######OpenITI# #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T14:09:54.987604+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T14:09:54.987630+00:00 #META# transcription layer pk: 12787 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.9619634580635119 #META#Header#End# # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0006.png) # مجمع الانساب شبانکا رهای یکی از متون مهم ومعتبر تاریخی است که در # ~~زمان مغول نگاشته شده. این کتاب تاریخ عمومی ایران است از حضرت آدم تا # ~~روزگار مغول و این جانب فقط اقدام به تصحیح و چاپ نیمهآ دوم این کتاب ~~که از # ~~اسلام تا مغول را شامل میشود نمودم. # مؤلف کتاب حاضر محمدبن علی بن محمدین حسین بن ابی بکر شبانکارهای از # ~~مردم شبانکارهآ فارس است که در حدود سال »ب در همان شهر متولد شده و از # ~~شعرای دربار ابوسعید مغول بوده است وی در سال 33 ه شروع به نگارش این # ~~کتاب نموده وآن را در*73 بهاتمام رسانده و به خواجه غیاث الدین تقدیم ~~نموده # ~~نا بهعرض سلطان برسد ولی قبل از آن که مجمع الانساب به نظر ابوسعید ~~برسد # ~~ایلخان فوت کرده و در غارت ربع رشیدی نسخهآ اصلی این کتاب از بین می ~~رود. # ~~برای با ردوم مؤلف چند سال بعد _ یعنی درسال 3 7 - به تألیف اثر خود ~~پرداخت # ~~منتهی این با روقایع زمان ابوسعید مغول را نیز به کتاب افزود چنان که ~~درص 272 # ~~بهاین موضوع اشاره می کند: # «مؤلف کتاب گوید که آغاز این کتاب در شهور سنهآ ثلث و ثلثین و سبع مائه ~~کرده # بودم و در وقت تألیف، پادشاه مرحوم ابوسعید بهادرخان درقید حیات بود و ~~دیباچهٔ‌ # آن بهنام والقاب همایونش مطرز گردانیده بودم. چون کتاب اتمام پذیرفت به # دست معتمدی به حضرت او روانه داشتم و به شرف عرض وزیر بینظیر او آصف # به راستی یعنی خواچهآ مرحوم غیاثالدین محمدبن رشید - تغمدهالله یغفرانهما # که او نیز در وقت این ترقیم نمانده - رسید بعد از مطالعه به مدت ماهی ~~دیگر # پادشاه جهان هنوز این کتاب نادیده به جوار حق پیوست. چون از خبر این ~~واقعه PageV01P005 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0007.png) # غرض از این تقریر آن است که چون صاحب نظری در این کتاب مطالعه فرماید # بداند که در وقت ms001 بتیاد کتاب، پادشاه در حیات بوده و در وقت عرض حادثه ~~واقع # شده بدین سبب نام ممدوح داخل ذکرگذشتگان شده. والعذر عند کرام الناس # 2- نظر مورخین و محققین در باره این کتاب # مجمع الانساب از زمان تألیف تا کنون بهسبب اهمیتش مورد استقبال قرار # ~~مرفته واکثر صاحبان تراجم ومورخین ومحققین ازکتاب وی نام بردهاند که ~~فقط # ~~بهذکر چند مورد ازاین اظهارات اکتفا میشود: # علامهآ فقید محمد قزوینی در لیستی که برای وزارت معارف نوشته کتاب حاضر # ~~را در عداد کتبی شمرده که بایستی هر چندزود تر چاپ شود.1 # استاد فقید عباس اقبال آشتیانی در تاریخ مغول ضمن معرفی کتاب حاضر و # ~~مؤلف آن چنین مرقوم فرمودهاند2. «محمدبن علی بن محمد شبانکارهای از ~~شعرا و # ~~نویسندگان و از مداحان خواجه غیاثالدین محمد رشیدی بوده که در حدود 697 # ~~در یکی از بلاد ولایت شبانکاره تولد یاقته، ومثل فخربنا کتی بیشتر به ~~شعرگودی # ~~اشتهار داشته ودر ایایم وزارت خواجه غیاثالدین هرسال قصایدی در مدح او ~~به # ~~خدمت خواجه می فرستاده... کتاب شبانکا رهای مجمع الانساب نام دارد ~~وقسمتهای # ~~قبل از مغول آن خلاصهآ کتب مورخین سابق است ولی در باب دورهآ ایلخانی # ~~اولجایتو و ابوسعید وملوک فارس وشبانکا ره و هرموز کتاب مزبور حاوی ~~اطلاعات # ~~مفیدی است» # علامهآ فقید شیخ آقا بزرگ طهرانی در الذریعه فرمودهاند. «مجمع الانساب # ~~لمحمدبن علی بن محمدبن حسین بن ابی یکر الشبانکا ره، الفه فی اربعین من ~~عمره سنین # ~~736- 733 باسم ابوسعید بهادرخان بن غیاث الدین الجایتو سلطان محمدین # ~~ارغنون(؟)خان و الامیر محمدبن الصاحب السعید الحمید رشید الحق والدین # ~~(نسخة الملک). وهوفی تا ریخ العلماء والرسل والسلاطین الاشارة الی ~~اقالیم السبعة # ~~والنسخة المذکورة من القرن العاشر. ویوجد منه نسخا فی (المتحف ~~البریطانی: PageV01P006 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0008.png) # ~~1669 Add) و (الملیة بپاریس: d 1278.5) و (دینی جامع سلیمانیه: 99) و # ~~(دیوان الهند: 385 2) ونسخة الحاج حسین آقا النخجوانی من القرن العاشر ~~کما کتب- # ~~الینا. راجع «عصر حافظ: 039» # دانشمند محترم آقای سعید نفیسی ms002 در صفحهٔ‌ 182 تاریخ تظم ونئر در ایران # ~~و در زبان فارسی چنین نگاشتهاند: «محمدبن علی بن محمد شبانکا رهای از ~~نویسندگان # ~~بسیار زبردست قرن هشتم بود و در انشای فصیح روان بهسبک نویسندگان بزرگ # ~~قرن پنجم وششم کمتر در ایران نظیر داشت و در ضمن از شعرای زمان محسوب # ~~میشد و از مداحان خواجه غیاثالدین پسر رشیدالدین فضل الله بود و در ~~حدود # ~~697 در یکی از محال شیانکاره ولادت یافت و تمام عمر خود را در نویسندگی ~~و # ~~شاعری گذرانید و در سال 33ب به تألیف تاریخ عمومی پرداخت و آن را در ~~سال # ~~730 به اتمام رسانید و به خواجه غیاثالدین تقدیم کرد که از نظر ابوسعید ~~آخرین # ~~پادشاه مغول - بگذراند ولی پیش ازآن که این کتاب به نظر او برسد درگذشت ~~و # ~~این کتاب در همان اوان در ضمن غارت محلهآ ربع رشیدی تبریز از میان رفت ~~و # ~~شبانکارهای بار دیگر کتاب خود را از نو تألیف کرد و آن را مجمع الانساب ~~نامید و # ~~درسال 730 به اتمام رسانید. نخست کتاب کوچکتری ترتیب داد و سپس آن را # ~~تکمیل کرد3 وهر دو نسخهآ آن بهدست است و کتابی است درمنتهای حسن انشاء # ~~و انسجام شامل تاریخ عالم از آغاز تا آخر پادشاهی ابوسعید که در ضمن ~~تاریخ # ~~بعضی از سلسلههای جزء را دارد که در کتب دیگر نیست.» # ریو در ص 83 فهرست خود دربارهٔ‌ مجمع الانساب چنین مینویسد: # ~~«مجمع الانساب خلاصه ای از تاریخ عمومی است از زمانهای اولیه تا مرگ ~~سلطان # ~~ابوسعید (39 ه). مؤلف محمدین علی بن محمد و آغازکتاب: (الحمدالله الذی # ~~جعل المفتاح لکنزه). این سرآغاز و همچنین تمامی صفحهٔ‌ اول (برگ 16) با ~~خط # ~~دیگری نوشته شده است. در نسخهآ متعلق بهموزهآ آسیایی سنت پطرزبورگ نام ~~مؤلف # ~~محمدبن علی بن محمدبن حسین بن ابی بکرالشبانکارهای ضبط شده (نگاه کنید ~~به دورن # ~~ص 108 تا 166) بنابراین ممکن است که اهل شبانکاره بوده ms003 باشد که ناحیهای # ~~است میان فارس وکرمان و شهر عمدهٔ‌ آن دارابجرد است (نگاه کنید به ~~سفرنامهآ PageV01P007 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0009.png) # ~~میگوید که شرح خود دربارهآ آن ناحیه را از هیچ کتابی نگرفته بلکه از ~~افواهعدهای # ~~از ثقات جمع آوری کرده است همچنین بنظر سی رسد که آشنایی نزدیکی با ~~هرموز # ~~دارد. شغل او شاعری بوده زیرا در قصیدهای خطاب به غیاثالدین می گوید که ~~او # ~~سالها قصاید مدحیه برای آن وزیر فرستاده است (برگ «8) اما می گوید که ~~در سال # ~~733 هجری اگر چه چهل سال از زندگی او گذشته است هنوز کاری نکرده که ~~یادی # ~~ازاو بماند (برگ 2). # کتاب با دو مقدمه شروع میشود که میتوان آنها را مربوط به تحریر اول یا # ~~تحریر دوم دانست و هر دو به علت افتادگی چند ورق ناقصاند6. مقدمهآ اول ~~در # ~~برگهای * وه تا 9 تاریخ 733 هجری را دارد وشامل مراثی بهشعر و به تثر ~~است # ~~در رثای ایوسعید و وزیر غیاثالدین محمدبن رشید که کتاب بهاو تقدیم شده ~~است. # ~~در مقدمهآ دوم (برگ 3 و4) مؤلف تأسف خود را از دریافت خبر مرگ ناگهانی # ~~شاه جوان ابراز می کند و همچنین بر گم شدن کتاب خود در غارت خانهآ وزیر # ~~مرحوم افسوس میخورد (ابوسعید در 0 3ب هجری در سن 3 سالگی مرد و خانهٔ‌ # ~~غیاثالدین چند ماه بعد از مرگ وی غارت شد) و با تجدید امید، او دو ~~مرتبه # ~~تصمیم سی گیرد که بار دیگر کتاب را بنویسد و سپس رسیدن نویان علاءالدین ~~را # ~~بهسلطنت تهنیت می گوید (شاید نویان علاءالدین عنوانی است برای شیخ حسن # ~~نوهآ امیرچوپان که در برگ 1315 از او بهعنوان سلطان کنونی جهان اسم ~~برده شده) # ~~ووزیرش محمود را ستایش می کند. # این تحریر دوم تا سال 43 7 کامل نشد زیرا که در ورق 954 این تاریخ # ~~بهعنوان تاریخ سال جاری ذکرشده. # تقسیم بندی کتاب به اقسام، طبقات، گروهها و طایفهها بسیار پیچیده ms004 است # ~~اما کار هم ناقص است. بعضی یخشها به طور کلی حذف شده و بعضی دیگر ~~کوتاهتر # ~~از آن است که فایدهای دربر داشته باشد. برخی از سلسله ها فقط فهرستی از ~~نامشان # ~~داده شده و بقیه فقط چند سطری دربا رهشان شرح داده شده. # دربارهآ محتوای کتاب. مقدمه، دربارهآ آفرینش جهان، عناصر اربعه، ساختمان # ~~. البته در نسخهای که متعلق به رپو بوده چتین بوده است. PageV01P008 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0010.png) # ~~بدن انسان (ورق 9) شرحی دربارهآ ربع مسکون، هفت اقلیم واقوام عمدهآ ~~بشری # ~~(ورق a.3) قسم یک: داستان پیدایش آدم (ورق 5. ) قسم دو. طبقه اول # ~~احفادشیث، کیومرث، عاد، فریدون، کیانیان، لهراسبیان (برگ 45). طبقهآ ~~دوم # ~~در چهار کروه: 1_ جانشینان اسکندر، بطلمیوسیان، قیاصره، پادشاهان عرب ~~عراق و # ~~یمن، اشکانیان (برگ * 56) 2- ساسانیان واکاسره (برگ2 94) 3- دیلمیان # ~~(برگ 782) سلجوقیان (ورق 788) ملاحده (ورق a 79) خوارزمشاهیان (برگ # ~~841) غوریان (همان برگ) 4- پادشاهان شبانکاره (برگ * 86) اتابکان فارس # ~~(ورق a 87) شاهان کرمان (برگ 873) پادشاهان شیراز برگ 85) پادشاهان # ~~هرموز (برگ* 91) مغولان در دو بخش بهنام طایفه: (1- چنگیز و جانشینانش # ~~درچین تا قوبیلای قاآن (برگ 955) 2- هولا کو وجانشینانش در ایران تا ~~مرگ # ~~ابوسعید (برگ a 117). # تاریخ لرستان که مؤلف آن را به آخر کتاب حواله کرده است از نسخهآ حاضر # ~~افتاده و جز چند سطری از مقدمهآ آن دردست نیست (برگ 133). این قسمت در # ~~نسخهآ متعلق یه انجمن پادشاهی آسیایی یافت میشود و مورلی آن را در ~~صفحات # ~~28 تا 30 فهرست خودش شرح داده. سایر نسخدها در فهرست استوارت (ص 8) # ~~و در فهرست مجموعهآ سرویلیام اوزلی (شمارهآ 33) ذکرشده. # علاوه برعنوان مجمع الانساب که دراین نسخه دربرگ2 .4 ذکر شدهعنوان # ~~«جامع الانساب» (برگ a 86) ونیز عنوان سوم «بحرالانساب» ظاهرا توسط ~~کاتبین # ~~در پایان جلد افزوده شده. # 3- امتیازات مجمع الانساب بر سایر قواریخ # در زمان مغول چند تاریخ معتبر نوشته شده که خوشبختانه اکثر آنها به طبع # ~~رسیده ودر دسترس است اما کتاب حاضر تا کنون بهصورت خطی باقی مانده بود. # شاید بتوان تاریخ جهانگشای ms005 جوینی را مادر تواریخ مغول دانست. در # ~~کتاب حاضر نیز اخذ و اقتباس از جهانگشا دیده میشود ولی مجمع الانساب در ~~باب # ~~تواریخ محلی شبانکاره و هرموز و لرستان مطالبی را داراست که نه تنها ~~درجهانگشا # ~~بلکه درکتب دیگری هم که تا کنون چاپ شده دیده نمیشود. شاید بتوان حدس # ~~ریو را بهحقیقت نزدیک دانست که خود مؤلف مدتها دراین مناطق بسر می ~~برده. PageV01P009 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0011.png) # مجمع الانساب # ~~نیز پندنامهآ سیکتکین غزنوی به پسرش سلطانمحمود در کمتر تا ریخی به این ~~تفصیل # ~~دیده میشود. # مزیت دیگر کتاب حاضر سادهنویسی و استفادهآ شباتکارهای از لغات و # ~~تر کیبات متداول زمان خود میباشد. در یک مقایسهآ ساده بین کتاب حاضر ~~وسایر # ~~تواریخ قرن هشتم این برتری را میتوان دریافت. # 4- شعر و شاعری شباتکارهای # در شرح حال شبانکارهای گفته شد که او نیز مانند فخربنا کتی - شاعر # ~~همعصرش - بهشاعری شهره است ولی متأسفانه کتب ترجمهآ احوالی که تا کنون # ~~چاپ شده کمتر اسم این شخص را بهعنوان شاعر ثبت کردهاند اما در کتاب ~~حاضر # ~~بهوفورشعرهای وی را میبینیم. اشعاری که در استحکام و جزالت، قدرت شاعر ~~را # ~~نشان میدهد. # 5- ذیل مجمع الانساب # بعد از تألیف مجمع الانساب، نسخهآ دستنویس شبانکا رهای به دست نجم الحق- # ~~والدین خضربن تاج الدولة والدین محمود بیهقی افتاد و بهخواهش او دوست # ~~دیرینش غیاث الدین بن علی نایب فریومدی آن را گویا نه زودتر از 783 ~~هجری # ~~به پایان رساند و رویدادها را تا روزگار خود در آن آورد. در این تکمله ~~از اسیرشاهولی # ~~که در سالهای «78 - 4ه2 هجری در استراباد و بخشی از خراسان فرمانروایی # ~~داشت ستایش شده است: # در تکملهای که فریومدی برای آن نگاشته است تاریخ پادشاهی طوغای # ~~تیمور و نیز پادشاهان هم روزگار او در ایران و تاریخ غیاث الدین شاه ~~ولی آورده # ~~شده است. پس از آن آگاهیهای مختصری از فرمانروایان محلی و کسان دیگری ~~که # ~~پس از *73 هجری در بخشهای گوناگون ms006 ایران دست بهشورش زدهاند بهویژه # ~~صورت نام سربداریان و سرگذشت آنان داده میشود*. # این ذیل فقط در نسخهآ ینی جامع ترکیه وجود دارد و در آن کلمهآ «سربدار» ~~PageV01P010 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0012.png) ### | پیشگفتار # ~~همیشه بهصورت «سربدال» ضبط شده. # 6- مطالبی که تاکنون پیرامون کتاب حاضر نوشته شده7 # دربارهآ مجمع الانساب تا کنون چندین مقاله نوشته شده که به آنها اشاره # ~~یشود: # - سلطان محمودغزنوی و شعرا (ازکتاب مجمع الانساب شبانکارهای) در # ~~مجلهآ شرق، تهران، 1309 تا 1310 ش. # 2- سلطان محمود غزنوی و شعرا (از کتاب مجمع الانساب شبانکارهای) # ~~مابل 1312 - 1311 ش. # 3- دربارهآ هرموز (بهمشخصات زیر): ### | Anbin .5 # # 13-129. و(2e sieelec 34 241 (1953 %~% rimees d o0 255 # 4- س. گ. آقاجانف: خبر جدید دربارهآ تر کان سدههای میانه. اخبار # ~~کادمی علوم جمهوری شوروی سوسیالیستی تر کمنستان، سلسله علوم اجتماعی، # ~~عشق آباد، 1965، شمارهآ *، ص 28 - . 2 [متن و ترجمهآ بخشی از پیشگفتار # ~~نسخهآ خطی لنین گراد، برگهای 14 الف - 15 الف]. # 5- اثر تاریخی محمد شبانکارهای. بهقلم آ. م. موکینف نوشتههای علمی # ~~دانشکدهآ خاورشناسی ملتهای آسیایی اتحادجماهیرشوروی، ج 9، مسکو- لنین ~~گراد، # ~~1954، ص .22 تا 40 2. # 7- مآخد مجمع الانساب # بدون شک شبانکارهای در تألیف کتاب خویش از مآخذ و منابعی سود # ~~جسته که گاهگاه در ضمن نوشتهآ خویش به بعضی از آنها اشاره می کند به ~~این # ~~ترتیب: # - تاریخ یمینی. مؤلف درص ه2 کتاب حاضر مینویسد: «وصورت حال # ~~این حربها مشروح در یمینی عتبی داخل است». # 2 - قابوس نامه. شبانکا رهای درقسمت دوم مجمع الانساب دومرتبه به # ~~قابوس نامه اشاره می کند: # الف: و در قابوس نامه ذکر کرده که چون او را غل نهاده بودند و به قلعه ~~PageV01P011 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0013.png) # ~~مجم الاتساب # ~~می بردند پنج حاجب موکل او بودند (ص 92). # ~~ب: و مصنف قابوس نامه که نام او کیکاوس بود پسر اسکندر بود (ص # ~~92). # ~~3- کلیله ودمنه: سوسین کتابی که از آن در کتاب حاضر ذکری شده کلیله و # ~~دمنه است که مؤلف درص «8 میگوید: «و ذکر ms007 بزرگی او وفتحهای او که کرده # ~~در کتاب ترجمهآ کلیله ودمنه مستوفی درآسده». # ~~4- بندنامه. # ~~الف: وکیکاوس بن اسکند ربن قابوس وشمگیر در پندنامه آورده که... (ص # ~~84). # ~~ب: و دختر سلطان به زنی به کیکاوس مصنف پندنامه آمد (ص 93). # ~~5- جوامع الحکایات عوفی: # ~~و صاحب جوامع الحکایات محمدبن سعید العوفی ذکر عظمت و شوکت او # ~~سلطان ایلتمش] و ازآن وزیر او قوام الدین محمد مستوفی کرده (ص 87). # ~~6- تاجی نامه. # ~~وصابی کتابی مفرد در مناقب و آثار او [عضد الدوله] پرداخته نام آن تاجی # ~~فامه (ص 91 متن). # 8= نسخ مجمع الانساب # ~~مصحح در تصحیح کتاب حاضر به پنج نسخه دسترسی داشت که عبارتند از: # ~~1- نسخهآ خطی شمارهآ 838 ه کتا بخانهآ مر کزی دانشگاه تهران: # ~~نسخه ای است به قطع 12» . 2 سانتی متر در 192 برگ که از اول و آخر # ~~گامل میباشد ولی از لحاظ محتوا کوچکتر از نسخهآ اساس طبع است. در هر ~~صفحه # ~~25 سطر دارد و بهخط نستعلیق نوشته شده. تاریخ کتابت نسخه روز جمعه بیست ~~و # ~~پنجم ذیحجة الحرام 27 .1 است. دارای کاغذ اصفهانی و جلد تیماج تریاکی و # ~~عطف مشکی لایی می باشد. در صفحهآ قبل از شروع کتاب مهر کتابخانهآ سعید ~~نفیسی # ~~دیده میشود. شروع این نسخه چنین است: # ~~«بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین. حمدوثنائی که اوراق اشجار و ~~اقطار PageV01P012 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0014.png) # ~~نیاید حضرت ملک متعال ولم یزل تقدست اسماؤه وعظمت کبریا [ئه] که ~~مهندسان7 # ~~فکرت درکارگاه فطرت او از غایت حیرت عبرت گرفتهاند و ... ابتدا بعد از ~~ادای # ~~شکر و سپاس ملک لم یزل و فضای (؟) حمدوثنای احمد مرسل چنین گوید ~~محرراین # ~~کلمات و مقرر این مقدمات، اعجز خلق الله تعالی و احوجهم الی غفرانه ~~محمدبن # ~~علی بن الشیخ محمدبن الحسن بن ابی بکر احسن الله تعالی عواقبه که میل ~~خاطر این # ~~ضعیف از عهد صبی وسن طفولیت بازسوی علماء وجانب حکماء بودی و اکثراوقات # ~~بهمجالست شریف ومحاورهآ لطیف ایشان مصروف گردانیده ms008 و ...» و چنین پایان # ~~مییاید: # «و بعد از وی برادرش اتابک مظفرالدین افراسیاب ملک شد و بعد از وی # ~~براد رزادگان ایشان نیز به ترتیب اتابک شدند. اول اتابک نصرالدین ~~نورآورد # ~~حکومت راند و بعد ازوی اتابک عزالدین پشنگی و بعد از او پسر بزرگترش ~~اتابک # ~~نصرالدین پیراحمد که بهعدل و انصاف و فضل، یگانه و بهجود وکرم، ~~مشهورزمانه # ~~بود ولیعهد پدرشد و چون درجهآ شهادت یافت مملکت به برادرش آمد و بعد از ~~او # ~~به اولاد او والله اعلم واحکم. خدای تعالی همه را آمرزش و رحمت خود ~~کرامت کناد # ~~تمت الکتاب الموسوم [به] مجمع الانساب فی یوم الجمعه خمس وعشرین ذی ~~الحجة # ~~الحرام سنة سبع وستین والف من الهجرة النبویة والله اعلم بالصواب». # - نسخهآ عکسی شمارههای 290 و3909 کتابخانهآ مر کزی دانشگاه # ~~تهران: # تعدادصفحات این نسخه 140 برگاست که درهرصفحه19 سطر دارد. شروع # ~~آن چنین است: # «الحمد لله الذی جعل الحمد مفتاحا لذکره وسیفا (؟) للمزیدمن فضله ودلیلا # ~~علی الائه وسبیلاعلی نعمائه. ستایش کنم ایزد پاک را- که گویا و بینا ~~کند خاک # ~~را» وختم نسخه چنین است: # «و بر ایشان مردی حاکم بود هم ازقوم لر نام او اوزبک بن محمدبن لرهلال # ~~دارد و آنجا موضعی است که آن را «سکفضلویه» گویند و آن حدود مخیم ~~جماعتی # ~~7. در متن، «که محدسان». PageV01P013 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0015.png) # مجمع الانساب # ~~بود که ایشان را «کردان شام» گفتندی ندانم شام که معروف است به ~~دارالملگ # ~~مغرب یا آن موضع را شام گویند والله یعلم ویحکم بالصواب». # این تسخه تا ریخ کتابت ندارد. # - نسخهآ عکسی شمارههای 1415 و1416 و1417 کتابخانهآ مر کزی # ~~دانشگاه تهران. # نسخهآ مذکور 213 برگ دارد که هر صفحه حاوی 23 سطر است. این # ~~نسخه نیز فاقد تا ریخ کتابت است و چنین آغازمی گردد: # «الصلوة و اکمل التحیات. راه راه او وحکم حکم اوست. بیمنت احمد از # ~~نبی به ان الله وملائکته یصلون یاایها الذین آمنوا صلواعلیه وسلموا ~~تسلیما وچه دلیل # ~~از ms009 این واضح تر و برهانی قوی تر بر آن که هر کس که به اعتقاد صافی...» ~~و چنین # ~~پایان می پذیرد: # «ملک نظام الدین حسن بن سلک غیاث الدین محمدبن مظفرالدین محمد واین # ~~پسر بزرگتر غیاثالدین بود و مردی مردانه بود و قائم مقام عم خود شد ~~بهاتفاق # ~~شبانکارگان و حجاب که در اردوبودند از برای او یرلیغ هولا کوخان حاصل ~~کردند». # 4- نسخهآ خطی شمارهآ 11 » کتا بخانهآ ملی ملک: # این نسخه از اول و آخر ناقص می باشد. 131 برگ است که در هر صفحه # ~~2 سطر دارد. نوع خط آنن نستعلیق میباشد و تاریخ کتابت ندارد ولی بنظرمی ~~رسد # ~~که کتابت آن در اوایل قرن دهم شده باشد. شروع این نسخه چنین است: # «آن مصدر افلاک و این منشأ اسلاک، یکی مبدأ آباد یکی مفتح امهات، # ~~یکی مصعد بخار لطیف و یکی موقع اجسام کثیف». # وختم نسخد چنین است: # «او در عهد اتابکی خود از جانب غربی خوزستان و بصره و از شرقی ولایات # ~~لاللموستان (؟) تا فیروزان اصفهان ومملکت لرستان افزود. چون خواست همان # ~~شیوهآ پدری رعایت نمودی مدتی از مملکت براند هادم لذات بر وی کمین گشاد ~~و # ~~بعد از وی برادرش اتابک مظفرالدین افراسیاب ملک شد و بعد از وی ~~برادرزادگان # ~~ایشان نیز به ترتیب اتابک شدند. اول اتابک نصرة الدین پیراحمد که بهعدل ~~و # ~~فضل یگانه وبهجود وکرم مشهور زمانه بود ولی عهد پدرشد وچون درجهآ شهادت # ~~بافت.» PageV01P014 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0016.png) ### | بیشگفتار # 9- نسخهآ اساس طبع وخصوصیات آن # کتاب حاضر را بهشرحی که گفته خواهد شد بر اساس نسخهٔ‌ موجود در # ~~کتایخانهآ ینی جامع ترکیه که عکس آن بهشمارههای 298 و 299 و . 30 در # ~~کتابخانهآ مر کزی دانشگاه تهران مضبوط است بهچاپ رساندم. علت انتخاب ~~این # ~~نسخه بهعنوان اساس طبع، امتیازاتی بود که آن را ازسایر نسخ ممتازمی ~~کرد: # 1- قدمت آن: گرچه این نسخه تاریخ کتابت ندارد ولی از خط وکتابت # ~~آن - که بعدا نمونه های ms010 آن ذکر خواهد شد - میتوان حدس زد که نسبت به ~~بقیهآ # ~~نسخ ، قدیمیتر است. مؤید این نظر حدس نسخهشناسان من جمله استوری است در # ~~کتاب «ادبیات فارسی بر مبنای تألیف استوری». وی کتابت نسخه را از سدهٔ‌ ~~15 # ~~میلادی میداند در حالی که تاریخ کتابت بقیهآ نسخ را ازسدهآ *1 به بعد ~~می نویسد. # 3- جامع تر بودن آن: مطالب این نسخه حدود سه یا سه برابرونیم سایر # ~~نسخی است که در دسترس مصحح بود. # 3- امتیازات دیگر کتابشناسی از قبیل صحیح بودن، زیبا بودن، دارابودن # ~~ذیل آن و مزایائی که نشان میدهد نسخهآ اصیل تری است. # مشخصات این نسخه چنین است: در هر صفحه 1 2 سطر دارد ونوع خط آن # ~~نستعلیق می باشد. خصوصیات دیگر نسخه بهقرار زیر است: # وبد» همیشه به کلمهآ بعد چسبیده است که در چاپ حاضر به صورت مستقل # ~~نوشته شد. # هندوستان گاهی با واو و گاهی بدون واو است که در چاپ حاضر همیشه # ~~صورت اولی آن وبا واوضبط شد. # «دال» درا کثر سوارد بهصورت دال با نقطه (ذ) است که برای یکنواخت شدن # ~~و تسهیل درمطالعه، نقطهآ آن حذف وبهصورت املاء امروزی نوشته شد. # «می» همیشه به کلمهآ بعد متصل بود که در این چاپ، جدا گشت. # رچ» همیشه بهصورت جیم با یک نقطه بود که در چاپ حاضر با سه نقطه # ~~توشته شد. # «نوشتن» را گاهی به همین صورت وگاهی بهشکل «نبشتن» ضبط کرده که هر # ~~دو صورت آن در چاپ حاضر محفوظ ماند. PageV01P015 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0017.png) # مجمع اد نساب # «فیل» در نسخهآ خطی به دو صورت فیل و پیل آمده که هر دو صورت آن # ~~حفظ شد. # «آنک» و «آتچ» به صورت آن که و آنچه چاپ شد. # 10_ کیفیت تصحیح # همان طور که گفته شد در موقع تصحیح کتاب مجمع الانساب این جانب به # ~~بنج نسخه دسترسی داشتم که ازلحاظ انشاء با یکدیگر متفاوت بودند. لهذا ~~پس از # ~~استنساخ از روی نسخهآ ms011 خطی کتابخانهٔ‌ ینی جامع آن را با چهار نسخهآ ~~دیگر تا آنجا # ~~که ممکن بود مقابله تمودم سپس با متون تاریخی چاپ شده مانند تاریخ ~~جهانگشای # ~~جوینی و تاریخ مغول و تا ریخ سیستان وتا ریخ گزیده و تاریخ یمینی وزین ~~الاخبار # ~~گردیزی وذیل جامع التواریخ و راحة الصدور راوندی نیز مقایسه شد با این ~~همه # ~~مطالب مهمی هنوز هست که برای این جانب حل ناشده باقی ماند و چون تأخیر # ~~درطبع کتاب حاضر بیش ازاین ممکن نبود آن را به چاپ رساندم. # از دانشمند محترم جناب آقای د کتر عبدالحسین نوائی که در رفع پارهای از # ~~مشکلات کتاب حاضر یه این جانب کمک نمودند سپاسگزارم. در تصحیح متن # ~~اصلی مجمع الانساب از یاری همسر مهربانم شهرزاد سپاهیان برخوردار ~~بودهام که # ~~علاوه بر انجام وظایف سنگین خانه با علاقه در این کار بهمن کمک نمود و ~~مرا در # ~~تصحیح این متن مشکل دلگرم نمود. از وی نیز متشکرم واز خداوند برای این # ~~عزیزان آرزوی سلاست و سوفقیت دارم. # اذعان دارم که تصحیح کتاب حاضر آن طورکه باید و شاید نیست اما # ~~امیدوارم که خوانندهآ عزیز عذر مرا بپذیرد چه روحیه کسل تر از آن است ~~که گفته # ~~شود. ### | میوهاشم محدث ### | تهران، 23 اردیبهشت ماه1363 PageV01P016 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0018.png) # و ایشان ملوکیاندکه در عهد خلفای بنی عباس حکوک # ~~ر طرفرانده، بعضی به استبداد و استقلال، و بعضی به PageV01P017 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0019.png) ~~PageV01P018 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0020.png) # طایفه آون ز طوایف هشت گانه ملوک بنی لیثاند # که ایشان را صفاریه گویند # یعقوب بن لیث الصفار # و این لیث مردی رویگر بود از شهرسیستان. و او را دو پسر بود. مهترش # ~~یعقوب وکهتر عمرو. و یعقوب همتی بزرگ داشت و از کود کی بازسودای ملک و # ~~ملکداری در دماغ او متمکن بود. گویند هرروز هرچه به رویگری کارکردی با # ~~جمعی طفلان همسن خود صرف کردی بهقرار آن که پر سر ایشان حاکم باشد. و # ~~میان آن کود کان حکم ms012 کردی بهموجب راستی. و به علوهمت زندگانی کردی. و # ~~راه هر کسی از کودکان پیداکرده بود یکی را وزارت و یکی را نیابت و یکی # ~~فراش و یکی طباخ چنانچه معهود است. و هر کسی که به گناهی گرفتی چون # ~~گناه بر وی درست شدی آن شرط که کرده بودی با وی بجای آوردی. و چنان شد # ~~که مردمان یه تماشای بارگاه و لشکرگاه او شدندی. و چون پدرش بمرد هرچند # ~~دستگاه رویگری که داشت بفروخت و برآن متابعان خود نفقه کرد. چون آن # ~~کود کان به عهد شباب رسیدند دویست مرد عیارپیشه بودند. و در آن حدود # ~~سیستان شهرهایی بود که همه کافر بودند. و یعقوب و عمرو هر دو مسلمان ~~بودند # ~~و متابعان همچنین. و آن دویست مرد هرروز به سرحد بلاد کافران شدندی و # ~~کاروانهایی ایشان را بشکستندی و مال بستدی و اگر مسلمانی درکاروان بودی ~~او # ~~را هیچ نگفتی. و یعقوب را در آن طرف هیبتی افتاد و ملوک آن طرف در دفع ~~او # ~~اهمال ورزیدند و گفتند نمیارزد سپاهی به دفع مشتی کود کان برنشاندن. ~~ومملکتی # ~~است در آن حدود که آن را «رخوده گویند و به ملک بست و کابل نزدیک است و ~~PageV01P019 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0021.png) # ~~بادشاه را «رتبیل»1 گویند، همچون که پادشاه سیستان را رشار» گویند. ~~یعقوب # ~~مردی مردانه بود و گاه بودی که یهتن خود دویست مرد بزدی و با آن دویست # ~~مرد که داشت سازی وعدتی بساخت و بیامد و در کنار بست لشکرگاهی زد و # ~~آوازه افکند که به جنگ رتبیل آمدهام. مردمان بر وی طعنه زدتدی وگفتند ~~رتبیل # ~~صد هزار مرد دارد دویست مرد چگونه با وی مقاوست کتد؟ و خبر او به رتبیل ~~آمد و # ~~رتبیل مردی کافر طاغی بود و قلعهای محکم داشت و بهخود مغرور، مرد ~~فرستاد # ~~پیش یعقوب که تو با یک سرهنگ من طاقت تیاری و مرا از دل نمی آید که با ~~تو # ~~دم ms013 محاربت زنم اکنون میشنوم که تو مرد دلیری برخیز و پیش من آی تا ترا # ~~سرهنگی دهم واز این دزدی برهی. یعقوب مردی بیدار بود رسول را گفت رتبیل # ~~را سلام برسان که من از اهل ملک و پادشاهی نیستم جمعی بر من گرد شدند و # ~~دوسه شهر را گرفتم و بدین حرکت که من کردم طاهریان که در خراسان حا ~~کمند # ~~در آیم وچون سپاه از دورویه صف بر کشند من چنان نمایم که یعنی حمله ~~برتو و # ~~بر لشکر تو میآورم و بدوانم تا به میان لشکر تو، و چون نزدیک تو آیم از ~~اسب # ~~فرو آیم و زمین بوس کنم وخود با متابعان به زینها رتو آییم و تو ازاین ~~سعنی فارغ # ~~باش. اما بفرمای تا صفی بر کشند تا مرا این حیلت برآید آنگاه تو مرا ~~سرهنگی ده # ~~نا از برای تو همهآ خراسان و عراق بستانم. رتبیل چون این پیغام شنید ~~فریب # ~~بخورد و رسول باز گردانید و قرار دادند که همچنین کنند و یعقوب دانست ~~که # ~~رتبیل در جوال شد2. و مقدمان لشکر را بخواند و این تدبیر با ایشان بگفت ~~و # ~~گفت عهدهآ کشتن رتبیل بر من وشما نیز باید که هریکی، یکی از امرا ~~بکشید. و # ~~بدین رای قرار دادند. روز دیگر رتبیل صف بر کشید و تختی زرین در قلب ~~بنهاد # ~~و خود برآن نشست ولشکر از دوروی سماطین3 زدند. و رتبیل با لشکر و ~~غلامان PageV01P020 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0022.png) # ~~گفته بود که چون یعقوب لیث با نیزه وسلاح در آید شما هیچ مگویید و او ~~را راه # ~~باز دهید که او به دستبوس من میآید. و یعقوب بیامد و با آن دویست مرد ~~صف # ~~بر کشید و چون زمانی یبود نیزه برگرفت و خود یا آن دویست مرد یهمیان ~~سماطین # ~~در آمدند و لشکری ایشان را راه دادند. یعقوب در پیش بود و بن نیزه در ~~خاک # ~~می کشید و آن دویست ms014 مرد در قفای او حاضر و بیدار. و یعقوب نیزه راست ~~کرده و # ~~چشم بر رتبیل نهاده تا برسید به نزدیک تخت و فرو نیامد تا رتبیل چشم ~~بازکرد # ~~نیزه یر سینهآ او زد و از پشتش بیرون کرد و او را نگونسار از تخت ~~بینداخت، و تا # ~~یعقوب این کارکرد آن مردمان هریکی، یکی از خاصگانش بکشتند و خروش در # ~~لشکر رتبیل افتاد و آن دویست مرد روی نهادند بهایشان و به یک طرفةالعین # ~~قریب هزارتن بیفکندند ولشکر رتبیل همه هزیمت پذیرفتند و برفتند و یعقوب ~~با # ~~مردمان خود در سیان غنیمت افتادند و بسیار زرینه و سیمینه و مرصعینه ~~بیافتند. و # ~~اهالی آن شهر به انقیاد در آمدند و تمامت بست وسیستان و آن نواحی همه ~~یعقوب # ~~را صافی شد. # پس یعقوب قصد خراسان کرد و اکثر بلاد خراسان فرو گرفت و اولاد و # ~~اسباط طاهر را برانداخت ومحمدین طاهربن عبدالله را بند برنهاد وخزینهای # ~~بزرگ به بغداد فرستاد پیش معتمد، و معتمد به ضرورت از وی راضی شد و او ~~را # ~~عهد ولوا فرستاد. بعداز یک چندی قصد عراق و پارس کرد و بگرفت و شحنه # ~~بتشاند و خود عزم بغداد کرد. و برفت و با معتمد حرب کرد. معتمد از وی # ~~بگریخت و یعقوب از پس بشد بهموصل، و دیگر حرب کردند یعقوب منهزم شد و # ~~باز بغداد آمد و هم در آن نزدیکی وفات یافت و سپاه او همه باز خراسان ~~شدند # ~~و محمدبن طاهر که دربند بود، خلاص یافت؛ و در خراسان عمروبن لیث برجای # ~~یعقوب بنشست. و استعداد عمر و از یعقوب زیادت بود. # عمووبن اللیت الصفار # و عمرو خراسان و سیستان وطبرستان وکرمان و پارس و عراق و جملهآ ~~PageV01P021 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0023.png) # ~~بلاد ایران زمین بگرفت. و خلافت یهمعتضد رسیده بود، عهد ولوا پیش عمرو # ~~فرستاد و او را به لطایف تدبیر مطیع گردانید. و عمرولیث در خراسان از ~~آل طاهر # ~~ذوالیمینین دیار ms015 نگذاشت و امارت بغداد طلب کرد، معتضد بهوی داد و نایب # ~~او در یغداد بتشست. و عمرو چنان شد که برمتبر بغداد بعداز تام ~~امیرالمؤمنین، # ~~نام عمرو نیز بهامارت وتیابت یاد کردندی و گفتندی: الامیرالعادل فلان ~~فی ظل- # ~~دولة امیرالمؤمنین. و اسماعیل بن احمدالسامانی امیر بخارا وسمرقند و ~~ماوراء # ~~النهر بود ومعتضد او را نیکو حرمت داشتی و پیوسته نامه کردی بهوی که ~~سعی # ~~کن که عمرو لیث را یکشی یا بگیری. وامیر اسماعیل مردی بی همتا یود برآن ~~کار # ~~یرایستاد و جاسوسان را فراکرد تا انفاس عمرو میشمردند. ناگاه بر وی ~~شییخونی # ~~ساخت در در بلخ واز قضا عمرو گرفتارشد و هم در دروازه او را بند و غل ~~برنهاد # ~~و به دست معتمدان به بغداد فرستاد. و معتضد عجب شاد شد و هیچ کار ~~بزرگتر از # ~~گرفتن عمروین لیث نبود. معتضد بفرمود تا عمرو را در زندان کردند و ~~معتضد در آن # ~~تزدیکی وفات یافت و پسر معتضد خواست که عمرو را رها کند. وزیر با عمرو ~~ید # ~~بود هم درشب مرد فرستاد تا عمرو را در زندان بکشتند. # طاهوبن محمد بن عمرو # و چون عمرو اسیر گشت پسرزادهاش طاهربن محمدبن عمرو سپاهی که داشت # ~~والسامان حربها رقت ومدتی حکومت سیستان در تصرف اولاد عمرو بماند تا ~~زمان # ~~سلطان محمود که حکومت سیستان بهخلف آمده بود5. و این خلف، ملکی بزرگ # ~~بود و یا سلطان محمود طریق کیاست ورزیدی و مدتی دیوار دورویه اندودی ~~تاهم # ~~بهدست نواب سلطان برافتاد ومملکت ایشان به آخر انجامید. والله اعلم. PageV01P022 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0024.png) # طایفهآ دوم از طوایف هشت گانه آیشان رآ سامانیه گویند # و تختگاه ایشان در ماوراءالنهر وشهر بخارا بود. مقدمهم: # الامیر اسماعیل بن احمد السامانی # روز سهشنیه نیمهآ ربیع الاول سنهآ سبع و ثمانین ومأتین در بخارا بر تخت # ~~امارت نشست. و او مردی عادل منصف خدای توس بود جوانیخت حقشناس. # ~~وبا خلفا طریق مطاوعت سپردی وخلفا جانب او را عزیز داشتندی. ms016 واو در ~~اظهار # ~~طاعت بنی عباس بسی مساعی مشکوردارد اتملش (؟) قهر ایشان بود. و او هرگز ~~دم # ~~عصیان نزد و پیوسته به غزو کفار مشغول بودی: ومدت هشت سال رایات ~~پادشاهی # ~~برافراخت و همهآ مشرق او را صاقی شد بهطاعت بنی عباس، و در شب شتبه ~~چهارم # ~~صفر سنهآ خمس وتسعین ومأتین بهجوار حق جل وعلا پیوست رحمة الله علیه. و # ~~یه حکم ولایت و وراثت و وصایا تخت ملک به فرزندش آمد احمدبن اسماعیل. # الامیراحمد بن اسماعیل # چون امیر اسماعیل درگذشت ارکان و اعیان حاضر گشتند و به اتفاق جمهور # ~~اهالی ممالک متفق اللفظ والکلمة، امیر احمدین اسماعیل را بر تخت ~~نشاندتد و # ~~بر وی بهامیری و پادشاهی سلام کردند. و او مردی بی نظیر بود وسیرت ~~پدرداشت # ~~و عدلی شامل و عقلی کامل ومردی مظفر جوانبخت بود1. چون مدت امارتش # ~~بهشش سال کشید جمعی از امرا وخواص وغلامان بر وی غدری اندیشیدند و او # ~~تیید حرنه درجادتینخوهآ احدی وثلاث مائه2، واو را امیرشهیدگویند. PageV01P023 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0025.png) # مجمع الانساب # و چون امیراحمدین اسماعیل بقتل آمد پسرش نصربن احمد هشت ساله بود. # ~~رکان دولت او را بر تخت نشاندند و وزرا و امرا حکم میراندند تا وقتی که ~~او # ~~یهسن شباب رسید مردی تمام آمد هم در عقل و تدبیر و هم در عدل و تدییر. ~~و # ~~درایام او بسیار کس قصد مملکت کردند و او بر جملهآ اعادی مظفر شد و ~~گردنهای # ~~همه قرو شکست و مملکت را نگاه داشت و سپاه و رعیت را نیکو بپرورد. مدت # ~~پادشاهیش بهسی سال رسید3 و درسنهآ احدی و ثلاثین وثلاث مائه4 گذشته شد. ### | لاعهر نوح بن نصو # و بهحکم وصایت، ملک بهپسرش دادند نوح بن نصر، و او مردی صاحب # ~~بخت بود و تمامت ممالک را در ضبط آورد. وطاعت خلفا داشت و هدایای بسیار # ~~به دا رالخلافه فرستاد و خلفا از وی خشنود بودندی. و تماست ایران زمین ~~را در # ~~ظل ms017 معدلت گرفته بود. و در عهد اوکار آلسامان قوی شد و سر به آسمان ~~میسود. # ~~و دوازده سال در دست سلطنت روزگار گذرانید و در سنهآ ثلاث و اربعین و ~~ثلاثمائه # ~~وفات کرد. بعد از او پسرش نشست. # الاهیو عبدالملک بن نوح # و عبدالملک پادشاهی بود عادل، بزرگ همت و روزگاری به سلامت داشت # ~~و بنی عباس از وی شاکر بودند و هر کجا لشکری فرستادی، مظفر بازآمدندی. ~~روزی # ~~در شکارگاه اسب از دنبالهآ نخجیری بتاخت و خطا کرده بیفتاد و وفات یافت ~~در # ~~سنهآ خمسین وثلاث مائه و برادرش به ملک ینشست. # لاهیر منصوربن فوح # پس چون عبد الملک نماند امرا و ار کان بر برادرش منصور اتفاق کردند و او ~~PageV01P024 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0026.png) # ~~مردی عاقل صاحب تدییر بود. در عهد او ابوالحسن سیمجور در خراسان قوی شد # ~~و این سیمجوریان مردیانی قوی بودند همچون دیالمه در عهد سلجوقیان. و ~~این # ~~سیمجوریان رسمهای بد نهادند در خراسان و بنیاد ظلم و مخالفت همه از ~~ایشان # ~~بود. مدت ملک منصوربن نوح پانزده سال بود. درستهآ خمس وستین و ثلاثمائه # ~~درگذشت و پسرش بنشست. # الامیرالوضی نوح بن منصور # او را امیر رضی خواندندی. در ایام او انواع فتن برخاست و ابوالحسن # ~~سیمجور دم عصیان زد. رضی را ضرورت شد او را معزول کردن. پس رضی را ~~غلامی # ~~ترک بود نام او «تاش» و از غلامان قدیم بود و بهامیری رسیده و مدار ملک # ~~سامانیان بر وی بود. رضی این تاش را امیری خراسان وعراق و پارس بداد ~~وتاش # ~~به خراسان آمد و چند نوبت میان او و سیمجوری محاربت رفت و تاش با ~~ابوالحسن # ~~برنیامد. وصورت حال این حربها مشروح در یمینی عتبی داخل است که چگونه ~~بود. # ~~و در آن عهد امیرسبکتکین در غزنین و آن طرف نیک متمکن بود و او را در ~~دل و # ~~چشم ملوک روزگار عظیم هیبتی افتاده بود وگرچه او از موالی آلسامان بود ~~اما # ~~امیر ms018 رضی بهوی محتاج آمد و از وی مدد طلبید. سبکتکین با بیست هزار سوار ~~نیکو # ~~روی بهخراسان نهاد وسیمجور بهوی استعانت آورد وسلطان ترکستان - ~~بغراخان-- # ~~نیز بهوی التجا کرد وطمع در ملک سامانیان کرده. سبکتکین میدانست که خشت # ~~دولت ساسانیان از قالب بیرون افتاده و نیز میدانست که سیمجوریان با وی ~~برنیایند # ~~وخان تر کستان را بس بقایی نباشد. جواب نامهآ هریکی بر حسب مصلحت باز ~~کرد # ~~وخود بهخراسان آمد. خان ترکستان غلوی کرد و رضی از وی بگریخت و به ~~آمویه # ~~شد و بخارا به دست تر کان افتاد. چون آوازهآ سبکتکین بشنیدند، از بخارا ~~برفتند # ~~و بغراخان خود در آن نزدیکی بمرد و رضی باز به بخارا شد. و امیر ~~سبکتکین در # ~~خراسان بنشست و خراسان را قسمت کرد بعضی بهتاش داد و بعضی بهسیمجور # ~~وخود نیز روانه شد و امیرمحمود را در خراسان بنشاند بهجای خود یعنی ~~نایب # ~~امیر رضی بود و خود عن قریب سبکتکین درگذشت. و در آن عهد ایلکخان پسر # ~~بغراخان بر بخارا خروج کرد و امیر رضی را فرو گرفت. امیرمحمود لشکر ~~کشیده PageV01P025 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0027.png) # ~~و را برمانید و رضی نیز درگذشت. مدت ملک نوح بن متصور بیستو یک سال ~~یود. # ~~در سنهآ سبع وثمانین و ثلاث مائه فرو شد و ملک به پسرش قرار گرفت ~~منصوربن # ~~نوح. # الامیر منصوربن نوح بن منصوربن نوح # چون او را بر تخت نشاندند او سخت کود ک بود و ابوالمظفر بزغشی وزارت # ~~میراند. وامیری بود از غلامان قدیم، نام او «فایق» او را بخواندند ~~ونیابت منصور # ~~یهوی دادند وگفتند تو پیر دولتی. قایق بیامد و بر حاجبگاه نشست و ~~بگریست و # ~~گفت تا من رفتم این کارها همه از ضبط رفته باقرار آورم. پس بنیاد ~~کارکرد اما # ~~رونقی نداشت. و غلامی دیگر بود او را «بکتوز» گفتندی و او را امارت ~~خراسان # ~~دادند. در این حالت امیر محمود بهغزنین بود چهپدرش وفات کرده بود و ~~میان # ~~او ms019 و برادرش اسماعیل از بهر مملکت غزنین نزاعی بود وتا امیر محمود آن ~~مصلحت # ~~را تمام کرد کار یخارا وخراسان در اضطراب بود ومیان بکتوز وفایق و ~~ابوالقاسم # ~~سیمجوری مخالفت بود. امیرمحمود ناگاه با لشکری گران بهخراسان دوانید ~~همه # ~~بترسیدند و امیرمحمود به استقلال در خراسان بنشست. پس در بخارا بکتوز ~~وفایق # ~~اتفاق کردند ومنصوربن نوح را فرو کشیدند و او را کور کردند بهمیل، و با ~~برادرش # ~~عبدالملک بن نوح بیعت کردند. مملکت منصوربن نوح یک سال و هفت ماه بود. # ~~در سنهآ تسع و ثمانین و ثلاث مائه او را میل کشیدند. # لامیو عبد الملک بن نوح # و چون سلطان محمود بشنید که منصور را کورکردند و برادرش عیدالملک # ~~را بنشاندند آن را بهانه ساخت و پیغام فرستاد به بکتوز و فایق و گفت ~~شما بیادبی # ~~کردید، و از حد خود پای بیرون نهادید، و حق نعمت خداوندان خود را فرو- # ~~گذاشتید، وما همه بندگانیم، و از من و پدر در حق این خاندان آن آمد که ~~همه # ~~بپسندیدند وشما در قهر و استیصال می کوشید، من در این کار اغماض نکنم و ~~PageV01P026 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0028.png) # ~~هرآینه کین این پادشاه از شما بخواهم تا من بعد بندگان بر خداوندان ~~دلیر # ~~نشوند. ایشان بترسیدند و پیغامها فرستادند و عذر خواستند و گفتند قضای ~~خدای # ~~بود، ما همه آن کنیم که امیر مصلحت فرماید. و فقها وصلحا درمیان آمدند ~~و صلح # ~~کردند بدان که بلخ و ترمد وطرف مشرق همه از آن امیر محمود باشد که به ~~غزنین # ~~نزد یکتر است و نیشا بور وخراسان بکتوز را وقهستان وجبال وطبرستان ~~ابوالقاسم # ~~سیمجوری را، دوسه روز براین برآمد روزی امیرمحمود خواست که ایشان را ~~بیازماید # ~~تا بر سر قول و پیمان خود هستند یا نه؟ لشکر برگرفت و یک دو منزل از ~~خراسان # ~~برفت. ایشان چون غیبت یافتند در دتبالهآ لشکر او نشستند و کششی کردند. ~~امیر # ~~محمود آن را فرصتی دانست و ms020 بازگشت و گورستاتی بنهاد و ایشان همه متفرق # ~~شدند و ابوالقاسم سیمجور بگریخت و عبد الملک به بخارا باز شد و بکتوز ~~آواره # ~~گشت: # و سلطان محمود را چون این فتح برآمد آن روز دل بر پادشاهی و مملکت # ~~سامانیان نهاد وجملگی خراسان را فرو گرفت و هر شهری را نایب وشحنهآ خود # ~~بفرستاد و داد و عدل کرد. و چون عبدالملک در بخارا تنها ماند ایلکخان ~~انتهاز # ~~فرصت یافت وبا لشکری تمام بیامد وعبد الملک را بگرفت وتمامت اولاد ~~واتباع # ~~و را بگرفت و بند کرده بهقهندز کرد وخود به بخارا و ماوراءالنهر مستولی ~~شد و # ~~مملکت سامانیان بپایان رسید. در میان ملکزادگان که محیوس بودند پسری # ~~یود او را به کنیت ابوابراهیم گفتندی برادر عبدالملک بود و مردی به ~~غایتمردانه # ~~بود حیلتی ساخت و از بند بگریخت و مدت پنج سال در عالم میگشت و هروقت # ~~لشکری گرد کردی و کوششی نمودی. چون سپاه دولتش در جویبار مراد تیره شده # ~~بود، بوی وفا از هیچ کسی بهمشام او نرسید تا کارش به آن رسید که ذکر ~~خواهد # ~~رفت. # الامیرابوابراهیم اسماعیل بن نوح # نام او اسماعیل بود ولقبش را منتصر گفتندی. چون از بند بگریخت عازم # ~~خوارزم گشت و جمعی از لشکری که منهزم شده بودند بر وی گرد آمدند و قصد # ~~بخارا کرد و به بخارا اندرشد و شحنهآ ایلک براند و مردمان بخارا بهآمدن ~~او شادی PageV01P027 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0029.png) # ~~کردند. ایلک از این آگاه شد و پسرخود راجغری تکین فرستاد با سپاهی ~~تمام # ~~و منتصر سپاه بهارسلان داد و پذیره فرستاد و جغری تکین را بشکست و مدتی # ~~اند ک پادشاهی راند. ایلک خود با سیاه بزرگ روی به بخارا نهاد و ~~منتصربگریخت # ~~و روی به گرگان نهاد. ملک آنجا قابوس وشمگیر بود. خیلی احترام اوکرد ~~وخواست # ~~که بهمدد منتصر ملک ری بگیرد هرچند تحریض ابوابراهیم کرد تا لشکری به ~~ری # ~~کشد او این معنی فهم کرد و ms021 قصد ری نکرد. از آنجا التجا برد به ~~امیرمحمود # ~~سبکتکین و به بلخ آمد. امیر محمود او را به مواعید خوب مستظهر گردانید. ~~وچون # ~~عزم کرد که پیش امیرمحمود رود، لشکر غز بر وی جمع شدند قریب ده هزار ~~مرد # ~~و سر او برگردانیدند و او را به بخارا باز بردند و یخارا بگرفتند. وغرض ~~غز غارت # ~~بود. چون بخارا غارت کردند خواستند که ابوابراهیم را بگیرند و بند کرده ~~پیش # ~~ایلک فرستند. [وی] آگاه شد و بگریخت و به خوارزم آمد و لشکری ساخت. ~~دیگر # ~~با ره به بخارا بازشد و بگرفت و ایلک نوبتی دیگر خود بیامد و مسنتصر او ~~را بشکست. # ~~ایلک برفت و با سپاهی بزرگ بیامد و سپاه بخارا با منتصر غدر کردند و ~~پنج هزار # ~~مرد از وی برگشتند و به لشکر ایلک آمدند. منتصر بگریخت و راه بیابان ~~گرفت. # ~~در راه یکی از تراکمهآ سلجوقی بهوی رسید و سر او بگردانیدو گفت بیا تا ~~بهخیل # ~~خانهآ ما رویم وسپاه تراکمه گرد کنیم. ابوابراهیم دانست که بوی مکری از ~~آن # ~~میآید. التفات نکرد و به کنار جیحون آمد. در روزگار زمستان بود و آب ~~جیحون # ~~بسته جماعتی که با وی بودند اکثر از وی برگشتند و او بماند و برادر و ~~دایه. # ~~ایلک بهوی رسید و برادران دوگانه و دایه گرفتار شدند وابوابراهیم بماند ~~با # ~~هفت هشت غلام. در بیابان میگشت خانهآ عربان بیافت پیش ایشان شد. اعراب # ~~در لباس او طمع کردند که قباهای مرصع داشت او را بکشتند در ربیع الاول ~~سنهآ # ~~خمس و تسعین و ثلاث بائه و اسید از روزگار سامانیه منقطع شد. والله ~~اعلم # ~~بالصواب والیه المرجع والمآب. PageV01P028 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0030.png) # طایفهٔ‌ سوم از طوایف هشت گانه # یشان را ملوک غزنیه گویند # و اصل ایشان همه ترک است. اول ایشان البتکین بود، غلام نوح بن منصور # ~~السامانی. مملکت ایشان مجموع هندوستان وخراسان وگرگان وطبرستان وسیستان # ~~و بست وکابل و زابل ms022 وعراق وکرسان وغیره بود ودارالملک ایشان شهرغزنین # ~~بود. والله اعلم. # ولایت امیرالبتکین بر شهر غزنین # و سبب والی شدن البتکین برملکغزنین آن بود که چون نوبت پادشاهی # ~~از احمدبن اسماعیل در گذشت، او را پسری هشتساله بود. جمعی گفتند # ~~او پادشاهی را نشاید و برادرش [را] باید نشاند. والبتکین غلامی قدیم ~~بود و # ~~خیلی مآثر محمود در خاندان سامانیان داشت و راه نیابت و امارت او را ~~بود. # ~~البتکین از آنها بود که می گفت کودک پادشاهی را نشاید. وزرا قبول ~~نکردند و # ~~آن پسر هشتساله را بنشاندند. البتکین چون مخالف رأی ارکان دولت بود، # ~~استشعاری بهخود راه داد و بهنهایتی برنجید و با هفتصد غلام ترک که همه # ~~زرخریدهآ او بودند ودوهزاروپانصد مرد تازیک که همه تبع او بودند، با ~~خزانهآ # ~~تمام و رخت و بنه از بخارا بیرون آمد و عزیمت هندوستان کرد [و] گفت به ~~غزو # ~~کفا رمیروم تا مگر شهادت یابم. وچون منزلی دوسه برفت مقدمان لشکر خود ~~را # ~~پیش خود خواند و گفت ای مردمان! شما دانید که من مردی پیرم و خدمت دو # ~~پادشاه بزرگ چون اسماعیل و چون احمد کردهام. امروز چون کود کی بر تخت ~~PageV01P029 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0031.png) # ~~است پیرانن دولت را کی حرمتی یاشد؟ بدین سبب قصد کشتن من کردنده من # ~~مصلحت ندیدم در خداوندگار خود عاصی شدن وشمشیر در روی او کشیدن. عزم # ~~کردم باقی عمری که دارم به غزو کفار مشغول شوم، باشد که شهادت یابم. و ~~اگر # ~~غزا میسر شود، نیت حج نیز دارم. اکنون هرچه غلامانند به هیچ حال از من ~~دور # ~~نتوانند بود. اما دیگران شاید سر خود گیرند. جملگی گفتند هر کجا سم اسب # ~~تواست سر ماست وما جان فدای تو کنیم. البتکین ایشان را بنواخت و خلعت ~~داد # ~~وگفت اکنون بداتید که به هرحال لشکر بخارا از پی ما خواهند آمد، شما ~~مردانه # ~~باشید که ما بیگنا هیم وخدای تعالی با ماست. # روز دیگر خبر ms023 آوردند که هجدههزار سوار از بخارا آمدند. البتکین در # ~~مردانگی و آراستن لشکر آیتی بود؛ فرود آمد و تعبیهآ لشکر کرد یه غایت ~~خوب. # ~~وصف بر کشید و خود بر قلب بایستاد و گفت الهی تو دانایی و من گناهکار # ~~نیستم. ایشان بر من ستم می کنند و تیری در کمان نهاد و بینداخت و یاران ~~هریکی # ~~یک چوبه تیر بینداختند. تیرانداختن همان بود و لشکر بخارا به قبیح ترین ~~صورتی # ~~منهزم شدن، وامیر لشکر بخارا گرفتارشد. روز دیگر البتکین آن اسیر را ~~دست باز # ~~داشت واو را خلعتی داد و پیغامها داد و گفت خداوند را بگوی که من به ~~هیچ # ~~حال باز نیایم و از دور خدمت می کنم و تو یکی از بندگان دولت کم گیر که ~~حد # ~~بنده چندان نیست که خداوند دل خود را بهمن مشغول گرداند. او این پیغام ~~به # ~~بخارا برد. ارکان دولت همه خواهان بودند بر آن که البتکین برود گفتند ~~رها کن # ~~این ترک پیر را تا هر کجا خواهد رود. # البتکین از خراسان برفت و روی به ملک غزنین نهاد. در راه دوسه شهر و # ~~قصبه را بگرفت. و در راه که میرفت عدلی بنیاد کرده بود همچون نوشروان ~~عادل، # ~~و هیچ کس را در لشکر او زهره نبود که پرهای کاه از دیهی بیقیمت بستدندی ~~و # ~~بر در غزنین فرود آمد و ملک غزنین کافری بود، نام او اریکد1 و بترسید. ~~در روز # ~~اول بنیاد جنگ با البتکین نهاد. هرچند البتکین گفت مرا با تو کاری نیست ~~من به # ~~هندوستان می روم او گفت ترا راه ندهم و ترا بگیرم که در خداوندگار خود ~~عاصی # ~~شدهای! البتکین نیز درایستاد و به مدتی نزدیک تمامت شهر و حصار و با ره ~~و PageV01P030 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0032.png) # ~~قلعهآ غزنین مستخلص گردانید وکریلت و پسرش [را] در جهان آواره کرد. به # ~~هندوستان رفتند وسپاهی بیاوردند والبتکین آن سیاه را بشکست و هرچند ~~کوشیدند # ~~فایده ms024 تداد و ایشان یقتل آمدند. و البکین در ممالک غزته وکایل و آن طرف # ~~نیک متمکن شد وخیلی ولایات بر ممالک غزنین افزود و بنیاد پادشاهی کرد و # ~~خزانهآ بسیار گرد آورد و او را سپاهی بسیار جمع شد و سیرتی نیکو داشت و # ~~سبکتکین را مقدم دویست غلام کرده بود و احوال او بهشرح بیاید. # و چون عمر البتکین به هشتادوپنج رسید، اثر مرگ بیافت و پسر خود را # ~~یخواند، نام او اسحاق، وخیلی وصایای خوب بکرد ولشکر وخزانه ومملکت به # ~~وی سپرد و خود رحلت کرد در سنهآ اثنین و خمسین و ثلاث مائه. چنانچه از ~~آن # ~~وقت که البتکین از بخارا برقت تا وفاتش پنجاهویک سال بود و مدت امارت ~~او از # ~~آن روزگیرند که لریک3 والی غزنین را بکشت. یعنی امارت البتکین قریب سی ~~سال # # باشد. والله اعلم. %~% ب %~% 23م # امیراسحاق بن البتکین # در سنهآ اثنین وخمسین وثلاث مائه بهامارت نشست و هرچه وصیت پدرش # ~~بود همه بجای آورد ولشکر و رعایا را بنواخت وخلعت وصله داد. ومردی عاقل # ~~با رأی بود. او در عهد سامانیان امارت بلخ داشت و عدل او مشهور بود و ~~هرگز # ~~شراب نخورده بود و ترکان او را در شراب کشیدند و در شراب افتاد و به ~~اندک # ~~مدتی مبلغی مال از خزاین پدر ببخشید و هرچند سبکتکین یا وی میگفت ~~ونصیحت # ~~می کرد قبول نیفتاد تا مفلس شد و ترکان او را ازامارت خلع کردند. او ~~بگریخت # ~~و به بخارا شد و پیش تخت امیر بگریست. امیر بخارا او را بنواخت و ~~مشاهره داد # ~~و یک سال در بخارا بود و در این سفر امیرسبکتکین با وی بود. پس امیر ~~بخارا # ~~عهد و منشور غزنین با وی داد و با سپاهی کسید کرد و چون باز آمد هنوز ~~پسر # ~~لریک زنده بود و با هشت هزارمرد بر در غزنین نشسته بود تا مملکت ~~بازستاند و # ~~با اسحاق و سبکتکین زیادت ms025 از هزارمرد نبود. متو کلا علی الله برآن هشت ~~هزار زد # ~~و ایشان را بشکست واهل غزنین به آمدن او شادی کردند و دیگر باره قوت ~~گرفت PageV01P031 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0033.png) # ~~ومدت چها رسال امارتی نیکو راند و درسنهآ خمسین و ثلاث مائه وفات یافت. # امیر بیلکا تکین غلام البتکین # وچون اسحاق درگذشت ترکان گرد آمدند و گفتند اسیری باید نشاند. و در # ~~ترکان البتکین ترکی بود به غایت معتبر که چشم ودل البتکین بود و نایب ~~کل او، # ~~نام او بیلکاتکین وترکی خردمند با رأی عادل بود همه بر وی اتفاق کردند ~~و او # ~~را به امیری بنشاندند. اول کاری آن کرد که نامه نوشت به بخارا و اظهار ~~طاعت کردو # ~~گفت مرا خداوندی وخداوندزادهای بود و ایشان امیر این مملکت بودند به ~~حکم شما # ~~اکنون ایشان گذشتند و این مملکت سرحد ممالک کافر است و به هندوستان نزد ~~یک، # ~~چاره نیست از آن که یکی از بندگان حضرت، والی این صوب باشد و ترکان # ~~البتکین مصلحت دیدند که بنده نیک و بدی میگوید و من با خداوندگاران من، # ~~همه بندگان این خاندانند اگر رأی عالی بینند فرمانی در این باب ارزانی ~~فرمایند. # چون این نامه برسید، فایق که امیر و نایب نوح بن منصور بود وذ کر او در # ~~پادشاهی سامانیان رفته با البتکین بد بود، از برای آن که روزی قایق ~~گناهی کرده # ~~بود والبتکین او را پانصد چوب زده بود، آن انتقام با کارکرد و تقریر ~~داد که چرا # ~~یاید که مملکتی بزرگ راکه سرحد خراسان و عراق و هندوستان است یه دست # ~~مشتی اتراک بیعقل گذارند؟ وچون این تقریر کرد سپاهی ساختند از بخارا و ~~به # ~~حرب بیلکاتکین فرستادند. بیلکاتکین ایشان را بشکست و باز بخارا شدند و ~~هرگز # ~~دیگر لشکر از بخارا تیامد و بیلکاتکین قوی شد و مملکت را نگاه داشت. و ~~هم در # ~~حدود غرنین ولایتی است آن را «کودیز» گویند یگرفت و در ms026 ممالک خود افزود ~~و # ~~هفتسال امارت راند. روزی بدمحاصرهآ قلعه رفت تیری بر سینه [اش] خورده ~~وفات # ~~کرد درسنهآ اثنین وستین و ثلاث مائه. # امیر پیری غلام البتکین # چون بیلکاتکین وفات کرد امیرسبکتکین حاضر نبود و ترکی بود مهترتر کان # ~~و رأیی داشت او را «پیری» گفتندی. اتراک جمع شدند و بر وی اتفاق کردند ~~و وی PageV01P032 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0034.png) # ~~را بنشاندند. وسبکتکین چون باز آمد با پیری دوست بود، پیش پیری بایستاد ~~و آو # ~~را مشیر و نایب شد. و پیری مردی شراب دوست یود سر در شراب نهاد و روز و # ~~شب مست بودی و هشیاری ندانستی و هرچند سبکتکین نصیحت کردی قبول # ~~نکردی و لشکری هرکسی راهی گرفتند وکار امارت بی رونق شد تا ملوک # ~~هندوستان را خبر شد و طمع در غزنین کردتد چهل هزار مرد بیامدند به جنگ. # ~~اتراک البتکینی بترسیدند سخت وپیری خود مست بود. سبکتکین بر بالایی ~~برآمد # ~~و بانگ کرد گفت ای مردمان بدانید که ما لشکر مسلمانیم و ایشان کافرانند ~~و ما # ~~بر حق می کوشیم و ایشان به باطل، اکنون مترسید و دل ازکار مبرید و نیکو # ~~بکوشید اگر خود کشته شدیم شهادت یافتیم و بهشت جاوید و اگر مظفر شدیم # ~~ملوک جهان بر ما آقرین کنند. و هندوان مردمان سست باشند در حملهٔ‌ اول # ~~یگریزند، و دل لشکر را قوی گردانید و برفت و پیری را بیدارکرد و تعبیهآ ~~سپاه # ~~داد. روز دیگر روی بهحرب کفار نهاد و سرمای سرد بود و هزیمت بر هندوان # ~~افتاد وشاه هندوان بگریخت. دیگر باره پیری باز در شراب افتاد و هرچه ~~داشت # ~~همه بهشراب بخورد تا رخت و قبا وکلاه و کمر که یه گرونهاد. هرچتد ~~سبکتکین # ~~سعی کرد فایده نداد، تا وقتی که ترکان جمع شدند و نزدیک سبکتکین آمدند ~~و # ~~گفتند این پیری لایق امیری نیست وکار امارت رونق ندارد مصلحت در آن است # ~~که تو به امیری بنشینی. سبکتکین گفت ms027 شما فردا همه جمع شوید تا من بیایم ~~و به # ~~جمع نصیحتی کنم باشد که از این رأی بگردد. ایشان گفتند چاره نیست از آن # ~~که تو امیر باشی. سبکتکین گفت این سخن مگویید که ما مردمانی ترکیم و در # ~~این ولایت حشمتی داریم و ملوک هندوستان ازما ترسیدهاند چون بشنوند که ~~ما با # ~~همدیگر مخالف شدیم و هرروز امیری بنشانیم و یکی را معزول کنیم طمع در ~~ما # ~~کنند و بر ما پیروزشوند. پس بدان قرار دادند که نصیحت پیری کنند. # روز دیگر همه بهاتفاق پیش پیری آمدند و نصیحت کردند وعدهآ قبول # ~~داد اما همان قاعده داشت و در شراب افتاده بود. روزی سپاه جمع شدند و ~~یهدر # ~~خانهآ سبکتکین آمدند و گفتند اگر تو امیری نمی کنی ما ترا بکشیم و کسی ~~دیگر # ~~بنشانیم. سبکتکین چون چارهای ندید گفت ای مردمان بدانید که مرا ساز و ~~ابهت # ~~این کار هست اما اندیشه می کنم که چون این کارمرا باشد من بهقانون عدل ~~و PageV01P033 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0035.png) # مجمع الانساب # ~~عقل وتدییر بسر برم وکسانی باشند که عادت به بی رآیی و تغلب گرده باشند ~~من # ~~عنان ایشان فراگیرم امروز بهمن راضی نشوند، پس چه لازمی که من امروز یه # ~~سلامتم و یکی از سوارانم، فردا عهدهآ کاری برگردن گیرم که همهآ برادران ~~و # ~~دوستان، خصم من شوند. همه زانو زدند و گفتند ما را قرعهآ اختیار از این ~~سبب # ~~پر تو افتاده تا تو اسیر باشی که همهآ مردم ترا میشناسند که استعداد ~~امیری داری # ~~و تا نمازشام در این بحث بودند تا امارت برسبکتکین مقرر شد و هم در شب # ~~سبکتکین کسی فرستاد با جمعی از سپاه تا پیری را به قلعه بردند و گواه ~~گیری کرد که # ~~او را هیچ نگویند و اسباب شراب وعیش او مهیا کرد. روز دیگر یرنشست یا # ~~جماعت غلامان و خاصگان خود به سرای عمارت آمد و برچهار بالش بتشست. # امیر سبکتکین ms028 غلام البتکین # پس جملهآ سپاه و رعیت بیامدند و بهامیری بر وی سلام کردند و امیر # ~~سیکتکین آن روز طوئی بزرگ ساخت و همهآ مردمان غزنین را از سپاه و رعیت # ~~بتواخت و به مواعید خوب مستظهر گردانید و گفت امروز چون من متعهد این ~~کار # ~~شدم همگان را پنبهآ غفلت و نادانی از گوش برون باید کرد تا کار من ~~همچون # ~~پیری نخواهد بود هر کس که خلاف راستی اندیشد او را جز گردن زدن ~~نفرمایم. # ~~همه سجده بردند و گفتند فرمان فرمان امیر است و آن روز بهعیش بسر ~~بردند. روز # ~~دیگر بنیاد کارکرد اول خزانه را بازدید و از آن همه نعمت البتکین و ~~اسحاق # ~~و بیلکاتکین هیچ نمانده بود به غیراز سیصدخروار سلیح وپانصدتا جامهآ ~~نابریده، و # ~~زروسیم هیچ نبود امیر آن قدر بهسپاه نمود و گفت کار پادشاهی و حکومت ~~غزنه # ~~راست است چون خزانه تهی باشد لشکری بیسامان باشند پس ضبط خزانه کرد و # ~~عمال را به ولایات فرستاد و هرکسی به رسم تهنیت جلوس هدیه آوردند از ~~پنج هزار # ~~تا پانصد دینار به قدر مجال و حالیا در آن هفته دویست هزاردینار در ~~خزانه جمع # ~~شد و بنیاد کارکرد. دوم کاری آن کرد که کار لشکر واقطاع ایشان ضبط کرد. # ~~روزی سپاه را جمع کرد وگفت خرابی ولایت از آن می بینم که اقطاع لشکر ~~حوالت # ~~بهدیه های دیوانی است لابددیه خراب است ولشکری بی نصیب، لشکری را حرب # ~~و کار سلیح باید کرد چون عمارت و برزیگری کند نیکو نباشد پس مقررکرد و ~~PageV01P034 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0036.png) # ~~هرچند دیه ها که با لشکری بود همه باز ستد و گفت همهآ اقطاعات آز ~~خزانهآ بدهم # ~~نقد در اول سال و باید که سلاح تمام باشد. پس حساب کرد و هر کس که از # ~~اقطاع چیزی زیادت داشت بازستد و آن که چیزی کم داشت باز بهوی داد و # ~~کار لشکری را ضبطی تمام داد و ms029 همهآ دیههای دیوانی را گاو و تخم از ~~خزانه # ~~بداد و عمارت را از سرگرفت و بهیک دو فصل ملک غزنین و هرچه ممالک او ~~بود # ~~مصر جامع شد و نعمت فراخ و راههای ایمن وملک صافی گشت و جملگی آن # ~~شهرها که حوالی مملکت او بود یکان یکان می گرفت و بعضی بهدل خود می- # ~~آمدند و سطیع وایل میشدند. و اول ملکی که سبکتکین در ممالک افزود ولایت # ~~بامیان بود ازحدود بلخ که با طرف غزنین دارد. # و چون کار سبکتکین بالا گرفت، رای هند، نام او جیپال، بیامد با سپاهی # ~~گران و در سرحد کابلستان بنشست و رسولان فرستاد و گفت بدان که تو و ~~سپاه تو # ~~به نسبت با لشکر و مملکت من هیچ نیستید و از هزار سوار که مراست، ترا ~~یکی # ~~نیست و تو حد خود نگاه نداشتی و گستاخی کردی، اکنون گناه تو عفو کنم ~~باید # ~~که این دوسه قلعه که از ممالک من گرفتهای باز دهی تا ترا تعرضی نرسانم # ~~والا حرب بیارای. اسمیر چون این پیغام بشنید رسول را فرود آورد و پیغام ~~را جواب # ~~داد وگفت شاه را بگوی که تو بدین لشکر بسیار غره مشو و با این همه، ~~لشکر # ~~من از آن تو بیش است زیراکه همهآ مملکت اسلام، لشکر من است و بر اهل # ~~اسلام فرض است که مدد من کنند، زیرا که من جنگ با کافر می کنم و اگر من # ~~شما را بکشم خون ومال شما بر من حلال است و اگر تو ما را بکشی ما در ~~بهشت # ~~باشیم وتو در دوزخ، و من از تو به هیچ حال باز نگردم یا مسلمان شوی یا ~~جزیت # ~~بپذیری یا در حرب کشته شوی. رسولان برفتند و این پیغام بگزاردند و ~~گفتند ای # ~~شاه! این مرد که ما او را دیدیم همچون دیگر امیران نیست و او سیاستی و ~~هیبتی # ~~عظیم دارد. شاه هند بترسید و از ms030 آمدن پشیمان شد رسولان در میان کرد تا ~~بر # ~~صلح قرار دادند و چون صلح کردند شاه پنج سر فیل خیارهآ وبسیار زر و ~~نعمت # ~~و هدایا بفرستاد و امیر نیز چهار اسب تازی بفرستاد و قرار کردند که شاه ~~هرسال # ~~بهسبیل تحفه همین قدر مال بفرستد و شاه خائفا خاسرا بازگشت وکار ~~سبکتکین PageV01P035 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0037.png) # ~~بهاوج فلک رسید وممالک او مصر جامع گشت واز همهآ اطراف، روی یهشهر ~~عزنین # ~~تهادند وسلوک خراسان از وی بترسیدند. # و از معظمات بلاد که سبکتکین آن را مستخلص گردانید شهر یست بود از # ~~ترکستان که با طرف مشرق دارد. آن را امیری بود نام او رطغان» و اهل بست # ~~بر وی خروج کردند و بست را بهدل خود با تصرف امیر سبکتکین دادند و امیر # ~~چون بست را یستد هم به امیر طغان باز داد و صدهزار دینار مقرر کرد که ~~هرسال # ~~میدهد. طغان مدتی مطیع شد بعداز آن از ادای مال عاجز آمد و از طاعت ~~پشیمان # ~~گشته و در خفیه رسولی فرستاد پیش پیری معزول و گفت با تو یکی را سوگند # ~~بخوریم وسبکتکین را بکشیم و امیر تو باش. پیری سوگند با طغان بخورد اما ~~چون # ~~سوگند خورد و شب پیش سبکتکین آسد آن حال به کنایت با چوب خیمه بگفت # ~~تا سبکتکین آگاه شد و روز دیگر طغان را در پیچید که بگیرد، طغان بیافت ~~و # ~~بگریخت و بهقلعهآ بست اندر شد: سبکتکین ثات نمود و او را به یک هفته ~~حصار # ~~داد و بیرون آورد و او را بکشت و بست را به دیگر نواب داد. و هرروز کا ~~رسبکتکین # ~~بآلا می گرفت و امیر محمود پسر سیانهآ او بود و او را از همهآ پسران ~~دوستر داشتی # ~~والحق آثار رشد ونجابت در چهرهآ او پیداتر بود و همتی عالی داشت و هنری ~~تمام # ~~و عقلی وافر. وچون به عهد شباب رسید دختر بیلکاتکین را بهزنی بهوی داد ms031 ~~و او را # ~~ولایتعهد خود قرار داد و امیری شهر غزنین بهوی ارزانی داشت وخود با شهر # ~~یست نشست و گفت من از برای آن باز بست نشستم که بهملک سیستان و غور و # ~~غرجه نزدیک است وآن مملکت اکثر کافرند وایل نیستند. و والی سیستانن پا ~~دشا هی # ~~بود نام او خلفین جعفربن بالو از اولاد عمروبن لیث الصفار. واین خلف ~~مردی # ~~مکار مزور بود. و سبکتکین در بست بنشست تا بر روی او سدی باشد. و ~~سبکتکین # ~~در حق امیر محمود پندنامهای بنوشت بهخط ابوالفتح بستی که وزیر سبکتکین # ~~بود و امیر محمود آن پندنامه را همچون حرزی حفظ کرد و هرروز می خواندی ~~و # ~~بعضی از آن پندنامه این است که نوشته شد و بنیاد از کیفیت احوال خود و ~~ابتدای # ~~کارهای خود کرده است که چگونه بود و هذا پندنامه: # بندنامة امیر سبکتکین رحمة الله علیه # چنین گفت اسیرسبکتکین مرفرزند خود را محمود، گفت ای پسر بدان که این ~~PageV01P036 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0038.png) # ~~سخنها که با تو خواهم گفت مرا غرض آن است که تو بدانی من از حد طفولیت ~~تا # ~~امروز که حاکم مملکتیام به استقلال، خدای تعالی برسر من چه حالات ~~گذرانید و # ~~چگونه به بندگی افتادم و بازچگونه به پادشاهی رسیدم و نیکوگوش دار. ~~وبدان که # ~~من در ترکستان از قبیله [ای] ام که ایشان را «برسخانیان» گویند. وگویند ~~این # ~~نام از آن سبب بر آن قبیله افتاد که از قدیم همانا یکی از ملوک فارس به ~~ترکستان # ~~افتاده بود و ملک شده و او را «بارس خان» خواندندی و به کثرت استعمال ~~برسخان # ~~شد و پدر من نامش «راجوق» بود و در آن قبیله هر کس که بهادر باشد او را # ~~توابحکم گفتندی و پدر من به غایت زورآور و قوی بود چنان که استخوان پیل ~~به # ~~دست بشکستی و همهآ جوانان آن قبیله سیر از وی بیفکندندی2 ازکمان سخت # ~~کشیدن وکشتی گرفتن و ms032 امثال این. ورسم قبایل ترکان آن است که قبیله ~~برقبیله # ~~تاختن کنند و پدر من تنها برفتی و برقبایل بیگانگان زدی و ایشان را ~~غارت کردی. # ~~و او را فرزندان بودند و پسر سومین من بودم واو رامیهمان عجب دوست ~~بودی. # ~~روزی جمعی میهمانان رسیدند در میانهآ ایشان پیر مردی کاهن بود و من با ~~دیگر # ~~طقلان در گوشهآ خرگاه نشسته بودم. پیر چون چشم برمن افکند مرا پیش خود # ~~خواند و در کف دست من نگاه کرد و گفت ای پسر بسا شگفتا و عجایب که برسر # ~~تو خواهد گذشت و ترا دولتی بزرگ می نماید و نسل تو، همه پادشاهان ~~خواهند # ~~بود، و آن سخن در دل من اثر کرد و در دل گرفتم و همت در آن بستم. و قضا # ~~چنان بود که در آن هفته قوسی که ایشان را «بخسیان» گویند بر بنگاه7 پدر ~~من # ~~تاختن آوردند وغارت کردند وجملهآ مال وکود کان و زنان ببردند و پدرم در ~~آن # ~~روز بهشکار رفته بود چون بیامد هیچ نتوانست کرد که از آن جایگاه تا ~~مقام # ~~بخسیان مسافتی دوربود وسهروزه راه رفته بودند وپدرم تنها بود، رفتن ~~متعذر آمد # ~~حالیا نرفت وحال پدر ندانستم که بعداز این بهچه رسید. اما مرا با دیگر ~~طفلان # ~~بهخیل خانهآ بخسیان آوردند ومدتی مرا به دنبالهآ گوسفندان کردند و در ~~آن کوهها # ~~و صحراها گوسفتد چرانیدمی. و آن قوم همه بت پرست بودند و در صحرایی ~~سنگی # ~~نهاده بود بر مثال آدمی و آن را سجده کردندی و همه وقت قربانیها در پای ~~بت # ~~کردندی و جمعیت بدان موضع بردندی و هر روز گذر من بدان بت بودی و هرگاه ~~PageV01P037 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0039.png) # ~~که من آن بت بدیدمی اگرچه کود ک بودم درخاطر من بگذشتی که آین مردما # ~~برهیچند. روزی می گذشتم از آن رود کانیها و نجاستها که از قربانیها ~~افتاده بود # ~~برگرفتم و همه درآن بت پیچیدم وهمه را بهوحل ms033 و سرگین بیالودم. با دل ~~گفتم # ~~اگر این سنگ را خاصیتی هست مرا مکروهی رسد و اگر هیچ خاصیت ندارد این # ~~جماعت همه گمراهند و خود مرا از آن سنگ چه مکروه رسیدی. علی هذا روز ~~دیگر # ~~آن ملاعین بیامدند و تعجب کردند گفتند که را زهره بوده است که با خدای ~~ما # ~~چنین کرده؟ من ایستاده بودم و هیچ نمی گفتم. # وچون چها رسال ببود که من درمیان ایشان بودم مرا با چندین غلام دیگر به # ~~شهرهای ماوراءالنهر آوردند و بفروختند. بازرگانی بود مسلمان نیکو ~~اعتقاد نام او # ~~نصرچاچی، ازشهر چاچ سمرقند بود مرا با ده غلام دیگر بخرید و عزم کرد که ~~ما را # ~~از شهر نخشب به بخارا آورد و من هم در نخشب رنجور شدم رنجوری صعب # ~~چنانچه نصر طمع از من ببرید و مرا به پیرزنی سپرد و خرج به وی داذ و ~~گفت اگر # ~~بمیرد تجهیز کن. و نصر برفت و من مدتی رنجور بودم وآن پیرزن عورتی ~~صالحه # ~~بود و بهمن شفیق بود و مرا نمی گذاشت که به غیراز مداوایی که طبیب گفتی # ~~چیزی دیگر خوردمی و من بهغایت ضعیف بودم. روزی آن زن از خانه غایب شد # ~~و من قدری زر داشتم و آن زن را پسری بود با من دوست و برادر بود و دست # ~~برادری مرا داده او را گفتم از برای من پارهای گوشت و قدری خبزات بیار ~~او # ~~برفت کوشت و خبزات بیاورد. بخوردم. آن روز بهتر بودم. پس قریب یک هفته # ~~آن مرد میرفت و گوشت میآورد و من میخوردم تا قوت گرفتم وحال با آن زن # ~~یگفتم ومرا به تمامی بهشد. و آن مرد که با من برادر بود پیشه او سلاح ~~شوری # ~~بودی و سیدانی بردر خانه داشت هرروز جمعی از بزرگ زادگان بیامدندی و از ~~وی # ~~سلاحگری آموختندی ومن نیز چون چندان قوت یافته بودم که کمانی می کشیدم # ~~مرا نیز تعلیم میداد ms034 تا که سلاح شوری نیک شدم و هیچ چیز ازمن دریغ ~~نداشت. # و نصر در آن سال باز آمد ومرا به بخارا آورد و به امیر البتکین فروخت با ~~نه # ~~غلام دیگر و امیر البتکین مرا نیکو داشتی و بر سر هر نه غلام مهتر کرد ~~و من هرروز # ~~شفقت خداوند خود در دل زیادت میداشتم وخدمت می کردم و الیتکین هر کاری # ~~که دشوارتر و خطیرتر بودی مرا فرمودی و هر کجا برفتمی مظفر باز آمدمی ~~تا امروز PageV01P038 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0040.png) # ~~که میبینی که خدای تعالی مرا به امیری رسانید ا کنون ترا نصیحت می کنم. # ~~بدان و آگاه باش ای پسر که حکم بربندگان خدای تعالی کردن کاری کوچک # ~~نیست و پادشاهی کاری خطری است و خطر جان دروست، باید که از خدای # ~~بترسی و چون تو از خدای بترسی بندگان و زیردستان از تو یترسند. و باید ~~که # ~~پا رسا باشی که پادشاه و اسیر ناپارسا را حرمت و حشمت نیاشد. و بدان که ~~حکومت # ~~میسر نشود الاآن که خزانه پر باشد و اگر مال نباشد کس مطیع تو نشود. و ~~مال # ~~جمع نشود الا بدمردمان عاقل با دیانت که بر تو مشفق باشند ومردم را با ~~خود # ~~مشفق گردانیدن چارهای نیکوست که با ایشان می کنی هم به زبان و هم ~~بهمال. و # ~~این خصلتها همه محتاج همت بلند است زیرا که اگر همت بلند نباشد این ~~خصایل # ~~حاصل نشود و همت در آدمی همچون آتش و باداست که میل بلندی کنند ولهو و # ~~بازی، مزاج خاک دارد که میل در شیب دارد پس مهمتر کاری تراجمع مال # ~~است از وجهی جمیل. و من ترا نمی گویم که مال از رعیت بستان یا مردمان ~~را # ~~مصادره کن چرا که مالی که بهظلم و ناحق بستانی و در خزانه نهی دشمن ~~دنیا و # ~~آخرت تو خواهد بود و نیز نمیگویم که مالی که بر مردمان مواجب است که ms035 # ~~بدهند مستان که آن حق حاکم است باید که مالی که دانی که حق دیوان است # ~~به استمالت و خوشدلی بستانی و در وجه خزانه نهی. و هر قضایایی که تعلق ~~به # ~~سیاست دارد در آن اهمال نورزی و بهطریق عدل وشرع بیرون روی. وجایی که # ~~شمشیر باید تازیانه را کار نفرمایی و اگر تازیانه باید شمشیر نزنی. و ~~در مملکت # ~~خود غافل مباش که کسانی باشند که سالها عاملی ولایات کرده باشند و چون # ~~کسی از ایشان شکایت کند مالهایی که بهسالها بهظلم از رعایا ستده باشند ~~بعضی # ~~پیش زیردستان وکسان تو بر کارکنند تا آن مال ببرند. و عاملی که دو ~~سهسال # ~~عاملی کرده باشد از حال او بپرس وشمارش برگیر آنچه بر وی درست شود که ~~به # ~~ناحق ازرعایاستده باشد از وی بستان و بهصاحب حق بازده و این مال را به ~~هیچ # ~~حال در خزانه منه. و به گناه اول عامل را معزول مکن باز سر کار فرست که ~~بسیار # ~~مردمان باشند که بدین مالش نرم شوند و بیدار گردند و من بعد راست زبان ~~و راست- # ~~قلم باشند وکسانی که دیگر باره تخلیط کنند ایشان را معزول کن و هرگز ~~عمل # ~~مفرمای که هرگز راستی از ایشان نیاید. و ازکار لشکر و سپاه و سلاح ~~ایشان و PageV01P039 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0041.png) # ~~مواجب ایشان باخبر باش و چریدهآ عرض را باید که همچون قل هوالله حفظ تو # ~~باشد ویاید که همهآ مردمان سپاه خود را شناسی و نام دانی و اوجاور(؟) و ~~نسب و # ~~شکل برابر تو یاشد. وخوی وطبع هرقومی معلوم خود کنی. و مردمان مردانه ~~را # ~~نیکو دار و بنواز، تا بر تو سشفق باشند و راهها ایمن دار که مهمتر کاری ~~این است، # ~~و هر مالی که در بیابان از بازرگانی ببرند چنان دان که مال از خزانهآ ~~تو بردهاند و # ~~تا دزد را نکشی ومال به صاحب حق باز نرسانی خواب مکن، وبهدیوان مظالم ~~خود ms036 # ~~پنشین و در این کار نیکو احتیاط کن که بسیارکس یاشند که ظلم کرده باشند ~~و # ~~پیش تو چنا نمایند که مظلومتر از او نیست البته بهحق در تظلمها بنگر ~~مبادا # ~~سهوی رود و تو درقیاست گرفتار شوی. و از کار معاسلات و بازار و اسعار و ~~داد # ~~وستد با خبر باش ومردمان امین را یگمار تا در بازارشان مردم راست دارند ~~که # ~~همچنان که امروز زیردستان هرچه کنند، لاید پیش تو بایستند و بازخواست ~~آن # ~~کنی ترا نیز هرآینه در قیامت پیش خالق بباید ایستاد و از تو بپرسد و ~~اگر نیم- # ~~شب در مملکت تو جانوری گسنه خفتد خدای تعالی مکافات تو بکند و گناه ~~فاحش # ~~مکن که اگر تو فاسق باشی مردمان را از برای فسق وفجور تأدیب نتوانی ~~کردن. # ~~و به هرحال ظلم روا مدار و اگر کسی چیزی ازمال برسر ولایتی برد و گوید ~~تا فایدهآ # ~~خزانه باشد قطعا جایز مدارکه آن سال از خانهآ خود بیرون نمیآورد و اگر ~~او را # ~~مال در خانه بودی خود این عهده نکردی پس بدان که از رعایا خواهد ستد و # ~~چون رعیت درویش شدند ولایت خراب شود و نام بد برتو و مال در دست غاصب # ~~بماند. وباید که دوگناهکار را هرگز عفونکنی: یکی کسانی که طمع درملک تو ~~کنند # ~~وقصد کنند که ترا ازملک بیزار کنند. ایشان را استیصال ببر واگرخود ~~پسرتو باشد، # ~~و یکی آن که بهمال مردمان دست درازکند، ایشان را بکش و مال باز خداوند # ~~رسان و باقی گناهکاران را به قدرگناه تأدیب کن. و عفو از همه چیزی بهتر ~~است # ~~و صفتی است ازصفات خدای تعالی اگر مجرمی را عفو کنی خدای تعالی ~~ترانیکویی # ~~بخشد. وباید که البته سخاوت و جوانمردی پیشه کنی که فرماندهآ بخیل ممسک ~~به # ~~هیچ کار نیاید اگر هرهنر دیناری باشد چون بخیل باشد هرگز نام نگیرد و ~~مردمان # ~~تام وآوازه بهسخاوت گیرند، ونیز باید که اسراف روانداری تا ms037 همهآ خزانه ~~را بیفایده # ~~بباد ندهی. عطا بهحق و بهوقت ده و بهمردمانی مستحق رسان و کسانی که ~~سزاوار PageV01P040 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0042.png) # ~~صلا و بخشش نباشند مده که جواهر برگردن خرک بسته باشی و کسی که شایستهآ # ~~کاری نباشد مفرمای که طباع مختلف افتاده باشد. چنان که کسی را که ~~استعداد # ~~وزارت باشد اگر او را فراشی فرمایی بر وی ظلم کرده باشی و اگر وزارت به ~~فراش # ~~فرمایی هم ظلم کرده باشی. هر کس را امتحان کن آنچه سزاوار باشد بفرمای ~~و # ~~نیز کار برحسب هنر و استحقاق فرمای. مثلا اگر وزیرزادهای باشد و او را ~~عقل # ~~وزیران نباشد مگوی که پسر فلان وزیر است و نیز اگر خربندهزادهای را عقل # ~~وزیران باشد وزارت مده، بنگر تا وقتی که اصیل هنرمند باشد ایشان را ~~پیشتر دار # ~~تا هم اصل باشد و هم هنر و اگر هنر باشد و اصل نباشد او را تربیت کن که # ~~بتدریج اصیل شود اما بهقدر هنر کار فرمای. و تربیت مردمان اصیل کن و ~~کسانی # ~~که دولت از ایشان انتقال به تو کرده باشد شکسته دار که اگر چه دانند که # ~~سبب نکبت ایشانن نهتو بودهای ایشان از حسد خود نایستند. و ازخویشان ~~وبرادرانن # ~~خود نیز غافل مباش که مردمان مفسد هر وقت در ایشان دمند که طلب ملک # ~~باید کردن. وباید که جاسوسان ومنهیان برجملهآ ممالک خود بگماری تا روز ~~وشب # ~~از احوالها ترا آگاه کنند که هر خلل که پادشاهان را افتاده از غفلت و ~~اهمال بوده. # ~~و باید که این سخنها که من ترا گفتم بر دل نقش کنی و از آن نگردی تا ~~خدای # ~~تعالی ترا نیکبخت دوجهان گرداند. ان شاءالله تعالی. # وبعداز این امیر سبکتکین نیک معتبر شد و بعضی از هندوستان بگرفت . # حرب امیرسبکتکین با جیپال هند # و این حال چنان بود که جییال هند با امیرسبکتکین عهد داشت و در # ~~شهور سنهآ ست و سبعین و ثلاث مائه، ms038 خبر آوردند که جیپال هند عهد شکست و # ~~لشکر جمع کرده تا بیاید. امیر پیش از آن که او بیامدی، لشکری بسیار گرد ~~کرد و # ~~با ابهتی هرچه تمامتر روی به سمرقند نهاد وتمامت آن نواحی را غارت کرد ~~ومال # ~~وغنیمت آورد وزن وفرزندشان برده کرد وشحنهٔ‌ خود بنشاند و بقایای مردم ~~را # ~~مسلمان کرد و چون باز آمد، بفرمود تا آن بردگان هندو را به بخارا بردند ~~و # ~~بفروختند و بدین مصلحت دو فایده خواسته بود: یکی آن که هیبت او ~~درشهرهای # ~~خراسان وماوراءالنهر پیدا شود، و یکی به قیمتی گرانتر بفروشند ومتاع ~~آنجا با زخرند PageV01P041 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0043.png) # مجمع الانساب # ~~و کسبی تمام حاصل کرد. و هم در آن سال بود که امیر، ولایت قصدار را بار # ~~تصرف گرفت و قصدار سملکی فراوان است از طرف بکران زمین (؟) و برفت و ~~والی # ~~أن را بگرفت و بند کرد و مال را در تصرف آورد و بعداز قصدار قلعهآ ~~طبهار به # ~~دست آبد به هجده روز مستخلص گردانید. # دوم باره جنگ امیر سیکتکین با شاه هند # و چون کا رسبکتکین بزرگ شد و چند نواحی از هندوستان بدست آمد جیپال # ~~شاه هند- سپاهی به عدد ستارهآ آسمان گرد کرد و روی به کابل نهاد. و با ~~شاه هند # ~~چهار پسر بود. قضا را آن سال اسیرسبکتکین یه کار سیستان مشغول بود ~~ناگاه این # ~~سیاه گران برسید و سپاه امیر بترسیدند. سبکتکین در چنین حالتی حیرت ~~بهخود راه # ~~نداد و پسر را بخواند و گفت ای محمود مردانه باش که مردان را دو بار ~~نباید مرد # ~~و عاقبت حرب با کافران، شهادت است یا غزا یا دنیا بدست آورده باشیم یا ~~عقبی، # ~~و لشکر را همچنین بگفت وبا دلی قوی لشکر برگرفت و پذیرهآ جیپال آمد. در ~~این # ~~حالت بیست هزارمرد غازی از ماوراءالنهر برسیدند. و در سیان لشکر امیر و ~~هندوان # ~~رودی بزرگ بود سبکتکین، امیرمحمود را با دو برادر خود ms039 یکی بغراجق نام و ~~یکی # ~~قدرحق وهرسه بدبقدمه فرستاد تا از رود بگذشتند و از پس پشت لشکر هندوان ~~در- # ~~آمدند و ازاین سوی اسیر با لشکری بزرگ روی بهایشان نهاد و هندوان را در ~~میان # ~~گرفتند وشمشیر در نهادند. وامیرمحمود درآن روز مردیها نمود و هجده ~~[نفر] از # ~~خویشان شاه هتد بهدست خود یکشت و سرها به نیزه کرد و پیش پدر فرستاد و ~~چند # ~~پیل نامی آن روز بگرفت اما یک برادر سبکتکین - نام قدرجق - در آن روز # ~~شهادت یافت و این حرب قریب بیست روز بکشید و هرروز ظفر مسلمانان را بود ~~و # ~~پیغامها درشب بههم فرستادندی. عاقبت شاه هند هزیمت یافت و بهصلح قرار # ~~دادند و چهار قلعآ محکم با نعمت بداد وصد سر پیل، وشاه باز گشت و هرگز ~~نام # ~~غزنین نبرد. ودر این سال بود که سبکتکین، امیر محمود را بند برنهاد. # بند بونهادن امیرسبکتکین امیر محمود پسر خود را # و این حال چنان بود که چون حاسدان و دشمنان، عنایت پدر در حق پسر ~~PageV01P042 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0044.png) # ~~مشاهده کردند و امیرمحمودرا هرروز نیکبختتر و مستعدتر دیدند، غلامان ~~البتکینی # ~~حسد در کار آوردند و با سبکتکین در نمی گرفت و ایشان را طمع چنان بود ~~که بعداز # ~~سبکتکین امیری بهایشان رسد، چا رهای جز آن ندیدند که میان پسر و پدر ~~فتنه # ~~افکنند در ایستادند و هرچه از امیرمحمود صادر شدی بر وی بدوصورت زشت ~~باز # ~~نمودندی. و امیرحمود در جوانی بهغایت قوی و مردانه بود و برپیل مست # ~~نشستی و به جنگ شیر شدی و آسیابها که در گردش بودی بهدست خود گرفتی و # ~~خشک بداشتی و عمودهای صدستی را برگرفتی و گرد سر بگردانیدی و این هنرها # ~~بنمودی؛ همه روز خبر شهرها وولایتهای یاغی پرسیدی وحساد آن را به زشت ~~ترین # ~~صورتی به امیر گفتندی. گفتند او در خاطر دارد که بر تو عاصی شود و ~~بگریزد و به # ~~ولایت بیگانه رود و لشکر ms040 بر سر تو آورد هرچند سبکتکین دانستی که محمود ~~این # ~~حرکت نکند اما امیرمحمود همه روزه خبر خراسان میپرسید و میگفت که در # ~~خراسان کسی نیست و آن را به اندک روزگاری میتوان گرفت من بروم و آن را # ~~مستخلص کنم. سبکتکین ترسید که او قصد خراسان کند و نتوان دانست که ~~چگونه # ~~باشد. و سبکتکین در کار محمود متهم شد زیرا که ملکداری کاری چنین است. # ~~روزی بساخت وناگاه از بست بربست و به غزنین دوانید و بر سر محمود فرود ~~آمد و # ~~امیرمحمود در کابل بود و در خانهای بود وقریب پانصد پیادهآ هندو پیوسته ~~بر در # ~~او مقیم بودند آن پیادگان چون دیدند که امیر به خشم آمده است دست ~~بهسلاح # ~~بردند و جنگ آغاز نهادند هرچند امیرمحمود از اندرون فریاد می کرد که ~~مکنید تا # ~~من بیرون آیم قطعا راه او ندادتد که بیرون آمدی و نه راه به پدرش که ~~بهاندرون # ~~رفتی. وسبکتکین بفرمود چند تن از هندوان را بکشتند و امیرمحمود بیرون ~~آمد # ~~بی سلاح و زمین بوسه داد. امیرسبکتکین گفت او را از برابر من ببرید که ~~پیش # ~~سبکتکین گفته بودند که امیرمحمود پیوسته خنجری با خود دارد ترسید که آن ~~خنجر # ~~ناگاه بزند و خود چنین نبود. و سبکتکین بدانست که محمود بیگناه است ~~فرمود که # ~~بند آورید، قضا را در لشکر سبکتکین بند نبود، امیرمحمود بدوید و به ~~زندانخانه # ~~رفت و بهدست خود بند بیاورد و سبکتکین گفت بندش برنهید، هیچ کس را زهره # ~~نبود که پیش او رفتی. امیرمحمود بهدست خود بند برپای خود نهاد سبکتکین ~~را # ~~آب در دیده بگشت. گفت این پسر را از من دور کردند این بدگویان، اما از ~~خود PageV01P043 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0045.png) # ~~تنمود بفرمود تا او را بهقلعهٔ‌ غزنین بردند. پس سبکتکین پیش مادرش آمد ~~و # ~~بگریست و عذر خواست و گفت من خود میدانستم که از محمود چیزی بد نیاید # ~~اما بدگویان سر مرا بگردانیدند ms041 تا مرا در کاراو متهم کردتد اکنون چون ~~او را بند # ~~کردم بدین زودی نتوانم رها کردن باید که هیچ کس را پیش او رها نکنی و # ~~هر روز نان وطعام او به دست خود بسازی وخود پیش او بری و حاضر باشی که ~~او # ~~را حاسدان بسیارند، مباداکسی قصدی کند و دلش خوش کن که من خود او را # ~~بازخوانم وعطا دهم. # و سبکتکین برقت و امیرمحمود هشت ماه در آن بند بماند بعداز آن او را # ~~بیرون آورد و بنواخت و عذر خواست و خلعت برافکند و ولایتی چند دیگر در # ~~مملکت او افزود و جماعتی را که بدگویی او کرده بودند بخواند و گناه و ~~دروغ # ~~برایشان درست کرد و همه را گردن زد. و امیرمحمود بعداز این ملازم پدر ~~شد و # ~~اسفهسلارو بهادر لشکر بود و هرسال به غزو هندوستان شدی و تا آخر عمر ~~پدرش # ~~قریب صدقلعهآ نامدار بود که از هندوستان گرفته بود و سبکتکین تمامت ~~حدود # ~~جنوی را مثل هندوستان وکابل و زابل وسیستان و بست و غزنین همه را به # ~~امیرسمحمود داد و گفت به استقلال تصرف می کن. # وسبکتکین را چها رپسر بود: یکی نصر که مهتر بود مردی نامدار بود مرداته # ~~و با امیرمحمود دوست بود. همانا هم مادر بودند، و یکی دیگرش از مادری ~~دیگر # ~~بود او را اسماعیل خواندندی. او نیز پسری رشید بود و نامور، و پسری طفل # ~~داشت نام او یوسف نهاده واو درایام امیرمحمود نام گرفت و بعدازاین چند ~~ولایت # ~~دیگر گرفته شد و جند حرب با شاه هند اتقاق افتاد و محمود بظفر شد و ~~هندوان # ~~از امیرمحمود نیک ترسیدندی و کار سبکتکین چنان بزرگ شد که پادشاه ~~خراسان # ~~محتاج او شد چنان که در ذکر سامانیان گفته شد. و سبکتکین را به بخارا ~~طلب # ~~کردند و برفت با بیستهزار سوار خیاره و امیرمحمود با وی نرفت و امیر ~~خراسان # ~~تمامت امیری لشکر خراسان ms042 به امیرمحمود داد و او را در نیشابور بنشاند و ~~سبکتکین # ~~آن فتنهآ سیمجوریان بنشاند و رنجور شد و باز گشت و عزم غزنین کرد به یک ~~منزلی # ~~غزنین که رسید وفات کرد در شعبان سنهآ سبع وثمانین و ثلاث مائه. مدت ~~امارت # ~~سبکتکین بیست وچهارسال بود. والله اعلم بالصواب. PageV01P044 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0046.png) # صفت آنچه میان امیرمحمود و بوادرش اسماعیل رهت # و سبکتکین چون اثر مرگ بیافت مردمان را بخواند و گفت مرا نوبت مرگ # ~~رسید. اکنون از پسران من مستعدتر و بکار آمدهتر محمود است که او را ~~متصدی # ~~کاری بزرگ کردهام و او در خراسان است و دل در کلی ممالک سامانیان بسته # ~~و علی کل حال این ملک بزرگ بهوی خواهد آمد، اما نمیخواهم نیز که مملکت # ~~من وجاه من خلل یابد، واین پسر من اسماعیل هم نجابتی دارد تخت غزنین و # ~~ملک هندوستان به وی میسپارم تا برجای من بنشیند و او را وصیت کرد و گفت ~~از # ~~رأی محمود بیرون مشو و با او بهادب زندگانی کن که تو مرد دست او نیستی ~~و اگر # ~~نوا در غزنین نگذارد با او مکاو و اگر ترا بهامیری غزنین بگذارد منتی ~~عظیم دان. # ~~و نامه نبشت به همین معنی به امیرمحمود که اسماعیل را به امیری غزنین ~~از برای # ~~آن نشاندم که تو کاری بزرگ در پیش داری و چون انشاءالله تو بدان مصلحت # ~~قادر شوی غزنین را پیش تو خطری نباشد واسماعیل همچون یکی بندهآ تو است # ~~باید که دست او قوی داری. پس چون این وصایا کرد وفات کرد. # از آنجا که طبیعت ایام بیوفاست، جماعتی که دشمن خاندان بودند در # ~~امیراسماعیل دمیدند و او جوانی کار نادیده بود، گفتند چرا باید که ~~مملکتی بدین # ~~بزرگی و خزینهای بدین عظمت که پدر، ترا داده است تو محکوم برادر باشی؟ # ~~مال عالم ولشکر قوی داری و محمود در خراسان غریب است و در میان دشمن # ~~نشسته به ms043 هرحال کس نصرت او نکند باید که او را مجال ندهی که او خود ~~اسیر تو # ~~شود. و از آنجا که طبیعت جوانی است اسماعیل مغرور شده ملک غزنین را به # ~~استقلال فرو گرفت و دست در خزینهآ پدر نهاد و سر در شراب برد و جمعی از ~~خواص # پس چون خبر مرگ سبکتکین به امیومحمود رسید سه روز تعزیت داشت # ~~چنان که تمامت امرا و اکابر خراسان بیامدند و چون تعزیت تمام شد رسولان # ~~فرستاد و نامهای نبشت به برادران و تعزیت داد وگفت شما را بقا باد و ~~نامهای # ~~دیگر نبشت به نواب و امرا و وزرا و گفت شما همه دانید که پدر، مرا درسن # ~~هفتسالگی ولیعهد خود گردانید و جملهآ کارها بهمن سپرد و بنیاد این دولت ~~به PageV01P045 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0047.png) # ~~سعی من وشمشیر و بازوی من محکم شد امروزمن در روی جمعی دشمنان بزرگ # ~~نشستهام وعزیمت آن است که این مملکت را یک رویه کنم و همهآ جهان ما را # ~~باشد اکنون برادرم اسماعیل باید که مستظهر باشد و سخن مفسدان قبول نکند ~~و # ~~ملک وخزینه ازوی دریغ نیست آنجا خطبهو سکه به نام من کند و بعضی از ~~خزینه # ~~که به حکم میراث حق من است بفرستد و بهفراغ بال بهحکومت بنشیند والاکه # ~~خلاف این تصور کند من به هیچ روی روا ندارم و او مرد دست من نباشد باید ~~که # ~~شما که ارکان دولتید این معنی را دردل او جای دهید والا همه گناهکار ~~شوید # ~~تا داتید والسلام. # و چون رسول بیامد و این نامهها برخواندند، جمعی که نادان و بیباک # ~~بودند گفتند این چه سخن است؟ بهحکم وصیت، تو امیر مملکتی وچه عجز ~~افتاده # ~~است که یافته به نایافته بدهیم؟ و جمعی که عقلا و خردمندان وکاردیدگان # ~~بودند گفتند مکن که محمود مردی مظفر است و تو با وی برنیایی و خجالت ~~بری. # ~~اسماعیل مغرور و مفتون بود قطعا قبول نکرد و جواب ms044 نامه بازکرد که این ~~مملکت # ~~بهحکم وصیت پدر، مراست ومرا عجزی و ضعفی نیست. پدر، خراسان به تو ~~ارزانی # ~~داشت تو بر سر مملکت خود باش که من تیز با تو کاری ندارم. محمود چون ~~نامه # ~~بیرخواند همچون شیر غران یا چون بازکه بر سر کبک فرود آید بهاندک زمانی ~~از # ~~نیشا بور به غزنین آمد ولشکر به در غزنین فرو آورد و کسانی که عاقلان ~~بودند همه # ~~به لشکر او گریختند. قومی ناپاکان با اسماعیل بودند سلاح پوشیدند و ~~بیرون # ~~آمدند وصف کشیدند. اسیرمحمود نوبت دیگر پیام فرستاد و گفت این کود ک را # ~~بگویید که ابلهی مکن که کار ملکداری کار تو نیست. اسماعیل قبول نکرد ~~وگفت # ~~میانهآ ما جزحرب نیست. محمودگفت: «مرا خود نیاموخت باید خرد» صلای جنگ ~~داد # ~~به یک طرفة العین صف ایشان بشکست واسماعیل منهزم به قلعه شد و محمود به # ~~شهر درآمد. عبدالله دبیر را که دبیر سبکتکین بود و مردی معتبر بود ~~بخواند و گفت # ~~برو و این جوانک را بگوی که بسیار با تو گفتم قبول نکردی اکنون بدین ~~قلعه در # ~~شدی بدین نیز مغرور مشو که قلعه گرفتن پیش من از آب خوردن آسانتر است # ~~برخیز و بهشب آی تا ترا عفو کنم که میدانم که تو بهسخن مفسدان در چاه # ~~افتادی. اسماعیل برخاست و بهزیر آمد و بربرادر سلام کرد. امیرمحمود او ~~را PageV01P046 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0048.png) # ~~بتواخت و خلعت داد و همان روز امیرمحمود یه بارگاه پدر امد و چون پای ~~درنهاد # ~~دعایی بخواند و بیامد و در چهار بالش بنشست و بفرمود تا برطاق صفه این ~~آیت # ~~بهزر نقش کردند که هذا من قضل ربی لیبلونیء اشکرام اکفر [ومن شکرفانما ~~یشکر # ~~النفسه] ومن کفرفان ربی غنی کریم.7 # السلطان یمین الدولة محمودبن صبکتکین # و امسیرمحمود در سنهآ سبع و ثمانین و ثلاث مائه در چهار بالش امارت # ~~نشست و هنوز او را سلطان نگفتندی او را «امیر یمین الدولة» گفتندی. ms045 ~~ومملکت را # ~~چنان ضبطی داد که بایست و الحق شیوهآ ملکداری قبایی بود بر قد او و ~~جملهآ عمال # ~~وشحنگان را هریکی فراخور بنواخت وسال اول همهآ کارها بهقراری که پدر ~~نهاده # ~~بود، بگذاشت و بر سر روضآ پدر وقفها مزید کرد، چه پدرش خود از برای خود # ~~رباطی ومقبرهای ساخته بود، آن را تزیینی داد و همهآ مملکت غزنه و ~~هندوستان و # ~~زابل وکابل بر وی صافی شد و همهآ ملوک از وی سپر بیفکندند و نام گرفت، # ~~اما دلش بهخراسان مشغول بود. سال دوم از وفات پدر، لشکر را به بلخ کشید ~~و # ~~نامهای نبشت بهسوی پادشاه بخارا و اظهار طاعت کرد و گفت من بنده و بنده ~~زادهآ # ~~قدیمم و پسر آن کسم که ترا به پادشاهی باز رسانید ومرا آلت و لشکر و ~~خزینه # ~~هست اکنون پدرم وفات کرد تا امیر، مملکت به که میدهد؟ وغرض او خراسان # ~~بود، باشد که امیر خراسان، خراسان بهوی دهد. و از بخارا منشور ایالت ~~خراسان # ~~از حد حیحون تا هندوستان و سیستان همه بهمحمود فرستادند الاشهر نیشابور ~~و # ~~سخن نیشابور خود یاد نکرد و غرض محمود خود شهر نیشابور بود برنجید اما # ~~اظهار نکرد و نیشابور را به «بکتوز» دادند که ذکر او از پیش رفت که ~~غلامی # ~~نرک بود از آن سامانیان. # و امیرمحمود در بلخ مقام کرد تا بر سیستان وکابل و غزنین و خراسان # ~~هر سه مشرف باشد. و چون مدتی در خراسان ببود روزی مغافصة بر نیشابور ~~دوانید # ~~و آن را بهقهر وکسر بگرفت. بکتوز بگریخت و بهخراسان شد و امیر بخارا ~~خود # ~~سپاهی برگرفت و بیامد. خود امیران بخارا امیر را فرو گرفتند و آن بود ~~که او را # ~~7.