######OpenITI# #META#Header#End# ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0001.png) ~~سرشناسه : عبدالمجید تبریزی، قرن 8ق. ~~عنوان و نام پدید آور : دیوان عبدالمجید تبریزی (سده 8ق.)/ علیرضا توجه زاده. ~~عنوان و نام پدید آور ~~مشخصات نشر : تبریز: آیدین: انتشارات یانار، 1398. ~~مشخصات ظاهری :394 ص. # :394 ص. ~~شایک 978 - 600 -92-5871-0 ~~وضعیت فهرست نویسی : فیا ~~یادداشت کتاینامه: ص. 387. ~~موضوع : شعر فارسی - قرن 8ق. ~~موضوع Pesiam oeuy - 14ueentuy : ~~شناسه افزوده : قوجه زاده، علیرضا، 1343 - ~~رده بندی کنگره Pmes1t5 ~~رده بندی دیویی 1320ف8 ~~رشماره کفابشناسی ملی :552084 PageV01P077 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0002.png) ~~ک لقالهالی PageV01P078 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0004.png) ~~ای مظهر کمال وجود تو آفتاب زرپاش چون خزاین و دربخش چون سحاب ~~امر تو هر کجا که رسد خاتم الامور نام تو هر کجا که بود مطلع الکتاب ~~روی زمین ز بخشش تو روضةالنعیم ملک زمین ز سایهآ تو جنة المآب ~~نصرت ز رمح خصمربای تو سرفراز فتح از حسام قلعه گشای تو کامیاب ~~پیوسته ذات پاک تو بر صاف اعتدال همواره روی رأی تو بر منهج صواب 5 ~~حکمت عنان توسن گردون گرفته است تا دولت تو پای نهادست در رکاب ~~سری که در تواری کتم عدم بود در پیش رای تو نکشد روی در نقاب ~~خوانند سعد اکبر و خورشید انورش در ذره گر نهد ژحلت روی بر جناب ~~اختر کند ز رایت تو نور اقتباس آتش کند ز خنجر تو حدت اکتساب ~~اوتاد قطب و ثابتهآ وصل وخیط شمس شد بهر بارگاه تو آن میخ واین طناب 10 ~~این چار اصل آتش از آن روی برتر است کو می کند به گوهر تیغ تو اکتساب ~~خشم تو جان گدازتر از انتهای شیب لطف تو دلگشای تر از اول شباب ~~گر سوی بادیه بغایت نظر کنی ز آب حیات موج زند لجهآ سراب ~~بر بحر اگر به قهر بتازی سپاه را از کوه تیره خیره1 شود چشم آفتاب ~~ناوک ز سعی پنجهآ تو قرةالعیون خنجر ز یمن بازوی تو مالکالرقاب 15 ~~امطار خصم ملک تو اقطار ms001 را گرفت هر جا که شد ز سیر سهام تو فتح باب ~~پنجک ز نسر3 چرخ بریزد اگر نهی بر تیر پراو بدل شهپر عقاب ~~اینست خنجرت که چو در موجش آوری بر روی او ز کلهآ دشمن فتد حباب ~~برق حسام و تاب سنانت چو سوز هجر2 دلها زند بر آتش و جانها کند کباب ~~از تندباد4 قهر تو در خصم خاکسار آتش چگونه میزند آن خنجر چو آب 20 ~~از کین چو تیغ روز وغا برکشی چو مهر دشمن چو سایه است ز سهمت در اضطراب ~~باشد گه نبرد تو در خون بدسگال این سبزخنگ چرخ چو خرمانده در جلاب ~~در سینهآ عدو و دل دشمنان تو حسنت به روز رزم چو در تیره شب شهاب ~~گر مهر جز به کین عدویت سنان زند دست قضا برون بکشد تیغت از قراب ~~آتش جهد ز مغز عدو چون درخش از ابر گر التهاب مهر تو بیند شبی به خواب 25 ~~نی کوه راست پایهآ حلمت گه درنک نی چرخ راست سرعت عزمت گه شتاب ~~عفو تو بر زمانه اگر سایه گسترد زاهد کند گناه به صد رغبت ارتکاب PageV01P080 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0005.png) ~~ور جزم آگه تو نهد ضبط مملکت مستی کند معاینهآ هر گل1 از شراب (9] ~~بهر نیاز پای تو در کان و بحر شد لعل مذاب منجمد و گوهر خوشاب ~~30 با جنس تیغ، جوهر خون میکند حذر با نوع گرز، صورت جان میکند خراب ~~بادا مطیع گرز تو اعدا ز مرد وزن بادا اسیر تیغ تو دشمن ز شیخ و شاب ~~در صدر صفدران، سر گرز ترا مقام وز خون سروران، رخ تیغ ترا خضاب ~~تاخلق برامید اجابت دعا کنند بادا دعای خیر ز بهر تو مستجاب # (س(1-10) ~~بازم درون دل ز جمالت منور است بازم دماغ جان ز هوایت معطر است ~~رویت اگر نه قبلهآ جان است از چه روی از هر طرف که دیده گشایم برابر است؟ ms002 ~~زان جور دل برم، که هوای تو در دل است زان بار سر کشم. که خیال تو در سر است ~~کامم ز تاب آتش شوق تو خشک شد گر چه زبان به ذکر توام دایما تر است ~~5 شد روشنه، چو سایه ز من داشتی دریغ کاین خاکسار2 نزد تو از خاک کمتر است ~~تا در دل منی متمکن به جای دل خون دلم یاد تو پیوسته در بر است ~~تا عکس رنگ روی تو بر دیدهام فتاد از دیدهام چو خرمن گل. رویآ بستر است ~~وصل تو جان فزای و فراق تو عمرکاه چون مهر و کین خسرو خورشیدمنظر است ~~بوی تو دلنواز و هوای تو تن گداز چون لطف و عنف پادشه عدل گستراست ~~10 آن مهرطلعتی که سپهر جلال او از اوج فکر و ذروهآ اندیشه برتر است ~~گوییست نه سپهر که در عرصهآ وجود چوگان حکم نافذ او را مسخر است ~~ای خسروی که دایرهآ معدل النهار3 درگاه بارگاه ترا حلقهآ در است ~~تدبیر کامکار تو عقل مجرد است ذات بزرگوار تو روح مصور است ~~قایم به ذات پاک تو ترکیب عنصر است روشن به روی دولت تو چشم اختر است ~~15 هر روز همچو صبح شود منکشف چومهر از اقتباس نور ضمیرت منور است ~~هر شب ز عکس خنجر چون آب و آتشت آیینهآ سپهر، مکلل به گوهر است ~~تیغت قضامضا و خدنگت قدرنفاذ4 رایت جهان گشای و سپاهت مظفر است ~~آسیمه سر ز هیبت کوپال و خنجرت5 هر سروری که صاحب کوپال و خنجر است ~~از سایهآ خدنگ تو شد فتح کامیاب بی هیچ شک به روز همایی ظفرپر است PageV01P081 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0006.png) ~~رخسار مجد از سر گرز تو ظاهر است آثار فتح در دم تیغ تو مضمر است 20 ~~بر باد داد خاک وجود مخالفت تیغت که اصل و فرع وی از آب و آذر است ~~آرام غرم و مربع آهوز عدل تو در ms003 مسکن پلنگ و کنام غضنفر است ~~داند خرد که فیض سحاب و نوال کان در جنب بحر دست جوادت1 محقر است ~~در رزم سروران و صف گردنان عصر رمح تو سرفراز و سمند تو صفدر است ~~دولت به جد و جهد، و سعادت به سعی نیست بیرون ز سعی و کوشش ما کار دیگر است 25 ~~رای عدو خطا ز امارات2 مدبریست تدبیر تو صواب ز تأیید داور است ~~سیناب کسب چون کند انوار آفتاب مقدور هر کسی ز مبادی مقدر است ~~داری سپاه و عدت بیحد و بیعدد بیاین و آن اگر چه مرادت میستر است ~~دولت چو حافظ است، چه حاجت به عدت است نصرت چوناصر است، چه منت ز لشکر است ~~حارس کجا بری که ترا چرخ حارس است یاور چه میکنی که ترا چرخ یاور است 30 ~~تا روی خوب در شکن حلقههای زلف چون در میان ظلمت شب، مهر انور است ~~تا چشم شوخ از3 سر ناز و غرور حسن بیمار مینماید و هر لحظه خوشتر است ~~صافی زلال عیش تو بادا ز روی خوب کز غم چو زلف عمر حسودت مکدر است ~~بیدار چشم بخت تو چون دیدهآ فلک کزغصه چشم خصم تو چون چشم عبهراست ~~بر چار طبع، حکم تو نافذ زشش جهت تا نه سپهر سایل این هفت اختر است 35 # رس9-100) ~~در جهان نیست کس که همسر ماست مهر «لولای» نقش افسر ماست ~~به مثال خلیفة «فی الارض» آفرینش همه مسخر ماست ~~تا ندای «یحبهم» در داد سجده گاه فرشتگان بر ماست ~~ما درین جای تاجریم و غریب برتر ازنه سپهر کشور ماست ~~«قاب قوسین» به ملک «او ادنی» هر یکی کان سزای و درخور ماست 5 ~~درة التاج «احسن التقویم» نوربخش جمال منظر ماست ~~خلعت دلپذیر «وآدنی» از مبادی کار در بر ماست ~~التفات سرشتن «بیدی»4 شرف طینت مطهر ماست ~~اهتمام «نفخت من روحی» نسب گوهر منور ماست ~~گر چه ms004 ما از شمار مخلوقیم «احسن الغالقین» ثناگر ماست 10 PageV01P082 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0007.png) ~~نص «لاتنطقوا» به هر حالی دستگیر و معین و یاور ماست ~~چهرهآ آفتاب تابنده روشن از عکس نوراختر ماست ~~قرص مصقول3 ماه بر گردون شق ز انگشت همچو خنجر ماست ~~چه عجب چوب کردن اژدارآها ید بیضا چودست انور ماست ~~15 آن نسیمی که مرده زنده کند از دم پاک روح پرور ماست ~~آب حیوان که عمر افزاید رشحهای از زلال کوثر ماست ~~جام گیتی نمای جمشیدی دل روشننهاد چون خور ماست ~~گوهر زهره، گوشوار هلال برفلک بهر زیب و زیور ماست ~~چرخ ما را کمینه بارگه است عقل یک پیشرو ز لشکر ماست ~~20 این سواد و بیاض لیل و نهار کمترین مفردی ز دولت ماست ~~قصه کوتاه و راست خواهم گفت اشرق کاینات گوهر ماست ~~عالم از ذات ما نموداریست گویی آیینهای برابر ماست ~~بس کن آخر گزاف و لاف ای دل! تیره بر خلق جسم بی بر ماست ~~چاکر و کهتریم و پنداریم که همه کاینات چاکر ماست ~~25 شد نجس هر چه آن به ما پیوست این یکی از خواص پیکرماست ~~هر ستم کز زمانه میبینیم هم ز نفس بد ستمگر ماست ~~بی وجودیم سر به سر چو حباب نیست جز باد این که در سر ماست ~~بوالعجب حالتی که ما داریم هر زمان صورتی مصور ماست ~~چون تأمل کنم فضایل روح گویم افلاک فیض جوهر ماست ~~30 چون تصور کنم رذایل نفس گویم ابلیس نفس بر سر ماست # رس، 25 -24) ~~زان دولتی که موجب ایجاد عالم است مقصوذ ذات کامل مختو ~~از ممکنات عالم3 عالیست آدمی وین کامکار، زبدهآ اولاد آدم است ~~مهر سپهر مجد و معالی که اصل دهر ز اوتاد بارگاه معلاش محکم است ~~اجرام رای ثابت او را مسخراست واجسام. # ست واجسام، حکم نافذ او را مسلم است PageV01P083 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0008.png) ~~چون پیش رای روشن او میشود پدید سری که در دفاین ms005 افلای مدغم است 5 ~~گفتار او ظهور امور مقدر است احکام او دلیل قضاهای مبرم است ~~بر درگهش همیشه به هر گوشه صد هزار سایل بسان حاتم و چاکر چو رستم است ~~ای صاحبی که جوهر علوی و سطح خاک امروز از وجود عزیزت مکرم است ~~تدبیر صایبت همه عقل مجرد است جسم مطهرت همه روح مجسم است ~~احکام شرع را حرکات تو شارح است اسرار غیب را دل پاک تو محرم است 10 ~~در حضرتت به رفع ضمیر احتیاج نیست چون بر ضمیر رای منیر تو اعلم است ~~جهل است باعثش که زبان آوری کند جایی که نفس ناطقه از دهشت ابکم است ~~لیکن غرض دعاست که بر جمله واجب است لیکن دعای آنکه ازو نظم عالم است ~~خلق زمین مطیع و سپهرت به کام باد تا بر زمین سپهر برینت مقدم است ~~پیوسته باد لازم ذات تو خرمی کز عدل وجود بر همه آفاق خرم است 15 # (س،2324) ~~دمید صبح سعادت به طالع مسعود رسید دست تمنا به دامن مقصود ~~حریم کعبهآ اقبال شد بلاد جهان جناب قبلهآ اقبال شد محل سجود ~~ستم ز عرصهآ معمورهآ زمین برخاست گره ز کار فرو بستهآ جهان بگشود ~~چه حالت است که اقبال رفته باز آمد؟ چه صورت است که بخت خجسته روی نمود؟ ~~سعادت ابدی سایل ممالک شد عنایت ازلی باز مرحمت فرمود 5 ~~عنان ملک به دست ملکنهادی داد کزو مدارج عدل و رواج فضل فزود ~~مفوض است بدان کامکار کار جهان مشرف است بدان نامدار سلک وجود ~~ز عدل شامل او بهرهور وضیع و شریف ز فضل کامل او معترف ولی و حسود ~~نه1 فضل و دانش او را نهان توان کردن نه آفتاب تواند کسی به گل اندود ~~ز صفحهآ رخ ایام نقش فتنه سترد ز روی آینهآ دهر، زنگ ظلم زدود 10 ~~به جای زخم عمود است زخمههای رباب به جای نالهآ زار است نغمههای سرود ms006 ~~دوام دولت آن سرفراز بر اعدل]2 است از آنکه عدل بود دال بر دوام و خلود ~~ز کردگار همه لطف و مرحمت بیند چوروشن است که هر کس هر آنچه کشت درود ~~همیشه همت او بر صلاح خلق خداست خدا و خلق ازو باد راضی و خشنود PageV01P084 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0009.png) ~~15 ز نظم شعر چو معنی است علت غایی بکرد فرق ورا می، اگر چه فرق نمود # رس، 22) ~~هزار شکر که شاهنشه سعادتیار گشاد کشور ایران به تیغ گوهربار ~~هزار شکر که خورشید ملک سایهآ حق فکند سایهآ رحمت برین بلاد و دیار ~~شکوه تاج و سریر، آفتاب ملت و ملک جهان سلطنت و بحر جود و کوه وقار ~~سپهرمرتبه انجمسپاه مهرضمیر ملک سرشت قضاقدرت قدرکردار ~~5 معز دنیا و دین، شاه عصر. شیخ اویس که باد تا ابد از ملک و عمر برخوردار ~~ثنای ذات و صفاتش برون ز هر تقدیر جهان جاه و جلالش فزون ز هر مقدار ~~حریم پردهسرایش مقاصد الآمال ضمیر غیبنمایش خزاین الاسرار ~~عطای بی صفتش را عدو نگشته قرین فضای مملکتش را خرد ندیده کنار ~~ز جان نهاده جهانش به بندگی گردن ز مهر کرده سپهرش به چاکری اقرار ~~10 گرفته سایهآ عدلش بساط هفت اقلیم گذشته پایهآ قدرش ز گنبد دوار ~~همای رایت فرخندهآ همایونش عدو چو دید، نجوید بجز طریق فرار ~~به پیش لشکر او یک نفس ندارد پای اگر هزار بود خصم، اگر هزار هزار ~~عدو چه چاره کند روی اگر نپیچاند چو شد عنایت حق پشت لشکر جرار ~~به گاه آنکه عیان گشت از دو رویه سپاه به وقت آنکه نهان گشت مهر و مه ز غبار ~~15 شده