ حرمی برکشیذند ویر سنک مرمرین تاریح # ~~وفات را تبت کرده کاویذنا وبعا از چند سال سلطان اسلام نیز بدار # ~~سلام رحلت نموذ ### | شعر (هزج) # گل بوذ که اند کی برویت می ماند %~% او نز برفت وزند گانی بتو داذ # ~~مع آلذ ن أنعم الله علیهم من آلنبیین وآلصد یقین وآلشهدآء # ~~وآلصالحین وحسن اولئک رفیقا (69/4) # 205/1) الحکایه : ولی ربانی مستور قباب سبحانی شیخ حجاج نستاج # ~~رحمة الله علیه که از حملة مقبولان مقبل حضرت مهاء ولد بوذ، چنان روایت # ~~کرد که قاضی وخش مردی بوذ معتیر واز علمای این عالم بوذ، می خواست که # ~~از دیباجهآ کتب معارف واستفتاها لقب سلطان العلمائی بهاء ولدرا محو ~~کنذ، # ~~حضرت مولانا برین حال مطلع شذ، فرموذ که عن قریب نام و کنیت # ~~آن یزرگ از دفتر عالم وجود محو خواهذ شذن؛ بعد از پنج روز معدود # ~~بآخرت سفر کرد # 26/1) همانا که پیوسته ضمایر خلایق را فرموذی واز وقوع وقایع غیبی # ~~اعلام کردی وبران فایدههای دیگر گفتی که همگان متحیر شذتدی و همچنین # ~~متکران آن حضرت بعد از مشاهدهٔ‌ کرامات باقرار عمام چوق جوق # ~~می آمذند ومرید می شذند وبسا منکران مصر که از شومئ انکار # ~~بی ایمان می مردند PageV01P033 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0038.png) # /27) وکویند سبب مرید شذن حضرت سید برهان الدین محقق # ~~ترمدی رضی الله عنه همان خواب بوذه است که علمای بلخ در خواب # ~~دیذند که مصطفی صلی الله علیه وسلم اشارت فرموذ که همگان او را # ~~سلطان علماء گویند واو را هتر ومهتر خوذ دانند # 28) الحکایه : مگر روزی در درس عام، دراثنای محث کلام ، حمال # ~~الدین حصیری جدل وعسیری می مموذ ؛ حضرت لهاء ولد عصا را برکشیذه # ~~بروی حمله کرد که ای مردک صحق العصا لمن عصی ؛ شتان بین الدر # ~~والحصی ، چه اگر ازین صحف که می نازی وبذان قوت ms021 هرسوی میتازی # ~~هیچ نمانذ و بکلی منعدم ومندرس شود ودر ممالک دنیاء مدرسه # ~~ومسندی بمانذ ، چه خواهی کردن وازصفحهٔ‌ کذام صحف درس خواهی # ~~گفتن وسبق خواهی خواندن؟ جهدی میکن که از لطیقهٔ‌ صحیفهٔ‌ دل # ~~صفحهٔ‌ از برکتی؛ تا ابد الآباد آن معتی مونس جان تو باشذ وازیاذ تو # ~~بهیچ وقتی تروذ، وآن علم عشقاست که ترا بعد از مرگ دستگیر شوذ ؛ # ~~چنانک فرموذه اند # شعر (رمل) # ای فقیه از مهر الله علم عشق آموز تو # زانک بعد از مرگ حل وحرمت ایجاب کو # 29/1) منقولست که روزی حضرت خذاوندگار قد سنا الله بتور # ~~لاحرار، در مجمع یاران آبرار تقریر عظمت پذرش می قرموذ که حضرت ~~PageV01P034 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0039.png) # ~~هاء ولد روز آذینه در بلخ تذکیری میگفت : فرمود که روز قیامت حق # ~~سبحانه وتعالی جزای عمل صالح واخلاق نیکو واحسان مؤمنان را # ~~حور وقصور جنات خواهذ داذن؛ از ناگاه پیر مردی منخنی از گوشهآ # ~~مسجد بر خاست وکفت : یا امام المسلمین امروز درین عالم مخیر احوال # ~~ایشان مشغول شویم وفردا بتقرج حور وقصور اکتفا کنیم؛ پس # ~~حکایت دیذار چون خواهذ بوذن؟ در جواب فرموذ که ای عزیز من # ~~رموز حور وقصور از برای قصور فهمان عوامست والآ اصل دیدار دوست # ~~است رآن دیذار باتواع نامها دارذ، از هر مصنوعی صانع را مشاهده میکنند # ~~واز هر ذرهآ دیذار آفتاب حقایق را مطالعه مایند # ) الحکایه : شمع جمع یاران ، شیخ محمود صاحب قران، رحمه الله # ~~که از حمله مریدان محرم خذاوندگار بود چنان روایت کرد که در زمان # ~~خذاوندگار در حمام پوستین دوزان اخی ناطوری بود ، بسن صد و ده # ~~سا لکی رسیذه واو از حملە مریدان یهاء ولد بوذ وما دران هتگام # ~~کوذکان بوذیم؛ روزی اصحاب کرام در مناقب بهاء ولد کلمات # ~~می گقتند ، اخی ناطور حکایت کرد که روزی عوانی مقابل بهاء ولد افتاذه # ~~دیذ که مظلومی را می ربجانیذ بر مقتضای فوکزه موسی فقضی علیه # /15) بعصای خوذ آن عوان را بزذ؛ فی ms022 الحال جان بجهتم سیرد؛ برداشتند # ~~و بگورش بردند؛ سلطان اسلام درین قضیه مترد د خاطر شذ که بی موجب # ~~آن شخص را چون کشت؟ وسیب چه بوذه پاشذ؟ مولانا فرموذ که PageV01P035 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0040.png) # ~~تا ملک در ترد د تباشذ که بی امر حق برکی از درخت جذا می شود # میچ برگی می نیفتذ از درخت %~% نی قضا وحکم آن سلطان خت # ~~ومن بحقیقت سگی را کشتم ومظلومیرا از ظلم او رهانیذم . سلطان # ~~فرموذ که گور آن عوان را گشاذند . همانا که سیاه سکی را خفته یافتند . # ~~سلطان سر نهاذ وبتمهید عدرمشغول شد : فرموذ که آن شخص را خوی # ~~محسوس شد وهمچنان یر صورت سکی محشور خواهذ شذن؛ چنانک فرموذ : # سیربی کان بر وجودت غالبست هم بران تصویر حشرت واجبست # ~~سلطان گریها کرده دست وپای شیخ را بوسهها داذه استغفار کرد واز # ~~مهیات متزجرگشت # (31/1) الحکایه : همچنان از خدمت اخی تاطور منقولست که روزی # ~~سلطان از حضرت بهاء ولد برغبت بمام والحاح عظیم التماس وعظ وتذکیر کرد: # ~~بهاء ولد فرموذ که منیر را بگورستان قانعی بیرون آوردند ومجموع شهر یان # ~~من الذ کور وا لاناث دران جایگاه حاضرشذند ؛ حضرت مولانا بر سر # ~~منبر رفته حهاظ تجویاد الفاظ از مرسورهآ عشرها وقوارع خواندند ~~PageV01P036 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0041.png) # ~~وحضرت مولانا در بیان حشر ونشر وعرض روز قیامت ومجازات اعمال # ~~ومجاری أهوال احوال آن روز وسؤال وجواب وترازو وصراط وامتیاز اهل ### | - %~% - # ~~مشت از اهل دوزخ وکیفیت دوم تبیض وجوه ونود وجوه # 10) چندان دلائل ووجوه فرموذ که عقول عقلای عالم بعقال # ~~حیرت بسته شذ وآه حسرت از میان جان ممهشان بر آمذ ومردم از بسیاری # ~~گریه و درد دل بیچاره شذتد : از ناگاه گوری بشکافت و یکی کفن # ~~پیچیده برخاست وکفت : أسهد آن لا آله الا الله و آشهد آن # ~~محمدا رسول الله، باز فرو خشت ؛ همانا که از آن هیبت چنادین # ~~مزار خلایق بیهوش شدند ویسیاران جان تسایم کردند وآن درویش # ~~سوگندان مغلظه باذ می کرد ms023 که من بذین چشم ظاهر آن حالت معجزرا # ~~مشاهده کردم وچندانی مرد وزن آن روز مرید شذند که در حساب آیذ؟ # ~~و برین حکایت ماهی نگذشت که حضرت آنچنان شاهی نقل فرمود # ~~لی عنایتا لله تعالی # 22/1) خمچنان منقولست که مریدان حضرت تهاء ولد مردم بس # ~~شوریذه بوذند وحمهشان اهل تقوی وریاضت باره : وقتها بخدمت شیخ در # ~~گورستان می رفتن و آمسته آهسته قرآن میخواندنا و چون مولانا دعا می کرد # ~~اهل گورستان محسوس دستها از حبیب گور بیرون کرده بدعای او # ~~آمین می کردند PageV01P037 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0042.png) # 33/1) همچنان حضرت سلطان ولد قد سالله لطیفته روایت کرد # ~~که روزی حضرت پذرم در تربت مولانای زرک مراقب نشسته بوذ ؛ بارها # ~~لاحول ولاقوت الآ بالله العلی العظیم می فرموذ: رسیذم که موجب لاحول # ~~ولا قوت چیست؟ گفت : یکی در صحرای فلوباط اسب می دوانیذ ؛ گفتم : # ~~چه باشذ؟ گفت : از هاء ولد می ترسند که ایتجایگاه آسوذه است # 34/1) ضمچنان درویشی روایت کرد که روزی حضرت خذاوندگار # ~~زیارت ثربهٔ‌ بهاء ولد آمذه بود وهمان عادت داشتی که هر حالی ومشکلی # ~~وواقعه که واقع شذی بتربت پذر آمذی ومراقب گشته آن عقده را حل # ~~کردی : واز روضهٔ‌ ضریح پذر صریح جواب صواب شنیذی؛ از ناگاه # ~~سواری همچون بری دوان دوان از کنار تربه در گذشت واورا معروف # ~~ولد فخرالدین شاهد میکفتند، واو ازجمله خواص حضرت سلطنت بوذ؛ # ~~خداوندگار قوی منفعل گشته، ازان حضور باز آمذ وفرموذ که این شخص # ~~ممی دانذ که عروق بهاء ولد گردا گرد تربه را فرا گرقته است وچسم # ~~مبارک او درین مرقد مدفوتست ؛ درحال آن سواررا اسبش زمین زذه # ~~چندانی کشیذ که پاره پارهاش کرد، تا بی ادبان راه و مقروران جاه آگاه # ~~شوند وعیرت گیرند واز غرت اولیاء هراسان باشند واز سر سرور # ~~غرور کستاخی وجرأت تکنند PageV01P038 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0043.png) ### | شعر (رمل # بذ زکستاخی کسوف آقتاب %~% شذ عزازیلی زجرأت رد باب # 35) همچنان منقولست که تصرف حضرت بهاء ولد در ms024 حق مریدان # ~~خوذ ممثابتی بوذ که چون بسروقت شیخ در آمذندی فرموذی که با چشمان آلوده # ~~بروی من نگاه مکنیذ وچشمهای خوذرا بقطرات عیرات فرو شوثیذ پس آنگاه # ~~بروی مردان حق نگاه کنیذ تا مگر شعشاع آن انوار غیبی و عینیرا توانیذ # ~~دیدن؛ وهمچنان خطاب کردی که هی قلان تو در راه برروی شاهدی نظر # ~~انداخته که زناء آلعیو ن التظر از صحبت ما غیبت کن ویکی را فرموذی که # ~~تو کوذ کی را تفرج کردهآ؛ خود را طهارت ده که حضرت الله قد وس # ~~وطامراست، متطهران را دوست میدارذ که ان الله یحب التوابین # ~~ویحب المتطهر ین (222/2) ### | شعر (رمل) # چشم آلوذه مکن ازخد وخال %~% کآن شهنشاه بقا می آیذ # ورشذ آلوده باشکش میشوی %~% زاتکث ازان اشک دوا می آیذ # 36/1) الحکایه : علمای اصحاب روایت کردند که روزی حضرت سلطان # ~~ولد فرموذ که ملک المتألهین فتیه احمد ما رحمة الله علیه تزد بهاء ولد # ~~بتحصیل علم ققه مشغول بوذ ؛ واو مردی بوذ ترک وساذه دل، وهم ~~PageV01P039 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0044.png) # ~~مریدش بوذ واز یک نظر جد م بی نطیر عالم گشته درو حالتی پذیذ امذ # ~~که کتاب را از دست بینداخت وشوریذه حال گشته راه کودستان # ~~در پیش گرفت ودر دریای حیرت وقدرت مستغرق گشته سالهای بسیار # ~~درکوهها میگشت وریاضتها می کرد و عاقیت حال سر او یس قربی # ~~رضی الله عنه بغقیه نبیه متمثل گشته بکلی عجذوب ومسلوب گشت . # ~~حماعتی از حضرت بهاء ولد از احوال وجون او سؤال کردند؛ فرموذ که # ~~از آن رطلهای گران ما که سید سردان میکشید قطرهٔ‌ ایست که یذن # ~~مرد رسیذه است : وهمچنان حضرت پذرم نیز روزی فرموذ که از دریای # ~~مستئ مولانا شمن الدین تبریزی مستیآ فقیه احمد بوبی بوده باشذ، لا غیر # شعر (هزج) # # تو از شراب مستی من هم زبوی مسم %~% بو نیز نیست اندک در بزم کیقباذی # 37/1) در خرست که شیخ حجاج نساجکه ممرتبهٔ‌ لا یعر فهم # ~~غیری رسیذه ms025 بوذ، بعد از وفات بهاء ولد بجامه بافی مشغول میشذ ونانهای # ~~فخفرهآ فقرا را خر یذه درآب خسانیذی وشب ازآن افطار کردی وآنچ # ~~از کسب حلال بدست آوردی هزینهآ ساختی ؛ تا مبلغ دویست وسیصذ # ~~عدد شذی. آوردی و در کفش مبارک حضرت خذاوندگار ریحتی و چندانک # ~~در قید حیات بود بهمین خدمت مواظبت می مموذ PageV01P040 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0045.png) # 28) همانا که چون از عالم رحلت کرد . غسالرا حاضر کردند تا ویرا # ~~بشویذ ؛ مگر غسال دست دراز کرده تا ستر عورت را برگرذ وطهارت # ~~دهد؛ حجاج دست او را چنان خت یگرفت که بیهوش گشت و فریاد # ~~عظیم بر آورد؛ اصحاب چندانی که قوت کردند، دست غسال را از چنگث # ~~او نتوانستند رهانیذن، بحضرت خذاوندگار خیرکردند، بیامذ وشفاعتها کرده # ~~ودر گوش حجاج آواز داذ که معذور دار، ترا ندانست ، گتاه او را عمن # ~~مخش؛ همان ساعت دست اورا بگذاشت؛ یعد از روز سوم غسان نیز نقل کرد # (39) همچنان منقولست که روزی حضرت سلطان ولد فرموذ که # ~~جد م تهاء ولد در سن هشتاد وپنچ سالکی تقل فر مود # 40) گویند که پیوسته بهاء ولد گرد گورستانها گشتی و دعاها # ~~کردی که خذایا ما را خوشخو گردان ویارکش گردان، وفرموذی که بروز # ~~تفرج گورستان کنیذ وبشب کوا کب ثواقب آسمان را مطالعه مماثیذ که # ~~سنت ووصیت پیغمر ماست علیه السلام تا عجائبها بینیذ # (41/1) همچنان مرویست که از غایت ریاضت ومجاهدات حضرت مهاء # ~~ولدرا چند دندان معدود در دهان بیش مانده بوذ؛ از بهجدات شب # ~~واجتهادات روز یکث لحظه: فارغ نمیشذ؛ چه اصحاب حال ازان حال برسیذند، # ~~گفت : جهت فرزندان ویاران ماست # 42) مگر شی عزیزی روشتدل حضرت تهاء ولد را بخواب دیذ که # ~~فرق مبارکش برساق عرش مجید سائیذه بود وبغایت بلند کشته ، سوأل ~~PageV01P041 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0046.png) # ~~کرد که بم تلت ما نلت بذن مرتبت ومنزلت بچه سبب رسیذی؟ # ~~فرسوذ که ببرکت زندگانیآ لطیف وروش عظیم فرزندم جلال الدین محمد # ~~رسیذم که نمامت ارواح اتبیاء وروحانیان ms026 سماوات ونورانیان عرش عظیم # ~~مشتاق حمال او گشته اند وهمه اولیای کمل سلوک اورا تحسیتها میکنند # ~~و روح من ازروح آن حالت مباهات میکنذ و مغتحر میشود وچنین می بالذ؛ # ~~چه اگر عرش عظیم وکریم مانع تشذی بلندی قا- من ازحد خلا گذشتی # ~~و بجائی رسیذی که جایها ازان هیبت بی جا شوندی ### | شعر (رمل) # # ان قد رخود درس شا گردان ماست %~% کر و فر ملحمهآ مان تا کجاست # # تا کجا آنجا که جا را راه نیست %~% جز سنا برق مه الله نیست # # از همه اوهام و تصویرات دور %~% نور بور نور نور نور نور # (42/1) صورت نامهآ که بخدمت ملک یغان تکن رحمه الله جد خوارزمشاه # ~~حضرت مهاء ولد فرستاذه یوذ، جهت شفاعت قاضئ رومی که حبسش # ~~کرده بوذند : PageV01P042 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0047.png) # بعد از سلام ودعا بر حضرت ملکی که ملکداریش را سعد # ~~ونحس انجم بکار نایذ؛ هیچ کاری کمال تگیرذ مگر نیکو کاری : میل بغلبه # ~~وقوت تبایذ کردن که غلبه در حقیقت دین وتقوی راست که لیظهره # ~~علی الد ین کله (33/9)؛ قاضی امام رومی بعرف نه ، بدیانت وصلاح # ~~آراسته است وسعادت معاونت بر وتقوی باز بسته است که تعاونوا علی ### | 47/2)؛ # ~~سمان ساعت قاضیآ رومیرا تشریف فرموده دلداریها کرد # 4) صورت رقعه دیگر که جهت مظلومی بنزد خوارزمشاه # ~~اصدار فرموذه است : # شکر جاهی که مرجع مظلومانست ، دفع ظلم متغلیانست ؛ لاسیما # ~~از اصحاب تصوف وارباب خر خانذانی که تربیت سلاطین حالیه # ~~تغمد هم الله بغفرانه بافته است وذکر حمیل ایشان بنصرت بذانجا # ~~سآبر؛ حمدا لله تعالی که آن سد ه9 منیع وجناب رفیع زاده الله رفعة # ~~بذان حلیه متحلی است که مثال کریم صادر شده است که متغلب # ~~در امتثال ملکی مینمایذ، آن را بامضا رساتند ، تا بی فائده نگردذ ~~والسلام # (45/1) الحکابه . منقو لست که امر بدرالدین گوهرتاش المعروف بدزدار # ~~که لالای سلطان علاء الدین کیقباذ بود، مردی بوذ بزرک و سرور ومتمول # ~~وصاحب خییرات واستاذ سرای خاص؛ وسبب اعتقاد ms027 ومرید شذن او آن ~~PageV01P043 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0048.png) # ~~بوذه است که روزی حضرت تهاء ولد در مسجد سلطان تد گیر می هرمود # ~~وتمامت علماء وفقراء وامراء وسلطان حاضر بوذتا وحضرت نهاء ولد # ~~در سیب نزول هر آیتی وتحقیق آن واسرار هرکلمهٔ‌ گونا گون تفسیر ها # ~~تقریر میکرد وبسط کلام می فرمود : مگر در ضمر بدرالدین گوهرتاش # ~~گذشته باشذ که زهی ذهن صاتی واستحضار عظم ومطالعهآ بسیار # ~~که چندین اقاویل وامثال بیان میکنذ واین مقدور هیچ مفسری # ~~ومذکری تیست؛ همانا که از سر منر اشارت فرموذ که امیر بدرالدین # ~~عشری بخوان ؛ ازغایت دهشت وهیبت سلطان بغتة سوره2 قد أ فلح # ~~الشمؤمثون (1/23) سرآغازکرد ، فرموذ که اکنون بی استحضار ومطالعهآ ~~بسیار # ~~بشنو تا چنذ آذیته در تحقیق کلمهآ قد تفسر ومعاتی می فرموذ؛ غریو # ~~از نهاذ خلایق بر خاست ؛ فی الحال یدر الدین گوهر تاش ضمیر خوذرا # ~~بحضرت سلطان عرضه داشته فروذ آمذ وپایهآ منیر را بوسه داذه بنده # ~~و مرید شذ ؛ بهاء ولد فرموذ که برای شکرانهآ ابن حالت جهت فرزندان # ~~من مدرسهآ بساز ؛ آن بوذ که مدرسهآ خذاوندگاررا ساخته ووقفها نهاذ # ~~وچتدانک در قید حیات بوذ، در قند حیات بوذ ووجود خود را بکلی # ~~وقف خانذان او ساخته بوذ # 46) الحکایه : همچنان منقولست که خدمت خلیفه بغداذ شیخ # ~~شهاب الدین سهروردی را رحمة الله علیه بخدمت سلطان علاء الدین کیقباد ~~PageV01P044 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0049.png) # ~~برسالت فرستاذه بود : چون بقوتیه رسیذ، سلطان بتغرج قلعهآ گواله رفته ~~بود # ~~وحضرت مولانای بزرک را با هم برده: سلطان فرموذکه شیخ را نیز # ~~بقلعه آورند؛ بعد از تبلیغ رسالت خلیفه بهاء ولد شیخ را اعزاز عظیم کرد ~~: # ~~چه در بغداذ از حد بیرون بندگیها کرده بود: واورا می فرموذ که # ~~سهروردیان هم عتیقیانند وهم ما را خویشان نزدیک اند # وهمان شب سلطان اسلام خوای عجیب دیذه متحیر بر خاست # ~~وصورت خوابرا بحضرت بهاء ولد وشیخ عرضه داشت وگفت : در خواب # ~~می بینم که سرم از زر شذه است وسینه ام ms028 نقرهٔ‌ خام گشته وازناف # ~~زیرتر بکلی رویین شذه است وهر دو رانم از صلب است وهر دو پایم از # ~~زیزگشته ، تمامت معبران معتیر از عظمت تعبیر این خواب فروماندند؛ همانا ~~که # ~~شیخ شهاب الدین تعبیر خواب را بحضرت هاء ولد حواله کرده هیچ # ~~نگقت ؛ سلطان العلماء فرموذ که چنداتک تو در عالم یاشی، در زمان تو ~~عالمیان # ~~آسوده وخالص وبا قیمت چون زر باشند، وبعد از انتقال تو زمان فرزندت # ~~ممنزلت نقره باشذ، نسبت نزمان تو؛ بعد از ان فرزند فرزندت بمرتبه رویین # ~~باشذ وخلق دون همت وفزون تهمت سرور شوند ؛ وچون سلطنت مملکت # ~~ببطن سوم رسذ جهان درهم شوذ ومیان خلق صفا ووفا وشفقت ممانذ # ~~وچون نوبت سلطنت ببطن چهارم وپنجم رسذ، ممالک روم بکلی # ~~خراب ویباب شوذ وجمیع دیار وبلاد را اهل فساد بلیذ پلیذ فرو گیرد # ~~وزوال آل سلجوقیان باشذ واصلا نظام جهان عمانذ ؛ وکوچکان بی اصل # ~~بزرک شوتد واشغال خطر، بدست دونان حقیر افتذ ؛ چنانک شاه ما ~~PageV01P045 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0050.png) # ~~فرموذه است اذا وسد الامر إلی غیر اهله فانتظر الساعة ؛ # ~~واز هر جائی خوارج خروج کنند واستیلای مغل مملکت عالم را خراب # ~~کنذ وعلمای دین وشیوخ با تمکین را آثار ممانذ و برکات از روی زمین # ~~مرتفع شوذ وخلایق مسکن قیامت کیری را بچراغها جویند # همانا که سلطان اسلام وحاضران که بوذند گریبا کردند وزاریها # ~~مموذند وآن روز سلطان اسلام حضرت بهاء ولدرا وشیخ را تشریفات # ~~عظیم وممین داد وسایر علماء وفقرا را عطاها فرموذه استدعاء دعاها کرده ~~: # ~~تغیر حال همچنان شذ که تعبیر کرده بوذند وبیان فرموده ### | شعر (رمل) # هرچه اندر آینه بینذ جوان %~% پیر اندر خشت بینذ بیش ازآن # (47/1) همچنان روزی حضرت سلطان وند فرموذ که جدم مهاء ولد # ~~صاحب قوت بوذ وجسم جسیم وهیکل عظیم داشت و زاد ه بسطة # ~~فی النعلم والجسم (247/2) صفت ذات او بوذ واستخواناش بغایت # ~~بزرگ بوذ؛ چتانک سه نفر اشتربان لمتر را در راه بغداذ بیک # ~~یک ms029 ضرب یینداخت وبحال مرگ رسانیذ ؛ وتوبهها کرده مطیع شذند ! # ~~ووقتی که بغزا سوار شذی در صف هیجا حیدر کرار بوذی PageV01P046 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0051.png) # (48/1) همچنان حضرت سلطان ولد فرءوذ که روزی در بندگ2 پذرم # ~~حکایت کردند که قلاتی در حق قرآن طعنه مزتا : فرموذ که بذ میگوید # ~~وازگژاف میگویذ، نشاید نشایذ . چه اگراو مرید پذرم بهاء ول ست که ~~مولانا # ~~سهاء الدین ولد تا آخر وقت بقراءت قرآن ونفسر آن وبنماز برنیاز مشغول # ~~بوذ ؛ آنگه قرآن را چون میخواند هر کلمهآرا پنج وشش یار مکر ر میکرد : # ~~جنانک می گفت : الحمد لله الحمد لله الحمد لله ، ودران حالت که میگفت # ~~از وجود مبارکه او نوری عظیم ظاهر میشذ وتا ملاء اعلی می پیوست : # (49/1) وهم از حضرت سلطان ولد منقولست که روزی مولاتای بزرگ # ~~فرموذ که خواهم که خونیآ شیث را علیه السلام بیینم ؛ اکنون بروم بحضرت # ~~الله که همه آنجا خواهند جمع شذن : خوئ شیث ومامت انبیارا علیهم السلام # ~~مشاهده کنم # سلطان ولد فرموذ که چون بتربە2 جد م وپذرم نظر میکنم دو نور # ~~عظیم میبینم که از سر هردو تربه2 مبارک متصاعد میشوذ وتا عنان آسمان # ~~جولان کنان میروذ وبعد از ساعتی آن هر دو نور یک نور میشوذ؛ یعنی # ~~اشارتست که ما هر دو یکیم ویک نوریم ### | (شعر رمل) # چون از ایشان مجتمع بیتی دو یار %~% هم یکی باشند وهم ششصذ هزار # (1/.5) همچنان حضرت سلطان ولد نقل فرموذ که حضرت پذرم در وقت # ~~تقلان خوذ فرموذ که بهاءالدین بدان وآگاه باش که ما وجمله مریدان ما ~~روز PageV01P047 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0052.png) # ~~قیامت در سایهٔ‌ مولانای بزرگ خواهیم بوذن ؛ وهمه بسیب او بحضرت # ~~حق خواهیم رسیذن وهمه را خذا برای خاطر مولاثای بزرک رحمت # ~~خواهذ کردن # (51/1) منقولست که عارف ربانی، واقف اسرار معانی، خواجکی # ~~گهوارهگر که از مریدان واصل مولانای بزرگ بوذ رضی الله عنه، روزی # ~~از شیخ برسیذ که هر که شراب خورذ چون شود؟ گقت : سگ شوذ ms030 . # ~~خوک شوذ، پوزینه شوذ ؛ پیش سید برهانالدین آن حکایت را روایت کرد: # ~~فرموذ که شیخم فتوی داذ که هر کوچنین شوذ او را حرام باشذ؛ اگر چنین # ~~میشوی مخور، واگر ممی شوی تو آن نباشی ### | شعر (رمل) # # لقمه ونکته ست کامل را حلال %~% تونهآ کامل مخورمی باش لال # (52/1) همچنان منقولست که چون حضرت مهاء ولد از عالم ملک # ~~مملکوت سموات نقل فرموذ حضرت خداونذ گار در سن بیست وچهار سالگی # ~~بوذه در سال هفتدهم تأهل کرد وبارها در مجمع اصحاب می گفت که # ~~اگر حضرت مولانای بژرگ سالی چند میماند ، من محتاج شمس الدین تبریزی # ~~خواستم شذن : چه هر پیغمیریرا از ابو بکری نا گزیرست وعیسی را # ~~حواریون در خور # شعر (رمل) # # هر پیمبر اندرین راه درست %~% معجزه ینموذ وهمراهان بجست PageV01P048 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0053.png) # 53) الحکایه : در نقلت که بعد از وفات حضرت بهاء ولد رضی الله # ~~عنه اندک زمانی کذشته که خه رسیذن جلال الد خوارزم شاه نخدمت # ~~سلطان علاء الدی رسیذ: هماتا که زیارت بربت شیخ را در یافته بو سنها # ~~داذ وزار بها مود واستعانت وهمت در خواست کرده استهداد واستقبال # ~~اورا مهیا شذ، وچون لتکر خوارزمی حدود ارزن الروم رمیذنا # ~~جواسیس شاه ازغلبهآ لشکر او بسلطان اسلام اعلام کردند؛ لشکر # ~~روم را وهمی عظیم ظاهر شا: سلطان فکری کرد که کیفیت حال وآیین # ~~او را دریایذ. تا بران منوال مستعد شوتد. شی حامه ها گردانیذه چند # ~~سراسب باذ پای ف داغ بر گزیذ واز راه کوه با ترکی چند با لشکر # ~~خوارزمیان ملحق شذ؛ امراء خوارزی از حال ایشان تفحص کردتد: # ~~گفتند : ما از ترکان ا.: دیاریم، در نو احی کوههای ارزن الروم می باشیم # ~~واجداد ما ازآب آمویه بوذند: درین چند سال سلطان کیقباذ از ما # ~~عنان عنایت ر تافته ما را بتنگ آورده است : پیوسته در انتظار مقدم # ~~عسا کر منصور خوارزمی بودیم، مگرکه از ظلم او خلاص یابیم؛ چون این # که. کمختاک. رک ییهه ms031 رههنهه. ه“ غیر ار بامه PageV01P049 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0054.png) # ~~قضیه را بسمع سلطان رساتیذند ، عظیم خوش شذ وبنال نیک صایب # ~~عوذ . فرموذ تا خوان خاص را گتردند وامرا ووزرا وخواص # ~~حضرت وارکان دولت هر یکی ممحا خوذ جا گرفتنا وآیین سلطنت را # ~~مهیا کرده ایشانرا حاضرکردند : زمینبوس شاد کرده ترتی وآیین اورا # ~~علی التمام والکمال تغرج کردند واسبان را عرضه داشتند : سلطان ایشانرا # ~~نوازث فرموده خلع یوشانیده وعده حما داد وخیمه معین کرده علوفه # ~~مرتب داشتند . نیم شبی مگر خوارزمشاه را در خاطر گذشت که در ممالک # ~~علاء الدن بهر جا که عبور کردیم بمامت رعایا ازو شاکر بوذند، چه # ~~معنی که ان ترکان چند شکایت کردند : چه استماع می روذ که سلطان # ~~علا * الدن دربن چوانب رسیذه است ودر عیاری وشبروی آیتیست : # ~~هباذا که ا.ترکان جاسوسان او یاشند . تفحص حال به ازین بایذ # ~~کردن که الحزم سوء الظن : فی الحال ملک مغیث الدن را که ملک # ~~ارزن الروم بوذ - پیش خواند - با او مشورت کرد ، گفت : فردا # ~~تفحص کتیم # همان شب سلطان علاء الدت در خواب دید که حضرت بهاء ولد # ~~می آمذ ومیگفت که بر خز وسوار شو؛ چه وقت خوابست؟ چون # ~~بیذار شذ اندیشید که فردا نیز تقرج کثیم ، آنگه رویم باز بخواب ~~PageV01P050 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0055.png) # ~~رفته دیذ که مولانای زرک عصارا رتحت سلطات زذه - بالای تخت آمذ # ~~و برسینه اته زذ که چه خغتهآ - از غایت. هیبت بیذار شد ولرزهآ عظم # ~~در ت او ساری گشته ، اصحاب را بیذارکرده نیمشب اسیان را زین کردند # ~~واسب خوذرا بدمت خود زین کرده روانه شذند: چون آخر شبشت، # ~~خوارزمشاه فرموذ که چند امیر معتبر در حوالیآ خیمه ایشان مترصد # ~~باشند . تا امروز بتنحص حال ایشان مشغول شویم : علی الصباح # ~~تجس کردند . اثری ندیذند : چه همه شان رفته یوذند : سلطان را # ~~اعلام کردند : همانا که دو سه مزار سوار بهاذر در بی فرستاذه در عقب # ~~خوة نز سوارشذ . چون سلطان علاء الدن دید ms032 که ز عقب ایشان گرد # ~~لشکری پیذا شد، عنان ریزان کرده بلشکر خویش پیوست : خوارزمیان # ~~خاثآب وخامر باز گشتند . سلطات علاء الدین لشکر خودرا مستظهر # ~~گرداتیذه استمالت عظیم داذ وخزان بسیار خشش فرموذ که بعنایت حق # ~~وهمت ساء ولد ما مؤید وغالبیم ودر یاسی حمنن ارزنجان لشکر خوذرا # ~~قرار داذ . همانا که چند روز محاربه کردند : روز پنجم از ناگاه باذ # ~~سعادت وظفر از مهب انفاه اولیاء الله تعالی بوزیذ واز طرف لشکر # ~~رومی گرد وخاک، ا در طرف لشکر خوارزمی بیراگند وحضرت سلطان # ~~برموجب اشارت وما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی شاهت الوجوه # ~~گویان گشت وخوف الفرار مما لا یطاق من سنن المرسلین در دل # ~~ایشان کارکرد ورایات سلطان . یایآت سبحان . متصوب ومتصور شذ # ~~ووفود جنود او بظقر وپیروزی ویه روزی مقرون گشتند . تا عالمیان را ~~PageV01P051 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0056.png) # ~~معلوم وپقین گردذ که بیمن همت آن قطب وقت چشن لشکری با هیبت # ~~واهبت مخذول ومتهور کشتنا وحقیقت است که عنایت این طائفه # ~~در دی و دتیا موجب سعادت ابدی ونجاح وتجات سرمدی خواهذ بوذ # ~~و پیوسته سلطان علاء الدن هر مهمی که اورا پیش آمدی از روضهآ # ~~شیخ خوذ استمااد طلبیذه مظعر فر ومؤید ید باز کشتی # (1/.د حسچنان منقولست که حضرت بهاء ولد فرموذ که تا من # ~~زنده ام ودر میدان معنی تازنده ام . کسی همچو من پیذا نیایذ ؛ # ~~باش تا من بگذرم تا ببیتی که فرزتدم جلاکالد- محمد چون شوذ؟ # ~~بجای من شود وبالاتر از من شود # 155/1 روزی حضرت سید رضی الله عنه قرموذ که امشب در # ~~خواب دیذم که از تربت شیخم بهاء الدین ولد قد سن الله روحه دری # ~~باز شذ . ونورت عظیم بیرون آمذ . تا بخانه ما رسیذ ودرخانه در آمذ ؛ # ~~چه در راه میج دیواری حچاب وحایل او نشذ ونتواتست هیچ دیواری # ~~سایه کردن : دران نور چون در خانهآ ما در آمذ، من از خواب جسعم # ~~از هیبت ولذت آن نور لا آله ms033 الآ الله می گفت وآن نور می افزود # ~~تا شهر را همه را فرو گرفت ومی افزوذ تا محیط شذ وعالم را فرا گرفت ؛ # ~~بعد ازان من بیخود شذم؛ ندانم که چه شذم، وتعبیر این آنت که # ~~اسرار برانوار این خاندان عالم را خواهذ گرفتن وعالمیان را مرید ومحب # ~~4خواهذ گردانیذن PageV01P052 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0057.png) ### | شعر (رمل) # نور مردان مشرق ومغرب گرفت %~% آسمانها سجده کرده از شگفت # 56/1) همچنان منقولت که روزی در شهر بلخ در مسجد آذینه # ~~دانشمدی بناز ایتاذه بود . وردای خود را بردوش گرقته دست از آستین # ~~ببرون نیاورده مماز میکرد . حضرت مهاء ولد فرموذ که دست در آستین # ~~کن- آنگاه بنماز مشغول شو تا حضوری حاصل شود . واو از سر سقاهت # ~~وعقل ث نباهت بجواب مشغول شذکه تا چه شود. فرمود که تا نفس # ~~مردریگت مرذ ومطیع امر شود : فی الحال بیفتاذ و ممرد : غریو از # ~~نهاذ مردم برخاست . گویند آن روز چندن هزار آدمی از علماء وققراء # ~~وا مراء باخلاص بمام مرید شذند؛ وبکرامات اولیا که تلو معجزات # ~~انبیاست . ایمان آوردند وبیاران توبه کردند # 57/1) الحکایه : روایت کردند که پیش از عمارت کردن ربض # ~~قونیه محل مرقدی که حضرت هاء ولد آسوذه است ، مختصر تلق # ~~بوذه است ؛ روزی استر سوار گشته بذانجایگاه رسیذه ساعتی تیک توقف ~~PageV01P053 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0058.png) # ~~فرموذه اشارت کردد است که قر من واز آن فرزناات واعقاب واحفاد # ~~من شمعن جای خواهذ بوذن # (58/1) همچنان وقتی که بسلطان علاء الدن رحمه الله باروی شهر را # ~~یاتمام رساتیذ . عحض ت بهاء ولد لایها کرده انتماس بموده است که یکبار # ~~گرد بارو بر آمذه تغر - فرمایا : حضرت مولانا فرموذه باشذ که از # ~~دفع سیا. ومنع خیل نیکو بنیاذی تهاذی وقلعه حصین ساختی؛ اما # ~~تدعاهای مظلومان را چه توات کردد که از صد هزار بر= و بدن # ~~میگذرذ وعالم را خراب مکتذ : الله الله جبدی بنما وجهادی کنرتا قلعهء # ~~احسان وعدک بر آوری ولشکر دعاهای خر حاصل کنی که ms034 از هزاران # ~~حصار حصتت آنت بهترست : وام عالم وامان خلق در آنت؛ # ~~بصدق تمام اشارت آن حضرت را آلت وعدت خود ساخته تا وقت # ~~ممات در نشر عدن وحنات کوشیذد برخورداری یافت # شعر ( منسرح) # قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت # نوشث روان تمرد که نام نیکو گذاشت PageV01P054 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0059.png) # (59/1) همچنان متقولت که روزی کیقباذ بزیارت مولان آمذه # ~~بوذ. بجای دت عصای مبارکش را پیش داشت . تا سلطان زیارت کرد # ~~وبوسیذ : اما در ضمرش گذشت که زهی دانشمتد متکیر: فی الحال # ~~مولانا فرمود که آن مملق وتواضع را دانشمندان گذا کننا . نه سلطانان # ~~د که ایشان اصل را گرفته اند . سیران دران میکتند PageV01P055 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0060.png) # ~~در مناقب حضرت سید سردان برهان الحق والدن الحسین الترمدی # ~~رو- الله روحه العز بر # راویان اخبار که اخبار اصحاب اخبار بوذند نور آلله # ~~صر یحهم چنان خر داذند که حضرت سید را در ملک خراسان # ~~و برمد وبخارا وغیره متهور سید سردانن می کفتند ودایم از صمابر # ~~درون ومغیبات سفلی وعلوی می گفت : ودرات زمان که حضرت # ~~مهاء ولد از دیار بلخ هجرت ممود، سید سردان خجانب شهر ترمد # ~~رفته منز وی شده بود: بعد از مرور ابام روزی ممعرفت گفتن مشغول # ~~بوذ؛ چاشتگاه روز حمعه هردهم ماه ربیع الاخر سنهآ بمان و عشرین # ~~و ستمائه قریاد عظیم کرد و بیار گریست که دریغا حضرت شیخم از کوی # ~~عالم خاک . بسوی عالم پاک رحل نمود : حماعی که حاضر وقت # ~~بوذند، تا: ی روز وسال را درحال تبت کردند: بعد از آنکٹ # ~~مملک روم رسیذ همچنان بوذ که قرموده بود. مماز جنازه را گزارده # ~~شرایط عزارا باقامت رسانیذ وکافه اکایر آن دیار تا چهل روز تمام # ~~سو گوار می بودتد؛ بعد از عرس چهلم روز فرموذ که فرزند شیحم # ~~حلال الدین محمد من تنهاست وتگران منست؛ بر من فرض عین PageV01P056 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0061.png) # ~~است که جان دیار روم روم و روم را برخاک پای او ms035 مالم . ودر # ~~خدمت او ملازم یاشم واین امانت را که شیخم بمن سیرده است ، # ~~بوی تسلیم کنم؛ تزرگان ترمد درفراق حضرت سید زاربها کردند : # ~~با چند یاری همدم قدم در راه تهاذه قطع مسافت شیب ز فراز میکرد: # ~~چون بدار الملک قوتیه رسیذ از تاریخ شیخ سالی گذشته بود ودران # ~~هنگام مگر حضرت خذاوندگار پوی شهر لارنده رفته بوذ و حضرت # ~~سید چند ماه در مسجد سنجاری معتکف شذه . با درویش خدمتکار # ~~مکتوق متضمن بانواع حکم بجاتب .ولانا فرستاذ که البته عزیمت # ~~فرمایذ ودر مزار والد خوذ ان غریب سوخته را در یابذ که شهر # ~~لارنده جای اقامت وادامت تیست که ازان کوه در قوتیه آتش خواهذ # ~~باریذن . چون مکتوب سید مطالعهآ اشرف مولانا رسیذ از حد بیرون رقتها # ~~کرده وبعده شاذان شذ و مکتوب را بر دیذها مالیذه بو سپا داذ وگنت # شعر (مجتت) # # هزار سال ببایذ که تا بباغ هتر %~% زشاخ دولت چون توگلی ببار آیذ # # جهر قران وسهرقرن چون توی نبود %~% رور کار چو توکس بروزگار آیذ # ~~و بزوذی مراجعت کوذه چون بشهر رسیذ بتعجیل تمام بر خاست # ~~و بزیارت سیا رفت : حضرت سید از در مسجد بیرون دویذ # ~~بخذاوندگار استقبال مو ذب همدیگر را در کنار گرفته ### | شعر (رمل) # هر دو محری آشنا آمو خته %~% هر دو جان بی دوختت بر دوخته PageV01P057 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0062.png) # ~~هردو بیخود گشتند . غریو ونعرهها از نهاذ یاراک بر خامث : بعد # ~~ازان حضرت بد از در علومی که استتار فرموذ انواء جوابها داذ، # ~~سید تر خامت وزیر یات خااوند گبر را بوسهها داذن گرفت: # ~~وبسی آفرینها کرد وگنت که در حمه علوه دینی ویتمینی از پذر بصذ # ~~درجه گذسته، . اما پارت . ا هم علم قان بمان بوذ وهم عله حال # ~~بتمام داشت : بعد الیوم می خواهم که در عله حال سلوک کنی وآن علم # ~~انبیاء واولیاء ست. وآن را عله لد نی خوانند که وآتیناه من لد نا # ~~علما . عبارت از آنست ms036 وآن معنی از حضرت شیخم تمن رسیده است # ~~وآن را نز هم ان من حاصا کن تا درهمه حال ظاهرا وباطنا وارث # ~~پذر باشی وعین او گردی: بر مر چه اشارت فرمود مطاوعت تموذه # ~~حضرت سیا را تدرسهآ خوذ آورد ونه سال بماه خدمت سید را # ~~بند گبها ممود # بعضی گوینا که دران ودلت مرید سیا شذ : وبعضی گویند که # ~~در بلخ درعهد پذر خود بهاء ولد مریدشکرده بود: وسیا برسم لالا # ~~و اتایک دم بدم حضرت خذاوندگار را ر دوش بر میگرفت ومی گردانیذ # الحکایه : منقولست که روزی حضرت خلیفة الحق چلی # ~~حام الدن قدس الله سره از زبان خذاوندگار چنان روایت کرد که ~~PageV01P058 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0063.png) # ~~مکر حضرت سید ما در ملک خراسان بشهری رسیذ بیابان تام ، # ~~ممامت اکابر وصدور آن مقاء استقبال کرده . معزز ومیجل داشتنا # ~~ودران قصبه شیخ الاسلاء نامی مردی بو ذ- دو فثون ومتیحر از سر # ~~خیلاء وتکبر باستقبال او تیامذ والتنات نکرد: حضرت سید بی تحاشی # ~~یرجت وبدیذن شیة الاسلاء رفت : تخدمت شیة الاسلام اعلام # ~~کردند که سید بر در رسیا از سر سجادد پا برهته تا در خانقاه دویذ # ~~و دمت سید را بوسهها داذه عذری میگن . سیا قرموذ که در دهم # ~~ماه رمضان محتاح حماه خواهی شذن : ودر راه حماه ملاحاد بیرون # ~~آیند وترا بکشند . خرت کرده تا غافل نباشی : وایت اشارت در عشر # ~~آخر شعبان بوذه : شیة الاسلام فریاذ کرد وغریوها بر آورده سر برهنه # ~~کرد . یپای سیا افتاذ. فرموذ که بی بی قبضی الآمر وا لبی الله ترجع # ~~الامور (2102) . آرتی جهت این نیاز وتضرع که بموذی ابمان ببری # ~~و ازدیذار باری یاری محروم بمافی : آنچنانک فرموذه بوذ در دهی ما5 # ~~رمضان ملحدانش شهیا کردند # 2) الحکایه . صچنان اخوان صفا وخلان وفا روایت چنان # ~~کردند که بعد از مصاحبت بیار حضرت سید از خذاوندگار اجازت PageV01P059 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0064.png) # ~~خواست که جان قیصریه روذ ومد نی ایجایکاه مفیم شود؛ وحصرت # ~~مولانا بمی خواست که سید ms037 از قونیه بروذ ، دمبدم این خطرت در ضمرش # ~~میگذشت وقرصت نمی یافت که غییت کنذ : مگر روزی حماعتی از # ~~اصحاب ملازم حضرت مولانا سید را بر استری سوار کرده یتفرج باغها # ~~روانه شذند ودران ساعت در آینهآ ضمر سید خیال قیصریه صورت # ~~بته منسلخ گشته . درحال استر برجست وسید را بینداخت؛ همانا که # ~~پای مبارکش در اندرون ساق موزه بشکست ؛ آهی نکرد وییخوذ شذ . # ~~یاران استر را گرفتند وباز سید را سوار کرده تا بباغ همام الدین ~~اسفهسالار # ~~مردند وسید از کیغیت حال میچ نغرموذ. چون موزد را بر کشیذند ، # ~~انگشتان مبارکش خرد شذه یود . حضرت خذاوندگار واصحاب گریستند # ~~ومتألم شذند : سید فرموذ که زهی مرید که پای شیخرا می شکنذ ؛ # ~~همانا که حضرت مولانا دست مبارک برآ نجای نهاده چیزی بر دمیذ؛ # ~~فی الحال آن جراحت مند مل شذه صحت یافت و بدستورئ حضرت او # ~~بجانب دار الفتح قیصریه عزیمت مود . چه شهر قیصریه را سید عظیم # ~~دوست میداشت وبرکوه علی رضی الله عنه رفته روزها وشها مناجات # ~~مشغول می شذ # گویند دران زمان خدمت دستور اعظم شمس الدین اصفهانی ، # ~~طیب الله ثراه، حا کم شهر بود : وبحضرت سید ارادت آورده بانواع # ~~بندگیها میکرد . آخر الامر بنده ومرید شذه ملحوظ نظر عنایت او گشت ~~PageV01P060 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0065.png) # 412) همچنان منقولست که در قیصریه سید را در مسجدی امام # ~~کرده بوذند. از غایت استغراقی که داشت درقیام مماز روزی ممام می ماند # ~~ودر رکوع وسچود همچنان میکرد : بعضی حماعت ازان حال عاجز # ~~میشذند . روزی از حماعت عذر خواست که مرا عذریست وجنوتی دمبدم # ~~غلبه میکنذ بر من ؛ ومن امامی را نشایم . مرا معذور دارید وامامی # ~~عاقل طلب کنیذ: حماعت فریاذ کردند که در بی تو یک رکعت مماز # ~~ما بجای هزار رکعت مماز است وما بذان جنون راضییم ؛ عاقبة الامر فاوغ ~~شذ # (5/2) همچتان روایتست که سید بعد ازآنک مرید بهاء ولد شذه # ~~بود ، زمانی دیوانه وار روی بصحرا نهاذه از غلبات ms038 انوار تجلیات وتواتر # ~~حالات مضطرب وبی قرار می شذ. وریاضت او بغایتی بوذ که سر وپای # ~~رارد جو کرده ودرمدت ده روز باری سه دانه بغراق می ساخت # ~~وافطار میکرد ؛ تا حد ی که از غایت جوع بکلی دندانهاش رفته بود ؛ # ~~نا گاه سحرگاهی از عالم غیب هاتفی آواز داذ که بعد الیوم ریاضت را # ~~ممان ودیگر زحمت مکش ؛ سید جواب داذ : بالله الذی بعث. نبیا # ~~محمدا علی الآسود والآ خمر ، تا معین مشاهده نکنم ، دست از محاهده # ~~بر ندارم : وهر چه میخواست از حضرت عزت میسرش میشذ ؛ # # بعد از کمال ولایت ومکاشفات بی نهایت بقراغ %~% بال بحال درون # ~~شغول شذ تا انقراض ایام عمر عزیز PageV01P061 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0066.png) # 60) الحکایه : کرام اصحاب حسچنان روایت کردند که بعد از فترت # ~~بغداذ وکشته شدن خلیفه . زرگی از شیخزاذگان یا حماعتی نخدمت # ~~سلطان غیات الد کیخسر و پسر سلطان علاءالد برسالت آمذه بوذند. # ~~بطلب مرسومات واموال روم واستخراج خراح درسنة ست و ثلثن # ~~وستتائه . چون شیخزاذه بقیصریه رسیذ صاحب اصفهانی که وز- # ~~سلطان بود استقبال کرده درخانقاهی فروذ آوردند : شیخ زاذه # ~~فرمو ذکه زیارت سید را دریابیم : صاحب شم الدن پیشترک محضرت # ~~سید در آمذه. دیذ که سید در کازه خوذ آسوذه است. دو پایش بیرون # ~~در وصومعه چنان مختصر بوذ که جسم مبارکش تمام ممی گنجیذ: صاحب # ~~از دور سرنهاذ و گفت : زرگی و پاذشاهی از فرزندان مشایح بغداذ # ~~بزیارت سید می آیذ: سید بانگی بر وی زذ که خاموش باش! من پاذشاه # ~~واو پاذشاه ! غر از من ا گر پاذشاهی هت بیار. تا گردنش را # ~~بزم : صاحب از هیبت مید سراسیمه شذ. شیخ بیامد و سرنهاذ ودست # ~~سید را بوسیذه برروی خود می مالیذ : سید گفت : بگو که فقیری # ~~تیازمندی صادی می رسذ تا از مردان حق عنایتها برد. اندک ماند که # ~~آن درویش غریب دلریش گردذ. شیخ در قدم سید دینارها نثار کرده # ~~فرموذ که مساکین شهر یغما کردند PageV01P062 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0067.png) # 7) حمچنان ms039 از حضرت خذاوندگار متتولت که فرهود : حضرت # ~~سید در حجره2 مدر سه: ما می بوذ ودرشی مشتاذ یار باری تعالی # ~~بسید تجلی می کرد . ودر هر باری سذ نعرهها می زذ و مناجاتها # ~~می کرد : همچنان روزی از مدرسه بیرون آمذه بشور مام دوان # ~~دوان معرفت وطرف قرجیش را می گشایتد : ومن درف سید می رفتم # ~~که تا کجا می روذ . ناگاه هشیار سری برایر سید رسیده گفت که # ~~ها درویش کنار فرحیت را راست کن ؛ فرموذ که مرا غم آن نیست، # ~~تو دهان خوذرا راست کن . در حال دهان آن شخص طثاز لقوه # ~~شذ . فزیاذ کتان سردر قدم سید نهاذ : هماتدم یاز برقرار آمذ # 8/2) گویند اوقات یاران را چون ترشی آرزو کردی می فرموذ که # ~~برشی شلجم سودمندست وبهری مخللاتست وشلجم را خام خوردن # ~~دیذه را روشن کنذ : چه حضرت سید درعلوم طبی وحمت الهی # ~~ممتاز بوذ وهر چه گنمتی درحال از عالم غیب پیذا شذی # 9/2) روزی خدمت صاحب اصقهاینی %~% زیارت سد آمذه # ~~بوذ : خادم اعلام کرد که وزیر زیارت پیر آمذه است : بیرون آمذ # ~~و بر در حجره بر خاک بتشت . صاحب وامرا بر سر خاک ینشستند: # ~~چتدانی معرفت واسرار فرو ریحت که صاحب بیهوت شذ و بر # ~~سروقت سید هنگامه8 عظیم جمع آمذ: چون معارف تمام شذ فرموذ که ~~PageV01P063 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0068.png) # ~~لیوم یغغر الله لکم وهو ارحم الراحمین (92/12) ، بر خاست # ~~وبخانه درآمذ ودر را محکم ببست ؛ صاحب شمس الدین از غایت خوشی # ~~رسم شکرانه دینارها تر فقرا تصدق کرده گریان وآه کنان روانه شذ # ) صمچنان اصحاب قدیم از حضرت مولانا رضی الله عنه # ~~روایت کردند که روزی گفت : شیخم سید برهان الذین محقق دمبدم # ~~می فرموذ که قرب هفت وهشت سال است که در معدهآ من لقمهآ # ~~ایست نکرده است ومرا آن حالت عجب می مود وحیران می ماندم # ~~حضرت یعلم خائتة الآعین وما تخشی آلصد ور (0:/19) # ~~علیم است که اکنون قرب سی ms040 سالت که لقمهآ در معدهآ من شی کانده # ~~است : جهت دفع ظنون خلق وتعلق صورت بشریت بر مقتضای # ~~فبال وتوضأ قدری اراقت کردی ویر خاستی : خود صتت عظمت # ~~بشر - سر یوحی الی (108/21) - از افهام واومام بشری بیر ونست # 11) گو یند پیر مردی درحمام حضرت سید را مغمزی کرده . # ~~بسیار بندگی بمود : سید را خدمت و تملق او خوش امذه میخواست که # ~~در حق او عنایتی کنذ؛ همانا که آن ییر بدیگری مشغول شذ و اورا تعلق # ~~و مملق میمود : فرموذ که این مردک لیف حمام وجاروب سقایه بوده # ~~است : درهمی بدست او داذ وبیرون آمذ # الحکایه: اعزهٔ‌ اصحاب روایت کردند که خاتوتی بزرگ # ~~که آسیهآ وقت بوذ ؛ مریدهآ سید شذه بوذ؛ روزی بطریق مطایبه PageV01P064 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0069.png) # ~~سؤال کرد که در جواتی نیز مجاهده و ریاضات را بکمال رسانیذه بوذی؛ # ~~چه معنی که درین وقت آخر عمر روزه ممیگری واغلب مازها نیز از تو # ~~فوت میشوذ . فرموذ که ای فرزند! ما همچون اشتران بارکشیم، بارهای # ~~گران کشیذه وشدائد روزگار زورکار چشیذه و راههای دور و دراز # ~~کوفته ، قطع منازل ومراحل ییحد کرده، پشم وموی هستی فرو # ~~ریزانیذه ، لاغر ونحیف ونامراد گشته ایم؛ ودر زیر بار گران # ~~گام زن واندک خوار وتنگ گلو شذه؛ اکنون ما را چند روزی بجو # ~~باز بسته اند ، تا چون برورده شویم در عیدگاه وصال سلطان قربان # ~~گردیم ؛ زیرا که قربان لاغر را در مطبخ سلطان بکار نبرند ؛ پیوسته # ~~فر به را فربه باشد ### | شعر (رمل) # گاو موسی دان مرا جان داذه: %~% جزو جزوم حشر هر آزاذهآ # گاو اگر خسپذ وگر چیزی خورذ %~% مهرعید وذیح او می برورذ # ~~خاتون گریان شد وپاهای سید را قبلها داذه توبه کرد # 1) همچنان منقولست که حضرت شیخ صلاح الدین نور الله # ~~ضریحه از حمله مریدان سید بوذ؛ در اول حال روایت کرد که PageV01P065 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0070.png) # ~~بیوسته حضرت سید یاران را وصیت می قرموذ که اگر هیچ طاعی # ~~و عبادق نتوانیذ ms041 کردن . الله الله روزه را مهمل مگریذ وهماره بتجوع # ~~شکم وتوجع الم حریص باشیذ که مهر از روزه داشتن طاعتی نیست # ~~وخلای شکم کلند ننابیع حکم است : چه از باطن قاطن انبیاء # ~~و او لیاء ینابیع حکم از برکت جوع وروزه مجوش آمذه است : اما # ~~بتدریج بایذ : ومرد سالک ناسک را منزل مقصود موصلتر از مرک # ~~روزه هیچ نیست : ودعوات اهل روزه مستجاب ومقبول است ؛ # ~~و در حضرت عزت اتردای عظیم دارد وکلید خزائن حکمت است # (114/2 همچنان از حضرت چلی عارف قدس الله سره منقولست # ~~که روزی حضرت سید درکنار خندق قیصریه سرمت ساغر المهی # ~~گشته - نشسته بوذ ولشکر مغل شهر را غارت می کردند : از نا گاه مغلی # ~~مبهیب شمشیر کشیذه بر سروقت سید رسیذه بانگی بر وی زذ که # ~~مای چه کسی؛ سید فرموذ که مای مگو، چه اگرچه صورت مغل # ~~پوشیذه اما بر ما پوشیذه نیستی، می دانم که چه کسی: در حال # ~~از اسب فرود آمذه سر نهاذ ، دمی بنشت وروانه شذ ، اصحاب # ~~حال از. حال او سؤال کردند؛ فرموذ که از مستوران قباب PageV01P066 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0071.png) # ~~حق است که در قبا پنهان شذه است : بعد از لحظهٔ‌ باز آمة، دیناری # ~~چند در قدم سید فرو رنحته سر باز کرد ومرید شذ و برفت # 1) هصحنان حضرت ولیة الله فی الارض فاطمه خاتون دختر # ~~شیخ صلا ح الدین رضی الله عنها وعن ابیها رعن بعلها روایت # ~~کرد که روزی در خانهآ ما حضرت سید قرموذ که حالم را بشیخ صلاح الدت # ~~محثیذم وقالم را تحضرت مولانا ایثار کردم # (16/2) همچتان روزی سید فرموذ که آدمیرا بیرون سه حالت # ~~زیاده جوتی فضولیست؛ تخست از مر طعامی آن قدر که یستده باشذ . # ~~دوم از ملبوسات آن قدر که دفع سرما و گرما کتذ: و از زرگی آن # ~~قدر کافیست که بسخره نگیرتدش # 0) الحکایه : اخص اصحاب که ارباب وما بذ کر %~% لا # ~~اولوألآ لباب (269/2) بودثا. چنان روایت کردند که ms042 چون حضرت # ~~سید را مذت عم بآخر آمذ وعزیمت آن جهان تزدیکث رسیذ ، بخادم # ~~خوذ اشارت کرد که سیوثی آب گرم مهیا کنذ : خادم گفت : چون # ~~آن را گرم کردم ، قرموذ که بدر رو و در را محکم ببست رگفت : برو # ~~صلاثآی ده که سید غریب از عالم تقل کرد ؛ خادم گف: بر در # ~~صومعه گوش تهاذه بوذم، تا چه خوامذ کردن : دیذم که برخاست # ~~ووضو ساخت ر غسل کرد وجامه اش را پوشیذه وجام اچل را نوشیذه # ~~بکنج خانه سرفرو کشیذ وبانگی بر زذ که آسمانها پاکند وافلاکیان همه ~~PageV01P067 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0072.png) # ~~پا کانند وارواح پاکان وپاک روان همه حاضر شذه اند؛ ای حاضر # ~~وناظری که امانتی من سیرده بوذی، لطف کن بیا وبستان ستجد نی # ~~ان شاء آلله من الصابرین (102/37) وآهنگ رفتن کرد وگفت ### | شعر (رباعی) # ای دوست قبولم کن وجانم بستان %~% مستم کن واز هر دوجهانم بستان # باهر چه دلم قرار گیرد بی تو %~% آتش ممن اندر زن وآنم بستان # ~~همانا که خیر وفات سید بحخدمت صاحب شمس الدین واکابر رسیذه # ~~افغان کنان وموی کنان حاضرشذند ؛ کافهآ اعاظم واصاغر دار الفتح # ~~سرها بازکردند وسید را چنانک ارکان اهل ایمانست حفاظ قرآن خوانان، # ~~وشیوخ ذکر گویان، وعلماء دستار بریشان ، ومقریان صلا زتان ، در # ~~حظیره مبارکش دفن کردند ؛ خدمت صاحب شمس الدین مالهای فراوان # ~~خرج کرده عرسها ساخت، ختمها کردند؛ وفرموذ که بالای تربه # ~~سید را یوشانیذند ؛ بعد از چند روز خراب شذ؛ باز فرموذ که طاقی # ~~بر آوردند ؛ هم منهدم گشت؛ شبی حضرت شید را بخواب دیذ که بر # ~~سر ما عمارت مکنیذ؛ بعد از آنکث چهلم بگذشت مکتوبی درین باب # ~~بحضرت خذاوندگار اصدار کرد؛ مولانا با اصحاب کرام اکرام مموذه # ~~بسوی قیصریه عازم شذ؛ وزیارت سید را در یافته از نو عرسی بنیاذ # ~~کردند ؛ ممامت کتب واجزای سیدرا صاحب شمس الدین عرضه داشته؛ ~~PageV01P068 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0073.png) # ~~آنچه مطلوب ایشان بوذ قیول کردند وچند جزؤی برسم تبرک ویاذگار # ~~سید ms043 بصاحب تخشیذند وباز بسوی قونیه عزممت فرموذند # (18/2) همچنان از مریدان حضرت بهاء ولد منقولست که اوقات # ~~سید از استماع معارف شیخ وکشف اسرار چنان گرم شذی که هر دو پای # ~~خوذ را در آتش منقل تهاذه بدستان خوذ حمرات آتش را فرو کشتی؛ # ~~تا حضرت بهاء ولد بانگ بر وی زذی که او را از مجلس بیرون کنیذ، # ~~تا حضور ما مشوش نشوذ ، وچون تعرهآ شیخ در گوش سید می رسیذ # ~~درحال ساکن میشذ # 19/2) همچنان حضرت چلی عارف قد س الله لطیفته از حضرت # ~~مولانا قد س الله سره روایت کرد که روزی حکایت کرده است که # ~~ریاضت سید ما بغایتی بوذ که ده وپانز ده روز چیزی اقطار تمی کرد # ~~وچون نفسش تقاضا کردی وافتقار بموذی، سید بر می خاست وبدکان # ~~رواسی می رفت وده تغاری که آب سررا بسگان می ریختند و در آنجا # ~~بقیه که مانده بوذی، ازآنجا قصد توشیذن می کرد و میگفت : ای # ~~نفسک فضول دسترس من همین قدرست ؛ معذورم دار ودیگر زحمتم # ~~مده ؛ اگر سر نوشیذن داری بنوش ومی گفت: PageV01P069 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0074.png) ### | شعر (رمل) # # نان جو حتا حرامست وفسوس %~% نفس را درپیش نه نان سپوس # # نفس را ما تا بگریذ زار زار %~% تو ازو بستان وام جانگذار # (20/2) سچنان از حضرت سلطان ولد قد س الله سره منقولست # ~~که روزی حماعتی از سید بر سیذند که راه حق را پایان هست یا نه؟ # ~~سید فرموذ که راهرا پایان هت : اما منزل را پایان نیست : زیرا که # ~~سر دو است : یکی سیر الی آله است ویکی سیر فی آلله؛ آنک # ~~سیر الی آلله است پایان دارذ ؛ زیرا گذر کردنست از مسی ودنیای # ~~دفی : واز خوذیآ خود رستن است : واین همه را آخرست وپایان؛ # ~~اما چون بحق رسیذی بعد ازان سیر در علم ومعرفت خذاست وآنرا # ~~ایانی زیست : چناتک فرمود # شعر (رمل) # تا لب دریا نشان یایهاست %~% پس نشان پا درون بحر لاست # زانکث ms044 منزلهای خشکی زا حتیاط %~% هست دهها و وطنها و رباط # باز متزلهای دریا در وقوف %~% وقت موج وحبس بی عرصه سقوف # نیست پیذا آن مراحل را سنام %~% ی نشانست آن منازل را ته نام PageV01P070 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0075.png) # 21/2) همچنان حضرت سلطان ولد فرموذ که سید برهان الدین # ~~در عنفوان جوانی چهل روز بمام ملازم صحبت مولانای بزرک بوذه؛ # ~~هر چه حاصل کرد از ولایت وکشوف دران چهل روز بوذه است # (2) الحکایه : همچنان در نقمل است که چون حضرت سید # ~~وفات هاء الدین ولدرا شنیذ یکسال تمام بر سر خاکستر اندوه بماتم # ~~نشت ودر فراق او میوخت؛ همانا که شبی شیخ را در خواب دیذ که # ~~از سر حد ت بر وی نظر میکرد و میگنت که برهان الدین چه گونه است که # ~~گرد خذاوندگار ما تمی گردی واورا تنها گذاشته ؟ واین طریقهآ لالائیی # ~~واتابکی نیست وان تقصیری را چه جواب خواهی داذن؟ از هیبت آن # ~~حال بیذارگشته باستعجال تمام عزیمت روم موذ بحضرت مولانا وصول # ~~یافته بانواع خدمات مشغول گشت # 23/2) نقلست از خدمت صاحب اصفهانی که روزی از بندگی # ~~سید استدعا کردند تا جامههای مبارکش بشویند: قطعا ممکن نشد، وقرب # ~~دواز ده سال بود که ناشسته بود ؛ فرموذ که ا گر باز چرکین شوذ # ~~چه کنم ؟ گنت : باز بشویند ؛ فرمود : پس ما بعالم جهت جامه شوثی # ~~آمذه باشیم؟ اینچنین فضولی دیگر مکن ومرا مرنجان ؛ همانا که جان شوئی # ~~از جامهشوئی سهیرست PageV01P071 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0076.png) # (202) دمچنان سم صاحب شمسالد- نقل کرد که چون شیخ الاسلام # ~~شهاب الدن عمر سهروردی رحمة آلله علییه از دارالخلافه بخدمت سلطان # ~~روم آمذه بود . میخواست که زیارت حضرت سیدرا در یابذ؛ صاحب # ~~از بند کی، سید اجازت حاصا کرده چون تحضرت سید در آمذ ، دیذ که # ~~سد بر سر خاک نشسته بود : اصلا حرکت نفرمود : شیخ از دور سرتهاذ # ~~و بنشست : هیج گونه قیل وقالی درمیانه ترفت : شیخ زاری کنان # ~~برخاست وروانه شذ : مریدان گفتند درمیان شما اصلا ms045 سوألی وجوانی # ~~وکلماتی ترفت مبنی ر چه بود؟ا شیخ گفت: پیش اهل حال، زبان حال # ~~می بایذ. نی زبان قال # شعر (رمل) # پیش بینا شذ خموتی نفع تو %~% زین سبب آمذ خطاب آننصتوا # پس بر وخاموش باش از انقیاد %~% زتر ظل امر شیخ واوستاذ # ~~چه ی آن حال. مجرد قال. مشکلات در وقت حل نمیشود؛ صاحب # ~~شمس الدن واقران او از شیخ برسیذنا که اورا چون دیذی؟ گفت # ~~دریائیست مواج از د رر معانی وغرر حقایق اسرار محمدی. بغایت # ~~غایت آشکار ودر غایت غایت پنهان ونپندارم که در جمیع عالم بغراز حضرت # ~~مولانا جلال الحق والدین قد س الله سره کسی بتحقیق او رسذ واورا دریابذ ~~PageV01P072 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0077.png) # ~~ذر ا علام بعضی از مناقب ظاهر حضرت مولانا سر الله آلآعظ ، قد سنا # ~~الله دسره المعیظم # ) راویان اخبار وحاویان اسرار که احبار حقایق بوذند ، # ~~روایت چنان کردنا که حضرت مولاتا در سن پنچ سالکی اوقات از جای # ~~خود بر میجست ومضطرب میشذ، تا حد ی که مریدان بهاء ولد اورا # ~~درمیان می گرقتند : از آتک صور روحانی واشکال غیبی بنظرش متمتل # ~~میشذند ، اعنی سفرة ملا یکه وبررهآ جن وخواص انس که مستوران # ~~قباب حق اند ب چنانک در اوایل حال فرشتکان مقرب حضرت رسول را # ~~وجبرثیل مریم را وملایکهآ اربعه لوط را وخلیل را وسابیر مرسلینرا # ~~علیهم السلام تمدل مکردند ؛ وحضرت سلطان العلماء استمالت فرمودی که # ~~ایشان غیبیانند ، خوذرا بشما عرضه میکنند تا نثار عنابات کنند وهدایای # ~~عینی وغیبی ارمغان آورده اند واین توع حالات وسکر بر ایشان بتواتر # ~~واقع می شد ، وخطاب لفظ خذاو ندگار گفتهآ بهاء ولدست . رضی آلله # ~~عنه ؛ ولادت حضرت مولانا در بلخ سادس ربیع الاول بوده لسنة # ~~ربع وستماثه PageV01P073 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0078.png) # 2/3) الحکایه : شیخ بدرالدین یواش نقاش المولوی چنان روایت # ~~کرد که من از حضرت سلطان ولد شنیذم که فرموذ که بخط مبارک # ~~هاء ولد در صحیفهآ تبشته یافتند که حضرت جلال اندین محمد من در ms046 بلخ # ~~شش ساله بوذ که روز آذینه بر بام خانههای ما سیر میکرد وماضیآ # ~~قرآن میخواند واکایر زاذگان یلخ مر حمعهٔ‌ بخدمت او حاضر شذندی # ~~وبا او صحبت و الفت کردندی وتا وقت مسجد باهم بوذندی؛ مگر # ~~کوذکی از میان ایشان بدیگری گفته باشد که بیا تا ازین بام برآن بام # ~~دیگر بهیم ورهان می بستند؛ حضرت مولانا زیر لب تبسم کنان # ~~بذیشان جواب داذ که ای براذران این نوع حرکت از گربه و سگ # ~~وجانوران دیگر می آیذ : حیف نیاشذ که انسان مکرم بذینها مشغول # ~~شوذ : چه اگر درجان شما قوت روحانی ومیل جایی هست ، بیائیذ # ~~تا سوی آسمان بریم وسیر منازل ملکوت کنیم؛ ودران حالت از نظر # ~~آن حماعت غایب شذن گرفت واز غایت وهم مامت کوذکان فریاذها # ~~کردند وغریو برآوردند تا مردمان ازان حال مطلع شذند ، دیذند که # ~~بعد از لحظه رنگث ریخته ودر جسم مبارکش تغیری ظاهر شذه باز آمذ، # ~~یمیع کوذ کان سرها باز کرده روی برخاک قذمش نهاذه مرید شذند؛ # ~~فرموذ که آن ساعت که من با شما مکالمه میکردم. دیذم که حماعی سیز # ~~قبایان مرا از میان شما بر گرفتتد وبگرد اطباق افلاک وتروج سماوات ~~PageV01P074 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0079.png) # ~~گردانیذند وعجایب عالم روحانی را عمن مموذند وچون فغان شما بکوشم # ~~رسیذ بازم این جایگاه فروذ آوردند . وگویند دران سن اغلب در # ~~سه چهار روز باری هفت روز افطار میکرد # (2/3) همچنان از حضرت سید برهان الدین منقولست که او روایت # ~~کرد که حضرت شیخم مهاء ولد قد س آلله روحه پیوسته میان # ~~اصحاب کبار بکرات میغرمود که خذاوندگار من از نسل بزرگست # ~~وپاذشاه اصیلت و ولایت او باصالتست . چه جده اش دختر # ~~شمس الاثمه سرخسبی است # و گویند شمس الائمه شریف بوذ وهم از قبل ماذر بامیر المؤمنین علی # ~~مرتضی می رسد کرم الله وجه واز قیل پذر بابو بکر صدیق رضی الله عنه # ~~وماذر من دختر محما خوارزمشاه بلخ است ووالدهآ احمد خطیی جد ms047 م # ~~هم دختر ملک بلخ اراهیم ادهم است : غرض از ا علام ابن انساب # ~~مدح نسب ظاهر ابشان است تا اهل نسبت ومناظره کنندگان بی وقوف # ~~را معلوم شوذ که حضرت ایاء کرام واجداد عظام ایشان از اصل # ~~چنین شاهان صوری ومعنوی بوذه اند وازان عنصر پاک پانوذه اند و بر # ~~موجب اشارت نبوی که ، العرق دساس : عرق پاک ایشان وا # ~~معتبر دارند ودر تعظیم او بیفزایند PageV01P075 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0080.png) ### | شعر (رمل» # # ان نسب خوذ پوست او را بوذه است %~% کز شهنشاهان مه پالوذه است # # مغز اوخود از نسب دور است و پاک %~% نیست جتسشاز سمک کس تا سماک # # تا بیشت آدم اسلافش دمه %~% مهر ان بزم ورزم ومحلحمه # (4/3) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا فرموذ که من # ~~در سن هفت سالگ دایم در مماز صبح سوره انا آعطیناک الکوثر # ~~(1/108) می خواندم ومیگریستم؛ از ناگاه حضرت الله از رحمت بیدریغ # ~~خوذ بمن تجلی کرد : چنانک بیخوذ شذم ؛ وچون بهوش آمذم از هاتفی # ~~آواز شنیذم که ای جلال الدین! بحق جلال ما که بعد ازین مجاهده # ~~مکش که ما ترا محل مشامده کردیم؛ وبشکرانهآ آن عنایت تا غایت ### | # ~~می کوشم ومی جوشم ، تا مگر اصحاب خود را بجمالی وکمالی وحالی توانم # ~~رسانیذن؛ چنانک فرموذ ### | شعر (رمل) # # همچو تاری شد دل وجان در شهود %~% تا سر رشته بمن روئی نموذ # # راههای صعب پایان برده ایم %~% ره براهل خویش آسان کردهایم PageV01P076 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0081.png) # /5) الحکایت : از کبار اصحاب متقولست که چون حضرت ساء # ~~ولد از عالم فانی بجهان باقی رحلت فرموذ . حضرت مولانا درسال دوم # ~~بجانب شام عزیمت موذ تا در علوم ظاهر ممارست مایذ وکمال خوذرا # ~~با کملیت رساند وگویند سفر اولش آن بود؛ وچون ممبارکی بشهر حاب # ~~رسیذ در مدرسهٔ‌ حلاویه نزول کرد واز مریدان پذرش چند یاری # ~~ملازم خدمتش یوذه در آنجا مدی مقیم شذند؛ مگر ملک الامراء حلب # ~~کمال الدین این عدم ملک ملک حلب بوذ؛ مردی بود فاضل ms048 وعلامه # ~~وکاردان وصاحب دل وروشن درون، از غایت اعتقاد خدمات متوافره # ~~می مموذ وپیوسته ملازم حضرتش می بوذ: ازان سبب که فرزنذ سلطان # ~~العلما بوذ، وبتدریس مشغول می شذ و چون در ذات مولانا فطاتت # ~~وذکاوت عظیم میدیذ در تعلیم وتفهیم او جد فی حد می مود واز همه # ~~طلبه علم بیشتر وپیشتر دوسه درس بذو می گفت ؛ بعضی از خواص او # ~~وطلبه علم وغره از سر انکار وحسدی که داشتندی ، ازان ملازمت # ~~ورغیت او ملول می شدند ، وهمچنان بواب مدرسه ازخاصان حضرت # ~~تواب بی خر بوذ ، بارها با نواب ملک شکایت می کرد که حضرت مولافا # ~~هر نیمشی از حجره اش غایب میشوذ، و بمی دانم که کجاها می روذ ~~PageV01P077 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0082.png) # ~~وعجب درین است که در مدرسه را بسته مییایم وباقی نمی دانم که حال # ~~چونت ؛ ملک کمال الدین از شماتت آن ناقصان قاصر فهم متردد خاطر # ~~می شذ ؛ همانا که شی در حجره بواب متواری گشته خواست که صورت # ~~حال را در یابذ ؛ چون نیم ش شذ ؛ دیذ که حضرت مولاتا از حجره # ~~خوذ بدرآمذ وروانه شذ ؛ چون بر در مدرسه رسیذ در باز شذه بیرون # ~~آمذ؛ ملک کمال الدن آهسته آهسته در عقب او روانه شذ، چون بدروازهٔ‌ # ~~شهر رسیذ، همچنان دروازه واز شذه بیرون شذند وتا مسجد خلیل الرحمن # ~~رفتند ؛ کمال الدین نظر کرد قبهٔ‌ دیذ سپیذ، براز غیبیان سبزپوش، که # ~~در جمیع عمر خوذ مثل ایشان مردم نورانی نذیذه بوذ ؛ همشان بحضرت # ~~مولانا استقبال کرده سر نهاذند؛ کمال الدن ازان هیبت بیهوش شذ ، # ~~تا وقت اشراق بیخوذ خفته یوده. چون بیذار شد - نظرکرد بی قیه دیذ # ~~ونه دران حوالی کسی بوذ : برخاست زاری کنان . وازان جرآت # ~~پشیمان ، دران صحرای ی پایان روانه شذ؛ روز همه روزتا آفتاب زرد # ~~راه می بریذ واشکها می باریذ. اصلا منزلی وآباذانیآ ترسیذ وپایهاش از # ~~غایت نازکی آبلها کرده بوذ ، چه در همه عمر خوذ پیاذه نرفته بوذ ، شب ms049 # ~~همه شب تا سحر بانگها می زد واستغفار میکرد . ازین طرف چون # ~~خواص او ملک را دو شبانروزی ندیذند دیوانه شدند وان خبر که ملک # ~~حلب از ناگاه غایب شذ، در شهر شایع گشته کیغیت حال را حجاب # ~~ملک از بواب مدرسه در یافتند ؛ صبحدم مجموع جندیان از دروازه # ~~بیرون آمذه دران صحراها بطلب او متفرق گشتند ، از نا گاه بحضرت ~~PageV01P078 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0083.png) # ~~مولانا ملاقات افتاذه بجمعهم با مدلت تمام سر نهاذتد، وهمشان گریستند ؛ # ~~وچون سبب گریهآ ایشان را می دانست، فرموذ که راه مسجد خلیل # ~~رویذ تا گم شذه را بیابیذ؛ آن روز همه روز رکابدار ملک می راند ؛ # ~~در صحراثی ملک را درمانده وخسته شذه بیافت ، واز غایت چوع وعطش # ~~از حیات خوذ بکلی امیذ بریذه دیذ؛ فروذ آمذه سر نهاذ وبسیار گریست # ~~وآب وطعامی که بر گرفته بوذ پیشآورد؛ ملک کفت: مرا چون یافتی؟ # ~~گنمت با لشکر شهر حلب بطلب ملک بیرون آمذه بوذیم، من بنده از دور # ~~بحضرت مولانا رسیذم وحکایت را عرضه داشتم، بذینجانب اشارت # ~~فرمود ، ولله الحمد که مطلوب خوذ را یافتم؛ ملک هیچ تگفت، بر اسب # ~~تازی سوار شذه چون بشهر رسیذ اجلاس ودعوی عظم کرده بارادت # ~~تمام مرید محلص شد؛ مامت حساد خجل وشرمار گشتند واهل # ~~حلب زن ومرد محب ومرید شذند وچون غلوی عام از حد گذشت # ~~از آفت اشتهار گریزان گشته روز سوم بسوی دمشق نهضت فرموذ: # ~~بعد از چند ماه مگر سلطان عزالدین روم ملک الادباء بدر الدین بحی را # ~~ر حمه الله بخدمت ملک حلب کمال الدین برسالت قرستاذه بوذ، بدعوت # ~~مولانا تا مقر عز خوذ عودت ماید؛ ان قضیه را علی التمام والکمال # ~~کمال الدین بخدمتش تقریر کرد : همچنان ملک الادباء بدرالدین یحی ارادت # ~~آورده این حکایت را در وقت مراجعت بحضرت سلطان اسلام وخواص # ~~حضرت او باز گفت ، همشان عاشق ومعتقد شذند PageV01P079 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0084.png) # 6/3) همچنان منقولست که روزی حضرت شیخ صلاح الدین # ~~رضی الله عنه ms050 فرموذ که در خدمت سید بردان الدین محقق عبظم آلله # ~~ذکره بحضور مام مراقب تشسته بوذم : واو از عظمت جلال مولاتا # ~~کلمات می فرموذ : گفت : در اوآن صبا که لالا رآتا بک آن سلطان # ~~بوذم ؛ در اوقات عروج خوذ بیست کرت بیشتر حضرت اورا برگردن # ~~خوذ گرفته بالای عرش برده ام، تا بذن عظمت رسیذ، ومرا یرو # ~~حتموق سیارست واو را بر من اضعاف وآلاف آنست وچون ان # ~~حکایترا بحضرت مولانا حکایت کردم، فرهوذ که همچنانست رصذ # ~~مزار چندانست ورحمت واحسان آن خاندان بسیار است وتی پایانست # ~~و این بیت را گفت # بیت ( بسیط) # ~~آحسن إلتی الناس تستعید قلوبهم فیطالما استغبد آلانسان إحسان # (7/3) الحکایه : همچنان شیخ سنان الدین اقشهری که از کبار # ~~اصحاب کشف بوذ. روایت چنان کرد که چون حضرت مولانا بطرف # ~~دمشق برای تحصیل کردن علوم عزیمت ممود ؛ مگر قافلهآ شام در ولایت # ~~سیس ممغارهآ رسیذه نزول کردند ودران مغاره چهل نفر راهبان مرتاض # ~~منقطع می بوذند، تا حدی که کشف رازهای عالم ملک میکردند، واز # ~~مغیبات سفلی خر میداذند ، وضمائر مردم میگفتد ، واز اطراف # ~~تحف ونذور شان مییردند؛ همانا که چون حضرت مولازا را دیدند ، # ~~کوذ کی را اشارت کردند تا آهنگ چو هوا کرده میان ارض و سما بایستاذ؛ ~~PageV01P080 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0085.png) # ~~وحضرت مولانا سر مبارک در پیش خویش انداخته مراقب شذه بوذ ؛ # ~~ز نا گاه آن کوذک فریاذ کرد که ممن چارهآ کنیذ والا همینجا می بستم # ~~واز هیبت آن شخص مراقب هلاک میشوم ؛ گفتند: قرو آی؛ گفت : # ~~عمیتوانم فروذ آمذن؛ گوثیا که مرا اینجایگاه ممیخ دوخته اند ؛ چتدانک # ~~کوشیذند نتوانست فرود آمدن ؛ همگان سر در قدم مولانا نهاذند که # ~~ای سلطان دین! ستتاری فرما ورسوائی ما مکن؛ گفت : یغیر از # ~~گفتن کلمه توحید چارهآ نیست: فی الحال کودک کلمهآ شهادت برزیان # ~~راندکه اشهد اأن لا آله ا لا الله وآشنهد اأن محمدا عبده ورسوله # ~~وبآسانی قروذ آمذه همه شان باتفاق تمام امان آوردند وی ms051 خواستند که # ~~مصحوب آن حضرت روانه شوند ، راه نداذ ، فرموذ که همیتجا بعبادت # ~~حق مشغول شوید وما را ازدعای خیر فراموش مکنیذ؛ باز بهمان عبادت # ~~و ریاضت ملازم یوده مغیبات علوی وسقلی ملک ایشان شد و درآن # ~~جایگاه گوشهٔ‌ ساخته صادر ووارد را خدمات میکردند # /8) همچتنان روایت کردند که چون حضرت مولانا بدمشق # ~~مبارک رسید علمای شهر واکایر دهر که یوذند استقبال کرده در مدرسه # ~~مقد میه فروذ آوردتد وخدمات عظیم کردند واو بریاضت بمام بعاوم # ~~دینی مشغول شذ؛ گویند قرب هفت سال مقیم دمشق بوذ وگویند # ~~چهار سال بود؛ ونویت اول سید از قونیه باهم سفرکرده در قیصریه # ~~پیش صاحب اصفهانی تاند؛ چون حضرت مولانا باز گشت ، در # ~~ملازم او باز بقوتیه ییامذ PageV01P081 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0086.png) # 9/3) همچنان منقولست که روزی در میدان دمشق سیر میکرد، # ~~درمیان خلایق بشخصی بوالعجب مقایل افتاذ ، بمذی سیاه پوشیذه # ~~وکلاهی بر سر مهاذه گشت میکرد؛ چون بنزدیک مولانا رسیذ ، دست # ~~مبارکش را بوسیذه گفت : صراف عالم مرا دریاب؛ وآن حضرت # ~~مولاتا شمس الدین تبریزی یوذ ؛ وتا حضرت مولانا بذو برداختن گرفت، # ~~در میان غلبه نا پذیذ شذ، یعد از اندک زمانی حضرت مولانا عزیمت # ~~روم فرموذه چون بقیصریه رسیذ : اکابر علماء وعرفاء برایر رفتند وتعظیم # ~~عظیم کرده ، خدمت صاحب اصفهانی میخواست که بسرای خوذ برذ؛ # ~~سید برهان الدین تمکین نداذ که سنت مولانای بزرگ آنست که در مدرسهٔ‌ # ~~نزول کنند ؛ وچون حضرت مولانا از غلبهآ زیارت مردم خلوت شذ ، # ~~بطریق یاری حضرت سید فرموذ که ولله الحمد والمنه که در جمیع علوم # ~~ظاهر صذ هزار همچون پنری؛ میخواهم که زمانی هم در علوم باطن # ~~خوضی کنی تا درر غرر علوم لدنیرا بظهور رسانی؛ ومرا ارادتست که # ~~پیش من خلوی بر آری؛ شمانا که اشارت سیدرا بصدق تمام تلقی # ~~مموذه ، سید فرموذ که هفت روزه بگر؛ مولانا گفت: قوی اندکست ، # ~~تا چهل روزه باشذ؛ سید خلوتی راست کرده. مولانا را بخلوت نشانده، # ~~در حجره را ms052 بگل بر آورد : گویند غیر از ایریقی آب وچند قرص جوین # ~~هیچ نبوذ : بعد از آنک چهل روز بگذشت ، سید در خلوت را بگشاذ: # ~~چون در آمذ. دیذ که حضرت مولانا بحضور ممام در کنج تفکر سر PageV01P082 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0087.png) # ~~یگریبان تحیر فرو برده، بتدبر عالم یاطن روی آورده، بمشاهده، # ~~عجایب لا مکان مشغول شذه است ودر سر وفی انفسکم أفلا # ~~قبصرون (21/51) مستغرق گتته ### | شعر (هزج) # # بیرون ز توثیست هرچه درعالم هست %~% در خوذ بطلب هرآنچ خواهی که توئی # ~~ساعتی توقف کرده اصلا نگران نشذ؛ سید آمسته بیرون آمذه در # ~~خلوت را رآورد . تا چهلهآ دیگر یگذشت، باز در آمذ : دیذ که بنماز # ~~ایستاذه نیاز میکنذ واز عینان مبارکش عینان تجر یان (50155) # ~~روان شذه است : قطعا بسید نیرداخت ؛ باز بیرون آمذه در را محکم # ~~کرد وبمراقیت حال او مشغول شذ : چون چلهآ سوم یگذشت ، سید # ~~نعرهزنان در خلوترا خراب کرده : دیذ که مولانا از خلوت بصذ # ~~جلوت تبسم کنان برار سید آمذ وهر دو چشمان مبارکش از مستی # ~~دریای مواج التهی گشته بوذ ### | شعر (رمل) # در دو چشمش یین خیال یار ما %~% رقص رقصان در سواد آن یصر # ~~سید سر بسجده شکر نهاذ ؛ بیحد زاری ورقت کرده، حضرت مولانا را # ~~در کنار گرقت و برروی مبارک او بوسهها افشان کرده بار دیگر سر تهاد # ~~وگفت : در جمیع علوم تقلی وعقلی وکسبی وکشفی نی نظیر عالمیان بوذی # ~~والحالة هذه دراسرار یاطن وسیر سیر اهل حقایق ومکاشفات PageV01P083 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0088.png) # ~~روحانیت و دیذار مغیبات انکشت بمای انبیاء واولیاء شذهآ ؛ چه # ~~تمامت مشایح پیشین ، وداتشمندان و بینشمندان راستن، درین # ~~حیرت بوذند که محضرت چون تو پاذشاهی وصول یابند، واز اصول # ~~کیفیت وصول . با حصول شوند ؛ ولله الحمد فی الاخرة والاولی # ~~که من بندهآ ضعیف وتحیف بذن سعادت سرمدی، ودولت ایدی، # ~~رسیذم ودیذم ؛ بسم الله روان شو وروان جهانیان را بحیات تازه # ~~ورحمت بی اندازه مستغرق گردان ومردگان عالم صورت را معنی # ~~وعشق خود زنده ms053 کن؛ وآن بوذ که حضرث مولانا بطرف قونیه # ~~روانه شذ وبتدریس علوم ظاهر مشغول گشته ، ابواب مواعظ # ~~ونصایح وتذکیر را مفتوح گردانیذه دستار خوذ را بر موجب اشارت # ~~نبوی که العمآثم تیجآن آلعرب، دانشمندانه می پیچیذ وارسال میکرد # ~~وردای فراخ آستین، چنانک سنت علمای راستین بوذ ، میپوشیذ : بعد # ~~از مرور ایام حضرت سید از ممالک ملک بعوالم ملکوت نقل فرموذ؛ # ~~حضرت مولانا بجانب قیصریه رفته زیارت سید را در یافت؛ چنانک # ~~یاذ کرده شذ ؛ بعد از آنک بقونیه باز آمذ ، زمانی تگذشت که دوم # ~~بار حضرت سلطان الققرا مولانا شمس الدین قد س آلله سره بقونیه # ~~رسیذ : دربیست وششم جمادی الآخر لسنة اثنی وآربعین وستمائه # (10) الحکایه : همچنان ابتدای حکایت مولانا شمس الدین تبریزی PageV01P084 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0089.png) # ~~عظم آلله ذکره آنچنانست که در شهر تبریز مرید شیخ ابو یکر تبریزی # ~~سله وزثبیل باف بوذ : وآن نزرگ دن در ولایت وکشف القلب # # یگانهزمان خوذ بود %~% وحضرت شمس الدین تبر بزی را مقامات # ~~ومرتبت بذآنحاثی رسیده بوذ که اورا کمی پستدید وازآن مقام عالیتر # ~~مقامی میجست، تا ازبرکت آن صحیت اعلی وعظم تر شود وبدرجات # ~~اکملیت رسد وارتقا مایذ؛ ودرین طلب سالها بی سر وپا گشته # ~~گرد عالم میگشت وسیاحات میکرد ، تا بذان تام مشهور شذ که شمس # ~~برنده اش خواندتدی؛ مگر شی سخت بی قرار شده شورهای عظیم # ~~فرمود واز استغراق تجلیات قدسی مست گشته در متاجات میگفت : # ~~خذاوندا میخواهم که از محبوبان مستور خوذ یکی را بمن بنمایی : خطاب # ~~عزت در رسیذ که آنچنان شاهد مستور ، ووچود بر جود مغفور، که # ~~استدعا میکتی همانا که فرزتد دلبند سلطان العلماء بهاء ولد یلخی است؛ # ~~گفت : خذایا دیذار مبارک او را ممن بنمای ؛ جواب آمذ که شکرانه # ~~چه میدهی؟ فرموذ که سررا PageV01P085 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0090.png) ### | شعر (رمل) # تبریز عهد کردم که چو شمس الدین بیایذ # بنهم بشکر این سرکه بغیر سر ندارم # ~~لهام آمذ که باقلیم روم رو ، تا متمصود ومطلوب حتمیق برسی؛ کمر # ~~اخلاص ms054 درمیان جان بسته یصدق تمام وعشق عظیم جانب ملک روم # ~~رواثه شذ # بعضی گویند که از دمشق بروم آمذ وبعضی گفتند که باز بتبریز # ~~رفته، بروم آمذ؛ وچون بشهر قونیه وصول یافت، چناتک مشهورست # ~~در خان شکر فروشان نزول کرده : حچرهٔ‌ بگرفت وبر در # ~~حجره اش دو سه دیناری ققلی تادر می نهاذ ، ومفتاح را در گوشهآ # ~~دستارچه قیمتی بسته بر دوش می انداخت، تا خلق را گان آیذ که # ~~او تاجر نزرگست ؛ خوذ در حجره غیر از کهنه حصری وشکسته # ~~کوزهآ وبالشی از خشت خام تبوذ؛ در ده وپانزده روزی خشک # ~~پارە گرده را در آب پاچه ترید کرده افطار میغرموذ # 11/3) همچنان منقولست که روزی آن سلطان عالم جان ، # ~~بر در خان نشسته بوذ؛ مکر حضرت مولانا ، قد س الله لطیفته # ~~از مدرسهآ پنبه فروشان بیرون آمذ و بر استری رهوار سوار شذه ، # ~~تمامت طالب علمان ودانشمندان در رکابش پیاذه از آنجا عبور میکردند ؛ ~~PageV01P086 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0091.png) # ~~همانا ککه حضرت مولانا شمس الدین برخاست وپیش دویذ ولگام استررا # ~~محکم بگرفت وگفت : ای صراف عالم وتقود معانی وعالم اسماء9 # ~~بگو که حضرت محمد رسول الله یزرگ بوذ یا بایزید؟ فرموذ که ی فی # # محمد مصطفی سرور وسالار حمیع انبیاء و اولیاء س %~% وبزرگواری # ~~از آن اوست تحقیقت ### | شعر (متسرح) # بخت جوان یار ما داذن جان کارما # قاقله سالار ما قخر جهان مصطقاست # ~~شمس تبریزی گغت : پس چه معنیست که حضرت مصطفی سبحانک # ~~م1 عر فناک حق معرفتلث ی فرمایذ وبایزید سبحانی ما أعظم # ~~شأتی وآنا سلئطان السلاطن میگویذ ؛ هماناکه مولانا از استر # ~~فروذ آمذه از هیبت آن سؤال نعره بزذ وبهوش شذ وتا یکساعت رصدی # ~~خفته بود وخلق عالم درآن جایگاه هنگامه شذ وچون از عالم غشیان # ~~بخوذ آمذ، دست مولانا شمس الدین را بگرفت وپیاذه مدرسهآ خوذ آورده: # ~~در حجره در آمذند ، تا چهل روز تمام بهیچ آفریذه را راه نداذند : # ~~یعضی گویتد : سه ماه تمام از حجره بیرون ms055 نیامذند # منقولست که روزی حضرت مولانا فرموذ که چون # ~~مولانا شمس الدین از من این سؤال را بکرد ، دیذم که از فرق سرم # ~~دریچه2 باز شذ و دوذی تا قمه عرش عظیم متصاعد گشت ؛ همانا که ~~PageV01P087 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0092.png) # ~~مرله در س مدرسه وتد که منر و صدارت مسند کرده کمطائعه اصرآر # ~~الواح ارواح مشغول شذند : چنانک فرمود : ### | شعر (هزج) # عطارد وار دفتر باره بوذم %~% ز بر دست ادیبان می نشستم # چو دیذم لوح پیشانیآ سافی %~% شذم مست وقلمها را شکستم # 13/3) همچنان چون آن صحبت وانقطاع کلی وخلوت از حد # ~~گذشت ، کافهآ خلق قونیه بجوش آمذند ومحبان ویاران از سر غیرت # ~~وحسد درهم شذند وهیچ کسی را معلوم تبوذ که او چه کس است واز # ~~کجاست؛ باتفاق تمام قصد او بزرگ کردند وفتربی عظیم درمیان یاران # ~~واقع شذ : همانا که روز پنجشنبه، مست ویکم ماه شوال لسنه اثنین # ~~واریعین وستمائه. حضرت مولانا شمم الدین غیبت بود ؛ قرب ماهی # ~~طلب او کردند : اتری پیذا نشذ که چه شذ و بکجا رفت ؛ پس حضرت # ~~مولانا فرموذ تا از هندباری فرجیآ ساختند و کلاهی از پشم عسلی برسر ~~نهاذ؛ # ~~و گویند در آن ولایت جامه هندباری را امل عزا می پوشیذند وقاعده # ~~قد ما آن بوذ، چنانک درین عهد غاشیه می پوشند ؛ همچنان پیراهن را # ~~نیز پیش باز کرده پوشیذ وکفش وموزهآ مولوی در پا کردند و دستاررا # ~~با شکر آویز پیچیذند وفرموذ که رباب را شش خانه سافتند؛ چه از قدیم # ~~العهد رباب عرب چهار سو بوذه وفرموذ : شش گوشه رباب ما شارح # ~~مر شش گوشهآ عالمست والف تار رباب مبین تألف ارواح است بالف الله ~~PageV01P088 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0093.png) ### | مصراح ززم # گر ترا گوشیست یتتو ور یود چشمی بیین # بعد ازآن بنیاد سماع نهاذ وازشور عشق وغوغای عاشقان اطراف # ~~عالم یرشذ وخلق جهان از وضیع وشریف وقوی وضعیف وفتیه وفقر # ~~وعالم وعامی ومسلمان وکافر ویمیع اهل ملل واریاب مذاهب ود ول # ~~روی بحضرت ms056 مولانا آورده بمامت مردم شعر خوان واهل طرب شذند # ~~ودایما لیلا ونهارا بسماع وتواجد مشغول شدند ویک دم مجال آرامش # ~~وآسایش نداشت وبسا متا کر وحساد وخوذیرستان معجب وکور # ~~دلان متجبر ومحجویان متکبر که مبتدعان شریعت ومرتد آن طریقت بوذند # ~~از اطراف غریذن گرفتند وژبان طعن برگشوذند که إن هذا لشی # ~~عجیب (72/11) : دریغا نازنین مردی وعالمی و پاذشاه زاذه که از ناگاه # ~~دیوانه شذ واز مداومت سماع وریاضت وتجوع مختل آلعقل گشت # ~~و مجذوب شذ : چثانک صنادید کقار . در شان محمد مختار . گفته # ~~بوذند وآن همه از شومئ صحبت آن شخص تبریزی بوذه وحضرت باری # ~~تعالی در قهر ایشان جواب صواب فرموذه که ما آنت بنعمة # ~~ربک بمجنون (2/68) ومصطف صلوات آلله وسلا مه علیه # ~~میفرمایذ که هیچ ایمان بندهٔ‌ بخذا درست نشوذ ، تا مردم جهال # ~~ویرا یجنون منسوب تکتند PageV01P089 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0094.png) ### | شعر (رمل) # گر فلاطون را رسذ زین گون جنون دفتر طبرا فروشویذ بخون # آنچنان دیوانکی بگسست بند که همه دیوانگان پندم دهند # ~~وچون حقیت حقیقت حضرتش معلوم عالمیان شذ ، آنانک توفیق # ~~وعنایت حق رفیق جان ایشان شذه بوذ ، بنده ومرید گشته تادم ومستغفر # ~~شذند ، گروهی که در طغیان وکفران خوذ قساویی داشتند، در # ~~اندک زمانی مخذول ومثکوب گشتند ولآ یز ید آلکافرین کفرهم الا # ~~خسارا (39/35) چنانک فرموذ ### | شعر (هزج) # مشو تو متکر پاکان بترس از زخم بی باکان # که صبر چان غمناکان ترا فانی کند قانی # ~~امیذ است که تمامئ فضل مولانا شمس الدین در فصل مناقب او گفته آیذ، # ~~ان شاء الله تعالی وحده العزیز # (14/3) الحکایه : همچنان منقولست که حرم مولانا کرا خاتون # ~~رحمها آلله که در طهارت ذیل ونقاوت عرض، مریم ثانی بوذ؛ PageV01P090 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0095.png) # ~~روایت کرد که روزی حضرت مولانا درقلب زمستان با حضرت شمس # ~~تبریزی در خلوبی نشسته بوذتد ومولانا برزانوی شمسالدن تکیه کرده # ~~و من از شکاف در خلوت گوش هوش فا سوی ایشان نهاذه بوذم، # ~~تا چه اسرار میگویند ms057 ودرمیانه چه حال میرود : از ناگاه دیذم که # ~~دیوار خاته گشو ذه شذ وشش تغر مهیب مردم غیبی در آمذند ، # ~~سلام کردتد وسر نهاذه دستهآ گل در پیش مولانا نهاذند وتا قرب مماز # ~~پیشن بحضور ممام نشسته بوذتد ، چنانک اصلا کلمه گفته تشذ ؛ # ~~حضرت مو لانا تخدمت شمس الدین اشارت کرد که نماز بگزاریم، # # امامتی کن؛ شمس الدین فرمود که با وجود %~% شما کسبی را امامتی # ~~ترسد؛ مولانا امامی کرده، بعد از اتمام تماز آن شش نغر کرامی # درام کنان برخاستند و ازآن دیوار باز بیرون رفتند ومن ازآن هیبت # ~~بیهوش شذه ، چون خوذرا جمع کردم؛ دیذم که مولانا بیرون آمذ # ~~و آن دسته گل را من داذ که ان را تگاه دار ومن برگی چند از آن گل # ~~بدکتان عطاران فرستاذم که ان نوع گل ما هیچ ندیذه ایم ، این گل از # ~~کجاست واین را چه نام است؟ تمامت عطاران بر طراوت ورنگٹ # ~~و بوی آن گل حیران ماندند که در قلب زمستان این چنین گل غریب # ~~از کجا آمذ؛ مگر درآن حماعت خواچهآ بوذ معتبر، شرف الدین هتدی # ~~نام که دایم بتجارت هندوستان رفتی ومتاعهای غریب وعجیب آوردی؛ # ~~چون گل را بر وی عرضه کردتد، گفت این گل هندوستانست # ~~ومخصوص درآن ولایت می رویذ، در حوالی سرندیب؛ والحالة هذه PageV01P091 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0096.png) # ~~در اقلیم روم چه کاردارذ؟ من می بایذ که کیفیت ان حال را در یابم که # ~~ان تحفه در روم چون آمد؟ خادمهٔ‌ کرا خاتون برگها را بر گرفته باز # ~~نخاته آمذ وحکایت را باز گفت؛ حضرت کرا خاتون را حیرت یکی # ~~در هزارشذ؛ از نا گاه حضرت مولانا درآمذ، فرموذ که کرا آن # ~~گل دسته را سر بسته دار وبکسی نا محرم منما که مستوران حرم ک # ~~وباغیان خرم ارم که اقطاب هندومتانند، آن را جهت تو ارمغان # ~~آورده اند، تا دماغ جاتت را قوت دهذ وچشم جسمترا قرت نخشذ ، # ~~الله الله نیکو محافظت کن تا ms058 چشم زخم ترسد؛ وگویند تا دم آخربن # ~~کرا خاتون آن ر گهارا نگاه میداشت، مگرکه ازآن مجموع چند برگی # ~~بخدمت گرجی خاتون حرم سلطان داده بوذ وآن هم باجازت مولانا بوذه # ~~وهر کرا چشم درد کردی، برکی را برآن می مالیدند شفا می یافت # ~~واصلا رنگ وبوی آن گل تغیر نکرده بوذ ببرکت دست آن عزیزان # ~~مشک جیب # (15/3) همچنان هم از حضرت کرا خاتون رضی آلله عنها # ~~منقولست که گفت: در خانهٔ‌ ما چراغ پایهآ بوذ که بطول قد . آدمی # ~~ساخته بوذند ، همانا که حضرت مولانا از اول شب تا طلوع فجر PageV01P092 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0097.png) # ~~ر سر پای ایستاذه معارف حضرت بهاء ولد را مطالعه میکرد ؛ شی # ~~حماعتی از جنیان که سکان بقاع ما بوذتد، من شکایت کردند که # ~~ما را تاب تابش چراغ نیست واز روشنائیآ چراغ زحمت عظیم می بینیم، # ~~مباذا که بمردم خانه از ما المی برسد، کرا خاتون فرموذ که حکایت # ~~ان شکایت را بحضرت مولانا روایت کردم، تبسم فرموذه تا سه روز # ~~هیچ گونه جوانی نگفت؛ بعد ازآن فرموذ که بعد الیوم غم مخور که # ~~جتیان مرید ومعتقد ما شذتد وبهیچ کسی از فرزتدان ویاران ما زحمتی # ~~نخواهند رساتیذن # 16) الحکایه : فخر الاصحاب ، حلال الدین قصاب، رحمه آلله که # ~~از مریدان قدیم مولاتا بوذ واو مردی بوذ بر لطایف وظرایف چهان # ~~واو را سنت چنان بوذی که تازی بچگان میخریذ وتیمار داشتی کرده # ~~با کابر میفروخت واورا اسبان نیکو داما در اصطبل بوذی؛ چتان # ~~روایت کرد که روزی حضرت مولانا را از عالم فی چون شوری عظیم # ~~ظاهر شذه بود وچهل روز مام دستار مبارکش را عربانه تحت العنق # ~~بسته می گشت، از تا گاه دیذم که غرق عرق شذه هیبت کمام از در # ~~در آمذ ومن بیچاره وار سر تهاذم ومتحیر ماندم ؛ قرموذکه آن فلان اسب # ~~حسان را بزین کن؛ با سه نفر خدمتگاران جوان بصذ هزار چهد # ~~وشکال زین نهاذه پیش کشیذم ؛ سوار گشته ms059 رایر قبله روانه شذ : ~~PageV01P093 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0098.png) # ~~گفتم که بندە خذاوند گار نز بیایذ؟ فرموذ که بهمت مددکن ؛ شب # ~~هنگام دبذم که گرد آلوذ گشته باز رسیذ وآن چنان اسب قیل جثه # ~~بغایت نحیف ودو تا شذه بوذ ؛ روز دوم دیذم که باز آمذ واسی دیگر # ~~بهتر ازآن خواسته سوارشذ و برفت ووقت ماز شام باز آمذه، اسب تازی # ~~ضعیف وچتگال شذه بوذ ومن اصلا نیارستم دم زذن؛ روز سوم # ~~باز آمذ واسی دیگر سوار گشته روانه شد؛ همچنان نماز مغرب بیامذ # ~~واز مرکب قروذ آمذه بخانه درآمذ وبفراغت تمام بنشست وگفت # شعر (رمل) # مرده مرده ای گروه عیش ساز %~% کان سگ دوزخ بدوزخ رفت باز # ~~فقطع دابرالقوم آلذ بن ظلموا والخمد لله رب الثعالمین (45/6) # ~~ومرا از هیبت مولانا مجال آن نشذ که از کیفیت حال سؤال کنم؛ # ~~بعد از چند روز از طرف شام کارواتی عظیم رسیذه خیر داذند که # ~~لشکر مغل شهر دمشق را قوی بتنگ آورده است؛ گویند : هولاو # ~~خان بوذکه در سنه خمس وخمسین وستمائه بغداذرا بشمشیر گرفته # ~~وخلیفه را کشته، در سنه سبع وخمسین وستمایه قصد شام کرد وحلبرا # ~~بگرفت: و گویند: کتبوغا با اشکر گران تا دمشق براند و درآن وهلت که # ~~لشکر محاصرت دمشق کرده بوذند واهالی دمشق حضرت مولانا را PageV01P094 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0099.png) # ~~آنجایگاه معاینه دیذند که بمعاوتت لشکر اسلام رسیذه مغل را شکستند # ~~و بکلی منهزم گشته خایبا خاسرا مراجعت مموذند ؛ راوئ خبر میگویذ که # ~~از بشاشت استماع این خبرشاذان شذه بحضرت مولانا آمذم تا وصف حال # ~~دمشق را یگویم ؛ قرموذ که آری جلال الدین ### | شعر (رمل) # آن سواری کوسپه را شذ ظفر %~% اهل دین را کیست سلطان بصر # ~~تمامت یاران تعره زنان شورها کردتد ودرمیان عالمیان شوری وسروری # ~~حاصل شذه، این کرامت وقدرت منتشر گشته محبان میتشر شذند # 10) الحکایه : اکایر اصحاب روایت کردند که معتبر خواجه: # ~~متمو ل نیازمند از شهر تبریز در خان شکرفروشان تزول کرده بوذ؛ # ~~مگر روزی از ms060 خواچگان شهر قونیه استفسار کرده است که درین شهر شما از # ~~مشایخ وعلماء کیانتد که بزیارت ایشان مشرف شوم وسعادت دست پوس # ~~ایشان را دریافته مصاحبت ممام واز مواید فواید ایشان مستفید شوم که # ~~مقصود عارفان عالم از زحمات اسفار ومطالعه اسفار دریافتن حضور # ~~علمای کبار ومشایخ ابرارست ، نه آنک محض تجارت واکتساب اسباب # ~~کنند ، چنانک گفته اتد PageV01P095 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0100.png) ### | شعر (رمل) # گفت حق اندر سفر هر چا روی %~% بایذ اول طالب مردی شوی # ~~گفتند درین شهر ما مشایخ کرام وعلمای عظام بیارند، اما شیخ الاسلام # ~~ومحدث ایام خدمت شیخ صدر الدین است که در جمیع علوم دیتی # ~~وطریقت مشایخ یقیتی عدیم المثل است؛ خواجکان شهر اورا رگرفته # ~~تزیارت شیخ صدر الدین روانه شذتد وقرب دویست دیناری ارمغانیهای # ~~عجیب وبحف غریب باهم یردند؛ چون خواجهآ تبریزی بر در شیخ رسیذ # ~~بسا خدم وحشم وشاهد وغلامان دیذ وحجاب وبواب وطواشی هر چه # ~~تمامتر ماشا کرده ازین حال انفعال موذه ملول شذ که من بزیارت امیر # ~~آمذم یا بدیذن فقر؟ گفتند شیخ را این معتی زیان نمی کنذ که او نفس # ~~کامل دارذ؛ چنانک حلوا طبیب را زیان تدارذ، اما رنجور محرور # ~~مزاج را زیان دارذ ونشایذ حلوا خوردن ؛ علیها باکراه تمام در آمذه # ~~صحبت آن بزرگ را در یاقته ، از حضرت شیخ همتی استدعا کرده از # ~~زیاشهای متواتر خود شکایت مود وطلب استخلاص کرد وگشت که در PageV01P096 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0101.png) # ~~وقت حولان حول وجه زکات را بارباب حاجات می رسانم وبوسع # ~~طاقت ، صدقات دریغ ممیدارم ؛ اما سبب زیانمندیآ خوذ را عمیداتم که # ~~از کجاست چندانک نیاز وابتهال می موذ، شیخ بحال او ملتفت میشد، # ~~همچنان خایب وملول مراجعت کردند ؛ دوم روز باز از خواجگان سؤال # ~~کرد که درویشی وعزیزی دیگر نیست که از صحیت او توات برخوردار # ~~شذن و بمقصود رسیذن واستعانت طلبیذن ؟ گفتند : آنچتان مردی # ~~وشهواری که تو میطلی حضرت مولانا جلال الدین است که ترک # ~~لذات ما سوی آلله کرده، ms061 دگان دو کون را پشت پای زذه، روز # ~~وشب یعبادت الله مشغول گشته است و در تقریر مواعظ ومعارف # ~~دریای محیط معانیست : خواچهآ تیر بزی یشغف مام لایههای عظیم کموذ که # ~~مرا بخدمت او دلالت کنیذ که مجرد از استماع حال او در باطن من # ~~سروری سر زذ ؛ خواجه2 چند اورا بسوی مدرسهآ مولانا رهبری کردند # ~~ومبلغ پنجاه دینار زر در کنار دستارچهآ بسته باهم بردند ؛ همانا که # ~~چون ممدرسه: مولانا در آمذند ، حضرت مولانا در حماعتخانه مدرسه # ~~تنها نشسته بوذ و مطالعهآ کتب مستغرق گشته؛ خواجگان بجمعهم # ~~سرنهاذند وبیخوذ شذند وخواجه تبر تزی از یک نظر مبارک مولانا # ~~لا یعقل گشته بسیار گریت؛ مولانا فرموذ که پنجاه دینار تو در # ~~ل قبول افتاذ وبهتر ازآن دویست دینارست که تلف شذ وحق تعالی # ~~میخواست که یر توآفتی وقضائی بفرستذ، آن قضا را بذین صحبت بخشیذ ~~PageV01P097 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0102.png) # ~~و ز آن آفت رهیذی، هان تا تو نومید نباشی که بعد الیوم دیکر زیاممند # ~~تشوی وعذر ما فات را خواسته آیذ؛ خواجهٔ‌ مسکین، از آن تف مشکین # ~~حیران گشته شاذان شذ ؛ بعد از آن فرموذ که سبب زیاتمندی وبی برکتی # ~~ونکبت تو آن بوذ که روزی در فرنگستان مغرب در محلهآ میرفتی و درویشی # ~~قرنگ از اولیای کبار بر سر چارسوئی خفته بوذ ، در هنگام گذر بر سر # ~~وی خذو انداختی وازو نفرت موذی؛ دل مبارک آن عزیز از تو ربجیذ # ~~وازآن سبب ترا چندن وقایع وخارت پیش آمذ برو واورا خشنوذ کن # ~~واز وی حلالی بخواه وهم سلام ما را بوی برسان؛ خواجهآ بیچاره # ~~ازین اشارات سراسیمه شد که ان چه قدرت پاذشاهی وقوت النهیست؟ # ~~حضرت مولانا فرموذ که می خواهی که این ساعت اورا مشاهده کنی؛ # ~~نگاه کن ، دست مبارک بر دیوار زذه، دری از دیوار گشوذه شذ؛ # ~~خواجه دیذ که آن مرد در فرنگستان در چارسوئی خفته است ؛ خواجه # ~~درحال سر هاذه جامههارا چاک زد وازآن مستی دیوانهوار بیرون ms062 آمذه # ~~عزیمت موذ وچون بذآن دیار رسیذ ودرآن محله بطلب آن مرد میگشت ، # ~~در همانجایگاه که بوی تموذه بوذند اورا خفته دیذ ؛ از دور فروذ آمذ # ~~وسر نهاذ ؛ درویش فرنک گفت : چه کنم که حضرت مولانا بمیگذارذ # ~~والآمیخواستم که خوذرا وقدرت خذا را بتو می موذم؛ اکنون نزدیک # ~~بیا، خواجه را درکنار گرفته بررویش بوسهها داذ؛ وبانواع دلداریهاش ~~PageV01P098 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0103.png) # ~~فرموذ که اکنون نگاه کن تا حضرت شیخم و خذاوندگارم را ببینی # ~~ومشاهده کنی؛ خواجه متگاه کرد ، دیذ که حضرت مولانا در مدرسه # ~~مستغرق سماع گشته درین بیت ذوقها میکنذ ورقصها میفرمایذ ### | شعر (رجز) # ~~ملکیست اورا زفت وخوش هرگونه می بایذش # خواهی عقیق ولعل شو خواهی کلوخ وسنگ شو # گر مؤمنی می جویذت ورکافری می شویذت # ین کو برو صد یق شو وآن کو برو افرنگ شو # ~~وچون ممبارکی باز وصول یافت ، سلام و سچدات قرنگ را رسانیذ ، # ~~بی نهایت اسیاب باصحاب ایثار کرده در قونیه مسکن ساخت واز حمله # ~~عاشقان مخلص شذ # 18) الحکایه : منقولست که در سرای معین الدین بروانه شبی # ~~مماع عظیم شذه بوذ وشیوخ ابرار وعلمای مختار حاضرشذه بوذند وآن # ~~شب حضرت مولانا شورهای عظیم میکرد ونعرهای پیای می زذ؛ # ~~آخر الحال بکنج خانه رفت وایستاذ ؛ بعد از لحظه فرموذ که تا قو الان # ~~چیزی نگویند؛ ممامت اکایر حبران ماندند، بعد از ساعتی که مراقب ~~PageV01P099 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0104.png) # ~~گشته بوذ ، سر برداشت و هر دو چشم مبارکش گوئیا که دو طشت # ~~رخون گشته بوذ؛ فرموذ که یاران پیش آئیذ ودر دو چشم من عظمت # ~~انوار خذا را عیان تفرج کنید ؛ هیچ کسی را امکان نظر آن نظر # ~~لی نظیر تبوذ وهر که بجد نظرکردی، فی الجال چشمهاش خیره وبی قوت # ~~شذی؛ اصحاب قریاذها کرده سر نهاذنذ # (19/3) همچنان حضرت مولانا بوی چلی حسام الدین نگران # ~~کشته فرموذ که بیا دین من - ییا امان من . بیا جان من، بیا سلطان # ~~من ، پاذشاه حقیق وحضرت چلی تعرها میزذ واشکها می ms063 ریخت؛ # ~~مگر برواته بخدمت امیر تاج الدین معتز خراسانی پنهانی نظرکرده گفته # ~~باشذ که عجبا آنچ مولانا در حق چلی حسام الدین می فرمایذ درو آن # ~~معنی هست؟ واستحقاق آن خطابات دارذ یا تکلف میکنذ؛ در حال چلی # ~~حسام الدن پیش آمده تروانه را محکم بگرفت وگفت : امر معن الدین # ~~اگر نز نیست : چون حضرت مولانا فرمود ث الحال آن معنی را شحراه # # جان ما کرد وبخشیذ انما امره %~% ذا آرآد شیا آن یقول له # ~~کن فیکون (82/36) که PageV01P100 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0105.png) ### | مصراع (رمل) # کار او کن قیکونست نه موقوف علل ### | شعر (رجز) # مشهور آمذ این که مس از کیمیا زرمی شود ### | این کیمیای نادره کردست مس را کیمیا # ~~از یار فروشی وبتده توازی ومرید برورئ خذاوندگار اینها بعید وبدیع # ~~تیست - همانا که بروانه در عرق تشویر غرق شذه سر نهاذ وعذرها خواسته # ~~خواسته بسیار شکراته فرستاذ # 20/2) همچنان از کرامت عظیم آن حضرت یی آن بوذ که # ~~هیچ آفریذه بچشم مبارک او نیارستی نظر کردن، از غایت حد ت لمعان # ~~نور ، وقوت شور؛ بایتی که همگان ازآن لمعان ثور چشم دزدیذندی # ~~و نزمین نگاه کردندی # 20) الحکایه : ملک المدزسین مولانا شمس الدین ملطی رحمة الله # ~~علیه که از کبار یاران محرم بود ودر اتواع حکم مشار الیه ومتفق # ~~علیه . روایت کرد که روزی مصحوب حضرت مولانا در باغ جتید # ~~الزمان معروف الوقت چلی حسام الدین بوذیم وحضرت مولانا هر دو # ~~پای مبارکه خودرا در آب جوی کرده معارف مینمرموذ؛ همچنان در # ~~اثنای کلام باثنای صفات سلطان الفقراء مولانا شمس الدین تریزی ~~PageV01P101 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0106.png) # ~~مشغول گشته ، مدحهای بی نهایت فرموذ وخدمت مقبول الاقطاب # ~~بدرالدن ولد مدرس رحمه الله که از اکابر کمل اصحاب بوذ، در آن حالت # ~~آهی بکرد وگفت : زهیخیف ، زهی دریغ؛ مولانا فرموذ که چرا حیف و چه # ~~حیف واین حیف برکجاست وموچپ حیف چیست وحیف درمیان ما چه # ~~کار دارذ؟ بدرالدین شرمسارگشته سر نهاذ وگفت : حیفم برآن یوذ که ms064 # ~~خدمت حضرت مولاتا شمس الدین تبریزی را در نیافتیم واز حضور # ~~برنور او مستفید وبهرهمند نگشتیم وهمهآ تأسف وتلتهف بنده بذآن # ~~سبب بوذ ؛ همانا که حضرت مولاتا ساعتی عظیم خاموش گشته هیچ # ~~نگقت ؛ بعد ازآن قرموذ که اگر بخدمت مولانا شمس الدین تبریزی # ~~عظم الله ذکره نرسیذی، بروان مقد س پذرم بکسی رسیذی که # ~~در هرتای موی او صذ هزار شمس تبریزی آونگانست ودر ادراک # ~~سرسر او حیران ### | شعر (رمل) # شمس تبریزی که شاه ودلیرست %~% با همه شاهنشهی جاندار ماست # ~~اصحاب شاذیها کردند وسماع برخاست وحضرت مولانا ان غزل را # ~~آغاز فرموذ # شعر (منسرح) # ~~گفت لبم ناگهان ثام گل وگلستان آمذه آن گلعذار کوفت مرا دردهان ~~PageV01P102 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0107.png) # گفت که سنطان منم جان گلستان من # حضرت چون من شهی وآنگه یاذ فلان # ~~لی آخره وگویند قرب چهل روز چلبی بدرالدن رتجور ومهجور خفته # ~~بود ، مستغفر گشته صحت یافت ، باز بعنایت مخصوص شیخ # ~~مشرف شد # 1) همچنان خدمت شیخ محمود صاحب قران که از اتراب # ~~واقران خود گذشته بوذ، روایت چنان کرد که روزی قاضیآ شهید # ~~مرحوم مولانا عزالدین قونیه که وزیر سلطان عزالدین کیخسرو بود # ~~رحمهما آلله وبجهت حضرت مولاتا در دار آلملک قونیه مسجد # ~~جامع بتا کرده، مردی عالی همت بوذ؛ از حضرت مولانا سواأل کرد که # ~~از هر فن علمی که حضرت شما را حاصلست از علوم ظاهر ما نیز بقدر # ~~استعداد واجتهاد خوذ همان کتب را حاصل کردیم ودر تحصیل ان # ~~ممارست فی حد مموذیم ؛ اما آتچ محضرت شما معلوم ومفهوم شذه است # ~~ز آنها ما را هیچ گونه وقوفی وخبری تیست و عقلهای ما اصلا مدرکث # ~~آن معانی نشده است ؛ حضرت مولا نا تبسم فرموذه گفت : آری، # ~~ما یکدو ورفی از علم اقبال که علم اللهست مطالعه کرده ایم که آن ~~PageV01P103 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0108.png) # ~~مخدمت شما وسمع شما ترسیذه است: بعضی میخواند وبعضی را # ~~میخوانند و ذلک فضل آلله یؤتیه من یشاء (95/5) ### | شعر (رمل) # # عقل کآن باشذ ms065 زد وران زحل %~% پیش عقل ما ندارذ آن محل # # از عطارد وز زحل داتا شذ او %~% ما زداذ کردگار لطف خو # # علم آلانسان1 خم طغرای ما %~% علیم عندآلله3 مقصدهای ما # ~~فی الحال قاضی سرنهاده گریان بیرون آمذ # 23/3) همچنان منقولست که خدمت قاضی عزالدین در اوایل # ~~حال بغایت منکر سماع درویشان بوذ . روزی حضرت مولانا شور # ~~عظیم کرده سماع کنان از مدرسه خوذ بیرون آمذه بروقت قاضی # ~~عزالدین در آمذ وبانکی روی زد واز گرییان قاضی را بگرفت وفرموذ که # ~~بر خز! ببزم خذا ییا! کشان کشان تا مجمع عاشقان بیاوردش # ~~و کموذش آنچ لایق حوصلە او بوذ . همانا که جامه ها را چاک زذه # ~~بسماع در آمذ وچرخها میزذ وفریاذها میکرد . عاقبة الامر ارادت آورده # ~~بصنی تمام مرید شذ # 20/3) همچنان منقولست که قاضی عزالدن قونیه وقاضی عزالدن # ~~آماسیه وقاضی عزالد. سیواس رحمهم الله تعالی که مرسه از کبار عصر # ~~خود بوذند . روزی از حضرت مولانا برسیذند که راه شما چبست؟ PageV01P104 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0109.png) # # فرموذ که قل مذه سبیلی آد عو ا لی الله علی بصیرة %~% نا وم # ~~تبعنی (8/12 ) سر هاذه هر سه مرید شذتد # (25/3) همچنات حماعتی از اصحاب روایت کردند که چون قاضی # ~~عزالدین مسجد آذینه را در قوتیە مام کرد ، بشکرانه2 آن اجلاس # ~~عظیم کرده دینارها بارباب علم واصحاب عمل وحفاظ کرام بخش کرد # ~~واز حضرت مولانا استدعا موذکه البته درین مجا نو تذکر فرمایذ؛ # ~~احابت کرده بعد از آنک بتذکر ونصایح خلق مشقول شذ - در اثنای # ~~وعظ حکایتی فرموذکه در فلان اقلیم مرغکی یوذ که موی سر نداشت؛ # ~~کمال الدن معر ف تحیتها میکرد ومگفت که هزار آفرین، ای # ~~پاذشاه راستن . برای آدبت میرام . نایب قاضی مولانا رکن الدین # ~~همان لحظه مرید شذ. یسب لطافت آن کلمه: که فرموذه بوذ؛ چه # ~~مگر قاضی عزالدین وکال الدین امیر محفل مردو کل بوذند، موی # ~~سر نداشتند : واو بطریق آن حکایت را ادا کرد که گردی در دل ms066 # ~~ایشان ننشست # 26) همچنان منقولت که روزی حضرتش از محله میگذشت : # ~~دو شخه ییگانه با عمدیگر مناقته ومنازعه میکردند وبهمدیگر زی # ~~وقاف میگفتند : حضرت مولانا از دور توقف فرموذه می شنوذ که PageV01P105 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0110.png) # ~~بکی بدیگری می گویذکه یعنی ممن میگوئی، وآلله وآلله که ا گریگی # ~~یگوئی هزار بشنوی؛ خذاوند گار پیش آمذه فرموذ که ی ی، بیا هرچه # ~~گفتنی داری ممن بگو، که ا گر هزار یگوئی یکی نشنوی. هر دو خصم # ~~مر در قدم او مهاذه صلح کردند # 27/3) همچنان مولانا شمس الدین ملطی رحمه الله روایت کرد که # ~~روزی دانشمندی متبحر با شاگردان مستدل بزیارت حضرت مولانا # ~~آمذه بوذند ، میخواستند که بطریق استفسار واما بر سییل امتحان # ~~سؤالها کنتد وبهمدیگر گفته باتند که عجبا مولانا را قسم عربیتش چون # ~~باشذ؟ چنانک استاد ما درآن فن تظر خوذ ندارذ؛ هماتا که چون # ~~محضرت خذاوندگار زیارت کرده بتشستند ؛ بعد از آتک معارف بسیار # ~~ولطایف بیشمار فرموذ، حکایتی آغاز کرد که مگر فقیهی ساذه دل با تحویآ # ~~زیرک موافقت کرده بوذ؛ از نا گاه بسر چاهی رسیذند که خراب # # ویپاب گشته بوذ، فقیه آغاز کرد که وییر معطلة ( %~% (45) بی همزه # ~~گفت؛ نحوی رنجیذ وگقت : وبر بگو، مهموز بخوان فصیحثر بود؛ # ~~همچنان بحث فقیه ونحوی یغایت دراز کشیذ وجهت همزه اعلال تموذه. # ~~ممامت کتب صرف ومحورا ورق وری میکردند واز دلائل گفتن ملول # ~~شذند ، عاقبة الجدال اصلا منزلی وآیادانی نرسیذند وبتاریکی شب # ~~مانده، در عین آتک در محث گرم شذه بوذند ، قضا را نحوئ ما بچاهی # ~~مغ فرو افتاذ؛ از اندرون چاه یانگ وفریاذ میکرد که ای رفیق # ~~طریق وای فقیه شفیق حسیة لله تعالی مرا ازین چاه مظلم برهان ، ~~PageV01P106 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0111.png) # ~~فقیه گفت : بشرطی خلاصت دهم که همزه را از بر حدف کنی؛ بیچاره # ~~تحوی مسکین که مغرور هتر گشتة بود، تا از بر حذف همزه نکرد ، # ~~ازآن چاه ترهیذ؛ همچنان تا همزهٔ‌ ترد د وهستیآ خوذرا حمزه وار از # ~~خوذئ ms067 خوذ حذف نکنی از بیر تاریک خوذبینی که چاه طبیعت ونفس # ~~است وغیابة آلجب (10/12) عبارت از آنست، ترهی و هر گز # # یفضای صحرای و ارض الله واسعة (9 %~% 10) ترسی؛ هماتساعت # ~~تمامت دانشمندان دستارها فروذ آورده، زنار اتکار بریذه، بصدق # ~~تمام ارادت آورده مرید مخلص شدند ### | شعر (رمل) # مردنحوی را از آن در دوختیم %~% تا شما را نحو محو %~% آموختیم # محومی یایذ نه تحو ایتجا بدان %~% گرتو محوی بی خطر درآب ران # فقه فقه وتحوتحو وصرف صرف %~% در کم آمذ یانی ای یار شگرف # 28) الحکایه : همچنان منقولست که روزی بعضی از یاران # ~~دربندگی حضرت مولانا ذکر خیرات وعدل معین الدین بروانه # ~~میکردنذ که با وجود بر چود او عالمیان آسوذه اند وامن عظیم وارزاتی # ~~تعمت بی تهایتست وهمچنان در زمان او علماء وشیوخ و افاضل در مدارس # ~~وخوانق مرقه وجمع اند، بی حد تحسینها می کردتد ؛ حضرت مولانا # ~~قرموذ که یاران راست میگویند وآنچ میگویند صد چندانست ؛ PageV01P107 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0112.png) # ~~اما چیزی دیگر هست و این حکایت بذآن می مانڈ که حماعت حاجیان # ~~بزیارت کعیه می رفتند : مگر درویشی را در راه’ بادیه اشتری رمجور # ~~شذ ؛ چندانک کوشیذند بر نخاست بار اورا ، اشتری دیگر بارکرده # ~~اورا گذاشتند وگذشتند . همان لحظه جانوران وحشی وسباع بری # ~~گرد او حلقه کرده یکی پیشتر تمی رفت: قافلهٔ‌ حجاج درین حال # ~~حیران ماندند که عجبا جانورانش چرا پاره بمی کنند وامتناع می بمایند؛ # ~~شخصی از قافله باز گشت تا کیفیت حال را در یابذ؛ در گردن اشتر # ~~هیکلی یسته دیذ ؛ چون میکا را از او باز کرد وروانه شذ ، فی الحال # ~~دذان هجوم کرده پاره پاره اش کردند : اکنون بدانیذ و آگاه باشیذ که # ~~ان عالم برمثال آن اشترست وعلماء وامراء وفقراء وغیرهم که درین # ~~عالمند بر مثال آن قافلهآ حاجیانند ووجود ما برمتال آن هیکل است که # ~~برگرذن اشتر عالم بته اند چنداتک آن هیکل برگردن اوست بر # ~~کارست وقافلهٔ‌ جهان بکامرانی روان باشذ، تا ms068 هیکل را بر موجب # ~~با ایتها آلنفس المطمئنة ارجعی إلی ربک راضیة مرضیة # ~~(2789_ 28) از گردن اشتر عالم بگشایند ، آنگاه مشاهده کنیذ که # ~~عالم چه می شوذ وآدمیان بکجاها می روند وسلاطین وارباب علم وقلم # ~~چه گونه فنا میگردند؛ یاران فریاذها کردند و زارها توذند، وگویند که # ~~درآن ایام بوذ که حضرت مولانا تقل فرموده سالی بمام نگذشت که # ~~مامت سلاطین دنیا واساطین دن واکابر وخواجگان در بی یک PageV01P108 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0113.png) # ~~دیگر رحلت کردند و اقلیم روم یتیم وبی دولت فرو ماند وعالم زیر وزیر # ~~شد وبکلی آثار خوشی و رفاهیت وجمعیت خواطر از جمیع جهان مرتفع # ~~گتته ، آنچنان شدکه فرموده بوذند الی ما شاء الله تعالی # 29/3) هچنان منقولست که از خدمت مولانا شمس الدین ملطی # ~~رحمه آلله که او گقت : روزی از پگاه محضرت مولانا رفته بوذم ؛ # ~~دیدم که در صحن مدرسه سرمی کنذ وبیتی عربی که صریحا هزلست # ~~می گویذ وآن را در دیار عرب زتان قحاب می گویند ولاغ می کنند # ~~و آن بیت را بجد عظیم مکرر می فرموذ ### | بیت (هزج) # بن الفخذ ین نصف دانق %~% عین الفخذ ین دانقین # راس دخاوه آعط درهم %~% کل %~% دخله درهمین # ~~ومن از دور سرهاذه بر چای خوذ متحیر ماندم که صورت ان بیثرا # ~~معنی چه باشذ ویچه تأویل کنند؛ در حال جواب ضمیر من فرموذ که # ~~معنیآ بیت چنانست که هرکه میخواهذ که بعالم فقر در آیذ قدم اول # ~~بایذ که یکث دانک دنیا را ترک کنذ وهرکه خواهذ که سر فقررا # ~~دریایذ ودر آن سیران کثذ نصف دنیا را ترک کنذ و هرکه خواهذ که # ~~سراز گریبان فقر محمدی بیرون آورد، همهآ دنیا را پشت پا زند # ~~وهرکه خواهذ که بدرجه کمال فقر حال محمدی رسد دتیا وآخرت زا ~~PageV01P109 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0114.png) # ~~نرک کنذ؛ تا بحضرت مولا وصول یابذ وچون بندهآ مخلص خالصا # ~~لوجه الله تعالی ترک ما سوی الله کتذ بمامت دنیا وعقی وآنچ # ~~دروست فدای قدم ms069 آن مخلص خالص شوذ واین بیت را فرموذ # شعر (رباعی) # دنیا مستان اگر بقا می طلی %~% عقی مستان اگر لقا می طلی # هم دنیی وهم عقی وهم جملهآ کون %~% بگذار وبیا اگر خذا می طلی # (30/3) همچنان منقولست که روزی حضرت مولاتا در سماع تواجد # ~~عظیم بموذه حالات ی نهایت کرد ودر اثنای آن حالت فرموذ که ما رأیت # ~~شیئا الا ورأیت آلله فیه ؛ از ناگاه درویشی صاحب دل نعره زنان # ~~پیش آمذ که هر چند که گستاخیست، اما بر مستان نگیرند، این لفظ # ~~فیه ظرفیت راست ودر حق باری تعالی ان لفظ را اطلاق جائز نیست که # ~~اودر ظرف باشد یا در عالم ظرفی باشذ که او مظروف آن ظرف شوذ، # ~~نقض لازم آیذ که چیزی رو محیط شود وخذا داخل چیزی وحیزی # ~~باشد؛ حضرت مولانا فرموذ که اگر تومستی، ما مست هشیاریم؛ # ~~چه اگر این سخن کامل وثمام نبوذی ما ان نتمی گفتیم؛ آری نقض وقتی # ~~لازم آید که ظرف شیر مظروف باشذ وظرف ومظروف دو چیز باشند؛ # ~~چنانک عالم صفات ظرف عالم ذات شذه است وهر دو ک چیزند، # ~~لا غیر؛ اما ابن که دومی بماید. چون فی الحقیقة یکیست کی نقض لازم # ~~آیذ که حق تعالی محیط است خارج را وداخل را که اگر داخلش نگوئیم، # ~~بس محیط داخل نباشذ واو محیطست برهمه اشیاء وقوام وقیام کل PageV01P110 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0115.png) # ~~بوجود واجب الوجودست ؛ پس ظرف تیز اوست ومظروف نیز اوست، # ~~تا احاطت بر همهآ موجودات لازم آید وهو بکل شيء محیط # 4)؛ فی الحال درویش سر نهاذ ومرید شد # 21/2) همچنان نقلست که روزی حضرت مولانا در دکتان شیخ # ~~صلاح الدین زرکوب رضی آاللهآ عته نشسته بوذ ویاران گرد اگرد # ~~دکان حلقه زذه بمعارف واسرار مشغول شذه بوذ: نا گاه پیر مردی # ~~سینه کوبان وعلا لا کنان در آمذ وسر بقدم مولانا نهاذه زاریها مموذ # ~~وگفت : هقت ساله فرزند کی داشتم واورا دزدیذند : چند روزست که # ~~در طلب ms070 او سر وپا برهنه بیچاره شذه ام وتمی یایم : هماتا که محدت # ~~نمام فرموذ که عجب چیزیست! مامت عالمیان خدا را گم کرده اند # ~~واورا اصلا عمی جویند وطلب او بمی کنند وسینه کوبان بر سر ممی زنند. # ~~را چه شذه است که سیته کوتی می کتی؟ مردی پر در هوای طفلکی # ~~خوذ را خراب ورسوا می کنی، چرا یکدم خالق عالم را نجوئی و ازو # ~~استعانت واستغاثت تخواهی تا یوسف گمشذه را یعقوب وار بیابی؛ # ~~فی الحال پیر بیچاره سز نهاذه استغفار کرد وخوذ را پوشانیذن گرفت: # ~~درین حالت بود که از قرزتد مققود او خیر داذند که موجود شذ ؛ # ~~همانا که آن روز چندانی خلایق عاشق ومرید شذند که در شمار آید؟ PageV01P111 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0116.png) # (32/3) همچنان متقولست که روزی حضرت مولانا در مجمعی معانی # ~~وحقایق می قرموذ؛ ازناگاه جوانی معتبر از دردر آمذ وبر بالای پیری # ~~بنشست ، بعد از زمانی حضرت مولانا فرموذ که در زمان ماضی امر الهی # ~~چنان بوذکه هر جوانی که بر بالای پیران نشستی ، فی الحال بزمین فرو # ~~رفتی، قصاص آن امت بذآن شکل بوذی؛ اکنون درین زمان می # ~~بینم که جوانان نوخز بی تحاشی ودهشت پیران راه را لکذها می زنتد # ~~وهیچ از خسف عاقبت ومسخ باطن اندیشه تمی کنند، وفرموذ که # ~~بنماز صیح ممسجد رسول می رفت؛ درمیانهآ راه دیذ که پیر مردی # ~~هودی پیش می روذ ؛ امر المؤمنین ازآنجا که فتوت ومروت و حسن # ~~اخلاق او بود، محاقظت ادب پیر کرده پیش نگذشت وآهسته آهسته # ~~در لی او می رفت : چون ممسجد رسول رسیذ، حضرت مصطفی علیه اللام # ~~برکوع رکعت اول خمیده بوذ؛ درحال بامر جلیل جیرئیل در رسیذه # ~~دست بر یشت مبارک رسول نهاذ تا ساعتی توقف کنذ که علی مرتضی # ~~از ثواب رکعت اول ماز صبح محروم نشوذ که ثواب رکعت اول # ~~بهتر از صذ ساله عبادت مقبولست والر کنعة الاولی خیر من آلد نیا # ~~وما فیها فرموذهآ رسولست ms071 ، بعد از آنک حضرت مصطفی صلوات آلله ~~PageV01P112 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0117.png) # ~~وسلا مه علیه از ماز واوراد معهود فارغ شد ودعا کرد، از # ~~گفت : سبب آن بود که علی در وقتی که ممسحد می آمد یا پیری مهودی # ~~همراه شد، اورا . معزز داشته تیجیل مود وپیشر ازو قدم ننهاذ # ~~وپاذشاه قدیم سبحانه وتعالی روا تدید که علی مکی از نصاب ثواب # ~~ماز صبح نی تصیب ماند، تا اینچنین عنایت فرموذ؛ اکنون جائی # ~~که مثل علی مرتضی رضی آلله عنه پیرک کافر را حرمت داشت # ~~فرموده در مقابلهآ آن حرمت از حق تعالی چنین کرامات یافت، قیاس # ~~کن که اگر عاشی صادقی پیری را که در راه خدا پیر شده باشذ ودر # ~~ملت مسلمانی محاسن سپیذ کرده بو د وصحیت پیران معتی را در یافته # ~~مقبول حق گشته باشذ، اکرام کنذ وحرمت ورزذ واعتقاد بتدذ ، # ~~حق تعالی اورا در عوض آن چها بخشذ وچه لطفها کنذ ودر حقیقت # ~~عزت ازآن خذاست ورسول او و ازآن بتدگان خاص او که ولله # ~~العزة ولرسوله وللمؤمتین (8/63) : الله الله اگر خواهی که # # پیوسته قرین بخت جوان باشی، دامن پیر %~% معتوی را محکم # ~~گر که نی عنایت پیر راستین هر گز جوانی پر تشذ و بکرامت پیران # ~~معنی ترسیذ PageV01P113 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0118.png) # شعر (رمل) # # بر را بگزین که بی پیر این سفر %~% هست بس پرآفت وخوف وخطر # # کرده ام بخت جوان را نام پیر %~% کو ز حق پیرست نه از ایام پیر # # من نجویم زین سپس راه اسیر %~% پیر جویم پیر چویم پیر پیر # # پیر گردون تی ولی پیر رشاد %~% در جهان والله اعلم بالداد # (33/3) همچنان منقولست که روزی در مدرسهآ مبارک معانی # ~~می فرموذ گفت : حق سبحانه وتعالی در قرآن مجید می فرمایذ که آن # # آنکر آلآصوات لصوت المیر (19/31) ؛ %~% چه از حمیع # ~~جانوران صوت زشت ومکروه را بذو منسوب کرده است : معلومست # ~~یاران را که چه معنی دارد؟ یاران سربهاذه ملتمس بیان آن شذند؛ # ~~فرموذ ms072 که سائر حیوانات را مخصوص ناله ووردی وتسبیحی هست که # ~~خالق ورازق خوذ را بدان یاذ می کنند؛ چنانک حنین شتر وزثیر # ~~شیر وانین نخچیر وطنین مگس ودوی زنبور وغیرهم وبر آسمان ملائکه # ~~وروحانیان را تسابیح وزجل است وبنی آدم را تسبیح و بهلیل وانواع عبادات # ~~باطنی وبدنی، غر از خر بیچاره که در دو وقت معین بانگ می کنذ : # ~~یکی وقتی که آرزوی جماع کنذ، دوم در وقتی که گرسنه شوذ؛ چنانک گفتهاند ~~PageV01P114 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0119.png) ### | شعر ( رمل، # ~~کحمار السوء إن اشیعته ضرب آلناس و!ن جاع نهق # ~~پس خر دامما بندهآ فرج و گلوست؛ وهمچنان هرکسی که در جان او # ~~درد خذا وتالهآ عشق نباشد ودر سر او سودائی وسری تبوذ عندآلله # # تعالی کمتر از خرست اولئک کالآنعام بل هم اضل %~% ( # ~~نعوذ بالله منه ### | شعر (رمل) # # دانک این نفس بهیمی بر خرس %~% زیر او یوذن ازآن نتگین ترست # # گر ندانی ره هر آتچ خر بخواست %~% عکس آن کن خوذ بوذآن راه راست # ~~بعد ازآن فرموذکه در زمان ماضی پاذشاهی ز پادشاه دیگر بطریق # ~~امتحان سه گوته چیز در خواست کرد که ازان سه چیز یدتر نبود: # ~~یکی طعام بذ . دوم نفس بذ ، سوم جانور بد ؛ ابن پاذشاه از طعامها # ~~پثیرفرستاذ و از نفوس بذ غلام ارمتی فرستاذ واز حیوانات خری قرستاذ # ~~ودر عنوان نامه این آیت را نشان کرد : ان انکر آلا صوات لصوت # ~~ألحمر( # 34/3) همچتان منقولت که روزی حضرت مولانا با جمع یاران # ~~بسوی باغ چلیی حسام الدین می رفتند وآن روز خذاوندگار بر خری ~~PageV01P115 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0120.png) # ~~سوار شذه بود، فرمود که مر کب آلصالحین اسث وچندین پیغامیران # ~~خر سواری کرده اند؛ چانک شیت وعزیر ومسیح وحضرت رسول # ~~ما علیهم السلام ### | شعر (رمل) # خر برهنه برنشین ای بوآلفضول %~% خر برهته بی که را کپ شذ رسول # ~~مگر یار ربانی شهاب الدین گوینده تیز بر مهیمهآ سوار شذه بوذ : از # ~~نا گاه خر او بانگی یر کسیذ؛ مذکور از ms073 سر غضب چند بار خررا # ~~بر سر بزد ؛ حضرت *ولانا فرموذ که حیوان بیچاره را چراش میزلی؟ # ~~برای آنکٹ بارت می کشد ؟ شکری نکنی که تو را کی واو مرکوب # ~~تست ونعود یا آلله اگر بر عکس یوذی چه خواستی کردن؟ حالیا # ~~تاله او از دو حال بیرون نیست : با برای گلوست یا برای فرج ، درین # ~~کار جمبع خلق مشترک اند وپیوسته درین کارند وتخم هوس را درین # ~~کارند؛ پس همه را بر سر باید زذن ومرزنش کردن ؛ همانا که شهاب الدین # ~~تادم گشته قروذ آمذ وسم آن جانور را بوسیذه نوازش کرد # (35/3) همچتان منقولست که یکی از قلت منال و کلت حال # ~~حکایت می کرد وشکایت می نموذ . حضرت مولانا فرموذ که برو # ~~بعد الیوم مرا دوست مذار تا دنیات یدست آیذ وفرموذ PageV01P116 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0121.png) ### | شعر (هزج) # بیا چون من شوای مهرو ته دولت چو نه نعمت چو # گر ابلیس را چتن بوذی شه و صاحب علم بوذی # 36/3) همچنان فرموذ که روزی صحابهآ حضرت رسول را # ~~علیه السلام گفت که ترا دوست می دارم : گفت : چه ایتاذه2؟ جوش # ~~آهنتن بپوش واستقبال بلاها کن وقلت را مستعد باش که بلا تحفهآ # ~~محبان وعاشقانست ### | شعر (سریع) # گفت الت وتو بگفتی بلا %~% س %~% بلی چیست کشیذن بلا # ~~باز فرموذ که عارفی از منعمی برسیذ که مال را دوست می داری # ~~یا گناه را؟ گفت: مال را دوست می دارم : گفت: راست ممی گوئیی # ~~بلکه گناه ووبال را دوست تر می داری؛ می یینی که مال را فرو می # ~~گذاری ووبال وگناهرا با خوذ می بری وعتد الله تعالی موأخذ می گردی؛ # ~~گر مردت، جهدی کن که مالرا بیگناه یا هم ببری، چون دوستش # ~~میداری چاره آنست که پیشتر از خوذ مال را بحضرت خداوند # ~~دو آلجلال فرستی. تا آنجا برای تو کارها کنذ که وما تقد موا # # لأنفسکم فن خبر تجد وه عند آلله %~% هو خیرا واعظم # 4 PageV01P117 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0122.png) ms074 # 3713) الحکایه : همچنان یارانی که محرم اسرار ومحره # ~~احرام آن کعبهآ احرار بوذند ، رضوان آلله علیهم أجمعن ، # ~~روایت چنان کردند که روزی معین الذین بروانه آعلی آلله د رجته # ~~در سرای خوذ اجتماع اکابر کرده بوذ وچمیع علماء وشیوخ وارباب # ~~فتوت وگوشه نشینان خلوت ومسافرانی که از اقالیم رسیذه بوذند ، # ~~درآن مجلس حاضر شذه وصدور عظام صدرها را گرفته بنشستند ، # ~~مگر بروانه را آرزو شذ که اگر حضرت مولانا نیز تشریف حضور # ~~یرنور ارزانی فرموذی چه بوذی، همانا که شرف روزگار ما بوذی؛ # ~~خدمت مجد الدین آتابک که داماذ بروانه بوذ ومرید حضرت مولانا، # ~~مردی بوذ بر فضائل ومعتقد ؛ برخاست وبدعوت مولانا اقدام بمود ؛ # ~~ازیتجانب میان صدور واکایر مشوش صدور قجفجهآ در انداخت که # ~~اگر مولانا تشریف دهذ کجا نشینذ؛ باتفاق گفتند که ما هر یکی در # ~~مقاعد ع خوذ نشته ام ، او تز هر کجا که خواهذ بنشینذ؛ # ~~چون مجد الدن آتابک بعبارت بلیغ تبلیغ رسالت کرد ، حضرت مولانا # ~~چلی حسام الدین واصحاب را یمع کرده روانه شذند ؛ یاران پیشا پیش می ~~PageV01P118 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0123.png) # ~~رفتند وحضرتش در بی یاران می آمذ؛ چون حضرت چلی حسام الدین # ~~بسرای بروانه در آمذ، تمامت اکایر اکرام کرده بالای صفه جا داذند، # ~~در عقب حضرت مولانا در رسیذه، یروانه وارکان دولت پیش # ~~دویذند ؛ بروانه دست میارک حضرت خذاوندگار را بوسه ها می داد # ~~وعذرها می خواست که حضرت خذاوتدگاررا زحمت شذ واما # ~~بندگان را رحمت شذ، لطفها فرموذه؛ چون بسرای در امذ، دیذ که # ~~زیر و بالای صعه اکابر نشسته اثد ، السلآم علیکم ورحمة آلله # ~~فرموده در صحن سرای فرو نشست ، حضرت چلی حسام الدین بر خاست # ~~وبزیر آمذه در پهلوی مولانا بنشست؛ اغلب اکابر بموافقت فروذ # ~~آمذنذ وآنانکه از غلیهآ نفاق اتفاق کرده بوذند، در ماندند؛ متل # ~~ناصرالدن وشیخ شرف الدین هریوه وسید شرف الدن ومن تابعهم # ~~من آلسفهاء که هر یکی در انواع علوم کتایخانهٔ‌ بوذتد؛ گویند : # ~~سید شرف الدن مردی بوذ ms075 حکیم طبع ومتکلم وگستاخ رو وبد روی # # وچون این حالت را بذیذ که %~% تمامت %~% پزرگان %~% عوافقت او بزرگ # ~~از بالا ذیر دویدند وحضرت آتچنان صدری در صف نعال # ~~صدری ساخته صدرها خالی ماند، سر آغاز کرد که در صورت # ~~حال صدر کجاست؟ و در مذهب اهل طریقت صدر چه جارا # ~~گویند؟ قاضی سراج الدین گفت که در مدارس علماء صدر میانه # ~~صفه است که مسندگاه مدرس است وشیخ شرف الدین هریوه # # گفت که در طریقهآ اهل اعتکاف وپیران %~% خراسان کنج زاویه PageV01P119 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0124.png) # ~~صدر است وشیخ صدرالدین گفت که در مذهب صوفیان صدر در # ~~خوانق کنار صفه را گونید وآن فی الحقیقه صف نعالست ؛ # ~~بعد ازآن بر سبیل امتحان از حضرت مولانا سوأل کردند که محل # ~~صدر در سنت شما کجاست . حضرتش قرموذ که # شعر (رمل) # # آستان و صدر در معنی کجاست %~% ما ومن کو آن طرف کآن یار ماست # ~~صدر آنجاست که یار است - سید شرف الدین گنت کو یار؟ فرموذ که # ~~کوری گمی بینی # شعر (هزج) # # تو دیذه تداری که بذو در نگری %~% ورنی زسرت تا قدمت اوست شمه # ~~همانا که ر خاست و بسماع شروع کرده ، سماع آنچنان گرم شذ که # ~~ممامت اکایر جامه ها بر خود چاک زذند . عاقبة الامر بعد از وفات # ~~مولانا چون سیدشرف الدن بدمشق رسیذ ثا بینا شذ : اوقات # ~~مگر یاران بذیذن او رفتندی ؛ تالهها کردی وگریستی که دریغا دریغ # ~~که برجان من چها رفت وروایت می کرد که درآن ساعت که حضرت # ~~مولانا بر من بانگ بر زذ، دیذم که تتق سیه برایر نظر من گرفتند؛ # ~~دیگر درک اشیاء تتوانستم کردن ورنگ چیزی را دیذن؛ اما PageV01P120 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0125.png) # # از حضرت او امیذها دارم که یر من %~% بیچارهآ مغرور عتایت کنذ ؛ # ~~چه الطاف اولیاء بی نهایتست، چنانک فرموذه او بزرگت : ### | شعر (هزج) # مشو تو میذ ازآن جرمی که کردی %~% که دریای کرم توبه پذیرست # گناهت را کنذ تسبیح وطاعات %~% که درتوبه پذیری ms076 بی تظیرست # 38/3) سمچنان بعضی ار باب احباب روایت حکایت چتان کردند که # ~~این ماچرا درزمان جلال الدین قر طانی بوذهاست که چون مدرسهآ خوذرا # ~~تمام کردند اجلاس عظم فرموذ کردن وهمان روز درمیان اکایر # ~~علماء بحت افتاذکه صدر کذامست وآن روز حضرت مولانا شمس الدین # ~~تیریزی بوی آمذه بوذ؛ در صف تعال میان مردم نششته بود # ~~وباتفاق از حضرت مولاتا برسیذند که صدر چه جارا گویند؟ # ~~فرموذ که صدر علماء درمیان صفه است وصدر عرفاء در کنج خانه PageV01P121 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0126.png) # ~~وصدر صوفیان در کنار صفه ودر مذهب عاشقان صدر در کنار یارستی # ~~شمانا که بر خاست ویهلوی شمس الدین تبریز بنشست؛ وگویند آن روز # ~~بود که مولانا شمس الدین تبریزی درمیان اکایر قونیه مشهور شذ # ~~ودر زمان بروانه دوم بار ان حکایت هم واقع شذه # (39/3) همچنان منقولست که روزی معین الدین یروانه حضرت مولانا را # ~~سماع داذه بوذ وجمیع علماء وعرفاء حاضر بودند وگرمئ سماع تا نیمشب # ~~کشیذه تمامت آشها سرد شذه بیات گشت؛ بروانه شیخ محمد خادم را # ~~بیش خوانده قضیهٔ‌ طعام را بوی عرضه داشت ؛ شیخ محمد خادم # ~~آن معنی را میخواست که بطریق کنایت بحضرت مولاتا باز گویذ؛ # ~~مولانا فرموذ که تا امر آب آهارا نیرذ آسیاب کی ایت کنذ وسکون # ~~یابذ وقرار گیرد؟ رواته سر تهاذ واشکها رانده آشهارا یغما فرموذ # ~~واز نو بنیاذ طعام کردند # 40/3) الحکایه : در خبرست که بقراط زمان مولاتا اکمل الدین # ~~طبیب طیب آلله ثراه که از اکابر حکمای روم بوذه ونظیر خوذ # ~~نداشت؛ پیش از آنک مرید مولانا شود روزی بزیارت حصرتش # ~~آمذه بود ؛ مولانا فرموذکه جهت هفتده یار گزیده مسهل وحبات # ~~برتیب کنذ واصحاب کرام باحتما مشغول شذند؛ آن روز که روز # ~~تناول دارو بوذ ، علی الصباح حضرت مولانا یسوی خانهآ PageV01P122 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0127.png) # مل الدن رفته، حکم را خیر کردتد، سرون آمده سرنهاذ؛ حضرت # ~~مولاتا در آمذ وهفتده کاسه دارورا چنانک مهیتا کرده بوذ، یگان # ~~یتگان در ms077 آشامیذ ودر هرباری الحمد لله رب العالمین می فرمود ، همانا که # ~~کل الدن از هیبت آن حالت در حرت قرو مانده مجال مقالش نبوذ؛ # ~~حد ازآن بجاتب مدرسهآ خوذ روان شد ، تمامت اصحاب را ازین حال # ~~اعلام کردند؛ همه شان متحیر ماتدند که مزاج میارک لطیف نازک # ~~ریاضت بارە او چه خواهذ شذن ، زمانی معارف مشغول شذه مستیها # ~~می مموذ وخدمت ا کمل الدن ناچار بر خاست وآهنگ مدرسه کرد تا # ~~کبفیت حال را در یابذ؛ می بیتد که در محراب مدرسه برمثال آقتاب # ~~تکیه زذه بشرح حقایق وبسط دقایق مشغول شذه است ؛ اکمل الدین # ~~مرنهاذه برسیذ که مزاج مبارک وطبیعت چونست؟ بطریق مطایبه # # فرموذ که تجری من تحتها آلآ تهار( %~% 25 %~% %~% گفت # ~~تا حضرت خذاوندگار از آب رهیز کنذ ؛ درحال فرموذ که جلید # ~~بیاوردند وخرد کرده ازآن تخیارهها خوردن گرقت؛ چندانی بخورد که # ~~در بیان آید ؟ بعد ازآن بجانب حمام روانه شذ وچون از استحمام فارغ # ~~گشت ، بسماع شروع فرموذ ، تا سه شیانروز در سماع بوذ؛ همانا که # ~~عل الدین دستار بر زمین زذه افغان می کرد وتعرهها می زذ که این حالت # ~~مقدور بشر نیست واین قدرت را از اولیاء کسی ننموذه است ؛ همان # ~~ساعت با اولاد واعقاب خوذ مرید وبنده شد وحکایت را با حکماء # ~~واطبتای عهد باز گفت ، باخلاص تمام یجمعهم مرید شذند واقرار ~~PageV01P123 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0128.png) # ~~کردند که این مرد مردانه مؤید من عند آلله است وذات عالی # ~~صفاتست وحکیم النهیست ### | شعر (رمل) # گر ولی زهری خورذ نوشی شوذ %~% ورخورذ طالب سیه هوشی شوذ # # زآن نشذ فاروق را زهری گزند %~% که بذ آن تریاق فاروقیش قند # (1/3؛) همچنان مگر درآن روزها درمیان حکمای شهر وعلمای # ~~دهر، تحتی عظیم افتاذه بوذ که نفس آدمی بخون زنده است # ~~یا بچیزی دیگر؟ اطباء علی العموم مسئلهآ جامعی گفتند که البته بخون # ~~زنده است ؛ چه اگر خون آدمی بکلی برود، فی الحال میرد وفقها را # ~~ملزم کردند : علماء باتفاق تمام ms078 بحضرت مولانا آمذه ان مسئله را # ~~عرضه داشتند؛ فرموذ که البته محقق شذه است که آدمیان بخون زنده اند؛ # ~~شمه شان گفتند که در مذهب حکماء چنانت ودر آنجا آد له حکمی # ~~وبراهین معقول گفتند : مولانا فرموذ که مذهب حکما نه چندانست؛ # ~~بلک آدمی بخذا زنده است نه بخون: هیچ کسی را مجال ام ولا ذسلم نبود ~~PageV01P124 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0129.png) ### | شعر (رمل) # قلسفی را زهرهنی تا دم زتذ %~% دم زنذ دین حقش برهم زند # ~~بعد از آن فرموذ که فصاد بیارند ؛ همانا که از دو دست مبارک خوذ # ~~فصد کرده چندانی بگذاشت که مامت خون از عروق بیرون آمذ ودر # ~~جایگاه نیش زرد آی بیش نماند ویطرف حکماء التفات فرموذ که # ~~چونست؟ بخون زنده اند یا بخذا؟ همگان سر نهاذند وبقدرت مردان # ~~خذا ایمان آوردند؛ فی الحال برخاست وبحمام در آمذ؛ چون یپیرون # ~~آمد بسماع شروع کرد # 42/3) همچنان خدمت مولاتا شمس الدین ملطی رحمه الله روایت # ~~کرد که روزی محضرت مولانا رفته بوذم؛ دیذم که در حماعتخانه2 # ~~مدرسه تها نشسته یوذ ؛ سر نهاذم ونشستم؛ فرموذ که نزدیک بیا! # ~~قدری پیشتر رفتم ؛ بارها فرموذ که نزدیک بیا! چندانی پیشتر غریذم که # ~~زانوی من بزانوی مبارکش رسید ومرا از غایت دهشت وتحاشی # ~~قشعرارئ عظیم در باطن ظاهرشت؛ فرموذ که چنان بنشن که زانوی # ~~تو بزانوی من متسل شوذ؛ همانا که از مناقب حضرت سید برهان الدین # ~~واز کرامات مولانا شمس الدین تبریزی قد س آلله سرهما چندانی ~~PageV01P125 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0130.png) # ~~پیان فرمود که من بیخود شذم؛ پس آنگاه فرموذ که حضرت سلطان # ~~ما عند ذکر آلصالحین تنزل آلرحمة فرموذه است یعنی درجایی که # ~~ذکر صالحان امت کنند، باران رحمت فرو می بارذ؛ اما درآنجا که # ~~ذکر ما روذ خذا می بارد # (43/2) همچنان منقولت که اوقات چون حضرت مولانا بحمام می # ~~رفت حرم او کرا خاتون رضی آلله عنها یاران را سپارش میکرد که # ~~حضرت مولانارا نگاه داریذ که او را از خود ms079 فراغت کلیست ، یاران # ~~قالیچه ونمچین با هم می بردند ودر سردابه می گسردند وقتها در آنجا # ~~آرام می گرفت ومغمزی می کردند : مگر شی در قلیگاه زمستان # ~~شدید بحمام رفته بوذ؛ یاران برعادت قدیم قالیچه ومقرمه برده در # ~~سر دابه راست می کردند؛ هماناکه چون رهنه شذ ودر آمذ، نظری # ~~کرد وپاز بیرون جست؛ زماتی کشیذ دری او بیرون آمذه دیذند که # ~~برسریخیارهآ ایستاذه ومحپارهآ دیگر برسرنهاذه بوذ؛ یاران فریاذ کردند؛ # ~~گفت : نفسم بذ می آموزد وگستاخ می شود : لله الحمد درویشانیم از آل # ~~فرعون تیستیم؛ از آل پادشاهیم که سلطان فقرا بوذ، دستار وفرجی پوسیذه # ~~روان شذ # ~~والدم دابما می قرموذ که من پنج ساله بوذم که نفسم مرده بوذ ودر حال # ~~جوانی وکهولت چون بجد ممام بریاضت وشبخیزی مشغول می شذ PageV01P126 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0131.png) # ~~ومبالغه می نمود ، برسیذم که روزی مرا چنان حکایت فرموذه بودی؛ # ~~این دم چونست که شب وروز قرار وآرام نداری؟ فرموذ که مهاء الدین ، # ~~تفس قوی عیارست؛ می ترسم که میاذا از نا گاه از جاثی سر زند # ~~وشجاع الدین عقل را مغلوب ومنکوب گردانذ ### | شعر (رمل) # # تفس را هل تا بگریذ زار زار %~% تو ازو بستان وام جانگزار # # مصحف سالوس او باور مکن %~% خویش با او همسر و همر مکن # (45/2) الحکایه : همچنان از حضرت چلی حسام الدین قد سس آلله # ~~روحه العزتر منقولست که سید شرف الدین را محبی بود، از ا کایر # ~~شهر قونیه واورا پسری بوذ، صاحب جمال: یوسف مثال واکتر # ~~خلایق شیقته حن او شذه بودتد وآن پسر از صمیم جان ودل عاشق # ~~وربوده حضرت خذاوندگار گشته بود ودانما نام او می برد و سوگند # ~~مخاک پای آن حضرت می خورد . پذرش چندانک از آن حالت او را # ~~منع می کرد . ممتنع تمی شذ؛ بلک عشق وصدق او دائم مضاعف # ~~می گشت؛ روزی وا پذر خود گفت: اگر مرا دوست میداری وخواهان # ~~منی ، می بایذ که حضرت مو لانا را ms080 مخانه دعوت کنی وسماع دهی ومرا ~~PageV01P127 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0132.png) # ~~بنده ومرید او سازی وا لا من خوذرا هلاک می کنم ویا از شهر خود # ~~دیوانه وار آواره می شوم ؛ خواچهآ بیچاره از غایت محبت قرزند طوعا # ~~گفت ؛ سید شرف الدین که از حمله معجبان مکایر بوذ، بطریق انکار # ~~خواجه تعلیم داذ که چون فرزندت مرید شوذ از مولانا سؤان کن که # ~~ابن فرزند من هشتیست ودیذار حق را خواهذ دیذن یا نی؟ تا چه # ~~جواب دهذ ؛ خواجه تمامت اکایر و صدور وعلمای شهر را دعوت کرده # ~~سماعی عظیم داذ؛ بعد ازآن که سماع بنشست وطعام خورده شذ، پسر # ~~خوذ را پیش کشیذه مرید کرد: پیش ازآنک خواجه سؤال کنذ ، حضرت # ~~مولانا فرموذ که ان فرزند نیکییخت از حمله هشتیانست ولایق # ~~دیذار الله گشته است وغریق رحمت حق شذه؛ آخر امثال این فرزند # ~~درین شهر بیارانند: چرا بسوی ما رغیت نمی کنند وارادت می آورند؟ # ~~خواجه گفت : ان را خذا چتین کرد؛ فرموذ که حالیا اول بسخن تو # ~~خذا را دیذ وخذاش بطرف ما فرستاذ : چه ا گر خذاش تخواستی # ~~وقبول حضرت خود نکردی . بجانب ما نیامدی والهام الله معاون # ~~ومرشد او نشذی ؛ درحال خواجهآ مسکین سر در قدم مولانا نهاذه # ~~مرید شذ واز سلک عاشقان واصل گشت PageV01P128 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0133.png) # 46/3) همچنان منقولست که روزی معین الدین بروانه رحمه الله # ~~در دیوان سرای خوذ گقته باشد که حضرت خذاوندگار پاذشاه بی # ~~نظیرست ومثل او سلطانی نپندارم که در قرنها ظهور کرده باشذ ؛ # ~~اما مریدانش بغایت مردم بذند و فضول نفس؛ مگر یکی از جماه # ~~محبان حضرتش که آنجایگاه حاضر بوذ، ازغایت درد دل تحمل # ~~آن سخن نکرده این خررا محضرت مولانا رسانیذه : تمامت یاران # ~~شکسته دل گشتتد ؛ همانا که حضرت مولاتا رقعهآ مخدمت بروانه # ~~ارسال فرموذ که اگر مریدان من تیک مردم بوذتدی، خود من مرید # ~~ایشان می شذم ؟ از آنچ بذ مردم بوذند که ممریدیشان قبول کردم # ~~تا تبدل یافته نیکو ms081 شوند ودر سلکث نیکان و تیکوکاران در آیند ### | شعر (سریع) # کورثیم لیک مرا کیمیاست # ~~باز فرموذ که بروان پاک حضرت پذرم تا حق تعالی ضامن ایشان نشذ که # ~~ایشان را رحمت کنذ واز حمله مقبولان خوذ گردانذ، بمحل قبول نیفتاذتد # ~~ودر دل پاک عباد الله جا نکردند ### | شعر (متسرح) # # رحمتیان رسته اند لعنتیان خسته اند %~% ما ز پی رحمت قوم لعین آمذیم # ~~چون بروانه رقعه رفیع آن سلطان را مطالعه کرد اعتقادش یکی در هزار ~~PageV01P129 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0134.png) # ~~گشته برخاست وپیاذه محضرت مولانا آمذه عذرها خواست واستففار # ~~کرده بسی شکرانها بیاران ایثار کرد # 47/3) همچنان منقولست که روزی صاحب فخرالدین ابوالخبرات # ~~رحمه الله گفته باشذ که حضرت مولانا پاذشاه بزرگوارست، اما اورا می ~~بایذ # ~~از میان مریدانش ییرون کشیذن و ایشان را تلف کردن؛ چون خیر # ~~بحضرت مولانا رسیذ، تبسم فرموذه گفت : اگر توانند بیرون کشیذن، # ~~بعد ازآن فرموذ که عجبا ان یاران ما چرا چنین مبغوض نظر اهل # ~~دنیاست؛ مگر که محبوب ومقبول نظر عنایت حق اند؛ چه تمامت # ~~عالمیان را در غلبیرکردم ، همانا که همه شان فرو رفتتد غیر ازین یاران # ~~ما که رسر بالا آمذه اند ؛ جسم ما چان یارانست، چسم یاران # ~~ما جان عالمیانست ؛ اگر دانند واگر نداتند # صاحب فخرالدین ابو الخیرات : فخرالدین علی بن حین الرومی ا که # ~~تقریبا نجاه سال در سدیآ آل سلجوق بامور دولت مشغول شده است ؛ چشمهها ، # ~~مدرسه ها ، کاروان سراها وروایا ساخته است؛ ازین جهت بایو الخیرات مکنی ~~کشته # ~~ت : در 687 ه / 1288 م وک شده است (ر. ک. به ابین بیی، الاوامرالعلر، ### | %~% 21-.2کراکی9 PageV01P130 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0135.png) # /48) الحکایه : همچتان پیران صحبت ویاران خدمت روایت # ~~چنان کردند که در چوار مدرسهآ مولانا جوانی بوذ تجارت ییشه ؛ # ~~مرید ومحب خاندان شذه بوذ وهوس آن می کرد که بجانب مصر سفر # ~~کنذ ودوستانش منع می کردند؛ همانا که نیت آن جوان صادق معلوم # ~~حضرت مولاتا شذه قرموذ که البته ممصر مرو وترک این سفرکن ms082 وآن # ~~چوان ازآن دغدغه اصلا آسایشی نداشت، علیها شی بیرون آمذ # ~~وعزیمت دیار شام کرده چون بشهر انطاکیه رسیذ، بکشتی تشسته # ~~روانه شذ ؛ همچنان از قضای آسمانی کشتیآ او در فرنگستان کسداتی (؟) # ~~گرفتار گشت؛ و آن جوان را اسیر کرده در چاهی کردند وهر روز # ~~سد رمقی بوی می داذند ، تا چهل روز بمام در آنجایگاه بماند وشب # ~~وروز زاریها می کرد وبحضرت مولانا لابه ها می موذ که این جزای # # جرأت منست که امر پاذشاه %~% خود را شکم وتهوای نفس شوم # ~~متابعت عموذم ؛ همانا که شب چهلم حضرت مولانا را در خواب دیذ ؛ # ~~فرموذ که ای فلان فردا روز هرچه این کافران از تو سؤال کنند در # ~~جواب بگو که می دانم تا خلاص یای ؛ آشفتهوار بیذار شذ وشکرها # ~~کرده سرنهاذ ومراقب تعبیر خواب شد ؛ دیذ که حماعتی فرنگان آمذند # ~~ویکیرا ترجمان کرده ازین جوان برسیذند که از حکمت چیزی می دانی ~~PageV01P131 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0136.png) # ~~وطبیی توانی کردن که امر ما رنجور شذه است؛ گفت : می دانم؛ # ~~فی الحال ازچاه بیرون کرده بحمامش بردند وخلعت نیکوش پوشانیذه بخانهآ # ~~رنجورش بردند ؛ جوان بیچاره بالهام النهی فرمود که هفت گوته میوه # ~~آوردند ، نقوعی ترکیب کرده قدری محموده در آنجا تعبیه کرد وسه # ~~بار نام مولانا را بر زبان رانده شربت را در خورد ربجور داذ؛ بعنایت # ~~بزدان وهمت مردان دو سه مجلس اجابت کرده امیر فرنگ خوش # ~~شذ و چون عنایت آنحضرت همراه آن جوان بوذ، اگرچه عامیآ محض # ~~بود، صاحب حکمتش کردند ومعاونت فرموذتد # شعر (رمل) # شیر مردانند در عالم مدد آن زمان کافغان مظلومان رسذ # ~~بعد از آنک امیر فرنگ برخاست وصحت کلی یافت، آن جوان را # ~~گفت : بخواه از من چه می خواهی؛ گفت: می خواهم که آزاذم # ~~کنی تا بوطن خود روم وصحبت شیخ خوذرا در یابم؛ واز # ~~عظمت ظهور خذاوندگار باز گفت وحکایت سفر وخواب را # ~~شرح کرد : همانا که مجموع فرنگان نا دیذه محب وعاشق شذند ms083 # ~~و بذآن سبب او را آزاذ کرده با اسباب مستوفا وارمغانیها روانه # ~~کردند ،چون بدار الملک قونیه رسید ، پیش ازآنک بخانه PageV01P132 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0137.png) # ~~خود رود آهنگ زیارت حضرت مولانا کرده چون از دور روی # ~~مبارکش را بدیذ ، سجده کنان هردو پایش را در کنار گرفته بوسه ها # ~~می داذ وروی بر قدمهاش می مالیذ وی گریست ؛ حضرت مولانا بر # ~~روی آن جوان بوسهها داذه فرمود که نیک بوذ که فرنگ را خوش # ~~کردی ، آنگه رفتی ؛ بعد الیوم ینشین وبکسب حلال مشغول شو وقناعت # ~~را درپیش گیر که سبت یعیار دریا واضطراب کشتی و اضطرار # ~~اسیری وظلمت چاه زحمت قتاعت رحمت محض است # 49/3) همچنان منقولست که روزی اصحاب صحبت حکایت می کردند # ~~که امرا واکایر زمان بنژد شیوخ شهر بجد ی روند وبزیارت این حضرت # ~~کمتر می آیند، عجبا سبب آن چه باشذ و از چیست؟ مگر که ان عظمت را نمی # ~~بینند وازین اسرار محجوبند ؛ حضرت مولانا فرموذ که نیامذن را می ییتیذ، # ~~ازین طرف راندن را نمی بینیذ ؛ چه اگر ایشان را راه دهیم تشنگان ویاران # ~~ما را جا بمانذ ؛ آن بوذ که علی الصباح بمامت امرای شهر مثل فخرالدین # ~~ومعین الدین بروانه وجلال الدین مستوفی وامین الدین میکاثیل وتاج الدین ~~PageV01P133 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0138.png) # ~~معتز واولاد خطیر وبها الذین ملک السواحل و نورالدین ولد جیجا # ~~ومجد الدین آتابک وغرهم طیب آلله ثرآهم باتفاق تمام بزیارت # ~~حضرت مولاتا درآمدند ، صحن وصفهآ مدرسه چنان ترشد که هیچ یاری را # ~~جای نماند واصحاب یکلی بیرون آمذند؛ جه حضرت مولانا چندانی # ~~معارف ومعانی ولطایف وظرایف فرموذ که در اطیاق اوراق گنجذ ؟ # ~~و همگان را سراب گردانیذه مست شراب الهی گشتند وآن روز # ~~شذند که توان گفت ؛ چون امرا بیرون آمدند یاران فریاذکنان در پای # ~~خذاوند گار افتاذند که از وظیفه معارف وحقایق امروزینه محروم ماندم ؛ # ~~مرحمت فرموذه یاران را استمالت وتسکین داذ؛ بعد ازآن فرموذ که انما # ~~آلصدقات للفقراء و الماکین (61/9) معارف ms084 واسرار ما فی # ~~دولت ال سلجوق بود (ر. ک. ابن بیبی اه و # # ~~دساجه ص 87 # ادی ر ار ک، یری هه ی الوین از جایب PageV01P134 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0139.png) # ~~الحقیقه حصهآ یارانست، همانا که بر سر جان دیگران نیز از برکت # ~~اصحاب ما فائض می شود ؛ چنانک شیر گوسفتدرا دیگران بطقیل # ~~بره او می نوشند ووقوع ابن حالت هم از تشنیع وایراد یاران بود ؛ # ~~وقتی که امرا بزیارت ما ترد د کنتد یاران بر نتایند وراضی نشوند؛ # ~~پس دعاها می بایذ کردن تا ایشان در پی ضبط مصالح خلق واشغال # ~~خوذ مشغول باشتد وباوقات درویشان زحمت و تشویش نیارند، تا آن # ~~رزق حلالی ونور جلالی خاص ازآن یاران ما باشذ # (3/.5) الحکایه : همچنان متقولست که روزی حضرت خذاوندگار # ~~را در اجلاس شیخی اتفاق افتاذ ، مگر شیخ صائن الدین مقرئ سبعه # # خوان بخواندن و الضحی ( %~% رسیذه تا آخر سوره باماله # # خواندن گرقت ، می خواند که والضحی واللیل %~% إذا سجی ما # # و د عک ربک وما قلی %~% ( %~% 1- 3)؛ حضرت خذاوندگار # ~~عظیم متفعل شذ؛ حضرت چلی حسام الدین بتمهید عذر آن آغاز # ~~کرد که این مقری قراءت کسائی می خواند؛ خذاوندگار معدور فرمایذ، # ~~فرموذ که چلی راست می فرمایذ، اما مثأل ایشان بذآن فقیه ترک می # ~~مانذ که از سفر رسیذه بوذ ؛ تحوییآ ازو سؤال کرد که من این # ~~انت قال من طیس، بجای آنک طوس گویذ؛ تحوی گفت : والله ما PageV01P135 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0140.png) # ~~سمعت انا اسم هذا البلد فی عمری، ققیه گفت : تمی داتی که # ~~مسن حرف جرست، در طوس در آمذ آن را طیس کرد؛ بحوی # ~~گفت : من در نحو چنین خواندم که من حرفی را چر کنذ، اما نشنیذم که # ~~شهری را در گردانذ : فی الحال مقری سر واز کرده بنده و مرید شذ # (51/3) شمچنان روزی حضرت مولانا اصحابرا معانی می فرموذ؛ # ~~در اتنای سخن حکایتی متال آورد که مگر تحوییآ در چاه افتاذه # ~~بود : درویشی صاحب دل بر سر چاه رسیذه ms085 بانکی زذ که ریمان # ~~ودول بیاریذ ، تا بحوی را از چاه بیرون کشیم؛ نحویآ مغرور اعتراض # ~~کرد که رسن ود لو بگو؛ درویش دست از خلاص او باز کشیذ وگفت # ~~تا من تحو آموختن تو در چاه بنشین؛ اکنون حماعتی که اسیر چاه # ~~جاه وطبیعت گشته اند وپیوسته بپر ستر خود می برند تا ترک آن # ~~خیالات وهنرها تکنند وپیش اولیاء سر ننهند . حقا که ازآن چاه # ~~خلاص نیابند ودر صحرای وارض الله واسعة (10/39) خرامان نشوند # ~~وممقصود کلی ترسند وهذه کفایة # 52/3) الحکابه : فمچنان منقولست که حضرت شیخ صلاح الدین را # ~~عظم الله ذکره مریدی بود تاجر ومتمول ، وبغایت محب وصادق # ~~خذاوندگار یوذ واورا هوسی شذ که بجانب استثبول سفر کنذ؛ مصحوب # ~~حضرت شیخ بخدمت مولانا آمدند ، تا اجازت حاصل کرده واستعاتت ~~PageV01P136 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0141.png) # ~~خواسته روانه شوذ؛ چون بشرف دستبوس شریف آن حضرت مشرف # ~~شذ - خذاوندگار فرموذ که در حوالی: شهر استنیول قصبهآ هت معمور # ~~و در آنجایگاه راهی هست در دیر خوذ معتکف گشته واز خلایق # ~~منقطع ومقتنع شده ؛ از ما بوی سلامی برسانی وبپرسی : بازرگان سر # ~~مهاد وعازم شذ ؛ چون بذآن سیتور رسید. از کیفیت احو ال آن # ~~راهب باز برسیذه درآن دیه شذ و بادب تمام از در دیر در آمذه شخصی # ~~را دیذ که کنجی بسان گنجی سر در بغل النور فی السواد، واز دیذن # ~~آن حال تاجر بیخوذ شذ؛ همانا که چون سلام مولانا را براهب عزیز # ~~رسانید از جا برجست و گفت : وعلیک السلام وسلآم علی # ~~عباد ه الذ بن اصطقی (59/27) سر نهاذ ودر سجدهآ در از مماند: # ~~چون آن تاجر بکنچی دیگر نظر اتداخت دیذ که حضرت مولانا مهمان # ~~لباس ودستار مراقب تشسته است : حال بر وی بگشت، شهقهٔ‌ بزذ # ~~وبیفتاذ ؛ بعد ازآن ساعتی چون بخوذ آمذ راهب دلداریهاش مموذ: # ~~فرموذ که اگر محرم اسرار احرار شوی از اخیار ابرار گردی: # ~~آخر الامر مکتونی بنزد تکفور اصدار کرد که فلان تاجر ms086 تعلق بدینجانب # ~~دارذ وجانب دارئ اوکرده خفیران راه وعمال شهر زحمتش ندهند. # ~~چون تاجر بشهر استنبول رسیذ ونامهآ راهب را بخدمت سلطان # ~~رسانیذ فرموذ که نزلش بردند ومهمات اورا با تمام رسانیذه عما قلیل # ~~سالمأ وغاتما روانه کردند ؛ همچنان در عودت باز بخدمت راهب رسیذه # ~~راهب گفت : سلام وسحدات من بیچاره را بحضرت خذاوندگار PageV01P137 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0142.png) # ~~برسانی ؛ امیذست که این محتاج پر نیاز را از عنایت بی نهایت خود # ~~فراموش نکنذ؛ بعد از مدی چون جوان تاجر بقونیه رسیذ وکیفیت # ~~حال را بحضرت شیخ صلاح الدین تقریر کرد ، فرموذ که هرچه از # ~~اولیاء گویند همه حق است وواقع بی گمان وتخمین # شعر (هرج) # بهرچه از اولیاء گویند گویم رب فارزقنی # بهرچه از انبیاء گویند آمنا وصدقنا # ~~اما این قضیه را تا مهر خسی حکایت تکنی؛ شیخ برخاست واورا # ~~بحضرت مولانا برده در آمذ، سر نهاذ وسلام راهب را رسانیذن # ~~گرفت؛ مولانا فرموذ که نگاه کن! تا عجایب بینی، بهمان صوربی که # ~~اورا دیذه بوذ ی بینذ که در کنج حماعتخانهآ مدرسه مراقب نشسته # ~~است ؛ بازرگان فریاذ کنان جامههارا چاک زذ؛ حضرت مولانا در # ~~کنارش گرقته فرموذ که بعد ازین محرم سر مائی، اما اسرار # ~~اولو الابصار را از اغیار اشرار بی اعتبار نگاه دار ### | شعر (رمل) # # تا نگوثی سر سلطان را بکس %~% تا تریزی قندرا پیش مگس # # گوش آن کس نوشذ اسرار جلال %~% کو چو سوسن صذ زبان افتاذ ولال ~~PageV01P138 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0143.png) # همچنان مجموع مال خوذ را فدای اصحاب کرده سماعها داذ وخرقه # ~~پوشید واز کار دنیا قارغ گشت # (5313) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا از مسجد مرام # ~~با اصحاب کرام بوی شهر عزیمت می فرمود ؛ از نا گاه راهبی پیر مقابل # ~~افتاذه سرتهاذن گرفت ؛ مولاتا فرموذ که تو مسن بر باشی یا ریش # ~~تو؟ راهب گفت ؛ من بیست ساله از ریش خوذ بزرگترم، او آخرتر # ~~آمذه است ؛ قرموذ که ای بیچاره! آنک بعد از تو رسیذ ویحته شذ وتو ms087 # ~~همچنانک بوذی در سیاهی وتباهی وخامی می روی؛ ای وای بر تو، # گر تبدیل نیابی ویخته نشوی؛ رهبان مسکین فی الحال زنار بریذ # ~~واممان آورده از مسلماتان مسلم شذ # 54) حکایه : مگر حماعتی سیاه پوشان وپاپاسان بحضرتش مصادف # ~~شذه اند واز دور جای چون یاران ایشان را دیذند از روی نا پسند # ~~زهی مردم تاریک وناخوش گفته : فرموذ که درکل عالم ازیشان # ر مردم نیستند که دین اسلام وپا کی وطهارت وانواع عبادت را # ~~درین دنیا ایثار ما کردند ودر آن عالم هم از بهشب مخلد وحور و. # ~~قصور ودیذار ملک غفور ایشان را تصیی نیست که ان آلله # ~~حرمهما علی الکافرین (50/7) واین چندین کفران وتاریکی وعذاسهای # ~~دوزخ را متصد ی گشته اند ؛ همانا که چون آفتاب عنایت الهی از # ~~نا گهان بذیشان بتابذ فی الحال متور وسپیذ روی شوند PageV01P139 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0144.png) # شعر (سریع) # کافر صذ ساله اگر بینذت %~% سجده کنذ زوذ مسلمان شوذ # ~~چون نزدیکتر رسیذند سر نهاذه بحضرت مولانا مشغول گشتند وبصدق تمام # ~~اممان آورده مسلمان شذند ؛ فا ولئکث یبدل آلله سیئاتهم حسنات # ~~(70/25) ؛ خذاوندگار رو بیاران کرده فرموذ که # شعر ( رمل) # اندرون زهر تریاق آن خفی %~% کرد تا گویند ذو اللطف آلخفی # ~~حق تعالی سیاهی را در سپیذی پتهان می کنذ و سپیدی را در سیاهی # ~~جا میدهذ : اصحاب سر نهاذه شاذمها کردند # 55/3) الحکایه : ملک مجستم، قدوة الاخیار . مولانا اختیارالدین فقیه # ~~روح الله روحه که از مریدان واصل حضرت بود، مگر روز حمعه # ~~در مسجد آذینه در کشیذ وتا آمذن او حضرت مولانا چند کرت # ~~اورا طلب کرد، بعد ازآ نک از مسجد بیامذ، قرموذ که اخوان # ~~صفا را چه مانع شذه بوذ که دیرترک آمذند ؛ اختیار الدن گفت : # ~~خدمت واعظ خجندی بر سر مشر رفته بوذ وخلایق را نصیحت # ~~می کرد وبنده از دهشت مردم گرقتار شذه یودم، مجال بیرون شو # ~~نداشتم ؛ قرموذ که آخر چه نوع سخن میراند وچها می گفت واز کجاها # ~~نشان ms088 می داذ، اختیار الدن گقت : در اثنای وعظش این معنیرا PageV01P140 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0145.png) # ~~تقریر می کرد که لله الخمد والمنة وآلخمد لله الد ی هد انا لهذا # ~~42/7) که حق تعالی ما را از زمرهآ کاقران نیاقریذ وما را بهمه حال # ~~بهیر از ایشان کرد واهل مسجد تضرع وزاری می کردند : حضرت # ~~مولانا شکر خندهٔ‌ قرموذ که زهی بیچارهٔ‌ ضال مضل که خوذ را # ~~بر ترازوی گبران می کشذ که دانکی ازیشان افزویم وبدآن شاذ می شوذ # ~~واعجاب میکنذ ومیاهات می بمایذ ، اگر مردست تا بیاید وخوذ را بترازوی # ~~انبیاء واولیاء بکشذ تا تقصان حال خوذ را ببیند وکمال حال مردان بداند ### | شعر (مجتت) # فراز کنگره کبر پاش مرداتند فرشته صید و پیمیر شکار ویزدان گیر # ~~شمانا که یاران از سر شاذی بسماع شروع کردند # 56/3) الحکایه : خدمت ملکث الادباء حسام الملة والدین المعروف # ~~بابن آینه دار سیواسی رحمة الله علیه از خدمت مولانا علاء الدین آماسیه # ~~که معمار معموره تربه میارک بود وبانواع کمالات ومنقبت متصف # # مثل بجوم ورقوم وهندسه وسیمیا وکیمیا وحل خواص %~% نارنجات # ~~وسحریات وغیره، روزی در میان اصحاب عظام حکایت می کرد که مصحوب # ~~حضرت مولانا در باغ چلبی حسام الدین بوذم وآن شب تا وقتی یا حی # ~~سماع عظیم بوذ ؛ بعد ازآن حضرت مولانا مرحمت فرموذه فرو داشت ~~PageV01P141 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0146.png) # ~~کرد تا مگر یاران قدری بیاسایند ؛ همانا که مامت اصحاب متفرق گشته # ~~هر یکی بگوشهآ وپشته2 غنوذند ومن نیز درمیان پشتهآ نشسته خوذ را # ~~بخواب می داذم وزیر زیر نظر میکردم تا حضرت مولانا چه می کنذ # ~~وحضرتش مستغرق تجلیات قدسی گشته حران شذه بوذ ومرا در # ~~ضمیر گذشت که چون حضرت موسی وعیسی وادریس وسلیمان # ~~ولقمان وخضر وسائر پیغمران را علیهم السلام بیرون معجزات # ~~صذ هزار هثر ظاهر بوذ، مثل کیمیا ساختن موسی وصناعت صباغت # ~~عیسی وزره با فئ داود وهمچنین چندین او لیاء کمل را خارج معقولات # ~~اتواع کرامات وخرق عادات بوذه است ؛ عجبا ms089 اینچنین حکیم الهیرا # ~~ازینها باشذ یا نی؟ وحاشا که نباشذ بلک می خواهذ که بنمایذ وازآقت # ~~شهرت بخمول ی گریزذ ؛ درین تفکر بوذم که از ناگاه همچون # ~~شیر غران یر من جست که بدرالدین بر خیز وبا من بیا! خمانا که # ~~دست راست درازکرده سنکی بر گرفت و یر دست چپ نهاذه ممن داذ # # و گفت : فخذ ما آتاک آلله وکن من الشا کرین %~% 4 # ~~برابر مهتاب نظر کردم دیذم که آن سنگ خارا لعل پارهٔ‌ بوذ؛ # ~~بغایت شفاف آبدار که در خزائن هیچ ملوک ندیذه بوذم و از آن # ~~هیبت چنان نعرهٔ‌ از من صادر شذ که تمامت اصحاب بیذار شذند وبر # ~~من غلو کردند که ان چه نعرهٔ‌ بی هنگام بوذ که همگان همین ساعت # ~~نخواب رفته بوذیم ودر اوقات چون بدرالدین در سماع نعره زذی، گوثیا که # ~~آواز ده مرده داشتی؛ گفت: بسیار گریه ها کردم واین حکایت را بیاران # ~~باز گفتم؛ مامت سرنهاذند و مستغفر شدتد ومن ازآن اندیشهآ گستاخانه توبه # ~~کردم ؛ حضرت مولانا رحمت فرموذه وآن لعل پاره را بخدمت گرجی خاتون ~~PageV01P142 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0147.png) # ~~ارمغان بردم وکیفیت حصول آن را یاز گفتم؛ ممبلغ صد هزار و هشتاد # ~~هزار درم سلطاتی قیمت کردند : آن مهارا داذه وتشریفاتم پوشاتیذ # ~~وچندان عطا وتشریقات دیگر تحدمت یاران فرستاذ که در شرح آید؟ # ~~همچنان حضرت مولانا من فرموذ که حکایت آن درویش را که اغصان # ~~تررا شاخ زر کرد، در مثنوی ما نخواندهآ؟ چه هر حکایتی واشارتی که # ~~در حدیث دیگران گفته ایم همه وصف حال یاران ماست؛ اگرچه # ~~کبار ماضی علم کیمیا را در اجسام واجساد بکار بردنذ وآن عجب # نیست ، اما کیمیاکاری در عقول وارواح عجیبست ### | شعر (مجتث) # # زکیمیا عجب آیذ که زرکنذ مس را %~% مسی نگر که هر لحظه کیمیا سازذ # (57/3) الحکایه : سر سری سقطی مولانا شمسالدین ملطی رحمة الله # ~~علیه ، چنان روایت کرد که چون شیخ مظهر الدین ولد شیخ سیف الدین # ~~باخرزی رحمة الله ms090 علیهما بشهر قوتیه رسیذ ؛ کافهآ اعاظم وافاضل # ~~زیارت مذکور رقته اورا یغایت معزز داشتند؛ اتقاقا آن روز حضرت # ~~مولانا با جمع یاران بسوی مسجد مرام رفته بوذند ؛ شیخ مظهر الدین # ~~گفته باشذ که عجبا ان خیر بسمع مبارک مولانا نرسیذه است که # ~~القاد م یزار، مگر دانشمندی از اصحاب مولانا آن را می شنیذ؛ # ~~ازینجانب حضرب مولانا درمیان تقریر حقایق بغتة سر آغاز کرد که ~~PageV01P143 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0148.png) # ~~ای براذر قادم مائیم نه تو؛ ترا وامثال ترا لازمست که بزیارت ما آتید # ~~و مشرف شویذ : حاضران مجلس درین نکته واشارت حیران شذند # ~~تا خطاب یر کجاست و بر کیست؛ بعد ازآن مثال فرموذ که یکی از بغداذ # ~~آمذ ودیگری از خانه ومحلە خود بیر ون شذ، کذام را زیارت اولیتر # ~~باشذ؟ گفتند اورا که از خطهآ بغداذ می آیذ زیارت وتعظیم او از واجباتست ~~: # ~~فرموذکه در حقیقت حال ما از خطهآ بغداذ لامکان رسیذه ایم واین # ~~شیخزاده عزیز که رسیذه است از محلهآ این جهان می آیذ ، پس بزیارت # ~~وتعظیم اولیتر مائیم نه او # شعر (رمل) # ما ببغداذ جهان جان آنا آلحق می زذیم # پیش از آنکین دار وگیر نکته منصور بوذ # اصحاب شاذیها وشکرها کردند؛ راوئ حکایت فرموذ که چون # ~~بشهر رسیذ از مریدان مظهرالدین برسیذم که شیخزادهآ شما امروز درچه # ~~حکایت بود؟ کمان کان حکایت حدیث را روایت کردند ومن از استماع # ~~ان خبر لایعقل شذم : همچنان چون این معنی را بخدمت شیخ زاده # ~~معلوم کردتد؛ برخاست وپیاذه محضرت مولانا آمذ وسرباز کرده # ~~انصاف داذه ازحمله محبان مخلص شذ وگفت : آنچه پذرم وصیت # ~~می فرموذ که چارق آهنین می بایذ پوشیذن وعصای آهنین بکف گرفتن # ~~و بطلب مولانا رفتن که در یافتن صحبت او بزرک از حملهآ مفتر ضاتست؛ ~~PageV01P144 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0149.png) # ~~حق گفته است و بر حق بوذه است و عظمت مولانا صذ هزاران # ~~جندانست که پذرم فرموذه بود ### | شعر (رمل) # هر چه گفتند در اوصاف کمالیت تو ### | همچنان ms091 هیچ نگقتند دو صذ چندانست # (52/3) همچنان منقواست که روزی حضرت مولاتا به شیخ محمد # ~~خادم اشارت فرموذ که ترو فلان کار را باتمام برسان، مگر شیخ محمد # ~~در جواب ایشان اتشاه الله گفته باشذ، حضرت مولانا بانگ بر وی # ~~زذکه ای ابله ! پس گوینده کیست؟ فی الحال شیخ محمد افتاذ وبیهوش # ~~شذ واز دهانش کف پیرون آمذن گرفت؛ یاران بجمعهم سر باز کرده # ~~سجدهها کردتد وگریستند که شیخ محمد خدمتکار درویشانست و عظیم # ~~در بایست است ، دیگر گستاخی نکنذ؛ درحال نظر عنایت فرموذه ، # ~~شیخ محمد بخوذ آمذ ومستغفر گشت # (58/3) همچنان منقولست که روزی معین الدین بروانه اجتماع عظیم # ~~کرده کافه صدور وبدور حاضر آمذه بوذند وخدمت سلطان اسلام # ~~رکن الدین هم حاضر بوذه، سماع روز تا نصف آللیل کشیذ؛ مگر میان # ~~سلطان بدرد آمذه پنهانی بگوش بروانه گفته باشذ که اگر سماع می # ~~نشست می آسوذم ، فی الحال خذاوتدگار فروداشت فرموذه بنشستند ؛ ~~PageV01P145 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0150.png) # ~~مگر شیخ عبدالرحمن شیاد هتوز شورها می کرد ونعرهها می زذ؛ سلطان # ~~است که فرو می نشینذ؛ یعنی ازحضرت مولانا اورا حالت بیشتراست؛ آن # ~~معنی معلوم آن حضرت شذه فرموذ که شمارا که در باطن خوذ کرمکی # ~~میجنبذ وگوشتان گرفته ملک اسفل می کشذ وبسبب او چندین طاق وطرنب # ~~و بردابرد می کنیذ وهنوز ممی تواتیذ آسوذن ویکدمه تحمل صحبت اولیاء # ~~نداریذ ؛ کسی را که در باطن او اردهائی دهان باز کرده باشذ ودائما # ~~آهنگ عالم اعلاکنذ واورا بالای بالا بر می کشد ، چون توانذ آسوذن # ~~وساکن بوذن؟ یاران بیگبارگی نعره زنان شاذیها کردند وچون سلطان # ~~رکن الدین دو نوبت کرامت عظیم مشاهده کرد، باخلاص تمام سر نهاذ # ~~ومرید شذ وخدمات پاذشاهانه مود # ~~سبب انقلاب دولت وفناء فنای سلطنت آل سلجوق آن بوذکه چون # ~~سلطان رکن الدین بحضرت مولانا مرید شذ واورا پذر ساخت بعد از # ~~زمانی مجمعی عظیم ساخته اجلاس بی نظیر کردند؛ گویند : در آن # ~~زمان پیر مردی یوذ واورا شیخ بابای ms092 مرندی گفتندی؛ مردی بوذ # ~~مرتاض وزاهد مترسم وحماعتی از شیاطین الانس که بذآن پیر انس # ~~داشتندی چندانی مدح اورا پیش سلطان کردند که سلطان مشتاق PageV01P146 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0151.png) # ~~صحبت !و گشته بوذ ؛ آخر الامر فرموذ که در طشت خانه بتیاذ سماع # ~~کرده با کرام تمام شیخ بابای مرتدی را آوردند ؛ جمیع اکابر استقیال # ~~کرده یاعزاز وافر بر صدرش نشاندند وسلطان کرسی مهاذه در مهلوی # ~~تخت خوذ بنشست؛ همانا که چون حضرت مولانا از در در آمده # ~~سلام داذ ودر کنجی فرو کشیذ؛ بعد از تلاوت قرآن مجید معرفان # ~~فصلها خوانده سلطان اسلام رو بحضرت مولانا کرده گفت : تا معلوم # ~~خذاوندگار ومشایح وعلمای کبار باشد که بندە مخلص خدمت شیخ # ~~بایا را پذر خود ساختم واو مرا بفرزندی قبول کرد؛ بآسرهم # ~~آفرین ومبارک باذ کردند؛ همانا که حضرت خذاوندگار از غایت # ~~غرت ان سعدا لغیور وانا اغیر من سعد و آلله اغیر منی # ~~فرموذ که اگر سلطان اورا پذر ساخت، ما نیز پسری دیگر کتیم؛ # ~~نعره2 بزذ وپا برهنه روانه شد # 60/3) همچنان حضرت چلی حسام الدین روایت کرد و گفت که # ~~چون حضرت مولانا بیرون آمذ، بجانب سلطان نظر کردم، دیذم که # ~~بی سر ایستاذه بوذ؛ در حال زخم خورد؛ چندانک علماء وشیوخ در # ~~بی او دویذتد مراجعت نقرموذ؛ آن بوذ که یعد از چند روز امر # ~~اتتفاق کردند، سلطان را بآقسرا دعوت کردتد تا در دفع تاتار کنگاجی # ~~کنند ؛ سلطان بر خاست وتحضرت مولانا آمذ تا استعانت خواسته روانه # ~~شوذ ؛ فرموذ که اگر تروی به باشذ؛ چون اخبار دعوت متواتر شذ، ~~PageV01P147 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0152.png) # ~~نا چار عز بمت کموذه چون بآقسرا رسیذ در خلوت جائی در اورده زه # ~~کمان در گردتش کردند ودرآن حالت که می تاساتیذند ، فریاذ می کرد # ~~و مولانا مولانا ! می گفت وحضرت مولانا در مدرسهٔ‌ مبارک خوذ # ~~کرده فرموذ که سرنا وبشارت بیارند؛ هماتا که سر سرنا وبشارت را # ~~در گوشهای خوذ کرده تعرهها می زد واین ms093 غزل را فرموذن گرفت : ### | شعر (مجتث) # نگنتمت مروآنجا که آشنات منم درین سراب فنا چشمهآ حیات منم # ~~درلی غزلی دیگر فرموذ که ### | شعر (مجتث) # نگفتمت مرو آنجا که مبتلات کنند که سحت دست درازند بسته پات کنند # ~~الی آخرد : چون سماع بآخر رسیذ فرجئ خوذ را در محراب فرو انداخته # ~~فرموذ که ماز جنازه کنم وتکبیر بست : مامت یاران اقتدا کرده بعد # ~~اشارات وحالات امروزینه استقسار کنتد . بیش از آنک حضرت # ~~سلطان ولد سؤال کنذ . فرموذ که آری بهاء الدین بیچاره رکن الدن # ~~را خنمه می کردند واو درآن حالت نام مرا می گفت و بانگ میزذ ~~PageV01P148 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0153.png) # ~~ودر تقدیر المهی چتان بوذ که چنین شود : ممی خواستم که آواز او بگوشم # ~~در آیذ وتشویش دهذ : قاصدا سر مسر نارا در گوش می کردم تا از وی # ~~فارغ باشم اما در آن عالم احوالش نیکو باشذ # 61/3) همچنان از اصحاب کرام منقولست که پیش از وقوح # ~~ان فترت مگر حضرت مولانا در سماع عزیزی از اول روز تا نصف # ~~للیل شورها وذوقها می کرد وحضرت چلی حسام الدن را خواب غلبه # ~~کرده بود : مولا نا فرجئ مبارک خود را بالش کرده فرمود که # ~~تا چلی قدری سر تهذ . هماتا که رعایت امر ایشان کرده سر نهاذ # ~~ونحواب رفته : یین النوم والیقظه می بیند که مرغی سییذ کلان می آیذ # ~~واورا برمی گیرد و می برد تا حدی که دایره: دنیا در نظرش مقدار # ~~خردل دانه4 می نمایذ وعاقبت بر سر قلهآ کوهی بر بار وازهار فرود می # ~~آرد وآن کوه را در غایت سزی و خرمی تفرچ می کنذ؛ گوثیا که # ~~حق تعالی آن کوه را از زمرد سیز آفریذه بود : می یینذ که آن کوه را # ~~بر قلهاش سریست همچون سر آدمیان وآن مرغ شمشری بدست چلی # # می دهذ که گردن این کوه را %~% بزک %~% که فرمان ایزذی چنانست؛ # ~~حضرت چلی می برسذ که تو کیستی و ترا ms094 چه نام است ؟ گفت : # # من ناموس اکر طاوس ملا ثکه جرثیل %~% امینم %~% همچنانبذآن # ~~شمشیر سر آن کوه را ازتت جذا می کند : بازش مرغ بر میدارد و بهمان # ~~جایش فروذ می آرذ ؛ چون حضرت چلبی از هیبت آن خواب چشمها PageV01P149 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0154.png) # ~~باز کرده دیذ که، حضرت مولانا برارش ایستاذه است . بر خاست # ~~وسر نهاذ ، فرموذ که تعبیر آن خواب همین روز بشما معاینه شوذ، آن # ~~بوذ که سلطان رکن الدین سماع ساخته شیخ بابا را در حضور مولانا # ~~بذر ساخت : حضرت چلبی حسام الدین می بینذ که رکن الدین را سرش # ~~بریذه فروذ آویخته شذ؛ نظر بسوی مولانا کرده فرموذ که تعبیر آن # ~~خواب اینست که دیذه بوذی ### | شعر (رمل) # دیذه غییت چو غیب است اوستاد %~% کم مباذا از جهان این دیذ وداذ # ~~همان بوذ که برخاست وروانه شذ # ) همچنان قدوة الاخیار، شیخ محمود نجار رحمه الله چنان # ~~روایت کرد که روزی حضرت مولانا معرفت می فرمود وکافهآ اصحاب # ~~حاضر وناظر بوذند ؛ از نا گاه خدمت مولانا مهی الجن والانس # ~~نعممان آلفقه، عمان العلم شمس الدین ماردینی رحمة الله علیه ازدر مدرسه # ~~در آمذ، حضرت مولانا فرموذ که بیا بیا، نیک آمذی ، اگر تا امروز غایب # ~~ازخذا می کفتند وتو می شنیذی، بعد الیوم از خذا بشنو تی هیح واسطه؛ # ~~باز فرموذ که زمانی بیایذ که حق تعالی بربندگان خوذ بی واسطهٔ‌ # ~~شیخی کتذ : اگر چه در جمیع اطوار واکوار وادوار شیخ حقیقی PageV01P150 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0155.png) # ~~اوست ؛ عجبتر آنک هم شیخ اوست وهم مرید وحقیقت دانم که این # ~~آن زمانست واین بیت را گفت ### | شعر (مضارع) # آن پاذشاه اعظم در بسته بوذ محکم %~% پو شیذ دلق آدم امروز بردر آمذ # 63/3) همچنان شیخ محمود روایت کرد که روزی معین الدین # ~~روانه در زاویهآ شیخ صد الدین حمعیتی عظیم ساخته یوذ وحضرت # ~~مولانا هم درآن مجمع حاضر شذه بوذ وچون بسماع شروع کردند از # ~~عظمت گرمی و شور او قیامتی ترخاست ms095 وحضرت مولانا در عالم # ~~استغراق مستغرق شده؛ مگر کمال الدین امیر محفل در جنب امیر # ~~روانه ایستاذه بخبث یاران مشغول شد که مریدان مولانا عجایب # ~~مردم آند؛ اغلب عای ومحترفه و اعیان شهراند؛ مردم فضلا و داتا # ~~فرد ایشان کتر می گردتد؛ هر کجا خیاطی و بزازی وبقالی که # ~~هست اورا عمریدی قبول می کنذ؛ از ناگاه حضرت آن سلطان آگاه # ~~درمیان سماء چنان نعره زذ که همگان بیخوذ گشتند ؛ فرموذ که ای # ~~غر خواهر منصور ما نه حلاج بوذ . شیخ ایو بکر بخارا نه نساج بوذ # ~~و آن کامل دیگر زجاج؛ حرفتشان بمعرفتشان چه زیان کرد که رحمة الله # ~~علیه می گوثی؛ بروانه را ازآن هیبت بروا مانده کمال الدین ویروانه # ~~سر باز کرده مستغفر شذند PageV01P151 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0156.png) # 64) همچنان روزی دیگر کمال معرف در سماعی رعایت # ~~صوفیان کرده یشت بطرف یاران کرده بوذ واصحاب را ملتفت کمی شذ؛ # ~~حضرت مولانا بانگی بر ری زذ که هی کمال ناقص ! پشت بکمال # ~~کمال کردهٔ‌. مش دار؛ از ناگاه بیقتاذ وسرش شکافته شذ، برخاست # ~~و بیای مولانا افتاذه ابتهال عظیم ممود؛ عنایت فرموده فرجی ودستارش # ~~را بوی بحشید ؛ زنار انکار را بریذه بصدق تمام بنده ومرید شذ # 65/3) همچنان ارباب الباب روایت کردند که چون حضرت # ~~مولانا از کس رنجیذی ومکایرە او از حد شذی غر خواهر گنمتی # ~~و درهمش کوفتی؛ چه اصطلاح شتم خراساتیان ممین بوذه است # 6) شمچنان از کبار اصحاب منقولست که روزی حضرت # ~~مولانا در شرح نیسی وانکسار وتواضع معاتی می فرموذ ودلایل معقول # ~~و منقول ومکشوف می گفت : مثال فرموذ که چون شاخهای درختان # ~~ف بار می باشند - مثل صنوبر وسرو وشمشاذ وسپیذ دار دایم سر بالا # ~~می دارند واغصان خوذ را ببالا می کشند و چون درختان بارور باشند؛ # ~~تمامت شاخهاشان سر زیر می آرند، متواضع و متذلل می باشند: ازین رو # ~~حضرت پیغمیر ما علیه اکمل التحیات بغایت متواضع بوذ که # ~~شجرهآ وجود مبارکش جامع تمرە ms096 اولین وآخرین بوذ تا لاجرم از PageV01P152 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0157.png) # ~~جمیع انبیاء واولیاء متواضع ثر وخاکییر ودرویشتر وخمولتر بود؛ چتانگ # ~~فرموذ امرت بمدارات الناسن وخلق الحسن وما او دی نیی # ~~مثل ما اودیت : چنانک سر ودتدان مبارکش را شکستند واو از # ~~غایت کرم ی نهایت خوذ اللهم اهد قومی فا نهم لا یعلمون # ~~می گفت و پیغمیر ان دیگر در هر زمانی مر امتان خوذرا چه نفرینها # ~~می کردند ؛ و گویند : هیچ کسی بیشتر از مصطفی صلی الله علیه وسلم # ~~سلام می یارست کردن که ما سیق رسول الله احد فی السلام # ~~آنگاه این بیت را فرمود ### | شعر (هزج) # بنی آدم سرشت از خاک دارذ %~% اگر خاک نباشذ آدمی تیست # 0) و سچنان از بعض اخلاق حمیدە آنحضرت آن بوذ که # ~~بهر آحادی و طقلی وبیوهزی تواضع کردی و تذلل موذی و دعاها فرمودی # ~~و حده کنندگان را حده کردی . چه اگر نیز کافر بوذی: گویند که # ~~روزی قصای ارمتی تنیل نام مصادف مولانا شذه هفت بار سر نهاذ # ~~دار نیز بوی سر نهاذ # (68) همچنان منقولست که روزی از محاهآ می گذشت وطفلکان # ~~خرد بازی می کردند ؛ چون از دور مولانا را دیذند بیکیار دوانه شذه # ~~سر نهاذند ؛ خذاوتدکار نز سر نهاذ : مگر از دور کوذ کی بانگ زذ که ~~PageV01P153 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0158.png) # ~~نا من نیز بیایم ، تا کوذک فراغت حاصل کردن وآمذن توقف # ~~کرده بوذ # و همچنان درآن زمان نه چندان اعتراض وانکار می # ~~کردند وفتویها می نبشتند و در تحریم سماع ورباب بابها می خواندند # ~~که دربیان کتاب آیذ و آن همه را از کمال کرم وغایت لطف ومرحمت # ~~تحمل می فرمود وهیچ می گفت ؛ عاقبة الامر چنان عدم شذند که # ~~گوئیا در وجود نیامذه بوذند وآن طریقت ونسل ایشان تا قیام قیامت # ~~در ازدیاد و بردوام خواهذ بوذن # همچنان روزی حضرت مولانا را بروانه بسماع دعوت # ~~کرده بوذ؛ چن یر در سرای رسید توقف بسیار قرموذه گفت: # ~~تا همه یاران در ms097 آیند ؛ چون مجموع اصحاب در آمذند پس آنگاه # ~~مولانا درآمذ ؛ چون اهل سماع متفرق شدند وآن شب حضرتشان # ~~آنجایگاه مانده یروانه از حد بیرون یندگیها مود وشکرهای عظیم # ~~کرد که آنچنان پاذشاهی مهمان او شذ؛ مگر چلی حسام الدین از # ~~توقف کردن خذاوندگار بر در سؤال کرده باشذ؛ فرموذ که اگر # ~~اول ما در می آمذیم، بوذی که حشم نواب بعضی اصحابرا منع کردندی # ~~ویاران مرحوم از صحبت ما محروم ماندندی وچون در دار دنیا یاران # ~~خوذرا نتوانیم بسرای امیری ویا خانهآ وزیری در آوردن پس روز # ~~قیامت در سرای عقبی وجنت مأوی وحضرت مولی چون توانیم بردن؟ # ~~یاران از شاذئ آن عنایت شکرها کردند وسر تهاذند PageV01P154 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0159.png) # 71) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا رقعهآ بخدمت # ~~مروانه فرستاذه بود در شفاعت شخصی که خون کرده درخانهآ یاری # ~~متواری شده بود ؛ برواته در چواب رقعه نبشته باشذ که این قضیه # ~~بقضایای دیگر می مانذ، حکایت خون است؛ حضرت مولانا در # ~~جواب فرموذ که آخر خوتی را ولد عزرائیل میگویند؛ اگر خون # ~~نکتذ ومردم نگشذ ، پس چه کثذ؟ بروانه بغایت خوش شده فرموذ # ~~تا آزاذش کردند وخصمان را خشتوذ کرده خون ها داد # (22/3) سمچتان منقولست که خدمت مولاتا شمس الدین ملطی # ~~گفت که روزی حضرت مولانا در مدرسهآ خود معانی می گفت؛ در # ~~اثنای معرفت فرمود که من شمس الدین را عظیم دوست می دارم ، اما # ~~یک عیب دارد ؛ امیذست که حق تعالی آن را نیز از وی پیرذ واورا # ~~از آن رغیت یبرذ ؛ فی الحال من بنده سر نهاذم وتضرع عظیم بموذم که # ~~عجبا آن عیب چه باشذ؟ فرموذ که آن که در هر وجودی تصور می کنی که # ~~خذا آنجاست و در تی آن خیال بی حقیقت می دوی ### | شعر (رمل) # چونن یسی ایلیس آدم روی هست %~% پس مهر دستی نشایذ داذ دست # چون برا آن چشم باطن بین تبود %~% گتج می پنداری اندر هر وجود # هماتا که ms098 بصدق تمام از آن حالت استغفار کردم وتمییزی عظیمم # ~~مخشیذ تا از حمله صد یقان گشتم ومرا در اواثآل کار عادت چنان ~~PageV01P155 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0160.png) # ~~بوذ که گرد مامت اکار وشیوخ وگوشهنشینان و درویشان # ~~می گشتم واستمداد واستعانت می طلبیذم وچون طالب صادق بوذم # ~~ناچار ازینها می گردم ؛ چون حضرت مولانا آنچ مود تی بود نمود # ~~ودیذهآ مرا گشود ؛ از صحبت همهشان ترا تموذه حقیت حق را # ~~معین دیذم وسر آن حقیقت بر من مبین شذ وآن روز حضرت # ~~خذاوندگار این بیت را مکرر می فرموذ و گفت تا یاران یاذ گیرند # شعر (هزج) # درین بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران # بدکان کسی بنشین که در دکان شکر دارذ # 73) شچنان منقولست که روزی در محفلی معرفت می فرموذ؛ # ~~گفت : سلطان العارفین بایزید رحمة الله علیه سخنی عجب # ~~فرموده است ودر غایت خوتی گفته که من بحضرت محمد رسول الله # ~~برای شق قمر وفلق حجر واجتماع شجر وتکلتم نیات و مدر: ایمأن # ~~نیاوردم، بلک اممان برای آن آوردم که از کمال حکمت اصحاب # ~~وامت خود را از شرب شراب نهی کرد وبر امت خوذ حرام کرد؛ # ~~بعد ازآن فرموذ که والله والله هر که بیشتر کنذ بیشتر گریذ # ~~وندامت بیشتر خورذ ، چه اگر درآن مزهآ ولذتی ومنفعتی بوذی اول ~~PageV01P156 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0161.png) # ~~خوذ کردی ودیگران را هم ترغیب داذی وچون شا گرد خاص # ~~خالق یوذ آنچ از حق شنید آنرا کرد و آنرا گفت ### | شعر (رمل) # # ترک این شرب ار بگوئی یک دو روز %~% درکنی اندر شراب خلد پوز # # چوتک اغلب بذ بذند ونا پسند %~% 7_ همه می را محرم کرده اتد # 74/3) الحکایه : اصحاب کرام که کرآما کاتیین # ~~بوذند، چنان روایت کردند که روزی حضرت مولا تا در خانهآ بروانه # ~~معانی عجیب ومعارف غریب بیان می فرموذ؛ در میان تقریر بیان کرد که # ~~روزی امیر المؤمنین عثمان بن عفان رضی الله عنه از کثرت اموال # ~~واسباب خوذ پیش مصطق علیه السلام ms099 شکایت کرد و تتفر توذ که # ~~چندانک زکات می دهم وتصد ق می کنم وبیشتر خرج می کتم اسباب # ~~ییشتر می شوذ واز عوایق آن علایق تمی توانم فراغت کلی # ~~حاصل کردن ونی قید بوذن و حقیقت میدانم که آسایش چان و آرایش # ~~دین در عالم فقرست وراحت تجا آلمخقفون در آنست . تا حضرت # ~~رسول درین بابب چه تدبر وتدارک می فرمایذ؟ حضرت رسول می # ~~فرموذ که یا عثان برو در شکر نعمت حق تقصیری کن و زمانی کفران ~~PageV01P157 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0162.png) # ~~بعمت ورز، تا مالت کم شوذ وزودتر درویش گردی وهیچ گونه # ~~رکتت عمانذ: عمان گفت : یا رسول الله حمد احد وشکر انعامهای # ~~ی حد او که مون جان وو رد زفان متست وبذآن خوگر شذه # ~~م چون توانم کردن که نگویم : حضرت مصطفی قرموذ که در قرآن # ~~مجید نخواندی که لئن شکرتم لاز ید نکم (7/14)؛ یعنی حق سیحانه # ~~وتعالی در کلام قدم خود شکر شاکران را زیادنی و عده کردهاست # ~~والشکر صید للمز ید وقید للعتید هم گفته منست ### | شعر (رمل) # ~~شکر تعمت نعمتت افزون کنذکفر نعمت از کفت بیرون کنذ # زانک شاکررا زیادت وعدهاست %~% آ تچنانک قرب مزد حده است # ~~بس ترا یا عثمان ازین غنا واسباب ناگزیرست؛ هرگز در مال تو خسارت # ~~ونقصان خواهذ بوذن؛ عثمان بشکرانهآ آن بشارت سیصذ سر اشتر # ~~سیاه چشم <و» جعد موی با تمامت عد ت وأهبت وآلات سیصذ مرد # ~~غازی ویرگ وزاد فدای غزات رسول کرده حضرت رسول صلی الله علیه # ~~وسلم دست مبارک رداشته عثمان را دعا کرد وفرموذ که بارکث الله # ~~نیما انفقت وفیما امسکت یا عثمان ؛ بعد از آن این حکایت را # ~~درشان بروانه تنزیل فرموذ که لله الحمد والمنة ومته القوث PageV01P158 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0163.png) # ~~والمنة که هم درین زمان ما خدمت امر معین الدین سلیمان عثمان وار # ~~در شکر نعم بارئ تعالی جد بلیغ می بمایذ وکاقهآ علما وفقرا وصلحا # ~~وعرفا را تربیت می کنذ وسایر مستحقان ms100 ا مت را بانواع دلداریها می # ~~فرمایذ وجمیع رعایا را بر موجب الشققة علبی خلق الله حمیت # # و رعایت کردن بر خود واجب می داند واکثر %~% اوقات گرد # ~~کعبه دلها نز طواف می کنذ و درآن عرفات که غر فات مقامات # # اولیاست سعی حمیل می ممایذ تا لاجرم ببرکت دعا و من %~% همت # ~~ایشان حیثما سار وتوجه برهرچه قصد می کنذ ودست می زنذ # ~~مظفر ومنصور می شوذ وهچنان حضرت حق سبحانه وتعالی روز بروز # ~~تعمت در تعمت ودولت بر دولت بشکرانه شکر او عطا وعوض می فرمایذ # ~~و چندانک بیشتر کنذ بیشتر یابذ وپیشتر رود؛ بروانه از غایت شاذی که # ~~حضرت مولانا در حق وی عنایتها فرموذ بپایهای مبارک او را بوسهها # ~~می داذ وسحده ها ی کرد و شکر ها ی گفت وقرب دو هزار دینار # ~~ایثار اصحاب کرده فرموذ که تمامت علما ومشاح وصلحا را سیمها # ~~بخش کردند وآیتام ومساکین شهررا جامهها و پیراهنها ساختند # 75) همچنان فقیر متکلتم المعروف بشمس الدین معلتم که # # از خواص یاران بوذ، روایت %~% کر دکه %~% روزی %~% حضرت PageV01P159 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0164.png) # ~~خذاوندگار ما باصحاب نظر کرد وفرموذ که حضرت پیغمیر ما محمد # ~~رسول الله صلی الله علیه وسلم چنین فرموذه است که چون نور خذا # ~~در دل مؤمن در آیذ دل باز شوذ وفراخ شود وصحرائی شود خوش # ~~ولطیف ، چنانک سنکی در آب اتدازی آن آب ازهم باز شود ، # ~~سؤال کردند که با رسول الله اگر آدمی را آن نظر نباشذ که فراخ شذن # ~~دل را ببینذ ودرنظر آدمی برده وغباری باشذ از شومئ طبیعت وشهوت ، # ~~بچه علامت دانذ که دل او فراخ شذ وفسحتی وسعتی درو سر زد : # ~~فرموذ که بذآن که جمیع اسباب دنیا واهل دنیا ولذات او در دل او # ~~سرد شوذ وی ذوق مایذ واز دوستان دنیا وآشنایان خوذ بیگانه شذن # ~~گیرد بی هیچ سببی و غرضی # (76/3) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا قدسنا الله بسره # ~~الاعلی در چهار ms101 سوئی ایستاذه بوذ؛ معانی واسرار می فرموذ وممامت # ~~خلایق شهر هنگامه کرده بوذنذ : روی مبارک را از خلایق بدیوار کرده # ~~معرفت می فرموذ تا شهنگام ماز شام شذ وچون شب در آمذ ممامت # ~~سگان بازارگر د او حلقه کرده بودند وبذیشان نظر مبارک تیز کرده معانی # ~~می فرموذ وایشان سر ودم ی جنبانیذند وآهسته آهسته زو زو می کردند ؛ # ~~فرموذ که بالله العلی القوی القاهر الذی لا قادر ولا قاهر فی الوجود ~~PageV01P160 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0165.png) # ~~مگوثیذ که ایشان خویشان کلب اصحاب کهفتد ### | شعر (رمل) # # شذ سر شیران عالم حمله پست %~% چون سگ اصحاب را دادند دست # ~~واین د رو دیوارها که مسبحند - فهم اسرار میکنتد ### | شعر (خفیف) # # چشم کو تا که جانها یینذ %~% سر ترون کرده از در ودیوار # # در ودیوار تکته گویاثند %~% آتش و آپ وخاک قصه گزار # ~~از ناگاه یاران از هر جائی ریخته شذند : حضرت مولانا فرمود که ### | شعر (هزج) # # بیائیذ بیاثیذ که دلدار رسیذهست %~% بیائیذ بیائیذ که گلزار دمیذ دست # بعد ازآن گفت که حقرت حق تعالی صدقه نخش می کرد : صدقه # ~~خواران ما کجا بوذند؟ همه باران سر نهاذند وخمچنان معرفت گویاب # ~~وسماء زنان تا مد سه آمذتد ؛ آن شب همه شب تا حرگه سماة ف صااع # ~~بوذه . فرموذ که والله والله خواصر ان خلایق بیچاره اعتشادی که # ~~در حق انبیا واولیا بته اند در حق تره فروتی لایق نیست - مکگر که # ~~ایشان عنایت قرمایند. ورحمت کنند PageV01P161 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0166.png) # 77) الحکایه : ولی پنهانی عارف صمدانی سراج الدین متنویخان # ~~طیب الله ثراه که از اکابر یاران یود واز حضرت چلی حسام الدین # ~~عنایات وتربیتها یافته ، روایت کرد که روزی حضرت مولانا در معنیآ # ~~این آیت که انهم یرونه بعیدا ونریه قریبا (6/70 - 7) معرفت # ~~می فرمود : گفت که حضرت حق تعالی را سرمهداتی هست که از آن # ~~هرکرا خواهذ سرمهچوتی در چشم ظاهر وباطن او می کشذ، تا بر # ~~جمیع مکنونات مکونات مطلع گشته غیوب غیب الغیب برو کشف ms102 # ~~می شود وعین الیقین مخفیات کنوز الهی را کما هی مشاهده می کنذ # ~~واگر چنانک آن عنایت را در حق او نکنذ و ازآن سرمه بچشم او # ~~نکشد چه اگر تمامت مغیبات در نظر حس او حاضر آیند هیچ یکیرا # ~~نبینذ وندانذ ### | شعر (رمل) # بی عنایات حق وخاصان حق %~% گر ملک باشذ سیاهستش ورقی # کی عنایت کی گشایذ چشم را %~% کی عتایت کی نشانذ خشمرا # ~~بعد ازآن قرمود که در نظر شیخ یا نور شو یا دور شو ### | شعر (رمل) # # نور خواهی مستعد نور شو %~% دورخواهی حویش بین ودورشو PageV01P162 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0167.png) # 7) همچنان خدمت مولانا سراج الدین مثنوی خوان رحمة الله # ~~علیه روایت کرد که روزی بیاع حضرت چلی حسام الدین رفته بودم ؛ # ~~دستارچهٔ‌ بر گل احمر بخانه تبرک آوردم، مگر که حضرت مولانا در # ~~خانه چلی بوذه است رمرا معاوم نبود: بغتةآ درآمذم ر سر تهاذم، می بینم ~~که # ~~اصحاب عظام زیر وبالا بر نشسته اند وحضرت مولانا در صحن خاته سیر # ~~می کنذ واز معارف ولطایف متظوم ومتثور هرچه می گویذ یاران # ~~هی قویسند ومن از خای دهش وخیرب دستار چه را فراموش کردم # ~~واز دور در صف تعال فروکشیذم، حضرت مولانا بجاتب من نگران # ~~گشته فرموذ که هر که از باغ بیایذ تیرک گل آرذ وهر که از دکان # ~~حلوائی بیایذ مشتی حلوا آرذ؛ سر بر قدم مبارکش تهاذه گاها را فرو # ~~ریحتم : یاران نعرهها زذند و گلها را یغما کردند - همانا که سماع # ~~مر خحاست # 1) همچنان خدمت سراج الدین گفت که روزی حضرت # ~~مولانا فرمود که مجموع عالم اجزای یکث کساست واشارت اللهم اهد # ~~قومی فإتهم لا یعلون عبارت ازینست ، قومی ای اجزایی ؛ چه اگر # ~~کافران اجزای او نباشند او کل تباشذ ### | شعر ( رمل) # جزؤ درویشتد حمله نیک وبد %~% ور نباشذ اینچنین درویش نیت PageV01P163 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0168.png) # (80/3) همچتان روزی خامت معین الذین بروانه حضرت سلطان # ~~ولدرا لا یهها کرد که البته میخواهم تا حضرت مولانا در خلوت ms103 ممن # ~~معرفت فرمایذ تا در حق یندهآ خوذ عنایتی کرده باشذ مخصوص؛ چون # ~~حضرت سلطان ولد إستدعاء بروانه را بحضرت یدرش عرضه داشت . # ~~فرموذ که آن حمل را تحمل نتوانذکردن. تا سه بار الحاح کرده فرموذ که # ~~مهاء الدن دلوی را که چهل کس میکشند آن را یک کس نتوانذ کشیذن. # ~~سلطان ولد سر نهاذه گفت: ان ا گر کمی گنتم اینچنن معنی را # ~~ازکجا می شنیذم # 181/3 همچنان روزی دیگر هم پروانه حضرت ولد را شفیع # ~~گرفت که تمامت اکار قونیه بتذکر مولانا مشتاق شذه اند : اگر # ~~مجلسب احسان کنذ چه شوذ، همانا که تشنگان آب حاترا سیراب # ~~گردانیذه برخلایق رحمتی عظیم کرده باشذ . حضرت ولد این حکایت را # ~~نحضرتش باز گفت . فرموذ که بهاء الدین درخت میوهداری که از پریآ # ~~میوه شاخها تا زمین فروذ آورده بوذ کفران نعمت باغبان کرده تتوانستند # ~~قطاف کردن واز آنجا ربودن وخوردن وشکر نعمت حق را بجای آوردن # ~~اکنون که سر شاخها تا سدر ة المنتهی رسیذه است وخوذرا ببالا # ~~رکشیذه - کجا توانند ممتع وتنعم کردن وبلذت میوهآ آن نعیم رسیذن: ~~PageV01P164 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0169.png) # 82) همچتان از حضرت ولد منقولست که روزی بروانه از # ~~حضرت مولانا التماس عموذ که وی را پند دهذ ونصیحت فرمایذ : # ~~زمانی متفکر ماتده بود . سر مبارک برداثت وگنت که امیر معین الدین # ~~می شنوم که قرآن را یاذ گرقتهآپ گنمت: آری؛ دیگر شنیذم که # ~~جامع الاصول احادیث را از خدمت شیخ صدرالد سماء کرددآ. # ~~گفت : بلی. گفت: چون خن خاا ورسو را می خواتی و کما # ~~یتبغی بحت می کنی ومی دانی وازآن کلمات پند پذیر نمی شوی و بر # ~~مقتضای هیچ آیتی وحدیتی عمل ممی کنی از من کجا خواهی شنیذن # ~~و متباعت تمودن؟ بروانه گریان برخاست ورواته شذ وبعد ازآن # ~~بعمل و عدل کستری واحسان مشغول گشته خرات مود تا یگاثه8 # ~~آفاق شذ ؛ حضرت مولانا بسماء شروع فرموذ # 83/3) الحکایه: ثقات روات روایت چنان کردتد که علمای ms104 شهر # ~~که درآن عصر بوذند وهر یکی در انواع علوم وحکم متفق علیه # ~~بوذه ، باتفاق ممام بنزد خیر الانام قاضی سراج الدین آرموی رحمه الله # ~~جمع آمذند واز میل مردم باستماع رباب ورغبت خلایق یسماع وتحریم آن # ~~شکایت کردت که رئیس علما و سرور فضلا خدمت مولویست در مند # تبوی قایم مقام رسول : چرا بایذ که ایتچتن بدعتی پیش روذ PageV01P165 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0170.png) # ~~وابن طریقت بمشیت یابذ؟ امیذ است که عن قریب ان قاعده منهدم # ~~شود و این شیوه بزوذی دور افتذ؛ قاضی سراج الدن گفت : این مرد # ~~مردانه مؤید من عند الله است ودر همهٔ‌ علوم ظاهر نیز عدیم # ~~المثلست، با او نشاید پیچیذن، او دانذ وخذای خوذ # مصراع (خفیف) # کل شاة بر جلها ستناط # بوالفضولی چند ، چند فصولی در مسائل مشکله از فقه وخلافی ومنطق # ~~و اصولین وعربیث وحکمت وعلم نظر وعلم معانی وبیان وتفیر # ~~و بجوم وطب وطبعیات وغرها من الالنهیات در طبقی نبشته بدست # ~~ترکث فقیهی داذند تا بخدمت مولاتا برذ؛ ترک فقیه برسان رسان بلک # ~~ترسان ترسان حضرتشرا در دروازهآ سلطان درکتار خندق بیافت؛ # ~~دیذ که ممطالعه کتانی مشغول شذه است ؛ اجزارا بدست مولانا داذ واز # ~~دور بایستاذ؛ درحال مطالعه ناکرده دوات وقلم خواسته جواب هر مسثله # ~~و نکتهآ را در تحت آن ثبت فرموذ بتفاصیل وهمچنان جوابات مجموع # ~~مسایل را در همدیگر آمیخته مجملا مسئلهآ ساخت؛ چنانک چند دارورا # ~~طبیب حاذق معجونی مهنا مهیا کنذ؛ چون ترک فقیه کاغذرا بمحکمه # ~~باز آورد، بعد از اطلاع وضوح مشکلات وجوابات آن علی العموم در # ~~غمام غموم منحصر ماندند ودر بینات دلایل آن مسایل واقامت بینه ~~PageV01P166 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0171.png) # ~~وابراد براهن واظهار مسند هر یکی ودلیل حصر والزام من بقول # ~~لا نسلم ودقع معارضهآ خصم وبحت با توجیه حضرتشان حیر ان # ~~ماندتد وبیچاره شدتد وازین حرکت خجل گشتند # همانا که حضرت مولاتا در عقب رقعهآ قرموذ نبشتن که معلوم رای # ~~عالی: علمای عالم باشذ که مجموع خوشیهای جهان را ms105 از نقود وعقود # # و عنهود اعراض واجناس وآنچ در آیت زین للناس (3 %~% 14) # ~~است وجمیع مدارس وخوانق را بخدمت صدور مسلم داشته # ~~منصبی از آنها تگران تیستیم ویکلی عن الد نیا وما فیها # ~~قطع نظر کرده ایم تا صدور را اسیاب متوافر ولذات دنیاوی مرتب # ~~و مستوفا باشذ و زحمت خوذ را دور داشته در کنجی منزوی گشته ایم # ~~و در خانهآ خمول قرو کشیذه. چه اگر آن رباپ حرام را که فرموذه بوذند # ~~و نفی کرده اگر بکار عزیزان می آمد وبایست بوذی حقا که دست # ~~از آنجا باز کشیذه هم ایثار اتمهٔ‌ دین می کردیم واز غایت تاچیزی # ~~و نا ملتفتی رباب غریبرا بنواختیم: چه غریب نوازی کار مردان # ~~دن وابراهیم یقن است وغزل ریابرا در حال سر آغاز فرمود # ~~و گفت: # شعر ( رمل) # هیچ می دانی چه می گویذ رباب %~% ز اشک چشم واز جگرهای کباب PageV01P167 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0172.png) # ~~الی آخره : محموع علماء در خدمت قاضی سراج الدین نادم گشته تو بهها # ~~کردند ومحلم خلیلانه وخیلق عظیم ولانا انصافها داذند واز آن حملت # ~~پنچ نغر دانشمندان فحل مستدل ومدرسان مفتی بنده ومرید شذند # ~~و گفتند : # شعر ( رمل) # ~~ز آسمان آید این تحت نه از عالم خاک کار قبال وستارست نه کار بازو # (84/3) الحکایه : راویان حکایت وحاوپان آیت ، چنان روایت # ~~کردند که حماعت حاجیان معتیر از کعبهآ معظم رسیذه بوذند و یزیارت # ~~مشایخ و گوشه نشینان شهر رفته، مر یکیرا در یافتند واهالی شهر # ~~حاجیان را سماعها داذه ودلداریها کردند؛ آخر الامر مگر درستی حاجیان را # ~~بزیارت حضرت مولانا ارشاد کرده بجمعهم احرام بندکگی درمیان جان # ~~بسته بزیارت کعبهٔ‌ جانها توجه نموذند : چون از در مدرسه مبارک در # ~~آمذند حضرت مولانا را در محراب دیذند ، بیکبارکی تکبیر آورده ییهوش # ~~شذند : بعد ازساعتی چون خوذ باز آمذند حضرتش بعذر خواستن مشغول # ~~شذ که شایذ که برشما یوشیذه شذه باشد ویا مانند کرده باشذ که آدمی ~~بآدمی # ~~عظیم می مانذ؛ ms106 همگان قریاذ بر آوردند که حضرت مولانا چه مغلطه ورو # ~~پوشست که می فرمایذ چون اصحاب عظام ازکینیت حال و بمهید آن عذر # ~~تفحص کردند ، حاجیان باتنماق گفتند که والله العظیم وبکلامه القدیم ~~PageV01P168 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0173.png) # # که این مرد در طواف بیت الله الحرام احرام بسته با ما %~% مهم بود # # و در وقفه عرفات وسعی مروه و صفا وحمیع %~% مناسک حج وغیره # ~~زیارت مرقد رسول علیه السنلام در مدینه مصاحب و همراه ما # ~~بوذ، اما هیچ روزی با ما همسفره وهمکاسه تشذ وچتدین مشاعر # ~~حج را تفهیم ما ی کرد ، همین صورت ولیاس که پوشیذه است واین دم # ~~مغلطه می کند وخوذ را می یوشاتذ؛ یاران شورها کردتد وسماع # ~~عظیم رفت وحاجیان سرها باز کرده مرید وعاشق شدند # 85/3) همچنان منقولست از فحول اصحاب که حضرت مولانا را # ~~مریدی بود از اعیان شهر وتجارت صنعت؛ مگر بکعبه2 معظم رقته # ~~بود ؛ همانا که شب عرفهآ عید قربان خاتون آن خواجه حلوای # ~~بیار ساخته بنقرا ومسا کن وهمایگان یگان یکان تصدق کرده # ~~سینیآ عالی یر حلوای شکری محضرت مولانا قرستاذ تا اصحاب تناول کتند، # ~~خواجه را بدعای خیر معاوثت نمایند ، حضرت مولانا فرموذ که آن خاتون # ~~صد یقه ماست تا تمامت اصحاب ازین حلوا بخورند وتیر ک تیز بیر گیرند؛ # ~~حمیع اصحاب چتانک می بایذ بدوق بمام خوردند وبردند وهنوز سینی مالامال # ~~بوذ؛ حضرت مولانا سینی را بر گرفت وآهتگ بام مدرسه کرده، یاران # ~~متحیر شذند که چه خواهذ کردن؛ همان لحظه از بام فرود آمذ بی سیتی ؛ # ~~قرموذ که آن حلوا را بآن مرد رسانآیذیم تا او نیز بخورذ؛ حیرت یاران ~~PageV01P169 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0174.png) # ~~یکی در هزار شذ . اتفاق چنان افتاذ که خبر مقدم حاجیان رسیذه # ~~شاذی کنان مردمان شهر استقبال حاجیان کردند ؛ همانا که آن خواجهآ # ~~روشندل همچنان از گرد راه راست تریازت مولانا آمذه سر مهاذ # ~~و شکرها کرد : خذاوندگار دلداریها فرموده دستورش داذ تا بخانه رود، # ~~بیامذ وعیال خوذرا ملامت ms107 بی ملالت وملامت در یافته همان شب # ~~قدوم که نشسته بوذند غلامان از میان رختها سینی را بیرون آوردند ؛ # ~~خاتون گفت : این سینیآ ما بشما جه کار دارذ؟ تاریخ ونام خواجه # ~~بروی نبشته؛ خواجه گقت: من تز درین حرتم که این سیی پیش # ~~من چه کار دارد؟ خاتون قضیه را باز برسید؛ گفت : در کوه عرفات # ~~شب عرفه در خیمهآ خوذ با حاجیان جمع نشسته بوذیم؛ می بینم که دستی # ~~از گوشهآ خیمه در آمذ واین سینی را بر حلوا در پیش ما نهاذ ؛ دیذم که # ~~سینی ازآن ما بوذ، الا معلوم نشذ که آنجا از کجا آمذ ، غلامان بیرون # ~~دویذند هیچ کسی را ندیذند؛ خاتون صد یقه در حال سر بهاذه مشکل # ~~حلوا را حلی کرد وکیفیت حال را باز گفت؛ خواجهآ بیچاره از آن # ~~عظمت وقدرت بی قرار گشته، علی الصباح زن ومرد بحضرت مولانا # ~~آمذه سریرهنه کردند وزاریها بموذند؛ حضرت مولانا فرموذ که آن همه # ~~رکت اعتقاد وصدی نهاذ شما بوذ که حق تعالی قدرت خوذرا از # ~~دست ما بظهور رسانیذ و ان الفضل بید الله یؤتیه من یشاء PageV01P170 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0175.png) # 86/3) الحکایه: از یاران قدیم مرویست که حضرت مو لانا در # ~~مسجد قلعه روز حمعه تذکر می فرموذ و مجلس بغایت گرم شذه بوذ # ~~و تمامت صدور ویدور حاضر بوذند ودر بط کلام وتقریر غرایب # ~~تفسیر ید بیضا می موذ ود رر غرایب وامثال وحکایات واشعار مناسب # ~~آیات نثار می فرموذ واز هرگوشهآ تحسینها وآفرینها تا بمتجوث عیوق می # ~~پیوست ومد احان رباعها می گفتند ومقریان خوش الحال سحرها می کردند. # ~~مگر فقیهی از سر علتی که در دل داشت گنمته یاشد که اغلب واعظان آیاتی # ~~چنا- از قرآن مناسپ وقت وایام اختیار می کنتد تامقریان آن را می خوانند ~~وایشان # ~~درآن باب استحضارکرده از هر کتابی وتغسیری اقوال غریب فرو میشمرند # ~~وآن موافق طباع انام می آیذ، اما واعظی که براقاضت معانی وابداع لطایف # ~~قادر باشذ ms108 ودرهر فنی ماهر آنست که بیدهه از هر چائی که حفاظ تخوانند # ~~در آن باب خوض کنذ واز فوائد عجیب علمای عالم را محب خود گردانذ؛ # ~~سماتا که حضرت مولانا در عین آن استغراق بذآن فقیه اشارت فرموذ که # ~~از قرآن مجید سوره که نخاطرت آید بخوان تا عجایب بیتی؛ سلطان و امرا # ~~و سایر خلق حیران این اشارت گشتند ، همانا که آن فقیه نا تبیه سوره، # ~~والضخی را (93) فروخواند؛ حضرت مولانا فرموذ که خواص حضرت # ~~الهی که جاسوس القلوب اند ، چون در صحبت ایشان رسی بحضور دل # ~~و صدق مام بنشین تا از سعادت سرمدی بی نصیب ماتی PageV01P171 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0176.png) # شعر (رمل # ای مری کرده پیاذه با سوار %~% سرنخواهی برد اکنون پای دار # # تو مری باهمچو خوذ موشان بکن %~% با- شترمرموش را نبود خن # ~~پس آنگاه سر آغاز تفسیر وتحقیق سورهٔ‌ والضحی کرده چندانی # ~~معانی ودقایق بیان کرد که در تقریر بیان آیذ؟ وتا قرب ماز # ~~مغرب مجلس کشیذ وهتوز در تقریر واو قسم والضخی غرایب ونوادر # ~~می فرموذ ؛ حاضران مجلس مامت مست گشته همان دم آن فقیه منکر # ~~برخاست وسر برهنه کرده وجامهها چاک زذه زاری کنان پایهآ # ~~منبر را بوسها داذه با اعتقاد کامل وصدق بی غل بنده ومرید شذ # ~~و آن روز ممامت خواص مردم ارادت آورده غلوی عام شذ و گویند # ~~وعظ آخرین خذاوندگار همان بود ، دیگر بتذکر شروع نفرموذ # ~~وبطریق دیگر لا ینقطع بتذکیر وتقریر مشغول بوذ # (87/3) همچنان منقولت که در آن زمان بزرگ از اعیان شهر # ~~وفات یافته بوذ ومجموع اهل قونیه در آن مجموع حاضر گشته : مگر # ~~حضرت مولانا بیرون سرای متوفا سیر می فرمود تا جنازه بیرون # ~~آمذن وکمال الدین معرف ایستاذه بود ، صدور شهررا علی الانفراد ~~PageV01P172 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0177.png) # ~~تعریف می کرد که بم الله خواجه صدرالدین ، مرحبا اخی بدرالدین، # ~~بسم الله امیر کمال الدن ، خوش آمذی مولانا سیف الدین، شاذ آمذی # ~~شیخ عز الدین وازیت قبیل بیحد می گفت وچون ms109 جنازه را بیرون آورده # ~~روانه شذند وتابوت را در کنار لحد نهاذتد تا دفن کنتد، حضرت # ~~مولانا پیش آمد ویر سر گور مثال تلقین خوانان بایستاذه فرموذ که # ~~کمال الدین معرف را بخوانتد؛ معرف بیامذ وسرنهاذ؛ حمیع علماء وشیوخ # ~~نگران شذند تا حضرت مولانا چه می کند: قرموذ که هم اکنون ا گر # ~~صدرالدین وبدرالدین وکمال الدینست پیدا شود و معین گردذ که ازکیانست # ~~و کی برسم که در صدر او دن نباشذ ویدر اورا نوری نبود وکمال # ~~او در تقصان یاشذ وچوت سیف دین را برتفس خود ترانده یوذ، بساطور # ~~منکر ونکمر اسیر شوذ وعزت او بخواری بدل گردد : غریو از نهاذ # ~~خلایق بر خاسته کمالالنت بیهوش گشته بسا متکران کهن تجدید ایمان # ~~کرده زتارها بریذند واز نو بتده ومرید شدند # 88) الحکایه : یاران صحبت وتدبمان خدمت چنین روایت # ~~کردند که هر سالی حضرت مولا نا با اصحاب کرام وگویتد گان فاخر # ~~بر گردونها سوار شذه بجانب آپ گرم می رفتند وقرب چهل وینجاه # ~~روز آنجایگاه اقامت می فرمود . مگر در کنارهآ در یاچهٔ‌ آب گرم # ~~یاران حلقه زذه بوذند وحضرت مولانا سرمست جام بقا ومستقرق PageV01P173 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0178.png) # ~~انوار لفا گشته معانی می فرموذ، یاران نعره ما می زذند وشورها می # ~~کردند اتفاقا تمامت جغران آن گول بیکبارگی بوقو قه در آمذه # ~~غلبه عظیم می کردند ؛ حضرت مولاتا یانکی سهمناک یریشان زد که # ~~این چه غوغاست ، با شما بگوئیذ با ما : درحال همهشان خاموش گشته # ~~هیچ نگفتند : چتداتک آنجاگاه بوذند اصلا جانوری دم نزد وچون # ~~ممبارکی نهضت می فرموذ بکنار دریاچه بیامذ واشارت کرد که بعد # ~~ازین دستورست بحال خود مشغول شویذ : فی الحال بغلغله تمام # ~~بگفتن آغاز کردند وازین کرامت عجیب نه چندان منکران توحید # ~~امان آوردند که توان گفت، و قرب دو هزار آدمی از زن ومرد # ~~مرید شذند # 89/2) همچنان مگر روزی حضرت مولانا بزیارت تربت # ~~بهاء ولد می رفت ؛ قضارا مگر قصایان شهر گاوی را خریذه ms110 بوذند که # ~~قربان کنند؛ ریسمان را بریذه از دست ایشان بکربحت وخلایق در # ~~بی آن گاو می دویذند ؛ علالا می کردند و هیچ کسی را یارهٔ‌ آن نبوذ که # ~~پارهآ پیشتر روذ ویا اورا توانذ گرفتن؛ از ناگاه گاو محضرت مولانا # ~~مقابل افتاذه فی الحال بایستاذ وآهسته آهسته پیش او آمذه بزبان حال که # ~~هل حالش میدانند امان می خواست ولا مها می کرد ؛ همانا پیش آمذه # ~~گاورا بگرفت وبدست مبارک اورا می مالیذ ومرحمت می فرمود؛ جماعت # ~~قصابان در بی رسیذه سر نهاذند ؛ فرموذ که این را نشایذ کشتن آزاذش ~~PageV01P174 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0179.png) # ~~کنیذ ؛ قبول کرده آن جانوررا آزاذ کردند واز قتل رهیذه ترخانش # ~~گذاشتند : بعد از ساعتی چون اصحاب عظام در عقب رسیذند حضرت # ~~مولانا بمعرفت شروع قرءوده گفت : حیوانی را که آهنگ قتل او کرده # ~~بوذند از ناگاه خلاص یافته یگربحت ویسوی ما آمذ ؛ حق جل وعلا # ~~ورا از عنایت بی نهایت خوذ وبرکت ما از کشتن وشرحه شرحه گشتن # ~~برهانیذ و آزاذ شذ؛ اگر اتسانی را که از جان ودل روی بحضرت مردان # ~~آرذ ومرید شوذ از دست سلاخان دوزخ برهانذ وبجنت ابدی برسانذ، # ~~هیچ عجیب وغریب نباشذ . یاران از غابت شاذی برقص وچرخ در آمذه # ~~از اول روز تا شبهنگام مشغول سماع بودند وچندانی دستارها وجامهها # ~~بقو الان داذند که در حساب آیذ : وگویند آن گاو آزاذکرده را دیگر # ~~کسی بجائی نذیذ ودر صحرای قونیه ناپدید شد # 90/2) همچنان از خدمت مفخر الابرار شیخ ستان الدین نجتار که # ~~از نجار کرام یود روح الله روحه متقولست که روزی حضرت مولا نا # ~~فرموذ که عاشقان خدا را حلاوت محبت می کشد واهل دنیا را زهر # ~~فراق زن وزر می کشذ وچون حق تعالی این عالم وجود را از عام # ~~محض ساختهاست، پس عدم می بایذ شذن تا از تو چیزی سازند PageV01P175 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0180.png) # (91) همو روایت کرد که روزی خدمت مولانا قطب الدین # ~~شیرازی رحمة الله علیه بزیارت ms111 مولانا آمذه بوذ وحضرتش بمعارف # ~~پذر کریم خوذ گرم شذه بوذ؛ از نا گاه گردوتی ازدر مدرسه می گذشت؛ # ~~حماعتی نگران آن صدا شذند ؛ مولانا فرموذ که آواز گردونست یا # ~~فعل گردون؛ همهشان سر نهاذند. بعد ازآن خدمت قطب الدین # ~~سؤال کرد که راه شما چیست؟ فرموذ که راه ما مردن ونقد خوذرا # ~~بآسمان بردن، تا کمیری ترسی؛ چناتک صدر جهان گفمت تا ممردی # ~~نردی ؛ قطب الدین گفت : آه دریغا چه کنم : فرموذ که همین که # ~~چه کنم : پس آنگاه در سماع این رباعی را فرمود ### | ریاعی # گفتم چه کنم گفت همین که چه کتم %~% گفتم به ازین چاره ببین که چه کنم # رو کرده من بگفت ای طالب دین %~% پیوسته برین باش برین که چه کنم # ~~هماندم مرید شذ # 9) همحنان یکی از کبار اصحاب وفات یافته بوذ ؛ بحضرت # ~~مولانا مشورت بردند که اورا بتابوت در گور نهد یا کی تابوت؛ فرموذ: # ~~تا یاران چه مصلحت بینند ؛ عارف ربانی، معدن النور، کریم الدین # ~~ولد بکتمور رحمة الله علیه که از حملهٔ‌ اهل مقامات وصاحب بصیرت ~~PageV01P176 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0181.png) # ~~بوذ؛ فرموذ که بی تایوت نهاذن اولیتر باشذ؛ یاران گفتند : بچه دلیل # ~~گفت : فرزند را ماذر هتر رعایت کنذ که براذر : چه جسم آدمی از # ~~خا کست وتخته چوبین هم فرزند خاکست، پ هر دو براذر باشذ # ~~وخاک ماذر مشقق ، یس ماذر ستردن صواب تر یاشذ، حضرت مولانا # ~~تحیهاش فرموذ وگفت: ان معنی در هیچ کتایی مسطور نیست # 93/3) همچنان منقولست که روزیی در مسجن قاضی عز الدین # ~~واعظی وعظ می گنمت وحضرت مولانا درآ نجا حاضر بوذ: مکر واعظ # ~~در تقریر آیات ویینات وعظات مردم مبالقە: عظیم می کرد ؛ حضرت # ~~مولاتا روی بسوی اصحاب کرده ممعرفت شروع فرموده حکایتی عجیب # ~~مثال آورد که در خطه بلخ خواجهآ بود منعم وصاحب تروت؛ # ~~از تا گاه بعالم بقا سفر کرده، اورا فرزندی ماند نا خلف و بر صلف # ~~وبذکار واز بحویل پدرش قرب صذ ms112 هزار دینار زر نقد بوی مراث # ~~ماند ، برون املاک واثاث خانه، با عورتی تعشق کرده تمامت اسباب # ~~را با وی تلف کرد وهیچش نماند ### | شعر ( رمل) # # مرد مراثی چه داند قدر مال %~% رستمی جان کند ومجان یافت زال # نعد رفت وکاله رفت وخانهها %~% ماند چون جغدان درآن ویرانهها PageV01P177 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0182.png) # ~~عاقبت حال ان پسررا چون از همه وجوه بسرآمذ ، چنانک بنانی محتاج # ~~شذ وآن معشوقهٔ‌ دروغین نز از وی کنار گرفته ، چندانکث می کوشیذ # ~~در میان نمی آمذ وآن موئی که درمیان ایشان کمی گنجیذ از دیده، # ~~او سر زذ وبعوض هر بوسهآ دشنام باران می کرد ، آخرالامر بذآن فاحشه # ~~گفت : از تو حاجتی دارم، بعد از آن تودانی ؛ معشوقه راضی شذ . گفت: # ~~میخواهم که در وقت بول کردن تو درکاف شکاف رانت را نظر کنم : # ~~گفت : سهلست . همانا که ساعتی بتفرج فرجهآ فرج او مشغول شذه فریاذ # ~~کرد و بهیاهای بگریست : برسیذند که موجب گریه واقغان چیست # ~~گنت : ازآن مجموع مال واسباب واسبان که در راه او در باختم درینجا # ~~هیچ یکیرا تمی بینم وهمه درین جایگاه تباه برگناه فرو رفته است. # ~~چندانکث نگریذم اثری از آنها پدیذ نیست، همچنن این واعظ ما نیز # ~~وعلمای ظاهر خوذنما اگرچه از انبیاء واولیاء واقطاب نشانها می دمند # ~~وبذ آن قدرمباهات میکنند یقولون با لسنتهم ما لیس فی قدوبهم # ~~11148) قطعا ازآن حالات ومقامات درویشان چیزی نیست وتصور # ~~ایشان آنست که ما همه را داریم # شعر (خفیف) # دعوی عشق کردن آسانت %~% لیک آنرا دلیل وبرهانست # ~~حتما که میچ ندارند وآتچ دارند بر بسته است ، ی بررسته ؛ عاقبت # ~~کار معلوم شان شوذ وسوذ ندارذ ؛ برخاست وبی کفش روانه شذ PageV01P178 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0183.png) # ) الحکایه : ملکث القضاة والحکام مولانا کمال الدیت کانبی # ~~رحمة الله علیه که از اکابر قاضیان روم بود، روایت کرد که در تاریخ # ~~سته سته وخسیت وستمائهآ بجانب دار الملک قونیه رفته بوذم یدیدن سلطان # ~~عزالدین کیکاوس نورالله قبره تا امور ولایت دانشمندیه باتمام ms113 رسانیذه # ~~با ا مثله وقرامین عودت اقتذ وبعتایت باریآ تعالی بزوذی یمیع مهمات # ~~محصول پیوسته می خواستم که روانه شوم؛ حماعتی دوستان که از اکابر شهر # ~~بوذتد مثل شمس الدین ماردیی وافصح الدین وزین الدین رازی # ~~و شمس الدین ملطی رحمتهم الله مرا بدریافتن زیارت حضرت مولانا # ~~ترغیب ونحریص دادند وصیت حمیل ایشان را خوذ از اقواه مردم # ~~شنیذه بوذم، اما استکبار منصب واستکتار اسیاب وارتکاب انگار # ~~مانع می شذ ونمی یارستم بذآن جانب مآبی جستن ؛ عاقبة الحال توفیق # ~~التهی رفیق جان من گشته برغیت بمام وجذیهآ درون آن شاه انام # ~~مصحوب آن حماعت کرام بزیارت حضرت مولانا مشرف گشتم: همانا که # ~~چون از در مدرسهآ مبارک قدم نهاذیم . دیذم که حضرت مولانا خرامان # ~~خرامان استقبال ما بتدگان کرد . ممجرد نظری که برچهره مبارکش # ~~انداختم عقل از من زایل شذ : همچنان بجمع سر نهاذیم ومولانا ازان # ~~میان من بتده را درکنار گرفته گفت: ### | شعر (رمل) # می گریزی هر زمان از کار ما %~% در میان کار چوثت یافتم PageV01P179 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0184.png) # ~~بعد ازآن فرموذ که لله الحمد کمال الدین ما روی بکمال جلال آورده # ~~عمر خوذ از زبان هیچ شیخی وقطی وعالمی نشنیذه بودم ودر هیچ کتابی # ~~مطالعه نکرده؛ چون بقدر استعداد وادراک خوذ از عظمت او واقف # ~~گشتم ، بصذ هزار ارادت واخلاص از سلک مخلصان او شذم وفرزندم # ~~قاضی صدرالدین ومجدالدین اتابک را مریدش ساخم وچتدین بزرگث # ~~زاذگان وسایر آزاذگان بنده ومرید شذند؛ همانا که آشقنه وار چون مقام # ~~خوذ باز آمدم می بینم که باز جانم باز در قفص قلب من فی قرار و برواز # ~~کنان شذ ؛ با دوستان عزیز مشورت کردم، البته میخواهم که حضرت # ~~مولانا را سماع دهم ومریدی را پیذا کنم؛ تمامت قونیه را طلب کردند، # ~~غیر از سی زنبیل آبلوج خاص الخالص تیافتند وقوصرهآ چند از نبات # ~~هم آمیختند ؛ چه در آن زمان مامت عالمیان در کنف امان اممن بوذند؛ # ~~از کثرت اجتماعها وسماعها وسورها وسرورها ms114 هیچ توع نعمی تخلایق # ~~قونیه ولواحق آن بس نمی کرد؛ برخاستم وبنزدیک گوماج خاتون # ~~توقاتی که حرم سلطان بوذ رفته کیفیت حال را باز گفتم: ده کله آبلوج # ~~دیگر مذکوره انعام فرموذ ومن تصور می کردم که آنچنان مجمع را این # ~~قدر شکری جلاب چون جواب گویذ؛ باز فکری کردم که جهت مردم # ~~عوام جلاهای شهد عسلی سازند؛ درین قکرت بوذم که از ناگاه PageV01P180 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0185.png) # ~~حضرت مولانا ازدر درآمذ وگنمت: کمال الدین وقتی که مهماتان بیشتر آیند # ~~آب را بیشتر یایذ کردن تا بسنده کتذ : همان بوذ که کا لبرق الخاطف # ~~وإ لهام آلهاتف تاپدید شذ . چندانک در بی دویدند اثری ندیذند: # # علیها تمامت آبلوجهارا در حوض %~% مدرسه6قره طائی کرده در چند # ~~خسروانیآ دیگر جلاب ساختیم وبشرابدار سلطان سیردم تا آبناک # ~~نیاشد ، دم بدم می بایذ چشیذن ؛ اسکره بر کرده یدست من داذ ؛ # ~~دیذم که بغایت زبان گز و گلوگیر یوذ : گفتم دیگر آب می بایذ ، سبوئی # ~~چند باز آب ریختند ؛ باز چشیذم شیرین تر از او لین بوذ؛ همچنان بغر از # ~~حوض ده خم دیگر از چلاب شکری بر کردند و هنور شیرین بود # ~~فریاذ از نهاد من بر خاست که این کرامت عظیم از اشارت آن # ~~حضرتست ومرا اخلاص یکی در هزار شذکه بوذ والوان اطنعمه را # ~~از جلاب بی حاب وقیاس بایذ کردن ودرآن شب تمامت سلاطین # ~~و اساطین دین را دعوت کردم؛ چندانی تزرگان جمع آمذند که در شر= # ~~گنجد واز وقت تماز ظهر تا نیمشب حضرت مولانا در سماع بوذ # ~~وبتوت ولایت وقدرت هدایت میدان را ازدست مردان وقت باستقلال # ~~تمام فرر گرفته کسی را مجال جولان وامکان حرکت نبوذ ومن درصف # ~~تعال کمر خدمت در میان جان بسته تشنگان سماع را جلاب نخش # ~~می کردم وخدمت معین الدین بروانه ونواب سلطان موافقت من بنده ~~PageV01P181 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0186.png) # ~~چون شمع طراز: بصد هزار نیاز واهتزاز ، بر سر پا ایستاده بودند # ~~وبو العجب افکار واندیشهها در ms115 دلم می گذشت ؛ هماناکه حضرت مولانا # ~~قوالان را بگرفت وان ریاعی را فرمود ### | شعر # گرم آمذ وعاشقانه وچست وشتاب # بو یافته روح او زگلزار صواب # فر حملهآ قاضیان دوانیذ امروز # در جستن آب زندگی قاضیآ کاب # ~~باز سماع ازآن گرم تر شذ که بود؛ همچنان مرا درپیش خوذ خوانده # ~~در کنار گرفت و برچشم ورویم بوسهما داذه غزلی سر آغاز فرموذ ### | بیت (مجتت) # مرا اگر توندانی بیرس از شبها . ییرس از رخ زرد وزخشکئ لبها # ~~و ابن غزلیست مطول وعظیم ومن فی الحال سرباز کرده جامهها چاک # ~~زدم ومرید عشق او شذم وآن بوذ که احوان من وامارت من # ~~چندانک رفت ترفی گرفته اولاد واعقاب واسباب من ی نهایت شذ # ~~و آنچ بباطن من نخشیذ وچشانیذ نتوان زبان آوردن ، یضیق صدری # ~~ولا ینطق لسانی: چنانک گفت: PageV01P182 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0187.png) ### | شعر (رجز # ملک سعادت بیر ذ درکه مرا یثده شوذ # گر دذ یشاه دو سرا هر که گزیند در من # 95/3) همچنان سعداء اصحاب چتان روایت کردند که شبی # ~~معین الدین تبروانه اکابر شهررا سماع داذه بوذ وهر یک شمعی نیم منن # ~~هم برده در پیش خود نهاده بوذند : عاقبة الامر حضرت مولانا را # ~~دعوت کرده اجابت فرمود . چه عادت آن حضرت چنان بوذ که بعد از # ~~اجتماع همە اکایر حاضر شدی؛ پسر حضرت مولانا یاران را فرموذ تا # ~~مختصر شمعکی با هم باشد . اعزە اصحاب در حقارت آن شمعکث کوچک # ~~متعجب شذند . چون حضرت مولانا بسرای بروایه در آمذ در کنج # ~~خانه فرو کشیذه آن شمعک را در پیش او تهادند . صدور واکابر زیر زیر # ~~در همدیگر نظر می کردند و تعجب می موذند و بعضی بر جنون وشید # ~~هم می کردند : حضرت مولانا قرموذ که جان ان همهآ شمعها ان شمعک # ~~حقر ماست : اصحاب صد یق سر نهاذه مصد ف می داشتند وبعضی از روی # ~~انکار سر می جتبانیدتد و محال می پنداشتتد : گفت : اگر باور نمی کنیذ # ~~هوئی بکرد ms116 و آن شمعک قرو مرد؛ تمامت شموع منور بیکبارگی کشته شذ # ~~وشمه شان در تاریکی فرو ماندند ب فریاد از نهاذ یاران برخاسته بعد از # ~~ساعتی که حیران مانده بوذند ، آهی بکرده مجموع شموع کما کان بازور # ~~شذند ؛ هی سماع بر خاست جمیع علما وامرا نعره زنان سر نهاذند وتا ~~PageV01P183 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0188.png) # ~~وقت حر سماع می رفت و مجموع آن شمعها سوخته شذ وآن شمعک # ~~کوچک تا صبحدم از برکت آن دم در کار بوذ: همهشان بنده # ~~و مرید شذند # 96/0) الحکایه : ملک المدرسین مولانا شرف المله والدین # ~~قیصریه علیه سلام الله والتحیة که در عصر خوذ شافعئ ثانی ونعمانی # ~~بانی بود واز مریدان بر کزیده: ممتاز ؛ چنانک خدمث تاج الدین معر # ~~در شهر آقسرا جهت او مدرسهآ بنا کرده از حضرت مولانا اورا # ~~مدرس خواست : خکایت کرد که روزی در بندگی مولانا حاضر بوذم؛ # ~~اگر در کعبه نیز باشد؛ چنانک حضرت بهاء ولد رضی الله عنه ممعرفت # ~~مشغول بوذ؛ وقت ماز شذ، حماعتی از مریدان ترک حضور شیخ # ~~و استماع معارف کرده بنماز شروع کردند و یاری چند همچنان مستفرق # ~~حضور ومستهلک نور شیخ گشته بوذند وحق تعالی نظر بصیرت # ~~ایشان را علی العیان موذ که مماز کنندگان را روی از سوی قبله بر گشته # ~~بود وماز باطل شذه وهمچنان معنئ دیگر فرموذ که سماع شیخ # ~~کامل را چون عماز موقت وروزهآ رمضان فرضست وبر مریدان # ~~مخلص ومقبل سماع مباحت چندانک می تواتذ ، وبر عوام الناس که # ~~نه شیخند ونه مرید حرامست وباز فرموذ که کافه انبیاء واولیاء در # ~~حق حقیقت بارئ تعالی هیچ نگفتند وبر چیزی قرار نداذتد ومن از ~~PageV01P184 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0189.png) # ~~سر نور جان محمدی علیه الصلوة والسلآم می گویم خذا همک # ~~ذوقست ومن لم یذق لم یدر ؛ ومن آن ذوقم و درآن ذوق یکلی # ~~غرقم وذوق عالمیان عکس آن ذوقست که آلا مان ݣله ذوق # ~~وشوق ؛ همانا که نعرهٔ‌ بزد وبسماع شروع کرد # 9) همچنان فرموذ که ms117 من این چسم نیستم که در تظر # ~~عاشقان منظور گشتهام، بلک من آن ذوقم وآن خوشی که در باطن # ~~مرید ازکلام ما واز نام ما سرزند ؛ الله الله چون آن دم را در یابی # ~~وآن ذوق را در جان خوذ مشاهده کنی غنیمت می دار و شکرها # ~~می گزارکه من آنم # شعر (رباعی) # # خوذرا چو دمی زیار خرم یابی %~% از عمر نصیب خویش آن دم یابی # # زنهار که ضایع نکنی آن دم را %~% زیرا که چنان دمی دیگر کم یابی # ~~و باز معنئ دیگر فرموذ که نظر در لقمه حلال وکسب حلال تبایذ # ~~کردن که اصل آن دخل وخرج است تا در چه خرج شوذ؛ بسیار # ~~لقمه حلال باشذ که جز کسل ودغل وفشل بار نیارذ : لقمهآ که # ~~درجان تو شوق وذوق افزایذ ورغیت بذآن عالم مایذ ومیل برطریقه # ~~تبیا واولیا رویابذ، بذان که حلال است PageV01P185 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0190.png) ### | ر %~% هزج] # دانستنی است و گفتنی نیت حموش # ~~و اگر ازآن لقمه بر عکس اینها سرزنذ بدان که حرام محض است ### | شعر (رمل) # # قمه کو نور اقزوذ وکمال %~% آن بوذ آورده از کسب حلال # # چون ز لقمه تو حد بیتی ودام %~% جهل وغفلت زایذ آنرا دان حرام # # علم وحکمت زایذ از لقمهآ حلال %~% عشق ور قت آیذ از لقمهآ حلال # # لقمه تخمست وبرش اندیشهها %~% لقمه محر وگوهرش اندیشهها # # زایذ از لقمهآ حلال اندر روان %~% میل خدمت عزم رفتن آن جهان # ~~باز فرموذ که لقمه را چندانک توانی خوردن نخور؛ اما نگاه دار # ~~تا خوذ را در امور دنیا خرج نکنی؛ البته جهد کن که در راه حکمت # ~~حضرت مصطفی صلی الله علیه وسلتم درشان امیر المؤمنین عمر رضی الله # ~~عنه فرموذه است کلوا مثل أکل عمر ، فإنه یأکل اکل الرجال # ~~ویعمل عما الرجال ، بعد ازآن فرمود ### | شعر (رمل) # # چونک لقمه میشوذ در تو گهر %~% تن مزن چندانک بتوانی تخور # # چونک در معده شود پاکت یلیذ %~% ققل نه بر حلق وپنهان کن کلیذ ms118 # # هر که دروی لقمهمشد نور جلال %~% هرچه خواهذ تاخورذ اورا حلال ~~PageV01P186 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0191.png) # 98) حکایه . یاراتی که قول ایشان معتر ومعتمد علیه بود # ~~چنان روایت کردند که شمس الدین معلم پیوسته در سماع برایر حضرت # ~~مولانا واله وحیران می ماند وباقی اصحابب در سور وسرور وشور مشغول # ~~می شذند ؛ روزی فرموذ که چرا بر روی ما بجد نگاه می کنی وسماع می # ~~زبی؟ مذکور سر هاذه جواب داد که غیر از روی مبارک شما در عالم # ~~چه رویست که توان دیذن وتقرج کردن وان بنده آن مزه وآ # ~~خوشی که از نماشای روی مبارک خداوتدگار می یاید از هیچ روی # ~~دیگران روی نمی ممایذ ؛ فرموذ که نیکست ، مبارک باذ . اما ما را # ~~روی دیگر مست پنهانی که آن رورا بذن دیذهها نتوانی دیذن : جهدی # ~~کن تا روی برآن روی نهی وآن را بینی تا وقتی که ان روی ظاهر پنهان # ~~شوذ آن روی پنهانرا آشکارا توانی مشاهده کردن وچون بیخی ف الحال بشناسی ### | شعر (رمل) # جهد کن تی رده دیدن نوررا %~% چون نماتذ برده نفزایذ عما # ~~الله الله ر قرص آفتاب نبایذ تیز تیز نظر کردن که چشم را خیره # ~~وبصیرت را تبره می کنذ وبعد ازآن هیچ نتوانی دیذن ### | شعر (هزج) # # ای چشم که پردردی در سایهاو بتشین %~% زنهار درآن حالت درچهرهآ او منگر # ~~بعد از آن شمس الدیتن. بعبادت سماع قیام بموذ PageV01P187 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0192.png) # 99/3) الحکایه : یار بزرگوار نهری بهاءالدین بحری رحمة الله # ~~علیه که کاتب اسرار بوذ، روایت چنان کرد که روزی از # ~~حضرت مولانا سؤال کردم که علت مشایخ که در افواه مرد # ~~گفته می شوذ کذامست؟ عجبا آن علت در ظاهرست ویا در باطن؟ # ~~فرموذ که حاشا از مشایح که در ایشان چنان علت بذ باشذ ، # ~~اما کسانی که سبپ جرأت باطن وبی باکئ ظاهر مردود طریقت # ~~گردند عاقبة بذآن علت مبتلا شذند ؛ چنانک در زمان مولانا شیخی # ~~بوذ صاحب قبول وذو فنون واورا مشهور شیخ ms119 ناصر الدین گفتندی # ~~صاحب تیصره وبا شیخ صدرالدین در جمع علوم یکا یک زذی ومریدان # ~~معتبر داشت : مگر روزی حضرت مولانا با چند درویثی از حوالی # ~~خانقاه مذکور عبور می کرد واو در جوسق خوذ با مریدان خوذ # ~~نشسته بوذ؛ از ناگاه دیذ که از دور حضرت مولانا با مریدان خوذ # ~~می گذرد : باصحاب خوذ گویذ که نظر کنید که مولانا در سرت چه # ~~صورت تاریک وطریقت باریک دارذ با دستار دخانی و فرجیآ کبوذ # ~~و من هیچ تمی دانم که این مرد چه سیرت وچه طریقت دارد وخرقهٔ‌ # ~~او بکه می رسذ؛ نپندارم که در وی نوری باشذ همانا که حضرت # ~~مولانا از دور بذآن قصر نظر کرده بدرشتی فرموذ که ای حیز بی # ~~ممییز! همان ساعت شیخ تاصرالدین آهی بکرد وبیفتاذ ؛ مریدانش فریاذ # ~~کنان برو افتاذند که چه حالتست؛ گفت : دریغا که بی ادنی کردم ~~PageV01P188 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0193.png) # ~~و گستاخی عمودم وحضرت مولانا 2 من زخمی راثد ومن از عظمت # ~~ولایت او بی خبر بوذم؛ هرزهآ که همین ساعت ایتجایگاه گفته بودم # ~~غیبیان بگوش او رسانیذه مرا حال دگرگون شذ وببخت من سر نگون # ~~گشت # شعر (رمل) # # گرچه کس نشنیذ ازوی آن سخن %~% رفت درگوشی که بذ آن من لدن # # آن محمد خقته و تکیه زذه %~% آمده سر گرد او گردان شذه # # گفت پیغمر که عینای تنام %~% لاینام قلبی عن حال الانام # ~~خود همان بود از حز مردی بیرون آمذه حیز شذ ، تعوذ بالله # ~~من ذلک ازینجانب ا صحاب مهر شش جهت نظر کردند که دشنام # ~~مولانا بر کیست، هیچ کسی را ندیدند وتعجب ایشان یکی در هزار # ~~شذ ؛ بزاری تمام از قضیهآ دشنام سؤال کردند ؛ فرموذ که ناصرالدین # ~~نی دین نامرد سد، در علویآ خوذ نشسته میان اخوان الشیاطن در حق # ~~صورت ما چیری می گنت ؛ لا جرم حنزی شذ ، حق تعالی از غابت # ~~غیرت آن بیچاره را عبرت عالمیان کرد تا مردی مردان ونامردیآ # ~~سردان در نظر ms120 یاران سردان ظاهر گردذ وعاقبة الامر چنان شذ که # ~~دبابان را پنهانی چیزکی میداد تا اورا در کارآرند و مفعول ما براد شذ # ~~وآن بوذ که درشهر قونیه بعلت مشایخ مشهور گشت وبعضی از رتود ~~PageV01P189 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0194.png) # ~~وبی با کان نا پاکان گرد او می گشتند واز وچیزها می تردند وخسر # ~~هنالک آلمبطلون (78/40) در شان او می خواندند # شعر (رمل) # # بذگمان باشذ همیشه زشت کار %~% نامه خوذ خوانذ اندر حق یار # # هرکه باشذ از زتا وزانیان %~% این برذ ظن درحق ربانیان # ~~مریدانش شی داروداذند وازآن ننگی وتنگی رهانیذند # 100/3) الحکایه . شیخ بدرالدن نقاش که از مقبولان خاص # ~~حضرت بوذ چنان روایت کرد که روزی مصحوب ملک المدرسین مولانا # ~~سراج الدن تتری رحمه الله بتنرج می رفتیم ؛ از ناگاه بحضرت مولانا # ~~مقابل افتاذیم که از دور دور تنها می آمذ : ما تیز متباعت او کرده # ~~از دور درثی می رفتیم؛ از ناگاه وایس نظر کرده یندگان خوذرا # ~~دیذ؛ فرمود که شما تنها بیائیذ که من غلبه را دوست بمی دارم وهمه # ~~گریزانیآ من از خلق شومئ دستبو وسجدهآ ایشانست . خود هماره # ~~از تقبیل دست وسرنهاذن مردم بجد می ریحیذ ویهر آحادی ونامرادی تواضع # ~~عظیم می مموذ . بلک سجدهما میکرد ، بعد ازآن حضرت مولانا روانه شذ، چون # ~~قدری پیشترکث رقتم : در ویرانهآ یکث چندی سگان بر همدیگر خفته بوذند: # ~~همانا که سراج الدن تتری فرموذ که ان بیچار گان چه خوش اتحادی ~~PageV01P190 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0195.png) # ~~دارتد وچه خوش خفته اتد و بر همدیگر چفسیذه؟ فرموذ که آری، # ~~سراج الدین اگر دوستی واتحاد ایشان را خواهی که دریانی جیفهآ واما # ~~جگربندی درمیان ایشان اتداز تا حال ایشان را کشف کنی؛ همچنین # ~~حال اهل دنیا ومال برستان برین منوال است که می ییی: وقتی که # ~~عرضی وغرضی درمیان نیست بنده ومحب بکی دیگرند وچون محقری # ~~از عرض دنیا درمیانه در آیذ عرض چندین ساله را بباذ دهند وحق # # ممالحت را بیکسو نهتد ؛ پس اتفاق ms121 %~% اهل نقاق نقاقی ندارذ وهمین # ~~مثالیست که می بیی # 101/3) همچنان منقولست که شی معین الدین بروانه حضرت # ~~مولانا را دعوت عموذه یوذ و سروران شریعت وطریقت بجمعهم حاضر # ~~یودند ؛ بعد ازآتک از سماع فارغ شذند خوانی عظیم انداخته باشارت # ~~بروانه در کاسهٔ‌ زرین کیه بر زر در زیر برمج بهاذند تا بطریق # ~~امتحان ببیتند که مولاتا چه می کند وآن کاسه را در پیش او نهاذه # ~~دم بدم پروانه بتناول طعام ترغیب میداذ که این طعام ازوجه حلالست # ~~تا حضرت خذاوندکار یک دو لقمه افطار کنذ؛ مولانا بانکی بر وی # ~~ز ذکه طعام مکروه را در ظرف مکروه تهاذه در پیشن مردان آوردن # ~~از دن مصلحت دورست واز مدهب مروت بیرون ؛ ولله الحمد که # ~~ما را ازین کاسه ها وکیسه ها فراغت کلتی بخشیده اند وسیر وسیراب # ~~گردانیذه ؛ همانا که سماع برخاسته ان عزل را سر آغاز فرموذ PageV01P191 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0196.png) ### | شعر (زگل] # خذا میل ندارم نه بچرب ونه بشیرین # نه بذآن کیسهٔ‌ یرزر نه بذین کاسهآ زرین # ~~لی آخره : # ~~بروانه مسکین بپای مولانا سر نهاذ ، عذرها خواسته از امتحانی که کرده # ~~بوذ مستغفر شذ وکاسهها را یغما فرمود واین حکایت را در اوائل ظهور # ~~بوده است # 102/3) همچنان منقولست که روزی حضرت ولد قد سن الله # ~~سره آلعز بز فرموذ که از حضرت پذرم سؤال کردم که تفر ان # ~~کلام که اولیائی تحت قبابی لا یعر فهم غیر ی چه گونه است؟ # ~~مقصود از قباب قوالب ایشانست یا اخلاق ذمیمه؟ فرموذ که بهاء الدین # ~~آن نیز هست، اما مراد از قباب خویهای ایشانست؛ چه بعضی اولیا را در # ~~ظاهر حرص چیزها باشذ وبعضی را اسنفار وتفرج خوش ایذ؛ باز # ~~بعضی مشغول شوند بشاهد بازی. بعضی را تجارت خوش آیذ و بعضی بتحصیل # ~~علوم رغبت کنند وبعضی باکتساب اسباب مایل شوند ، ایا ماکان # ~~و یمکن که بعضی برخلاف شرایع انبیاء کارها کنند که مردم را # ~~نا پند آیذ ودر تحت ms122 آن قبهها پنهان ممانند واز آفت شهرت گریخته # ~~در راحت خمول حمول مکاره باشند ؛ تا عوام لا بلک خواص آن # ~~حماعت را تدانند وبر حالشان مطلع نشوند که ان لله تعالی اولیاء # ~~أخفیاء صد ق رسول الله PageV01P192 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0197.png) ### | شعر (رمل) # # قوم دیگر سخت پنهان می روند %~% شهره خلقان ظاهر کی شوند # # ان همه دانتد وچشم هیچ کس %~% برنیفتد برکیاشان یک نفس # # هم کرامتشان هم ایشان در حرم %~% نامشان را نشنوند ابدال هم # ~~وهر جانی را که توفیق رفیق شوذ وعنایت التهی همعنان گردذ # ~~وسعادت مساعدت تماید در درون آن قبه ها ایشان را در یافته از # ~~شومئ اعراض واعتراض اجتناب لآزم دانذ تا ازعنایت وهدایت ایشان # ~~تصیی آجزل وحظی اوفر حاصل کرده م وجود او زرین # ~~گردذ ومحضرت اکسیر اعظم راه یاید ، چنانک فرموذ # شعر ( رمل) # # دیذن ایشان شما را کیمیاست %~% چون نظرشات کیمیائی خوذ کجاست # 103) الحکایه . همچنان کبار اصحاب روایت چنان کردند که # ~~خدمت شیخ بدرالدین تبریزی رحمه الله که معمار ثربه معظمه بود # ~~ودر علم کیمیا وانواع حکم بدیع الزمان ویگانهآ جهان بوذ؛ رور # ~~مه روز در صحبت اصحاب ملازمت موذی، شب همه شب باستعمال # ~~کیمیا مشغول گشتی وازآتجا دراهم ودنانیر در حق یاران فقر صرف # ~~کردی؛ مگر شی حضرت مولانا بخلوتخانه مذکور در آمذه اورا در آن ~~PageV01P193 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0198.png) # ~~کار مستغرق دیذ : همانا که مذکور از هیبت مولانا بر جا خشک گشته # ~~حیران مماند؛ حضرت مولاتا بدست مبارک خوذ سندان اورا بر # ~~گرفته بدست او بداذ ؛ دیذ که سندانیست زرین لطیف در خشیذه گشته؛ # ~~فرموذ که اگر زرسازی می کنی چنین زر ساز واینچنین زر سازیرا # ~~سازی وانگازی وسندانی در بایست نیست وحقیقت بدان که چون # ~~بذینها گوهر عمر نازتین را صرف کنی وچون انقلاب امور # ~~پیش آیذ حاصل بیش از قلابی نبوذه یاشذ وآن زمان که زر تو مس # ~~گشته باشذ ندامت وتحر تو سوذ نکنذ؛ جهدی کن که تا من وجود # ~~و زر گردذ ms123 وزر تو گوهر شود و گوهر تو آن شوذ که در اوهام این # ~~و آن نگنجذ ؛ چتانک گنمت # شعر (رجز) # عیسی مسترا زرکنذ ور زر بو ذ گوهر کنذ # گوهر بوذ نهتر کنذ هتر ز ماه ومشتری # ~~همان بوذ که بدرالدن جامهها را چاک زذه از آن قن تبرا کموذ # ) همچنان از خدمت بدر الدین تبریزی منقولست که # ~~او گتمت : روزی حضرت مولانا باصحاب معرفت می فرموذ ومواعظ # ~~می گنمت ور سن فرائف وسین رسول تحریص می کرد؛ فرموذکه # ~~اصحاب کرام رسول علیه السلام در خدمت صدیق اکیر رضی الله عنه # ~~بغزا رفته بوذند وقلعهآ را ممحاصرت گرفته در فتح آن می کوشیذند ~~PageV01P194 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0199.png) # ~~وآن کوشش دراز کشید ؛ صد یق فرموذ که در حالت عبادت خود # ~~امعان نظر کنیذ، میاذا که از دقایق فرائض وستن چیزی فوت شذه # ~~باشذ ویبب ترک آن قتوح ان فتح بتأخر افتاذه ؛ حمیع صحابی # ~~گرد احوال خوذ بر آمده دیدند که در وقت مماز شام ترک سواک # ~~کرده بوذند ؛ علی الصباح روی بحضرت خالق الاصباح آورده مخروش # ~~وصیاح بر خاستند ومسواکث کرده ومماز صبح را باقامت رسانیذه # ~~آهنگ جتگ قلعه، هود کرده تا وقت اشراقی قلعهرا بتذند واهالی # ~~آن را اسیر کرده بعض را کشتتد شا کرا لله تعالی وذا کرا لنعمه بمدینهآ # ~~رسول باز گشتند ؛ الله الله می خواهم که چندانک طاقت یاراتت # ~~واستطاعت دست می دهذ مطاوعت تمام یطاعت رغبت کنیذ واجتهاد # ~~مائید تا دقیقه از منن پیغمر ما تا مرعی ومهمل ماند تا بر قلعهء # ~~نفس اماره ظغر یافته وساوس تغساتی وتویلات شیطانی را # ~~اسیر خود گردانیذه بقتل آوریذ، : مگر شهرستان سلطات دل را # ~~ای حجاب آب وگل محال عمارت توانید آوردن وکفار افکار فاسده # ~~وشیروان خیالات بیقایده را متلاشی گردانینن وبنور واید تاه # ~~بروح القد س (254/2) امیر ایشان شذت، چنانک گفت : ### | شعر (رمل) # نفس گشتی باز رستی ز اعتذار %~% کس ترا دشمن بماند در دیار PageV01P195 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0200.png) # 105/3) همچنان ms124 یار ربانی خواجه نفیس الدین سیواسی رحمه الله # ~~روایت کرد که روزی حضرت مولانا وصو می ساخت ومن بردست # ~~مبارکش آب میریحتم ، مگر ببازوی مبارکش آب علی التمام نرسیذه بوذ؛ # ~~بخشم عظیم بر من نگریست که آب بریز! تا سنت پیغمیر ما فرو ممانذ # ~~وبکمال باشذ؛ چنان کرد وصد چندانک فرموذ وزیادتی بر عبادات # ~~دیگر قیام موذ که اصلا برآن مکلف نبود ، بلک از همه تکالیف شرعی # ~~آزاذ ومسلم گشته بوذ ، اما رعایة للشرع النبوی وطریقته را ظهار # ~~اسرار حقیقته فی عین شریعته ### | تصراع (رمل) # دم آخر دمی فارغ نبوذ ### | شعر ( رمل) # # جمع صورت با چنین معنیآ ررف %~% نیست ممکن جز زسلطان شکرف # ~~پس فرموذ : هر چزی را که انبیاء واولیاء ورزیذند از اوامر ونواهی # ~~بنیاذی محکم نهاذند مرصوص ومنصوص گشته؛ ما را برآن ورزش # ~~باعت شذند : همانا که آن را باقامت وادامت رسانیذن ومتابعت آن # ~~مبایعت کردن از حملهآ واجباتست PageV01P196 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0201.png) # 106/3) همچنان باران متفی از سر سر نقی چتان روایت # ~~کردند که چون آواز اذان مؤذن یگوش میارکش رسیذی بعظمتی # ~~نمام برسر زاتوها قیام مموذی وگفتی: ### | مصراع (رجز) # تامت مانا تا ابد ای جان ما روشن بتو # ~~و سه بار بگفتی وسر نهاذی ، آنگاه بر خاستی و بنماز شروع کردی و گفتی ### | (شعر رمل) # ابن مماز وروزه وحج وجهاد %~% هم گواهی داذنست از اعتقاد # هد یها و ارمغان وپیشکش %~% شد گواه آنک هسم با تو خوش # گر محبت فکرت و معتیسی %~% صمورت روزه و مازت نیسی # (107/3) همچنان از مستوران قبات حضرت یکی روایت کرد که # ~~روزی حضرت مولانا در بیان فضیلت نماز و مازکاران با نیاز معانی # ~~می فرمود ؛ حکایتی کرد که در شهر یلخ درویشی بوذ که در الله اکبر گفتن # ~~مؤذن بر سر پا برخاستی وتواضع وتذلتل عظیم موذی تا مؤذن اذان را # ~~ممام کرد؛ چون ساعت تفس آخرین او پیش آمذ ونفس نفیس # ~~پاکث او تسلیم شذ از ناگاه مؤذن اذان کردن گرقت ms125 ، درحال باذن الله # ~~تعالی برخاست وهمان اکرام خوذرا بجای آورده حق تعالی ببرکت آن # ~~تعظیم ، سکرات موت را بر وی شیرین گردانیذه، چون ویرا PageV01P197 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0202.png) # ~~در لحد نهاذند و منکر ونکر گرد آن ققر برآمذند وبسؤال کردن مشغول # ~~شدند ؛ خطاب عزت در رسیذ که بندهآ ما را سهل گیریذ و بادب باز # ~~گردیذ که پیوسته در قید حیات خوذ نام عزیز ما را عزت کردی # ~~و تواضع تودی ### | شعر (رمل) # # هر که آرذ حرمت او حرمت برذ %~% هرکه آرذ قند لوزینه خورذ # چون شذی من کان لله از وله %~% من ترا باشم که کان آلله له # (108/3) همچنان شیخ محمد خادم رحمه الله چنان روایت # ~~کرد که حضرت مولانا پیوسته در قلب زمستان شدید که از غایت # ~~شد ت سرما مردم جوان با پوستین گران در کنار تنور وبخاری # ~~هنوز سرما یافتندی، بر بام مدرسه رفتی وتا سحرگاه با صذ هزار ناله # ~~وآه مهجهد مودی ؛ بعد از آنک مماز ضبح را گزارده از یام زیر آمذی # ~~ساق موزهٔ‌ مبارکش را می کشیذم ، از شکافهای پاشنهاش قطرات # ~~خون روان شذی واصحاب فریاذها می کردند ومی گریستند وحضرتش # ~~می فرموذ که نه حضرت سلطان مارا همین حال بوذ ### | شعر (رمل) # کرده آماس زایستاذن شب پای رسول # تا قبا چاک زذند از سهرش اهل قبا PageV01P198 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0203.png) # ته که مستقبل وماضی گتهت مغفورست ### | گفت این حوشش عشقست نه از خوف ورجا # ~~بعد از آن یاز وضوءرا تجدید کردی ومماز اشراق را تا ضخی وضحیرا # ~~نا قربت ظهر گزاردی وگفتی: بعثت معلما وقبضت وآنا # ~~فی مکتب التعلیم؛ چه اگر ما ازیتها هیچ نکنیم امت بیچاره # ~~بکلی ذاهل وغافل شوند ### | شعر (رمل) # آن همه جهد وطلب نه از بیم بوذ %~% اممنست اوآن بی تعلیم بوذ # ~~و پیوسته وصیت فرموذی که الله الله مازها بسیار کتیة . تا اماب # ~~وانساب واعقاب واحباب شما بسیار شوند وچون قیامت شوذ هم ازآن # ~~ممازها بیاران مواساها کنیة ویقین است ms126 که از رکت ماز طالب # ~~تیازمند را مقاصد دینی ودنیوی نی هیچ ریبی محصل ومیر می شوذ # ) هچنان روزی قرموذ که امر عالم ما را بنماز تحریص می # ~~کردم، تا هر مرادی که دارذ بحصول پیوتدذ؛ بناز اجتهاد مود وچون # ~~طالب امیری وبزرگی بوذ ، عاقبت امیر کبیر شذ وخزینهدار سلطان گشت # ~~وهر بتده2 که بنماز مشغول شوذ هرچه از عالم غیب خواهذ میسرش # ~~شوذ؛ باز قرموخ که این برندگان هوا وچرتدگان صحرا که در دام # ~~و مضراب گرفتار می شوند سیبش ترک تسبیح ایشانست و گویند PageV01P199 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0204.png) # ~~گرفتاری برندگان از آنست که بر بام بی ممازی گذر میسازند ؛ لاجرم # ~~بدامی گرفتار می شوند ### | شعر (رمل) # چون تو و ردی ترکث کردی در روش ### | بر تو قبضی آیذ از رنج وتبش # (،/110) همچنان مرویست که چون یکی را دیذی که بجد بثماز # ~~مشغولست ، فرموذی که زهی بتدهآ طایع وزهی چا کر متواضع؛ مرد # ~~مردانه آنست که در خدمت مخدوم خوذ ثابت قدم باشذ وبوسع # ~~طاقت طاعت کنذ ومثال صورت ماز وروزه چنانست که یکی ماذر # ~~مشفق طفلک رضیع خودرا بلذات اطنعمه واشر به اندک اندک # ~~خو دهذ تا ازکثرت لذت گری قابل لقمه پذیری شوذ وتوانذ گواریذن؛ # ~~همچنان چون بندهٔ‌ مخلص نیز ازین عبادات ظاهر قوت گیرد # ~~وبالغ راه معنی شود واستعداد کامل حاصل کتذ؛ همانا که بحضرت # ~~عزت جلت قد رته قربت یابد ، چنانک فرموذ ### | شعر (رمل) # ~~گفت و آسجد و آقتر ب بزدان ما # قرب جان شذ سحدهآ ابدان ما # ~~گر رهی خواهی ازین سجن خرب # سر مکش از دوست و آسجد وآقترب PageV01P200 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0205.png) # 111) همچنان بانوی جهان خدیجة الزمان حرم خذاوند کار # ~~کرا خاتون بیض الله عزتها روایت کرد که شبی در فصل زمستان # ~~حضرت مولانا در صفهآ خاته ماز شب می کرد وبعظمت مام فاتحة # ~~الکتاب را کلمه کلمه بتأنی چنان خواتدی که دیگران ده سوره خواندندی # ~~و در اثنای نماز قطرات عیرات از دیذه میارکش چنان ms127 چکیذی که # ~~چاقاچاق اشکث بگوش ما می رسیذ، قریاذ کتان پایهای خذاوند گار را # ~~بوسه ها داذم وبسیار گریستم وگفتم: ای شفیع بندگان ! امیذ # ~~ما مسکینان بعنایت شماست وچون شمارا حال برین متوال باشذ، پ # ~~وای برجان ما وعاقبت احوال ما ؛ این همه زاری ورقت وتزاری # ~~ودقت وآهها برکجاست؟ قرموذ که والله والله تسبت بعظمت ذوالجلال # ~~وپاذشاهیآ او اینها که می بینی در غایت قصور وتقصیریست؛ اما از # ~~حضرت عزت او عذری می خواهم وتیازی می کنم که ای کریم علی # ~~لاطلاق ! قدرت من همین قدرست ، معذورم دار؛ اگرچه حضرت # ~~رسول الله ما خطاب لیغقر لکث آلله ما تقد م من ذتبک # # وما تأخر ) می شنیذ جوابی که %~% آفلا %~% 1 کون عبدا # ~~شکورا می فرموذ # شعر (مضارع) # # گر ما مقصریم تو بسیار رحمتی %~% عذری که می روذ یامید عطای تت ~~PageV01P201 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0206.png) # ~~وهمچنان بس یاران وبسیاران بر ما تعلمق نموذه اند واعتماد کرده ؛ چه # ~~گر ما فارغ شویم وهیچ تکنیم ایشان چه کنند وبر در که روند؟ # شعر (رمل) # # گفت بیغامیر که روز رستخز %~% کی گذارم مجرمان را اشک ریز # # من شفیع عاصیان باشم بجان %~% تا رهانم شان زاشکنجهآ گران # همچنان مبنی بر آن متابعت هر شیخی در حق مریدان بیچارهآ # ~~خوذ همین چاره خواهند فرموذن # شعر (رمل) # # گفت پیغامیر که شیخ رفته پیش %~% چون نی باشذ میان قوم خویش # # بتدگانحق رحیم وبردبار %~% خوی حق دارند در اصلاح کار # 112/3) همچنان اصحاب صحبت ورفاق سبحت عظم الله # ~~ذکرهم از حضرت خذاوندگار قد س الله لطیفته چنان روایت # ~~کردند که چون هلاو خان در سنهآ خس وخمسین وستمائه بخطه بغداذ # ~~رسیذ ، محاربه ومقاتلە عظیم کرده اصلا فتحی نشد؛ هلاو خان # ~~فرموذ : سه روز هیچ کسی چیزی نخورذ واسپان را نیز علیق ندهند ~~PageV01P202 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0207.png) # ~~وهر یکی برای فتح بغداذ ونصرت خان بیرتغان خوذ لابه ها کنند ، # ~~تا مگر مفتح آلآبواب فتحی پیش آرذ وفتوحی حاصل شود؛ چه # ~~خدمت خلیفه متمول عظیم ms128 بوذ ومتهتکث مغرط ؛ چون سه روزه # ~~منتضی شذ ، خان بخدمت خواجه نصیر الدین طوسی رحمه الله که # ~~وزیر مملکت او بود ومدار علیه، اشارت فرموذ که رقعهٔ‌ از پیش # ~~ما بنزد خلیفه بنویس، تا مطیع شوذ وایلی کنذ ومرد تنمایذ که حکم # ~~یرتغان چنانست وا گر مرد کنذ نتوانذ یسر بردن ؛ ا گر بیایذ # ~~دولت وخلعت بابذ واگر نیایذ دانم که نپایذ ؛ فی الحال خواجه نصیر الدین # ~~بر کاغذی بنوشت : اما بعد حمدا لله فتقد نزلنا ببغداد ، فساء # ~~صباح المتذ رین (7 1772) فدعوتا مالکها فابی، فحق # # علیه القول ) %~% فآخد ناه اخذا وبیلا # ~~وقد د عوناک الی طاعتنا فان آتیت فروح وریحان وجنة # ~~نعیم (89156) وا ن ابیت فلا سلطن متک علیک ، فلا تکن # ~~کالباحث عن حتنفه بظلفه والجاد ع مارن آنفه بکفه # ~~وآلسلآم؛ وگویند مکتوبرا بدست کتبوغا بهادور داذه با حماعتی # ~~فرستاذند؛ ابا کرده بمرد بموذ ربسی سقطها داذ؛ همان روز فتح # ~~بغداذ کرده خلیفه را اسیر کردتد؛ اکنون جائی که نا خوردن وروزه # ~~داشتن در شان کفار دین وخامان کم یقین اینچنین عمل می کنذ ومقصود # ~~شان میسر ی شوذ ومنصور میگردند، قیاس کن که در حق انصار # ~~اولو الابصار ومحبان ابرار چها کنذ وچیها بخشذ PageV01P203 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0208.png) ### | شعر (مجتث) # روزه باش که آن خاتم سلیمانست مده بدیو تو خاتم مزن تو ملک بهم # ~~وان حکایت را جهت فضیلت جوع وناخوردن تنزیل فرموذ # (113/3) همچنان منقولست که چون مغل بغداذرا بشمشیر خود # ~~او را در خاتهآ محبوس کرده سه روز چیزی بوی نداذند خلیفه از کربت # ~~گرسنگی فریاذ کنان بسیار گریست ونصیر طوسیرا خوانده طلب مأکول # ~~کرد واو شخصی اکول بوذ وبالوان نعمت ونازکی وتازگی آموخته ؛ # ~~همانا که وزیر چون حال اورا در خدمت خان عرضه داشت، فرموذ # ~~تا ازآن جواهر ولآلی ونقود که از خزینهآ خلیفه برده بوذند در چند # ~~طبقی کرده در بعضی مروارید ودر بعضی یاقوت ولعل پارهها و در بعضی # ~~دینارهای زر ونقره نهاذند وطبق پوشی ms129 پوشانیذه پیش او بردند ؛ مگر # ~~خلیفه را تصوری شد که خان اورا سویرغامیشی کرده طعامهاش فرستاذ ؛ # ~~چون غطای طبق را بر گرفتند هیچ گونه خوردی وآشامیذنی در آنجا نبوذ ؛ # ~~خلیفه گفت : # والله ازین مجموع یکتا تانی هتر بوذ ، وایشان الزام می کردند که # ~~البته ازینها می بایذ خوردن ؛ عاقبة الامر خان فرموذش که چون ترا # ~~نانی بستده بوذ چرا استکبارکرده شکر چندین تعمت یرتقان را بجا # ~~نیاوردی وکفرانها کردی؟ لاجرم بذین سختی وبذ بحتی گرفتار شذی، ~~PageV01P204 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0209.png) # ~~وچون دیذی که مغلوب می شوی چرا باین اسباب واموال وکنوز دفع # ~~دشمن نکردی؟ بایستی ایل شذن ومطاوعت تموذه مال خوذرا برای جان # ~~خوذ پیشکش کشیذن تا امان می یافتی وآن را نیز نکردی ، باغی وطاغی # ~~شذی، ناچار می بایدت کشتن؛ وحال آن مسکین آتچتان شذ که # ~~حضرت سلطان العلما رضی الله عنه پیشن فرموذه بوذ : اورا نصیحت # ~~و تهدید کرده وگقته بود که الیته ترا شهید خواهند کردن وهمانا که رفع # ~~درجات ودفع سیثات تو ازآن خواهذ بوذن ؛ وگویند اورا در غراری # ~~کرده نزیر لکذ شهید کردند الی رحمة الله تعالی ### | شعر (هزج) # چو بذ کردی میاش امن زآفات %~% که واحب شذ طبیعت را مکافات # 114) همچنان منقولست که ررزی حضرت مولانا بخدمت # ~~فرزتدش سلطان ولد فرموذه است که هاء الدین اگر از تو برسند که # ~~راه مولانا چیست، بکو: نا خوردن وباز فرموذ که نی تی بگو # ~~مردن ؛ بعد ازآن حکایتی فرموذ که درویشی بردر خانهآ رسیذه آب # ~~درخواست کرد؛ دختری چون ماه از خانه بیرون آمذه ابریق بدست # ~~درویش داد؛ درویش گفت : کوزهآ آب خوردن می خواهم؛ دختر # ~~بانگ بر وی زذ که خه خه درویش بین که روز همه روز می خورذ # ~~وشب همه ش می خسبذ؛ چه درویش راستن آنست که شها تیز # ~~تحورذ ، روز خوذ چه باشذ؟ همانا که آن درویش تا روز وفات طعام # ~~روز را نخورد تا ممقصود خوذ رسیذ PageV01P205 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0210.png) # 115/3) همچتان منقولست ms130 که حضرت سلطان ولد عظم الله # ~~ذکره فرموذ که روزی پذرم مرا پیش خوذ خواند وبر روی وسرم # ~~بوسهها داذه بی نهایت عنایتم فرموذ؛ بعد ازآن گفت که هاء الدن # ~~می خواهی که خذارا بتو بنمایم؛ گفتم که رحمت عظیم باشذ؛ فرموذ که # ~~در ده روز ممام معین ببینی الا بشرطی که بیست وچهار ساعت شب # ~~و روز را قسمت کنی وبیست و دو ساعت رصدی بامور ان جهانی # ~~مشغول شوی از خواب وخور وغیره وآن دو ساعت دیگررا بحدمت # ~~حق مشغول شوی بجد عظیم وحصول حضور؛ همچنان بعد از چتد # ~~روز بیست ساعت تمهمات خود مباشر باشی وچهار ساعت باز بخدمت # ~~حق مشتغل باشی؛ همچنان تا غایتی که بیست ساعت مام بعیادت حق # ~~قیام نماثی وچهار ساعت بعالم اسباب واصحاب ومصالح ایشان مشغول شوی # ~~وآن حالت را بجائی رسانی که تمامت ساعت واوقات تو بخدمت الله # ~~مصروف شود وتعلتات عالم ملک بکلی منقطع شود وهیج مانذ؛ # ~~بمد ازآن چندانک خواهی وتوان می بین ویا محبوب عشقبازیها می کن # ~~و ازو هرچه گوثی وجوئی میسر شوذت؛ فرموذ که بروان پذرم # ~~آنچنان کردم که فرموذه بود وآنچنان شذم که اشارت و ارشاد کرده # ~~بود؛ چنانک حق تعالی بموسیآ کنیم خود خطاب کرد که یا موسی # ~~کن لی کما ارید، ا کن لک کما ترید یعنی تو آنچنان شو مرا که # ~~من می خواهم؛ تا من آنچنان شوم را. که تو می خواهی؛ چنانک فرمود ~~PageV01P206 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0211.png) ### | شعر (مجتت) # # ریر عشق مرا گفت من همه نازم %~% همه نیاز شو آن لحظهآ که نازکنم # # چو ناز را بگداری همه نیاز شوی %~% من از برای تو خوذ را همه تیاز کنم # (-116) الحکایه . شیوخ اصحاب عظم الله قید رهم چنان # ~~روایت کردند که روزی حضرت مولانا در شرح حقیقت حقایق واسرار # ~~غامض گرم شذه بوذ : در عین آن حالت قرموذ که حق تعالی در # ~~حقاهل روم عنایت عظیم داشت وبدعای صد یق اکیر مرحوم # ~~برین ms131 یحمیع امت اند؛ بهرین اقالیم خطه رومست ، اما مردم # ~~ان ملک از عالم عشق مالک الملک وذوق درون قوی بیخبر وبی # ~~مزه بوذند ؛ مبب آلا سباب عز شانه وتعالی سلطانه لطیفه # ~~فرموذه سبی از عالم بی سبی بر انگیزانیذ ، ما را از ملک خراسان # ~~بولایت روم کشیده اعقاب ما را درین خاک پاک مأوی داذ تا از اکسیر # ~~لدنی خوذ برمسن وجود ایشان تثارها کتیم تا بکلی کیمیا شوند # ~~ومحرم عالم عرفان وهمدم عارفان عالم گردند ؛ چنانک گفت # شعر (رمل) # ~~از خراسانم کشیذی تا بر یونانیان تا درآمیزم بذیشان تا کنم خوش مذهی # ~~وچون مشامده کردیم که هیچ نوعی بطرف حق مایل نبوذند واز # ~~اسرار الهی محروم می ماندند ، بطریق لطافت سماع وشعز موزون که ~~PageV01P207 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0212.png) # ~~طباع مردم را موافق افتاذه است آن معانی را در خورد ایشان داذیم؛ # ~~چه مردم روم اهل طرب وزهره بیاذ بوذتد؛ مثلا چتانک طفلی # ~~رنجور شود واز شربت طبیب تفرت عایذ والبته فقاع خواهذ؛ طبیب # ~~حاذق. رو چنان بمایذ که دارورا در کوزه فقاع کرده بذو دهذ تا بوهم # ~~آنک ققاعست ؛ شربت را برغبت بنوشیذه از خلل علل صافی گشته # ~~حلل صحت در پوشذ ومزاج سقیم او مستقیم گردذ # شعر (رمل) # الصتلا یحارئ ناسور را %~% داروی ما یک بیک رنجور را # ما طبیبانیم وشاگردان حق %~% محر قلزم دیذ مارا فانغلق # دست مردی می نخواهیم از کستی %~% دست مزد ما رسد از حق بسی # 11) الحکایه : همچنان منقولست که خدمت ملک المدر سین # ~~جامع السنن والقرض : ولی آلله فی آلآرض، شمس الدین ماردینی # ~~رحمة الله علیه که در عهد خرذ شریح زمان وتعمان ثاتی بوذ ودر # ~~صیانت ودیانت ثانی نداشت ، مکر بغایت منکر سماع وکرامات # ~~مشایح بود؛ حماعت فقهائی که اتدک از عالم مردان خذا با خیر بوذنذ # ~~وبوثی برده؛ روزی پیش وی ذکر مناقب مولاتا می کردند واز # ~~اخلاق حمیده او می شمردند که حضرت مولانا چنینپا می کنذ وف PageV01P208 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0213.png) # ~~تأمل ومطالعه ms132 کتب در عین سماع قتوی می نویسذ وچنان تسخیر تهوس # ~~حکماء وتعطیل عقول اهل معقول می کنذ که هیچ نفسی ازین اکابر # ~~پیش او نفسی می توانند زذن وبکلی نطاق نطق منطقیان عالم در # ~~حضور او یسته می شوذ : همانا که در چواب ایشان خدمتش گفته # ~~باشذ که ازن خیالات فاسده بایذ گذشتن وپیوسته بعلوم دینی باید # ~~مشغول شذن واسکات ایشان کرده چون از درس عام فارغ شد # ~~خاست وچند رکعت نماز کرده سر بهاذ تا قدری قیلوله کنذ وباز # ~~بدرس خاص مشغول شوذ : در خواب می بینذ که حضرت سلطان # ~~الا نبیاء والمرسلین محمد رسول الله صلعم در صدر صقه مدرسه # ~~جلال الدین قره طایی رحمة الله علیه نشته است وصحانئ کرام یجمعهم # ~~حاضر وطبق پیش حضرت رسول تهاذه ؛ همانا که مولانا شمس الدن # ~~پیش روذ وبادب تمام رسول را علیه السلام سلام می دهذ. حضرت # ~~مصطف وعلیک السلام والاکرام جواب می فرمایذ ؛ می بینذ که در طبق # ~~گوشت پارههای بخته نهاذه است واورا پیش می خوانذ وپاره گوشت # ~~ممذکور می دهذ؛ سؤال می کنذ که یا رسول الله بهثرین ولذیذترین # ~~گوشتها کذامست؟ جواب می فرمایذ که خیاراللحم ما اتصل بالعظم ؛ # ~~از تاگاه بیذار می شود و ازین شاذی در پوست خود می گنجذ که # ~~حضرت رسول را در خواب دیذه بدست مبارک خود نصیی بوی # ~~داذ ؛ باز تجدید وضوء کرده از حجرهٔ‌ مدرسه بصفه بیرون آیذ؛ # ~~می بینذ که در همان صدر صقه که حضرت رسول را دیذه بوذ حضرت PageV01P209 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0214.png) # ~~مولا تا نشسته است ؛ متحیر می شوذ که ان چه حالتست، بادب سلام # ~~می دهذ، حضرت مولانا اکرام فرموذه بجواب سلام قیام می مایذ، # ~~دستیوس مولاناکرده برایرش مینشینذ؛ در خاطرش می گذرذ که عجبا # ~~ن خوابرا که مشاهده کردم بخدمت مولانا بگویم یا نگویم؟ باز فکر # ~~می کنذ که همان سؤال را ازو نیر بپرسم تا یبینم که چه جواب می دهذ؟ # ~~بیش ازآنک سؤال می ms133 کنذ میفرمایذ که آنچ در خواب حضرت محمد امین # ~~جوابت فرموذه است که خیار آللحم ما اتصل بالعظم؛ فی الحال # ~~مولا نا شمسالدین بیهوش می گردذ وحضرت مولانا غائب می شوذ ؛ # ~~چون مذکور بهوش باز می آیذ می بیتذ که مولانا غیبت کرده است ؛ # ~~همانا که این معنی را پنهان کرده با هیچ کستی اظهار کمی کنذ، اما در # ~~باطنش هیبتی واثری عظیم می مانذ # 1) همچنان روزی خدمت مولانا افصح الدین معید خواب # ~~دیذه از انکار استغفار می کنذ ودر صف نعال سر باز کرده بپابماچان # ~~می ایستذ؛ چتدانی که تا حضرت مولانا مقراض تراند ومرید نشذ # ~~فروذ نیامذ وآن روز قرب چهل دانشمند ومتعلم بموافقت استادشان # ~~در سلک فقراء وزی مولویان در آمذه ارادت آوردند # ) همچتان از علای اصحاب منقولست که در اواخر حال # ~~چون حضرت مولانا بسماع مباشرت می فرموذ خدمتث شمس الدین # ~~ماردینی طبلک را مفرق سر ب داشته گفتی : حقا حقا که تسبیح # ~~می گویذ وهرکه می گویذ که ان سماع حرامست حرامراذه است واین ~~PageV01P210 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0215.png) # ~~حکایت را مذکور روایت کرد وگفت : روی آن علیا رضی الله # ~~عنه سمع صوت الناقوس فقال لمن معه من اصحابه # ~~أتد ری ما یقول هذا الناقوس ؟ فقآل الله ورسوله وابن عم # ~~رسوله <اعلم ، فقال علی إن علمی من علم رسول لله # ~~وإن علم رسول الله من علم حیرائیل وإن علم جمیرائیل # ~~من علم الله : هذا الناقوس یقول حقا حقا حقا حقا # ~~صدقا صدقا صدقا صدقا ، بعد ازآن فرموذ که تا قوس کافران # ~~مجوس چون چنین می گوید تا طبلک عاشقان قد وس چها گویذ؛ # # همانا که بر مقتضای و ان من شی %~% لا یسبح بحمد5 (17/44) # ~~تسبیح گویذ وچون جبال داودی تأویب کنذ که یا جبال أو بی معه # ) وان معتی منقولست از خدمت استاذ المدرسین مولا نا # ~~زین الدین رازی رحمه الله که ازو سماع کرده بوذ واو درآن زمان # ~~از فحول علمای روم بوذ # همچنان از خدمت ms134 مولاتا شمس الدن ماردینی # ~~منقولست که روزی مگر محتاج حمام شذه بود ؛ وقت صبح ر خاست # ~~وآهنگ استحمام کرده از ناگاه بحضرت مولاتا مصادف شذه از غایت # ~~شرمساری می خواست که باز گردذ وپنهان شوذ؛ مولانا آواز داد که # ~~نشایذ گریختن، چرا چنین میکتی؟ مانع چیست؟ گفت : ازحضرت مولانا # ~~شرمنده شذم وتشویش بر من غالب شذ که درین حالت جنابت بر PageV01P211 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0216.png) # ~~چهرهٔ‌ طاهر خذاوتدگار تظر نکنم؛ فرموذ که از روی ظاهر نیکوست # ~~وادب عظیمست ، اما مارا درین وقت بایذ دیذن که نظر عنابت # ~~مردان کم از آب حمامی نباشد که عبارت از آیت و نزلنا من آلسماء # ~~ز* مبارکا (9/50) روح اولیاست ### | شعر (رمل) # خوذ غرض زین آب جان اولیاست کو غسول تبرگیهای شماست # ~~ظاهر را چه کند؟ چنانک گفت : # شعر (هزج) # نجس در جوی ما آب زلالست مگس در دوغ ما بازست وعنقاست # 12) همچنان کاتب الاسرار الاحرار شیخ بهاءالدین بحری # ~~که در معارف لدنی بحری بوذ رحمه الله ، چنان روایت کرد که روزی # ~~در باغ حضرت خلیفة الحق چلی حسام الدن رضی الله عنه سماع عظیم # ~~بوذ تا هغت شبانه روزی کشیذ ؛ بعد ازآن که ختم سماع کردند ، اصحاب # ~~هر یکی منفرق شذه درجائی خزیذند؛ قضا را آن شب ر من احتلام # ~~واقع شده ، پیش از طلوع فجر برخاسم تا بکنار جوی روم وغسلی # ~~بر آورره وقت ماز صبح را مهیا شوم؛ از ناگاه بحضرت مولا نا # ~~رسیذم که از برایر من میآیذ ؛ تحکم ضرورت سرنهاذم؛ فرموذ که ~~PageV01P212 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0217.png) # ~~چشمه4 مقبل آپ گرم دارذ، برای غسل کردن آنجایگاه رو وهرچه # ~~زوذ تر مراجعت کن ودر حال نا پدیذ شذ # 120) الحکایه . همچنان حضرت سلطان العارفین چلی عارف # ~~قد س الله سره العزیز چنان روایت کرد که روزی حضرت پذره # ~~سلطان ولد حکایت کرد که چون خدمت شیخم مولانا شمس الدین # ~~تر نزی عظتم آلله ذ ݣره از مردم دیذهآ مردم نا دیذه متواری شذ # ~~وصورت لطیف او ms135 همچون معنئ منیفش غایب گشت وفترتی درمیان # ~~یاران همدل واقع شذه ، حضرت مولانا جهت تسکین ثابرە2 آن # ~~فتنةآ ضایره بعضی اصحاب واعقاب را بر گرفته آهنگ دیار شام # ~~کرده؛ چون بسنور شام در آمذیم از نا گاه لشکری پیذا شذ ، # ~~قرب سیصذ مرد حرامئ برساز وسلب بطرف کاروان ما عزبمت # ~~ممو ذه متوجه شذند وجمیع اهل کاروان بیچاره گشتند؛ همانا که # ~~حضرت والدم بنماز معهود مشغول شذ ؛ من پیش رفتم ولابهها # ~~کردم ؛ فرموذ که بهاء الدین تا غم نخورند که سر لشکر با ماست؛ # ~~همچنان گردا گرد کاروان دایرهٔ‌ برکشیذ، مثال دابرهٔ‌ هود نبی # ~~علیه السلام تا امت او را باذ مهلک صرصر بر باذ ندهذ ؛ # ~~چون لشکر پرایر کاروان آمذند، چندانک می کوشیذند اسبان ایشان # ~~گامی پیش ممی رفتند؛ حرامیان ازین خال بتعجب ماندند؛ یکی پیاذه # ~~شذ وپیش آمذ وبآواز بلند سلام داذه رسیذ که شما چه قومیذ رازکها ~~PageV01P213 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0218.png) # ~~می رسیذ واین چه واقعه است که اسبان تازی ما یسوی شما می تازند # ~~و گامی پیشتر کمی نهند واز نیامها شمشیر مای مصری بیرون تمی آیذ؛ # ~~مگرکه در میان شما جاذویان هستند ؛ اهل کاروان جواب داذند که # ~~حاشا که مردم جاذو درمیان مردان در آیند، اما بدانیذ وآ گاه # ~~باشیذ که فرزند بهاء ولد بلخی مولانا جلال الدن روم با اولاد واعقاب # ~~خود درمیان ماست وهیبت ولایت او ست که شما را بسته کرده است # شعر (رمل) # # هیبت بازست ر کبگ نجیب %~% خر مگسرا نیست زآن هیبت نصیب # ~~همانا که سمهشان چو برگ خزان ریزان گشته خزان خزان # ~~بیش آمذه سرهاشان باز کرده یاخلاص مام ارادت آوردند وازآن # ~~معصیت تویهها کرده چندین تحفههای غریب بیاران مخشیذند ومرافقت # ~~مموده تا شهر حلب بدرقه شذند وهریکی اجازت خواسته ممقام مألوف # ~~خود معاودت موذند وشمانا که هر کرا معاون ومناصر ومعاضد حق # ~~پاشذ ابدا از آفات زمان وبلیات جهان امن وسلیم باشذ ، چنانگ فرمود # شعر (رمل) # ~~آن کسی را کش ms136 خذا حافظ بوذمرغ و ماهی مرورا حارس شوذ PageV01P214 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0219.png) # (123) الخکایه . همچنان از یاران مقبول چنان منقولست که # ~~روزی مفخرالصلحاء حاجی مبارک حیدری رحمه الله که از خلفای # # معتبر قطب الدین حیدر بوذ ، از حمله محبان %~% حضرت خذاوندگار # ~~قد س الله سره در دار الذاکرین تاج الدین وزیر رحمه الله بشیخی # ~~نصب می کردند واجلاس عظیم بوذ وخلاصهآ علماء وفقراء وامراء # ~~واعیان واخیان حاضر بوذند وآن روز حضرت مولانا شورهای عظیم # ~~کرده در چرخ مشفول ومستغرق شذه بود؛ بیم آن بوذ که از خوشی # ~~ان چرخ لطیف چرخ اعظم منیف چرخ زنان درهم شذی ورقص # ~~الجمل درپیش گرفتی؛ چنانک در شوق آن حالت زمانیست که هنوز # ~~در چرخ است ؛ چنانک گفت # شعر (مضارع) # ای آسمان که برسر ما چرخ می زلی ### | در عشق آقتاب تو هم خرقهآ منی # ~~مگر خدمت سید شرف الدن که در فنون علم ظثون صالی اوفر # ~~داشت، امتا از حالات اولیاء بی نصیب بوذه در گوشهآ رفته یا موسوس # ~~چند بمساویآ یاران مشغول شذ؛ از ناگاه حضرت مولانا بانکی بر وی # ~~زذ که ای غرخواهر! ایحب احد کیم أن یآکل لحم آخیه # ~~میتا فکرمتموه (12/49) در کلام الله نخوتدهآ ؟ مامت اکابر # ~~متحیر ماندند که حضرت مولانا چه فرموذ ؛ سید شرف الدن آغاز PageV01P215 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0220.png) # ~~کرد که حاشا حاشا مولاتا را این معنی خیالست؛ فرمود که خمش کن خیل # ~~خیال همه آنسوست واین جانب چز جان حتایق نیست واز هیبت حقیقت # ~~مردان خیال سردان چه سگ پاشذ که سرزتذ؟ همانا که خدمت شیخ # ~~صدر الدیت ویروانه اسکات سید سید سیرت کرده بحد ت بمام گفته # ~~باشذ که خمش کن که بالای خن مولانا سخن نیست وسخن حق آنست که # ~~ایشان می فرمایند واز دست یاران ورنود گریخته ماهها از خانه خود # ~~بیرون نیامذ : عاقبت الامر ضریر و بیچاره شذ # 1) همچنان خدمت شیخ محمود صاحب قران رحمه الله # ~~روایت چنان کرد که شی در بندگی حضرت مولانا بوذم ms137 و سرمای # ~~عظیم بوذ و یاران را از سخنان حضرت بهاء ولد معانی می فرموذ واصحاب # ~~می نبشتند و من اوراق نبشته را در تنور خشک میکردم تا تصف اللیل : # ~~بعد ازآن بر خاست وبجانب حمام روانه شذ ؛ همچتان در خزینهآ حمام # ~~در آمذه فرونشست تا سه شبانر وزی یاران طل طلآب در می آمذند # ~~و بپر ون می رفتند . سوم روز بیرون آمذه قرمود که تا یاران قدری # ~~خواب کنند . چون اصحاب سر نهاذند برخاست . آهته آمسته مخلوتی # ~~در آمذه بنماز مشغول شذ ودمبدم آواز عظیم می شنیذم که الله الله چنان # ~~می گنت که سقف حمام می کفمت : تا وقت مماز صبح در خلوی در # ~~می آمذ وماز می کرد : چون صیح صادق دمیذ وحمشیذ خورشیذ # ~~ر کرە قلک سوار شذ، فرمود که مردم آمذند تا عمدرسه رویم : # ~~چون مدرسه رسیذیم باز بسماء شروع قرموذ هفت روز مام PageV01P216 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0221.png) # 125/2) همچنان چلی شمس الدین ولذ مدرس رحمه الله # ~~روایت کرد که روزی در شهر قونیه واقعە مایل واقع شذه بوذ : # ~~تمامت اهالیآ قوثیه بنزد مولانا آمذتد تا عنایتنامهآ پیش معین الدین ~~بروانه # ~~بنویسذ وشفاعت کثذ وحضرت سلطان ولدرا شفیع می گرفتند؛ چون # ~~محضرت مولانا عرضه داشت، مکتوبی در استعقا شقاعتگری ارسال # ~~فرموذ ؛ چون خدمت بروانه رقعه را بوسیذه مطالعه کرد : فرموذ که # ~~ابن مهم بولد صذ رو تعلق دارذ تا او نز حاضر شوذ ، در جواب رقعه # ~~بروانه باز فرمود نبشتن که مقصود درویشان آنت که یک رو باشذ # ~~وان معنی صذ رو دارذ؛ رقعه را بردیذهها مالیذه اهالی شهررا # ~~خلاص داذ ودرآن واقعه راضی بوذند که ده هزار دینار بدهند واز آن # ~~غصه برهند ، همانا که بیک رقعهٔ‌ مبارک خلق را از بلاثی رهانیذ؛ # ~~در آخرت نیز چها خواهذ کردن؟ # (126/3) همچنان منقولست که عاملی از محبان آن حضرت # ~~در ایقای مال قوی زیانمند شذ وقرب دو سه هزار دیتار وامذار گشت # ~~وطاقت ادا کردن آن ms138 نداشت : برخاست ویا عیال خوذ محضرت مولانا # ~~آمذه پای مبارکش افتاذکه حسبة لله تعالی عنابت وشفاعتنامة درین # ~~باب بخدمت برواته بنویسذ تا مگر چیزی وا برند ویا مهلتی دهنذ ؛ # ~~بی الحال رقعهٔ‌ فرستاذه شفاعت کرد؛ بروانه گفته باشذ که این قضیه # ~~بدیوان تعلق دارذ ؛ در جواب او باز فرموذ نبشتن که حاشا حاشا دیوان ~~PageV01P217 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0222.png) # ~~محکم سلمانت نه آن که سلمان بحکم دیوان ، وپروانه را نام سلیمان # ~~بود ، بشاشت عظیم موذه دوقها کرد ورقعه را بوسیذه ذمت عامل را # ~~ازآن وام تبری کرد واز خاصهٔ‌ خوذ بدیوان چواب گفت؛ همانا که # ~~حضرت مولانا دعاها کرده فرمود که در پیشاتیآ معین الدین بروانه نوری # ~~هست سلمانی که اگر آهنگ کند ملک مغرب ومشرق را فرو گرذ؛ # ~~برسیذند که عجب آن نور چه تورست؟ قرمود که تور عشق ماست؛ # ~~دوستان این خررا بگوش بروانه رسانیذه سر نهاذ وشکرها کرده نه # ~~چندان شکرانها قرستاذ که در شرح آیذ # 1) همچنان چلی شمس الدین ولد مدرس رحمة الله علیه # ~~روایت کرد که خدمت امر جلال الدین قرهطائی رحمة الله علیه مردی # ~~بوذ ولی سرت، ظاهر سریرت، وخرات وصدقات او برکافهٔ‌ برایا # ~~علی العموم متواصل بوذ وحضرت مولانا اورا تعظیم عظیم می فرموذ # ~~و نوازش می کرد؛ بعد از وفات او روزی از در مدرسهآ او گذر می کرد؛ # ~~زمانی توقف فرموذ؛ بعد ازآن گفت که یار مرحوم جلال الدین # ~~قره طائیآ ما باتگ مزتذ که مشتاق حضور اصحاب شذه ام تا از # ~~تفس مبارک مولاتا یکدم بیاسایم ؛ با جمع یاران بزیارت او تشریف # ~~داذه ساعتی در تربهآ او نشسته ، خفاظ قرآن خواندند ویاران عزلیات # ~~ومثنوی خواتدند ؛ مرحمت بی نهایت فرموذه بیرون آمذتد PageV01P218 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0223.png) # 12) همچنان هم خدمت چلی شمس الدین حکایت کرد د # ~~روزی حضرت مولانا با جمع اصحاب بسوی زاویه2 شیخ صدرالدین # ~~میرفتند؛ چون نزدیکتر رسیذند خادم مقام بیرون آمذه خدمت # ~~کرد که شیخ در گوشه نیست؛ خذاوندگار فرموذ که خمش کن که ms139 # ~~از شیخت این قدر نیاموختی که چیزی را که از تو نیرستد نگوئی؛ # ~~ازآ نجا در گذشتند ومدرسه که درآن حوالی بود در آمذند، چندانی # ~~معانی ومعارف فرموذ که توان گفت؟ بعد ازآن ساعتی گوش مبارک زا # ~~ر دیوار مدرسه نهاذه سر می جنبانیذ ، فرموذ که اصحاب را معلوم # ~~است که ما اینجایگاه چون آمذم ؟ مقصود کلی آن بوذ که این بقعه # ~~بیچاره بزبان حال بحضرت حق می نالید وزاریها می کرد که چند پوست # ~~چند پوست؟ روزی ممعانیآ دوست مشرف نشوم ؛ الله الهام داذ تا بذینجا # ~~تهضت مموذه ساعتی اورا بمغز نغز معالی وقدم مبارک یاران مشرف # ~~گردانیذم # همچتان فرموذ که امام محمد غزالی رحمة الله علیه در عالم ملک # ~~گرد از دریای عالم بر آورده، علم علم را برافراشته ، مقتدای # ~~جهان گشت وعالم عالمیان شذ؛ چه اگر همچون احمد غزالی دره1 # ~~عشقش بوذی بهر بوذی وسر قریت محمدی را چون احمد معلوم # ~~کردی؛ ازآنک درعالم همچون عشق استاذی ومرشدی وموصلی نیست PageV01P219 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0224.png) ### | شعر ( سریع) # عشق گزین عشق که گردی گزین %~% عشق ترا بخشد رائی رزین # 129) همچنان منقولست که روزی حضرت مولاثا در حجره # ~~سراج الدین تتری که علامهآ زمان خوذ بوذ ، در آمذه بمعانی مشغول # ~~شذ ؛ قرموذ که حکیم التهی خواجه سنائی وخدمت فرید الدن عطار # ~~قد س الله مرهما بس بزرگان دین بوذند ولیکن اغلب سخن از فراق # ~~گفتند ؛ اما ما سخن همه از وصال گفتیم؛ باز قرموذ : امام ابو حنیفه ~~وامام # ~~مطلی وامامان دیگر رضی الله عنهم معماران عالم خشکی بوذند ؛ هر که # ~~بصدق تمام طریقهآ ایشان را گرفت ومتابعت آن عزیزان کرد از شرور # ~~اشرار وقطاعان راه دین ایمن شذ ورهیذ ؛ اما جنید وذوالنون وابا بزید # ~~وشقیق وادهم ومنصور وامثال ایشان مرغان آنی بوذند وسباحان # ~~عمان معاتی ؛ هرکه متایعت ایشان کنذ از حیلههای نفس مکار # ~~خلاص یابذ ویگوهر دریای قدرث ره برذ # ) همچنان خدمت بهاء الدن بحری که از علم معانی مهره # ~~کمل داشت ms140 روایت کرد که روزی حضرت مولانا قرموذ که هر که # ~~بسخنان عطار مشغول شوذ از سختان حکیم مستفید شود ویفهم اسرار # ~~آن کلام رسد و هر که سختان سنائی را بجد مام مطالعه کند # ~~بر سر سنائیی سخنان ما واقف شوذ PageV01P220 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0225.png) # 131) هم او روایت کرد که روزی حضرت مولانا علیه سلام الله # ~~وتحیاته در مدرسه تشسته بوذ ، از ناگاه ملک الشعرا امیر هاء الدن # ~~قانعی که خاقانی زمان بود، با حماعت اکایر بزیارت خذاوند گار درآمذند؛ # ~~بعد از مقالات بسیار واجوبه واسثله بی شمار قاتعی گفت که بتده ستاییرا # ~~هر گز دوست تمی دارم: ازآنک مسلمان نبوذ؛ فرموذ که چه معنی که # ~~مسلمان نبوذ؟ گفت : از برای آنک آیات قرآن مجیدرا در اشعار خود # ~~تضمین کرده است وقوافی ساخته؛ حضرت مولانا بحدت مام قانعی را # ~~درهم شکسته فرموذ که خمش کن! چه جای ملمانی که اگر مسلمانی # ~~عظمت اورا دیذی کلاه از سرش بیفتاذی ؛ مسلمان توئی وهزاران همچون # ~~تو؟ او از کونین مسلم بود وکلام خودرا که شارح اسرار قرآنست # ~~هم بذان صورت زیب داذ که آخذنا من آلبحر واهرقنا علی آلبحر # ~~و تو این حکمترا ندانی ونخواندهٔ‌ ازآتک بظاهر قانعی و گفت : ### | شعر (رمل) # اصطلاحاتیست مر ابدال را %~% که نباشذ زان خیر اقوال را # زان ممایذ ان حقایق نا بمام %~% که برین خامان بوذ فهمش حرام PageV01P221 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0226.png) # ~~وچون خدمت شما را از غوامض اسرار اولیاء حظی نیست لازم نیاید # ~~فی حال ایشان کردن وخوذرا در معرض هلاک انداختن : ولی اگر # ~~در حق ایشان اعتقادی یتدی وصدفی ورزی ترا در روز جزا وزری # ~~نباشذ بلک ورزی وپناهی با شدت وشفیع شفیق تو شوند ؛ فی الحال # ~~برخاست وسر واز کرده استغفار مموذ وازآن بی ادلی توبه کرده مرید # ~~مخلص شذ # (132/3) همچنان ولی الله علی آلعیان ، سراج الدین مثنوی خوان ، # ~~رحمة الله علیه از حضرت چلی حسام الدین قد س الله سره روایت # ~~چنان کرد که روزی یکی ms141 را از مریدان خود سوگند می داذ که بکار # ~~نا مشروع مشغول نشوذ وبر سر رحل التهی نامهآ حکیم را پوشانیذه # ~~پیش آوردند؛ درحال حضرت مولانا از در درآمذه برسیذ که چه سوگند # ~~خوار گیست؟ چلی فرموذ که فلای را از تهتک سوگند می ددم : ترسیذم # ~~که مصحف سوگندش دهم، الهی نامه را رو پوش کردم؛ فرموذ که # ~~والله این قوی تر میگیرذ؛ ازآنک صورت قرآن بر مثال ماست است # ~~وابن معانی روغن وزبدهآ آن # 133/3) همچنان شهاب الدین گوینده وعثمان قوال رحمهما الله # ~~از مقبولان مقبل بوذند، چنان روایت کردند که روزی در مدرسه # ~~سماع عظیم بود وحضرت مولانا از حد بیرون شورها کرده دم بدم # ~~تا تخت گویند گان میآمذ ومتحنی گشته عذرها می خواست، باز تواجد # ~~می نموذ وعذرها میخواست که شما را عالم نازکیست ، بس باشد واصحابرا ~~PageV01P222 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0227.png) # ~~حیرت یکی در هزار میشذ که ان تواضع با که می کنذ واین تکلف # ~~با کیست؛ چون سماع پنهایت رسید حضرت چلی حسام الدین سر نهاذه # ~~ازآن سر باز برسیذ؛ فرموذ که سر روحانیت خواجه حکیم سناثی # ~~متمثل شذه بوذ وتجسد تموده در یهلوی عثمان وشهاب الدین ایستاذه دف # ~~می زذ ولطفها می فرموذ ومن دمبدم از مثال سر او عذرها می خواستم # ~~تا از ما خشنوذ باشذ وحقیقت بایذ دانستن که مردان حق از عالم غیب # ~~هرکرا یاذ کثند وخواهان او شوند درحال پیش او متمثل می شوند ؛ # ~~چنانک روح القدس مریم را وحضرت رسول را عتلیهما السلام # ~~وصور روحانی اولیاء کمل را وآن را درویشان عالم تروحن وممثل # ~~و تجسد گویند # (134/3) همچنان یار ریانی خواجه نفیس الدین سیواسی رحمة الله # ~~علیه روایت کرد که روزی حضرت مولانا بحتمام در آمذه بوذ ودر میانهآ # ~~گرما به مربع نشسته معانی می فرموذ واصحاب شورها می کردند؛ از # ~~ناگاه بر خاست وبانکی بر زذ که درین مجمع مولانائی کیست تا سه بار ؛ # ~~جمیع یاران خاموش کرده هیچ ms142 نگفتند ؛ بعد ازآن فرموذ که اگر چنانکث # ~~بیگانه: درین حمام درآیذ ودر جامه گن حمام جامههای اصحابرا ببینذ ، # ~~درحال بداتذکه یاران مولانا اینجایگاه بوذه اند ؛ اکنون از آنک جامه # ~~و دستار شما معرف شما باشذ ، چرا نبایل که شما معرف جانها وجامهها # ~~باشیذ ؛ چنانک ظاهر یاران بدینها آراسته است ، یایذ که بواطن شما ~~PageV01P223 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0228.png) # ~~شز ممعرفت الهی وحقایق آراسته شوذکه ان الله لا یتظر الی صورکم # ~~ولا الی اغمالکم ولکن یننظر الی قلوبکم ونیاتکم ، تا من # ~~جمیع الوجود مولوئ معنوی باشیذ وهذه کقایة # 135/3) همچنان خواجه نفیس الدین روایت کرد که روزی در # ~~مدرسه سماعی عظیم بوذ ؛ از نا گاه حضرت مولانا تیز تیز بسوی من آمذ # ~~و گریبان مرا محکم یگرقت ومن از آن هیبت بیخوذ گشتم : بعد از آن # ~~فرموذ که اگر از تو سؤال کنند که مولاتا آستین فرجی را چرا تشمیر # ~~میکنذ چه خواهی گفتن؟ گفتم: هر چه خذاوندگار فرماید؛ فرموذ که # ~~کل کائنات بر مثال خانقاهیست بس عالی وعظم ودرآن خانقاه شیخ # ~~حقیق حضرت الله است وتمامت انبیاء واولیاء وخواص امت بسان # ~~صوفیان مسافرتند ، وچون صوث غریب درین خانقا، نزون کنذ رخادم را # ~~ندانذ بایذ که نظرکند تا آستین جامه را که تشمیر کرده است استدلال # ~~کنذ که خادم خانقاه اوست وسایر ارکان وآدابب ارباب تصوفرا ازو # ~~کتساب کنذ : تعد از آن با صوفیان صفا وسالکان راه وفا محرم # ~~وفمدم توانذ بودن ودرآنجا اقامت کردن واستقامت نموذن وآلاهم # ~~اندر ساعت از هانقاهش برون اندازند : اکنون درین خانقاه عالم # ~~ز تحویل آدم وفیض آن دم خادم الله ماثیم والخاد م الله حبیب الله # ~~ضابطه کلیست والعاقل یکفیه الاشارة : واین نصیب خدمت # ~~ز نصاب رسول الله ما رسیذه اسن کما قال صلی الله علیه وسلم : # ~~سید آلقوم خاد مهم: زهی مبارک خذمتی که خادمی از برکت # ~~خادمی مهتر وبهتر عالمیان شد ومخدوم جهانیان گشت PageV01P224 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0229.png) # /136) همچنان عزیزی روایت کرد که روزی پیش حضرت # ~~مولانا از ms143 یکی حکایت کردند که فلاتی می گویذ که دل و جان بخدمتست : # ~~فرموذ که خمش کن! درمیان مردم ان میراث دروغ ماتده است که # ~~میگویند واو آنچنان دل وجان از کجا یافت که در خدمت مردان باشذ؟ # ~~بعد ازآن روی مبارک بسوی چلی حسام الدین کرد که الله الله با اولیای # ~~حق زانو بزانو بایذ نشستن که آن قربترا اثرهای عظیمست، چنانکث # ~~فرمود ### | شعر (هزج) # # سهر حالی که باشی پیش او باش %~% که از نزدیک یوذن مهر زایذ # # چنانک تن بسایذ بر ن یار %~% پدیذن جان او ر جان بسایذ # # جذائی را چرا می آز مائی %~% کسی مر زهر را چون آز مایذ؟ # # اگر تو پاکٹ ونا پاکی مگریز %~% که پا کیها %~% ز تزدیکی فزایذ # 137/3) همچنان روزی خدمت علاء الدین تریانوس بحضرت مولانا # ~~حکایت میکرد که اخی احمد امروز در مجمعی می گفت که ما نز از حمله # ~~عاشقان مولانائیم؛ فرموذ که خمش کن! چه گونه مرده خاوند عاشق # ~~است که اورا معشوقش کی شناسد - اگرچه محرم نشوتد ### | شعر (رمل) # زآن بیاورد اولیا را در زمین %~% تا کنذشان رحمة للعالمین PageV01P225 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0230.png) # 128/3) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا رو بیاران # ~~عزیز کرده فرموذ که چندانک ما را شهرت بیشتر شذ ومردم بزیارت ما # ~~می آیند ورغبت می ممایند ازآن روز باز از آفت آن نیاسوذم، زهی که # ~~راست می فرموذ حضرت مصطفای ماکه الشهرة آفة والراحة فی الخمول ؛ # ~~اما امر چنانست چه توان کرد که اخرج بصفاتی الی خلقی من # ~~رآک رآنی ومن قصدک قصد ی وپیوسته اصحابرا ازآفت شهرت # ~~حذر میفرموذ ومیگفت ### | شعر (رمل) # خویش را رنجور سازی زار زار %~% تا ترا بیرون کنذ از اشتهار # کاشتهار خلق بند مخکمست %~% در ره این ازبند آهن کی کمست # ) الحکایه : فقیر نهری، بی دهری، شیخ سنان الدین آقشهری # ~~رحمة الله علیه که از کمل اصحاب حلوی وسالک مسالک علوی بوذ، # ~~ز حضرت سلطان ولد چنان روایت کرد که او ms144 فرموده است که در # ~~ماه رمضان حضرت والدم قرب ده روز در خاتهآ منزوی شذه روی # ~~بکسی تنموذ؛ روزی اکار قوتیه از علما وفقرا وعرفا وامرا وعموم # ~~مردم در مدرسه غلوی عام کردند که ما بفراق خذاوندگار تحمل نداریم # ~~وزاریهای عظیم مموذند PageV01P226 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0231.png) ### | شعر (متقارب) # درازست قصه تو خود این بدانی %~% طپشهای ماهی ز ی استقائی # ~~حضرت ولد قرموذ که برخاستم ویر در حجره رقتم، تا از حال پذرم # ~~بجسس کنم : آمسته آهسته آمذم و دزدیده از شکاف در نظر کردم ؛ # ~~حضرت پدرم فرموذ که بهاء الدین بیرون چه غلیه است گفتم : بمامت # ~~شهر محبان وعاشقان در فراق خذاوندگار می سوزند؛ گقت : حق # ~~بدست ایشانست ، اما سه روز دیگر مرا مهلت دهند؛ سر مهاذم # ~~وباز گشتم ، اصحاب را خبرکردم؛ شاذیها کردند وسماعها زذند؛ بعد # ~~از سوم روز علی الصیاح آمذم واز شکاف در درحجره نظری کردم # ~~دیذم که تمامت حجره از زیر تا ببالا بجسم مبارک مولانا بر شذه بوذ # ~~ومالامال کشته وهمچنان شکاف در نیز آگتده شذه بود ، چتانک پنبه را # ~~در شکافها بر می کنند ؛ از آن هیبت نعرهٔ‌ زذم وبیخوذ شذم تا دو سه # ~~توبت این حالت را دیذم ؛ آخرین توبت باز نظر کردم، دیذم که # ~~7-جسم او همان قرار اعتدال ولطافت ولاغری بوذ که بوذ ودیذم که # ~~زهی تحمل که موذی، آنچ کوه طور پر نتافت وپاره پاره شذ تو # ~~برداشتی، آفریها بر چون تو یارغار باذ ، چنانک فرمود ### | شعر (رمل) # از کمال قدرت ابدان رجال %~% یافت اندر تور بیچون احتمال # آنچ طورش بر نتابذ ذره %~% قدرتش جا سازذ از قاروره PageV01P227 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0232.png) # ~~فریاذ کنان از در در آمذم وسر نهاذم وروی برپایش مالیذم؛ فرمود گه # ~~بهاء الدین این سریست میان ما وشما؛ وقتها می باشذ که ما محضرت # ~~میرویم واوقات فیض وتجلئ حضرت تعالی وتبقد سن برما میآیذ . # ~~ساعتی که ما آنجا رویم لاغر وذلیل وبر نیاز شویم : ساعتی که حضرت # ~~عزت تشربف فرمایذ ms145 در حملهآ عالم نگنجم ، تا حجرهٔ‌ را چه رسذ # ~~بیرون آمذم واصحاب را خبر کردم؛ غلغلهٔ‌ در شهر قونیه افتاذه طلب # ~~طلیب اکابر واصاغر بزیارت می آمذند وهر یکی را عل الانفراد # ~~از کمال اتحاد دلداریها میفرموذ وعنایتها می کرد : بعد ازآن بلا انتطاع # ~~ههت شبان روزی بسماع شروع فرموذ # 100/3) هچنان محقتقان طریقت ومحقان حقیتت علیهم # ~~التحیة والسلام روایت چنان کردند که مگر روزی خدمت جلالالدن # ~~قره طائی را در دل رغیتی شد که مماز صبح را در تی مولانا گزارذ؛ # ~~پنهاتی برخاست و تنها مدرسهآ ایشان در آمذ در وقت یا حی: ودر پس # ~~در بنماز ایستاذ؛ دیذ که حضرت مولانا در محراب ایستاذه است . # ~~می بینذ که از ناگاه بلند شد وعظم شد وبالیذ وتناورگشت ویمامت صحن # ~~و صفهآ مدرسه مالامال شذ . چتانک اورا مجال مقان ومقام قرار # ~~عماند ؛ نعرهٔ‌ بزذ وبیهوش شذ؛ بعد از ساعتی چون بخوذ آمذ، دیذ که # ~~حضرت مولاتا بسجده رفته بوذ؛ چون مازرا بمام کرد، فرموذ که # ~~امیر جلال الدین وقتی که حضرت عزت ما را بنوازذ چنان میشویم ~~PageV01P228 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0233.png) # ~~و وقتی که ما را آنجا خوانذ چنین میشویم . سر نهاذ و گریان بیرون آمذ # ~~وآن روز یاران را تحشایش بسیار فرمود # 14) شچنان خامت زبدة النضلاء ینبوع المعانی مولانا # ~~صلاح الذین ملطی رحمة الله علیه که از کبار علمای اصحاب بود وحضرت # ~~خذاوندگار اورا یارک بهاء الدین خطاب فرموذی ودر قن عربیت # ~~سیبویه وقت بود واستاذ چلی عارف قد س الله سره چنان روایت # ~~کرد که حضرت خذاوندگا قرب چهل روز مام از ناگاه غاثب شذ # ~~و تمامت اصحاب واکایر در طلب او دیوانه شذند تا مباذا که دشمنی # ~~و منکری فرصت بافته چیزی واقع شوذ : همچنان یاران فوج فوج # ~~گشته طلب میکردند ویرسان می شذند تا حد ی که در شهر منادی # ~~کردند که مر که خر خذاوند گار بیارذ وتشان دهد مزار درم شکرانه # ~~دمند: مگر که حمام دولی ms146 را قازغان خلل آورده آبش چکیذن گرفت؛ # ~~ممانا که آتش کشیذه حمامی در آمد که مرمت آن خلل کنذ: دیذ که # ~~حضرت مولاتا یا جامهها ودستار بر بالای گوزیان خزینه ایستاذه است # ~~وواله گشته که نه جامههاش تر شذه بود وثه غرق عرق شذه . # ~~بادب بمام سر نهاذه یازگشت ودوان دوان مدرسه آمذ ؛ دیذ که بجموع # ~~یاران در بندگ سلطان ولد وچلی حسام الدین جمع آمذه درآن اندیشه # ~~بوذنا : کیفیت حال را باز گتمته از غایت شاذی یاران اورا بر داشته # ~~بوی قرجیها وچیزها بحشیذند وخدمت خواجه مجد الدین مراغی فی الحال ~~PageV01P229 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0234.png) # ~~هزار درم وخلعتت داذ ، بجمعهم بحمام آمذند وقوالان حاضر شذند ؛ # ~~همچنان سماع کنان ورقص زنان بمدرسه آمدند: گویند: یکهفته ممام # ~~سماع واجتماع بود # 142/3) الحکایه : همچنان روزی حضرت خلیفهٔ‌ خذاوتدگار، # ~~سلطان الابرار، چلی حسام الحق والدین رضی الله عنه روایت # ~~فرموذ که از حضرت مولانا چنان شنیذم که حق تعالی چون جسم # ~~یاک آدم را علیه السلام از اد مهآ کورهآ خاک ابداع کرد وروح قدسی را # ~~در وی نفخ فرمود، جرائیل امنرا خطاب عزت در رسیذ که از دریای # ~~قدرت من سه پاره گوهر عظیم بر کیر و در طبق نورین مهاذه نثار # ~~دم صهی کن و برو عرضه می دار، تا از آنها یکی را اختیار کنذ؛ # ~~یکی گوهر عقل بود، دوم گوهر ایمان بوذ، سوم گوهر حیا # ~~بوذ؛ چون جیرائیل امین طبق را بحضرت آدم عرضه داشت وکیفیت # ~~حال را باز کفت: بتطر فراست المؤمن ینظر بنورالله تظر کرده # ~~گو هر عقل را اختیار کرد؛ جرائیل می خواست که طبق را بآن دو # ~~گوهر رگرد وباز بدریای قدرت رد؛ از غایت گرانی بآن قوت که # ~~اورا بود نتوانست بر گرفتن؛ گوهر امان وحیا جواب دادند که ما از ~~PageV01P230 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0235.png) # ~~صحبت عقل محبوب خذا جذا می شویم وهرگز نی وجود او بجائی # ~~مارا قراری ووجودی نیست ؛ ازآنک از قدیم العهد ما هر سه ms147 جوهر # ~~کان عز تیم وگوهر بحر قدرتیم ؛ از همدیگر انفکا کی نداریم ؛ از حضرت # ~~الله خطاب عزت در رسیذ که یا جمرائیل د عهم وتعال یعنی که بگذار # ~~و بیا ؛ همانا که عقل بر قله دماغ آدمی منزل گرفت و گوهر ایمان # ~~در دل پاک دراک او مسکن ساخت وگوهر حیا بر چهرهآ مبارک آدم # ~~فرو نشست وآن هر سه گوهر پاک مراث فرزندان خاص آدم اند؛ # ~~چه از نسل آدم هر فرزندی که بذآن گوهرها متحلی و متجلی نیست # ~~ازآن تور وازآن معنی خالیست وآلعاقل یکفیه الاشارة # 143) همچنان چلبی شمس الدین ولد مدرس روایت کرد که # ~~بندکی مو لانا حمزه نامی نای زتی بوذ و بغایت استاذ وخوشنواز بوذ # ~~و حضرت مولانا درحق او عنایتهای عظیم داشت؛ از ناگاه ربجور # ~~شذ و مرد ؛ بحضرت مولانا اعلام کرده بعضی اصحاب بتجهیز او مشغول # ~~شذند : همانا که مولاتا بر خاست و بخانه او رفته چون از در او در آمذ # ~~گفت : یار عزیز حزه برخز! لبیک کنان بر خاست ونای نواختن # ~~گرفت؛ سه شبان روزی سماعی عظیم کردند وآن روز قرب صذ # ~~کافر روی مسلمان شذ وچون قدم میارک بیرون نهاذ فی الحال # ~~رحلت ممود . PageV01P231 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0236.png) # 3/ 14) همچنان درویشی از یاران سفر کرد ؛ چون خیر وفات # ~~او بحضرت مولانا رسیذ فرموذ که چرا پیشترک خبر نکردید که ردا # ~~می کردم که می رقت ؛ قضی ألامر و الی الله ترجع الامور # /145) همچنان بار ربانی ملک الخلهاء سالک سنی مولانا # ~~شیرین نفس. اما در پشت خوذ کوری داشت؛ روزی حضرت # ~~مولانا در سماع شور ها میکرد وتواجد مینمود وبنزد او آمذه حالها # ~~میکرد وآن بیچاره منحنی گشته یعشق بمام دف می زذ و اسرار می گنمت : # ~~بعد از سماع فرموذ که چرا راست بمی ایستی ، تراچه حالتست؟ کور # ~~پشت را عرضه داشت؛ همانا که دست مبارک بر آنجا مالیذه شذ # ~~درحال قد او بالیذه شد : سرنهاذ وهمچو سرو روان روان شذ، شاذی # ~~کنان ms148 چو بخانهٔ‌ خوذ آمذ زن او اتکار موذه دررا نگشوذ که تو # ~~شوهر من نیستی : اصحاب حکایت عنایت را باز گفته و سالها در بند کی # ~~قیام می ممود # ) همچنان روزی حضرت مولانا را حکایت کردند که # ~~فلان الدن ناثی در حالت مستی مانده است؛ فرموذ شکر که ماند PageV01P232 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0237.png) # ~~و درآن مسی کرد . چه ا گر ماندی وهشیار شذی نیک نبوذی، # # چنانکث بلبل بیچاره در وقت گل برایر %~% گل نعرهها میزند وفریاذها # ~~میکنذ ، چندانی که بیخود میشود چه اکر گربهآ درآن حالت فرصت # ~~یابذ وآن بلبل بیخودرا نخورذ آن بلبل ابدا مست مانذ وبیخوذ # ~~محشور شوذ کما تعیشون تموتون و کما تموتون تحشرون ### | شعر (رمل) # ان قدر گفتم بافی فکرکن %~% فکر اگر چامد بود رو ذکرکن # ذکر آرذ فکر را در اهتزاز %~% ذکررا خورشیذ آن افرده ساز # 14) همچنان حماعتی از حضرت مولانا سؤال کردند که پیش # ~~جنازه مردگان مقر یان ومؤدثان تا بوذه است از قدیم العهد بوذه # ~~است ؛ درین زمان که د ور شماست بوذن این گویندگان چه معتی # ~~دارذ؟ همانا که علمای امت وفقهای شریعت تشنیع میزنند و آن را بدعت # ~~میگویند ؛ فرموذ که درپیش جنازه مؤذ نان ومقریان وحفاظ گواهی # ~~میدهند که ابن میت مؤمن بود ودر ملت مسلمانی وفات یافت؛ قوالان # ~~ما گواهی میدهند که ان متوفتا هم مؤمن بوذ وهم مسلمان وهم عاشق # ~~بود ودیگر آنک روح انسانی که سالها محبوس زندان دنیا وچاه # ~~طبیعت شذه بود واسر صندوق بدن گشته، از ناگاه بفضل حق # ~~خلاص یافت وبمرکز اصلی خوذ رسیذ . ته موجب شاذی وسماع # ~~وشکر ها باشذ، اورا تا همچنان پر زنان وشاذی کنان بحضرت # ~~عزت رغبت ومراجعت ممایذ ودیگران را هم ترغیب دهد مجانبازی PageV01P233 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0238.png) # ~~و دلری . چه ا گر در صورت حال یکیرا از زندان ازاد کنند # ~~و تشریف دهند ن هیچ شکی موجب هزار محمدت وشاذی باشذ # ~~وث الحقیقة هرک یاران ما درین مثابت است که گفته شذ ms149 # شعر (رمل) # # چونک ایشان خسرو دین بوذه اند %~% وقت شاذی شد چو بشکستند یند # ~~سوی شاذ روان دولت تاختتد کثده و زنجیر را انداختند # # روح سلطانی ززناانی بجست %~% جامهچهد زانیم وچون خائیم دست # (148/3) همچنان از حضرت سلطان ولد منقولت که گفت : # ~~روری ملالت وقبض عظیم بر من غلبه کرده بوذ: دیذم حضرت # ~~والدم از در مدرسه در آمد ومرا ملول ومنقبض دیذه فرموذ که از کی # ~~تو ربجیدی که چنین ترنجیذی؛ گفتم: می دانم که چه حالست؛ پذرم # ~~رخاست وبخانه در آمذه بعد از لحظهٔ‌ دیدم که پوستین گرگین را # ~~گردانیذه سر وروی مبارک را پوشانیذه بیرون آمد وچون بزدیک # ~~من رسیذ فرموذ که بع بع یعنی مرا بترسانذ، چنانک اطفال را # ~~چندانی خندیدم که نتوان گفت؛ سر تهادم وپایهای پذررا بوسهها # ~~داذم . فرموذ که بهاء الدین چنانک اگر ترا محیوبی لطیفی که ملازم ~~PageV01P234 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0239.png) # ~~کنار تو بوده باشذ وماره با تو لاغها کنذ وطرب انگیزبها بمایذ ، # ~~از نا گاه صورترا بگردانذ وبیایذ وترا بع بع کنذ: هیچ ازو # ~~بترسی؟ گفتم : فی نترسم؛ فرمود که آن محبوبی که ترا بغایت شاذان # ~~میداشت وازو در بسط بوذی و نشاط میکردی فحوست که غمگینت # ~~میدارد وازو مقبوض گشته، همه اوسث و ازوست وازو فایض میشوی ### | شعر (رمل) # گر لباس قهر پوشذ چون شرر بشناسمش ### | کو بذین شیوه بر ما بارما مست آمذهست # ~~بس چرا بی فاثده: غمناک میشوی ودر قبضهٔ‌ قبض قرو می مانی ### | شعر (رمل) # # قبض دیذی چارهآ آن قبض کن %~% زآنکٹ سرها حمله میرویذ زبن # # بسط دیذی بسط خوذ را آب ده %~% چون بر آیذ میوه با اصحاب ده # فرموذ که فی الحال حال بر من بگشت وهمچون گل تازه شگفته # ~~و منبسط شذم وچتدانکث عمر من بود دیگری روی غم را ندیذم # ~~و غمناکک نشذم واصلا غم دنیا در گرد من نگشت واز غایت بط # ~~با والدم انباطی کرده گفتم که از مقامات وکرامات ودرجات جملهٔ‌ # ~~انییاء ms150 واولیاء علیهم السلام خیرها فرموذیذ واز بزرگی هر بزرکی نشانها # ~~باز عوذیذ اما از عظمت وپاذشاهئ خوذ هیچ نگنمتیذ ؛ پذرم فرموذ که # ~~مهاء الدین سهل گیر! تمیدانی که PageV01P235 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0240.png) # شعر (رمل) # # مادح خورشیذ مد اح خودست %~% که دو چشمم روشن ونا مر مد ست # ~~وچون حضرت پذرم از عالم قبض بعالم بسطم کشیذه بوذ واز مملکت # ~~کثرت مملکوت وحدت رسانیذه # شعر (طویل) # # وما الحسن الاواحد غبر اته %~% اذا آنت عد دت المرایا تعد دا # طریقهآ انبساط را مفتوح گردانیذه دربن سؤال الحاح عظیم کردم که # ~~البته شمه ازآن آحوال خوذ باز گوئی؛ فرموذ که بهاء الدین درین # ~~شهر قونیه نظرکن تا چند هزار خانهها وکوشکها وسرایهای امراء # ~~واکابر واعیان فاخرهست ؛ چه خانههای خواجگان واکادشه از # ~~خانهای محترفه عالیترست وسرایهای ا مراء از خانهای خواجگان عالیتر # ~~وهمچنان طاقی وقصور سلاطین وملوک ازآن مجموع بصذ درجه بالاتر # ~~ومعظمترست ، اما بلندی وعظمت آسمانها مقابلهآ آن سراها بغایت # ~~رفیع ومنیع وعظیم افتاذه است وچند در چندست، اکنون متامات # ~~نمامت انبیاء واو لیاء برین منوالست که ذکر کرده شذ چنانک قرآن # ~~مجید می فرمایذ تلک الرسل فضلنا بعضهم علی بعض (253/2) # ~~وقوله وکذالک فضلنا بعض النبین علی بعض (55/17) وقال # ~~تعالی و رفعنا بعضهم فوق بعض د رجات (32/43) ودرین معنی PageV01P236 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0241.png) # ~~آیات واخبار بسیارست ، اما مقامات ما تسبت بآن سراها بمثابت # ~~آسمانهاست ، والله یرزف من بشاء بغیر حساب # 4 38/24) از آن ماست وما من جمیع الوجوه وارث نور محمدیم ### | شعر (رمل) # # بگشاذند خزینه همه خلعت پو شیذ %~% مصطفی باز بیامذ همه امان آریذ # (149/3) الحکایه : اصحاب یقین رضوآن الله علیهم اجمعب # ~~چنان روایت کردند که یار ربانی شیخ فخرالدین سیواسی رحمة الله علیه # ~~مردی بوذ ذو فنون ، ودرآن عهد کتابت اسرار ومعانی بر عهدهآ او # ~~بوذ ؛ از ناگاه درو جثوی طاری شذه دیوانه گشت، حضرت مولانا # ~~خین غزل را همان روز قرموذ ### | شعر (رجز) # ای عاشقان ای عاشقان یک لؤلؤی دیوانه ms151 شد # طشطش فتاذ از بام ما تگث سوی محنون خانه شد # ~~الی آخره # ~~اوقات مگر او در کلام خذاوندگار مدخل میکرد وبطریق اصلاح # ~~لم می راند وتحریف کلمات میکرد ی آنک اجازت فرموذی # 150/3) همچنان منقولت که روزی حضرت مولانا فخرالدین را # ~~بتندیآ مام بگرفت وگفت : مرا با تو سؤالیست درین معنی که آدم ~~PageV01P237 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0242.png) # ~~قی وابلیس شق در دو گناهی کرده بودند، عاقبت آدم مغفور # ~~و مرحوم شذ وشیطان محروم ومرجوم گشت ، سبب آن چه بوذ؟ # ~~فخرالدین سر نهاذ وبسیار گریست و در جواب آن عاجز گشت؛ قرموذ که # ~~سبب طرد او شرکت بوذ وپس فخر الدین از خجالت بیخوذ شد؛ # ~~بعد از آنک رحات موذ از عزیزان روشن دل بکی اورا در خواب # ~~دیذ که دندانهاش را ملائکه قهار ممقامع حدید خرد میکردند و او # ~~فریاذها می کرد، بینندهآ بینا از آن حال باز برسیذ ؛ گفت : مکافات # ~~آن بی ادبهاست که در کلام مولانا می کردم ومداخلت می ممودم : # ~~یاران از آن میبت قوی دلتنگث شذند و گریستند؛ باتفاق بحضرت # ~~تربه شیخ در آمذند وسرها بازکرده شورها کردند و گناهان فخرالدین راا # ~~در خواستند : هم درآن شب همهشان بجمعهم د. خواب دیذند که # ~~در قصور علیین سیرمیکرد؛ ازحال او ترسیذند که ما فعل الله # ~~بک قال غفرلی ر بی؛ ر من رحمت کردند و از آن زحمت بدعا # ~~وشفاعت یاران رهیذم # 151) همچنان مؤلف کتاب بندهآ خا کی احن الله الیه # ~~میگویذ که حضرت مولانا قد س الله سره سطری چند یدست خط # ~~مبارک خوذ در صقحهآ کتابی بسرخی نبشته بوذ که شی مندیل شیخ # ~~صلاح الدن عظم الله ذکره در حمام گشوذه شذ وافتاذ ؛ گفت : # ~~ای چراغ ! رسوایم کردی؛ درحال چراغ نگونسار شذ فرو افتاذ # ~~ومرد وحماعت پیش شیخ دویذند که ما هیچ نذیذیم ؛ شیخ بذآن PageV01P238 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0243.png) # ~~گفت : ایشان خشنود شذ که دیذه نا دیذه آوردند، اکنون نا میارکست # # آن تبدیل مثنوی و تحریف کلمهآ ا ms152 نا بحن مصلحون %~% ا نهی # ~~هم المفسد ون (11/2-12) چنانت که چتگال در تهاذند واعضا وشکم # ~~فرو میتراشند بناخن، وگوشترا بر میدرند؛ آن دستار چنین می بایذ، # ~~چنن می بایذ، اندرین کناره می بایذ اوکه اینجاش استانیذ، قادرست که # ~~اورا ماه کنذ و آن ماه راآفتاب کنذ وآن آفتابرا چیزی لطیفتر # ~~ونافعتر ، والله اعثلم # (152/3) الحکایه : همچنان کبار اخیار اصحاب روایت کردند که # ~~خدمت امیر یگانه ، مقبول الاولیاء ، تاج الدین معتز الخراسانی رحمه ~~الله # ~~که از خواص مریدان حضرت بود وامیری معتیر ومردی بوذ صاحب # ~~خبرات وحیرت ؟ چه در ممالک روم مدارس وخوانق ودار الشفاء # ~~ورباطها بنیاذ کرده است وحضرت مولانا از جمیع امرای سلطان # ~~اورا دوسترداشتی ویذو همشهری خطاب کردی وآن روز که مذکور # ~~در حضور مولانا تشریف داذی اصحاب شاذیها کردندی و چون حضرت # ~~مولانا او را طالب صادق ومستسقی آب حیات وجلاب معانی مبدیذ # ~~در شرح حقایق معارف گرمتر میشذ واسرار غریب میفرموذ : مگر # ~~روزی بنایر سیرت قدیم خود بزیارت آمده بود؛ حضرت مولانا # ~~فرموذ که کانی که از هستیآ خود بکلی نرسته اند و از خوذیآ # ~~خوذ نگذشته اند ودم از عالم تیستی میزتند مثالشان چنانست که یکی در ~~PageV01P239 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0244.png) # ~~قعر چاه آنا الااعلی می گویذ ولاف از مقام بالائی میزنذ وهمچنان # ~~کسانی که از هستیآ خوذ نیت شذه اند و رهائی یافته اند ، بر # ~~بالای بام تدای انا آزلاد نی می زنند، همگان دانند که آواز از # ~~جای عالی می آیذ واو در همهآ حال عالی است ومثال ان دو دعوی # ~~چنانست که یکی در دهان خود سیر گرقته است دم از مشک میزند # ~~و یکی در دهان خود مشک میدارد و سیر میگویذ؛ اما عارفانی که # ~~مشام جان پاک ایشان از بوی إنی لأجد نفس الرحمن من قبل # ~~الیمن یمنی یافته باشذ وگشاده مشام گشته ی الحال مشک را از # ~~پتک وآواز بازرا از کنجشک میدانند ودرمیان حق وباطل وعالی # ~~از نازل فاروق ms153 وار فرفی میکنند که المؤمن کیس ممیز فطن # ~~یسنظر ینو ر الله ### | شعر (رمل) # ~~هرکه او ینظر بنور الله سذ از نهایت وزنخست آگاه شذ # # حق چوسما را معرف خوانده است %~% چشم عارف سوی سیما ماندهاست # ~~قوله تعالی سیماهم فی وجوههم من اثر السجود (29/48)؛ بعد # ~~از آن فرموذ که امیرتاج الدین! بیا بوکن؛ چه اگر بوی وی نیایذ ببر و ~~بینداز PageV01P240 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0245.png) ### | شعر (متقارب) # # جو یوی حق از دهان قلندر %~% بجد چون جوئی یقن محرم آئی # ~~باز فرموذ که پیوسته جانوران صحرائی از هر علفی و گیاهی که میچرند # ~~شمرنگٹ آن گیاه میشوند؛ بعضی سیز رنگ، بعضی کبوذ، بعضی سیاه، # ~~بعضی زرد ؛ همچنان حق را بندگان شایسته هستند که دانما در صحرای # ~~وارض آلله واسعة (10/39) چرا میکنند وازآن چشمهها می نوشند # ~~که دل را چشمها می مخشذ واز غذای نور چنان بر شذه اند که بکلی # ~~نور حق گشته اند ؛ چنانک فرمود ### | شعر (رمل) # # هر که کاه وجو خورذ قربان شوذ %~% هرکه تور حق خورذ قرآن شوذ # # گر خوری یکبار ازآن مأکول نور %~% خاک ریزی بر سر نان تنور # ~~چنانک حضرت سلطان ما صلی آلله علیه وسلم گشته بود ؛ همانا که # ~~امیر تاج الدین سر در قدم مولانا نهاذه صدقش یکی در هزار شذ والیته # ~~استدعا نموذ که جهت یاران دار العشاقی بنا کنذ، حضرت مولانا فرموذ ### | شعر ( مضارع) # ما قصر چارطاق درین عرصه فنا # چون عاد وچون ممود مقرنس تمی کنیم # جزصدر قصر عشق در آن ساحت خاود # چون نوح وچون خلیل مؤسس می کنیم PageV01P241 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0246.png) # ~~واهل معنی را متابعت حضرت رسول الله از حملهآ واجباتست ؛ چه # ~~او قسم یاذ می کنذ که والله ما عمرت شیرا ولا آد خرت تبرا ؛ # ~~چون از بندکیآ مولانا بیرون آمذ بسرای خوذ رفت ؛ از مال جزیه سه # ~~هزار دینار در کیسها کرده با نواب خوذ ارسال کرد تا یاران بحمام دهند # ~~و حضرت مولانا قبول نکرد وانفعال عظیم ms154 نموذ؛ فرموذ که ما از کجا # ~~و شنقصهآ دنیا از کجا # شعر ( هزج) # من شچو متی خواهم من سیمتنی خواهم # بیزارم ازآن زشتی کو سیم ودرم دارذ # ~~همچنان گرفتند وباز بردند ؛ آخر الامر حضرت ساطان ولد # ~~شفیع گرفته گفت : تا حضرت مولانا رضا دهذ واجازت فرمایذ که # ~~بهلوی مدرسهٔ‌ عامره خانهآ چند درویشانه لی تکلف جهت خدمتگاران # ~~عمارت کند ، باجازت واشارت حضرت ولد خانهها را بنیاذ کردند # 153/3) همچنان خدمت سد الصلحا ولی مستور شیخ بدرالدین # ~~نجار مولوی که در طهارت سریرت فرشته خاقت بود؛ حکایت کرد که # ~~من مراهق گشته بودم و در خدمت نجاران حاذق درآن خانهها کار می کردم # ~~چون سقف تابخانه را پوشانیذند وبسقف صفه بزرگ مشغول # ~~گشتند مجموع درختان را پیموذه اندازه گرفتتد؛ مگر که تبری # ~~از آنجملت نیم گز کوتاه آمذ؛ چندانک در شهر بدل آن را طلب کردند ~~PageV01P242 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0247.png) # ~~دست نداذ : استاذ وجمیع نجاران فرو ماتدند که چه تدبیر کتند؛ از ناگاه # ~~حضرت مولانا از سماع بیرون آمذه یسروقت ما در آمذ که استاذان # ~~در چه قکرند، همشان سرنهاذه از کوتاهیآ آن درخت باز گفتند: فرموذ بی # ~~ن این چنین درخت نازنین کوتاه چون باشذ؟ مگر که در پیموذن آن غلط # ~~کردند؛ استاذم باز بر خاست ودر نظر خذاوندگار دوم بار پیموذ؛ # ~~همان بوذ که بوذ ؛ دیذم که حضرت مولانا پیش آمذ ودست مبارک # ~~برآن درخت مالیذه گفت : این چنین تیر موزون چرا باید که کوتاه # ~~باشذ؟ سهو از نجاران ماست؛ فرموذ که هم اکنون باز بپیما؛ چون # ~~همان گز پیمودند از درختان دیگر نیم گز وچیزی درازتر بوذ؛ تمامت # ~~استاذان وپاران نعره زنان بیخوذ شذند وهمگان در سحدهٔ‌ حیرت # ~~بوذند که خداوند گار غیبت کرده بوذ ، همان روز صفه را تمام کردند؛ # ~~همانا که معجزات انبیا وکرامات اولیا را علیهم السلام در تصرف اشیا # ~~وتبدیل حمادات وتامیات وغیرها نهایتی نیست ### | شعر (رمل) # # این کسبی دانذ که روزی زنده بوذ %~% وزکف آن ms155 جان جان جامی ربوذ # # معجز5 موسی و احمد را نگر %~% چون عصا شذ مار وآستین با خبر # # فلسفی کو منکر حنانهاست %~% از حواس اولیا %~% بیگانه است ~~PageV01P243 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0248.png) # 154/3) همچنان خدمت کاتب الآسرار بهاء الدین بحری رحمه الله # ~~فرموذ که روزی مصحوب حضرت مولانا درحمام یودم : حکایتی در پیش # ~~خاطرم آمذ که روزی شیخ گرامی ابو سعید ابوالخیر رحمة الله علیه # ~~با مریدان خوذ در حمام در آمذه بوذ و مریدان گرداگرد شیخ حلقه # ~~زذه، شیخ گفته باشذ که لله الحمد و المنة که ماثیم و میزری وآن # ~~نز ازآن حمامی ؛ یعنی تجرید خود را عرضه میداشت؛ حضرت مولانا # ~~فرمود که یا بوسعید بوالخیر! نگوئی که جامهها و جبها که در جامه کن # ~~حمام نهاذه است ازآن کیست؟ وحمامی بگرونگاه میدارذ؛ ازآن کیست؟ # ~~واستری که تردر بسته اند بکه تعلق دارد؟ عد ازآن فرموذ که حقا # حقا وهو الحق بالحق و الله یهول الخحق وهو یهدی آلبیل # ~~(4/33) که مامت انبیاء واولیا را درین عالم اندک تعلق مالی بود وقدری # ~~از برای مصالح خلق میلی داشتند. ما را آن قدر نیز نیست وتخواهذ بوذن # شعر (رجز) # چون کرد بر عالم گذر سلطان ما زاغ البصر # نقشی بدیذ آخر که او بر نقشها عاشق نشذ # 155/3) همچنان خدمت یاران ربانی شیخ بدرالدن یواش # ~~المعروف بالنقاش رحمه الله مردی بوذ صاحب دل وصایب نظر ، # ~~چنان روایت کرد که روزی حضرت مولانا بیاران عزیز فرموذ که الله ~~PageV01P244 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0249.png) # ~~الله که جمیع اولیا در توقع سؤال را جهت ذل نفس وقهر مرید # ~~گشاذه کرده بوذنذ ، ورفع قندیل وتحمل زنبیل را واداشته واز # ~~مردم منعم برموجب وآقر ضوا آلله قرضا حسسنا # ~~مال زکرة وصدقه وهدیه وهیه هم قبول میکردند؛ ما آن در سؤال را # ~~بریاران خوذ در بستهایم واشارت رسول را یر جای آورده که استعفف # ~~عن السؤال ما استطعت، تا هر یکی یکد مین وعرق جبین خوذ # ~~امتا بکسب و اما بتجارت و ms156 اما بکتابت مشغول باشند وهر که از یاران # ~~ما ان طریقه را نورزذ پولی تبرزد؛ همچنان روز قیامت روی ما نخواهذ # ~~دیذن واگر چنانک بکسی دست دراز کنتد من روی یذیشان فراز # ~~خواهم کردن واین حدیث را گفت : ### | شعر (رمل) # گفت پیغمر که جنت از ا له %~% گر همی خواهی زکس چیزی مخواه # گر نخواهی من کفیلم مرترا %~% جتة آلمأویر دیذار %~% خذا # (156/3) همچنان منقولست از خدمت نور الاصحاب مولانا نورالدین # ~~تیز بازاری نور الله قلبه وقبره که از حمله مریدان خاصن بود # ~~روایت کرد که روزی حضرت مولانا معانی می فرموذ ودر اثنای # ~~کلام حکایتی غریب روایت کرد که درویشی متأله چهل سال ممام # # در بیشه واله مانده بوذ . تا حد ی که مرغان برفرق سر %~% او لانها # ~~کرده بوذند ؛ ناگاه قطی را برار گذر افتاذ ؛ سیلی محکم بر قفاش فرو ~~PageV01P245 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0250.png) # ~~کوفت که ای مردک حرام خوار! درویش از عالم سکر بعالم صحو # ~~بیرون آمذه ازآن مستی واستغراق هشیار گشت، فرموذ که چهل سال # ~~عمام من طعام حلال دنیا را تناول نکرده ام تا حرام را چه رسذ که # ~~وشمال مهاری وریاح رایحه رسان بویهای خوش را بدماغ ومشام # ~~تو می رسانند ودر گلوی تو فرو می برند وترا می ترورند واز آن بویهای # ~~خوش قوت می شوذ واز آن قوت می گیری وآن همه بی کد ورنج تست # ~~ودر مذهب کمل رجال آن برتو حرامست آما سمعت من سید # ~~المرسلین کل من کد یمینگٹ وعرق جبینک؛ نشنیدی که # ~~سلیمان نی را علیه السلام دمبدم طعامهای هشتی می آوردند واو از آنجا # ~~افطار می کرد ومتلذ ذ می شذ؛ مگر روزی جرئیل امین علیه السلام # ~~حاضر بوذ که از هشت راتبه طعام آوردند وباشتهای ممام از آنجا # ~~میخورد ؛ قرشته با ملک دیگر میگویذ که سلیان نی چنان برغبت # ~~بایستی کها طبل تخوردی؛ سلمان از جیرئیل برسیذ که چه میگویند، # ~~سلیمان گفت: یعنی ازکد مین وکسب حلال حاصل ms157 شوذ بهتر ولذیذتر # ~~ز طعامهای جنت است ؛ گفت : بلی ؛ بعد از آن سلمان توبه کرده دست # ~~تزنبیل بافی بهاذ واز هاء آن طعام میخورد؛ همچنان روزه2 داودیا # ~~می گرفت وازآن لقمه افطار میکرد؛ جیرئیل گفت : ای رسول خذا بدان # ~~آگاه باش که سبب لذ ت1 طعاسهای بهشتی هم از آنست که حق تعالی ~~PageV01P246 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0251.png) # # عین جضت را وآنچ دروست از رنج عیادت عایدان وذکر %~% ذا کران # ~~وشکر شاکران وصیر صایران آفریذه است؛ تا رتجی نیری گنجی نیری ### | شهر %~% (رمل) # # هر که رنجی دیذ گنجی شذ پدیذ %~% هر که جد ی کرد درچد ی رسیذ # ~~وهمچنان اغلب اکامل انبیاء وکمل اولیاء وشیوخ کبار واکابر علماء # ~~وحکماء وسلاطین ماضی بصنعتی وکسی منسوب بودتد # (157/3) همچنان هم درین معنی حکایتی دیگر تقریر کردند که # ~~موسی را علیه السلام چشمها درد کرده بوذ وزحمت عظیم می دیذ که # ~~لا وجع الا وجع العین ؛ همانا که ناله کنان مجانب طور روانه شذ # ~~و درآن راهی که می رفت تباتات زمین اورا آواز میداذند که ای موسی # ~~ما را بر گیر و رچشم بمال تا خوش شود، اصلا بذیشان التفات ممی کرد؛ # ~~چون از متاجات فارغ شذه گفت : خذاونذا ! از درد دو چشم قوی ضعیف # ~~شذم : از حضرت عزت وا ذا مر ضت فهو یشفین (80/26) دوائی # ~~کرده بوذند قبول نکردم تا حضرت چه فرماید؛ خطاب عزت # ~~در رسیذ که سخن ایشانرا بشنو تا چشمت شفا یابذ ، ازآن که در مقابله # ~~هر دردی دوائی وبرای هر المی مرهمی آفریذه ام وسببی ساخته PageV01P247 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0252.png) ### | شعر (رمل # گفت پیغامر که بزدان مجید %~% از بی هر درد درمان افرید # ~~چون از کوه طور مراجعت نموذ از نباتها بر چشمها مالیذن گرفت؛ از آنچ # ~~بوذ دیگر بثر شذ : فریاذ کنان محضرت بی علت بازگشت وتضرع عظیم # ~~مموذه ؛ خطاب آمذ که یا موسی! نگفتمت که از ضحرا بر گیر وبچشم خود # ~~ممال بی آنک در تحصیل آن زحمتی کشی، ms158 بلک بدکان طبیبان رو # ~~وازیشان آن اجزاء دارو را بخر وتوتیا ساخته بر دیذهٔ‌ خوذ مال تا شفا # ~~یانی و براحتی برسی وبذآن محقر تو طبیب نزجلب منفعت کنذ وبفایدهآ # ~~رسذ ؛ موسی علیه السلام همچنان کرد . تا شفا بافت # (158/2) همچنان منقولست که روزی از حضرت مولانا سؤال # ~~کردتد که محبان وعاشقانی که مزار انبیاء واولیاء شموع وقنادیل و ~~براتیها # ~~می برند عجبا قائدهآ آن چه باشذ وصاحب خرات را ازآن چه عاید شوذ؟ # ~~فرموذ که مثال آن چنانست که یکی شمعی اما چراغی یکف گرفته باشذ # ~~و از همسایهآ منور منور ثور می گیراند تا خانهآ خودرا هم ازآن منور # ~~گردانذ؛ این شمعها وچراغها که مزار انبیاء و اولیاء می برند همچنانست # ~~که چراغی بر می گیرانی تالحد تاریک خودرا ازآن منورکنی ودرآن # ~~روزی که انظرو نا نقتبس من نور کم (13/57) پیش آیذ ، # ~~درکف تو شمعی باشذ که نورهم یسعی بین ایند یهم وبایمانهم PageV01P248 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0253.png) # تا چواب آن حماعت منکران گوئی که قیل %~% ارجعوا # ~~وراء کم فالتمسوا دورا (13/57) چناتک حضرت رسول علیه السلام # ~~شب نماز برات بمسجد خوذ درآمذ دیذ که مسجدرا بر چراغ وقندیل # ~~و غره کرده بوذند؛ برسید که این تعظیم وتنویررا که کرد؟ عمر # ~~رضی الله عنه بر خاست وخدمت کرد که بندهآ مخلص کرد با رسول الله ؛ # ~~حضرت رسول فرمود که نورالله قلیک وقبرکث یا عمر کم # ~~شورت مسجد ی : و همچنان تشعیل قنادیل وتنویر چراغها از زمان # ~~تا غایت میان امت مرحوم یاذگارست وگویند: امر المؤمنن علی را # ~~رم الله وجهه سه عادت عالی بود که سعادت عالمیان در آنست : # ~~بکی آن که چتدانک او را مهمان آمذی در پیش او عسل آوردی، دوم # ~~مسا کین ومستحقان را شلوار پوشانیذی، سوم در هر مسجدی چراغها # ~~فرستاذی ؛ مقربان حضرت علی رضی الله عنه از سر آن سه عادت # # سؤال کردند؛ فرمود که مسافران فقیر را از آن بعسل %~% مصقی مهمانی # ~~میکنم تا ms159 چون دهان وکام ایشان شیرین شوذ در حق من دعائی کنند ، # ~~تا مگر مرارت موت درکام من شیرین شود؛ دوم آن که مسکینان را # ~~شلواری وپیراهن ازآن می سازه که تا دعاثی کنندم ، از برای آن وقنی # ~~که یحشر الناس حفاة عراة : چون جمیع خلایق عور محشور شوند # سبر عوربی وپوششی باشذ تا در آن مجمع روز عظیم رسوا نشوم؛ # م آنک در مساجد خذا چراغها وقندیلها می فرسم تا مگر حق # ~~سبحانه وتعالی گور تاریک مرا از لطف عمیم خوذ منور گردانذ ودرآن ~~PageV01P249 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0254.png) # ~~لحد تنگ وتاریک بی چراغم نگذارذ: تا بدانی که شمع وچراغ و برانی # ~~و غیره که بزیارت اولیاء می برند چه اثرها دارذ وچه عنایتها حاصل # ~~می کنذ و درکتب همه ملل شموع ونزور وچراغ وتخور بردن بصوامع وبیع # ~~وکنایس ایشان واردست، وثواب آن مرجو؛ علی الخصوص که در # ~~مخورات راحت حمیع ثقلین است وفواید بسیار # 159) الحکایه : روات فحول وثقات عدول رضی الله # ~~عنهم چنان روایت کردند که روزی معین الدین بروانه رحمه الله # ~~از حضرت مولانا سؤال کرد که مشایح ماضی را اتار الله برهانهم # ~~علی الا نفراد اورادی وذکری بوذه است ، مثل کلمه لااله الا الله # ~~ویعضی درویشان ترکستان هو هو ی گفته اند وبعضی را ذکرالا الله # ~~بوده فحسب وبعضی زهاد لاحول ولا قوة الآبالله العلی العظیم را # ~~تکرار می کرده اند وبعضی استغفرالله العظیم می گفته و بعضی گلمتان # ~~سحان الله و بحمده را تا صذ بار می شمرده اند، عجبا حضرت # ~~خذاوندگار را طریقهٔ‌ ذکر چگونه است؟ فرموذ که ذکر ما الله الله # ~~الله است ، ازانک ما اللهیانیم از الله می آثآیم وباز بالله می رویم ### | شعر (هزج) # # مازاذه ز ذاتیم سوی ذات می رویم %~% بر رفتن ما دهید یاران صلوات # ~~همانا که ترک ما سوی الله گفته الله را گرفته ایم PageV01P250 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0255.png) ### | شعر (مجتت) # # ز هر دو عالم مهلوی خوذ تهی کردم %~% چو هی نشته بیهلوی لام ms160 اللهم # (/160) هچتان حضرت والدم بهاء الدین ولد قد س الله سره # ~~پیوسته از الله می شنیذ واز الله می گفت وذاکر الله یود ؛ چه حق تعالی # ~~جمیع انبیاء واولیا را از اسمی مخصوص تجلی فرموذه است ونجر # ~~ما محمدیان از اسم الله است که جامع جامع است # (161/2) همچنان شیخ محمود عزب رحمه الله روایت کرد که # ~~حضرت مولانا پیوسته در شهای دراز دام الله الله می فرموذ وسر # ~~مبارک خود را بردیوار مدرسه نهاده بآواز بلند چندانی الله الله # ~~می گفت که میان زمین وآسمان از صدای غلغلهٔ‌ الله برمی شذ # 162) همچنان روزی مگر حرم مولانا کرا رضی الله عنها # ~~بندی را ریذه برقرجئ مولانا می دوخت؛ درآن حالت که پوشیذه # ~~بوذ ومعروف چنانسب که جامه را که پوشیده باشتد بر پالای خود # ~~ندوزند تا در دهان چیزگ نگیرند چنانک دانه4 واما یرگ کاهی و اما # ~~کاغذ پاره که بغایت شوم آورده اند؛ مگردر صنمیر کرا خاتون گذشته # ~~باشذ که حضرت مولانا چیزکی در دهان مبارک می گرفت؟ فی الحال # ~~فرموذ که غم نیست، محکم بدوز که اینک من قل هو الله احد را در # 163/3) همچنان منقولست که روزی خذمت معین الدین بروانه # ~~زیارت مولاتا آمذه بوذ وحضرتش متواری گشته آمرای کبار چندانی ~~PageV01P251 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0256.png) # ~~توقتف کردند که عاجز شذند وانتظار از حد گذشت والیته روی # ~~مبارک بذیشان ننمود: مگر در ضمیر روانه گذشته باشذ که امیران # ~~عادل را که اولو الامرند عزت کردن ومحترم .داشتن بزرگان دین ومشایخ # ~~یقین قوت چان ومدد حال ایشان می باشذ واز برتو آن عنایت براه # ~~سداد ارشاد وهدایت می یابند ؛ عجبا گریز مولانا از امرا وملوک بنابر # ~~چیست؟چه علماء ومشایخ زمان التفات امرا را بچراغها می طلبند ومردهآ ~~آنند # ~~و او از ما چنان می گریزد که هشتی از دوزخ و مرغ بران از فخ ؛ # ~~از ناگاه حضرت مولانا از حماعتخانه: مدرسه بیرون آمذ وخوذ را بسان # ~~شیر غران بذیشان عرضه ms161 داشت ودر ضمن معارف حکایتی روایت # ~~کرد که در زمان شیخ ابوالحسن الخرقاتی رحمة الله علیه سلطان سعید # ~~مسعود غازی محمود سبکتگین رحمة الله علیه برخاست و قصد زیارت # ~~شیخ کرد وزرا و اکایر ارکان دولت سلطان پیشتر دویذند تا شیخ را # ~~از مقدم سلطان اسلام اعلام کنند ؛ شیخ هیچ نگفت تا حد ی که بر # ~~در باغچه: خاتقاه رسیذ حسن میمندی در آمذ وسر نهاذ، گفت : # ~~حسبة لله برای مصلحت اصحاب ورعایت خاطر سلطان تا شیخ قدم # ~~رنجه کنذ تا ناموس پاذشاهی را خللی تیفتذ : شیخ اصلا ازجا نجنبیذ تا # ~~بردر مقام رسیذ وزیر پیشترک دوید که ای بزرگث دین در قرآن # ~~مجید تخواندهآ که اطیعوا الله واطیعوا الرسول و اولی آلآمر PageV01P252 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0257.png) # ~~منکم (58/4) چه عزت وتعظیم أولو آلا مر از حمله واجباتست ، # ~~فخاصه ان چنین سلطان ولی سیرت ، شیخ چواب فرموذ که بحضرت # ~~اطیعوا الله چنان مستغرق ومستهلک شذه ام که باطیعوا الرسول را # ~~هتوز نرداخته ام تا با ولو آلآمر چه رسد؟ فی الحال سلطان سر نهاذ # ~~ومرید مخلص شذ و گریان از حضرت شیخ بیرون رقتند ### | شعر (رمل) # # مطرب عشق این زنذ وقت سماع %~% بندگی بتد وخداوندی صداع # # بندکی و سلطنت معلوم شذ %~% زین دو برده عاشقی مکتوم شذ # # غیر همتاذ ودو ملت کیش او %~% تخت شاهان تخته بندی پیش او # # پاذشاهان جهان از بد رگ %~% بو نرند از شراب بندگ # # ورنه ا د هم وار سر گردان ودنگ %~% ملک را بر هم زدندی بی درنگ # ~~همچنان معین الدین بروانه وامرا بجمعهم گریان تاسف کتان بیرون # ~~آمذند PageV01P253 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0258.png) # 164/3) همچنان شیخ نقیس الدن سیواسی رحمه الله چنان روایت # ~~کرد که روزی حضرت مولانا در صحن مدرسه2 میارک سیر می فر موذ # ~~و اصحاب بجمعهم ایستاذه حمال با کمال آن سلطان را مشاهده میکردند؛ # ~~فرمود که در مدرسه را محکم کنیذ ؛ از ناگاه خدمت سلطان عزالدین # ~~یا وزرا وامرا ونواب بزیارت مولانا آمذند ؛ در ms162 حجره در آمذه # ~~خود را پنهان کرد؛ فرموذ که جواب دهنذ تا زحمت ببرند؛ چون آن # ~~حماعت مراجعت کردند یکی در مدرسه را تجد میزذ و بحدت می کوفت؛ # ~~درویشی میخواست که دررا بگشایذ؛ مولاتا تمکین نداذ، بنفسه برسیذ که # ~~کیست که در مردان را می زتد؛ گفت : بندهآ بندگان امیر عالم است؛ # ~~در آمذ سجده کنان تا حضرت مولانا بیامذ ؛ فرموذ که امر عالم قل # ~~هوالله احد (1/112) را میدانی؟ گفت : بلی ، میداثم ؛ گفت : برخوان # ~~تا بشنوم؛ چون بخواند، فرموذ که حق سبحانه وتعالی میفرمایذ مرا # ~~ماذر وپذر وفرزند وماتند وشریک وشبیه تیست؛ کنون ایام عمل # ~~وهنگام خدمتست؛ بوسع طاقت در طاعت کوش و تکیه بر من مکن که # ~~مردان خذا خذا صقت اند واین آیترا فرو خواند که فلا آنساب # ~~بینهم یومئذ و لا یدساء لون ( ### | شعر (رمل) # # اندرین ره دان که لا انساب شد %~% زهد وتقوی فضل را محراب شذ # وهمچنان حضرت چلی امر عالم تا بوذ در عبادت وتقوی وزهد # ~~وسخاوت مشغول بوذ؛ شیخ نفیس الدین گفت که چون چلی امیر عالم ~~PageV01P254 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0259.png) # ~~از حضرت مولانا بیرون آمذ یاران ازآن اشارت در قلق افتاذند که آیا # ~~عاقبت ما چه خواهذ شذن؛ و بسیار بگریستند ؛ حضرت مولانا فرموذ : # ~~تی تی تا ان حد نیست، میخواستم که امیر عالم ما بکلی تنبل # ~~نشوذ ونفس مکاررا کاهلی تعلم نکنذ وبقدر امکان در کوشش # ~~و جوشش باشذ که حق تعالی مردم کاهلی وعاطل واهل کسل را # ~~دوست نمی دار ذ ### | شعر (رمل) # # دوست دارذ یار این آشقتگی %~% کوشش بیهوده به از خفتکی # کافرم من گر زیان کردست کس %~% در ره امان وطاعت یکث نفس # کار تقوی دارذ وزهد و صلاح %~% که بذان باشذ بدو عالم فلاح # ~~چه اگر آنچ مرا از رحمت بی نهایت معلوم شذه است اعلام دهم وافشا # ~~کنم وبخلق بگویم بکلی ازکار بمانند وهیچ نجنیند و گفت : # شعر (مضارع) # تو امن مطلق وبرنا رسیذ گان %~% اینست ms163 اعتقاد که خوف ورجاستی # 165/3) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا در # ~~حماعتخانه با یاران همدم صحبتی کرده بوذ ویار زبانی ریانی # # می زذ ودر سر رباب معرفت می فرمود ؛ %~% از ناگاه شیخ المشایخ ~~PageV01P255 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0260.png) # ~~شرف الدین موصلی رحمه الله از کبار فضلا بو ذ با امیری چند # ~~از خدمت بروانه برسالت آمذند؛ مگر خواجه مجدالدین مراغی که # ~~از مقر بان حضرت مولانا بوذ یتعجیل مام در آمذ واز غایت ساذه # ~~دلی بریابی میگویذ که ربایرا بر گیرکه بزرگان می آیند؛ چون بزیارت # ~~مولانا مشرف گشته بیرون آمذند ، اصحاب کرام تا در مدرسه تشییع # ~~کردند ؛ شیخ شرف الدین فرموذ تا دو هزار درهم بخدمت خواجه # ~~مجد الدین داذند تا یاران را کفش مهائی باشذ؛ همانا که چون خواجه # ~~مجد الدین حال را بحضرت مولانا عرضه داشت از سر حدت فرموذکه # ~~مه تو توماتی، مه آن درهم، مه آن مردگان سرد که آمذه بوذند # ~~چنان بتعجیل تمام ازدر در آمذ که پنداشتم تبی مر سل رسیذ ویا جبرئیل # ~~امین منزل شذ ؛ ما بکار خوذ مشغولیم هر که خواهذ بروذ، تو چرا # ~~شتاب میکنی؟ # شعر (هزج) # ما را چه ازین قصه که گاو آمذ وخر رفت # هین وقت لطیفست ازآن عربده باز آ # ~~هماندم خواجهمجد الدین سر باز کرده بپای خذاوندگار افتاذ # ~~وزاری کنان استغفار کرد؛ باز عتایت فرموذه گفت : این د رمها را # ~~بخدمت چلی حسام الدن ببر تا در اتمام مهمات باران صرف کنذ PageV01P256 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0261.png) # خدمت خواجه مجد الدن مردی بوذ منعم وصاحب یسار وخبر # ~~وهرچه داشتی از عروض ونقود همه را فدای حضرت مولانا کرده # ~~بوذ، تا حدی که دو سه صندوق وتخته جامها از پوششهای دوخته نگاه # ~~می داشت ، مثل دستارهای شاش هندی و فرجیهای هتدباریآ نفیسن # ~~و پیراهن وغیره و کفشها وموزهها؛ از هر یکی دو سه دسته ساخته # ~~وتهاذه بوذ وچون حضرت مولانا در حالت سماع وا ما جائی دیگر # ~~بگویندگان و مردم بخشش ms164 فرموذی ، درحال خواجه مجد الدین معد # ~~داشتی و در حق مذکور عنایت موفور مبدول بوذ؛ مگر در زمان # ~~هؤلاو خان که با لشکر گران در بلاد روم هجوم کرده خراییها کرده # ~~بوذند وفتربی عظیم در مسلماتان واقع شذه مذکور را هزار سر گوسفند # ~~بروری بوذه؛ قوی مشوش شذه که آنها را چه کنذ و بکجا برذ؟ # ~~برخاست وبحضرت مولانا آمذ وقضیه را باز گفت؛ قرموذ که هیچ # ~~غم مخور، شیری را بگمارم تا گوسفتدان ترا از شر گرگان گرگین # ~~نگاه دارذ، هحچنان در حوالی قو نیه هر گوسفندی ومواشی که بو ذ # ~~تمامت را لشکر مغل یتاراج بردد بعنایت حق اصلا از گوسفتدان # ~~و بر5 نشذ # (166/3) همچنان مگر روزی متعمی را بحضرت مولانا آورده بوذ # ~~تا زیارت کنذ ؛ مولا:ا بر خاست ودر سقایه در آمذه دیر کشیذ؛ مجد الدین ~~PageV01P257 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0262.png) # ~~در بی در آمذ، تا حال را دریابذ ؛ دیذ که مولانا در کنج مبرز مراقب # ~~نشسته بوذ؛ سرنهاذه گفت : خذاوتدگار بنده چه میکنی؟ فرموذ که # ~~گند این میرز آگنده از صحبت اغنیاء جان کنده پیش من بصذ # ~~درجه هترست : چه صحبت اهل دنیا واغنیاء دلهای روشن را تاریک # ~~می کنذ وتشویش می دهذ، فی الحال آن خواجه منعم جامهها را چاک زذه # ~~بنده ومربد شد وتمامت اسباب خوذرا باناب واصحاب بذل کرده # ~~فرجی پوشیذ واز خلق انقطاع مموذ ومقصود رسیذ # 1) الحکایه: یاران عتیق واخوان شفیق که هر یکی # ~~شقیق وقت خوذ بوذند رحمهم الله چنین روایت کردند که چون # ~~لشکر باجو گردا گرد قونیه را تو بر تو حلقه زذه بوذند ومحاصرت # ~~مشغو ل شذه وکافهٔ‌ خلایق از جان خوذ اومیذ بریذه از همدیگر حلالی # ~~می خواستند ، حضرت مولانا آمذه فریاذها کردند واستمداد خواستنذ ؛ # ~~همانا که حضرت مولانا از دروازه حلقه بگوش بیرون آمذه برسر تلی که # ~~سپس میدان قونیهاست بر آمذه بنماز اشراق مشغول شذ و گویند که خبمهآ # ~~باجورا زیر آن تل زده بوذند؛ از بعضی ms165 نوینان او ذیذند که شخصی ازرق # ~~بوش دخاتی دستار بر بالای آن تل برآمذه بفراغت تمام ماز می گزارذ وعالم # ~~درهم شذه وآن زمان لشکر مغل از نور اسلام وامان ایمان وأیمان بیخبر # ~~بوذند ؛ بلک در چندین پاره شهرهای اسلام هدم مدارس ومساجد # ~~و منارها کرده بوذند، باتتفاق ممام قصد کردند که حضرت مولانا را ~~PageV01P258 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0263.png) # ~~تر باران کثند همه را دستها بسته شذ؛ چندانک می کوشیذند کشیذن # ~~کمان ممکن نشد؛ بر اسیان سوار شذه بر بالای تل می تاختند واسبان را # ~~گرم می کردند : اسی از آن حملة گامی پیش تنهاذ واهالیآ شهر این قدرت را # ~~از بالای برج تفرج می کردند وتکبیرها وفریاذها بعیوق می رسانیذند ، # ~~چون تخدمت باجو این حکایترا عرضه داشتتد بنفسه ر خاسته از در # ~~خیمه بیرون آمذ ، تیر وکمان خواسته تری بجانب او بران کرد؛ همانا که # ~~تبر باز گشته درمیان لشکر افتاد : تا سه ثویت سوار شذه اسبرا # ~~پیش راند ، دیذ که هیچ ممی روذ از غایت غیظ و غضب پیاذه گشته # ~~روان شذ؛ بقدرت قادر کن فیگون هر دو پایش بسته شذه نتوانست # ~~جتبیذن ، گفت : آن مرد بحقیقت از آن یرتغانست از خشم او برهیز # ~~بایذ کردن ودر هر شهری وولایتی که چنان مردی باشذ آن مردم اصلا # ~~مغلوب ما نشوند # (168/3) همچنان حضرت مولانا هم در حق مذکور بارها # ~~می فرموذ که باجو ولی بود، ولی ممیدانست؛ چون آن عظمت وکرامت را # ~~دیذند باجو گنمت : بعد الیوم تا محاربه ومقاتله نکنند؛ آن یود که # ~~از سر شهر برخاسته بصحرای فلوباط فرود آمذند؛ بمامت اکایر # ~~واعیان شهر بخدمت سلطان اسلام آمذه بحضرت مولانا آمذند وعذرها # ~~خواسته شکرها کردند ومالهای بی حد جمع آورده از تقود واجناس ~~PageV01P259 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0264.png) # ~~و مواشی وتحف غریب پیشکش بردند وایلی کردند؛ باجو راضی # ~~شذه شهر ها را بخشیذ واز اکابر شهر حضرت مولانارا برسیذ که او چه # ~~نزرگست واز کجاست؟ حکایت بهاء ولد را وخروج ایشان ms166 را از بلخ # ~~من اوله الی آخره بیان کردند؛ فرموذ که برای ناموس وخاطر # ~~من کنگرهای شهررا ویران کنند که من سوگند خورده ام؛ واکابر # ~~شهر چون بخراب کردن کنگرها دست نهادند غریو از نهاذ شهریان ب # ~~خاسته باران آن حکایت را بحضرت مولانا اعلام کردند؛ قرموذ که # ~~تا ویران کنند که قونویان را محقق شوذ که شهر قونیه از برج وبدن # ~~دیگر محروس ومحروزست، لی بذین برج و یاروی سنگین که # ~~باندکث حکمی خراب وبکمتر زلزلهآ یباب میشوذ؛ چه اگر همت مردان # ~~خذا نبوذی بایستی که تا غایت چون شهرستان قوم عاد وممود عالیها # ~~سافلها (82/11) زیر و زبر گشته بوذی وعالمیان برای اطلال وزمن # ~~او زاریها کردندی # شعر ( رمل) # # شیر مرد!نثد در عالم مدد %~% آن زمان کاقغان مظلومان رسذ # # مهربان بی رشو تان یاری گر ان %~% در مقام سخت ودر روز گران # # رو بجوابن قوم را ای مبتلا %~% هین غتیمت دان شان پیش از بلا # # بندگان حق رحیم وبردیار %~% خوی حق دارند درا صلاح کار PageV01P260 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0265.png) # 169) همچتان دم بدم حضرت مولانا می فرموذ که قونیه را # ~~بعد ازین مدینة الاولیا لقب نهیذکه هر مولودی که درین شهر بوجود آیذ # ~~ولی باشذ وچنداتک حم مبارک حضرت مهاء ولد ونسل ایشان # ~~در ین شهر خواهذ بودن درین شهر شمشیر بروذ ودشمن این شهر # ~~بسر نبرذ وعاقبت هلاک شوذ واز آفات آخر زمان در امان باشذ ؛ # ~~چه ا گر یعضی خراب شوذ ومندرس گردذ وبکاهذ، اما بکلی # ~~منهدم نشوذ چه اگر خراب شوذ اما گنج ما درو مدفون باشذ ؛ # ~~چنانک گفت : ### | شعر (مجتت) # تتار اگرچه جهان را خراب کرد بحنگ ### | خراب گنج تو دارذ چرا شود دلتنگ # و عاقبت الامر از تمامت عالم مردم معنوی روی بذینجاتب آورده # ~~چنانک خوشیها شود که مردگان هوس بر خاستن کنند ومعانی # ~~و اسرار ما عالم را فرو گیرد وباز فرموذ که چندانک در شهر قونیه # ~~از منکران خاندان ما قومی باشند مردم این ms167 شهر نخواهذ آسوذن # 170/3) الحکایه : مگر درویشی ازتدممان حضرت انبساط موذه # ~~بطریق مطایبه گفته باشة که خذاوند گار ما عجب یوذ که از لشکر باجو # ~~نترسیذ ودر چنان روز قیامت بر سر آن تل بنماز ایستاذ؛ زهی شجاعت ~~PageV01P261 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0266.png) # ~~ودلری ، یقین شذ که حذاوندگار ما هلوان عظیم بوذه است ؛ فرموذ که # ~~ای والله نه که شاه ما آنا اشجع الناس فرموذه است؟ یاران بجمعهم # ~~سر نهاذند وآفرینها کردند؛ همانا که این قصیده را سر آغاز کرد وگفت: ### | شعر (هزج) # # منابن ایوان نه تورا بمی دایم بمیدانم %~% من این نقاش جاذورا نمی دانم ~~تمی دانم # ~~ویاران می نبشتند تا یذین ابیات رسیذ که # ~~بدستم برلغی آمذ ازآن قان هحه قانان # من این باجو وباتورا بمی دانم عمی دانم # ~~چه رومی چهرگان دارم چه ترکان نهان دارم # چه عیبست آن هلاورا تمیدانم کمیدانم # ~~الی آخر القصیدة # (171/3) الحکایه: همچنان منقولست که از حرم خذاوندگار # ~~کرا خاتون رضی الله عنها که او روایت کرد که شی حضرت مولانا # ~~از میانه ما غایب شذ ومن اتدرون وبیرون خانهای مدرسه را یگان # ~~یگان جستم ونیافتم وحال آن بوذ که تمامت درها یسته بوذ؛ درین # ~~اندیشه همگان متحیر مانده یوذیم ؛ بعد ازآنک همه در خواب رفته # ~~بوذیم ، از ناگاه بیذار شذم؛ دیذم که بنماز تهجد ایستاذه یوذ، ~~PageV01P262 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0267.png) # ~~تا نماز را تمام کردن هیچ نگفتم ؛ چون از ماز واوراد خوذ فارغ شذ، # ~~مر خاستم وپیشتر رفته سر تهاذم وپایهای مبارکش را در کنار گرفتم # ~~وآهسته آهسته می مالیذم؛ دیذم که پایهای مبارکش گرد آلوذ گشته # ~~بوذ ودرمیان اصابع پایش رنگین ریگها می یافتم ؛ کقش را دیذم # ~~رریگ شذه بوذ، مخشیت مام از آن حالت ترسیذم؛ قرموذ که در # ~~کعبه معظمه عظمها الله وشرفها ، صاحب دلی بوذ که دم از محبت # ~~ما میزذ ، یکدمه مصاحبت آن درویش رفته بوذم وآن ریگ حجازست؛ # ~~نگاه دار و بکسی مگو؛ مرا در ضمیر می گذشت که زهی سهر ms168 عظیم # ~~وسیر عجب ! درین تعجب ماتده بودم که قرموذ ### | شعر (مضارع) # # مردان سفر کنند درآفاق همچو دل %~% نی بسته منازل وپالان واشترند # ~~ومن جمیع ریگ را چمع کرده صبحدم قدری در کاغد پیچیده بخدمت # ~~ملکة الملکات گرجی خاتون که مریدهٔ‌ حضرتش بوذ فرستاذم واز آن # ~~عظمت سیر وطتی زمن اورا اعلام کردم ؛ همانا که ملکه را اعتقادش # ~~یکی در هزار شذ وبشکرانه آن چندان بخششها ارزانی داشت که در بیان # ~~بنان گنجد ؟ # 172/3) منقولست که همچنان شیخ محمود صاحب قران علیه # ~~عنایة الرحمن حکایت چنان کرد که من ینده در آن وهلت که محضرت # ~~مولانا نو مرید شذه بوذم دیذم که حماعتی حاجیان از جانب شام رسیذند ~~PageV01P263 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0268.png) # ~~وجواتی خوب روی که از خواجه زاذگان قونیه بوذ بزیارت مولاتا # ~~آمذه از حد بیرون خدمات نمود وانواع هدایا علی الانفراد بیاران # ~~احسان کرده حکایتی عجب تحدمت اصحاب روایت کرد که شی در راه # ~~بادیه خواب ر من مستولی شذ؛ از قافله باز ماندم ؛ از ناگاه چون # ~~بیذار شذم دیدم که بمامت قافله رفته یوذند؛ ر مین ویسار خود نظر # ~~کردم دیاری پدیذار نبوذ؛ بسی گریستم فریاذها کردم ونکمی داتتم که # ~~بکذام سون بایذ رفتن؛ غلیها افتان وخیزان تا قرب ماز دیگر رفتم، # ~~همانا که از دور دیذم درمیان بادیه خمهٔ‌ بزرگ رده اند واز آنجا # ~~دوذی عظیم بیرون میآیذ ؛ بی خوذ وار تا بذآن خیمه دویذم؛ چون # ~~تردیک رسیذم؛ دیذم که بردر آن خیمه شخصی مهیب ایستاذه است، بصد # ~~ترس وادب سلام کردم ؛ جواب داذ که وعلیک السلام درآ وبنشین # ~~وبیاسآ! در آمذم می بینم که در پاتیلهآ حلوای خانگی می بخت؛ گفتم که # ~~ای ولی الله! درین چنین بادیهآ خونخوار این چنین خیمه واین چنین # ~~حلوای گرم وآب لطیف سرد از کجاست واین چه حالتست؟ ممن # ~~بیان کن؛ گفت : ای جوان! بدان و آگاه باش که حضرت مولانا قرزند # ~~بهاءالدین ولد رضی الله عنهما هر روز یکبار ازین طرف ms169 عبور می # ~~کنذ و من از حملهآ مریدان آن سلطانم، این حلوا را جهت او # ~~می سازم ، تا مگر از عمم عنایت خوذ از ینجا قدری افطار کنذ، # ~~وحیرت من یکی در هزار شذ؛ ساعتی برین تگذشت دیذم که حضرت # ~~مولانا از در خیمه در آمده این مرد پیش رفت و سر نهاذه طبق حلوا # ~~در پیش مولانا نهاذ؛ همانا که حضرت مولانا مقدار قندقی از آنجا ~~PageV01P264 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0269.png) # ~~در دهان کرده پار28 کمن تز داذند ومن دست بیر دامن مولاتا زذم که # ~~از بهر خذا از شهر قونیه ام وعیال متد ، از قافله حاجیان مهجور # ~~مانذه راه را کمی دانم؛ فرموذ کء چون همشهرئ متی هیچ غم مخور؛ # ~~بعد ازآن گفت که چشمهات بهم کن! بعد از لحظهآ چون چشمها را باز # ~~کردم خوذرا در میان قافله دیذم ### | شعر (رمل) # گر ممانذ عاشق از کاروان %~% خضر آید بر سر ره رهیرش # ~~و من این واقعه را بجمیع حاجیان باز گفتم وتاریخ روورا نبشته در # ~~آنجایگاه بصذ هزار جان ودل بنده ومرید شذم ودر وقت وصول # ~~مامت حجاج بارشاد آن جوان سرها باز کرده ارادت آوردند # (176/2) همچنان ملازمان حضرت کثر آلله امثالهم چتان # ~~روایت کردند که روزی حضرت مولانا از در حمامی می گدشت؛ # ~~از ناگاه کلخن تاب حمای سر در بی مولانا کرده لابهای عظیم # # مموذ که مقل الحالم ومردی صاحب عیان %~% واز دنیاوی هیچ # ~~ندارم ؛ البته من خواهم که مولانا من چیزی دهذ؛ فر موذ که # ~~دهان باز کن! همانا که چون دهان باز کرد مولانا مشت خوذرا # ~~در دهان او کرده ؛ کلخن تاب زوذ زوذ در دامن خود قرو ریحت، # ~~می بینذ که بیست دینار زر سرخ بود مضروب ومسکوک؛ چه هنوز PageV01P265 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0270.png) # ~~گرمیش باقی بوذ وآن در ویش کلخنی پیش اصحاب حکایت چنان # ~~کرده است که اگرچه از گرمئ دنانیر زبانم سوخته شذ اما زیانم توخته # ~~شذ؛ بیچاره کلخن تاب بی تاب گشته میخواست ms170 که شوری کنذ وعالم را # ~~یشوراثذ؛ خذاوندگار فرمود که کی ن غلبه مکن وازینها با کسی باز # ~~مگو واگر وقتها سیمت بایست شوذ باز بنزد ما بیا # 174/3) همچنان کرام اصحاب عظام روایت کردند که ملک # ~~شمس الدین هندی که ملک ملک شیراز بوذ رقعهٔ‌ بخدمت آعذ ب # ~~الکلام والطف الانام شیخ سعدی اصدار کرده استدعا بموذ که غزلی # ~~غر یب که محتوی برمعاتیآ عججیب باشذ از آن هرکه باشذ بفرسی ، تا غذای # ~~جان خوذ سازم؛ شیخ سعدی غزلی نو ازآن حضرت مولاثا که درآن # ~~ایام بشراز برده بوذند وخلق بکلی ربوذهآ آن شذه بنوشت وارسال # ~~کرد وآن غزل اینست : # شعر (منسرح) # ~~هر نفس آواز عشق می رسد از چپ وراست # ما بفلکث می رویم عزم مماشا کراست # ~~الی آخره. .. PageV01P266 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0271.png) # ~~و در آخر رقعه اعلام کرد که در اقلیم روم پاذشاهی میارک قدوم # ~~ظهور کرده است واین از تفحات سر اوست که ازین تهتر سخنی بی # ~~گقتهاند و نه خواهند گفتن ومرا هوس آنست که بزیارت آن سلطان # ~~بدیار روم روم وروم را برخاک پای مبارک اومالم ، تا معلوم # ~~ملک باشذ ، همانا که ملک شمس الدین آن غزلرا مطالعه کرده از # ~~حد بیرون گریها کرد وتحسینها داذه مجمع عظیم ساخته بذآن غزل # ~~سماعها کردند وتحف بسیار مخدمت شیخ سعدی شکرانه فرستاذ وآن # ~~بوذ که عاقیة الامر سعدی بقونیه رسیذه بدستبوس آن حضرت مشرف # ~~گشته ملحوظ نظر عنایت مردان شذ و گویند که ملک شمس الدین از # ~~حمله معتقدان شیخ سیف الدن باخرزی بوذروح الله روحه آن غزل را # ~~در کاغذی نبشته با ارمغانهای غریب تخدمت شیخ فرستاذ تا شیخ در # ~~سر آن چه گویذ ؛ جمیع اکابر شهر بخارا در بندگیآ شیخ حاضر بوذند ؛ # ~~چون شیخ آن غزل را بفراغت تمام وامعان نظر مطالعه بموذ، تعره # ~~بزد وبیخوذ شذه چندانی شورها کرده جامهها دریذ وفریاذها کرد که # ~~در حساب آیذ؟ بعد ازآن فرموذ که زهی مرد نازنن! زهی شهسوار ms171 # # دین ! زهی قطب آسمان وزمن ! %~% الحق غریب سلطانی که در عالم # ~~ظهور کرده است حقا ثم حقا که کافهٔ‌ مشایخ ماضی که صاحب # ~~مکاشفه بوذند در حسرت اینچنن مردی بوذند واز حضرت حق منا # ~~می بردند که بذآن دولت رسند ، میسرشان نشذ وآن سعادت بآخر # ~~زمانیان مساعدت موذ ؛ چنانک فرموذ PageV01P267 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0272.png) # شعر (مضارع) # تحتی که قرن پیشین در خواب جسته اند ### | آخر زماتیان را کردست افتقاد # ~~الله الله چارق آمنین بایذ پوشیذن وعصای آهتین بکف یگرفتن وبطلب # ~~و بزرگ رفتن ووصیت است بردوستان ما که هر کرا استطاعت راه # ~~باشذ وطاقت بدی وقوت سفر دست دهذ بی هیچ تعللی بایذ که # ~~تزیارت این پاذشاه روذ وآن نعمت ورحمت را در یابذ که حضرت # ~~هاء ولد وآباء کرام واجداد عظام ایشان از کبار مشایح وعظیم الشان # ~~بوذند وصد یق اکبر جد نهم ایشانست ر ضوان الله علیهم اجمعین # ~~ومن قوی ضعیف وپیر شذه ام وتحمل مشقت سفر تدارم و الا # ~~مشیا علی آلهام لا علی الآقدام زیارت آنحضرت اقدام می کردم ؛ # ~~مگر شیخ مظهر الدین فرزند مهین شیخ درآن مجلس حاضر بوذه؛ # ~~شیخ بجانب او ملتفت گشته فرموذ که مظهر الدین امیذ دارم که چشمهای # ~~تو بدیذار مبارک آن مظهر مطهر منور گردد وسلام وخدمت ما را # ~~بحضرتش برسانی ان شاء الله وحد ه العز بز؛ بعد از وفات پذر شیخ # ~~مظهر الدین عزیمت ملک روم کرده بسعادت زیارت آن حضرت # ~~مستسعد گشته سلام واشتیاق پذررا بحضرت مولانا رسانیذه دلداریها # ~~فرموذ وچند سال در قونیه اقامت موذه باز ببخارا عزیمت بموذ وگویتد : # ~~از فرزندان او یکی در قونیه آسوذه است PageV01P268 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0273.png) # 175/3) همچنان متقولست که چون این غزل وخیر ظهور # ~~مولانا در عالم منتشر شذ، اکابر بخارا و دشت از علماء وشیوخ لا ینقطع # ~~بروم آمذه زیارت آن حضرت را در می یافتند واز آن بحر معانی در # ~~می یافتند وگویند : روزی از بخارا وسمرقند بیست تغر رسیذه مرید ms172 شذند # ~~و در قوتیه فرو کشیذند # (176/3) همچنان فضلای اصحاب روایت کردند که روزی دانشمندی # ~~بزرگ بدیذن مو لانا آمذه بوذ؛ بطریق امتحان چند سؤالی بکرد که # ~~خذای تعالی را نفس توان گفت یا پی؟ چه اگر اورا نفس توان گفتن # ~~کل نفس ذاثقة آلموت (185/3) را معنی چه باشد؟ واگر اطلاق # ~~نفس درشان بی نشان باری جایز نباشد چرا عیسی علیه السلام تعلمم محا # ~~فی نفسی ولا اعلتم ما فی نفسک (116/5) گفت واین دو معنی # ~~متضاد می نمایذ وهمچنان اگر چنانک حق را شیآ گفتن روا یاشذ پس # ~~کل شيء هالک (88/28) چرا گقت ؟ حضرت مولانا فر موذ که معی # ~~ولآ اعلم ما فی ننک (116/5) ای فی علمکث وغیبک # # باشذ وبنزد اهل کشف آی فی سر سرک %~% گفتن باشذ یعتی تعلم # ~~می گویند : معناه : تعلم ما کان منی فی آلد نیاء ولا اعلم سر ما # ~~یکون منک فی الآخرة واما اطلاق کردن شيء برحق تعالی جایزست # # کما قال تعالی قل ای شیآ %~% 1 %~% کتبر شیهادة قل آلله (6/ %~% )ای ~~الله PageV01P269 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0274.png) # # عظم بالشهاد ة : قل آلله شهید بیی وبینکم ( %~% و # ~~القییامة ومعنی قوله تعالی کل شيء هالک ای کل شيء مخلوق # ~~هالک سیوی الخالق تعالی ایا لاهو و آلاصل فی الباب ان المستثنی # ~~منه هو والله آعلم؛ همانساعت آن دانشمند بندهآ مخلص ومرید # ~~محقق شذه فرجی پوشیذ # 177/2) همچنان روری حماعت مستعربان آمذه بوذند ؛ هر معرفتی # ~~و اسراری که آن روز فرمود بعری گفت وختم معانی برین کلمات کردند که # ~~الآدمبی کالاناء او کالقصعة، فغسل ظاهره واجب وغسل # ~~باطنه اوچب و غسل ظاهر ه فرص . فغسل باطنه آفرضن # ~~لآن شراب الله لا یصب الا فی ا ناء طاهر فا مرنا بتطهیر # ~~الاناء لآن محل الثراب باطنه لاظاهره # شعر (رمل) # # طهرا بیتی بیان پاکیست %~% گنج نوراست ارطلسمش خا کیست # گر جسد خانه حسد باشذ ولیکث %~% آن جسد را پاک کرد الله نیک # باز فرموذ که کل من مات ms173 نفسه وشیطانه وطهر عن # ~~لی طریق آلله، اذا کان یعرف آنه ما وصل الی الله، فقد # ~~وصل الی طریق الله فهو ضال عن طریق آلله PageV01P270 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0275.png) # [178) همحنان روزی در یندگگ مولانا شخصی گفته باشذ که # ~~جمیع آلانبیاء والخواص ارتعد وامن هیبة آلموت وشد تها؛ # ~~قان مولا نا حاشا عن شأنهم هل یعرفون الناس ما آلموت؟ آلموت # ~~عند الر جال رؤیة آلحق، کیث یهر بون من رؤیته # (179/3) همچنان منقولست که روزی در ائنای معرفت فرموذ که # ~~یحسب الناس أن المخاطرة فی قوله تعالی : ولاتلقوا با ید یکم # ~~لی التهلکة (195/3) هو الوقوع من السطح العالی ، لا بل # ~~لا تلقوا بآید یکم الی آلتهلکة منا ستماع کلآم غیر امامک # ~~فاذا لم یجز استماع کلام غرمرشد ک وإن کان کلاما واضحا؛ # ~~فا لاشتغال بالوسوسة الباطلة آخزی رافضح وابطل؛ یعد ازآن # ~~فرموذ که روزی حضرت مصطف علیه السلام صحابهآ را تخواتد واو در مماز # ~~بوذ؛ چون تمام کرد برخاست وبیامذ رسول باو عتاب کرد که چرا دیر # ~~آمذی؟ گفت : ماز می کردم؛ فرموذ که آخر نه متت میخواندم؟ الآ برار # ~~لا یحتمل الانتظار # 180/3) همچنان از اصحاب خبیر منقولست که حضرت مولانا چندانک # ~~غرهآ ماه محرم که سر سال عربست طلوع کردی در وقت رؤیت هلال # # این دعا را می خواند آلهم %~% نت الآزلی الآبدی القد م : هذه # ~~سنة جد یدة اسثأ لک العصمة فیها من الشیطان الرجییم PageV01P271 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0276.png) # ~~العون علی هذه النفس الآمارة بالسوء والاشتغال بما یفر بنی # ~~الحک والاجتناب مما یبعدنی عنکث ؛ یا الله یا رحمن یا رحیم # ~~برحمتک یا ذآلجلآل وآآلاکرام # 181/2) همحنان خدمت ملک المدر سین شیخ شمس الدین ماردینی # ~~رحمة الله علیه روایت کرد که رو زی شخصی را از محبتان تب گرفته بود ؛ # ~~بمحضرت مولانا بیامذ واز حمی شکایت کرد ؛ فرموذ که بتویس ودر # ~~اثداز ومحموم ده تا بفضل حق شفا یابذ واینست آنچ املا فرمود : # م آلملدم إن، کنت آمنت بالله آلآعظم لا تصدع ms174 الرأس # ~~و لاتفسد آلفم ولاتآءکل اللحم ولا تشرب الدم فتحولی # ~~عنی أو عن فلان الی من اشرک مع الله التها آخر وانی # ~~اقول اشهد ان لا آله الا الله وآشهد آن محمدا عبده # ~~ور سوله ؛ همانا که محموم چون ازآن آب بخورد شفا یافت بعون الله تعالی # (182/2) مچنان منقولست که بر سه دانهآ سیر واگر بعضی نتواتذخوردن # ~~برسه دانهآ باذام بنوشت ودر خورد محموم داذ، در سه روز شفا # ~~یافت وآن اینست اذان اذن بسین (؟) # (183/3) همچنان از خدمت مفخرالاولیاء مولانا سراج الدین مثتوی # ~~خوان استاذ جامع کتاب رحمه الله که او روایت کرد که حضرت مولانا # ~~پیوسته این سه بیت را تکرار می کرد وحضرت چلی حسامالدین را یاذ # ~~می داذ ومرا فرمود که یاذ گیرکه من ازحضرت شیخم سید برهان الدن # ~~محقق ثرمدی قد س الله سره یاذگار دارم PageV01P272 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0277.png) ### | شعر (یسیط) # ~~الروح من نور عرش الله مبداء ها ### | وتربة آلآرض اصل آلجسم وآلبدن # ~~قد آلف االک الجبار بینهما ### | لیصلحا لقبول العهد و آلمحن # ~~الروح فی غربة وآلجسم فی وطن ### | قا رحم غریبا کثیبا ناز ح آلوطن # ~~وشمچنان شورها می کرد ومی گفت ### | شعر (هزج) # ~~گر خیره سری زتخ ژنذ گو می زن ### | معشوقه ازین لطیف تر امکان نیست # ~~189/3) الحکایه : منقولست که روزی حضرت مولانا با یاری # ~~چند از دروازە اسب بازار برون آمذه زیارت مرقد سلطان العلماء # ~~بهاء الدین ولد رضی الله عنه وآرضاه می رفت؛ دیذند که خلایق # ~~بیشمار بر شخصی هنگامه شذه اند وازآن حماعت جوانی چند پیش دویذند # ~~وقریاذ کردند که حسبة لله یکی را سیاست می کنند تا حضرت مولانا ~~PageV01P273 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0278.png) # ~~ومردم شحنه سر تهاذه از دور ایستاذند: دامن فرجئ میارک برو پوشانیده: # ~~شحته شهر تحدمت سلطان اسلام کیفیت حال را عرضه داشت. # ~~فرموذ که مولا نا حاکم است ، چه اگر شهری را مخواهذ وشفاعت کنذ # ~~می رسذش وهمه فدای اوست تا رومئ که باشد؟ همانا که اصحاب اورا ms175 # ~~بر گرفته بحمام بردند واز حمام بیرون کرده مدرسه آوردتد؛ تا بدست # ~~مولانا امان آورده مسنمان شذ ؛ همان لحظه ختنه کرده سماع عظم # ~~کردند ؛ حضرت مولانا فرمود که تامت چیست؛ کفت : ژریانوس؛ # ~~قرموذ که او را بعد الیوم علاء الدین تریانوس بکویند ؛ عاقبة الامر از # ~~برکت نظر عنایت حیات تخش آن حضرت بجائی رسیذ که مشایخ # ~~کبار وعلمای اخیار در تقریر معرفت وسر آن مذکور حران میشذند # ~~واز بذله ولطایف او تعجب می ماندند؛ مگر روزی حضرت مولانا # ~~از مذکور شیخ علاء الدن برسیذه باشذ که این کشیشان واحبار نصاری # ~~هد آهم الله در حق حتیقت عیسی علیه السلام چه می گویند؟ گفت : # ~~خذا می کویند؛ فرموذ که بعد ازین بذیشان بگو که محمد ما خذا تر، # ~~محعد ما خذاتر، محمد ما خذا تر # (185/3) همچتان روزی حماعتی از فقها نزد ملک القضاة # ~~سراج الدین ارموی رحمه الله تشنیع کردند که علاء الدین ثربانوس بجد # ~~می گوید که مولانا خذاست وآن در قانون شریعت نبوی جایز نیست، ~~PageV01P274 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0279.png) # ~~بلک کفرست ؛ محضری چند فرستاذه اورا حاضر کردند : قاضی # ~~گفت: توئی که مولا نا را خذا می گوئی؟ گفت: حاشا وکلا، بلک # ~~می گویم که مولانا خذا سازست: می بینی که مرا چگونه ساخت؟ # ~~گیری بودم یعید وعنید ، عرفانم بحشیذ وعالمم گردانیذ وعقلم داذ # ~~وخذادانم کرد واز تقلید خذاخواتی بتحتیق خذادانی ام رسانیذ ومن # ~~عرف نقسه فقد عرف ربه نقد وقت من شذ وتا در جان # ~~کسی خذائی نباشذ خذا را تتواتذ شناختن واین دلیل قطعیست # شعر (مضارع) # نی عقل عقل را چو ندانذ کسی یقین # پس فهم کن ازین که که باسذ خذای دان # نحوی بحویرا دانذ، فقیه فقیه را شاسذ : هر گز جاهلی عالم ر # ~~ندانذ وکور آفتاب را نبیتذ وبی خذائی خذائی نتوان کرد که اخرج # ~~بصفاتیا لی خلتی؛ چنانک خدمت مولانا بیرکت صحبت وتربیت خود # ~~جاهلی را عالم می کنذ وفقیه ونتحری ومنطقی می کتذ واز یرتو ms176 تو تبدیلی # ~~می یابذ، همچنان صحیت حضرت مولانا نز بتفن مبارک خوذ نعس # ~~جاهل را عالم می کنذ ، عارف می کنذ . عاقل می کنذ وباز عاقلان را # ~~عاشق می کنذ ؛ نی بلکث چیزی می کنذ که هرکسی آن نتواند شذن: آخر تی # ~~بینی ؟ که در علم کیمیا دانگییآ اکسیر مس رژنگ آلوذه را زر خالص # ~~می سازذ واز هستیآ پیشینی اش تیدیل میکنذ ؛ اگر چنانک مرد خذائی ~~PageV01P275 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0280.png) # ~~که از هستیآ اول مبدل شذه یاشد واز خوذیآ خوذ رسته وآز نور خدا # ~~رگشته مس وجودها را زرکنذ و منور گردانذ وبدریای وا لی الله # ~~ترجع الآمور (210/2 ؛ 109/3 ؛ 45/8) رسانذ هیچ عجیب وغریب # ~~تاشذ مامت دانشمندان وفقها خجل وشرمسار گشتند؛ علاء الدین # ~~تریانوس چون ماجرای قاضی وفقها را بحضرت مولانا عرضه داشت # ~~تبسم فرموذه گفت که بایستی گقتن بتماضی که وای بر تو! اگر خذا نشوی # (186/2) همچنان مگر جماعتی از ارباب تصوف اورا درمیان گرفته # ~~عتاب می کردند که مو لانا را چرا خذا می گوئی؛ گفت: تر آنک # ~~بالاتر از خذا وعالیتر از آن نام تیافتم که بگویم واگر چیزی دیگر بوذی # ~~حم گفتمی # شعر (مضارع) # از عشق شرم دارم اگر گویمش بشر # می ترسم از خذای که گویم که این خذاست # ~~و در طریقت امل حقیقت مرید مخلص را در حق شیخ خوذ هرچه # ~~گوید جایز داشته اند واورا گرفت نیست # 187/3) همچنان خدمت اخی احمد که از معتبران زمان بود، روزی # ~~بعلاء الدن گفمته باشذ که من یک خروار کتاب خوانده ام و درآ نجا هیچ # ~~اباحت سماع را ندیذهام ووجه رخصترا نشنیذه ؛ شما ان بدعت را بچه # ~~دلیل پیش می بریذ؟ علاء الدین جواب داذ که خدمت اخی خروار خواند، ~~PageV01P276 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0281.png) # ~~رای آن ندانست ، محمد الله که ما عیسی وار خوانده ایم وبسر آن رسیذه # (188/3) همچنان از خدمت شیخ محمود بجتار رحمه الله منقولت که # ~~او گفت : روزی علاء الدین از حضرت ms177 مولانا برسیذ که در ایام # ~~زمستان بر پشت پا مسح کردن رواست ؟ فرموذ که شمارا رواست؛ # ~~همو برسیذ که این که پیوسته مردم می گویند که کنار تنور جای مردانت # ~~چه معنی دارذ؟ مولانا فرموذ که معنیش آتت که هرکه در ایام # ~~تابستان کوششی موذ وذخیره نهاذ. لاجرم در هنگام زمستان کنار # ~~تنور و آسوذ نگاه جای اوست و مرکه از تکاسل تقاعد تموذ وکوششی # ~~نکرد و بقدر امکان دست و پائی نزد و اجتهاد ننمود ، همانا که در # ~~شداید زمستان بیچاره وتا مراد ماناه یکتار تنور نرسیذ : همچنا # ~~مثال این عالم وآن جهان همچنین است : العاقل بکفیه الاشارة # 189) الحکایه : منمخر الابرار شیخ محمود نجار رحمه الله # ~~روایت کرد که روزی حضرت مولانا رری مبارک بسوی یاران کرده # ~~فرموذ که دریغا اهل قونیه از سماع بر ذوق ما ملول می شوند وزیر # ~~زبرطعنه میزنند وبذین خوشیها وشاذهای ما راضی تیتند وهمچون اهل # ~~سبا کتمران نعمت حق میکنند و بگوشم می رسذ که تشنیعها می زنند : # ~~شمانا که مالکث یوم الد ین چزای کفران وشومئ طغیان ایشان چندانی # ~~هم وپریشانی برایشان ریزانذ کهء همشان عاجز و بیچاره شوند : عاقبت # ~~الامر ترکث عیال واسباب کرده جلاء وطن کنند راملاک وضیاع PageV01P277 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0282.png) # ~~ایشان دردست مستأ کله خراب ویباب شوذ واغلب اغنیاء ومردم زاذگان # ~~ان دیار بعلت قلت هلاک شوند ؛ آخر الامر چون بتوبه آیند واستغفار # ~~کنند واولاد واعقاب واحماد مارا باعتقاد مام مبجل دارند وبفضل # ~~باریآ تعالی شهر قونیه از نو معمور شوذ واهل آن زمان سماع دوست # ~~ومردم دوفی باشند وعالم عشق همهٔ‌ جهانرا فرو گیرذ وکافهٔ‌ مردم # ~~عاشق کلام ما شوند وعظمت این خاتدان چندانک روذ ترقی گیرذ # ~~وخواست الله پیش رود ویاران ما بر عالمیان بچربند هم بقال وهم # # محال وسر ولا یحیطون یشئ %~% من علمه ا لا بما شاء # 1) معلوم اهل عنایت شود إن شاء الله تعالی # 1)همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا بدیذن # ~~شیخ المشایخ نادرة الزمان ms178 ملکث المحدتین شیخ الصدر الدین رحمه الله # ~~حضور بر نور زمانی سباحی و سیاحی کردند؛ مگر درویشی که در # ~~بندگیآ شیخ مجاور بود وچند نوبت زیارت کعبه را در یافته بصحبت # ~~از حضرت مولانا سؤال کرد که فتمر چیست؟ هیچ جواب نفرموذ؛ PageV01P278 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0283.png) # ~~و بغضب تمام گنمت : ای پیر خام! وای مرغ بی هنگام! درآن وقت # ~~چه جای سؤال وکلام بوذ که بی ادبی کردی وهمچنان سؤالت را جواب # ~~صواب فرمود وتو بی خبر ، حالیا حاضر وقت خوذ باش که از عالم غیب # ~~زخم خوردی؛ کاشی گفت : جوابم چه بوذ؟ گفت : آتکک الفقیر # ~~1 ذا عرف الله کل لسیانه؛ تعنی درویش ممام آنست که در حضور # ~~اولیا میچ نگوید نه بزبان ونه یدل ؛ یعنی که اذا تم آلتفقر فهو الله # ~~چتانک گفت: ### | شعر (رمل) # # پیش بینایان خیر گنمتن خطاست %~% کآن دلیل غفلت ونقصان ماست # # پیش بینا شذ موشی نفع تو %~% سهر این آمذ خطاب آنصتوا # بعد از سوم روز در راه باغش رندان برسیده اورا بقتل آوردند # ~~وهر چه داشت ردند ، نعود بالله من قهر هسم ونهر هم وهمچنان # ~~درویشی از حضرت مولانا سؤال کرد که عارف کیست؟ فرموذ که عارف # ~~لا یتغیر وهرکدورنی که بذو رسذ صافی شوذ ؛ چنانک گفت : ### | شعر ( هزج) # در آب روان ای جان خاشاک کجا پاید # در جان وروان ای جان چون خانه کنذ کینه PageV01P279 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0284.png) # (191/3) همچنان عزیزی روایت کرد که روزی حضرت مولانا # ~~از یاران دوات وقلمی خواسته وسطری سطبر برروی دیوار مدرسه # ~~بنوشت که روزه گرفتن از شذای روح حرامست والله اعلم ، وباز # ~~در صفحه کتانی فرموذ نبشتن که د لیل لذة آلمعشوق د مع العاشق # ~~وهو معجزة الآنبیاء عدیهم السلام ### | شعر # ~~در هوات که می دارذ در هوای او باش # در طابت که می دارذ در طلب او باش # ~~الاباء وارحام الامهات # ~~حدیتث را شرح می فرموذ که قال النبی صلعم ما رأیت الله الا # ~~خره گشته بودند ؛ وروایت ms179 دیگر فرموذ که ما رأیت ربی الا # ~~وفی حلة حمراء؛ وشورها کرده این غزل را فرموذ PageV01P280 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0285.png) ### | شعر (دزج) # # ثوریست میان شعر احمر %~% از دیذه وهم ز روح بربر # # خواهی خود را بذو بدوری %~% بر یز وحجابب نقس بر در # # آن روح لطیف صورتی شد %~% با ابرو وچشم و رنگ اسمر # # بنموذ خذای بیچگونه %~% بر صورت مصطفی پیمر # # آن صورت او فنای صورت %~% وآن ترگس او چو روز محشر # # هر گه که شخلق بنگریذی %~% گشتی ز خذا گشاذه صد در # # چون صورت مصطفی فتا شذ %~% 114 %~% بگرقت %~% الله اکر # ~~و فرموذ که در خواب جامهآ سرخ پوشیذن یا سرخی دیدن عیش است # ~~و فرح، سبزی دیذن زهدست - سپیذی تتمویست . کبوذی وسیاه ماتم # ~~وغم والله اعلم # 193/2) ضحچنان منقولت که روزی حضرت مولانا در مجمع # ~~یروانه عند الحضور الصدور واکایر الجمهور در اثناء معرفت فرهوذ که # ~~الله تعالی موجود عند الناظر فی صنعه . مفقود عند الناطر فی # ~~ذاته ؛ لا یصل الی غر الله ا لا بالصبر علییه . الله اظنهر # ~~من الشمس ، فمن طلب آلبیان بعا العیان فهو فی الخسران ### | شعر (رمل) # # هر که برهستیآ حق جویذ دلیل %~% او %~% زیان مندست آغمی و ذلیل ~~PageV01P281 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0286.png) # ~~هر که مقصودی ندارد وجودی ندارذ واگر دارذ بجز از مهر عقویتی ندارد؛ # ~~الزاهد یحب الحد مة والعبادة والعارف یحب المخد وم ؛ # ~~الزاهد جریح والعارف جراح # (194/3) گویند : روزی در حضرت مولانا قد س الله سره # ~~در باب سماع سخنی می گفتند؛ فرموذ که اول اهلیت سماع حاصل کن ، # ~~آنگاه سماع کن که من دی شکر را در بینی کردم ، پینیآ من شکررا # ~~نشنیل، مستعد آن نبود ### | شعر (رمل) # اول استعداد. جنت بایذت %~% تا ز جنت زندگاتی زایدت # نی ز استعداد در کانی روتی %~% بر یکی حبه نگردی محتوی # ~~اگر خواهی که در زیر خاک نروی، در نور گریز که نور زیر # ~~خاک ترود ### | شعر (رمل) # # نور خواهی مستعد ثور شو %~% حور خواهی پا کتر ms180 از حور شو. # # تا نگردی پاک دل چون جیرئیل %~% سوی مردان از کجا یابی سبیل ~~PageV01P282 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0287.png) # ~~فرموذ که من مردهٔ‌ یاشم واو در من نکرذ به از زندهآ که او در # ~~من ننگرذ ### | شعر ( رمل) # مردهآ باشم من حق بنگرد %~% به ازآن زنده که باشذ دور ورد # (195/3) منقولست که پیوسته حضرت خذاوندگار دعا کردی # ~~یاران را که خذا از قضای آشکاراتان نگاه داراذ؛ یاران ازین معنی # ~~سؤال کردند ؛ فرموذ که قضای آشکارا صحبت اغیار ونا جنس است . # ~~گفت . ### | شعر ( رمل) # # ای فغان ازیار نا جنس ای ففان %~% همنشین نیک جوئیذ ای مهان # گر تخواهی خدمت ابنای جنس . دردهان اردهائی هچو خرس # ~~وفرموذ که درین معنی حضرت خذاوندم سلطان الققرا مولانا شمس الدین # ~~تبریزی عظمآلله ذ کره می فرمایذ که علامت مرید قبول یافته آنست # ~~که اصلا با مردم بیگانه صحبت نتوانذ کردن واگر از ناگاه در صحبت # ~~بیگانهآ اتفاق افتذ ، چنان نشینذ که منافق در مسجد و کوذک در مکتب # ~~واسیر در زندان PageV01P283 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0288.png) # 296/3) همچنان روزی در مدرسه معارف می فرهود وا کاتر # ~~شهر حاضر بوذند؛ گفت : هرگر مسرور غرض و مغرور عوض # ~~نبوذه ام ### | شعر (منسرح) # گر بی برگی بمرگ مالذ کوشم %~% آزاذی را ببندگی نفروشم # ~~طعم طمع نچشیذدام ، اینک چهل سالست تا قناعت توشه من بوذه # ~~است وفقر پیشهآ من ### | شعر (رمل) # # حات لله در دل من طمع نیست %~% از قتاعت در دل من عالمیست # # تا دهذ دوغم تحواهم انگبین %~% زانک هرنعمت غمی دارذ قرین # بعد ازآن فرموذ که مرکه کمالی وجمالی دعوی می کنذ یا بفعل # ~~یا بقول وتکر ونازی دارذ همانا که باتذازه حال خوذ آنا آلحق می گویذ؛ # ~~در آن صقت الا آنانک کاذب باشند ملحق شوتد بفرعون وجن او: # ~~واما صادقان وعزیزانی که ایشان را رسذ آن دعوی، روزی سر ر # ~~آرتد ازآن کمال که دعوی می کنند ؛ چنانک عالمیان را حقیقت حقیت # ~~ایشان محقق شوذ، چنانک گفت : PageV01P284 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0289.png) ms181 ### | شعر (رمل # آن آنا را لعنة آلله در عقب %~% وین انا را رحمة آلله ای محب # رحمة آلله آن عمل را در وقا %~% لعنة آلله %~% این عمل را در قفا # 1) همچنان اصحابی که در مسالک روی ومواقف سوی # ~~مستوی بوذند ودر مرکز صورت معتوی چنین روایت کردند که # ~~روزی حضرت مولانا در بسط معارف ونشر اسرار لطایف گرم شده # ~~بوذ ودر مناقب منصور حلا ج قد سالله سره العزیز چیزها می فرموذ ! # ~~آخرالکلام می فرمایذ که سیب صلب منصور آن بوذ که روزی گفت: # ~~اگر محمد را در یافتمی بغرامت گرفتمی ماجرا این بود که چون در شب # ~~معراج تحضرت عزت رسیذ تنها مؤمنان امت را خواست ، چرا همه را # ~~در خواست نکرد ؟ چرا نگفت؟ که همه را عمن ببخش ، همین مؤمنان را # ~~خواست ؛ فی الحال حضرت مصطفی علیه السلام متمثل ومتجسد گشته # ~~از در در آمذ که اینک آمذم ! چگونه بغرامتم می گیری؟ بگیر! # ~~فرموذ که ما بفرمان حق میخواهیم آیچ میخواهم ودل ما فرمان خانه4 # ~~اوست که از غیر ارادت وفرمان او پاکث و معصوم شذهاست؛ اگر # ~~فرمودی که همه را نخواه همه را تخواستمی، اما همه را نفرموذ مؤمنان را # ~~فرموذ ؛ منصور دستار فرو گرفت که یعنی بغرامت می ایتم ؛ گفت : الا ~~PageV01P285 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0290.png) # ~~سر، بدستار راضی نشوم ؛ تا روز دوم آن قضیه واقع شذ وآن بهانه شد # ~~و او بر سر دار می گفت که من میدانم که این از کجاست واین خواست # ~~کیست؟ از خواست او رو نگردانم؛ همچنان سر را بباخت وروی # ~~از آن سر عالم نگردانیذ وهر گز عاشقان صادق از امر بزرگان دین # ~~وعارفان سر یقین روی نگردانند؛ العار ف معدن علم آلله ، مرضع # ~~آرواح الطالیین بنفسه ، صحف اسرار رب العالمین بروحه؛ # ~~العارف وانکان بد ویا وحتیا فهو معد ن العقل وآلآد ب # 198/3) همچنان متقولست که در صحن مدرسهآ مبارک سیر # ~~می فرموذ ومی گفت : بسم الله الذی لا یغلب من ms182 تمسک به # ~~ولا یخسر من توکل علیه ؛ بسم الله علی توبتی ؛ بسم الله # ~~علی سرور قلیی ، بسم الله علی سکری و شکر ی # 199/3) الحکایه : همحنان ملک الخلفاء و لی الله فی آلآرض # ~~شیخ مولی الکانی رحمة الله علیه که از باران بزرگ و پهلوانان # ~~سترگ پود، در ولات داتشمندیه روایت چنان کرد که مصحوب # ~~مولانا شمس الدین ماردینی رحمه الله در وقت ماز صبح در مدرسهٔ‌ # ~~مولانا بافت شدیم والبته اصحاب التماس بموذند که حضرت مولانا امامتی # ~~کنذ که من صلی خلفا مام تقی قکأ نما صلیی خلف نبی: # ~~اجایت فرمود؛ چنذان اوراد غریب ودعوات عجیب خواندند که هیچ PageV01P286 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0291.png) # ~~مشایخ را نبوذه است واز آتجملة ان ده کلمات را یاذگار آن حضرت پاذ # # کرفتم که ، اعد دت لکل هول لا آله الاالله ولکیل %~% اهی %~% وغ # ~~ما شاء آلله و لکل نعمة الخمد لله و لکل رخاء الشکر لله # ~~و لکل أعجویة سیحان الله و لکل دنب استغفرالله ولکل # ~~ضیق حسبی آلله و لکل قضاء و قدز توکلت علی آلله و لکل # ~~مصیبة اثا لله وا نا ا لیه راجعون (156/2) و لکل طاعة # # ومعصیة لا حول ولا قوة ا لا بالله العلی العظیم %~% و همچنان # ~~فرموذند که پیوسته سلطان ما بعد از گزارکردن فرض صبح ان دعا را # ~~بجد می خواند که اللهم آجعل لی نورا فی قلی ونورا ف سمعی # ~~ونورا فی بصری و ذورا فی شعری ونورا فی بشر ی وتورا فی لحمی # ~~ونورا فی د می ونورا من بین یدی ونورأ من خلفی ونورا # ~~من تحتی ونورا من فوقی وتورأ عن یمینی ونورا ععن # ~~شمالی ؛ اللهم ز دنی نورا و اعطنی نورا واجعلشی نورا، # ~~یا زور الذور بر حمتک یا ارحیم الراحمن # 200/3) الحکایه : همچنان اصحاب نظر واخوان عبر خیر چنان # ~~داذند که در زمان حضرت مولانا در شهر قونیه زن بوذ ولیه وکامله که # ~~او را معروف فخرالنساء خواندندی رضی الله عنها واو ms183 خاتوبی بود # ~~بارسا وصدیقه ودر عهد خوذ رابعه: جهان بود واکایر عالم وعارفان ~~PageV01P287 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0292.png) # ~~صاحب دل محب ومعتقد مذکوره یودند واورا کرامات ظاهره از حد # ~~بیرون بود واو پیوسته از صحبت حضرت مولانا خالی نیوذی وایشان نیز # ~~اوقات بدیذن او رفتندی؛ مگر محبان فخرالناء اورا باعث شذه # ~~باشند که البته بحج بایذ رفتن واورا هم داعیهآ باطن بوده گفت : تا # ~~نحضرت مولایا مشورت کنم که بی اچازت واشارت او مرا مجال حرکت # ~~امکان نیست وهرچه او فرمایذ آن کنم؛ رخاست وبزیارت مولانا # ~~آمذه پیش از آنکث بگفت آیذ ، مولانا فرموذ که بغایت نیت # ~~نیکوست و سیر مبارکست ، اومیذست که باهم یاشیم: سر بهاذ # ~~وهیچ نگنمت ؛ یاران متحیر ماتدند که کیفیت حال و ماجری # ~~بینهما چیست وآن شب خدمت فحرالنساء درخانهآ مولانا باناه # ~~صحبت کردتد ب بعا از نیم شب خذاوندگار بر پام مدرسه رفته بنهجد # ~~مشغول شذ، : بعد از فراغ بماز نعرهای عظیم می زد وشور میکرد : # ~~همانا ک، از روزن یام اشارت کرد که فخرالنساء بالا بیایذ : چون # ~~مذ کوره بریام مدرسه بر آمذ فرهوذ که بالا تگاه کن که مقصود حاضر # ~~شذه است . می بینذ که کعبهٔ‌ معظم بر بالای مولانا طواف می کنذ وچرخ # ~~می زند عیانا ویتمینا لا ریبا وتسخمینا . فخر النساء ضعینمه شهته، بزذ # ~~و درو بوالعجب حالتی وحیرتی طاری شذ،، بعا از رمای چون مهوشن # ~~آمذ سرنهاذ وازآن خواست بکلتی برخاست ، سمانا که حضرت ،ولانا # ~~ان غزلرا مر اغاز فر. ود PageV01P288 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0293.png) # شعر (رچز) # ~~کعبه طواف میکنذ بر سر کوی یک بتی # این چه بتست ای خذا این چه یلا وآفتی # ~~ماه درست پیش او قرص شکسته بسته # بر شکرش تباتها چون مگسیست زحمتی # ~~حمله ملوک راه دین حمله ملایک امین # سحده کتان که ای صنم بهر خذای رحمتی # ~~هل هزار بحر وکف گوهر عشق را صدف # زآن سوی عزت وشرف خت بلند عمتی # ~~وست بهشت وحورخوذ شاذی وعیش وسور خوذ # در ms184 غلبات ثور %~% خوذ %~% آه %~% عظیم آیتی # ~~بشنو ان خطاب را ساخته شو جواب را # ذره مر آفتاب را %~% گشت حریف با بتی # # ی تبریز مرحمت شمس %~% هزار مکرمت # گشته سخن سبو صفت ریم فی نهایتی # ~~23/:20) همچنان فقیر آن سری، فقیه سراج الدن تتری رحمة الله # ~~علیه که از کبار یاران بوذ روایت کرد که روزی حضرت # ~~مرا فرموذ که حاضر باش که امشب ترا در کنار خواهم گرفتن PageV01P289 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0294.png) # ~~همانا که ازآن شاذی رادی نموذه هرچه داشت و پوشیذه بود بیارآن # ~~وفقرا شکراته داذ وگفت : چون شب شذ جامه خواب لطیف # ~~گستر انیذم، توقع آنک مگر خذاوند گار دمی بیایذ بیاسایذ که از مکابدات # ~~عبادات شب وسماعهای روز وتا خوردن وچود مبارکش چون لب # ~~ساغر لاغر گشته بوذ؛ از ناگاه بیامذ؛ فرموذ که سراج الدین تو در # ~~جامه خواب درآ ! در آمذم وتا اول صباح بیذار می غلطیذم بامیذ # ~~آنک شاید که بیایذ ، دیذم که بنماز مشغول شذ و دیر کشیذ؛ فریاذی # ~~کردم که ای سلطان دین! یکدمه آسایشی نکنی، صبح نز دیکست # ~~و بنده از اتتظار خداوندگار مردم : فرموذ که سراج الدین اگر ما در # ~~خواب رویم چتدین خفتگان بیچاره را که چاره کنذ؟ چه همه را # ~~بعهده رفته ایم تا از حق بخواهیم وبکمال برسانیم واز عقبات عقوبات # ~~برهانیم وبدرجات جنات ترسانیم ان شاء الله وحده العزیز واین # ~~غزل را فرموذ که # شعر (مجتث) # گر تو کار نکردی و مفلسی از خیر # بیا که کار چو تو صذهزار ما دردیم # ~~وچون سراج الدن ان خبر را بیاران رسانیذ سجده کنان بجمعهم شکرها # ~~کردند PageV01P290 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0295.png) # 205/3) همحنان منقولست که روزی حضرت سلطان ولد # ~~فرموذ که از یاران یکی بحضرت پذرم شکایتی کرد که دانشمندان با من # ~~بحث کردند که مثنوی را قرآن چرا می گویند ؟ من بنده گفتم که تفسیر # ~~قرآنست ؛ همانا که پذرم لحظهآ خاموش کرده فرمود که ای سگ! # ~~چرا نیاشذ؟ ای حر! چرا ms185 نباشذ؟ ای غر خواهر! چرا نباشذ ؟ # ~~همانا که در ظروف حروف انبیاء واولیاء جز انو ار اسرار الهی مد رج # ~~نیست وکلام الله ازدل پاک ایشان رسته بر جویبار زبان ایشان روان # ~~شده است ### | شعر (کامل) # # ان الکلام لمفی آلفؤاد وا نما %~% جعل اللسان علی آلکلام دلیلا4 # ~~خواه سریانی باشذ ، خواه سبع المتانی، خواه عیری، خواهی عرفی ### | شعر ( رمل) # ~~گرچنینی وچنانی جان جانی جان جان هرز بانخواهی بفرما خسرو شیرین لی # ~~چون این پیان از زبان صاحب عیان بسمع دانشمندان رسیذ بجمعهم # ~~بتمهید عذر بلادت ونادانیآ خوذ مشغول گشته استغفار کرده از سلکث # ~~یاران شذند # 206/3) همچنان عزیزی از پنهانیان حق روایت چنان کرد که # # روزی حضرت مولانا در کنار %~% خندق قلعه ایستاذه بود : مگر فتمیهی ~~PageV01P291 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0296.png) # ~~چند از مدرسه قره طائی بیرون آمذه از سر امتجان سؤال کردند که # ~~رنگ سگ اصحاب الکهف چگونه بوذ؟ فرموذ که زرد بوذ؛ زیراکه # ~~عاشق بوذ وهمیشه رنگ عاشقان زرد باشذ چنانک رنگ من ؛ # ~~سر مهاذند ومرید شذند # الحکایه : ثقات روات حکایت چتان کردند که شی # ~~معین الدین بروانه رحمه الله جهت مولانا سماع عظیم ساخته بوذ # ~~واجتماع اکابیر کرده، بعد ازآن که سماع قرو داشت کرد وجماعبت کبار # ~~سفره را خورده متفرق گشتند واصلا مولانا انگشت مبارک در طعام # ~~نکرد . بروانه را آتش در نهاذ افتاذه برایر شمع مولاتا بروانهوار # ~~میسوخت : فرموذ که در کاسهآ چیتی چلاب شراب حماض ساخته پیش # ~~آوردند ؛ بردست گرفته بحضرت مولاتا عرضه داشت تا مگر کفچه # ~~مخورد ؛ دم بدم می گفت که این شربت از وجه حلالست؛ همچنان # ~~حضرت مولانا کتمچه را بر می گرفت وتا نزدیک دهان مبارک برده # ~~باز در کاسه می نهاذ تا چنذ بار و معانی مشغول می شذ وخدمت بروانه # ~~شمعوار اشکها می ربخت تا نزدیک سحرگاه درین چزر ومد بوذند؛ # ~~آخر الامر محاسن مبارک خوذرا بگرفته فرموذ که امیر معین الدین از # ~~ریشم شرم ممیداری که مرا محتاج قدمگاه می ms186 کنی وگفت : PageV01P292 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0297.png) ### | شعر (رمل) # # چرب وشیرین مینمایذ پاک وخوش %~% یکشی بگذشت وبا تو شذ پلیذ # # چرب وشیرین از غذای روح خوار %~% تا پرت بر زویذ ودانی بریذ # ~~یاران بآسر هم غریو برآوردند : باز برخاست وبسماع شروع فرموذ ؛ # ~~یاران عزیز چنان گفتند که چون از آن سماع فارغ شذ بیرون آمذ # ~~و بحمام در آمذ ودر خزینهآ حمام هفت شبانروزی نشسته بود وکسی را # ~~زهره آن نوذ که از سردانه تا اندرون در آیذ؛ اصحاب از گریه وافغان # ~~لی طاقت گشتند که ان چه ریاضت و مجاهدتست؛ باتفاق بحضرت # ~~سلطان ولد لابها کردند که والد خوذ را ازآن استغراق باز آرذ وهمچنان # ~~درآن وقتی که لا یسعنی فیه ملکث مهرب ولا ثی مرسل # ~~بوذی ، جز حضرت ولدرا مجال مقال نبوذی ، چون حضرت ولد # ~~محماه در آمذه پیش خزینه زاریها کرد ، حضرت مولانا سر از # ~~دریچهآ خزیته بیرون کرده فرموذ که مهاءالدین چونست؟ یاران مشتاق # ~~ما شدند؟ ولد سر نهاذه روی بر قدم پذر می مالیذ ومی نالیذ؛ فی فی بلک # ~~می بالیذ ؛ یاران شاذیها کردند وبقو الان فرجیها بحشیذند ؛ بیرون آمذه # ~~بسوی مدرسه روانه شذ وخلایق عالم در بی او وان بیت را گفت: ### | شعر (رچز) # ز روی همچون آتشم خمام عالم گرم شذ # تر صورت گر مابهآ چون کوذکان کمتر گری PageV01P293 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0298.png) # ~~وچون مدرسه رسید باز بسماع مشغول شذ وان حالت تا چهل رور # ~~تمام کشیذ # (208/3) الحکایه : سرور راهبان دیر افلاطون که از اکابر # ~~احبار ایشان مردی بوذ پیر ومتبحر واز جمیع ولایت استنبول وفربج # ~~و جانیک وغره بطلب آن علم پیش او می آمذند وازو تحصیل احکام # ~~می کردند ؛ حکایت کرد که روزی حضرت مولانا یدیر افلاطون که # ~~دردامن کوهست آمذه بوذ ودر آن مغارهٔ‌ که از آتجا آب سرد پیرون # ~~می آیذ در آنجا رفته تا قعر غار روانه شذ ومن بیرون غار مراقب # ~~آن حال شذم که تا چه خواهذ کردن؟ تا هفت ms187 شبان روزی درمیان # ~~آب سرد تشسته بود، بعد ازآن شورکنان بیرون آمذ وروانه شذ؛ # ~~حقا که اثر تغیر اصلا در جسم مبارکش نبود وسو گندان # ~~خورد که آنچ در صفت ذات مسیح خوانده بوذم ودر صحف # ~~ابراهیم وموسی مطالعه کرده بوذم وهمچنان عظمت ورزش انبیارا که # ~~در تو اریخ سلف دیذه بوذم درو همان بود وزیاده ؛ چنانک در اسرار # ~~خوذ فرءوذ و بموذ # شعر (مضارع) # ~~ای محو عشق گشته جانی وچیز دیگر # ای آنکث آن تو داری آنی و چیز دیگر PageV01P294 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0299.png) # 209/3) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا شمس الدین # ~~تبریزی عظم الله ذ کره در مدرسهآ مبارک فرموذ که هرکه میخواهذ که # ~~انییا را ببینذ مولا نا را ببینذ ، سیرت انبیاء اوراست ، ازآن انبیاء ~~که # ~~بایشان وحی آمد نه خواب والهام ؛ خوی انبیاء صفای اندرون ودر بند # ~~غضب مولا ناست ، کلیذ هشت مولا ناست، برو مولانا را ببین اگر # ~~خواهی که معنئ العلماء ورثة، آلا نبیا6 بدانی وچیزی که شرح آن # ~~تمی کنم؛ اگر بی شیخ مماندمی مماندی، هزار رحت بر روح تو باذ؛ # ~~خذای تعالی مولاتا را عمر دراز دهاذ؛ خذاوندا اورا بما ارزانی دار، # ~~مارا با او ارزانی دار، آمین # 20) همچنان روزی فرموذه است که این ساعت مثل مولانا # ~~در ربع مسکون نباشذ ؛ درهمه فنون خواه اصول ، خواه فقه وخواه نحو # ~~وخواه منطق با ارباب آن بقوة معنی سخن گوید به از ایشان وبا ذوقتر # ~~از ایشان وخوبتر از ایشان که اگر من از سر خرذ صد سال بکوشم ده # ~~یکث علم وهنر او حاصل نتوانم کردن ؛ او آنرا نا دانسته انگاشته است # ~~پیش از من از کمال لطف خوذ # 211) همچنان از فضلای اصحاب منقولست که خدمت مولانا # ~~صفی الدین هندی رحمه الله که علا مه زمان خوذ بوذ ودر مدرسه پنبه ~~PageV01P295 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0300.png) # ~~فروشان مدرس؛. وگویند: مردی بوذ پارسا ومتد ین؛ مگر روزی بر # ~~مدرسه رفته بوذ ووضو می ساخت وطلبهآ علم کرداگرد او ms188 حلقه زذه ، # ~~سلطان ولد را لاها کرده شفیع کرفت، تا عذر آن بی ادبی را از # ~~حضرت مولانا در خواهذ، چندانک سلطان ولد بوالد خوذ سر # ~~می نهاذ وشفاعت میکرد البته راضی ممی شذ؛ فرموذ که هفتاذ گیر # ~~رومیرا مسلمان کردن سهلتر از آنست که صفی هندیرا صفائی بخشند # ~~ولانا جوشیذ ورضا داذ ؛ تا حمیع اهل مدرسه برخاستند وبحضرت # ~~ورا بوذ نا گفته روز بروز حل می شذ واغلب درخوابش خذاوندگار # ~~تفهیم می داذ # 2) همچنان حضرت سلطان ولد فرموذ که روزی حضرت # ~~والدم بمن گفت که بهاء الدین! خواهی که دشمن را دوست داری واو برا # ~~تو گردذ ؛ برای آتکث چنانکث از دل # ~~بدل همچنان راه است؛ محبت خذای را نیز بنامهای عزیزش خوان PageV01P296 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0301.png) # ~~در یافتن ، خذا قرموذ که ای یندگان زینهار زینهار یاذ من بسیار کنیا # ~~تا صفائیی حاصل شوذ؛ چندانک صفا بیشتر ، برتو نور حق درآن # ~~دل بیشتر؛ همچتانک تنور نانبا چندانک گرم باشذ تانرا قبول کنذ # ~~وچون سرد شوذ قبول نکنذ # (213/3) همچنان حضرت سلطان ولد فرموذ که روزی پذرم در # ~~مدرسه معانی می فرمود؛ گفت: مرید راستین آنست که شیخ خود را # ~~بالای همه دانذ، چنانک شخصی از مرید ابا بزید رسیذه است که # ~~شیخ تو زرگت با ابو حنیفه؟ گفت شیخ من؛ گفت : ابو بکر # ~~زرگست یا شیخ تو؟ گفت : شیخ من وتمامت صحابه را می شمرد وگفت: # ~~محمد زرگست یا شیخ تو؟ گفت : شیخ من ، گفت : خذای تعالی # ~~بزرگست یا شیخ تو؟ گفت : خذای را من در شیخ دیذم ، غیر شیخ # ~~از دیگری برسیذند که خذای تعالی بزرگست یا شیخ تو؟ گفت: # ~~در میان این دو بزرگ هیچ فرفی نیست؛ عاری دیگر گفته است که ازین # ~~دو بزرگ بزرگتری میبایذ تا توانذ فری کردن ### | شعر (رمل) # # چون خذا اندر نیایذ در عیان %~% نایب %~% حقند %~% این %~% بیغامیر ان # # بی غلط گفتم که نایب با منوب %~% گر دو پنداری قبیح آیذ نه خوب ~~PageV01P297 # ![image ms189 filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0302.png) # 214/3) همچنان از حضرت سلطان ولد منقولست که روزی # ~~حضرت مولانا در تعزیه ولد شجاع حاضر شذه بوذ ویمامت قضاة # ~~وشیوخ وامرا و اخیان جمع بوذند وهر یکی در طلب بالاثی وعلت # ~~تفوق می مردند؛ مولانا فرموذ که بالائی آنست که یطرف حق باشذ ، # ~~نه بطرف دنیا وخلق ؛ بالایی دنیا برای آنست که زیر افتذ؛ چه هرچه # ~~بالاترست زیر بر افتذ وخردتر شود وبالاثی ، بالائیآ حق است نه بالاثبی # ~~دنیا ؛ وگفت : # شعر (رمل) # نردبان خلق این ما ومتیست %~% عاقبت زین نردبان افتاذنیست # هر که بالاتر روذ ابله تراست %~% کاستخوان او یترخواهذ شکست # ~~طوتی لمن ذلت نفسه وحسنت خلیقته وطابت سر برته؛ # ~~همشان شر مسار گشته سر نهاذند # 215/3) همچنان حضرت سلطان ولد فرموذ که تجلئ مولانای # ~~بزرگ بعظمت وکبریا بوذ وتجلئ حضرت والدم بتواضع ولطف # ~~عظیم ؛ همانا که ولی خذارا کبرش خذائی بوذ و لطفش خذائی؛ # ~~وفرموذ که روزی پذرم گفت : چون ولی حق ازین جهان نقل کنذ # ~~سیرش صذ هزار چندان باشذ که در حالت زند کی بوذ؛ از آنک آن # ~~سیر فی الله است آنرا نهایت نیست وهمچتان تا روز قیامت در مریدان # ~~وعاشقان تصرف او باقی باشذ؛ چنانک فرموذ PageV01P298 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0303.png) ### | شعر %~% (رمل # تنگری اتد ی نا کم انلر اتد لر %~% تنگری حاضرد ر گر آتلر گتد لر # ~~وتصرف حق در بند گان خوذ تا ابد الاباد باقیست وهذه کفایه # 216/3) همچنان ولد فرموذ که روزی پذرم مست شذه بوذ ؛ # ~~گفت : بهاء الدین ، خذاوند تعالی من بموذه است بنیاذ ایجاد عالم را # ~~که این عالم از کی ساخته است وچون ساخته است وتا کی خواهذ بوذن # ~~والله آعلم # 217/3) همچنان ولد فرموذ که روزی معین الدین بروانه بزیارت # ~~مولانا آمذه بوذ، محضرت پذرم خیر کردم ومن پیش بروانه بسیار # ~~نشستم؛ بروانه متتظر نشسته بوذ ومن بتمهید عذر مشغول شذم که # ~~مولانا بارها فرموذه است که مرا کارهاست وحالها واستغراقها محق ؛ # ~~امیران ودوستان هر وقتی مرا نتوانند ms190 دیذن تا ایشان باحوال خوذ وامور # ~~خلق مشغول باشند : ما برویم وایشان را ببینیم ؛ بروانه تواضع می نموذ؛ # ~~از ناگاه مولانا رون آمذ؛ بروانه مرنهاذ وگفت : خدمت مولانا # ~~بهاء الدن تا غایت عذرها می خواست وچنین لطفها می فرموذ ومن بنده # ~~از دیر آمذن خذاوندگار این تصور می کردم که یعنی ان حالت اشارتست # ~~بتو ای بروانه ! انتظار داشتن مردم نیازمند چه تلخ است وچگونه # ~~رحمت است؟ ومرا از دیر آمذن شما این فایده روی مموذ؛ مولانا ~~PageV01P299 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0304.png) # ~~فرموذ که این تصور بغایت تیکست ، اما قاعده آنست که بر در کسی # ~~چون سائلی بیایذ که اورا آواز وشکل بذش باشذ، بزوذی براه می کنند # ~~تا آواز او را مکرر نشنوند وروی اورا تبیتند؛ اما ا گر سائلی باشذ # ~~خوش آواز وخوب روی وخواهنده، بتضرع وزاری زوذ زوذ نانپارهاش # ~~ندهند، بلکث گویند که صیرکن، نان بخته شود تا بواتر آواز اورا # ~~بشنوند ؛ اکنون در آمذن ما مهر آن بوذ که تضرع شما وعشق شما # ~~ونیاز شما با مردان حق خوش می آمذ : خواستیم تا بیشتر شود ومقبول # ~~تر گردذ عند الله تعالی ودرین حالت بروانه سحدهها می کرد ومی شگنمت # ~~ومی گنمت : مقصود بنده بر در خذاون گار آمدن آنست که تا عالمیان # ~~یداتند که من نیز از حملهٔ‌ بندگان این حضرم واز چاکران آستانهام؛ # ~~چون بیرون آمذ بشکرانهٔ‌ آن رحمت ومرحمت مبلغ ششهزار عدد سلطانی # ~~یاران را بتدکی کرد ؛ فرموذ که مخانهٔ‌ چلی حسام الدین بردند تا باصحاب # ~~قسمت کنذ # ~~پیشتر تمی گذرد ### | شعر (هزج) # # چو مال این علم ماتذ مردریگت %~% ته تومانی نه علمی که گزیدی # ~~اما اعتقاد آنست که از آن عالم آمذه است باز بذآن عالم مهم PageV01P300 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0305.png) # ~~می روذ؛ درین میان مثالی وحکایتی فرموذ که مرا درجوانی یاری بود در # ~~در دمشق که در درس هدایه شریک من بوذ؛ آخر الامر اورا در ملاطیه # ~~قاضی کرده بوذند؛ مگر مهاذر نامی ملاطیه را بستذ وشهررا ms191 غارت کرده # ~~مال این قاضی را بردند؛ عاقیت قرموذ که اورا خصی کنند وخایهاش را # ~~بیرون آرند ؛ قاضی گفت : ای امیر کبیر! ایدکث آلله بروح منه # ~~هرچه ایتجا حاصل کرده بوذم بردند ودر دست من هیچ بماند واین # ~~خایها را من از ولایت خوذ بهم آوردهام ، چرا می برند وچرا می برند؟ # ~~امیر را خوش آمذ واورا کماکان عزیز داشته. دلداریها فرموذ ومنصب # ~~قضا را باز داذ؛ تا بدانی که آن مردی و مرد می آدمی که می گویند اعتقاد # ~~راست اوشت که از ولایت قدیم الست با هم آورده است وباز # ~~بعالم قدیم باهم خواهذ بردن ؛ چهدی می بایذ کردن که در صحبت سستان # ~~طریق مردی را بباذذاذه عنین نشوند تا از ابکار جنت محروم ممانند ### | شعر (رمل) # # مردی آن مردیست نی ریش و ذکر %~% ورنه بوذی شاه مردان کیر خر # ~~هر که نا مردی کنذ در راه دوست. رهزن مردان شذ و نامرد اوست # 219) همچنان ولد فرموذ که پیوسته جدم مولانای بزرک # ~~عظم آلله ذ کره با مریدان واصحاب خوذ وصیت می کرد که فرزندم ~~PageV01P301 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0306.png) # ~~مولانا جلال الدین را محترم وعزیز داریذ وعزت عظیم کنیذ که اصیل # ~~است واصل بس بزرگ دارذ واصالت او ازلیست ، همانا که ماذر # ~~ماذرش دختر شمس الائمهآ سرخسی است و او حسیی بوذ وهمچنان # ~~شمس الایمه چندین پاره کتب نفیس در هر فنی تصنیف کرده بوذ که # ~~هیچ عالمی مثل آن در خواب ندیذه بوذ؛ بزرگان آن عصر مصلحت # ~~چنان دیذند که آن کتب را آشکارا نکنند تا بدست قتلهآ انبیاء و دجاجله، # ~~ولیاء نیفتذ وفتنه واقع نشود؛ چنانک گفته اند # شعر (خفیف) # جاهلان منکرند علمیرا %~% که ز جهل و عمی ندانتدش # گرچه ایمان محض آن باشذ %~% چون ندانند کفر خواتندش # ~~بعضی را موذند وبعضی را در بغداذ در دار الخلافة بهاذه اند بمهر # ~~روز بردر جامع ملک شهر کاتبان نشانده است، تا نام حملهٔ‌ خلق را # # شمس الاثمه از اول ms192 گرفته است مرتیب تا آخر %~% نام %~% همه را علی # ~~الانفراد فرو خوانده وآن مبنی بر ولایت وسیادت او بوده PageV01P302 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0307.png) # ~~بهاء الدین ما هفت ساله بوذه وبراذرش علاء الدین هشت ساله بود که # ~~در قلعه قرهحصار دوله بدرالدین گوهرتاش دزدار، ایشان را سنت # ~~کرد؛ مولانای بزرگ فرموذ که ماذر شان حاضر نیست، بگریند واورا # ~~خوش نیایذ؛ گفت: بانواع جواب بگویم؛ چون عروسی آغاز کردند # ~~تمامت امرا وتواب سلطان علاء الدین حاضر بوذند ؛ حملهآ قلعه را # ~~آراستند از جامهای نفیس وسلاحهای نمین و پاذشاه اسلام درآن # ~~مجمع خاضر بوذ ؟ چنان عروسی کردند که در هیچ عهدی نبوذه است # ~~و چندانی بندکی عود که لا تسأل # (221/3) همچنان حضرت ولد فرموذ : چون سلطان جد م را # ~~بقوتیه دعوت کرد بعد از سالی خدمت امیر موسی باز حضرت جدم را # ~~بلارنده دعوت کرده حضرت پذرم را داماذ کردند ومن آنجایگاه # ~~بوجوذ آمذم # 222/3) همچنان ولد فرموذ که روزی دو فقیه ترک بزیارت # ~~پذرم آمذه بوذند واتدکی عد س هدیه آورده واز حقارت آن شرمنده # # می شذند ؛ حکایتی فرموذ که روزی حق تعالی %~% ممصطفی علیه السلام # ~~وحی فرستاذ که تا اصحاب الباب برای من مال واسباب دهند ؛ اشارت # ~~کرد تا هر یکی بوسع طاقت وامکان استطاعت خود مال آوردند ؛ # ~~بعضی نیمهٔ‌ مال آورد و بعضی ثلت مال وابو بکر ما حملة: مال خوذ # ~~اورده؛ تا مالهای بی حد حاصل شذ، بعضی اشتر، بعضی زر، PageV01P303 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0308.png) # ~~بعضی آلات خرب؛ مگر صحابیآ بوذ درویش که هیچ چیزی نداشت # ~~غیر از سه دانه خرما ویکتا تان جوین واو پیر وعیالمند بوذ وآن # ~~مقدار قوت عیال او بوذ؛ بر خاست وآن محقر را بنزد پیغامیر آورد # ~~وشرمنده بنشست ؛ اصحابرا خنده گرفته بخفیه میخندیذند ؛ مصطفی # ~~در یافت که او را می خندند ، فرموذ که از عالم غیب بشما اسرار # ~~یگویم ؟ حملهآ صحابه ثتا کردند که بلی یا رسول الله؛ فرموذ که حق # ~~تعالی بردها را برداشت ودیذم ms193 که حملهآ مالهای شما را بیک طرف # ~~ترازو نهاذند و آن سه دانه خرما ونان جوین اورا بیک طرف دیگر # ~~وآن محقربر همه زیاده آمذ؛ همکان سر نهاذند وسیر سر مصطفی را # ~~تحسینها داذند واز سبب این سر باز برسیذند؛ فرموذ که رای آنک # ~~آن درویش از سر چیزی بر خاست که غیر آن چیزی نداشت که # ~~آلسخی مما ملکث وباقی اصحابرا هم بقیهآ مال مانده است وقرموذ که # ~~القلیل عند آلجلیل گثیر؛ چه یکث دانهآ حقیررا بزمین دفن # ~~می کنند ، و بخذای سپارند حق تعالی آن یک دانه را در ختی میکنذ که # ~~چندین دانهای میوه میدهذ بی حد؛ برای آنک آنرا مخذا سیردند؛ # ~~یس داذنی را بدرویش و بندە حق را بایذ داذن ، که بخذا سیردن # ~~آنست که الصدقة تقع ق ند الرحمن قبل أن تقع فی ید الفقر، # ~~اتما الصدقات للققرآء وآلمساکین (61/9) ، هماتا که فقرای # ~~مهاجر وانصار شاذها کردند وخوشیها موذتد؛ ازین شاذی هر دو فقیە # ~~بنده ومرید شذنذ PageV01P304 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0309.png) # 22313) الحکایه . همچتان حضرت ولد فرموذ که در اجلاسر # ~~مدرسه5 اتابکیه مامت علمای کبار ومشایخ اخیار وامرای دیندار حاضر # ~~بوذند وارملاندغمش اتایکف میان بسته بندگی می کرد ومدرس # ~~خدمت مولانا شمس الدین ماردینی بوذ، در مسند تدریس نشسته، همانا که # ~~بطرف راست او قاضی سراج الدین و بطرف چب شیخ صدرالدین # ~~بود وباقی اکابر بر نشتة بوذند؛ آخر الامر حضرت پذرم رسیذ؛ تنها چون # ~~در آمذ سلام داذ ودرمیان کنار صفه که جای نقیبت است بنشست ، # ~~تا حد ی که دامن مبارکش زیر صفه آویخته بوذ ؛ ی الحال بروانه # ~~وصاحب وتایب ومجد الدین آتابک بر خاستند ودر جنب مولانا آمذند ؛ # ~~همانا که حضرت پذرم سر در پیش انداخته بکس نیر داخت ؛ قاضی # ~~سراج الدین بیامذ ودست مولانا را بوسیذه بستذ وبالای خوذ بنشاند # ~~بلا بهای بمام وشمس الدین ماردینی عذر میخواست که این همه حمعیت # ~~بالای ملکوت است ، تا ماز پیشین مولانا در معرفت وگرمی بوذ، ms194 چنانک # ~~آمراء وعلماء جامها چاک کردند ؛ بعد ازآن سماع شذ تاشبهثگام # 224/3) همچنان حضرت ولد نقل فرموذ که خدمت شیخ صدرالدین را # ~~اول در حق مولانا انکار عظیم بود ؛ شبی در خواب دیذ که پای مبارک # ~~مولانا را مغمزی می کرد ؛ بیذار شذ استغفار کرده دوم بار باز همچنان ~~PageV01P305 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0310.png) # ~~دیذ تا سه بار استغفار می کرد ؛ آخرین بار بیذار شذ؛ فرسوذ که چراع ور # ~~کنند ، غلام را فرموذ که برو از کتایخانه فلان کتابرا بیاور؛ # ~~چون غلام از علوی قصد زیر آمذن کرد، دیذ که مولانا درمیان # ~~تردبان نشسته است ، پیش شیخ آمذه خیر کرد ؛ شیخ بیامذ دیذ که # ~~مو لانا تشسته است ؛ چون شیخ را دیذ برخاست ویگدیگر را در کنار # ~~گرفته فرموذ که ملول مشو و استغفار مکن، چنین باشذ گاه شما پای # ~~ما را مغمری کنیذ، گاهی ما ازآن شما را؛ گاهی شما خدمت # ~~ما کشیذ، گاهی ما خدمت شما کنم؛ درمیان ما یگانگیست، بیگانکی # ~~نیست ، همان لظه باز غایب شد؛ شیخ متعجب مانده روز فردا # ~~تخلوت قاضی سراج الدین رفته قضیه را علی التمام باز کفت ؛ همچنان # ~~مصحوب قاضی سراج الدین بتمهید عذر مولانا آمذه حضرتش از # ~~مرد مؤید من عند الله است واز حملهآ مستوران قیاب حضرت # ~~عزت است ؛ همانا که در کیفیت افعال واقوان واحوال او عقول عقلاء # ~~خیره میشود ؛ او را بعد الیوم ینظر دیگر بایذ دیذن وحرمت وعزت # ~~او بشیوهآ دیگر بایذ کردن ؛ چنانک فرمود ### | شعر (هزج) # # بالایم اگر چه می کایم بسی %~% هشیار در آن دمم که آیذ می # # در مابه ازین نظر کن ای دوست ازانک %~% مارا نتوان دیذ چنین سر دستی ~~PageV01P306 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0311.png) # قاضی سراج الدین فرموذ که الحق آنچنانست که شیخ می فرمایذ: # ~~بعد ازآن چندانک رفتند درحضور وغیبت در اعتقاد او افزوذند وتا مردن # ~~از حمله محبان مخلص بودند # (225/3) همچنان حضرت ولد فرموذکه روزی ملکث الحفاظ # ~~اسحق حافظ نزد مولانا آمذه بوذ؛ تکلف عظیم ms195 فرموده قیام نموذ، # ~~گفت : تا بالا نشینذ ، چنانک مصحفرا عزیز می دارند و بالای رحل # ~~وکرمی می نهند بایذ که حافظان را نیز عزیز دارتد وبالا نشانند که ایشان # ~~حامل کلام الله اند وهمچنان در هر دلی که تور قرآن باشذ نشایذ که # ~~روی دوزخ بیند ؛ زیرا کاغذ پاره که درو قرآن نبشته اند آنرا بآتش # ~~ممی اندازتد وحرمت می کنتد ومی گویند که درو قرآن نبشته است ؛ # ~~کنون دلی را که درو چندین قرآن باشذ چون بدوزخ اندازند ؟ همانا که # ~~مامت حافظان شهر بشکرانهآ ان مرده مرید وبنده شذنذ # (226) همچنان حضرت ولد فرموذ که روزی پذرم گفت که # ~~مهاء الدین بمن تیکث نیک نظرکن که چون دانهآ من درخت شوذ مرا توانی # ~~دیذن ودر یافتن ، معنی مارا نیک نیک دریاب وبسیار بسیار بخای تا ازو # ~~لذت گیری ومحظوظ شوی؛ بدانک جسم انبیاء واولیاء ومحبان ایشان # ~~تلف می شوذ ، چنانک هر دانه وتخمی که در زمین اندازند اگرچه # ~~در صورت می میرذ ونا پدیذ می گردذ ، اما بعد از روزی چند زنده # ~~می شوذ ودرخت می گردد ؛ جسم انبیاء واولیاء نیز همچنانست PageV01P307 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0312.png) # 227/3) هچنان حضرت ولد فرمود که یکی از اصحاب دیوان # ~~آمذه بوذ که از آن کار استغفار کنذ و ممهمی دیگر مشغول شوذ؛ # ~~حضرت پذرم قرموذ که در زمان هارون الرشید شحنهآ بوذ که هر روز # ~~خضر علیه السلام بزیارت او آمذی؛ از ناگاه تایب گشته تقاعد تموذ؛ # ~~دیگر خضر بصحبت او نیامذ وبکلی منقطع شذ؛ شحنه2 مسکین در قلق # ~~افتاذه مضطرب شذ ؛ آن شب زاریها کرده در خوابش تموذند که درچهآ # ~~تو درآن کار بود؛ صباحی برخاست وپیش خلیفه رقته طالب منصب # ~~حوذ شذ؛ برسیذ که حال چونست؟ آنچ واقع بوذ باز گفت : خلیفه # ~~همان شحنکی را بوی مقرر داشته؛ دیذ که همچنان خضر زیارت # ~~او آمذ؛ شحنه از سر حال خوذ باز برسیذ؛ خضر گفت که رفع # ~~درجات تو درین است که در دیوان ms196 بتشیی و رعایت مسا کین # ~~و ضعفا کنی ومظلومان را از چنگ ظالمان بردانی وآنرا تهتر از ### | فی شی # ~~فلیلز مه درآن شغل خطیر با خطر ملازم باشی؛ همانا که آن # ~~مرد منصب خوذ را باز قبول کرده مباشرت بموذ وعنایت شیخرا # ~~رعایت فرمود # 228/3) همچان فرموذکه روزی مولانا شمس الدن تبریزی # ~~شرح والدم میکرد ؛ فرموذ که سر مولانا همچون سر اسلام پوشیذه # ~~است ، چون اسلام غریب آمذه است، سر اورا پبین که چون یاشذ که ~~PageV01P308 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0313.png) # ~~الاسلام بد أ غر یبا وسیعود غر یبا فطوبی للغرباء : فرموذ که # ~~روزی مولانا شمس الدین تبریزی با مولانا می گغت که مرا شیخی بود # ~~ابو بکر نام در شهر تبر تز واو سله بافی می کرد ومن بسی ولایتها که # ~~ازو یافتم ، اما در من چیزی بوذ که شیخم نمی دیذ وهیچ کسی ندیذه # ~~بود ، آن چیزرا خداوتدگارم مولانا دیذ # (229/3) ممچتان حضرت ولد فرموذ که سید با سناثی چنان عشق # ~~داشت که مولاتا با شمس الدین تبریزی؛ فرموذ که عادت پذرم پیش # ~~ازآنکث بفقر روتهذ چنان بوذ که در مدرسه درس می گفت ودر در # ~~حچره دو سه طالب علم یوذندی، هر بار می رفت زیر مذ در یکی # ~~بیست عدد ، اما سی عدد وا ما ده عدد لایق مر یکی می نهاذ: چون # ~~فتمهان در می آمذند ومذ را برمی داشتند تا گرد افشانی کتند # ~~درمها رخته می شذ ؛ حیران می ماندند و تعطف وتلطف اورا # ~~سمر می نهادند؛ فرموذ که حضرت پذرم از اول حال تا آخر عمر # # عمروار هر چه کرد برای خذاکرد نه برای خلق وریا؛ %~% فرموذ که # ~~روزی در تربهآ مقد س یوسف حافظ قونوی قرآن خواند، باران # ~~نعرهها می زذند واز آواز او خوش می شذند ؛ پذرم فرموذ که شیخی # ~~وعظ می گنمت ، مردمان در راه از مریدان او یکی را دیذند، گنتند: آخر # # شیخ تو در مسجد وعظ می گویذ تو چرا %~% آنجا ms197 تبوذی؟ چون مرید ان # ~~سخن بشنیذ فریاذ کرد وفعرهها زذ : گفتند : وعظ را ناشنیذه چه نعرهها # ~~می زیی وفریاذ میکنی؟ مرید گفت من داثم که هرچه شیخ من PageV01P309 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0314.png) # ~~بگویذ همه خوب باشد وصواب باشذ؛ اکنون اگرچه مردمان معنی # ~~قرآن را تمی دانند ، اما ان قدر می دانند که قرآن از حق آمذه است همه # ~~نیکوست؛ بر آن عشق تعرهها می زنند وغرق تواب بی حساب میشوند # ~~که القارئ وآلمستمع فی الاجر سواء # 230/3) الحکایه : همچنان حضرت ولد فرموذ که روزی فخرالدبن # ~~سیواسی که جامع کتب اسرار بود ، از سیواس رسیذه بوذ؛ همان روز بروانه # ~~وامراء بزیارت پذرم آمذه بوذند ؛ از ناگاه فخرالدین در آمذ؛ حضرت # ~~مولانا اکرام کرده برسیذ که دوش بکجا منزل بوذی؟ جواب # ~~داذ که درخان بروانه؛ فرموذ که یعثی امر برواته را درین راه خان # ~~هست؟ گنمت: بلی ؛ اما درزمان او امن وآمان یغایتیست که کاروان # ~~در هر مقامی وصحرائبی که میرسند؛ منزل میکنتد ؛ بی اندیشهآ وخوف؛ # ~~تروانه را خوش آمذه یعد ازآن والدم فرموذ که در زمان بنی اسرائیل # ~~اشتری بوذه است که در گردن او هیکلی بسته بوذتد؛ هر که او را # ~~میدیذ ، عزت می کرد و از باغ میوها میداذند؛ روزی یکی آن هیکل را # ~~از گردن شتر برید ؛ بعد ازآن اشتر را بسخره گرفته بار کردند؛ # ~~اکنون ای امیر کبیر فقیر نهاذ! بدانک آن هیکل مائیم برگردن # ~~اشتر عالم بسته؛ چون ازین عالم غدار غرار بعالم ابرار دار # ~~القرار سفر کنیم، آنگاه احوالها معلوم شوذ که چونست؛ پوانه بگریست # ~~و گفت : آن روز مباذا که بعد از خذاوند گار ممانیم؛ فرموذ که ~~PageV01P310 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0315.png) # ~~بی بی شما اندک زمانی خواهیذ ماتدن ، الا آسایش وآرایش تخوادذ # ~~بوذند؛ همچنان شذ که فرموذه بوذ وچون حضرت مولاثا # ~~نقلی می کرد یاران قدیم را گفت که بعد از من شما را آسایش نحواهذ # ~~بوذن ، الا فرزندان شما در عالم بیآسایند # 231/3) و گویند که روزی ms198 بعضی مریدان گفتند که ما بیچارگانیم ، # ~~گناهکارانیم ، می توانیم بخدمت مولانا آمذن ؛ فرموذ که شما را بایذ # ~~آمذن که محتاجیذ و گناهکار؛ فرموذ که هر که معاتیآ مثنوی را بشنوذ # ~~و بذآن کار نکنذ سمعنا وعصینا (93/2 ، 48/4) ست سمعتا # # واطعنتا (285/2؛49/4؛1/5 %~% 1) تیست؛ فرموذ که شی پذر # ~~بماز مشغول بوذ ؛ در پهلوش نشسته بوذم . پذرم در حالت قیام الله # ~~الله می فرموذ ؛ بعد از زمانی دیذم که دهان مبارکش باز مانده بوذ # ~~ولب تمی جنبید ، اما از اندرون سینه اش آواز الله الله می آمذ : ولد # ~~فرموذ که روزی بحض ت والدم گنتم که یاران می گویتد که وقتی که # ~~ما مولانا را می بینیم اصلا خوش کی شویم وخوسی ما می رود ؛ # ~~فرموذ که هرکه بی من خوش ممی شوذ آنت که مرا نشناخته است، # ~~مرا آن وقت شناخته باشند که بی من خوش باشند از من ، یعنی با معی # ~~من آشنا باشند، فرموذ که بهاء الدین، هر وقتی که خوذ را ببیی که خوشی # ~~داری وحالت خوش بدان که آن خوشی منم در تو؛ چنانک گفت PageV01P311 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0316.png) # شعر ( رمل # ~~لیکث ما را چو بچوئی سوی شاذیها جو ### | که مقیمان خوش آباذ جهان شاذیم # 232) همچنان منقولست که روزی شیح گرامی اوحد الدین خوئی # ~~رحمه الله از حضرت مولانا برسیذ که کافرکیست؟ فرمود که تو # ~~مؤمن را بنما تا کافر معلوم شود ؛ شیخ اوحد گنت : مؤمن شمائیذ ؛ # ~~خذاوندگار فرمود : پس هرکه ضد ماست کبافر اوست # شعر ( رمل) # # کیسست کافر ی خیر زایمان شیخ %~% کیست مرده بی خبر ازجان شیخ # 233/3) همچنان متقولست از خدمت شیخ عز الدین کوسه که # ~~از حملهآ واصلان حق بوذ که روزی حضرت مولانا فرموذه است که # ~~مرغی که از زمین بالا برذ اگرچه بآسمان نرسذ اما این قدر باشذ که # ~~از دام زمین دورتر باشذ و برهذ، همچنان اگر یکی درویش شوذ # ~~اگرچه بکمال نرسذ این قدر باشذ که از زمرهٔ‌ خلق واهل بازار ms199 # ~~ممتاز شود واز زحمات دنیاء برهذ وسبگبار گردذ که نجا آلمخفون # ~~وهلک آلمثقدون # 234/3) همچنان روزی از حضرت مولانا یکی سؤان کرد که # ~~فلانی کار نا پسندیذه می کنذ، حال او چون باشذ؟ فرموذ که غم # ~~نیست ، زیرا مرغی را ماتذ که ر او رسته است، هر جا که خواهذ ~~PageV01P312 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0317.png) # ~~برد؛ اما آن مرغ را غم است که پرش ثمام نا شذه باشذ، چو از لانه # ~~خوذ بیرذ طعمهآ گربه یاشذ # 23) غمچنان از حضرت ولد منقولست که حضرت مولاثا # ~~شمس الدین تبریزی در مجمعی فرموذ که اگر تویار وفادار تیافتی من یافتم # ~~حضرت مولاتا را مد الله ظله وروی میارک کمولانا کرده قرموذ که # ~~یگانه در عالم آمذی واز میان حمله عالم گوی از میدان بیرون بردی # ~~وعالمیان را مست عشق خوذ گردانیذی # (236/3) همچنان فرموذ که مگر عزیزی درمیان حماعتی مدح # ~~حضرت مولانا می کرد که مولانا بغایت فری دارد ونوری ومهایتی # ~~ودر حق مولانا شمس النن انکار می کرد ؛ مولانا شمس الدین جواب # ~~فرموذ که آنچ او معتقد شوذ واقتدا کنذ ومتابعت کنذ بباطل این چگونه # ~~فری باشذ وتوری؟ بلک اقتدا برحق کنذ نه بیاطل، باز می گوئی که # ~~می بایذ پنجاه ولی مفرد در رکاب مولانا روذ؛ آخر بتابینائی چگونه # ~~اقتدا کنند؟ پاز می گوئی که اولیا را لشانها می باشذ ؛ تو کیآ اولیا را # ~~تا نشان بدانی؟ آدمی چون عاجز شود ، یا از آن عجز روشنائی پیذا شوذ # ~~با تاریکی؛ زیرا ابلیس از عجز تاریک شذ وملاثکه از عجز روشن شذند، ~~معجزه # ~~عمین کنذ ، آیات حق همچنین باشذ وچون عاجز می شوند بسجود در می آیند ~~PageV01P313 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0318.png) # 237/3) همچنان مگر در بندگئ مولا نا یاری چند گفته باشند که # ~~حضرت مولانا از دنیا فارغ است : اما مولانا شمس الدین تبریزی # ~~فارغ نیست از دنیا ب حضرت مولانا فرموذ که این ازآنست که شما # ~~مولانا شمس الدین را دوست بمی داریذ که اگر دوست ms200 داریذ شما را طمع # ~~تنمایذ ومکروه ننمایذ # شعر (طویل) # و عین الر ضا عن کل عیب کلیلة # سوی أن عین السخط تبدی المساویا # ~~حبک الشيء یعمی ویصم یعنی عن عیوب آلمحبوب؛ همین که # ~~عیب دیذن گرفت بدانک محبت کم شذ : می بیی که ماذر مشقق از # ~~احداث فرزند محبوب خود هیچ بمی ربجذ وکمی گریزذ ربجان ودل # ~~مشترئ او ست ؛ بلک آن دگر از خر لنگ حود تنگ می دارذ # ~~اگرچه لکذ زنذ وکراهت کند # (238/3) همچنان حضرت مولانا شمسالدین تبریزی فرموذ که # ~~امروز غواس دریای معنی مولاناست وبازرگان من شمس الدین تبر تزی # ~~خلد الله یر کتهما و گوهر میان ماست: من حدیت گوهر # ~~می گویم تو از سر پولی بر می خیزی ؛ طریق خذا اینست ، الیته گذر # # باقسر است و البته گذشتن است برپل %~% جاهد وا باموالهم # ~~وأنیفسهم (89/9)، اول ایثار مال است، بعد از آن کارها بسیار ~~PageV01P314 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0319.png) # ~~است ؟ الا اول ممر براقسراست ، یعنی اول در یاقتن مرد خذاست؛ # ~~آنگاه حصول وصول خداست # 230) الحکایه : همچنان از کبار اصحاب منقولست که درآن # ~~ایام که حضرت مولانا شمس الدین تبریزی اعلی الله کلمته تشریف # ~~داذه یود در میان اککایر شهر قونیه غلغلهآ عظیم در افتاذ که عجبا خدمت # ~~شمس الدن تبریزی ولیست با نیست؟ وهر یکی چیزی میگفتند و آرزوی # ~~صحبت او میکردند تا مگر در یابندش و او پیوسته از مجامع ومحافل # ~~وغلبهآ خلقان گریزان می بوذ واوقات که در مجمعها بافت می شذ درمیان # ~~سخنان او سخن می گفتند : همچنان روزی مولانا شمس الدین می فرمود که # ~~آنک درمیان بخن ما بخن در آرذ همچون شرف لهاور ی آن در آب # ~~تبره فرو رفتن است . چنانک مخواب دیذ که بآب تیرە2 بزرگ فرو # ~~می رفت و دو انگشت بزینهار می جنبانیذ که ای مولانا شمس الدین! دستم # ~~گر! دستم گیر! آنش پند نشذ؛ باز محضور من آغاز کرده فرق # ~~میان معجزه انبیاء وکرامت اولیاء شرح می ms201 کرد که انبیاء هر وقت که # ~~خواهند معجزه بنمایند؛ گفتمش : حدیث او لیاء ازکچا و تو از کجا؟ آغاز # ~~کرد که بعضیرا فیضان مستمر وبعضیرا نا مستمر ، بعضی را فیضان باختیار # ~~و بعضیرا بی اختیار؛ گفتم : تصوری کردهآ ولی را حال اورا بخیال # ~~خوذ، چون رو بگردانیم از سخن او واز بهر مصلحت او گویذ که با من # ~~حسد دارذ وکین دارذ ؛ من خوثی دارم که جهودان را دعا کنم؛ گویم ~~PageV01P315 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0320.png) # ~~خذاش هدایت دهاذ آنرا که مرا دشنام می دهذ؛ دعا می گویم که # ~~خذایا! او را ازین دشنام داذن مهتر وخرشتر کاری بده تا عوض # ~~این تسبیحی گویذ وتهلیلی ومشغول عالم حق گردذ؛ ایشان کجا # ~~اقتاذند من که ولیست یا ولی نیست. ترا چه که اگر ولی هستم # ~~یا نیستم : چنانک گفتند جوحی را که ان سو بنگر که خوانچها # ~~می برند؛ گفت: ما را چه؟ گفتتد : بخانهٔ‌ تو می برند؛ گفت: # ~~اکنون شما را چه؟ ارین سبب از صحبت خلق برهیز می کنم تا از سر # ~~تقلید در تشویش تسویس نباشند # 240/3) همچنان منقولست که یکی در حضور حضرت مولانا # ~~شمس الدین تبریزی بحضرت مولانا گفت که من ترا دوست می دارم # ~~و دیگران را از مهر تو دوست ی دارم وشعر مجنون را استشهاد می آورد ### | شعر (وافر) # # احب لحبها السود ان حتی %~% احب لحبها سود آلکلآب # ~~مولانا جواب فرموذ که اگر این غیر مولانا شمس الدین تبریزی را # ~~می گوئی، اگر مرا بهر او دوست می داری فاضل بر باشذ ومرا خوشتر # ~~آیذ، از آنک اورا از بهر من دوست داری و آنچ می گوئی که غیر محبوب را # ~~بتبعیت محبوب دوست دارند وآن هم وقتی روا باشذ که محبوب راضی # ~~باشذ بتبع داشتن آن غر؛ آن شخص هیچ نگقت، سری نهاذ وبراست PageV01P316 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0321.png) # 241) همچنان حضرت مولا نا در مجمعی معرفت می فرموذ؛ # ~~گفت : حضرت رسول ما علیه السلام فره وذه آست که ms202 استر ذهایک # ~~وذ هبکث ومذ هبکث ؛ در حدیث دیگر کفته من کتم سره ملک # ~~أمره وآن ستت خوبست وچنانست و رجاست ، آری بثدهآ باشذ، # ~~چرا پنهان گویم ، مولانا شمس الدین تبریزی را آعلی الله ذکره # ~~مسلم یاشذ که من اظهر سره ملک أمره ، الا آن بنده کو؟ # (292/3) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا شمس الدین # ~~در حضور اصحاب حضور فرموذ که امشب خواب دیذم که با مولانا # ~~می گفتم : گل شیآ هالک الا وجهه (88/28) باقی دیذار دوستان # ~~است وآن دوست توئی ### | شعر (هزج) # یا دیذن دوست یا خیالش %~% یاقی همه چیزها خیالست # ~~اهل دنیا اند واهل آخرت واهل حق ؛ شبلی اهل آخرتست وحضرت # ~~مولانا اهل حق وآنچ مراست از حضرت مولانا مرا و سه کس دیگررا # ~~بس است ؛ همانا که مقربان حضرت از سر تیاز از سر آن سه کس # ~~باز رسیذند ؛ فرموذ که شیخ صلاح الدین وشیخ حسام الدین ومولانا # # بهاء الدین من ر ضوان الله علییهم اجمعین ومن تابعهم %~% می # ~~یوم الد ین ، آمین! بحق نبیه آلآ مین PageV01P317 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0322.png) # 203/2) الحکایه : همچنان شیخ نورالدین یذر کمال خرساف # ~~رحمه الله که از معتبران اعیات بوذ، روایت چنان کرد که در اول # ~~حال مرید شیخ صدرالدین شذه بوذم وذکر شنیذه وبخدمت او بزرگ # ~~ترد دمی کو ذه وستت شیخ چنات بوذ که بعد از نماز حمعه مامت علماء # ~~وفترا وامرا بر موجب فانتشروا فی آلارض و ابتضوا من # ~~فضل آلله (10/62) در زاویه جمع آمذندی وخدمت شیخ مسثله وا ما # ~~نکتهآ می گفت . تا در کشف آن بحتها میکردتد وغلبهآ عظم میشذ وشیخ # ~~اصلا عمی گنمت ؛ عاقبت سختی می فرمود تا بحت منقطع می شذ وروزی # ~~در خدمت شیخ اکایر بسیار نشسته بوذند ؛ از ناگاه از دور حضرت # ~~مولانا پیاا شد؛ شیخ بر خاست وبا جمیع اکایر استقبال مولانا کرده # ~~حمانا که برکنا. صفه بنشست؛ شمخ بسیار تکلف کرد که البته بر سر # ~~بحاده نشینا. فرموذ که ms203 تشایذ، نخذا چه جواب گویم؛ شیخ گنت: # ~~نا در نمه سجاده حضرت مولاتا نشینذ و در تیمهآ دیگر بنده : # ~~گفت : نتو انم بحق جواب آن گفتن : شیخ گفت : سحادهآ که بجلوس # ~~خذاوندگار بکار نیایذ بما نیز ممی باید ، بحاده را زو ردیذ وبینداخت : # ~~بعد ازآن مر گز حضرت مولانا سخنی ننمرمود وصامت کشته چندانی # ~~بنشست که حاضران مجلس حیران وسکران شذند وهمچنان شیخ را # ~~می دیذم که سر در پیش انداخته پیشانیش بزمین می سائیذ وغرق عرق # ~~گشته بوذ : از ناگاه مولانا الله بگفت و برخاست همانا که وفقکم آلله ~~PageV01P318 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0323.png) # ~~گویان روان شذ وخدمت شیخ ازآن متی سه شبانروزی بخوذ نیامذ # ~~و بکسی سخن نگفت و ممامت اکابر ازآن عظمت کالیوه گشته ارادت # ~~آوردند ومن بنده فی الحال ببندگیآ خذاوند گار آمذه مرید شذم وبر مزید # ~~گشتم والحمد لله علی تعمائه # /204) همچنان خدمت نورالدین والد خرساف رحمه الله # ~~حکایت کرد که فرزندم کمال الدین را سنت میکردم وختنه؛ سور # ~~عظیم بوذ وحضرت مولانا شانزده روز ممام در عروسیآ ما بوذند # ~~وفوج فوج اکایر را سماع داذه؛ حماعتی میرفتند و حماعتی می آمذند ؛ # ~~شمانا که حضرت مولانا در مداومت سماع چنان مستغرق شذه بوذ که # ~~درآن شانزده روز هر گز طعامی تخورد وشربت آب نچشیذ و یخواب # ~~ترفت، بعد از روز شانزدهم طعامهای تفیس آورده فرموذ تا یاران # ~~برغبت تخورند که مرا اشتها صادق نیست وچون سفره را سفره2 # # خدمت بر داشتند ، چلی امیر عالم صاحب کرسی %~% گشته # ~~کمال را بگرفت تا ختنه کردند؛ همان شب حضرت مولانا اشارت کرد که # ~~طعام بیاورند ؛ همچنان چهار چهار کاسه می آوردند از هر نوعی وهمه را # ~~بجد ممام می خورد؛ قرب پنجاه کاسه طعام را فرو خورد وباز بسماع # ~~شروع کرده باران را حیرت در حیرت زیاده شذ ؛ فرموذ که مرد خذا # ~~مثال عصای موسی است که چندان اشتر بار سحر سحره را فرو برد # ~~و اندرو شکمی پیذا نشذ وشکم ms204 بین نگشت ویا همچون نور چراغیست که ~~PageV01P319 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0324.png) # ~~ظلمت خانها را ناچیز می گرداند وهمچنان در شکم مبارکشان از آن اطعمه # ~~ذره تفاوت نکرده یوذ وهمان بو ذکه بوذ واین از حملهآ کرامات # ~~عجیب است # شعر (رمل) # # القمه ونکته ست کامل را حلال %~% تو نه کامل مخور می باش لال # # هر که در و لقمه شذ نور جلال %~% هرچه خواهذ تا خورذ اورا حلال # (245/3) الحکایه : فخر جویندگان ومکن گو یندگان شرف الدین # ~~عثمان گوینده که ندیم قدیم بوذ چنان روایت کرد که روزی در باغ # ~~کرامانا خاتون که ولیهآ زمان بوذ، سه شبانروزی حضرت مولانا # ~~سماع کرد ودر تواجد مشغول بود ؛ همانا که سه جوق گوینده از # ~~گفتن ونا خفتن عاجز ومسکین گشته بوذند ، درمیان سماع یگوش # ~~زکی قوال گفتم که سه شباست که بخانه ترفتیم ، عجبا حال ایشان # ~~چون شذه باشذ؟ همانا که حضرت مولانا دست از زیر دامن مبارک # ~~بیرون کرده مشتیآ سیم نو مضروب ومسکوک در دف ما چنان # ~~ریحت که رق دف دریذه بزمین ریحته شد؛ جمع کرده شمردیم، # ~~هزار وهفت صذ درم بوذ سلطانی وما از آن قدرت بی قوت گشته PageV01P320 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0325.png) # ~~حیران مانده یوذیم که علی الصباح حضرت مولاتا در میان باغ روانه # ~~شذ ومن بنده در فی خذاوندگار می رفتم تا ببیم که کجاها می روذ، # ~~بر هر درختی که مین رسیذ سلامی می کرد و همه درختان بسجده می رفتند # ~~ومرا ازسر و آلنجم و آلشجر یسجد ان (6/55) حکمتی می فرموذ ، # ~~همانا که فریاذ برآوردم وشورها می کردم؛ بآستین مبارک مرا # ~~اشارت کرد که مگو ! ازآن هیبت سه شیانروزی بی خوذ وبی زبان # ~~افتاذه بوذم ، مگر یاران مرا می طلبیذند ؛ اشارت کرده است که عثمان # ~~ما سکران گشته قلان جای خفته است ؛ بصذ هزار نیاز وادب پیش # # خذاوندگار آمذه سر نهاذم واستغفار کردم وهرگز در همهٔ‌ عمر %~% خوذ # ~~بی نوا نگشتم و غمناک نشذم # (246/2) همچتان خدمت خواجه ms205 شرف الدین سمرقندی که از # ~~بطانه خانه مولانای زرگ بوذ ولالای فرزندان ایشان که دختر او # ~~ماذر حضرت سلطان ولد ومولانا علاء الدین است چنان روایت # # کرد .که حضرت مولانا در سن نه سالگی سار اکایر %~% علما را # ~~مموذه خوذرا ملزم میکرد وبلطف تمام سؤالها میکرد وجوابها # # میداذ وهرگز در اثنای کلام وبحث کسی را لا نسلم %~% ممی گفت؛ # # ایشان غلبه می کردند %~% و لا نسلم %~% می گفتند و منعها %~% می کردند # # ومن تشنیع میزذم که چرا لا نسلم تمی گویی ون میزی: %~% ت PageV01P321 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0326.png) # ~~چون او در سال از من بزرگترست ، برروی او لا نسلم چون گویم؟ # ~~بارها می دیذم که قاصر و ملزم میشذ تا یکنی خراب نشوند و در رعایت # ~~اکایر دین مبالغه می فرموذ وهمچنان اصحاب را دایم وصیت می فرموذ که # ~~وقتی که از یاران بشما نقل مساوی کنند بایذ که هفتاذ با تأویل کنی # ~~بخر ونیکی ونیک اندیشی وچون بکای از تفسیر وتأوبل آن فرومانی # ~~تأویل کنی که سر آن را او دانذ وفارغ شوی تا نی یار ممانی ومن طلب # ~~خا بلا عیب فتد بقی بلا اخ ### | شعر (رمل) # # یار آثینه است جانرا در حزن %~% بر. رخ آئینه ای جان دم مزن # 247/3) همچنان ازا کایر یاران منقولست که روزی امیر قانعی که # ~~ملک الشعرای زمان بوذ از حضرت مولانا برسیذ که سنائی مسلمان بوذ؟ # ~~فرموذ که مسلم بود ونور بخش مسلمانی بوذ؛ قانعی سر نهاد ورفت # (248/3) همچنان در معرفت فرموذ که وجود شیخ کامل برمثال # ~~حمام است ؛ چنانکث در وقت دخول حمام تا ازجامها وغیره تحرید # ~~نشوی طهارت ظاهر حاصل ممی شود واز آوساخ بدن تنقیه بمی یان # ~~واز جنابت پاک می شوی، همچنان تا پیش شیخ راستین تیز از هسی # ~~و خود برستی مجرد نشوی بعیش محد د تزنی وبطهارت قیامت تر # ~~واز جنابت باطن که خیانت نفس است طاهر نگردی . واین آیت را PageV01P322 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0327.png) # ~~تفسیر کرد لقد ms206 خلقنا آلانسان فی کبد (4/90) ای فی ظلمة # ~~وچهل م رش علیهم من نور ه ففتی عن اوصاف الانانیة ، # # فخرج من آلکبد الی الراحة : فلا آقتحم العقبة %~% # # العقبة تفسه، فکث رقبة( %~% ) ان بعتق زنمسه مز # ~~رق الحلق و من رؤیة افعال تهه ومن رؤیة آنه فکث # ~~والله آعلم # 1) الحکایه : همچنان خدمت ملکه خاتون بتت مولانا # ~~روح آلله روحها روزی از خساست حال شوهر خوذ خواجه # ~~شهاب الدین روغن قرامید شکابت کرد که درخانهٔ‌ خوذ تنعم ندارذ # ~~وبا وجود چندان اسباب واموال وکنیزکان وغلامان خوذرا عور وگرسنه # ~~می دارذ؛ فرموذ که تیکو یمی کنذ؛ همانا که سرش می خارد، بعد ازآن # ~~فرموذ که اگر امساک ممسکان نبوذی اکساب واسیاب دنیاوی کی جمع # ~~شذی ؟ وحکایتی قرموذ که مگر خواجهٔ‌ بوذ متعم وتخیل؛ روزی # ~~بمسجد حماعت رفته بوذ ؛ از تا گاه بخاطرش افتاذ که مباذا چراغ # ~~بی سر پوش مانده باشذ : زود رخاست و نخانه دویذه کنزکرا # ~~بانگ کرد که در را مگشا ، اما سر چراغ را بپوشان تا یاذ بزررا # ~~مخورذ ؛ کشزک گنمت : دررا چرا نگشایم؟ گفت : تا پاشنهآ در خورده # ~~نشوذ؛ کنزک گفت: با چندن تصرف که می کنی از مسجد تا اینجا # ~~آمذن را چرا نمی بینی ک، کفشت پاره می شوذ؛ گنمت : معذور دار، # ~~نا برهنه آمذم، اینک کفشهاام در بغل است؛ همانا که ماکه خاتون # ~~منبسط گشته خندهآ زذ وفارغ شذ PageV01P323 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0328.png) # (250/3) همچنان شیخ محمود نجار رحمه الله حکایت کرد که # ~~روزی درویشی وفات یافته بوذ؛ چون در گورش نهاذند حضرت # ~~مولانا هر دو پای میارک خوذرا درگور او کرده ساعتی مراقب شد؛ # ~~بعد ازآن نعرهٔ‌ بزذ وتبسم کنان برخاست، اصحاب محرم ازآن حال # ~~سؤال کردند ، فرموذ که منکر ونکیر آمنه بوذند تا او را برنجاتند # ~~مرحمت عوذه ایشان را منع کردم که ازآن ماست : ازانک پیوسته # ~~همسایگان سلطان از شر عوانان وظالمان در امان باشند وسلیم گذرند؛ # ~~یکی را گفتند که از حضرت مولانا چه ms207 دیذی که مرید او شذی؟ گفت: # ~~ازین بیشتر چه بینم که مرا با او اضافت می کنند وبنام او می خوانند # ~~آمیخته شذ وجان من عاشق جان او گشته محبت اورا می ورزذ واز # ~~محبان حضرت اوست وسر من احب قوما فهو منهم مرا # ~~حاصل شذه وآن از عنایت ی نهایت وجذبهآ اوست و ان آلفضل # ~~بید آنله یؤتیه من یشاء (73/3) چنانک فرموذ # شعر (هزج) # # اتدازه: معشوق بوذ عزت عاشق %~% ای عاشق بیچاره ببین تا زچه تیری # (251/3) همچنان در نقل است که پیوسته حضرت مولانا اصحاب را # ~~وصیت می فرموذ که در هر حالی که می باشم اگر حماعتی فتوی آرند # ~~وکسیرا سؤالی باشذ منع مکنیذ والبته ممن عرضه داریذ تا مرسوم ~~PageV01P324 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0329.png) # ~~وجواب صواب ثبت فرموذی؛ اتفاقا روزی در مئله مشکل # ~~گفت : برو مموالی سلام ما برسان وبگو : تحقیق مسئله نا کرده در حق # ~~از کتبخاته طلب کنذ ودر وسط کتاب در هشتمین سطر نظر کنذ تا مشکل # ~~حل شود؛ درحال اختیار الدین رفته احوال را کما کان تقریرکرد؛ # ~~ممامت علما برسر پا خاسته عذرها خواستند ؛ شم الدین ماردینی گفت : # ~~بلی ان که دو مجلد کتاب را مبلغ چهل درم در حلب خریذه بوذیم ~~PageV01P325 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0330.png) # ~~صتمحه بوذ که فرموذه بوذ ؛ حل اشکال کرده حاضران آن مجلس از نور # ~~ولایت واحاطت اسرار او تا غایت در شگفت ماندند و بر قوت مکاشفه # ~~وحسن کرامات وملاطفهآ او انصافها داذند وعاجز وار مستغفر گشتند # (252/3) همچنان خدمت مولانا شمس الدین ماردینی نقل کرد که # ~~شی حضرت رسون را علیه السلام بخواب دیذم در جائی نشسته یوذ؛ # ~~چون پیش رفنم وبحضرتش سلام کردم ، روی مبارک را از من گردانیذ # ~~واز جائی دیگر رفتم ، همچنان کرد ؛ گریان گشته گفتم : یا رسول الله # ~~چندین سال بامیذ عاطفت وعنایت حضرت تو رنجها بردم وتحصیلها # ~~کردم ودر تحقیق اخبار وآتار اجتهاد نمودم ودر حل مشکلات دینی # ~~سعیها کردم ، عجبا موجب حرمان این بیچاره ms208 از چیست وسبب آن چه # ~~باشذ؟ حضرت رسول علیه السلام فرموذ که آن همه راست است ، اما # ~~اخوان مرا بنظر انکار می تگری واین کار مرا خوش کمی آیذ واین # ~~حرکت ورای همه کناهانت وجرم عظیم وجنایت شنیع # شعر (مضارع) # ~~ای اولیای حق را ازحق جذا شمرده ### | ر ظن تیک داری در اولیا چه باشذ # ~~علی الخصوص حضرت مولانا که فرزند جان منست ؛ فرموذ که چون # ~~از خواب بیذار شذم: استغفار مموذه از آن حال توبه کردم وهنوز بشرف ~~PageV01P326 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0331.png) # ~~ارادت مولانا مشرف نگشته بوذم که ان نوع کرامات متتالی مشاهده # ~~می کردم . عاقبة الامر مطاوعت موده از مخلصان حضرت او شدم # 253/3) همچتان هم از خدمت مذکور متقولست که درمیان ایمهآ # ~~دن تقریر کرد که روزی در مدرسهٔ‌ حضرت مولانا اجتماعی عظیم بوذ # ~~وعمامت امرا واکابر حاضر وسماعی گرم می رقت و مدرسهآ ما نیز درآن # ~~حوالی بوذ واستماع آن حالها ودوقها مرا شیفته گرداتیذه؛ بر خاستم # ~~و مختصر جامهآ پوشیذه از میان از دحام خلق عمدرسه درآمذم ودر گوشهآ # ~~در پس مردم یتلاوة سوره سجده مشقول گشتم ؛ همانا که چون بآیت سجده # ~~وسیذم ، حضرت مولانا درحال سجده کرد؛ گفم: تاید که اتتفاقی # ~~باشذ ، سورهآ دیگر خواندم الی آخر السجدات ؛ همچنان سجدهها میکرد؛ # ~~یقینم شذ که نظر مبارک ایشان برلوح محفوظاست ولوح محفوظ # ~~باطن فاطن اوست واشارت ما کدب آلفؤاد و ما رأی (35/11) # ~~عبارت ازینست ؛ درین تفکر و تحیر بودم که گریبان مرا گرفته کشان # ~~کشان پیش کشیذ ؛ قرمود که ان سجدات امل عادات تیت، بلک # ~~سچدات اهل سعاداتست؛ بعد ازین دانشمندی را بمان، بیتشمتدیرا # ~~پیش گیر وازین بیشر امتحان کردن مردان حراماست؛ ومن درآن # ~~حالت بیخوذ گشته چون هوش آمذم جامها را چاک زذه با خوذ گفتم: # ~~ای شمسک! مححوب از انوار چنین آفتاب معانی تا کی در بردهآ حجاب # ~~خواهی بوذن؟ چه بارها برهان وحجت دیذهآ مگر که نا دیدهآ که PageV01P327 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0332.png) # ~~دیذهآ عالم ms209 را نا دیذه می آوری؛ گریان گریان آهسته بیرون آمذم # # وبخاته رفتم وممامت طلبه وغلبهآ خوذرا %~% بر گرفتم و شبهنگام # ~~بخانه مولانا شذم ؛ چون نزدیک مدرسه رسیذم ، دیذم که شیخ محمد # ~~خادم دررا گشاذه استقبال ما کرد ؛ گفتم : احوال چونست؟ گنمت : # ~~حضرت مولانا فرموذ که حمعی آشنایان می آیند ، در را بگشا واستقبال # ~~کن ؛ چون در آمذم در پایماچان ایستاذه استغنار کردم ،پیش رفته # ~~بصد هزار لابه وشفاعت باران کف پای مبارک مولانا را بوسیذم وبر # ~~روی خوذ مالیذم ومرید مخلص شذم؛ همانا که فرچی مبارک خوذ را # ~~در من پوشانیذه درحال فرجی وفرحی در جان من ساری شذه فرخی # ~~یافتم واستغراق حضرتش بغایتی بوذ که اگر ناگهان کفش او درگل # ~~ماندی واما تنگ بودی همانجای رها کردی وپای برهنه روانه شذی # ~~واگر جمع فتمرا دریوزه کردتدی فرجی ازدوش ودستار از سر وپیراهن # ~~از تن وکفش از پا بذیشان داذی ورفتی # 254/3) همچنان در نقل است که خدمت صدر عالی قدر مولانا # ~~مجد الدین اتابک داماذ معین الدین بروانه رحمهما آلله روزی از حضرت # ~~مولانا انتماس موذ که در مدرسهآ ایشان خلوتی بیرون آورذ ؛ اجازت # ~~فرموذه در خلوت شذ درحجرهٔ‌ مدرسه؛ بعد از چند روز جوعش # ~~غلبه کرده طاقتش نماند ؛ چه با تنعم وفراهت آموخته بود واورا یارکی ~~PageV01P328 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0333.png) # ~~بوذ همدرد ومحرم او بود، ضرورت جوع را درمیان نهاذه اتقاق # ~~کردتد وشبی ازحجره بیرون آمذه بخانهآ دوستی رفتند وصنمت جوع را # ~~بذو رجوع کردند ؛ آن عزیز جهت ایشان بط ممن و ایریجی مفلفل # ~~مهیتا کرد ؛ بعد از تتاول طعام باز ممقام خوذ آمذند وفرو کشیذند ؛ # ~~علی الصباح حضرت مولانا برعادت خویش بر در حجره آمذ، اتگشت # ~~مبارکث بردر حجره تهاذ وبوی کرد ؛ بعد ازآن گفت : عجیب حالیست # ~~ازین حجره ما بوی بط ودانهآ برتح می آیذ، نه بوی ریاضت؛ همانا که # ~~خوذ را تسلیم شیخ سلیم یایذ کردن تا شیخ درهمه حال غصهٔ‌ اورا # ~~می خورذ وبمقصودش می رساند ms210 ؛ هردویار از حجره بیرون آمذه در پای # ~~مولاتا افتادند واستغقار آورده گفتند : با وجود چنین دریا بسطتی # ~~ومحیط رحمی خوذ را درکنج خلوتی قدید کردن از بی سعادتی خواهذ بوذ # 1) هچنان منقولست که یار ربانی فخرالدن سیواسی # ~~رحمه الله که ازا کابر اصحاب بوذ مگر که اورا تب محرقهآ مهلکه # ~~لازمه شذه بوذ ومد بی صاحب فراش گشته همچون فراش سوخته شده # ~~یوذ وتمامت اطبا از معالجه آن عاجز گشته: همانا که حضرت مولانا # ~~بعیادت او تشریف فرموذه اشارت کرد تا سیردانها حاضر کردند ودر # ~~سیر کوب کونته فرموذ تا تخورد او دهند؛ چون اطبا را قضیهآ این # ~~معالجه معلوم شذ بکلتی ازصحت او نومیذ گشتند ؛ بعنایت حق وهمت # ~~مردان مطلق همان شب عرق کرده روی بصحت نهاذه ، اطبا گفتند : ~~PageV01P329 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0334.png) # ~~این معالجه دست قدرت مولاناست نه قاعدهآ طب وقانون # ~~حکمت است # (256/3) همچنان روزی یار گرامی چلی چلال الدین رحمه الله # ~~از کثرت غلبهآ خواب بحضرت مولانا شکایت کرد؛ فرموذ: تا شیر # ~~خشخاش را بیرون آورده بخورذ؛ همانا که خوابش بکلی زایل گشته، # ~~از بسیارئ سهر دماغش بخلل آمذه باز بحضرت مولانا رجوع کرد؛ # ~~دست مبارک بر سر او مالیذه از آن مرض صحت یافت ، تا مفهوم # ~~ومعلوم عالمیان گردذ که رجال الله را آن قوت وآن قدرت چنان ملک # ~~ممین ایشان شده است که هر چه سبب رج وعنا باشذ آن موجب صحت # ~~و شفا گردانند وجهل را علم وبله را عرقان واعدا را اخوان کنند ؛ # ~~چنانکث گفت ### | شعر (رمل) # ~~چون قبول حق بوذ آن مرد راست دست او درکارها دست خذاست # # اولیا را. هست قدرت از اله %~% تر جسته باز گردانذ ز راه # 2) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا بر بالای # ~~بام مدرسهآ خود سیر می فرموذ وحتایق می گنمت ؛ ازمیان اصحاب یکی آهی ~~PageV01P330 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0335.png) # ~~سوزان از جگر گرم برکشیذ؛ مگر بزرگی از کبار کبار شهر # ~~از راه می گذشت، گفت : علی : حضرت مولاتا از ms211 سر غیرت فرمود : # ~~هله تا ببینیم علت کرا واقع می شوذ؟ بحکم التهی اورا علتی وغلتی # ~~حاصل شذ که اکار طبیبان از تشخیص مرض آن شخص فرو ماندثد، # ~~بعد از مد نی سبب علترا دانسته یصدق ممام ر خاست و مخدمت # ~~شتافت وبانابت واستغفار واعتذار بسیار مشغول شذ وچون توبهآ او # ~~باجایت مقرون گشت عرض آن مرض از وی زایل گشته ارادت # ~~کلتی آورده مرید شد # (258/3) الحکایه : همچنان منقولست که امیر محمد سکورجی که # ~~مرید خاص سلطان ولد بوذ، چتان تقل کرد که خدمت شاه زاذهآ جهان # ~~کیغاتو خان بعد از نقل حضرت مولانا چون باقسرا رسیذ ایلجی # ~~معتر بطلب امرا و اتراک قوتیه فرستاد تا مطاوعت عموذه استقیال # ~~کنند ؛ مکر چندی از رنود از سر گتاخی وجلادت ایلچی اورا # ~~یقتل آوردند ؛ چون این خیر یسمع پادشاه رسیذ غضبی عظیم کرده # ~~برلیغ شذ که مامت عسا کر بقوتیه روند وشهر را حصار # # کرده خلق اورا بقتل آورند و بنهب %~% و غارت مشغول شوتد ؛ # ~~درآن فرصت هیچ یکی از نواب وامرا دفع. آن غضب نتوانستند PageV01P331 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0336.png) # ~~کردن ؛ همانا که مجموع اهل قونیه از آن خیر متزعج خاطر شدند ودر # ~~استخلاص خوذ هیچ چارهٔ‌ ندبذند جز یناه حضرت تربهٔ‌ مقد س : # ~~باتتفاق تمام بحضرت تربه آمذه زاری وتضرع کردند؛ چون کیغاتو # ~~با لشکر عظیم درآن حوالی رسیذ، شی حضرت مولانا را د. خواب # ~~دیذ که هیبت عظیم از قبهٔ‌ خود بیرون می آیذ وپیچ دستار مبارک # ~~خوذ را گشوده گمرد باروی شهر حلقه می کنذ ؛ بعد از آن بتندیآ مام # ~~بسروقت کیغاتو می آیذ وانگشت برحلقش مینهذ واورا خفه می کنذ # ~~واو فریاذکنان امان می خواهذ؛ می فرمایذ که ای ترکث بی خیر! ترگ # ~~این فکر واین حرکت بکن وترکان خود را هرچه زودتر بسوی ترکان # ~~خود بر! الاجان بسلامت نبری؛ درحال که بیذار شد امرا ومقربان # ~~خوذ را خوانده چون بخدمتش رفتیم اورا بغایت خایف ولرزان وگریان # ~~یافتیم؛ سؤال ms212 ناکرده صورت خواب را پاز گفت؛ مامت نوینان ومقربان # ~~بیک زبان سر نهاذه گفتند که ما این معنیرا اندیشه کرده بودیم که ان # ~~شهر واین اقلیم ازآن حضرت مولاناست وهرکه قصد این دیار می کنذ # ~~از تسل اودیار تمی ماند وهلاک میشوذ؛ اما از خوف پاذشاه مجال # ~~مقال نبوذ؛ باز برلیغ شذ که لشکر باز گردند؛ چون روز شذ بنفس خوذ # ~~با جمیع امرا بزیارت تربه مقد س مشرف گشته : من بنده نیز هنوز # ~~تریه را نذیده بوذم؛ حضرت سلطان ولد را حاضر کرده مرید شذ # ~~وقربانها کرده صدقات مجاوران حضرت وائمهآ دین ارزانی داشت # ~~وکناه شهریان را بخشیذه بخوش دلی عودت موذ؛ اهالی شهر شاذیها ~~PageV01P332 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0337.png) # ~~کردند وتکلفات بسیار از هرنوع پیش کشی کردند ومرا محبت وعشق # ~~قدیم یکی در هزار شذ ، تا مرید سلطان ولد شذم، همچنان بشکرانه، # ~~آن رحمت چشمهآ تربه را تحال عمارت آوردم # 259) هچنان در نقل است که حضرت مولانا در اوایل # ~~جوانی روزی در میان موعظه بر سر منبر مگر حکایت خضر وموسی را # ~~علیهما آلسلام تقریر میکرد ویار ریانی مفخر الابرار شمس الدین # ~~عطار در گوشهٔ‌ مجد بحضور مام نشته بوذ؛ دراثتای آن بیان # ~~شخصی را دیذ که بصورت عجیب در گوشهآ دیگر نشسته هر بار سر # ~~می جنبانیذ ومی گتمت : راست می گوئی ونیکو نقل میکنی گوئیا که ثالث ما # ~~تو بوذی ؛ ات درویش چون این کلمه را بشنیذ دانست که خضرست # ~~علیه السلام : دت در دامنش زذ تا ازو استعانت طلیذ ؛ خضر فرمود که # ~~ما همه استمداد ازو می طلبیم وبمامت ابد ال وآوتاد و آفراد وکمل # ~~واقطاب را سلطان اوست ودامن اورا بگیر وازو طلب کن هر چه # ~~می طلی ؛ از ناگاه دامن را از دست درچیذ وغایب شذ ؛ شمس الدین # ~~عطار گفت : چون بدستبوس حضرت مولانا رسیذم فرموذ که خضر نی # ~~وعزیزان دیکر از عاشتان ماست؛ درحال سر نهاذم ومرید شدم # الحکایه : کرام اصحاب روایت چنان کردند که ms213 شتی # ~~خدمت شیخ الاسلام صدر االملة والدین رضی الله عنه حضرت رسول را # ~~علیه السلام در خواب دیذ که در خانقاه او آمذه بر صدر صفه بنشست ~~PageV01P333 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0338.png) # ~~واصحاب عظام واولیای کرام بر ممین ویسارش صف کشیذه # ~~بوذند؛ ازناگاه حضرت مولانا حاضر شذ؛ مصطق صلی الله # ~~علیه وسلم در باره او زرگ از حد برون عنایت فرموذه # ~~روی بصد یق اکیر کرد که یا ابا بکر! مقبل فرزندی داری که # ~~چشمهآ چشم همهآ ما بذو روشن است وفحر ما بذوست # ~~و او فرزند جان منست ودرموضع معین بطرف راستش اشارت # ~~فر موذ که بنشینذ وحضرت مولانا حقایق ومعانی می فرمود ورسول # ~~علیه السلام تحسینها می کرد وتمامت حاضران ذوقها می کردند؛ علی الصباح # ~~حضرت مولانا بخانقاه شیخ رفته شیخ پیش دویذه واکرام عظیم کرده # ~~بر سجادهآ خود تکلیف می کرد؛ همانا که حضرت مولانا در همانجای # ~~بنشست که شپ حضرت رسول الله اشارت فرموده بود؛ بعد ازان # ~~فرموذ که چون حضرت سلطان ما ان جای را تعیین کرده بود برموجب # ~~امر اوهمین جا فروکشیم ودیگر هیچ نگفت ؛ چون از پیش شیخ بیرون # ~~آمذ شیخ اصحاب صفه را وصیت فرموذ که الله الله پیش این مرد # ~~خذا دلها را جمع داریذ واز خطرات فاسده احتراز کنیذ که او بر سرایر # ~~دلها وضمایر درون متر فست وپاذشاه زرگوارست وصورت # ~~خواب را علی التمام باکابر کرام باز گفت واز عظمت مولانا همه را # ~~اعلام کرد وشیخرا ارادت یکی در هزارشذ PageV01P334 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0339.png) # 261/3) همچتان تقل است که ملکهآ سعیده گوماج خاتون که # ~~متکوحه سلطان رکن الدین بوذ ومریدهآ حضرت مولاتا، حکایت کرد که # ~~روزی در سراهای قدیم ما با عیال خوذ یا جمع خواتین نشسته بوذیم؛ از # ~~ناگاه حضرت مولانا از در درآمد؛ فرموذ که زوذ ازین خانه بیرون # ~~آثیذ؛ درحال پای برهنه بیرون دویذیم؛ چون تمامت قوم بیرون آمذتد # ~~طاق صفه فرو نشسته، در پای مبارک مولا نا افتاذه صدقات بارباب ms214 # ~~حاجات ایثار کردم وهغت هزار درم سلطانی یشکرانه آن باصحاب فرستاذم # (3 /262) همچنان منقولست که حضرت مولانا پیوسته هلیلهآ # ~~زرد در دهان میارک میداشت : جمعی از مقربان او تأویلها میکردند ؛ # ~~از حضرت سلطان الخلفا چلی حسام الدین رضی الله عنه ازآن سر سؤال # ~~کردند ؛ فرموذ که ریاضت حضرت مولا تا تا بحد یست که می خواهذ که # ~~آب شیرین دهانش در حلق او در آیذ؛ بلک می خواهذ تا بدآن # ~~عفوصت آمیخته بشیع وتلخ باشد ؛ تا حظ نفس بشوذ واین دالست # ~~مر کمال قوت ریاضت او # 3(263) همچنان منقولست که روزی %~% با جمع اصحاب بعیادت # ~~چل حسام الدین می رفت ؛ درمیان محلهٔ‌ سکی برابر آمذ؛ کسی خواست # ~~که اورا برنجانذ ، فرموذ که سگ کوی چلبیرا نشایذ زذن PageV01P335 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0340.png) # شعر %~% (رمل # ای که شیران مرسگانشرا غلام %~% گفت امکان نیست خامش والسلام # # آن سگی را کو بوذ در کوی او %~% من بشیران کی دهم یکموی او # 264) نقلست که پیوسته کرا خاتون می فرموذ که سالها # ~~در ممنای آن بوذم که یکبار بحضرت مولانا متابعت مماز کنم ودر بی # ~~او ماز بگزارم وآن سعادت مرا مساعدت ممی موذ وآن دولت # ~~دست ممیداذ؛ روزی از اول صبح حضرت مولانارا مستی واستغراق # ~~عظیم غلبه کرده بوذ ؛ چنانک از اول روز تا وقت عشاء بر سر بام # ~~مدرسه آمذ وشذ میکرد ووجدها می نموذ وبهیچ آفریذهآ التفات بمی کرد؛ # ~~از نا گاه در اثنای سیر بکنار بام مدرسه رفته پا برهوا نهاذ وغایب # ~~شذ و این ضعیفه از برتو آن حالت بیخوذ گشته تا وقت صبح مانده # ~~بودم ؛ ناگاه سحرگاهی بر سر سروقت من آمذ واشارت فرموذ که # ~~وقت بمازست ، مماز بگزاریم ؛ همچنان ازدستار مبارک دو عقد را گشوذه # ~~سجاده کرد ؛ نیت فرض کرده اقتدا کردم ؛ بعد از اتمام کماز # ~~برخاستم تا کفش مولانا را راست کنم ؛ راز ریگ حجاز دیذم؛ # ~~بکسی نقل کنی؛ تا حضرت او در قید حیات بود هرگز یکسی نگفتم # ~~و ms215 آن ریگ را بسوذم وتوتیا وار بچشم هر که بسودم خوش شذ ودر # ~~شربت هر ربجور که کردم شفا یاقت PageV01P336 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0341.png) # 265/3) الحکایه : همچنان حکیم جهان افلاطون زمان اکمل الدین # ~~طبیب رحمه الله روایت کرد که روزی خدمت سلطان رکن الدین سعید # ~~از من التماس ترکیب تریاق فاروفی کرده بوذ؛ مامت أدویه را ترتیب # ~~کرده در خلوتخانهآ خود بتعجین آن مشغول گشته بوذم، تا حد ی که # # خدمتگاران خانه نیز حاضر تبوذند و مخارج ومداخل %~% خلوت را # ~~بسته بوذم ؛ چون یاتمام رسیذ از ناگاه جضرت مولاتا از گوشه # ~~تابخاته ظاهر شذ از غایت حیرت بیخوذ گشته سر نهاذم وطاس زرین # ~~تریاق را عرضه داشتم؛ اصلا التقات ننموذ، گفت : ای خواجه اکمل الدین! # ~~اردرهائی که درون ما را تیش زذه است اگر بحر محیط تریاق شوذ # ~~علاج آن نتوانذ کرد ودرحال باز غایب شذ وگویند : این حکایت را # ~~هم علاء الدین طبیب ارزنجاتی کردد است # (266/2) همچنان در تقل است که یک نوبت حضرت مولا نا # ~~یآب گرم رفته بود؛ اصحاب پیشترک رفته حمام را شستتد و تخورات # ~~کرده مردم را بیرون راتدند وباز باستقبال مولانا رفتند تا آمذن ایشان # ~~ممامت مجذومان ورنجوران ومبتلایان باز بر شذه بوذتد؛ مکر اصحاب # ~~ایشان را می رتجانیذند واز آب دور می کردند؛ بانگ بر اصحاب زذ وجامها # ~~بیرون کرده بآب درآمذ ونزدیک ایشان رفته ازآن آنها برخوذ میریخت؛ # ~~کافهآ حاضران ازآن خلق عظیم وکرم عمیم او حیران می ماندند؛ مگر ~~PageV01P337 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0342.png) # ~~خدمت ملک الادبا امیر بدرالدین یحیی آنجایگاه حاضر بوذه از سر ذوق # ~~این بیت را می گفت ### | شعر (رمل) # ~~از خذا آمذهٔ‌ آیت رحمت بر خلق # خوذ کذام آیت حسن است که درشان تو نیست # (267/3) همچنان منقولست که روزی معین الدین بروانه ترتیب # ~~حمعیتی کرده اکایررا دعوت کرده بوذ وجملگان حاضر گشته، # ~~آخر الامر حضرت مولاثا را حاضر کردند؛ چون سماع بآخر آمذ # ~~اکابر بتناول طعام مشغول شذند : حضرت مولانا ms216 از شیخ محمد خادم # ~~ابریق خواسته ممتوضا رفت؛ امیر بروانه سه هزار درم بشیخ محمد خادم # ~~شکرانه داذه ابریق را ازو بستد وبحضرت مولانا رسانیذ؛ همانا که # ~~دعاما کرده بمدمگاه قدم نهاذ و امیر تروانه بردر تا دیرگاه منتظر # ~~ایستاذه بود : بعد از ساعتی حماعتی از خدمتگاران بروانه در آمذند # ~~و دستبوس امیر کرده از دور ایستاذتد که امیر در انتظار چیست؟ گفتند # ~~منتظر حضرت مولانا ست که از متوضا بیرون آیذ ؛ گنتند : ما از راه # ~~مسجد مرام می آمذیم ؛ حضرت مولانا را دیذیم که بتعجیل می رفت؛ # ~~بروانه حیران شذ؛ شیخ محمد خادم را گنت: درآ واین خیررا # ~~تحقیق کن! چون متوضا در آمذ غیر ازآن ابریق پر کسی نبوذ؛ PageV01P338 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0343.png) # ~~روانه سجدهها کرده اعتقاد او مضاعف شذ وحضرت مولانا تا چهل # ~~رور مام بخلق روی نتموذ # (268/3) همچنان منقولست که یکث نوبت سلطان رکن الدین سعید # ~~غفر < له الله که در سرای خویش دعوت عظیم کرده بوذ و تمامت # ~~شیوخ واکابر حاضر آمذه . چنانک قاضی سراج الدین در مسند صدر # ~~بوذ وشیخ صدر الدین در صدر دیگر و سید شرف الدین بهلوی تخت # ~~سلطان نشسته بود ومجموع اکابیر زیر وبالا برنتسته؛ از ناگاه حضرت # ~~مولانا با اصحاب در آمد ودرمیان سرا گرد حوض قرو کشیذ؛ # ~~چندانکث سلطان وبرواته مبالغه کردند بالا نگذشت؛ شیخ صدر الدین # ~~کفت : و من آلماء کل شییآ حی؛ حضرت مولانا فرموذ بل # ~~و من آلله کل شیآ حی؛ مجموع اکابر فرو آمذند؛ همانجا سماع عظیم شذ # 269/3) همچنان در خانهآ بروانه سماع عظیم بود : حضرت # ~~مولانا شورهای بی تهایت فرموذ؛ مگر سید شرف الدین با بروانه # ~~یگوشهآ رفته مساوی مشغول شذ واو از سر ضرورت می شنیذ ؛ فی الحال # ~~حضرت مولانا سر آغاز کرد واین غزل را فرموذ ### | شعر (رمل) # هذیان که گفت دشمن بدرون دل شنیذم ### | بی من تصوری را که بکرد هم یدیذم PageV01P339 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0344.png) # ~~سگث او گزیذ پایم بنموذ بس ms217 جفایم # نگزم چوسگ مناورا لب خویش را گزیذم # ~~چو برازهای مردان برسیذه ام چو مردان # چه بذین تفاخر آرم که براز او رسیذم # ~~درحال بروانه سرتهاذ واستغفار کرده دیگر سید شرفالدین را رو نداذ # 270/3) همچنان نقلست از عثمان گوینده که او گفت : نو عروسی # ~~کرده بوذم وافلاس عظیم براحوال من راه یافته بوذ وضرورت بغایت # ~~رسیذه ودلدارئ عروس نو از حمله واجبات بوده؛ حضرت مولانا را # ~~معلوم شذ، رخاست ودر حرم خوذ در آمذ واز خدمت کرا خاتون شش # ~~دینار مصری بوام حاصل کرده باز بیرون آمذ وبنشست؛ بعد از زمانی # ~~در اثنای سخن فرموذ که یا عثمان! پیش مازین خوش سنتی داشتی که دم # ~~بدم با ما مصافحه می کردی ؛ مد تیت که ترک آن سنت کرده، سبب # ~~چیست؟ زوذ بر خاستم تا دستبوس کنم دینارها را پنهان در دستم نهاذ # ~~وفرموذ که این سنترا چون فرض ماز محافظت کن ؛ شاذ شذم ومدنبی # ~~آن وجه را خرج کردم # (271/3) همچنان نوبت دیگر باز مفلس شذم وهیچ نداشتم ؛ # ~~بیش مولانا آمذم که وقت آن شذ که سنت دستبوس را بجا آورم؛ # ~~حضرت مولانا تبسم فرموذه گفت : سهل است خاطر خوش دار که PageV01P340 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0345.png) # ~~امروز بتو لقمهآ چرب خواهد رسیذن ؛ آن روز تا بشب ملازم آستانه # ~~بوذم، اصلا اتری ظاهر نشد؛ حیرتی یرمن مستولی گشت که اشارت آن # ~~حضرت چون واقع نشذ؟ چو شهنگام شذ اندکی باران باریذن گرفت # ~~ویاران یکث یکٹ می رفتند؛ گفتم پیش از آنک تاریک و گل شود # ~~راه خانه پیش گیرم؛ از در مدرسه بیرون آمذم : دیذم که سیلاب # ~~عظیم می گذرذ؛ همانا که بو اسطه خار وخاشاک محله یند گرفته بود # ~~و نمی رفت؛ بپای خوذ راه آب را گشوذم تا روان شود : ناگه گوشه # ~~ریسماتی در پایم افتاذ و پیچیذه شد ب چون پای را بیرون کشیذم دیذم که # ~~همیانی برسیم سلطاتی درآ نجا افتاذه است؛ در بغل کرده روانه شذم و ms218 ~~درخانه # ~~شمردم ؛ هفتصد درم بود ؛ بعضیرا بعروس داذم وبعضیرا ما لابد # ~~خوذ صرف کردم ؛ روز دوم همچنان ترش گشته بحضرت مولانا # ~~رفتم ، یعنی که فتوحی حاصل نشذ؛ اشارت فرموذ که عثمان چرا رو # ~~برش گشته1 زررا یکیسه بخانه بردی ودم از اقلاس می زنی، نگهدار # ~~تا شکایت نکنی؛ بایذ که بشکرانهای آن عطا شکرها گوئی : فی الحال # ~~سر نهاذم وتوبه کردم # 272/3) همچنان نقلست که شخصی از مریدان مولانا که صاحب # ~~یسار بوذ در وقت نقل وصیت کرد که می خواهم تا حضرت مولانا PageV01P341 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0346.png) # ~~سه روز مرحمت فرموذه برگور من ترد د فرمایذ؛ بعد از وفات مذکور # ~~یک روز ممام برسر گورش بنشست؛ حمعی از فرزندان متوفا پذر # ~~خوذرا درخواب دیذند که جامهای فاخر پوشیذه بود وخرامان خرامان # ~~می آمذ ؛ برسیذند که ما فعل آلله بک؟ گفت؛ در حالی که # ~~مرا در گور نهاذند گروهی از ملائکهٔ‌ عذاب حاضر شذند تا مرا # ~~برنجانند وجهت حرمت داشت حضرت مولانا نزدیک من می آمذند ؛ # ~~ناگاه ملکی خوب روی از گوشهآ درآمذ وآن ملائکهآ عذاب را ازمن # ~~دور کرد که خذاوند تعالی این شخص را درکار مولانا کرد و اورا # ~~بیامرزیذ وعنایت فرموذ # 273/2) همچنان یار ربانی بهاء الدین محری حکایت کرد که در # ~~زمان امارت خوذ مرا عادت بوذ که دم یدم بزیارت حضرت چلبی # ~~حسام الدین می رفتم وبا او صحبتها داشتم واوقات هم چلی بخانهآ ما می ~~آمذ # ~~وهنوز بحضرت مولاتا وصول میسر نشذه بود؛ روزی چلی بخانهآ # ~~من تشریف داذه بوذ : همانساعت دیذم که مولانا از نردبان بالا آمذکه # ~~امیر بهاء الدن! حضرت چلی را ی خواهی که از دست ما بربائبی # ~~سرنهاذم که هر دو بندهٔ‌ مخلص از حملهآ ربوذگان حضرت خذاوند گاریم؛ # ~~همانا که بیامذ وبفراغت بنشست؛ اندیشیذم که طعامی پیذا کنم؛ فرموذ که ~~PageV01P342 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0347.png) # ~~چزگی بیار؛ برخاستم که بروم: گنمت: بخدمتگار بانگی زن تا بیاورذ؛ # ~~خدمتگار را برومی گفتم که ما حضر چه ms219 داریت گفت : همن دم # # طعام خوردیم و در دیکث آب گرم %~% تهاذه ام تا کاسها را بشویم؛ # ~~مولاتا فرموذ که تا آن دیک را بیاورذ، صحن وکاسه تخواست واز دیک # ~~رآ نچا بدت خوذ بیر داخت؛ دیذم که قلیه برنجی بوذ بغایت خوبی # ~~ودر لذیذی بی نظیر بوذ؛ همگان حیران ماتدیم که ازدیک خالی چندین # ~~طعام از کجاست ؟ فرموذ که هو من عند آلله طعام غیبست بایذ # ~~خوردن ؛ چون بنده وحضرت چلی یطعام خوردن مشغول شذیم # ~~حضرت مولانا بناز ایستاذ؛ آن بوذ که ترک مال وعقار و عیال # ~~ویار کرده بثده ومرید شذم # )همچنان در نقل است که اوقات حضرت مولانا تحمام # ~~رفتی رحلق ک دی؛ آثار ایشان را یاران بتبرکٹ یر گرفتندی؛ مگر # ~~بزرکی در خلوت حمام نشسته بوذ : در ضمیرش گذشته باشذ که اگر # ~~ازآن آثار بدست من افتاذی مرید میشذم ؛ فی الحال مولانا فرموذ که # ~~قدری از آن مو بذآن عزیز داذند؛ همان لحظه سر نهاذ ومرید شذ # ~~و خدمات نموذه سماعها داذ # ) همچنان نقل است که روزی حضرت مولانا در مدرسه # ~~خوذ سیر می فر موذ وخدمت سلطان ولد وجلا ل الدین فریدون وجماعتی ~~PageV01P343 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0348.png) # ~~از اصحاب کرام در علوی حاضر بوذند وبرسیر حضرت مولانا ناظر؛ # ~~از ناگاه ام ی غریب یزیارت مولانا حاضر شذ ونذری که کرده # ~~بوذ یک همیان زر در پیش او نهاذ وسوگندان عظیم خورد که از وجه # ~~حلالست ، تا خذاوندگار قبول فرمایذ ، همه را در آستین مولانا ریخت # ~~و بیرون آمذ ؛ چون او غایب شذ همه را برسر خاک ربخته روانه شذ؛ # ~~اصحاب فروذ آمذه آن مبلغ را جمع کردتد ؛ حضرت سلطان ولد همه را # ~~بیاران بخش کرده وجه معاش خوذ کردند # (276/3) همچنان چون حضرت مولانا از کثرت ازدحام خلق # ~~ملول شذی بحمام رفتی وچون در حمام نیز غاو کردندی در خزینه # ~~حمام در آمذه در آب گرم فرو شذی؛ اتقاقا سه شبان روزی # ~~در خزینهآ حمام آرام گرفته ms220 روی می ممود؛ همانا که مستغرق # ~~تجلیات وبارقات وصال گشته بوذ؛ بعد از سوم روز حضرت چلی # ~~حسام الدین تضرع بیار کرده التماس بموذ که اصحاب را روی ممایذ، # ~~چون مزاج مبارک مولانا را در غایت ضعف دیذ قطرات سرشک # ~~بر وجنات رخساز روان کرده فریاذها کرد که مزاج لطیف خذاوندگار # ~~بغایت نحیف شذه است؛ ا گر جهت ما ضعیقان شربی افطار کی # ~~ولحظه آرام گیری چه باشذ؟ فرموذ که کوه طور باهمه وجود خوذ # ~~تحمل یک نظر حمال حق نکرد وپاره پاره شذ PageV01P344 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0349.png) ### | شعر (رمل) # ~~صار د کا منه و آنشق آلییل # هل رأیتم من جبل ر قص آلحمل # مسکین تن ضعیف تزار من که در سه شیان روزی هفتده بار # ~~شعشه آفتاب جلال وبوارق انوار حمال رو تابذ، چون تاب # ~~آورذ وتحمل کنذ وازآن تاب هرگز رو نتابذ؟ وگفت : ### | شعر ( رمل) # # از کمال قدرت ابدان رجال %~% یاقت اندر نور بی چون احتمال # # نچ طورش بر نتابد ذر 5 %~% قدرتش جا سازد از قاروره2 # # گشت مشکاة و زجاجه جای نور %~% که همی درذ زنور آن قاف وطور # # جسمشان مشکات دان دلشان زجاج %~% تافته بر عرش وافلاک این سراج # ~~همانساعت برخاست وبسماع شروع کرده ، گوبند هفت شیانروزی بلا # ~~نقطاع در سماع بوذ # 227/3) همچنان نقلست که حمعی از تجار که از قدم العهد PageV01P345 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0350.png) # ~~با جلال الدین فریدون دوستان بوذند ، هر بار بطریق ممالحت بحدمتش # ~~آمذندی ودلبستکئ عظیم مموذندی؛ روزی از خدمت او التماس کردند که # ~~محضرت مولانا ارادت آورند وحساب اموال خوذرا نبشته ممذکور # ~~تسلیم کردند تا شکرانهآ یاران باشذ وایشان بکلی از دنیا فارغ گشته # ~~درویش شوند وبجد گرفتند که این ارادت مارا بحضرت مولانا عرضه کن # ~~تا چه فرمایذ وآن اموال را بر چه نسق ممصرف رسانیذه آیذ؟ # ~~همانا که چون چلی جلال الدین احوال تجاررا بحضرت مولانا کما کان # ~~عرضه داشت ، مولانا از سر ملالت برخاست وابریق ستذه بمیرز درآمذ # ~~وزمانی مکث فرموده، ms221 انتظار تجار از حد گذشت؛ بخدمت سراج الدین # ~~تتری لاها کردند تا حال توقتف را در یابذ ؛ چون بقدمگاه در آمذ # ~~دیذ که حضرت مولانا در گوشهٔ‌ ایستاذه است ؛ فرموذ که سراج الدین! # ~~ما از کجا ودنیا از کجا ومارا کی دنیا بوذه است؟ وپیغامیر ما را چه ~~دنیا # ~~بوذ واصحاب او دنیا را کی دوست داشتند؟ حقا که بوی این تجاست # ~~میرز در مشام من هتر از اسباب ممامت دنیا واهل دنیاست؛ لطف # ~~کن واز ایشان عذر مارا بخواه تا بدست خوذ یارباب الباب واستحقاق # ~~قسمت کنند اگر صادق راه حقند بی سمعة وریا؛ چه ثواب درآنجا # ~~بیشترست از آنچ ما واصحاب در زحمت باشیم واز محموع آن اسباب # ~~خلالی قبول تفرموذ وآن حماعت همهآ اموال را بدرویشان ویاران # ~~بذل کرده سماعها داذند ومرید شذند PageV01P346 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0351.png) # 278/3) الحکایه : همچنان از کرام اصحاب منقولست که سلطان # ~~رکن الدین از خدمت علاء الدین طبیب ارزنجانی در ارزتجان التماس # ~~بموذ که برای او انواع معاجین ترتیب کنذ؛ قرب سه هزار عدد سلطانی # ~~خرج کرده مجموع را عجین می کرد؛ مگر فرزندان طبیب گقته باشذ که # ~~تو مرد کرثم نهاذی وتحذمت تو آمذ وشذ دوستان دایم است وازین # ~~معجونها التماس خواهذ کردن وناچار تهر یکی خواهی داذن وبستی خواهذ # ~~تلف شذن، تدبیر آنست که ترا درخلوبی کرده از بیرون قفل تهیم تا معلوم # ~~کنند که درخانه کسی نیست ؛ همان روز دررا محکم کرده حکیم با حرم # ~~خوذ بترکیب معاجین مشغول شذند؛ از نا گاه دیذند که برده: تایخانه باز # ~~شذ وحضرت مولانا از بیرون آمذ ودر کنج خانه فرو کشیذ؛ حکیم # ~~وخاتونش بیهوش گشته از هیبت آن حالت خشک شذتد؛ بعد از ساعتی # ~~خوذرا جمع کرده برخاست وتمامت معجونها را که در طاس زرین # ~~کرده بود پیش مولا نا نهاذ که البته تا حضرت مولانا تناول کنذ؛ # ~~انگشت مبارک بالای آن نهاده گفت: در اندرون ما دردیست که # ~~اگر معجونهای عالم را ms222 بذو دهند یکدم تسکین نپذیرد وآن وجع فجیع # ~~رام نگیرذ ؛ هر دو گریان گشته حضرت مولانا برخاسته بر در اشارت # ~~کرده قفلها وا شذ وروانه گشت؛ چندانک در پی او دویذند آثاری # ~~ندیذند ؛ هر دو باخلاص تمام بنده وعاشق شذند ؛ چه پیش ازین # ~~حکیم علاء الدین را در حق اولیا اعتقادی نیوذ وطعنها می زذ؛ ازآن ~~PageV01P347 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0352.png) # ~~محبت شفته گشته خاتون خوذرا بر گرفت وبقونیه آمده مرید مخلص # ~~شذند ووقوع این قضیه در ارزنجان بوذ # 279/3) همچنان از کبار اصحاب منقولست که پیوسته حضرت خضر # ~~علیه السلام با حضرت مولانا صحبتها کردی ورموز کنوز حقایق غیی را # ~~از حضرت مولانا برسیذی وجوابهای لطیف شنیذی؛ روزی مگر # ~~حضرت سلطان ولد دستار خودرا میپیچیذ وکتار دستار راست # ~~مپیچ و دربند تکلف ورعونت مباش که من نیز در جوانی یکبار دستار # ~~خود را مکر ر پیچیذم ، براذرم خضر علیه السلام از من صحبت اختیارکرد، # ~~مد بی از صحبت او محروم ماندم ؛ بعد الیوم حضرت سلطان ولد دیگر # ~~دستار خوذرا نییچیذ ، اصحاب می پچیذند واویر مر مبارک می نهاذ # 280/3) همچنان منقولست که در اوان جوانی حضرت مولانا در # ~~دمشق در مدرسهآ مقد میه وگویتد برانیه بتحصیل علوم مشغول بوذ؛ # ~~بارها حماعتی از اهل بصیرت دیذنذ که حضرت در آن حجره تردد # ~~می کرد وتا غایت آن حجره مزار احرارست واغلب عرفای کمل از # ~~اطلاع اسرار آن حضرت غافل وذاهل بوذند ؛ چه مستوران حق را # ~~هرکسی نمی توانذ دیذن ودانستن # 281/3) همچنان در نقلست که شیخ ابو بکر کتانی رحمه الله بزیارت # ~~کعبه معظم مشرف شذه بوذ ودر زیر ناودان نشسته ؛ دیذ که پیر مردی ~~PageV01P348 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0353.png) # ~~از باب بنی شیبه در آمذ وبا شکوه تمام بنزدیک او آمد وسلام کرد # ~~وگفت : چرا آنجا تروی که مقام ابراهیم است وآنجا حماعتی تشسته اند # ~~واستماع حدیث نیوی می کنند، تا تو نز بشنوی ومستقید شوی که آنجا # ~~پیری آمذه است روایات درست واسانید عالی ms223 دارذ، ابوبکر گفت : # ~~ای خواجه او استادی دراز دارذ واو هرچه آنجا باسناد می گویذ من اینجا # ~~نی اسناد از استاذ میشنوم؛ گفت : از که میشنوی؟ گفت: حد ثنی # ~~قلی عن ربی؛ گفت : بچه دلیل می گوئی؟ گفت: یآن دلیل که # ~~تو خضری، خضر گفت : سبحان الله! تا این وقت می پنداشتم که مجموع اولیای # ~~حق را می دانم واز من پوشیذه نیست، یقینم شذ که مستوران حق از # ~~چشم من نز مستور یوده اند ومن ایشان را تمی شناسم، ایشان مرا می # ~~شناسند ؛ چنانک فرموذ وقوق کل ذی علم علییم (12/76) ### | شعر (رمل) # دست بر بالای دستست ای فتی %~% تا بیزدان که ا لیه آلمنتهی # (28213) همچنان حضرت مولانا قرموذ که مولانا شمس الدین # ~~تبریزیآ ما معشوق خضرست علیهما السلام و بر در حجرهآ مدرسه هم بدست # ~~مبارک خوذ نبشته است که مقام معشوق خضر علیه السلام وحضرتش # ~~ازآن مستوران نازنین بوذ که از خضر نیز وشمس تبریزی نیز مخفی # ~~بوذ ودر خدر حق مستور PageV01P349 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0354.png) # شعر (خفیف) # # بارها گفتهام که فاش کنم %~% هرچه اندر زمانه اسرارست # # لیک از چشم زخم وبیم جفا %~% بر زبایم %~% تهاذه مسیمارست # 283/3) همچنان از کرام اصحاب منقولست که حضرت مولانا # ~~در فصل زمستان شدید شی در مدرسهآ خود بتماز مهجد مشغول # ~~یود وروی مبارکرا برفرش مدرسه نهاذه چندانی اشک راندی که # ~~مشکها بر شذی ، چنانکث از برودت هوا مجاسن مبارکش یح گرفته # ~~بر فرش چفسیذه بود ؛ علی الصباح اصحاب یصیاح تمام # ~~آب گرم برری او می ربختند تا یح حل شذ وچون صورت # ~~ماز ظاهرش ان بوذ تا بر اسرار ماز باطن ایشان کرا اطلاع # ~~افتذ : مگر محبان مخلص ازین حال سؤال کردند؛ فرموذ که از امیر # ~~المؤمنین علی این الی طالب کرم آلله وجهه منقولست که اذا حضر # ~~وقت الصلوة یتز کزل ویتلون ؛ فقیل له ما لیک با امیر آلمؤمنین؟ # ~~فیقول قد جاء وقت آمانة عرضها الله تعالی «علیی السمموات # ~~والآرض والجبال ms224 ، فابین أن یحملتتها واشفهن منها # ~~و حملها آلانسان (82/33) فلا ادر ی ما احسن؟ اذا ما # ~~حملت آم لا : وقال علیه السلام والصلوة اتصال بالله من # ~~حیث لایعلمه الظاهر ؛ وچون حال عللی ولی برین منوالس # ~~تا دیگران را چه رسذ؟ و گفت : PageV01P350 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0355.png) ### | شعر (عجتت) # زبان که طوطیآ گویاست باهزاربیان %~% ز صذ یکی نکنذ سر حال دل تقریر # قلم که چوب زبانست وبسته بند بیند %~% چگونه سر دل عاشقان کنذ تحریر # (284/3) همچنان نقلست که روزی از عرفای زمان حماعتی بزیارت # ~~حضرت مولانا آمذه بوذند؛ یکی از ایشان از سر این حدیت که ان لله # ~~تعالی شرابا اعده لاولیائه ، ا ذا شر بوا سکروا وا ذا سکروا # ~~طابوا وا ذا طابوا طاشوا الی آخره سؤال کرد، تا آن چه شرابست؟ # ~~فرموذ که چون حضرت محمد رسول الله صلعم بقرب خاص قاب # ~~قوسین او اد نی (9/53) اختصاص یافته مشرف گشت و بر شرفات # ~~حقابق مثرف شذ وحمال جلال حضرت احد یترا جل جلاله # ~~بدیذه بصیرت مشاهده قرمود بعد از کشف لطایف سبحانی وتحقیق # ~~رموز کنوز ربانی از حضرت عزت دو جام جهان ممای از نور حاضر # ~~آمذ؛ یکی براز شراب خالص ویکی بر از شیر سایغ وباختیار یکی # ~~زین دو جام اشارت رسیذ ؛ حضرت رسول الله فرموذ که ا ختترت # ~~للبن و اختبأت الخمر لاخبار امتیی؛ زیرا که آن عهد ابتداء # ~~احکام قوانین شریعت واستحکام اساس اوامر طریقت بوذ؛ جام جهان # ~~ممای حقیقترا جهت عارفان امت. وخاصان ملت خویش محافظت PageV01P351 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0356.png) # ~~فرموذ واز بوی خوش آن شرابست که بعضی از اولیای کمل اوقات # ~~بیخوذ میشوتد وکشف رازها می کنند؛ چنانک گفت : ### | شعر (مجتت) # ~~کذام شربت نوشیذ پورهٔ‌ ادهم # که مست وارشذ از ملک و مملکت بیزار # ~~چه سکر بوذ که آواز داذ سبحانی # که گفت رمز آنا آلحق ورفت برسر دار # ~~باتفاق تحسینها کرده ارادت آوردند وهمچنان حضرت مولانا در صفت # ~~آنچنان شراب خوش گوار چه گفتار بسیار ms225 که فرموذه اند و گفته : ### | شعر (هزج) # ~~اگر بر عقل عالمیان ازین مستی چکذ جرعه # نه عالم مانذ وآدم نه مجبوری نه خوذ کامی # ~~وهمچنان در غزلی می فرمایذ ### | شعر (رجژر) # ~~ساقی جان خوب رو باذه دهذ سبو سبو # تا سر وپای گم کنذ زاهد ومرتضای من # ~~از کف خویش جسته ام درتک خم نشسته ام # تا همگی خذا شوذ حاکم وکذخدای من # ~~ترسیذند که وجد چیست؟ فرموذ الوجد انز عاج الروح عن احتمال # ~~غلبة الشوق PageV01P352 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0357.png) # 285/3) همچنان رؤسای اصحاب روایت کردند که روزی حضرت # ~~مولانا مع الاصحاب محمام رقته بوذ ؛ چون یاران باشارت حضرنش # ~~مخدمت همدیگر مشغول شذتد بر خاست ودر خاوتی در آمذه از حد بیرون # ~~ماکث شذ ، مگر چلی جلال الدن فریدون را اصحاب کرام بجد گرفتند # # تا برتوقف مولانا اطلاع یابذی بر در %~% خلوت شذ تا ازآن جلوت چه # ~~بینذ ، دیذ که نمامت خلوت تا سقف از وجود میارکشان مالامال شده # ~~بوذ، لرزه براعضاش طاری گشته چنان تعرهٔ‌ زذ که تمامت یاران # ~~بیهوش شذند وحضرت مولانا آهسته آهته بیرون آمذه سماع کنان # ~~تا مدرسه روانه شذ # /286) همچنان از خدمت استاذ الفمضلا مولانا شرف الدین # ~~قیصریه رحمه الله منقولست که او گفت : چون خدمت شیخ صدر الدن # ~~بیش آمذ که بر جنازهآ مولاتا نماز کتذ، از تا گاه شهقهآ تزد وییخوذ # ~~شذ تا ساعتی ؛ بعد ازآن ماز کرد واشک خونین از دیذگان خود روان # ~~کرده روان شذ؛ حماعت کبار از کیقیت آن حال سؤال کردند : # ~~گفت : چون پیش آمذم تا بنماز مشغول شوم صغی دیذم از روحانیان # ~~ملاء اعلی حاضر آمذه وروح حضرت رسول الله صلی الله علیه # ~~و سلم مصور ایستاذه زیارت وماز مولانا مشغول شدند # ~~و فرشتگان آسمان جمعهم کبوذ پوشیذه می گریتند؛ همانا که خدمت ~~PageV01P353 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0358.png) # ~~شیخ با جمیع اکایر چهل روز ثمام یزیارت تربت مبارک او تردد # ~~می نموذند ؛ هم مولانا شرف الدین فرموذ که خدمت استاذم ومسند # ~~اسنادم قاضی ms226 سراج الدین برایر تربه مولانا ایستاذه بود وزاری کنان # ~~این بیهارا می گفت : # شعر (رمل) # ~~کاش آن روز که در پای تو شذ خار اجل ### | دست گیتی یبزذی تیغ هلاکم بر سر # ~~زا درین روز جهان ی تو نذیذی چشمم ### | این منم بر سر خاک تو که خاکم برسر # 287/3) همچنان منقولست که در عتفوان جوانی در تهر حتب پیش # ~~مقد میه تکرار علوم اسرار می کرد ، سیر کنان از کنار کنگرهآ بام # 288/3) همچنان اخوان صفا چنان روایت کردند که حضرت PageV01P354 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0359.png) # ~~برروی هوا میرفت، باز ببام مدرسه میآمذ، روزی چنان غایب شذ که # ~~بعد از بیست روز تمام در مسجد مرام نشان داذند واصحاب جمع آمذه # ~~هفته در سماع بوذ # (289/3) همچنان از کیار احرار منقولست که یار عزیز امیرجی که # ~~از حمله مریدان مخلص بود مگراورا جهت مصلحتی عزیمت دمشق افتاذه # ~~بوذ ؛ پیش مولانا آمذ واستعاتت خواسته وطلب استمداد کرده # ~~بدمشق روانه شذ ؛ چون یشهر دمشق در آمذ یر سر کوشکی حضرت # ~~مولانا را ایسنتاذه دیذ که بدست مبارک خوذ اشارت میکرد؛ درحال # ~~نعره2 زذ وبیهوش شذ ؛ چون مخوذ آمذ هیچ ندیذ؛ مهمات خوذرا # ~~یاتمام رسانیذه چون بقونیه آمذ بزیارت مولانا مشرف گشته میخواست # ~~که حکایت را باز گویذ؛ مولانا فرموذ که مردان حق همچون # ~~ماهیان دریای محیط اند، از هرجا که خواهند سر بیرون کنند؛ سرنهاد # ~~و کیفیت ممثل را باصحاب باز گفت # 290/3) همچنان خدمت ملک الادباء مولانا صلاح الدین ملعلی # ~~رحمه الله فرموذکه چون بحضرت مولانا مرید شذم می دیذم که در # ~~روزی ده «و> دوازده رقعه بخدمت بروانه وغیره فرستاذه مساکینو اهل # ~~حاجات را دوا شذی وهیچ یکی خطا نکردی ؛ مرا در ضمیر گتشت گه # ~~عجبا روز قیامت نیز این دستگیری خوامذ بوذن ؟ فرموذ که ای والله # # ای والله ، چرا نباشذ4 بلک صالحان امت را رحمتها %~% وشناعتها # ~~وسخاوتها خواهذ بوذن؛ چنانک فرمود PageV01P355 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0360.png) ### | شعر ( رمل) # صالحان امتم خوذ فارغند # بلکث ایشان ms227 را شفاعتها بوذ %~% کفتشان چون حکم نافذ میروذ # ~~رقتی که شمشیر بران در اندرون غلاف خوذ ببرد قیاس کن که # ~~در وقت تجرید چها کنذ، یاران شاذی کنان شکرها کردند # (291/3) همچنان کمال کرم ووفور حلم وشیم ایشان بغایتی بوذ که # ~~روزی در سماع گرم شذه بوذ ومستغرق دیذار یار گشته حالتها می کرد؛ # ~~از ناگاه مستی بسماع در آمذه شورها میکرد وخوذ را بیخوذوار محضرت # ~~مولانا می زد ؛ یاران عزیز اورا رنجانیذند؛ فرموذ که شراب او خورده # ~~است بد مستی شما می کنیذ؛ گفتند ترساست ؛ گفت : او ترساست شما چرا # ~~ترسا نیستیذ: سرنهاذه مستغفر شذند # 292/3) همچنان روزی در میان بازار قونیه میرفت ، مگر ترکی # ~~پوستین روباه بدست گرفته مزاد میکرد که د لکو دلکو وبجد # ~~می کفت ، حضرت مولانا نعره زنان بچرخ در آمذه دل کو دل کو # ~~می گفت وسماع زنان تا مدرسه2 مبارک روانه شذ PageV01P356 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0361.png) # 2) همچتان روزی از حضرتش سؤال کردتد که بعضی اولیار # ~~متکبر می بینیم وآن تکیر برکجاست ؟ فرموذ که ده مردان خذا کیر # ~~کریائی باشذ نه کیر ریائی وتجبر نفسانی وعجب جاه مردم جانی، # ~~چنانک امام جعفر صادق رضی الله عنه که گاه تزکیهآ نفس خوذ # ~~کردی وخلفا وملوکث را التفات ننموذی؛ رسیذند از آن تکبر او، # ~~گفت : حاشا من متکبر نیسیم ولیکن چون من از هستیآ خویش برخاستم # ~~کبریاثی او مرا مستهلک گردانیذ وبجای کبر من بنشست و این کیر از ### | شعر (رجز) # گفت زبان کیر آورذ کیرت نیازترا خورذ ### | شو تو زکر خوذ جذا در کیریا آویخته # ~~و تقلست از بایزید که فرموذ هر که مرا دیذ از رقم شقاوت آینمن # ~~شذ ؛ چنانک فرموذ ### | شعر (محتث) # # رهذ ژ تر قلک وز سنان مریخش %~% هرآن مرید که اورا بعشق بروردم # ~~وجای دیگر گفت ### | شعر (رمل) # خوذ مرید من نمیرذ کآب حیوان خورده است ### | وانگهان از دست ، که از ساقیان ذوآلمنن PageV01P357 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0362.png) # 294/2) وهمچنان روزی در میان مجمع اکایر در ms228 بیان معجزات # ~~نبیا وکرامات خواص اولیا معانی می فرموذ ؛ گفت : فرق میان # ~~معجزات وکرامات آنست که معجزات افعال وسنن انبیاست وکرامات # ~~آثار وانوار اولیاست ؛ معجزات اخراج شيء است از عدم وتقلیب # ~~عنیانست وکرامات صفت انوار باطن اولیاست ، کما قال بعض اهل # ~~آلمعر فة کرامة آلولی هو قوة فعیل وکفایة مؤنة یقوم # ~~لهم الحق بما هی ما خرق من العادات؛ ومعجزة النمی # ~~خراج الشيء من آلعد م الی آلوجود وتقلیب آلاعنیان ، کما # ~~قال قد س الله سره ### | شعر (رمل) # قلب اعنیانست واکسر محیط %~% ائتلاف خرقه تن ی مخیط # ~~وقال للأولیاء کرامات وللآنبیاء معجزات ؛ فالمعجزات # ~~بالد عوی ، لآنها حجة وآلکرامات بغیر د عوی لآنهاا جابة # ~~د عوة ، هماناکه بعض کاملان سبیل طریقت و شاربان سلسبیل # ~~حقیقت از اظهار کرامات بنفرت تمام احتراز واجتناب واجب دانند # ~~بلک مشغولیآ آن را عین حجاب انگارند ؛ چنانک بخدمت جنیدا # ~~رضی الله عنه نقل کردند که فلان درویش برسر شط سجاده انداخته مماز # ~~می کنذ ودر هوا می پرذ و بوالعجب کلمات می گویذ؛ شیخ فرموذ که دریغا که ~~او PageV01P358 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0363.png) # ~~بیازیچه، مشفول شذه است وبذآن قانع گشته وبحال خویش خرسند # ~~آمذه ؛ اورا بخواند وبیا گاهانیذ وازآن حالت باز آورد و از آن ایست # ~~باز ایستاد؛ تا معلوم شوذ که مقامات کاملان مکمتل تا کجاست ### | شعر (رمل) # # تا کجا آنجا که جا را راه نیست %~% جز ستا برق مه الله تیست # # ای براذر بی نهایت درگهیست %~% بر هر آنچ می رسی بالله مه ایست # ~~وقال قد سن الله سره : عقویة آلآنییاء حبس آلوحی وعقوبة # # الآ ولیاء ا ظنهار آلکرامات و عقوبة %~% آلمؤمنین التقصیر # ~~فی آلطاعست # 295/3) همچنان ملکث الا دیاء خدمت مولاتا صلاح الدین ملطی # ~~روایت کرد که در شهر عراقلیه در خانهآ نورالدین وفادار یا حماعت قبهآ # ~~زرک وشیوخ کرام همدم بودم ؛ همانا که شیخ مؤید الدین چندی # ~~با چندی صوفیان که جندی بوذند از قونیه رسیذ ؛ استقبال او # ~~کرده بغایت مکرم ومعزز داشتند ، بعد ms229 از سلام وطعام وانواع # ~~کلام از شیخ مؤید الدین سؤال کردم که خدمت شیخ صدر الدین PageV01P359 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0364.png) # ~~در شان بی نشان مولانا چه می گنت ودر خلوات چدونه صفت # ~~می کرد؟ گفت : والله روزی با خواص یاران در بند گیآ شیخ نشسته # ~~وبوذیم ، مثل شمس الدین ایکی وفخرالدین عراقی وشرف الدین موصلی # ~~و شیخ سعید . فرغانی ونصیر الذین قوتوی وغیر هم؛ حکایت سرت # ~~و سربرت مولانا بیرون آمذ ، شیخ بصدق تمام وایقان کلی شور # ~~کتان فرموذ که اگر بایزید وجنید درین عهد بوذندی غاشیهٔ‌ این مرد # ~~مردانه را بر گرفتندی ومنت برجان خوذ نهاذندی؛ همچنان خوانسالار # ~~فقر محمدی اوست؛ ما بطفیل او ذوق میکنیم وهمکی دوق وشوق # ~~ما از قدم مبارک اوست : بمامت درویشان انصاف داذه بیان عیان # ~~شیخ آفرین کردند؛ بعد ازآن مؤیذ الدین گفت : من بیچاره نیز از حمله، # ~~نیازمندان حضرت آن سلطانم واین بیت را گفت : ### | شعر (کامل) # # لوکان فینا للا لوهة صورة %~% هو آنت لا اکنی ولا أترد د # (296/2) شمچنان منقولست که مکر راهی دانا در بلاد # ~~قسطنطنیه آوازهٔ‌ علم وحلم وتواضع مولاتا را شنیذه بوذ وعاشق # ~~شذه مسافرت موذه یطلب مولانا بقونیه آمذه؛ راهبان تهر اورا # ~~استقبال کرده معزز داشتند ؛ راهب صادق التماس زیارت آن حضرت # ~~کرده اتفاقا در راه مقابل رسیذه سه کرت بخذاوندگار سجده کرده؛ ~~PageV01P360 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0365.png) # ~~چون سر بر می داشت مولانا را در سجود میدیذ ؛ گویند: حضرت # ~~مولانا سی وسه یار بذو سرنهاذ؛ راهب قریاذ کثان جامها را چاک # ~~زذه گفت: ای سلطان دین! تا این غایت چه تواضع وتذلتل است که # ~~با همچون من بیچاره1 پلیذی مینمائی؟ فرموذ که چون حدیت طوبی # ~~لمن ررقیه آلله مالا وجمالا وثرفا وسلآطانا فجاد بماله وعف # ~~فی جتماله وتواضع فی شرفه وعدل فی سلطانه فرموذهآ سلطان # ~~ماست ، با بندگان حق تواضع چون تکتم وکم زبی چرا ننمایم واگر آنرا # ~~نکنم چرا شایم وکرا شایم وبچه کار آیم؟ ### | شعر (رمل) # # گفت آنک هست ms230 خورشیذ ره او %~% حرف طوتی هرکه ذلت تقسه # # بتدکی او به از سلطانیست %~% که آنا خیر دم %~% شیطانیست # ~~فی الحال راهب بیچاره با اصحاب خوذ اعمان آورده مرید شذ وفرجی # ~~پوشیذ؛ چون حضرت مولانا ممدرسهآ مبارکث آمذ حضرت ولد واصحاب را # ~~حکایت فرموذ که هاء الدین امروز راهی کم زبی قصد کم زنیآ ما کرده # ~~بود تا آت مکنت را از دست ما ربایذ ولله الحمد که یتوقیق احدی # ~~ومعاونت احمدی درکمی وکم زنی ما غالب شذیم؛ چه آن تواضع وکم زبی # ~~و مسکنت از حضرت مصطف میرات محمدیانست ونصاب آنچتان دولت # ~~نصیب مسکینان امت اوست وان غزل را گفت PageV01P361 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0366.png) ### | شعر (سریع) # ادمیء آدمی آدمی %~% بسته دمی زانک تهآ آن دمی # # آدمی را همه در خوذ بسوز %~% آن دمئ باش ا گر محرمی # مزذ آن ماه نو وبدر شذ %~% تا نزنی کم ترهی از کمی # # همچو ملک جانب گردون بیر %~% همچوفلک خم ده اگرمیخمی # ~~الی آخره # 297/3) همچنان روزی یاری میخی بر دیوار حجرهٔ‌ مدرسهآ # ~~می کوفت ؛ حضرت مولانا فرموذ که این مدرسهآ ما مکن اولیاست # ~~و این حجره از آن مولانا شمس الذین است؛ تمی ترسند که درینجا # ~~میخ می کوبند ؛ تا دیگر چنان نکنند ؛ میپندارم که آن میخ را برجگرم # ~~میزنند، حرمت مدرسه را تا این غایت رعایت می فرمود، تا بی حرمتان را # ~~چه رسذ # 298/3) همچنان روزی حضرت مولانا درین بیت معانی می فرموذ # شعر (خفیف) # دعویآ عشق کردن آسانست لیک آنرا دلیل ورهانست # ~~گفت : روزی پاذشاهی دیذ که کوذ کی پیری را میزذ وعظیم میرنجانیذ ؛ # ~~سلطان فرموذ که اورا حاضر کردند؛ برسیذ که آن پیررا چرا میزنی # ~~وبی حرمی میکنی ؟ همین دم سیاستت کنم؛ کوذک گفت : ملطان PageV01P362 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0367.png) # ~~اسلام را بقا باذ ، او دعوئ عاشق می کرد واز محبت من می لافیذ ؛ # ~~اکنون سه روزست که اورا تدیذم، بدآن سبب اورا می رنجانم ، تا # ~~عاشقان حق را عرت باشذ واز غرت او ms231 اندیشه کنند # 0) الحکایه . همچنان احزاب اصحاب رضی الله عن # ~~روایت کر دند که روزی جواتی معتیر از سادات مدینهٔ‌ حضرت # ~~رسول الله علیه السلام تزیارت سلطان ولد آمذه بوذ؛ حماعتی # ~~از سادات قونیه با او بوذند؛ تعریفش کردتد که خدمتش فرزند # ~~سید تربه دار مصطفاست ؛ همانا که بوالعجب دستاری بسته بوذ # ~~چنانک عذبه در پیش تا بناف فرو گذاشته وکنار دیگررا شکرآویز # ~~مولوی کرده ؛ همچنان حضرت سلطان ولد اورا اکرامی عظیم فرموذه # ~~بزبانی که بلسان عری میین (195/26) بوذ عمعانی واسرار مشغول # ~~شذ وآن جوان باخلاص مام ارادت آورده مرید شذ واجازت در # ~~خواست کرده؛ بوی بعربی اجازتی داذند تا خلیفهٔ‌ خاندان باشذ ؛ بعد # ~~ازآن حضرت سلطان ولد ازو برسیذ که این شیوهآ شکرآویز سنت # ~~مولانای ماست ومتسوب ممولویان است ومشایح دیگر را این قسم # ~~نیست وسادات دیگر این شیوهرا نکرده اند، شما را این ینگ از کجاست؟ # ~~سید جواب داذ که ما از قدیم العهد آل خلیلیم واز قبیله قریشیم وتا # # بوذه است از زمان خلیل الرحمن مفاتیح %~% کعبه معظتم واز آن رسول ~~PageV01P363 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0368.png) # ~~پیش ماست و بهر که مفتاحی بایست شوذ ویا نعلین مبارک رسول # ~~ویا از آثار او تربهداران حضرت که آباء واجداد ما بوذند، بسادات # ~~می دهند و باجازت ما در اطراف جهان میان آمت محمد می گردانند # ~~واز آنجا متمتع می شوند ومحصول آن را سال بال پیش ما می آورند # ~~تا بسکان آنحضرت ومجاوران آن دولت علمی قدر مراتبهم ومناقبهم # ~~وظیفه وقت را میرسانند وهمچنان از اجداد مامنقولست که ودر کتاب # ~~اسرار معراج مسطور که چون حضرت رسول در شب سبحان # ~~آلذی اسری بعبده لیلا (1/17) ممعراج عروج کرد وبقربت # ~~نم دنی فتدلی (8/53) مشرف شذ و برؤیت دیذار جبار مخصوص # ~~گشت وملحوظ نظر عنایت گشته محظوظ شذ وآنچ از آیات دیدنی بوذ # ~~کما یتبغی دیذه واسرار وحیرا بی واسطه شنیذه # شعر (رمل # ~~در میان عاشق ومعشوق کاری رفت رفت # تو ته معشوقی ms232 نه عاشق مر ترا باری چه شذ # ~~وچون ممبارکی چهت دعوت امت عودت موذ بر کنگرهٔ‌ عرش مجید # ~~تمثال صورتیرا مشاهده فرموذ که مثل آن صورتی بذآن خونی در # ~~ارکان ملک وسکان فلک ندیذه بوذ PageV01P364 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0369.png) ### | شعر (هزج) # یکی ماهی همی بینم برون از دیذه در دیذه # نه او را دیذه دیذه نه وصفش گوش بشنیذه # ~~وحضرت رسول در لطافت ونظاقت آن صورت حران وسکران # ~~مانده بذو تعلق عظیم موذ دید که دستاری بر سر نهاذه بوذ با شکر # ~~آویز وجامهای برد بمنی پوشیذه بغایت اهتزاز واضطراب می مموذ ؛ # ~~از خدمت ناموس اکیر، طاوس شهپر کیفیت حال آن پیکررا یاز # ~~برسیذ که چندن هزار تماثیل عجیب واشکال غریب که تحت العرش # ~~در هر فلکی علی حده مشاهده کردم که ما من مخلوق الا وله # ~~تمثال تحت آلعرش الی آخره هیچ یکی از آنها مرا چنان بخوذ ربوذه # ~~ونگران نکرد الا که ان صورت لطیف الیف منیف؛ عجبا این # ~~صورت که باشذ وسر ان چگونه بوذ؟ أهذا ملک مقرب أم # ~~بی مرسل ا و ولی مکمل ؟ جیرئیل گفت : ان صورت کسیست # # ز نسل صدیق اکیر که در آخر %~% زمان میان امت تو ظهور # ~~خواهذ کردن وعالم را بانوار اسرار وحقایق تو مالامال کرده زیب # ~~وزینت خواهذ بخشیذن وهمچنان حق تعالی اورا قدی وقلمی ودمی # ~~مخشذ که جمیع ملل وارباب دول محب ومرید او شوند واو سر نور # ~~مظهر مظهر دین تو خواهذ بوذن ، چنانک گفت : PageV01P365 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0370.png) ### | شعر (رمل # مخزن نا فتحنا بر گشا %~% سر جان مصطفی را باز دو # ~~وهمانا که در سرت و صورت من جمیع الوجوه نظیر تو باشذ ؛ ما # ~~قال صلی الله علیه و سلم ما من تبی إلا وله نظیر فی # ~~امته ونام او هم محمید باشذ ولقب او جلال الدین بود وخنان # ~~او شارح اسرار اخبار تو وکاشف بطون قرآن عظیم بوه : درآن # ~~حال حضرت رسول از غایت شاذی بشاشت عظیم بوذه چون بمبارک ms233 # ~~ممقر عز خود رسیذ دستار مبارک خود را بهمان شیوهٔ‌ که تفرج # ~~کرده بوذ باز بست و فرموذ که د نبوا عتمائمکم قان آلشیطان # ~~لا ید نب وآلعمائم تیجان آلعرب ومقدار یکشر ممام برسر پستان خود # ~~ارسال کرد وکنار دیگررا در پس قفا شکر آویر بست؛ از آن زمان # ~~نا الی یومنا هذا ما قریشیان متابعت ستت رسول کرده همان می ورزیم # ~~و آن سنت قبیلهٔ‌ ماست و گویند : علما ومشایح خراسان بر همین # ~~سنت میروند وآن روز از غایت شاذی صدیق اکیر هر چه داشت # ~~بشکرانه فدای رسول ویاران کرد وگویند که در وقت وفات # ~~رسول ابو بکر صدیق از حد بیرون می گریست وزاریها می کرد؛ # # رسول فرمود که أیهها الصد یق الصدیق %~% ما یکیک واین # ~~گریه2 ی مهایت تو ر کجاست ؟ فرموذ که حضرت آدم صفی # ~~و نوح نجی وانبیای کرامرا عمرهای دراز بوذ وسالهای فراوان PageV01P366 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0371.png) # ~~درمیان امت خوذ بدعوت مشقول شذند ؛ تو که پاذشاه # ~~مه و آدم ومن دوته تحت لوائی می فرمائی درشصت ودو سالکی # ~~سقر می کنی و میروی؛ ازآن سیپ دلم می سوزد و دریغم # ~~می آیذ که چون تو سلطان بزوذی میروذ؛ من خواستم که # ~~همچون آدم هزار سال در عالم می ماندی تا عالمیان یوجود مبارک # ~~تو مشرف گشتندی؛ فرموذ که هیچ غم مخور که یک روزه دعوت # ~~بررحمت من مقابل هزار سال پیغامیران دیگرست وآنچ بامت من # ~~روی تموذه است وخواهذ بوذن وعلمای امت مرا رسیذه است امم # ~~ماضی را در سالهای بسیار روی ننموذه است ونیوذه ونداتی که علماء # ~~آمتی گا نبیاء بنی ا سرائیل گفتهآ منست؛ یا صد یق خاطر عاطر # # خوش دار که الیوم تد کل فرجة الا %~% فرجة ای بکر همه # ~~روزنها بسته کردند مگر روزن ابو بکر صفتان؛ بدانک سر من # ~~وحقیقت من روزی از گریبان فرزندان ایو یکر سرییرون خواهیم کردن # ~~و عالم را باز مثور گردانیذن تا مقصود تو بکلی حاصل ms234 شود؛ ابو بکر # ~~سر نهاذه شاذان شذ وحضرت رسول همانساعت رحلت قرمود وما سادات # ~~قرتا بعد قرن در تمنای این زمان بوذیم که آن صورت را که # ~~بدان صفت رسول ما دیذه بوذ واشارت فرموذه ظهور کند # ما بشرف روزگار شریف او مشرف شویم ولله الحمد که بذآن # ~~دولت رسیذم وآن سعادت مساعدت نموذ ومقصود ما بحصول PageV01P367 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0372.png) # ~~بیوست ؛ همچنان حماعت حاجیان نیز متواتر این خررا داذند واز # ~~سادات راستین مدینه بذین تفصیل وتفضیل شنیذند # شعر (رمل) # # آنچ گفتند در اوصاف کمالیت او %~% همچنان هیچ نگفتند دو صذ چندانست # 300/3) الحکایه : همچنان منقولست که در زمان حضرت # ~~سلطان ولد قد س الله سره العریز معتبر تاجری بقونیه آمذه بوذ؛ # ~~همانا که زیارت حضرت تربه را در یافته انواع تحف وطرف # ~~محضرت ولد برده اصحابرا خدمات بسیار کرد و از سرگذشتهای # ~~سفر خوذ بسی حکایات باز گفت و در اینای حکایت چنان گفت # ~~که سقر کیش وبحرین کرده بودم تا مگر لآلی ودرر و یواقیت # ~~بچنگ آورم ، بزرکی از اعیان آن دیار من ارشاد کرد که مطلوب # ~~تو پیش قلان صیادی یافت شوذ؛ چون بخدمت وی رسیذم صندوق # ~~باز گشاذه از هر نوعی عرضه داشت ؛ چنانک در قیمت هر یکی حیران # ~~ماندم واز حصول آن مجموع وچگونگئ کثرت تروت اورا باز برسیذم؛ # ~~گفت : والله ما چهار براذر بوذیم وپذری داشتیم پیر ؛ از قدیم العهد # ~~ماهی گیران بوذیم : اما درویش ومقل الحال ؛ اتفاقا روزی # ~~درکنار دریا شست انداخته بوذیم ؛ از ناگاه جانوری درشست # ~~ما گرفتارشذ؛ چندانک می کشیذیم ومی کوشیذیم، نمی توانستیم PageV01P368 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0373.png) # ~~آن خوذ خذاوند آب بوده است واورا عجب البحر خواتند؛ چنانکث # ~~در اقواه مردم مشهور است : جانوری دیذیم بس یو العجب ؛ همگان # ~~بتعجب ماتدیم که این را چه کنیم واین بچه کار آیذ؟ همچنان بد دل گشته # ~~بر نی طالعی خوذ می گریستیم که بعد از چندین روز یعنی شکاری بدست # ~~ما افتاذ ب وآن جاتور همچنان ms235 تر ما نگاه می کرد؛ پدرم گفت: من # ~~این را درخانه بکنم و از هرکسی دری بستاتم آنگاهش بخلق بنمایم تا هیأت # ~~این را تماشا کنند وقدرت حق را ببیتند بلک گرد عالم یگردانم # ~~تا فتوحی حاصل شوذ ورتج ما بکلی ضایع نشوذ؛ بانطاق واهب النطق # ~~والحیات آن جانور بگفت آمد و گفت که مرا رسوای خلق مکنید، # ~~هرچه مطلوب شماست بیاورم چندانی که سالهای دراز یاولاد اولاد # ~~شما بس کنذ وما از گگفتار او ولاف او بتعجب ماندیم؛ پذرم گفت : # ~~ای جانور عزیز! ترا # ~~سوگند بخورم آنگاه تروم؛ پذرم گفت : بسم الله بیار تا چه داری ؛ # ~~گفت : ما محمدیانیم ومریدان حضرت مولاناثیم؛ بروان مقد س مولاتا # ~~جلال الدین روم که بروم وباز بیایم؛ پذرم نعرهآ بزذ وبیهوش شذ؛ گفتیم: # ~~تو اورا از کچا می شناسی؟ گفت: ما دوازده هزار قومیم، روی # ~~بوی آورده ایم واو هر باری در قعر دریا باز بما روی عموذه از معانی # ~~و حقایق درس ما می فرمایذ وارشاد ما می کتد و ما پیوسته باسرار # ~~آن سلطان دین مشغول می باشیح؛ فی الحال پذرم اورا آزاذ کرد؛ ~~PageV01P369 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0374.png) # ~~بعد از دوم روز بیامذ وچندانی مروارید وسنگها آورد که توان # ~~گفت؟ واز ما حلالی خواسته عودت مود و در عین آن چنان قلت # ~~وفقر و فاقهآ عظیم از ناگاه قارون وقت شذیم وخواجگان معتر # ~~گشتیم ؛ چنانک غلامان ما تاجران فاخرند وهر تاجری که از یواقیت # ~~وغرایب طلب داشت، پیش ما یافت شذ وما اولاد آن صیادیم ومرا # ~~پسران صیاد می گویند ودرآن عهد پذر عزیز ما بقونیه رسیذه زیارت # ~~حضرت مولانا را دریاقته بود ولله الحمد که درین وقت من بنده را # ~~تیز ملاقات حضرت شما میسر شذ و بدولت ابدی رسیذیم # همچنان تجار قدیم ازیشان این حکایترا بتواتر روایت کردند # ~~چنانک فرمود # شعر (محتت) # # ماهیان خبر ما رسید دردریا %~% هزار موج برآورد جوش دریا باز # ~~و درجای دیگر فرموذ # شعر ( رمل ) # # ماهیان از ms236 پیر آگه ما بعید %~% ما شی زین دولت وایشان سعید # ~~وابن کراماتیست در غایت عظمت ومعجزات محمدی صلی الله علیه وسلم # 01/3 3) همچنان از کرام ا صحاب منقولست که روزی خدمت # ~~شیخ صدرالدین وقاضی سراج الدین وسایر العلماء والعرفاء باتتفاق # ~~بتفرج مسجد جامع مرام وباغها بیرون آمذه بوذند وهمچنان PageV01P370 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0375.png) # # حضرت مولانا هم در میان %~% آن %~% حماعت تشریف حضور ارزالی # ~~فرموده بوذ: یعد از ساعی بر خاست ودر آسیانی در آمذه بسیار # ~~توقف قرموذ وانتظار این حماعت از حد گذشت؛ مگر خدمت # ~~شیخ وقاضی سراج الدین در طلب او بآسیاب در آمذتد ودیذند که حضرت # ~~مولا نا برایر سنگ آسیا بچرخ در آمذه است؛ قرموذ که بحق حق # ~~او که این سنگ آسیا سیوح قد وس میگویذ؛ شیخ فرموذ که من # ~~وقاضی سراج الدین همانساعت محسوس می شنیذیم که ازآن سنگ آسیا # ~~آواز سبوح قد وس یسمع ما می رسیذ واین غزل را سر آغاز کرد که ### | شعر (رمل) # # دل چو داته ما مثال آسیا %~% آسیا کی دانذ این گردش چرا # ن چو سنگ و آب او اتدیشها %~% سنگ گویذ آب دانذ ما جرا # # آب گویذ آسیابان را بیرس %~% کو قکند اندر نشیب ان آب را # # آسیابان گویذت کای نان خوار %~% گر نگردذ این که باشذ ناتبا # ماجرا بسیار خواهذ شذ خموش %~% از خذا وا برس تا گویذ برا # ~~وما از غایت آن عظمت وتصرف او بی خود شذیم؛ چون تهوش خویش # ~~باز آمذم حضرت مولانا غایب شذه بوذ PageV01P371 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0376.png) # 302/3) الحکایه : خمچنان شیخ محمود صاحب قران روایت # ~~کرد که یار غار جلال الدین قصاب روزی حکایت میکرد که پیش # ~~مولانا شخصی گفت که فلان کس خوی بذ وبار گران دارذ واین # ~~مثل است مشهور که خوی بذ و بار گران؛ حضرت مولانا فرموذ که # ~~اصل آن مثل چنانست که در زمان ماضی پاذشاهی بود بس عادل # ~~و کریم مهاذ ویر گدر سرانگاه او تر دروازهآ آن شهر ms237 دکتان # ~~کوزه فروشی بوذ واو بغایت پیری رسیده؛ چندانک این پاذشاه ازآن # ~~دروا: ه در آمذی پیر کوزه فروش در دعای سلطان مبالغه بموذی # ~~و مدحها کردی؛ همانا که روز نوروز پاذشاهرا برو گذر افتاذ فرموذ که # ~~ای پیر! هر چه ترا مقصود و مطلوب است امروز از من بحواه ! پیر # ~~گفت : شاه عالم را بقا باذ، بفرما تا خواص حضرت ولشکر مملکت # ~~تو هر یکی از من کوزه7 وإما سبوئی بذآن بها که من خواهم بخرند # ~~و ممیدان سلطان بهم برند ؛ پاذشاه اشارت فرموذ که هر که مرا دوست # ~~میدارد ازین پیر کوزهٔ‌ مخرذ؛ بمامت لشکریان از امرا وکرا علی حده # ~~کوزهٔ‌ از وی بدیناری خریذند و بردتد؛ مگر سلطان را وزبری بوذ # ~~گرانجان وفرومایه وبدخو، آخر تر شنیذه بنفسه بطلب کوزه بیامذ ؛ # ~~بیر یر عقل بر وی سبوئی عرضه داشت وصذ هزار دینار مها نهاذ: # ~~وزیر مناقشه مموده قبول می کرد : آخر الامر بحکم ضرورت مهزار ~~PageV01P372 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0377.png) # ~~درم سبورا بخرید؛ پیر بجد گرفت که البته مرا نیز بگردن گرفته # ~~بحضرت سلطان با هم ببری والآ سبورا عی دهم؛ اگر خواهذ # ~~و اگر تی تاچار پیر را بر گردن برداشته سبورا بحضرت پاذشاه آورد؛ # ~~هماتا که پاذشاه گفت: ای پیر این چه حالست و اهانت که کردی؟ # ~~گفت : شاه عالم خوی بذح وبار گران، یعنی یاوز خو یاوز # ~~یوکث ؛ چه اگر خی ممی کرد دیناری می داذ وسیورا می برد، بذین # ~~ملامت وملالت مبتلا عی شذ بشومئ خساست نفس خوذ را بباد داذه # ~~برجان خوذ خواری بار آورد # 3/3-3) همچنان خدمت جلال الدین قصاب که ندیم اصحاب بوذ # ~~حکایت کرد که روزی در اوایل ظهور این اسرار حماعتی ققها درخلوت # ~~مرا در میان آوردتد و اژ سر طنر وانکار لت عظیم زذند ومن از سر # ~~درد از نا گاه تزی داذم . خنده بر ایشان غلبه کرد؛ فی الحال مرا # ~~آزاذ کردتد وییرون جستم؛ گفتم: تیز از من وعنایت ms238 از خدا: یاران # ~~خندها زذند و خوش شذند؛ حضرت مولاتا فرمود که سر این مثل # ~~چنانست که پاذشاهی بوذکه اورا یقصد کردن احتیاج افتاذه بوذ؛ چون # ~~قصاد پاذشاه فصتاد را حاضر کردتد؛ فصاد مسکین نشتر را تیز کرده # ~~قسد فصد کرد ؛ همانا که سر نشتر شکسته شذ و درآ نجا ماند . # ~~فصاد از وهم باذشاه بی خواست خوذ تیزی در غایت تیزی یداذ؛ # ~~سلطانرا خندهآ عظیم بگرفت وبقهقهه بخندیذ ؛ فی الحال سرنشتراز بازوی ~~PageV01P373 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0378.png) # ~~سلطان بیرون جست ؛ فصاد گفت : سلطان عالم تیز از من عنایت # ~~از خذا؛ واین مثل میان مردم از آنگاه باز یادگار ماند؛ همانا که # ~~بقدر الامکان از بندگان فقیر یندکی واز حق تعالی عنایت و دستگیری: # ~~چنانک گفته اند : علی آلد یک صیاح وعلی الله صباح واین دو حکایت # ~~از لطایف حضرت مولا ناست که اوقات می فرموذ؛ چنانک گفت # شعر (خغیف) # # هزل من هزل نیست تعلیمست %~% %~% ارشاد خلق وتقهیم است # 304/3) همچنان منقولست که درزمان مولا نا شخصی بر بالای # ~~درخت میوه دار بر آمذه بود تا میوها چینذ؛ از ناگاه صاحب باغ # ~~واقف شذ بیامد ؛ گفت که از درخت فروذ آی! گفت: فروذ کمی # ~~ام : چون باغبان بجد گرفت گفت : زنم مطلقه باذ اگر ازین # ~~درخت فروذ آیم وسه شبانروزی بر آنجا ماند ؛ باتواع فتوی طاب کردند # ~~ممکن نشذ؛ عاقبت عزیزی گفته باشذ که این مشکلرا بحضرت مولانا می بایذ # ~~عرضه داشتن؛ حماعتی از محبان مخلص این حکایت را بحضرت مولانا # ~~روایت کردند؛ جواب فرموذ که از آن درخت بر درخت دیگر رودو فروذ # ~~آیذ تا میچ خللی واقع نشود واگر چنانک درخت تنها باشذ بر سر اسبی # ~~فروذ آمذه فرو آیذ حانٹ نشود؛ همچنان کرد و رهید؛ مامت مفتیان # ~~شهر آفرینها کردند PageV01P374 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0379.png) # (305) الحکایه : همچنان از کراء فقرا چنان منقولست که # ~~درخان ضیاء الدین وزیر طاوس نام خاتوتی بود چتگی: یغایت خوش # ~~آواز شرین ساز دلنواز جامه براز نیکو دلربا ونادره ms239 جهان بود # ~~واز لطافت چتگ او مامت عاشقان اسر چتگ او گشته بوذتد؛ # ~~اتفاقا روزی حضرت مولانا در آن خان درآمذه برایر حجرهآ او بنشست؛ # ~~همانا که طاوس چنگی جلوه کنان پیش آمده سر نهاد و چنگ در دامن # # مو لانا زده بحجره7 بخود دعوت کرد؛ %~% حضرت مولانا اجایت # ~~فرموذه از اول روز تا ماز شام ینماز وتیاز قیام نموده از دستار # ~~مبارک خوذ مقدار گزی بریده بوی داذ و کنیرکان اورا دینارهای # ~~سرخ بحشیذه روانه شذ؛ همان روز شرف الدین خزینه دار سلطان را # ~~بروی عبور افتاذه عاشق ومفتون او شد؛ مردم امین ارسال کرده اورا # ~~بحمام فرستاذ و در جیاله خوذ آورد و پنجاه هزار دیناری کلاه بندش ~~بخشیذه # ~~خدمات بی حد موذ ودر شب زفاف ازو سؤال کرد که تا غایت # ~~ترا ان خولی و ملاحت نیود، درین ایام چه معتی که ترا رابعه عهد # ~~و زلیخای زمان می ییم وآن نیسی که پیش ازین بوذی و این زیب # ~~و زینت ترا از کجاست؟ همچنان حکایت تشر یف داذن مولانا را # ~~تعریف کرد و پاره7 دستار او را که برو سربند کرده بود باز موذ # ~~خزینهدار دلشاذ گشته محضرت مولاتا شکرانها فرستاذ و مرید شد ، # # عاقبت کار حال طاوس %~% چنکی بجائی رسیذ که حوریان قونیه PageV01P375 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0380.png) # ~~وتوریان قدس مریدهآ او شذند و میان ایشان صریح کرامات # ~~می گفت واز ضمیر مردم خیر میداذ و مجموع کنیزکان خوذرا آزاذ # ~~کرده بشوهران داد وآخر الامر آن خان مبارک حمام مسلمانان شذ # ~~وان زمان مشهور حمام نقشلو می گویند # (6/3 30) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا در خلوت # ~~خوذ مستغرق نماز شذه بوذ؛ یکی در آمذ که نی نوایم وچیزی ندارم # ~~چون اورا درآن استغراق بدیذ قالیچه را از زیر پای مبارکش برکشیذ # ~~وروانه شذ؛ همانا که خواجه مجدالدین مراغی آن حال را در یافته چون # ~~مرغی بطلب آن شخص بیرون آمذ واورا در تیز بازار بدیذ که قالی ms240 را # ~~می فروخت، یزجر آن مسکین مشغول گشته محضرت مولانا آورد؛ # ~~فرموذ که از غایت احتیاج کرده است عیب تیست ، معذور دار، ازو # ~~بایذ خریذن؛ زهی کمال حلم وجمال علم ودریای سلتم! # (307/3) همچنان شیخ نقیس الدین سیواسی رحمه الله روایت # ~~کرد که روزی حضرت مولانا مرا اشارت کرد که دو درمی خطاب # ~~نیکو بستان وبیار وآن زمان یک سینی خطاب را بدرمی می داذند، # ~~فی الحال حاصل کرده از دست من بستذ و در میزری کرده روانه شذ # ~~ومن آهسته آهسته در عقب او میرفتم تا در خرابهآ در آمذ؛ دیذم که # ~~ماذه سکی بچگان کرده یوذ ؛ همه را در خورد آن سگ داذ ومن # ~~از آن شفقت ومرحمت حیران مانده بوذم؛ فرموذ که هفت شبانروزا ~~PageV01P376 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0381.png) # ~~ست که این بیچاره چیزی نخورده است ویسبب بچگان خود غیبت # ~~ممی تواتذ کردن ؛ همانا که حق تعالی ناله اورا بسمع من رسانیذه # ~~غمخوارگی فر موذ # (20813) همچنان روایت کردتد که در خانهآ بروانه سماع عظیم # ~~بوذ وحضرت مولانا بخلوتخانهآ در آمذ ، ینماز شروع فره وذه خدمت # ~~گرجی خاتون دو سینی بزرگ خطاب قرستاذ تا یاران بخورند. از ناگاه # ~~سکی در آمذه خطابها را مخورد وبعضی را ملوث گردانیذه اصحاب ملول # ~~شذند، میخواستتد که اورا قهر کنند وبر بجانتد؛ قرموذ که مصلحت # ~~نیست ، اواز شما محتاج ترست و اشتهای نفس او از شما صادقتر؛ همگان # ~~سرتهاذه فارغ شذند # 9/3- 3) همچتان اصحاب عظام چلبی بدرالدین وشمس الدین حکایت # ~~کردتد که روزی در بام مدرسه2 لا لا نشسته بوذند : مگر که براذرش # ~~شمس الدین گفته باشد که کو آن زمانی که جامهای نفی پوشیذه بر # ~~استر سوار می گشتیم وغلامان در تی ما دویذند : همانا که بعد از ساعتی # ~~محضرت مولا نا آمذه از نا گاه بروانه سه هزار درم بوغچهٔ‌ بر چامهای # ~~نفیس وغلامی واستری فرستاذه عذرها خواستند ؛ فی الحال حضرت # ~~مولا نا فرموذ که چلی بدرالدن این در مها را ببراذرت شمس الدین ms241 بده # ~~تا جامها را بیوشذ واز حامها بنوشذ وبر استر سوار گشته غلامی خدمتگارش # ~~با شذ ودرمها را خرج کنذ ودر سینهآ بی کیته اش تأسف وتلهف PageV01P377 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0382.png) # ~~وتصلف را راه تدهذ واز غرت فقر وفقرای راستین دین بر حدر # ~~باشذ؛ درحال چلی بدرالدین وشمس الدین جامها را چاک زذه روی # ~~برخاک نهاذند ومستغفر شذند؛ یعد ازآن فرموذ که هر که لذ ت # ~~فقرمحمدی روی مموذ حقا که از لذات دو جهانی وأغراض قانی # ~~بیت را گفت # شعر (رمل) # # هر که از دیذار بر خوردار شذ %~% ان چهان بر چشم او مردار شذ # # فقر فخری هر آن آمذ سنی %~% تا ز طماعان گریزم در غتی # (310/3) همچنان حضرت سلطان ولد آید نا آلله بسره # ~~المؤید تقل فرمود که روزی حضرت والدم در مدرسه مبارک نشسته # ~~بوذ ؛ دیذم که سه نفر جوان سرخ پوش در آمده سر نهاذند ومحضور # ~~تمام فرونشستند : حضرت پذرم فرموذ که مصلحت یاشذ تا ببرند؛ # ~~فی الحال از نظر من غایب شذتد؛ از آن حال سؤال کردم؛ فرموذ که # ~~ایشان از هفتان اند ، مگر یکی از ایشان تقل کرده بطلب بدل او آمذه # ~~بوذند واینجایگاه سقائی هست از محبان من؛ چه او بکمال حال PageV01P378 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0383.png) # ~~ومقامات رجال رسیذه بوذ ومقرب درگاه الله شذه : از من اورا در # ~~خواست کردند ، اشارت کردم تا اورا ببرتد وبرجای متوقی نصب کنند # # و حدینی قرمود که کلما مات واحد منهم %~% ا بدل آلله تعالی # ~~مکانه آخر فا ذا جاء الامر قیضوا ویاران ما چندانک آن سقارا # ~~طلب کردند دیگر ندیدند وهمچنان یعد از وفات حضرت مولانا بزیارت # ~~سلطان ولد رسیذه از مقامات ودرجات خود باز تموذه غایب شذ # 31) همچنان یار رباتی ملک مصور، فلک منور، مولانا # ~~اختیار الدین امام رحمه الله روزی بحضرت مولاتا خوابی را که دیذه بوذ # ~~تقریر میکرد وتعبیر آن می جست؛ گفت : امشب در خواب دریاییی # ~~دیدم بس بی کران و در کنار آن دریا ms242 درختی دیذم بر مثال درخت # ~~طولی بغایت بلنذ بلتد و بزرگ و بر شاخهای بی تهایت آن مرغان کلان # ~~کلان تشسته بوذند وهر یکی بالحان شیرین صفیره می زذتد و تسبیحی # ~~می گفتند ومن درآن عظمت حیران مانده بوذم؛ حضرت مولانا # ~~جواب فرمود که آن در یای بی نهایت عظمت ایزد تعالی است و آن # ~~درخت زرگ وجود مبارک محمد مصطفا ست صلی الله علیه # ~~و سلم و شاخهای. آن درخت درجات انبیا و مقامات اولیاست # ~~وآن مر غان کلان کلان ارواح ایشانست والوان والحان که می سراییذند # ~~معانی واسرار ولغات زبان ایشانست PageV01P379 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0384.png) # 312/3) همچنان هم خدمت مولانا اختیارالدین در واقعه دیده # ~~بوذ که حق سبحانه وتعالی اورا دعائی تلقین می قرمود بدین عیارت که # ~~للهم آرحم وتحنن علی سیدی وسندی وشیخی ومکان # ~~الروح من جسدی و د خرة یو می و غدی ومولانا جلال الحق # ~~والدین وعلی آیائه واجداده وامهاته واولآده وخلفاثآه # ~~واتباعه الی یوم آلقیامة # (313/3) همچنان مقبول الحضرة المولویة مولانا شمس الدین ولد # ~~مدرس روزی بحضرت مولانا از دانشمندی بزرگ روایت کرد که فلانی # ~~می گو یذ که ما نیز بنده وعاشق خذاوندگاریم، اما درین حال بتحصیل # ~~علوم مشغول گشته ایم واجتهاد می ممائیم؛ امیذ است بعد از # ~~حصول مطلوب بیابیم ومرید شویم : جواب فرموذ که حاصل نا کرده # ~~کی توانذ ترک آن کردن، وقتی که حاصل کنذ چون توانذ از قید # ~~ققه رهیذن وبعالم مطلق فقر رسیذن ؟ همانا که فقر کار بیکارانست ### | شعر (هزج) # # این کار کستی نیست که کاری دارذ %~% تا بخت کرا بوذ وکرا دارذ دوست # )هم روایت او تزرگ مگر دانشمتدی منکر عظیم بوذ # ~~واز حال اولیا تمرد می موذ؛ از نا گاه روز عرفهآ عید آضخی # ~~بحضرت مولانا مقابل افتاذه دست اورا بگرفت واز دروازه: میدان ~~PageV01P380 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0385.png) # ~~بیرون آمذ وبخلوتجاتی برد که هیچ کس نبود؛ فرموذ که نگاه کن! # ~~دانشمند حود را برکوه عرقات میان اهل تلبیه دیذ از ms243 غایت حیرت # ~~ولهی درو پیذا شذ، نعرە تزد و بی خوذ گشت؛ حضرت مولانا # ~~رواته شذ؛ چون دانشمتد مکین ازآن غرقاب فتا مخویش آمد # ~~ذیذ که حضرت مولانا رفته بوذ ؛ قریاذ کنان تمدرسه آمذ وازین حال # ~~یاران را باز گفت ، باخلاص خاص واتقان ایقان از حملهآ معتقدان # ~~خالص گشت وبذآن عنایت ناگهان ونوازش شاهان شکرها می کرد # ~~وشکرانها می داذ ### | شعر (متقارب) # مگر ناگهان آن عتایت رسذ %~% که ای من غلام چتان ناگهان # 315/3) الحکایه. راویان عدل که باسالیب فضل آراسته وپیر استه # ~~بوذند، روایت چنان کردند که حاجی بکتاش خراسانی که خلیفهٔ‌ خاص # ~~بابا رسول بوذ که در ملک روم ظهور کرده بوذند وجماعتی اورا بابا # ~~رسول الله می گفتند وحاجی یکتاش مردی بوذ عارف دل وروشن درون ؛ # ~~امتا در متابعت تبود؛ هماثا که نقیب خود شیخ اسحق را با مرید چند # ~~بنزد مولا نا فرستاذ که در چه کاری وچه میطلی و این چه غوغاست که # ~~در عالم افگنده:؟ وان سؤال مینی بر آنک چون تمامت اکایر جهان # ~~واصاغرعالم راغب آنحضرت شذتد وذوق همهآ مشایخ وعلما وامرا # ~~بذآن سخنان بوذه وبسی مریدان مقلد که از شیوخ مترسم خوذ PageV01P381 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0386.png) # ~~اعراض کرده بنده ومرید ان خاندان تحقیق وتصدیق شذند وایشان را # ~~رشک آن حالت بغایت میخلید واز هر جانی از سر غیرت هر یکی سخنی # ~~ونکته، می گفتند وطعنه می زذند ، هچنان گفته بوذ که ا گر یافتی فهو # ~~آلمطلوب ساکن باش واگر تیافتی این چه غلغله است که در جهان # ~~انداختی وخوذ را منظور عالمیان ساختی ودکان چندین خلق را درهم # ~~زذی ؛ چنانک فرموذه است # شعر (رمل) # سرقدم کردیم وآخر سوی جیحون تاختیم # عالمی بر هم زذیم وجست بیرون تاختیم # چونک در سینور مجنونان آن لیلی شذیم # سرکش آمذ مرکب واز حد مجنون تاختیم # ~~الی آخره . . . وهمچنان گفته بوذ که جهان را از شیرینیآ شور خوذ برکردی # ~~وبسا زراقان سیه کار که از هیبت شور تو تلخ ms244 کامه وسیاهجامه شذند؛ # ~~گویند : چون مرید مذکور شیخ اسحق بردر مدرسه رسیذ مگر حضرت # ~~خذاوند گار در آن حالت درسماع بوذ؛ آستانهآ مدرسه را بوسیذه بادب # ~~تمام وحصور درویشانه در آمذ؛ هماندم حضرت مولانا این غزل را # ~~سر آغاز فرموذ PageV01P382 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0387.png) ### | شعر (ححتث) # ~~اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی ### | وگر بیار رسیذی چرا طرب نکنی # ~~بکاهلی بنشینی که این عجب کاریست ### | عجب توئی که هوای چنان عجب نکنی # ~~او درآن مثابت نیست که در تصور مثال امثال ما گتجذ؛ بغیر از امتثال # ~~مثال آن صورت معتی مثال صورت عمی بندذ ### | شعر (مجتث) # ~~چنان لطافت وخویی وحسن وجان بحشی ### | کسی ازو بشکییذ زهی شقا وضلال # ~~مجمعهم سرنهاذند ومحب مخلص شذتد PageV01P383 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0388.png) # 316/3) همچنان علمای اصحاب کساهم آلله جلاییب رضوانه # ~~روایت کردتد که روزی حضرت مولانا باصحاب کرام ممسجد حمعه # ~~می رفتند: از تاگاه بجلادی مقابل افتاذ که چندین، خونها کرده بوذ # ~~و گردن مردم زده اورا زیارت کرد وعزت نموذ؛ پاران ازآن حالت # ~~حیران ماندند که اوچه اهل زیارتست تا مثل او سلطانی اورا تعظیم # ~~کنذ ؛ زرگی ازآن حال سؤال کرد؛ فرموذ که مردی بوذ از اولیاء # ~~الله که در قباب غیرت پوشیذه مانده بود ودایم آرزو بردی که از قفص # ~~قالب مرغ روح را برواز دهذ وبدرجهآ شهادت رسذ؛ حق تعالی سبی # ~~ساخت تا مذکوررا متهم کردند واین جلاد اورا از حبس ققص بدن # ~~رهاثیذ ؛ آن ولی خذا ولایت خوذرا بذین جلاد داذ ؛ همانا که یاران # ~~وصف حال اورا بذو تقربر کردند، درحال جلآد مسکین بجلادت # ~~ممام وصدق عظیم بتوبه واستغفار جلدی موذ واز حملهآ مریدان مقبل شذ ### | شعر (رمل) # ای بسا سگ پوست کورا نام نیست # لیک اندر برده بی آن جام نبست # 317/3) همچنان امام ربانی سید المذکرین، مولانا مجد الدین ولد # ~~چاغا القیرشهری رحمه الله مردی بود متقی واهل ورع واز انواع علموم # ~~تهرهمند واز علم او لیا حظی اوفر داشت واز حملهآ خلفای ms245 PageV01P384 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0389.png) # ~~خذاوند گار در خطهآ روم یکی او بوذ وشجره اورا بدست مبارک # ~~خود نبشته، روایت کرد که در اول حال از قیرشهر ترک پسری # ~~متعلم بتوتیه باهم برده بوذم؛ در مدرسهآ مولا نا در خدمت من # ~~می بود ؛ مگر شی حضرت مولانا در صحن مدرسه تا نصف اللیل # ~~کالقمر لیلة آلبد ر سیر می قرموذ ویمیع اصحاب در خواب رفته # ~~بوذند وآن طالب علم ترک آهسته آمسته درس خوذ را تکرار # ~~می کرد ومراقب احوال خذاوندگار می بود ومرا هم خواب غلبه # ~~کرده ؟ فتیه ترک می پینذ که حضرت مولانا بر تور سیز را کب # ~~شذه اتدک اندکث جانب روزن بالا رفتن گرفت؛ چون بروزن # ~~رسیذ فقیه مرا بیذار کرد وچون بر آن اطلاع یاقتم، نتواتستم تحمل # ~~کردن وخوذرا گرفتن؛ بیخوذوار نعرهآ زذم وبهوش کشتم؛ یاران # ~~خفته یکبارگی بیذار گشتند وچون من بخوذ آمذم فرموذ که مجد الدین # ~~چرا نعره می زی وطعمهٔ‌ خود را از حوصله ییرون می اندازی؟ ترکی # ~~تو مرید می تو انذ تحمل کردن توافشا میکتی؛ ابدلان حق را ازیتها # ~~بسیار باشذ ؛ محرمیت حاصل کن تا محروم نشوی؛ همانا که من کتم # ~~سره ملکث آمره نه که فرموده مردانست # شعر ( رحز) # گر رازدارسی بشر %~% پیذا نگردی خیر وشر # هرچه که نا پیذاستی %~% بر وی %~% همه ییذاستی PageV01P385 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0390.png) # (318/2) همچنان یاران خاص که محل اجتبا واختصاص داشتند # ~~وبانوار اخلاص منور بودتد روایت چنان کردند که روزی حضرت # ~~مو لانا در مدرسهٔ‌ خوذ فرموذ که خدمت مولانا شمس الدین ماردینی # ~~مرد ولیست، اما خوذ را بمی دانذ تا اورا از خوذیآ خوذ واقف کنیم : # ~~چه بعضی از اولیا هستند که ولایت خودرا بمی دانند وبعضی ولایت # ~~خوذ را موقن اند ، اما دیگری را بمی دانند وبعضی کمل کرام # ~~آنانند که ولایت خود را ودیگری را عین الیقین می بینند وحق الیقین # ~~می داننا وایشان ساقیان کامل اند واز مشرب کوتر محمدی می نوشند # ~~وان شمس ms246 الدن ماردینیآ ما را روزی مردی از مردان خذا نظر عنایت # ~~انداخته بوذ تا ازآن نظر میارک بی نظر عالم شد وولی گشت؛ # ~~چون یاران ان خبر خیررا مذکور رسانیدند که حضرت مولانا در حق # ~~شما امروز در مدرسه میان چندین اکابیر چنین گواهی داذ؛ درحال # ~~سر نهاذ وشاذها کرده گفت : همچنانست که مولانا فرموذ وحکایتی # ~~کرد که روزی مراهق گشته بوذم ودر شهر حلب در مدرسه تحصیل # ~~می کردم وبتکرار هدایه مشغول بوذم : دیذم که ناگاه درویشی از در # ~~در آمذ واز من آب در خواست کرد ؛ فی تعلل وتوقف برخاسثم وکوزهآ # ~~آب بدست درویش داذم وقدری طعام ما حضر که داشتم در پیش # ~~درویش دلریش نهاذم؛ از آن حرکت موزون من دیذم که درویش PageV01P386 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0391.png) # ~~خوش شذ؛ ودر من یک تظری عجب بکرد؛ همانا که از لذ ت نظر # ~~شیرین او چنان ذوقناک شذم که اتزال منی شذ ومن درآن خوسی # ~~تا خوذ را جمع کردم دیذم که درریش رقته بود وغایب گشته و هنوز # ~~لذت آن تظر درکام جان من یاقیست، اما چون محضرت مولا نا # ~~رسیذم و این عظمت را دیذم وملحوظ نظر عنایت او گشتم حلاوت # ~~آن تظر را در مقابلهآ این عنایت کم از قطره دیذم از دریای محیط وذره # ~~یافتم از تیر اعظم؛ و لله الحمد والمنه که بعنایت وارشاد او سلطان # ~~ولی شتاس نیز گشتم # 319) همچنان اصحاب عظام اسکنهم الله قی آلدار السلام # ~~روایت چنان کردتد که شیخ بدرالدین تبریزی مردی بوذ ذو فنون # ~~و در فن کیمیا وصنعت سیمیا بو علی سینا بود ودر حکت حکای # ~~حکمت سقراط ثانی وافلاطون یونانی؛ چون بدار الملک قونیه رسیذ # ~~بانی تربهٔ‌ مقد س امیر علم الدین قیصر روح الله روحه مذکوررا # ~~محضرت سلطان ولد دلالت بوذ ومتنرمندیآ اورا عرضه داشت وتموذ که # ~~او دعوی میکند که هر روز مزار درم سلطانی بحدمت یاران مجری # ~~دارذ ب چه اصحاب بیشترند ووجه اخر اجات کمتر؛ ms247 حضرت ولد که # ~~مربیآ مامت اصحاب وامرا و اهل آداب بود این قضیه را در بندکگی # ~~والد خوذ عرضه داشت وحضرت مولانا میچ نغرمود ؛ علیها چون PageV01P387 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0392.png) # ~~بدر الدین تبریزی بادب عمام در آمذ وسر تهاذ بصدق درون مرید # ~~مخلص شذ # (320/3) همچنان حضرت ولیتة الله فی الآرض فاطمه خاتون والدهء # ~~شیخ ما سلطان العارفین چلی جلال الدین امیر عارف قد س الله سرهما # ~~بنت شیخ صلاح الدین رضی الله عنه که مریم ثانی وصد یقه ربانی بوذ # ~~خیرداد که من از شکاف در نظز می کردم که خذاوندگار درین باب # ~~چه فرمایذ ؛ فرموذ که سبحان الله، عجب خبریست، ما سعی میکنیم که # ~~زر را خاکٹ کنیم تا گرد فتنهآ او پنشیند ودوذ کدورتش از دوذمان # ~~ما بر خیزذ یکی آمذه است که من خاک را زر می کنم تا فتنه بر انگیزانذ # ~~مگ ک، از اشارت الفتنة نائمة لعن اله من ایقظها ی خیر # ~~است ، این کار افزائی باشذ ، ونمی دانذ که من زیاده جوثی را دوست # ~~کی دارم، حتما تم حتما که حق را بتدگان مستند که اگر بر سنگ # ~~و کاوخ نظر کنند فی علت کیمیا زر ویاقوت گردذ، همچنان برخاست # ~~ودست مبارک را بر استون مرمرین مدرسه نهاذ، در حال دیذم که استون # ~~مرمر همچون آفتاب درخشنده زرین شذ تا لمعان آن چشمها را خیره # ~~کرد ؛ اصحاب و بدرالدین تبر بزی نعره زنان مجمعهم بیهوش گشتند؛ # ~~مو عتل زایل شذه است وچون تخویش آمذم فرموذ که مهاء الدین ~~PageV01P388 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0393.png) # ~~خدمت بدرالدین را بصحبت جتید الزمان خلیفة الحق چلی حسام الدین # ~~یعر ، تا ملازم خدمت ایشان باشذ ### | شعر ( رمل) # # تا بداتذکه بزر طامع ته ایم %~% ما زر از زر آقرین آورده ایم # # آنکث گر خو اهذ همه خاک زمین %~% سر بسر زر کردذ و در کمین # # فارغیم از زرکه ما بس بر فنیم %~% خا کیان را سر بسر زرین کنیم # # ز شما کی گدیه2 زر ms248 میکنم %~% من %~% شحا را %~% کیمیا گر میکنم # # همره جانت نگردد ملک وزر %~% زر بده سرمه ستان تهر تظر # ~~بعد الیوم یدر الدین هر هتری که می ورزیذ و صنعتی که بکار می برد # ~~قدای یاران میکرد وعاقبة الامر علم الدین قبصر بعد از رحلت مولانا # ~~ورا معمار تریهءآ مبارک ساخته بوذ # 321/1) همچتان از مقربان حضرت متقولست که روزی خدمت # ~~سلطان رکن الدین آنار آلله برهانه پنج همیان سیم سلطانی فرستاذه # ~~بوذ؛ خواجه مجد الدین بر گرفت وپیش مولانا برده ؛ بانگ بر وی # ~~زذ که بیرون اثداز تا هر که خواهذ برگیرذ ### | شعر ( دزج) # ~~قماشی کآن تو تیوذ برون انداز از خانه # درون مسجد اقصی سگ مرده چرا باشذ PageV01P389 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0394.png) # ~~بیرون در انداختتد؛ هیج کسی بر تداشت، محدالدین حال را بحضرت # ~~مولانا عرضه داشت؛ فرموذ که برو خرج کن، هم نتوانست تلف کردن، # ~~سوم بار رسیذ که آن سیم را چه کنم وچه می بایذ کردن ؟ فرموذ که اگر # ~~مرا بحقیقت بی تقلید دوست میداری آن مجموع را بر گیر ودر خندق # ~~ریز تا جانت از حساب آن خلاص یابذ ؛ همچنان بر گرفتند ودرحتدق # ~~قلعه رمختند وختدق بر آب ولجم سیاه بوذ، با کسانی که در هوس # ~~آن سیم سپیذ رویها سیاه کرده جانها باختند؛ بعد ازآن قرموذ که مال # ~~دنیا زهر قتالست وهمگان از هر او در قتال وتمامت خلق را می کشذ # ~~وفانی میکتذ؛ تا حد ی که مردان خذا را نیز دهان تلخ می کنذ؛ الله الله # ~~احتیاط می بایذ کردن تا از جمیع آفات سیم سلیم مانی وسلیم عاهات # ~~او نگردی # شعر (هزج) # # دنیا نبوذ عیدم من زشتیآ او دیذم %~% کلگونه تهذ برروآن روسیی زرده # (322/3) الحکایه : همچنان مشهور آفاق، سرور باستحقاق، اخی # ~~امیر احمد پاییربی رحمه الله که از رؤسای آن دیار بوذ؛ مردی بوذ # ~~منعم ومتمول وصاحب مقام وبس روزگار دیذه وبصحیت اکابر رسیذه # ~~بوذ وچون حضرت سلطان العارفین چلی جلال الدین عارف ms249 # ~~قد س الله سره بذآن دیار رسیذ وجمیع اهالیآ پاییرت من الذکور # ~~والاناث بنده ومرید او شذند چنان حکایت کرد که در عنقوانی PageV01P390 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0395.png) # ~~جوانی چون صیت حمیل ظهور حضرت مولانا جد شما یتواتر اینجا # ~~می رسید واز عظمت حال وقال او مباقران عالم روایت می کردند # ~~مرا هوس آن می شذ که از پذر اجازت خواسته بطرف قوتیه عازم # ~~شوم وشرف دستیوس آن حضرت در یایم والبته ماذر وپذر # ~~دستوری ممی داذند و هلا هلا تعییر زمان کردم؛ شی از غایت شوق # ~~و عشق عام بر خاستم وچند رکعت ماز حاجت گزاردم وبآن نیت # ~~چهل یار سوره انعام خواندم تا مگر ا نعام حق معاون گشته از سلکث # # آنعام بیرون آمذه بذآن زیارت مشرف شوم؛ %~% چون یزدیکٹ # ~~صیح سر تهاذم وتخواب رفتم بهمان صتت و صورت که از یاران # ~~ومافران شنیذه بوذم حضرت مولانا را بخواب دیذم : فرجیها # ~~پوشیذه ودستار دخاتی برسر نهاذه مخانه ما در می آیذ ومن بنده # ~~پیشتر دویذه سر می تهم وروی برخاک قدمش می مالم ولا مها می کنم # ~~و او از یاری مقراض می خواهذ وموی مرا بریذه بر رویم بوسها می دهذ # ~~و چند بار بارکث آلله یارگ آلله می گویذ و می قرمایذ که شیخ # ~~مثتویت ومن از غایت شاذی بیذار میشوم ومویهای بریذهٔ‌ خوذرا # ~~بر سر بالین ییابم وازین حالت حیربی در من ظاهر می شوذ واز شوق # ~~آن ذوق چند روزی دیوانهوار در کوهها می گردم؛ عاقیة الامر # # اجلاس عظیم کرده فرجی می پوشم %~% وباقامت سماع واوضاع اجتماع # ~~و تلاوت مثنوئ معنوی شروع می کنم بعد از آن ارمغاقیآ نیکو. از هر چیز ی ~~PageV01P391 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0396.png) # ~~ترتیب کرده بحضرت مولانا ارسال کردم وازحال خوذ اعلام دادم؛ # ~~همانا که شچره خلافت فرستاذه من بنده را مریذی قبول کردند وهمچنان # ~~علامت قبول من آن بوذ که حضرت شما بذین دیار تشریف داذ # ~~و علم الیقین مرا عین الیقین گردانیذ وبحق ms250 الیقین رسانیذ ؛ همچنان ~~پیوسته # ~~حضرت سلطان ولد مذکوررا براذر ویار می خواند ؛ از نو بصدق مام # ~~مرید حضرت چلی عارف گشته مامت فرزندان واصحاب واعماب # ~~خوذ را مرید آن سلطان کرده وان له عند نا لزلنی وحسن # ~~مآب (38/ 25 ، 40) مقام ایشان شذ # (/323) همچنان منقولست که درویشی حضرت مولانارا بخواب # ~~دیذه مرید شذ ومویش را بریذند ؛ علی الصباح خوابرا بکرام اصحاب # ~~حکایت کرد : اصحاب آن عزیزرا محضرت مولانا ارشاد کردند تا از # ~~نو مرید شوذ وگویذ هذا تأویل رویای من قبل قد جعلمها # ~~ربی حقا (100/12) وچون حضرت مولانا آن درویش را بدیذ # ~~فرموذ که آخر موی اورا دوش بر گرفته بودم واورا قبول کرده : # ~~آن کافی باشذ # (324/3) همچنان منقولست که روزی خدمت شیخ صدرالدین # ~~بدرس احادیث مشغول بوذ وافاضل عالم در آن مجلس حاضر بوذند؛ # ~~از نا گاه حضرت مولانا از در در آمذ شیخ استدعا موذ که درس PageV01P392 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0397.png) # ~~امروزینه را حضرت مولاتا متعهد شوذ، همانا که در بیان هر حدیتی # ~~چندان احادیت غریب استشهاد آورده وبط معانیآ عجیب کرد و سبب # ~~ورود احادیت فرمود و تحتیق کرد که حاضران مجلس متحیر ماندند؛ # ~~مگر در ضمیر شیخ گذشته باشذ که عجبا معنیآ این حدیث آ نچنانست که # ~~مولانا فرموذ یا چیزی دیگر؟ چه ما این معاتی را از هیچ بزر کی سماع # ~~نکرده ام وان طرز را نشنوذه ایم ، همان ش حضرت مصطفی را # ~~صلی الله علیه وسلم بخواب می بینذ که در صدر خاتقاه نشستهاست؛ # ~~شیخ پیش میرود ودستیوس رسول کرده میقرماید که معنی آن حدیث # ~~ومتصود من آنچنانست که مولانا فرموذ و برآن مزید نیست ؛ شیخ # ~~صدر الدین از غایت شاذی بیدار میشوذ وپیش از آنک خواب را # # یدرو یشان واگویذ می بینذ که حضرت مولانا از در %~% خانقاهدر آمذ # ~~و بر صدر صفه بنشست وفرموذ که ا نا ا رسلاکث شاهد1 # # و مبشرا 8148444) %~% لحتقیقة سرنا و مبشرا لکث # ~~فی الرؤیا2 یعنی که گواهی آنچتان ms251 شاهد عدل در حق بندگان # ~~مقبول بایذ که در محل قبول افتذ ان شاء الله تعالی؛ هی رخاست: # ~~شیخ را اعتماد واعتقاد واتحاد یکی در هزار شذ # 325/3) حمچنان روزی حضرت مولانا تحمام در آمذه بوذ. همان # ~~لحظه باز بیرون آمده جامها پوشیذ؛ یاران سؤال کردند که خذاو تدگار چه ~~PageV01P393 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0398.png) # ~~زوذ پرون آمذ؟ فرموذ که دلا ک شخصیرا از کنار حوض دور # ~~میکرد تا مرا جا سازذ ، از شرم آن عرق کرده زود بیرون آمدم # (326/3) همچنان روزی یاران برای یکی گفمتند که مرد بی وفاست : # ~~فرموذ که وفا خوش است؟ گفثند : آری؛ گفت : اکنون شما وفا را # ~~سخت گیریذ وداما فرموذی که بحق وفای مردان ویا گنتی بحق # ~~وفا وگفتی # شعر ( رمل) # # حق تعالی فخر آورذ از وفا %~% گفت من آوقی بعهد غیرنا # # مرسگان را چون وقا آمذ شعار %~% رو سگان را ننگ وبذنامی میآر # # بی وفاثی چون سگان را عار بوذ %~% فی وفائی چون روا داری بموذ # # گر غلام هندوئی آرذ وفا %~% دولت اورا میزنذ طال البقا # 327/3) همچنان اوقات اتفاق چنان می افتاذ که گویندگان # ~~ز غایت مداومت سماع خسته می شذند ؛ روز دو شنبه واما پنجشنبه # ~~مدر سه دیرترک می آمذند؛ حضرتش می فرموذ که چون ماز عشاق # ~~دست نداذ باری مماز اشراق بگزاریم وچند رکعت تماز کرد تا گویند گان # ~~می رسیذند وپا کوبندگان سماع می کمردتد PageV01P394 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0399.png) # 328) همچنان مگر روزی در یندگیآ مولانا رباب میزذند # ~~ومولانا ذوقها میکرد ؛ از ناگاه عزیزی در آمذ که نماز دیگر می گویند ؛ # ~~لحظهٔ‌ تن زذ، قرمو ذکه بی نی آن نماز دیگر، این نماز دیگر؛ هردو # ~~داعیان حقتند یکی ظاهر را تحدمت میخواهذ واین دیگر باطن را بمحیت # ~~ومعرفت حق دعوت مینمایذ # 329/3) همچنان از اصحاب یکی تاهل کردی ، فرموذ که انشاء الله # ~~یار دینی باشذ؛ همچنان روزی درویشی از مساوی گفتن یکی شکایت # ~~کرد و از انکار این کار باز گفت؛ فرمود که جهان ms252 گیر توان شذ اما # ~~دهان گیر نی # 330/3) همچتان رو زی حضرت مولانا بحمام در آمذه بوذ وبچشم # ~~برحم بحسم مبارک خوذ نظر میکرد که قوی ضعیف و بحیف # ~~گشته است؛ فرمود که در جمیع عمر خوذ ازکسی شرمسار نگشته ام ، # ~~اما امروز از چسم لاغر خوذ بغایت خجل شذم که بزیان حال # ~~چها گفت و چها نهفت وچگونه نالها کرد که روزی مرا در آسایش # ~~نداری؛ کم از روزی یا شی که قدری قوت می گرفتم تا یار ستمی بار کشی # ~~کردن ، اما چکنم که آسایش من در رنج اوست؛ چناتک گفت: ### | شعر (هزج) # گر یکدم بیآسایم روان من ثیآسایذ # من آن لحظه بیآسایم که یکث لحظه نیآسایم PageV01P395 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0400.png) # ~~همانا که آسایش عاشقان درتعب است و گنج در رنج وطرب در طلب # ~~و « رحومی در ادب # شعر (هزج) # کشا کشهاست در جانم کشتده کیست می داتم # دمی خواهم بیاسایم ولیکن نیتم امکان # (331/3) همچنان روزی مگر حرم مولانا کرا خاتون رضی الله # ~~عنها از سر ان حدیث سؤال کرد که اکثر اهل الجنة البله # ~~چه معتی دارذ؟ فرموذ که اگر ابله نبوذندی کی بجنت و انهار # ~~خرستد شذندی؟ جائی که دیذار پارست چه جای جتت و انهارست؟ # ~~فرءوذ که اکثر ادل آلجنة البلمه وعلیون لد وی آلآلثباب واین # ~~بیت را گفت # شعر ( هزج) # ~~در دوزخ اگر زلف تو در چنگ آیذ ### | از حال هشتیان مرا ننگ آیذ # ~~ور لی تو بصهرای هشتم خوانند ### | صحرای مهشت در دلم تنگ آیذ # ~~پس هر دون همتی که بتفرج باغ بسته شذ از دیذار باغبان محروم ماند ~~PageV01P396 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0401.png) ### | شعر (رجز) # ~~جنت مرا بی روی او هم دوزخست وهم عدو # من سوخم زین رتگ وبو کو فر اتوار بقا # ~~فرموذ که روزی حماعتی صاحب دلان دیذند که رابعه بدستی آتش # ~~گرفته بود ویدستی دستیآ آب وباستعجال میدویذ؛ سؤال کردند که ای # ~~بانوی آخرت کجا میدوی و در چیستی؟ گفت : میروم که آتش ms253 در بهشت # ~~زیم وآب در دوزخ ریزم تا ان هرده حجاب رهزن از میانه بر خیزند # ~~و مقصد معین شوذ وبندگان خذا خذا را بی غرض رجا و علت خوف # ~~خدمت کنند ؛ چه اگر رجای جنت وخوف جحیم تبوذی یکی حمق را # ~~ثیر ستیذی ومطاوعت ننمودی ### | شعر (رمل) # پشت ان مستی مقلد کی خمیذی در رکوع ### | گرنه در چنت امیذ قلیه و حاواسی # ~~اما مقصود ومطلوب مخلص وصال محبوبست وهر دو عالم تبع # ~~آن وصال ### | شعر (رمل) # # هر چه جز عشق خذای احسن است %~% گر شکر خواریست آن جان کندنست # # از خذا غیر خلها را خواستن %~% ظن افزوتیست و کلی کاستن PageV01P397 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0402.png) # ~~شیخ ماتریدیرا گفتند : سل ما تر ید ؛ گفت : ار ید أن لا ارید # 332/3) الحکایه : همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا # ~~در تقریر معانی گرم شده بوذ وحماعنی از هر طایفه حاضر بوذند ؛ # ~~حکایتی قرموذ که مگر ترکی بشهر آمذه بوذ؛ از ناگاه بر در # ~~مدرسهآ رسیذ ؛ دیذکه مدرسه را روفته اند وآب افشانی کرده وفقتها # ~~با دستارهای تزرگ و جامهای نفیس نشسته اند؛ بعد از ساعتی دیذ که # ~~راتبه ایشان بوذ آورده هرکسی را حصهٔ‌ بداذ : ترکرا ان حالت # ~~قوی خوش آمد ؛ روز دیگر ترک بیچاره ترک عیال و دیه خوذ # ~~کرده برخوذ دستاری وجبهآ راست کرده ممدرسه در آمذ و مدرس # ~~سلام داذه در جنب او بنشست ؛ مگر مارس ققیه فتمیر بود ؛ بفراست # ~~معلوم کرد که او عالم نیست وآن را برای غرضی کرده است؛ مدرس # ~~فرموذ که ای عزیز من بآرایش ظاهر وجبه و دستار کی دانشمند # ~~وفقیه نکمی شوذ وبی مجاهده کسی ممشاهده ترسیذه است : سالها خون # ~~جگر بایذ خوردن و تکرار تکرار می بایذ کردن ودوذ آلود چراغ # ~~بایذ شذن تا مکر بتوفیق الله وعنایته نا کسی کی شود واز وجود # ~~او کسان وناکسان کسی توانند آموختن؛ اکنون مثال حماعتی که # ~~صورت برستان اند ودر زیب صورت مانده اند وبتربیت ظاهر اکتفا ms254 # ~~کرده وفرجی را برای صورت پوشیذه اند و هر گز معی دان و معنی ~~PageV01P398 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0403.png) # ~~بین و معنی کش نیتند ، همچو آن ترکند که گفته آمذ ؛ سالها زحمات # ~~یایذ کشیذن تا مگر آدمئ یکدمهآ آن دی گردذ و گفت : ### | شعر (رمل) # سالها بایذ که اندر آفتاب %~% لعل یابذ رنگ ورخشانی وتاب # تا که پشکی مشک گردذ ای مرید %~% سالها بایذ درآن روضه چریذ # همچوتاری شذ دل و جان در شهود %~% تا سر رشته من روثی مموذ # چون خیالی میشود در زهدتن %~% تا خیالات از درونه روفتن # 333/3) همچنان مقبول کمل الاحرار شیخ محمود نجار رحمه # ~~الله روایت کرد که روزی در مدرسه مبارکث سماع عظیم بوذ وخدمت # ~~شیخ فخرالدین عراقی که از عارفان زمان بوذ در آن ساعت حالتی کرده # ~~خرقه وتخفیفه اش افتاذه می گشت وبانگها می زذ؛ همانا که حضرت # ~~مولانا در گوشهآ دیگر سماع می کرد وحدمت مولانا اکمل الدین طبیب # ~~با جمیع علماء وامراء نگاه داشت می کردند ؛ بعد از سماع اکمل الدین # ~~فرموذ که خذاونا گار راستن ، خدمت شیخ فخرالدین عراف ازین # ~~بیش خوابهای خوش خواهذ دیذن؛ فرموذ که اگر سر این # ~~سو کنذ وخسبذ؛ آحر الامر ملحوظ نظر عنایت گشته باجازت PageV01P399 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0404.png) # ~~آن حضرت معین الدین بروانه شیخ فخرالدین را بجاتب توقات دعوت # ~~کرده خانقاه عالی جهت او عمارت فرمود و درآن جایگاه شیخ خانقاه # ~~شذ وپبوسته شیخ فخرالدین در سماع مدرسه حاضر شذی ودامما از # ~~عظمت مولانا باز گفتی و آهها زذی و گنتی که اورا هیچ کسی کما # ~~یمبغی ادراک نکرد ؛ درین عالم غریب آمذ وغریب رفت # شعر (رمل) # ~~در جهان آمذ وروزی دو مما رخ بنموذ # آنچنان زوذ رون شذ که ندانم که که بوذ # (324/3) همچنان روزی حضرت مولانا درمیان معرفت فرموذ که # ~~ان آب جوئی که ماهیان در وی مقیم اند تا نان ریزد در وی تریزی # ~~ماهیان سربرون کمی کنند وبذآن نانپارهما می پبچند؛ همچنان جوی ms255 # ~~حکمت ما که درجوی روان ما روانست تا صدق طلب واعتقاد # ~~درست واخلاص بی ریا در وی تریزی ماهیان معانیآ ما علی قدر # ~~هم آلمستمعین و آلطالبین ازین جوی سر نمی کنند و گرفتار شصت # ~~هیچ صیادی کی شوند : همانا که تذلل و افتقار عظیم می بایذ که # ~~اضطراب واضطرار موجب استحتاقت أمن یجیب المضطر # د عاه (62/27) PageV01P400 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0405.png) ### | شعر (رمل) # حق تعالی گر سماوات آفریذ %~% ز برای دقع حاجات آفریذ # هرچه روثید از بی محتاج رست %~% تا بیابذ طالبی چیزی که جت # تا نگریذ طفلک نازک گلو %~% کی روان گردذ زپستان شیر او # (335/3) همچنان روزی مگر عزیزی از یاران غمناک شذه بوذ ؛ # ~~حضرت مولانا اورا فرموذ که همه دلتنکئ دنیا از دل نهاذکی ان عالمست، # ~~هر دمی که آزاذ باشی ازین جهان وخوذرا غریب دانی و در هر رنگی که # ~~بنگری وهر مزه2 که بچشی دانی که با او مانی و جای دیگر می روی # ~~دلتنگ نباشی ، طوبی لمن جالس اهل الفقه والحکنمیة # ~~وخالط اهل الذئل وآلمسکتة؟ باز فرموذ که آزاذ مرد آنست که # ~~از رنجانیذن کسی نرنجذ. جوانمرد آن باشد که مستحق رنجانیذنرا # ~~بر بجانذ؛ چنانک گفت : # شعر (حفیف) # تا در بن خرقه ایم ازکس ما %~% هم رنجیم و هم برنجانیم # (336/3) صمچنان مرویست که روزی یکی از اصحاب از قلت اسباب # ~~شکایت می کرد وبحضرت مولانا لاها می نمود، تا وی را قدری دنیاوی # ~~دست دهذ : قرموذ که رو ومرا دشمن گیر وهیچ دوسثم مدار تا دنیا ~~PageV01P401 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0406.png) # ~~برا دوست گیرد وحق تعالی ترا دنیا دهذ؛ گفت: نتوانم؛ فرموذ که # ~~پس برو در بی نوائی و درویشی صبرکن تا بنوائی استماع کنی؛ چه دین # ~~با دنیا بیکجا جمع نمی شوذ مگر مردان حق را واین بیت را گفت : # شعر (هزج) # ~~ای طالب دنیا تو یکی مزدوری وی عاشق خلد ازین حقیقت دوری # # وی شاذ هر دو عالم از بی خبری %~% شاذیآ غمش ندیذه معذوری ms256 # (337/3) همچتان مگر شخصی کیسهآ بر زر یاوه کرده بوذ # ~~و بیخوذ وار می دویذ واز هرکسی می برسیذ؛ از ناگاه بحضرت مولانا # ~~رسیذ : فرموذ که مگو که گم کردم ، بلک بگو که یافتم # (338/3) همچنان درویش دلریشی روایت کرد که روزی شخصی # ~~بحضرت مولانا مقابل افتاذ، سر نهاذ وگفت که ازین عالم دون قوی # ~~سیر وملول شذهام کاشکی بذآن عالم می رفتم باری می آسودم که حضرت # ~~بارئ تعالی آنجاست؛ فرموذ که چه دانی که اگر اینجا باشذ # شعر (هزج) # ~~بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست # در خوذ بطلب هر آنچ خواهی که توثی PageV01P402 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0407.png) # 3291) همچنان مگر عزیزی را از یاران در مجمعی عظیم اتفاق # ~~افتاذ و هر یکی ازهر بابی فصلها می خواندند وفضلها می جستند و آن عزیز # ~~هیچ می گفت؛ حضرت مولانا فرموذ که یارا چرا تو هم معرفتی # ~~وسخنی نگفتی؟ گفت : مجمع اکابر بوذ. متوهم شذم : قرموذ که تو دهان # ~~بایستی گشاذن ما خوذ می گفتیم # (340/3) همچتان قدوة الاصحاب چلی جلال الدین المعروف باین # ~~اسفهالار رحمه الله که از عرفای اصحاب و امیر زاده شهر یوذ # ~~حکایت کرد که روزی حضرت مولانا مرا با چند یاری بقیصریه # ~~پیش بروانه قاصد می فرستاذ؛ تامه املا فرموده حضرت چلی حسام الدین # ~~بنوشت و در ضمن مکتوب گفتنها را گفته د رر معانی سقته بوذند؛ # ~~چون نامه: مبارکرا بر سر دمتار زذم سر تهاذه پایهای مبارک # ~~خذاوندگاررا بوسها داذم وگفتم : اگر بزبان پیغام برسند چه گویم؟ # ~~فرموذ که تو آنجا چون دهان باز کنی ما گفتنی را بگوئیم؛ چون بخدمت # ~~سلطان وامرا رسیذم وسلام مولانا را رسانیذم همگان برسر پا # ~~زخاسته اکرام عظیم کردند وایستاذه بروانه مکتوبرا بعبارت شیرین # ~~فرو خواند ودر هر محلی آفرینها می کردند ومطلوب ما اجابت موذه از # ~~عظمت خذاوندگار سؤال کردند که چه می کند و مزاج میارکش # ~~چونست؟ چنداتی حقایق ودقایق گفته ام که بی خود شذه ام ms257 : یروانه ~~PageV01P403 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0408.png) # ~~وامرا گریها می کردند وافسوسها می خوردند که چرا از آن حضرت # ~~دورند واز آن صحبت ودیذار مهجور، عاقیت بروانه از من برسیذ که # ~~خدمت چلی بارها تشریف می فرمود اما مثل ان بار شمارا بربار # ~~معرفت ومعانی ندیذهام ، حکایت را باز گفتم ؛ همشان باتفاق سرنهاذند # ~~و تحسینها کردند وبسی خدمتها و نعمتها که فرستاذند # 341/3) همچنان خدمت افلاطون زمان خواجه اکمل الدین # ~~طبیب طاب الله ثراه روزی بزیارت مولانا آمذه بوذ وآن روز درخانه # ~~چلی حسام الدین بوذند ؛ مگر اکمل الدین جامهای بس نفیس پوشیذه # ~~بوذ وچوقای سقرلاط سرح با پوستین سمور بردوش گرفته؛ بعد # ~~سرتهاد وجامها را بقوالان داذه رواته شد ؛ حضرت چلی حسام الدین # ~~از مذکور برسیذ که مولانا در گوش شما چه می قرموذ وموجب سجده # ~~وحالت چه بوذ؟ گفت : مرا در ضمیر می گذشت که باین جامهای نفیس # ~~زنانه در نظر مردان حق چون آمذم وچون یاقت شذم ؟ واین # ~~حرکت هیچ مصلحت تبود ؛ همانا که خود را بغایت بیچاره وشرمسار # ~~دیذم وحالم دیگرگون گشت ؛ همانساعت در گوشم فرموذ که فارغ باش # ~~و اندیشه مکن وخجل مشو؛ جامهآ جان ما که تن است نزد ما اعتباری # ~~ندارد تا جامهآ باراتی را که بیروتیست چه اعتبار خواهذ بوذن که ان الله # ینظر الی صور کم و لا الی اغمالکم و لکن ینظر النی PageV01P404 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0409.png) # ~~قلوبکم و نیاتکم؛ جهدی کن که تو معرف جامه شوی، نه جامه # ~~معرف تو ومن از خوشیآ آن عنایت چامهارا بقو الان شکرانه داذم # ~~وچندانک اکمل الدین در قید حیات بود دیگر جامهای بتکلف نپوشیذ # 342/3) همچنان ملازمان صحبت و خادمان خدمت روایت # ~~چنان کردند که حضرت مولانا حیدر وار سیر را دوست می داشت؛ # ~~بعد از آنک ده پانزده روز بلک بیست وسی روز گذشتی که اصلا # ~~افطار نکردی سر دانهای خام می خورد ومی فرموذ که حضرت مصطفی # # بامیر المؤمنین علی هردم اشارت می فرموذ که یا ms258 علی کل %~% و # ~~م برجهی وحکمتی که او دانذ # (34312) همچنان حضرت کرا کا والده چلی عارف قد س الله # ~~سرها روایت کرد که قرب ماهی حضرت مولانا را ندیذم که چیزی # ~~افطارکرد ومن هنوز نو عروس بوذم ومعلم من حضرتش بوذ؛ روزی # ~~فرموذ که فاطمه خاتون ، درخانهآ ما ماست هست؟ کقتم : بلی هست ، # ~~اما بغایت ترش ؛ فرموذ که در کاسهآ بزرگ کرده در پیش او نهاذم؛ # ~~فرموذ که بیست سر سیر بکوب ودر آنجا کن تا لذت گرذ؛ نیمشبی # ~~دیذم که باز آمذ وماست بخواست ونانهای بیات کره زنگ گرفته را # ~~در آنجا ترید کرده تمامت آن کاسهرا تخورد ومن قدری از آن ماست # ~~در دهان کردم ، فی الحال زباتم آبله کرد از غایت حدت آن ؛ PageV01P405 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0410.png) # ~~همچنان کاسه را لیسیذه من داذ و بنماز تهجد شروع قرمود، حی # ~~مطلع الفجر وچون یاران جمع آمذند بسماع مشغول شذ تا هفت شبانروزی # ~~قرار نکرد ولحظه نیارامیذ ؛ روز هشتم بحمام رفته؛ هفتهآ دیگر # ~~در آ نجایگاه بوذ وعالمیان بذین قدرت وقوت عظیم حیران مانده بسی # ~~منافقان که زنار بیذند وموافق شذند واز مخالفت استغفار کرده # ~~موافقت موذند؛ شمچنان روزی فرموذ که ما ازین عالم سه چیز را # ~~اختیار کردیم : یکی سماع و یکی فقاع ویکی حمام # (340/3) ههچنان منقولست از چلبی شمس الدین ولد مدرس که # ~~او روایت کرد که روزی حضرت فرزند خذاوندگارم ملکه خاتون # ~~رحمهما الله مملوکه خودرا رنجانیذه بوذ؛ از ناگاه حضرت مولانا از در # ~~در آمذه بانگی بروی زذ که چراش میزبی وچراش میرنجانی؟ چه اگر # ~~او خاتون وتو کنیزک بوذی چه خواستی کردن؟ می خواهی که فتوی # ~~دهم که در کل عالم غلام وکنیزک هیچ نیست الا حق را وفی الحقیقه # ~~کنفس واحد ة (28/31)؛ درحال توبه کرده اورا آزاذ کرد # ~~و هرچه پوشیذه بود بر وی پوشانیذ وچندانک درقید حیات بوذ دیگر # ~~غلامان وکنیزکان را تعرض ترسانیذ وبرسنت نبوی سلوک موذه # ~~می گفت PageV01P406 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0411.png) ms259 ### | شعر (رمل) # شرم دارم از نی ذو فنون %~% ألدسوهم گفت مما تلبسون # مصطفی کرد ان وصیت بابنون %~% اطعموا آلأذتاب مما تأکلون # من چو پوشم ازخزواطلس لباس %~% ز آن بپوشانم حشم را بی پلاس # 345/3) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا از کثرت # ~~سماع ولطافت مزاج هنگام شتا زکام شذه بوذ ، که الزکام امان من # ~~آلسرسام وهو یقطع عرق آلجذام، اوله فصد وآخره # ~~حمام : مماناعت قصد فصد کرده پیراهن خوذرا بقصاد بخشید ؛ # ~~دوم روز محمام رفت # (346/3) همچنان زرگی سؤال کرد که در عقیب کل %~% صلوات # ~~مکتوبة آیة الکرسی خواندن چه حکمت دارذ؟ قرموذ که قال التی صلی الله # ~~علیه وسلم من قراء آیة الکرسی عقیب کل صلواة مکتوبة # ~~قبض آلله روحه بنفسه ؛ عجبا از آن عظیمتر چه فایده وحکمت # ~~باشذ که جان ترا بدست خوذ او قیض کنذ وفیض رحمت فرمایذ ؛ # ~~لا جرم حضرت مصطفی علیه السلام دایما می خواند وامت خوذرا هم # ~~برقراعت آن ترغیب وتحریض می فرمود وفضیلت آیة الکرسی از عرس # ~~عظیم عظیم ترست ودرهیچ کتالی نیست ، مخصوص ممصطفاست وبامت # ~~مرحوم او علیه السلام PageV01P407 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0412.png) # 347/3) همچنان یاران عنیق که سالکان طریق تحقیق ومستان # ~~جام رحیق بوذند ر ضوان الله علیهم اجمعن چنان روایت # ~~کردند که روزی حضرت مولاتا فرموذ که یاران ما تربهآ ما را بلند # ~~سازند تا از مسافت دور پیذا شوذ که هر که تربهآ ما را ار دور بیینذ # ~~واعتقاد نمایذ وبولایت ما اعتماد کنذ ابزذ تعالی اورا از حملهآ مرحومان # ~~گردانذ؛ علی الخصوص که کسی بعشق مام وصدق بی ریا # ~~و مر حاجتی که دارذ مخواهذ، باری سیحانه وتعالی جمیع حاجات اورا # ~~بر آورده گرداند و ممقاصد خود برسذ ومطلوب او دینی ودنیاوی # ~~حاصل شود # شعر ( مجتث) # ~~ز بس دعا که بکردم دعا شذست وجودم ### | که هرکه بینذ رویم دعا بخاطر آرذ # ~~همچنان فرموذ که دعا همچون تیرست وآمین یاران برهای آن تیر ### | شعر (هزج) # ~~بخواه ای دل چه می خواهی ms260 عطاء نقد وشه حاضر # که آن مه رو نفرمایذ برو تا سال آینده PageV01P408 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0413.png) # 348/3) همچنان نقلیست صحیح که روزی حضرت مولانا فرمود که # ~~هفت کرت تریهٔ‌ مارا عمارت کنند؛ آخر ین بارترکی ییرون آیذ متمو ل # ~~و تریه را یکث خشت از زر و یک خشت از نقرهآ خام بسازذ وحوالی # ~~تربه ما شهری شود بس بزرگ و تربهآ ما در میانهآ شهر مانذ ودرآن # ~~زمان مثنوئ ما شیخی کند # 449/2) همچتان از یاران کییر منقولست که روزی در بندگی مولانا # ~~حکایت سبعه خوانیآ صاین الد ین مقری می کردند که ابوحفص دوران # ~~و قالون زمانست وهر شب بایذ که ختم قرآن کتذ، آنگاه آرامذ؛ # ~~فرمود که آری، گرد گان را تیکو میشمرد واز مغز نغزش حظی # ~~ندارذ وفرمو ذ که کتاب آلله مبنی علی اربعة : العبارة والاشارة # ~~وآللطاثف وآلحقائق . فالعبارة للعوام وآلاشارة للخواص # ~~واللطائف للاولیاء والحقائق للآنبیاء ؛ وآن عزیز پیوسته # ~~بعمارت عبارت مشغولست واز اسرار آن مححوب # 350/3) همچنان روزی صان الد ین یتکلف می گویذ که امشب # ~~بعشق مولانا قرآن را ختم کردم ؛ فرموذ که چون نطرقیذی؟ ف الحال # ~~سرنهاذ و گریان شذ ومولانا فرموذ ### | شعر (رمل) # بر دلش گر تافتی گفت لبش %~% ذره ذره %~% گشته بوذی قالبش # که دو آنز لننا کتابا للجبل %~% لا نصد ع ثم آنقطع ثم آر تحل # ~~لرایته خاشعامتصد عا من خشیة آلله (21/59) ودرین باب چه معانیها # 9 PageV01P409 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0414.png) # ~~که می فرموذ وفرموذ که امام ابوحنیفه رضی الله عنه شبی مماز عشا # ~~می کرد، سورهآ! ذا زلز لت آلارض ز لزالتها (1/99) فرو خواند ؛ # ~~چون بذین آیة رسیذ که فمن یعمل مثقال درة خیرا یره # ~~(7/99) شهقه زذ و بیهوش گشت؛ گویند : هفت شبانروزی بر سر # ~~سحاده بیخوذ مانده بوذ از هیبت اسرار قرآن؛ اگر قرآن خوانی آنچنان # ~~خوان که ترا بخوانندت نه آنک از غفلت آن خواندن برانندت وسر # ~~رب تالی آلقرآن و آلقرآن یلعته اینست # شعر (هزج) ms261 # ~~عروس حضرت قرآن تقاب آنگه براندازذ # که دار الملک اممان را مجرد بینذ از غوغا # (351/3) همچنان کمل اصحاب درایت روایت چنان کردند که # ~~روزی قاضی سراج الدن ارموی رحمه الله که در جمیع علوم عقلی # ~~و نقلی شافعئ ثانی بود ؛ ازچند فن معتبر مسایل مشکل ونکت غرا # ~~استنباط کرده مستحضر گشت وبشاگردان خوذ تفهیم داذ که وقتی که # ~~مرا در مجمع امرا وقضلا با حضرت مولانا اتفاق افتذ، میخواهم که # ~~فضیلت وچستیآ خوذ را بوی بنمایم، تا معلوم کنذ که دانشمندی چیست # ~~ودرآن دم که من در بحث گرم شذه یاشم و دقیقهآ از من فوت شوذ # ~~از هر جائی معاونت کنیذ؛ همانا که حضرت مولانا صباحی بسروقت ~~PageV01P410 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0415.png) # ~~قاضی می در آیذ وسلامی داذه مهیبت عظیم در وی نظر میکنذ و یزوذی # ~~باز بیرون می آیذ؛ قاضی سراج الدین در بی او بیرون می روذ وهیچ کس را # ~~ممی بیتذ و از مردم محکمه سؤال می کنذ، کسی نشانش می دهذ؛ # ~~وروانه شذ؛ حیرت آن حماعت یکی در هزار شذ؛ خدمت قاضی # ~~بالای علوی میروذ که ماز صبحرا میگزارذ؛ میبینذ که بر آبگینهای # ~~دیوار علوی مجموع آن مسایل و تکتهها را یگان یگان نبشته است # ~~و اسو له واجوبه آترا در تحت هر مسثله ونکته ثبت فرموذه # # و در تحقیق آن جندان لطایف غیبی وعیی %~% بیان کرده که # ~~در بیان آیذ ؟ فی الحال قاضی نعرە می زتذ وجامهارا برخوذ چاک # ~~میکنذ واز آن امتحان بارد وتصور شارد استغفارکرده دوان ممدرسه # ~~می آیذ واز حضرت مولانا عذرها خواسته محب مخلص میشوذ وپیش # ~~ممامت اکایر وشیوخ این قضیه را باز می گویذ و این حکایت در بدایت # ~~حال بوذه واز آن سبب بوذ که بعد از نقل مولانا در منع رباب وتحریم # ~~سماع حماعتی سعیها می کردند وازو استمداد می طلبیذند اصلا تمکین ثمی ~~داد # ~~وراضی تمی شذ # 352/3) همچنان روزی حضرت چلبی حسام الدین قتد س الله # ~~مره ms262 از حضرت مولانا برسیذه است که هم شهرئ ما قاضی سراج الدین ~~PageV01P411 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0416.png) # ~~چگو نه کس است؟ فرموذ که نیکو مردست ، گرد حوض می کردذ، # ~~موقوف یکث لکذست؛ امیذست که نومیذ نشوذ، بلک نو امیذ گردذ # (353/3) همچتان خدمت چلی شمس الدن ولد مدرس رحمه الله # ~~روایت کرد که چون یاران عاشق مرید مولاتا می شذند دعا می کرد # ~~ومی فرموذ که خذاوند تعالی شمارا از شر گرکان کهن نگاه داراذ ؛ # ~~یاران سؤال کردند که ایشان چگونه قومند؟ فرموذکه قاطعان طریق # ~~حق واهل هوا وبدع ومنکران جاهل # (354/2) همچنان منقولست که چون حضرت مولانا در سماع # ~~مست میشذ قولان را می گرفت وهمچنان چرخ زنان وپای کوبان # ~~صلوات می داذ که اللهم صل علی محمد و علی آل محمد ، # ~~باز شروع میکرد # (255/3) همچنان مگر روزی آینه داری محاسن مبارکش را # ~~می ساخت : گفت : خذاوندگار چه می فرمایذ ؟ چگونه می سازم؟ فرموذ : # ~~آن قدر که فرفی باشذ میان مرد وزن ؛ روز دیگر فرمود که من # ~~ابر قلندران رشک می برم که هیچ ریش ندارند و حدیی فرمود که من # ~~سعاد ة آلمرء خفة لحیته ، لأن اللحیة حلیة المرء و فی کثرتها # ~~اعجاب آلمرء بنفسه وهو من آلمهلکات وفرموذ که بسیاریآ # ~~ریش صوفیانرا خوشت، اما تا صوفی ریش را شانه کردن عارف # ~~بخذا می رسذ PageV01P412 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0417.png) # (256/3) همچتان روزی بر در مدرسه ایستاذه بود و یاران بجمعهم # ~~حاضر بودند ؛ رو بیاران کرد وگفت : والله والله در عالم کسی نیست # ~~بجز یکٹ کس وآن کس با شماست واز ترای شماست واز بهر شما # ~~می کوشذ وشمارا می خواهذ؛ چناتک گفت : ### | شعر ( رجر) # من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام # حبس ازکجا من ازکجا مال کرا دزدیذه ام # یاران شکرها کرده سر تهاذند و شاذان شذند # (357/3) همچنان خدمت ولد مدرس روایت کرد که روزی حضرت # ~~«ولانا فرموذ که خواجه فقیه احمد رحمة الله علیه پیوسته گفتی که # ~~چهل ms263 سال مام لیلا ونهارا مجاهدات بی حد کردم وریاضت بسیار # ~~کشیذم تا مگر علت دانشمندی از من برود وازآن حجاب بیرون آیم؛ # ~~می بینم که هنوز اثری باقیست و چندانک لوح دل ساده تر، قربت # ~~بیشتر؛ همانا که لوح محفوظ از لوح حافظ اعلاست # (358/3) همچنان فرموذ که حضرت والدم سلطان العلماء فی العالم # ~~بهاء الدین ولد رضی الله عنه دایما می فرموذ که اگر مارا نه ان علمهای # ~~تحصیل گسترستی، آن معنی از علم قوی ترسی ومی گفت PageV01P413 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0418.png) ### | شعر (رمل) # # دل زدانشها بشستم آشنائیی یافنم %~% ظلمت هستی مماندم روشنائی یافتم # ~~اکنون نادر کسی می بایذ که چون از مدرسهآ فقه تمدرسهآ فقر آیذ چنان # ~~بایذ که حق را یابذ ### | شعر (عجتث) # چنانک مدرسهآ فقه را برون شوهاست ### | بدانک مدرسهٔ‌ عشق را قوانین است # (359/3) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا بخدمت # ~~عارف صمدانی علاء الدین ثریانوس رحمه آلله اشارت فرموذ که اگر # ~~از تو سؤال کنتد که مولاتا که بوذ؟ چواب ده که نبینی و نشنوی؛ # ~~یعنی نه عظمت اورا توانی دیذن ونه اسرار اورا توانی شنیذن؛ بعد # ~~ازآن فرموذ که ده من نان را خاثیذن ودرجیب ریختن قوی سهلست # ~~اما یکمن نان را خوردن عظیم دشوارست؛ چه این علمای ظاهر علوم # ~~لی آنک خواندندی از زحمت خائیذن رهیذندی وخاموشی را پیشه # ~~خوذ کردندی ### | شعر (خفیف) # # شصت فرسنگ از سخن بگریز %~% که زدام سخن درین شستی PageV01P414 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0419.png) # 360/3) همچنان فرموذ که در آخر وقت خواجه حکیم سنائی # ~~حمة آلله علیه زیر زبان چیزی میمنگیذ؛ محبان گوش فا پیش # ~~دهانش ردند، این بیت را می گفت # شعر (رمل) # ~~باز گشتم زآنچ گفتم زانک نیست در سخن معنی و در معی سخن # 361/3) همچنان از اصحاب کرام منقولست : مگر که معین الدین # ~~بروانه میخواست که ولد تاج وزیررا در قونیه قاضی کنذ واو مردی # ~~بوذ برفضایل علم ادب ؛ اما بی ادب ومعجب واز عالم اولیا دور؛ # ~~گفت : بسه ms264 شرط منصب قضارا قبول می کنم: شرط اول آنک # # ربابرا از میان خلق مرگیری؛ دوم %~% آنک محضران کهن را که # ~~جلادان محکمه اند براتی؛ سوم آتک محضران نورا چامگی دهی تا از # ~~مردم چیزی نیرند، بروانه جواب داذ که هر دو شرط را ملتزم می شوم # ~~مرید خاندان شذتد PageV01P415 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0420.png) # 362/3) شمچنان یاران کرام روایت کردند که روزی حضرت # ~~سلطان ولد بحضرت والد خوذ حکایت می کرد که این صوفیان با همدیگر # ~~چه خوش می سازند وصحبت میکنند وبا یکدیگر قیل وقالی ندارند ، # ~~اما یاران ما با همدیگر در جنگند بی موجبی وسببی وبا یکدیگر می # ~~سازند؛ فرموذ که آری، بهاء الدین ، اگر هزار بر ماکیان در خانه، # ~~باشنذ ، با همدیگر میسازند؛ اما دوخروس دریک محل نمیسازند. # ~~اکنون یاران ما بمثابت خروسند ازآن با خروشند # (3/ 363) همچنان شیخ محمود صاحب قران روایت کرد که روزی # ~~شخصی بحضرت مولانا شکایت میکرد که یاران با همدیگر دایم در # ~~جنگند : فرموذ که براذر با براذر اگرچه چنگ می کنذ، اما پذر با هر # ~~دو صفاست؛ مگر روزی یاران اتفاق صوفیان را درحضرت مولانا # ~~تقریر می کردند که با فمدیگر چه خوش ترمی آیتد؛ فرموذ که بی نی چه # ~~عظیم فرو می روند؛ علامت برآمذن آدمی آنست که با مردان خذا # ~~واولیای والا صحبت کنند والا بر آمذن اهل دنیا عین فرو رفتن است؛ # ~~چنانک کرمی در سرگین وحمین اگر چه بالا می جوشذ، هم بأز قرو # ~~می رود ؛ بعد ازآن فرموذ که شیخ همچون آفتابیست ؛ دست بدامن آفتاب # ~~زنید وخوذ را بوی تسلیم کنیذ ، اگر بر آیذ بهم برآثآیذ واگر افول کنذ # ~~بهم غروب کنیذ تا تسلیم کلی وانقیاد پیر ومطاوعت وی ثابت شوذ ~~PageV01P416 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0421.png) # 36/2) همچنان روزی با عالی مردی معرفت می گفت قرموذ که # ~~درین حال تو ممثابت زری؛ بایذ که زر بر شوی و وقتی شوی که در # ~~کوره در آئی و بارها بجوشی و بر سندان ریاضت ضریت ms265 ضراب # ~~خوری تا انگشترئ سلیمان شوی ویا گوشوارهآ عارض سلطانی گردی : # ~~اکنون ان همه آدمیان مردم اند ومسلمان مقلد : وقتی آن دمی و محقق # ~~شوند که در کوره عشق در آیند و بر سر سندان صیر زخمهای شداید # ~~کشند و تحمل محالات کنتد ویر جفاهای عوام احتمال تمایند تا صفا # ~~یافته مرأت الله گردتد وهذ ه کقایة # (4/ 365) همچنان از محققان اصحاب چنان منقولست که روزی # ~~معین الدین بروانه بحدمت شیخ صدر الدین رفته بوذ ؛ بعد از فرموذن # ~~فواید بسیار شیخ قرموذ که امشب مرا عروج عالم ملکوت شذه # ~~بود؛ بسی حجب مرتفع گشته حضرت مولانا را بر بالای عرش # ~~مجید ایتاذه دیذم وآنچنان قری که اوراست هیچ ولی را # ~~نیست ونبوذه است : دوم روز بروانه معتقد عظیم گشته با کابر # # شهر بزیارت مولانا آمذه بادب تمام بنشست ؛ پیش %~% از آن که آن # ~~حکایت را روایت کنذ فرموذ که امیر معین الدین، آن معنی راستست ~~وآنچنانست # ~~که شیخ دیذ، اما ما اورا آنجایگاه هیچ ندیذیم : هی سماع شذ واین # ~~غزل را سر آغاز کرد وگنمت : PageV01P417 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0422.png) ### | شعر (مجتث) # ~~اگر حریف منی پس بگو که دوش چه یوذ # میان این دل وآن یار می فروش چه بوذ # ~~وگر بچشم بدیذی حمال ماهم دوش # مرا بگو که درآن حلقهای گوش چه بوذ # ~~و گر تو با من هم خرقهآ وهمرازی # بگو که صورت آن شیخ خرقه پوش چه بوذ # ~~گر فقری ونا گفته راز می شنوی # بگو اشارت آن ناطق خموش چه بوذ # ~~وگر شناختهآ کاصل انس وجان زکجاست # یکیست اصل پس این وحشت وحوش چه بود # ~~وگر بدیذی که جانی که پشت ورویش نیست # گه تصور عشاق پشت وروش چه بوذ # ~~وگر ز عشق نه سر دفتر غرض مائیم # هزار دفتر و پیغام وگفت و گوش چه بود # ~~روانه را از آن حال محال قال نبوذ؛ سر نهاذ وزوذ برخاست # ~~(366/3) همچنان از کبار اصحاب متقولست که خدمت قدوة PageV01P418 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0423.png) ms266 # ~~الابدال خواجه فقیه احمد رحمة الله علیه از حمله شاگردان بهاء ولد # ~~بو ذه ، درس عدایه میخواند وآن روز سلطان العلا جندانی معایی # ~~گفت و نتود که جانهای مقد س حیران شذند، فقیه آشفته وار # ~~برخاست وکتب خوذرا درآتش اتداخته و بجانب کوهستان روانه شذ ؛ # ~~چندانک حضرت شیخ در قید حیات بوذ بشهر قونیه نیامذ؛ بعد # ~~از آنکث رحلت فرموذ بشهر بیامذ ودر دروازهٔ‌ احمد تقاعد موذه # ~~وآنگاه شهرت گرفته کرامات می تموذ و مغیبات می گفت؛ اما در # ~~متابعت نبوذ واوقات که در جوابی حضرت مولانارا برو گذری افتاذی # ~~می آیذ واز دور سجده کردی ومجموع خلایق که برو هنگامه بوذندی # ~~چندین نوبت این گواهی را ازو شنیذندی وکیفیت حال و اسرار # ~~آن قال معلوم ایثان نشذی و گویند: حضرت مولانا چندانک # ~~فقیه را دیذی تا گذشتن چشمها بهم کردی وفرموذی که او اهل اقتدا # # تیست ؛ مقتدئ مخلص آنست که من جمیع الوجوه بطریق %~% متابعت # ~~ممقتدای خوذ اقتدا نمایذ و ان مردیست یکسواره که گلیم خود را # ~~ز عز قاب برهانیذه است وبجات یافته وایشان را در عالم غیب اهل # ~~فتور خوانند تا حضرت ما شاء الله چه فرمایذ وچه معامله کتذ PageV01P419 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0424.png) # 367/3) همچنان منقولست از حضرت کرای بزرگ که والدهآ # ~~درم مولانا بوذ وشرح ولایت آن خاتون آخرت در اطباق اوراق # ~~گنجائی ندارذ رضی الله عنها که شبی تزدیک سحری از عالم غیب # ~~الغیب غلغله وکلکله، بسمع مبارک او رسیذ؛ ازآن معنی از حضرت # ~~مولانا سؤال کرد که غلغله ارواح کلکلهآ ملایکه بتواتر می شنوم، چه # ~~حالست؟ فرموذ که روح پاک فقیه احمد را ملایکهآ کرام بآسمان می برند؛ # ~~آن بوذ که وقت چاشت قیامت بر خاست در تاریخ سنه ممان عشر وستمایهٔ‌ # ~~و نتماز اورا مولانا گزارده دقن کردند؛ همچنان خدمت ولی الله فی لارض # ~~حبیب فقیه اقشهری واستاذ زکریای توقاتی از شاگردان مقبل مقبول # ~~سلطان العلها بوذنذ # ~~هار وفات یافت واعتقاد هوام عوام آن ms267 بوذ که او ولی خذاست ؛ # ~~محضرت مولانا اعلام کردتد که آن فلان مرد ولی مرد؛ فرموذکه # ~~تمامت اشیا واجزای عالم رو بحیات نهاذه اند او چون مرد؟ پس # ~~چکونه مرد خذاست؟ تا مرد خذا رضا ندهذ مرگ را برو دست رسی # ~~نیست واغلب انبیا واکابر اولیا بایذ که در فصل خزان وقلب زمستان # ~~نتل کنند ؛ چنانک حضرتش در زمستان شدید که روی زمین چون # ~~حدید شذه بوذ رحلت فرموذ وهذا من امارات الولایة PageV01P420 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0425.png) # 369/3) همچتان خدمت قدوة المدرسین وقامع اهل یدع و # ~~المدر سین مولانا شمس الدین ملطی رحمه الله روایت کرد که روزی # ~~حضرت مولانا فرموذ که ازین یاران ما هیچ کاری نیاید و کوششی # ~~نتوانستند کردن ؛ هتر ازآن نیست که پیشترک بذآن عالم دویم وجهت # ~~ایشان درجاتی مهیا کنیم تا یاران را مشکلات عقبات عقوبات آسان شوذ ### | شعر (رجز) # گفت مرا دولت ثو راه مرو رنجه مشو # زانک من از لطف وکرم سوی تو آینده شوم # 37013) الحکایه : همچتان از فحول اصحاب منقولست که در # ~~حمعیت معن الدین بروانه شیخ مجد الدین جندی که در علم حروف # ~~ممتاز بود بنزد شیخ صدر الدین وسابر علما و شیوخ دین دعوی کرد # ~~والتزام بموذ که امروز درین مجلس هرچه مولانا بگوید من بلا نسلم # ~~منع کنم تا ملزم شوذ ؛ شیخ بارها فرموذ که امتحان کبار در طریقت # ~~منموم است : نشتیذ ، همانا که چون حضرت مولانا از در سرای در آمذ # ~~فرموذ که لا آله الا الله محمد رسول الله بیکبارگی فریاذ کردند ؛ # ~~شیخ مجد الدین بیامذ وسر نهاذه مستغفر شذ وبسی عذر ها خواست # ~~و همان روز در اثنای معرفت فرمو ذ که چنانک در قانون شرع PageV01P421 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0426.png) # ~~نیوی فی تحت کل شعرة جنایة واردست تا اگر یکتای موثی # ~~از مویهای تن تر نشوذ آدمی از جنابت ظاهر طاهر نمی شوذ؛ همچنان زد # ~~محققان مدقق نیز تا در آدمی از هسیآ او موئی برو باقی باشذ هرگز از ms268 # ~~جنابت خباثت باطن پاک نشوذ، چناتک گفت : # شعر (هزج) # # کامل صفتی راه فنا می پیموذ %~% ناگاه گذر کرد ز دریای وجود # # یکموی ز هست او بروباقی بوذ %~% آن موی بچشم فقر زنار مموذ # ~~چه آنچ حق تعالی در شان مشرکان انما آلمشر کون نجس # ~~(29/9) فرمود، مقصود بجاست باطن باطل ایشان بود، بی بجاست # ~~ظاهر وآن هستی وفضولئ نفس ظلوم وجهول است وبمرد از دعوت # ~~انبیا واولیا وترک متابعت # (371/3) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا فتوی # ~~نبشته بوذ وآنرا تخدمت قاضی عزالد ن سیواسی بردند؛ چون # ~~ممطالعه رسانیذ از سر فضیلت وفضولی وتصد رقبول نکرد ؛ فی الحال # ~~حضرت مولانا ممذکور مصور شذ وفرموذ که آن مسئله در آن # ~~کتاب مختلف است که کاغذ فتوی را تهادهآ، تعره بزد واز هوش برفت، # ~~چون تخویشتن باز آمذ آن مسئله را درآنجا بیافت از سر اخلاص بنده # ~~ومرید خاص شذ PageV01P422 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0427.png) # 322) الحکایه : همچنان راویان حکایت وحاویان حکمت از # ~~خدمت ملک المدرسین ، سلطان القضاة ، مولانا قطب الدین شیر ازی # ~~رحمة الله علیه چنان روایت کردند که روزی در مجمع فضلای تبریز # ~~حکایت کرد که در اوان شرح الشبای چون بقونیه رسیذم وبا اکابر آن # ~~دیار همدم وهم زبان گشتم وما دوازده یاران بوذیم در غایت استعداد # ~~و هر یکی در فنون علوم دو فنون بوذند؛ عاقبة الامر باتفاق باران # ~~خوذ از چند پاره کتب غریب مسایل ونکت عجیب اختیار کرده # ~~مستحضر شذم؛ چنانک هیچ کسی را درآن باب محال ابراد وجواب # ~~نبوذی؛ هماتا که چون روی مبارک آن پاذشاه را دیذم از آنها # ~~یکی در خاطرم ماند، چندانک کوشیذم که نکتهٔ‌ بگویم ومسئلهٔ‌ # ~~وا برسم دیذم که همه از لوح درویم محو شذه بوذ و اصلا قوت حافظه # ~~و مذکوره ام مددی نکردند، از سر آیت یمحو آلله ما یشاء ویثبت # ~~ر عند ه ام آلکتاب (41/13) چیزهای عجب معلومم شذ ودیذم که از # ~~گمال قوت در من تصرفی کرده چمیع علوم ms269 را از دلم پاک برده بود ### | شعر ( رمل) # چون بتسیان بست او راه نظر %~% کار نتوان کرد ور باشذ هنر # چون بتذکیر وبنسیان قادرند %~% رهمه دلهای خلقان قاهرند # آیت أنسو کم ذ کری بخوان %~% قدرت نسیان نهاذتشان بدان PageV01P423 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0428.png) # ~~و من در دریای حیرت یاوه گشته بوذم؛ از ناگاه حضرت مولانا بشرح # ~~معانی شروع فرموذه در ضمن آن معانتی وآن لطایف ممامت مسایل # ~~ونکت ما را تلفیق کرده یگان یگان تقریر کرد ومواضع ایراد ودقیقه # ~~گیری را باز تمود و هر یکی را بجائی رسانیذ که از فهم آن # ~~عقول عقلای عالم حیران ماندند ؛ بر خاستم وبصدق تمام با یاران # ~~خوذ بتده ومرید شذیم ؛ حقا که الیوم خوذرا بحر بی پایان دیذم # (373/3) همچنان از علمای اصحاب مقولست که خدمت مولانا # ~~شمس الدین ماردینی مگر در جواب مسثلهآ فرومانده یود ودر فتویآ # ~~آن قاصر شذه؛ شی حضرت مولانا را در خواب دیذ ؛ فرموذش که # ~~آن مسئله در هدایه مذکورست ، در فلان باب سی وسوم ورق را بشار # ~~ودر صفحهآ راست در هفتم سطر ببین واستحضار حاصل کرده فتوی # ~~بنویس وهیچ از متعصبان مذهب میندیش ؛ صباحی بر خاست وهدایه را # ~~در پیش گرفته از هدایت آن سلطان هادی همچنان بوذ که فرموذه بوذ؛ # ~~بعد از آتک فتوی را بنوشت کیفیت حال را کماکان بعلمای مدرسه # ~~تقریر کرد و گویند آن روز بیست نفر دانشمندان نفور زنار انکار # ~~بریذه زنار آن کار نجات یافتند ومرید مخلص شذند و آلسیلام علی # ~~من اتبع آلهدی ( 49) ### | شعر (مضارع) # # من عشق را بدیذم برکف نهاذه جام %~% میگفت عاشقان را از نزم ما سلام ~~PageV01P424 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0429.png) # 378/3) الحکایه : همچنان یاران مکرم مکرم، مقربان حرم # ~~خرم عظمم آلله ذکرهم چنان روایت کردند که ملکهآ زمان، # ~~بانوی جهان ، خاتون سلطان ، گرجی خاتون رحمها آلله که از حمله # ~~محبان خالص ومریدهآ خاص خاندان بوذ ودایم در آتش شوق # ~~مو لانا می سوخت؛ اتقاقا خواست که بقیصریه روذ وسلطان را ms270 ازو تا # ~~گزیر بوذ، ازآنک گزین وصاحب رای رزین بوذ وتحمل بار نار # ~~فراق آن حضرت نداشت، مگر درآن عهد نقاشی بوذ که در صورتگری # ~~وتصویر مصورات ماثیآ ثانی بوذ و در فن حود مانی را در نقش ما # ~~فرومانی می گفت واورا عین الدولهآ رومی گفتندی؛ اورا تشریفها # ~~داذه اشارت کرد که تا صورت مولانا را در طبق کاغد رسمی بزند # ~~و چنانک می بایذ در غایت خوتی بنگارذ وگزار کنذ مونس # ~~اسفار او باشذ؛ پس عین الدوله با امینی چند بحضرت مولانا آمد # # نا ازین حکایت اعلام دهند ؛ %~% همچنان سر تنهاذ و از دور # ~~بایستاذ ، پیش ازآنک سخن گوید فرموذ که مصلحت است اگر # ~~توانی؛ همانا که طبق چند کاغد مخزتی آورده عین الدوله قلم بردست # # گرفته توجه بموذ وحضرت مولانا بر سر %~% ایستاذه بوذ؛ نقاش # ~~نظری بکرد وبتصویر صورت مشغول شذ ودر طبقی بغایت صورف # ~~لطیف نقش کرد ؛ دوم بار چون نظر کرد دیذ که آنچ اول دیذه یود # ~~آن نیوذ ؛ در طبقی دیگر رسمی دیگر زذ ؛ چون صورت را تمام کرد ~~PageV01P425 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0430.png) # ~~باز شکلی دیگر موذ ؛ علیها در بیست طبق گوناگون صورتها نبشت و چندانک # ~~تظررا مکرر می کرد نقش پیکر دیگرکون میدیذ ؛ متحیر مانده نعرهآ بزذ # ~~و بیهوش کشته قلمها را بشکست و عاجز وار سجدهها می کرد ، همانا که # ~~حضرت مولانا همین غزل را سر آغاز فرموذ که ### | شعر (خفیف) # آه چه بیرنگ وبی نشان که منم %~% کی ببیم مرا چنانک منم # گفتی اسرار در میان آور %~% کو میان اندرین میان که منم # کی شوذ این روان من ساکن %~% اینچنین ساکن روان که متم # بحر من غرقه گشت هم در خویش %~% بوالعجب تحر بی کران که مم # ~~الی آخره # ~~همچنان گریان گریان عین الدوله بیرون آمذ وکاغدهارا بخدمت گرجی # ~~خاتون ردند، مجموع آن صور را در صندوق نهاذه در سفر # ~~وحضر خوذ با خوذ میداشت ودر هر حالتی که شوق آن حضرت # ~~اورا ms271 غالب شذی درحال مصور ومشکل می شذ تا آرام می گ فت # (375/3) همچنان یار ربانی ، ولی پنهانی ، حسام الدین دباغ مولوی # ~~رحمه الله روایت کرد که مرا در جوانی درد چشم شذه بوذ وبمعالججهآ اطبا # ~~اصلاح می پذرفت وناسور شذه بوذ ؛ روزی درویشی از مریدان مولانا # ~~محدمت پذرم دلالت کرد که اورا تحضرت مولانا ببر واز واستعانت جوی ~~PageV01P426 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0431.png) # ~~تا چشمهای فرزندت خوش شوذ؛ همچتان پذرم مرا برداشته بحضرت مولاتا # ~~آورد، مگر حضرت ایشان را هم وجع العینی بوذه است ومرا در ضمیر # ~~گذشت که چون او معالجهآ درد خوذ تمی توانذکردن، بدرد دیگران چه # ~~درمان کتذ؟ فی الحال فرموذ که حسام الدین پیشتر آتا چشمهات را ببینم؛ # ~~بیش دویذه سرنهاذم؛ همانا که بدو انگشت مبارکث خذوی دهان بر گرفت # ~~وبر چشمهای من مالیذ وفرمود که فرزند کارد دستهآ خوذرا ممی برذ # ~~اما در مقام دیگر ذوآلفقاری کنذ وسنت النهی چنانست که بندگان # ~~او محتاج همدیگر باشند وفی الحقیقه آن همه افتقارها برحق می گردذ؛ # ~~بعد دوم روز با ذن آلله تعالی وبعنایت مولانا عینان من منور گشته # ~~بترم ترتیب سماع کرد ودعوت کبار کرد ومجموع اهل خانه مرید # ~~وبنده شذیم وازین کرامتهای عجیب در هرروزی بی حساب مشاهده # ~~می کرذیم ؛ درین حال هشتاذ ساله شذه ام دیگر زحمتی ودردی ندیذم # ~~والحمد لله رب العالمین # 376/2) همچنان خدمت شیخ کمال الدین تبریزی الخادم رحمة الله # ~~علیه که مرور خدام مشهد مقد س ثریه بوذ چنان روایت # ~~کرد که مصحوب حضرت مولاتا در شهر حلب بوذم وچند روز # ~~نجایگاه اقامت افتاذه؛ روزی بسوی بازار رفتم واز بقالی چیزی خریذم؛ # ~~ز ناگاه ممن دشتام داذ ومرا رتجانیذ ، بیامذم وغریب دشمنیآ آن قوم را # ~~بحضرت مولانا تقریر کردم ؛ از آن قوم قوی رنجیذ؛ فرموذ که ازین ~~PageV01P427 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0432.png) # ~~شهر سقر بایذ کردن که لشکر مغل می رسذ وحلبرا خراب می کنذ ، # ~~همان بوذ که بطرف دمشق روانه شذیم در عقب لشکر ms272 مغل رسیذه # ~~حلبرا خراب ویباب کرد وبیچاره بقال را پاره پاره کردند # /3773) همچنان کرامات دیگر که از حضرتش در راه شام # ~~مشاهده کردم وشجاعت پنهانیآ اورا آشکار دیذم آن بوذ که ساربان # ~~اشتران ما در منزلی بجد گرفت که البته اینجایگاه نزول کنیم؛ # ~~حضرت مولانا تمکین نداذ؛ باز لجاج کرده پیش آمذ که من # ~~ممی روم : حضرت مولانا مشی بر نیاگوش او فرو کوفته درحال نگونسار # ~~شذ ، هر دو دستش را محکم ببسته بر دوش مبارک بگرفت وروانه # ~~شذ ؛ همچنان قرب یک فرسنگ راه رقته درسبزه گاهی وخوش # ~~گیاهی فرو هاذ وفرموذ که ای ابله! گیرم که در حق ما رحمتی وشفقتی # ~~نداری ، غم اشتران خوذ نیز نخوری؟ چه آن منزل خشکستان بود # ~~وامشب آن منزل منزلگاه لشکر مغل خواهذ شذن وحوالی آن را # ~~زیر و زبر خواهند کردن؛ آن بوذ که لشکر مغل منزل منزل دربی ایشان # ~~میرسیذند وولایت حلب را خراب کرده جلب حلب کردند # 378/3) همچنان. از شیخ کمال الدین منقولست که شی خدمت شیخ # ~~صدرالدین رحمة الله علیه مصطفی را صلی الله علیه وسلم در خواب # ~~دیذ ومشکلات مسائلی که برو پوشیذه بود استفسارکرده بروکشف میشدا # ~~ویدیذ که حضرت مولاخا برابر رسول نشستهاست وقول اورا تصدیق PageV01P428 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0433.png) # ~~میکنذ و تحسن می قرمایذ؛ شیخ ییذار شده از شاذی درجهان یمی گنیجذ # ~~ودر آن اندیشه فرو رفته بوذ ؛ از ناگاه دید که حضرت مولانا از در در ~~آمذ # ~~و در همان مقام که برایر مصطفی تشسته بوذ بنشست وآن مشکلات را # ~~رشیخ مکرر کردن گرفت تا تیک مقرر شوذ؛ شیخ نعره ها بزذ # ~~وحالها نمود وباخلاص تمام شکرها می کرد که در زمان آن چنان # ~~سلطانی شیخ زمان بوذ مشار ا لیه شد ومدار علیه # (379/3) همچنان از کبار احرار رضی الله عنهم چنان منقولست که # ~~روزی حضرت مولانا از پیش دکان شیخ صلاح الدن زرکوب # ~~قد س آلله سره می گذشت ؛ همانا که آواز طقطق ضرابان ms273 بگوش # ~~مبارکش رسیذه بسماع و چرخ مشغول شذ وهنگامه2 عظیم جمع آمذ ؛ # ~~بخدمت شیخ صلاح الدین خرکردند که مولانا بسماع شروع فرموذهاست ؛ # ~~شیخ بشاگردان خوذ اشارت کرد که دستها را از ضرب وا مگیریذ ؛ # ~~چه اگر زر ورق تلف شوذ باکی نیست؛ از وقت ضحی تا قرب # ~~مماز دیگر در سماع بوذ ؛ بعد از آن فرموذ که بس کنیذ؛ آن بوذ که # ~~گویند گان رسیذند وسماع را بجد گرفته این غزلرا سر آغاز فرموذ : ### | شعر (هز ج) # یکی گنجی پذیذ آمذ در آن دکان زرکوبی # زهی صورت زهی معی زهی خوبی زهی خوی # ~~الی آخره PageV01P429 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0434.png) # شیخ بدکان در آمذه دیذ که تمامت دکان بر زر ورق شذه بوذ # ~~و ستدان وهر آلتی که بوذ زرین گشته؛ شیخ فریاذ کنان بیرون # ~~آمذ و در پای مبارک مولانا می غلطیذ ؛ همان دم فرموذ که دگان را یغما # ~~کردند واز سرکار برخاسته در حلقهٔ‌ بیکاران نگین کار شذ وآن بوذکه # ~~از آن عنایت مشهور جهان گشت و گویند ستدان زرین را شاگردان # ~~شیخ پنهان کرده بوذند؛ فروخته اخراجات سماعها کردند ویاران عزیزرا # ~~بخش کردند # (3/-38) همچنان خدمت رئیس الاصحاب چلی جلال الدین المعروف # ~~بان اسفهسالار رحمه الله حکایت کردکه مرا در عالم جوانی خواب # ~~عظیم زحمت میداذ ودایما سرگران یبودم ؛ بحضرت مولانا از غلبه # ~~خواب شکایت کردم ، فرموذ که خشخاش بسیار آوردند وشیر آن را # ~~برگرفتند وعلی الریق مرا در خوراتیذ ؛ همان بوذ که ازآن گرانی در من # ~~اثری مماند وبعنایت او آن بخارات از دماغ من زایل شذ و سر سبگ # ~~گشتم وداما اسرار خذاوندگاررا مذکور نبشتی، هفت شبان روزی # ~~گذشتی که خوابش نیردی # 381/3) همو روایت کرد که روزی حضرت مولانا در باغ # ~~خلیفة الله بین خلیقته چلی حسام الحق والدین قد سن الله سرهما # ~~بود وآن روز سماع عظیم شذ از اول روز تا وقت عصر ؛ همانا که # ~~تقاعد فرموذه هردودستان مبارک خوذرا بالآ برداشته آواز داذ که ms274 ~~PageV01P430 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0435.png) ### | شعر (متقارب) # بیائیذ بیائیذ کمر باز گشائیذ # ~~آنگاه فرموذ که حماعتی از سفر دور می رسند واز ما حلواثی گرم # ~~می خواهند؛ مگر در ضمیر آن مسافران عزیز خیال حلوا سرزذه # ~~بوذ؛ از نا گاه حماعت فضلاء از بلاد ترکستان ومخارا بشهر قونیه # ~~رسیذند وحضرت مولانا را طلب داشته ، خر داذند که در باغ چلی # ~~حسام الدین است ، همچنان با گرد راه گرد شاه گشته در حال # ~~رسیذند؛ چون یشرف مثول مولانا مشرف کشتند وبتشریف سعادت # ~~متسعد شذند ، هماندم خدمت ملکة الخواتین فخر النساء فی العالم # ~~رضی آلله عنها سینیآ بر حلوای خانگی درپیش مسافران نهاذ؛ حضرت # ~~مولانا اشارت فرموذ: فکلوا مما رزقکم آلله حلالا طیبا (114/16) # ~~چه اگر مایدهٔ‌ عیسی را در خواست می کردید درین منزل منزل می شذ # ~~تا حلوا را چه رسذ؟ الله الله از حضرت مردان خدا طلب حلوا مکنیذ ، # ~~بل طلب آن کنیذ که مشکل شما حل وا شوذ وقوت جانی غذای شما گردد؛ # ~~هر چهار یار بنده ومرید شذند # (382/3) همچنان حماعت شیوخ از حضرت مولاتا سؤال کردند که # ~~در روز عید طبل ونقاره چرا میزنند وسر آن چیست؟ فرموذ که # # د هل وسرنا را جهت گوش %~% گران زنتد تا از آن حال ایشان را ~~PageV01P431 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0436.png) # ~~انتباهی باشد وغاقلان از خواب غفلت بیذار شوند واستعداد روز عید # ~~کنند ازهر چزی واین معنیرا از دمدمهآ صور قیامت وطبل روز # ~~عرصات بر گرفته اند که روز قیامت بعضی را عیذ وقوی را وعیداست # ~~تا ازآن زمزمهآ صور ونقرە ناقور اعتبار گیرند واز حشر اجساد # ~~ومعاد خوذ با خیر شوند # شعر (رمل) # # ناله سرنا وتهدید دهل %~% چیزکی مانذ بذآن ناقور کل # ~~همگان تحسینها داذند وسرها نهاذند # (283/3) همچنان منقول است که شخصی را مگر زنش بسه طلاق # ~~سوگند داذ که هرچه بگویم آن کنی واگر نکنی من مطلقه باشم؛ # ~~شوهرش راضی شد؛ گفت : بایذ که یکمن گوشت خوک بخوری؛ # ~~آن مسلمان درین حال ms275 سرگردان شذ واز هیچ عالمی مشکل او حل نشذ ؛ # ~~برخاست وتحضرت مولانا آمذ وزاریها موذه ازین حال اخبار کرد؛ # ~~فرموذ که از محکمه قاضی یک من نان بستان وبخور تا طلاق واقع نشوذ # (384/3) همچنان مگر گرجی خاتون از خدمت معین الدین بررانه # ~~رنجیذه بوذ؛ مامت اکابر ونواب دیوان شفاعت کردند تا گناه بروانه را # ~~عفو کرده مصالحه کنند ؛ راضی نشذ : گفت : بشرطی صلح می کنم # ~~که بروانه بسه طلاق سوگند مخورد که هر چه از او التماس کنم بدهذ؛ ~~PageV01P432 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0437.png) # ~~بروانه درین مشکل سرگردان مماند؛ همانا که از حضرت مولانا چاره # ~~جسته ؛ فرموذ که آن خواهش را موقوف دارذ ودم بدم جواب دهذ که # ~~بدهم الی ما لا نهایة # (285/3) همچنان مگر عزیزی خاتونش را دوست می داشت؛ # ~~روزی خاتون از سر ناز گفته باشذ که ای خواجه ییا بسه طلاق سوگند # ~~مخورکه آنچ از توخواهم عمن بدهی و الا من مطلقه بائم ؛ شوهر قبول # ~~کرد ؛ زن گفت: می خواهم که هر تعمتی وعجایبی که حق تعالی # ~~درجهان آفریذه است پیش من حاضر آری: شوهر بیچاره درین کار # ~~فرو ماند وتدبیر آن خواهش را ممی توانت کردن؛ عاقبة الامر از سر # ~~اخلاص برخاست وبحضرت مولانا آمذه کیفیت ما جرا را باز گقت؛ # ~~فرموذ که برو کتاب الله را بدست آور وآن را در دستارچه بسته # ~~در دامن آن خاتون ته؛ چنانست که تر وخشک نعمتهای جهان را در دامن # ~~او کرده باشی وعجایب عالم را پیش او حاضر آورده که لا رطب ولا # ~~یابس لا فی کتاب مبین (59/6) هرگز طلاق وفراق واقع نشوذ # (386/2) همچتان از حضرت مولانا %~% برسیذند که سر ورود # ~~بار ک الله فی سبتمها وخیسها چیست؟ گفت : از برای آنک هر دو # ~~همسایه حمعه اند ، برای شرف ومبارکی روز آذینه سبت وخمیسن تیر # ~~تشریف مبارکی یافت الا فی اهراق آلدم وهمچنان هر عقلی و نفسی که ~~PageV01P433 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0438.png) # ~~همسایه عشق شوند واورا درمیانه شیخ ms276 خوذ سازند ، لاجرم هرچه # ~~گویند وکنند مبارک ومتیرک باشد؛ چنانک گفت # شعر (رمل) # ~~همنشینیآ مقبلان چون کیمیاست چون نظرشان کیمیائی خوذ کجاست # (387/3) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا محجره # ~~چلبی بدر الدین ولد مدرس در آمذ واورا خفته دیذ و التهی نامه را # ~~در پس پشت خوذ تهاذه؛ فرموذ که خواجه حکیم حاضر وتو در خواب # ~~رفته2؛ همانا که رعایت ادب صورت از سایر طاعات هترست؛ ادبرا # ~~نگاه دار تا محل غضب وهدف عطب نگردی # شعر (رمل) # # از خذا جوثیم توفیق ادب %~% بی ادب محروم گشت از لطف رب # # ی ادب تنها نه خود را داشت بذ %~% بلک آتش درهمه آفاق زذ # ~~خنک جان اورا که درادب ظاهر وباطن فاطن وکامل باشذ ؛ # ~~همانا که در هرخانهآ که کلام الله حاضر آیذ ، الله تعالی حاضر شوذ # ~~وکجا که احادیث نبوی باشذ حضرت رسول الله حاضر آیذ ودر هر # # مقای که کلام اولیا خوانده شوذ ارواح %~% او لیا حاضر آیند # ~~وهذه کفایه PageV01P434 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0439.png) # 388/3) همچنان منقولست که روزی شمس الدین ولد مدرس # ~~درحجرە خوذ خقته بود واز سر غشیان وتسیان متنویرا پس # ~~پشت خوذ نهاذه ؛ از تا گاه حضرت مولانا در آمذه آن کتاب را چنان # ~~دیذ ؛ فرمود که یعنی ان سخن ما برای آن آمذ که پس پشت افتذ ؛ # ~~والله والله ازآن جاکه آفتاب سر میزند تا آ نجا که فرو می روذ این معنی # ~~خواهذ گرفتن ودر اقلیمها خواهذ رفتن وهیچ محفلی ومحمعی نباشذ که # ~~این کلام خوانده نشوذ؛ تا بحدی که در معیدها ومصطها خوانده شوذ # ~~وجمیع ملل از آن سخن حال پو شند وبهر دمند شوند # (389/3) همچنان مگر حضرت سلطان ولد روزی فرموذه باشذ # ~~که سننان شمارا بایزیدی بایذ فهم کند ؛ فرموذ که بی نی بهاء الدین ~~یاران # ~~ما بآن راضی نشوند # 390/2) حضرت ولد روزی برسیذه است که بعضی مردم گاه # ~~گاه بیاران اعتقاد مینمایند وباز فاتر و دیگرگون میشوند ؛ فرموذ که # ~~مثال آن ms277 حماعت چنانست که اوقات دیوانگان سخنان عاقلانه میگویند # ~~واغلب باز بهذیان وترهات مشغول ممشوثد؛ اما دولت راست انکس # ~~راست که هیچ وجه قدم از جاد5 اعتقاد واخلاص بیر ون ننهذ ودر ### | استما موا # 41 14/46) که مقام استقامت مقام صد یقست PageV01P435 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0440.png) # (391/2) الحکایه درویشی در حضرت مولانا حکایت کرده است که # ~~فلانی شراب خوار عظیمست، اما هیچ مست ممی شود؛ فرموذ که # ~~مگر رجیب میر بزذ؛ چه خاصیت شراب آنست که مست کنذ # ~~و وقتی که مستی نکنذ سرکه بوذه باشذ ؛ مثال مقلدان شریعت # ~~و طریقت نیز همچناتست که کلام آلله را میخوانند ومیخایند وهیچ # ~~تمی خوارند و سخنان اولیا را تقریر می کنند و هیچ گونه مسی وشوق # ~~ندارند واز آنجا ذوفی ممی یابند، از آنک می خوانند و می خایند وهیچ کمی # ~~خورند؛ همانا که از خذا خوانی خذادانی هترست ومقصود از لیعبد ون # ~~لیعر فون است ، فهو آلمطلوب # (392/3) همچنان روزی در باب عشق معانی می گفت؛ فرموذ که # ~~العشق یز ید بالسماع و ینقص بالجماع ؛ چه هرکه بجماع مشغول # ~~شود چنانست که بر وبال خودرا ممقراض می برد وطنابهای حیاتش را # ~~می سگلذ وپایهآ نردبانن آسمان را می شکنذ # (392/2) همچنان روزی فرموذ که مردم را بالا بردن قوی مشکلست # ~~1، بسوی زیر زود می افتذ # 294/4) همچنان روزی در معیآ این بیت معرفت می فرموذ که ### | شعر (رمل) # # چون چنین خواهی خذا خواهذ چنین %~% می دهذ حق آرزوی متقین PageV01P436 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0441.png) # ~~بعنی که حق سبحانه وتعالی خواست بتدگان خاص خوذ را بی امهالی # ~~واهمالی قبل آلممات وبعد آلممات بوی ی دهذ؛ چنانک در شهری آتش # ~~عظیم افتاذه بوذ واصلا کشته بمی شذ؛ قطی از آن حال تفحص کرد؛ # ~~دیذ که درویشی را آرزوی کباب شذه بوذ وآتش می یافت؛ چون # ~~از آنجا فارغ شذ، پف کرد وآتشها فرو مرد # (395/3) همچنان خدمت شیخ محمود نجا. روایت کرد که # ~~پبوسته حضرت خذاوندگار از خدمت شیخ ms278 محمد خادم سؤال کردی که # ~~امروز درخانه ما چیزی هست؟ اگر گفتی خرست، هیچ نیست ، منبسط # ~~گشتی وشکرها کردی که لله الحمد والمنه که خانهآ ما امروز بخانهآ ~~پیغامیر # ~~ما میمانذ وا گر گفتی که مالا بد مطبخ مهیا است وچیزی کم نیست # ~~منفعل گشتی وگفتی که ازین خانه بوی فرعونی میآیذ # وگویند در بند گی ایشان هرگز شمعی ور نکردندی بغیر از چراغ # ~~بزر نبوذی وگفتی هذا للوکث وهذا للصعلوک # (396/3) همچتان خدمت مولانا اختیار الدین که از کبار اصحاب # ~~بود روایت کرد که روزی در حضرت مولانا نشسته بوذیم، از نا گاه # ~~برخاست وعلیک السلام کرد وبنشست وما هیچ کسیرا ندیذیم؛ # ~~بعد از آن فرموذ که پیشتر آ إ فعل ما تؤمر ستجد نی إن شاء الله # ~~من االصابر ین (102/37) می کن هر آنچ کردنیست؛ حضرت چلبی # ~~حسام الدین سرنهاذ واز آن حال باز برسیذ؛ فرموذ که دیذم شخصی ~~PageV01P437 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0442.png) # ~~تبم ومرا حمی خوانند؛ دستوری داذم تا مرا سه روز مهمان باشذ؛ # ~~فی الحال لرزیذن گرفت، چون سه روز منقضی شذ دیگر زحمت تبرا # ~~ندیذ وبموافقت حضرتش جمیع یاران را سه سه روز تب گرفت # (397/3) همچتان منقولست از حضرت سلطان الخلفا چلی # ~~حام الدین رضی الله عنه که او فرموذ که در سفر بشام ملازم مولانا بوذم ~~؛ # ~~همانا که در دمشق در مدرسهآ در آمذیم؛ می ببنذ که حماعت فقها در عرض # ~~پاک بهاء ولد خبت فقهانه می کردند که چرا شایذ که اورا ساطان العلما # ~~گویند وعالمیان را سغبهآ خوذ کرده از قربت الله دم میزنذ وخودرا اللهی # ~~میخوانذ ودرآن گفتن ماوی گرم شده بوذند ؛ حضرت مولانا با ایشان # ~~اتتحاد مموذه هیچ می گفت؛ مگر ازآن حماعت یکی او را در یافته خاموش # ~~شذنا ؛ چون ازمدرسه بیرون آمذیم آن شخص حال را با فقها گفته # ~~باشذ که این مرد فرزتد بهاء ولدست؛ همشان سر بازکرده عذرها خواستند # ~~وانصاف درویشاته داذه مهمانیآ عظیم کردند ؛ فرموذ ms279 که مقصود ما خوشی # ~~شماست ، پیوسته ما طالب آن خوشئیم # (298/3) همچنان منقولست که روزی معین الدین بروانه بزیارت # ~~شیخ صار الدین آمذه برذ ودر آن صحبت حکابات ادرارات می کردند # ~~و درآن زمان مگر جهت اصحاب هر روز نیم دینار ادراری میداذند؛ ~~PageV01P438 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0443.png) # ~~شیخ فرموذه باشذ که حضرت مولانا از ادرارئ هر دوءالم فراغت دارذ ؛ # ~~بدرویشان مقل مستحق بایذ داذز ، همان روز بروانه هم بزیارت # ~~مولانا آمذه ؛ فرمود که معین الدین شیخ را اخراجات بسیارست ومعیشت # ~~پاذشاهانه می کنذ ؛ یاران ما را هیچ نمی یایذ وآن دینار بوجه مطبخ # ~~او اولیترست ؛ بروانه سرنهاذ وبسیارگریست ویاران را بند گیها تموذ # (399/2) همچنان شیخ محمود نجار روایت کرد که روزی یاران # ~~تشنیع زذند که شیخ صدرالدین را چتذین ادرارات است واوقاف وحضرت # ~~مولانا را نیم دینارست فحسب؛ فرموذ که شیخ را اخراجات بیشتر # ~~ست وحمایت مسافران بر ذمت او ؛ ومارا هیچ نیست ، آن را نیز # ~~بذیشان بایذ دادن # (400/2) همچنان از کمل اصحاب منقولست که روزی در بندگی # ~~مولانا حکایت شیخ اوحد النین کرمانی رحمة الله علیه می کردند که مردی # ~~شاهدباز بوذ، اما پاک باز بوذ وچیزی تمی کرد ؛ فرموذ کاشکی کردی # ~~و گذشتی ### | شعر (رمل) # ای براذر بی نهایت درگهیست %~% برهر آنچ می رسی بالله مه ایست # ~~چنانک درویشی بخدمت ابا یزید رحمة الله علیه آمذ تا مرید شوذ ؛ شیخ # ~~فرموذ که ازین گناهان مشهور که در افواه اناث وذکور مذکورست هیچ ~~PageV01P439 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0444.png) # ~~کرده؟ گفت : نی ؛ فرموذ که رو همه را ببین وبگذر آنگاه بیآ و مرید شو، # ~~تا میادا که در خلوات آن زمد صرف تو برا رهزی کنذ وعجی # ~~در باطن تو سر زنذ و بکلی ذلول شیطان ذلیل ذلیل شوی واز شومئ # ~~خوذبینی از خذابینی محروم مانی؛ چه از دیذ طاعات عجب وهستی # ~~میزایذ وازدیدن گناهان مسکنت وشکستکی سر میزنذ؛ پس مرد # ~~مردانه آنست که روز بروز بیشتر شوذ وپیشتر روذ و دمبدم از ms280 قال بحال # ~~ارتحال ممایذ؛ حمانا که درین راه تعلق وتوقف موجب هلاک تست # (401/3) همچنان روزی حضرت مولانا فرموذ که شیخ اوحد الدین # ~~در عالم میراث بذ گذاشت ، فله وزرها و وزر من عمل بها # شعر (رمل) # # هرکه اوبنهاذ نا خوش سنی %~% سوی او نفرین رود هر ساعی # # تیکوان را هست میرات از خوش آب %~% آن چه میر اثست أؤرثنا آلکتاب # (402/3) همچنان یکی سؤال کرد که در زوایا وخوانیق بیوسته # ~~کوزهها را رایر قبله می نهند ، چه معنی دارذ؟ فرموذ که چون مسافری # ~~غریب ازدر مقام در آیذ بایذ که هیچ نگویذ واز توجه کوزه استدلال # ~~قبله کرده اول دو رکعت مماز کنذ؛ پس آنگه بحاضران سلام دهذ # ~~و سخن گویذ ودر مذهب بعضی اول سلام دهذ و ماز کنذ آنگاه # ~~بسخن گفتن مشغول شوذ PageV01P440 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0445.png) # 403/0) همچنان یاران مقرب واخوان مؤد ب رحمهم آلله # ~~چنان روایت کردند که اوقات محبان و معتقدان آن حضرت سیمها ودینارها # ~~می آوردند وپنهانی در زیر مذش می ربحتند؛ حضرت مولانا جهت رعایت # ~~خاطر دوستان قبول می کرد وهیچ ممی گفت؛ در نیمشی که بنماز بر # ~~می خاست آن مجموع را بر گرفته در چاهها ریخی، اصحاب اخیار بطریق # ~~افتقار سؤال کردند که چرا بیاران انعام نمی کنذ وبچاه میریزذ؛ فرموذ # ~~که علامت کمال محبت ودوستی آنست که محبوبترین وبهیرین چیزهارا # ~~بدوستان ویاران دهند، ته آنک چنزهای ناخوش وزهرتاک را بیاران # ~~ایثارکنند، همانا که حمیع اسباب وعروض دنیا زهر قاتل ومتاع قلیل # ~~لی حاصل است؛ دریغم می آیذ که محبان خوذ دهم وچیزی که مرا زیان # ~~می کنذ و زحمت می دهذ آولی آنست که بشما نیز تدهم وشمارا ازر دریغ # ~~دارم واین حدیثرا فرموذ که ضع ید ک علی صدرکٹ فما # ~~حببت أن تصنع لنفسک فاصنع لاخیک # مصراع ( هزج) # مپسند بکس آنچ مخوذ نپسندی # 404) همچنان مگر روزی حرم خذاوندگار از علت قلت # ~~حکایت می کرد، فرموذ که دنیا را از شما ms281 دریع تمیدارم ؛ بلک شما را # ~~ازدنیا دریغ می دارم PageV01P441 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0446.png) # 905/3) هچنان از قدمای اصحاب متقولست که روزی حضرت # ~~مولا نا بحمام در آمذ وهفت شبانروزی در خزینه حمام بنشست ؛ بعد از # ~~افغان بسیار وغریه ی شمار یاران بیرون آمذ ، بسوی مدرسه روانه شذ؛ # ~~از سر آن معنی سوأل کردند؛ فرموذ که یکدمه با اهل دنیا صحبت کرده # ~~بوذم وتنم سرما یافته بود؛ میخواستم که از آن برودت خلاص یابم ، # ~~تا دیگران را که در زمهریر دنیا عزقتد، چه رسذ واز آن مخبندان # ~~دنیا کی خلاص یابند ؛ والله والله تا طالب آفتاب تموز معنوی نشوند # ~~از آن حمادی وفسردکی ابدا ترهند وروان ایشان روانی وروائی نیابذ # ~~و در حتیقت آن آفتاب صحبت مرد خذاست والفت دیذار مبارک او؛ # ~~وهمچنان در صفت امل دنیا فرموده است # شعر (رمل) # # چون جمادند وفسرده وتن شگرف %~% می جهذ انفاسشان از تل برف # # چون زمین زین یرف در بوشذ کنن %~% تیغ خرشیذ حسام الدن بزن # # گر جهان پر برف گردذ سر بسر %~% تاب خور بکدازذش با یک نظر # (406/3) همچنان خدمت امام تربهٔ‌ معظم، یار مکرم بهاء الدین # ~~بحری رحمه الله چنان روایت کرد که مصحوب حضرت مولانا بجانب PageV01P442 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0447.png) # # آبگرم رفته بوذیم ؛ همچنان ده روز تمام در اندرون آب گرم %~% ولسم # ~~وهبچ افطاری نفرمود واز ناگاه ترکی کاسه2 زرگ ماست آورده در # ~~آنجا سیر بسیار کرد وافطار مموذ؛ پس از آن چهل روز دیگر بذوق # ~~سماع مشغول شذ واصلا چیزی نحورد ؛ چه آن پاذشاه انام اغلب # ~~ایام تعبیر زمان خوذ برین سق می فرموذ # (007/3) همچنان روزی درمیان معرفت فرموذ که درویشی را که # ~~پیوسته در طلب خذاست واز خلق انقطاع کلی موذه سالک مسالک # ~~ممالک عشق است ، چهل خواجهآ منعم محب مال بخش می بایذ تا خدمت # ~~اوکنند وما لا بد اورا من جمیع الوجوه تدارک سازند راورا بهیچ چیزی # ~~مفمتقر نگردانند تا او بفراغ بال بروبال بگشوذه بقال وحال خوذ ms282 # ~~مشغول گردذ ومستغرق وصال حق شود وجهت دور آن قربی حاصل # ~~کنذ واغلب انبیا واولیا را تا ان آلت دست نداذ آن حالت روی ننموذ # ~~وهذه کفایة لا صحاب آلهد ایة # (408/3) همچنان خدمت خلاصة الاصحاب مظهر نور عمری شیخ # ~~حمال الدین قمری رحمة آلله علیه چنان روایت کرد که روزی سلطان # ~~عزالدین کیکاوس انار آلله برهانه بزیارت حضرت مولانا آمذه بوذ؛ # ~~چناتکث می بایذ بوی التفاتی نغرموذ، ممعارف ونصایح مشغول نشذ؛ سلطان # ~~اسلام بنده وار تذلتل موذه گفت: تا حضرت مولانا من پندی دهذ؛ # ~~فرموذ که چه پندی دهم؛ ترا شبانی فرموذه اند گرکی می کنی؛ پا سبانیت ~~PageV01P443 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0448.png) # ~~فرموذه اند دزدی میکنی؛ رحمانت سلطان کرد، بسخن شیطان کار # ~~میکنی؛ هماتا که سلطان گریان بیرون آمذ بر در مدرسه سر برهنه # ~~کرده توبها کرد و گفت: خذاوتدا اگرچه حضرت مولانا من سخنان # ~~سخت فرموذ از بهر تو فرمود ؛ من بندهٔ‌ بیچاره نیز ابن تواضع # ~~و تضرع از تهر پاذشاهیآ تو میکنم ، بحرمت این دو صدق بی ریا که # ~~برمن رحمت کنی واین بیت را گفت ### | شعر (هزج) # برآب دو دیذهآ مم رحمت کن %~% برسینه بر سوز وغمم رحمت کن # ای رحمت تو بیشتر ازهر بیشی %~% برمن که زهر کمی کم رحمت کن # ~~همانا که حضرت مولانا خرامان بیرون آمذ واورا نوازش عظیم # ~~فرموده گفت : بروکه حق تعالی بتو رحمت کرد و برا آمرزیذ # (409/3) همچنان هم او نقل کرد که روزی در بندکی خذاوندگار # ~~حکایت کردند که اتابک ارسلان طغمش مدرسهٔ‌ عظیم ساخته در # ~~وقفیهآ خوذ قیدها کرده است که الیته درآن مدرسه مدرس حنفی # ~~مذهب باشد وصوفی باشذ ودابما فقهیات خوانند وشافعیان را در آنجا # ~~تمکین ندهند ؛ حضرت مولانا فرموذ که تروایت این مسعود رضی الله # ~~عنه خری مقید در راه حق نا محمودست؛ چه هر خیری که جهت # ~~مرضات حق می کنند می بایذ که بی قید وشرط باشذ که تا خالصا لوجه الله ~~PageV01P444 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0449.png) ms283 # ~~باشذ و ثواب آن مضاعف گردذ واین خیر مقید او بذآن ی مانذ که # ~~درویشی هندی با خواجهٔ‌ نیشابوری همراه شذ وآن درویش بفراغت # ~~تمام پا برهنه می رفت واز آسیب خار وخارا احتراز می کرد؛ نیشابوریرا # ~~بوی رحم آمذ؛ کنش خوذرا بوی بخشیذه هندی دعاها می کرد # ~~وبجد مام میرفت؛ نیشابوری دم بدم تحکم می کرد که چنان رو و چنین کن # ~~وپا بر سنگلاخ آهسته تر نه واز زخم خار برهیز کن؛ هندی ملول # ~~شذ، کفش را ییرون آورده پیش وی نهاذ که بستان؛ مرا خر مقید # ~~می بایذ: سی سالست که برهنه پا می گردم بی هیچ قیدی؛ اکنون # ~~برای کفشی نتوانم مقید و محکوم کسی شذن ومماون منت گشتن؛ # ~~پس معلوم شذ که خر مقید مفید نیست؛ ا گر خواهی که از مامت # ~~قیود مطلق باشی پیوسته خر مطلق کن ولا تمنن تستگژر ولربک # ~~فرا صبر (74/6 -7) ### | شعر (هزج) # # تا کاسه3 دوغ خویش باشذ پیشم %~% از کیسه وکاسه کسان نندیشم # # ور بی برگی مرگ مالذ گوشم %~% آزاذی را ببتدگ %~% نفروشم # (810/3) همچنان ازو منقولست که روزی معین الدین بروانه باولاد # ~~خطیر شرف الدین وضیاء الدین نکیدی رحمهما الله بزیارت مولانا آمذه ~~بوذند # ~~بروانه انتماس بموذ که البته موعظه بشنوذ ؛ فرموذ که امیر معین الدین ~~PageV01P445 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0450.png) # ~~لازم دان ؛ بروانه سرنهاذ که ما قبله یکی میدانیم، سه قبله دیگر کذام # ~~است؟ فرموذ که اول قبله ممازست، بروزی پنچ بار؛ دوم آسمان ، # ~~قبله دعاست ، تا چون احتیاج افتذ روی بسوی قبلهآ دعا کتی وبزاریآ # ~~تمام ملتمس خودر؟ دریوزه کنی؛ سوم پاذشاهان ، قبله حاجات # ~~در ماند گان اند وملجاء مظلومان، تا چون مظلومی ودر ماندهٔ‌ روی بسوی # ~~تو آرذ حاجت اورا روا کنی تا حق تعالی حاجت دینیآ ودنیاوئ # ~~تو روا کنذ # شعر (خنیف) ### | کاندرین راه خارها باشآد # # کار درویش مستمند بر آر %~% تا ترا نیز کارها باشذ # ~~چهارم دل مردان خذا، قبلهآ نظر حق است واز مکونات عالیتر ms284 وبرتر؛ ### | شعر (رمل) # # آن دلی کز آسمانها تر ثرست %~% آن دل %~% ابدال یا پیغامرست # # مسجدی کآن در درون اولیاست %~% سحده گاه حمله است آنجا خذاست # ~~زینهار نگاه داری تا سنگ فجور در آن دلها نیندازی وبا غیر او تیردازی # ~~وشمچنان چون تو باخلاص مام واهتمام تام طرف حق را نگاه داشته ~~PageV01P446 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0451.png) # ~~باشی ملک سبحانه وتعالی مملکت دین ودولت دنیا وآخرت را بر تو # ~~نگاه دارذ؛ السلام علیکم ورحمة آلله گویان هی برخاست ؛ بروانه # ~~سجده کنان بیرون آمذه وبسی انعامها که یاران را فرموذ # (411/3) همچنان روایت کردند که روزی حضرت مولانا در معنی # ~~این بیت معانی می فرموذ ### | شعر ( رمل) # تا نگوثی سر سلطان را بکس %~% تا نریزی قند را پیش مگس # ~~حکایتی فرموذ که شخصی بجانب شهری عزیمت کرده بوذ تا طراریآ # ~~آن قوم را دریابذ ودرآنجا بعیاری مشغول شوذ؛ ناگاه محلە # ~~رسیذ ؛ کوذکیرا دیذ که کلیچهٔ‌ بردست گرفته بوذ ومی خورذ؛ ان # ~~عیار ازو درخواست کرد ؛ کود کث گفت : نمی دهم؛ بجد گرفت؛ # ~~کوذک گفت : همچون گاو بانگی یزن تا بدهم ؛ عیار سو یسو نظر # ~~کرد ، هیچ کسی ندیذ ؛ از غایت جوع آلبقر بقر وار باتگی بکرد : # ~~گفت : اکنون بده ، گفت : می دهم، از آنک ماذر وپذر من سیرده # ~~اندکه کلیچهرا بگاو مده که لابق گاو کاه باشذ ### | شعر (رمل) # قند خررا گر طرب انگیخنی %~% پیش %~% خر قنطار شکر ریختی PageV01P447 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0452.png) # همچنان کلام حکمت واسرار احراررا هرکسی نشایذ گفتن؛ # ~~أهلها فتظلموها الی آخره وتا کسی محل آن اسرار وقابل # ~~آن دیذار نبوذ تشاید مموذن و نا محرم را گستاخ کردن # فصل فی بعض لطایفه قد س آلله مره # 412) ناقدان اخیار و ناقلان اخبار روایت چتان کردند که روزی # ~~کنذ ؟ هر دو صفا شذند PageV01P448 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0453.png) # ~~ازآن قیض اطلاق یافته مجلس چند کار کرد ، نتیجهٔ‌ ذوق آن عسل را # ~~نگران شذند ؛ همانا که داماد وعروس سر مهاذه سروری دریشان # ~~ساری شد # (414/3) همچنان مگر در عروسیآ ms285 یاری حاضر شذه بوذ؛ یکی # ~~بانکی بر زذ که شکر باذام نیست بیاورند ؛ مولانا فرموذ که شکر # ~~هست ، اما با دام است # 415/2) همچنان چوبان دلا ک روزی حضرت مولانارا سر # ~~می تراشیذ ودر حلق موی مبالغه میکرد ، فرموذ که چون باز خواهذ # ~~رستن ان قدر کافیست # (416/3) همچنان ازعفات مخدرات منقولست که روزی در ضمیر متیر # ~~کرا خاتون رضی آلله عمنها گذشته باشذ که حضرت مولانا زمانهاست که # ~~در تقلیل طعام ومنام ، وکثرت سماع وصیام ، وتقریر معارف وکلام، # ~~قیام می تمایذ ومبالغهآ عظم میفرمایذ و ریاضت قوی می کنذ از ان # ~~سبب اصلا بجانب ما التفات تمی کنذ وگرد شاهدبازی بمی گردذ؛ # ~~عجبا از صفت بشری وشهوت زناشوهری درو اثری مانده باشذ یا بکلی # ~~اشتها ساقط شذه فارغ گشته است؟ همانشب تشریف صحبت ارزانی # ~~فرموذه چون شیر غران مست هفتاذ نوبت دخول کرد تا محدی که از ~~PageV01P449 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0454.png) # ~~دست مولانا گریزان گشته بطرف بام مدرسه روان شذ واستفقارها # ~~میکرد وباز حضرتش بجد میگرفت که هنوز ممام نشد؛ بعد از آن # ~~فرموذ که مردان خذا برهر چه خواهند قادرند وبر ضمابر مردم ناظر # ~~ودر هر حالی که چوئی حاضر وحضرت عزت ایشان را حافظ وناصر # ~~وحاشا که از امور جزئیات ذاهل وقاصر باشند وهمانا که ترک مباشرت # ~~ومعاشرت ما از غایت استغراق و مشغولیست بحضرت حق وآن هم از # ~~برای شماست؛ میخواهم که بعد الیوم خوذ را جهت آن عالم آراسته ومهیا # ~~گردانی که آن خوشی وآن لذت بی زوال و باقیست؛ بعد از آن قرموذ : همین # ~~قضیه بعینه میان صد یقه وحضرت مصطفی صلعم واقع شده بوذ وصدیقه # ~~از قلت صحبت او می رنجیذ واوقات طالب لذات تفسانی می بوذ ؛ اتفاقا # ~~روزی در حضرت رسول نشته بوذ ؛ عصفوری با دیگری در مجامعت # ~~مبالغه می نموذ: صدیقه آن معنی را بطریق مطایبه بحضرت رسول عرضه # ~~می داشت؛ همان شب با مذکوره نوذ بار دخول فرموذ و گفت : یا عایشه! ms286 # ~~تا نپنداری که ما ازینها قاصریم ویا فتری درقوت ما طاری شذه # ~~است؛ اما بکام دل ترک این کام کرده طالب کام ابدی گشته ایم؛ # ~~فبکت آلصد یقة و تابت # شعر (رمل) # ترکٹ لذ تها وشهوتها سخاست %~% هرکه در شهوت فرو شذ رنخاست PageV01P450 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0455.png) # 417/3) همچنان از کرام اصحاب منقولست که روزی حضرت مولانا # ~~سخنان فرید الدین عطار رحمة آلله علیه مطالعه می فرموذ ؛ یو الفضولی ~~گفته # ~~باشذ که کلام عطارست؛ فرموذ که ای غر خواهر پس من کیستم؟ # هم از حضرتش عزیزی برسیذ که لا مکان چه جاست وکجاست؟ # ~~فرموذ که لامکان جان ودل مردانست # مگر روزی صوفیآ برسیذ که معنیآ آن چیست:؟ فرمود که آن سخاست # ~~که در راه حق از سر جان و دل برخیزد ### | شعر (دزج) # جان باسد ودل سخای درویش %~% ایتست اصول هر حخائی # (18/3) صچنان عزیزی روایت کرد که روزی حضرت مولانا # ~~از من قلمی در خواست کرد وبر دیواری سطری چند بنوشت که ای مرد! # ~~اگر تو ده مردد8، خویش را یک مرده ینمای که مقابل تو دو مرد ویا سه # ~~مرد خواهذ آمذن وتوهمه را خواهی شکستن؛ اکنون تو نیم مرده نیی # ~~و خویشتن را صذ مرده مینمائی ، العیاذ بالله اگر برابر تو دویست # ~~مرده بیایذ حال تو چون خواهذ بوذن # 419/3) همچنان محتمقان اخیار ومدققان اخبار روایت کردند که # ~~یکی حمعیت عظیم ساخته بوذ وجحمیع اکایر آنجایگاه حاضرگشته ، مگرنازنین # ~~خواجه زاذه ارادت آورده مربد شذ ؛ حسودی گفته باشذ که عجب این مرید ~~PageV01P451 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0456.png) # ~~مخذا رسیذ وخذا اورا آمرزیذ، خوذرا بوی موذ؟ حضرت مولانا # ~~قرموذ که اولش آمرزیذ وخوذرا بوی مموذ آنگاهش طالب ما گردانیذ # ~~وبسوی ما فرستاذ ، چه ستت الهی چنانست که اول بنده را خذا قبول # ~~می کنذ آنگاه بسوی بندگانش راه می دهذ تا بیرکت صحبت و بربیت او # ~~مربی میشود وقوت می گیرذ وبحضرت عزت قربی می یابذ : چنانک # ~~فرموذ : فلو لا آلمربی ما عرفت ربی ms287 والشیخ فی قومه کآ لنبی فی # ~~مته ، بی شیخ اکر تماندمی ماندمی ومن لا شیخ له لآ د ین له # (420/3) همچنان منقولست که روزی خادمهآ حرم از قلت منال # ~~وجه درم شکایت می کرد؛ فرموذ که اگرت هزار دینار بدهند وگوش # ~~و بینی وعضوی دیگر از بدن تو جدا کنند راضی باشی؟ گفتا: ی؛ فرموذ: # ~~یس چرا دعویآ بی توائی می کنی؟ پس بی نوا نباشی یا نوا باشی و چندین # ~~قیمتی چیزها که با خوذ داری چرا قدر آن را ندانی وشکر آن را نکنی # ~~وصبر فقرارا رأس المال خود نازی، واشکروا نعمة الله إن کنتم # ~~یاه تعبدون (1 1 1) ### | شعر ( رمل) # # زانکث شاکر را زیادت وعدهاست %~% آنچنانک قرب مزد سجدهاست # 421/3) همچنان منقولست که روزی دوشخص بزرگ با همدیگر # ~~خصومتی می کردند وترهات وسقط بهمدیگر می گفتند ؛ آن یکی باقران خود ~~PageV01P452 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0457.png) # ~~می گفمت که خذا ترا یگمرذ اگر دروغ می گوئیی وآن دیگر می گنمت که # ~~ی نی خذا ترا بگیرذ که تو دروغ می گوئی؛ از ناگاه حضرت مولانا # ~~بسروقت ایشان رسیذه فرموذ که تی تی خذا نه برا کیرد و نه او را # ~~گیرذ تا ما را بگیرذ که لایق گرفت او مائیم ویگرفتاریآ او ما سزا ~~واریم، # ~~هر دو سر نهاذه صلح کردند و مرید مخلص شذند # (422/3) همچنان خدمت چلی جلال الدین اسفهسالار رحمة الله علیه # ~~روایت کرد که روزی حضرت مولاتا از خانهآ چلی حسام الدین بیرون # ~~آمذه بحمام زیروا در آمذه درخزینهآ حمام هفت شبانروزی فرو نشست ، # ~~ممامت یاران و عاشقان افغان می کردند که این چگونه ریاضت است # ~~و چه سان معیشت است؟ بعد از آن هفت روز از ناگاه سر از سوراخ # ~~خزینه بیرون کرده از خزینهآ دل اسرار ومعانی فرموذن گرفت و این # ~~غزل را سر آغاز کرد که ### | شعر ### | باز آمذ الی آخره # ~~وچندن غزلهای دیگر که فرموذ ومن در اندرون حمام طبق طبق # ~~می ms288 تبشتم وآن بنشتها در دست من تر نشذ ومسامات عرق بکلی بر من # ~~بسته شذه بوذ ، تا حدی که چتآد طبق را تعلیق زذم اصلا دست من # ~~عرق نکرد و فرجئ من تر نگشت ومن از نبشتن و ایستاذگی مانده # ~~نشذم ؛ همچنان دیذم که حضرت سلطان ولد در آمذه سر نهاد ولابها ~~PageV01P453 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0458.png) # ~~کنان والد خودرا مدرسه برد وتا هفت روز دیگر لیلائ ونهارا سماع # ~~بوذ وهذا من آلقوة آلالهیة و القدرت آلصمدانیة # 422/3) حمجنان منقولست که کمال قوآل که مصنف شهر # ~~واستاذ دهر بوذ، مگر در سماع دوستی در ضمیرش گذشته باشذ که # ~~عجب مرا درین سماع چه مقدار قوال اندازی خواهذ بوذن ؟ همانا که # ~~حضرت مولاتا از روی زمین مشتی خاک برگرفته دردف او ریخت که # ~~بستان دردیذه کن! درحال دیذ که دفش پر زر گشته بود و این غزل را # ~~سر آغاز کرد و گفت: # شعر (رجز) # ~~ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم # وی مطربان وی مطربان دف شما برزر کنم # ~~عاقبة الحال کمال بیچاره کورشذ ومی ثالیذ واین نکبت نی ادی را باز گفت # 424/2) فمچنان ازکرام یاران منقولست که روزی خدمت معین # ~~الدین بروانه بزیارت مولانا آمذه بود وآن روز عنایت بی نهایت فرموذه # ~~لطایف بسیار گفت وحکایتی روایت فرموذ که روزی حضرت حبیب # ~~خذا مولانا وسیدنا محمد مصطفای مجتبی صلی الله علیه وسلم براهی # ~~میرفت ؛ از ناگاه با ستخوانی رسیذه بدست مبارک خود درخاک دفن ~~PageV01P454 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0459.png) # ~~کرد و بگذشت؛ همچنان باستخوانی دیگر رسیذه دیذ که عقری برآن # ~~نشسته عقوبتش می کتذ؛ نظر کرده اورا نپوشانیذ وبگذشت؛ صحایآ # ~~سؤال از کیفیت آن حال کردند؛ فرموذ که آن استخوان اولین # ~~ازآن مظلومی بوذ که پیوسته قلان ظالمان می کشیذ ، رحم کردم وویرا # ~~پوشانیذم واین استخوان دیگر از آن ظالمی بوذ که اصلا در رعایت # ~~رعیت نیود وتعد ی می عوذ ؛ حق سبحانه وتعالی از ظلمت ظلم او صورت # ~~عقربی ساخته است ms289 تا روزنشور مراورا عذاب می کنذ ، امر نبوذ که # ~~اورا بپوشانم ، همچنان بگذاشتم وبگذشتم تا اولو الابصار از دیذها عبرتی # ~~ریخته عبربی گرند واز گناهان کرده استغفار کنند واز انتقام ان آلله # ~~عز یز دو ا نتقام (4/3 ؛ 98/5) ترسان وهراسان باشند ### | شعر (رمل) # پس بدندان بی گناهان را مگز %~% فکر کن از ضربت نا محترز # گر بدندانش گزی پرخون کنی %~% درد دندانت بگیرذ چون گنی # ~~همانا که بروانه زاری کنان بیرون آمذه آن روز بشکرانه: ارشاد آن # ~~حضرت تمامت علا وفقرا واصحاب را عطاها ومبرات ارزانی داشت PageV01P455 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0460.png) # 3/ 425) همچنان زوزی حضرتش در معرفت گرم شذه بود ؛ # ~~فرموذ که وای رآنکث مارا شناخت ووای برو که مارا نشناخت # ~~ومعلوم کرد که مقصود از آفرینش خلق شناخت وعرفان خالق است # ~~تعالی که الا لیعرفون یعنی وای برآنک خذا را شناخت وفرصت # ~~شناخت را مهمل کرفت ووای ترو که شناخت وقدر آن را نشناخت # ~~و شکر آن را نکرد # شعر (رمل) # # ای با معشوق کآیذ نا شناخت %~% پیش یذختی نداند عشق یاخت # ~~چه بذترین فراقها آنست که بعد العیان والوصال با شذ نعوذ بالله # ~~مین ذلکث # (426/3) همچنان خدمت کاتب کتب آلاسرار، کابت صحب الاشرار # ~~تهاء الدین بحری رحمه الله که سباح بحار معانی بوذ ، چنان روایت # ~~کرد که روزی با جمع اصحاب در حضرت مولانا وبالمحامد اولانا قد س آلله # ~~مسره جمع آمذه بوذیم : در خانهآ داماذش خواجه شهاب الدین ویاران # ~~در نور حضور او مستغرق گشته بوذند؛ از ناگاه حضرت مولانا # ~~برخاست که مرحا یا مصباح آلله و باز فرونشست وما هیچ کسیرا # ~~ندیذیم ؛ بعد از آن چلی حسام الدین وسلطان ولد از آن حال سؤال ~~PageV01P456 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0461.png) # # کردند ؛ فرموذ که پیوسته ارواح روحانیان وکرام %~% ارواح # ~~بزیارت مردان حق میآیند ؛ از آنها یکی مصباح الله بوذ که تمامت # ~~مصابیح آسمانها ازو منورند وازو نور میگیرند # 427/3) همچنان اولاد مدرس روایت کردند که روزی درخانه # ~~بروانه مجمعی عظیم بوذ وحضرت ms290 شیخ در سماع مستغرق گشته ؛ مگر # ~~کمال الدین معرف که معروف کل کمالش گفتندی و هنوز کمال کلش # ~~دست تداذه بوذ ، پشت بسوی روی مولانا کرده با منکران # ~~فوسی بافوس مشغول گشته بوذ؛ یاران اورا بر گرفتند واز صفه خانه # ~~ریر انداحتند وآن دیگران از وهم یاران گریزان شذند؛ چون بمدرسه # ~~مراجعت افتاذ حضرت شیخ فرموذ که چلی شمسالدین اگر تلخ نباشی # ~~بخورندت واگر گرک نیاشی بدرندت با گیزان گبزی وبا نغران نغزی ### | شعر (رمل) # # با بذان بذ باش وبا نیکان نکو %~% جای گل گل باش وجای خار خار # # یار معنی دار بایذ خاصه اندر دوستی %~% تا توانی دوستی با یار معتی دار ~~دار # (428) همچنان کتبه کلام وحفظه کرام روزی از حضرت # ~~مولانا برسیذند که مجلدات مثنوی را برهمدیگر ترجیحی وتفضیلی هسث : # ~~فرموذ که ثانی را ر اول فضیلت چنانست که آسمان دوم را بر اول # ~~وسوم را بر دوم وهمچنان ششم را برپتجم ؛ چنانک تفضیل ملگوت # # برعالم ملک وتفضیل جروت بر ملکوت الی ما لا %~% نهایة وهمچنان ~~PageV01P457 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0462.png) # ~~از منطوق آبت وکذل فصضلنا بعض آلنبیین علی بعض (17/55) # ~~این مفهوم میشوذ که وکذلک فضلنا بعض آلناس علی بعض ، # ~~بعض آلاشیاء علی بعض ، بعض الآسرار علی بعض وهمچنان # ~~در جمیع اشیا وموجودات این فضیلت ورجحان در کارست # (429/3) همچنان فرموذ که سخن آدمی بوی آدمیست واز بوی # ~~نقس او نفس اورا می توان معلوم کردن مگر که مسام مشام # ~~بعلت زکام مسدود گشته باشذ # شعر (رمل) # # بوی صدق وبوی کذب گول گیر %~% هست پیذا در نفس چون مشک وسیر # # گر ندانی بار را از ده د له %~% از مشام فاسد خوذ کن گله # ~~چه از قرآن بوی خذا میآیذ و از حدیت بوی مصطقی می آیذ واز # ~~کلام ما بوی ما می آیذ # (430/3) همچنان فرموذ که هرکه سخنان عطاررا بجد خواند # ~~اسرار سنائیرا فهم کنذ وهر که سخنان سنائیرا یاعتقاد مطالعه مایذ # ~~کلام ما را ادراک کنذ وازآن ms291 برخوردار شود و برخورذ # 421/3) الحکایه : خدمت ملکث المدرسین مولانا شمس الدن ملطی # ~~رحمه آلله نقل فرموذ که مگر در شهر آقسرا واعظی بالای منیر بیت حضرت ~~PageV01P458 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0463.png) # ~~مو لانا را تقریر می کرد وگرمی می مود؛ قضارا دانشمندی منکر اعتراض # ~~مموذه واورا تکفیر وتعییر می کرد وآن واعظ روشن دل که مرد مردانه # ~~و مولوی بود فروذ آمذه اورا مشتی زد وبینداخت، همانا که مقتل رسیذه # ~~درحال جان تلیم کرد ؛ .واعظ گریزان گشته بقطاریق تمام تا یقونیه # ~~رسیذ ؛ همچنان خویشاوندان دانشمند اورا در بی کرده مخانه مولانا التجا # ~~آورد وآن حماعت از حد پیرون فریاذها کردند وتشنیعها زذند ، همانا که # ~~حضرت مولانا رقعهآ بخدمت علمم الدین قیصر فرستاده اشارت فرموذ که # ~~واعظ را از آن حماعت خلاص دهذ ؛ چه دیت اورا چهل هزار در # ~~خواستند ؛ قاصد رقعه علم الدن را درمیان زرگرآن یافته چون مطالعه # ~~کرد فی الحال از اسب فرود آمذه تمامت آلات سلاح را سلب ونقد # ~~وجنسی که داشت فروخته پنجاه هزار عدد نتمد کرده چهل هزارر # ~~مخصمان داذ وده هزار را بیاران شکرانه فرستاذه واعظرا تشریقی نیکو # ~~واستری رهوار ارزانی داشت؛ مگر خدمت گرجی خاتون علم الدین # ~~قیصر را عتاب کرده که چرا بخانه نیامذی وخوذرا درمیان بازار # ~~تجرید کردی؟ گفت . ترسیذم که اشارت آن عنایت بتأخیر افتذ و آن # ~~رحمت قوت شوذ؛ چه هر گز حضرت مولانا از کسی چیزی تخواستهاست # ~~و باشارت عنایت کسیرا مخصوص نا کرده ؛ من بنده بشکر آنک # # مرا بحاب آورد والتفات موذ چنینها کردم؛ گرچی %~% خاتون آن ادپ # # وان حالت را مستحسن دیده صذ هزار عدد بوی %~% وجه %~% فرموذه # ~~بتشریفات مخصوص کرد و تایب در خوذ ساخت PageV01P459 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0464.png) # 432/3) همچنان ازاجلای اخلار ضوان الله عبیهم احمعین # ~~منقولست که در شهر قونیه امره نامی خواجهآ بوذ معتبر ومعتقد واز # ~~حمله محبان وعاشقان مخلص یود؛ مکر اورا قصد زیارت کعبهآ معظم # ~~شذه ، از حضرت مولانا اجازت وعثایت در خواسته رواثه ms292 شذ واو # ~~حکایت می کرد که در هر منزلی و مقامی و شهری که رسیذم حضرت # ~~مولانا را مصور می دیذم وحبرت می مموذم وچون بدمشق رسیذم دیذم که # ~~بالای بام مجد جامع سبر می فرمایذ وبوی من اشاری می کنذ ومن # ~~از هیبت آن حالت بیخوذ گشته تا قرب مماز دیگر خفته بوذم؛ # ~~چون تخوذ آمذم هیچ کسی را ندیذم ، همچنان حیران وآشفته حال بجانب # ~~کعبه معظم روانه شذم؛ علیها چون بطواف کعبه مشرف گشتم حضرت # ~~مولانا را دیذم که طواف می کرد وبر بالای کوه عرفات دیذم که # ~~مناجات می کرد وچون بمیارکی بشهر قونیه رسیذم بی توقف بگرد # ~~راه بشرف دستبوس مولانا رفتم؛ دیذم که حماعتی یاران نشسته # ~~بوذند ؛ فرموذ که آری حاجی امیره بدانک مردان خذا در دریای قدرت بر # ~~مثال ماهی دایما سیارند؛ بهر کجا که خواهند سر بیرون کنند وروی بنمایند # ~~و ایشان را محبان هرکجا که طلبند یابند؛ سرنهاذم وقدم مبارکش را بوسیذم # ~~وکیفیت حالرا باصحاب حال باز گفتم؛ باز حضرت مولانا فرموذ که هرمریدی # ~~که اورا اعتقاد پاک وصدق عظیم باشذ بی هیج گماتی که در دو جهان ممراد ~~PageV01P460 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0465.png) # ~~کلی وچزیی برسذ ومعتقد او در همه حال مصور او شوذ ومقصود او # ~~از و بر آیذ ودرین باب خوش حکایتی روایت کرد که در زمان ماضی # ~~جوانی بوذ پاک دامن وپا کیزه اعتقاد واورا مرمرین سنکی بوذ که # ~~بصورت آدی ساخته یودند در غایت لطاقت، واو عاشق آن صورت # ~~سنگینی شذه بوذ واورا می تبرستیذ وهر حاجتی که از وی درخواست # ~~میکرد فی الحال روا می شذ واز خوشیآ آن حالت گوشهآ ساخته بوذ # ~~و تو شه2 مهیا کرده مهماندارئ کلی می کرد؛ مگر حماعتی از اقران او # ~~یرو حسد کردند که این جوان هیچ نوعی اسبای ندارذ واز حد بیرون # ~~خرجها می کنذ وآینده ورونده را خوش یدارذ وهمه را ی نوازذ # ~~وجمیع مردم از وی حشنوذند ، ابن یاری ms293 از کجاست؟ اتفاق کردند که # ~~هر یکی علی حده حمعیتی و سماعی کنند تا اورا نیز بامتحان درکار آرند ؛ # ~~چون نوبت حمعیت بذآن جوان رسید یصدق مام پیش آن سنگ # ~~محبوب خوذ سرنهاذ وگنمت : ای اخیآ من! وای سلطان من! حماعتی # ~~از سر امتحان وامتهان مهمان من خواهند شذن ؛ وقت عنایت وهنگام # ~~مددست ؛ هماتا که ازکمال اعتقاد ونیاز او هماندم سنگ شکافته شذ # ~~و چندانی زر فرو ربخت که توان گفت؟ مهمانیآ عظیم کرد وآن حماعت # ~~ازکیفیت حال او سؤال کردند قضیه را باز گفته بجمعهم انصاف داذند # ~~واورا سرور واخئ خوذ ساختند ؛ اکنون جائی که ببرکت اعتقاد وصدق # ~~از حمادی وسنگی وبتی مقصودی دست دهذ تا آن اخلاص واعتقاد پاک ~~PageV01P461 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0466.png) # ~~راستین از مرد خذا چها دهذ وچها میر کنذ وچه مقصودها # ~~از برکت وی روی مایذ # شعر (سریع ) # بلکث کشذ از بت سنگین غذا %~% با همه کفرش بعیادت شمر # (433/3) همچنان منقولست که رو زی در حضور مولانا شکایت # ~~کردند که حماعتی در مسجد سخن دنیا می کنند؛ فرموذ که هر که # ~~درشش متمام بکلام دنیا مشغول شوذ سی ساله طاعت میرور ومتبول او # ~~مردرد گردذ وباطل شود؛ یکی در مسجد ، دوم در مجلس علم ، سوم # ~~در جنازه ، چهارم در گورستان ، پنجم در وقت اذان ، ششم در قراءت # ~~قرآن ؛ وبتفاصیل هر یکیرا شرحهاست # (43،13) الحکایه : همچنان حضرت ولیة الله فی الارض فاطمه خاتون # ~~بنت شیخ صلاح الدین رضی آلله عنهما روایت کرد که در زمان پذرم # ~~شی حضرت مولاتا را محبان صادق او بچهل حا بسماع دعوت # ~~کردند ، شمه را اجابت فرموذه بیایم گفت ؛ همانا که بر خاست و بخلوت # ~~در آمذه با پذرم تا سحرگاه بتماز وعبادت الله مشغول شذند ؛ چون رور # ~~شذ از خانه هر چهل کس که خوانده بودند یک یک پا کنمش مبارک # ~~مولانا را آوردند که آنجایگاه بگذاشته رفته بوذ: همچتان یکی کفش پای # ~~راست بوذ و یکی ازآن چب وهر شخصی ms294 حالت و حیرت آن شب را حکایت ~~PageV01P462 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0467.png) # ~~می کردند که امشب حضرت مولانا در خانهآ من چنان کرد وچتین گفت # ~~وغلغله درمیان ایشان افتأذه بوذ وخلایق درین قضیه حیران مانده # ~~وحضرت مولانا وپذرم شیخ صلاح الدین از مقام خوذ چتانک بوذ نجنبیذه # ~~بودند واوازکمال کرم وکرم کمال خوذ مهر محیی ممثل موذه وحاجات # ~~ایشان را بر آورده ومامت شیوخ وکبار قونیه از نو حرت فزوذه # ~~از خبرت خود ترا موذند واتصافها داذند وجمیع آن کفشهارا با کابر # ~~زمان واصحاب ایمان بخش کرده، کقشی بحضرت شیخ صلاح الدین # ~~رسید وآن کفش را حضرت چلی عارف قد س الله سره مخدمت # ~~سلیمان پاشای قسطمونیه ارمغان رده از حد بیرون بتدگیها موذ وازآن # ~~کفشها بهر رنجوری ونیازمندی که آب داذندی چه کشفها روی مموذه # ~~باذن الله تعالی شفا یافتندی وزنان حامله یآسانی بار نهاذندی ببرکت ~~آثار # ~~آنحضرت قد س الله سره # 43513) همچنان منقولست که خدمت یار ربانی علاء الدیت # ~~تریانوس مردی بوذ گریز ورندی عظیم؛ مگر وقتی که هنوز رومی بوذ # ~~و در ربقه اسلام اقدام ناکرده بوذ وتقریر وتحریر رقبهآ اورا ننوشته ~~بودند # ~~شی در خواب می بینذ که پاپای مبارک مولانا را مغمزی می کنذ وبسیار # ~~بسیارمی مالذ ، ابا می دانذ که آن چه کس است وکیت ؛ علی الصباح # ~~دست ورو شسته وحیران این خواب گشته از دیه خود بسوی شهر روانه # ~~میشوذ ؛ چون بمیانه راه میرسد از تاگاه بحضرت مولانا مصادف # ~~میشوذ ؛ می فرمایذ که ها تریانوس ! از زحمت دوشینه چوبی؟ وآن ~~PageV01P463 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0468.png) # ~~بیچاره درحال تعره میزنذ وبیخوذ می شوذ؛ چون تخویش می ایذ # ~~ک را آنجا می بینذ : معلومش میشوذ که حریف خوابش او بوذه # ~~است؛ سر نهاذه آشفته حال روانه میشوذ؛ بعد از چند روزی عوانی را # ~~کشته اورا یقتل وسیاست می فرمایتد ؛ حضرت مولانا فرجئ مبارک # ~~خوذ را بروانداخته از دست جلادان خلاصش می دهذ؛ درحال مسلمان # ~~گشته بعنایت آن حضرت بجائی میرسذ که ms295 قضاة ومدرسان شهر، مثل # ~~سراج الدین و فصیح الدین پیش معرفت او النکن میشذند وبر تقریر # ~~حقایق او اقرار می داذند # 436/2) همچنان از خدمت یاران محرم منقولست که روزی # ~~حضرت مولانا معانی می فرموذ و در شرح توکل وقناعت مبالغه می کرد # ~~ویارانرا قوت وقدرت آن حالت می حشیذ وترغیب می داد ودر # ~~ضمن آن تقریر فرموذ که چون حضرت مصطف صلی الله علیه وسلم # ~~از باری می رتجید دعا می کرد که التهم اکثر ماله و ولده تا او # ~~بذانها مشفول شود و از صحبت او محروم گردذ؛ دعود بالله من # ~~ذلک وچون از یاری خوش میشذ عنایت عمیم خوذرا همراه جان # ~~ار می فرموذ که الهیم آقدل ماله وولد ه تا او مجرد ثر شود وسبگتر # ~~بوذی ومستعد آن معی گشی # 437/3) همچنان منقولست که درمیان دویار محبوب خصومی # ~~و کدوربی واقع شذه بوذ وبهیچ نوع ممصالحه رضا ممی داذند؛ روزی ~~PageV01P464 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0469.png) # ~~حضرت مولانا درمیان معرفت گفتن فرموذ که حق تعالی مردم را # ~~بر دو نوع آفریذه اشت: یکی ترمثال خاکست : جامد وبی حرکت از # ~~غایت تقالت وگرانی؛ دوم بزمثال آبست: دایم روان وسیار؛ همانا که # ~~چون ان آب روان بر سر آن خاکستان روان شوداز برکت مجاورت # ~~مدیگر صذ هزار گلزار ازآن گلزار بر می دمذ و اشجار و از هار واثمار # ~~آن در حرکت میآیذ و غذای ابدان وقوت ارواح میشوذ؛ اکنون # ~~ان دوستانی که با همدیگر جنگٹ می کثند وقطع مواصلت می کنند الیته # ~~می بایذ که یکی حکم خاک گیرذ و یکی ممثابت آب باشذ واز غایت # ~~تواضع خوی آب گیرذ وچون با همدیگر آمیزش و اختلاط کنند واتحاد # ~~ورزتد حق سبحانه وتعالی ببرکت آن اتحاد واجتماع صذ هزار ریاحین # ~~صلح وشاذی و گلستان وقا وصفا پدیذ آرذ ونباتات راحات وخوشیها # ~~روئیذن گرد؛ فرموذ که اکنون ای نورالدن! چون براذرت # ~~حکم خا کی گرفته ازجا کمی جنبذ و یصلح تو نمی ختبذ، ms296 تو آبب صفت # ~~گرم کن وقدم رجه فرما وبوی او روان شو تا روان یاران # ~~بیاسایذ و شکر کنان شکرانها دهند قمن عفی واصلح فا جره # ~~علی آلله 40) ### | شعر (هز ج) # چو فرموذست حق کالصلح خیر %~% رها کن ماجرا را ای یگانه # فی الحال سر نهاذند وصالحانه صلحی کردند PageV01P465 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0470.png) # 28/3؛) همچنان فرموذ که دو یار فمدل نحدمت قطب العار فین # ~~ابا بزید بسطامی رحمة الله علیه مهمان شذند؛ شیخ قرءوذ که از کی باز با # ~~همدیگر یاران شذه ایذ؟ گقتند: سی سالست که با مم مصاحیت می کنیم # ~~و در سیاحت بر وسباحت بحر مشغولیم؛ فرموذ که محکم عادت هیچ میان # ~~شما ماجراثی وجنکی واقع شذه است؟ گفتند: ی؛ فرموذ که می سالست که # ~~تمام منافق تعبیر زمان کرده ایذ؛ هماناکه مرافقت ومواققت شما مبی # ~~در میانه صلحی وجتکی وعتانی واقع شود واز نو صلحها کرده تازه # ~~کاریها کنتد تا علت منافق در دل شما مدخل نکتذ واز شر نفاق # ~~اممن باشید ### | شعر (وافر) # # کما قال آلحکیم فدا صواب %~% ویبقی آلود ما بقی آلعتاب # 39/3،) همچنان منقولست که روزی حضرت سلطان ولد # ~~قدس آلله روحیه مدح زمانه می کرد که درین دوران چه نیکو # ~~روز گارست که تمامت مردم معتقد وبر اخلاص اند واگرچه منکر ان # ~~نیز هستند ، امأ قوتی ندارند : حضرت مولانا فرموذ که مهاء الدین # ~~این را چون گفتی؟ گفت : ازآنک در زمان پیشین برای آنا آلخق # ~~گفتن متثصور اورا بر دار کردند وچند نوبت قصد قتل ابا زید # ~~کردند و چندین مشایخ کرام را بقتل آوردند ؛ بلک و یقتلون آلنبیین ~~PageV01P466 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0471.png) # ~~بغیر آلحق (61/2) در قرون ماضیه واقع شذه است ؛ لله آلحمد # ~~درین زمان در هر ییت خذاوند گار هزاران کلمهآ انا آلحق و سیحانی # ~~مد رجست وکسی را زهرهآ آن نیست که دم زنذ وایراد کنذ واعتراض # ~~ممایذ : حضرت خذاوند گار تبسم کنان فر موذ که ایشان را مقام عاشتی # ~~یود وعاشقان بلاکش ms297 باشتد ### | شعر (سریع) # دوست همان به که بلاکش بوذ %~% عود همان به که در آتش بوذ # ~~ومارا مقام معشو قیست ومعشوق پیوسته فرمان روان ومطاع باشذ # ~~وسلطان ارواح وامیر تفوس وحاکم عقول بوذ؛ چنانک گفت: ### | شعر ( رمل) # شمس تبریزی که گامش بر سر ارواح بوذ ### | یا منه تو سر بنه تر جایگاه گام او # ~~جای دیگر گفت : # عشق دیو انه است ما دیوانهآ دیوانه ایم ### | تفس امارهاست ما امارهآ اماره ایم # 4) الحکایه : همچنان متقولست که شیخ زاهد متفی جاجی # ~~مبارک حیدری رحمة الله علیه که از خلفای قطبالدین حیدر یوذ ، # ~~روزی با مریدان خوذ بطرف مسجد مرام یتفرج می رفتند؛ از نا گاه ~~PageV01P467 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0472.png) # ~~محضرت مولانا مقابل افتاذند؛ همانا که حاجی مبارک میزر بمنیرا # ~~بسان چاذر زنان بر سر فگنده بر سر راه فرو نشست؛ مریدان تشنیع # ~~زذند که این چه حرکت زنانه است که میکنی؟ شیخ کفت : با وجود # ~~اینچنین مرد مردانه که میآیذ همه را جامه وچاذر زنان بایذ پوشیذن # ~~و در پس در بچرخه گرداتی نشسین وکم از زن بوذن؛ همانا که چون # ~~حضرت مولانا نز دیکتر رسیذ با حمعهم سرنهاذه لامها می کردند؛ فرموذ که # ~~حاشا حاشا شما درویشانیذ: حاجی مبارک پیش آمذه پایهای مبارک # ~~مولانا را درکنار گرفته بوسها می داذ ومی گریست فرموذ که غم مخور، # ~~چرا چشن می کنی ومی لرزی؟ بعد ازین غم را وجود نیست، خوش باش # ~~وفارغ میزی ؛ گفت: مگر بعد الیوم که خذاوند گار عنایت کرد و شفقت # ~~مموذ ؛ همحنان چون فرزتدش حاجی محمد بوجود آمذ مهمانیآ عظیم کرده # ~~اکابر قونیه را دعوت موذه بطلب مولانا بیامذ؛ فرموذ که برسر بیائیم، # ~~بررو بیائیم، بر قفا بیائیم، بر مهلو بیائیم، غلطان علطان بیائیم خدمت ~~کنیم # ~~واو نعرهها می زذ وسحدهها می کرد # (441/2) همچنان مگر حاعت یاران را برسالت بقیصریه فرستاذه # ~~بوذند؛ چون معاودت تموذند بعضی اصحاب صفت خوانهای بروانه کردند # ~~وازآن الوان نعمتها ولوتها باز می. گفتند ؛ حضرت ms298 مولانا تفس کرده # ~~فرموذ که یاران را شرم باذ که درمدح سقایه مبالغه می کنند ومفتخر # ~~می شوند که چنان خوردیم وچنان بردیم PageV01P468 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0473.png) ### | شعر (رمل) # ای یدیذه لوتهای چرب خیز %~% فضله آن را ببین در آیریز # ~~فی الحال استغفار کرده تو به ما کردثد # (442) همچنان ازکبار اخیار که احبار اخیار بوذتد منقولست که # ~~چون شیخ شرف الدین هریوه که از بزرگان روز گار بوذ وسرور # ~~شیوخ ، در گذشت، مگر که یاری در جنازه او حاضر بوذ؛ حضرت # ~~مولانا رسیذ که کیفیت حال او چون یوذ؟ گفت: چندین هزار # ~~آدمی در جنازه2 او سر باز کرده یودند و نوحه میکردند ؛ فرموذ که او # ~~سر پوشیده بوذ واز سر پوشیذه خبرش نبود چه سوذ ### | شعر (هرج) # مردانه و مرد زیک بایذ بودن %~% ورتی مهزار نتگ بایذ بوذن # ~~امیذست که نومیذ نشوذ # 442/3) همچنان منقولست که روزی یاران کریم از خساست # ~~منعمان لئیم قونیه حکایت و شکایت ی کردتد که زکات کی دهند # ~~و ابواب صدقات را بکلی مسدود کرده اند و در ویشات ازیشان متشکی # ~~اند وبا آن همه شحیحی وخساست زیان طعن گشاذه و در حق یاران # ~~می لایتد ورثارها می خایند، فرموذ که با کی نیست؛ چون باختیار خود ~~PageV01P469 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0474.png) # ~~بقد وسیان کی دهتد بحکم اضطرار د بوسیان بیایند ویستاننا وهمجنان # ~~شذ که فرموده بوذ # (44/3 4) همچنان از عرفای اصحاب منقولست که بعضی علمای اصحاب # ~~در باب کتاب فتوحات مکی چیزی می گفتند که عجب کتابیست که اصلا # ~~مقصودش نا معاومست وسر حکمت قایل نا مفهوم؛ از ناگاه زکی # ~~قوآل از در در آمذ وسرآغاز اسرار کرد؛ حضرت مولانا فرموذ که # ~~حالیا فتوحات زکی به از فتوحات مکیست وبسماع شروع فرموذ # (44513) همچنان منقولست از خدمت ملک الادبا مولانا فخرالدین # ~~دیودست که از علمای اصحاب بوذ که او گفت که روزی حضرت مولانا فرموذ که # ~~هر چه ازمقالات مقبول نظر ما آمذ ما تعلق گرفت، چنانک حق تعالی ms299 # ~~در کلام مجید میفرمایذ که آنا ربکم آلا علی (24/79)، ا گرچه آن نقل از # ~~گفته فرعون بوذ وسخن مخلوق مبطل نمازست ، الا چون حق تعالی # ~~یاذ فرموذ ودر قرآن مجید ذکر کرد مبطل نماز نباشذ : چون بحق # ~~تعلق گرفت؛ پس ازین بیان عیان میشوذ که هرچه حضرتشان یسندیذ # ~~وپیش ایشان مرضی ومقبول آمذ بذیشان تعلق گرفت وهمچنان گفتهآ # ~~مخلوفی که حق تعالی نقل فرموذ مبطل صلات نشذ. گفتهٔ‌ را که # حق باشذ وآنرا بشری از انبیا واولیا نقل کنند ، نه آن هم # ~~گفته حق باشذ؟ چنانک فرمود PageV01P470 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0475.png) # شعر (رمل) # # گرچه قرآن از لب پیغامیرست %~% هر که گویذ حق نگقت او کاقرست # # خاص آن آواز خود از شه بوذ %~% گرچه از حلقوم عبد الله بود # (446/3) همچتان روزی سلطان الخلفا ، یتبوع الصدق والصفا # ~~چلی حسام الحق والدین قد س الله سره العز بز میان اعزه اصحاب چنان # ~~روایت کرد که شبی سماع عظیم یوذ؛ بعد از سماع سینهآ مبارک شیخ را # ~~مغمزی می کردم ؛ برسیذم که حضرت خذاوند گار مخدمت شیخ صدر الدین # ~~محد ث یجد عنایت می فرماید ورعایت او میکنذ؛ عجبا او درین راه محقق # ~~است یا مقلد؟ فرموذ که بحق سینهآ ی کینهآ من که آئینهآ سر الله است # ~~مقلدست والله مقلدست نسبت بتحقیق شما؛ فرموذ که مردرا دو نشان # ~~عظیم هت: یکی شناخت، دوم باخت ؛ بعضیرا شناخت هست باخت # ~~نبست: بعضی را باخت سست شناخت تیست؛ ختک جان اورا که هر # ~~دو را دارذ # 947/3) دچنان روزی مریدی از شیخ ابراهیم ادهم رحمة الله # ~~علیه التماس بموذ که اورا اسم اعظم بیاموزذ؛ شیخ فرموذ که اور # ~~در شط اندازند؛ چتدانک فریاذ میکرد پیای در آبش غرقه می کردند ب # ~~عاقبة الامر چون اضطراب واضطرار او بغایت انجامیة الله الله کفتن # ~~گرفت ؛ همان ساعت اورا آب بکنار انداخت ، خلاص یافت : شیخ PageV01P471 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0476.png) # ~~فرموذ که اسم اعظم خاص آتست که در کمال اضطرار دستگیر بنده ms300 # ~~عاجز و مضطر شوذ که أمن یجیب آلمضطر اذا دعاه (62/27): # ~~زیرا اضطرار گواه استحقاقست. چنانک گفت ### | شعر (رمل) # آن نیاز مریمی بوذست ودرد %~% که چنان طفلی سخن آغاز کرد # (448/3) همچنان حضرت سلطان ولد قد س آلله لطیفته # ~~روایت کرد که روزی در مدرسهٔ‌ پذرم با خدمت مولانا اکمل الدین # ~~طبیب نشسته بوذیم ومعانی مشغول گشته؛ از ناگاه پذرم از در در آمذ # ~~و سر مبارک بر زانوی من تهاذ وبر رویم گرم گرم نظر می کرد : # ~~فرموذ که بهاء الدین ، مرا یسیار بسیار نظرکن؛ گفتم : عجبا قردای # ~~قیامت همچنین روی میارک شمارا خواهیم دیذن؟ اکمل الدین گنمت : # ~~والله مرا اعتقاد چنان است که هر که درین دنیا یکبار روی مولانارا # ~~دیذ روز قیامت ممامت قبایل وعشابر خوذرا شفیع ررفیع شود : # ~~همانا که حضرت پذرم برخاست وبذوق مام فرمود که والله تمامت # ~~حکمای عالم را فردا بتو خواهند مخشیدن وهر که ما را دیذ هرگز روی # ~~دوزخ را تبینذ وباز فرموذ که زمانی بیایذ وان مدرسهآ ما بکلی یباب # ~~شوذ ؛ راه گذریان که از آنجا عبورکنند حقتا که در دوزخ در نیایند # ~~چنانک فرموذ PageV01P472 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0477.png) ### | شعر (سریع ) # # سحت خوشی چشم بذت دور باذ %~% ای خنکٹ آن چشم که روی تو دیذ # # دیدن روی تو یسی نادرست %~% ای ختکث آن گوش که نامت شتید # ~~چنان حضرت ولد درشان والد خوذ می فرمایذ ### | شعر (رمل) # اتش دوزخ توزذ آن کسی را کو ترو # یک نظر انداخت روزی یا شنیذ از وی بیان # (449/3) الحکایه. همچنان از عظمای اصحاب منقولست که خدمت # ~~قاضی کرد قونوی که از حملهآ اکایر قوثیه بوذ وتریهدار سلاطین # ~~ماضی رحمهم آلله ، روزی در مجمع اکابر قوتیه حکایت کرد که # ~~در أوان جوانی بطرف اسکندریه سقر کرده بوذم وخمراهان من همه # ~~تاجران معتبر بوذند؛ از نا گاه کشتیآ ما یگردابی اقتاذ وغیار عظیم # ~~شذ : همگنان فریاذ کنان مر یکی بمشایخ وپیران خودرا التجا آوردند # ~~و زار یها ms301 می کردند ومدد می جستند ب همانا که من نیز از سر اخلاص # ~~تمام وصدق درست مولانا مولانا بانگ می زدم واستعاتت می طلبیذم # ~~واستغاثت می کردم؛ همچنان از یک مسافت تر برتاو دیذم که # ~~حضرت مولانا بر روی آب ایستاذه است، دست دراز کرده کشتیرا PageV01P473 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0478.png) # ~~ازآن گرداب ییرون کشیذ وروانه کرد واو از دنبالهٔ‌ کشتی می راند؛ # ~~چه ممامت اهل کشتی علی العیان وعین الیقین صورت آن پاذشاه را # ~~کما کان دیذند و فریاذ ها کردند وهمچنان بعثایت بزدان وقمت مردان # ~~خلاص ومتاص یافته شبهنگام بانطالیه بیرون آمذیم وصدقات بارباب # ~~حاجات داذه بعد ازآن چند روزچون ممبارکی بقونیه وصول افتاذ، استعداد # ~~کرده با جمع تاچران برغبت ممام وتحف بسیار بزیارت مولانا آمذیم؛ # ~~چنذ پاره جامهای اسکندرانی وعتابی وجامهآ مصری و پشمینها درپیش # ~~نهاذه سر نهاذند؛ فرموذ که معذور دارید دیرترک آمذیم، از زحمتها # ~~چونیذ؟ وابن عالم برزحمت است؛ لله الحمد عاقبت باران محمود شذ # ~~و ازآن جامها جامهآ وپشمینهآ قبول کرده بحضرت چلی حسام الدین # ~~فرستاذ وباقی را سلطان ولد بیاران بخش کرد وچون آن جماعت بیرون # ~~آمذند حضرت ولد کیفیت عذر مولانا از قاضئ کرد استفسار کرده # ~~مجارئ حال را باز گفت : سلطان ولد بیخوذوار باز گشته در آمذ # ~~و سر نهاذه گفت : ای خذاوندگار راستین از جای خود نا جنبیذه در # ~~روی دریا کشتی می رهانی ودر خشکی مددها میکنی، باری نگوئی که # ~~گرداب حاب فرومانذ ، حال ما برچه منوال جواهذ بوذن؟ فرمود # ~~که بهاء الدین ! چون شمشیر در غلاف اندرون چنن می برد تا چون # ~~از غلاف مجرد شود چون برد وچگونه در کار آیذ ؟ یاران شاذیها # ~~کردثذ و سماعها داذند PageV01P474 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0479.png) # 450) الحکایه همچنان حنظه اسرار وخرنهآ اخبار چنان # ~~روایت کر دند که روزی حضرت مو لانا در مدر سه خود نشسته بود # ~~وکرام اصحاب وارباب الیاب در یتدگیش حاضر بوذند، از نا گاه صوقآ # ~~عجب ازدر در آمذ وسجده کنان پایهای خذاووند ms302 گار را در کنار گرفته # ~~محاسن سپیذ خوذ را می مالیذ وزاریها می کرد؛ حضرت مولانا آن درویش را # ~~بتظر عنایت التقات فرموده وبغایت معزز داشته از سقرهاش پاز برسیذ # ~~واو دمبدم تضرع و اعتقاد می ممود؛ فرموذ که بیا راست بگو که # ~~شیخت ترا چگونه ارشاد کرد وترا چها فرموذ؟ گفت: در # ~~بغداذ قریب دوازده سال ملازم خذمت شیخ یودم و دو سال تمام # ~~خدمت سقایه: صوفیانم فرمود تا یرغبت کلی سقایه را پاک میکردم # ~~و ابر یقهارا ر کرده بردر حجرات می مهاذم همچنان دو سال دیگر فراش # ~~خانقاه بودم ، باز دوسال دیکر بر خرقهٔ‌ فقرا بحیه می زدم و دو سال # ~~دیگر جهت ذل نفس زنبیل می گردانیذم: آنگاه شیخ بخلوتم نشاند # ~~تا چنا نوبت چهله بر آو ردم و زحمت بسیار کشیذم : حضرت مولاتا # ~~فرسوذ که باشارت وارشاد او ان همه تو کردی، او غر خواهر برای # ~~تو چه کرد؟ لیجکم لیجکم یعنی رومی تازتین کس که مبنی بر اعتقاد ~~PageV01P475 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0480.png) # ~~وصدق خوذ چها کرده است وچها کشیذه وان شیخ بی خبر برآی او # ~~هیچ نکرده است و این بیت را گفت # شعر (مجتث) # # اگر تو کار تکردی مفلسی از خیر %~% بیا که کار چو تو صذ هزار ماکردیم # ~~یاران ببکباز سر نهاذند وشکرها کردند؛ فرموذ که بروان پاک # ~~پذرم ، شیخ راستین حقیق آنست که بی آنک مریدش بدانذ ومطلع # ~~شوذ کار اورا مام کنذ واورا بخذا رساتذ بی هیچ جهدی وجهادی # ~~وخدمتی وهمچنان اورا ممنزلتی رسانذ که مس وجود او اکسیر # ~~مس وجود دیگران شود تا مسهارا زر کنذ وکیمیا سازذ واین # ~~قوت وقدرت کار محمدیانست و متایعان او # شعر (مجتث) # زکیمیا عجب آیذ که زرکنذ مس را ### | مسی نگر که هر لحظه کیمیا سازذ # 451/2) همچنان منقولست که یار جانی ، معدن معانی، بهاء الدین # ~~بحری رحمه الله روایت کرد که روزی معماری رومی درخانهآ خذاوندگار # ~~بخاری میساخت؛ یاران بطریق مطایبه با وی گفتند ms303 که چرا مسلمان تمی # ~~شوی که بهترین دینها دین اسلامست؛ گفت: قریب پنجاه سال است # ~~که در دین عیسی ام، ازو می ترسم وشرمسار میشوم که ترک دین # ~~اوکنم: لز ناگاه حضرت مولانا از در درآمذه فرموذ که سر ایمان ترس ~~PageV01P476 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0481.png) # ~~است؛ هر کو از حق ترساست، اگرچه ترساست با دین است نه بی دین # ~~وباز بیرون جست؛ ف الحال معمار ترسا امان آورد ومسلمان شذ ودر # ~~سلک مسلمان منخرط گشته مرید مخلص شذ # (52/2،) همچنان روزی طالب علمی چند که از جند وخجند # ~~آمذه بوذند سؤال کردند که درین عالم صورت این موش باری بچه # ~~کار می آیذ؟ فرموذ که هیچ چیزی در جهان بی حکمتی صورت نبست، # ~~چه اگر موش نبوذی مار عالم را وآدم را خراب کردی؛ همان بیضهآ # ~~مار را موش می خورذ وتلف می کنذ وإلآ جهان را مار برکردی وشرح # ~~خاصیاتی که در جمیع ذرات عالم وآدم نهاذه است نهایت پذیر نیست؛ # ~~سرنهاذند ومرید شذند ؛ باز فرموذ که روزی حضرت مصطفی صلی الله # ~~علیه وسلم در محراب مسجد قبا نشسته بود واصحاب کرام ر ضوان الله # ~~علیهم اجمعین در صحبت او حاضرآمذه؛ از ناگاه ماری گریزان از در # ~~در آمذ و در زیر دامن رسول پنهان شد؛ گفت؛ یا رسول الله از # ~~دشمن می گریزم، چون پناه هر دو کون توثی، مر! نگاه دار؛ # ~~درعقب او خارپشتی در آمذ که ای رسول خدا شکارم را در کار # ~~من کن که بچگانم بگوش من اند؛ فرموذ که تا جگر بتدی بوی داذند # ~~وآورا خشنوذ کرده روانه کردند ؛ رسول فرموذ که ای حیه ! اکنون # ~~بیرون آی و برو که دشمنت باز گشت و ترفت؛ مار گفت : تا من نیز ~~PageV01P477 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0482.png) # ~~هنر خود را بنمایم و بروم؛ برمثال کمری میان رسول را حلتهٔ‌ شذ # ~~ومی خواست که بی رحمانه زخمی زتذ : نمانا که انگشت مبارک کهین را # ~~برمار عرضه کرد تا بر آنجا زخمی ms304 زنذ وچون مار سر بیرون آورد # ~~زخمی زنذ ابو هریره رضی الله عنه که دواج لکل امة حکیم # ~~و حکیم امی اپوهریرة دربر داشت وتاج عنایت برفرق سر تبهاذه # ~~بود سر انبان مبارکثرا بازکرده گربه، سیاه برجست و آن ماررا زیر # ~~ینچهآ خوذپاره پاره کرده سوی رسول خرامیذ؛ فمان لحظه فرموذ که حب # ~~آلهرة من آلا عمان تعشقوا ولو بالهرة ودست مبارک بر پشت # ~~او براند . تا از برکت مالش آن دست چندان که اورا از بامهای بلند # ~~فرود اندازند البته بایذ که ر سر پا ایتذ وپشت او بزمن ترسذ وآن # ~~روز ابو هریره را دعاهای عظیم کرد وگویند بیست سی سر گربه درخانهآ # ~~خود می رورد و مرکرا گربه1 بایست بوذی شکرانه2آ گربه داذی # ~~و بچه بستدی # (453/2) همچنان منقولست که چون حضرت رسول علیه السلام انگشت # ~~کهین را تزحم بی رحم مار پیش کشیذ انگشت بیچاره بحضرت عزت # ~~نالیذ که خذاوندا ! احمد من مسکین را ضعیفترین اعضا دیذ وفرو # ~~گذاشت ؛ ای دستگیر ضعیفان! فریاذم رس؛ درحال جیریل امین # ~~انگشتری بانگین بحضرت رسول تشریف آورد وانگشت ضعیفرا قوی حال ~~PageV01P478 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0483.png) # ~~گردانیذه صاحب خاتم ومصاحب خاتم آلنبیین کرد وتا قیام قیامت # ~~ستت شد که محل خاتم آن انگشت کهین باشذ نه انگشتان # ~~دیگر ؛ تا بدانی که تضرع ضعفا و بیچارگان را پیش حق تعالی چه # ~~قدرهاست # (454/3) همچنان حضرت سلطان ولد قد س الله سره روایت # ~~کرد که روز عید زرگ با حضرت والدم ممیدان میرفتیم وبهر کوچهٔ‌ # ~~ومحله که می رسیذیم خلایق جوق جوق صلوات می داذند وسر می نهاذند # ~~و چون ممیدان رسیذیم دیذم که تمامت مردم فوج در قوج غلو کردند # ~~و صلوات می داذند وتعرهها زذند وهمه سواران فروذ می آمذند وسر می # ~~تهاذند ، تا حد ی که من ویاران درآن عظمت حیران مانده بوذیم ومن # ~~دامن پذرم را محکم گرفته گفتم که خذایا چه کسی و چگونه جانی # ~~وترا چه گویم وبچه صفت ms305 خوانم واین چه قوت وقدرت وجلالت # ~~وحالتست که هیچ بزرگی حق تعالی نداذه است که در تو مشاهده # ~~می کنم ؛ فرمود که هاء الدین خوش است ان حال؟ گقتم : بغایت # ~~خوبست وخوش است ، یلکث خوشی بخش است . گنت : بتو بخشیذم # ~~و از تو میراث بفرزندانت خواهذ رسیذن و تا روز قیامت مسجود # ~~عالمیان خواهیذ بوذن؛ چنانک فرموذ PageV01P479 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0484.png) # سعر (هزج) # خیال شاه خوش خویم تبسم کرد بر رویم # چنین شذ نسل ر نسلم چنین فرزند فرزتدم # ~~والحمد لله رب العالمین که عالمیان بنده ومرید ایشانند # (455/3) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا بکنار جوثی # ~~نشسته بود وسنکی بزرگ درمیان آبب پیذا بود؛ فرموذکه یاران عجبا # ~~این سنگ سخت کی گل شوذ؟ گفتند: مگر بعد از مرور ادوار # ~~وکر ور اطوار؛ فرموذ که بلی این گل شود اما دلهای گلین را سالها # ~~بگذرد که مبدل نشوذ وهمچنان درآن سنگی و تنگی و ننکی می روذ تا می روذ # شعر (رمل) # # زانبیا ناصح تر وخوش لهجه بر %~% کی بوذ که گرفت د مشان در حجر # # آنچنان دلها که بذشان ما ومن %~% نعتشان شذ بل أشد قسوة # ~~چارهآ آن دل عطای مبد لیست داذ حق را قابلیت شرط نیست # ~~و مرا میلی میشوذ که اورا قابلیت بخشم وتبدیلش کنم وسرخوشش # ~~گردانم # شعر (رمل) # کیمیا داری که تبدیلش کنی %~% گرچه چوی خون بود نیلش کنی PageV01P480 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0485.png) # ~~ولیکث یبد ل آلله سیآتهم حسنات و کان آلله غفورا # ~~رحیما (5 # (456/3) همچنان یکی از اخلاق حمیده واشفاق پسندیذهآ آن حضرت # ~~آن بوذ که با حماعت اصحاب بآ بگرم تشریف فرموده بوذند ؛ چون بحمام # ~~رسیذند : مگر حضرت چلی امیر عالم پیشترک دوانیذ مامت مردم را # ~~از آب بیرون آورد وبیرون کرد تا حضرت مولانا خلوت با اصحاب # ~~خوذ صحبت کنذ وفرموذ که سیبهای سییذ و سرخ آورده حوض را # ~~بر کردند؛ همانا که چون حضرت مولانا درآمد دیذ که در مسلخ # ~~حمام مردم باستعجال تمام ms306 جامها می پوشیذند واز شرمساری میشتافتند # ~~ودیذ که حوض را از سیها مالامال کرده اند: فرمود که امیر عالم جانهای # ~~این مردم یعنی کم ازین سیب است ؟ که ایشان را بیرون کردهآ سیبها # ~~بر کردی؛ چه هر یکی ایشانرا سی بهاست: چه جای سیهاست؟ نه که ### | شعر (هزج) # مقصود ز عالم آدم آمذ %~% مقصود ز آدم آن دم آمذ # ~~گر مرا دوست می داری بگو تا همشان بابگرم در آیند وهیچ کسی از # ~~وضیع وشریف وصحیح وضعیف بیرون نمانذ تا من نیز بطتمیل ایشان ~~PageV01P481 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0486.png) # ~~توانم در آمذن ولحظهآ آسوذن ؛ چلی امیر عالم شرمسار گشته سر نهاد # ~~وهمه را اشارت کرد تا در آن حوض خوض کنند: آنگاه حضرت # ~~مولانا قدم مبارک در آب نهاذ # 457/3) همچنان فضلای نبیه وعلمای فتیه اصحاب عظم الله # ~~ذ کرهم روایت کردتد که روزی حضرت مولانا در شرح اسرار نی که # ~~اول ما خلق آلله آلقلم عبارت ازآنست ، و ن وقلم وما یسطرون # ~~(1/68) اشارت بذآن، معانی می فرموذ؛ گنمت : روزی حضرت مصطفی # ~~صلعم اسرار اخوان صنارا بخدمت علی مرتضا کرم آلله وجهه # ~~در خلوت بیان می کرد ووصیت کرد که این اسرار عظیم بنا محرمی # ~~مگوی وافشا مکن ومتابعت نگاه دار؛ تا چهل روز ممام تحمل فرموذ # ~~وبی قرار گشته بود وحامله وار شکم بین شذه مجال تنفس نداشت # ~~و عاقبة الامر بی خوذ وار بصحرائی ببرون آمذ ودر آنحا چاهی مغ یافت، # ~~سررا فرو چاه کرده آن رازها را یک بیک گفتن گرفت واز غایت # ~~مستی کنمها کرده از دهان او آن کنمها ورنساب در آب چاه ربخته می شذ؛ # ~~تا بلی مستفرغ گشته سلطان مر سلوثی سکوی بیافت وبعد از # ~~چند روز درآن چاه بکتا تی برست و روز بروز بزرگتر شذ وقد کشیذ؛ # ~~مگر که چوپانی روشن دل برآن حال مطلع گشته آن نی را بریذ ، # ~~سوراخی چند کرده شب و روز عاشق وار می نواخت و گوسفندان را ms307 PageV01P482 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0487.png) # ~~می چرانیذ: تا محد ی که در قبایل عرب فی توازئ چویان منتشر شذ # ~~و شایع گشت و مامت عرب عرباء شرقا وغربا بتفرج و استماع آن # ~~ر غبت می موذند و ازغایت لذت آواز بی می گریستند وذوقها می کردند # ~~وهمچنان اشتران نیز گرد او حنقه کرده از چرا باز مانده بوذند؛ بتواتر # ~~این خیر واین حکایت بسمع میارک رسول رسیذه فرمود که چوپان را # ~~حاضر کردند : چون سر آغاز نواختن گرقت تمامت اصحاب ذوق گشته # ~~شورها می کردند وبیخوذ می شذند : فرموذ که این نواما شرح آن # ~~اهل صفا صنوبی نباشذ اسرار اخوان صفارا از نوای نای نتوانذ # # شنیذن ومتلذ ذ گشتن که ألایان %~% کله د وی و شوق؛ چناک # ~~فرموذه است ### | شعر (رمل) # آه دردت را ندارم محرمی %~% چون علی آه می کنم در قعر چاه # چون بجوشد بی برویذ از لبش %~% بی ینالذ راز من گردذ تباه # بس کن ای بی زانکث ما نا محرمیم %~% زآن شکر ما را ونیرا عذر خواه # 458/3) همچتان حضرت سلطان ولد فرموذ که روزی از حضرت # ~~بذرم سؤال کردند که آواز رباب عجایب آوازیست . فرموذ که آواز صریر # ~~باب مهشتست که ما شنویم؛ مگر سید شرف الدین گنمته باشذ که آخر ~~PageV01P483 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0488.png) # ~~ما نیز همان آواز می شنویم چه معتی که چنان گرم عی شوبم که حضرت # ~~مولانا می شوذ؛ فرموذ که حاشا و کلا، بلک آنچ ما می شنویم آواز باز # ~~شدن آن درست وآنچ او میشنود آواز فراز شذن آن درست # (59/3:) همچنان ولد فرءوذ که روزی جهوذی از احبار ایشان # ~~بحتحرت مولانا مقابل افتاذ؛ گفت : دین ما بهترست یا دین شما؟ # ~~فرموذ که دین شما، فی الحال مسلمان شذ # /460) هچنان منقولست که روزی از یاران کرام یکی از کروم # ~~اخوان بحضرت مولانا انجیری آورده بود؛ انجبری بر گرفته فرموذ که زهی # ~~انجیر خوش! اما این انحیر استخوان دارد وزیر نهاذ؛ آن درویش حیران # ~~ماند ms308 که انجررا استخوان چون باشذ؟ آمسته برخاست وآن انجیر هارا # ~~برگرفت وروانه شذ: بعد از ساعتی بیامذ وسپذی دیگر هم ازآن # ~~انجیر بیاورد ودرپیش مولانا نهاذ؛ دانهآ گرفته افطار قرءوذ که ان انجبر # ~~هیچ استخوان ندارذ: شیخ محمد خادم را اشارت فرموذ تا تحاضران مجنس # ~~بحش کرد : اصحاب درین مشکل متحیر مانده بوذند؛ چون ان درویش # ~~بیرون آمذ وروان شذ در بی او بیرون آمذه از کیفیت حصول انجیر # ~~باز برسیذغد ؛ گتت : والله مرا دوستی نوذ باغبان، اورا درباغ نیافتم ؛ ~~PageV01P484 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0489.png) # ~~ای اجازت او سپذی انجمر حمع کردم و بحضرت مولانا آوردم بنیت آنک # ~~چون باغبان را ییابم هاش را بدهم : بنور ولایت حضرت خذاوتدگار # ~~معثوم کرده ار آ نجا نخورد واستخوان انجیر همانا که آن بوذ : درین # ~~نوبت راست بباغ آن دوست آمذم وازو انجیر نیکو خریذه مهاش را # ~~داذم وازو حلالی خواستم، لاجرم قیوک کرده تناول فرهوذ وعنایتها # ~~ارزانی داشت # (461/3) الحکایه : همچنان اصحاب عظام کثر آلله امشالهم ا لی # ~~ساعة آلقیام روایت کردند که روزی محمد بک اوج که غازی # ~~و سهاذر آن دیار بوذ وکلاههای سپیذ که هنوز می پوشند استخراج # ~~او بوذ، تماتا که بروانه طلب او کرده ؛ چون بقونیه رسیذ بزیارت # ~~حضرت مولانا مترف گشته استعاتت و استمداد خواست تا بقیصریه # ~~رفته امرا را حساب ممالک اوج دهذ؛ سر نهاذ ومرید شذ؛ مکر # ~~در آن ایام مردم او بازرگاتان خواجه عجد الدین را غارت کرده قریب # ~~پنجاه هزار درمی قماش برده بوذنا؛ چون مجد الدین تضرع وتیاز # ~~اورا بدیذ در کنج مدرسه رفته زیر لب می گنت که ای مردک حرامی! # ~~آمذی ، می خرامی واستعانت می خواهی وچندن مال مارا بردی وخون # ~~ریزی میکنی ؛ حتما که درقیامت خصم تو خواهم شذن ؛ والله که رهات # ~~نخواهم کردن؛ کچا خواهی از دست من رمیذن؟ وچون امیر محمد بک ~~PageV01P485 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0490.png) # ~~سرنهاذه بیرون رفت ، حضرت مولانا بتندیآ عظیم نعرە بزد و کفت: # ~~حاشا که ترهذ، چرا ms309 ترهذ؟ ک، می گویذ که ترهذ؟ والله والله هرکه # ~~از در مدزسهآ ما بگذرذ برهذ وهرکه نام مارا ببرذ برهذ وهر که # ~~مارا دوست دارذ برهذ؛ درحال خواجه مجدالدین سرنهاذه سر مجموع # ~~مال را ممذکور بحل کرد وچون محمد بک در قیصریه بحضرت سلطان # ~~اسلام وپروانهآ نیکنام وصونیافت، بحصول انواع تشریفات مخصوص گشته # ~~تمام مألوف خود عودت نمود ؛ مگر یکی ازمردم او کیفیت ماجرای # ~~خواجه مجد الدین را وعنایت مولانا را در حق او بوی روایت کرد؛ از غایت # ~~شاذی تمامت مال اورا با قاصدان امین وچندین تحف دیگر ارسال کرده # ~~عذرها خواست؛ همچنان خدمت خواجه مجد الدین نیز مجموع مال را # ~~تصد ق کرده بیاران و خذاوندگار زاذگان بخش کرده سماعی عظم بداذ # 462/3) همچنان عبد المؤمن ثانی شرف الدین عثمان گونیده که # ~~ندیم خاص حضرت بوذ وانگشت مای جهان وملوک زمان مرده # ~~صحبت او بوذند : حکایت کرد که روزی حضرت مولانا بباغ غریزی رفته # ~~بود وهنمت شبار وزی لا ینهطع سماع بوذ وخدمت آن عزیز از حملهآ # ~~مقبولان مقبل؛ مگر براذر عثمان گوینده بپنهانی گقته باشذ که چندین ~~PageV01P486 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0491.png) # ~~فی الحال حضرت مولانا در عین سماع دستها از زیر دامن بیرون کرده مشثی # ~~سیم نو بردف ایشان بریحت؛ اصحاب تعره ما بر افراشتند ؛ همانا که # ~~چون از سماع بیرون آمذند مجموع سیم تهصد عدد بوذ مضروب # ~~معدتی؛ همچنان تدمت ملک المدرسین ذوفنود زمان مولاثا # ~~صدرالملة والدین المرنذی المنجم رحمه آلله همین حکایت را از عثمان # ~~گوینده شنیذه روایت کرد که من نیز هم ازو شنیذه ام وعین الیقین دیذه # ~~وبحق الیقین رسیذه # (463/3) سمچنان منقولست که روزی خدمت مولانا بهاءالدین # ~~بحری حکایت کرد که اواخر پایز واوایل ایام زمستان بوذ که روزی # ~~حضرت مولانا بدولاب من تشریف داذ ودرآن ایام آسارا بخبندی سر # ~~آغازکرده بود؛ همانا که جامهارا بیرون کرده بجاتب حوض روانه # ~~شذ وعظیم دیر کشیذ بی قرار در پی او بیرون آمذم ؛ دیذم که در ms310 حوض # ~~در آمذه است و درزیر تاودان نشسته وآب بر سر مبارکش می ریزذ # ~~و تا حلق غرق آب سرد گشته ؛ همچنن سه شیانرو زی در آن چابکاه # ~~قرار گرفته کستیرا زهره چون وچرا تبوذ ومن یندهآ بیچاره از سر # ~~بیخویشی ودلریشی فریاذ کردم و جامها چاک زذم وزینهار خواستم که # ~~آب سرد درین فصل زیانمندست ووجود مبارک شما در غایت لطافت # ~~و نازکی؛ می ترسم که سردی اثرکنذ؛ جواب فرمود که سردان را # ~~نه مردان را؛ همانساعت بیرون آمذه بسماع شروع فرموذ تا نه شبانروزی ~~PageV01P487 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0492.png) # ~~در سماع بوذ که یکدمی توقف نفرموذ ولمحهآ نغنوذ وداما اسرار وغزلیات # ~~می فرموذ # (464/3) همچتان نوبتی دیگر هنمت شبانروزی در سماع بوذ وهیچ # ~~اقطار نکرد ؛ مگر یاران محرم طعای لطیف مهنا مهیا کردند تا مگر # ~~مرحمت فرموذه قدری افطار کند : فرموذ که ای ننمس صرکن وسخن # ~~من بشنو، ازین مأکول مخور واکر بخوری این ترا خواهذ خوردن وهیچ # ~~خورد و گنمت : ### | شعر (رمل) # # گر خوری یکبار ازآن مأکول نور %~% خاکٹ ریزی بر سر نان تنور # ~~الجوع ، الجوع ، الجوع ثم الرجوع گفمته باز بسماع شروع فرموذ # (465/3) صمچنان شرف الدین عثمان گوینده روایت کرد که آن # ~~روز که چلبی امیر عالم از عالم غیب قدم بصحرای جهان نهاذ حضرت # ~~مولانا همین غزل را سر آغاز فرمود # شعر (هزج) # صلا یا ایها آلعشاق کآن مهرو نگار آمذ # میان بندیذ عشرترا که یار اندر کنار آمذ # ~~و متتابع هفمت شبانروزی سماع بود واکابر شهر وسلاطین دهر نه چندان ~~PageV01P488 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0493.png) # ~~شکر انها و نثارها قرستاذند که در شمار آیذ و همه را خداوند گار بگویند ~~کان # ~~ویاران مختار ایتار کرد وباقی را والده اش تگاه داشت # (466/2) هچنان خدمت ملک الادبا ، معدن العلوم والمقیم فی منزل # ~~المعلوم مولانا صلاح الدین الملطی رحمه آلله چنان روایت کرد که روزی # ~~علم الدین قیصر رحمه آلله سماع عظیم کرده بوذ وبمامت امرا رکبرا # ~~وعلما وفقرا حاضر یوذند؛ ms311 حضرت مولانا شوری عظیم کرده هرچه پوشیذه # ~~بوذ یقو الان بخشید وهمچنان عریان رقص می کرد ؛ درحال علم الدین # ~~قیصر چوقای سرخ سقرلاط بی تظر با پوستیی وشق وگوی کرههای # ~~زرین ودستار پشمینه مصری آورده بحضرت مولانا پوشانیذ ؛ همانا که # ~~چون از سماع بیرون آمدم واز سر محلهٔ‌ که عبور می کردند از در شراب # ~~خاته آواز رباب بسمع مبارکش رسیذ ؛ قدری توقف فرموده بچرخ # ~~درآمذ وذوقها میکرد تا نزدیک صباح در تعره وصیاح بوذ وهمه رنود # ~~بیرون دویذه یپای مولانا افتاذند وهر آثچ پوشیذه بوذ همه را بذ آن ~~رندان # ~~ایثارکرد و گویند مجموع ایشان ارمنیان بوذند ؛ چون مدرسهآ مبارک # ~~تشریف داذ روز دوم آن رنود جمع گشته بیامذند وبصدق تمام مسلمان # ~~گشتند ومرید شذند وسماعها داذند # (467/3) همچنان خدمت صلاح الدین فرموذ که شبی در حجرە # ~~مولانا درآمذ وپیراهن مبارکث بیرون کرده با فتوت ممن بخشیذ : ~~PageV01P489 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0494.png) # ~~قرموذ که اظهار آثار محیت کردن از واجباتست وخدمت علم الدین # ~~قیصر دو هزار عدد سلطانی ممن شکرانه داده پیرامن را قبول کرد # ~~و بخدمت گرجی حاتون ارمغان برده دو هزار دینارش مخشیذ # 468/2) همچنان از کمل اصحاب منقولست که مر شب آذینه # ~~مجموع خواتین اکار قونیه پیش خاتون امین الدین میکائیل که نایب # ~~خاص سلطان بوذ جمع می آمذند ولاها می کردند که البته حضرت # ~~خداوند گار دعوت کنذ. چه حضرتش را بذآن خاتون آخرت از حد بیرون # ~~التفات وعنایتها بود واورا شیخ خواتین می گفت وچون آن حماعت جمع # ~~شذندی وبحضور تمام منتظر گشتندی ی آنک اعلام کردندی بعد از # ~~نماز عشا حضرت مولانا همچنان بی زحمت تنها تنها پیش ایشان رفتی # ~~درمیانه ایشان نشسته همشان گرد آن قطب حلقه گشتندی وبر او # ~~گشتندی وچندانی گل رگها برو ریختندی که بتیرک ازآن گل برگها # # ساختندی وحضرتش درمیان %~% گل و گلاب غرق عرق گشته # ~~تا نصف اللیل بمعانی واسرار ونصایح مشغول شذی ؛ آخر الامرکنیزکان # ~~گوینده ودفافان نادر و نای ms312 زنان از زنان سر آغاز کردندی و حضرت # ~~مولانا بسماع شروع فرموذی وآن حماعت بحالی شذندی که سر از پا وکلاه # ~~از سر ندانستندی و مامت جواهر و زرینه آلتی که داشتندی در کفش # ~~آن سلطان کشف ریختندی تا مگر چیزکی قبول کنذ وإما التفاتی نمایذ # ~~اصلا نظر بی فرموذ ومماز صبح را با ایشان گزارده روانه میشذ واین ~~PageV01P490 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0495.png) # ~~چنن شیوه وطریقت در هیچ عهدی هیچ ولی ونیرا نبوذه است مگر که # ~~در زمان سید المرسلن صلی آلله علیه و سلم خواتین عرب بر او # ~~آمذتدی واسرار احکام شرعی برسیذه مستفید گشتندی وآن بر وحلال # ~~بود واز خصایص حضرتش بود وهمچتان شوهران این خواتین # ~~در خذمت نایب بیرون سرا جمع آمذه صحبت داشتندی و محافظت کردندی # ~~نا مردم اغیار برین امرار مطلع نشوندی # (469/2) چنان خدمت مولانا صلاح الدن رحمه الله حکایت # ~~کرد که روزی حضرت مولاتا عظم آلله ذ گره روایت فرموذ که در # ~~شهری استسقا کرده بوذتد و روزه ها داشته قربانها می کردند و مازها # ~~می گزاردند واز حضرت حق تعالی استغاثت واستعانت می طلبیذند تا هفت # ~~روز ممام درین بوذند، اصلا بارانی نیامد وقطرهٔ‌ از بالا نچکیذ ؛ خلایق # ~~بکلی بیچاره و مضطر گشته اتفاق کردند که فردا زوز چون دروازهٔ‌ # ~~شهر باز شود بر در هر غریی را که بیابیم اورا بشفاعت محضرت حق # ~~ببریم تا دعا کنذ که دعای مرد غریب قریب اجابتست وفرموذه حضرت # ~~رسولست ؛ همانا که از دروازه: شهر بیرون آمذند، درویشی غریب # ~~کثیب را یافتند که از بسطام رسیذه بوذ؛ گفتند : ای درویش ! # ~~تو درین شهر غریی ودر حق ماف غرضی و موسی عم امر آمذه است که # ~~مرا بدهانی خوان که بذآن دهان گناه نکردهآ وآن دهان در حق ما ~~PageV01P491 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0496.png) # ~~دهان تست : اکنون دعائی کن؛ مگر که حق تعالی مرحمت فرموده # ~~دعای تو قبول کند واجابت فرمایا ؛ درویش غریب بالای مشر رفته # ~~بعد ازحمد باری و درود ms313 سید المرسلین وسند المذنبین گنمت: یا رب # ~~العالمین! تمامت عالمیان وآدمیان وآن دمیان ازآن تت وجز تو کسی را # ~~ندارند وکسی از تو یافته اند؛ اگر چه نا کسی می کنند وکان # ~~ترا کمی شناسند وبحق هر دو چشم من که بارانی بغرستی و تشنگان # ~~خوذرا آی دهی: ث الحال ابری عظیم پیذا شذ وعالم را غرق سیلاب # ~~و مم کرده چند روزی شپ وروز می باریذ ؛ بجمعهم اکایر آن شهر # ~~حق چه فضیلتست که اورا شقیع آوردی؛ گفت : چندانک در وجود # ~~خوذ نظر کردم درخود هیچ چیزی نذیذم که بحصرت در گاه الله لایق # ~~باشذ؛ دیذم که بذین چشمان ضعیف خود دو نوبت روی مبارک # ~~با بزیدرا دیذه بوذم وحمال اورا مشادده کرده اورا بحضرت او شفیع # ~~آوردم تا مقصود شما میسرشد؛ تمامت مردم محب ومرید او شذنذ؛ # ~~بعد ازآن فرمود که چشمی که روی ابا بزید را دو نوبت دیذه است # ~~چنینها کنذ وولایت می نمایذ تا چشمان کانی که روی خذای ابا بزیدرا # ~~دیذه باشند چها کنند وچها بمایند؟ من رأکن رآنی و من قصد ک # ~~قصد بی و علی هذا PageV01P492 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0497.png) ### | شعر (مجمت) # دهان گنشاذ ضمیر وصلاح الدین را گفت # توئی خذای من ای دیذه7 خذا دیذه # ~~ممامت باران شورها کردند وشکرهای شکرین بجای آوردند # /470) همچنان متقونست که روزی حضرت مولانا در معرفت # ~~گرم شذه بوذ ؛ فرموذ که أبو البشر آدم صفی را صلوات الله علیه # ~~و سلامه فرزثدش شیث علیه اللام قوی کاهل بود واز امور دنیا # ~~غافل وذاهل، خطاب عزت در رسیذ که اوخلیفهآ آدم باشذ وکسب علم # # اسما وحکمت اشیا کرده معلم %~% برادران خود شوذ وایشانر! # ~~ارشاد کنذ وهمشان مطاوعت موذه خدمت او کنند، بسیب آن # ~~فراغت وانتطا عی که دارد و دایما رادران او برو تشنیعها می زذند واورا # ~~می ر بجانیدند و در حرمت داشت و خدمت او تقصیری میکردند؛ همانا که # ~~دل مبارک سیث ازیشان ربجیذه حق تعالی ارتفاع ms314 برکت کرده قحطی # ~~برایشان مستولی کرد وحضرت شیث یوحی التهی تصنیف حیاکت کرده # ~~اول بار عبا بافی کرد وچامهآ ساخته در پوشیذ وهمه را آن لباس خوش # ~~امذه رغبت تمام میخریذند ومی پوشیذند وان خرقهآ عبا پوشی ازو ماند # ~~عنه وشیثرا از آن اکساب اسباب جمع شذ وایشان هفتاذ و دو # ~~براذر بوذند، همگان مسکین وی نوا شذند ؛ لابه کنان پیش آدم # ~~امذه عجز واضطرار خوذ را عرضه داشتند آدم فرموذ که شیث را PageV01P493 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0498.png) # ~~حشنوذ یایذ کردن؛ در خدمت آدم بنزد شیث آمذند واستغفار کرده # ~~نادم گشتند ؛ آدم گفت : یا شیث! اکنون وقت دعاست ، دعائی بکن # ~~تا حق تعالی عنایتی فرماید؛ گفت : تا حق خذارا معین کنند واز # ~~هرچه ایشان را حاصل شوذ از زروع وضروع ونقود واجناس وبمرات # ~~وحیوانات وغیرها نیمهٔ‌ آن را جذا کرده خذارا دهند : آدم گفت: # ~~نتوانند کردن، باز عاصی شوند؛ گفت: تا عشر آن را بدهند؛ همگان # ~~راضی شذند وصلحی کردند؛ لا جرم حق تعالی چتدانی برکت وتعمت # ~~داذ که در حساب وکتاب آیذ؟ وهمچنان فرموذ که پس هر که توجه بعالم # ~~انبیا واولیا کنذ وروز و شب بامور آخرت مشغول شوذ وازین عالم # ~~انتمطاع بمایذ ، همگان را واجب میکنذ خدمت اوکردن و بذو حرمت # ~~مموذن ومال الله را باهل الله داذن تا از برکت دعای او حمله عالمیان # ~~و آدمیان در فراهت ورفاهت باشند و پیوسته رضای اورا رضای حق دانند # ~~و هذه کفایة لمن له الکنمایه # شعر ( رمل) # # چون قبول حق بوذ آن مرد راست %~% دست او در کارها دست خذاست # (471/2) همچنان روزی درمیان معرفت فرموذ که در ویشی صاحب # ~~دل پیش امیری رقته بوذ واو از حملهٔ‌ محبان او بوذ : در اثنای معارف # ~~گنمت : دوش درخواب چنان وچنن دیذم؛ امر ملول شذ که PageV01P494 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0499.png) # ~~یعنی درویشان را خواب یباشذ ؛ شیح را ضمیر او معلوم شذ؛ فرمود که # ~~حاشا که خواب کتند بلک درویشان دربیذاری خوابها می بینند؛ # ~~چنانک ms315 فرموذ ### | شعر (رمل) # گفت پیغمر که عینای تنام %~% لا ینام قلبی عن حال آلأنام # آنک او بیذار بینذ خواب خوش %~% عارفست او خاکن اودردیذه کش # ~~درحال سر نهاذ و ازآن اندیشه استغفار کرد # 422/3) همچتان ازکبار اخیار احرار رضوان الله عتلیهم # ~~أجمعین منقولست که پیوسته حضرت مولانا در وقت طلوع آفتاب # ~~ورؤیت ماه برایر شان ایستاذه فرموذی که و آلشمس و آلقمر # ~~و آلنجوم مسخرات بأمره ألا له آلخلآق و آلأمر تبارکث آلله # ~~رب آلعالمین (54/7) واکرام کنان روانه شدی # 473/3) همچنان روزی سؤال کردند که عجبا درویش گناه کند ؟ # ~~فرموذ که مگر طعام را نی اشتها خورذ که طعام را بی اشتها خوردن درویش # ~~گناه عظیم است؛ چه اگر آدمی در غایت جوع زدر خورذ گواریذه شود # ~~و زیانش نکنذ وشکر خوردن بالای سیری زمر شوذ و در حالت اشتها # ~~صاحب دل را همه چیزها مباح شود : چنانکث فرموذه اند PageV01P495 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0500.png) # شعر (هزج) # ~~و صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون میخور # که صاحب دل اگر زهری خورد آن انگبین باشذ # 470/3) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا از اخلاق # ~~وآداب حضرت رسول علیه السلام حکایتی می فرموذ که خدمث ابی # ~~فصاحت لسان نداشت واز غایت تواضع وحلم محمدی مجموع قرآن را # ~~بتجوید وترتیل کمام برو فرو خواند، حتی سمع جملة القرآن # ~~من لسانه صلی الله علیه وسلتم تا معلوم ومنمهوم او شوذ که قرآنرا # ~~چگونه بایذ خواندن # 75/3) هحچنان منقولست که حمیع قران را حضرت مصطفی # ~~هفت بار مرة بعد اخری بر جربل امین فروخواند ، یعنی فرو رفت # ~~وهفت بار او خواند ورسول شنید وهمچنان درشب معراج هفتاذ بار # ~~رحضرت بارئ تعالی برخواند # (476/3) همچنان منتولست که حضرت سلطان الخلنا چلی حسام # ~~الحق والدین قد س الله سره العز بز مجموع مجلدات مثنوی را # ~~تر حضرت خذاوندگار هنمت بار فرو خواند وسماع جانی کرده # ~~استماع فرموذ ویر رموز وکنوز اسرارش مطلع کشته مطلع انوار # ~~سرار الهی شذه ms316 ومامت مشکلات مثنوی را خرفا حرفا والفا الفا PageV01P496 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0501.png) # ~~حل کرده ویا زر حل ثبت فرموذه اعراب نهاذ وهرکه از خلفای عظام # ~~حضرت ایشان سماع کبرد ونسخه ساخت همانا که نستهآ صحیح و معتمد # ~~علیه آنست و برآن مزید تیست # 477/3) همچنان مگر روزی معین الدین بروانه گفته باشذ که # ~~حضرت مولانا در عالم آیین سماع را زهی که نیکو نهاذ ؛ قرموذ حاشا که # ~~نهاذ بلک نیکو برداشت کرد # 478/3) همچنان روزی در مدرسهآ مبارک معانی می فرمود ، # ~~گفت : روزی شیخی دردست مرید خوذ چوبی دیذ گرفته؛ گفت: ای # ~~فلان! آن چه چوبت که گرفتهآ؟ گفت : اگر ببرون طریقت بینست # ~~بزثمت؛ گفت: حقا که مرید راستین ویار دین من توئی و این # ~~مذهب امیر المؤمتین علی است که فرموذ: رحم الله امرءا اهدی الی # ~~عیوبی وباز فرموذه است که من با همه خلق بخلق نیکو خوش برآیم؛ # ~~گفتند : چگونه برآثیی؟ گفت: بقدر الامکان اصلاحشان کنم؛ اگر # ~~قبول نکنند من بایشان یروم علی أن أقول و ما علیی آلقبول ### | شعر (رمل) # # راه اینست که بموذم با توراست %~% ترک ان ره می کنی فرمان تراست # (79/3) الحکایه: همچنان خدمت امیر نورالذین ولد جیجا که # ~~یار غار ونایب معتبر بروانه بوذ وحا لم ولایت قر شهر ومرید PageV01P497 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0502.png) # ~~مخلص مولوی . روزی در بندگی حضرت مولانا لزکرامات حضرت # ~~حاجی بکتاش خراسانی حکایت میکرد که روزی تخدمت او رفتم واو # ~~اصلا در رعایت صورت نبوذ ومتابعت تداشت و ماز بمی کرد واورا # ~~الحاح کردم که البته ماز بایذ کردن؛ فرموذ که برو، آب بیار تا # ~~وضو سازم وطهارت حاصل کنم؛ همانا که بدست خود مشربه را # ~~از چشمه بر آب کردم وپیش او بردم ؛ مشربه را بر گرفت # ~~و بدست من داد که بریز ! چون بردست او ریخم آبب صافی # ~~خون شذه بوذ ومن درآن حالت او حیران شذم : حضرت مولانا # ~~فرموذ که کاشکی خونرا آب کردی : چه آب طامررا نجس کردن # ~~چندان ms317 هنری نیست و آنچ حضرت کلیم کریم آ نیل را جهت قبطی # ~~خوذ کرد وبرای سبطی خونرا آب صاف کرد از کمال قدرت او # ~~بود وان شخص را آن قوت نیت و این را تبدیل تبذیر گویند که ان # ~~آلمبد رن کانوا اخوان آلشیاطین (27/17) : تبدیل خاص آنست که # ~~خمر تو ختل گردذ ومثکل تو حل شوذ ومس دون زر خالص شود # ~~ونفمسن کافر مسلمان گردذ ومسلم شوذ وگل تو حکم دل گیرد؛ # ~~تماندم نورالدین سرنهاذ واز رغبت او اعراض نموذ و گفت # شعر ( رمل # ~~چون بسی ابلی آدم روی دست پس هر دستی نشاید داذ دست PageV01P498 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0503.png) # 480/3) همچنان کرام اصحاب رحمهم آلله روایت کردند که روزی ، # ~~روز حمعه بود که حضرت مولانا فرموذ که مسجد قلعه بایذ رفتن؛ یاران # ~~بجمعهم استعداد کرده بمسجد رفتند ؛ همانا که مولاتا بکنجی رفته بنماز # ~~تکبیر یست ودر قیام مماند، تا حد ی که ختم قرآن کرده خطیب از خطبه # ~~قارغ شذ وحماعت بماز گزارده سلطان وامرا وعلما وفترا بیرون آمذند # ~~وحضرت مولانا هنوز ایستاذه بود، هماناکه اصحاب ثیز یأدب تمام بیرون # ~~رفتند؛ چه کسی را محال آن نبودی که در حد صحبت او بپایندی # ~~و موافقت توانتی کردن از هیبت وعظمت آن حضور؛ علیها تا حمعه دیگر # ~~از مسجد بیرون نیامذ. چون آذینهآ دوم سلطان وارکان دولت وعلما # ~~وشیوخ امت جمع آمذند . دیذند که حضرت مولانا بخشوع مام وخضوع # ~~حالت نگریتند که در گفت آیذ ؟ بر سر زبان خدمت قاضی سراج الدین # ~~گفته باشذ که اگر عبادت و ماز و نیاز آنست که حضرت ان مرد # ~~می کینذ پس ما بریش خوذ می خندیم وکمی دانیم که در چیتیم: همچنان # ~~گریان بیرون رفتند وروز دو شنبه حضرت مولانا ازآن استغراق باخود # ~~آمذه بوی حمام روانه شذ واز آنجا مدرسه آمذه سه شبانروزی # ~~در سماع یوذ PageV01P499 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0504.png) # 481/3) همچنان منقولست که روزی خدمت مولانا اکمل الدین # ~~طبیب رحمه الله درمیان تمامت ms318 حکما واکایر آن زمان حکایتی کرد # ~~و گفمت که باتفاق حمای ماضی وحالی اعتقاد آنست که اگر بعد از # ~~حضرت مصطن علیه السلام پیغامیری آمذی وممکن بوذی حقیقت این # ~~سینا خواست بوذن ، درین نشأت صذ هزاران ان سینا وصاحب طور # ~~سینا مفرند که بالای مولانا کی نیست وآن زرکی برو مقررست وهیچان # ~~وتشوق رسول از کلمهآ واشوقاه ذات مبارک او بوذه والسلام # 482/3) همچتان مگر روزی غزلی پیش اکمل الدین می خواندند # ~~واین بیت را شنیذ که فرموذه است # شعر (هزج) # ~~درون سینه چون عیسی نگاری ی پذر صورت # که مانذ چون خری بر یخ ز فهمش بو علی سینا # ~~نعره میزد ومی گفت : هرچه گویذ خذاوندگاررا رسذ ؛ چه همه علما # ~~وحما خوشه چین خرمن حکمت وی اند وحکیم التهی حضرت اوست؛ # ~~چه کمال گفتار ولطافت رفتار ونظافت کردار اورا مسلم است # 483/3) همچنان مگر حماعت دانشمتدان در باب قهر نفس # ~~سخنی می گفتند ؛ فرموذ که درویشی بوذ که سالها عبادت می کرد # ~~وریاضت می ورزیذ؛ روزی بنفس خوذ گفت: من آنت ومن PageV01P500 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0505.png) # ~~نا ؟ قالت : أتت أنت وانا انا. چند بارطواف کعبه کرد وپیاذه مشقت # ~~راه کشیذ؛ گفت : من أتا ومن أنت؟ قالت : انا انا وأنت # ~~ونکرد؛ همانا که بروزه وریاضت جوع مشغول شذ؛ گفت: # ~~چونت؟ گفت : فنیت أنا وآنت أنت والله أعلم یعنی که نفس را # ~~بغیر از جوع هیچ طاعتی مغلوب ومسلمان بی کنذ ### | شعر (رمل) # # أیها آلمحیوس فی رهن آلطعام %~% سوف تنجو إن تحملآت آلفطام # (3/ 484) همچنان از علمای اصحاب منتولست که روزی ققیه مردی # ~~از سر امتحان سؤال کرد از سر آنک چون حضرت رسول از متوضا # ~~بیرون آمذی چرا ضفرانکث غنمران گفتی؟ فرموذ که چون پذر بزرگوار # # ما آدم صفی صلوات الله علیه در خلد %~% برین ، بوسوسهآ شیطان لعین # ~~بقوت جاذبه نفس وقوت ماسکه اش گندم را در معدهٔ‌ خوذ جا داذ # ~~وقوت هاضمه اش اورا بخته گردانیذه درحال گندیذ وقوت دافعة اش # ~~در ms319 جنبش آمذه تقاضای خروج کرد ودرحال آدم را از جنت اخراج # ~~کردند، چون در دار دنیا آن عذ ره را از خوذ دور کرد وگند آن بمشام # ~~مبارکش رسیذ باز پس نظرکرد ونالیذ واز آن حدث بگریخت و از سر ~~PageV01P501 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0506.png) # ~~خجلت توبه کرده از حضرت غفار طلب مغفرت کرده چند بار کلمهآ # ~~غغر انک غنمرانک بر زبان راند ؛ همچنان تا قیامت بر فرزندان مؤمن # ~~اوسنت شذ که بعد از حصول خلا وفراغت در طلب مغفرت بلغظ # ~~مبالغه ضنمرانکث. گویند ومستغفر شوند تا مغفور ومرحوم شوند؛ فی الحال # ~~بیچاره فقیه از تیه ضلالت وانکار خلاص یافته صاحب احلاص شذ # (485/2) همچنان شیخ محمود صاحب قران چتان خیر داذ که # ~~بعد از آن که صاجب فخرالدین نقل کرده بوذ، از اکایر اصحاب یکی # ~~اورا در خواب دیذ که بغایت خرم وشاذان بوذ، سؤال کرد که ترا # ~~ابو آلخبرات میخواندند ؛ حق تعالی درآن عالم با تو چه معاملت کرد ؟ # ~~گنمت : از چندان خیرات که کرده بوذم هیچ یکی مرا چنان دستگیر # ~~نشذ که درختی که از مملکت من بعمارت تربهآ مولانا برده بوذند ودر # ~~آنجا صرف کرده حق تعالی مرا بآن قدر خیر بخشیذ ومرحمت فرموذ # ~~وهمچنان بعد از وفات مولانا اصحابرا تعظیم عظیم میکرد وحضرت # ~~سلطان ولد را بندگیها می مود وداما خدمت چلی حسام الدین را # ~~بانواع دلداریها می کرد ومحمود شذن عاقبتش آن بوذ # شعر (دزج) # هر لطف که بنمائی در سایهآ آن آئی # بسمار بیاسائی ها ده چه بدرویشان # یکٹ دانه اگر کاری صذ ستبله رداری # پس کوش چه می خاری ها ده چه بدرویشان PageV01P502 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0507.png) # 486/3) همچنان از خدمت مولانا فخرالدین دیودست منقولست که # ~~روزی حضرت مولانا در خانهآ برواته معانی می فرموذ ومجلس عظیم # ~~بود ؛ فرموذ که المؤمضون لا یموتون بل یتقکون من دار الی # ~~دار ؛ شیخ تاج الدین اردبیلی که شیخ خانقاه بروانه بود ودر آن زمان # ~~صاحب فضیلت وبیان : ابراد کرد که ms320 پس چرا کل نفس ذائقة # ~~لسوت (183/3پ 36/21 ، 57/29) گفت؟ فرمود که آخر گل نفس # ~~گنمت، کل قلب نگفت، یا قلب شو، یا در قلب بنده مؤمن جا گیر # ~~تا همچون قلب مؤمن تمیری واگر قلیی کنی هرگز بنقد قلی ترسی وچون # ~~تودر هوای نفس می روی وآلت نفسی ، پس کل نفس ذائقةآ آلموت # ~~تراست؛ همانا که خب کرده دیگر هیچ نگفت # (487/3) همچنان روزی در تفسیر ان آیت معنیآ غریب بیان # ~~می کرد که ان که حق تعالی کل شیآ هالک الا وجهه (88/28) # ~~فرموذه است نه آنست که مدح خوذ می کند ور بندگانش از قدم وبقا # ~~بکلی در من مستهلک شویذ؛ چناثک وجود قطرهآ در دریا تا در وجه کریم # ~~ما که الا وجهه بای وابدی شویذ؛ چنانک گقت : PageV01P503 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0508.png) ### | شعر %~% (رمل) # بل شیء هالک ا لا وجهه %~% چون نهآ در وجه اوهستی مجو # # هرکه اندر وجه ما باشذ فنا %~% کل شیء هالک نبوذ جزا # # زانک درا لاست او ازلا گذشت %~% هرکه در الاست او فانی نگشت ### | شعر (هزج) # ~~چو دریای شهادت چون تهنگ لا بر آرد سر # تیمم واجب آمذ نوح را در وقت طوفانش # /488) همچنان در خانهٔ‌ بروانه معرفت می گفت ودر شرح # ~~آسمانها وزمین وستارگان وآفرینش جهان بی نهایت بیانها فرموذ و گفت که # ~~صورت ان عالم اهل حق را ومعنی دان را دیذارست : همچنان تاج الدین # ~~اردبیلی گفت : پس مصطف الد نیا جیفةآ چرا گفمت واین چگونه # ~~باشذ؟ فرموذ که از طالبان او میاش تا ترا جیفه ننمایذ واز حساب کلاب # ~~نباشی؛ چه بغر از محبت حق تا هرچه مشغول شوی جیفه است واز جینه # ~~یتر؛ هماره طالب حق باش واورا طلب، تا لایق دیذار باشی ودر همه # ~~اشیا اورا توانی دیذن ونظر ما رأیت شیئا إلا ورأیت الله فیه ملک # ~~کمین تو یاشذ # 489/3) همچنان منقولست روزی محترفهٔ‌ اصحاب از ظلم ظامه # ~~خانه خراب شکایت عظیم کردند؛ فرموذ که در بازار ms321 قصابان هیچ سگ را ~~PageV01P504 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0509.png) # ~~می کشند؟ مع هذا که کشتنی سگ است ، اما هماره گوسفندان را # ~~می کشند وزحمت کشتن را ایشان می کشند وچون حق را عنایت با مؤمنان # ~~بیشترست لاجرم زحمت ایشان نیز بسیارست وهم رحمت ایشان را بی شمار؛ # ~~واین بیت را گفت ### | شعر (هزج) # # در مطبخ عشق چز نکورا نکشند %~% لا غر صفتان وزشت خورا تکشند # # گر عاشق صادقی زکشتن مگریز %~% مردار بوذ هر آنک اورا نکشند # ~~یاران را تسلی گشته بی حد شکرها کردند و بجور روزگار زور کار رضا داذند # (490/3) همچنان از علمای اصحاب منقولست که روزی حضرت # ~~مولا تا نقل فرموذ که مگر شیطان رجیم بردر مسجد. اهل قبا ایستاذه # ~~بود ؟ توقع قبول زیارت رسول داشت وحضرت مصطفی علیه السلام # ~~تمکین نمی داد واز دخول او < را» منع می کرد : همانا که از حضرت # ~~جلیل جیرثیل امین بیامذ که مجالش ده تا شیطان ما زیارت ترا در یابذ: # ~~چون در آمذ بند کی کرده فرو نشست وگفت : ای رسول خذا ! مرا # ~~میدانی که چون بوذم وچگونه بودم ودر چه کار بودم؟ گفت : بگو: # ~~گفتا: چندین هزار سال با تذلل ورقتت وبیچارکی استاذ املاک افلاک # ~~ومعلم مکلم املاک بودم ومنر مرا چنانک در شب معراج مشاهده # ~~فرموذی برساق عرش مجید نهاذه اند هزار ملابکه بتذکیر من حاضر # # می شذند تا هزار سال دیگر بآن فوج %~% اولین نوبت اجلاس PageV01P505 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0510.png) # ~~مجلص تمی رسیذ : باندک لغزشی مردود ابد گشتم وطوق لعنت و ان # ~~علیک لعنتی اائی یوم الدین (78/38) در گردن من بسته مبفوض # ~~عالمیانم گردانیذ واز صحبت فرشتگانم محروم کرد وآدم مثروک # ~~خاکیرا بسروری پیش کشیذ وبخلافت برگزیذ وبخلافت مام مرا # ~~مرجوم کرد؛ اکنون یا محمد! نگاه دار وهراسان باش تا ممحمدئ # ~~نهایت نیست وهماره بر حذر باش وجوف خوذرا از خوف او خالی مکن # ~~وبسیاری بگریست وهمان بوذ که حضرت رسول علیه السلام تا نفس # ~~آخرین محاربهٔ‌ نفس مشفول گشته ms322 در جهاد اضغر وجهاد اکر مهلوانی # ~~کوذه لمحهآ تیاسوذ ولحظه نغنوذ وهمیشه بریان دل وگریان چشم بود # ~~و کان من خوفه ق جوفه أزیز کأزیز آلمرجل ودایما می فرموذ که أنا # ~~اعلمکم بالله وأخشیکم لله وهرگز از نان خوین سیر نتخورد # ~~بفراغت نخفت؛ تا دیگران را چه رسذ؟ ومتابعت راستین آنست که # ~~چنان کنند وچنان شوند ؛ هی نعره رنان بسماع شروع فرموذه بی نهایت # 491) همچنان خدمت مفخر الاصحاب چلی شمس الدین ولد # ~~مدرس رحمه آلله روایت کرد که روزی حضرت مولانا قد س الله # ~~سره درمقام خلوت اصحاب صحبترا معرفت می گفت؛ فرموذ که PageV01P506 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0511.png) # ~~در وجود آدمی سه هزار مار هت وهر هزار مار بیک لقمهٔ‌ أکل زتده # ~~می شوذ واگر ازسه لقمه یک لقمه کم کنی هزار مار در نقس تو # ~~مرده میشوذ واگر دو اقمه کم کنی دو هزار مار مرده میشوذ؛ # ~~فی الجمله اکر یک لقمه زیاده کنی هزار مار نفس زنده میشوذ واگر # کنی مرده میشوذ، انشاء الله خذای تعالی مارا وحملهآ یاران مارا توفیق # ~~دهذ بکم خوردن وکم گفتن وکم خفتن ، آمین ! آمین ! یا رب العالمین! # ~~وان کلمات بذین ثرتیب فرموذهآ ایشانست والله أعلیم # (492/3) همچنان یار کرای حسام الدین دباغ رحمه الله روایت # ~~کرد که روزی حضرت مولانا بردر دباغتان ایتاذه بوذ؛ بر لب جوی # ~~آبی که از اندرون شهر بیرون میآمذ ودرآنجا ریخته می شذ.، تفرج # ~~می کرد ، دیذ که بغایت آ لوده وپلیذ شذه بوذ؛ همانا که نگریست # ~~و بعد از نظر عظیم فرموذ که ای آب مکین رو شکرها کن که در # ~~اندر ونشان نرفتی؛ آنگاه می دیذی حال خوذرا؛ امیذست که ملک # ~~قد وس هم ازقدس خویش ترا طهارت داذه مقدست گردانذ ، # ~~چانکث د. تفیر اسم قد وس فرموذه است ### | شعر ( رمل) # # آب چون پیگار کرد و شذ نج %~% تا چنان شذ کآبرا رد کرد حس # # حق ببردش باز در بحر صواب %~% تا بشستش از کرم آن آب ms323 آب PageV01P507 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0512.png) # # سال دیگر آمذ او دامن کشان %~% هی کجا بوذی بدریای خوشان # # من نجس زینجا شذم پاک آمذم %~% بستذم خلعت سوی خاکٹ آمذم # # هی بیائیذ ای پلیذان سوی من %~% که گرفت از خوی بزدان خوی من # # در پذیرم حمله زشتیت را %~% چون ملکث پاکی دهم عفریترا # # چون شوم آلوذه باز آنجا روم %~% سوی اصل اصل پاکیها روم # # دلق چیرکین برکنم آنجا ز سر %~% خلعت پاکم دهذ بار دگر # # کار او اینست کار من همین %~% عالم %~% آرایست رب العالمین # (493/3) همچنان روزی در تفسبر و فی آلسماء رزقکم وما # ~~توعد ون (22/51) معانی می گفت ؛ حکایتی فرموذ که درویشی طالب # ~~رزق سماثی شذه بوذ ؛ روزی از ناگاه در جائی خمرهٔ‌ بیافت وآن را # ~~قبول نکرد که من البته فتوح سمائی میخواهم ؛ چون شب تخانهآ خود # ~~بیامذ، کوذ کانش ازجوع می گریستند وتشنیعها میزذند؛ درویش # ~~گفت : حق تعالی بمن رزقی داذه بود؛ اما اصرارکردم؛ نستذم ، # ~~مگر دزدی در بالای روزن درویش گوش نهاذه بوذ وحکایت را # ~~می شنید ؛ نشان موضع خمره را در یافته حمزه وار دوانه شذه دیذ که # ~~در آن خمره ماری سیاه خفته بود؛ دریفش آمذ ، گفت : مگر او برای # ~~دفع فرز ندانش این را قاصد بگفت؛ بصذ حیله سر خمره را تخمیر بسته ~~PageV01P508 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0513.png) # ~~یر گرفت واز روزن او فرو انداخت؛ درویش نظر کرد، همان خمره را # ~~بر زر دیذ؛ مرنهاذه حمد باری را باقامت رسانیذ و گفت: اقرار کردم # ~~که اشارت و فی آلسماء ر زقکم وما توعد ون (22/51) حق است # ~~و راست ، حاشا که دروع باشذ ### | شعر (رمل) # ای مموذه تو مکان از لا مکان %~% فی آلسماء رزقکم کرده عیان # (494/3) همچنان از علمای اصحاب چتان منقولست که روزی حضرت # ~~مولانا در تفسیر مر شاوروهن وخالفوهن معانی می فرموذ؛ گفت: # ~~روزی ان مسعود رضی الله عنه در شهر بصره بربام سرای خوذ سیر # ~~می کرد ، بخاتون خوذ اشارت کرد که من ازین ms324 بام فرو میجهم ؛ زن # ~~فریاذ کرد ، گفت : نشاید ؛ نشنیذ وازآن بام بلند فروجهیذ : از # ~~حکم قضا پایش شکسته شذ ؛ بعد ازآن که صاحب فراش شذه بوذ # ~~حماعتی قصاد از دمشق بیامذند که فارس برین مردم درین زمان توثی، # ~~بایذ که حاضر شوی تا بمشورت اکار عثمان را ازمیان بر گیریم که # ~~طال فینا مکشه؛ گفت : العدر واضح وآلغندر فاضح، درین # ~~حالم که می بینیذ واصلا مجال حرکت ندارم وببرکت آن شکست ازآن ~~PageV01P509 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0514.png) # ~~قضیه گردن شکن امان یافت وحاضرنشد ؛ گفت : صدق رسول آلله # ~~فی قوله که خلاف قول. زن کردن مرا از گناه کبایر عظیم رهانیذ # ~~کما قال قد سن سره # شعر (رمل) # شاو روهن پس آنگه خالفوا %~% إن من لعم یعصهن تالف # (495/3) همچنان خدمت مولانا تاج الدین خروس المدرس رحمه الله # ~~روایت کرد که در صغر سن در مدرسهٔ‌ جلال الدین قرطانی پیش # ~~مولانا علامة العالم رکن الدین مازتدرانی رحمه آلله درس می خواندیم # ~~و اکابر علما حاضر بوذند وبردهٔ‌ بر در آویخته بود؛ از ناگاه دیذم که # ~~رده را بر داشته حضرت مولانا سلام داذ وفرموذ که علمای دین بچه # ~~مشغولند؟ همانا که مولانا رکنالدین وطلبهآ علم برابر دویذه گفت : # ~~بدرس فتمه مشغولیم : فرموذ که عجبا از فقه آلله وعلم آلله وحکمة آلله # ~~کجا درس می گویند؟ وآهی بکرد: مامت علما گریان وجگر بریان # ~~گشته فریاذما کردند وزوذ باز رون جست؛ همگان دربی دویذند # ~~اصلا اتری نیافتند ونشانی ندیذتد وازآن هیبت استاذ ما مولانا رکن الدین # ~~هفته رنجور ومهجور افتاذه بود ؛ چون برخاست با جمیع علما ممدرسهآ # ~~مولانا آمذه بارادت مام بهید عذر فرموذ وآن روز بیست دانشمند # ~~مقبل مرید مخلص شذند PageV01P510 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0515.png) # 4) همچنان یعضی از یاران کبیر که قلیل ایشان عندالله # ~~کثر بوذ پیش مولا نا چنان روایت کردند که سفهای فقها اصحاب را # ~~بجد طعنه میزنند که بر مخلوق سجده کردن روا نیت؛ حضرت # ~~مولا نا فرموذ که ای غر خواهر! یکی که ms325 مرا از دست شیطان وجلاد # ~~نفس خلاص داذ وآزاذم کرد واز نو چانم بخشیذ چرا اورا سرننهم # ~~وجان درراه اوندهم؟ مثلا یکیرا پاذشاه وقت خشم کرده بدست # ~~جلاد بی داد داذ تا همچنان دست وگردن بسته بیاستگاهش می برذ # ~~وی خواهذ که اورا گردن زثذ ودر عین آن حالت یکی از خواص # ~~حضرت انگشترئ امان دربی رسانیذ که البته اورا آزاذ کنند وحلعتش # ~~دهند وآن بیچاره امان یافته می گویذ که عجبا این مردمی واحسان # ~~وجانبخشی در حق من که کرده است؟ و نجد می جویذش واورا # ~~می گویند که این کرم را فلانی کرده است و او از غایت شاذی باخلاص # ~~مام وتضرع عظیم در پای وی میافتذ ویحده هاش می کنذ رمی زارذ # ~~و ثناهاش می گویذ که ای حیات بخش حانبخش من وای خضر وقت # مرا از نو زنده کردی وجاتکم بخشیذی وداما تا روز وفات شکر # ~~منعم خوذ را واجب دانسته دعاهاش میکنذ: همچنان اولیای خذا # ~~با خلق هحین معامله کنند وشفقتی می ممایند که ایشان را از سیاستگاه # ~~دنیا و از دست شیطان دون وسلطان نف حرون آزاذ می کنند PageV01P511 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0516.png) # ~~وخلاص واخلاصشان می بخشند واز ورطات هلاک وراهای مخوف # ~~می رهانند وبر صراط مستقیم وقربت اله کریم دلالت می کنند، چرا # ~~بصدق تمام سحدهآ شکر ایشان نکثند وآن سحده را برخوذ واجب # ~~ندانند ؟ همانا که در طریقت وحقیقت شکر ایشان وسحذهآ ایشان # ~~وتعظیم ایشان شکر الله است وسجده وتعظیم حق است واین # ~~برکسی واجب است که در حق او آن احسان کرده اند واورا از سفلی # ~~باعلی برده اما در حق آن کان که آن احسان را بوی نکرده اند، # ~~ایشان را سجده کردن روا نیست ، بلک کفرست الئک هم آلکفرة # ~~وآلفجرة (42/80) وآن عزیزان خذا نیز از سر او واز سجدهٔ‌ او # ~~فارغند ؛ چه اگر ناگاه بتقلید سحدهٔ‌ کنذ کافر شوذ واین عارف حق # ~~اگر سحدهٔ‌ نکنذ کافر نشوذ؛ همانا که تعظیم ms326 متابعان حضرت رسول که # ~~محبوب الله اند ومقبول رسول ، برعالمیان فرض عین است که قل إن # ~~5و تحبون آلله فاتبعونی یحبیکم آلله (31/3) تا در آن # ~~محبوبیت شریک باشند و آلسلا م علی من اتبع آلنهد ی (20/47) # 497/3) همچنان روزی در معنیآ اتحاد انبیا واولیا عنلیه # ~~آلسلام حکایتی فرمود که دو شخص بنزد قاضی بدعوی رفته بوذند ؛ # ~~همانا که از یکی گواه خواست؛ بیرون آمذ ودو درویش صوییرا # ~~گواه آورد، گواه دیگر خواست؛ دو درویش دیگر بیاورد ودیگر # ~~خواست : گنمت : بجای دو گواه چهار کس آوردم، دیگر چه گواه PageV01P512 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0517.png) # ~~می خواهی؟ قاضی گنمت که اگر چهل هزار بیاو ری که ایشان یکند ودر # ~~حقیتمت اتحاد یکث جانند گه المؤمنون کنثس واحدة؛ چنانک گفت : ### | شعر (رمل) # ~~جان گ گان وسگان دریک جذاست متحد جانهای شران خذامت # # چون از ایشان تچتمع بینی در یار %~% هم یکی باشند وهم ششصذ مزار # (498/3) حمچنان روزی در معئ ألمؤمن مرآة آلمؤمن # ~~لطایف می فرموذ؛ گنمت : الله را یکث تام مؤمن است وبنده را هم مؤمن، # ~~ألمومن مرآة آلمؤمن، یعنی تجلی فیها ربه ### | شعر (سریع) # خالق ارواح زآب وز گل %~% آینه کرد و یرایر گرفت ### | شعر (هزج) # # هر گه که در آیینه بتابذ خورشیذ %~% آیینه آنا آلشمس نگویذ چه کنذ # ~~یعنی در آیینهآ بندهٔ‌ مؤمن، الله مؤمن تجلی میکنذ ؛ تو اگر رؤیت الله # می خواهی در آن مرآة در آ تا ببیی PageV01P513 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0518.png) # شعر (منسرح) # هن ستیآ من صیقل عشقش چو یافت # آینهآ کون شذ رفت ازو آهنی # 499/3) همچنان روزی حماعتی از علمای دین سؤال کردند که تغبر # ~~و هو معکم (4/57) چگونه باشذ؟ مثال فرموذ که چنانک معیت # ~~بهار بهمه اجزای عالم آمبخته است وهمشان ازو زنده اند وخندان انا # ~~چنانک هر گلی وگلی وسنگی ورتگی ازو منور و مزین گشته اند. # ~~اما خصوصیت هار با چزو خار و نفس خارا چنان ثیست که با گل # ~~احمر ولعل انور وهمچنان ms327 خصوصیت معیت الله با روان انبیا واولیا # ~~نچنان نیست که با عوام ومعیت پادشاه با مقربان خوذ آنچنان نبست که # ~~سایان وخربندگان وغلامان ناشی # شعر (رمل) # چون معیت با همه ست الله را %~% آن معیت جو که داذ آگاه را # ~~و همچنان معیت مد: س با میتدیآ نو آموز آنچنان نبوذ که با طالب علم # ~~مستدل، وهذد کفایة، همشان سر نهاذند ومرید شدند # (500/2) دمچنان از خدمت یاران منقولست که روزی امیری معتیر # ~~زیارت آمذه بوذ؛ سؤال کرد که سگ ماذه را بچگان مرچه بیشترست ~~PageV01P514 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0519.png) # ~~و گوستمند را یکی یا دو بیش نیست و سالی دوازده ماه گوسغند را می کشند # ~~و قربان می کنند ودرایشان حق تعالی بحکم ألغنم غنیمة برکتی # ~~و غنیمی وراحی وفواید بسیار بهاذه است وکتیلهآ سگ اگرچه # ~~بسارست و میچ ایشان را ممی کشند کمترتد وبرکتی ندارند؛ عجبا سر # ~~آن چه باشذ؟ حضرت مولانا جواب قرموذ که گوسفند سحرخیزست # ~~وسگ بیچاره سحرخسب بذآن سبب یرکت او بیش است وسگ را هیچ # ~~نیست : سر نهاذ وخدمات موذ # 501/2) همچتان مگر درویشی از قلت منال وضعف حال # ~~ورزق قلیل شکایتی می کرد؛ فرموذ که اگر حق تعالی رزق پنجاه # ~~ساله را بیکبار بر تو قرو ر یزذ چه خواهی کردن وبکجا توانی گنجانیدن؟ # ~~حکیم کریم است روز بروز ادرار ارزاق را از انبار قدرت وغیب # ~~بی جهت محکمت بتو میرسانذ تا طاغی وباغی نشوی که ولو بسط آلله # ~~آلرزق لعباد ه لبغوا فی آلآرض (26/42) چنانک پیشینیان از # ~~غنا طاغی شذند وبی ادبانه دعوئ دمن آلملک (16/40) کردند # # وأنا ربکم آلا علی (9 %~% ) گنتتد تا ملک را گذاشته هدف # ~~هلکث شذند ؛ زنهار تا نگوثی که می دهذ وارزاق گذشته را هم بیاذ # # آر ود. شکر عم حق وکرم %~% او تقصیری مکن ### | شعر (رمل) # منگر اندر غابر وکم باش زار %~% لوت وپوت خورده را هم یاذ آر PageV01P515 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0520.png) # 502/3) همچنان اصحاب عرفان و احباب عارفان ms328 روایت دردنا که # ~~روزی بزرکی بزیازرت آمذه بود؛ گغت : از حضرت شما النماس می کنم که مرا # ~~در وقت مرگث چیری درد نکند؛ فرموذ که مرگث شمچون کمان خوار زمیست # ~~بغایت محکم وسخت؛ باز چنانک هیچ دسته کشی وسخته کمانی اورا # ~~نتوانذ کشیذن وآن کسی که خدمت استاذ کمانکش نکرده باشذ البته زه # ~~آن را بیکبارگی نتوانذ بگوش خود رسانیذن وتا زهی بگوش خوذ # ~~ترسانذ زهی زهی بگوش او ترسذ؛ همانا ک، سالها بیرکبادهٔ‌ کشیذن # ~~ادمان بایذ کردن ودر آن صنعت مدمن بوذن، تا قادر شود بر کشیذن # ~~آن کمان دسته کش: اکنون کبادهآ کمان مرگ، مداومت عبادات # ~~وخیرات وحناتت وخاوت مال وتن ؛ وچون بسخاوت خوکرده # ~~باشی ودرآن فن قایم گشته ، چون متقاضیان جان برتو آیند واز تو # ~~طلب جان کنند بی هیچ زحمتی ودردی آسان آسان جان خود را ایثار # ~~ایشان کنی وامانت حق را از حضرت بارئ تعالی دریغ نداری که # ~~ان آلله بأمرکم أن تؤد وا الآمانات الی اهذها (57/4) ویر # ~~مقتضای و آلناشطات زشطأ (2/79) ترا اعضا درد نکنذ وزحمتی # ~~و المی نباشذ، تبت بکسانی که اصلا سخاوت نفس وایثار مال خو # ~~نکرده اند. وبداذ ودهش نیاموخته البته وقتی که از ایشان طلب # ~~جان کنند هرگز باختیار وشاذی تلیم نکننا وختی پیش آرند ؛ PageV01P516 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0521.png) # # لاجرم برموجب و آلناز عات غ %~% 1)بزور وزحمت ازو # ~~ستانند تا اورا بغایت سخت آیذ ودرد کنذ ورفتن خوذرا هیچ نخواهذ ### | شعر (مضارع) # گر مؤمی وشیرین هم مؤمنست مرگت # ور کافری و تلنخی هم کافرست مردن # 03/3ه) همچنان منقولست که روزی در مجمعی، زرکی سؤال 6 # ~~کرد که عجب کسی ی صحبت شیخی کسی شوذ وبجائی رسد؟ جواب # ~~فرموذ که درویشی پیوسته یآنک از شیخ تلقین ذکرشنوذ خوذ بخوذ ذکری # ~~می کرد و کوششی عظیم می نمود ؛ شبی دیذ که نوری از دهان او بیرون # ~~می آیذ ویزمین فرو می شوذ؛ همچنان حیران وغمناک برخاست وتخدمت # ~~شیخی آمذه صورت خواب را ms329 عرضه داشت: فرموذ که ذکری که # ~~ق تلقن شیخ یقین باشذ همچنان باشد وازو تلقین شنیذ؛ همان شب # ~~دیذ که از دهان ار نور الییه یصعد آلکلم آلطیب و آلعمل # ~~آلصالح برفعه 11) بر عرش برین می تافت، تا یدانی که # ~~نی تربیت شیخ هیچ ترتیبی راست نیت و همه طاعات بی برست و بی # ~~نور ومن لا شیخ له لا د ین لم ### | شعر (رمل) # # دمت را مسیار جز در دست پیر %~% حق شذست آن دست اورا دست گمر ~~PageV01P517 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0522.png) # 3/، 50) هحچنن درویشی از مکر نفمس ودوای او ماول شده بود: # ~~شی پیر خود را در خرابب دید که طشتی بر ریبق پیش وی نهاذ والماسی # ~~بدست او داذ وبذآن شمشه الماس چندانک زیبق را دو پاره می کرد # ~~باز بهم می شذ وهموار می گشت واو ازین کوشش عاجزگشته بیذار شذ: # ~~شیخ را برسر بالین خوذ ایستاذه دیذ : فرموذ که تا سنگام مردن # ~~بایذ که دست از مجاهدهآ نفس وکوشش باز نداری وبتدر امکان در قتل # ~~نفس خوتی، نهاون نکنی. از آنک تا نفس نمیرذ از مکر او نتوانی رهیذن # شعر (رمل) # # می کشانش در جهاد ودر قتال %~% مرد وار الله یجزیک الوصال # # تا تمیری نیست جان کندن ممام %~% بی کمال %~% تردبان نآئی %~% ببا. # ~~مرید کیست؟ گنت : چه می گوئی؟ او از شیخی میمیرذ واین بیت را گفت : # شعر (رمل) # # درک، اندر عشق یابذ زند گی %~% کفر باشد پیش او جز بندگی # باز فرموذ ک، آن کسی که حلاوت بندگی ومریدی را دریافت بهمه # ~~عمر خوذ آرزوی شیخی نکتذ؛ همچنان بزرگی نخدمت شیخی کس فرستاذ که ~~PageV01P518 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0523.png) # ~~ممن درویتی بغرستذ برای صحبت وهمدی؛ شیخ گفت در جواب او که # ~~درویش کم یابست ومیافت بمی شود؛ آری آری شیخ بغرستم چندانک خواهذ # (6/3 50) ممچنان از عظمای اصحاب متقولست که روزی گرجی # ~~خاتون بطریق مطایبه ومطالیه از خدمت علم الدین قیصر سؤال کرد که # ~~از حضرت مولانا چه کرامت دیذی ms330 که روذهآ او شذی و مرید گشتی # ~~واورا عظیم دوست می داری، گنمت. یانوی چهانرا عمر باذ! کمترین # ~~کرامات مولانا آنست گه هر پیغامیریرا ملتی دوست میدارند و هر # ~~شیخیرا قومی متلد گشته انا- باتنماق مأم جمیع مال و ارباب دول # ~~حضرت مولانارا دوست میدارند و باسرار او مشرف میشوند و ازو فتماع # ~~می گشایند : ازین عظیم تر چه کرامت خواهذ بوذ؟ بانوی جهان بشاشت # ~~عظیم کموذه تشریذاتش پوشانیذ ویاران را خدمات متوافر ارزانی داشت # (507/2) دمچنان روزی بعضی یاران از انکار اهل تفاق وطنازئ # ~~ایشان بدرویشان د حضرت خذاوندگار حکایت می کردند؛ فرموذ که # ~~چون توح بجی صاوات الله علمیه باشارت النهی کشتیرا ممام کرد. # ~~کنعان بیچاره با کنمار ی اقرار از سر اصرار و استکبار طنازی می کردند # ~~و تسخر میزذند که درین صحرای خشک کشتی بچه کار آیذ و چرا شابذ؟ # ~~بعد از آنک تمام کرد. زماتی بگذاشت و بگذشت: اهل تفسیر می گویند که # ~~دو سال مام خلایق در آنجا جاست می کردند تا بکلتی از قازورات برشذ ~~PageV01P519 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0524.png) # ~~ونو ح از دفع آن عاجز شذه بود : بحضرت حق تعالی نالیذه: عاقة الامر # ~~حق تعالی مرضی مهلک در ایشان حادت کرد که معالجهآ آن جز حدث آدمی # ~~نبوذ: حکمای آن قوم اتناق کردند بتناول حدت آدمی . هحانا که از غایت # ~~ناموس وشرمساری از تحدیگر پنهانی می رفتند واز آنجا می خرردند تا هیچ # ~~از آنا بماند : یعد ازآن حق سبحانه وتعالی عیما یقول آلظانمون # ~~علسو ! کنرا (43/17) علی التوالی چهل روز مام باران عظیم # ~~هنالک المیطدون (78/40) همه را غرق طوفان گردانیذ ؛ # ~~همانا که انکار ابرار وطنازی کردن اسرار نا مبارکٹ است و زیانمندیآ # ~~عظیم . ولله الحمد طوافان آن طوفان بلا در کمین اند وکمان قدرت # ~~در قبضهآ قوت ایشانست ، یاران ما را بقا باذ ، درین چند روز عاقبت # ~~احوالشان معلوم شوذ: چنانک فرمود: # شعر (رجز) # ~~روزی دو باغ طاغیان گر سبز بیی غم مخور # چون ms331 اصلهای بیخشان از راه پنهان بشکنم # وضچنان حضرت ولد هم از آن طوفان بی نشان نشان داذ # ~~و از کینیت شان ایشان باز گنمت و گنمت : PageV01P520 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0525.png) ### | شعر (رجز) # ای منکران راه ما وی دشمنان شاه ما # تزدیک شد تا در رسذ ، حمله تان طوفان ما # ~~همگان غریق حریق طوفان بلا گشته اغلب بی امان کشته شذند و نا پدیذ # ~~گشتند واز سخط ابزذی چنان سقط شذند که سقطی ازیشان درجهان # ~~یماند و قل جاء آلحق و زحق آلباطل ان آلباطل کان # ~~وهوقا (7 83) ### | شعر (رمل) # # گر نبوذی توح را از حق یدی %~% او جهانیرا چرا برهم زذی # # صد هزاران شیر بوذ او در تنی %~% او چو آتش بوذ و عالم خرمتی # # چونکٹ خر من پاس عشر او نداشت %~% او چنان شعله برآن خرمن گماشت # (508/3) همچنان از خدمت استاذ السلاطین مولاتا فخر الدین # ~~دیودست ادیب مر ویست که روزی حضرت مولانا بجماعت خانهٔ‌ مدرسه # ~~در آمذ ویاران را جمع دیذ ؛ فرموذ که الله الله با همدیگر جمع باشیذ # ~~و پیوسته در حمعیت باشیذ که الحماعة رحمة وآلنفرقة عذاب، # ~~چه اگر گوسفندیرا تنها در مرغزاری بگذارند هرگز نبالذ و فربه # ~~نشوذ بلک هلاک شوذ و گرگش درد ، الا درمیان گله خوذ # ~~بایذ و همچنان اگر درختی را تنها بجائی نشانند و تیمارش کنند نیکو # ~~برویذ و نگرذ، مگر تادرا ؛ پس حمعیت واتفاق بی نفاق را اثرهاست ~~PageV01P521 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0526.png) ### | شعر (رمل] # # دست سنت ره حماعت چون رفیق %~% لیره وی یارافتی در مضیق # # جمع کن خوذ را حماعت رحمتست %~% تا توانم با توگفتن آنچ هست # همچنان فرموذ که از نوشروان عادل برسیذند که از عتمل # ~~ومال ودرلت کذامین بهترست؟ گنت : اتفاق خلقان واجتماع یاران ؛ # ~~یعنی هرجا که اتفاق واجتماع هست هرسه حاصلست واصلا # ~~خشونت و تعنف بکار نیست واین بیترا فرموذ ### | شعر (رمل) # ~~ان تکن فظا غلیظا لم یکن أممرک نافید # لا ین آلناس و إلا تجد الناس قنافذ # (509/3) همچنان ms332 روزی حضرت مولانا جمع یاران را مرحمت # ~~فرموذه وصیت کرد وگنمت : الله الله چندانک صحبت وخدمت شیخ # ~~دست دهذ بغیر از خدمت وملازمت صحبت اوشمه هیچ است، واگر # ~~صحبت او دست ندمذ مصاحبت اصحاب از واجباتست واگر آن هم دست # ~~تدهذ ، مشغولی با کلام ایشان از هم، اولیترست واݣر آن شم دست # ~~ندهذ بطاعت حق می بایذ مشغول شدن : وآن صحبت را بتضرع عظیم # ~~ونیاز موسی الماس بمودن وسایهٔ‌ یار دینیرا طلب داشتن PageV01P522 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0527.png) ### | شعر (خغیف) # سایه، یار یه که ذکر خذا %~% ان چنین گفمته است احمد ما # 51013) همچنان ملکث الادبا مولانا فخرالدین معلم رحمه # ~~آلله روایت کرد که روزی حضرت مولابا بزیارت تربت والدش # ~~مولا نای بزرگ هاء رلد آمذه بود. بعد ازآنک بماز گزارد واوراد # ~~خواند وساعتی نیکث مراقبت عموذه از من دوات وقلم خواست : چون # ~~بیاوردم برخاست وبر سر گور فرزندش چلی علأ الدین آمذه بیتی # ~~برآن تربت مجصص کرده بنوشت وآن بیت اینست : ### | شعر (کامل) # ان کان لا یرجوک آلا محن ### | فیمن بلوذ ویستجر آلمجر م ### | شعر (رمل) # بس کجا زارذ کچا نالذ لئیم %~% گر تو نپذیری بجز نیک ای کریم # ~~فی الحال رحمت کرد وفرموذ که در عالم غیب دیذم که خذاوندم # ~~مولا نا شمس الدین تبربزی با مذکور صلح کرد وبرو بخشوذ وشفاعت # ~~فرموذ تا از حملهآ مرحومان گشت PageV01P523 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0528.png) ### | شعر (رمل) # # کاله که هیچ خلقش ننکریذ %~% از خلاقت آن کریم آن را خریذ # ~~تا مقبولان حضرت ومرحومان امت چها بخشذ وچها کنذ # (511/3) همچنان روزی اعزد حفاظ شهر از تفسیر ابن حایت # ~~سؤال کردند که رب تالی آلقرآن وآلقرآن یلعنه چه معنی دارذ # ~~فرموذ که اغلب قرآن اوامر ونواهی است وترغیب بر اداب ظامر # ~~و باطن ؛ یکی می خوانذ که اقیموا الصلوة و آتوا آلز کوة (77/4) # ~~مماز می کنذ و زکات تمی دهذ ویکی می خوانذ که ان آلله یأمر # ~~بالعدل والا حسان (90/16) ظلم می کنذ وبحیل وشحبح امست ms333 # ~~ودر امانت خیانت می کنذ واز منکر وفحشا اجتناب بمی مایذ ، لاجرم # ~~نزبان حال قرآن مجید و لعنت می کنذ واورا ملعون موخوانذ ورور # ~~قیامت هم خصم جان اوخواهد شذن ### | شعر (رجز) # ~~روزی بیاید کین سخن خصمی کنذ با مستمع # کآب حیاتم خواندمت تو خویشتن کر ساختی # ~~وان حماعتی که در طریقت قران مجید سلوک بماینا ومأهور # ~~مر حکیم شوند واز جاد ه مستقیم بیرون تروند ، هماناکه عبارت # ~~اشارت ایشان وآلقران پرحمه خوامذ بودن PageV01P524 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0529.png) ### | شعر (رمل. # # معنی قرآن ز قرآن برس و بس %~% و ز کسی کآتش زدستاندر هوس # ~~همگان سر نهاذند و متغفر گشته مرید شذتد # (512/3) همچنان روزی خدمت چابی شم الدن ولد مدرس # ~~از یکی شکایت کرد که فلان دانشمند ممن گقت که پوستت بکنم؛ # ~~حضرت مولانا فرموذ که زهی مرد که اوست و ما شب و رور در # ~~حسرت آنیم که پوسترا بکنیم واز زحمت پوست برهیم تا برحمت دوست # ~~برسیم؛ زنهار تا بیایذ واز پوستمان خلاص دهذ؛ چون ان خر بگوش # ~~دانشمند رسیذ ، غلطان غلطان بحضرت مولانا بیامذ وبعشق تمام مرید # ~~شذ وفرجی پوشیذه در باطن خوذ فرجی ومخرجی بیافت واز سلک # ~~ولیا گشت # 512/2) همچنان مگر حضرت مولانا در سماع بوذ ، ویکی از # ~~ناگاه نعرهٔ‌ زذ وجامها را دریذن گرفت : قرموذ که اگر اورا # ~~بذین سو آری هم جامه ات بدرد وهم جان خود را ملاک کنی؛ # ~~سعی کن تا بذآن سو روی ، تا ابد سلامت مانی؛ چون آن در ویش بگوشه # ~~خوذ رسیذ همان ساعت جان تسلیم کرده بآخرت پیوست # 514/3) همچنان خدمت عزیزی از یاران بزرگ روایت کرد که # ~~روزی حضرت مولانا دوات وقلمی خواسته بر خاست و بردر باغچه # ~~مدرسه این ابیات را بنبشتن فرمود : PageV01P525 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0530.png) # شعر (هزج) # ~~خطاب حق وبنده هردو بشناس که تو هو گوئی وحق ایها الناس # # خوشا هائی زحق وزبنده هوئی %~% میان بتده وحق های وهوئی # # نبینذ مرد خودبین پاذشا را %~% أنین المذتبین بایذ ms334 %~% خذا ر # # درین ره نیست خوذ بینی خجسته %~% تنی %~% لاغر دلی بایذ شکسته # (515/3) همچنان خدمت ولد مدرس چلی بدرالدین گفت که # ~~روزی حضرت مولانا در ورفی نبشته بدست من داذ؛ همین ترکیبرا که # ~~درویش را راحت ولذ ت و گشاذ درحالت خاموشی بیشتز بوذ؛ ترا # ~~در خاموشی ملال می افزایذ وتاسه می گیرذ، چونست خیر باشذ؟ آن # ~~ساعت حق تجلی کرده است برده بر انداخته چه جای سخن است # شعر (هزج) # نیستم همچو شانه حمله زبان %~% هحچو آیینه ام همه دیذه # تا اترهای من نگردذ فاش %~% می زم عرهای پوشیذه # شعر (طویل) # # فنفنی به عنا و ذبقی به له %~% اذ آلحق عنا مخبر و معبر # آن شخص همچون تنیذن کرم ریشم است رخوذ، پندارذ که # ~~کاری می کنڈ، جهان روشن را پرخود تنگ وتار یک می کنذ، خود را # ~~بحوذ در زندان بی کنذ؛ رب زد نی حیرة گثمت صدیق هفت حدیت # ~~بیش روایت نکرد درهمه عمر PageV01P526 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0531.png) # صج ررزی در مجمع کبار س %~% ب نزرل ان حدیثرا # ~~بیان می کرد که ما رآهآ آلمسلمون حنا فهو عند آلله حسین؛ # # فرموذ که روزی صحابیآ %~% 15 %~% بیش رسول علیه السلام گنمتند که # ~~اوقات از همسایگان خوذ گنده خمیر مایه میستانیم و باز می دهیم # ~~جایز است یا نی؟ زیرا که در قدیم بوذه است : فرموذ که چون بانفاق # ~~درمیان شما تراضی هست ، رواست؛ ودر مذهب ابو یوسف نان را # ~~بوزن داذن وستذن رواست وپیش محمد معدود داذن و گرفتن # ~~هم جایز است # /517) همچنان علمای عهد روزی از سر این حدیث که ألآعثمال # ~~بالخواتیم سؤال کردند؛ سبب ورود فرموذ که در زمان رسول # ~~علیه السلام جوانی بوذ بفق وفجور مشهور گشته ؛ از ناگاه وفات یافته # ~~قربای او از غایت خجالت حال او بشب دفنش کردند؛ صیاحی جیریل # ~~امین بیامذ ومحمد امین را اعلام کرد که برو مازکن؛ حضرت مصطق # ~~حکمت آن را طلب داشت ؛ محضرت عزت رفته باز آمذ که ms335 حق تعالی # ~~می فریامذ که آن جوان در آخر وقت کلمه اشهد آن لا اله الا الله # ~~واشهد آن محمدا عبده و رسوله برزبان رانده استغفار # ~~مموذ؛ همان لحظ، رحمتش کردیم واز گناهان او در گذشتبم؛ حضرت # ~~رسول شاذیها کرد انما آلا عمال بالخواتیم فرموذ و گفت : PageV01P527 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0532.png) # شعر (رمل، # # هیچ کافر را بخواری مثگریذ %~% که ملان مردنش باشذ امیذ # # گفت حق گر فاسی واهل صنم %~% چون مرا خوانی اجابتها کنم # ~~فرموذ که هیچ ورای حق منعمی و محسی و منمضلی نیست در حق بند گان # ~~خاطی ومجرم خوذ : وحکایتی گفت که روزی اصمعی در راد حج عرلی را # ~~یکدو مشتی فرو کوفت جهت آب رکه: فی الحال نادم شذ وتوبه # ~~کرد واورا بیار طلبید تا ازوحلالی خواهذ ، نیافت؛ چون برکوه # ~~عرفات برآمذ آن عرتیرا دیذ که بر اصممی دعا می کنذ که خذاوندا # ~~اورا برای من مکین مگیر که ندانست؛ اصمعی در پاش افتاذ وگفت: # ~~من می بایذ که دعات کنم؛ گتمت: تی نام من محسن است؟ مرا # ~~بایذ که بنام خوذ عمل کنم وترا آمرزش خواهم؛ اکنون قیاس کن که # ~~آن محسن مغضل مطلق ما چها خوامذ کردن در یوم دین # (18/3ه) همچنان ررزی اکابر شهر بزیارت آمذه بوذند ودر شرح # ~~أفتمن شرح آلله صدرد للاسیلام (22/39) معانی می فرمرذ ؛ # ~~گنت : چون این آیت منزل شذ ، از حضرت رسول عنیه آلسلام # ~~سؤال کردند که هیچ نشانی دارذ آن صدر مشروح ودل گٹاده؟ PageV01P528 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0533.png) # ~~فرموذ که بل، چون نور حق در دلی در آیذ ، آن دل گشاده شود # ~~وفراخ گردذ؛ وخذا هرکرا خواهذ که دلش آراسته وفراخ وبینا شوذ، # ~~آن دلی را گشاذه گرداند بنور خویش؛ علامت او آن باشذ که # ~~از دنیا دور شود ومیل بآخرت کنذ و بیش از وصول مرگ برگ # ~~و ساز خود را مهیا کنذ، و دنیا را طلاق دهذ، پیش از آن که # ~~دنیا اورا طلاق دهذ؛ آن روزکه رسول علیه ms336 السلام نقل فرموذ، # ~~عایشه رضی الله عنها نوحه می کرد، نه چنان نوحه که تو می کنی، # ~~عایشه تمی گفت که دریغا اسبان واسباب تو؛ دریغا مال ومملکت # ~~وخان ومان تو، چنانک ما می گوئیم، بلک می فرموذ : یا من # # لسم ینم علی السریر ، یا من %~% لم یلیس آلحر بر، یا من # ~~میشبع من خبز الشعیر ، یا من ینام علی آلحصر؛ آن روز که # ~~جان شیرین میداذ ، زیر وی فراشی بوذ از لیف اگنده بیوست # ~~درخت خرما ، چنانک نشان لیف بر پهلوی لطیف مبارکش میماند ، # ~~کاسه چویین بر بالین نهاذه بوذ که دست در آنجا می کرد وآب بر پیشانی # ~~می مالیذ وبرسینه میریحت ومی گفت : اللهم أعثی علی سکرات # ~~آلنموت ومنننکراته ؛ نشان دیگر آنست که روی یرآخرت نهی و طلب # ~~بهشت کتی که در راه بهشت رنج بسیارست بآسانی حاصل نمی شوذ که # ~~گنج بی رنج ومال بی وبال نباشذ ، جزاء بما کانوا یعملون # ؛ چناتک هر که طلب دنیای فانی کنذ تا خواب از چشم دور PageV01P529 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0534.png) # ~~نکنذ وراه دراز پیش نگیرذ و زحمت راه نکشذ بدنیا ترسذ؛ عجبا کسی که # ~~بهشت جویذ واز دوزخ گریزذ وطالب حق باشذ بخفتن وخوردن وآسوذن کی # ~~مقصود را توانذ حاصل کردن؟ جویندهآ حق بخسبذ وگریزندهآ دوزخ را # ~~خواب نیایذ # شعر (خفیف) # # عجبا للمخب کیف ینام %~% کل نوم علی آلمحب حرام # ~~یا داود کذب من اد عی محبتی، اذا جته االیل نام عنی ، # ~~اذا حن الفاسق جن العاشق # شعر (رمل) # # برجه ای عاشق برآور اضطراب %~% بانگ آب وتشنه وآنگاه خواب # (519/2) همچنان از فحول اصحاب منقولست که روزی بزرکی # ~~از حضرت مولاتا قد سنا الله بسره آلعز یز بطریق استفسار سؤال # ~~کرده است که میان بلی ونعم فرق چیست؟ جواب فرموذ که النفرق # ~~بین بلی وسعم هو آن بلی نفی ما تقدم وا ثبات ما تأخر # ~~ونعم بعکسه: ا ثیات ما تقدم ونفی ما تأخر ویدل علی # ~~وهم أصحاب الیمین؛ وأصحاب آلشمال ms337 قالوا : نعم ؛ اسمع الله PageV01P530 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0535.png) # ~~تعالی اصحاب آلیمین آلالف ؛ فاجایوا بلی وهو نفی ما تقد م # ~~واثبات ما تأخر وهم آلذ بن آممنوا ولم یسمع آلله تعالی # ~~أصحاب آلشمال آلآلف وهم اهل جهنم قالوا : نعم، بعکسه وخلافه # ~~فآجابوا: بنفی ما تأخر وإثبات ما تقدم و آلمکان واحد # ~~وآلزمان واحد وآلخلق واحد ؛ فهم آلذن کفروا ولم # ~~یسمع الله تعالی لهم ألف آلاستفهام ، فاجابوا : بالنفی # ~~کا نتهم سمعوا لست بربکم، قالوا : نعم واسمع اصحاب # ~~آلیمین وهم اهنل الجثة الألف، فقال : ألست بربکم؟ قالوا: # ~~بلی یعنی درست که روزست وهم آلذین آمنوا وتحصنوا # ~~علی آلا سلام وآلامان؛ اعتقاد عظیم مموذه مریک شذ # (520/3) همچنان شخصی روزی پرسیذ که فرق میان مام # # وکمال چیست؟ فرموذ که الفرق بین %~% آلتمام وآلکمال آنست که # ~~کمال عبارت از مامئ بی نهایتست وتمام بغایت فا رسیذنست: # ~~حنانک در مرگ بگویند که تمام شذ؛ یعنی سیری شذ؛ پس از بهر # ~~این معنی است که آکملت (4/5) در دین آورد و أتممت (4/5) # ~~در نعمت والله اعلم # فصل ف معمان شتی # 521/2) همچنان مجموع این لطایف وظرایف منقولست از دستخط # حضرت مولانا که درکتابهای خوذ نیشته بوذ بذین ترتیب: PageV01P531 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0536.png) # در فواید جوع # قال : فی قلة آلاکل منافع کثبرة ، منها أن یکون الرجل # ~~صح جسما و اجود حفظا واذکی فهما و اجلی قلبا واقل # ~~وما وآخف نفسا واحد بصرا واسلم طبیعه و اقل # ~~مونة واوسع مواساة واکرم خلتا وعن محمد بن الیمان: # ~~قال : آخترت صوم الدهر بما سألت ستة نفر عن ستة # ~~اشیاء فأجابوا بجواب واحید ؛ سألت الاطباء عن اشفی # ~~لادویة ، فقالوا : الحوع وقلة الآکل وسألت الحکماء # ~~عن اعظم الاشیاء عای طلب آلحکمة ، فقالوا : الجوع وقلة # ~~لا کل وسألت العباد عن آنفع الاشیاء فی عبادة الرحمن ، # ~~فقالوا : الجوع وقلة آلاکل وسألت العلماء عن آفضل # ~~الأشیاء علی حفظ آلعلم ، فقالوا : آلجوع وقلة آلأکل وسألت # ~~الملوک عن اطیب الادام والآغذیة ، فقالوا : الجوع وقلة # ~~کل وسألت العشاق عن اوصل الاشیاء الی ms338 آلمعشوق، # ~~فقالوا : الجوع وقلة الآکل وقال ابو طالب المکی : «المؤمن # ~~کمثل المزمار لا یحسن صوته الا بخلاء بطنه # شعر (مجتث) # ~~شکم تهی شو ومی نال همچونی بنیاز شکم تهی شوو اسرار گو بسان قلم # ~~فیل : افضل الاعمال اجاعة بطن شبعان واشیاع بطن جائع # ~~بعنی ان شکم سیر خویش را گرسنه کردن واین شکم گرسنه را سیر PageV01P532 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0537.png) # ~~کردن؛ بعضی گفتنذ: یعتی شکم درویش را ، وبعضی گفتند: شکم جان # ~~خویش را گرسنه کردن ومنتظر وقابل غذای روح کردن؛ الصوم # ~~طبیب الاشباح ورقیب الآرو اح یعنی ثن را پاک کنذ از رنجورییها # ~~وکاهلی طاعت وجان را برهانذ از تنهائی وحشت ؛ هر گاه وجود # ~~تو عذم شذه حالی عدمت وجود گردذ؛ سئل عن آلحکیم ما سر # ~~الطهارة؟ فال :بر الطهارة طتهارة السر؛ گفت: صورت طهارت # ~~آموختیم ، جان طهارت چیست؟ گفت: جان طهارت، طهارت # ~~جانست از صفات مذمومهٔ‌ تار یکی انگیزنده وقیل : الطهارة اخرا - # ~~السر عن موانع التقرب الی الله تعالی؛ طهارت آتست که سر # ~~خود را بیرون آری وپاکث کنی از آن خویهایی که از نزدیکی حق باز دارذ ### | فصل در سر شکر # 522) الشکر علی ثلثة اوجه : شکر العامة : حمد هم # ~~علی المطعم و المثرب والملبس . والشکر الخاصة علی ما ورد # ~~علی قلوبهم من ذکر آلمحسن المنعیم ، وشکر الأخص علی # ~~تجلی آلمنعم آلعظیم حتی یسقط عن: قلو بهم عظمة کل شیء؛ # ~~می فرمایذ که شکر برسه درجه است : یکی، شکر عوام مردمان از بهر # ~~خوردی وآشامیذنی وپوشیذنی وذخره کردنی که فانیست؛ شکر دوم، # ~~شکر خاصانست برآن تعمتی که ر دل ایشان فرومیآیذ وذوفی وحلاوتی ~~PageV01P533 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0538.png) # ~~که از دنیا نیست ، بلک آثار و قبول حق است؛ وشکر سوم، # ~~شکر خاص الخاصانست وآن شکر است تر دیذار عین جمال منعم # ~~تا عظمت همه نعمتهای دنیا ونعمتهای عقی و هر چه غیر حق است # ~~در دل ایشان حقیر شود : قیل للسنائی کلامک لایفهمه الا # ~~واحد من ألف ، قال : انما انا نکلم لأجل ذلک الواحد ms339 ؛ # ~~قیل آلقلوب ثلثة : قلمب مطروح وقلب مجروح وقلب # ~~مشروح ؛ قلب مطروح للآد بن یسمعون الحق ولا یعملون # ~~به ؛ قلب مجروح للمؤمنن ؛ قلب مشروح للعار فین ؛ چون # ~~حق تعالی میخواست که صنع وصفات خوذ پیذا کنذ عالم را آفریذ وچون # ~~خواست که ذات خوذرا بظهور رسانذ آدم را آفریذ؛ قال رجل # ~~آلعقل؟ قال : آلعقل عاجز والعاجز لا یدل علی آلقادر؛ # ~~گویند : مجرای سخن سه گونه است : یکی از نفس روان میشوذ؛ دوم # ~~از عقل، سوم از عشق؛ همانا که سخن نفس مکد رست وتی مزه که # ~~نه گوینده را ذوق است ونه شنونده را فایده ؛ دوم، سخن عقل مقبول # ~~عقلاست وینبوع قواید که هم شنونده را برذوق کنذ وهم گوینده را؛ # ~~سوم، سخن عشق است که هم گوینده را مست کنذ و هم شنونده را سرخوش # ~~گردانذ و بطرب آورذ؛ قال علی کرم آلله وجهه : ما قلعت # ~~باب خیبر موة جدانیة و لا حرکة غذاثیة و لیکنی ایدت PageV01P534 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0539.png) # ~~بقوة ملکوتیة و أنا من احمد کالضوء من الشمس هرکه خوذرا # ~~بی قد ریر وتی قیمت بر دانت و با قدر وقیمت نداثست آنکس # ~~لطیف وعاشق وبا مره آمذ ، ازآنک عاشق قیمتی ندارذ وهر آنکسی که # ~~در خوذ مکانتی می کنذ ورجود خوذرا وزتی مینهذ وراهها نگاه # ~~میدارذ تا شکست وی حاصل نشود او فسرده ومرده و گرانجانست، # ~~والله 1 علم: شیر حقایق را از پستان مردان شیری بایذ که بکشذ سیر سبر ### | شعر (مضارع) # آن ذوق را گرفتم پستان ماذر آمذ %~% بنهاذ دردهانت آخر مکیذ بایذ # ~~و همانا که آن شررا شیخ در دهان مرید زندهدل میکنذ نی در دهان # ~~مرده ؛ اگرچه شیر در پستان شیخ بسیارست ، اما مرده را ازان # ~~حظی نیست ### | فصل # قال علتیه آلسلام : نعم صومعة المسلم قلبه هرکه در بند # ~~ملکی باشد اورا لب نانی کم نیایذ ؛ اما هرکه در بتد لب نانی باشذ # ~~کار بر وی سخت بوذ وژندگانی تنگٹ : در هر چیزی که بحقارت ms340 نگاه # ~~می کنی گوثی بالله بچشم حقارت نگاه می کنی ، لا جرم محروم مانی # ~~از منقعتهای آن تعمت ؛ چون صدقه می داذتد، گفتم: صدقه چون آبست # ~~بنگر بکذام درخت و بکدام نبات میرسانی؟ اگر بقاسق می دهی خارستان ~~PageV01P535 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0540.png) # ~~زیاده کرده باشی واگر بمصلح می دهی سیب وانار زیاده کرده باشی؛ # ~~الصد قة بذ ر زروع آلفواید وآلعواید آلأبدیة والرجل فی ظل # ~~صدقته حتی یقضی آلله بین الناس یوم آلقیامة : یا ابراهیم # ~~فضلتک بالحکمة والکرامات الظاهرة وما مننت علیک # ~~وارسلت الیک ضیفا مین خواص عیاد ی ومننت علیک # # سألهم فما اطعموه %~% قمات فکفنوه فوجد وا آلکفن # ~~فی محرابهم مرد ودا علیهم ، مکتوبا علنیه هذا مرد ود علیکم # ~~سأ لکم فلم تطعموه؛ ازو سر نشوند ، بذوسر شوند ؛ عاج # ~~ان عنق بچندین خروار نان سیر ممی شذ، هر روز هفتاذ نانبا از مهر # ~~او نان می پختند واو یکبار از بیشه رپشت خوذ هیزم آوردی، چتدانک # ~~هفتاذ نان بارا بس بوذی؛ روزی موسی علیه السلام رو بر گذشت # ~~وآن خوردن وی را نظاره کرد که دسته دسته نانهارا می برداخت؛ # ~~گفتش که اگر من ترا هفت لقمه نان سیرکنم، چگوشی ؟ گفت : # ~~اگر هنمت لقمه را ببینی کثم عطسهام نیایذ؛ گفت: رخیز! اکنون # ~~دست بشوی بوقت گرسنگ و بیا؛ بیامذ دست شست، موسی # ~~گفت : بگو، بسم الله الرحمن الرحیم ودست دراز کن بذین کاسه؛ هفت # ~~لقمه مام تتوانست خوردن؛ هرچند تکلف میکرد مخور! گفت: می # ~~توانم ؛ گفت : تا بدانی که سیری از حق است ، نان سهانه است PageV01P536 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0541.png) ### | شعر (رمل) # ~~آن کسان کینجا طمع از جان و دل بر داشتند # در عتاب لن ترانی دل زبر بر داشتید # ~~ملک دنیا کهربائبی بوذ وایشان هر یکی # زیر هر موئی نهان صذ گنج و گوهر داشتند # ~~عقل را معزول کردند وهوا را حد زذند # فقه را بگذاشتند از فقر افسر داشتند # ~~از عتاب چار وپنج وهفت گردون فارغند # در یکی منزل روان خضر ms341 وسکندر داشتند # ~~اینچنین مردان که من گفتم همه در راه دوست # چون سناثی هر یکی پنچاه چاکر داشتند # ~~ن عرف الله لایخفی علیه شيء والله أعلم ### | فصل # ~~523) یکی بسروقت دزویشی تخلوت در آمذ؛ گفت : چه تنها نشسته؟ # ~~فت : ان دم تنها شذم که تو آمذی، مرا از حق ماتدی؛ آویس قرتی # ~~می گوید : کسی بر من گذرذ و سلامی نکنذ، بسی منتها دارم ککه آن دم را # ~~مشغول می کنذ ورج وزحمت می شود، آن مشغول کردن بسلام کردن عاشق # ~~شب خلوترا طوی لمن کان بالبدن مع آلخلق وبا لقلب # ~~مع آلحق تعالی ؛ بحضرت الله هیچ عمل شریفتر از همت نیست ؛ الد عاء # ~~مخ العبادة ، یعنی همت بلند وهمت بلند از شناخت خیزذ؛ گفت : ~~PageV01P537 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0542.png) # ~~بدنیا وآخرت دست نیالایم ؛ پس هر چند شناخت بیش بود ، همت # ~~بلندثر؛ اقربکما احسنکما بی ظنا؛ اول بوذم جان، این ساعت # ~~نیستم؛ جان جاتم یوسف، مهمان گور دشوار باشد؛ آخر همان جانرا # ~~هشت کنی تا از مهشت مستغتی شوذ به ان الله جمیل؛ اگر یکبار # ~~حمال اورا ببیی حمال هیچ کست در چشم نیایذ؛ حدیث آدم می کنذ # ~~و من پیش او نشسته آن احمق را از من خبرش نیست ؛ سخن نورانی # ~~در دل ظلمانی قرار نگیرذ؛ هر چه تار یکی و ظلمت میبینی آن را کفر گو # ~~وهر چه نور میبینی آن را ایمان گو؛ موقوف گفتهآ غیر مباش؛ ار # ~~مردی هر چند خود را مرده تر کنی سخن زندگان نزد تو بیشتر آیذ، هر که # ~~اورا نشناسذ اولئک هم شر البریة (6/98)؛ مرا از خلقان پنهان # ~~کرده است الشیطان یفر من ظل عمر ومن ظل الشیخ؛ هیبت # ~~شیخ بر نفس زنذ کره تند رام شوذ ؛ پیغامبررا ولایت بوذ و نیوت؛ # ~~بولایت بحق مشغول بوذ وبنبوت دعوت خلق میکرد ؛ پس ولی به باشذ؛ # ~~علآمت الولی أن یطل من کل بیت مما فیه ولا یطلب # ~~من أحد ما لیس فیه ؛ ما أطمع آلخدمة الا ms342 ممن هو # ~~أهل خدمتی ؛ سخن گفتن طفولیت است ، آنجا که مردیست از # ~~سخن مستغنی. است ؛ فرموذ اللهم آرزقنی عینان هطالتان ینجل # ~~بهما عقدة آلثهم PageV01P538 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0543.png) # 524/3) قال علیه آلسلام ، إن لله تعالی عبادا یعثر فون # ~~الناس بالتوسم؛ وله عیاد یعر فون الناس بالنفراسة وله # ~~عباد لهم نور یمشون فی الناس کما یمشی الآرواح فی الاجساد ، # ~~و له عباد یمشون فی الناس کمشی آلمرض فی الآعصاب ### | شعر (هزج) # ای دل تو ودرد او که درمان اینست ### | غم میخور و دم مزن که قرمان اینست # ~~یعنی درد اورا درمان دانن؛ هر مکروه که بتو رسذ در خواب ودر # ~~بیذاری آن را کمند لطف او دان، آن را رقیب فضل او دان که ترا # ~~سیلی زنان تحضرت نزدیک می کنذ؛ حد ت می زنذ تا پاک شوی؛ # ~~الحد ودکفارات لاهلها، داغت می نذ تا علت از تو بود، که # ~~تو اشتر اوئی؛ اشتررا مرهم نهند وداغ کنند ولیکن باشتر نگویند که # ~~ان داغ از تهر کذام علت می تهیم؛ بمی بینی که درد ترا محضرت # ~~تزدیکث می کنذ وعالم را بردل تو سرد میکنذ؛ تمی بینی که کرامات # ~~روی برا تخلق می کنذ، وغرامات روی ترا از خلق می گردانذ ### | شعر (هزج) # # گر پای یر آرزو نهاذی یکچند %~% کشتی سگ نفسرا وقربان اینست ~~PageV01P539 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0544.png) # ~~می بینی که ببرکات گوشمال بلا سگ چگونه در کنج می غرذ؟ چنانک # ~~مرف وباران بارذ آن سگک زیگث زیگ می کنذ وزیر ساباط وتردبان # ~~سر درمی کشذ؛ فرموذ طالب می خواهذ که همین لحظه کاشف شوذ # ~~وصاحب کشف گردذ؛ خوذ بتأنی وانتظار بمقصود خوذ میرسذ ؛ # ~~چنانکٹ یکی درخت قیسی مینشانذ وهمان سال میخواهد که میوه بدهذ # ~~و سایه افکنذ ، از غایت ضعف آن درخت میوه ممی دهذش تا ساق # ~~بندذ وعالی شوذ وقوت گرذ فاستغلظ فاستوی (29/48) ، # ~~آنگاه میوه دهذ وکشف حاصل شوذ ؛ قال آلله تعالی من تفدم # بشبر ، التقدم الی آلله بترک آلهواء # شعر (هزج) ms343 # # گر پای بر آرزو نهاذی یکچند %~% کشتی سگث نفس را وقربان اینست # ~~بروان پاک مصطنی، بروان پاکٹ یارانش ابو بکر صد یق که # شعر (هزج) # # در بوته نیسی شو وباک مدار %~% کین فقر منزه است ز اغیار وزیار # ~~آنگاه تمام هست شریف لطیف خوش باشی که نمام ازین هتیآ نا شریف # ~~نا لطیف نا خوش فانی شوی ابد آلابد ؛ بایزید روح الله روحیه اول # ~~سلام می کرد در مسابقت ، آخر الامر علیک السلام می گفت؛ از سر حال ~~PageV01P540 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0545.png) # ~~یرسیذند، گفت : ازشفقت میکنم که چهل طبق نورنثار سلام دهنده است؛ # ~~آن عطیه را قدای خلق کردم ### | فصل # علیکم بحسن آلخط ، فا نه من مفاتیح آلر زق ؛ علیکم # ~~بالصوم ، فا نه من مفاتیح غیب القلوب؛ علیکم یالخد مة وزیارة # ~~آلا برار، فا نها أعظم آلخطوب: الجوع، سحاب آلحکمة ونور # ~~آلمقلمة وباب آلعباد ة ومفتاح باب آلغیب وذریعة آلاخلاص # ~~والنیقین ؛ ان آلله مع آلذد ین اتقوا وآلذ بن هم محسنون # 1)، یعنی الله راحت درین جهان بکسی دمد که برهیز کنذ # ~~از اذاء بنا حق کسی واگر کسی اورا بنا حق برنجانذ محسن باشذ، آن را # ~~ز خاطر عفو کنذ ### | شعر (کامل) # حفظ لسانک أن أردت أمانا ### | شعر (متقارب) # زبانا زدست تو رنح اندرم %~% ببرم سرت تا تبری سرم # 525) فرموذ که اگر ان انبان نان نبوذی گرد این طایفه را # ~~جبرئیل در نیاقتی ، کفر وکافری نظر عقل است و نظر بالله توحیدست؛ ~~PageV01P541 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0546.png) # ~~باز ان هر دو بر تفاوت است؛ لاجرم موحد وکافر رتفاوت آند ، # ~~جز نظر هیچ چیز نیست؛ دگر فرموذ که پاذشاهی بود واورا قرناقان # ~~با حمال وکمال بوذ؛ شی جهت امتحان غلامان خوذ یکیرا اشارت # ~~کرد که خوذرا پریشان عرضه کن تا خاین از امین پیذا شود؛ کنیزک # ~~خوذ را بانواع زیب وزینت آراسته بیرون آمذ وغمزها میکرد، غلامی # ~~چشمکی میزذ و یکی مال می پذیرفت و یکی دست بازی می کرد و یکی غلملیچ # ~~می کرد ؛ حماعتی ms344 که خواص حقرت وامینان صحبت بودند، بذآن # ~~غلامانی ادب دشتام میداذند که نام شاه مارا بذ نام می کنیذ وخانه # ~~دغلی می اندیشیذ و کنیزکث را جفا می گفتند که ی ادی میندیش و الا تو ~~دانی؛ # ~~کنیزک کیفیت حال وماجرای قال بحضرت سلطان باز گفت؛ غلامان # ~~گستاخ را قهر فرموذ ، امینان ناصح را تشریفها داذ ؛ الحالة هذه امینان # ~~حضرت الله انبیا واو لیا اند وخاینان حضرت اهل دنیا وشهوانیان # ~~وآن کنیزکٹ عجوزه دنیاست، همانا که مأوای امینان علیین است و مثوآی # ~~خاینان سجین ؛ وآلله آعلم # 526/3) الحکایه : همچنان منقولست که در خانه بروانه شی سماع # ~~عظیم بود وحضور علما وشیوخ وامرای سلطان ؛ وحضرت مولانا # ~~تا تصف آللیل مستغرق سماع شذه بود؛ مگر معین الدین بروانه # ~~در گوش شرف الدین ولد خطر گفته باشذ که حضرت خذاوندگار را # ~~ساعتی نگاه میدار تا من قدری تخواب روم ، تا پارهآ قوت گیرم که ~~PageV01P542 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0547.png) # ~~خدمت اکابیر توانم کردن؛ فی الحال حضرت مولانا درحالت چرخی که # ~~چرخهآ افلاک حیران چنان چرخ گشته بوذ، غزلی سر آغاز فرموذ # ~~وگفت: ### | شعر (رمل) # گر نخسبی شبی ای جان چه شوذ %~% ور نکوبی در هجران چه شوذ # ور بیاری شبکی روز آری %~% از برای دل یاران چه شوذ # ور سلیمان سوی موران آیذ %~% تا شوذ مور سلمان چه شوذ # ور دو دیذه بتو روشن گردذ %~% کورئ دیذهآ شیطان چه شوذ # الی آخره # ~~هماناکه بروانه جامه را چاکث زذه در خاک غلطان شد وبسی ابتهال # ~~وتضرع عوذ ؛ چه خدمت رواته را نام سلیان بوذ؛ همچنان بروانه # ~~بیچاره در عظمت سلمانیآ آن سلطان حیران مانده موروار کمر اخلاص # ~~پرمیان جان خوذ بسته تا صبح صادق بصدق عمام بانواع خدمات # ~~وبند گیها قیام مموذ # 527) همچنان اصحاب یقین اید هم الله بذوره آلمبین از # ~~خدمت ملک ارباب آلفتوة اخی محمد سیداباذی که فتوت داران معتبر # ~~و مطهر ممالک روم بود وهمچنان عیسی وار مچرد وصاحب قدم ودم # ~~بوذه، حضرت مولانا ms345 اورا اخیآ من فرموذه است ، چتان روایت کردند که ~~PageV01P543 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0548.png) # ~~و گفت : ایام مستغلا ت شذه بوذ ومرا خرمنی بود عالی وچاش عظیم # ~~بیرون آمذه: همانا که از ناگاه لشکر مغل صحرای قونیه را فرو گرفته ~~خرمنهارا # ~~بباذ داذند وترت ومرت کرده یغما کردند ومرا حضرت مولانا فرجی # ~~بوشانیذه بود؛ بخادم اشارت کردم که آن فرجیآ مبارک برسر گندم بینداز # ~~تا از برکت آن فرجی چاش ما فرجی بیابد؛ حق علیم است و کفی به شهیدا # ~~8/46) که تمامت همسایگان مارا از نزدیک ودور تاراج کردند ویکی # ~~گرد گندم ما نگشت وکاه تره تلف نشذ ودانهٔ‌ نردند؛ همه را بشهر # ~~کشیذه سفرهآ مسافران کردم ؛ چون بشهر آمدم ، راست محضرت مولانا # ~~رفتم ، تبسم کنان برایر آمذ که اگر اخی می فرمود همشان می رهیذ # 528/3) همچنان از خدمت سنان الدین اقشهری منقولست که # ~~روزی درویشی از تفسیر اولیائی تحت قبابی سؤان کرده بود؛ بعد # ~~از معانیآ بیار فرموذ که وقتی که با اولیا و درویشان مست صحبت کنیذ # ~~تمام قبول کنیذ وآنچ نا خوش آیذ، مستکره مایذ از حرکات وسکنات # ~~واخلاق ایشان را باز همان جای بگذاریذ وپیش عوام خلق نقل # ~~مکنیذ تا مساوی مفضی نشوذ؛ چه اگر ایشان را آن قباب اخلاق # ~~بذ نبودی در عالم نماندندی، یا تزودی ممردندی ویا بابدال حق # ~~وغیبیان ملحق شذندی ؛ جهت مصلحت عالمیان. وقوام عالم حق # ~~ایشان را درقباب عیوب مخفی میدارذ تا محبان ممیز بینا ازمنکران ~~PageV01P544 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0549.png) # ~~لی عمیز متاز شوند، لیمز آلله آلخبیث من آلطت (8/) # ~~آ نانک هشیارند پیوسته در ترتیب صلاح ظاهر واصلاح مردم می کوشند # ~~وآنانکث مستانند در خرابئ امور ظاهر سعی می کنند ولا أبالی اند ؛ # ~~همانا که طایفهآ عقلا هشیارند وطایفهٔ‌ عشاق مستند و کمل # ~~مست هشیارند و اصلاح کردن ظاهر وباطن ملک ایشانست؛ پیوسته مستان # ~~آسوذه اند وعقملا در زحمت دنیا سوده، وآن دیگر در کنار حق غنوذه # (529/2) همچنان منقولست که روزی یاران از ms346 انکار حاد # ~~وطعن اضداد شکایت کردند؛ فرموذ که حضرت موسی را علیه اللام # ~~پنج کسی بس مهیب و گربز دشمنی کردند و او تحمیل مموذ وصیرها کرد؛ # ~~عاقبة آلامر حق تعالی هر پنج را بیخ از زمانه بریذه مقهور موسی گردانیذ # ~~واورا بر همه متصور کرد؛ از آنها یکی، قارون بوذ، بقوت مال # ~~بی ادبی میکرد، فخسفتا به و بدآر ه آلآرض (81/28) مخسف # ~~سوم ، بلعم بوذ، زهد خوذ می نازیذ ، برنج مسخ مبتلا شذ، فمثله # ~~کمثل آلکلب (175/7) سگ در او شذ، چهارم، عوج بن # ~~عنق بقوت ولمتری لجاج میکرد ، در دمت او هلاک شذ؛ پنجم PageV01P545 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0550.png) # ~~فرعون لعین ، مصر وانهار او مفاخرت می نموذ ولشکر کشی می کرد ؛ # ~~در همان آب غرقه گشته بلشکر کشئ اوهلاک شذ ، وهمچنین دشمنان # ~~انببا واولیا تا روز قیامت در کارند وکم نیستند، وامتحان در امتحان # ~~باقیت ؛ ذنک تقد بر العز یز العلیم (96/6؛ 38/36) ### | شعر (رمل) # # امتحان در امتحانست ای پسر %~% هر که گویذ من شذم رهنگ در # # پدس مهر دوری ولی قاتمست %~% تا قیامت آزمایش دایم است # # قول إن من امة را یاذ گیر %~% تا بإلا %~% وخلا %~% فیها نذ بر # (530/3) همچنان خدمت چلی جلال الدین روایت کرد که روزی # ~~درویشی از سر این معنی که خمر طینة آدم بید ه آربعین # ~~صباحا سؤال کرد که چرا در شب نکرد ودر روز نساخت؟ فرموذ که # ~~اگر درشب حمیر کردی مجموع آفرینش ظلمانی و گران شذندی؛ واگر # ~~در روز ایجاد فرمودی مجموع نورانی وسبگ گشتندی؛ در اوقات صباح # ~~ترتیب وترکیب فرموذ تا نیمی ظلمانی وکافر وشقی وعاصی شوند ونیمی # ~~دگر نورانی ومسلمان وسعید گزدند؛ فمنکم کافر و منکم مؤمن، PageV01P546 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0551.png) ### | شعر (رمل # جان چو روزست وتن ما چو شب و 10 ممیان # واسطه، روز وشب خوش بمثال سحریم # فی الحال سرنهاذ وروانه شذ # 531) الحکایه : همچنان روزی حضرت سلطان ولد قد ستا # ~~الله بسر ه المؤید حکایت فرموذ که بعد ازآنک ms347 در شام تحصیلها کرده # ~~بودم ودر انواع علوم انگشت مما گشته بشهر حلب رسیذم ، جمیع # ~~علمای بحاثرا در هرفنی که سؤال کردند ، ملزم کردم و هیچ کسی را # ~~مجال نطق وتطق نبوذ؛ چون بقوثیه وصول افتاذ، مامت فضلای # ~~شهر در مدرسهآ والدم جمع آمذند ؛ همانا که حضرت پذرم از من ارمغانیآ # ~~لطایف خواست کرد؛ تکت غریب که استحضار کرده. بوذم من اولها # ~~لی آخر ها فرو خواندم؛ بتصور آنکٹ بسبب ذوقیات معانی حضرت # ~~پذرم تارکست وبرینها مشغول نیست ومن درین فن عدیم المثلم ؛ # # فی الحال حضرت مولانا مجموع آن نکتهار %~% کما گان اعاده کرده # ~~بیانها فرموذ که همگان واله ماندند ، وباز نکنها را قلبکرده چتدانی # ~~دلایل وانحصارات فرمود که در بیان گنجذ؟ و همچنان در میان آن بیان # ~~ظاهر سخن را در باطن آمیخته نعره ها برخاست و من جامه ها را چاک # ~~محسینها داذند وازآن فطانت وفراست متعجب ماندند PageV01P547 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0552.png) # (522/3) همچنان ولد فرموذ که در عنفوان جوابی آز حصرت # ~~والدم در مدرسه: اقنجی از هدایه درس می خواندم وآن نقل را چون # ~~باتمام می رسانیذم ، والدم اعاده می کرد وروان فرو میخواند؛ اما # ~~بعبارت دیگر وطرز عجیب ؛ ومعنئ مسئله همان بوذ که بوذ؛ وهمگان # ~~از قدرت سخن وقوت محافظه وولایت او متعجب ماندندی # 533/3) همچنان چلی شمس الدین ولد مدرس روایت کرد که # ~~روزی جماعتی از اصحاب بوداع خذاوندگار آمذه بوذند تا بسفری روند؛ # ~~فرموذ که إخوانی إخنوانی ، لا تکونوا فی قید دولة وفضیلة # ~~و لکن کونوا فی قید أن ینفتح قلوبکم؛ بعد ازآن فرموذ که # ~~همدیگر را دوست داریذ که دشمنان در کمین اند # (34/3ه) همچنان از صنادید اصحاب منقولست که از نواب بروانه # ~~بزرگیرا عزای عظیم واقع شذه بود ، وکافهآ افاضل وشیوخ کبار # ~~و امرای مختار آنجایگاه حاضر آمذه بوذند؛ تا وقت ماز شام حضرت مولانا # ~~در معانی و دقایق گرم شذه بود؛ باتفاق تمام التماس نموذند که # ~~خذاوندگار امامتی کنذ؛ فرموذ که ما مردم ms348 ابدالیم بهر جائی که # ~~باشذ می نشینیم ومی خیزیم ، امامتی را ارباب تصوف وتمکن لایق اند # ~~خدمت شیخ صدرالدین را رحمه الله اشارت کرد تا امام جماعت شذ ، # ~~وبذو اقتدا کرده فرموذ من صلی خلف امام تتمی فکأنبما صلی خلف # ~~نبی؛ شیخ تواضع می بموذه وبتشویر ممام تخدمت می خمیذ PageV01P548 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0553.png) # 535/3) همچنان منقولست که روزی خدمت صاحب فخرالدین # ~~بخضرت سلطان ولد لابها کرده الحاح عظیم می تموذ تا حضرت مولانا # ~~بوی نصیحت دهذ ومعانی فرمایذ؛ از اول روز تا چاشت سنطانی # ~~مراقب نشسته بوذ؛ اصلا بکلام مشفول نشذ ودم بدم الله اکبر، # ~~الله اکیر می فرموذ؛ چون صاحب بیرون آمذ، حضرت ولد سرنهاذه # ~~ازآن حال سؤال کرد؛ فرموذ که بغایت بی درد مردیست، غافل وهشیار # ~~چانیست، واز عالم معنی بی خبر، که اصلا مزهآ ادراکث ندارذ با که # ~~گویم وچه گویم؟ ### | شعر (رمل) # # با که گویم چون ندارذ گوش جان %~% پهر گوشاست ای پسر جوش بیان # ~~همانا که ضمایر شما دم بدم مرا میخلیذ وعروسان حرم حتمایق اندرون ر # ~~می گریختند از نا محرمئ او؛ فره وذ که شاعری بوذ روزی بفکر نظم # ~~خوذ مشغول گشته بوذ. از تاگاه در اورا بسنگی زذند؛ بشتاب بیرون # ~~دویذ، کسیرا ندیذ؛ تا سه توبت، عاجز شذ، گفت: چون کسی را # ~~ممی یابم که سخن بگویم با که گویم واز مهمات خوذ نیزمی مانم ؛ اما # ~~عاقبتش محمود گردذ # 536/3) همچنان روزی اصحاب بآسر هم جمع شذه بوذند # ~~وحضرت مولانا در شرح استعفاف وقناعت معانی می فرموذ ؛ گفت : ~~PageV01P549 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0554.png) # ~~هر که از یاران ما بخواستن خواستهآ دنیاوی کف گشایذ ما از وی اعراض # ~~خواهیم کردن ؛ چه ما در خواسترا بیاران خوذ بربسته ایم تحن # ~~علمنا أن تعطی وما علمنا أن تأخذ # شعر (رمل) # گفت پیغامیر که جنت از اله %~% گر همی خواهی زکس چیزی مخواه # ور نخواهی من کفیلم مرترا %~% جنة آلمأوی %~% و دیذار %~% خذا # (532/3) همچنان منقولست که روزی یکی سؤال ms349 کرد که شپش # ~~کشتن گناهی دارذ؟ فرموذ که چون دست را بشوئی آن گناه زایل میشوذ # (538/3) همچنان از یاران صحبت واقران قربت منقولست که # ~~خدمت خواجه مجد الدین مراغی را کنیزکی بوذ رومی اصل؛ پیوسته # ~~حضرت مولانا اورا صد یقه گفتی؛ همانا که آن کنیزکٹ دم بدم # ~~کرامات می گفت که نور سبز دیذم، نور سرخ دیذم، نور سیاه # ~~دیذم ، فلان فرشته را مشاهده کردم ؛ روح فلان ولی واما نی من # ~~جلوه کرد؛ خواجه مجد الدین بذ دل میشذ که دریغا کنیزکان خانه صور . # ~~غیی را می بینند وما هیچ تمی بینیم وغرنی می کرد ؛ روزی بحضرت مولانا # ~~رسیذ؛ می خواست که از آن حکایت روایتی کنذ، فرموذ که آری، نور # ~~در سواد دیذگانست ؛ بعضی را بتفرج شاهدان مبتلا می کنذ، باز بعضیرا ~~PageV01P550 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0555.png) # ~~بعصمت تگاه می دارند، تا بر معشوق حرم برند ؛ چه اگر اورا در راه # ~~مخویان بیروتی مشغول کنند واو بهر شاهدی بنگرد، خاتون خانگ # ~~مستور ازخو اجه محتجب شوذ؛ همچنان حق تعالی بهرکه دری گشاذ # ~~و تجلی کرد وغیی بذو مموذ، بدآن حال مبتلا شذ وآنجا غرو ماند، # ~~چنانکث ما أعظم شأ نی وغیره وبعضیرا چنداتک کوشند وجوشند # ~~وخروشند هیچ ننمایذ تا بعنایت رؤیت خاص مخصوص شود واز مقربان # ~~قربت گردذ ، مجد الدین سرتهاذه شورهای عظیم کرد ویاران را سماعی # ~~ترتیب کرده بی حد شکرانها در باخت # (529/3) الحکایه: همچنان از محققان اصحاب منقولست که در دیر # ~~افلاطون حکیم راهی بوذ ذو فنون عظم وسال خورده؛ چندانک # ~~اصحاب آنجایگاه ترسم تفرج رفتندی بانواع خدمات کردی و اعتقاد مموذی # ~~وحضرت چلی عارف را بغایت دوست میداشت ؛ روزی اصحاب کرام # ~~از سبب اعتقاد او رسیذند که تو مولانا را چون دیذی وچگونه # ~~دانستی؟ گفت : شما او را چه دانیذ که او که بوذ؟ من ازو کرامات # ~~فیحد ومعجزات بسیار دیذه ام و بنده مخلص گشته؛ وسیر !نبیای # ~~ماضی را در انجیل وصحف ایشان خوانده بوذم؛ همه ms350 را درذات مبارک # ~~و مشاهده کردهام ومحقیت او اعان آورده؛ همچنان روزی اینجایگاه # # نشریف داذه بوذ وقرب چهل روز در خلوتی خلوت %~% کرده؛ چون PageV01P551 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0556.png) # ~~بیرون آمذ دامن مبارکش را گرفتم، گقتم : حق تعالی در قرآن مجید # ~~فرموذه است که و ان متکم الا وار دها (71/19) چون باتفاق # ~~همه را ورود برآتش خواهذ بوذن، پس دین اسلام را بردین ما چه # ~~برجیح است ؟ و این چون خواهذ بوذن ؟ هماناکه هیچ نفرموذ؛ # ~~بعد از لحظه اشارت کرده بسوی شهر روانه شذ ومن در عقب او یزرگ # ~~آهسته آهسته می رفتم؛ از ناگاه در کنار شهر برفرنی در آمد و فرن # ~~خبازرا پر افروخته بوذند و هماناکه پیلون سیاه مرا بگرفت ودرمیان # ~~فرجیآ خوذ کرده در فرن انداخت وساعتی در گوشهآ مراقب بنشست؛ # ~~دیذم دودی عظیم بر آمذ و کسی را مجال مقال نبوذ؛ بعد ازآن فرموذ که # ~~نظرکن دیذم که خباز قرجئ مبارکٹرا بیرون آورده بحضرت # ~~خذاوند گار پوشانیذ؛ بغایت منقا وپاکیزه، وپیاون من از کی باز سوخته # ~~و ناچیز گشته بوذ؛ فرموذ که ما چنان در آئیم وشما چنین در آئیذ؛ # ~~فی الحان سر تهاذم مرید شذم # (540/3) الحکایه : منقولست که کالویان نقاش وعین الدوله # ~~هر دو نقاشان رومی بوذند ودرآن صنعت و تصویر لی نظیر، ومرید # ~~حضرت مولانا شذه بوذند؛ مگر کالویان روزی حکایت کرد که در ا ستنبول # ~~در لوحی صورت مریم وعیمی را نگاشته اند که همچون عیسی ومریم # ~~ن مثل است ؛ واز اطراف عالم نقاشان جهان آمذه ، مثل آن تصویر ~~PageV01P552 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0557.png) # ~~نتوانستند کردن؛ همانا که عین الدوله در هوس ان صور سفر در پیشر # ~~گرفته در آن دیر زرگث استنبول سالی مجاورت موذه رهبانان آن مقام را # ~~خدمات کرد؛ شی فرصت یافته لوح را در بغل درده روانه شذ؛ چون # ~~بقونیه رسیذ نزیارت مولانا مشرف گشته فرموذ که گجاما بوذی؟ # ~~حکایت لوح را ککما کان باز گفت؛ فرمود : نا آن لوح روح افزا ms351 را # ~~تفرج کنیم ؛ همانا که در غایت خوبی ولطافت بود؛ بعد از توقف # ~~بسیار فرموذ که این دو صورت خوب از تو شکایت عظیم می کنند که # ~~در محبت ما راست نیست وعاشق دروغ است ؛ گفت : چگو نه ؟ # ~~گفت : ایشان می گویند که ما هرگز خواب وخور نداریم ودا ما قایم آللیل # ~~وصام آلنهاریم ، وعین الدوله مارا گذاشته شب خواب می کنذ و روز # ~~میخورذ ، اصلا در موافقت ما نیست : عین الدوله گفت : ایشان را # ~~قطعا خواب وخور محال است وسخن و گفتار نیست ونقش # ~~لی جانند؛ فرموذ که تو که نقش با جانی و چندن صنایع داری # ~~وساخته نقاشی که عالم وآدم وما فی آلارض و آلسماء دستکار # ~~اوست، روا باشذ که اورا بگذاری وخوذ را عاشق نقش بی جان # ~~نی معنی کنی ، تا از آن صور بی خیر چه حاصل شوذ وتراچه فایده رسد؟ # ~~فی الحال توبه کرده سرمهاذ ومسلمان شذ # (54113) همچنان از خدمت قدوة الاخوان شیخ محمود صاحب # قران منقولست که معتبر خواجهٔ‌ بوذ راورا نازنین فرزندی؛ بعسق ~~PageV01P553 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0558.png) # ~~تمام از پذر خوذ التماس مموذ که اورا مرید مولاتا کنذ؛ وپذرش دایم # ~~مانع میشذ ؛ عاقیت مجمعی عظیم ساخته حضرت مولانا موی آن فرزند را # ~~برگرفت؛ مگرکه خواجه از محبان شیخ اوحد خوثی بوذ؛ مخفی در # ~~گوش شیخ گفته باشذ که عجبا ان پر من بعمل خوذ بخذا خواهذ # ~~رسیذن یا مولانا بخذاش خواهذ رسانیذن؟ وچون شیخ اوحدالدن از # ~~حمله عاشقان مخلص مولانا بوذ، جواب داذ که درین باب هیچ مگو؛ # ~~درحال حضرت مولا نا فرموذ که تا بگویدکه غمی نیست ؛ والله والله # ~~آن فرزند اول بخذا رسیذ آنگاه مرید من شذ؛ تا جذبهآ عنایت او را # ~~نکشیذ بسوی ما ندویذ؛ شیخ اوحد الدین نعرهآ بزد وجامهارا چاک # ~~زذه سماع عظیم شذ؛ گویند: مردی بوذ گرم رو وصاحب دل؛ پیوسته # ~~بردر خذاوندگار آمذی وطلب غزلیات نو کردی؛ فرموذی که دررا # ~~گشاذندی و در خلوت با او مصاحبت ms352 کردی؛ همچنان در نقل مولانا، # ~~شیخ اوحد الدین برهنه گشته بوذ وفریاذ ها می کرد ومیزاریذ ومی # ~~گفت : ای عزیز عزیز عزیز! چون آمذی و چون رفتی که هیچ کس ترا # ~~نشناخت واین بیت را می گفت # شعر (رمل) # درجهان آمذ وروزی دو بما رخ بنموذ # آنچنان زوذ برون شذ که ندانم که که بوذ # ~~همچنان آن خواجه با اهل و عیال خوذ مرید شذند PageV01P554 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0559.png) # 582/2) همچنان هم ازو منقولست که در خان صاحب اصفهانی # ~~فاحشه زنی بوذ بغایت حمیله؛ واورا کنزکان بسیار در کار بوذند؛ # ~~همانا که روزی حضرت مولاتا از آنجا می گذشت، آن عورت پیش دویذه # ~~مرنهاذ ودر پای خذاوندگار افتاذه تضرع وشکستکی می موذ؛ فرموذ که # ~~رابعه رابعه رابعه ؛ کنیزکان اورا خیرشذ، بیکبارکی بیرون آمذه سر # ~~در قدم او نهاذند؛ قرموذ که زهی پهلوانان! زهی پهلوانان! زهی پهلوانان # ~~که اگر بارکشیآ شما نبوذی، چندین نفوس لوامه5 اماره را که مغلوب # ~~کردی و عفت عفیفهآ زنان کجا پیذا شذی ، همانا که از زرگان زمان # ~~یکی گفته باشذ که این چنین بزرگی با قحاب خرایات چندین # ~~رداختن وایشان را بانواع نواختن وجهی ندارذ؛ فرموذکه حالیا # ~~اودر یک رنکی میروذ وخوذ را چنانک هست بی زرق مینمایذ ؛ اگر # ~~مردی تونیز چنان شو واز دو رنگی بیرون آی تا ظاهر تو همرنگ باطن # ~~شوذ واگر ظاهر وباطن تو یکسان تشوذ ، باطل شوذ وعاطل گردذ ؛ # ~~عاقبة الامر آن خاتون حمیله رابعه و ار توبه کرده کنیزکان خوذرا آزاذ # ~~کرد ؛ وخانه اشرا یغما فرموذ واز نیکبختان آخرت گشته ارادت # ~~اورد وبسیار بندگیها بموذ # 543/3) همچنان منقولست که در دروازهآ آقسزا ضریری بوذ # ~~روشن ضمیر؛ روزی رای عشق مولانا نانی میخواست؛ وخدمت PageV01P555 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0560.png) # ~~خی چوپان فرزند اخی قیصر حاضر بوذ ؛ از ناگاه حضرت مولانا # ~~رسیذ؛ میان بند خودرا بذآن ضریر انداخت وبگذشت؛ اخی اشارت # ~~کرد که صذ درم بستان وآن میان بند را در میان ما بند ؛ راضی نشذ، # ~~گفت ms353 : اگر هزار دینارم بدهند که می دهم؛ همچنان درگردن خوذ بسته # ~~یگور خواهم بردن وآن شب همه شب تالها میکرد ومی گفت : خذاوندا # ~~بحق آن میانی که ان میان بند بند میان او بوذ مرا از بند این میان # ~~آزاذ کن وجانم بستان که از بند جهان جهان شوم؛ در وقت آواز # ~~بر آمذ که فلان ضریر از قید جان نجات یافته غرق حیات ابدی شذ # ~~وخدمت اخی چوپان بنیاز ممام میان بند را درمیان جان بسته تجهیز او # ~~یساخت واورا بتعظیم عظیم بیرون آورده ما لابد اورا بتمام کرده رسم # ~~عزا را بجا آورد # (544/3) الحکایه . همچنان حضرت سلطان الخلفا حسام الحق # ~~والدین قد سنا الله بسره آلمتین چنان روایت کرد که روزی حضرت # ~~شیخم قد س آلله لطیفته بخانه ما آمذ وتابخانه را خلوت کرده # ~~در آمذ وده شبانه روزی اصلا افطار نکرد ، ودرها را قرمود بستن # ~~و روزنهارا گرفتن؛ فرموذ که چند دسته کاغذ بغداذی حاضر کردم؛ # ~~همانا که مبمعانئ لد ی شروع فرموذه بعربی وپارسی هرچه املا فرموذ # ~~نبشتم وبآواز بلند نسخ نسخ کرده را طبق طبق میخواندم ومی نهاذم ~~PageV01P556 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0561.png) # ~~چون تمام کردم ، فرموذ که تنوررا ورکردند؛ قریب صذ طبق # ~~کاغذ را ورق ورق بر می گرفت و در تنور می انداخت ومی گفت: ألا # ~~الی الله تصر آلامور (53/42)؛ وچون آتش شعلها می افراخت واوراق # ~~میافروخت تبسم می کرد که از غیب الغیب آمذند و یاز بغیب بی عیب می روند # ~~چلبی فرموذ که جهت تبرک می خو استم که ورفی چند پنهان کنم ، حضرت # ~~شیخم فرموذ که ی ی نشایذ ؛ ازآنک ابکار ان اسرار لایق اسماع # ~~اخیار این دیار نیست واستماع این کلماترا ارواح خواص حضرت # ~~مستعد گشته اند واینها غذای روحانیت ایشانست ### | شعر ( رمل) # سخنم خور فرشتست من اگر سخن نگویم # ملک گرسنه گویذ که بگو خمش چرائی # ~~و از آتجا بیرون آمذه بحمام زیروا در آمذ وبا فرجی ودستار مبارکث ms354 # ~~از سوراخ خزینه درآب جوشان فرو رفت؛ قرب هفت شبانه روزی # ~~در آنجا بوذ ؛ علی الصباح سر از خزینه بیرون کرده سر آغاز فرموذ که ### | شعر ( رجز) # باز آمذم چون عید نو تا قفل %~% زثدان بشکنم # و ن چرخ %~% مردم خوار را %~% چتگال ودندان بشکنم # ~~تا آخر غزل ، اصحاب شاذها کردند؛ بعد از اتمام غزل بسوی مدرسهه # ~~خوذ روان شذ وهفت روز دیگر سماع وحمعیت بود PageV01P557 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0562.png) # 545/3) همچنان اعزهآ اصحاب روایت کردند که روزی حضرت # ~~مولانا در باغ چلبی حسام الدین بوذ؛ وآن روز از حد بیرون ذوقها وسماعها # ~~وشورها کردند ؛ از ناگاه حضرت مولانا فر موذکه یاران می خواهم که # ~~آن خانقاه ضیاء الدین ازآن حضرت چلبئ ما باشذ ؛ علی الصباح # ~~اصحابی که از شهر رسیذند خبر دادند که شیخ خانقاه ضیا در گذشت # ~~و برمنارها صلا میزذند ؛ واورا هرگزسقمی والمی نا یوذه ؛ وگویند آن # ~~درویش مردی بود بو اش ومتجبر ؛ ودایم از سر غرض ومحبت عرض # ~~در عرض یاران چیزها گفتی وطعنه زذی ؛ از شومئ طعنهٔ‌ زبان خوذ # ~~بطعن سنان اهل جنان چنان مطعون گشته کشته شذ؛ بعد از روز # ~~سوم فرموذ که حضرت چلبی را درآن خانقاه شیخ کردند و اجلاس # ~~عظیم شذ وآن روز این مصراع را تقریر فرموذ # شعر (هزج) # ای بر سر گنج واز گذائی مرده # ~~یعنی همچون خمی که شکم پر آب باشذ ولب او خشک بوذ ؛ واگرچه # ~~آفتاب برصخره2 سخت می تابذ واورا ازکرم خوذ گرم می گردانذ ، # ~~ما چون آفتاب آفول میکنذ بر قرار اول سرد می شوذ ؛ همانا که # ~~آفتاب حکمت اولیا نیز در جان منکران وبذدلان همین عمل می کنذ ~~PageV01P558 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0563.png) ### | شعر (رمل # بس کلام پاک در دلهای کور %~% می تپاید میروذ تا اصل ثور # ~~وجماعتی که آنجایگاه از اهل انکار حاضر بوذند انقیاد موذه زنارها # ~~ریذند ومرید مخلص شدثد # (46/3ه) الحکایه : همچنان خدمت ملک المدرسین، زبدة المتأخرن، # ~~بحر المعقول والمنقول ، الحامع بین الفروع والاصول ، مولانا ms355 زین المله # ~~والدن عبد المؤمن التوقاتی رحمة الله علیه که استاذ اکایر علوم ونادر # ~~ممالک روم بوذ واورا نعمان ثانی وعمان معانی خواندندی ودرعمل # ~~تقوی وعلم فتوی ابو یوسف دوم بوذ واین بنده هم از شاگردان کتر # ~~وست؛ روزی در مجمع علمای توقات در مدرسهآ معین الدین بروانه # ~~تغمد الله بغفر آنه روایت کرد که در زمان حضرت مولانا من در # ~~قونیه معید مولانا شمس الدین ماردینی بوذم ؛ در مدرسهآ جلال الدین # ~~قرطانی رحمه الله همچنان روزی حماعت فضلا در خدمت شمس الدین # ~~ماردینی از بزر گی تسب وجلالت حسب واخلاق محمدی وکرامات # ~~مولانا حکایت می کردند واو بصدق تمام تصدیق میکرد وتحسین می داذ # ~~ومی گریست ودیگران هم می گریتند ومرا در ضمیر دل ترد دی افتاذ که # ~~بن چنین بزرگی وپاذشاهی وعالمی عاملی چرا برقص وسماع شروع می کنذ # # وخلاف شرع را چایز می دارذ %~% وان طریقت در امور %~% شریهت # ~~نا مشررع است ومن هرگزابن خطرت را اصلا بزبان نیاوردم؛ از ناگاه ~~PageV01P559 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0564.png) # ~~صباحی مرا بیندگ مولانا ملاقات افتاد ودیذم که شمس ماردینی نیز # ~~از طرق رسیذ؛ فی الحال سرتهاذ ودستبوس مولانا کرد، من بنده نیز # ~~همان کردم که مدرس کرده بود؛ دیذم که حضرت مولانا روی بسوی # ~~من کرده فرموذ که مولانا زین الدین درشرع مسئلهآ هست ودانم که # ~~خواندهآ که در حالت اضطرار ومخمصهآ مهلک آدمیرا تناول مردار # ~~و چیزهای حرام حلال میشوذ وجایز داشته اتد و مباح دیذه از برای بقای # ~~نفس انسانی تا بکلی هلاک نشود برای مصلجت دین واین معی بنزد # ~~علما ثابت شذه است ؛ اکنون مردان خذارا هم حالتی وضرورتی هست که # ~~ممثابه مخمصه واستسقاست ودفع آن جز بسماع ورقص وتواجد واصوات # ~~اغانی نیست والا از غایت هیبت تجلیات وانوار جلال حق وجود # ~~مبارک اولیا گذاختی و ناچیز گشتی، چنانک وجود یخ در مقابله # ~~آفتاب موز # شعر (رمل) # # هر استبقای آن روحی جسد %~% آفتاب از برف یکدم در کشذ # ~~واشارت کلمینی ms356 یا حمیرا! جهت این معنی بوذ؛ ومعذور دار که # ~~مارا آن مخمصهٔ‌ عظیم وعطش الیم ملک شذه است ، وابن حرام به # ~~از حلال، وتلخی به از شیرین، وکفری به از اممان؛: اینهارا دین عاشقان # ~~خوذ کرده ایم PageV01P560 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0565.png) ### | شعر (هز ج # برین حالم که می بینی و زآن تالم که میدانی ### | شعر (هزج) # کشا کشهاست در جانم کشنده کیت می دانم ### | دمی خواهم بیاسایم ولیکن نیستم امکان # ~~همانا که خرابات عاشقان عمارت پذیر نیست ودر عبارت بیان # ~~کمی گنجذ ### | شعر (هزج) # ~~آن علم که در مدرسه حاصل گردذ کاری دگرست وعشق کاری د گرست # ~~وزین الدین گفت که از هیبت مولانا بر من چنان حالتی طاری شذ که تا چه # ~~وقت بیخوذ افتاذه بودم ؛ چون بخوذ آمذم ، سر برقدم مبارکش تهاذم # ~~واستغفار کردم وباخلاص مام مرید مخلص گشته محب سماع شذم ؛ # ~~چنانک سماع بکلی غذای جان من شذ؛ تمامت علما آفرینها کرده # ~~اعتقادشان یکی در هزار شذ # 547/3) همچنان خدمت چلی شمس الدین این مدرس وسید # ~~الادبا مولانا فخر الدین دیودست چنان روایت کردند که در آن زمان # ~~جماعتی از علمای شریعت در تحریم رباب چیزها می گفتند ومنع رباب # ~~می کردند ؛ خیر بحضرت مولانا رسیذه فرموذ که آهن سرد می کوبند ؛ ~~PageV01P561 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0566.png) # ~~والله ثم والله بر سر گورشان رباب خواهند زذن؛ بعد از وفات # ~~حضرتش مگر یاران در میدان قونیه در سماع بوذند ، از ناگاه باران # ~~عظیم یاران را در پبچیذ ، سماع کنان سماع کنان بگور خانهآ قاضی # ~~سراج الدین رحمه الله در آمذه سماع عظیم کردند وآن حکایت را یاذ # (548/2) همچنان خدمت مالک أز مة آلفضلا مولانا صلاح الدین # ~~ملطی رحمه الله روایت چنان کرد که روزی حضرت ساطان ولد # ~~فرموذ که جدم مولانای بزرگ قد س آلله سره آلعزیز بحضرت # ~~والدم در آخر وقت وصیت فرموذ که خذاوندکارم جلال الدین محمد # ~~اینک بحضرت الله میروم وملازم انوار دات حق خواهم بوذن ### | شعر (هزج) # # ما ms357 زاذه زذاتیم سوی ذات رویم %~% بر رفتن ما دهیذ یاران صلوات # ~~وهمانا که منهیان عالم غیب وقاصدان ملأ اعلا ییوسته اخلاق واخبار # ~~اخلاف را بارواح اسلاف می رسانند تا در چه حالند وبچه مشغولند؛ # ~~الله الله آنچنان باش ودرآن کوش که من در آن حضرت شاذان # ~~وسر افراز باشم ، نه آنک از سر تشویر سر درپیش افگثم وخجل # ~~گردم واین وصیت را همچون حلقهآ زرین در گوش کن PageV01P562 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0567.png) ### | شعر (سریع) # فکن حدیثا حسنا ذ ݣره %~% وإنما آلنامن أحادیث # ~~و همچنان کرد که فرموذه بوذ، واشارت کرده وصذ هزار چندان ؛ # ~~وعاقبة الامر کمال حال بجائی رسیذ که فرموذ ### | شعر (رمل) # ~~تو دلا چنان شذستی زخرابی و زمستی سخن پذر نگوئی هوس پسرنداری # 549/3) همچتان از کرام اصحابب منقولست که خدمت هاء الدیث # ~~حری در آبگرم رنجور عظیم شذه بوذ؛ چنانک بکلی ازو او میذ حیات # ~~ریذند ، حضرت مولانا فرموذ که همچنان با جامه خوابش ر داشته # ~~بحمام آبگرم بردند ودر حوض دغدغی چندانی در میان آبگرمش # ~~غوطه داذ که در شمار آیذ؟ و نمامت یاران بی خوذ گشته از مذکور # ~~دست شستند ودر حیرت افتاذتد که زین سان معالجه غریب هیچ # ~~طبیب لبیب کسی را تکرده است وکسی ندیذه است وکسی را مجال # ~~دم زذن نبوذ مگر فرزندش صلاحالدن فریاذ بر آورد ؛ حضرت # ~~مولانا بدست مبارک خوذ بهاء الدین را از آب بیرون آورده فرموذ # ~~تا لحظه آسایش کنذ؛ همانا که چون برخاست طعام خواست و شفای PageV01P563 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0568.png) # شعر (رمل) # # توشفائی چوبیائی خوش ورو بنمائی %~% سپه رنج گریزند ونمایند قفا # ~~وهمچنان ازآن قدرت وتصرف عظم صذ هزار منکر مستکر باقرار # ~~آمذه مرید ومؤمن شذند وسهشتی گشتند # (548/3) همچنان منقولست که روزی در صفت بذگوهران منکر # ~~معانی می گفت؛ قرمود که مگر عقریی در کنار چوئی گشت می کرد؛ # ~~از ناگاه سنگ پشتی یعتی کامو سوی عقرب بیامذ که در چه کاری؟ # ~~گفت چارهٔ‌ می جویم تا آنوی جویم ms358 گذر افتذ که مرا قوم و فرزندان # ~~آنویت ؛ کاسو بحکم شنقت و غریب نوازی عقرب را چون خویشان # ~~اقرب بر پشت بگر فت وبر روی آب روانه شذ؛ چون در میانه جو # ~~رسیذند عقرب را هوس نیش زذن شذ بر پشت سنگث پشت خیشی # ~~می کرد : رسیذ که چه میکنی؛ گنت: هنر مماثی میکنم؛ تو کرم خوذ # ~~موذه بر ریش من مرهم نهاذی، من برتو نیش میزیم وبرتو مهربالیآ # ~~من همین است ؛ همان لحظه کاسو درآب غوطه خورد و عقرب نابکار، # ~~مار جهم پیوست واین بیت را فرمود # شعر (طویل) # لا فاقتکوا النفس آلخبیث وباد روا # ولا تتثر کوها حییة فهی عقرب PageV01P564 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0569.png) ### | شعر (رمل] # جاهل ار با تو هایذ همدلی %~% عاقبت زحمت زنذ از جاهلی # مهر ابله مهر خرس آمذ یقین %~% کین او مهرست ومهر اوست کین # (5513) همچنان منقولست که روزی جلال الدین مستوق # ~~رحمه الله ولیمه عظیم ساخته بوذ و مامت اکابر را خوانده؛ چرن # ~~خوان را بینداختند وصلای افطار طعام کردند هر یکی برغبت مام واشتهای # ~~صادق بلوت مشغول شذند؛ همانا که حضرت مولانا افطار نکرد والتشات # ~~تنمود ؛ مستوث سر می تهاذ والحاح می کرد؛ خذاوندگار بمهید عذر # ~~فرموذ که معدهآ ما قوی ضعیف شده است وبذآن جانور لاغر پشت # ~~ریش گشته را می مانذ که در وقت پالان نهاذن نالان ومنحنی شود # ~~و تحمل آن بار ندارذ؛ چه اگر کوفته نگشتی، کوفتهآ چند خورده شذی؛ # ~~مستوفی بیچاره گریان گشته مستوفا بندگها کرده بنده و مرید شذ ، # ~~ویاران را بتشریفات فاخر مشرف گردانیذ وآن روز سه هزار درهم # ~~قرآل انداز داذ # (552/3) همچنان منقولست که روزی حماعی از اصحاب جدل # ~~وارباب حیل سؤال کردند که چون حق سبحانه وتعالی از کتم عدم # ~~وجود مبارک آدم علیه السلام بظهور آورد واز آب وگل ترکیبش # ~~فرهوذکه خمرت طینة آدم بید ی اربعین صباحا ، عجبا درآن PageV01P565 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0570.png) # ~~آب وگل او کاه آمیخته بوذ یا تی؟ فرموذ که در ms359 قرآن مجید خلق # ~~الانشسان من صلئصال کالقخار (14/55) فرموذه است که معنیش # ~~باشنهای من نکفتی وهردو پاشنهآ خود را باز مموذ که ازآب وضو # ~~در بخبندان وریاضت سماع شکافها کرده بوذ ، همشان ازآن جواب شافی # ~~ولطف وافی حیران مانده باخلاص تمام بنده ومرید شذند وبذآن # ~~حلم خلیلی و علم حبیبی انصافها داذند # 553/3) الحکایه : اولاد مدرس چلی شمس الدین وبدر الدین # ~~رحمهما الله حکایت چتان کردند که در اول وهلت که مرید حضرت # ~~مولانا شدیم ، از هیبت او دهشت عظیم برما غالب گشته مجال حرکت # ~~نداشتیم ودر حجرهٔ‌ مدرسهٔ‌ مبارک منزوی گشته می سوختیم؛ مگر # ~~جهت خداوندگار بر بام مدرسه خوابگاهی ساخته بودند؛ ومحجر # ~~کرده ؛ همانا که شی از سر روزن ما سر مبارکرا فروذ آورده # ~~فرموذ که بالا بیائید که درین ایام زیر سقف خفتن گرانی وکل # ~~می آورذ؛ هر آن باشذ که سقف سماوات را تفرج کنان بخواب رویذ؛ # ~~چون بربام برآمذیم؛ دیذم که بدامن میارک خوذ خاک لطیف # ~~برکرده بیاورد و درکنار بام فرو ریخت و گفت : برای وضو و میزک # ~~بابست شوذ تا شما را بزیر آمذن زحمت نباشذ واز وفور ان رحمت مارا # ~~طاقت صیر مانده بیخوذ شذیم؛ دیذم که حذاوندگار ر مارا بر PageV01P566 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0571.png) # ~~مر زانو تهاذه مرحمت می فرموذ و بوسها میداد؛ زهی شفقت شاهانه # ~~ودلدارئ پذرانه وبنده نوازئ محبانه ومرید بروری وکمال متابعت # ~~محمدی! چناتکٹ فمرموڈ ### | شعر (مجتث) # بیا بیا که تو از نادرات ایامی %~% براذری پذری ماذری دلا رامی # بنام خوب تو مرده ز گوریرخیز ذ %~% گزاف نیت براذر چنین نکو نامی # (3/،55) مرویست که روزی خدمت معین الدین بروانه بزیارت آمذه # ~~بود ؛ التماس نموذ واجازت خواست که بالای تربهآ سلطان العلما قدس آلله # ~~روحه قبه نادر وطاقی غریب بنا کتذ؛ مولانا فرموذ که چون بمر # ~~از قبهآ افلاک محواهذ بوذن ، پس برین طاق مینا اختصارکن وفارع # ~~باش؛ سر نهاذ وخدمات ممود # 5553) الحکایه : همچنان از اصحاب عظام متقولست که خدمت ms360 # ~~خواجه شمس الدین عطار رحمه الله ازحمله مریدان قربت یافته بوذ، # ~~واز ارباب قباب وهاب شذه ، واوقات بتجرع صهبا میل کردی # ~~ودر حالت مستی مغیبات وکرامات گفتی؛ مکر روزی همچنان مست # ~~طافح بر خاست وبحضرت مولانا آمذ وازو شمع وشاهد ونقل وغیره # ~~التماس موذ وبجد گرفت؛ فرموذ که اورا در حجره کرده شمعی پیش # ~~او نهاذند ؛ وخاتونش را شاهد وقت او گردانیذه انواع نقلها مهیا ~~PageV01P567 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0572.png) # ~~کردند ؛ بعد از ازالت سکر چون بخوذ آمذ وخوذ را درحجره مدرسه # ~~مافت وخاتون را در بهلوش نشسته دیذ، دیوانه وار برسیذ که این چه # ~~حالتست؟ چنانک واقع شذه زن باز گتمت ؛ فریاذ کنان بر خاست # ~~وجامه ها را بر خود چاک زذه خاک بر سرمی کرد واشکهای خونین # ~~می رنخت ؛ حضرت مولانا مذکور را درکنار گرفته دلداربها فرموذ # # و برو بخشوذ؛ همان ساعت سر در قدم %~% خذاوندگار نهاذه از سر # ~~آن شر ر خاست وتو به نصوح کرده چندانک زنده بوذ دیگر طعام # ~~روز نخورد # (556/3) همچنان روزی در معرفت فرموذ که حق تعالی می فرمایذ که # ~~من نیاز بندگان را چندان دوست میدارم که اگر بندگان من مسکنت # ~~و مذلت ننموذندی وتضرع نکردندی نیازرا از ایشان می بردم ومن تخوذیآ # ~~خوذ بذیشان تیازمندی ی موذم؛ اما حضرت بی نیاز من نیازمندان را # ~~دوست می دار ذ # (557/3) همچنان درویشی را گقتند که ترک نیاز چرا کردی؟ # ~~گفت : چندان نیاز موذم که بی نیاز شذم ؛ نیاز منزل آخرین است ؛ # ~~پیوسته بی نیاز نیازرا دوست می دارذ PageV01P568 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0573.png) ### | شعر (مجتت) # دیر عشق مرا گفت من همه تازم ### | همه نیاز شو آن لحظهآ که ناز کنم # چو نازرا بگذاری همه نیاز شوی ### | من از رای تو خوذ را همه ثیاز کنم # 558/3) الحکایه : همچنان اعزهٔ‌ اصحاب که مقر بان جناب آن # ~~حضرت بوذند ، چنان روایت کردند که غره ماه رمضان مبارک شذه # ~~در جایهای معین طلب کردند کس نشان نداذ، ویاران فوج فوج ms361 # ~~سوبسو چستند ؛ اصلا بقامش معلوم نگشت؛ وهمگان سوار گشته # ~~درین حالت حیران ماندند ؛ مگر در باغجهٔ‌ مدرسه بچاه آبی که بوذ # ~~در آمذه یوسف وار معتکف گشته است وفرو کشیذه وهیچ کسی را # ~~خبری بی : همانا که روز عید مبارکث که اصحاب ملول وماتم زذه # ~~نشسته بوذند ، بیرون آمذه عدرسه خرامیذ ؛ غریو از نهاذ عاشقان # ~~رخاسته شاذیها کردند وبسماع شروع فرموذه این غزل را سر آغاز کرد که ### | شعر ( مضارع) # باز آمذ آن مهی که ندیذش فلک بخواب ### | آورد آتشیی که تمیرد مهیچ # ~~لی آخره # ~~واکابر شنیذه جوق جوق بزیارت حضرتش مشرف می شذند PageV01P569 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0574.png) # (559/3) همچنان خدمت ولی پنهانی، گوهر بحر لا مکانی # ~~مولانا اختیارالدین امام رضی الله عنه روایت کرد که روزی حضرت # ~~مولانا بباغ چلبی حسام الدین می رفت تنها : ومن بنده در بی آن سلطان # ~~دین آهسته آهسته میرفتم ؛ وسوگندان عظیم می خورد که بحق ذوآلجلال # ~~وآلا کرام که برین چشمهای ظاهر می دیذم که حضرت شیخ گزی # ~~از زمین بالاتر بین السماء والارض می رفت ومن بیهوش گشته افتاذه ام؛ # ~~چون بر خاستم؛ خذاوندگار بکار خوذ رقته بوذ؛ روزی در خلوت # ~~بگوش من فرموذ که کمتر از مرغی نتوان بوذن؛ خصوصا که مرغان # ~~عرشی وگفت : # شعر (رمل) # باغ ملکوم نیم از عالم خاک # دو سه روزی قفصی ساخته اند از بدنم # (56013) همچنان مگر بعضی از یاران فتبر از قلتت منال وکلت # ~~حال شکایت میکردند ، فرموذ که درزمان مصطفی علیه السلام قجط # ~~عظیم شذه بود واز صحابه یکیرا مدی آرد جو بود ؛ وبر حضرت رسول # ~~تشنیع میزذ که درین ایتام غلا چه خواهم کردن؛ فرموذ که آن آرد را # ~~بفروش وتوکل کن ؛ بحکم اشارت نبوی ر دوش گرفته میان اصحاب # ~~مزاد می کرد که یک مد آرد که میخرد؟ هیچ کسی مشتری نشذ ورغبت ~~PageV01P570 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0575.png) # ~~نکردند ، یکی می گفت که من یکماهه قوبی دارم، آن ممن کافیست؛ # ~~دیگری می گنمت که من قوت ده ms362 روزه دارم؛ صحابهآ دیگر می گفت: # ~~مرا دو روزه طعام هست، چون هیچ مانذ رزاق حاضرست؛ تا حد ی # ~~که درویشی گفت : مرا لقمه هست که شب افطار کنم؛ ذخیره ام # ~~نمی بایذ ؛ همچنان حضرت رسول صلعم تصرف فرموذه علی حده # ~~هر یکی را قوت توکل بخشیذه بوذ که اصلا غم قوت نداشتند وعلم # ~~در سلوک ملوک حتمیقت می افراشتند؛ همانا که آن صحایآ عزیز خجل # ~~گشته، حضرت رسول قرموذ که ترا دو ماهه قوبی هست و هنوز شکایت # ~~می کنی روا نباشذ وآن را حق تعالی نیسندذ ؛ فی الحال تصدق مموذه # ~~توبه کرد وتوکل موذ وبقوت روحانی مؤید گشت ### | شعر ( رمل) # ~~هین توکل کن ملرزان پا ودسترزق تو بر تو زتو عاشق برست # گر تو نشتانی بیایذ بر درت %~% ور تو بشتابی دهذ درد سرت # تو نه زآن تازنیشان عزیز %~% که تر %~% دارند لی جوز ومویز # ~~یاران استغفار کرده شکرها کردند وفارغ شذتد PageV01P571 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0576.png) # 561/2) همچنان روزی فرموذ که مردم عاقل چندانی زحمات # ~~کشیذند ورنجهای حد دیذند ، تا سیم وزررا در خاک پنهان کنند # ~~تا کسی از آنجا فایده نگیرد ؛ عاقبة الامر همهشان عور وبی نوا خواهند # ~~رفتن وآن مال مردریگ خواهذ ماندن # شعر (رمل) # ~~عاقبت تو رفت خواهی نا تمام کارهایت ابتر ونان تو خام # # ازخراج ار جمع آری زرچو ریگ %~% تو بمیری و آن نمانذ مرد ریگ # (562/3) همچنان روزی فرمود که مردی آنست که خاک را # ~~زرکنذ ؛ اما مردمی آنست که زررا خاک کنذ ؛ ولله الحمد که در # ~~هر دوحال هلوانیم # شعر (رمل) # # پیشه مردی ز حق آموختیم %~% بهلوان عشق ویار احمدیم # 563/3) همچنان روزی بخدمت بروانه عذری می خواست که # ~~کشتیآ وجود درویش در بحر تصرف حق بحکم خوذ نیست # شعر ( بسیط) # تجری الر یاح بمما لاتشتهی السفن PageV01P572 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0577.png) # والله غالب علمی امره %~% 21)؛ هر که نور چهر # # یفعل آلله ما یشاء (14/2 %~% ) را مطالعه کنذ هیچ اعتراض در نهاذ # ~~او تمانذ وبرهمهآ خلایق ms363 مرحمت مایذ وهمچنان نیکی که برای رضای الله # ~~بود خالصا لوجه آلله یه از نور آفتاب بود وماهتاب، واستخوان # ~~محسن در گور روذ، اما نوردر زیر گور تروذ؛ بیازما اینک نور # ~~آفتاب را در گورکن باز بر سر آیذ و فرو ممانذ؛ این سخن پابان ندارذ ، # ~~یعنی نیکئ نیکان همچنانست اگرچه نیک مرد در گور فرو روذ اما نور ### | شعر ( بیط) # و آلخیر کالشمس لا یخفی إلی آلآمد # ~~واین کلمات ترکیب ایشانست؛ یروانه سر نهاذ وبر خاست ویاران را # ~~ف حد بندگیها بوذ PageV01P573 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0621.png) # بم الله الرحمن الرحه # 3)56) حمچنان متتولست که بعد از انتقال %~% حضرت مولانا # ~~روح آلله سره حماعنی از فقهای متعص و زاهدان مترمم پیشر بروانه # ~~قلو کردتد که سماع البته حرامست. سلمنا که مولانا در زمان خوذ # ~~می ککرد و اورا مسلم بود والحالة هذه اصحاب او ترذ که محد # ~~گیرند این بدعت را وپیث برند ومنع ایتچتن باعت ی توجیه از # ~~حمله واجباتت ودرین باب سعی حمیل کردن بر شما از لوازم است # ~~برواته برخاست و بحدمت شیخ صدر الدین رقته ان قضیه را باز گیت # ~~و آن روز ممامت اکابر قوتیه درآن مقام حاضر بوذند؛ شیخ قرموذ که # ~~اگر از من قبول کنی و بقول درویشان اعتمادی دارسی و در شان مولانا # ~~اعتقاد تو راسخ است ، الله الله درین بابب مهیچ توع مدخل مکن وجبری # ~~مگو وبسخنان صاحب اغراض درمیا واعراض منما که آن هم بنوعی # ~~از اولیا اعراض کردتست وآن نا مبا،کت. و دمچنان بدعت # ~~اولیای حق ممتابت ستت انبیای کرام است؛ و حکمت آن را ایشان # ~~داتند و درچه ازیشان صادر شود ی اشارت قادر تیست؛ چنانک # # کفته اند : البد عة الحسنه الصاد ره عن %~% کمل الآولیاء کالسنة # ~~آلنیة آلوار دة عن آلانبیاء علیهم آلسلام . وآن بوذ که # ~~برواته ازآن فکرت نا خوش نکرت موده متقفر شد وآن حماعت PageV02P578 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0622.png) # ~~بی معنی که اهل دعوی بوذند متفرق گشته آن تفرقه ms364 را دیگر اجتاعی # ~~و معیی میسر نگشت # (565/3) همچنان از کرام انام منقولت که روزی حرم # ~~مولانا قد الله برهما گفته باشذ که حضرت خذاوتدگار را سیصذ # ~~سال و اما چهار صذ سال عمر عزیز بایی تا عالم را برحقایق # ~~ومعانی کردی؛ فرمود که چرا چرا؟ ما فرعونیم؟ مرودیم؟ ما را # ~~بعالمخاک چه کارمت؟ یاخود ما را چه جای باش وقرار است؟ # ~~همانا که جهت خلاص محبومی چند درین زندان دنیا محتبس گشتهایم؛ # ~~امیذ است که عن قریب سوی حبیب رچوع افتد ### | شعر (منسرح) # عالم خاک ازکچا گوهر پاک از کجا # از چه فروذ آمذیم بار کنیذ این چه جاست # ~~چه اگر مصلحت حال این بیچارگان نبوذی درین تشیمن خاک # ~~دمی قراری نکردماتی و فرمود ### | شعر (رجز) # من از برای مصلحت در حبس دنیا ماتده ام # من از کجا حی از کجا مال کرا دزدیذه ام PageV02P579 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0623.png) # (566/3) همچنان گویند در آن ایام که نقل خواست فرمودن سه # ~~شبانر وزی اصلا بکسی سخن نگفت وهم کسی را بجال سن گفتن نیوذ؛ # ~~حرم مولانا پیش آمذه سرنهاذ واز کیفیت آن انزعاج رانقباض باز # ~~برسیذ ؛ فرموذ که در فکر مرگم که چون خواهذ بوذن # شعر (هزج) # ببین جاتهای آن شیران در آن بیشه ز اجل لرزان # گز آن شر اجل شیران تمی منزند الا خون # ~~قریاذ از نهاذ او برآمده چند ساعتی لا یعقل گشته بوذ # (567/3) همچنان در آن روزها در مدرسهآ مبارک خوذ سیر # ~~می فرمود ونعرهها میزذ وآههای عظیم میکرد؛ مگردر خانه گربه بوذ، # ~~بیش آمذ و بزارئ تمام بانگ می زذ وفریاذ می کرد؛ حضرت مولاتا # ~~تبسم فرموذه گفت : می دانیذ که ان گربه مکین چه می گویذ؟ # ~~گفتند بی گفت: می گویذ که شما را مبارکی درین ایام # ~~عزمت ملک بالاست و بوطن اصلی می رویذ؛ من بیچاره چه # ~~خواهم کردن؟ تمامت یاران فریاد کنان بیهوش گشتند؛ بعد از رحلت # ~~حضرتش هفت شبانروزی آن گریه آب ms365 وطعام بحورد وممرد ، خدمت # ~~فرزند مولانا ملکه خاتون اورا در کفن پیچیذ ودر جوار تربه2 مبارک # ~~دفن کرده، جهت یاران حلواثی ساختند PageV02P580 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0624.png) # 568/3) همچتان مشهور است که در آخر %~% وقت حضرت # ~~خذاوند گار را مبلغ پنجاه عدد درم وام یوذه است: فرموذ که قراضه # ~~چتد یذآن صاحب قرض دهند واز وی حلالی خواهند: خذاوند مال # ~~قبول تکرد ومخشیذ؛ قرموذ : الحمد لله رب العالمین که ازین عقبه # ~~سهمناک رهیذم # (569/3) همچنان از حضرت چلی حام الدین متقولست که روزی # ~~خدمت تشیخ صدرالدین با اکابر درویشان یعیادت مولانا آمذه بوذند : # ~~تملق عظیم عموذه از آن حالت متألم میشذ، گفت: شفاک آلله شفاء # ~~عاجلا ، رقع درجات باشذ : امیذ است که صحت کلی روی ماید # ~~وحضرت مولانا جان عالمیانست ، بصحتها ارزانیست . قرموذ که بعد # ~~ازن شفاک آلله شمارا باذ : همانا که در میان عاشق و معشوق پیراهنی # ~~از شعر بیش مانده است؛ نمی خواهیذ که بیرون کشند ونور ینور پیوندذ ### | شعر (رمل) # گقت لبسش گر ز شعر وششترست ### | اعتناق بی حجایش خوشترست # من شذم عریان ز تن او از خیال ### | می خرامم در نهایات آلو صال PageV02P581 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0625.png) # ~~شیخ با اصحاب اشک ریزان خیزان کرده روانه شذ وحضرت مولانا # ~~این غزل را سر آغاز کرده می گفت وجمیع اصحاب جامه دران ونعره # ~~زنان قریاذما می کردند ### | شعر (هز ج) # ~~چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشیت دارم ### | رخ زرین من منگر که پای آهنین دارم # ~~بذآی شه که مرا آورد کلی روی آوردم ### | وزآن کو آفریدسم هزاران آفرین دارم # ~~الی آخره # (3ا10 -) همچنان متقولست که حضرت مولانا روزی مقر بان # ~~اصحاب ومجربان احباب،1 جمع کرده فرموذ که از رفتن من هیچ # ~~13 . مترسید وغمتاکث مشویذ که نور منصور رضی آلله عنه بعد از صذ # ~~وپنجاه سان بر روح فرید الدن عطار رحمة الله علیه تجلی کرد # ~~ومرشد او شذ: در مر حالت که باشیذ یا من باشیذ ومرا باذ کنیذ ms366 # ~~تا من خوذ را بشما بنمایم در در لباسی که باشم پیوسته شمارا باشم ونتار # ~~معانی در ضمایر شما پاشم ومن همان می گوبم که حضرت سلطان ما محمد # ~~زسول الله فرموده است علیه أکما آلتحیة وآلتلیم : حیاتی # ~~خیر لکم ومماتی خیر لکم : معناه حیاتی للهدایة ومماتی # ~~لکعتایة PageV02P582 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0626.png) ### | شعر (رمل) # # ان جهان گویم که تو رهشان نما %~% وآن جهان گویم که تو مهشان تما # ~~یاران اشکها باران کرده فریاذها میکردند و سرها می نهادند # (571/3) همچنان گویند وقتی که تأهب رحلت می فرموذ، حضرت # ~~کرا خاتون نوحه ها کرد وجامهارا بر خوذ چاک میزذ که ای نور # # عالم ! ای جان آدم! ای سر %~% آن دم ! مارا بکه می سپاری و بکجا # ~~می روی؟ فرموذ که یعنی کچا میروم؟ حقا که بیرون از حلقهآ شما # ~~نیتم؛ کرا خاتون گفت : عجیا مثل خذاوندگار ما یکی دیگر خواهذ # ~~بوذن وظهور کردن؟ فرموذ که اگر باشذ هم من باشم و گفت : ### | شعر (هزج) # یکی جانیت در عالم که ننگش آیذ از صورت # بپوشذ صورت انسان ولی انسان من یاشذ # ~~وباز فرموذ که در عالم ما را دو تعلق است : یکی بشما ویکی ببدن ؛ # ~~و چون بعنایت ملک فرد مجرد شوم و عالم تجرد و توحید روی # ~~نمایذ آن تعدق تیز از آن شما خواهد بوذن # (572/3) همچنان قدوة آلاصحاب خواجوی خذادان : سراج الدین # ~~مثنوی خوان رحمه الله چنان روایت کرد که روزی از حضرت مولاقا ~~PageV02P583 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0627.png) # ~~سؤال کردند که حضرت مصطفی صلعم فرموذه است که من هزار سات # ~~در شکم زمین نباشم، عجبا راستست؟ گفت : آری، راست فره وذ و او # ~~همیشه راست گو بود وامین # (573/3) هچنان منقولست که در نقس آخری حضرت مولانا # ~~نخدمت چلی حسام الدین اشارت قرموذ که مرا بالای لحد. نه که من # ~~ازهمه پیشتر خواهم برخاستن # (574/3) مچتان گوبند که حضرت مولانا هنوز صاحب فراش # ~~بوذ که هفت شبانروزی زلز له زمین شد و زمینرا ms367 لرز از حد گذشت # ~~وچندین خانها ودیوار باغات خراب شذ وعالم در هم رقت؛ همانا که # ~~در لرزه: هفتم یاران فریاذها می کردند و از حق تعالی استمداد می ~~طلبیذند ؛ # ~~فرمود که: آری، بیچاره زمین لقمهآ چرب می خواهذ، می بایذش # ~~داذ : بعد ازآن اصحابرا وصیت فرموذن گرفت: واینست صورت # ~~وصیت : أوصیکم بتقوی آلله فی آلسر وآلعلآنیة وبقلة آلطعام # ~~و قلة آلکلام وهجرة آلمعاصی و آلآثام و مواظبت آلصیام ، # ~~و دوام آلقیام و ترک آلشهوات علی آلد وام ، وإحتمال # ~~ألجناء من جمیع آلآنام و ترک مجالسة آلسفهاء و آلعوام، # # و مصاحبة آلصالحن و آلکرام ، فإن خیر آلناس من %~% ینهع # ~~آلتاسن و خیر آلکلام ما قل ودل PageV02P584 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0628.png) ### | شعر (سریع) # سر زهوا تاقتن از سروریست %~% ترک هوا قوت پیغامریت # ~~و آلحمد لله وحده و اللام علی من وحده # (5752) همچتان از خدمت بار ربانی . قتیر نظری - سراج الدن # ~~فقیه تتری رحمه الله منقولست که در حالت انتقال حضرت مولانا # ~~اورا در پیش خوانده ان دعا را تعلیم فرموذه است و گنته که در حال # ~~رخا وشدت پیوسته اث دعا را خوان : اللهم انی أتتفس لک # # وأمد ننفسی الیک . اللهم %~% أنتی أشتاق %~% الی مؤلاثا وسیلة # ~~1 لیکث وأشتاق الی عافیة وسیلة ا لیک حتیا سبحک # ~~کییرا وأذ کرک کشیرا . اللهم لا تجعل لی مرضا ینسیی # ~~ذ کرک و یخبط علی شوقک و یقطع عنی لذة تبیحک # ~~ولا تعطینی صحه یطغینی ویزید تی بطرا و أشرا1 - برحمتک # ~~یا أرحم آلراحمین # (576/3) همچنان مگر درویشی صاحب دل میخواست که از # ~~حضرت مولانا سؤال کنذ که ققر چیت؟ فی الحال در عین سماعی که # ~~بود ان رباعی را فرموذ PageV02P585 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0629.png) # شعر ( هزج) # ~~الجودر فقر وسوی الفقر عرض # الفقر شقاء وسوی آلفقر مرض # # العالم کله خداع %~% وغرور # الفقر من العالم کنز و غرض # ~~درویش شهقهآ زذ ودر قدم شیخ غلطان شده مرید شذ # 577/3) همچنان روزی عزیزی سؤال کرد که ما الر یاضة ؟ # ~~قال قد ms368 س الله سره آلعز یز : ### | شعر (وافر) ### | و کثرته تعین إلی آلسبات # # ذا ما جعت یکفیضی رغیف %~% وملء آلنکف من ماء آلفرات # (578/2) همچنان درآن روزها که مامت اثمهآ شهر وشیوخ # ~~دهر بعیادت مولانا در آمذند واز قراق آن دولت زاریها می کردند، یکی # ~~از آن حماعت سؤال کرد که بخلافت مولانا مناست کیت و کرا منسوب # ~~فرمودند؟ قرموذ که خدمت خلیفة الحق، چنید الزمان چلیی حسام الدین # ~~ما ؛ تا سه یار این سؤال وجواب را مکرر کردند؛ در نوبت # ~~چهارم گفتتد که برای مولانا هاء الدین ولد چه می فرمائی؟ قرموذ که # ~~او تهلوانست ؛ اورا محتاج وصیت نیست PageV02P586 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0630.png) ### | شعر (هزج) # هر جا که نشان زخم عشق است %~% در چهره2 او چو تور پیذاست # # ولدرا تیست حاجت لاف ودعوی %~% که در سیای او چون خور عیانست # ~~همگان سر نهاذند وبیرون آمذند # (579/3) همجنان نقر ربانی ، فخر العباد ، مولانا اختیار الدین # ~~امام رحمه الله از حضرت چلی حام الدین روایت کرد که او گفت که # ~~روز آخرین خذاوندگار بر سر بالین مبارکش نشسته بودم وحضرت # ~~خذاوندگارم وشیخم بر من تکیه کرده بوذ : از ناگاه مردی خوب روی # ~~پیذا شذ و تروحن او تجد کرده در غایت خویی صوری بست ؛ # ~~چنانکث من از غایت لطافت حسن او بیهوش شذم : هماتا که مولانا # ~~بر خاست و یوی استقیال کرده فرموذ که جامهخوابرا بر گیرند # ~~وآن جوان قدری توقف موذه من پیش آن جوان رفتم که حال # ~~جونست ؟ چه کسی؟ وچه میخواهی؟ گفت : ملک العزم والجزم # ~~عزرائیل ام ، بامر جلیل آمذم تا حضرت مولانا چه فرمایذ. زهی دیده # ~~بینا که آن چنان صورترا :واتد دیذن ### | مصراع (مجتث) # چنن یود نظر پاک کیریا دیذه # ~~فرموذ که ازآن هیبت مدهوش گشته همان شتیدم که فرموذ ### | شعر (سریع) # پیشتر آ پیشتر ای جان من %~% پیک در حضرت سلطان من PageV02P587 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0631.png) # ~~فعل ما تؤمر ستجد نی إن شاء آلله من آلصایر ن (102/37)؛ # ~~گفت : طشتی ms369 بر آب کنیذ وبیاورید هر دو پای مبارک را در آنجا # ~~کرده دم بدم ازآن آب برسینه می نهاذ و بر پیشانیآ میارک می مالیذ # ~~ومی گقت : # شعر (رمل) # ~~دوست یک جام بر از زهر بر آورد بیش # زهر چون از کف او بوذ یشادی خوردیم # ~~یدرونبر فلکیم و یبدن زیر زمین # بصفت زنده شذم ارچه بصورت مردیم # ~~جان چو آیینه صافیست برو تن گردیست # حسن در ما تنماید چو بزبر %~% گردیم # ~~این دو خانست و دو منزل بیقین ملک ویست # خدمت او کن وشا باش که خدمت کردیم # ~~وباز ازآن آب بر پیشانی وسینه می مالیذ ومی گفت : # شعر (مضارع) # ~~گر مؤمی و شیرین هم مؤمنست مرگت # ور کافری وتلخی هم کاقرست مردن # ~~همچنین درین حالت بوذیم که گویندگان در آمذند وان ریاعیرا # ~~آغاز کردند : PageV02P588 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0632.png) ### | شعر (هز ج) # دل بر تو گمان بد برذ دور از تو # وآن نیز زضعف خوذ برذ دور از تو # تلخی بدهان هر دلی صفرایی # خود ر تو شکر حد برذ دور از تو # ~~و مامت اصحاب نعره زنان ی گریستند وفریاذ ها می کردند فرموذ : # ~~آری، چنانست که یاران می گویند ، اما چون خانه را خراب می کنند # ~~چه سوذ ### | شعر ( ححتث) # # دل خراب مرا بین خوشی ممن بنگر %~% که آفتاب نظر خوش کنذ بویراته # ~~یاران ما اینجانب میکشند وحضرت مولانا شمس الدین آنسوم می خواتذ # ~~آجیبوا داعی الله وآمنوا به (31/46) بناچار رفتنیست ### | شعر (سریع) # # هست شذ این جمله وجود از عدم %~% باز تزندان عدم شذ اسیر # # حکم الهیست ابد همچنان %~% فالحکم لله العلی الکبر # ~~و گویتد: حضرت سلطان ولد از خدمت بی حد ورقت بسیار وبیخوابی # ~~بغایت ضعیف شذه بوذ؛ دایم نعرهها یزد وجامها را پاره می کرد # ~~ونوحهها ی تموذ واصلا نی غنوذ ؛ همان شب حضرت مولانا فرموذ که ~~PageV02P589 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0633.png) # ~~مهاء الدین من خوشم برو سری بنه وقدری بیاسا : چون حصرت ولد # ~~سر نهاد وروانه شذ این ms370 غزل را فرموذ و حضرت چلبی حام الدین # ~~می نوشت و اشکهای خونین میرخت # شعر (مضارع) # ~~رو سر بته ببالین مرا رها کن # ترکٹ من خراب شب گرد مبتلا کن # ~~مائیم وموج سودا شب تا بروز تنها # خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن # ~~برشاه خوب رویان واچب وفا نباشذ # ای زرد رری عاشق تو صرکن وفا کن # ~~خره کشیست مارا دارذ دلی چو خارا # بکشذ کسش نگویذ تدبیر خونبها کن # ~~دردیت غیر مردن آن را دوا تباشد # پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن # ~~درخواب دوش پیری در کوی عشق دیدم # با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن # ~~الی آخره وغزل آحزین که قرموذند اینست # ~~(580/2) همچنان حضرت سلطان العارفین چلی عارف قید س آلله # ~~مره آلعز تز روایت کرد که چون حضرت روح مقد س مولانا PageV02P590 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0634.png) # # بجناب جلال ذات فی چون حق رجوع فرموذ وخظابر %~% قدس ر # ~~برمجالس انس اثس اختیار کرد ، حضرت مولانا اختیار الدین امام # # مولوی که فرشتهآ مصور بود گفت : چون جم حریر %~% مبارک # ~~ایشان را بر سر سریر نهاذم و بادب عام ومهابت عظیم وغایت دهشت # ~~می شستم ویاران محرم آب میریحتند وقطره آب بر زمین تچکیذ الا که # ~~همه را نوشیذند : چنانک صحابهآ کرام آب حضرت وسول را علیه السلام # ~~کردند: همانا که چون دست یر سینهآ سینای مبارکش تهاذم خذاوند گار ما # ~~حرکت عظیم کرد واز من بی اختیار تعره عظیم بر آمذ وروی خود # ~~برسینه بی کینه4 میارکش تنهاذم ومی گریسم؛ هماتا که بدست راست # ~~گوش مرا چنان بگرفت که هوشم برقت، یعنی که دم مزن وجرأت # ~~مکن . همچنان متحیر گشته دنگ مانده بودم ، از هاتف آوازی # ~~شتیذم که ألا ان آولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون # ) وآلمؤمنون لا یموتون ، بل یتقلون من دار إلی دار ### | شعر (رمل) # نیست عزرائیل را بر عاشقان دست و رهی # عاشقان عشق را هم عشق و ms371 سودا می کشذ # ~~بعد آزانک جنازه را بیرون آوردند کافه اکابر واصاغر سر باز کرده # ~~بوذند و بمامت زثان ومردان واطفال حاضر گشته رستخزی بر خاسته # ~~بوذ که رستخیز قیامت کیری را مانتی؛ همگان گریان واغلب مردان ~~PageV02P591 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0635.png) # ~~عریان نعره زنان و جامه دران می رفتند وهمچنان جمیع ملل یا اصحاب # ~~دین و دول حاضر بوذند، از نصاری ویهود ورومیان واعراب واتراک # ~~و غرهم وهر یکی بر مقتضای رسم خوذ کتاها را ر داشته پیش پیش # ~~می رفتند واز زبور و توریت وانجیل آیات میخواندند و نوحهها می کردند # ~~و مسلمانان بزخم چوب وضرب کوب و شمشر دفع ایشان بمی توانستند # ~~کردن وآن جماعت ممتنع ممی شذند و فتته عظیم بر خاسته ان خبر محدمت # ~~سلطان اسلام رصاحب و بروانه رسیذ، اکایر رهابین وقسیسان را # ~~حاضر کردند که این واقعه بشما چه تعلق دارذ؟ چه این پاذشاه # ~~دین رئیس وامام ومقتدای ماست ، جواب گفتند که ما حقیقت موسی # ~~وحقیقت عیسی وجمیع انبیا را از بیان عیان او فهم کردیم وروش # ~~انبیای کمل را که در کتب خوذ خوانده بودیم درو دیذیم؛ اگر شما # ~~مسلمانان حضرت مولاتارا محمد وقت خوذ می گوثید ما اورا موسی # ~~عهد وعیسئ زمان می دانیم ؛ چنانک شما محب و مخلص وثآیذ ، ما نیز # ~~هزار چندان بنده ومرید وئیم؛ چتانک فرموذ: # شعر (هزج) # هفتاذ ودو ملت شنوذ سر خود از ما # دمساز دو صذ کیش بیک برده چو ناثیم # ~~وهمچنان ذات حضرت مولانا آفتاب حقایق است که بر عالمیان تافته # ~~است وعتایت فرموذه وهمهآ عالم آقتابرا دوست میدارند وخانهای همه ~~PageV02P592 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0636.png) # ~~ازو منورست ؛ کشیشی دیگر رومی گفت که مثال مولانا همچون نانست # ~~و شما چه داتیذ که او که یوذ؟ مجموع اکابر خاموش گشته هیچ # ~~نگقتند وهمچنان از طرف دیگر حفاظ عذب الفاظ باحفاظ آیات # ~~عجیب می خواندند و مفریان شرین نفس عنعنها بعنان آسمان می رسانیذند # ~~وزمزمه توحهانگیز و درد آمیز ومؤذ نان خوش ms372 آواز بجای قامت صلات # ~~قیامت آن قامترا صلائی می گفتند وبیت چوق گویندگان فاخر # ~~مرثیههای حضرت مولانا را که نبشتن فرموذه بوذ می سرائیذند ؛ همچنان # ~~تتمره نقاره زنان و آواز سرنا ونفیر وبشارت وغیره هنگام نقر # ~~ف آلناقور (8/74) را هنگامه نهاذه بوذتد، چنانک در اول رور # ~~از مدرسهآ مبارک تابوت را بر گرفته روانه شذند و در راه شش نویت # ~~تابوت را پاره کرده تایوتی دیگر می ساختند ؛ چون محظیرە حضرت # ~~تربه3 منور ر سیذند شبهنگام شذه بوذ # (581/3) همچنان منقولست که حضرت چلی حسام الدین از # # خذاوتدگار ما برسیذه بوذ که بماز %~% شما را که بگزارذ؟ فرموذ که # ~~خدمت شیخ صدرالدین اولیست ، چه ممامت اکابر علما وقضاة را طمعی # ~~بوذ که نماز کتند ، میسرشان تشذ و آن عتایت خاصهٔ‌ آن یگانه گشت # (582/3) همچنان حضرت چلی حسام الدین فرموذ که خدمت قاضی # ~~سراج الدین بعیادت آمذه یود و من کاسه شربت بکف بگرفته بوذم تا مگر ~~PageV02P593 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0637.png) # ~~قدری لب ترکتذ. هیچ گونه التفاتی می کرد : کاسه را بدست قاضی # ~~داذم تا مگر از دست او بزرگ بستانذ، اصلا نیرداخت؛ چون او # ~~ییرون رفت . دیذم که شیخ صدرالدین در آمذ وکاسه را از دست من # ~~بکف گرفته بحضرت مولانا عرضه داشت ، قدری تجرع فرموذه باز # ~~داذ؛ شیخ گنمت : دریغا دریغ! فی وجود مبارک خذاوندگار حال # ~~ما آیا چه شوذ؟ قرموذ که بعد از ما شمارا تز از عالم فراق بعالم وصال # ~~اتصال خواهذ بوذن وبمقصود حقیق رسیدن # (583/3) همچنان روز زیارت : کمال الدین امیر محفل بر سر راه # ~~ایستاده القاب مر یکی را می گفت ودعاثی می کرد؛ همانا که چون # ~~خدمت شیخ صدرالدین رسیذ خطاب کرد که بم الله ملک المحققین، # ~~شیخ الاسلام فی العالمین ودعا می گفت؛ شیخ فرموذ : شیخ الاسلام # ~~در عالم یکی بوذ او تیز رفت : همچنان بعد الیوم رشتهآ جمعیت گسیخته # ~~شذ وواسطهآ قلادهٔ‌ معنی از میان متواری گشت، بعا ازین اتتام # ~~امور ms373 ونظم حمهور فتور خواهذ یافتن؛ وآنچنان شذ که گفته بوذ # ~~و زار زار بگریست وغریو از تهاذ مردم برخاست؛ حماعتی از مشایخ # ~~عهد معارضه کنان گفتند که پیش ازین ، ان معنی را چرا یمی گفتی؛ # ~~گفت : برای آنک تا دکانهای شما خراب نشوذ وجهان بکلتی معطل # ~~نگردذ . همانا که فخرالدن عراقی بیرون آمذ ورواته شذ وجمعیت آن # ~~حماعت اندک اتدک متفرق گشت وبساط نشاط را بکلی توردیذند PageV02P594 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0638.png) # ~~ودر میان ابناء زمانآه آیار صفا واخوان وفا نماند وتخت تخت سلاطین # ~~وامرای نازنین پای مال مغل گشته زرها وسرها بر باذ داذند وجمیع # ~~مدارس وخوانق مهمانخانهها گشته ، یرکت از عالم بر خاست وظلمات # ~~ظلمه بر عالم فرو نشست وجهان درهم گشت وتا چهلم روز مولانا سلطان # ~~وامرا سوار تگشتند وچند روز علی التوالی جمیع امرا وفقرا علی حده # ~~عرسها می داذند ، همچنان شی در عرس بروانه ملک الادبا امیر # ~~بدر الدین یحی تغمده آلله بغفرانه در سماع گرم شذه بود. جامها را # ~~برخوذ چاک زذه این رباعی را گقت : ### | شعر (هزج) # # کو دیذه که در غم تو نمناک نشذ %~% یا جیب که در ماتم تو چاک نشذ # # سو گتد بروی تو که از پشت رمین %~% ماتند تونی در شکم خاک نشذ # ~~خدمت بروانه تشریفات فرموذه استری تیکوش بحشیذ وهمچنان هر بزرکی # ~~مثل امر بهاء الدین قانعی وملک الشعرا وفضلای چست رباعیات # ~~لطیف می گفتند و اعتقاد خودرا می مموذند ، از درویشان دین یکی همین # ~~رباعی را می گفت ، می گریست ### | شعر (هزج) # # ای خاک زدرد دل نمی یازم گفت %~% کامروز اجل در تو چه گوهر بنهفت # # دام دل عالمی فتاذت در دام %~% دلیند خلایق در آغوش تو خفت PageV02P595 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0639.png) # ~~إنتقل قد س آلله سره آلعز بز من عالم آلملکث إلتی ممالک # ~~آلملکوت یوم آلاحد وقت غروب آلشمسن خام جمادی # ~~آلآخر سنة آثدین و سبعین و ستماثة # شعر (رمل) # # رفت آن سلطان معنی فی فترر %~% رقص رقصان سوی آن دریای ms374 نور # (584/2) همچتان از اصحاب کرام منقولست که در روز وفات # ~~مولاتا هفت سر گاو پیش جنازه می کشیذند : یکی را اصحاب بلنگر # ~~قلتدران بخدمت عارف صمدانی شیخ ایو بکر جولقئ نیکساری فرستاذند # ~~تا قربان کثند : شیخ فرموذ که در حال قربان کرده بارباب حاجات # ~~ومساکین نخش کردند؛ مگر شیخ عمر گرهی که یار غار او بوذ # ~~بیامذ و گفت: ازینجا مما نیز ران گاوی تمی رسذ؟ شیخ ابو بکر # ~~گفت : دریغا که هنوز آن روستائی از تو ترفته است؛ از آنک روستابچه، # ~~بایذ که ما جهت صدقهآ جان او جان خود را قربان کنیم واسیر # ~~خوذرا بفروشیم وعرسی کنیم؛ مردی نباشذ که گاو اورا نیز از # ~~مساکبن دریغ داریم ودرو طمع یندیم ؛ قلندران باتفاق گلبانگها زذند # ~~ومای هوثی کردند؛ شیخ عمر رنحیذ که یابو سکه2آ مارا بردی، ر # ~~خاست وراه سیرده درویشی درویشان گفت واستر خوذ را فروخته # ~~خوش عرسی پیذا کردند؛ شیخ بو بکر گفت : بیا درویش، واز آمذیم؛ # ~~تکبیری فرو کوفتند وصفا شذند وانصاف اهل طریقت اینست وزیاده ~~PageV02P596 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0640.png) # 585/3) همچتان روزی خدمت مولاتا افضل المتأخرین السعید # ~~الشهید القاضی نجم الدین طشتی رحمة الله علیه در مجمع اکابر # ~~لطیفه فرموذ که در جمیع عالم سه چیز عام بوذه، چون بحضرت مولاتا # ~~منسوب شذ خاص گشت وخواص مردم متحسن داشتند؛ اول ، # ~~کتاب مثنویست که هر دو مصراع را مثنوی می گفتند؛ درین زمان # ~~چون نام مشوی گویند عقل بیدیهه حکم می کتذ که مثتوئ مولاناست؛ # ~~دوم ، همهٔ‌ علما را مولانا می گویند ، درین حال چون تام مولانا می ~~گویند # ~~حضرت او مفهوم میشوذ؛ سوم، هر گورخانه را تریه می گفتتد، # ~~بعد الیوم چون یاد تربه میکنند وتربه می گویند، مرقد مولانا که # ~~بربه است معلوم می شوذ # (586/3) همچنان ووزی حضرت سلطان ولد فرموذ که بعد از # ~~انتقال پذرم پیش چلی حسام الدین وکرا خاتون نشسته بوذیم؛ # ~~کرا خاتون دید که حضرت مولانا همچون فرشتهٔ‌ که اولی ms375 أجتحة # # مثشتی وثلا ت و رباع %~% %~% بر گشاذه بوذ وبرسر ما ایستاذه # ~~حمایت می فرموذ # (587/3) همچنان خلاصة آلا صحاب، روح الاولیا سراج الدن مثنوی # ~~رضی آلله عه روایت کرد که بعد از وفات حضرت مولانا خدمت # ~~سراج الدین تتری رحمه الله در خواب دیذ که حضرت مولانا در کنج # ~~خانه مراقب تشسته بوذ؛ سؤال کرد که حال آن عالم چونست؟ PageV02P597 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0641.png) # ~~فرموذ که سراج الدین، نه در آن عالمم شناختند ونه درین عالم می دانند: # ~~چناتک هیچ ملک مقربی را از مقام دنی قتد لی (8/53) خبری # ~~نیوذ وکسی برآن وقفه وقوفی تیافت وآنک وقوفی بیافت وواقف معنی # ~~شذ جز آنجا وقفهٔ‌ نکرد ؛ مقام ما نیز با روحانیان کرام کمل # ~~همین حکم دارذ # ~~روزی حضرت چلبی حسام الدین قد س آلله مره آلعز ز فرموذ که # ~~هقت سال عمام از نقل حضرت شیخم بگذشت واورا هیچ بخواب # ~~ندیذم وچندانک در آن عالم درجات طلبیذم ، اصلا نیافتم وکسی ازآن # ~~شان بی تشان نشانم تداد # شعر (متتارب) # # نشانت که جویذ که بو ی نشانی %~% مکانت که یابذ که تو ی مکانی # ~~ودرین حرانی فرو مانده بوذم؛ از تا گاه روزی درباغ سیر میکردم، # ~~دیذم که در آسمان نهم گشاده شذ وحضرت مولانا آوازم داذ که چلی # ~~حسام الدن چوی؟ ودیگر ندیدم : همانا که در لطافت چوبیآ آن چونی # ~~گفمتن حضرت بی چونشان سالهاست که بی چون گشته در بی # ~~چون می روم PageV02P598 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0642.png) ### | شعر (هزج) # ~~هزاران مجلس است آن سو واین مجلس ازآن سویر # که ابن بی چون ترست اندر میان عالم بی چون # 589/0) الحکایه : همچنان ازکرام اصحاب متقولست که روزی # ~~بزرگی از حضرت مولانا قد س آلله سرهآ آلعزیز سؤال کرد که در # ~~شب معراج خذارا با مصط واورا با خذا چه اسرار بود ودرمیانه # ~~چها رفت؛ فرموذ که حضرت کردگار جلت قد رته و علت # ~~گلمته هفتاذ هزار کلمات اسرار بر اتوار بر محمد مختار باز ms376 # ~~گفت؛ بعد ازآن فرمود که در کشف سی وپنج هزار اسرار مختار باش # ~~باختیار خوذ ، هر که خواهی از یاران اخیار باز گو و سی وپنچ دزار # ~~اسراز را پوشیذه دار ویهیچ کسی از اخیار وایرار اخبار مکن ومگو: # ~~همانا که صحاییآ کرام را بر بعضی ازآن اسرار اطتلاع بخشیذه قرب ده # ~~هزار اسرار بگوش امعر المؤمنین علی کرم آلله وجهه یاز گفت. # ~~ما بقی را درکتمان غیب الغیب خوذ می نهفت ؛ همچنان روزی بسروقت # ~~اخوان الصفا ویاران وقا رسیذه آن سرایررا که از عالمیات پوشانیذه # ~~بود ، ازیشان یشنیذ ؛ فرموذ که ان اسراررا بشما که گفت واطلاع # ~~ما از کجاست؟ گفتند : آنک بشما بنا گفتن و نهفتن آن اشارت کرده # ~~بود بی واسطه ملک المقرب وتبی مرمل ما گفت ؛ چنانک گفت : ### | شعر (خفیف) # من تهاتی زجرثیل امین %~% جبرثیل دگر امین دارم PageV02P599 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0643.png) # ~~همانا که حیرت رسول در قربت و قبول ایشان یکی در هزار شذه # ~~تواجد می نموذ، ولله آلحمد والمنه حق تعالی ما را بر اسراری اطلاع ~~بخشیذه # ~~است که همهآ اخوان صفا در حیرت وحسرت آنند؛ چتانک فرموذه است : # شعر (رجز) # خاموش کن آخر دمی دستور بوذی گفتمی # سری که تفگندست کس در گوش اخوان صفا # ~~وچون حضرت امیر المؤمتین از آن اسرار متین وانوار مبین مالا مان گشتی # ~~شور کنان وتعره زنان بصحراها می رفت وسردر چاه فرو کرده اه اه # ~~می کرد ومعانی می گفت وپیوسته در آن حالت لو کشف الغطاء # ~~ما آزد دت یقینا می فرموذ # 590/3) همچنان عزیزی سؤال کرد که ابلیس محمد را علیه السلام # ~~وسوسه می کرد واز سایهآ عمر می گریخت که وان الشیطان لیفر من ظل # ~~بوذ بر آب؛ دریا را ز پوز سکث نگاه ندارند که دریای محیط بزبان # ~~سگ نیالایذ # شعر (خقیف) # ررف دریا کزو گهر زایذ %~% بدهان سگی نیالایذ PageV02P600 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0644.png) # ~~اما قدح آب را از زبان سگ نگاد دارند که آب قدح کوچک # ~~بولوع ms377 سگ تفاوت پذرذ ومتغر شوذ # 591/2) همچنان در نقلت که حضرت مولاتا را مریده ولیه # ~~بوذ واورا نظام خاتون گفتندی ودایما با فخر النسا مصاحبت می کرد ؛ # ~~مگر اورا هوسی شذ که حضرت مولانا را سماع دهذ ویاران را # ~~خدمت کنذ واورا غیر از مقشعه2 بوری هیچ نبود وآن را جهت نجهیز # ~~و تکقین خود نگاه میداشت؛ خدتگاران خوذرا وصیت کرد که # ~~آن را بفروشند وترتیب سماع کنند ؛ علی الصباح حضرت مولا نا بخانه # ~~مذکوره حاضر گشته فرموذ که نظام خاتون ان سو بوری، اما # ~~بوری را مفروش، ترا بایت شوذ، اینک ما بماع تو آمذیم، با جمع # ~~اصحاب سه شباثروزی در خانه او سماع بوذ # (592/2) همچتان نقلست که درخانه بروانه سماع عظیم بوذ # ~~واکایر زمان در آن مکان اخوان وقت بوذند، از غایت شور # ~~وحالات مولانا شیخ صدرالدین مستطرب گشته این رباعی را می گفت : ### | ر شعری # نی تو خبر از آیت منزل که کتد %~% یا فرق صحیح را از معتل که کند # هر نکتهآ که در شیورهآ تحقیق افتذ %~% ای کاشف اسرار بگو حل که کنذ # ~~وسردر قدم خذاوندگار می مالیذ وعاشقانه می نالیذ واز آن صحبت جان # ~~افزا می بالیذ وتحسینها می کرد PageV02P601 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0645.png) # 593/3) همچنان از کرام اصحاب متقولست که روزی خدمت # ~~مولانا شمس الدین ملطی حضرت مولانا را با جمیع اصحاب بجانب باغ # ~~خود دعوت موذه؛ استری راهوار حاضر کردند تا حضرت شیخ سوار. # ~~شود . چندانک عذرها آورد ممکن نشذ وچون بجد گرفتند برای # ~~خاطر خطر ایشان سوار گشته گای چند نرقت تا استر قرو خفت ، یاران # ~~از هر طرفی بم الله بسم الله گفتند که این چنین استری چه شذ که فرو # ~~افتاذ ؟ فرموذ که از گرانیآ بار بم الله میخسیذ وندانم که بار عظمت # ~~بسم الله را کذام جانی وجانوری توانذ کشیذن # شعر (مضارع) # # من هیکلی بدیذم اسرار عشق در وی %~% کردم حمایل آنرا از روتی لاغ بازی # # تاشذ گران ترک ms378 شذ آن هیکل خذائبی %~% تا بر نتابة آذرا پشت هزار تازی # ~~ممامت یاران غریو کنان سر نهاذند واز آن قوت الهی متعجب گشتند # ~~وهمچنان درمیان یاران معانی گویان وسماع زنان پباذه روان شذ # 594/3) حمچنان روزی در مدرسه مبارک تواجد نموذه در سماع # ~~مست شذه بوذ وتمامت جامها بگوتیدکان بخشیذه با تای پیرمن عریان # ~~رقص می کرد . از ناگاه گره ازار گشوذه شذ؛ همانا که حضرت # ~~چلی حام الدین چست تر جست وحضرت مولانا را درکتار گرفته فرجی # ~~در پوشانیذ و بسماع شروع فرموذ : گویند: سه شبانروزی در آن استغراق # ~~سغراق اذواق النهی مستغرق شذه یود وابن غزل را می فرموذ : PageV02P602 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0646.png) ### | شعر (هزج) # # چنان گشم زمتی وخراتی %~% که خا کی را %~% نمی دانم ز آبی # # درین خانه کمی یابم کسی را %~% تو هشیاری بیا باشد ییانی # # همین دائم که مجلس از تو بر پاست %~% گی %~% دایم %~% شرانی %~% یا ~~کیای # # بباطن جان جان جان جانی %~% یظاهر %~% آفتاب %~% آفتالی # # از آن رو خوش فوی که مسیحی %~% از آن رو دیو سوزی که شهالی # # مرا خوش خوی کن زیرا شرابی %~% مرا خوش بوی کن زیرا گلالی # # صبانی که محتدانی حمن را %~% اگرچه پشگان را تو عذابی # # بیا مستان بی حد بین ببارار %~% اگر تو محتسب در احتسانی # # چو نان خواهان گهی اتذر سؤالی %~% چو رنجوران گهی اندر جوابی # # مثال برف کوته ختدهآ تو %~% از آن محبوس %~% ظلات سحابی # # در آ در مجلس سلطان باقی %~% ببین گردان جنان کا لجوانی # # توخوش لعلی ولیکن زیر کانی %~% تو بس خولی ولیکن در نقابی # # یوی شه بری باز سپیذی %~% و گر بومی بگورستان غرانی # # جوان بختا بزن دستی ومی گو %~% شیانی وا شبانی وا شیابی # # مگو یا کسسخن ورسخت گیرذ %~% بگو %~% والله %~% اعلم %~% بالصوالی # ~~دیو دست ملک نهاذ رحمته آلله روزی حکایت کرد که جهت حضرت PageV02P603 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0647.png) # # خذاوتدگار کتاب حتایق سلمی را %~% کتابت کرده بوذم چون بمام # ~~درده بیاوردم مستحسن داشته بسی تحسینها اخساذ ms379 فرمود وفرجی مبارک # ~~خوذ را برمن پوشانیذ؛ دیذم که برقد من بغایت دراز بود؛ با دو دست # ~~دامنهای خوذ را بالا برداشتم تا خاک آلود نگردذ : فرموذ که فخر الدین # ~~برطول قدخوذ ماز تا ترا زحمت نشوذ؛ قدری ار دامنش بریذم # ~~وبفراغت پوشیذم؛ از نا گاه در ضمیرم بگذشت که اگر در روزی دو # ~~طبق کاغذ تعلیق زم چهار عدد اجرت آنست واین کتاب که نوشتم # ~~چهل طبق بیش است ؛ عجبا خذاوند گار بذین قدر اختصار خواهذ فرموذنی # ~~فی الحال از ضمیر من واقف گشته فرموذ که بی بی، فخر الدین آن اندیشه # ~~غلط است وحکایتی سرآغاز کرد که مگر درویشی در شهر بغداذ روز # ~~پتجشنبه زنبیل می گردانید؛ از ناگاه بر در سراثی بس عالی رسیذه شی # ~~لله کرد. همانا که دستی از زیر برده بیرون آمذه گرده درهم پیچیذه # ~~در زنبیل درویش انداخت؛ شب چون بمقام خوذ آمذ مجموع نان پارهارا # ~~در سفره فرو ریخت، آن گرده را همچنان پیچیذه دیذ ، تعجب موذ که # ~~ازآن چنان درگاهی این بغایت محقر بوذ؛ مع القصه چون پیچ گرده را # ~~بکشوذ مرغی دیذ مسمن در وی پیچیذه ؛ مرغرا بر گرفت، دیذ که # ~~عظم گران اشت وشکم مرغرا دوخته دیذ؛ چون بگشوذ بر جواهر # ~~و لآلی بوذ ؛ حیرت موده بکلی ازآن فقر وقاقه خلاص یافت وغنی # ~~شذ ؛ همانا که من بنده شرمسار گشته گریان شذم ومستغفر گشتم؛ # ~~از ناگاه یعد از وفات خذاوندگار در قونیه قحط باران شذ ومردم از ~~PageV02P604 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0648.png) # ~~استقا کردن عاجز گشتند وحضرت سلطان ولد در سفر بوذ ؛ اکار # ~~و اعیان شهر آن فرجیرا از من الماس کردند و بصحرا بیر ون رفتند و ~~خذاوند # ~~اورا بحضرت خذاوتد خذاوتدان شفیع آررده باران خواستند حق تعالی # ~~چندانی باران رحمت فرستاذ که در بیان آیذ ؟ تا تمامت تبنگان جهان # ~~سیراب گشتند واهالیآ شهر بجمعهم اعتقادات تموذه چندان خدمتها # ~~کردند که توان گفت؟ وآن سال دخل باغ را بنه هزار درم ms380 فروختم # ~~و چندانی گندم برداشتم که قوصره ها وانبارها برکردم؛ عاقبت الامر # ~~چون خدمت ملک الخلفا، افتخار العارفین ، حسیب ونسیب جهان ، # ~~مقبول الاولیا چلبی اوحد الدین سامیسونی آبقاه آلله تعالی محضرت # # سلطان العارقین چلی عارف قدس آلله سره العزیز %~% ارادت # ~~آورده اجازت وعنایث و رعایث لی نهایت حاصل کرده بقونیه رسیذ # ~~آن فرجئ مبارکرا ازخدمت مولانا قخرالدین تحوزهآ حصول آورده # ~~ششصذ عدد شکرانه داذ و تمامت مجاوران حضرت را علی الانفراد از # ~~کمال اعتقاد ووفور اتحاد بحشایش فرموذ والحالة هذه آن تبرک # ~~متبرک بنزد او بزرگست والسلام # ~~الاسرار، صاحب البصیرة ، ملک الابدال شیخ سنان الدین آقشهرئ # ~~کلاه دوز طیب آلله نفسه بعد از سفر بیار محضرت خذاوندگار # # رسیذ ، برسیذ که درین سفرها هیچ کمردی %~% رسیذی؟ خدمت # ~~سیدی محمود را چون دیذی؟ وبچه مشغولت؟ سر تاذ و گفت: PageV02P605 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0649.png) # ~~ورا روسی دیذم زولیذه حال تشسته واز عالم پاک شما دیده یسثه: # ~~همانا که خذاوندگار تبسم فرموذه هیچ نگفت وچون شیخ سنان الدن # ~~باز باقشهر تشریف داذ سیدی محمود را بر سر چهار سوئی خفته دیذ ؛ # ~~بانگی یر زذ که یا شیخ سنان الدین ! اگر چناتک در زمان آن چنان # ~~سلطان رؤسای احرار روسی باشیم هم شکرانه برجان ما ست ؛ شیخ # ~~سثان الدین سیدی محمود را بوسها داذه دلداربها فرموذ؛ چون یاز # ~~کرة اخری بحضرت خذاوندگار رسیذ فرموذ که در عالم روشن دلان # ~~بسیارتد درآن ممان واین بیتها را گفت : # شعر (هزج) # # اگر زنده است آن مجتون بیا گو %~% ز من مجنونی %~% تادر بیاموز ### | مثال نقش من برچامه ر دوز # شعر (طویل) # # کل جنون بعد حین إفاقة %~% فما لک یا مجنون لست تفمق # ~~شیخ سنان الدین گقت : از گرمی هیبت گفتار خذاوندگار چنان شوری # ~~در من ساری شذ که دیوانه واربی سر وپا بیرون آمذه راه کوهستانها # ~~گرفته تا سالی بخوذ نیامذم ووقتی که با خوذ آمذم نحق او که بیخوذ # ~~بودم و هنوز درآن بیخوذی می روم PageV02P606 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0650.png) # 597/3) ms381 همچتان از اقاضل اصحاب منقولت که در شهر %~% قوتیه # ~~شخصی بوذ متفنن و اقران او اورا تاج الدین متصد ر خواندندی والبته # ~~صدرنشینی وبالا جوثیرا خوکرده بوذ وبعالم اولیا انکاری عظیم # ~~داشت و الحاد نموذه منکر خذاوندگار بوذ واز صحیت اخوان همدل # ~~بمرد می مموذ ؛ همانا که شی خوذرا بردر دوزخ ایستاذه دیذ وبر احوال # ~~دوزخیان اطتلاع یافته کما کان مشاهده می کرد؛ دیذ که یکیرا با اصفاد # ~~و اغلال از دوزخی بیرون کرده بدوزخی دیگر میرند و چهار کس # # آتجایگاه حاضر گشته با وی خطاب میکنتد که ای شتی %~% نا کس سخن # ~~اولیا بخوان تا ازین بار گران والیم بی امان خلاص یاف واین تاج الدین # ~~متصد ر ازآن هیبت یرجای خوذ خشک میشود وآن بیچاره التماس # ~~میکنذ که حسبة لله تعالی من کلمهآ چند تعلیم کنیذ: همانا که # ~~بیتی چند از سخنان حضرت مولانا مراورا تلقین می کنند ؛ چون ابیات را # ~~میخواند آن ممامت سلاسل واغلال فرو می ریرذ وآن بیچاره مستخلص # ~~گشته بسوی نسیم تعیم روانه میشوذ ؛ همچنان خدمت تاج الدین متصدر # ~~بیذار گشته جانب مدرسهآ مولانا می شتابذ، می بیتذ که حضرت خذاوندگار # ~~برایر آمذه می فرمایذ که مولانا تاج الدین آن همه از برکت شما بوذ که ~~از زحیر # ~~سعیر رهیذ وبنعیم کثیر ملک کبیر رسیذ؛ اکنون ای بزرگ دین! # ~~جائی که سخنان اولیا چنین دستگیری فرمایذ وغیاث مستغیثین گردذ ~~PageV02P607 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0651.png) # از صحبت پاک ایشان چها یابند واز یرکت محبت ایشان بکجاها # ~~رسند ؛ فی الحال سر یاز کرده با اهل وعیال مرید وبنده شذند # 598/3) همچنان مقخر الابرار شیخ محمود نجار رحمه آلله نقل # ~~فرموذکه سالی حضرت خذاوتدکار. با اصحاب و عیال مبنی بر عادت # ~~قدیم بجاتب آبگرم می رفتند ؛ همانا که چون بپول ابو الحسن که قریب # ~~مرج آبگرم است رسیذند ، کاروان همانجایگاه نزول کردند وآن پلیست # ~~هول؛ واز میان مرج ونیستان آن آنی عظیم سهمناک بیرون می آیذ # ~~واز آنجا می گذرذ ms382 ومشهورست که در آن آب خذاوند آب هست وآن # ~~ترکان صو اسی گوبند وهر سالی البته بایذ که جانوری و اما آدمی را # ~~فرو برذ وخفه کرده بروی آب اندازذ؛ مگر حضرت حرم مولانا # ~~همین حکایت را بخذاوندگار روایت کرده می موذ که یعنی بکنار آن آبب # ~~تنها نبایذ رفتن ؛ مباذا که چشم زخی واقع شوذ؛ فی الحال حضرت # ~~مولانا تبسم کنان بر خاست که زهی خوش! من سالهاست که در # ~~آرزوی خذاوند ان آبم؛ امیذ است که اورا در یابم وهمچنان با فرجی # ~~و دستار خود را درآن آب مهلک انداخته، نا پدیذ شذ ؛ اصحاب قریاذها # ~~کردند وترصد مموذند تا چه پیش آیذ، بعد ازلحظهآ حضرت کرا خاتون # ~~دیذ که شخصی بس مهیب ازفرق سر تا قدم در موی غرق شذه رویش PageV02P608 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0652.png) # ~~بسان روی آدمیان ودست وپای او برمثال دست وپای خرس آز در # ~~خیمه در آمذ وسر نهاذ؛ همانا که کرا خاتون متوهم گشته منقبض ش؛ # ~~زبان فصیح آن جانور آنی سلام داذ واعتقاد بموذ که ما نیز از بندگان # ~~ومحبان خذاوند گاریم واو چندین نوبت تشریف قرموذه در قعر آپ ما را # ~~یا ممان وعرفان دعوت فرموذه است؛ دو نوبت توبه کرده بوذم که # ~~دیگر مردم ربائی نکنم؛ از ناگاه خطائی از من صادر گشته جوانی را # ~~هلاک کردم والحالة هذه شما را شفیع می گیرم تا خذاوند گار عفو # ~~فرموذه بر من رحمت کنذ وپیش استشفاع شما ادب ندیذم تا خوذرا # ~~محضرت خذاوندگار عرضه دارم؛ درین حکایت بوذند که حضرت آن # ~~سلطان چون شیر غران غزل گویان وذوق کنان از در خیمه در آمذ # ~~واورا در آن حال بدیذ؛ فرموذ که آنان که از خذاوند آب بی خرند # ~~این خذاوند ایشانست وعاشقانی که بنده خذاوند آب وعالم اسبابند # ~~همه مسخر وبندهآ ایشانند ؛ فرموذ که یا ممساح! بعد الیوم چندانک # ~~من در عالم ازینها مکن، سر نهاذ ومقداری عقدی چند مروارید شفاف # ~~غلطان غیر مثقوب ms383 در پیش کرا خانون بتهاذ وروانه شذ وآنهارا # ~~محضرت ملکه خاتون ارمغان آورده در جهاز او تهاذند # (599/3) همچنان مگر روزی خدمت شیخ الاسلام . صدر الملة # ~~والدین روح آلله روحمه در حضور بروانه وارکان دولت سلطان PageV02P609 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0653.png) # ~~حکایت می کرد که امشب حضرت مولاتا را چنان در دنو قربت حق # ~~مستغرق دیذم که میان او وخذا موئبی نمی گنجید؛ چون پیش مولانا # ~~آن حکایت را روایت کردند فرموذ که پس او چون گنجید؟ چه در # ~~عالم وحده لا شر یک له و لیسن لله شر یک هیچ نوع شریکی # ~~وشبیکی گنجائی نیست کما قال صلی آلله علیه وسلتم من کمال حاله # ~~لی مع آلله وقت لایسعنی فیه ملک مقرب ولا نبیی مرسل # ~~ولا کتاب منزل ؛ همچنان بروانه را ازین حال بو العجب حالی پیذا # ~~گشته گریان بیرون رفت وبسی شکرانها که یاران را فرستاذ # (600/3) همچنان علمای اصحاب که کمل اولو آلالباب بودند # ~~چنان حکایت کردند که روزی حضرت خذاوندگار در مدرسهآ مبارک # ~~خوذ نشسته بوذ؛ از ناگاه حماعتی از احبار یهود ورهابین بصاری # ~~بیامذند ویاخلاص تمام سر نهاذه از حکمت تکالیف شرعی وسر # ~~اوامر ونواهئ فرقاتی که بر امت ضعیف تهاذه است، سؤال کردند # ~~تا مقصود ا حکام احکام را در یابند ، در جواب احبار از لفظ درربار # ~~بگفتار در آمذه چنان فرموذ که فرض آلله آلامان للعباد تطهیرا # ~~من آلشرک والصلاة تنزیها من آلکبر والزکوة تسبیبا للر زق # # و آلصیام ابتلاء لاخلاص %~% الخلق ، والحج %~% تقویة %~% للد بن # ~~و الجهاد عزاا للاسلام و آلأمر بالمتعروف مصلحة للعوام # ~~و آلنهی عن آلمنکر رد عا للسفهاء وصلة للأرحتام منماة للنعد د # ~~وآلقصاص حقنا للد ماء وإقامة آلحد ود إعظاما للمحارم PageV02P610 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0654.png) # ~~و ترکث شرب الخمر تحصینا للعقل ومجانبة آلسرقة ایجابا # ~~للعفة و ترک آلز ناء تحصینا للنسب و ترکث آللواطة تکشرا # ~~لنل وآلشهادات إستظهارا علی آلجاحدین و ترک آللذات # ~~تشریفا للصدق وآلسلام أماتا من المخاوف و آلآمانة نظاما # ~~للأمتة ms384 و آلطاعة تعظیما للامامة وچون این معانیرا کما یتبغی # ~~بسط کلام قرموذ بیکبارگی زنارها بریذه ایمان آوردند و در سلک # ~~مؤمنان ملم منخرط گشتند وارادت آورده مرید مخلص شذتد ومنقول # ~~چنانست که از هنگام ظهور آن حضرت تا ررز وقات او هرده هزار # ~~کافر ابمان آوردند ومرید شذتد و هنوز می شوند # 601/3) الحکایه : همچنان از خدمت ملک آلفتیان ، نادرة آلز مان # ~~اخی احمد شاه رحمه آلله که از سرور فتوت داران دار الملک قوتیه # ~~بوذ صاحب یسار و متمول وچندین هزار جنود و رنود در تحت # ~~تصرف او؛ بتواتر چنان منقولست که او حکایت کرد که بعد از وفات # ~~مولانا چون خدمت کیفاتو خان با لشکری گران واسباب بی کران # ~~برسر قونیه آمذ و قریب پنجاه هزار مردم جنکی در صحرای شهر # ~~فروذ آمذند وقصد آن داشت که شهررا نهب وغارت کرده مردم ر! # ~~بقتل آورذ؛ همانا که شبی حضرت مولانارا در خواب دیذ که گلوی # ~~اورا محکم گرفته می تاسانیذش که قونیه از آن ماست، ترا با مردم # ~~قوتیه چه کارست؟ باضطراب ممام ازخواب بیذار گشته مستغفر میشوذ # ~~ومی خواهذ که البته سر این حال را در یابذ وایلچی فرستاده می خواهذ که # ~~بشهر در آیذ واستحمام کرده ماجرای خواب خوذرا باکابر شهر عرضه ~~PageV02P611 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0655.png) # ~~دارذ ؛ اعیان شهر با خدمت اخی احمد شاه پیش حضرت سلطان ولد # ~~آمذه باز ی گویند؛ اجازت می دهذ که با دو سه هزار مرد مغل بشهر # ~~در آیذ وقونیه را تفرج کنذ نه تصرف؛ همانا که چون بشهر در آمذ # ~~ودر دولتخانه نزول کرده اکابر قونیه فوج فوج می آمذند وپاذشاه را # ~~تحفهای غریب می آوردند ؛ آخر الامر اخی احمد شاه برخاست وبا جوانی # ~~چند کمری مرصع واسبان نیکو پیش کشی کرده تحف بسیار بنزد # ~~پاذشاه برده، تنها اورا راه داذند ، چون دستبوس پاذشاه کرد و برایر # ~~خان بنشست همانا که کیغاتو متزعج حال گشته برسیذ که اخی اتا آن # ~~شخص ms385 که در پهلوی تو نشسته است کیست؟ اخی گفت : حالیا من تنها # ~~نشسته ام، کسی را می بینم ؛ خان گفت: هی چه می گوثی؟ مردی # ~~می بینم ربعة آلقد دوموی زرد چهره، دستار دخانی بر سر، برد هندی # ~~در بر، هلوی تو نشسته است و بر من تیز تیز نظر میکنذ؛ در حال اخی # ~~بغراست معلوم میکنذ که آن شکل نشان صورت مولاناست؛ گفت : # ~~یاذشاه جهان همانا که صورت آن چنان سلطان را چشم مبارکٹ خان # ~~توانذ دیذن وآن فرزند بهاء ولد بلخی مولانا جلال الدین است که # ~~درین خاک آسوده است؛ کیغاتو گفت : دوش هم اورا بخواب دیذم که # ~~مرا خفه می کرد ومی گفت که ان شهر از آن ماست اکنون یا اخی # ~~پذر کردم واز آن اندیشه2 بذ که کرده بوذم باز آمذم و توجه # ~~نردم که اهل قونیه را زحمت ندهم وزیان ترسانم ، گفت : عجبا آن ~~PageV02P612 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0656.png) # # یاذشاه حقیقی را اعقاب وعشیرة هستند ؟ اخی گفت : %~% # ~~فرزند او مولاتا بهاء الدین ولد شیخ شهر ماست ودر جمیع عالم مثل # ~~او عالم ربانی تیست و مقتدای اهل عرفان وسلطان عارفان اوست؛ # ~~خان گفت: پس ما را بزیارت حضرت او رفتن واجب است؛ همانا که # ~~با جمع اکابر اخی احمد شاه خان را بر گرفته بحضرت سلطان ولد آمذند # ~~وآن روز چندانی معاتی ولطایف قرموذ که کیغاتو خان از سر اخلاص # ~~جان ارادت آورده مرید شذ وحضرت سلطان ولد کلاه مولوی بر سر او # ~~نهاذه عنایتها فرموذ وهمچنان حکایت انزعاج حضرت بهاء ولدرا از # ~~بلخ وعقوق خوارزمشاه را و نزول آن وقایع را کما کان بیان کرده # ~~از حد بیرون انعامها فرموده مجمعهم بزیارت تریە2 مقد س ییرون # ~~آمذند وتا قرب نماز پیسین حضرت ولد در سماع بوذه همین رباعی را # ~~فرموذ : ### | رباعی # بگذار جهان را جهان آن تو تیست # وین دم که همی زنی بفرمان تو نیست # گر مال جهان جمع کنی شاذ مشو # ور تکیه بجان ms386 کنی مکن جان تو نیست # ~~کیقاتو گریان گشته بغایت خوش شذ وهمچنان دستبوس حضرت # ~~سلطان ولد کرده بصفای مام مراجعت موذ واهالی قونیه از نو اخلاص # ~~آورده ارادت را تجدید کردند و بند گیها مموذند PageV02P613 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0657.png) # ~~در شرح مناقب سلطان الفقرا، سر آلله بین آلوری، کامل آلحال وآلقال # ~~مولانا شمس الحق والدین محمد بن علی ن ملک داذ التبریزی قد س آلله # ~~سره العز بز # منقولست که روزی حضرت مولاتا شمس الدن تبریزی # # فرموذ که من در مکتب کوذکان بودم . هنوز مراهق تشذه %~% بودم : # ~~سی چهل روز گذشتی که ازین عشق سیرت محمدی آرزوی طعامم # ~~نبوذی واگر سخن طعام گفتندی همچتین کردمی دست وسر باز کشیذی؛ # ~~همچنین اگر اهل ربع مکون یکون باشند ومن سوثی همه را # ~~جواب گویم که هیچ نگریزم از گفتن واز شاخ بشاخ مجهم؛ ربع # ~~مسکون ایتست که خلق درو ساکن اتد؛ آن سه ربع دیگر از تابش # ~~آفتاب می سوزند، خلق درو ساکن نتوانند بوذن؛ چون شکال گویند # ~~جواب در جواب، قید در قید باشذ؛ سخن من هر یکی را ده # ~~جوابب وحت # 2/4) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا فرموذ که # ~~علمای ظاهر واقف اخبار رسولند وحضرت مولانا شمس الدن واقف # ~~اسرار رسول است علیه السلام ومن مظهر انوار رسولم علیه السلام ~~PageV02P614 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0658.png) ### | شعر (رمل) # شمس تبریزی توئی واقف اسرار رسول # نام شرین تو هر دلشذه را درمان باذ # 314) همچنان از پیران قدیم منقولست که حضرت مولانا شمس الدین را # ~~در شهر تبریز پیران طریقت وعارفان حقیقت کامل تبریزی خواندتدی # # وحماعت مسافران صاحب دل اورا %~% برنده گفتندی، جهت طی # ~~زمیتی که داشته است # (4/4) وگویند: در اول حال مرید شیخ ابو بکر تبریزئ سله # ~~باف شذه بوذ رحمة الله علیه : در آخر چون سیز و سلوک وکمالات # ~~حالات او از حد ادراکث مردم دراک در گذشت در طلب اکملی که # ~~افضل مکملان مکمل بود سفری شذ و طالب مردان خذا گشته # ~~برمقتضای ms387 تسافروا تصحوا وتفتموا مجموع اقالیمرا چند نوبی # ~~گردی بر آمذ و باشارت زو یت لی آلارض قا ر یت مشار قها # ~~و مغار بها وسیبلغ ملک امتی ما زوی لی منها شرقا وغربا # ~~-3) # ~~برا و بحرا بعدا وقربا تفرج فرموذ وبخدمت چندین ابدال # ~~و اوتاد و اقطاب وافراد واهل فتور ومستور واکایر معنی وصورت # ~~رسیذه نظیر عظمت خوذ نیافت ومشایح عالم را بنده ومرید خوذ # ~~ساخته سیاحتی می کرد ومطلوب و محبوب خوذرا همی جست و همچنان ~~PageV02P615 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0659.png) # ~~آیینهآ وجود مبارک خوذرا در نمذی پنهان کرده از نظر بینایان عالم # ~~در جلباب غیی ونقاب غیرت النهی متواری گشته بوذ ؛ چتانک حضرت # ~~مولانا در شان نی نشان ایشان فرموذه است و گفته : # شعر (طویل) # ~~لمولای خد مد هش حسن یوسف # و إن کان حسن یوسف حیر آلوری # ~~طیور آلضحی لا تستطیع شعاعه # فکیف طیور آللیل تطمع أن تری # شعر (رمل) # ~~ای که در خوابت ندیذه آدم وذریتش # از که برسم وصف حسنت از همه ترسیذه گیر # ~~وپیوسته مذی سیاه پوشیذی وهر جا که رفتی در خانی فروذ آمذی؛ # ~~بعد ازآنک آن جان عالم گرد جهان گشتی بکرد، منزل منزل # ~~مخطته دار السلام بغداذ رسیذ ونقلست که خدمت شیخ اوحد الدن # ~~کرماتی را رحمة الله علیه آن جایگاه در یافت؛ برسیذ که در چیستی؟ا # ~~گفت : ماه را در آب طشت می بینم؛ فرموذ که اگر در گردن دمبل نداری # ~~چرا بر آسمانش تی بینی؛ اکنون طبیی بکف کن تا ترا معالجه کنذ # ~~تا در هر چه نظرکنی درو منظور حقیق را بینی ؛ شیخ رغبت تمام ~~PageV02P616 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0660.png) # ~~گفت: بعد الیوم میخواهم که در بندگیت باشم؛ کفت : بصحیت من # ~~طاقت نداری؛ شیخ بجد گرفت که البته مرا بخدمت وصحبت خوذ # ~~قبول کن وقرمود بشرطی که علی ملأ آلناس در میان بازار یغداد با من # ~~نییذ نوش کنی؛ گفت : هیچ تتوانم؛ گفت : از برای من نبید خاص # ~~توانی آوردن؟ گفت : نتوانم؛ گفت : وقتی ms388 که من نوش کنم با من # ~~مصاحیت توانی کردن ؟ گفت : بی ، نتوانم؛ حضرت مولا نا شمس الدین # # بانکی بر وی زذ که از پیش مردان دور شو، قال : ألم %~% أقل لیک # ~~نک لن تستطیع معی صبرا (75/18)؛ تو آن نه که توانی ، از بهر آنک # ~~نا توانی؛ خوش باش که ترا آن قوت نیست وقدرت خاصان حق # # نداری؛ پس صحبت من کار تو نیست، وحریف صحیت من نه %~% # ~~بایذ که جمیع مریدان وهمه ناموس دنیا را بپیالهٔ‌ بفروشی وابن کار # ~~مردان میدانست؛ وآن او که می دانست؛ تا بدانی که من کستی را # ~~مرید نگیرم ، من شیخ میگیرم آنگاه نه هر شیخ، بل شیخ کامل محقق # (5/4) همچنان منقولست که روزی فرمود : شیخ اوحدالدین کرمانی # ~~تزدیکتر بود بتمامئ هوا، سحرهآ فرعون در هوا عمام بوذند؛ لاجرم بوی # ~~روح یایشان رسیذ ، فرعون مام نبوذ، متطقی بوذ واهل ولیکن در # ~~سحره فرعون هتری بوذ که در ایشان نبود، سید را بوی روح ومستی # ~~روح بیش که اوحد را ، آن شیخ ابو بکررا مستی از خذا هست ولیکن ~~PageV02P617 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0661.png) # ~~آن هشیاری که بعد از آنست نیست ، چندانک اوحد الدین لابها نموذ # ~~بصحیتش قبول نکرد فرموذ از تو کاری نمی آیذ حریف لطیف من # ~~نیستی ، الا فرزند هاء ولد بلخی قد س آلله سره آلعز بز: بعد # ~~از مد ت مدید اول بار بحضرت مولانا در کورهآ دمشق در میدان شهر # ~~مصادف شذ وآن زمان مولانا بتحصیل علوم مشغول بوذ # (6/4) همچنان از خدمت یاران عتیق که محریان محر %~% محیط # ~~تحقیق بوذند چنان منقولست که روزی در میان هنگامهآ مردم در # ~~شهر دمشق حضرت مولانا دست مبارک مولانا شمس الدین را بگرفت؛ # ~~فرموذ که صراف عالم مرا در یاب! تا حضرت مولانا شمس الدین # ~~ز عالم استغراق خوذ بخوذ آمذن مولاتا رفته بوذ # 7/4) همچنان بعد از طول مد ت چون حضرت مولانا شمس الدین # ~~مقام مقام بدار الملک قونیه رسیذ بامداذ روز ms389 شنبه بیست وششم # ~~حماذی الآخر سنه اثنی واربعین وستتمایه ودر خان شکر ریزان فروذ # ~~آمذ وحضرت مولانا درآن زمان بتدریس علوم دیی مشغول بود # ~~و در چهار مدرسهآ معتبره مدرسی میکرد واکایر علما در رکابش # ~~بیاذه می رفتند # (8/4) همچنان از کبار اصحاب منقولست که روزی حضرت مولانا # ~~نا حماعت قضلا از مدرسهآ ینبه قروشان بیرون آمذه بوذ و از پیش ~~PageV02P618 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0662.png) # ~~خان شکر ریزان می گذشت ؛ حضرت مولانا شمس الدین برخاست وپیش # ~~آمذه عنان مرکب مولانا را بگرفت که یا امام آلمسلمین! ابا تزید بزرگتر # ~~بود یا محمد مولانا فرموذ که از هیبت آن سؤال گوثیا که هفت # ~~آسمان از همدگر جذا شذ وبر زمین فرو ریخت وآتش عظیم از باطن # ~~من بجمجمهآ دماغ زذ واز آنجا دیذم که دوذی تا ساق عرش برآمذه؛ # ~~جواب داذ که حضرت محمد رسول الله یزرگترین عالمیان بوذ، چه جای # ~~با تزیدست؟ کفت : پس چه معنیست که او با همه عظمت خوذ ما # ~~عرفتاک حق معر فتک می فرمایذ واین ابا بزید سیحاتی ما أعظم # ~~شأنی و أنا سلطان آلسلا طین می گویذ؛ قرموذ که ابا نزید را تشتگی # ~~از جرعهآ ساکن شذ ودم از سیرای زذ وکوزە ادراک او از آن # ~~مقدار بر شذ وآن نور بقدر روزن خانهآ او بوذ ؛ اما حضرت مصطفی را # ~~علیه السلام استقای عظیم بوذ وتشنکی در تشنگی وسینه مبارکش بشرح # ~~م نشر ح لک صدثرک (1/94)، أرض آلله واسعة (97/4) # ~~گشته بوذ : لاجرم دم از تشنگی زذ وهر روز در استدعای قربت زیادتی # ~~بوذ وازین دو دعوی، دعویئ مصطفی عظیم است؛ از یهر آنک چون # ~~او محق رسید خوذرا بر دیذ وبیشتر نظر نکرد؛ امتا مصطفی علیه السلام # ~~هر روز بیشتر میدیذ وپیشتر می رفت؛ انوار وعظمت وقدرت وحکمت # ~~حق را یوما بیوم وساعة بعد ساعة زیاده می دیذ؛ الین روی # ~~ما عرفناک حق معر فتک می گفت؛ چنانک قرموذ PageV02P619 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0663.png) ### | شعر (رجز) # ~~ریگ ms390 ز آب سیر شذ من نشذم زهی زهی # لایق جز کمان من نیست درین جهان زهی # ~~کوه کمینه لقمه ام بحر کمینه شربتم # من چه نهنگم ای خذا باز گشا مرا رهی # ~~هماتا که مولانا شمس الدین نعره بزذ وبیفتاذ ، حضرت مولانا از استر # ~~قروذ آمذه ائمه را دستوری داذ؛ فرموذ که اورا ر گرفتند وممدرسه # ~~مولا نا بردند وگویند تا بخوذ آمدن وی سر مبارک اورا بر سر # ~~زانو نهاذه بوذ، بعد از آن دست او را بگرفته روانه شذند ومد نی # ~~مدید مصاحب ومجالس ومکالم همدگر بوذند # 914) همچنان منقولست که سه ماه تمام در حجره خلوت لیلا # ~~و نهارا بصوم وصال چنان نشستند که اصلا بیرون نیامذند وکسی را # ~~زهره وطاقت آن نبوذ که در خلوت ایشان در آیذ، وبکلی حضرت # ~~مولانا از تدریس وتعلیم وتذکیر فارغ گشته بتقدیس قد یس اعظم # ~~مشغول شذ وممامت اکابر وعلمای قونیه بجوش وخروش عظیم در آمذند که # ~~ان چه حالست واین شخص چه کس است وکیست واز کجاست که # ~~اورا از دوستان قدیم وقرابات حمیم ومتاصب عظیم بریذه مخود مشغول # ~~کرد وچنان زرگی وبزرگزاذه ربوذه وسغبهٔ‌ آحادی شذ ودرین # ~~حیرانی عالمیان می سوختند وبانواع ترهات ونا گفتنیها می گفتند ودر ~~PageV02P620 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0664.png) # ~~تدبیر این تقدیر فرو می ماندند ومریدان را بهیچ نوع معلوم نشذ که او # ~~چه کس است # (10/4) همچتان در آن جلوت خلوت که می بوذند صذ هزار # ~~اسؤله واجوبه وامتحانات عجیب که مولانا شمس الدین می فرموذ وانصافها # ~~می داذ ، چه آن جنس حال ومقال از هیچ شیخی وقطبی نه دیذه بوذ # ~~و نه شنیذه # 11) همچنان حضرت سلطان العارفین چلی عارف قد س آلله # ~~سره آلعز یز از حضرت ولد عظم الله ذکره روایت کرد که روزی # ~~مولانا شمس الدن بطریق، امتحان وناز عظیم از حضرت والدم شاهدی # ~~التماس کرد؛ پذرم حرم خوذ کرا خاتون را که در حمال وکمال حمیلهٔ‌ # ~~زمان وسارهٔ‌ ثانی بوذ ودر عفت و ms391 عصمت مریم عهد خود، دست # ~~بگرفتة در میان آورد؛ فرموذ که او خواهر جان متست نمی بایذ ؛ # ~~بلک ناز نازنین شاهد پسری میخواهم که ممن خدمتی کند؛ فی الحال # ~~فرزند خوذ سلطان ولد را که یوسف یوسفان بوذ پیش آورد وگفت : # ~~امیذست که بخدمت وکفش گردانیآ شما لایق باشذ، فرموذ که او # ~~قرزند دلبند منست؛ حالیا قدری اگر صهبا دست داذی اوقات # ~~بجای آب استعمال می کردم که مرا ازآن تا گزیرست، همانا که # ~~حضرت پذرم بنفسه بیرون آمده دیذم که سبوئی از محله جهودان PageV02P621 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0665.png) # ~~رکرده وبیاورد ودر نظر او بنهاذ ؛ دیذم که مولانا شمس الدین فریادی # ~~برآورد وجامهارا برخوذ چاک زذه سر در قدم یذرم تهاذ و ازآن # ~~قوت ومطاوعت امر پیر حیرت مموذ؛ فرموذ که بحق اول بی اول # ~~دلدارمحمد خو در جهان وجود نه آمذ ونخواهذ آمذن وهماندم سر # ~~تهاذه مرید شذ، فرموذ که من غایت حلم مولاتا را امتحان می کردم # ~~و آن توسع باطن از آنها نیست که در حیز خیر گنجذ # شعر (رمل) # # صذ هزاران امتحانست ای پسر %~% هرکه گویذ من شذم سر هنگ در # ~~کنون می گویم # شعر (کامل) # یفنی آلکلآم و لا یحیط بوصفه ### | أیحیط ما یفنی بیما لا ینفد # شعر (هزج) # # گر بر تن من زبان شوذ هر موئی %~% یکث لطف تو از هزار نتواتم گفت # 12) همچنان اصحاب قدیم واخوان کریم رضوان آلله علیهم # ~~جمعین از حضرت مولانا نقل کردند که فرموذ : چون خدمت # ~~مولانا شمس الدین ممن رسید ومصاحیت بموذ ، همانا که آتش عشق # ~~در دروم شعله عظیم می زذ؛ بتحکم مام فرموذ که دیگر سختان PageV02P622 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0666.png) # ~~بنرترا مخوان؛ باشارت او زمانی نخواندم؛ پس آنگاه فرموذ که با کس # ~~سخن مگو، مدتی خاموش کرده یسخن گفتن نیز نیرداختم وازین رو که # ~~سخنان ما غذای جان عاشقان شذه بوذ وراح ارواح اهل صفا # ~~گشته بیکبارگی تشنه ماندند واز برتو همت وحسرت ایشان بمولانا # ~~شمس الدین چشم زخم رسیذ ms392 # 13/4) همچنان احباب یقین وعاشقان راستین چتان روایت # ~~کردند که در میادیآ حال حضرت مولانا سختان بهاء ولدرا بجد مطالعه # ~~می فرموذ ؛ از تاگاه مولانا شمس الدین از در در آمذکه مخوان مخوان! # ~~نا سه بار؛ بعد ازآنک ینبوع علم لدنی از درون مبارکش فوران # ~~کرد دیگر بذآن سخنان تبرداخت # 14) همچنان منقولست که حضرت مولانا در اوایل اتصال # ~~ممولانا شمس الدین شیها دیوان متنبی را مطالعه می کرد : مولانا # ~~شمس الدین فرموذ که بآن می ارزذ؛ آن را دیگر مطالعه مکن؛ یک # ~~دو نویت می فرموذ واو از سر استغراق باز مطالعه می کرد ؛ مگر شی # ~~بحث عظیم می کنذ؛ تا همگان ملزم میشوند، هم در خواب پشیمان # ~~میشوذ وتأسف میخورذ که چرا کردم ، چه لازم بوذ، قصد می کنذ # ~~که از مدرسه بیرون آیذ ، هماندم بیذار میشوذ، میبیند که مولاتا # ~~شمس الدین از در در می آیذ ومی فرمایذ که دیذی که آن بیچاره فقیهان را # ~~چها کردی؟ آن همه از شومیآ مطالعه2 دیوان متنبی بوذ PageV02P623 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0667.png) # 15) همچنان شی باز در خواب میبینذ که مولانا شمس الدین # ~~متنبی را از ریش بگرفته پیش مولانا می آرذ که سخنان این را میخوانی # ~~و متتبی مردی بوذه تحیف الجسم، ضعیف الصوت؛ لا بها می کتذ که مرا # ~~از دست مولانا شمس الدین خلاص ده وآن دیوانرا دیگر مشوران؛ # ~~آخر الامر ترک علوم وتدریس کرده دستار لالیشی بسته فرجی # ~~هندباری پوشیذه بسماع وریاضت شروع فرموذ ، گفت # شعر (رجز) # زاهد کشوری بدم واعظ متبری بدم # کرد قضای دل مرا عاشق کف زتان تو # ) همچنان نقلست که حضرت مولانا شمس الدین بیک # ~~روز از قیصریه باقسرا رسیذه در مسجدی مافر شذ؛ بعد از ماز # ~~خفتن مؤذن مسجد بجد گرقت که از مز کت بیرون آی وبجایی # ~~مهمان شو؛ گفت: مرد غریبم معنور دار، طمع چیزی ندارم؛ # ~~بگذار مرا تا بیاسایم؛ مؤذن بیچاره از غایت بی ادبی وچشم بستگی # ~~سفاهت عظیم کرده بسی جفا ms393 مموذ؛ فرموذ که زبانت بیاملساذ؛ # ~~فی الحال زبانش برآماسیذ ومولانا شمس الدین بیرون آمذ وبسوی # ~~قونیه روانه شذ ، امام مسجد در آمذ ومؤذن را در جال نزع دیذ ، ~~PageV02P624 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0668.png) # ~~چون از کیفیت حالش باز برسیذ اشارت کرد که آن درویش مسافر را # ~~دریاب که بذین حال مرا اوکرد؛ امام در بی مولانا شمس الدین افتاذ # ~~ودر آب قلقل رسیذه سر نهاذ ولابهای بی حد کرد که مسکین بود ، # ~~عظمت شما را معلوم نکرد وبجد عنرها خواستن گرقت؛ فرموذ که # ~~قضی الامر حکمی رانده شذ ؛ اما دعا کنم تا باممان روذ وعذاب # ~~آخرترا نبینذ؛ امام مرد روشن دل بوذ، اخلاص آورده مرید شذ # ~~تا عودت امام مؤذن وفات یافته بوذ # ) همچنان عارف نور سحری، مولا نا سراج الدین تتری # ~~رحمه الله از حضرت مولانا نقل کرد که روزی مولانا شمس الدین # ~~با حماعتی همدم صحیت کرده بوذ ودر کنجی نشسته بوذند وقلب زمستان # ~~شدید بوذ ، مگر عزیزی از آن حماعت التاس گلدستهآ کرد، مولانا # ~~شمس الدین برخاست وبیرون آمذ ، چون در آمذ گلدسته لطیف در پیش # ~~آن عزیز نهاذ، همگان سر نهاذتد؛ فرموذ که کرامت نیست، این از # ~~خواست یاران خاست ، حق تعالی برای اجابت ارادت شما از عالم غیب # ~~تحفهآ پیذا کرد # ) همچثان منقولست که اوقات حضرت مولانا می فرموذ # ~~که خدمت مولانا شمس الدین ما در تسخیر نفوس جنی وانسی و سر # ~~اسماء قدسی واسرار اشیا ید بیضای موسوی داشته وهمانا که نفس. # ~~میارک او همدم مسیحا بوذ ودر علم کمیمیا نظیر خوذ نداشت ودر ~~PageV02P625 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0669.png) # ~~دعوت کواکب وقسم ریاضیات وا لتهیات وحکمیات ونجوم ومتطق # ~~وخلا فی اورا لیس کمثله تفس فی آلافاق وآلأتفس می خواندند؛ # ~~اما چون بمردان خذا مصاحبت مود همه را در جریده لا ثبت فرموذه # ~~ازکلیات مر کبات ومجردات ومفردات مجرد شذ وعالم تجرید وتفرید # ~~و توحید را اختیار کرد # شعر ( هزج) # تا یک ورق از عشق تو حاصل کردم ### | سیصذ ورق از ms394 علم فراموشم شذ # 19) همچنان افاضل اصحاب از حضرت سلطان اولو آلالیاب # ~~روایت کردتد که روزی مولانا شم الدین بردر مدرسه نشسته بود؛ # ~~از ناگاه جلادی می گذشت ، فرموذ که این شخص ولیست ؛ یاران گفتند: # ~~جلاد دیوانست؛ گفت: آری جهت آنک ولیآ را کشته بوذ؛ او را # ~~از دربندان زندان بدن وققص قالب رهانیذه ولایت خوذرا بذو بخشیذ، # ~~روز فردا جلاد توبه کرده از خواص عباد شذ ومرید گشت # 20) همچنان روزی حضرت مولانا شم الدین فرموذ که در # ~~ما مرید ما بسه گونه حال راه توانذ یافتن؛ اول مال، دوم بحال، # ~~سوم بنیاز وابتهال # همچنان منقولست که حضرت چلی حسام الدین # ~~قد س الله بره در اوایل جوانی بخدمت مولانا شمس الدین تواضع ~~PageV02P626 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0670.png) # ~~عظیم می موذ وتذلل می کرد ویاران بینا چون تعلق وتعظیم آل # # حضرت را بذو می دیذند، بصدق %~% ممام بند گیها میکردند؛ روزی # ~~فرموذ که شیخ حسام الدین باینها نمی شوذ وآلد ن عند آلد راهم # ~~چیزی بده وبندکی کن تا در ما توانی راه یافتن؛ همان لحظه بر خاست # ~~وبسوی خانه رفته هر چه از اثاث خاته داشت از عقار وعروض و نقود # ~~تا ماعون البیت وتجمل اهل حرم را بیکبارگی بر گرفت و در نظر # ~~مولانا شمس الدین نهاذ وهمچنان مگر در دیه فلیراس باغی داشت که # ~~با بوستان فردوس متاظره می کرد ، فی الحال فروخته بهای آن باغ را # ~~در کفش مبارکش ریخت و سجدات می کرد ومیزاریذ و شکرها می کرد # ~~که آن چنان پاذشاهی از وی چیزی در خواست کرد، فرمود که آری # ~~حسام الدین، اومیذ بفضل یزدان وهمت مردان چنان می دارم که بعدالیوم # ~~مجائی برسی که مغبوط اولیای کمل شوی ومحبوب ومحسود اخوان صفا # ~~گردی ، اگرچه مردان خذا مهیچ چیزی محتاج ومفتقر نیستند واز کونین # ~~منزه اند ، امیا در قدم اول امتحان محبوب محیت محب را جز بترک # ~~دنیا نیست وپایه دوم ترک ما سوی الله است وبهیچ نوع ms395 مرید مزید طلب # ~~عراد خوذ راه نیافت الآ ببندگی وایثار ؛ همانا که آبت فأ متا من أعطی # ~~و آتقی وصدق بالحسنی (5/92-6) نه توقیع رایت صد یق # ~~کیر است؟ وصدیقان را صدیق صدیق در خوراست PageV02P627 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0671.png) # شعر (مجتث) # بگیر کیسه بر زر بأقر ضوا آلله آی # قراضه قرض دهی صذ هزار کان گیری # ~~د هر مریدی وعاشق که در راه شیخ خوذ زربازی توانذ کردن سربازی # ~~هم توانذ کردن وهرگز عاشقان مخلص مخلص بدن ودنیا نمانده # ~~و گویند از آن مجموع جز درمی قبول نکرد وهمه را باز بحضرت شیخ # ~~حسام الدن بخشیذه نه چندان عنایت بی نهایت فرموذ که در شرح آیذ # ~~وإلی آلله عاقبة آلامور (22/31) عاقبت بجانی رسیذ وصدری شذ که # ~~اصحاب مشروح الصدر بر صدر او سر می نهاذند وحضرت مولانا امین # ~~کنوز العرش خطابش می فرموذ وشش مجلد مثنوی که بیست وشش # ~~هزار وششصذ وشصت بیت است ، شرح سر او بوذ ودر وصف او # ~~نازل شذ # ) همچنان منقولست که روزی مولانا شمس الدن فرموذ که # ~~بسطامی محجوب بوذ، شصت سال خریزه تخورده بود؛ گفتند : چرا # ~~ممی خوری؟ گفت: نی دانم که حضرت مصطفی خربزه را چگونه # ~~برید؟ پس کسی که خربره بریذن اورا تدانذ از علمهاش که پنهان # ~~مر ومشکلترست چه خیر دهذ؛ فرموذ اگر دشنام من بکافر صذ # ~~ساله رسذ مؤمن شوذ؛ اگر مؤمن رسذ ولی شوذ، ببهشت روذ، PageV02P628 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0672.png) # # عاقبت فرموذ که یکی مرا ترسیذ که ابلیس کیست؟ گفتم: %~% او # ~~زآنک ما ان ساعت غرق ادریسیم؛ اگر ابلیس نیستی تو هم چرا # ~~غرق ادریسن نیتی واگر از ادریس اثری داری ترا چه پروای ابلیس # ~~است ؟ اکر می گنتی که جیرئیل کیست؟ گفتمی: تو # ) همچنان ملک الاصحاب چلی جلال الدین رحمه الله روایت # ~~کرد که در نوبت اول چون حضرت مرلانا شمس الدین بقوتیه رسیذ ، # ~~اتفاقا ر سر راه دروازهٔ‌ حلتمه بگوش سه درم سلطانی یافت؛ # ~~یا خود قرار کرد که وجه ms396 نفقه اینست؛ چه آن زمان صذ وبیست # ~~پول بدرمی بوذ ویکتا گردهٔ‌ لطیف وسپیذ بپولی می داذند؛ همچنان # ~~در شبی ازیک گرده نیمی را خوردی ونیم دیگر را بمسکینی داذی؛ # ~~علیها چون مدت منقضی شذ ووجوه یپوج آمذ ، پاپوجی پوشیذه عزم # ~~شام کرد وروانه شذ # 24) همچنان در وایل شرح الشبانی اغلب در بیست روز # ~~یا پانزده روز یا ده روز باری افطار میکرد ، کم افتاذی که در هفت # ~~روز یا پنج روز چیزی خوردی وچون عزیمت شام را مصمم کرده # ~~غیبت مموذ، حضرت خذاوندگار تاریخ سفر اورا بحضرت چلبی. # ~~حام الدن همچنن املا فرموذ که سافر آلمولی الأعزر آلد اعی إلی # ~~الخیر ، خنلاصة آلأرواح ، مر آلمشکاة وآلزجاجة وآلمصباح ، PageV02P629 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0673.png) # ~~شمس آلحق وآلد ین ، مخفی تورآلله فی آلاولین وآلاخر ین ، # ~~آطمال آلله عمره ولقانا بالخیر لقائه یوم آلخمیس آلحادی # ~~وآلعشرین من شهر شوال سنة ثلث و أربمین وستمائه # 25) وگویند در سالی دیناری خرج او بوذ در هقت روز # ~~باری نیم گرده را در آب سر ثرید کردی وخوردی؛ مگر روزی # ~~مزید کرد ، دیگر بگرد دکان رواسی نگشت واغلب اوقات بر سر پا # ~~بوذی وسیران کردی # 26) همچنان منقولت که در فراق او حضرت مولانا # ~~ی قرار گشته لیلا و نهارا آرامی وخوابی نداشت ومستیها می راند # ~~واسرار می فرموذ # ) همچنان منقولست که روزی در اسفار خوذ مخدمت # ~~شیخی رسیذ که اورا علت شاهد بازی وتفر ج صورت بوذ ؛ # ~~فرموذ که هی در چیستی؟ گفت : صور خوبان چون آثینه است ، # ~~حق را درآن آثینه مشاهده میکنم ، چنانک گفته اند ### | شعر (رباعی) # # در تو که یدیذهآ صفا می نگریم %~% نی از بی شهوت وهوا می نگریم # # دیذار خوشت آیتهآ لطف خذاست %~% مادر تو بذآن لطف خذا می نگریم ~~PageV02P630 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0674.png) # ~~فر موذ که ای ابله از آنک حق را در آینه آب و گل می بینی چرا در # ~~آینه جان ودل نبینی وخوذ را نطلبی؛ درویش درحال سرنهاذ واستغفار # ~~کرده از یک نظر ms397 عنایت او هدایت یاقته بکمال رسیذ وحقیقت خوذرا # ~~بدیذ وحقیت اورا در یافت # 2) همچنان منقولست که روزی در یغداذ ازدر سرائی گذر # ~~می کرد؛ مگر آواز چنگ بگوشش رسیذ ، در آمذ تا یکدمه استاع # ~~کنذ؛ خواجه سرا که از سر سراء محجوب بوذ بغلامی اشارت کرد که # ~~آن درویش را زن تا برود؛ غلام شمشیر کشیده حمله کرد؛ فی الحال # ~~دست او مفلوج شذ ؛ بغلامی دیگر فرموذ ، او را دست هم بر هوا ماند # ~~وخشک شذ ، مولانا شمس الدین بیرون آمذ وروانه شذ؛ کسی در کی # ~~او نتوانست رسیذن ؛ روز دوم خواجه از دنیا بآخرت سفر کرد # همچنان یاران قدیم، مستان رجیق تسنیم؛ چنان # ~~روایت کردند که روزی مولاتا شمت الدن در عراق عجم در سماع بوذ # ~~مگر قلندری در آن مجلس چرخی میزذ و دم بدم خرقهآ او بوی می رسیذ # ~~و هیچ ممتنع کی شذ؛ یک دو بار فرموذند که درویش آن سوتر؛ # ~~قلندر جوات داذ که میدان فراخ است ؛ همان لحظه شمس الدین از سماع # ~~بیرون آمذ وروانه شذ ؛ درحال قلندر بیفتاذ وجان تسلیم کرد؛ آتش # ~~در نهاذ آن در ویشان صاحب دل افتاذه غریوی برآوردند که دریغا شمس # ~~رند، باز درویشی را سقط کرد : چندانک در بی دویذند ریده بود ~~PageV02P631 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0675.png) # 2) همچنان خبر ان طریقت، و پران حقیقت ، چنان روای # ~~کردند که حضرت بهاء ولد را قذ س آلله لطیفته مریدی بوذ واو را # ~~قطب الدن ابراهیم گفتندی؛ مردی بوذ صاحب دل وروشن ضمیر؛ # ~~مگر روزی حضرت شمس الدین ازو رنجیذ واو را راه هر دو گوش # ~~بسته شذ : چنانک هیچ نمی شنیذ ؛ یعد ازمد بی باز عنایت فرموذه # ~~آن کری از وی زایل شذ ؛ اما اثر قبضی در دلش ماند وهیچ کمی رفت؛ # ~~روزی مولانا شمس الدین فرموذ که یارا! بارها از تو عفو کردم وصغا # ~~شذم ، چرا دلتنکی؟ خوش یاش و در خوشی باش ؛ همچنان آن حالت # ~~ازو تمی رفت، از ناگاه درمیان ms398 بازار مقابل او شذ؛ بصدق مام # ~~سر تهاذ وکلمهٔ‌ شهادت بر زبان راند که لاا له الا آلله ، شمس الدن # ~~رسول، آلله؛ مردم غدو کردند که او را بزتند؛ مگر شخصی پیش # ~~دستی کرده اورا زذ؛ مولانا شمس الدن چنان نعره2 زذ که در حال # ~~آن مرد مرد ومردم یازاری با زاریآ تمام بیچارهوار سرنهاذند وبنده شذند؛ # ~~ممانا که دست قطب الدین را بگرفت و از میان بازار بکناری بیرون آمذ؛ # ~~گفت : آخر نام من محمد است ، محمد رسول آلله بایسی گفتن # ~~که مردم زررا ثی سکه بمی دانند # ) همچنان عزیزی زوایت کرد که روزی خماعتی در بان # ~~تحریم حشیش سخن می گفتند : مولانا شمس الدن فرموذ که یاران # ~~ما بسزکث گرم می شوند ؛ آن خیال دیوست ، خیال فرزشته اینجا خوذ ~~PageV02P632 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0676.png) # ~~چیزی نیست خاصه خیال دیو؛ عین فرشته را خوذ راضی تباشم، # ~~خاصه خیال فرشته ؛ دیو خوذ چه باشذ تا خیال دیو چه بود؟ # ~~چرا خوذ یاران مآ را ذوق نیاشذ از عالم پاک بی نهایت؛ با آنک # ~~مردم را چنان کنذ که هیچ فهم تکنذ ، دنگ باشذ؛ شخصی اشکال # ~~گفت که حرامئ حمر در قرآن هست، حرامی سزک نیست؛ گفت: # ~~هر آیتی را سببی میشذ ، آنگه وارد می شذ ؛ این سیزک را در عهد # ~~پبغامیر علیه السلام ممی خوردند واگرنی کشتن فرموذی؛ هر آیت بقدر # ~~حاجت فرو می آمذ وبسبب نزول فرو میآمذ ؛ چون صحابه بتزد رسول # ~~علیه السلام قرآن را بلتد خواندند تشویش شذ ، خاطر مبارکش را # ~~آیت آمذ یتا آینها آلذین آمنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت # ~~لنبی (2/49) الآیه # 32) همچنان چون حضرت مولانا ولد را ممولانا شمس الدیین # ~~تبریزی قد س الله سرهم مریدش کرد، فرموذ که بهاءالدین من # ~~حشیش نخورذ وهرگز لواطه تکنذ که عندالله الکریم این هر دوکار عظیم # ~~نا محمود است و ذمیم # )همچنان منقولست که در عهد مولانا رضی آلله عنه # ~~مگر در مجمع مشایخ صوق گفته باشذ که دریغا ms399 نازنین پسر جهاء # ~~ولد بلخی متابع توریزی پچهآ شذ؛ خاک خراسان متابعت خاک # ~~تبریز کنذ ؛ مولانا شمس الدین فرموذ که او دعوئ صوفی وصفا کنذ، # ~~اورا این قدر عقل نباشذ که خاکه را اعتبار نباشذ ؛ اگر استنبولئ را ~~PageV02P633 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0677.png) # ~~آن باشذ واجب بنشذ برمکی که متابعت او کنذ ، حب آلوطن من # ~~لامیمان ، گفت آخر مراد او علیه السلام چگونه مکه باشذ که مکه # ~~ازین عالم است وانمان ازین عالم نیست ؛ پس آنچ از ایمان باشذ # ~~یایذ که هم ازین عالم تباشذ ، از آن عالم باشذ ، والاسلام بدأ # ~~غریبا ، جون غریب است واز عالم دیگر است چگونه مکه را # ~~خواهذ؟ والسلام # )همچنان خلاصة الاصحاب مولانا شمس الدین ولد مد رس # ~~طاب ثراه روایت چنان کرد که از درویشان واصل حماعتی از حضرت # ~~مولا تا برسیذند که خدمت خواجه فقیه چگونه مرد بوذ؟ فرموذ که کامل # ~~تبریزی که ابدال شهر قونیه است چند درجه از فقیه احمد بر برست، # ~~وقات کامل تبر بزی بسروقت سلاطین وامرا در می آمذ واورا اصلا # ~~حجاب وبواب سرا تمی دیذند ومی گذشت وبر تخت سلطان می نشست # ~~ودر مجالس ایشان درمی آمذ وآلات مجلس را میستذ وبیرون می رفت؛ # ~~وکسی را زهره ویارا نبوذی که چیزی گفتی وبعضی اکایر بینا دل # ~~مولانا شمس الدین تبریزی را سیف الله می گفتند ؛ از آن که از هر که # ~~رنجیذی یا کشتی یا محروح روح کردی وصذ هزار کامل تبریزی در دریای # ~~و قطره بوذی # ) همچنان پیوسته حضرت مولانا شمسالدین فرموذی که # ~~بارراستین آنست که همچون خذا محرم باشذ، در تحمل مقاسات # ~~و مککروهات و زشتیهای یار واز هیچ خطائبی وخللی نرنجذ واعراض ~~PageV02P634 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0678.png) # ~~واعتراض را تخوذ راه ندهذ، چنانک حضرت بر رحمت حق تعالی که # ~~ازجمیع ذنوب وعیوب ونقایص بندگان خوذ بمی رمذ وبعنایت تمام # ~~وشفقت شاهانه رزقشان می دهذ؛ یاری و محبت بی علت اینست ، # ~~چنانک فرموذ ### | شعر (مجتث) # تو فضل ورحمت حفی که هر ms400 که در تو گریخت # قبول می کتیش با کری ویا خامی # 3) همچنان مگر روزی فوج زنان از دور گذر می کردند # ~~وکامل تیریزی ایستاذه بوذ؛ فرموذ که درمیان آن حماعت نوری # ~~می درخشذ وآن پارهٔ‌ نور مانا که از کان اتوار حضرت مولاناست؛ # ~~چون تفحص کردند ، دیذتد که ملکه خاتون بوذ بنت مولاتا رضی الله # ~~عنها وعن ابیها ؛ فرموذ که بخانه آوردند ومهمانیشان کرده عنایت # ~~عظیم فرموذ # 3) همچنان حضرت سلطان ولد حکایت فرموذ که روزی # ~~حضرت والدم در مدح مولانا شمس الدین مبالغهآ عظیم فرموذ واز حد # ~~بیرون مقامات و کرامات وقدرتهای اورا بیان کرد ؛ من از غایت اعتقاد # ~~وشاذی بیامذم واز بیرون در حجره او سر بهاذم واینتاذم؛ فرموذ که # ~~هاء الدین چه لاغ است؟ گفتم که امروز پذرم اوصاف عظمت شمارا بسیار ~~PageV02P635 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0679.png) # ~~کرد ؛ گفت : والله والله من از دریای عظمت پذرت قطرهٔ‌ نیستم ؛ آما # ~~هزار چندانم که فرموذ ؛ باز تحضرت مولانا آمذم ، سر تهاذم که مولانا # ~~شمس الدین چنین گفت ؛ گفت : نور خوذرا ستوذ وعظمت خوذرا # ~~موذ وصذ چندانست که فرموذ # 38) همچتان درمیان اصحاب روزی مولاتا شمس الدن # ~~فرموذ که اقول معکم فی آلسر حتی لایسمع مولانا، خلیننا # ~~آلمتقد مین ، لآن آلفضلاء فی آلمتأخر ین أکثر، والله بعد # ~~مخمد رسول آلله ما تکلم احد مثل ما تکلم مولانا؛ فرموذکه # ~~یک پول مولانا عظم آلله ذکره پیش من برایر صذ هزار دینار # ~~خر باشد واز آن متعلقان او؛ وهر که ره یابذ من ، تبع او باشذ ؛ # ~~زیرا دری بسته یوذ، باز ازو شذ؛ والله که من در شناخت مولانا # ~~قاصرم ؛ درین سخن هیچ نفاق وتکلف نیست وتأویل که من از # ~~شناخت او قاصزم، مرا هر روز از حال وافعال او چیزی معلوم # ~~می شوذ که دی نبوذه است ؛ مولانا را هترک ازین در یابیذ تا بعد ازآن # ~~خیره نباشیذ ؛ ذلک یوم آلتغابن (9/64)، همین صورت خوب # ~~وسخن خوب می گویذ؛ یذن راضی مشویذ که ورای این چیزی ms401 هست، # ~~آن را طلبیذ ازو؛ فرموذ سخنی هست یکی نفاق، یکی راستی، اما # ~~آنکث نفاقست جان همه اولیا وروان ایشان در آرزوی آنند که مولا نا را # ~~در یاقتندی وبا او نشستندی؛ وآنک راستی است بی نقاقست که روان ~~PageV02P636 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0680.png) # ~~اتبا در آرزوی آنست که کاشکی در زمان او بوذمی وسخن او بشنوذیمی؛ # ~~اکنون ضایع مکنیذ؛ هرکه اخلاص او بیشتر بود بعالم حق پیشتر # ~~بوست ؛ اکنون من دوست مولانا باشم ومرا یقین است که مولانا ولی # ~~خذاست؛ اکنون دوست دوست خذا ولی خذا باشذ که ان مقررست، # ~~همیشه روی آفتاب ممولاناست؛ زیرا که روی مولابا بآفتابست ، پشت # ~~آفتات بدیگرانست ، رویش بآسمانها؛ هیچ کتانی مفید تر از پیشانیآ دوست # ~~نیست ؛ ا لا هرکسی دوست کامل نیست، بعضی عشر دوستند وبعضی # ~~نصق عشر دوستند واگر بی بر او معتکف شذی؛ پس هر دوستی چون # ~~سی پاره ایست ، جامع ان سی پاره حق است تعالی # ) همجنان از حضرت سلطان ولد منقولست که روزی # ~~صوفیان اخیار، از حضرت والدم خذاوندگار سؤال کردند که ابا تزید # ~~رحمة الله علیه گفته است رأیت ربی فی صورة آمرد این چون # ~~باشذ؟ فرموذ که این معنی دو حکم دارد : یا در صورت امرد خذا را # ~~می دیذ . یاخوذ خذا پیش او بصورت امرد مصور می شذ بسبب میل # ~~ابا زبد : بعد از آن فرموذ که مولانا شمس الدین تبریزی را زنی بوذ ~~کیمیا # ~~نام : روزی ازو خشم گرفت وبطرف باغهای مرام رفت ، حضرت مولانا # ~~بزنان مدرسه اشارت قرموذ که برویذ وکیمیا خاتون را بیاورید که خاطر # ~~مولانا شم الدین را بوی تعلق عظیم است ؛ جوقی زنان کار راستی # ~~می کردند که بظلب او بروند، همانا که مولانا نزد شمس الدین درآمذ واو ~~PageV02P637 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0681.png) # ~~در خرگاه نشسته بوذ، دیذ که مولاتا شمس الدین با کیمیا در سخن است # ~~ودست بازی میکنذ وکیمیا بهمان جامه ها که پوشیذه بوذ نشسته است ؛ # ~~مولاتا درتعجب ماند وزنان یاران هنوز ترفته ms402 بوذ ؛ مولانا بیرون آمذ # ~~ودر مدرسه طوافی می کرد تا ایشان در ذوق و ملاعبهآ خوذ مشغول # ~~باشند ؛ بعد ازآن مولانا شمس الدین آواز داذ که اندرون در آ، # ~~چون در آمذ غیر ازو هیچ کس را ندیذ؛ مولانا از آن سر باز برسیذ # ~~که کیمیا خاتون کجا رفت؟ فرموذ که خذاوند تعالی مرا چندان # ~~دوست می دارذ که بهر صوربی که می خواهم بر من می آیذ؛ این دم # # بصورتی کیمیا آمذه بوذ ومصور شذه؛ پس احوال %~% بایزیل چنین # ~~وذه باشذ که حق تعالی بصورت امردی برو مصور می شذ # شعر (هزج) # ~~چو صورت اندر آئی تو چه خوب وجانفزائی تو # چو صورت را بیندازی همان عشق همان فردی # 40) همچنان یاران کبیر وپیران خبیر چنان روایت کردند که # ~~شبی حضرت مولانا وخدمت شمس الدین بر بام مدرسه در کوشکی خلوت # ~~حبتی کرده بوذند وآن شب مهتاب عظیم بوذ وخلایق بر بامهاشان # ~~خفته بوذند وایشان را حالتی وحیرنی وخری عججیب روی مموذه؛ PageV02P638 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0682.png) # ~~سچارگان همگان مرده اند واز خذاوند تعالی غافل وبی خبر گشته ، # ~~می خواهم که همه را از عنایت بی نهایت خوذ زنده کنی تا از رحمت # ~~این شب قدر ما بی نصیب ماتثد؛ حضرت مولانا روی مبارک بسوی # ~~قبله دعا کرده قرموذ که ای سلطان آسمان وزمین! محرمت سر # ~~باک مولانا شمسالدین همه را بیذاری بخش؛ فی الحال ابری عظیم از # ~~عالم غیب پیذا شذه وبرق ورعد جهیذن گرفت و چنان بارندگی # ~~شذ که بربامها دیاری بماند وهر یکی از پوشش چیزکی یدست گرفته # ~~می گربختند ومولاتا شمس الدین تبسمهای شیرین می کرد وخوش میشذ؛ # ~~جون روز شذ مثال قطرات باران یاران گرد آمذند ؛ حضرت مولانا # ~~شمس الدین این قضیه را حکایت کرد؛ بعد ازآن فرموذ که پیش # ~~از ین که کافە انبیا واولیا سعیها میکردند تا از دیذهای خلایق مستور # ~~ومخفی شوند وکسی برحال ایشان مطلع نشوذ، درین حال حضرت # ~~خذاوندگار من چندانی در راه ms403 عشق حق کوششی وجد بلیغ بموذ که # ~~از دیذهای پاذشاهان نهانی هم نهان ماند؛ چنانک فرموذ إن لله اولیاء # ~~اخفیاء، ترا کسی بشناسد که اوت کس کرده است، دیگر کست # ~~نداتذ که نا پدیذستی # )همچنان از کمل %~% یاران منقولست که روزی فقهای # ~~حساد از سر انکار وعناد از حضرت مولاتا سؤال کردند که شراب # ~~حلالست یا حرام؟ وغرض ایشان عرض باک شمسالدین بوذه؛ # ~~بکنایت جواب فرموذ که تا که خورذ؛ چه اگر مشکی شراب را PageV02P639 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0683.png) # ~~در دریا ریزند متغیر نشوذ واو را مکد ر نگردانذ وازآن آب وضو # ~~ساختن وخوردن جایز باشذ، اما حوضک کوچک را قطرهٔ‌ شراب # ~~بی گمان که ینجس کنذ وهمچنان هرچه در بحر نمکلان افتذ حکم نمکث # ~~گیرذ وجواب صریخ آنست که اگر مولانا شمس الدن می نوشذ اورا # ~~همه چیزها مباح است که حکم دریا دارد: واگر چون تو غر خواهری # ~~کنذ نان جوینت هم حرام است # شعر (رمل) # ~~ان نیاشذ ور بوذ ای مرغ خاک # نحر %~% قلزم را ز مرداری چه باک # ~~نیست د ون آلقلتین وحوض خرد # که تواند قطرهایش از راه برد # # آتش ابراهیم را تبوذ %~% زیان # هر که نمرودیست گو می برس از آن # ~~گر ولی زهری خورذ نوشی شوذ # ور خورذ طالب سیههوشی شوذ # 42) همچنان از حضرت سلطان ولد منقولست که روزی # ~~حضرت مولانا شمس الدن صفت زنان تیک وعقت ایشان می کرد؛ # ~~فرموذ که با ان همه حال اگر زنی را بالای عرش جا دهند واورا # ~~از نا گاه نظری بدنیا افتذ ودر روی زمین قضیی را بر خاسته بیتذ ، ~~PageV02P640 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0684.png) # ~~دیوانه وار خوذرا برتاو کتذ وبر سر قضیب افتذ؛ از آنک در مذهب # ~~ایشان بالاتر از آن چیزی نیست ؛ بعد از آن فرمود که شیخ علیآ حریری # ~~که در دمشق می بوذ، مردی بوذ صاحب قدم وروشن دل، هر کرا # ~~در سماع نظرکردی ، درحال ارادت آوردی ، وخرقه که شیخ می پوشیذ # ~~همچنان شاخ شاخ بوذ ms404 ودر وقت سماع ممامت اعضاش پیذا بوذ؛ مگر # ~~پسر خلیفه را هوس سماع او شذ از پسر که صفت حال او می شنیذ؛ # ~~چون از در مقام در آمذ تا اهل سماع را تفرج کتذ شیخ را بر وی # ~~نظر افتاذ ، فی آلحال مرید شذ وجامه پوشیذ ، خیر ارادت او مصر # ~~مخلیفه رسیذ ، بغایت رنجیذ وآهتگ قتل او کرد؛ چون خلیفه روی # ~~شیخ را بدیذ باخلاص تمام بذو روی آورد؛ خاتون خلیفه را هم # ~~ارادت آن شذ که اورا ببینذ؛ شیخ را بخانه دعوت کردند ، خاتون # ~~پیش آمذ ودر قدم شیخ سر نهاذه میخواست که دستیوس شیخ کنذ، # ~~شیخ ذکر خوذرا برتاب کرده بدستش داذ که مزار تو آن نیست، # ~~ان است وبسماع شروع کرد؛ خلیفه را از آن حال اعتقادش یکی در # ~~هزار شذ # /42) همچنان منقولست که منکوحهٔ‌ مولانا شمس الدین کیمیا # ~~خاتون زنی بوذ جمیله وعفیفه ؛ مگر روزی بی اجازت او زنان اورا # ~~مصحوب جد ە سلطان ولد برسم تفرج بباغش بردتد ، از ناگاه # ~~مولانا شمس الدن بخانه آمذه مذکوره را طلب داشت ؛ گفتند که جده2 ~~PageV02P641 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0685.png) # ~~سلطان ولد با خواتین اورا بتفرج بردند ، عظیم تولیذ وبغایت رنجش # ~~مموذ ، چون کیمیا خاتون بخانه آمذ ی الحال درد گردن گرفته همچون # ~~چوب خشک بی حرکت شذ؛ فریاذ کنان بعد از سه روز نقل کرد؛ # ~~همچنان چون هفتم او بگذشت باز بسوی دمشق روانه شذ در ماه # ~~شعبان سنه آربع وا ربعین وستمائه # 44/4) همچنان امنای اسرار خصهم آلله بفیض آلا توار # ~~چنان روایت کردند که روزی حضرت مولانا فرموذ که روزی، مرا # ~~عروج عوالم ملکوت وسلوک مسالک جتروت دست داذه بوذ، # ~~چون بآسمان چهارم رسیذم گرهآ آن فلک را تبره رو دیذم واز # ~~ساکنان بیت المعمور، ومغموران عالم نور، از غیبت آفتاب سؤال # ~~کردم ، از قدسیان حضرت جواب شتیذم که آفتاب ما بزیارت حضرت # ~~سلطان الفقرا شمس الدین تبریزی رفته است؛ بعد از تفرج مقامات # ~~و مطالعه آیات ms405 سماوات چون بچرخ چهارم باز رسیذم نیر اعظم # ~~در مرکز خود بفیض انوار واشعهآ ضیا مشغول دیذم ### | بیت (رمل) # ~~چون حدیت روی شمس الدین رسیذ شمس چارم آسمان سر در کشیذ # 4) همچنان روزی جنازهآ جوانی را با تتق ابریشمین # ~~وآرایش ممام می بردند ، واهل عزا ومردم توحه ها میکردند وجزعی ~~PageV02P642 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0686.png) # ~~می مموذند ، از نا گاه حضرت مولاتا شمس الدین مقابل افتاذه فرموذ که # ~~ان نا مراد بر حسرت را کجا می برند، تا ما را بیرند که سالها درین # ~~حسرت خون جگر میخورم وآن دست بمی دهذ ### | شعر (رمل) # مرگ اگر مردست آیذ پیش من # تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ # من ازو جانی برم فی رنگ وبو ### | او ز من دلقی ستانذ رنگ رنگ # ~~وهمچنان اگر مرده را که می برند ببیان عیان حال خوذ زبان بوذی # ~~وباظهار اسرار مرگ اجازت رسیذی چها گفتی وچها مموذی # 46) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا قد س الله # ~~سره العزیز فرموذ که چون خذاوندم وبجان پبوتدم مولانا شمس الدین # ~~ازکسی رمجیذی دعا کردی وگفتی که خدات عمر دراز ومال بسیار دهاذ # ) همچنان منقولست که روزی حضرت ولد روایت # ~~کرد که وقتها مولانا شمس الدن از مریدان وعاشقان خوذ خربزه # ~~میخواست ، الیته خربزهای شیرین میآوردتد می خورد وپوستهارا # ~~برسر ایشان میزذ که ای مردگان چه آوردیذ؟ ودر آن حالت ایشان را # ~~کشفها می شذ واز عالم غیب غریب چیزها می دیذند وخرق # ~~حجب می کردند PageV02P643 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0687.png) # 48) الحکایه. همچنان حضرت ولد حکایت فرموذ که # ~~زوزی حضرت پذرم در عظمت شان مولانا شمس الدین از حد # ~~بیرون مدحها فرموذ ودر ییان بزرکی ودرجات وانواع کرامات وقربت # ~~ورا اطلاع برضمایر مریدان وچیزهای دیگر که در بیان نایذ چندانی # ~~گفت که تمامت یاران حیران شذند واین بیت را گفت # شعر (رمل) # شمس تبریزی که گامش بر سر ارواح بوذ # پا منه تو سر بنه بر جایگاه %~% گام او # ~~ومن از غایت شاذی که ms406 شیخ مرا علی ملأ الکرام مدح واکرام کرد ، # ~~دوان بحجرهآ مولانا شمس الدین رفتم وسر نهاذم ودست مبارکش را # ~~بوسیذه بر دیذه خوذ مالیذم وعشق بازیها می کردم تا حضرت شمس الدین # ~~از حرکات من تعجب موذ ، فرموذ که بهاء الدین بجد لطفها می فرمائی # ~~بوذی ، چونست؟ گفتم : حضرت پذرم چندانی عظمت شمارا بیان # ~~کرد که همگان دیوانه شذعم ، واگر هزار سال مام عمرم باشذ و برفرق # ~~سیر در بند گی، شما خدمت کنم وهمه در محل قبول اقتذ هنوز منت # ~~برچان این یندهٔ‌ مخلص خواهذ بوذن وگفتم: PageV02P644 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0688.png) ### | شعر (هزج) # یروز جهان غلام بیروزه تو ### | زتییل زتان گذای دریوزهآ تو # صذ سال قلک خدمت خاکٹ تو کنذ ### | نگزارده باشذ حق یک روزه تو # ~~فرموذکه هاء الدین، آنچ حضرت مولانا در حق ما فرموذ حق است ، # ~~نتوانم گفتن که نیست ؛ اما والله م والله صذ هزاران همچون شمس الدین # ~~تریزی از آفتاب عظمت مولانا ذره بیش نیست ### | شعر (هزج) # در رتو آفتاب عالم گیرت %~% آن ذره که در شمار نایذ ماثیم # ~~بعد از چندن مکاشفات وسیر سیر ملوک سلوک وقربت انوار # ~~وصحبت ابرار ومشاهدهآ عالم غیب که ملک مطلق منسست تا غایت # ~~هنوز برپای مولانا نتوانتم رسیذن، تا خوذ بحقیقت اوکه رسذ؟ # همچنان اکایر اصحاب - کبار، رضوان الله علهم # ~~آجمعن ، آزحضرت مولانا عظم الله ذݣره، روایت کردند که # ~~روزی جماعتی از حضرت مولاتا شمس الدین سؤال کردند که توحید # ~~چیست؟ فرموذ که سؤال کردن از شیخ بدعتست؛ توحید آتست که # ~~بدانی همه چیزها آن خذاست واز خذاست وبخذاست وباز گشت مخذاست ~~PageV02P645 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0689.png) # ~~وامتا آنچ آن خذاست لله ملک آلسموات وآلا رض وما فیهن # ، واما آنچ از خذاست وما بکم من نعمة فمن آلله # ) قل کل من عند آلله (78/4) ؛ و امتا آنچ مخذاست # # آن تقوم الساء والآرض با مر 5 %~% (25/30) واما آنچ باز گشت # # مخذاست وا لی الله ترجع آلامور %~% 4/84 # 76، 4/35، 5/57) : والیه یرجع آلامر کله ms407 (123/11)؛ # ~~وا لیه آلمصیر (18/5، 3/40، 15/42 ، 3/64) ، هر که خوذرا # ~~شتاخت بمحد تی خذای خوذ را شناخت بقدیی؛ هر که تن خوذرا # ~~شناخت مجفا ، خذای خوذرا شناخت یوفا؛ هر که تن خوذ را شتاخت # ~~مخطا ، خذای خوذرا شناخت بعطا # (504) همچنان شیخ محمود صاحب قران ولد بجار ، # ~~رحمه آلله ، از یاران قدیم روایت کرد که روزی اکار اصحاب # ~~محضرت مولانا شمس الدین گفته باشذ که حضرت مولانا را در حق # ~~شما عنایت عظم است ومحبت نی حد ؛ تا حد ی که چتدین هزار # ~~غزلیات را بنام مبارک شما مطرز ومعزز گردانیده است وآن # ~~معاتی یذکر. شما براز وطراز می بحشذ ؛ گفت : والله والله بدست # ~~قدرت چنان پاذشاهی افتاذه ام که اگر خواهند بعرشم می رسانذ # ~~واگر خواهند بفرشم فرو می برذ، چنانک فرموذ : PageV02P646 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0690.png) ### | شعر ( هزج # دلم همچون قلم آمذ بانگشتان دلداری # که امشب می نویسذ زی نویسد یاز فردا ری # قلم را هم ترا شذ او رقاع ونسخ وغیر آن # قلم گویذ که تسلیمم تو دانی من کیم باری # 5) همچتان حضرت مولانا را مخدمت او چندانی محبت # ~~وتعلق جاتی یوذ که بعد از غیبت ایشان هر که بدروغ خیر داذی وگفتی # ~~که مولانا شمس الدین را فلان جا دیذم ، درحال دستار وفرجیآ مبارک # ~~خوذ را میشر ایثارکردی وشکرانها داذی وشکرها کردی و شگفتی؛ # ~~روزی مگر شخصی خبر داذ که مولاتا شمس را در دمشق دیذم، چندانی # ~~بشاشت موذ که توان گنت؟ وهر چه از دستار وفرجی وکفش وموزه # ~~بوشیذه بوذ ، بوی بخشیذ؛ عزیزی از یاران گفته باشذ که او دروغ # ~~خر داذ . هرگز تدیذه است : حضرت مولانا فرموذ که برای خیر # ~~دروغ او دستار وفرجی داذم ، چه اگر خرش راست بوذی بجای جامه # ~~جان می داذم وخوذ را فدای اومی کردم # 5) الحکایه : همچنان متقد مان اصحاب ومقد مان احباب # ~~طوبی لهم و حن مآب (31/13) چنان روایت کردند که روزی # ~~یشیخی تنزیل میکردند وجمیع علما وشیوخ وعرفا وحکما ms408 وامرا واعیان ~~PageV02P647 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0691.png) # ~~بجمعهم در آن مجمع حاضر بوذند وهر یکی در انواع علوم وفنون # ~~حکم کلمات می گفتند ومحثهای شگرف میکردند، مگر حضرت # ~~مولانا شمس الدن در کنجی بسان گنجی مراقب گشته بوذ؛ # ~~از تا گاه ر خاست واز سر غیرت باتگی برایشان زذ که تاکی ازین # ~~حدثنا می نازیذ؟ و بر زین بی اسب سوار گشته در میدان مردان # ~~می نازیذ؟ خوذ یکی در میان شما از حد تنی عن ریی خبری تگویذ؟ # ~~رتا کی بعصای دیگران بپا رویذ؟ # شعر (رمل) # # پای استدلالیان چوبین بوذ %~% پای چوبین سخت بی تمکین بوذ # ~~وان سختان که می گوثیذ ، از حدیث وتفسیر وحکمت وغیره سخنان # ~~مردم آن زمانست که هر یکی در عهد خوذ بمسند مردی نشسته بوذند # ~~واز ورود جالات خوذ معانی گفتند وچون مردان این عهد شمائیذ ، # ~~اسرار وسختان شما کو؟ همشان خب کرده از شرمساری سر در پیش # ~~انداختند ؛ بعد ازآن فرموذ که از دور آدم هر فرزئدی که از عالم # ~~قدم عدم قد م بخطهٔ‌ وجود نهاذ از انبیا واولیا هر یکی را علی # ~~حده متصی وکاری بوذ؛ بعضی کاتب وحی بوذند وبعضی محل وحی؛ # ~~کنون جهدی کن که هر دو باشی: هم محل وحی حق، وهم کاتب وحی # ~~خوذ باشی إنما أنا بشر مثلکم (111/18؛ 6/41) وسبب نزول ابن PageV02P648 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0692.png) # ~~حمضرت مولانا را معلوم است که امیر المؤمنین علی رضی الله عنه دهه # ~~عاشورا را با مصطفی موافقت کرده بود ودرآن شبها رسول هیچ تمی # ~~خورد ؛ مصطق درو نظر کرد؛ اثر ضعف دیذ؛ فرموذه لست # ~~کآحد کم آیت آمذ که قل انما أنا بشر مثلکم : قرق این # ~~قدرست که یوحی الی (111/18 ؛ 50/34) ### | شعر (رمل ) # تو بتن حیوان بجانی از ملک %~% تا روی هم بر زمین وهم بر فلک # تا یظاهر مثلکم باشذ بشر %~% با دل یوحی إلیه دیذه ور # ~~نی را وحی بوذ یچرئیل وهم وحی القلب بوذ : ولی را نیز همین بود ms409 # ~~لا یسعتی فیه نی مرسل ولا ملک مفرب، الحق ینطق # ~~علی لسان عمر وشمارا این روی ننموذه است وبذو که روی مموذه # ~~است ، عالمیان را روی بسوی اوکرده اند واین رباعی را فرموذ ### | شعر ( رباعی) # ای گرسنهآ وصل تو سیران جهان ### | ترسان ز فراق تو دلیران جهان # با چشم تو آهوان چه دارند بدست ### | ای چشم تو پای بند شیر ان جهان PageV02P649 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0693.png) # ~~هماتا که حضرت مولانا خوذ را بر داشت و در حوض خانقاه انداخ # ~~وآن روز سماعی عظم شذ ، وچتدانی علما واکابر مرید وبنده شدند # ~~که در تقریر تحریر گتجد؟ # /52) همچنان روزی در مخمع علما مولانا شمس معرفت # ~~می فرموذ ، گفت : این همه تحصیل کردن وعلوم خواندن آدمی وزحمات # ~~کشیذن برای آنست تا نفس حرون او همچون هرون موسی منقاد # ~~و ذلول شود وتذلل ومسکنت مایذ، چتاتک یوغی را در گردن گاو # ~~برای آن کنند تا رام شوذ وبآرام تمام زمین را شیار کنذ تا آن زمین دانا # ~~داته پذیرنده شوذ وبعوض خار وخشک خشک انواع حبوب # ~~و ریاحین رعنا دمذ واز آن گلها گلها دمذ، وچون آن علم ترا # ~~مطیع ومتقاد نتوانذ کردن ، پس آن علم عنا وزحمت باشذ آدمی را # شعر (خفیف) # کز تو ثرا بنستائذ %~% جهل ازآن علم به بوذ صذ بار # 54/4) همچنان حضرت ولد قد س الله سره العزیز روایت کرد که # ~~روزی حضرت پذرم را در خلوت خوذ حالت اتسلاخ شذه بود وتا چند # ~~ساعت رصدی در آن استغراق ماتده : بعد ازآتک از عالم وله بازآمذ ، # ~~بطریق نیاز از آن حال استقسار کردم؛ فرموذ که بهاء الدین شخصی را # ~~دیذم در بغداذ که سالهای بسیار بریاضت ومجاهده مشغول گشته بود و با تن ~~PageV02P650 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0694.png) # ~~لاغر وگردن باریک وچهرهای زرد زاریها می کرد وصاحب درد # ~~عظیمش دیذم، تا حد ی که بر روی آب شط سجاده می اتداخت # ~~و نماز میکرد وبا ان همه قربت وقدرت از حق تعالی التماس می ms410 کرد که # ~~الها وپاذشاها ! هتر ازین حالتم وحیریم ببخش که ازینها مرا هیچ # ~~سوذی نیست ، همین لحظه بکوش او گفتم که حضرت مولانا شمس الدین # ~~ما در دمشق است، گرد هنگامها می گردد و تفرج خلایق می کنذ، # ~~اکنون آنجایگاه رو تا آن پاذشاه عشق ترا یذن حال بینذ وبر این # ~~زاری ونزاریآ تو مخندذ تا مطلوبت میسر شوذ واز درونت حالتی که # ~~جویان آتی، سر زنذ؛ هماندم آن درویش دلریش نصیحت مرا قبول # ~~کرده بی توقف روانه شذ : چون بدمشق بحضرت مولانا شمس رسیذ # ~~وهیأت آن فقر تزار بنظر مبارکش خوش آمذه در حال تبسمی # ~~بکرد، هماتساعت در باطن او نوری وشوری از عالم غیب سر زذ # ~~وشوریآ عظیم پدیذ آمذه در چرخ برین بر آمذه، بکمالی رسیذ که # ~~غایت نهمت ونهایت همت عارفان کامل است ، والله یرزق من یشاء # # مقیر حساب %~% ) ### | شعر (منسرح) # یک نظری بیش نیست آن فقیر ای یسر # بر برذت آن نظر سوی اثیر ای پسر # 55) همچنان خلقای عظام عتظم الله قد رهم از حضرت # ~~مولاتا روایت کردند که روزی بیاران حکایت میکرد که در اوایل ~~PageV02P651 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0695.png) # ~~حالات اوقات کلمات مولانای بزرگ را رضی الله عنه مطالعه می کردم # ~~ولا نزال بایستی که در آستینم بوذی وحضرت مولاتا شمسالدین از # ~~مطالعه آن مرا منع می کرد : همانا که جهت رعایت خاطر مبارک # ~~و مد بی ترک مطالعه کرده بوذم ، شی در خواب دیذم که در مدرسهآ # ~~قراطائیی با حماعتی نشسته بوذم ومطالعهٔ‌ آن کتاب مشغول گشته؛ چون ~~بعالم # ~~صورت باز آمذم ، می بینم که مولانا شمس الدین از در درآمذ وفرموذ که # ~~چرا باز مطالعهٔ‌ آن شروع کردی؟ گفتم : حاشا! زمانیست که مطالعهآ # ~~آن مشغول نگشته ام؛ فرموذ که دوش در مدرسهآ قراطائی با جماعتی # ~~بنشسته بوذی ومطالعهٔ‌ آن کتاب می کردی؟ چه اغلب خوابها فکری # ~~وذکریست ، چه اگر در فکرتت نبوذی هم در خوابت نتموذی؛ بعد # ~~از آن چنداتک مولانا شمس الدین در ms411 قید حیات بود بذآن معتنی نیر داختم # 56) همچنان اعزه اصحاب روایت کردند که روزی حضرت # ~~شمس الدین در ینذکی خذاوند گار نشسته بوذ واکایر شهر حاضر بوذتد؛ # ~~فرموذ که مرا چنان مریدی میبایذ که ممامت مشایخ کامل وعارفان # ~~واصل از کمال او قاصر ماتند واو را اصلا قابلیت کمال نباشذ وهمگان # ~~از آن عاجز ماتند، من اورا بکمال رسانم وکامل مکمل گردانم # ~~وخذا را بی ریب وتخمین بوی بنمایم : قدری چنانک ابریآ: آلأکمه # # و آلأبرص واحی آلمونی (1/3 %~% 4) ودر قدرت کن فیکون کس # ~~معخن قابلیت نگوید PageV02P652 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0696.png) ### | شعر (دمل) # قابلی گر شرط فعل حق بدی %~% هیچ معدومی هسی نآمذی # ~~تمامت یاران سر نهاذند وآن قدرت عظیم را آفرینها کردند ### | شعر (هزج) # # خذاوندی شمس الدین تیریز %~% ورای هفت چرخ تیلگونست # # ریر ران او تقدیر رام است %~% اگر چه نیک تندست وحرونست # # هر آن شکلی که شیران حل نکردند %~% مر %~% او حمله بازی وفسونست ### | فصل # ~~فی بعض معارف حضرته ولطایف معانیه قمد س الله لطیفته # 57/4) همچنان منقولست که روزی در مدرسهآ مولانا معرفت # ~~می فرموذ، گفت : خذاوند سبحانه وتعالی ازین همه، خلق سه چیز # ~~در خواست : یکی فرمان برداری، دوم پستدکاری، سوم یاذ داری؛ # ~~فرمان برداری عبادتست، پسندکاری عبودیتست . یاد داری معرفتست ؛ # ~~یار خوذ از مردمان بر دار وبار ایشان بکش وطمع ازیشان بیر ، # ~~وآن خوذ پیش ایشان نه ، ایشان توانگری میخواهند تو درویشی # ~~خواه ، ایشان عز می خواهند ، تو ذل خواه PageV02P653 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0697.png) # (58/4) همچنان سؤال کردند که معرفت چیست؟ فرمود. # # معرفت زندگئ دلست بخذای عز وجل؛ %~% آنچ زنده است میران # ~~وآن تن تست ، وآنچ مرده است زنده کن وآن دلست ، وآنچ حاضراست # ~~غایب کن و آن دنیاست ، و آنچ غایب است حاضر کن وآن آخرتست؛ وآنچ # ~~هست بوذ نیست کن وآن هو است، وآنچ نیست بوذ هست کن و آن نیت # ~~است؛ معرفت در دلست وشهادت بر زبانست، وخدمت بر اندام؛ اگراز # ~~دوژخ رستن خواهی ، خدمت کن وا ms412 گر بهشت خواهی طاعت کن و اگر # ~~شفاعت خواهی نیت کن واگر مولی خواهی روی بذو آر که بیابی ، هم اندر # ~~ساعت هر که مرا شناخت، آهتگ من کنذ وهر که مرا خواهذ، # ~~مرا جویذ وهر که مرا چویذ، مرا یابذ وجز من هیچ نگز ینذ ؛ یکی برسیذ که # ~~چه کنم که یتو رسم؟ گفت : تن یگذار وبیا، حجاب بنده از خذا تناست ؛ # ~~ن چهار چیز است : فرج است وگلو ومال وجاه : حجاب خاص # (59) فصل دوم، علامت عارف آنست که مانده نگردذ از # ~~یاذ کرد دوست وسیر نشوذ از دوستیآ او، خوشتر از ذکر طعام # ~~نیست در دهان یقین برخوان رضا؛ علامت عارف سه چیز است : اول # ~~دل مشغولی بفکرت وتن مشغولی بحدمت وچشم مشغولی بقربت؛ همچنان # ~~علامت عارف آنست که دنیا را بنزد او خطر تبود وعقی را بنزد او اثر # ~~نبوذ ومولی را بنزد او بدل نبوذ؛ علم سه چیز است : زبان ذاکر ، # ~~ودل شاکر، وتن صابر: همه جانها از تن بر آیند تشنه مگر جان باذ ~~PageV02P654 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0698.png) # ~~کننده خذای عز وجل؛ هر تنی که درو علم نیست چون شهریست # ~~که درو آب نیست ، و هر تنی که درو برمیز نیت چون درختیست # ~~که برو بار نیست ، وهر تی که درو شرم نیست چون دییست که درو # ~~نمک نیست ، وهرتنی که درو جهد نیست چون بنده ایست که وی را # ~~خذاوند حاجت نیست؛ چهار چیز عزیز ست: یکی تو انکر بردبار، # ~~ودرویش خرسند خوار، وگناهگار ترسگار، وعالم برهیزگار؛ از # ~~علم منفعت بایذ ، واز کار عافیت، واز گفتار تصیحت؛ جویندهآ دنیا را از # ~~کسب وتجارت چاره نیست، وجویندهآ عقی را از طاعت وخدمت # ~~چاره نیست ، وجویندهآ مولی را از بلا ومحنت چاره نیست، وجوینده # ~~علم را از ذلت وغربت چاره نیست ؛ هر که علم در آسانی جویذ در # ~~نج مانذ، وهرکه در رنج صبرکنذ بآسانی برسذ، وهر که عز جوید # ~~زوذی بذل رمذ، وهرکه توانگری جویذ در درویشی ms413 بمانذ، وهرکه # ~~در درویشی صبر کنذ بتوانگری رسذ ؛ عالم را سه خصلت بایذ : # # حلیمی وبی طمعی ویرهیزگاری؛ بزرگترین %~% همه چیز دو چیزست: # ~~یکی علم ویکی حلم # فصل سوم، یکی سؤال کرد از حکمت، فرموذ که # ~~حکمت بر سه گوته است: یکی گفتار، دوم کردار، سوم دیذار؛ # ~~حکمت گفتار عالمان راست، حکمت کردار عابدان راست، و حکمت # ~~دیذار عارفان راست؛ حکیم خشم نگیرذ برآن کسی که اورا خلاف PageV02P655 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0699.png) # ~~کنذ وکینه نگیرذ بآنکس که او را جفاکنذ؛ بسطامی را گفتند که تو # ~~مرغان تیز در هوا می یرند، جاذوان نیز بیک شب از قاف تا بقاف # ~~می روند ، پس کار مردان آنست که ر هیچ چیز دل نیندذ جز بر # ~~ذای تعالی # 0) همچنان سخاوت چهار چیزاست : خاوت مال زاهدان # ~~راست، سخاوت تن مجتهدان راست، سخاوت جان غازیان راست ، # ~~سخاوت دل عارفان راست؛ زاهدان مال بدهند ومعرفت بستانند ، # ~~چنانکث قرآن گفت : تلآک آلدار آلآخرة نجعلها للذ بن لایر یدون # ~~علوا فی آلأرض ولا فسادا (83/28) ؛ مجتهدان تن بدهند هدایت # ~~بستانند ، چنانک قر آن گفت : وآلذ بن جاهد وافینا لنهد ینهم # ~~سبلنا (69/29) و غازیان جان بدهند ، حیات باقی بستانند ، چنانک # ~~قرآن گفمت : بل أحیاء عند ربهم یرزقون (169/3) ؛ عارفان دل # ~~بدهند ومحبت یستانند . چتانکث قرآن گفت : یحبهم و یحبونه # ~~(54/5) تدیذم چیزی نیکوتر از تواضع ؛ خرستد شویذ بذآنچ در دستست : # ~~و نومیذ شویذ آنچ در دست دیگرانست؛ عز پیغامران در تبوتست # ~~و عز علما در تواضع است وعز اولیا در حلم است؛ وعز درویشان در # ~~خرسندی وعز تو انگران در خاوت ، و عز عابدان در خلوت؛ دین را # ~~نگه داریذ بدو چیز: یکی بسخاوت ودوم بنیک خوئی؛ از مرگ # ~~گریختن نتوان ، روزئ آدمی از آدمی نتوانذ گریختن : الر زق مقسوم ، ~~PageV02P656 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0700.png) # ~~و آلاجل معلوم ، وآلحر یص محروم ، وآلبخیل مذ موم ، # ~~و آلحاسد مغموم، وآلعارف مرحوم؛ وآلشیطان مرجو # ~~تدبیر بتقدیر سوذ ندارذ، از اجل خویش در تخواهی گذشت، وبامل # ~~خویش نخواهی ms414 رسیذ واز روزئ خوذ باز نخواهی ماندن، و روزئ # ~~دیگر بو نخواهند داذ؛ پس چرا کشتی تن خوذ را؟ ای قرزند # ~~آدمی؛ توانگری در خرسندیست وسلامتی در تنهاییست، و ازاذی در بی # ~~آرزوئیست ؛ ودوستی در نی رغبتی است، وبر خورداری در صیر کردنست، # ~~طامع را عز نیست وقانع را ذل نیست وآزاذ بنده گردذ طمع، # ~~و بنده آزاذ گردذ بخرسندی # /62) فصل چهارم : فرموذ نیاز شرم را ببرذ، وکیر دین را # ~~ببرذ؛ مرد حریص هم طبع ابلیس بوذ ، هرکجا طمع آمذ، جمع آمذ؛ # ~~وهرکجا جمع آمذ ، متع آمذ؛ هر کجا که منع آمذ، قطع آمذ؛ وهر کجا که # ~~قطع آمذ، کقر آمذ؛ وهرکجا کفر آمذ آتش آمذ ؛ همچنان اگر # ~~از جسم بگذری بجان رسی، بحادنی رسیذه باشی؛ حق قدم است ، از کجا # ~~یابذ حادث قدیم را ، ما للتراب ورب الارباب ؛ نزد توآتچ بذان بجهی # ~~وبرهی چاتست، دانک اگر جان برکف نهی وببری چه کرده باشی؟ ### | شعر ( رمل) # عاشقاتت ر تو تحفه اگر چان آرند ### | بسر تو که همه زیره بکزمان آرتد PageV02P657 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0701.png) # ~~زیره بکرمان بری ، چه قیمت وچه ترخ وچه آب روی ارذ؟ چون # ~~چنین بارگاهیست، اکنون او بی نیاز است، تو نیاز ببر که بی نیاز # ~~نیازرا دوست دارذ ، بواسطه آن نیاز ازین حوادث نا گاه بجهی، از قدم # ~~بتو چیزی پیوتدذ وآن عشق است، دام عشق آمذ و درو پیچیذ که # ~~یحبهم ویحبونه (54/5) است از آن قدیم قدیم را ببیی و هو # ~~بدر ک آلأبصار (103/6) اینست ؛ تمامئ این سخن که بمامیش # ~~تیست الی یوم القیامه تمام نخواهذ شذن # (6214) همچنان روزی از سر سماع سؤال کردند ؛ فرموذ که # ~~ابن تجلی ورؤیت خذا مردان خذا را در سماع بیشتر باشذ ؛ ایشان # ~~از عالم هستیآ خوذ بیرون آمذه اند ، از عالمهای دیگر بیرون آرذ شان # ~~سماع وبلقای حق پیوندذ ؛ فی الجمله سماعیست که حرام است، او خوذ # ~~یزرگی کرد که حرام گفت، کفرست آنچنان سماع دستی که بی آن ms415 حال # ~~ر آید ، البته دست وپایش بدوزخ معذ ب باشذ، ودستی که با آن # ~~حالت بر آیذ ، البته ببهشت وسذ ر سماعیست که مباح اسک وآن سماع # ~~اهل ریاضت وزهدست که ایشان را آب دیذه ورقت آیذ وسماعیست # ~~که فریضه است وآن سماع اهل حال است که آن فرض عین است # ~~چنانک پنج بماز وروزه رمضان ، وچنانک آب و نان خوردن بوقت # ~~ضرورت قرض عین است اصحاب حال را، زیرا مدد حیات ایشان # ~~است؛ اگر اهل سماعی را مشرق سماعیست، صاحب سماع دیگر را # ~~ممغرب سماع باشذ وایشان را از حال همدیگر خیر باشذ PageV02P658 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0702.png) # 6) فصل پنجم : یکی گفت که مولاتا همه لطفست ومولانا # ~~شمس الدین را هم صفت لطفست وهم صفت قهر؛ آن فلان گفت که همه # ~~خوذ همچنین اند ، وآنک آمذ وتأویل می کنذ وعذر می خواهذ که غرض # ~~من رد سخن او بوذ، نه نقصان شما ؛ ای ابله چون سخن من می رقت، چون # ~~تاویل می کنی وچه عذر توانی گفتن؟ او مرا موصوف می کرد باوصاف خذا که # ~~قهر دارذ وهم لطف : آن سخن او نبوذ وقرآن نبوذ واحادیث تبوذ ، آن # ~~بخن من بوذ که بزبان او میرفت، ترا چون رسذ که گویی همه را # ~~هست قهر ولطفی که ممن منسوب کنند ، همه را چون باشد؟ آنگاه # ~~ایشان را با ان عقل وادب بایذ که در بایزید وچنید وشبلی بدو روز # ~~رسند وهمکاسه شوند ؛ اگر صفت معامله آن مشایخ را کنند، پیش # ~~او بی آنک کار کنذ، از شنیذن عقلش یاوه شوذ، با آن همه از خذا # ~~محجوب بوذند ؛ باز فرموذ : حضرت مولاثا را حمال خوبست ومرا # ~~حمال هست وزشتی هست؛ حمال مرا مولانا دیذه بود، زشتیآ مرا # ~~ندیذه بوذ ؛ ان بار نفاق بمی کنم وزشتی می کنم تا تمام مرا ببینذ، تغزئ # ~~مرا وزشتیآ مرا؛ آنکس که یصحیت من ره یافت علامتش آنست که # ~~صحبت دیگزان برو سرد شوذ وطلخ شوذ ، نه چنانک سرد ms416 شوذ # ~~و همچنان صحبت ی کنذ ، بلک چنانک نتوانذ با ایشان صحیت کردن ب # ~~چنانک فرموذ PageV02P659 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0703.png) # شعر (رجز) # از ره روان گردی روان صحیت ببر از دیگران # ورتی، مانی مبتلا در مبتلا آوثخته # ) همچتان انبیا علیهم السلام هحه معر ف فمدگرند ، # ~~عیسی می گویذ ای جهود! موسی را نیکو نشناختی، بیا مرا ببین تا موسی را # ~~بشناسی ، محمد میگویذ ای نصرانی وجهود؛ موسی وعیسی را نیکو # ~~نشناختیذ بیائیذ مرا ببنیذ تا ایشان را بشناسیذ . انبیا همه معر ف ~~همدگرند ، # ~~سخن انبیا شارح ومیین فمدیگرست: بعد از آن یاران گفتند که # ~~یا رسول الله هر نبی معر ف من قبله بوذ ، اکنون تو خاتم آلنیینی # ~~معر ف تو که باشذ! گفت : من عرف تغه فقد عرف ربه # ~~یعی من عرف نهسی ققد عرف ربی ، یعی که محمدیان من # ~~حمیع الوجوه معر ف حال وقال محمدند، هر که فاضل بر دور بر # ~~از مقصود ، هر چند فکرش غامض تر دور بر # شعر (هزج) # بر خاک درش ار سر دل کن سجده # ان کار دلت کار پیشانی نیست # ~~سبحان الله همه فدای آدمی اند وآدمی قدای خویش ، هیچ نفرموذ ولقد # ~~کرمنا السموات ولقد کرمتا العرش؛ اگر بعرش روی هیچ سوذ PageV02P660 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0704.png) # ~~نیاشذ ، در دل می بایذ که باز شوذ ، چان کندن همهآ انبیا واولیا # ~~واصفیا برای این بود واین می جتتد، همه در یک کس است، چون # ~~حوذ را دانست، همه را دانست، نیاز درتست، صفت قهر در تست، # ~~إهد قومی قا تهم لایعلمون یعنی إهد أجزائی ، اجزای این # ~~کافران بوذند ، اما جزو او یوذند ### | شعر (رمل) # جزو درویشند حمله نیک و بذ %~% گر نباشذ اینچتین درویش نیست # ~~اگر جزو نبوذندی جذاگانه یوذی، اوکل چون بوذی ، عالم بالکلیات # ~~لا بالجزیات؛ چون کلیات گفت ، کذام جزو بیرون مانذ از کل ، والله اعلم # 661) فصل ششم: روزی فرموذ علیکم بالسواد آلأعظم، # ~~یعنی بخدمة الشیخ العار ف الکامل، وایاکم والقری یعنی # ~~صحنبة آلناقصین ### | شعر ms417 (متقارب) # اذا کتت یا صاح مستتر با %~% فمن أعظم آلتل فاستتر ب # ~~من أکل مع مغفور غفر له ، مراد ازین اکل اکل نان نیست، # ~~کل طعام بی، اکل غذای آن جهانیست که درحق شهیدان حلق بریذه # ~~می فرمایذ یرزقون فر حین (169/3 - 170)، چون نفس اماره مقهور ~~PageV02P661 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0705.png) # ~~شذ ، هم درین حیات شهید شذ وغازی شد، هر که از ان غذا بحورد # ~~با مغفوری غفر له ، اگرنه هزارمنافق وجهود با مصطفی طعام میخوردند ، # ~~گفت : امتا در اعتقاد ایشان او مغقور نبوذ ، گفتم : اعتقاد در مغفورئ # ~~مصطفی آنگه درست شوذ که در آن غدا همکاسه او شوذ ، اینست جزای # ~~اعتقاد وعلامت صحت اعتقاد ، مسلمانی مخالفت هواست؛ وکافری # ~~مواققت هواست؛ آن یکی اعمان آورد، معنیش اینست که عهد کردم که # ~~مخالفت هوا کنم، آن دگر گفت : کار من نیست ، من این نتوانم # ~~لا خراج می گزارم ومیزیم، پیغامبر نز راضی شذ وقبول کرد # ~~وبراتش داذ که من اذی ذ متیا فکأنما أذانی وذا عهد فی عهد، # ~~اما این دیگر می گویذ که من مؤمم واز هوا بیزار شذم ونیست، # ~~می گویذ: سپیذم ، نیست سیاه است؛ می گویذ : بازم، نیست، زاغ است؟ # ~~برمؤمن شکر واجبست که کافر نیست؛ برکافر شکر واجبست که منافق # ~~نیست ، آخر منافق بتراست از کافر إن آلمتافقن فی آلدرکث # ~~الأسفل 1)؛ ودر اخبار غریب آورده اند که آن مشهور # ~~تشذه است که آن وقت که دوزخ خالی شود از اهل دوزخ ودرکات # ~~خالی شوذ ینظارهٔ‌ قومی بیایند، چون نزدیک رسند بذآن درکات # ~~دوزخ ببینند درهای آن درکات رهم میزثد، فراز وباز میشوذ چون # ~~خانە خراب خالی، نالهآ اهل تفاق بشنوند، گویند : ایشان را شما # ~~چه قومیذ که همهٔ‌ خالی شذند، شما هنوز درین جائیذ؟ گویتد: # ~~ما طایقه اهل نفاق بوذیم که هیچ امکان خلاص تداریم ، این حدیث را ~~PageV02P662 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0706.png) # ~~قاضئ دمشق شمس الدین جوینی در درس عام نقل کرده بوذ، اما # ~~مشهور نشذه است، الا آنک که واقف معنی ms418 شذه باشد، معنی # ~~بگیرذ ازین؛ اکنون نفاق جلیست ونفاق خق؛ نفاق جلی خوذ دور # ~~از ما واز یاران اما ؛ اما نفاق خفرا جهدی بایذ کردن تا از نهاذ # ~~آدمی بروذ بعون الله تعالی # 67) قصل هفتم : مگر حماعتی از قدم عالم دم می زذند . # ~~فرموذ که از قد م عالم ترا چه؟ تو قدم خویش را معلوم کن که # ~~تو قدکنی یا حدیث؟ این قدر عمر که تراهت جهت تفحص حال # ~~خوذ خرج کن فی در تفحص قدم عالم ، مقصود از عالم آنست کد # ~~کارهای شایسته آیذ که هر کار شایسته سبب حمعیت جانست وجمعیت # ~~جان سبب افتقارست الی الله تعالی وسبب اعتقاد است مر آخرت را؛ # ~~اگرچه علم بود صذ هزار فنون، چون کار شایسته نبوذ ، افتقار الی الله # ~~واعتقاد آخرت نبود ، هیچ بوذ ؛ واگر کار شایسته بود وهیچ علم # ~~نبوذ ، نه تازی، نه ترکی سبب عز وشرف هر دو جهان بود؛ همه # ~~طالب علم وفایده باشذ، تو طالب کار نیک باش تا از یار نیک # ~~حاصل کنی که مغز اینست ویوست آنست؛ الترحمن علی العرش # ~~استوی (5/20) چه گفته است در تفسیر جز این که در ظاهرها # ~~گفته اند که استوی یعنی إستولی، کقوله ### | شعر (رجز) # قد استوی بشر علی العراق %~% من غیر سیف ودم مهراق PageV02P663 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0707.png) # ~~و غیر آنچ گفته اند آمنا بقوله استری بلا کیف ولا کیفیة ، نعتقد # ~~هکذا من غیر تفتیش ، ازین سخن چه معلوم شذ، ان طه (20) را # ~~چه گفته اند؟ در تفسیر جز آنک اهل ظاهر می گویند : طه اس # ~~محمد وقول دیگر معناه یا رجل وقول دیگر طه آلارض # ~~پا ترزمن نه که رسول بیک پا ایستاذه بوذ در مماز شب در تهجد ، # # چو امر آمذ که قتهجد به نافلة %~% 79) چتدان بیک پای # ~~استاذ که پای مبارکش آماس گرفت ### | شعر (رمل) # کرده آماس زاستاذن شب پای رسول # تا قبا چاک زذند از مهرش اهل قبا # ~~امر آمذ که طه أی پای دیگر ms419 را هم بر زمین نه ، بیک پای مه ایست # ~~که ما امر تهجد برای رنج تو نفرستاذیم، این قولهای ظاهر که گفته # ~~اند نمی رسم، دیگر غیر این چه گفته اند؟ می گوئی، اکنون # ~~معلوم شذ که تفسیر این از لوح محقوظ می بایذ خواندن ، کنارهآ آن # ~~لوح درکنار وهم نگتجذ ؛ پاذشاه گفت که خدمت مکن که مرا شرم # ~~می آید از تو ؛ او جواب داذ که این مرا مگو که ازین منع که می کنی # ~~مهر تو بر دل من سرد می شوذ و تو بر دل من سرد می شوی؛ پاذشاه # ~~گفت : چون چنین است نگویم؟ یار دیگر می گویذ که بجان وسر # ~~و که میچ حاجت نیست، مکن ، 1 نا فتحنا لک فتحا مبینا # ~~الآیه PageV02P664 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0708.png) ### | شعر ( رمل # ته که مستقبل و ماضی گنهت مقفورست # گفت این جوشش عشقست نه از خوف ورجا # ~~او می گویذ که بجان وسر تو که خونهم کردن تا چندان بایستاذ که # ~~پای او ورم کرد : پاذشاه تحشم می گویذ که بس کن، ان مر! بمی بایذ # # طه ما آنزکنا علیک آلقرآن لتشقی ( %~% 1-2) ، ترا مهلوی # ~~خوذ نشاندم وبا تو سخن می گویم، جهت آن ممی گویم تا تو در ربج # ~~افتی، الا تذ کرة لمن یخشی تنز یلا ممن خلق آلأرض # 4)، شرح ان قربست، جهت عوام ارض تن محمیدست ، # ~~سموات مفکره ومصوره ومخیلهآ نورانیآ او ؛ الرحمن علی آلعرش # ~~استوی ( 5) بر دل تو قرار گرفتم جند چند ### | شعر (رمل) # تخت دل معمور شذ پاک از هوا ### | بر وی الرحمن علی آلعرش استوی # ~~همچنان می گوثی که من از محمد مستغتی ام تحق رسیذه، # ~~حق از محمد مستغنی نیست، چگونه است؟ همین اورا پیش آورده # ~~است و آنچ گوئی و لو شثنا لبعثنا فی کل قریة نذ برا # )؛ اکنون هیچ کرد، هیچ خواست لو شثنا، خوذ PageV02P665 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0709.png) # ~~آن محمد می گویذ: اگر بخواهم من لولا کٹ گفت محمدرا، محمد # ~~گفت : من ms420 نیز ما زاغ آلآبصر (17/53) تو از همه مرا گزیذی ، # ~~من تیز غیر ترا می خواهم؛ متابعت محمد آنست که او بمعراج رفت؛ # ~~تو هم بروی در بی او، جهدکن تا قرار گاهی در دل تو حاصل کنی، # ~~چون طالب دنیا باشی بزبان نباشی، یلک ممباشرت اسیاب باشی؛ # ~~طالب دین باشی، هم بزبان نباشی ملا زمت طاعت باشی وطالب حق # ~~باشی، مملازمت خدمت مردان باشی # شعر (خفیف) # همنشین تو از تو به بایذ %~% تا ترا جاه وقدر افزایذ # ~~محمدی آن باشذ که شکسته دل باشذ؛ پیشینیان شکسته تن می بوذه اند ، # ~~بدل ی رسیذه اند، درست رها کرده اند که انا الحق محمدی وقومی # ~~شکسته دل ربی آلأعنلی گفتند، هم بآن قناعت نکردند؛ قومی # ~~باشذ که آیت الکرسی (256/2) خوانند بر رنجور وقومی باشند که # ~~آیت الکرسی باشند ؛ در دعوت قهرست ولطف، اما درخلوت همه # ~~لطف است والله اعلم # 6) فصل هشتم : فرموذ که هر که شاخ را گرفت شکست # ~~وقرو افتاذ وهر که درخت را گرفت، همه شاخ آن اوست ؛ # ~~اولوآلالباب چگونه باشذ آخر ان عقل را بمی خواهذ که هرکس دارد، ~~PageV02P666 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0710.png) # ~~بعنی عقل معاد : آن یکی فیلسوف می گویذ: من معقول می گویم وازین # ~~عقل ربانی بوئی ندارذ # 69) همچنان عز بزی ییغامر را دیذ، بعد از دوازده سال ی # ~~گفت : یا رسول الله : هر شب آذیته خوذرا من نموذی، درین مدت # ~~مرا چو ماهیآ بی آب رها کردی، چراست؟ گفت: بتعزیت مشغول # ~~وذم ؛ گفت : چه تعزیت؟ گفت : درین دوازده سال هفت کس را # ~~روی بقبله بوذ که ممن آمذند لا غر، باقی همه را روی از قبله # ~~باز گشته بوذ ؛ اکنون این معنیست وما یعلم تأویله الا الله والراسخون # ~~فی آلعلم (713)، شرح آنست : خوشی در جمعیت یارانست ، پهلوی # ~~همدگر می افتند ، می نازند وحمال می مایند؛ آنک جذا جذا می افتند ، # ~~هوا در میان ایشان می آیذ، آن تور ایشان می روذ؛ چیزی را # ~~چون در انگبین ms421 تنهی تازه می باشذ وخوش که هوا در میان آن راه # ~~نیابذ ؛ متکبر می شوذ سام ، آخر موسی علیه السلام با آن جلالت از # ~~حضرت خضر علیه اللام وصحبت او استکمال این صفت لطف # ~~می خخواست تا این لطافت دیگر حاصل کنذ توبها می کرد؛ درویش # ~~یکبار بایذ که توبه کنذ در همه عمر ویر آن هم پشمان که چرا بایستی که # ~~در راه من این آمذی؟ پیغامر علیه اللام با همه نازنینی بسلام # ~~درویشان تبرکث نموذی وبا ایشان ر خاک نشستی وسخن ایشان # ~~استماع کردی PageV02P667 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0711.png) # شعر (رمل) # این ترا باور نیایذ مصطفی %~% چون ز مسکینان همی جویذ دعا # ~~چون خوذرا بدست آوردی، اگر کسی دیگر یانی دست بگردن او # ~~در آور ، اگرنه تو بدستی؛ اشتر با مورچه همراه شذ، بآب رسیذ؛ # ~~مورچه پای باز کشیذ؛ اشتر گفت : چه شذ؟ بیا سهل است، آب # ~~تا زانوست؛ چه ترا تا زانوست، مرا ششی گز از سر گذشته است؛ # ~~اگر بی شیخ مماندمی تماندی، من تتقدم الی بباع، از باع تا باع ، # ~~از شتر تا شتر ، از زانو تا زانو فرقهاست ؛ خطوتین وقد وصل ، # ~~خطوه محمتدی نداری؛ در تو فرعون سر برکرد ، موسی آمذ او را # ~~راند؛ باز فرعون آمذ، موسی رفت؛ این دلیل کتذ بر تلون تا کی # ~~باشذ ، خوذ موسی را همچنین بگیر تا فرعون دیگر نیایذ؛ ان تلون # # حساب کار نیت ؛ ان آلد ن قالوا ربنا آلله %~% ثسم %~% استقاموا # 3)، باز این اشتر در مقابلە عاج این عنق همان یاشذ که زانو # ~~تا بزانو فرقهاست؛ زیرا که اودر طوفان نوح غرق نشد؛ آب دریا # ~~اورا تا زانو بوذی، اورا موسی کشت؛ باز این عاج بن عنق پیش آدم # ~~وفرزندان جان ودل آدم ، نی فرزندان آب وگل آدم ، خاصه # ~~آنکن در حق او آمذ که خطوتان وقد وصل ؛ آن خطوهآ # ~~محمدی باشد ، خطوه بعقی وخطوه مولی؛ اما از من و تو همان # ~~حکم دارذ که زانوتا زانو صذ خطوه ms422 بزنیم تا کنار صفه پیش ترویم ~~PageV02P668 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0712.png) # # الله لطیف بعباده %~% 19) ولکن بعباده گفت، هر کجا # ~~عبادست پاک باز # فصل نهم : فرموذ که روزی عمر رضی الله عنه بزذ # ~~یک چشم شیطان را کورکرد ؛ ان معنیست وسری که ایشان دانند ؛ # ~~اگر نه، شیطان چیزی مجم نیت، ان الشیطان یجری فی بنی آدم # ~~مجری الدم فی آلعروق؛ وان معی در هر صوربلی می ممایذ وصورت # ~~می بندذ : روزی آمذ که یاعمر! بیا تا ترا عجایی تمایم ، از شکاف مسجدش # ~~نموذ یک شخص خفته ، یکی در مماز ایستاذه ؛ گفت : از بیم آتش # ~~عشق سینهٔ‌ آن خفته عمی یارم در آمذن واگرنی در آمذمی، چیزی کردمی # ~~با آنکٹ ماز می کنذ که دمار ازو بر آورد می؛ این شیطان را چیزی # ~~سوذش تکنذ، بلک قوی بر شوذ؛ زیرا که او را از نار شهوت # ~~آفریذه اند ونار را نور نشاند که نورک أطفاء ناری ، اگر من لدن # ~~حکییم علیم (6/27) نبوذی ، کار اینها چگونه بوذی، کارشان بچهل هزار # ~~سال راست نشذی ؛ اگر بیست عمررا درهم پیوستی نشذی؛ آنچ پیغامبران # ~~دیگر در هزار سال حاصل کرد او محمد علیه السلام در مدت اندک # ~~در گذشت : من لدن حکیم علیم بیرون رویم ، این سبلتها ر! # ~~بست کنیم؛ جائی غزا نخواهیم رفتن که تا کافران بترسند از سبلت ما # ~~وکافر اندرونی خوذ اگر هر یکی ازین نیزه شوذ باک می دارد، PageV02P669 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0713.png) # ~~از آن من نی ؛ کار او دیرست که تمام شذه است ، و آلذ ن جاهد وا # ~~فینا لنهد ینهم (69/29) یعنی اگر مقدم مؤخز خوانی والذین # ~~مدیناهم سبلنا جاهد وا فینا ، اینست مراد؛ اگرنه اینها که # ~~مجلهده کردند در راهی بی هدایت ما جهاد کردند، آنگاه ماشان راه # ~~مموذیم یا یا هدایت ما جهاد کردند ، پس تکرار لمنهد ینهم چه باشذ؟ # ~~یا اگرنی از زبان رسول باشذ که والذن جاهدوا فینا أی فی خدمة # ~~ظاهر نا وظاهر جسمنا لنهد ینهم سبلنا أی سبل ms423 أرواحنا # ~~وحقائقنا ؛ روزه نی ترتیب پنچشنیه ودوشنبه می دار ، ناگاه بر جان # ~~نقس می نشین که روزه می گیرم تا تفس را سخت آیذ؛ باشذ که از # ~~نا گاه مسلان شوذ که مسلمان شذنش سخت دور دورست؛ فرموذ که # ~~هرکسی را معصیتی است لایق او؛ یکی را معصیت آن باشذ که رندی # ~~کنذ وفسق کنذ، لایق حال او و یکی را معصیت آن باشذ که از # ~~حضور حضرت غایب باشد ؛ خنک آن که چشمش بخسیذ ودلش # ~~تخسیذ ؛ وای برآنک چشمش نخسبذ ودلش بخسبذ والله اعلم # 7) فصل دهم : از صدقهآ سر سؤال کردند؛ فرموذ: صدقه4 # ~~مر آن باشذ که از غایت مستغرقی در اخلاص ودر نگاه داشت آن # ~~اخلاص از لذت صدقه داذنت خبر نباشذ ، یعنی از مشغولی بتاسف # ~~آنک کاشکی به ازین بوذی، اغلب ابا نزید رحمة الله علیه بحج # ~~بیاذه رفتی، هفتاذ حج کرده بود، روزی دیذ که خلق در راه PageV02P670 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0714.png) # ~~حج از سر آب سخت در مانده اند وهلاک می شونن؛ سکی دیذ # ~~بزدیک آن آپ چاه که حاجیان بر سر آن چاه انبوه شذه بوذند # ~~و مضایقه می کردند؛ آن سگ در ابا بزید نظر می کرد ، الهام آمذ که # ~~ای این سگ آب حاصل کن، منادی کردند که که می خرذ حجی # ~~مرور مقبول بشربی آب ، هیچ کس التفات تکرد ، یر می افزوذند # ~~پنچ حج پیاذهآ مقبول وشش وهفت تا بهفتاذ حج رسیذ ؛ یکی آواز داذ # ~~که من بدهم:؛ در خاطر ابا بزید بگشت که زهی من که جهت سگی # ~~هفتاذ حج پیاذه بشربتی آب فروختم؛ چون آب را در تغارکرد و پیش # ~~سگ نهاذ ، سگ روی بکردانیذ؛ ابا پزید در روی افتاذ وتوبه کرد ؛ # ~~ندا آمذ که چندین با خود گوئی : این کردم و آن کردم جهت حقب # ~~می بینی که سگی قبول می کنذ ؛ فریاذ بر آورد که توبه کردم ، دگر # ~~نیندیشم؛ درحال سگ سر در آب تهاذ وخوردن گرفت ### | شعر (هزج) ms424 # آنی که بصد شفاعت وصذ زاری ### | برپات یکی بوسه دهم نگذاری # ~~آخر سنگ برسترا بذ میگوثی که روی سوی سنکی یا دیوار نقشین کرده # ~~است و تو هم روی بدیواری میکنی ، پس این رمزیست که گفته است # ~~محمد علیه السلام تو فهم نکنی ؛ آخر کعیه درمیان عالم است ، چو اهل # ~~حلقهٔ‌ عالم، حمله رو با او کنند؛ چو این کعبه را از میان بر داری ~~PageV02P671 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0715.png) # ~~سجدهآ ایشان بوی دل همدگر باشد ؛ سجدهآ آن بردل این، سجده # ~~این بردل آن ؛ فرموذ : تفکر ساعة خیر من عباد ة ستین # ~~سنة ؛ مراد از آن تفکر، حضور درویش صادقست که در آن # ~~عبادت هیچ ریائی نباشذ ، لاجرم آن به باشذ ازعبادت ظاهر فی حضور ، # ~~نماز را قضا هست ، حضور را قضا نیست؛ بعضی فقرا ترک ظاهر # ~~کردتد که لا صلوة ا لا بحضور آلقلیب ؛ لآ صلوة الا بفاتحة الکتاب ، # ~~بیش ایشان فاتحة الکتاب آن حضورست؛ حضوری که اگر جبرئیل بیایذ # ~~لرس خورذ؛ وهنوز بحضرت نرسیذه بوذه که گفتش که بیا ، گفت : ی ، # ~~لو د نوت آنملة لاحترقت : آن شیخ را گفتم: خذا ترا دوزخ برد؛ # ~~گفت : کاشکی، تا بنگرم که این نور من از دوزخ چه می شوذ و دوزخ از نور # ~~من چه می شود؛ گاورا دیذند ، شاه زاذه را تمی دیذند که در آن گاو # ~~بود واگری چون کشتندی؛ تو صاحب نظر باش وصاحب مییز: زیرا # ~~راه شاخ شاخ می شوذ ، یکی ازین ره برمی آیذ ، یکی از آن راه : # ~~تو دست راست نگاه دار، چون بقونیه می رسیذی، دگر هیچ کییز # ~~و اندیشه حاجت نیست ؛ سلطانیست عادل ، کسی برکسی ظلم تکنذ # ) همچنان روزی فرموذ لاا له الا آلله حصینی ومن # ~~د خل حصینی أمن من عذابی، می گویذ : هرکه در آیذ درین # ~~حصن لا ا له الا آلله ، نگفت : هرکه بگویذ نام این حصن ، گفتن # ~~ام حصن نیک مسهلاست، بگوئی تزبان من در حصن رفتم، یا بگوئی # ~~من بدمشق ms425 رفتم ، اکر زبانست بیک لحظه بآسمان وزمین بروی، PageV02P672 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0716.png) # ~~بعرش وکرسی بروی؛ گفت : من قال لاا له إلا آلله خالصا مخلصا # ~~دخل آلجنة ، اکنون تو بنشین؛ ی گوئی دماغ خشک شوذ؛ او # ~~کست؟ تو کیستی؟ تو شش هزار بیشستی، تو یکتا شو واگر تی از # ~~نکی او ترا چه؟ تو صذ هزار ذرە ، هر ذرهٔ‌ نهوایی برده4، هر # ~~ذره بخیالی برده، خالصا بنیته ، مخلصا بفعله دخل الحنة ؛ # ~~جو آن کرد وعده دخل الجنة حاجت نیسث، چو آن کرد در عین # ~~جنت است والله اعلم # 73) همچنان منقولست که روزی حضرت مولاتا شمس الدین # ~~در مجلسی باستماع آواز چنگ مشغول شذه بوذ؛ یکی گفت که مرد # ~~درویش وآواز چنک! فرموذ که نبینی و نشنوی! همان ساعت دست # ~~همچنین کردن گرفت وکور شذ، چندانک لاها کردند ممکن تشد؛ # ~~فرموذ که بنزد ما اینها ظرافت است و بنزد دیگران کرامت ومعجزه ؛ # ~~یکی گنت: هر معجزه که معقولست قبول میکنم؛ فرموذ : آن معجزه # ~~نباشذ ، معجزه ما یعجز آلعقل عن ا دراکه # 7) همچنان از اصحاب قدیم منقولست که در شهر سیواس شیخ # ~~اسد الدین متکلم که شیخ واستاذ اخی محمد دیوانه بوذ رحمتهما الله # ~~تعالی روزی در حضور مولانا شمس الدن قد س آلله سره تفسیر # ~~و هو معکم أینما کتتم می گفت فرموذ نه با همه فضلش چون # ~~رملأ ازو چزی برسیذی درهم شکی؛ باری برسیذمش که می گوئی PageV02P673 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0717.png) # ~~و هو معکم خذا با شماست ، چگونه باشذ؟ گفت: توریزی، ترا ازین # ~~سؤال چه غرض است؟ او چندانک در طرف حلم بوذی، در خشم # ~~همچندان بوذی ، هی فرو ریختی ؛ گفتم : چه معنی؟ غرض چیست؟ # ~~برین سؤال وارد نیست؛ تو سکی بزبان بستهآ وبایذا خوذرا خوکرده، # ~~و این معنی را چگونه می گوئی و هو معکم ، خذا با بنده چگونه باشذ؟ # ~~گفت: آری ، خذا با بنده است بعلم، گفتم که علم از ذات جذا نیست # ~~وهیچ صقات از ذات جذا نیست؛ گفت: ان سؤالهای ms426 کهن می کنی؛ # ~~گفتم : چه معنی کهن؟ حاشا، از نوی می میزذ ؛ فی الحال بیچاره شذ ، # ~~برخاست وسرنهاذ وبتعظیم مشغولشذ، مردمان می گویند: باری متکلم؛ # ~~متکلتم ایتست ، بسیاران اعتقاد آوردند # 75) همچنان روزی فرموذ که در دمشق آن شهاب مقتول را # ~~آشکارا کافر می گفتند آن سگان؛ گفتم: حاشا، آن شهاب کافر # ~~چون باشذ؟ چون نورانیست، آری، پیش شمس شهاب کافر باشذ ، # ~~چون در آیذ یصدق تمام بخدمت شمس بدر شوذ، کامل گردذ؛ # ~~من سخت متواضع باشم با نیازمندان صادق، اما سخت با نخوت ومتکبر # ~~باشم با دگران؛ آن شهاب الدین را علمش بر عقلش غالب بوذ ، عقل # ~~می بایذ که برعلم غالب باشذ، حاکم باشد؛ دماغ که محل عقلست ، ضعیف # ~~گشته بوذ ، در عالم روح طایفهآ ذوقی یافتند، فرو آمذند، مقیم شذند واز # ~~عالم ربانی سخنی می گوینذ، اما همان عالم روح است که ربانی PageV02P674 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0718.png) # ~~می پندارند ، مگر فضل الهی در آیذ با جذبهٔ‌ از جذبات، یا مردی که # ~~اورا بغل بگیرد از عالم روح بعالم ربانی کشذ که در متابعت در # ~~آی که اینجا لطیفه دیگرست ، چه فرو آمذه؟ آنجا منصور را هنوز # ~~روح تمام حمال تنموذه بوذ، واگرنی آنا الحق چکونه گویذ؟ حق # ~~کجا وانا کجا! این انا چیست؟ ان حرف چیست ودر عالم روح نیز # ~~اگر غرق بوذی، حرف کی گنجیذی؟ الف کی گنجیذی وتون کی # ~~گنجیذی؟ همچنان فرموذ که ان مشایح را می برسم که لی مع لله # ~~وقت ؛ این وقت مستمر باشد، ان مشایخ احمق گویند که نبی مستمر # ~~نباشذ؛ گفتم: آخر یکی درویشی را از امت محمد علیه السلام یکی دعا # ~~می کرد ومی گفت که خذا برا همه جمعیت دهاذ؛ گفت: هی هی! # ~~این دعا را مکن، مرا دعا کن که یارب حمعیت ازو بر گیر، خذایا # ~~تفرقه اش ده که من عاجز شذم وغفج شذم در جمعیت، یکی گفت : # ~~در سقایه نام حق نبایذ گفتن ، قرآن نبایذ خواندن مگر آهسته ms427 ؛ گفتم : # ~~آن دگر را چه کنم که اورا از خوذ جدا تمی توانم کردن: شاه ازین # ~~اسب فرو می آیذ ، اسب چه کنذ؟ وهو معکم أیتما کنتم این # ~~نیز مستمر نیاشد؛ آنک اصل را ندانذ در فرع شروع کتذ الیته باز # ~~گونه وغلط گویذ # ) همچنان حکایتی فرموذ که شخصی صفت ماهی می کرد # ~~و بزرکی او؛ کسی او را گفت: خاموش! تو چه دانی که ماهی چه باشذ؟ PageV02P675 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0719.png) # ~~کفت : من ندانم که چندن سفر دریا کرده ام ؟ گفت : نشان ماهی # ~~آنست که دو شاخ دارذ همچو اشتر، گفت : من خوذ میدانستم # ~~که تو از ماهی خر نداری؛ اما بذین شرح که کردی چیزی دیگرم # ~~معلوم شذ که تو گاورا از شتر واز بمی دانی ونمی شناسی ؛ صاحب طبع # ~~کمی بایذ، صاحب دل می بایذ؛ دل بجوی نه طیع، چه جای دل؟ # ~~دل رو پوش است، آن صاحب خذاست، از غیرت صاحب دلش # ~~می گویند # 77) همچنان روزی در مدرسهآ مولانا محضور حضرتش # ~~از ما حضر دل معرفت می فرمود واکابر عهد حاضر بوذند؛ گفت: # ~~فخر رازی چه زهره داشت که گفت: محمد تازی چنین می گوید # ~~و محمد رازی چنین می گویذ، این مرتد وقت نباشذ، این کافر # ~~مطلق نبوذ، مگر توبه کنذ، چرا می رنجانند؟ خویشتن را برشمشر تیز # ~~می ز تند ؛ آنگه کذام شمشیر بتدهآ خذا ایشان را شفقت می کنذ ، # ~~ایشان را بخوذ هیچ شفقتی تیست : چنانک شیخ محمد این عرلی در # ~~دمشق می گفت که محمد برده دار ماست، گفتم : آنچ در خود می بینی # ~~در محمد چرا عمی بینی؟ هرکسی برده دار خوذست؛ این عربی گفت: # ~~آنجا که حققت معرفتست ، دعوت کجاست وکن ومکن کجاست؟ # ~~گفتم : آخر آن معنی او را بوذ واین فضیلت دیگر مزید ، واین # ~~انکار که تو میکنی برو واین تصرف نه که عین دعوتست؛ پس # ~~دعوت میکنی و میگویی دعوت نبایذ کردن ، نیکو هم درد بوذ ، # ~~نیکو مؤنس بوذ ، شگرف ms428 مردی بوذ شیخ محمد ، اما در متابعت PageV02P676 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0720.png) # ~~توذ؛ یکی گفت : عین متابعت خوذ آن بوذ؛ گفتم : یی، متابعت # ~~می کرد ؛ وقتها شیخ محمد رکوع وسجود کردی وگفتی : بنده2 اهل # ~~شرعم ، اما متابعت تداشت ؛ مرا ازو فایدهٔ‌ بسیار بوذ : امیا نه چتانک # ~~از شما از آن شما هرگز بذآن مانذ؛ شتان بین آلدر والحصی # 78) چنانن در سخن شیخ محمد بسیار آمذی که قلان خطا # ~~کرد و فلان خطا کرد وآنگاه او را دیذی خطا کردی، وقتها باو # ~~بنموذمی سر فرو انداختی ، همچنین گفتی : فرزند تازیانهآ قوی میزنی # ~~یعنی قوی می رانی، کوهی بوذ کوهی، مرا درین هبچ غرض نیست : # ~~آخر بنگر که آن چله وآن ذکر هیچ متابعت محمد هست؟ آری # ~~موسی را علیه السلام اشارت بود أربعین لئلة (141/7) ، متابعت # ~~محمد کجا که موسی تمنای آن نیارذ بردن؛ بلک گویذ: مرا از # ~~فتراکیان او گردان که أللهم اجعلیتی من امة محمد : کلیم الله # ~~می گویذ آرنی (143/7)؛ چون داتست که آن از آن محمدیانست؟ # ~~از آرتی همین می خواست که اجعلنی من امة محمد . گغتند : # ~~اکتون چند روز بخدمت خضر رو وخضرهم می گویذ : اللهم اجعلنی # ~~من امة محمد ، نوری دیگرست که موسی وخضررا بتاراج دهذ # ) الحکایه : همچنان از کبار اصحاب منقولست که روزی # ~~حضرت مولانا شمس الدین کلمات می فرموذ که روزی شیخ حریری را ~~PageV02P677 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0721.png) # ~~گفتند که مریدان تو فراخ گامی می کنند وفرایض نمی گزارند وتو # ~~هیچ نمی فرمائی، گفت : چون قول خذا ورسول را می دانند وفرمان # ~~ممی کنند ، سخن مرا خواهند شتیذن وقبول کردن ! بعد از آن بخندیذ # ~~وگفت که ایشان اگر ماز کنند و روزه دارند وفرمانها مجای آرند، # ~~ابشان را خوذ این طاعت خلاص کنذ، من چه حاجتم ایشان را ؛ # ~~ایشان دست در دامن من بهر آن زذه اند تا هر چه هوای ایشانست # ~~کنند ومن ایشان را دست گیرم وخلاص کتم؛ او صریح گفت، اما # ~~نتوانذ ، این مقام او ms429 نیست ؛ اما حضرت مولانا مد الله ظله # ~~اگرچه صریح نمی گویذ اما آن جولان کردن در سماع واعزاز او معنی # ~~گفتن است، من از آن اولیا ام که متایعان ما هرچه کنند ، ایشان را # ~~خلاص تواثم کردن # شعر (رمل) # راههای صعب پایان برده ایم %~% ره براهل خویش آسان کرده امم # ~~باز فرموذ که اغلب مردم بی دف می رقصند ؛ اگر آواز دف شنوند # ~~تا چه کنند! وهمچنان تأویل دوم آتست که در آدمی بغیر اعمال ظاهر # ~~وتقوئ محض عملی وتقوئ مخفی هست که آن حسن جوهر اوست که آنا # ~~عند حسن ظن عبد ی بی قلیطن بی ما شاء ، همه سیئآت او با آن # ~~حسنات شود، چه نظر بی نظران برین اعمال ظاهرست وما بذآن بمی # ~~نگریم ، ما در باطن وسر درون مرد نگریم : اگرچه بظاهر مفسد PageV02P678 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0722.png) # # و مقصرست، بباطن بسیب آن جوهر %~% پاکث واخلاص %~% ینهانی # ~~متقن ومصلح است ### | شعر (رمل، # ماکه باطن بین حملهآ کشوریم %~% دل ببیتیم و بظاهر ننگریم # 801) همچنان کرام یاران از یاران کرام رضی الله عنهم # ~~چنان روایت کردند که روزی حضرت خذاوندگار قدس الله سره # ~~العزیز در معرقت مست شذه بوذ ، فرموذ که در قیام قیامت که صفوف # ~~انبیا وصتوف اولیا ایستاذه باشند ومؤمنان امت قوج فو ج جمع # ~~آمذه ، من وشمس الدین هر دو دست همدیگر گرقته خرامان و نازان # ~~جنت رویم # 811) همچنان حضرت سلطان ولد روایت کرد که روزی # ~~مولانا شمس الدین تبریزی رضی الله عنه با عزیزان خذا خلوت کرده بود # ~~ومعانیآ غامض می فرمود؛ گفت : اکر شخصی درعمر خود در راه # ~~حق با ما یکبار وفا کنذ بعد ازآن اگر ازو هزار جفا آیذ ما بر آن # ~~یکث وفای او نظر کنیم ، برجفاهای او هیچ نظر نکنیم که اصل آن یک # ~~وقاست که برای حق کرد؛ هرکه حق آن وفا را بداتذ. نظر جفا # ~~نکتد؛ قرقوذ که روزی مولانا شمس الدین تبریزی با پذرم می گفت که # ~~مرا شیخی ms430 بود ابو بکر نام در شهر تبریز: حمله ولایتها را ازو یافتم ؛ ~~PageV02P679 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0723.png) # ~~اما در من چیزی بوذ که شیخم ممی دیذ وهیچ کسی تذیذه بوذ؛ ان # ~~چیز را درین حال حضرت خذاوتدگارم مولانا. دیذ مد آلله # ~~ظله وبر کته # 824) همچنان تحضرت والدم حکایت کرد که من کوذک # ~~بودم . خذا را می دیذم ملک را می دیذم ومغییات اعلی واسفل را # ~~مشاهده میکردم : گمان می بردم که حملهآ مردمان همچنان می بینند ؛ # ~~آخر معلوم شذ که می دیذه اند وشیخ ابو بکر مرا از گفتن آن باز # ~~می داشت : پذرم فرموذ که از آن مولاتا شمس الدیین از ازل بوذ ، # ~~نه از روی طاعت وریاضات: چنانک عیسی را در کاهواره بخشیذ # ~~و آتیناه آلحکم صبیا (11/19) تا سخن گفت ومعجزه ممود وآن # ~~یگانهآ دیگر وآتیناه من لد نا علما # 83) همچنان دم بدم حضرت والدم وصیت می کرد که # ~~بیش شخ صلاح الدین ذکر شمس الدین مکنیذ وپیش چلبی حسام الدین # ~~ذکر شیخ صلاح الدین مکنیذ ؛ اکرچه میان ایشان فرق نیست، اما # ~~نشایذ ذکر کردن ؛ چنانک در جضور رسول اصحاب از هیج پیغامیری # ~~عی گنمتند مگر که او فرموذی واز حال هر یکی شرح داذی # 840) الحکایه : همچنان از ائمهآ اصحاب منقولست که # ~~روزی حضرت سلطان ولد جکایت فرموذ که پذرم در جوانی عظیم # ~~زاهد بوذ وبغایت بارع وارع واصلا بسماع نیامذه بوذ ؛ جضرت PageV02P680 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0724.png) # ~~کرای بزرگ که جد 5 من بوذ ماذری ، پذرم را بسماع ترغیب # ~~داذ ؛ همچنان در ایتدای ساع پذرم دست افشانی می کرد؛ چون # ~~حضرت مولاتا شمس الدین تبریزی رسیذ اورا چرخ زذن مموذ؛ گویند : # ~~کرای بزرگ از سمرقند بوذ وشوهر او خواجه شرف الدین مردی بود # ~~منعم وبزرگوار؛ چنانک درسمرقند ازو بزرگتر نبوذ در مال وجاه # ~~وحسب و ب؛ چون شوهرش ازدنیا تقل کرد، مله مالها را # ~~جمع کرده بنزد مولانای بزرگ آمذه مریدهآ او شذ؛ بعضی گویند : # ~~هر دو یاهم بوذند وبملک روم بهم ms431 آمذند واینجا وفات یافت وماذرم # ~~خرد بوذ؛ مولانای زرگ برای پذرم بستذ وحضرت کرا رضی الله عنها # ~~چنان ولیه کامله بوذ که بهاء ولد هر بار می فرموذ که مقام من ومقام # ~~او پکیست، اما مرا علمهای بسیارست واسرار بی شمار # 85) همچنان حضرت سلطان ولد فرموذ که روزی کرا را # ~~از حضرت حق تعالی خوانده اند ومن کوذک بوذم؛ در دمشق بتحصیل # ~~علوم مشغول گشته واو از فراق من دایم در گریه ونوحه می بود؛ # ~~گفت : می آیم بگریهآ هاء الدین مشغولم؛ دو سه نوبت مکرر آمذند؛ # ~~گفت : ای وجودک من! من محضرت حق می روم؛ یاید که تو # ~~همچنان بریان باشی، وی چشمک من تو همچنان گریان باشی وهمه8 # ~~اعضا وحواس بکار خوذ مشغول باشیذ، وای هر دو دست من # ~~تحوایج بریذن ملازم باشیذ تا من باز آمذن ؛ همچنان منسلخ گشته # ~~محضرت حق رفت وباز آمذ وهمه را آنچنان یاقت که گذاشته بوذ PageV02P681 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0725.png) # 86/4) همچنان حضرت سلطان ولد فرموذ که روزی مولانا # ~~شمس الدین یکیرا گفت که ترکٹ باطل کن تا بحق ترسی، راه اینست # ~~یذرم فرموذ حق را بگیر تا از یاطل برهی واینجا محتاج راه وترک # ~~و برگ نیست، اکنون اختیار تراست، خواهی ترک یاطل کن رو # ~~تا محق برسی، خواهی حق را بگیر تا از باطل برهی # 87) همچنان روزی مولاتا شمس الدین فرموذ که بو الحسن # ~~خرقانی رحمة الله علیه گفت : یک گام بر بالای عرش نهاذم ، گام # ~~دوم بر تحت الثری بوذ، در مقصود بسته بود، اصلا باز نشذ تا بر # ~~آستان نیاز فرو نیامذم در باز تشذ ؛ ورای نیاز عبادت نیست # شعر (رمل) # جز نیاز وبندگی واضطرار %~% اندرین حضرت ندارذ اعتبار # 881) همچنان عرفای اصحاب از حضرت خذاوند گار چتان # ~~نقل کردند که خدمت مولاتا شمس الدن در شهر حلب چهارده ماه # ~~در حجرهٔ‌ مدرسه در آمذ وبریاضت و مجاهده بغایتی مشغول شذ که # ~~اصلا یک روز از حجره بیرون نخرامیذ: از دیوار ms432 حجره آواز آمذ # ~~که إن لنفسک علیک حقا - نفس او همچنان مصور شذ که # ~~حماد را ازین بیش صبر وتحمل نباشذ ، مرحمت فرموده تبسم کنان # ~~ترک اعتکاف کرده بسوی دمشق عزیمت بموذ PageV02P682 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0726.png) # (89) همچنان از یاران عتیق که دلشان بیت الله العتیق بوذ ، # ~~چنان روایت کردند که پیوسته حضرت مولانا شمس الدین بر در # ~~حجرهٔ‌ مدرسه می نشست وحضرت مولانا را در حجرهٔ‌ کرده از هر # ~~یاری که مولانا را می ترسیذ ، می گفت : چه آورده وچه شکرانه # ~~می دهی ؟ تا اورا بشما بنمایم؛ روزی بوالفضولی گفته باشذ که می گفت: # ~~تو چه آوردی که از ما چیزی می خواهی؟ گفت : من خوذ را آوردم # ~~وسر خوذرا فدای راه او کردم؛ همچنان کرد که فرموذه بوذ # 5) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا گفت که # ~~خدمت مولانا شمس الدین فرموذ که پیش ازین بحضرت حق تعالی # ~~تضرع می کردم که مرا باولیای خود اختلاط ده وهم صحبت کن؛ # ~~بخواب دیذم که مرا گفتند که ترا با یک ولی هم صحبت کنیم، # ~~گفتم : نیکست ، کجاست آن ولی؟ شی دیگر دیذم ، باز شبی دیگر # ~~دیذم که گفتند : در روم است ؛ بعد ازچندین مدت طلب ، نیافتم وندیذم # ~~گفتند که وقت نیامذ هنوز ، الأمور مرهونة بأوقاتها # 9) همچنان اصح روایت از حضرت سلطان ولد چنانست که # ~~پیوسته حضرت مولانا شمس الدین در اوایل حال از حضرت ملک ذوالجلال # ~~بانواع تضرع وابتهال التماس می بموذ که از مستوران حجاب # ~~غیرت خوذ یکی را ممن بنمای؛ الهام آمذ که چون بخذا الحاح می کنی # ~~وشغفی داری، اکنون شکرانه چه می دهی؟ گفت: مر؛ عاقبة الحال PageV02P683 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0727.png) # ~~چون وصال آن حمال دست داذ وازآن صحبت محظوظ شذ و ملحوظ # ~~نظر عتایت گشت، مگر شی در بندگیآ مولانا نشسته بوذ در خلوت ؛ # ~~شخصی از بیرون آهسته اشارت کرد تا بیرون آیذ ، فی الحال برخاست # ~~وبحضرت مولانا گفت : بکشتنم میخواهند ، بعد از توقف بسیار پنرم # ~~قرموذ. ألا له آ ms433 لخلق و آلأمر (53/7) مصلحت است، و گویند # ~~هفت کس ناکس حسود عنود دست یک دگر کرده بوذند وملحد وار # ~~در کمین ایستاذه چون فرصت یافتند، کاردی راندند وهمچنان حضرت # ~~مولانا شمس الدین چنان نعرە بزذ که آن حماعت بیهوش گشتند وچون # ~~بخوذ آمذند غیر از چند قطرە خون هیچ ندیذند واز آن روز تا غایت # ~~نشانی واثری از آن سلطان معنی صورت نبست # شعر (رمل) # خوذ همان بذ دیگر اورا کس ندیذ # چون بری از آدمی شد نا پدیذ # چون زچشم خویش وخلقان دور شذ # همچو عنفا در جهان مشهور شذ # ~~چون خبر ان واقعه را بسمع مبارک مولانا رسانیذتد، فرموذ که # # یفعل آلله ما یشاء ( %~% 19) ویحکم ما یرید (5/1) PageV02P684 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0728.png) ### | شعر (رمل) # جزکه تلیم ورضا کو چاره4 %~% در ک شیر نری خون خواره1 # ~~ما درین کار چه کاره ایم : او آنجایگاه قول وقرار کرده بوذ وسررا # ~~بشکراتهآ سر ما گرو نهاذ؛ لاجرم تقدیر الهی تدبیر انگیزی فرموذه # ~~حکمت جف آلقلم را بظهور رسانیذ وکان ذلک قی آلکتاب مطورا # /58-6/18) ### | شعر (هزج ) # # از عهدهآ عهد اگر برون آیذ مرد %~% از هرچه صفت کنی قزون آیذ مرد # ~~بعد از آن شورهای عظیم کرد ویاران گریها کردند؛ تواجد بموذه # ~~بسماع شروع فرمود وغزلیات مرثیه گقتن گرقت واز آنها یکی اینست ### | شعر (رمل) # # قدر غم گر چشم سر بگریستی %~% روز وشبها تا سحر بگریستی # # شمس تمریزی برفت وکو کسی %~% تا ر آن فخر الیشر بگریستی # # این جهان را غیر ابن سمع وبصر %~% گر بذی سمع وبصر بگتی # ~~الی آخره # ~~وآن ناکان ممتحن که اسیر سر قدر بوذند واینچنین فتنه انگیزی # ~~ظاهر کوذند، در اندک زمانی بعضی کشته شذند وبعضی بافلاج مبتلا ~~PageV02P685 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0729.png) # ~~گشتند ویکدو تن از بام افتاذند وهلاک شذند وبعضی را مسح # ~~معنی شذ ، ولا یزید آلکافرین کفرهم إلا خسارا (39/35) ؛ # ~~و گو یند : علأ الدین را که بداغ إنه لیس من أهلک إنه عمل # ~~غیر صالیح ( 46) موسوم بوذ ms434 ، تب محرقه وعلتی عجب پیذا # ~~گشته در آن ایام وقات یافت وحضرت مولانا از غایت انفعال # ~~بجانب باغها روانه گشته بجنازهٔ‌ او حاضر نشذ وتعوذ بالله من # ~~نهرهم وقهرهیم وتاریخ آلغیبه وألإستتار شمس الدین یوم # ~~آلخمیس لسنة خمس وأربعن وستماثه # 92/4) همچتان منقولست که چون صورت مبارک ومعنی متیرک # ~~مولانا شمس الدین از تظر حسودان بی چشم پر خشم محتجب شذ وحضرت # ~~مولانا از غایت بی قراری شب وروز قراری و آرامی نداشت وداما # ~~در صحن مدرسه سیر می کرد واین رباعیات را بجد می گفت : # شعر (ریاعی) # از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی ### | شب گشته ز زلفین تو عنیر بیزی # نقاش ازل نقش کنذ مر طرقآی ### | از تهر قرار دل من تبریزی # ~~و باز می فر موذ : PageV02P686 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0730.png) ### | شعر ( ریاعی) # ~~که گفت آن زنده جاویذ مرد ### | که گفت که آفتاب او میذ مرد # ~~آن دشمن خورشیذ بر آمذ بر بام ### | دوچشم ببست وگفت خورشیذ عرد # ~~باز در محمعی که اکایر حاضر بوذند بگفت: ### | شعر (هزج) # ~~که گفت که روح عشق انگیز ممرد ### | چبریل امین ز خنجر تیز مرد # ~~آنکس که چو ابلیس در استیز مرد ### | او پندارذ که شمس تبریز مرد # ~~93) همچنان منقولست که بعد از چهلم روز حضرت مولابا # ~~دستار دخاتی بر سر نهاذ، دیگر دستار سپیذ نیست واز برد می وهندی # ~~فرجی ساخت ، تا آخر وقت لیاس ایشان آن بوذ # ~~94/4) همچنان حضرت سلطان ولد بیان فرموذ که چنانک موسی # ~~با قوت نبوت وعظمت بسالت رسالت جویای خضر علیهما السلام # ~~گشته بوذ ، حضرت مولانا نیز با وجود چندن فضایل وخصایل PageV02P687 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0731.png) # ~~واخلاق حمیده وشمایل ومقامات وکرامات وانوار واسرار که در # ~~دور وطور خوذ بی تظر بوذ وعدیم المثل ، طالب مولانا شمس الدین # ~~تریزی شذه بود وخدمت شمس نیز من جمیع الوجوه فدای عشق او گشته # ~~ومجموع اتبیا واولیا برین طلب ومصاحبت همدیگر مأمور بوذند # ) الحکایه : همچنان حضرت سلطان ولد قد س الله # ~~سره آلعز ms435 بز در مثنوی ابتدای ولدی بیان فرموذه است که روزی # ~~حضرت والدم بمشاهده عالم غیب مشغول شذه بوذ؛ قطی را دیذ که # ~~چهار هزار مرید واصل داشت، همشان از اولیا گشته وبکمال رسیذه ؛ # ~~در چلهآ خوذ از حق تعالی حالتی ومقامی میخواست که بذآن ترسیده # ~~بود ودر تمنای آن یا رب یا رب می گنت تا حد ی بزرگوار بوذ که # ~~همه اجزای زمین وآسمان وارواح سفای وعلوی بموافقت او یا رب # ~~یا رب می گفتند؛ نور خذای تعالی ممقدار سیری لطیف برگوش مو لانا # ~~شمس الدین می زذ ومی گفت : لبیک لبیک لبیک ؛ چون سه # ~~بار این معنی مکرر شذ، مولانا شمس الدین از سر تاز گفت که # ~~خذاوندا یا رب یا رب آن شیخ مسکین می گویذ ، از کرم خوذ لیبیک # ~~با او گو؛ درحال پی آن سخن پیان برگوش شمس الدین تبریزی زذ که # ~~لبیک لبیک لبیکن ؛ همانا که بیک اشارت وشفاعت او آن شیخ # ~~طالب ممقصود رسیذ # )همچنان از عرفای اصحاب منقولست که حضرت مولانا # ~~شمس الدین بار اول که بسبب حسد حساد نی دین وعداوت نا کسان PageV02P688 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0732.png) # ~~نی یقین بجانب شام رقته بوذ ، بعد از مکث بسیار باز باشارت مولا نا # ~~باز آمذ وقونیه را مشرف کرده ماهی چند تنگا تنگ مصاحیت کردتد ، # ~~باز حسودان بی معنی بتنگ در آمذه عالم فرأخ بر جانشان تنگث مودن # ~~گرفت: یاز نوبت دوم چون غیبت فرموذ ، آن بوذ که حضرت # ~~مولاتا بفرزند دلبند خوذ از غایت عنایتی که داشت اشارت فرموذه # ~~با بیست نفر با فر بسفر شام فرستاذ بطلب مولانا شمس الدین عتظم الله # ~~ذکره # 92/4) همچنان منقولست که آن زمان که شمس در دمشق می بوذ # ~~در هنته باری از حجرهآ خوذ بیرون آمذی وبد کان رواسی رفتی وقطعه # ~~داذه ازآب سر بستذی وتناول فرموذی، تا مدت سالی درین کار می بود ، # ~~مگر رواسی معلوم کرد که او از اهل ریاضت است وآن زحمت ms436 را # ~~باختیار خوذ قبول کرده است، از سر رحمت یک روز کاسه را بر برید # ~~گرده با نان پا کیزه در پیش مولانا شمس نهاذ؛ دانست که معامله او # ~~معلوم رواسی شذ ، فی الحال کاسه را فرو نهاذه بیرون شو کرد واز # ~~دمشق عزیمت کموذ # 98) همچنان منقولست که روزی مولانا شمس الدین در راهی # ~~ای رفت ؛ از ناگاه امیری با خیل وحشم خوذ بحضرتش ملاقی شذ ، # ~~چون نظر بر همدیگر انداختند آن امیر از اسب فروذ آمذه سر نهاذ وزمانی # ~~تو قف کرده همچنان اشک ریزان روان شذ ؛ حضرت مولانا شمس الدین ~~PageV02P689 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0733.png) # ~~ر زبان مبارکث راند که سبحان من یعد ب عباده باالنعم # ~~و خصص الخواص بالنقم؛ اصحاب حال ازکیفیت آن احوال سؤال # ~~کردند ، فرموذ که این امر فقیر نهاذ از سلک اولیاء آلله است ودرین لباس # ~~ملتیس گشته و مستور ستور نقمت شذه، مرا بزبان حال لابها کرد که در بن # ~~الباس ضبط امور خلق را وعبادت وسلوک راه حق بمی توانم جمع داشتن، # ~~از خذاوند تعالی در خواه تا بکلی در لباس فقر درآیم وبفراغت بخدمت # ~~الله مشغول شوم ؛ چون مناجات کردم، اشارت رسیذ که اورا هم # ~~در آن لیاس امارت عبودیت بایذ کردن که مصلحت عمارت دین # ~~ودنیا در آنست وریاضت ومشقت نفس درآنجا بیشتر، وچون حال را # ~~مشاهده کرد نالان روان گشت وتن در مشقت حکومت وقضایا # ~~وزحمات خلایق در داد وانقیاد مموذ # (99/4) هچنان منقولست که حضرت مولانا شمس الدین # ~~هرگاه که از تتالیآ تجلیات البهی مست می شذ و در کمال استغراق # ~~مستغرق می گشت وقوای بشری از تحمل تجمل آن مشاهده قاصر # ~~خوذ را بخزؤیات کاری مشغول می کرد ومخفی نزد مردم مشاقی رقته # ~~تا بشب کار کردی وچون اجرت داذندی، موقوف داشته تعللی کردی # ~~وگفتی تا جمع شوذ که مرا قرض است تا ادا کنم، بیرون شو کرده بعد # ~~از مد بی غیبت موذی، همانا که پیوسته مناجات می کرد ms437 که عجبا از ~~PageV02P690 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0734.png) # ~~خاصان حق در حملهآ عالم ملک وملکوت کسی باشذ که صحبت مرا # ~~تحمل توانذ کردن ؛ از عالم غیب خطاب آمذ که حریف شریف تو در # ~~حمله کاینات تحرز حضرت مولانای روم تیست، وآن بوذ که بجانب # ~~ممالک روم نهضت مموذ # 100/4) همچنان متقولست که در نوبت دوم مدت شش ماه # ~~تمام در حجرهآ مدرسه مولانا با هم صحبت فرموذند ؛ چنانک اصلا # ~~صورت أکل وشرب ودخل وخرج بشری در مابین نبوذ و بسر وقت # ~~ایشان بغر از شیخ صلاح الدین وسلطان ولد کسی در بمی آمذ وعلو # ~~مرتبت ایشان بدرجهٔ‌ رسیذه بوذ که درجات و آلذ بن اوتوا آلعلم # ~~د رجات (12/58) در مقابله آن فرو ترین مقامات بوذ ### | شعر ( محتث) # چو آفتاب ممایذ سحر ز شرق جباه ### | ستارگان بحقیقت فرو نهند کلاه # 101/4) همچنان روزی حضرت مولانا شمس الدین در مجمع شیوخ # ~~زمان معرفت می فرموذ؛ دراثنای معانی فرموذ که ### | شعر (مضارع) # # گر برکاری چرا چنین بی کاری %~% ور بی کاری چرا چنین او کاری # # همه طبال و هیچ بانکی بی %~% همه در کار و هیچ دانگی نی PageV02P691 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0735.png) # ~~اگرراه دین می روی چندین گاه تهیچ دیهی برسیذی و بهیچ کاروانسرآمی # ~~بپرسیذی، نشانی ندیذی، آواز سکی یا خروس بگوشت ترسید؛ # ~~ان عجب راهیست که چندین گاه میروی همچون گاو وخر بر همان مقام # ~~اول : احمق کسی که مزدوری میکنذ وکار امروز میکنذ ومی گویذ # ~~که مزد فردا رسذ ؛ گرم که فردا رسذ، آخر امروز اندکی اثری ترسیذ؛ # ~~چندین گاه گرد خوان کریمان وپاذشاهان می گردی ودم جنبانی ، # ~~آخر هیچ استخوان پارهٔ‌ ویا نان ریزهٔ‌ بتو ترسیذ؛ می گوئی نظر اولیا # ~~کیمیاست ، ر هر که برسذ هر آینه مبدل شوذ، از تلخی وبرشی ونا بینائی # ~~بیرون آیذ وتو می گوئی فلان چنین ولی بود ویزرگی وکرامات او # ~~چنین وچنین؛ یعنی من چنین کس را دیذه ام ودر یافته وترا می بینم # ~~رهمان ترشی وتلخی، بلک ms438 بدتر؛ صفت کنی که فلان بزرگٹ را # ~~دیذم وفلان آب حیات خوردم وآثینه را صیقل زدم وچله ومجاهده کردم # ~~چندین سال ؛ چون می نگرم از آن تاریکترست که بوذ # 102/4) همچنان آن کی بر درویشان تکبر می کنذ و عداوت # ~~می کنذ که ما علمها داریم وبزرگیها وجاه وجامکی که ایشان را نیست ؛ # ~~ای خاکث تر سرش وبآن صذ هزار علم و دفترش! می گویذ شاگردان # ~~دارم ومحبان دارم؛ ای خاک بر سر او ومریدانش! بخپارە با بخیاره # ~~دوستی می کنذ ، بخدانی با مخدانی عشق بازی می کنذ؛ چندانک گوش # ~~می دارم وچشم می دارم ازیشان اثر زندگی یا نفس زندگی می آیذ ، ~~PageV02P692 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0736.png) # ~~زعوذ باآلله من ذلک آلحال : مخالف نفس می شنوند ، می رمند ب # ~~- چگونه طالب راه اند ؟ آنگاه میخواهند ممکاسهآ بایزید شوند ### | شعر (مضارع) # یگریز از آن فقیری کو بند لوت باشذ %~% ما را فقیر معنی چون بایزید بایذ # ~~وللته در قاثله : ### | شعر (خفیف) # خلق الله للحروب رجالا %~% ورجالا %~% لقصعة وبربد # 102/4) همچنان منقولست که چون حضرت مولانا شمس بشهر # ~~ارزن الروم رسیذ، مکتب داری مشعول شذ؛ مگر آنجایگاه ملکی # ~~بوذ معتبر واورا فرزندی در غایت حمال وکمال؛ اما عظم گول # ~~وکودن بوذ وتمامت ادبا از بلادت او قرو مانده بوذند، تا حد ی که # ~~در سالی جزوی تتوانست خواندن؛ ملک ارزن الروم بر خاست # ~~فرموذ که بعنایت حق من او را ماهی حافظ قرآن گردانم؛ همانا که # ~~فرزند را بحضرت او بزرگ تسلیم کرده هر روز یک جزویاذ می گرفت؛ # ~~در مدت ماهی مامت قرآن را علی طرف اللسان از بر کرده وماضی # ~~راند وچندین لطایف وظرایف وفواید دیگر وکتابت حاصل کرد، # ~~همچنان ملک وخاتونش وکافه خدم وجشم واقربا واصدقای او PageV02P693 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0737.png) # ~~مرید وبتده شذند وفرزندش باخلاص تمام عاشق مولانا شمس الدین # ~~شذ ؛ چون حضرتش در یافت که اورا در یافتند و ولایت او شهرت # ~~گرفت همان روز غایب شذ وعزم روم کرده در ms439 هر مقامی که منزل # ~~کردی، صذ هزار کرامات وخرق عادات ازو صادر شذی، باز # ~~عزیمت فرموذی ورفتی # شعر (رمل) # عشق بوی مشک دارذ زآن سبب رسوا شوذ # چاره نبوذ مشک را هم عاقبت رسوا شذن # 1) همچنان از اصحاب قدیم منقولست که چون نصرة الدین # ~~وزیر طاب ثرآه خانقاه خوذرا بمام کرد، اجلاسی عظیم کرده # ~~علما وشیوخ واکابر شهر جمع آمذه بوذند ، بعد از ختم قرآن بسماع # ~~شروع کرده دم بدم نصرة الدین وزیر در سماع بحضرت مولا نا شمس # ~~آسیب می کرد ؛ دست و دامانهاش بذو می رسیذ ونگاه داشت ارباب # ~~بصیرت نداشت؛ همانا که حضرت مولانا انفعال عظیم موذه دست # ~~شمس را بگرقت واز سماع بیرون آمذ؛ چندانک اکابر کرام لا بها # ~~کردند ممکن نشذ؛ بعد از فرو داشت سماع همانساعت سرهنگان سلطان # ~~رسیذه باهانت تمامش بردند ودرحال شهیدش کردند # شعر (رمل) # # پتد مردان نشنوی شوخی کنی %~% خویشتن برتیغ پولاذی زنی PageV02P694 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0738.png) # ) همچنان از مقربان صحبت منقولست که روزی حضرت # ~~ولانا خدمت سلطان ولد را پیش خوذ خوانده قرموذ که با یاری چند # ~~بسوی دمشق برو بطلب مولانا شمس الدین ؛ وچندین سیم وزر با خوذ # ~~بیر ودر کفش آن سلطان تبریز بریز وکفش مبارکش را بطرف # ~~روم بگردان واز من سلام برسان وسحدهٔ‌ عاشقانه عرضه دار؛ همچنان # ~~جون تمبارکی بدمشق برسی در جل صالحیه خانیست مشهور، راست # ~~در آنجا رو، همانا که مولانا شمس را ببینی با شاهد پسری قرنگ ترد # ~~می بازذ بگرو؛ چون بتمامی می برذ از فرنگ مال ستانذ، چون برده # ~~می شوذ آن کوذکش سیلیآ می زنذ تا غلط نکنی ومنفعل نشوی که آن # ~~کوذک از اقطابست ، اما خوذ را نیکو ممی دانذ؛ بایذ که از برکت # ~~صحبت وعنایت او بکمال حال ترقی مایذ ومرید او شوذ؛ همچنان # ~~حضرت ولد استعداد سفر میارک کرده با بیست یار مقبل مفضل # ~~روانه شدند ؛ چون بدمشق مبارک وصول یافتند وبذآن خان رسیذند، # ~~از اسبان فروذ آمذه بادب ms440 مام بر در آن حجره ایستاذند؛ همچنان # ~~دیذند که حضرت مولانا فرموذه بوذ؛ بیکبارگی سر نهاذند ورقتها # ~~کردند تا حد ی که آن کوذک فرنگ رنگ ریخته ترسیذ که من # ~~با چنین بزرکی چرا بی ادبیها کردم؛ مولانا شمس الدین حضرت ولد را # ~~بوسها داذه از حد بیرون نوازش قرموذ واز حضرت مولانا باز # ~~وسیذ؛ سلام وسحده والدرا کما یتبغی بموقف عرض رسانیذه # ~~تمامت زر وسیم را در کفش مبارک ریخته عذرها خواست؛ گویند : PageV02P695 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0739.png) # ~~مجموع د راهم دو هزار دینار بوذ، فرموذ که کافهآ یاران روم # ~~باخلاص تمام سر نهاذند وتوبها کرده بی حد استغفار آوردند واز # ~~کردها نادم شذند وقرار کردند که بعد الیوم بی ادبی نکنند وحسد را # ~~بخوذ راه تدهند وهمشان منتظر مقدم همایون می باشتد ؛ همانا که از # ~~کمال کرم وعمیم نعم اجابت قرموذه عزیمت روم را راضی شذ ؛ همچنان # ~~آن کوذک فرنگ سر باز کرده در پایماچان باتصاف داذن مشغول # ~~گشته ایمان آورده میخواست که مالش را یغما فرمایذ؛ مولانا شمس الدین # ~~نگذاشت ، فرموذکه باز در فرنگستان رو وعزیزان آن دیاررا مشرف # ~~گردان وقطب آن حماعت باش ومارا از دعا فراموش مکن؛ چون # ~~یاران مستعد راه گشتند، حضرت ولد اسبی راهوار که سوار شذه # ~~بود پیش کشیذه مولانا شمس را سوار کرده ودر رکاب آن شهسوار # ~~معنی پیاذه روانه شذ؛ فرموذ که هاء الدین، سوار شو! سرنهاذ # ~~وگفت : شاه سوار، بنده سوار وان هرگز روا نباشذ ؛ همچنان از # ~~در دمشق تا قونیه در خدمت آن پاذشاه بعشق تمام پیاذه می دویذ # ~~ومی گفت : # شعر (مضارع) # ~~در صذ هزار قرن سهر پیاده رو # نآرد چو تو سوار میدان روزگار # ~~وبعد چندان هزار کرامات وعجایب که در راه مشاهده کرده بوذ ، چون # ~~بخان زنجرلو رسیذند ، درویشی را پیش رو فرستاذه بحضرت مولانا ~~PageV02P696 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0740.png) # ~~اعلام کردتد ، تمامت دستار وفرجیها وغیره که پوشیذه بوذند مبشرانه # ~~بذآن درویش مبشر بداذ ودر قونیه منادی کردند که حضرت مولانا ms441 # ~~شمس الدین تبریزی می رسذ تا خاص وعام از علما وفقرا وامرا وارباب # ~~فتوت وغیرهم باستقبال بیرون آیند؛ چندانی مردم از زن ومرد بیرون # ~~آمذند که در شمار آیذ؟ چون بحضرت مولانا ملاقات اقتاذ نعره زنان # ~~از سر اسب بیخوذ گشته قروذ افتاذند وهمدیگر را در کنار گرفته # ~~تا چه وقت بیهوش ماندند وبهمدیگر سحدات قدسیانه می کردند ولشکر # ~~سلطان علمهای سلطانی بر داشته نقارها می کوفتند و گویندگان غزلهای # ~~غریب می گفتند ویاران سماع وچرخ زنان می رفتند وشاذیها می کردند ### | شعر (رمل) # # عالم از تو زتده گشت وپر فروز %~% ای عجب آن روز روز امروز روز # ) همچنان میان اکایر قونیه حضرت مولانا شمس الدین # ~~خدمات والطاف حضرت ولد را در بندکیآ مولاتا تقریر می کرد # ~~وبشاشت می کود وی فرموذ که من هاء الدین را چنین گفتم واو چنان # ~~گفت وجوابم داذ ؛ اکنون مرا از موهبت حق تعالی دو حالتست : # ~~یکی سر، دوم سر؛ سر را در راه مولانا باخلاص ممام فدا کردم # ~~وسر خوذرا ببهاء الدین بخشیذم تا حضرت مولانا شاهد حال باسذ؛ # ~~چه اگر مولانا بهاء الدین را عمر نوح بوذی وهمه را در عبادت وریاضت # ~~صرف کردی آنش میسر نگشتی که درین سفر از من بوی رسیذ؛ # ~~امیذاست که از حضرت شما نیز نصیبها یابذ وبکمال پیری رسذ وشیخ # ~~بزرگ شوذ انشاء الله تعالی PageV02P697 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0741.png) # 107/4) همچنان چون استغراق حضرت مولانا در عشق # ~~شمس الدین تبریزی وشور وجوش وبی قرارئ او بیش از آنچ در اول # ~~داشت صذ چندان شذ ؛ باز مریدان مریذ در حوش آمذه از سر # ~~حسد باز گستاخی ودلیریها می کردند، چنانک قایل گویذ : ### | شعر (رمل) # # باز گستاخان ادب بگذاشتند %~% تخم کفران وحسدها کاشتند # # خویش را کشتند و گشتند از طریق %~% آنچ کشتند آنچنان بر داشتند # ) همچتان منقولست که وقوع آن واقعه شدید نا سدید # ~~در آن وهلت بوذ، بعد از آن که چهل روز مام بگذشت حضرت # ~~خذاوندگار از غایت ms442 سوز درون وجهت تسکین کین حساد مسکین # ~~وشماتت اعدای بی اعتقاد بی دین حضرت چلی خسام الدین را نقیب یاران # ~~کرام کرده سوم بار بطلب مولانا شمس الدین سفر شام در پیش گرفت # ~~وسالی بیشتر یا کمتر در دمشق متمکن شذه تمامت علمای ملک شام # ~~وشامات وملک اسلام وسابر خواص وعوام بصدق تام وعشق ممام # ~~مرید وغلام او گشتند وگویتد این غزل مبارک را درراه شام فرموذ : ### | شعر (هزج) # ~~ما عاشق وسرگشته وشیذای دمشقیم ### | جان داذه ودل بستهآ سودای دمشقیم PageV02P698 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0742.png) # ز روم بتازیم سوم بار سوی شام # کز طره2 چون شام مطرای دمشقیم # مخدومیآ شمس الحق تبریز گر آنحاست # مولای دمشقیم وچه مولای دمشقیم # ~~ودر غزل دیگر فرموذ: ### | شعر (مجتث) # خبر رسیذ بشام است شمن تریزی # چه صبحها که نمایذ ا گر بشام بوذ # 10974) همچنان متقولست که چون جمیع اهالی قونیه واکایر # ~~روم در فراق حضرت مولانا بیچاره شذند باتفاق تمام بحضرت # ~~سلطان روم وامرای معلوم کیفیت حال را عرضه داشته محضری # ~~معتبر در دعوت حضرت مولانا تبشته تمامت علما وشیوخ وقضاة وامرا # ~~واعیان بلاد روم علی العموم نشانها کردند وقصاد مقبل فرستاذه # ~~طالب اقبال وقبول او شذند وبصذ هزار زاری وزنهار خواری باز # ~~بوطن مألوف ومزار والد عزیزش دعوت کردند ؛ آن بوذ که حضرت # ~~مولانا از کرم خلق محمدئ خوذ اجابت دعوت را واجب دیذه دعوت # ~~نموذ وبدعوت خلق مشغول شد؛ اکرچه حضرت مولانا شمس الدین را # ~~بصورت در دمشق نیافت اما بمعنی عظمت او را وچیزی دیگر درخوذ # ~~یافت وعشق بازی دایم با خود می کرد؛ چتاتک می گفت : PageV02P699 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0743.png) ### | شعر (رمل) # ~~دست بگشا دامن خوذ را بگیر ### | مرهم این ریش جز این ریش نیست # ~~ودر غزلی دیگر فرموذ : ### | شعر (هزج) # شمس تبربز خوذ هانست %~% ما ئیم بحسن ولطف مائیم # 11) همچنان از یاران عزیز منقولست که روزی حضرت # ~~مولانا بر در حجرهٔ‌ مولانا شمس سر نهاذه مرکب سرخ بدستخط # ~~میارکش ثبت فرموذ که مقام معشوق ms443 خضر علیه السلام # 11) همچنان بعضی اصحاب متفق اتد که چون مولانا # ~~شمس از آن حماعت که زخم خورد نا پیذا شذ، بعضی روایت کردند که # ~~در جنب مولانای زرگ عظم آلله ذ کݣرهنا مدفونست وهمچنان حضرت # ~~شیخ ما سلطان العارفین چلی عارف از حضرت والدهآ خوذ فاطمه # ~~خاتون رضی آلله عنهما روایت کرد که چون حضرت مولانا # ~~شمس الدن بدرجهآ سعادت شهادت مشرف گشته آن دونان مغفل # ~~او را در چاهی انداخته بوذند؛ حضرت سلطان ولد شی مولانا # ~~شمس الدین را در خواب دیذ که من قلان جای خفته ام نیمشب یاران # ~~محرم را جمع کرده وجود مبارک اورا بیرون کردند وبگلاب ومشک # ~~وعبر ممسک ومعطر گردانیذند ودر مدرسهآ مولانا در مهلوی بانیآ ~~PageV02P700 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0744.png) # ~~مدرسه امیر بدرالدین گهر تاش دفن کردند واین سریست که هر کسی را # ~~برین وقوفی نیست رضوان الله علیهم احمعین # 112/4) همچتان از کتیه اصحاب منقولست که چون حضرت مولانا # ~~شمس الدین در بار اول بطرف شام سفر کرده بوذ وآنجایگاه تقاعد # ~~نموذه ، چند نوبت حضرت مولاتا نامهای عجیب فرستاذه اشتیاق عظم # ~~عرضه می داشتند وبلطف ممام دعوت عودت می کردند واینست آن نامه # ~~های منظوم : # صورت نامه2 اول که ارسال فرموذند # ~~بعد از عرض تحایا وتحنن ### | شعر (خفیف) # # آیها آلنور فی آلفواد تعال %~% غایة آلجد والمراد تعال # # آنت تد ری حیاتنا بید یک %~% لا تضیق علی آلعباد تعال # # آیها آلعشق ایها آلمعشوق %~% حل عن آلصد وآلعناد تعال # ~~یا سلیان ذا آلهداهد لک فتفضل بالافتقاد تعال # # ایها آلسابق آلذی سبهت %~% منک مصدوقة الود اد تتعال # # فمن آلهجر ضجت آلأرواح %~% آنجز العود یا معاد تعال # # استرالعبیب وابذل آلمعروف %~% هکذا عادة آلجواد تعال # # چه بوذ پارسی تعال بیا %~% یا بیا یا بده تو داذ تعال PageV02P701 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0745.png) # ~~چون بیائی زهی کشاذ و مراد چون نیائی زهی کساد تعال # # ای کشاذ عرب قباذ عجم %~% تو گشائی دلم بیاذ تعال # # ای دروم تعال گویان تو %~% وی ز بوذ تو ms444 بوذ وباذ تعال # # طفت فیک آلبلاد یا قمرا %~% بی محیطا و بالبلاد تعال # # آنت کالشمس اذدنت ونآت %~% یا قر یبا علی آلعباد تعال ### | نامه دوم # شعر (خفیف) # # ای ظریف جهان سلام علیک %~% ان دآئی وصحتی بیدیک # # داروی درد بنده چیست بگو %~% قبلة لو رزقت من شفتیک # # گر بخدمت کمی رمم ببدن %~% إنما آلروح ولفواد لد یک # # گر خطابی نمی رسذ بی حرف %~% پس جهان برچرا شذ از لبیک # # نحس گویذ تراکه بد لنی %~% سعد گویذ ترا که یا سعد یک # # ز تو آیم بر تو هم بنفیر %~% آه المستغاث منک إلیک ### | تامه سوم ### | شعر (خفیف) # # زندگانیآ صدر عالی باذ %~% انزذش پاسبان وکالی باذ # # هر چه نسیه ست مقبلان را عیش %~% پیش او نقد وقت حالی باذ PageV02P702 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0746.png) # # مجلس گرم پر حلاوت او %~% از حریف فسرده خالی باد # # جانها وا گشاذه بر در غیب %~% بسته پیشش چو نقش قالی باذ # # بر ممین ویسار او دولت %~% هم جنوبی وهم شمالی باذ # # در ولایت که جسم وجان خوانند %~% بر سر هر دو شاه و والی باذ # # مخت نقدست شمس تبریری %~% او بسم غیر او مآلی باذ ### | نامه چهارم # شعر (خفیف) # # بخذاثی که در ازل بوذست %~% حی و دانا و قادر وقیوم # # نور او شمعهای عشق فروخت %~% تا بشذ صذ هزار سر معلوم # # از یکی حکم اوجهان برشذ %~% عاشق وعشق وحاکم ومحکوم # # در طلسمات شمس تبر بزی %~% گشت گنج %~% عجایبش مکتوم # # که ازآن دم که تو سفر کردی %~% از حلاوت جذا شذیم چو موم # # همه شب همچو شمع می سوزیم %~% ز آتشش جفت وزاتگبین محروم # # در فراق حمال او ما را %~% جسم ویران وجان درو چون بوم # ~~آن عنان را بذین طرف برتابزفت کن پیل عیش را خرطوم # # بی حضورت سماع نیست حلال %~% همچو شیطان طرب شذه مرجوم # # یک غزل بی تو هیچ گفته نشد %~% تا رسیذ آن مشرفه مفهوم # # پس بذوق سماع نامه تو %~% غزلی پنج وشش بشذ منظوم # ~~شام ما از ms445 تو صبح روشن باذ ای بتو فخر هام وارمن وروم PageV02P703 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0747.png) # # در ذکر مناقب حضرت سلطان العارفن، %~% برهان المکاشفین ، قطب # ~~الاوتاد والابدال ، شیخ صلاح الحق والدین فریذون بن یاغیبسان المعروف # ~~بزرکوب القونوی قد س آلله سره # ) همچنان از کبار اصحاب چتان منقولست که چون حضرت # ~~مولانا از جست وجوی حضرت شمس الدین تبر یزی فارغ شد واسرار # ~~ابشان را در خوذ مشاهده کرد، حضرت شیخ صلاح الدین را پیش کشیذه # ~~بر سروریآ یاران برگزید وخلیقه خود ساخت وانیس مجلس انس # ~~گردانیذه تدیم خلوت خوذ کرد وآرام بافتن با وجود بر جود او # ~~ومواید فواید بردن مریدان از صحبت هر دو وهمچنان باز حودیآ # ~~بعضی درحق او وتلف شذن ایشان ومستقید شذن اصحاب از وجود # ~~شیخ ومولانا بی زحمتی وتشویشی مدت ده سال مام؛ وچون حصرت # ~~مولانا را در حق سلطان ولد قد س الله سرهما عتایت موقور ونظر # ~~نا محصور بود؛ پیوسته بتعظیم اولیا وخدم شیخ صلاح الدین برغیبش # ~~می داذ ووسصیت می فرموذ که از صحبت او کم نشود وبجد بلیغ ملازمت # ~~ومداومت بمادذ # (2/5) همچنان از حضرت سلطان ولد منقولست که روزی شیخ # ~~صلاح الدین فرموذش که بهاء الدین بجز من شیخی را نظر مکن وبذیشان ~~التفات # ~~متما که شیخ راستین منم: همانا که صحبت شیخان دیگر زیانمندست ومهلک؛ ~~PageV02P704 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0748.png) # ~~زرا نظر ما آفتابست ووجود مرید سنگ؛ لابد که سنگ قایل، # ~~در نظر آفتاب کامل ، لعل شوذ ونظر ایشان ر مثال سایه است . چون # ~~سنگ قابل از نظر شیخ کامل که آقتاب معنیست در سایه روذ ایدا لعل # ~~نشوذ وترقی نکنذ # (3/5) همچنان از کرام یاران منقولست که حضرت شیخ # ~~صلاح الدن در عنفوان جوانی پیشر از آنک محضرت مولانا رسذ # ~~ومرید شود وصحبت او را در یابد بحضرت سید برهان الدین محقق # ~~ترمدی رحمة الله علیه مرید شذه بوذ و در خدمت او بردد و تود د # ~~می نموذ و بجد مصاحبت و ممالحت می ms446 کرد؛ وچون حضرت مولانا # ~~مرید سید شذ ، مذکور تجدید ارادت کرده هم مرید مولانا شذ # ~~وهمچنان حضرت سید رضی الله عنه می فرموة که مرا از حضرت # ~~شیخم سلطان العلما دو نصیب عظیم رسیذه است : یکی فصاحت # ~~قال، دوم صباحت حال ؛ همانا که قال خوذ را بخدمت مولانا # ~~جلال الدن داذم ، چه او را حالات وافر است ، وحال خوذ را # ~~بخدمت شبخ صلاح الدین بخشیذم که او را هیچ گونه قالی # ~~نیست واغلب طاعنان وطاغیان حضرت شیخ ضلاح الدین را نادان و عامی # ~~می خواندند واز غایت چهل وعتما آمی را از عامی بمی دانستند # ~~ونوح محنموظ را از لوح حافظ قرق بمی کردتد . همچتان مدی حضرت # ~~مولانا اکتساب علوم دیتی وقال وقیل وتدریس وتذکیر مشغول شذه # ~~بود وشیخ صلاح الدین در دکان زرکونی بکسب قوت حلال وقوت # ~~حال اجتهاد می مموذ PageV02P705 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0749.png) # 5(4) الحکایه : همچنان یاران قدیم چنان روایت کردند که # ~~خدمت شیخ صلاح الدین بماذر و پذر در ده کامله می بوذند ودر حوالیآ # ~~قو نیه ودر کنار دزیاچه،آ آن یصید مامی مشغول می شذناد. چون حضرت # ~~سید برهان الدین از قونیه بسوی دار الفتح قیصریه سفرکرد ودر آنجا نقل # ~~فرموذ ، خدمت شخ صلاح الدین بدیذن ماذر وپذر خوذ رفته اورا متأمل # ~~کردند ومدبی پیش ابشان تمکن موده آن اصطلاح را سهل گرفته # ~~بود : مکر روزی بشهر قوتیه آمذه بود ودر مسجد بو الفضل بجمعه # ~~حاضر شذ وآن روز حضرت مولانا تذکیر می فرمود وشورهای عظیم # ~~می کرد واز حضرت سید معانیآ بی حد نقل می فرموذ: از نا گاه # ~~حالات سید از ذات مولانا بر مثال نوری عظیم بشیخ صلاح الدین # ~~تجلی کرد ، همانا که نعره زنان بر خاست وبزیر منبر مولانا بیامذ # ~~وسر مبارک را باز کرده سر بهاذ وبر پای مولا نا بوسها می داذ وروی # ~~می مالیذ : حضرت مولانا دلداریها فرموذه برسیذ که کجاما بوذی؟ # ~~فرمود که تأهل کردم واز عظمت شما غافل ms447 مانده از صحبت شما # ~~محروم گشتم؛ فرمود تی بی، تو از آن مائی، جان مائی، آن مائی، # ~~جانان مائی، دست او را یگرفت واورا همدم خوذ ساخت # 55) الحکایه : همچنان از کبار اصحاب منقولست که در اوایل # ~~حال مکر سلطان روم عزالدین کیکاوس فرزند سلطان علاء الدین # ~~کیقیاذ آنار الله برهانهما از عظمت ولایت مولانا غافل بود ودر ~~PageV02P706 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0750.png) # ~~غرور سلطنت ذاهل . اتنقا روزی صاحب شمس الدین اصفهاتی را که # ~~وزیر او بوذ اعتراض موذ که دم بدم خدمت مولانا چرا ترد د # ~~می کنی وتود د می ورزی واز بزرگان دیگر تمرد می مائی و از آن # ~~زرگ چه دیذهآ که در مشایخ زمان نیت ، تفضیل او بر سایر علما # ~~وفقرا از چیت؟ صاحب شمس الدین در جواب سلطان دلایل بسیار # ~~بیان کرد . در ولایت وکرامت واصالت واصیلی شیخ براهین عقلی # ~~وحجج تقلی روشن کرد. چنانک سلطان را ارادت کلی در جوش # ~~آمذه داعیهٔ‌ زیارت آن حضرت شذ . همان روز مگر در صحرای قوتیه # ~~درکوشک فلوباط با خونص حضرت بعشرت مشغول شذه بود : سلطان # ~~رخاست وبکنار دریاچه آب سیر می کرد، از ناگاه مار بچیهآ کوچک را # ~~بدیذ وآن را یگرفته ودر آستین خوذ کرده از خزینهدار حقهآ زرین # ~~بخواست وپهانی ماربجه را در آنجا کرده مهر کرد ودر کیسه1 خود # ~~نهاذ؛ چون بسوی مجلس عشرت باز آمذ ، بعد از لحظهآ حتمه را # ~~بیرون اورده بوزرا وامرای خود نموده چنان تقریر کرد که ان حقه را # ~~من تکفور استتبول با نحف بیار ارسال کرد وگفت : اگر چنانک # ~~دین شما حقست تا علمای شما ببان گنند که درین حقه چیست تا من # ~~خراج را التزام مایم : عمامت ارکان دولت واعیان ملت در سر آن # ~~حقه محر حیران ماندند وسرگردان شذند؛ فرموذ که تا بروانه # ~~ابن حقه را بر گرذ وبعلما وشیوخ وقضاة قونیه عرضه دارذ تا بیان # ~~کنتد که درین جفه مختوم چیست؟ وچون مقتدای دین ما ایشانند # ~~وچندین ادرارات ms448 وجهات در تحت تصرف ایشان ، بایذ که این PageV02P707 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0751.png) # ~~مشکل را حل کنند تا صدق ما در حق ایشان مضاعف شود، همکان # ~~در شرح آن سر مکتوم حقهآ مختوم قاصر ماندند ؛ عاقبت صاحب # ~~شمس الدن مصلحت چنان دیذ که ملازم حضرت سلطان بزیارت # ~~مولا نا روذ، این سر مکتوم را ازو معلوم کنند که درین زمان کاشف # ~~بوذند؛ بجمعهم سوار گشته بحضرت مولانا آمذند وآن روز خلق # ~~عالم در آن محنمل حاضر بوذند؛ چون سلطان اسلام حقهآ # ~~زرین را در پیش آن پاذشاه دین نهاذ وحضرت شیخ صلاح الدین # ~~در جنب مولانا مراقب نشسته بوذ : حضرت مولانا فرموذ که شیخ ما # ~~سر حقه را بیان قرمایذ؛ شیخ صلاح الدن سر بهاذ و بعد از آن # ~~فرموذ که ای سلطان اسلام! جانور بیچاره را چرا محبوس حتمه # ~~کرده ومار بچه را یار خوذ ساختهآ رمردان را امتحان کردن از طریق # ~~مروت دورست : چه ات مرد خذا را که بزیارت حضرتش مشرف # ~~کشته، بر سم ابر حتههای آسمانها وذرار زمینها وضمایر آفرینش # ~~اطلاعی در چه تمامتراست وبر کنوز رموز الهی وقوثی هرچه # ~~سلطان سر باز کرده با خواصن حضرت مرید وبنده شذند وصاحب # ~~شمس الدین را شکرانها داذه در تعظیم او بیفزوذ وانصاف داذ که در # ~~ممالکث عالم ملک مثل او سلطان سترک وعارف واقف نیست ؛ PageV02P708 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0752.png) # ~~در خلوت سلطان فرموده باشذ که جائی که مریدان او را این قوت # ~~وقدرت باشذ تا عظمت سیرت وبصیرت اورا که توانذ در یافتن # ~~وبسر پاکث او که خواهذ مطلع شذن4 # (6/5) همچنان منقولست که روزی اکایر شهر ینیاز تمام از # ~~حضرت مولانا التماس تذکیر کرده بوذند : از کرم عمیم وحلم عظیم # ~~اجابت فرموذه بتذکیر مشغول شذه بسی مردم که بیهوش شذند وعاشقان # ~~مخلص جان دادند وآن روز شیخ صلاح الدین حاضر شذه بوذ، تواجد # ~~مموذه از حد بیرون شورها کرد وسماع کنان ییرون آمذند؛ خوذ # ~~همان بوذ که دیگر بالای منیر ترفت ms449 وگویند: چندانک حضرت مولا نا # ~~بصحبت شمس الدین تبریری وصول یافت ومصاحبت مود، ثرک # ~~تدریس وتذ که کرده اصلا بوعظ شروء تکرد وآن روز سبب استدعای # ~~محبان مخلص واشارت شیخ صلاحالدت توبتی دیگر وعظ فرموذ # ~~وختم کرد # (705) الحکایه : همچنان منتمولست که روزی حضرت هولانا # ~~در آن غلبات شور وسماع که مشهور عالمیان شذه بوذ از حوالی زرکوبان # ~~شهر می گذشت، مگر آواز تقتق ضرب ایشان بسمع مبارکش # ~~رسیذه از خوشئ آن ضرب شوری عجب در مولانا ظاهر شذ وبچرخ # ~~در آمذ : همانا که شیخ را از عالم غیب الهام شذ که بیرون آی که # ~~مولانا در چرخ است وخلایق بسیار گردا گرد او حلقه بسته : شیخ ~~PageV02P709 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0753.png) # ~~نعره زنان از دکان خوذ بیرون آمذ وسر در قدم مولانا نهاده # ~~بیخوذ شذ، حضرت مولاتا اورا در چرخ کرفته یر روی وموی # ~~مبارکش بوسها می داذ ونوازش می فرموذ ، مچنان شیخ از حضرتش # ~~امان خواست که مرا طاقت سماع مولانا نیت : از آک از غایت # ~~ریاضت ومجاهدت قوی ضعیف ترکیب گشته :وذ، سمانا که بشاگردان # ~~دکتان اشارت کرد که اصلا ایت نکنند ودست از ضرب وا ندارند # ~~تا حضرت مولانا از سماع فارغ شذن ، چه اگر اوراق زر پاره پاره # ~~شوذ وریزه ریزه گردذ < و نا بوذ می شوذ ، ورسم آن صنعت # ~~چنانست که تر زر ورث ضرهای معدود میزنند وچون از حد بگذرذ # ~~تلف وریزه می گردذ ؛ همچنان از وقت بماز ظهر تا هنگام ماز عصر # ~~حضرت مولانا در سماع بوذ از نا گاه گویندگان رسیذنذ واین غزل را # ~~سر آغاز فرموذ که # شعر (هزج) # یکی گنجی پدیذ آمذ در آن دکان زرکوبی # زهی صورت زهی معتی زهی خولی زهی خوبی # ~~الی آخره # شیخ دیذ که مامت دکان بر زر ورق شذه بوذ ومجموع آلات # ~~زرکوبان زرین گشته بی آنک ورفی پاره شوذ وچیزی تلف گردذ # ~~وچون شیخ کان دو کون را در دکان خود مشاهده کرد، جامتها را # ~~برخوذ ms450 چاک زذه فرموذ که دکان را یغما کردند؛ همان بوذ که از ~~PageV02P710 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0754.png) # ~~مر دکان دو کون ر خاسته در صحبت خذاوندگار روانه شذ وحضرت # ~~مولانا همان عشق بازی وعنایتها که در باره مولانا شمس الدین تبر یزی # ~~عظم الله ذ کره می فرمود در مظهر مظهر او آن ولایت را مشاهده # ~~کرده همان تعظیم وتفخیم را پیش گرفت وجان پاک بی قرارش # ~~ااو آرام یافت وده سال مام موانست و مصاحبت مموذه خلیفه، # ~~حضرتش یوذ # (85) حمچنان از حضرت سلطان ولد منقولست که روزی شیخ # ~~صلاح الدین بحضرت والدم گنمت که در اندرون من چشمهای نور # ~~بود پوشیذه ومرا از آن خبری نبود؛ چشم مرا چنان گشوذی که # ~~آن حمله نورها در پیش نظر من همچون دریا در جوش است # (905) حمچنان روزی پذرم فرموذ که پیش شیخ صلاح الدین # ~~ذکر مولانا شمس الدین مکنیذ وپیش چلی حسام الدین ذکر شیخ # ~~صلاح النین مکنیذ : ا گرچه در میان انوار ایشان اتحاد کلیست # ~~وفرفی نیست ، اما غرت التهی در کارست ونشایذ یاذ کردن که ادب # ~~مشایخ اینست # 10/5) همچنان حضرت ولد فرموذ که روزی والدم در معنی # ~~جنسیت ونسبت معرفت می فرموذ ؛ گفت : سبب محبت مردم با همدگر # ~~از جنسیت ونسبت است، تی سخن مجرد؛ چنانک گفت : PageV02P711 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0755.png) # شعر (رمل) # # چیست جنسیت یکی نوع نظر %~% که بذآن یابند ره در همدگر # # چون مهشتی جنس جنت آمذ ست %~% هم ز چنسیت شوذ بزدان برست # # موجب اممان نباشذ معجزات %~% لیک جنسیت کنذ جذب صفات # همچنان خلق که بعالم انبیا واولیا روی آورده اند از آنست که # ~~جزو پیغامرانند، بذآن سبب وجنسیت روی آورده اند، کما قال صلی الله # ~~علیه وسلم : آللهم اهد قو می آی اجزائی # شعر (رمل) # # گنمت پیغامیر شما جزو منیذ %~% جزورا از کل چرا بر می گنیذ # 1) همچنان شیخ صلاح الدن دم بدم بحضرت پذرم # ~~حکایت می کرد که من چنین تورهای عجب می بینم والوان نورها می شمرد ms451 ؛ # ~~روزی از حضرت پذرم سؤال کردم که شیخ را برای این دوست می داری # ~~که تغرج انوار شما میکنذ ؛ فرموذ که بی بلک برای مناسبت وجنیت # ~~خاص دوستش می دارم ؛ چنانک بحکم جنسیت کهربائی کاه را # ~~می ربایذ ؛ زیرا که میان هر دو مناسبی هست واصلا چیزهای دیگررا ~~PageV02P712 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0756.png) # ~~می ربایذ ؛ از آنک میان ایشان مناسبتی نیست : همچنان ا گر اشتر # ~~مجهٔ‌ را که در بی ماذر گرگین خوذ میدود، اگر کسی هزار دیناری # ~~اسی تازی آورذ وبگویذ که البته در بی این اسب تازی دوان شو و ازو # ~~برهیز کن ، هرگز تدوذ ودر بی او ترود؛ همچنان کسی ماذر خوذرا # ~~برای آن دوست تمی دارذ که بذو نان و حلوا میدهذ . بلک برای # ~~مناسیت نوست می دارذ؛ اکنون معلوم شد که محبت از مناسبت # ~~است که بعد از زمانی آن محبت پشیمانی بار نیاورذ واگر پشیمانی وپریشانی # ~~بار آورذ آن محبت تزویر باشذ، محبی باشذ مبنی بر غرضی و عرضی: # ~~چه محبت مناسبت حقیقرا هرگز پشیمانی نیست نه در دتیا ونه در آخرت . # ~~چنانک دوستان غرض را در آخرت بمنائی یا 7< وینلذتی > و لیتنی # ~~لم اتخذ فلا نا خلیلا (28/25) خواهذ بوذن ؛ اما صفت # ~~محبان متقی اینست که ا لأخلاء یو مثذ بعضهم لبعض عد و # آلمتقن( 4/67) # همچتان مقربان صحبت وقرینان قربت چنان روایت # ~~کردند که اوقات حضرت شیخ صلاح الدین بسوی متوضا می رفت # ~~تا طهارتی کنذ ؛ اکایر اصحاب می شتیذتد که آنجایگاه سخنی می گفت و ~~تشنیع # ~~می کرد؛ گوش نهاذندی که چه می گویذ وبا که می گوید؛ می گفت # ~~که خذاوندا درینجایگاهم نیز تمی گذاری که بیاسایم واز حضرت تو # ~~عظیم شرمنده می شوم ؛ بس کسانی را می دانم که در عشق تو میسوزند ~~PageV02P713 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0757.png) # ~~و در خلوات شب ورهز از ریاضت و مناجات وشبحیزیها تمی اسایند # ~~تا بذآن مشاهده شایند خوذ بذیشان التفات تمی کنی وکارشان را بمی # ~~سازی ونیم ساعتی ms452 بذیشان بمی بردازی ودر چنن محلی مرا مخلی کی هی # ~~و بانوار پاک خود مرا محلی می گردانی ، همچنان نعرهآ زذی وساعتی # ~~نی خوذ ماتدی. تا بر داشته متمامت بر دندی # 0 13) ممچنان حضرت ولد نتل فرموذ که در دمشق پذرم را # ~~محبوب یاری بوذ از اولیای کامل خذا ، شیخ حمید الدین نام و پذرم # ~~اورا عظیم دوست می داشت ، چون حضرت پذرم از دمشق میارک بسوی # ~~وه عزیمت فرموذ. گنمتم : شیخ حمید الدن را باهم بستانیم : فر موذ که # ~~شیخ صلاح الدین ما بقونیه است ، نشایذ او را آنجا بریم که دو ولی، # ~~خذا همچون دو شرند . در یک موضع نگنجند . رسیذم که شما # ~~چون می توانیذ ساختن؟ فرمود که پذر مشفق با همه فرزندان خوذ # ~~می تو انذ ساختن . اما فرزندان با خمدیکر نسازند . چنانک یعقوب # ~~علیه اللام با فرزندان خوذ می ساخت، اما براذران یوسث اورا # ~~میخو استند ورشکها می تردند : در قرآن مجید نظر کن تا از سر حال # ~~واقف شوی # 14) مچنان منقولست که روزی از حضرت مولانا سؤال # ~~کردند که عارف کیست گنمت. آنک از سر تو سخن گویذ وتو خاموش # ~~باشی وآن حضرت شیخ صلاح الدین است عظم الله د کره؛ همچنان پیوسته ~~PageV02P714 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0758.png) # ~~از عالم غیب الغیب خرها داذی واز سرایر ضمایر یاران باز گفتی واز # ~~سر سر چیزهای مغلق اعلام فرموذی که صاحب آن سر در آن # ~~سیران حیران گشتی # 2) همچتان منقولست که روزی حضرت ولد از حضرت # ~~مولانا سؤال کرد که پیش ازین خدمت شیخ صلا ح الدین ما پیوسته # ~~از انواع انوار غیی که مشاهده میکرد خیری میداذ که اینک دریای # ~~تور سپیذ دیام ، بازمی گفت: یک دریای نور کبوذ می بینم، باز می گقت که # ~~تور سبز می بینم و نور زرد می بینمب نور دخانی می بینم واینک دریای # ~~ثور سیاه مواج گشته است؛ درین زمان هیچ تمی فرمایذ ونشانی کمی دهذ، # ~~مگر که محجوب شذ؛ فرموذ ms453 که حاشا ، بلک آن زمان مرة بعد # ~~اخری انوار معدود میدیذ واز هر یکی علی حده خبری می داذ؛ درین # ~~حالت چنان مستغرق دریای انوار ربانی شذه است که هیچ می توانذ 12 # در بیان آوردن وخبر داذن وصورنی بستن ### | شعر (متقارب) # ~~چه صورت کنیمت که صورت نبتدی # که کف است صورت ببحر معانی # 1) الحکایه : همچنان اصحاب عظام وخلفای کرام اسکنهم الله # ~~دار السلام روایت چنان کردند که چون. خدمت سیدی تاج الدین این ~~PageV02P715 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0759.png) # ~~سیدی احمد الرقاعی رحمة الله علیه با حماعتی درویشان وجلتک پوشان # ~~ومؤلهان بشهر قونیه رسیذند؛ اکابر شهر وامرا وعوام الناس وارباب # ~~فتوت استقبال کرده در مدرسهآ جلال الدین قرا طائی فروذ آوردند # ~~واغلب مردم سغبه، آن حماعت گشته رغبتی عظیم فوذند ؛ از آنکن # ~~در آتش.در آمذن و آمن گرم را در دهان کردن ومار خوردن وخون # ~~عرق کردن وبروغن جوشان وضو ساختن وشعبذهای گول گیر مثل # ~~شکر ساختن وموم را لاذن کردن واز تازیانه خون چکانیذن وکره2 # ~~خر سوار شذن وغیره واینچنین کارها را مردم قونیه لم دیذه بوذند : # ~~ایشان را عجیب وغریب می ممود وعوام آن را کرامات تصور می کردند ؛ # ~~چه پیش کمل رجال وارباب حال تموذن خرق عادات واظهار # ~~کرامات ظرافت محض است، اللهم مگر برای مصلحتی ودعونی واشارتی که # ~~از غیب رسذ ، وگویند ابتلا وعتمویت انبیا در حیس وحی است وابتلا # ~~و عقوبت اولیا در اظهار کرامات وبعضی عرفا آن شعبذهارا قتات # ~~فقرا ورفات شیوخ گویند وآن نیز وقتی باشذ که طلق محلول وروغن # ~~ماء العنب وپیه قناقذ وضفادع بری بکار نرد ودر جلب منافع شمسی # ~~قمر مفلوج را استعمال نکنذ وآنچ بذآن مانذ؛ مگر درآن وهلت # ~~خواتین شهر باتنماق محضرت حرم مولانا کرا خاتون آمذه التماس # ~~مموذند که مدرسهٔ‌ قرا طائی رفته آن حماعت را تفرج کنتد . بعد از # ~~الحاح بسیار ولا بهای بی حد از سر شرمساری برخاست وی اجازت PageV02P716 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0760.png) # ~~حضرت مولانا بذ آنجا رفتند ؛ اتفاقا ms454 آن روز حضرت مولانا با جمع # ~~یاران کرام بجانب مسجذ مرام رفته بوذ؛ شبهتگام چون مقام خوذ # ~~باز آمذ ازآن حرکت انفعال عظیم نموذه از سر غیرت بر روی کرا # ~~خاتون تیز تیز نظر کرد وفرموذ که زهی سرد! درحال کرا خاتون # ~~افتاذ وبیخوذ شذ، بعد از ساعتی لرزان برخاست وگریان در پای # ~~شیخ صلاح الدین سر نهاذ وقریاذ کرد که مرا درین کار رغبتی تبوذ ، # ~~البته خواتین شهر مرا شرمسار کردند، از برای خذا شفاعتم کن ومرا # ~~از خشم خذاوندگار برهان ### | شعر (رمل) # عفو فرما بر قصور فهمها %~% ای ورای عقلها ووهمها # ربنا إنا ظلمنا ظلم رقت %~% رحم فرما ای رحیمیهات زفت # ~~همانا که حضرت شیخ صلاح الدین سر مبارک خوذ را باز کرده سر # ~~نهاذ وبشنماعت بپاماچان ایستاذ ؛ فرموذ که تر از کمان بر جست . اما # ~~از زحمات آن جهانی سلیم باشذ واز رحمت مرحومان محروم مانذ : # ~~درحال مرضی عجب در جسم مبارکش ظاهر شذ وبرودت طاری گشت # ~~واز حد بیرون لرزیذ ونالیذ که در شرح آیذ؟ وچندانکث عمر ایشان # ~~بوذ اصلا وجود او گرم نشذ واز معاججات آن تمامت اطبای حاذق # ~~عاجز گشتند واز درمان آن در ماندند ؛ چنانک در ایام موز پوستعن ~~PageV02P717 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0761.png) # ~~برطاسی پوشیذه مقرمه ابریشیمین بر سر کردی وپیوسته در اندرون # ~~خرگاه از پیشش منتل آتش کم نبوذی ودر روز روشن شمع بر می کرد # ~~ودر آن حالت کرامات ظاهرش فاش بوذ، ضمایر واسرار مردم را می گنت # ~~و اکابر شهر وخواتن معتقد ومریدش بوذند رتا دم باز پسین از گوشهآ # ~~خوذ بیرون نیامذ مگرکه شها بحمام رفتی وخلایق بانواع بندگهاش # ~~می کردند وهمچنان حضرت سلطان ولد وچلی حسام الدین قدس الله # ~~سرهما اورا معظم ومبجل می داشتند وحق ماذری را بجای می آوردند # (17/5) الحکایه : هحچنان در نقلست که والده شیخ صلاح الدین # ~~لطیقه خاتون رضی الله عنها وفات یافته بوذ؛ چون در لحد نهاذند # ~~ودفنش کردند وخلایق بجمعهم باز گشتند ، شیخ ms455 رمانی برسر گور # ~~او توقف فرموذ ، حضرت مولانا اشارت فرءوذ که بیا تا برویم ، # ~~شیخ سر نهاذ وگفت : بر من حقوق بیار دارذ؛ میخواهم که اورا # ~~از عقبات سوأل واهوال گور وهیبت منکر ونکیر برهانم ، آنگه بروم # ~~واز حضرت شما استدعا میکنم که در وحشت گور، بی مونس حور # ~~نباشذ ؛ بعد از ساعتی تبسم کنان روانه شذ # 1) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا فرموذ که # ~~آن قلف را بباورند ودر وقت دیگر فرموذ که قلانی مفتلا شذه است؛ # ~~بو الفضولی گنته باشذ که قفل بایستی گفتن ودرست آنست که مبتلا # ~~گویند ؛ فرموذ که موضوع آنچنانست که گفتی، اما جهت رعایت PageV02P718 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0762.png) # ~~خاطر عزیزی چنان گفتم که روزی خدمت شیخ صلاح الدین مفتلا # ~~گفته بوذ وقلف فرموذ وراست آنست که او گفت؛ چه اغلب اسما # ~~ولغات موضوعات مردم در هر زمانی است از مبدأ فطرت # ) همچنان از یاران قدیم منقولت که چون حضرت # ~~سلطان ولد عظم الله ذکره مراهق شذ وبدرجهآ باوغ رسیذ ؛ # ~~حضرت مولانا دختر شیخ صلا ح الدن فاطمه خاتون را بسلطان ولد # ~~نام زذ کردند وحضرت مولانا پیوسته فاطمه خاتون را کتابت وقرآن # ~~تعلیم می داذ، از. غایت عنایتی که در حق او داشت # همچنان روزی فرمود که قاطمه خاتون رضی الله عنها # ~~وعن ابیها چشم راست منست وخواهرش هدیه خاتون چشم چب # ~~متست ومامت زنان مستوره که بزیارت من مشرف می شوند، پیش # ~~من نیم روی می آیند غیر از فاطمه خاتون وخواهرش که بمام روی # ~~می آیند واز برای لطیفه خاتون که ماذرشان بوذ ، گفت : ذات لطیفه # ~~خاتون ما لطیفهآ مصور خذاست، از آنک سمبی ماذر شیخ است # ~~قد س الله لطیفتها # ) همچتان روزی در میان اصحاب فرموذ که چون فاطمه # ~~خاتون را بهاء الدیین ما عقد کردند تمامت فرشتگان مقرب وحوران # ~~فرادیس اعلی شاذیها می کردند ونقارها می زذند وهمگان سماع کنان # ~~بهمدیگر تهنیت عروسی می داذند وهمچنان در شب اول عرومتی همین # ~~غزل ms456 را سر آغاز فرمود که PageV02P719 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0763.png) ### | شعر (رجرز) # ~~باذا مبارک در چهان سور وعروسهای ما ### | سور وعروسی را خذا ببریذه ر بالای ما # ~~ن آلقلوب فرجت إن آلنهوس زو جت ### | إن آلهموم اخر جث در دولت مولای ما # ~~الی آخره # ~~وهمچنان در شب زفاف این غزل را فرموذ که ### | شعر (مجتت) # # مبارک که بوذ در همهآ عروسها %~% درین عروسی ما یاذ ای خذا تنها # # مبارکیآ شب قدر وماه روزه وعید %~% مبارکی %~% ملاقات آدم وحوا # # مبارک ملاقات یوسف ویعقوب %~% مبارکیآ # ~~مبارک د گر کآن بگفت در نایذ # ~~مهمدمئ وخوشی همچوشیر باذوعسل # ~~مبارکآ تبارک ندیم وسائ باذ PageV02P720 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0764.png) # ~~و الکلام بوذی وصور غیی را که روحانیان سماوات اند بدیده سر # ~~محسوس مشاهده کردی وهم محبان خوذ را که لایق آن حال بوذندی # ~~موذی . چنانک خدمت گرچی خاتون و گوماج خاتون ودختر بروانه را # ~~موذ در شهر توقات وبر ضمابر مردم اطلاع عظیم داشتی ودر صغر # # سن که لبن غیر آسن %~% ( %~% 15) بود لمحه ولحظه، از حضور # ~~حضرت مولانا خالی نبوذی وپیوسته از دمان مبارک ایشان معارف # ~~غریب ومعانآ ججیب یاذ گرفتی ودر حصول ولایت وربیت وطهارت # ~~ذیل وعفت مربای آن سلطان مربی بوذ ودستکار کنار حضرت او # 2) همچنان حکایت مشهورست که روزی حضرت شیخ # ~~صلاح الدی جهت عمارت ناغخود مگر مشاقان ترک کمزدوری # ~~گرفته بوذ . حضرت مولانا فرموذ که افتدی یعنی خذاوند صلاح الدین # ~~در وقت عماری که باشذ مشاقان رومی بایذ گرفتن ودر وقت خراب # ~~کردن چیزی مزدوران ترک : چه عمارت عالم مخصوص است برومیان # ~~وخرائ جهان متمصورست یترکان : وحق سبحانه وتعالی چون امجاد # # عالم ملک فرموذ اول کافران غافل را آقریذ وایشان را عمر %~% بسیار # ~~وقوت عظیم داذ تا همچون مشاقان مزدور بی خبر در عمارت کردن عالم # ~~خاک کوشیذند وبی شهرها وقلاع بر قلل جبال وبقاع برقمه # ~~تلال که معمور کردند تا همچنان بعد القرون آن عمارتها موذج آخریان # ~~شذ وباز تقدیر الهی چنان تدبیر فرموذ که اندک ms457 اندک آن عمرانات ~~PageV02P721 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0765.png) # ~~بکلی خراب ویباب شوذ ومندرس گردذ گروه ترکان را آفریذ تا ی # ~~محابا وشفقت هر عمارتی که دیذند خراب کردند ومنهدم گردانیذند # ~~وهنوز می کنند وهمچنان یوما بیوم تا قیامت خراب خواهند کردن ، # ~~و عاقبة الامر خرایآ شهر قونیه هم در دست ظلمهآ ترکان نی رحم # ~~خواهذ بوذن والحالة هذه آنچنان شذ که فرموذه بوذ # 24) الحکایه : همچنان از کبار اصحاب اخیار منقولست که # ~~در زمان باچو خان شهر قونیه را لشکر عظم محاصرت کرده بوذند . # ~~شهریان بجمعهم بحضرت مولا نا التجا آورده استعانت می خواستد وطلب # ~~استغاثت می کردند که هنگام مرحمت ودستگریست . حضرت مولانا # ~~فرموذ که هیچ مترسیذ که حق تعالی شما را بحضرت شیخ صلاح الدین # ~~مخشیذ واین شهر را تا قیام ساعت وساعت قیام قتل وشمشیر مغل # ~~تحواهذ بودن ومر که قصد قونیه کنذ از زخم ما خلاص نیابذ # ~~وچندانک جسم مبارک مولا نای بزرگ عظم الله ذ کره درین # ~~خاک مدفوتست ، این ملک از جمیع آفات محصون ومصونست وان # ~~شهر را در عالم شهری عظیم خواهذ بوذ واعقاب ما دایما درآنجا سلامت # ~~باشند ان شاء الله تعالی ### | فصل # ) همچنان ان کلمهآ چند برین ترتیب عبارت شیخ # ~~صلاح الدین است قد س الله سره العزیز که روزی فرموذ : بدانیذ ~~PageV02P722 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0766.png) # ~~وآگاه باشذ که ولتی خذا کان رحمتست که همه خلق ذوق وراحت # ~~ورحمت از وجود ظاهر او می برند واز نور او زتده می گردند وتور # ممی شوذ وهر که را این صفت نیست ولی خذا نیت، سماع # ~~صاحب دل حضورست که اورا با حق است وکی ک، کلام حق شنوذ # ~~از. حق ، آن را چون توان حلال یا حرام گفتن؛ صفت ولتی خذا # ~~آن باشذ که سینه اورا بشکاقند که ألم نشرح لمک صدرکث # ~~1/94) ودر سینهٔ‌ خود نظر می کنذ ودر یائی از نور می بینذ وبذآن # ~~دریا عشق بازی می کنذ وبعد ازآن فرموذ که عجب درین ولایت ms458 کسی # ~~باشذ که سخن ما را فهم کنذ ، حضرت مولانا فرموذ که بلی . شکتگان # ~~ودرویشان : زیرا که هرچه می فرموذ از سر سر حال بوذ: اهل # ~~قال را در آن قیل مدخل نبود والله اعنلم # ~~صوفیان از کرامات وسلوکث ابا بزید وجنید رحمة الله عتلیهما # ~~شرح می کردند وممدح شیوخ سلف مشغول گشته بوذند : همانا که # ~~حضرت مولانا فرموذ که چون وجود مبارک شیخ صلاح الدن ما درین # ~~دور در میان ما حاضراست وبر سرایر همگان ناظر، علی الیقین که نور # ~~جنید وایا یزید با ماست وچیزی زیاده ### | شعر (هزج) # چون هست صلاح دین درین جمع %~% منصور وابا بزید با ماست # ~~تمامت یاران سر نهاذند واز سر نهاذ شکرهای بی نهایت کردند PageV02P723 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0767.png) # 5/(27) همچنان روزی حضرت مولا نا شمس الاین تبر تری در # ~~حضور مولانا وشیخ صلاح الدن وکرام حاضر اللسهم قد سن مرهم # ~~ان حدیث را بیان میکرد که قال النیی علیه السلام : لا صلآة 1 لا # ~~بالقراء ة وقال : لا صلوة إلا بحضور آلیتملب . فرموذ که قومی # ~~گمان پردند که چون حضور قلب یافتند از صورت کماز مستغنی شذند # ~~و گفتند طلب الوسیلة بعد حصول المقصود قییح . برزعم ایشان # ~~خوذ راست گرفتیم که ایشان را حال تمام روی مود وولایت وحضور # ~~دل، با این همه کمال ترک ظاهر ماز نتمصان ایشانست . ان کمال # ~~حال که ترا حاصل شذ ، رسول را صلی الله علیه وسلم حاصل شذ # ~~یا نشذ؟ اگر گویذ : نشذ . گردنش را زنند وبکشنذش واگر گویذ : # ~~آری، حاصل شذه بود، گوئیم: چرا متابعت تمی کنی؟ چنین رسول # ~~کریم بشر ی نظیر السراج المنیر . فرموذ که اگر اینجا ولی از اولیای # ~~خذا باشذ که ولات او درست شده باشذ بر تقدیری که هیچ شبهت # ~~ممانده باشذ واین فلان الدن که ظاهر نشذه است ولایت او، آن ولی # ~~ترک ظاهر کنذ وان مواظبت مایذ بر ظاهر من، بی رویآ این # ~~فلان الدین کنم وبر آن سلام نکنم ms459 : بعد از آن روی بشیخ صلاح الدین # ~~کرد . گفت : چون می گویم؟ شیخ صلاح الدین گفت : حکم تراست؛ # ~~هر چه گوئی مارا جواب نیست وحالتی نبی PageV02P724 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0768.png) # 28) همچنان از اصحاب عظام چنان منتولت که حضمت # ~~شیخ صلا - الدن بغایتی متفی ومتدین بوذ ومحافظت دقایق ظاهر # ~~شرایع می کرد که در بیان آیذ؟ مگر در قلب ایتام ار بعین زمستان روز # ~~حمعه فرجی مبارکش را شسته یوذند ویر بام انداخته : از ناگاه صلای # ~~حمعه داذتد و ین جامهاش بیکبار کی بسان حدید قدید گشته بود # ~~ومنجمد شده . مچنان بر ن مبارک خود پوشیذه ممسجد رفت : # ~~حماعتی گفته باشند که برجسم مبارک شیخ مباذا که سرما زیان کنذ # ~~و زحمت شوذ ، قرمود که زیان جسم از زیان جان وترک امر # ~~رحمان آسان ترست ### | شعر (رمل) # جان من طغرای باقی دارذ اندر دست خویش # این تنم امروز وفردائیست آن را مرده گر # 2) همچنان حضرت خذاوندگار قذ سنا آلله بسره # ~~آلعز بز مخدمت بزرکی بدست خط مبارک خوذ همین کلمات را نبشته # ~~بوذ که : # بر ر:، عالی معلوم باشذ که آنچ شیخ صلاح الدین می فرموذ که # ~~باران رحمت یر میآیذ ، جامهاتر ممی کنذ ؛ لیکن دل وجان را پاک می کنذ # ~~ولطیف ومنور وروشن میکنذ؛ دی حماعت آمذه بوذتد. باران می باریذ ~~PageV02P725 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0769.png) # ~~قوی خت وبا قوت . هیچ سقف ودیوار حجاب کی شذی : باران # ~~منور لطیف لطیف : با خوذ می گفتم که چند هزار دستارها و فضلها # ~~و فاضلات در عالم محروم ازین تا بدانند که کار عنایت شما دارذ وقبول ~~شما، # ~~مر کرا قبول کردیذ ، فرموذ که آن باران غیی بود وباران رحمت که # ~~مریاران معنی منصب ومنزل می شوذ وهمچنان انوار وامطار غیی را # ~~جز چشمهای غیب بین تمی بینذ # شعر (رمل) # # نیست آن باران ازین ابر سما %~% شست ابری دیگر و دیگر سما # # غیب را ابری وآنی دیگرست %~% آسمان %~% و آفتابی %~% دیگرست # # نآیذ آن الا که برخاصان پدیذ %~% باقیان ms460 فی لبس من خکق جدید # 30) الحکایه : همچنان منقولست که چون دختر شیخ صلاح الدین # ~~هدیه خاتون را رضی الله عنها وعن ابیها می خواستند که بشوهر دهند # ~~وشیخ صلاح الدن را از اسباب جهاز چنانک رسم است از اندک وبسیار # ~~هیچ نبوذ وآن دختر در حرم مولانا می بود وهمچنان چون بدرجهآ بلوغ # ~~رسیذ وبزرگ شذ حضرت سلطان ولد وچلبی حسام الدین سعی # ~~می فرموذند که اورا بحدمت سلطان الکتاب واستاذ السلاطین ، این بواب # ~~ثانی ، مقله ان مقله جانی مولانا نظام الدین خطتاط دهند واز قلت ~~PageV02P726 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0770.png) # ~~منال وجهاز در ترد د مانده یوذند : باتفاة ابن قضیه را بحضرت مولانا # ~~عرضه داشتند ، فر موذ که استا خاتون را از سرای گر جی خاتون آواز # ~~داذند وخدمت استا خاتون زت وذ ولیه و عالمه واستاذ ومعلم دختران # ~~سلاطین بوذ؛ فرموذ که بخدمت فرزندم گرجی خاتون رو وسلام ما را # ~~برسان وکیفیت احوال هدیه خاتون را باز گو تا معاونت فرموذه از # ~~خواتین امرا ودخرانن خود چهاز او را راست کثند و هر یکی هدیه # ~~خاتون را هدیه ارزانی فرمایند تا بعنایت شیخ صلاح الدین تخصیص یابند # ~~وهمت آن سلطان سایل حالات دینی و دنیاوی وحامی ایشان باشذ ی # ~~همانا که استا خاتون زنبیلی برگردن بسته شیآ لله کنان بسرای پاذشاه # # دویذ وسلام خذاوند گار را %~% رسانیذه حکابت را عرضه داشت : # ~~خواتین کرام بجمعهم اکرام مموذه سر نهاذند وبر آن التفات منت # ~~دار عظم شذند وشکرهای بسیار کردند که حضرت خداوندگار عنایت # ~~فرموذه بچنان خیرات وخدماتشان اشارت فرموذ وترغیب داذ ؛ فی الحال # ~~ملکه چهان گرجی خاتون بخز ینهدار خوذ امر کرد تا دو سه پاره تخته # ~~جامها آورده پنچ پنچ پاره از هر نوعی پوشیذنی راست کرد رقرب بیست # ~~عدد گوشوارهای مرصع وبیست عدد انگشتر نهای قیمتی وطویله # ~~وکلاه بند وکلاه زرین ومقانع تغیس ودست ابرنجن مکلل وغیرها # ~~جمع کردند واز قالها وبردها وقالیچهای نازنین گرجی وشیرازی # ~~واقسرایی پیش آوردند وهمچنان ms461 سینی وتبسی و قازغان و کاسهای مسین # ~~وچینی وهاون وشمعدانها وآلات مطبخ علی التمام که هر یکی بقدر بزرگیآ # ~~خوذ آورده بوذند چنانک عادت کرام کریم است: بحدمت ا ستا خاتون ~~PageV02P727 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0771.png) # ~~بتفصیل سیردند، تا بر استران سلطان بارکرده مدرسهآ مولانا اوردند؛ # ~~راویان حکایت چنان روایت کردند که قرب هفتاذ هزار درم سلطانی # ~~تنها زرینه آلت بوذ والباقی علی هذه القیاس ؛ حضرت مولانا بشاشت # ~~عظم موذه شیخ صلاح الدین را بغایت خاطر عاطر خوش شذ و در # ~~حق ایشان دعوات مستجابات کرده ، حضرت مولانا فرهوذ تا مجموع # ~~چهاز را مناصفه کرده نیمی بخدمت فاطمه خاتون والدهآ چلی عارف داذند # ~~و نیمی را هدیه خاتون بخشیذه جهاز مقبل راست کردند وبخدمت مولانا # ~~نظام الدین خطاط عقد کردند وآن روز عروسیآ عظیم بنیاذکرده حق را # ~~مستحق رسانیذند وعظمت آن عروسی را سالهای بسیار اهالیآ قونیه # ~~هنوز می گفتند واین غزل را آن روز فرموذند # شعر (هزج) # # مبارک باذ بر ما این عروسی %~% خجسته باذ ما را آین عروسی # # چو شر وچون شکر باذا همیشه %~% چو صهبا وچو حلوا این عروسی # # هم از برگ وهم از میوه ممتع %~% مثال نخل وخرما این عروسی # # چو حوران هشتی باذ خندان %~% ابد امروز وفردا این عروسی # # نشان رحمت وتوقیع دولت %~% هم اینجا وهم آنجا این عروسی # # نکو نام ونکو روی وتکو فال %~% چوماه وچرخ خضرا این عروسی # # خمش کردم که در گفتن نگنجذ %~% که بسرشتست جان با این عروسی ~~PageV02P728 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0772.png) # 31) همچنان خیار اصحاب وکبار احباب چتان روایت کردند که # ~~حضرت شیخ صلاح الدین مدت ده سال تمام در صحبت مولانا # ~~ملازمت ومداومت مموذه خلیقهآ راستین ویار امین ایشان بوذ؛ همانا که # ~~چون مدت ایام عمرش بآخر رسیذ وزمان صحت بنهایت انجامیذ از # ~~قضا مزاج مبارکش منحرف شذ وبر جسم لطیفش ضعفی مستولی گشته # ~~چنداتک می رفت بیشر می شذ وپیوسته حضرت خذاوند گار عیادتش # ~~می کرد وبر سر بالین مبارکش بنشسته کلمات غریب واسرار ms462 عجیب # ~~بیان می فرمود ؟ روزی شیخ از سر نیاز وسر ناز فرموذ که تا حضرت # ~~محمد رسول الله هم لحد من نباشذ من از عالم بیرون ممی روم ؛ خدمت # ~~خذاوندگار التزام موذ که من حضرت اورا راضی کنم وشفیع شوم، تو # ~~ازآن مراد بر مراد باش وغم مخور؛ بعد از آن التماس نموذ که مرا دستوری # ~~ده تا نقل کنم بشاذیآ مام، همانا که ملتمس اورا اجابت کرده سه روز # ~~بعیادت شیخ نرفت وبدستخط مبارک خود این چند کلمه را نبشته ارسال # ~~فرموذ که یاذ می کنم خذاوند دل وخذاوند اهل دل ، قطب الکونین # ~~صلاح الدین را مد الله ظله که شکایت می فرموذ از آن ماد ه که در # ~~ناخنهای مبارکش متمکن شذه است چندین گاه عافاه آلله تعالی ففی # ~~معافاته معافات آلمؤمنین احمعین، واحد کا لالف إن أعمر عنی (؟) ### | شعر %~% ج) # # ای سرو روان باذ خزانت مرساذ %~% ای چشم جهان چشم بذانت مرساذ # # ای آنکث تو جان آسمانی و زمین %~% جزرحمت وجز راحت جانت مرساذ ~~PageV02P729 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0773.png) ### | شعر (هزج) # # خسبرت بآن ممرضیقد مر ضا %~% استأهل أن اکون عه عوضا # # أسألک ا لهی اأن یکون المرآضا %~% برد ا وسلاما ونعما ورضا # شعر (رمل) # ~~رنج تن دور از تو ای تو راحت جانهای ما # چشم بذ دور از تو ای تو دیذهآ بینای ما # ~~صحت تو صحت جان جهانست ای ثمر # صحت جم تو باذا ای قر سمای ما # ~~عافیت باذ تنترا ای تن تو جان سفت # کم مباذا سایهآ لطف تو از بالای ما # ~~گلشن رخسار تو سر سیز باذا تا ابذ # کآن چراگاه دلست وسبزه وصحرای ما # ~~رنج تو یر جان ما باذا مباذا بر تنت # تا بوذ آن رنج تو چون عقل جان آرای ما # ~~همچنان حضرت شیخ را معلوم شذ که هنکام رحلتست ، بصفای # ~~تمام ورغبت کلی وتوجه خلیلانه از عالم اشباح بلا مکان ارواح سفرکرد # ~~و مقصود حانی ومعشوق نبانی وصول یافت روح حتت ورنت ms463 PageV02P730 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0774.png) # ~~فد عیت قأجابت. فی مقعد صدق عند ملیک مقتد ر(55/54)، # ~~آلا ان آولیاء آلله لا خوف علیهم ولاهم یحزنون (62/10) ؛ # ~~همانا که حضرت مولانا بیامذ و سر مبارک را باز کرده نعرهها می زد # ~~وشورها می کرد ؛ فرموذ : بشارتها ونقاره زنان آوردند و از نفیر خلقان # ~~قیامت برخاسته بود وهشت جوق گویندگان در پیش جنازه می رفتند # ~~تربت حضرت بهاء ولد چرخ زنان وسماع کنان می رفت وچندانی جامها # ~~و فرجها که یاران بگویندگان ونقاره زنان داذند ، توان گفت ؟ # ~~ودر جوار مقد س سلطان العلما مولانا بهاء الدین ولد بعظمت بمام دفن # ~~کردند قد س الله سرهم وأفاض الله علینا برهم وذالک فی غرة # ~~شهر المحرم المکرم لستة سیع وخمسین وستمایه هجریه وهمچنان در شب # ~~عرس چندین غزلیات ومرثها که فرموذند وازآن مجموع یکی اینست ### | شعر (رمل) # ای ز هجران فراقت آسمان بگریسته # دل میان خون نشسته عقل و جان بگریسته # چون بعالم نیست یکٹ کس بر مکانت را عوض # در عزای تو مکان و لا مکان بگریسته # جیرثآیل وقدسیان را بال وبر ازرق شذه # انبیا واولیا را %~% دیذ گان بگریسته PageV02P731 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0775.png) # شه صلاح الدین برفتی ای هیمای گرم رو # هم کسی بایذ که دانذ برکان بگریسته # ~~الی آخره # 3) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا بفرزند خوذ # ~~سلطان ولد جهت فاطمه خاتون والدهآ حضرت چلی عارف مکتونی # ~~نبشته وصیست فرموذ تا جانب عزیز اورا محترم دارذ ورعایت لی مهایت # ~~فرمایذ وترتیب آن ترکیب اینست : # وصیت می کنم جهت رعایت شاه زاذهآ ما وروشناشی دل ودیذهآ ما # ~~وهمه عالم که امررز در حباله وحوالهآ آن فرزتدست و کفلها زکر یا # ~~37/1) تا جهت امتحان عظم امانت سیرده شذ؛ توقع است که آتش # ~~در بنیاذ عذرها زنذ ویکدم ویک نفس ته قصد ونه سهو حرکتی نکنذ # ~~و وظیفهآ مراقبتی را نگردانذ که در خاطر ایشان یک دره تشویش ی وفائی # ~~وملالت در آیذ ، خوذ ایشان هیچ نگویند از پاک ms464 گوهرئ خوذ وعنصر # ~~شاه زاذکی وصبر موروث بررشتهآ که # شعر (خفیف) # مجهآ بط اگرچه دینه بوذ %~% آب دریاش تا بسینه بوذ # اما حذر از مر ساد واشهاد ومشهود ارواح الهی که مراقب # # ذریات طیبات ایشانست که الحقنا بهم در یتهم %~% ) PageV02P732 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0776.png) # ~~الله الله الله الله الله الله الله الله الله واز بهر سییذ روثی ابدئ ~~این پذر # ~~واز آن خوذ واز آن همه قبیله خطر ایشان را عز بز عزیز دارذ وهر # ~~روزرا وهر شبرا چون روز اول وشب گردک دانذ در صید کردن # ~~بدام دل وچان نپندارد که صید شذه است ومحتاج صید نیست که # ~~آن مذهب ظاهر بینانست، بعلمون ظاهرا من آلحیوة آلد نیا (30/6) # ~~که ایشان نه ازآن عنصرند که کهنه شوند؛ تصرف عنایت ازلی از آن # ~~وافرترست که در ودیوار ایشان منور ومعطر نباشذ که و آلتین وآلزیتون # ~~وطور سینین (1/95 - 2) که قسم بجماداتیست که روزی قدم ایشان # ~~بذآنجا رسیذه است تا مرتبهآ یا علی لو رأیت کبد ی ینجر علی آلأرض # ~~بش تصنع به ؟ قال : لا استطیع آلجواب یا رسون آلله؛ أجعل # ~~جمن عینی مأراه وحشو فوأدی مثواه وأعد نفی فیه # ~~من آلمجر مین آلمقصر ن ، فقال النبی صلی الله علیه وسلم : # ~~فاطمة بضعة منی ، أولاد نا أکباد نا تمشی علی آلأرض ، آزار # ~~آن ارواح یک آزار نیست وصذ نه هزار بی ### | شعر (هزج) # برخاستن ازجان وجهان مشکل نیستمشکل زسرکوی تو برخاستن است ### | تشعر (بسیط) # ما ذا آلفراق فراق آلوامق آلکمد # هذا آلفراق فراق آلروح و آلجد PageV02P733 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0777.png) ### | شعر (هزج) # # من خوذ دانم کز تو خطائی نایذ %~% لیکن دل عاشقان بذ اندیش بوذ # ~~واین وصیت را مکتوم دارذ ومحفوظ وبا هیچ کس نگویذ والله اعلم # 1) همچنان یاران محرم رحمهم الله چنان روایت کردند که # ~~در مابعن حضرت سلطان ولد وحضرت کراکا اندکی انفعال خاطر شذه # ~~بوذ؛ همانا که حضرت مولانا مرحمت فرموذه در مهید عذر کرا کا # ~~رضی الله عنها این مکتوبرا بدستخط ms465 مبارک خوذ نبشته بدست # ~~حمال الدین قمری ارسال فرموذ # شعر (بسیط) # روحی بروحک ممزوج ومتصل # و کل عار ضة تؤذ یک تؤذ ینی # ~~خذای را جل جلاله بگواهی می آرم وسوگند می خورم بذات # ~~باک قدیم حق تعالی که هر چه خاطر آن فرزند مخلص ازآن خسته # ~~توذ ده چندان غم شما غم ماست واندیشه ماست وحتوق واحسانها # ~~وخذاوندبهای سلطان المشایح ، مشرق انوار الحقایق، صلاح الحق والدین # ~~قد س الله روحه برگردن ان داعی وامیست که مهیچ شکری و هیچ # ~~خدمتی نتوان گزاردن ؛ شکر آن را هم خزینهآ حق تعالی توانذ خواست؛ # ~~توقع من ازآن فرزند آنت که ازین پذر هیچ پوشیذه ندارذ از PageV02P734 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0778.png) # ~~هرکه رنجذ تا منت دارم ودر یاری بقدر امکان انشاء الله تقصر نکنم : # ~~اگر فرزند عزیز بهاء الدن در آزار شما کوشذ حقا م حقتا دل ازو # ~~رکتم وسلام اورا جواب نگویم وبجنازه من تبایذ ، نخواهم وهمچنین # ~~غیر او هر که باشذ، اما خواهم که هیچ غم تخوری و غمگین نباشی که # ~~حق جل جلاله در یارئ شماست وبتد گان خذا در یاریآ شما اند : # ~~هر که در حق شما نقصان گویذ : دربا بدهان سگ نیالاید وتگ شکر # ~~زحمت مگس بی قیمت نشود ویقیندارم که اگر صذ هزار سوگند بخورند که # ~~ما مظلومم من ایشان را ظالم دانم که در حق شما محب ودعاگوی نباشند # ~~ایشان را مظلوم تدانم ؛ سوگند وعذر قبول نکنم والله وبالله وتالله که # ~~هیچ عذری وسوگندی ومکری وگریە از بذگوی شما قبول تکنم : # ~~مظلوم شمائید با آنک شما را حرمت دارند ، خذاوند و خذاوند زاذه # ~~خوانند پیش رو وپس پشت، بی نفاقی وعیب بر خوذ نهند که مجرم مائیم # ~~با آن همه ظالم باشند وشما مظلوم؛ زیرا حق شما وحق آن سلطان صذ # ~~چندانت که ایشان کتند؛ والله که چنین است، وبالله که چنین # ~~است، و تالله که چنین است؛ من اگر در روی حماعتی بسبب نازکی # ~~خویش زهی خنده ms466 کتم ، حق تعالی آن روشنائی داده است که الحمد لله که # ~~بدل راست نباشم تا آنگه که ایشان بدل وجان وآشکارا با حق وبند گان # ~~حق راست نشوند ومکررا در آب سیاه نیندازند وکارها را باز گونه ننمایند # ~~وخاک پای غلام بندگان حق نشوند ؛ پیش رو وپس پشت واعتقاد # ~~ان پذر ایتست که برین میرم و برین در گور روم انشاء الله تعالی : ~~PageV02P735 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0779.png) # ~~الله الله ازین پذر هیچ پنهان مداریذ واحوال را یک بیک بمن بگوثیذ # ~~تا بقدر امکان بیارئ خذا معاونت کنم ؛ شما هیکل امان حقیذ در عالم # ~~منقطع مباذ تا روز قیامت وغمگین مباذ دل شما ودل فرزندان شما، آمین # ~~یارب العالمین ### | شعر (هزج) # انوار صلاح دین بر انگیخته باد # در دیذه: جان عاشقان ربخته باذ # هر جان که لطیف گشت واز لطف گذشت # با خاک صلاح دین در آمیخته باذ # (34/5) همچنان روزی حضرت خذاوندگار در سماع بوذ وذوقهای # ~~عظیم میراند وحضرت شیخ صلاح الدین در کنجی ایستاذه بوذ واین # ~~غزل را فرموذ ### | شعر (رمل) # # نیست در آخر زمان فریاذرس %~% جزصلاح الدین صلاح الدین وبس # # گر ز سر سر او دانسته %~% دم فروکش تا ندانذ هیچ کس # # سینهآ عاشق یکی آبیست خوش %~% جانها بر آب او خاشاک وخس # # چون ببینی روی اورا دم مزن %~% کاندر اثینه زیان باشذ نفس # # از دل عاشق بر آیذ آفتاب %~% نور گیرذ عالمی از پیش وپس # ~~همچنان چندین غزلیات غرا که بشاه بیت نام شیخ رضی الله عنه محلی # ~~فرموذه است ودر دواوین مثبت گشته والله اعلم بالصواب PageV02P736 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0780.png) ### | سمه # در ذکر مناقب حضرت ابا بزید الوقت، جنید آلزمان، # ~~مفتتاح خزاین آلعرش، أمین کنوز آلغرش، ولئ آلله فی # ~~آلأرض ، القاییم بالستن و آلفرض ، شافع للمحبین یوم # ~~آلعرض ، حسام آلحق و آلد ین حسن من محمد بن الحسن # ~~ناخی ترک، المنتسب إلتی آلشیخ آلمکرم بما قال : أمیت # ~~کردیا وأصبحت عرییا رضی آلله عنه وعن أسلاقه فنعم # ~~السلف ونعم آلخلف ### | شعر ms467 (طویل %~% # وکل ملیح حسنه من جماله # معار له یل حن %~% کل ملیحة # 1/6) یاران گرامی که محرم حرم نیکنامی بوذند رحمهم الله # ~~روایت چنان کردناد که چون شیخ مشایح العالم، کامل الحال، فخر # ~~الرجال ، صلاح الحق والدین قد س الله سره از عالم انتقال ارتحال # ~~ممود ، بعنایت واشارت مولانا ولایت وخلافت محضرت چلنی حسام # ~~الحق والدین متتقل شذ وبعد ازو حضرت مولانا عشق بازی با او PageV02P737 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0781.png) # ~~می کرد واورا بدل وجان بدل کمال حال شیخ می دیذ وده سال # ~~تمام بی انقطاع و انفصام تنگاتنگ مصاحبت می کردند وما یعلم # ~~ما جری بینهما الا الله # همچنان خدمت ملک آلکلام ، مولانا سراج الدین # ~~مثنوی خوان چنان روایت کرد که حضرت چابی حسام الدین در عالم # ~~کو ذکی که نو مراهق شذه بوذ بغایت صاحب حمال ویوسف زمان # ~~خوذ بوذ؛ همانا ک، از پذر عزیز خوذ یتیم مانده در یتیم شذ؛ # ~~تمامت اکایر ومشایح زمان و ارباب فتوت اورا پیش خوذ دعوت # ~~کردند وتکفل ودلبستکئ عظیم موذند؛ چه ممامت اخیان معتبر # ~~ممالک روم تربیهٔ‌ آبا واجداد او بوذند وفقاع ازیشان می گشوذند # ~~همچنان علی حده صحت صحبت هر یکی را بامعان نظر وادراک فکر # ~~در یافته با جمع لالایان وجوانان خوذ راست بحضرت مولانا آمذه # ~~سر نهاذه ودر آن آستان راستان آشیان گرفته فرو کشیذ وخدمت # ~~آن حضرت را اختیار کرده خدمتگاران وجوانان خوذ را دستور داذ # ~~تا هر یکی با کتساب خوذ مشغول شوند واز جاصل املاک. او اسباب # ~~و ما لابد او مهیا گردانند و گویند هر چه داشت مما جل آو # ~~حقر مجموع را بدفعات صدیق وار ایثار آن جضرت کرد وهمه را # ~~در باخت؛ لا جرم درتاخت وچنان شذ که هیچش نماند تا حد ی که # ~~لالایان او تشنیع زذند که اصلا اسباب واملاک هیچ ماند؛ فرموذ ~~PageV02P738 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0782.png) # ~~که اثاث خانه را بنروشند؛ بعد از چند روز گفتند که غیر از ما هیچ # ~~دیگر نماند ms468 ؛ فرموذ که الحمد لله رب العالمین که متابعت ظاهر رسول الله # ~~مبرم شذ ؛ شما را تیز حسبة لله و طلبا لمرضاته بعشق # ~~مولانا آزاذ کردم ؛ همگان در بی کار خود روییذ : بعد ازآن مقبر # # مقبول آن حضرت گشته هرچه از عالم %~% غیب حاصل می شذ # ~~حضرت شیخ همه تحضرت چلی حسام الدن فرستاذ ؛ اورا مقد م # ~~اصحاب وسر لشکر جنود الله گردانیذه حاکم ضبط امور اصحاب # ~~کرد ؛ همانا که از نو صاحب املاک وتروت وبقاع و ضیاع شذ # ~~وتا نفس آخرین در اهتام اصحاب کرام کوشیذ ومحصولات اوقافرا # ~~بارباب استحقاق علی التمام والکمال می رسانیذ وباتفاق اصحاب چنان # ~~منقولست که ازآن مجموع شربتی آب عمی چشیذ وحبهآ تصرف کمی # ~~مموذ تا از برکت آن مردمی ومردی ومحیت بر کمال عاقبة الحال ظاهر آ # ~~و باطنا در متابعت شریعت نبوی وسلوک طریقت سوی، و ادراک # ~~حقیقت مصطفوی، ورعایت عشق مولوی، کامل ومکمتل گشته نه چندان # ~~از حضرت مولانا وشمس الدین تبریزی وشیخ صلاح الدین عنایتها یافت # ~~که در دفاتر گنجذ # (316) همچنان راوی خیر، صاحب آلسیر وآلسیر، سید اصحاب # ~~النظر مولانا میراج الدین مثنوی خوان تربه چنان حکایت کرد که سبب # ~~تألیف کتاب مثنوئ معنوی که کشاف اسرار قرآنست آن بوذ که روزی # ~~حضرت خلیفة الله بین خلیقته ، والسالک فی طریقة حقیقته . حسام الحق ~~PageV02P739 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0783.png) # ~~والدین قد س الله سره العزیز بر بعضی یاران اطلاع یافت که برغبت # ~~تمام وعشق عظیم التهی نامه، حکیم را ومنطق الطیر . فرید الدین عطار # ~~و مصییتنامهٔ‌ اورا مجد مطالعه می کنند وازآن اسرار متلذد می شوند # ~~وآن شیوه معانیآ غریب ایشان را عجیب می موذ؛ همانا که طالب # ~~فرصت حال گشته که الغرص تمر مر السحاب، شی حضرت # ~~مولانا را خلوت یافته سر نهاذ و گفت که دواوین غزلیات بسیار شذ # ~~وانوار آن اسرار طرفی البر والبحر وحاشیی الشرق والغرب را # ~~قرا گرفت ؛ لله الحمد والمنة سخنان تمامت سخن گویان از عظمت # ~~آن کلام فرو ms469 ماند ، اگر چنانک بطرز التهی نامهٔ‌ حکیم واما بوزن # ~~منطق الطیر کتای باشذ تا در میان عالمیان یاذگاری ممانذ. ومونس # ~~جان عاشقان و دردمندان گردد، بغایت مرحمت وعنایت خواهذ بود # ~~وان بنده میخواهذ که یاران وجیه من حمیع الوجوه توجه کلی بوجه # ~~کریم شما کنند وبچیزی دیگر مشغول نشوند؛ باق بعنایت وکفایت # ~~خذاوند گار وابسته است ؛ فی الحال از سر دستار مبارک خوذ جزؤی # ~~که شارح اسرار کلیات وجزؤیات بوذ بدست چلی حسام الدین # ~~داذ ودرآنجا هرده بیت از اول مثنوی که # شعر (رمل) # # بشو این بی چون شکایت میکنذ %~% از جذاثیها حکایت میکتذ PageV02P740 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0784.png) # آنجا که # در نیابذ حال بخته هیچ خام %~% یس سخن کوتاه بایذ والسلام # نبشته بوذ ودر بحر رمل مسد س محذوف ومقصور کرده چتانکٹ ### | شعر (رمل) # فاعلاتن فاعلا تن فاعلات %~% جهل ظلماتست وعلم آب حیات # ~~بعد ازآن حضرت مو لانا فرموذ که پیش از آنک از ضمیر مبارک # ~~ثنما ان داعیه سر زنذ وطبیعت تقاضا کنذ از عالم غیب والشهادة وهو # ~~الرحمن آلرحیم (163/2) در دلم ابن معانی را القا کرده بوذ که این نوع # ~~کتای منظوم گفته آیذ ود رر معانیآ غرا در آنجا سفته شوذ؛ اکنون بیا در # ~~اوج هوای همای همت خوذ رواز کرده بروازی بکن بسوی معراج حقایق # ~~در عین متابعت محمدی آهنگی بنما تا مناسب آن آهنگ پیش آهنگ باطن # ~~فاطن ما در اهتزاز آیذ وبنظم کلمات معانی شروع ممایذ ؛ چنانک در # ~~مجلد چهارم بیان این اشارت را عیان فرموذه اند ### | شعر ( رمل) # # ایی ف *الحق حسام الدین توثی %~% که گذشت ازمه بنورت مثنوی # # همت عالئ تو ای مرتجا %~% میکشذ ان را خذا دانذ کجا PageV02P741 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0785.png) # # کردن این مثنوی را بسته %~% میکشی آن سوی که دانستهٔ‌ # # مشتوی پویان کشنده نا پدیذ %~% نا پدیذ از جاهلی کش تیست دیذ # # مثنوی را چون تو مبدأ بوذهآ %~% گر فزون گردذ توش افزوذه # # چون چنین خواهی خذا خواهذ چنین %~% میدهذ حق آرزوی ms470 متقین # ~~و همچنان در هر مجلدی ازین قبیل ، اییاتی چون سلسبیل، سبیل اهل # ~~سبیل کرده در اثبات ثبات ان طلب بنده نوازیها فرموذه اند ودر # ~~مجلد ششم گفته # شعر (رمل) # # ای حیات دل حسام الدین بسی %~% میل می جوشذ بقسم سادسی # # گشت از جذب چو تو علامهآ %~% در جهان گردان حسامی نامه2 # # پیش کش پیش رضاات می کشم %~% در ممام مثنوی قسم ششم # ~~همچنان حضرت حذاوندگار از جاذبهٔ‌ آن سلطان احرار، شور ونی # ~~قراری را از سر گرفته درحالت سماع وحمام وقعود وقیام ونهوض # ~~وآرام بانشاد مثنویات مداومت موذن گرفت ؛ همچنان اتفاق افتاذی # ~~که از اول شب تا مطلع الفجر متوالی املا می کرد وحضرت چلی # ~~حسام الدین بسرعت بمام می نبشت ومجموع نبشته را بآواز خوب # ~~بلند باز بر حضرت مولانا می خواند وچون مجلد اول با تمام رسیذ # ~~حضرت چلبی بتلاوت ابیات وتصجیح الفاظ وقیود مشغول گشته # ~~مکرر می خواند ؛ از ناگاه حرم چلبی وفات یافته فترتی درآن میانه ~~PageV02P742 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0786.png) # ~~واقع شذ واز آن سبب از طلب قوت جان وقوت روان تکاسل بموذ # ~~و در باطن مبارکش درهر لحظهآ حالتی وحیرتی نو ظاهر می شذ که با چیزی # ~~دیگر می توانست ترداخن وهمچنان حضرت مولانا چندانی بتواجد # ~~وحالات وبیان حقایق وکشف دقایق مستغرق گشته بوذ که بحضرت # ~~چلبی هیچ تمی فرموذ تا برین قضیه دو سال ممام بگذشت وحضرت # ~~چلی بتزویج نو رغبت بموده بوذ ومشغول گشته؛ از ناگاه # ~~طفل جان را گریان یافت ودل حزین را مشتاق شیر شیران خذا # ~~دیذ ودم بدم افغان وخروش دل بگوش هوش او رسیذن گرفت # ~~و می گفت : ### | شعر (رمل) # طثمل جان را شیر ده ما را ز گریش وا رهان # ای تو چاره کرده هر دم صذ چو من بیچاره را # ~~صباحی برخاست و بحضرت مولانا آمذ وسجدهآ عیودیت باقامت رسانیذه # ~~بایقان درست واتقان عظیم وایتهال عاجزانه ونیاز مستوفا ومیل # ~~متواقر بقایای کتاب مثنوی را از ضمیر مثر وخاطر ms471 عاطر شیخ # ~~عظم الله ذ کره بیی ترحمان زبان وتصدیع بیان استدعا کردن گرفت ؛ # ~~همانا که حضرت مولانا برموجب وما الإحسان الا بالتمام ، از # ~~عمیم مرحمت خوذ در بسیط بساط مواید فواید معانی شروع فرموذ # ~~سبب تأخیر افتاذن انشای این نیمهٔ‌ دوم از کتاب مثنوی نفع الله به ~~PageV02P743 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0787.png) # ~~قلوب آلعار فین وبیان شروع بعد از فتور وشروع وحی برآدم بعد # ~~از فتور واننمطاع وحی بسبب زلت او وسبب فتور هر صاحب حالتی # ~~وسبب زوال آن فتور بشرح صدور والله أعنلم وباز در آخر حال # ~~دیباجه2 دوم را نوعی دیگر فرموذند چنانک اکنون می نویسند ودر # شعر (رمل) # # مدتی این مثنوی تأخیر شذ %~% مهلتی بایست تا خون شیر شذ # # تا نزایذ بجت تو فرزند نو %~% خون نگردذ شیر شیرین خوش شنو # # چون ضیاء آلحق حسام آلدین عنان %~% باز %~% گردانیذ زأوج آسمان # # چون معراج حتمایق رفته بوذ %~% کی هارش غنچها نا کفته بوذ # # چون ز ساحل سوی دریا باز گشت %~% چنگ شعر مثنوی با ساز گشت # # مثنوی که صیقل ارواح یوذ %~% باز گشتش روز استفتاح بوذ # ~~مطلع تارییح ان سودا وسوذسال اندر ششصذ وشصت دو بوذ # # بلبلی زینجا *فت وباز گشت %~% هر صید این معانی باز گشت # # ساعد شه مکن این باز باذ %~% تا ابد بر خلق این در باز باذ # ~~آمین یا رب العالمین وهمچنان تا آخر کتاب اصلا دیگر توقفی ترفت؛ # ~~پیوسته متتالی می فرموذند وحضرت چلی می نیشت ونبشته را بکرات # ~~می خواند تا بنهایت انجامیذ PageV02P744 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0788.png) # (4/6) همچنان هم خدمت مولانا سراج الدین مثنوی خوان رضی # ~~الله عنه روایت کرد که روزی حضرت چلی حسام الدین پیش مولانا # ~~سر نهاذ و گفت : وقتی که اصحاب مثنوئ خذاوندگار را میخوانند واهل # ~~حضور در نور آن مستغرق می شوند می بینم که حماعتی غیبیان بکف # ~~دور باشها وشمشیرها را گرفته حاضر می شوند و هرکه آن سخن را از # ~~سر اخلاص اصغا ممی کنذ وبصدق درون مستمع ms472 ممی شوذ بیخ اممان # ~~وشاخهای دین اورا می برند وکشان کشان بمقر سقر می برند : # ~~فرموذ : همچنانت که دیذی واین معنی را در ابتدای مثنویآ چهارم بیان # ~~فرموذه اند وعاقبة الحال منکران را باز بموذ وگفت : ### | شعر (رمل) # دشمن ان حرف ان دم در نظر %~% شذ ممثل سرنگون اندر سقر # ای ضیاء الحق تو دیذی حال او %~% حق مموذت پاسخ افعال او # ~~همچنان محسوس ومعین دید که یکیرا ر گرفتند وسرنگون در سقر # ~~برتاو کردند # )همچنان روزی حضرت سلطان ولد قد سنا الله بنوره # ~~المؤید چنان روایت کرد که روزی با جمع اصحاب بباغ جلبی رفته بوذم # ~~دیذم که حضرت چلبی بسخنان عرفی مشغول شذه بوذ وبخلق حکایت PageV02P745 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0789.png) # ~~باغ وبوستان می کرد ومن همه را از دهان مبارک او معانی واسرار # ~~می شنوذم وآن قوت را می ستوذم وازآن ذوق حال بحال می گشتم وتبدیل # ~~می شذم ودرآن حالت حیرت می موذم. ومعنیآ آن ابیات که حضرت # ~~والدم در مثنوی قرموذه بوذ بر من تجلی می کرد # شعر (رمل) # # هرچ گویذ مرد عاشق بوی عشق %~% ازدهانش می جهذ در کوی عشق # # 3ر بگویذ فقه فقر آیذ همه %~% بوی فقر آیذ از آن خوش د مد مه # # ور بگویذ کفر دارذ بوی دین %~% آیذ از گفت شکش بوی یقین # (6/6) همچنان از کرام اصحاب عظام منقولست که چون حضرت # ~~مولانا از جهان ممات بعالم حیات رحلت می فرموذ واستعداد رجوع # ~~کرده بوذ وعزیمت را مهیا گشته اکایر زمان وشیوخ مکان باتفاق # ~~از حضرت مولانا سؤال کردند که بعد از شما بخلافت اصحاب که منسوب # ~~باشذ وکرا نصب کنند وقایم مقام که خواهذ بوذن؟ فرموذ که حضرت # ~~چلی حسام الدین ما خلیفه باشذ، تا حد ی که سه بار مکرر برسیذند، # ~~همان جواب داذ وچون حضرت مولانا بجوار جبار عند ملیک # ~~مقتدر (55/54) تمکن فرمود ، خدمت چای حسام الدین ر تخت # ~~شیخ نشست ؛ مقدار ده سال تمام خلافت راند وخدمات ms473 مموذ ودر PageV02P746 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0790.png) # ~~رعایت شرایط اتقوی ودیانت وحفظ وقار وصیانت ، گوی از کروبیان # ~~شی ربو ### | شعر (رمل) # او نفس خواهذ زباران پاکتر %~% وز فرشته در روش دراکتر # ~~ودر حمایت دقایق ارکان شریعت ومتایعت طریقت حقیقت محمدی # ~~جدی عظیم می موذ واوقات در حالت مستی میگفت ### | شعر (سریع) # گر ته شکستی دل دربان راز %~% قفل جهان را همه بگشاذی # تا حد ی متقی بوذ که چون بزیارت تربهآ شیخ آمذی جهت تجدید # ~~وضو آبرا از شهر با هم آوردندی وازآن آب وضو ساختی وازآن # ~~آب خوردی و برهیز کردی ازآن آنی که بسم وقف ثربه خریذه اند # ~~تا از آنجا نخورد وونسو نسازذ وگویند که اوقاف تربهآ مبارک آن زمان # ~~بس بسیار بوذ وهمه معمور وموفور وجمیع محصولات اوقاف را باصحاب # ~~کرام بکلی مستغرق کرده بود تا هر یکی حصهآ خوذرا تصرف می موذ # ~~وپیوسته دل ودست خوذ را ازآنها نگاه می داشت ومحترز می شذ # ~~ومی گفت : ### | شعر (هزج) # زآن دست مسیح آمذه داروی جنهانی # کو دست تگه داشت از هر کاسهٔ‌ سکبا PageV02P747 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0791.png) # 716) الحکایه : همچنان منفولست که روزی حضرت سلضان ولد # ~~باغ چلی تشریف داذه بوذ وتلطیف عظیم می فرموذ ؛ مگر یاران # ~~کرام را اشتهای عسل شذ، بی آنک اعلام کنند ، حضرت چلبی بباغبان # ~~خوذ اشارت کرد که از فلان کندو عسل نو بیرون کن وبیار، همانا که # ~~سر کندو را گشوذه چند گوماج عسل سپیذ پیش آورد، فرموذ که # ~~دیگر بیار از همان کندو؛ پنج ششی دیگر بیاو رد؛ فرموذ که دیگر بیار؛ # ~~باغبان گفت : حد ست؛ چلبی فرموذ از دریای بی حد ست؛ برای حضرت # ~~خذاوند گار زاذه ام چه اگر تا قیامت بیاوری که تمام بخواهذ شذن؛ # ~~همچنان تا هفتده گوماج عسل مصفی می آورد هنوز کندو مالا مال # ~~بوذ : فرموذ که این همه برکت در قدم حضرت مولانا بهاء الدین است # ~~وقرب دویست یار خوردند وبردتد وهنوز سینی بر بود؛ چون یاران # ~~برخاستند ms474 آن کندورا بحضرت ولد بخشیذه بخانه با هم بردند ومد لی # ~~از آن کندو کندوهای بسیار حاصل شذ وچندین اییام متع می کردند # ~~وبرای هر رنجوری که از آن عسل شربت می ساختند شفای عاجل فیه # ~~شفاء للناس (69/16) متواصل می گشت # 8/6) همچنان یاران عظام اسکنهم آلله دار السلام چنان # ~~روایت کردند که مد تی در شهر قونیه قحط آب شذه بوذ وهرگز # ~~باران نباریذ وآبهادر مغاکها غابر شذه، تمامت اهالیآ شهر از علما # ~~وشیوخ وامرا باستسقا بیرون رفته قربانها کردند وزاریها موذند ، اصلا # ~~در محل قبول نیفتاذ وبهدف اجابت مقرون نگشت وگر مای آفتاب که ~~PageV02P748 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0792.png) # ~~تمونه فیح جهنم است جهان را می سوزانیذ ونباتات بکلی خشک شذند ؛ # ~~حماعتی که روشن دلان عهد بوذند مصلحت چنان دیذند که بحضرت # ~~چلی حسام الدن روند واز ننمسن نفیس مسیح آسای او دعائی استدعا # ~~کنند تا مگر مقبول حضرت گشته حق تعالی بارانی بدهذ؛ بجمعهم # ~~محضرت چلیی آمذه اضطرار عظیم نموذند واضطرانی پیش آوردند ؛ # ~~فرموذکه شما بکار خوذ رویذ، من از حضرت سلطان خود در # ~~خواست کنم تا خواست شما میر شود؛ برخاست وباصحاب بزیارت # ~~تربه مستطاب آمذ ویسی ماز یا نیاز، از سر اخلاص نه مجاز، بگزارد # ~~وسر مبارک خوذ را باز کرده طلب باران کرد؛ یاران از دیذگان # ~~قطرات عیرات باران کرده آمین می گفتند وفریاذها میکردند ؛ درحال # ~~ابرهای تند وغلیظ متراکم گشته بر روی هوا ظاهر شذ وباران عظیم # ~~باریذن گرفت ### | شعر (رمل) # # در میان ان مناجات ابر خوش %~% زوذ پیذا شذ چو پیل آب کش # ~~همچواشک از مشک باریذن گرفت در گو و در غارها مسکن گرفت # ~~و چندانتی باریذ که همگان عاجز گشتند ومامت شهریان از نو بنده # ~~و مرید شذند واعتقاد ایشان یکی در هزار شذ وآنان که از نصاب # ~~معنی نی نصیب بوذند درجان بی ایمانشان غیر از انکار و بذمختی وکوری ~~PageV02P749 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0793.png) # ~~در گوری نیفزوذ ختم آلله علی قلموبهم و علی ms475 سمعهم و6! # ~~أبصارهم غشاوة (2/7) ### | شعر (رمل) # ~~آنچ داغ اوست مهر اوکرده است چارهٔ‌ بر وی نیارذ برد دست # ~~ذره ذره گر شوذ مفتاحها این گشایش نیست جز از کیریا # ~~وهمچنان بیست روز تمام مرة بعد اخری می بارید ومی گشوذ تا تمامت # ~~صحاری وبراری وباغها سبراب گشتند وسیلاب از حد گذشت، # ~~خلایق شهر فریاذ کنان وامان جویان بحضرت چلی باز آمذند وبسی # ~~تضرع نموذند و گفتند : ### | شعر (رمل) # ~~ای که چون تو در زمانه نیست کس الله الله خلق را فریاذرس # ~~حضرت چلی فرموذ که شما غم مخوریذ ، ما بامیر آب وهاب بگوثیم # ~~تا آب را بطرقی دیگر گشایذ؛ همان بوذ که ابرها متفرق گشته عالم # ~~گریان خندان شذ واز گلستان انواع گلستان دمیذن گرفت والوان # ~~حبوبات بی نهایت شذ وآن سال ارزانیآ عظیم بوذ ونعمت فراوان گشت ~~PageV02P750 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0794.png) # 9) همچنان کرام اصحاب چنان روایت کردتد که پیوسته # ~~حضرت مولانا را عادت چنان بوذ که هرچه از عالم غیب امر # ~~وملوک واکادشه ومریدان متمول از اسباب واموال دنیاوی فرستاذنای # ~~همانساعت بحضرت چلبی حسام الدین قرستاذی وعنان تصرف وتصریف # ~~اموررا بدست او باز داذه بوذ؛ مگر روزی امیر تاج الدین معتز # ~~رحمه الله مبلغ هفت هزار درم سلطانی فرستاذه بوذ از اقسرا تا یاران # ~~سفره سازند واز دعای خیر اورا فراموش نکنتد ودر مکتوب قید کرده # ~~بوذ که وجه حلالست واز مال جزیه است تا حضرت مولانا محا # ~~ارتضا قبول فرمایذ ورد نکنذ؛ فرموذ که همه را تر گیرند وبنزد # ~~چلی حسام الدین برتد ؛ حضرت سلطان ولد فرموذه باشذ که در # ~~خانه ما هیچ نیست ووجه اخراچات نداریم وهر فتوحی که می آیذ # ~~حضرت خذاوند گار بخدمت چلبی می فرستذ ، پس ما چه کنیم؟ فرموذ که # ~~بهاء الدین والله وبالله وتالله که اگر صذ هزار زاهد کامل متقی را # ~~حالت مخمصه واقع شوذ وبیم هلاکت بود ومرا یکتا نانی باشذ آن را # ~~هم بحضرت چلبی حام الدین بفرستم ، با آن ms476 همه که اورا اسباب # ~~مستوقا مهیا باشذ وبکسی دیگر مواسا نکنم ، از آنک او مرد خذاست # ~~وهمه کار او برای خذاست؛ همانا که مال وعقار عالم ملک اوست # ~~وتصرف آن بوی حلالست ودیگران ر! حرام؛ زیرا که ایشان آن # ~~ندارند واورا اسباب دنیا زیان می کنذ که نعم آلمال الصالح للرجل ~~PageV02P751 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0795.png) # ~~الصالح ، بیگانگان را وبال است واورا یر وبالست ؛ حلوا طبیب را # ~~زیان ندارذ، اما رنجور را زیان دارد ### | شعر (رمل) # ~~گر ولی زهری خورذ نوشی شوذ ور خورذ طالب سیه هوشی شوذ # ~~کاملی گر خاک گیرذ زر شوذ تاقص ار زر برد خاکستر شوذ # ~~دمچنان حضرت چلی ه ار درم بخدمت ولد وهزار درم بکرا خاتون # ~~فرستاذه پانصد عدد بچلی امر عالم داذ وجمیع اصحابرا علی الانفراد # ~~حصهآ فرستاذ وغصه گویندگان را خورده باق را هم بخورد # ~~یاران داذ # (10/6) خدمت ملک الاخوان سراج الدین مثنوی خوان رحمه الله # ~~چنان روایت کرد که حضرت چلی را عجب حالتی بوذ وعجایب عادبی # ~~داشت که پیش مردم بیگانه حماعتی را که بفسق ظاهر وتهتک وفجور # ~~منسوب بوذندی ، مدح عظیم می کرد ومی گفت که این حماعت زاهدان # ~~شگرفند وبتقوی ودینداری مشهور وطایقه را که زهد وصلاح ورعایت # ~~ظاهر مشهور بوذندی می نکوهیذ که این حماعت فاسقانند وتیک مردم # ~~نستند؛ پاران را درین مغلطه حیرت می افزوذ؛ اصحاب بزرگ این # ~~معنی را از حضرت مولانا سؤال کردند که چلی حسام الدین چنین PageV02P752 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0796.png) # ~~ادبند اما در باطن طاهر ومؤد بند ؛ آن حماعت زاهدان را که قدح # ~~می کنذ از آتست که باطن ایشان منافق وفاسق است وحق تعالی را # ~~پیوسته نظر عنایت بر سر باطن بندگانست نه بر ظاهر ایشان که # ~~آن الله لا ینظر الی لباس الصوف ولا الی حافظ الحروف # ~~ولکن ینظر الی قلب عطوف للصمد الرؤف ، وهمچنان تأویل دوم # ~~آنت که در آدمی بغیر از أعثمال ظاهر وتقوئ ظاهر عملی وتقوی مخفی # ~~هست که آن حسن ms477 جوهر اوست که همه سیثات او با آن حسنات شوذ # ~~وکفر او امان گردذ وحق تعالی میفرمایذ که ای بندگان من وای # ~~بینندگان من نظر شما که برین اعمال ظاهر است، ما بذآن ممی نگرم، # ~~ما در باطن وسر او می نگریم ### | شعر (رمل) # ما که باطن بین حملهآ کشوریم %~% دل ببینیم وبظاهر ننگریم # ~~چه اگر در ظاهر مفسد ومقصرست ، اما بباطن یسبب آن صفت وآن # ~~جوهر پاک متق ومصلح است، همانا که انما آلمثرکون نجس # ~~(28/9) عبارت از تجاست باطن است بی نجاسات ظاهر وهذه کفاییة # ~~لمن له الدرایة PageV02P753 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0797.png) # 1) همچنان اخیار اخوان چنان روایت کردند که روزی # ~~حضرت چلبی رضی الله عنه در مجمع یاران نشسته بوذ ومعانی می فرموذ، # ~~از ناگاه درویشی را بخدمت ملکهآ جهان، بانوی آخرت گرجی # ~~خاتون ارسال کرد که از من سلامی برسان وبگو که از آن تامخانهآ سرا که # ~~نشسته است بسرائی دیگر بزوذی نقل کتذ تا از قضای مبرم خلاص # ~~یابذ وامر چنانست که آن سقف فرو تشینذ؛ چون قاصد سلام # ~~وپیغام را ممذکوره رسانیذ درحال بسرای دیگر نقل کردند وچون # ~~متعلقان ایشان بکلی بیرون رفتند واثاث خانه را بیرون کشیذند # ~~همانساعت سقف خانه فروذ آمذ ومنهدم گشت؛ گرجی خاتون را # ~~اخلاص واعتقاد یکی در هزار شذ صدقات بارباب حاجات فرشتاذه # ~~قربانها کردند وبحضرت چلی پانصذ دینار یوسفی و ده هزار درهم # ~~سلطانی شکرانه فرستاذه عذرها خواست واصحاب را علی حده تشریفات # ~~نیکو ارزانی فرموذ # 1) همچنان یار گرامی ، مقبول الاولیا ، خواجه نفیس الدین # ~~سیواسی رحمه الله روایت چنان کرد که در زمان مولانا شیخی بوذ بزرگ # ~~واندر دو خانقاه شیخ بوذ؛ قضارا آن درویش از عالم در گذشت # ~~وخدمت امیر کبیر تاج الدین معتز مصلحت چنان دیذ که تقریر خانقاه # ~~ضیاء الدین وذیررا بنام چلی حسام الدین بنویسند واز سلطان فرمان # ~~بستائذ؛ بعد ازآنک فرمان همایون نفاذ یافت ، امیر تاج الدین اجتماعی ~~PageV02P754 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0798.png) # # عظیم کرده اجلاس بی نظیر ساخت ms478 وبحضرت مولا نا %~% اعلام # ~~کردند که خاتقاه ضیاء وزیر بحضرت چلی تعلق گرفت؛ حضرت # ~~خذاوند گار با جمیع یاران بر خاست وروانه شذ ؛ تفیس الدین گفت : # ~~سجاده چلبی را من بردوش گرفته بوذم ؛ همانا که حضرت مولانا # ~~از من بستذ وبر دوش مبارک خود بهاذ ؛ چون محانفاه در آمذند ، # ~~فرموذ تا سجاده را بر صدر صفه گتردند؛ اخی احمد که از حمله # ~~جبابره زمان وسر دفتر رندان زندان بوذ در آن اجلاس حاضر آمذه # ~~از غایت حقد وتعصب و حسد جبلی که داشت وکی خو است که چلی # ~~درآن خانقاه شیخ شوذ، از ناگاه بر خاست و سجاده را نوردیذه # ~~بدست یکی داذ که ما اورا درین حوالی بشیخی قبول می کنیم؛ # ~~همانا که خلق عالم درهم رفتند واخیان معتبرکه بخاندان آبا و اجداد # ~~اخی ترک واخی یشاره متسوب بوذند مثل اخی قیصر و اخی # ~~چوبان واخی محمد سیدواری وغیرهم دست یشمسیر وکارد نهاذند # ~~وامرای مرید قصد قتل رنود مرید کرده فتنها بر خاست و بسی # ~~درویشان دلریش از سر حالی کلمهآ الفتنة نائمة لیعن الله من # ~~ایقظها بر زبان راندند ویحکم الفتنة أشد من قتل قیامتی # ~~قامت موذ وحضرت مولانا هیچ نفرموذ؛ بعد ازآن فرموذ که ان # ~~مردم خ دم چرا کفران نعمت حق می کنند و از شکر نعمت ی # ~~نقمت غافل اند واز سر جهل وتهور وغرور تصدر وتکبر باغی # ~~وطاغی می شوند وخانهای جانهای خود را بر موجب یخر بون # ~~یوتهم بآید یهم (2/59) بدست خوذ بر سر خوذ خراب میکنند PageV02P755 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0799.png) # ~~وجرأت مینمایند ویقین است که آن تعصبها پیش نخواهذ رفتن وهمشان # ~~پس ماندهآ کار وپاممال روزگار خواهند شدن وطریقهآ ما پیش رو # ~~مامت طرق خواهذ بوذن، چنانک گفت # شعر ( رجز) # گر آخر آمذ عشق تو گردذ زاولها فزون # بنوشت توقیعت خذا کالآخرون السابقون # ~~قال صلی الله علیه وسلم نحن آلآخرون آلسابقون # ~~وآلسابقون أولئک آلمقربون، بعد از آن فرموذ که بخاطرم # ~~حکایتی آمذ : مگر ms479 که فقیه ابو اللیث سمرقندی رحمة الله علیه از # ~~سمرقند مد بی سفر کرده بوذ وقریب بیست سال بتحصیل علوم دیی # ~~مشغول گشته ، چند سال در بیت الله الحرام مجاور شذه بوذ ومحبان # ~~بسیار داشت واز نفس مبارک او شاگردان مقبل در اطراف جهان # ~~منتشر گشته ؛ عاقبة الامر با حماعت مریدان وشا گردان مستدل # ~~آهنگ شهر سمرقند کرد تا زیارت مقایر آبا و اجداد خوذ کرده # ~~و دوستان و اقارب خوذرا در یابذ واز سر رحم صله رحم کرده # ~~مثاب ومأجور شوذ ؛ همانا که چون بکناره شهر سمرقند رسیذند # ~~فرموذ که ساعتی نزول کرده تجدید وضوکنند، فقیه برخاست وبکنار # ~~جوی رفت تا وضو سازذ ، دیذ که گروهی زنان بجامه شویی مشغولند # ~~از نا گاه پیرزنی فقیه را بدیذ وبشناخت؛ فریاذ کرد که بولیشک # ~~ما باز آمذه است، بدویذ وقوم را خیر کنیذ ؛ فقیه بزوذی بسوی ~~PageV02P756 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0800.png) # ~~اصحاب آمذ، فرمود که زوذتر بار کنیذ تا بسوی دمشق باز # ~~رویم که سمرقند جای اقامت نیست : همشان حیران گشته از کیفیت # ~~حال و تعجیل ارتحال باز برسیذند ؛ گفت : این قوم ما را هنوز بنظر # ~~بولیثک می بینند وبحقارت التفات می کنتد وما را سبک می سنجند # ~~وازآن نظر بی خبرانه آثم می شوند ؛ چه تعظیم علما وعرفا وشیوخ # ~~از حمله واجیاتست وعزت ایشان عزت رسول الله است وعزت # ~~وسول الله عزت حق تعالی است؛ چنانک قرموذ ### | شعر (هزج) # ای بوذه وچود تو ز یک قطره منی ### | هان تا نکنی با علما کیر ومنی # زیرا که چنین گفت رسول مدتی ### | من آکثرم عالما فقد آ ݣر منی # ~~مگر فقیه را در ایام صغر پذر وماذرش بو لیثکث می گفتند ومی نواختند # ~~و از سر آن کاف رحمت بیگاتگان بی خررا خیری نبوذ تا لفظ # ~~تصغیر کاف را تحقیر تصور میکردند ؛ همانا که آن چنان نظر ابلیسانه # ~~زیان عطیم دارذ و بر دوستان وهم شهریان زیان انداختن ازراه مروت # ~~دورست ودر هیچ مذهبی وملتی ms480 روا نیست ؛ همچنان حضرت مولانا # ~~از سر حال نعرهآ بزذ واز خانقاه پا برهنه بیرون آمذ؛ چندانک # ~~اکابر وشیوخ در نی دوپذنا ممکن نشذ واخی احمد مذ موم را مردود # ~~و مطرود کرده بشفاعت اکار وامرا ببندکی قبول نفرموذ؛ در جواب # ~~فرموذ که او جنس ما نیست واز حوالی آن بیچاره هرگز عبور نکرد ~~PageV02P757 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0801.png) # ~~وآن بذیحت در آن مخذولی هلاک شذ واغلب جوانان ورنود وفرزتدان # ~~او بنده ومرید شذند ؛ مگر محبان خاندان آن بی ادبی او را بسمع # ~~سلطان اسلام رسانیذه میخواست که اورا بقتل آورذ ؛ حضرت مولانا # ~~رضا نداذ ودر مجامع ومحافل اکایر دیگر اورا حاضر نکردند # ~~و همگان سامری وارش لا مساسنی (97/20) خواندند وگفتند : # شعر ( رمل) # # تا تو می بینی عزیز ان را بشر %~% دانک میراث بلیس است آن نظر # گرنه فرزند بلیسی ای عنید %~% پس بتو میراث آن سگث چون رسیذ # ~~وهمچنان فرزند اخی احمد واخی علی که از گربزان قونیه بوذ باخلاص # ~~تمام مرید حضرت سلطان ولد شذه از حملهآ مقبولان گشت وعاقبت # ~~حضرت چلبی حسام الدین هم در خانقاه ضیاء وهم در خانقاه لالا # ~~باستقلال تمام شیخ کرام شذ وبکمالی ومکانتی رسیذ که ملک # ~~مقرب ورسل مکر م بر حالات ودرجات او رشک می بردند وآرزوی # ~~صحبت ودیذار اومی کردند؛ کما قال النی صلی الله علیه وسلتم : ان لله ~~عبادا # ~~لیسوا با نبیاء ولا شهداء یغبطهم النبیون والشهداء بقربهم # ~~ومقعد هیم من الله تعالی وکما ورد فی آلمثنوی آلمعنوی فی تقریرهذا ### | شعر (رمل) # # آنچنان پر گشته از اجلال حق %~% که درو هم ره نیابذ آل حق # ~~1 یسع فینا ذبی مرسل ، وألملک وآلروح أیضا فاعقلو! PageV02P758 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0802.png) # 13) همچتان روزی در بندگیآ حضرت چلی رضی الله عنه # ~~کرام اصحاب شرح میکردند که فلانی سخنان خذاوندگار را نیکو # ~~تقریر می کنذ وتفسر ان را ممردم می خورانذ ودر آن فن مهارت عظم # ~~دارذ ؛ حضرت چلیی فرموذ که کلام خذاوندگار ما مثابت آیئنه # ~~ایست،چه هر ms481 که معتیآ می گویذ وصورتی می بندذ صورت معنیآ # ~~خوذ را می گویذ آن معنیآ کلام مولانا نیست وباز فرموذ که دریا # ~~هزاران جو شود ، اما هزاران جو دریا نشوذ واین بیت را گفت ### | شعر (مجتث) # # بگوشها برسذ حرفهای ظاهر من %~% بهیچ کس نرسذ نعرهای جانیآ من # 14) همچنان منقولست که حضرت چلی خلیفة الحق آرموی # ~~بوذ وشافعی مذهب بوذ ؛ روزی در بند ک مولانا سر بهاذ و گفت : # ~~می خواهم که بعد الیوم اقتدا عمذهب امام اعظم ابوحنیفه می کنم # ~~رضی الله عنه؛ از آنک خذاوندگار ما حنفی مذهب است ؛ مولانا # ~~فرموذ : نی نی ، صواب آنست که در مذهب خوذ باشی وآن را نگاه داری # ~~اما در طریقهٔ‌ ما بروی ومردم را برجاده عشق ما ارشاد کتی # الحکایه : همچنان خدمت مولانا سراج الدین مثنوی # ~~خوان رحمه الله چنان حکایت کرد که حضرت مولانا را عادت چنان # ~~بوذ که هر سالی باری بجانب آب گرم سفر می فرموذ وقرب چهل PageV02P759 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0803.png) # ~~و پنجاه روز آنجایگاه می بوذ وهمچنان جمیع اصحاب مامت راه را سماع # ~~کنان وچرخ زنان می رفتند وشاذان میآمذند وچندین هزار غزلیات # ~~درآن راه گفته می شذ ؛ علها سالی بر عادت معهود بآ بگرم رفته بوذ # ~~و در آن جایگاه دیر کشیذه ؛ از ناگاه مبشران غیبی بحضرت چلیی # ~~خیر خیر رساتیذند که فردا روز حضرت خذاوندگار بمبارکی میرسذ؛ # ~~استقبال کردند ودر مرجگاه خان روزبه اصحاب تزول کرده نزلهای # ~~مهنا مهیا کردند وجهت خذاوندگار خیمهٔ‌ عالی گرفتند وآن روز # ~~حضرت مولانا در دو چشم مبارک خوذ سرمهٔ‌ بسیار کرده بوذ؛ # ~~همانا که چون حضرت چلی خیمهٔ‌ خذاوندگاررا بدیذ نعره زناه از # ~~اسب فروذ آمذ وسحده کنان تا نزدیک خیمه رسیذ ؛ همچنان حضرت # ~~مولانا پا برهنه برایر چلی بیرون آمذ ودرکنار خوذ کشیذه تا چه # ~~وقت همدیگر را می بوسیذند ومی بوئیذند ودست چلی را بگرفته بحیمه # ~~در آمذند ؛ همچنان حضرت چلبی رضی الله عنه بیاران مقبل حکایت # ~~می فرموذ ms482 که چون برایر مولانا بحضور مام بنشسم اصلا در مابین # ~~ما قیلی وسخنی ترفت ومن محسوس بگوش هوش شنیذم که مرغ حان من # ~~از اندرون ققص سینه ام کبوتر وار برابر روح مولانا عنعنه می کرد # ~~وبقر بقو می زذ ولطافت آواز روح مولانا بگوش جان من # ~~می رسیذ وبهوشم می بریذ واصلا مجال مقالم نبوذ؛ چنانک در کتاب # ~~مثنوئ معنوی می فرمایذ PageV02P760 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0804.png) ### | شعر (رمل) # نغمه آواز آن صافی جسد هردمی در گوش حش می رسذ # از رهی که انس ازآن آ گاه نیست %~% زانک زین محسوس و زین أشباهنیست # همنشینان نشنوند او یشنوذ %~% ای خنک جان کو بغیبش بگروذ # ~~بعد از آن حضرت مولانا واصحاب. واکابر شهر همچنان سماع کنان # ~~واغانی زنان تا تربت حضرت مولا نای نزرگ بهاء الدین ولد قد س الله # ~~سره رفتند وآن روز چه عنایتها ورحمتها ودولتها که برسر یاران باران # ~~کرد وذلک من فضل آلله علیتا وعلی آلناس (38/12) وآلله # ~~یختص برحمته من بشاء (105/2) # ) همچنان خدمت مولانا سراج الدین مثنوی خوان # ~~معنی دان رحمه الله روایت کرد که چون حضرت مولانا از جهان غرور # ~~بعالم سرور رحلت تموذ اکایر گبار وکبار فجار از سر حسد # ~~وانکار در محکمه قاضی سراج الدین رحمه الله جمعیت عظیم کرده حضرت ~~PageV02P761 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0805.png) # ~~چلبی حسام الدین را دعوت کردند وباتفاق مام اعراض کرده اعتراض # ~~مموذند که رباب حرام است وسماع کردن جاییز نیست ، قاضی القضاة # ~~سراج الدین گقت : آنچنانست که ایمه دین وعلمای اسلام می گویند ؛ # ~~رجوع بحضرت چلی کردند که درین باب تو چه می گوئی؟ گفت : من # ~~آن می گویم که چشم شما عصای موسیرا چوب میبینذ یا ازثدرها ؟ # ~~هیچ جواب نگفتند ؛ فرموذ که رباب ما نیز تا غایت چوب پارهآ بوذ # ~~نا ملتفت ومتروک؛ چون حضرت مولانای ما که مظهر مطهر # ~~مصطفاست وموسئ عهد خویش بأمر حق آن چوب پاره را بر گزیذ # ~~وملحوظ نظر عنایت خوذ گرداتیذ؛ همانا که در ms483 دست او ازدرها # ~~شذ وحبال خیال هر محتال را فرو خورد؛ پس پیش چنان اردرهای # ~~هایل جرأت موذن وگستاخ گستاخ فا پیش رفتن ودلیری کردن # ~~نا مبارکست ، مباذا که از ناگاه بغرذ ومعقولات وحکم شما را تحکم # ~~سیاست بیکنفس فرو برذ وهیچ کسی را امان ندهذ وهلاک کنذ واین # ~~یت را گفت # شعر (رمل) # صورت او چون عصا وباطن او ازدها ### | چون نه موسی مرو بر اردهای قاهری # ~~دست موسی کو که تا گردذ عصا آن ازدها ### | گردن آن ارثدها را گیرذ او چون لمتری PageV02P762 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0806.png) # ~~واز اکسیر نظر او آن حرامیش بحلالی مبدل شذ ومقبول اهل # ~~قبول گشت ### | شعر (رمل) # هر چه گیرذ علتی علت شوذ %~% کفر گیر ذ کاملی ملت شوذ # ~~غریو از نهاذ مردم برخاست وهمگان آفرین وتحسین کردند واهل جدال که # ~~از بهر جدل استعداد کرده بوذند ، مستغفر گشته ابتهال مموذند وهمچتان # ~~در اندک مدتنی ازآن مجموع یکی مماند و بکلی بی نام ونشان گشتند واین # ~~معنی چندانک رفت بیشتر شذ وپیشتر رفت وممالک عالم ملک را # ~~فرا گرفت ### | شعر (رمل) # # زین سبب هنگامها شذ کل هدر %~% هست این هنگامه هر دم گرم تر # # معدن گرمیست اندر لا مکان %~% هفت دوزخ از شرارش یک دخان # ) الحکایه : همچنان روزی درمیان حلقهآ یاران حضرت # ~~سلطان ولد قد س الله مره العزیز چنان روایت کرد که چون جنازه5 # ~~قاضی سراج الدین را رحمة الله علیه بر لب گور نهاذند ومن درجنب ~~PageV02P763 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0807.png) # ~~حضرت چلی حسام الدین نشسته بوذم ؛ فرموذ که بهاء الدین ، # ~~بذآن سو نظرکن؛ همانا که چون در مرقد خاکش تهاذند ومقری # ~~بتلقین خواندن آغاز کرد، دیذم که دوذی سیاه از گورش بیرون آمذ # ~~و گورستان را گردی برآمذه باز در آنجا فرو شذ؛ فرموذ که دیذی؟ # ~~گفتم : آری، عجایب دوذی دیذم؛ گفت : آن دوذ انکار اوست که # ~~در حق خذاوندگار ما واولیای سلف داشت واگر دیگر حالهاش را # ~~بنمایم رحمت آیذ تا چها خواهذ دیذن؛ ms484 سلطان ولد فرموذ که دلم # ~~عظیم سوخت ورقت بی حد کردم که چنان حیری ومحری چنان # ~~شوذ ؛ فرموذ که بعد الیوم ببرکت قدم مبارک تو ومرحمت تو حضرت # ~~خذا وندگار ما شفاعتش کنذ تا اورا سهل گیرند، مگر که خلاص # ~~یابذ واز حملهآ مرحومان مخلص شوذ ؛ همانا که ده بار سورهٔ‌ اخلاص # ~~تر خواند وبرو دمیذ وفرموذ که هیچ زلتی و معصیی ورای انکار # ~~اولیا تیست ؛ کل دبب لک مغفور سوی آلاعراض عنی # ~~وآلإعراض عن أولیاء آلله کنمر محض # شعر %~% تزج # مشو تو منکر پاکان یترس از زخم بی با کان # که صیر جان غمناکان ترا فانی کنذ فانی # ~~و در جائی دیگر می فرمایذ PageV02P764 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0808.png) ### | شعر (رمل) # کیست کاقر بی خیر %~% زامان شیخ # کیست مرده نی خبر از جان شیخ # کفر وامان نیست آن جائبی که او ست # زانک او مغزست واین دو رنگ و پوست # ~~هماناکه در شب سوم قاضی سراج الدین حضرت چلی او را در تهشت # ~~برین خرامان دیذ فرموذ که برین درجه بچه رسیذی؟ گفت: بعنایت # ~~مولانا ودر حضور سلطان ولد حکایت خواب را روایت کرده # ~~قاضی عماد الدین فرزند قاضی سراج الدین مرید شذ وهر دو فرزندش را # ~~مرید کرد # 17/6) همچنان منقولست که پیوسته چلی حسام الدن در زمان # ~~خذاوندگار هر روز خذا لا یتقطع بزیارت تربت ساطان العلما # ~~بهاء الدین ولد وزیارت شیخ صلاح الدین رضی الله عنهما میرقت، مبنی # ~~برعادت قدیم روزی زیارت آمده بوذ ، بعد از آنک از اوقات اوراد # ~~فارغ شذ وورد وقت را ادا کرد و در وقت بیرون آمذن باز گشت # ~~وبسوی تربه مبارک نظر کرد، از تاگاه نعرهٔ‌ بزذکه بی تی نشایذ ، # ~~مصلحت نیست بردن او؛ بعد از آن لحظهآ تبسم فرموذ ورواته شذ؛ ~~PageV02P765 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0809.png) # ~~یاران سر نهاذند واز آن حال باز برسیذند ؛ گفت : دیذم که فرشتگان # ~~عذاب از عالم غیب آمذه بوذند وعلاء الدین را باغلال گران دست # ~~و پای بسته می بردند ms485 ؛ مرا دیذ، فر یاذ کرد ولابها موذ ، دلم بسوخت واز # ~~حضرت خذاوندگار و رحمت بی شمار او شرمسار گشته بانکی بر زذم وشفاعت # ~~کردم ، همانا که قبول کردند وبر جا گذاشتند وبگذشتند وابن علاء الدین # ~~فرزند مولانا بوذ تراذر سلطان ولد از یک ماذر؛ از قضای العهی # ~~عقوق موذ وحقوق را محافظت نکرد ودر قصد مولانا شمس الدن # ~~تبریزی روح الله روحه مبارزت بموذه مبادرت کرد تا همرنگ مریدان # ~~حضرت مولانا ازو رنجیذه مهر اورا از درون مبارک خوذ برون # ~~انداخته بوذ وبنظر عنایت والدی جز که ولد را تمی برداخت ودر آن # ~~روزها که وفات یافته بود بجنازه او حاضر نشذ وبرو ماز نکرد # ~~ومیا یعلم تأویله الا الله (3/7) # شعر (هزج) # ~~در تخته4 دن که من نگهبانم وتو ### | خطی بنوشتهآ که من خوانم وتو # ~~گفتی که بگویمت چو من مانم وتو ### | این نیز از آنهاست که من دانم وتو PageV02P766 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0810.png) # ) الحکایه : همچنان اصحاب کبار واحرار نامدار چنان # ~~روایت کردند که روزی حضرت چلبی حسام الدین در بند کگ حضرت # ~~مولانا عظم الله ذ کرهما تقریر می کرد که امشب در مبشرهآ خواب # ~~دیذم که بلال حیشی رضی الله عنه کلام الله را بر بالای سر برداشته # ~~بود وحضرت سید الاولین والآخرین محمد امین صلی الله علیه وسلم # ~~کتاب مثنوی را در بر گرفته مطالعه می فرموذ وباصحاب کرام مباهات # ~~می کرد وتفاخر می موذ وسر افشانی می کرد ؛ حضرت مولانا فرموذ که # ~~ای والله آنچناتست که چشم مبارک شما دیذ وحاشا که دیذهآ شما نا دیذه # ~~گویذ وهر دیذهآ که بذآن دیذهآ دیذار دیذه گررذ از اهل دیذه # ~~شوذ تا غیبهاش دیذه شوذ ### | شعر (رمل) # # دیذهآ غیبت چو غیبست اوستاذ %~% کم مباذا از جهان ان دیذ وداذ # # مردم نا دیذه باشذ رو سیاه %~% مردم دیذه بود مرآت راه # # خوذ که بینذ مردم دیذهآ ترا %~% در جهان جز مردم دیذه فزا PageV02P767 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0811.png) # ~~ما ببایذ دانستن که قرآن ms486 مثال عروسیست زیبا روی ، رعنا جبین، # ~~آراسته بانواع حلی وحلل، مبرا از خطا وخلل، مقد س از شیهت # # وخطل ولیکن زیر چاذر %~% غیرت ونقاب غرت مخفی مانده، # ~~چنانک گفت : # شعر( هزج) # عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازذ # که دار الملک اممان را مجرد بینذ از غوغا # ~~و همچنین مثنوئ ما نیز دلیریست معنوی که درجمال وکمال خوذ همتای # ~~ندارذ وهمچنان باغیست مهیا ورز قیست مهنا که جهت روشن دلان # ~~صاحب نظر ، وعاشقان سوخته جگر، ساخته شذه است ؛ خنک جانی را # ~~که از مشاهدهآ ان شاهد غیی محظوظ شود وملحوظ نظز عنایت # # رجال آلله گردذ تا در جریدهٔ‌ نعم آلعید انه أواب (48] %~% ) # ~~منخرط شوذ؛ بعد از آن فرموذ که ادراک غوامض اسرار بر # ~~اتوار مثنوی را وضبط تلفیقات وتقریبات وتقریرات وتوفیقات # ~~اجادیث را وآیات و بسط امثال وحکایات وبینات رموز کنوز ودقایق # ~~حقایق اورا اعتقادی بایذ عظیم وعشقی بایذ مقیم وصدفی بایذ مستقیم # ~~و قلی بایذ سلیم وهمچنان ذکاوت بغایت وفنون علوم و درایت می بایذ # ~~تا در ظاهر آن سیری توانذ کردن وبسر سری توانذ رسیذن وبی # ~~ان همه آلات اگر عاشق صادق باشذ عاقبت عشق او رهیر او # ~~شوذ وممنزلی بر سذ، والله المنوفق والمرشد و هو المعین والمسد د ~~PageV02P768 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0812.png) ### | شعر (رمل) # عشق آن شعله ست کو چون بر فروخت ### | ماند الا الله باقی حمله سوخت # آتشبی از عشق در جان بر فروز ### | سر بسر فکر و عبارت را بسوز # 2016) الحکایه: همچنان از اصحاب مدرسه منقولست که روزی معین # ~~الدین بروانه رحمه الله جمعیتی عظیم ساخته یوذ وجمیع صدور واکابر را # ~~خوانده وآن روز حضرت مولانا اصلا بمعنی شروع نفرمود وهیچ # ~~کلمات نگفت وگویند هنوز حضرت چلی حسام الدین را نخوانده بوذند ؛ # ~~روانه را بفراست معلوم شذکه البته چلبی را بایذ خواندن ؛ از # ~~حضرت مولاتا اجازت خواست که حضرت چلی را از باغ بخوانند ؛ # ~~فرموذ که مصلحت باشذ ، ازآنک جاذب شیر معانی از پستان حقایق # ~~حضرت اوست ms487 ### | شعر (رمل) # # ان سخن شرست در پستان جان %~% بی کشنده خوش نمی گردذ روان PageV02P769 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0813.png) # ~~چون حضرت چلبی با جمع اصحاب بیامذ بروانه برابر دوید ودست # ~~چلبی را بوسها داذه برسر بهاذ وشمع را پیش پیش می گرفت ، # ~~همانا که حضرت مولانا از جا برجست که مرحبا جان من، ایمان # ~~من، جنید من، نور من، مخدوم من، محبوب حق، معشوق انبیا؛ # ~~چلی دم بدم سر می نهاذ ویاران نعرهها می زذند، همچنان در ضمیر # ~~بروانه گذشته باشذ که عجبا آنچ مولانا فرمایذ در چلی حسام الدین # ~~آن هست ویا تکلف میکنذ؟ حضرت چلی دست بروانه را محکم # ~~یگرفته فرموذ که معین الدین! اگرچه نیت چون حضرت مولانا # ~~قرموذ چنانست وصذ چندانست واو قادرست که درحال آن حالت # ~~نیست را هست کنذ وببخشذ ودر چان مرید مزید کنذ وبیک نظر # ~~عنایت هدایت فرموذه او را بکمال رسانذ چنانک فرموذه است # شعر (منسرح) # یک نظری بیش نیست آن فقر ای پسر # بر برذت آن نظر سوی اثیر ای پسر # ~~مثلا چنانک در صورت ظاهر این سراها و کوشکها پیش ازین درین # ~~محل هیچ نبود واینچنین حماعت وحمعیت ونعمتها اصلا وجود نداشت # ~~وبسبب ارادات وخواست واشارت شما بوجود آمذ ومهیا گشت : # ~~همچنان عنایت اولیای راستین نز همین حکم دارذ وحاکم مطلق اند؛ ~~PageV02P770 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0814.png) # ~~رکه بخشیذند بخشیذند وسهر که عنایت و مرحمت فرمودند مفصود دینی # ~~ودنیاوی محصل شذ وبقربث ومحرمیت مخصوص گشت و بجایی رسیذ # ~~که مغبوط کمل کرام شذ؛ فی الحال بروانه در قدم چلی سر تهاذ # ~~محاسن خوذرا بر پای مبارک او می مالیذ؛ همچنان چلبی در میان صحن # ~~مرا بتشست؛ حضرت مولانا فروذ آمذ و در پهلوی او بنشت؛ همانا که # ~~صحن خانه صدر صدور گشت وصدرها خالی ماند : همچنان بعضی # ~~حسودان مگر زیر زیر گفته باشند که مردنی زرگ چرا زیر نشیند # ~~و مجمع را درهم زنذ؟ چه مقام هر یکی معین است ؛ همانا که حضرت # ~~مولانا در ms488 جوش آمذه فرموذ که ایشان را چه تفاوت کنذ بالا یا زیر؛ # ~~زیرا ایشان چراغند ؛ چراغ اگر بالاثی طلب کنذ برای خوذ طلب نکنذ ، # ~~بلک غرض او منفعت دیگران باشذ تا ایشان از نور او حظی یابند # ~~واگرنی هر جا که چراغ باشذ خواه زیر، خواه بالا او چراغ است # ~~علی کل حال چه جای چراغست که آفتاب ابدیست ایشان : اگر جاه # ~~وبلندیآ دنیا طلبند غرضشان آن باشد که خلق را آن نظر نیست که بلندیآ # ~~ایشان را یبینند : ایشان خواهند که بدام دنیا اهل دنیا را صید کتند تا ~~بآن # ~~بلندیئ دیگر ره یابند ودر دام آخرت افتند؛ همچنانک حضرت مصطن # ~~صلی الله علیه وسلم مکه را وبلاد را برای آن نمی گرفت که او # ~~محتاج آن بوذ ، بل برای آن می گرفت تا همه را زندگی بخشذ وروشنائی ### | 2 ه # ~~وبینایی کرامت کنذ، هذا کف معود ان یعطی ما هو معود PageV02P771 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0815.png) # ~~ان یأخذ ؛ ایشان خلق را بمی فریبند تا عطا بحشند نه برای آنک # ~~تا ازیشان چیزی برند؛ همچنان از نا گاه سماع بر خاست وتا چاشت # ~~بلند مستغرق سماع بوذتد ، همچنان سماع کنان پا برهنه تا مدرسه4 # ~~مبارک خوذ رفته سه شبانروزی در سماع بوذ ، بسا منکران متکبر که # ~~بنده ومرید شذند # ) الحکایه : همچنان از اصحاب عظام چنان منقولست که # ~~چون حضرت مولانا رحلت فرموذ وحضرت چلی حام الدین برتخت # ~~نشست زرکی از محرمان حرم معنی أعتیی کراکا رضی الله عنها بحضرت # ~~سلطان ولد اعتراض بموذ که البته برجای والد خوذ بنشین وخلافت کن که # ~~سزاوار آن تخت ولایق آنچنان بخت توئی ، چرا مقام خوذ را بچلی # ~~حسام الدین گذاشته، وفراغت می بماثی؟ فرموذ که می بینم که جسم # ~~مبارک چلبی بر مثال زنبور خانهٔ‌ نحل آمذ وشد ارواح غیبی شذه # ~~است و مهبط انوار النهی گشته وداما سیز پوشان قده از آن حضرت # ~~کم نیستند ، مرا شرم می آیذ که بالای او بنشیم وبرجای ms489 او زغبت بمایم # ~~وقصد منصب او کرده اورا از خلافت منع کنم؛ ترسم که آن خلافت # ~~آخرت بار آورذ، چناتک تا غایت حضرت والدم اورا بر گزیذه بوذ # ~~وخلیفهآ خوذ ساخته و در مدیح حال جان او چندین هزار هزار # ~~ابیات اسرار قرموذه وازآنها یکی ایتست که می فرمایذ PageV02P772 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0816.png) ### | شعر (رجز) # ای شه حسام الدین حسن می گوی باجانان که من # جان را غلاف معرفت بهر حسائت می کنم # و در غزلی دیگر گفته ### | شعر (رمل) # ای ضیاء الحق ذوالفضل حسام الدین تو # عارف طب دلی بی رگ ونبض ومجسی # ~~وهمچنان من نیز او را مقتدای خوذ ساخته خلیفهٔ‌ حقش می داتم # ~~و چندانک وجود مبارکٹ او در قید حیاتست در بی اشارت والد # ~~می پویم وبندگیش می کنم و معزز ومبجل می دارم # 2) همچنان خدمت ولئ پنهان ، سراج الدین مثنوی خوان # ~~رحمه الله چنان روایت کرد که درویشی بود عزیز شیخ محمد حیدری # ~~نام که یار غار حاجئ مبارک حیدری بوذ واورا از سر اخلاص # ~~ومحبت بوستان بان حضرت چلی شذه بوذ ودر صتعت باغیانی ید # ~~بیضا داشتن؛ روزی حکایت کرد که از حضرت چلی ربخش موده # ~~از بوستان غیبت کردم ودر میان باغی فرو کشیذم بنیت آتک دیگر ~~PageV02P773 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0817.png) # ~~پیش او تروم؛ از ناگاه دیذم که از دور حضرت خذاوندگار می آیذ # ~~وشخصی تری برداشته با هم می آیذ ومن از هیبت خذاوند گار متوهم # ~~گشته بیخوذ میشوم وبذآن تبرزن اشارت می کنذ که گردن این را # ~~زن که حضرت چلبی حسام الدین ما ازو رنجیذه است ومن بچشم # ~~سران معنی را محسوس مشاهده می کتم که آن شخص بی محابا تیری # ~~برمن زذ و سرم بیفتاذ ومن بعدم پیوستم؛ بعد از زمانی دیذم که # ~~حضرت مولانا بدست مبارک خوذ سرم را بر گرفت و بر گردم نهاذ # ~~و گفت : بسم الله وبالله ومن الله والی الله ، دیذم که هماندم باز زنده # ~~شذم واز سر ms490 شاذی برخاستم وسر نهاذم وفریاذها بر اقراشتم وچون # ~~سراز حده بر داشتم کسی را ندیذم ؛ اما دیدم که خون از من رفته # ~~بوذ واصلا اثر زخم تبر پیذا نبوذ؛ برغبت عمام دوان دوان باز # ~~ببوستان در آمذم وبکار خود مشغول شذم ؛ دیذم که حضرت چلی # ~~حسام الدن بیامذ ومرا دلداری کرده فرموذ که ها شیخ محمد! # ~~تا خذاوند گارم گو شمالت نفرموذ و گردنت را نزد مسلمان کلی نشذی # ~~سرمدی خواستی بوذن؛ بصد هزار لابه واستغفارها کرده فرجی # ~~پوشیذم : بنده ومرید مخلص چلی شذم واین حکایت بعد از وفات # ~~حضرت مولانا بوده قد س الله سره العزیز، گویند چهار سال از # ~~وفات گذشته بوذ PageV02P774 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0818.png) # شعر (رمل) # ~~آنک جان محشذ اگر یکشذ رواست # نایب است و دست او دست خذاست # ~~دست حق میرانذ و زنده ش کنذ # زتده چه بوذ جان پایندهش کنذ # ) همچنان انصار اولو الابصار چتان روایت کردند که # ~~روزی حضرت خذاوندگار در شرح فتر نبوی وفقرای معنوی مشغول # ~~گشته بوذ؛ فرموذ که بعد الیوم مرا آرزوست که جوقای سبک بپوشم # ~~واما عمر وار ترقیع کنم وفارغ شوم ؛ حضرت چلبی سر نهاذ واز نهاد # ~~جان فریاذ یر آورد وزاریها کرد، از زینتهای صدارت وامارت ولباسهای # ~~فاخر اکایر که جود ة آلبزة علامة آلعزة بذین حال ما رسانیذی که # ~~بجامهٔ‌ هندباری وکلاه مذن اکتفا کردم وترک خطائی وعتابی # ~~کرده با بردی بسر بردیم و کوافقت رد کثی رسول دس بردی # ~~مموذیم . دیگر چه کنیم؟ تبسم کنان فرموذ که پس هندباری ودستار # ~~دخانی وکلاه مذین وکفش وموزه، تاربخی مزید نیست PageV02P775 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0819.png) # 24) همچنان روزی حضرت چنی عظم الله ذکره از # ~~حضرت خذاوندگار رسیذ که ختم نبوت چرا بر محمد رسول الله بوذ # ~~واو گفت : من خاتمم ولکن رسول الله وخاتم التبین ؛ فرمو ذ که خواست # ~~خذا چنان بوذ که نبوت وپیغامری برو خم شود، اما اگرچه نوبت # ~~نبوت نبوت موذ وسیری شذ، خذاثی را چه شذ؟ خذاثی دایم است ms491 # ~~وخذا صفتان قایم ### | شعر (رمل) # گر ترا بازست آن دیذهآ یقین %~% زیر هر سنگی یکی سر هنگ بین # ~~وهمچنان عنایت بی نهایت الله کاهی بواسطە مظاهر رسل سبل نمایذ # ~~وگاهی ی واسطه بندهآ را در کار آرد ### | شعر (رمل) # او نمایذ هم بدلها خویش را %~% او بدوزذ خرقهٔ‌ درویش را # واسطه هر دلیلست وبیان %~% واسطه زحمت بود بعد العیان # ~~وهمچنان حماعتی که بعین عیان رسیذه اند از وسایط ودلایل رهیذه اند # ~~واز اتوار وحی القلب منور ومشرف گشته طوبی لهم فجالسوهم # ~~بالصدق وآلإیقان رضوان آلله علیهم أجمعین PageV02P776 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0820.png) # 25) همچنان منقولست که حضرت چلی بعد از وفات # ~~مولانا مد ت مدید شرط خلافت را کما ینبغی ویبتغی بکمال رسانیذه # ~~در رعایت اصحاب وجماعت وحمایت اعقاب اقطاب جد بلیغ موذ # ~~وچنانک لایق علو همث وغایت نهمت آن سلطان بوذ کمر خدمت # ~~ومیان بند صحبت در میان جان بسته از حد بیرون بندگها کرد # ~~وهمچنان سال بسال محصولات اوقاف را ونذور اشراف وهدایای # ~~اطراف را که حاصل میشذ برجمیع اصحاب علی قدر مراتبهم وحسب # ~~مناقیهم بهر یکی وظیفه، وقت را از نقد وجنس وجامه وخامه می رسانیذ # ~~وسهرهآ سهرهآ یاران وبرره2 مجاوران را مرتب میداشت، چنانک # ~~امام تربه وحفاظ ومؤذن ومثنوی خوان وشیادان وگویندگان # ~~وخدام حضرت را علی الانفراد از وظایف زاد وزتاد می رساتیذند # ~~فلهم أجر غیر ممنون (8/41) وبی احتباس وتنقیص وخاصه # ~~حضرت سلطان ولد را مع الاصحاب وراتیه کرا خاتون وملکه خاتون را # ~~علی التمام والکمال بی تهاون وملال بحضرتشان می بردند وهمچنان قانون # ~~سماع را بعد از نماز حمعه وتلاوت مثنوئ معنوی را بعد از قراءت قرآن # ~~مجید باقامت می رسانیذند وصادر ووارد را رعایت وخدمث یجای # ~~می آوردند وقرب پانصذ یار فرجی پوش متمول وسیصذ یار عارف # ~~عالم متبحر وچندین کتاب فاخر ومکتب داران ماهر که ملازم PageV02P777 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0821.png) # ~~حضرت چلبی می بوذند ودر اذواق طارقات روحانی واشواق بارقات # ~~سبحانی مستقرق گشته ، مگر روزی با اصحاب عظام ms492 بجانب باغ هما # ~~رفته بوذند وجمعیتی عظیم شذه بوذ؛ از نا گاه درویشی رسیذ وحبر # ~~نا خوش داذکه ماهچهٔ‌ قبهٔ‌ اخضر تربهآ مطهر فرو افتاذ وخللی # ~~شگرف ظاهر شذ؛ همانا که حضرت چلبی آهی بکرد واز خوذ غایب # ~~شذ وچند بار دستها را بر زانوی میارک فرو می کوفت ومی گریست؛ # ~~یاران بیکبارگی باران طوفان از دیذ گان روان کرده افغان می کردند ؛ # ~~بعد از ساعتی فرموذ که در تاریخ رحلت شیخ نظر کنید ؛ چون مطالعه # ~~کردند بی نقصانی ده سال تمام شذه بوذ ، در سال یازدهم نقل قرموذ؛ # ~~فی الحال تغیری در بشرهٔ‌ مبارک چلی ظاهر شذ واقشعراری پدیذ # ~~آمذ ؛ فرموذ که مرا بخانه تریذ که پمانه عمر ما نیز بر شذن گرفت # ~~وهنگام گوج نزدیک آمذ ودیگر امکان امان نیست وچون اشارت # ~~دوست بشارت حصول وصول داذ سحبا علی آلهام ، لا علی آلأقدام # ~~دوان وروان می بایذ رفتن واین بیت را فرموذ ### | شعر (رمل) # # صورت تن گو ترو من کیستم %~% نقش کم نایذ چو من باقیسم # # چون تمتواموت گفتای صادقین %~% صادقم جان را برافشانم برین PageV02P778 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0822.png) # ~~همچنان حضرت چلی را سوار کرده بخانه آوردند؛ چند روز صاحب # ~~قراش گشته بصفای تمام نقل فرموذ ا لی رحمة الله وعنایته وذلک # ~~فی یوم آلأربعاء آلثانی وآلعشرین من شهر شعبان المبارک لسنة ثلث # ~~وثمانین وستتمائه هجریه، وگویند: آن روزکه ماهچهآ قبه را برفهآ # ~~قبهآ اخضر باز نهاذند ومام شذ همانساعت حضرت چلی بسوی جناب # ~~عزت رجعت فرموذ ا نا لله و!نا الیه راجعون (156/2) # ~~ولفراقه متوجعون # 1 %~% شعر (رمل) # اجع آن باشذ که باز آیذ بشهر ### | سوی وحدت آیذ از تفویق دهر # راجعون گفت ورجوع ان سان بود ### | که گله وا گردذ وخانه روذ # 2) الحکایه : همچنان یاران قدیم که محرم حریم آن # ~~حضرت بوذند چنان روایت کردند که بعد از وفات چلی چون حضرت # ~~خاتون آخرت ولیة الله فی الارض کرا خاتون رحمها الله از عالم در # ~~گذشت وممامت اکایر ms493 جاضر گشته جنازه اورا می بردند وتمامت یاران ~~PageV02P779 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0823.png) # ~~مموافقت سلطان ولد دستارها انداخته بوذند؛ همانا که چون جنازهآ # ~~او بدروازهٔ‌ چاشنگیر رسیذ فی الحال برایر تربه توقف کرده اصلا دیگر # ~~نجنبیذ ، چنانک نیم ساعت رصدی بگذشت ومامت خلایق در غایت حیرانی # ~~گریان گشته حضرت سلطان ولد با یاران بسماع مشغول شذ و غریو از نهاذ # ~~مردم برخاست ؛ از تا گاه یاران چون قصد جنازه کردند درحال روانه # ~~شذ؛ چون در حرم تربه2 معظم جسم مبارک ایشان را دفن کردند حظیره # ~~تربه منور از نور ابیض اهر مالامال گشته بیاران بیهوش شذند ؛ # ~~همانشب عزیزی صاحب کشف حضرت کرا خاتون را در جوار قدس # ~~خذاوندگار دیذه از کیفیت توقف جنازه اش باز برسیذ؛ فرموذ که # ~~دی روز در آن دروازه زبی و مردی را بسبب تهمت زتا رچم کرده # ~~بوذند، مرا رحم آمذ ایشان را از آن زخم رهانیذه رحمت رحمانی رسانیذم ، # ~~سبب توقف جنازه آن بوذ # شعر ( رمل) # # بندگان حق رحم وبرد بار %~% خوی حق دارند در اصلاح کار # ~~علی الصباح آن عزیز ابن حکایت را بحضرت سلطان ولد روایت کرده # ~~اصحاب شاذیها کردند و شبهنگام سماع عظیم شذ # /27) همچنان منقولست که روزی شیطان .رجیم بحضرت چلی # ~~حسام الدین متمثل گشته از تهجدات وتعبدات حضرت مولانا شکایت ~~PageV02P780 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0824.png) # ~~عظیم کرد وگفت : وقتی که حضرت مولانا بنیاز تمام بیماز قیام مینمایذ # ~~جهان روشن ر من تاریک می شوذ ومیانم بر می شکنذ ومن آن دم را # ~~که درو مشاهده می کنم در هز اران آدم ندیذه ام ، زهی میارک حماعتی # ~~که دامن او را گرفته اند ومحبت او در دل ایشانست وخلاصهآ کنتم # ~~خیر آمة أخر جت للناس آن قوم اتد ومرا از هیبت مو لانا # ~~مجال آن نیست که گرد مردم او گردم و تعرض رسانم واگر # ~~دانستمی که آدم را ان چنین فرزندان مقبل خواهذ بوذن حقا که برو # ~~انکار نکردمی و هر گز ان کار نکردمی ms494 و اصلا گرد فتنه او نگشتمی # ~~واز مرحمت فرزندان رحیم دل او اومیذ دارم که عذر من عاجز # ~~بیچاره را از درگاه او بخواهند ومرا آزاذ کنتد وچون حضرت چلی # ~~ان حکایت را بحضرت مولانا روایت کرد، تبسم فرموذه گفت: # ~~او میذست که نومیذ نشود و حاشا که شوذ ### | شعر (رمل) # پس کجا زارذ کچا نالذ لئیم %~% گر تو نپذیری بجز نیک ای کریم # ~~و من عصانی فإنک غفور رحم # همچنان روزی حضرت مولانا خدمتگاری را دیذ که # ~~بعشق ممام زنبیلی بر دوش گرفته بخانهآ حضرت چلبی حوایح می کشیذ ؛ ~~PageV02P781 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0825.png) # ~~فرموذ که کاشکی بجای تو من بوذمی وتو من بوذی تا بذین عنایت # ~~خدمتگاری مخصوص گشتمی ودرحال فرجیآ مبارک را بر او پوشانیذه # ~~عذرها بخواست تا بدانی که خدمتکاران اولیا را چه خدمتها می بایذ # ~~کردن وعزت اولیا خوذ از مضیق احصا وحد انها بیر ونست # شعر (رمل) # # نیست ممکن درمیان خاص وعام %~% از مقام بندکی بر ر مقام # # هر که اندر عشق یابذ زندکی %~% کفر باشذ پیش او جز بندکی # ) همچنان از نجبای اصحاب منقولست که چون اکایر # ~~عهد را زیارت حضرت مولانا شمس الدین تبریزی عظم آلله ذ کره # ~~آرزو کردی تا سعادت صحبت اورا در یافتندی، بایستی که اول حضرت # ~~چلی را لامها کردندی و شفیع گرفتندی تا نیاز ایشان را محضرت مولانا # ~~عرضه داشتی واو بطریق احسن رغبت آن حماعت را باز تموذی # ~~و شفاعت کردی تا ساعتی بصحبت پاک خوذ ایشان را مجال داذی # ~~فرموذی که اگر آن فلان الدین امیر یا وزیر درین رغبت و نیاز راست # ~~است ومجد ست تا ده هزار درم بدهذ ویا بیست هز ار التماس فرموذی # ~~روزی مگر امین الدین میکائیل که نایب سلطان بوذ ، استدعا بموذ که # ~~صحبت مولانا شمس الدین را یکدمهآ در یابذ ؛ همانا که چلبی حسام الدین # ~~بحضرت خذاوند گار عرضه داشتند؛ فرمود که تا چهل هزار درم PageV02P782 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0826.png) # ~~بدهذ آنگاه در ms495 آیذ بصذ هزار لابه وسجدات بسی هزار عدد راضی شد ؛ # ~~چون در آمذ نه چندان حقایق ودقایق بیان فرموذ که در قلم آیذ ؛ همچتان ~~سجده # ~~کنان وسکران بیرون آمذه شکر آن را ده هزار عدد دیگر بیاران # ~~خدمت کرد ؛ حضرت مولانا شمس الدین فرموذ که تا مجموع دراهم را # ~~چلی حام الدین ما بارباب حاجات واصحاب مناجات علی حسب # ~~مراتبهم نققه کنذ وبر اولاد واحفاد خذاوندگار بأسر هم برسانذ # ~~آورذ وبرای یاران هزینه سازذ وهمچنان تا بوذ حضرت چلبی بصدق # ~~تمام کمر اخلاص بر میان جان بسته از حد صغر تا آوان کبر در خدمت # ~~آن خاندان نه چندان کوشیذ که وجوشیذ که در بیان اهل عیان آیذ # ~~واز عمیم عنایتی که حضرت خذاوندگاررا درحق ایشان بوذ خدمت # ~~همگان را در یافته مخدوم مخادم عالمیان شذ PageV02P783 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0827.png) # در ذکر مناقب حضرت مولانا این مولانا سلطان المحققین ، # ~~مظهر اسرار الیقین ، بهاء الحق والدین الولد نورنا الله بنوره المؤید ~~المؤبد # 1) هچنان رؤسای اصحاب وعلمای اولو الالباب رضی الله # ~~عنهم مثل مولانا حسام الدین اسکندر وجمال الدین قمری وسراج الدین # ~~تتری وامام اختیارالدین عمری چنان روایت کردند که حضرت سلطان # ~~ولد در حالت طفلی که هنوز بشاعت فطام را نچشیذه بوذ پیوسته در # ~~غل حضرت مولانا خفتی وچون هنگام تهجد خواستی که بر خیزذ # ~~وبنماز شب قیام بمایذ، فریاذ کردی وگریستی؛ هماناکه حضرت # ~~مولا نا جهت تسکین او ترکث نماز کردی و او را در کنار گرفتی واوقات که # ~~شر ماذر طلب کردی پستان میارکش را دردهان ولد نهاذی بفرمان # ~~ابزذی از غایت رأفت والدی لینا خالصا سائغا للشاربین (96/16) # ~~شیر صافی روانه شذی تا از شیر آن شیر معتی سیر سیر خوردی وخفتی؛ # ~~چنانک ازمیان انامل رسول الله آب زلال می جوشیذ وآب دهن # ~~صد یق اکر روغن چراغ مسجد رسول میشذ وتا سحر روشنائی # ~~می داذ ؛ همچنانک خلیل جلیل در ایام رضاع در گوشهآ غار تا چهل # ~~روز ممام از ms496 انگشت کهین خوذ شیر خالص می مکیذ وهمانا که معجزات ~~PageV02P784 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0828.png) # ~~انبیا وکرامات کمل اولیا بی شمارست وچون بحد عثرة کاملیة # ~~196/2) رسیذ ، در هر محفلی ومجمعی که بوذی بپهلوی پذر خویش # ~~نشستی ودر آوان جوانی اغلب مردم را ظن آن بوذی که مگر براذر # ~~مولا ناست وپیوسته حضرت مولانا سلطان ولدرا خطاب مستطاب # ~~چنان کردی که أنت أشبه آلناس بی خلقا وخلقا وعظیم دوستش # ~~داشتی واز غایت دوستی نام ولقب پذر خوذرا بوی داذه بوذ؛ گویند # ~~هر باری زبان مبارک خوذرا در دهانش کردی ولیسیذی وبر روی # ~~و مویش بوسها داذی وهم در بربهآ مقد س هلوی پذر آسوذه است # 2/7) همچنان از کیار اصحاب منقولست که چون حضرت مولانا # ~~عظم الله ذ کره ورزقنا شکره از عالم صورت بسوی آخرت سفرکرد # ~~حضرت چلی جسام الدین بعد از هفتم روز حضرت مولا نا بر خاست # ~~وبا جمیع اصحاب بحضرت سلطان ولد آمذ وبسی دلداریها کرده سر نهاذ # ~~و گفت : میخواهم که بعد الیوم برجای پذر ینشینی ومریدان را ارشاد # ~~کنی وشیخ راستن ما باشی وفیضان اسرار بر عالمیان پاشی ومن در # ~~رکاب تو غاشیه بردوش نهاذه بندگی ولالا ئی کنم واین بیت را گفت ### | شعر (مضارع) # در خانهآ دل ای جان آن کیست ایستاذه ### | برتخت شه که باشذ جز شاه وشاه زاذه PageV02P785 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0829.png) # ~~هماناکه حضرت سلطان ولد سر نهاذ وبسیار گریست وعظیم خوش دل # ~~گشته فرموذ که الصوفی آولی بخرقته وآلیتیم أحری بحرفته؛ # ~~چنانک در زمان پذرم خلیفه: ما و بزرگوار اصحاب بوذی، همچنان # ~~درین عصر هم خلیفه وبزرگوار مائی وباذگار آنچنان خذاوندگاری، # ~~خلافت وتخت از آن شماست؛ چنانک وصیت شاه ماست وچندانک # ~~با همدیگر ملاقات افتاذی: حضرت سلطان ولد سر می مهاذ ودستبوس # ~~چلی می کرد از کمال اعتقاد و اتحادی که با او داشت و آن بند گها # ~~و تواضع که حضرت ولد با خلفای والدش کردی از هیچ شیخ # ~~زاذه منقول نیست، چنانک از ms497 کورهآ دمشق تا شهر قونیه در # ~~رکاب مولانا شمس الدین تبریزی پیاذه آمذ وفرموذ که شاه سوار # ~~و بنده سوار! وآن سلطان شهسوار خدمت شیخ صلاح الدین را # ~~که زن پذرش بوذ ، نه چندان تواضع وتذلل و تجشم می مموذ که # ~~در تقریر تحریر گنجذ وحضرت سید برهان الدین محقق را قبله جان # ~~و دل کرده خذمات موفور ونوازش نا محصور می فرموذ وهمچنان یازده # # سال ممام حضرت چلی حسام الدین را قد س الله آرواحهم %~% قای # ~~مقام والد خوذ دیذه والد مشفق وخلیفهآ مرشد خوذ می دانست # ~~وبراستی واخلاص ممام بندگی ومریدی میکرد وهفتاذ سال تمام نی انقطاع # ~~وانفصام کلام پذر خوذرا بفصاحت لسان وصباحت بیان تقریر # ~~می فرموذ ودر شرح اسرار وتقسیر اخبار ید بیضا می موذ وتمامت # ~~ممالکث روم را از خلفای کرام پرکرده تحقیق اسرار خاندان صد یق را ~~PageV02P786 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0830.png) # ~~شایع گردانیذ وهمچنان فرزتد دلبند خوذ سلالة الاولیا ، درة # ~~محرالعرفان ، قرة عیون اهل آلایقان ، سلطان الابدال والاوتاد ، چلی # ~~جلال الدین امر عارف را مرید خاص چلیی کرد وآن حماعتی که در # ~~مابین ایشان از سر بین وعناد وحسودی جرأت می مموذند ونکالی می کردند، # ~~عاقبت اسیر نکال ابزذی گشته مطرود ومطروح روح شذتد ودر شان # ~~ایشان فاستحبوا آلعمی علی آلهدی (17/41) خوانده شذ ، # ~~نعود بالله من ذ لک # (3/7) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا بقلم سطیر # ~~بردیوار مدرسهآ مبارک نبشته بوذ که بهاءالدین ما نیک بختست، خوش # ~~زیست وخوش میرذ # (4/7) الحکایه : همچنان کبار اصحاب چنان روایت کردند که # ~~روزی حرم مولانا کرا خاتون را رضی الله عنها حضرت چلبی حسام الدین # ~~بخانهآ خوذ دعوت قرموذه بوذ؛ از ناگاه حضرت سلطان ولد تزیارت # ~~حسنی بوذند دست داذ؛ بعد ازآنک اسرار ومعارف وعواطف وعوارف # ~~فرموذند حضرت کرا خاتون فرموذ که امشب در خواب دیذم که # ~~حضرت مولانا مانند عنقای مغر ب بیرون از حیز مشرق ومغرب # ~~بر وبال خوذرا برمر مولانا بهاء الدن باز کرده ms498 بود واورا در زیر # ~~جناح نجاح خوذ فرا گرفته هر کجا که بهاء الدن رفتی حضرت مولا نا ~~PageV02P787 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0831.png) # ~~با او رفتی، همانا که در ضمیر منیر چلی گذشت که مرا چون ندید # ~~واز آن خطرت اثر غبطه در سمای مبارکش پیذا شذ ؛ چنانک رشک # ~~مردان غیور مشهورست # شعر (هزج) # # در رشک وحسد بری برو بر %~% کین رشک بذست انبیا را # بر مقتضای إتقوا فراسة آلمؤمن فإنه ینظر بنور آلله # ~~تعالی ، چنانک فرموذ # شعر (رمل) # # آنک او ینظر بنور آلله بوذ %~% در میان پوست اورا راه بوذ # # شیخ کو ینظر بنورآلله شذ %~% از نهایت وز تخست آ گاه شذ # ~~فی الحال آن معنی حضرت ولد را بفراست معلوم شذه فرموذ که تعبیر # ~~این خواب مبارک چنانت که چون مرغی خواهذ که بیضهٔ‌ ضعیف # ~~خوذ را تربیت دهذ دامما در زیر بر خوذ گرم می دارذ وآن را برعایت # ~~تمام می ترورذ وپبوسته گرد او می گردذ وطریقهٔ‌ چینه چینی را بذو # ~~میتمایذ تا. ازآن بر وبال گرفته از لانه خوذ بیرون کرذ ودر فضای هوا # ~~ران کنذ، اما وقتی که چو گان را بکمال حال رسانذ وبیرانذ گرد # ~~او کمترک می گردذ و دیگر با وی می بردازذ؛ اکنون حضرت چلیآ PageV02P788 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0832.png) # ~~ما بچه کامل آن شهبازست وپیوسته بر وبال بر گشاذه در بروازست # ~~وما آن بچگان ضعیفیم که در درون بیضهٔ‌ تن مانده ایم ؛ لاجرم # ~~حضرت خذاوندگار ما در تربیت جان ما مشغولست وگرد ما طواف # ~~می کنذ تا بکمالی ومنزلی برسانذ ؛ همانا که حضرت چلبی از برکت فیض # ~~نور آن معانی ازآن قبض منبسط گشته برخاست وحضرت ولد را # ~~بکنار گرفته بوسها افشان کرد وتحسینهاش داذ وگویتد : آن روز سه پاره # ~~جامه حریر مصری وشاشیآ نیکو خلعت فرموذ وچندین بند گیها کرد # (5/7) همچنان منقولست که روزی حضرت سلطان ولد وبراذرش # ~~چلی امیر عالم وجماعتی اصحاب در بندگیآ خذاوندگار نشسته بوذند ؛ از # ~~ناگاه خدمت سلطان اسلام ms499 کیسهآ زر فرستاذه استدعای عنایت و دعا # ~~کرد وگویند چلی امیر عالم آن زمان یار محبوب وخزینهدار سلطان # ~~بوذ ؛ خذاوندگار فرموذ که یاران اسم اعظم کذامست ؟ همگان سر # ~~نهاذند که حضرت خذاوندگار فرمایذ ، اشارت کرد که آن اسم اعظم # ~~این زر وسیم است که هم بحق می رسانذ وهم باطل را می آرایذ ؛ چه # ~~نی وجود این نه دنیا معمورست ونه اهل آخرت مسرور؛ چنانک # ~~حضرت ولد فرمود ### | شعر (هزج) # # نشاط مردمان از زر وسیمست %~% خوشیهای جهان از زر وسیمست # # رسی بریام مقصود ای ولد زه ذ %~% ترا کر تردبان از زز وسیمست ~~PageV02P789 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0833.png) # ~~فرموذ که امیر عالم«ا اخراجات بیشتر است اورا بیشترک دهیذ ، مفاشمت # ~~کرده کافته اصحاب مهرهمند شذند # (6/7) همچنان خدمت یار ربانی، سراج الدین مثنوی خوان # ~~چنان روایت کرد که روزی نزیارت حضرت مولانا مردمان بزرگٹ # ~~آمذه بوذند وآن روز در اثنای معرفت صفت عصای موسی می کرد؛ # ~~گفت : همانا که عصای موسی هفتاذ شتر بار حبال سحرهآ بی دین را که # ~~از سر خبط وخبال خیال بسته بوذند وجبال وصحراها را بر کرده # ~~بعنایت ذوالجلال چنان فرو خورد که اثری ازآنها نماند؛ همه را # ~~منعدم گردانیذه در ذات عصا ذرهٔ‌ نه افزوذ ونه کم شذ؛ اکنون # ~~مثال آن بی مثال را چکونه شرح دهم که در ذهن مردم نشینذ وادراک # ~~کنذ ، همچنان بجانب حضرت ولد که داما منظور عین عنایت والد # ~~بوذ، انتفات کرد که مهاء الدین! آن معنی را تو بکو؛ حضرت ولد # ~~سرنهاذ وگفت که مثال آن چنانست که یکی را سرایی باشذ عظیم # ~~و بزرگ وشی باشذ در غایت تاریکی ؛ از ناگاه شمعی را در آن سرای # ~~در آرند ونور آن شمع چندان ظلمات را چنان فرو خورذ وناچیز # ~~گردانذ که هیچ مانذ واز خوردن آن ذات شمع نه زیاده شوذ # ~~ونه کم گردذ PageV02P790 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0834.png) ### | شعر (رمل) # جاذوثیها را عمصا یک لقمه کرد ### | یک جهان برشب بذ آنرا صبح خورذ # نور ms500 ازآن خوردن نشد افزون وبیش ### | بل همان سانست کو بوذست پیش # ~~فی الحال حضرت مولاتا برخاست وولد را درکنار گرفته بر روی # ~~مبارکش بوسها داذ ودعاهاش کرده دم بدم می فرموذ که شا باش # ~~هاء الدین! شا باش ! نیکو رفتی ونیکو گفتی ونادر گوهری سفتی # 7/ 7) محرمان حرم که سدنه کعبهآ کرم بوذند چنان روایت کردند # ~~که روزی حضرت کرای بزرگ محضرت مولانا از خدمت ولد شکایت # ~~کرد که دایم خدم وخول خانه را بجد حد ت می کنذ وایشان را می ربجانذ # ~~وازتندیآ او ما عظیم در زحمتیم ؛ حضرت مولانا جواب فرموذ که با اوسخن # ~~سخت نتوان گفتن، چه حضرت حق تعالی برو تمی کیرذ واو را دوست می دارذ، # ~~مردیست آزاذ ومسلم ؛ من بروی او تمی توانم درشت گفتن وبعرض او # ~~تعرض رسانیذن # (817) همچتان متقولست که روزی حضرت والد ولد خوذ را # ~~نوازش می فرموذ ومی گفت که بهاء الدین آمذن من باین عالم جهت # ~~ظهور تو بود: چه این همه سخنان من قول منست، تو فعل منی PageV02P791 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0835.png) # همچنان از یاران ماضی رحمهم الله منقولست که # ~~بعد از ارتحال حضرت مولانا خدمت علم الدین قیصر رحمه الله همت # ~~و نهمت کلتی برآن مقصور داشت که تربهٔ‌ مقد س را بنیاذ نهذ و د خمهآ # ~~تادر پیذا کنذ ، همانا که بحضرت ولد مشورت برد تا چه اشارت فرمایذ؛ # ~~حضرت ولد فرموذ که از دنیاوی چه نقد داری؟ گفت سی هزار درم # ~~دارم ؛ فرموذ که چون شوذ؟ علم الدین گفت : خداوندگارم از عالم # # غیب بدهذ ؛ گفت : اکنون بصدق مام واخلاص تام جزم %~% عزم کن # ~~و بعمارت آن بیت المعمور معنی شروع مما؛ همان شب بر بام سرای # ~~سلطان رفته بمجیدی عظیم فروخواند وچندان ابیات غرای مناجات # ~~آمیز عشق انگیز سراثیذن گرفت که در گفت آیذ ؟ همانا که خدمت # ~~بروانه و گرجی خاتون نه چندان خوش دل شذند واشکها راندند که # ~~توان گفت؛ علی الصباح صبیح خادم را فرستاذه علم ms501 الدین را خواندند # ~~وبی تحسیها کرده میلغ هشتاذ هزار درهم سلطانی عطا فرموذند # ~~و تشریقلت پوشانیذند و پتجاه مزار دیگر از مال قیصریه تعیین # ~~کردند ؛ بشاذی بمام وصفای درون بعمارت حضرت تربهٔ‌ میارک # ~~قد سنا الله بسر ساکنها مشغول شذ وبعنایت آن جناب مقد س مؤسس # ~~گشته باتمام رسانیذ وبی شکرانها باصحاب تربه ویاران مدرسه ایثار کرد # ~~وگویند شش هزار درم بحضرت ولد آورده، شش هزار درهم دیگر # ~~یخدمت چلی حام الدین برد ؛ لاجرم از همگان پیش رفت وبیش برد ~~PageV02P792 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0836.png) # 1) همچنان احرار گزین وانصار راه یقین چنان روایت # ~~کردتد که حضرت سلطان ولد در سن بیسث سالکی روزی از حضرت # ~~مولانا التماس بموذ که البته بخلوت در آیذ وچلهٔ‌ برآرذ، فرموذ که # اء الدین ، محمدیان را خلوت وچلهآ نیست و در دین ما # ~~بدعتست ، اما در شریعت موسی وعیسی علیهما السلام ایشان را بوذه # ~~است ، وان همه مجاهدات ما برای آسایش فرزندان ویارانست ، هیچ # ~~خلوت محتاج نیست؛ زحمتی مکش ووجود مبارک خوذ را مرنجان؛ # ~~همانا که حضرت ولد بجد گرفت والحاح تموذ که البته می خواهم # ~~که چهل روز در خلوت بنشینم، اما از حضرت خذاوندگار همی # ~~وقوتی دریوزه میکتم ، اجازت فرموذه اشارت کرد تا برای او خلوبی # ~~ترتیب کردند ؛ چون مخلوت در آمذ، فرموذ که در صومعه را یکاه # ~~گل بر آوردند ودر سه روز باری جضرت شیخ صلاح الدین ومولا نا # ~~گرد آن خلوت برمی آمذند ومراقبت می فرموذند ودروتصرفها می کردند ؛ # ~~چون چهل روز تمام شد، کافهآ یاران واکابر محبان با گویند گان # ~~حاضر گشته باحترام تمام واعزاز تام هرچه عظیمتر در خلوت را # ~~گشاذند ؛ والد معظم دیذ که حضرت ولد غرق نور گشته بود # ~~وصورنی عجب بسته؛ چون روی مبارک حضرث والد را دیذ # ~~سرتهاذ وپای پذررا درکنار گرفت وتا دیرگاه می بوسیذ و می لیسیذ؛ # ~~گویند چه عنایت بی نهایت که آن روز فرموذند واز غایت شاذی PageV02P793 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0837.png) # ~~یاران بسماع شروع کرده ms502 بسی فرجیها که بقوالان بخشیذنذ ، آخر # ~~سماع چون خلوت شذ و در حریم حرم جز یارن محرم مماند ، # ~~حضرت مولانا فرمود که بهاء الدین در حضور شیخ صلاح الدین ما # ~~از مکاشفات خلوت خوذ رمزی وا گو که ارباب خلوت را از جلوت # ~~حال تا گزیرست؛حضرت ولد سرتهاذ و گفت: چون سی روز # ~~خلوت بگذشت ، دیذم که چون کوههای بلند الوان انوار از پیش # ~~نظر من عبور می کرد ولاینقطع فوج فوج می گذشت واز میان آن # ~~انوار آوازی می شنیذم محسوس که إن آلله یغفر آلذ نوب جمیعا # 52) ؛ ومتواترا ان آواز بگوش هوشم می رسیذ واز مزهآ آن # ~~آواز بیهوش میشذم وباز می دیذم که الواح سرخ وسبز وسپیذ فام # ~~برایر بصر من می داشتند ودر آنجا این کلمات مسطور بوذ که کل # ~~ذنب لاث مغفور سوی آلاعراض عنی؛ همانا که حضرت مولانا # ~~تعره زنان بچرخ در آمذ واز شور یاران قیامتی برخاست؛ فرموذ که # ~~بهاء الدین آنچناتست که دیذی وشنیذی وصذ هزار چندانست؛ امتا # ~~برای ناموس شرع و متابعت شارع اسراررا پوشیذه دار وبکسی مگو؛ # ~~چه این مردم خر دم بی دف می رقصند واگر برین اسرار حقایق # ~~اشرار خلایق وقوفی یابند خرابیها کنند وضعیف دلان امت را # ~~طاقت سر قدرنیست واز حکمت الهی بی خبرند ودر صورت # ~~وشرخخرند PageV02P794 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0838.png) ### | شعر (ر # تا نگویی سر سلطان را یکس %~% تا تریزی قند را پیش مکس # # قند خررا گر طرب انگیختی %~% پبش خر قنطار شکر ریختی # هر کرا اسرار کار آموختند %~% مهر دردند و دهانش دوختند # وهذه کفاییه # الحکایه : همچنان تبریت مشهور، ودر صدور صدور، # ~~یقلم نور مسطور ، که سالی در دارالملکث قونیه قحط باران شذ وگرانیآ # ~~عظیم واقع گشت ومردم شهر بتنگ در آمذه؛ چند نوبت باستسقا # ~~بیرون آمذند، اصلا باران تیامذ؛ همشان خایب ومحروم باز گشتند # ~~وتصدق وقربانات ایشان ممجل قبول وقربت نیفتاذ ؛ همانا که از # ~~سر عجز واضطرار باتفاق بی نفاق روی بسوی مدرسهآ حضرت # ~~خذاوندگار ms503 نهاذه باخلاص ونیاز عاجزانه وصدق خالص دست در # ~~دامن سلطان ولد زذند ومجموع شیوخ وعلما واکابر عذرها # ~~خواستند که ما هیچ نبوذه ایم واز ما کاری نیامذ ومعلوم شذ که ما در # ~~حضرت حق آب روئی نداشته ایم ونیز تر دعای ما بهدف اجابت # ~~نرسیذ ومستجاب نشذ؛ همانا که عنایت محرمان حق شفیع جنایت # ~~مجرمان خلق است؛ وقت رقت وهنگام شفقت است ، از الطاف PageV02P795 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0839.png) # # بی دریغ می بایذ که جهت تشنگان بادیهآ آمال وسوختگان %~% اتش # ~~حرص ووبال، از درگاه کبر متعال، آب زلال رحمت استدعا کنی # ~~وخاک لب خشک را سیراب آب گردانی؛ از آنجا که لطف عمیم # ~~وخلق عظیم ایشان بوذ ، باذ رأفت در باطن میارکش محرکت آمذ # ~~وآتش وجد در دلش فروزان گشته قطرات آب دیذه روان کرده # ~~برخاست واز در مدرسه تا حضرت تربهآ مقد س پا برهنه روانه شذ # # وسر مبارک خوذرا باز کرده برابر بربه4 %~% پذر بانصاف ایستاذه # ~~وخلایق شهر از صغر وکبیر وغنی وفقیر سرها باز کرده افغان ونفیر # ~~برداشتند وتعره4 عاشقان تا فرق فرقدان پیوست؛ از ناگاه بعنایت # ~~باریآ تعالی ابری سیاه روی موذ وروی آسمان را فرو پوشانیذ وبارانی # ~~عظیم سر آغاز کرد وییک لحظه جهان را غرق سیلاب گردانیذه، # ~~هنوز حضرت ولد در رکوع مانده بوذ واز غایت استفراق حال ومستی # ~~کسی را معلوم نبوذ که بیرون باران می بارد با نی ؛ چندانی باریذ که از # ~~سیلهای کوهستان صحاریآ قونیه مثابت دریا شد واز گریهآ باران جهان # ~~گریان خندان گشت، تا قرب نماز دگر بگریه وسوز حگر مشغول بوذند؛ # ~~بعد از آن حضرت ولد دعاها کرده دستار ر سرنهاذ و یر تربهآ والد # ~~و جد خوذ روی مالیذه بجانب مدرسه روان شذ وجمیع اصحاب غرق # ~~عرق وآب باران گشته سر وپا برهنه سماع کنان می رفتند و بسا کسانی # ~~که زنار اتکار از میان گشوذه کمر اخلاص واقرار بر میان جان # ~~بستند و از ظلمات ضلالت وجهالت بکلی رستند ms504 ومنزلت آن جلالت # ~~پیوستند والحمد لله رب العالمین PageV02P796 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0840.png) # ) الحکایه : همچنان عارف صمدیی شیخ سعد الدین مثنوی # ~~خوان ولدی رحمه الله روایت کرد که روزی امیر کییر ایر نجین # ~~نوین بزیارت حضرت ولد آمذه بوذ؛ سؤال کرد که بخشیان ما # ~~می گویند که خذاوندان جهان چهل اند وباعتقاد عمام مقلد آن مذهب # ~~شذه انذ؛ عجبا آن مدهب را حقیقتی وحکمتی باشذ یا نی؟ حضرت ولد # ~~فرموذ که آخر بقول آن حماعت بزرگ خذائی دیگر هست که این سی # ~~ونه خدا مسخرومحکوم ویند وهر یکی خذائی ازو دارند وآن خذای # ~~چهلم حا کم همگان است وبالآتر ازو نیست ### | شعر (رمل) # دست بر بالای دستست ای فتا %~% تا بیزدان که ا لنیه آلمنتهی # ~~تو می بایذ که طالب وعاشق او باشی که ان محموع محتاج وی اند # # و همچنان رسولان کرام برای اعلام %~% اکرام آن خذا آمذه اند # ~~وبخدمت و مطاوعت وعبادت او ترغیب می دهند وبندگان مطیع او # ~~همه از خدمت او برخورداری یافته اند وبمرتبهآ ومنزلهٔ‌ رسیذه وحکم # ~~غالب راست و حکمت راست اینست ومذهب اهل سنت وجماعت بر # ~~موجب الد ن یعدو ولا یعلی بر همه ملل وادیان غالبست ومثالی # ~~دیگر فرموذ وگفت : چنانک غلامان وحشم تو بندهآ فرمان تو اند وترا # ~~خذاوند خوذ میدانند وتو تیز بتده خان خوذی وآن خان محکوم خاقان ~~PageV02P797 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0841.png) # ~~اعظم است ؛ پس هریکی را واجب وصواب آنست که مسخر و مطیع # ~~حاکم خوذ باشند تا مأخوذ سیاست نشوند تا بتدریخ بدر گاه پاذشاه # ~~بزرگ رسند و در حقیقت کار این مجموع از تقدیر وتحریک وارادت # ~~او در کارند ودر تمشیت مشیت آن خذای اکیرند وبزبان حال همگان # ~~الله اکیر می گویند والسه اکیر اورا میدانند وهمچنان کافه انبیا واولیا # ~~می کنند وبحقیقت وغور آن رسیذه ند وبراهین برلیغ وفرمان ومعجزات # ~~وکرامات وشمشر با خوذ دارند ، اما دیگران که اهل ملل ومعلولان # ~~علل ومقلدان بر خطا وخطل اند، هر یکیرا جذا گانه ms505 خذائیست # ~~ومعتقدی؛ چنانک گفت : # شعر (خفیف) # ای هواهای توهوا انگیز %~% وی حذایان تو خذا آزار # ~~بس مرد دانا وبینا آنست که متابعت مقربان سلطان کنذ ودوستی # ~~با ایشان گیرذ، رآن موجب بعمل صالح وانقیاد مشغول شوذ تا در # ~~حضرت سلطان راستین راه یابذ ومقرب شوذ ومقصود رسذ ؛ # ~~چنانگ خواص ومقربان تو بنوکران دور ودون تمی مانند ؛ چه آنچ # ~~خلایق را حاجات از ایشان روا می شوذ؛ از دیگران میسر ممی گردذ؛ # ~~پس کار متابعت انبیا واولیا دارذ؛ فی الحال سر نهاذ ومرید شذ # ~~و گفت : من این سؤال را از علمای عالم وحکمای عالم بارها گرده بوذم # ~~واز هیچ بزرگی بذین روشنی جوابم رسیذه بوذ که امروز رسیذ PageV02P798 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0842.png) # ~~وبعنایت جق وهمت شما بدین اسلام روی آورده واز آنها بیزار # ~~گشتم ومسلمان شذم # ) همچنان حضرت سلطان ولد فرموذ که روزی تحضرت # ~~والدم نیاز کنان بر سبیل ناز گفتم که از بخشایشها که من داذه وعتایت # ~~که حضرت شما از انوار حضرت سید بر شویذ ، بگویم که این دم # ~~ازو پرید وهمچنان هر ساعتی که از مولانا شمس الدین تبر بزی پر # ~~شویذ ، بگویم واز پری2 شیخ صلاح الدین نشان دهم و از نشانهای تور # ~~مولانای بزرگ باز گویم وچون از نور عظمت خوذ برشویذ هم # ~~بگویم وهمچنان هر وقتی که از هر یکی بر می شذیذ خر می داذم ؛ # ~~فرموذ که ای والله راست می گوئی، همچنانست؛ روزی گفتم: مرا # ~~آن حالت عظیم می آیذ که حضرت خذاوندگارم از خوذ بر شوذ که # ~~از عکس آن یری بری و آدمی و آن دمی بر می شوند ویاران ملک # ~~سیرت مست جام بقا می گردند؛ فرموذ که آن هم ملک شماست # ~~وآن شماست و برای شماست ونصیب یاران وفرزندان شماست # همچنان حضرت ولد حکایت کرد که روزی ملازم # ~~حضرت پذرم بباغ چلی حسام الدین می رفتم ویاران مرا سوار کرده ~~PageV02P799 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0843.png) # ~~بوذند ودر عقب ایشان آهسته آهسته تفرج کنان ms506 می رفتم؛ ودیدم که # ~~حضرت پنرم از عظمت رحمت التهی دریایی شذه بوذ ودر میدان خاکیان # ~~روان گشته همانا که در ضمیرم گذشت که منکر اینحنین سلطان را بشمشیر # ~~بران پاره پاره می کردم وبگان میداذم که چرا زین چنین دریای # ~~رحمت اعراض می کنند واعتراض می ممایند، فرموذ که بهاء الدین این # ~~اعجاب نفس توهم از بلای بالاثیست که سوار گشته ویاران پیاذه # ~~میروند ، لاجرم از شومئ آن قدر بلندی حمله برپستان می کنی، ترا # ~~با منکران ومتکبران ومعتقدان چه کار؟ واین بیت را گفت : ### | شعر (هزج) # ~~ما را چه ازین قصه که گاو آمذ وخر رفت ### | هین وقت لطیفست از آن عربده باز آ # ~~همانا که از اسب فروذ آمذم وبرقدم مولانا سر نهاذم واستغفار # ~~کردم ؛ فرموذ که مرا خوش بمی آیذ مردم منکررا ببذی یاذ کردن؛ # ~~چه همگان مسخر مشیت اند ، امیذ است که آن خصلت بفضل التهی # ~~از ایشان بروذ وچنان شوند که اشما خواهیذ # ) همچنان کبار اصحاب چنان روایت کردند که روزی # ~~مصحوب حضرت مولانا بسوی مسجد مرام رفته بوذم ودر آنجا # ~~سماع عظیم شذ وهفت بند ترجیغ بهاریات را آن روز فرموذ PageV02P800 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0844.png) ### | شعر (هزج) # بیا که باز جانها را شهنشه باز می خوانذ ### | بیا که گلته را چوبان بسوی دشت می رانذ 5 # ~~الی آخره # بعد ازآن حضرت ولد فرموذ که سبحان الله این شهر قونیه چه سواد # ~~خوب دارذ که از تور سواد او بیاض رحمت می تابذ؛ حضرت # ~~مولانا فرموذ که ای والله شهر قونیهآ ما عظیم شهر خرم است ومبارک ، # ~~بگواهی یاران بتو بخشیذم ، حضرت ولد سر نهاذ وپای مبارک والدرا # ~~بومها داذه فرموذ که بهاء الدین ! چندانک تربهآ مبارک واستخوانهای # ~~مولانای بزرگ بهاء الدین ولد واولاد واعقاب واحباب واصحاب ما درین # ~~شهر باشذ ان خطه را حطه زوال نبوذ وسم ستور بیگانه در نیایذ # ~~وشمشر باغی برین قوم کشیذه نشوذ وخون ریزی نکنند وبکلی خراب # ~~ویباب نگردذ وخالی ms507 مانذ وپیوسته مردم شهر در چرم تربه مبارک # ~~اممن وخرم باشند واز فترات روزگار وانقلابات لیل ونهار سالم وغانم # ~~باشند ان شاء الله تعالی # 16/7) همچنان ازکرام اصحاب منقولست که روزی حضرت سلطان # ~~ولد جهت اندرون بام مدرسه مشاقان رومی گرفته هوذ وایشان بگل # ~~کاری مشغول بوذند ، مگر حضرت ولد بر بالای یام رفته برکار ایشان ~~PageV02P801 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0845.png) # ~~نظر می کرد تا چه می کنند ؛ همانا که مشاقی اطلاع یافت که از سر # ~~بام کسی بریشان تگران شذه است ؛ زیر زیر همدیگر را تحریک وتحریض # ~~می داذند که نیکو کاری کنیذ که مولانا بر ما ناظرست وبجد تمام کار # ~~می کردند وشطارتی می نموذند ، همچنان حضرت ولد از آن حرکات ایشان # ~~خوش گشته آن روز چندانی معارف ومعانی فرموذند که در تقریر تحریر # ~~گنجذ؟ بعد ازآن بذیشان طعام وسیم قرموذه سر این حدیث را که # ~~الاحسان «أن تعید الله کأنک تراه فإن لم تکن تراه فا نه # ~~یراک » در تقریر این معنی تنزیل کرد وگفت : چون بندهٔ‌ عاشق # ~~مخلص اطلاع حق را برکار خوذ درهمه حالات مطلع شوذ وموقن # ~~گردذ ، ببین که چها بایذ کردن و چگونه جهدها وجد ها بایذ موذن # ~~تا بعنایت بی نهایت مخصوص گشته بهدایت ایدی مشرف شوذ وبکفایت # ~~سرمدی منور گردذ # ) همچنان روزی حضرت ولد فرموذ. که در بندگی پذرم # ~~حماعتی از بزرگان آمذه بوذند واو در معرفت گرم شذه بوذ ؛ فرموذ که # ~~بهاء الدین اگر خواهی که داما در بهشت برین باشی با همه کسان دوست # ~~شو وکین کسیرا در دل مدار واین بیت را گفت: ### | شعر (رباعی) # # بیشی مطلب ز هیچ کس بیش مباش %~% چون مرهم وموم باش ونیش مباش # # خواهی که زهیچ کس بتویذ نرسذ %~% بذ گوی و بذآموزوبذاندیش مباش ~~PageV02P802 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0846.png) # ~~زیرا که چون شخصی را از روی دوستی یاذکنی دایم شاذمان باشی # ~~وآن شاذی عین بهشتس واگر کسی را از روی دشمنی یاذ کنی دایم # ~~در غم باشی وآن غم ms508 عین دوزخ است ؛ همچنان چون دوستان را یاذ # ~~می کنی بوستان درونت از خوشی می شگفذ واز گل وریحان برمی شوذ # ~~وچون ذکر دشمنان میکنی باغ درونت از خارزار ومار بر می شوذ # ~~ومنزعج خاطر وپرمرده می گردی و مامت انبیا واولیا علیهم السلام # ~~همین کرده اند واین سرت را بصورت آورده ، تا لاجرم کافه عالمیان # ~~مغلوب خلق عظیم ایشان گشته مجذوب لطف ایشان شذه اند # ~~وارادت آورده امت ومرید گشتد # 18) همچنان خواص یاران خصهم الله بجزیل الغفران که # ~~دو مبادئ ظهور خذاوندگار مرید شذه بوذند وپیوسته علامات غریب # ~~وامارات غیی را مشاهده می کردند، چنان روایت کردند که روزی # ~~حضرت مولاتا در صقهآ مدرسه مبارک بر نشسته بوذ وعامهت # ~~خواص اصحاب در آن حضور خاض حاضر آمذه وهمچنان حضرت # ~~ولد بطرف مین مولانا ایستاذه بود وبراذرش مولانا علاء الدین بجانب # ~~یسار وهنوز هر دو آن در آوان عنفوان بوذند؛ء از ناگاه دو شخصی # ~~سیز پوش از عالم غیب رسیذند وبحضرت مولانا سلام کرده قیام # ~~فرموذ وتوقف نا کرده دست سلطان ولد را بگرفتند وروانه شذند ؛ ~~PageV02P803 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0847.png) # ~~بعد از ساعنی باز آمذند وباز آوردند که این فرزند جهت نسل بهاء # ~~ولد قد س الله سره جهانیان را مطلوبست ، علاء الدین را بر گرفتند # ~~وروان شذند وحضرت مولانا هیچ نگفت ؛ یاران علی العموم فریاذها # ~~کردند واز کیفیت آن حال باز برسیذند ؛ فرموذ که بهاء الدین را # ~~از برای نسل ما زمانی درجهان خواهند باز داشتن؛ اما علاء الدین # ~~نزوذی خواهذ نقل کردن وآن بوذ که در زمان فترت مولانا # ~~شمس الدن تبریزی عظم الله ذکره زخم خورده وفات یافت وحضرت # ~~ولد بعد از نقل والد خوذ سالهای یسیار بصفای مام عمری راند وسه # ~~مجلد مثنویات ویک جلد دیوان انشاد فرموذه از معارف وحقایق # ~~وغرایب اسرار عالم را بر کرد وبسی بلیذان کودن را عارف عالم # ~~وعالم عامل گردانیذ وجمیع کلام والد خوذ را بأمثال عجیب ونظایر # ~~بی نظیر بیان وتقریر ms509 کرد وهماناکه سر سبب ورود این حدیث # ~~نبوی که الولد سر أبیه حضرت سلطان ولد بوذه است ودرشان # ~~ایشان ورود یافته قدس الله سرهما وافاض علی العاشقین برهما ؛ # ~~همچنان اگرچه علاء الدین را آثار وفرزندان ماندند ، اما در ایشان # ~~آن معنی نبوذ وازآن انوار وعنایت خالی بوذند وإن آلفضل بید الله # ~~بؤتیه من یشاء (73/3) تا عاشقان ممیز هدایت صاحب عنایت را # ~~معین ببینند وتمییز کنند ، چنانک فرموذ ### | شعر (رباعی) # # من دل بکسی دهم که جانی ارزذ %~% یک لحظه حمال او جهانی ارزذ # # من دل هلاهلا تهر کس ندهم %~% سوذی سره بایذ که زیانی ارزذ PageV02P804 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0848.png) # ~~شتان بین الدر وآلحصی ، وآلشجر وآلعصی، وهذه کفایة # ~~47هل آلکفایة # 19) همچنان از حضرت ولد منقولست که روزی درمیان # ~~مواعظ ومعارف قرموذ که یکدو نوبث در عالم صغر صغره2 از من # ~~صادر شذه بوذ وباز درحال مستغفر میشذم ؛ روزی حضرت پذرم در # ~~سماع بوذ وآن روز شورهای عظیم کرد وگرمیها مموذ، از ناگاه بوی # ~~من آمذ ومرا از گریبان بگرفته بانگشت سبابه اشارت کرد که # ~~بهاء الدین ها ما ها تا سه بار، بعد ازین تو دانی؛ اکنون ای یاران # ~~من! الله الله قدم از چاد 15 اصول تقوی فراتر منهیذ ودامن عزت # ~~همدیگررا از کف مدهید وپیوسته با دأب آداب باشید وبناخن انکار # ~~روی صدق را مخراشیذ ؛ چه اگر بشفاعت نزرگ دزد را از دار فرو # ~~گرند وآزاذ کنند ، اما استاذ الداو وخزینهدار سلطان نگردانند # ~~واصلا امین حضرت پاذشاه نشوذ ### | شعر (رمل) # # ایی امن الد بن ربانی بیا %~% کز امانت رست هر تاج ولوا # # دزد را گر عفو باشذ جان برذ %~% کی وزیر وخازن مخزن شوذ # # عفو باشد لیک کو فر وامیذ %~% که بوذ بنده ز تقوی رو سپیذ PageV02P805 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0849.png) # # العماقل یکفیه آلاشارة ، وما یعقلها إلا آلغالمون (1 %~% 4) # ) همچنان حضرت ولد روایت فرموذ که روزی پذرم # ~~ممن حکایت کرد وگفت که بهاء الدین ! روزی نور من در عالم ملک # ~~بتافت وآفاق عالم ms510 را فرا گرفته چنانک تیر اعظم همچون ذره در # ~~آن نور ناپیذا شذ # شعر (مضارع) # # یک ذره آفتاب مانذ بروی تو %~% ان روشن است برهمه عالم چو آفتاب # ~~ودر آن حالت بحق تعالی گفتم که خوذ را ببهاء الدین بنمایم؛ خطاب # ~~عزت در رسیذ که وقت نیست؛ اکنون هروقتی که خود را ببینی که # ~~خوشی داری وخوش وقتی ترا دست داذ وحالت خوش بر تو تزول # ~~کرد ، بدانک در آن وقت آن خوشی مم ### | شعر (رمل) # ~~لیک مارا چو بجوئی سوی شاذیها جو # که مقمان خوش آباد جهان شادیم # الحکایه : همچنان یاران امین که آمنای گنج یقین # ~~بوذند رضوان الله علیهم اجمعین چنان روایت کردند که حضرت سلطان # ~~ولد درحال مرض موت چلی حسام الدین نورنا الله بنور مرقده PageV02P806 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0850.png) # ~~بعیادت آمده یوذ؛ بسیار زاریذ وفریاذها کرد وافسوسها خورد # ~~وگفت : بعد از رحلت شما حال من چون خواهذ بوذن وموتس # ~~حان من که خواهذ بوذن ومجالست با که کنم ورزق جانی از که جویم # ~~وسر دل با که گویم ومصاحیت من بعد ازین با که رباشد ودرین # ~~مفارقت جان گذاز جهان سوز همدرد من که خوامذ بوذن؟ واز # ~~دیذە مبارک خوذ خونابه می باریذ ورقتتها می کرد تا تمامت اصحاب # ~~غرق سحاب گریه گشته بوذند ### | مصراع (رمل) # هم کسی بایذ که دانذ برکسان بگریسته # ~~همانا که حضرت چلی برخاست وبر حضرت ولد تکیه کرده # ~~یکدمه بنشست ؛ فرموذ که جانم ونورم اصلا غم مخور وبهیچ نوع # ~~اندیشه را بخوذ راه مده که بعد از وفات من در هر کاری و مهمی # ~~و مشکلی وعقدهٔ‌ که برا پیش آیذ وفرو مانی من بصوربی دیگر پیش # ~~تو آیم وخوذ را برتو عرضه کتم ودر بدن نورانی مشکل شوه وبانواع # ~~برتو تجلی کنم تا مشکلات توحل شود وعقدها از هم بگشایذ ومحتاج # ~~کسی دیگر نگردی، چنانک در کنار جوثی توری سز بحضرت # ~~مولانای زرگ عظم الله ذکره در ملک خراسان تجلی کرده بوذ ms511 # ~~ومشکلات او ازو حل گشته وهر صوری که بطریق ارشاد ترا پیش PageV02P807 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0851.png) # ~~آیذ بحقیقت بدانک آن متم ودیگری تیستم وآن دیگری نیستم وهمچنان # ~~اوقات خوذرا در واقعة خواب بتو بنمایم ومقاصد دینی ودنیاوی را # ~~از من بیابی وحکایت خواب را در مثنویآ ابتدای ولدی بیان فرموذهاند، # ~~بجوثآی بیانی والله أعلم # 23) همچنان اصحاب کرام چنان حکایت کردند که روزی زرگی # ~~از حضرت ولد سؤال کرد که حق تعالی با بنده خوذ هیچ سخن می گویذ؟ # ~~مگر که آن سایل را بکرات در ضمیر می گذشت که عجبا محضرت سلطان ولد # ~~چه تکلف کنم زردهم ویا دستار شاشی هندی پیش هم؟ ودرین ترد د # ~~مانده بوذ ؛ حضرت ولد درحال جواب فرموذ که ای والله سخن می گویذ # ~~وانگه چگونه می گویذ؛ فرموذ که واعظی بوذ در بلخ وآن واعظ # ~~از اولیا بوذ واز خاصان خذا واورا محبان وعاشقان بسیار بوذند ؛ # ~~دم بدم در اثنای تذکیر می فرموذ که چندین زمانیست که خذاوند تعالی # ~~با شما سخن می گویذ وشما هیچ می شنویذ واین کار از بندگان مطیع # ~~بدیع است واین بیت را می گفت ### | شعر (کامل) # # تعصی آلاله و أنت تظهر حبه %~% هذا محال فی آلقعال بدیع # # لوکآن حک صاد قا لأطعته %~% إن آلمحب لمن یحب مطیع PageV02P808 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0852.png) # ~~می گفت که الله الله سخن خذا را می بایذ شنیذن وفرمان برداری # ~~کردن ؛ از ناگاه در ویشی برخاست و دستاریهر خواست کرد ، خواجه # ~~در کنج مسجد نشسته بوذ ؛ سه بار نیت کرد که دستاری بوی دهذ ، # ~~باز نداذ ودر میان این برد د آن مرد برخاست که مولانا رحمک الله # ~~خذا چون سخن می گویذ بیان فرما تا عیان شوذ ، واعظ گفت : # ~~از یرای دستاری بیش از سه بار سخن نگویذ؛ آن مرد نعره بزذ # ~~ودر پای واعظ افتاذ وهرچه پوشیذه بوذ بدرویش داذ ومرید آن # ~~واعظ شد؛ اکنون ای نزرگ دین! تو نیز سخن خذارا بشنو، # ~~هم دستاررا بده ms512 وهم زررا ایثارکن وچون تو سخن حق را بشنوی # ~~خذا نیز هرچه گوثی بشنوذ وهر آنچ خواهی بدهذ واز حضرت او # ~~هر چه جوثی بیابی ؛ همانساعت آن بزرگ مخلص باخلاص تمام بنده # ~~ومرید شذ ، همانا که کرامات آن حضرت نهایت پذیر نیست وصبابه # ~~از تیار محر زخار ایشان نشانه را بس باشذ که القلیل یدل # ~~علی آلکثیر والحفنة تدل علی آلبیدر آلکبیر واگر بطول # ~~وعرض مناقب ومراتب ایشان شروع روذ در شروح نگنجذ ### | شعر (کامل) # یفنی الکلام وکلت آلآقلا # ) همچنان شبی حضرت ولد در میان یاران بیان کرد # ~~و گفت که هنوز کوذک نو خط بوذم ونوخط می نبشتم؛ روزی # ~~مصحوب پنرم در گورستان میدان طواف می کردیم؛ فرموذ که PageV02P809 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0853.png) # ~~بهاء انذین، اغلب این قوم از چشم زخم مرده اند؛ از آنک خوذ پسند # ~~وخوذ رای وخویشتن آرای بوذند، از صدمات زخم چشم بذ هلاک # ~~شذند وبزوذی کذاختند وهیچ چشم بذی آدمی را چنان مهلک نیست # ~~که چشم پسند خویشتن ، چنانک فرموذ # شعر (رمل) # ر طاوسب میین وپای بین %~% تا که سؤ آلعین نگشایذ کمین # که بلغزذ کوه از چشم بذان %~% یزلقونک ازنی برخوان بذان # ~~وهمچنان حضرت رسول علیه السلام هم از چشم زخم صنادید قریش # ~~وملاعین خبیش زخمی والمی رسیذ؛ از آنک عظمت ومعجزات او # ~~از حد در گذشته بوذ وبغایت کمال رسیذه وغالب گشته، چه آن # ~~تیره دلان خره جشم را از سر خشم طاقت دیذ آن دیدار ولذت # ~~استماع آن شکر گفتار نبوذ ومرا هم زحمت چشم زخم رسیذ ### | شعر (رمل) # # من هم از چشم بذ زهرابدم %~% زخمهای روح فرسا خورده ام # ~~حضرت وند فرموذ که گریان سر نهاذم وگفتم : ای عجب ممن نیز # ~~چشم زخمی خواهذ رسیذن؟ گفت : بی؛ از آنک در بوستان تو سر # ~~خری نهاذه اند ، پیوسته خوش خوش زثی وخوش خوش میری؛ # ~~همانا که برای خار درخت گل را نبریذه اند ؛ چه اگر از اولیای کبار ~~PageV02P810 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0854.png) # ~~خو یهای چون ms513 خار مر زنند اورا بر سر نزنند که آن خار خارخار قیاب # ~~گلزار اوست ودر زیر آن قبهها پنهانست # شعر (مضارع) # ~~ما خار آن گلیم براذر گواه باش # این جنس خار یوذن فخرست وعار نیست # ~~همچنان چوب نبات را برای لطف نبات و مدد حیات در ترازو # ~~یکان کشند ### | شعر (رمل) # ~~گر یکی عیی بوذ با صذ حیات ### | مر مثال چوب باشذ در نبات # # در ترازو هر دو را %~% یکسان کشند ### | ز آنک آن هر دو چو جسم و جان خوشند # 24) الحکایه : همچنان ملک الادبا مولانا فخرالدین دیودست # ~~رحمه الله روایت کرد که خدمت معین الدین روانه در شهر قیصریه # ~~مدرسهآ عالی ساخته بوذ؛ میخواست که خدمت مولانا افضل المتأخرین ، # ~~قطب الدین شیرازی را رحمه الله در آنجا مدرس کتذ؛ یاطراف جهان # ~~قصاد فرستاذ؛ مجموع !کابر روم را حاضر کردند وخدمت PageV02P811 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0855.png) # ~~علم الدین قیصررا طأب ثراه با نواب خوذ بدعوت ستلطان ولد # ~~فرستاذ تا مجمع او را مشرف گردانیذه قطب الدین را در یابذ، # ~~همچنان در روز اجلاس که مجموع علما وفضلا وشیوخ وحکما جمع # ~~آمذه بوذند ، حضرت ولد در مسند صدر نشسته چندانی معانی وحقنیق # ~~فرموذ که همگان حران شذند وکسی را درآن مقال مجال چون # ~~وچرا نبوذ؛ بعد از ساعتی ممولانا قطب الدین اشارت فرموذ که بعد # ~~ازین توبت شماست، بعد از درس عام یک حمله سماعی خاص بنیاذ # ~~کردند که توان گفت؟ وآن اکایر که حاضر آمذه بوذند از خدمت # ~~بروانه استدعا کردند وبرآن آوردند که از حضرت سلطان ولد التماس # ~~تذ کیر کنذ ؛ چند نوبت عذرها خواسته فرموذ که ازین پس سخنان # ~~ما ازآن منبر نیست وعقول مردم بدقایق رقایق آن حقایق ممی رسذ # ~~وآن معانی ادراک ایشان را خراب می کنذ وآنچ علمای ظاهر از برای # ~~هم عوام گفته اند ونوادر دزر سفته خوذ معلوم حمله علوم است # ~~وهمه را علمای دین از روی کتب میدانند ؛ باخلاص تمام البته الجاح # ~~عظیم کردند ولابها ms514 موذند؛ همانا که روز حمعه بالای منبر برآمذه # ~~دستار مبارکش را کر نهاذه وفرو نشست ، چون خفاظ شکر الفاظ # ~~آآیات محکمات خواندند ومقریان خوش الحان قوارع تمام کردند ، # ~~حضرت ولد خطبهآ در غایت بلاغت فرو خوانده دعاکرد؛ بعد از آن # ~~سر آغاز کرد که حدثنی شیخی وامامی وقبلتی وقوبی وسیدی و سندی # ~~ومعتمدی ومکان الروح من جسدی وذخیره یومی وغدی سلطان # ~~کمل المحققین ، سره آلله بین آلمحقین، مولائی ومأوائی ووالدی ~~PageV02P812 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0856.png) # ~~جلال الحق والدین، چون بذینجای رسیذ غریو عظیم وقیامت مبین ار # ~~نهاد خلق برخاست واز خروش عاشقان جوش ملأ اعلی ساکن گشت، # ~~همانا که بروانه جامهارا ر خود چاک زذه، مولانا قطب الدین شیرازی # ~~دستار خوذ را ریشان کرده از سر بینداخت، خلایق مسجد بر سر # ~~با ر خاسته سرها باز کردتد وسیلاب خون از دیذهای مرد وزن روان # ~~شد ودیگر مجال وعظ گفتن نماند واستماع بسماع مبدل شذ، حضرت # ~~ولد دستار خوذرا راست کرده دعا کرد وقروذ آمذ، خدمت روانه # ~~دستبوس کرده گفت : اگر چنانک حضرت مولا نا بهاء الدین هیچ گونه # ~~سخنی نگفت ونفرموذ وتفسیر وتقرییر شروع نکرد ، آن کرامتش # ~~کافیست که او فرزند دلبند مولا ناست وسلاله سر اوست وزبده # ~~نسل یا ک صدیق اکیرست وجان همه نصایح ومواعظ محبت # ~~ابشانست وخلاصةآ طاعات آعتقاد راست ماست در حق درویشان # ~~وحرمت داشت اصحاب آن خاندان مبارک برکافه مؤمنین ومؤمنات # ~~از حملهآ واجباتست، امیذ است که از عنایت آن سلطان بروانهآ مسکین # ~~برسوخته محروم مانذ واز سلک مرحومان گردذ؛ مگر شیوخ حساد # ~~پیش پروانه در غیبت او بغیبت مشغول گشته گفته باشند که امروز # ~~مولا نا بهاء الدین را دهشت غالب شذ ، چنانک می بایذ سخنی نفرموذ، # ~~همانا که فقیر ربانی شیخ محمد سلماستی که از مشایخ کرام بوذ واز # # سالکان ناسک ، اعتراض عموذ که آنچنان نیست که مشایخ %~% فهم # ~~کردند ؛ چه اول بار وبارها عذرها خواست وگفت که سخن ما PageV02P813 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0857.png) # ~~ازآن منیر نیست واصرار ms515 ما در اخبار نمی گنجذ ندیذیت که چون # ~~دستاررا باز گونه . نهاذ عالم درهم شذ واز خلایق قیامتی برخاست # ~~وتمامت مردم روی ازین عالم بذآن جهان کردند وافغانی پدیذ آمذ # ~~وچون دستار مبارکش را برسر راست کرد، حماعت مسجد بیکبارگی # ~~ساکن گشتند واین کرامت عالمیان را بس است؛ همشان ساکت گشتند # ~~وخاموش شذند # همچنان هم یکی ازآن حماعت بیروانه گفته باشذ که # ~~حضرت مولانا از غایت ریاضت قوی زرد روی یوذ، حضرت ولد # ~~بغایت سرخ روی است ؛ شیخ محمد جواب صواب گفت که حضرت # ~~مولانا از ازل آزال عاشق حمال جلال حق بوذ وعاشقان پیوسته # ~~زرد روی باشند ؛ اما حضرت ولد ماذر زاذ معشوق بود وهماره # ~~معشوقان را لونها سرخ ولبان چون عقیق بمنی باشذ وازآن مجمع شیخ # ~~محمد برخاست وبزیارت ولد آمذ؛ عنایت عظیم فرموذه بوسهاش # ~~داذ وگفت : زهی شیخ محمد ما! احسنت واصبت، نیکو رفتی ونیکو # ~~گفتی وآن خوذ گفتی وبرای خوذ گفتی وآنچنانست که فرموذی؛ # ~~یاران را تحفها داذ وبانواع بندگیها کرد وگویند : آن روز چهار # ~~صذ سراسب واستر وخلعت بعلما وشیوخ وفتوت داران روم بخشش PageV02P814 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0858.png) # ~~کرد تا بسرور تمام عمقام خوذ مسرور مراجعت مموذند که صذ هزار # ~~رحمت برجان پاک بروانه باذ ، آمین یارب العالمین ### | شعر (متقارب) # # فریذون فرخ فرشته نیوذ %~% مشک و یعنیر سرشته نبوذ # # بداذ ودهش یافت آن تیکوئی %~% تو داذ ودهش کن فریذون توئی # ~~وهمچنان آن درویش بزرگوار شیخ محمد سلماستی رحمه الله در قرا # ~~حصار د مرلو آسوذه است ومزار آن در آن دیارست # همچنان هم از خدمت مولانا فخر الدین مذکور # ~~منقولست که حضرت ولد فرموذ که در عالم جوانی مرا اتفاق چنان # ~~افتاذ که چند روزی لقای حضرت پذرم را ندیذم واشتیاق غلبه کرده # ~~بوذ؛ از ناگاه مرا طلب داشته است، در آمذم وسر نهاذم، از غایت # ~~استغراق گرم گرم در من تظری عظیم کرد ؛ چنانک من لا یعقل # ~~شذم وحضرت پذرم نیز بی خوذ گشت؛ دوم بار ms516 باز نظر عظیم کرد . # ~~باز بیخوذ شد؛ بعد از ساعتی دیگر سوم بار بنظر رحمت در من نگاه # ~~کرد ؛ چنانک من خوذ را بکلی محو وفانی دیذم، چون بخوذ آمذم # ~~فرموذ که اول حال که ببهاء الدین نظر کردم اورا حمالی وحالی # ~~دیذم که هیچ وجودی را آن تبوذ، در نوبت دوم که نظر کردم تاجی # ~~دیذم برسر او سلیمانی، در غایت خولی؛ در نوبت سوم چون باز4 PageV02P815 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0859.png) # ~~نظر کردم ، گوشوارهٔ‌ بس نازنین در گوش او آویخته دیذم، حصرت # ~~ولد فرموذ که تقسیر آن سه نظر خطیر که حضرت پذرم فرموذه بوذ # ~~آین دم مرا معلوم شذ وروشن گشت؛ چه حقیقت آن حمال وکمال که # ~~در من مشاهده کرده بوذ معرفت و اسرار منست که ممن بخشیذه است # ~~و آن تاج شاهانه که رفرق من نهاذه دیذ همانا که سایهآ عنایت # ~~جلال الدین عارف ماست که از من بوجود آمذ، لله الحمد والمنه که # ~~ازعمیم عنایت والدم هم دریای معرفت در سر دارم وهم تاج مهتری # ~~بر سردارم وهمچون عارف فرزند دلیر در بر دارم وجمیع علوم # ~~ظاهر وباطن من از برکت آن سلطان دین است؛ چنانک قرمود # شعر (هزج) # # ولدرا نیست علم ونی ولایت %~% جز آن علم وولایت کش پذر داذ # ) همچنان خریست مشهور ور زبان مذکران مذکر # ~~مذکور که چون حضرت سلطان ولد عظم الله ذگره از مرکز اشباح # ~~بعالم ارواح نقل می فرموذ هفت شبانروزی علی الدوام زمین می لرزیذ # ~~واصحاب می گریستند ؛ فرمود که تا شمشه بران از نیام خوذ مجرد # ~~نشوذ هرگز نرد واکنون برای اشکست غلاف بدن ما غم مخوریذ ، # ~~چه اگر از دیذه، محجوبان پنهان میشوم اما بمعنی پیش یاران معنوی # ~~حاضرم واز نقرج وتصرف شما فارغ نیستم؛ وتعلق معنی مر صورت را ~~PageV02P816 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0860.png) # ~~هرگز منقطع نیست الی یوم القیامة وپیوسته صورت قبای بقای معنیست # ~~بی چون ونی چگونه ؟ چنانک فرموذ # شعر ( رجز) # صورت را برون کنم پیش شهنشهی شوم ms517 # کز تف او منورم واز کف او مصور # چون بروم براذرا هیچ مگو که نیست شذ # در صف روح خاضرم گر بر تو مسترم # 2) الحکایه : همچنان حضرت سلطان العارفین چلی عارف # ~~قد سن الله لطیفته چنان نقل فرموذ که روزی حضرت والدم ولد قوی # ~~رنجور شذه بود وصاحب فراش گشته ومامت یاران از حیات ایشان اومیذ # ~~بریذه بوذند، مماناکه والذه ام فاطمه خاتون رضی الله عنها وعن أبیها # ~~شی بر سر بالین پذرم مراقب نشسته بوذ وآهسته آهسته می نالیذ؛ از ناگاه # ~~پذرم چشمها بگشوذ وگفت : فاطمه خاتون برمن حلال کن وصفا شو که # ~~من میروم ، هنگام رحلتست ؛ والده ام فرموذ که نی بی دور از شما! # ~~دیذم که ممی روی وعظیم خوش خواهی شذن وخوشیها راندن ، ودن # ~~پیشتر از شما خوامم مردن وبدست مبارک خوذ مرا در کور خواهی # ~~کردن ؛ فارغ باش وخاطر مبارک آسوده دار و حضرت پذرم بجد # ~~می گرفت که بی البته می روم ؛ والده ام گفت : بی والله عمی روی . # ~~بلک دو خاتون دیگر بحباله خواهی آوردن وازیکی ترا فرزندی دلبتدی ~~PageV02P817 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0861.png) # ~~خواهذ بوذن واز دیگری هم دو فرزند برینه خواهذ بوجود امذن # ~~واینک عین الیقین هر سه را می بینم که گرد تو بازی کنان و بابا گویان # ~~می دوتد وجلوهها می کنند وحضرت پذرم استبعاد می فرمود ، بعد # ~~از هفتم روز حضرت پذرم صحت کلی یافته ؛ سالی بر آن نگذشت # ~~که از نصرت خاتون چلی عابد بوجود آمذ واز سنبله خاتون امیر زاهد # ~~و سلطان واجد تولد مود وآنچنان شذ که والده ام فرموده بوذ # 29) الحکایه : همچنان منقولست که در زمان قازان خان # ~~رحمه الله اپشغا نوین بحکومت ممالک روم آمذه بود وبغایت رعیت # ~~بروری و عدل گستری کرده کوسه پیغامیرش می گفتند واو مردی # ~~بوذ صاحب تمکین ر مسلمان وکریم نهاذ وپا کیزه اعتقاد : روزی تزیارت # ~~حضرت سلطان ولد آمذه بوذ ؛ چون یاران قرآن خواندند وتلاوت # ~~اسرار کردند، حضرت ولد معانی ms518 وحقایق مشغول شذه، اصحاب # ~~نعرهها میزذند وتحسینها می کردند ؛ همانا که اپشغا سؤال کرد که شما # ~~خوذ معانی وتفسیر می فرمائیذ ، این حماعت چرا بانگها میزنند وفریاذها # ~~می کنتد ومی گریند : عجبا چه می بینتد که چنین می شوند؟ جواب فرموذ # ~~که درین حال اگر چنانک قاصدی از پاذشاه وقت بیایذ وترا بشارت # ~~دهذ که خان اعظم در حق تو عنایتی دارد وترا بغایت سویر غامیشی # ~~کرد ، لی که از غایت شاذی خوش شوی وشکرها کنی و شکرانها دهی، # ~~الحالة هذه انبیا واولیا علیهم السلام بطریق ترحمانی کلام الله آورده # ~~اسرار بر انوار حق را اظهارمی کنتد وبشارت می دهند که خذاوند تعالی ~~PageV02P818 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0862.png) # ~~مشتاق شماست وشما را دوست می دارذ و بسوی حضرت بر رحمت خود # ~~شما را دعوت می کنذ تا جضت وحور وقصور وشراب طهور دهذ و دیذار # ~~خوذ بنمایذ ، عاشتان نز از غایت شاذی شکرها میکنند ومنت بر جان # ~~خوذ نهاذه سرمی نهند وتعرهها می زنند تا لشکر سلطان حسود منهزم # ~~شوذ واحبهآ ملائکه شاذیها کنند ؛ چه از آدمی در دو حالت بانکی # ~~در وقت تهتیت : اکنون نعره عاشقان ما از کمال فرح ووفور نهنیت # ~~است و همچنان وقتی که دو لشکر گران مقایل همدیگر شوند ، یکی # ~~مسلمان ودیگری کافر ، نه اهل ایمان پیوسته صلوات و تکبیرها آورده # ~~حمله ها می کنتد تا از هیبت آواز ایشان هراسی در دل کنار افتاذه # ~~شکسته میشوند ؛ همچنان لشکر وساوس شیطانی و هواجس نفسانی # ~~نیز دم بدم بر دل مریدان مخلص حمله می آورند تا حضور ایشان را # ~~غارت کرده یغمای طاعت کنذ ، وقتی که ایشان بیان شیخ جان را # ~~بصدق جنان استماع می کنند همانا که در جان ایشان نوری وعیانی # ~~از آن بیان روی مینایذ ، خوذرا در آن حال رجوم ودیو رجیم را # ~~مرجوم می بیغند ؛ از غایت ابتهاج نعرهها میزنند وخوشیها می رانند # ~~و خوشدلیه می ممایند وشاذیها می کنند وسجدهآ شکر الله را بجا ms519 می آرند ؛ # # فی الحال ایشغا سر بهاذ ومرید شذ و ترسم %~% شکرانه . هزار دینار # ~~عطا فرموذ PageV02P819 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0863.png) # همچنان از اصحاب مدرسهآ مقد سه اللهم قد مر # ~~روحهم منقولست که صدر عالی قدر، محمد بک ولد خواجه # ~~صدرالدین ملبفذونی که ملک دار الملک قونیه شذه بوذ واعتبار # ~~عظیم داشت ؛ مگر روزی از شخصی رنجیذه فرموذ که اورا سیاست # ~~کنند وآن بیچاره از بیم جان گریزان گشته بخانهٔ‌ حضرت # ~~سلطان ولد التجا آورده متواری شذ؛ همانا که محمد بگ مذکور # ~~از سر بی خوذی وبی خرذی وغرور جاه و عجب ریاست شمشیر کشیده # # در بی آن شخص مجرم محرم %~% حضرت ولد در آمذه ومراعات # ~~ادب وتعظیم ایشان ناکرده آن بیچاره را از موی کشان بیرون بد # ~~و حضرت ولد ساکت گشته اصلا هیچ نقرموذ؛ فمانا که بقدرت # ~~کن فیکون (73/6) . گرفتار خشم مردان گشته تا ده روز بمام # ~~از آن خاندان واز آن قوم دیاری ماند وبمرگ مفاجا مبتلا گشته # ~~من الذکور والاناث بجمعهم مردند وهلاک شذند تا محدی که گربهآ # ~~در خانهاشان مانا. تا عرت عالمیان گشته قصهآ دلاکت وفلاکت ایشان # ~~گفته ونیشته شذ وشومئ نی ادنآ او خانمان ایشان را ترت ومرت کرد ### | شعر (رمل) # # پیش مردان خذا ای بی خبر %~% پا منه گستاخ وربی رفت سر # # پیش ان الماس بی إسیر میا %~% کز بریذن تیغ را نبود حیا PageV02P820 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0864.png) # ~~واز آن حماعت همان معین الدین بگدره که مرید مخلص ویار صادق # ~~بوذ ، خلاص یافت ودم بدم حضرت ولد تأسف میخورد وی # ~~فرموذ که سبحان الله! ی ادی وگستاخی کردن در خاندان اولیا چه # # نا مبارک حالتیست واز شومیآ %~% بی ادبان چه شهرها و عالمها که # ~~خراب شذه است # ) همچنان در نقل است که خدمت ولیة الله فی الارض ، # ~~کرامانا رضی الله عنها که دایه سلطان ولد بوذ وبکرامات غریبه # ~~مشهور جهان گشته ، چون حضرت مولانا ولد وعلاء الدین را بجانب # ~~دمشق بتحصیل کردن علوم دینی فرستاذ ومد ms520 کی مدید بر آن حال # ~~گذشت؛ روزی خدمت کرامانا در خلوت توذ تشسته جزر وشلجم # ~~پاک می کرد ودر فراق نهاء الدین وعلاء الدین نوحهآ می کرد واو صاف # ~~ایشان را می شمرد : دیذ که دو فرشته آمذند واورا بحضرت حق طلب # ~~داشتند ، فرموذ که کار دارم می آیم . بنوحهٔ‌ فراق بهاء الدین مشغولم؛ # ~~رفتند وباز آمذند که البته می بایذ آمذن، حق تعالی . ترا می خوانذ ؛ # ~~چون بجد گرفتند ، فقرە: صدیقه فرموذ که ای چشمان من! تو # ~~همچتین گریان باش وای زبان من! تو نوحه گویان یاش وای دست # ~~من: دست ازکار بر مدار تا من بحضرت الله رفتن وباز آمذن شما هر یکی # ~~درکار خوذ باشیذ ، همچنان کردند که قرموذه بوذ، چون آنچ # ~~اصلت بحضرت رفت وباز آمذ، اعضارا بر همان قرار یافت که PageV02P821 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0865.png) # ~~فرموذه بوذ، چونک آنچنان یافت از غایت خوشی کالبذ خوذ را # ~~در کنار گرفته می گفت : ### | شعر (رمل) # ~~از کنار خویش یابم هر دمی بوی یار ### | چون نگیرم خویشتن را دامما اتدر کنار # (32/7) همچنان حضرت سلطان ولد در وقت نقلان وتوجه بعالم # ~~لا مکان این ابیات را می فرموذ ویاران نوحها می کردند ### | شعر (هزج) # ~~جوهاست خطرناک تهر سوی مرو زنهار حذرکن تو بهر جوی مرو # ~~وباز فرموذ : ### | شعر (هزج) # # گفتم دو انار بر بری گفت برم %~% گفتم صنما صنوبری گفت برم # # هرجا که روی مرا بری گفت برم %~% گفتم چه تهی تو بر برم گف برم # ~~وهمچنان در شب رفات این بیت را گفت : ### | شعر (هزج ) # ~~امشب شب آنست که بینم شاذی در یابم از خودیآ خوذ آزاذی PageV02P822 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0866.png) # ~~بعد از آنک رحلت فرموذ هفت روز تمام متتالی نوری عظیم از قبه # ~~تربهآ مقدس تا قمته4 افلا ک وقله سماک ایستاذه بوذ که کافهء # ~~نام از خواص وعوام مشاهده می کردند واقرار عاشقان یکی در # ~~هزار شذ # 33) همچنان یاران بصیرت واخوان سریرت نقل کردنا که # ~~آن نور حضرت چلی ms521 عارف بوذ که چون بر تخت مبارک بنشست # ~~مصور شذ وعالم را منور گردانیذ، از آنک نور هفت ولی را باهم # ~~ورده بوذ؛ اتتقل قد س الله روحه وافاض علی آلعاشقین # ~~فتوحه لبلة یوم السبت العاشر من شهر الله الاصب رجب # ~~سنة اثنی عشر وسبعمائه # همچتان منقولست که در زمان سلطان ولد فرزند # ~~بزرگی نقل کرده بوذ؛ باشارت ماذر وپذر گویندگان حاضر کردند، # ~~تا پیش جنازه وی غزلیات گویند؛ مگر خدمت اخی احمد عنود # ~~منع کرده تمکین نداذ که گویندگان چیزی بگویند که ان بدعتست، # ~~شرعا روا نیست؛ از ناگاه حضرت ولد رسیذه اشارت فرموذ که # ~~چرا قوالان ما ممی گویند وشاذیها بمی کنند ملاقات ارواح ورضوان # ~~مهشت وهمچنان دست اخی احمد را محکم گرفته فرموذ که اخی احمد! # ~~ان بنیاذ را سخت زرکی وضع کرده است وجایز دیذه، ازو بزرگتری # ~~بایذ که این قاعده را بر گیرذ وتغییر کنذ، این حال تا روز قیامت ~~PageV02P823 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0867.png) # ~~از میان عاشقان مرتفع نخواهذ شذن، چرا خوذ را می رمجانی وزحمت # ~~می کشی وخوذ را برشمشیر اولیا می زنی، وآن بیچاره ساکت گشته # ~~هیج نگفت : مگر ارباب تصوف که آنجایگاه حاضر بوذند ، این معنی را # ~~در خدمت شیخ السلام صدرالملة والدین رحمة الله علیه باز گفتند ؛ # ~~فرموذ که حق بجانب مولانا بهاء الدین است وهمچنانست که او فرموذ # ~~واین بذآن مانذ که خلیفه از خدمت عارفی رسیذ که جتید بزرگست # ~~یا بایزید؟ عارف جواب داذ که از هردو یزرگتری بایذ که تغصیل تفضیل # ~~و بزرکی ایشان را بدانذ ؛ همانا که بدعت جسنهآ اولیا مقابل سنت # ~~انبیاست وازالت آن از ممکنات نیست ؛ همانا که از جنازهآ آن جوان # ~~باز گشتند ، حضرت ولد فرموذ که اخی احمد را هفت روز دیگر عمر # ~~مانده است تا غوغای او ساکن شود ؛ همچنان شذ که فرموذه بوذ # ~~والله أعلم بالصواب PageV02P824 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0868.png) # ~~در ذکر متاق سلطان العارفین، برهان الواقفین ، قدوة المکاشفیت، # ~~قطب الابدال والاوتاد، ملک ملوک الحال، ms522 زبدة اهل الوصال، مولانا # ~~جلال الحق والدین فریذون این محمد بن محمد بن محمد العارف البلخی # 1/8) همچنان یاران محرم روایت چنان کردند که در اوایل # ~~جوانی حضرت سلطان ولد را از خدمت فاطمه خاتون دختر شیخ صلاح الدن # ~~روح الله روحهم فرزندان بسیار بوجود آمذند و اغلب شش ماهه # ~~واما ده ماهه و یکساله وبیش وکم نقل می کردند وازین بحسر ودرد # ~~دل درون مبارکش عظیم متألم ومتأسف میشذ و گویند حضرت # ~~ولد هنوز مجرد بوذ که حضرت مولانا در عالم معنی در گوش مبارک # ~~او گوشوارهٔ‌ غیی آوبخته بود وعیی میداشت که عین آن قرة العین # ~~درعیان آیذ ومعین معین حال او شود # 2/8) همچنات از حضرت ولد عظم الله ذکره منقولست که # ~~او فرموذ : شی جضرت پذرم بنی بر عادت قدیم خوذ بنماز هجد # 8 # # أمن هو قانت آناء آللیل ساجدا و قایما ( %~% )قیام نموذه # ~~بوذ ومن با ماذر عارف بر سر سریر خفته بودم؛ از ناگاه مرا PageV02P825 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0869.png) # ~~داعیه اجتماع افتاذ ؛ بعد حصول الوصول پذرم روز من می گویذ # ~~که هاء الدین در آنجا چه گم کرده، چه می طلبی؟ مگر که عارف را # ~~می طلی ، امیذ است که نوامیذ گردی ؛ همانا که من سر نهاذم وپذرم # ~~روانه شذ وآن دفعه بوذ که فاطمه خاتون حاملهٔ‌ گوهر عارف شذ # ~~رضی الله عنها # (3/8) الحکایه : همچنان خدمت مقبول الاقطاب طالب سر آن سری # ~~مولانا سراج الدین تتری اهلی الله درجته که از حمله مقبولان حضرت # ~~مولانا بوذ ، حکایت کرد که روزی حضرت مولانا مرا پیش خواند # ~~و فرموذ که برو سلام ما را تحدمت فاطمه خاتون ما برسان وبگو که # ~~چنینها مکن وحمل خوذ را نگه دار؛ مگرکه از نسل ما عار میداری؟ # ~~الله الله الله ابن مسافر لا مکانی که از عالم غریب ممرکز مکان می رسذ ~~جانیست # ~~شریف لطیف ظریف بس زرگ، اورا بصدق مام نگاه دار تا نگاهت # ~~دارند و گویند که ایشان ms523 را از حضرت ولددوازده واما سیزده فرزند # ~~شذه بوذ وتلف گشته باز بسلف می پیوست وماذر مشفق در آرزوی خلف # ~~صالح می سوخت واز آن درد تالان وسوزان می بوذ وبجد مام انواع # ~~داروها می نوشیذ وحرکات شدید نا سدید می کرد تا دفع علقه وقطع # ~~مضغه کنذ ودرین حمل چند نوبت داروهای کاری خورده بوذ وازالت # ~~آن هیچ میرش نمی شذ وچون خدمت سراج الدین باشارت حضرت # ~~خذاوندگار بشارت مقدم عارف را بداذ از شاذئ حصول آن منیت PageV02P826 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0870.png) # ان نیت کرده بتربیت آن بنیت مشغول شذ واز غذاهای ثقیا # ~~اجتناب بموذه قرباتها می کرد وصدقات بارباب حاجات میداذ وچون # ~~بطالع سعد وساعت مبارک از عالم قدم قدم بصحرای وجود نهاذ # ~~روز یکشتبه بوذ ، قبل العصر هشتم ماه ذی القعده سنه سبعین وستمائه # (418) همچنان چون از شکم ماذر پای بر پشت خاک نهاذ # ~~وجهان را از نور روی محمدی منور گردانیذ وهنوز آن دریای ملاحت را # ~~نمکوذ نکرده بوذند که حضرت مولاتا شتابان چون بدر تابان از # ~~در در آمذ ومشتی دینار زر بر سر فاطمه خاتون نثار کرده قرزند # ~~ولید را در خواست واز دست قابله قبول کرده در میان پیراهن میارک # ~~خوذ پچیذ ودر آستین کرده قدم از آستان بیرون نهاذ وروانه شذ وآنچ # ~~از شرح صدور وفیض نور وایثار سر حضور وخشش سرور کردی # ~~بود درو دمیذه در ثلث اول شب باز آورد وبدست خاتونان داذ و گویند: # ~~مخدمت لطیفه خاتون والده کرا کا سیرد وزری چند هم در کنار # ~~پیراهن بسته بود وآن جنس دنانیز هرگز صرافان شهر تدیذه بوذند # ~~وخدمت کرا کا آن مجموع را سالها رای ترک نگاه میداشت و گویند # ~~مایهآ جهاز مطهره خاتون وشرف خاتون از آن دینارها بوذ ومجموع # ~~آن سی دینار دو مثقالی بوذ ### | شعر (رمل) # # بل زر مضروب ضرب ایزذی %~% که نگردذ کاسد آمذ سرمدی PageV02P827 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0871.png) # ~~فی الحال حضرت ولد رابر مولانا آمذ وسرنهاذ؛ اصحاب شاذیها ms524 کردند # ~~وآن روز حضرت خذاوندگار شورهای عظیم کرده سه شبانه روزی # ~~تمام سماع وجمعیت بوذ واین غزل را آن روز فرمود ### | شعر (رجز) # ~~گرباغ ازو واقف بذی از شاخ تر خون آمذی # ور عقل ازو آگه بذی از چشم جیحون آمذی # ~~الی آخره # ~~همچنان سلطان وقت ووزرای عهد واکار زمان نه چندان شکرها # ~~کرده شکرانها فرستاده خدمات کردند که در شرح آیذ # (5/8) همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا قرموذ که # ~~مهاء الدن تور هفت ولی را درین فرزند می بینم وحق تعالی آن انوار را # ~~همراه جان او کرده است؛ ولد سر نهاذ و گفت : از آن شما نیز؟ # ~~گفت : بلی ازآن من نز ، یعنی نور هاء ولد وسید برهان الدین # ~~ومولانا شمس الدین تریزی وشیخ صلاح الدین ونور چلی حسام الدین # ~~ونور من . ونور ولد نیز، الحق که عارف ما جامع انوار اقطابست # ~~ومحبوب ارواح اولو الالباب ؛ اکنون نامش تا فریذون باشذ که نام # ~~پنر ماذر اوست وشما اورا امر عارف خطاب کنیذ که حضرت هاء # ~~ولد مرا خذاوند گار می خواند وهرگز نام مرا نگفت ونثار معنوئ من # ~~مر وی لقب من باشذ، یعنی که جلال الدین امیر عارف نویسند واین # ~~غزل را فرمود : PageV02P828 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0872.png) ### | شعر (هزج) # # مبارک باذ برما این فریذون %~% که گردذ پاذشاه دین فریذون # # چه ماه آسمان تایان وروشن %~% چو مصر بر سکر شیرین فریذون # # بمیدان سعادت گوی بازذ %~% کنذ شبدیز دولت زین فریذون # # ر آیذ همچو مه از رج اقبال %~% شمه مهر وصغا بی کین فریذون # # مبرذ گردن ضحاک غم را %~% بتیغ %~% رفعت وتمکین فریدون # # محمدالله کنون در قصر دولت %~% قزایذ رتبت وآثین فریذون # # ز ماذر زاذ او روز سه شتبه %~% بتاریخ سنه سبعین فریدون # # ماه ذی القعده در هشتم او %~% بدو ساعت پس از پیشین فریذون # # چو از پشت و ترناد خسروانست %~% بوذ محبوب چو شیر بن فریذون # # ز ماذر وز پذر شاه اصیلست %~% زخلد آمذ چو حورالعین فرینون # # چو گردد ms525 هوشیار وسر قرازذ %~% برین شعرم کنذ تحسین فریذون # # هزاران سال عمرش باذ افزون %~% تو هم از جان بگو آمین فریذون # (618) همجنان اعاظم اصحابب مثل چلیی شمس الدین وچلی # ~~بدرالدین وچلی جلال الدین ومولانا سراج الدین مثنوی خوان وغیرهم # ~~أعلتی آلله د رجتهم چنان روایت کردند که روزی حضرت مولانا # ~~در صحن مدرسهٔ‌ مبارکث خوذ سیر می فرموذ ومعانی می گفت ومجموع # ~~اصحاب بعضی ایستاذه وبعضی نشتسته بوذند؛ از ناگاه زنی گهواره را ~~PageV02P829 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0873.png) # ~~در بر گرفته از حماعتخانه بیرون آمذه بخانه خذاوندگار می برد: فرموذکه # ~~آن چه گهواره است؟ گفت : از آن امیر عارفست؛ فرمود که پیش # ~~آریذ. چون پیش آوردند بدست مبارک خوذ سرپوش را از مهد برگرفت # ~~وبنظر عنایت درآن مهد متواتر نظرها کردن گرفت و آن طفل رضیع از # ~~تحریک صنع بدیع، رابر روی جد رفیع خوذ در اهتزاز آمذ؛ فرموذ که # ~~عارف بگو الله الله : درحال بانطاق واهب النطق والحیات لسان مسیح ، # ~~بزبان فصیح الله گفتن گرفت؛ چنانک تمامت یاران شنیذند ، نعرهها # ~~ز نهاذ اصحاب برخاست واغلب اصحاب از هیبت آن حال بیهوش # ~~واورا قبلهٔ‌ قبیلهآ عرفا کرده فرموذ که بعد الیوم عارف ما شیخ # ~~راستین است وسزاوار سری وسروریست ومن المهد الی اللحد درکمال # ~~می روذ واین بیت را گفت : ### | شعر (کامل) # # فی آلمهد ینطق عن سعادة جده %~% أثر آلنجابیة ساطع آلبرهان # # ان آلهلا ل إذا رایت تموه %~% أیقنت بدرا منه فی آللمعان # ~~سمچنان اصحاب کامل حضرت عارف را شیخ واصل دانسته معظم # ~~ومبجل میداشتند وگویند : در آن وقت که الله گفت شش ماهه بوذ # ~~و پیوسته حضرت مولانا درو نظرها می کرد و عنایتها می فرموذ PageV02P830 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0874.png) # (718) همچنان خدمت ملک المدرسین مولانا تاج الدین این نقیب # ~~درشان ایشان گفته است : ### | شعر (رباعی) # # در بیشه جان چو شیر بر فهد رسذ %~% با او زکجاش قوت وجهد رسذ # # منسوخ کجا شوذ بتقریر و مثال %~% منشور خلافتی که در مهد رسذ # (8/8) همچنان روزی حضرت ms526 کرا کا رضی الله عنها جکایت # ~~کرد که چون حضرت خداوندگار ما از عالم دون بجهان بی چون قدم # ~~نهاذ همانا که از آتش فراق حضرتش درون من چون کورهآ آتشین # ~~گشته بود وشب وروز از ناله وزاری وبی خوانی سکونی وقراری # ~~نداشتم؛ از آنک در حق من از حالت صغر تا غایت کبر عنایت # ~~موفور داشت وپاذشاهی وپذری می موذ وبیم آن بوذ که خوذرا از آن # ~~ضجرت هجرت هلاک کنم وسه شبانروزی بر سر امیر عارف هرگز # ~~نرفتم واورا شیر نداذم واو تیز مومی وار شیر هیچ دایهٔ‌ قبول نکرد # ~~وچیزی تخورد ؛ همانا که شی حضرت مولانا را در خواب دیذم که از # ~~کنگرهای ملأ الأعلی بسوی من اشاربی میکرد ومی فرموذ که فاطمه # ~~خاتون چرا بجد می نالی ومویه می کنی، اگر آنها که می کنی برای # ~~منست من بجائی ترفتم ، مرا در مهد عارف طلبکن که من آنجایم # ~~وفیضان اتوار من بروست وسر من بر اوست، از هیبت آن اشارت PageV02P831 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0875.png) # ~~از خواب بیذار شذم وشیر مهر از پستانهای من روان شذن گرفت، # ~~چنانک جامهای من تر شذ وسینە4 من خلیشی آغاز کرد وگوئیا که # ~~از عالم قبض بعالم بسطم کشیذه وحیاتی تازه در سر من ساری شذ، # ~~درحال برخاستم وبر سر مهد عارف آمذم وپوشش را بر گرفتم ، # ~~همچنان چون عارف هر دو چشم خوذ را باز کرده بر روی من نظری # ~~کرد، تبسم کنان مضطرب شذ واز چشمان مبارک او برتو نور جلال # ~~خذاوندگار برجان من تافتن گرفت وطاقت من طاق گشته نعره زدم # ~~و بیخود شذم؛ بعد از ساعتی چون بهوش باز آمذم دریای بور مولانا را در # ~~دیذهای عارف خوذ مواج دیذم که ازآن موج انوار هزاران گوهر مکنون # ~~معانی بظهور می رسیذ ، بصدق مام در پایهآ گهوارهٔ‌ عارف سر نهاذم # ~~و مرید او شذم ومحبت اورا قبلهآ جان خود ساخته جان بی قرارم # ~~اطمیناتی گرفت وتا آخر عهد ازعهدهآ عهد ms527 خوذ بیرون نیامذم # ~~و برغیت کلتی در هنگام سفر وحال حضر بخدمت عارف میان بسته # ~~مشغول شذم # 9/8) همچنان خدمت مولانا سراج النن مثنوی خوان رحمه الله # ~~حکایت کرد که روزی ملازم حضرت خلینة الحق چلی حسام الدین # ~~عظم الله ذ کره بزیارت خذاوندگار ممدرسه آمذه بوذیم : از نا گاه # ~~دیذم که در باغچه گشاذه شذ وچلی امیر عارف را بر سر گردونکی # ~~کو چک نشانده بوذند ولالاش می کشیذ؛ همانا که حضرت مولانا PageV02P832 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0876.png) # ~~خاست وریسمان گردون را برکتف مبارک خوذ نهاذه برمی کشیذ # ~~و می گفت که گاوک عارف توان شذ وهمچنان حضرت حسام الدین # ~~چلی نیز موافقت خذاوندگار طرفی را گرفته یکدو نوبت در صحن مدرسه # ~~گردانیذند وچلبی عارف شکرخندها می زذ وشطارت می تموذ : همانا که # ~~خذاوندگار فرموذ که نوازش اطفال خرد هم از حضرت شاه شریعت # ~~و سهر ماه حقیقت ما صلعم محمدیان را میراثست ؛ چنانک فرموذ : # ~~من کان له صیی فلیتصاب ### | شعر (رمل) # هر طفل نو پذر تی بی کنذ %~% گرچه عقلش هندسه گیی کنذ # چونک با کوذکث سر وکارم فتاذ %~% هم زبان کوذکان بایذ گشاذ # ~~و درین معنی حکایتی روایت فرموذ که روزی سبطین رسول بردر # ~~حجرة محمدی بازی می کردند؛ از نا گاه عربی بر حمازهآ سوار گشته # ~~می گذشت واو چندانک اشتر را میزذ اشتر عف عفی می کرد وایشان # ~~می ختدیذند ودوفی میشذند وهر دو خندان خندان پیش رسول درآمذند # ~~وحکایت عرب وعف عف کردن شتررا باز گفتند ؛ همچنان حضرت # ~~رسول از کمال کرم خوذ چست برخاست و کنار دستار مبارک # ~~خوذرا تحت العنق برآورده منحنی گشت تا امیر المؤمنین حسن وحسین ~~PageV02P833 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0877.png) # ~~رضی الله عنهما بر پشت مبارک سید را کب شذه می خندیذند ، واو # ~~دو تا گشته در صحن خانه می کشت ر بکرات مجانب ممین ویسار # ~~خوذ عف عف عف عف می کرد وایشان را می خندانیذ و ان حدیث را # ~~می گفت که نعم ms528 الجمل جد کما و نعم آلراکبان أنتما؛ # ~~اکنون ما نیز در حق عارف همین می گوئیم و همین می کنیم # ) همچنان بزرگان اصحاب روایت چنان کردند که حضرت # ~~چلبی امیر عارف روح آلله روحه در صغر سن در ملاحت وبها چون # ~~درنی بهها نظر خوذ تداشت و چون هاء ولد را ولد مها بوذ، # ~~در حمال و کمال یوسف ثانیش گفتندی؛ چنانک حضرت جد ش # ~~می فرموذ : # شعر (رباعی) # # روزی بخرابات گذر می کردند %~% قومی که بمذهب تناسخ فردند # # سوگند باعتقاد خوذ می خوردند %~% کین یوسف مصرست که باز آوردند # ~~وهمچنان حسن صورت او ممتابی ومهابتی بوذ که هیچ کس را امکان # ~~تکرار نظر برروی مبارک او نبوذی ودرآن آوان الوان کرامات # ~~و مغیبات روان گفتی وهرچه فرموذی در آن ایام واقع شذی ودرمیان # ~~خلق حال او مشهور گشته بوذ PageV02P834 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0878.png) # همچنان حضرت سلطان ولد حکایتکرد که روزی بر # ~~در مدرسه با اصحاب کرام نشسته بوذیم ؛ می بینم که عارف استخوان # ~~سر گاوی را بریسمانی بسته می کشیذ ؛ سؤال کردم که امیر عارف چه # ~~حالتست این که میکتی؟ گفت : سر امیر ارکردیست که از نواب # ~~سلطان بوذ ودر سیواس مدرسهآ ساخته است و او مردی بوذ متمول # ~~و فضول نفس وبالطیع دون الطوع ، منکر خاندان ما بوذ ؛ بعد از # ~~سوم روز اورا بقتل آوردند وخان مانش را یغما کردتد وهنوز عارف # ~~ینج ساله بوذ وهمچنان هر باری بدامن خوذ خاکی می آورد وگوری # ~~می ساخت که این ازآن فلانست ، بعد از چند روز آن شخص می مرد # ~~واین حال اتتقاقی نیست ، علی الدوام می کرد ومی فر موذ # 12) همچنان کیار اصحاب روایت کردند که روزی در مدرسهٔ‌ # ~~مولانا در آمذه بوذ وفرجئ خود را در محراب انداخته بنماز جنازه ایستاذ ~~؛ # ~~حضرت ولد برسیذ که چه می کنی؟ فرموذ که مماز شیخم حسام الدین را # ~~می گزارم وآن روز حضرت چلی با اصحاب تن درست وسالم ولطیف # ~~حال در باغ ms529 خوذ بوذ ؛ از ناگاه حالتی واقع گشته رنجور بشهر اوردند # ~~بعد از روز نهم از عالم در گذشت واین قسم کرامات وضمیردانی واظهار # ~~اسرار نهفته حضرت چلیی عارف را بی نهایت بوذ ### | شعر (رمل) # بوذ پیشش سر هر اندیشهء %~% چون چراغی در درون شیشه # هیچ پنهان می نشذ از وی ضمیر %~% بود بر مضمون دلها او امیر PageV02P835 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0879.png) # /13.) همچنان حضرت ولد نقل فرموذ که ررزی بر در مدرسه # ~~نشسته بوذم ؛ دیذم که کوذک کاسهآ هریسه بر کف گرفته می گذشت؛ # ~~عارف بانگی ترو زذ که بیا! چون بیامذ کاسهآ هریسه را از دست # ~~کوذک بستذ ودر پیش خوذ نهاذه مخورد وکاسه را پا کیزه کرده بدست # ~~کو ذک داذ وگفت: کاسه را بپوشان وبرو؛ مگر آن کوذک پیشترک # ~~رفت کاسه را بگشاذ ونظر کرد ودیذ که همچنان کاسه از هریسه # ~~مالامال بوذ؛ آن کوذک فریاذی بکرد وبی خوذ شذ، باز گشت # ~~و بیامذ مرید عارف گشته سالها در خدمت او نشو وما یافت # 1) همچنان هم حضرت ولد عظم الله ذکره روزی حکایت # ~~کرد که چون امیر عارف هفت ماهه شد، از ناگاه در گلوی او ورمی # ~~عظیم پدیذ آمذ تا هفت شبانروزی شر نخورد وشربتی نیآشامیذ وشب # ~~همه شب می نالیذ وذوق حیات از جان والده اش بکلی منقطع شذه # ~~بوذ وجمیع اصحاب ملول ومنغص گشته ومن از درد آن حالت لیلاگ # ~~ونهارا مضطرب وبی قرار بودم واطبا از تدبیر آن عاجز مانده، همانا که # ~~عارف را بردست گرفته بالای بام مدرسه بردم؛ دیذم که حضرت # ~~پنرم چون شیر مست سیر میکرد ، عارف را زبر قدم او هاذم واز # ~~بهاذم بی خواست من فریاذ وزاری بر خاست که البته عارف من # ~~می روذ، فرموذ که نی نی بهاء الدین خاطر خوش دار؛ عارف برای # ~~آن نیآمذ که بزوذی بروذ، چه ازوکارهای بو العجب خواهذ آمذن # ~~ودرین عالم یاذگار ما خواهذ بوذن؛ فرموذ که دوات وقلم بیاورند ، ~~PageV02P836 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0880.png) # ~~وهفت ms530 خط دیگر بر عرض کشیذ ودر آخر بنوشت که العافل یکفیه # ~~الإشارة ؛ درحال آن ورم منفجر گشته از راه مری منصب شذ، # ~~وآن بوذ که عارف چشمها بگشاذ وطالب شیر ماذر شذ ؛ یاران # ~~شاذیها کردند ووالده اش قربانها کرده بفقرا ومساکین تصد ق فرمود ؛ # ~~حضرت ولد شکرها کرده جهت شکرانهآ اصحاب رتیب سماع کبرد # ~~وگویند : بعضی اصحاب تصور میکردند که هفت ساله خواهذ بوذن # ~~و بعضی هفتاذ سال تأویل می کردند وهر خطی را ده سال می گرفتند # ~~وچون حضرت عارف در سن چهل ونه سالگی رحلت فرموذ یاران # ~~فاضل وکیس از طول وعرض آن هفت خط معلوم کردند که آن # ~~هفت در هفت بوده است وعمر آن پاذشاه برآن تقدیر متحصر # ~~هفت گشته # 1) همچنان روزی خدمت ملک الادبا مولانا صلاح الدین # ~~ملطی رحمه الله که در فنون حککم بدیع الزمان بوذ، حکایت کرد که # ~~حضرت جلال الدین عارف قد س الله سره در سن شش سالکی بوذ # ~~وپیش من قرآن می خواند؛ چندانک از در مدرسه اندر آمذی حضرت # ~~لد اورا اکرام کردی و برسر پا برخاستی ودر محراب خوذ جا داذی؛ # ~~روزی از سر گستاخی گفتی: آخر عارف فرزند شماست، کوذکی را PageV02P837 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0881.png) # ~~چندین اعزاز کردن لازم نیست واکایر این را نکرده اند، بلک غیب # ~~می کنتد؛ فرموذ که تی تی، چنین مگو ویر خلاف حال اندیشه مکن # ~~وتشتیع خلق را بگذار؛ والله والله همانساعت که عارف از در مدرسه # ~~در می آیذ می پندارم که حضرت پنرم در می آیذ وخرامیذن او ونازان # ~~نازان رفتنش وحرکات موزون او بعینه رفتار پذرم است ودامما در # ~~جوانی پذرم را بهمین صفت وصورت می دیذم وحرکات سماع او مطلق # ~~محرکات مولانا مانند است ، چه عارف در زمان او شیر خواره بوذ واکر # ~~نزرگتر بوذی تأویل میکردم که بدیذن بسیار اکتساب کرده است ؛ # ~~چنانک مردم موزون طبع از همدیگر شیوها وحرکتها می دزدند وخوذ را # ~~بیکدیگر تشبیه میکنند ، اما ازآن ms531 عارف ما از سر فطانت ورزانت عقلی # ~~نیست ، بلک موهبی است نی کسبی # شعر (رمل) # # بذل شاهانست این بی رشوتی %~% مخشش محضست این از رحمتی # # داذ داذ حق شناس وبحشش %~% عکس داذ اوست اندر پنج وشش # 16) الحکایه : همچنان از متأخران اصحاب منقولست که # ~~خدمت مغفور مرحوم اخی مصطق رحمه الله از حمله عاشقان خاندان # ~~بود وهمزاذ چلی عارف بوذ وهمان روز که مذکور بوچود آمذ حضرت # ~~مولانا از در در آمذه ، پذرش اخی صدیق التماس موذ که حضرت PageV02P838 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0882.png) # ~~خذاوندگار نامش تهذ، فرموذ که صدیق را مصطقی در خورست # ~~وچون جوان شذ ومر آمنهآ جهان گشت بعد از تردد حضرت # ~~ربه مقد س وتودد اصحاب چون آلت جاه ومتصیش بیشتر شل # ~~وممرتبه اکابر رسیذ واحباب واتراب او متزاید گشتند استغنا نموذه # ~~طاغی شذ وجمیع خلق قونیه را مغلوب غلبه خوذ گردانیذه استیلای # ~~عظیم بموذن گرفت وتمامت جنود رنود محکوم حکم او بوذند واکابر # ~~قونیه بأسرهیم این حکایت را چند نوبت در بندگیآ حضرت ولد معلوم # ~~گردانیذه شکایت کردند وهمچنان بطریق رفق ونصیحت پذرانه # ~~ونیکخواهی حضرت ولد بمذکور چند نوبت اشارت فرموذه اصلا متنبه # ~~از حضرت خذاوندگار ما هتر می دانیم ونی ان تصدر وتجبر آن # ~~مهمات میسر ومقرر نمی شوذ؛ شما را درین کارها مدخل نیست، # ~~عالم عرفان شما چیزی دیگرست ؛ فی الحال حضرت ولد انفعال عظیم # ~~مموذه فرموذ که بیچاره را هفتهآ دیگر عمر مانده است وهنوز ترک # ~~فضولی وسرکشی بمی کنذ، یکی هم از اصحابب اخی مصطفی که حاجی # ~~کریمش نام بوذ ، جوانی بوذ معتقد وکتخذای شهر وصحبت بزرگان در # ~~یافته چنان روایت کرد که چون اخی مصطفی برابر حضرت ولد # ~~بجواب سرد مشغول شذ، از ناگاه تیری دیذم که در سینهآ او زذند # ~~ومن از هیبت آن نی خوذ گشتم؛ همانا که حضرت ولد فرموذ که # ~~آنچنانست که او دیذ PageV02P839 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0883.png) # و همچنان در آن ایام مگر شی حضرت سلطان ولدر، # ~~بزرکی بسماع دعوت کرده ms532 بود واصحاب در آن سماع مبالغهها کردند ؛ # ~~مگر اخی مصطفی از سر إعجاب وملال گفته باشذ که ازین پس مولویان را # ~~بسماع ما می بایذ خواندن که هیچ کسی را مجال جولان ممی دهند ویاران # ~~عزیز این سخن را بسمع مبارک چلبی عارف رسانیذه از بی ادبیهای او # ~~باز گفتند ؛ حضرت چلی عارف از حد بیرون رنجش مموذه روز # ~~دوشنبه از سماع تربهآ مبارک بیرون آمذه با گویندگان وخلق انبوه # ~~سماع کنان روانه شذ وخلایق شهر در پی او می دویذند ؛ همچنان تا # ~~آستانهآ او که آشیانهٔ‌ رنود بوذ راند ؛ اول بار که از در در آمذ لوله4 # ~~چشمه اش را بگرقت ، دوم بار قالیچهآ اخی را که بر صدر صفه # ~~انداخته بوذند سر نگون انداخته روغن قندیل را فرو ریخت وبمامت # ~~رنود خون خوار ایستاذه بوذند و خشک گشته رکسی را زهرهآ آن # ~~نبوذ که نطق زنذ واخی مصطف پنهان گشته از دور افعال چلبی را # ~~مشاهده می کرد ؛ همچنان سماعها کرده این رباعیرا فرموذ : # شعر ( رباعی) # ~~آنها که ازآن جناب ر خوردارندبس تندرو وشیردل وعیارند # # زنهار مزن پنچه بذیشان کیشان %~% صذ همچوترا خورده و برده دارند ~~PageV02P840 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0884.png) # ~~و فرموذ که مولویان را بعد ازین درین خانه کاری نیست و یزوذی بیرون # ~~آمذ وتا مدرسه مبارک رقص کتان می رقت ودر مدرسهٔ‌ مولانا تا نماز # ~~شام سماع بوذ وهمچتان از آن روز تا غایت در خانهآ اخی مصطفی حمعیت # ~~وسماع نشذ وحماعتی که بوذتد بعضی را کشتند وبعضی متفرق گشتند # ~~وبعد از چهارم روز بخشی خان ولد قرمان بشهر قونیه در آمذه اخی # ~~مصطق را با رندان گربز بقتل آورده همکان را سر وین برهنه در # ~~در وازه سلطان سرنگون بینداختند ، چناتک قالیچه را اتداخته بوذ ؛ # ~~ممانا که شهنگام حضرت عارف اصحابرا اشارت کرد تا بر سر مرد # ~~شان فرشها نهاذه تا سحرگاه نگاه می داشتند تا مباذا که سگان بازار # ~~فاد کنتد؛ عاقبة الامر هم حضرت عارف ms533 بر خاست و پیش بخشیخان # ~~رفته شفاعت کرد تا ایشان را بر گرند : بشفاعت او بزرگ بر گرفته # ~~بر در آستانهاش دفن کردند الی رحمة الله تعالی : وآن روز چه # ~~اشکها از دیذگان مبارک می راند و تأسقها می خورد و می گفت : ### | شعر ( مضارع) # خوذ کشته عاشقان را در خونشان بشسته # ~~وآنگاه بر جنازهآ هر یک مماز کرده ، آخر الامر عفو فرموذه # ~~مرحمت بموذ ### | شعر (رمل) # شکر می کرد آن شهید زرد خد کآن یزذ بر چسم و بر معنا تزذ # # جسم ظاهر عاقبت هم رفتینست %~% تا ابد معنی بخواهذ شاذ زییت ~~PageV02P841 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0885.png) # ~~وچون رعایت عهد اولیا نکرد واز اعتقادی کو داشت تحول نموذ # ~~واعتماد ر زر وزور جوانی کرده بذ آن قدر مغرور و مسرور شذ ، # ~~لا جرم از عالم غیب غیرت الهی تیغ قضارا بر گلوی ایشان رانده # ~~عیرت اولو الابصار شان گردانیذ، تا از عظمت غیرت اولیا واقف # ~~گشته از تازگی حال ایشان برسان و ترسان باشند # شعر (رمل) # ~~حق ازآن پیوست با چسمی مهان تاش آزارند وبینند امتحان # # بی خیر کآزار ان آزار اوست %~% آب ان خم متصل با آب جوست # # ز آن تعلق کرد با جسمی اله %~% تا که گردذ حملهٔ‌ عالم را پناه # ~~همچنان تمامت وفود رنود از آن هیبت تایب گشته وفرجیها پوشیذه # ~~مرید مخلص گشتند # 18/8) الحکایه : همچنان حضرت سلطان العارفین چلی عارف # ~~قد س الله سره العز بز روزی حکایت کرد که پیوسته حضرت # ~~سلطان ولد میخواست که من تأهل کنم تا مرا خانه وحمعیتی باشذ # ~~والبته من راضی نمی شذم وعالم مجر دی وفراغت را دوست می داشتم؛ # ~~روزی باصحاب بتفرج باغها رفته بوذیم ؛ همانا که اوایل فصل پایز بوذ # ~~و در باغها انگورها بغایت رسیذه و دوشاب می بختند و من شبهنگام مراجعت ~~PageV02P842 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0886.png) # ~~نموذه از یاران پیشترک اسب را راندم ودرمیان زقاق باغها که می رفتم چون # ~~بحوالیآ فخرالنسا رسیذم از نا گاه دو طفلک ms534 خوبروی روحانی پیش من # ~~دویذند وخدمت کرده یکی از جانب راست و بکی از طرف چپ دو دستهآ گل # ~~بدست من داذند تا بر ایشان نظر را تیز کردن هر دو غایب شدند و گل دستها # ~~در دست من مانده در بغل کردم ، عجب حالتی وجیرنی در من پدیذ # ~~آمذ ، بیخوذ وار اسبرا دوانیذم وبحضرت تربهآ مبارک رسیذه # ~~آنچ دیذه بوذم وداذه بوذند باصحاب کرام ووالده خوذ باز گفتم # ~~ونشان بموذم ؛ همگان شاذان شذند ؛ علی الصباحی چون این خیر خیر # ~~بحضرت پذرم رسیذ مرا خواند وگفت : بشارتت باذ که ترا از اشارت # ~~غیی دو فرزند ارجمند خواهذ بوذن ؛ بایذ که سخن مرا قبول کنی # ~~وبتزوج رضا دهی ؛ همان بوذ که تدییر تزویج کرده متأهل شذم # ~~واز عنایت خذاوندگار ویمن همت والد بزرگوار حق سبحانه # ~~وتعالی دو فرزندم بخشیذ بزرگین را حضرت پذرم امیر عالیم نام نهاذ # ~~وکوچکین را امیر عادل نام فرموذ ، آید هما الله بنور الیقین # ~~وآبدهما الی یوم الد ین وهمچنان لقب شاه زاذه را بهاء الدین # ~~گفت وامیر عادل را مظفرالدین خواند وسالها آن دستهٔ‌ گل را # ~~حضرت کرا کا نگاه می داشت وبخاتونان صادق برگ رگث می مخشیذ که # # اصلا طراوت ورنگ آن متغیر نگشته بوذ واز بویش %~% مشام # ~~عالم معطر می شذ PageV02P843 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0887.png) # 19/8) الحکایه : همچنان اکابر یاران مثل مولانا تاج الدین # ~~من نقیب معید اتا بکمیه وخدمت شیخ مجد الدین اقسرائی که شیخ # ~~الشیوخ مصر شذه بود ومولانا بهاء الدین شنگ منجم وغیرهم # ~~رحمهم الله چنان روایت کردند که در زمانی که قازان خان بنوی # ~~باذشاه شذه بود حضرت چلبی عارف را هوسی شذ که ممالک عراق # ~~عجم را تفرج کنذ واکایر آن دیاررا در یابذ ، همانا که با حماعتی مقبل # ~~عزمت ارد و فرموذه روانه شذیم : دمچنان روزی حضرت در راه # ~~ارزن الروم در صحرائی نزول کرده بود، از ناگاه فوجی باز داران از # ~~طرف روم رسیذه برایر ایشان فروذ آمذند . مگر ms535 سرور آن طائفه # ~~جوانی بود بغایت معتقد وصادی وعارف واز امیر زاذگان سلطان # ~~روم بود واورا معروف طومان بک ولد قلاوز گفتندی واو امیر # ~~شکار خان بود و تمامت قوشچیان پاذشاه زیر دست او بوذند واو در # ~~تربیت واهتمام انواع مرغان شکاری قوت عظیم داشت . همچنان # ~~سنقری سپیذ بر ساعد خوذ نشانده برخاست بزیارت حضرت چلیی # ~~آمذه سلام داذ وسر نهاذ ودستبوس چلبی کرده فرو تشس وهنوز # ~~آن امیر فقیر نهاذ بحصرت چلی ترسیذه بوذ وسابقهآ صوری نداشت: # ~~بعد از تناول طعام بمعانی وکلام مشغول گشته بغتة حضرت چلی # ~~مرغ را از دست او بستذ وسر کلاه را بر گرفته ر اوج هوا بران ~~PageV02P844 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0888.png) # ~~کرد ؛ همچنان شهباز وحشی بروازکنان پر واز کرد ونا پذیذ شذ # ~~وهمگان از آن حالت در دریای حرت فرو رفتیم؛ همانا که ولد قلاوز # ~~فریاذ کنان برخاست وجامها را برخود چاک زد وتشتیعها می زذ که # ~~من در بند گی خان چه گویم وچه جواب دهم؟ که این چنین مرغ قیمتی # ~~ضایع شذ ومن در تحصیل ان مرغ چها کشیذه ام وچند کوشیذه وچه # ~~خرجها کرده تا اورا از ولایت سلخات از تحر گذراتیذه من آوردند # ~~وییشین بحضرت پاذشاه ایلجی رفته است که ان چنن مرغی نازتین # ~~می آورند ومرا همکی اومیذ بر او بوذ که مرا سویر غامیشی کرده تشریفات # ~~ارزانی فرمایذ ؛ حضرت چلی جواب فرموذ که البته میخواهی که آن # ~~یاز باز آیذ؟ گفت : ای والله میخواهم وبشکرانهٔ‌ آن. هرچه از عالم # ~~غیبم وعیثم حاصل شوذ فدای یاران می کنم؛ درحال چلی برخاست # ~~وکلاه مبارک خوذرا از سر فرو گرفته سه بار بانگ کرد که # ~~محرمت وقربت مولانا شهبازا بازآ! وهمچنان اصحاب ما ونوکران # ~~او مترقتب گشته بوذیم که آن مرغ از جو هوا هویدا شذ وهمچنان # ~~بازی کنان آهسته آهسته بیامذ وبر سر کلاه شاه بنشست، حضرت # ~~چلیی مرغ را بگرفت وبدست آن امیر داذ وکلاه را رسرش تهاذ؛ # ~~ولد قلاوز ms536 بیحوذ وار سر نهاذ ومرید شذ وسه سر اسی نیکو # ~~پیش کش کشیذه دو هزار دینار نقد در باخت کرد وتا شهر تر بز # ~~ملازم خدمت آن حضرت بوذه آن چنان میر شکاری چنان شکار # ~~میر ما شذ که یکدمه مفارقت را امکان نبوذ وپیوسته این غزل را ~~PageV02P845 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0889.png) # ~~ورد خوذ ساخت ومی خواند ومستیها می کرد وسروذها می گفت: # شعر (مضارع) # میر شکار من که مرا کردهآ شکار # ~~الی آخره # ~~و چون مبارکی بشهر تبریز وصول افتاذ اجازت خواسته آن مرغ را # ~~بحضرت خان برده بغایت مقبول حضرت شذ واز مقربان وایناقان # ~~قان گشته همان روز سی سر اسب وشصت هزار عدد خشیذه پس # ~~خورد خوذرا بذو داذ ، از سر تعظیم چوک زذه بر آشامیذ و آن # ~~در تورهآ ایشان سویر غامیشیآ عظیم باشذ وهمچنان در ولایت دانشمندیه # ~~چندین دمهاش بخشیذه اورا تیبغار برلیغ مخصوص گردانیذ وآن یگانهء # ~~عالم همه را فدای حضرت چلی کرده تا آخر عمر سال بسال وظایف # ~~می فرستاذ وبندگیها می کرده رحمه الله وأبقی آلباقین # (2018) همچنان روایت کردند که بعد ازچند روز خدمت ولد # ~~قلاوز طومان بگ مگر حکایت بازرا وکرامات چلی را در حضرت # ~~پاذشاه باز گفت وخان را بدیذن چلی رغبت عظیم شذ ، فرموذ که # ~~اگر توانی اورا بستان وبیا ؛ چون طومان بگ حال را بحضرت چلی ~~PageV02P846 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0890.png) # ~~عرضه داشت اصلا بدیذن خان رضا تداذ : چندانک الحاح مود # ~~ممکن نشذ ؛ فرموذ که مصلحت او در آنست که ما اورا نبینیم واز # ~~دور دعای دولت سلطان عادل می کنیم که آسرع الد عاء إجابة # ~~دعنوة الآخ لأخیه بالغیب وبدرویشئ خوذ مشغول می باشیم ؛ # ~~همانا که ان قضیه را در حضرت پاذشاه گفته او را رغبت یکی # ~~در هزار شذ ؛ فرموذ که تا وزرای کرام درین باب تدبیری کنند که # ~~من روی مبارک او را یکبار ببینم، ملکهآ ایلترمش خاتون فرموذ که # ~~من ترتیب حمعیتی کنم واو را سماع دهم تا دیذار ms537 مبارک او دیذه # ~~شوذ وفرزند شیخ الاسلام را فرستاذه دعوت کنم : مکن که لطف # ~~فرموذه تشریف دهذ، همچنان فرزند شیخ الاسلام آن دیار را با خواص # ~~حضرت فرستاذه بسماع دعوت کردند ، اجابت فرموذه با اصحاب کرام # ~~اقدام بموذ وشیخ زاذهٔ‌ عزیز در راهی که می رفتند بکنی ربوذهآ چلبی # ~~شذ ؛ چون بخیمهٔ‌ خاتون پاذشاه ایلترمش در آمذند بعد از قراءت # ~~قرآن مجید وتلاوت غزلیات حضرت چلی بسماع شروع فرموذه چند # ~~رباعیات عجیب فرموذ وشورهای عظیم موذ واین رباعی را گفت : ### | شعر (رباعی) # # بالایم اگرچه می مایم پسی %~% هشیار درآن دمم که آیذ مسی # # در ما به ازین نظرکن ای جان جهان %~% مارا نتوان دیذ چنین سر دستی ~~PageV02P847 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0891.png) # ~~همچنان خان بصذ دل وجان محب آن سلطان شذ و از دور تفرجها می کرد # ~~وحبرت می مموذ آخر الامر ایلترمش خاتون چندین عطایا وتشریفات فره وذه # ~~از حمله مریدان گشت و شیخ زاذه مرید گشته میخواست که چلیرا داماذ # ~~کنذ راضی نشذ وپاذشاه اسلام از محبت ایشان بخاندان حضرت # ~~مولانا ارادت عظیم آورده بیذار شذ ودم بدم از خدمت مولانا # ~~قطب الدین شیرازی وهمام الدین تبریزی وخواجه رشید الذین ومشایخ # ~~کبار آن دیار واز خدمت براق براق براق سوار رحمهم الله # ~~احوال مولانا را می برسیذ وابیات اورا تفسیر می طلبیذ وچون خدمت # ~~مرحوم قدوة الخلفا مولانا مجد الدین اتا بک مولوی بحضرت پاذشاه # ~~رسیذ واز عظمت قربت ومکاشفات خذاوندگار بیانها کرده براهین # ~~مموذ، بکلی جان خان را سغبهٔ‌ مولانا کرد واین غزل را که مولانا # ~~فرموذه بوذ بیان کرد # شعر (رمل) # ~~چو یکی ساغر مردی زخم یار بر آرم # دو جهان را ونهان را همه از کار بر آرم # ~~تو زتاتار هراسی که خذا را نشناسی # که دو صذ رایت ایمان سوی تاتار برآرم # ~~الی آخره # ~~پاذشاه تقریر کرد؛ فرموذ که جهت او لچپاچهآ ساخته مجموع # ~~ابیات را در آنجا بنویسند وزر دوخت کنند وچون بر تخت نشستی آن ms538 را ~~PageV02P848 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0892.png) # ~~یوشیذی وتفاخر نموذی که مولانای روم این غزل را ترای من فرموذه # ~~است چه رایت امان را درین زمان میان مغول من اقراشتم واتن # ~~طایفه مسلمان این ساعت شذند ؛ همچنان مجد الدناقا بکث مولوی # ~~سلطنت روم را جهت سلطان علاء الذن پسر قرامرز حاصل کرده # ~~خویشتن اتابک او شذ وجمیع ممالک روم را مسخر گردانیذ او را # ~~در تختگاه دارالملک قونیه بسلطتت نشاند وبشکرانهآ آن حضرت سلطان # ~~ولد وچلبی عارف را واصحاب کرام را بانواع بند گیها کردتد # 1) الحکایه : همچنان منقولست که در سفر دوم چون # ~~حضرت چلی عارف قد سن لله سره العز بر ممبارکی بشهر مرثد رسیذ # ~~وجماعتی در بندگیش ملازم بوذند از علما وامرا واز آنها یکی امیر # ~~یگانه محمد سکورجی بود که از حملهآ مریدان حضرت ولد بوذ # ~~واز مقربان کیغاتو خان ویکی دیگر پولاذ بگ بوذ ولد جیجا که از # ~~ایناقان غازان بوذ وهمچنان در باغچهآ تزول کرده یاران بطبخ طعام # ~~مشغول گشتتد ؛ مگر حضرت چلی سیر کنان تاکنار باغچه رفته گوشهآ # ~~دیذ در غایت خوبی؛ از یکی برسید که ان چه خانه است؟ او از آن # ~~کیست؟ گفت : این زاویهآ شیخ جمال الدین اسحق مرندیست واو مردی # ~~بوذ واز خوذ شعرها گفتی وبعضی غزلیات مولا تا را مجابات ساختی در # ~~غایت رکاکت ودعوی کردی که من مظهر مولانای رومم؛ همانا که PageV02P849 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0893.png) # ~~حضرت چلی با چند یاری برخاست وبدیذن شیخ اسحق رفت وچون # ~~از در خلوت شیخ در آمد سلام داذ وبنشست ویاران بر در ایستاذه # ~~بوذند؛ شیخ گفت : هی جوان از کجائی؟ چرا سر ننهاذی من وزمین # ~~بوس نکردی؟ فرموذ که از ملک رومم؛ گفت: نیکو گفتی، # ~~بدانک من سر مولانای رومم؛ از نا گاه حضرت چلبی بانگی بر وی # ~~زذ که ای خر نا خاف! سر سگان کوی او هم نیستی؛ تو از کجا # ~~واین لاف دروغ از کجا؟ واین بیت را گفت : # شعر (رمل) # # مغز خر خوردی ms539 مگر تا از عما %~% پشه را خوانی تو همراز هما # # ای خری کین از تو خر باور کنذ %~% خویش با توهم سر وهم سرکنذ # ~~ی الحال شیخ اسحق برخاست وحضرت چلی را چنان محکم بگرقت که # ~~توان گفت ؟ حضرت چلی اورا همچنان برداشته بر زمینش زذ # ~~وسیلیآ چند بر قناش فرو کوفت ومی خواست که بیکبارگی افگارش کنذ؛ # ~~مردم شهر غلو کرده غنیهآ عظیم شذ ؛ یاران بخدمت شمس الدین محمد # ~~سکورجی وپولاذ بگ خبر کردند با غلامان خوذ شمشرها کشیذه # ~~حمله کردند : حمله از پیش ایشان گریزان گشته حضرت چلی را # ~~از میانه بر گرفته روان شذند ؛ همچنان شیخ اسحق نعرهها میزذ ~~PageV02P850 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0894.png) # ~~وشورها می کموذ که آن جوان را زذم، چناتک سه روز بیش نزیذ: # ~~باران چون طعام خوردند گوج کرده راه تبریز گرفتند؛ شیخ # ~~اسحق را بعد از سوم رور حالتی پیذا شذ، بربام زاویه برآمذه تواجد # ~~می نموذ ومی غریذ وچرخها می زذ، از ناگاه از کنار بام فرو افتاذ # ~~وجان تسلیم کرد : غریو از نهاذ شهریان برخاسته درین حالت حیران # ~~ماندند که آن جوان رومی چه کس بوذ؛ مگر او پنهانی ولی، خذا # ~~بوذ که آنچ شیخ ما رای او گفت برو گشت؛ چون حضرت چلی # ~~از تفرج تریز عودت مموذه باز عمرند رسیذ ، اهالئ شهر استقبال # ~~کرده بندگیهای کردتد واغلب مردم مرند مرید شذند # 22) الحکایه : همچنان اکمل الاصحاب مولانا صلاح الدین # ~~ادیب رحمه الله خیر چنان داذ که مصحوب حضرت چلی عارف بولایت # ~~ولد منتشا مسعود بکث رفته بوذیم واو از جملهآ محبان خاندان بوذ. # ~~شی ترتیب جمعیت کرده علما ومشایخ آن ولایت را جمع کرده وحضرت # ~~چلیی را سماع داذ وهمچنان ایشان را هم شیخی بود مردی ترک ، # ~~اما روشن دل وساده : چه اوقات هرچه گفتی واقع شذی و ترکان # ~~ترکان را درو اعتقاد عظیم بوذ واورا هم آواز داذه بوذند؛ همانا که چون # ~~ازدر در آ.ذ بی آنک محضرت چلبی سلام دهذ ms540 والتفات کنذ بفراغت تمام # ~~بگذشت وبر صدر بنشست وزیر لب چیزی می منکیذ ومی بافت؛ بعداز آنک ~~PageV02P851 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0895.png) # ~~حضرت چلی بسماع شروع فرموذ شیخ را از گریبان کشان کرده در میان # ~~آورده این رباعی را گفت # شعر (رباعی) # ~~عشاق قدم چودرره نیست نهند از هستیآ غیر دوست کلی بر هند # # زین زندگی مزور نا بر جای %~% فانی گردند وعاشقانه مجهند # ~~واورا از دست بکذاشت : فی الحال بیفتاذ وکف کردن گرفت ، # ~~بعد از دوم روز شیخ ترک ترک عالم کرده وفات یافت؛ همچنان # ~~غلغله عظیم درمیان امرا افتاذه مسعود بگ بغایت ترسیذ. وخلایق # ~~آن ولایت فوج فوج مرید می شذند وبندگیها می کردند؛ صیاحی # ~~مسعود بگ رخاست وبنیاز مام بحضرت چلی آمذ وممهید عذر کرده # ~~پنج نفر غلام وکنیزک وده سر اسبان نیکو وده پاره چوقای سقرلاط # ~~باریک وبیست پاره صوف مربع احان کرده واز تقود فلوری ونقره # ~~مبالغی فرستاذ ومرید چلی شذ بعنایت الهی مخصوص گشته فرزند # ~~دلبند خوذ شجاع الدن اورخان را مرید ساخت رحمهم الله تعالی # (23/8) همچنان نقلیست درست آظهر من الشمس ، وا بین # ~~من الأمس ، که روزی حضرت چلی عظم الله ذ کره در شهر # ~~سیواس از سماع بزرکی بیرون آمذه بود و بزاویهآ اصحاب می رفت ؛ # ~~مگر ره گذری هنگامهٔ‌ رسیذند که خلایق بی شمار بر آنجا گرد آمذه # ~~بوذند ؛ دیذ که یکی در میاته سر در پیش انداخته با خرده سنگها بازی ~~PageV02P852 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0896.png) # ~~می کتذ وبأرمی مهملات می گویذ ورهات می بافذ وآن حماعت عوام # ~~سر می نهند وگرداگرد او آشها وحلواها ومیوها نهاذه از هر یکی # ~~می خورذ واز آنجا بذیشان می اندازذ ؛ حضرت چلیی شکلی دیذ تریشان # ~~و درهم رفته واز دوذ کلخن سیاه وتبره گشته : تاخنان دست وپایش # ~~بغایت دراز شذه وچشمهای ازرقش از رق درخشان تر گشته : برسیذ # ~~که این چه کس است ؟ یکی از توابع او جواب داذ که قطب عالم ، سر # ~~آدم خواجه ارزروم است که ms541 آرز روم است و گویند که اورا حالات # ~~عجب بوذ ؛ چنانک از مغیبات سفلی خبر می داذ واغلب واقع می شذ # ~~وآن مبنی بر ابحاء وحی شیطانی بوذه، چنانک قران مجید می فرمایذ # ~~وإن آلشیاطین لیوحون إلی أولیائهم (121/6)، چناتک وحی # ~~ملکی ملک انبیاست ووحی القلب والالهام ازآن اولیاست ولیکن # ~~انعام عام تمییز وفطانت آن ندارند تا فرفی توانند کردن میان حق # ~~وباطل وراست ودروغ ### | شعر ( رمل) # یش حالی بین که در جهلست وشکث ### | صیح کاذب صبح صادق هر دو یک # م: کاذب صذ هزاران کاروان ### | 315 %~% بر %~% باذ %~% هلاکت ای جوان # نیست نقدی کش غلط انداز نیست ### | وای آن جان کش محکث و گاز نیست PageV02P853 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0897.png) # ~~وحقیقت کار آنست که ولی را ولی دانذ وقطب را قطب شناسد # ~~وعالم را عالم ادراکث کنذ وعارف را عارفی توانذ تعریف کردن ولا # ~~یعرف اهل الفضل إلا آولوا آلفضل ### | شعر (رمل) # # مر ولی را هم ولی شهره کنذ %~% هر کرا او خواست با بهره کنذ # ~~باقی حشرات مردم که در مرتبهآ او لثک کالانعام بل هم أضل # 179) اند، در همهآ حال مقلد انییا واولیا گشته اند وچون # ~~نظز باطن فاطن وضمر منر ندارند هر باطلی را بامیذ آنک حق # ~~باشذ معتقد می شوند وبکرامات ظاهر وریو دیو مغرور می گردند # ~~و ممی دانند که معاملهآ آن مردم با مرده شیاطین است واز عالم ارواح # ~~وسر الواح بی خیرند واز جاد ه متابعت محمدی دور دور افتاده اند # ~~و همچنان حکمت ظهور مظهر ایشان برای اغوای اشقیاست وبضد ها # ~~لتبین الاشیاء وظهور مظهر مطهر اولیا جهت ارشاد ارواح # # تقیاست ولا یحیطون بشیء من علمه إلابما شاء ( %~% ) # شعر (رمل) # توانی ای حکیم %~% هندسه ### | وحی را یکسان مدان با وسوسه # ~~صاحب وحیست در خوذ صذ جهان ### | و آن دگر مردیست لیکن یک کسه PageV02P854 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0898.png) # # وچون حضرت چلبی این را %~% شنیذ که قطب عالمش گفتند غرت # ~~ولایت جوشان گشته خروشان از اسب فروذ آمذه ms542 در میان آن هنگامه # ~~در آمذ وسه بار سیلیآ محکم بر گردن آن مبهوت فرو کوفت تا حد ی # ~~که پیشانیش یزمین سائیذ وباتگی بر وی زذ که دگان بر گیر؛ همانا که # ~~رندان سیواس وعوام یر وسواس از هر طرفی در جوش آمذند وفتته # ~~عظیم برخاست وبیکدم شهر سیواس در هم رفت وشمشیرها وکاردها # ~~کشیذه چلی را در میان گرفتند واز طری دیگر رندان قونیه وقیصریه # ~~ولشکر عرب نوین سوار گشته قصد هلاک مردم کردند وقیامتی # ~~برخاست وآن زمان عرب ولد سمغار نوین حا کم شهر سیواس بوذ ومرید # ~~مخلص حضرت چلبی وخدمت اخی محمد دیوانه رحمه الله در قید حیات # ~~بوذ با تمامت اخیان وبزرگان پیش آمذه مردم را از همدیگر جذا کردند ؛ # ~~همانا که اخی محمد دیوانه گفت : حقیقت بدانیذ که حضرت چلی # ~~عارف سلطان زاذه عالمیانست ونقد سر مولاناست وقطب ابدالانست # ~~وشیخ ارز روم ما نز بقول شما از حملهآ بدلای روم است ؛ وخاک # ~~نشین شهر است. وچندن سالست که مجاور مزابل وکلخن است؛ # ~~حالیا این بزرگ از سر غیرت سترک بر وی دستی راند وبرو راه # ~~بریذ واشارت فرموذ که دکان بر گر؛ پس مصلحت ما در آنست که # ~~از دور تفرج کنیم ومراقبت عائیم تا عاقبت راه وا که می گردذ # ~~وازین نیز چه میزایذ ببینیم وآن یوذ که حضرت چلبی شوریذه حال # ~~فمانساعت عزیمت توقات فرموذه بعد از هفتم روز شیخ ارزروم از عالم ~~PageV02P855 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0899.png) # ~~وجود بعدم پیوسته علی الصیاح حضرت چلی باز بسیو اس تشریف # ~~داذ ؛ هماناکه اکثر خلایق سیواس از رندان وآزاذگان و زرگ # ~~زاذگان وحفاظ وسید محتسب بنده ومرید شذند ودوذ آن درویش # ~~کلخن تاب آتش تشین فرونشست وخدمت اخی محمد دیوانه حمعیتی # ~~سظیم ساخته از نو مرید شذ واز سلک عاشقان صاحب ملک # ~~گشت # (2418) الحکایه : همچنان منقولست که چون حضرت چلبی ممبارکی # ~~بقونیه وصول یافته بدستبوس حضرت ولد مشرف شذ وسر نهاذ، # ~~رمود که عارف آن مغلوکٹ مبهوت ms543 را بکذام دست زذی بیار تا # ~~ببوسم وبر چشمهای مبارکش بوسها می داد و تحسینها می کرد ومی گفت # ~~که والله اگر عارف ما را هیچ کراماتی ومنزلتی در عالم نباشذ اینش # ~~کافیست که گردن اورا زذ واز عالم فتورش رهانیذ وخلق گمراه را # ~~راه آورد ### | شعر (رمل) # ~~کشته شذ ظالم جهانی زنده شذ هریکی از نو خذا را بنده شذ # 25/8) الحکایه : همچنان کرام اصحاب روایت کردند که روزی # ~~د خانهٔ‌ پزرگی حمعیت عظیم شذه بوذ واکابر قونیه از علما وشیوخ ~~PageV02P856 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0900.png) # ~~وامرا وفقرا حاضر بوذند وحضرت ولد در آن مجمع چندانی معارف # ~~و معانی فرموذ که در بیان تقریر آیذ؟ همانا که حضرت چلبی شورهای # ~~عظیم کرده این رباعی را گفت # شعر (رباعی) # # شاها کمر وتاج ونگین می بخشی %~% دل را بنظر نور یقین می بخشی # # سرمایهآ عارفان عالم همه را %~% هر لحظه ببندهٔ‌ کمین می بخشی # ~~دستار وفرجی را بگویندگان ایثار کرد ؛ همچنان حضرت ولد بلطف # ~~تمام درکنارش کشیذف نی تنهایت عنایت فرموذ وشاشی نیکو و جامهآ # ~~حریرش فرستاذ وپیوسته می فرموذ که عارف ما دریای ولایت است # ~~واز نور پذرم مالامالست # 2) الحکایه : همچنان اعزه اصحاب عظام چنان روایت # ~~کردند که روزی حضرت چلی در تربهٔ‌ مقد س در سماع بود وآن روز # ~~از حد بیرون شورها کرده دستار مبارک خوذ را عربانه پیچیذ # ~~وپوستین گرگین خود را باز گونه پوشیذه سماع زنان از تربه بیرون # ~~آمذ وجمیع خلایق با گویندگان در نی او روانه شذند تا مصلا ی # ~~مردگان ایست نا کرده پوستین را از دوش فرو نهاذ وفرموذ که کماز # ~~جنازه غایب کنیذ ؛ نماز کرده باز آهنگ تربه کرد ؛ بعد از آنک # ~~ازآن استغراق باز آمذ حضرت والده اش کراکا رضی الله عنها از ~~PageV02P857 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0901.png) # ~~کیفیت نماز باز برسیذ وفرموذ که پاذشاه وقت غازان خان رحمه الله # ~~از عالم در گذشت واین واقعه در شهور سنهآ ثلث وسبعمایه بوذه؛ # ~~همچنان بعد از مدبی ms544 تجار قونیه رسیذه خبر وفات او را شایع کردند ، # ~~فمان روز وهمان تاریح بوذ که فرموذه بوذ # همچنان جامع مناقب، بندهٔ‌ خا کی احمد احمد الله # ~~عواقبه روایت می کنذ که با اصحاب کرام مصحوب آن سلطان الانام # ~~رفع الله ذکره مجانب سلطانیه عزیمت افتاذه بوذ تا پاذشاه وقت # ~~الجایتو خان را نصیحت فرمایذ واز مذهب شیعه وترفض منعش کنذ # ~~وهمچنان روزی در میان پیران جضرت تربه فرموذه بوذ که ما خوذ # ~~رویم ، اما اورا نخواهیم دیذن وگویند : پیشتر ازین بحضرت سلطان ولد # ~~قدس الله سره العزیر خبر داذه بوذند که سلطان خر بنده را اهل # ~~شیعه چنان اغوا کردند که رافضی شذ وسب صحابی کرام می کنذ، # ~~بلک حماعتی را فرستاذه است تا در وقت فرصت نقبی بزنند وجسم # ~~یا کصدیق اکیررا از جنب صدیق اعظمش بیرون آورند # ~~تا حضرت رسول صلعم تنها مانذ تا آن طایقهٔ‌ که از دور لولا # ~~ضجیعا ک لزرنا ک می گویند بزیارت آن حضرت مشرف شوند # ~~وخطبای ممالک روم را منع کردند تا بر منبر نام مبارک صحابی را # ~~یاذ نکنتد ، هماتا که حضرت ولد را از سر غیرت باطن تغیر عظیم ~~PageV02P858 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0902.png) # ~~ظاهر گشته شورها فرموذ تا تمامت یاران گریستند وغریو از نهاذ # ~~شهریان برخاست؛ فرموذ که عارف ما را تخوانیذ؛ چون حضرت # ~~چلبی در آمذ وسر نهاذ فرموذ که ### | مصراع (رمل) # یار کار افتاذه را یاری هم از یاران رسذ # ~~یاری چند یستان وراست باردوی خان برو وآن خربنده مسکینرا # ~~در یاب تا بنده نور تابنده بنده بیننده توانی کردن و از آتش دوزخش # ~~رهانیذن بایذ که بی توانی رواته شوی ### | شعر (هزج) ### | تو آنی که توانی بی توانی # ~~همچنان حضرت چلبی التزام موذه می خواست که با استعداد سفر # ~~مشغول شوذ موانع تقدیر آن تدبیررا تغییر کرده از ناگاه حضرت ولد # ~~بعالم سرمد نقل فرموذه بجوار جلال احد پیوست ودرآن حالت اشارت # ~~کرد که عارف خربنده خان را سهل ms545 مگیر؛ وهمچنان در تاریخ سال # ~~خمس وعشر وسبعمایه با یاران مقبل عزیمت ملک بالا فرموذه چون # ~~بشهر پایپرت وصول افتاذ وچند روز در مقام قدوة الخلفا اخی امیر # ~~احمد پاییرتی رحمه الله نزول کرده ایام رمضان مبارک آنجا بوذند ؛ # ~~از ناگاه خواجه یاقوت که حاکم ولایت شهر وارزن الروم ولواحق ~~PageV02P859 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0903.png) # ~~آن بوذ از در در آمذ ودستبوس حضرت چلبی را در یافته بوی دیه # ~~خوذ دعوت بموذ؛ إجابت فرموذه آن شب اچتماع وسماع عظیم شد # ~~وهمچنان در شب دوم که عرفهآ عید فطر بوذ لسنهآ سته عشر وسبعمایه # ~~در کرمئ سماع خواجه یاقوت را بکنار گرفته فرموذ که حاضر وقت # ~~خوذ باش که پاذشاه شما الجایتو خان سفر آخرت کرده است اما # ~~پاذشاه ما حی وقیوم است؛ سنطنت او بی زوالست؛ وقت آنست # ~~که گرد درگاه الله گردی واز خدمت مخلوق محضرت خالق آثی # ~~و طالب ملک بقاء ملک باقی باشی واین رباعی را گفت : ### | ربأعی # # درعالم اگر پاذشاه وگر میرند %~% با بستهآ امر وسخرهآ تقدیرند # # زنهار تو عاشق شو واز مرگ بره %~% کایشان میرند وعاشقان کی میرند # ~~همانا که خواجه یاقوت از هیبت این اشارت سراسیمه گشته سرنهاذ # ~~و ازآن حال سؤال کرد؛ فرموذ که از عالم غیب چنان مموذند ؛ باز # ~~سرنهاذه چندانی بند گیها نموذ که توان گفت؟ در حال تاریخ وقترا # ~~نبشته چون بمبارکی غره ذی القعده بشهر خلاط وصول افتاذ، همان # ~~شب خبر رسیذ که سلطان خربنده مرده است؛ عمامت مردم بعزا وغوغا # ~~مشغول شذند ؛ بعد فضل الله وعنایته چون ممقام سنطانیه وصول # ~~محقق گشت، همانا که یار ربانی حیران امیرجی که از خلفای شیخ # ~~براق بود وقاضی زاذه شهر سینوب کافهآ وزرا واکابر وعلما PageV02P860 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0904.png) # ~~وشیوخ آن دیار را خر کرده باستقبال حضرت چلی بیرون آمذند # ~~وباعزاز عظیم وانواع تبجیل وتعظیم ممقام خوذ برده همانساعت # ~~بسماع شروع فرموذند ونقارها زذند وگویندگان ما خوذ سحرها کردند # ~~وهنوز اکابر سلطانیه در لباس عزا بوذند ms546 وهرگز سماعی نشذه بوذ # ~~ونقاره نکوفته بوذند ؛ چون آواز نقاره وغلغلهآ اهل سماع بگوش # ~~وزرا افتاذ أعتی خواجه رشید الدین وخواجه علی شاه وغیرهم ، # ~~خدمت خواجه سعید جامه دار پاذشاه را فرستاذه از آن حال تفحص # ~~کردند که این دلیری را بی وقت وبی اچازت اکابر چون کردند وچرا # ~~کردند تا بو سعید خان نیایذ وچوبان حاضر نشوذ کسی را ترسذ که در # ~~عین ان تعزیت تهنیت ممایذ ؛ چون خواجه سعید از در زاریه در # ~~آمذ وحضرت چلبی را در شور عظیم دیده دیذها برآ کرد وسر # ~~در قدمش نهاذه بیخوذ شذ ؛ همچنان جضرت چلی اورا در کنار گرفته # ~~فرموذ که اعزهآ اکایر را بگو که اگر پاذشاه مرد، پاذشاه ما # ~~باقیست؛ چه اگر شمارا تعزیت است بندگان مطیع را تهنیت است # ~~واین بیت را فرموذ ### | شعر (هزج) # # عشقی دارم پاکتر از آب زلال %~% ان باختن عشق مرا هست حلال # # عشق دگران بگردذ از حال محال %~% عشق من ومعشوق مرا نیست زوال # ~~خواجه سعید را عاقبت مسعود گشته مستانه بیرون آمذ وچندانی خدمات ~~PageV02P861 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0905.png) # ~~عموذ که در بیان آیذ؟ واکابر بجمعهم متوافر بندگیهای مموذند واین # ~~قضیه در هشتم ماه ذی الحجه بوذه ، چهل وهشت روز بوذ که سلطان # ~~در گذشته بوذ # 28) همچنان منقولست که چون جیران امیرجی بقونیه رسید # ~~وزیارت حضرت تربه را در یافته چلی ما مذکوررا در عین تربهٔ‌ # ~~مبارک سماع داذ ودر کنارش گرفته فرموذش که عید کوچک آینده # ~~اومیذست که باز در سماع شما باشیم وکلاه سپیذ خوذ را بر سر او # ~~نهاذه فی الحال جیران را حیرانی یکی در هزار شذ که نظرش بذآن کلاه # ~~افتاذه میخواست که در خواست کنذ نا خواسته بخواستهآ خوذ رسیذ؛ # ~~همچنان در سال آینده در همان روز در سلطانیه با مذکور سماع کرده # ~~اجتماعی عجب شذ والله العظیم وبکلامه القدیم إنه لقسم لو تعلمون # ~~عظیم (76/56) که اگر در شرح خردهآ کرامات آن بزرگ شروع # ~~روذ شرح آن ms547 در مجلدات نگنجذ # شعر (رمل) # # گر سر هر موی من یابذ زبان %~% شرح حسن او نیایذ در بیان # ~~وان قدر انمودج وحکایات جهت طالبان عاشق وعاشقان طالب است # ~~تا در سلوک راه محبت مردان قوبی یابند واعتقاد ایشان را زینتی # ~~وکمالی حاصل شوذ ومؤلف ان لطایف را از دعوات مستجابات # ~~فراموش نفرمایند PageV02P862 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0906.png) ### | شعر (رمل) # گر شما اخوان صدق و باوریذ %~% ذ کروا موتاکم یاذ آوریذ # باذ کن یاران خوذرا در دعا %~% لی للانسان ا لا ما سعی # 1) الحکایه : همچتان از کبار احرار منقولست که معدن # ~~اللطایف، ینبوع الظرایف اخی محمد دیوانه رحمه آلله در شهر سیواس # ~~از حملە محبان مخلص حضرت چلیی بوذ ودر حق او عنایت عظیم # ~~داشت وهر باری که بسیواس تشریف داذندی سماعهای خوب داذی # ~~واز حد بیرون بندگیهای کردی؛ دفعهٔ‌ ثالث که بسیواس رسیذند مگر # ~~خدمت اخی را سلس آلبول زحمت می داذ؛ شبی محضرت چلبی سماع # ~~داذه بوذ واکابر شهر از هر جنسی حاضر بوذند واخی درمیان سرای # ~~ایستاذه محافظت سماع چلبی می کرد، هما نا که شور عظیم موذه اخیرا # ~~بسماع کشیذ وبچرخ مشغول شذ؛ مگر اخی را وهمی شذ تا خللی ظاهر # ~~نشوذ ودرمیان سماع فرمودش که بعد ازین فارغ باش ، امیذست که # ~~عد الیوم دیگر زحمت نبینی ؛ همان بوذ که دیگر آن زحمت وعلت را ندیذ # ~~ودم بدم میان مشایخ مباهات می موذ که شیخ من جلال الدین امیر # ~~عارف است وبا من حکمتی وقدرتی عجب مموذه است که حکمای عالم # ~~از مداوات ومعالجه آن قاصر بوذند؛ صذ هزار آفرین برروان پاک ~~PageV02P863 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0907.png) # ~~چنان پذری که اینچنین پسری در ممالک سری وسروری ازو بظهور # ~~آمذه است # شعر (رمل) # # من غلام موج آن دریای نور %~% که برآرذ چون تو گوهر در ظهور # ~~تا ماندگان راه را بمنزل می رسانذ وبی غرض عرض جوهر آدمیرا # ~~عرض پا ک می بخشد # (2018) الحکایه : همچنان خدمت یارگرای ملک الامرا والاکابر # ~~شجاع الدین اینانح بگ ms548 رحمه الله که امیر شهر لاذیق بوذ واز حمله # ~~مریدان حضرت چلی ؛ روزی علی ملأ الناس حکایت کرد که من # ~~و براذرم طغان پاشا حضرت چلی را مهمانیآ عظیم کرده بوذیم # ~~وصدور واکابز شهر ما حاضر بوذند وان روز حضرت چلی # ~~کلاه سپیذ مولوی پوشیذه بود؛ مرا در ضمیر بگذشت که # ~~گر آن کلاه را من می بخشیذ تا در زیر خود خود می پوشیذم # ~~وآن را ازو یاذگار نگاه میداشتم ، عنایتی عظیم می بود وهنوز درین # ~~فکرت می بوذم که حضرت چلبی فی الحال ازجای خوذ برخاست ودر # ~~هلوی من بیامذ وبنشست وکلاه را از سر خود فرو آورده برسر # ~~من نهاذ ودرین حال دنگ وبیخوذ شذم؛ فرموذ که در راه یاری PageV02P864 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0908.png) # ~~چه جای قبا وکلاه است ، ازمردان خذا سری طلب کن که دروسری # ~~و سروری باشذ تا آن سر با آن سر دایم عمانذ وآسیای چرخ گردان # ~~آن را سراسیمه نگردانذ ونسایذ ### | شعر (هزج) # # سرک بر آستان نه همچو مسمار %~% که گردون آنچنان سررا نسایذ # ~~تمامت امرا وبراذران وفرزندان واهل بیت ما سرنهاذه مرید و بنده # ~~شذیم وبارها حضرتش صذ هزار ازینها در سفر وحضر مشاهده می رفت؛ # ~~چنانک از عین عین فوارهٔ‌ آب می جوشذ واز قلزم زخار موج بی شمار # ~~خیزذ واز گلبنان گلستان فوایح روایح بمشام رسذ واز نیر اعظم أشعهآ # ~~نا معدود در حدود جهان فایض شوذ؛ همچنان معجزات انبیا وکرامات اولیا # ~~ازبشان، بی خواست ایشان، جهت ارشاد درویشان یذن سان صدور # ~~می یایذ تا شقای صدور احرار گشته عالمیان را رحمتی باشذ وسعادتی پاشذ ### | شعر (رمل) # تا ز جوذ اولیا یانبی وجود %~% صذ هزاران رحمت واکرام وجود # زآن بیآورد اولیا را بر زمین %~% تا کنذشان رحمة للعالمین # الحکایه : همچنان از کرام اصحاب منقولست که خدمت # ~~قاضی نجم الدین لاذیق رحمه آلله از اکابر خلفای خاندان بوذ وآن ~~PageV02P865 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0909.png) # ~~ولایت را بولایت خوذ گشوذه، بسی کوششها موده بود؛ عاقبة # ~~واعجاب جاه ms549 بحضرت چلیی عارف عقوق آغاز کرد؛ چندین ساله # ~~حقوق را ضایع کرد واز سر اعراض واعتراض نموذن گرفت # شعر (رمل) # ~~زین می چون نفس زاثیذن گرفت ### | صذ هزاران رار خاثیذن گرفت # ~~ضد بیابان زآن سوی حرص وحسد ### | تا بذ آنجا چشم بذ هم می رسذ # ~~مگر روزی حضرت چلی را بزاویهآ خوذ دعوت کرده بوذ وحمعیت # ~~عظیم ساخته وحماعتی از مریدان مذکور شیطنت مموذه بیرون زاویه # ~~در باغچه نشسته بوذند واز دور اصحاب حضوررا تفرج می کردند؛ # ~~از ناگاه سماع بر خاست وآن روز حضرت چلی شورهای عظیم # ~~کرده اصحاب دیوانه وار سماعها می زذد؛ مگر آن حماعت غافل بماع # ~~یاران می خندیذند وطنازی می کردند ودر آن میان خواجهآ بوذ از # ~~اعیان شهر که اورا در حق عارف حق انکار عظیم بوذ واوقاث # ~~از سر غفلت نا سزا گفتی وبا محبان معارضه کردی، درآن وقت # ~~بیحد می خندیذ وقشارات می گفت وحضرت چلی عارف درحالت PageV02P866 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0910.png) # ~~سماع بغایت گرم شذه بوذ وخدمت مولانا تاج الدین مدرس المعروف # ~~بان النقیب در عقیب چلیی میدویذ وحرکات آن مردک منکررا # ~~می دیذ ؛ شمه ازآن حرکات بحضرت چلیی معلوم کرده بانگشت # ~~بنموذ که آن منکر متکر جرکت اینست، همانا که حضرت چلی # ~~چون بچشم خشم بذآن شخص بر نقص نگاهی بکرد، همانساعت # ~~آهی کرده فرو افتاذ وحال بر وی بگشت وخر خر کردن گرفت # ~~وتمامت غلامانش فریاذها کردند وجماعتی بر او جمع آمذه بقاضی # ~~نجم الدین اعلام کردند که قضیه آن فلان الدین چنین شذ ، چه می # ~~بایذ کردن گفت : غم نیست، از غلبه خونست قصاد او فصاد # ~~آوردند ممکن نشذ؛ در گلیمی کرده برگرفتند وبخانهاش بردند ؛ # ~~چند نوبت قصد استفراغ کرده نتوانست؛ چنانک آن شخص بی خر # ~~در عهد موسی علیه السلام از سر شوخی پند موسی را بمی شنیذ # ~~وجرأت می نموذ ؛ چنانک فرموذ ### | شعر (رمل) # # هم در آن دم حال برخواجه بگشت %~% تا دلش شوریذ وآوردند طشت # # شورش مرگست ms550 نی هیضه2 طعام %~% قی چه سوذت دارذ ای بذمخت خام # # پند موسی نشنوی شوخی کنی %~% خویشین ر تیغ %~% پولاذی زنی # # شرم ناید تیغ را بر جان تو %~% آن تست این ای براذر آن تو PageV02P867 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0911.png) # ~~فی الحال جان تسلیم کرد وهنوز حضرت چلبی در سلماع بود که حماعتی # ~~موی بریده غلامانش جل پوشیذه بوذند وبتجهیز او مشغول گشته؛ # ~~وهمچنان درآن میان خواجهٔ‌ بود معتر شمس الدین بر استاذ گفتندی # ~~مردی بوذ صادق وروشن دل ؛ همانا که درآن حالت سماع فریاذ # ~~کنان سردر قدم چلبی مهاذه خر داذ که چون حضرت چلبی بذآن # ~~بیچاره بنطر قهر نگاه کرد، دیذم که از دریچهآ باغچه شخصی # ~~بیرون آمذ وبدست راست نیزه بگرفته آن مرد را بزذ ونا پدیذ شذه همین # ~~دیذم که آن مرد فرو افتاذ وافغان برخاست؛ حضرت چلبی تبشم فرموذه # ~~گفت : روح مقد س جد م بهاء ولد بوذ که از عالم ممثل تجسد فرموذه # ~~رای بندگان خوذ کاری کرد وچون از سماع بیرون آمذند وبزاویه # ~~چلی میرفتند وبجنازە آن بیچاره برابر رسیذه خلایق جنازه مجمعهم # ~~سر نهاذند واز آن هیبت وقدرت حق با همدگر می گفتند و می گریستند؛ # ~~همچنان حضرت چلی سر مبارک را می جنبانیذ و میگفت : زهی شومئ # ~~انکار! زهی شومی انکار؟ تا سه بار؛ بعد از آن فرموذ که تمامت انبیا ~~واولیا # ~~علیهم السلام درین عالم خاک جهت دعوت مردم پاک ورحمت ایشان # ~~آمذه اتد، نه آتک اظهار معجزات وکرامات کنند، بلک بصذ هزار # ~~رغبت از آفت شههرت گریز انند؛ اما اوقات ببی شومئ انکار # ~~اشقیا کرامات وخرق عادات مینمایند تا دیگران عبرت گرفته دیگر # ~~آن نکنند و منکران بدخت از آن بند سخت خلاص یافته بعالم اولیا ~~PageV02P868 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0912.png) # # وغبت مموذه رعیت سلطان دین شوند ودر تحت ظل %~% ظلیل ایشان # ~~حمایت ورعایت کلی یا بند و از صحبت اصحاب انکار اجتناب بمایند # ~~وصحیت اختیار کنند واین ابیات را گفت : ### | شعر ( رمل) # # معجزه همچون گواه ms551 آمذ زکی %~% بهر صدق مد عی در بی شکی # گرنه انکار آمذی از هر بذی %~% معجزه و برهان چرا نازل شذی # # در دل هر امی کز حق مزهست %~% روی وآواز پیمیر معجزهست ### | دیگر (رمل) # # صد دریغ و درد کین عاریی %~% معجبان را دورکرد از امی # (3218) الحکایه : همچنان ازاکابر اصحاب منقولست که نوبتی دیگر # ~~حضرت چلی عظم الله قدره بشهر لاذیق تشریف فرموذه بوذ # ~~وچند روزی باکبار آن دیار ذوقها می راندند؛ از ناگاه قحطی واقع # ~~گشته اصلا باران نباریذ؛ باتفاق مام باستسقا بیرون آمذه ممکن # ~~نشذ ونباتات بکلی روی تخشکی نهاذه از تف آفتاب سوخته شدند ؛ # ~~مجموع اهالیآ شهر تدبیر کرده محضرت چلبی غلو عام کردند که # ~~البته ازین شهر سفر بایذ کردن که از بی ادبیآ اصحاب شما تعمامت صحرا # ~~سوخت :گرانی شد وحق تعالی خشم گرفته باران می فرستذ؛ # ~~همانا که تضرت چلی حدت عظم کرده فرموذ که ای خران بی مایه PageV02P869 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0913.png) # ~~شمارا با ما واصحاب چه کارست؟ مقصود شما نزول باران است # ~~وحصول بار آنست؛ شما بکار خوذ رویذ؛ ما از حضرت خذاوندگار # ~~خوذ که مرآب بحر اخضرست برای تشنگان خاک اغیر طلب # ~~باران کنیم : فی الجال فرموذ که تمامت اصحاب وامرا سوار گشته بیرون # ~~شهر بر سر چشمهآ رفتند ودر باغ امر یگانه شجاع الدین الیاس بگ # ~~امیر قلعهٔ‌ طواس که از حملهٔ‌ مریدن مخلص بوذ، در آمذند وبعشرت # ~~عارفانه مشغول گشته از ناکاه برخاست وبر سر پشتهآ سر مبارک # ~~خود را باز کرده برابر قبله رکوع ایستاذ وبخضوع تمام وخشوع # ~~عظیم بمناجات مشغول شذ؛ بعد از یک ساعت رصدی نعرە2 بزذ ، # ~~یارب باران بر سر یاران باران ؛ هم اندر ساعت ابرهای عظیم از # ~~اقطار آسمان پیذا شذ ولمعان برق ظاهر گشته آواز رعد هوشهارا # ~~می ربوذ وچنان بارندگی آغاز کرد که در بیان آیذ؟ وسیلابها روان # ~~گشته یشتهای باغات مالا مال شذ و تمامت یاران از عظمت آن باران # ~~در گلستان غلطان شذه ms552 آفرینها می کردند وازین قوت وقربت متحیر # ~~می ماندند ### | شعر (رمل) # # هرکه مرد اندرتن او نفس گبر %~% مر ورا فرمان برذ خورشیذ وابر # # سیل وجوها بر مراد او روند %~% اختران زآن سان که خواهذآن شوند # # هر کجا خواهذ فرستذ تعزیت %~% هر کجا خواهذ ببخشذ تهنیت PageV02P870 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0914.png) # ~~همچنان شبهنگام سوار گشته با جمع یاران آب باران را بشهر آورده # ~~مردم شهر از زن ومرد بصدق تمام باستقبال بیرون آمذه سر می نهاذند # ~~ومتغفر گشته عذرها میخواستند وچند سکی ازآن سگان که از سر # ~~ناکی وخسی جرآت موذه بوذند ومنافق کرده عنقریب چنان # ~~آواره شذند و بیچاره گشتند که از اصل ونسل ایشان # # آثاری نماند و عاشقان از سر %~% شوق جهت طلب آن # ~~ذوق جوق جوق می آمذند وطوق عنایت بر گردن جان بسته # ~~سر می نهاذند و مرید شذند # 32) همچنان اهل یقن و اخوان دین را یقین است که # ~~گاه گاه حضرت حق تعالی قدرت خوذ را از مظاهر طاهر اولیا # ~~وانبیا علیهم السلام ازین رو ظاهر می کنذ تا معلوم عقل عالمیان شوذ # ~~که محبوب ومعشوق الله ایشانند وهرچه آفریذ وآوریذ برای ایشانست # ~~که خدتمت آلاشیاء لاجلک و خلقتک لاجلی وهرچه # ~~میکند برای تعریف عظمت ایشان می کنذ که لولآک لما خلقت # ~~آلأفلاک وقال تعالی اخرج بصفاتی إلی خلقی ، من ر آکث # ~~ر آنی ومن قصدک قصد دی إلی آخره ؛ چنانکث فرموذ : PageV02P871 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0915.png) # شعر (رمل) # # آنک دولت آفریذ ودو سرا %~% ملک ودولتها چه کارآیذ ورا # # نیست شه را طمع بهر خلق ساخت %~% ان همه دولت خنک آنکو شتاخت # # هر شکار و هر کراماتی که هست %~% از برای بندگان آن شهست # ~~وهمچنان اقوال وافعال ایشان را اقوال وافعال حق بایذ دانستن ودر # ~~حقیقت دوستان آن قوم دوستان حقند ودشمندارشان دشمن خذاست # ~~چنانک فرموذ : # شعر (رمل) # ~~حق ازآن پیوست با جسمی نهان تاش آزارند و بینند امتحان # # نی خیر کآزار این آزار اوست %~% آب ابن خم متصل بآب جوست # 34) الحکایه ms553 : همچنان قضیهآ ایست مشهور ودر میان حلقهآ # ~~صدور مذکور که حضرت سلطان العارفین چلی عارف آروی الله # ~~رمسه و طیب تفه از کبار ابدال وکمل رجال حال بوذ ودر # ~~خرایآ عالم صورت وهدم قواعد عقلا از زندان معنی ممتاز وپیوسته # ~~در خرق عادات سادات مترسمان که پیش متوسمان محقق سادات # ~~عادات آنست، سعی می موذ وهمار، در حلباب جام جم وچاذر ساغر PageV02P872 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0916.png) # ~~وسغراق استغراق شاهد معنیآ خوذرا از دیذهآ تا محرمان نادیذه # ~~مستور میداشت ، لا بلک از دیذهآ مردم دیذه ور نیز دیذها # ~~میبست ونادیذه آورده در حجال جلالت جلالی متواری میبوذ ؛ # ~~چنانک می فرموذ ### | شعر # اگر در راه تو نا محرمانند %~% زجام باذه چاذر می توان کرد # ~~وممی خواست که حمال باکمال خوذ را هدف سهام نظر آن نا محرمان # ~~ناقص کنذ تا از غلو عامه وقبول مردم خوذ کامه وصداع اجتماع # ~~اغیار آزاذ وفارغ باشذ وآنان که محرم حرم حضرت او بوذند بقدر # ~~الامکان وعنایة من له آلعیان از راه پنهانی مشاهدها می کردند واز # ~~رحمث خوذ آنچ می عموذ می دیدند ### | شعر (رما # # غایت غیرت حجاب دوست شد %~% زان چنین غیرت نمی بینذ ترا # ~~وهمچنان اکثر اعمار بتفرج اسفار ومطالعة اسفار اسرار مشغول # ~~می بوذ؛ همانا که در آن ایام اتفاق چنان افتاذ که اصحاب کرام # ~~وحضرت کراکا وفقیره عابدهآ خوش لقای توقات بدار العز اماسیه # ~~رسیذند وآن زمان خدمت ملک الخلفا، مقبول الاولیا ، جامع PageV02P873 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0917.png) # ~~فنون الفضایل ، مولانا علاء الدین اماسیوی ولد بیرام رحمه الله علیه در # ~~قید حیات بوذ وصاحب قبول آن دیار و بردابرد عظیم داشته # ~~باطراف خلفا فرستاذه بوذ ومریدان کامل ویاران فاضل وزهاد # ~~عامل ملازم ومصاحب خدمتش بوذندی؛ چنانک املاک افلاک # ~~بر طهارت سرشان برشک بوذتدی واز سر ارادت مرید سر آن # ~~عزیزان شذندی؛ نه چندان خدمات موفور بتقدیم رسانیذند وتعظم # ~~کردند که توان گفت؛ مگر حضرت چلی را بسبب تغییر آب وهوا # ~~عارضهآ عارض گشته مزاج مبارکش منحرف ms554 شذ؛ همانا که اطبای # ~~شهر جهت حفظ مزاج بطریق مداوات ممداومت مدام ممزوج ترغیب # ~~اذند والبته خدمت مولانا علاء الدن میخواست که دایم صامم باشند # ~~انفعال کموذه اعتراض کردن گرفت ومریدی چند موافقت شیخ خوذ # ~~ققیر که ینور بصرت باطنشان بصیر بود نظر بر باطن طاهر عارف # ~~کرده بصورت ظاهر نیرداختتد وچون ان خر بمع مبارک چلی # ~~رسیذ متغیر گشته برخاست ودر خلوتخانه، در آمذه قرب پانزده روز # ~~طعام نخورد وشربت آب نچشیذ، چه حضرت کرا کا ویاران بسی # ~~ابها کردند وزاریها مموذند تا لقمهٔ‌ افطار کتذ، اصلا ممکن نشذ ، # ~~فرسوذ که یاران ما را تصور چنانست که غذای ما همین شراب وکبابست # ~~وحیات ما از آبست واز إطعام طعام أنا أبیت عند ربی غافلند وممی ~~PageV02P874 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0918.png) # ~~داتند که ما از شراب دیگر مستیم وقیاس از حال خوذ میگیرند؛ # ~~چه اگر روزی چند تسلس وتنمس نکنند وزرف نورزند ، هیچ رزقی # ~~نیابند وکسی بذیشان سلام ندهذ وشیخیشان ممانذ واگر پنج روز # ~~نخورند بیم آنست که هلاک شوند ؛ همانا که روز شانزدهم جمعه بوده # ~~حماعت اکایر در صفهآ زاویه جمع نشسته بوذند ؛ چون سماع برخاست # ~~ومولانا علاء الدین سماع را گرم می راند؛ از ناگاه حضرت چلی # ~~رخاست واز خلوت بیرون آمذه چنان نعره زذ که همگان بیخوذ # ~~شذند ود ور سماع را باز گونه گردانیذه شورهای شیرانه کرده شیرین # ~~رباعیآ فرموذ وگفت ### | شعر (رباعی) # # نها که بر آسمان دولت ماهند %~% برتحته شطرنج ملامت شاهند # # وآنها که ز سر این سخن آگاهند %~% گمراه خلایق اند وخوذ برراهند # ~~وبعد از ساعتی دیگر باز رباعئ فرموذ وگفت : ### | شعر (رباعی) # نان که در راه بی تلبیس اند ### | اندر نظر اهل صفا ابلیس اند # در مسطر عاشقان اگر راست روی ### | در صفحه تو آیت راست بنویند PageV02P875 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0919.png) # ~~وخوذ را از دریچهٔ‌ صفه بر روی جوی روان عظیم برتاو کرد وان # ~~روزها غلبه آب تا حد ی بوذ که چرخه دولاها وآسیابها را سیلاب # ~~خراب ms555 کرده بوذ ومقدار قد نیزە2 آب بالا برخاسته؛ همچنان یار # ~~ربانی مولانا عماد الدین ولد قردی وشیخ حسام الدین بکی رحمهمما الله # ~~که از اکایر شهر وکبار احرار وکتاب اسرار بوذند، در عقب چلی # ~~در آب جستند وحضرت چلی چندانک دو تیر برتاو برروی آب رفته # ~~یوذ مذکور عماد الدین وحسام الدین چنان روایت کردند که چون # ~~محضرت چلبی رسیذم ، دیذم که بر روی آب مربع نشسته بفراغت # ~~می رفت؛ بانکی برمن زذ که هی عماد! بچه آمذی واز جان من چه # ~~میخواهی؟ چندانک می کوشم که از تنگی وجود وننگی اهل جحود # ~~برهم واز محبس دنیا بجهم میر می شوذ چه می بایذ کردن ؟ عماد الدین # ~~گفت : فریاذ کردم وحسام الدین بکی تعرهها زذ که وجود مبارک # ~~شما رحمة للعا لیمین است حسبة لله تعالی بجان مقد س خذاوند گار که # ~~از آب بیرون آئی وخدمت کرا کا را از غم خلاص دهی ویاران # ~~عاشق را از دیذار خوذ محروم نکنی؛ چون از آب بیرون آمذ، # ~~ترهنه برابر دویذتد واز سهوات انکار وهفوات استکبار استغفار کرده # ~~سر نهاذند وچندانک مولانا علاء الدین تضرع وتذلل مموذ در محل # ~~قبول نیفتاذ؛ اشارت کرد که یک خیک شراب ناب حاضر کنند، PageV02P876 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0920.png) # ~~وخال ان است که چندین روزها طعام نا خورده بوذ وآسایش خواب # ~~ناکرده دهانه خیک را در دهان مبارک خوذ نهاذه بیکبارگی در # ~~کشیذ وبماع شروع کرده قیامتی بر خاست؛ فرموذ که این غزل را # ~~بگویند که ### | شعر (هزج) # # بسوزانیم سودا وجنون را %~% در آشامیم هردم موج خون را # # حریف دوزخ آشامان مستیم %~% که یشکافند سقف سبز گون را # # شراب صاف سلطانی بریزیم %~% بخو ابانیم %~% عقل ذو فنون را # الی آخره # شورهای عظیم کرده این رباعی را فرموذ وختم سماع کرد ### | رباعی # # تا جان بوذم جز غم جانان نخورم %~% از فضل نه لافم وغم آن نخورم # # علم وهتر من قدح می باشذ %~% وآن تیز بجز ازکف سلطان نخورم # 3) الحکایه ms556 : همچنان منقولست که در آن ایام چلی محمد # ~~بگ ولد طورمطای رحمه الله که امیر شهر بوذ ویگانهآ دهر: اجتماع # ~~عظیم کرده حضرت چلی را سماع داذه بوذ وخدمت مولانا علاء الدین # ~~با اصحابش پیش از آنک ازالت وحشت کنند ، حاضر آمذه بوذند ؛ # ~~وهمچنان از هیبت چلی آفریذهٔ‌ را مجال مخن نبوذ؛ بعد از آنک ~~PageV02P877 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0921.png) # ~~قرآن خواندند ومثنوی خوانی وغزلیات بآخر رسیک ، مولانا علاء الدین # ~~بطریق تیاز گفته باشذ که حضرت چلبی درین باب معانی فرمایذ تا اکایر # ~~مستفید شوند ، از آنک چشمه معانی از خاندان مبارک شما جوشیذه # ~~است وینبوع حکمت الهی وجود برجود شماست : جواب فرموذ که # ~~الحالة هذه معانی و معرفت ازکجا بگویم، از مقامات وحالات خوذ # ~~ویا از حال ومتمام شما ؟ چه اگر از حالات خوذ خبر دهم # ~~و مقالات گویم شمارا وامتال شما را درآنجا گنجایی ومدخلی نیست # ~~وهر گز صعوهٔ‌ ضعیف؛ حریف همای شریف نتوانذ بوذ ودر اوج # ~~هوای هویت نمایون برواز نتوانذ کردن واگر مرتبت وحالت تو شرح # ~~دهم ، نسبت محالات ما بغایت دون وپست افتاذه است ومرا از اعلی # ~~بادی تنزیل کردن لازم نیست وکبری نکنذ وحالات ما از مقیاس قیاس # ~~اهل وسواس بیرونست ### | شعر (رمل) # ~~نو قیاس از خویش می گیری ولیک دور دور افتاذهآ بنگر تو نیک # ~~بعد ازآن فرموذ که زهی عین عظیم که مثنوئ ما را می خوانی و در # ~~سر سیر آن اصلا سیری نداری و از مقصود آن کتاب بی خبری؛ کاشکی # ~~می خواندی تا آن کتاب ترا می خواند و در عین آن نادانی مارا # ~~می دانستی PageV02P878 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0922.png) ### | شعر (رمل: # # خویش را نادان ومجرم گو مترس %~% تا ندزدذ از تو ان استاذ درس # # چون ملایک گوی لا علم لنا %~% تا بگیرذ دست تو علمتنا # ~~همان بوذ که بر خاست وبسماع شروع کرده این رباعی را فرموذ ### | ریاعی # ~~عشق نه باندازه2 ما در سر ماست # وین طرفه که بار ما فزون از خر ms557 ماست # و آنجا که حمال وحسن آن دلبر ماست # ما درخور او نه ایم، او در خور ماست # ~~عاقیة الحال بعد از آنک حضرت چلی عزیمت نموذ: اندک اندک # ~~صدارت آن عزیز بحقارت مبدل شذ ودو نوبت بزاویه اش آتش افتاذه # ~~بکلی سوخت وجماعتی که ظرفداریآ او کردند در مدت قلیل از آنها # ~~یکی نماند ویارانی که بعلم وعمل ممتاز بوذند از مذکور اعراض کرده # ~~بتازکی محضرت چلبی مرید شذند وآن بزرگ با اتباع خوذ چنان # ~~شذند که گوئیا هرگز نبوذند PageV02P879 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0923.png) # شعر (رمل) # # نازنینی تو ولی در حد خویش %~% الله الله یا منه از حد بیش # # گر زنی بر نازنینئر از خوذت %~% در تگ هفتم زمین زیر آرذت # # ان نشان خسف وقذف وصاعقه %~% شذ بیان عز نفس ناطقه # # گرچه با تو شه نشینذ بر زمین %~% خویشتن بشناس ونیکوتر نشین # الحکایه : همچنان عارف ربانی مولانا سراج الدین # ~~مثنوی خوان رحمه الله روزی در مجمع یاران روایت کرد که در حالت # ~~جوانی خدمت مولانا علاء الدن اماسیه در بندکی چلبی حسام الدین # ~~رضی الله عنه ملازمت عظیم می نموذ ونیکو خدمت می کرد ودر اتمام # ~~خرده بندگی بغایت می کوشیذ ودر اوقات فرصت مثنویرا سماع # ~~کرده بوذ ؛ بعد از مد بی اورا داعیهٔ‌ آن شذ که سفر کنذ وباز بمقام # ~~مألوف خوذ روذ؛ حضرت چلبی حسام الدن فرموذ که وقت سفر # ~~نیست ؛ همچنان سالی چند مصاحب اصحاب باش، آنگه تو دانی؛ البته # ~~استدعا نموذ که بروذ؛ بدستخط مبارک خوذ اجازت او را نبشته # ~~خلافتش داذ وفرجی پوشانیذه بطرف اماسیه روا نه کرد ، بعد از آنک ~~PageV02P880 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0924.png) # ~~عزمت نموذ حضرت چلی فرموذ که دریغا غورهآ ان مرد رنگ # ~~گرفت ، اما نیک شرین نشذ وزوذ از نظر آفتاب بسایه گریخت ، # ~~می تر سم که بزحم عارق غیوری گرفتار شوذ وانجام حال آن یگانه # ~~چنان شذ که فرموذه بوذ وبیان کرده شذ ### | مصراع (مضارع) # خو ذ کشته عاشقان را در خونشان بشسته ms558 # ~~و آنگاه برجنازهٔ‌ هر یک مماز کرد؛ خوذ پیوسته عادت شیران # ~~وشیر زاذگان همین بوذه است وآن حکمت را که سر قدرت # ~~ایشان دانند ### | شعر (هزج) # ای عشق چون شیری نباشذ عیب خون خواری # که گویذ شیر را هرگز چه شیری تو که خون خوردی # گویذت جانها حلالت باذ خون ما # که خون هر کرا خوردی خوشش حیابد کردی # ~~وهمچنان حصه ما ازین قصه آنست که با مردان حق نشایذ پنچه # ~~زذنو مقابلکی کردن وبحالت مختصر خوذ مغرور شذن واستغنا بموذن - # ~~که در راه معی از استغنا و استکبار شوم تر کفری نیست؛ پیوسته ~~PageV02P881 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0925.png) # ~~از عاقبت کار وخاتمت اعمار هراسان بایذ بوذن واز حضرت رب العباد # ~~ساعة فساعة معاونت واستمداد بایذ طلیبذن تا از عنایت اهل رشاد ارشاد # ~~یافته باکتساب زاد معاد خوذ مشغول شوند ودایما در طلب توفیق حق # ~~باشند وآن تو فیق را هم از عنایت وموهبت ایشان دانند ### | شعر (رمل) # ~~جهد لی توفیق خوذ کس را مباذ در جهان وآلله اعلم بالسداد # # جهد فرعولی چو لی توفیق بوذ %~% هرچه او میدوخت آن تفتیق بوذ # ~~چه بی عنایت مردان هیچ کسی را از خطرات خطیئات امانی تیست وبی # ~~امان واممان ایشان هیچ سالکی ایمان بسلامت تبرده است ؛ شیخ ما # ~~رفع آلله قدره فرموذ که عنایت بی طاعت سوذ کنذ ، اما طاعت # ~~.، عنایت سوذ نکنذ ودستگیر نشوذ و اگر از کمال عنایت مشایخ # ~~هر دو باشذ وعنایت در عنایت ، نور علی نور (39/8) خواهذ بوذن؛ # ~~کما قال قد س الله سره # شعر (رمل) # # نی عنایات حق وخاصان حق %~% گر ملک باشذ سیاهستش ورق # # ترک مکر خویشتن گیر ای امیر %~% پا بکش پیش عنایت خوش ممیر # # بلک مرگش لی عنایت تیز نیست %~% بی عنایت هان وهان جائی مه ایست ~~PageV02P882 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0926.png) # الحکایه : همچنان اصحاب قدیم طوبی لهم وجنة # ~~النعیم روایت چنان کردند که روزی حضرت چلبی در عراق 6 # ~~لب آب کر سیران می کرد : از ناگاه شوری ms559 بکرد وحوذ را در آن # ~~آب روان انداخته، گوثیا عمدی بوذ که برروی آب روانه میرفت # ~~و گویند : عظمت آن جوی بغایتی است که اشتران بزرگ وپیلان # ~~سترگ درو چون چند پشهآ وموری موذی، همچنان عنایت حق آبرا # ~~در تحتاو ، تخت اوساخته بوذ چنانکث هوا را در تحت سلیمان از کمال بخت ~~او # ~~تحت تخت او ساخته بود وهمچنان آب دریا را مرکب مسیح علیه السلام # ~~کرده وهوای هفتم را راق حضرت مصطفی علیه السلام کرده بود # ~~وازین قبیل معجزات وکرامات انییا واولیا را علیهم السلام از حد # ~~پیرون بوذه است آمنا بما فیهم وصد قنا عمما صدر عنهی # ~~ومن أحب قوما فهو منهم ### | شعر (رمل) # # میآ دل را کمی دانی که کو %~% وصف او از نرگس مخمور جو # # چون زذات حق بعیدی وصف ذات %~% باز دانی از رسول و معجزات # # معجزاتی و کراماتی %~% خفی %~% برزنذ بر دل ز پیران صفی # # بر زنذ از جان کامل معجزات %~% برضمیر جان طالب چون حیات # # که درو نشان صذ قیامت نقد هست %~% کمترن آنکه شوذ همسایه مست # # پس جلیس الله گشت آن نیکبخت %~% کو بپهلوی سعیدی برد رخت PageV02P883 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0927.png) # ~~همچنان حضرت چلی تا مقدار فرسنکی رفته بوذ ویاران بر لب جو # ~~فریاذ کنان وسینه زتان می دویذند واز بیرون آب خاک بر سر میکردند # ~~واز هوای او در آتش شوق می سوختند ولامها می کردند وحضرت # ~~خذاو ندگار را شفیع می آوردند تا بیرون آیذ؛ آن کریم ابن الکریم از کرم # ~~عمیم عنایت فرموذه قدم بر روی آب نهاذ و بیرون آمذ ویاران را دلداریها # ~~فرموذه حیات نو بخشیذ وبطریق لاغ می فرموذ که این چنین جوئی # ~~بزرگ مردم کوچک را چون غرق ممی کنذ، اما نیل چه کنذ که مموسی # ~~مطاوعت ننمایذ وبندهآ فرمان نشوذ وآتش ثمرود خلیل جلبل را # ~~گلزاری نکنذ و منقاد نشوذ وباذ صرصر هود نییرا مسخر نشوذ # ~~وهوا از هوای او سلیمان هوا شکن را مطیع نبوذ؛ ms560 چنانک حضرت # ~~جد م فرموذ : # شعر (رمل) # ~~خاک وباذ وآب وآتش بنده اندبا من وتو مرده با حق زنده اند # ~~واینچنین کرامات ومقامات که مرتیه اقطاب کرام است وافراد عظام # ~~که ابدالان حق واوتاد الارض اند وهر کاملی را اینچنین کمال دست # ~~می دهذ ألله یجتی الیه من یشاء (13/42)، وابن ازخصایص # ~~حضرت مولاناست که وارث اسرار حضرت رسول الله است وبسالت او # ~~باصالت او بنو رسبذه قدس الله سره وآفاض علی آلتابعین له # ~~بره ، آمین یا رب العالمین PageV02P884 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0928.png) # 28) الحکایه : همچنان خدمت امیر یگانه چلی پولاذ بگ # ~~ولد نورالدین جیجه رحمه الله که از اکار زاذگان روم :وذ واز حمله # ~~مقربان غازان خان واز معتقدان خاندان ، چنان روایت کرد که شی در # ~~بندگئ حضرت چلبی در قلعهآ قره حصار دوله با اولاد صاحب فخرالدین # ~~ونواب ایشان صحبت کره بوذیم وبتناول رحیق عتیق وجام عقیق # ~~مشغول شذه ؛ همانا که دوستگانی بر ترکف گرفته قرموذ که تصور # ~~هوام عوام که کالانعام اند آتست که عارف را شراب خوار می گویند # ~~وطعنه می زنند ، حاشا که ما شراب خواریم وهمرنگث مردم باشم؛ # ~~همگان حیران گشته ساکت شذند ؛ همچنان مگر در ضمیر اولاد صاحب # ~~گذشته باشذ که ما درین کار ومثل او پاذشاهی درین کار! پس فرق # ~~میان ما واو چیست؟ همانا که من بنده را اشارت کرد که پیشتر آ! باری # ~~بنگر که ان شرابست یا چیزی دیگر؟ برخاسم وبادب ممام پیشتر # ~~وامتا مثلث غلیظ؛ فرموذ که مخور! انگشتی بر گرفتم ، دیذم که شراب # ~~حماض خاص بوذ ### | شعر ( رمل) # # در خرابات آمذی شیخ اجل %~% از قدومت حمله میها شذ عسل PageV02P885 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0929.png) # ~~فی الحال حال بر من گشت ودر حده افتاذه زماتی بیخود ماندم : # ~~فرموذ که ما ان چنس شراب می خوریم ### | شعر (هرج) # # آن می که تو می خوری حرام است %~% ما می تخوریم جز حلالی # ~~همان لحظه اولاد صاحب وحاضران مجلس بجمعهم سر باز کرده یندهآ # ~~ومرید شذند واز ms561 آن ضمیر گول گیر استغفار کردند ؛ # 8 /39) همو گفت : شی دیگر بذوق عظیم مشغول شذه بودند ، # ~~همانا که ساقی کاسهٔ‌ را برکرده یدست مبارک چلی داذ: فرموذ که # ~~ازین آبک قوی ملول شذیم وتصور شما آنست که ما از شراب مستم # ~~یا مستیآ ما موقوف آب انگورست، بلک شرابات عالم از پرتو جان # ~~ما مست می شوتد ومردم را مستی می بخشند ### | شعر (رمل) # # باذه از ما مست شذ نی ما ازو %~% قالب از ما هست شذنی ما ازو # ~~وآتگاه کاسهٔ‌ شراب را بر سر مبارک خوذ فرو ریخت وما همگان # ~~منتظر ایستاذه تا چه شوذ؛ گوئیا که درآن کاسه قطره آب نبود ، # ~~چه مامت در سرش چنان غرق شذ که اثری پیذا نشذ وچکره بر # ~~زمن وجامه اش نچکیذ وان از غرایب کراماتست PageV02P886 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0930.png) # 39) همو روایت کرد که روزی در حضرت چلی با اولاد # ~~صاحب در قله2 قلعه، قره حصار دوله در سرای سلطان علاء الذ # ~~کیقباذ رحمه الله عشرت می کردیم ؛ همانا که ثلث شب گذشته بوذ : از # ~~ناگاه چلی بر خاست وبیرون آمذ؛ فرموذ که تا کی نیایذ وآن شب # ~~بغایت تبره وتاریک بوذ واجازت نداذ که شمعی یگیرند وکسی در # ~~خدمتش بیرون آیذ ویکساعت رصدی توقف فرموذه عودت نکرد وما # ~~جستم تا جست وجوئی کنم؛ مامت کوشکها وپاسبانخانههارا # ~~گشتم : هیچ در نیافتم که چه شذ و بخدمت امرا خبر کردم که # ~~حضرت چلی پیذا نیست؛ فریاذ کنان از سرا بیرون دویذتد که مباذا # ~~ازکنگره برج فرو افتاذه باشذ ویا در جائی آسایش کرده و قریب بیست # ~~رسی کس شمعها ومشعلها گرفته طلب می کردیم ؛ از ناگاه بگوشم آواز # ~~چلی رسیذ که هی پولاذ! چه می طلی؟ باتفاق مستمع آن آواز شذیم ؛ # ~~دیذم که آواز حضرت چلبی از بام سرای قلعه زیرین بالامی آیذ: دز قلعه را # ~~باز کرده آهسته آهته فرو دویذه می بینم که حضرت چلیی بربام # ~~سرای ما فارغ البال ایستاذه تبسم می ms562 کنذ که یعنی ترسیذیت که من افتاذم # ~~وهلاک شذم ؛ همگان سرنهاذه گفتم این قوت واین قدرت مقدور # ~~بشرنیست؛ زهی آ نچنان پذر را پسر که چنینها میکند؛ قرموذ که ~~PageV02P887 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0931.png) # ~~اغلب حالات مردان همه محالات است ومعجز از آنست که تا عج # ~~عاجزان امت پیش قدرتشان پیذا شوذ وعظمت صاحب قدرت را # ~~دانسته عجزی پیش آرند تا مستوجب عنایت ورحمت شوند واین قدر # ~~حالت وکرامت بازیچهٔ‌ عارفانست وظرافت است ؛ چه کمتر مرغی # ~~ازین کوه بذآن کوه میبیرذ وتخته پارە برروی آب روان روانه میشوذ ، # ~~قدرت وقوت مردان پاک باز درآنست که مرید خوذ را بی خبر او # ~~مخذا رسانذ وکارهای او را تمشیت دهذ تا مرادات دیی و دنیاوئ او # ~~بحصول پیوندذ واورا روز جزا شفیع شفیق شوذ ، چنانک فرموذ # شعر (مجتث) # چنین بوذ شب وروز اجتهاد پیر ان را # که خلق را برهانند از عذاب وفساد # کنند کار کسان را تمام ویر گذرند # که جز خذای ندانذ زهی کریم وجواد # 40) الحکایه : همچنان قدوة الخلفا اخی امیر احمد پایرتی # ~~رحمة الله علیه که از اکابر زمان ومشهور جهان بوذ چنان روایت # ~~کرد که روزی با جمع یاران در بوستانی صحیت کرده بوذیم ودوستانی # ~~چند مسافر رسیذه از ناگاه دیذم که یکمواره حضرت چلی عارف PageV02P888 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0932.png) # ~~سبذه سلام کرده واز اسب زیر آمذه زماتی منقبض بنشست وبهیچ # ~~کسی نیرداخت وزیر لب دم بدم چیزکی می گفت، اما من فهم تمی # ~~کردم ؛ من بنده پیش رفتم وسر تباده بطریق انبساط ازآن انقباض # ~~استفسار کردم ؛ فرموذ که زن کیغاتو پاشا خاتون که محبوبهٔ‌ من بوذ # ~~ازوخارج حرکتی دیذه رنجیذم وبخشم تمام بیرون آمذم ورفتم وخدمت # ~~باشا خاتون در ارزن الروم می بود واز حمله محبان خاندان بوذه حضرت # ~~چلی را عظیم دوست میداشت وقبلهٔ‌ خاک اورا قبلهٔ‌ جان خوذ # ~~کرده بوذ ومدتی مصاحب همدیگر بوذه اجازت ممی داذ که بقونیه روذ # ~~واز حضرت سلطان ولد دعوت نامها می رسیذ وامکان عودت ms563 نبوذ ؛ # ~~همانا که حضرت چلی سه شباتروزی افطار نفرموذ، صباحی هریسه # ~~در خواست کرده چون بطعام دست تهاذ فرموذ که دریغا نازنین پاشا # ~~خاتون مرد ودست از طعام بداشت وگریه2 عظیم کرد؛ ما درین # ~~حیرت فرو مانده بوذیم که همانساعت قاصدی از در در آمذ که نایب # ~~خاتون می رسد از امب فروذ آمذه سرنهاذ ومکتونبی بدست چلی # ~~داذکه خدمت پاشا خاتون لابها موذه عذرها می خواهذ وحضرت # ~~چلبی را می خوانذ؛ از حد بیرون رقتها کرده وتألمی عظیم نموذه # ~~فرموذ که دریغا یار نازنین ، دریغا بانوی روی زمین! واین ابیات را گفت ~~: ### | شعر (رمل) # ای دریغا ای دریغا ای دریغ %~% کانچنان ماهی نهان شذ زیر میغ PageV02P889 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0933.png) # ~~مملکت کآن می عانذ جاودان ای دلت خقته تو آن را خواب دان # # ملک را تو ملک غرب وشرق گیر %~% چون می مانذ تو آن را برق گیر # ~~اخی گفت : من بنده سر نهاذم واز سر آن حالت باز پرسیذم ؛ قرموذ که # ~~پاشا خاتون ما که مکتوب فرستاذ از عالم در گذشت وتابوت اورا # ~~دیذم که غیبیان می بردند ؛ حاضران متحیر ومتحسر گشته تاریخ وفات # ~~مرخومه را نبشتند ؛ هماندم سوار گشته مصحوب تایب خاتون عزیمت # ~~ممود وما در بندگیآ چلبی بعزا با هم رفتیم؛ چون بارزن الروم رسیذ ، # ~~روز هفتم مرحومه بود ؛ کافهآ امرا وخواص او برابر آمذه فریاذها # ~~کردند و سر در قدم چلی نهاذه نو احان مرثیه ها می گفتند وحضرت چلی # ~~بسروقت او درآمذه شورهای عظیم کرد وچنانک بر بالای تخت خفته بوذ # ~~بکنار گرفته زلت او را محل کرد وعفو فرمود واین دو رباعی را # ~~گفمت : # شعر (رباعی) # با تیغ اجل حمله سیرها هیچ است # وین محتشمی وسیم وزرها هیچ است # ~~در نیک و بذ زمانه کردم نظری # نیکیست که نیکیت دگرها هیچ است PageV02P890 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0934.png) # ~~وباز کفت: ### | شعر (رباعی) # دردیست اچل که نیست درمان اورا %~% برشاه ووزیرهست قرمان اورا # کوآن ملکی که ملک کرمان می حورد ms564 امروز همی خورند کرمان اور # ~~همچنان در عرس چهلم رور این رباعی را گفت : ### | شعر ( رباعی) # # شاذی مطلب که حاصل دهر غمیست %~% هر ذره زخاک کیقبادی و حمیست # # اسباب مراد وحاصل عمر دراز %~% خوانی وخیالی وفریبی و دمیست # ~~همان روز بطرف قونیه عزیمت مموذ # ) الحکایه : همچنان روزی حضرت کراکا رضی الله عنها # ~~در شهر توقات بحضرت چلی از حد بیرون تعظیم می کرد وسر می نهاذ؛ # ~~خواتین کبار مثل گوماج خاتون وخاوند زاذه دختر معین الدین بروانه # ~~و دختر شرابسالار ومستوفی وغیرهم اعتراض کردند وتشنیع زذند که # ~~ماذررا نزیبذ که بفرزند خوذ سر نهذ وتا این غایت عزت کنذ ، چه # ~~اگر فرزند مقبل مماذر خوذ عزت کند وسر تهذ ودستبوس کنذ که # ~~در محل خوذست وجایز داشته اند ؛ کرا کا فرموذ که حق علیمست وهو # ~~اعلم بالمهتد بن (117/6) که چون عارف را می بینم می پندارام که ~~PageV02P891 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0935.png) # ~~حضرث مولاناست وتاب آن حالت برجان من می تابذ ومرا تاب آن # ~~تاب می مانذ؛ ازین رو او را سر می تهم ومن اورا بجای فرزند کمی بیتم # ~~بلک او شیخ منست ومرا حضرت خذاواندگار بذو حواله کرده است ؛ # ~~همانا که تمامت خواتین روز حمعه بجمعهم بجمعیت سماع جمع آمذ، حضرث # ~~چلبی تواجد وشورها ثموذه این رباعی را گفت : # شعر (رباعی) # # ما جانلطیفیم نظر در ناثآیم %~% در جای نماثآیم ولی بی جائیم # # از چهره اگر نقاب را بگشائیم %~% هوش و دل وعقل حمله را بر بائیم # ~~همچنان چرخ زنان وزقص کنان همین رباعی را گفت : # شعر (رباعی) # # در عالم ارواح بوذ مایه عشق %~% باذیست لطیف در ازل دایهآ عشق # ~~ماننده خورشیذ همه جان گردذ آنکس که فتاذ بر سرش سایهآ عشق # ~~همشان شرمسار گشته سر نهاذند واستغفارها کردند وبسی عنرها # ~~خواسته بانواع بندگیها موذه تحفها فرستاذند # (42/8) الحکایه : همچنان خدمت ملک الخلفا شیخ امره بگ # ~~آبگرمی آبقاه آلله تعالی روزی حکایت کرد که در جوانی من بنده # ~~و اخی مظفر ms565 الدین وبراذرم مجد الدین با درویشی محبت آورده میخواستا ~~PageV02P892 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0936.png) # ~~که ما را علم کیمیا تعلیم دهذ وباتفاق سوگند خورده بودیم که ارین # ~~سر کسی را اطلاعی نباشذ وشب و روز در خدمت آن درویش جد # ~~بلیغ می نموذیم ومد نی درین کار می بوذیم ، چنانک عاجز شذیم وآنچ # ~~ما لا بد آن کار بوذ بعضی دست می داذ وبعضی عزیز الوجود بوذه # ~~امکان حصول آن چیزها نبوذ؛ روزی آن استاذ از ما زعفران # ~~حدید طلب داشته هر چهار بقونیه آمذیم تا آن را حاصل کنیم؛ در # ~~خلوت جائی نزول کرده علی الصباح چون بزیارت حضرت تربه، # ~~مبارک آمذیم، از ناگاه حضرت چلی از خانهٔ‌ خوذ بیرون آمذه اخی # ~~اگر کیمیا می خواهی کشت کن واگر سیمیا می خواهی عشق مولانا را # ~~پیش گیر! همانا که اخی مظفرالدین بیخوذ گشته همگان حیران گشتیم؛ # ~~حضرت چلی باز بخانه در آمذ ؛ چون از حضرت باز گشتیم محبت آن # ~~فلان را از قلب خوذ برون انداخته از پیش خوذ راندیم واخی # ~~مظقر الدین برغبت تمام نزراعت مشغول گشته چندانی اسباب حاصل # ~~کرد که توان گفت؟ ودر اتدک مد بی از منعمان متنعم گشت # ) همچنان هم خدمت مذکور حکایت کرد که من بنده # ~~وفخر الدین آبگری بعد از حضرت ولد ععظم آلله ذ کره بحضرت # ~~چلی اندکی انکار که داشتیم شبی در خواب ی بیم که در کنار صحرائی ~~PageV02P893 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0937.png) # ~~خیمه2 بس عظیم ورفیع گرفته اند وحضرت چلبی در آنجا نشسته # ~~ودرین صحرا مرغان یس لطیف مالامان گشته، می بینم که از ناگاه # ~~باذی عجیب میوزذ وآن مرغان بیکبارگی نا پدیذ می شوند وباز مرغان # ~~دیگر از آن بزرگتر ولطیفتر صحرا را یرمی کنند وبالحان لطیف سروذ # ~~می گویند ، از یکی می برسم که آن اولین چه مرغان بوذند ؟ گفت: # ~~آ نجماعت اصحاب ولد بوذند : ان مرغان دیکر مریدان عارفند ؛ # ~~استعداد کرده بدوق تمام بطلب چلی باقشهر میرویم، همانا که چون # ~~از ms566 در زاویه در می آئیم می فرمایذ که این خران خواب نیز می بینند # ~~وهنوز می گروند ؛ فریاذ کنان و گریان ایمان آورده سر نهاذیم؛ # ~~تجدید عهد کرده از نو مرید شذیم # ~~افلاکی احسن آلله الیثه حکایت میکتذ که چون مصحوب حضرت چلی # ~~قد س آلله لطیفته بشهر تریز وصول افتاذ واکابر شهر کما # ~~ینبغی بندگیها عموذه سماعها داذند، آخر الامر خدمت اخی احمد # ~~شاه قراز که از اعیان شهر بوذ حمعیتی عظیم ساخته اصحابرا بخانه # ~~برد وآن روز سایر بزرگان تبریز از علما وفقرا حاضر بوذند و حضرت # ~~چلبی شورهای عظیم کرده اخی احمد شاه را بسماع کشیذ ودر سماع # ~~کلاه مبارک خوذرا بر سر او نهاذه این بیت را کفت: PageV02P894 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0938.png) ### | شعر (مضار # جانها دریغ نیست چه جای کلاه وسر # سر جوی از سران وبته سر ستان نظر # ~~و احمد شاه سر نهاذه جامهای خوذ را بکویندگان مخشیذ واز حد # ~~بیرون ذوتها کرد؛ مکر حماعتی از محبان او بطریق نیاز از آن # ~~حالت او سؤال کردند؛ گفت: در اثنای سماع برابر حضرت چلی # ~~ایستاذه بوذم؛ در دلم بگذشت که آن کلاه را من می داذ؛ چه اگر # ~~ندهذ بعد از سماع ازو در خواست کنم ویاران را شکرانه دهم؛ آن # ~~بوذ که مرا بگرفت ودر گوشم رازهای بوالعجب گفته کلاهرا # ~~بر سرم هاد ومن از آن قدرت بیخوذ شذم، باز عنایت او مدد # ~~حیات من گشته خود را جمع کردم ، بصدق ممام ارادت آورده مرید # ~~شذم وبی قیاس بتدگیها بموذه تحفهای غریب فرستاذ # (9518) الحکایه : همچنان منقولست که تسخیر نفوس جبایره # ~~مر حضرت چلی را ممثابتی بوذ که ا گر فضلای عالم و عرفای بی آدم # ~~وعتملای دهر ورستمان زمان بخدمتش بر سیذندی، از هیبت نظر پاکٹ # ~~او سراسبمه شذندی وکسی را در حضور برنور او مجال متال وامکان # ~~ببان نبوذی واز مهابت جان مقد س او چنان فیضی و گرمیآ بر جان # ~~حاضران حلول کردی که همگان ms567 سکران گشتندی وذوقی شذندی، PageV02P895 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0939.png) # ~~مگرکه اللهم بر سبیل آمنزش دفع دهشت کرده حضرتش سخنان # ~~عرفی ومقالات رسمی سر آغاز کردی تا مردم را یارهآ گفتن شدی # ~~و رضمایر مردم اطلاع عظیم داشتی وبعد از آنک مطلع شذی # ~~مم بحرکتی بیرون شو کردی تا وقوع آن کرامات مختفی گشتی واز اظهار # ~~آن اسرار پیوسته مستنکف بوذی و گفتی : # شعر (رمل) # # آنک واقف گشت بر اسرار هو %~% سر مخلوقات چه بوذ پیش او # # در درون دل در آیذ چون خیال %~% پیش او مکشوف باشذ سر حال # (4618) الحکایه : همچنان جامع کتاب طوبی له وحسن مآب # ~~29/13) روایت می کنذ روز عرفهٔ‌ عید اضحی در شهور سنه مبع عشر # ~~وسبعمایه در شهر سلطانیه اندر زاویهآ شیخ سهراب مولوی در بند کیآ حضرت # ~~چلی روح الله روحه با اصحاب کرام واکابر عظام نشسته بوذیم وهر یکی # ~~ممطالعه کتانی وکاری مشغول گشته وحضرت چلبی بآسایش قیلوله رفته بوذ؛ # ~~از ناگاه سر مبارک بر داشته چنان تعرە برذ که از هیبت آن بر جای # ~~خوذ خشک شذیم وباز بخواب رفت؛ حاضران صحبت در حیرت # ~~فرو ماندند؛ بعد ازآنک از خواب فارغ شذ ، بندهٔ‌ .خاکی سرنهاذ # ~~واز آن حال باز برسیذ؛ فرموذ که یزیارت حضرت تربهآ مبارک PageV02P896 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0940.png) # ~~رفته بوذم ؛ دیذم که ناصرالدن قطانیآ مولوی وشجاع الدین حناقی که # ~~از یاران معتبر بوذند ، گریبان همدیگر را گرفته نی قایده جنکی # ~~می کردند؛ بانکی برایشان زذم تا چنگ از همدیگر باز کردتد ومرا # ~~آنجایگاه دو مرد ویک زن صالحه دیذند ؛ فی الحال بندهآ مخلص تاریخ # ~~وقت را ثبت کرده چون ممبارکی مممالک روم رسیذیم واتفاق چنان # ~~افتاذ که بشهر لاذیق رسیذه خدمت یار عزیز ناصر الدین قطانی را # ~~آنجایگاه یافته حضرت چلی در میان اصحاب ازو سؤال کرد که # ~~حکایت جنگ شما با شجاع الدین چون بوذ؟ آن عزیز سر نهاذه # ~~چنان شرح کرد که روز عرقه بالای تربه مبارک ایستاذه # ~~بوذم ؛ از نا گاه شجاع ms568 الدین آمذه نا موزون حرکتی کرد ؛ بندهآ مخلص # ~~اعتراض کردم که این حرکت تا جایز است؛ همانا که دست بر گریبان # ~~بنده زذه همدیگر را سخت گرفته بوذیم ؛ از نا گاه از جانب پای حضرت # ~~بهاء ولد نعرە چلی بگوش ما رسیذه هوش ما برید و از آن هیبت # ~~همدیگر را بکنار گرفته سر نهاذیم؛ دیگر نمی دانم که حال چون بوذ؛ # ~~همچنان بجانب افلاکی نظرکرده فرموذ که حکایت را باصحاب باز گو تا # ~~شمهٔ‌ از فقر ما آگاه شوند، چون کیفیت کرامات را کیما هی تقریر # ~~کرده شذ وتاریخ وقت را نموذه آمذ؛ یاران بیکبارگی نعرهها زذند وشاذیها # ~~کردند و از عالم غیب خوشیآ ی نهایت در باطن ایشان پدیذ آمد؛ بعد ~~PageV02P897 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0941.png) # ~~از آن فرموذ که بروان مقد س مولانا که هرگز من این خوذ بمائبیرا # ~~دوست می دارم واظهار کرامات خوشم کمی آیذ، اما اوقات چیزکی # ~~که واقع میشود جهت ترغیب یارانست بعالم غیب وغیب شناسی وپیوسته # ~~شیخ افلاکئ ما کرامات مرا دوست می دارد ودر جایها میتویسذ # ~~واین نوع کرامات را شیوخ کشف ممثل وانسلاخ می گویند و آن # ~~هم بانواع است # شعر (رمل) # # حال عارف ان بوذ ی خواب هم %~% گفت ازذ هم رقود زین مرم # # خفته از احوال دنیا روز وشب %~% چول قلم در پنچه تقلیب رب # # آتک او بیذار بینذ خواب خوش %~% عارفست او خاک او در دیذه کش # ببیذاری ببیتذ خوابها %~% هم ز گردون بر گشایذ بابها # ~~چون بمبارکی بقونیه وصول افتاذ خدمت شیخ محمود ولد تجار واستاذم # ~~مولانا نظام الدین ارزنجانی رحمهما آلله وکریمه خاتون دختر شیخ # ~~محمد خادم رضی الله عنها گواهی داذند که روز عرفه حضرت چلیرا # ~~در پائین. حضرت مهاء ولد ایستاذه دیذیم و نعرهآ با عظمتش را شنیذیم # (47/8) الحکایه : همچنان خدمت خدیجة الزمان، بانوی جهان ، # ~~شرف خاتون بنت سلطان ولد والدهآ احمد پاشا رضی الله عنها از کمال ~~PageV02P898 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0942.png) # ~~شفقت وعنایت که در حق ms569 ان بندهآ مخلص داشت ومیخواست که جان # ~~ان بیچاره را شهٔ‌ از عظمت حضرت چلی بیاگاهانذ وبذآن طریق # ~~ارشاد کنذ و آداب مشایخ را تعلیم دهذ تا نور اعتقاد زیاده گشته در ~~تصدیق # ~~صد یقانه مسابقت روذ؛ روزی در آقشهر قونیه روایت کرد که روزی # ~~حضرت والده ام کرا کا وخواهرم مطهره خاتون وخواتین ککبار شهر # ~~در حضور جضرت پذرم عظم الله ذگر ه نشسته بودیم واو در معانیآ # ~~مرا ومعارف حرا گرم شذه بوذ؛ از تاگاه حضرت چلی عارف # ~~از در در آمذ وساعی پیش پذرم بنشست ، باز برخاست و بیرون رفت؛ # ~~پذرم فرمود که سبحان الله العلی القادر من بحدمت چندن عزیز ان # ~~خذا رسیذه ام وخذادانان را دیذه وازیشان معارف بی حد ومعانیآ # ~~بی قیاس اقتباس مموذه وچندان کرامات وعجایب ازیشان مشاهده # ~~کرده ام که در قلم آید ؟ مثل شیخم مولانا شمس الدین تریزی وخذاوندم # ~~سید برهان الدین محقق وحضرت شیخ صلاح الدین وخدمت خلیفة # ~~الحق چلی حسام الدین وچندین مشایح دیگر وهمچتان در دریای اسرار # ~~هر یکی خوضی مموذه درر حقایق وغرر دقایق بحوزە حصول آوردم # ~~وچه عنایتها که در حق من فرموذه اند؛ چنانک فرمود ### | شعر (رمل) # چون چنان شاهان بدیذم کی مانم ی عطا # سر ایشان چون شنیذم کی مانم بی عطا PageV02P899 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0943.png) # ~~ولله الحمد که از هر یکی بقدر امکان بوثی بردم ومقامات ایشان را # ~~دانستم، اما در حالت ان عارف حیرانم که ان چگونه مرغست # ~~وچه ترواز بلند دارذ؛ وهمانا که چون اورا می بینم حال من دگرگون # ~~می شوذ ؛ روان پاک پذرم که قسم عظیم واسم اعظم منست # ~~نیندارم که مثل او مردی در جهان قدم نهاذه باشذ # شعر (متقازب) # # جهان آفرین تاجهان آفریذ %~% چو عارف سواری نیامذ پدیذ # ~~ونور آن هفت ولی را که پذرم قرموذه بوذ در سمای او می بینم؛ # ~~همچنان والده ام بطریق انبساط فرموذ که چون حال برین منوالست # ~~پس دم بدم اورا چرا تقریع ms570 میکنی ودر میان اصحاب بننی حال او # ~~کلمات می گویی؟ فرموذ که آن همه ممنزلت سپندیست که برای دفع # ~~زخم چشم بذ بذان در آتش تنور چشم ایشان میاندازم وحن # ~~عارف را بذآن عبارات خشن در برده غرت پنهان می کنم واز دیذه # ~~اغیاران کرنظر در براقع صور مستور می دارم؛ چنانک گفته اند : # شعر (هز ج) # # یا دشمن وبا دوست بذت می گویم %~% تا هیچ کست دوست ندارد جز من # ~~والا واقع اینست که می گویم ومینمایم وبعد از آن فرموذ که حضرت # ~~پذرم با آن همه استغراق وبی نیازی عارف را عظیم دوست می داشت ~~PageV02P900 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0944.png) # ~~ومتظور نظر عنایت خوذ کرده بوذ، تا حدی که روزی زبان # ~~میارک خوذرا در دهان عارف تهاذه بود واو بعشق ممام می مکیذ # ~~و بلع می کرد ؛ من سرنهاذم وخواستم که عارف را از دست خذاوندگار # ~~بستاتم : قرموذ که بهاء الدین . آخر عارف فرزند منست، از آن تو # ~~نیست ومن یاز سر نهاذم وگفتم که چه جای فرزندست؟ بنده راستین # ~~خداوند گارست؛ فرموذ که بهاء الدین، فرزتد دلبند راستین آنست که # ~~بنده ومرید باشذ ته شیخ زاذه؛ امیذ است که در اکمال ولایت اعقاب # ~~عذر شما را بخواهذ؛ از آنک عارف ما فرزند حالست و دریای # ~~نظرست واورا علم حقیقت بغایت خواهذ بود واو سلطان ابدالانست # ~~وهمیشه در کمال اندر کمال می روذ واین بیت را گفت : ### | شعر (هزج) # ن راه کسی روذ که از سر %~% چون پای مهاذ دست شویذ # در راه نظر سخن نگنجذ %~% جویای نظر سخن نگوید # ) همچنان روزجمعه مبارک در سنهآ احدی وثمانین # ~~وستمایه در تربه مبارکث درآن چنان مجمع ارواح حضرت سلطان # ~~بخت حابی عارف را برتخت خوذ نشانده از دور بنشست، غریو از # ~~نهاذ عالمیان برخاسته تا نصف اللیل نه آنچنان سماعی رفت که در # ~~تقریر گنجذ PageV02P901 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0945.png) # 89) الحکایه : همچنان یار عزیز، شیخ کریم الدین قلعه که # ~~از مقربان امیر نجم الدین دزدار بوذ ms571 رحمه آلله روایت کرد که سالی # ~~خدمت امیر نجم الدین بوستانی تیکو ساخته بوذ وبنوی بوستان را خوابانیذه # ~~بوذند؛ از ناگاه حضرت چلی عارف ببوستان ما تشریف حضور ارزانی # ~~فرموذ؛ همانا که نحم الدین دزدار وامرای او از قلعه گواله فرو دویذند؛ # ~~حضرت چلبی را در یافته سر نهاذند؛ بعد از آنک صحبت عظیم کردند ، # ~~فرموذ که کرثم الدین ، ازین بوستان نو چند خیاری تبرک نیاری برای # ~~یاران؟ گفتم : خذاوندگار بر دیذه بند گیها کنم ، امتا هنوز دیروز ~~خوابانیذه # ~~اند ، مگر بعد از ماهی خیاری ترونده دست دهذ؛ فرموذ که بسیار # ~~مگو! رو بیاور ! گفت : من نیز آهسته بیرون آمدم وببوستان # ~~در آمذم ؛ می بینم که دریک تنه چهارخیار نازک لطیف موجود گشته # ~~است ؛ فی الحال سرنهاذم وهرچهاررا بریذه بحضرت چلبی آوردم؛ # ~~کایر حاضر سر تهاذه متعجب گشتند ؛ حضرت چلبی فرموذ که این # ~~خیارهای کوچک چندانی نیست؛ ازآن خیارهای تخمدار زرد گشته # ~~بیاور که مرا با تخم آن کارهاست ؛ باز بیرون آمذم ودر تختهای بوستان # ~~طلب می کردم؛ همانا که دوتا خیار سطر تخم دار یافته بحضرت چلی # ~~آوردم؛ تبسمی کرده فرموذ که این خیارها از همت کریم الدن ما رست # ~~والا چه جای خیارست ؛ چه حق تعالی قادرست که از عالم غیب وعدم ~~PageV02P902 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0946.png) # ~~صذ هزار انار وخیار چهت بندگان اخیارخوذ بوجود آرذ؛ اما # ~~سنت الهی آنست که البته بخوامند و توجه کلی بمایند ونیازی بر # ~~درگاه بی نیاز او عرضه دارند تا مقصود و مطلوب بحصول آیذ؛ # ~~چنانکث فرموذ : ### | شعر ( رمل) # آن نیاز مریمی بوذست ودرد %~% که چنان طفلی سخن آغاز کرد # ~~وهمچتان قرموذ : ### | شعر (هزج) # بخواه ای دل چه میخواهی عطا نقدست وشه حاضر ### | که آن مه رو نفرمایذ برو تا سال آینده # ~~فرموذ که آن خیار ها را بتمامت یاران واصحاب قلعه بخش کردند وآن # ~~روز جمیع امیر زاذگان بنده ومرید شذند ، مگر که نجم الدین دزدار # ~~درن اندیشه مانده بوذ که پیش از وقت ms572 ان خیارها چون رست و ان # ~~چه قوت و تصرفست که حق تعالی یچلی عارف بخشیذه است؟ همانا که # ~~حضرت چلی فرموذ که امیر نجم الدن ، حکایت مریم تخوانده که # # وهز ی إلیک بجدع آلنخلة %~% (1 %~% 24)؛ آن خدائی که # ~~از درخت خشک رطب بر برای مریم مطهرهٔ‌ بر بوجود می توانذ PageV02P903 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0947.png) # ~~آوردن اگر چنانک رای عیسی نفسی خیاری چند پیذا کنذ عجیب # ~~وغریب نباشذ ؛ فی الحال سر نهاذه استغفارکرد ؛ بعد از آنک حضرت # ~~چلی روائه شذ ، دیذند که بوستان هنوز گل نکرده بوذ؛ بعد از # ~~ماهی تروندهآ بوستان بظهور آمذ ### | شعر (رمل) # هرچه خواهند اولیا آن می شوذ %~% حمله اشیا بنده فرمان میشوذ # 8/ 0) الحکایه : همچنان خدمت مرحوم امیر نجم الدین دزدار # ~~گواله رحمه الله روایت کرد که روزی حضرت چلبی بدیر افلاطون # ~~حکیم آمذه بوذ، ما را خبر کردند؛ با چهل پنجاه کس از قلعه فرو # ~~آمذه سه شبانروزی در آن دیر با کشیشان او بعشرت مشغول شذ ومرا # ~~در ضمیر گذشت که درین ایام عزیز که دههآ ذی الحجه است تا این # ~~غایت مشغول شذن خصوصا در صحبت این راهبان چندانی نیست؛ # ~~فی الحال نعرة بر من زذ وکفت : # شعر (رباعی) # # در راه خذا تصرف انباز مکن %~% در عیب کسان دودیذه را باز مکن # # سر دل هر بنده خذا می دانذ %~% در خوذ بنگر فضولی آغاز مکن # ~~واز دست میارک خوذ بحدت عظیم جام را بر فرش رخام چنان # ~~14 - زف که ازآن هیبت همگان بیخوذ شذم ، وآن قدح همچنان مالامال ~~PageV02P904 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0948.png) # ~~چرخ زنان گشته در تظر حضرت چلی بایستاذ که اصلا ریخته نشذ # ~~وشکسته نگشت؛ فرموذ که اگر می شکست و ریحته میشد بس می کردیم # ~~وبرای خاطر امیر نجم الدین ما ایام عزیزرا معزز می داشتیم؛ اما # ~~حقیقت بایذ دانستن که حق تعالی برای وجود مبارک عزیزان خوذ # ~~این ایام عزیزرا عزیز کرده است وعزت بخشیذه وعکس عزت # ~~مردانست که بر کل اشیا تافته ms573 هر یکیرا عزیز کرده است؛ چه اگر # ~~وجود ایشان نباشذ دنیا وآخرت را چه رونق ومسجد وکعبه را چه # ~~نور وچه قیمت باشذ چنانک فرموذ : ### | شعر (رمل) # کعبه را که هر دمی عزی فزوذ %~% آن ز اخلاصات ابراهیم بوذ # ~~واین رباعی را گفت : # بیرون ز تن وزجان روان درویش است ### | برتر ز زمین وآسمان درویش است # مقصود خذا ازین جهان خلق نبوذ ### | مقصود خذا ازین جهان درویش است # ~~هماتا که از سر اخلاص استغفار کرده بنده شذیم PageV02P905 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0949.png) # (51) الحکایه : همچنان مؤلف کتاب اید ه الله بروح مننه # ~~روایت می کنذ که در خانقاه تربهٔ‌ مقد س قد سنا آلله بس # ~~مساکینها که مسکن حضرت چلبی بود خوش حوضی بوذ از سنگ # ~~مرمر سییذ در غایت لطیف واصول وآن را از شهر کوتاهیه بحضرت # ~~ولد فرستاذه بوذند ؛ مگر در ایام فترت قونیه که حضرت چای # ~~بسفر ملک بالا رفته بوذ از نواب اولاد قرمان که جلال کوچک # ~~گفتندی آن حوض را بطریق حیلت وتغلب وجسارت بی اعتقادی از # ~~خانقاه نقل کرده بجاتب لارنده رد تا در سرای خوذ نصب کنذ واز # ~~نصب آن اندیشه می کرد؛ بعد از مرور ایام چون حضرت چلی از # ~~آن سفر مبارک بقونیه رسیذ وحوض را در مقام خود ندیذ حوض # ~~دیذه را برآب کرده بغایت منفعل شذ ومتألم گشت؛ جهت آن قضیه # ~~قصه بنزد اولاد قرمان اصدار کرده، چون مکتوب ممطالعهآ امیر بدرالدین # ~~ابراهم بگ أعز آلله أنصاره رسیذ در بجسس حوض خوض کرده آن # ~~شخص را تعزیر فرموذ واز نیابت معزول کرده از چشم انداخت ودرآن # ~~فلاکت جان داذ؛ در حال بر گردون نهاذه بجانب تربهآ مبارک فرستاد # ~~وتمهید عذر کرده بسی تحفها ارسال کرد؛ همانا که روز دو شنبه چون # ~~خر حوض رسیذ که اینک می رسذ حضرت چلی با جمع گویندگان # ~~تربه استقبال کرده فرجئ مبارک خوذ را بر سر حوض پوشانیذه # ~~بشاذئ ممام در مقام خوذ مقرر داشتند ؛ همانا که ms574 حضرت چلبی PageV02P906 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0950.png) # ~~فرموذ که مرا ازین حالت اشارت عظیم از عالم غیب روی بمود ، # ~~در ینجا یاران را عجیب بشارتیست؛ چه حوضی را که حمادیوبی استعداد # ~~وسنگ پاره ایست وازو درین خاندان خدمتی و صحبتی ومعرفتی نیامذه # ~~واصلا از دیذار ما واسرار وگفتار ما مزه ولدتی تدارذ غیر آنکث # ~~چند روز درین حضرت مقیم شذ وملحوظ نظر مرد خذا گشت، # ~~حق سبحانه وتعالی او را روا ندیذ که در میان سنگین دلان # ~~لی معنی غریب مانذ وازین حضرت دور افتذ ومهجور شوذ؛ # ~~باز همچنانک بوذ لطیفه ساخته یدینجانبش کشیذ وممرکز خوذ # ~~رسانیذ؛ اکنون یاران ومحبان ما که بجان ودل و اعتقاد کامل # ~~وعقل ممام ویقین بی گمان سالهاست ککه درین خاندان مبارکٹ # # خدمتها می کنند وصحبت اولیا را در می یابند وبحکم %~% و جاهد وا # ~~بأمو الکم و أنفسکم فی سبیل الله (41/9) بجان وتن ومال معاونت # ~~ومناصرت می بمایند، حق تعالی کی روا بینذ که ایشان را درآن کربت # ~~غربت قیامت درمیان فجرهٔ‌ بی دین وکفرهآ بی یقین مسکین وبی تمکین # ~~فرو گذارذ واز دیذار خوذ محروم کنذ وبی نصیب گردانذ ، جاشا # ~~از الطاف عظیم وانعام عمیم، آنچنان خذاوند کریم بلک هر یکی را در # ~~جوار جلال خود مسکنی معین، مربعی مزین روزی کناذ وارزانی داراد، # ~~انه کریم جواد ، ولطیف با لعباد ، واین بیت را گفت : PageV02P907 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0951.png) # شعر (کامل) # ~~حاشا لمثلک أن تقنط راجیا ### | 5- # ألعفو أجزل و آلمواهب أوسع # شعر ( رجز) # ~~ای رازق ملک وملک ای قطب دوران فلک # حاشا ازآن حسن ونمک که دل زمهمان برکنی # ~~یاران شاذیها وشکرها کرده شکرانها داذند وآن روز در حضرت تربه # ~~سماعی عظیم کرده این رباعی را فرموذ : # شعر ( رباعی) # # درها همه بسته اند الا در تو %~% تا ره نیرذ غریب الآ بر تو # ~~ای درکرم وعزت ونور افشانی خورشیذ ومه وستارگان چاکر تو # 5218) الحکایه : همچنان از خدمت ملک الخلفا اخی موسی # ~~اقشهری رحمه الله منقولست که خواجه قمرالدین ms575 نایب که خادم ولد # ~~اشرف بوذ ودر اقشهر حا کم غاشم؛ مگر اورا انکاری عظیم بوده ، # ~~روزی قصد آن کرد که حضرت چلبی را از اقشهر دستور دهذ تا سفر # ~~کنذ که امرا ورنود در بندگی او جمع میشوند ؛ مباذا که حرکتی شنیع ~~PageV02P908 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0952.png) # ~~و حرقی نا شایست صادر شود وان اندیشه را هرگز بزبان نیاورده # ~~اتفاقا همان روز در سیران ، بحضرت آن سلالهآ شیران مصادف شذه # ~~فرموذ که هی قمر الدین! دوستان بر آنند که ما را ازین شهر برانند، # ~~چه اگر ما را برانند امیدست که یاز بیائیم ، اما کسانی را که ما برانیم # ~~چنان عدم شوند که هرگز بوجود نیایند ؛ همان ساعت از اسب فروذ آمذه # ~~سر نهاذ ومرید شذ واسی نیکو کشیذه از حد بیرون بتدگیها موذ # 5) همچنان معتر صوی بوذ در توقات، اوقات انکار # ~~می نموذ وسحده یاران را طعنه میزذ واعتراض مقلدانه میکرد ؛ روزی # ~~بحضرت چلبی قد س سره آن بزرگ مقابل افتاذه از وهم چنان شذ # ~~که گوثیا مقابل مقاتل افتاذ؛ فرموذ که درویش ترا اصلا با ما نرسذ که # ~~سجده کنی که آن سحدهآ تو کفر محض است ؛ از آنک ما را همچون # ~~خوذ بشرمی بینی واز بشریت گذر نکرده وبمقام ملکیت ترسیذهآ وآن # ~~نظر ابلیس بر تلییس است ### | شعر (رمل) # تا تو می بینی عزیزان را بشر %~% دانکث میراث بلیس است آن نظر # ~~واز آن انوار که در باطن فاطن شیخ است بی خبری، از آنک خری؛ # ~~اما باران ما را سحده نا کردن کنرست مطلق؛ از آنک پشت بنور حق ~~PageV02P909 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0953.png) # ~~کردن ومقلد مذهب شیطان شذن کار کوراتست وخطای عظیم وکار # ~~کور آنست که چتان کنذ، یاران ما از ازل تا ابد بندهٔ‌ فرمان آن # ~~امرند که أسجد وا آلآدم فسجد وا (32/2) ولم یستکبروا # 11) واین سحده در حق ایشان صذ هزار عطا ونجده # ~~است ودر شان ابلیسان کفر وإباست وکسی که از آبای إباء منکران # # بود از ms576 سکر آن تکیر جز تقریع أبا و استکبر %~% ( %~% 34) چیزی # ~~نزایذ و بر ترقیع او جز توقیع وکان من آلکافر بن # ~~ننویسند ؛ فی الحال آن درویش دلریش جامها را چاک زذه بنده # ~~ومرید شذ واستر خوذ را پیش کشی کرده عذرها در خواست ورهیذ # ) همچنان منقولست که پیوسته حضرت چابی عارف از # ~~نشأت صغر تا آوان کبر فقاع از حضرت مولانا می گشاذ واز عالم # ~~لی نشان آن سلطان نشانها می داذ وداما شهباز جانش یرواز کرده در # ~~اوج آن عظمت ترواز می کرد، مگر حضرت سلطان ولد از آن # ~~انتساب واثتما وافتخاراو از سر غیرت متغیر میشذ وانفعال می بموذ که # ~~عارف فرزند منست می بایذ که سخنان مرا بحوانذ واز من گویذ # ~~وخود را کمن متسوب کتذ واز بینات ابیات من بیان کنذ؛ چه معنی که # ~~دایم از معنیآ مولانا می گویذ وبذآن سخنان مشغول می شوذ؛ یاران # ~~سر نهاذه هیچ نگفتند ؛ از ناگاه حضرت چلی از در در آمذ وسر نهاذ # ~~مشافهه حضرت ولد فرموذ که عارف توحضرت پذرم مولانا را کجا # ~~دیذی وبصحبت او کی رسیذی که دایما ازو می لافی وازو می گوثی؟ PageV02P910 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0954.png) # ~~میخواهم که بعد ازین از من بگوثی؛ جواب فرموذ که مرا آتچنان # ~~دیذه، که لایق دیذار مولاتا باشذ هیچ نیست واز کجا باشذ ومن # ~~عظمت بی چون ار چون توانم دیذن؟ اما حضرت مولانا بتظر عنایت # ~~مرا دیذه است ودیذهآ که بر دیذه او توانذ دیذن مخشیذه ، همانا که # ~~حضرت ولد بشاشت عظیم موذه بر دیذه های مبارکش بوسها داذه # ~~آفرینها کرد ودر کنار گرفته از دوش میارکش برسم شکرانه خلعتی # ~~نیکوش پوشانیذ # 5518) همچنان منقولست که حضرت کرای بزرگ رضی الله # ~~عنها حضرت چلی عارف را عظیم دوست می داشت؛ وپیوسته بر سر # ~~زانو نشانده طعامهای صالح در خوردش میداذ ومی گفت که زهی # ~~جان بزرگ نازنین که این کوذک دارذ وبتواتر بو سیذی ودر بغل # ~~خوذ خوابانیذی # (56/8) همچنان حضرت ms577 ملکة الملکات ملکه خاتون بنت مولاتا # ~~قد س الله سرهما حضرت چلبی را در کنار گرفته روی بررویش نهاذی # ~~وگفتی که از عارف بوی مولانا می آیذ ؛ چه اگر حق سبحانه وتعالی # ~~نقاب غیرت را از روی او بر گیرذ انوار جان او از قاف تا قاف # ~~بگیرذ وعالم را منور گردانذ؛ بغایت جانی روشن ودیذهآ منور # ~~می بایذ که نور عار را در یابذ واو را ادراک کنذ ودرآن لباس # ~~بنده ومرید او شوذ PageV02P911 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0955.png) # 5) همچنان منقولست که چون خدمت فخرالدین # ~~رحمه الله حضرت چلیرا بر دوش برگرفته دم بدم محضرت چلی حسام الدین # ~~بردی استقبال کرده از دست لا لا میستذ وبر گردن مبارک یر گرفته # ~~اندرون خانه می برد وبر سر ورویش بوسها می داذ ودست مبارک # ~~او را چندانک می بوسیذ چلی عارف نیز دست اورا می بوسیذ وانواع # ~~شرابات وحلواهای شکری در خوردش می داذ ودر هر نوبتی که رفتی # ~~گونا گون جامهای نفیس ودستارچهای مصریش تکلف کردی و گفتی: # ~~کاشکی حضرت ولد عارف را ممن می سیرد تا بجان ودل لالائی او # ~~می کردم وتربیت اورا بجان ودل کما ینبغی بجا می آوردم ، اما از # ~~طعن حساد احتراز موذه غایبانه لالائی می کنم ودر تصرف حال # ~~او می کوشم ؛ اومیذ وارم که انگشت بمای روحانیان گردذ وانوار جان # ~~او عالم را فرا گیرذ، چون انوار هفت ولی با اوست وعاقبت امام # ~~اقطاب شوذ # 5818) همچنان اصحاب کرام چنان روایت کردند که روزی # ~~حضرت چلی را با چلی علاءالدین قیر شهری مناظرهٔ‌ عظیم شذ؛ # ~~علاء الدین خویشاوند می گفت که من نیز هم از نسل خذاوندگارم، مرا # ~~چه معنی بیگانه می بینی وعدم التفات میکنی ومرا بهیچ نوع تمکینی می # ~~مهی؟ وبسبب گناه پذر ترک رعایت پسر کردن وجهی ندارذ وحضرت PageV02P912 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0956.png) # ~~چلی جواب فرموذ که تو بحضرت مولانا هیچ گونه تعلعق نداری وتو # ~~ازین خاندان حکم عضو مرده داری وشاخ را از آن ms578 درخت بحخت # ~~بریذه اند وتبرا کرده ودر شان شما همان آیت إنه لیس من # ~~أهلک إنه عمل غیر صالح (46/11) منزل شذه است ### | شعر (مجتت) # شراب داذ خذا مرمرا ترا سرکا ### | چو قسمت است چه چنگست مرمرا وترا # ~~علاء الدن جواب داذ که توکیستی که ممن معرفت می گوئی و بر من ترجیح # ~~می جوئی؟ فرموذ که من شمشیر مولانا ام ؛ علاء الدین گفت : بی شوم # ~~شیری؛ فرموذکه بی ، سوم شیرم؛ فی الحال ملزم شذ وگریزان بیرون رفت # ) الحکایه : همچنان از کرام اصحاب چنان منقولست که # ~~حضرت چلییرا در شهر نکیده خلیفهآ بوذ، مشهور ناصح الدین صباغ # ~~گنمتندی واو مردی بوذ صاحب دل وصاحب قدم وساذه لوح وبمامت # ~~اکایر زاذگان آن شهررا شکارکرده بود؛ همانا که علما وسادات واکایر # ~~شهر از سر تفاق اتفاق کرده در قصد ابطیال حال وأبطال رجال # ~~او می کوشیذند وبجد مام در قلع آنجماعت سعیها می مموذند وچون # ~~عنایت حق وهمت شیخ معاون آن درویشان بوذ مرة بعد اخری # ~~مخذول ومنکوب می شذند ؛ مگر روزی بجمعهم بخانقاه سادات جمع آمذه ~~PageV02P913 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0957.png) # ~~یکی را بطلب ناصح الدین فرستاذند تا با او در تحریم سماع محث ومناظره # ~~کرده اورا ملزم کنند ، حمعیت اورا تفرقه دهند وتبرا کنند ؛ همچنان # ~~شیخ ناصح الدین که سهلوان طریقت حقیقت بوذ یا حماعتی که داشت جمع # ~~گشته بسو ی طایفهآ مناکر واعدا روانه شذند؛ مگر اورا قطمیر نام سگکی # ~~بوذ بکمال حال رسیذه از عرفان کلب فتیان اصحاب کهف میراث یافته در میان # ~~غلبه مردم روان شذه چون بر در خانقاه سادات رسیذند ، دیذند که # ~~تمامت اکایر در صفهآ بزرگ وصحن خانه مالامال گشتهاند وسجادهآ شیخ # ~~خانقاه را در میانه انداخته بقدرت باریآ تعالی این قطمیر از میانهآ خلق ~~پیشتر # ~~دویذه ویر بالای صفه گذشته فی الحال بر سحادهآ شیخ بشاشیذه چندانی که # ~~های و هوی کردند وبانگ زذند ممکن نشذ؛ آهسته فروذ آمذ # ~~وروانه شذ؛ همانا که شیخ ناصح الدن ms579 شوری کرده گفت : ای # ~~زرگان دین! این حرکت را نیز بذین سگ مسکین ما تلقین کردیم # ~~وبتعلیم ماست ؟ همگان شرمسار شذند ؛ همچتان شیخ خانقاه سید # ~~ناصرالدین گریان گشته عذرها خواست ویر حقیقت ظهور مولانا اممان # ~~آورده سماع واجتماع یاران را مسلم داشت وتا آخر عهد در معاونت # ~~ومعاضدت اصحاب بانواع مبالغها موذ تا عاقبة الامر چنان شذ که چون # ~~حضرت چلی تشریف حضور ارزانی فرموذه قدرتها مموذ همگان محب # ~~ومرید شذند واز اهل سماع واستماع گشته انتفاغ یافتند PageV02P914 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0958.png) # 6018) همچنان منقولست که روزی خدمت زبدة الابدال # ~~والاحرار سیدی احمد کوچکث خالدار رفاعی روح آلله روحه در شهر # ~~اماسیه بزیارت حضرت چلی آمذه بوذند؛ بعد از آنک در مابین # ~~ایشان لطایف ومعارف بی حد گفته شذ حماعت احمدیان در آمذند # ~~کذوی زفت در کف گرفته گویندگی سر آغاز کردند وبسماع در آمذند # ~~شورها میکردند ودیوانکی می نموذتد وسیدی احمد بطریق عذر فرموذ که. # ~~سلطان عارفان وعارفان را سلطان معذور دار که اغلب این دیوانگان # ~~ما بآوای کذو سماع میکتند، حضرت چلی فرموذ که بغایت خوبمت # ~~وکار درویشان همه محبوبت ؛ اما عجب حالیست ، مریدان شا بکذوی # ~~مهی می رقصند ویاران ما بکذوی بر سماع می زنند وازین سماع تا آن # ~~سماع فرقیست عظیم ؛ همانا که سیدی احمد اسبی نیکو وجامهٔ‌ مصری # ~~بیش کشی کرده ارادت آورد وهمچنان چلبی نیز آنچ پوشیذه بوذ # ~~بسیدی احمد پوشانیذه یار وبراذر گشتند وعشقبازیهای عجب که در میانهآ # ~~ایشان می رفت # 6) همچنان منقولست که در ارزن الروم دختر گرجی # ~~خاتون ملکهآ جهان عین الحیات آنار آلله برآهانتها که از حملهآ محبان # ~~محبوب بوذ ، مگر روزی حضرت چلی را بسرای خوذ دعوت کرده بوذ PageV02P915 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0959.png) # ~~وخدمت مولاتا صلاح الدین ادیب واکابر یاران عجیب مصحوب # ~~حضرتش حاضر بوذند؛ همانا که مذکوره از حضرت چلی کینمیت # ~~احوال سلطان ولد واجتماع اصحاب تربه ویاران مدرسه را باز برسیذن # ~~گرفت ویکان یگان استفسار می کرد ؛ مگر خدمت مولانا صلاح الدین ms580 # ~~بطریق ترجمانی بشرح چگونکئ حالات یاران شروع کرده بیان کرد ؛ # ~~بانوی جهان عین الحیات فرموذ که آنچ خدمت مولوی می فرمایذ # ~~همچنانست وصذ چناانست : اما ان جوان زبان ندارذ که سخن # ~~گویذ؛ من میخواهم که از دهان مبارک او بشنوم؛ حضرت چلی # ~~درحال جواب فرموذ که عارفان سخن را در خلوت کویند ؛ او میذ است که # ~~گفته آیذ، همانا که عین الحیات را ازآن معنی عین الحیاتی در درون # ~~جوشان گشته آتش محبت عارفی در ضمیرش مشتعل شذ وبصذ # ~~جان ودل ربوذهٔ‌ هوای او گشت وسالها در آن سودا بوذ، عاقبت # ~~سر در سر آن سودا کرده این می گفت ### | شعر (هزج ) # # خوش است اندر سر دیوانه سودا %~% بشرط آنک سودای تو باشذ # ~~وچندانی بندگیها موذ که در بیان آیذ؟ # (62/8) الحکایه : همچنان از کبار اصحاب منقولست که حضرت # ~~چلی عارف عتظم الله ذ ݣره در شهر علائیه بغایت رنجور شذه بوذ ~~PageV02P916 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0960.png) # ~~وآن رنج دراز کشیذه ، چنانک اصحاب از حیات او اومیذ بریذه بوذند # ~~وشب و روز زاری کنان از حضرت خذاوندگار استدعای صحت او # ~~می کردند : مگر روزی ناگاه سواری ترک از برار چلی باستعجال # ~~می گذشت؛ فرموذ که ای ربج بس باشذ ، هنگام سفرست، برو # ~~وبر آن سوار پیچ! در حال سوار از اسب فروذ افتاذ و در گلیم کرده # ~~بخانه اش ردند؛ بعد از سوم روز آن مسلیمان نقل کرد وحضرت # ~~چلی را صحت کلتی روی مموذ؛ حامدا لله ومتوکلا علی الله بجانب # ~~انطالیه روانه شذ # ~~رنجور عظیم شذه یود وچند ماهی صاحب فراش گشته مامت اطبا در # ~~معالجت آن مرض قاصر وعاجز ماندند وجمیع محبان از آن حال مجروح # ~~روح وخسته دل بوذند وحضرت ولد پیوسته بعیادت آمذه اضطرار # ~~وانسطراب عظیم می موذ وهیچ گونه قراری نداشت؛ مگر روزی # ~~ملک الاصحاب چلی جلال الدین ولد اسفهسالار رحمه الله با اصحاب خوذ # ~~بعیادت آمذه بوذند ؛ فرموذ که ازین مرض مبرم قوی ملول شذم، # ~~میخواهم که ms581 یکی از یاران ان را قبول کنذ تا من روزی چند بیاسایم ؛ # ~~همانا که چلی جلال الدین از سر اخلاص ویقین التزام بموذ که من # ~~بنده قبول کردم تا حضرت چلبی رخیزذ؛ همانساعت مزاج آن عزیز # ~~منحرف گشته یکماه مام فرو خفت وحضرت چلبی از جامهخواب PageV02P917 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0961.png) # ~~رخاست وروان شذ وهمچنان تمامت اصحاب بکرات بعیادت چلی # ~~جلال الدین می رفتند واکابر شهر ترد د می موذند وحضرت چلی اصلا # ~~یک روز مذکوررا بیاذ نیاورد وعیادت نفرموذ ؛ خدمت جلال الدین # ~~ولد مدرس چلی شمس الدین را قاصد فرستاذه لطیفه گفت که مرا رنجور # ~~کردی وحمال عارضهآ حمال خوذ گردانیذی وفارغ گشته بعیادت # ~~نیز می آئی حسبة لله تعالی حسنهآ بکن، برخیز وبیا وبر سر بالین این # ~~بنده مسکین بنشین تا علت این علت از من زایل گردذ وصحت زایل # ~~حاصل شوذ واین بیت را گفت ### | شعر (رمل) # # توشفائی چو بیائی خوش وره بنمائی %~% سپه رنج بگریزند ومایند ققا # ~~همانا که بر خاست وبعیادت آن زرگ دین رفته ساعتی بر بالینش # ~~بنشست وفرموذ که شمارا نز مامست ؛ آن بوذ که شفای عاجل یافته سوم # ~~روز بحمام رفته بزیارت حضرت مشرف گشت # (64/8) همچنان منقولست که یکی از اکابر زمان درحق چلی صاحب # ~~انکار بوذ ودایما اعتراض می بموذ و بعلت اغراض شوم اعراض می کرد که # ~~این چرکات رندانه واباحت ولا ابالی نیکونیست ودرین بساط ، غیر از سر # ~~انبساط ، پا دراژکردن نا مبارکست؛ از ناگاه در مجمعی مقابل حضرت چلبی # ~~افتاذه در اثنای سخن فرموذ که درویشی پیوسته در میان چهار سوی بازار # ~~پایها درازکردی وبفراغت تمام بخفتی؛ همچنان عارفی بروی بگذشت وبرو # ~~راه بریذ که چگونه درویشی که پایها درازکردهآ ونی خیرانه در خواب ~~PageV02P918 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0962.png) # ~~غقلت رقتهآ ؛ گفت از آنک دستها را از فصول فضول کوتاه # ~~کرده ام واز غرور دنیای غرور فارغ گشته ام واز هواهای نفسانی # ~~کذشته وگفت : ### | شعر (رمل) # دست ودل از کار دنیا چونک کوتاه ms582 کرده ام # پا درازی زآن کنم با کام دل ای کامران # ~~همانا که از طاعن طاغی استغفار کرده بصدق تمام مرید مخلص شذ # (8)65) الحکایه: همچنان نقله اخبار روایت چنان کردند که در شهر # ~~قونیه خاتونی بوذ بغایت حمیله ودر حمال وکمال آیت روزگار خوذ بود # ~~واورا مشهور دخر آوریا گفتندی ویسار بسیارداشت ؛ از ناگاه ربوذه # ~~حضرت عارف گشته لیلا ونهارا بی قرار شذ وترک خانمان خوذ کرده # ~~ملازم حضرتش میبوذ واوقات چون چنگ را در چنگ خوذ گرفتی # ~~جنگ از میان اضداد برخاستی وسوختگان راه را جگر گرم خشک گشتی # ~~وهرچه داشت از اجناس ونقود وعقار وضیاع همه را در هوای آن حضرت # ~~در باخته برای هوس وصل او می سوخت ومد ت مدید درآن حسرت # ~~میساخت ؛ مگر روزی از مذکوره حرکتی نا موزون وشیوهآ شثیع صادر ~~PageV02P919 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0963.png) # ~~گشته درون مبارک چلبی از وی رنجیذ؛ همان بوذ که آن شب از کنار # ~~دستار مبارک خوذ مقدار چشم بندی دریذه بوی داذ؛ آن خاتون # ~~گفت : چه می فرمائی چه کنم؟ فرموذ که می بایذ مردن؛ لابها کرد # ~~وبسی مسکنت موذ ، ممکن نشذ ؛ دوم شب غلامانش فرصت یافته # ~~اورا شهید کردند وآن شاش پاره را همچنان بر روی او نقاب بسته بوذند # ~~وبذآن دفنش کردند الی رحمة آلله تعالی وآن روز از سر سوز # ~~حضرت چلبیآ پیروز همین رباعی را گفت : # شعر (رباعی) # ~~هر کرته که دست صبر چالا کش کرد ### | از ماتم او پنچهآ غم چاکش کرد # ~~دی روی وی آب روی آتش می برد ### | امروز کنون باذ اجل خاکش کرد # ~~و قرب چهل روز عزای او داشته رحمتها فرموذ وگفت : ### | شعر (رباعی) # ~~غافل منشین که این زمانیست عزیز ### | هر دم که بر آیذ از تو جانیست عزیز PageV02P920 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0964.png) # # عمری که بیامذ وبخواهذ رفتن %~% ضایع مکنش که میهمانیست عزیز # ~~وباز این ریاعی را گفت : ### | شعر (رباعی) # بر در گه او تنگ مجالیست جهان %~% انموذج حالی ومحالیست جهان # # بیذاریآ ms583 کس درین جهان ممکن نیست %~% دریاب که خوانی وخیالیست جهان # 66) همچنان ولیة الله فی الارض کریمه خاتون ینت شیخ محمد # ~~خادم رحمهما الله چنان حکایت کرد که شخصی اخی پولاذ نام از # ~~ولایت اوج مسافر حضرت تربه شذه بوذ؛ میخواست که چراغ # ~~واجازت ستذه در ولایت ولد آیدین مقام سازذ وآثین سماع پیذا کنذ ، # ~~مگر روزی در بندکیآ حضرت عارف گتاخی کرده ی ادبانه سخنی # ~~گفت وازو حضرت چلی ربجیذه هیچ نفرموذ؛ همانا که آن شخص # ~~علی الصباح بحضرت تربه2 مبارک در آمذه من بیچاره در روضهٔ‌ # ~~حضرت چلی حسام الدین مراقب نشسته بوذم ؛ دیذم که آن درویش # ~~بی سر طواف تربه می کرد ؛ همچنان بیرون آمذ وبطرف شهر روانه # ~~شذ ، همانساعت شحنهآ شهر ر در سوق الخیل بذو رسیذه درحال # ~~کشتندش ؛ دیذم که حضرت چلی بتربه2 مقد س در آمذه من # ~~می گویذ که آن شخص را که صباح بی سر دیذه بوذی همین دم بی سر # ~~شذ وبا من هنوز در حکایت بوذ که خبر رسیذ که قرمانیان اخی # ~~بولاذ را شهید کردند PageV02P921 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0965.png) ### | شعر (رمل) # پیش مردان با ادب باش ای پسر %~% پا منه گستاخ ورنی رفت سر # ~~اشارت فرموذه دفنش کردند # 67) الحکایه : همچنان بنده خاکی روزی در بندکیآ چلبی # ~~بر در تربه2 مقد س با جمع یاران ایستاذه بوذیم ؛ از ناگاه درویشی # ~~صوفی شکل زیارت تربه آمذ؛ حضرت چلی ازو برسید که از # ~~کجائی واز کجا می آئی؟ گفت : از ملکث شام ، بعشق مولا نای # ~~ووم آمذم تا برخاک او روم را مالیذه زیارت اورا در یابم # ~~وچندین سال در قدس مبارک مجاور بوذم وخدمت حضرت خلیل الرحمن # ~~می کردم ودر عظمت آن دیار ورغبات آن مزار از حد بیرون گفتار # ~~گفت ؛ همانا که مجموع اصحاب در آن باب بابها خواندند ودر اشتیاق # ~~آن ولایت شغفی عظیم نمودند ؛ علیها آن شب درویش را بجماعتحانه # ~~برده مهمانی کردند؛ در ضمیر بندهآ فقیر خیال مقام خلیل الرحمن ms584 # ~~صلوات الله علیه وسلامه نه چنان حقیقتی بست وتشوق آن دیار # ~~غالب شذ که توان گنمت ؛ همان شب بندهٔ‌ مخلص درخواب می بیم # ~~که در حظیرە تربه را حماعتی می کوبند ومجال در آمذن می خواهتد؛ # ~~بادب تمام بنده دررا می گشایم می بیم که چهار جوان گیز تابوتی را # ~~بر دوش گرفته در می آیند ومن بنده پیش پیش می روم و در PageV02P922 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0966.png) # ~~روضه را گشاذه آن تابوت را بر سر بردیان تربه مینهند واز آن چهار # ~~بکی بامامت پیش می روذ تا نماز جنازه کنذ.؛ بنده ازیشان سؤال # ~~می کنم که این تابوت از آن کیست؟ می گویند از آن ابراهیم خلیل است؛ # ~~همانا که از حضرت جلیل اشارت آمذ که اورا درین حضرت دفن کنیم؛ # ~~چون از نماز فارغ می شویم مذکور را در زیر رحل مثنویه دفن می کنند # ~~وبیرون می آیند واین بنده بیچاره ازآن هیبت بیذار گشته نعرهها می زنم # ~~می شوم ؛ همچتان مماز صبح را گزارده بعد از تلاوت مثنوئ معنوی # ~~بیرون می آیم تا بدستبوس وسحدهٔ‌ عاشقانه چلبی مشرف شوم ، از دور # ~~بانگ می زنذ که هی خواجه عطار! ابراهیم خلیلت را دیذی که کجا # ~~نهاذند؟ تا معاوم کنی که بمامت ارواح پاک از زیارت و آمذ شذ ان # ~~حضرت خالی نیستند وترد د غیبیان لاینقطع است؛ چنانک فرموذ ### | شمعر # هر روز من آذینه وین خطبه2 من دام # وین متیر من عالی مقصوره من مردی # چون پایهٔ‌ این منبر خالی شوذ از مرده # ارواح وملک آرند از غیب ره آوردی # ~~فی الحال بندهآ مخلص سر نهاذه مستغفر گشتم تا از خدمت آن حضرت ~~PageV02P923 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0967.png) # ~~اندیشه غیبت نکنم وتوفیق آن صحبت را از عنایت ایشان دانسته شاکر # ~~نعم وذاکر آن کرم باشم إن شاء الله تعالی ؛ چنانک فرموذ # شعر ( رمل) # # چون بیانی صحبث صدیق را %~% پس غنیمت دار آن توفیق را # # ورکسی را ره شوذ گو سر فشان %~% کآن بوذ ms585 از رحمت واز جذبشان # 68/8) الحکایه : همچنان منقولست که روزی دانشمندی متبحر # ~~در صحبت چلی نشسته بوذ وحرکات ظاهر وظرایف لطایف اورا # ~~مشاهده می کرد وحیرت می موذ ؛ همانا که در ضمیر او گذشته باشذ # ~~که عجبا کرامت باطن فاطن او چون باشذ؟ در حال چلی فرموذ که # ~~بارا! من همچنان که هستم همه کرامم، چه کرامت می جوئی؟ # ~~نشنیذه که أبو حنیفة فقنه ککه والعارف کله کرامات لا # ~~تحصی کثیرة ؛ همانساعت سر نهاذه از سر اخلاص از سر عارف # ~~واقف گشته مرید مخلص شذ # 6) الحکایه : همچنان بتدهٔ‌ مخلص نقل می کنذ که شی # ~~ملک الامرا مبارز الدین چلی محمد بگ ولد اشرف در بگشهری # ~~حضرت چلی را بمهمانی دعوت کرده بوذ واز حد بیرون نیاز واعتقاد ~~PageV02P924 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0968.png) # ~~تموذه بانواع بندگیها کرد؛ هماتا که فرزند خوذ سلمانشاه را از # ~~سرای خوذ خوانده بحضرت چلی پیش کشی کرده مرید ساخت؛ چلی # ~~کمری نادر در میان سلمانشاه بسته روانه کردند ، چلی محمد بگ سر # ~~تهاذه از کیفیت عاقبت حال ومال آن فرزند سؤال کرده، قرمود که # ~~بعد از شما خرانیآ این ولایت وتفرقهٔ‌ حمعیت این حماعت در قدم او # ~~خواهذ بودن، وعاقیة الامر اورا درین دریاچه انداخته نیست کنند ؛ # ~~پذر بیچاره گریان گشته تمامت حاضران گریستند؛ فرموذ که # ~~دریغا این پسر خیره سر اصلا در سر اقبالی تدارد وهیچ نوع سری # ~~وسروریرا لایق نیست ### | شعر (رمل) # # ای بسا مهتر بچه کز شور وشر %~% شذ زفعل زشت خوذ ننگ پذر # ~~همچنان شد که فرموده بوذ ودر ایام دولت مورتاش بگشهری را # ~~فتح کرده شهررا تاراج کردند وبعد از چند روز در همان دریاچه # ~~سامانشاه را تاسانیذند وآن مملکت یباب شذ # ) همچنان در زمان قرمان که شهر قونیه در دست ایشان بوذ # ~~وبسبب آنک حضرت چلی خواهان لشکر مغول بوذ آنجماعت ملول # ~~می شذند ودم بدم اعتراض می کردند که ما را که همسایه ایم ومحیان # ~~حضرت نی خواهی ومغول بیگانه را البته ms586 خواهانی؛ جواب می فرموذ که ~~PageV02P925 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0969.png) # ~~ما درویشانیم نظر ما بارادت حق است تا کرا خواهذ ومملکت خوذرا # ~~بکه تفویض کنذ ما بجانب اوثیم واورا میخواهیم ### | شعر (رمل) # چون قضای حق رضای بنده شذحکم اورا بندهٔ‌ خواهنده شذ # ~~والحالة هذه حق تعالی شمارا بمی خواهذ وخواهان لشکر مغولست # ~~ومملکت را از دست سلجوقیان بستذه بچنگیز خانیان سیرد و آلله یؤتی # ~~ملکه من یشاء (248/2)؛ ما نیز همان می خواهیم که حق می خواهذ # ~~واولاد قرمان مع هذا که محب مخلص ومرید بوذند می رنجیذند واز # ~~حضرت چلی احتیاط می کردند ودرین مذت قلعهآ قونیه را بشخصی # ~~أعور قلچی مهاذر نام سیرده بوذند و آن د زد داررا د زدار کرده # ~~با مقدار صذ سپاهئ ترک بی حفاظ محافظت قلعه می کردند؛ اتفاق # ~~چنان افتاذ که روزی حضرت چلی با حماعت اصحاب از در قلعهٔ‌ # ~~دروازه2 ساطان می گذشتند؛ مهاذر سگ نرثاد برسیذه فرموذ که # ~~یاران را رنجانیذند وبرکفل اسب چلی هم تازیانهآ فرو کوفتند؛ بطرف # ~~مدرسهآ مبارک مراجعت نموذه نه چنان منقعل ومنقبض شذ که در # ~~بیان آیذ؛ بعد از ساعتی بهاذررا قولنج ناف ظاهر گشته برسر خاکٹ # ~~می غلطیذ وفریاذها ن کرد ؛ چندانک معجون و تریاق می داذند، آن # ~~ووجع ساکن نمی شذ؛ بعد از سوم روز در آن سوز وفروز که بوذ PageV02P926 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0970.png) # ~~*رمی در باطن کافر او ظاهر گشته مامت تن نا پاک بی باک او # ~~آماسیذن گرفت؛ بسی فریاذ وافغاتها کرده از حضرت چلی مدد # ~~وامان خواست ، ممکن نشذ؛ همچنان آن کلتهآ دون را بر گردون # ~~نهاذه یشهر لارنده می ردند در نیمهٔ‌ راه آهی بکرد وطرقیذ وجان # ~~بی ایمان یجهنم سیرد وازآن حماعت یکی نماند # 71) همچنان بنده7 خاکی تقل می کنذ که روزی یار عزیز # ~~حلال الدین کنکریرا رحمه الله اشارت کرد که تا جهت شاه زاذگان # ~~از بزازان بطانه نیکو مخرد ومبلغ بیست عدد بدست مذکور داذه ، # ~~چون بطاته را آورد ، فرموذ ms587 که بچند خریذی؟ فرموذ که بیست ودو # ~~می خواستند ودو عدد را بحشیذه، بیست عدد داذم ، اما جامه نیکوست: # ~~فرموذ که دروغ می گوئی بهرده عدد خریذه2 و آنک دو عدد در دستار # ~~کردهآ ؛ ازغایت شرمساری بیست عدد دیگر شکرانه داذه توبهآ نصوح # ~~کرد تا بعد الیوم دیگر بی ادبی نکنذ؛ حضرت چلبی فرموذ که اگر # ~~چنانک بینائی از کوری چیزی برد بس عجب کاری نیست، اما این که # ~~کوری از پیش بینائی چیزی برذ بوالعجب کاربست ### | شعر (رمل) # # حق همی بینذ ولی ستار خوست %~% چونک از حد بگذری قهار اوست PageV02P927 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0971.png) # 72) الحکایه : همچنان خدمت خاتون آخرت ولیة آلله # ~~فی الارض ، عالمهآ عارفهآ خوش لقای قونوی رحمتها آلله که در شهر # ~~توقات خلیفه بوذ واکابر آن تواحی مرید او بوذند چنان روایت # ~~کرد که خدمت یار ربانی ملک الفضلا، قدوة المفسرین ناصرالدین # ~~واعظ ولد مولانا رکن الدین ارموی الولدی القونوی مدبی در توقات # ~~مسافر من شذه بوذ واز لطافت تذکر وتقریر خود اهالئ شهررا # ~~ربوذهآ خویش کرده، همانا که روزی در حق چلبی عارف چیزکی گفت # ~~ومن معارضه کرده اورا قوی رنجانیذم ؛ فی الحال از سر انفعال # ~~برخاست واز توقات ینکیسار سفر کرده همان جمعهٔ‌ اول زخم خورده # ~~رنجور باز آمذ وبمامت اکابر واصحاب بعیادت واعظ جمع آمذه بوذند # ~~تا سبب رنجوریآ او را در یابند وتشخیص مرض کرده مداوات کنند؛ # ~~فرموذ که چون بنکیسار رسیذم وروز جحمعهٔ‌ اول بر بالای منیر برآمذه # ~~در وعظ گرم شذه بوذم واز خلق غریوی بر خاسته بوذ؛ دیذم که # ~~حضرت چابی عارف بر اسبی کمیت سوار گشته نیزهآ در دست گرفته # ~~از در مسجد در آمذ وتا پیش منر بر آمذه مرا بذآن نیزه بر پهلوی # ~~چب یکبار بزذ ونا پدیذ شذ ومن دم بسته گشته چنان جریح وخسته # ~~از منیر فروذ افتاذم ونی خوذ گشتم؛ همانا که حماعت مرا برگرفته بخانه # ~~آوردند ازآن هیبت مجروح روح گشته رنجور شذم وبهر حالی ms588 که بوذ ~~PageV02P928 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0972.png) # ~~خوذ را مخدمت یاران انداختم ؛ بعد الیوم همگان گواه باشیذ که من # ~~بیچاره بنده مخلص ومرید خالص چلی گشتم وایمان آوردم: امیذ # ~~است که بعنایت آن سلطان باممان روم وصادق میرم ؛ همچتان وصیت # ~~میکنم که چون حضرت چلبی ممبارکی بتوقات وصول یابذ سجدهآ من # ~~بیچاره غریب را عرضه داریذ، مگر که مرحمتی فرمایذ؛ بعد از سوم # ~~روز بجوار حق پیوسته روز چهلم مذکور حضرت چلی از سیواس # ~~بتوقات تشریف داذه فرموذ که بیچاره ناصر الدین واعظ ما عجب # ~~رفت ؛ خوش لقا گفت : سر تهاذم و گریستم که عجیا حال آن بیچاره # ~~چونست؟ فرموذ که از کمانش رهانیذم، برسر منر لله الحمد آسوذه # ~~وغریق رحمت حق شذ واز حریق زحمت رهیذ ؛ یاران سر نهاذند وشکر ها # ~~کردند ب همچنان علی الصباح با جمیع اصحاب نزیارت آن بزرگ رفته # ~~تجدید عنایت بی تحدید فرموذ وگفت : ### | شعر (رمل ) # # چون عنایاتت بوذ جاترا پناه %~% کی بوذ اورا خطر ازخوف راه # # بعد ازین جات و دل ودرگاه دوست %~% بعد ازین دست من ودامان شاه # # قد س الله سر ا صحتابه %~% لکرام، کما قاد س سره بسر # ~~ربه السلام PageV02P929 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0973.png) # 73/8) الحکایه : همچنان بنده ضعیف صاحب تألیف أعانه # ~~آلله تعالی روایت میکنذ که روزی حضرت چلی در بنده خانهآ خوذ آمذه # ~~بوذ و حماعت اصحاب کرام در آن حضور حاضر شذه وخدمت # ~~سید الاخوان حسام الدین ولد آئنهدار قونوی که شیاد تادر وشاعر بوذ # ~~غزلیات خوانده ذوقها کردند وحضرت چلی عنایتها می فر، وذ وقدرتها # ~~می مموذ؛ همانا که از ناگاه حسام سر آغاد کرد که هی افلاکی! من ترا # ~~خواهم کشتن ؛ بنده جواب داذم که مکر بولایت؟ گفت : نی بلکث # ~~بصورت : حضرت چلی فرموذ که حالیا درین روزها تو می میری # ~~در غم خوذ باش ؛ رنجیذه بر خاسث وبسوی بگشهری رفته رنجور # ~~باقشهر آمذ ودر حالت عجب رحلت موذ؛ از حد بیرون تأسف بموذه # ~~برحم فرموذ، رو بیاران کرد وگفت ms589 : درنظر مردان خذا گستاخی # ~~کردن وبی ادبانه سخن راندن وخامت عظیم دارذ ونا مبارکست ودر # ~~صحبت عارفان بینا خاموش بوذن وفروتنی بموذن از حمله واجباتست # ~~و این بیت را گفت : # شعر (رمل) # # هر که او در پیش این شیر ریان %~% بی ادب چون گرگ بکشایذ دهان ~~PageV02P930 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0974.png) # # همچو گرگ آن شیر بر دراندش %~% فانتتممنا منهم %~% بر خواندش # زخم یابذ همچو گرگ از دست شیر %~% پیش شیر ابله بوذ کو شذ دلیر # 74) الحکایه : همچنان بندهآ خا کی که حاک این حکایتست # ~~روایت می کنذ که در بتدگی حضرت چلی عظم آلله ذ کره از قیصریه # ~~بیرون آمذه بسیواس می رفتیم ؛ همانا که خدمت مولانا عماد الدین قاض # ~~اماسیه وسعد الدین خطیب سیواسی وبراذرش مجد الدین حافظ وجماعت # ~~اکایر ملازم حضرتش میرفتند وبر مر انب حضرت چلی بخواب # ~~وفته بوذ ؛ شخصی خر داذ که پذر این بنده در سه ای اوزبکث # ~~خان وفات یافته است ، ازو اسباب بسیار مانده وترا موقوف داشته # ~~منتظر فرزندش می یاشند ؛ چه او مردی بود بزرگ ومذکر یگانه : # ~~علها گریان گشته این نیچاره بغایت سوگوار شذم ودر ضمرم سر # ~~زذ که چون بسیواس وصول افتذ بی آنک اجازت خواسته شوذ بطلب # ~~آن خواسته وکتب پذر روانه شوم وآن را تحوزهٔ‌ حصول آورده باز # ~~ببندکی شتایم ؛ از ناگاه بیذار گشته نعرهٔ‌ بزذ که مارا آن مال ممی ~~بایذ # ~~و اگر چنانک بی اجازت بروی در در یا هلاک خواهی شذن و این # ~~بیچاره فریاذ کنان از اسب فرود افتاذ سر برسم اسب شیخ نهاذه # ~~گریان شذم وآن حماعت که حاضر بوذند حیران گشته بمی دانستند که # ~~عنایتها فرموذ وگفت: تا من در قید. حیاتم در بی صید چیزی مباش ~~PageV02P931 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0975.png) # ~~تا شکار تو من باشم ؛ بعد از ما تو دانی وباز بخواب رفت؛ همچنان # ~~قاضی عماد الدین وسعد الدین پیش از آنک از من سؤال کتند ، فرموذ # ~~که مگر شیخ افلا کی را پذرش در شهر ms590 سرای نقل کرده است؛ # ~~میخواست که بی اجازت ما غیبت کنذ وآن اسباب را بدست آورذ، # ~~ما را مفارقت او خوش نیامذ ؛ اتتباهش کردم تا حقیقت حال را بخیال # ~~مآل مال نقروشذ وترک صحبت اولیا نکنذ تا نادم وحاسر نشوذ ، # ~~همانساعت قاضی عماد وسعد خطیب مرید شذند و این بیچاره استغفار # ~~کرده فسخ عزیمت کرد و فارغ شذ # 7) الحکایه : همچتان روزی از شهر تبریز بیرون آمذه # ~~بلطانیه می رفتیم ؛ زرگ از فضلای تبریز که در قبهٔ‌ غازان معید بوذ # ~~اعنی شهاب الدین مقبولی قبرشهری رحمه الله همراه ما شذ وحکایت # ~~کنان میرفتیم ؛ از تاگاه حضرت چلبی سایس اسبان را سیاست فرموذه # ~~دشنامیآ چند بداذ و ز وذ روانه شذ ؛ همانا که شهاب الدین معید رنجش # ~~بموذه سر آغاز کرد که اینچنین بزرگیرا نشایذ که سفاهت کنذ، اما # ~~سفیهان روم بنامند واین بیچاره معارضه کرده اورا اسکات کردم که # ~~از سر بی خیری در حق اولیا طعنه زذن وما لا یعنی سخن # ~~گفین جایز تیست، درحال اسب آن نزرگ حرونی مموذه اورا در # ~~میان لجم سیاه فرو انداخته از فرق سر تا قدم غرق وحل سیاه # ~~شذ وییم آن بوذ که خنه شوذ؛ دیذم که حضرت چلی دوان دوان PageV02P932 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0976.png) # ~~آمذه می گویذ که مولانا شهاب الدین با سفیهان روم نبایذ ییچیذن ؛ # ~~فریاذ کنان بر خاست وسر نهاذ وهمچنان تبدیل جامها کرده در تبدیل # ~~اخلاق کوشیذه بنده ومرید شذ ونسخه تفسیر شیخ نجم الدین # ~~دایه را که سرمایهٔ‌ محققان قرآنست بحضرت چلی خشیذه از حد # ~~برمون بندگیها کرد وحضرت چلی آن تفسیر را بخدمت ملک المذکترین # ~~مولانا علا ء الدین قسطمر نیه رحمه آلله ایثار کرد ونسخه آن تفسیر # ~~هنوز در ممالک روم نبوذ ؛ ببرکت آن سلطان درین ممالک # ~~شایع گشت # 76) همچنان منقولست که حضرت چلی از معدن اماسیه # ~~بیرون آمذه بطرف قسطمونیه می رفتند ؛ در راه فرموذ که امروز # ~~بحرامیان خواهیم رسیذن ، حاضر باشیذ؛ بعد از ساعتی در نزدیکی ms591 # ~~قلعه عثماتجق بحرامیان عنتاب رسیذه غلو عظیم کردند وبر حضرت # ~~چلی تیر باران کرده برساق مبارکش زخمی رسیذ وگویند : آن روز # ~~حضرت چلی بر سر پیراهن تگله عارفی پوشیذه بوذ؛ همانا که تبرها # ~~می رسیذ وباز می جست وحرامیان بگمان آنک مگر زیر قبا زره # ~~پوشیذه است ، پیانی تیر برتاو می کردند ؛ عاقبة الامر کاروانیان را # ~~عریان کرده یاران را تجرید کردند واز خدمت شیخ بهاء الدین خیاط # ~~خادم تربه برسیذند که این چه کس است؟ گفت : این چلبی عارفست، # ~~فرزند مولانا جلال الدین؛ فریاذ کنان از اسب ریحته شذند وسرها ~~PageV02P933 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0977.png) # ~~باز کرده بانصاف ایستاذند؛ ومجموعشان مرید شذند وآن تگله را که # ~~بوشیذه بوذ مقدم ایشان مخشیذ ؛ هر چه از یاران وکاروان بستذه # ~~یوذند باز داذند وآن زخم را خشک بند کرده عذرها خواستند وعجب # ~~آنک از زخم تبرهای ایشان درآن جامهآ مبارک اثری نبوذ؛ بندهٔ‌ # ~~بیچاره بطریق نیاز برسیذم که برجامهٔ‌ مبارک چلبی از چندان تیر # ~~خدنک المی نرسیذ وبر ساق مبارک زحمت زخمی البته رسیذ ، عجبا # ~~ین چون بوذه باشذ؟ فرموذ که حضرت والدم تمی خواست که از # ~~قونیه بروم، گفت: او قبول ناکرده غیبت مموذم، این قدر جراحت # ~~ونکبت از انفعال خاطر ایشان شذ؛ عاقبت کار آن حماعت بجمعهم # ~~بیش سلمان پاشای قسطمونیه رفته از حرامی گری توبه کردند واز # ~~سلک سپاه اسلام گشته بغزا مشغول شذند # 77) الجکایه : همچنان کرام اصحاب نقل کردند که چون # ~~حضرت چلی دوم بار بشهر لاذیق وصول یافت، اکابر شهر واعیان # ~~بندگهای کرده شب وروز ملازمت می موذند؛ مگرخدمت ملک الخلقا # ~~قاضی نجم الدین قوصره مخالفت موذه خود را سر جماعتی ساخته از سرور # ~~عالمیان سرکشیذ وبریاست خوذ مغرور گشته از رئیس حقیق دور ماند؛ # ~~همچنان اصحاب دو گروهی کرده در میانه گرهی بسته شذ وبعضی یاران # ~~طرف اورا گرفتند وبعضی معتبران شهر ویاران مقبل جانب دارئ # ~~حضرت چلی کردند؛ همانا که حضرت چلنی از سر سری که معلوم PageV02P934 # ![image ms592 filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0978.png) # ~~او بوذ خدمت ملک الخلفا مولانا کمال الدین ومولانا محی الدین وتاح ~~الدین # ~~مثنوی خوان را پیش کشیذ وتخلافت تصب کرده اجازت فرموذ وجمیع # ~~اکایر شهر متابعت ایشان کرده بنده ومرید شذند وزاویه نو بنیاذ # ~~کرده مقابله وسماع معهود شروع کردند؛ علیها هر حالی که بوذ # ~~قاضی نجم الدین بیچاره بی چارە خوذ روزی با اصحاب خوذ بحضرت # ~~چلی آمذه سر یاز کردند ومستغفر شذند واز حد بیرون تذلل نموذه # ~~زاریها کرده گوثیا که آن گریهآ او باخلاص بوذ وشبیه گریهآ اخوان # ~~یوسف بوذ حیله آمیر؛ همانا که چون بیرون آمذند، بانگشتان اشارت # ~~کنان فرموذ که تمامت آمعاش را از زیر خواهم بیرون کشیذن تا ببنم # ~~که مریدانش چه می کنند وچگونه یقریاذش می رسند؛ آن بوذ که # ~~صاحب فراش گشته میزاریذ واز حضرت چلی استغاثت میخواست # ~~وآهها می کرد ومی گریت و مامت امعا وأحشای او را از زیر بیرون # ~~کشیذه می بربذند ؛ چون حضرت چلی بشهر اگریدور رسیذه همان # ~~شب فرموذ که بیچاره بجم الدین قوصره در گذشت وساعی مراقب # ~~گشته بغایت متألم شذ وگفت : ### | شعر (رمل) # # عفوکن ای عفو در صندوق تو %~% سابق لطفی همه مسبوق تو # # عفوکن زین بندگان تن برست %~% عفو از دریای عفو اولیترست PageV02P935 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0979.png) # # عفو ها کفته ثنای عفو تو %~% نیست کفوش أینها آلذاس آتقوا # # راه ده آلوذگان را العجل %~% در فرات عفو وعین مفتسل # ~~و همچنان بر سر پا برخاسته فرموذ که و آلعافین عن آلتاس وآلله # ~~بحبآ آلمحسنین (128/3) از خطای آن درویش در گذشتم وشب # ~~دیگر عزیزی شیخ نجم الدین را در روضه بس خرم دیذ که خرامان # ~~خرامان می رفت ؛ برسیذش که ما فعل الله بک؟ گقت: اگر # ~~عنایت عارف شفاعتم ممی کرد ابدا در زحمت دوزخ خواستم بوذن ولله # ~~الحمد خلاص یافته در آسایشم # (78/8) همچنان روزی حضرت چلی بحمام می رفت؛ بنده # ~~خاکی را فرموذ که تو در خانه باش وکاسهآ زرگ قیسی خیسانیذه # ~~بوذند ms593 تا بعد از استحمام با یاران کرام بخورند ؛ بندهآ بیچاره خانه را # ~~جاروب زذه زیر نطع چلبی درمی یافته در کیسه کردم وهمچنان نظرم # ~~بکاسهآ خوشاب افتاذه البته نفس را میلی شد تا از آنجا دانهٔ‌ بر گرذ # ~~باز استغنمار کرده امتناع می نموذم تا چند نوبت با نفس لئیم خوذ مجادله # ~~و محاربه کرده ممکن نشذ ، عاقبت بر عقل غالب گشته دانهآ قیسی در دهان # ~~کردم ؛ فی الحال صفای باطن خوذرا مکدر دیذم وپشیمان گشتم؛ بعدا # ~~ازآنک چلی از حمام آمذند واصحاب حاضر شذند فرموذ که آن کاسه را ~~PageV02P936 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0980.png) # ~~پیش آر! چون بر آن کاسه نظر انداخت فرموذ که ازینجا دانهآ برده # ~~اند و خورده وبی ادی کرده؛ چرا چنین کردی وخیانت مموذی و این # ~~جنایت از تو صادر شذ ومغاوب نفس نحس گشتی؟ کسیی که در کاسهٔ‌ # ~~ما چنین دست درازی کنذ تا در حق کیسه2 ما چه اندیشذ ومن مرد # ~~امین را دوست میدارم وپیوسته پاذشاهان صورت وسلاطین معنی # ~~مردم امینرا خزینه دار خوذ میکنند ومقتدای دین ما محمد امین # ~~است وصاحب وحی او هم جبرئیل امین بوذه واین بیت را نخواندهآ # ~~که فرموذه اند ### | شعر (مجتث) # # دهان ببتد وامین باش در سخنداری %~% که شه کلیذ خزینه بر امین کشذا # ~~بنده ضعیف بکلی بیچاره گشته گریان شذم واستغفارها کردم ؛ # ~~فرموذ که بعد الیوم دیگر مکن تا در همه حال امین حضرت ما باشی # ~~ومحل امانت اسرار ابرار احرار گردی؛ همچنان بعد از دهم روز # ~~فرموذ که آن یک درم را که در زیر نطع من یافته بوذی چه کردی؟ # ~~از جیب برون آورده در پیش چلبی نهاذم وچندی دیگر شکرانه داذه # ~~مرحمت فرموذه بعنایت موفور مخصوص گردانیذ # ) الحکایه : همچنان روزی حضرت چلی مکتب شاه زاذگان # ~~شریف داذه بوذ؛ فرموذ که امروز ایشان را آزاذ کن وبعد از ساعتی # ~~اصحاب عظام جمع آمذه بصحبت مشغول شذند وآن روز. قرب بیست PageV02P937 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0981.png) # ~~تفر یاران مقبل بتکرع ms594 وتجرع مدام مداومت مموذه عیسی وار عیشی # ~~می راندند؛ همانا که چون ثلث شب بگذشت بغر از یک ابریق مدام # ~~نمانده بوذ ؛ وخدمت یار ربانی سبط الولد برهان الدین الیاس پاشا ساقی # ~~اصحاب بوذه ، چند نوبت ببتدهٔ‌ مخلص اشارت کرد که صهبا نیست؛ # ~~تدارک بایذ کردن و حضرت چلی برعادت معهود بخواب رفته میشنیذ # ~~که آن درویش چه می گفت؛ چشم مبارک باز کرده فرموذ که چند # ~~می گوئی؟ خمش کن ، نشنیذهآ که آن حلوائی ولی سه سال از یک خم # ~~کار کرد ومددی از عالم غیبش میرسیذ، اگر عارفی از کوزهٔ‌ تا سحر # ~~کار کنذ عجب نباشذ وابریق را بدست مبارک خوذ بگرفته باز بلست # ~~الاس پاشا داد، همچنان تا چاشت سلطانی بیست نفر ازآن معنی # ~~خوردند وهمگان طافح گشته بخواب رفتند و هنوز آن ابریق مالامال بوذ # شعر (رمل) # ~~این کسی دیذست کز یک مشک آب # گشت چندین مشک بر بی اضطراب # ~~مشک خوذ روپوش بوذ وموج فضل # می رسیذ از امر او ار بحر اصل # ~~وهمچنان بندهآ مخلص آن کوزه را محافظت می کردم وبتبرک از آنجا # ~~آب میخوردند ورنجوران را شفای عاجل حاصل میشذ PageV02P938 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0982.png) # ) همچتان منقولست که چون اکایر شهر لاذیق ارادت # ~~آورده مرید چلی عارف شدند ، همانا که ولد ناظر استکبار موذه # ~~ابا می کرد وارادت بمی مموذ و او امیرزاذهآ بوذ معتبر ومتمیز؛ چون # ~~باران همدل مذکور را بجد گرفتند، گفت : بشرطی مرید شوم # ~~که ممن فرزندی ترینه بیخشذ وازین هتر کرامتی بخواهذ بوذ؛ همچنان # ~~چلی محمد بگ واینانچ بگ وطغان پاشا وغیرهم التزام مموذند که # ~~هرچه میخواهی ومی جوئی از حضرت او حاصل است وقراری کردند # ~~که روز فرصت او را بیندگیآ چلبی ییاورند؛ از تاگاه حضرت چلی # ~~سحر گاهی از زاویه بیرون آمذه بتنهائی روانه شذ ؛ قضارا آن زوز برف # ~~عظیم می باریذ وفصل زمستان بوذ تا در حمام خواجه عمر بیامذ وتوقف # ~~کرده دیذ که هنوز در حمام را ms595 باز نکرده بوذند؛ مگر ولد ناظر # ~~محتاج حمام گشته بر خاست وبطرف حمام شتافت؛ دید که در تاریکی # ~~شخصی بردر حمام ایستاذه است؛ پیش آمذه دیذ که حضرت چلی # ~~عارفست؛ سلام داذ ودستبوس کرده در ضمیر او گذشته باشذ که # ~~مگر چلبی صبوحی کرده است واز سرمستی تنها بیرون آمذه؛ فرموذ # ~~که تی تی، آنچنان نیست که تصور میکنی، بلک تبرای مسلمان کردن # ~~نفس تو آمذه ام ودسته گل . سرخ بدستش داذ که قدم فززند نیز # ~~مبارک باذ ؛ بیچاره ولد ناظر ازآن نظر بی نظیر مدهوش گشته بیفتاذ # ~~وبیهوش شذ PageV02P939 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0983.png) # شعر (رمل) # # چون بخویش آمذ ز غرقاب فنا %~% بانگ میزذ ای خذا وای خذا # ~~زوذی استحمام کرده چون بخانه آمذ حرم خوذ را در غایت خوبی # ~~دیذه مباشرت مشغول شذ ، بقدرت بارئ تعالی همان لحظه زن او حامله # ~~کشته چاشت بلند برخاست وبنزد امرا آمذه از کیفیت ما جرا باز # ~~گفت و دسته گل را عرضه داشته همشان شاذیها کردند و با تحف بسیار # ~~حضرت چلی آمذه اورا مرید کردند وبعنایت ایشان بجاثی رسیذ که # ~~کرامات می گفت و درر معانی میسفت ومرادات دینی ودنیاویآ او بحصول # ~~بیوست وآن دستهآ گل را خاتون اوسالها نگاه میداشت و بهر رنجوری # ~~که برگی میداذند صحت می یافت وپیوسته آن زرگ این بیت را # ~~بجد می گفت : # شعر (رمل) # # شیخ ما از عون باری با فرست %~% خاک کویش به زمشک از فرست # # بیش صدق واعتقاد اهل دین %~% هرکه منکر شذ ولی را کافرست # ~~ناصح الدین خلیفه نکیده رحمه الله مناظرهآ عظیم می کرد که ترا با این ~~PageV02P940 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0984.png) # ~~سک قطمیر نام چندین تعلق چراست؟ وعیوب سگ را می شمرد؛ # ~~گفت : از برای آن دوستش میدارم که صاحب ولا یت است ودوست را # ~~از دشمن ومحب را از منکر میدانذ وتمییز میکنذ؛ گفت: لانسلم، # ~~این محالاتست ؛ تاصح الدین گفت : این همان سگ اصحاب الکهف # ~~است که بوذ وآن رگ دارذ که ms596 داشت واو هم برین رنگ بوذ ### | شعر (رمل) # # گر رگ عشق نبوذی کلب را %~% کلب کهفی کی بجسستی قلبرا # # شیر وگرگ وخرس دانذ عشق چیست %~% کم زسگ باشذ که از عشق او تهیست # ~~صوفی گفت : این معنی را بچه معلوم کنیم؟ گفت: آنچنانک همانا که # ~~تو خطابی لطیف بوی بدهی بخورذ واز دست من نانپاره خشک بخورذ؛ # ~~صوق دودرم بیرون آورد تااخطابها بیاورند؛ همچنان طبق خطاب # ~~پیش قطمیر نهاذ تا بخورذ؛ بقمدرت حق تعالی یکبار یوی کرده # ~~اصلا دیگر التفات ننموذ وشیخ ناصح الدین از بغل خوذ نانپاره # ~~خشک بیرون آورده پیش قطمیر نهاذ، رغبت نام فرو نشست وپاک # ~~بخورد؛ همچنان صوفئ مسکین ترک کیر وکین کرده ارادت آورده # ~~تجرید شذ : وشیخ ناصح الدین فرجئ حوذ را بوی پوشانیذه عاقبت # ~~مرید حضرت چلی عارف شذ ؛ پیش از آنک او مرید شوذ فرموذ که # ~~سگان ما نز مر شدند تا شیران ما چون باشند؟ چنانک فرموذ : PageV02P941 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0985.png) # شعر (رمل) # ~~ای که شران مر سگانش را غلام ### | گفت امکان نیست خامش وآلسلام # 82/2) همچنان منقولست که حضرت چلی از شیخ ناصحالدین # ~~قطمیررا قبول کرده روانه شذ وقطمر را اشارت فرموذ که با ما بیا؛ # ~~چون گامی چند برفت وا پس گشته بناصح الدین نگاهی بکرد ، # ~~ناصح الدین گفت : چه نگاه می کنی؟ کاشکی بجای تو من بوذمی تا سگ # ~~آن در گاه گشتمی؛ همانا که غلطان گشته زو زوئی بکرد وپویان گشت # ~~وهمچنان وقت سماع در شهر لادیق در حلقه یاران در آمذه با اصحاب # ~~کرام با هم می گشت وکرامت دیگرش آن بوذ که هیچ سکی در سفر # ~~وحضر با وی حمله تکردی وبانگ بر وی نزذی وچون اورا بوی # ~~کردندی گرد او حلقه زذه فرو خفتندی وچون حضرت چلی بجائی # ~~قاصدی فرستاذی قطمیر را با وی ملحق کردی؛ چه اگر ده روزه # ~~واما یکماهه راه بوذی اورا بمقصد رسانیذه عودت کردی وبرای # ~~تب از موی او دوذ کردتدی تب ms597 مغارقت بموذی ودر هرجائی که منکر # ~~دیذی بی خطا براو شاشه کردی واز طعام منکران خاندان هرگز # ~~بحوردی واگر پنهانی آن طعام را با طعام یاران آمیخته با وی داذندی # ~~بوی کردی وآن را بخوردی PageV02P942 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0986.png) ### | شعر ( رمل # # شذ سر شیران عالم جمله پست %~% چون سگ اصحاب را داذند دست # # آن سگی را کو بوذ در کوی او %~% من بشیران کی دهم یک موی او # ~~وپیوسته حضرت چلبی بدست مبارک خوذ بوی طعامها خورانیذی # ~~وبنواختی و گفتی : ### | شعر (رمل) # # چون سگان را این چنین نعمت نهند %~% مر کسان را تا چه دولتها دهند # 8218) همچنان منقولست که روزی بزرگی بزیارت حضرت # ~~چلبی آمذه بوذ وعذرها می خواست که دم بدم بحضرت می توانم آمذن # ~~ومشرف گشتن ومسکنت می موذ؛ فرمود که مقصود ما از یاران # ~~صدق نیت وصفای عقیدت رمحبت جان ایشانست ؛ چه اگر # ~~در خدمت وصحیت ما ترد د کمتر ممایند وبسبب اشغال وتعلقات # ~~اقوات اوقات نتوانند رسیذن همانا که مقصود کلی وجزوئ ایشان # ~~از مظهر ما بحصول رسذ و ممطلوب وصول یابتد وما را در حالات # ~~محبان مخلص نظرهای عظیم وعنایات عمیم است وخوش حکایتی درین # ~~باب مثال فرموذ که مگر امیر زاذهآ پیش معلمی علم میخواند ودر ~~PageV02P943 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0987.png) # ~~روزی امیر زاذه را مهمی پیش آمذه نتوانست بمکتب حاضرشذن وبدست # ~~غالب گشته برخاست وپیش استاذ آمذ و بعتاب آغاز کرد که چه معنی # ~~مرا غرض آن درم است، توخواهی بیا وخواهی میا؛ اکنون غرض # ~~می کوشذ واین بیت را فرموذ # شعر (خفیف) # # کیمیای سعادت همه اند %~% در همه فعل خوذ بدیذ کفند # # حاسدان را هم از حسد بخرند %~% همه را طالب و مرید کنند # 88/2) همچنان مؤلف کتاب ، بندهآ خاکی روایت می کنذ که PageV02P944 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0988.png) # ~~بسوی بگشهری سفر کرد و چند روزی آنجایگاه اقامت فرموذ ؛ مرحوم # ~~ولد اشرف رحمه آلله از حد بیرون بندگیها کرد ؛ همچنان روز # ~~حمعه در زاویه میارک حمعیتی عظیم بوذه حماعت اکابر ms598 جمع آمذه بوذند؛ # ~~از ناگاه حضرت چلبی فرموذ که مسکین شیخ علیآ ما از عالم قانی # ~~یچهان باقی سفر کرد؛ اصحاب سر نهاذند که مگر کسی خبری آورده است؛ # ~~فرموذ که دیذم دو شخص غیبی جنازە اورا می بردند وچون معاودت # ~~افتاذ نقلش در همان ساعت بو ذکه فرموده بوذ ### | شعر (رمل) # شیخ کو ینظر بنور آلله شذ %~% از نهایت وزنخست آ گاه شذ # در درون دل در آیذ چون خیال %~% پیش اومکشوف یاشذ سر حال # (8518) الحکایه: همچنان بندهآ خاکی روایت میکتذ که روزی # ~~حضرت چلی با اصحاب شهر لاذیق بدیذن ولد علیشیر امیر گرمیان # ~~رفته بود واو با لشکری انبوه در صحرای علم الدین بازاری فروذ آمذه خیام # ~~ولطفها کرد؛ چون اصحاب بتلاوت قرآن وتقریر معارف شروع # ~~کردند ، مذکور از غایت بله وکمال سفه تغافل بموذه بغلا مان خود # ~~مشغول شذ؛ از آنک مردی بود ترک وبی تکلف واز عالم اولیا PageV02P945 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0989.png) # ~~فی خبر : از ناگاه حضرت چای نعرهآ بزذ وزوذ بر خاست وهماندم # ~~سوار گشته با اصحاب روانه شذ وبحد ت ممام ولد علیشیر را دشنامها # ~~می داذ ومی رفت وکی را از آن هیبت مجال سؤال نبوذ، همانا که # ~~از عاله غیب ناگاه باذی عظیم وزیذن گرفت وصرصری پیذا شذ # ~~وزمین آنچنان لرزیذ که گوییا زلزلهٔ‌ قیامت بوذ ومامت خیام، بر # ~~سر آن گروه لیام فروذ آمذه همشان بر روی افتاذند واسبان تازی # ~~طویلها را گسیخته در آن صحرا گریزان گشتند وفریاذ از لشکریان # ~~بر خاست؛ همچنان ولد علیشیر فریاذ کنان از خیمهآ خوذ بیرون # ~~دویذ ونواب خوذرا جمع کرده در بی چلبی فرستاذ که این همه از خشم # ~~چلیی امیر عارفست که بر من کرد وبغضب عظیم روانه شذ؛ نوآب # ~~امر چندانک لابها کردند مراجعت نفرموذ والتفات ننموذ؛ آخر # ~~الامر در عقب ایشان داماذ ولد آیدین امیر سعد الدین مبارکٹ # ~~قابض را که سو باشیآ لشکر بوذ فرستاذه عذرها خواست واستغفار # ~~مموذه مرید شذ و ms599 گفت : نشان عفو کردن چلی آن باشد که کلاه # ~~مبارکش را که تاج سر مردانست عمن بدهذ تا سر من از آفات زمان # ~~سلامت مانذ ؛ همچنان امیر سعد الدن مبارک با خواص خوذ # ~~ارادت آورده بی حد بتدگیها کرده طالب عنایت و مرحمت شذ، حضرت # ~~چلی فرموذکه قصد ما آن بوذ که ولد علیشیر را پهلوی قارون لعین # ~~نشانیم ودر زیر سجین مقامی تعیین کنیم ، اما محمدیان را متابعت اللهم # ~~اهمد قومی فا نهم لا یعلمون درکارست وبر مقتضای سنت PageV02P946 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0990.png) # ~~سقت رحمتی علی غضبی کار تردن سیرت احرار است؛ برو # ~~که استغفار واضطرار او دستگیر او شذ واز جرجه او تجاوزکرده برو # ~~بخشوذم وهمچنان کلاه مبارک خوذرا تیرک بذیشان داذه فرموذ که # ~~حتداتک ان کلاه ما بر سر او باشذ سر اورا از شر هیچ سروری # ~~خطری نباشذ وعاقیت او محمود گشته مرگ خوذ مسلمان ممیرذ؛ # ~~همانا که سه سر اسب نیکو و ده تفصیل چوقا وبنج پاره کمخا وده # ~~پاره صوف ومبلغ سه هزار عدد نقد وپانصذ عدد اصحابرا پیش # ~~کشی کرده مستبشر باز گشتند و همچنان چون ممبارکی بکوتاهیه وصول # ~~افتاذ، خدمت چلبی یعقوب بگ دختر خوذ را برکنار گرفته بیامذ ومرید # ~~چابی شذ وخدمات موذ # (86) الحکایه : همچنان از کیار اخوان صفا منقولست که چون # ~~حضرت چلبی عظم الله ذکره بار اول بشهر برگی رسیذ، هنوز # ~~مبارز الدن محمد بگ ولد ایدن رحمه الله فتح آن ولایت وتوابع آن # ~~نکرده بوذ وچند سوار وپیاذه خدمتگران داشته از سو باشیان ولد # ~~علیشیر بوذ وشی برخاست وبزیرت حضرت چلی آمذه سر نهاذ # ~~وتواضع عظیم بموذ وطالب فتح ونصرت ودولت عبنی شد؛ همانا که # ~~حضرت چلی چوماق خوذرا مذکور داذه فرموذ که هر که از تو # ~~سرکشذ وگردن ننهذ وگریزی ممایذ بذن چوماق سرش را بشکن # ~~وبدانک بعد الیوم ان ولایت وچندین ولایت دیگر از ولایت # ~~خذاوندگار بتو حاصل خواهذ شذن وفتحها وفتوحها ترا واولاد واعقاب ~~PageV02P947 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0991.png) # ~~را ms600 خواهذ بوذن وامارت تو برهمگان خواهذ چربیذن؛ همانا که # ~~محمد بگ چوماق چلی را بر گرفته برسز خوذ نهاذ وگفت: چوماق # ~~چلبی را بر سر نفس خوذ زنم وچوماق خوذ را بر گلهٔ‌ دشمنان دین # ~~کوبم؛ آن بوذ که یوما بیوم تا غایت زمان ممالک آن دیاررا مغلوب # ~~دولت خود گردانیذه از اعدای دین دمار برآورده دیاری نگذاشت # ~~وچمیع اولاد او از محبان مخلص وغازیان خالص گشته از هر کجا که # ~~دشمنی قصد ولایت ایشان کردند مخذول ومنکوب گشته کشته شذتد # ~~ونسل ایشان بدعای مبارک آن حضرت تا دامن قیامت مؤید ومنصور # ~~خواهذ بوذن انشاء الله تعالی والله یؤید بنصره من یشاء # )وما آلنصر الا من عند آلله العزیز آلحکیم (3 %~% 1 %~% 1) # وهمچتان از خدمت اصحاب کرام که عناقید کروم # ~~آن حضرت بوذند ، منتولست که حضرت ساطان ولد قد س الله سره # ~~العزیز محمد بک ولد ایدین را سو باشی ما خواندی ودر حق او # ~~عنایتهای عظیم فرموذی وسلطان الغزاة گفتی ودر میان امرای مغول # ~~و ترکث مدح او کردی و برغیب داذی شجاعت و سحاوت ومردی را ازو # ~~کسب کنند گنمتی وآن یگانه نیز سال بسال چندین نذور وتحف غریب # ~~بحضرت ایشان ارسال کردی واستمداد همت وعنایت خواستی ودر # ~~محافظت عهود مردان مردانه ثبات مموذی؛ لاجرم عنایث ایشان نیز # ~~مراقب حال او گشته در حالت سرا وضرا حامی وپاسبان جان او PageV02P948 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0992.png) # ~~بوذی واز شداید اخطار ومخاوف کفار نگهدار او بوذندی ### | شعر (رمل) # چونک در عهد خذا کردی وفااز کرم عهدت نگه دارذ خذا # ~~وهمانا که آن عنایت وحمایت ورعایت تا قیام قیامت در نسل او # ~~ساریست واز عالم غیب فیضان انوار دایم الفضل والفیض بر # ~~اخلاف او فایض ### | شعر (رمل) # بنده خاص ملک باش که با داغ ملک ### | روزها ایمنی از شحنه وشبها زعس # (88/8) همچنان خدمت ملک الامرا، قدوة الابطال، حمرهآ ثانی، # ~~غازئ ربانی ، بهاء الدین امور پاشا أعرز آلله أنصاره چند نوبت در میان # ~~دریا ms601 مضطر گشته ودر غایت غیار واضطرار حضرت مولانا را مصور # ~~مشاهده کرده که بر سر آب دریا می آمذ وبینی کشتی را بدست # ~~مبارک بگرفته آزآن غرقاب و هلاکت نجات داذ وچند نوبت حضرت # ~~چلی عارف را در قتال کفار می دیذ که محاربه می کرد و نگوسار گشته # ~~انکاری در ایشان پیدا ی شذ وآن یگانه بنا بر اعتقاد خوذ اعتماد # ~~موذه دایم در غزوات می کوشیذ تا دم آخرین که بدرجهآ شهادت PageV02P949 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0993.png) # ~~رسیذه از اهل سعادت گشت، وگویند : شبی حضرت چلبی را تحواب # ~~دیذ واین بیت را بذو می گفت ومعنی می فرموذ # شعر ( رجز) # ~~هر که برات حفظ ما دارذ در زه قبا ### | در بر و بحر اگر روذ باشذ راد ومحترم # ~~وآن بوذ که عزیمت نموذه جزیره: سقز اداسی را فتح کرده چندانی # ~~مصطکی کشیذند که توان گفت؟ وبخراج بریذه حاصهٔ‌ خوذ کرد # 89/8) الحکایه : همچنان بندهآ خاکی نقل می کنذ که دانشمندی # ~~بزرگ سمرقندی نور الدن نام بنوی مرید حضرت چلی شذه بوذ # ~~وزمانی ملازمت نموذه دز اتمام مهمات جزوی می کوشیذ؛ اما مردی # ~~بوذ فضول نفس و گستاخ رو ، همانا که از سر غرور وشرور سرور # ~~اوقات اصحاب را مکدر می گردانیذ ؛ روزی حضرت چلبی بذو اشارت # ~~کرد که مکتوبی چند بستان وپیش ولد اشرف برو واز برای درویشان # ~~حضرت گندم وروغن وغیره حاصل کرده بزوذی بیا؛ فی الحال میان # ~~بسته میخواست که بر اسب سوار شوذ، تنگ زین کسیخته سرنگون # ~~فرو افتاذ ؛ علیها چون روانه شذ حضرت چلی فرموذ که این مرد # ~~بی سرمی روذ، عجب است اگر کشته نشوذ؟ ومجموع اصحاب که بردر PageV02P950 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0994.png) # ~~مروذ ؛ بعد از چهارم روزخبر رسیذ که نور الدین سمرقندیرا ولد # ~~اشرف بقتل آورد؛ مگر پیش محمد بگ ولد اشرف رحمه الله مردی # ~~بوذ شاعر وفاضل مشهور او را طرازی می گفتند واین شخص را از قدم # ~~العهد با او مصاحبت بوذه وسفرها با هم ms602 کرده واین شاعر بیچاره او را # ~~مهمان خوذ ساخته بوذ در میان ایشان بحی واقع گشته سمرقندی از فضولی # ~~نفس اورا کشته ، خبر بولد اشرف رسیذه ازین حال انفعال مموذه # ~~ومفتبان شهر بقتل قاتل فتوی داذه اورا نیز همان لحظه کشته اند وهر # ~~دو را بیکجایی دفن کرده؛ همانا که حضرت چلبی فرموذ که اورا برای # ~~یاران قربان کردیم ، از آنک او در قصد یاران بود ونفس او سگی # ~~بوذ عقور، یاران مجمعهم سر مهاذه غریق عیرت عیرت کشته در غیرت # ~~آن حضرت حیرت فزوذند؛ همچنان ولد اشرف متوافر خدمات # ~~مموذه عذرها خواست ، حضرت چلبی در چواب او فرموذ که شما درآن # ~~کار آلت دست کردگار بوذیذ ، وارادت حق چنان بوذ که چنان شوذ # ~~وسبب تزول آن بلا انفعال خاطر اولیا بوذه واین بیت را فرموذ # ~~نبشتن که ### | شعر (رمل) # هر که کر جنبذ پیش جنبشم %~% گرچه سیمرغست زارش می کشم # ) الحکایه : همچنان از کبار احرار منقولت که چون # ~~حضرت چلیی عظتم الله ذکره بشهر توقات رسیذ، اکابر شهر وخواتین ~~PageV02P951 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0995.png) # ~~سلاطین ودختر بروانه از حد بیرون خدمات مموذه تبجیل عظیم کردند # ~~و در آنجا شیخی بوذ بس معتبر وعالم ربانی ، مشهور شیخ بهاء الدین # ~~جندی گفتندی ، چه درجمیع علوم دیی ویقیی وعلم مشایخ شیخ # ~~بود ونظر خود نداشت و در طریقهٔ‌ تقوی وریاضت و تدین ملک # ~~مجسم وروح مشخص بوذ ، مگر در خانقاه خواجه متر او را شیخ # ~~می کردند وکافه علمای دین وشیوخ وامرا ومردم سرور درآن اجلاس # ~~جمع آمذه بوذند وآن خانقاه بدختر بروانه تعلق داشت و او گقته بوذ # ~~که البته شیخ بهاء الدین را بر سر سجاده وصدر تا حضرت چلبی # ~~عارف بنشانذ که سلطان زاذه راستین است وسر جان خلیفهآ # ~~رسول الله است وهمچنان حضرت چلی بر عادت معهود در کنجی # ~~چون گنجی سر فرو کشیذه بوذ؛ همانا که حماعت صوفیان چون شیخ # ~~بهاء الدین را آوردند ، پیشر از آنک دستبوس چلی را ms603 در یابذ پیش # ~~دستی کرده اورا بر صدر نشاندند و تکییری آوردند وآن عزیز نیز # ~~تغافل تموذه معارف وکلمات مشغول شذ: عاقبت چون حفاظ قرآن # ~~خراندند وگویندگان باسرار غزلیات شروع کردند از آن شیوخ هیچ # ~~یکی محرکت نیامذ، بعضی از دهشت وبعضی از مر تکبر وانکار؛ # ~~فی الحال حضرت چلبی نعرهٔ‌ بزذ وبرخاست ودر میدان سماع جولان # ~~می کرد واین بیت را می گفت ### | شعر (رجز) # طیل غزاکوفتند این دم پیذا شوذ جنبش پالانئ از فرس تازئی PageV02P952 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0996.png) # ~~وبکدو صوفیان بزرگ را بر داشته بر زمین زذ وشیخ زاذهآ توقاتی # ~~وچندی دگر بتابخانه گریزان شذند وخدمت شیخ بهاء الدین بیچاره وار # ~~سرها مینهاذ ومی کریست که والله خر نداشتم واز من نبوذ ألعفو أولی؛ # ~~فرمود که قضی آلأمر (210/2) در تدییر سفر باش و آن زرگ آهی # ~~بکرد وبیخوذ شذ ؛ همانا که حضرت چلبی این رباعی را فرموذ وگفت : ### | شعر (رباعی) # با علم خوش است رهنمائی کردن %~% با حلم %~% بخلق %~% آشتائی کردن # ی علم تو پیشوا نگردی هر گز %~% کار یت بزرگ پیشوانی کردن # ~~وآن علم لدنئ ماست نة علم مدرسه ؛ همگان سر نهاذند وانصافها # ~~داذند ؛ همچنان شیخ بهاء الدین بقضای الهی رضا داذه بصدق مام # ~~مرید وغلام شد وگفت : چون یناچار میروم، باری مرید روم # ~~نه مرید ؛ چند روزی رنجور گشته بعد از سیزدهم روز نقل کرد الی # ~~رحمة الله تعالی # )الحکایه : همچنان کاتب اسرار، بندهآ مخلص احرار، افلاکی # ~~وفقه آلله تعالی رو ایت می کنذ که روزی در سفر لاذیق از من مسکین # ~~بیچاره هفوتی صادر شذه بوذ، از ناگاه حضرت چلی در من نگاه # ~~کرده درحال حال ر من بگشت و لرزان گشته تب محرقه در من پیذا شذ # ~~وهمچون خیالی گشته تحالی رسیذم که حیات من محال می بموذ ومحسوس # ~~می دیذم که مرا در دوزخ جحیم منکوس می آویختند وباز بیرون میکردند ~~PageV02P953 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0997.png) # ~~و من در احتراق افتراق آنحضرت می سوختم ودم بدم ms604 ملک الموترا # ~~مصور مید یذم ؛ چندانی که می نالیذم و بیچار گی می موذم اصلا التفات ~~ممی کرد # ~~وعیادت نمی فرموذ تا چهل روز مام درآن بلای نی امان مبتلا مانده بوذم ؛ # ~~همانا که درعرفه عید اضحی بشهر کوتاهیه وصول افتاذه من بنده افتاذه # ~~در گوشهآ زاویه منزوی گشته غلبهآ تب بغایتی بوذ که تاب حرکت # ~~و مجال قال نداشتم واز زندگانی بکلی اومیذ برداشته بوذم ودر آن # ~~بزاری بزاری مشغول گشته می نالیذم ؛ از ناگاه دیذم که حضرت چلی # ~~مر ر با لین من ایستاذه تیسم کنان نظر عنایت کرده فرموذ که بر خیز # ~~و هردو گوش خوذ را گرفته سه بار بالا ترجه و بگو # شعر (رمل) # # ربنا إنا ظللنمنا ظلم رفت %~% رحم فرما ای رحیمیهات زفت # ~~واناری بدست بنده مردە خوذ داذ، بعد از آن فرموذ که مثنوی # ~~بخوان و بسماع مشغول شو؛ همانساعت دیذم که عرض آن مرض از # ~~من چنان زایل شذ که گوئیا هر گز ندیذه بوذم واز نو زنده تازنده # ~~شذم ، تا زنده ام تازنده آن درگاهم # ~~وآلشکرصید للمزید وقید للعبید ولا یکون إلا ما یرید PageV02P954 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0998.png) ### | شعر ( %~% هزج، # هر آنچ او بفرمایذ سمعنا وأطعنا گو # زهر چیزی که می برسی مجیر است او مجیر است او # ~~وازین توع کرامات و آثار ولایت در هر حالی ده و صذ هزار از ایشان # ~~می جوشیذ ؛ گاهی بظهور می رسانیذ وگاهی از اغیار مستور میداشت و بهر که # ~~محرم اسرار بوذ می موذ # 92) الحکایه : همچنان قدوة الفتیان ، حریف ظریف ندیم # ~~کریم، شیخ بگی رحمه الله که از اکایر رندان قونیه بوذ وندیم سلاطین # ~~وملوک ودر سلوک ملوک سلوک بوذه هم از حملهٔ‌ محبان مخلص # ~~حضرت چلی بوذ چه انواع کرامات وظرایف دیذه ایمان آورده # ~~بوذند ؛ روزی حکایت کرد که درمیان حضرت ولد وحضرت چلی # ~~حاجزه واقع شذه بوذ وقطع صحبت کرده بوذند ؛ همانا که حضرت # ~~ولد مشتاق عارف خوذ شذه مرا بخواند وعنایت بسیار ms605 فرموذه اشارت # ~~کرد که بطریق توسل وتوصل امروز البته عارف را از حضرت # ~~تربه مقد س بستان وبیا تا شما را مهمانی کنم وازالت وحشت هم از # ~~واجباتست ؛ بر غبت تمام سرتهاذه بحضرت چلبی اعلام کردم ؛ همچنان # ~~یا جمیع اصحاب تربه بحدمت سلطان ولد رفتیم وچون از در مدرسه در # ~~آمذیم، حضرت چلی مر نهاذه حضرت ولد برابر آمذ وروی بر PageV02P955 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_0999.png) # ~~رویش تهاذه بر روی وموی وپیشانیش بوسها داذ ومحکم در کنار # ~~یگرفت تا چه وقت واصحاب تعرهها می زذند ونثارها می کردند واین # ~~رباعی را گفت : # شعر (رباعی) # ~~ثابت قدمان که راه صحبت پیوست ### | از دوست نشویند هر گردی دست # ~~از خطهٔ‌ آب وخاک یک شخص نخاست ### | تا بر رخ او گرد خطائی نتشست # ~~فی الحال حضرت چلی در جواب پذر فرموذ # شعر (مضارع) # ~~هرگز خطا نکرد خدنگ اشارتت وآنکو خطا کنذ تو غفور خطاستی # ~~بعد از آن قرموذ که طعامهای مهنا مهیا کردند وحضرت چلبی سر # ~~در پیش اننآخته از غایت حیا وادب نمی یارست در نظر پذر طعام # ~~خوردن همانا که حضرت ولد برخاست وبر مستنظر بر آمذ وبنشست؛ # ~~فرموذ تا یاران بفراغت بخورند ومقید من نشوند ، بعد از آتک سفره را # ~~برداشتند وغزلیتات خوانده شذ فرموذ که اخی بکی می شنوم که عارف # ~~ما عملهای خوش می گویذ واز علم موسق بهرە عظیم دارذ ودر فنون # ~~دیگر چابک سوارست؛ می خواهم که پیش روی ونوبتی وبسیطی بگویذ ~~PageV02P956 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1000.png) # ~~وترانه پیذا کنذ ، دم بدم چلبی عارف سر می نهاذ وشرمنده میشذ ، تا دو # ~~سه نوبت بجد گرفت که البته از رای خاطر من نوبتی بگویذ، حضرت # ~~چلی جواب فرموذ که بی وجود آلت آن حالت دست می دهذ، آن # ~~سازرا آلت می بایذ؛ همانا که حضرت ولد حالت تموذه ومسرت # ~~فروذ؛ فرموذ که من قوی ضعیفم نتوانم حریف شما شذن؛ حصول # ~~آلت از من ، ظهور حالت از شما، اما بایذ که من بر گوشهٔ‌ ms606 کوشک # ~~بنشینم تا شما بفراغت عام درشوق وذوق خوذ مشغول باشیذ واوقات # ~~چیزها می گوثیذ تا من میشنوم وخوش می شوم وآن شب در حضور حضرت # ~~ولد که لیلة آلقد ر خیر منآ ألف شهر (3/97) عبارت از آنست # ~~تا صباح مبارک نه آن صحبتی کرده شذ که در عبارت واشارت گنجذ # ~~وهمانا که کروبیان ملأ اعلی در کروبیان آن سلطان لب گزان بوذند # ~~وروح القدس بر قدس آن صحبت یا لیتنی کنت معهم (734) گویان # 93/8) همچتان کبار اصحاب روایت کردند که چون غره ماه # ~~شذی وهلال نو از اقق آسمان پدیذ آمذی حضرت ولد می فرموذ که # ~~عارف را بخوانند تا ماه تورا بر روی او ببیم که روی او بر عالمیان # ~~و آدمیان مبارکست واز عالم مبارک رسیذه در مبارکی می روذ ومبارکی # ~~او از یسن (1 ) و تبارک (67) است؛ همانا که چون ماه را # ~~دیذی بر چشمهای مبارکش بوسها داذی واین غزل را عمام برخواندی ~~PageV02P957 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1001.png) # شعر (مضارع) # بهان مشو که روی تو بر ما مبارکست ### | نظاره تو بر همه جانها مبارکست # هر دل که با هوای تو امشب شوذ حریف ### | او را یقین بدان تو که فردا مبارکست # ~~وپیوسته حضرت ولد چلیی عارف را شیخ الارواح خطاب می کرد # ~~وچون از دورش می دیذ ، می فرموذ که یاران شیخ الارواح می آیذ # ~~واکرام عظیم می کرد # 9428) همچنان منقولست که روزی ارباب تصو ف در اقشهر # ~~تکلف مموذه حضرت چلی را جمعیتی عظیم ساخته بوذند ، بعد از آنک # ~~بیرون آمذه نزاویه مولویان می رفتند : خدمت ملک الخلقاء اخی # ~~موسی رحمه الله سر نهاذه سؤال کرد که این درویشان چگونه قومند؟ # ~~حال ایشان چیت؟ فرموذ که مردم خوشتند، مترسم وظاهر گیر، # ~~اما بی خذا نشسته اند وآنک از سر سر خوذ بی خبرست همانا که # ~~از خذا نز بی خبرست واز حقیقت وهو معکم (4157) محجوب # ~~وپیش عارفان خذا خذادان آن کسیست که خذابین باشذ ته خذا خوان ms607 # شعر (منسرح) # جان خذا خوان مرد جان خذادان رسیذ PageV02P958 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1002.png) # ~~چه ارواح. یاران ما خذادانانتد و در طریقت ما دانا مرد خذادانست # ~~نه مرد خذا خوان # شعر ( مضار # بی عقل عقل را چو ندانذ کسی یقین # پس فهم کن از ین که که باشذ خذای دان # ~~و همچنان معیت وقربت حق را نشانهاست؛ اگرچه معیت حق با همه # ~~اشیا شاملست، اما معیت کامل مکمل مکمل چیزی دیگرست # ~~وآن معیث خاص از خصایص انبیا واولیاست ، چنانک جد م فرموذ ### | شعر ( رمل) # # تو توهم میکنی از قرب حق %~% که طبق گر دور نبوذ از طبق # # این عمی یینی که قرب اولیا %~% صذ کرامت دارذ وکار وکیا # # آهن از داود مومی میشوذ %~% موم دردستت چو آهن می بوذ # # قرب خلق ورزق برجمله ست عام %~% قرب وحی عشق دارند این کرام # # قرب بر اتواع باشذ ای پذر %~% میزنذ خورشیذ برکهار وزر # # لیک قری هست با زر شیذ را %~% که از آن آ گه نباشذ بیذ را # # شاخ خشک وتر قریب آفتاب %~% آفتاب از هر دو کی دارذ ججاب # # لیکث کو آن قربت شاخ طری %~% که ثمار بخته از وی می خوری # # شاخ خشک از قربت آن آفتاب %~% غیر زوتر خشک گشتن گو بیاب # # این معیت با همه است الله را %~% آن معیت جو که داذ آگاه را ~~PageV02P959 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1003.png) # ~~واین معانی در جواب تصور آن جماعت است که ی حصون وصول # ~~خوذ را واصل میدیذند واز ماء معین معیت نا چشیذه در غایت تشنکی # ~~سیرانی می بموذند تا مریدان مقلد مغرور غرور ایشان گشته از حال # ~~وقربت اولیای راستین محروم ماندند، اومیذ است که در زمان ما # ~~مرحوم شوند واز شومئ انکار مرجوم نگردند ، از آنک خاندان ما منبع # ~~رحمت وکان کرم است وظهور نور این حضرت برای اعطای قابلیت # ~~نا قابلان است نه آنک محل قابل طلبند ### | شعر (رمل) # # بلک شرط قابلیت داذ اوست %~% داذ لب وقابلیت هست پوست # 95/8) همچنان حضرت ms608 جد م روری مست شذه بوذ وغریق # ~~انوار قربت گشته فرموذ # شعر (منسرح) # ~~العنتیان خسته اند رحمتیان جسته اندما ز پی رحمت قوم لعین آمذیم # ~~کما قال آلنبیی علیه آلسلام : شفاعتی لأهل آلکبایر من امتی ؛ # ~~تمامت یاران سر نهاذند وشاذیها کردند PageV02P960 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1004.png) # 9618) الحکایه : یاران ظریف وندممان حریف روایت کردند که # ~~روزی فقیر5 عالمه صاحب دل تزیارت حضرت چلبی آمذه بوذ وبی # ~~نعمت وتحف وجامها آورده؛ بعد از صحبت بسیار واتحاد یارانه سؤال # ~~کرد که احرال ما بیچارگان در روز قیام قیامت چون خواهذ بودن # ~~وعاقبت ما درآن عالم چه شوذ؟ فرموذ که حق تعالی عنایت فرموذه در # ~~بهشت ترین در آئی وحوریان جنت خدمتگار شما باشند ، گفت : # # ألحمد لله آلذی أحلتا دار آلمقامة من فضله %~% و %~% ) # ~~دیگر چه باشذ؟ فرموذ که الوان حلها بپوشی وشرابات مین بنرشی # ~~وعیشی عظیم بکنی ؛ گنت : دیگر چه باشذ؟ گفت : هر روز مؤمنان # ~~و در ویشان تزیارت انییا واولیا وسعدا وشهدا ردوستان صالح بروند # ~~واز نعم تعیم فیها ما تشتهیه آلأنفس و تلذ آلاعین (43/71) # ~~عشرتها وتتعمها بکنند ویر قصور نور بر آمذه تفرجها کنند ، گفت : دیگر # ~~چه باشذ؟ گفت : آخر الامر مشاهده: دیذار حق باشند ، چنانکث # ~~از شراب طهور إن لله تعالی شرابا أعده لأو لیاثه ، سالهای نا # ~~محصور سکران باشتد و در آن خوشیآ ایدی بی خویش شوتد؛ گفت : # ~~دیگر چه باشذ؟ فرموذ که نعمت آخرین در خلد برین همچون منار ، # ~~وشاخهای چنار ، کرها باشذ از قدرت آفریذه در کس زنان بیوه # ~~وفقیر هگان یرشیوه در آورند تا ر موجب ولد ینا مز ید (35/50) # ~~محظوظ گشته متلذ ذ شوند وبیاسایند ؛ خوشتر ازین کار دیگر چه باشذ؟ PageV02P961 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1005.png) # ~~نمانا که آن فقیرهٔ‌ مخلصه یاخلاص مام سر نهاذه هرچه پوشیده بود # ~~بگویندگان بخشیذه وشاذی کنان روان شذ # 97) الحکایه : همچنان چون جضرت چلی بشهر لارنده # ~~رسیذ مامت اکایر وامیرزاذگان ارادت آورده مرید شذند، مگر که # ~~خدمت مقخرالحلفا اخی محمد بگ ولد قلمی در ms609 زمان جوانی بوذ بکث # ~~قبائی ویک سواره واز عالم اولیا بغایت دور ویاران مکرم که ازو # ~~مقد م تر بوذند پیر وضعیف گشته واو درمیان اصحاب بهر سوثی # ~~می دویذ وچستی می موذ وگرم خدمتها میکرد؛ همانا که حضرت چای # ~~او را پیش خوانده اشارت فرموذ که گرد تو غلبهٔ‌ عظیم می بینم، # ~~بایذ که بعد ازین کمر اخلاص درمیان جان بسته سر حلقهٔ‌ این قوم # ~~باشی وخدمات مائی، برو زاویهٔ‌ بساز وبساز عشق وسماع ما مشغول # ~~باش ؛ فی الحال سر نهاذه مرید شذ وفرجی پوشیذه تا غایت مزید یافته # ~~منکران آن دیاررا بقوت وعنایت ایشان مخذول ومنکوب گردانیذ # ~~واز حمله مقبولان حضرت شذ و گفت : # شعر (مجتث) # ~~رهذ ز تیر فلک وز سنان مریحش ### | هر آن مرید که اورا بعشق بروردم # 98/8) الحکایه : همچنان کرام اخوان روایت چنان کردند که # ~~چون شیخ نور الدین بیمارستانی که از کبار ارباب تصوف بوذ وعالم ~~PageV02P962 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1006.png) # ~~عامل ، بدارالملکث قونیه رسیذ؛ اکابر شهر حضور اورا در یافته از سر # ~~تجبر بدیذن حضرت ولد نیامذ وصحبت اورا در نیافت : همانا که # ~~حضرت ولد فرموذ که او از بمارستان می آیذ طبیب را بر بمار بایذ # ~~رفتن ؛ برخاست وبا جمع یاران بدیذن او خرامیذ؛ مدکور از غایت # ~~خجالت متواری گشته علی الصباح بزیارت تربە1 مقد س آمذه آغاز # ~~کرد که بالای تریە1 چنن سلطانی ملکی نهاذن روا نیست : حضرت # ~~چلیی تفس عظیم فرموذه جواب داذ که نظر بر ملک دار، نه بر ملکی، # ~~چون از عالم ملک محروم ماندهآ وبملکوت مردان ترسیذهآ چندانک # ~~خواهی در عالم ملک تصرف جاهلانه می کن ویقین می دان که اهل # ~~تصرف از تفرج مالک الملک محجوب اند واین بیت را گفت : ### | شعر (رمل) # # چونک دریاران رسی خامش نشین %~% اندر آن حلقه مکن خوذ را نگین # # پیش بینا شذ خموشی نفع تو %~% بهر این آمذ خطاب أنصتوا # # پیش بینایان خیر گفتن خطاست %~% کآن دلیل غفلت ونقصان ماست # ~~همچنان شیخ ms610 نورالدین بیمارستاتی رنجور دل وکوفته خاطر بیرون آمذ # ~~وسفر کرد PageV02P963 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1007.png) # (99/8) همچنان خدمت مولانا صلاح الدین ادیب رحمه الله حکایت # ~~کرد که چون شیخ نورالدین حضرت ولد را نیامذ وندیذ وایشان مرحمت # ~~فرموذه بدیذن او رفتند واورا در نیافتند واواز شهر سفرکرد ، همانا که # ~~حضرت ولد از چلبی عارف برسیذ که حال او چونست واو چگونه # ~~ک است؟ جواب فرموذ که او نه طالب بوذه است ونه مطلوب؛ # ~~چه اگر طالب حق بوذی هتر از شما محبوی ومطلوبی کجاست؟ واگر # ~~از قبیل مطلوبان بوذی هتر از شما طالب عاشق در عالم نیست ؛ حضرت # ~~ولد تحسینها قرموذه ر چشمهای او بوسها افشان کرد وبشاشت عظم # ~~عوذه همین غزل را سر آغاز فرموذ که # شعر (رمل) # ~~گنج علمی کان عشقی نور فقری ای پسر # در تن همچون صدف دریای لطفی بر گهر # ~~الی آخره # (10028) الحکایه : همچنان کرام انام که از نادرات ایام بوذند # ~~چنان روایت کردند که چون حضرت چلبی عارف عتظم الله ذ کره # ~~در سفر آخر ن خوذ از شهر لارنده بکورهٔ‌ اقسرا رسیذ، اکابر شهر # ~~وشیوخ آن مقام بانواع سماعها داذه اعزاز واکرام مموذند ؛ قریب # ~~ده روز اقامت فرموذه شی سر مبارک بر یالین نهاذه پیابی نالیذ وآهها # ~~کردد در خواب گریست ؛ صباحی یاران یقین از موجب آن انین باز ~~PageV02P964 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1008.png) # ~~رسیذند ؛ فرموذ که خواب عجب دیذم وآوازهای خوب میشنیذم ؛ # ~~دیذم که در طای نشحته : وذم واز پنجر های آن در باغی نظر میکردم ، # ~~آنچنان باغی که ما لآعین راءت ولا ادن سمعت صفت # ~~صفای او بوذ وهمانا که فردوس برین بر آن روضه رشک بردی # ~~وهمچنان انواع اشجار والوان ثمار و ریاحین وازهار در کنار انهار # ~~بر زمین آن روضه تمی افتاذ ودر ظل ظلیل آن روحانیان جلیل # ~~وحوریان حمیل می خرامیذند وهمچنان در طرف جویبار. آن گلزار # ~~می بینم که حضرت خذاوندگار ما سیر می کنذ ومن از لطف آن # ~~حالت درحیرت میافتم که ms611 چضرت خذاوندگار ما اینجایگاه چه می کنذ # ~~دیذم که بدست مبارک خوذ ممن اشارت میکنذ که عارف چه می کنی # ~~بجا؟ همانا که مهلت اقامت بسر آمذ؛ این سویها که منم تا چه # ~~عالمها بینی وچه شاهدان روحانی که مشاهده کنی و من از غایت # ~~لذت آن دعوت وتفرج لطافت آن جنت ناله می کر دم وتحنن # ~~می مموذم ؛ اکنون وقت آن شذ که رخت را بجانب سماوات کشیم وجام # ~~حلالی جلالی بچشیم واین بیت را گفت : ### | شعر (رمل) # # وقت آن آمذ کنه من عریان شرم %~% جسم بگذارم سرا سرجان شوم # # صورت بن گو برو من کیسم %~% تتش کم نایذ چو من باقیستم PageV02P965 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1009.png) # ~~همچنان روز دوم بسوی قونیه روانه شذ چون بشهر رسیذ اندک # ~~عارضهآ در مزاج مبارکش ظاهر شذ وآن انحراف یوما بیوم زیاده # ~~می گشت ، صباحی از خانە خوذ بیرون آمذه بر در تربه مقد س # ~~ایستاذه زمانی هیچ نگفت واصحاب بجمعهم برابر چلبی صف بسته بوذند # ~~وآن روز اتفاقا حمعهٔ‌ آخرن ماه ذی القعده بوذه در سنهآ تسع عشر # ~~وسبعمایه از ناگاه نیر اعظم از مطلع خوذ شارق گشته برمثال گوی # ~~زرین از چوگان قدرت در میدان فلک رقصان شذ ومقدار نیزهآ بلند # ~~گشت ، فرموذ که ### | شعر (رمل) # می دوذ چون گوی زرین آفتاب ای عجب اندر خم چو گان کیست # ~~همچنان تبسم کنان برچهرهٔ‌ مهرهٔ‌ آفتاب نظر کرد و گفت : # شعر (رمل) # آفتاب آقتابتد اولیا %~% آفتاب از تور شان گیرذ ضیا # ~~بعد از ساعتی فرموذ که من ازین عالم دون ملول شذم تا کی در # ~~زیر ان آفتاب درمیان گرد و درد خواهم بوذن؟ وقت آن شذ که # ~~ترفرق فرقدان قدم نهم وبربالای آفتاب برآیم وبرسر سروران فلک # ~~سرایم واز تلون تکون بکلی خلاص یابم واین ابیات را گفتن گرفت : ~~PageV02P966 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1010.png) ### | شعر (منسرح) # هر نفس آواز عشق می رسذ از چب وراست ### | ما بفلک می رویم عزم تماشا کراست # ما بقلک بوذه ایم ms612 یار ملک بوذه ایم ### | باز همانجا رویم حمله که آن شهر ماست # ~~وتا آخر غزل می خواند وسر می کرد؛ پارانی که در بندکی حاضر و یرا # ~~حمال جلالش ناظر بوذند، بیکبارگی افغان کنان گریتند؛ فرموذ که # ~~بغیر از مردن چاره2 دیکر نیست؛ هانا که در قید حیات پیوسته # ~~میخواستم که در تفر ج باشم وسفرها کنم هم در ظاهر جهان وهم # ~~در باطن خوذ؛ چه ییکار ارواح، در عالم اشباح، جهت تفرج # ~~عجایب آفاق وغرایب انف است واکتساب عرفان واتفاق ایقان ؛ # ~~درین حال بسبب ثقالت ابن بدن از نقالت وحرکت ناز ماندم # ~~واصلا کمی توآنم سفری کردن ، باری سفر آخرت کنیم ومرا # ~~درین علم همدلی وهمدردی ومونسی ممانده است وهمدرد من حضرت # ~~مرلانای ما بوذ وحضرت والدم ومن در فراق ایشان تا کی درین # ~~محنت سرای نا خوش بتکلتف خوش باشم؛ همانا که مشتاق دیذار # ~~خداوندگار گشته ام ، البته میروم ؛ آن بوذ که نعره بزذ ونازان نازان # ~~بخانهٔ‌ خوذ د آمذ وآهته آهسته نالیذن گرفت ، همچنان بهر حالی که # ~~می بوذ بنماز حمعه رفته بحضرت بربهآ مقد س شریف تشریف داذ واز ~~PageV02P967 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1011.png) # ~~توار اسرار آنحضرت تشریف عنایت پوشیذه سماع را مشرف کرد # ~~سماع همین رباعی را گفته # شعر (رباعی) # # در کوی دلارام بسر بایذ رفت %~% و ز هستیآ خویشتن بدر بایذ رفت # گتاخ نشایذ ر آن مه رفتن %~% با چهره زرد و دیذهآ ر بایذ رفت # ~~از سماع بیرون آمذ ودر محل مرقدی که آسوذه است بدرازا بخفت؛ بعد # ~~ازآن فرموذ که تربة الشخص مد فنه ؛ دفینه وجود مرا در ینجایگاه # ~~دفن کنیذ وآن روز گوثیا که همزاذ روز قیامت بوذه قیامتی برخاست # ~~وساکنان عالم علوی وسفلی در نوحه بوذند وروز شنبه اثر آن عارضهء # ~~کران در عارض مبارکش عارض گشته معارضه توذن گرفت و بکلی # ~~صحت بدی صحبت اختیار کرد وآن زحمات تا قریب بیست وپنج روز # ~~کشیذ ودر شب بیت ودوم ماه دی الحجه زمین ms613 لرز عظیم شذ وبتواتر # ~~می لرزیذ تا حدی که یسی دیوارها خراب شذ وبخاری خانه فرو افتاذ # ~~و آن زلزله تا سه روز متواتر بوذ ، همچنان ابدال شهر قونیه که قایم # ~~متام خواجه فقیه احمد بود واز محبان او رحمة الله علیه وچهل سال # ~~تمام خاک نشینی کرده از مقام خوذ اصلا نجنبیذ وزمستان وتابسنان # ~~در همانجای می سرد ومعروف او را دانشمند گفتندی، چه در اوایل # ~~حال طالب علمی ورزیذه بوذ ودر إخبار آخبار مغیبات مفلی مشهور ~~PageV02P968 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1012.png) # ~~گشته فریاذ کنان خیر داذ که دریغا چراغ قونیه را می برند ودنیا در هم # ~~خواهذ شذن ومن نیز در بی آن سلطان نقلان می کنم وچون زلزله # ~~متوالی گشته حضرت چلبی فرموذ که وقت رحیل است، ممی بینیذ که # ~~زمین نیز در هوس لقمه وجود ما چگونه طپان گشته است ولقمهآ # ~~چرب میخواهذ وان بیت را فرموذ ### | شعر (رمل) # چون تنم را بخورذ خاک لحد چون جرعه # مر سر چرخ جهذ جان که نه جسمم نورم # ~~بعد از آن فرموذ که سبحان الله ! چه مرغان عجب پیذا شذند وهمچنان # ~~ساعتی نظر مبارک بردوخته در مشاهدهآ آن مرغان ارواح مشغول بوذ # ~~ودم بدم برواز می کرد وحرکات واشارات عجب می موذ؛ همانا که # ~~پاران بیکبارگی از سر اضطرار وبیچارگی نفیر برآوردند وزاریها کردند # ~~وصغار وکبار از زن ومرد در شوریذند ؛ فرموذ که هیچ غم مخوریذ ، # ~~چنانک هبوط ما درین عالم برای مصالح شما بوذ وبود ما هم برای # ~~اصلاح حال شماست ودر همه حال با شمائیم وبی شما تیستیم وهم در آن # ~~عالم با شما خواهیم بوذن ودرین سرای از فراق ناگزیرست ووصال # ~~لی فراق واجتماع بی افتراق در آن عالم است، بصفای تمام مرا روانه # ~~کنیذ ؛ اگرچه بصورت غیبت صورتی باشذ اما در حقیقت از حقیقت # ~~شما غایب نبستیم وغیبت نیت PageV02P969 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1013.png) ### | شعر (هزج) # در غییت صورتی غرامت نبوذ %~% گر بی تو دمی زمم غرامت باشد # ~~وچندانک شمشیر ms614 در غلافست نمی برد، وقتی که مجرد شوذ آنگه بینی؛ # ~~بعد الیوم مشتها در پس بردهآ غیب خواهم زذن؛ چنانک چقاچاق آن # ~~بگوش یاران شنوا برسذ؛ هم درین کلمات بوذ که فرزند دلبند ارجمند ، # ~~سلالة الاولیا ، وارت نور آلانبیا شاه زاذه معظم وچلی امیر عادل # ~~طول الله عمرهما از در آمذند ودر مهلوی پذر بنشستند، همانا که # ~~بنده خا کی افلاکی گریان گشته سر نهاذ وگفت که چون حضرت چلی # ~~بسفر مبارک می روذ ویزبان معنی اللتهم بارک لی فی آلنموت وفیما # ~~بعد آلموت می فرماید ایشان را بکه می سیارذ وچه وصیت می فرمایذ؟ # ~~فرموذ که ایشان از آن خذاوندگارند، ما تعلق ندارند ، غصهآ ایشان را # ~~حضرت او بخورد؛ گفت : من بیچاره غریب که یتیم وکیئب می مانم چون # ~~کنم وبکجا روم؛ فرموذ که در خدمت حضرت تربه باش و آن خدمت را # ~~نگاه دار تا ترا نگاه دارند وبجائی مرو وآنچ گفته بوذم که مناقب # ~~آبا واجداد ما را جمع کنی وبقلم آوری برآن باش تا بمام کنی وتکاسل # ~~نکنی تا پیش خداوندگار ما سپیذ روی باشی واولیا از تو خشنوذ # ~~باشند وتمامت یاران گریان وحیران گشته می لرزیذند تا از عالم الغیب # ~~والشهادت چه وارد شوذ : همانا که چشمهای میارک یر گشاذه این # ~~رباعی را گفت وخنت ، صورت پهان شذ و معنی نهفت PageV02P970 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1014.png) ### | شعر (رباعی # ~~ای حسرت خوبان جهان روی خوشت ### | وی قیله، عاشقان دو ابروی خوشت # ~~از حملهآ صفات خویش عریان گشتم ### | تا غوطه خورم برهنه در جوی خوشت # ~~وهمچنان الله الله الله گویان آهی بکرد واین بیت را فرموذ ### | شعر (مضارع) # ~~آن وقت که محر کل شوذ ذات مرا # روشن شوذ حمال ذرات مرا # ~~زان می سوزم چو شمع تا در ره عشق ### | یک وقت شود حملهآ اوقات مرا # ~~وآن بوذ که ما بین الظهر والعصر سورهآ عصر (103) ونصر (110) را # ~~خوانده روز سه شنبه بیست وچهارم ماه ذی الحجة لحجة تسع # ~~وعشر سبعمائه ms615 بمارکی وشاذئ تمام منجد با إلی آلمر کز آلأصلی # ~~آلأبدی النوری آلإلهی نقل فرموذ؛ فسبحان آلذی بیده # ~~ملکوت کل شيء وإلیه ترجعون (83/36) إنا لله وإنا # ~~الیه راجعون (156/2) ورو=مفد س د راک د رناک او # ~~در دریای نور ذات غوطه خورد PageV02P971 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1015.png) # شعر (رما # هم در آن دم شذ دراز و جان یداد # همچو گل در باخت سر خندان وشاذ # ارجعی بشنوذ نور آفتاب # سوی اصل خویش باز آمذ شتاب # نور دیذه ونور دیذه باز گشت # ماند در سودای او صحرا %~% ودشت # ~~و همچنان چون تابوت را حاضر کردند قدری کوتاه آمذه در تابوت # ~~ممی گنجیذ وهردو پای مبارکش بیرون مانده جمیع اصحابب غریو ر # ~~آوردند وفریاذها کردند؛ همانا که بقدرت باریآ تعالی پایها برخود # ~~کشیذه شذ وسر تابوت را بهم کرده ر داشتند وبسی مستکیران # ~~ومنکران که آن روز زنار تریذند واممان آوردند وآن روز قلب # ~~زمهریر وزمستان صعب بوذ واهالیآ قونیه اغلب سر وپا وتن برهنه # ~~بوذند وفریاذ عاشتان تا منجوق عیوق می رفت، همانا که قیامت # ~~صغری برخاسته زن ومرد درهم رفته بوذند ودر چنان سرما وبخبندان # ~~شدیذ که حریر زمین حدید گشته بوذ ازقوت ولایت ایشان وعنایت البی # ~~آحادی را از آن الوف ألمی وزحمتی نرسیذ واز همت آن چنان سلطان گزیذه # ~~سرمای گزیذه کسی را نگزیذ وکافهآ مردم سالم ماندند وهمچنان روز # ~~مچهارشنبه بیست و پنجم ماه در جوار جناب جلالی مجاورت یافته جسم خاکی ~~PageV02P972 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1016.png) # ~~بدایه خاک پاک خوذ باز داذ وداتە بدن دانا را در شکم او # ~~مانت نهاذه منتظر قیام قیامت موعود می باشذ ### | شعر (هزج %~% ) # ~~چون دانه شذ افگنده بر رست ودرختی شذ # این رمز چو در یانی افگنده شوی با ما # ~~قد س آلله سره وأفاض علی آلمحبین بره # # وبنده خاکی ارتجالا این دو رباعی را %~% گفته بر در تربهآ مبارک بنوشت ### | شعر ( رباعی # ~~عارف چلی که رست از قید چهات ### | در ذات نظر کرد و پرون ms616 شذ زصفات # ~~پس یونس روح او مثان ماهی ### | از کشتیآ تن جست در آن محر حیات ### | شعر (رباعی) # ~~عارف چلبی که کفو وهمتاش نبود # در کنج جهان چو گتج گنجاش نبوذ # ~~ازکون و مکان بلامکان نقل گزیذ ### | زیرا که درین منزل کن جاش نبوذ PageV02P973 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1017.png) # ~~وهمچنان در حالت رحلت نوبتی دیگر اشارت فرموذ تا بجد مام در اتمام # ~~بن کتاب سعی روذ وبقدر ظوق وغایت شوق وکمال ذوق اجتهاد # ~~کرده آیذ ولله الحمد والمنه ومنه آلعون والمنه که بعنایت آن حضرت # ~~بدایت این لطایف بنهایت رسیذ والله الهادی وإلتیه آلمآب (36/13) ~~PageV02P974 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1018.png) # در ذکر مناقب حضرت چلی شمس الدین امیر عابد عظم الله ذ کره # ) همچتان بنده خاکی حکایت می کنذ که چون حضرت چلی # ~~عارفرا قد س الله لطیفته در حق چلی عابد عنایات موفور # ~~والطاف نا محصور بود، همانا که در آخر عمر تخث خوذرا بدو تسلیم کرده # ~~تسلیم شذ واز عالم عین بعو الم غیب الغیب رحلت فرموده کلیات # ~~امور فرزتدان ومریدان را بحدمت او بزرگ تقویض فرموذ ته باشارت # ~~زبان وعبارت بیان ، بلک از راه جان ونور جنان همچنان جمیع # ~~راذران واولاد شیخ ما در خدمت وحرمت داشت او کالعبید بین یدی # ~~الملوک سلوک می کردند واو از کمال کرم وانصاف جبلی پیوسته ترک # ~~ما سوی الله کرده هر چه از حطام دنیا از نقود وعقود وغره که دست # ~~داذی درکار اعقاب واصحاب خوذ کردی وهمه را خلع وبحشایش # ~~فرموذی وهمانا که در زمان او منشور سخاوت را حاتم طائی طی کرده محتاج # ~~جود او بوذی وهبچنان حضرت شاهزاذه وچلی امیر عادل بقدر امکان # ~~وامعان عرفان از سر اخلاص وایقان در تعظم آن سلطان یگانکی # ~~می تموذند وتا وقت وفات او در اثبات وقاداری ثبات کرده در بند کی # ~~واعتقاد می افزوذند که صد هزار رحمت بر جان وفاداران حضرت باذ ~~PageV02P975 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1019.png) ### | شعر (رمل) # # آن حماعت را که وافی بوذه اند %~% برهمه اصنافشان ms617 افزوذه اند # ~~گشت دریا ها مسخرشان و کوه چار عنصر نیز بنده آن گروه # (2/9) الحکایه : همچنان بندهٔ‌ خاکی عفا الله عنه روایت می کنذ که # ~~چون حضرت چلی عابد برتخت مارک مولوی بنشست ومکان ولد را # ~~بنور عارفی بیاراست وبشیخی مشغول شذ، همانا که ابواب عطایا واحسان # ~~باز کرده در ترک دنیا وسبخارت صدیقانه ید بیضا کوذن گرفت # ~~ومردی بوذ قلندر نهاذ واز قیود صیود عالم آزاذ ؛ همانا که زبدهآ احرار # ~~وقدوهآ ابرار بوذ وبر موجب # شعر (خفیف) # # ای من وصذ چو من غلام کسی %~% کو زخوذ ساخته است همتفسی # ~~هماره هم ننس جان خوذ بوده مطلوب حقیق را در ذات خوذ مشاهده # ~~می کرد وداما گرد حال خوذ گردان بوذ واز ذوق متابعت اهل دیذه # ~~ممبایعت مردم تقلید بمی رداخت واز سر سر رندی عیشهای پاذشاهانه # ~~می راند واز طعن مثکران طاعن احتراز بمی کرد ومانده ممی شذ واین # ~~بیت را می گفت : PageV02P976 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1020.png) ### | شعر ( هز ج] # دانی که درین کوی رضا بانگ سگان چیست ### | تا هر که مخنث بود آنش بر مانذ # حاشا ز سواری که بوذ عاشق این راه ### | که بانگ سگ کوی دلش را بطپانذ # # اتفاقا در آن زمان خدمت %~% نوین زاذه مکرم تمور تاش %~% امن # ~~چوبان رحمهما الله تعالی فتح شهر قونیه کرده آل قرمان را اخراج # ~~کردند در سنه عشرین وسبعمائه ودر توابع ولواحق قونیه مستولی گشته # ~~در تسخیر اکایره ونفوس جبایره می کوشیذ ودعوی کردی که من # ~~صاحب قراتم، بلک مهدئ زمانم وهمانا که در بذل مال بدل خوذ # ~~نداشت و در عدل اثوشروان ثانی بود، راستی را جوانی بود متدین # ~~کشان وغیرهم با مذکور مطاوعت بموذه بیعت کرده بوذند وانقیاد # ~~واجب دیذه وهم عهد گشته وجماعتی از کبرای دهر مثل مولانا # ~~نجم الدین طشتی وشیخ زاذه توقاتی ومرحوم ظهیرالدبن خطیب # ~~قیصریه وشیخ ناصر صوفی ومولانا امر حسن طبیب وقاضی # ~~شهاب نکیدی وقاضی لشکر ویغانی وواعظ حسام یارجنلغی وسایر # ~~قضاة وعلما ms618 از هر شهری اورا مقتدا کرده یار فروشی می کردند # ~~وبرای جلب اعراض وحصول اغراض در مدیح آن سرور مبالغه # ~~می مموذند وهمچنان دیگران را نیز ممتابعت ومبایعث او ترغیب PageV02P977 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1021.png) # ~~می داذند وخدمت تمورتاش بعشق ممام البته می خواست که حضرت # ~~چلی عابد وجمیع فرزندان خاندان نیز در سلک آن حماعت در آیند # ~~ودر خدمت او در حالت سرا وضرا سفرا گان أو حضرا ملازمت # ~~تمایند واز فراغت بال واستغراق حال اهل دل رعاشقان بی خبر بودند ### | شعر (هزج) # ~~آری صنا چو دردلت دردی نیست درد دل دیگران ببازی شمری # ~~وبذ گویان حسودان وحقودان عنود چنان می موذند که ایشان سرکشی # ~~می کنند وبا وی متفق نیستند و اورا می خواهند ؛ همانا که حضرت چلی # ~~می رنجید ومی تر تجیذ # (3/9) هحچنان روزی بخدمت ملک الامرا امیر ارتنا یک رحمه الله # ~~اشارت کرده صواب چنان دیذ که چلبیرا بطریق ایلجی گری بطرف # ~~امرای اوج ارسال کنند تا در قونیه نباشذ وبجد مام امرای اوج را دعوت # ~~کنذ و ترغیب دهذ بمتابعت وی؛ چه اگر انقیاد مایند برای او کاری # ~~کرده باشذ والا او نیز درآن ولایت قرار گیرذ؛ چندان چلی عابد # ~~امتناع تموذ ممکن نشذ؛ همانا که این بندهٔ‌ خاکیرا بخدمت ارتنا بگ # ~~فرستاذه طالب فراغت شذ وعذرهای واضح گفت، اصلا در محل قبول # ~~نیفتاذ واوبزرگ از سر اعتقاد وشفقت یارانه وعاقبت اندیشی مصلحت # ~~چنان دیذ که غیبت کنند تا وحشت واهانت زیادبی واقع نشوذ وهمچنان ~~PageV02P978 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1022.png) # ~~طوعا وکرها ازقونیه بیرون آمذه و بزیارت حضرت تربهآ مقد س ابا # ~~واجداد خوذ مشرف گشته متوکلا علی آلله وعتایة أولیاثآه نالان # ~~وتعره زنان روانه شذ واین ابیات را ورد زبان جان خوذ ساخته # ~~می رفت ومی گفت ### | شعر (رمل) # اولیا اطفال حقند ای پسر %~% غایی وحاضری بس با خیر # غایبی مندیش از نقصانشان %~% کو کشذ کن از برای جانشان # حارسی دارم که ملکش میسزذ %~% داتذ او باذی که آن ms619 بر من وزذ # سرد بوذ آن باذ یا گرم آن علیم %~% نیست غافل نیست غایب ای سقیم # ~~واز سر درد دل آهی بکرد وفرموذ که تا آمذن ما یکی ازبنها نخواهذ # ~~ماندن ؛ همچنان بتقدیر ملک قدر چون از تفرج ولایت اوج مراجعت # ~~افتاذ در قونیه بغیر از امیر ظهیر الدین ولد تاج فزل کسی نمانده بوذ # ~~و همشان از حد روم بیرون رفته در خطه شام مقام ساخته بوذند وآن # ~~حماعت کرام بکلی منزعج گشته وهمان شب که ما بشهر قونیه در آمذیم # ~~خدمت ظهیر الدین نیز بقلعة گواله بیرون رفته اغلب آن حساد که # ~~از مر مررر یحبون آلعاجلة وویذ رن وراء هم یوما ثقیلا # ) مغرور گشته در انزعاج ایشان سعی موده بوذند - بعضی # ~~سر گشته گشته بعضی کشته شذند واز سر ذوق ان بیت را فرمود PageV02P979 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1023.png) ### | شعر (رمل) # ولد الزناست حاسد متم آتک طالع من ### | ولد الزنا کش آمذ چو ستارهٔ‌ بمانی # ~~لکم (213/2) چندانی فتوح از عالم غیب بدست آمذ که صفت توان کرد؟ # (419) الحکایه : همچنان در زمان ابو سعید خان أنار آلله # ~~مرهانه حضرت چلبی عابد روح آلله روحه بأرد و رفته بوذ وحضرت # ~~خذاوند گار زاذهٔ‌ ما شاه زاذه را مد الله ظله در شهر تبریز در # ~~یافته پیش وزیر مملکت خواجه شم الدین امیر محمد ولد صاحب # ~~اعظم خواجه رشید الدین تشریف داذند وامور جزوی که درویشان بذآن # ~~مفتقر بوذند بخدمت وزیر عرضه داشته تغافل موذ؛ چنانک لایق # ~~حماعت اعراض کردند ودرون مبارکشانن رنجیذه از سر حدت بطرف # ~~وم عزیمت بموذند واین بیت را ثب فرموذه بنایب وزیر داذند # شعر (طویل) # ~~فمن کان ذا بغض حسبناه لم یکن # و من کان ذا بشر لقیناه با لبشر PageV02P980 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1024.png) # ~~وحضرت چلی عابد بقونیه رسیذ رشاه زاذه در عقب او از لمؤن # ~~سینوب دریا را گدشته سفر دشت ترکتان پیش گرفت؛ همانا که # ~~زوال مملکت ودولت ایشان آن گشته واقبالشان بر گشته شذ و ms620 گر بزان # ~~آن دیار درهم اقتاذه ازیشان دیاری مماند ومخالف یکدیگر گشته # ~~همدیگر را زیر وزبر کردند وهنوز در آن کارند و آن جمعیت بتفرقه # ~~مبدل گشته از آن زرگان یکی بماند که پیوسته وبی زوالست ### | شعر (رمل) # # خشم مردان خشک گردانذ سحاب %~% خشم دلها کرد عالمها خراب # # تا دل مرد خذا نامذ بدرد %~% هیچ قریی را خذا رسوا نکرد # # پس مهر دوری ولیآ قاممست %~% تا قیامت آزمایش دام است # (5/9) الحکایه : همچنان از فحول اصحاب منقولست که روزی # ~~خدمت معین الدین بروانه رحمه الله از حضرت مولانا قد س الله سره # ~~العزیز سؤال کرد که انقضای مد ت دولت آل چنگیز خان که لشکر # ~~ما فرمودیت کی خواهذ بودن وعاقبت ایشان چون شوذ؟ فرموذ که # ~~چون مولانای بزرگ رضی الله عنه از سیرت ناخوش خوارزمشاه که # ~~صورت بد بسته بود دل خسته شذ وبغایت رنجیذه از بلخ عزیمت مموذ # ~~از حضرت الله استدعا کرد تا بر مقتضای اسم منتقم ازآن مبتدعان ~~PageV02P981 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1025.png) # ~~منهج شریعت انتقام کشذ که وآلله عزیز ذ وانتقام (3/3؛ 96/5)؛ # ~~همانا که لشکر جرار مغول را حق تعالی از جانب مشرق بیرون آورده # ~~تختگه بلخ وخراسان را خراب کردند والقصة بطولها واین حدیث # ~~التهی را استشهاد حال آورده بیان فرموذ که أوحی آلله تعالی إلی # ~~محمد صلعم، فقال : إن لی جندا أسکنتهم من قبل آلمشرق # ~~وسمیتهم آلترکث وخلقتهم بین سخطی وغضبی فأیما # ~~عبد أو امة ضیع أمری أسلطهم علیهم و أنتقم منهم # ~~بهم الخبر بتمامه وهمچنان فرموذ که سبب زوال دولت آن طایفه # ~~وقتی باشذ که اولاد واخلاف واحفاد ما را خوار دارند وبذیشان # ~~چقا کنند وزحمتی رساتند وحرمت داشت ایشان را سرسری گیرند واز # ~~سر تغلب وتسلط در تعظیم اعقاب ما تهاون کنند؛ لا جرم حق سبحانه # ~~وتعالی غرت فرموذه ایشان را عیرت اولو الابصار گردانیذه وما # ~~للظالمین من أنصار (270/2) خوانده شوذ وجزای ظالمان را # ~~عالمیان مشاهده کنند ، چنانک فرموذ ### | شعر (رمل) # # چاه ms621 مظلم گشت ظلم ظالمان %~% این چنین گفتند حملهآ عالمان # # هرک ظالمتر چهش با هول بر %~% عدل فرموده است بتررا بیر # # گر تو پیلی خصم تو از تو رمیذ %~% تک جزا طبرا ابابیلت رسیذ # # گر ضعیفی در زمین خواهذ امان %~% غلغل افتد در سپاه آسمان PageV02P982 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1026.png) # ~~وانه گریان سر نهاذ وروانه شد؛ همانا که اینچنین کرامات عجیب # ~~از خصایص اولیای کمل وعارفان اکمل است، و لا یحیطون بشيء # # من علمه إلا بما شاء %~% ( %~% ) وحقیقت یایذ دانستن که # ~~وجود مبارک صد یق اکیر چون حضرت رسول انور را تلو تبوت # ~~بوذ ومقتدئ آنچنان مقتدا ومن جمیع الوجوه اقتدا واهتدا اورا بوذ # ~~همچنان کرامات اخلاف او که خلایق الارض والسما اند، هم تاو # ~~معجزات رسول است علیه السلام وآن حال بحضرت سلطان العاشقین ، # ~~معشوق المعشوقین ، مولانا جلال الحق والدین قد س الله سره العزیز # ~~مخصوص است ومقصود از تشوق وتحنن سید المرسلین که وا شوقاه إلتی # ~~القاء إخوانی وأعوانی فی آلد بن وجود مبارک او بوذه، چنانک در # ~~کتاب مثنوی معنویآ خوذ از عظمت قربت آن معشوقیت بیان می فرمایذ # ~~وصفت می کنذ ### | شعر (رمل) # گر ترا گوشیست بشنو ور برا چشمی ببین ### | شعر (رمل) # # هست معشوق آنگ او یکتو بوذ %~% مبتدا %~% ومنتهاات او بوذ # # چون بیانلی اش مانی منتظر %~% هم هویدا آو بوذ هم نیز سر # # میر احوالست ولی موقوف حال %~% بنده آن ماه باشذ ماه وسال # # چون بگویذ حال را فرمان کنذ %~% چون بخواهذ جسمها را جان کنذ ~~PageV02P983 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1027.png) # # هر کجا خواهذ فرستذ تعزیت %~% هر کجا خواهذ یبخشذ تهنیت # # بنته تبوذ که مو قوفست او %~% منتظر بنشسته باشذ حال جو # # کیمیای حال باشذ دست او %~% دست جنبانذ شوذ مس مست او # # گر بخواهذ مرگ هم شیرین شوذ %~% خار ونشتر نرگس ونسرین شوذ # # آنک ار موقوف حالست آدمیست %~% گه بحال افزون وگاهی در کمیست # # صوفی إبن آلوقت باشذ در مثال %~% لیک صافی فارغست از وقت وحال # # حالها موقوف عزم ورای ms622 او %~% زنده از نفخ مسیح آسای او # # آنک گه ناقص گهی کامل بوذ %~% نیست معبود خلیل آفل بوذ # # و آنک آفل باشذ و گه آن واین %~% نیست دلبر لا أحب آلا فلین # # آنک گاهی خوش وگاهی ناخوشست %~% یک زمانی آب ویکدم آتش است # # رج مه باشذ ولیکن ماه بی %~% نقش بت باشذ ولی آگاه بی # # هست صوف صفاجو ان وقت %~% وقت را همچون پذر بگرفته سخت # # هست صافی غرق عشق ذوا لجلال %~% این کس نی فارغ از اوقات وحال # # غرقه نوری که اولم یولدست %~% لم یلد لم یولد آن ابزذست # # رو چنین عشق بجو گر زندە %~% ورنه وقت %~% مختلف را بنده # ~~همچنان معشوق خاص رسول الله در ن آخر زمان ذات مبارک # ~~اوست وآنچنانک حضرت رسول حبیب الله بدعای خلیل ، از نور # ~~جلیل، بظهور آمذه است کما قال صلی الله علیه وسلم بعثت بد عوة # ~~ابیکم ابراهیم علیه السلام حین قال ربنا و ابعث فیهم رسولا # ~~منهم یتلو علیهم آیاتک ویعلمهم آلکتاب وآلحکمة PageV02P984 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1028.png) # ~~ویز کیهم ، همچنان حضرت مولانا نیز بدعای رسول # ~~ظهور فرموذه ، چنانک فرموذ . ### | شعر (رمل) # گفت پیغامر که هست از امم %~% کو بوذ هم گوهر وهم هم # مر مرا زآن نور بیند جانشان %~% که من ایشان را همی بینم بذآن # (6/9) همچنان چون از مبداء حال سبب خروج مغول بدعای # ~~حضرت بهاء ولد بوذ وآزار دل مبارک ایشان از خوارزمشاه واتباع # ~~او که اتباع اهل معقول کرده در عقال عقول مغلول گشته بوذند # ~~واز عالم مکاشفات اولیا محروم مانده تکبر می کردند وتمرد می کموذند ، # ~~چنانک در اوایل کتاب مذکور است، همچنان سبب انقلاب آل چنگز # ~~خان وزوال سلطنت آنجماعت هم آزار خاطر مبارک اولاد ایشان # ~~بوذه واشارت حضرت مولانا که در سؤال تروانه فرموذه بوذ محقق # ~~گشته واین بوالعجب کرامتیست در عالم فافهم جدا وأبغ من آلله # ~~جدا تا معلوم عالمیان گردذ که آل صد یق چگوته مقر بان حضرت # ~~عزت اند ودر همه حال ms623 مستجاب الدعوة ودر صحت ان قربت خاص # ~~وکمال اختصاص را آیات آیات منصوبست وبینات آثار اخبار از حضرت # ~~رسول منقول واسامئ روات ثقات تقات در جمیع کتب مسطور ومذکور # ~~وکشوف اولیای ماضی مشهور ودر هیچ دوری این چنن صاحب حکمتی # ~~وقولی وقدرلی وقربتی وقدمی ودمی وحلمی وعلمی بظهور نیامذه # ~~ونبوذه، چنانک فرموذ : PageV02P985 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1029.png) ### | شعر (رجز) # ~~دوران بسی اندر گذشت از دور آدم تا کنون # دورانها حیران همه در لطف این دوران ما # ~~ومظهر مطهر عشق بعد از رسول الله صلی الله علیه وسلم ذات مبارک # ~~او بوذه وحقیقت متابعت نبوی ظاهرا وباطنا باو مخصوص گشته # شعر (رمل) # ~~سر دیگر هست کو گوش دگر ### | طوطئ %~% کو مستعد آن شکر # ~~طوطیان خاص را قندیست ررف ### | طوطیان عام از آن خور بسته طرف # ~~معنئ نختیم علی افواههم ### | این شناس ایتست رهرو را مهم # ~~(7/9) الحکایه : همچنان بنده خاکی روایت می کنذ : در شهر # ~~قونیه زاهد مودی پیذا شذه بوذ که اورا شیخ پاشا می گفتند وآن # ~~بیچاره غرق دریای زرق گشته اصلا عرق اعتقاد نداشت واز سر # ~~تسلس وتنمس اصحاب را سلام نمی داذ ودر نفی سماع صداع سرداشت ~~PageV02P986 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1030.png) # ~~و در مجامعی که یافت شذی طعام مردم نخوردی وجماعت عوام که # ~~عمثایت سوام وهوام اند بذو متابعت عموذه اهل تقلید بی دیذه را # ~~سغیهٔ‌ خوذ کرده بوذ ودر مدت شصت روز یک کیله آرد جو # ~~می خورد وگتدم کمائی میکرد واز غصه حجبی که داشت داما تلخ # ~~وترش می گشت واز سیر موهوم نا معلوم خوذ شذه از ذوقیات # ~~ألایمان کله شوق وذوق حظی تداشت واز بسط عاشقان معنی # ~~صورت او دامما در قیض بوذی وخوذ را صاحب ریاضت وبابزید # ~~وقت تصور کرده در جوال نفس اماره فرو رفتی واز سر این بیت # ~~لطیف سر او بی خیر بوذی ### | شعر (هزج) # گر بروی برش کار زاهد راست شذی ### | کذوی سرکه بذی یانزید بسطای # ~~ودر زمان حضرت چلی عارف قد س ms624 الله سره العزیز متواری گشته # ~~در گوشه منزوی شذه بوذ وچون حضرت چلبی عابد عظم الله قدره # ~~برتخت نشست، روزی از حضرت تربه بیرون آمده بالجمع اصحاب بخدمت # ~~هیخ پاشا مقابل افتاذ وآن بیچاره اعراض کرده سلام نداذ و بزوذی # ~~بگذشت وهمچنان این شیوه را چند نوبت بعمل آورده؛ روزی در # ~~بیش حمام قلچه مصادف مذکور گشته سه تازیانه محکم بر سر PageV02P987 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1031.png) # ~~شیخ پاشا فرو کوفت؛ همانا که کافته سر وکوفته سر گشته صاحب # ~~فراش شذ وزبانش گرفته ؛ محبان آن درویش پیش ملک القضاة # ~~تاج الدین قلمشاه کیفیت ما جرا را حکایت کرده غلو کردند، قاضی # ~~شهر صواب چنان دیذ که از سر لطف ومقتضای ولایت خوذ مرحمت # ~~فرموذه بعیادت آن درویش دلریش روند وحضرت چلبی از خطای # ~~او در گذرذ؛ همانا که عبادت عیادت او مجا آورده، چون بیرون # ~~آمذند درحال سفر کرد وبجنازهآ او حاضر گشته در باغچهٔ‌ سلطان دفن # ~~کردند إلی رحمة آلله تعالی وهمچنان بسیار متکران حضرت چلی # ~~عارف را که بوذند مفلوک ومتروک گردانیذه بعالم عدم فرستاذند # الحکایه: همچنان منقولست که خدمت مفخر الا مرا # ~~ظهیر الدین ولد تاج قزل رحمه الله زمانی حاکم شهر قونیه شذه بوذ # ~~ودر حکومت ورعیت بروری نظیر خود نداش؛ روزی در بندگی؟ # ~~چلی عابد بندهٔ‌ خاکی بدیذن مذکور رفته بوذیم، نظر کرد دیذ که # ~~شارب وی قدری دراز شذه بود ، از سر غضب می گویذ که این سبلت # ~~دراز را چرا ممی بری، آخر شیخی ، سپاهی نیستی، چلبی عابد جواب # ~~فرموذ که ا گر مرا سیلت درازست اما ترا سبل ودیذهٔ‌ آزست ، # ~~کار سبلت قوی سهلست اما علت سبل را چنانک شل درمان نیست؛ # ~~بغایت شرمسار گشته هیچ نگفت وهمچنان مرغی را در سیخ کرده از # ~~هر او کباب می کردند ، از ناگاه یکی در آمذ واز شیخ حسن ممور تاش ~~PageV02P988 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1032.png) # ~~سوار شذ واز حضرت چلبی عابد عذر خواهان التماس همت کرده # ~~روانه شذ وآن ms625 روز پنحشنبه بوذ ، روز دو شنبه خر رسیذ که در # ~~دهان خوذ زخم تیر نی رحم خورده از جهان تبرا جسته تیر را بر # ~~یای خوذ زذ إلی رحمة الله تعالی ### | شعر (رمل) # با خوذی با بی خوذی دوچار زذ ### | با خوذ اندر دیذهآ خوذ خار زذ ### | بر تن خوذ می زتی آن هوش دار # ~~حمله بر خوذ می کنی ای ساذه مرد ### | همچو آن شیری که برخوذ حمله کرد # ~~همچنان ازین معنی آن معلوم شد که از مردان حق اعراض کردن وبر # ~~اقوال وافعال ایشان اعتراض بموذن نا مبارکست وخطر عظیم دارذ ### | شعر (رمل) # # بشنویذ ازمن حدیث بی غرض %~% .از خطر برهیز آمذ مفترض PageV02P989 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1033.png) # 9) الحکایه : همچنان بندهآ خاکی نقل می کنذ که چون از سفر # ~~ولایت اوج بحوالی شهر لاذیق تزدیک رسیذیم ودرمیان اصحاب # ~~ما سعید نام درویشی بوذ شیاد وسالها در صحبت اصحاب بوذ وخدمات # ~~متوافر نموده از ناگاه از سر گستاخی در حق شیخ ما چلبی عارف # ~~چیزکی گفته ، بذین بنده خطاب کرد که افلاکی حاضر باش که حلوای # ~~تو خواهم خوردن ودرین ایام خواهی مردن ومن کسی هستم که خوذ را # ~~بعارف میزذم تا عارفیان را چه رسذ ، وان بیچاره بجواب او اصلا # ~~مشغول نا شذه اسبرا می راندم؛ همانا که حضرت چلی عابد جوابش # ~~داذ که حالیا یک عارفی منم ، ترا سه روز دیگر عمر مانده است لا غیر ، # ~~حلوای ترا افلاکی خواهذ بختن ؛ همان روز چون بشهر لاذیق وصول # ~~افتاذ فی الحال خسته گشته سوم روز در گذشت؛ حضرت چلبی اشارت # ~~فرموذ که در تدبیر تجهیز او بایذ بوذن وحلوای اورا ساخت که از # ~~دیرگاه خدمتگار ما بود اما بی ادب ویر حلم ما اعتماد موذه انبساطی # ~~کرد وآن دم غیرت بخرکت آمذه از تر قضا زخمی خورد ، امیذ است که # ~~باممان رفته باشذ وبسیار بکریست و فرموذ که الله الله تا کسبی برکثرت # ~~خدمت وقربت صحبت اولیا مغرور نشوذ واعتماد نکنذ ms626 واز جاد 5 # ~~ادب قدم بیرون ننهذ تا سر ومر را بباذ ندهذ # شعر (خفیف) # هر که پا لایق گلیم کشذ %~% رخت را جانب کلیم کشذ PageV02P990 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1034.png) # ~~وهمانا که درین طریقت که جان شریعت ولب حقیقت است غافا # ~~استن وذاهل بوذن واباحت هوا ورزیذن خطری عظیم دارذ ، # ~~نعوذ بالله منه واین بیها را فرموذ ### | شعر (رمل) # # ای دل بی بهره از بهرام رس %~% وز شهان در ساعت اکرام ترس # ~~لطف شاهان گرچه گستاخت کنذ تو ز گستاخی نا هنگام ترس # ~~الی رحمة الله تعالی # همچنان معلوم اهل علوم عالمیان باشذ که اولاد # ~~واعقاب واصحاب ان خاندان تقوی ودوذمان معنی وفتوی من الذکور # ~~والاناث زاذه از عنصر تور وسرشته گشته بآب طهورند؛ چه اگر پیوسته # ~~در ظهورند اما از دیذهآ محجوبان مخق ومستورند ونا محرمان از آن # ~~منظور نور بغایت دور دورند، چنانک حضرت مولانا فرموذ ### | شعر (رمل) # # آن موالید از تجلتی زاذه اند %~% لاجرم مستور بردهٔ‌ ساذه اند # # آن موالید از ره ان چار نیست %~% لا جرم منظور ان أبصار نیست # # أولیائی فیی قبابی آمنون %~% جز که بزدانشان ندانذ زآزمون # ~~و آنچنانک انوار ذات حضرت باری جلت قدرته وعلت کلمه2 # ~~برسایر اشیاء عموما وحضوصا دایم الفیض است ، همچنان آثار معجزات ~~PageV02P991 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1035.png) # ~~وکرامات از مظاهر طاهر انبیا واولیا علیهم السلام در هر زمانلی واوانی # ~~ازآن فیض دایم الظهور وهماره تمرهآ کرامات از شجره مبارکهآ وجود # ~~ایشان تا انقراض عالم درجود وقوله تعالی أصلها ثابت و فرعها # # قبی آلسماء وتؤتی أکلها کل حین %~% (24/14 - 25) دلیل متین # ~~مبین مبین است واگر در ذکر منقبت ومرتبت هر یکی علی حده # ~~شروع روذ در شروح زگنجذ وتحریر دفاتر فاتر گردذ ### | شعر (رمل # # عمرها بایذ مرا چون عمر نوح %~% تا بگویم شرح آن فتح وفتوح # ) همچنان چون حضرت چلی عابد روح الله روحه پتجم # ~~ماه محرم روز پنجشنبه لسنهآ تسع وثلشین نقل فرموذ ودر جنت دارألجلال # ~~توطین گزیذ وحضرت ملک المشایخ والعارفین حسام الملة ms627 والدین امیر # ~~واجد بعنایت واحد ماجد مباشر شیخی گشته بخدمت حضرت تربهآ # ~~مقد س اللهم قد سنا بسره مشغول شذ واندک زمانی عمر رانده در # ~~آحز ماه شعبان سنه اثنی واربعین وسبعمایه در چوار ابرار علتن مسکن # ~~ساخت همان ولایت وسلطنت وتاج دولت شاهی بوراثت بحضرت # ~~سلالة الا ولیاء ، خلف الاصفیا، درة بحر العرقان مولانا بهاء الملة ~~والدین PageV02P992 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1036.png) # ~~ودراز رفته بوذ ، سالها در کربت غربت می سوخت ودر حصول قربت # ~~می کوشیذ ومی جوشیذ نیابة عن جناب أخیه من امه وأبیه بحضرت # ~~حلی امیر عادل مد آلله ظله منتقل گشته برتخت میارک گذشته # # تحت وفوق را زیی بخشیذ وآلله یؤتی ملکه من یشاء (2/47 %~% ) ### | شعر (سریع) # صبح سعادت بجهان بر دمیذ %~% ملک سلیمان بسلیمان رسیذ # ~~الحمد لله فضله ، قد وصل آلحق إلتی أهله ### | شعر (رمل) # هر که یک ساعت گزینذ خدمت درگاه تو # تا قیامت آسمانش سجده آرذ بنده وار PageV02P993 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1037.png) # در ذکر اسامیآ اولاد واخلاف حضرت مولا نای بزرگ # ~~بهاء الحق والدین الولد البلخی قد سن آلله سره العزیز وذکر اولاد # ~~حضرت مولانا وذکر اولاد حضرت ولد عظم الله ذکره که چند # ~~ذکور وچند انات بوذتد # همچنان اصحاب کرام کثر آلله أمثالهم إلی یوم # ~~آلقیام چنان روایت کردند که حضرت هاء ولد را دو فرزند ارجمند # ~~دلبند ترینه بود و دختری؛ فرزند بزرگینرا تام علاء الدین محمد # ~~بود وفرزند کوچکین را نام جلال الدن محمد ، ودر وقت ضجرت # ~~هجرت که از بلخ تلخ کام سفر کردند، فرزند بزرگین هفت ساله بود # ~~وفرزند کهین پنج ساله ودخترش فاطمه خاتون عالمه در آن وهات # ~~پیش شوهر بوده وفتوی می نبشته ، همچنان مذکوره جلاء وطن ناکرده # ~~تقلعد نموذ وآنجایگاه وفات یافت # همچنان حضرت مولانا جلال الدین را قد س آلله # ~~سره سه فرزتد نریته بوذه ویک دختر؛ فرزند مهین را نام بهاء الدین # ~~محمد ولد بوذ وفرزند دوم را نام علاء الدن محمد بود که در قصد # ~~مولانا شمس ms628 الدین تبریزی قد سن آلله لطیفته با جمع بی خبران متفق # ~~گشته مخالفت پذر کرد ؛ فرزند سوم را نام مظفرالدین امیر عالم بود ~~PageV02P994 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1038.png) # ~~ودختر را نام ملکه خاتون بوذ مشهور اورا افندی بوله می گفتند یعنی # ~~خذاوندگار زاذه ، همانا که حضرت سلطان ولذ وعلاء الدین محمد از # ~~خدمت خاتون آخرت گوهر خاتون بوذند ودختر خواجه شرف الدن # ~~لالای سمرقندی وخدمت ملکه خاتون وچلی امیر عالم از خدمت کرا # ~~خاتون قونوی یوذند # وهمچنان حضرت سلطان ولد زا از حضرت دختر # ~~شیخ صلاح الدن فاطمه خاتون سه فرزند ارجمند نیرومند بوجود # ~~آمذند ، یکی چلی جلال الدن امر عارف ودو دختر، بزرگین را نام # ~~مطهره خاتون بوذ وکوچکن را نام شرف خاتون بوذ، یکی را حضرت # ~~مولانا عابده گفته، دوم را عارفه خوانده وهر دو خاتون صاحب # ~~کرامات وولایت بوذتد ، اغلب خواتین ممالک روم روی بذیشان # ~~آورده مریدهآ ایشان بوذند # وهمچنان حضرت سلطان ولد را دو سر یهآ دیگر # ~~بوذ که در سرهآ ایشان سری دیذه در حیاله خوذ آورده بوذ چنانک # ~~حضرت خلیل هاجر را وحضرت مصطفی ماریة القبطیه را واسماعیل # ~~علیه السلام از خدمت هاجر بوجود آمذه وپیوسته حضرت رسول # ~~علیه السلا * وصیت می فرموذ برداشتن خدمتکاران خوب رو در خاته، # ~~کما قال صلی الله علیه وسلم : علیکم بالجواری، قإنهن مبارکات ~~PageV02P995 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1039.png) # ~~آلأرحام، لأن اسماعیل من هاجر وهاجر جاریة ، صدق رسول آلله ؛ # ~~همچنان از آن دو سریه سه فرزند مقبل محسن مفضل که سریه # ~~خیل اصنمیا بوذند بوجود آمذند ، یکی حضرت چلبی شمس الدین امیر # ~~عابد بوذ از خدمت نصرت خاتون ، دو فرزند دیگر چلبی صلاح الدین # ~~امیر زاهند وحسام الدین امیر واجد یوذن از خدمت سنبله خاتون # ) وهمچنان چلبی جلان الدن امیر عارف را هم دو فرزند # ~~برینه بوذ ویکی دختر از خدمت دولت خاتون بنت امیر قیصر تبریزی، # ~~نام فرزند مهین شاه زاذه که امیر عالم نام داشت ونام فرزند کهین # ~~امیر عادل ونام دختر ملکه ms629 خاتون که مشهور ذیسبینا گفتندی # ~~روح الله آلغابرین وأدام عمر الححاضرین # )وهمچنان حضرت چلبی عابد را چهار فرزند از یک # ~~خاتون بوجود آمذ سه ترینه ویکی دختر؛ یکی خدمت چلبی محمد ، # ~~دوم چلی امیر عالم ، سوم چتبی شاه ملک وفقهم الله فیما یحب # ~~ویرضاه ودر زمان چلی عابد خدمت براذرش سلالة الاولیا ، # ~~صلاح الدین امیر زاهد درماه شعبان سنه اربع وثلثین وسبعمایه بجوار # ~~حق پیوسته ازو کلاله وگلاله باذگار نماند وهمچنان حضرت محمد # ~~چلبی را دو فرزتذ بوجود آمذ که نام محمود چلبی است، از محمود # ~~چلبی امیر علی چلبی واز امر علی چلبی که داماذ حضرت شیخ مصلح الدین # ~~این احمد الشهیر بوفادار PageV02P996 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1040.png) # 7) وهمچنان حضرت سلطان واجد را دو فرزند بوده ، ی # ~~رینه ویکی دختر ، نام فرزند بزرگین احمد سلجوق ونام دخترجهان ملک # 8) وهمچتان حضرت سلطان ولد را از خدمت مطبهره # ~~خاتون ینت او دو سبط بوجود آمذند ، یکی برهان الدین الیاس پاشا ، # ~~دوم خضر پاشا واز خدمت شرف خاتون هم دو فرزند بوجود آمذند ، # ~~مظفرالدین احمد پاشا ویکی امیر شاه ولله الحمد والمنة که اولاد اولاد # ~~اولاد آن خاندان من الذکور والاناث در تزاید اند واصل آن نسل # ~~آآمین یارب العالمین ، چنانک فرموذ ### | شعر (هزج) # خیال شاه خوش خویم تبسم کرد بر رویم # چنین شذ نسل بر نسلم چنین فرزند فرزندم # وهمچنان خم کتاب بر ذکر سلسله الذکر کرده شذ # ~~واینست ذکر بیان سلسلهٔ‌ ذکر لا إله إلا آلله محمد رسول آلله، # ~~کفاة روات چنین روایت کرده اند از حضرت امیر المؤمنین اسد الله الغالب # ~~علی ان ابی طالب کرم الله وجهه که روزی او گفت: ای رسول # ~~خذای راء نمای تو من سوی خذا بر آسانترین راهها وفاضلترین نزد # ~~خذا وسهلترین بر بتدگان خذا؛ پیغامیر صلی الله علیه وسلم فرموذ: # ~~بر تو باذ ، یا علی آن چیز که ببرکت ورزیذن آن نبوت را یافتم، # ~~علی گفت : یا رسول الله آن حه چزست فرما ؛ پیغامیر صلی ms630 الله علیه ~~PageV02P997 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1041.png) # # وسلم قرموذ : آن مداومتست بر ذکر %~% خذدا در خلوت؛ پس 5 # ~~گفت : ان چنین باشذ فضیلت ذکر که همه مردمان ذکر خذای # ~~می کنند ، پس پیغامر علیه السلام فرموذ : خمش یا علی ، قیامت بر نخیزد # ~~مادام که بر روی زمین گوینذهٔ‌ ذکر خذا باشذ؛ بعد از آن پیغامر # ~~صلی الله علیه وسلم کلمهٔ‌ لا آله إلا آلله را تلقین کرد وبرعلی فرو # ~~خواند وبگفت : یا علی، تو خمش کن تا من سه بار ذکرالله می کنم وتو از # ~~مبن میشنوی، پس آنگاه باز گردان تا من می شنوم از تو و همچنین # ~~امر المؤمنین علی تلقین کرد حسن بصری را وحسن بصری تلتمین کرد # ~~حبیب عجمی را وحبیب عجمی تلقین کرد داود طائی را وداود طائی # ~~تلقین کرد معروف کرخی را ومعروف کرخی تلقین کرد سری سقطی را # ~~وسری ستطی تلقین کرد جنید بغداذی را وجنید تلقین کرد شبلی را # ~~وشبلی تلقین کرد محمد زجاج را ومحمد زجتاج تلقین کرد ابو بکر # ~~نساج را وابو بکر نساج تلقین کرد احمد غزالی را واحمد غز الی تاقین # ~~کرد احمد خطیبئ بنخی را واحمد خطیبیآ بلخی تلقین کرد شمس الأمه # ~~سرخسی را وشمس الأیمه سرخسی تلقین کرد خدمت مولانا بهاء الدین # ~~محمد المعروف بهاء ولد را وبهاء ولد تلقین کرد برهان الدین سید # ~~محقق ترمدی را وسید برهان الدین محقق ترمدی تلقین کرد حضرت # ~~مولانا جلال الحق والدین محمد را وحضرت مولاتا جلال الدین محملا # ~~تلقین کرد مولانا شمس الدین تبریزی را ومولانا شمس الدین محمد تبریزی # ~~تلقین کرد مولانا این مولانا بهاء الدین محمد ولد را وبهاء الدین ولد # ~~تلقین کرد فرزند خود جلال الدین امیر عارف را ودر سن دوازده # ~~سالکی بعد از وفات چلی حسام الدین بر تخت خود نشاند وخویشتن ~~PageV02P998 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1042.png) # ~~از دور بنشست فرموذ که حضرت چلبی عارف ما شیخ کاملست # (10/10) والشعبه الثانیه من الشجرة الثانیه آنچنانست که حضرت مولا نا ms631 # ~~قدس الله سره تلقین کرد خلینمه، خود چلی حسام الدین را وچلی حسام الدین # ~~تلقین کرد مرید خوذ چلی جلال الدن عارف « را> وهمچنان برموجب # # اشارت عنایت النهی که وآتیناه آلحکم صبیا %~% ) حضرت # ~~مه لانا تلقین کلمة الله کرد در مهد مبارک حضرت چلی عارف را # ~~وهمچنان جلال الدین عارف تلقین کرد خدمت راذر ومرید خوذ چلی # ~~شمس الدین امیر عابد را وصلاح الدین امیر زاهد را وحسام الدین امیر # ~~واجد را رضوان آلله علیهم أجمعین وهمچنان چلبی شمس الدین # ~~امیر عابد تلقین کرد خدمت سلالة الاولیا ، درة تاج الاصفیا، وارث # ~~اسرارالانبیا، بهاء الدین شاهزاذه امیر عالم وبراذرش مظفرالدن امیر ~~عادل را # ~~قدس سرآ الالفین آلسابتمین وأبد عمر آلعاشقین آلباقین # ~~والحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله العالمن العاملین فی ~~العالمین # 1) در عذر مولف توقع از مکارم اخلاق وطیب اعراق # ~~اخوان صفا کثرالله امثالهم وحصل ی آلدارین آمالیهم چنانست که # ~~ان بضاعة مزجاة را ینظر قبول ملحوظ گردانیذه این بندهٔ‌ خاکی را # ~~از دعوات پاذشاهاته خوذ فراموش نفرمایند واگر در عبارت آن خللی # ~~یابند عمارت واصلاح دریغ ندارند ### | شعر (طویل) # وعین آلرضا عن کل عیب کلیلة # ولکن عین آلسخط تبدی آلمساویا PageV02P999 # ![image filename](./0761ShamsDinAflaki.ManaqibCarifin_1043.png) ### | شعر ( رمل # ~~گر دعا گوئی دعا گوی توم ور نگوئی چاکر کوی # ~~وهمچنان بذین رباعی ختم کتاب کرده بر آستان راستان آنحضرت که # ~~مربع ابرار ومهد اشراف واخیار ومحط رحال رحال ومناح رکب # ~~اقبالست سر نهاذ وگفت ### | شعر (رباعی) # ~~از فضل حقم چو ی حد انعام رسیذ آغاز حکایتم بانجام رسیذ # # این د رج که د رج درج شاهانست (؟) %~% المنة لله که باتمام رسیذ # ~~کتبه آآلعبد آلضعیف المحتاج إلی رحمة آلله تعالی یوسف # ~~من سلیمان عفا الله عنهما ، روز پنجشنبه فیوقنت آلظهر تاریخ # ~~عجرة رسول سنه مان وعشرین وبمانمایهٔ‌ مجریه # هر که خواند دعا طمع دارم %~% ز انک من بنده2 گنه گارم PageV02P1000 ms632