آیهآ 40 سورهآ نمل. PageV01P047 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0049.png) # ~~کور کردند و برادرش را بنشاندند و در آن نزدیکی، خود ایلک ترک بیاسد و # ~~قهر تماست سامانیان کرد و همهآ مملکت ایشان رایگان به دست محمود آمد و ms046 ~~صورت # ~~آن مفصلا گفته شد. و سلطانمحمود را آن روز سلطان لقب دادند که در صحرای # ~~کتز، لشکر ایلک را بشکست و هزیمت داد. و چون خراسان یه آسانی بدست آمد # ~~سیستان نیز که دردست خلف بود، هم با تصرف گرفت چه خلف مردی مکار بود و # ~~با سلطان محمود دیوار دورویه میاندود و سلطان از آن بیدارتر بود که این # ~~حیلت فهم نکردی. یک روز بر سر او دوانید و او را در چمید و همهآ خزاین ~~بستد # ~~و صدهزار دینار قراری بر وی نهاد که بدهد هرسال، و حالیا او را به ~~حکومت # ~~بگذاشت تا وقتی دیگر. # حوب امیرمحمود با شاه هند و نیست شدن جیپال # و جییال هند را چون خبر آمد که سبکتکین نماند، طمع کرد که مملکتی که # ~~سیکتکین از هندوستان گرفته بود او باز ستاند وطمع کژ بود. صدودههزار ~~مرد را # ~~برگرقت و با عدت و ایهت تمام روی به کابل نهاد. سلطانمحمود از پدر ~~بسیار # ~~حازم تر و داناتر بود در لحظهای لشکر را عرض داد و از آن جمله سی هزار ~~مرد # ~~مقاتل برگزید و از غازیان اطراف بیست هزار مرد گرد آمدند و روی بهلشکر ~~جیپال # ~~نهاد و در نواحی «برشور» بههم رسیدند و جنگ قائم شد و سلطان بهتن خود # ~~پیش صف آمد و حمله کرد و به حملهٔ‌ اول صف کافران بشکست و پنج شش هزار # ~~کافر بقتل آمدند و جییال خود گرفتا رآمد با پسری و وزیری، و عقدی گوهر ~~برگردن # ~~جیپال بود قیمت آن دویستهزار دینار زرسرخ، آن را پیش امیر آوردند و ~~چندان # ~~گوهر و زرو سیم در آن لشکرگاه به دست مسلمانان افتاد که عدد آن خدای ~~تعالی # ~~دانیست # و چون از غنایم بپرداختند امیر پیغام فرستاد پیش جیپال که تو خود را از # ~~دست من به زر بازخر، و در این کار دو فایده خواسته بود: یکی آن که ~~نعمتی # ~~بیقیاس یدست آید، دوم ms047 آن که چون این شاه چنین زده و کوفته باز هندوستان ~~رود # ~~دیگر پادشاهان بترسند. پس شاه خود را به دویست هزار دینار زر و ~~صدوپنجاه فیل # ~~باز خرید و پسری به گروگان بنشاند و خود برفت و پیلان و خزانه را ~~بفرستاد. و PageV01P048 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0050.png) # ~~قاعدهآ ملوک هند آن است که اگر ملکی یه دست دشمنی گرفتارشود و خلاصی ~~یابد # ~~اهل هند دیگر باره او را به پادشاهی قبول نکنند و جیپال چون هندوستان ~~شد، # ~~چنان که رسم نامعقول ایشان است ریش خود را بسترد وخود را به آتش بسوخت # ~~و پسرش بهملک بنشست نام او تندیال و در این کوشش، سلطان را بسی ولایات # ~~نامداراز هندوستان مسلم شد. # و چون امیر از این حرب باز آمد ملک سیستان یعنی خلف بن جعقر قرار # ~~نمی گرفت و همان شیوهآ مکر پیش آورده بود و حیلتی ساخته و پسر خود را ~~که # ~~ولایتعهد داده بود از آن پشیمان شده پسر را کشته و چنان نمود که به مرگ ~~خود # ~~مرده. اهل سیستان از وی نفرت گرفتند و پیش امیر از وی بنالیدند. امیر ~~او را # ~~یگرفت ومال ازوی بستد و به قلعهای فرستاد تا در بند بمرد وسیستان به ~~برادر خود # ~~داد، امیرنصربن ناصرالدین سبکتکین. # هسامم شدن مملکت خواسان بوسلطان محمود # و چون سلطانمحمود به رفعت سر به فلکک بر کشید و سامانیان برافتادند # ~~خواست که میان او و سلوک ترک دوستی باشد تا ممالک او مسلم ماند و راهها # ~~ایمن گردد. پس رسولان را در راه کرد و بهایلک نامه کرده، گفت بدان که ~~سن # ~~عاجز نیستم از آن که مملکت تو بستانم، اما دور است و میان ما دوستی ~~است، # ~~نخواستم که دوستی برود اکنون باید که میان ما عهدی باشد و حدی میان ~~هردو # ~~مملکت پیدا باشد. چون این رسولان برفتند ایلک غنیمت دانست و یک دوماه ~~در # ~~این کار بودند تا بدان قرار دادند که هرچه ms048 از این طرف جیحون است سلطان ~~را # ~~باشد تا مملکت خوارزم یکجا، و خوارزم ایل نبود اما ایلک گفت که اگر ~~توانی # ~~بگیر و هرچه از آن سوی جیحون باشد همه ایلک را. بدین موجب عهدی نبشتند # ~~و تحفهها فرستادند. وسلطان بعداز آن خوارزم نیز بگرفت و غلام خود را ~~نام او # ~~التون تاش - که ذکر او بسیار بیاید - بهحا کمی آنجا فرستاد و مدتی میان # ~~ایلک و سلطان نیکو بود تا وقتی که سلطان عزیمت غزو هندوستان کرد و شش ~~ماه # ~~غایب بود ایلک فرصتی جست و با سپاهی بهخراسان آمد و دستبردی نمود. این # ~~خبر به هندوستان ببردند وسلطان چون این خبر بشنید با بیست هزار سوار دو ~~اسبه PageV01P049 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0051.png) # ~~ز مولتان به بلخ دوانید و ترکان هزیمت یافتند و سلطان از چهار طرف ~~آیشان # ~~را فرو گرفت وخراسان را از ایشان خالی کرد و هفتماه در بلخ بنشست و ~~ایلک را # ~~آن زحیر8 در دل بماند. و چون بهتر کستان رفت لشکری بسیار گرد کرد و روی ~~به # ~~خواسان نهاد وسلطان تیز کار بساخت ولشکر تعبیه داد و در حدود بلخ ~~صحرایی # ~~است که آن را «دشت کنز» گویتد لشکرگاه ساختند و سلطان برادر خود را نصر # ~~یرمیمنه کرد وعم را بر میسره وخود در قلب بایستاد. و در آن حرب بسیار ~~وصایا # ~~کرد و گفت مرا در جنگ درسیان کشتگان طلب کنید. و پانصد پیل جنگی داشت # ~~همه پیش صف آورد و در میان پیلان دو پیل بود یکبی را «پیل توستن» و یکی ~~را # ~~منکلکا» و هردو آزموده و مبارک بودند. سلطان گفت هر کجا من روم این ~~پیلان # ~~را در قفای من دارید. وسلطان بهسر پشتهای آمد و دورکعت نمازکرد و سر به # ~~سجده نهاد و دعا کرد و گفت خداوندا تو حاکمی اگر حق بهدست تر کان است # ~~ایشان را نصرت کن و اگر مراست مرا یاری ده. سر برداشت و بیامد ms049 وسلیح ~~پوشید # ~~واو را اسیی بود که آن را «خنگ مبارک» گفتندی برنشست و روی به جنگ آورد # ~~و کوس بزدند و قیامت برخاست و تر کان حملهای سخت آوردند چنان که بیم ~~بود # ~~که لشکر سلطان هزیمت یافتندی. سلطان پیش آمد و یانگ زد و گفت ای مردمان # ~~دهید این بدعهدان را و پیل توستن را رها کردند و سر در لشکرگاه ترک ~~نهاد و # ~~بهقلب ایشان آسد و زیادت از هزار تیر در خرطوم و برگستوان آن فیل ~~نشانده # ~~بودند، التفات نکرد و راست بیامد تا پیش علمدار و او را با علم یکجا ~~برگرفت و # ~~با زگشت. و چون تر کان دیدند که علم نگونسارشد همه بگربختند و چون ~~بگریختند # ~~سلطان برادر خود را - نصر - از دنبالهآ ایشان بفرستاد با دههزار سوار و ~~به # ~~آهستگی او را پیش خواند و گفت در راه توقفی می کن و راه ده، تا به دوزخ # ~~روند. امیر نصر تاجیحون از دنبالهٔ‌ ایشان برفت. چون ایلک از آب بگذشت، # ~~من بعد ایلک نیامد و خود در آن نزدیکی وفات یافت. # بعداز این قدر خان که ملک بلاساغون و همهآ ترک بود از # ~~سلطان خواست (؟) وآن احوال نیز گفته شود و تمامت ایران زمین به سلطان ~~مقرر و PageV01P050 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0052.png) # ~~نسسلم شد. واین جنگ درسنهآ سبع وتسعین وثلاث مائه بود. وسلطان بعداز ~~این # ~~حرب شهر سولتان را مستخلص کرد ووالی آنجا بوالفتوح نام بگریخت و به ~~مملکت # ~~هندوستان اندرشد و از آن روز بازمولتان به دست سلطان بماند و بعداز ~~مولتان با # ~~قلاع هندوستان پرداخت واول قلعهای که گرفت نام او «بهیمه» و در آن ~~تعمتی # ~~بیقیاس یود. وخانه ای یافتند چها رصفه، اصل همه ازنقرهآ خام وستوتهای ~~آن همه # ~~از زرصامت وچهار صندوق یافتند از یاقوتسرخ و در خوشاب و زبرجد والماس و # ~~فرمود تا خزانهها را همه بیرون آوردند وشمار کردند هرچه زر سرخ بود ~~هقتاد # ~~هزار هزار مثقال بود ms050 و سیمینه را بهسنگ بر کشیدند هفتادهزار من بود و ~~از جامه ها # ~~که مثل آن در هیچ خزانهٔ‌ پادشاهان نیود و زیادت از صدهزار یود همه را # ~~برگرفت. بعضی بهلشکر قسمت کرد و بعضی به خزانه فرستاد و باز غزنین آمد. ~~سال # ~~دیگر هم به غزو هندوستان برنشست. شاه هند چون دید که شوکت سلطان از # ~~پدرش هزار باره زیاده است سپر بیفکند و مال قراری بهخود فرو گرفت و قول ~~کرد # ~~که هرسال پنجاه پیل خیاره بدهد و دوهزار پیاده به درگاه فرستد تا خدمت ~~می کنند. # ~~و هم در این سال خلیفهآ بغداد القادربالله منشور تمامت ایران زمین و ~~هندوستان با # ~~خلعت وعلم وطبل به سلطان فرستاد ولقب او «نظامالدین» کرد و بعداز آن او ~~را # ~~سلطان نظام الدین ابوالقاسم محمود گفتندی وپیش از این یمین الدولة ~~وامین الملة # ~~از دارالخلافه مینوشتند واز آن روز باز نظام الدین در افزودند و چنین ~~نوشتندی: # ~~«السلطان المعظم یمین الدولة وامین الملة نظام الدین ابوالقاسم محمود ~~بن سبکتکین # ~~ادام الله شوکته». # وسلطان چون ازطرف خلیفه استمالت و عنایت یافت بزرگی او یکی صد شد # ~~و هندوستان چون مستخلص شده بود خواست که دیگر غزا کند و او را همت همه # ~~در جنگ کافر بود و ولایت غور و غرجه همه کافر بودند و پیرامون مملکت او # ~~همچون طوقی بود. بیامد و با نواب مشورت کرد و صدهزار سوار جمع کرد و ~~بدان # ~~حدود دوانید. وآنجا دو مملکت است: یکی را غور گویند و یکی را غرجه و ~~آنچه # ~~ولایت غور است همه کوه و دره است آن را مشکل توان گرفت. سلطان لشکررا ~~به # ~~سه گروه کرد و سی هزار مرد را به کمین نشاند و خود یک دوروز حرب کرد و ~~یک # ~~دو منزل یا پس نشست. غوریان پنداشتند که گریخت و از مضایق بیرون آمدند ~~و PageV01P051 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0053.png) # ~~سلطان یا آن سواران کمین برایشان زدند و همه را ms051 علف شمشیر ساختند و ~~تعمی # ~~بیقیاس بدست آمد و با مملکت غرجستان پرداخت و ملک غرجستان را «شار» # ~~گویند یعنی آن کس که ملک شد گویند شار شد. و شار را بگرفت و بند کرده ~~به # ~~غزتین آورد. وملک غور خود را به زهر بکشت و چنان دو مملکت بزرگ رایگان # ~~بدست آمد، و یعد از این ولایت تانیشر بگرفت و آن ولایتی بزرگ است هم از # ~~هندوستان اما داخل ولایات شار تیود، یهسر خود بلکی است و از غزتین ~~بهششباه # ~~روند. سلطان برفت وآن را بگرقت وخیلی مال بدست آمد. # و در این سال سلطان وزیر خود ابوالعیاس اسفراینی را معزول کرد و این # ~~وزیر از وزرای آل سامان مانده بود و روزگارش در وزارت دراز شده و ~~متعلقان و # ~~خویشان او بسیار بودند و در ولایات ظلمها کردندی. سلطان آن را نمی ~~پسندید و # ~~هروقت اظهارکردی وزیر میترسید. روزی خود به قلعه رفت و بنشست گفت من # ~~میدانم که سلطان بر من دل گران دارد. چون بهسلطان گفتند فرمود که مرا ~~در # ~~خاطر نبود که وزیر را بنشانم اما چون خود اختیار کرد گوبنشین. و یک سال ~~در # ~~قلعه بنشست. وسلطان خواجه احمدبن الحسن المیمندی را وزارت داد و او ~~مردی # ~~بس فاضل کافی اصیل بود وقریب هفده هجده سال وزارت راند عاقبت او نیز هم # ~~بهقلعه محبوس شد و سیزدهسال محبوس بود تا وقتی که سلطان وفات یافت و # ~~سلطان مسعود او را خلاص داد و وزارت داد. وچون خواجه احمد را معزول کرد # ~~وزارت به حسنک داد و این حسنک جوانی بود از خواجگان شهر نیشابور و خیلی # ~~خدمت سلطان کرده بود و با پسران سلطان محمود به کتاب بوده و رسم و ایین # ~~سلطان نیک دانسته و مردی با تدبیر بود و تا آخر عمر سلطان وزیر بود. ~~چون # ~~سلطان مسعود بهسلطنت رسید او را بگرفت و بهسعایت حساد او را بر دار ~~کرد. این ms052 # ~~است احوال وزرای سلطان محمود که گفته شد و بعداز این حالهای دیگر گفته # ~~شود. والله اعلم. # استخلاص ممالک قنوج موسلطان محمود [را] # و این مملکت که سلطان از هندوستان گرفته بود، همه آن بود، مملکت # ~~تند بال بود و اصل همهآ هندوستان قنوج است و ملک آن را «راجبال» گویند ~~و PageV01P052 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0054.png) # ~~بند یال رآ دربان او گفتندی و ملک کشمیر را حاجب او گفتندی. و قنوج ~~همچون # ~~بیضهآ هندوستان است و از شهر تندنه یهشش ماه به قنوج روند و اگرچه ~~پادشاه # ~~بزرگتر از او بود اما راجبال به مثایت سلاطین بود در هندوستان و آن ~~ییدا که ذکر # ~~او بعداز این خواهد آمد بهمثابت خلیفه. و چون سلطان هیچ کس را از خود # ~~بزرگتر نمیدید عزیمت کرد و گفت همهآ هندوستان باید که در تحت فرمان من # ~~باشد، پس یک سال در کار سازی بود و نامهها کرد به همهآ اطراف ممالک و ~~از # ~~هرمملکتی سپاهی گرد کرد، چنان که در صحرای کابلستان چندان لشکر جمع شد # ~~که زمین بجوشید و بلرزید. وسلطان محمود وصایا تمام کرد وآن وصایا بر ~~کاغذها # ~~نبشت و به ولایات فرستاد و گفت بدانید که من عزم فرموی (؟) دور دست ~~کردم و # ~~فرزند [ان] من مسعود ومحمد هردو در ممالک نایب وقائم مقام منند یاید که # ~~فرمان ایشان حکم من دانید و حاضر و بیدار باشید و اگر سپاهی سر بر کند ~~جواب # ~~دهید و اگر جواب ده تباشید همه پناه به غزنین آورید و همه دست به ~~همدیگر قوی # ~~دارید تا خدای تعالی چه خواسته است. پس بدین عظمت با سپاهی همچون کوه # ~~روی بهقنوج نهاد و از آب سیحون بگذشت و در راه به زمین مهره رسید و آن ~~را # ~~بگرفت. و گویند مال عالم همه بهچهار ربع است: سه ربع در زمین مهره جمع ~~است # ~~و ربعی به همهآ جهان. و در آن ولایت هزاربتخانه بود و یک ms053 بتخانه بزرگتر ~~بود و # ~~پنج بت در آن نهاده هر یکی پنج رش بالا همه از زر سرخ و یاقوت و زبرجد ~~در # ~~چشمها نشانده و هرپارهای پنجاه هزار دینار سرخ قیمت آن، و باقی بتان ~~بودند از # ~~نقرهآ خام، هریکی دویست من و سیصد من، قیاس کن که چند نقره باشد. آن ~~مال # ~~عظیم را همد در بار شتران کرد و با خود ببرد. و راجبال چون خبر شو کت ~~محمود # ~~یشنید که با هندوان چه می کند بترسید و ترک مملکت کرد و برفت و از آب # ~~گنگ بگذشت وسلطان بهشهر قنوج درآمد. شهری دید دو فرسنگ در دو فرسنگ # ~~طول وعرض آن و بر کنار آب گنگ افتاده. و آن جاهلان گویند که آب گنگ از # ~~بهشت می آید. و چون آن شهر بگرفت چندان نعمت بدست آمد که اگر گویند که # ~~صدخروار گوهر بود دروغ نگفته باشند. مفصلا ننوشتم که طولی دارد. و ~~سلطان در # ~~ضمان امان با غزتین آمد وسال دیگر عزیمت حرب بیدا ساخت. # ~~برکن یا ازشن واخن هون است. اتداره آن از سرانگشت میانهآ دست تا آرنج ~~که تقریبا نیممتر # حمت PageV01P053 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0055.png) # و این بیدا بر سر دوازده هزار فرسنگ مملکت هند پادشاه بود و آو همچونن # ~~خلیفه بود در ممالک جهان، و راجبال که پادشاه قنوج بود چون بگریخت پیش ~~او # ~~شده بود. او را بفرمود تا بکشتند و گفت تو دشمن یرسلک هندوستان آوردی ~~که از # ~~پیش دشمن گریختی. و ییدا را چندان سپاه بود که دعوی کردی من از بسیاری # ~~سپاه برخود نمیتوانم جنبید وسلطان را همه روزه هوس آن کردی که آن مملکت # ~~بگیرد وآن کافر را براندازد پس یساخت وخیمه بهصحرای کابل زد و نامه ~~نیشت # ~~بهبیدا و رسولان فرستاد و گفت تا تو نپنداری که من از پیتو نایستم تا ~~ترا از روی # ~~زمین کم نکنم یا جزیت بیذیری یا مسلمان شوی و اگر از این ms054 دو کار. یعنی # ~~جزیت یا اسلام - یکی نکنی ترا بکشم و زن و فرزندت اسیر کنم. و از برای ~~آن # ~~نامه فرستادم وترا آگاه کردم تا تو از آمدن من باخبر باشی و هر کاری که ~~هست # ~~بسازی و نگوبی که محمود مغافصة و ناخبر بر سر من آمد. هان! تا نیکو ~~اندیشه # ~~کنی. و چون رسولان کسید کرد خود با سپاهی همچون سد سکندر و کوه آهنی از # ~~ترک و عرب وکرد و دیلم و پارسی و هندو و کابلی و ماوراءالنهری، و از # ~~هرطایفه ای روی بهمرحد بکوداهه نهاد و این بکوداهه با آخر هندوستان ~~پیوسته # ~~و با مملکت چین، وازچین تا بکوداهه خیلی راه است. و این حرب درسنهآ عشر ~~و # ~~اربع مائه بود و در این غزا هفتصد پیل جنگی با خود برده بود. و چون از ~~آب # ~~گنگ بگذشت بیدا سپاهی بزرگ با ملکی که نایب او بودند پذیره فرستاد ~~وسلطان # ~~آن لشکر را بشکست و آن ملک را بکشت و بگذشت و بهشهری فرود آمد که آن # ~~را «هزارگونه» گویند وهندوان را روز بازاری بود. همان روز بر ایشان زد ~~و خیلی # ~~مردم بقتل آمدند و غارت کرد و از آنجا سپاه برگرفتتا بهسردر مملکت بیدا ~~و بیدا # ~~درجایی لشکر فرود آورده بود که از دو سویلشکرگاه دو آببود. اما نهدریا ~~بود، # ~~جوی بزرگ بود. سلطان از این سوی آب فرود آمد و هیچ با ایشان نمیتوانست # ~~کرد از برای آن که وحل بزرگ بود. سلطان بفرمود تا هر کسی از لشکریان سه ~~روز # ~~میرفتند وخس میآوردند و در آن وحل میانداختند تا بهسه روز پارهای از ~~وحل # ~~با زمین راست شد. سلطان با لشکر از روی آن خس از وحل بگذشتند و دست به # ~~شمشیر بردند و اکثر لشکر بیدا بکشتند و چون بهلشکر بیدا رسیدند چندان ~~لشکر PageV01P054 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0056.png) # ~~بود که گفتی آن همه که کشته شده بودند صدهزار یکی از آن ms055 نبود. و سلطان # ~~همیشه خود می گفت که من هرگزچندان لشکر به چشم خویش ندیده بودم که آن # ~~روز دیدم، اما درکتابها خوانده بودم. و آن روزکه حرب بزرگ بود گویند # ~~پباتصد هزار سوار و هشتاد هزار پیاده در قلب بیدا ایستاده یودند و با ~~این همد بیدا # ~~هزیمت یاقت و سپاهش همه یا کشته یا خسته شدند وکس ندانست که بیدا # ~~کجا شد و چندان غنیمت بهدست مسلمانان افتاد که شرح نوشتن بهملال انجامد # ~~و سیصد وهشتاد پیل خیاره یدست آمد و چون بیدا پیدا نبود و آن مملکت ~~بهغایت # ~~دور بود سلطان بازگشت و در راه که میآمد ده قلعهآ بانام یگشاد و همه را ~~کوتوالان # ~~بنشاند و از هرقلعه ده هزار خروار زرینه وسیمینه بستد و چون بهغزنین ~~آمد، # ~~فتحنامه بهحملهآ سمالک فرستاد و گقت تمامت هندوستان ملک من شد و همهآ ~~شهرها # ~~را متبر و سسجد نهادم یا جزیت برتهادم و نامه یهدارالخلافه فرستاد و ~~هدیههای # ~~بسیا ر بفرستاد و بیست هزار من نیل یفرستاد و پنج یت زرین فرستاد هریکی ~~دویست # ~~من وصدشمشیر هندی فرستاد و پانصد شارهآ هندویی و پانصد من عود. و بعداز ~~این # ~~شهر قیراط گرفت که هم شهری است از هندوستان و به چین پیوسته است و راه ~~از # ~~هند به ترکستان بدان شهر است و آن شهر را همه مسلمان کرد. # و چون چها رسال از غزو بیدا بگذشت خبر آوردند که بیدا را مملکتی بزرگ # ~~هست وقلعه های بسیار و قلعه ای هست که آن را «کالنجار» گویند آنجا رفته ~~و # ~~نشسته. سلطان بیقرار شد و لشکر بهمان تعبیه بساخت و برفت و از آنشهر که ~~بیدا # ~~روفته [بود] تا کالنجار پنجاهوشش منزل بود. و چون برسید شهری و قلعهای ~~دید که # ~~پنج هزار پاره دیهدر پایان آن بود هردیهی چند شهری همه آبادان و سه حوض # ~~در پای آن قلعه بود چندان که هرحوضی را دههزار سوار فروشدندی ms056 چنان که # ~~هیچ یکی یکدیگر را ندیدندی. و سنگی یاقتند بر بالین آن حوض و بهخط هندی # ~~ب آن کنده بودند که این حوضها فلان دیو بنا کردهو هزار بار هزاردینار ~~زر برآن # ~~نفقهشده. سلطان آن قلعه را درپیچید و بهاندک روزگاری بستد. و در پای آن ~~شهر # ~~کوهی بود که سهفرسنگ طول و عرضش بود همه یکسان و هیچ جای فاصله # ~~نداشت و اگر کسی خواستی که یک ذره از آن کوه به تبر بشکستی، ممکن نشدی ~~و # ~~همچون آینهآ تابان بود. و در پایان آن کوه شانزده چشمه بود هرچشمهای ~~آسیابی PageV01P055 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0057.png) # ~~56 مجمع الانساب # ~~یدان گردان و هفتاد هزار سوار و چها رصد هزار پیاده برسر آن کوه بودند ~~و بیدا در # ~~آن کوه نشسته بود. سلطان در آن بیابان در پای آن کوه فرود آسد و بیدا ~~رسولان # ~~فرستاد وگفت میدانم که ترا استعداد و مردی هست اما چون من پناه بدین ~~کوه # ~~دادم با من چیزی نتوانی کرد برخیز و برو تا صلح کنیم و ترا چند پیل ~~بدهم. # ~~سلطان جواب فرستاد که من به هیچ حال از دنبالهآ تو نباشم تا ترا یا ~~مسلمان کنم # ~~یا خان ومانت بستانم و زن و یچه اسیر کنم. پس بهحرب قرار دادند و چهل ~~روز # ~~متواتر جنگ بود وگرمای گرم در آمد و مگس بسیارشد و لشکر سلطان را زحمت # ~~می رسید عاقبت هم بیدا رسولان قرستاد و گفت چاره نیست از آن که بروید. ~~سلطان # ~~راضی شد وصلح کردند بهسیصدوپتجاه سر فیل وچندین هزار مثقال زر و ~~چندهزار # ~~خروار عود وصندل ونیل وغیره. وچون پیلان را بیاوردند قاعده آن است که ~~با # ~~پیلیانان بیاورند و آن پیلان را بی پیلبانان بیاوردند. غرض آن که تشویش ~~در لشکر # ~~افتد. سلطان آن معنی قهم کرد به یک لحظه پیلها را فرا کرد تا همه را ~~یگرفتند و به # ~~بند آوردند و بر اعیان لشکر قسمت کرد تا ms057 تیمار دارند تا به غزنین. واین ~~غزو در # ~~محرم سنهآ اریع وعشرواربع مائه بود. # استخلاص مهلاکت سومنات # و چون سلطان را این همه کارها برآمد با سلطان بگفتند که تو هندوستان را # ~~همه گرفتی اما اصلش مانده است. گفت چیست؟ گفتند سومنات مانده است. و # ~~سومنات کعبه و قبلهآ هندوان است و حجگاه کافران روی زمین است و چنان که ~~ما # ~~امروز کعبهرا چنین محترم داریم ایشان سومنات را حرست دارند. وسلطان ~~براند و # ~~بهسومنات اندرشد. شهری و ولایتی بزرگ دید و بتخانه های بسیارو کشش تمام # ~~فرمود و ا کثر بهمرگ آمدند، اما یعضی مسلمان شدند و چندین هزار بتخانه ~~را # ~~خراب کرد مگر یک بتخانه را که آنجا جای خانهآ کعبه بودی و از آن که تا ~~ریک # ~~بود بهاندرون نتوانستند شد و بفرمود تا بام آن خانه را بکندند و روشن ~~شد و به # ~~اندرون رفتند وتا پای آن بت هفت پردهآ مرصع فروهشته بودند و آبی در پای ~~آن # ~~خانه می رفت گفتندی آب بهشت است وعجب که مفلوجان و مقعدان10 ~~رابیاوردندی PageV01P056 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0058.png) # ~~و در آن آب بشستندی بهتر شدی گویی باری تعالی در آن آب این خاصیت نهاده # ~~بود و قریب پنج شش هزار زن مقیم آن خانه بودند ایشان را «روسبیان خانه» # ~~گفتندی و زری که به بیکاری و فساد و حرام حاصل کردندی صرف آن خانه ~~کردندی # ~~و گفتندی این وجهحلال است: و رسم آن بودی که مردمان را اگر دختری آمدی # ~~سبیل بتخانه کردندی. سلطان چون از آن مذهب زشت آگاه شد بفرمود تا آن # ~~کلیسیا را خراب کردند و آن بت سنگین را بشکستند و خود بیامد و در آن ~~مقام که # ~~یت بود سجاده بیفکند و دو رکعت نماز شکر کرد و مسجدی بنا فرمود و ~~مسلمانان # ~~که بودند بسیار نعمت داد و غنایم بسیار برگرفت و روی باز غزنین نهاد در ~~سنهٔ‌ # ~~ست وعشر واربع مائه واین نوبت ms058 بکلی تمامت ممالک هندو بدست آمد بی منازع # ~~و چنان شد که مال روان گشت و هیچ جای نبود از هندوستان که نهشحنه و ~~عامل # ~~سلطان نشسته بودی. اگر کافران بودند، جزیت میدادند و اگر مسلمان یودند # ~~خود مالگزار ومطیع بودندی. # حوال سلطان محمود با ملک قرکستان # و چون سلطان از کار هند قارغ گشت و هیچ خاری در راه نماند دل در # ~~کار مملکت ترک بست و گفت ایشان را نیز دندانی باید نمود. پس یا وزرا و ~~ندما # ~~مشورت کرد و رسولان را بفرستاد پیش قدرخان وگفت میخواهم تا ماوراءالنهر ~~را # ~~ببینم و آنجا ضبطی کنم خواستم تا یدمشورت تو باشد. قدرخان مردی بیدار ~~بود و # ~~بترسید و دانست که مرددست محمود نیست. جوابها فرستاد و گفت میان ما ~~دوستی # ~~است خاصه که تو از اصل ترکی و بیگانه نیستی و همهآ مملکت از تو دریغ ~~نیست. # ~~اما آمدن تو زحمت باشد شاید نایبی بفرستی، سلطان قبول نکرد و با کا ~~رسازی که # ~~چشم فلک طیره شدی و سپاهی بیقیاس با تجملی تمام برفت و بر در سمرقند ~~فرود # ~~آمد. قدرخان نیک مستشعر شد اسما صلحا در میان آمدند و صلحی کردند بدان ~~که # ~~بعضی از شهرهای ماوراءالنهر سکه وخطبهیه نام سلطان کنند و ترکستان همه # ~~قدرخان را باشد. وخوارزم خود از آن سلطان بود ومیعاد آن بود که هردو ~~سلطان # ~~یکدیگر را بدیدندی و روزی قرار دادند وسلطان، قدرخان را بدید و یا خود ~~برروی # ~~بساط نشاند وطعام خوردند و یک مجلس زیادت نبود و برخاستند و آن شرط ~~نامه PageV01P057 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0059.png) # ~~و سوگندنامه بنوشتند و از یکدیگر جدا شدند. و اما شرح آن میهمانی اگر ~~نویسند که # ~~سلطان در آن یک ماه چه تجمل و تکلفها کرده بود که هیچ شارح شرح آن ~~نتواند # ~~کردن ودر حیز عبارت نتواند آوردن. # گرفتن سلطان محمود امیر تراکمه را # نام او اسرائیل بن سلجوق # واین یبغو امیر تراکمهآ ماوراءالنهر ms059 بود و مردی با شوکت بود و لشکر # ~~بسیار داشت. و هر وقتی چون آوازهآ سلطان محمود بشنیدی بر رأی او اعتراض ~~کردی # ~~و تقص گفتی وایذاکردی. و آن سخنان با سلطان رسانیده بودند و سلطان در ~~دل # ~~گرفته بود و اظهار نمی کرد. و چون سلطان بهسمرقند آمد آن امیر را واجب ~~شد # ~~آمدن وسلطان را دیدن. وسلطان روزی در میدان سمرقند [به] گوی زدن مشغول # ~~بود ناگاه خیر آوردند که یبغوی ترکمان میآید بهسلام سلطان. سلطان اجازت # ~~فرمود و یبغو بیامد و از اسب ییاده شد و زمین بوس کرد. سلطان اسب را ~~دوسه # ~~گام پیش وی راند و اورا پرسشی کردو هرگز این تواضع با کس نکرده بودو ~~یبغو # ~~بنده شد. و با سلطان گفته بودند که این یبغو اسبی دارد بهغایت کوچک اما ~~با باد # ~~همسر است و هرگاه که پیش بزرگی یا خصمی رود، اگر نشان آن ییابد که او ~~را # ~~خواهند گرفت برنشیند و بدواند و کس گرد او نبیند وچند نوبت به همین ~~تدبیر از # ~~دست دشمن گریخته. و آن روز که پیش سلطان آمد برآن اسب نشسته بود. سلطان # ~~ستورداران خود را گفته بود که چون یبغو از اسب جدا شود شما اسبی ~~بیاورید با # ~~زین زر و یبغو را برنشانید واسب یبغو به بهانه ای از زیر وی کشید و از ~~وی جدا # ~~کنید. پس آن روز که یبغو آمد همین معاسلت با وی بجای آوردند. ناگاه ~~اسبی # ~~تازی با زین زر بکشیدند و تشریف سلطان آوردند و یبغو به پوشیدن آن ~~مشغول # ~~شد. تا او تشریف بپوشید و بیامد پیش سلطان وسر برزمین نهاد وسلطان او ~~را به # ~~حدیث فرو گرفت ستورداران اسب یبغو را کشیده بودند و به خیل خانه برده. ~~پس # ~~سلطان به گوی زدن مشغول شد و یبغو ایستاده فرمود تا غلامی بیامد و دو ~~چوگان # ~~جواب داد که من گوی زدن نمیدانم اما اگر سلطان فرماید ms060 دوسه چوبه تیر ~~انداخته PageV01P058 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0060.png) # ~~شود. سلطان را بدین سخن دل متهمتر شد چه از قول او بسیار گفته بودند که ~~یبغو # ~~سیگوید که اگر سلطان محمود پیل دارد ما تیر داریم و هرگاه که با جنگ ~~افتد به # ~~زخم تیر همهآ لشکر او را سوراخ توان کرد. سلطان با خود گفت که آن سخن ~~که از # ~~قول او گفتهاند راست است. پس سلطان از میدان به لشکرگاه باز آمد و یبغو ~~در # ~~رکاب او وبا او سخن می گفت پس او را پیش خود خواند و در گوش وی می- # ~~گفت که اگر ما را به لشکری حاجت افتد تو بهچند سوار ما را مدد می توانی ~~کرد؟ # ~~یبغو در جوال شده بود گفت اگر سلطان را بهسپاه حاجت آید، این تیر ~~بفرماید و از # ~~این طرف بفرستد تا صدهزار تر کمان بیایند و تیری از تر کش بر کشید و ~~دست سوی # ~~مشرق داشت و بهسلطان داد. و دیگر سلطان گفت که اگر زیادت باید، یک تیر # ~~دیگر بر کشید و بهطرف مغرب نشان داد گفت صدهزار از این طرف بیایند. و ~~دیگر # ~~گفت و ازطرف شمال صد [هزار] دیگر تشان داد و همچنین ازطرف جنوب # ~~صد [هزار] دیگر نشان داد چنان که سلطان بترسید و اسب براند و بیامد که ~~در # ~~خیمه فرود آید. یبغو در در خیمه از سلطان جدا ماند. ناگاه پانصد سوار ~~پوشیده دید # ~~که از پس پشت او درآمدند [و گفتند] سلطان می فرماید که در این خیمه ~~فرود # ~~آی که با تو پیغامی چند هست. و او را ببردند و در خیمهای فرود آوردند و ~~آن # ~~پانصد سوار گرد خیمه فرو گرفتند و سلطان وزرا را بخواند و پیغامهای ~~درشت داد # ~~و گفت ترا چه حد است که با سلاطین و خانان تر کستان چنین و چنین کنی و # ~~دعوی بزرگی با من کنی و گویی که اگر آنجا پیل هست اینجا ms061 تیر هست؟ و این # ~~سعایت، قدرخان در حق یبغو کرده بود و یبغو چون در افتاده بود عذرها ~~میخواست # ~~و گفت بندهام و خدمتکارم و هرچه سلطان فرماید بهجان بکوشم تا بدانجای ~~رسید # ~~که گفتند سلطان میفرماید که حالیا چند مدت محبوس باید بود تا کار تو ~~بدانیم. # ~~روز دیگر استری و زینی آوردند و یبغو را برنشاندند و پانصد سوار از چپ ~~و راست # ~~و دوهزار پیاده پیش و پس او گرفتند واو را با زن و بچه و بعضی از ~~متعلقان به # ~~غزنین بردند و بعداز آن یه قلعهای ازقلاع هندوستان بردند و هفتسال در ~~بند بود # ~~نا هم درآن بند بمرد. # اما سبب نکبت اولاد سلطان محمود و سلک خراسان از دست ایشان شدن # ~~و مملکت با سلجوقیان افتادن همهگرفتن این یبغو بود. چه او را برادران و ~~PageV01P059 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0061.png) # ~~یرادرزادگان بودند در ماوراءالنهر همه امرای بزرگ تراکمه بودند و همه ~~رور # ~~پیغامها میداد بهایشان و می گفت زینهار تا ازطلب ملک نایستید که این ~~سملکت # ~~علی کل حال بهشما خواهد آمد. واو را دو برادرزاده بود: یکی طغرل بک و ~~یکی # ~~الب ارسلان که هردو پسران میکائیل بن سلجوق بودند برادر یبغو، وایشان ~~بودند # ~~که بر سلطان مسعودبن محمود خروج کردند و سلطان کشتند و ذ کر ایشان ~~مفصلا # ~~بعدازاین گفته شود. ان شاءالله تعالی. # آمدن رسولان خلیفه القادربالنه پیش سلطان محمود # ~~به بلخ بود رسولان آمدند از حضرت خلافت و خلعت و منشور و لوا آوردند و # ~~نامههای بزرگان بغداد. و مضمون منشور خلیفه آن بود که شکر و حمد باری # ~~عزاسمه بر ما واجب است که ما را فرمانیرداری است که از مسافت هزار ~~فرسنگ # ~~ما را مطیع و فرمانبردار است و دعوت ما را بهاقصای عالم رسانیده چنان ~~که از # ~~بیم شمشیر ما که بهدست وی دادهایم بتان سندوهند نگونسار شدند و حجگاه # ~~کافران خراب شد و بتخانه ها سساجد گشت و قرامطه ms062 و زنادقهآ مصر ناپدید ~~شدند. # ~~و این سلطان دردین وطاعت ما چنان ثابتقدم است که چاکری از آن او که به # ~~حج شده از بیم راهزنان بر راه مصر آمد. تحفهای که والی شام به دست آن ~~چا کر # ~~بدوی فرستاد قبول نکرد و دست برآن ننهاد و به دارالخلافه فرستاد تا ما ~~فرمودیم # ~~آن را بسوختند از آن که مصریان بد دین و زندیقند اکنون به حکم مساعی او ~~که # ~~در این دولت ثابت و مشکوراست واجب آمد که در القاب و عنایت او ~~بیفزاییم. # ~~فرمودیم تا بعداز این القاب او «یمین الدولة» و «امین الملة» و «نظام ~~الدین» و # ~~«کهف المسلمین» باشد و برادرکهتر او را «یوسف عضدالدولة» و دو پسر او ~~را که # ~~شیر بچگاناند مسعود را «شهابالدولة» ومحمد را «جلال الدولة» و امروز ~~قویتر و # ~~عزیزتر سالا ران ما امیرمحمود است خدای تعالی ما را و جملهآ جهانیان را ~~به بقای # ~~وی برخورداری دهاد. و خلیفه دستاری فرموده بود بددست خود پیچیده ~~وشمشیری # ~~خاص از دست خود به رسول داده تا سلطان پیوسته حمایل کند و دشمنان دین # ~~محمد را بدان نیست گرداند و چنان که مشرق را یه نام ما بگرفته است مغرب ~~نیز PageV01P060 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0062.png) # ~~بگیرد آن شاءالله تعالی و بیست دست جامهآ زربفت و بیست سر اسب تازی ده ~~بازین # ~~زر و ده باجل مرصع. # صفت عدل وانصاف سلطان محمود # و داد سلطانمحمود مشهور است. و یکی آن است که در این سال زنی آمد # ~~از خوارزم از شهر فوشنج و تظلم کرد وگفت سن عورتی پیرم بیشوهر و پسری ~~دارم # ~~و اندک ضیعتکی که داشتم مظفربن طاهر که عامل فوشنج است پسرم را بهعلت # ~~برزیگری دیوان بگرفت و ملکی سلطانی در گردن او فرو کرد سال دیگر مالی # ~~ناواجب بر وی بیرون آورد و آن ضیعت که وجه نان و آب ما بود بستد و ~~قبالتی # ~~بدان بنوشته. سلطان گفت چرا پیش ms063 شحنهای که من آنجا گماشتهام و پیش قاضی # ~~نرفتی؟ و چرا صاحب خبر این حال با ماننمود؟ گفت ایشان از وی می ترسند. # ~~سلطان فرمود تا او را مثالی به توقیع دادند تا شحنه وقاضی فوشنج به غور ~~کار این # ~~عورت برسند. زن نامه برگرفت و برفت. چون پیش مظفر برد، گوش به فرمان ~~نکرد # ~~و گفت این زن بازکی غزنین رود؟ و زن هیچ نگفت و بازگشت و هم در آن # ~~سال باز غزنین آمد و روزی بود که سلطان به مظالم نشسته بود و خیلی داد ~~رانده و # ~~جماعتی را سیاست فرموده آن زن در آمد و تظلم کرد و گفت ای سلطان فرمان ~~تو # ~~پیش مظفر طاهر بردم گوش نکرد و گفت این نامهآ دهلیزی است. سلطان در خشم # ~~شد و گفت دهید این سلیطه را که خود نمیداند که چه می گوید، کسی باشد که # ~~فرمان من نشنود؟ غلامان به زن دویدند که او را بزنند دیگر بار سلطان ~~فرمود که # ~~مزنید او را و لاحول کرد و حاجبی را بخواند وگفت این عورت را به خانه ~~بر و # ~~هرروز نفقهآ او از دیوان بستان به قدر مایحتاج و بدو دهتا روزی که من ~~او را از تو # ~~بخواهم. حاجب بیامد و زن را بهخانهٔ‌ خود برد و هرروز دو دینار زر ~~بهجهت خرج # ~~بهوی می داد. پس سلطان محمود فرمانی نوشت بهشحنهو صاحب برید و بهقاضی # ~~فوشنج وگفت شما را عقل نمانده که فرمان من بدان ولایت آید و نشنوید؟ ~~اینک # ~~فلان غلام فرستادم وباید که هیچ کس در رأی او چیزی نگوید و مانع نشود ~~تا # ~~آنچه فرمودهآ من است بکند. پس به خط خود رقعهای نیشت مشتمل بر آن که من # ~~فلان غلام را فرستادم تا بهشهر فوشنج رود و بهسرای امارت در آید و سلام ~~بر PageV01P061 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0063.png) # ~~مظقر طاهر نکند و او را فرو کشد و دستارش در گردن کند و ms064 سر و پای برهنه ~~تا به # ~~غزتین پیاده بیاورد واگر کسی شفاعت کند یا مانع شود او را نیز یه همین ~~صورت # ~~یکشد و بیاورد و قاضی و صاحب برید و شحنه هرسه با جمعی کدخدایان معتبر # ~~بیایند والسلام. پس آن غلام دو اسبه برنشست و بهفوشنج آد و بهسرای حاکم # ~~شد و مظفر طاهر بر صدرامارت نشسته ناگاه درآمد و سلام نکرد و برفت ~~دستار از # ~~سر مظفر برگرفت و در گردنش کرد و می کشید. چون قاضی و شحنه و صاحب برید # ~~را خبر شد بیامدند. واو را از دروازه بیرون برده بود. پس آن نامه ~~بدیشان داد # ~~ایشان همه بترسیدند وهیچ نتوانستند گفت برخاستند و با آن غلام هم در ~~روز از # ~~فوشنج بیرون آمدند ودر راه هرچند مظفر شفاعت کرد که بر دراز گوشی نشیند # ~~قطعا قبول نکرد و به پای برهنه آن مرد را از فوشتج به غزنین آورد و چون ~~یک # ~~فرسنگ به غزنین بود دیگر با ره او را سر برهند کرد و دستار در گردن می ~~کشید تا به # ~~سرای حکم. روز دیگر سلطان بنشست و ارکان حضرت که حاضر بودند همه لرزان # ~~بودند و قاضی وشحنه و صاحب خبر فوشنج هرسه دل از جان برگرفته بودند. # ~~سلطان گفت بیاورید این ظالم را. چون او را درآوردند سلطان در آن مسأله ~~پیچید # ~~و نیکو بیرسید. اهل فوشنج گواهی دادند که بر این عورت ستم رفت. سلطان ~~به # ~~آن قاضی وشحنه وصاحب برید تیز شد و گفت من شما را آنجا گماشتهام تا ~~چنین # ~~ظلمی رود؟ ایشان گفتند ما هرچند با وی گفتیم قبول نکرد. سلطان فرسود تا ~~هرسه # ~~را معزول کردند وحساب ایشان کرد ومالی عظیم از ایشان بستد پس مظفر را # ~~فرمود تا بهبا زار غزنین بردند و درسر هربازاری برعقابین کشیدند و ~~صدچوب براندام # ~~برهنه زدند چنانچه ده جای بزدتد و هزار چوب بخورد چنان که در خون شد و ms065 # ~~بیهوش گشت، دوسه روز بیهوش مانده بود چون باز هوش آمد بفرمود تا آن حجت # ~~مزور ازوی بازستدند و بدریدند و ملک را یاز تصرف زن دادند و زن را ~~هزاردرم و # ~~خری بدادند و باز فوشنج کسید کرد. و مظفر یک سال در غزنین محبوس بود ~~بعداز # ~~یکدسال او را بخواند و گفت ای سگ! ترا باز فوشنج می فرستم تا اگر ~~بیدارشدی # ~~سر بهسلامت بردی والاکه همان شیوهآ ظلم و تعدی پیش گیری این نوبت گردنت # ~~بزنم. واو را بازسر عمل خود فرستاد وقاضی وشحنه و صاحب برید را همچنین # ~~گواه گیری کرد و وجهی که از ایشان ستده بود باز داد و باز عمل فرستاد و ~~گفت PageV01P062 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0064.png) # ~~بیدار باشید تا نه معاملتی چنین رود که شما را بیم جان است؛ و برفتند و ~~این یکی # ~~بدان نوشتم تا همگنان بدانند که پادشاهان پیشین عدل چگونه کردهاند که ~~کسی # ~~که حاکم مملکتی چون خوارزم باشد از برای عورتی برزیگر و ضیعتی که سر و ~~پای # ~~ان پنجاه دینار نباشد فرو کشند و هزار چوب بزنند و یک سال محبوس کنند. # ~~والله اعلم. # خروج سلطان محمود به عراق # و چون سلطان را همه کاری برآمد وکارش مستقیم شد همه روزه این هوس # ~~سی کرد. روزی وزرا و ندما را بنشاند و گفت مرا خدای تعالی هرچه در خاطر # ~~داشتم ارزانی فرمود به غیراز حج وشهادت. اکنون مرا نیت آن است که عزیمت # ~~عراق وبغداد وحجاز و مصروشام کنم. اول آن که ممالک عراق در دست مشتی # ~~ظالمان دیلمی است وظلم وجور و تعدی می کنند مستخلص کنم. دوم آن که روی # ~~خلیفه ببینم و دست او را در امامت قوی گردانم. سوم آن که اگر خدای ~~تعالی # ~~خواسته است فریضهآ حج ازگردن بیفکنم، چهارم آن که بهحرب قرامطه و بد ~~دینان # ~~مصرو شام ومغرب مشغول شوم یا آن طرف را همچون طرف مشرق و هندوستان # ~~بگیرم ودین ms066 را بگستراتم یا شهادت یابم و دولت جاوید مرا بود. وزرا همه ~~این # ~~رأی بپسندیدند. پس از غزتین حرکت کرد بهسازو ابهتی که هیچ پادشاه چنان # ~~ندیده بود و دوازده هزارشتر زیر زرادخانه بودند و چها رهزار شتر زیر ~~خزانه و فرش # ~~و تخت زرین وسیمین وسیصد پیل زیر مهد وخیمه وخرگاه وخانهآ سلطان بود و # ~~دوهزار اسب با زین زرین ولگام مرصع جنیبت11 خاصه را می کشیدند و هفتصد # ~~پیل جنگی همه با جل و افسار زر و هفت هزار ودویست وشصت غلام همه کمرهای # ~~زر وقباهای مرصع که هر یکی از این غلامان پانصد وششصد غلام زرخریده خود # ~~داشتند و هریکی از این غلامان حاکم مملکتی و ولایتی بودند وایشان ~~غیرغلامانی # ~~بودند که بر سر محل وکار و بار بودند چون ارسلان جاذب که حاکم چهار حد # ~~شهر خراسان بود و چون ازیارق که حاکم دوازده هزار فرسنگ زمین هندوستان ~~PageV01P063 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0065.png) # ~~بود. باقی قیاس توان گرفت که چون اینقدر ماحضری و جریده بهجهت سفری بود # ~~ز آن اصلی که مانده باشد چند باشد؟ و بدین عظمت روانه شد. هر کجا لشکر ~~او # ~~فرود آمدی آن زمین و صحرا شهری شدی و هر ملکه که این آوازه شنیدی ~~بترسیدی # ~~و یهطوع بیامدندی وخاک فیل او را سرمهآ دیده ساختندی و از هرشهری که به # ~~سلامت برفتی، اهل آن شهر همه سجدهٔ‌ شکر کردندی یعنی این سیل از ما در- # ~~گذشت. و پسر بزرگتر - مسعود - را با خود ببرد و هر شهر که بگرفتی از ~~عراق # ~~یهوی سپردی واو خود مستعد بود واو را برمقدمهآ خود کرده بود باسی هزار ~~سوار و # ~~هر کجا روی نهادی بگرفتی و ظفر یافتی. بدین منوالتا ری بیامد و سلطان ~~مسعود # ~~شهر سپاهان [- اصفهان] را بگرفت و خواست که قصد بغداد کند. قادر بالله # ~~نیک بترسید و نامه نوشت بهوی که ترا سصلحت نیست مملکت غزنین و خراسان # ~~رها کردن و بدین طرف آسدن ms067 و اگر ترا حج کردن خاطر است ضبط ممالک و ~~رعایا # ~~وعدل وانصاف ازحج کردن فاضلتر است. # و سلطان سرای خود و ممالک خراسان و هندوستان و سیستان و مکران # ~~و کابل و بست و آن طرف را بهفرزند کهتر محمد گذاشته بود و اما رتجور ~~بود و # ~~چون بههوای ری آمد عقونت اتر کرد و رتجوری صعبتر شد. ولیکن حالیا منتی ~~عظیم # ~~در گردن خلیفه فروکرد و سلطان مسعودرا در عراق بنشاند غرض که از محمد # ~~دور باشد. زیرا که از مسعود رنجیده بود و از ولایتعهد او پشیمان شده و ~~میخواست # ~~تا بعداز وی محمدسلطان باشد و حال ایشان در عقب بیاید که بعداز پدر ~~چگونه # ~~بود. # وسلطان ازری با رنجوری صعب بازگشت واضطرابی وضجرتی عظیم داشت # ~~چنان که بهاندک چیزی در خشم شدی و مردمان تندرست را نتوانستی دید و # ~~عشق ایاز یکی درده بود و ایاز نیز تن به رنجوری داده بود و سلطان و ~~ایاز را هردو # ~~به محفه بر پشت پیل میبردند. محفهأیاز یک فرسنگ پیشتر از سلطان میبردند ~~و # ~~سلطان هرروز میخواست تا هرچه بر ایاز میرود از نفس که می کشد او را ~~معلوم # ~~شود. و پنجاهوشصت پیاده را در راه کرده بود و ده دبیر که در آن طرف ~~بودند و ده # ~~که در این طرف و دم بهدم هرچه میرفتی از شربت خوردن و تب آمدن و نرد # ~~باختن وشطرنج باختن وحدیث کردن همه را بنوشتندی و روانه کردندی و جواب ~~PageV01P064 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0066.png) # ~~ببردتدی. وجملهآ نواب ونویسندگان در عذابی الیم بودند تا بدین منوال به ~~غزنین # ~~یاز آمدند. و رنجوری سلطان صعبتر شد و مسعود در عراقچنان مستولی شد که # ~~همهآ ملوک زمین از وی بترسیدند و خراسان را یه استقلال فرو گرفت و ~~سلطان محمود # ~~نیک در خشم شدی. و چون میشنید که پسرش مسعود چنین متغلب است می- # ~~ترسید که یعداز وی محمد را مجال ندهد. و هرروز نامهها ms068 نوشتی که مسعود ~~را # ~~بگیرید و بند کرده به درگاه فرستید. و همهآ امرا و نواب میدانستند که ~~محمود # ~~نخواهد ماند و مسعود پادشاه خواهد بود، با محمود تعویق می کردند و یا ~~مسعود # ~~طریق استمالت میسپردند. و چون سلطان را کار بد شد و بهغایت ضعیف گشت، # ~~روزی در صفهٔ‌ با رگاه بنشست و فرمود تا هرچند نفایس و جواهر که در ~~خزینه بود # ~~همه بیرون آوردند. چندین هزار جفت صندوق بود همه پراز یاقوت ولعل و # ~~مرواریدهای بزرگ که قیمت آن جز خدای تعالی ندانستی. و یکصندوق پیش # ~~خود خواست و سرش بگشاد و عقدی مروارید بیرون آورد و بهدست کسی داد و # ~~گفت بیرون برو و بنمای تا قیمت کنند. هرچند اعیان و بزرگان که نشسته ~~بودند # ~~هیچ یکی قیمت آن نتوانستند کردن و به با زار بردند. جملهآ جوهریان ~~گفتند ما هرگز # ~~مروارید چنین بهخوید و فروخت ندیدهایم چگونه قیمت کنیم؟ باز آوردند. ~~سلطان # ~~فرمود که تخمینا بگویید. پس همهآ جوهریان متفق شدند برآن که دانهای هست # ~~که به هزار دینار زر ارزد و دانهای هست که پانصد دینار ارزد و از پانصد ~~به زیر # ~~نیست. پس چون آن همه جواهر به خرمن کردند و آن همه نفایس از جامههای # ~~زربفت وعود و عنیر و کارفرماها بلور و زرین وسیمین قریب پانصد خرمن به # ~~هم نهادند چنان که آن زمین و فراخی بارگاه که نزدیک یک فرسنگدر یک # ~~فرسنگ بود بگرفت فرمود تا بار عام دادند. جملهآ سیاه و رعایای شهر ~~غزنین در # ~~آمدند و آن خزاین را بهچشم سر بدیدند. همه حیران ماندند. پس یک عقد # ~~مروارید برگرفت و روی با ندما و وزراکرده فرمود که چون بباید گذاشت چه # ~~سنگ و سفال و آبگینه و چه زر و مروارید و یاقوت تا این همه بهخون جگر ~~بدست # ~~آوردهام و به فرزندان می گذارم تا شما را نگاه دارند باید که ایشان را ~~مشفق باشید ms069 # ~~و نصیحت کنید و نگذارید که میان ایشان خلاف باشد که دشمن میان ایشان # ~~فرصت یابند و مملکت به باد دهند. مردمان همه بگریستند و سر برزمین ~~نهادند و PageV01P065 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0067.png) # ~~دعا کردند و گفتند هرگز میاد که سایهآ سلطان ازسر ما کم شود. پس بفرمود ~~تا آن # ~~همه خزیته را سر یستند و نسخهای بنوشتند و مهر کردند و به قلعهٔ‌ غزنین ~~یردتد و # ~~محمد را یخواتد وکلید آن همه یه دست وی داد و سرش در کنار گرقت و تصایح # ~~آغاز نهاده گفت ای پسر بدان که هرچند من خواهم تا تو از مسعود برگذری ~~خدای # ~~مسعود را میخواهد. اکنون کار من بود ومن خود رفتم بر من نصیحت و وصیت # ~~بیش نیست ترا وصیت می کنم، باید که با مسعود طریق مدارا پیش گیری و ~~هرچند # ~~توانی تحمل کن و هرچه گوید قبول کن که جملهآ جهان بندهآ مردی وزیر کی ~~اویند # ~~و دل در وی بستهاند اگر تو مخالف او شوی ترا بگیرند و بهدست وی باز ~~دهند # ~~تا ترا یکشد و اگر کار به خشونت کشد با وی جنگ مکن که مقهور شوی برخیز ~~و به # ~~تر کستان رو پیش قدرخان که او دوست من استو از برای تو دختر از ~~اوخواسته ام # ~~تو داماد اونی واو مردی مصلح است تا کسان فرستد ومیان شما صلح جوید. و # ~~یرادر خود یوسف را بخواند و او را نیز وصیتها کرد وگفت به هیچ حال ~~همداستان # ~~مشوید که میان پسران من مخالفت باشد. سعی کنید که مسعود قصد محمد نکند. # ~~و بسیار بگریست و برخاست و دستش گرفتند و به حرم رفت. و خواهری داشت # ~~به غایت عاقلهآ محتشمه او را دختلی خاتون گفتندی پیش او آمد و بخفت و ~~فرمود # ~~تا جملهآ سرپوشیدگان بیاسدند و زنان را همه بخواند و بگریست و وداع کرد ~~و # ~~گفت ای فرزندان شما از مرگ من غمگین سشوید که عاقبت ms070 آدمی این است، باید # ~~که چیزی نکنید که روان من از شما برنجد. همه عفت پیش گیرید وخواهرمن ~~-ختلی- # ~~بر سرشما حا کم و خاتون است ازفرمان او بیرون مروید. پس ایشان همه ~~بگریستند # ~~و فریاد کردند و قیامت برخاست. سلطان ایشان را خاموش کرد و هر کسی را # ~~ولایتی وضیعتی کرد و چنان که درخور هرکس بود بداد و دلشانخوش کرد و # ~~برخاست و بازجای خود آمد و بفرمود تا مهد و فیل آوردند و او در مهد ~~نشست # ~~و پیل را بکشیدند. و باغی داشت که آن را «پیروزی» میگفتند به باغ آمد و ~~در # ~~آن باغ صفهای و نشستنگاهی برآورده بود چون بهشت فردوس و سروها به رسته # ~~نشانده بود بفرمود تا آن روز همهآ سروها از پیرامون آن جای بکندند و آن ~~روز # ~~همهآ ارکان دولت بگریستند. پس وصیت کرد که مرا در این باغ در این صفه # ~~بتهید و بهسعی بسیار باز مهد نشست و به خانه باز آمد و بخفت و بعداز ~~پنج روز PageV01P066 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0068.png) # ~~وفات کرد روز پتجشنبهبیستوچهارم ربیع الأخرسندآ احدی و عشرین واربع ~~مانه. # ~~اکنون درسیرت آن دیندار قصلی بنویسیم. # صفت سیوت سلطان محمود # سلطان محمود از طفولیت باز همتی عالی داشت _ و مردم همه به همت به # ~~چیزی می رستد -_ و تا وقتی که بهسن شباب رسید همه روزه به کتاب بودی و # ~~پیش استادان علم آموختی و بحث و مناظرهآ علمی دوست داشتی و همه حق ~~گفتی، # ~~و پیرودین محمد بودی، و همه روز مطالعهآ اخبار و قصص انبیا و تواریخ ~~ملوک # ~~ماضی کردی و در حلال زادگی و وفاتاغایتی بود که در سن هفده سالگی که ~~پدرش # ~~او را محبوس کرد شاه هندوستان رسولی فرستاد پیش وی و او را گفت پرخیز و # ~~کنم. او بهدست خود نامهای نبشت که ای سگ ترا چه حد آن باشد که مملکت # ~~بهمن دهی؟ و اگر خداوند پدر دوسهروزی از ms071 من رنجیده چندان که بر من خوش # ~~شود و مرا محابا کند به دولت خدای تعالی و سایهآ خداوتد پدرم لشکری ~~اندک # ~~برگیرم و بیایم و ترا بگیرم و پوست سرت به کاه بیا کنم و زن و فرزندانت ~~اسیر و # ~~برده کنم و هندوستان را مسجد و منبر نهم. و همچنین که گفته بود بعداز ~~وفات # ~~پدر کرد چنان که ذکر رفته. و در دین و تربیت اسلام چنان بود که اگر ~~بشنیدی # ~~که در اقصای مغرب بددینی یا بدمذهبی هست، چندان سعی کردی که او را # ~~بگرفتندی و دانشمندان حاضر کردی و از مذهب او نیک پپرسیدی، و اگر خود # ~~بوحنیفه وشافعی بودندی، اگر یک سر موی خلاف شریعت مصطفی از وی صادر # ~~شدی بفرمودی تا بر دار کردندی. و درعمر او زیادت از پنجاه هزار بددین ~~وزندیق # ~~را بر دارکشیده بود و هرسال زکات مال قریب هزارهزار دینار سرخ به غیراز # ~~غله و حیوانات و غیره که واجب شدی بهدست خود جدا کردی و بدمستحقان # ~~دادی و هم چندین بودی که بهصدقات دادی. و در هرولایتی بهخرج [خود] # ~~مسجد و نفقهآ درویشان کردی. و در اعتقاد وصلاح تا غایتی بود که در عمر ~~او # ~~چند کرامات از وی دیده بودند. ومستجاب الدعوه بود. روزی در غزو ~~هندوستان # ~~بود و گرماییگرم بود و سلطان تشنه بود و در خیمهای نشسته بود روی با ~~ندما PageV01P067 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0069.png) # ~~کرد وگفت چه یودی اگر این زمان شریتی خنک بودی و روی سوی اسمان کرد و # ~~گفت الهی بندگان خود را سیراب کن. در این حدیث بود که ناگاه ابری برآمد ~~و با # ~~هم زد وچندان تگرگ بارید که کس تشان نداده بود و در حال مطهرهها و ~~ظرفها # ~~پر کردند وشریت کردند و اول بهمودم داد بعداز آن خود نیز شربتی بخورد و # ~~پرخاست و دورکعت نماز شکر کرد. روزی دیگر در صحرایی فرود آمده بود و ~~هیچ # ~~ثر باد نبود ms072 ناگاه برخاست و فرمود که دامن خیمه ها و خرگاهها فرود کنید ~~و # ~~محکم کنید، ایشان خیمه ها را محکم کردتد و سلطان در نماز ایستاد. ناگاه ~~بادی # ~~سخت برخاست چنان که آدمی را از زمین برمی ربود و تا روز دیگر همان باد ~~می- # ~~آمد. و در مردی وقوت و زهره تا به غایتی بود که در روزگار جوانی با پیل ~~و شیر در # ~~جتگ شدی و چند شیر را به نیزه بیقکندی و به آسیاب درشدی و آسیاب را ~~بدست # ~~فرو گرفتی و باز داشتی. و عمودی داشت از شصت من و گرد سر بگردانیدی و # ~~بیست گز بینداختی. و استخوان اسب بهدست بشکستی و در هر جنگ که بودی # ~~چون کار تنگ آمدی بهتن خود جنگ کردی و درمضایق و مخایف شدی و هرگز # ~~از لشکر خصم نترسیدی، و هر زخمی که خوردی کس را ننمودی. و در آخر عمر # ~~اعضای خود را بهندما نموده بود هفتادوسه جای زخم نیزه و تیر و شمشیر ~~بود. و # ~~در سخاوت و بذل مال خود چنان بود که کس بدو نرسیدی در جوانمردی. و # ~~فرموده بود که غیراز مال زکات هرروز چون نماز صبح بگزاردی بر درخانهآ ~~او # ~~پنجاه دینار زر هریوه بهمردم دادندی و این مال غیراز زکات و صدقات و ~~صلات # ~~و عطایا و خلعتها بودی. و در عهد او دوبار در خراسان قحط افتاد و ~~هرنوبت # ~~دویستهزار دینار سرخ به غله داد و یه درویشان داد. و هرعطایی که دادی، # ~~قاعدهآ او بالاترش هزارهزار درم بودی و میانه پانصدهزار و از صدهزار به ~~زیر # ~~نبودی. و در ماهی سه نوبت شراب خوردی و هرنوبتی سه روز و چون عزم شراب # ~~خوردن کردی، هزارهزار درم صدقه دادی و چون از شراب فارغ شدی هم چندان # ~~بدادی. و چندان مساجد و رباطات و خانه ها که او کرده است علی الخصوص در # ~~هندوستان وخراسان و راههای آن از حد وصف ms073 بیرون است. و در عدل وسیاست # ~~چنان بود که در عهد او زر به دویستخروار و سیصدخروار از شهرهای ~~هندوستان # ~~بهراه بیشهها که شیر نتوانستی گنشت بیاوردندی و دوروز وسه روز در ~~بیابانها PageV01P068 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0070.png) # ~~افتاده بودی و مکاریان به کار خود بهشهرها رفتندی، هیچ آفریده زهره ~~نداشتی که # ~~چشم در آن جوالها وصندوقهای زرکردی. و هرچه در شهرها و بازارهای ممالک # ~~و بودی منادی کرده بود تا بهشب جملهآ صرافان و بزازان و د کانداران در ~~دکان # ~~تیستندی گفتی هرچه از دکان ایشان بدزدند عوض از خزیتهٔ‌ من بستانند و ~~هرگز # ~~رشته تاری نیردندی. و چندان وقفها و ادرارات بر اهل علم ومحترفه و اهل # ~~استحقاق کرده بود که آن را اندازه نبود. وشعر دوست داشتی و شعرا را بر ~~جملهآ # ~~علما فضل نهادی و عطاهای ایشان زیادت دادی و چند نوبت یک پیلوار زر به # ~~شاعری علوی داد که او را «علوی زینیی12» گفتندی. روزی در شراب خوردن ~~بود # ~~و یکی از ندیمان کاغذ پارهای به دست وی داد که این دو بیتی برآن نبشته ~~بود، # ~~یت: # ~~بنقشه داد مرا لعبت بنفشه قبای ### | بنفشه بوی شد از بوی آن ینفشه سرای # ~~بنفشه هست ونبید بنفشه بوی خوریم ### | به یاد دولت محمود شاه باز خدای # پرسید که این شعر از کیست؟ گفت شاعری است در شهر مرو و این شعر # ~~گفته است و پیش من فرستاده و گفت هرگاه که پادشاه نشاط شراب کرده باشد ~~یه # ~~وی ده. پس بفرمود که براتی به دههزار دینار زر بنویسند و به کسی دهند ~~تا برود # ~~بهشهر مرو و زربهوی رساند و اگر وفات کرده باشد بهورثهآ او سپارد. وزرا ~~حالیا از # ~~سر این حدیث بگذشتند و گفتند اسراف باشد ده هزار دینار زر به کسی دادن ~~که او # ~~را تدیده باشند وسلطان در شراب است و خود این حکایت بهیاد او نیاید. ~~روز # ~~دیگر بپرسید که برات زر شاعر مرغزی... جملهآ ms074 دبیران را بخواند و تأدیب ~~کرد # ~~و خیلی را سیاست فرمود و زر به بیست هزار کرد و نقداز خزانهآ غزنین ~~بداد و در بار # ~~کرد و بهمرو بفرستاد تا زیر کان را معلوم شود که همت آن پادشاه تا کجا ~~بوده. PageV01P069 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0071.png) # ~~روزی ملکی از آل قریغون پیش وی نشسته بود و با وی شراب میخورد و این # ~~ملکان [را] که قریغونیان گفتندی ملکان بهغایت بزرگ بودند با همت و ~~باشوکت # ~~و از شهر گوزکانان بودندی از خراسان، و سلطانمحمود یا او وصلت داشت نام ~~او # ~~ملک ابوالحارث فریغونی بود وخواهر سلطان در حکم او بود. آن روز قیایی ~~مرصع # ~~بهوی بخشید که کس قیمت آن نداتست و سلطان هرگز قیا از تن خود به هیچ # ~~آقریده نبخشیده بود به غیراز این یکی و یکی دیگر که روزی به برادر خود ~~یوسف # ~~بخشیده یود وبس. وچون ابوالحارث مست شد و بر نشست و بهخانه رفت، بفرمود # ~~تا صدهزار دینار زر در صرهها کردند و در بار فیل بهخانهآ او فرستادند. ~~همان روز # ~~ایوالفتح بستی که صاحب دیوان رسالت بود نشسته بود واین دو بیت انشا ~~کرد: # یقولون لی من ارفع الناس همة %~% و قدرا اسعر13 عولا جلاله # فقلت یمین الدولة الملک الذی %~% ع14، اجل الناس بحکیه اشماله # ابوالفتح را همان روز ده هزار دینار بخشید و عمارتی که او کرده و ~~اوفرموده # ~~هیچ جای چنان نشان نمیدهند اگر چه عضدالدوله پیش از او بوده و او نیز # ~~عمارتهای عالی کرده اما از آن سلطان محمود زیادت است و برآب زره بتدی ~~بسته # ~~است که بر سر آن بند شهری و دوازده پارهدیه است و آن را «یند محمودی» ~~گویند. # ~~مناقب و ماثر این سلطان بسیار بسیار استو از هزار یکی نیشته نیامد تا ~~کتاب ضخیم # ~~نشود وخواننده را ملال نیفزاید. خدای تعالی او را وما را و جملهآ ~~مؤمنان و # ~~مسلمانان را به رحمت خود بیامرزاد. ان شاء ms075 الله تعالی. # السلطان شهاب الدولة مسعودبن محمود # چون سلطان یمین الدولةمحمود وفات کرد فرزند او محمد حاضر نبود، به طرف # ~~خراسان بود برسر مملکت وپنج روز بود تا رفته. امرا وارکان واعیان مضطر ~~شدند # ~~و گفتند سلطان سسعود در سپاهان است و مسافتی دور است و سلطان محمد ~~حالیا در # ~~خراسان است وتا پیش او هفتروزه راه است ومحمود تخت خود را بهوی وصیت # ~~کرده مصلحت در آن است که اولا مرد پیش وی فرستیم و او را بیاریم و بر ~~تخت # ~~مملکت نشانیم، چون تخت پدر یگیرد بعداز آن اندیشهآ مسعود نیز کنیم. ~~هرچه PageV01P070 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0072.png) # ~~پیران و مردمان عاقل بودند این رای نپستدیدند و گفتند این مسعود نه آن ~~مرد # ~~است که با وی این بازی درگیرد و هرچه جوانان و هواداران محمد بودند ~~گفتند # ~~مالاکلام به وصیت سلطان باید رفتن ومحمد را آوردن و بر تخت نشاندن. ~~وحاجبی # ~~بود او را حاجب علی» گقتندی و خویش سلطان محمود بود و در این آخر همهآ # ~~کار سلطان بر وی میرفت و نایب کل بود چنانچه وزرا و نواب وکتاب همه # ~~زیر دست او بودند. واو مردی ترک بود و لشکر ترک و هندو و عجم همه سخن # ~~او قبول کردندی و او بهسلطان محمد راضی بود. پس هم در آن شب رسولی ~~فرستاد # ~~با نامهای بهخط بعضی از بزرگان سپاه و بعضی از اعیان و وزرا و گفت ~~سلطان محمود # ~~یهجوار حق پیوست و تخت و ملک را به تو که محمدی وصیت کرده من که علی ام # ~~ایستادم وجان برمیان بستم وکار را ضبط کودم و دفن سلطان و تجهیز او ~~کردم و # ~~میان لشکری و سپاه بیم است که فتنهای شود و هر کسی رأیی میزتند مصلحت ~~در # ~~آن است که خداوند بزودی عزیمت قرماید و بر تخت و ملک موروث متمکن شود # ~~چه حال برادر خود میداند که چه مردی حاضر بیدار و مستعد است ms076 چون صبحگاه # ~~بشتود نمازشام تدییر این کار کرده باشد بنده آنچه وظیفه بود بجای آورد ~~باقی رأی # ~~عالی بهتر داند. # پس چون این رسول و نامه بهسلطانمحمد رسید، متجیر شد و خواص و # ~~ندمای خود را بخواند و بگریست وگفت خداوند پدرم بهجوار حق رسید خداش # ~~بهامرزد که نیکو خداوندی بود ما را، اکنون کار ما با برادر در تشویش ~~افتاد و # ~~اهل غزنین ولشکر وسپاه این نامه نوشتهاند شما را رأی چیست و مصلحت # ~~چگونه منی بینید؟ هرچه خواص بودند همه گفتند مصلحت آن باشد که خداوتد # ~~اندیشد وکند. محمد گفت مصلحت من آن است که میدانم به هیچ حال من مرد # ~~دست برادر نیستم خصوصا که او مردی گربز16، صاحب دولت است و همهآ جهان # ~~ازوی می ترسند و همهآ خواص وار کان پدر دل در او بستهاند و با هر کسی ~~عهدی # ~~و میثاقی دارد واین نامه وخواندن من همه مصلحتی وضرورتی وقت است و مرا # ~~میخوانند که بر تخت نشانند تا برادرم بیاید ومرا بهدست او دهند تا دیگر ~~جهان # ~~روشن نبیتم، بهتر آن است که من از این ولایت تجنبم و نامهها نویسم به ~~برادر به PageV01P071 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0073.png) # ~~تعزیت و تهنیت و او را اگاه کنم و هرچه باشد با رای او اندازم تا حکم ~~او چه # ~~باشد؟ و یقین که او تخت غزنین از من دریغ ندارد که او را سودای بیش از ~~آن در # ~~سر است و مرا از تیابت و فرمانبرداری او ننگ نیست وسر ومال و عرض ~~بهسلامت # ~~ببرم و دشمنان در میان ما مجال نیابند. چون این فصل بگفت کسانی که عقلی # ~~داشتند گفتند رحمت برطبع تو باد سخن عاقلانه می گویی. و کسانی که از ~~عقل و # ~~اندیشه خالی بودتد و هر کسی طمع در مملکتی و حکومت طرفی کرده بودند ~~سلطان # ~~محمد را از آن رأی صائب بگردانیدند و گفتند چه عجز افتاده که تو نقد به ~~نسیه ms077 # ~~فروشی و ملکی چون غزنین وخراسان وسیستان وکابل و زابل و هندوستان و # ~~خزینهای که تو خود میدانی که چند است و سپاهی که همهآ جهان تاب ایشان # ~~نیاورد از دست بدهی و محکوم امر دیگری شوی تا ندانی که چگونه شود؟ یک # ~~هفته در این تدبیر بودند تا عاقبت رأی به همین قرار گرفت و سلطان محمد ~~عزم # ~~غزنین کرد با سپاهی که داشت و حاجب علی استقبال کرد و جملهآ اعیان یک ~~دو # ~~منزل بیامدند و [به] تعظیمی هرچه تمامتر بهشهر درآمد و سهروز تعزیت پدر # ~~داشت و بعداز سه روز بر تخت نشست و بنیاد سلطنت نهاد. و آن وزیر پدرش ~~که # ~~از پیش ذکر رفت که نام او حسنک بود از سلطان مسعود نیک ترسان بود زیرا ~~که # ~~در عهد محمود سخنهایی در حق مسعود گفته بود و بر مملکت هرات که متصرفات # ~~مسعود بود مشرف بودی و همه روزه گفتی من نگذارم که مسعود مال هرات و # ~~بلخ بخورد وآگر اوسلطان شود گو مرا بر دارکن. از این سبب مستشعر بود و ~~جان # ~~بر میان بست تا سلطانمحمد را نیک مرید خود گردانید و کار مملکت همه ~~براین # ~~وزیر رفتی وان حاجب علی با این وزیر بد شد ولشکر ترک وعجم همه در دست # ~~حاجب علی بودند و بهسخن او متفق. و حاجب علی از آوردن محمد پشیمان # ~~گشت واز پنهان رسولان در راه کرد پیش سلطانمسعود و عذرها خواست وگفت # ~~اگر محمد را نمی آوردیم بیم بود که فتنه افتادی و دشمنان از هرجای سر ~~بر کردندی # ~~و حالیا تسکین شر و فساد او را بر تخت نشاندیم باید که هرچه زودتر ~~خداوند # ~~پیاید که حق سلطنت تراست و بدین معنی جملهآ اعیان و بزرگان وکسی که ~~کاری # ~~بر وی بسته بود تامه ها نوشتند و سلطانمحمد سر در شراب برده بود و قوسی ~~از # ~~جوانان کار نادیده پیرامون او در آمده و همه ms078 از عواقب کارها غافل و ~~جمعی # ~~پیران و بزرگان ملک در تدبیر و مکاتبت یا مسعود، و محمد هرروز خزینهای ~~PageV01P072 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0074.png) # ~~بر باد دادی و سر در شراب برده. # پس چون خبر مرگ سلطان بهمسعود رسید مسعود از آنجا که حزم و احتیاط # ~~و بود روی پنهان داشت وجملهآ راههای عراق وخراسان و بغداد فرو گرفت ~~چنان # ~~که مرغ بیجواز او نتوانستی پرید و نامهای نوشت به والی خوارزم [که] ~~غلامی # ~~پیر بود از آن پدرش نام او التونتاش اما ترکی بود که منصب او از منصب # ~~سلطان محمد و سلطان مسعود کم نبود. و کسی که حاکم خوارزم باشد توان ~~دانست # ~~که حد او تا به کجا باشد. و هزاروپانصد غلام کمرزرین زرخریدهآ خود داشت ~~و # ~~سلطان محمود در همه کاری باوی مشورت کردی و از رأی او بیرون نشدی. ~~مضمون # ~~نامه آن که پدر التون تاش نیکومیداند که ولیعهد پدر منم و پدر در آخر ~~ازمن به # ~~سببی جزیی رنجشی مینمود اما شرعا ولایتعهد باطل نمیشود. امروز جمعی ~~جوانان # ~~و اوباش بر برادرم محمد گرد شدهاند و میخواهند تا میان مق و او بد کنند ~~و # ~~استیصال ببرند. واجب بود اعلام توکردن باید که حاضر و بیدار باشی و ~~کارساخته # ~~که ایتک من عزیمت خراسان کردم و تو از خوارزم مجنب و اگر مرا به لشکر # ~~احتیاجی باشد باید که لشکر آماده باشد. و یه همین معنی نامهای نیشت به ~~والی # ~~خراسان هم غلامی ترک نام او «غازی» واو نیز درحد التون تاش بود در منصب # ~~و هردو نامه کسید کرد. و در آن روز که نامهها بدیشان رسید نامهآ سلطان ~~محمد # ~~نیز بدیشان رسیده بود و حال خود باز نموده که شما میدانید که پدر، ~~مملکت # ~~سیان ما قسمت کرد و ملک عراق و ری و جبال تا حلوان و بغداد پهمسعود داد ~~و # ~~جای خود و تخت غزنین بهمن داد و بدین معنی محضرها نبشت ms079 و گواهان بر آن # ~~گرفت وسوگندان به غلاظ وشداد خوردیم وطلاق برزبان راندیم وخط خود برآن # ~~افکندیم و آن خطها بهدست ابونصر مشکان که مردی پیر معتبر است و نزدیک # ~~سلطان محمود هیچ کس از وی عزیزتر و معتبر [تر] نبود دادهایم و نهاده، ~~توقع # ~~دارم که او را بیدار گردانید تا همگان بر سر همدیگر نشویم. پس جواب ~~نامهآ # ~~مسعود کردند مشتمل برآن که ما همه گواهیم که ولیعهد پدر توی وحق سلطنت # ~~تراست و آنچه محمود می کرد در آخر عمر تنبیه و تربیت تو بود هرگاه که ~~توحرکت # ~~فرمایی ماجان ودل فدای توکنیم و اینک لشکر وخزینه آماده است. و جواب # ~~نامهآ محمد کردند که ما پیران دولتیم و با محمود بیش از شما که پسرانید ~~بودهایم، # ~~ولیعهد بهحق مسعود است وقول قول اول است وکسانی که ترا مربی بودهاند ~~PageV01P073 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0075.png) # ~~دشمن تواند، کود کی کردی اکنون برادر تو مردی رحیم است نامهای بهوی # ~~نویس وعذرخواه واو را مطیع شووما را عهد وبیعت مسعود در گردن است و این # ~~سخن از سر شققت میگونیم باقی تو دانی والسلام. # پس چون سلطان مسعود بر جواب نامهآ ایشان واقف شد مستظهر شد و # ~~رسولان فرستاد و نامهها نبشت بهمحمد و اولا تعزیت پدر داد و تهنیت جلوس ~~او # ~~برتخت غزنین کرد واو را امیرغزنین خواند. دوم گفت توخود یقین دانی که ~~سخن # ~~و اقرار اول معتبر باشد وجهانی همه در بیعت وگواه ولیعهدی منند و پدر ~~در آخر # ~~ضعیف شده بود و آن همه که می کرد هم نظر بر انتیاه و تربیت من بود ~~اکنون # ~~همچون امیراسماعیل برادر پدر ما مکن و پنبه از گوش بیرون کن و بهسخن ~~جمعی # ~~جوانان مفسد غره مشو و همچنین بر تخت غزنین متمکن باش و سکه و خطبه به # ~~نام من کن که ترا از نیابت من نیکی هست که برادر کهتری و من هیچ چیز از # ~~تو دریغ ندارم ms080 تومرا چشم روشنی. ومن چون تو در آن طرفی هرگز قصد آن طرف # ~~نکنم واگر در آن ولایات کرباس است درطرف عراق دیبا و زراست و این مملکت # ~~بهتر از انن است بنشین و دم سلامت زن و حالیا دوهزار خروار زرادخانه و ~~سیصد # ~~فیل خزینه از میراث پدری بفرست که حالیا این زمان ضرورت است و همهآ ~~جهان # ~~از تو دریغ نیست. واگر جز این باشد کار از لونی دیگر شود و من بعد عذر ~~قبول # ~~نباشد تا دانی. رسولان بیامدند و این نامهها بیاوردند. بزرگان غزنین ~~بهدست و # ~~پای فرو مردند اما جوانان کار نادیده بیدار نمیشدند و در محمد دمیدند ~~که ترا # ~~لشکری بدین بسیاری هست و تجملی چنین وخزانههای بزرگ، چارهآ تو جز جنگ # ~~نیست ومسعود در آن جای غریب است و لشکری اندک و تجملی چنان نه چندان # ~~باشد که روی به روی آوریم او را بگیریم و با تو بیعت کند. و حاجب علی ~~از پنهان # ~~با لشکر به هم نهاده بود که شما همه بندگان مسعودید باید که جنگ او را ~~کنید و # ~~با محمد نهاده بود که لشکر را ساز دادهام بیست هزار سوار جنگی با سلاح ~~تمام # ~~و زود میباید رفت و بدین حیلت سلطان محمد را با لشکر از غزنین بیرون ~~برد و یه # ~~منزلی فرو آورد هجده روزچندان که مسعود از عراق به بلخ آمد ومیان لشکر ~~محمد # ~~و مسعود ده روز راه بود. و هرروز حیلتی میساخت و فوجی از لشکر میفریفت ~~و # ~~می گریزانید و پیش مسعود میفرستاد و مسعود نامه مینوشت که باید که محمد ~~را # ~~یگیری و او را در قلعه بنشانی وخود یه بلخ آیی. و حاجبعلی چون کارها ~~همه PageV01P074 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0076.png) # ~~بساخت و محمد در شراب بود سوگند و بیعت با همهآ امیران کرد و چنان کرد ~~که # ~~برادر سلطان محمود - امیریوسف_ را از محمد برگردانید و روز هجدهم صباح # ~~لشکر را همه ms081 برنشاند و در سلاح شدند و در صحرا بایستادند هرچند ~~امیرمحمد # ~~پرسید که چه میباشد حاجب علی گفت ترکان با همدیگر جنگ خواهند کرد. # ~~محمد گفت بیرون رو و ببین که چیست. چون حاجبعلی از بارگاه بیرون آمد ~~همهآ # ~~سیاه بیرون آمدند و به لشکرگاه پایستادند و گفتند سلطان و خداوند ما ~~مسعود است # ~~و قریب شصت غلام خاصه در خیمه پیش محمد بماندند و او مست بود و این # ~~بیت میخواند: # ولیس غدرکم بدعا ولا عجبا %~% لکن وفاؤکم من أبدع البدع # و حاجب علی دو رسول را یفرستاد وگفت بروید وسلطان محمد را صریح # ~~یگوبید که مسعود آمد و اینک در بلخ است و لشکری می گویند کنه ما ترا به # ~~مصلحت وقت نشاندیم اکنون مصلحت در آن است که تو دو سه روزی بنشینی تا # ~~ما مرد فرستیم و ببینیم که سلطان مسعود چه میفرماید. سلطانمحمد چون این # ~~سخن بشنید زره شد و دست زیر نهالیچه17 کرد و خنجری بیرون آورد همچون # ~~قطره آب و قصد کرد که بر خود زند غلامان جستند و دستش گرفتند و خنجر از # ~~دستش بستدند. پس محمد برخاست و گفت شما ناجوانمردان کردید آنچه نا ~~کردنی # ~~بود. خدای تعالی داد من از شما بیوفایان غدار بستاند. پس بیرون آمد و ~~او را # ~~براستر زینی تشاندند و جوقی سپاهیان در رکیبش بودند تا تکیناباد و او ~~را یه # ~~قلعه بردند و بنشاندند بی بند و همهآ ندیمان ومطربان و دست مجلس به ~~قرار پیش # ~~او بردند وجمعی بر در قلعه بنشستند و السلام. # و حاجبعلی چون سلطان زاده را بند کرد نامه نبشت که خداوندزاده را # ~~نشائدم تا فرمان عالی برچه جمله است. وسلطان مسعود هنوز در کار عراق ~~مشغول # ~~بود و تمامت ممالک عراق هر شهری بهمردی کافی باز بست و هرجا لشکری و # ~~شحنهای بفرستاد وکار خراسان خود مضبوط بود و لشکر آرمیده ومال روان. و # ~~حاجب غازی و امیرالتون تاش ms082 که والی خراسان و خوارزم بودند هردو پیش # ~~تخت مسعود بر کرسی نشستندی وکار به ایشان میرفت. پس فرمانی نوشت به ~~PageV01P075 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0077.png) # ~~حاجب علی و گفت باید که برادرم محمد را دربست بنشانی و او را خوشدل ~~گردانی # ~~و هر کس که او خواهد پیش او راه دهی وفرزندان و ندیمان وخواص او پیش او # ~~باشند و اسباب عیش وطرب او مهیا کنی و بست و تکینایاد بهوی ارزانی ~~داشتم # ~~مال آنجا از آن اوست واو چشم روشن است حالیا چون سخن ما قبول نکرد مدتی # ~~بنشیند تا او را با خلعت و تشریف بیرون آوریم. حاجبعلی بیامد و به همین ~~موجب # ~~تمام کرد وفرمانی رسید بهنام حاجب علی که ما را با تو کارها در پیش است ~~یاید # ~~که بزودی عزیمت سازی. # و سلطان مسعود از بلخ به هرات آمد وحاجبعلی هرروز فوجی از لشکر و # ~~بزرگان کسید می کرد و خود نیز عاقبت کار برفت. و چون برسید پیش تخت آمد ~~و # ~~زمین بوسه داد و عقدی مروارید پیش تخت بنهاد و هزار دینار زر نثار کرد. ~~و # ~~سلطان مسعود به عظمتی نشسته بود که حاجبعلی متحیر گشت. و حاجب غازی # ~~امیر خراسان بر دست چپ بر کرسی زر نشسته و التون تاش امیر خوارزم بر ~~دست # ~~راست بر کرسی زر نشسته و امیریوسف عم او بر پایهآ زیرترین تخت نشسته و ~~ار کان # ~~دولت هر کسی برجای خود نشسته و سپاه همه دست به کش صفهازده و بونصر # ~~مشکان - آن پیر حلال زاده که مشیر و مدبر سلطان محمود بود - پیش سلطان ~~به # ~~زانوی ادب نشسته وسلطان هر حدیث که بود با اوکردی. پس سلطان قرمود تا # ~~کرسی زر آوردند و زیر دست التون تاش اشارت کرد و حاجبعلی بنشست و # ~~گفت زحمت کشیدی و حق خدمت به تقدیم رسانیدی. حاجبعلی سر بر زمین نهاد # ~~و دعا وثنا کرد پس روی سوی التونن تاش و بونصر ms083 مشکان آورد. وسلطان ~~مسعود # ~~در فصاحت آیتی بود زبان بگشاد و گفت امروزکه باری سبحانه و تعالی ~~مملکتی # ~~چنین بزرگ بهما ارزانی فرموده و شما پیران دولتید باید که نصیحت از ما ~~باز # ~~تگیرید و هر نیک و بدی با رأی ما اندازید تا آنچجد ساحت ما و شما در آن ~~باشد # ~~پیش گیریم. ایشان برپای خاستند و سجده کردند و گفتند ما بندگان پدر تو ~~بودیم # ~~و خیلی خدمت کردهایم و امروز بندهآ توایم توقع داریم چنان که سلطان ~~ماضی # ~~رحمة الله علیه ما را نگاه داشت میفرمود امروز خداوند نیز ما را در ظل ~~عنایت و # ~~شفقت نگاه دارد وسخن جوانان نو در کار آمده درحق ما نخرد چه امروز هرچه ~~رود # ~~وکتند از مابینند. سلطان گفت همچنین کنیم. پس روی به حاجب علی کرد و ~~گفت # ~~تو خیلی زحمت کشیدی برخیز و بهخانه رو و به آسایش مشغول باش و بعدازسه ~~روز PageV01P076 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0078.png) # ~~از آی که ما را مبالغی کارها در پیش است و خبر آمده که والی مکران ~~نمانده # ~~اندیشهآ آن در عهدهآ تست. حاجب برخاست و زمین بوس کرد و بیرون آمد و بر # ~~مزدرش18 مینیکزاک نام بود که هم ترکی با نام بود و همراه او بود. چون ~~به # ~~حاجب گاه رسیدند سی غلام از پس ایشان درآمدند و گفتند سلطان فرمود که ~~هم # ~~اینجا بنشینید که با شما حکایتهاست. و هنوز تا این سخن نگفته بودند در ~~لشکرگاه # ~~و خیل ایشان افتادند و همه چیزی غارت کردند تا کلاه و کمر که از ایشان ~~باز # ~~کردند و همان روز هردو را بند کرده به قلعهای بردند. روز دیگر سلطان ~~مسعود # ~~بیغام فرستاد پیش امیر التون تاش و گفت این علی حاجب مردی بود با سلامت ~~و # ~~پیش پدر من به کار و مصالح خانگی و زرادخانه و حاجبی پیش بارگاه ~~ایستاده # ~~بود. چون پدر وفات یافت، ناگاه بنیاد قضولی کرده از حد ms084 خود درگذشت و در # ~~مصالح ملک شروع کرد وسلطانی نشاند و دیگر او را برداشت. حالیا فرمودیم ~~تا # ~~سزای او بدهند ومدتی محبوس باشد و برجان او آسیبی نیست غرض تا من بعد # ~~بیدار شود و وقتی دیگر او را باز کار آوریم. چون التون تاش این سخن ~~بشنید # ~~گفت هرچه خداوند اندیشد مصلحت بندگان در آن باشد. پس بعداز این نیک # ~~می ترسید و تدبیر بسیار کرد تا به هر حیلت که بود اجازت سلطان بستد و ~~راه خوارزم # ~~کرفت. # چون التونتاش برفت جماعتی در سلطان دمیدند که التون تاش گرگ بونه # ~~بود و از او در خوارزم دردسرها خیزد او را باز میباید خواند و فرو ~~گرفتن که # ~~کردنی قوی است. سلطان مسعود رسولان فرستاد و گفت باز گرد که با تو سخنی # ~~دارم. جواب فرستاده گفت من روی در ثغری بزرگ دارم و به روی ترک نشسته ~~ام # ~~به هیچ حال باز نگردم هرمصلحت که هست به نامه راست آید مطیع و ~~فرمانبردارم. # ~~هرچند سعی کردند بازنگشت عاقبت بهآن رسید که حساد در کارآمدند و نامه ~~کردند # ~~بهامرای تراکمه که در خوارزم مقیم بودند تا التونتاش را بگیرند و به ~~درگاه # ~~فرستند. التونتاش جان را بکوشید تا در جنگ کشته شد. به حقیقت جملهآ ~~ممالک # ~~سلطان محمود در سر آن تر کمانان شد و آل سلجوق که بر مسعود خروج کردند ~~به # ~~واسطهآ کشتن التون تاش بود وذ کر آن بهجای خود بیاید. PageV01P077 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0079.png) # س چون سلطان مسعود مدتی در هرات ببود جوانانی که غور کارها # ~~ندانستندی وجمعی مقسدان در کار بودند و هرجا که نایبی و کسی که پیش ~~سلطان # ~~محمود قدری داشت نمیتوانستند دید و بدان رسانیدتد که همه را یا محبوس # ~~کردند یا از درگاه دور کردند و امیریوسف برادر سلطان محمود [را] نیز به ~~بهانه ای # ~~گرفتتد و به قلعه فرستادند و آن حسنک که وزیر بود بدان سخن که گفته بود ms085 ~~که # ~~اگر مسعود سلطان شود گو مرا بر دارکن بفرمود اورا بر دار کردند. وچون ~~از وزیری # ~~ناگزیر بود مرد فرستاد به هندوستان بهقلعهٔ‌ کالنجر و خواجه احمدبن ~~الحسن المیمتدی # ~~راکه سیزدمسال بود تا در بند بود بیاوردند و او را وزارت داد. و الحق ~~او وزیری # ~~محتشم بود و در کارآمد وضبط کارها داد. # و چون چهارماه در هرات یبود سلطانمسعود قصد غزتین کرد در غرهٔ‌ # ~~جمادی الاول سنهآ اثنین و عشرین و اربع مائه به عظمتی که چشم روزگار ~~خیره # ~~شدی و اول بهسر تربت پدر آمد و زیارت کرد و مجاوران را دههزار دینار ~~داد و به # ~~زیارت چد رفت و همان قدر بداد پس بر صفه ای بزرگ آمد و بر تخت نشست و # ~~پسران را برپایهآ تخت نشاند. واو را بسیار پسران بودند، مهترشان [را] ~~امیرمودود # ~~گفتندی. و همان روز فرمود تا زتدانیان را عرض کردند کسانی که گناهشان ~~سخت # ~~نبود خلاص داد و فرمود تا هزارهزار درم به درویشان و مستحقان دادند و ~~از # ~~خزانهآ غزنین فرمود تا مال زکات یکساله بدادند و اوقاف و مساجد و اربطه ~~را # ~~مثالهای تازه نوشت وچندان تحف و هدایا و نثار آوردند از اطراف ممالک که ~~حد و # ~~اندازه نداشت. وشاعران بیامدند و شعرها عرض کردند تازی و پارسی، ایشان ~~را # ~~دویست هزار درم فرمود و علوی زینبی را پتجاه هزار درم جداگانه داد. و ~~مطربان و # ~~رقاصان ومسخرگان درکار بودند ایشان را سی هزار درم داد. و سلطان مسعود # ~~هرگاه که برنشستی سیاسب با زین مرصع از پیش بکشیدندی و پنجاه بازین زر ~~از # ~~پس بردندی وسیصد غلام خاص همه در زر وسیم غرق در پیش رکاب او پیاده # ~~برفتندی و دوهزار پیادهآ هندو و سه هزار مروستی همه با سلاح از پیش و ~~پس می- # ~~رفتندی وسواران سلطانی که با وی برنشستندی پنج هزار بودی و هرگز پادشاه ~~به # ~~تمکین ووجاهت او تبودی. وهم در آن ms086 سال رسولان رسیدند از حضرت خلافت و # ~~تشریف وخلع ومنشور وعهد و رایت وطبل آوردند وسلطان رسولان را به همان # ~~قاعدهآ پدرش فروآورد وخود به هیبت بنشست و هیبت و تمکن او از پدر زیادت ~~بود. PageV01P078 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0080.png) # ~~و درآن هفته رسولان را کسید کرد و هم در آن نزدیکی خبر رسید که خلیفه ~~القادر- # ~~بالله نماند و بیعت با پسرش کردتد القائم بامرالله. و سلطان مسعود سه ~~روز تعزیت # ~~داشت وخود دستار از سر برگرفت و جامهآ سفید پوشیدو روز چهارم رسولان ~~فرستاد # ~~یه بغداد به تعزیت امیرالمؤمنین القادربالله و تهنیت جلوس قائم و بعد ~~از مدتی باز # ~~آمدند وخلع آوردند. و سلطان مسعود چنان شد که به بزرگی و شوکت از پدر ~~بر # ~~گذشت و هر روز قویتر شدی و مفصل احوال او همچون مفصل احوال پدرش # ~~بود هم با هندوستانو هم با عراق اما با خلیقه اظهار طاعت کردی و پسران ~~او هر # ~~یکی حاکم مملکتی بودند تا وقتی که از قضای خدای شکارفنا شد. # هقتل سلطان مسعود بن محمود # سبب نگبت ملکمحمود وقتل مسعود، تر کمانان بودند و این حال چنان # ~~بود که چون سلطانمحمود، یبغوی تر کمان را بگرفت و نام آن یبغو، اسرائیل ~~بن- # ~~سلجوق بود و به قلعهآ کالنجر دربند کرد و هفتسال دربند بود و به آخر ~~عمر تر کمانی # ~~سعی کرده بود وسقایی کردی تا بدان قلعه رسیده و جهد کرده تا یبغو را از ~~قلعه به # ~~زیر آورده و گریزانیده در راه بیشهای پیش آمده و راه نبرده بودند ایشان ~~را باز گرفته # ~~بودند یبغو را باز قلعه برده وسقا را رها کرده یبغو بهدستسقا پیغام به ~~پدر و برادران # ~~و برادرزادگان داده که باید که از طلب ملکمحمود باز نایستید که ایشان ~~از اهل- # ~~بیت ملک نیستند و این مملکت علی کل حال بهشما آید. پس چون سلطان محمود # ~~این یبغو بند کرد و آن خویشاوندان او این پیغام بشنیدند، حیلتی ساختند ms087 ~~و مرد # ~~قرستادند و بهسلطان محمود گفتند ما قومی بسیاریم ومواشی بیقیاس داریم و ~~چرا- # ~~خور ما تنگ است وخراسان بیخی فراخ است اگر سلطان اجازت فرماید تا قومی # ~~سه چها رهزار به درخانه9آ خراسان در آییم و در بلادنسا و باورد وجام و ~~باخرز و # ~~آن طرفها بنشینیم هم سلطان را از مراعی ما مالی بهخزانه رسد و هم روزی ~~که # ~~سلطان را احتیاجی به لشکر باشد، لشکری تمام باشیم بیاقطاع و ایجاب. ~~سلطان # ~~این فریب بخورد ودر این کار مشورت با وزیر خود خواجه احمدحسن وبا ~~التون- PageV01P079 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0081.png) # ~~تاش و با ارسلان جاذبکه هم ترکی بزرگ بود از غلامان سلطان و حا کم # ~~تمامتخواسان یود- کرد ایشان صواب ندیدند. وزیرگفت مصلحت نیست قومی را ~~که # ~~عم ایشان وامیرشان دریند تو است به دست خود به محلکت خود آوردن که ~~راهها # ~~بیاموزند و وقوف حاصل کتند و فردا دردسری باشد. التونتاش گفت این ~~زنبور- # ~~خانهای است هر چند که گرد آن نگردند بهتر. ارسلان گفت من مردی تر کم و # ~~تدبیر از من نیاید اما رأی من آن است که این تر کمانان را هر یکی ~~بگیرند و # ~~شلوارهاشان پر از ریگ کنند و بهجیحون اندازند. سلطان آن جوابها را هر ~~یکی # ~~تأویلی نهاد و گفت ارسلاناز برای خراسان می گوید که متصرفات اوست و ~~التون- # ~~تاش از برای خوارزم میگوید که ایشان چون بیایند گذر بر مملکت او دارند ~~و وزیر # ~~میخواهد تا ما را لشکری رایگان نباشد. و قبول نکرد و مرد فرستاد و ~~چهارهزار در # ~~خانهآ ترکمانان از جیحون بگذرانید و بهخراسان آورد و در حدود باورد و ~~نسا و # ~~طوس و آن اطراف بنشاند. و این خطایی بزرگ بود سلطان را. و سلطان محمود # ~~میگفت که مرا در جمیع عمر دو خطا افتاده و هر دو باز یافتهام و فایدهای ~~نداد: # ~~یکی آوردن تر کمانان ویکی عزل وزیر احمدین حسن المیمندی. وخلل کار ~~سلطان # ~~ازاین دوخطا بود. # علی الجمله ms088 چون هنوز سلطان محمود در حیات بود چه توان گفت که از این # ~~ترا کمه چه دردسر و بلا برخاست و هر روز شهری را غارت کردندی و راهها ~~زدندی # ~~ومال ببردندی و هر چند سلطان بهحکام خراسان مینوشت و لشکرها برمینشاند ~~و # ~~یسیار از ایشان می کشت و بر دار می کرد و مثله می کرد، ایشان قومی ~~انبوه بودند # ~~از این سو بدان سو و از آن یدین می گریختند. و قتنهآ ایشان قوی شد و ~~اگر یک # ~~سال میآرمیدند، سال دیگر استیلا می کردند تا سلطان مسعود بنشست هر سال ~~چه # ~~دردسرها از ایشان میخورد تا واقعهآ خوارزم برخاست و آن چنان بود که ~~چهار امیر # ~~بزرگ هم از ترا کمه در حدود خوارزم بودند با حشمی تمام و سلطان مسعود ~~به # ~~ایشان نوشت تا قصد التون تاش کردند و التونتاش را بکشتند در حرب، ایشان # ~~قوت گرفتند و به یکبارگی دست برآوردند و اتفاق کردند با ترا کمهآ بخارا ~~و سمرقند. # ~~و در امرای تراکمه در آن عهد از پسران میکائیل بن سلجوق بزرگتر نبود ~~یکی را # ~~«طغرل بک» گفتندی و دیگری را «الب ارسلان داودبن میکائیل بن سلجوق» و # ~~ایشان را اسباب و استعداد پادشاهی بود ولشکرها را میفرستادند و هر روز ~~شهری و PageV01P080 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0082.png) # ~~قصبهای از خراسان بگرفتندی. وسلطان مسعود در دفع ایشان مضطر شد تا ~~عاقبت # ~~یا لشکری بزرگ خود بهتن خود عازم خراسان گشت. و آن دو برادر نیز خود به # ~~خراسان آمدند. وطغرل بک در نیشابور نشسته بود و البارسلان درطوس. سلطان # ~~مسعود لشکر را از یک طرف بفرستاد و پنداشت که هردو برادردر نیشابورند و ~~خود # ~~از راهی دیگر برفت جریده و آن شب بر مادهپیلی برنشسته بود وقضاءالله او ~~را # ~~خواب بگرفت و پیلباتان را زهره نبود که او را از خواب بیدار کودندی و ~~وقت # ~~فوت شد. چون صبح بدمید البارسلان با لشکر حاضر و بیدار بودند ms089 و بر سر ~~آن # ~~اندک لشکر و رخت که با سلطانمسعود بود دوانیدند و او هر چند مردی ~~مردانه # ~~بود و بکوشید فایده نداد ولشکرش ازطرفی دیگر رفته بودند بهضرورت منهزم ~~گشت # ~~و روی به غزنین نهاد. و در راه چونمیآمد تر کمانان با پی او افتادند ~~وصحرایی بود # ~~مسعود با زگشت وگرزی داشت بیست منی بر سرسواری زد بهسرش خورد بشکست و # ~~بر سر اسب خورد و اسب وسوار را درهم بکوفت. برزیگری در آن صحرا کشت # ~~می کرد چون آن زخم دید بیامد وگفت ای سوار چون زخم بازوی تو چنین است # ~~چرا به هزیمت سی روی؟ سلطان گفت ای برادر دولت با ایشان است هر چند ~~کوشم # ~~فایدهای ندهد. پس چون به در غزنین آمد زده وکوفته خود آن بود که برادرش # ~~محمد از قلعهای که محبوس بود خلاض یافته بود او در آمد و وی را بگرفت و ~~به # ~~قلعه فرستاد و هم در آن نزدیکی او را هلاک کرد و روزگار سلطان مسعود ~~بسر آمد. # ~~رحمة الله علیه. # صفت سیرت سلطان مسعود # کنون شمهای از اخلاق وسیرت او بگوییم که بزرگ پادشاهی بوده. بدان # ~~که سلطان مسعود مردی عالم فاضل مردانه بود و در زیر کی چنان بود که در ~~عهد # ~~بدر جملهآ ارکان دولت ونواب ووزرا وامرا [را] چنان رهین و دوست خود # ~~گردانیده بود که همه در حق او سوزان بودند و در مردانگی چنان بود که در ~~هر # ~~لشکری که بودی بهتن خود حرب کردی و ظفر یافتی و نترسیدی. و چماقی بیست # ~~منی داشتی و بدان کارکردی و به جنگ شیر شدی. روزی تنها در بیشهای رفت و # ~~به نیزه هشت شیر شرزه بیفکند. و مردی رحیم دل بود چنان که روزی بیست کس ~~PageV01P081 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0083.png) # ~~گناهی کرده بودند فرمود که هر یکی را بیست چوب بزنند چون آولی را یکی ~~بزدند # ~~قریاد برآورد و گفت بر هر بیست بیست چوب ms090 یزنید و ایشان را رها کرد. و ~~در خوی # ~~خوش چنان بود که شبی نشسته بود و خوابش نمیآمد فرمود که محدث آورید. # ~~چون برفتند بیگاه بود و محدثان حاضر نبودند گفت هر که باشد بیارید. ~~مردی # ~~یافتند و بیاوردند و بنشست وحدیثها کرد و سلطان را خوش آمد چون برمی ~~خاست # ~~پرسید که تو چه مردی و از کجایی وچه نام داری؟ او گفت من مطیع نامم و ~~از شهر # ~~غزتین ام وعاسل دیهی بودم و به دوسه سال شانزده هزار دینار بر من باقی ~~کشیدهاند # ~~و زر ندارم و فرزندانم را به گرو ستدهاند. سلطان قرمود تا خط بر باقی ~~او کشیدند. # ~~روزی در شکارگاه میتاخت و از لشکر دور افتاد در آن صحرا مردی پیر دید ~~که # ~~سی آمد سلام کرد و بشناخت که او سلطان است، گفت زندگانی سلطان عالم ~~دراز # ~~باد من مردی پیرم و سر شبان گوسفندان خاصام و نعمتی دارم و شانزده هزار # ~~گوسفند سلطانی پیش من جمع شده می ترسم چون بمیرم فرزندان من این مال ~~نیست # ~~کنند فرمابید تا از دست بنده بستانند و حساب بنده بکنند. سلطان بهخط ~~خود # ~~قبضی نیشت که گوسقند شانزده هزار بهمن رسید بانتاج آن و آن گوسفندان ~~بهوی # ~~بخشید. روزی دیگر مردی پیر بود نام او ابوسهل حمدونی و عامل شهر و حومة # ~~بیرون آمد. سلطان او را بخواند و با وی بگفت و گفت پانصدهزار دینار زر ~~در # ~~متصرفات غزنین بسیاری نیست و این مال از رعایا بیرون آمده و با من ~~نیست. # ~~سلطان گفت باکیست؟ گفت نمیدانم. سلطان او را محابا کرد. و سلطان مسعود # ~~همتی چنان عالی داشت که نظر می کرد و هر جا پدر او عطایی بزرگ داده ~~بود، او # ~~دو چندان کرد و عطاهای او از صدهزار کمتر نبودی و مردی حقشناس بودی. # ~~اگر روزی کسی اندک خدمتی از آن او کرده بودی حقش بشناختی و با وی وفا ms091 # ~~بجای آوردی. و در آنوقت که سلطانمحمود مملکت میان پسران قسمت کرد، # ~~پیغام فرستاد پیش مسعود و گفت چون مملکت شما جداست و محمد را امروز # ~~امیرغزنین خوانند، ترا مراد چیست تا همان نام که خود اختیار کنی ترا به ~~همان # ~~نام خوانند «امیرعراق» خوانند «شهنشاه» خوانند به لقب دیالمه؟ ککدام ~~یکی در # ~~خاطر داری؟ و مرادمحمود آن بود تا نام امیری غزنین از وی بیفتد. جواب ~~فرستاد # ~~که مرا به دولت سلطان خدای نامی داده که از شهنشاه و از امیر و از ملک ~~بهتر PageV01P082 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0084.png) # ~~است من همان مسعودم که بندهآ محمودم. سلطان گفت این پسر بدین زیر کی که # ~~دارد همهآ جهان ببرد. ومآثر او بسیار است اما ننوشتیم. والله اعلم. # لسلطان حلال الدولة محمدبن محمود # سلطان محمد ملکی فاضل بود اما بهسبب آن که مدتها بود تا در بند افتاده # ~~بود و جهان روشن نمیدید وقتی که مسعود منهزم گشت از آنجا که طبیعت اهل # ~~روزگار است جمعی مفسدان بر وی گرد آمدند و او را خلاص دادند، بر وی ~~واجب # ~~شد برادر را گرفتن. و مسعود از این اتفاق بی خبر و منهزم و بی لشکر ~~میآمد # ~~ناگاه بهوی رسیدند و او را بگرفتند. سلطان محمد فرمود که برادرم را ~~بگوبید که # ~~مدتی من ملازم قلعه شدم گاه آن است که تو نیز روزگاری در آنجای بسر بری ~~و # ~~نتیجهآ آنچه با من کردی بیابی. و بفرمود تا او را در قلعه بنشاندند. ~~وزرا و امرا که # ~~در استخلاص محمد و مؤاخذت مسعود ساعی شده بودند از بیم آن که مبادا ~~مسعود # ~~روزی خلاص یابد بکوشیدند و در محمد دمیدند که اگر مسعود زنده باشد ملک ~~تو # ~~قرارنیابد او را از دست برباید داشت. پس محمد از آنجا که بخت برگشته ~~بود شبی # ~~پسر خود را احمدبن محمد بهقلعه فرستاد وعم را هلاک کرد. و چون مسعود را # ~~بکشتند محمد خود به حرب سلجوقیان ms092 مشغول شد و هر روز فتنهای و آشوبی ~~بودی و # ~~مملکت مضطرب گشت و هندوستان به یکبار عاصی شدند و والی آنطرف سلطان # ~~مودود بود پسر بزرگترین مسعود و پسری مظفر روزبه بود. لشکری ساز داد از ~~هند # ~~و بهطرف کابل آمد. سلطانمحمد با سپاهی گران روی بهوی نهاد. میان ایشان # ~~حرب قائم گشت عاقبت محمد منهزم شد و در حرب گرفتار آمد. او را بسته پیش # ~~مودود آوردند. درشب بفرمود تا او را با جمیع اولاد و احفاد از دست ~~برداشتند و # ~~از وی نرینه نماند و مودود پادشاهی بگرفت. وتا وقتی که مملکت غزنینیان ~~بسر # ~~آمد، هر پادشاهی که بنشست از نسل سلطانمسعود بود تا عاقلان بدانند که ~~از # ~~برای سروری و مملکت نه برادری میماند و نه پدری و نتیجهآ بیبا کی و نا. # ~~اندیشیدگی این بود که پادشاهانی چون محمد و سسعود در سر همدیگر شدند و ~~از # ~~ایشان دیارنماند. والله اعلم بالصواب. PageV01P083 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0085.png) # لسلطان آبوالفتح مودودبن مسعون # سلطان مودود پادشاهی فرخنده بود و مملکت پدری را ضبطی داد و چون # ~~خواسان از دست رفته بود با آلسلجوق حفظالغیبی نگاه میداشت و مردی بیدار # ~~زیرک عادل بود و تا غایتی زیرک بود که وقتی گویند شراب میخورد بهغایت # ~~ست شده بود ناگاه درمیان آن مستی بارعام داد. ندما و وزرا بترسیدند و ~~گفتند # ~~سلطان بست است سیادا خللی افتد. و مطربان در کار بودند. سلطان خواست ~~باز # ~~تماید که اگر چه مست است حاضر است. وحدیثی در گرفت و با ندیمان می کرد ~~و # ~~مطربان میزدند. در اثنای حدیث هر نوبت روی با مطربان کردی گفتی ای ~~زنندگان # ~~راست نمیگویید و راست نمیزنید. ایشان قهم نمی کردند. با رسوم حدیث ~~یبرید و # ~~گفت ای مردک زننده با تو می گویم رود چنگت راست نیست. او هر چند گرد ~~چنگ # ~~برگردید گفت سلطان را بقا باد چنگ راست است. پس گفت نگاه کن که رود # ~~دوازدهم ms093 از سوی بالا راست نیست. چون قیاس کرد همچنان بود و توان دانست ~~که # ~~گیاست او تا چه حد بوده که درمستی چنان و در سیان بار عامی که بیست ~~هزار مرد # ~~جمع بودند ازاین امورغافل نبود. وکیکاوس بن اسکندربن قابوس وشمگیر ~~درپندنامه # ~~آورده که سلطان مودود چنان حازم بود که ضبط ممالک خود چنان کرده بود که # ~~صاحب بریدان داشته بود تا هر چه در اقصای ممالک او رفتی بهوی ~~رسانیدندی. # ~~روزی صاحب برید نامهای بهوی داد واز جملهآ حالها که نموده بودند نوشته ~~بودند # ~~که دوش در شهر غزنین در دوازدههزار خانه «سماق باج»20 پخته بودند. چون # ~~این بخواند گفت این صاحب برید که این حال انها کرده بیاورند. چون بیامد # ~~فرمود تا صد چوب بزدند. گفت ای نادان تو دوازده هزار خانه نوشتی سن چه # ~~میدانم که خانهآ چه کسان بود؟ من بعد حاضرتر از این باش و خداوند خانه # ~~بنویس. وغرض او آن بود تا مردم بیداری او بدانند. # و مودود را پسران بسیار بودند ومآثر او بسیار است. وچون ولایت او به # ~~هفتسال رسید به جواررب العالمین پیوست. و در مدت پادشاهی سلطانمحمود او # ~~بوجود آمد وسلطان او را کنیت «ابوالفتح» داد و در عهد سلطان طفل بودی ~~اما # ~~سلطان او را به غایت دوست داشتی و هرگاه که بدیدی بر وی دعاها کردی. در # ~~سنهآ اربع و اربعین و اربع مائه درگذشت. # ~~20. سماق باج - آش سماق. PageV01P084 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0086.png) # وچول مودود وفات یافت پیسرش محمود نام خرد بود وسلطتت را نشایست، # ~~برادر مودود را بنشاندند علیبن مسعود. و او پادشاهی نیکونفس بود و همان # ~~طریقهآ آبا و اجداد سپردی و مردی مهیب بود. عاقبت پسر برادرش نام او # ~~عبد الرشیدبن محمدین مسعود که سالها بود تا دربند بود خلاص یافت و بر ~~وی # ~~خروج کرد وعلی از وی منهزم شد و او را بگرفت و بهقلعه فرستاد وخود حاکم # ~~گشت. والله اعلم. # السلطان عبدالوشید # و ms094 چون او سلطان علی را بتاخت در آن حرب خیلی از اکابر غزتین متکوب # ~~شدند و او غزنین را بگرفت و زدوگیر بسیار کرد تا علی را بدست آورد و ~~هفت سال # ~~ولایت راند. عاقبت غلامی ترک از موالی ایشان [که] غالبا غلام یوسف بن- # ~~سبکتکین بوده بود شوکت یافت و بر وی خروج کرد و عبدالرشید را بگرفت و ~~هلاک # ~~کرد و دراین حرب کا ر ملوک غزنه نیک ضعیف شد و مملکت غور و غرجه ~~وسیستان # ~~از ایشان برفت وطغرل بر تخت نشست و دم سلطنت زد. چون چهل روز سلطنت # ~~راند جمعی از غلامان آل محمود نمی توانستند دید که بیگانهای بر سر ~~ایشان حاکم # ~~باشد، ناگاه او را از تخت فرو کشیدند و بکشتند و منادی کردند که سزای ~~آن کس # ~~که در خداوندگار خود عاصی شود این است. و چون او را بکشتند پسر سلطان # ~~مسعود را بنشاندند نام او ابراهیم. والله اعلم. # السلطان آبواهیم بن مسعود # و او مردی پاک اعتقاد صافی نیت بود دیندار سنی وعادل و منصف و در # ~~جهان هیچ چیز نکرد الا مساجد و اربطه. و در عهد او فتنه و تشویش کمتر ~~بود و # ~~چهل ودو سال بر مسند سلطنت متمکن بود و مملکت او سالم و بیفتنه بود و ~~با # ~~سلاطین سلجوقی متفق بود و ایشان احترام او را نگاه داشتندی و با همدیگر ~~وصلت # ~~کردند و روزگاری بهسلامت داشت. در شهور سنهآ اثنین و تسعین و اربع مائه ~~PageV01P085 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0087.png) # ~~84 مجمع الانساب # ~~درگذشت وپسرش مسعودبن ابراهیم را بنشاندند به سلطنت. والله اعلم. # السلطان مسعودبن ابراهیم # و سلطانمسعود پادشاهی نیکو اخلاق عادل بود. و در عهد او فتحهای یا # ~~تام روی نمود واو خواهر سلطان سنجر سلجوقی [را] که پادشاه خراسان و ~~عراق و # ~~ما وراءالنهر وخوارزم بود، زن کرده بود و بهرام شاه از وی بود. وسلطان ~~سسعود # ~~پادشاهی خوب زندگانی بود اما در عهد او کار ms095 ایشان ضعیف بود. شانزده سال # ~~سملکت براند و درسنهآ تمان و خمسمائه بگذشت. # السلطان ارسلان شاهبن مسعود # و چون سلطان مسعودبن ابراهیم درگذشت او را دو پسر بود که شایستهٔ‌ # ~~ملک بودند: یکلی ارسلان که مهتر بود و یکی بهرام شاه که پسرخواهر ~~سلطان- # ~~سنجر بود. پس اکابر غزنین بهسبب کبرسن بر ارسلان اتفاق کردند و او را # ~~بنشاندند و برادرش بهرام شاه از وی بگریخت و التجا به سلطان سنجر کرد ~~که خال # ~~او بود. سلطانستجر بهموافقت او با لشکری تمام عازم غزنین شد و با ~~ارسلان # ~~محاربت کرد و ارسلان منهزم شد و بهرام شاه متمکن شد. و چون سلطان ستجر ~~به # ~~عراق بازشد ارسلان شاه بازآمد و بهرام از وی بگریخت وکرة بعد اخری روی ~~به # ~~سلطان سنجر نهاد و سنجر سپاهی تمام بهوی داد. این نوبت باز آمد بهغزنین ~~و بر # ~~ارسلان ظفر یافت و او را بگرفت و بند کرده به قلعه فرستاد تا در بند ~~وفات کرد. # ~~مدت سلک ارسلان چهارده سال [بود] و درسنهٔ‌ اثنین و عشرین و خمس مائه # ~~درگذشت. # السلطان آبوالمظفر بهرام شاه بن مسعود # و سلطان بهرام شاه بن مسعود سلطانی فاضل عالم عادل بود و ذ کر بزرگی او # ~~و فتحهای او که کرده در کتاب ترجمهآ کلیله و دمنه مستوفی در آمده. مدتی ~~ضبط # ~~ولایات داد وچون ملوک غور مدتی بود تا در پی مملکت محمودی بودند و ~~منتظر PageV01P086 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0088.png) # ~~انتهاز فرصت، در آخر عهد بهرام شاه فرصتی یافتند و مقتدای ایشان ~~علاءالدین- # ~~حسین بن حسن با لشکری تمام به غزنین آمد. بهرام شاه از وی بگریخت. # ~~علاءالدین غوری غزنین را ضبط کرد و برادر خود را سیف الدین غوری بر تخت # ~~نشاند و خود بازگشت. بهرام شاه فرصت نگاه داشت و باز غزنین آمد و سیف ~~الدین # ~~را بگرفت و بر خری نشاند و در همهآ شهر و حومهآ غزنین بگردانید. این ~~خبر به # ~~علاءالدین رسید بهغایت گرفته ms096 شد و با لشکری انبوه روی بهغزنه نهاد. چون # ~~هنوز سپاه نرسیده بودند بهرام شاه بهمرگ خود درگذشت و اکا بر غزنه ~~پسرش: # السلطان خسرو شاهبن بهرام شاه # را بنشاندند وخود در آن نزدیکی علاءالدین با آن سپاه بی قیاس برسیدند و # ~~غزثه را غارت داد و قتل عام کرد و خسرو شاه بگریخت و علاءالدین پسران # ~~برادرش غیاث الدین محمد و شهابالدین محمود [را] که پسران سیف الدین ~~بودند # ~~در غزنین بهسلطنت بنشاند و خود مراجعت کرد. و ایشان ضبط ممالک غزنین # ~~دادند و بهلطایف حیل خسرو شاه را باز دست آوردند و بر خود ایمن ~~گردانیده # ~~ناگاه او را بگرفتند و بهقلعه فرستادند و مدتی محبوس بود و هم در بند ~~وفات یافت. # ~~در سنهآ خمسین و خمس مائه و روزگار سلطنت غزنینیان بسر آمد و سلطنت آن ~~طرف # ~~با ملوک غور افتاد وتمامت ممالک هندوستان که متصرفات غزنینیان بود با ~~ایشان # ~~که قهر غوریان کرد حا کم بودند. و چون غوریان مقهور شدند هنوز هندوستان ~~در # ~~تصرف ترکی بود هم از غلامان غوریان. نام او «ایلتمش» ومردی به غایت ~~کافی # ~~بود و به بسلطان ایلتمش» موسوم شد وشهر دهلی را دارالملک ساخت و صاحب # ~~جوامع الحکایات محمدبن سعید العوفی ذکر عظمت وشوکت او و از آن وزیر او # ~~قوام الدین محمدمستوفی کرده. وچون ایلتمش وفات یافت مملکت هند در تصرف # ~~اولاد او آمد و در روزگار آخر یکی از حجاب ایشان که هم ترکی بود از ~~تراکمهآ # ~~خلج خروج کرد ومملکت را به استقلال فرو گرفت و اسروز در تصرف اولاد او ~~مانده # ~~و سلطنت دهلی وجملهآ هند در دست تصرف سلطان اعظم ابوالمجاهد مظفرالدین- # ~~محمد شاه است که سلطانی دیندار است و بسی بتخانهها شکست و مسلمانی را ~~در PageV01P087 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0089.png) # ~~88 مجمع الانساب # ~~دیار هند شایع گردانید و یا سلطان بوسعید - تغمده الله بغقرانه - ~~اتفاقی تمام داشت. # ~~و تا آن پادشاه در قید حیات بود هر ms097 سال از هندوستان انواع تحف و هدایا ~~روان # ~~کردی چنانچه مادام ایلچیان از طرفین در راه بودندی و هدایایی که این ~~سلطان # ~~به حضرت سلطان بوسعید فرستاده اگر ذکر رود کتاب به تطویل انجامد. و این ~~سلطان # ~~محمد شاه مردی بهخایت سخی با سروت است و کمترین عطای او آن که در این # ~~روزگار که روز تحریر است دیدیم و شنیدیم صد لک و دویست لک زر طلا است و # ~~هر لکی به زعم اهل هند صدهزار متقال است وخزینهای که او دارد از دور ~~آدم # ~~یاز [درا هیچ کتب سسطور نیست که پادشاهی را یوده. خدای تعالی او را ~~توفیق # ~~عدل ورأفت وجملهآ مؤمتان ومسلمانان را توفیق طاعات وخیرات دهاد. بمشیة # ~~له تعالی. PageV01P088 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0090.png) # طایفهٔ‌ چهارم از طوایف هشت گانه ملوک دیالیم اند # ایشان قومی قویدل و جبار بودند و نسب خود به بهرام گور بردندی و به # ~~حقیقت تسل ایشان از عرب است و دیلم وجمع آن دیالمه است. واصل خروج # ~~ایشان از طبرستان بوده. و در مدت صدوبیست سال که ایشان مملکت راندند ~~جملهآ # ~~جهان را در تحت حکومت آوردند و چنان مستقل و مستولی شدند که خلفای بنی- # ~~عباس عاجز ومحکوم ایشان بودند. حدود مملکت و متصرفات ایشان از طبرستان ~~و # ~~گیل ودیلم وقهستان و مازندران وگرگان و ری و جملهآ عراق و مداین و ~~بغداد و # ~~واسط وبصره و جملدآ زمین شام ومغرب وفارس وکرمان وسیستان، و تختگاه و # ~~مقر مملکت ایشان پارس بوده و به آخر هر کس که مستقلتر بود در بغداد ~~نشستی و # ~~ملازم خلیفه بودی اما هر یکی از ایشان به مملکتی والی بودندی. و هر جا ~~که # ~~یکی از دیالم به ملک نشسته بودی آنجا حضرتی بودی و گفتندی دیلمان فارس ~~و # ~~دیلمان عراق و دیلمان کرمان به همین صورت گفتندی. امروز در هر شهری ~~بقیتی # ~~ماندهاند و نسبت خود بهدیالمه کنند. و در زمان آخر چنان مستولی شدند که ms098 ~~هر # ~~کس که بنشستی او را بهلقب «شهنشاه» خواندندی. ومقتدای ایشان علی بن ~~بویه # ~~بود ازاین سبب ایشان را «آل بویه» خوانند. # الامیرعماد الدولة علی بن بویه # این علی مردی به غایت کافی با تدبیر بود و در خدمت ناصرالحق- آن علوی # ~~که در طبرستان سیسال دعوت کردی- میبود وچون علوی گذشته شد عمادالدوله ~~PageV01P089 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0091.png) # مجمع الاتساب # ~~بگریخت و به خراسان شده به والی آنجا التجاکرد و قومی از دیلمان بر وی ~~گرد # ~~آمدند. والی خراسان از شوکت او بترسید و خواست که مؤاخذت او کند. عماد- # ~~الدوله آگاه شد وازخراسان برفت و بهاصفهان آمد. والی اصفهان مظفربن ~~یاقوت- # ~~او را راه تداد یهضرورت یا مظفر در حرب ایستاد و برظفر بظفر شد. ~~وسلکقارس از # ~~آن یاقوت بود پدرمظفر، لشکر کشید و روی به عمادالدوله تهاد یاقوت منهزم ~~گشت، # ~~عماد ازپی او به پارس آمد و فارس1 را صافی کرد و بهخوزستان شد و آن ~~مملکت را # ~~در تصرف آورد و قصد بغدادکرد. در بغداد متمکن و قوی شد و خلیفه با وی ~~موافق # ~~شد بهسبب شوکت او چنان که درخطبه دردعای خلیفه تام او نیز می بردند. # و او را دو پسر بود: یکی معزالدوله که [او را] در بغداد بنشاند، و یکی # ~~رکن الدوله که وی را در جانب ری و جبال یگذاشت و خود به پارس آمد و # ~~مملکت فارس را دارالملک و حضرت ساخت و مدت شانزده سال برتخت فارس # ~~متمکن بود و بعد ازآن درگذشت. # الامیر رکن الدولة حسن بن علی بن بویه # او بعد ازوفات پدر ازری به پارس آمد و تخت بگرفت. و او را چهار پسر بود # ~~و ممالک را بر پسران قسمت کرد: فارس [را] که دارالملک اصلی بود به عضد- # ~~الدوله داد نام او بناه خسروت، و اصفهان وقم و قزوین و زنجان به ~~مؤیدالدوله # ~~داد کنیتش ابومنصور، و همدان و دینور و ری و گیلان و طبرستان به ~~فخرالدوله داد # ~~نام او علی. ms099 و پسر کوچک را کنیت او ابوالعباس بهعضد سپرد تا در مملکت ~~او # ~~شریک باشد. # و رکن الدوله بیست وهشت سال پادشاهی راند و درگذشت. والله اعلم. # الامیر معزالدولة احمدبن علی بن بویه # او برادر رکن الدوله بود ودرعهد پدر امیر بغداد بود وسلازم دارالخلافه ~~PageV01P090 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0092.png) # ~~بود و چون پدرش نماند به استقلال امیری بغداد کرد. و چون عضدالدوله قوی ~~شد # ~~در بغداد او را امیری شام دادند و بدان طرف لشکر کشید و تمامت مغرب در ~~دست # ~~او آمد و بهفرزندان او بماند و هم در آن حدود وفات یافت. # الامیر العادل الفاضل عضدالدوله بناه خسروبن رکن الدوله # نورحدقه وقرة عین آل بویه عضدالدوله یود وهیچ کس از ملوک جهان به # ~~فضل و ادب و شوکت و عظمت او نرسد و مآثر او بسیار و مشهور است. در ~~اواخر # ~~ایام او برادرانش فخرالدوله ومؤیدالدوله به هم بر آمدند وفخرالدوله قصد ~~مملکت # ~~مؤید کرد وعضد مدد مؤید شد ولشکر کشیده روی به فخرالدوله نهاد، ~~فخرالدوله # ~~یگریخت و به بخارا شد والتجا بهسامانیان برد و بعد از هجده سال که ~~عضدنمانده # ~~بود باز آمد. # و چون عضدالدوله ازکارعراق وطبرستان بپرداخت و آن مملکت را به # ~~مؤیدالدوله سپرد، در بغداد میان پسران او و پسران معزالدوله محاربت ~~افتاد، # ~~عضد را ضرورت شد به بغداد رفتن و پسران معزالدوله را مقید و محبوس ~~گردانید # ~~الا دو پسر او که در شام بودند: عمیدالدوله و ابوطاهر. و عضد بعد از ~~این حال # ~~در بغداد نشست کرد و همهآ کار خلافت بر وی میرفت و هر خلیفه که او ~~خواستی # ~~خلع کردی و هرکس که خواستی بنشاندی و نواب او در هر مملکت هر یکی # ~~پادشاهی بزرگ بودند. وارکان علم وفضل وادب در عهد او بهعلیین رسید. و # ~~در هیچ شهری از بلاد اسلام نیست که عمارتی و مسجدی نکرده و دارالشفاء # ~~بغداد از عمارات اوست و بندی که به رود کر بسته درجهان ms100 نظیر آن نیست و ~~آن را # ~~«بند امیر» گویند. و امیر نام استادی است که بنا نهاده. و در شیراز شهر ~~سوق الامیر # ~~هم از آثار اوست و امروز هر کجا عمارتی عالی هست گویند عضدی است، و یکی # ~~ازسعادات ومیامن او این بود که شیخ الشیوخ زمان، ابوعبدالله خفیف قدس ~~الله # ~~روحه العزیز در عهد او بوده وشرف محبت مبارک او دریافته ومناقب و مآثر ~~او # ~~بسیاراست وصابی کتابی مفرد در مناقب و آثار او پرداخته نام آن تاجی ~~نامه و در # ~~این کتاب بدین کلمات اندک اختصار افتاد. # عضدالدوله بناه خسرو مدت بیست وچهار سال حکومت جهان راند و در بغداد ~~PageV01P091 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0093.png) # ~~وقات کرد. تابوت او به کوفه بردند ودر مشهد امیرالمؤسنین علی- کرم الله ~~وجهه # ~~مدفون است. علیه الرحمه. # الامیر مؤید الدوله بن رکن الدوله حسن # او در زمان پدر در اصفهان بودی چون پدرش وفات کرد او قصد سملکت # ~~وشمگیریان کرد و وشمگیریان با برادر او فخرالدوله متفق بودند قصد او ~~کردند و او # ~~بهمدد عضدالدوله ایشان را قهر کرد وری وجبال با عراق مضاف شد و مملکت ~~او # ~~صافی شد وبعد ازاو: # الامیر فخرالدوله بن رکن الدوله # او ملکی فاضل عاقل بود و چون از عضدالدوله بگریخت و به بخارا شد # ~~هجده سال در بخارا بماند بهاتفاق شمس المعالی قابوسبن وشمگیر که او نیز # ~~ملکی فاضل بود. دراین هجده سال هیچ یکی به هیچ باب ننالیدند نه از ~~نفقات و # ~~نه ازاخراجات و هرگاه که سامانیان از حال ایشان افتادندی و لشکری نامزد ~~شدی # ~~قضاءالله آن کارها به هم بر آمدی و موقوف شدی تا بعد از هجده سال هر دو ~~با # ~~مملکت خود رسیدند به مراد تمام. و اسماعیل عباد که در جهان متل بهفضل ~~وعلم # ~~او زیبد وزیر او بود. لاجرم مملکت او چنان مستقیم شد که در اولاد او ~~بماند. و # ~~شمس المعالی نیز هم در آن عهد با مملکت گرگان و ms101 طبرستان رسید و او ملکی # ~~محتشم بود و در هر هنری دیناری بودی اما خشمی عظیم بر وی غالب بودی و # ~~به هر گناهی شمشیر کا رفرمودی و زندان او گور بودی. و چون خشم او از حد # ~~بگذشت اسرا اتفاق کردند و او را بگرفتند و به قلعه ای بردند. و در ~~قابوس نامه ذکر # ~~کرده که چون او را غل نهاده بودند وبهقلعه میبردند پنج حاجب موکل او # ~~بودند با وی گفتند که ای امیر کار تو از قتل بسیار که فرسودی به زیان ~~آمد. گفت # ~~ای ابلهان کار من از آن به زیان رفت که قتل کم کردم و الا اگر من شما ~~پنج کس # ~~را کشته بودمی امروز خود نه گرفتار بودمی! و چون او را بکشتند پسرش را # ~~نشاندند و هنوز ملوک گیلان وطبرستان از نسل اویند. و او را سه پسر ~~بوده: PageV01P092 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0094.png) # ~~منوچهر و دارا و اسکندر. و مصنف قابوس نامه که نام او کیکاوس بود پسر ~~اسکندر # ~~بود. و دارا و منوچهر هر دو در ایام دولت سلطان محمود ندیم او بودند و ~~دختر # ~~سلطان به زنی به کیکاوس مصنف پندنامه آمد. وغرض از این فصل آن است تا # ~~محقری ازشرح حال ملوک گیلان نیز دراین مختصر داخل باشد. # و فخرالدوله مدت چهارده سال در پادشاهی بسر برد وچون وفات یافت از # ~~وی سه پسر ماند: اول مجدالدوله ابوطالب، دیگر شمس الدوله ابوطاهر ~~وکهترش # ~~عزالدوله ابوشجاع. و فخرالدوله را زنی بود که مادر مجدالدوله بود و او ~~را # ~~«سیده» گفتندی بعد از وقات فخرالدوله آن زن متصدی ملک شد و بر تخت نشست # ~~و پسرانش در رأی او چیزی نگفتندی و او معاصر سلطانمحمود یود. و سلطان # ~~محمودی که عالم از بیم بأس و تسلط او در فزع بودی هرگز قصد او نکردی و # ~~گفتی اگر او مرا بشکند چه ننگ از این بزرگتر پاشد که من از زنی مقهور ~~گردم ms102 و # ~~اگر من او را بشکنم چه کار کرده باشم که مملکت از زنی ستده باشم؟ پس ~~چون # ~~سیده وفات یافت و پسرش مجدالدوله بنشست سلطان آن مملکت را بگرفت و مجد- # ~~الدوله را محبوس گردانید. والله اعلم. # الامیر شرفالدوله بن عضد الدوله بناه خسوو # او بهحکم پدر امیر کرمان بود بعد از وفات پدر بهشیراز آمد و از آنجا به # ~~بغداد شد و تمامت متصرفات بغداد فروگرفت. وطایع خلیفه بود اما همه کار ~~بر وی # ~~می رفت و امیری مهیب بود، بعد از پدرشش سال در بغداد پادشاهی راند. # الامیوصمصام الدوله بن عضدالدوله # او با پدر در بغداد بودی و بعد از برادر امارت یافت و نه سال پادشاهی # ~~راند بعد از آن پسرزادگان فخرالدوله- پسران ابوشجاع- بر وی خروج کردند ~~و او # ~~به هزیمت شد چون به دوذمان شیراز رسید بقتل آمد. # الامیو بهاءالدولة بن امیر عضدالدولة بناه خسرو # او امیری بزرگ بود و در عهد برادران امارت فارس داشت. چون شرف و ~~PageV01P093 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0095.png) # ~~مجمع الانساب # ~~صمصام درگذشتند او به بغداد رفت و شوکت او زیادت از برادران بود و چند # ~~جملهآ متصرقات پدر والی گشت و به آذ ربایجان شد و آنجا درگذشت. مدت ~~پیست و # ~~جها رسال امارت داشت و مملکت به پسرش آسد. # الامیر سلطان الدولة بن بهاء الدولة # او ولایتعهد پدر داشت و برادر پدرش بر وی خروج کرد و ظفر نیافت و او از # ~~بغداد به پارس آمد و برادر خود را ابوعلی حسن بن بهاءالدولة در بغداد ~~به نیایت # ~~بنشاند و بعد از آن وفات کرد. # الامیر شرف الدولة بن بهاءالدولة بن عضدالدولة # جون سلطان الدولة وفات یافت میان او وعم او جلال الدولة ابوطاهر منازعت # ~~افتاد و به صلح قرار گرفت و از دارالخلافه خلعت و منشور به وی فرستادند ~~و در ایام # ~~او امرای شبانکاره بر مملکت فارس مستولی شدند و عزالملوک چهارده سال ~~امارت # ~~راند و درسنهآ ثلاث واربعین واربع مائه ms103 وفات یافت. # الاهیر ابومنصور خسوو فیووزبن عزالملوک # او بعد از پدر در بغداد می بود وامارت بغداد داشت نایبی در پارس نشاند. # ~~و با سلطان طغرل سلجوقی دم موافقت زد تا ایمن شد وپیش وی رفت. سلطان ~~طغرل # ~~او را هلاک کرد. # الامیر ابومنصور فولادستون بن عزالملوک # او بعد از برادر پادشاه شد و با ابوسعد خسروشاه بن عزالدولة محاربت کرد و # ~~خسروشاه به غدر کشته شد و فارس بهوی قرار گرفت. و مادرش با وزیر ~~ابوسنصور # ~~بهرام که او را «صاحب کافی» خواندندی مدد و او را بر آن داشت تا صاحب ~~را # ~~بکشت و امیری از امرای شبانکاره- نام او فضلویه- از برای خون صاحب بر ~~PageV01P094 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0096.png) # ~~فولاد ستون غوغا کرد و او را بگرفت و در قلعهای از قلاع پارس محبوس ~~داشت # ~~و در آن بند بمرد و روزگاردیالمه پسر آمد. والله اعلم. # الامیرابوعلی کیخسروبن عزالملوک # چون فولادستون نماند از اکابر دیالم به غیر از این کیخسرو کسی نمانده # ~~بود ازسلطان طغرل بدان راضی شد که نوبند جان بهوی دهد. طغرل نوبند جان ~~با بکی # ~~بهوی داد. هرگاه که پیش سلطان آمدی او را ترحیب کردی و بهجنب خود # ~~بنشاندی. در سنهآ سبع و ثمانین و اربع مائه وفاتیافت و نسل او در ~~بارین3(؟) # ~~بماند اسا نسب خود پنهان داشتندی از استشعاری که از آل سلجوق داشتند. ~~وچون # ~~روزگاری بر آمد در هر شهری بعضی از نسل دیالمه سر بر زدندی و نسب خود # ~~نگفتندی تا امروز که کسی نمانده. والله اعلم بالصواب. PageV01P095 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0097.png) # طایفهآ ینجم ازطوایف هشتگانه ملوک آل سلجوق الذا # بدان که اصل ایشان از ترکمانان است و حشمی بسیار بودهاند و از # ~~تر کستان بهسبب انبوهی حشم و تنگی چراخور بهماوراءالنهر آمدند امیر و ~~سرور # ~~و مقتدای ایشان را سلجوق بن لقمان گفتندی. و در ماوراءالنهر اقامت ~~ساختند و # ~~زمستان گاه ایشان نور بخارا بودی و نور قصبهای است از بخارا و ~~تابستانگاهشان # ~~سغد ms104 سمرقند. و ملک ماوراءالنهر خوفی تمام از ایشان داشت و دفع ایشان ~~میسر # ~~نشد زیرا که حشمی بهغایت بیاندازه بودند و اغماض کاری فرمود تا وقتی که # ~~سلطان محمود- چنان که از پیش ذکر رفت به در سمرقند آمد بهجهت موافقت و # ~~بیعت با ملک ماوراءالنهر یعنی قدرخان. پس این قدرخان در سلطان دمید که # ~~تر کمانان قومی بس قویاند شاید که ایشان محکوم امر تو شوند و در غزوات # ~~هندوستان مددی تمام باشند بهشرط آن که از سروران ایشان ترا نوایی باشد. ~~واین # ~~سخن در دل سلطان جایگیر آمد خصوصا که آن سخنها که ذکر از پیش رفت که از # ~~قول پسر سلجوق گفته بودند در دل گرفت وکرد آن کارکه ذکر رفته از گرفتن # ~~یبغو و غیره. و خدای تعالی چون خواهد که مملکتی برافکند و قبای ملک در ~~بر # ~~قومی دیگر کند اول نموداری از قدرت خود مینماید و هر کس که عاقل است # ~~عاقبت آن باز میبیند چون قبای ملکمحمودی از بر مسعود برخواست آهیخت در # ~~بر سلجوقیان خواست کرد اولا آن نموداری بود که چشم بخت سلطانمحمود را ~~کور # ~~کرد تا بهدست خود زنبور خانهآ ترا کمه را بشورانید و اسمیرشان بگرفت و ~~حشم به # ~~خراسان آورد لابد چون سخن وزیر ناصح و بندگان مشفق نشنید و به استبداد ~~کار PageV01P096 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0098.png) # ~~کرد جملهآ ملک و اولاد او درسر آن استبداد شد. # فی الجمله باز سر قصه شویم. واین سلجوق تر کمان را چها ر پسر بود: یکی # ~~اسرائیل، یکی میکائیل، یکی سوسی و یکی یونس. و اسرائیل که پسر مهتر بود # ~~آن بود که سلطان سحمود او را بگرفت و در یند بمرد. و چون تر کمانان و ~~برادران # ~~اسرائیل آن پیغام بشنودند که یعنی شما که برادرانید ازطلب ملک نایستید ~~اپشان # ~~آن حیلت ساختند وحالیا قومی بیاندازه بدان بهانه خود را بهخراسان ~~انداختند و # ~~سلطان محمود هر چند کوشید ازعاج1 ایشان صورت تبست و ms105 در آخر که روزگار # ~~سلطان مسعود بود خود خوارزم را به استقلال قرو گرفتند و تا وقتی تدبیر ~~می کردند # ~~و لشکر از پس لشکر بر می نشاندند که خراسان را اکثر قرو گرفتند و سلطان ~~مسعود # ~~به نقس خود حرکت کرد و در بیابان میان سرخس و مرو آنجا که نزدیک حصار # ~~دتدانقان است مصاف داد و شکسته شد: ایشان چون مسعود را هزیمت دادتد یه # ~~یکبا رگی شعار سلطنت آشکارا کردند و همهٔ‌ بلاد خراسان و یست و بعضی از ~~عراق # ~~قرو گرفتند و جمعیتی ساختند چنان که نشان صاحبدولتان باشد و همهآ ~~برادران و # ~~برادرزادگان و امیرزادگان به هم نشستند و تدبیر کردند و گفتند ما را ~~پشت به # ~~همدیگر باید کردن و با هم متفق شدن تا دشمن بر ما چیره نگردد و این کار ~~بزرگ # ~~که ما از جای برگوفتهایم استحکام پذیرد. بدین معنی با یکدیگر بیعت ~~کردند و # ~~اول کاری آن کردند که بهاتفاق نامهای نبشتند به دارالخلافه به حضرت ~~امیر- # ~~المؤسنین القائم بامرالله که ما قومی بودیم همه ایل ومطیع امیرالمؤمنین ~~ومالگزار # ~~و خدمتکار و به هیچ وقت ازما گناهی صادر نگشت. برادری داشتیم بزرگ که ~~امیر # ~~و سرور ما بود سلطان محمود او را بیگناه یگرفت و محبوس کرد با چند تن ~~از اکابر # ~~تراکمه تا ایشان در حبس نماندند. و چون محمود درگذشت و پسرش مسعود # ~~بنشست او مردی بیاستعداد بود و به شرایط جهانداری قیام ننمود و به لهو ~~و طرب # ~~مشغول گشت. اهالی این مملکت ازما خواستند تا بهحمایت ایشان درآییم و ~~ایشان # ~~را از دست جور این قوم خلاص کنیم وکار مسلمانی را رونقی با روی کار ~~آوریم. # ~~واجب بود صورت این حال با حضرت خلافت نمودن تا بنای این کار بهحکم و # ~~مشورت واستصواب رأی امیرالمؤمنین باشد. پس چون این ناسه کسید شد مملکت ~~PageV01P097 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0099.png) # ~~را میان برادران و برادرزادگان قسمت کردند و هر یکی به ممالکی ms106 رفتند با ~~لشکری. # و از پسران سلجوق را آن که میکائیل نام داشت دو پسر مستعد بودتد # ~~مهتر را نامش داود وکنیت ابوسلیمان و لقب جغری بک، و دومش محمد نام و # ~~کتیت ابوطالب و لقب طغرل بک. پس بهاتفاق جملهآ خویشان، جغری بک را # ~~پادشاه کردند و مرو را دارالملک ساخت و جملهآ خراسان در تصرف آورد. و ~~گویند # ~~در آن هفته که او پادشاه خواست شد روزی مصحفی قرآن برگرفت و بدان فال ~~گرفت # ~~چون بازکرد این آیه آمد که: یا داود اناجعلتاک خلیفة فی الارض فاحکم ~~بین الناس # ~~بالحق ولا تتبع الهوی، چون این فال برآد در آن هفته پادشاه شد تا ~~جهانیان # ~~یدانند که هر که خداوندتعالی او را دولتی خواهد داد لحظه به لحظه اشارت ~~آن # ~~بشارت یه وی می رساند. # و چون پادشاهی بهداود مقررشد، برادر خود را محمد آن که لقب طغرل- # ~~بک داشت و دو پسر با عم خود یکی را قتلمش گفتندی و یکی را ابراهیم ~~بهعراق # ~~فرستاد وطغرل بک در ری بر تخت نشست و آنجا دارالملک ساخت و قتلمش را # ~~دامغان وگرگان داد و ابراهیم را همدان و دینور و آن طرف داد. و برادری # ~~دیگرشان بود همین قتلمش و ابراهیم که او را «یاقوتی» گفتندی اورا ابهر ~~و زنگان # ~~و نواحی آذربادگان داد. و چغری بک که پادشاه اصل بود او را دو پسر بود ~~یکی # ~~را که مهتر بود نامش قاورد بود او را ممالک کرمان و آن نواحی داد چندان ~~که # ~~بگیرد و یکی دیگر که او را البارسلان گفتندی در خدمت برادرش یعنی طغرل ~~بک # ~~بهعراق میبود پیش تخت طغرل بک در شهر ری. و جملهآ پادشاهزادگان سلجوقی # ~~که سلطنت عراق راندهاند همه از نسل این البارسلان بودهاند چنان که ذکر # ~~هر یکی بهجای خود خواهد آمد. و بنیاد دعوت سلجوقیان و شکسته شدن سلطان # ~~مسعود درسنهآ ثلاثین واربع مائه بود ومسلم شدن ممالک بر آل ms107 سلجوق و ~~قسمت # ~~کردن جهان و جلوس جغری بک در خراسان و جلوس طغرل بک در عراق در سنهآ # ~~ربع و اربعین واربع مائه بود. # السلطان رکن الدین ابوطالب طغرل بک محمدین میکائیل بن سلجوق # و او چون در ری بر تخت نشست رسولان خلیفه یا جواب نامهها و تشریف # ~~آیهآ 26 سورهآ ص. PageV01P098 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0100.png) # ~~و سنشور سلطنت عراق و کهستان تمامت بهوی رسید و آن رسول سهسال در ~~پایتخت # ~~طغول یک بازماند به حکم آن که سلطان طغرل یک به گرفتن بلاد عراق و ~~استخلاص # ~~و صافی کردن آن مملکت مشغول بود بعد از سهسال با عظمتی هر چه تمامتر په # ~~بغداد رفت وخلیفه او را حرمتی عظیم داشت و فرمود تا در خطبهٔ‌ بغداد ~~نام او # ~~داخل کردند و بعد ازنام او نام سلطان الدولةبن بهاءالدولة دیلمی ~~بگفتندی و این # ~~سلطان الدولة چون طغرل بک به بغداد رسید بهدست طغرل بک گرفتار شد و او ~~را در # ~~قلعهآ طبرک محبوس کرد. وطغرل دو سال در بغداد بود و بازگشت. # و چون طغرل از بغداد برفت ترکی بود در بغداد که او را «بساسیری» # ~~گفتندی تامش ارسلان و لشکر کش خلیفه بود با سلاطین مصر و موصل و شام # ~~اتفاق کرد و یر خلیفه عاصی شد و خلیفه مرد فرستاد تا طغرل از راه ~~بازگردد و دفع # ~~این ترک کند. در این حال خبر بهطغرل رسید که پسر عم او یعنی ابراهیم که # ~~حاکم همدان بود عاصی شده طغرل را آن مهم ضرورت بود با خلیفه نپرداخت ~~حالیا # ~~روی به همدان و عراق نهاد و بهحرب ابراهیم مشغول شد تا او را بکشت. و # ~~بساسیری ولشکر مصر وشام وموصل بیامدند و خلیفه را بگرفتند و به احیاء ~~عرب # ~~فرستادند و بهدست عربی نام او «مهارش» موقوف کردند و یکسال در بغداد ~~خطیه # ~~بهنام سلاطین معر خواندند. پس روزی ملطقهای بهطغرل رسید خلیفه یدخط خود # ~~نبشته که الله الله ms108 ای امیر مسلمانی را دریاب که زنادقه و قرامطه شعار ~~آشکارا # ~~کردند و مسلمانان را مقهور کردند! چون سلطانطغرل این نامه برخواند دلش # ~~بسوخت نامه سوی عمیدالملک صفی ابوالعلا انداخت که وزیرش بود و گفت # ~~جوابی مختصر نویس که اینک ما به اثرنامه می رسیم با لشکر. پس عمیدالملک # ~~این آیه یر پشت ملطفه بنوشت که ارجع الیهم فلنأ تینهم بجنود لاقبل لهم ~~بها # ~~ولنخرجنهم منها اذلة وهم صاغرون3، وبر سلطان عرضه کرد. سلطان را آن ~~اهلیت # ~~بود که این آیت فهم کردی او را خوش آمد ازفضل وزیر و بفرمود تا استری ~~با زین # ~~زر و دستی جامهآ زربفت به وزیر دادند. پس سلطان طغرل با لشکری تمام به ~~در موصل # ~~فرود آمد و با بساسیری مصاف داد و او را بگرفت و بکشت وسرش بر نیزه پیش # ~~خلیفه فرستاد و خلیفه از آنجا که بود باز بغداد آمد. سلطان طغرل ~~یکدوگام پیش PageV01P099 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0101.png) # ~~اسب خلیفه پیاده برفت. خلیفه فرمود که: ارکب یا رکن الدین! و از آنوقت ~~بار # ~~القب سلاطین از «دولة» به «دین» مبدل شد. # پس سلطان طغرل بهغایت بزرگ شد چنان که خواهر خلیفه را بخواست. # ~~خلیقه را خوش نیامد و خواست که ندهد. تواب او گفتند اگر تو خواهر به وی # ~~ندهی خصمی قوی است و ترا از او مضرت باشد. پس خلیقه خواهر خود را با # ~~قاضی بغداد پیش او فرستاد و مهرش به چها رصد درم نقره و یکمثقال زر ~~معین # ~~کردند و عقد تکاح بستند یعنی مثل مهر فاطمه بنت رسولالله و سلطان آن ~~زمان # ~~در تبریز بود عزم دارالملک ری کرد تا کار زفاف کند. چون هنوز یک سنزل ~~به # ~~دا رالملک ری مانده بود او را رعافی تمام پیدا شد به هیچ دارو اسساک ~~نپذیرفت # ~~تا وفات یافت، در رمضان سنهآ خمس و خمسین و اربع مائه و خواهر خلیفه را # ~~همچنان با مهر2 باز بغداد بردند. این است ms109 یکی از معجزات خاندان نبوت که # ~~نگذاشت که در درج آل رسول الله به تراکمهآ ظالم رسیدی. مدت سلطنت طغرل ~~از # ~~آن وقت که مسعود را منهزم کرد تا وقاتش بیست وشش سال بود. والله اعلم. # السلطان الب ارسلان بن جغری بکت # چون سلطانطغرل وفات کرد از فرزندان او کسی نبود که متعهد سلطنتی # ~~توانست شد و البارسلان پسر سلطان جغری بک در خراسان بود پیش پدر. اکابر # ~~عراق احوال وفات طغرل باز نمودند. جغری بک پسر خود را الب ارسلان که ~~خود # ~~مدتی نایب سلطانطغرل بود در عراق از حکم پدر بهعراق قرستاد و بیامد و ~~بر # ~~تخت نشست. و گویند او مردی دراز قد بود، قدی از حد دراز و از سر گوی # ~~کلاهش تا محاسنش دو گز بود از بس که محاسنش دراز بودی و چون تیر # ~~انداختی گره زدی و هرگز تیر او خطا نرفتی. و در سنهآ خمس و خمسین و ~~اربع مائه # ~~برتخت سلطنت عراق نشست وهر کس که او را دیدی هیبتی بر وی نشستی و # ~~عمید الملک [را] که وزیر سلطان طغرل بود بگرفت و معزول کرده مصادره کرد ~~و # ~~وزارت به نظام الملک الحسین بن علی بن اسحاق داد. واین نظام الملک مردی ~~فاضل PageV01P100 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0102.png) # ~~بی نظیر بود و صیت فضل و مروت او مشهور است. چون وزیر شد در قتل عمید # ~~الملک سعی کرد و عمیدالملک مردی پیر فاضل نیکو اعتقاد بود چون او را بر ~~سر # ~~پای نشاندند که بکشتندی پیغامی فرستاد پیش سلطان الب ارسلان و گفت او ~~را # ~~بگویید که من دنیا و آخرت هر دو از تو و عم تو یافتم زیرا که عم تو ~~همهآ جهان # ~~زیر قلم من کرد و بر همهآ جهان حاکم بودم و از آن من بود و تو مرا ~~سعادت # ~~شهادت بخشیدی و ازاین جهان شهید میروم. [این سخن] سخنی درشت یود و در # ~~دل البارسلان کارکرد خواست که ms110 او را نکشد نظام الملک نگذاشت. دیگربا ره # ~~پیغام فرستاد به نظام الملک و گفت او را بگویید که بد کردی در کشتن من ~~سعی # ~~کردن که قتل وزیران سنتی شود و اول ترا بکشد و هر هفته وزیری کشته شود. # ~~و همچنان بود. # و سلطان البارسلان فارس را فرو گرفت و در شبانکاره خیلی اکابر و امرا # ~~بکشت ولشکر به روم کشید. ملک روم - نام او ارمانوس-با سیصدهزارسوار روی # ~~بهوی نهاد با دوازده هزارسوار او را بشکست و ارمانوس را بگرفت و حلقه ~~در گوش # ~~کرد وعاقیت او را رها کرد به قرار آن که هر روز هزاردینار از مال روم ~~بدهد و # ~~بازگشت و بهعراق با زآمد. وعمش نمانده بود یعنی جغری بک6. والبارسلان ~~به # ~~خراسان شد ومملکت پدر را ضبط کرد وقصد بلاد ماوراءالنهر کرد تا ملوک ~~ترک # ~~را براندازد، به قلعهای رسید نام آن «بوزم» کوتوال قلعه را بگرفتند نام ~~او یوسف و # ~~پیش سلطان آوردند. از وی خبرهایی پرسید، راست نمی گفت، فرمود تا او را # ~~یکشند. آن یوسف چون دانست که او را البته خواهند کشت کاردی ازساق موزه # ~~ییرون آورد و قصد سلطان کرد و روی بهوی نهاد. غلامان آهنگ او کردند ~~سلطان # ~~از اعتمادی که بر تیر انداختن خود داشت غلامان را گفت بگذارید تا ~~بیاید. قضا # ~~را تیر خطا شد یوسف برسید و کارد بزد و کارگر آمد در سنهآ سبع وستین و ~~اربع مائه. # ~~و سعدالدوله که شحنهآ بغداد بود پیش سلطان بود خود را بر سلطان افکند و # ~~کاردش بزد اما کشته نشد. و یوسف چون سلطان را بکشت همچنین کارد بر دست ~~PageV01P101 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0103.png) # ~~گرفته میرفت هیچ کس پیش او نیارست رفت. جامع نیشابوری که فراش سلطان # ~~بود میآمد میخکوبی بهدست، از پس او در آمد و بر سرش زد و بکشت. و گویند # ~~روزی پسر همین فراش غلامی خاص از آن ملکشاه او را بکشت در بغداد ms111 و غلام # ~~در حرم خلیفه دوید و ملکشاه حمایت گونه مینمود. جامع با ملکشاه گستاخ ~~بود # ~~بیامد ولگام اسبش یگرفت و گفت ای خداوند! تو یا کشندهآ پسر من آن کن که ~~من # ~~با کشندهآ پدرت کردم. ملکشاه فرمود تا برفتند و غلام را از حرم ~~دارالخلافه بیرون # ~~کشیدتد و بکشتند. # و سلطان الب ارسلان ملکی یزرگوار بود و مملکتی فراخ داشت و او را ده # ~~پسر بود اما ملکشاه را ولیعهد کرده بود و دوازدهسال پادشاه بود و عمرش ~~سیو # ~~چها رسال. وزیر او تا آخر عمرش نظام الملک حسین بن علی بود. # السلطان ملکشاه بن الب ارسلان # سلطان ملکشاه پادشاهی جبار سوافق بخت کامکار بود در سنهآ سبع وستین و # ~~اربع مائه بر تخت نشست. پدرش جهانگیری کرد و او جهانداری راند. او درخت # ~~نشاند و بر او خورد. عهد او بهار دولت سلجوقیان بود و روی به هیچ مهم # ~~نیاوردی که نه بر وفق مراد او تمام گشتی. وزیرش همان نظام الملک بود تا ~~آخر # ~~عمر. و در اول عهد او را خصمی چون سلطان قاورد پیدا شد که عم او بود ~~وسلطنت # ~~کرمان و قارس داشت با لشکری گران روی به تختگاه ری نهاد و سلطان ملکشاه # ~~پذیره آسمدش. در شهر گرج مصاف دادتد سه شبانه روز حرب بود عاقبت قاورد # ~~یگریخت. وگویند در لشکر می گشت سواری دید که شمشیری بر میانش زده بودند # ~~و نیمهآ زیرش همچنان بر پشت اسب مانده بود. قاورد چون آن زخم بدید روی # ~~برگردانید و او را بگرفتند. ملکشاه قرمود تا بهشب او را هلاک کردند و ~~لشکرش # ~~غارت کردند و یک پسر قاورد در لشکرگاه بود نامش سلطانشاه. گویند تر ~~کمانی # ~~او را بدزدید و به گردن نشاند و به کرمان برد و پادشاه کرمان شد و ذکر ~~او در # ~~احوال ملوک کرمان گفته شود. # ملکشاه را چون این فتح برآمد جهان بر وی صافی شد وسپاه به ms112 ماوراءالنهر # ~~کشید و شهر سمرقند را حصار داد وخان را پیاده پیش اسب آوردند. او را ~~اسیر PageV01P102 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0104.png) # ~~کرده به اصفهان آورد و تشریف پوشید و حکومت سمرقند بدوی باز دآد و ~~مملکت # ~~سلطان ملکشاه چنان فسیح شد که در وقت گذشتن از جیحون، نظام الملک برات # ~~احرت ملاحان حیحون به شهر انطا کیه نوشت، ملاحان قریاد کردند که ما را # ~~استطاعت تباشد که به انطا کیه رویم و اگر جوانی برود پیر بازآید. سلطان ~~با وزیر # ~~این معتی یگفت، جواب داد که در دولت سلطان ایشان را به انطا کیه تباید ~~رقت # ~~که هم در این دیارچندان کا رکنان و ارتاقان8 هستند که برات از ایشان ~~یخرند و # ~~زر نقد بدهند وایشان بهحق خود برسند وصیت یسطت مملکت به هر جای برود و # ~~مورخان درتواریخ بنویسند وموجب نام این دولت باشد. # و سلطان ملکشاه چنان مستولی شد که جملهآ مشرق و مغرب یگرفت و چون از # ~~ساوراءالنهر بازآمد به انطاکیه رفت و از آنجا بگنشت تا کنار دریای مغرب ~~یگرفت # ~~چنان که اسبان آب از دریا خوردندی. آن روز سلطان سجاده بخواست و دورکعت # ~~نماز شکر کرد و جملهآ شهرهای مغرب و بعضی از روم و فرنگ هر جایی بهیکی ~~از # ~~غلامان و خاصگان خود داد و شهر حلب را به غلامی داد نام او آقسنقر و # ~~انطاکیه به غلامی نام او اقسیان وشهر رها به یکی تام او نوران و موصل ~~به یکی # ~~نام او جکرمش. وچون اقصای مغرب و دیاربکر و آذربادگان و عراقین را صافی ~~و # ~~مضبوط کرد، بار دوم قصد ماوراءالنهر کرد و سلطان سمرقند را نام او ~~سلیمان خان # ~~بگرفت و بهاوز کند فرستاد و از آنجا قصد تر کستان و ختا و ختن کرد و در ~~هر # ~~شهری والی وشحنهای بنشاند و به خوارزم بازآمد و نوشتکین غرجه را ~~بهشحنگی # ~~بنشاند. و این توشتکین، پدر خوارزمشاهمحمد بود که پدر ملوک ~~خوارزمشاهیان # ~~است. ms113 و چون از خوارزم بگذشت شهر بهشهر خراسان بگشت و از مغرب تا مشرق # ~~هر جا مملکت او بود بهچشم خود بدید وعدل و دادی بنیاد کرد که رسوم عمری # ~~بهجای نهاد و رسوم اقبح برداشت. و در هر سفری که رفتی آنچه پیوسته ~~ملازم # ~~رکاب او بودند غیر سپاه سلطانی چهل وشش هزار مرد بودند و اقطاع ایشان ~~از # ~~خاصه بودی. و روم همچنان مطیع وایل بود که در عهد پدرش و هر روز هزار # ~~دینار می رسانیدند و عدل او تا بهحدی بود که در عهد او متظلم نبودی و ~~حاجبان # ~~گفتی تا هیچ کس را منع نکنند. و از جملهآ خیرات مشهور او که فرموده ~~مصانع PageV01P103 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0105.png) # ~~راه مکه است ومکس وخفارت9 از حاج برداشت و امیرحرمین را آقطاع و رسم ~~داد # ~~از مال خود زیرا که پیش ازاین رسم آن بودی که از هر قافله هفت ~~هزاردینار زر # ~~مرخ بستدندی و عربان بادیه و مجاوران خانه را همچنین. و سلطان ملکشاه ~~را # ~~شکار به غایت دوست بودی و روزی در شکار هفتاد آهو را با تیر زده بود و ~~قاعدهآ # ~~او آن بود که به هر شکاری که بزدی دیناری مغربی به درویشی دادی. و به ~~هر # ~~موضعی ازعراق وخراسان منارهها فرموده است ازسم آهو و گور و در ~~ماوراءالنهر # ~~و ترکستان ومشرق ومغرب و روم و آن اطراف هر جا شکارگاهی است اثری و # ~~یادگاری گذاشتست. و در آخر دارالملک خود را باز اصفهان آورد و آتجا ~~عمارات # ~~یسیار فرمود ازکوشکها وباغها چون باغ کاران وباغ بیت المال وباغ احمد ~~سیاه # ~~و باغ دشت کور و غیر آن و قلعهآ شهر و قلعهآ دزکوه او بناکرد و خزانه ~~آنجا # ~~داشتی. ودرعهد او تظام الملک عظیم متمکن بودی و مستولی. # و تظام الملک را دوازده پسر بود هر یکی به استقلال حاکم و والی مملکتی # ~~بودند و زن سلطان ملکشاه که او را ترکان خاتون ms114 گفتندی دختر خان تر ~~کستان که # ~~او را طمغاج خان گفتندی با نظام الملک به غایت بد بود بهسبب آن که ~~سلطان را # ~~پسری بود از ترکان خاتون که او را محمود گفتندی و تر کان سیخواست تا ~~سلطان # ~~آن پسر را ولیعهد گرداند و سلطان ولایتعهد به پسر بزرگتر داده بود نام ~~او بر کیارق # ~~که مادرش دختر امیریاقوتیین جغری بک بود. و این ترکان را نایبی بود ~~مردی # ~~فاضل بزرگوار او را تاج الملک لقب داده بودند و از پارس بود و پیوسته ~~معارض # ~~نظام الملک بودی و در صدد وزارت بود. وتر کان خاتون همه روز پیش سلطان # ~~ملکشاه خصمی نظام الملک کردی و عثرات10 او بر شمردی و مدح و نیکویی # ~~تاج الملک گفتی و ملکشاه تا غایت قبول نکردی تا از حد بگذشت و سلطان # ~~ملکشاه درکار نظام الملک متهم شد پیغامی داد به نظام الملک که مگر تو ~~با من # ~~در سلک شریکی؟ ازآن که چهاردانگ مملکت من پسران تو دارند و تو بی مشورت # ~~من در کارها تصرف می کنی. خواهی که بفرمایم دستارت از سر برگیرند؟ ~~نظام- # ~~الملک در آن زمان پیر بود و سنش از هشتاد برگذشته جواب فرستاد که دستار ~~من PageV01P104 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0106.png) # ~~و تاج تو به هم پیوسته است. ناقلان این سخن به زشتترین صورتی باز ~~گفتند. # ~~سلطان در خشم شد و بفرمود تا نظام الملک را بگرفتند و پهدست تاج الملک # ~~سیردند. و سلطان در آن نزدیکی عزیمت بغداد کرد و هر دو وزیر را با خود ~~ببرد # ~~هم نظام و هم تاج [را]. و چون بهحدود همدان رسیدند ناگاه ملاحده نظام- # ~~الملک راکارد زدند. گویند بهاغوای تاج الملک بود زیراکه الا تاج الملک ~~که # ~~خصم او بود هیچ کس دیگر بر قتل آن چنان فاضلی اقدام ننمودی و گویی سخن # ~~نظام الملک فالی بود که چون او را بکشتند ملکشاه نیز هم در آن دوسه روز ~~چون # ~~به بغداد ms115 رسید وفات یافت بعد از هجده روز از قتل نظام الملک و معزی در ~~مرثیهٔ‌ # ~~ایشان گفته است11. # ~~رفت در یک مه بهفردوس برین دستور پیر ### | شاه برنا از پس او رفت در ماه دگر # ~~کرد ناگه قهریزدان عجز سلطان آشکار ### | قهریزدانی ببین و عجز سلطانی نگر # و سلطان ملکشاه در آخر عمر جملهآ اصحاب مناصب را تبدیل فرموده بود # ~~آن نیز مبارک نیامد و چون وفات کرد عمرش سیوهفت سال بود و مدت ملکش # ~~بیست سال. وفات او درسنهآ سبع وثمانین واربع مائه. # السلطان برکیارق13 بن ملکشاه # پر کیارق درسنهآ سبع و ثمانین واربع مائه که پدرش وفات یافت در اصفهان # ~~بود و تر کان خاتون در بغداد بود با پسرش محمود و از خلیفه درخواست تا # ~~سلطنت به پسرش دهد محمود. خلیفه اجابت تمی کرد و گفت پسر تو طفل است. # ~~تر کان مال بسیار بذل کرد. وخلیفه را پسری بود از خواهر سلطان ملکشاه ~~نام او # ~~جعفر و به ترکان داده بود که میپرورد وآن پسر در اصفهان بود و اهل ~~اصفهان # ~~را عزیمت آن بود که پیش از آن که منکشاه وفات کردی این پسر رادر اصفهان # ~~به خلافت بنشاندندی ودا رالخلافه باز اصفهان آوردندی. ترکان خاتون آن ~~پسر PageV01P105 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0107.png) # ~~ابغداد آورد و به خلیفه باز داد. خلیفه رهین سنت تر کان شد والتماس تر ~~کاک # ~~اجابت کرد و خطبه به نام محمود فرمود و ترکان خاتون، اسیر کژبوغا 13 ~~رابرنشاند # ~~بندگان وغلامان نظام الملک برد ایشان او را حمایت کردند و به راه ساوه ~~بیرون # ~~بردند پیش اتابک کمشتگین جاندار. و این کمشتگین اتابک بر کیارق بود، او ~~را # ~~از ساوه بهری برد و برتخت نشاند و بومسلم رئیس ری او را تاجی مرصع ساخت ~~و # ~~برسرش نهاد. و در ری قریب بیست هزار مرد گرد آد. و تر کان خاتون یا ~~لشکری # ~~بزرگ به اصفهان آمد و بر کیارق با لشکر ییاسد و ms116 بردر اصفهان بنشست. و ~~ترکان # ~~شهر را حصار گرفت. و تاج الملک و مجدالملک هردو مدبر ترکان بودند و تر ~~کان # ~~خزانه هایی ریخت. عاقبت بدان قرار گرفت که ترکان پانصدهزار دینار زر به # ~~سلطان بر کیارق داد تا از اصفهان برخاست و به همدان رفت و آنجا یا ~~خالهٔ‌ خود # ~~مصافی داد و او را بشکست. و در این مدت امیر تتش بن الب ارسلان که عم # ~~بر کیارق بود به کهستان آمد بالشکری بسیار. بر کیارق طاقت او نداشت به ~~اصفهان # ~~شد و ترکان در این حال وفات یاقته بود. سلطان محمود به استقبال برادر ~~آمد و از # ~~سراسب پرسشی [با] همدیگر کردند. اتابکان محمود یکی ترکی نام او « انر» # ~~و یکی نام او «دیلکابک»14 درآن روز بر کیارق را بگرفتتد و باز داشتند ~~به عزم آن # ~~که در شب او را میل کشند. ناگاه محمود را آبله برآمد. ایشان میل کشیدن # ~~در توقف داشتند و محمود در آن آبله بعداز یک هفته بمرد. بر کیارق را ~~بیرون # ~~آوردند و برتخت نشاندند و چون قوی شد لشکر برگرفت و به همدان آمد و ~~باتتش # ~~مصاف داد و او را بشکست و پسر نظام الملک که او را مؤید الملک می گفتند ~~وزیر # ~~شد وکا ر میراند. بعدازمدتی برادرش فخرالملک از خراسان بیامد و نعمت ~~بسیار # ~~و تحفهآ بیشمار بیاورد وآلت ودست ومجلس زرین وسیمین بیمر، وسلطان وزارت # ~~به وی داد وکار بر کیارق مستقیم شد. ناگاه سلاحده او راکارد زدند و ~~کارگر # ~~نیامد چون شفا یافت جملهآ عراق بر وی صافی بود. خواست تا تخت خراسان را # ~~بگیرد برادرکهتر خود را سنجربن ملکشاه بر مقدمه کرد با لشکری گران در ~~سنهآ PageV01P106 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0108.png) # ~~تسع وثمانین واربع مائه. وسلطنت خراسان پسر الب ارسلان داشت نام او ~~ارسلاک- # ~~ارغو و مردی مهیب نامدار بود. ناگاه پیش از آن که لشکر عراق برسیدندی ~~او به # ~~دست غلاسی کشته شدو بر کیارق بیرنج ms117 به سرپادشاهی و خزانهآ خراسان رسید ~~و از # ~~آنجا به ترسد شد و آن را ضبط کرد و بازگشت و سلطنت خراسان به برادر ~~سنجر داده و # ~~از آن وقت باز سلطان شد. وشصت ویک سال سلطنت خراسان بر سنجر بماند. # و بر کیارق چون از خراسان بهعراق بازآمد جمعی از غلامان بهسخن مؤید- # ~~الملک که معزول کرده یودند عاصی شده بودند مقدم ایشان «اسیر انر» و ~~مصاف # ~~دادند و0انر کشته شد و مؤیدالملک بگریخت و به گنجه شد پیش سلطان محمدین # ~~ملکشاه برادر بر کیارق و بعداز این حال تر کان بر مجدالملک بیرون آمدند ~~و او را # ~~از خیمهٔ‌ سلطان بر کیارق بیرون کشیدند و بکشتند. و مؤیدالملک چون به ~~گتجه # ~~شد برقت و سلطان محمد را تحریض داد برحرب برادر، او نیز مغرور گشت و با # ~~لشکری بیامد و در همدان برتخت نشست و «پنج نوبت» زد. سلطان بر کیارق با # ~~لشکری از ری روی به وی تهاد و سلطان محمد سنهزم شد و مؤیدالملک گرفتار # ~~آمد و چند نوبت در بتد بود. [پس] پیغام قرستاد بهسلطان که صدهزار دینار # ~~می دهم از سرگناه من درگذر. سلطان قبول کرد و مؤیدالملک صدهزاردینار زر # ~~راست کرد که بدهد و روز دیگر او را وزارت دهند. نیم روز سلطان بر کیارق ~~در # ~~خیمه خفته بود فراشی از آن او با یکی میگفت که ببین که این سلجوقیان چه # ~~مردمان بی حمیتاند که مؤیدالملکی که یک نوبت غلامی ترک بر وی عاصی # ~~کرد تا جنگی بدان صفت پیدا شد و یک نوبت برادرش بر وی عاصی کرد، امروز # ~~بهجهت زر او را وزارت میدهند. سلطان بر کیارق این سخن بشنید و به غایت # ~~سخت آمد برخاست همان لحظه وبیرون آمد ونیمچهای در دست، بفرمود تا مؤید # ~~الملک را بیاوردند و برسر کرسی نشاند وچشمش بست و بهدست خود زخمی زد که # ~~سرش دورانداخت و آن فراشک هنوز ایستاده بود. سلطان روی ms118 بهوی کرد وگفت # ~~تحمل سلجوقیان دیدی زخم نیز ببین که چون است. فراش بترسید و بگریخت. و # ~~سلطان محمد بعداز این مطلقا عاصی شد و پنج نوبت میان او و بر کیارق حرب # ~~افتاد چهار نوبت بر کیارق فیروز آمد و یک نوبت محمد. و سلطان بر کیارق ~~چون # ~~مدت ملکش به دوازده [سال] رسید وفات کرد درسنهآ ثمان و تسعین واربع ~~مائه. PageV01P107 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0109.png) # تصحان حمدین ملکشاه بن الب ارن # و چون سلطان بر کیارق وفات یافت اهل اصفهان بهاتفاق سلطان محمد # ~~یاوردند و بر تخت نشاندند. و او سلطانی به غایت بزرگ دیندار بود. در ~~اول # ~~سلطنت او دو غلام پدرش یکی صدقه نام و یکی ایاز عاصی شدند و به بغداد # ~~عصیان آشکا را کردند. سلطان با لشکر به بغداد شد و آن حرب مندتی بکشید. ~~روزی # ~~از بالای سر لشکر خصم مثل دخانی و علامتی بهشکل همچون اژزدهایی بود # ~~مردمان بترسیدند و لشکر صدقه و ایاز یگریختند و صدقه و ایاز هردو ~~گرفتار # ~~شعد تل # و چون سلطان بحمد از این حرب بیرداخت درآن وقت که سمیان او و برادرش # ~~یر کیارق فترت بود ملاحده فرصت یافته یودند و استحکام قلاع کرده و ~~داعیان به # ~~هر شهر فرستاده و قوی شده تا غایتی که قرب سی چهل هزار مرد از اهل ~~اصفهان # ~~دعوت ایشان قبول کرده بودند و مردی برخاسته بود نام او عبدالملک بن ~~عطاش # ~~و این دعوت را قوی کرده. وقلعهای است در حدود اصقهان که آن حصن ملوک # ~~بودی و دختران و خزانهآ آل سلجوق آنجا بودی بلاحده آن را یگرفتند و ~~عیدالملک- # ~~بن عطاش حاکم آن قلعه شد. و در شهر اصفهان ملاحده چنان شدند که مردم را # ~~بدزدیدندی و یهخانهها بردندی و بکشتندی و مثله کردندی تا روزی زنی پیر ~~در # ~~کوچهای گدایی کردی دید که جماعتی قصد اوکردند او بدوید و پیش شحنه # ~~آسد وگفت ازاین خانه آوازی منکر شنودم. مردمان ms119 شحنه بیامدند و آن خانه ~~و # ~~آن محلت را بدیدند سردابهای یافتند که قریب سیصد چها رصد مسلمان را در ~~آنجای # ~~برده بودند بعضی کشته و بعضی چارمیخ کرده، ایشان را بیرون آوردتد. و ~~سلطان # ~~محمد قریب هفتسال روزگار بر در آن قلعه بنشست و چندان سعی کرد که آن ~~قلعه # ~~را بستد واکثرملاحده را بگرفت و عبدالملک را بر دار کرد و اگر آن قلعه ~~را نمی- # ~~ستد امروز ممکن بودی که ازدست ملاحده مسلمانی نمانده بودی. # و سلطان محمد چون ملاحدهآ اصفهان قهر کرد عبدالملک را به اصفهان آوردند # ~~و برگاو نشاندند بهانواع خلاقتی، و مردم در پی او افتاده خاکستر برسرش ~~فرو # ~~کردند. در این حال کسی ازوی پرسید که تو با این همه علم نجوم که دانستی ~~در # ~~طالع خود این روز ندیده بودی؟ گفت دیده بودم که روزی مرا به جلالتی و ~~عظمتی PageV01P108 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0110.png) # ~~بهشهر اصفهان آرند اما ندانستم که آن جلالت این باشد! و او را بعداز ~~مثله بر # ~~دار کردند. # و سلطانمحمد را وزیری بود [که او را] سعدالملک گفتندی، در خقیه به # ~~مذهب ملاحده یکی شده بود. ائمهآ اصفهان بارها مذهب او با سلطان نموده ~~بودند # ~~سلطان باور نمیداشت تا روزی مکتوبی یافتند بهخط او که به ملاحده نوشته ~~بود # ~~که یک ماه دیگر صبر کنید تا من این سگ را ازمیان بردارم - یعنی سلطان ~~محمد # ~~ررا] - وسعدالملک چون مستشعر شد هزار دینار زر بهحجامی داد با تیشی ~~زهر- # ~~آلود که فصد سلطان بکند. زنی از زنان حجاب بر این حال واقف شد با سلطان # ~~یگفت. سلطان خود را رنجور ساخت و فصاد را بخواند، چون نیش بیرون آورد # ~~سلطان تیز در وی نگریست فصاد بترسید و زینهارخواست. فرمود تا به همان ~~نیش، # ~~فصد فصاد کردند و بمرد و سعدالملک را بکشتند و خود سلطان محمد1 هم در ~~آن # ~~نزدیکی وفاتیافت. مدت ولایتش سیزده سال. و او مردی بی نظیر بود خدای ~~ترس ms120 # ~~اماعیب او آن بود که مال دوست داشتی. # السلطان مغیث الدین سنجربن ملکشاه # سلطان سنجر مدتی بهنیابت برادران، سلطنت خراسان کرد اما چون سلطان # ~~محمد نماند او به استقلال سلطان شد: و مردی بود که اگر چه اندک ساده ~~دلی بر # ~~وی غالب بود اما درکلی امور یدبیضا تمودی و در مدت نیابت برادران نوزده # ~~فتح نامدارکرده بود که در هیچ حرب او را وهنی نیامد و مملکت غزنین و ~~ملک # ~~محمود سبکتکین را بگرفتو هم به فرزندان ایشان بازداد. در عهد او سلطان ~~سمرقند # ~~عاصی شد وسنچر برفت و چهارماه محاصرهآ سمرقند کرد و احمد خان را بگرفت ~~و # ~~هرچند مملکت که پدرش ملکشاه از تر کستان گرفته بود او نیز مستخلص ~~گردانید # ~~وخوارزم به اتسزبن محمدبن نوشتکین داد وسیستان ونیمروزبه امیرابوالفضل ~~داد # ~~وکاراو بالا گرفت. # و سلطان درشهورسنهآ احدی عشرو خمس مائه بهعراق آمد و سلطان محمود- # ~~بن محمد که برادر زادهاش بود یعنی پسر سلطانحمد در عراق نیک معتبر بود ~~و # ~~برتخت نشستی. لشکر برگرفت و بهحرب پیش آمد و محمود شکسته شد و متهزم ~~PageV01P109 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0111.png) # ~~به اصفهان آمد. و سلطان سنجر بهری بنشست و بحمود شفیعان فرستاد و عدر # ~~خواست و گفت این حرکت از سر کود کی رفت و سنطان از سر گناه او برفت و # ~~محمود به خدمت آمد و یک ماه سلازم عم بود و سلطان سلطنت عراق بهوی ~~ارزانی # ~~داشت به نیابت خود و هرچه آیین سلطتت بود همه اجازت داد که محمود در ~~عراق # ~~بکند به غیر مرصع که بپوشد و اسب نوبت و ساحت لعل و بهد به جواهر، و ~~همهآ # ~~فرمانها بداد و محمود را کسید کرد و خود بهخراسان باز آسد. و کار سلطنت ~~سنجر # ~~بالا گرفت و خطبهآ او بهمشرق و مغرب رسید چنان که حد مملکت او از سوی # ~~مشرق تا کاشغر بود و از سوی مغرب تا یمن و طایف و عمان و مکران و ms121 از # ~~آذربادگان تا حد روم و بلغار. و او پادشاهی هنرمند فاضل بود و علما و ~~هنرمندان # ~~را موقرو محترم داشتی و با ایشان خلوتها کردی و در لباس خود چندان ~~تکلفی # ~~تکردی. قبای عنابی ساده پوشیدی و به زمستان پوست بره داشتی و روزگاری ~~به # ~~سلامت داشت. چون بزرگی او از حد بگذشت امرای حضرت او هریکی حا کمی و # ~~والیی شدند و در اطراف تعدی کردتدی تا در ماوراءالنهر جماعتی ترکان که # ~~ایشان را خریکیان1 گفتندی با خان ختامکاتیت کردند و لشکری بیامد صدهزار # ~~مرد، مقدم ایشان آتخان و خیل خربک نیز سی چهل هزار سوار بودند. و سلطان ~~از # ~~مرو برفت و بهسمرقند شد و حرب کردند و شکست در لشکر سلطان افتاد و ~~سلطان # ~~بگریخت و با سیصد سوار جنگی روی به بیابان نهاد و قلاوزی تر کمان بدست # ~~أوردند و به بلخ آمد و در حصار ترمد رفت ولشکر او قریب سی هزار بقتل ~~آمده # ~~بودند و امرا قریب سهچها رهزار و وهنی و چشم زخمی عظیم بود که برسید. و ~~این # ~~حال درشهورسنهآ خمس وثلاثین وخمس مائه بود. و چون لشکریان بدانستند گه # ~~سلطان زنده است به آهستگی روی به ترمد نهادند و تهنیت زندگان و تعزیت ~~مردگان # ~~کردند و فرید شاعر این رباعی درآن حال بگفت، رباعی: # ~~شاها زسنان توجهانی شد راست ### | تیغ تو چهلسال زاعداء کین خواست # ~~نر چشم بدی رسید آن هم زقضاست ### | کان کس که به یک حال بماندست خداست PageV01P110 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0112.png) # و ملک نیمروزکه او را تاج الدین گفتندی در لشکر گرفتار شده بود و او # ~~مردی بود که در آن عهد بهمردانگی او کسی نبود و او را پیش آتخان بردند. # ~~تر کان خاتون که زن سلطان بود او را تیز گرفته بودند و پیش آتخان برده ~~هردو # ~~را بعداز یک سال پیش سلطان فرستادند و مملکت ماوراءالنهر از دست سلطان # ~~بشد. و در غیبت سلطان چون این ms122 فترت افتاد اتسزبن محمد فرصت جسته بود و # ~~مرو و نیشایور را غارت کرد و بسیار خزاین برگرفت. و سلطان چون یک سال ~~در # ~~ترمد بود ولشکر بر وی جمع شدند وامرا هرکس از اطراف رسل وهدایا ~~فرستادند # ~~برخاست و دقع اتسز کرد و چند نوبت میان ایشان حرب افتاد چنان که ذکر # ~~آن بیاید. و هفتسال دیگر جهان به حکم سلطان سنجر بود و درسنهآ ثلاث و ~~اربعین # ~~و خمس مائه به ری آمد و سلطان مسعودبن محمودین محمد از راه بغداد ~~بازگشت # ~~و بهخدمت آمد و سلطان بارعام داد. و آن روز سلطان بهرام شاه از اولاد ~~سلطان # ~~محمود سبکتکین که سلطان غزنین بود و خواهرزادهآ سلطان سنجر بود فتحی ~~کرده # ~~بود و ملک غور را کشته و سرش به تحفه پیش سلطان فرستاده و آن ملک را # ~~«سوری» گفتندی و هم فرید شاعر گفت، رباعی: # # شاهاکه بهخدمتت نفاق آوردند %~% سر جملهآ عمر خویش طاق آوردند # # دور از سر توسام بهسرسام بمرد %~% وینک سر سوری بهعراق آوردند # واین سوری پسر سام بن حسین بود ملک غور و خرچه و پدرش سام یدعلت # ~~سرسام وفات کرده بود و این رباعی در این حال گفت. و سلطان مسعود اظهار # ~~اطاعت کرد وعهد با عم پدرش یعنی سلطانسنجر تازه کرد وسلطان او را ~~بنواخت # ~~و سلطنت عراق داد و بازگشت. در این حال والی هرات عاصی شد و با ملک غور # ~~یکی گشت و به کین سوری حرب ساخت. سلطان بهتن خود عازم هرات شد و علی # ~~چتری [را] که والی هرات بود بگرفت و میانش بهدونیم زد و ملک حسین غوری # ~~که پدر سام بود بگرفت وکار سلطان از نو طراوتی گرفت تا در شهور سنهآ ~~ثمان # ~~واربعین وخمس مائه واقعهآ غزان حادث شد وکار سلطان عغلیم در تراجع ~~افتاد و # ~~منکوب گشت. و این حال چنان بود که قومی از تراکمه بودند که ایشان را ~~حشم # ~~غز گفتندی و ms123 بسیار بودند و چراخور ایشان ولایت ختلان بود از اعمال بلخ ~~و # ~~هر سال بیست و چها رهزار گوسفند وظیفه بود که به مطبخ سلطان دادندی و ~~می- PageV01P111 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0113.png) # ~~دادتد و حشمی مطیع بودند. و مردمان سلطان مردمان معتقدی درآز دست بودند # ~~هر کس که به تحصیل این گوسفند رفتی بر این حشم ظلم کردی. روزی اسرای # ~~اعز را طاقت نماند و محصلی [را] که رفته بود بکشتند. یکسال این معنی از # ~~سلطان پنهان داشتند سال دیگر در افواه افتاد سلطان در خشم شد و به ~~تدارک # ~~ایشان لشکر به بلخ کشید. غزان زنان وفرزندان در پیش کردند و شفاعت ~~کردند # ~~که از هر خیلی هفت من نقره بدهند و همچنان مطیع و سالگزار باشند و ~~سلطان از # ~~سر گناه ایشان بگذرد، نواب رها نکردند والا سلطان بدین معنی راضی بود، ~~پس # ~~حرب کردند و غزان جان را بکوشیدند و سلطان شکسته شد، او را بگرفتند و # ~~لشکرش پراکنده گشت و غزان، سلطان را به جان تعرضی نرسانیدند اما او را ~~به # ~~مرو باز آوردتد و به روز برتخت نشاندندی و بهشب او را در ققص آهنی ~~کردندی # ~~و در آن مدت حشم غز چنان مستولی شد که دست برآوردند و جملهآ شهرهای # ~~خراسان را غارت کردند ومردم را بهشکنجه می کشتند ومال عالم بستدند. ~~وچون # ~~مال روی زسین بستدند تعذیب مردم کردندی تا مالهایی که در جوف زمین # ~~پنهان بودی بگفتندی وشیخ مجد اکاف که شیخ و ولی وقت بود و امام محمد- # ~~یحیی که از اکابر ائمه بود هردو را بهشکنجه بکشتند و امام محمد را تا ~~غایتی # ~~خاک در دهن آکندند که وفات کرد1 وخاقانی گفت، بیت. # # در دولت محمد مرسل نداشت کس %~% فاضلتر از محمد یحیی قبای خاک # # آن کرد روز تهلکه دندان فدای سنگ %~% وین کرد روزقتل دهان را فدای خاک # و سلطان سنجر دوسال ونیم در میان غزان گرفتار بود اگرچه جمعی از اسرا # ~~و ms124 غلامان خاص بر وی گرد بودند اما ایشان را بی اجازت غزان زهره نبودی ~~که # ~~پیش سلطان آمدندی و مؤید آیبه که شحنهآ شادیاخ بود از جملهآ خاصگان ~~سلطان # ~~بود روزی با جمعی غلامان یساخت و به بهانهآ شکار بر تشستند و سلطان را ~~بدزدیدند # ~~و بهجیحون بگذشتند و بهقلعهآ ترمد بردند. و چون عمال اطراف را خبر خلاص # ~~سلطان معلوم شد همه روی بهوی نهادند وسلطان به دارالملک مرو باز آمد و ~~به # ~~عمارت شهر مشغول گشت وفکر برسلطان غالب شد از آن که خزانه تهی و لشکر ~~PageV01P112 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0114.png) # ~~برا کنده و مملکت خراب دید به او مرضی مهلک سرایت کرد ودر سنهٔ‌ احدی و # ~~خمسین وخمس مائه از دنیا برفت و او را در مرو دفن کردند. عمرش هفتادودو # ~~سال بود و مدت سلطنتش شصت ویکثسال. بیستسال بهنیابت برادران سلطان # ~~خراسان بود و چهل سال به استقلال پادشاهی جهان کرد. # السلطان محمود بن محمدبن ملکشاه # او پسربزرگتر سلطان محمد بود و چون پدرش درگذشت سلطان سنجر که # ~~عمش بود به عراق آمد و جمعی امرا در محمود دمیدند که پدر تو سلطان اعظم ~~بود # ~~و [سلطنت] میرات تو است چرا بهسنجر رها باید کرد؟ چون محمود کودک بود و # ~~غور این معنی ندانست بهحرب سلطان سنجر برایستاد و شکسته شد و سلطان بر ~~وی # ~~ابقا کرد و چنان که ذکر رفت او را سلطنت عراق داد. و سلطان محمود مردی # ~~فاضل هنرمند بود و در آل سلجوق به فضل و هنر او نبود و دو دختر سلطان ~~سنجر در # ~~عقد نکاح او بود: یکی مه ملک و چون او درگذشت امیر ستی نام بهوی باز ~~دادند. # ~~و دارالملک محمود اصفهان بود و میان او و امیرالمؤمنین المسترشد وحشتی ~~پدید # ~~شد وبغداد را حصارداد و سفرا درمیان آمدند و به صلح قرار دادند. و او ~~را بازنان # ~~مباشرت عظیم خوش بود وعمرش کوتاه از این بود. وخادمان بسیار ms125 داشتی # ~~کثر به دولت رسیده. و بر احوال دیوان و مستوفیان وقوفی داشتی و گاهگاه # ~~دوست داشتی او را چها رصد شکاری بودی از سگ و یوز و شیر و ببر و سیاه ~~گوش # ~~همه با قلادهٔ‌ زر. و پادشاهی محتشم بود و عهدی خوش داشت. در شوال ~~سنهٔ‌ # ~~خمس وعشرین وسبع مائه وفات کرد. عمرش بیستوهفتسال و مدت سلطنتش # ~~چها رده سال. # السلطان طغول بن محمد # او پسر سلطان محمد بود برادر محمود و بهعدل وسیاست مشهور بود و از # ~~فحش وهزل دور بودی و اخلاق وکرم وسخاوت بر وی غالب. در عهد سلطان ~~PageV01P113 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0115.png) # ~~محمود او در خدمت سلطان سنجر مییود در خراسان و چون محمود درگدشت آز # ~~حکم سنجر بهسلطنت عراق آمد17 ومیان او و برادرش مسعودبن محمد جنگ قائم # ~~شد و چند مدت مصاف رفت و از جانیین ظفر و هزیمت میافتاد. یک نوبت که به # ~~هزیمت به خوزستان میشد خواجه قوام الدین وزیر را بیاویخت و بکشت که سر- # ~~گردانی خود را از او میدید. وعمری نیافت و بر در همدان وفات یافت. در ~~محرم # ~~سنهٔ‌ تسع و عشرین وخمس مائه. مدت عمرش بیست وپنجسال و سلطنتش چهار # ~~سال. # السلطان مسعودبن محمد # سلطان مسعود پادشاهی با فر و شکوه بود. مردانهای قوی و در آل سلجوق # ~~از او قویتر نبود وعهدی بهسلامت داشت و از شکار سیری نداشتی و بهتنها ~~شیر # ~~کشتی و در حربها خود بهمضایق رفتی و هرگز خزینه ننهادی و هرمالی که از # ~~اطراف ممالک آوردندی بهسر تازیانه ببخشیدی. و چون برادرش طغرل وفات ~~یافت # ~~او به بغداد بود و برادر دیگرش داود به تبریز بود. امرا مسرعان ~~فرستادند بهطلب # ~~هردو پس مسعود مبادرت نمود و چون بهحلوان رسید راهها به برف بسته شده ~~بود # ~~شتران را فراپیش کرد تا راه بردند و بدین منوال به همدان آمد. امرا ~~دستبوس # ~~کردند و او را برتخت نشاندند واوداود را ولیعهد کرد وخلیفهآ وقت ms126 ~~المسترشد- # ~~بالله از بغداد بیرون آمد به عزم آن که با او حرب کند به حکم آن که با ~~اتابک # ~~سنقر اتفاقی کرده بود که سلطنت به سلطان داود دهند. و چون از دینور ~~بگذشت و به # ~~پنج انگشت رسید سلطانسسعود بهوی رسید و بیان ایشان سلاقات افتاد و مصاف # ~~دادند. لشکر بغداد شکسته شد و اسیرالمؤمنین بر سرتلی بایستاد. سلطان ~~مسعود # ~~حاجبی را بفرستاد تا او را بهاحترام فرود آورد وسرا پردهآ نوبتی زد و ~~اسباب مطبخ و # ~~شرابخانه مهیا کرد. و چون سلطان روی به آذربادگان نهاد خلیفه را با خود ~~ببرد و # ~~چون به مراغه رسیدند ملاحده فرصت جستند و خلیفه را کارد زدند. وچون این ~~خبر # ~~به بغداد رسید اهل بغداد پسر مسترشد را یعنی راشد به خلافت بنشاندند و ~~او PageV01P114 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0116.png) # ~~خواست که کین پدر از سلطانمسعود بخواهد. سلطان بهجانب بغداد گشید و # ~~راشد چون از بغداد بیرون آمده بود بهاصفهان آمد و اصفهان را حصار داد و ~~قحطی # ~~عظیم برخاست. وسعد الملک حاکم اصفهان بود و یکی از ملحدان ملازم او بود # ~~ناگاه راشد را بکشت. چون خبر به مسعود رسید در بغداد عم اورا یعنی ~~برادر مسترشد # ~~القبش المقتفی به خلافت بنشاند18 وخود به همدان بازآمد. # و در این مدت اتابک بوزابه که ترکی قدیم بود از موالی آل سلجوق و # ~~اتا بکی بسی پادشاه زادگان کرده بود بهیخالفت سلطان مسعود برخاست و دو ~~پسر # ~~سلطان محمودبن محمدبن ملکشاه را بیرون آورد: یکی محمد نام و یکی ملکشاه ~~و به # ~~اصفهان آمدند و چند مضایقه میان ایشان افتاد اما حرب نیفتاد وچون با ~~سلطان # ~~مسعود لشکری بسیار نبود بهضرورت به بغداد رفت و مرد فرستاد به جانب ~~آذربادگان # ~~پیش اتابک ایلدگز- که بزرگترین اتابکان آل سلجوق بود - و از وی مدد # ~~خواست. او با سپاهی تمام به کرمانشاهان آمد و اتابک چاولی با وی بود و ~~سلطان # ~~مسعود چها رساه در بغداد بود و ms127 باز همدان آمد و ارسلان بن بلنکری [را] ~~که امیری # ~~بود از امرای بزرگ بر کشید و تربیت می کرد. امرا بهقصد این ارسلان ~~برخاستند و # ~~اتایک چاولی را با وی بد کردند. اتابک چاولی قصد کرد که ارسلان را ~~تعرضی # ~~رساند. سلطانمسعود پیغام فرستاد بهاتابک چاولی که تو دعوی می کنی که به # ~~مدد من آمدی اول قصد خاصگان من می کنی؟ اتابک منفعل شد و عذر خواست. # ~~روز دیگر سلطان مسعود، ارسلان را به خدمت چاولی فرستاد تا سواری و گوی ~~زدن # ~~و شمشیر راندن خود اظهارکرد. اتابک را خوش آمد و او را بنواخت و تشریف # ~~داد و با پیش سلطان فرستاد. دراین حال لشکر بوزابه و پادشاه زادگان ~~برسیدند و # ~~لشکری انبوه بود چون اتفاقی نداشتند همه از همدیگر متفرق گشتند و حرب ~~نیفتاد # ~~و سلطانمسعود نیک متمکن شد و بوزابه و پادشاه زادگان محمذبن محمود و # ~~ملکشاه بن محمود هرسه به پارس آمدند و مملکت را فرو گرفتند و پارس ~~رادارالملکی # ~~ساختند تا وقتی که سلطان مسعود در عراق نیک معتبر شد و یک دو امیر بزرگ # ~~را بکشت و سرشان به پارس فرستاد و پیغام داد به بوزابه که کسانی که قصد # ~~سلطنت کردند بدین پایه رسیدند اگر ترا هم هوس می باشد بسم الله. پس ~~اتابک PageV01P115 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0117.png) # ~~بوزابه لشکر گرد کرد و به جانب اصفهان شد و هر دو پادشاهزاده را با خود ~~ببرد و # ~~محمد را بر تخت اصفهان نشاند و پنج نوبت زد و سلطانسسعود از بغداد ~~سواران # ~~فرستاد به آذربادگان و جملهآ امرا وحشم و سپاه را گرد کرد و روی ~~بهایشان نهاد و # ~~ایشان را کرة بعد اخری بشکست و هردو ملک زاده بگریختند و به پارس ~~بازآمدند # ~~و اتابک بوزابه را در سیان لشکر پیاده بیافتند و پیش سلطان بردند ~~بفرمود تا # ~~میانش بهدونیم زدند وسرش به بغداد فرستاد و به در خانهآ اسیرالمؤمنین ~~بیاویختند # ~~و این ms128 مصاف درسنهآ احدی و اربعین و خمس مائه بود # و هم در این سال بود که سلطان اعظم یعنی سلطان سنجر از خراسان به # ~~عراق آمد و سلطانسسعود در خدمت او جان برمیان بست و سلطان سنجر او را # ~~بنواخت و خلعت و عهد و سنشور تازه داد و پسران سلطانمحمود، بحمد و ~~بلکشاه # ~~یعداز آن بهخدمت آمدند و عذر خواستند و سلطان مسعود ایشان را بنواخت و # ~~سلطان سنجر به خراسان باز شد وکار سلطانمسعود ترقی گرفت و جهان بر وی # ~~صافی شد و خلیفه با وی متفق و خصمان مقهور. و در آن بهار به همدان آمد ~~و # ~~اندک عارضهای روی نمود. اطبا معالجتی کردند بهشد باز نکسی19 کرد و یک # ~~هفته بکشید وشب غرهآ رجب سنهآ سبع واربعین وخمس مائه وفات کرد. عمرش # ~~چهل وپنج سال وسدت پادشا هیش هجدمسال: # السلطان ملکشاه بن محمودبن محمدبن ملکشاه # چون سلطان مسعود شکار فنا شد، امرا و ارکان دولت برملکشاه بن محمود # ~~اتفاق کردند واو را بر تخت همدان نشاندند. اما او پادشاهی هزال لهودوست ~~بود # ~~و همه روز با جمعی از مجهولان بهشراب وعیش مشغول بودی و سیاهی زنگی # ~~داشت نام او جمال. او را بر کشید و بهشراب ولهو همه با او بودی پس امیر # ~~خاصبک که امیرالامراء وقت بود در وی متهم شد زیرا که او را گفته بودند ~~که # ~~سلطان ملکشاه ترا خواهد گرفتن. او با جمعی بساخت و ناگاه ملکشاه را فرو ~~گرفت # ~~و کس فرستاد به خوزستان و برادرش محمد [را] بیاورد و بر تخت نشاند. ~~وملکشاه # ~~را به کوشک بردند شبی فرصتی جست و به ریسمان از راه آبریز فرود آسد و ~~بر # ~~19. نکس، بازگشتن بیماری را گویند. PageV01P116 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0118.png) # ~~اسب نشست و بدخوزستان شد پیش خواهرش گوهرنسب. و خواهرش نعمت # ~~بیقیاس وزر به خروار میریخت و لشکری ساخت بر عزیمت حرب برادر. پس # ~~سلطان حمد لشکری با امیری بفرستاد وآن لشکر را ms129 غارت داد و ملکشاه منهزم # ~~شد تا وقتی که سلطانمحمد وفات خواست کرد و سلیمان شاه ابن محمدبن ~~ملکشاه # ~~با لشکر بر در همدان نشسته بود ناگاه به اصفهان دوانید و شهر بگرفت و ~~پنج نوبت # ~~زد و نزدیک بود که ملک سلیمان شاه را بگیرد خود او را قضای نوشته در ~~رسید و # ~~وفات کرد در سنهآ خمس و خمسین و خمس مائه. عمرش سی و دوسال و مدت # ~~ملکش چها رماه. # السلطان محمد بن ممود بن محمد # چون ملکشاه گرفتار آمد امیرخاصبک، جمال الدین قیماز را بفرستاد که یکی # ~~بود از امرای بزرگ، تا محمدبن محمود را بیاورد برادر ملکشاه بر تخت ~~نشاند و # ~~این قیماز با خاصبک بد بود. در راه که میآمدند تقریر سلطان محمد کرد که ~~خاصبک # ~~عزم دارد که ترا به بهانهای بیاورد و ترا بگیرد و همچون برادرت بند ~~کند. پس # ~~سلطان حمد اول کاری که کرد خاصبک را فرو گرفت و بکشت و چندان خزانه # ~~و زر و جواهر از خانهآ او بیرون آورد که عدد آن خدای دانست. وگویند ~~آنچه در # ~~اصطبلی که در خانهآ خودش بود بسته بود، هزاروچها رصد اسب بندی بود به # ~~غیراز آن که در ولایات و اطراف داشت. و سلطان محمد چون از قتل خاصبک # ~~بپرداخت او را خصمی قوی برخاست یعنی عم او سلیمان شاه بن محمدبن ~~ملکشاه. # ~~و چندان لشکر بهسلیمان شاه گرد آمدند که عدد نداشت و بر در همدان فرود ~~آسد # ~~و با سلطان محمد هیچ لشکر نبود. جملهآ مردمان دل برپادشاهی سلیمان شاه ~~نهادند # ~~و سلطان بحمد عزیمت فرار مصمم کرده، قضای خدای و دولت او که در کار بود # ~~کسی بهشب برفت و تقریر سلیمان شاه کرد و گفت این امیران از مدد تو ~~پشیمان # ~~شدهاند خواهند که ترا بگیرند و به دست سلطان محمد بازدهند. سلیمان شاه ~~از # ~~آنجا که دولتش مساعد نبود استشعاری در خود پیدا کرد و ms130 نیم شب از خزانه # ~~نقدی تمام برداشت و راه خراسان گرفت. روز دیگر لشکری چون سلطان ندیدند ~~از # ~~سراضطرار هر کسی راه ولایتی و طرفی و صوبی گرفتند و به عون حق بیشائبهآ ~~سعی PageV01P117 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0119.png) # ~~و رنج آن لشکر همه متفرق شدند و مملکت بر وی مقرر شد و سلیمان شاه مدتی ~~در # ~~خراسان بود باز به در اصفهان آسد وخواست که اصفهان را بگیرد والی ~~اصفهان راه # ~~تداد به بغداد شد و خلیفه المقتفی او را بدد شد و سلطنت یهوی داد و # ~~او به آذربادگان رفت و التجا به اتابک ایلدگز برد. اتابک را ضرورت شد ~~معاونت # ~~کردن، لشکری ساز دادند. سلطان محمد از همدان برفت با سپاه تمام و در ~~کنار # ~~ارس مصاف دادند. لشکر سلیمان شاه به هزیمت شد و ایلدگز پیش سلطان آد و # ~~از گذشته عذر خواست. سلطان عفوکرد و در آن زمستان به جانب بغداد رفت تا # ~~اتتقام مددی که خلیفه از سلیمان شاه کرده بود بخواهد. برفت و بغداد را ~~از چار # ~~رکن حصار داد. مدتی حرب سخت بود چنان که کار یر بغدادیان تنگ شد. و # ~~سلیمانشاه چون از آذربادگان گریخته بود به موصل شده بود و لشکری ساخت و ~~به # ~~کشتی نشاند و به بغداد فرستاد بهمدد خلیفه. آن لشکر بیامدند و جنگها ~~رفت. # ~~ناگاه خبر رسید که سلطان سلکشاه با اتابک ایلدگز به در همدان آمدند. ~~سلطان محمد # ~~جملد خزینه ولشکر و رخت و بنه بهجای رها کرد و خود با دوسه خاصه به ~~همدان # ~~آمد. بعداز دوسه روز لشکرش کوفته و زده و منکوب باز آمدند و چون لشکرش # ~~برسید با ملکشاه حرب کرد کرة بعد کرة او را هزیمت داد و اتابک ایلد گز ~~با زگشت # ~~و به آذربادگان باز شد. و سلطان محمد بعداز این حالت دختر سلطان کرمان ~~را # ~~بخواست واو را به آذینی هرچه تمامتر یهشهر همدان آوردند و سلطان در این ~~حال ms131 # ~~رنجور بود، دست بدان دختر ننهاد تا پنج ماه که در گذشت درسنهآ اربع ~~وخمسین و # ~~خمس مائه. مدت پادشاهی او هفتسال و عمرش سی ودو سال. # السلطان سلیمان شاد آبن محمد بن ملکشاه # چون سلطان محمدبن محمود وفات کرد امرای حضرت مشورت کردتد برآن # ~~که سلیمانشاه را بنشانند و بهاتفاق جملهآ اکابر امرا خصوصا اتابک موفق ~~گرده # ~~بازو- که رکنی اعظم بود _ او را از موصل بخواندند و بر تخت نشاندند. و ~~او # ~~مردی شراب دوست بود و از مداومت شراب چنان شد که از مردم وحشی ماند. # ~~امرا از نشاندن او نادم گشتند و اتفاق کردند برآن که مرد فرستند به ~~تبریز و پسر # ~~سلطان طغرل را نام او ارسلان بیاورند وموفق گردهبازو در ری نشسته اعلام ~~او PageV01P118 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0120.png) # ~~کردند او جواب نبشت که این سلطان را من نشاندهام و مصلحت نیست او را # ~~همچنین رها کردن که اگر او به جانب خراسان رود اول درد سر من باشد. پس ~~او # ~~را موقوف کردند تا اتابک ایلدگز وسلطان ارسلان بیامدند. چون ایشان ~~بیامدند # ~~خمس مائه در گذشت و در مرقد برادرش مسعود دفن کردند. مدت ملکش شش ماه # ~~وعمرش چهل وپنج سال. # السلطان آرسلان شاه بن طغول بن محمد # سلطان ارسلان پادشاهی نیکو اخلاق پسندیده سیرت بود و بزرگترین سیرت # ~~او سخاوت بود و هرگز هیچ سائل به تاسرادی از دروی بازنگشتی و از کار ~~دخل و # ~~خرج وضبط احوال غافل بودی و همهآ روزگار او با عیش وطرب بود اما هزل و # ~~بازی در محفل ومجلس او نبودی. وچون پدرش سنطان طغرل وفات یافت او طفل # ~~بود و پسر سلجوق بن محمد بن ملکشاه - نام او ملکشاه - هم کودک بود. ~~سلطان # ~~سعود ایشان را پیش خود میداشت و تربیت کردی تا وقتی که سلطان مسعود از # ~~بغداد به همدان میآمد به دفع اتابک بوزابه، ایشان را هردو به قلعهآ ~~تکریت بسپرد # ~~بهدست حاجی بلال نام که ms132 شحنهآ بغداد بود و مدتی در تکریت بودند. چون ~~مسعود # ~~در گذشت و سلطان محمدبن محمود بنشست، او را با خلیفه المقتفی جنگ افتاد ~~و # ~~البغوش و حاجی بلال را بفرستاد تا با خلیفه حرب کنند. ایشان هنوز بدان ~~جای # ~~نرسیده بودند که اهل عجم سلطان ارسلان را بیرون آورده بودند و با خلیفه ~~حرب # ~~کرده، لشکر عجم منهزم شد و این ارسلان بگریخت و بهعراق نتوانست آمد ~~زیرا # ~~که سلطانمحمد در عراق بر تخت بود. بهجانب آذربادگان رفت پیش اتابک # ~~اپلدگز، و اتابک ایلدگز اعظم اتابکان آل سلجوق بود و مربی ارسلان شد. ~~چون # ~~سلطان محمد درگذشت امرا برنشاندن سلیمان شاه مشورت کردند اما با رأی ~~اتابک # ~~هیچ نتوانستند کردن. بدان قرار دادند که ارسلان ولیعهد سلیمان باشد و ~~بعداز وی # ~~سلطنت او را باشد. چون سلیمان شاه گرفته آمد اتابک ایلدگز سلطان ارسلان ~~را # ~~برگرفت و بهعراق آورد و برتخت نشاند و او در پادشاهی به غایت سستعد ~~بود. در # ~~اول پادشاهی لشکر به تر کستان کشید از راه آذربادگان و ابخاز را بشکست ~~و برده PageV01P119 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0121.png) # ~~با محمد او را مخالفت افتاد واینانج20 پهلوان وجمعی ته امرای ری بودند ~~مربی # ~~محمد یودتد. چند توبت مصاف دادند اتابک ایلدگز ثبات نمود تا ایشان را ~~قهر # ~~کرد. و چون دفع سلطان زاده محمد کرده شد سلطان ارسلان روی بهقهر و قمع # ~~ملاحدهآ ملاعین آورد. و در روزگاری که ارسلان بدین فتحها وکارها که ذکر ~~رفت # ~~مشغول بود ملاحده در حدود قزوین سهقلعهآ محکم بر آورده بودند. سلطان ~~ارسلان # ~~لشکر بدانجا کشید و قلعه های ایشان را یستد و خراب کرد و یک قلعهآ ~~استوار # ~~داشتند که سنطان محمدین ملکشاه مدتی سعی کرده بود که بگیرد میسر نشده ~~بود. # ~~سلطان ارسلان پای بفشارد تا آن را بگشاد و آن را «قلعهآ ارسلان گشای» ~~نام # ~~نهادند. بعدازاین فتحها، کارری مشوش بود و امیر ری اتابک اینانج بود. ~~ارسلان # ~~چندان سعی ms133 کرد که او را به تدبیر بدست آورد و بکشت و ملک ری نیز قرار ~~گرفت # ~~و ملک بر ارسلان قراری شد و روزگارش خوش گشت. و گاه به همدان آمدی و ~~گاه # ~~به اصفهان و گاه به آذربادگان. و چون ملکش بهسال پانزدهم رسید ابخاز ~~دیگر باره # ~~بجتبید. سلطان با اتا بک ایلدگز و سیاه یسیار روی یدوی تهادند و سلطان ~~در نخجوان # ~~رتجور شد و لشکر را پیش ایخاز فرستاد. یرفتند و مصاف دادند. ابخاز ~~منهزم شد # ~~و لشکر باز آمدند و رنچوری سلطان زیاده شد و پنجاه روز در تخجوان بود و ~~ملک # ~~ارمن را خلعت پوشید. در این حال خبر والدهآ سلطان آمد که در همدان وفات # ~~کرده بود و اتا بک ایلدگز نیز در همان سال در نخجوان وقات یافت و سلطان ~~به # ~~رنجوری به همدان باز آمد و خواهر سید علاءالدوله را بخواست21 و یک هفته ~~در # ~~خانهآ او بود ووفات یافت در جمادی الاول سنهآ احدی وسبعین وخمس مائه. ~~مدت # ~~پادشاهی او پانزده سال و هفتماه و عمرش چهل وسه سال. # السلطان طغول بن ارسلان، آخر ملوک سلجوق # چون سلطان ارسلان درگذشت، مملکتش بیمنازع و مخاصم بهدست پسرش # ~~طغرل بن ارسلان آمد و بر سرخوان آراسته رسید و محمدبن ایلدگز در آذ ~~ربایجان به PageV01P120 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0122.png) # ~~غایت متمکن و بزرگ بود مربی او شد و مملکت فارس و عراق و آذ ربادگان ~~صافی # ~~گشت و پسر اینانج که گفتیم که سلطان ارسلان او را بکشت به کین پدر ~~مخالف # ~~سلطان طغرل بود و والی مملکت ری بود. و در آن عهد سلطان تکش خوارزمشاه # ~~بر ممالک خوارزم وخراسان وماوراءالنهر مستولی بود این قتلغ بن اینانج ~~پناه به # ~~حضرت تکش برد و تکش بدین مصلحت از خوارزم بهری آمد ومیان امرای قتلغ # ~~و سلطان طغرل مصالحت جست وشحنهای در عراق بنشاند و برفت. چون تکش # ~~با زگشت سلطان طغرل مسخر اذلال خوارزمشاه و قتلغ ms134 نمی توانست شد، ~~عهدبشکست # ~~و قصد قتلغ کرد و ری و جبال فرو گرفت. قتلغ دیگر بار اعلام تکش کرد و ~~تکش # ~~باز بهعراق آمد و مصاف داد چون قفیز ملوک سنجوقی پرشده بود و عمر سلطان # ~~طغرل بسر آمده در روز مصاف گرزی گران که داشت برگردن نهاد و در صف ~~کارزار # ~~می گشت و این ابیات از شاهنامه میخواند که، اییات: # # چو زان لشکرگشن برخاست گرد %~% رخ نامداران ماگشت زرد # # من آن گرز یک لخت برداشتم %~% سیه را همانجای بگذاشتم # # خروشی خروشیدم از پشت زین %~% که چون آسمان گشت گردان زمین # پس چون دولت در کار نبود سپاهش هزیمت یافتند و او برنگشت و می- # ~~کوشید. ناگاه اسیش خطا کرد و قتلغ اینانج بر سرش رسید و خود را ناشناس # ~~گردانید. طغرل بدانست که قتلغ است. خود از سر برگرفت گفت منم طغرل. ~~قتلغ # ~~گفت مطلوب، تویی و چماقی برسرش زد و بکشت و سرش برداشت و پیش تکش # ~~برد و تکش سرش به بغداد فرستاد پیش خلیفه. و این طغرل بسی جفا به خلیفه # ~~کرده بود. قتل طغرل درسنهآ تسعین وخمس مائه بود. مدت ملکش نوزدهسال. و # ~~بهمرگ او روزگار سلاطین سلجوقی در عراق بسر آمد چنان که روزگار سلاطین # ~~خراسان به سنجر تمام شد. والله اعلم. PageV01P121 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0123.png) # طایفهآ ششم از طوایف هشت گانه ملو گی غورند # ایشان در عهد سلاطین غزنیه در طاعت سلطان محمود سبکتکین بودند و چون # ~~سلطان مسعودبن محمود کشته شد و مملکت خراسان و عراق از دست ایشان برفت # ~~ایشان بر بهرامشاهبن مسعودبن ابراهیم خروج کردند و ملک غور و غزنین و ~~ممالک # ~~محمودی مجموع ازوی انتزاع کردند واول ومقتدای ایشان: # السلطان علاءالدین حسین الغوری # بود واول ملوک غوریه اوست ودرسنهآ اثنین و عشرین وخمس مائه لشکر # ~~به ملک غزنین کشید و با بهرامشاه مصاف داد. بهرام ازوی بگریخت و ~~علاءالدین # ~~شهر غزنین را ضبط کرد و برادرخود را سیفالدین بر تخت ms135 غزنین نشاند و خود # ~~یا زگشت. چون غیبت او حاصل آمد بهرامشاه انتهاز فرصت یافت و به غزنین ~~آمد و # ~~سیفالدین را مقید کرده در شهر غزنین به گاو نشانده بگردانید. و چون ~~علاءالدین # ~~از این خبر آگاه شد با لشکری گران عزیمت غزنین ساخت. پیش از آن که او # ~~برسیدی بهرام شاه را وفات رسید علاءالدین بیامد و در غزنین قتل عام کرد ~~و خسرو # ~~شاه پسر بهرامشاه که قائم مقام پدر بر تخت بود بگریخت پس پسران ~~برادرخود را # ~~غیاث الدین محمدبن سام بن حسین وشهاب الدین محمودبن سام را بهنیابت خود # ~~در غزنین بنشاند وخود بازگشت. غیاث الدین وشهابالدین بهلطایف حیل خسرو # ~~شاه را بفریفتند تا بدست آمد او را فارغ کردند ناگاه بگرفتند و به قلعه ~~محبوس # ~~کردند و مملکت محمودی غوریان را مسلم شد. PageV01P122 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0124.png) # اف حیا افکایق کلاکلک الخور # و در عهد سلطان علاءالدین پیش از آن که به غزنین والی شد مملکت # ~~هرات و سیستان داشت و ملکی عادل با تام بود و با خلفا اظهار طاعت کردی ~~و # ~~میان او و خوارزمشاهیان پیوسته مناقشت و مخالفت بودی. و در آن زمان که # ~~برادرش شهابالدین با سلطان محمدخوارزمشاه محاربت کرد او با برادر بود و ~~چون # ~~با زگشت د رسنهآ سبع و تسعین و خمس مائه وفات یافت. والله اعلم ~~بالصواب. # السلطان شهاب الدین محمود بن سام الغوری # سلطان شهاب الدین خلاصهآ ملوک غوریه بود و دولت ایشان در عهد او به # ~~اقصی الغایه رسید و با سلطان محمدبن تکش که سر جلالت بر فلک اطلس می ~~سود # ~~دم مقاوست میزد و چند نوبت میان ایشان دست محاربت قائم شد و در آخر ~~عهدش # ~~با لشکری گران روی بهخراسان نهاد. وبا وی نود سر فیل بود. و بهطوس آمد ~~و # ~~کثر بلاد خراسان بگرفت و داد و عدل کرد وشحنگان بنشاند. و چون بهحصار # ~~طوس رسید گرد آن برگشت و جنگ جایها ms136 نظاره می کرد. ناگاه حصار فرو آمد و # ~~مستخلص گشت. و برادر سلطان محمدخوارزمشاه را بگرفت و بند کرده به قلاع ~~غور # ~~فرستاد. و تا بسطام وگرگان بگرفت و عزیمت وقصد قلاع ملاحده کرد وبازگشت ~~و # ~~به هرات بازآمد. وچون سلطان محمد از این حال خبر یافت به خراسان آمد و ~~شحنگان # ~~شهابالدین را براند. وشهاب الدین چون خوارزم از سلطان محمد خالی یافت ~~از راه # ~~طالقان به خوارزم آمد سلطانمحمد به مرو شد. در سرخس رسولان رسیدند از ~~پیش # ~~سلطان شهاب الدین و از قول او التماس بعضی از بلاد خراسان کردند. سلطان # ~~اجابت نکرد و به خوارزم کشید و شهابالدین بهطوس گریخت و بنیاد ظلم و # ~~مصادرات نهاد. دیگربار سلطان محمد بهمرو آمد و مصافی سخت دادند و هزیمت ~~بر # ~~لشکر غور افتاد وشهابالدین برفت وساز وعدت لشکری گران ساخت و بازآمد. # ~~این نوبت سلطان محمد از خان ترکستان استمداد کرد و سپاهی تمام بیاورد و # ~~سلطان شهابالدین باز هرات آمد. سفرا در میان آمدند و بهصلح قرار دادند. ~~مدتی # ~~نوایر فتن سیان این دو پادشاه بنشست و سلطان شهابالدین خیلی غزوکرد در ~~PageV01P123 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0125.png) # مجمع الانساب # ~~هتدوستان ولشکرش توانگرشدند و خزانهها بدست آورد. دیگرباره سودای ~~مخالفت # ~~سلطان محمد پخت و لشکری گران به کنار جیحون کشید چنان که سلطان محمد # ~~قدری مشوش گشت. ناگاه میان روزی در خیمهآ سلطانشهابالدین ملاحده سر # ~~برزدند وسلطان شهابالدین را کارد زدند وکار غوریان بسر آمد. و سبب طلب # ~~کردن غوریان مملکت خوارزمشاهیان تحریض خلیقه بود و دائمأ بهوی مینوشت # ~~که از محاربت خوارزمشاه مایست زیرا که میان خلفا و خوارزشاهیان بد بود ~~و # ~~ذ کر وحشت میان ایشان کرده شد و خود نراد قضا میان غوریان و ~~خوارزمشاهیان و # ~~خلفا مهرهای زد که هرسه طایفه را زیر طاس قدر ناچیز گردانید و قومی در ~~عرصهٔ‌ # ~~وجود پیدا کرد که هزار ازاین طایفه در جنب جبروت وسطوت و شوکت ایشان # ~~مثقال ذرهای ms137 نتمودند و آن طایفهآ اقوام تتارو مغولان جرارند که امروز ~~لشکر پادشاه # ~~فلک اقتدار گیتی بخش اقلیم ستانند که امام اعظم و سلطان ربع مسکون است ~~که # ~~ان شاءالله عمر و دولت و مملکتش بهاوتاد ابد بسته باد و احباء حضرتش سر ~~در # ~~تکبر و عظمت در فلک نهم سایان واعداء مملکتش درحضیض نکیت گرفتار و غریق # ~~غصه بی بایان. بحق محمد وآله اجمعین. PageV01P124 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0126.png) # طایفهٔ‌ هفتم از طوایف هشتگانه مالاحدهاند ### | بعنهم الله تعالی # ایشان را ملاحده از برای آن گویند که قومی بودند که در دین محمدی # ~~شک پیدا کردند و آن شک را «الحاد» گویند. و به حقیقت الحاد و زندقه ~~وقرامطه و # ~~فلسفه همه یکی است زیرا که معنی همه بددینی و بداعتقادی است. واین مذهب # ~~از قومی برخاست که در طبیعت و جبلت ایشان هنوز هوس دین گبری و مغی ~~مانده # ~~بود و از متابعت دین نبوی کاهل و غافل بودند. وچون بعد از ابوبکر و ~~عمر-رضی- # ~~الله عنهمااختلاف رأی به جهت خلافت و هوس سروری در میان صحابهآ رسول ~~الله # ~~علیه وآله وسلم ورضی الله عنهم پیدا شد این بی حمیتان بددین که تاب ~~تحمل تکالیف # ~~شرع مصطفوی نداشتند قتل امیرالمؤمنین علی وقتل حسین، پسرش- رضی ~~اللهعنهما- # ~~را بهانه ای بزرگ ساختند و گفتند بعد از خلافت عمر، جملهآ خلق عالم ~~کافر شدند # ~~زیراکه حق اماست بعد از عمر بهاجماع صحابه و مشورت آن شش تن که عمر # ~~تعیین کرده بود و به حکم عبدالرحمن بن عوف که از اشارت و صوابدید آن ~~پنجتن # ~~حکم بود بر تعیین، خلافت امیرالمؤمنین علی را بود و عمروعاص شغب وحیلت # ~~کرد و خلافت از علی بهعثمان گردانید. پس کسانی که تقویت و نصرت علی # ~~نکردند و کسانی که مدد حسین نکردند همه کافر شدند و خون و خواستهآ ~~ایشان # ~~حلال است مگر از نوایمان بهنبوت رسول الله و امامت فرزندان اویعنی ~~اولاد # ~~فاطمهبیاورند وعلی را امام بهحق دانند. وچون مطلقأ ms138 نمیتوانستند که ~~ابطال # ~~حکم شرع کردندی حالیا اولا این سخنان شک آمیز در دلهای مردم پیدا کردند ~~و # ~~به مرور دهور خلقی را گمراه کردند تا برسید به روزگار آخر از عهد ~~عباسیان و قومی از PageV01P125 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0127.png) # ~~قراسطه که ذکر تغلب و گمراهی ایشان در عهد خلفای بنی عباس کرده شد بر # ~~مملکت مصر وشام و بحرین ویمن استیلا یافتند و آن ممالک برمت1 از دست ~~خلفا # ~~بشد وشام را دا رالملک و حضرت ساختند. و هریکی از قرامطه که بنشستی خود ~~را # ~~امیرالمؤمتین نام نهادی و تا امروز همچنین است اگر چه همه اترا کند و ~~دعوی # ~~دین پاک می کنند علی هذا اصل این مذهب از آن لعینان خاست. وکود کی را # ~~بیرون آوردند و نسب او مزور کردند و گفتند این را اسماعیل نام است از ~~نسب # ~~جعفرصادق و امام بهحق اوست. و باز او را پنهان کردند و مدتی مردم را ~~بدان # ~~مذهب خواندندی و فرزند بهفرزند این اسماعیل را همچنان پنهان داشتندی و ~~از # ~~نادیده مردم مرید ومعتقد بودندی وجان وخان ومال و دین چندین هزار بددین # ~~و چندین هزار مسلمان در سر این فساد شد تا این مذهب خلق در عالم فاش ~~گشت # ~~و از مصر وشام بهدیگر اقالیم سرایت کرد. اول در عراق منتشر گشت و آن # ~~عبدالملک بن عطاش که ذکر او رفت که در عهد سلطان محمدبن سلکشاه بن الب- # ~~ارسلان السلجوقی او را در اصفهان به گاو بگردانیدند و بکشتندش سدتی این ~~مذهب # ~~را تقویت کرد .و چون او را بدان خلاقت بکشتند دیگر حسن صباح علیه ~~اللعنه # ~~یرخاست وقلاع بساخت و به تمشیت این کارچنان کرد که ذکر آن خواهد آمد. # الحد آول: الحسن بن محمد الصباح # و این لعین روزی احوال خود را شرح میداد و میگفت که من در اوایل # ~~که در عراق میبودم همان مذهب شیعهٔ‌ دوازده امام داشتم وشیعی بودم و ~~مرا # ~~دوستی بود او ms139 را «امیرضراب» گفتندی، هروقتی مذهب الحاد بر من عرضه کردی ~~و # ~~کسر مذهب شیعه کردی من قبول نکردمی و هروقت میان ما منازعت افتادی تا # ~~روزی مرا رنجوری صعب اتفاق افتاد و از خود ناامسید شدم با خود گفتم ~~گویی # ~~مذهب باطنی مذهبی حق است اگر خلاص یابم آن مذهب گیرم. اتفاقا مرا صحتی # ~~حاصل آمد وچون از رنجوری بهتر شدم مردی بود او را «ابوالنجم سراج» ~~خواندندی # ~~و یکی ازسروران مذهب باطنی بود، استکشاف این مذهب کردم واو شرح و بسط # ~~این مذهب بر من خواند که یعنی اسلام را ظاهری و باطنی هست وظاهر آن است # ~~. برمت (ب رم) حرف ارنبوهوبوواففبیکسدید به معنی همکی وحملگیو ~~PageV01P126 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0128.png) # ~~که عوام وکسانی که از علم بهره ندارند بدان مشغولند و اظهار طاعت می ~~کنند و # ~~باطن آن است که هر کس که علوم حاصل کرد و دانست که خالق و مخلوق از # ~~همدیگر چگونه ممتازند و اصل تکالیف شرع بنابر مصالح عالم و عالمیان است ~~و # ~~روح چیست؟ وکالبد چون است؟ چون این مقدمات به حقیقت دانست این تکالیف # ~~از وی برخاست. چون حقیقت نماز دانست اگر کند و اگر نکند هردو یکی است و # ~~روزه و زکات و دیگر ارکان شرع به همین سبیل. چون این مذهب بر من عرض # ~~کرد بدانستم که معقول است بپذیرفتم و بهاصفهان آمدم. و آن وقت عبدالملک ~~در # ~~این مذهب سرور بود مرا بپسندید و در این مذهب سخنهای معقول گفتم و ~~نیابت # ~~خود بهمن داده ومرا بهمصر وشام فرستاد برفتم و امیر مصر مرا بپسندید و ~~نایبش # ~~با من بد بود. و یکسال ونیم در مصر بودم و چون وزیربا من مخالف بود مرا # ~~همراه لشکر در کشتی به حرب مملکت فرنگ فرستاد. در راه کشتی بشکست و ~~مردم # ~~غرق شدند ومن خیلی زحمت خوردم و کشتی بهشام افتاد. مدتی در شام بودم تا # ~~در سنهٔ‌ ثلاثوسبعین واربع مائه بهاصفهان بازآمدم و ms140 عزیمت دیار دیلم ~~وطبرستان # ~~کردم و گرد جهان میتافتم و گاهگاه باز اصفهان آمدمی. دوستی داشتم در ~~اصفهان # ~~و هرگاه بیابدمی در خانهآ او فرود آمدمی و او مرا مراعات کردی. روزی با ~~وی # ~~نشسته بودم واز هر جنس حدیث میرفت تا بهسخن سلجوقیان رسید من گفتم ای # ~~دوست اگر من یکیار موافق بدیدمی که با من موافقت کردی بهاندک روزگاری # ~~ملک سلجوقیان برهم زدمی. چون من این سخن بگقتم آن مرد پنداشت که مرا # ~~سودا غالب شده است هیچ نگفت. روز دیگر چون خوان بیاورد اول شربتی آورد # ~~که انتیموان در آن بکار برده بود .من بدانستم که او از سخن من در غلط ~~افتاده # ~~حالیا من نیز هیچ نگفتم وشربت بخوردم و روز دیگر برفتم وقصد قلعهٔ‌ ~~الموت # ~~کردم ومدتی آنجا بودم تا به لطایف حیل آن را بدست آوردم. # این بود بنیاد حکومت ملاحده که خود تقریر کرد اما او مردی فاضل بود # ~~در علم، و معقولات نیکو دانستی و دعوت او را دعوت جدیده گفتندی زیرا که ~~اول # ~~دعوت آن عبدالملک بنیاد کرده بود و از آن او دوم بود. اما اصل مذهب ~~پیشینگان # ~~آن بود که در آیات قرآن و حدیث رسول الله خوض کردندی و تأویلها نهادندی ~~و # ~~بدعتها بیرون آوردندی. و چون حسن صباح بنشست اصل معتقد او آن بود که # ~~ابواب بحث و مناظره دربست و گفت خدای را بهفضل و علم و عقل نمی توان ~~PageV01P127 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0129.png) # ~~شتاخت والاکه امامی باشد مرشد را هرچه او گوید و فرماید چون متابعت کند ~~به # ~~حق رسد. واین سخن میگفت و بس. و قوسی بسیار با خود کرد و گمراه گردانید ~~و # ~~از آن که مردکی محیل بود والابنیاد این کار بر زهد وورع و تقوی نهاد و ~~قطعا # ~~گرد مناهی نگشت، و نمازکردی و روزه داشتی و زکات دادی و در دین عجب # ~~راسخ بودی چنان که بهجهت خمر خوردن، دو پسر خود ms141 را بکشت بهحد شرعی # ~~که بزد. اما سخن او همین بود که یعنی متایعت امام، سلمانی است و امام ~~از # ~~صلب حسین بن علی باید وگاه پیدا باشد و گاه پنهان، اسروز پنهان است هر ~~کس که # ~~تابع او شد بدخدای رسید و بهشت یافت و هر کس که نشد گمراه و بی دین از ~~دنیا # ~~برفت. وسی وپنج سال برسر قلعهآ الموت بنشست که دوبار از سر قلعه بهشیب ~~نیامده # ~~بود و بی وضو ننشسته بود. تا او زنده بود کسی را زهره نبود که شراب ~~خوردی در # ~~آن ممالک، وسلطان ملکشاه خیلی بکوشید که آن قلعه بگیرد عمرش وفا نکرد و # ~~وزیرش نظام الملک در قهر ایشان بسیار سعی کرد او را نیز کاردزدند و کار ~~حسن # ~~بالا گرفت. روزی آن مرد که در اصفهان شربت انتیموان پیش حسن آورده بود ~~به # ~~قلعه آمد پیش او و چون کار او چنان بزرگ دید عجب آمدش و آن سخن از یاد # ~~او رفته بود. حسن چون او را بدید گفت اکنون شربت مرا باید خورد یا تو؟ ~~آن # ~~مرد خجل شد و حسن او را سههزار دینار داد. و هرسال از مصر او را ~~تشریفات # ~~آوردندی. و در سنهآ ثمان و عشر و خمس مائه رنجور شد و آثار مرگ بیافت. ~~نایبی # ~~داشت او را «بزرگ امید» گفتندی- از نسب دیالمه بود- او را بخواند و ~~خلافت # ~~بهوی داد و هم در آن دو روز وصایا کرد و گفت همین طریقهآ من میسپرید تا ~~وفتی # ~~که امام پیدا گردد. # بزرگ امیدالدیلمی # و بزرگامید مردی فاضل حکیم بود و هیچ نسبت خویشی با حسن نداشت و # ~~جملگی ملک ملاحده تا آخر عمر به فرزندان او بماند و ظاهر شرع را چنان ~~که # ~~حسن صباح ملعون رعایت می کرد او نیز می کرد. و در روزگار حسن، سلطان ~~سنجر # ~~بسیار بکوشید که ملاحده را براندازد میسر نشد. و حسن روزی فداییان را ~~فریفته ms142 # ~~بود و روح ایشان خریده تا فرصت یافته بودند و نیمشب بر بالین سلطان ~~سنجر PageV01P128 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0130.png) # ~~کاردی به زمین فرو کرده بودند. سلطان آن بدید و بترسید و حسن پیغام ~~فرستاد که تا # ~~ظن نبری که من بر تو قادر نیستم. سلطان بفرمود تا جملهآ راههای آن ~~مملکت # ~~به ملاحده باز گذاشتند و قصد ایشان نکرد و در عهد بزرگ امید همچنان ~~ایمن بودند. # ~~و در عهد او بود که اسیرالمؤمنین المسترشد را بکشتند. و همه آیین و رسم ~~حسن # ~~نگاه داشتی و چها ردهسال در ضلالت بسر برد تا به دوزخ شد در سنهأثنین ~~وثلاثین # ~~و خمس مائه. # محمدبن بزرگامید # و چون آن ملعون به دوزخ خرامید پسرش محمد، قائم مقام او گشت و همان # ~~طریقهآ پدر نگاه داشت. و او را پسری بود که نامش حسن نهاده بود و مرد ~~کی # ~~دیوانهآ مخبط دماغ بود و در مذهب الحاد تصرفات کردی و بعضی از احکام ~~شرع # ~~بیفکندی و گفتی پدر من وجد من و حسن صباح هیچ یکی ندانستند و خرافاتی ~~چند # ~~به هم نهاده بود. و عوام نیک معتقد او شدند بهحکم آن که حسن صباح نشان # ~~داده بود که اسامی پیدا خواهد آمد و آن ملعون گفتی که امام منم! و مردم ~~در # ~~ظن افتادند وپدرش مردمان را گرد کرد و او را تکذیب کرد و گفت او دروغ ~~می- # ~~گوید که امام از نسل پیغمبر میباید و ما از دیلمیانیم و نسب ما به غیر ~~از دیالم # ~~به هیچ قبیلهآ دیگر نمی کشد. و خلقی را که متابع پسرش بودند بکشت و از ~~قلعه # ~~بیرون کرد. و محمد سهسال بهجای پدر اقامت نموده عازم ویل گشت در سنهآ # ~~خمس وخمسین وخمس مائه وپسرش بنشست. والله اعلم. ### | الحسن بن محمد # این مخذول چون استقلال یافت همان ترهات باز در میان آورد. وخانه ای # ~~خوش ساخت بهزر و جوهر نقش کرده و مردمان را گاهگاه بنمودی و ms143 گفتی این # ~~بهشت است. پس روزی سردمان را گرد کرد و گفت این قیامت که خدای تعالی در # ~~قرآن فرموده البته خواهد بود و آن روزی است که مردم را حساب کنند وجزا ~~و # ~~ثواب و عقاب هر کس از نیکی و بدی بدهند اکنون امام بهحق منم و نایب # ~~رب العالمینم وهر کس که نایب است هم جنسی است از منسوب پس بدانید که ~~PageV01P129 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0131.png) # ~~خدای زمین منم وبهفردا روز قیامت میدارم وحساب هر کس میبینم وهمه را آر # ~~تکلیف شرعی خلاص میدهم. و بفرمود تا چهار علم بیاوردند: یکی سبز و یکی # ~~سرخ و یکی سفید و یکی زرد و در چهار رکن آن صحرا بردند و منبری بزد و ~~خود # ~~بر منبر رفت و آغاز ترهاتی کرد که کس ندانست که چه گفت. نه زبان عبرانی ~~و # ~~نه عربی ونه پارسی ونه ترکی بود گفت سخن امام چنین باشد. و ملحدی را بر # ~~پایهآ متبر نشانده بود و ترجمهآ آن اکاذیب می کرد گفت امام می فرماید ~~که امروز # ~~روز قیامت است حساب مردم کردم و گناهها را همه بخشیدم و تکالیف شرعی از # ~~همهآ چهان برداشتم! و روز هفدهم رمضان بود از منبر به زیر آمد وخوان ~~بنهاد و # ~~یخوردند و دست بدخمر و سماع و بربط کردتد و یدین معنی حکمی نوشت و به # ~~قلاع قهستان فرستاد و آن ملاعین را هم برخوردن خمر و روزه تحریض داد و # ~~بعضی از شرعیات بیفکند. عوام را این مذهب خوش آمد و بر وی بجوشیدند و # ~~ششسال لوای الحاد برافراشت عاقبت او را برادرزنی بود مردی مسلمان و در ~~سیان # ~~ملحدان گرفتار بود. روزی خود را فدای اسلام کرد وکاردی بر کشید و حسن # ~~ملعون را بکشت ومردم رااز فساد او خلاص داد در سنهآ احدی وستین وخمس ~~مائه. # ~~مدت امارتش ششسال بود و بعد از او پسرش بنشست محمدبن حسن . والله اعلم. ### | مدینححسن # و چون ms144 این ملعون بنشست به صدمرتبه در فساد و الحاد بالاتر از پدر بود و # ~~او مطلقا دعوی خدابی کردی و اول کاری آن کرد که کشندگان پدر را باز ~~کشت. # ~~وخود در آن قلعه از مسلمانان آن یکی بود که پدر ملعون او راکشته بود، ~~او را با # ~~جملهآ اتباع واولاد بکشت واین مسلمان از آل بویه بازمانده بود. و چون ~~او را # ~~یکشت همان الحاد وکلپترات2 کفر بنیاد کرد. و او روزگاری درازیافت زیرا ~~که # ~~آل سلجوق به هم برآمده بودند و هرروز پادشاهی برمیداشتند و یکی ~~مینشاندند و # ~~خلفا نیز همچنین متمکن نبودند و اهل مصر بر ایشان غالب، از این سبب این # ~~ملعون را کاری برآمد. و در روزگار او بسی فساد رفت و خیلی بزرگان اطراف ~~را # ~~بسسد ومالها بردنوراحرهومدت ولایت آن بی دین بهچهل وشش سال PageV01P130 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0132.png) # ~~کشید و در منهآ سبع وستمائه به دوزخ افتاد و پسرش قائم مقام او گشت. # جلال الدین محمدبن الححسن نومسلمان # و عجب که از ملعونی بددین چون او پسری مسلمان پیدا شد و او را میل # ~~بهاهل سنت و جماعت بود وکتابهای خرافات پدر و جدان همه بسوخت و پیغام # ~~فرستاد نزدیک خلیفهٔ‌ وقت و پیش سلطانحمد خوارزمشاه و اظهار اسلام کرد. ~~و # ~~او را نومسلمان خواندندی و تشریفات وخلع فرستادند وبا او راه مکاتبت ~~مسلوک # ~~داشتند و رخصت مواصلت دادند. او تیز مساجد و اربطه بساخت و پدران خود ~~را # ~~دشنام داد و کافر خواند و مادرش بهحج رفت وچون به بغداد رسید خلیفه ~~احترام و # ~~عزت او نگاه داشت وابهر و زنگان [= زنجان] بهجلالالدین مقرر فرمود و # ~~جلال الدین با ملوک گیلان وصلت کرد. و در روزگار او خبر تسلط و شوکت ~~پادشاه # ~~جهانگیر چنگیزخان برسید و اظهار طاعت و ایلی کرد و مطیع گشت و رسولان و # ~~هدایا فرستاد. و او بیست ویکسال بدین منوال حکومت قلاع ملاحده کرد و در # ~~سنهآثمان وعشرین وست ms145 مائه وفات کرد. # علاءالدین حسن [بن] محمد # و او را این یک پسر بیش نبود و او نهساله بود. و چون پدرش را بهزهر # ~~کشته بودند و نسبت آن قتل بهخواهرش کرده او با خواهر پدر برآویخت و طلب # ~~خون پدر کرد. علی هذا جماعتی را بکشت وجمعی که هنوز سودای الحاد در ~~دماغ # ~~ایشان متمکن بود گرد او درآمدند و همان اباطیل با میان آوردند واو را ~~ملحد # ~~گردانیدند. و چون پنجسال از پادشاهی او بگذشت این پسر را علت مالیخولیا ~~پیدا # ~~شد و به حیثیتی شد که هرچه گفتی وکردی همه خلاف عقل بودی و هیچ کس را # ~~یا را نبودی منع آن کردن و پیوسته شمشیر بر دست خود گرفته بودی و دائما ~~رقعهها # ~~نبشتی و سرش مهر کردی و بهدست مردم دادی که بهفلان جای برید. و چون # ~~ببردندی نبشته بودی که دارنده را بکشند! یا چندین هزاردینار بهوی دهند! ~~و PageV01P131 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0133.png) # ~~هیچ کس زهره نداشت که رقعه نبردی یا بگریختی. وخود را خدای بزرگخواندی # ~~و هرگز تدییر ملک نگردی. بجز ماکول و مشروب ندانستی و هیچ نصیحت کس # ~~قبول تکردی. وجملهآ تواب و ندما از دست او در عذاب بودندی تا روزی او ~~را # ~~دیدند نیمشب در گله گاه گوسفندان خفتد مست او را کشته بودند در سنهآ ~~ثلاث و # ~~خمسین وستمائه. مدت ملکش بیست وپنج سال. # رکن الدین خورشاه بن الحسن # او هم راغب اسلام بود وخواست تا مسلمانی کند و مرد فرستاد به تمامت # ~~ممالک و گفت مسلمانی کنید. و یسورنوئین از قبل پادشاه جهانگیر شحنهآ ~~همدان # ~~بود پیش او رسول فرستاد و اظهار ایلی کرد. یسور جواب فرستاد که وصول ~~رکاب # ~~پادشاهزادهآ جهان هولا کوخان به عراق نزدیک است باید که قلعه ها را ~~خراب # ~~کتی و به زیر آیی و استقبال کنی تا آنچه حکم و یرلیغ او باشد نفاذ ~~یابد. پس # ~~یرادر خود را- شهنشاه- با رسولان و بسیار تحف پذیرهآ ms146 هولاکوخان فرستاد ~~و بعد # ~~از مدتی جواب رسید که رکن الدین خورشاه برادر را فرستاد آسد و شرایط ~~خدمت # ~~بجای آورد حکم آن است که خورشاه قلعهرا خراب کند و خود به خدست رکاب ~~آید. # ~~خورشاه قبول ایلی را ملتزم شد وبعضی ازقلاع بکند الا قلعهٔ‌ الموت ~~ولمسر که آن # ~~را دربکند وشحنه طلب کرد. امیر تو کل بهادر را به شحنگی سرحد ملحد ~~بفرستادند. # ~~یکسال یماند وخورشاه تقاعد وتخلف مینمود. وچون لشکر جهانگشای پادشاه # ~~زاده هولا کوخان بهری رسید خورشاه برادرزادهٔ‌ خود سیفالدین را با وزیر ~~خود # ~~بفرستاد نام او شمس الدین گیلکی و عذری گفتند. پادشاه قبول نفرمود و ~~جمعی لشکر # ~~را فرمان داد تا گرد قلاع ملاحده برآمدند. خورشاه بترسید وکودکی را ~~بیرون # ~~فرستاد که این پسر من است ومن خود بهاثر میآیم. هولا کوخان به تفرس ~~بدانست # ~~که او فرزند خورشاه نیست گفت چارهای نیست از آن که خود بیاید. و مغولان ~~گرد # ~~قلعه ها درآمدند وخورشاه از کام و نا کام به زیر آمد با یک پسر و براد ~~ران و اقربا و # ~~زمین حضرت پادشاه را ببوسید وفرمان شد تا جملهٔ‌ قلاع را خارت دادند و ~~صامت و # ~~ناطق بستدند و هرچه خزاین بود همه را به لشکر تخصیص فرمود. ومدت ملگ # ~~ملاحده بسر آمد و قلاعی که بهمدت صدسال ملوک آل سلجوق سعی کردند که ~~PageV01P132 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0134.png) # ~~خراب کنند و نتوانستند به دولت پادشاهزاده هولا کوخان عالیهاسافلها گشت ~~و از # ~~ملاحده دیارنماند. # و رکن الدین خورشاه چون به حضرت هولا کوخان رسید این رباعی برخواند، # ~~رباعی: # # شاها بهدرت به زینهار آمدهام %~% وزکردهآ خویش شرمسار آمدهام # اقبال تو آورد مرا موی کشان %~% ورنه به چه کار و بهچه بار آمدهام؟ # هولا کو او را بنواخت و مدتی در اردو حاضر میبود و بر کنیز کی عاشق # ~~شد پادشاه او را به وی بخشید. و چون عادت بلوک ملحدان آن بود که پیوسته # ~~بهشتر و ms147 گوسفند میل کردندی و بازی کردندی هولا کوخان روزی دویست شتر به # ~~وی بخشید. و چون بخت بد و زوال عمر، گریبان بقای خورشاه گرفته بود او ~~را # ~~هوس اردوی منگوقاآن در سر افتاد. از حضرت هولا کوخان درخواست تا او را # ~~کسید کند. هولا کو او را با نه کس از پسران وخویشان بهاردوی اعظم ~~فرستاد # ~~و در قراقورم بهشرف زمین بوس رسید. چون چشم قاآن بر وی افتاد گفت کیست؟ # ~~گفتند ملک ملاحده است که ایل شده و به دعاگویی دولت آمده فرمود که حکم ~~و # ~~یرلیغ من همان است که در اول نفاذ یافته او را با عراق باید رفت پیش ~~برادرم # ~~هولا کو. و چون این حکم برفت ایشان را با زگردانیدند فرمان شد تا از ~~ایشان دیار # ~~نگذارند. هر نه را در خیمهای کردند و خیمه بر سر ایشان فرو آوردند و به ~~زخم # ~~میخکوب و چویدستی اعضای ایشان را نرم بمالیدند چنان که از ملاحده نه ~~نرینه # ~~ماند و نه مادینه. وشر و فساد قومی که از بیم ایشان هیچ پادشاه و ~~گردنکش را # ~~در حرم و حجره و سر تخت زهره و یارای خواب وقرار نبود به دولت پادشاه ~~جهان # ~~هولا کوخان مندفع شد که تسل و نسب این پادشاه جهانگیر کشورگشای تا دور # ~~دامن قیامت باقی باد. PageV01P133 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0135.png) # طایفهآ هشتم از طوایف هشت گانه خوارز مشاهیانند # صل این سلاطین هم از ترک است: بلوک سلجوقیان را غلامی بود نام # ~~او بیلکاتکین. و این بیلکاتکین به امیری رسیده بود در عهد سلطان ملکشاه ~~بن الب- # ~~ارسلان. این بیلکاتکین غلامی داشت نام او نوشتکین خاصه و چون باری ~~تعالی در # ~~ذات او خمیر بزرگی و دولت نهاده بود در خدمت رشید آمد چنان که بعد از # ~~خداوندش جای او یافت و بهامیری رسید و بهشحنگی خوارزم مقرر شد. و در آن # ~~زمان هر کس که حاکم خوارزم بودی او را «خوارزمشاه» گفتندی و سلطان ms148 ~~ملکشاه، # ~~خوارزم را بهنوشتکین ارزانی داشت. او را پسری بود بهغایت نجیب و او را # ~~محمدبن نوشتکین گفتندی. و قطب الدین محمدبن نوشتکین مردی بی نظیر آمد ~~وانواع # ~~هنر و آداب فضایل حاصل کرد. و چون ملکشاه و نوشتکین هیچ یکی نماندند # ~~حکومت خوارزم به سبیل ارث از حکم سلطان بر کیارق بن سلکشاه بر قطب ~~الدین محمد # ~~تحویل کرد وسیسال خوارزمشاهی بهوی بماند و در عهد سلطان سنجر نیک معتبر # ~~و متمکن بود و یکنسال خود بحضرت سلطان آمدی و یکسال پسر خود را # ~~اتسزبن محمد بفرستادی. و روزگاری بهسلاست داشت و در سنهآ اثنین وعشرین ~~و # ~~خمس مائه وفات یافت وپسرش اتسز بهشرایط خوارزمشاهی قیام نمود. # خوارزمشاه اتسزبن محمدبن انوشتکین # اتسزبن محمد از حکم سلطان سنجر حاکم خوارزم شد. و اتسز از پدر بسی # ~~فاضلتر بود چنان که تفسیر قرآن نیکو دانستی و شعرهای تازی و پا رسی خوب ~~گفتی PageV01P134 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0136.png) # ~~و تربیت علما و فضلا وشعرا کردی. وحضرت او قبلهآ افاضل دهر بود و در ~~خدمت # ~~سلطانسنجر خدمات مشهور وسعیهای مشکور یه تقدیم رسانید و در جملهآ ~~حربهای # ~~سخت ملازم رکاب سلطان بود وسلطان او را سخت دوست داشتی. و چون سلطان # ~~سنجر به ماوراءالنهر شد به حرب طمغاج خان روزی پیشین گاه کار سلطان در ~~میان # ~~لشکر ترک تنگ آمده بود و سنجر به قیلوله خفته بود ناگاه برخاست و سلاح ~~پوشید # ~~و بر اسب جنگ نشست و بدوانید. چون بهحربگاه رسید سلطان را دید کارش # ~~سخت شده و در مضیق هلاک افتاده بکوشید تا سلطان را خلاص داد. و چون # ~~خلاص یافت از اتسز پرسید که ترا بر حال من که وقوف داد؟ گفت در خواب ~~بودم # ~~و بهخواب دیدم که سلطان در تنگی افتاده بود برخاستم و روی به حربگاه ~~نهادم. # و چون اتسز در خدمت سلطان سنجر نیک متمکن شد ار کان حضرت سنجری # ~~بهوی حسد بردند و او را قصدها کردند. ms149 اتسز مردی بیدار بود امارت آن ~~بیافت و یا # ~~رأی سلطان نمود و اجازت خوارزم خواست وسلطان اجازت داد. و چون وداع # ~~کرد و برفت سلطان سنجر روی بهار کان دولت کرد و گفت اتسز پشتی قوی بود ~~که # ~~برفت دیگر بار روی او مشکل توان دید. و چون اتسز در خوارزم تمکین یافت ~~و # ~~یک دو نوبت به حرب کفارشد و او را ظفر آمد وخزاین پر کرد، دم عصیان زد ~~و # ~~سودای سلطنت در سر او جمع شد و خلفای بغداد به حکم آن که از سلاطین ~~سلجوقی # ~~جفاها میدیدند نامه ها نبشتند بهاتسز به اغوا و تحریض طلب ملک. و اتسز ~~خود # ~~آثار زوال مملکت در سلاطین سلجوق میدید و به یکبار عاصی شد. سلطانسنجر # ~~یک دو نوبت به حرب او برفت و سه نوبت صلحا در میان آمدند و به صلح قرار ~~دادند. # ~~و کار اتسز بالا گرفت و بر تخت نشست. و در زمان آخر چون سلطان سنجر در ~~دست # ~~اتراک غز گرفتار آمد او این واقعه بهانه ساخت و بدین وسیلت با سپاهی ~~گران به # ~~خراسان آمد وخراسان را فرو گرفت وشحنگان وعمال خود بنشاند و هنوز سلطان # ~~سنجر خلاص نیافته بود که اتسز وفات یافت و در ولایت آموی روزی رنجوری ~~یافت # ~~در خیمه خفته بود که آواز قرآن به گوش او آمد و این آیت میشنید که: ~~وماتدری # ~~نفس بای ارض تموت1، چون هیچ کس را نمیدید دانست که آن تنبیهی است و ~~PageV01P135 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0137.png) # ~~مجمع الانساب # ~~ای گفت: # # شاها فلک از سیاستت میلرزید %~% پیش تو بهطوع بندگی میورزید # # صاحب نظری کجاست تا درنگرد %~% تا آن همه مملکت بهاین میارزید؟ # و مرگ اتسز درسنهآ احدی وخمسین وخمس مائه بود. # خوارزمشاه آیل آرسلان بن اتسز # چون اتسز وفات کرد مملکت خوارزم بر پسر مهترش ایل ارسلان قرار گرفت # ~~و چون یعضی از امرای دولت با ایل ارسلان مخالف بودند اکثر ایشان را ~~سیاست ms150 # ~~کرد. و در زمان غیبت سلطانسنجر و موت اتسز، سلطان محمود بن محمدبن ~~بغراخان # ~~که از خواهر سنجر بود سلطنت خراسان و تخت سنچر گرفته بود و غلامی بود ~~از آن # ~~سنجر نام او مؤیدآیبه و نیک معتبر بود. بر سلطان محمودبن محمد خروج کرد ~~و او را # ~~بگرفت و میل کشید و محبوس داشت. ومیان محمود و ایل ارسلان قدیما ~~سابقهٔ‌ # ~~دوستی بود. ایل ارسلان بدین بهانه بهخراسان آمد ومؤید آیبه را درپیچید ~~وبگرفت # ~~و بر وی مواضعهآ مالی عظیم کرد وبهنیابت خود در خراسان بنشاند و خراسان ~~به # ~~نام وخطبه وسکهآ ایل ارسلان مضبوط گشت. و بازگشت به خوارزم و در آن سال # ~~عزیمت ماوراءالنهر کرد و روی به لشکر ختا نهاد وفتحی نامدارکرد و هیبت ~~او در # ~~دلها بنشست وچندین سال محاصرهآ قلاع ملاحده کرد و در سنهآ ستین وخمس ~~مانه # ~~وفات کرد. ملکش نه سال بود. # خوارزمشاه سلطان شاه بن ایل ازسلان # ایل ارسلان را دو پسر بود: بزرگتر تکش و خردتر سلطان شاه. و چون ایل- # ~~ارسلان وفات یافت تکش در ولایت جند بود. وسلطان شاه از ترکان خاتون بود ~~و # ~~در خوارزم بر تخت نشست و کار ملک به تدبیر مادر بسر میبرد و امرا مصلحت ~~در # ~~آن دیدند که استحضار تکش کنند، به طلب او کس فرستادند. تکش دانست که # ~~آمدن مصلحت نیست هم از آنجا روی به ترکستان نهاد و پیش خان حال خود # ~~عرضه داشت و مالی عظیم تقبل کرد و سپاهی برگرفت و روی بهخوارزم آورد. PageV01P136 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0138.png) # ~~سلطان شاه در غیبت تکش مدتی مملکت راند چون تکش برسید، او با ~~مادربگریختند # ~~و بهخراسان شدند و بهمملکت مؤید پیوستند و خزاین بسیار بریختند. و با ~~برادر # ~~خیلی مصاف داد ومدتی مدید میان ایشان وحشت بود تا در سر آن کارشد چنان # ~~که دیگر آن در پادشاهی تکش بیاید. و سلطان شاه پادشاهی مردانهآ محتشم ~~بود # ~~اما بختی موافق نداشت وطالعش شوریده ms151 بود و درسنهآ تسع وثمانین وخمس ~~مائه # ~~شکار فنا شد مدت ملکش هشتسال. # خوارزمشاه تکش بن ایل ارسلان # سلطان تکش در سنهآ ثمان وستین وخمس مائه به خوارزم آمد و بر تختنشست. # ~~و او سلطانی دادگر نیکوسیرت بود و لشکر ختارا با مالهای وافر ~~یازگردانید و سلطان # ~~شاه ومادرش با ملک مؤید متفق شدند ومالهای بسیار بذل کردند تا مؤید ~~مغرور # ~~شد و با تکش حرب کرد و گرفتار آمد و تکش بفرمود تا مؤید را بهدونیم ~~زدند و # ~~تر کان خاتون را هم بگرفتند و بکشتند. و سلطانشاه یگریخت و پناه به ~~ملوک غور # ~~برد ومدتی آنجا بود. چون میان خان ختا به واسطهٔ‌ ادای مال مواضعه با ~~سلطان # ~~تکش بد بود رو به حرب کشید وسلطان ایلچیان ختا را به جیحون انداخت. خان # ~~استحضار سلطان شاه کرد سلطان شاه از غور و غرچه بهختا شد و با لشکری ~~اتبوه روی # ~~به خوارزم نهاد تکش بفرمود آب جیحون بر ممر ایشان بستند و اکثر هلا ~~کشدند. # ~~و سلطان شاه به خراسان گریخت وناگاه بر شهر سرخس زد وملک دینار که والی # ~~آن بود ترکی از اتراک غز و حال او در مملکت کرمان بیایدبگریخت و سلطان- # ~~شاه مدتی سرخس را تصرف نمود وباز سلطان تکش او را براند و همچنین ~~هروقتی # ~~میان برادران اصلاح ذات البینی رفتی اما سلطانشاه به هیچ حال سر بر خط ~~برادر # ~~نمینهاد و دائما بر صوبی زده بودی و مملکتی را در تشویش انداختی تا در ~~شهور # ~~سنهآ تسع وثمانین وخمس مائه در شهر سرخس وفات یافت وملکسلطان تکش # ~~صافی گشت وروی به عراق نهاد. ومیان اتابکان آل سلجوق و سلطان طغرل ~~منازعت # ~~بود میان ایشان صلح افکند و باز خراسان شد و پسر مؤید استقلال یافته ~~بود و # ~~خراسان را فرو گرفته سنجرشاه نام، تکش بر وی زد و او را بگرفت و میل ~~کشید و # ~~به تدارک آن مشغول شد وخراسان را ضبط ms152 کرد و به ماوراءالنهر شد و ملک ~~سمرقند PageV01P137 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0139.png) # مجمع الانساب # ~~تابی سخت داد. و باز از برای طغرل سلجوقی بهعراق آمد و آن بود که ~~طغرل # ~~کشته شد ومملکت عراق و آذربایجان بدست آمد. وقصد ملاحده کرد و ایشان را # ~~دتیردی مردانه نمود. # و چون سلطان طغرل کشته آمد تکش سلطنت عراق از دارالخلافه استدعا # ~~کرد مبذول تیفتاده در خشم شد و با خلیفه بنیاد بقاومت نهاد و عراق و ~~آذربا یجان # ~~به استقلال فرو گرفت. و چون بهعراق باز آمد و ملاحده را فرو شکست ناگاه ~~عارضهآ # ~~دموی پیدا گشت و به هیچ علاج به نشد و به جوار حق پیوست در سنئست ~~وتسعین # ~~وخمس مائه. مدت ملکش بیستوهشتسال. # السلطان علاءالدین محمدبن تکش بن ایل ارسلان # خلاصهآ خاندان خوارزمیان او بود و در عهد او کار آل اتسز بالا گرفت و به # ~~درجهآ کمال رسید لابد چون تمام شد عین الکمال پذیرفت و بهوی ختم شد. و # ~~سلطان محمد در سلطنت بدانجای رسید که هیچ کس از سلاطین بدان مرتبه ~~ترسید # ~~و جملهآ ایران زمین ومشرق ومغرب بگرفت. وچون پدرش وفات کرد او به حرب # ~~ملاحده مشغول بود و نزدیک بود که قهر ملاحده کردی حالیا منتی در بغل ~~ایشان # ~~یست و بهصدهزاردینار سرخ صلح کرد و بازگشت و بهخوارزم آمد و بر تخت # ~~سلطنت نشست در سنئست وتسعین وخمس مائه و امرا وارکان حضرت را بنواخت # ~~وخلع وتشریفات داد. واول کاری که در پادشاهی کرد آن بود که مدتی به حرب # ~~ملوک غور مشغول گشت تا آن مملکت را با مملکت خود مضاف کرد و ممالک # ~~غزنین که متصرفات آل محمود بود با خود گرفت و این مملکت مذ کور چون # ~~مستخلص گشت به پسر بزرگتر داد چلال الدین منکبرنی7 و بعد از این مملکت # ~~سیستان و از پس آن مازندران بستد وسلطنت او به همهآ مشرق برسید و در ~~آخر عمر # ~~چنان مستولی شد که ms153 در القاب، او را «سکندرثانی» نوشتند و یه ~~ماوراءالنهر شد و # ~~ششماه آنجا بود تا جملهآ سمرقند و بخارا وماوراءالنهر بدست آمد و هیچ ~~دست # ~~بالای دست خود نمی دید. چون دولتش بر فلک سعادت راست بایستاد و هلال ~~PageV01P138 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0140.png) # ~~سعادتش بدرگشت اول نقصانی که پیدا شد ان بود که هوس مملکت ختا در سر او # ~~افتاد. هرچند پیران کهن با وی گفتند که پادشاهان پیشین هرگز کسی مصلحت # ~~ندیده که ختاوختن را بگیرد تو نیز قصد مکن او قبول نکرد و آن زنبورخانه ~~را # ~~بشورانید و برفت وغارت کرد و مستخلص شد. والحق قوم ختا سدی بودند که بر # ~~روی لشکر مغول تتار بودند چون آن سد رخنه شد قوم مغول را راه پیدا شد ~~وآن # ~~بود که عالم را بگرفتند و همهآ مملکت سلطان محمد را برهم زدند چنان که ~~ذکر آن # ~~علی حده خواهد آسده. دیگر خطاو غلط سلطان آن بود که با خلیفهآ وقت ~~الناصرلدین- # ~~الله آغاز سمتاقشت و مخالقت نهاد و فتاوی ائمه حاصل کرد میتی بر آن که ~~امامت # ~~آل عباس بر حق نیست و از روی شرع، خلافت و امامت میراث اولاد علویان # ~~حسینی است و اگر سلطانی باشد که او را استعداد آن باشد که حق در مر کز ~~قرار # ~~دهد بر وی فرض است. و ائمهآ وقت این فتوا بدادند و او بدین بهانه لشکر ~~به # ~~جانب بغداد کشید وشیخ زمانه شهابالدین سهروردی در میانه سفیر شد و آن ~~کار # ~~به خشونت کشید. قضاءالله زمستانی سخت بود و سلطان چون به اسدآباد رسید ~~برفی # ~~پیدا شد که جملهآ لشکرش از سرما بمردند پیدا بود که از لشکر چقدر ~~برستند و از # ~~چهارپایان خود اثر نماند و سلطان با هزار تأسف بازگشت. و خود در آن ~~نزدیکی # ~~دریای لشکر جرار پادشاه نامدار و سلطان کامکار چنگیزخان برسید و قرار و ~~نظام # ~~کار سلطان محمد بشد وموجب وحشت میان چنگیزخان و سلطان محمد ms154 هم بدبختی # ~~سلطان بود. وچون باری عزاسمه خواست که ودیعتی که بهعاریت بهدست # ~~و داده بود بازستاند و بهصاحب حق دهد موجبش آن بود که در آن وقت که # ~~چنگیزخان و لشکر او بر جملهآ مشرق استیلا گرفتند و جملهآ بلاد شرقی را ~~در تصرف # ~~آوردند هرچند با چنگیزخان گفتند که بلاد غربی هم مملکتی بزرگ است و ~~سلطان # ~~محمد نخوت عظیم در سر دارد وخلیفه نیز خود دم عظمت میزند ایشان را هردو # ~~باید داشت چنگیزخان جواب گفتی که آن مملکت از ما دور است چون ایشان # ~~تعرضی بهما نمی رسانند ما نیز ایشان بحل کردهایم. وغرض چنگیزخان آن بود # ~~که جماعتی از تجار و بازرگانان از این طرف هر سال متاعهای خوب بی ~~اندازه به # ~~تر کستان میبردند و به لشکر چنگیزخان میفروختند تا راه این اقمشه و ~~بازرگانان # ~~بسته نشود از این سبب متعرض ملک سلطان نمیشد چون سلطان را حیث3 سعادت # ~~3. احتمالا باید خشت باشد. PageV01P139 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0141.png) # ~~ز قالب دولت بیرون افتاده بود در آشوفتن فتنه مبادرت نمود و سابق شر ~~وفساد # ~~گشت. و آن چنان بود که جمعی بازرگانان روی بهاردوی چنگیزخان نهادند و # ~~متاعها به یکده بفروختند و چنگیزخان ایشان را تشریفات و پایزه داد ~~وقوسی هم # ~~از مسلمانان و هم از مغولان همراه ایشان کرد قریب چها رصدوپنجاهتن، و ~~به # ~~مملکت سلطان قرستاد و پیغام داد که چون سلطانمحمد اسروز از بأس ما ایمن # ~~است ومیان ما دوستی است بازرگانان او پیش ما آمدند و تشریف و نواخت ~~یافتند # ~~ما نیز جمعی بازرگانان فرستادیم تا ستاع اینجایی بدان طرف آورند و از ~~آن طرف # ~~بهما رسانند. باید که شرایط دوستی بجای آورد و ایشان را بدرقه کرده ~~بازگرداند. # چون آن جماعت به ماوراءالنهر رسیدند ملک ماوراءالنهر از آنجا که طمع در # ~~مال ایشان کرده بود با سلطان محمد نمود که جمعی آمدهاند از مسلمانان و ~~به حمایت # ~~کافران شدهاند، در دین اسلام روا ms155 نیست که مسلمانان به حمایت کافران ~~درآیند # ~~حکم آن چگونه است؟ سلطان بیآن که غور و غایلهآ آن ندانست، بیاندیشه ~~فرمود # ~~که ایشان را همه بکشتند ناگاه چهارصدوپنجاه مسلمان بیگناه بکشتند و ~~ندانستند # ~~که بهعدد هر تار مویی که بر سر آن بازرگانان بود سر صدهزار پادشاه ~~گردنکش # ~~یرفت وجهانی در اضطراب آمد. چون این خبر بهشاه جهانگیر رسید عنان تمالک ~~و # ~~تماسک از دستش برفت وعزیمت بر قلع ملک و استیصال خاندان سلطان مصمم # ~~کرد و آنچه قضا برنگیرد و قدر برنتابد یرلیغ داد چنان که ذکر آن در اول ~~خروج # ~~چنگیزخان به تفصیل کرده آید. و چون سلطان این حکم کرد خود در عراق بود ~~و # ~~بهمدتی با گوش وی رسید که چنگیزخان را از این حال خبر شده و لشکر خواهد # ~~آمد. خوف وفزع در نهاد او پیدا شد و بهخراسان بازآمد و مدتی در نیشابور ~~به # ~~عیش مشغول گشت خبر رسید که کوچلکخان پسر گورخان بر ماوراءالنهر قصد # ~~می کند. سلطان بدین مصلحت بهسمرقند آمد و خود کوچلک از لشکر چنگیزخان # ~~گریخته وآواره میشد وچون دفع کوچلکخان کرد و سلطان هنوز در سمرقند بود # ~~خبر آوردند که توق طغان مقدمهآ لشکر چنگیزخان است و با سپاهی بزرگ می ~~رسد. # ~~سلطان محمد هنوز شربت حرب ودستبرد مغول نچشیده بود با لشکری تمام روی ~~به # ~~ولایت جند نهاد و استقبال لشکر مغول کرد و به کنار رودخانه برسیدند ~~لشکرگاهی PageV01P140 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0142.png) # ~~دیدند پر از کشتگان و خون تازه. از مجروحی پرسیدند که این چه لشکری ~~است؟ # ~~گفت لشکر مغول. سلطان از پی ایشان برفت و بهایشان رسید و ایشان کمتر از ~~لشکر # ~~سلطان بودند چون قلب کشیدند پیغام فرستادند که ما را چنگیزخان به ~~مصلحتی # ~~دیگر فرستاده و اجازت جنگ با سلطانحمد تداریم، تو دامن عافیت گیر و برو ~~والا # ~~پای بر دم اژدهای نهی. سلطان گفت دهید و آن روز تا بین العشائین حرب ~~کردند # ~~هیچ یکی ms156 ظفر نیافتند هردو لشکر فرود آمدند. مغولان درشب آتش بسیار ~~کردند و # ~~برفتند. روز دیگر سلطان با سمرقند آمد خوف و هراس بر احوال او راه ~~یافته و روزبه- # ~~روز آوازهآ چنگیزخان میرسید و سلطان می ترسید و از جهان و از مملکت سیر ~~شده # ~~بود وسن او به هفتاد رسیده و قضایای حرب نیز برآمده در آن حال میپیچید ~~و آن # ~~کار را چاره می اندیشید. هیچ درمانی میسر نشد از بزرگان و وزرا و ارکان ~~حضرت # ~~مشورت خواست. وزرا گفتند مصلحت در آن است که مملکت ماوراءالنهر را ترک # ~~گوییم وسپاه بسیار در کنار جیحون جمع کنیم و بنشینیم که هیچ لشکر این ~~سپاه # ~~گران نتوان شکست و جریدهآ لشکرها خواستند و نگاه کردند به غیر از لشکری ~~که # ~~در هر شهر مقیم بودند آنچه لشکر سلطانی بود با سلیح تمام هفتصد هزار ~~سوار # ~~بودند گفتند بدین لشکر جهان توان گرفت. سلطان گفت این نه تدبیری است. ~~یکی # ~~گفت ترک خراسان نیز بکنیم و به عراق رویم که عراق ملکی فراخ است و از ~~مغول # ~~دور است. سلطان هم نپذیرفت. دیگری گفت خراسان و عراق و ماوراءالنهر ~~هیچ- # ~~یکی خود نبود بهمملکت غزنین رویم و کابل و بست وسیستان و هند در دست ما # ~~باشد حالیا این سیل بگذرد دوسه روزی آنجا باشیم. سلطان این رأی بیسندید ~~و # ~~عمادالملک وزیر از برای آن که از عراق بود میخواست تا با ملک خود رود ~~رأی # ~~سلطان بگردانید و سلطان عزیمت عراق کرد. پس صدوده هزار سوار نیکو در ~~سمرقند # ~~بنشاند و وصیت کرد گفت فصیل و باره نیکو کنید و بهخراسان آسمد. و به هر ~~شهر # ~~که می رسید مردم را از لشکر تتار می ترسانید و دل مردم زیادت میشکست و ~~می- # ~~گفت: # شما هر کسی چارهآ جان کنید %~% خود را بدین کار بیجان کنید # و مدتی در نیشابور بهعیش مشغول شد وکار عالم در اضطراب افتاد و # ~~دست از حزم ms157 و ملکداری بکشید و بهغیر از شراب و شاهد و لهو ندانستی. و # ~~سلطان جلال الدین که پسرش بود مردی مردانهآ مجد بود و میدانست که این ~~کار PageV01P141 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0143.png) # ~~به هرحال بهگردن او خواهد افتاد واین غصه قصهآ اوست بارها پیش پدر عرضه # ~~داشت که این همه فکر و دهشت بهخود راه دادن طریقهآ عقل نیست و کار # ~~جهانداری چنین باشد البته دل نباید شکست و لشکر بسیار داریم به یکبار ~~جمع # ~~باید کرد و روی بهمغول نهاد، آگر خود فتح میسر شد آن نامی باشد تا ~~جاوید و # ~~اگر کشته شویم باری تا دامن قیامت از سرکوب ملوک عالم رسته باشیم. ~~گویند # ~~صدواتد ساله بار سر چملهآ جهال خوردند وچول خصمم رسید رعیت را بددست ~~خصم # ~~دادند و خود گریختند. سلطان گفت ای پسر با بخت ستیزه نمیتوان برد و ~~امروز # ~~دست دولت ایشان بالاتر است با سر چه کنیم موجب نقص و بدنامی خواهد بود ~~و # ~~این مملکت ما تمام شده و خدای بهایشان داده دوسه روزی دیگر صیر کن ~~چندان # ~~که من رخت بربندم چون به تو رسد آن چنانچه دانی می کن. # سلطان جلال الدین چون این سخن از پدر میشنید دل او سردتر سی گشت. # ~~به هرحال خبر رسید که یمه و سبتای با سی هزار سوار از جیحون گذشتند. ~~سلطان # ~~بهخوف و هراس روی بهعراق نهاد و بهری آمد. امرای عراق و ری جمله ~~استقبال # ~~کردند. سلطان مشورت با رای ایشان افکند گفتند پناه بهشیران کوه باید ~~داد و # ~~قریب دویستهزار سوار گرد آن برآمدن که کوهی محکم است. سلطان گفت این # ~~خصم که ما داریم به دویست وپانصدوششصد التفات نخواهد کرد و گفت ملک # ~~لورستان را آواز کنید. نصرةالدین هزارسب بیامد و زمین بوسه داد. سلطان ~~از # ~~وی مشورت خواست. گفت میان عراق ومملکت لور کوهی است محکم، مصلحت # ~~درآن است که پناه بدان دهیم. سلطان گفت غرض تو لشکر در این ms158 دره ~~فرودآوردن # ~~انتقام ملک فارس است و غرض خود حاصل می کنی. به هرحال جملهٔ‌ ملوک # ~~هر کسی مأیوس بهمملکت خود باز شدند و بهضبط بلاد و ممالک خود مشغول # ~~شدند. سلطان از ری به مازندران شد و ملوک گیلان پیش او جان بر میان ~~بستند # ~~سلطان [را] رأی بدان قرار گرفت که هرچه خزینه وحرم و زنان و فرزندان ~~طفل # ~~است همه به جزیرهآ آبسکون برد و آن جزیرهای است در میان دریای مازندران ~~و # ~~همچنین کرد و ترکان خاتون که مادرش بود با دختران وخزاین و اطفال همه # ~~بدان جای تحویل کرد و قریب صدوپنجاه هزار سوار گرد آن جزیره بنشاند و ~~باقی # ~~لشکر را اجازت داد تا برفتند. بعد ازمدتی آوازه آمد که لشکر مغول رسید. ~~سلطان # ~~از آن جزیره بیرون آمد و پیاده برفت وکس ندانست که به کجا رفت. روز ~~دیگر PageV01P142 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0144.png) # ~~لشکر مغول برسیدند و جملگی زنان و عورات و خزاین همه غارت کردند و آن # ~~صدوپنجاههزار سوار کس ندانست که چگونه نیست شدند. و گویند سلطان قریب # ~~صدفرسنگ پیاده برفت و رنجورشد وچون خبر هتک پردهآ حرم بشنید شکمش فرو # ~~شد و بمرد. سبحان الله القادرکیف یشاء که سلطانی بدان حشمت و هیبت در ~~سال # ~~اول چنان به عظمت که فلک از سیاست او میلرزید و در سال دوم چنان ذلیل ~~که # ~~در بیابانی به پای تهی بی کفن جان بداد. خدایا حاکم مطلق تویی. والله ~~اعلم. # السلطان جلال الدین منکبونی بن محمد بن تکش # سلطان جلال الدین سنکبرنی با پدر بود در جزیرهآ آبسکون و مهتر پسران # ~~یود و ولایتعهد داشت. چون لشکر مغول بهجزیره رسیدند او از راه آب برآمد ~~و راه # ~~خوارزم گرفت. وخوارزم هنوز ایل نشده بود و دو پسر سلطان محمد آنجا ~~بودند با # ~~زن سلطان و این پسران یکی ازرقسلطان نام بود و یکی آق ملک. وخوارزم را # ~~فرو گرفته بودند به عزم آن که سلطان ms159 جلال الدین را راه ندهند. سلطان ~~جلال الدین # ~~چون این معنی بدید بهخراسان رفت و در نیشا بور بنشست مدتی مرمت حال خود ~~و # ~~لشکر کرد چون انتعاشی پیدا کرد روی بهغزنین نهاد که مملکت او بود. ملوک # ~~آنجا جان بر میان بستند وسلطان جلال الدین در غزنین بر تخت نشست و ~~لشکری # ~~بسیار بر وی جمع شدند از ترک و تو کمان و خلج و هندو و کابلی و سیستانی ~~و # ~~غیرهم و خبر آمد که تکجل نویین از امرای چنگیزخان به ولایت پروان رسید. # ~~سلطان روی بدیشان نهاد و جنگی مردانه کرد و مغولان به هزیمت شدند. چون # ~~پیش چنگیزخان شدند فرمود تا سی هزار سوار به تکجل باز دادند و در فور ~~باز # ~~گردانید. چون به حدود غزنین رسید سلطان جلال الدین با پنجاه هزارسوار ~~روی به # ~~وی نهاد و آن روز حربی سخت کردند روز دیگرمغول تمثالها ساختند و صفی از ~~تمثال # ~~از پس لشکر بداشتند. لشکر سلطان پنداشتند که ایشان را مدد رسیده ~~بترسیدند و # ~~پشت بدادند. سلطان جلال ثبات نمود و بایستاد تا مغول را هزیمت داد و ~~مظفر # ~~گشت و بهغزنین باز آمد. و دو ملک بودند در غزنین: یکی امین ملک و یکی # ~~اغراق ملک. میان ایشان ماجرابی افتاد و امین ملک تازیانه ای بر سر ~~اغراق زد. PageV01P143 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0145.png) # ~~سلطان بازخواستی نکرد. اغراق با بیست هزار سوار ترکمان و خلج از پیش ~~سلطان # ~~برفت وبه کرمان شد. در این حال لشکر بزرگ و چنگیزخان به نفس خود برسید # ~~سلطان مضطر شد به تاچار در جنگ ایستاد و از پس، لشکر چنگیزخان بود و از # ~~پیش، آب سند. سلطان در میان لشکر مغول کارش تنگ در آمد و عرصهآ میدان ~~بر # ~~وی تنگ میشد. و حکم چنگیزخان آن بود که جلال الدین را نکشند. از این ~~سبب # ~~ضربی بهوی نمی کردند باشد که دستگیر شود. و چون هیچ چاره نماند اسبی ~~ناسی ms160 # ~~داشت بر نشست و او را پاشنه زد و باز جهانید. گویند ده گز بود. چون ~~سلطان باز # ~~آن سوی رود رفت جمعی از خواص و غلامان که طمع از جان بریده بودند به ~~رود # ~~فرو کردند و مغولان از دنبالهآ ایشان برفتند. چنگیزخان چون آن مردانگی ~~سلطان # ~~جلال الدین بدید انگشت به دتدان گرفت و روی بازپس کرد پسرانش ایستاده # ~~بودند به مغولی گفت از پدر، پسر چنین باید و نهی کرد که مغولان از پس ~~او بروند # ~~و مغولان بازگشتند. # وسلطان [جلال الدین] برفت و به مملکت هندوستان اندرشد و باوی پنجاه # ~~مرد مانده بود. روزی به جمعی از هندوان رسید وفرمود تا هر سواری چوبی ~~ببریدند # ~~وبر آن هندوان زدند و اکثر بکشتند ومال ایشان غارت دادند و مرست حالخود # ~~کردند. واز آنجا بهشهر دهلی رفت. و سلطان شمس الدین ایلتمش - که تر کی # ~~بود از موالی سلاطین غور- سلطان دهلی بود وخیلی احترام کرد وجان برمیان # ~~بست اما ازسلطان خائف بود مبادا خلق هندوستان بر وی اتفاقی کنند خیلی ~~هدیه # ~~و خزینه پیشکش کرد. وسلطان از مملکت دهلی برفت. و در هندوستان هر کجا # ~~قلعه ای دید برآن میزد و می گرفت ومال میستد تا لشکرش معمور شدند خبر ~~رسید # ~~که دزعراق آوازهآ مغول ساکن شده و برادرش سلطان غیاث الدین پیرشاه6 بر ~~تخت # ~~نشسته ومردم عراق هوای سلطان جلال الدین دارند. سلطان به تعجیل برفت ~~واز راه # ~~مکران به کرمان آمد و یکتماه درکرمان بود و دختری به براق داد و حکومت # ~~کرمان بر براق مقرر کرد و خود عازم اصفهان گشت و با لشکری تمام به ری ~~رفت # ~~و غیاث الدین ری را حصار گرفت. سلطان مدتی در آن حدود ببود پس قصد ~~بغداد PageV01P144 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0146.png) # ~~کرد و از خلیفه ناصرلدین الله مدد خواست. خلیفه با ایشان بد بود. لشکری ~~را # ~~بهدفع سلطان برنشاند مقدم ایشان ترکی نامش توشمر و سلطان به یکلحظه آن ~~سپاه ms161 # ~~را بشکست و خیلی غنیمت یافت و ملک اردییل نیز بهجنگ پیش آمد آن نیز # ~~شکسته شد و سلطان به تبریز رفت. و اتابک ازیک خواهر سلطان داشت از ~~سلطان # ~~استشعاری داشت بگریخت و سلطان مملکت آذربادگان را صافی کرد و ملک گرج # ~~بترسید وسی هزار مرد را به حرب فرستاد ایشان را نیز بشکست و دو امیر را ~~بگرفت. # ~~و سلطان به نفس خود عازم تفلیس شد و آن ملک را مستخلص کرد وعزیمت روم # ~~وشام کرد. دراین حال خبر رسید که براق که ملک کرمان بود عاصی شد. سلطان # ~~یکجریده بونشست و به هفده روز از تقلیس به کرمان آمد. براق بترسید و ~~عذر # ~~خواست وسلطان بهاصفهان یاز آمد و بر تخت نشست و پادشاهی بر او قرار ~~گرقت و # ~~دیگر باره لشکر بهممالک روم کشید و شهر اخلاط را بگرفت و آن نواحی را ~~ضبط # ~~کرد. خبر رسید که مغولان به ری رسیدند. سلطان به تبریز آمد واز آنجا ~~بهاصفهان # ~~شد و لشکر را ساز داد و بهری آمد و مصاف مغولان داد و برادرش غیاثالدین # ~~بیرشاه آن روز غدری کرد لشکر سلطان منهزم شد. سلطان یکسواره بگریخت و ~~به # ~~لورستان شد چند روز در درهای پنهان شد و لشکر مغول تمامت اصفهان و قم و # ~~کاشان وآن حدود همه غارت کردند و چون مغولان برفتند سلطان به اصفهان ~~بازآمد # ~~و امرا بر وی جمع شدند وکسانی را که در آن جنگ تامردی و غدر کرده بودند # ~~بگرفت و مقنعه برسر کرد و باز عزیمت گرجستان و مملکت روم کرد و اهل گرج # ~~مدد از لشکر قبچاق خواستند و لشکری بزرگ بیاوردند. سلطان پا رهای نان و ~~پارهای # ~~نمک پیش ایشان فرستاد و گفت اصل شما ترک است و ما نیز ترک و ضرورتی # ~~نیست که مدد گرجیان کنید. ملکقبچاق بازگشت. روز دیگر سلطان جلال الدین # ~~پیغام فرستاد به لشکر خصم که امروز حرب یکان یکان کنیم ms162 و فردا جنگ بزرگ # ~~کنیم. پس آن روز خود سلیح پوشید و پیش صف آمد و از لشکر دشمن قریب # ~~صد سوار بیفکند وچون روز به نیمه رسید سلطان به سر تازیانه اشارت کرد و ~~به یکبار # ~~حمله کردند و گرجیان بگریختند و اخلاط مستخلص شد و بعضی از روم نیز ~~بگرفت. # ~~در این حالت خبر رسید که جرماغون بهحد عراق اندر آمد و قصد بغداد کرد. # ~~سلطان به تبریز شد و رسولان فرستاد به خلیفه و به ملوک و امرای عراق و ~~گفت # ~~بدانید که مغول مستولی گشت و همهآ جهان گرفت اکنون چاره آن است که هر ~~PageV01P145 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0147.png) # ~~کسی به لشکری مرا مدد کنید که من شما را سدی محکمم و به یکبار و دوبار ~~پای # ~~بفشاریم ممکن که دفع ایشان میسر گردد والا که سخن من قبول نیفتد همه ~~اسیر # ~~مغول شوید وازما واز شما دیار نماند. پس نه خنیفه این رأی قبول کرد و ~~نه # ~~اهل عراق وسلطان در حدود آذربادگان بماند. مغولان که بدان طرف آمده ~~بودتد # ~~برسیدند وحربی کردند سخت. واین بازپسین جنگی بود که سلطان کرد و هزیمت # ~~یافت وهمهآ خزینه واطفال و زنان و رخوت فوت شد. سلطان نیک دل شکسته شد ~~و # ~~ترک لشکر و لشکرداری کرد و پنهان شد وکس ندانست که کجا رفت. قومی # ~~گفتند به راه طبرستان و مازندران بیرون شد و گذر بر حشم کرد کرد. روزی ~~جایی # ~~خفته بود. اکراد در لیاس او که همه مرصع بود طمع کردند و او را هلاک ~~کردند. # ~~قومی گفتند که به لباس تصوف ملبس شد و خرقهای پوشید و سر در جهان نهاد. # ~~هروقتی در شهری کسی سر برزدی و گفتندی سلطان چلال الدین است و بدانسبب # ~~خیلی فتنه برخاستی علی هذا نام ونشان او کس نیافت. # السلطان غیاث الدین پیرشاه بن محمدبن تکش # و سلطان محمدخوارزمشاه را بسیار پسران بودند اما آنچه در صدد پادشاهی # ~~بودند سه ms163 پسر بودند: اول سلطان جلال الدین منکبرنی، دوم سلطان غیات ~~الدین # ~~اپیرشاه، وسوم سنطان رکن الدین. وچون سلطان جلال الدین را پدر در حیات ~~بود # ~~مملکت سلطانیحمود وسیستان و غزنین و هندوستان از آن وی بود و مملکت # ~~کرمان از آن غیاث الدین و مملکت عراق بعضی از آن رکن الدین. پس چون # ~~سلطان جلال الدین سلطان شد او باد سلطنت در دماغ افکند و در سروقتی ~~چنان # ~~هروقت نیز عذر به گمان بیوفایی نهادی(؟) وسلطان جلال الدین از وی ~~تحملها # ~~کردی تا روزی که روزگار جلال الدین منقضی شد او هنوز مهوس آن کار بود # ~~دوسه روزی درکرمان بر تخت نشست و بهعراق آمد و براق حاجب که والی # ~~کرمان بود مربی اوگشت. # و چون کار مغول قوی شد براق مردی داهی بود و بنیاد ایلی و مطاوعت با # ~~سلاطین مغول نهادچنان که ذکر آن به جای خود بیاید- وکار سلطان غیاث- # ~~الدین در تراجع افتاد. براق مادر [وی] را بخواست اگرچه سخنی بزرگ بود. PageV01P146 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0148.png) # ~~سلطان غیاث الدین از نارضا ورضا تن در داد ومادر سلطان زن براق شد. ~~ومدتی # ~~کار براق در ترقی بود وسلطان غیاثالدین محکوم اوگشت اما تاب اهانت نمی- # ~~آورد و چون مست گشتی از وی سخنهای نقض براق صادر گشتی و براق اغماض # ~~کردی. روزی بهغایت مست بود در مجلس روی با براق کرد و گفت این سلطنت # ~~مرو را که به تو داد؟ جواب داد آن کس که قبای ملک از پدر و برادر تو بر ~~کشید # ~~و به مغولان پوشید. سلمطان غیات الدین فحشی گفت. براق بفرمود تا او را ~~با مادر # ~~یکجا بکشتند و روزگارش بسر آمد. # السلطان رکن الدین غورسانجی7 # پسران سلطان محمد هر کسی نامی ترکی داشتند و سلطان رکن الدین را # ~~«غورسانجی» نام بود. بهوقت آن که سلطان محمد از عراق بازگشت او را ~~تامزد # ~~ملک عراق کرد با ابهتی وعدتی روان شد و عمادالملک را بر سبیل اتابکی ms164 با # ~~وی بفرستاد. چون بهری رسید امرای عراق برخلاف و عصیان او اتفاق کردند. # ~~سلطان، محمدبن شرفالدین امیر مجلس را بهمدد او بفرستاد و حرب کردند و ~~بر # ~~امرا مظفر شد و اکثر ایشان را بگرفت و بر هیچ کس آسیبی نرسانید و همه ~~را # ~~خلاص داده تشریفو نواختارزانی فرمودو بدین تلطف جملهآ اهل عراق مطیع ~~امر و # ~~عریق ایادی (؟) گشتند والانسان عبید الاحسان. وچون خبر رسید که پدرش ~~سلطان # ~~محمد از ماوراءالنهر منهزم بازآمد او عمادالملک را بفرستادتا سلطان را ~~به آمدن # ~~بهعراق تحریض دهد. آن بود که عمادالملک سلطان را بهعراق آورد و هم از # ~~ری عزیمت فرارکرده بهمازندران شد و چون پدرش بهمازندران رفت او نیز در # ~~عراق نتوانست بود به راه کرمان برفت و بهملک زوزن پیوست. او جان بر ~~میان # ~~بست و خزاته ها بریخت. چون نایرهآ سطوت و هجوم مغول منطفی گشت باز به # ~~عراق آمد و بر در اصفهان بنشست. اهل اصفهان بهمدد قاضی راه او ندادند و # ~~بازگشت. در شهرری آمد و مدت دوماه در ری مقام کرد.چون خبر آمدن مغول # ~~شنید به فیروزکوه آمد و بهقلعه تحصن جست. مغول در رسیدند و مدت پنج ماه # ~~محاصرهآ قلعه کردند. عاقبت در دست مغول گرفتار شد و او را از قلعه ~~بهشیب # ~~1. در هن، «رکن الدین اغورسایسی». PageV01P147 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0149.png) # مجمع الانساب # ~~آوردند با تمامت اهل وعیال وخواص وخدم. چون او را بهموقف یا رغو ~~بداشتند # ~~بهچند الحاح بر وی کردند تا زانو زند قطعا زانو نزد، او را با تمامت ~~اولاد بقتل # ~~آوردند. و از نسل سلاطین خوارزم کس نماند و امید از روزگار ایشان منقطع ~~گشت. # این است احوال طوایف هشتگانه که مفصلا شرح داده شد اکنون در # ~~احوال ملوک شروع کنیم و ایشان شش طایفهاند و بعد از این ذکر سلاطین # ~~مغول وامرای ایشان چنانچه مفصل است اسامی ایشان یاد کرده شود. ان ~~شاءالله # ~~تعالی وحده رب الختم بالخیر والسعاده و ms165 صلی الله علی خیرخلقه محمدوآله ~~وعترته- # ~~الطیبین الطاهرین وسلم تسلیما کثیرا مبارکا. PageV01P148 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0150.png) # ذ کرملوک اطرافی # یسن شل طایفهاند # باید دانست که ذکر این همه ملوک که در این مجموعهآ # ~~نا غایت رفت همه ذکر سلاطین بزرگ بود. یعنی آنان بودند که # ~~کثر روی زمین در تحت تصرف اییشان بوده علی الخصوص # ~~مملکت ایران زمین. اما این ملوک که ذکر خواهد رفت نه ملوک # ~~وی زمین بودهاند اما ملوکی بودهاندکه هرقومی بوطرفی از # ~~یران زمین حکم کردهاند چه به استقلال و چه به استبداد و چه # ~~ز حکم سلاطین وخلفا و چه به حکم یرلیغ مغول. واز هر # ~~سی اثری مانده وحکومت وقبایل ایشان موروثی شده نخواستم # ~~که ذکرایشان در این مختصر نباشد. و این است مفصل ملوک # ~~اقراف. والله اعلم. PageV01P149 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0151.png) ~~PageV01P150 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0152.png) # ~~ملله گیا بشیهافگار* # ~~طایفهآ اول ملوک شبانگارهاند و ایشان را بهدو گر وه نهادیم: # ویکی قدیم و یگی جدید # ملوک قدیم شبانکاره که ایل نبودند # بدان که غرض از تقدیم ملوک شبانکا ره بر دیگر ملوک آن است که نسب # ~~ایشان نزدیک جمله مورخان و اهل علوم انساب محقق و ثابت است و در آن # ~~بحثی و ریبی نیست که ایشان از اسباط اردشیر بابک ساسانیاند و خیلی کتاب ~~بدان # ~~مسطور و مذکور است وشجرهآ انساب ایشان [که] از مظفرالدین محمدبن مبارز ~~تا # ~~بهادم رسد نزد ائمه و اهل تواریخ درست و منقح شده ومفصل اسامی ایشان # ~~این است که نوشته میشود و هذا شرح اسامیهم: # ملک مظفرالدین محمدبن قطبالدین مبارزبن نظام الدین حسن بن سیف الدین ~~PageV01P151 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0153.png) # کنون چون ایشان ملوک قدیم العهداند ذ کر اکثر آیشان کرده شد در # ~~هر بابی یه موضع خود چون غرض ما ذکر ملوک شبانکاره است و آنها که در ~~ایام # ~~آخر یعنی از آخر روزگار سلجوقیان تا وقتی که ملوک شبانکاره تخت فارس ~~یگرفتند # ~~و تا زمانی [که] حکومت فارس باز دست تراکمهآ سلغری افتاد که ms166 ایشان را # ~~اتابکان گویند و از آنجا که بنیاد حکومت شبانکاره و بنای قلعهآ ~~دارالامان کردند # ~~لی یومنا هذا کرده شود. # ملک العادل نظام الدین حسن بن ابراهیم تغمده الله بغفوانه # بدان که مشهورتر و مستعدتر در ملوک شبانکاره این حسن بن ابراهیم بوده # ~~و مردی به کار بوده ومدتی تخت فارس گرفته و حکومت رانده و بنیاد بوق ~~زرین # ~~که تا غایت هر کس که در فارس پادشاه بودی بر در او زدندیاو نهاده. # ~~پس در شهور سنهآ خمس وخمسین و اربع مائه که سلطان الب ارسلان سلجوقی- ~~که # ~~ذکر او رفته - به استخلاص ممالک عراق لشکر کشید و به همدان برتخت نشست # ~~منکوبرس را که خویش او بود نامزد ممالک فارس کرد. چون لشکر منکو آهنگ # ~~شیرازکردند نظام الدین حسن مردی داهی بود دانست تاب لشکر منکو نیاورد # ~~آیت فرار برخواند و با دویست مرد شبانکا رهای که بر ایشان سعولی داشت ~~عزیمت # ~~شبانکا ره کرد. منکوبرس امیری را از لشکر خود با هزار سوار از پی او ~~فرستاد نام # ~~او جاولی. و جاولی در کوهی به نظام الدین حسن رسید که امروز آن را ~~بارهآ سمس(؟) # ~~گویند به زبان شبانکارگی و آنجا حربی سخت کردند و هنوز در آن کوه آثار ~~آن حرب # ~~وگور کشتگان ظاهر است. # و نظام الدین منهزم تا به فستجان بیآمد وجاولی نیز در عقب بیامد ودر این # ~~موضع که راه فستجان است به ایک و بهزبان شبانکارهای آن را عقبهآ گل زرد ~~گویند # ~~حربی کردند عاقبت هم انهزام بر نظامالدین افتاد وعازم فرگ شد و جاولی ~~لشکر # ~~به فرگ کشید و فرگ آن زمان از عداد ممالک کرمان بود والی فرگ پیش آمد و # ~~جاولی را دستبردی مردانه نمود و او را منهزم گردانید و نظام الدین ~~بهفرغان شد و # ~~در بانک فحان (؟) بنشست. چون آوازهآ لشکر جاولی بنشست باز جوشناباد آمد ~~که # ~~خاندان قدیم اووآبا واجداد او بود وهمان حکوست اقوام شبانکاره ms167 داشت. ~~ودر PageV01P152 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0154.png) # ~~آن زمان شبانکاره محقر ولایتی بود شهر و پادشاه خانه، ولایت جوشناباد ~~بود و # ~~چهار قلعهآ محکم داشت که هرگز از دست شیانکارگان نرفته بود یکی قلعهٔ‌ # ~~اصطهبانان و یکی قلعهآ اصطهیار و یکی قلعهآ رمبته و یکی قلعهآ جوشناباد ~~[گشناباد] # ~~و آن همه شوکت شبانکارگان از برای استواری این چهار قلعه بود و ~~کوتوالان # ~~بر آن جای ممکن. # پس چون منکوبرس نماند و جاولی نیست شد و روزگار سلجوقیان روی در # ~~تراجع نهاد - چنانکه ذکر رفت - و هر کسی طمع در مملکتی کردند اکثر اتا ~~بکان # ~~ملوک سلجوق بعضی بر ری و بعضی بر عراق و بعضی بر آذربادگان و بعضی بر # ~~فارس مستولی شدند نظام الدین حسن دیگر باره بهطمع مملکت فارس به فستجان # ~~آمد آوازه رسید که تراکمه سلغری مملکت شیراز را فرو گرفتند مقتدای ~~ایشان # ~~سنقربن مودود. نظام الدین طمع از ملک شیراز منقطع کرد که لشکر [ش] صد ~~یک # ~~لشکر تراکمه نبود عزیمت کرد که باز جوشناباد رود. روزی در این کوه که ~~امروز # ~~قلعهآ دارالامان است بهشکار برنشسته بود و این آب که از شیف به بدره ~~میآید # ~~بدید و او را خوش آمد آنجا تقدیر قلعه ای محکم کرد و در آن چند ماه ~~مهندسان # ~~را فرمود تا رسم قلعه نهادند و بنای باره وخندق وسور پنهاد و محلات ~~وخانه ها # ~~را بنیاد کرد و بعضی بهاتمام رسانید. و چون تمام شد یکی از پسران خود ~~به # ~~کوتوالی معین فومود وخود با قوم به جوشنا باد مراجعت کرد. # و چون این قلعه بدست آمد شبانکارگان را قوتی پیدا شد و بر صوب استیلایی # ~~و تسلطی می کردند ملوک شیراز هرچند به دفع ایشان می کوشیدند میسر نمیشد ~~و # ~~بنیاد حرب وجدل فارس و شبانکاره از آن وقت است. و بنیاد قلعه در ~~سنهآسبعین و # ~~اربع مائه بوده. # و چون نظامالدین را عمر از هشتاد برگذشته بود و بنای کارها ms168 را ضبطی # ~~داده و شبانکارگان نیک مستولی، هم در آن روزگار بهجوار حق رحلت کرد و ~~در # ~~جوشنا باد مدفون شد. # الملک سیف الدین هز اوسب بن حسن # چون نظامالدین نماند از وی فرزندان ماندند همه شایسته اما مستعد و ~~PageV01P153 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0155.png) # ~~ولیعهد سیف الدین هزارسب بود و پسر بزرگتر بود. و همان رسم و ایین پدر ~~داشت. # ~~و شبانکارگان را نیکو داشتی و میلی عظیم به علم وطالب علمان داشت وعلم ~~فقه # ~~نیکو دانستی و همهروزه بهدراست و تعلم علوم شرع اقاست نمودی. و مردی # ~~خیر بود و مردانگی داشت. مدتی امارت شیانکاره راند و در محافظت قلاع ~~اربعه و # ~~استتمام قلعهآ دارالامان ید بیضا تمود و او نیز چون عمرش نصاب شصت یافت # ~~بگذشت. والله اعلم. # الملک نظام الدین حسن بن هزارسب # حکومت شبانکاره با پسر هزارسب افتاد لقبش نظام الدین و نامش حسن # ~~واو امیری بهغایت صاحب بخت فرخنده طالع بود و در روزگار او ولایت نیریز # ~~گشاده شد و پیش از این نیریز از حساب فارس بوده. و این حال چنان بود که ~~به # ~~روزگار پیشین که دیالمه بر شیراز حاکم بودند حکام نیریز مردمان دیلم ~~بودهاند و # ~~دیالم مردمان جیار ظالم بودند و اهل نیریز در دست ایشان در عذاب. و چون # ~~دولت دیالمه در تراجع افتاد شخصی از نیریز برخاست در سنهآ خمس وستین ~~واربع- # ~~مائه ونامه کرد به دارالخلافه ونام این مرد احمدبن زید بود. و در نامه ~~یاد کرد # ~~که دیالمه بر این ولایت مستولی شدهاند و رونق اسلام برود اجازت فرمایند ~~ایشان # ~~را قهر کنیم. خلیفهآ وقت فرمانی فرستاد مشتمل بر اجازت قهر و قمع دیالم ~~وآن # ~~احمد را اقوام بسیار بودهاند همه را گرد کرد و با دیالم حرب کرده بعضی ~~کشته و # ~~بعضی ازعاج کرده و حکومت نیریز گرفته و بعد از دوسهسال دیگر که حکومت # ~~ایشان مستحکم شد بقایای دیالم را بهلطایف تدبیر بازدست آورده و به ~~بهانهٔ‌ # ~~آنکه ms169 با شما موافقتی و دعوتی می کنم در خانهآ چوبین کرده و آتش زده و ~~حکومت # ~~نیریز بر احمدزید و اولاد او ماند سالها. و ایشان را عمیدان گفتندی ~~واصل عمیدان # ~~ایشان بودهاند. # پس چون نیریز همسایهآ شبانکاره بود، ملوک شبانکاره دائما دم استخلاص # ~~آن قصبه زدندی اما میسر نمیشد. چون بهعهد نظام الدین حسن رسید با این # ~~عمیدان بنای موافقتی ودوستی نهاد و احیانا ایشان را بنواختی و تشریفات ~~فرستادی # ~~و اندیشه کرده گفت باید که مرا املاک وضیاع در نیریز باشد پس در این ~~محله PageV01P154 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0156.png) # ~~که امروز باب بیان گویند چند قطعه ضیاع بخرید و کارداران خود بر سر آن ~~املاک # ~~فرستاد. غرض او آن بود تا دست تصرف او در آن ولایت باشد. پس بهمرور ~~دهور # ~~جمعی از بزرگان و مزارعان و کدخدایان نیریز مطیع و مسخر احسان خود ~~گردانید # ~~نا ایشان نیک وبد احوال عمیدان بازمی نمودند. چون نظام الدین بر احوال ~~قلیل و # ~~کثیر عمیدان واقف شد روزی برخاست و با جمعی تمام از سوار و پیاده متوجه # ~~تیریز شد به بهانهآ آن که املاک خود را میبینم. امرای نیریز و عمیدان ~~چون از # ~~آمدن امیرنظام الدین حسن خبر یافتند جان بر میان بستند و همه استقبال ~~کردند # ~~نظام الدین ساعتی در محله فرود آمد و عمیدان نزلی و طعامی که ساخته ~~بودند # ~~پیش آوردند. نظام الدین فرمود که هنوز پگاه است وما به عزم شکاریم شما ~~با ما # ~~بیانید تا تماشای شکار بکنیم و این طعام نیز به شکارگاه آورند در آن ~~جای تناول # ~~بکنیم. چهل امیر بودند از عمیدان هریکی رستمی، [در] وقت با نظام الدین # ~~برنشستند و عزیمت صید کردند و نظامالدین روی بهدرهٔ‌ پلنگان نهاد و ~~مصلحة # ~~شکاری چند بیفکند. وقت پیشینگاه به دره فرود آمد و با لشکر و خواص خود ~~به هم # ~~نهاده که در وقت طعام خوردن چون ایشان همه فارغ باشند من دست به گردی ms170 ~~گره # ~~کلاه می برم باید که شما کار عمدا تمام کنید و هر کسی کتاره و خنجری و ~~سلاحی # ~~در زیر جامه پنهان کرده بودند. پس عمدا فرمودند تا مطبخ را به درهآ ~~پلنگان # ~~آوردند وخوان یکشیدند. نظام الدین چون دید که عمیدان همه بهخوان نشستند ~~و # ~~هیچ کس نایستاده بهمیعاد دست به کلاه برد. شبانگارگان دیوآسا جستند و ~~آن # ~~چهل امیر را به یکبار بربستند و تا سخن گفته شد همه را بکشتند و از ~~ایشان # ~~گورستانی ساختند و هنوز آثارگورهای ایشان در راه نیریز هست. # چون ایشان را از دست برداشت خود برخاست و با سپاه به نیریز آمد اهالی # ~~نیریز استقبال کردند و مبار کباد گفتند و شهر را تسلیم کردند. و نظام ~~الدین سهروز # ~~در نیریز بود وکارها را ضبط کرد و نواب و گماشتگان خود را بنشاند و ~~بازگشت و # ~~یهایگ آمد و اما قلعهآ نیریز بدست نیامد که محکم بود. نظام الدین مدتی ~~در ایگ # ~~بود یاز قصد جوشنایاد کرد و پسر را قطب الدین در قلعهآ دارالامان ~~بتشاند. و او را # ~~سه پسر بود: یکی بزرگتر را قطبالدین مبارز گفتی و یکی دیگر را لقب خود ~~داده # ~~بود نظام الدین محمود ویکی را نام خود نهاده بود سیف الدین حسن. پس ~~ازمدتی PageV01P155 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0157.png) # الملک المرحوم المغفور قطب الدین مبارزبن نظام الدین حسن # و چون نظام الدین حسن وفات کرد قطب الدین مبارز برادر خود را در قلعهٔ‌ # ~~دارالامان بنشاند وخود عازم جوشناباد شد و جای پدر بگرفت. و بدان که ~~پادشاهی # ~~شبانکا ره او به اعلی درجه رسانید و هر کاری که کرد در مبانی و تمهید ~~قواعد امیری # ~~و ملکی شبانکاره او کرده اگرچه پسرش مظفرالدین محمد مردی بی همتا بوده ~~اما # ~~بانی او بوده وحافظ مظفرالدین. # در ایام او مبالغی کارها اتفاق افتاده و اگر تفصیل آن خواهی در نسخهآ # ~~اصل این کتاب مطالعه باید کرد چه در این موضع ms171 بهطریق اجمال تقریر می ~~رود. # ~~علی هذا اول کاری که قطب الدین مبارزکرد آن بود که قلعهآ نیریز را ~~مستخلص # ~~کرد واین حال چنان بود که کوتوال قلعهآ نیریز مردی بود شول، او را ~~امیرحسین # ~~گفتندی و به حکم اتابک سعدبن زنگی کوتوال آن قلعه بود و عادت او آن بود ~~که # ~~کسانی که سپاهیان وکوتوالان تیریز بودندی به روز پیش او رفتندی بی سلاح ~~و # ~~هرروز چون بیامدندی ایشان را تفحص کردندی و زیر قبا و جاسه های ایشان # ~~بدیدندی تا سلاحی با ایشان نیست پس ایشان را بگذاشتندی. مردی بود ~~جعفونام # ~~و یا دهیار خود بساخت هم از مردمان نیریز و ایشان مردمان معتبربودند و ~~این # ~~جعفر را مویی دراز انبوه بود خنجری کوچک در میان موی پنهان کرد و با آن ~~نه # ~~یار دیگر بهعادت بهپای قلعه آمد چون با وی سلاحی ندیدند همچون هر روز # ~~دررفتند. چون بهچاشتگاه رسید و امیرحسین خوان بخواست و دست بهنان دراز # ~~کرد جعفر برخاست و ریش امیرحسین بگرفت و سرش بدان خنجر از گوش تا گوش # ~~ببرید و بیامد و از بام قلعه یهزیر انداخت و بانگ زد که دولت قطب الدین ~~مبارز # ~~باد. و این معنی به همداستانی قطبالدین بود و قطبالدین در آن روز در ~~ایگ # ~~بود ناگاه قاصد برسید که قلعهآ نیریز گرفتند. قطبالدین با پانصدسوار ~~برخاست و # ~~به کوه دارک رفت و مرد فرستاد که جعفر و یاران بیایند. ایشان گفتند ~~امیر کسی # ~~بفرستد تا قلعه بهوی سپاریم وخود بیاییم. قطبالدین کسی را از امنا ~~بفرستاد و # ~~کلید قلعه بستد و در قلعه بنشست. ایشان هر ده بیامدند و زمین خدمت ~~بوسیدند PageV01P156 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0158.png) # ~~قطب الدین ایشان را بتواخت و تشریف داد و همراه خود کرد و بهپای قلعه ~~آمد # ~~و بهاندرون رفت وقلعه را بدید. پس یکی که مهتر ایشان بود نام اوکریم ~~الدین # ~~روزبه، مهتری قلعه داد و جمعی از شبانکارگان با وی یارکرد ms172 و قلعه را ~~ضبط کرد # ~~و خود بازگشت و به جوشناباد باز شد و پسر خود را مظفرالدین محمد به ~~قلعهآ # ~~دا رالاسان بنشاند. # و یکی ازکارهایی که قطب الدین کرده آن است که مملکت کرمان را گرفته # ~~و برادر خود را بهسلطانی نشانده و این حال چنان بود که چون کارکرمان در # ~~تراجع افتاد وقضیهٔ‌ آن بعد از این ذکر رود که سلاطین از نسل قاورد ~~نماندند # ~~هر کسی طمع ملک کرمان در بست. از فارس تیر طمع در کمان نهادندو از ~~خراسان # ~~خود ملک خود میدانستند و عراق و یزد و اصفهان به همچنین. وزرای کرمان # ~~مصلحت در آن دیدند که کرمان را باز تصرف پادشاهی دهند که قهر اتراک غز ~~و # ~~دفع تسلط ملوک اطراف را مستعد باشد و رأی به ملک قطب الدین قرار گرفت ~~علی- # ~~هذا نامه ها نبشتند به استعانت و از جور و تعدی غزان بنالیدند. ملک قطب ~~الدین # ~~با چهارهزار پیاده و دههزار سوار از راه فرگ عزیمت کرمان کرد. چون ~~برسیدتد # ~~وزرای کرمان از خواستن او نادم شدند و دروازهها دربستند اهالی شهر ~~بیامدند # ~~به دل خود دروازه بگشادند و ملک را با سپاه بهشهر درآوردند و بر تخت ~~مملکت # ~~نشاندند. قطب الدین قریب ده روز بر تخت کرمان بود و کارها را ضبط داد و ~~هرجا # ~~قلعهای بود بهشبانکارگان امین مستحکم کرد و گواه گرفت که اگر سر نن ~~بهنشانه # ~~بیا رند شما قلعه دهید. # پس چون شهر را ضبط داد لشکر برگرفت و از راه گرمسیر روی بهغزان نهاد # ~~و در صحرای بریهآ عرب بهایشان رسید و از ایشان سر جنبان نگذاشت همه را ~~به # ~~تیغ گذرانید و غنیمت ومال ایشان را همه برده وغارت کرد و یه لشکر بخشید ~~و # ~~غزی که بیستسال تمامت کرمان تا حدود خواسان از ایشان در عذاب بودند از # ~~گردن آن ممالک بازکرد و خود بازکرمان آمد و برادر خود را نظام الدین ~~محمود ms173 # ~~بنشاند و وزیری معین کرد و پیش او بداشت وخود باز شبانکاره آمد. نظام ~~الدین # ~~یکشسال درکرمان سلطنت راند چون چارهآ حکومت آنجا ندانست او را مؤاخذت # ~~کردند و بعد از سالی خلاص یافت و بهشیراز رفت وقطبالدین از وی برنجید و # ~~صورت آن مفصلا طولی دارد. غرض که کارهای بزرگ از دست قطب الدین رفته. PageV01P157 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0159.png) # و قطبالدین چون از کارکرمان بپرداخت مملکت فرگ و تارم بگرفت # ~~که از حساب کرمان بود و خود با فرگ نشست و قلعهآ آن آبادان کرد و او ~~بزرگ # ~~ملکی بود. # حوال کومان و ملوک شبانکاره # چون خان کرمان آن که ذکر رفت که او را براق حاجب گفتندی احوال # ~~تسلط و تغلب قطبالدین بشنید به یکبار دوازدههزار سوار برگرفت و روی به # ~~شبانکا ره نهاد. قطبالدین مبارز با چهارهزار مرد از سوار و پیاده از ~~راه تا رم پذیره # ~~شد و گویند لشکر را در درهای مخوف فرود آورد. روز دیگر بر نشست و اسب ~~خود # ~~را شگاه برنهاد و لشکر را گفت امروز روز قیامت شما و ماست باید که از ~~مرگ # ~~اندیشه نکتید که هرکس که از این جنگ پشت داد او را مالا کلام خواهند # ~~کشت باری مرگ به عزبه باشد و لشکر پرحرب تحریض داد. و آن روز جنگ کرد و # ~~لشکر براق را بشکست و دستبردی مردانه نمود و براق بازپس نشست و بدید # ~~مردانگی و جد او. پس عزیمت کرد که از پس هزیمتیان برود و براق کس ~~فرستاد # ~~و گفت محتاج آمدن نیست. و او را برادرزادهای بود پسر نظام الدین محمود ~~که او را # ~~امیر داود گفتندی. براق او را طلب کرد و مردانگی او دیده بود. سرش ~~ببوسید و # ~~تشریف داد و تفصیلی کرد و بهدست وی داد و پیش عم فرستاد بدین موجب # ~~سیرجان وخواون ومعون وسکو کان وفرغان وجامین وسن و کهیره وهرموزولار # ~~و آن ولایات همه بهدل خود باز ms174 تصرف شبانکاره داد وقطب الدین آن ولایات ~~را # ~~همه شحنگان خود فرستاد وتا امروز اکثر آن است که مانده و فرگ و تارم ~~خود # ~~به قهر گرفته بود. و در ایام او ولایات فستجان وگرم تا حدود فساورد نیز ~~همه # ~~گرفته آمد ومملکت اوفسح شد. # و او مردی بود که با وجود سپاهیگری خیلی فضل و علم داشت و همهآ # ~~دانشمندان از وی منفعل شدندی و رسالتی کرده در علم فقه و آن را «دسالت # ~~قطبیه» نام نهاده ومشهور است. ومردی بهغایت زیرک بوده و دائما میان او ~~و # ~~اتابک سعد حرب بودی و نامههای خشم آمیز به هم نبشتندی و روزی دعوی کرده # ~~گفت من اتابک سعد را به یکسخن از شیراز بهشبانکاره آورم و به یک سخن ~~باز PageV01P158 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0160.png) # ~~شیراز آورم. صدق دعوی خود را نبشت و نامه نبشت بدخط خود با خشونت و # ~~نهدید چنان که خون از آن می چکید و در آخر آن نبشت که، بیت: # اگر جزبه کام من آید جواب %~% من و گرز و میدان افراسیاب # اتا بکشسعد چون آن نامه بخواند دود بر سر او برآمد در حال برنشست و به # ~~یک روزبه نیریز دوانید. آوازه درافتاد که لشکر اتا بکدآمد. باز نامه ~~نبشت به تواضع و # ~~خشوع و در آن یاد کرد که مرا با خدمت اتابک راه گستاخی نیست و از سر # ~~انبساط این جرأت رفت باید که اتا بک ضمیر خود نرنجاند و در پای نامه ~~بنوشت # ~~که. # همان اسب تو شاه اسب من است %~% کلاه تو آذرگشسب من است # اتا بک چون این نامه برخواند تشریف وخلع فرستاد وخود با زگشت. # و در عدل تا جایگاهی بوده که گویند روزی در اصطهبانان بهشکار باز # ~~برنشسته بود بیگاه بازدار به اصطهبانان رسید گوشت طعمهآ باز یافت نشد ~~از پیرزنی # ~~مرغی بستد وطعمه ساخت. پیرزن بر ممر قطبالدین بنشست و از بازدار ~~بنالید. # ~~همان شب بازدار را بهدو نیم ms175 زد و هر نیمهای بر سر داری کرد و پیرزن را ~~بهای # ~~مرغ داد و عذر خواست و براتی فرمود. و گویند روزی از وکلای فزگ یکی # ~~بیامد و گفت زندگانی ملک دراز باد ! من مردی پیر و وکیل غلات خاص ام و # ~~محاسبان حساب من بازدیدند و جمع وخرج من راست کردند. بعد از آن که # ~~مفاصای دیوان ستدم در انبار خانه صدوپنجاه خروار غله هست که من ~~بنهادهام # ~~و از آن خاص خداوند است. قطبالدین در حال جواب داد که تو مردی محیل # ~~گربزی ناراست و غله از دست اکره زیادت ستدهای به وزن و کم با ارباب ~~حوالات # ~~دادهای این مقدار تفاوت سنگ است که زیادت آمده و تو این زمان دیانت خود # ~~بهمن میفروشی. او را برنجانید و غله از وی بستد و بهصدقات داد و هرگز ~~او را # ~~عمل نفرمود. واین کمال کیاست او بود. و مناقب او بسیار است وطولی دارد. # علی هذا آخر عمر با فرگ نشست و چون عمرش امتداد یافت و پادشاهی # ~~او به سیسال رسید هم در فرگ وفات کرد و تابوتش بهجوشنا باد بردند و ~~ازوی دو # ~~پسر ماند یکی مظفرالدین محمد که ولیعهد بود و یکی معزالدین عبدالرحمن. # ~~معزالدین عبدالرحمن پدر را دفن کرد وخود بهایگ آمد پیش برادر و احوال ~~او # ~~نیز شمهای گفته شود. والله اعلم. PageV01P159 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0161.png) # الملک السعید الشهید مظفو الدین محمدبن کتبارر # ملک مظفرالدین محمد پسر بزرگتر قطبالدین بود و پدر او را ولیعهد کرده # ~~بود و چون قطبالدین در فرگ مینشست او را در دارالامان نشاند. پس چون # ~~کرد و خود با جمعی از حجاب و امرا برخاست و بهایگ آمد و زمین خدمت ~~برادر # ~~بوسه داد و بهادب پیش او بایستاد. آن روز تا شب در رزجان بسر بردند. ~~چون # ~~مظفرالدین بهعادت برخاست که به قلعه آید او نیز به قرار رقیق برادر شد ~~چون به # ~~دروازهآ قلعه رسیدند مظفرالدین بازایستاد ms176 و روی باز پس کرد و گفت عبد ~~الرحمن # ~~جان برادر برو و به رزجان میباش تا فردا که باهم رسیم. معزالدین بدانست ~~که # ~~او را در قلعه راه نخواهند داد و معزالدین دوسه روزی در ایگ بود پس ~~اجازت # ~~خواست که به شکار رود. از راه میشکان بهشیراز رفت و اتابک ابوبکر او را ~~در # ~~جنگها دیده بود. مورد او را عزیز داشت و دختر خود را بهوی داد و مقرب ~~حضرت # ~~اتابک شد. روزگارش خوش بود تا روزی که اجلش برسید. گویند بر وی افترایی # ~~کردند که یعنی نامه به برادر نبشته اتا بک فرمود تا او را بکشتند. # و مظفرالدین مردی بود که به همهآ اوصاف پسندیده وخصال حمیده موصوف # ~~و مشهور بود هرگز خمر نچشیده و زنا نکرده و یکفریضه از وی فوت نشده و ~~وجه # ~~زکوة بهوقت به مستحقان رسانیدی و احیانا سپاه به غزای ملاحده فرستادی و ~~همه # ~~وقت در آرزوی حج کردن بود و آنکه شهادت یابد. حج میسر نشد اما شهادت # ~~یافت. وصدقات بسیار دادی و علم فقه و تفسیر نیکو دانستی و ترحیب و ~~تبجیل # ~~علما کردی و دائما بارگاه او [به] مدرسه مانستی. تا چاشتگاه بحث و ~~مناظرهآ علمی # ~~بودی و بعد از آن بار عام دادی و چندان عمارات و خیرات که او کرده هیچ ~~ملک # ~~از ملوک اطراف نکرده از بناها ومساجد و اربطه وخانقاهها وخانه ها و ~~بولها(؟) # ~~و بناهای عالی مشکل بر دست گرفتی و همه تمام شدی و همتی عالی داشت و در # ~~بطن قلعهآ دارالامان درکوهی که با طرف جنوب دارد قلعهای از سنگ خاره # ~~برآورده که هنوز آثار آن مانده و هر کس که می بیند عجب میماند و آب از ~~چشمهآ # ~~بندره بدان روانه گردانیده بود و مدت سیسال بدان کارکرده و خزانهآ او ~~آنجا # ~~بودی. چون مغول دست یافتند آن را خراب کردند و در راه دارابجرد چهارصفه ~~با PageV01P160 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0162.png) ms177 # ~~چهار شبستان با پیش در وبا مردرو یا پیش طاقی از یک پا رهسنگ مفرد ~~براورده # ~~که هیچ جای وصلی و درزی نیست همچون پنیر فرو بریده و در پهلوی آن دو # ~~آسیاب همه از سنگ یک پاره ساخته هر که بیند گوید به روزگار سلیمان ~~ساختهاند و # ~~درهیچ ولایتی از ولایات شبانکاره نیست که او عمارتی هم بدین وجه غریب ~~عالی # ~~نساختد و اوقاف بسیار قرسوده و نظر او همه بر دین وخیرات بوده. # و یکی از سعادت و بخت جوان او آن بود که امام ربانی ولی وقت فقیه # ~~امام الدین المهجردی رحمة الله علیه معاصر او بود و همه روزه هم صحبت. ~~زهی # ~~سعادت او که نفس مبارک آن یگانه یهوی رسیده و مردی عابد مجد بودی و هزل # ~~اندک در طبیعت او بود همه کارها بهجد راندی و در کار لشکر و مملکت و ~~سپاه # ~~بر نشاندن و تعبیهآ لشکر آیتی بود و دائما میان او و اتا بک شیراز جنگ ~~قائم بودی # ~~و اتا بک از وی بشکستی با وجود آنکه لشکرش صدیک لشکر اتا بک نبودی و در # ~~غیرت و صبر تا بهحدی بودی که سیسال بهمرض استسقا گرفتار بود و آب نخورد # ~~والا آب انارخوردی. واو را دوزن بودی و هریک سال یکنوبت به جامهآ خواب # ~~ایشان شدی گفتی شهوت راندن دیوانگی است. هر که هرسال یکبار دیوانه شد # ~~بس. و بر شبانکارگان همچون پدر و مادر مشفق بودی و هر کس که فرزندی # ~~آوردی به بارگاه بردی و او را بدیدی و در کنارکردی و نامش بنهادی و اگر ~~دختر # ~~بودی با وی بگفتندی تا نامش معین کردی و خیر برسان پرسیدی و چون به هفت # ~~سالگی رسیدندی ایشان را پای کاری (؟) صید فرمودی و چون بزرگتر شدندی با # ~~خود بهشکار بردی تا بر رنج و تعب خوگر شدندی بعد از آن چون سن ایشان به # ~~بیست وپنج رسیدی ایشان را بهحربها ms178 فرستادی و بیازمودی و چون پسندیده ~~آمدتدی # ~~نان پاره معین کردی. اگر از عداد پیادگان بودی در میان پیادگان نبشتی و ~~اگر از # ~~سواران بودی اسب و سلیح دادی و فرزندان را از پیشه نهی کردی و همه را ~~به # ~~کار سپاهیگری معتاد کودی زیرا که او همه روزه محتاج سپاه بود و چنان ~~کرده # ~~بود که هزار سوار مقاتل باسلیح تمام چنانکه هریک از ایشان با صد کس ~~بزدندی # ~~در بطن قلعه مقیم بودند و پنج هزار پیاده در قلعه وحومه بودندی همه ~~مردانه و # ~~چالاک. و اگر نیمشب لشکری آمدی هیچ با قلعه نتوانستند کرد به یک لحظه # ~~ایشان را براندندی. واین سواران همه امرای بزرگ بودند و همه با طبل ~~وعلم و # ~~بیرق. و در هر ولایتی از ولایات شبانکا ره سواران و پیادگان مرتب بود و ~~آن دیه و PageV01P161 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0163.png) # ~~قلعه وشهر را نگاه میداشتند و قلعه ها یسیار داشت همه معمور و بهمردان ~~کار # ~~مشحون. و فقملی تمام داشت و همه روز شعرا در خدمتش بودندی و خود شعرهای # ~~خوب گفتی و رباعیهای محققانهآ او معروف است و همدآ شعرا شعر او ~~بپسندیدندی و # ~~این دو رباعی ازآن اوست، رباعی: # ~~گر از پی لذت هوی خواهی شد ### | از من خبرت که بینوا خواهی شد # ~~بنگر زکجایی بهچه کار آمدهای ### | مییین که چهمی کنی کجا خواهی شد # ~~موران خط تو خط بهخون آوردند ### | بر ماه نگر که جمله چون آوردند # ~~وز بهر نظارهآ جمالت صنما ### | هریک ز دری سری برون آوردند # ~~و رباعیهای او بسیار است و این یکی بهغایت خوب افتاده که همه متضاد # ~~افتاده، رباعی: # ~~دارم گه و بیگه از که و مه کم و بیش ### | خیر و شر و نفع وضرو بیگانه و خویش # ~~وین طرفه که دوست همچو دشمن مه وسال ### | گوید بدونیکم شب و روز از پس و پیش # ~~واین قطعه وصف الحال خود نیکو فرموده، قطعه. # ~~از دست روزگار ms179 دیاری گرفتهایم ### | وز شریت زمانه خماری گرفتهایم # ~~دیوانه وار در همه عالم همی دویم ### | تا نشنود کسی که قراری گرفته ایم # ~~آهو مثال در دم شیریم و هر زمان ### | وانگه در این گمان که شکاری گرفته ایم # ~~با جور دشمنیم سروکار روز و شب ### | انصاف ده که خوش سر و کاری گرفته ایم PageV01P162 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0164.png) ### | ملوک شبا فکاره # ~~گر شربتی به کام دلم نیست در دهان ### | باری ز سوز سینه شراری گرفتهایم # ~~جمله نیهره بود بهمیزاک دوستی ### | از قلبهای هرکه عیاری گرفتهایم # ~~پر نقش گشت جمله تن ازخون وجوش دل ### | کاخر ز دست دوست نگاری گرفتهایم # ~~تا از صبا صفوت بویی به ما رسد ### | ما هردم از نسیم غباری گرفتهایم # ~~یس غصه ها و غم که بخوردیم درجهان ### | تا ازکنار یار کناری گرفتهایم # ~~هر کس به گوشهای سر گنجی گشودهاند ### | وین بخت بین که ما دم ماری گوفتهایم # و کمال الدین اسماعیل بن محمدبن عبدالرزاق که در شعر وفضل یگانهآ زمانه # ~~بود معاصر او بود اما او را ندیده بود و دائما در حق ملک قصاید خوب ~~گفتی و # ~~فرستادی و ملک انواع کرامات و تشریفات ارزانی فرمودی. روزی این رباعی ~~گفت # ~~و پیش کمال فرستاد. # # چون نیست مرا به خدمتت راه وصال %~% سر بر خط دیوان تو دارم همهسال # # ای چرخ فلکک از تو چه نقصان آید %~% گر زانکه رسانیم زمانی به کمال؟ # و کمال الدین اسماعیل این یکی باز فرستاد، ریاعی: # # خورشید غلام رأی رخشندهآ تست %~% هر کوست خداوند هنر بندهآ تست # # جویای کمالند بهجان اهل هنر %~% وانگاه بهجان کمال جویندهآ تست # و در تفسیر چنان مستحضر بود که روزی میان علما در این آیه مناظره بود # ~~که «یاایها النمل ادخلوامسا کنکم لایحطمنکم سلیمان وجنوده4» او بیست ~~وپنج # ~~قول در تفسیر این آیه از خود استنباط کرد و جملهٔ‌ فقها مقر آمدند و ~~هنوز میانهآ # ~~مفسران این معانی متداول است و ملک قیش اسبی نامی داشت چنانکه # ~~اتا ms180 یک شیراز از وی طلب کرد و ظنت کرد نداد بهسابقهآ دوستی که با ملک ~~داشت PageV01P163 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0165.png) # ~~ان اسب خنک را پیش ملک فرستاد در باب آن این رباعی گفت، رباعی: # از قیس نشانهآ وفاق آوردند %~% مر کوب شهی به اتفاق آوردند # از قبهآ عرش قدسیان میگویند %~% برخیز محمد که براق آوردند # ومتاقب ومحاسن او بسیار است، # و در عهد دولت او ملکدارابجرد گشاده شد و از پارس بستد و درشبانکاره # ~~افزود وصفت گرفتن آن مذکور است در این جای ننوشتم که مطول بود. علی هذا # ~~چون دارابجرد مستخلص شد شاعری گفت. # شاهی که جهانی بهمدارا بگرفت %~% تیغش وطن اندر دل خارا بگرفت # از طارم چرخ قدسیان میگویند %~% دارانسبی قلعهآ دارا بگرفت # و چون دارابجرد مستخلص شد اتابک در آن سال بهعزم تدارک آن حال # ~~پا دوازده هزارسوار به حوالی فستجانات آمد و ملک با دوهزار پیاده و ~~دوهزار سوار # ~~بذیره رفت وبه حملهآ اول ایشان را بشکست و چندان مردم بقتل آمدند که ~~ملک # ~~بهخط خود صورت این فتح به پسر خود نبشت و این بیت تضمین کرد که، بیت: # # همه دشت ایران ز تورانیان %~% سرو دست وپای است وپشت ومیان # و تا آخر عمر اتابک و ملک محمدحرب میان ایشان قائم بودی و هیچ سالی # ~~نبودی که حربی نرفتی. وملک مظفرالدین با سلاطین خراسان وعراق سابقهآ ~~موالات # ~~و داعیهآ مصافات داشت و دائما طریق مکاتبات دوستی میان ایشان مسلوک # ~~بودی و با خلیفهآ وقت اظهار بندگی کردی و خلیفه او را نیک محترم دانستی ~~و او # ~~را ناصر امیرالمؤمنین خواندی. # و در آخر ایام او خروج مغول ولشکر چنگیزخان شایع شد وآن زمان بود # ~~که لشکر تا کوچنااغول به استخلاص ممالک غربی آمده بودند و ملک محمدمردی # ~~داهی بود و میدانست که دست چنگیزخان بالای دست جمله عالم است هرسال از # ~~پازهر وخرمهره و مومیایی و چیزهای تنسوق که در این ولایت بودی اند کی ~~به # ~~معتمدی ms181 دادی و بهقاآن فرستادی و باز نمودی که این ولایت کوهی است و این # ~~بیچارگان مردمانی بیچارهآ کوهنشین و چندان نوا ندارند که سیر شوند. ~~بدین منوال # ~~دفع فتنهآ مغول از خود کردی. چون هولا کوخان بجنبید جماعتی هم از اهل ~~این # ~~ولایت که با ملک دشمن بودند برخاستند و به پای تخت هولا کوخان عرضه ~~دادند # ~~که [شبانکاره] ولایتی پرنعمت وخزاین بسیار است پس او را برآن داشتند که ~~PageV01P164 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0166.png) # ~~هزاره بدین ولایت فرستد. چون لشکر مغول نزدیک شدند ملکمحمد را سال به # ~~هشتادوپنج رسیده بود علی الصباح بهحمام رفت و غسلی برآورد و بیرون آمد ~~و نماز # ~~کرد و حجاب را گفت الحمدلله که هر آرزویی که مرا بود خدای ارزانی فرمود # ~~اسمروز ان شاعالته سعادت شهادت یابم پس سلاح خواست و بپوشید وچون چشم ~~بر # ~~عیبهآ سلاح افکند این دوبیت برخواند، بیت: # چنین گفت کای جوشن کارزار %~% برآسودی از رزم یک روزگار # کنون کار پیش آمدت سختباش %~% به هرجای پیرایهآ بخت باش # و چون شمشیر ببست گفت، نظم: # # کنون چنبری گشت پشت یلی %~% نتاید همی خنجر کابلی # # نه زان گفتم این کز تو ترسان شدم %~% وگر پیر گشتم دگر سان شدم # و سلیح بپوشید ودست بهمحاسن سیید فرو آورد و گفت الهی همین لحظه # ~~این محاسن را بهخون شهادت سرخ گردان و بر اسب سوارشد وبا لشکر از ~~دروازهآ # ~~قلعه بیرون آمد بهنشاطی که گفتی بهعروسی میرود. و چون بهمیان عقبهآ ~~گیلکان # ~~رسید دید که باره و سوری که همچون آهن محکم بود از گچ و سنگ برآورده # ~~بی آنکه کسی دست بر آن نهادی ناگاه فرو آمد. ملک گفتا زهی دولت که ~~کافران # ~~راست. پس تیر درکمان نهاد وسواران مغول و مسلمان همچون مور و ملخ در # ~~همد یگر آمیخته بودند یک چوبه بینداخت گفت به نیت غزا و یکمغول را ~~بینداخت. # ~~هنوز تیر دیگر باکمان ننهاده که تیری آمد بر یک چشم و تیر ms182 آمدن همان ~~بود و # ~~گردن شکستن همان. گویند بر اسبی سمند نشسته بود و جوشنی زرد داشت چون # ~~بیفتاد در میان کشتگان کس او را نشناخت تا نیم روز افتاده بود مگر یکی ~~از حجاب # ~~او را بشناخت وبرفت و مردی حمال را آواز داد تا او را برگرفت و در ~~پارهای نمد # ~~پیچیده واز راه دزدیده به قلعه آورد. # و چون لشکر شبانکاره را معلوم شد که ملک شهادت یافت دست از جنگ # ~~بکشیدند و همه با اندرون قلعه مراجعت کردند و دروازه را ببستند. لشکر ~~مغول از # ~~قتل ملک نه آگاه. آن شب بر پای قلعه فرود آمدند. روز دیگر پسر ~~مظفرالدین # ~~یعنی قطب الدین مبارز که پسر کهترش بود - چه پسر مهترش درحیات پدر وفات # ~~کرده بود غیاث الدین محمد - قطب الدین رسول فرستاده گفت ایل ومنقادم ~~ایشان # ~~گفتند ما را پسری بهنوا بده و مال قبول کن. قطب الدین پسر خود را ~~ناصرالدین PageV01P165 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0167.png) # مجمع الانساب # ~~محمود-که پنج ساله بودبه نوا بهایشان داد ومالی اندک قبول کرد و هم در # ~~آن هفته ایشان را محقر چیزی هم از جنس پازهر ومومیایی وامثال اینها ~~یداد و # ~~کسید کرد و مغولان به دارابجرد رفتند و از راه دارابجرد روی بهفارس ~~نهادند و # ~~برفتند و ناصرالدین محمود را دست بازداشتند و باز آمد و روزگار ملک بسر ~~آمد. و # ~~این حال در روز جمعه سادس صفر سنهآ تسع وخمسین وستمائه بود. پادشاهی # ~~ملکمحمد شصتسال بود سیسال بهنیابت پدر و سیسال به استقلال. و او نیکو # ~~ملکی بود. او را در مسجد جامع دارالامان که خود بنا فرموده دفن کردند و ~~امروز # ~~مقیرهآ اولاد او همه همین مسجد است # و ملکمظفرالدین چون پدرش نماند تمامت مخدرات و عورات را از # ~~جوشناباد با دارالامان آورد و من بعد دارالملک شبانکاره الی یومنا ~~قلعهآ دارالامان # ~~بود. والله اعلم بالصواب. PageV01P166 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0168.png) # ملوک جدید شبانگاره # ملک قطب الدین مبارزبن محمدبن مبارز # بدان ms183 که ملک مظفرالدین را دو پسر بود مهتر را غیاثالدین محمد گفتندی و # ~~درزمان حیات پدر وقات یافت واو را چهار پسر ماند و دو دختر. پسرانش ~~نظام- # ~~الدین حسن و نصرة الدین ابراهیم و جلال الدین طیبشاه و بهاءالدین ~~اسماعیل و # ~~دختران یکی یاقوتخاتون و یکی خمسهخاتون. مادرشان کنیزکی ترکیه نام او # ~~شکرخاتون. و پسر کهترش قطب الدین میارز بود. # و چون مظفرالدین محمد شهید شد قطب الدین به حکم وراثت وولایت عهد # ~~ملک شبانکاره شد و او مردی بود که ولایت شبانکاره ملک خود میدانست و # ~~هرچه تمامتر در خود میدید دست بهشرابخوردن برد و آنکه در زمان پدر او # ~~هیچ کس را زهرهآ فسق و فجور نبود او بهفسق مشغول گشت و نیز نسبت بی ~~دیانتی # ~~و ناپارسایی بر وی کردند و شبانکارگان از وی برنجیدند و برادرزادگان را ~~نیز # ~~احتمال این مذلت نتوانستند کرد. جمعی شبانکارگان بر ایشان جمع آمدند و ~~گفتند # ~~قطب الدین پای از جادهآ راستی بیرون نهاده و نه بر طریق پدر و جد ~~زندگانی می- # ~~کند وعلی الخصوص که امروز این ولایت ایل و اسیر مغول شده مصلحت در آن # ~~است که او را خلعی شرعی کنیم. برادرزادگان گفتند مصلحت این ولایت به ~~رأی # ~~ومراد شبانکارگان بسته است این قدر بس بود که آن شبانکارگان دیوآسا این ~~رخصت # ~~یافتند و سه روزی دیگر صبر کردند و قطبالدین از فساد و ناپارسابی ~~بازنمی ایستاد PageV01P167 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0169.png) # ~~عاقیت روزی جمعیتی ساختند و او را فروگرفتند و غل نهاده جمعی همراه او ~~به # ~~اردوی هولا کوخان بردند و باز نمودند که این ملک نه بر راه صدق و امانت ~~می- # ~~رود. هولا کوخان یارغوی او بداشت از راه یاسا گناه بر وی عاید نشد چه ~~درایلی و # ~~مطاوعت تقصیری نرفته بود و درکار لشکر نیز هم گناهی نکرده فرمود که اگر ~~او # ~~شراب بخورد خود داند او را باز دست شیانکارگان دادند شبانکارگان خوف ~~بدیدند # ~~اندیشه کردند که ms184 اگر ما او را باز ولایت بریم ناچار مسا را همه پنهانا ~~بکشد پس # ~~نزدیک امرای حضرت رشوت در کارکردند تا قطبالدین را گناهکار کردند در # ~~میدان نیریز او را میان به دو نیم زدند و یرلیغ حاصل کردند تا نظام ~~الدین حسن # ~~ملک شبانکاره یاشد. # الملک الشهید نظام الدین حسن بن غیاث الدین محمد ابن الملک # هظفرالدین محمد # او بزرگتر پسران غیاثالدین بود و مردی مردانه بود و در فروسیت سرآمد # ~~روزگار. مدت دوسال به حکم یرلیغ هولا کوخان ملکی راند و در شهور سنهآ ~~احدی و # ~~ستین وستمائه که اتابک سلجوق شاه بن سلغرشاه یاغی شد و از حضرت هولا ~~کوخان # ~~امیربزرگ التاجو را برای آن مصلحت یفرستادند و حکم رفت تا لشکر ~~شبانکاره و # ~~اصفهان وکرمان و یزد همه روی به فارس نهند و سلجوقشاه را مؤاخذه نمایند # ~~ایلچی التاجو برسید با نظام الدین برنشستند پس نظام الدین با هزار سوار ~~چالا کو # ~~دوهزار پیادهآ جلد از راه ابرقوه روی بهفارس نهاد. پیش از آنکه نظام ~~الدین به # ~~التاجو رسیدی در راه ابرقوه با پنج هزار سوار از لشکر سلجوق شاه برابر ~~افتاد و مصاف # ~~داد وایشان را بشکست و اکثر بهشمشیر گذرانید. چون التاجو برسید او را ~~این # ~~مردانگی خوش آمد و تشریف داد و در باب او نامه به حضرت نوشت که ملک # ~~شبانکا ره این مردانگی نمود و از اردو پایزه و یرلیغ بهنام نظام الدین ~~بفرستادند. # والتاجو، نظام الدین را بر مقدمه کرد وسلجوق شاه نیک بترسید و عزیمت # ~~دزسفید کرد. نظامالدین حاضر و بیدار بود. راه بر وی بگرفت سلجوقشاه را ~~چون # ~~دخول دزسفید میسر نگشت بهضرورت بهشهر کازرون اندر شد. نظام الدین و ~~لشکر # ~~اطراف همه برسیدند و حربهای سخت رفت و سلجوقشاه سپر نمی انداخت. نظام- ~~PageV01P168 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0170.png) # ~~الدین آن روز بر اسبی خنگنامی نشسته بود گویند بهمضایق در شدی چند نوبت # ~~ناصرالدین گود رزکه امیری بزرگ بود از امرای شبانکاره ms185 عنان اسبش گرفت و ~~از # ~~مضیق بیرون آورد و باز میرفت و حوب می کرد و شعرهای شاهنامه میخواند تا # ~~عاقبت تنها بهسیان قلب لشکر فارس زد و در لشکر غرق شد او را شمشیری ~~زدند و # ~~بکشتند و ناصرالدین گودرز نیز در عقب او بود بقتل آمد. و همان روز ملک ~~کرمان # ~~نیز بکشتند. وقتل نظام الدین [در] محرم سنه ائنی وستین وستمائه بود و ~~تابوت # ~~او را به قلعهآ دارالامان آوردند. # الملک نیکوسیرت نصرةالدین ابراهیم بن محمدبن محمد # چون ملک نظام الدین کشته شد برادرش نصرة الدین ابراهیم در لشکر بود # ~~التاجو او را بخواند وبنواخت وتشریف داد و در باب او نامه نوشت بهحضرت ~~و # ~~جواب آمد با یرلیغ به حکومت شبانکا ره. # و چون سلجوقشاه کشته شد دو دختر او را بیرون آوردند یکی را بهاردو # ~~بردند و یکی را بهنصرة الدین ابراهیم دادند به حکم یرلیغ واو را در عقد ~~نکاح # ~~آورد و به ولایت شبانکاره آورد و او مادر ملک غیاث الدین محمد بود و ~~زنی به غایت # ~~محتشمه و بزرگ بود. و نصرة الدین زمام حکومت شبانکاره بر دست گرفت و # ~~پادشاهی فرخندهآ با جمال با کمال بود و شبانکارگان با وی متفق بودند و ~~مدتی # ~~گرد همه ولایت برگشت و عمارات فرمود و مال قراری بهاردو فرستاد. چون دو ~~سال # ~~به کار مملکت قیام نمود هادم لذات خود را بهوی نمود از بیم آن سر در ~~جیب فنا # ~~کشید در سنهآ اربع وستین وستمائه. و گویند او را زهر دادند و صدق وکذب ~~آن # ~~معلوم نیست. چه او پادشاهی نیکو اعتقاد بود و غالبا چیزی از وی صادر ~~نشدی # ~~که مستوجب زهردادن بودی. # الملک الشهید جلال الدین طیب شاه بن محمدبن محمدبن عبارز # چون نصرة الدین ابراهیم وفات یافت شبانکارگان و امرا و حجاب اتفاق بر # ~~برادر او جلال الدین طیبشاه کردند و او را سیزدمسال بود او را از حرم ~~بیرون ms186 PageV01P169 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0171.png) # ~~آوردند و به پادشاهی بر وی سلام کردند و امرا مربی او شدند. و چون یکدو ~~سان # ~~به مراسم سلکداری قیام نمود پادشاهی آمد نیک به کار، و دقایق وقانون ~~حکوست # ~~نیک دانستی و کار حکومت و پادشاهی شبانکاره در عهد او به اقصی الغایه ~~رسید و # ~~او غمارات بسیار فرمود و امرا وحجاب را هر کس فراخور خود مرتبه و ~~پایگاه پیدا # ~~گردانید و هرسال خزانهآ تمام بهاردو روانه گردانیدی و امرای حضرت هولا ~~کو # ~~مربی ومعین او شدند و یکدو نویت خود عازم اردوشد و روی پادشاه بدید و ~~در # ~~حق او سیور غامیشی فرمود وطبل وعلم وگاورگا و یرلیغ و پایزه داد و به ~~عظمت # ~~باز شبانکاره آمد و مدتی در خصب نعمت وضمان سلامت بود و غلامان ترک # ~~یسیا رخرید و همه را تربیت کرد و شراب دوستداشتی و دائما در بارگاه او ~~عیش و # ~~عشرت بودی و زن برادرش نصرةالدین ابراهیم یعنی دختر سلجوقشاه بهزنی کرد # ~~و ازوی پسری آورد غیاثالدین محمد و دختر عم خود را به زنی کرد از وی ~~پسری # ~~آورد عمادالدین محمد و دختر عم پدرش بهزنی کرد از وی چهار پسر آورد یکی # ~~مظفرالدین محمد و یکی نظام الدین حسن و یکی تاج الدین بهمن شاه و یکی ~~رکن الدین # ~~یوسفشاه. و او را در سن بیست ودوسالگی شش پسر جمع آمد همه پسران ~~شایستهٔ‌ # ~~نجیب وخزانهای که مظفرالدین محمد در مدت شصتسال جمع کرده یود انواع # ~~جواهر ونفایس ونقود واقمشه همه بهدست او آمد و پادشاهی بود بخشنده اما ~~نه # ~~مسرف و با شاهداک خوش بودی و احیانا بیست یا سی شاهد خوب در مجلس او # ~~نشسته بودندی. اما هرگز نظر بر ایشان نکردی و امرا و ندمای او نیز به ~~همین # ~~سبیل. اما از برای عشرت ایشان را حاضر کردندی و بهسماع وطیبت ~~مشغولشدندی # ~~شب هر کسی از پی کار خود رفتندی و چون شراب خوردی ms187 صراحی و جام او جدا # ~~بودی و پیش خود نهادی و بهدست خود در جام ریختی وخوردی. # چون روزگار مملکتش به ده سال رسید از اردوی ایاقا حکم نفاذ یافت تا لشکر # ~~شبانکا ره عازم خراسان شوند از برای کار براق اغول و دفع لشکر جغتای. ~~پس # ~~جلال الدین برادر خود را بهاءالدین اسماعیل با جمعی از امرا و سیصدسوار ~~گزیده به # ~~خراسان کسید کرد وایشان برفتند واثرها نمودند و پادشاه وقت ایشان را ~~پیسندید # ~~پس چون اباقاخان باز مقر سریر خرامید جلال الدین طیبشاه عازم کریاس شد ~~به # ~~عظمتی هر چه تماستر وحمل خزانهای تمام بهشرف پایبوس اباقا مشرف شد و # ~~تشریف پایزه یافت. چون جلالالدین استقلال یافت سیشی بعشی (؟) که رأی ~~PageV01P170 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0172.png) # ~~نوینی داشت و شحنهآ شبانکاره بود وقدیما از این ولایات خیلی مال ربوده ~~از جلال- # ~~الدین مستشعر شد [که] مبادا تقریر آن مالها کند با جلال الدین ~~آغازمنازعت نهاد # ~~و جلال الدین بهعنایت پادشاه مستظهر ورقه ها نبشت مشتمل بر جمع مالی که ~~تا # ~~غایت از ولایت شبانکاره با سیشی و نواب او است ومالی بیقیاس سر بالا ~~برآمد و # ~~صاحب دیوان بر آن حال واقف شد چنانکه به پادشاه اباقا رسید و جاه سیشی ~~از آن # ~~خلل پذیر آمد و از باسقاقی معزول شد. # و ملک جلال الدین سهسال در اردو موقوف ماند و هرچند سیشی با وی # ~~سوافقت و دوستی جستی او ابا نمودی و تکبر و تجبر ورزیدی. و نیز سیشی ~~بعشی از # ~~وی دختری طلیید از برای پسر و ملک قبول نکرد و فحشها گفت. سیشی منتهز # ~~فرصت شد تا وقتی که اباقاخان درگذشت و اردو در تزلزل افتاد و احمدخان ~~به # ~~پادشاهی نشست. در این میانه سیشی فرصت نگاه داشت و روزی که لشکراحمدخان # ~~در کوچ بودند دو نوکر خود بر ممر موکب جلال الدین نشاند تا او را از ~~دست # ~~بردارند. ایشان بیامدند و جلال الدین را گفتند حکم است ms188 که ترا به یاسا ~~رسانیم. # ~~جلال الدین معول داشت که همان روز ایلچی پادشاه احمد از طلب او بیاید. ~~پیش # ~~از آنکه ایلچی بیامدی نو کران سیشی کار او تمام کردند و در پای کوه ~~الوند او را # ~~به دو نیم زدند. چون او راکشته بودند ایلچی برسید و معنی نوشدارو که پس ~~از # ~~مرگ بهسرخاب دهند روشن گشت هیچ فایده نبود. و از آن بتر چیزی آن بود که # ~~وقتی ملک وسیشی خصمان بودند جمعی از حجاب در شبانکاره پسر میانگین یعنی # ~~نظام الدین حسن را که طفل بود بر جای پدر نشانده بودند و بدان بهانه ~~جمعی از # ~~امرای بزرگ کشته و آن خبر بهسیشی رسید و مزید علت کار جلال الدین شد. # و جلال الدین چون شهید شد عمرش بیستوشش سال بود و سیزدهسال # ~~پادشاهی راند و در سنهآسبع وسبعین وستمائه بقتل آمد. علیه الرحمه. # الهلک مظفرالدین بن طیب شاه # چون جلال الدین بقتل آمد دو پسرش در اردو بودند. غیاثالدین محمد و # ~~مظفرالدین محمد که مهتر پسران بود. پس چون مظفرالدین پدر را کشته یافت ~~در # ~~بای تخت احمد زانو زد که پدر مرا بی گناه کشتند و سیشی عشی عازم خراسان ~~شد PageV01P171 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0173.png) # ~~و بهخدمت ارغونخان پیوست. احمدخان، مظفرالدین را حکومت شبانکاره داد وب # ~~پایزه و یرلیغ بهایگ آمد چون برسید جمعی از رنود و اوباش و سگداران بر ~~وی # ~~جمع آمدند واو هنوز طفل [بود] وهرچه اکابر شبانکاره بودند همه با ملک ~~بهاء # ~~الدین بودند در چانب خراسان در اردوی ارغونخان و مظفرالدین را بد آموزی # ~~کردند تا در مدت سهسال در شبانکاره آن کرد که قضا برنگیرد و قدر ~~برنتابد از # ~~هتک پردهآ مستوران، وغارت خاندانهای قدیم، و آدمی را در منجنیق نشاندن، ~~و # ~~سگ در شلوار زنان نشاندن، و برادر را بهدست برادر دادن تا بهدندان ~~میدرید، # ~~و پدر را به دست پسر دادن و گردن زدن، و الحاح بر مردم ms189 کردن و زن را ~~طلاق # ~~دادن و هم در مجلس با یکی دیگر نکاح بستن و همان ساعت جماع کردن، و # ~~دختر مردم بهسگبانان دادن، و مردم بر پای دیوار نشاندن و الحاح کردن تا ~~بکند # ~~ودیوار برسر اوقرود آمدن، وامثال این. # پس چون احمدخان کشته شد و ارغون به پادشاهی نشست سیشی نعشی # ~~مربی بهاءالدین گشت و در حضرت ارغون عرضه داشت که جلال الدین گناهکار # ~~بود و به یاسا رسید، پسرش مظفرالدین شبانکاره را بی حکم فرو گرفته. ~~ارغونخان # ~~در حق ملک بهاءالدین یرلیغ فرموده گفت او مدتی است تا در خراسان کوچ من ~~و # ~~پدر من داده وچون بهاءالدین با یرلیغ و پایزه میآمد مظفرالدین با آن ~~متمردان و # ~~اوباش او را مجال نمیدادند بل که به حوالی ولایت نمی گذاشتند تا مدت ~~سهسال # ~~تمام برآمد هرچند بهاءالدین آمدی مظفرالدین او را براندی و به یکبارگی ~~یاغی # ~~شد چنانکه یکدحبه مال به کسی نداد و همه را در بارگاه بهسگداران بخشیدی ~~و # ~~ایلچیان که در این ولایت بودند ایشان را همه بگرفت و ختنه کرد و زنگله ~~به # ~~ریش بربستی و در مجلس شراب برایشان مسخرگی کردی. و کار شبانکا ره نیک # ~~مشوش شد زیرا هرکجا بزرگی بودند در بیرون بودند و اگر بزرگی در شهر ~~مانده # ~~بود همه را هریکی بهنهایتی بکشت یا مثله کرد. # پس چون بهاءالدین بهستوه آمد در حضرت ارغون عرضه داشت. فرمان شد # ~~تا سیصدسوار مغول با سهامیر متوجه شبانکاره شوند و شبانکاره را مستخلص ~~کرده # ~~بهدست بهاءالدین دهند و آن سواران مقیم ولایت باشند. پس این مغولان که # ~~امروز مقیم دارابجردند و ایشان را رجزمه» گویند بدین مصلحت ملک ~~بهاءالدین # ~~بدین طرف آورد. چون برسیدند در خندق فستجان مصاف دادند و مظفرالدین ~~منهزم PageV01P172 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0174.png) # ~~شد و اکثر از آن سرهنگان متمرد کشته شدند و مظفرالدین پیاده بگریخت و ~~به # ~~کرمان رفت. او را درکرمان بگرفتند و بهاردو بردند مقید کرده ms190 مدتی در ~~اردو # ~~محبوس بود خلاص یافت و به راه لورستان بیامد و اتابک افراسیاب لور را ~~یاغی # ~~گردانید تا او نیز در سر قساد او شد و لشکر ییامد و او را بهیاسا ~~رسانیدند. بعد از # ~~مدتی باز شبانکا ره آمد و بنشست و تا آخر عمر روی ملکی و حکومت ندید ~~اما از # ~~آن تهتک و اضطراب که داشت بیدار نشد او را «ملک دیوانه» گفتندی تا در ~~شهور # ~~سندآست وعشرین وسبع مائهآ وفات یافت. والله اعلم. # الملک بهاءالدین اسماعیل بن محمد بن محمد # ملک بهاءالدین اسماعیل چون مظفوالدین را بتاخت لشکر مغول را به # ~~دارابجرد نزول داد و خود با اکا بر شبانکاره به قلعه در آمد و درسال ~~اول تدارک # ~~خراجاتی که از تعدی مظفرالدین بر شبانکاره آمده بود بکرد و یارغوی ~~جماعت # ~~متمردان که بدآموزی مظفرالدین کرده بودند بداشت همه را بگرفت و بعضی # ~~یکشت و بعضی مثله کرد و بعضی را بهقلاع خندقها موقوف و محبوس گردانید و ~~باز # ~~آغاز عمارات نهاد و تلافی خرابیهای مظفرالدینی بر دست گرفت و مالها را ~~پای # ~~باز بست. و او ملکی بود که با مردم اوباش و نااهل خوش نبودی و مردم ~~اصیل # ~~هنرمتد را دوست داشتی و دائما خلوت با این طایفه کردی و اراذل را راه ~~ندادی. # ~~بدین سبب اکثر شبانکارگان او را دشمن داشتندی و دختر ارغون گورکان که ~~امیر # ~~خراسان وعراق بود وذ کر او رفت زن او بود وازوی دوپسر بودش: رکن الدین- # ~~افراسیاب وتاج الدین جمشید که امروز در حیات است خدای او را برخورداری ~~دهاد # ~~و از دخترعم پدرخودش [او را] دوپسر بود نصرة الدین ابراهیم وسیف الدین ~~محمد. # و چون از ملکی او سهسال گذشت ایلچیان بسیار به تحصیل مال بیامدند و # ~~کثر مال شبانکاره خرج شده بود. ایلچیان او را بهاردو بردند و در مصادره ~~کشیدند. # ~~از غصهآ بسیار که از کشا کش دیوانی بخورد بهمرضی گرفتارشد و باز ms191 ~~شبانکاره آمد # ~~آن مرض به تخبیط دماغ سرایت کرد و در همان حال میبود و مادرش در حیات # ~~بود تفقد او می کرد تا در شهور سنهآ اثنی عشر وسبع مائه بهجوار حق ~~پیوست. PageV01P173 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0175.png) # التهیک کالر اایل للنکشاک بن کلرر # چون قطبالدین مبارزین مظفرالدین محمد را در نیریز به یاسا رسانیدند آورا # ~~سه پسر ماند یکی رکن الدین حسن-و او مهتر بود و بهجوانی درگذشت پسری # ~~ماند از وی میارزنامو دو پسر دیگرش یکی ناصرالدین محمود و یکی سیف ~~الدین- # ~~هزارسب. پس این دو پسر را طاقت استیلا و تغلب بنواعمام نبود چه پسران # ~~غیاثالدین بر مملکت مستولی بودند و پدر ایشان بقتل آمده ناگاه فرار بر ~~قرار # ~~اختیار کردتد و از شبانگاره رحلت کردند و روی بهاردو نهادند مدتهای ~~مدید # ~~ملازمت امرا وارکان حضرت نمودند هوروز در بلدی و هردم در وطنی حالیا ~~چهره # ~~دولتی روی نمینمود و حکومت شبانکاره تا وقتی که بهملک بهاءالدین رسید و # ~~ملک بهاعالدین را در مطالبت کشیدند و معزول شد و هنوز بخت با این دو ~~پسر یار # ~~نبود. اما دوملکزادهآ مستعد عاقل بودند. چون تخت سلطنت به گیخاتوخان ~~مزین # ~~شد، وزیر او صدرالدین تغاجار، یهحکم آنککه سابقدآ محبتی با ناصرالدین ~~داشت، # ~~احوال ایشان عرضه داشت که یعنی پدر ایشان بیگناه کشته شد و شبانکارگان ~~در # ~~حق او بدی سگالیدند و نیز مدتی است تا ملازم کریاس بزرگاند و رسم و ~~آیین # ~~ییا رغو و یاسافی مغول دانسته. پادشاه وقت در حق ایشان مرحمت فرمود و ~~یرلیخ د1د # ~~به حکومت و آنکه سیفالدین از حکم نایب ناصرالدین باشد. ناصرالدین در آن # ~~نزدیکی در باب هرچه بهسالها در خاطر داشت احکام و پایزه حاصل کرد و در # ~~شهور سنهآ تسع وثمانین وستمائه به عظمتی هرچه کاملتر بهایگ آمدند اهالی ~~ولایت # ~~به ورود ایشان خرم شدند وموردشان عزیز داشتند. # ناصرالدین مردی کاردان کاردیده بود دست کفایت از آستین شهامت بیرون # ~~کرد و بنیاد کارها ms192 بر قوانین عقل وقواعد عدل نهاد و رسمهایی