ز شخص بداندیش، غارها چون کوه شده ز ضربت کوپال، کوهها چون غار ~~شده ز گرد سم اسب. بحرها چو سراب شده ز خون دلیران، سرابها چو بحار ~~چو لاله زار شده رزمگه ز خون عدو خدنگ گشته چو باران، کمان چوابر ms007 بهار ~~سنان نیزه شده افعی مبارزسوز خم کمند شده اژدهای گردشکار ~~ز تندباد غضب خاکسار گشت عدو چو بر کشید شهنشاه آب آتش بار ~~20 کسی که از ازلش فتح و نصرت است قرین نبایدش گه2 پیکار حاجت پیکار ~~چنان مسخر آن کامکار گشت جهان که خیره ماند در آن دیدهآ اولوالابصار ~~جهانگشایا، شاهنشها، خداوندلا تویی غرض ز مدارات هفت و پنچ و چهار ~~چو سجده گاه سران این جناب فرخ تست وفور عاطفت و مرحمت دریغ مدار PageV01P085 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0010.png) ~~به عدل اوا جود ببخشای بر وضیع و شریف به درگهت چو نهادند سر صغار و کبار ~~شهنشهی که بود عزم او جهانگیری بود هر آینه او را جهانیان در کار 25 ~~به هیچ گونه میازار هیچ مردم را بجز کسی که رساند به مردمان آزار ~~شهاا ز پیر جهاندیده یک سخن بشنو که از شنیدن آن شاه را نباشد عار ~~نوشتهاند بسی عاقلان که گیتی را بود گرفتنش آسان و داشتن دشوار ~~به یک زمان بتوان کرد عالمی ویران به سالها نتوان باز بردنش به قرار ~~کنون چو گشت مسخر ممالک ایران روا مدار که گردد خرابتر زنهارا 30 ~~شود به رخصت اندک از آن خرابی ها [؟] که با قرار نیاید به کوشش بسیار ~~به زور بازوی تقدیر و زخم تیغ قضا جهان چو ملک تو شد، شکر داد گر بگذار ~~نقوش ظلم ز دلها به آب تیغ بشوی خیال فتنه ز سرها به زخم گرز برآر ~~درین قصیده دو مصرع به صورت تضمین «چنین نماید شمشیر خسروان آثار» ~~به عدل و جود چنان کن که بعدازین گویند «چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار» 35 ~~اگر چه برق از اندیشهام نموداری ست از آنم ار چه کند مهر اقتباس انوار (؟] ~~نهفته چشمهآ آب حیات در تقریر نموده صورت سحر حلال در گفتار ~~فزوده فضل و هنر را ز نثر من. رونق شکسته عقد گهر را ز نظم من، ms008 بازار ~~نه مدح هیج کسی گفته ام بجز معشوق نه وصف هیج کسی کردهام بجز دلدار ~~قصیده گر چه بسی گفتهام، ولی هرگز نبوده است به نام موشحم اشعار 40 ~~ازین قصیده مرادم نصیحت و پند است وگرنه شیوهآ مدحم نبود و نیست شعار ~~سخن دراز شد ای کامکار، عفوم کنا از آن جهت که بود پیر غالبا مکثار ~~همیشه تا که جهان خراب را باشد شمول معدلت و جود خسروان معمار ~~ز عدل جود تو بادا نظام ملت و ملک جهان و خلق جهان را جنابت استظهار ~~حدود ملک تو بادا برون ز غایت فکر شمار عمر تو بادا فزون ز حد شمار 45 ~~به هر کجا که نشینی، مراد بادت جفتبه هر طرف که خرامی، خدای بادت یار # (س، 8-) ~~ای سپهرت جناب اواصقهآ بار مهر ومه فیض مشتری آثار ~~آستان تو منبع خیرات دل پاک تو مهبط انوار ~~از مبادی. غرض، ظهورت بود # رض، ظهورت بود از سنین و شهور ولیل و نهار PageV01P086 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0011.png) ~~بسته گردون به بندگیت کمر کرده گردون به چاکریت اقرار ~~5 گشته حکم ترا به جان محکوم انجم او ثابتند اگر سیار ~~عاجز از وصف خلق و خلقت تو منهی لطف و منشی افکار ~~وصف ذاتت برون ز هر تقدیر قدر جاهت فزون ز هر مقدار ~~دولتت دایم است چون زازل معدلت شد دلیل استمرار ~~ذات پاکت جهان فضل و هنر دل و کق بحر وابر گوهربار ~~10 پیش دست و دل تو بی قدر است هر چه دخل معادن است و بحار ~~آنچنان حزم عدل شامل تو گرد آن مملکت کشید حصار ~~که ز1 شیر و پلنگ بیبیم است گور در دشت و غرم بر کهسار ~~باش تا دولتت ظهور کند کاین مناصب یکی بود ز هزار ~~ای روان بخشاطوطی کلکت لعل بال است وعنبرین منقار ~~15 صورت عدل را کند تفسیر آیت جود را کند اظهار ~~نیست طوطی که کس نشان ms009 ندهد طوطی غیبگوی سحرنگار ~~شاهبازیست کز نشیمن قدس صید معنی کند همیشه شکار ~~نی غلط میکنم ندارد باز آلت نطق وقوت گفتار ~~میندانم چه خوانمش، دانم ملک را بر وجود اوست مدار ~~20 بیقراریست کز تردد او ملک و ملت گرفتهاند قرار ~~قدرت نطق نی و در تقریر آلت سیر نی و در رفتار ~~مملکت را ز سیر او رونق شرع را از وجودش استظهار ~~چون بپوید بیان جان بخشت تیغ خواهد از او به جان زنهار ~~سروراء صاحبا، جهان دارلا ای درت ملجأ صغار و کبارا ~~25 گه گشاید دفاین ارزاق گه نماید خزاین اسرار3 ~~شاعری خاص قسم مداحی بنده هرگز نکرده است شعار ~~نی ز عجز و طبیعت است و فشار3 زانکه از شاعریم آید عار ~~ورنه طرز سخن به گاه مدیح بگذرانم ز گنبد دوار ~~شود از شرم. نظم دربارم در عرق غرق لؤلؤ شهوار ~~30 از فروغ ضمیر من خجل است برق رخشنده و مه آذار ~~مدح خود که اندرین معنی گفته باشد ظهیر در اشعار PageV01P087 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0012.png) ~~سخنم خود معرف هنراست چون نسیمی که آید [از] گلزار ~~روزگارت همیشه باد مطیع کردگارت همیشه بادا یار ~~اولیایت بلند واعدا پست دوستانت عزیز و دشمن خوار # (س22-23) # 8 ~~ز بهر مقدمت ای تاج بخش دولتیار کشم ز چهره بساط و کنم ز عمر نثار ~~قدم نهادی و شد طالع بدم مسعود زبان گشادی و شد بخت خفتهام بیدار ~~زهی عنایت یزدان که در خزان آمد گل سعادتم از گلشن امید به بار ~~مگر سپهر چهارم شد این خرابهآ من که آفتاب جهانتاب را دروست مدار ~~منم ز مقدم آن شهسوار دولت و دین ربوده گوی مراد از زمانهآ غدار 5 ~~منم به دولت آن آفتاب ملت و ملک شده خلاص ز احداث گنبد دؤار ~~منم به سایهآ آن سایهآ خدا ایمن ز تاب و فتنهآ آن روزگار ناهموار ~~هزار شکر خدایا که مظهر لطفش فکند سایه بر ms010 احوال بنده دیگربار ~~ایا سپهر جنابی که علویان گشتند مطیع امر تو گر ثابتند و گر سیار ~~ز بندگیات فلک را مثال استقلال به دولت تو جهان را امید و استظهار 10 ~~بجز محاسن تو مغبر اولوالالباب بجز مآثر تو منظر اولوالابصار ~~به ذکر حمد توام («بالغدة والآصال» به فکر مدح توام «بالعشی والابکار» ~~همیشه تا که قدوم شهان دین پرور خجسته باشد و فرخنده بر صغار و کبار ~~ز مقدم تو زمین باد مثل باغ بهشت ز دولت تو جهان باد رشک فصل بهار # (س19) ~~ای جمال تو مظهر انواروی جناه # وی جناب تو ملجأ ابرار1 ~~قاصر از مدحتت اولوالالباب خیره از رتبتت اولوالابصار ~~طاعتت عادت وضیع و شریف درگهت قبلهآ صغار و کبار ~~عقل کرده ز رایت استمداد شرع جسته ز حکمت استظهار ~~هر کجا کاملی کند تقریر2 هرکجا عاقلی کند تکرار ه PageV01P088 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0013.png) ~~حمد تو «بالغدو والآصال» مدح تو «بالعشی والابکار» ~~در جهان هر کجا جهانداریست به بزرگیت میکند اقرار ~~نکند انجم از سعود و نحوس جز که بر سمت آرزوت مدار ~~تیر گردون مآثر عدلت کرد بر روی روزگار نگار ~~10 به جنابت به فرق سر پوید هر که را هست طاقت رفتار ~~مدحتت از میان جان گوید هر که را هست قدرت گفتارا ~~روز هیجا که نعل یکرانت گره خاک را کند چو غبار ~~غار گردد ز شخص کشته چو کوه کوه گردد ز زخم گرز چو غار ~~شود از گرد بحرها چو سراب شود از خون سرابها چو بحار ~~15 کوه و صحرا از آب شمشیرت چو گلستان ز ابر فصل بهار ~~دشت دریا شود ز خون و عرق روز چون شب شود زگرد و غبار ~~جسته در سینهها سنان مسکن کرده در دیدهها خدنگ قرار ~~گرز مغفر شکسته چون غنچه تیغ تارک شکافته چوانار ~~اندر آن لحظه چون برانگیزد از تف تیغت آتش پیکار ~~20 بر یسار و یمین چو حمله کنی ms011 نشناسد3 عدو یمین زیسار ~~از کناره چو در میان تازی گیرد ارواح از میانه کنار ~~برق شمشیر تو بسوزاند خصم اگر اندک است اگر بسیار ~~لعل با نور جوهر تیغت گر چه در اصل نیست گوهربار ~~گرنه عفوت مدد کند کس را ندهد خشم تو به جان ز نهار ~~25 رحمت و لطفت ارنبخشاید3 نبرد جان یکی برون ز هزار ~~دشمنانت ز دوستان به نبرد یاد بگرفت غیر تاب و قرار ~~ای وجود تو مظهر رحمت وی سنان تو کاشف اسرار ~~گاه ابداع سفلی و علوی شد ز تقدیر3 فاعل مختار ~~کف راد تو ضامنالارزاق تیغ تیز تو قاطع الاعمار ~~30 باد تا هست در تتار و چگل دلبر ملتوی لالهعذار ~~در رخت روی دلبران چگل در کفت زلف مهوشان تتار ~~بسطت ملک تو برون ز قیاس مدت عمر تو فزون ز شمار # رس، (20-2) PageV01P089 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0014.png) ~~ای دلت بعرعلم و کان هنر وی درت ملجأ وملاذ بشر ~~نور رای تو رهبر اقبال عزم جزم تو همعنان ظفر ~~ذات تو حاصل سنین و شهور حکم تو ناصرا قضا وقدر ~~مظهر دانشی ز سر تا پای صورت رحمتی ز پا تا سر ~~زبدهآ چاراصل و سه فرزند حاصل نه سپهر و هفت اختر 5 ~~در نیابد جناب قدر ترا غایت فکر و منتهای بصر ~~عنف تو چون فراق تن فرسا لطف تو چون وصال جان پرور ~~گرد جیش تو تیره گرداند روشنی و صفای چشمهآ خور ~~آب شمشیر تو فرو شوید تیرگی را ز روی شام و سحر ~~گر بگردد به گرد مرکز خاک به خلاف تو گنبد اخضر 10 ~~پنجهآ قهر تو به آسانی در رباید چو گویش از محور ~~زبر و زیری2 است گردون را گر تو خواهی کنیش زیر و زبر ~~پرچم رایت تو احبا را طربافزا چو طرهآ دلبر ~~هیبت موکب تو اعدا را روح فرسا چوعرصهآ محشر ~~تا وشاقان آن جناب نهند بر فراز کلاه و ms012 طرف کمر 15 ~~در دل سنگ شد هویدا لعل در حمیم صدف شد آب گهر ~~روز هیجا ز پیش حملهآ تو نبود چرخ را مجال مقر ~~چون شهاب، انجمن فرو ریزد گر کنی سوی او به قهر نظر ~~سر گردون به پاسبانی تو گشته ناظر ز هفتمین منظر ~~کسب کرده سعادت ابدی از درت خواجهآ ششم کشور 20 ~~قهرمان3 ولایت پنجم دایم از بیم بیلکت به حذر ~~بر چهارم سریر، خسرو چرخ باشد از تاب و تیغ تو به خطر ~~بر سوم، ساز شاهدان آید4 سوی بزمت به دست خنیاگر ~~نکند5 تیر، حصر انعامت ور کند صفحهآ دوم دفتر ~~تا ببوسد سم سمند ترا ماه چون نعل میکند پیکر 25 ~~نکهت خلق تو به گاه عروج کند آتش چو چشمهآ کوثر PageV01P090 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0015.png) ~~نبرد جان ز زخم شمشیرت گر کند خصمت از فلک بکتر ~~سر ز گرزت نهد به سوی زوال ور بود بر سرش زخود مغفر ~~سروراا از هجوم آن ترکان همچو گیسو شدیم پایسپر ~~30 اثر جنگتان درین اقصا از عمارت رها نکرد اثر ~~آتش فتنه آن چنان افروخت کز ممالک نه خشک ماند و نه تر ~~مردمان را کنون چومردم چشم نیست قوتی بغیر خون جگر ~~دست کوتاه کن گروهی را که سر فتنهاند و منبع شر ~~قاصد خاص وعام چون ایام پی سروبن چو چرخ پهناور ~~35 همه چون زلف یار شهرآشوب همه چون چشم دوست غارتگر ~~گر هیولا به دستشان افتد برکنند از تنش لباس صور ~~گر چه قایم به جوهر است عرض1 بستانند از عرض2 جوهر ~~به خیالی که سنگ پاره دروست ببرند از میان کوه و کمر ~~تا بدیشان نمود گوهر خویش آمد از دستشان به جان خنجر ~~40 به سلامت چنان به سر نبرد گر بریشان کند به خواب گذر ~~در شگفتم که از چه نستانند از مه و مهر، گوی نقره و زر ~~سایهآ کردگار بر سر خلق سایهآ مهر و ms013 مرحمت گستر ~~نظری کن به ملک بهر خدای ای مقوی شرع پیغمبر ~~جاهلان را به جای خود بنشان ای ز رایت رواج علم و هنر ~~45 ظالمان را زبیخ و بن برکن ای جناب تو عدل را مظهر ~~آفتابی، گرفت ظلمت ظلم مملکت را به حال او بنگر ~~نشود رسته کس ز دست ستم تا نگردد حمایتت یاور ~~نبرد ره کسی به سوی نجات تا نباشد عنایتت رهبر ~~داور مردمی و حافظ ملک حافظت باد دایما داور ~~50 تا بود بر قیاس اهل نجوم مقتبس ز آفتاب نور و قمر ~~باد دایم ز نور و رایت تو هر سحر اقتباس تابش خور # رس 131415) ~~صبحدم سروقد سیمینبر فیرت آفتاب و رشک قمر PageV01P091 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0016.png) ~~متبستم درآمد از در من از گل نوشکفته نازکتر ~~حسن ولطف و صفا ز سر تا پای مردمیاو] وفا ز پا تا سر ~~آدمیصورت و ملکسیرت مشتریطلعت و پری پیکر ~~لب چون لعل او چو آب حیات نظم دندان چوعقدهای گهر1 5 ~~سحر در غمزههای او پیدا فتنه در طرههای او مضمر ~~عرقش چون فراز گل شبنم یا2 چوابر] برگ لاله لؤلؤی تر ~~سرنهادم ز شوق بر پایش جانم از دل رمید و دل از بر ~~گفتم ای لطف حقا چرا نکنی در من ناتوان به لطف نظر ~~صورت رحمت خدایی تو به ترحم به حال من بنگر 10 ~~درد جانکاه تن گداز مرا نیست جز دیدنت دوای دگر ~~آخر ای جان و دلا چه عار بود گر کنم خاک پات کحل بصر ~~گاه چون سایه باشمت در پی گاه چون حلقه معتکف بر در ~~به جوابم زبان عذر گشود آن دل خستهآ چو جان درخور ~~که درین فکر چون توام عاجز واندرین کارچون توام مضطر 15 ~~گر چه آزار مردم داناست عادت دور گنبد اخضر ~~گر چه با فضل دشمنی دارد چرخ سفله نواز دون پرور ~~جاهلان زو قرین نعمت و ناز فاضلان زو غریق خون ms014 جگر ~~گوهر آن را دهد3 که نشناسد در سیناب را ز مهرهآ خر ~~سعی کن تا به کام دل برسی کاین چنین است حکمت داور 20 ~~دست و پایی بزن اکه] ننشینند عاقلان بر امید بوک و مگر ~~گاه کردی شکایت از هرنوع گاه گفتی حکایت از هر در ~~شد ز طرز سخن غرض معلوم که به زر کارها شود چون زر ~~گفتم ای جان و حسن و صورت و لطفا از کریم و کرم نماند اثر ~~همچو زلف تو صبحدم ز نسیم مملکت شد ز باد زیر و زبر 25 ~~در جهان کس نشان زر ندهند مگر از چشم شیر و چشمهآ خور ~~خود گرفتم که همچو حاتم طی صد هزارند اندرین کشور ~~عرض حاجت کنم به نزد کسی حاش لله ازین سخن بگذر4 PageV01P092 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0017.png) ~~همتم در تظرا نمی آرد زر مهر وجواهر اختر ~~30 گربه گردون زر و گهر دهدم من به گردون فرو نیارم سر ~~وصف حال من این به بیت شنو از کلام خلاصهآ ابهر ~~گر جهان، قلزم گهر گیرد دامن همتم نگودد تر ~~ور زمین زر جعفری گردد تگمارم برو ز کبر نظر» ~~کیست گو ملجأ مرا شاید؟ گفت آن ملجأ و ملاذ بشر ~~35 آنکه در ظل عدل و انصافش دین و دولت گرفت زیر و زبر ~~وآنکه گشت از عنایت یزدان سروران زمانه را افسر ~~بارگاهش مکان مجد و شرق ذات پاکش جهان فضل و هنر ~~مکرمت را ازوست نشوونما مملکت را ازوست قدر و خطر ~~عدد ولشکرش فزون زعدو او نه محتاج عدت ولشکر ~~40 ای مکرم ز مقدم توسریر وی مشرف ز تارکت افسر ~~وی مدار جهان بر احکامت چون مدار سپهر بر محور ~~تاب تیغت اگر ببیند مهر چون هلالی شود زخوف و خطر ~~محکم از بازوی تو پشت هدی روشن از رأیت تو روی ظفر ~~هر که بندد کمر به بندگیت چرخ بندد به بندگیش کمر ~~45 رای ms015 پاک تو همعنان قضا حکم جزم تو همرکاب ظفر ~~به جناب تو دولت است دلیل به سعادت جناب تو رهبر ~~گر کنی حمله در نبرد، کنند دشمنان در نهیب تو یکسر ~~بیلکت را مقام در دیده خنجرت را نیام از خنجر ~~جگر تشنهآ عدوی ترا نیست جز آب تیغت آبشخور ~~50 هر که گرز تو خورد، سر ز لحد بر نیارد ز بیم در محشر ~~هر که فیض سحاب دست تو دید نکند یاد چشمهآ کوثر ~~هر که را سوخت آتش خشمت ماند دایم در التهاب سقر ~~دی به فردا کند اگر خواهی رخشت آن وهمسیر که پیکر ~~تنگ باشد ز بهر جولانش عرصهآ نه سپهر پهناور ~~55 مایهآ کان و حاصل دریا پیش دست و دلت هبا و هدر ~~فیض دستت اگر رسد به سحاب شودت قطره دانه های گهر PageV01P093 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0018.png) ~~برق تیغت به هر کسی که گذشت زو ندیدند غیر خاکستر ~~روز و ماه تو میشود ثابت گر ز حکم تو باشدش لنگر ~~ای به روشندلی و بیعیبی در زمانه چو عقل و روح سمر ~~ورد خود کردهام دعای ترا خاصه هنگام شام و وقت سحر 60 ~~تا نباشد فراز لاله عبیر خوشتر از خال بر رخ دلبر ~~باد عمرت چو حسن روز افزون سال از سال و مه زمه خوشتر ~~بندگانت چو خسرو و خاقان خادمانت چودارا و قیصر ~~لخت1 عمر تومدت ضحاک حد ملک تو ملک اسکندر # (س، 12-18-19 ~~ای چون حیات درخور و چون عمر ناگزیر چون عقل روح پرور و چون روح دلپذیر ~~رأی تو همچو مسرع تقدیر کامیاب عزم تو همچو مطلع خورشید ملک گیر ~~خورشید ملک. ناصر دین، سایهآ خدای کز نور روی رای تو خورشید شد منیر ~~بر امتثال حکم تو اجسام را مدار بر اقتضای رای تو اجرام را مسیر ~~خاص از برای زیور انوار بار تست هم سایهآ مکلل گردون مستدیر 5 ~~از بهر کسب جاه و جلالت ms016 به حضرتت گشتهست پاسبان زحل و مشتری مشیر ~~در رزم و بزم غیرت بهرام و آفتاب2 در رزم بیهمالی و در بزم بینظیر ~~در بزم خاص و مسند ایوان بار تو هم زهره گشت مطرب و هم تیر شد دبیر ~~تا راه در سرای تو یابد به خادمی گه بدر و گه هلال شود ماه مستنیر3 ~~ور گرد در هوا شود از ضرب گرز تو آتش به جای برف ببارد ز زمهریر 10 ~~ای تاجبخش ملکستانا از وجود تست هم سرفراز افسر و هم مفتخر سریر ~~روزی که از دو رویه سپه برکشد خروش از کوس ناله خیزد و از گاودم نفیر ~~دلهای پردلان شود از سهم همچو خون رخ های سروران شود از بیم چون زریر ~~از گرز کارساز شود کوه لالهزار وز تیغ آبدار شود دشت آبگیر ~~ارباب خشم و کین تو آن روز بر عدو جوشن شود سلاسل و میدان شود سعیر 15 ~~از دشمنان سر امل و4 دیدهآ امید بری به ضرب خنجر و دوزی به زخم تیر PageV01P094 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0019.png) ~~تیغت مقام کرده چو اندیشه در دماغ تیرت نشسته چون سخن خوب در ضمیر ~~آن کس ز تیغ و تیر تو آن روز جان برد کو را شود شکنج کمند تو دستگیر ~~ای گشته از مکارمت آز و امل غنی وی پیش دست و همت تو بحر و کان فقیر ~~20 در عدل او] جود و همت و مردی و مردمی هرگز ندیده چون تو جوانی سپهر پیر ~~تا دلبران کنند ز بهر شکار دل ز ابروی دلفریب کمان و ز غمزه تیر ~~بادا خمیده همچو کمان پشت دشمنت وز زخم تیر تو به عذاب ابد اسیر ~~مسعود با سعادت تو صاحب کمان منصور بر نیابت تو ز آرزوی پیر [؟] ~~بادا خدا پناه توای ملک را پناه بادا خدا نصیر تو ای خلق را نصیر # (رس،15-16) ~~ای کفت ابر فایض الارزاق وی دلت مهر دایم الاشراق ms017 ~~خسرو مملکت به استقبال درخور سلطنت به استحقاق ~~آفتاب هدی، سپهر کرم شهریار جهان علیالاطلاق ~~به جنابت سر سران مایل به رکابت لب شهان مشتاق ~~5 از ازل بر میان جان بسته آسمان بهر بندگیت نطاق ~~از مبادی جناب قدر تراست پای بر فرق این رونده رواق ~~سایران سپهر نارفته پی تو غیر از ره وفا او] وفاق ~~عاجز آید عطارد از مدحت ورکند از طباق چرخ اوراق ~~به بزرگیت معترف گردد گرزگردون کنند استیشاق ~~10 آتش کینت ار صعود کندا مهر افتد در اختران و محاق ~~آب لطفت فرو تواند شست از رخ روزگارگرد نفاق ~~قطرهآ آب بخششت گوهر پیشهآ آب خنجرت احراق ~~گر عدو برق تیغت اندیشد بارد آتش چو آتش از احداق ~~چون تخیل کند کمند ترا از توهم شود اسیر خناق ~~15 کرده گردون گشای گیتی را بیم گرز تو خاضع اعناق ~~دشمنان ترا ز سهم سنان سینهها حرق گشته بی محراق ~~حکم تو کامکار چون معشوق روزگارش مطیع چون عشاق PageV01P095 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0020.png) ~~لطف تو دلنوازتر ز وصال غنف توجان گدازتر ز فراق ~~از هوای جناب جانبخشت بوی دولت کنند استنشاق ~~آستانت مقاصد الآمال بارگاهت خزاین الارزاق 20 ~~فضلهآ جود وخردهآ خوانت هر چه باشد درون سبع طباق ~~بینظیری به بخشش و کوشش بیهمالی به خلقت1 واخلاق ~~گاه بخشش به یک اشارت دست حاصل بحر و کان کنی ایفاق ~~روز کوشش به یک فشردن پای بر کنی بیخ دشمن از آفاق ~~پیش رخشت بساط هفت اقلیم چون بسیط فلک نبرد براق 25 ~~آسمان و زمین مطیع توآند گر کنی حبس و گر کنی اطلاق ~~خواستم عرض رای انور کرد شرح آشفتگی و جان مشاق2 ~~خردم گفت در چنین حضرت مدح را جز دعا مکن الحاق ~~باد تا روی شاهدان باشد همچومه روشن و چو خور براق ~~در سرایت چومه پرستاران در رکابت چو آفتاب وشاق 30 ~~با سعادت همیشه بادی جفت گر چه هستی به مدح ms018 و رفعت طاق ~~از حسام تو نظم ملت و2 ملک وز سریر توزیب طارم طاق # (س، 16-17) ~~ای گشته صورت و صفتت مظهر کمال چون روح بی نظیری و چون عقل بی همال ~~ذاتت ز روح و عقل سرشته از آن سبب فرمان تست واجب و دیدار تو محال ~~از حشمتت نظیر تو نابوده در ضمیر وز عدتت4 خیال تو نایافته خیال ~~نی عقل راست سوی درت قوت عروج نی نطق راست در صفتت قوت مقال ~~نی در ریاض فکر توان جستنت نظیر نی در تصور وهم توان دیدنت مثال 5 ~~بر جویبار عصمت و بر گلشن عفاف هر گز نرسته است برین راستی نهال5 ~~نگشوده است غیر تو از رویت این نقاب ننموده است جز به تو آیینهات جمال ~~نه در رخ تو دیده افلاک را نظر نه بر درت نسیم سحرگاه را مجال # بن کامکار ازجان ودل مثال ترا کرده امتثال ~~چون مهر بیهمالی و گردون کامکار از ب PageV01P096 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0021.png) ~~10 از نور روی و رای تو مهر جهان فروز هر روز سر نهد ز خجالت سوی زوال ~~گردون به جنب چتر بلند تو بیمحل اختر به زیر سم سمند تو پایمال ~~از شوق آنکه بوسه دهدا سم مرکبت هر مه به شکل نعل شود صورت هلال ~~از لطف خلقت تو پشیمان شد آنکه گفت کس را نیافریدند بر اوصاف2 اعتدال ~~پیدا شد از خصایل تو سیرت ملک روشن شد از شمایل تو صورت کمال ~~15 درپاش چون سحابی و فیاض چون سپهر بیاهتمام سایل و بیمنت سؤال ~~عذب است در مدیح تو نظعم، ولی متین سحر است در ثنای3 تو شعرم، ولی حلال ~~تادست روزگار ز بهر شکار دل در زیر دام زلف نهد دانههای خال ~~بادا چو خال و زلف حسود جناب تو هم تیره گشته روز و هم آشفته گشته حال ~~بادی ز عمر وعصمت ومال وجمال و جاه بر موجب مراد ممتع هزار ms019 سال # (س26-(2) ~~چون زلف غمگسار، کمند تو دلرب چون طرهآ نگار، خدنی توجا ~~روزی که باز بندد اجل را قدر نفس گاهی که بازگشاید امل را قضا دهان ~~خیره شود ز تاب سنان تو آفتاب تیره شود ز گرد سپه راه کهکشان ~~پای حیات مانده به دام اجل به بند روی نجات گشته ز چشم امل نهان ~~5 هر چند تیر صفدر و تیر دلاور است آن لحظه منهدم شود از بند در کمان ~~هر چند سخت رویی مغفر مقرر است آن دم شکسته دل شود از گرز سرگران ~~رخنه کند چو آتش سوزنده در حریر در سینهآ عدو تواندیشهآ سنان ~~ارواح را ز مرکز اجسام افتراق باشد، چو کرد دست تو با تیغ او روان ~~با دشمنان ز بند کمان تو بند ترگ ریزان چو برگ بید4 شود موسم خزان ~~10 بینی ز خون دشمنت آن لحظه چون بهار کهسار لاله زار شده دشتآ گلستان ~~از مدبری خصم تو بعد از اجل همای سایه برو برافکند از بهر استخوان ~~آن دم اگر نه مهر تو گیرد عنان کین از رزمگه کسی خلاص نگردد ازین کمان ~~ای کامکارا مدح تو چون حمد حق مرا ساریست بر درونم و جاریست بر زبان ~~لیکن حسود چون به جنابت نمیرسد شعرم که میرسد ز بلندی بر آسمان PageV01P097 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0022.png) ~~تا علویان به سیر، توالی1 همی کنند تثلیث، پس مقابله، تسدیس. پس قران 15 ~~بادا ترا ز جرم فلک ملک بیقیاس بادا ترا چو دور فلک عمر بیکران ~~تا شکلهای خال بود بر عذار دوست چون نقطههای مشک بر اوراق ارغوان ~~بادا چو روی دوست مقام تو دلپذیر خصم ترا چو خاک سیه گشته دودمان ~~تا پاید این جهان، تو به دولت درو بپای تا ماند این زمان، تو به شادی درو بمان # رس، 20) ~~از ریاض نار شد چون روضهآ رضوان جهان باغها عکسی ست گویی از بهشت جاودان ~~شمعهای لاله بین از هر ms020 طرف افروخته2 فرشهای سبزه بین انداخته بر هر کران ~~سنبل خوشبو ز عکس چشم نرگس بیقرار نرگس رعنا ز شوق شاهد گل ناتوان ~~چون ید بیضا فروغ زنبق افروزد چمن چون دم عیسی نسیم صبحدم بخشد روان ~~شاهد گل شد خرامان در عماری سوی باغ باد کرده از شکوفه بر سرش گوهرفشان 5 ~~عرصهای چون خلد یابی گر شوی برطرف کشت جنتی پرحور یابی چون روی در گلستان ~~در میان هر گلستانی گلاندامی مقیم بر فراز هر لب جویی سهی سروی روان ~~خرم آن عاشق که چون بلبل کنون ادرا] گلشنی از سمن سازد سریر و در چمن گردد چمان ~~فرخ آن بیدل که بیاغیار با دلدار خویش با گل اندامی شود در سایهآ گلبن روان ~~فرصت عیش است دریابید ای ارباب عیش! موسمی خرم چنین در سایهآ شاه جهان 10 ~~موسم نوروز و ملک خرم و شاه جهان فرصتی زین به کجا باشد طرب را در جهان ~~سایهآ یزدان، معز دین و دنیا شیخ اویس آنکه لطف کردگارش آفرید از عقل و جان ~~آنکه امر و نهی او را شد مسخر وحش و طیر آنکه از جان بنده و چاکر شدندش انس و جان ~~جاه او عالی تر است از هر چه دریابد یقین ملک او واسع تر است از هر چه اندیشد گمان ~~اشهب گردون نورد برق سیرش3 چون براق کرده مربع سنبله مقدم ز فرق فرقدان 15 ~~ادهمش از دی و فردا بگذرد در یک نفس گر به صورت..2 مشرق بپیچندش عنان ~~تاج را هرگز ندیده خوبتر زین تاجدار در زمانه خوبتر نادیده زین خوشتر زمان ~~نیست جز درچشم ترکان از دل آرایی5 اثر نیست جز در زلف