که نه ~~معقول بود # ~~و شبانکارگی بود اکثر برداشت وضبط امور بر نسق شهریا [را] ننهاد و تمغا ~~در # ~~این ولایت نبود. تمغایی سبکبنیاد کرد و امرا و حجاب را هر کس به مرتبهآ ~~خود # ~~بداشت و کفایتی ظاهر گردانید که هم سال اول مال قراری ولایت از کرباس ~~رنگ # ~~کرده و چماق و آلات آهنی و غیره بگزارد و شبانکا ره مصر جامع ساخت و ~~رعایا در # ~~فر دولت او مرفه و خوش دل روزگار گذرانیدندی و لشکری هر کسی با نصیب # ~~تمام ونیز کاری کرد که همهآ خویشان و اقربای خود را از بنین و بنات از ~~مال با PageV01P174 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0176.png) # ~~نصییی تمام شدند و آن بود که پیش از این مال و املاک شبانگاره در دست # ~~تصرف آن کس بودی که بر شبانکاره حا کم بودی و حجرات و اهل پرده را برات # ~~معاش از دیوان حاکم بودی وقت وقت سختی کشیدندی چون بهعهد او رسید با # ~~قاضی القضاة فی العالم، امام بزرگ شافعی ثانی، رکن الحق والدین احمدبن ~~عماد- # ~~الدین عبدالغقار بردالله مضجعه وجعل فی الجنان مأویه که خیر زمان و ~~اعجویهآ # ~~جهان بود و از حکم یرلیغ قاضی شبانکاره مشورت کرد آن مرد نیکو اعتقاد ~~او را # ~~گفت که مصلحت در آن است که سالی و ضیاعی و اسبانی که ازملک مظفرالدین ~~محمد # ~~مانده میان اسباط او قسمت کنی تا هر کسی خود داند حصهآ خود. این رأی # ~~بیسندید و اگر چه شرعا اولاد غیاث الدین را میرات مظفرالدین نمی رسید ~~برایشان # ~~رحم کرد وقاضی را بنشاند ومال را جمله تخصیص کرد مرد را یکحصه و زن را # ~~تیم حصه چناتکه هیچ دختر در اولاد مظفرالدین نماند که او را نصیبی تمام ~~نرسید # ~~همه مزارع نفیس وکهریزهای قیمتی و طباجین وسباتین و میاه و اراضی همه # ~~آبادان. و حصهای کمتر که یهدخترانی رسید که مادرشان کنیز کان بودند ms193 # ~~پاتصدهزاردیناری بود رقبهآ املاک و همه را مالک حصهآ خود گردانید و باز # ~~تصرف داد و نواب و گماشتگان و خدمتکاران واکره و مزارعان هر کس معین # ~~کرد و هر کسی را شرط نامهای داد و این کار صلاح بهیمن همت و سعی آن ~~امام # ~~یگانه بود که خدای تعالی او را در روضهآ رضوان جای دهاد. # پس چون از مدت ملک ناصرالدین سهسال بگذشت و عادت ناصرالدین آن # ~~بود که کار عاقلانه کردی و رسم بیباکی شبانکارگانه برانداخت و هرچند ~~درطبیعت # ~~ناصرالدین مساهلتی بود در مزاج سیف الدین هزارسب سیاستی وخشمی عظیم ~~بودو # ~~ناصرالدین تهدید گناهکاران به سیفالدین کردی و هزارسب سیاست راندی و کم # ~~کسی با وی سخن توانستی گفت و حکم کرده بود تا شبانکارگان کارد وخنجر بر # ~~میان نبندند وپیش پسران جلال الدین و بهاءالدین جمع نشوند وسلاح ~~نبندند. از # ~~این جهت گریبان شبانکارگان و اهل فساد تنگ آمد هیچ نتوانستند کرد. ~~ناگاه # ~~ناصرالدین در سال سوم عازم حضرت شد و روی پادشاه بدید و انواع تنسوقات # ~~عرض کرد و احکام حاصل کرد. چون ناصرالدین غایب شد، جمعی به اتفاق # ~~سیف الدین را زهر دادند. مدت سدماه صاحب فراش شد و بهحق رسید چون # ~~ناصرالدین برسید پشتش از فراق برادر بشکست جماعت شبانکارگان باهم اتفاق ~~PageV01P175 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0177.png) # ~~کردند بر قتل او. پس منهیان ناصرالدین را خبر دادند از سگالش غدر از ~~آنجا که # ~~قضا نازل شده بود ناصرالدین تصور کرد که او را بقتل خواهند آورد گفت ~~ایشان # ~~مرا مؤاخذت کنند و بهاردو برند من در اردو سزای ایشان بدهم. خود آن ~~جماعت # ~~را خبر شد که ملک آگاه شد اگر نیز قتل در خاطر نداشتند بر قتل عازم ~~شدند. # ~~پسیتگاه بر بارگاه او دوانیدند و او را به شمشیر مجزی کردند و با رگاه ~~و درگاه و # ~~خزانهآ او را غارت دادند وصامت و ناطق ببردند. نعوذ بالته من الجور بعد ~~الکور. # و چون این ms194 کار تمام کردند غیاث الدین محمدبن طیبشاه را بیرون آوردند و # ~~بهملکی بتشاندند و نامه ای نبشتند از قول سپاه و لشکر شیانکاره به حضرت ~~پادشاه که # ~~ما ناصرالدین راکشتیم وغیاثالدین را نشاندیم تا اعلام حضرت پادشاه و ~~ارکان # ~~دولت باشد و بهدست یکی از حجاب بفرستادند. صاحب دیوان چون بر نامه وقوف # ~~یافت بخندید و گفت چون آن مخاذیل چنان مستقلاند که پادشاهی را می کشند # ~~و یکی را می نشاتند چه محتاج اعلام ما است؟! فی الحال برخاست واین حال ~~به # ~~پادشاه رسانید یرلیغ شد با یسوربوقانوین [تا] با دویست مغول عازم ~~شبانکا ره شوند # ~~و تمامت امرا و ملوک و حجاب و لشکر را بسته بیارند و یاسامیشی کرده پسر # ~~سیف الدین هزارسب نام او رکن الدین حسن به حکومت بنشانند و آن حاجب که # ~~رسالت برده بود محبوس کردند. یسوربوقا مردی داهی بود دانست که ولایتی # ~~چنین به دویستسوار میسر نشود که بیتشویش گرفته شود از راه فارس عطفی ~~کرد # ~~و به جانب فسا شد و در شهر فسا فرود آمد و حکمی نبشت مشتمل برآنکه من ~~حاکم # ~~فساام وحکم ملکی شبانکاره به نام غیاث الدین دارم و بنواعمام شریک او ~~باید که # ~~با ملوک وامرا وحجاب همه به فسا حاضر شوند وحکم بشنوند. ایشان چون این # ~~حکم بخواندند اگر نمی رفتند گناهکار بودند و اگر می رفتند پیدا نبود که ~~در زیر آن # ~~چیست. عاقبت از کام و ناکام جملهآ اکابر وملوک بهشهر فسا شدند. ~~یسوربوقا در # ~~روز اول ایشان را تمامت فرو گرفت وهمه را دو شاخهها وکنده وغل و سلاسل # ~~برنهاد و در زندان فسا محبوس گردانید و خود با دویستسوار مغول بهایگ ~~دوانید # ~~و رکن الدین حسن راکه دهساله بود بر چهار بالش حکومت نشاند و تدبیر آن ~~کار # ~~با رأی خواهر ناصرالدین افکند وجمعی مشفقان وسوختگان هوای ناصرالدین از # ~~نقبها بیرون آمدند و هر کسی تقدیری و تدبیری اندیشیدند. یسوربوقا مدت ms195 ~~چها رماه # ~~در ایگ بود و هرروز یارغو داشتی تا اکثر خونیان و بیعتیان و کسی که در ~~آن PageV01P176 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0178.png) # ~~حکایت علمی داشت باز دست آورده همه را به انواع عذاب بعضی را بهاتش # ~~بگردانید بعضی را مثله کرد بعضی بهتیغ بگذرانید. باری هر کسی سزای و ~~جزای # ~~خود بدیدند. چون یاساسیشی تمام کرد و مالی نیکو به دست او آمد بعد از ~~چهارماه # ~~بهراه فسا مراجعت کرد و ملوک مقید را برگرفت و متوجه اردو گشت مدتی ~~محبوس # ~~بودند یا رغو داشتند همه گناهکار شدند قرمان شده بود تا همه را به یاسا ~~رسانند # ~~قضای خدای تعالی در آن نزدیکی تبدل احوالی پیدا شد و بایدواغول در ~~بغداد # ~~خروج کرد و روزگا ر گیخاتوخان بسر آمده ملوک شبانکاره خلاص یافتند و هر ~~کسی # ~~به پادشاهزادهای و امیری توسل جستند و آن کار و یا رغو در تعویق ماند. # و از ناصرالدین محمود یکپسر سهماهه مانده بود او را معزالدین مسعود # ~~گویند. و بدین منوال ملکی چنان عادل بر سر جهل و غضب شبانکارگان شد تا # ~~عاقلان بدانند که هر بدی که در عالم پیدا شذه از نادانی و استبداد ~~بوده. وقتل # ~~ناصرالدین در شعبان سنهأثنی وتسعین وستمائه بود. # الملک غیاث الدین محمدبن طیب شاه بن محمد # چون بایدوخان با غازان مصاف داد و غازانخان مظقر آمد و پادشاهی # ~~بگرفت به حکم آنکه جلال الدین طیب شاه در وقتی که در اردو بود دو پسر ~~خود را # ~~اینجو پسران ارغون کرده بود غیاثالدین و نظام الدین، بدان وسیلت ~~غازانخان # ~~تربیت غیاثالدین فرمود وگفت او ایتجوی من است حکومت بر وی مقرر داشت و # ~~با یرلیغ و پایزه بهشبانکاره آمد و او ملکی با وقار آهستهٔ‌ خوشخوی بود ~~و حیایی # ~~عظیم داشت سخن کم گفتی الا در مستی. و برادرش نظام الدین نایب کلی بود ~~و # ~~مردی با کفایت با سیاست بود تمامی اسور مملکت بر وی میرفت و غیاثالدین ms196 ~~جز # ~~شکار و شراب ندانستی. و در روزگار نوروزکه امیرالامرا بود پسر ارغون ~~چون # ~~خواهر نوروز در حبالهآ نکاح ملک بهاءالدین بود نوروز مربی خواهر شد و ~~ولای # ~~شبانکاره بهخواهر داد و چون بیکی قتلغ پسران جلال الدین را از پسران ~~خود # ~~عزیزتر دانستی حالیا ولایت شبانکاره را میان پسران خود رکن الدین ~~افراسیاب و # ~~تاج الدین چمشید ومیان پسران ملک بهاءالدین، نصرة الدین وسیفالدین ~~وپسران # ~~جلال الدین، غیاثالدین و نظام الدین قسمت کرد و همه را با همدیگر شریک ~~PageV01P177 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0179.png) # ~~گردانید تا وقتی که نوروز بقتل آمد چنین بود. چون نوروز برافتاد پسران ~~سیشی # ~~ولایت شیانکا ره را باز تصرف گرفتند و هم بهملک غیاث الدین مقرر داشتند ~~و تا # ~~غازان خان درگذشت و سلطان اولجایتو بنشست ملکشبانکاره غیات الدین بود و # ~~تایب مطلق نظام الدین، و باسقاق بزرگ قوتا تمیش بیک که نبیرهآ سیشی عشی # ~~[شاید بخشی؟] بود. وقوتاتمیش با ملوک نیکو بود و میان ایشان مواصلت ~~رفت. # پس چون از مملکت غیاثالدین قریب پانزدمسال بگذشت سبب آنکه # ~~نواب امیرسونج و مردمان غریب در این ولایت شروع پیوسته بودند و ا کثر ~~مال # ~~ولایت تعرفه کرده و ملک غیاث الدین از آن حساب چیزی ندانستی محاسبان ~~فذلک # ~~حساب او برآوردند و از آن مقدار که جمع او بسته بودند مبالغی باقی ~~درآمد و مال # ~~پیش رعایا نبود یل که اکثر آن یود که با سونج و نواب و عمال او بود. ~~ملک # ~~را بهضرورت بهاردو بردند چون بهنظر سونج رسید هیچ تتوانست گفت و صاحب # ~~دیوان سؤال بقایا از وی کرد. جواب نگفت دانست که مال امیر دارد و او با ~~خود # ~~خط بر بقایای او کشید و امیر سونج رهین منت شد حالیا تا مدت دو سال ~~غیاث- # ~~الدین در اردو بماند ونظام الدین در شبانکاره کار میراند. چون اجازت ~~یافت و # ~~پایزه و یرلیغ حاصل شد و با کارسازی ومراد هرچه تمامتر روی بهولایت ~~نهاد، # ~~او ms197 را خود قدیما بهسبب افراط خمر و آنکه در شراب غذا نکردی مرضی بود ~~چون # ~~به حدود دربند سولان رسید در ولایت سیلاخور آن مرض مستحکم شد و وفات ~~یافت # ~~خر وصول او در هفته رسیده و مبشران را تشریف داده وبوق وطبل میدریدند ~~از # ~~عقب آن آگاهی موت او برسید و سورماتم شد نظام الدین را شکستی عظیم آمد ~~و # ~~تعزیتی داشت به غایت بزرگ. # علی هذا امیرسونج چون غیاث الدین درگذشت ولایت را با نظام الدین بست # ~~و پسر غیاث الدین را و پسر بهاءالدین را یعنی نصرةالدین ابراهیم و جلال ~~الدین # ~~طیبشاه بهاردو طلب کرد. و بعد از این احوال نظام الدین گفته شود. و موت # ~~غیاث الدین در رمضان سنهآ تسع وسبع مائه بود. # ملک نظام الدین حسن بن طیب شاه # بعد از وفات غیاث الدین، نظام الدین حسن بهحکم سونج یکسال تصرف ~~PageV01P178 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0180.png) # ~~نمود مال را بگزارد و در آخر سال متوجه حضرت شد و بهحکومت باز آمد. و # ~~نصرة الدین در اردو بماند تا دو سال پس در آخر سال دوم دیگرباره نظام ~~الدین # ~~متوجه گشت. چون نصرة الدین دو سال کوچ داده بود امیرسونج ایشان را صلحی # ~~داد و ولایت را بهایشان مفوض داشت هریکی نیمهای و صاحب فاضل خواجه # ~~فخرالدین محمدخداشاهی را بر سر ایشان زمام ساخت تا ولایت را یاسامیشی ~~کرده # ~~بلوک هر کسی جدا کرده بهدست ایشان داد و هردو ملک با یرلیغ و پایزه به # ~~ولایت آمدند و چون قریب ششماه حکومت راندند صلح میان ایشان قرار نگرفت # ~~خواجه فخرالدین محمد با اردو [رجوع) نموده یرلیغ به نام او صادر شد تا ~~حامی و # ~~حاکم شبانکا ره باشد و هردو ملک معزول شدند. علی هذا خواجه فخرالدین ~~سهسال # ~~حکومت راند عاقبت هم در این ولایت مدفون شد. چون او مدفون شد امیرسونج، # ~~خواجه قوام الدین مسعود الکرمانی را بفرستاد به ملکی او تیز سالی تصرف ~~نمود هم در ms198 # ~~ایگ وفات یافت باز ملکی و متصرفی بر نظام الدین قرار گرفت اما ولایت به ~~نوکران # ~~و تواب امیرسونج مشحون یود و نظام الدین حاکم، ومال بسیار می ریخت تا ~~وقتی # ~~کهسونج نیز بگذشت و اولجایتو سلطان نماند و بوسعیدخان بنشست دیگرباره # ~~نصرة الدین به اردو رفت تا وقتی که او به ملکی آمد و باز معزول شد و ~~دیگرباره # ~~ملکی به نظام الدین آمد از حکم دمشق خواجه. ودر ایام دمشق خواجه کار # ~~نظام الدین بالا گرفت اما او را چشم زخمی رسید و حساد بهخصمی او ~~برایستادند و # ~~دمشق خواجه ایلچیان فرستاد و او را در مصادره کشیدند و صامت و ناطق از ~~وی # ~~استخراج کردند چنانکه به نفس تیز در معرض خطر آمد. به هرحال گریخته به ~~اردو # ~~رفت ومرمت حال خود کرد و دمشق خواجه باز معتبر شد. چون باز ولایت آمد ~~بر # ~~عزم تلافی کار خود میان بست و بنیاد کارها فرمود خود منفض (؟) زندگانی ~~او را # ~~سخت بگرفت و مجال نیمساعت نداد و بهجوار حق پیوست در یازدهم ذی ~~القعدهٔ‌ # ~~دادند والعهدة علی القائل. # ملک فصوة الدین ابواهیم بن بهاءالدین اسماعیل # حون سونج بعشی تماند و دمشق خواجه نایبخان گشت نصرة الدین ابراهیم # ~~در اردو مقیم بود بر دمشق خواجه عرضه داشت که ولایت شبانکاره ولایتی ~~پرتوفیر PageV01P179 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0181.png) # ~~است باید که از آن تو باشد دمشق خواجه شبانکا ره را بستد و از دست ~~امرای آیغور # ~~بیرون برد و نامزد ملکنصرةالدین کرد ملکنصرت مبشران فرستاد بدین احوال # ~~پس چون دمشق خواجه هنوزازمال دنیاوی پرنبود پسر خواجه فخرالدین ~~الاشترخانی # ~~متصدی حکومت شد و پنجاه هزاردینار زر تقبل کرد و نقد بداد سال اول ~~حکومت # ~~بهوی دادند و به ولایت آمد نام او احمد و یکشسال حکومت راند ملکنصرت در # ~~خیل دمشق بماند. چون ملکعزالدین عبدالعزیز راه نیابت دمشق یافت معین # ~~نصرة الدین گشت وولایت به وی ارزانی داشتند و هر حکمی که متضمن مصالح ms199 ~~او # ~~بود حاصل کرده با یرلیغ و پایزه و چماق و شمشیر به عظمتی که فلک خیره ~~ماندی # ~~بهشبانکا ره آمد وحکم داشت با ایلچی که نظام الدین را سؤاخذت کرده به ~~حضرت # ~~آورند. هرچند نظام الدین گفت که مرا با تو موافقت است و هرچه مراد تست ~~هم در # ~~ولایت تمام کنم و ایلچی را تعهد داده بازگردانیم نصرة الدین بر راه ~~استبداد ایستاد # ~~تا نظام الدین بهضرورت عازم شد وخود صلاح کار نظام الدین در آن بود. ~~چون به # ~~اردو رسید مال بسیار بریخت و دمشق خواجه مرید ومعتقد اوگشت و هم در آن # ~~مدت نصرةالدین را سعزول گردانید وایلچیان فرستاد و او را در مطالبه و ~~مصادره # ~~کشیدند و قریب شش ماه در ولایت شبانکا ره مأخوذ و محبوس و معذب بود ~~عاقبت # ~~عازم اردوشد وخیلی تحمل مشقت کرد و او را جدی تمام بود و سه نوبت به # ~~دمشق خواجه رسید از وی سؤال کرد که التماس او چیست؟ اگر حکومت است تا # ~~بدهم. او هیچ نگفتی و ثبات مینمود. اما نظام الدین در ولایت حکومت ~~میراند. # ~~و چون نظام الدین نماند و دمشقخواجه نیز درگذشت ناگاه برخاست و به ~~ولایت # ~~باز آمد گویی ضمیر او از زوال عمرش آگاهی داد. چون قریب چهل وهفت هشت ~~روز # ~~بود که باز وطن خود آمده و بهمرمت احوال ماضی که خلل پذیر شده بود ~~مشغول # ~~شد او را علتی روی نمود که سرسام گویند و بدان مرض درگذشت. رحمةالله ~~علیه. # ~~وفات او درشهورسنهآ تسع وعشرین وسبع مائه [بود]. # ملک معظم تاج الدنیا والدین جمشیدبن اسماعیل عزنصوه # و در آن زمان که ملکنصرة الدین به ایگ باز آمد حکومت شبانکاره از حکم # ~~علی پاشا، ملکتاج الدین جمشید بن ملکبهاءالدین داشت برادر کوچکترنصرة ~~الدین PageV01P180 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0182.png) # ~~و چون دمشق خواجه نمانده بود هم در آن نزدیکی ملک تاج الدین معزول شده ~~باز # ~~متوجه حضرت شد و علی پاشا او را ms200 مربی گشت و حکومت داد و در آن نزدیکی # ~~شبانکا ره داخل بلوکات امیرمرحوم شرف الحق والدین محمودشاه شد. ملک تاج ~~الدین # ~~مدتی ملازم اردو شد هرچند ملکی بر وی عرضه کردند قبول نکرد بعد از پنج ~~سال # ~~احکامی که موجب مصالح کار او و نواب او بود حاصل کرده روی باز ولایت # ~~نهاد. مدتی بهمرمت احوال و تلافی اخراجاتی که تا غایت افتاده بود مشغول ~~شد و # ~~به حمد حق آن امر صلاح یافت وخزاین معمورگشت و چون ولایت شبانکاره ~~امروز # ~~داخل بلوکات انوشروان عهد امیرغیاث الدنیاوالدین کیخسروخلدالله دولته و ~~زیدت- # ~~معدلته است ملکی و متصرفی و شحنگی و جمله مناصب بر ملکتاج الدین ملکد # ~~اعظم اعدل شهریار جوان بخت رکن الدنیا والدین حسن بن سیف الدین هزا رسب ~~عز # ~~نصرهما سفوض و ارزانی فرموده و دست ایشان در امور مملکت قوی داشته که ~~در # ~~سایهآ بخت جوان این خسرونامدار این ملکان دوگانه که بقیهآ ملوک ایران ~~زمین اند # ~~از عمر و دولت ممتع باشد. بعون الله تعالی تاریخ تحریر این حال در ربیع ~~الاول سنهآ # ~~ثمان وثلثین وسبع مائه. # والحمدلله حق حمده والصلوة والسلام علی من لانبی بعده. PageV01P181 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0183.png) # طایفهآ دوم از ملوک اطرافی اتابکان فارساند # ایشان را اتابک گفتندی زیرا که ملک فارس را به تغلب از دست نواب # ~~اتا بک محمدبن ایلدگز بیرون کردند. و این اتابک محمد از موالی ملوک ~~سلجوقی # ~~بود وذکر ایشان از پیش رفته واصل این ملوک هم از ترا کمهآ فارس است و # ~~ایشان را ملوک سلغریه گویند و بنیاد حکومت و نام اتابکی برخود، # اتا بک ستقربن مودود # نهاد و او مردی بود صاحب بخت بارأی با تدبیر مظفر منصور و هر نقش که # ~~دولت باز خواندی راست آمدی و فضلی تمام داشت و در امور مملکت به قانون ~~عدل # ~~زندگانی کردی و رسوم ذمیمه که نواب آل سلجوق نهاده بودند همه برداشت و # ~~همت او بر کار خیر مصروف ms201 بودی وخیلی مساجد و اربطه بنانهاده و امروز ~~عمارات # ~~او در شهر شیراز مشهور است و مفصل کار او طولی دارد و عدلی شامل و ~~عطایی # ~~کامل داشته و بهجهان از این دو مظهر چه بهتر؟ چون سیزده سال به مصالح # ~~مملکت قیام نمود وفات کرد درسنهآ سبع عشر وخمس مائه. والله اعلم. # اتابک زنگی بن مودود # چون سنقر نماند اگرچه او را پسران بودند به اتفاق امرا و نواب برادرش # ~~زنگی اتابک شد و زنگی مردی بی همتا بود و در اول عهد او یکی از اقربا ~~بر وی # ~~خروجی کرد و عاصی شد نام او «سابق» و رباط سابق درولایت بیضا از عمارات ~~PageV01P182 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0184.png) # ~~[او است] ومیان ایشان حربها رفت و زنگی مظفر شد و لقب او مظفرالدین ~~نهادند # ~~و فارس بر وی صافی شد و آثار خیرات بسیار از وی بهظهور پیوست و عمارت ~~خانقاه # ~~شیخ بزرگ قطب جهان ابوعبدالله الخفیف قدس الله سره او فرمود و اولا ~~زاویه ای # ~~سختصر بوده او به اعالی مرتبه رسانید و بر آن وقفهای تمام کرد. # و اتابک زنگی در قواعد امور جهانداری آیتی بود و خیلی ولایات در ممالک # ~~فارس افزود و رعایا از او شا کر بودندی ومدت مملکتش دراز کشید قریب چهل # ~~سال حاکم بود درسنهآ سبع وخمس مائه وفات کرد. # اتابک تکله بن زنگی بن مودود # تکله بن زنگی از پسران بزرگتر بود و ولی عهد و چون بهملک یتشست امرا با # ~~اتا بک سعد اتفاق کردند و او را استعداد ملکداری زیادت بود مصاف دادند ~~تکله # ~~در حرب کشته شد والملک عقیم. مدت ملکش یک سال و درسنهآ ثمان وخمس # ~~مائه بقتل آمد. # تابک سعدبن زنگی # مردی صاحب شو کت خداوند بخت وطالع بود در سخاوت وشجاعت عدیج- # ~~المثل بود ودر زمان او خیلی مملکت با فارس مضاف شد وکرمان را بهقهر ~~بگرفت # ~~و براد رزادهآ خود محمدبن زیدان [را] به سلطنت کرمان فرستاد. و ms202 اتابک ~~سعد همتی # ~~عالی داشت دائما سودای سلطنت عراق پختی و اصفهان را بگرفت و چون سلطان # ~~محمدبن تکش بهعراق آمد اتابک زنگی بر عزم مقاومت تا حدود ری برفت ~~میانهٔ‌ # ~~ایشان حربی رفت اسبش خطا کرد و زنگی گرفتار شد از آنجا [که] سلطان محمد # ~~مردی رحیم بود بزرگان (؟) نگشتی بر وی ابقا کرد و خلاص داد و دخترش ~~ملکه # ~~خاتون از برای سلطان جلال الدین بخواست و اتابک سعد چندولایت از فارس # ~~فدا کرد و تشریف سلطان پوشید و با زفارس آمد. # و در عهد او از فضلای زمانه رکن الدین صلاح کرمانی بود وعمیدالدین # ~~ابونصر فیروزآبادی و قاضی شرفالدین حسین. و اتابک سعد معاصر ملک قطب- # ~~الدین مبارز شبانکارهای بود گاه با او [به] جنگ بودی و گاه [به] صلح. و ~~از آثار PageV01P183 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0185.png) # ~~18 مجمع الانساب # ~~اتا یک سعد در شیراز رباط شهرالله است که بر راه عراق ساخته. مدت ملک ~~اتابک # ~~سعد بیستونه سال بود درسندآ ست وعشرین وست مائه بگذشت. # تابگ عادل عضدالدین ابوبکو بن سعدبن زنگی # خلاصهآ خاندان سلغریه او بود پادشاهی دین پرور بود مقوی ملت اسلام # ~~مربی افاضل و علما. احیاء موات ممالک قارس که از دویستسال باز سبب # ~~محاربات شبانکارگان با اهل دیالم خراب شده بود او کرد: شیراز را مصر ~~جامع # ~~ساخت بزرگان وسلاطین عالم احرام خدمت او بستند و بسیاری مملکت تامدار # ~~اضافت مملکت اوشد چون قطیف وقیس و بحرین ویک نیمه از کنبایت1 وسواحل # ~~بحرعمان. و هر مسجد که در شیراز خراب شده بود عمارت کردی و چون در سن # ~~شباب بود و پدرش بهحرب سلطان محمد بهعراق بود جمعی مفسدان او را برال # ~~داشتند تا پدر را باز شیراز نگذارد برخاست و بهحرب پذیرهآ پدر شد و حرب ~~اعار # ~~نهاد وتیر به پدر انداخت چنانکه در خفتانش نشست اتابک سعد بفرمود تا او ~~را # ~~دستگیر کردند و مدتی در قلعه ای محبوس بود پس به شفاعت ms203 سلطان محمد ~~خوارزمشاه # ~~خلاص یافت وتا باقی عمر برآن بیادبی تأسف خوردی و هرروز دولتش زیادت # ~~بودی و با ملک مظفرالدین محمد میارز همان شیوه مقاومت ورزیدی. و مردی # ~~صاحب بخت بود درعهد او دو گنج در شیراز بیافتند یکی در موضعی که آن را # ~~تنگ تر کان گویند و یکی در آنجا که قدیما خانهآ عضدالدوله بوده و برهیچ ~~یکی # ~~التفات نکرد وبهخزانه ننهاد الا آنکه همه را فرمود تا بهعمارات مساجد ~~وصدقات # ~~کردند وچون میل او همه سوی عمارات خیر بودی جملهآ نواب او هر کسی ~~عمارتی # ~~کردند. و او را دو نایب بزرگ بودند یکی مقربالدین مسعود و یکی ~~فخرالدین- # ~~ابوبکر و فخرالدین وزیر بود و مقربالدین مردی خیر بود هرگز قصد ~~مسلمانال # ~~نکردی و از فقهای عصر فقیه شرفالدین بود واصیل الدین محمد. وچون سیسال ~~به # ~~مراسم حکومت قیام نمود در شهور سنهآ ثمان و خمسین وست مائه بهجوار حق # ~~پیوست در رباط خودش که پهلوی مسجد عتیق است دفن کردند. و در آخر عهد او ~~PageV01P184 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0186.png) ### | اتابکان فارس 185 # ~~کار مغول قوی شد. # اتابک سعدبن ابویکر بنسعد # چون اتابک ابوبکر مردی داهی حازم بود و دانست که دست، دست قوت # ~~وشوکت اولاد چنگیزخان است مصلحة پسر خود اتابک سعد [را] با جمعی از # ~~نواب و تنسوقات بسیار به حضرت هولا کوخان روانه داشت و هولا کو در حق ~~او # ~~سیورغامیشی فرمود و یولیغ و پایزه داد بهحکومت فارس. چون سعد با مراد # ~~بازگشت و بهشهر طبهاتو (؟) رسید رنجور شد در آن حال خبر وفات پدرش ~~برسید # ~~مردمان دوانید تا فخرالدین ابوبکر [را] که وزیر پدرش بود مؤاخذت کنند ~~به # ~~عزم آنکه بکشندش که از وی آزاری داشت هنوز مردمان بهشیراز نارسیده و ~~اتا بک # ~~سعد بهشیراز نا رسیده وفات یافت به دوازده روز یعداز پدر. # اتابک محمدبن سعدبن ابوبکر # چون اتابک سعد نماند اکابر فرس اتفاق بر پسر او کردند محمدبن سعد. و # ~~[او را] ms204 برتخت نشاندند و مدت یک سال وهشت ماه پادشاه بود و مردی نیکو # ~~سیرت بود. گویند مادرش - که دختر اتابک یزد بود - او را لگدی زد و بکشت # ~~درشهورسنهآ ستین وست مائه. والله اعلم. # اتایک محمدشاه بنسعد بنزنگی # چون از اتابک ابوبکر و پسران او کس نماند اکابر شیراز پسر سلغرشام # ~~بن سعد [را] که بوادر ابوبکر بود نام او محمدشاه بن معد برتخت نشاندند ~~و [وی] # ~~اتا بک شد. مردی صاحب رأی بود با تدبیر وعدلی تمام داشت و پدرش سلغرشاه # ~~بنسعد خود درقنون فضائل سر آمدهآ روزگار بود و اشعارمتین اومشهور است. # و این محمدشاه روزی مادر محمدبن سعد که او را ترکان یزدی گفتندی # ~~و گفتیم که پسر را بهنگد بکشت در عقد نگاح آورد و او زنی بود محیله و ~~شرارتی # ~~در نفس او مرکوز بود شبی با جمعی مقسدان بیعت کرد بدانکه محمدشاه را ~~PageV01P185 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0187.png) # ~~بگیرد و پسر وار شربت هلاک چشاند! و آن تصور به تصدیق کشید و محمدشاه ~~را # ~~بگرفت و بند کرده به اردو فرستاد چون در موقف یا رغو بایستاد گناه بر ~~وی ثابت # ~~نگشت او را یرلیغ تازه و سیورغامیشی فرمودند و بازگشت. هنوز به مستقر ~~نرسیده # ~~برادر سلجوق شاهبن سلغرشاه در شیراز یاغی شده بود. بهشومی عصیان او ~~ایلچی # ~~آمد و محمدشاه را باز گردانید و بهاردو بردند و بکشتند. مدت سملکتش ~~هفتماه # ~~بود. # اتابک مغیث الدین سلجوق شاه بن سلغرشاه بنسعد # او از محمدشاه بزرگتر بود وعم او اتا بک ابوبکر درشان او آثار تمرد میدید # ~~او را در قلعهای محبوس داشته بود چون برادرش [را] مقید بهاردو بردند او # ~~انتهاز فرصتی یافت از قلعه بگریخت وخلقی بر وی جمع شد و تخت فارس را ~~فرو- # ~~گرفت ونهماه بی حکم مملکت راند و بهخزانهآ فارس مغرور بود و یاغیگری ~~اظهار # ~~کرد حکم یرلیغ هولاکو رفت تا لشکرهای اطراف به مؤاخذت و دفع او ~~برنشینند از # ~~جوانب روی بهشیراز ms205 نهادند و ترکان یزدی را زن کرده بود ترکان همان ~~قاعده # ~~نهاد که او را نیز برادروار! در قید آورد سلجوق شاه بیافت و ترکان را ~~از دست # ~~بردآشت. چون لشکر پیرامون شهر شیراز درآمدند سلجوقشاه بهنیت دخول دز- # ~~سفید برفت چون بدیذ لشکر شبانکا ره برپای آن نشسته به شهر کازرون تحصن ~~جست. # ~~سلجوقشاه مردانه می کوشید تا لشکر وی غدر کردند و از وی برگشتند او را ~~غلامی # ~~ترک بود نام او بیکلیک (؟) و اسفندیار روزگار بود گویند با هزارسوار ~~بکوشیدی # ~~و آن روز بر سر سلجوق شاه رستم وار بکوشید چون دید که تیر سلجوقشاه بر ~~هدف # ~~دولت راست تیست آمد و گفتای خداوندگار بیا تا ترا از این ورطه بیرون ~~برم و # ~~سر خود گیریم. از آنجا که عادت بی دولتان است نصیحت بندهآ مشفق قبول ~~نکرد. # ~~بیک لیک چون مأیوس شد پاشنهای بر اسب زد و از طرف لشکر یزد بیرون رفت. # ~~علاء الدولهٔ‌ یزد ناموس را بهنفس خود در دنبالهآ او برفت. بیکلیک چون ~~دید که # ~~ملک یزد در پی او است بانگ زد و گفت ای ملک باز گرد که مرا با تو ~~حقهاست # ~~قبول نکرد. بیکلیکتیری بر وی راست کرد و بر دستش زد و بهسر باز گردانید ~~و # ~~جان بداد. و بیکلیک برفت و گویند بهمملکت مصر شد. پس سلجوقشاه به مسجد ~~PageV01P186 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0188.png) # ~~کازرون اندر شد و لشکر گرداگرد او بر آمدند تا وقتی می کوشید که کشته ~~آمد. و # ~~این حال درسنهآ اثنین وستین وست مائه بود. # و چون سلجوقشاه کشته آمد از نسل اتابک زنگی زنی مانده بود به شرایط # ~~پادشاهی قیام نمود واو را بهاردو طلب فرمودند و پسر هولا کوخان - منکو- # ~~تموراغول - او را تصرف نمودونواب رابهفارس فرستادو مدتی پادشاه فارس ~~وزن # ~~پادشاهزاده بود و دختری آورد او را کردوجین خاتون گفتندی و تازمان آخر ~~در # ~~اردو یود اولا زن سلطان کرمان بود من بعد زن چوپان آقا ms206 شد و بعداز ~~چوپان وفات # ~~یافت وسلطنت فارس به اتابک ابش بنت سعد تمام شد. والله اعلم بالصواب ~~والیه- # ~~المرجع والماب. PageV01P187 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0189.png) # طایفهآ سوم از ملوک اطراف ملوک کرمان اند # و ایشان دوطایفهاند قومی سلاطین قدیم وقومی سلاطین جدید. # ذکر ملوک قدیم کرمان # ایشان از سلجوقیاناند # بدان که ملوک کرمان دو قوم اند: یکی قدیم و یکی جدید هرقومی به # ~~نسب مخالف همدیگر وشرح هردو گفته شود انشاءالله. و اول ذکر قدما کنیم. # ~~احوال ایشان این است. # آغاز اخبار سلاطین کرمان # بدان که شهر کرمان از عمارات اردشیر بابکان است و این را شهر اردشیر # ~~گفتندی یعنی آباداردشیر و به کثرت استعمال آن را «برد شیر» گفتندی و ~~امروز # ~~کرمان مجرد گویند و کومان از برای آن گویند که حکایت کرم هفتواد بر آن ~~ناطق # ~~است وکرمان در دست ملوک عجم بوده بعداز آن خلفا بگرفتند هلم جرا تا در # ~~روزگار آخر در دست دیالم بود ودرسنهآ اربع و عشرین واربع مائه حاکم آن ~~شهر # ~~دیلمی بود نام او لشکرستان بن زکی. چون روزگارسلاطین غزنه بسر آمد و ~~آل- # ~~سلجوق به جهانگیری برخاستند ملک کرمان نامزد پسر جغری بک شد برادر الب- # ~~ارسلان نام او عمادالدین قاورد. # سلطان عمادالدین قاوردبن دآودبن میکالیل بن سلجوق # واو بیامد و ازعاج دیالم کرد وخود بر تخت نشست وآیین داد وعدل # ~~تهاد و مردی صاحب رأی صاحب بخت بود و اهل کرمان را با او به غایت خوش ~~PageV01P188 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0190.png) # ~~بود و خیلی مملکت به کریان افزود و او را ظفری بودی و شهر عمان را ~~بگرفت و # ~~مدتی دراز یافت و او را فرزندان بسیار آمدند گویند او را چهل دختر بود ~~و نه # ~~پسر. وچون مدت سلکش بهسی وندسال رسید او را هوای مملکت عراق خواست و # ~~لشکر کشید و با برادرزادةآ خود ملکشاه ین الب ارسلان حرب کرد و نزدیک ~~شد که # ~~مستخلص کند اسبش خطا کرد و گرفتار آمد. و این حال ms207 در پادشاهی ملکشاه ~~ذکر # ~~رفته که چگونه او را هلاک کرد. # ملک سلطان شاه بن قاورد # قاورد چون کشته شد او را از پسران دویسر همراه بودند. یکی سلطان شاه و # ~~بکی توران شاه و هردو را میل کشیدند اما کور نشدند که کشنده رحم کرد و # ~~ترکمانی سلطانشاه را بدزدید و به کرمان آورد و بر تخت کرمان نشاند. ~~اکابر # ~~کرمان پیش تخت او کمر بستند و بهمراسم وقوانین پادشاهی قیام نمود وسیرت # ~~پدر داشت: چون یک سال بگذشت ناگاه سلطان ملکشاه با لشکر به کرمان آمد # ~~سلطان شاه دانست که با او بس نباشد از راه خضوع در آمد و گفت مرا خود ~~کشته # ~~گیر و ملک کرمان گرفته چون من نباشم مرا چهل خواهرند همه عیال و متعلق # ~~تو باشند شاید که ایشان بی مرد مانند. ملکشاه را دل بر وی بسوخت بر ~~اوابقا کرد # ~~و بنواخت و سوگند خورده بود که کرمان را خراب کند بفرمود تا قدری از ~~برج باره # ~~بکندتد صدق سوگند را. و ملکشاه بازگشت و سلطانشاه بن قاورد دمسال بر ~~سریر # ~~کرمان حکم راند درسنهآ سبع واربعین واربع مائه وفات کرد. # ملک ولی سیرت فرشته خو عمادالدوله توران شاه بن قاورد # او در زمان برادر از حرم بیرون نیامدی و پستی در طبیعت داشت و با زنان # ~~بسیار بودی و هیچ کس توقع سلطنت از وی نداشت اما بزرگان گفتهاند مردان # ~~خدای پنهان باشند خدای تعالی او را هم دنیا و هم آخرت بخشید ازدنیا ~~پادشاهی # ~~داد و از آخرت او را به درجهآ اولیاء کبار رسانید و امروز هرهمت که از ~~روان او # ~~بطلبند بیابند. وقبر ملک تورانشاه در کرمان بنام و آوازه است چون از ~~ابناه قاورد # ~~جز او نبود اکابر کرمان او را بر تخت نشاندند و چون یک سال از مملکت او ~~PageV01P189 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0191.png) # ~~بگذشت به یمن انفاس مبارک او کرمان مصر جامع شد و هیچ مخالف دم ms208 مقاومت # ~~نزد و بنیاد عدلی و انصافی نهاد که اهل کرمان را حیات تازه آمد و رعایا ~~را # ~~سیکبا رگردانید و اهل سپاه را مرفه داشت و چندان خیر و صدقات فرمود که ~~درویش # ~~در کرمان نماند وعمارات و مساجد و اربطهآ بسیار قرمود و از وی کرامات ~~بسیار # ~~ظاهر شدی و هردعا که کردی مستجاب بودی. و مدت سیزده سال پادشاهی راند # ~~همچون پیغمبری. ووفاتش درسنهآ احدی وتسعین واربع مائه. علیه الرحمة. # ملک ایرآن شاه بن توران شاه # چون توران شاه به پرده شد از پسران صلبی قاورد کسی نمانده بود و توران # ~~شاه را پسری بود نام او ایرانشاه و اکابر کرمان او را بر تخت نشاندند. ~~و مثل # ~~گویند خا کستر از آتش میزاید. آن پسر بد اعتقاد از آن پدر پیدا شده بود ~~یکی او # ~~کثر اوقات مست بودی و با رنود و اوباش نشستی و جملگی اعیان درماندند ~~و # ~~علنما بهخون اوفتوی دادند روزی غوغا کردند تا او را فرو گیرند بیافت و ~~بگریخت # ~~و به ولایت بم شد لشکری از پی او برفتند و بگرفتند و هلاک کردند در ~~سنهٔ‌ # ~~ست وتسعین واربع مائه ومدت ملک آن بیعدل پنج سال بود. # ملک صاحبیخت ارسلان شاه بن کرمان شاه بن قاورد # اهالی کرمان مضطر شدند و از اصل وتبار قاورد کس را ندیدند. شخصی # ~~بیامد و تقریر داد که در محلهٔ‌ کوی گبران پیش کفشگری کود کی است گویند # ~~پسر کرمانشاه بن قاورد است از بیم آن بی باک، نسب خود پنهان کرده بود ~~وزرا و # ~~امرا استحضار اوکردند و در تفتیش کار او تفحص بلیغ نمودند و آن صورت به # ~~معنی پیوست وغیار ریب از چهرهآ صدق برخاست و تسب او ثابت گشت و پسر- # ~~زادهآ قاورد بود. جوانی خوب چهره که پادشاهی صورتی بود در قالب او ~~ریخته نام # ~~او ارسلانشاه. چون بر تخت مملکت نشست سلطنت کرمان قبایی بود راست # ~~برقد [او] از ms209 آنجا که گفتهاند کل شی یرجع الی اصله حق در مر کز خود ~~قرار گرفت # ~~و کار حکومت را ضبطی داد که قاورد راه بدان نبردی و عدل بنیاد کرد و ~~سپاه را PageV01P190 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0192.png) # ~~بنواخت و رعایا را بی غم گردانید و عمارات بسیار فرمود و پادشاهی او سر ~~به فلک # ~~بر کشید وکیج و سکران و عمان و بعضی از هند بگرفت و فارس نیز در تصرف # ~~آورد وعراق را هم تعرضی رسانید وخلیفهآ وقت او را تشریف ولوا فرستاد ~~وچنان # ~~حازم و بیدار بود که روزی دربا رگاه نشسته بود روی با وزرا وارکان که ~~نشسته بودند # ~~کرده گفت در کدام محلت است که از دوش یازسگی زاده به هشت بچه دوسیاه و # ~~دو سرخ و دو سپید و یکی ابلق و یکی زرد چهارنر وسه ماده و یکی نر ماده؟ ~~ندما # ~~فرو ماندند. گفت در محلت کوی گبران در ثقبهآ فلان خانهآ فلان کس است. ~~کسی # ~~فرستادند و همچنان بود. پس گفت این حکایت بدان گفتم تا شما نگویید که ~~من # ~~ازکار ملک غافلم. همگان بر وی دعاگفتند و او را فرزندان بسیار آمدند ~~وپادشاهی # ~~او به چهل و دوسال کشید و در سنهآ ثمان و ثلثین و خمس مائه وفات یافت. # ~~والله اعلم. # ملک مغیث الدین محمدبن اوسلان # چون شاهارسلان وفات یافت ولایتعهد به پسری دیگر وصیت کرده بود # ~~اما بهوی نرسید یمحوا اللهمایشاء ویثبت1 در حق ملک محمد که پسر میانگین ~~یود # ~~یه کا رشد و تخت ملک بهمحمدبن ارسلان آمد والحق او پادشاهی پسنذیده ~~سیرت # ~~بود و احیاء سنت پدر مرعی داشت وکرمان را بهشت عدن ساخت و رسوم قوانین # ~~عدل پدر تازه گردانید ومدت چها ردمسال شرایط پادشاهی یه تقدیم رسانید. ~~عاقبت # ~~شاهین فنا او را بهچنگل بر گرفت و به عقبی برد. وفاتش درسنهآ اثنی ~~وخمسین و # ~~خمس مائه. # الملک محیی الدین طغول بن ارسلان شاه # واین طغرل از محمد بزرگتر ms210 بودوهمان قواعددادوانصاف ارسلان شاهی ممهد # ~~گردانید و ملکی بود با فر وشکوه و در آل قاورد از او مهیبتر نبود و او ~~خیلی مآثر # ~~محموده دارد و اهل علم را نیکو داشتی و در عهد او کرمان با جنات النعیم ~~برابری # ~~نمودی و روزگاری مساعد داشت ومدت دوازدسال مملکت داشت و در سنهآ اربع # ~~1. سوده رعد، آیهآ 39. PageV01P191 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0193.png) # ~~وستین وخمس مائه وفات یافت. والله اعلم. # الملک اوسلان شاه بن طغرل بن ارسلان # بدان که چون ملک طغرل وفات یافت او را پسران بسیار بودند اما آنچه # ~~فراخور تخت بودند سه پسر بودند: ارسلانشاه، و بهرامشاه، و تورانشاه، و ~~چون # ~~پدرشان وفات یافت بهرامشاه در بم بود ارسلان بهاتفاق امرا بر تخت نشست ~~و # ~~تورانشاه با برادر بهرامشاه متفق بود تاگاه از ارسلانشاه بگریخت و به ~~بم شد و # ~~صورت اجلاس ارسلان با بهرام بگقت. بهرامشاه و تورانشاه هردو بهعراق ~~رفتند # ~~و التجابهسلاطین عراق بردند و لشکری بستدند و روی به کرمان نهادند. ~~مدتی # ~~یر درکرمان بنشستند و حرب کردند، سفرا در میان آمدند و پادشاهی بر ~~بهرام شاه # ~~مقررشد وارسلان بگریخت و بهاتابک یزد پیوست. # الملک بهوام شاه ین طغول # چون ارسلانشاه برفت بهرامشاه برتخت نشست و او ملکی هنرمند بود # ~~جملگی مناصب را به اهل خرد داد و او مردم بیاصل را نتوانستی دید و خشمی # ~~عظیم بر مزاج او غالب بودی بدین سبب اکثر اهل کرمان از وی برمیدند و # ~~ارسلان لشکر یزد بیاورد وبهرام از ارسلان منهزم به بم رفت وارسلان باز ~~ملک # ~~بگرفت. علی هذا مدت بیستسال میانهآ ارسلان و بهرام دست مجادلت قائم بود # ~~تا زمانی که بهرام درگذشت. پس میانهآ ارسلان و تورانشاه خصومت باقی ~~ماند و در # ~~این حالت بود که ناگاه اتراک غز به کرمان در آمدند و عیش اهل کرمان به # ~~یکبارگی منقص شد وصورت بی رایی غزان از آفتاب مشهورتر است و هرچند ~~ارسلان # ~~و تورانشاه کوشیدند دفع آن ms211 ملاعین میسر نشد تا ایشان بگذشتند. # الملگ محمدشاه بن بهرام شاه # و چون این دوملک وفات یافتند امرای غز بر کرمان مستولی ومستقل شدند # ~~و پسر سلطان بهرامشاه را نام او محمدشاه بر تخت نشاندند اما او نشاندهآ ~~غزان بود # ~~و در دست تحکمات ایشان عاجز. و محمدشاه بگریخت و به اصفهان شد پیش ~~PageV01P192 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0194.png) # ~~سلطان ارسلان بن طغرل سلجوقی و از وی استمداد کرد و لشکری بسیار برگرفت # ~~و به کرسان آمد. دوسه روزی غزان مختفی شدند چون لشکر عراق بازگشت دیگر # ~~با ره غزان برمحمدشاه مستولی شدند این بار به اختیار ترک مملکت کرد و ~~به بم شد # ~~و از آنجا نیز بگریخت و بهسلاطین غور پیوست و همانجا درگذشت. و غزان در # ~~کرمان آن کردند که قضا برنتابد. # هلکت دینار از نسل اموای غز # مدتی تخت کرمان بی ملک بود ناگاه سایقهآ تقدیر الهی از زیر طاس گردون # ~~مهره بازیی نمود و یکی هم از اصل اتراک که نسبش به غزان کشیدی اما حا ~~کم # ~~سرخس بود چون سلطانشاه بن ایل ارسلان برسرخس قادرشد او بگریخت و روی به # ~~کرمان نهاد. نام او ملک دینار. اهل کرمان بهورود او مستبشر شدند و او ~~را به # ~~ملکی بنشاندند و او قهر غزکرد و حکومت کرمان راند چنانکه مراد اهل ~~کرمان # ~~بود. اما ملکی بود که زردوست داشتی و پارهای ممسک بودی. ولیکن در داد و # ~~عدل وکفایت آیتی بود. وتا او درکرمان آمد لشکر غز چون قطرهآ سیماب به ~~زمین # ~~فروشدتد ومدت هشتسال ملکی کرمان کرد و همه کارها با قرار اصل برد و ~~خیلی # ~~مملکت در کرمان افزود و او نیز درگذشت و ازوی دو پسر ماند: فرخ شاه و ~~عجم- # ~~شیاه # الهلک فرخ شاه بن ملک دینار # چون ملک دینار نماند پسر او را فرخ شاه برتخت نشاندند اما غزان از هرطرف # ~~بیرون آمدند و باز همان رسم عدوان وغارتگری نهادند وفرخ شاه در دست ~~ایشان ms212 # ~~درماند. پس تمامت گرمسیرهای کرمان بهغزان داد و ایشان را گفت این ~~ولایات # ~~ملک شما. و در آن موضع یورت ساختند اما جمله سردسیر را بغارتیدندی. # و فرخ شاه خود عمری نیافت چون کسی از اهل ملک نماند آن بود که # ~~وزرای کرمان ملک شبانکاره را بیاوردند و برتخت ملک نشاندند و ذکر این ~~حال # ~~از پیش رفته. پس چون سلک شبانکاره محبوس شد، PageV01P193 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0195.png) # مجمع الانساب # الملک عجم شاهبن ملک دینار # را بنشاندند و او ملکی زیرک کاردان بود و چون به ملکی تشست یا غزان # ~~ساخت وایشان را با خود برتخت نشاندی و در آن زمان ملک نظام الدین محمود # ~~که ملک شبانکاره بود در جای بود غزان تقریر عجمشاه کردند و گفتند تا ~~ملک # ~~شبانکاره در کرمان زنده باشد ملک کرمان قرار نگیرد، او را باید کشت. و ~~عجم شاه # ~~مردی بیدار بود گفت او برادر قطبالدین مبارز است و قتل او کاری کوچک # ~~قیست. غزان استعداد می کردند. عجمشاه فریبی ساخت و یکی از حجاب ~~شبانکاره # ~~[را] که با ملک در بند بود و چهرهآ او نیک یه ملک نسبتی داشت رخت ملک ~~در # ~~وی پوشید و بیاورد وگفت این ملک نظام الدین است و آن بیگناه را بقتل ~~آوردند. # ~~چون ماهی یگذشت ایلچی اتابک فارس به طلب نظام الدین بیامد و گفت ملک # ~~شبانکاره در بند شماست یا او را بهما سپارید یا حرب را بیارایید. و ~~اتابک سعد آن # ~~زمان سر به فلک میسود غزان بترسیدند و عجمشاه گفت من تدبیر این کار از ~~پیش # ~~اندیشیدهام. علی هذا نظام الدین را بهشیراز بردند و هم در آن نزدیکی ~~لشکر فارس # ~~بیامد وکرمان را فرو گرفت و تصرف نمود و تا وقتی که کرمان باز تصرف ~~نواب # ~~خوارزمشاه افتاد در دست شیرازیان بود. پس در آن عهد آخر از طرف سلطان ~~غیاث- # ~~الدین پیرشاه که پسر سلطانمحمد خوارزمشاه بود حکومت کرمان شجاع الدین- # ~~ابوالقاسم داشت تا ms213 براق حاجب از وی بسته. و ذکر براق و اولاد او در عقب # ~~میآید. PageV01P194 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0196.png) # ملوکی جدید کرمان # ایشان خطائیاناند # ایشان را سلاطین گفتندی و اصل ایشان از ترکان ختا است و دو امیر # ~~بودند که به ایلچی گری و تحصیل مال از قراخطا پیش سلطان تکش بن ارسلان # ~~آمده بودند هردو برادران. یکی بزرگتر را براق گفتندی و یکی فمثبر تانکو ~~(؟) و # ~~چون ایشان بهخوارزم آمدند مدتی باز ماندند ومال را به تحصیل رسانیده ~~کسید # ~~کردند و خود پیش تخت تکش بازماندند چون دو مرد کافی بودند تکش ایشان # ~~را تربیت کرد و براق به حجابت مقررشد و برادرش [به] همین سبیل. واو را ~~براق # ~~حاجب گفتندی و نام اصلیش قتلغ بود. و چون پسر سلطان محمد یعنی غیاث ~~الدین # ~~پیرشاه بهسلطنت عراق و فارس وکرمان معین شد براق را به اسم شحنگی به ~~عراق # ~~فرستاد و در اصفهان اقامت ساخت. و براق در آن عهد تراجع کار خوارزمیان ~~و # ~~استیلای چنگیزخان مشاهده می کرد دلش از مملکت عراق سیر شد. تیت کرد که # ~~بهطرف هندوستان رود و غزوی کند. باشد که شهادت یابد. برخاست و بهطرف # ~~کرمان آمد. چون نزدیک شهر بردشیر رسید شجاع الدین بوالقاسم از آنجا که # ~~بختش برگشته بود بهطمع آنکه چندی غلامان ختائی از براق بستاند با سواری # ~~چند معدود بیرون آمد و با براق به حرب ایستاد. براق مردی کار دیدهٔ‌ ~~جنگ # ~~آزموده [بود] تمثألی چند بساخت و یک صف از پس لشکر خود تعبیهداد و با # ~~شجاع الدین مصاف داد واو را بشکست ولشکرش منهزم کرد واو را بگرفت و # ~~پسرش بگریخت و قلعه را حصار برگرفت و براق برپای قلعه بنشست و محاصره ~~داد # ~~تا قلعه را مستخلص گردانید و پدر و پسر را هردو بکشت و مملکت کرمان او ~~را PageV01P195 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0197.png) # ~~صافی شد و آغاز حکومت نهاد. در این حال سلطان جلال الدین از طرف هند ~~بار # ~~گشته ms214 بود برسید دوسه روزی آنجا بود مملکت کرمان بهوی عرض داشت و خود # ~~رفت واو را قتلغ خان لقب داد. # نصرة الدین براق # لقبش قتلغ خان پسر براق بهمملکت کرمان بنشست و آغاز داد وعدل نهاد و # ~~از دارالخلافه او را تشریف وعهد فرستادند و لقبش نصرة الدین دادند وکار ~~کرمان # ~~را به قرار وقاعدهٔ‌ ممالک خوارزم باز برد وخود را سلطان نام نهاد ~~ونواب خود را # ~~هر یکی ملک خواند مثل اغور ملک و عادل ملک وشاه ملک. و وزرا و اهل # ~~قلم را هریکی بهاسمی موسوم گردانید مثل ضیاءالملک و تاج الملک و نظام ~~الملک # ~~وامثال آن. # و چون کرمان بلوک پیرشاه بود ناگاه غیاثالدین پیرشاه در آن عهد که # ~~اضطراب لشکر چنگیزخان بود به کرمان آمد براق او را تبجیل کرد و مادر او ~~را در # ~~عقد نکاح آورد. وچون مدتی بگذشت کار براق بالایی یافت وسلطان غیاث ~~الدین # ~~ان اهانت را تحمل نتوانست کرد. در مستی سخنی گفت براق بفرمود تا او را ~~و # ~~مادرش را هردو هلاک کردند. چون غیاثالدین از دست برگرفت به یکبار شعار # ~~ایلی چنگیزخان آشکاراکرد و ایلچی فرستاد پیش تخت او کتای خان و اظهار ~~ایلی # ~~کرد و او کتای یرلیغ و پایزه بفرستاد و ملک کرمان بهوی ارزانی فرمود. و ~~او # ~~را چهار دختر بود: بزرگترش سونج ترکان پیش جغتای فرستاد و پیشکش او کرد # ~~و یاقوت ترکان بهاتابک محمودشاه یزد داد و خاتون ترکان به برادرزادهآ ~~خود # ~~داد قطب الدین محمد و مریم تر کان به پسر اتابک یزد داد او را امیرسام ~~گفتندی. # ~~و یک پسر داشت او را رکن الدین مبارک خواجه گفتندی او را به قاآن ~~فرستاده # ~~بود و مالازمت امرا نمودی و قطبالدین محمد راکه برادرزاده و دامادش بود # ~~پیش خود داشته و ملازمت فرمودی زیرا که در چهرهآ او نشان نیکبختی و # ~~سلطنت مشاهده می کرد. # و در آن عهد اتابک فارس طمع درکرمان ms215 کرد و با لشکری به کرمان آمد # ~~براق او را براند وچون سنش امتداد یافته بود در آن نزدیکی رحلت کرد و ~~جای PageV01P196 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0198.png) # ~~او قطبالدین محمد بگرفت. چون یک سال از جلوس او بگذشت، خبر وفات براق # ~~به پسرش رسید در حضرت قاآن عرضه داشت او را یرلیغ و پایزه دادند و به ~~حکومت # ~~فرستادند. قطباندین از وی استشعاری یافت و بگریخت و از راه سیستان عازم # ~~اردوی قاآن شد ورکن الدین سلطان به کرمان آمد. والله اعلم. # سلطان رکن الدین بن براق # و رکن الدین سلطانی مردانه و پرهیزگار بود و یاسا ورسم مغول نیک دانسته # ~~بود و از راه یزد به کرمان آمد و خواهرش یاقوت ترکان مرمت کار اوکرد و # ~~کا رسازی پادشاهانه کرد و در سنهآ ثلث و ثلثین وست مائه بر تخت کرمان ~~نشست # ~~واو مردی ترک ساده دل بود و بخشنده بود و هر بمال که از ولایات آوردندی ~~هم # ~~در بارگاه ببخشیدی و عیش دوست بود و غلامان ترک بسیار داشتی و او را ~~وزرا # ~~بسیار بودند اما تازیک را نتوانستی دید و همت او دائمآ بر شرب وصید ~~مصروف # ~~بودی و دختر اتابک سعدبن زنگی نام او جهان خاتون [را] بخواست و به ~~کرمان # ~~آورد واز او خوشش نیامد و باز شیراز فرستاد و بدین سبب اتابک ابوبکرین ~~سعد با # ~~او بد شد. و رکن الدین سلطان بسیاری از اکابر کرمان نیست کرد [و آنان ~~را که] # ~~با قطب الدین محمد مکاتبت داشتند هلاک کرد. و او را یک پسر زیادت نبود ~~نام # ~~او سلیمانشاه و سه دختر داشت: یکی بهاتابک علاءالدولهآ یزد داد یکی ~~بهاتابک # ~~عمادالدین هزارسب ملکلور و یکی را بیبیشاه به اردوی هولا کوخان فرستاد ~~و # ~~روزگاری دراز یافت. ومدت ملک [ملک] رکن الدین به پانزده سال کشید. خدای # ~~تعالی مملکت کرمان بر سلطان قطب الدین محمد ارزانی فرمود. # السلطان قطب الدین محمد انازالله برهانه # چون رکن ms216 الدین از حضرت قاآن به کرمان رسید قطب الدین محمد از راه # ~~سیستان به قاآن رفت و شرف پایبوس اوکتای قاآن بیافت و امیر جغتای که ~~امیر- # ~~الامرای اوکتای بود مربی او نشد زیرا که مربی رکن الدین بود نگذاشت که ~~قطب- # ~~الدین حدیث کرمان کردی. قطبالدین محمد در خدمت صاحب محمود یلواج # ~~در ماوراءالنهر بسر میبرد چون اوکتای نماند گیوکخان بنشست کا رگیوک ~~PageV01P197 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0199.png) # ~~همچنان بر جغتای میرفت همچنان حدیث کرمان میسر نمیشد. چون تخت بخت به # ~~فرمعدلت منکوقاآن مزین شد و جغتای منکوب شد صاحب محمود مربی قطب الدین # ~~گشت و حال او عرضه داشت یرلیغ و پایزه به حکومت کرمان حاصل شد و عزیمت # ~~بر آسدن مصمم کرد. چون آوازهآ او به کرمان رسید رکن الدین خوفی بهخود ~~راه داد # ~~و از راه عراق بر نیت دارالخلافه بیرون رفت باز دلش [رضا] نداد واز راه ~~قزوین # ~~عطفی کرد و دل بر قتل خوش کرد و عازم کریاس منکوقاآن شد و قطب الدین # ~~متصدی کارکرمان گشت و کرمان را مصر جامع ساخت. # وقطب الدین محمد) # پس در شعبان سنآ خمسین وست مائه بهحضرت قاآن روانه شد و انواع # ~~تتسوقات با خود ببرد وامرا و نواب حضرت را همه رشوتها داد و محضری برد # ~~مشتمل بر تقبیح حال رکن الدین. منکوقاآن روی ظلم نتوانستی چون محضر در # ~~باب بیرایی رکن الدین دید فرمود تا رکن الدین را به دست قطب الدین ~~دادند هم # ~~در اردو او را به دست خود گردن زد و بعداز دوسال قطبالدین محمد ~~بازکرمان # ~~آمد وارکان مملکت کرمان یه ذروهآ اعلی رسانید. # و ملک قطبالدین ملکنی نامدار بود و آثار و مناقب او مشهور و بسیار # ~~است وجملهآ سلاطین کرمان از نسل اویند و خیلی کرامات و اثرهای خیر دارد ~~و # ~~جلال الدین سیورغاتمیش و مظفرالدین حجاج و پادشاه خاتون همه فرزندان # ~~صلبی او بودند و در رمضان سنهآ خمس و خمسین وست مائه وفات یافت. ms217 مدت # ~~ملک او هفت سال. # السلطان مظفوالدین حجاج بن قطب الدین محمد # چون قطب الدین محمد وفات یافت زنش ترکان خاتون نیک محتشمه و # ~~مستقل بود رسولان را به حضرت هولاکو فرستاد و یرلیغ نفاذ یافت تا حکومت # ~~کومان بهنام پسران قطب الدین محمد باشد اما ترکان که مادر فرزندان است # ~~حکم راند و لشکر کرمان در حکم امیرحاجی باشد که داماد قطب الدین محمد # ~~است. تر کان یک سالی حکومت راند زنی عاقله بود برخاست و به اردوی هولا ~~کو- PageV01P198 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0200.png) # ~~خان رفت ویرلیغ فرستاد تا پسر بزرگترش مظفرالدین حجاج سلطان باشد و در # ~~عقب این حکم ترکان خاتون بازکرمان آمد وحکومت را بردست گرفت. و سلطان # ~~حجاج به غیراز عیش وشراب ندانستی و در وقت خروج براق اغول، سلطان حجاج # ~~یا لشکر کرمان از راه هرات به خراسان شد و اثرها نمود و منظور نظر ~~اباقاخان گشت # ~~و بازکرسان آد: و چون کوچی بدین صفت داده بود و اردو شناس شده # ~~علی التخصیص که در آن نزدیکی ایلچی اباقا بهطلب خواهرش پادشاه خاتون ~~آمد # ~~و بر اردو بردند و خاتون پادشا هزاده شد. # پس سلطان حجاج بررأی مادر اعتراضها کردی و او را مستخف گرفتی و # ~~خواستی تا کار مملکت جملگی او را باشد. و تر کان تحملهای مادرانه کردی # ~~مفسدان نگذاشتند تا آن اعتراضها بهفسادی بزرگ سرایت کرد. و روزی سلطان # ~~حجاج در بارگاه بهعشرت نشسته بود و ترکان حاضر، گویندگان سماع کردند. # ~~جمعی از معارضان تر کان این بیت درانداختند که: # # پیر ند چرخ وانجم وبخت تو نوجوان %~% آن به که پیر نوبت خود با جوان ~~دهد # ترکان بدانست که این حدیث خبئی است او را، و اغماض کرد. زمانی، # ~~دیگر بگذشت سلطان حجاج رقص از مادر خواست وغرض او اذلال مادر بود یعنی # ~~تا من بعد در بارگاه ننشیند. ترکان از آن روی که زنی عاقله بود برخاست ~~و آستینی # ~~بجنبانید. روز دیگر خیمه بیرون ms218 زد و بهعزم اردو برقت ومرد فرستاد پیش ~~پسر که # ~~عزیمت اردو مصمم است باید که بیابی. جواب داد که در عقب میآیم. تر کان # ~~برفت و سلطان حجاج ممکن شد و ترکان بهاردو درآمد و کار کرمان را تقریر ~~داد و # ~~معین کرد که حجاج معزول باشد. این خبر بهحجاج رسید مستشعر گشت و بگریخت # ~~و به ولایت سیستان شد و از آنجا به شهر دهلی رفت. مدت دمسال ملازم ~~سلطان دهلی # ~~گشت واجازت [ . . . ] نیافت چون آن سلطان نماند سلطانی دیگر بنشست او ~~را # ~~اجازت داد و روی به کرمان نهاد. هنوز بهحدود کرمان نارسیده در حدود ~~بکر، جان # ~~بهحق تسلیم کرد. و ازحجاج چهار پسر ماند: یکی قطب الدین طغیشاه # ~~و مظفرالدین محمدشاه، و رکن الدین محمودشاه که کرمان درسر او شد، و ~~علاءالدین- # ~~حسن شاه و هفت دختر ماند: ملکهآ اسلام، ونور قتلغ، وسلطان نسب، و بی ~~بیشاه، # ~~و خان سلطان، و تندیشاه، وسلطان ملک. PageV01P199 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0201.png) # لسلطا جازل النایق لفتیورحافلنش بل لاصل # سلطان جلال الدین سیورغاتمش مادرش خاتونی دیگر بودتر کان زن پدرش # ~~بود چون حجاج نمانده بود حکومت همچنان ترکان میراند. سیورغاتمش به ~~اجازت # ~~ترکان عازم حضرتاباقاخان گشت چون برسید به عواطف پادشاهانه مشرف شد و # ~~امیری لشکر و امارت بیکار و بعضی از بلوکات کرمان بدان پادشاه مفوض شد ~~و به # ~~کرمان آمد و ملو ک کرمان متفق او شدند. ترکان بهسلطنت او کاره بود، ~~نامهای # ~~تبشت به دخترش که قمای پادشاه اباقاخان بود تا یرلیغ در باب عزل ~~سیورغاتمش # ~~حاصل کرده بفرستاد جلال الدین بازعازم حضرت شد وکارکرمان همچنان ~~برترکان # ~~می رفت. # چون اباقا درگذشت احمدخان حکومت کرمان و حل و عقد آن به سیورغاتمش # ~~تفویض کرد چون به کرمان آمد وفرمان عزل بر تر کان خواند ترکان رنجور شد ~~به # ~~رنجوری بهاردو رفت. حکم رفت تا حکومت میان او و ترکان مناصفه باشد. ~~ارکان # ~~حضرت احمد تقریر دادند که سیورغاتمش اگر مأیوس گردد ms219 به خراسان پیونددبه # ~~حضرت ارغون اغول. از این سبب احکام ترکان در توقف ماند و ترکان خود در # ~~آن نزدیکی هم در اردو وفات کرد. # چون ارغون پادشاه شد حکومت کرمان به خواهر سیورغاتمش دختر تر کان، # ~~پادشاه خاتون که پدرش [او را] حسن شاه لقب داده بود دادند. خواهرش بی ~~بی # ~~تر کان حکم ازقبل پادشاه خاتون برگرفت و به کرمان آسد با چترو پایزه و ~~عظمت. # ~~سیورغاتمش از کام وناکام استقبال کرد و پیش تخت خواهر بگریست و نایب # ~~شد و در آن نزدیکی به اردو رفت پادشاه خاتون در حق او قصدها کرده در ~~معرض # ~~قتل افتاد پولاد چنانک تربیت کرد و آن طامهاز وی بگذشت و پادشاهزاده ~~کیخاتو # ~~دختر منکوتمور از ابش بنت سعد را به زنی بهسیورغاتمش دادند او را ~~برگرفت و با # ~~عظمت وشوکت به کرمان آمد. یولکشاه که ابن عم او بود در اردو ورقی داد ~~به # ~~صدتومان [به] رفع سیورغاتمش، فرمان شد تا او را مصادره کنند بهاردو رفت ~~و در # ~~حدود زنجان به پادشاه ارغون رسید فرمان شد که صدتومان مال که از ~~سیورغاتمش # ~~می طلبند بهما رسید و هیچ کس این سخن نپرسد باز به حکومت به کرمان باز ~~آمد. PageV01P200 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0202.png) # ناگاه پادشاه ارغون درگذشت و کیخاتو از روم برسید و بر تخت نشست پادشاه # ~~خاتون زن کیخاتو بود احکام حاصل کرده به تفس خود به کرمان آمد و برادر ~~را # ~~محبوس [کرد]. کردوجین خاتون تدبیری کرد شبی او را از جس بدزدید و به # ~~اردو روان شدند. پادشاهخاتون حاکم مطلق بود. مردمان فرستاد تا ~~سیورغاتمش از # ~~کریاس کیخاتو بسته بازکرمان آوردتد. مدتی محبوس بود. هرچندسپارش او از # ~~اردو نیشتندی که او را خلاص ده ممکن نشدی تا روزی شفقت خواهرانه در کار # ~~آمد. او را خلاص داد و باز نایب خواهر شد. چون مدتی در کارها شروع ~~پیوست، # ~~ملوک وامرای کرمان با او متفق بودند. پادشاه خاتون در ms220 کار او متهم شد. ~~این # ~~نوبت جز مکرندید. شبی مردمان فرستاد تا او را نیم شب بهخبه بکشتند. روز ~~دیگر # ~~تعزیت نهاد و گفت او خود را از زحمات دنیاوی که بهوی رسید خبه کرد! و ~~روزگار # ~~چنان سلطانی بزرگ بسر آمد در شهورسنهآ ثلث و تسعین وست مائه. # خاتون معظمهآ مرحومه # بادشاه خاتون حسن شاه بنت قطبالدین محمد ### | زححمة اللله علیها # پادشاهخاتون زنی بس فاضلهآ عالمهآ عادله بود و در ظل تربیت مادری چون # ~~ترکان بالیده بود و هرفضیلتی که مردان را مشکل بدست آسدی او را حاصل ~~بود. # ~~و با اهل علم وفضل عظیم میلی داشت وخود نیک اهل بود وچند مصحف قرآن # ~~یه خط خود نبشته وشعرهای خوب دارد و در اوایل زن اباقا بود. باز کیخاتو ~~او # ~~را قبول کرد. مدتی در روم بود و چون غربت او دراز کشیداین رباعی گفت، ~~رباعی: # # هرچند که فرزند الغ سلطانم %~% یامیوهآ بستان دل ترکانم # # میخندم از اقبال وسعادت لیکن %~% می گریم از این غربت بیپایانم # و روزی حدیث در رباعیهای شکر آمیز می رفت او در بدیهه این یکی را لباس # ~~نظم داد، نظم: # # آن روز که در ازل تشانش کردند %~% آسایش جان بی دلانش کردند # # دعوی لب چون شکرش کرد نبات %~% در مصرسه سیخ در دهانش کردند # واین یکی دیگر هم لطیف است: PageV01P201 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0203.png) # # سیبی که زدست تو تهان می رسدم %~% زو بوی حیات جاودان می رسدم # # جون نار دلم بخندد ازشادی آن %~% کزدست و کف تو دوستگان می رسدم # واین قطعه حسب الحال خود خودش فرسوده است، قطعه. # ~~من آن زنم که همه کار من نکوکاری است ### | بهزیر مقنعهآ من همه کله داری است # ~~بههر که مقنعهای بخشم از سرم گوید ### | چه جای مقنعه تاجی هزار دیناری است # ~~درون کلبهآ عصمت که تکیهگاه من است ### | مسافران صبا را گذر بهدشواری است # ~~ته هرزنی یدوگز مقنعه است کدیانو ### | نه هر سری به کلامی سزای سالاری است ms221 # ~~حسن شهم زنژاد قراالغ سلطان ### | زما برند اگر در جهان جهانداری است # ~~جلالالدین سیورغاتمش را که برادر پدرش بود از دست برداشت و آغاز داد و # ~~دهش کرد و آن رسم عدل و انصاف نهاد که سلاطین جهان پیش از او ناچیز # ~~آمدند واهل علم را ادرارات ومعایش بسیار داد و مدارس و مساجد بیقیاس ~~بنا # ~~فرمود و وزرا وکتبه را به جای خود هرکسی مرتبهآ خود معین گردانید و ~~ملوک و # ~~اقربارا هر یک به شغلی منصوب کرد و ولایت شبانکاره را استدعا کرد و به ~~وی # ~~ارزانی داشتند ونواب او بیامدند و هرموز وقیش و بحرین نیز تصرف نمود و ~~یزد # ~~نیز داخل ممالک اوشد. چون بایدو خان خروج کرد و آگاهی به کرمان رسید او # ~~عظیم بترسید بر عزم فرار با وزرا مشورت کرد در خاطر داشت که راه خراسان ~~گیرد و # ~~به حضرت غازانخان پیوندد. چون اجل نزدیک بود آن رأی قرار نگرفت خود # ~~عن قریب جمعی بر کردوجین خاتون که زن برادرش سیورغاتمش بود و هنوز در # ~~تعزیت او نشسته جمع شدند و او پادشاهزاده بود. دختر منکوتمور حالی ~~بنیاد # ~~سلطنت نهاد و هم در انن هفته عزیمت حضرت ساخت و هم در آن نزدیکی پادشاه # ~~خاتون را مقید کرده با خود ببرد با جملهآ نواب وخواص همه در سلاسل. چون ~~به # ~~کوشک زر نزول کرد فرمود تا دو سرهنگ عفریت وار در آن نیمشب در آمدند و ~~او PageV01P202 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0204.png) # ~~را گفتند کردوجین می فرماید که. # اگر بار خار است خود کشته ای %~% و گر پرنیان است خود رشتهای # این سکافات برادر است که او را بیگناه خبه کردی. پس او را ریسمانی در # ~~گردن کردند و به خبه بکشتند. که واجب شد طبیعت را مکافات. # و هم در آن حدود دیهی بود نام آن مسکین. آنجا مدفون بود تا چون # ~~محمدشاه از حضرت بازگشت استخوان او به تعظیم و تیجیل به کرمان آورد ms222 و ~~در # ~~مدرسهآ سادرش ترکان به گور کرد. و کان ذلک فیسنة اربع و تسعین وست ~~مائه. # السلطان مظفوالدین محمدشاه بن حجاج # سلطان محمدشاه آخرترین سلاطین کرمان بود و پسر دوم حجاج بود و تا # ~~غایت که این همه کارها رقته بود او در کرمان مقیم نبود. ملازمت ~~پادشاهان و # ~~اسراکردی و مردی مردانهآ با قوت با تحمل با تجمل بود ذهنی تمام وعقلی ~~کامل # ~~وعدلی شامل. # چون غازانخان سریر سلطنت را به فر قدوم مبارک خود مشرف گردانید # ~~مربی سلطان محمدشاه گشت و او را با چتر و پایزه وطوق به کرمان نامزد ~~فرمود و # ~~بعداز چندین سال با مملکت موروث خرامید واهالی ولایت و بندگان و چا ~~کران # ~~جد وپدرش به ورود او بهجت کردند وشادی از سرگرفتند و برادر علاءالدین # ~~حسن شاه در ملک با وی شریک شد و نایب گشت و او را دوست میداشت و ملک # ~~ناصرالدین غوری با او بیامد به تمشیت و یاسامیشی کرمان، وجان برمیان ~~بست. # ~~هم در آن نزدیکی مولانا صدرالدین که از اولاد ملک روزان خزاف [زوزن ~~خواف؟] # ~~بود در اردو قصدی کرد محمدشاه ناصرالدین غوری بفرستاد تا دافع آن قصد ~~شد و # ~~خود نیز در عقب روی بهاردو نهاد و قتلغشاه توین مربی او شد و به امر او ~~باز # ~~کرمان آمد. # و هم در این سال مولانا فخرالدین هرات به بعضی از مناصب با حکم یرلیغ # ~~به کرمان آمد وکار کرمان مطلقا در خود پیچید و بر صندلی صدارت متمکن شد ~~و # ~~آغا ز قصد وغرض با محمدشاه کرد وسلطان محمدشاه طریق احتمال پیش گرفت. # و هم در آن سال جمعی از ملوک کرمان برمحمدشاه یاغی شدند و سلطان ~~PageV01P203 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0205.png) # ~~دو ماه بردر قلعهٔ‌ بم بتشست تا آن را بگرقت و تصرت ملک را با جمعی ~~بکیع # ~~بگذرانید ومولانافخرالدین ازقصد فرو نمیایستاد. در آن سال سلطان وقاضی ~~هردو # ~~ستوجه حضرت شدند و صاحب دیوان و خواجه رشیدالدین ms223 هردو معتنی مولانا # ~~فخرالدین بودند وجملگی مناصب کرمان به نام مولانا نبشتند الاسلطنت مجرد ~~که # ~~به محمدشاه حوالت بود و مولانا میخواست تا سلطنت بهنام شاه جهان یعنی ~~پسر # ~~سیورغاتمش حاصل کند حالیا دست نداد و عزیمت کرمان ساخت. سلطان محمدشاه # ~~مصلحت ندید با او به کرسان آمدن. حالیا برادران خود رکن الدین محمودشاه ~~و # ~~یولکشاه را با وی بفرستاد و خود عازم شد. مولانا فخرالدین چون میدان از # ~~محمدشاه خالی یافت ونواب حضرت را مربی خود دید ومناصب کرمان همد بدوی # ~~مفوض، دم اناریکم الاعلی زد وبر رأی محمودشاه و برادر اعتراضها کرد ~~بلکه # ~~ایشان را خود در هیچ شغل مدخل نداد وایشان را طاقت تحمل نماند بهضرورت # ~~با جمعی از امرا و سپاه کرمان- که آن قوم را جغراتیان گفتندی و از ~~اقوام لشکر # ~~قاورد بازمانده بودند و اصل ایشان از تراکمه است مردمانی دلیر - اتفاقی ~~کردند # ~~برقصد مولانا و ناگاه بهوثاق مولانا دوانیدند و او را در قبضهٔ‌ قید ~~آوردند و پسر # ~~التاجو نوین، نیکبای نام، شحنهآ کرمان بود او را نیز مؤاخذ شدند وخانهآ ~~مولانا را # ~~غارت کردند و یک پسرش یگرفتند و یک پسر دیگرش جلال الدین شاه نام ~~بگریخت # ~~و بهاردو رفت ومولانا را پنج روز محبوس داشتند بعداز پنج روز او را با ~~یک پسر و # ~~فوم وتبع او همه به تیغ گذرانیدند وشهر وقلعه حصار گرفتند و آلات حرب ~~وقتال # ~~جمع کردند و یاغیگری را متشمر شدند تمور بوقالی امیر لشکر افغان (؟) ~~بود این # ~~حال بهحضرت اردو انهاء2کرد فرمان غازان نفاذ یافت تا لشکرهای اطراف روی # ~~به کرمان نهند از هرطرف لشکر همچون موروملخ به کرمان پریدند پیشتر از ~~همه # ~~نوین واز اصفهان خرستجی واز یزد واز ابرقوه واز همه اطراف گرد به کرمان ~~در # ~~آمدند و در شهر محکم ببستند و همه روز جنگ بودی مدت یازده [ماه] و قحطی # ~~عظیم در شهر بگرفت چنانکه سگ و گربهمیخوردند و در بیرون نعمت ms224 ارزان بود # ~~عاقبت بدانجای رسید که لشکر شبانکاره دست یافتند و سوراخ کردند و ~~بهاندرون # ~~رفتند ومحمودشاه را بگرفتند و بیرون آوردند و بهدست صاداق سپردند. ~~صاداق او PageV01P204 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0206.png) # ~~به اردو فرستاد و او در راه شربتی زهرهلاهل تجرع کرد و جان تسلیم کرد ~~و # ~~لشکرهای اطراف بازگشتند. # و غازان خان با وجود آنکه از محمودشاه چنین گناهی بزرگ صادر شده بود # ~~برادرش سلطان محمدشاه [را] هم بهسلطنت کرمان باز فرستاد و چون بیامد ~~کرمان # ~~دید عالیها سافلها در او اثری از عمارت نمانده خانهها را همه غارتیده و ~~مردم را # ~~کثر کشته. چون شش ماه بود که سلطان رسیده نیز داغی دیگر بر سر داغ ~~کرمان # ~~مزید شد وقریب بیست هزار سوار یاغی از قراوناس به کرمان آمدند وخواون و # ~~مغون و گرمسیرات کرمان را همه پاک کردند و دیگر باره سلطان در دنبالهآ ~~آن # ~~لشکر نشست ولشکر فارس هم مدد شدند وایشان را براندند. یولک شاه و بعضی # ~~از اهل قلم در اردو به خصمی اوکمر بستند ایشان را باز قبض آورد و یه ~~دوزخ # ~~قرستاد. مدت دوسال دیگر مرست حال کرمان کرد و باز حال عمارت آورد. چون # ~~آرام خواست گرفت، گفتندش برخیز. پس او را مرضی روی نمود و درسن بیست ~~ونه # ~~سالگی به علت خناق درگذشت. برادرش حسنشاه بعداز او به بیست روز در عقبش # ~~برفت وغازان خان سلطنت کرمان بهشاه جهان مفوض فرمود و بیامد و اند کی ~~کار # ~~راند. در آن نزدیکی غازان نماند. کار شاه جهان بههم درآمد و چون ~~اولجایتو # ~~سلطان بر تخت شاهی نشست حکوست کرمان مطلقا در دست ملک ناصرالدین # ~~غوری نهاد که او را محمدبن برهان گفتندی و پسرش قطب الدین نیک روز نایب # ~~بود. مدتی ملکی راندند وکارکرمان از سلاطین کومان منصرف شد بل که امروز # ~~از اولاد براق وقطب الدین هیچ کس نمانده. والله اعلم بالصواب والیه ~~المرجع # ~~والمآب والحمدلله حق حمده والصلوة علی من ms225 لانبی بعده وصلی الله علی خیر ~~خلقه # ~~محمد وآله. PageV01P205 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0207.png) # طایفهآ چهارم از ملوکی اطرافی # ابشان اتابکاناند # اصل ایشان از اکراد شام # اگرچه ذکرملوک کردجایی مورخ و سسطور نشده ومطالعه نرفته اما چون ایشان # ~~ملوکی بهغایت بزرگاند و آثار ایشان در جهان مشهور است و اسروز در هیچ # ~~بلد ملوک قدیم نماندهاند و خاندان ایشان هنوز باقی است و همان قاعده و ~~رسم # ~~ملوک ایران زمین دارند و علو همت و رتبت و مرتبت ایشان اظهر من الشمس # ~~است واجب آمد بهقدر وسع آنچه از اخبار ایشان استماع افتاده تقریر دادن. ~~اما # ~~مقصل احوال ایشان چنانچه رسم این مختصر نهادهام معلوم نشده، امل فسیح ~~که # ~~من بعد یدست آید: # اما از معتمدان صادق القول چتان استماع رفته که اصل ایشان از اکراد # ~~شام است ودر تاریخ...1 امیری بود نام او علی با دویست کرد از مردان ~~نامدار از # ~~ننگ فضلویه خروج کرد و در حدود ایالت شولستان فرود آمد. مردی سنی پا ک- # ~~دین با انصاف. چون امیر شولان یعنی نجم الدین شول تو شولان هر کس که # ~~امیری دهند او را نجم الدین گویند- علی هذانجم الدین چون دید که این ~~امیر با # ~~دویست مرد سلاح دار در ولایت او فرود آمدند پارهای متهم شد. شولان را ~~گفت # ~~پیش از آنکه از این مردمان دردسری خیزد ایشان را بباید راند پسینگاهی ~~جمعی # ~~از امرای شول برگرفت و بیامد و بر مخیم امیرعلی زد. و امیرعلی گویند در ~~آن PageV01P206 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0208.png) # ~~حالت تماز یسته بود. شولان بیامدند و بند خیمدهای ا کراد همه ببریدند و ~~حربی # ~~کردند و چند کس به زخم کردند و برفتند. چون علی از نماز فارغ شد گفت ~~شرمتان # ~~بادا آخر زنانید؟ کردان گفتند ما را اجازت جنگ نبود. روز دیگر علی سوار ~~شد و # ~~گویند خاتونش ظرفی پراز رنگ سرخ کرد و گفت اینک هر کس که از جنگ # ~~بگریزد انگشتی از این سرخی بر وی ms226 کشم تا دیگر باره نام مردی نبرد. ~~امیرعلی # ~~با آن دویست مرد بر شولان زدند و نجم الدین را بکشتند واکثر شولان را ~~دستبردی # ~~مردانه نمودند و ولایت شول بگرفتند و تصرف نمودند بتدریج به ممالک لور ~~نزدیک # ~~شدند و هرروز دیهی و مردم قصبهای بهدست امیرعلی آمدی. و امیر لور در آن # ~~عهد مردی بود نام او ابرک و مردی ساده دل بود وکارکردان را چندان وزنی # ~~ننهادی اما کار آن اکراد بالایی گرفت چنانکه از هرطرف روی بدیشان ~~نهادند و # ~~امارت راندند. # و علی را چهار پسر به کار بود: عمادالدین هزارسب و تکین تاش و # ~~شمس الدین الب وامیر تکله. و تکین تاش را به خدمت اتابک فارس فرستاد و # ~~حکومت لور آن زمان در دست اتابکان فارس بود. و عمادالدین هزارسب را به # ~~عراق فرستاد به خدمت سلطان جلال الدین سنکبرنی پسر سلطان محمد ~~خوارزمشاه. # ~~و علی خود در حدود لورستان بنشست و در آن عهد امیر لور یعنی ابرک نماند # ~~پسرش نصیرالدین برجای او نشاندند پس علی دندان طمع در ملک لورستان # ~~فشارد و ناگاه بهسر نصیرالدین دوانیده او را از دست برداشت ومملکت را ~~فرو- # ~~گرفت و امرای لور همه بهدل با او متفق بودند. چون آوازهآ تسلط او به ~~دارالخلافه # ~~رسید خلیفه الناصرلدین الله بهدفع او لشکری بر نشاند مقدم ایشان ترکی ~~ایباک # ~~نام با سه هزار سوار از بغداد روی به او نهاد. امیرعلی اگرچه [با] لشکر ~~اندک بود # ~~دل ازکار نبرد و پیش آمد و به حملهآ اول لشکر بغداد را بشکست و ایباک ~~را # ~~راهی دوزخ نمود و غنیمتی که از لشکر بغداد بدست آمد گویند همه زرینه و # ~~سیمینه بود و مردمان امیرعلی به یکبارگی محتشم و غنی شدند و بعضی گویند ~~این # ~~حرب پیش از گرفتن مملکت لور بود و بعضی گویند پس از آن. # علی هذا امیرعلی پادشاه کردستان شد و این نیز گویند که تکین تاش چون ms227 # ~~مدتی ملازمت اتابک فارس کرد و اتابک او را در همه باب بیازمود و ~~بپسندید # ~~روزی او را گفت که از من حاجتی خواه. او گفت حکم داغ اسبان و رنگ تیر ~~PageV01P207 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0209.png) # ~~په من ده. اتابک دانست که غرض حکوسمت مملکت لوراست او را حکوست داد. # بالجمله حکومت در اولاد امیرعلی بماند و گویند چون هولا کوخان به # ~~عراق برگذشت اسیر تکله با وی به بغداد رفت و در حرب بقتل آمد هولا کو ~~حکومت # ~~لور به برادرش شمس الدین الب ارزانی فرمود و از شمس الدین الب به پسرش # ~~آمد اتابک رکن الدین یوسفشاه. و از یوسفشاه به پسرش آمد اتابک ~~افراسیاب. # ~~و افراسیاب در عهدارغون به سخن ملک شبانکاره یاغی شد و به یاسای پادشاه # ~~رسید و اتا بکی از حکم پادشاه به برادرش آمد. # اتابک فرشته سیرت نصرةالدین پیراحمد تغمدهالله بغفرانه # که قرة عین اتابکان وخلاصهآ خاندان بود وتا ملوک ایران زمین بر تخت # ~~مملکت نشستند در هیچ قرن و هیچ ایام همچون او پادشاهی بزرگ با خلق با # ~~احسان نیکو اعتقاد پای برپایهآ سریر ننهاد و در هیچ اخبار و تواریخ مثل ~~این # ~~عطا و صدقات و انعام که از او دز جهان منتشر گشت و بهچشم خود مشا هده # ~~کردیم ندیدیم ونخواندیم. واو در عدل و انصاف آن کرد که عمر کرد درسخا و # ~~مروت وجود آن رسم نهاد که مآثر آل برمک و آوازهآ حاتم و معن زایده منفی ~~گردانید # ~~چه از آن ایشان اگر روزی مالی بخشیدهاند که بسیار بوده یک نویت یادو ~~نوبت # ~~بوده وآن نام ماتده از آن آن پادشاه نیکو اعتقاد دائما انعام وکرامات و ~~صدقات او # ~~در عالم در حق جمیع الناس شامل وشایع بودی و او را خصلتی نیکوتر آن بود ~~که # ~~انعام بیشتر در حق مردمان اصیل بزرگ کردی که از دولت بهمحنت و از ~~توانگری # ~~به درویشی افتاده بودندی. وعادت او آن بود که ms228 هر کس که یک سال بهخدمت # ~~بارکاه آو پیوستی و در حق او انعامی فرمودی نام او و ولایت او در جراید ~~صدقات # ~~ثبت کردی و اگرسال دیگر بازآمدی و وظیفهآ خود بستدی خیر والا همان ~~قدرمال # ~~بهولایت وی فرستادی و اگر زنده بودی بهوی رسانیدندی و اگر مرده بودی به # ~~ورثه وذوالارحام او تسلیم کردندی. و از مشرق تا مغرب روی به درگاه او ~~نهادند # ~~و هرگز از جود وانعام ملول نشدی. و زیادت از پانصد بیتکچی بدین کار ~~مرتب # ~~فرموده بود که حساب انعام و صدقات مردم نوشتندی و انعام او کوچک نبودی # ~~بیشترش ده هزاردینار بودی از جامه و دیبا و نقد و جنس و زر ودرم وکمترش ~~PageV01P208 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0210.png) # ~~پانصد دینار و از این کمتر خود نبودی و چون بدادی منت برجان خود نهادی ~~و # ~~ایشان را عذر خواستی و با وجود آنکه ایل و منقاد مغول بود و زحمت و کشا ~~کش # ~~دیوان و گزاردن مال قراری می کشید و آزق2 لشکر لورستان میداد و رعایت # ~~جانب اقربا و پادشاهزادگان لرحی (؟) کرد این همه انعام در حق بندگان ~~خدای # ~~میفرمود. بزرگا پادشاهی که او بود خدای تعالی روح پاک او را در روضهآ ~~رضوان # ~~با حور و غلمان همنشین کناد. وفات او در شهور سنه اثنین و ثلثین و سبع ~~مائه # ~~بوک. # و او را پسران بسیار هستند همه مستعد وشایسته هریکی در دست مملکت # ~~فریدون وقت. اما پسر بزرگترش که ولیعهد بود یعنی رکن الدین یوسفشاه، # ~~مملکت را بهاتفاق امرا و اعیان حضرت پدروار حکم از بوسعید خان بگرفت و # ~~الحق او نیز در همه فنی کمتر از پدر نیست. همان رسوم و آیین پیر احمذی ~~دارد # ~~و سعی می کند تا همان قواعد ممهد دارد وامروز در لورستان بهقاعدهآ دور ~~پیراحمد # ~~کسی را زهره نیست که ظاهرا شراب خورد یا بهفسق دوام نماید و عدل اتابک # ~~رکن الدین تا به غایتی است که ms229 هیچ متمود را یارا نیست که در مملکت او ~~نامت # ~~تمرد برد و هر چه حرامیان و دزداناند سخن ایشان نابرسیده زنده به گور ~~می کند و # ~~شفقت و انعام وعاطفت پادشاه وقت خلدالله ملکه در غایت غایت است و منظور # ~~نظر امرا وارکان حضرت. و منزلت او در کریاس تا حدی است که هیچ امری # ~~بی مشورت او نکنند. باری تعالی او را وفرزندان او را و برادران او را ~~توفیق عدل # ~~وانصاف دهاد. بمحمد واله و اصحابه اجمعین. PageV01P209 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0211.png) # طایفهآ پنجم از ملوک اطرافی # ایشان ملوکی یزداند # اخبار وآثار ملوک یزد در کتابی مسطورندیدیم وتا ریخی بدان ناطق نه، # ~~یا خود نکردهاند یا هست وبه نظر کاتب نرسیده. علی الجمله آنچه از قدما ~~واهالی # ~~یزد استماع افتاده آن است که اصل این اتابکان از ترک است و گویند مقدم # ~~ایشان ترکی بوده نام او عطاخان و در مصر می بود پیش امرا و خلفای مصر و # ~~گفتی نسب من از خانان تر کستان است و به واسطهای از وسائط بدان دیار ~~افتاده # ~~و نایب و امیر شد. پس چون اضطرایی به احوال او راه یافته و بودن او در ~~ال # ~~اقلیم تعذری داشته با قوم و تبع هجرتی کرده بهنیت آنکه بهخراسان یگذرد ~~و به # ~~ماوراءالنهر باز گردد و بهسوی کل خود پوید. چون به خاک یزد رسید بهخدمت # ~~بزرگی از مشایخ آنجا رسید و آن بزرگ اشارتی بدو کرد یعنی اقامت تو در ~~این زمین # ~~خواهد بود وفرماندهی برتو وفرزندان تو مقرر است. عطاخان عصای اقامت ~~دران # ~~صوب ثابت داشته وگویند اصل مملکت یزد قدیما سه موضع بوده: اولا دیهی ~~است # ~~که آن را تورا پشت گویند و ثانیا دژی است محکم آن را دژزدالان گویند و ~~درزعم # ~~اهل یزد آن است که دژ سفید که نسبت به قلعه سفید می کنند که در حدود ~~کازرون # ~~افتاده و در شاهنامه ذکر آن رفته که سرخاببن رستم ms230 آنجا هجیرین گودرز ~~افکند و # ~~بگرفت خود این دژدالان است و ثالثا موضعی که آن را در دیه گویند اینجا ~~که # ~~امروز شهر یزد افتاده. # پس عطاخان نشست خود در توراپشت کرد و جمعی از سپاه و اقوام و # ~~قربا که با وی بودند با وی متفق شدند وبنای حکومت وسروری نهاد و رسوم ~~PageV01P210 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0212.png) # ~~عدل پیش گرفت تا به یکبار دل اهل یزد ریودهٔ‌ عدل و انصاف خود کردانید ~~و # ~~مطلقا حاکم وسرورشد و استقلال تمام یافت. مدتی بهشرایط ملکی قیام نمود. ~~او # ~~را دوپسر بودند یکی مظفرالدین و یکی ناصرالدین. و مظفرالدین مردی بود ~~که # ~~همتی عالی داشت به تغلب و تسلط از پدر برگذشت و بر وی عزیمت خروج داشت # ~~عطا از دست او درماند دفع تغلب و انبساط او میسر نمیشد و کسی در یزد ~~نبود که # ~~میان ایشان اصلاحی جستی عطا مضطر گشت نامهای نبشت بهحضرت مصر و # ~~رسولی فرستاد و یاد کرد که مرا با پسر چنین مضایقتی افتاده توقع دارم ~~که پادشاه # ~~وقت کسی یفرستد تا میانهآ ما توسطی کند. ملک مصر مردی را از معتمدان ~~بفرستاد # ~~تام او مظفر بیامد و در کار پدر وپسر خوض نمود رأی بدان قرار گرفت که ~~مظفرالدین # ~~حا کم و پادشاه یزد باشد و ناصرالدین نایب و شریک وی و عطاخان چون سنش # ~~به عطیهآ کبری رسیده و از صد برگذشته در خانه بهطاعت مشغول شود. این ~~رأی # ~~قرار داد و مظفر نیز رخت اقامت در آن ولایت بیفکند و باز مصر نشد. # ~~ناصرالدین که برادرش بود پیش او کمربست و به شرایط و مراسم به نیابت ~~وفا نمود # ~~و بعضی از مملکت در یزد افزودند وعمارات بسیار کردتد. و مظقرالدین را ~~عمر به # ~~صدوده رسید او درگذشت و او را فرزندی نریته نبود و ناصرالدین خود پیش ~~از # ~~مظفرالدین گذشته بود اما پسری از ناصرالدین ماند نام او سعد و اثار ~~نجابت و # ~~استعداد ms231 ملکداری بر چهرهآ او لایح. اکابر یزد او را بر تخت ملک قرار ~~دادند و # ~~اتا بک سعد پادشاهی آمد که ذاتش به انواع فضایل و کرامات مشحون و نفس # ~~عزیزش به اصناف شمایل ستوده مقرون بود ومدتی مدید به قواعد و تأسیس ~~مبانی # ~~دادگستری برایستاد و ارکان حکومت یزد بهذروهآ اعلی برد و در دفع اعدا و # ~~اصلاح ملک ید بیضا نمود وسن او نصاب صد یافت عاقبت بر عقب پدر و برادر # ~~یرفت ازوی پسری ماند نام او: # اتابکت وکن الدین یوسف شاه # و این پسر همان تمهید قواعد دین و تأ کید مبانی دولت را مدد شد و بنیاد # ~~خدل کرد و رعایا مرفه داشت و پادشاهی پسندیده سیرت آمد و این ملک دائما ~~با PageV01P211 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0213.png) # مجمع الانساب # ~~سلاطین کرمان دم موافقت و موالات زدی و احیانا سلاطین کرمان به یزد ~~آمدندی # ~~واو به کومان گذر کردی تا سن او نیز به نصاب هشتاد رسید و درگذشت پسرش، # قطب الدین محمودشاه # قائم مقام او شد و او ملکی نیکو اخلاق بود و دختر براق سلطان کرمان # ~~- چنانکه ذکر رفت - در عقد مناکحت آورد و روزگاری سالم داشت و ایل و # ~~منقاد مغول شد وسلاطین مغول او را تربیت فرمودند و بهعواطف و ~~سیورغامیشی # ~~هولاکوخان مشرف شد. او نیز در عقب پدر وجد روان گشت. پسرش: # اتا بک رکن الدین یوسفشاه # که غرض ازاین مقدمات کماهی احوال اوست بر تخت نشست و اوپادشاهی # ~~عالی همت با شوکت بود و در عهد او حکومت یزددرجه و مرتبهای تمام یافت و # ~~جاه او ترقی یافت وپادشاهان وقت از هولاکوخان تا اباقا وارغون همه ~~معتنی او # ~~شدتد و او نیز در مطاوعت و مشایعت ید بیضا یه تقدیم رسانیدی. پس چول ~~سریر # ~~مملکت به فر دولت پادشاه اسلام غازان خان منورشد و هر کس از سلاطین و ~~ملوک # ~~روی زمین خاک کریاس او را توتیای بصر ساختند و شرایطتهنیت جلوس ms232 سبارک # ~~بهتقدیم رسانیدند قضای بد را اتابک یوسفشاه مانعی همانا بوده آن سال ~~بهاردو # ~~نرفت حساد این معنی را بهانه ساختند و به زشت ترین صورتی در حضرت غاران # ~~عرضه داشتند که یعنی یوسفشاه یزد چنان بزرگ شده که التفات ار کان و ~~اعیاب # ~~حضرت نمی کند. چون غازانخان این حکایت بشنید ایلچیان فرستاد و استحضار # ~~اتابک یوسفشاه فرمود. اتا یک مستشعر بود حالیا نرفت ایلچی از پس ایلچی ~~متوادر # ~~میرسید و اتا بک مال خرج می کرد و تعویق و تخلفمی کرد تا بهمدت یکسال # ~~یازده ایلچی در یزد جمع شدند دشمنان بهغازانخان عرضه داشتند که او یاغی # ~~است. پس امیری یسودر نام با دویست سوار مغول برنشاند و حکم یرلیغ به ~~نفاد # ~~پیوست تا اتا بک را مقید بیاورند. یسودر چون به یزد آمد اتا یک یارا ~~نداشت که # ~~پیش او رفتی دوسه روزی تقاعد نمود پس مصلحت در آن دید که مادر را شفیع # ~~سازد پس مادرش بعضی از زرینه و مرصعینه برگرفت و پیش یسودر شد و گفت ~~PageV01P212 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0214.png) # ~~سهوی بزرگ بر فرزندم رفت و امروز منفعل است و طاقت خشم غازان تیاورد # ~~مصلحت در آن است که یسودرنوین مدد شود و پیش از اتابک برود و نزدیک # ~~امراو نوینان ممد گردد و حال او عرضه دهد و اتابک در عقب بیاید تا چون ~~او # ~~برسد ممکن که نایرهآ غضبخان اطقایی یافته باشد. یسودر چون این فصل ~~بشنید # ~~مادر اتابک را دشنامهای فاحش داد و او را براند و گفت او را همچون سگ # ~~ریسمانی در گردن وخان و مانش غارت کرده به حضرت برم. مادرش چون باز آمد # ~~گفت ای پسر چنانکه من می بینم این ترک به کشتن تو آمده اکنون هرچه ~~توانی # ~~بکن. # و اتا بک چون از جان خود مأیوس گشت جمعی از تجار و خواجگان شهر # ~~را استحضار فرمود و از ایشان قرضی طلبید و از هر کسی هزار دینار ms233 و ~~دوهزاردینار # ~~بستد و حجتهای مسجل نبشت و بهایشان داد و زرها را در قبض آورده و مهر ~~کرده # ~~در با ر نهاد. پس روزی جمعی از سپاه و حجاب و اکابر یزد [را] بخواند و ~~گفت # ~~این کافر به کشتن من وغارت مال شما آمده و یزد را خراب خواهد کرد. ~~مصلحت # ~~در آن است که تن وجان و خان و مان خود را از دست کافر باز خرید. پس در # ~~شهر منادی کردند که هان ای مسلمانان اسروز روز غزا است یا شهادت بیابید # ~~یا این کافران را سزا دهیم. چون اهل شهر این رخصت یافتند پنداشتند که # ~~مسلمانی را کار میفرمایند. هر کسی با سلاحی روی به بارگاه اتا بک ~~نهادند قریب # ~~ده هزار مرد گرد آمدند و بهخانه وخیل ومخیم یسودر دوانیدند و او را با ~~نواب # ~~و نو کر همه در تیغ کشیدند و به یک طرفة العین ایشان را قطره قطره ~~[شاید قطعه # ~~قطعه ؟) کردند و از ایشان دمار برآوردند. # و چون این کار برآد اتا بک بهشهر درآمد و جملهآ غرمای خود را حاضر # ~~گردانید و به زور حجتهای خویش از ایشان بستد و هیچ نتوانستند گفت پس آن # ~~درهها و بقابای خزانه که داشت برگرفت و از راه خراسان چون تیراز کمان ~~بجست و # ~~راه خراسان گرقت و دو پسر یسودر را بدست پهلوان مظفر یزدی که اسفهسلار # ~~اتا بک بود سپرد تا درعقب بیاورد. چون اتا بک برفت مظفر هردو امیرزاده ~~را خلاص # ~~داد و بهاردو رفتند. و این حال انهای حضرت کردند ایلچی از پی او پران ~~شد او را # ~~درحدود خراسان بگرفتند و بند کرده بهحضرت بردند دل از جان برگرفت او را ~~یارغو # ~~داشتند. قضارا یارغو بهوی باز نگشت و غازان خان بر وی ابقا کرد وجان او ~~PageV01P213 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0215.png) # مجمع الاتساب # ~~ببخشید ومدتی ملازم کریاس شد. پس چون غازانخان لشکر بهشام می کشید # ~~فرمان شد تا ملوک ms234 اطراف به لشکر روند. چون اتایک را برگ و نوایی نبود و ~~عدت # ~~رقتن نداشت و نیز درد چشمی عظیم روی تمود نتوانست رفت حساد گفتند او را # ~~قطعا سر یکدلی نیست ونخواهد بود به حکم غازانخان او را به یاسا ~~رسانیدند. واز # ~~وی پسری ماند کنیت او علاءالدوله وعلاءالدوله ثیز پسری داشت سلغرشاه ~~نام، # ~~فرمان غازان بدان جمله نفاذ یافت تا فرزندان او در یزد بنشینند پسرش و ~~پسر- # ~~پسرش را با قوم وتبع همه از یزد ازعاج کردند تا غایت در ابرقوه می ~~بودند حال # ~~ایشان معلوم نشد که بهچه رسید. نعوذبالله من زوال الدولة. # و من بعد از حکم پادشاه جهان، یزد را بهصاحب مغفور خواجه رشیدالدین # ~~دادند ویزدی که از تراکم یاغیگری اتابک و کشاکش و تغلب ایلچیان خراب # ~~شده بود بهاند ک روزگاری بهیمن دولت و تدییر آن پیر باشکوه چنان شد که ~~با # ~~بلدهآ نیشابور برابری می کرد و عدلی راند که هنوز در بلاد و امصار مثل ~~بهعدل # ~~خواجه رشید میزنند. وچون مظفر یزدی مردی کافی مردانه بود خواجه ~~باسقاقی1 # ~~آن مملکت یه وی مفوض داشت و راه یزد وکرمان و ابرقوه و اصفهان را چنان # ~~مضبوط داشت که دربیابان میل بیخو (؟) که خونخوار بیابانی است عمدا ~~صرههای # ~~زر مینهاد و یک هفته دو هفته افتاده بود هیچ بتیآدم را یارا نبود که ~~نیک در آن # ~~نگرستی. # و چون خواجه درگذشت و مظفر نیز نماند در روزگار آخر، یزد داخل # ~~بلوکات امیر سیدالسادة مولاناشمس الدین یزدی بردالله مضجعه شد که مردی # ~~خیر فرشته سیرت پیغمبر عادت بود و آثار خیرو برکت او در بسیط زمین چنان # ~~مشهور که محتاج شرح نیست. پس باز تظر اهتمام برادر وزیر بزرگ غیاث ~~الدین- # ~~محمدین رشید افتاد که او را امیر شیخی گفتندی. چون وزیر را شهید کردند ~~امروز # ~~که روز تحریر است، در نظر و تربیت خداوند خسرو امراه جهان انوشروان عهد # ~~المرجع والمآب. PageV01P214 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0216.png) # طایفهآ ششم ms235 از ملوک اطراف # ایشان ملوک فرضهآ هرموزاند # زمین هرموز از حساب ممالک کرمان مینهند وساحل دریای عمان است و # ~~قدیما بندرگاهی بوده وشهری فراخ، آن را نابند گفتندی و دارالملک آنجا ~~بود این # ~~زمان آن شهر بجای است اما نه دارالملک است و آن را هرموز کهنه گویند ~~ونواحی # ~~وقری و نخلستان بسیار دارد. # و چون روزگار امارت به بهاءالدین ایاز رسید که ترکی بود از موالی ملوک # ~~هرموز بندرگاه را با اینجا برد که امروز هرموز است و آن جزیرهای است که ~~جرون # ~~گویند و مجمع تجار روی زمین است ومتاع هندوستانی از این جزیره به بلاد ~~مشرق # ~~ومغرب برند واصل ملوک هرموز هم از این ولایت است ومقتدا ومقدم ایشان # ~~ملکی بوده «درم کوه» نام و مفصل اسامی ملوک قدیم در فهرست نام به نام ~~ذکر # ~~رفته اکنون از رکن الدین محمود قلاتی که اول ملوک جدید است برگوییم و ~~آنچه # ~~استماعی و بعضی که خود مشاهده رفته به قدر وسع تقریر کنیم. # بدان که چون حکومت هرموز به عهد ملک شهاب الدین محمود عیسی رسید # ~~او ملکی فرشته سیرت مبارک بود و همتی و نیتی صافی داشت چون حکومت او به # ~~چها رماه رسید گویند زنش که دختر سیف الدین بانصر بود و خاتونی نیک ~~وداهیه ای # ~~مستقل بود بهسعایت رکن الدین محمود او رابه زهر بکشت و چون محمود دائمأ # ~~طالب وراغب حکومت وامارت هرموز بود آن زن را به لطائف حیل بفریفت تا در # ~~عقد نکاح آورد و بهقوت بیبی بانصر امارت هرموز باز قبضهآ تصرف گرفت. ~~اما # ~~رکن الدین محمود همتی عالی داشت و مردی زیرک کاردان بود مدتسی وهشت ~~PageV01P215 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0217.png) # ~~سال پادشاهی راند اول مملکتش شهور سنهآ سبع و اربعین وست مائه و وفاتش # ~~سته خمس و ثمانین وست مائه. از وی نه پسر ماند بدین تفصیل : قطب الدین # ~~تهمتن، شهاب الدین مهمک، عزالدین فولاد، سیف الدین نصرت، تاج الدین ~~مسعود، # ~~شمس ms236 الدین ترکان شاه، امیرسلجوقشاه، امیر مبارکشاه، امیرعجمشاه. و چون ~~او # ~~وفات یافت پسرش قطبالدین تهمتن جای لک بگرفت و بیان او و بعضی از # ~~یرادران مخالفت افتاده دست مقاومت قائم [شد] تا ترکان خاتون ایلچیان ~~فرستاد # ~~ومیان ایشان بهصلح قرارداد و تهمتن در گذشت ازوی دو پسر ماند: ~~مظفرالدین # ~~سلیمانشاه، و فخرالدین تورانشاه. چون او بگذشت مملکت [بر] برادر او ~~سیف- # ~~الدین نصرت آمد که از بی بی بانصر بود. واو چون یه ملک بنشست قصد ~~برادران # ~~کرد تا همه را یکشد آن مقصود بهحصول نپیوست و رنجور شد در اثنای رنجوری # ~~یرادرش مسعود بر وی فرصت جست و با جمعی از راه بام در آمد و او را بقتل ~~آورد # ~~وخود امارت بگرفت. مدتی حکم کرد. # وسیفالدین نصرت را غلامی ترک بود نام او بهاءالدین ایاز وایاز را زنی # ~~بود محتشمه نام او مریم. هردو به تدارک و تلافی خون خداوندگار خود بر- # ~~ایستادند و با جمعی از جاشوان متفق شده بر مسعود خروج کردند. مسعود # ~~بگریخته التجا به ملوک فارس برد. ودر آن عهد حاکم فارس شیخ جمال الدین ~~بود # ~~لشکری به تقویت ومدد مسعود به در هرموز فرستاد و با ایاز هیچ نتوانست ~~کردن # ~~کرة بعد اخری مسعود منهزم شد وسر درعالم نهاد تا روزی در شهر سیرجان او ~~را # ~~بگرفتند و محبوس داشتند مدتی مقید بود باز او را از بند رها کردند و ~~مدتی شهربند # ~~بود فرصتی جست و بگریخت و روی به قلعهآ کد (؟) نهاد تا آن را فروگیرد ~~میسر # ~~نگشت باز عازم دیه بارزشد از آنجا نیز بوی وفایی نشنید بهضرورت به ~~سیرجان باز # ~~آمد. ملوک سیرجان او را عزیز داشتند عازم حضرت ارغونخان شد مدتی ملازمت # ~~کرد او را نان پارهای نبشتند و به کرمان باز آمد و من بعد نام هرموز ~~نبرد تا وفات # ~~یافت. امروز از وی پسری مانده رکن الدین سیاوش نام و درکرمان سی باشد. # پهاءالدین ایاز چون لشکر فارس ms237 از در هرموز باز گشتند بنیاد عمارت جزیرهٔ‌ # ~~جرون نهاد و بهاند ک روزگاری تمام کرد و نقل با آن جایگاه کرده آن را ~~مصرجامع # ~~گردانید و امارت بهدست فرو گرفت و ترکی عادل کافی بود و با ملوک فارس و # ~~شبانکا ره و کرمان هرسه اساس دوستی مؤکد گردانید و زنش بی بی مریم در ~~قلات PageV01P216 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0218.png) # ~~ممکن شد ومدتی تمام امارت راند وخزاین بیقیاس جمع کرد و در سنه عشر و # ~~سبع مائه وفات کرد. # چون ایاز نماند اکابر هرموز حق را با قرار بردند و از اولاد ملک شهاب- # ~~الدین محمود بن عیسی که بیگناه بقتل آمده بود ملکی آوردند نام ~~اوعزالدین کردان # ~~شاه و بر تخت هرسوز نشاندند والحق او ملکی بود که جملهآ شبمایل نیکو ~~محضری # ~~در وی جمع و اهل جرون را بهجلوس او استبشار و انتعاش حاصل آمد و ملکی # ~~مشفق جوان بخت بود واهل هرموز را نیکو داشتی و دست به بذل و احسان ~~گشاده # ~~کرد و با ملوک شبانکاره اساس محبتی که آبا واجداد او نهاده بودند ممهد ~~ومؤکد # ~~گردانید وانواع تحف روانه داشت. پس ملک عزالدین عبدالعزیزبن ابراهیم در # ~~حضرت اولجایتوخان عوضه داد که مملکت هرموز از پادشاهان قدیم به پدر من # ~~مفوض بوده باید که مرا باشد. بهوی ارزانی داشتند و فرمان شد تا لشکر ~~فارس و # ~~شبانکاره مدد او شوند. در آن سال پانزده هزار سوار گرد کرد و به در ~~هرموز فرو- # ~~آورد و سهچها رماه بنشست هیچ نتوانست کرد سال دیگر همچنین باز آمد و ~~سال # ~~دیگر به همین سبیل. چون هرموزیان بهستوه شدند بدان قرار دادند که ملک ~~عزالدین- # ~~عبدالعزیز و ملک عزالدین کردان شاه هردو در یک کشتی جمع آیند هریکی با # ~~یک نوکر بیسلاح و بهزبان خود با همدیگر قراری دهند. ملک عزالدین خنجوی # ~~به نو کر داد تا در زیر جامه پنهان کرد چون ملاقات افتاد ناگاه فارسی ~~برجست و # ~~هرموزی که نوکر کردان ms238 شاه بود بکشت پس ملک و نوکر خود هردو برجستند و # ~~کردانشاه بربستند و کشتی براندند و او را به قیش[= کیش] بردند مدتی ~~درقیش # ~~شهربند بود روزی جماعتی از قیش کشتی میساختند تا به طرفی روند ملک ~~کردان # ~~شاه به عزم فرار با ایشان در کشتی نشست و ایشان او را نشناختند. قضای ~~باری- # ~~عزاسمه چنان رفت که کشتی را راست به جزیرهآ جرون برد. ملک کردان شاه بی ~~درد- # ~~سر به مملکت خود باز رسید. اهل جرون به ورود او حیات تازه یافتند و ملک ~~عزالدین # ~~همچنان به محاصرهآ هرموز اصرار می نمود. عاقبت از آنجا که زیرکی کردان ~~شاه بود # ~~یا ملک عزالدین قرارنهاد که هرسال سی هزار دینار هرموزی بهملک عزالدین ~~بدهد # ~~و دوستان باشند. ملک بدین مواضعه از هرموز برخاست یک دوسال آن مال ~~بگزارد # ~~چون دهسال از حکوست او بگذشت شکار فنا شد درسنهآ عشرین وسبع مائه. # و او را چهار پسر ماند: امیرقطبالدین تهمتن، امیر نظام الدین کیقباد، ~~PageV01P217 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0219.png) # ~~امیربهرام شاه و امیرعجم شاه. بعداز کردان شاه حکومت بربهرام شاه ~~مقررشد یکی هم # ~~ازقبایل ایشان نام او شهابالدین یوسف بربهرام خروج کرد واو را بقتل ~~آورد و به # ~~امارت بنشست قطبالدین تهمتن و نظام الدین کیقیاد بهجزیرهآ قیش رفتند و ~~با # ~~برادر ملک عزالدین، جلال الدین عبدالکریم نام که ملکی بس فاضل نامدار ~~بود # ~~تقریر دادند که چون میان ما و پدر ما با جانب ملوک شیخ جمالی دوستی است ~~و # ~~مال مواضعهآ سنوی را تقصیری نرفته امروز روزمدد است. جلال الدین مدد ~~ومعاونت # ~~ایشان را متصل شد. لشکری تمام بر روی آب کرد. شهابالدین یوسف مغلوب # ~~ومنکوب گشت واو را بقتل آوردند وامارت بر: # قطبالدین تهمتن که امروز ملک و پادشاه آن مملکت است # و پادشاهی بس نامدار باوقار و باسخای بزرگ است مقرر شد. پس ملک # ~~عزالدین در اردو بقتل آمد. میان فرزندان شیخ جمال الدین فترت وفتنه ~~ظاهر شد # ~~و همه ms239 بهقصد یکدیگر برخاستند. اولا رکن الدین محمود به قصد برادرش جلال ~~الدین # ~~عبد الکریم از جانب خنج و فال بهقیش رفت و با قیشیان اتفاق کرد و برادر ~~را # ~~فرو گرفت هرچند آن جلال الدین مردی تمام عاقل بود گفت چون مرا مؤاخذت # ~~کردید مکشید اما شاید مرا میل کشید تا تدبیر شما کنم اماکشتن من وشما ~~همه # ~~در سر همدیگر شدن به هم است. قبول نکردند و آن بیچاره را بیگناه بکشتند ~~و # ~~رکن الدین محمود حا کم قیش و بحرین شد. چون ششماه امارت راند طایفهای # ~~دیگر با برادرش بدرالدین فضائل اتفاق کردند و رکن الدین محمود را بقتل ~~آوردند # ~~به زهر. چون فضائل خوش بنشسته بود او نیز بهاسهال دموی درگذشت. اکابر # ~~قیش برنبیرهآ شیخ جمال پسر ملک فخرالدین احمد که او را ملک غیاث الدین ~~محمد # ~~گفتندی اتفاق کردند وبرادرش ملک قخرالدین احمد که نام و لقب پدر داشت- # ~~با او در ملک شریک. یکشسال ونیم بدین منوال بکشید از آنجا که دولت چون # ~~روی برگرداند همه رأی ناصواب پیش مرد نهد در خاطر آن دو ملکزاده پیدا ~~شد که # ~~مملکت هرموز را بباید گرفتن. انتهاز فرصتی یافتند و روزی که ملک ~~قطبالدین # ~~تهمتن از جزیرهآ جرون بیرون شده بود به مصلحتی و کاری که تعلق به ملوک ~~کیج و # ~~مکران داشت ایشان لشکری راست کردند و مفاوضة به هرموز آمدند ودست بروی ~~PageV01P218 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0220.png) # ~~کردند و رجالهای که در هرموز از بقایای لشکر قطب الدین بود بقتل آوردند ~~و # ~~آوازه افکندند که هرموز گرفتیم و در فور باز گشتند. چون این حال به ~~قطبالدین # ~~تهمتن رسید قرارش نماند با لشکری که داشت قی الحال در کشتیها نشست و از # ~~پی ایشان بیامد هنوز لشکر غیاث الدین وقخرالدین به قیش تارسیده در کنار ~~فرضهآ # ~~قیش به ایشان رسیدند و دست بهتیغ بردند جملهٔ‌ لشکر قیش را به تیغ ~~بگذرانیدند # ~~و ملک دوگانه را بگرفتند و به جزیرهآ ms240 قیش درآمدندوهرچند ملوک و اولاد ~~واطفال # ~~و عورات که از نسل شیخ جمال الدین در قیش بودند همه را چون فرزندان ~~کفار # ~~بربستند و به هرموز بردند و دست بهنهب وغارت بردند و خزانه هایی که از ~~دور # ~~شیخ چمال باز سر بهمهر نهاده بود از صفتهای مروارید غلطان و جواهر و ~~سنگ پاره # ~~و زر طلی و نقره و مرصعینه و مرواریدها که بهسالهای بسیار به خون جگر ~~از دل # ~~دریا حاصل شده بود همه بغارتیدند. وقطبالدین تهمتن با فتح ونصرت بازگشت # ~~و برادر نظام الدین کیقباد را به ملکی در قیش بنشاند وجملگی اولاد شیخ ~~جمالی را # ~~هرچه نرینه بودند همه هلاک کرد و از اولاد شیخ امروز پس کسی نمانده به # ~~غیراز پسری از آن تاج الدین عبدالرحیم، نام او نظام الدین احمد که از ~~مادر از # ~~ملوک شبانکاره است او نیز به دارالملک دهلی اقامت ساخته و پیش تخت ~~سلطان # ~~مظفرالدین ابوالمجاهد محمدشاه می باشد و امروز تخت هرموز آراسته و مزین ~~و # ~~منور است به یحمن دولت پادشاه بر و بحر ملک دادگر بخشنده قطب الدنیا و ~~الدین # ~~تهمتن بن کردانشاه و برادرش ملک قیش بحرین که تا قیامت این دولت پاینده # ~~واین شوکت فزاینده باد. والسلام. # والحمدالله حق حمده وصلی الله علی خیر خلقه # محمد وآله اجمعین. PageV01P219 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0221.png) ~~PageV01P220 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0222.png) # فروه چهارم از طبقهدوم از ملو ک # و ایشان سلاطین مغولاند که امروزبر ممالک روی # ~~مین مستولی وحاکم و سلطاناند. وایشان را یه دو قسم نهادیم: # ~~کی سلاطین مغول. وایشان ملوک روی زمیناند. ویکی # ~~لاطین وملوکه اطراف که یهخود پادشاهی و حکومت راندهاند # ~~دارند. # ذکرسالاطین مغول # ~~وایشان دوعایفه اند. # ~~طایفهآ اول ایشانقاآناناند که اکثر زمین را حکم کردهاند. والله اعلم. ### | طایفهآ اول: PageV01P221 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0223.png) ~~PageV01P222 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0224.png) # بسم الله الوحمن الوحیم ### | وبه نستعین # الحمدلله علی افضاله والصلوة والسلام علی خیر خلقه محمد و آله ### | با بعد # چون بحمدالله ومنه امروز جهان به کام وگیتی ms241 رام اولاد و احفاد شاه ماضی # ~~شاهنشاه جهانگیر چنگیزخان است که تا روز قیامت همچنین باد و خود همچنین # ~~است وخواهد بود خواستم که ذکر مآثر خوب و شمایل این سلاطین بزرگ در # ~~این کتاب بهسر خود دیباچهای بنهم تا همچنانکه چنگیزخان چون به دولت ~~رسید # ~~ینیاد کار عالم واساس امور بنیآدم بر قضیتی و نسقی دیگر نهاد تا دور ~~مبارک # ~~او میمون اول کارجهان وجهانیان بود این تصتیف نیز چون بهدار مبارک ~~ایشان # ~~رسد از نو ابتدایی باشد. این مقدمه از برای اعتذار وشرح این احوال کرده ~~شد. و # ~~هذا مفصل احوالهم وشرحها. # آغاز کاز خووج پادشاه جهان چنگیزخان بزملوک روی زمین # بباید دانست که از ابتدای آفرینش عالم و خلقت آدم الی یومناهذا هیچ # ~~پادشاه وسلطان وخلیفه و قیصر وخان وخاقان و فغفور و کسری و رای و جیپال ~~و # ~~فور و تبع و امیر و ملک بر جهان چنین قادر و مسلط نگشت که چنگیزخان و ~~اولاد # ~~او. و هیچ یکی از ملوک روی زمین عالم را چنین مسخر خود نگردانید که او. ~~و # ~~چون با عقل خود قیاس کنی این معنی میسو نشود الا آنکه باری عزشانه ~~خاصیتی # ~~از عنایت الهی ولطف نامتناهی در ذات این مرد مرکوزکرده باشد. واگر او ~~را # ~~شوف اسلام حاصل بودی، توانست گفت که از نبوت با بهره بوده است و به نقش # ~~تدبیر که او را بازخوانده است از حقهآ تقدیر راست برمی آمد. PageV01P223 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0225.png) # ودلیل این مقدمات ومصداق این کلمات آن است که مردی تنها بی استظهار # ~~مظاهرت قوم وتبعی از میان جمعی متفرق ناموافق برخیزد و همت بر دعوی # ~~چنین مصروف گرداند بی آنکه او را دو یارموافق باشند یا ابهت و آلتی ~~حاصل بوده # ~~به حسن تدبیر و لطائف تقریر، مرتبهآ خود را از ادنی درجه بهذروهآ اعلی ~~رساند و # ~~چون کارش بالا گیرد جملهآ گردان و گردن کشان روی زمین شبایل غدر و ~~حبایل # ~~مکر ms242 بر راه او نهند تا او را از پشت زمین کم کنند . به فرط کیاست وشرط ~~سیاست # ~~همگیان را سقهور و منکوب کند و از حساد و معارضان دولت آثار نگذارد و ~~جملگی # ~~ادیان واهل ملک را باطل کند و هر قومی که با وی سر راستی و موافقت ~~داشته # ~~باشند ایشان را بهاعلی علیین رساند و باز آن کسانی را که در دل و دماغ ~~هوس و # ~~سودای یاغیگری و طغیان باشد همه را با قوم و تبع و جملگی اهل آن دیار ~~بهطریق # ~~حصاد از روی زمین چنان بردارد که نام ونشان ایشان الی یوم الحشر منفی ~~گردد و # ~~جملگی دیار و امصار و بلاد و اماکن را قاعا صفصفا کند و بر جای کسانی ~~که # ~~دمار از روزگار ایشان برآورده باشد جماعتی از ابناء جنس واقوام خود ~~بنشاند تا # ~~امروز در اکثر جهان به غیر از لشکر او هیچ طایفهآ دیگر نباشد. یقین شد ~~که این # ~~سعاذت به جز عنایت آفریدگار و تأیید لطف کردگار نیست. یمحواالله مایشاء ~~ویحکم # ~~مایوید. # و این قوم در روی زمین قاعدهای نهادند که گوبیا سلطنت و مملکت # ~~برایشان ختم شد چنانچه نبوت به محمد رسول الله. وقواعد جهانداری و رسوم ~~جهانبانی # ~~چنان محکم گردانیدند که امروز که دوز تألیف است او مدت صدوسی واند سال ~~از # ~~خروج چنگیزخان گذشته روزبروز نهال دولت ایشان تازهتر و گلبرگ سعادتشان # ~~شکفته تر است. و هیچ کس از متمردان و معاندان را زهرهآ مقاومت و ~~یاغیگری در # ~~دل گذرانیدن نیست بل که جماعتی که دعوی ایلی نمی کنند بل که می گویند ~~که # ~~بهسر خود مملکتی داریمچون سلاطین شام و مغرب و ملوک هند و دهلی و # ~~سیستان ومازندرانهرسال از خوف و هراسی که از سطوت وشوکت ایشان دارند # ~~چندان تحف و هدایا روانه میدارند که به نصاب مال قراری میرسد و زیادت. ~~و # ~~مقصود از این کلمات در مقدمه کردن، تفصیل و تشریح احوال ms243 شاه جهانگشای و # ~~تقریر احوال او از مقدمه تا خاتمه است و آنکه بنای سملکت و اساس ~~جهانداری # ~~بر چه سان نهاد و چگونه بر عالم مسلط گشت. PageV01P224 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0226.png) # صفت منشأ و مولد چنگیزخان # در تواریخ قدیم و جدید از روایات [و تصانیف]1 مورخان و مشاهیر و # ~~معتبران و معتمدان صادق القول خصوصا در تاریخ جها نگشای خانی که ~~ازمصنفات # ~~وزیر بی نظیر صاحب دیوان ممالک علاءالدین عطاملکین محمدبن محمد الجوینی # ~~رحمةالله علیه وعلی اسلافه است مسطور و مثبت است و چنین تقریر فرموده ~~که در # ~~طرف مشرق از آن سوی که بهطرف شمال پیوسته است صحرایی است بهغایت # ~~بی پایان و بیابانی بهغایت فراخ و سردسیر است که از غایت برودت هوا ~~عمارت # ~~نمی گنجد آن را زمین تاتار گویند2 و گویند طول و عرض آن صحرا هشتماهه ~~راه # ~~است و در آن صحرا اقوام بسیار که ساکن بودند و ترک ایشان را «مغول» ~~خواند و # ~~هیچ قوم با یکدیگر موافق و مظاهر نشدندی و ازکثرت حشم ایشان را نه رخت # ~~کرباس بودی و نه آلت آهنی بل که پوست حیوانات پوشیدندی و رکاب و آلت # ~~زین ایشان همه چوبین بودی و علامت امیر ایشان در هر قومی آن بودی که # ~~رکابش از آهن بودی و قومقوم جدانشسته بودندی و با همدیگر مخالف وناشناس # ~~وگاهگاه تاختن بر همدیگر کردندی و زن و بچهآ یکدیگر را بهغارت ببردندی ~~و # ~~خدای تعالی در میان ایشان قومی آفریده بود که قدری پایهآ خود از دیگر ~~قبایل # ~~بالاتر می دانستند و استعداد نجابت وبهروزی [را] در ناصیهآ امیر ایشان ~~که نام او # ~~قیات بوده بهتر میتوانست دید و هروقت با دیگر اقوام گفتی اگر میان شما ~~موافقتی # ~~بودی کار شما بالا گرفتی قطعا آن قوم متنبه نشدندی تا باری سبحانه ~~وتعالی اظهار # ~~قدرت و جبروت خود را چنگیزخان که سری از اسرار الهی در ذات بزرگوار او ~~مندرج # ~~بود از میان قبیلهآ ms244 قیات برانگیخت وکلید جمله اقالیم عالم و حکومت ~~وسروری # ~~اصناف بنی آدم در دست او نهاد و شمشیر قهر امت محمد و غرامت او بهیازوی ~~او # ~~داده # وچنگیزخان چون از حد طفولیت بهسن شباب رسید ازمیان قوم خود هجرت # ~~کرد زیراکه همت عالی او تقاضای اذلال واهانت آن اقوام نمی کرد. وچون # ~~مملکت چین بدان صحرا نزدیکتر بود بدان صوب روانه شد و به دارالملک چین ~~PageV01P225 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0227.png) # ~~آمد ومدتی ملازمت امرا ونواب اونکخان - که خان بلاد تاتار بود - بکرد. ~~چوک # ~~مشهورتر شد یه خدمت خان رفت و یهمنصبی متصوب شد. چون خان هر روز آثار # ~~کفایت وقرط شهاست او زیادت میدید در تربیت و ترقی پایهآ او مبالغت می ~~کرد تا # ~~از جملهٔ‌خواص شد. باز درجهآ امیری یافت تا بتدریج به متصب نیابت و ~~امیرالامرایی # ~~رسید چنانچه حل وعقد امور مملکت خانن در کف چنگیزخان بودی و بی اجازت و # ~~فرمان او هیچ کس در آن مملکت آب نتوانستندی خورد و بنای کار مملکت خان # ~~به رسمی بنهاد که همگان از او سپر ییفکندند و وزرا و امرا مقید کفایت و ~~راستی و # ~~عدل وسیاست اوشدند ومحسود ومحقود ارکان حضرت شد. # چون نظر عنایت خان دربارهآ او هرچه تمامتر بود حالیا صریحا قصدی نمی- # ~~توانست کرد اما از آنجا که گفتهاند سخن پیش آدمی مؤثر است بتدریج و ~~تأنی # ~~جمعی از حساد دام تزویر و مکر بنهادند و اظهار شفقت خان ملواح آن دام ~~ساختند # ~~وکرة بعد اخری در خفیه اعلام خان کردند که چنگیزخان را از مرتبهآ ادنی ~~به # ~~درجهآ اعلی رسانیدی امروز سودای ملک در سر دارد و با جمعی از امرا ~~اتفاق کرده # ~~که خان را فروگیرد وخود بر تخت دولت نشیند. اگر چه این سخن از سر حسد و # ~~خصمی بود خدای تعالی راست آورد. # فی الجمله آن جماعت تا غایتی این سخن یهخان عرضه میداشتند که # ~~اونکخان بر چنگیزخان متهم شد و از پنهان او ms245 از دو سه کس که اعتمادی بر # ~~ایشان داشت تفحص کرد. چون جملهآ ارکان و خواص در قصد چنگیزخان متفق- # ~~اللقظ والکلمة بودند همه گفتند چنین است وچنگیزخان سر سروری دارد. ~~اونکخان # ~~با جماعتی بهم نهاد که قلان شب که به حقیقت روز دولت و سعادت چنگیزخان # ~~بود بتازند و نیمهشب بهخیمه و مقام او روند و او را به زخم تیر هلاک ~~کنند. چون # ~~قادر با کمال یاراو بود همانا دو کودک ازقوم و تبع چنگیزخان که دائما ~~در حرم # ~~و بارگاه اونکخان بودندی و کس ظن این کیاست بدیشان نبردی یکی را ملک # ~~نام و یکی باده، ایشان بر این حدیث واقف شدند در لحظه چنگیزخان را آگاه # ~~کردند. چنگیزخان از آنجا که کیاست و حزم او بود از پسینگاه تا نماز ~~خفتن جمله # ~~خیل وحشم و رخت خود را چنان ساز داد که کس ندانست و نماز خفتن همد را # ~~کسید کرد و خود با دوسه کس از خواص در خیمهها بنشست و بفرمود تا آتشها # ~~بر کردند و شراب و چنگ و رباب حاضر کرد تا نیمشب که ظن همگان را باطل ~~PageV01P226 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0228.png) # ~~گردانید بر مرکب همچون باد سوار شد و راه فرار کرفت. و چون رور شد فریب # ~~سی فرسنگ رفته بودند تا نیم روز براندند بهسرچشمهای رسیدند و بار فرو ~~گرفتند. # با چنگیزخان قریب هزارتن زیادت نبودی همه خیل و خدم و فراش و # ~~غیرهم. چون نیمشب به وقت میعاد، مردمان خان سواره بیامدتد و بر مخیم # ~~چنگیزخان دوانیدند و دست تیر بهخیمه ها کردند و تمامت خیام را مغربل ~~ساختند # ~~چون در تجاویف خانه ها کسی نبود بدانستند که چنگیزخان فرار بر قرار ~~برگزیده # ~~اونکخان را اعلام دادند درشب با ده هزار سوار برنشست و از پی چنگیزخان # ~~برفت. روز دیگر چاشتگاه بهوی رسید. چنگیزخان چون سپاه بدید قوم خود را ~~گفت # ~~مرداته باشید و از مرگ مترسید که خدای ما را نصرت ms246 دهد که بیگناهیم و ~~تعبیهآ # ~~لشکر داد وقلب کشید اونکخان نیز قلب ببست. چنگیزخان سواری فرستاد پیش # ~~اونک و گفت جماعتی مفسدان ترا بر من متهم کردند و من گناهی ندارم و ~~یاغی # ~~تیستم اما چون بدین وجه شد به هیچ حال نه اعتماد من بر تو بماند ونه تو ~~بر من. # ~~رها کن تا سر خود گیرم و به ناحق مکوش و اگر به باطل کوشی خدای تعالی ~~نصرت # ~~ندهد. اونک جواب داد که چاره آن است که بر گناه مقر آیی و دست به بند ~~دهی تا # ~~ترا عفو کنم. چنگیزخان اگرچه از اسلام بی بهره بود با حضرت ایزد صدقی ~~داشت # ~~نام خدای بر زبان راند و سر بر زمین نهاد و به زبان مغولی گفت: «خدایا ~~تو میدانی # ~~که من غدر نمی کنم و بر من بیداد میرود تو دانی.» و سر برگرفت و بر اسب # ~~نشست و لشکر او دهیک لشکر خصم بود گفت من چون تیر رها کنم شما به یکبار # ~~هر کسی تیری بیندازید. پس به یکبار هزارچویهآ تیر رها کردند و دوم و ~~همچنین # ~~سوم تا لشکر اونک بر خود جنبیدتد قریب پانصدششصدتن از ایشان بر زمین ~~افتاده # ~~بود. چه ایشان به جان می کوشیدند. چنگیزخان گفت دهید در پی ایشان ~~نشستند و # ~~کثر هلاک کردند و اونک خان کشته آمد ندانستند که کدام کس او را کشت. # پس چون چنگیزخان بدانست که اونکخان بقتل آمد گفت آهسته باشید و # ~~در همان مقام فرود آمد. و بعضی از امرا اسیر شده بودند گفتند ما را خان ~~جز # ~~چنگیزخان نباید. و آن روز چنگیزخان را چندان غنایم بدست آمد که عدد آن # ~~خدای دانست بر جملهآ لشکر خود قسمت کرد و خود رشته تاری برنگرفت. و ~~همان # ~~روز نام هر کس که در آن جنگ حاضر بود بفرمود تا بنوشتند و همه را رای و ~~شغل # ~~و عمل پیدا گردانید و آن دو ms247 کودک را ترخان کرد که بهوی گفته بودند. و ~~PageV01P227 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0229.png) # ~~ترخانی آن است که او را فرمانی دهتد که از جملهآ مؤنات و قوبچور و هرچه ~~تکالیف # ~~سلطانی است مسلم ومصون باشد و تا دو یا سه گناه که از وی در وجود آید ~~او را # ~~عذاب نکنند و دست او مطلق باشد # وگویند آن روز خرگاهی یافتند که شاخههای آن همه از زر صامت بود. آن # ~~خرگاه را پاره کرد و بدان دو کودک بخشید. امروز هر کس که از نسل آن دو # ~~کود کند نشانهآ ایشان آن است که پارهای از آن شاخ چوب خرگاه زرین با وی # ~~باشد و بر دوش خود قرو هشته یعنی نشان ترخانی و عنایت چنگیزخان است. و # ~~گویند امیرصاداق که در زمان غازانخان شحنهآ شیراز بود از تسل یکی از آن ~~دو # ~~کودک بود. والعهدة علی الراوی. # و چون چنگیزخان اونک را یکشت در حال به دارالملکخان دوانید و تخت # ~~و را ناگاه فرو گرفت. امرا مضطرو بخت چنگیز بیدار همه بیامدند و زانوی ~~ادب # ~~بر زمین نهادند و بر خانی چنگیزخان یک کلمه شدند و او را آن روز «خان» # ~~خواندند. وچنگیزخان ازآن روز باز پادشاه شد و بنیاد پادشاهی او ازآن ~~روز است. # و آن روزکه چنگیزخان، اونکخان را فرو گرفت و بکشت شهور سنهآ تسع و # ~~تسعین وخمس مائه بود. # چنگیزخان چون بر ممالک اونک قادر شد اول کاری آن کرد که سپاه به # ~~صحرای تاتارکشید که مقام ومولد او بود و اقوام خود را رسول فرستاده گفت # ~~هر کس که ایل ومنقاد شود از بأس من ایمن است و هر کس که مخالفت جوید # ~~خدای داند. پس همین قاعده بنهاد ویدان صحرا راند. هر قوسی که مطیع شدند ~~در # ~~جملهآ جنود منخرط گردانید و هر کسی که منازعت پیش آورد با قوم وتبع و ~~اولاد و # ~~اطفال بکشت. چون یک دو ماه برآمد و اقوام تاتار بدانستند ms248 که جز ایلی ~~وطاعت # ~~چاره نیست همه ایل شدند و به یکبار چندان لشکر بدست آمد که عدد یأجوج و # ~~مأجوج. وخود یأجوج ومأجوج اصلی ایشاناند. زیراکه مسطور است که یأجوج # ~~چندان باشد که عدد آن نتوان دانست و از زمین مشرق برخیزند. # پس چون چنگیزخان را آن همه لشکر بدست آمد جملهآ لشکرهای جهان که # ~~ایشان را به زبان ترکی «تازیک» میگویند به هیچ برگرفت و قبایل خود را ~~بزرگ # ~~گردانید و ایشان را هر کسی پادشاهی و امیری ولایتی داد. و قوم و تبع ~~چنگیزخان # ~~از بیست هزار تن زیادت بود. PageV01P228 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0230.png) # پس چون این لشکر مضاف حشم چنگیزخان گشت روی به گرفتن اقالیم # ~~ورد وچون ختا وختن مجاور بلاد ایشان بود از آن اقلیم برگرفتند و لشکر ~~بهختا # ~~کشید. خان ختا را «التون خان» گفتندی. چون آوازهآ تسلط چنگیزخان یشنید ~~لشکر # ~~گرد کرد و به حرب پیش آمد چندان بس بود که پیشرو لشکر چنگیزخان برسید ~~در # ~~حال مقهور و منکوب گشت چنانکه از بنی آدم در آن بلاد دیار نماند به جز ~~کسانی که # ~~ایشان را به حشر رانده بودند. # و چون ختا مستخلص شد روی بهطرف یلاد ایغور تهاد و بلاد ایغور، شهر- # ~~های کاشغراست و امروزآن را «بیش بالیق» گویند و هر کس که درآن بلاد خان # ~~باشد او را به لفظ ایغوری آیدیقت3 [خوانندا و نام آن آیدیقت که در آن # ~~روزگاربود یارجوق بود و او محکوم قراختای بود و قراختای اسمی است که ~~شامل # ~~است بر اسماء خانان یعنی هر کس که بر جملهآ ترکستان و بر سر همهآ خانان ~~حاکم # ~~باشد گویند قراختا شد. و قراختا در تر کستان به مثابت خلیفه بوده با ~~سلاطین زمان. # و چون ایغوران آوازهآ جهانگیری و دولت بیدار چنگیزخان بشنیدند ناگاه از # ~~طاعت قراختا بیرون آمدند و ایلچیان قراختا [را] که به مطالبت مال قراری ~~آمده # ~~بودند بکشتند و پیغام و رسولان فرستادند به خدمت ms249 شاه جهانگشای و اظهار ~~ایلی # ~~کردند. شاه فرمود تا پایزهو یرلیغ فرستادند و آیدیقتی بر یا رجوق مقرر ~~داشت و تا # ~~زمان عهد مبارک منکوقاآن بر او و بر اولاد او بماند. پس در عهد ~~منکوقاآن # ~~بلابتکچی که یکی بود از امرا و بتکچیان، به اسم شحنگی بدان بلاد نامزد ~~شد. # ~~چون او موافق دین محمدی نبود و همان دین ایغوری داشت با آیدیقت متفق # ~~گشت بر آن که هرچند مسلمانان که در شهر بیش بالیق باشند بقتل آورند. ~~چون # ~~قاعدهآ ممهد است که هر کسی که قصد دین حنیفمحمدی کند البته یه حکم # ~~ولایحیق المکرالسییء الاباهله شر آن قصد به اهل وی بازگردد. و این معنی ~~بر # ~~رأی جهان آرای منکوقاآن عرضه داشتند روا نداشت که خون پنجاه هزار ~~مسلمان ریخته # ~~شود به ناحق، فرمان داد تا آیدیقت را با قوم و تبع او که پنجاهشصت هزار ~~خلق # ~~ودند روز جمعه، که میعاد ایشان بود که مسلمانان را بقتل آوردندی، ~~بلابتکچی را # ~~بند کرده پیش تخت آوردند برگناه مقر آمد. فرمان شد تا بکشند. چون در آن ~~روز PageV01P229 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0231.png) # ~~یکی از فرزندان منکوقاآن مرضی داشت گفتند کسی را خلاص باید داد بلا ~~راخلاص # ~~دادتد. قضاءالله آن مریضی صحت یافت اما از آنجا که عادت مغول است چون # ~~کسی گناهکارشد دیگر بروی اعتماد نماند بلا را به رسولی بهمصر و شام ~~فرستادند. # ~~و مغول گوید که هر کس که گناهکار شد و تخواهند که او را بکشند او را یه # ~~گرمسیرها فرستند یا به رسولی پیش طاغیان تا اگر کشتنی باشد خود خدای ~~تعالی # ~~در این دوکار خطیر ایشان را هلاک کند و اگر گناه او صحیح تیست خود هیچ # ~~نکایت به وی نرسد. وچون نیکو تأمل کنی این اعتقاد با اعتقاد محققان و ~~موحدان # ~~متاسب است. زیراکه تا خاصیتی در ذات این مغول نبودی باریسبحاته وتعالی # ~~جملهآ روی زمین و حکوست فرزندان آدم بهایشان ارزانی نداشتی. دولت ندهد ms250 # ~~خدای کس را به غلط. # علی هذا در تسب ایغوران روایات مختلف است هر کسی چیزی گویند اما # ~~به زعم ایشان آن است که نسب ایشان از افراسیاب است. و قومی دیگر که در ~~میان # ~~ایغوران باشند وایشان را قامان گویند و ایشان در میان اتراک ایغور ~~بهمثابت # ~~دانشمتداناند و خط و بلاغت و علم نجوم و پری گیری و این جنسها از ایشان # ~~برخاسته ایشان تلفیقی ساختهاند وسختی چند نامعقول در افواه انداخته که ~~اصل # ~~ایغور از آن پنج کودک است که ایشان را درمیان درخت یافتند و تقریر این ~~سخن # ~~در تادیخ جمانگشای خانی کرده اما هم صاحب دیوان که مصنف است می گوید # ~~گه این سخن اصلی ندارد و از عقل بعید است اما شاید که در آن روزگار ~~مردی # ~~حکیم بوده وآن پنج طفل را به حکمت در میان آن درخت نشانده! و آن اتراک ~~را # ~~مغرور و مفتون گردانیده والا چگونه عقل قبول کند که پنج طفل از بنی آدم ~~از میان # ~~درختی بیرون آیند وشیر از بیخ شاخ آن درخت بیرون میآید و ایشان میخورند # ~~قطعا معقول نیست. والعهدة علی الناقلین. # ذ کو استخلاص مملکت قراختای # و چون چنگیزخان بلاد ختا و تاتارکه مملکت اصلی مغولان بود و بلاد # ~~ایغور که معظم بلاد ترکستان است [را] در ربقهآ تسخیر آورد عزیمت بر قلع ~~و # ~~استخلاض مملکت اصلی و تختگاه ترکمان و قراختای که خان خانان ~~PageV01P230 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0232.png) # ~~بود مصمم قرمود و در آن عهد قراختای [را] گورخان گفتندی و گورخان آن # ~~بود که سلطان محمدخوارزمشاه او را مقهور کرد و از دست برداشت. و این ~~حال # ~~چنان بود که در آن زمان که چنگیزخان اونکخان را بکشت اونک را پسری بود # ~~او را کوچلکخان5 گفتندی این کوچلک بگریخت و روی به تخت گورخان نهاد و # ~~مدتی ملازم اوشد و باز نمود که چون پدر من اسیر بأس و شطط مغول شد و ~~کشته # ~~آمد ms251 گورخان مرست احوال من کند و لشکری بهمن دهد تا بروم و پیش از آنکه # ~~چنگیزخان روی بدین بلاد نهد دفع او کنم. بدین تمویه لشکری و خزانهای از # ~~گورخان بستد و بگریخت و در گورخان عاصی شد و با سلطان محمدخوارزمشاه ~~متفق # ~~گشت بر آنکه چون میان ما اتفاقی باشد و گورخان را از میان برداریم هرچه # ~~ماوراءالنهر تا حدود قراختای [است] سلطان محمد را باشد و هرچه قراختای ~~تا آنجا # ~~که حد تر کستان است کوچلک را. بدین منوال عهد یستند. و آن بود که هرچند # ~~پیران دولت با سلطان محمد گفتند که هیچ پادشاه قصد قراختا نکرده تو نیز ~~مکن که # ~~ماورای این پادشاه زنبورخانهای بیقیاس است قبول نکرد تا سروجان وخان ~~ومان # ~~و مملکت گورخان و سلطان محمد وکوچلک هرسه در سر آن استبداد رفت. # ~~سلطان محمد و کوچلک، گورخان را برداشتند و شاهجهانگیر چون آوازهآ تسلط ~~کوچلک # ~~بر ممالک قراختای بشتود و آن که گورخان راکشتند و ممالکش قسمت کردند # ~~لشکر در پی کوچلک کرد تا او را [که] چندین مدت چون سگ دیوانه به هرطرف # ~~می تاخت عاقبت گرفته بکشتند و سرش پیش چنگیزخان آوردند و ممالک قراختا # ~~به یکیار مستخلص گشت. # استخلاص شهوالمالیغ6 # و چون قراختای مستخلص شد از شهرهای معظم ترکستان شهر بلاساغون # ~~بود که مانده بود و امروز آن شهر را المالیغ گویند وخان آن شهر را ~~ارسلان خان # ~~خواندندی و در تحت فرمان گورخان بودی. روزی ساعیان در حق او پیش گورخان # ~~سعایتی کرده بودند. او از بیم گورخان زهر بخورد و بمرد. گورخان ~~بلاساغون را PageV01P231 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0233.png) # مجمع الانساب # ~~یه پسرش داد. مدتی خان بود. چون این پسر تحمل تحکمات7 گورخان نمیاورد # ~~یاغی گشت وایل ومتقاد شاهجهانگیر شد و المالیغ را با تصرف نواب آن حضرت # ~~داد. چنگیزخان آن ولایت وخاتی بر وی مفوض و مقرر داشت و مدتی مشمول # ~~عنایت شاه شد. پس از مدتی، ترکی از قبایل ms252 گورخان بر وی خروج کرد8 و او ~~را # ~~یکشت وتحف وخزاین بسیار بیاورد بهخدمت شاه ماضی واو نیز به انواع عاطفت # ~~مشرف گشت، و آن ترک نیز رحلت کرد. مملکت بلاساغون را به پسر او داد نام # ~~او شقتاق نوین ودختری از دختران توشی بهوی ارزانی فرمود. # و در پهلوی این شهر شهری دیگر است آن را آق بالغ گویند و پسری از # ~~پسران ارسلانخان مانده بود چنگیزخان آن را بدان پسر داد و هم دختری از ~~آن # ~~پسر خود یه وی داد و تا زمان آخر حکومت این دو شهر بر فرزندان ایشان ~~مانده # ~~[واین دوشهر به غایت معمور است ومقام لشکر جغتای است] 10. والله اعلم. # ~~ذ کر استخلاص ممالک ایران زمین و موجب قهر سلطان محمدبن تکش # و آمدن چنگیزخان به ممالک خراسان # شمهای از ذکر خلل مملکت سلطان محمد در آخر سلطنت او گفته شده اما # ~~در این سوضع تمام گفته شود. # اما چون چنگیزخان را جملگی تر کستان و ممالک ایغور و ختا و ختن و # ~~مملکت مغول- که آن بلاد تنگت و سلتگای است که مقام و مسکن اقوام # ~~چنگیزخان است و مملکت اونکخان بود- همه سسلم گشت و از یاغیان و خوارج # ~~صافی گشت، اگر چه چنگیزخان میدانست که مملکت ایران زمین مملکتی فسیح با # ~~نام است اما بدان التفات نمی کرد و هروقت ارکان دولت گفتندی که این ~~سلطان # ~~تازیک را واین خلیفه [را] بر باید داشت گفتی آن مملکتی است که از ما ~~مسافتی # ~~بسیار دور است و نیز چون از آن ممالک تجار میآیند و انواع تحف و ~~تنسوقات # ~~به لشکر ما روان است واجب نیست ایشان را رنجانیدن و بهدست خلیفه نیز ~~چنانچه PageV01P232 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0234.png) # ~~استماع میافتد چیزی نیست و یدین معنی راضی بود که تجار از بلاد خراسان ~~و # ~~ماوراءالنهر آمدندی و راهها ایمن بودی. # پس چنان که ذکر رفت سه بازرگان از بلاد ماوراءالنهر از شهر خوارزم یکی # ~~نام احمد ms253 خجندی و یکی احمد بانجیح و یکی پسر امیرحسین متاعهای خوب # ~~برگرفتند و روی بهاردوی چنگیزخان نهاده و چنگیزخان راهها چنان ایمن ~~داشته # ~~بود که بازرگانان تا اردوی او که حدود ایمیل و سلنگای بود بی زحمت ~~بیامدندی. # ~~این سه کس اول روزکه رسیدند بارهای ایشان به چنگیزخان عرض کردند. # ~~جامه های احمد بانجیح پسند کرده فرمود که یهاکن. آن نادان قیمت یک ~~تانسیج # ~~که بهصد ارزیدی به هزار گفته چنگیزخان در خشم شد و گفت که مگر این مرد # ~~میپندارد که ما جامه ندیدهایم؟ فرمود تا در خزاین بازکرده از هر جنسی ~~که با # ~~احمد بود صدخروار ودویست خروار بیرون آورده و برهم نهادند چنانکه احمد ~~خجل # ~~شد و فرمود تا جامههای احمد را غارت دادند. پس متاع آن دو دیگر آوردند ~~از # ~~ایشان سؤال فرمود گفتند که ما این متاعها خاص از برای پادشاه آوردهایم ~~و نمی- # ~~فروشیم. پس متاع ایشان ستده وقرمود تا هر جامهای را از نخ و نسیج ~~یکبالش # ~~زردادند و هردو کریاس را یک بالش نقره و بالش زر پانصدمثقال زر بوده و ~~بالش # ~~تقره همین قدر. وقیمت بالش نقره هفتادوپنج دینار زر ر کنی بود. # پس چون جامههای ایشان تمام ستد و بها داد فرمود تا قیمت جامه های # ~~احمد نیز به همان حساب بالش دادتد و ایشان را نواخته و علوفه داده و ~~چنانکه # ~~ذکر رفت چها رصد وپنجاه بازرگان از همان بلادواز بلادماوراءالنهر جمع ~~کردند یعنی # ~~به هرامیری و نوینی و پادشاهزادهای دوسه از تفاق(؟) خوداز مسلمانان ~~پیدا کرده و # ~~برنشانده و با هر قومی یکی از مغول بهسبیل بدرقه همراه کرده و فرستاده ~~و آن # ~~بیغام که ذکر رفت به سلطان محمد داد. پس چون اقبال سلطانمحمد را روز ~~آخر # ~~بود ایشان را فرموده تا یقتل آوردند. # گویند چون این خبر بهسمع شاهجهانگیر رسید عنان تماسک و تمالک از دست # ~~او برفت و از تاب خشم بیقرار شد و سهشبانه روز ms254 بر پشتهای شد و زاری و ~~گریه # ~~می کرد و روی بر خاک نهاده بود و میگفت خدایا مرا بر این تازیکان ظالم # ~~مسلط گردان که تو میدانی که در این گناه من پیشقدم نبودم وقصد ایشان ~~نکردم # ~~و بنیاد وحشت از من نیست. سر برآورد و گویند آوازی شنید که برو که ترا ~~بر PageV01P233 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0235.png) # ~~ایشان مسلط کردند و همهآ جهان به تو دادتد. از پشته به زیر امد و عزیمت ~~فصد و # ~~انتقام سلطان محمد کرد و لشکر بسیار گرد کرده روی به بلاد ماوراءالنهر ~~نهادند. # ~~اولا لشکری بسیار به پسران بزرگ خود جغتای و اوکتای داد و از یک طرف # ~~یفرستاد و لشکری دیگر به پسر کوچکتر تولی خان داد که پدر هولا کوخان ~~بود # ~~و به یکشطرف یفرستاد وخود با لشکر بزرگ از عقب میآمد. و فرمان داد تا ~~به هر # ~~شهر که برسند ابقا برهیچ کس نکنند و نر و ماده وجوان و پیر وکود ک و ~~بالغ و # ~~آزاد و بنده را بکشند. نخست بهولایت غایرخان - که مبتدی این بلا یود و # ~~یازرگانان را کشته بود_ که آن شهر اترار است دوانیدند و صاست و ناطق ~~رها # ~~نکردند وغایرخان بسیار بکوشید. عاقبت جان نبرد. اتوار را عالیها سافلها ~~کردند. و # ~~چون غایرخان پناه به قلعهای داده بود با پنجاههزار مرد چنگیزخان جغتای ~~و # ~~اوکتای را بر پای قلعه بنشاند و خود عازم شهر خجند گشت. و پادشاهزادگان # ~~پنج ماه بر در شهر اتوار بنشستند تا وقتی که غایرخان را بدست آوردند. # و گویند غایرخان تا غایتی می کوشید که در قلعه هیچ کس با وی نماند و # ~~سلاح نماند کنیزکان را میفرمود تا خشت به دست او میدادند و میانداخت. و # ~~حکم چنگیزخان بود که وی را نکشند پس او را دستگیر [کرده] از قلعه بهشیب # ~~آوردند و پیش چنگیزخان بردند و او را یقتل آوردند. # استخلاص ممالک جند # چون لشکر چنگیزخان به ms255 حوالی جند رسید چنگیزخان مردی از خواجگان # ~~را] که در عداد تجار بود نام او حسن چاچی از شهر چاچ به ایلچی گری ~~بهشهر # ~~جند فرستاد. اهل جند چون هنوز شربت بأس و تسلط چنگیزخان نیافته بودند و ~~از # ~~مسلمانی بازمی دیدند، حسن چاچی را اگر چه مسلمان بود بکشتند و گفتند ~~مسلمانی # ~~که تقویت کافران کند اسلام او درست نباشد. # علی هذا چون چنگیزخان واقف شد بهشهر دوانید و پادشاه آن شهر [که او] # ~~را قتلغخان خواندندی بگریخت وشهر را به یک لحظه یستدند و قومی تمام را # ~~بکشتند باقی پناه به حصار جستند و گفتند این حصار راکس نتواند ستد. ~~بدیک روز # ~~بستدند وقتل عام کردند وهمه مال بستدند و پسر حسن چاچی را متصرفی مال ~~آن PageV01P234 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0236.png) # ~~ولایت دادند و ملکی به علی خواجه دادند وتا امروز اولادعلی خواجه هنوز ~~بو جند # ~~حاکم اند. والله اعلم. # استخلاص ممالک قواقورم # و چون از جند بگذشتند بهقراقورم رسیدتد و قراقورم اصل ترکستان است و # ~~تختگاه افراسیاب یوده. چون بهنزدیک آن شهر رسید در مقدمه آلوش ایدی را] # ~~که اسمیری بزرگ بود به رسولی بفرستاد اهل قراقورم صلح گزیدند و از مضرت ~~خشم # ~~چنگیزخان خلاص یافتند. # و چون تر کمانان بسیار در شهر قراقورم جمع بودند چنگیزخان بفرمود تا # ~~صدوده هزار مرد ترکمان را به حشر براندند و امیری مغول بر سر ایشان کرد ~~تا به # ~~خوارزم زنند و حرب کنند. تراکمه از آنجا که بیوفایی و غدر [رسم] ایشان ~~بود # ~~آن اسیر مغول را بکشتند. چون چنگیزخان واقف شد لشکر فرستاد و صدودههزار # ~~مرد تر کمان را به تیغ گذرانیدند و جملهآ لشکر به خوارزم شدند و لشکر ~~بزرگ با شاه # ~~جهانگیر عازم فناکت وخجند شدند. والله اعلم. # استخلاص فناکت و خجند # و حاکم شهر خجند و فناکت ترکی بود باتیمورنام و دز میان فناکت # ~~حصاری برآورده بود محکم و بر آن حصار مغرور بود و مدتی جنگ ms256 کرد. # ~~چون با لشکر چنگیزخان کوشش او قایده نمیداد وچون هرچه لشکر و خزاین بود # ~~دوباخت عاقبت بگریخت. پس سهمغول با پی او افتادند و با باتیمور سه تیر ~~زیادت # ~~نمانده بود یکی بی پیکان و دوبیپر. بهآن تیر بی پیکان یکمغول را کور ~~گردانید و # ~~بانگ زد به آن دو مغول دیگر و گفت از دنبال من میایید که با من دو تیر ~~مانده # ~~هریکی مقتل یکی از شماست. مغولان بازگشتند و او برفت و بهشهری شد و ~~خوقه # ~~پوشید و بهمصر و شام رفت و بعد از روزگاری باز آمد. چون چنگیزخان ~~نمانده بود # ~~وشهر خجند را پسر او ملک بود باتیمور گفت که من پدر توام، پسرش خرد بود ~~و # ~~چون او میرفته نشان او نمیدانست. غلامی بود از آن او نشانی بجست و ~~بیافت PageV01P235 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0237.png) # ~~و را با زشناخت پس مدتی در خجند بود عزیمت خدمت قاآن کرد در راه بهخدمت # ~~قدغان اغول رسید- نبیرهآ چنگیزخان و در اثنای مکالمه [که] با قدغان ~~اغول # ~~می کرده سخن بر سبیل اکفا می گفته قدغان یک کمان با تیری داشت همچنان # ~~کشیده برسینهآ او راست کرد و او را یه خدایی (؟) رسانید. والله اعلم ~~واحکم. # استخلاص بخار] # چنگیزخان چون خجند را مستخلص کرد عزیمت بخارا فرمود و به نفس خود # ~~مثیر شد و فرمود تا اسبانن را در صحن مسجد جامع بداشتند و شیرهآ خمر در ~~محراب # ~~بنهاد و مطربان و رقاصان را بیاورد و مصحفهای قرآن را قرمود تا در دست ~~وپای # ~~اسیان ریختند وصندوقهای مصاحف را پر از جوکردند و پیش اسبان بتهادند و # ~~جملهآ اعیان ومعتبران ومشاهیر وفضلا وعلمای بخارا هریکی لگام اسبی بر ~~دست # ~~گرفته وایستاده تا اسب جو بخورد وقیامتی بود. و جملهآ علما ومشایخ ~~وعباد و # ~~زهاد فرو مانده هیچ کس را زهره و یارای سؤال نبود بعد از یک ساعت از ~~منبر # ~~فرود آمد و از مسجد به صحرا رفت و ms257 بهمصلی آمد و بر منبر مصلی بر شد و ~~گفت # ~~علما و پیشوایان شما را حاضر گردانید. قریب صدوهشتاد مرد دانشمند فاضل # ~~متدین مستجابالدعوه را حاضر کردند و چنگیزخان بر سر منبر فصلی بهزبان ~~مغولی # ~~بگفت و ترجمانی بر پایهآ زیرین ایستاده و ترجمه می کرد. ابتدای سخن آن ~~بود # ~~که ای مردمان بدانید که شما گناهان بزرگ کردهاید و این گناه، بزرگان ~~شما # ~~کردهاند و بهشما سرایت کرده. خدای بزرگ مرا بر سر شما فرستاده و من خشم # ~~خدایم تا شما را قهر کنم اکنون قهر شما خود کرده شد تقریر مالهایی که ~~زیرزمین # ~~پنهان کردهاید بکنید که هرچه بر روی زمین است محتاج شرح نیست. و مقرر ~~کرد # ~~بر سر هریک مرد شهری یکمغول موکل کرد[ند] تا از بام تا شام خانهها را # ~~تفحص می کرد[ند] وزروقماش بیرون میآوردند. # بدین منوال شهر را بگرفت و بعضی از مردمان به حصار پناهیدند و در حصار # ~~در بستند بهمدتی اند ک در حصار نیز بگشاد و قتل عام کرد و هرچه جوانان # ~~بودند همه را به حشر ببرد و امیری مغول، نام او بوسا را بهشحنگی بنشاند ~~و برفت. PageV01P236 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0238.png) # ~~و این حال در محرم سنئست عشر وستمائه بود. # واقعهآ شهو سموقند # پس عزیمت شهر سمرقند مصمم فرمود و سمرقند پادشامخانه و دارالملک # ~~ماوراءالنهر است و در آن زمان سلطان محمدخوارزمشاه در سمرقند بود و ~~مبالغی # ~~الشکر جمع شده وباره وحصار را احکامی هرچه تمامتر داده و صدودههزار ~~سوار در # ~~شهر و حصار نشانده و سلاح بسیار جمع کرده پادشاهجهانگیر با لشکر ~~جهانگشای بر # ~~درشهر فرود آمد. # و چون سلطان را معلوم شد که چنگیزخان به نفس خود آمده هم در آن # ~~هفته از سمرقند برفت ومردمان سمرقند بهلشکر بسیار و سلاح مغرور بودند ~~دوسه # ~~روزی تجلدی نمودند. روز اول سمرقندیان فیروز آمدند وقریب هزاری از ~~مغولان # ~~بقتل آمدند. روز دیگر چنگیزخان خود برنشست و پیش شهر آمد وسپاه ms258 را به ~~حرب # ~~تحریض داد واهالی شهر پیلان را پیش آوردند وچنگیزخان بفرمود تا بر ~~ایشان # ~~تیرباران کردند و یک هفته آن جنگ بکشید عاقبت پیران و مشایخ و زهاد را # ~~بفرستادند و اظهار ایلی کردند. شاه فرمود تا اهالی شهر را جمله از شهر ~~به صحرا # ~~راندند وشهر را غارت کردند و از خویشان مادر سلطان محمد سی هزار مرد ~~بکشتند # ~~و از جماعتی که به صحرا رانده بودند سی هزار مرد را از برای آنکه پیشه ~~وران خوب # ~~بودند به حشر ببردند و باقی را بکشتند و اند کی در شهر مانده یودند. ~~چنگیزخان # ~~فرمود که خود را به دویست هزاردینار زر بازخرند و همچنین کردند و محصل ~~بر سر # ~~کرد تا زر بدادند و برفت. والله اعلم. # استخلاص خوارزم # خوارزم تختگاه سلطان محمد بود و چنگیزخان پسران خود را جغتای و # ~~اوکتای بدان شهر فرستاده بود. ایشان برفتند و قریب ششماه بر در آن ~~[شهر] # ~~بنشستند و منجنیق برپای کردند. چون در بطن خوارزم سنگ نبود از درختهای # ~~توت گردها بریدند و به متجنیق میانداختند و شهر بگرفتند و حصار و باره ~~را خراب PageV01P237 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0239.png) # مجمع الانساب # ~~کردتد و ای بسا ماهرویان که بیرون آوردتد و جمله سپاه و رعایا بهصحرا ~~راندند و # ~~صدوده هزار کس را به حشر بردند و شمار کشتگان خوارزم چندان نوشته بودند ~~که # ~~عقل خیره میشد. از آن سبب ننوشتم. ### | گوفتن ترمد # و پس از خوارزم، ترمد بگشادند بهقهر. و در آن جای حصاری محکم بود # ~~که آن از جیحون برآورده بودند و مدتی محاربت افتاد تا شهر و قلعه هردو # ~~مستخلص شد و بر هیچ کس ابقا نرفت و همه را بهصحرا راندند و از ربقهآ ~~حیات # ~~خالی گردانیدند. و حکایت آن زن که مروارید فرو برده بود و شکمش ~~بشکافتند و # ~~بیرون آوردتد در این قلعه بود و بدان وسیلت هر کجا مغولان می رسیدند ~~یسیار # ~~مردم را شکم ms259 میشکافتند به امید آنکه چیزی فرو برده باشند! # وچون ترمد گرفته شد جملگی بلاد ماوراءالنهر صافی شده بود پس پادشاه # ~~جهان عزیمت بر عبور جیحون و استیصال ممالک ایران زمین و خراسان مصمم # ~~گردانید. والله اعلم. # ذکر عبور پادشاه جهانگشای چنگیزخان از معبر جیحون # پس در شهور سنیسبع عشر وستمائه اول به حدود بلخ آمد. ارباب بلخ به # ~~ایلی پیش آمدند وایل شدند. فرمود تا به قاعدهآ معهود مردم را بهصحرا ~~راتدند # ~~هرچند مردمان شفاعت کردند که ایشان مطیع اند ابقا نفرموده همه را بیجان ~~کرد و # ~~رحم ومحابا نکرد وباغ شهر را آتش اندر زد وهمه خانه ها را وبران کرد و ~~فرمود # ~~که دیواری که بالای آن یک گز باشد رها نکنند. ### | واقعهآ طالقان # و از بلخ به طالقان آمد وقضای بد و بخت شوم اهل آن شهر را آن روز تیری # ~~بر یک پسر جغتای آمد و هلاک شد. خاتون جغتای به نفس خود در شهر آمد و ~~PageV01P238 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0240.png) # ~~پایستاد تا مجموع اهل شهر را از زن و مرد و کودک و بزرگ تا سگ و گربه و # ~~مرغ بکشتند چنانکه از نفس کش دیار نماند. وشهر را چنان خراب کردند که ~~ائر # ~~عمارت نماند و امروز که اکثر شهرها معمور است آن زمین هنوز خراب مانده ~~و آن # ~~شهر را ما ئوبالیق نام نهادند به زبان مغولی یعنی دیه بد. # حرب چنگیزخان با سلطان جلال الدین # چنگیزخان چون هنوز از استخلاص بامیان وطالقان فارغ نشده بود خبر # ~~آوردند که سلطان جلال الدین در غزنین بر تخت نشسته و لشکری بسیار جمع ~~شده # ~~و مغولانی که بدان طرف رفتهاند بعضی [را] در جنگ کشته و بعضی هزیمت ~~داده. # ~~چون شاه این حدیث شنید در فور با سپاه برنشست و یه هر شهر و دیه که می ~~رسید # ~~برکسی ابقا نکردی. # و چون چنگیزخان بهغزنین رسید. هجده روز بود تا سلطان جلال الدین رفته # ~~بود و روی ms260 بهطرف سند نهاده. چون چنگیزخان برسید در حال از دنبالهآ او ~~رفت و # ~~گفت کاراو را آسان نتوان گرفت. در کنار رود سند بهوی رسید و حربی ~~کردندسخت # ~~وسلطان جلال الدین بدان طرف آب جهانید چنانکه ذکر آن از پیش رفت وجملهآ # ~~مال و بعضیاز خویشان سلطان را بگرفتند و بهحدود کرمان آمد. و پسرش ~~جغتای # ~~مدتی درکرمان بود و چنگیزخان پسر دیگر را از راه گرمسیر هرات به راه ~~جیحون # ~~باز فرستاد و خود بهمملکت هندوستان در شد و خواست که از راه هند قصد ~~چین # ~~کند و از چین به ختا بازگردد و از ختا به راه بلاد سلنگا به مملکت و ~~تختگاه خود # ~~پپیوندد یعنی ایمیل. وچون بههندوستان اندر شد هیچ جای راه خشک نیافت که # ~~به راه چین دلیل بود بدانست که راه نیست با زگشت و هم از راه جیحون به ~~ماوراءالنهر # ~~شد و در خجند توقف کرد تا پسرانش جغتای و او کتای بهوی پیوستند و تولی ~~که # ~~پسر کهترش بود وخود مادام ملازم پدر بود از ماوراءالنهر پیغام فرستاد ~~تا پسر # ~~بزرگترش توشیخان بهاو بپیوندد. او از دشت قبچاق در حرکت آمد و ایشان ~~نیز # ~~شکارکنان می رفتند قریب سهماه سر نر که بنر که(؟) رسید چندان وحوش ~~وسباع و # ~~بهائم جمع شد که یکماه روزگار لشکر چنگیزخان در آن افتاده بودند و می ~~کشتند # ~~عاقبت آنچه مانده بود زیادت آمد. چنگیزخان فرمود تا صید را زنده می ~~گرفتند و PageV01P239 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0241.png) # ~~همه را داغ بر سرین مینهاد و رها می کرد. و گویند در آن حدود هنوز ~~گورخر # ~~مانده است که داغ چنگیزخان دارد. # و چون ازکار شکار فارغ شدند توشی پیشکشها پیش پدر آورد و از حمله # ~~پیشکشها به یکد دفعه ییست هزارسر اسب خنگ یکد رنگ بود که پیش پدر آورد ~~و # ~~دیگر تنسوقات از این قیاس میتوان گرفت. # و چون ازکار پیشکش فارغ شدند شاه جهانگیر قوریلتایی بداشت بعضی ms261 از # ~~ایغوران گناهکار شدند و به یاسا رسیدند و هر مملکتی و ولایتی نامزد ~~پسری و # ~~پسرزادهای کرد و امرا و نواب را همه معین کرد. # و چون آوازه می رسید که بهسبب آنکه سلطان جلال الدین هنوز زنده است # ~~خراسان و عراق صافی نمیشود دو امیر بزرگ از اکابر مغول یکی یمه تویین و ~~یکی # ~~سبتای نویین11 معین فرمود با سی هزارمغول و سپاهی یسیار از لشکر سلطانی ~~و # ~~تازیک و غیره تا بروند و بقایای عراق وخراسان مستخلص کنند. و چون این # ~~مهمات همه تمام کرد خود در سنئسبع عشر وستمائه عزیمت مخیم و مقام اصلی # ~~خود کرد و برفت. # خروج یمه و سبتای بهممالک عواق # یمه وسبتای در ربیع الاول سندآسبع عشر وستمائد از جیحون بگذشتند و به # ~~یلخ امدند. و معظم شهرهای خراسان را چهار شهر است: بلخ و مرو وهرات و # ~~نیشابور. و بلخ [را] خود چنگیزخان خراب کرده بود. چون ایشان برسیدند ~~[مردم # ~~بلخ] همچنان اظهار طاعت کردند بر اندکی مردمان که مانده بودند ابقا ~~کردند و # ~~تعرض نرسانیدند وبه نیشابور آمدند. واهل نیشابور مطیع شدند وایشان را ~~یرلیغی # ~~دادند مشتمل بر آنکه هر کس ازمغول که برسد نقل و ترغو و علفه و علوفه ~~پیش # ~~او برند و دروازه نبندند و خدمت صادر وارد کنند و بدین نسق اهل نیشا ~~بور خلاصی # ~~از بأس وسطوت ایشان بیافتند. پس به ولایت جوین رفتند و در آن ولایت یمه ~~و # ~~سبتای از هم جدا شدند. سبتای از راه طوس وقومس و ری برفت و یمه از راه # ~~مازندران وطبرستان بشد و هر شهر که ایل میشدند آن را مال معین می کردند # ~~11 . در تسخهآ ده مستای بهادر؟. PageV01P240 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0242.png) # ~~و با ره و حصار را خراب می کردند وشحنه مینشاندند و می رفتند و هر کجا ~~سر کشی # ~~می کردند به همان قاعده که رسم مغول بود ایشان را استیصال می کردند. # و یمه ms262 چون بهمازندران رسید آن قلعهای [را] که [در] فیروزکوه حرم و # ~~خزانهآ سلطان آنجا بود درپیچید وهمهآ اولاد و احفاد سلطان را غارت کرد ~~و بعضی # ~~را بکشت و عورات و ازواج را بیستر کرد و از ایشان دیار نگذاشت. و شنیدم ~~که # ~~تر کان خاتون بدان عظمت و جلالت که بودمادر سلطان محمد- کارش بدان # ~~رسید که چون او را بهغارت ببردند بعد از مدتی در تر کستان در شهری ~~صباغی # ~~کردی. نعوذ بالله من زوال الدولة. # و سبتای نیز به همین منوال شهر بهشهر میگشت و میآمد. و یمه وسبتای در # ~~شهر همدان به هم پیوستند وجملهآ بلاد عراق چون قم وکاشان واصفهان ~~وقزوین # ~~و بعضی از بلاد آذربادگان ومراغه یگرفتند و به اردویل آمدند و اردویل ~~را بهقهر # ~~بستدند و تبریز و نخجوان و مرند همه مستخلص گشت. # و در همدان جمال الدین آیبه [را] که حاکم بود بکشتند و از آنجا به بیلقان # ~~رفتند وشروان وشماخی و آن بلاد را همه همین معاملت کردند و چون به ~~دربند # ~~رسیدند به حیلت از دربند بگذشتند و بهحدود قفجاق آمدند و توشی آنجا بود ~~و # ~~[قصد] عزیمت اردوی پدر داشت یمه وسبتای در خدمت رکاب توشی به حدود # ~~ایمیل رفتند و زمین خدمت پادشاهجهانگیر بیوسیدتد و هیچ کس از امرای # ~~چتگیزخان این اثر ننمودند که یمه و سبتای. # خروج پادشاهزادهآ جهان تولی خان به مملکت غوبی # و چون یمه وسبتای باز رسیدند دیگرباره اهل عراق و خراسان چون جوشش # ~~لشکر مغول ساکن دیدند گفتند یمه وسبتای نیز همچون برقی و سیلی بودند که # ~~بگذشت و بازسودای قدیم را کار بستند. # و در بلاد، اکثر آن بود که شحنگان مغول را می کشتند یا میراندند. # ~~پادشاه جهانگیر چون بر این حال وقوف یافت گفت این کار ممالک ایران زمین ~~هنوز # ~~قرار نگرفته به یکنوبت ایشان را از روی زمین چنان قهر باید کرد که از ~~ایشان نام # ~~و نشان نماند. ms263 فرمان شد تا پسر کهترش تولیخان -آن نهنگ دریای رجولیت-با ~~PageV01P241 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0243.png) # مجمع الانساب # ~~لشکری چون عدد مور وملخ وچون کوه آهن به استخلاص ممالک غربی حرکت # ~~کند. ### | واقعهآ شهو موو # و تولی خان از جیحون عبره کرده اول بهشهر مرو رسید. و مرو دارالملک # ~~سلطان سنجر بود. اول اهل شهر دست بر وی نمودند و قاعده چنین است. روز ~~دیگر # ~~چون پادشاهزاده دید که تازیک زور میآورد خود سلیح پوشید و دامن زره بر ~~کمر # ~~زد و پیاده حرب درگرقت. مغولان چون دیدند که قرةعین پادشاه روی زمین به # ~~نفس خود جان بر کف دست نهاده ایشان نیز جانی بکوشیدند و آن روز شهر و ~~باره # ~~را هردو بستدند ومردم را به صحرا راندند. و چهار روز آن بود که مردم را ~~بهصحرا # ~~می راندند. روز پنجم تولی بفرمود تا چها رصدمرد پیشهور از میانه ~~بگزیدند و به # ~~ختای فرستاد و باقی مردم را بکشتند. و در تاریخ جهانگشات تقریر کرده که ~~شمار # ~~کشتگان شهر مرو بهده روز تمام شد و به غیر از حماعتی که در رساتق و ~~ثقبه ه121 # ~~پنهان شده بودند هزاربار هزاروسیصدهزارواند آدمی بشمار آمد که گوشهای ~~راست # ~~ایشان بریده بودند و به ریسمانها آموده3 و در بارشتران به دیگر شهرها ~~برده. # و چون تولی شهر مرو را چنین خراب کرد و برفت گویند مغولانی که # ~~من یعد می رسیدند حصهآ مردم کشی میخواستند و اندر آن حدود می گشتند اگر ~~دوسه # ~~بیچاره از ثقبهای یا ازکهریزی بیرون آمده بودند ایشان را می گرفتند و ~~از پی آن # ~~کشتگان دیگر میفرستادند. سبحان الواحدالقهارکه چندین نفس و روح نازنین ~~را # ~~در حجر عاطفت و تربیت خود بپرورد و هم از ابتاء جنس ایشان جماعتی پیدا ~~کند # ~~که بر ایشان سلط وقادرشوند و همه را از ربقهآ حیات بر کشند. # واقعهآ شهز نیشابور # و چون شاهزاده از کار مرو فراغ یافت روی بهشهر نیشابور نهاد. و نیشابور ms264 ~~PageV01P242 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0244.png) # ~~معظم شهرهای خراسان است وچندان لشکر در آن مقام گرد شد که در حد حصر # ~~نیاسدی و اگرچه نیشابور خود سنگلاخ بود چندان سنگ از برای منجنیق آورده # ~~بودند که دهیک آن بر کار نشد و مردمان نیشابور چنان آلت و عدت راست ~~کرده # ~~بودند که قریب صدهزار مرد جمع شده بود و سیصدمتجنیق و سه هزار چرخ بر ~~سر # ~~با ر و در کار بود و عراده وقارورات نفط و غیره. وتا تولی خان به تفس ~~خود برسید # ~~نیشابوریان کروفری نموده بودتد. و چون تولی برسید از آنجا که بخت ~~نیشابوریان # ~~برگشته [بود] آن روز تغاجار که داماد چنگیزخان بود کشته آمد. دختر ~~چنگیزخان # ~~بیامد و حکم کرد تا سر جنبانی را درآن شهر زنده نگذاشتند وشهر را ~~عالیهاسافلها # ~~کردند. ### | واقعهآ هرات # و چون کار این شهر نیز تمام شد متوجه شهر هرات گشت و خود آنجا # ~~بنشست و شهر بلخ [را] که دو نوبت خراب کرده بودند جراحتی تازه بر سر آن # ~~نهاد وشهرهای دیگر چون ابیورد و نسا و یازر وطوس وجاجرم وجوین و بیهق و # ~~خواف وسرخس و زاوه وغیره همه را لشکر بفرستاد هر کسی که ایل و منقاد ~~بود # ~~به انواع سیورغامیشی مشرف میشد و هر که سر تمرد و عصیان داشت با دیگران # ~~ملحق می گشت. # و چون کار خراسان تمام کرد عزیمت زابل وکابل و سیستان و بعضی از # ~~مکران وکرمان کرد و به نفس خود برفت و همه را ایل و منقاد گردانید و از ~~راه # ~~سیستان به بلخ باز آمد و به جیحون بگذشت و بهاردوی اعظم شد و بهخدمت ~~پدر # ~~پیوست و همه عمر در خدمت پدر بسر میبرد تا آنگاه که اجل موعود دررسید و # ~~پدرش شکارفنا شد. ### | وفات چنگیزخان # شاه جهانگیر چون از ممالک غربی نهضت فرمود و به راه بلخ از راه جیحون # ~~عبره کرد و به مقر سریر خود خرامید یعنی بلاد ایمیل ms265 و سلنگای، مدت پنج ~~سال دیگر PageV01P243 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0245.png) # ~~عمرش بود و به تسخیر بقایای آن طرف مشغول شد چون بلاد تنگوت و غیره و ~~همه # ~~را مطیع ومسخر ومأمور ومحکوم خود گردانید. اما از آن وقت بازکه از ~~هندوستان # ~~یازگشته بود [یه] سبب عفونت هوای آن صوب مزاج او منحرف شده بود و در # ~~آخر به مرضی مهلک سرایت کرد. و چون چنگیزخان از آنها نبود که مرض موت و # ~~علت ناگزیر را فهم نکردی امارت رحلت در خود بیافت. پسران را و دختران ~~را و # ~~اقربای نزدیک را همه یخواند و گفت مرض بر من قوی گشت چنانکه علاج پذیر # ~~نیست وعاقبت آدمی همین است. اما میخواهم که یعد از من اساس مملکتی بدین # ~~فسحت که من نهادهام وقواعد احکامی بدین نسق که من ساخته ام مهمل ومعطل # ~~و منهدم نگردد وهرآینه از پسران من باید که یکی به جای من بنشیند و بر ~~سر شما # ~~حاکم باشد. اکنون شما کدام پسر را مصلحت می بینید که متکفل و متعهد این # ~~عهدهآ بزرگ تواند بود؟ پسران آقا واینی، زانو زدند و بگریستند و گفتند ~~آن روز # ~~خود مباد. اما ازما هرکدام که پدر مصلحت داند به خانی معین فرماید. ~~چنگیزخان # ~~گفت چنانکه من تجارب کردهام دلم بدان قرار گرفته که اگر چه شما هریکی ~~به # ~~حقیقت شاهی وحا کمی و سردارید اسا جای من اوکتای بگیرد. چه آثار نجابت ~~و # ~~علامات کفایت در ناصیهآ او پیداست و بر فرزندان و متعلقان من مشفق است. ~~دیگر # ~~یاره پسران زانو زدند و گفتند مصلحت کلی همین است که پدر میبیند و # ~~بر سخن چنگیزخان که را مجال اعتراض باشد؟ اگر پدر تا زیانه ای را نصب ~~فرماید # ~~ما همه مطیع ومنقاد شویم. علی الخصوص فرزندش. چنگیزخان گفت اگر قول با # ~~فعل موافق است ونیت با زبان مطابق، بر این معنی هر کس خطی باید داد که # ~~بعد از من اوکتای خان ms266 [را] بر خود حاکم گرداند و از سخن او عدول نجوید ~~و # ~~و هر کس که از این نمط بگردد15 در گناه باشد. پسران هریکی خطی دادند به # ~~کناهکاری. # چو این مصلحت تمام شد در چهارم رمضان سنهآ اربع وعشرین وستمائه # ~~واقعهآ ناگزیر حادث شد وپسران و امرا وخواتین هر کسی بهعزیمت اردوی خود # ~~در حرکت آمدند و اتفاق کردند بر آنکه چون هوای زمسستان بگذرد و شدت شتا # ~~بهحدت ربیع مبدل گردد هر کس از اردو روی بهمقام ومخیم و اردوی پدر نهند ~~و PageV01P244 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0246.png) # ~~در کار خانیت مشورت کنند. و تا وقتی که این جمعیت دست دهد خاتون ~~چنگیزخان # ~~یعنی مادر تولی خان- که خاتون اصلی بودحکومت راند و همه بهیرلیغ اوکار # ~~کنند. وهم بر این منوال بود تا فصل ربیع درآمد. # و پادشاهی چنگیزخان بیست وپنج سال بود. والله اعلم. # ذکر اولاد و ابناء چنگیزخان # پسران چنگیزخان آنچه از تادیخ جهانگشای خانی معلوم میشود هقت # ~~تن] بودهاند بدین تفصیل که داده میشود و هذااسامیهم: توشی، جغتای، # ~~اوکتای، تولی، کلکان، جورجای، ارجان. اما آن چها رپسر که توشی و جغتای ~~و # ~~اوکتای و تولی [باشند] از دو خاتون بزرگ اصلی بودهاند. توشی و جغتای و # ~~او کتای از خاتونی دیگر و تولی خان- که پدر هولا کو بودهاز خاتون اصلی ~~تر از # ~~او. و او را دوست تر داشتی بهجهت استخوان مادرش که بزرگ بوده و گویند ~~دختر # ~~اونکخان بوده. و چنگیزخان را این چها رپسر به مثابه چهارپایهآ تخت بود ~~و هریکی # ~~در کار مملکت بهسر خود پادشاهی بزرگ بودند و هرکسی را از ایشان اقلیمی # ~~داده بود و هریکی را به شغلی منصوب گردانیده چنانچه به تفصیل ذکر هریکی # ~~بیاید. ### | ذ کر توشی # او پسر مهتر چنگیزخان بود و خانی بزرگ بود و چنگیزخان ممالک قفجاق و # ~~الانان و روس وبلغار وآن اطراف تمامت [را که] تا به سرحد گرج و فرنگ و # ~~تفلیس و آذربادگان رسد ms267 بهوی داده بود و او را به کار صید شکار منصوب ~~گردانیده. # ~~در آیین مغول هیچ کاری معظمتر و نازکتر ازکار صید نیست و چنگیزخان گفتی # ~~که چه کار صید است و چه تدبیر ملک و ملکداری و هر کس که کار صید نیکو # ~~دانست و بدان خو کرد مرتاض و معتاد گشت و ازوی همه کاری بیاید. # و توشیخان با تهور، سائس، بخشنده، یا رندهآ جوانبخت بود و او را هفت ~~PageV01P245 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0247.png) # لجمع الانساب # ~~پسر بود بدین تفصیل: هردو، باتو، سقسان16، تنکوت، بر که، ترکجار، ~~طغاتیمور. # ~~و توشی اگر چه جاه پدر نیافت اما به حقیقت حا کم جملگی ممالک و اولاد ~~واحفاد # ~~چنگیزخان او بود وقاآن همه کاری بهمشورت اوکردی و هرچه او یرلیغ دادی # ~~هیچ کس از پادشاهزادگان زهره نداشتندی که اعتراض یا عدول کردندی. # و چون توشی درگذشت از پسرانش باتو قائم مقام او گشت و امروز دربند # ~~باتو که سی گویند بهنام او بازمی خوانند. و باتو همچنان با پادشا ~~هزادگان راه آقایی # ~~داشت و در هر مهم او حاکم بودی و امروز خان قفجاق که او را اوزبکخان # ~~گویند از نسل اوست. والله اعلم. ### | ذ کر جغتای خان # او پادشاهی با هیبت با سیاست تند بود و چنگیزخان کار یا رغو و سیاست # ~~بهوی تفویض کرده بود و در یا رغو چنان مجد بودی که یکسر موی اهمال و # ~~تغافل نکردی و آنچه یاسای پدرش بودی همچون حکم خدای دانستی و کم کسی # ~~از یا رغوی اوجان ببردی. # و چنگیزخان ممالک ایغور یعنی بلاد تر کستان از حد ختای تا ماوراءالنهر # ~~و حدود جیحون بهوی داده بود. و از آن او دو پسر زیادت معلوم نمیشود17 ~~یکی # ~~آنکه در حدود بلخ کشته شد و ذکر آن رفت و یکی دیگر نام او ماتکان و این # ~~ماتکان را پسری بود نام اوقرا. و چون ماتکان نمانده بود بعد از ~~چنگیزخان قاآن # ~~جای جغتای بهقرا ms268 داد. و جغتای را پسری دیگر بود نام او بیسوبس. چون ~~پادشاهی # ~~به پسر اوکتای رسید یعنی کیوکخان جای جغتای را به پسرش بیسو باز داد و # ~~گفت تا پسر باشد پسرزاده میراث نبرد و تا دور منکوقاآن همچنین بود. و ~~آمروز # ~~خانان ماوراءالنهر از نسل جغتایاند و کیو کدخان به همین سبیل. # و جغتای خانی بود که هشیاری نداشتی و بخششی عام داشت و همهآ مال # ~~مملکت به یک روز بخشیدی. والله اعلم. PageV01P246 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0248.png) # ق کو اوگ کاک # اوقرة عین ابناء و آل چنگیزخان بود و هر ریشی که از چنگیزخان و لشکر او # ~~پردل اهل جهان راه یافته بود او بهفرط عدل وجود و بذل بر جای هریک ~~مرهمی # ~~نهاد و تدارک آن همه خشونت به احسان و لطف خود بکرد وخواجه صاحب # ~~دیوان علاءالدین عطاملک درتادیخ جهانگشای ذکر جود و سخاوت و بذل او در # ~~مجلدی که قریب صد ورق باشد جداگانه نهاده و چنانچه او درسخاوت بود ~~مناقب # ~~و مآثر حاتم طایی و آل برمک را محو کرده است. چه بالش زر و نقره به ~~هزارو دوهزار # ~~وسه هزارو ده هزار بخشیده وگوهر و در ولآلی و سنگواره به پیل وار و به ~~کنار و به # ~~جوال یه مردم داده و رحمی و شفقتی که در دل او بوده اگر اسلام داشتی ~~توانست # ~~گفت که سیرت انبیا داشته وسخنهای او همه موافق سخن محققان و اولیا بوده ~~و با # ~~دین محمدی علیه الصلوة والسلام والتحیة والرضوان میلی عظیم داشت و در ~~هر # ~~قضیه مدد مسلمانان کردی و مسلمانان را بر دیگر امم18 ترجیح دادی و نام ~~محمد # ~~وسول الله [ص] بهحرمت بردی و تعظیم کردی. و گویند روزی پادشاهی لعلی # ~~ممسوح پیش او آورد ونام محمد رسول الله بر بالای آن کنده بودند و زیرتر ~~نام # ~~پادشاهانی که لعل از آن ایشان بود. بفرمود تا نام آن پادشاهان از آن ~~لعل # ~~باک کردند و نام ms269 محمدعلیه السلام بجای بگذاشت و گفت تا بر من مبارک ~~یاشد # ~~و نام خود زیر نام رسول ثبت کرد و این ازکمال اعتقاد است. و چون ذکر او # ~~مفصلا خواهد آمد در این مختصر چندان ننبشت. والله اعلم. ### | ذکو تولی خان # او را چنگیزخان الغ نویین خواندی و بزرگ داشتی بهسبب استخوان مادرش # ~~و گویند مادر او دختر خانخانان بود و چنگیزخان ممالک غربی که آن مملکت # ~~ایران زمین است از آب آمویه تا حد شام و مصر و تختگاه خلیفه بهوی ~~بخشیده بود # ~~و درحیات پدر خود یک نوبت - غیراز آنکه با پدرآمده بود - بهنفس خود ~~بدین # ~~طرف آمد ومملکت خود را تصرف نمود وخراسان را علی طریق الاجمال چنانچه ~~از PageV01P247 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0249.png) # ~~پیش ذکر رفت یاساسیشی تمام کرد وشحنگان بنشاند و ضبطی تمام داد ومراجعت # ~~کرد. و پدر او را کار لشکر کشی و حرب و گرفتن یلاد و قهر اعادی فرسوده ~~یود و # ~~مردی متلفر مؤید یود. # و چون چنگیزخان درگذشت او ملازم برادر خود اوکتای قاآن بود و پیش # ~~از او کتای به جوانی درگذشت. و او آیین و رسوم پدر نیکو دانستی که هرگز ~~از پدر # ~~جدا نشده بود و چون درگذشت او را از خاتونی که پدرش بهوی ارزانی فرموده # ~~بود و تامش سرقویتی خاتون چهار پسر بود اول منکوقاآن، دوم قبلا،سوم # ~~هولاکوخان، چهارم اریغ بو کا. # و بعد از کیوکخان چنانکه ذکر آن خواهد آمد قاآنی به منکو آمد و منکو # ~~ممالک موروثی یعنی بلاد غربی به برادر خود هولا کو داد و بفرستاد و ~~هولا کو # ~~بدین طرف آسد و خلیفهٔ‌ وقت را المستعصم بالله برداشت و از آن وقت باز ~~اولاد و # ~~احفاد او در این مملکت ممکن سریر شدهاند و خدای عزوجل ایشان را بهجملگی # ~~بهشرف اسلام مخصوص گردانیده که دوردولت و بقای ذریت این خداوندان تخت # ~~بهابد مقرون باد. این است احوال پسران چهارگانه که مجملا گفته آمد اما ms270 # ~~هرچه آن پسران سه گانه بودند هر کسی را خطهای بوده از طرف مشرق و شمال. # و چون در تواریخ ذکر ایشانن جایی مفردا ندیدیم چیزی نبشته نشد اکنود دوی ~~به فرض # ~~آدیم و سلسله تواریخ با زپیوندیم. بعونن الله تعالی و حسن توفیقه. # جلوس اوکتای قاآن # چون چنگیزخان فرمان یافت پسرانش هریکی در اردوی خود بودند و چون # ~~برصورت واقعه واقف شدند همهآ راهها و یورتها قروق کردند وطرق بسته شد و # ~~فرمان خاتون چنگیزخان شایع گشت مشتمل بر آنکه هر کسی در هر مقام که ~~باشد # ~~همانجا مقیم شود تا سال نو باید که در اول بهار همه در اردوی چنگیزخان ~~حاضر # ~~آیند. پس چون فصل ربیع روی نمود وصولت سرما وسورت شتا ساکن گشت اول # ~~سال سنهآ ست وعشرین وستمائه هر کس از موضع خود در حرکت آمدند و از طرف # ~~قفجاق باتو با هر شش برادر نخست از همدآ پادشاهان برسید و از طرف ختن ~~وختا # ~~پنج برادر چنگیزخان برسیدند که نامشان این است: اوتکین، بلکانویین، ~~اولجلتای PageV01P248 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0250.png) # ~~نویین، دیلوب، دو کای. و جغتای خود با پسران و پسرزادگان برسید و او ~~کتای خان # ~~نزدیک بود و بیامد و تولی خان خود در اردوی خود ملازم مادر بود. # و چون همهآ پادشاهزادگان و امرا و نویینان در اردوی چنگیزخان جمع # ~~شد [ند] اولا مدت چهل روز [بهغیر] ازعیش وعشرت ونشاط وتمتع از خواتین و # ~~جواری با هیچ شغل نیرداختند و هر روز یه نوعی طویی و دعوتی بودی پس ~~چنانکه # ~~عادت ایشان است چندین کنیزک ماهروی و غلامان خورشیدچهره نزدیک روح # ~~چنگیزخان فرستادند. روز چهل ویکم در بحث خانیت شروع کردند و جملهآ ~~برادران # ~~و خاتونان زانو زدند و با اوکتای گفتند که کارها در پیش است و مهمات ~~ملک # ~~موقوف، ترا بر تخت باید نشست و احکام را امضا کردن. اوکتای چنانکه عادت # ~~عاقلان باشد ابایی مینمود و می گفت اگر چه چنگیزخان مرا ms271 معین قرموده ~~اما # ~~حدیث مردگان در دنیا به کار نیاید. الحمدلله والمنه پسران بزرگتر و ~~اعمام مستعد # ~~هستند به اتفاق بر یکی مقرر کنید تا من نیز با او بیعت کنم. و آن روز ~~کار فیصل # ~~نگشت روز دیگر همین صورت بهمیان آوردند و اوکتای ناز می کرد و می گفت ~~در # ~~حکم یاسای پدر ما چنگیزخان جای پدر آن پسر می گیرد که کوچکتر است و ~~مادرش # ~~اصلی تر و در اردوی پدر او مانده باشد امروز پسر کوچکتر که از خاتون ~~اصلی است # ~~تولی است. ما همه متفق شویم واو را بهخانی بنشانیم. آن روز نیز کارقرار ~~نگرفت. # ~~روز سوم جملهآ اعمام واخوان وخواتین ودختران و دامادان جمع شدند و ~~متفق- # ~~اللفظ گفتند چنگیزخان از میان ما ترا برگزیده و خطها به گناهکاری ازما ~~ستده و تو # ~~نیز ملزم آمدهای. اگر امروز ابا مینمایی گناهکار شوی. # اوکتای چون این سخن بشتود و سخنی بزرگ بود رضا درداد. پس جغتای # ~~یکدست او بگرفت و برادر چنگیزخاناوتکین نویاندستی، و او را بر تخت # ~~خانی نشاندند و او را قاآن خواندند. و چنانکه عادت ایشان است کلاهها بر ~~گرفتند # ~~و کمرها بر دوش افکندند و نه نوبت از درون خوگاه و بیرون خرگاه زانو ~~زدند و # ~~سه نوبت آفتاب را زانو زدند و تولی خان بیامد و زانو زد و کاسه داشت. و ~~آن روز به # ~~جشن وسور و سرور و حبور بسر بردند. روز دیگر قاآن بر تخت نشست جملهآ ~~برادران # ~~وخواتین همچون ماه وپروین پیش تخت او برپای ایستاده و آواز سماع وقبوز ~~و # ~~چنگ و نای به فلک دوار رسانید[ند]. قاآن فرمود که خزاین قدیم و جدید که ~~پدر # ~~ما چنگیزخان جمع کرده و از محافظت آن قایده نمی رسد بهمیان آورید. پس ~~چندان PageV01P249 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0251.png) # ~~خزاین و دقاین بگشادند که حصر وعد آن صورت تیندد از بالش زر و نقره و ~~تیاب # ~~نفیس چون نخ و نسیج و ms272 گوهرهای گرانمایه همه را بر لشکر و امرا ~~وپادشاهزادگان # ~~وخواتین تخصیص فرمود وکسانی که غایب بودند حصهآ ایشان برسانید و بعد سا # ~~که این تخصیص فرسوده بود آنچه مانده بود نصف آن بود که بهمردم داده ~~دیگر # ~~با ره به همان منوال هر کس را بهرهای دادند بیش از آن مانده بود روز ~~دیگر فرمود # ~~که هر کس که خواهد برگیرد لشکر به تمامت درآمدند و آن همه نعمت بستدند ~~و # ~~مرد بود که او را دهتومان و پنج تومان نصیب رسیده بود. وقاآن به یکبار ~~دل اهل # ~~جهان بریود و همه را رهین منت و ممنون ایادی و بر خود گردانید. # و چون ازکارعطا و صلات بیرداخت روی بهمهمات ممالک آورد و هر کس # ~~از امرا و پادشاهزادگان به اقلیمی نامزد فرمود و اول امیری که بفرستاد ~~جورماغون # ~~بوده # خروج جورماغون به مملکت غربی # و جورماغون را یه ممالک غربی فرستاد. و درشهورسنهآ سبع وعشرین وست مائه # ~~از جیحون عبره کرد و به هر کجا رسیدی قواعد حکم تولی و یرلیغ او ممهد ~~داشتی # ~~و اگر کسی شیوهآ تمرد پیش آوردی او را قهر کردی. # و جورماغون بهعراق برگذشت وقصد بغداد کرد و امیرالمؤمنین الناصرلدین- # ~~الله خلیفهٔ‌ وقت بود سپاهی را به دفع او پذیره فرستاد. جورماغون دوسه ~~روز حرب # ~~کرد چون اجازت حرب با خلیفه و قهر او نداشت بازگشت و روی به بلاد مغرب # ~~نهاد وبهشام برگذشت و به بلاد شمال پیوست. # خروج امیر سبتای بهادرا به مملکت قفجاق # دوم امیری که بفرستاد سبتای بهادر بود که او را به دربند باتو و صحرای # ~~قفجاق فرستاد تا مدد لشکر باتو باشد وآن قدر شهرها که ایل نشده ایل ~~گرداند و # ~~آنچه ایل است یاسامیشی کند. و در آن سال او برفت وشهرهایی چند مستخلص # ~~گردانید و بازآمد. و دیگر دو پادشاه را بهحدود تبت و چین فرستاد و آن ~~مملکت را PageV01P250 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0252.png) # ~~استخلاص کردند و خود با ms273 لشکر بزرگ و هردو برادرش جغتای و تولی خان ~~عزیمت # ~~ختای کرد. # استخلاص ممالک ختای در عهد آوکتای # و چون خبر رسید که التونخان که خان ختای است دلش پاک تیست بر # ~~مقدمه تولیخان را با لشکری بفرستاد والتون خان صدهزارسوار پذیره فرستاد ~~چندان # ~~بود که [چون] مقدمهآ لشکر تولی خان برسید هم در لحظه ختائیان شکسته ~~شدند و # ~~قومی که از شمشیر بجستند روی به التونخان نهادند و هم در پی لشکر بزرگ، # ~~قاآن به نفس خود برسید وروی بهمقام ومخیم التونخان نهادتد. والتون خان ~~چون # ~~دانست که از این طامه19آ کبری جان نخواهد برد خانهای چویین ساخته بود و ~~خود # ~~با زن وفرزندان همه در آن خانه رفتند وآتش در آن خانه زد تا خسرالدنیا ~~والاخرة # ~~به دوزخ جست و قاآن فرمود تا همهآ ختائیان را دستگیر کردند و اکثر عمل ~~امت # ~~لوط با ایشان به تقدیم رسانیدند وازشهر التون خان دود برآوردند و همه ~~را برده و # ~~اسیر کردند. و پادشاه جهان، کامران و دولت یار باز[به] مقرسعادت ومقام ~~سریر # ~~خرامید. # و چون اول سال سنهآ ثمان و عشرین وستمائه در آمد قاآن عزیمت کرد که # ~~دیگرباره برادران و برادرزادگان و پادشاهان و امرای اطراف را گرد کند و ~~جمعیتی # ~~سازد و آنچه مهمات ضروری است مکفی کند. # قوریلتای در عهد اوکتای خان # پس یرلیغها فرمود بر تمامت اطراف جهان و گفت باید که همهآ # ~~پادشاهزادگان و امرا وخواتین و عمال و متصرفان و بتکچیان اطراف بهاردوی # ~~بزرگ حاضر شوند. پس چون احکام مبرم پادشاه جوانبخت صادر شد هرکس از # ~~موضع خود در حرکت آمدند و در بلاد ایمیل جمع شدند و آن صحرا به دشت ~~قیامت # ~~تسبتی داشت از مردم که گرد شدند. # ~~19. طامه به معنی بلای یزرگه است. PageV01P251 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0253.png) # پس قاآن فرمود تا خزاینی که در آن دوسال جمع شده بود بگشادند و بهآ # ~~همان نسق و ترتیب که درسال پیشین تخصیص قرموده بود ms274 هر کسی از پادشاهان # ~~و امرا وخواتین وعموم لشکری بهرهآ تمام داد و چون از بخشش فارغ شد # ~~استکشاف عمال و باسقاقان کرد. هر کس که در عمل خود اثر عدل و راستی او # ~~زیادت بود سیورغامیشی یافت و هر کس که حکم یرلیغ را اند کی تحریف جایز # ~~داشته بود به یاسا رسانید. پس هرکسی را از پادشاهان و پادشاهزادگان ~~بهطرفی # ~~تامزد فرمود وخود عزیمت کرد که ازطرف مشرق برگیرد و برود و بهمغرب ~~بازگردد # ~~و همهآ ممالک را مستخلص و مضیوط دارد. چون این عزیمت مصمم شد متکوخان # ~~پسر تولی خان [.00] پدرش نمانده بود اما نزدیک قاآن نیکمعتبر و به کار ~~بود # ~~زانو زد وعرضه داشت که چون غرض از امرا ونوابا وخدم وحشم آن است که # ~~پیش پادشاه وقت سیر باشد چرا باید که پادشاه بهتفس خود حرکت کند؟ اگر # ~~رأی قاآن باشد بر سر تخت خانی به نشاط وعیش و تمتع از لذت این جهانی ~~مشغول # ~~شود وفرمان فرماید با ما که ارکان دولتیم [تا] روی بهمهمات وقت آوریم و ~~هر # ~~خاری که در راه مملکت مانده به دولت قاآن از راه برداریم. # چون این سخن سخنی معقول و پرفایده بود قاآن را خوش آمد. سنکوخان را # ~~پیش تخت خواند وسرش در کنار گرفت و ببوسید و او را احماد کرد و بگریست ~~و # ~~گفت دریغ از پدر تو تولی خان. پس معین فرمود تا سنکوخان به آن مصلحت ~~سوار # ~~شود و لشکر بیکران بهوی داد وکسید کرد و خود بهعیش و شرب راح مشغول # ~~گشت و راحت گزید. # در آن سال جملهآ لشکرها که رفته بودند همه با مراد و کام تمام باز ~~رسیدند. # ~~و چون سال پادشاهیش بهسیزده رسید روزی جماعتی صیادان بیامدند و گرگی ~~زنده # ~~بیاوردند قاآن فرمود تا آن گرگ را خلاصی دادند تا برود. و چون او را ~~بگشادند و # ~~در حرکت آمد سگبانان ایستاده بودند سگ را رها کردند و ms275 بجستند و گرگ را # ~~بگرفتند و بدریدند. قاآن نیک ملول شد و گفت امروز در نفس خود گرانی ای ~~می- # ~~دیدم گفتم حیوانی از مرگ خلاص دهم تا این گرانی برود چون آن دو خلاص # ~~نیافت همانا مرا نیز در این نزدیکی وقت کوچ است. این سخن بگفت و در ~~اندرون # ~~خرگاه رفت و رنجور شد و هم در آن هفته فرمود تا ایلچی به طلب پسر ~~بزرگترش # ~~کیوک خان بفرستادند که آن پسر را به جانب سلنگا فرستاده بود. هنوز پسرش ~~PageV01P252 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0254.png) # ~~نرسیده بود که قاآن در جمادی الاولی سنهآ تسع وثلثین وستمائه فرمان ~~یافت. # و او بزرگ پادشاهی بود و هرکس که خواهد که سیرت او بداند که # ~~چگونه پادشا هی با بذل وسخاوت و جود و عطا بود در تادیخ جهانگشای خانی # ~~مطالعه کند تا حقیقت ذات خیر او معلوم گردد. پادشاهی اوکتای سیزدسال ~~[بود]. # ~~والله اعلم. # جلوس کیوک خان بن اوکتای خان # چون اوکتای قاآن تختهآ تابوت را بر تخت بخت اختیار کرد و با نام نیک # ~~عازم سرای باقی شد خاتون او تورا کیناخاتون ایلچیان به اعلام این حال ~~به طرف # ~~باتو و جغتای روان کرد. باتو چون بر واقعه واقف شد یرلیغ داد و گفت چون # ~~تورا کیناخاتون مادر پسران اصلی است حالیا مصلحت در آن است که به مصلحت # ~~ملک قیام نماید تا چون اول بهار برسد به همه پادشاهزادگان جمع شویم و ~~در کار # ~~خانیت شروع کنیم. و ازطرف جغتای همین حکم نفاذ یافت. # پس تورا کیناخاتون به مصلحت ممالک قیام نمود و یرلیغها داد. و در آن # ~~مدت که مصالح ملک در تصرف او بود کارعالم در تشویش افتاد و ~~پادشاهزادگان # ~~هریکی براتها و یرلیغها بهدل خود روان کودند ومالها درپای افتاد. و ~~تورا کینا # ~~خود اکثر با قوم ایغور که ایشان را قامان20 گویند خلوت داشتی و بدان ~~اکاذیب # ~~و ایاطیل ایشان مفتون بودی و نیز اگر درمدت عمر انتقامی ms276 از کسی داشت در ~~آن # ~~مدت تدارک کرد و بسیار کس از بزرگان سیاست فرمود. و زنی بود فاطمه نام ~~که # ~~نسب خود از علویان دانستی او را از مشهد طوس در وقت خروج چنگیزخان به # ~~غارت برده بودند و در شهر قراقورم دلالگی کردی در این وقت مقرب حضرت # ~~تورا کینا شد و همه کارها درخود پیچید وامرا را معزول کرد وهمه کارها ~~مهمل # ~~و معطل ماند وکیو کخان در این معنی هیچ سخن نمی گفت که میدانست که # ~~جهان به کام او خواهد بود. وخاتون تولی- که مادر منکو و هولا کو بود- ~~هرچند PageV01P253 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0255.png) # ~~نصیحت کردی قبول نیفتادی اما او حاضر و بیدار یودی ونه او ونه پسران آو ~~یهآ # ~~هیچ وجه براتی بر ممالک ننوشتندی لاجرم در وقت قوریلتای، روشن رأی و ~~روسفید # ~~یودتل. # علی هذا چون سال نو در آمد و هرکس از حکم یرلیغ تورا کیناخاتون به # ~~اردوی قاآن جمع شدند ومدت چهل روز بهقاعدهآ معهود بهعیش وجمعیت مشغول # ~~شدند پس جملهآ شاهزادگان در کار خانیت مشورت کردند همه متفق شدتد ~~برآنکه # ~~کیوکخان هم از روی میراث وهم از راه سن و استعداد بهخانی لایق است و ~~این # ~~سخن با وی بگفتند. او پدروار سری باز میزد و بهاین و به آن حوالت می ~~کرد # ~~عاقیت ملتزم و متقبل کار گشت و بر مسند شاهی بنشست و هم بهشیوهآ ماتقدم # ~~امرا وخواتین جمع شدند ونه نوبت اندرون و بیرون خرگاه را زانو زدند ~~وسهنوبت # ~~آفتاب را. وکااهها برگرفتند وکمرها بگشادند وکاسهها داشتند و او را # ~~کیو ک قاآن نام نهادند و آن روز بهحشن و تماشا جچنانچه عادت ایشان است ~~مشغول # ~~شمدثد* # وچون کیوکخان به پادشاهی بنشست همان رسم پدر پیش آورد و خزاین # ~~قدیم و جدید را همه بر لشکر تخصیص کرد و یرلیغهای پدر و جد یرقرار امضا # ~~داد. و در آن سال چندان مردم در اردوی او جمع شدند که حد آن ms277 جز خدای # ~~ندانستی. رسولان خنیفه و رسولان ملاحده واز آن سلاطین شام واز آن روم و ~~گرج # ~~وفرنگ وختاوختن وخراسان وعراق وماوراءالنهر وآذربادگان با چندان تحف و # ~~هدایا که شرح آن صورت نبندد جمع آمدند و درگاه او صحرای قیامت و دشت # ~~عرصات بودی، # وکیوکخان اول کاری که کرد آن بود که خزاین را فرمود تا به صحرا # ~~آوردند و بر شیوه و رسم پدر فرمود تا به همان ترتیب که پدر داده بود بر ~~مردم # ~~تخصیص کردند و چون هنوز عشرعشیر آن خرج نشده بود بار دیگر به همان نسق # ~~یدادند وسوم بار بدادند و هنوز مانده بود پس مابقی را غارت عام داد هر ~~کس # ~~که میخواست هرچه میخواست برمی گرفت از نسج و نخ و زرو گوهر تا چنان شد # ~~که هیچ نماند و قیاس کردند از خربنده تا شتربان هیچ کس نبود که دهتومان ~~و # ~~پتج تومان نیافته بود. وکیو ک پادشاهی بود که به همه انواع هنر آراسته ~~بود از # ~~بأس وسیاست وعدل ومرحمت اما عیبش آن بود که مایل [به] ملت عیسوی ~~PageV01P254 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0256.png) # ~~بودی اگرچه در تقویت دین محمدی تقصیر نکردی اما جغتای که امیرالامرای ~~او # ~~بود ترسا بود او را بر این دین تحویض داد ومادرش هم یددین بود و پیوستد ~~به # ~~سخن قامان- که کاهنان اهل ترکاندمغرور بودی و چون مادرش بددین و # ~~نواب توسا [بود] حالیا کسی از مسلمانان را زهره نبود که در دین محمدی ~~سخن # ~~گفتی. علی هذا چون کار مملکت و مال ولایات خللی تمام یافته بود اول به ~~دقع # ~~خلل واصلاح آنچه خلل پذیرفته بود مشغول شد و تماست یرلیغها و پایزهها ~~که # ~~پادشا هزادگان داده بودند بازخواست و در آن استقصای بلیغ بجای آورد و ~~هر کس # ~~که خلاف یرلیغ قدیم حکمی داده بود ایشان را مالش داد و آنچه ~~پادشاهزادگان # ~~بودند سرایت آن به نواب ایشان کرد و همه گناهکار شدند و تشویر یافتند ~~به ms278 غیر از # ~~بیکی1: و پسران او که یکسر بوی ازجادهآ حکم یرلیغ قدیم تجاوز ننموده ~~بودند و # ~~کیوک ایشان را بنواخت و دعا کرد و به هرچیز مثل بدیشان زدی و سر کوب # ~~مردم را به ایشان کردی. # و چون از این کارفراغ یافت به کار رسولان و نامهها پرداخت که از اطراف # ~~آورده بودند و هریکی را به وجه لایق وفراخور آن قوم جواب کرد. نامهآ ~~خلیفه را # ~~به تهدید و تخویف و امید جواب نبشت و او را میان خوف و رجا بداشت ~~وتامه- # ~~های ملاحده را بهخشونت هرچه تمامترجواب فرمود و ایشان را سگ و ملحد و # ~~کذاب خواند و گفت از شما سگان دیار نگذارم. و باقی نامهها را که از ~~ولایات # ~~ایل بود با پایزه و یرلیغ و تشریف جواب فرستاد وکسانی که خود حاضر ~~بودند # ~~همه را به انواع تشریفات وخلع مشرف فرمود و هر کسی باز سر مملکت خود ~~کسید # ~~گردانید. # و پس از این کار روی بهضبط و تدبیر ممالک آورد و به گرفتن اقالیم که # ~~هنوز ایل نشده بود به هرجای لشکری برنشاند و یه همان نسق و ترتیب که ~~پدرش # ~~حکم فرموده بود امرا را بهطرف مشرق وشمال و دیار هند وسند وسیستان وچین # ~~وختای وختن وبلاد ایغور وماوراءالنهر روانه گردانید و در باب هر کسی ~~نصایح # ~~و وصایا واحکام که متضمن مصالح ملک بود به امضا رسانید وخود بهنفس خود # ~~عزیمت ممالک غربی ساخت ونیت او آن بود که به ماوراءالنهر آید و ~~ماوراءالنهر PageV01P255 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0257.png) # ~~یبیند و یهجیحون بگذرد و خراسان را ضبطی دهد و بدعراقین رود و خلیفه ~~را # ~~بردارد وملاحده را قلع و قهر کند. پس به همین عزم لشکری بکشید و ~~خرامان- # ~~خرامان در عین رقاهیت و سلاست به دیار ماوراء النهر آمد. چون کو کپ ~~دولتش # ~~بهاوج رقعت رسید ناگاه عارضهای روی نمود و در سنهآ ثمان واربعین وست ~~مائه عالم # ~~عقبی را اختیارکرد وبرفت. مدت ms279 مملکتش قریب نهسال [بود] . والله اعلم ~~بالصواب. # جلوس منکوقا آن المشتهرمونککاقا آن بن تولی خان # در مقدمه ذ کر رفت که تولی خان از پسران چنگیزخان بهسبب مادرش که # ~~استخوانی بزرگ داشت از دیگر پسران اصلی تر بود وهدر و برادران او را ~~شاهزاده # ~~دانستندی زیراکه مادرش دختر خانخانان بود. و چون تولی تماند از وی چهار # ~~پسر ماند: یکی منکو و یکی قبلا و یکی هولا کو و یکی اریغ بو کا. پس ~~منکو # ~~بهسبب استعدادی ذاتی که داشت منظور نظر و سشمول عاطفت اوکتای و کیوک # ~~بود و بهسن، یزرگتر از برادران بود و بهسیاست و رجولیت و فروسیت آیتی ~~بود و # ~~پیوسته او را بهشغلهای خطیر و سهمات نازک قرستادندی و خیلی تجارب ~~روزگار # ~~کرده بودی. # پس چون کیوک گذشته شد خاتون او اغول غایمش نام ایلچی به طرف باتو # ~~و دیگر پادشاهان روانه گردانید مخبر به وقوع حادثه. باتو جواب نبشت که ~~رسم و # ~~یاسای چنگیزخان یکی است حالیاتا پادشاهان جمع شویم و کار خانیت قرار ~~بریکی # ~~گیرد اغول غایمش خاتون حکم میراند. به همین شیوه خاتون کیوک مابقی سال # ~~حکم راند. چون فصل بهار روی نمود و راهها گشاده و برف ویخ برخاست ~~یرلیغها # ~~رفت تا جملهآ پادشاهزادگان به قوریلتای حاضر گردند و همه بیامدند و ~~باتوبه نفس # ~~خود بیامد و جمعیتی شگرف ساختند. چون آغاز بحث کردند همه اشارت به رآی # ~~باتو کردند و گفتند حاکم الوس وآقای ما باتو است هرچه او مصلحت داند ~~کند. # ~~پس باتو زبان برگشاد و گفت آنچه من مصلحت میدانم اگر چه از کیوک پسران # ~~ماندهاند اما استعداد پادشاهی و ضبط ممالک و جواب خصمان و قهر اعادی و # ~~رسم ایادی در نفس منکوخان زیادت مشاهده می کنم و او در سرا وضوا ملازمت # ~~قاآن وکیوک نموده و یارغوی چنگیزخان هم مشاهده کرده و خیلی سختی کشیده ~~PageV01P256 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0258.png) # ~~ین است مصلحت کلی تا شما چه می گویید؟ ms280 جملگی پادشاهزادگان متقق اللفظ # ~~و ثابت رأی آواز برآوردند و گفتند مصلحت جز آن نیست که آقا فرماید و ~~بدین مزید # ~~تیست. # چون بهاتفاق آقا وخواتین و دختران، خانیت بر منکو مقرر شد باتو از هر # ~~یکی خطی بستد بر این سعنی، و روز دیگر دست منکو گرفت و او را بر چهار ~~بالش # ~~خانی نشاند واو را مونککاقاآن نام نهاده چنانچه از پیش ذکر رفت شرایط ~~کاسه و # ~~زانو و قبا وکلاه وکمرگشادن به تقدیم رسانیدند و منکو تیز همان رسم ~~خزانه- # ~~افشاندن ومال تخصیص کردن بجای آورد. # اما منکوقاآن پادشاهی بود بهغایت بیدار و عاقل، و کاری را که پیش از # ~~آن قاآنان روا داشتندی و آن مناسب عقل و تدبیر نبودی کاره شد بدین سبب # ~~جماعتی که عادت ایشان تمرد و بیراهی و گزاف کاری بود از طاعت او عدول # ~~تمودند تا در اوایل پادشاهی او بسیارواقعات وحادثات طاری گشت. و اول ~~حادثه # ~~آن بود که پسران کیوکخان در کارقا آنی منکو پشیمان شدند و غدر ~~اندیشیدند و # ~~آن حال چنان بود که چون متکوقاآن بر سریر سلطنت نشست جماعتی که در زمان # ~~کیوکخوی و رسم ایشان بی راهی بوده در پسران کیوک دمیدند و از پسران # ~~کیوک دو پسر بودند که متصدی پادشاهی توانستند شد یکی را خواجه گفتتدی # ~~و یکی یارغو. نواب ایشان تقریر کردند که پادشاهی حق شماست چرا باید که # ~~این ودیعت از خاندان شما بیرون رود؟ و ایشان کودک [بودند] و غور کار # ~~تدانستند و از مادر به مسافتی دور بودند و هم در اول سال از طاعت ~~متکوقاآن # ~~عدول نمودند و ایلچیان فرستادند پیش مادر که ما به پادشاهی منکو راضی ~~نیستیم. # ~~مادرشان پیغامهای مشفقانه میفرستاد و می گفت که یاید که این معنی در دل # ~~نگذرانید واین صورت اعلام رأی باتو کرد باتو پیغام فرستاد که شر این ~~معنی در # ~~«قت یا رغوی بزرگ بهشما باز می گردد و خطها بازدادهاید ms281 حالیا در این ~~نزدیکی # ~~قوریلتای خواهد بود باید که باردیگر حاضر شوید تا کنکاج کرده در ~~کارخانیت # ~~بحشی رود. علی هذا مدت یکشسال از طرف آن پادشاهزادگان پادشاهی منکو ~~قرار # ~~نمی گرفت. چون فصل بهار درآمد باتو به نفس خود متوجه اردوی بزرگ شد و # ~~همهآ پادشاهزادگان و امرای اطراف بیامدند خواجه و یا رغو قطعا نمی ~~آمدند هرچند # ~~ایلچی مادرشان و از آن باتو می رفت شیوهآ تخلف و تقاعد پیش می آوردند و ~~تعلل PageV01P257 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0259.png) # ~~یساختند تا عاقبت مادرشان پیغام فرستاد که بنیاد این سخن و فتنه آر ~~جانب # ~~نواب و امرای شماست باید که قداق22 را یفرستید و قداق نیک مستشعر بود و # ~~هیچ مفر و مهربی نمیدانست عاقبت ازکام ونا کام روان شد وخواجه نیز و ~~یارغو # ~~بر عقب روان شدند یر آن نیت که سلاحهای بسیار با خود برده بودند که در ~~ممر # ~~مواکب منکوقاآن تشینند و غدر را کار فرمایند. همانا ترکی بر این قضیه ~~وقوف # ~~یافته بود بیامد وبا منکوقاآن بگفت [منکوا] منکسارنویین [را] که ~~امیربزرگ بود به # ~~تفحص این کار برنشاند وهنوز خواجه و یا رغو نرسیده بودند منکسار مغافصة ~~بر سر # ~~ایشان فرود آمد. صباحی که ایشان در صحرایی فرود آمده بر سر لشکرگاه ~~ایشان # ~~دوانید با دههزار سوار و قلب بست. ایشان را دل از کار برفت منکسار گفت ~~از شما # ~~تقلی کردهاند اگر از این نقل مبرا آیید قرمان منکوقاآن آن است که بی ~~توقف متوجه # ~~قوریلتای بزرگ شوید و هر کس که ابا نماید در گناه است. ایشان بهضرورت ~~روان # ~~شدند چون نشان سلاحها داده بودند شترانی که سلاح دربار داشتند بیافتند ~~فی- # ~~الجمله چون بهاردو رسیدند منکوقاآن آن قضایا به طریق عقل و کیاست تفحص ~~کرد # ~~وگناه بر ایشان درست شد وخیلی امیران را در آن سال به یاسا رسانیدند و ~~هرچه # ~~پادشاهزادگان بودند- چون در یرلیغ چنگیزخان اجازت قتل نیست- ایشان را # ~~ملازم خود گردانید اما نوابشان تمامت ms282 را بکشت و کسانی که اند کی گناه ~~داشتند # ~~متقرق کرد و به هواهای گرمسیر فرستاد و بعد از این کار یا رغوی ایغوران ~~بداشت و # ~~صورت آن در مقدمه شمهای گفته شد که قصد مسلمانان می کردند فرمان شد تا # ~~پادشاه ایغوران را با قوم وتبع و پنجاههزار ایغور به بدل مسلمانان ~~بکشتند اگرچه # ~~مسلماتان را خود نکشته بودند اما از برای آنکه عزم داشتند که ایشان ~~[را] # ~~یکشتندی خدای تعالی اهل اسلام را از شر بددینان نگاه داشت. # و چون منکوقاآن کار قوریلتای تمام فرمود به مصالح ممالک مشغول گشت و # ~~قاعدهای از نو نهاد و تمامت اقالیم را به پادشاهان و پادشاهزادگان ~~تخصیص # ~~فرمود چنانکه هرکسی به نفس خود بر سرهمالک خود فرستاد و غرض او آن بود ~~تا # ~~هر کس به مملکت و متصرفات خود مشغول گردد و مثل این معنی که از پیش # ~~رفت در دل نگذرانید و خود اکثر بلاد بهسه برادر خود ارزانی فرمود: اولا ~~برادر PageV01P258 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0260.png) # ~~خود را قبلا اغول را طرفمشرق داد تمامتچین و آن بلاد همه در نظر اهتمام ~~او # ~~کرد و با لشکری کسید کرد وطرف ختاوختن و بعضی از شمال به برادر دیگر ~~داد و # ~~یرادر دیگرش شاهجهانگیر هولا کوخان را که اصل سلاطین ایران زمین است ~~تمامت # ~~مملکتی که میرات پدرش تولی خان بود یعنی بلاد غربی بهوی ارزانی داشت و ~~آن # ~~از آب جیحون است تا کنار آب فرات و مملکت مصر و شام. و فرمان شد تا سی ~~هزار # ~~سوار مغول برتشینند و از هر شهری که برسد از لشکر سلطانی که در آن طرف ~~باشند # ~~از ده نفر دو نفر مضاف لشکر پادشاهزاده شوند وامیر ارغون- که امیری ~~بزرگ # ~~مشهور بوده و پیش از این حاکم این ممالک مذ کوره بودهدر رکاب مبارک او # ~~روانه گردانید بهاسم باسقاقی23 پس مملکت ماوراءالنهر را تمامت به صاحب ~~اعظم # ~~محمود یلواج داد و او نیز مردی بزرگ ms283 نامدار کافی بود مشهور و معروف. # و منکوقاآن هر کاری را چنان ضبط کرد که مصالح عالم چنان مضیوط گشت # ~~که عدل نوشروانی مدروس شد وکارتمغا وقبجور ومراعی ومال ولایات را تعیین # ~~کرد و در هر باب یرلیغی داد که امروز آن یرلیغ مثابت حکم فقه دارد. و ~~چون # ~~غرض جمله حاصل گردانید روزگارش بسر آمد جای او برادرش قبلا بگرفت و # ~~خاتمت احوال او وفرزندان او ازکتابهای دیگر معلوم شود چه غرض ما احوال # ~~اوجاور شاه جهانگیر هولا کوخان و فرزندان اوست که با قیامت متصل باد. ~~والحمدلله # ~~حق حمده والصلوة علی من لانبی بعدی. PageV01P259 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0261.png) # طایفهآ دوم از سلاطین مغول # ایلخانان- سلاطین مغول ایران # ایشان تختگاه سلاطین بگر فتند # و ایشان آنانند که تختگاه خلفا بگرفتند وخلیفهآ آخر را قهر کردند و ~~جملهٔ‌ # ~~روی زمین را در تحت تصرف آوردند از کنار آب آمو تا مصروشام جمله خراسان ~~و # ~~سیستان وکابل وزایل وبست وغزنین وعراق وعراقین وموصل و دیار بکر و # ~~آذریادگان و روم وکرج و فرنگ و هرروز به تأیید لطف کردگار [مجد] این ~~الوس # ~~و عظمت این ممالک در ترقی است و دم بهدم بهقوت خدای تعالی مملکتی دیگر # ~~بر آن مزید و مضاف میشود که این دولت به ابد پیوند باد. والله اعلم. # جلوس پادشاه جهاندار هولاکوخان بن تولی # گفتیم که چون منکوقاآن ممالک را تخصیص فرمود ممالک غربی نامزد # ~~پادشاهزاده هولا کو اغول شد که پسر سومین بود از پشت تولی خان. پس هولا ~~کو # ~~قریب یکماه چهل روز مراسم تودیع بجای آورد و هرروز از برای وداع ~~بهخانهآ # ~~پادشاهی و پادشاهزادهای او را طوی کردندی و خزاین و جواهر را پیشکش # ~~کردندی و سور و جشن وطوی را آواز چنگ و چغانه به فلک اطلس رسانیدی. و # ~~اول یرلیغ که بداد آن بود که فرمان شد تا از حدود المالیغ وبلاد ماوراء ~~النهر تا # ~~به خراسان تمامت راهها را از خارو سنگ و ms284 ریگ پاک کنند تا سم اسب قاآن- # ~~زاده را آسیبی نرسد! واگر صاحب نظر نیکو تأمل کند بداند که اقوام مغول ~~قواعد # ~~این دولت به چه سان نهادهاند که قطعا به هیچ وجه وهن در آن صورت ~~نمیبندد. PageV01P260 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0262.png) # علی الجمله چون به ماوراءالنهر رسید پسر حاجب یلواج که او را میرمسعود # ~~گفتندی وصاحب دیوان ماوراء النهر بود طوئی ساخت و خیمهای پیشکش کرد که # ~~لشکری زیر آن بگنجیدی و رویش نسیج و اندرونش دیبای منقش یهصورتهای # ~~خوش. و چون خیمه بدین صقت بود توان دانست که دیگر تنسوقات چگونه توان # ~~بود. وچون هنوز از ماوراء النهر نرفته بود بر مقدمه کید بوقا [را] که ~~امیری بزرگ # ~~بود ومنصب جاورچی داشت با لشکری از پیش بفرستاد تا کارها را قرار ~~میدادند # ~~و چون به کنار جیحون رسید لشکرگاه او بهصحرای رستخیز مانست و از آوازهآ ~~حرکت # ~~او جملهآ جهان را زهره آب شد و فرمان رفت تا در متازل و مراحل هر کجا ~~برسد از # ~~هر مردی که در شهرها باشد یک طغار آرد که صدمن باشد و یک خیک خمر که # ~~پنجاه من باشد به لشکرگاه آوردندی و شراب همچون آب روان شد. # و چون هولا کوخان عزیمت می فرمود قاآن فرموده بود تا هزار مرد از ختای # ~~که استادان منجنیق بودند با لشکر همراه بودند وکار چرخ و عراده و ~~منجنیق # ~~می کردند و از پادشاهزادگان که در خدمت او بودند چون بیامد از طرف باتو ~~سه # ~~پسر زادهآ توشی بودندی پسران سقسان2 نام یکی بلغای ویکی توتار و یکی ~~قولی # ~~با آن قدر لشکر که از قبل باتو بودند و از طرف خودش یک برادر خردتر که ~~نه # ~~از مادر هولا کو بود نام او سبتای اغول که در سمرقند وفات یافت و از ~~طرف جغتای # ~~نکوداراغول پسر موجی اغول و از طرف جیجکان بیکی توقا تیمور با لشکر ~~قبایل # ~~اویرات و امرا و نوینان بسیار. و ms285 برادر دیگری داشت نه ازمادر او اما از ~~خاتونی # ~~بزرگ نام او جومغار و او را بهنیایت خود در پای تخت منکوقا آن بر سر ~~اردوی # ~~خود پداشت و از پسراک خود ایاقا اغول و یشمت یا خود بیاورد. وچون در ~~سمرقند # ~~برادرش سبتای وقات کرد همان روز خبر واقعهآ جومغار که برادری دیگر بود ~~و بر # ~~سر اردوی خود داشته از جانب بالا بیاوردند. # و هولا کوخان در اول سنهآ احدی وخمسین وست مائه از جیحون بگذشت به # ~~عظمتی که غبار مرکب او توتیای بصر کواکب فلک بود. و چون به خراسان آمد # ~~همهآ خراسان را به امیر ارغون سپرد وخود بگذشت و به هر شهر و مقام که ~~می- # ~~رسید به تأنی و تأمل میآمد و هیچ غباری در دل نه. واول از کار ملاحده ~~گرفت و # ~~اساس الحادی که آن مخاذیل به روزگار دراز قریب صدوهفتادسال بود تا ~~نهاده PageV01P261 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0263.png) # ~~بودتد یه یمن دولت و بخت بیدار او انهدام یافت و ذریت ملاحدهای که از ~~بیم # ~~یأس وفرط هراس ایشان، شاهان روی زمین را بر پشت زمین خواب وقرار نبودی # ~~بکلی تماند همه را دمار برآورد. وارشاد و هدایت در قهر وقمع آن ملاعین ~~تدبیر # ~~و رأی جر (؟)جهان افضل الحکماء المتأخرین خواجه نصیرالدین طوسی رحمة ~~الله علیه # ~~یود که مدتی درقلاع ملاحده موقوف بوده چه او را دزدیده بودند و بدان ~~ملحدگاه # ~~برده. اما آن مرد جلد حکیم چون آوازهآ حرکت پادشاه جهان استماع کرد ~~ازکیاست، # ~~رسولان را پنهانی فرستاده و احوال آن اعداء خدای تعالی باز نمود و ~~تقریر داد که # ~~مؤاخذت خور شاه که ملک ایشان است بهچه طریق میسر شود و قهر و قمع تبع # ~~ولشکر ایشان بهچه نوع صورت بندد. لاجرم چون پادشاه جوانبخت جازم وعازم # ~~بود بر مقتضی تدییر او کارکرد و بهقرب ششماه روزگار نه از آن مخاذیل و ~~نه از # ~~ذریت ایشان و نه از قلاع و بلاد و ms286 ساکن ایشان دیار ماند و پادشاهان ~~پیشین # ~~به لشکرهای بسیار و مالهای بیشمار و دهسال و پانزدهسال که لشکر بر در ~~آن قلاع # ~~ایشان مینشاندند قطعا قهر وکسر ایشان تیسر نمی پذیرفت دولت هولا کوخان # ~~ایشان را بکلی مستأصل گردانید. # ~~بهطرف عراق کشید و روز به روز دولت او روز افزونتر و بخت او بیدارتر و ~~تایید # ~~لطف کردگار در حق او شاملتر وعنایت دربارهآ او کاملتر بود. و چون نزدیگ ~~آمد # ~~خلیفهآ وقت - مستعصم - مضطر فرومانده بود ورسولان فرستاد و گفت چون من # ~~میدانم که خدای تعالی جملهآ جهان بهمغول و سلاطین ایشان داده چهشود اگر # ~~قاآن مرا بگذارد ونکشد تا هم در بغداد بنشینم وامام مسلمانان باشم و از ~~قتل # ~~یک نفس چه شود؟ گویند پادشاه گیتی بر وی ابقا کرد و فرمود که او را ~~بهجان # ~~تعرضی نرسانند. پس ارکان دولت و امرا ووزرا تقریر هولا کوخان کردند که # ~~حیات خلیفه موجب وحشت مملکت تو باشد و تا او زنده باشد ملک [بر] تو ~~قرار # ~~نگیرد بدین سبب او را با تمام اولاد و احفاد و اقربا هلاک گردانید ~~چنانکه از # ~~بنی عباس کسی نماند. واین حال درشهور سنهآ ست و خمسین وست مائه بوده. # و گویند یک روز خلیفه پیغامی چند فرستاده بود و در اثنای آنکه آن رسول # ~~ایستاده بود در پای تخت هولا کو و پیغام می گزارد مؤذنی از سرمناره ~~بعداز ادای # ~~بانگ نمازاین آیت برمی خواند که قل اللهم مالک الملک تؤتی الملک من ~~تشاه و تنزع- PageV01P262 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0264.png) # ~~الملک ممن تشاء وتعزمن تشاء وتذل من تشاء بید ک الخیر انگ علی کل شیه # ~~قدیر3 هولا کوخان از جملهآ ندما و جمعی از فضلا که در حضرتش حاضر بودتد # ~~سؤال کرد که چیست که این مرد می گوید و تفسیرش چیست؟ گفتند معنی آن است # ~~که خدای جهان هر کس که خود خواهد عزیز کندو هر کس که خود خواهد # ~~خوار گرداند. پس ms287 روی بدان رسول کرد و گفت جواب مستعصم همین است بگوی # ~~که خدای ما را عزیز کرد و ترا خوار کرد. و چون به حقیقت می نگری جوابی ~~بس # ~~محققائه است. # و چون خلیقه را برداشت هم در آن نزدیکی جمله بلاد عراق و موصل و # ~~دیار بکرایل ومطیع و منقاد شدند وممالک غربی بر وی صافی شد وعزیمت ~~فرمود # ~~که از طرف آذربادگان به راه قفجاق نهضت فرماید و به حضرت برادرش منکوقا ~~آن # ~~پیوندد و چون دوسهسال تمام بود که روی قاآن را ندیده بود [روی] او را ~~ببیند # ~~ناگاه خبر وقات منکوقاآن بهوی رسید و گویتد خزینهای تمام با بسی تحف و # ~~تنسوقات به دست ایلچی روانه گردانیده بود از راه آمویه، و چون از جیحون ~~بگذشت # ~~آن ایلچی خبر واقعه بشنید ویام بحک (؟) بدوانید واعلام داد که فرمان ~~هولا کو # ~~نفاذ یافت تا ایلچی بازگردد و ایلچی به حکم بازگشت وخزاین را باز آورد. ~~و # ~~هولا کوخان ایلچیان و رسولان دیگر را بفرستاد به خدمت برادرش قیلا قاآن ~~که # ~~جای منکو بهوی آمده بود و شرایط تعزیت منکو و تهنیت جلوس قبلا در آن # ~~مکتوبات به تقدیم رسانید واز قبلا جوابها به عنایت وتشریفات وخلع بسیار ~~آوردند. # و بعداز وفات منکو و قتل مستعصم، هولا کوخان مدت ششن سال دیگر # ~~بزیست و او پادشاهی بود بهغایت مهیب با سیاست چنانکه کمتر کسی پیش تخت # ~~او حدیث توانستی کرد و امرای بزرگ چون با وی حدیث کردندی بلرزیدندی. و ~~او # ~~را پسران بسیار بودتد و تفصیل ایشان بدین موجب است: بزرگترش اباقاخان، # ~~منکو تمور، احمد. و جای او به اباقا رسید. و هولا کوخان در سنهآ اثنین ~~وستین # ~~وست مائه وفات کرد. مدت مملکتش دوازده سال بود. # ذکر پادشاه جوانیخت اباقاخان بن هولاکوخان # او پسر بزرگتر بود و با پدر از طرف بالا آمده بود و چون جلوس او شایع # ~~3. سورهٔ‌ آل عمران آیهآ 36. PageV01P263 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0265.png) # ~~گشت ms288 لشکر را بهطرف روم فرستاد و به دولت او اکثر روم گشاده شد و شحنگان # ~~فرستاد و در بعضی از شهور سنهآ...4 لشکر جغتای مقدم ایشان براق اغول که # ~~پادشاهزادهای یود از تبار چغتای از جیحون عیره کردند به عظمتی که چشم ~~سپهر # ~~تیره شد و جملهآ خراسان را بگرفتند و عزیمت بلاد عراق کردند. اباقاخان ~~لشکر # ~~گرد کرد و پذیره شد و بر در شهر هرات مصاف دادند و مدتی میان ایشان جنگ # ~~قائم بود خیلی مردم از طرفین بقتل آمدند عاقبت براق بازگشت و ایران ~~زمین # ~~براباقاخان صافی گشت و یرلیغها و یاساهای قدیم و جدید را تازه گردانید ~~و رسوم # ~~و آیین مغول را بهذروهآ اعلی رسانید. وعدلی تمام داشت و یک دو نوبت ~~لشکر به # ~~شام فرستاد و در عهد او کار ملک یر امیر بزرگ سوغنجاق نوین می رفت که # ~~امیرالامرا بود و وزیرالوزرای ایاقاخان در آن عهد صاحب مرحوم عادل فاضل # ~~کامل آصف زمان وزمین شمس الدین محمدین محمد الجوینی بود رحمة الله علیه ~~که # ~~برادر کوجکتر خواجه علاءالدین عطاسلکبن محمد الجوینی است که مصنف # ~~تاریخ جهانگشای خانی است. # و چون از ملک اباقاخان مدت هجدهسال بگذشت شکار نیش هادم لذات # ~~گشت در سنهآ ثمانین وست مائه. # جلوس احمدخان بن هولاکوخان # چون اباقاخان رخت بربست پسر بزرگترش که استعداد و ابهت و عدت # ~~پادشاهی داشت یعنی ارغوناغول در خراسان بود جمیع امرا وخواتین به سلطنت # ~~برادر اباقاخان یعنی احمدخانبن هولا کو متفق شدند چه احمد از خاتون ~~بزرگتر # ~~بود و استخوان مادرش بزرگتر بوده. و احمدخان در حدود الاتاق بر تخت ~~نشست # ~~و صاحب شمس الدین مربی و ساعی شد تا آن کار قرار گرفت زیرا که احمدخان # ~~مسلمان بود و مایل [به] ملت مصطفوی. صاحب دیوان در آن کار جان برمیان # ~~بست اما سبب قتل آن وزیر بندک (8) این سعی بود و احمدخان همه کار # ~~فراخواجه گذاشت و کار مملکت قرارگرفت و ارغون ms289 خان در خراسان نیک متمکن ~~و # ~~بعضی امرا با وی ولشکر تمام. # ~~4. در نسخهها سفید است. PageV01P264 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0266.png) # پس چون آوازهآ جلوس احمد در عالم مستقیض گشت ارغون خان حرب # ~~و را متشمر شد و با لشکری تمام متوجه گشت احمد نیز از اردوی اعظم نهضت # ~~کرد چنانکه بین العسکرین مسافتی بس نماند. یزکء به هم رسیدند و یک دو ~~روز # ~~دست مقابلت قائم بود. ارغونخان قلعهای را حصار گرفت جمعی صلحا در میان # ~~آمدتد واصلاح ذات البین را برایستادند به عاقبت احمد راضی گشت بر آنکه ~~مملکت # ~~خراسان بر قرار ارغون را باشد جمعی تقریر کردند که تا ارغون باشد مملکت ~~یر تو # ~~قرار نگیرد وکار بدان انجامید که ارغون را در قید سلاسل پیش احمد ~~آوردند. # ~~چون روی او بدید رحم و شفقت عمویت در کارآمد و او را عفو کرد و از ~~بندخلاصی # ~~داد و نواخت و بسیارارزانی داشت. دوسه روز با هم بودند پس احمد عازم ~~قشلاق # ~~گشت و فرمود که ارغون در عقب من بیاید. چون جملهآ امرا از سیاست و بأس # ~~ارغون مستشعر بودند لاسیما که نیک متمکن بود بعداز رحلت احمد با وی ~~اتفاق # ~~گردند و خانیت بر وی مسلم داشتند و آوازه در افکندند که ارغونخان وارث # ~~تخت است و به پادشاهی نشست. لشکر اطراف و امرای جهان روی به خدمت او # ~~نهادند. پس چون احمدخان از جلوس ارغون و غدر امرا آگاهی یافت به تعجیل # ~~کوچ کرد به جانب آذربادگان و امیرانی که در آذربادگان بودند او را پیش ~~آمدند و # ~~بگرفتند و محبوس داشتند تا ارغونخان - آن شیر بیشهآ سلطنت - برسید واو ~~را از # ~~دست بر گرفت در سنهآ احدی و ثمانین وست مائه. مدت ملک احمد یکسال ونیم. # ~~والله اعلم. # بادشاه با هیبت ارغون خان بن اباقاخان # ارغونخان پادشاهی بود که دو عادت که جیلی اولاد چنگیزخان است بر # ~~وی غالب بودی: یکی سیاست و یکی سخاوت. ومردی مهیب ms290 نامدار شجاع بود. # ~~و در فروسیت مثل بدو زنند. و پدرش او را ولیعهد گردانیده بود. و درسنهآ ~~اثنی و # ~~ثمانین وستمائه بر سریر سلطنت قرارگرفت و کارهارا ضبطی تمام دادو ~~قوریلتای # ~~بداشت. بعضی از امراکه از ایشان بوی یکدلی نمیآمد همه را نیست گردانید ~~و # ~~بعضی را به اعلی درجه رسانید. وامیربوقا را که در سلطنت او سعی نموده ~~بود زمام # ~~5. یزک (به فتح اول و دوم) به معنی جلودار و پیشقراول و طلایه است. PageV01P265 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0267.png) # ~~مملکت در کف درایت او نهاد و تیابت کل فرمود و چون میدانست که سلطنت # ~~احمد بهسعی و تربیت وزیرالوزراء خواجه شمس الدین محمد بوده او را در ~~حدود # ~~اهر بقتل آورد علیه الرحمة که تیکو وزیری بود وخیلی آثار مرضیهآ او و ~~احسان در # ~~حق جمیع الناس استماع افتاده. علی هذا ارغونخان به کار مملکت برایستاد ~~و در # ~~عهد او کار سلطنت به اعلی مرتبه رسید و جملهآ قوانین و رسوم پادشاهی را ~~ممهد # ~~داشت و در هر کاری یرلیغی داد با قضا هم عنان. # و چون بوقانیک متمکن گشت از خاطر او آثار مکر و اظهار غدر مشاهده کرد # ~~او را گرفته چندین روز بسته یا رغو برسید بر گناه مقر آمد و با جملهآ ~~قوم و تبع بر # ~~شمشیر گذرانید. # و ماالسلطان الاالبحر عظما %~% و قرب البحر محظورالعواقب # و در آن سال بسی امرای بزرگ شکار سیوف شدند و ارغون خان چون آن # ~~سیاست راند من بعد اعتماد بر هیچ یکی از امرا نکرد و امرا نیز از وی به ~~غایت # ~~خوقنا ک شدند. چون ازملکش نهسال منقضی شد در سنهآ احدی و تسعین وستمائه # ~~بهعقبی روانه شد. والله اعلم. # بادشاه جهان کیخاتوخان # او غالبا برادر ارغون بود و چون واقعهآ ارغون حادث شد دو پسرش در # ~~خراسان بودند یعنی غازان محمود و اولجایتو محمد. و این کیخاتو پادشاهی ~~روم # ~~داشت از دست برادر، و امرا استحضار او کردند ms291 و بر خانی او متفق گشتند و ~~او # ~~پادشاهی بود سائس، مهیب، صاحب شوکت، و سخاوتی عظیم داشت. نام او # ~~بر یرلیغها (ایرجی تورجی1) نبشتندی. و مدار مملکت او بر امیر شکتور بود ~~واو را # ~~سپاهی داد و به جانب اران و آذربادگان فرستاد وخود بهضبط دیگر ممالک ~~مشغول # ~~شد و مدت سه سال ملکش ساکن بود پس در اول سال چهارم بایدواغول در # ~~بغداد خروج کرد چون کیخاتوخان آگاه شد جمعی امرا [را] که در خدمت ~~اوبودند # ~~به تهمت اتفاق با بایدوخان یگرفت و مقید کرده بهشهر تبریز فرستاد و ~~امیرآق بوقا PageV01P266 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0268.png) # ~~و تغاجا ر را به دفع بایدو برنشاند و گفت که او را بند کرده بیارید. و ~~کیخاتو جملهآ # ~~خواتین در اران بگذاشت و خود نیز ازپی لشکر بیامد تا با بایدوخان مصاف ~~دهد. # ~~و امرایی که در تبریز محبوس بودند بگریختند و روی بهبایدو نهادند و ~~قضای # ~~ید را میانهآ آق بوقا و تغاجار نایرهآ مخالفتی سر بر کرد آق بوقا ~~بازگشت و بهخدمت # ~~کیخاتو پیوست. [کیخاتو] از اندیشهآ غدر بترسید و بازگشت و روی بهاران ~~نهاد # ~~و چون برسید امیرانی که در آن حدود بودند او را گرفته بهحکم بایدوخان ~~بقتل # ~~آوردند در جمادی الاول سنهآ اربع و تسعین وستمائه. مدت ملک کیخاتو ~~سهسال # ~~بود. ### | بادشاه بایدوخان # بایدوخان به تبریز آمد و بر تخت نشست و دست بهجود و بذل و احسان # ~~بگشاد و جمالالدین دستجردانی را وزارت داد و معین الدین خراسانی را # ~~راه استیفا. و بایدوخان اگرچه پادشاهی بود که میخواست تا نام او همچون ~~برادر # ~~و پدر وجد در استعلاء اعلام سلطنت شایع گردد اما چون کو کب عمرش ثاقب # ~~تبود چون مدت سهماه از ملکش بگذشت غازان محمود- آن شاه عادل دلیروی # ~~خروجی مردانه کرد و یزک لشکر به هم رسیدند و از طرفین یک دو روز لوای # ~~محاربت افراشته بود. چون غازان برسید سخن عاقلانه گفت و فرمود که ms292 بایدو ~~آقا # ~~است محتاج به حرب نیست میان ما سخنی تیست او تنها بیاید و من نیز تنها ~~و با # ~~همدیگر سخن گوییم. بایدو نیز این رأی بیسندید و در صف کارزار به هم ~~رسیدند # ~~هر دو از اسب جدا شدند و یکدیگر را بپرسیدند و در آن صحرا با ~~همدیگربنشستند # ~~و سخنی چند میانهآ ایشان برقت که جز خدای کسی دیگر ندانست برخاستند و # ~~غازان خان بازگشت و روی به دماوند نهاد به عزم آن که بهخراسان رود امرا ~~سراو # ~~برگردانیدند وخود مصلحت آن بود. غازان بازگشت و بر مقدمه امیر نوروز ~~پسر # ~~امیر ارغونکه در مقدمهآ کتاب ذکر او رفتهرا با سپاهی بسیار بفرستاد و ~~در # ~~حدود سیاه کوه به بایدوخان رسیدند لشکر بایدو غدر کردند و همه پیش ~~امیرنوروز # ~~شدند ومیل غازان کردند و در آخر ذی القعدهآ سنهآ اربع و تسعین وستمائه ~~بایدو # ~~را بقتل آوردند. مدت ملکش هفت ماه. PageV01P267 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0269.png) # السلطان العادل پادشاه اسلام غازان محمودبن ارغون خان # # در صد هزار قرن سپهر پیادهرو %~% نارد چو تو سوار بهمیدان روزگار # زمانه مقر وفلک معترف و ایام ملزم در آن که تا بوالعجب باز فلک این همه # ~~بازیهای تغز از زیرطاس قدر بیرون آورد و در هیچ قرن شاهی عادل [تر] ~~وسلطانی # ~~منصفتر و خسروی بزرگتر از غازان محمود بر عرصهآ بازیگاه جهان ننشست و ~~او # ~~پادشاهی بود که تمامی آثار واخبار و مساعی و مبانی عدل امیرالمؤمنین ~~عمر و داد # ~~انوشروان و تدبیر منصور خلیفه ناچیز گردانید. و یکی از دلایل بخت جوان ~~او آن # ~~بود که یهشرف اسلام معزز گشت و دین مصطفوی قبول کرد و در دین ثابتقدم # ~~و راسخ رأی بود واعلام احکام شریعت بهذروهآ اعلی رسانید واهل شرع ~~واسلام # ~~را تقویتی تمام کرد و امور ممالک وضبط مصالح جهانبانی را نسقی پیدا ~~گردانید # ~~که قصهآ جمشید و فریدون محو کرد. سخن او در کار مملکت مؤثرتر از بلارک7 # ~~یمنی بود ms293 وجملهآ امرا وارکان دولت که هریکی خود را در اعلی مرتبه و ~~رفیعتر # ~~درجهای دانستندی در زمان او چون قنافذ8 سر تسلط در جیب مطاوعت کشیدند # ~~و اگر العیاذ بالله اسبی از آن امیر تومان در زرعی شدی و یک نیمه داخل ~~زرع و # ~~یکه نیمه خارج بودی به حکم یاسای او آن یک نیمه که داخل بودی به صاحب # ~~ملک دادندی وخود که را درایام دولت او یارای آن بودی که نام «ظ» ظلم یا # ~~بت» تعدی ببردی؟ ازکنار آبآسوی تا آخر حدود مغرب همهآ سلاطین و امرا از # ~~بیغ اوچون خنجر بید لرزان بودندی. مجموع رعایای مملکت او مرفه وفارغ ~~البال # ~~بهعمارت جهان مشغول و در ضبط بلاد اساس محکم نهاد وجهودان را فرمود تا # ~~علامت بر دستارها بستند و زر و نقره را چنان صافی کرد که در هیچ قرن ~~نشان # ~~ندادند وعیارشهرها یکسان نهاد ومکاییل وموازین وذراع زیادت کرد ویرلیغ # ~~او هرکجا رفتی با احکام شریعت محمدی علیه الصلوة والسلام برابر بودی و # ~~بتخانه ها را بکلی برانداخت و امروز در هیچ ملک نیست که بنای عمارت او ~~نیست. # ~~ومیان بغداد وحله حفر نهری کرد وآب فرات روان گردانید و آن را «نهر ~~غازانی» PageV01P268 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0270.png) # ~~گویند وچند پا ره دیه بر حرم کعبه وقبهآ معطر رسول الله علیه افضل ~~الصلوة واکمل- # ~~التحیات وقف کرد ومبلغی دیها بر مشهد امیرالمؤمنین مرتضی علی کرم الله ~~وجهه # ~~و بر سر تربت متبرک شیخ الشیوخ سیدی ابوالوقا رحمة الله علیه همچنین ~~وقفها # ~~کرد. ودرشهرهای عراق و تبریز و اصفهان دارالسیاده فرمود. وسادات را ~~عظیم # ~~موقر و محترم داشتی و تبجیل و تربیب فرمودی و در مرغزار سنگ رباطی عالی ~~بنا # ~~فرمود از برای ابناءالسبیل وشهر تبریز را بارو کشید وشهر اوجان را ~~حصاری # ~~ساخت و راهها را ایمن گردانید چنان که در بیابانهای خونخوار طشتهای ~~پرزر # ~~برسر نهادندی کس را مجال نبودی که نیک درآن نگرستی. و او دو نوبت ms294 لشکر # ~~بهشام برد تا در ممالک خود افزاید و بهتویت اول خیلی از ممالک شام ~~مستخلص # ~~کرد و مال آن نواحی در تصرف آورد و سکه و خطبه به نام و القاب مبارک او # ~~کردند و چون مراجعت کرد جمعی امرا را در آن بلاد به رسم شحنگی بنشاند و ~~در # ~~زمان مراجعت او اهل مصر خروج کردند و امرای مغول باز آمدند. بار دوم ~~امیر # ~~قتلغشاه [را] که امیرالامراء بود بفرستاد و حربی سخت کردند و مصریان ~~حیلتی # ~~ساختند و آب بر ممر مواکب و مراکب لشکر بستند از پس پشت لشکر تا زمین # ~~وحل گشت و بیشتر از آن خسک بیفشاندتد. و چون لشکر مغول منهزم شدند # ~~هرچه از شمشیر خلاص مییافت در وحل میافتاد و هرچه از وحل می رستبه # ~~خسک می خست تا بدان سبب مبالغی از لشکر فوت شدند. # و پادشاه عادل بر عزیمت تلافی و تدارک آن غدر می بود و عدت آن # ~~زمانه و عمر یگانه را عمری دراز نبود آن غرض به حصول موصول نشد و در ~~آخر # ~~عمر وزارت خود به وزیر بی نظیر خواجه سعدالدین ساوجی علیه الرحمة داد. ~~وچون # ~~از مدت ملکش هشت سال بگذشت در شوال سنهآ ثلث وسبع ماثآه هلالی دلو # ~~عمرش بهچاه فنادرافتاد، وگویند او را زهر داده بودند والعهدة علی ~~الراوی. او را # ~~دفن کردند در شهر تبریز در گنبدی که از آن عالیتر نیست. علیه الرحمة. # السلطان غیاث الدین اولجایتو محمدبن ارغون # پس چون غازان محمود اسیر واقعهآ ناگزیرشد امرای وقت بر برادر او سلطان ~~PageV01P269 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0271.png) # ~~غیاث الدین محمد اتفاق کردند و او را بر تحخت خانی نشاندند. و آو ~~پادشاهی بود # ~~نکو سیرت پسندیده اخلاق حسن حرکات با نیتی نیکو و عطایی کامل و عدلی # ~~شامل وسخاوتی طبیعی وکرمی غریزی و لطفی تمام و محاورتی خوش و حشمتی # ~~فراوان. و چون برادرش نماند او در خراسان بود بعد از چهار ماه نهضت ms295 ~~فرمود و # ~~بیامد و در محرم سنهآ اریع وسبع مائه بهاتفاق امرا وخواتین در قروق ~~اوجان # ~~بر تخت ملک نشستو روزگاری با سلامت داشت و قوانین عدل برادرش غازان ~~راسخ # ~~گردانید و بعضی از دقایق عدل و انصاف بر آن افزود و لشکر بهجانب گیلان # ~~و مازندران کشید و شهرهایی که از دور آدم منقاد و مطیع هیچ پادشاه نشده ~~بود در # ~~ایام سلطنت او گشاده شد. و امیرالامراء قتلغشاه نوین را در آن مصاف ~~بکشتند و # ~~پادشاه نیکو اخلاق جای قتلغشاه نوین به امیر بزرگ چوپان داد و ذکر ~~امیرچوپان # ~~در پادشاهی سلطان بوسعید بهادرخان بیاید. ان شاءالله تعالی. # و مدار ملکسلطان اولجایتومحمد بر پنج امیر بود که نام ایشان در # ~~یرلیغها توشتندی بدین تفصیل: چوپان، پولاد، حسین، سونج، ایسن قتلغ. ~~وزیر # ~~سلطان محمد همان خواجه سعدالدین ساوجی بود اما نام وزارت بر وی بود ~~وکار # ~~مملکت او بر صاحب فاضل مرحوم خواجه رشیدالدین طبیب میرفت ودل و گوش # ~~سلطان بود وپیش از این دین موسوی داشت و به دولت سلطان محمد شرف اسلام # ~~یافت و نیکو خواجهای و بزرگ حکیمی بود. و بیاید شمهای از عاقیت کار او. # پس چون میانهآ وزیر و این یگانه خواجه رشیدالدین سابقهآ منازعتی بود و # ~~خواجه رشیدالدین منتهز فرصت میبود تا سعدالدین را از دست برگیرد و ~~سعدالدین # ~~پیوسته با امرای حضرت طریق موالات مسلوک داشتی وایشان تربیت او کردندی # ~~خواجه باز نمود که سعدالدین با امرا یکی است و مال ممالک در دست ایشان # ~~میاندازد و به لشکر تو نمی رسد. وقضای بد نیز درآن دوسه روز سعدالدین ~~با جمعی # ~~از نواب خود که اصحاب دیوان بودند هم سوگتدی و بیعتی کرده بودند بدان ~~معنی # ~~که بیگانه را در دیوان پادشاه مجال ندهند و این معنی مزید علت حال ~~سعدالدین # ~~و مدد سخن خواجه شد و گفت او هم سوگندی کرده و بر ممر غدر ایستاده و ~~اگرچه # ~~از این معنی ms296 چیزی نبود پادشاه جهان درکار سعدالدین متهم گشت و خواجه # ~~سعدالدین باز گردد من کذاب و نمام باشم و او بیگناه و اگر یا رغو بهوی ~~باز PageV01P270 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0272.png) # ~~نگردد [..-]. و بیاید دانست که امرا با وی متقق اند پس در محول بغداد ~~پادشاه # ~~جهان یفرمود تا سعدالدین را با هفده نایب او مؤاخذت کردند دوسه روز ~~مقید # ~~بودند بعداز آن بنیاد یا رغو و بحث و استکشاف او نهادند. هرچند امرای ~~بزرگ # ~~در یا رغو و سخن او شروع کردند از راه یاسا هیچ گناهی بر وی درست نمیشد ~~با # ~~حضرت سلطان اولجایتو نمودند وسخن خواجه رشیدالدین مؤثر آمد و ~~پادشاهمصممتر # ~~شد به کشتن سعدالدین و به نواب اشارت فرمود و سعدالدین را نایبی بزرگتر ~~بود او # ~~را «شهابالدین مبارکشاه منشی» گفتندی. منشیای که عطارد فلک مجمره داری # ~~او نمیشایست و خط مغولی و ترکی و عیارات تازی و پارسی او امروز در جهان # ~~مشهور است واگر کسی را خاطر است که اهلیت و هنر آن مرد صاحب هنر معلوم # ~~کند در فتحنامه ای که در فتح رحبه نبشته است در عهد غازان محمود نظر ~~کند تا # ~~یداند که او چگونه مردی بوده. # علی هذا غرض از این سخن صدق اعتقاد و ثیات و وفای او با خواجد # ~~سعد الدین است. # چون سعدالدین را به قتلگاه آوردند این خواجه شهاب الدین مبار کشاه پنجاه # ~~هزاردینار زر به جلادان داد و استغاثآت آورده گفت مرا پیشتر از خواجه ~~بکشید و # ~~سر من به پای خواجه اندازید. و همچنین کردند. و چون چشمش خواستند بست # ~~گفت حاجت نیست دو رکعت نمازکرد و بیامد و بر پای سعدالدین بوسه داد و # ~~بگریست وشرایط تودیع یه تقدیم رسانید و او را کار تمام کردند و بعداز ~~او خواجه # ~~ویاران ازپیاو روان شدند. # و چون خواجهسعدالدین کشته شد کار خواجه رشیدالدین ترفع یافت و # ~~مردی را از اوساطالناس که کفایتی در معاملات داشت نام ms297 او علیشاه تبریزی # ~~المعروف به «جیلان» وزارت را معین کرد و نام وزارت بر وی بود اما خطی # ~~تمی دانست چنانکه درخوروزرا بودی و خواجه رشید کا رمی راند. # و چون میل پادشاه اولجایتو به رسول الله و فرزندان او زیادت بود سادات # ~~را درحضرت او کار قوی شد و ایشان را تربیت فرمودی. سیدی بود از شهر ~~ابهر و # ~~زنگان او را سیدتاج الدین ابهری گفتندی. فرصت یافت و در حضرت پادشاه ~~جهان # ~~مذهب ائمهآ اثنی عشری تقریر کرد و گفت حق امامت، فرزندان حسین راست و # ~~امامت خلفای پیش یعنی ابوبکر و عمر و عثمان بر حق نبود و صورت کارهایی ~~PageV01P271 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0273.png) # ~~که بود همه تقریر داد و پادشاه را مایل یدمذهب شیعهٔ‌ علی گردانید و ~~فصلی در # ~~مذهب شیعه ییرداخت و برپادشاه عرضه کرد. بدال سبب دوسه روزی پادشاه # ~~شیعه مذهب شد و فرمود تا در خطبهنام صحابه بیفکندند و در سکه همچنین ~~نام # ~~دوازده امام نقش کردند. چون مذهبی محدث بود، اهالی بلاد از آن تمرد ~~تمودند # ~~و قبول نکردند و در هرشهری غلوی کردند. بیم بود که فتنهآ بزرگ برخیزد. ~~این # ~~معنی بازنمودند وخواجه رشیدالدین تقریر داد که اگر پادشاه شیعه مذهب ~~باشد و # ~~رعایای او بر مذهب اهل سنت و جماعت، این کار راست نیاید. پادشاه باز ~~دانست # ~~که اگر این مذهب شایع میتوانست کرد، در دور خلفا شایع شدی، از آن مذهب # ~~با زگشت. نویستد ابهری را یارغو داشت و تقحص کرد و معصوم نبود. او را ~~یه # ~~یاسا رسانید و همان مذهب راست که اهل سنت برآنند پیش گرفت. و از آثار # ~~مشهور او یکی شهر سلطانیه است که بنا فرسوده که «گر بهشت است خود این # ~~است وگر ته خود نیست» و قدیما این جایگاه صحرایی بوده نام آن شردیاز و ~~رسم # ~~قلعه ای نام آن سنقر قلعه واز قبلهآ سلطانیه در آن کوهها بسیار عمارات ~~فرموده. و # ~~در راه ms298 بغداد هم شهر کی کوچک ساخته آن را جمچمال گویند. # و سلطان اولجایتو روزگاری عظیم با سلاست داشت وکار او همه عیش # ~~وعشرت بودی واو را ایناقی بود نام او توغماق یا او خوش بودی. وبدین ~~منوال # ~~مدت دوازدهسال بر تخت بخت ممکن بود تا در رمضان سنهآ ست و عشر وسبع ~~مائه # ~~به مغرب فنا فروشد. والله اعلم. # السلطان السعیدعلاءالدین ابوسعید بهادرخان بناولجایتو # سلطان محمدبن آرغون # مؤلف کتاب گوید که آغاز این کتاب در شهور سنهآ ثلث و ثلثین وسبع مائه # ~~کرده بودم و در وقت تألیف پادشاه مرحوم ابوسعید بهادرخان در قید حیات ~~بود و # ~~دیباچهآ آن به نام والقاب همایونش مطرز گردانیده بودم. چون کتاب اتمام ~~پذیرفت # ~~بهدست معتمدی بهحضرت او روانه داشتم و بهشرف عرض وزیر بینظیر او آصف # ~~براستی یعنی خواجهآ مرحوم غیاث الدین محمدبن رشید- تغمدهالله بغقرانهما ~~که او # ~~نیز در وقت این ترقیم نمانده _ رسید بعداز مطالعه بهمدت ماهی دیگر ~~پادشاه PageV01P272 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0274.png) # ~~جهان هنوز این کتاب نادیده بهجوار حق پیوست. چون از خبر این واقعه - که # ~~هنوز چشم روزگارگریان و دل اهل زمان بریان است - آگاهی یافتم ذکر احوال # ~~سلطان بوسعید که در بابی جداگانه نهاده بودم با ذیل اخبار گذشتگان ~~بنوشتم. و # ~~غرض از این تقریر آن است که چون صاحب نظری در این کتاب مطالعه فرماید # ~~بداند که در وقت بنیاد کتاب، پادشاه در حیات بوده و در وقت عرض واقعه ~~حادث # ~~شده بدین سبب نام ممدوح داخل ذکر گذشتگان شده. والعذر عند کرام الناس # ~~مقبول. # السلطان بوسعیدین محمد # سلطان بوسعید در عهد پدر در خراسان بود. و دو برادرش بودند یکی را # ~~یایزید نام بود و یکی را بسطام و هردو پیش از پدر درگذشتند. و بوسعید ~~را امرا # ~~می پروردند. چون پدرش سلطانمحمد درگذشت او نه ساله بود و چون واقغه ~~حادث # ~~گشت جمعی امرا در فور عازم خراسان شدند و او را به عظمتی تمام به عراق ms299 ~~آوردند # ~~و در پنجم جمادی الاولی سنهآ سبع وعشر وسبع مائه بهاتفاق امرا وخواتین ~~ووزرا # ~~برتخت نشاندند و آن زمان سونج بعشی (؟) که پسر سیثی بعشی (؟) بود راه ~~اتابکی # ~~او داشت و اسیرالوس بود. # چون بر سریرخانی متمکن گشت آثار جهانداری برناصیهٔ‌ اولایح بود و # ~~بخت او را مربی و دولت رهنمای و پادشاهی آمد حمیده اخلاق پسندیده او ~~صاف # ~~چنانکه به تأیید بخت جوان محسود سلاطین جهان گشت و گوشهآ تاجش از ~~کنگرهآ # ~~کیوان برگذشت. و از آثار اقبال و دلایل سعادات که باری عزاسمه در حق آن # ~~بیدار بخت ارزانی فرموده بود یکی آن بود که بهعلم وطلبهآ علم و هنر و ~~فضل # ~~میلی عظیم داشت و هنرمندان را عزیز داشتی و شعرا را محترم و موقر ~~گردانیدی # ~~و در حق این طایفه به انواع ، احسان فرمودی واو را بروات معایش طالب ~~علمان # ~~در هر شهر مسلم بودی واحیانا خود شعرهای پارسی متین گفتی. و او پادشاهی ~~بود # ~~که نفس مبارکش محتمل و مشتمل بسی اخلاق حمیده بود و در ایام دولت او # ~~جوانبختی بسر برد. PageV01P273 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0275.png) # و چون دوسال از سلطنت او بگذشت او را بی اختیار حربی پیش آمد به # ~~غایت سخت و بهعنایت الهی و تأبید سعادت نامتناهی آن طامهآ کبری از وی # ~~متصرف شد وصورت آن حرب این است: # خروج امرا بر بوسعیدخان # در اول شهور سنهآ تسع وعشروسبع مائه جماعتی از امرای حشم و قومی از # ~~کابر خدم که تا غایت در حریم حضرت پادشاه جهان چون کبوتران حرم محترم و # ~~چون آهوان مکه مکرم بودند از حوادث زمان مسلم و در سایهآ بخت جوان آن # ~~پادشاه جهاندار هریکی مرتیهآ قیصری نامدار و خسروی روزگار داشتند مقدم ~~و مقتدای # ~~ایشان یکی امیر قورمیشی نام ویکی ایرنجی که ازاستخوان امرای بزرگ ~~بودند- # ~~از قضای بد، دیو فتنه درگوش ایشان دمیدن گرفت ومرغ فساد در آشیان دماغ # ~~ایشان بیضهآ غرور نهاد تا بهسخن حاسد مواد ms300 سوداء فاسد در سویدای سینهٔ‌ ~~هریکی # ~~مجتمع شد و شیطان رجیم دامن دلشان بگرفت تا بهفریب نفس اماره و غرور # ~~نسناس وسواس مغرور و مفتون شدند. ناگاهاز جاده ایلی وطریق انقیاد ~~ومطاوعت # ~~متحرف ومنزعج ومایل ومصرح گشتند شیوهآتمرد وعصیان پیش گرفتند و عللمی # ~~برآشوفتند و دمامهآ یاغیگری فرو گرفتند و با امیر چوپان نویان که ~~امیرالامرای حضرت # ~~بوسعیدخان بود مخالفت و مناقشت آغاز نهادند و آن را بهانهآ طغیان ~~ساختند و # ~~سحری گرد خانه ها وخیل چوپان برآمدندو دست تیغ و تیرگشاده کردند و جمعی ~~را # ~~بیجان و در خون پیچان کردند. چون امیرچوپان را هنوز در تنور حیاتنانی ~~مانده # ~~بود و دولت بوسعید در کار آیت فرار به کار بست و من نجی برأسه فقدربح ~~فرو خواند # ~~و چون باد عازم کریاس فلک رتبت گشت وصورت این حال بهسمع پادشاه رسانید # ~~که جمعی از امرا چنین اتفاقی کردهاندو قومی از عسا کرمنصور که از شربت ~~بأس و # ~~ضربت یاس سلطان غافل واز پیرایهآ عقل عاطل اند بدیشان گرد آمده وسر ~~مخالفت # ~~و دل مناقشت دارند و از این معنی غافل که سحرجادوان فرعون به جنب عصای # ~~موسوی هیچ اثر نکند وسعایت شیطان رجیم با عنایت رحمان رحیم جز وخامت # ~~فایدهای ندهد. # # اذا کان بین الناقبین عداوة %~% فللبقیة الویلاة من (؟) عاجل القتل ~~PageV01P274 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0276.png) # # مومیایی همه دانند که را خرج شود %~% هر کجا پشه بدپهلو زدن اید با شیر # چون این معنی بر رأی جهان آرای سلطان که محلل اشکال قضا و مصور # ~~اشکال قدر بود عرضه داشتند فی الحال با فوجی از حشم منصور وموجی از ~~دریای # ~~عساکر موفور- کثرهم الله تعالی الی یوم النشورعزیمت بر آن صوب که مقام ~~و # ~~مخیم آن ملاعین بود معطوف داشت. دولت در رکاب همایون نصرمن الله وفتح ~~قریب # ~~گویان و نصرت بر فراز چتر فلک سای پویان، # # خدای حافظ ودولت رفیق و بخت قرین %~% سپهرطایع وعالم به کام و فتح معین # متوکلا علی ms301 الله تعالی در اول جمادی الاول من السنة المذکور در حدود # ~~زنگان بدیشان رسید و از آنجا که حسن شفقت و کمال نصفت آن پادشاه ~~دربارهآ بتدگان # ~~حق شامل بود اندیشه فرمود و بر ابتدا یکی از بندگان حضرت و مشفقان ~~درگاه # ~~امیربوبکر نامی بهایلچی گری نامزد قرمود مخبر بهمواعید و وعد و وعید و ~~معلم به # ~~ابشار وانذار تا ایشان را بهایلی دعوت کند وآیهآ اطیعواالله واطیعوا ~~الرسول و # ~~اولواالامر منکم9 بر ایشان خواندمحض غرض آن که حجت گرفته باشد مگر به ~~طریق # ~~جمیل ووجه صواب به ایلی باز آیند و پادشاه رحیم نیز از کمال مرحمت ~~پادشاهانه # ~~قلم اغماض و رقم عفو بر جراید جرایم آن بدبختان فرو کشد و والکاظمین ~~الغیظ # ~~والعافین عن الناس0که از شمایل مرضیه وخصال حمیدهآ آن شاه جهان پناه ~~بود # ~~کارفرماید تا خون طایفهای که عرس تربیت و پروردهآ عاطفت او واسلاف او ~~بودهاند # ~~ریخته نشود. چون چنگ فنا گریبان بقای ایشان گرفته بودو از روزگار ~~حیاتشان جز # ~~ساعتی نمانده ایلچی را کاس فنا چشانیدند و در فور پاره کردند. # که را بخت برگردد از روزگار %~% همه آن کند کش نیاید به کار # خسرو کشور گیردر زمان که بدین جرأت شنیع مطلع گشت دلاوران سپاه را # ~~تدای یاایها النبی جاهدالکفار و المنافقین و اغلظ علیهم وماویهم جهنم ~~وبئس # ~~المصیر11 درداد. # # بهگردن کشان گفت یکسر به تیر %~% کنید آسمان تیره بر ماه و تیر # # همه جنگ با پیل داران کنید %~% بدیشان چنان تیر باران کنید PageV01P275 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0277.png) # # که در چشم هر پیلبانی بهجنگ %~% فزون باشد از مژه تیر خدنگ # حکم یرلیغ جهانگشای به نفاذ پیوست تا مردانی که روز حرب را بهدعای # ~~سحری از خدای خواهند و بهادرانی که در شب تا ریک به تیر با ریک خال ~~سیاه از # ~~خ زنگی در ریایند وسوارانی که صفت ایشان این است که. # رجال لایملون المنایا %~% اذادارت رحی الحرب الزبون # چون رس وار گرد ساعد و ms302 چون دایره پیرامن مر کز پرگار در آمدند. # # نیامد ماه چرخ از میغ بیرون %~% ز بیم آن که بر رویش چکد خون # صفها راست کردند و قلب وجناح تعبیه دادند. # # زشست خدنگ افکنان خاست جوش %~% کمان گوشها گشت همراز گوشن # # هوا پر ز زنبورشد تیز پر %~% خدنگی تن و آهنین نیشتر # هرچند هریکی ازآن امیران رستمی زمانه و اسفندیاری یگانه بودند در مقابل # ~~آمدند وخون از تیغ چون باران از میغ باریدن گرفت. جگر دلاوران در جوش و # ~~زبان بد دلان در خروش آمد چنان که گوید، بیت. # ~~بهوقت گرو فر از خون و گرد و مشغله دیدم ### | هواسنگ و زمین لعل و فلک کور و ستاره کر # با این همه دلاوری که خصمان داشتند چندان بس بود که اشعه ماه منجوق # ~~سلطان بوسعید انا رالله برهانه که با عیوق مجاور وسایهآ طوق همایونش که ~~با فلک # ~~مشاور بود بر ایشان افتاد جمعیت ایشان پریشان شد و چون گنج قارون و ~~قطرهٔ‌ # ~~سیماب در دل زمین مطموس ومدفون گشتند. خیل خیل از پشت فیول مانند # ~~اوراق اشجار در فصل خزان فروریختند. # # در برگ ریز عمر عدو صرصر اجل %~% نوروز را طبیعت فصل خزان نهاد # # اطراف باغ معرکه را تیغ آب رنگ %~% از خون کشته رنگ گل وارغوان نهاد # به یک طرفة العین دلیران لشکر حق قریب هزار از خصمان باطل کوش بر # ~~زمین زدند وپادشاه جوانبخت در آن روز به تن خود حرب کرد و جوشن رزم ~~خواست # ~~و بپوشید وداد مردی بداد. # # بچهآ بط اگر چه دینه بود %~% آب دریاش تا بهسینه بود12 PageV01P276 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0278.png) # حمله های خطرنا کی برد و درمضایق از هیچ ناندیشید. نظم: # ~~هر کجا رمحش نمودی مر یلان را دستبرد ### | هر کچا گرزش نهادی مر عدو را یادگار # ~~بیضهآ مغفر شکستی در سر شیران رزم ### | عیبهآ جوشن دریدی برتن مردان کار # ~~خسرومتصور میآمد تدا از آسمان ### | وز زمین فریاد دشمن کای شهنشه زینهار # ~~هرزمان از ms303 خرمی نصرت برآوردی غریو ### | کافرین باد آفرین بر دست وتیغ شهریار # و همان روز «بهادرخان» در لقب آن جهان بخش درافزودند وکار بدان رسید # ~~که امیراسیر گشت و جلیل ذلیل شد. پالهنگ هر خربنده در گردن هر سپهبدی # ~~افتاد گردن کشان را گردن کشان میآوردند. پس از یک زمان سجدهآ (؟) ~~گناهکار را # ~~روشن و مبرهن گشت و معلوم و محقق شد که مشت بادرفش کوبیدن و زهر به # ~~امتحان نوشیدن ازخرد وحصافت دوراست و جان بباد دادن زیر کی نیست. فریاد # ~~زینهار وصدای استغفار به فلکهدوار رسانیدند. ثبات دولت قاهره برلشکر ~~ابقا فرمود # ~~و بهقاعده در جملهآ جنود منخرط گردانید. # بعداز آن که عساکر منصور ایل شدند و همه کمانها بینداختند و با شمشیر # ~~و کرباس، خاک کریاس را توتیای بصر ساختند فرمان شد تا کسانی که مبدأ ~~این # ~~ضرو منشأ این شر بودند خسته و گردن بسته به موقف یارغوی بزرگ در ~~آوردند. بعداز # ~~استکشاف و استقصاء تمام که درآن باب به تقدیم رسید همگان انگشت ~~فاعترفوا- # ~~بذنبهم13 برسینه نهادند و برگناه مقر آمدند. قاآن فرمود تا نامهآ ~~گناهکاری در کنار # ~~هریکنهادند که اقرء کتا بک14 آن مجرمان بعدازخجالت و تشویر به عذرهای ~~نادل پذیر # ~~توسل جستند و پنداشتند که داقع قضا آمده توانند شد چون مجال غدر متعذر ~~وحزم # ~~پادشاه جهان از آن زیادت که دشمن خسته را با حیات بگذارد همه دل از جان # ~~برگرفتند و مرگ بردل خوش کودند وخسرالدنیا والآخرة راه عقبی گرفتند. هر ~~کسی # ~~بهانواع عذاب بهسزای خود برسیدند و شهنشاه فلک قدر در ضمان سلامت نصرت ~~PageV01P277 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0279.png) # ~~بریمین وظفر بریسارسالما غانما به مقرعز و مکان سعادت خرامید. # فاتی و رایات الممالک حوله %~% محفوفة بالنصر والاقبال # واهالی جهان می گفتند. # # شاید که آقتاب کواکب کند نثار %~% بر دست و تیغ شاه دراین فتح نامدار # و بر این فتح نامی که تیسیر پذیرفت دور و نزدیک و ترک و تازیک # ~~بترسیدند و هیبت وحشمت سلطان ms304 یکی هزارشد و امیر چوپان را دل قوی گشت. # ~~نا امرای بزرگ بیامد و جوک بندگی زد و سر برزمین نهاد و دعاو ثنای ~~پادشاه # ~~جهان گفت دیگر امرا پیش تخت پادشاه سجدهآ مطاوعت بردند وبدین فتح مبار ~~کیاد # ~~گفتند و شرایط تهنیت بجای آوردند و به تقدیم رسانیدند. فریدون وقت ~~دربارهٔ‌ # ~~هر کس فراخور هر یک انواع سیورغامیشی ارزانی فرمود و همه را خلعت ~~پوشانید # ~~وآن روز به نشاط وطرب بهشام رسانیدند. روز دیگر پادشاهزمان وزمین، ~~امیرالامرایی # ~~بر امیرچوپان بهقرار مفوض فرمود و دست او و نهفرزند او بر ممالک خود ~~مطلق # ~~گردانید و هریکی را امیری اقلیمی قرمود: امیرحسن شاه را که پسر بزرگتر ~~چوپان # ~~بود ایالت خراسان داد وتمور تاش را مملکت روم بخشید و دمشق خواجه نام ~~که # ~~میانگین پسرش بود و به تدبیر و رأی صایب مشهور بود در پایتخت خود بداشت ~~و او # ~~را نیابت کل فرمود. علی هذا جهان را جمله در تحت تصرف چوپان واولاد ~~ونواب # ~~او در آورد و چوپان را آقا خواندی وچوپان نیز احترام حضرت سلطان چنان ~~کردی # ~~که هرگاه که به کریاس درآمدی از چهل پنجاه گام دور بایستادی و دست به # ~~کش کرده سر بر زمین نهادی و زمین را ببوسیدی و خاک آستان خرگاه را ~~سرمهآ # ~~بینایی ساختی. وتا وقتی که امیر چوپان در اردو بودی هیچ گردن کشی را ~~زهرهآ # ~~نطق زدن نبودی و جملگی ملوک و سلاطین اطراف را از بیم سیاست و بأس # ~~امیرچوپان دل خوش شده بود: بیت: # ~~تا باسقاق عشق تو در ملک جان نشست ### | خون شد دل ملوک و رعایا و لشکری # وکار وزارت به قرار بر علیشاه تبریزی میرفت. چه پیش از وقوع حرب # ~~مذ کور، خواجه رشیدالدین مرحوم بهسبب سعایت حساد و چشم بد زمان پایمال # ~~سیوف شده بود واعضای او را مجزی کرده هرشطری به بلدی فرستاده و شنیدم ~~که آن # ~~مرد پیش بین چون در اوایل، ms305 جلوس مبارک پادشاهزاده را مشاهده کرد و ~~کارها PageV01P278 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0280.png) # ~~وا از لونی دیگر دید، بهحضرت آمد و از نیابت و شغل سلطانی استغقار کرد. # ~~پادشاه او را اجازت داد دوسه ماهی بر سر روضهآ سلطان اولجایتو محمد ~~مقیم شد. از # ~~آنجا که سرشت روزگار و طبیعت ایام با پزرگان مخالف است جمعی تقریر ~~دادند که # ~~گرگ پیر است از وی ایمن بودن سهو است، پادشاه را بر سر آن داشتند تا او ~~را از # ~~دست بردارد. بداک سبب شمشیر بر وی براند وچول او را به مقتل اوردند در ~~بدیهه # ~~در حالت قتل این دوسه بیت انشا کرد و از او یادگار مانده. قطعه: # سالها خاطر مرا ز نشاط %~% هیچ پروای قیل وقال نبود # ماه ملکم غم کسوف نداشت %~% روز عیش مرا زوال نبود # چرخ میخواست تا کند خللی %~% لیکنش قدرت و مجال نیود # حاصل الامر هرجه خواست بکرد %~% به طریقی که در خیال نبود # و خواجه علیشاه دوسهسالی کار وزارت راند. اگرچه ملکعزالدین عبدالعزیز # ~~پسر جمال الدین ابراهیم حلبی که او را شیخ جمال گفتندی و در آخر شمهای # ~~ز انجام کار ایشان نیز خواهد آمد رقیب این علیشاه شد و نزدیک سلطان جاه # ~~یافت ودم آن میزد که سر به وزارت فرو نمی آورم و با دمشق خواجه نیک ~~متفق # ~~بود و هرسال ازمال وجوهر ونفایس بر وبحر چندان در الوس پادشاه بریختی ~~که # ~~همه گوش وگردن شتران و دواب خوانین و امرا برلعل ولآلی کردی خواجه ~~علیشاه # ~~در دست او معذب بودی و بر رأی او اعتراضها کردی تا خواجه علیشاه نیز ~~رخت به # ~~سراچهآ عقبی کشید. امیرچوپان یکی از وزرای خراسان طلب فرمود و نام او ~~صاین # ~~وزیر نهاد. یکسال اسم وزارت بر وی بود، او را تیز به گناهی متهم ~~گردانیدند و # ~~شکار شمشیر مغول گشت. # پس چون اغصان دولت چوپان و فرزندان او از غایت ثمرهای که داشت # ~~چنان با رور گشت که ms306 فرو شکست و ذکر آن حال در عقب خواهد آمد و دمشق # ~~خواجه و چوپان همه بر افتادند، پادشاه جهانگیر جوانبخت از آنجا که کمال ~~وفا # ~~و وقور انصاف او بود حق وزارت در نصاب خود قوار داد ومنصب وناات بر ~~فراند # ~~خواجه دشیدالدیین که او د1 غیاثالدین محمد گفتندی و دیباچهآ این تألیف ~~به نام # ~~شویف او مشرف است و شمهات از مناقب و مآثر او اکر دفته*ا مقرر فرمود ~~واو تا # ~~آخر عمر سلطان، وزیر بود وکاریراند در وزارت که مساعی صاحب عباد ویحیی # ~~15. در مقدمهآ مجمع الانساب ذکر این وزیر هست. PageV01P279 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0281.png) # ~~برمک منفی گردانید و حال او هم نیز شمهای بیاید که سیب قتل و نگبت او ~~چه # ~~بود. پیشتر احوال زوال دولت چوپان تقریر رود و هذاسفصلها: # ذکر احوال چوپانیان # استماع افتاده که نسب امیرچوپان از تراکمه بود وسالها در خیل امیر- # ~~قتلغشاه نوین - که گفتیم در حرب گیلان بقتل آمد - میبود و بهمردانگی و # ~~جلادت مشهور و معروف. و گویند در حرب گیلان اثرها نموده و پادشاه ~~اولجایتو # ~~سلطان او را پسند قرمود و جای قتلغشاه بهوی ارزانی داشت و گویند به ~~تنها با # ~~هزارمرد بزدی و تا وقتی که سونج بعشی(؟) که سرور قبایل ایغور بود و راه ~~اتا بکی # ~~سلطان داشت در قید حیات بود امیرچوپان اگرچه امیرالامرا بود در کار ~~ممالک # ~~شروعی نمیپییوست چون سونج تعشی [بخشی؟] بهعلت نقرس راه عالم باقی # ~~گرفت، کار اسیرچوپان بالایی یافت و هرروز قویتر میشد وعادت او آن بودی ~~که # ~~دائمأ بهحدود دربند وثغور مقیم بودی. در سالی دو نویت یا سه نوبت به ~~کریاس # ~~حاضر شدی و یک ماهی ملازمت پادشاه نمودی و بازگشتی و به تدبیر و ترتیب ~~کار # ~~دربندها ولشکرها مشغول بودی. اما پسرش دمشق خواجه نام را بر تخت پادشاه # ~~یافت یطر16 نعمت وخیلاء عصیان بر دماغ او راه یافت و تنعمات بیحد پیش # ~~گرفت وگاهگاهی سخنانی که از طریق ادب ms307 دور بودی در غیبت سلطان برزبان # ~~که خزانهآ او بیش از خزانهآ ابوسعیدخان شد بل که بوسعید را خود خزانه ~~نبودی. # چون بیادبیهای دمشق خواجه از حد و اندازه بیرون شد شبی سلطان # ~~بوسعید به نشاط شراب نشسته و سکر او را دریافته جماعتی ایناقان گفتند ~~نام # ~~پادشاهی بر تست اما پادشاه حقیقت دسشق خواجه است. سلطان را این حدیث # ~~سخت آمد. در حال فرمود که همین زمان خواهم که سر دمشق خواجه پیش من # ~~آرید. PageV01P280 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0282.png) # جماعت حساد چون فرمان پادشاه بشنیدند، علی الفور قصد خانه دمشق- # ~~خواجه کردند. چون [وی] آگاه شد که حکم سلطان بدان جملت نقاذ یافته به # ~~عدت و آلتی که داشت مغرور بود مردمان فرستاد به جمعی از امرا و دوستان ~~که در # ~~اثنای این چندسال دم بهموافقت و مصادقت با وی زده بودند و وعدههای مزور ~~با # ~~هم نهاده که یعنی وقت مدد است. هیچ کس از امرا و نوینان مساعدت وی نکرد # ~~بدانست که آن همه تمویه بود علی هذا آن شب در آن قلعه که بود در محکم # ~~ببست و به کارسازی مشغول شد و گویند غسلی (؟) از آب گل برآورد و هزار ~~دست # ~~سلاح بیرون آورد و به هزار نفر مرد داد که بعضی غلامان و بعضی خواص و # ~~نو کران او بودند و اسبی داشت گویند به هزاردینار زر طلا خریده بود و ~~دهفرسنگ # ~~راه میدوید و شمشیری داشت بهمثل قیمت اسب بست آمده علی الصباح برآن # ~~اسب نامی سوار شد و آن شمشیر حمایل کرد و با آن معدود روی از قلعه به ~~زیر # ~~نهاد. چون به کنار شهر سلطانیه رسید، دروازه بسته بود. گویند زنجیری بر ~~پیش در # ~~حایل بود که هر مهرهآ از آن زنجیر یک من آهن بودی به هم افکنده آن ~~شمشیر بزد # ~~و زتچیر را چون رشتهای ببرید و ییرون رفت، لشکر بوسعید در پی او نشست. ~~چون # ~~قریب فرسنگی راه برفت، مصر ms308 خواجه نامی که مخلص سلطان بود بهوی نزدیک # ~~شد. دمشق هرچند پای بر آن اسب نامی زد همچون اسب چوبین نجنبید، بدانست # ~~که روز نکبت است. دست بهشمشیر برد، از نیام بر نیامد. مصرخواجه بهوی ~~رسید چماقی # ~~بر سر وی زد و از اسبش جداکرد. هرچند گفت مرا زنده به حضرتخان برید ~~قبول # ~~نکردند سرش جدا کردند و بهخدمت پادشاه بردند. روز دیگر سرش بر کنگرهآ ~~قلعه # ~~بردند و بیاویختند و بوسعیدخان به هیبت بنشست و گفت هر کس که او دا دل # ~~مخالفت باشد عاقیت او چنین باشد. امرا و اعیان حضرت بیامدند و زانوی ~~خدمت # ~~زدند ودعا و ثنا گفتند و بازگشتند. در آن روز ازخزاین و دفاین ونفایس ~~وجواهر # ~~که تعلق بهدمشق ونوکار17 ونواب او داشت صامت و ناطق نماند. همه غارت # ~~کردند و روزگار دمشق بهمصر تمام شد و از وی نرینه نماند و دو دختر ~~مانده PageV01P281 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0283.png) # ~~که] امروز هردو حاکم الوس پادشاه زمین و زمان اند که به دولت این جمشید # ~~زمانه این خواتین دوگانه را دولت و اقبال بهابد مقرون باد. دختر بزرگتر ~~نام او # ~~دلشاد - که همیشه دلش چون تام خود باد - پادشاه بوسعیدخان قبول فرمود # ~~و خاتونخان شد تا وقتی که پادشاه را حالت ناگزیر پیش آمد. امروز همچنان # ~~فرخنده و رخشنده بر تخت حکم است که عمرش با قیامت برابر باد. والله ~~اعلم. # مقتل امیرچوپان # چون دمشق خواجه به حکم یاسای سلطان بوسعید رسید جمعی در دل # ~~پهادشاه پیداکردند که چوپان را من بعد دل یا تو راست نخواهد بود. ~~وسلطان هیچ # ~~نگفتی ونام چوپان به زشتی نبردی و او را همان آقا خواندی. اما چون خبر ~~این # ~~واقعه بهچوپان رسید گفت آه از روزگار من و فرزندان من. مکتوبات آغاز ~~نهاد و به # ~~تضرع و خشوع، عذر بی ادبیها که دمشق کرده بود بخواست و گفت آن فرزند # ~~کشتنی بود وشمشیر پادشاه جز مخالف نخورد. فی الجمله بوسعید ms309 اغماض می ~~فرمود # ~~ازحد وچوپان آقا از اغماض ووقا رسلطان زیادت می ترسید. # چون پیرامون چوپان لشکر بسیار بود و مر بیشتر امرا با وی، او را تحریض # ~~دادند بر آن که چه عجز افتاده ترا؟ لشکرباید کشید و مغافصة سلطان را ~~فروگرفتن # ~~وخویشتن را از این اندیشه خلاص دادن. چوپان نیز مفتون سخن بدآموز گشت. # ~~هقتادهزار سوار برگرفت و به حدود قزوین لشکرگاهی ساخت. از آن نهضت، ~~اهالی # ~~بلاد جمله بترسیدند وامرا و وزرا یه خدست خان عرضه دادند که چوپان با ~~لشکر # ~~نزدیک آمد و لشکری چنان که باید نزدیک تو نیست. این را چاره و تدییر ~~چیست؟ # ~~جواب فرمود که هرچه در ازل حکم مسبب الاسباب رفته هرآینه چنان شود و ~~غم، # ~~بیفایده بود. مرا خدای تعالی پادشاهی بخشیده و اگر باز میستاند ودیعت ~~خودش # ~~است و اگر تقدیر نرفته هیچ کس پادشاهی از من نتواند ستد. چون نیکو در ~~این # ~~جواب تأمل نمایی سخن محققان وموحدان ومتوکلان است وسر کلام الملوک # ~~ملوک الکلام از این سخن روشن می گردد. # پس چون چوپان آقا دوسهروزی با لشکر بنشست و پادشاه فلک رتبت هنوز # ~~عزیمت آن نداشت که اجازت مصاف فرماید شبی مانند آن شب که خدای سبحانه ~~PageV01P282 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0284.png) # ~~و تعالی رعب وخوف در دل لشکر احزاب افکند واز کنار مدینه برخاستند و ~~برفتند # ~~کماقال الله. یاایها الذین امنوا اذکروا نعمةالله علیکم اذجاء تکم جنود ~~فارسلنا- # ~~علیهم ریحا وجنودا لم تروها وکان الله بماتعملون بصیرا18 ناگاه بر ~~چوپان خوفی # ~~و هراسی طاری شد و خود با لشکری اندک یرنشست و از طرفی برفت. هر کس از # ~~امراکه در آن شب از فرار چوپان خبر مییافت او نیز خود را برطرفی بیرون ~~می- # ~~افکند. روز دیگر باقی لشکری که لشکر سلطانی بودند پیش پادشاه روی زمین ~~به # ~~سجده در افتادند و گفتند ما مأمور امر آن امیریم که پادشاه او را برسر ~~ما گماشته # ~~بود ما از آن غاقل بودیم ms310 که چوپان آقا ما را به جنگ خداوندگار میآورد. ~~والحق # ~~همچنان بود. پادشاه بر گناه ایشان و الکاظمین الغیظ19 فرو خواند وجان ~~ایشان # ~~ببخشید. # چوپان چون از حدود قزوین نهضت کرد روی بهخراسان نهاد به عزم آن که # ~~از جیحون عبره کند و توسل به حضرت قاآن جوید تا قاآن وا در حضرت ~~بهادرخان # ~~شفیع سازد به همین رأی قرار گرفت و برفت با جمعی از نواب که امرای بزرگ ~~بودند # ~~و بعضی از فرزندان. چون بهخراسان رسید، روزی اندیشه کرد و نواب را حاضر # ~~گردانید گفت من فکر می کنم سن نصاب کمال یافته. بین الستین والسبعین ~~است # ~~و با سخن سرورکاینات علیه السلام موافق. هر آرزویی که مرادر دل بود ~~خدای # ~~تعالی به دولت بوسعید بهمن ارزانی داشت. امروز مردی پیرم. بهمن نسزد که ~~یا # ~~خداوندگار خود دم مخالفت زنم و قاآن کی باز حال من افتد و حال آن ممالک # ~~نتوان دانست که چگونه باشد. عزیمت مصمم است در آن که بهشهر هرات روم # ~~که مرا با غیاث الدین - ملک هرات - سابقهآ دوستی تمام هست و بیعت و ~~سوگند # ~~با من دارد که قصد من نکند. رأی من این است و بر این مزید نیست. هر کس ~~که # ~~با من میآید خیر والا هرکسی سر خود گیرند. چون امیرچوپان این فصل فرو # ~~خواند، جمعی امراکه با وی بودند گفتند انالله واناالیه راجعون.2 و هر ~~کسی سرخود # ~~گرفتند. پسر بزرگترش امیرحسن به قرار جیحون را عبره کرد و گفتند پیش ~~خانان # ~~ماوراءالنهر نیک متمکن شد. عاقبت بهسعایت حساد منفی گشت. [با] یک ~~PageV01P283 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0285.png) # ~~دوپسر دیگر و اند کی از خواص که با وی بودند، با خزینە تمام که در بار # ~~چها رپایان داشت روی به دارالملک هرات نهاد. چون برسید غیاث الدین ملک ~~روز # ~~اول مورد او را غنیمت دانست وشرایط توقیر و احترام بهتقدیم رسانید و او ~~را # ~~فرود آورد و جان برمیان بست. چون شب ms311 در رسید سلک غیاثالدین هردو پسر # ~~خود را بخواند وگفت بدانید که جان وخان ومان ودنیا وآخرت من بر سر این # ~~مرد رفت. گفتند چگونه؟ گفت مرا با او عهد است اگر قصد او می کنم دین از ~~من # ~~رفت و اگر قصد نمی کنم و مدد او می کنم در حضرت پادشاه وقت عاصی و یاغی ~~ام # ~~و اگر او را راه میدهم تا برود طلب او به هرحال از من خواهند کرد. سه ~~کار است # ~~هرسه به نفرین بد. پسران گفتند مصلحت در آن است که او را موقوف کنیم ~~وصورت # ~~حال با بندگی حضرت نماییم تا حکم یرلیغ برچه جمله نفاذ یابد. به همین ~~معنی # ~~قرار دادند و دوسه روزی در مراعات چوپان کوشیدند. از هرات تا21 ~~دارالملک # ~~سلطانیه دویست فرسنگ زیادت باشد. # چون حکم پادشاه برسید قصد او کردند. چوپان در آن روز اسارت آن بیافت # ~~که او را خواهند کشت. پیغامی فرستاد پیش غیاثالدین و گفت بد کردی و از # ~~خدای نترسیدی و سوگند به دروغ کردی. روزگار من بسر آمد اما تو نیز ~~مکافات # ~~بیایی. اسا مرا سه حاجت به تست و چشم دارم که هرسه رواکنی: یکی آن که ~~مرا # ~~چون بکشی در این زمین به گور نکنی و همچنین با تابوت بنهی. دوم آن که ~~پیغام # ~~از من به بوسعید فرستی که چوپان زینهار داده که تابوت و جسد من به خاک ~~مکه # ~~فرستی و به گورکنی. سوم آن که انگشت ابهام از من جداکنی و به نشانه پیش # ~~تخت پادشاه فرستی. چون این وصایا تمام کرد، غیاثالدین دو سرهنگ بفرستاد # ~~تا او را بهزه کمان بکشتند و تابوت او را بنهاد و انگشت ابهامش همچنان ~~جدا کرده # ~~به کریاس فرستاد. قضای خدای و همت چوپان که در کار بود جماعتی در حضوت # ~~پادشاه عرضه دادند که غیاثالدین با چوپان یکی است و این انگشت از آن # ~~دیگری است که بریده و ms312 فرستاده. و غرض از انگشت آن بود که انگشت ابهام # ~~چوپان مثنی بودی وانن نشانه ای روشن بود. # چون حساد بعداز مرگ این سعایت در حق چوپان کردند بوسعید یرلیغ داد # ~~که چوپان را همچنان با تابوت بیاورند. غیاثالدین تابوت او را ببرد و ~~پادشاه # ~~2. در تسخه اصل، «با6. PageV01P284 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0286.png) # ~~جهان روی او را مرده بدید بدانست که در ان تمویهی و تزویری نیست فرمود ~~که # ~~دریغ از چوپان آقا که نیکوبندهای بود. پس بفرمود تا تابوت او را به خاک ~~مکه # ~~بردند و دقن کردند. # و چوپان مردی بهغایت عادل بودی وکار بهطریق شرع راندی و هرگز # ~~شراب نخوردی و یک ر کعت نمازاز وی فوت نشدی و صدقات بسیار کودی و بسیار # ~~عمارات مشهور و خیرات مشکور کرده و در بطن مکه کهریزی22 تمام ساخته که # ~~امروز در مکه آب روان هست و تا غایتی منصف بود که پسرش [که] در روم # ~~میبود نسیت آن بر وی کردند که در سکه تصرفی نموده و آن از معظمات گناه ~~بود. # ~~بوسعید با وی این معنی بگفت. چوپان بهنفس خود عازم روم شد و پسر را ~~گردن # ~~بسته پیش تخت آورد و گفت هرچه خواهی ازسیاست با وی بجای آر و این کمال # ~~کیاست او یود واز چوپان دختری مانده بود نامش بغداد خاتون وتا آخر عمر # ~~خاتون پادشاه بوسعید بود ویرلیغ او در اطراف ممالک روان وحکمش نافذ. ~~واحوال # ~~قتل آن خاتون معظمه هم شمهای بیاید در جلوس ارپاخان. ان شاءالله تعالی. # چون این جاق نیز بگذشت دولت بوسعید بهادرخان هر روز زیادتتر و # ~~کو کب سعادتش بر سپهر اقبال تابانتر. در اثنای این دوسه سال هم روزی ~~جمعی # ~~از مفسدان تمویهی پرداختند و دروغی که از آفتاب مشهورتر بود بر بغداد ~~خاتون # ~~افترا کردند که یعنی قصد بوسعید دارد و بدان سبب جمعی درسر آن شدند ~~ونویان # ~~اعظم اعدل نوشروان ثانی شیخ حسن نویان- که امروز مدارمر کز ms313 ممالک اولاد # ~~چنگیزخان بر اوست و نایبخان وقت است- بدان واسطه مقیم ثغرروم گشت تا # ~~وقتی که روح پادشاه بوسعید عروج کرد و بهمر کز اصلی روان شد. چون این ~~خسرو # ~~کافی صایب رأی بود و کار وزارت را چنان ضبطی داد که کار مملکتی به رقعه ~~ای # ~~داست بود. قلمش کار شمشیر کردی. از امرای بزرگی که در کریاس پادشاه ~~جهان # ~~بوسعید کار می راندند امیر بزرگ اعظم شرف الحق والدین محمود شاه بود ~~تغمده الله # ~~بغفرانه که میری بود صاحب رأی صایب فکر مصلح مدبر جوانبخت وبا وزیر وقت # ~~ستفق و پادشاه از ایشان راضی. دوسه سال جمله لشکری و رعایای مملکت ~~ایران # ~~درظل مرحمت این بزرگ مرفه وفارغ البال بودند و در آخر شمهای از احوال و ~~PageV01P285 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0287.png) # مجمع الانساب # ~~عاقبت کار این یگانه نیز بیاید. ان شاءالله تعالی. که چگونه صاحب غرضان ~~صورت- # ~~حال او در حضرت پادشاه زمان زشت کردند وکار او را اندک خللی رسید و باز # ~~چگونه با قراراصل رفت و نزدیک شاه یه همان مرتبت باز رسید. # تعم، سلطان بوسعید روزگاری مساعد و بختی موافق داشت همه ایام خود # ~~به استیفاء لذات از مصاحبت پریچهرگان و استماع سماع ارغنون و چنگ و ~~چغانه # ~~تمتع گرفتی وچون با علم وطالب علمان میلی عظیم داشت اکثر اوقات ~~دانشمندان # ~~و شاعران و مردم هنرمند را حاضر گردانیدی و به اکتساب هنر و استفادت ~~آداب # ~~دینی و دنیوی مشغول بودی و خط پارسی و مغولی بهغایت خوب نبشتی و شعر # ~~نیکو گفتی و یک قطعه که حسب الحال خود قرموده بود ایتجا ثیت افتاد و ~~هذا. # ~~بهذات پاک خدایی که شاهیم داده است ### | که شادی و غم دنیا به پیش من باد است # ~~بدین جهان نفریبد کسی که دارد عقل ### | که دهر را حیل و داستان بسی یاد است # ~~هزار شکر خدا راکه دولتم بخشید ### | چنانکه درکف هیچ آدمی نیفتاده است # ~~یکی که ملت اسلام روزیم کرده ms314 است ### | که نفس پاک همه مؤمنان بدان شاد است # ~~دوم که خیر همه خلق خواست خاطر من ### | دلم برای مراد جهان به نازاد است (؟) # ~~سوم ممالک وتاج وسریر و تخت جهان ### | مسلم است و زجد و پدر کزو زاد است # ~~چهارم آنکه مراد همه برآرم من ### | بهشکر آنکه خدا این سعادتم داده است # ~~یا بهمصر دلم تا دمشق جان بینی ### | نه آرزوی دلم در هوای بغداد است # ~~سعید بخت کسی راکه در ازل نامش ### | خدای عزوجل بوسعید بنهاده است # و چون این قطعه به ولایت شبانکاره رسید هر کسی در مجابات آن شروع ~~PageV01P286 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0288.png) # ~~کردند و به تبر ک دست بهدست ببردند مقرد کلمات محمدبن علی بنااشیخ کبه ~~مؤلف این # ~~مجموعه است گستاخی نمود واین مجابات درسلک نظم کشید. نظم: # ~~دل زمانه زشاه جهان بدان شاد است ### | که دست عدل بهاهل زمانه بگشاده است # ~~خدای جل جلاله که از عنایت خویش ### | همه ممالک روی زمین بدو داده است # ~~زمانه رام وفلک یارو روزگار مطیع ### | جهان به دولت او چون بهشت آباد است # ~~چه فضل هست که در حق او نکرده خدا ### | نخست آنکه زعدلش جهان پر از داد است # ~~دوم که سایهآ رایات ملت اسلام ### | بهعون او بهبسیط ممالک افتاده است # ~~سه دیگر آنکه زآب فرات تا جیحون ### | بهحکم یرلغ او سر بهخط بنهاده است # ~~چهارم آنکه در ایام هرکجا هتری است ### | ضمیر روشن خورشید پرتوش یاد است # ~~بهپنجم آنکه بهتأیید ایزد بیچون ### | دلش رحیم ووجودش سخی وکفزاد است # ~~دمشق و مصر که گویند جنت است و نعیم ### | به تزد شاه نه همچون هوای بغداد است # و در ایام دولت او واقعات و حادثات طاری شد که اگر همه نوشته شود # ~~دراز گردد. باری پادشاهی بود که بخت با او چنان موافق بود که هر سال از # ~~مملکتی که نهایل بودند مثل شام ومصر ومثل هند وسند چندان مال وتحف و # ~~هدایا بفرستادندی که مقدارمال قرار و زیادت بودی. ms315 # ودرتا ریخ سنهآ ثمان وعشرین وسبع مائه سلطان ابوالمجاهد محمدشاه که سلطان # ~~ممالک هند است وسر رفعت بر اوج کیوان میسایید و دوازده هزار فرسنگ زمین # ~~هند را همه مسلمانی شایع گردانیده و جملهآ بتخانهها را بکلی خراب کرده ~~و بتان # ~~شکسته را بهاطراف عالم منتشر کرده و احوال او وعدل و شوکت او از آفتاب # ~~مشهورتر است ایلچیان فرستاد پا چندین هزار خروار خزاین و جواهر و تحف و ~~PageV01P287 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0289.png) # ~~تنسوقات نفیس مثل طبلها ومروارید ویاقوت وکمرها از الماس و هرچه غنبر و # ~~مشک و زباد وعود وصندل وکافور و عقاقیر بود خود حرمتی نداشت وچندان پیل # ~~و بیر وکرگدن و خر عتابی وطوطی و گربهآ زباد و یوز و باز و بحری که عدد ~~آن # ~~خدای دانست و زرطلا چندان بود که یه هر شهر که برسیدندی چها رپایان به ~~جهت # ~~حمل آن بدست نیامدی. محملی بدین صفت با یکی از وزراء معتبر و یکی از ~~حجاب # ~~بزرگ نام او امیر عبدالله و نام وزیر اختسان (؟) با پانصد ششصد تن از ~~خواص # ~~و امرای حضرت او از راه دریا بفرستاد. چون این خبر بهسمع مبارکخان رسید # ~~یرلیغ شد تا به هر شهر که برسند ایشان را بدرقه کرده اولام به اولام به ~~کریاس # ~~رسانند. بدین منوال ایشان را بهشهر سلطانیه رسانیدند. رسولان هند چون ~~برسیدند # ~~قریب یک ماه آن بارها در بیرون شهر سلطانیه افتاده بود و هیچ کس التفات # ~~نمی کرد، چنانکه رسولان بهستوه شدند. بسیار شفاعت بهارکان دولت کردند ~~تا # ~~روزی وزیرالوزرا غیاث الدین محمدبن رشید ایشان را بخواند و بپرسید تا ~~بهچه کار # ~~آمدهاند؟ گفتند پادشاه ما طلب دوستی و موافقت سی کند. بعد از یک هفته ~~دیگر # ~~خان فرمود تا آن بارها را درطوی بزرگ همه ببخشیدند و بر امرا و لشکر ~~تخصیص # ~~فرمود. هیچ چیز از آن روی خزینهآ پادشاه ندید و در روز طوی رسول دوگانه ~~را # ~~بیاوردند تا عظمت اردو ms316 وکریاس بزرگ را بدیدند و به چشم خود قیامت ~~سشاهده # ~~کردند و بیهوش شدند و سر بر زمین نهادند و مجال نطق نداشتند. بعد از ~~مدتی # ~~ایشان را با تشریف و سیورغامیشی بازگردانیدند و جواب نامهها کردند به ~~استمالت # ~~آن که جلب دوستی مبذول است. از بأس ما ایمن باشد و یکی از بندگان حضرت # ~~از پای کاران دیوان مردی در حساب از علویان نام او سید عضدالدین یزدی # ~~بفرستادند نزدیک سلطان محمدشاه با بعضی از بلاک (؟) که در خور چنان # ~~پادشاهی بود و این سید از راه خشک بهمدت شش ماه بهشهر دهلی که دارالملک # ~~محمد شاه بود رفت به عظمتی هرچه تمامتر با چتر و پایزه وچون برسید ~~سلطان محمد # ~~شاه مورد او را عزیز و گرامی داشت و در دعا و ثنای سلطان بوسعید بیفزود ~~و سر # ~~برزمین نهاد و غایبانه چوک زد (؟) و تشریف که او را فرستاده بودند ~~بپوشید. وسید # ~~عضد قریب سهماه در پایتخت سلطان محمدشاه بود وچندان مال از الوس سلطان # ~~بوسعید با خود برده بود که در آن سهماه هر روز یک تومان زر به صدقه ~~دادی از # ~~برای پادشاه بوسعید. و چون سلطان محمدشاه این همت بزرگ مشاهده کرد گفت ~~PageV01P288 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0290.png) # ~~میتوان دانست که بوسعید بهادرخان چگونه پادشاهی با شوکت است که کمتر # ~~بندهای از آن او شش ماه را از کریاس و اردوی او دور افتاده و به مملکتی ~~بیگانه # ~~پیوسته با وجود زحمت غربت و رنج سفر هنوز هر روز یکتومان صدقهآ جان ~~پادشاه # ~~خود میدهد و بدین سبب خجالت بهوی راه یافت. روزی سید عضد را گفت برخیز # ~~و بهخزانه اندر رو و تفرجی بکن. سید بهخزاته در شد وسلطان از عقبوی کس # ~~فرستاد که اجازت هست که هرچند و هرچه خودخواهی برگیری. سید در آن خزانه # ~~خروارها یاقوت و زبرجد و الماس وجواهر نفیس دید و زر ونقره را خود محلی # ~~نبود به قلیل وکثیر نظر ms317 بر یک دینار زر و یک دانه مروارید نیفکند الا ~~یک جامع # ~~قرآن دید حمایل وار برگوشه ای آویخته آن را برگرفت و در برافکند و پیش ~~تخت # ~~بایستاد. سلطان گفت چرا چیزی از نفایس برنگرفتی؟ جواب داد که مرا به ~~رسولی # ~~فرستادهاند نه به حمالی، و این جواب مزید احترام سید و بزرگی بوسعید و ~~خجالت # ~~سلطان هند شد # فی الجمله سیدعضد را به تمکینی بازگردانید که چشم فلک از آن عظمت و # ~~تبجیل خیره شدی و چون باز آمد خود تقریر می کرد که هرچند سعی می کنم که # ~~مقدار مالی که سلطان محمدشاه به خاصهآ من داده غیر از آنچه به تحفه پیش ~~پادشاه # ~~فرستاده است آنچه خاص مراست بدانم حساب نمیتوانم کرد از جمله سه پاره ~~زین # ~~با آلت هرسه مرصع به جواهر و یاقوت ولعلی داده بود که یک پاره از آن ~~قیمت # ~~می کردند بهسهلک مال درمیآمد. و لک نزدیک هندوان صدهزار دینار است. # ~~کنون دیگر تنسوقات را از این سه پاره زین قیاس میتوان گرفت. و این ~~حکایت # ~~شمه ای است از همت بلند و بزرگی سلطان بوسعید. و بختی چنان بیدار داشت ~~که # ~~در مدت بیست سال که او بر تخت خانی متمکن بود هیچ وقت یک سم اسب بیگانه # ~~بهمملکت وی نرسید وهیچ یاغی دم مقاومت نزد. وخدای تعالی همه چیزی بهوی # ~~ارزانی داشته بود. به جز فرزند که ندید نهنرینه و نهمادینه اگرچه بعد ~~از وفات او # ~~گویند از دلشاد دختری آمد اما چهفایده. # باری چون شجر دولتش مثمر شد و اغصان جمله تمنی او سر به فلک بر کشید # ~~و یک قرن از جلوس او بر وسادهآ فرماندهی بگذشت ومدت ملکش به قرب بیست # ~~سال کشید در سنهآ ست و ثلثین وسبع مائه عزیمت بغداد مصمم فرمود که ~~قشلاق # ~~و عیش گاه او بود. ناگاه منهیان خبر دادند که یعنی اوزبکخان - که خان ~~قفجاق PageV01P289 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0291.png) # ~~است از فرزندان ms318 باتودعوی در سر دارد که یعنی زمین اران و آذربادگان ~~قدیما # ~~داخل ممالک باتو بوده باید که پادشاه بهما ارزانی دارد و چون بارها این ~~استدعا # ~~رقته بود و سلطان بوسعید قبول نکرده عزیمت دارد که لشکر را از دربند ~~بگذراند. # ~~چون حکایتی ضروری و امری نازک بود عزیمت بغداد فسخ فرمود و با لشکری # ~~و اردو بهقراباغ اران نزول فرمود، پس وزیر را بخواند واو را گفت چون ~~شغل # ~~امرا تو میدانی و جملهآ امرا از حضرت دورند و هر کسی مسشغول ثغری و شیخ ~~حسن # ~~در روم مقیم وشیخ علی حافظ خطە اقلیم رابع است و بلاد خراسان در اهتمام ~~اوست # ~~و علی پاشا که خال است به کاردیار بکر و بغداد و موصل وعراق عرب ~~برایستاده # ~~و امیر محمود شاه خود ملازم رکاب همایون و پسرانش هریکی حاکم خطه ایاند # ~~چون عراق عجم و فارس وکرمان و غیره، این کار ترا کفایت باید کرد. # چون وزیر این حکم بشنید سراسیمه شد و اگر چهلشکر کشی کار او نبود # ~~زهرهآ جواب نداشت سمعا وطاعة یرخواند و در آن هفته به کارسازی مشغول ~~شد. # ~~ناگاه پادشاه جهان را اندک انحراف مزاجی روی نمود. اطبا گفتند از افراط ~~وخستگی # ~~شراب است. روز دیگر آن حرارت به تب محرق سرایت کرد چون یفیض الکاس # ~~عندامتلائها معلوم است و غدر روزگا ر جافی محقق وعین الکمال در حق اهل ~~دولت # ~~روشن چهمحتاج بیان است مدت هفده روز صاحب فراش گشت، عاقبت در روز # ~~سدشنیه سیزدهم ربیع الاخر سنه ست وثلثین وسبع مائه از تخت بخت در افتاد ~~و # ~~به روضهآ رضوان خرامید. رحمةالله علیه رحمةواسعة. و چون واقعهآ او حادث ~~شد و # ~~خبر آن درد صعبنا ک که هنوز جگر ایام ریش و دل روزگار پریشان است به ~~ولایت # ~~شبانکا ره رسید دلم بر جوانی وتخت و بخت آن نوباوهآ باغ سلطنت بسوخت ~~وفریاد # ~~از نهادم برآمد. از سوز ضمیر، دست در ms319 عقیبهآ خاطر شکسته کردم و این ~~فراهم یسته # ~~برآوردم. اگرچه شعر این مسکین فراخورآن نیست که در کتب ثبت افتد، اما ~~اگرچه # ~~سرد وگران است نازنین من است. شیوهٔ‌ مرثیه پیش گرفتم واین چند خامه ~~سخن # ~~را نظم دادم. یقین که ارباب فضل به کوم خود معذور دارند و بنده را ~~تمهدمعذرت # ~~ارزانی فرمایند. PageV01P290 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0292.png) # ~~فغان زعربده و دور این سپهر روان ### | قغان زشعبده و جور دهر بیسامان # ~~چه بازی است که آورد چرخ حیلتگر ### | چهمهره بود که در طاس چرخ شد غلتان # ~~روا بود که بنالم چو رعد در دیماه ### | روا بود که بگریم چو ابر درنیسان # ~~سزد که پا ره کنم جان ودل چومجامه و تن ### | زسوز ماتم و اندوه مرگ شاه جهان # ~~چراغ دودهآ چنگز علاء دین خدای ### | خدایگان زمان و زمین بهادرخان # ~~جهان خدای جوانبخت شاه هفت اقلیم ### | مدار مر کز شاهی پناه عالمیان # ~~دریغ شاه جهان بخش بوسعید سعید ### | که شد زمسند شاهی بهزیر خاک نهان # ~~سهشنبه سیزدهم روز از ربیع دوم ### | بهسال هفتصدوسی وشش بهحکم قران # ~~موافق آمده با سال سی وپنجم از آنک ### | نهاد مبدأ و تاریخ عم او غازان # ~~گذشته مدت شش روز از مه اسفند ### | که بود سال خراجی به زعم پارسیان # ~~زتخت بخت روان شد بهتختهآ تابوت ### | روان بهمرکز اصلی سپرد روح و روان # ~~دریغ از آن تن واندام نازنین بهلحد ### | دریغ ازآن رخ چون مه به خاک ره پنهان # ~~دریغ وحسرت از آن لطف وطبع موزونش ### | که بود منبع اکرام و معدن احسان PageV01P291 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0293.png) # ~~دریغ یرج معالی، دریغ قصر کرم ### | دریغ ملک امانی وشهر امن و امان # ~~هزار حسرت از آن اصل معدلت که همی ### | نهاد داغ جدایی بهجان اهل جهان # ~~کدام دل که نشد سوخته ز هجرانش ### | کدام دیده که از فرقتش نشد گریان # ~~به مرگ او ملک الموت خود بخود بگریست ### | چو میگرفت از آن مایهآ جوانی جان # ~~اگر بهچرخ فشانند هفت تختهآ خاک ### | و ms320 گر ز چرخ بریزند انجم رخشان # ~~وگر زخون جهان بین جهان شود دریا ### | و گر ز آتش دلها فلک شود ویران # ~~از آن چه فایده چون حکم کردگار این است ### | که هیچ نفس نیابد بقای جاویدان # ~~هر آن که زاد به تاچار بایدش نوشید ### | ز جام دهر سی «کل من علیها فان»23 # ~~بقابقای خدای است و سلطنت او راست ### | که هست قاهر و قهارو راحم و رحمن # ~~بزرگوار خدایا تو روح پاکش را ### | به فضل خویش به فردوس جاودان برسان # سلطان بوسعید مردی میانه بالای خوب چهره بود. لونش سپیدی میل به # ~~اصفر داشت ابروبی بسته و چشمی خوب نه زیادت مغولانه و گردنی میل به ~~درازی. # ~~حرکاتی متناسب و محاورهای خوش و آوازی لطیف وسخن فصیح گفتی و او را # ~~زنان بسیار بودتد خواتین بزرگ. اما خاتون اصلی او دختر غازان بود بنت ~~عمش # ~~نام او الچکی خاتون و از دیگر زنان با هیچ یکی چنان خوش نبود که با ~~دختر # ~~چوپان. وچون در آخر عمر، دختر دمشق بستد یعنی دلشاد خاتون، او را نیز ~~به PageV01P292 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0294.png) # ~~غایت دوست داشتی و بغداد از این معنی رشک بردی. و دائما سلطان بوسعید ~~در # ~~آرزوی فرزندی بود وخدای تعالی او را در ایام عمر این آرزو برنیاورد. ~~اما چون # ~~وفات کرد، دلشاد حاسله بود و بعداز هفتماه از وفات سلطان دختری آورد # این است احوال سلطان بوسعید من اوله الی آخره که ذکر رفت اکنون احوالی # ~~که بعداز وفات او حادث شد تقریر کنیم. بعونالله ومشیته والله اعلم. # ذ کر جلوس ارپاخان و مبدأکار او و مقتل او و ذکر مدت سلطنتش # چون واقعهآ ناگزیر برسلطان بوسعید طاری شد به غیر از وزیرش غیاثالدین # ~~محمد و امیرشرف الدین محمودشاه در اردو هیچ بزرگ دیگر نبود. آن شب که # ~~پادشاه وفات کرد امیر محمودشاه و وزیر بههم بودند و به تدبیر مشغول ~~شدند. اولا # ~~گفتند که مصلحت در آن است که ms321 تا وقتی که امرا به هم پیوندند و در کار ~~خانیت # ~~بحئی کنند تا آن روز که پادشاهی معین شود خواهر سلطان بوسعید آنکه نامش # ~~ساتی بیک است حکم راند و خود مصلحت همین بود. چون قضا چیزی دیگر در # ~~حقیبه24آ قدرت داشت براین رأی قرار نگرفت وزیر گفت اگر همچنین کنیم ~~مالا کلام # ~~بلغاق20 خیزد و اگر پادشاهی مستقل نباشد اهل بلاد را زحمت رسد و قتل و # ~~نهب ناحق در حساب باشد. و گویند آن روز که سلطان بوسعید امارت مرگ در ~~خود # ~~ییافت وزیر را گفته بود که اگر مرا حدثی رسد پادشاهزادهای از تبار تولی ~~خان # ~~آنجاست ومن او را سپردهام نام او ارپا، او را بر تخت من قرار دهید که ~~ازاستخوان # ~~تولی خان است. # پس چون وزیر این فصل بگفت، امیرشرفالدین محمودشاه- از آنجا که کمال # ~~کیاست او بود - بدانست که غرض وزیر امضای وصیت بوسعید است و امیر # ~~شرف الدین محمودشاه همین پادشاهزاده میدید و میشناخت و با وی سابقهآ ~~دوستی # ~~داشت گفت اگر چنین است من ظن پادشاهزادهای از تسل تولی خان میبرم. وزیر # ~~گفت او را همین لحظه باید آورد و برتخت نشاند. امیرمحمودشاه در حال ~~برنشست PageV01P293 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0295.png) # ~~در آن دل شب و به خیلگاه ارپا شد. ارپا را در آن عهد، حال بد بود. این ~~قدر بود # ~~که سلطان بوسعید او را هر روز میاومهای معین کرده بود و بس وکس او را # ~~تمیشتاخت و تام و نسب تمیدانست بهغیر از بوسعید. چون نیم شب امیر # ~~شرفالدین محمودشاه دید که بهخانهآ او فرود آمد بترسید وگفت چه مییاشد؟ ~~امیر # ~~گفت مترس که به کاری نیک آمدهام برخیز و با من بیا. ارپا برخاست با ~~شمشیری # ~~همراه امیرمحمود شاه شد و همان شب بیامدند و والدهٔ‌ سلطان بوسعید- نام ~~او # ~~حاجی خاتون- حاضر گردانیدند وخواهر بوسعید نیز- یعنی ساتی بیک و آن کار ~~به # ~~اتفاق قرار دادند و بر وی به پادشاهی سلام کردند. ms322 روز دیگر مرگ سلطان ~~آشکار # ~~کردند وشرایط تعزیت به تقدیم رسانیدند و روز جمعه بود، خطبه به نام ~~ارپاخان # ~~خواندند واو را لقب سلطان معزالدنیا والدین محمود نهادند و روز دیگر که ~~شنبه # ~~بود هجدهم ربیع الآخر سنهآ ستوثلثین وسبع مائه درصحرای قراباغ اران بر ~~تخت # ~~نشست و همان روز تابوت سلطان بوسعید را راست کرده به انواع جواهر مرصع # ~~به شهر سلطانیه روان کردند. # و تسب ارپاخان آنچه معلوم شده این است. ارپابن توقدی قوی برادرزادهآ # ~~هولا کوخان. واو پادشاهی بود[ که] همان شیوهآ مغول و رسم وآیین ~~چنگیزخانی # ~~داشتی و تازیک نتوانستی دید. و مردی مردانه بود و اول کاری که کرد آن ~~بود # ~~که لشکر اوزبکخان را سنهزم گردانید واین حال از پیش ذکر رفت که در آن # ~~زمان که بوسعید در حیات بود اوزبکخان عزم کرد که از دربند بگذرد. چون ~~خبر # ~~وفات بوسعید بشنید لشکر را از دربند بگذرانید و به حدود قراباغ نزدیک ~~شد و بر # ~~لب رود کر لشکر فرود آورد. ارپاخان چون آوازهآ هجوم لشکر قفجاق بشنید ~~در حال # ~~با وزیر وامرا ولشکر فراوان نهضت کرد و مردانه روی یه لشکر اوزبکخان ~~نهاد # ~~و مدت چهل وپنج روز لشکرها برابر تشسته بودند و دوسه روزی دست محاربت # ~~قائم. و ازقضا در آن عهد علفی در صحرا پیدا شد که چون اسبان لشکر قفجاق # ~~میخوردند می مردند تامبالغی اسب تلف شد. اوزبکخان چون دانست که لشکر # ~~همان لشکر بوسعید است و هم بهتحمل و هم بهعدت و آلت از لشکر او زیادت # ~~است در شب بفرمود تا آتش بسیار کردند و نیمشب برنشست و برفت. روز دیگر # ~~از لشکر قفجاق اثر نبود و ارپاخان مظقر و منصور باز مقر سریر خرامید و ~~این فتح # ~~اول یود ارپاخان را. و ارپاخان خیلی کارها در خاطر داشت همه موجب مصالح ~~PageV01P294 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0296.png) # و دختر چوپان بود و در اوایل زن امیراعدل جوانبخت شیخ حسن نویان ms323 که # ~~از تبار ایلکان نوین است و از نسل امرای بزرگ که منزلتی در حضرت ~~چنگیزخان # ~~داشتند، او بیش نمانده و امروز مدار مملکت ایران زمین بروی است و مربی ~~پادشاه # ~~زمین وزمان مظقرالدنیا والدین محمدخان خلدالله ملکه است بود و از وی دو ~~پسر # ~~دارد. پس چون دل سلطان بوسعید مایل این خاتون بود و چوپان و دمشق # ~~برافتادند از آنجا که آیین و رسم مغول است پادشاه بوسعید، بغداد را ~~تصرف نمود # ~~وشیخ حسن نویان را خاتونی بزرگ بخشید و سیورغامیشی فرمود و شیخ حسن نیز # ~~بهفراق بغداد راضی شد وشرعا او را سخن گفت و زن پادشاه وقت شد و زتی ~~چنان # ~~عالی همت بود که در اسور مملکت شروع پیوست و بهنام او در اطراف ممالک # ~~یرلیغ روان شد و تنعمات بیحد راند اما همه وقتی امراء حضرت و وزیر و ~~ارکان # ~~دولت با زمی نمودند که عقد این زن را با پادشاه دل پاک نباشد و زنان را ~~وفا نیست # ~~باید که پادشاه بر وی ایمن نشود. بوسعیدخان قبول نمی کرد و با وی در یک # ~~جامه میبود هردو از یک گریبان سر بیرون کرده. پس چون دختر دمشق خواجه # ~~دلشادخاتون -که امروز برتخت عز وسعادت است وخاتون نویان اعظم اعدل # ~~زیدت معدلته است پیش بغداد میبود بهحکم آن که برادرزادهآ او بود و ~~تربیت # ~~می کرد چون بهحد بلوغ رسید و هم اوجاور داشت و هم زیبایی - از آنجا که # ~~آیین مغول آن است که هر کجا دختری خوبروی باشد از آن امرا بهخدمت خان # ~~برند تا خان تصرف نماید- بغداد خاتون آن دختر را قدای2 سلطان بوسعید ~~کرد و # ~~سلطان اورا بپذیرفت. چون مدتی زن سلطان بود، بغداد از کردهٔ‌ خود ~~پشیمان شد و # ~~هیچ فایده نمیداد غصه میخورد. علی هذاچون سلطان بوسعید وفات یافت بغداد # ~~خاتون همان سرتجبر و تکبر نمینهاد و گردن عظمت نرم نمی کرد و سربرخط # ~~ارپاخان نمیآورد و ارپا ms324 هرچند میخواست تا او را از برای روان سلطان ~~بوسعید # ~~تعرضی نرساند ممکن نمیشد. و حساد بغداد خاتون در خدمت ارپا عوضه دادند ~~PageV01P295 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0297.png) # ~~که سلطان بوسعید به زهر هلاک شد که بغداد داده بود. و نیز گویند نامه ~~ای یافتند # ~~که بغداد نیشته بود به اوزبکخان در باب موافقت با او و مخالفت با ~~ارپاخان. # ~~چون ارپا پادشاهی بود جبار، احتمال این معنی پیش او متذر بود. روزی که # ~~بغدادخاتون در حمام بود موکلان فرستاد تا او را هم در حمام کار تمام ~~کردند و # ~~یهچوبدستی بکشتند بیست ونهم ربیع الآخر سندآ ست و ثلثین و سبع مائه. و ~~چنال # ~~خاتوتی بزرگ بهسر تکبر و عجب شد. دریغ از بوسعیدخان وخواتین او. حق ~~تعالی # ~~پادشاه وقت را خلدالله ملکه وسلطنته ونوشروان عهد شیخ حسن نویان را ~~خلددولته # ~~برخورداری دهاد. # حوال امیرمرحوم شوف الحق والدین محمودشاه طاب مثواه # او را برادری بود از وی بزرگتر و اصل ایشان ترک است. نام برادرش # ~~امیرمبارک شاه وقدیما حکومت اینجو ممالک فارس داشتند. و اینجو مال خاص # ~~پادشاه واملاک دیوان بزرگ باشد. و پادشاه وقت مال مملکت فارس در اهتمام ~~این # ~~دو امیر کرده بود و دو امیر با کفایت با احتشام بودند. دائما یکی از ~~برادران در # ~~پایتخت ملازم بودی و یکی در ممالک فارس برسر اعمال بودی و ایشان را ~~نعمت # ~~بیقیاس و نو کران بسیار بود و مردمان عادل بنصف بودند و در آن حکومت ~~یدبیضا # ~~نمودندی. و چون در آن عهد، امیرمبارک شاه درگذشت، شغل حکومت فارس # ~~بهحکم پادشاه وقت با امیرشرف الدین محمودشاه افتاد و ملکی و متصرفی ~~ممالک # ~~فارس تعلق به اولاد جمال الدین ابراهیم داشت. احیانا میان ملکعزالدین # ~~عبد العزیز و اسیر شرف الدین محمودشاه مادهآ خصومتی ظاهر شدی و ملک ~~عزالدین # ~~مردی متکبر بود و امیرشرفالدین باوی طریق اغماض ومساهلت سپردی. تاوقتی # ~~که ملکعزالدین کشتهآ تیغ اسیرچوپان شد، جملگی متاصب و شغل فارس به ms325 # ~~استقلال به امیرشرف الدین محمودشاه ارزانی فرمودند و عزیمت حضرت ~~بوسعیدخان # ~~مصمم فرمود وشرف سیورغامیشی یافت و منظور نظرخان و چوپان گشت. و چون # ~~کفایت وکاردانی او اظهر من الشمس بود، هرروز عنایت بوسعیدخان دربارهآ ~~او # ~~زیادت میشد وکار او بالایی مییافت تا چنان شد که اکثر ممالک سلطان ~~ازعراق # ~~و عراقین وفارس و اصفهان وکرمان ولور و بحره(؟) برجمله داخل بلوکات ~~اوشد. PageV01P296 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0298.png) # ~~و چون امیرچوپان نماند امیری الوس بهوی مفوض شد و التمغای او در اطراف # ~~ممالک روان گشت و چون خود ملازم تخت بود از پسران جوانبخت که داشت # ~~یک پسر بزرگترش که امروز همان جای پدر دارد - یعنی امیراعظم نیکوسیرت # ~~اعدل جوانیخت جلال الدنیا والدین مسعودشاه زید اقباله -را حکومت ~~دارالملک # ~~کرمان و مکران زمین تا حدود سند وهند داد و بدان جایگاه فرستاد با چتر ~~وپایزه و # ~~لشکر وطبل وگاورگا و پسر دیگرش نوشروان ثانی امیراعظم جوان کامکار با ~~هیبت # ~~فا رس ونیابت مطلق در امیری الکای ممالک مزبوره فرمود واو در حکومت ~~مملکت، # ~~احیاء سنت عمری و رسم غازانی تازه گردانید و بهتیغ آبدار خاک ظلم و ~~تعدی # ~~به باد برداد و گردنانی که از قدیم الدهر دست تسلط و پای تغلب برمملکت ~~شیراز # ~~و عراق دراز کرده بودند همه را گردن قروشکست و علفهآ شمشیر ساخت تا ~~چنان # ~~شده که امروز که او بر تخت شیراز ممکن است از آب آموتا دیار مغرب جملهآ ~~شاهان # ~~نامدار و گردن کشان کامکار از بیم سیوف آبدار او سردر جیب هراس کشیده و ~~در # ~~روزگاری چنین که در یک سال چنین نقلی و انقلابی پیدا شده که سه پادشاه # ~~نشستند قطعا در ممالک او هیچ کس را زهره نبود و ندارد که از د کانی ~~تعدی # ~~سیبی کند. زر بهخروار در بیابانها بی بدرقه روان است. باری سبحانه و ~~تعالی او را # ~~و دولت روز افزون او را تا دوردامن قیامت پاینده و مستدام داراد. ms326 # نعم، امیرشرفالدین محمودشاه راهر روز دولت زیادت تر و کو کبسعادتش در # ~~افق اقبال تابانتر بودودر الوس پادشاه هیچ کار بی کنکاج ومشورت او ~~میسرنشدی # ~~و پادشاه وقت جمله کارها به رأی صایب او بازگذاشت و وزیر وقت امیرغیاث ~~الدین # ~~محمدبن رشید رحمه الله جمله امور مملکت به اتفاق او راندی و با همدیگر ~~مواصلت # ~~نکاحی کردند. وبدین منوال بود تا درشهورسنهآ خمس وثلثین [وسبع مائه] ~~خانی # ~~اندک تشویشی در طالع او پیدا آمد و آن چنان بود که پسر جوانبختش جلال ~~الدین # ~~مسعودشاه را با یکی از ایناقان بهادرخان که جاهی تمام داشت نام او ~~مسافر و # ~~پادشاه را با او الفتی بود وسنظور نظر عاطفت خان بود روزی در سر ~~شرابخوردن # ~~عربدهای افتاد و آن ایناق از جلال الدین مسعودشاه بگریخت و التجابه ~~سلطان # ~~برد و در خانهآ سلطان پنهان شد. گویند جلال الدین مسعود به در خانه آمد ~~و طلب # ~~خصم خود کرد علی هذا در را بازگردانیدند. روز دیگر سلطان بوسعید برنجید ~~و از PageV01P297 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0299.png) # ~~امیرشرفالدین محمودشاه عتاب کرد و فرمود که من جمله ایران وتوران را ~~دردست # ~~تو وفرزتدان تونهادهام وپسر تو درحضرت من بیادبی رسم مینهد. امیرشرف ~~الدین # ~~عذرهای عاقلانه گفت و گفت ایشان دو جوان بودند و با همدیگر عریده ~~کردند. # ~~خطاب قرزند مسعود با مسافر بود. فی الجمله دوسه روزی سلطان یوسعید ~~مترددخاطر # ~~میبود و امیرشرفالدین محمودشاه مصلحت در آن دید که دوسه روزی با ممالک # ~~شیراز نشیند و بهمحاسبهآ فارس و بلوکات خود که تا غایت ندیده بود سشغول ~~شود # ~~تا زنانهآ خشم سلطان منطفی شود. # باری از الوس پادشاه نهضت فرمود و دوسه روز در اصفهان بنشست وساکن # ~~ساکن به شیراز آمد و احوال بلوکات را بازنگرست و عمال را محاسیه کرد و ~~ضیط # ~~اموال خاص و دیوانی به تقدیم رسانید. و در آن مدت که رکاب همایون او در # ~~شیراز بود دارالملک فارس حضرتی بزرگوار بود ازجوانپ روی ms327 بدان حضرت ~~نهادند # ~~وجمله احکام حاصل کردندی تا پادشاه جهانگیر را خشم فرو نشست و او را ~~طلب # ~~فرمود ایلچی با تشرییف وخلع از طلب او بیامد و او را به عظمت هرچه ~~تمامتر به # ~~اردوی اعظم بردند. چون بهشرف سیورغامیشی رسید پادشاه فرمود تا مسافر را # ~~بیاوردند ومیان او وجلال الدین مسعودشاه صلحی تازه رفت و تآکید عهدی ~~مجدد # ~~گردانید و امیرزاده غیاثالدین کیخسرو را سیورغامیشی قرمود و امیری ~~الکای # ~~حکومت فارس وکرمان ومملکت پدرش بر وی مقرر داشت و فرمود تا برسر مملکت # ~~رود وجلال الدین مسعودشاه را حکم کرد تا ملازم پدر باشد و امور پایتخت ~~مکفی # ~~گرداند. # بدین منوال [.0.] عیش و دولت سلطان روزگار گذرانیدند. پس چون # ~~واقعه سلطان حادث شد و امیرشرفالدین محمودشاه در خانیت ارپاخان سعیی که # ~~ذکر رفت به تقدیم رسانید و در پایتخت او نیز چنان شرایط پاک نفسی و ~~اشفاق # ~~که عادت جبلی او بود بجای میآورد از آنجا که طبیعت ایام بیوفا و نحوست # ~~کواکب غدار بسیار است ناگاه جمعی از حساد میانهآ او و وزیر وقت را ~~بهزیان # ~~آوردند و از تاب نمیمت و سعایت حاسدان، دوستی ایشان قدری خلل یافت. در # ~~عرضه دادند که امیرشرفالدین ترا درنظر ندارد و در حضرت ارپا سعایت ~~کردند که # ~~یعنی اسیرشرف الدین از نشاندن تو نادم است و با اوزبکخان مکاتبت دارد و ~~نیز PageV01P298 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0300.png) # ~~مکتوب به جانب روم به نزدیک شیخ حسن نویان نبشته و برفرستاده و اتفاقی ~~با # ~~اسیرعلی پاشا کرده که خال بوسعید است. بدین تمویهات دل وزیر و ارپاخان ~~بر # ~~امیرشرف الدین متهم کردند و از آنجا که پادشاه وقت چون در کارکسی متهم ~~شد # ~~احتمال برنتابد، روزی یکی را از تر کان ناپاک و سگان ناپانک بخواند و ~~او را به کشتن # ~~امیر مغقور فرستاد. آن لعین چون بیامد بهشیوهآ محصلی بیامد و گفت مرا ~~ارپاخان # ~~به تحصیل مالی فرستاده تا از تو مستخلص کنم. اسمیرشرفالدین ms328 چون از قتل ~~آگاه # ~~را تهدید می کند علی الفور بزد و آن سرو چمن معدلت را از حدیقهآ جهان ~~بیفکند. # ~~دریغ ازآن امیر عادل دل پاک نفس مشفق. # پس چون این حادثه افتاد مرد رفت پیش وزیر که محمود شاه را به حکم # ~~یرلیغ ارپاکشتند. وزیر هم از قتل بی خبر بود. گفت لاحول ولاقوة ~~الابالله کسی که # ~~او را به درجهآ سلطنت رسانید درحق او این وفا کرد تا بهما چه رسد؟ # آری عادت گردش گردون دیر است تا چنین است. باری سبحانه وتعالی او # ~~را در ریاض بهشت با کروبیان رفیق و ندیم گرداناد و فرزندان او را علی ~~حده از # ~~ملک و دولت تمتع دهاد. این است احوال آن یگانه از اول تا آخر. والله ~~اعلم. # ذکوتتمهآ احوال ارپاخان و وزیر ومقتل ایشان بردست لشکر اویرات # ارپاخان چون استقلالی یافت وخواهر بوسعید را در عقد نکاح آورد و بغداد # ~~وا و امیر شرفالدین را از دست برداشت سررفعت برفلک میسود و هرچند وزیر # ~~ناصحش می گفت که ملک [بر] تو هنوزقرار نگرفته است و براین مملکت مغرور # ~~نباید بود زیرا که امرا هر یکی به اقلیمی نشستهاند و سهجانب بزرگ نازک ~~هنوز به # ~~پادشاهی تو متفق نیستند: اولا رکن اعظم نازکتر شیخ حسن نویان است که ~~نبیرهآ # ~~الکان نوین است وتا رأی او قرار نگیرد هیچ کاری ممهد نشود. علی الخصوص # ~~که فرزند شایستهآ امیرشرف الدین محمود شاه یعنی جلالالدین مسعودشاه ~~درخدمت # ~~او ملازم ونیک محترم است. وجانب دیگر علی پاشاست که خال بوسعید است و # ~~دیار بکر و موصل و کردستان و بغداد را چنان فرو گرفته که بادزهره ندارد ~~که برآن # ~~وزد و به پادشاهی تو راضی نیست. وشیخ علی نیز که حافظ وحامی خراسان است ~~PageV01P299 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0301.png) # ~~و بهماوراء النهر و خانان آنجا و بهقاآن بزرگ نزدیک، هم سر بزرگی ~~وخیلاء عظمت # ~~دارد. ارپا گفتی چون تختگاه اصلی ولشکر سلطانی همه باماست چه ms329 غم؟ # باری، اول حادثهای که سربر کرد هجوم لشکر اوبرات بود و علی پاشا که در # ~~حرکت آمد واین حال چنان یود که ارپاخان اکرنج بعشی (؟) برادر اسیرسونج ~~مذکور # ~~را] که امیری قدیمتر است به رسالت پیش علی پاشا فرستاد و یرلیغ به ~~استمالت # ~~نیشت وگفت برو او را فارغ کن و استمالت ده. اکرنج چون به دیار علی پاشا ~~رسید # ~~عظمت او را بیحد دید و نیز قضای خدای چنین رفته بود. اکرتج با علی پاشا ~~بیعتی # ~~کرد و گفت تو با من بیا که لشکر تو همه قبایل ایغورند و با تومانی27 که ~~من دارم # ~~همجنساند چون روز مصاف باشد همه از لشکر ارپا جدا شویم. این بیعت و عهد # ~~استوار کردند ومتوجه حضرت ارپا شدند. ارپا را چون نانی در تنور عمرش ~~نمانده # ~~بود همچون بیبختان جملگی لشکر سلطانی برگرفت و با وزیر متوجه حدود ~~مراغا # ~~گشت و هردو لشکر در آن صحرا فرود آمدند. روز سهشنبه هفدهم رمضان سندست # ~~وثلثین وسبع مائه. و هرچند مصلحان خواستند تا اصلاحی پیداکنند، ارپا و ~~وزیر # ~~هردو به لشکر بسیار مغرور بودند گفتند ما را سیزده تومان لشکراست و به ~~همهآ قبایل # ~~اویرات ولشکر علی پاشا دو توماناند چه توانند کرد؟ ندانستند که زیر آن ~~تعبیه # ~~غدری است که فلک جواب دهآن نباشد. پس اکرنج با لشکر تومان ایغور که در # ~~اهتمام او بود قرار نهاد که نصرت علی پاشا کنند و امیرمحمود پسر ایسن ~~قتلغ که # ~~هم امیرتومانی بود با لشکر خود همین قاعده نهاد. و به هرحال جمله ~~امیرانی که # ~~در ان انجمن حاضر بودند همه برنیت غدراتفاق کردند و ارپا مردی داهی بود ~~و # ~~امارت این معنی مییافت و باوزیر میگفت که این امیران را دل پاک نیست. ~~ایشان # ~~را پیشتر بباید کشت وبعد از آن کار حرب ساختن. وزیر جواب داد که روزگار # ~~تنگ است، اول چارهآ دشمن آشکارکنیم سن بعد کار ایشان سازیم. همان روز ms330 # ~~رسولان به حرب کردن درآمد شد آمدند. روز چهارشنبه هجدهم رمضان ندای جنگ # ~~دردادند وارپا و وزیر هردو سلیح پوشیدند و وزیر مردی مردانه بود و در ~~فروسیت # ~~و رجولیت و دلاوری همتا نداشت و دلش به لشکر قوی بود تعبیهآ لشکر چنان ~~داد # ~~که جمعی امرا را در قلب بداشت وخود از طرفی ایستاد از میسره وارپا را ~~گفت PageV01P300 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0302.png) # ~~تو از طرف میمنه بایست غرض تا ما با همدیگر نباشیم تا لشکر بعضی از ~~برای من # ~~جنگ کنند و بعضی از برای تو و کاری زودتر برآید. براین اندیشه وزیر و ~~پادشاه # ~~قریب نیم فرسنگ راه از هم دور افتادند. بهحملهٔ‌ اول لشکر اویرات به هم ~~درشدند # ~~و وزیر نیزه برگرفت و مردیها نمود و از طرف میمنه، ارپاخان گویند قریب ~~دویست # ~~سوار انداخته بود. علی پاشا چون بدان وجه دید بهعزم فراز روی ~~برگردانید. اکرنج # ~~و دیگر امرای غادر متتظر کاری بودند. چون دیدند که لشکر ارپا غالب آمد، # ~~نشانه ای که باهم کرده بودند آواز دادند و به یک بار پنج شش تومان لشکر ~~از # ~~پشت لشکر ارپا جدا شد و مضاف لشکر علی پاشا گشت و نیز حیلتی ساختندو ~~کسی # ~~آمد پیش وزیر وگفت تو بهچه ایستادهای؟ ارپا را کشتند و لشکر هزیمت ~~یافت. # ~~و پیش ارپا آمدند و گفتند وزیر را پارهپاره کردند تو بهچه ایستادهای؟ ~~با این همه # ~~اگرچه لشکری چون این حکایات بشنیدند آن قدر نیز که مانده بودند منهزم ~~شدند # ~~وزیر دل از کار نبرد و ارپا نیز ثباتنموده هردو نیک بکوشیدند. بهعاقبت ~~وزیر گرفتار # ~~آمد ارپا همچنان بر ممر استبداد ایستاد تا وقتی که چماقی سخت بردست ~~خورد و # ~~چون دستش از کار برفت او نیز روی بگردانید و از لشکر هیچ کس نیافت جز ~~لشکر # ~~دشمن. تاب بهاسب داد و برفت کسی ندید که از کجا بیرون رفت. امرای غادر # ~~چون سپاه ارپا را شکسته و وزیر [را] ms331 گرفته و ارپا را گریخته یافتند همه ~~از اسب # ~~فرو آمدند و زانو زدند پیش علی پاشا و گفتند ما شرایط بیعت و عهد به ~~تقدیم # ~~رسانیدیم. علی پاشا تحسین و احماد کرد و همه را بنواخت و لشکر اویرات ~~در # ~~لشکرگاه ارپا افتادند و بسیار غنایم یافتند. روز دیگر علی پاشا عزیمت ~~تبریز مصمم # ~~کرد و با لشکر و ابهت فرود آمد. # جلوس موسی خان # و با علی پاشا جوانی بود گفتند نبیرهآ بایدو خان است که پدرش علی نام بود # ~~ابن بایدو. واین پسر در بغداد بزرگ شده بود. و گویند علی پاشا، ~~پادشاهزادهآ دیگر # ~~را اختیار کرده بود که به مملکت بنشاند، شعربافی از شهر بغداد بیامد و ~~گفت بامن # ~~یکی پادشاهزاده است، پسرزادهآ بایدوخان، علیپاشا فرمود تا او را ~~بیاوردند دروی # ~~نظر کرد، آثار پادشاهزادگی در این پسر زیادت از آن پسر پیشینه بیافت، ~~او را بر PageV01P301 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0303.png) # ~~تخت ملک نشاند و نامش موسی خان نهاد و لقیش ناصرالدین. و موسی برتحت # ~~تشست در بیستم رمضان سنهٔ‌ست وثلثین وسبع مائه و علی پاشا دم انا ربکم ~~الاعلی زد و # ~~اول قضیهای که شروع کرد یارغوی وزیر پیش آورد. و چون یه روزگار پیشین و # ~~عهد بوسعیدخان این وزیر باعلی پاشا بیعت داشت وسوگند باهم یاد کرده ~~بودند، # ~~علی پاشا ظاهرا قصد وزیر نمیتوانست کرد حالیا چهار روز وزیر موقوف گونه ~~بود. # ~~روزسوم علی پاشا کس قرستاد که دل فارغ باید داشت که مرا با تو عهد است ~~وتو # ~~همان وزیری وکار در دست تومینهم. وغرض او آن بود تا وزیر احوال ممالک و # ~~دفاتو و اسوال همه با تصرف دهد و نیک و بدی از وی استفسار رود. چون ~~وزیر # ~~مرد دانا بود دانست که به هیچ حال صورت نمیبندد که او را زنده یگذارند. ~~سخنان # ~~درشت گفت وگفت من به هیچ حال خلاص نخواهم یافت و چون بوسعید نماند و # ~~اریا نماند اگر من ms332 نیز نمانم عجبی نیست. اما تو وفا نکردی وخدای را خصم ~~خود # ~~کردی وترا خدای مکافات کند. چون این پیغام برفت هم در شب وزیر را به # ~~تیغ بگذرانیدند و آن مرد کافی کاردان مسلمان نیکو اعتقاد [بود] که ~~خدایش # ~~بیامرزاد. # وچون کار وزیر تمام شد علی پاشا سواران فرستاده بود بهطلب ارپاخان و # ~~هر کس از جایی تفحص و تجسس کردتد او را بعد از ده روز در یک روزه راه ~~به # ~~گیلان بیافتند وگردن بسته بیاوردند و سخن پرسیدند جواب مردانه گفت و ~~گفت # ~~بوسعید آقا مرا برجای خود اختیار کرد و جمعی نامردان بامن غدر کردند ~~اکنون # ~~مرا زود ازدست بردارید. اورا در روز چهارشنبه سوم شوال سندآست وثلثین ~~وسبع مائه # ~~بقتل آوردند و از وی سه پسرماند امروز پیدا تیست که کجااند. # و چون ارپاخان وجاق او نیز بگذشت علی پاشا جملهآ نو کران و نواب به بلاد # ~~ممالک روانه کرد وخود مملکت را فرو گرفت وجمله خزاین را تصرف تمود ومال # ~~جمله ولایات را در برات کرد ومردمان او ترکان و مغولان سخت دل بودند به ~~هر # ~~ولایت که پای بنهادندی خراب کردندی و مال واجب و ناواجب بربودندی و # ~~انواع شکنجه کارفرمودندی. و علی پاشا چون این کار بزرگ ازجای برگرفت با ~~این # ~~همه از طرف انوشروان عهد شیخ حسن نویان عظیم متفکر میبود هرچند رسولان # ~~میفرستاد و عذرها میخواست و میگفت امیر بزرگ تویی و من به مصلحت تو # ~~همداستانم وبه هرچه حکم تو باشد منقاد ومطیعم، شیخ حسن نیز از روی ~~کیاست PageV01P302 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0304.png) # ~~بهلطایف تدبیر ایلچیان را میفرستاد و استمالت میداد و می گفت که این ~~حربها که # ~~رفت همه سهواست و دریاسای چنگیزخان در کار خانیت، اجازت جنگ نیست چرا # ~~لشکر پادشاه به بهانهآ مخالفت میان امرا همه در دست تفرقه افتند و ~~پایمال هلاک # ~~شوند؟ علی پاشا آقاست صبرفرماید که در این نزدیکی من می رسم یه اتفاق ~~آقا ms333 واینی # ~~و خواتین قوریلتایی داشته شود و کسی که نسب او ثابت شود و یه او جاور ~~تولی و # ~~هولا کو نزد یکتر و استعداد پادشاهی در او ظاهرتر به پادشاهی برداریم و ~~همه # ~~دست یکی داریم تا دشمن چیره نشود. بدین تقریرات معقول وسخنان لطیف جانب # ~~علی پاشا را استمالت میداد و تسلی خاطر امرای اطراف بدست می آورد وعلی ~~پاشا # ~~تیز گرگ نونه [گونه؟] بود میدانست که او را دیو صفت در شیشهآ غرور ~~خواهند # ~~کرد. هم بدین شیوه علی پاشا از این طرف و شیخ حسن نویان از آن طرف لشکر # ~~گرد می کردند و لشکر اویرات به مردانگی خود و آن که یک نوبت ظفر ~~یافتهاند به # ~~غایت قوی دل و نیز از بدترین حالی به خصب تعمت افتاده بودتد و همه ~~خداوند # ~~مال و نعمت شده گفتندی چندان بس بود که یزک لشکر ایشان ببینیم. نویان ~~بزرگ # ~~شیخ حسن نیز با نواب وامرای حضرت خود مشورت میفرمود ولشکر روم و گرج # ~~و آن طرف را ساز میداد و شرایط تدبیر به تقدیم می رسانید و آهسته آهسته ~~میآمد تا # ~~روز عید اضحی سنهآ ست وثلثین وسبع مائه برسید وعید بداشتند. لشکر شیخ ~~حسن به # ~~قرادره که تا تبریز دو روزه [راه] است فرود آمد. علی پاشا نیز با لشکر ~~آراسته با # ~~تجمل از اوجان بیرون رفت وجمعی از سفرا ومصلحان با خود ببرد باشد که ~~صلح # ~~افتد. روز چهارشنبه چهاردهم ذی الحجه سنهست وثلثین وسبع مائه مصاف ~~دادند. در # ~~صدمهآ اول، لشکر اویرات دست یافتند ولشکر شیخ حسن پشت بدادند واز ایشان # ~~مبالغی بسیار یقتل آمد چنانکه لشکرگاه خالی ماند و علی پاشا باعددی ~~اندک از # ~~نوکران خود برسر تلی ریگ ایستاده و دل خوش کرده که یعنی لشکر خصم # ~~شکستم ولشکر من در پی دشمن نشسته وفتح مراست. علمی برافراشته و ~~ایستاده. # ~~و شیخ حسن نویان نیز در برابر او قریب نیم فرسنگ راه ms334 هم برتلی باعلمی و ~~هزار # ~~سوار ایستاده و دل برآن نهاده که سیاهش شکسته شد. ناگاه امیرجلال الدین ~~مسعود # ~~شاه بن محمودشاه، آن شیر شرزه باهزار سوار پوشیده برسید و پرسش کرد گفت ~~میر # ~~به چه ایستاده است؟ گفت حال بدین وجه است. فرمود که این زمان وقت مردی # ~~است، از مرگ اندیشه تباید کرد و بباید کوشید. گفت با که بکوشم؟ گفت ~~اینگ PageV01P303 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0305.png) # ~~میبینی برسرآن تل علی پاشاست. شیخ حسن گفت اگر او علی پاشاست، وقت فرصت # ~~است. دو هزار سوار لگام ریز از سر تل فرو ریختند علی پاشا ایستاده و می ~~بیند که # ~~لشکری میآیند اما گمان تمی برد که لشکر خصم است. بل میپندارد که برادر # ~~اوست محمدبیک که از دنبالهآ هزیمتیان بازگشته و در میان کشتگان به ~~غنیمت # ~~مشغول است. ازاینان که پیش او ایستاده یک دو کس میفرستد که بروید وخیری # ~~آورید که این محمد چه می کند؟ آن دو سه سوار چون سی رسند می بینند که ~~امیر # ~~شیخ حسن و امیرمسعود شاهاند در حال میانشان بهدو نیم میزنند. چون ایشان # ~~دیرتر میآیند دوسهآ دیگر میفرستد ایشان را نیز بهعقب دیگران می فرستند. # ~~علی هذا هرچند مردم که میروند هیچ یکی طریق رجعت بازنمیدانند. علی پاشا ~~از # ~~معولی که برخود داشت خود را بازسرنهاد و از پشته فرود آمد چون بهصحرا ~~رسید # ~~دید که لشکر بیگانه است و بقایای لشکر او را درپیچیدهاند و زخم تیغ ~~برآن # ~~دوسهای که با علی پاشا فرو آمده بودند در حال برجای بکشتند. علی پاشا ~~چون # ~~مهربی نیافت و دید که سپاه بهعلم و آن موضع سرتل که او ایستاده بود ~~رسید و # ~~علم را دو نیم کردند و یاران را شربت هلاک چشانیدند از اسب فرو آمده و ~~در # ~~میان کشتگان پنهان شده خود را مرده ساخت. شیخ حسن و امیرمسعودشاه با هم # ~~گفتند علی پاشا البته در این معر که باید بود. سواران ms335 به طلب او ~~برنشاندند پیدا # ~~نبود. سواری برسید شخصی دید سلیحی پادشاهانه پوشیده و در میان کشتگان ~~افتاده # ~~برسر او رسید قضا را علی پاشا بجنبید آن سوار گفت که این کس بزرگی باید ~~بود و # ~~زنده است. نظر کرد و زیرجوشن و زره قبای دبیقی مصری دید محقق شد که ~~سروری # ~~است. او را گفت توچه کسی؟ چون از آوازهآ او، او را نشناخت، گفت منم علی ~~پاشا. # ~~گفت مطلوب از همه عالم تویی. سرش ببرید و بهخدمت نویان آورد. و به ~~افواه # ~~گویند که این سوارکه او را دید الکان نوین بود پسر دلبند شیخ حسن. ~~والعهدة # ~~علی الناقل. # علی الجمله چون علی پاشاکشته شد، لشکر اویرات با موسیخان که از پس # ~~به هزیمت شده بودند این آوازه بشنیدند همه دست وپای فرو مردند و موسی ~~با # ~~قبایل اویرات و برادران علی پاشا راه بغداد در پیش گرفتند وشیخ حسن ~~نویان با # ~~امیرجلال الدین مسعودشاه هم برسر آن تل مبارک بایستادند و لشکری بر وی ~~جمع # ~~میشد وهر کسی روی بهخدمت او مینهاد و سر برزمین مینهادند و شرایط تهنیت ~~PageV01P304 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0306.png) # ~~پهفتح بجای میآوردند تا جملگی سپاه مجتمع شدند و با فتح و ظفر روی به # ~~دارالملک تبریز نهادند و روز دیگر به هیبت بنشست و شروع در جلوس ~~پادشاهزادهآ # ~~جهان کرد. # جلوس مبارک پادشاه جهان مظفر الدنیا والدین محمدخان # خلدالثه ملکه وسلطافه # در روز پانزدهم ذی الحجهآ سندست وثلثین وسبع مائه سلطان اعظم شاهنشاه # ~~ربع مسکون مالک رقاب الامم ظل الله فی الارضین مظفرالدنیا والدین محمد ~~- اعلی # ~~الله شانه- بر دست و سسند سلطتت متمکن شد که تا قیاسمت متمکن باد و شیخ ~~حسن # ~~نویان قرار کارهای گذشته را که اکثر خلل پذیر شده بود باز داد و ~~یرلیغها به # ~~اطراف ممالک روان کرد مشتمل برآن که حق سلطنت در نصاب خود قرار گرفت # ~~و رعایا ولشکری مرفه وفارغ البال باشند ووزارت بر وزیر وقت آصف دوم ms336 ~~صاحب # ~~رأی ثابت فکر سلطان الوزرا خواجه زکریاعید الرحمن که امروز بر مسند ~~وزارت # ~~ممکن است ارزانی داشت و این نیز حقی بود در مر کز اصلی قرار گرفته. و ~~دست # ~~امیرجلال الدین مسعودشاه در حل و عقد امور ممالک ایران مطلق گردانید و # ~~بلوکات که پدرش را بودعلیه الرحمه- برفرزند او غیاث الدنیا والدین ~~کیخسرو # ~~زیدت عظمته مقرر داشت وجای پدر در ملازمت تخت برامیر جلال الدین مسعود # ~~مفوض فرمود وامروز اخیر واحسن ارکان دولت خان، این یگانه است. # و چون همه کارها قرار گرفت و دور و نزدیک صورت این فتح نامداراستماع # ~~کردند موسی خان با برادران علی پاشا متمردگونه بهطرف بغداد شدند و به ~~قلعه ای # ~~که پناهگاه علی پاشا بود تحصن جستند و دم یاغیگری زدند ومال آن بلاد ~~قهرا # ~~وکسرا تصرف نمودند. پادشاه وقت و امیر اعدل را چون هنوز از طرف شرقی # ~~تشویشی بود حالیا اغماضی میفرمودند و بهجبر خرابیهای مملکت و مرمت ~~ازدحامی # ~~که از این حربهای مذکوره به بلادراه یافته مشغول می بودند ناگاه مادهآ ~~مرض اقلیم # ~~رابع که هنوز نضج تمام نیافته بود آن را روز بحران آمد وطبیعت ایام به ~~دفع ماده # ~~مشغول شد و همچون روز بحران مریض را بادهگران کرد تا به یک بار ماده ~~فرو # ~~ریخت وعلامات سلامتی پیدا شد. و این حکایت لشکر خراسان وجمعیت اقوام ~~PageV01P305 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0307.png) # ~~یورور ونر ایتاکن الل که عزیرد. بعوک الله تعالی وحسن توفیقه. # جلوس میارک سلطان اعنظام طغاتیمورخان انارالله برهانه # ثقل بالحسنات میزانه # حال آن که در سنهآ ثلث وثلثین وسبع مائه به موجب یرلیغ پادشاه سعید مغفور # ~~ایوسعید بهادرخان نورالله مضجعه به دربار پادشاه طغاتیمور، سودی کاون و ~~پسر او # ~~شاهزاده امیر شیخ علی با اتباع و ایواقلانی و داماد او شیخ محمد ~~بازرنگی با # ~~تومان خود بهخراسان آمد و در آن وقت امیرالامرای خراسان و مازندران و # ~~قومس وقهستان و هرات وسیستان ازکنار آب آمویه تا ورامین که سرحد ms337 عراق # ~~است امیر شیخ علی امیرعلی قوشچی بود و پادشاه طغاتیمور در اردو ملازم ~~بود و هم # ~~درزمستان این سال سودی کاون درمازندران وفات یافت بعد از آن در موسم ~~تابستان # ~~پادشاه طغاتیمور به موجب حکم یرلیغ جهت یاسامیشی و ضبط اتباع و اشیاع # ~~وحشم و لشکریان خود بهخراسان آمد و یورت ایشان در سرخس که منشأ اصلی # ~~ایشان یود تعیین قرمودند و در اواسط ربیع الآخر سنهست وثلثین وسبع مائه ~~خبر وفات # ~~سلطان سعید ابوسعید انا رالله برهانه به خراسان رسید هم در آن چند روز ~~ایلچیان # ~~ازعراق آمدند و یرلیغ پادشاه ارپاخان آوردند مشتمل برآن که چنانچه ~~پادشاه مغقور # ~~امرا ووزرا وملوک و حکام در خراسان تعیین فرموده برقرار برآن موجب # ~~بروند وتغییر وتبدیل بدان راه ندهند. و هم در آن سال ایلچیان امیرشیخ ~~حسن # ~~بزرگ پسر امیرحسین گورکان رسیدند وخبر قتل ارپاخان وامیرغیاث الدین ~~محمد # ~~رشید و برادران او آوردند و یرلیغ سلطان محمد که امیر شیخ حسن او را به # ~~پادشاهی نشانده بود آوردند مشتمل برهمان معنی که همهآ جماعت امرا و ~~وزرا برسر # ~~کارخود باشند. # چون این خبر رسید امیر شیخ علی تمامی امرا و مشایخ و اکابر و اعیان # ~~خراسان را درسلطان میدان طلب فرمود ازمشایخ چون خواجه احمد بست وشیخ # ~~شهاب الدین جام و شیخ شرف الدین بسطام وشیخ قطب الدین جامی وخواجه # ~~فضل الله مهنه ومشایخ بحرآباد وسایر علما ومشایخ ممالک واز امرا چون # ~~امیر شبان قتلغ پسر امیر قتلغشاه و امیر محمودایسن قتلغ وامیر چوپان ~~قتلغ پسر PageV01P306 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0308.png) # ~~میر میارک بیکانتمور و امیر حیاطغا و امیر ارغون شاه و امرای نوروری و # ~~امیرشیخ علی هندو وامیر عبدالله مولای و امیر رای سلک یساول و امیرمحمد ~~تو کال # ~~و برادران او وامیرطوس ملک وامیر تغمش وفرزندان وامرای ایغور و امیرشیخ # ~~آقبوقا واسیر بیرامشاه وامیر محمدسایخان اماحی وامیر محمدجرغدا و امیر ~~یقلاو و # ~~امیر طلحه ونیکتمور آقا و امیر یلواج و امیر ms338 سیونج و امیر علی میکائیل ~~و پسران # ~~او رقتاق وتقماق و امیر جریک دهستان و امیر محمود تانبوقا و امیر ~~محمدالاتمور # ~~و امیرشادی شکر و امیرزادگان اسفراین و امیرنورین قانچی و امیر کوتیمور ~~حام و # ~~امیرقتلغشاه مؤمن و پسران امیر یوجا وسایر اموا و از وزراصاحب سعید ~~خواجه # ~~علاءالدین محمد وخواجه رضی الدین عبدالحق وجلال الدین خواجه منصور و # ~~خواجه غیاث الدین هندو واز ملوک ملکنسعید معزالدین حسین وملوک آمل و # ~~رستمدار. ودرسلطان میدان هم در این سال قوریلتای فرمودند تا اگر درمیان ~~امرا و # ~~وزرا وملوک منازعتی و مناقشتی بوده باشد مرتفع گرداتند و بهاتفاق وضبط ~~و # ~~یاسامشین مملکت قیام نمایند حال آن که میان ملک معزالدین حسین ~~وامیرعبدالله # ~~مولای وحشتی بود ومیان امیر حیاطغا و امیر ارغون شاهنیز همچنان، ~~خواستند که # ~~آن را مرتفع گردانند وچون امیر ارغون شاه داماد امیر شیخ علی بود امیر ~~حیاطغا # ~~به توهم آن که امیر شیخ علی طرف او گرفته رنجیده از این قوریلتای ~~مراجعت نمود # ~~و همهآ جماعت هریکد بهمقام ویورت خود رفتند و امیر حیاطغا بی اجازت به ~~طرف # ~~تبریز پیش امیر شیخ حسن بزرگ که پسر خال او بود رفت و حکم یرلیغ جهت # ~~امارت خواسان بهنام خود و راه وزارت بهنام خواجه جلال الدین بایزید ~~وخواجه # ~~جلال الدین محمود وخواجه علاءالدین هندو حاصل کرد مبنی برآن که خواجه # ~~علاءالدین محمد را از وزارت عزل کرده بدیشان سپارد و خواجه شهاب الدین # ~~مخلص که در عراق نصب کردهآ خواجه علاءالدین محمد بود این معنی اعلام ~~داد. # ~~همهآ جماعت امرا و وزرا و ملوک کنکاج کرده کس بهسرخس فرستادند و پادشاه # ~~طغاتیمور را مبنی برآن که به پادشاهی بنشانند طلب داشتند. چون امیر ~~حیاطغا # ~~ووزرا بهخراسان متوجه شدند بهصاین قلعه که ده فرسنگی سلطانیه است ~~رسیدنده # ~~امیر حیاطغا وفات یافت و وزرا منکوب گشتند. امرا و وزرای خراسان ~~خواستند ک # ~~معاملهآ پادشاه نشاتدن مخفی دارند خواجه شهابالدین مخلص مذکور بدیشان ms339 # ~~علام داد که این خبر در اردو مشهور گشته بعد از آن در زمستان سندآست ~~وثلثین PageV01P307 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0309.png) # ~~سیع مائه پادشاه طغاتیمور را بهمازندران بردند و به پادشاهی ینشاندند. ~~آمرای # ~~عراق چون امیر شیخ حسن بزرگ، سلطان محمد را به پادشاهی نشانده بود و ~~امیرعلی # ~~ادشاه که خال سلطان ابوسعید بود و امرای اویرات و امیرمحمود ایسن قتلغ، # ~~موسیخان را به پادشاهی نشانده بودند و امیرسیورغان که پسر امیرچوپان ~~بود و # ~~امیرشیخ حسن تمورتاش وملک اشرف وبرادران او و امیرپیرحسین پسر ~~امیرمحمود # ~~چوپان و امیر یاغی باستی پسر امیر چوپان و امیر تودان امیر تالش ایشان ~~نیز # ~~سلیمان خان را به پادشاهی نشاندند و مادر امیرسیورغان- ساتی بیک که ~~همشیرهٔ‌ # ~~پادشاه ابوسعید بود به پادشاه سلیمانخان دادند. و چون همهآ جماعت را ~~محقق # ~~یود که استحقاق سلطنت به پادشاه طغاتیمور اولیتر است، جهت صلاح مملکت ~~خود، # ~~هرسه قوم ایلچیان بهخراسان به طلب پادشاه طغاتیمور فرستادند و استدعای ~~حضور # ~~او نمودند. چون عزیمت عراق مصمم فرمودند جماعتی امرا راضی نبودند ملک # ~~معزالدین حسین را جهت ضبط سرحد باهرات و امیوبیرام شاه و امرای دیگر را ~~به # ~~مدد کاری او تعیین فرمودند و امیررای ملک را مقرر گردانیدند که در ~~ولایت نسا و # ~~ابیورد در یورت خود مقام نماید و امیرتغمش و فرزندان وخویشان چون پیشتر ~~از # ~~این که امرای خراسان را به عراق طلب میقرمودند بهحکم یرلیغ، ایشان را ~~جهت # ~~ضبط خراسان می گذاشتند برآن موجب مقرر نکردند که مقام نمایند و به وقت ~~حرکت # ~~پادشاه، امیر عبدالله مولای بی اجازت باقهستان معاودت نمود و امیر ~~ارغونشاه نیز # ~~مراجعت کرد و برادر او امیرسونج بوقاپیش پادشاه بود خواستند که او را ~~بگیرند # ~~حکم یرلیغ نافذ شد که او را سیورغال داده پیش امیر ارغونشاه فرستند و ~~بنابر # ~~مصلحت وقت بدان ملتفت نشدند که ایشان مراجعت نمودتد و امیرارغونشاه و ~~امیر # ~~عبدالله را فرمودند که برقرار هر یک بهضبط ولایت و سرحد خود ms340 قیام ~~نمایند و # ~~پادشاه با امرا ووزرا بهطرف عراق حرکت فرمود. چون به همدان رسیدند ~~امیرمحمود # ~~ایسن قتلغ و امرای اوبرات که پادشاه موسیخان را نشانده بودند پیش ~~پادشاه # ~~طغاتیمور نیامدند و هزیمت کردند شهرک توهمدان را که مسکن ومستقر ~~امیرمحمود # ~~ایسن قتلغ بود لشکریان پادشاه غارت کردند. بعد از هزیمت، امیر محمود و # ~~موسی خان از مخالفت پشیمان شدند و امیرعلی جعفر پسر شیخ علی ایرنجی را ~~که # ~~پیشتر بهمازندران به بندگی حضرت آمده بود پیش پادشاه طغاتیمور فرستادند ~~و # ~~طریقهآ متابعت ومطاوعت اظهار نمودند. امیرعلی جعفر را دلداری داده ~~بازگردانیدند PageV01P308 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0310.png) # ~~حکم یرلیغ نافذ شد که بهطرف تبریز حرکت خواهد رفت و امرای چوپانی و # ~~امیرشیخ حسن بزرگ و امرای دیگر آنجااند ایشان نیز آنجا ملحق شوند. چون ~~به # ~~موضع کونتو که نزدیک تبریز است رسیدند پیشتر ازآن که امرای چوپانی و ~~اویرات # ~~و امیرمحمود ایسن قتلغ بدیشان رسند امیر شیخ حسن بزرگ و سلطان محمد پیش # ~~آمدند و با پادشاه طغاتیمور جنگ کردند و شکست بر لشکر پادشاه طغاتیمور ~~آمد. # ~~در آن جنگ خواجه رضی الدین عبدالحق را شهید کردند وخواجه علاءالدین ~~محمد # ~~درسلطانیه مقام کرده بود همهآ جماعت مراجعت نموده روی بهخراسان کردند. # چون امیرارغون شاه و امیر عبدالله مولای سبب آن که بی اجازت مراجعت # ~~کرده بودند منهیان بهعراق فرستاده بودند مراجعت نموده خبر منهزم شدن ~~لشکر # ~~بدیشان رسانیدند ایشان فرصت یافته پیشباز رفتند پادشاه طغاتیمور و امیر ~~شیخ علی # ~~و امرای دیگر از بسطام بهطرف کالپوش وسمنغان وجرمقان روانه شدند وخواجه # ~~علاءالدین محمد وامیر توروت وبرادرش امیر حاجی و پسرعم او امیرموسی ~~جاندار # ~~وامرای دیگر بهطرف فریومد توجه نمودند در حدود سمنغان، امیرارغون شاه ~~وامیرعلی # ~~میکائیل وهزارچهآ سونج به پادشاهو امیرشیح علی رسیدند پادشاه را گرفتند ~~و امیرشیخ # ~~علی را بقتل آوردند و آن در شهور سنئست وثلثین وسبع مائه. و امیر رای ~~ملک را # ~~نیز که در یورت گذاشته بودند بقتل آوردند ms341 و با کلات نشستند و پادشاهرا ~~با خود # ~~بردند. واز این جانپعبدالله مولای به پل آب روشن که سرحد بیهق است با ~~امرا # ~~وخواجه علاءالدین محمدرسید و همهآجماعت را گرفته بهقهستان برد وامیر ~~توروت و # ~~امیرحاجی و امیر موسی جاندار را که با او قرابتی داشتند اجازت داد و ~~خواجه # ~~علاءالدین محمد را چندگاه محبوس داشت. بعد از آن مقرر کردند که قلعهآ ~~طبس # ~~را که مدتی مدید است که در تصرف آباو اجداد وزرای خراسان بود و امرا را ~~در آن # ~~مدخل نه به کوتوالان امیر عبدالله سپارند. براین جمله مقرر کردند و ~~وصلتی ساختند # ~~و او را به مقام خود به فریومد فرستادند و بعد از آن چون خبر کشتن ~~امیرشیخ علی و # ~~گرفتن پادشاه طغاتیمور بهعراق رسید امیر شیخ حسن بزرگ، امیر شیخ محمد ~~مولاید # ~~را به امیری خراسان تعیین فرمود وخواجه جلال الدین محمود را بهوزارت و ~~نواب # ~~امیر حیاطغا ملازم ایشان بودند، در جمادی الاولی سنهآثمان وثلثین وسبع ~~مائه و # ~~حکم یرلیغ نافذ شد که امیرعبدالله مولای مدد کار امیرشیخ محمدمولاید ~~باشد و # ~~خراسان را ضبط نمایند. چون ایلچی به امیر عبدالله مولای رسید برآن ~~عزیمت که PageV01P309 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0311.png) # ~~په امیر شیخ محمد مولاید ملحق شود ایلچی پیش امیر شیخ محمد فرستاد که ~~در کدام # ~~یورت ملاقات خواهد بود(؟) و امرایی که با امیرشیخ محمد مولاید بود[ند] ~~چون # ~~امیر درویش و تواب امیر حیاطغا جانقی کردند که پیشتر از آن که امیر ~~عبدالله # ~~ملحق شود با امیر ارغون شاهجنگ میباید کرد و دفع او نمود تا بهمعاونت ~~او # ~~احتیاج تباشد. چون امیر عبدالله با لشکر قهستان به نیشابور رسید خبر ~~آمد که امیر # ~~ارغون شاه ازکلات بیرون آمده بر در قلعهآ کلات با امیر شیخ محمد مولاید ~~جنگ # ~~کرد و او را وچند پسر او را بقتل آوردند و لشکر او هزیمت کرده با عراق ~~معاودت # ~~نمودند. از این سبب اسیر عبدالله از نیشابور باقهستان ms342 که مقام او بود ~~مراجعت کود. # و چوک خبر قتل امیرشیخ محمد و هزیمت ایشان به امیرشیخ حسن بزرگ # ~~رسید، فرمود که لشکر اودر ولایت قوسس و ری مقام نمایند تا مدد فرستاده ~~شود و # ~~خواجهجلال الدین محمود در دامغان بود او و همهآ جماعت در ولایت قومس ~~مقام # ~~نمودند. بعد از آن امیر شیخ محمد شبان قتلغ را در قصل پاییز این سال به ~~امارت # ~~خراسان مقرر فرمودند که برقرار خواجه جلال الدین محمود وزیر باشد وآن ~~لشکریان # ~~به امیرشیخ محمدشبان قتلغ پیوندند. چون خبر آمدن ایشان به امیرارغون ~~شاه رسید # ~~برادر خود امیریولی را با لشکری تمام بهمازندران قرستاد و امیریولی در ~~سرحد # ~~مازتدران برخیل خانه ویورت امیر شیخ محمدشبان قتلغ زد و ایشان را غارت ~~کرد # ~~از آنسبب امیر شیخ محمد را زمستان در مازندران مقام افتاد در رمضان ~~سنهآ ثمان # ~~وثلئین وسبع مائه. و در فصل بهار از مازندران به بسطام آمدند و در ~~ذوالقعدهآ این # ~~سال امیریولی برعزیمت جنگ روی بدیشان آورد. هنوز جنگ واقع تشده لشکر # ~~عراق منهزم گشته مراجعت تمودند بعد از آن امیر ارغون شاه به مشاورت ~~وکنکاج # ~~خواجه قطب الدین جام وامرای خراسان وخواجه علاءالدین محمد، پادشاه ~~طغاتیمور # ~~را دیگرباره در سنهآ تسع وثلثین [وسبع مائه] در نیشابور به پادشاهی ~~بنشاندند و بعد # ~~ازآن امرا امیر شیخ حسن وبسر او ایلاکن و اتباع واشیاع اووامیرشیخ حسن ~~کوچک # ~~و برادران و امرای چوپانی ایلچی بهخراسان فرستادند و استدعای آمدن ~~پادشاه # ~~طغاتیمور نمودند در رجب سنهآ تسع وثلثین وسبع مائه. پادشاه طغاتیمور و ~~امیرارغون- # ~~شاه وخویشان و امیرموسی جاندار و امرای دیگر و خواجهعلاءالدین محمد ~~دیگربا ره # ~~بهطرف عراق روانه شدند تا ذوالحجهآ این سال در حدود ساوه مقام نمودند و # ~~ایلچیان به اطراف فرستادند بعد از آن به حدود سلطانیه حرکت فرمودند. از ~~یک PageV01P310 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0312.png) # ~~جانب امیر شیخ حسن بزرگ و امیرزادگان اردو بدیشان ملحق شدند و امیر- # ~~شیخ حسن کوچک و امرای ms343 چوپانی با نزدیک اردو آمدند و امیرصاین پسر ~~امیرنیکپی # ~~را پیش خواجه علاءالدین محمد فرستادند که ارادت آن که به پای بوس بندگی # ~~حضرت مشرف گودیم. اما از امیر شیخ حسن بزرگ وهم داریم. خواجه علاءالدین # ~~محمد، بنابر دفع تهمت، بهامیر شیخ حسن کوچک رقعهای نوشت که احوال به # ~~بندگی حضرت عرضه داشته شد یرلیغ نافذ گشت که او را به انواع سیورغامیشی # ~~مخصوص گردانیده چنان سازیم که راه و کار او از امیر شیخ حسن بزرگ ~~بالاتر باشد # ~~و هرچه ارادت او باشد بجای آرد. امیر شیخ حسن کوچک آن رقعه را پیش امیر # ~~شیخ حسن بزرگ فرستاد که تو آقا و مخدوم و خویش منی. چون امیر شیخ حسن # ~~[بزرگ] رقعه را مطالعه فرمود، بهشب بی اجازت از اردو جدا شد و امیرشیخ ~~حسن # ~~کوچک تیز یازگشت. چون تفرقه در میان ایشان پیدا شد پادشاه و ~~امیرارغونشاه # ~~و خواجه علاءالدین محمد واسیرموسی جاندار متوهم گشته روی به خراسان ~~نهادند. # ~~در غرةآمحرم سنهآ اربعین وسبع مائه در مقام کالپوش نزول فرمودند. بعد ~~از این چون # ~~احوال وکیفیت امرای عراق و آذربادگان و فارس و کرمان و بغداد و ممالک ~~دیگر # ~~مشروح گردد احوال پادشاه مغفور طغاتیمور و اموای خراسان شرح داده شود. # احوال امیر شیخ حسن بزرگ # با اویرات و امرایی که تعلق بدو داشتند # در بغداد و موصل و آن اطراف نزول فرمودند و ایلا کن نویان - پسراوبه # ~~عراق آمد وشد میفرمود و از مملکت عراق و ولایت آذربادگان تصرف می نمود ~~و # ~~پسر ایلا کن- آقبوقامملکت خوزستان و هویزه مستخلص کرد. # حوال شیخ حسن کوچک # بعد از آن که اسیر سیورغان و امیرشیخ حسن کوچک و امرای چوپانی [را] # ~~با سلطان محمد و امیرشیخ حسن بزرگ دیگر باره مصاف افتاد، سلطان محمد را ~~بقتل # ~~آوردند و امیرسیورغان وقات یافت. امیر شیخ حسن کوچک چون امیر تمورتاش ~~را # ~~در خقیه بقتل آورده بودند شخصی را پیدا کرد که پدر ms344 من امیر تمورتاش است ~~و PageV01P311 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0313.png) # ~~مادر خود را بهوی داد و برادران چون ملکاشرف و ملک اشتر و عم زاد کان ~~چوک # ~~امیرپیرحسین ومیرتودان تالش و امیرتودان امیرحسن وعم خود یاغی باستی و # ~~نواب وغلامان وارخته28 به تمامی بر وی جمع شدند. چون لشکرها متفق شدند # ~~تمورتاش تام را اجازت داده عذر خواست و در حدود آذربادگان وعراق و فارس ~~و # ~~کردستان وکرمان چنانچه مفصل خواهد شد مقام ساختند. امیرپیرحسین پسر # ~~شیخ محمودچوپان مملکت فارس وکرمان و یزد ولورستان وشولستان به تمامی در # ~~ضبط آورد وهرولایتی را حا کمی ازقبل خود نصب فرمود. درسنهآ ثلث و ~~اربعین و # ~~سبع مائه. ملک اشرف به قصد ملک فارس و مملکت امیرحسین برخاست و تا ~~اصفهان # ~~مسخر گردانید و امیر مبا رزالدین محمدمظفر را که از قبل امیرپیرحسین ~~حاکم کرمان # ~~بود جلب فرمود پیش او رفتند. چون خبر به اسیرپیرحسین رسید بی آن که ~~جنگی # ~~واقع گردد پیش شیخ حسن کوچک که آقای ایشان بود رفت و چند روز ملازم بود # ~~بعد از آن در خفیه قصد اوکردند و ملکاشرف نیز اصفهان و بیشتری ولایت # ~~عراق غارت کرد و بازگشت و پیش امیرشیخ حسن کوچک رفت و امیر یاغی باستی ~~را # ~~امیر مسعود شاه اینجوکه مدتی حاکم فارس بود و پیش یاغی باستی ملازم با # ~~لشکری تمام بهطرف فارس رقت و شیراز مستخلص کرد و کس پیش امیر ~~مبارزالدین # ~~محمدمظفر که درکرمان بود فرستاد که خود بهمدد کاری آید یا لشکری ~~بفرستد. # ~~بعد از چند روز نواب یاغی باستی درخفیه عوضه داشتند که امیر مسعودشاه ~~راغرض # ~~آن است که چون مملکت سخر شود بخالفت نماید و خود دتصرف شود بنابراین # ~~مسعودشاه را بقتل آوردند. همان روز مادر امیرمسعودشاهتاشی خاتون- جامه # ~~سیاه کرد [و] در بازارشیراز رفت و فریاد می کرد که شما بیشتر فرزندان و ~~برادران # ~~دارید روا میدارید که پسر مرا بیجرم وگناه بقتل آورند؟ عوام الناس ~~شیراز جمع # ~~شدند یاغی ms345 باستی منهزم از شیراز بیرون رفت و امیرعلی ماست فروش و چند ~~نوکر # ~~دیگر از آن یاغی باستی را گرفته بقتل آوردند. امیر جمال الدین شیخ ~~ابواسحاق برادر # ~~امیرسسعودشاه که از امیر پیرحسن بازگشته و در ولایت شیراز بود متوجه ~~شهر # ~~شیراز گشت و شهر سسخر شد در سنهآ ثلثواربعین وسبع مائه. بعد از یک سال ~~امیر # ~~یاغی باستی و ملکاشرف اتفاق کرده به قصد شیراز و آن ممالک آمدند و ~~اصفهان و PageV01P312 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0314.png) # ~~آن ولایت را مستخلص گردانیده تا به ابرقوه آمدند و از در رودان و ~~روسنجان # ~~مقام کردند بهسبب آن که امرا و اکابر پیش ایشان می آمدند بعد از دوسه ~~روز # ~~خواستند که بهطرف شیراز روند ایلچی از طرف تبریز رسید که خاتون امیرشیخ # ~~حسن کوچک قصد اوکرده و او را بقتل آورده چون حال چنین بود [ازا] اسرای # ~~اردو کس بهطلب ایشان فرستاد که مراجعت نمایند مباداکه دیگری قصد این # ~~بملکت کند. مراحعت فرمودند و یهطرف تبریز روانه شدند و امرا و تواب که ~~پیشتر # ~~از این ملازم امیرپیرحسین بودند و در شیراز و آن نواحی بودند بازگشتند ~~بیشتر به # ~~کرمان پیش امیرمبا رزالدین محمدمظفر رفتند و بعضی به شیراز روانه شدند. ~~بعد از آن # ~~ملک اشرف به تبریز بهجای برادر خود اسیرشیخ حسن کوچک به پادشاهی بنشست ~~و # ~~درخفیه قصد یاغی باستی و خویشان خود کرد و همه را بقتل آورد در سنهآ ~~اثنی و # ~~ستین وسبع مائه. پادشاه جانیخان از سرای به راه دربند با کو به تبریز ~~آمد و آن # ~~مملکت را ستخلص گردانید و ملکاشرف را بقتل آورد. و هم در آن چند روز # ~~پادشاه جانیخان و پسر او در تبریز وفات یافتند و لشکر پادشاهجانیخان ~~بازگشت. # ~~امیر شیخ حسن بزرگ، آن مملکت را در تصرف آورد و چون او وفات یاقت پسر ~~او # ~~یادشاه اویس_ به پادشاهی بتشست ومملکت بغداد و آذربادگان و اربل وموصل ~~و # ~~شیروان مستخلص گرداند ms346 و سلاطین میردین مطلع گشتند و با او وصلت ساختند ~~و در # ~~شهر سنه بیمار شد وصیت فرمود که شاهزاده شیخ حسینخلدملکه در تبریز # ~~قائم مقام باشد و پسر بزرگتر را شاهزاده شیخ علی به حکومت بغداد مقرر ~~گردانید و # ~~وفات یافت. رحمة الله. # ذ کر پادشاهی شاه وشاهزادهآ جهان حسین خلدالله ملگه # کنون بملکت آذربادگان وکردستان و بغداد و موصل و تبریز وسلطانیه و # ~~همدان و لور کوچک29 در تحت تصرف گماشتگان اوست و در شهور سنهآ ثلث و ~~PageV01P313 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0315.png) # مجمع الانساب # ~~ثمانین وسبع مائه با بندگی حضرت خلافت پناه سلطنت دستگاه سلطان ممالک ~~اسلام # ~~ظل الله الممدود علی کافة الانام غیاث الحق والدنیاوالدین شاه ولی - ~~خلدالله تعالی # ~~ملکه وخلافته وسلطا نهوصلت ساخت. # ذکر آمرای اویرات امیرعلی پادشاه وحافظ وبر ادران # چون امیرعلی پادشاه که خال پادشاه ابوسعید بود وفات یافت امیرحافظ چندگاه # ~~پیش پادشاه طغاتیمور در خراسان ملازم شد آخرالامر مراجعت نموده وفات ~~یافت و # ~~اکنون از ایشان کسی نمانده و اولاد امیر حاجی طغاء عیسی بک که ولایت ~~اربل و # ~~موصل وآن نواحی را متصرف بود بعد از آن وفات یافت و از اعقاب ایشان کسی # ~~که صاحب وجود باشد نمانده آن مملکت اکنون در تصرف شاهزادهآ جهان ~~شاهزاده # ~~حسین شاه اویس خلد الله ملکه است: # ذ کر احوال امیر ارتنه واولاد آمیو برمقار وسنکتاز # امیر ارتته به حکم یرلیغ سلطان سعید ابوسعید در روم مدتی حا کم یود. بعد ~~از # ~~وفات سلطان ابوسعید آن مملکت را بهعدل وداد آراسته گردانید و در تقویت ~~و # ~~تمشیت امور شریعت و اعزاز و اکرام سادات و علما ومشایخ بدانچه امکان ~~داشت # ~~بکوشید تا غایتی که خلایق آن مملکت او را «کوسه پیغمبره لقب دادند. ~~آخرالامر # ~~بهنیک نامی بهجوار حق پیوست و اکنون آن مملکت، فرزندان و اتیاع او ~~دارند. # ذکر اولاد امیرایسن قتلغ وبرادر زادگان او # امیرمحمودایسن قتلغ وامیرآقبوقا و امیر ارسبوقا که عم پدر ایشان ~~بودچندگاه # ~~کردستان ms347 و هویزه و همدان و آن مملکت را حاکم بودند بعد از آن امیرمحمد ~~بیک # ~~پسرامیرمحمود و امیرحبش آقا وتوقبوقا و تومان چوپان قتلغ که تعلق به ~~آقبوقا گرفته # ~~بود بهقصد اصفهان آمدند و هم در آن روزکه آنجا نزول می کردند تمور غلام # ~~امیرشیخ ابواسحاق که حاکم اصفهان بود با معدودی چند بیرون آمد چون به ~~PageV01P314 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0316.png) # ~~شدند و روی با مقام خود کردند و اکنون کسی که صاحب وجود باشد نمانده # ~~الافرزندان امیر توکال که برادر امیرمحمود بود در خراساناند ذکر ایشان ~~کرده # ~~شود. و تومان امیر چوپان قتلغ ولشکر هربیان (؟) وجلایل و تومان ~~وفرزندان # ~~امیرا کرتج و بای قطب الدین وامیرعلی بیش رو وملوک ولشکر شیروان ~~وسلاطین # ~~میردین وولایت ایشان در ضبط تصرف شاهزادهآ جهان شاه حسین است. # ذ کراولاد شرف الدین امیر محمودشاه اینجوکه پیشتو ذکو رفته # پسر او امیر کیخسرو مدتی در مملکت فارس حکومت کرد و وفات یافت و # ~~پسر دیگر امیرمحمدنام مدتی ملازم امیرپیرحسین بود آخرالامر پیرحسین قصد # ~~باستی بقتل آورد. بعد از آن امیرشیخ ابواسحاق در سنهآثلاث واربعین وسبع ~~مائه در # ~~شیراز به پادشاهی نشست ومدتی مملکت فارس و گرمسیر و اصفهان و لورستان و # ~~شولستان وشش در30 و آن ولایات در تحت تصرف او بود و امرا و وزرای ممالک # ~~از اطراف سر در ربقهآ اطاعت او آوردند و مطیع و منقاد او گشتند و ~~روزگار به عیش و # ~~عشرت وشاد کامی می گذرانیدند و ذکربذل و سخاوت او در جهان منتشر گشت. # ~~امیر مبارزالدین محمدمظفر که ذکر او خواهد رفت در ولایت کرمان و جیرفت ~~و # ~~رودبار و ولایات اربعه چون بم و ریقان و بساونرمه شیر که به حکم یرلیغ، ~~کوتوالی # ~~آن تعلق به امیرابومسلم که اسفهسالار ممالک بود [و] از قبل خود اخیشجاع # ~~خراسانی را نصب کرده بود مستخلص گردانیده در تصرف خود آورد و مال هرموز ~~و # ~~کیش و بحرین و دیرآب که پیشتر تعلق به ms348 حکام شیراز داشت میخواست که # ~~تصرف نماید و ایلچی پیش ملوک آنجا میفرستاد و مال طلب میداشت میان # ~~ایشان بدان سبب منازعتی پیدا آمد و امیر ابواسحاق دوسه نوبت بهمحاصرهآ ~~کرمان # ~~و یزد و آن مملکت می رفت کاری دست نمی داد. مستخلص نا کرده مراجعت ~~مینمود. # ~~یک نوبت بهیزد رفت و با شاهمظفر که در یزد از قبل پدرخود حاکم بود ~~مصالحه # ~~می کرد وشاه سلطان- که خواهرزادهآ محمدمظفر بود_ پیش امیرشیخ ابواسحاق # ~~آمد ومدتی ملازم بود بعد از آن بی اجازت روی به کرمان نهاد قراولان او ~~راگرفته # ~~0 ا. شس دره شوشتر. PageV01P315 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0317.png) # ~~باشیراز بردند. با او هیچ خطابی نقرمود و تربیت بسیار کرده بهانواع ~~عاطقت # ~~مخصوص گردانید. امیر مبارزالدین محمدمظفر جمعی مغولان اوغانی را که در # ~~قلعه سلیمان وحدود جیرفتو رودبار سا کن بودند و سر کشی می کردند ~~میخواست # ~~که در ضبط خود آورد. با لشکری بهسر ایشان رفت. ایشان کس پیش امیرشیخ # ~~یواسحاق فرستادند و التماس مدد نمودند. امیرسیف الملوک و مولانا شمس ~~الدین # ~~صاین قاضی سمنانی و جمعی از لشکر خود را بصمدد ایشان فرستاد و در جیرفت ~~با # ~~امیر مبا رزالدین محمدمظفر جنگ کردند وشکست بر لشکر اسیر شیخ ابواسحاق ~~آمد # ~~و امیرسیف الملوک و مولانا شمس الدین و چند کس دیگر از سرداران لشکر را # ~~بقتل آوردند و دستگیر کردند و لشکر اوغانیان بعضی پناه با قلعه سلیمان ~~بردند و # ~~بعضی مطیع ومنقاد امیر مبارزالدین محمدمظفر شدند. # و چون خبر هزیمت لشکر و قتل آن جماعت منتشر شد جمعی از امرا چون # ~~امیر سلطان شاه جاندارکه دختراو در حبالهآ شاه شجاع بودو امیر مبارک ~~شاه # ~~ایناق- که از ایناقان پادشاهسعید مغفور سلطان ابوسعید بودندبا امیرشیخ ~~ابواسحاق # ~~مخالفت فرموده پیش امیر سبا رزالدین محمدمظفر آمدند وامیرشیخ ابواسحاق ~~از اسیر # ~~ابویکر پسر اسیرا کونج که از امرای بزرگ ایران زمین بود متوهم گشته او ~~را بقتل # ~~آورد و بیشتر امرا بدان سبب ستوهم گشته ms349 متفرق شدند تا به حدی که تمور ~~آقا که # ~~غلام امیر شیخ ابواسحاق بود ودر اصفهان ازقبل او حاکم، چون امیر ~~ابواسحاق # ~~نمود و امیرشیخ ابواسحاق را گرفته رها کرد. اسیر شیخ ابواسحاق فرمود تا ~~تمور را # ~~بقتل آوردندو حکومت به امیر امیران که پسر اسیر محمود شهرستانه که ~~سیداجل آن # ~~ممالک بود داد واو را تربیت فرموده خواهرزادهآ خود را در عقد او آورد. # و چون امیر مبارزالدین محمدیظفر را شوکت و قوت زیادت شد و اکثر # ~~ممالک شیخ ابواسحاق در تصرف او آمد کس به هندوستان فرستاد پیش شخصی # ~~ابوبکر نام از عباسیان که می گویند قرزند عباس است و خلافت آل عباس ~~بهوی # ~~می رسد و اجازتی حاصل کرد که مبارزالدین امیرمحمدمظفر قائم مقام خلیفه ~~باشد و # ~~بدان وسیله بهخلافت و سلطنت بنشست و بعد از آن اماست و خطابت بر شعار # ~~عباسیان بهخود قیام مینمود. بعد از آن لشکر به درشهر شیراز برد و ~~چندگاه محاصره # ~~کرد وشیخ ابواسحاق برقرار بهعیش وعشرت مشغول [و] بدان ملتفت نمیشد. تا ~~PageV01P316 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0318.png) # ~~اخر رثئیس عمر و جمعی از کلویان شیراز و خویشان و متعلقان امیر حاج که ~~امیر # ~~شیخ ایواسحاق او را بقتل آورده بود مخالفت نمودند. مضطر گشته در شهور ~~سنهآ # ~~ست و خمسین وسبع مائه از شیراز بیرون آمده روی بهلورستان نهاد و امیر ~~مبارزالدین # ~~شیخ محمدمظفر در شهر شیراز رفت و آن مملکت او را مسخر شد و امیر شیخ # ~~ابواسحاق بنابر آن که اتابکان لور تربیت یافتهآ او بودند بدانجا رقت و ~~چندگاه آنجا # ~~مقام نمود بعد از آن خانه وفرزندان و متعلقان را در لورستان گذاشته ~~بهشش در # ~~رفت ووالدهآ خود را با خود برد تا او را پیش امیر شیخ حسن بزرگ فرستد. ~~چندگاه # ~~آنجا ساکن شد و از آنجا ایلچی به تبریز پیش ملکاشرف فرستاد و فرستادن ~~والده در # ~~توقف داشت که شاید از تبریز بیشترمددی برسد و ایلچی دیگر پیش ms350 امیرشیخ ~~حسن # ~~بزرگ به بغداد روانه گردانید و التماس معاونت تمود. امیرزاده آقبوقا که ~~نبیرهآ # ~~امیر شیخ حسن بود بهشش در آمد با امیر شیخ علی ایناق که پیشتر ملازم ~~شیخ # ~~ابواسحاق بوده و چندگاه آنجا مقام کرد بعد از آن امیر مبارزالدین ~~محمدمظفر لشکر # ~~جمع کرده از شیراز بهاصفهان آمد و امیر امیران را که از قبل امیر شیخ ~~ابواسحاق # ~~آنجا حاکم بود چندگاه محاصره کرد و دو سه جنگ اتفاق افتاد و یک نوبت # ~~یا روی شهرسوراخ کردند و در درون شهرآمدند کاری دست نداده مراجعت کردند ~~و # ~~میا رزالدین امیرحمد مظفر بازگشت و شاه سلطان راکه پیشتر ذکر رفتهبا # ~~لشکری تمام بر در اصفهان بگذاشت. # و چون امیر شیخ ابواسحاق را معلوم شد که امیر مبارزالدین محمدمظفر # ~~مراجعت نمود با نوکری چند روی بهاصفهان نهاد و بهشب در شهر آمد. چون # ~~شاه سلطان ولشکر امیرمحمد را معلوم شد که امیر شیخ ابواسحاق در شهر ~~آمده چند # ~~توبت جنگ بهدروازهها آوردند کاری دست نداد و امیر شیخ ابواسحاق بر عادت # ~~معهود بهشراب خوردن وعشرت خود مشغول بود. آخرالامر کوتوالان قلعهآ طبرک # ~~اصفهان جماعتی لشکریان را از دری که با صحرا داشت به قلعه در آوردند و ~~از در # ~~دیگر به شهر در آمدند. امیر امیران و جماعتی خویشان او شهر باز گذاشته ~~بیرون # ~~رفتند و امیر شیخ ابواسحاق هم درشهر پناه با خانهآ خواجهنظام الدین که ~~شیخ- # ~~الوقت آنجا بود داد. چون آن جماعت واقف شدند بدانجا رفتند و او را ~~گرفته بیرون # ~~آآوردند و بهشیراز پیش امیر مبارزالدین شیخ محمدمظفر بردند. چون بهحضور ~~او # ~~رسید هیچ اظهار عجز نکرد. جماعتی که حاضر بودند چون پیشتر نوکر و ~~متعلقان او PageV01P317 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0319.png) # ~~بودتد امیر مبارزالدین محمدمظفر احوال ناپرسیده امیر قطب الدین [بن] ~~امیرحاج # ~~را فرمود که امیر شیخ ابواسحاق پدر ترا بقتل آورده قصاص بر تو واجب است ~~ودر # ~~حال سوارشد وامیر قطبالدین [بن] امیرحاج او را بقتل آورد. ms351 در ~~شهورسنهآسبع و # ~~خمسین وسبع مائه. وپیشترازقتل او بهوقت استخلاص شیراز پسر او امیرعلی ~~سهل # ~~را گرفته یقتل آورده بودند و از اعقاب امیر شرفالدین محمودشاه اینجو ~~کسی دیگر # ~~تمانده. والله اعلم، # ذکر جلوس سلطنت پادشاه جهان جلال الدنیا والدین # شاه شجاع خلدالله ملکه # حال آن که جد او امیره پهلوان روزگار شرفالدین امیرمظقر به حکم یرلیغ # ~~پادشاه مغقور اولجایتو سلطان خدابنده محمد نورالله مضجعه بهضبط و ~~یاسامیشی # ~~راههای خراسان وعراق ودفع قطاع الطریق که در آن روزگار پیدا شده بود ~~چون # ~~جمال لوک و مغولان نکودری به قصبهآ میود یزد [-میبد] که سرحد بیابان ~~است # ~~قرستاد. مدتی در میود وسرراهها بدان مهم قیام می نمود و آینده و رونده ~~و تجار به # ~~فراغت آمدوشد مینمودند بعد از وفات او امیر مبارزالدین محمد که پسر او ~~بود هم # ~~به حکم یرلیغ به همان مهم که [به] پدر او مفوض بود قیام مینمود در وقت ~~سلطنت # ~~سلطان سعید ابوسعید او را طلب فرمود و به انواع عواطف وسیورغامیشی ~~مخصوص # ~~گردانید به سبب آن که قلع وقمع تمامی قطاع الطریق بجای آورده بود و در ~~آن باب # ~~آثار مبارزت وشجاعت به تقدیم رسانیده بعد از آن مرتبهآ او روز به روز ~~در تزاید و # ~~تضاعف میبود و ولایت یزد وکرمان و آن مملکت را در ضیط میآورد تا بعد آز # ~~آن که کارهای بزرگ او را دست داد و مملکت فارس چنانچه پیشتر ذکر رفته # ~~مستخلص گردانید و بهنیابت خلفای عباسی در مسند خلافت بر سریر سلطنت # ~~نشست از اطراف، امرا و اشراف روی بهدرگاه او آوردند و از تبریز که ~~تختگاه # ~~بزرگ است استدعای حضور او نمودند. لشکرها در کرده از مملکت فارس به طرف # ~~تبریز روانه شد و تبریز مسخر او گشت و در روز جمعه در مسجد جامع بهخود ~~بر # ~~منبر رفت وخطبه خواند و امامت کرد. چون غلبهٔ‌ شهر تبریز بسیار بود ~~متوهمشد # ~~که مبادا نقصانی واقع گردد ms352 مراجعت نموده متوجه مملکت خود گشت. چون به ~~PageV01P318 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0320.png) # ~~اصفهان رسیدند فرزند او شاه شجاع وشاممحمود و خواهرزادهٔ‌ او شاه سلطان ~~که # ~~پیشتر ذکر او رفته از وی متوهم شده کنکاج کرده او را گرفتند و چند روز ~~محبوس # ~~داشتند وشاه سلطان را فرمودند تا امیرمحمدمظفر را که خال او بود میل در ~~کشید # ~~و به قلعه فرستادند و بعد از آن او را یقتل آوردند. ومیان شاه شجاع ~~وشاه محمود و # ~~شاه سلطان نزاعی پیدا شد شاه سلطان را بگرفتند، بهعلت آن که پدر ما را ~~میل در # ~~کشیده ای و او را نیز میل در تشیدند و شاه شجاع در شیراز به پادشاهی ~~بنشست و # ~~شاهمحمود به اصفهان رفت و آنجا با برادر شاه شجاع مخالفت آغازکرد و چند # ~~نوبت میان ایشان جنگ واقع شد آخرالامر شاه محمود التجابه پادشاه ~~سعیداویس # ~~خان کرد و وصلت ساخت و بعد از چندگاه وفات یافت و آن مملکت به تمامی در # ~~تحت تصرف پادشاه شجاع آمد و برادر مهتر او شاه مظفر در وقت حیات پدر حا ~~کم # ~~یزد بود چون وفات یافت همان مملکت بر پسر او نصوةالدین شاه یحیی مسلم # ~~داشت در وقتی که جد او امیرمحمدمظفر را بقتل آوردند او در شیراز بود با ~~چند # ~~نو کر خود و از آن امیرمحمدمظفر، پناه با قلعهآ پنجدر شیراز داد و مدتی ~~در قلعه # ~~بود. چند نوبت شاه شجاع به پای قلعه رفت آخرالامر میان ایشان اصلاحی ~~رفت و # ~~شاه یحیی با یزد معاودت نمود و اکنون ولایت یزد تعلق بدو دارد و برادر ~~او # ~~شهزاده شاه متصور مصاحب و ملازم عم خود شاه شجاع بود و دختران شاه # ~~شجاع یکی در حبالهآ او و یکی در حبالهآ شاه یحیی است. بعد از چندگاه ~~شاهمنصور # ~~را به محاصرهآ برادر او شاه یحیی بهیزد فرستاد. مادر ایشان در یزد بود ~~بیرون آمد و # ~~میان برادران اصلاحی کرد و او را ms353 بایزد برد ولشکریان، بعضی با او متفق ~~شدند # ~~و بعضی با شیراز مراجعت نمودند. بعد از مدتی شاه منصور پناه بابندگی ~~حضرت # ~~سلطنت پناه شاه ولی خلدالله ملکه وسلطانه آورد و اکنون ملازم آن حضرت ~~است و # ~~باقی اولاد و احفاد امیر مبارزالدین محمدمظفر پیش پادشاه شجاع ملازماند ~~و # ~~اکنون مملکت فارس و چهارصد کرمان و اصفهان وکاشان و لورستان وشولستان # ~~وخوزستان و گرمسیر شیراز تا به هرموزو ولایت پرگوتار (؟) و ولایت هنگ ~~(؟) و # ~~بال و شبانکاره در تصرف پادشاه جهان شاه شجاع است و از ملوک هرموز و ~~کیش # ~~و بحرین و دیرآب خراج میستاند. PageV01P319 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0321.png) # ذ کر ملوک هوات # حال آن که ملک سعید ملک غیاث الدین به حکم یرلیغ سلاطین ماضی و به # ~~وراثت حاکم مملکت هرات بود و آن سرحد را ضبط می نمود. چون او وفات یافت # ~~پسر او ملک شمس الدین امیرملک بهجای او بنشست. بعد از آن جمعی غوریان و # ~~تباع ایشان با برادر او سلک حافظ اتفاق کردند و او را بقتل آوردند و ~~ملک # ~~حافظ به حکومت قیام نمود و بعد از وی ملک اسلام معزالدین حسین بهموجب ~~حکم # ~~یرلیغ پادشاه سعید ابوسعید بهارت حا کم آن مملکت شد و بعد از وفات ~~پادشاه # ~~ابوسعید و قتل امیرشیخ علی قوشچی- که امیرالامرای خراسان بود-_ در ~~خراسان # ~~قتتد و انقلاب پیدا شد و امرا وملوک هر کس بهسرخود مملکتی ضبط سمی ~~کردند # ~~چنانچه ذکر خواهد رفت. در آن وقت ملکمعزالدین حسین ولایت خود را مضبوط # ~~داشت و از ممالک جفتای چند جای در تصرف آورد و مملکت قهستان چنانکه ذکر # ~~خواهد رفت به تمامی او را سسلم شد و مادام که پادشاه طغاتیمور در حال ~~حیات بود # ~~به خود به بندگی حضرت آدوشد مینمود و از قبل خود وزرا را ملازم حضرت # ~~میگردانید و طریقهٔ‌ موافقت میورزید. بعد از آن که پادشاه طغاتیمور را ~~شهید # ~~کردند ملک معزالدین حسین به خلافت نشسته ms354 امیر غزاغن و لشکر جغتای و ~~اسیر # ~~قراوناس که از خراسان پیشتر باجغتای رفته بودند قرب دویست هزار مرد به ~~هرات # ~~آمدند ملک معزالدین حسین در ظاهر هرات با لشکر جغتای مصاف داشتند او را # ~~منهزم گردانیدند. با هرات رفت و چون ایشان معاودت نمودند نوکران و ~~اتباع # ~~ملک معزالدین حسین با او مخالفت نمودند و او را عذر خواسته از شهر ~~بیرون # ~~کردند و برادر او ملک باقر را بهجای او نصب کردند. ملک معزالدین حسین ~~از # ~~آنجا باقلعهآ اسکلجه شد و از آنجا التجابانویین اعظم امیر غزاغن و ~~پادشاه بایان- # ~~قولی نمود وچندگاه ملازم شد بعد از آن امرای قراوناس چون امیرمحمدخواجه ~~و # ~~برادران او امیراولجایتو و امیر چوپان با لشکری تمام بهخراسان تا به ~~ولایت جوین # ~~واسفراین و نیشابور آمدند فی شهور سنةخمس وخمسین وسبع مائه. و ملک ~~معزالدین # ~~حسین و امیرمحمد بیک ارغون شاه و ساتلمش بیک و عبدالله مولای مصاحب ~~ایشان # ~~بودند. بعد از خرابی تمام که در خراسان واقع شد معاودت نمودند و ~~امیرمحمد # ~~خواجه در سرخس مقام نمود و ملکمعزالدین حسین را تربیت کرده باهرات ~~PageV01P320 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0322.png) # ~~فرستادند. ملک باقر منهزم شده بهسبزوار آمد و از سبزوار بهشیراز رفت و ~~آنجا # ~~وفات یافت و بلک معزالدین حسین در مملکت خود بمکن گشت و یه همه اطراف # ~~لشکر می کشید. آخرالامر بیمارشد و فرزندان خود را وصیت کود که ملک ~~غیاث- # ~~الدین قائم سقام او باشد وملکمحمد، سرخس و بعضی از قهستان را متصرف شده # ~~ضبط نماید و امرای لشکر چون امیر در پادشاه یساول و امیرحاجی زیرک و ~~امیر # ~~محمد سلطان شاه و امیر حمزه و امرای دیگر را مصاحب ملکمحمد گردانیده به # ~~سرخس قرستاد. # چون ملک معزالدین حسین وفات یافت میان برادران نزاع پیدا شد و دوسه # ~~توبت جنگ اتفاق افتاد و ایلچیان آمد و شدمی تمودند. ملک غیاث الدین ~~التماس # ~~نمود که امرایی را که ذ کررفته پیش خود نگاه ندارد. ملک محمد ms355 ایشان را ~~عذر # ~~خواست. همهآ جماعت امرا به سبزوار به حضرت سلطنت پناه صاحبقران اعظم ~~نجم الدنیا # ~~والدین خواجه علی خلدالله ملکه آمدند. بعد از آن ملک محمد که داماد ~~امیرمحمد- # ~~بیک ارغون شاه بود پیش او آمد او را گرفته در طوس نگاه داشتند. بعد از ~~چندگاه # ~~از طوس گریخته بادو سه کس بهسبزوار آمد و بندگی حضرت آنچه طریقهآ اشفاق # ~~و الطاف بود دربارهآ ایشان مبذول فرمودند واو با سرخس رفت وبعد از این ~~از آنجا # ~~التجابه حضرت امارت پناه نویین ممالک اسلام امیر تمور تومان خلدالله ~~تعالی ملکه # ~~نمود و اکنون بعضی از مملکت ملک مغفور، ملک غیاث الدین درتصرف دارد و # ~~بعضی ملک محمد. و ملک محمد ملازم نوبین اعدل امیر تمور است که ولایت # ~~هرات را محاصره دارد. # ذکو امیر عبدالله مولای و اولاد و احفاد او # که پیشتر ذکر رفته # چون امیر عبدالله وفات یافت از پسران او امیرمحمدییک قائم مقام شد وآن # ~~مملکت را به عدل وداد آراسته گردانید و در ایام دولت او مردم به فراغت ~~و رفاهیت # ~~بسر میبرد [ند]. چون پیشتر ذکر رفته که میانملک معزالدین حسین و ~~امیرعبدالله # ~~منازعتی بود پیوسته لشکر بهقهستان می آورد وخرابی مینمود و ولایت ایشان ~~باز # ~~میستاند. چنانچه امیرمحمدبیک مضطر شد و پناه با سرداران سبزوار داد و ~~بعد از PageV01P321 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0323.png) # مجمع الانساب # ~~ان وقات یاقت. برادر او اسمیر ساتلمش بیک قائم مقام او به امارت بتشست ~~و برادر آو # ~~مسعود ییک بهطرف عراق روانه شد و آنجا وفات یافت و اسیرسا تلمش ~~بیکلشکری # ~~جمع کرد و از ولایتی که ملک معزالدین حسین تصرف کرده بود باز میستاند و # ~~میان ایشان منازعت و مکاوحت بسیار شدو از امرا امیرمحمدتو کال و امیر ~~محمدزیرک # ~~وخواجه فضل الله عبید که وزیر ملک حسین بود پیش او آمدندو چندگاه آنجا ~~بودند # ~~بعد از آن بهسبزوار آمدند و از امرای قراوناس که از خراسان به جغتای ~~رفته بودند ms356 # ~~چون اسیرمحمدخواجه و امیر چویان که ذکر ایشان رفته بهمدد کاری او آدند ~~و با # ~~همدیگر وصلت وقرابت ساختند وبا لشکری ستعد به ولایت ملک معزالدین حسین # ~~رقت وچند حصار را از ولایت جام وخواف و باخرز ستخلص گردانید و با مقام ~~زره # ~~که نزدپک هرات است با امرا و لشکر مستعد با ملک معزالدین حسین جنگ کرد. # ~~در حملهآ اول امیرساتلمش بیکو امیرمحمدخواجه و امیر چوپان را بقتل ~~آوردند و # ~~بعد از وی پسر امیرمحمدبیک، امیرعلی پادشاه را در جنابد به امارت ~~بنشاندند. بعد # ~~از آن چون او طفل بود خواهرزادهآ امیرسا تلمش بیک اسیر جعفربیک- را که ~~نبیرهآ # ~~امیر جیاطغا بود که پیشتر ذ کر او رفته بهجای او بتشاندند ومدتی حا کم ~~بود بعد # ~~ازآن چهت ضیط مملکت چند کسی را از امرا و نواب مولای بقتل آورد از وی ~~ملول # ~~و متنفر گشتند. و چون دائما ملکحسین لشکر بهقهستان میآورد و او را قوت ~~و # ~~طاقت مقاومت نبود اسیر پیرحسین که نوکر او بود و عزالدین قمار باز با ~~چند کس # ~~خلاف کردند و جنابد و قلعه را به ملکمعزالدین حسین دادند. اسیرجعفربیک ~~از # ~~آنجا منهزم شده بهطرف عراق رفت وآنجا وقات یافت و اکنون از اولاد و ~~احفاد # ~~مولای وطراقای که جدایشان بود کسی نمانده و ولایت قهستان به تماسی ملک # ~~حسین درضبط خود آورد وجنابد و قلعه را خراب کرد. # ذکر امیر ارغون شاه وامرا و اقربای ایشان # حال آن که به وقتآمدن پادشاه مغفور هولا کوخان، بوقانویین را که جدامیر # ~~موسی جاندار و امیریساول و امیرتوروت و امیرحاجی و امیرمحمد زیرک بود ~~به # ~~امیری لشکر و استخلاص قلاع در خراسان نصب فرمود و امیر ارغون آقا را به # ~~امارت خراسان تعیین فرمود. بعد از وفات امیر ارغون آقا و پسر وی امیر ~~نوروز که PageV01P322 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0324.png) # ~~یه عدل وداد و منصب امارت متحلی بود و در شجاعت و مبارزت و اظها راسلام ~~و # ~~نصرت ms357 شریعت و خراب کردن بتخانهها یدبیضا نمود و چند سال بهحکم یرلیغ # ~~قائم مقام پدر شد. آخرالامر متوهم گشته از پادشاه مغفور غازان سلطان ~~تمرد نموده # ~~روی به هرات نهاد و ملوک هرات او را به اعزاز و اکرام باهرات بردند بعد ~~از آن # ~~غدر کرده او را بقتل آوردند. بعد از چندگاه برادران او را چون امیر ~~اوردای غازان # ~~که پدر امیر ارغون شاه بود و امیر حاجی که پدر امیرحیاطغا بود و ~~برادران و # ~~خویشان او را سلطان مغفور اولجایتو سلطان تربیت فرمود وهزارچه جاونی ~~قربان و # ~~نوروزی برایشان مسلم فرمود بعد از آن چون امیر اوردای غازان وفات یافت ~~برقرار، # ~~پسر او امیر ارغون شاه بعضی را ضبط نمود و امیرحیاطغا بعضی را ضبط کرد ~~و در # ~~میان خویشان چنانچه پیشتر ذکر رفته مخالقت پیدا شد و امیر حیاطغا ~~بهعراق رقت # ~~تمامی لشکر و هزاره را امیر ارغونشاه ضبط می تمود و از امیر زادگان ~~خراسان # ~~بیشتر پیش او ملازم بودند و برادران او ابیر سوبنجبوقا و امیر یولی و ~~امیر ایسن # ~~پیش از امیر ارغونشاه وفات یافتند. یعد از وفات امیر ارغولشاه برادر او ~~امیر # ~~توکل بولاء به حکم یرلیغ پادشاه طغاتیمور به امارت بنشست بعد از آن ~~امیرحسن # ~~بصری که پسر حیاطغا بود با او مخالفت کرد و جمعی را از ایراختهآ قدیم ~~خود جمع # ~~کرده قصد اسیر تو کل بولاء کردند و او را شهید کردند. # و هم در آن سال اسرای صدجات جاونی قریان که تعلق به امیر ارغونشاه # ~~داشتند بهوقت شکار امیرحسن بصری را بهتیر زدند و بقتل آوردند و برادران ~~او # ~~امیر اویس و امیر بایزید و پسر او امیر جعقربیک به سبزوار آمدند و ~~امیرمحمدییک # ~~پسر امیر ارغونشاه را پادشاه طغاتیمور تربیت فرموده دختر بدو داد و او ~~را به امارت # ~~نصب فرمود و بعد ازآن امیرعلی رمضان که نایب وپروردهآ نعمت ایشان بود و ~~به # ~~حکم ایشان درمشهد مقدس ms358 وطوس حاکم بود با اومخالفت کرده و به خود ~~التجابه # ~~بندگی حضرت پادشاه طغاتیمور می کرد و گاهی پیش ملک هرات میرفت و به # ~~سیزوار نیزالتجا مینمود. چون زمستان بود و پادشاه مغفور درمازندران، ~~امیرمحمد- # ~~ییک التجایه سبزوار آورد و همشیرهآ خود را به خواجه علیشمس الدین داد ~~بعد از # ~~چندگاه یحیی جوریانی که تو کر امیرعلی رمضان بود و از قبل او حصارطوس ~~ضبط # ~~مینمود با او خلاف کرد و بهخود پیش خواجهیحیی کرابی بهسبزوار آمد و بعد ~~از # ~~چندگاه که او را با طوس فرستادند خواجه یحیی کرابی، علی مسعود را به ~~مهمی به PageV01P323 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0325.png) # ~~طوس روانه گردانید آنجا قصد یحیی جوربانی کرده او را بقتل آورد و حصار ~~و # ~~ولایت در ضیط سرداران سبزوار آسد. امیرعلی رمضان چون مضطر شد پیش امیر # ~~محمدبیک ارغونشاه رفت از سرگناه او در گذشته او را تربیت فرمود بعد از ~~آن چون # ~~مغولان جاونی قربان مخالفت او دیده یودند بر وی اعتماد نکردند و او را ~~بقتل # ~~آوردند بعداز آن امیرمحمدبیک به امارت قیام نمود و وقات یافت. بعد از ~~آن برادر او # ~~امیر اعظم جوانبخت اسیرعلی بیکنویان عمت معدلته قائم مقام او به امارت ~~نشست و # ~~اکنون آن مملکت در تصرف اوست و برادران او اسیرحسن بیک را در وقت امارت # ~~امیرمحمد بیک در خفیه یقتل آوردند و امیر غازان بیک را محبوس کردند و ~~از اولاد # ~~و احفاد ایشان آنچه ماندهاند پیش امیرعلی بیک ملازم ومطیع و منقاد ~~اویتد. # ~~والله اعنم. # کر فوزندان امیر توکال # عیر غیاث الدین محمد تو کال # که بهانواع فضایل وکمالات آراسته بود و پیوسته به ملازمت پادشاهان # ~~قیام مینمود وبهانواع عاطفت مخصوص میشد وایراخته وهزارهآ توکال را ضیط # ~~می کرد و بعد از وی امیرزادهٔ‌ اعظم امیر زنگی بیک که به رزانت عقل و ~~شهاست # ~~رأی و انواع هنر متحلی بود در عنفوان شباب وفات یاقت و از وی یک پسر ~~مانده # ~~و عم ms359 زادگان او چون اسیر اعظم امیر عیسی وامیر توکال قتلغ و اسیر اسحاق ~~و امیر # ~~حاجی بیک و امیر ابوسعید و اسیر لقمان در حال حیاتاند و ایراختهٔ‌ خود ~~ضیط # ~~مینمایند و دوستکام بهفراغت و رفاهیت معاش می کنند. # ذکرسایر اموا ازنسل کدبوقانویین # امیر اعظم در پادشاه را در ولایت نسا شهید کردند و پسر او امیرمحمد در- # ~~پبادشاه پیش ملکمحمد مصاحب است و امیرزادهٔ‌ اعظم جوانبخت امیرعلی بیک # ~~موسی جاندار عمتسعدلته و پسران اسیرحاجی زیرک بعضی در مازندران ملازم # ~~بندگی حضرت سلطان شاه ولیاند و امیر شیخ حاجی زیرک و برادران و ~~امیرزاده # ~~ساتلمش پسر امیر قتلغشاه زیرک در هراتاند. و از فرزندان امیر توروت و ~~امیر PageV01P324 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0326.png) # ~~حاجی بعضی پیش شاهحسین در تبریزند و از امرای دیگو چند کس که ماندهاند ~~از # ~~اعقاب امیر نیکتمورآقا امیر اعظم غیاث الدین اسفندیار مانده. واز امرای ~~اسفراین # ~~امیرزاده غیاث الدین کرانای پسر امیرشیخ حسن کرانای و برادران و پسرعم ~~مانده و # ~~امیر خالد پسر امیر یلواج پیش امیرعلی بیک ملازم است واولاد امیریغمش ~~چون به # ~~شرح ذکر خواهد رفت مکرر نشد. ازفرزندان و اقربای امیر بیرام شاه آنچه ~~ماندهاند # ~~در هرات اند. والله اعلم . # ذکر احوال فوزندان امیر مرحوم امیو قتلغشاه # که امیرالامرای ایرآن زفین بود # در آن وقت که پادشاه مغفور غازان به جنگ ملوک جیلان حرکت فرموده # ~~بود شهید شد و بعد از او امیر شیان قتلغ، تومان و ایراختهآ پدر خود ضبط ~~نمود و # ~~بعد از وفات او امیر اعظم امیرشیخ محمدشبان قتلغ که پیشتر ذکر او رفته ~~و داماد # ~~امیر مرحوم امیر شیخ علی قوشچی بود بعد از جنگی که در بسطام میان او و ~~امیر # ~~یولی برادر امیر سعید ارغونشاه واقع شده بود چندگاه در مازندران مقام ~~کرد و این # ~~جماعت امرا چون امیر هرزه محمد و امیر شیخ محمود یغمش و پسران امیر تو ~~کال و # ~~از وزرا ملک طاهر سمنانی مصاحب او بودند بعد ms360 از آن در رجب سندآ ثلاث ~~واربعین و # ~~سبع مائه در سقام غول رباط مازندران ایشان را با لشکر سربدال جنگ اتفاق ~~افتاد و # ~~امیر شیخ محمد را شهید کردند و امیرشیخ محمودیغمش که بهصورت و سیرت و # ~~مبارزت قصب السبق از امرای ایران زمین ربوده شهید شد و از امرا و اکابر ~~خراسان # ~~چند کس دیگر را شهید کودند و باقی منهزم گشته به طزف عراق روانه شدند. # ذ کر امیر مرحوم اهیویغمش # هم در آن سال که امیر مسعود بهمازندران رفته بود در قلعهای از قلاع # ~~بسطام که مسکن او بود او را و بعضی از اولاد او را گرفته شهید کردند و ~~امیر # ~~اردوبوقا با فرزندان بهطرف یزد رفت و از آنجا به ولایت اردستان و قم که ~~در آن # ~~ولایت املاک و اسباب ومتعلقان داشتند مقام فرمود و آنجا وقات یافت و ~~پسران # ~~او امیر حمزه و امیرعلی ملازم امیر مبارزالدین محمدمظفر که پسرخالهآ ~~امیراردوبوقا PageV01P325 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0327.png) # مجمع الانساب # ~~بود شدند وامیرمحمد فرامش که تبیرهآ امیریغمش بود مسکن و مأوا درقم ~~ساختند و # ~~درآن ولایت وفات یافت و از اولاد او به غیر امیر سیورغان که ملازم ~~بندگی حضرت # ~~شاه ولی خلدالله ملکه است کسی دیگر نمانده. # ذکو وزرای خواسان و اعقاب ایشان # اولاد خواجهعلاءالدین هندو و خواجه رضی الدین عبدالحق چنان که # ~~پیشتر ذکر رفته در عراق شهید شد [ند] و خواجه جلال الدین محمود در عراق # ~~وفات یافت وخواجه جلالالدین بایزید برادرخواجه علاءالدین هندو به وقت ~~توجه # ~~خراسان در سمنان وفات یافت. وخواجه عزالدین ابراهیم وخواجه عمادالدین # ~~علی را سربدالان در سیزوار بقتل آوردند وشیخ علی در مصر وفات یافت و ~~اکنون # ~~از قرزندان خواجه علاءالدین، محمدین خواجهعلاءالدین هندو و از ~~فرزندزادگان # ~~خواجه علاءالدین، محمدعبدالحق و رکن الدین خواجه و شیخ محمد ملکشاه و # ~~خواجه علاءالدین عبدالمطلب وشیخ علی و خواجهعمادالدین ابراهیم در حال # ~~حیاتاند و از فرزندان خواجهعلاءالدین چون خواجه وجیه الدین زنگی ms361 و ~~خواجه # ~~جلال الدین محمود وخواجه یوسف وخواجه داود وخواجه عبدالله طاهر هیچ کس # ~~نمانده و اولاد خواجه علاءالدین محمد بعد از آن که او را در قلعهآ کملی ~~کبودجامه # ~~سربدالان شهید کردند پسران او خواجه محمد و امیرعلی و امیرحسن طاهر و ~~اسیر # ~~حسین مطهر مانده بودند. امیرعلی را سربدالان بقتل آوردند و خواجه محمد ~~و امیر # ~~حسن و امیرحسین وفات یافتند و از فرزندزادگان خواجه حسن و خواجه محمد و # ~~خواجهحسین مانده وخواجه جلال الدین منصور را در جنگ صدخرو سربدالان در # ~~شهور سنئست وثلثین وسبع مائه شهید کردند و خواجه غیاثالدین هندو را نیز ~~در # ~~سبزوار سربدالان بقتل آوردند و از فرزندان او سه پسر مانده و خواجه ~~عزالدین # ~~سمنانی وخویشان ایشان خواجه عزالدین طاهر درکرمان وفات یافت و پسر او # ~~خواجه جلال الدین یونس را عزیز مجدی یقتل آورد و پسران او علی جعفر و # ~~علاءالدوله ملازم بندگی حضرت سلطان شاه ولی خلدالله ملکهاند وسلطان ~~بایزید در # ~~هرات است. PageV01P326 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0328.png) # ذ کر آختتام سلطنت و آخو دولت سلطان سعید شهید # طغاتیمورخان انارالله برهانه # ازابتدای جلوس سلطنت او که در سنهآست وثلثین وسبع مائه بر سریر سلطنت # ~~نشست تا انتهای دولت که در سنهٔ‌اربع وخمسین وسبع مائه بود مدت هژدسال ~~در # ~~خراسان پادشاهی کرد. هرچند مملکت او فسحتی زیادت نداشت و در ایام دولت ~~او # ~~انقلاب بسیار در ممالک خراسان پیدا آمد و دو نوبت که عزیمت عراق فرمود ~~کاری # ~~دست نداد و روزگار مساعدت ننمود، اما او پادشاهی بود جامع کمالات ~~سلطانی به # ~~اتفاق و وارث متصب چنگیزخانی به استحقاق. عدل انوشیروانی از مکارم سنیه ~~و # ~~اخلاق رضیهٔ‌ او شمهای وعلم وحکمت لقمانی از دریای فضایل وحکم علیهآ او # ~~رشحه ای. مدت چند سال در مازندران که مقر سلطنت و مستقر دولت او بود به # ~~عیش وکامرانی روزگار گذرانید و رعایا وساکنان آن مملکت در ظل رأقت و # ~~معدلت او مرفه الحال وفارغ البال بسر ms362 بردند تا در شهور سنهآ خمس وخمسین ~~و # ~~سبع مائه که نوبت سرداری خراسان به یحیی کرابی رسید کس بهمازندران به ~~بتدگی # ~~حضرت فرستاد بنابرآن که خود را از جملهآ بندگان و خدمتکاران قدیم بندگی ~~حضرت # ~~میدانست و بدان وسیله از سرداران گذشته مخصوص و ممتاز گشته خلوص عقیدت # ~~وصفا وطویت وسلوک طریق انقیاد و مطاوعت اظهار نموده استدعای صلح کرد. # ~~بندگی حضرت نیز از آنجا که کمال رأفت و مرحمت و حسن اعتقاد او بود جهت # ~~تسکین اشتعال نوایر فتنه وترفیه حال خلایق اجایت فرموده بر قول او ~~اعتماد تمام # ~~نمود و امیر بزرگ و عادل نیکاعتقاد، خسرو کامران، امیرشیخ علی ~~هندونویان را # ~~که امیرالامرای آن مملکت بود بهسبزوار فرستاد. یحیی کرابی و سردارانی ~~که # ~~بودند مقدم مبارک ایشان را مغتنم شمرده شرایط تعظیم به تقدیم رسانیدند ~~و به # ~~خدمات پسندیده قیام نمودند وبا بندگی نویین اعظم عهود و موائیق ~~بهسوگندهای # ~~غلاظ و شداد مؤکد گردانیدند که کمر مطاوعت و بندگی بر میان جان بسته به # ~~رسوم خدمتکاری قیام نمایند وبا دوستان ارکان دولت دوست و با دشمنان ~~حضرت، # ~~دشمن باشند. و بندگی حضرت امارت پناه بعد از استحکام عهود از سبزوار ~~مراجعت # ~~فرمود. چون به بندگی حضرت رسید وصورت حال بهعرض رسانید و حال آن که در # ~~آن اوقات وهن وفتوری تمام به قواعد ارکان سلطنت راه یافته بود ~~وشاهزادگان PageV01P327 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0329.png) # ~~جهان عیدالعزیز و ابوسعید که نور حدقهٔ‌ سلطنت و نور حدیقهٔ‌ مملکت ~~بودند و # ~~بیشتری از امرا بهسبب عقونت هوا و حدوث وبا متوفی گشته بودند و انکسار ~~تمام # ~~بدان واسطه بهخاطر اشرف راه یافته فی الجمله صلاح در آن دیدند که ~~باجمعی # ~~سرداران خراسان صلح کتند. بعد از چند توبت که ایلچیان آمد شد سی نمودند ~~از # ~~این طرف یحیی کرابی وسرداران با لشکر و استعداد تمام متوجه مازندران ~~شدند # ~~و از آن طرف بندگی حضرت و امرا و ارکان دولت از سلطان دوین بهحدود ms363 پل # ~~حاجی خاتون آمدند و میان ایشان ملاقات افتاد و چند روزکه آنجا سقام ~~داشتند # ~~به هروقت که یحیی کرایی و سرداران به بندگی حضرت رفتندی ایشان را به ~~انواع # ~~عواطف و سیورغاسیشی مخصوص فرمودی و بر قول ایشان اعتماد تمام نموده # ~~بی تحاشی درمیان ایشان میآد و ایشان به استعداد تمام و پوشهای مکمل # ~~درگرد اردو و بارگاه با پادشاه می گشتند دیگرباره تجدید عهد و سوگند ~~کردند و # ~~[در] حضور مشایخ خراسان چون شیخ الاسلام خواجه غیاث الدین هیبة ~~اللهحموی و # ~~شیخ شهاب الدین فضل الله بسطامی و امرا و اکابر دیگر یحیی کرابی دست بر ~~کلام الله # ~~نهاده سوگندهای غلاظ و شداد یاد کرد که قصد بندگی حضرت و ارکان دولت # ~~نکتد ونفرماید وبا دوست ایشان دوست و با دشمن، دشمن باشد و بدانچه ~~شرایط و # ~~لوازم عهد وسوگند باشد قیام نماید و بندگی حضرت نیز بر آن موجب سوگند ~~یاد # ~~فرمود. واز آن مجلس برخاستند هر کس با یورت و مقام خود آمدند تا در آن ~~روز # ~~که بندگی حضرت طوی ترتیب داده بود و میخواست که ایشان را بازگرداند # ~~حاضر شدند و برقرار قریب سیصد کس مکمل شده با یحیی کرابی به گرد بارگاه # ~~پبادشاه درآمدند و سرداران دیگر را مقرر گردانیده که هر کس با قوشون ~~خود بر سر # ~~چها رپایان مترصد باشند و در آن شب بیآنکه با سرداران لشکر کنکاج کند ~~در # ~~خفیه با حافظ جوربدی و علی مسعود خسروجردی و چند کس دیگر که مصاحب او # ~~بودند قصد پادشاه اندیشیده بودند و مقرر کرده که حافظ جوربدی چماق بر ~~سر # ~~پادشاه زند و او را بقتل آورد تا در آن فرصت که طوی می کشیدند در ~~اندرون # ~~بارگاه حافظ چماقی بر سر پادشاه زد و او را شهید کردند و امیر بزرگ ~~عادل شیخ # ~~علی هندونویان وجماعتی امرا را نیز در آن ورطه شهید کردند. و از ~~فرزندان # ~~سلطان سعید، شهزاده ms364 لقمان بیرون رفت و حال آن که پیشتر از این ~~شاهزادهشیخ علی- # ~~کاون را که برادر پادشاه مغفور بود در جنگ راد کان سربدالان شهید کرده ~~بودند و PageV01P328 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0330.png) # ~~شهزآده غازان را بهسیر [؟ شاید بهاسیری] گرفته با سبزوار آوردند و این ~~بدنامی و # ~~غدر و نفاق وخلاف عهد ومکر وشقاق در آفاق منتشر شد تا لاجرم روزگار به # ~~طریق مکافات و مجازات، همان جماعت را بر یحیی کرابی مسلط گردانید تا با ~~او # ~~مخالفت کرده او را بقتل آوردند وکیفیت آن در ذکر احوال سرداران شرح ~~داده # ~~شود. ان شاءالله تعالی. # کر افتتاح دولت و جلوس سلطنت سلطان سلاطین ووزگار # ~~غیاثالدنیاوالدین شاه ولی بن امیرشیخ علی هندونویان خلدالله ملکه ~~وسلطانه # چون با ری سبحانه وتعالی که فیض فضل ربوبیتش در شأن عالمیان ظاهر و # ~~سابقهآ رحمت الوهیتش دربارهٔ‌ جهانیان ستظاهر است روی زمین بهشجرهٔ‌ ~~کلمهٔ‌ # ~~انی جاعل فی الارض خلیفة31 تزیین فرمود ودست قدرت او عالم امر بهسواطع ~~آیهٔ‌ # ~~قل اللهم مالک الملک تؤتی الملک من تشاء32 وسط اقلیم رابع را یعنی ~~ممالک # ~~خراسان ومازندران که اعدل واشرف اقالیم عرصهٔ‌ زمین است به زیور تختگاه ~~معلی # ~~و با رگاه فلک آسای حضرت آسمان رفعت شاهنشاه اعظم اعدل و اعلم سلاطین ~~عالم # ~~مولی ملوک العرب والترک والعجم، ناصرالشرع والدین، دافع الظلم والشرک ~~من # ~~بلاد المسلمین، # گزارندهآ کام و اقبال و بخت %~% نگارندهآ کشور و تاج و تخت # ربایندهٔ‌ افسز از هر سری %~% گشایندهآ سد هر کشوری # به بزم اندرون بحر گوهر نثار %~% به رزم اندرون ابر شمشیر بار # شرفالله سریرالعز بوجوده ونور وجه الارض بانوار عدله وجوده مزین ومکرم # ~~گردانید جهان را بهعدل و انصاف بیاراست و جهانیان درظل رأفت و کنف ~~مرحمتش # ~~از تغلب زمان و تسلط حوادث دوران در امان آمدند وصیت معدلتش در اقطار # ~~بسیط منتشر و آوازهآ مکرمتش در اقصای عالم روحانیان مستفیض و منتشر گشت # ~~امید چنان است که روزبه روز آثار و الطاف و انوار ms365 به عواطف ایزدتعالی و ~~تقدس # ~~بر احوال ملک وملت ظاهرتر و اعلام نصرت و رایات مکنت در اطراف ربع ~~مسکون PageV01P329 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0331.png) # ~~بهفتح وظفر مقرون شود و آفتاب معالی حضرت ظاهره لازالت منورة فی الافاق # ~~شرق وغرب عالم منورگرداند وخطبه وسکه به نام ائمهآ معصوم علیهم الصلوة ~~در # ~~اطراف عالم چنانکه امروز در این مملکت زیب و زینت گرفته مزین و موشح ~~گردد. # ~~ان شاعالله تعالیی: # و چون این پادشاه کامران که شمه ای از صفات حمیده و خصال مرضیهآ او # ~~ذکر کرده شد به وقت آن که پادشاه سعید طغاتیمورخان و پدر مغفور شهید او # ~~امیرشیخ علی هندونویان را شهید کردند از آن قضیه سالم بیرون آمد و یا ~~جمعی از # ~~متعلقان وایراخته وبوی نوکران خود در آن حوالی منتهز فرصت میبود تا ~~انتقام # ~~خون پادشاه و پدر مغفور خود باز خواهد. یحیی کرابی و جمعی که با او ~~بودند # ~~قیتول واردوی پادشاه غارت و تا راج کرده با خراسان مراجعت نمودند و حید ~~رقصاب # ~~برآورده بودند. حق تعالی بندگی حضرت سلطنت پناه را توفیق داد تا بهاندک # ~~لشکری به جنگ ایشان آمد و به زخم شمشیر آبدار دمار از ایشان برآورد و ~~بسیاری # ~~از ایشان بقتل آمدند و حیدرقصاب با معدودی چند سنهزم گشته با خراسان ~~آمد. # ~~اول فتحی که بندگان حضرت را دست داد آن بود و بعد از آن بهوقت سرداری # ~~حسن دامغانی لشکری یسیار از خراسان جمع کرده روی بهما زندران نهادند ~~چنان که # ~~قرب بیست هزار سوار و پیاده بهحدود استواباد نزول کردند و بندگی حضرت ~~با # ~~سیصدسوار از استراباد بیرون آمد و به توفیق و تأیید الهی بر ایشان زد و ~~به یک # ~~طرفة العین قرب سه چها رهزار کس از ایشان بقتل آوردند و بیشتری سرداران ~~که در # ~~وقت یحیی کرابی با پادشاه سعید غدر کرده بودند کشته شدند و بسیاری در ~~قید # ~~اسار گرفتار آمدند و تمامی را داغ خذلان بر ms366 جبین نهاده آزاد کرد. و حسن ~~دامغانی # ~~گریخته با معدودی چند با سبزوار آمد و این فتح دوم بود که قرین رأی و ~~رایت # ~~همایون گشت و یعد از آن شهزاده لقمان که از قصهآ پدر خلاص یافته بود و ~~التجابه # ~~جغتای نموده و از آنجا امیر زنده حشم را بهمعاونت آورد تا باشد که مقام ~~پدر خود # ~~را بگیرد. چون خبر آمدن ایشان به بندگی حضرت رسانیدند پیش ایشان یاز ~~رفته # ~~در حدود دهستان با ایشان جتگ کرد و بسیاری از آن لشکر بقتل آوردند و # ~~شهزاده لقمان و زندهحشم گریخته روی به جغتای نهادند واین فتح سوم بود. # بعد از آن پادشاهسعید مغفورسلطان اویس انا رالله برهانه که دراین روزگار ~~مثل PageV01P330 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0332.png) # ~~او پادشاه صاحب اقتدار بر تخت مملکت ننشسته بود با قوب ضدهزارسوار از ~~عراق # ~~بر عزیمت خراسان حرکت فرمود. چون بهحدود ولایت ری رسیدند بندگی حضرت # ~~با اندک لشکری از مازندران حرکت فرموده استقبال نمود و بر مقتضی ~~فرمودهآ # ~~کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله33 در حدود ولایت ری بر قلب ~~لشکر # ~~ایشان زد و بسیاری از ایشان بقتل آورد و در آن جنگ چند کس از امرای ~~معتیر # ~~لشکر عراق کشته شدند و بندگی حضرت سالما غانما فی اسان الله با ~~مازندران # ~~مراجعت فرمود و آوازهآ این فتح نامدار در اکناف و اقطار عالم منتشر گشت ~~و # ~~پادشاه اویس تا سمنان آمد و از آنجا با عراق معاودت تموده و بعد از آن ~~بین- # ~~الحضرتین اساس اتحاد وقاعدهٔ‌ محبت و وداد او مؤکد گشت. و چون پادشاه # ~~مغفورشاهاویس به دارالبقاء فی مقعد صدق عند ملیک مقتدرء3 رحلت فرمود ~~فرزند او # ~~شهزاده شیخ حسین خلدالله سلطانه همان طریقه مسلوک داشته دائما ایلچیان ~~به # ~~بندگی حضرت می فرستد تا اسال تجدید قواعد اخلاص ومحبت را به معاقد ~~قرابت # ~~و وصلت مؤکد فرمودند و اکنون خراسان و مازندران و دهستان و تلخان و # ~~قومس وری ms367 تمامی در حوزهآ مملکت بندگی حضرت سلطنت پناه است و امثال این # ~~فتحهای نامدارکه این پادشاه کامکار را بهعنایت الهی دست داده از سلاطین # ~~روزگار هیچ کس را میسر نشده است. بیت: # در صدهزار قرن سپهر پیاده رو %~% نارد چنین سوار به میدان روزگار # و یکی از دواعی همت عالی پادشاهانه و مساعی کرم بی دریغ شاهانه بندگتی # ~~حضرت آن که چون صاحبقران عهد و زمان، فرمانفرمای ممالک ایران، حافظ # ~~بلادالله، ناصرعبادالله، بانی مبانی المبرات، واضع اوضاع الخیرات ~~والحسنات، نجم # ~~الدنیا والدین، خواجه علی مؤید خلدزمانه و نصراعوانه بهسبب تغلب روزگار ~~و # ~~حلول حوادث ادوار وکافر نعمتی جمعی اراذل غدار که کیفیت آن بهشرح ذکر # ~~خواهد رفت درشهور سنهآ ثمانین وسبع مائه عنان عزیمت بهطرف ما زندران ~~معطوف # ~~گردانید و بنابر دفع ظلم وفتنهآ شرور و قلع و قمع ارباب فسق و فجور که ~~بر کفران # ~~نعمت اقدام نموده بودند و به رأی خود مستبد و مغرور گشته و رقم عصیان و # ~~خذلان بر ناصیهآ نامبارک کشیده روی به درگاه جهان پناه آورده و بهفرط ~~عنایت و PageV01P331 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0333.png) # ~~مرحمت وکمال عاطفت ووفور حمایت وحمیت آن حضرت التجا فرمود. وچوک خبر # ~~رسیدن رکاب همایون به مسامع شریفهآ بندگی حضرت رسانیدند استقبال نموده ~~وصول # ~~مقدم شریف صاحبقرانی را به اعزاز واکرام و اجلال و احترام هرچه تمامتر ~~تلقی # ~~فرمودند و از عواطف و اشفاق بیدریغ پادشاهانه هیچ دقیقه مهمل نفرمودند ~~و # ~~فرمان جهان مطاع به استحضار لشکرها به اطراف نفاذ یافت و بعد از آن چند ~~روز # ~~رایات همایون لازالت خافقة بالنصر والظفر با عساکر سنصور نصرهم الله به ~~طرف # ~~خراسان حرکت فرمودند. و چون به مبارکی به فریومد نزول افتاد جمعی از ~~مخذولان # ~~نادرویش که یه حصن آنها متحصن گشته بودند جنگ آغاز کردند. در صدسهآ ~~اول، # ~~شهرستان فریومد و حصار، بندگان حضرت را مستخلص گشت و آن جماعت در قید # ~~شهریاری بهجانب سبزوار معطوف گردانید و بر ظاهر شهر ms368 مخیم اقبال و محط # ~~سراپردهآ اجلال ساختند. مسافر آیتمور کافرنعمت که باد نخوت در دماغ ~~داشت و # ~~رقبه از ربقهآ طاعت داری برتافته بود وجمعی قطاع الطریق دین محمدی را ~~که نام # ~~درویشی بهخلاف بر خود نهاده بودند اولئک الذین اشترواالضلالة بالهدی ~~قما- # ~~ربحت تجارتهم و ما کانوامهتدین20 چون رکن ترکی و اسکندر مردود و مخذولی # ~~چند دیگر را بهسدد کاری خود آورده بودند اظهار جلادت مینمودند و حمله ~~بیرون # ~~شهر می بردند وچون سیزوار، مسکن ومستقر حضرت صاحبقرانی بود و از اتباع ~~و # ~~اشیاع و محبان ایشان بسیاری به اضطرار گرفتار آمده بودند نمیخواست که ~~به # ~~جنگ، شهر بگیرتد و بهشومی جماعتی اشرار خون بسیار ریخته شود و بندگی ~~حضرت # ~~سلطنت پناهی جهت رضاجویی جناب صاحبقرانی قطعا رخصت جنگ نمیفرسود سگر # ~~یک روز که بسیار فضولی می کردند و از دروازهآ عراق بیرون رفته بودند یک ~~حمله # ~~جنگ یه سر ایشان آوردند و چند کس را بقتل آورده و بسیاری را زخم دار ~~کردند. # ~~در حال از بندگی حضرت جار رسانیدند که بازگردند تمامی با زگشتند و اگر ~~جار نمی- # ~~رسید به دروازه درآمده بودند وشهر گرفته و بسیاری خلق کشته میشد. بعد ~~از آن # ~~حصاری شدند و مجال بیرون شدن نداشتند ومدت شش ماه لشکر بر درشهر نشسته # ~~شهری دیگر بنیاد نهادند و از سر تمکین تمام مقام قرمودند. و در آن وقت ~~ملک PageV01P332 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0334.png) # ~~غیات الدین هرات وامیرعلی بیک ارغون شاه یا پنجاههزار مرد در نیشابور ~~بود و آین # ~~جماعت بدو التجا نمودند و بدد طلب می داشتند و ایشان را مجال و قدرت آن # ~~نبود که قراولان از طاعنه کوه بدین طرف فرستند و دائما نواب و ایلچیان ~~به بتذگی # ~~حضرت می فرستادند و اظهار مخالفت می نمودند. آخرالامر مردم سیزوار به ~~اضطرار # ~~رسیدند چنان که یکمن غله به چها ردینار وپنج دینارشد و تمییافت و مسافر ~~لعین و # ~~کولکان با وجود در بندان دست یهظلم و ms369 جور و عدوان برآورده بودند و هیچ # ~~آفریده را از شهر ییرون نمی گذاشتند و خلق بسیار از گرسنگی در معرض ~~هلاکت # ~~افتادند. و از جملهآ کارهای بی راه که بر دست آن ملعونان گمراه رفت یکی ~~آن بود # ~~که دو جوان مؤمن موالی نیکونهاد ملکسیرت پاک اعتقاد را که هریک سروی # ~~بودند در چمن اقبال پیراسته و به انواع فضایل وکمالات آراسته شهیدان ~~مرحوم # ~~مغقور خواجه تاج الدین محمود وخواجه کمال الدین حسین بوئنماالله بحبوحة ~~الجنان و # ~~کساهماحلل المغفرة والغفران که ابن عم و خواهرزادگان حضرت صاحبقرانی ~~بودند # ~~مسافر کافر نعمت و رکن کونهآ پلید ایشان را بی موجبی شهید کردند و چون # ~~یزیدچاوید بر موچب فرسمودهٔ‌ نص الهی که من یقتل مؤمنا متعمدأ فجزاؤه ~~جهنم # ~~خالدا فیها وغضب الله علیه ولعنه واعدله عذابا عظیما26 مستحق لعنت ~~وعذاب # ~~شدید. وچون ظلم و تعدی آن ظالمان از حد گذشت ناگاه لطف الهی نسیم عنایت # ~~وزیدن گرفت و سادات عظام سیدامیرعلی سوغندی و امیرعزالدین برادر او که ~~از # ~~یکطرف شهر چند برج به عهدهآ ایشان بود در خفیه کس به بندگی فرستادند و ~~چهت # ~~استخلاص مردم از زحمت دربندان وظلم ظالمان در شب پنجشنبه هشتم ماه # ~~رجب المرجب سنهٔ‌ احدی [و] ثمانین وسبع مائه لشکرمنصور را از یارو در ~~شهر # ~~أوردند وآن جماعت اشرار منکوب ومخذول وخاکسارکانهم حمر مستنفرة فرت # ~~من قسوره37 از دروازهٔ‌ میدان بیرون گریختند مسافر ملعون را در عقب ~~رفته و بقتل # ~~آورده سر او را به در بارگاه آوردند و رکن کور (؟) گریخته بهطرف هرات ~~رفت و از # ~~آنجا نیز آواره گشته و دیگران بعضی گریخته و بعضی کشته شدند فقطع ~~دابرالقوم- # ~~الذین ظلموا والحمدلله رب العالمین38. ومشربعذب این دیار ازکدورت وظلمت ~~آن PageV01P333 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0335.png) # مجمع الاتساب # ~~اشرار مصفی ومیرا گشت و آقتاب فتح ونصرت از مشرق تأیید الهی سایه آفکند ~~و # ~~اطراف آن مملکت یه فر وشکوه رایات همایون لازالت محفوفة یالنصر والظفر ~~متجمل # ~~و فتزین شد. ms370 # فلا زلت متصوراللواء مظفر %~% تزف الیک المادحون التهانیا # رایات تو تا ابد چنین باد %~% متصور و ؤید و متلفر # بعد از آن بر مقتضای همت عالی پادشاهانه، حضرت صاحبقرانی را در مقام و # ~~مستقر خود نمکن و مقرر گردانیده تمامی مملکت که بیشتر در تحت تصرف نواب ~~و # ~~گماشتگان ایشان بود بدیشان تفویض فرمودند و به انواع عاطفت و ~~سیورغامیشی # ~~مخصوص گردانیده شرایط اعزاز و اکرام و توقیر و احترام بر طریقهٔ‌ ~~پدرفرزندی # ~~تقدیم فرمود و اشارت عالیه نافذ گشت که خطبه و سکه برقرار معهود بهتام ~~ائمهآ # ~~معصوم اولئک علی هدی من ربهم و اولئک هم المفلحون؟ علیهم الصلوة ~~والسلام # ~~باشد ویهمبارکی وطالع سعد در رجب سنهآ احدی وثمانین وسبع مائه، فتح ~~ونصرت # ~~هم عنان وبخت و دولت هم رکاب، عنان کامکازی و زمام جهانداری به طرف # ~~مازندران که مقر دولت ومستقر سریر سلطنت است معطوف گردانیدند و صیت این # ~~مکرمت و آوازهآ این معدلت و نصفت در بسیط عالم که از سلاطین روزگار هیچ ~~کس # ~~را میسر نشده یادگار گذاشتند. حق تعالی سایهآ چتر همایون این پادشاه ~~دین پرور # ~~عدل گستر را تا انقراض زمان و انقطاع سلاسل دوران بر سر عالمیان به ~~تخصیص # ~~مؤمنان ممالک خراسان پاینده ومستدام داراد. و بهطرف مازندران حرکت ~~فرمود # ~~و از آنجا پادشاه نامدار صاحب اقتدار خلدالله مملکته با لشکری جرار ~~بهمعاونت و # ~~مظاهرت او بدین دیار آمدتد و دمار از مخالفان و بعاندان برآوردند و ~~معتی آیهآ # ~~انظروا الی رحمة الله بر دوستان روشن وفحوای کلام الهی که یریدون ~~لیطفؤانورالله # ~~بافواههم والله متم نوره ولوکره الکافرون40 بر دشمنان مبرهن گشت ~~والحمدلله الذی # ~~اذهب عناالحزن ان ربنالغفورشکورا4. # و امروز بندگی حضرت اسلام پناه در مقر عزیز مسند سلطنت وکامرانی، و # ~~دشمنان بعضی کشته و بعضی در مذلت و خواری و سرگردانی. حق تعالی آفتاب ~~PageV01P334 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0336.png) # ~~دولت وسایهآ معدلت پادشاه جهان، تاج بخش کشورستان خلدالله فی خلافة ~~الارض # ~~ملکه وسلطانه را بر ms371 سر عالمیان تابنده و پاینده داراد وذات شریف وعنصر ~~لطیف # ~~این صاحبقران بیقرین را سالهای بسیار و قرنهای بیشمار برسر مؤسنان ~~خراسان پاینده # ~~و سستدام و از حلول حدثان وحوادث ملوان در حفظ حمایت وکنف رعایت خود # # حروس ومحفوظ داراد. بالنیی وآله الطاهرین. %~% خاتم الکتاب PageV01P335 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0337.png) ~~PageV01P336 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0338.png) ~~PageV01P337 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0339.png) ~~PageV01P338 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0340.png) # ذیل مجمع الانساب شبانکارهای # تالیف غیاثالدین بن علی نایب فریومدی # چون این کتاب موسوم [به] مجمع الانساب که مشتمل است بر تواریخ و # ~~خبار و آثار انبیا و اولیا وخلفا وسلاطین وامرا و ملوک ووزرا و اکابر و ~~اشراف # ~~طراف واکناف عالم از زمان آدم علیهم [السلام] تا این دم، وجامع ومؤلف ~~آن، # ~~قاضل کامل، متبحر متفنن، شهسوار میدان بلاغت، بلبل بوستان فصاحت ~~وبراعت، # ~~گوهرکان روایت ودرایت، غواص غرر دریای حکمت وحقیقت، شمس الملة والدین- # ~~محمد بن علی بن محمدبن حسن شبانکا ره ای-- بردالله مضجعه و نورالله ~~قبره- دررجواهر و # ~~غررزواهر آن را به الفاظ ومعانی، # روان وترو تازه چون آب حیوان %~% خوش وخوب وخرم چوروز جوانی # دل آرای همچون گل نوشکقته %~% طرب زای همچون می ارغوانی # در سلک عباراتی چو آب زلال و استعاراتی چو سحر حلال کشیده، معاینهآ # ~~نجوم زاهرات، و فیه من لآلی النظم سمط، به مطالعهٔ‌ شریف و نظر مبارک ~~بندگی # ~~صاحب اعظم، دستورممالک عجم، والی اقالیم المجدوالکرم، ملک ملوک ~~الوزراء، PageV01P339 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0341.png) # ~~مربی العلماء والقضلاء، خواجه نجم الحق والدین خضربن الصاحب السعید ~~الشهید، # ~~خواجه تاج الدولة والدین محمود الغازی البیهقی -اعزالله انصاره ورحم ~~آبائه # ~~مشرف و سلحوظ گشت، قرمود که این تاریخ میارک تا شهور سنهآ ست وثلثین ~~وسبع مائه # ~~که انتهای سلطتت سلطان سعید سغقور ابوسعید بهادرخان انا رالله برهانه ~~است در # ~~قلم آوردهاند، میخواهم که بعد از آن از ابتدای جلوس سلطنت پادشاه شهید # ~~مغفور طغاتیمورخان- کساه الله حلل المغفرة والغفران- تاریخ سلاطین ~~وملوک و # ~~امرا ووزرا وذکر وقایع واخبار وآثار ایشان الی یومنا هذا مسطور ومرقوم ~~گردد و # ~~در آخر این کتاب الحاق ms372 کرده شود، چنانچه ذکر سلاطین سلف به واسطهآ ~~تحریر این # ~~تاریخ برروی روزگار باقی ومخلد ماند وشرح احوال و اوضاع سلاطین نیز ~~ممهد و # ~~مؤید گردد و آثار و اخبار ایشان متطمس و مندرس نشود. و حال آن که جناب # ~~عالی صاحبی اعظمی -متعنا الله بطول حیاته _از عهد سلطان سعید ابوسعید و ~~پیشتر # ~~از آن تا کنون براحوال و افعال و اخبار و اوضاع سلاطین و سلوک و امرا و ~~وزرا # ~~وقوف و اطلاعی هرچه تمامتر داشتند. و چون اکثر اوقات در سفر و حضر ~~ملازم # ~~و مصاحب ایشان بود و اسامی همه جماعت و وقایع هرکس برخاطر مبارک و # ~~ذهن لطیف او محفوظ و روشن به بندهآ کمینه ومخلص قدیم خود «غیاث الدین ~~بن # ~~علی نایبفریومدی» اشارت فرمود که طریقهآ ایجاز و اختصار مرعی داشته از ~~قاعده # ~~ولزوم خیرالکلام ماقل ودل تجاوز ننماید. وحال آن که این بندهآ منیف بی ~~یضاعت # ~~را استحقاق واستیهال آن نبود که در معرض این خطاب تواند آمد و به شرایط ~~آن # ~~قیام تواند نمود بدین سبب عذری میگفت و دفع الحال میاندیشید. آخرالامر # ~~فرمودند که سبب تأخیر و موجب تقصیر چیست؟ بنده از سر خجالت گفت، نظم: # # بماندهام متحیر که قلب و ناسره را %~% چگونه عرضه کنم پیش ناقدان بصیر # # مرا ته قوت نظم است نه طبیعت ثثر %~% ولیک می کشم ازسنگ روغنی به زحیر3 # و بروفق اشارت عالیه بهعنایت و معاونت آن جناب با خاطر علیل و طبع # ~~کلیل3 این تتمهآ تاریخ تا به وقت جلوس مبارک حضرت صاحبقران عهد و زمان، # ~~خواجه نجم الدنیا والدین المؤید من عنایت رب العالمین خلدالله عاطفته ~~که در مسند # ~~ستطنت برسریر مملکت تا ابد مؤید ومخلد باد ثبت افتاد وبعد از این تاریخ ~~واسامی PageV01P340 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0342.png) # ~~طوایفی که در مملکت ایران بالاستقلال و استبداد بهسرداری و حکومت قیام # ~~نمودند برسبیل اجمال مسطورگشت. ان شاءالله مقبول ومنظور نظر عالی اثر ~~گردد. # و از کرم عمیم ms373 و لطف جسیم متأملان این اوراق مأمول و مسؤول است # ~~که چون ملحوظ نظر شریف ایشان گردد و برعثرت4 و خطایی وقوف یابند، یقین # ~~دانم که بی آن خود نباشد، ذیل عفو و اغماض مبذول فرموده از روی بزرگی و ~~کرم # ~~خرده نگیرند. این ضعیف درهمه ابواب بهقصور خود معترف است و از بحار ~~ذخار # ~~افاضل روزگار معترف. والحمدلله رب العالمین والصلوة والسلام علی ~~انبیائه واولیائه # ~~خیر خلقه وآلهم واولادهم الطیبین الطاهرین. # کر جماعتی که به استقلال خود در ممالک ایران زمین # سو کشی 3 تعدی نمودند # چون بعد از وفات سلطان سعید مغفور ابوسعیدانا رالله برهانه از اولاد و # ~~اعقاب آن حضرت کسی نبود اختلال تمام به قواعد مملکت راه یافت. و از ~~انقلاب # ~~و تراجع روزگار میان امرا وارکان دولت منازعت ومناقشت پیدا شد. و هر ~~روزه # ~~به نوباوهای از باغ سپهر فتنه میزاد و هردم به نوعی از دور فلک حادثه ~~ای تازه # ~~می گشت. از همه طرف لشکر محن و فتن تاختن آورد وطرق امن به طوارق آفات # ~~و بلاسشحون شد و هر کسی به استقلال خود سرکشی آغاز نهاد، و سودای ارتقا # ~~و مدارج سروری و معارج مهتری در دماغ هریک پیدا آمد، و در قلاع وحصون # ~~ولایات وبقاع متمکن ومتحصن شدند، ودست بهفتنه وبیداد برآوردند، چنان که # ~~اسامی بعضی از ایشان که در عراق وخراسان خروج کردند مفصل میشود برسبیل # ~~اختصار [گفته میشود] که اگر شرح حال هریک به تفصیل ذکر رود به تطویل # ~~انجامد و در آن فایدهای زیادت نه. # طایفهای که در عراق و آن ممالک سو کشی کردند # ملک کاوس شروان # مدتی مال وخراج آن مملکت بهخود تصرف نمود و بعد از آن مطیع ومنقاد ~~PageV01P341 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0343.png) # ~~مجمع الاتساب # ~~پادشاه سعید مغفور سلطان اویس گشتء. والله اعلم. # سید لطیف الله کاشی # ~~از سادات و نقبای کاشان بود. مدتی ولایت کاشان را ضبط نمود و بعد از # ~~وقات او آن مملکت در ms374 تصرف گماشتگان پادشاه شجاع است. # خواجه تاج الدین علی اصیل # ~~که پدر او خواجه اصیل در قم نایب خالصات خواجه علاءالدین محمد # ~~بود و مدتی ولایت قم را ضبط کرد و بعد از وی خویش او خواجه تاج الدین # ~~علی صفی آن ولایت را در تصرف آورد والتجایه پادشاهان آن طرف می کند. ### | امیر نوروز # که از امرای اصقهان بود. مدتی قلعهآ نیاسر را ضبط کرد وبعد از وفات او در # ~~تصرف گماشتگان پادشاه شجاع است. # امیز شیخ حسن قرلغ # مدتی شهر ساوه را ضبط کرد و از اطراف لشکرها به دفع او بدانجا رفتند # ~~آخرالامر گماشتگان سلطان ولی مستخلص کردند. ### | امیر جلال خراسانی # که خال او از قبل اسییرناصر دلقندی در قلعهٔ‌ آورل کوتوال بود و بعد از # ~~وفات او امیرجلال مدتی سر کشی نمود. امیرعیسی بیک سوتای چند نوبت او را # ~~محاصره کرد وآخرالامر در تصرف اولاد اسیرناصر و امیرعلی دلقندی است. PageV01P342 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0344.png) ### | ذیل مجمع الانساب شبانگاره ای33 # امیرمسعود وزوایی # قلعهآ گیو وچند ولایت را متصرف شد ولشکرها از اطراف به دفع اومی رفتند # ~~کاری دست نداد آخرالامر پسر او سلتق او را بقتل آورد و اکنون آن قلعه ~~خراب # ~~است: # امیر حاجی علی # برادر ابومسلم که اسفهسالار ایران زمین بود. اخیشجاع و جمعی را که # ~~کوتوالان قلعهٔ‌ بم بودند با خود به کرمان آورد وکرمان را مستخلص ~~گردانید، # ~~چون ملک قطب الدین منهزم گشته پیش ملک معزالدین حسین به هوات آمده بود # ~~ملک معزالدین حسین، امیرداود خططای را با جمعی غوریان بدمعاونت او به # ~~کرسان فرستاد. چون بدانجا رسیدند امیرحاجی علی و جمعی که مصاحب او ~~بودند # ~~صلح کردند وکرمان را بازگذاشتند. امیرحاجی علی و جمعی بهخراسان پیش ~~پادشاه # ~~طغاتیمور آمدند واخی شجاع با قلعهآ بم رفت وامیرداود [در] کرمان مقام ~~نمود. # و چون امیر پیرحسین چوپانی را که ذکر رفته شیراز و آن مملکت مسخر شد # ~~امیراتابک قوشچی که خویش امیرشیخ علی بود و مولانا ms375 شمس الدین صاین قاضی # ~~سمنانی وامیرمبارزالدین محمد مظفر را با لشکری به استخلاص کرمان ~~فرستاد. چون # ~~بدانجا رسیدند ایشان اسمان خواستند وکرمان با ایشان گذاشتند و امیرداود ~~با هرات # ~~مراجعت نمود. امیر اتابک قوشچی ومولانا شمس الدین پیش امیرپیرحسین به ~~شیراز # ~~رفتند و امیرمبارزالدین محمد را در کرمان گذاشتند. # اخی شجاع خراسانی # قلعهآ بم و ولایت اربعه را در وقت امیرابومسلم از قبل او ضیط می کرد. # ~~چندگاه سر کشی نموده تصرف مینمود. امیرمبا رزالدین محمد مظفر چند نوبت ~~لشکر # ~~بدانجا برده کاری دست نداد. آخرالامر صلح کرده قلعه تسلیم گماشتگان ~~امیر # ~~مبارزالدین محمد مظفر نمود و امیر محمد مظفر او را با خود بهدر ~~هرموزبرد و به # ~~سفارت به هرسوز فرستاد. چون مواجعت نمود و با کرمان آمدند بهنهان او را ~~بقتل PageV01P343 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0345.png) # ~~مجمع الانساب # ~~آورداند. ### | امرای آیغور # ~~قلاع وولایت ری مدتی ضبط می کردند آخرالامر مطیع ومنقاد سلطان ولی # ~~شدند. والله اعلم. # امیرغضنفو و برادر او امیر د ولتشاه # ~~قلعهآ عرادان ری را متصرف بودند آخر با گماشتگان سلطان ولی گذاشتند. # امیر محمود ارانی # ~~مدتی قلعهآ اران در تصرف داشت. آخرالامر سیدلطیف الدین مستخلص # ~~گردانید و متصرف شد. # سیدتاج الدین استرابادی # که در حصن استراباد سرکشی آغاز نهاد. آخرالامر پادشاه مغفور طغاتیمور # ~~سستخلص گردانید. # ملوک آمل و ساری و رستمدار # امیر جلال الدین متمیر وامیر علی متمیر # ~~مدتی قلعهٔ‌ فیروزکوه ری و آن نواحی را در تصرف داشتند. آخرالامر ~~PageV01P344 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0346.png) ### | ذیل مجمع الانساب شیانکاره ای 345 # ~~گماشتگان سلطان ولی مستخلص گردانیده متصرف شدند. # امیو علی رمضان # ~~مدتی قلعهآ طوس وآن ولایت را ضبط نمود والتجابه حکام اطراف می نمود. # ~~آخرالامر لشکر جانی قربان چنانچه پیشتر ذکر رفته او را بقتل آوردند. # امیرو، تغسز36 # ~~قلعهآ شباندز طوس را چندگاه ضبط کرد و چند نوبت شبیخون بهطوس برد و # ~~زحمت مسلمانان میداد. آخرالامر امیرسعید ارغونشاه آن قلعه را مستخلص # ~~گردانیده او را بقتل آوردند. ### | پهلوان قازن # ~~برادر پهلوان ms376 اعظم امیرملکشاه جمشید قلعهآ قائن ولایت را مدتی در تصرف # ~~داشت واکنون داخل قهستان رفته. # ملک معزالدین # ~~که از خویشان ملوک سیستان بود. مدتی قلعهٔ‌ خوسف و بیرجند را ضبط # ~~کرد. آخرالامر گماشتگان ملک معزالدین حسین او را گرفته مستخلص کردند. # ملک عادل تفتازانی # ~~که جد او تایب امیرچوپان بود. قلعهآ تفتازان و آن ولایت را ضبط می کرد. # ~~آخرالامر پادشاه طغاتیمور مستخلص گردانیده او را بقتل آوردند. PageV01P345 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0347.png) # مجمع الانساب # امیر شیخ علی طبس # چنانچه پیشتر ذکر رفته چون قلعهٔ‌ طیس را صاحب مرحوم شهید خواجه # ~~علاءالدین محمد با تصرف اسیرعبدالله مولای گذاشت کوتوالی آن قلعه بدو ~~مفوض # ~~گردانید. بعد از وفات اسیرعیدالله مولای مدتی سرکشی نموده و بهخود ~~ولایت # ~~طیس و رقه7 وحلوان8 وآن مواضع را متصرف بود. و بعد از وفات او برادر او # ~~امیرزیرک در تصرف داشت. و چون امیرزیرک را پسر او شیخ حسین بقتل آورد # ~~برادر او امیرابوسعید در تصرف دارد. # امیر حسن زرکش # که از سادات ولایت نیشابور بود. در نیشابور سر کشی کرد و آخرالامر # ~~نیشابور بازگذاشته التجا بهسرداران سبزوارکرد. و از آنجا [وی را] به ~~قلعهٔ‌ # ~~خبوشان فرستادند. بعد از آن پادشاه طغاتیمور و ارغونشاه، حصار خبوشان ~~را # ~~مستخلص کردند و او را بقتل آوردند. # خجواجه کریم کاژرژی: # چندگاه در نیشابور او نیز سر کشی کرد و آخر با اسیرارغونشاه صلح کرد و # ~~نیشا بور بازگذاشت: # میر ابوبکر بازاری # در شاسفان کبود جامه قلعهای عمارت کرد. و مدتی با پادشاه طغاتیمور و # ~~امرا مخالفت سی نمود. والتجا بهسرداران سبزواری کرده به سفک دما و فتک ~~عورات PageV01P346 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0348.png) ### | ذیل مجمع الانساب شیا نکارمای 347 # ~~مسلمانان وغارت وتاران معروف ومشهور گشته آخرالامر در جنگ پهلوان حسن # ~~دامغانی بر دست نوکران سلطان بقتل آمد. # صاحب حداد و برآدرش حسینحداد # ~~در خرماباد وکلی10 حصنی داشتند آنجا سر کشی آغاز نهادند و التجا به # ~~سرداران سبزواری نمودند. بعد از وقات صاحب حداد، برادر او ms377 پهلوان حسین ~~حداد # ~~قائم مقام او بود. آخرالامر آن ولایت را با تصرف نواب بندگی حضرتسلطان ~~ولی # ~~گذاشت. ### | قسم 5وم # سودارآن ولایت بیهق # ~~که بهسربداری موسوم بودند و شیخ حسن جوری و اتباع او # امیرعبدالرزاق باشتتی # ~~در نهم ماه شعبان سنهآسبع وثلثین وسبع مائه در باشتن خروج کرد و در ~~پنجم # ~~شوال سنهآ سبع...1! و در روز مراجعت نمود. و در دوازدهم صفر سنهآ ثمان ~~وثلثین- # ~~و سبع مائه دیگرباره به سبزوار آمده و قلعهآ شهر را مستخلص کرد و بعد ~~از آن در # ~~ذوالقعدة سنهآ ثمان وثلثین برادر او امیرمسعود او را بقتل آورد. ### | امیومسعود # ~~چون برادر را بقتل آورد در سبزوار متمکن شد. بعد از آن نیشابور ~~رامستخلص PageV01P347 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0349.png) # ~~38مجمع الانساب # ~~کرده بهطرف یازر رفت. و شیخ حسن جوری را از آنچا با زآورد. و شیخ حسن ~~را در # ~~جنگ زاوه در سنهآ اثنی واربعین وسبعمائه بقتل آورد و اسیرعزالدین ~~سوغندی را # ~~قائمسقام او کردند. در بیست وهفتم ماه ذوالقعدهآ سنهآثلات واربعین ~~بهطرف آمل و # ~~ساری رفت. امیرمسعود را ملوک رستمدار بقتل آوردند و امیرعزالدین سوغندی ~~از # ~~آنجا غیبت نمود وکیفیت احوال او معلوم نشد. ### | محمد آیتمور # در ثالث جمادی الآخر سنهآ ثلاث واربعین وسبع مائه به حکومت وضبط سبزوار # ~~قیام نمود. و در محرم سنئسبع و اربعین مولاناحسن اخی و درویشان او را ~~بقتل # ~~آوردند. ### | کلمواسفندیار # در محرم سنهآ سبع واربعین و سبع مائه قائم مقام محمدآیتمور [گشته] به # ~~سرداری قیام نمود و در عاشر ربیع الآخر سنهآ ثمان واربعین علی شمس ~~الدین او را # ~~بقتل آورد. و در وقت سرداری کلو، مولانا حسن اخی بالشکری بهمازندران ~~رفت و # ~~آنجا بر دست لشکر پادشاه طغاتیمور کشته شد و قائم مقام او برادر او ~~حسین اخی # ~~بنشسمت. ### | أمیرشمس الدین # براد رزادهآ امیرمسعود را در ربیع الآخر سنهآثمان واربعین بهسرداری ~~بنشاندند و # ~~در شعبان سندآثمان واربعین خواجهعلی شمس الدین او را عذر خواسته خود به # ~~سرداری قیام نمود. # خواجه ms378 علی شمسالدین # در سادس عشر شعبان سنهآ ثمان واربعین وسبع مائه بهسرداری بنشست و در ~~PageV01P348 # ![image filename](./0763IbnCaliShabanakarai.MajmacAnsab_0350.png) # ~~ذوالقعدهآ سنهآ اثنی وخمسین وسبع مائه یحیی کرابی و حیدرقصاب و ~~امیرعزالدین- # ~~نربالادی او را بقتل آوردند. ### | فحواجه یحیی کرابی # در ذوالقعدهٔ‌ سنهآ اثنی وخمسین وسبع مائه بهسرداری بنشست و در ثالث عشر # ~~جمادی الآخر سنهآ سبع وخمسین، حافظ شغانی وامین الدین نفره وامیرحسین ~~سوغندی # ~~یهسشاورت حسین اخی او را بقتل آوردند و حسین اخی را در حصار خداشاه ~~جوربد با # ~~حافظ وجمعی که با او متفق بودند بسوختند و محمدخان را پیشتر از آن حید ~~رقصاب # ~~در مازندران بقتل آورده بود. ### | خواحه ظهیر کرابی # قائم مقام برادر هم در آن تاریخ بهسرداری قیام نمود و در شوال سندآسبع و # ~~خمسین وسبع مائه پهلوان حیدرقصاب او را عزل کرد و در اواخر ذوالقعدهآ ~~این # ~~سال او را یقتل آوردند. ### | حیدرقصاب # در شوال سنهآ سبع وخمسین وسبع مائه بهسرداری بنشست. در بیستوپنجم # ~~ذوالقعدهٔ‌ همین سال در اسفراین بدوقت محاصرهٔ‌ امیر لطف الله ~~امیرمسعود قتلغ بوقا # ~~پهلوان حسن دامغانی او را بقتل آورد و امیرلطفالله را از حصار بیرون ~~آورده به # ~~سبزوار آمدند. # امیر لطف الله امیرمسعود # در اواخر ذوالقعدهآ سنهآ سبع وخمسین وسبع مائه بهسبزوار آمده بهسرداری # ~~قیام نمود و در اواسط ذوالحجهٔ‌ سنهآ تسع وخمسین وسبع مائه پهلوان حسن ~~دامغانی # ~~او را عزل کرد و بهجای او بنشست. # تمت الکتاب بعون الملک الوهاب وصلی الله علی خیر خلقه محمد وآله ~~PageV01P349 ms379