خوبان از پریشانی نشان ~~شمع می گرید، و لیک ازخویش باشد در گداز نای مینالد، ولی از باد میدارد فغان ~~عدل او تا سایه بر معمورهآ گیتی فکند باد خاشاکی نمییارد ربود از بوستان 20 PageV01P098 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0023.png) ~~یارب این ms021 خرم به ناام او سال تو فرخنده باد بر خدیو تاج بخش و خسرو گیتیستان ~~دایم این دارالسعادت خرم و معمور باد تا قیامت سجدهگاه خلق باد این آستان ~~ای شه دریانوال ابرفیض کان یسار لشکرت کشورگشای و چاکرت سلطان نشان ~~طلعتت چون مطلع خورشید تابان در بهار دست زر پاشد چوباد صبحگاهی در خزان ~~25 ز آفتاب لطف تو دارم امید تربیت تا شوم چون روزگار پیر باز از نو جوان ~~تا فلک باشد، متابع باد با رأیت فلک تا جهان بادت، مسخر باد با حکمت جهان ~~باد تا روید بنفشه نوبهار از طرف جوی باد تا خنده کند گل در عماری بعد از آن ~~نیلگون از ضرب گرزت چون بنفشه بدسگال پرز خون از زخم شمشیرت چو غنچه بدگمان ~~تا زمین باشد، تو بادی خسرو روی زمین تا مکان باشد، مبادا خالی از ذاتت مکان ~~30 بسطت ملکت برون از هر چه گردد در ضمیر مدت عمرت فزون از هر چه آرد در میان # رس، 25-26) # 17 ~~ای چون سپهر قادر و چون مهر کامرانبادت سعاد # بادت سعادت ابد و ملک جاودان ~~روی زمین ز طلعت تو گلشن ارم ملک جهان زسایهآ توروضهآ جنان ~~در عهد تو ز ثابتهها ملک در پناه در ملک تو ز حادثهها خلق در امان ~~عنف تو جان گدازتر از هجر دلپذیر لطف تو دلنوازتر از یار مهربان ~~5 حکم ترا مدام قدر گشته پیشرو رای ترا همیشه قضا بوده همعنان ~~شااهاان ترا مطیع و سلاطین مسخرند چون سلطنت پناهی و چون یافته نشان ~~فخر است بر سپهر، زمین و زمانه را تا خسرو زمینی و تا صاحبالزمان ~~محکوم حکم ولطف توانواع وحش وطیر مأمور امر ونهی تو اشخاص انس وجان ~~هر کس که دید حکم تو و انقیاد خلق شد روشن و مبرهن اسرار «کن فکان» ~~10 کمتر ز قطرهای به بر تاب آفتاب باشد به جنب جود تو محصول بحر و ms022 کان ~~با آستان جاه تو از غایت علو نه قاصد یقین شد و نه مسرع گمان ~~فکرم فراز اوج مجد و امعالی] قدم نهاد تا جبهتش رسد به جناب خدایگان ~~عقلم چو دید گفت که هیهاتا کی رسد گاه عروج، گرد به امطار لامکان ~~تاج مفاخرت بود ارا قدرتش بود [4] نعل سم سمند ترا فرق فرقدان ~~15 داری میان خیل و حشم صد هزار بیش چون مهر تیغ دار و چو مریخ قهرمان3 PageV01P099 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0024.png) ~~با قدر جاه و قوت بازوی حکم تو نی چرخ راست قدر و نه ایام را توان # رس، 19-20) ~~جهان ز فر و شکوه خدایگان جهان سپهر مهر1 معالی شد و ریاض جنان ~~از آن سبب که ز انسان غرض وجود تو بود خلاصهآ همهآ ممکنات شد انسان ~~بسان عقل مبراست فکرتش ز خطا بسان روح منزه وجودش از نقصان ~~ستاره جیش فلکرتبتی که ننماید مدار چرخ قرینش به صد هزار قران ~~ز عکس رایت عالیش مهر تابنده ز شوق قدر رفیعش سپهر سرگردان ه ~~ز خلق و خلقت تو فکر میشود واله ز رأی و رایت تو عقل میشود حیران ~~مؤبد است به تأیید حق، از آن دارد ملاذ و ملجأ گیتی خدایگان جهان ~~به بزمگه دم جانبخش عیسی مریم به رزمگه ید بیضای موسی عمران ~~بر آستان رفیعش مگر دهد بوسه به سوی ذروه از آن روی مینهد کیوان ~~بدان سبب که کند قطع عمر بدخواهش سریع سیرتر از جرم مه شود دبران2 10 ~~ایا ز رای تو رایات معدلت عالی ایا ز جود تو رخسار مکرمت خندان ~~جناب صدر تو والاتر از نجوم سپهر جهان قدر تو بالاتر از جهات و مکان ~~درین زمان ز فلک برتر است قدر زمین که شد مسخر فرمان تو زمین و زمان ~~به سوی مردهآ صد ساله گر خطاب کنی ز لطف لفظ تو یابد حیات جاویدان ~~ز باد گرز گران تو مندرس شد کفر ز ms023 آب چشمهآ تیغ تو تازه شد ایمان 15 ~~به جنب3 همت جود تو بیوجود بود اگر ذخایر بحر است اگر دفاین کان ~~از آنکه عدل تو گسترد سایه بر سر ملک جهان چو خلد برین گشت و روضهآ رضوان ~~زمان به خلق جهان میدهد نوید صلاح ملک ز اوج فلک می کند ندای امان ~~ترا به لشکر جرار احتیاجی نیست ز تو عزیمت و فتح از عنایت یزدان ~~پگاه آن که کنی حمله، رخنه رخنه شود ز دور سینهآ بدخواه توز بیم سنان 20 ~~کند فرار ز راه مشام مغز سوش چو در تصورش آید خیال گرز گران ~~بسان غمزه خدنگ تو در کمان باشد که خون شود دل بدخواهت از تصور آن ~~بسان زلف کمندت هنوز حلقه بود که بسته گردد از آن دست خصم در میدان PageV01P100 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0025.png) ~~درفش تو چو کند دعوی سرافرازی زبان خنجر قاطع بیان کند برهان ~~25 شود چو گرز گرانت روان، برآرد سر شود چو برگ سنانت دراز، گیرد جان1 ~~سر عدو تواز بیم، در شکم مخفی زبان خصم تو از سهم، در قفا پنهان ~~به روز رزم سمند تو در فضای وجود برای مصرع اندیشه میکند جولان ~~چو وهم بگذرد از غایت حدود و جهات گرش کشیده نداری به وقت پویه عنان ~~شدست روح بداندیش در بدن2 محزون بده به تیغ خلاصش ز کلبهآ احزان ~~30 ز رشک جاه تو دردی ست در دماغ عدو که غیر گرز گران تو نیستش درمان ~~خدایگان جهان و جهانیان هرگز نگفته است زهی مدح کاینا من کان ~~از آن سبب کند از خاطر چو آتش تیز دعا و مدح تو در کسوتی چو آب روان ~~که تابود شرف روزگار او ورزند به مدح تو نرسد غایت یقین و گمان3 ~~امید مرحمت و چشم تربیت دارد ز لطف عام تو ای تاج بخش ملکستان ~~35 همیشه تا که به احسان و عدل می کوشند سران دولت ms024 و دین در زمانه بر اقران ~~ملاذ وملجأ ارباب دین و دولت باد درت که مظهر عدل است و مطلع احسان ~~قضا متابع فرمان نافدت بادا همیشه تا که قضا راست بر جهان فرمان # (س، 12-13) ~~ز عدل وعاطفت خسرو زمین و زمان زمانه گشت نمودار روضهآ رضوان ~~ز فر دولت آن تاج بخش ملک آرای مثال جنت فردوس شد فضای جهان ~~بر آسمان چهارم، زمین شرف دارد که سایه بر سرش افکند سایهآ یزدان ~~خدیو مشرق و مغرب، معز دنیا و دین که اوست زبدهآ افلاک انجم و ارکان ~~5 فروغ افسر واورنگ، شاه شیخ اویس که باد تا ابدش بر جهان روان فرمان ~~شهنشهی که مدار سپهر و سیر نجوم قرین او ننماید به صد هزار قران ~~نکرده خامهآ تقدیر ایزدی نقشی نظیر خلقت او بر صحیفهآ امکان ~~ندیده دیدهآ خورشید و اختران شکلی به لطف صورت او از توالد انسان ~~نفوس ناطقه از وصف ذات او عاجز قوای مدرکه در قدر جاه او حیران PageV01P101 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0026.png) ~~ز فکرهای عمیقش عقول در حیرت زرایهای دقیقش فعول سرگردان 10 ~~ز جود او چوارم گشته خطهآ تبریز ز عدل او چو حرم گشته عرصهآ ایران ~~نگر ز هر طرفی جلوههای فتح و ظفر شنو ز هر چمنی مژدههای امن و امان ~~کسی به بند مقید نمانده غیر زره کسی فغان ز تعدی نکرده غیر کمان ~~نمی رود ز کسی بر کسی تطاول ظلم مگر ز طرهآ معشوق وغمزهآ جانان ~~رواج شرع چنان میدهد که نرگس را ازین سببش نتوان یافت مست در بستان 15 ~~ز سایهآ تو ممالک چو عالم از خورشید ز بخشش تو خلایق چو گلشن از باران ~~همیشه روز تو نوروز باد، شب شب قدر همیشه دور توایمن ز نکبت دوران ~~همیشه طبع تو خرم چو ابتدای بهار مدام خصم تو محزون چوانتهای خزان ~~قدوم فرخ شهزاده باد فرخنده بر آستان تو ای تاج بخش ملکستان ~~بقای ms025 دولت شهزادگان به دولت شاه فزون ز هر عددی باد کاورم به زبان 20 ~~همیشه دولت او قاهر و عدو مقهور مدام بندهآ او رای و قیصر و خاقان ~~همیشه فکرت او لازم قضا وقدر مدام قدرت او لازم زمان و مکان ~~به حق ذات و صفاتش مرادهاش ببخش به منتهای جمیع امیدهاش رسان # (س:6 -5) ~~زهی جناب جلالت سپهر زنگاری به صد هزار چنین مرتبه سزاواری ~~سبب ز خلقت این چار طبع مختلفی غرض ز گردش این نه سپهر دواری ~~به گاه بسطت عدل، آفتاب جان بخشی به وقت فیض مکارم، سحاب درباری ~~ز بهر مجد و شرف، اختیارآرایی ز روی قدر و علو، منتهای افکاری ~~اگر ز عزم تو بر خاک بگذرد بادی زمین شود ز فلک سایه از سبکساری 5 ~~وگر ز حلم تو باری نهند بر گردون فلک شود چو زمین ثابت از گران باری ~~چو رأی رزم کنی بر در تو جمع شوند شهان جملهآ روی زمین به زنهاری ~~چو سوی بزم گرایی، بسان کان گردد ز دست بخشش تو روی سرخ دیناری ~~ایا شهی که برون برد عدل شامل تو ز روزگازدو رنگی1 ز چرخ غداری ~~چو روح. قاعدهآ خلقت2 تو بیعیبی چو عقل، خاصیت ذات تو نکوکاری 10 ~~اگرز معدلت شاملت سپرسازی زمانه راز سهام فلک نگهداری PageV01P102 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0027.png) ~~اساس ملک شود هم چنانچه خلد برین کنون که می کندش دولت تو معماری ~~به دست عقل نیاید نظیر تو گهری اگر چه غوص کند نه سپهر زنگاری ~~طناب بارگهت را ز بهر استحکام به نفس خویش ثوابت کنند مسماری ~~15 تو آن کسی که در آن حقههای مینارنگ به امر تو کند این هفت مهره سیاری ~~مقیم غرفهآ هفتم چو پاسبان تو شد چو بخت آگه تو پیشه کرد دینداری ~~ز خاک پای تو یک ذره را به جان برجیس ز بهر کسب سعادت کند خریداری ~~سپاه یک جهتت راکه شش جهت ظفر است ms026 خدیو کشور پنجم کند سپهداری ~~چو دید نور ضمیر و سپهر قدر تو مهر نهاد پیش تو از سر کلاه جباری ~~20 بدان امید که خنیاگرت شود ناهید کند طلوع به شکل بتان فرخاری ~~تو آن سپهر کمالی و آفتاب جلال که ماه از سر مهرت کند پرستاری ~~علو بارگهت برگذشت از آنکه کنند چهار رکن جهانش چهار دیواری ~~برای دفع ایادی و قلع و قمع حسود سپهرقدرتی و روزگارکرداری ~~در آن میان که دلیران میان روح و بدن به کلک نیزه نوشتند خط بیزاری ~~25 دهان تیر گشاده ز بهر خون خوردن زبان تیغ کشیده پی دلآزاری ~~غبار گشته چومیغ و خروس همچو تذرو خدنگ و تیغ چو باران و برق آذاری ~~ز تندباد کمان در هوای هر طرفی چو برگ بید روان بند ترگ پنداری ~~ز زخم تیر به هر گوشه بر دمیده گلی یکی چو بلبل از آن گل به ناله و زاری ~~ز شاخسار وجود عدو چو گل بشکفت چو آب تیغ تو شد در عروقشان جاری ~~30 ز کوهسار سر دشمنان چو لاله بریخت چو باد گرز توا شد بر فرازشان ساری ~~حسود دولت تو سربلند وقتی شد که رفت رمح تواش در قفا به جان داری ~~ز رزمگاه تو یک تن برون نبردی جان اگر ز عفو تو گشتی حجاب قهاری ~~ملاذ و ملجأ گیتی ز آسمان فریاد که پیشه کرد جفاکاری و ستمکاری ~~ز قرص2 مهر و مه و کاسههای گردون نیست نصیب مردم دانا بجز جگرخواری ~~35 نشست مردم چشمم به عزلت از پی آنک که دید عادت ایام مردم آزاری ~~چو روی شاهد چینم کبود روی و کنون سپهر کرد چو روی نگار تاتاری ~~ز جور چرخ به جان آمدم خطابش کن که تا به کی ز غم و محنتش به جان آری؟ ~~یکی نشسته چو اصحاب کهف در گنجی برو رواست که کلب3 عقور بگماری ~~یکی کناره گرفته ز رنج ms027 و راحت دهر چرا به وقت بلاهاش در میان آری؟ PageV01P103 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0028.png) ~~مرا که کار بجز عادت و عبادت نیست روا بود که برم تهمت گنه کاری4 40 ~~روا بود من عیسیدم کلیمکلاه ز دست هر خر و گوسالهای کشم خواری؟ ~~جهان پناها! بر مقتضای1 قول ظهیر حیا شد ار ز کرم بنده را نگه داری ~~اگر ستاره خلافی کند، تو نپسندی وگر سپهر جفایی کند، تو نگذاری ~~همیشه تا که سر زلف، ماهرویان را بنفشهوار بود قاعده نگونساری ~~همیشه تا که سر ناز، نرگس خوبان نهد زعین خوشی خویشتن به بیماری 45 ~~به دست باد ترا زلف چون بنفشهآ دوست نظر به نرگس ترکان خوب بلغاری ~~سر عدوت ز غم چون سر بنفشه نگون چو چشم نرگس از نور دیدهاش عاری ~~بقا و عمر تو در عزو جاه چندان باد ک # که حصر2 آن نکند هیچ کس ز بسیاری # رس،11-12) ~~وصف قدرت چون کنم کز چرخ اعظم برسری2 # دم ز مدحت چون زنم کز حد دانش برتری ~~آفتاب لطف اگر برتابد از افلاک روی غرق بحر مهر گردد گنبد نیلوفری ~~گر به رحمت سایه بر ایوان کیوان افکنی زان شرف یابد زحل تشریف سعد اکبری ~~رایت آموزد به گردون رسم عالم داشتن طالعت بخشد به انجم نام نیکواختری ~~سایه بر ذرات دهرت جاودان گر افکنی زان شرف هر ذره گردد آفتاب خاوری 5 ~~مهتر عالم تویی وز بدو فطرت بسته اند چرخ اعظم بارگاهت را نطاق کهتری ~~گر چه تاج و تخت ایران در خور جاه تونیست افسر و اورنگ را یارب تو چون اندر خوری ~~خلق اول عقل بود وعلت غایی4 تویی چون توان گفتن چو عقل اول از نقصان بری ~~چون جنابت برتر از چرخ است چون گویم ترا چون سپهرت از جهان بر بدو فطرت برتری ~~پایهآ قدرت کند از روی قدرش پایمال با جنابت چرخ اگر لافی زند از همسری 10 ~~انجمش یکسر فرو ریزد ms028 ز سهمش چون شهاب گر به خشم و کینه در گردون گردان بنگری ~~آب لطفت می کند هر نوبهاری تعبیه در خزان پایهآ آیین گلشن پروری [؟] ~~ملک را تا گشت حامی بأس تو، مستغنی است از حراست کردن هر خار، گلبرگ طری ~~از برای بخشش دست و دل فیاض تو سنگ کرده لعلی و باران نیسان گوهری # زاق شد گلبن امید گشت ایمن ز خوف بیبری 15 ~~همت دریادلت تا ضامن ارزاق شد PageV01P104 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0029.png) ~~گر چه از ترکیب ارکان در جهان پیدا نشد شاعر و ساحر بسان انوری و سامری1 ~~انوری و سامری ای کاج بودندی به جای تا بدیدندی کنون هم شاعری، هم ساحری ~~جوهر نظمم بسی در معدن خاطر بماند زانکه در گفتن ندیدم هیچ کس را جوهری ~~جوهر از معدن چو بی زحمت نمی آید برون حاصل از زحمت چه باشد چون نباشد مشتری ~~20 شکر یزدان را که سلطان هنرپرور رسید بعد ازین یابی فراوان چون ظهیر و انوری ~~چون هنرپرور بود بی شک هنر آید پدید حکم یزدانی نیست الا در پیغمبری [؟] ~~ای دریغاا روزگارم رفت آمد وقت کار شد حواسم کند و ذهن آشفته، قامت چنبری ~~کو جوانی تا بدیدندی ز من سحر حلال کو جوانی تا بدیدندی ز من در دری ~~گر چه پیرم، هم بکوشم دردعا و مدح شاه گر سعادت کرد سوی آن جنابم رهبری ~~25 تاج بخشاا مدح خوانی از شعار بنده نیست تا مرا از زمرهآ آن مدح خوانان نشمری ~~جز درین حضرت نکردم هیچ جایی عرض شعر تا نپنداری که هستم هر کسی یا هر دری ~~از هوای مدح شاهم شعر گفتن آرزوست ورنه کاری نیست چندان مادحی و شاعری ~~با وجود فاقه بر گردون نیندازم نظر ماه و مهرش گر چه باشد سیم و زر جعفری ~~گر چه از احداث گوناگون درافتادم ز پا غیر آن شاه از هر که در عالم نخواهم یاوری ~~30 باد، ms029 تا پیش حکیمان هست عنصر را بسیط باد، تا پیش منجم اهست] گردون را کری ~~چون عناصر پیشهات گردون مرتب داشتن همچو گردون بر جهان کار تو فرمان گستری ~~تا نیاید فعل آذر در جهان از طبع آب پیشهآ تیغ چو آبت باد فعل آذری ~~تا بودمحبوب انسان، شاهی ومال وجمال # ملیا رب از مال و جمال و پادشاهی برخوری ~~ای منور از جمالت آفتاب خاوری وصف حسنت چون کنم کزهر چه گویم برتری ~~حسن جانبخشت کهاهی هیچ چشمی درنیافت زان سبب در دیدهآ هر کس به چشمی دیگری ~~نوع انسان را نباشد این صفا و حسن و لطف من نمی دانم که حوری یا فرشته یا پری؟1 ~~صورتی نتوان چنین از آب و خاک آراستن آفتاب سرو قامت، سرو سیمین پیکری ~~5 گر خدا از آب و خک آن صورت زیبا سرشت بی گمان از خاک فردوسی و آب کوثری ~~بر امید پای بوسی خاک راهت گشتهام شاید ار2 دامن کشان بالای خاکم بگذری ~~ما چوخاک افتاده، چون ذره پریشانیم، تو سرو سایه گستراو]ا خورشید ذره پروری ~~سخت بدحالم، چه باشدگر به چشم مرحمت از سر لطف وکرم یک ره به حالم بنگری؟ PageV01P105 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0030.png) ~~گرنخواهی سایهای بر حالم افکندن بگوتا برم بر درگه ~~آن کزان حضرت برد توقیع شاهی آفتاب آن کزان درگه کند کسب سعادت مشتری 10 ~~آنکه چون عقل است فکرش از1 هعه سهوی مصون وانکه چون روح است ذاتش از همه نقصی بری ~~آن شمهنشاه قدرحکم قضاقدرت که چرخ پیش فرمانش ندارد پیشه جز فرمانبری ~~آفتاب ملک و ملت، سایهآ پروردگار آنکه رأیش را کند رایات نصرت رهبری ~~خسرو عالم، معز دین و دنیاء شیخ اویس آنکه شاهان جهان از جان کنندش چاکری ~~آن سلیمان رتبتی کاین حلقهآ پیروزهرنگ هست در انگشت فرمانش چویک انگشتری 15 ~~تامشرف شدز پایش افسراز پایش2 سریر3[4] خای پایش میکند بر فرق شاهان افسری # رس:6) PageV01P106 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0034.png) ~~ای آفتاب رویا ms030 چه بندی نقاب را؟ نتوان به صد نقاب نهفت آفتاب را ~~جانا! نهان چگونه کنی در نقاب روی1؟ چون نور طلعت تو بسوزد نقاب را ~~عالم خود از فروغ جمالت منور است بردار از برابر چشمم حجاب را ~~کارم اگر چه سخت2 خراب است، رخ متاب مهر از نظر فرو نگذارد خراب را ~~بویت اگر به سوی بیابان برد نسیم بخشد خواص چشمهآ حیوان سراب را 5 ~~رحمی بکن که نیست دوا جز عنایتت این سینهآ پر آتش و چشم پر آب را ~~فرخنده ساعتی که شمارم به پیش تو اندوه بیشمار و غم بیحساب را ~~سرگشته در هوای تو مانند ذرهام ز آشفتگی ندیده طریق صواب را # عذری اگرچه نیست، گناهم ببخش، از آنک # عبدالمجید تاب نیارد3 عتاب را # (س، 99. ح25،5030) ~~از2 خزان دارم تمتا نوبهار خویش دا در ریاض سبز و زرد آن گلعذار خویش را ~~بی رقیبان خوش بود بر برگهای رنگرنگ چون گل بیخار دیدن روی یار خویش را ~~در حریم کوی جانان یک جهت باید شدن قبلهآ جان کردن ابروی نگار خویش را ~~در میان باغ خواهم کام دل را در کنار چند پرخون جگر بینم کنار خویش را ~~یک ره از باد سحر زلفش پریشان دیدمی تا به کی بینم پریشان روزگار خویش را؟ 5 # از غم و غصه به جان آمد دل عبدالمجید # نوبتی دیگر بدیدی غمگسار خویش را # (ح0(46،5.9) ~~بی تواز جان و دل ای دوستا5 ملال است مرا دولت وصل تو خود امر محال است مرا ~~رفتم از کار، نپرسی که چه کارم افتاد؟ حالم آشفته، نگویی که چه حال است مرا؟ # ن گشت وتن ازغم چوهلا نظری کن که کنون وقت زوال است مرا ~~دامن از خون چو شفق گشت و تن ازغم چوهلال PageV01P110 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0035.png) ~~چون بجز خون دل از عاشقیام حاصل نیست خون اگر می خورم از عجزء حلال است مرا ~~5 به خیالی که توان آمدن اندر ms031 نظرت چون خیالی شدهام، وین چه خیال است مرا1 ~~هردم از شوق رخت2 خشک لب و تشنه جگر3 گر چه از دیده روان آب زلال است مرا ~~هر چه دارم ز غمت روی به نقصان دارد غیر مهر تو که در اوج کمال است مرا # مرحمت کن که ز بدحالی و بیخویشتنی # نه غم هجر و نه امید وصال است مرا # رس، 56. ح، 750518) ~~گر کنی یک نفس ای جان و جهان یاد مرا دهر دیگر نکند رنجه به بیداد مرا ~~از بد دشمن و جور فلکم باکی نیست گر رسد لطف تو ای دوست! به فریاد مرا ~~یارب! این ماه دهد روشنیام در شب هجر؟ یارب! این سرو از انده کند آزاد مرا؟ ~~دیده از دیدن خوبان جهان در بستم تا بدان منظر زیبا نظر افتاد مرا ~~5 هرگزاز یاد من خستهآ بیدل نروی گرچه شک نیست که هرگز نکنی یاد مرا ~~خالی از یاد توذرات مرا نتوان یافت چون شوم خاک و دهد عشق تو بر باد مرا # جز پریشانی و آشفتگی و سودایی # کاراز بند خم زلف تونگشاد مرا # (ح: 26،5026) ~~ای به دیدار تو جان خرم و دل شاد مرا کی کند وصل تو از بند غم آزاد مرا؟ ~~کی دمد از شب هجران توام صبح وصال؟ کی رود محنت ایام غم از یاد مرا؟ ~~آه از آن طره که آشفت ز باد احوالم داد از آن غمزه که خون ریخت به بیداد مرا ~~این چه اشک است کزو غرقه به2 خون جگرم؟ وین چه سیل است که برکند ز بنیاد مرا؟ ~~5 چون تو فریاد رسی5 وز تو بود فریادم دیگری کی رسد ای دوست! به فریاد مرا؟ ~~غیر وصل تو درین واقعه تدبیرم نیست چیست تدبیر، چواین واقعه افتاد مرا PageV01P111 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0036.png) ~~روز و شب، ناله و غم، همدم و یارند مرا دیدهها چهره به خوناب نگارند مر ~~گشت بی مهر چنان با من سرگشته ms032 سپهر که بجز حادثهها یاد نیارند مرا # نکنمچون همه خلق درین واقعه یارند مرا ~~زآتش عشق جگرسوز شکایت نکنمچون # راز عشق توخالی باشم نه از انسان1 که ز حیوان بشمارند2 مرا ~~جنت و خلد چه باشد که ز بیقدری من در جحیم اهل جهنم نگذارند مرا5 # ومدر قیامت چو سر از خاک برآرند مرا ~~دولت ار دست دهد خاک قدمهات شوم # دست تقدیرم از آن خاک سر کوی سرشت # چون شوم خاک، بدان کوی سپارند مرا # رس، 105-106) ~~تا جدا کرد جفای فلک از یار مرا بار غم. پشت دوتا کرد به یکبار مرا ~~ای نسیم سحری! جان و جهان مژده دهم گر بیاری خبری از دل و دلدار مرا ~~طاقت آمدن و قدرت3 دیدن چو نماند کی دهد دست دگر دولت دیدار مرا ~~زاهداا عقل ندارم، نکنم پند قبول مردمی کن، نفسی بگذر و بگذار مرا ~~هر ملامت که کند دشمن از آن باکی نیست با غم یار چه پرواست به اغیار مرا 5 ~~کارم از عشق، پریشان و خراب است4 هنوز میندانم که چه پیش آید ازین کار مرا # از من خسته نماند به جهان نام و نشان # گر نه فریاد رسد مرحمت یار مرا # رس،54 ح 9/. 75،5) PageV01P112 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0037.png) ~~ای دل و جان عزیزا از چه کنی خوار مرا؟ خسته و زارم، ازین بیش، میازار مرا ~~در هوایت ز حیاتم چو دمی بیش نماند یک دم از بهر خدا بگذر و بگذار مرا ~~چون شدم خاک رهت، سایه ز من بازمگیر چون کسی جز تو ندارم، به ازین دار مرا ~~شد ز خون جگرم بسته چنان راه نظر که محال است کنون قدرت دیدار مرا ~~5 گفتم این دیده که چون ابر بهاری ست، بود بهر تمکین دل سوخته در کار مرا ~~چون به خوناب سرشک آتش دل ننشیند پس چه حاصل بود از دیدهآ خونبار مرا؟ # چون به کوشش نتوان دامن مقصود گرفت # چارهای نیست بجز ms033 صبر به ناچار مرا # (ح710.د260) ~~نثار مقدم باد سحر گنم جان را گرا آورد به من خسته، بوی جانان را ~~غبار خاک رهش دیدهام چنان خواهد که تشنگان جگرتفته2 آب حیوان را ~~اگر نسیم گشاید نقابش از رخسار زنور خیره کند آفتاب تابان را ~~ز لطف صورت او خلق را محقق شد که کرده است گرامی خدای انسان را ~~5 ز روی رحم به حالم3 نظر کند، هیهات! چه التفات به حال گداست سلطان را ~~مرا که عارض وبالای دلبرم4 باید کجا برم گل خندان و سرو بستان را # نسیم صبحا بگویش که ذوق دردت5 برد # زیاد خاطر عبدالمجید، درمان را # رس، 89 ح،26،5073) ~~زمستان خوش بود دیدن رخ همچون یهاری را به کنج خانه در خلوت نشاندن لالهزاری را ~~چو باشد زینت خانه ز سرو سیمبر، شاید اگر سروی به بار آید چمن یا جویباری را ~~چو بوی سنبلت باید، خم زلفی به دست آور چوجویی غنچهآ خندان، طلب کن گلعذاری را ~~به نرگس میلت ارباشد نظر در چشم مستی کن اگر سروروان خواهی، به دست آور نگاری را PageV01P113 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0038.png) ~~خوشا عاشق که روی آرد کنون در روی معشوقی خوشا بیدل که بی اغیار بیند روی یاری را 5 ~~چو سرما کرد محبوسم کنون در گوشهآ احزان ز بهر دفع غم خواهم وصال غمگساری را # بهار زندگانی شد خزان عبدالمجیدا اکنون # چه لذت یابی ار بینی شکفته نوبهاری را # (رح260507010) ~~غنیمت دان، غنیمت دان بهار زندگانی را به سر بر با1 گلاندامی بهار زندگانی را2 ~~کنون چون دسترس داری دلارامی به دست آور که نوش لعل او بخشد حیات جاودانی را ~~دل افروزی3 که گر روزی برش بی پیرهن بینی توانی در دلش دیدن عیان سر نهانی را ~~به وقت شادی و عشرت مخور اندوه نابوده به غم خوردن مکن ضایع زمان شادمانی را ~~جوانا! سخت مغروری، نمی اندیشی از پیری توانایا! نمیدانی عذاب ناتوانی را 5 ~~چو ms034 بنشاند گه پیری جهان در گنج احزانت بسی یادآوری آنگه نشاط نوجوانی را ~~چو رنگ ارغوانت را به رنگ زعفران سازد بسی باری ز نرگسها سرشک ارغوانی را ~~اگر چه محنت پیری برون برد از سرم سودا هنوز از دست نگذارم طریق مهربانی را # دل عبدالمجید از جان همیشه عشق میورزد # نبرد گردش گردون ز دل پیوند جانی را ~~جانا اگر چه عشق تو دردی ست بی دوا خرم دلی که گشت بدان درد مبتلا ~~جان منی و بی تو چه گویم چگونهام؟ چون باشد آن تنی که ز جان میشود جدا؟ ~~چون غنچه می کنم ز هوای تو هر نفس پیراهن به خون دل آلوده را قبا ~~شوقم ز حد برون شد و چشمم نمی کند ادراک حسن روی تواز غایت صفا ~~از دیده غرق خون شدم از پای تا به فرق # ای تا به فرق وز دل میان آتشم از فرق تا به پا 5 ~~فتم که سر چو زلف تو در پایت افکنم عمرم به باد رفت و نشد حاجتم روا PageV01P114 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0039.png) ~~کس را چو نیست راه2 گذر بر دیار ما گویی سلام ما که رساند به یار ما؟ ~~تا از دیار و یار کناری گرفتهایم خوناب دل گرفت سراسر کنار ما ~~تا روزگار کام دل از دست ما ربود یک دم به کام خویش نشد روزگار ما ~~ای بادا بوی زلف دلارام ما بیار یابد مگر قرار دل بیقرار ما ~~5 نینی به زلف او نرسد دستت ای نسیم! گرد رهش تمام بود یادگار ما ~~درداا که از دوای دل خسته غافل3 است از درد بیقیاس2 و غم بیشمار ما ~~تا عقل بود. عشق نکردیم اختیار عشق آمد و ز دست برفت اختیار ما ~~کاری در این زمانه نداریم غیر عشق تا عاقبت کجا رسد از عشق کار ما # عبدالمجیدا جان ز غم عشق کی بریم؟ # چون فارغ است از غم ما غمگسار ما # رس، ms035 96. ح، 81. د،224،27/ف910) ~~گر بگذرد ز کوی تو بر خاک من صبا خاکم رود ز مهر تو چون ذره بر5 هوا ~~از بهر پایبوس تو بر من چو بگذری مانند غنچه، لب شوم از فرق تا به پا ~~نرگس صفت ز خاک همه دیده بردمم بینم به دیدهای مگر آن روی دلربا ~~عمری ست تا ز درد6 تو فریاد میکنم ناداده کس جواب خروشم بجز صدا ~~5 ای مهرپیکری7 که اگر در تو بنگرند پیدا بود ضمیر تواز غایت صفا ~~گفتار تو چو8 چشمهآ حیوان حیات بخش دیدار تو چو آینهآ دل خدانما # عبدالمجید خواست که خاک رهت شود9 # زان رونشد که نیست بدین10 مرتبت سزا # رس، 40-39. ح، 15 -2205016) PageV01P115 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0040.png) ~~میرود کارم ز دست ای چارهآ کارم بیا تیره روزم بی توای خورشید رخسارم بیا ~~مردمی کن بر دل گرم و دم سردم ببخش رحم کن بر روی زرد و چشم خونبارم بیا ~~گر غباری هست. از آن زین سونمی آیی، بگو تا به دیده آن غبار از راه بردارم بیا ~~خوش بود بی زحمت اغیار دیدن روی یار # ن روی یاریاریی کن یک زمان پنهان ز اغیارم بیا # مت یکدم بر خویشم بخوانیا به پرسیدن چو میدانی که بیمارم بیا 5 ~~گر ندانی1 در کدامین گوشه خوار افتادهام # گوش کن زان سو که آید ناله2آ زارم بیا # خاطرت گر می شود مایل سوی عبدالمجید # از برای مقدمت از جان نثار آرم بیا # (س، 98.ق920) ~~کیست کز روی برفکند2 نقاب ماه یا آفتاب عالمتاب؟ ~~چیست این مظهر پریشانی مشک یا تودههای عنبر ناب؟ ~~غنچهآ جانفزای سیرابش برشکسته رواج لعل مذاب ~~نظم پروین تاک4 شیرینش ریخته آب لعل5 و درخوشاب ~~نرگس نیممست خواب آلود عالمی را نشانده بیخور و خواب 5 ~~ای گرامی ترم ز جان عزیزا همچو عمرم چه میروی به شتاب؟ ~~رویم از آب دیده شد پر خون دیدهام شد ز خون دل پر آب ~~دلم از سوز ms036 سینه پر آتش تنم از سیل دیده در غرقاب ~~دستم از کار میشود مپسند # شود مپسند کارم از دست میرود دریاب # همه عالم زلال چشمهآ خضر 10 # لب عبدالمجید و جوی شراب6 # (س،27،ح 28،5،57) PageV01P116 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0041.png) # 17 ~~مرا دلی ست از آن چشم نیمه مست1خراب همیشه از خم2 آن زلف پرز پیچ به تاب ~~ز شوق، جان و تنم از هوای او3 در سوز ز درد، چهرهآ زردم به خون دیده خضاب ~~از آن که شد ز برم نور چشم و راحت دل ز آب دیده به رنجم، ز تاب دل به عذاب ~~میان آتش سوزندهام ز تاب درون غریق خون جگر گشتهام ز چشم پر آب ~~5 نماند دل، چو گرفتم وصال او در دل برفت خواب، چو جستم خیال او در خواب ~~اگر نه جان من است. از چه رو نپاید عهد؟ وگرنه4 عمرمن است، ازچه می رود به شتاب؟ ~~ز نور عارض او چون رخش نشاید دید ندانم از چه سبب رنجه داردش به نقاب؟ ~~اگر وفا کند از جور چون رسم بر او؟ ز بی خودیام نباشد مجال عذر و عتاب5 # نماند در دل عبدالمجید جز حسرت # ز روز وصل دلارام و روزگار شباب # رس، 8عح، 78،5046) ~~مهر او در سینه ام گنجی ست6 در کنج خراب عکس او در دیدهام ماهی ست2 چون ماهی درآب ~~ذکراوکردم، برون رفت از ضمیرم فکر8غیر محو شد انجم چو پیدا شد جمال آفتاب ~~حاصل دیده نباشد از رخش جز خیرگی گر براندازد ز9 رخسار چو خورشیدش نقاب ~~ای دریغاا تاب کو؟ تا رفتمی راهش به سر وی1 دریغا خواب کو؟ تا دیدمی رویشبه خواب ~~5 دلبراا آب حیاتی. رحم کن بر تشنگان خشکلب تا کی شتابم در پی موج سراب؟ ~~سرو سایه گستری، سایه ز حالم برمگیر مهر ذره پروری. روی از من خاکی متاب ~~دیده بر2 بستم ز غیرت، برقع از رخ برفکن تا به کی عبدالمجید از ms037 وصل باشد در حجاب ~~دوستان گویند کام دل نیابی جز به صبر می شوم صابر، ولیکن می کند عمرم شتاب # سعی کن ای دلا که کار از دست خواهد شد برون # چون به شیب13 آمد زمان زندگانی از شباب13 # رس، 58- 057ح،27،502326) PageV01P117 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0042.png) ~~پیر گشتم، بیارجام شراب # که من الغمرکل شیخ1 شاب ~~ساقیا! یک زمان خرابم کن تا شوم فارغ از جهان خراب ~~تب غم را به تاب می بنشان چند باشم2 ز غصه در تب و تاب؟ ~~ساقیا! بیش ازین درنگ مکنعمربنگ # عمر بنگر چه میرود به شتاب ~~خمر از آن نه3 کزو رسم به خمار عذب از آن نه4 ک # عذب از آن نه4 کزو فتم5 به عذاب 5 ~~باده خواهم از آنکه بگشاید از رخ شاهدان غیب نقاب ~~در حجابم، بیار از آن جامی که کند از میانه رفع6 حجاب ~~من خود از دیده کردهام ساغر دارم # ودارم از اشک پر ز بادهآ ناب7 # دل عبدالمجیده خون بادا # هرگزار کرده است میل شراب # رس، 70. ح، 28،5.68) ~~همه ذرات کونیناند مرآت وجود حق5 پدید از جمله ذرات ~~جهان مشکات صافی دان و نورش چو مصباحی درین تابنده مشکات ~~دلا زین گونه گون صورت گذر کن مکن اوقات مستغرق به مرآت ~~نقوش مختلف از دل فرو شوی چرا باشی میان نفی و اثبات؟ ~~اگرچه اوست مقصد، اوست مقصود رسیدن کی توان، هیهات، هیهات! 5 ~~امور این جهانی، لعبی فریب است ندارد حاصل این بازی بجزمات ~~درین تیه ار چه بیاندازه مانی بباید عاقبت رفتن به میقات # بشد عبدالمجیدا ایام کارت # اگر چه نیست ممکن جبر مافات # رف،108. ش ،96) PageV01P118 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0043.png) # 21 ~~جانا ترحمی که دل از درد غم بسوخت سوز دلم چو شمع ز سر تا قدم1 بسوخت ~~عشق تو آن هوا که دل و دین به باد داد شوق تو آتشی که وجود و2 عدم بسوخت ~~گفتم به نامه شرح دهم اشتیاق را کردم شروع، کاغذ و نوک ms038 قلم بسوخت ~~عشقت دلم بسوخت چو در وی مقام ساخت نشنیدهام میی2 که ازو جام جم بسوخت ~~5 آشفته گشت حالم و کارم ز دست رفت بگداخت تن ز غصه و جانم زغم بسوخت ~~تسکین آتش دل اگر چه نفس کند در بر دلم ز تاب نفس دم به دم بسوخت # عبدالمجید، زرد و گدازان و اشکبار # شبها چو شمع تا به گه صبحدم بسوخت # 22 ~~تنم از دیده غرق خوناب است چشم بیدار و بخت در خواب است ~~دلم از تاب مهر در سوز است جانم از سوز4 شوق درتاب است ~~چون دهن خشک شد، چه حاصل ازآنک5 چشمهایم همیشه6 پر آب است ~~روی زردم چو تختههای زر است اشک چون لعل و گوهر ناب است ~~5 گر چه اندوه بیکران مرا سببی نیست بلکه اسباب است ~~سببی کان بلای جان من است جور اصحاب7 وهجر احباب است # راحت اندر زمانه معذور8 است # کام در روزگار نایاب است # (س 83-82.ح64 د850) ~~ز تاب زلف تو جانم9 چوزلف در تاب است زچشم مست تو بختم چوچشم در خواب است ~~تنم از10 آتش هجران چو شمع میسوزد ز آب دیده اگر چه غریق خوتاب است ~~عنایتی که دل از اشتیاق پر خون است رعایتی که تن از بار غصه بی تاب است PageV01P119 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0044.png) ~~تن مرا چو ببینند1 در میان سرشک گمان برند که عکس خیال در آب است ~~هزار سجده2آ شکرانه واجب است مرا چو قبله روی تو و ابروی تو محراب است 5 ~~گرم رخان3 تو باشد، کجا برم جان را چو آفتاب برآید4، چه جای مهتاب است # اگر ز وصل تو عبدالمجید کام نیافت # روا بود که درین عهد، کام، نایاب است # (س،103. ح87،50870) # 24 ~~چشمم ز آب تیره،5 دل از تاب در بلاست گویی که نور # گویی که نور چشم و سویدای دل کجاست ~~چون یابمش مقام. چو در جان6 بود مقیم کی بینمش جمال.2 چو در ms039 غایت صفاست ~~گر نیست جان من، زچه پیوسته در دل است ور8 نیست عمر من، ز چه بدعهد و بی وفاست ~~لطف مجسم است، چنین9 کینه جوز چیست؟ روح مجرد است، چنین سنگدل چراست؟ # شرحش نمی دهم که نیاید به شرح راست10 5 ~~وصفش نمی کنم، که نشاید به وصف گفت شر ~~گفتم دوای درد دل ای جانا بگو که چیست؟ # چیست؟گفتا: ز من مپرس که این درد بیدواست # خون ریختن به مذهب ما بی گنه رواست1 ~~گفتم: مریز خون من بی گناه، گفت:خون ره # عبدالمجیدا روی خلاص و نجات نیست # آن را که در بلای غم عشق مبتلاست # (س،83 ح0 85565) ~~جانم از اندوه و غم فرسود12، جانانم کجاست در دم از اندازه بیرون ر # دردم از اندازه بیرون رفت، درمانم کجاست؟ ~~روز اندوه و شب ناکامی از حد در گذشت سرو سایه گستر و خورشید تابانم ~~و بیابان تحیر، دیده در موج سراب تشنه لب مردم دریغا3! آب حیوانم کجاست؟ PageV01P120 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0045.png) ~~آنکه بیاوازجهان سیر، وزجان1گشتم ملول تا جهان و جان. روان درپایش افشانم کجاست؟ ~~5 آنکه چون گیسوی مشکافشان عنبربار3 او گر به سرگردم زپایش، سر نگردانم کجاست؟ ~~آن مه تابان که افروزد شب هجرم، که دید؟ وان3 گل خندان کزوچون ابرگریانم4 کجاست؟ ~~آنکه در تابم ز پیچ5 طرهآ پرتاب او وانکه از زلف پریشانش پریشانم، کجاست7 ~~آنکه با من ساختن از کبر نتوانست کو؟ وانکه بیاو8 زیستن از شوق نتوانم، کجاست؟ ~~آید از هر سو که روی9 آرم خیالش در نظر گشتهام آشفته و حیران، نمی دانم کجاست؟ # 10 گویدم عبدالمجیدا از جان و دل ما را طلب # جویمش از جان و دل، لیکن دل و جانم کجاست؟ # رس، 82. ح210-85،5.70. ف، 239) ~~حسنی که خیره گشتم ازآن، یارب از کجاست آن10 نیست آدمی. مگر آیینهآ خداست ~~در گلشن امید چو رویش گلی نرست سروی چو قدش از چمن آرزو نخاست1 ~~چون مینهد12 قدم که همه رهگذار او جانهای ms040 دل شکسته و دلهای مبتلاست13 ~~آن کو ز فرق تا به قدم رحمت حق است بی رحم از چه معنی و نامهربان چراست؟ ~~5 در دیدهام عزیزتر از نور دیده است خاک رهی که بر سرش او را نشان پاست14 ~~کاش آمدی15 که عمر فشانیام آرزوستبر قامتش16 که راست به قد مراد ماست # عبدالمجیدا راه هوا وهوس مرو # کآنجاکجا مجال هوس، مدخل هواست17 # رس، 55.ح،21. د81 ف2610.ت،337ز3450 # 27 ~~مرازجان و دل ای دوستا با تو پیوند است به خای پای توام دیده آرزومند است PageV01P121 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0046.png) ~~به شرح راست نیاید خدای میداند به پای بوس توام اشتیاق تا چند است ~~به جان ملازم آن درگهم اگر چه قضا ز روی صورت ازآن کوی دورم افکنده است ~~چه مشکل است به غربت گذاشتن ایام علی الخصوص که دل در مقام پابند است ~~به بند مهر کسی جان و دل گرفتار است که نه مجال بریدن. نه جای پیوند است 5 ~~به سعی و کوشش بنده امیدواری نیست نظر به مرحمت و لطف آن خداوند است # ضرورت است صبوری گمان مبر جانا # که در فراق تو عبدالمجید خرسند است # رس، 96) ~~ذرات جهان یکسر، از مهر رخش شیداست در چهرهآ هر ذره، عکس رخ او پیداست ~~بویی ز خم زلفش، جانها به جهان بخشید عکسی ز رخ خوبش، عالم چو بهشت آراست ~~بر آینه چون تابد. خورشید روا باشد کز آینه اها] پیدا1، خورشید جهان آراست ~~جاناان] چو شود ظاهر، نه جان به جهان ماند خورشید چو شد طالع، انجم زجهان برخاست ~~هر نور که میتابد، از تابش آن مهر است هر موج که میخیزد، از جنبش آن دریاست 5 ~~ایوان2 وصال او، بالاتر از ادراک است ادراک جمال او، بیرون زخیال ماست # هر جا که طلب کاری، یابی چو طلب کاری # بی او نبود جایی، هر چند که او بی جاست # (س34) ~~وقت کل و فصل نوبهار است گیتی چو بهشت آشکار ms041 است ~~از خرمی و خوشی زمانه جانبخش چو کوی غمگسار است ~~از سنبل و نرگس و بنفشه گلزار چو عارض نگار است ~~هر باد چو معجز مسیح است هر خاک چونافهآ تتار است ~~هر چند که سرو و گل بجویی چون قامت و روی غمگسار است3 5 PageV01P122 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0047.png) ~~هر چند نهاد1 نرگس مست مانندهآ چشم پر خمار است ~~هر چند که تاب سنبل تر جانی که ز عشق بیقرار است ~~در باغ کجا قرار گیرد آن دل که غمین ز هجر یار است2 ~~خرم نشود به دیدن گل فارغ ز گل و ز لالهزار3 است ~~10 آن را که بود وصال جانان چون حلقهآ زلف مشکبار است # هر گوشه که هست گلستان است # هر فصل که هست نوبهار است # رس، 109. ح، 50105،90) ~~هر زمان حال من از درد جدایی بتراست هر نفس کار پریشان من آشفته تر است ~~تا ز پیش نظر آن روشنی دیده برفت مردم دیدهآ من، غرقهآ خون جگر است ~~تا از آن لعل لب و گوهر دندان دورم دیده از غصه و غم، معدن لعل و گهر است ~~از چه اندوه جهان از سر جانم نرود ای که گویی که بد و نیک جهان بر گذراست ~~5 دهن خشک من و دیدهآ تر، گفت و نمود آنچه از گردش او بهرهآ من خشک و تراست ~~ای دل خسته نه تنها تویی آزردهآ چرخ که غم و محنت او لازم نوع بشراست # هر دلی از شرر آتش دل در سوز است # هر سری زیر لگدکوب جفا پی سپر است (ح. 5.109،/9) ~~گل چو بشکفت کنون، وقت می گلرنگ است فرصت عیش مکن فوت که وقتش تنگ است ~~قوت نامیه3 چون کرد جهان را چو بهشت عیش کن عیش، گه موسم نام و ننگ است ~~تا سحرگه مدد نغمهآ بلبل گردد موسم نالهآ نی، وقت نوای چنگ است ~~دلبراا فرصت عیش است غنیمت میدان زانکه در غمزهآ ms042 ایام بسی نیرنگ است ~~5 باده ده تا که شود صیقل هرتیرگیی چو مرا آینهآ دل ز هوا پر زنگ است ~~هر دلی کو نشود بستهآ سیمین بدنی دل مخوانش که بر اهل حقیقت سنگ است # غرقهآ خون دلم تا تو بدانی که مرا # در غم عشق تو بیرون و درون یکرنگ است # (س، 203 PageV01P123 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0048.png) # 32 ~~هر که جان دلرد، زجانانش بریدن مشکل است دل نیارامد چورفت آن کس که آرام دل است ~~امشبی بی ساربان محمل بدین سختی مران کز سرشک ناتوانان، ره پر از آب و گل است ~~در پی محمل بسی افتان و خیزان میروند آن مه محمل نشین از حال ایشان غافل است ~~خستگان از سوزدل چون شمع گریانند و دوست همچو گل در غنچه خندان در میان معمل است ~~گربود بر خاک و خارا منزل، آن کس را چه باک! کز عزیزی در میان جان پاکش منزل است 5 ~~تا کجا خواهد رسیدن زین توجه کارما راه سخت وپا ضعیف و کاروان مستعجل است ~~بوالعجب کاری که با دلدار ما را اوفتاد زیستن با او محال و زو بریدن مشکل است ~~زاهدا! عاشق نه ای، منکر مشو عشاق را غافل است از حال غرقه آنکه او بر ساحل است # سعی ها کردم پی کام دل ای عبدالمجیدا # چون مساعد نیست طالع، سعیها بی حاصل است # (ح. /9-090د،87) ~~غایب است از دیده چون جانم همیشه در دل است نیست عاشق هر که از معشوق یکدم غافل است ~~چشم جان دارد همیشه روی جانان در نظر گرچه ما را در میان1 بعد مسافت حایل است ~~گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست همچنانش در میان جان شیرین منزل است ~~ای نصیحت گرا نداری درد دل، پندم مده محنت غرقه نداند2 آنکه او بر ساحل است ~~عاشقی و صابری کار من آشفته نیست عشق دردی3 جانگداز و صبر کاری مشکل است 5 ~~گرچه ms043 می کوشم به قدر وسع و امکان در3 طلب چون سعادت نیست ساعی سعیهابی حاصل است # گفت جانان: صبر باشد چارهآ عبدالمجید # صابرم جاناا ولیکن عمر بس مستعجل است # رس، 89-88- ح 85،5073) ~~نالهام از درد و دردم از دل است چارهآ کار خرابم مشکل است ~~بخت خفته، طالعم آشفته است عمر ضایع، سعیها بیحاصل است PageV01P124 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0049.png) ~~کارم از تدبیر بیرون رفت و یار از من و تدبیر کارم غافل است ~~دلبراا تا چند گویی صبر کن عمر بین آخر1 که چون مستعجل است ~~5 دل تواند صبر کردن چون کنم چون دلم در خون و آتش در دل است ~~امشبی دیگر درین منزل2 بساز کز سرشکم ره پر از آب و گل است ~~گر به خون آلوده شد منزل چه باک! چون میان جان پاکت منزل است # می گشی بیجرم و خود عبدالمجید # مردهآ آن دست و تیغ3 قاتل است # رس، 79. ح،60 -059د،86) # 9شب قدری که می دانه آشب وصل دلارام است ~~شب قدری که میجویی، ندانم درچه ایام است، ~~در آن ساعت عیان بیند هر آن کوطالب توراست در آن شب بی گمان یابدهر آن کو5 در پی کام است ~~نزول روح اگر جونی، جمالش مظهر روح است ظهور رحمت لرخواهی، وجودش رحمت عام است ~~فرشته چون فرود آید کزوروشن شود6 شب را زنور عارضش گویی طلوع صبح در شام است ~~5 دلم زان دانه میجوید که از زلفش برو دام است سرم زان باده می خواهد که آن رانرگسش جام 7ست ~~هوایش از ازل دار نخواهد تا ابد رفتن عجایب حالتی کان را نه آغاز و نه انجام است ~~به ترک نام و ننگ8 ای دلا بگو گر طالب یاری9 که راه منزل جانان، برون از ننگ و از نام است ~~هر آن طالب که در10 عشقش زجان خود خبردارد اگرچه سوزد از سوداء هنوز اندرطلب خام است ~~دلاراما ز مژگانت نخواهد جان کسی بردن منه بر ms044 خال زلفت را، چه جای دانه و دام است # 10 ز تو عبدالمجید ای جاناامید مرحمت دارد # نظر بر حال او افکن که11 جای لطف وانعام است # رس، 58.ح:26.د810) ~~چون عید خجستهآ صیام است ایام نشاط خاص وعام است ~~ای ساقی دلربای جانبخشا می ده که نه وقت ننگ و نام است PageV01P125 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0050.png) # وس نوای چنک است در جان و دلم هوای جام است ~~این جامهآ صوفیانه بستان بنما ره میکده کدام است ~~آن1 جام حرام ده که بیاو هر عیش که میکنی حرام است 5 ~~گر در خور جام2 می نباشم کاین سوخته دل هنوز خام است # زان می که ازوست نرگس مست # یک جرعه گرم دهی تمام است # رس 93-92. ح865.78-29 ~~عشق بازی در زمانه کارماست جان و دل درباختن کردار ماست ~~از سر جان وجهان برخاستن مردن اندر پای جانان کار ماست ~~روشنی آفتاب و نورماه از فروغ عارض دلدار ماست ~~در جهان یک ذرهای سرگشته نیست کو نه عاشق بر جمال یار ماست ~~نغمههای بلبلان خوش نفس گوش کن کان معنی اشعار ماست 5 # بر زبان هر کسی گفتار ماست ~~تا دم از لاف محبت میزنم بر # سراین گفتارها عبدالمجیدا # در نیابد هر که او اغیار ماست # رح960 88،5093 ~~جمالش گر چه از چشمم نهان است تمنای دل و آرام جان است ~~ز غیرت تا کسی نشناسد او را نشانش میدهم کو3 بینشان است ~~سهی سرو روانش خوانم، اما چه جای سرو، کو محض روان است ~~خیال نقطه4آ موهوم باشد اگر گویم ز حیرت کو5 دهان است ~~اگر چه میکنم وصف میانش نپندارم6 که چیزی در میان است 5 ~~میان نور و خود7 پیوسته پنهان ولی چون مهر در عالم عیان است # به جان عبدالمجید او را طلبکار # چو جان اندر8 دل تنگش نهان است # رس،56 -3ح 18. 8105) PageV01P126 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0051.png) # 39 ~~بازم اسباب غم فراوان است کارم از حد برون پریشان است ~~آب چشمم1 ز آتش ms045 شوق است2 روی زردم ز درد هجران است ~~دل ز دیده همیشه در آتش دیده از دل مدام گریان است ~~شد جوان نوبهار عمر و هنوز چشمهایم چو ابر نیسان است3 ~~5 درد دل را بجز تجلی دوست ای عزیزان! دگر چه درمان است ~~کعیه4آ دل. مقام دلجوی است قبلهآ جان، جمال جانان است ~~دلبراا رحمتی، که بیچهرت چهرهام5 در سرشک پنهان است ~~هر کسی را سری و سامانیست بی تو ما را نه سر، نه سامان است ~~گرچه اسباب غصته بیحد است گرچه انواع غم فراوان است # 10 پیش عبدالمجید جز غم هجر # هر بلایی که هست، آسان است # رس 82. ح،64 8605063) # 40 ~~سوزی که از هوای تو در سینهآ من است نه طاقت نهفتن و نه جای گفتن است ~~بی سعی مینوازی و بی جرم میگشی یارب چه خون6 بیگنهانت به گردن است ~~خاک رهت شوم.7 ز سرم سایه برمگیر با دوست8 آن مکن که سزاوار دشمن است ~~بی جرم و بی گناه چرا میگشی مرا میمیرم از غم تو، چه حاجت به گفتن است ~~5 دیده اگر ز هجر جمال تو تیره9 گشت چشم1 دلم به روی11 خیال تو روشن است ~~سیلاب آب دیده، پس و پیش را گرفت ای بخت! سر بر آر، چه هنگام خفتن است # عبدالمجیدا دلبرم از لطف و رحمت است # با من جفا که می کنده از طالع من است PageV01P127 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0052.png) # 41 ~~رویم نمود حال، چه حاجت به گفتن است؟ اشکم گشاد راز، چه جای نهفتن است؟ ~~پیوسته گرد کوی دلارام چون نسیم کارم رهش به دیده و رخسار رفتن است ~~چشم مرا ز بهر نثار خیال او پیشه همیشه گوهر و یاقوت سفتن است # دیوانه را حدیث پراکنده گفتن است ~~گر دل کند حکایت زلفش شگفت نیست دیوانه را حدیث پرا # گوبی چه حالت است، نه این جای1خفتن است 5 ~~بختم ز نالههای من آگه نمیشود # عبدالمجید را زغم گلعذار خویش ms046 # دیده بسان غنچه به وقت شکفتن است # رس، 100. ح 82،50860 ~~از من است این همه اندوه که برجان من است کارم آشفته ز تدبیر پریشان من است ~~گه بر آتش تن بیمار من و گاه بر2 آب از دل سوخته3 و دیدهآ گریان من است ~~چه کنم چاره که4 این بی سرو سامانی خویش همه5 از بخت بد بی سر و سامان من است ~~گر چه بیداری شب، جان و تنم میکاهد از که نالم که6 سبب ناله و افغان من است ~~علت زردی رخسار من و سرخی اشک آشکار است که از غصهآ پنهان من است 5 ~~از دل و جان پر از درد ملالت دارم باشد آن دوست که او دلبر و جانان من است # آنچه اندر7 پی آن سرو روان میبینی8 # سایهاش نیست که آن صورت بیجان من است ~~روی جانان، قبلهآ جان من است عشق او دردی که درمان من است ~~مهر اگر جان بخش بودی، گفتمی طلعتش خورشید تابان من است ~~سرواگر مهروی بودی، خواندمی قامتش سرو خرامان من است PageV01P128 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0053.png) ~~روی چون گلبرگ او را نازکی از سرشک همچو باران من است ~~5 آن لب چون غنچهآ سیراب او خندهای زان چشم گریان من است ~~طرة آشفتهآ فتان1او موجب حال پریشان من است # برنتابد کوه ای عبدالمجیدا # محنتی کز عشق بر جان من است # رح0 96.د،88) # 44 ~~دلم از انتظار پرخون است روی زردم زاشک گلگون است ~~هرنفس میل خاطرم بیش است هر زمان اشتیاقم افزون است ~~چون دهم شرح آرزومندی کآرزویم ز شرح بیرون است ~~جانم از تاب سینه در سوز است دیده از خون دل چو جیحون است ~~5 باطنم پرز آتش است مدام ظاهرم گرچه غرقه در خون است ~~نتوانم به سالها گفتن که درونم زغصهها چون2 است # هرکه عبدالمجید را بیند # خود بداند ز مهر محزون است # رس،84. ح: 66 د85 ~~زین گونه کس ملاحت و خوبی ندیده است ms047 یارب خدا ترا به چه لطف آفریده است! ~~گویی میان خلد برین در3 کنار حور رضوان به آب زندگیات پروریده است ~~بس توبه ها که حلقهآ زلفت شکسته است بس پردهها که غمزهآ شوخت دریده است ~~ای مهرا اشکم از تو ز تارک گذشته است وی مها فغانم از تو به گردون رسیده است ~~5 تا کرد جان من هوس لعل جانفزات از تن ملول گشته و از دل3 بریده است ~~تا دل قرار یافت در آن زلف بی قرار از جان کناره جسته و از تن رمیده است ~~چون در شکنج زلف تو آرام کس ندید گویی دلم چگونه در او آرمیده است؟ PageV01P129 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0054.png) ~~شب تا سحر ز شوق خیالت به1 هر طرف گلکون گرم خیز سرشکم دویده است ~~هر چند پای فکر، به کویت نگشته2 استهر چند چشم وهم خیالت ندیده است # عبدالمجید مهر تو ای سرو ماهروی1 10 # در جان گرفته و ز جهان برگزیده است3 # (س 82 ح،8605063) ~~دلبرا آخر نه تنها در دل و جان4 جای تست هر سر مویی ز من، منزلگه و ماوای5 تست ~~گر هوا از هر طرف چون گرد گرداند مرا دل نیارامد6 مگر آن جا که خاک پای تست ~~این دل سرگشتهام را جان فشانی آرزوست زان سبب در جستوجوی طلعت زیبای تست ~~گر چو رویت ماه بینی. عکس آن رخسار دان ور چوقدت سرو یابی، سایهآ بالای تست ~~سر به غیر7 آستانت کی نهم جایی8 دگر؟ در جهانم قبله چون روی جهان آرای تست 5 ~~کحل چشمم خاک پا و رشتهآ جان پج9 زلف آب حیوانم لب جانبخش عمرافزای تست # جای خود را کس به دست خود نگرداند خراب # این دل عبدالمجید ای جان نه آخر جای تست10 ~~عادت چرخ ستمکار و جهان بیدادست خرم آن کس که ازین فارغ، از آن آزادست ~~دشمن ماست جهان، هیچ کس از اهل نظر مهر بر دشمن بیمهر و وفا ننهادست ms048 ~~آه11 از آن سینه که از آتش اندوه بسوخت آه3 از آن دیده13 کزو خون جگر بگشادست4 ~~آه از آن چرخ جفاجوی که پر بیمهر است داد ازین دهر ستمدیده که بس بیدادست ~~هر که را بنگری از غصهآ این محزون است هر کجا بگذری از محنت آن فریادست 5 ~~آفت و حادثهآ دهر فزون از عدد است خلقت نوع بشر سخت ضعیف افتادست PageV01P130 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0055.png) ~~تکیه بر عمر گرامی مکن ای جان پدر که نهادش خلل و قاعده اش بیدادست # عاقبت خاک شود هر که شد از خاک پدید # مردنش در عقب است آن که ز مادر زادست ~~نه از دستت به دستان میتوان رست1 نه میشاید زدن در دامنت دست ~~نه در سم سمندت میتوان مرد نه از بند کمندت میتوان جست ~~نه از مهر تو کاری میگشاید نه دل شاید به مهر دیگری بست ~~به تو زان گونه مشغولم که هرگز نیندیشم که غیری در جهان هست ~~5 درون پرده چشم نیم مستت به تیر غمزه چون جان و دلم خست ~~ندیده ذوق لعل باده رنگتچرا گشتم # چرا گشتم چنین مدهوش و سرمست # دل عبدالمجید از خلق عالم # برید اول، پس آنگه با تو پیوست # رس، 68.ح:82،5.360) ~~عالم. منور از رخ چون آفتاب اوست گلشن، معطر از خم زلف به تاب اوست ~~ادراک حسن او نکند هیچ دیدهای زان رو2 که نور اوست که دایم نقاب3 اوست ~~آیینه تا ز4 عکس جمالش حیات یافت در حسن و5 لطف او شده حیران خراب اوست ~~خرم دلی که جان و جهان در غمش بباخت فرخ سری6 که سجده گهش بر جناب7 اوست ~~5 با عاشقان به لطف در اول خطاب کرد جانم هنوز مست ز ذوق خطاب اوست ~~هر کس امیدوار به سعی و کوششیست امید ما به عاطفت بیحساب اوست8 # عبدالمجیدا از تن و جان در گذر از آنک # در کوی دوست،9 هستی عاشق حجاب اوست PageV01P131 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0056.png) ms049 ~~کی صبح بخشداین صفا!، خورشید کی تابد2 چنین ذرات عالم سر به سر تابنده از انوار اوست ~~روشن درون مؤمنان،3 از عکس روی روشنش تیره روان4 کافران، از زلف چون زنار اوست ~~فرخ سری کو هر سحره بر درگهش گردد به سر خرم دلی کو هر شبی. تا صبح در گفتار اوست ~~ای دل! اگر چه قاصری. روی امید از وی متاب تقصیر کردن کار ماء عفوه و ترحم کار اوست 5 # گردد سعادت رهبر و دولت معین6 عبدالمجیدا # آن را که یاد یار ما، در تیره شبها یار اوست # (س370.ح120- 11. د،80) # 51 ~~مرا قبلهآ جان و دل روی اوست روان در تنم تازه از بوی اوست ~~کنم سجدهآ شکر هر ساعتی که محرابم آن7 طاق ابروی اوست ~~از آن کردم آشفتگی اختیار که زنجیرم آن8 بند گیسوی اوست ~~تنم خسته وناتوان، دل خراب نظر کردم از چشم جادوی اوست ~~نگویم مرا بیگنه خون مریز که خون ریختن بی گنه خوی اوست 5 ~~چو پیوسته قصد دل و جان کند چرا9 میل جان و دلم سوی اوست ~~ز خونابه چون تیره شد دیدهام امیدم به خاک سر کوی اوست ~~تباشیر صبح از1 فروغ رخش سواد شب تیره از موی اوست # نپیچد ازو روی عبدالمجید # چو هر سو که روی آورد، روی اوست # (س، 89- ح740.د860) # 52 ~~دلهای بیدلان، متحیر زروی اوست جانهای عاشقان، متوجه به سوی اوست PageV01P132 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0057.png) ~~بگشاده چشم جان و خرد بهر دیدنش گویا زبان وا دل، جهت گفت وگوی اوست ~~آیینهای ست2، مظهر آن صورت آدمی وین رنگ و بویها اثر رنگ و بوی اوست ~~عاشق بر آینه نشوند اهل معرفت عاشق بر2 آن کساند که این نقش روی اوست ~~5 گفتم: دلا بگو که سر کوی او کجاست؟ گفتا: دلم کجاست که آنجا نه کوی اوست ~~ذره اسیر تابش مهراز محبتش بلبل خراب روی4 گل از آرزوی اوست # عبدالمجیدا آن چه تو میجویی5 از جهان # در جان ms050 تست و جان تو در6 جست وجوی اوست # رس33 . ح،8.د،79) ~~آیینهآ خورشید و مه، تابان زنور روی اوست در دیدهآ جان روشنی، از گرد خاک کوی اوست ~~دیوانه هر جا عاقلی، از شوق آن زنجیر زلف7 محراب هر صاحب دلی، طاق خم ابروی اوست ~~دلخواه گلها در چمن از عکس رنگ عارضش8 جان بخش نافه در ختن، از سنبل خوشبوی اوست ~~ازغایت عزت رخش، گرچه نهان است از نظر ذرات عالم سر به سر، پیداز تاب روی9 اوست ~~5 چون از فروغ طلعتش، خالی نبینم منزلی هرجا که باشم پیش او هر سو که بینم سوی اوست10 ~~من در فروغ طلعتش، جان میفشانم11 در قدم جان باختن آیین ماء عشاق کشتن خوی اوست ~~یهترز درمانم بود27 دردی13 که بخشداو14 مرا خوشتر زمرد # راخوشتر زمرهم باشدم زخمی که از بازوی اوست # عبدالمجید از ذکر او، خالی نباشد یک نفس # چون قدرت گفتار او.15 از بهر گفت و گوی اوست # (س370: ح130: د800ظ3360) ~~کل سرخ روی در چمن از عکس روی اوست باد بهار مشکدم، از خاک کوی اوست ~~آیینه ای ست مهر درخشنده زان جمال سرگشته ای ست ذره که در جست وجوی اوست PageV01P133 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0058.png) ~~هر رنگ و بوی خوش که دلارام و جانفزاست چون نیک بنگری اثر رنگ و بوی اوست ~~فرخ کسی که سجده کش خاک آن در است خرم کسی که سوخته از آرزوی اوست! ~~گر میشوم خموش، جز او نیست فکرتم ور می کنم سخن، سخنم گفت وگوی اوست 5 ~~خوش حالتی که پرده برافتد ز روی کار وزه # وز هر طرف خروش برآید که روی اوست # عبدالمجید، جان و دلی دارد از جهان # میل دل اوا توجه جانش به سوی اوست # رس، 50) ~~جان مرا از ازل. مقصد و مقصود اوست گرچه به جان آردم، روی نپیچم ز دوست ~~گر کشدم بیسبب، ور بنوازد رواست هر چه به جان میرسد، از ره جانان نکوست ~~گرچه جمالش ms051 نهان، در تتق عزت است جملهآ ذرات کون، مظهر انوار اوست ~~سرو سهی در چمن، سایهآ آن قامت است تابش خورشید و مه عکسی از آن نور اوست1 ~~از شکن طرهاش، باد صبا جان فزاست وز اثر مقدمش، خاک چمن مشک بوست 5 ~~ناوک مژگان او، دوخت مرا جان و دل آتش سودای او. سوخت مرا مغز و پوست # یار ز احوال ماء فارغ2 وعبدالمجید # گاه ز ناله چو نال، گاه ز3 مویه چو موست # (س41 ح 1030.د.90) ~~دردی ست درد عشق که درمان ما ازوست سامان کار بی سر و سامان ما ازوست ~~جانان اگر چه قصد دل و جان ما4 کند5 جان و دلش فدا که دل و جان ما ازوست ~~از مهر روی دوست. خیالی ست در سرم سوز دل و سرشک چو باران ما ازوست ~~از شوق زلف یار، هوایی ست در دلم6 آشفتگی حال پریشان ما ازوست ~~خرم شبی که رحم کند بر خروش من آن کو ز شام تا سحر افغان ما ازوست 5 ~~فرخ سحرگهی که ببینم چو آفتاب مه طلعتی که نور شبستان ما ازوست7 PageV01P134 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0059.png) ~~در خزان. آن دلبر چون نوبهارم آرزوست آن سهی سرو روان بر جویبارم آرزوست ~~بر فراز سبزه دیدم برگهای رنگرنک بر فراز برگها آن گلعذارم آرزوست ~~زندگانی بیشتر در صحبت اغیار شد خالی از اغیار یک دم روی یارم آرزوست ~~خون دل بسیار دیدم در کنار خویشتن آرزوی دل زمانی در کنارم آرزوست ~~5 گرچه بی جرم و گنه پیوسته خون میریزدم عشوهآ آن چشم پرخواب و خمارم آرزوست ~~گرچه از جان و دل، آرام و قرارم میبرد بوی زلف مشکبوی بیقرارم آرزوست ~~این تمنای محال از سر بنه عبدالمجیدا در خزان تا چند گویی نوبهارم آرزوست؟ # سخت بی سامان و بس آشفته کارم چون کنم # شد پریشانی ز حد، سامان کارم آرزوست # (ح900.102) ~~به جان مهر تو ورزم تا توان هست ز دل ذکر ms052 توگویم تا زبان هست ~~چویادت بخشدم هر دم2 حیاتی اگر در پات میرم، جای آن هست ~~بجز عکسی ز خورشید رخت نیست به حسنت ماه اگر در3 آسمان هست ~~بغیر از سایه4آ قدت نباشد به لطفت5 سرواگر در بوستان هست ~~5 برون از خسن و لطف6 ای صورت جان1 مرا خود با تو چیزی در میان هست ~~دلم را با رخت7 پیوند جانی ست و گرنه8 روی زیبا در جهان هست ~~نه در چشم آیمت از ناتوانی نه در دل آیدت کان ناتوان هست ~~گرم صد ره نهی بر9 دیدهها پای نیندیشی سری بر آستان هست # دل عبدالعجید از هجر10 خون باد11 # گرش با یاد تو پروای جان هست (س، 45-64،ح،8205033) PageV01P135 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0060.png) # 59 ~~هر دلی را از هوایت بی نهایت لذتی ست هر سری را از خیالت بی کدورت لذتی ست ~~تابشی از روی تو هر جا که تابان چهرهای ست عکسی از بالای تو هر جا که زیبا قامتی ست ~~از می مهر و فروغ حسن عالمگیر تو هر سری را مستیی، هر دیدهای را حسرتی ست ~~صورتت گرچه نمی بیند کسی زینسان که هست در خیال هر کسی از عکس رویت صورتی ست ~~سخت بدحالم ز درد عشقت ای جان و جهانا نی غلط گفتم که این بدحالیام خوش حالتیست 5 ~~جان ز دل از درد تو هرگز ننالد زینهارا هر جراحت کز تو باشده خوش تر ازهر راحتی ست # تا مگر گردد خیالت مونس عبدالمجید # از همه ملک جهانش آرزوی خلوتیست # رس، 36) ~~چو چشم دلبرانم کار مستیست چو طره عادتم سوداپرستیست ~~عجب گر تا ابد مخمور گردد کسی کو سرخوش از جام الستیست ~~چنان مستغرق یارم که دل را نه بیم نیستی، نه ذوق هستیست ~~عجب حالیست حال عشقبازان نه هشیاریست آن حالت، نه مستیست ~~عجب کوییست کوی دلنوازان نه بالایی در آن منزل، نه پستیست 5 # برون کن از سر آن1 ناموس و پندار # که ms053 کار آنجا به عجز و زیردستیست # رس، 61. ح0 835.27) ~~خوشا هشیاریی کانجام مستیست خوشا آن مستیی کآغاز هستی ست ~~خوشا جانی که هستیش آفریدند نه آخر سرخوش از جام الستیست ~~ز جام عشق جانان جوی مستی گرت سودای جام و رای مستیست ~~دلا زین شیب، و زین بالا گذر کن که مقصد برتر از بالای و پستیست ~~نظر بر دنیی و عقبی میفکن گرت در سر هوای حق پرستی ست 5 PageV01P136 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0061.png) ~~آن سرو سیم پیکر خورشیدروی کیست، یاربا فرشته ای ست بدین خسن یا پریست؟1 ~~زین گونه حسن و لطف در انسان ندیدهام گویی ز آب و خاک تن پاک او بریست ~~از عقل پاک و روح مجرد مجسم است از جوهر فرشته، نه از3 جنس آدمیست ~~ای دیدن تو کام دل و جان من بیاا زان رو که بی جمال تونتوان به کام زیست ~~5 چون روی زرد و سوز دل و اشک من بدید شب تا به روز شمع بر احوال من گریست ~~جز گریههای بیحد و اندوه بیقیاس ای دلابگو که حاصل ازین عاشقیت چیست؟ # عبدالمجیدا دست ز تدبیر خود بدار # تدبیر چون مغالف تقدیر ایزدی ست # ح 89.0.98) ~~منزلش در جانم از بیمنزلیست حاصلم در جستنش3 بی حاصلیست ~~طالب وصلش شدن دیوانگیست از طلب رو در کشیدن کاهلیست ~~در فراقش ساختن دون همتیست آرزوی وصل کردن جاهلیست ~~گرچه ممکن نیست پیوستن بدو لیکن از خود درگذشتن واصلیست ~~5 غافل از یادش مشو یک دم از آنک بدترین حال عاشق غافلیست ~~دل به مهرش بند اگر صاحبدلی زانکه بی دلدار بودن بی دلیست # هر که از سودای او عبدالمجیدا # میشود دیوانه، عین عاقلیست # (س، 37. ح 80،507) ~~بازم از دره دل ریش2 به خود پروانیس قو5م دیده ام از خون جکر پیدا نیست PageV01P137 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0062.png) ~~این همه سیل سرشکم ز کجا میخیزد چشمهآ چشم گهرزای من از دریا نیست ~~هیچ شب نیست که از آتش اندوه ms054 تنم غرقهآ خون، دل1 سوخته چون دریا نیست ~~عشق بازیست که بنیاد من از بیخ بکند وین بلاییست که بر جان من تنها نیست ~~دل ندانم که خم زلف دلاویز که برد2 جان ندانم که3 در آن4 طرهآ جان افزا نیست 5 ~~ای دل خسته در آن زلف پر از پیچ مپیچ که ترا حاصل از آن حلقه بجز سودا نیست ~~هر دلی بستهآ آن رشتهآ جانست ولیک با دل هیچ کس آن زلف دو تا5 یکتا نیست ~~بهره از دوست بجز محنت دلسوز که دید؟ حاصل از6 عشق بجز غصهآ تن فرسا7 نیست ~~جای آن گنج یقین در دل ویران من است لیک چونش طلبم چون دل من بر جانیست # نیش با نوش چو پیوسته رفیقند و قرین 10 # بخت بد بین که بجز نیش، نصیب ما نیست # رس، 68. ح،8305037) ~~جز8 فروغ رخت ای جان و جهان ا پیدانیست درجهان جزاثر مهر9 جهان آرا نیست ~~ما همه همچو حبابیم درین بحر محیط چون نشانی10 به11 حقیقت ز وجود ما نیست ~~یا بغیر از تو کسی نیست در اطوار وجود یا ز سودای تو ما را به کسی پروا نیست ~~آخر ای دوست! نه سودای تو دل دارد بس یک سر موی زما خالی ازین12 سودا نیست ~~نیست یک قطره، که از تابش تو محونشد نیست یک ذره، که از مهر رخت شیدا نیست13 5 ~~آفتابی ست جمال تو که با تابش او جوم یک ذره ز ذرات جهان پیدا نیست ~~از فروغ رخ تو جمله جهان پرنور است زان نبینیم که این دیدهآ ما بینا نیست # قاصر از وصف جلال تو وحیران ز جمال # جملهآ خلق جهانند، رهی تنها نیست14 # (س،33 . ح ،790509) PageV01P138 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0063.png) # 66 ~~جهان را باز ایام جوانیست زمان عیش، وقت شادمانیست ~~می و معشوق میخواهم که گفتی نمودار بهشت جاودانیست ~~چو گل خندان نماید سوی بستان کجا چون غنچه گلچهری نهانیست ~~چو بلبل هر کسی با ms055 گلعذاری به زیر گلبنی در کامرانیست ~~5 مرا باری مراد از باغ و بستان لب میگون و روی ارغوانیست ~~اگر فرصت بود در پای معشوق دلم را آرزوی جان فشانیست # مکن بیماهرویی زندگانی # گرت حظی ز عمر و زندگانیست # رس، 108) ~~درد دل مرا که دوایی پدید نیست غیر از وصال دوست علاجی مفید نیست ~~حال درون ریش و تن ناتوان مپرس کز بس ملالتم سر گفت و شنید نیست ~~بی سرو گلعذار شبی1 نیست تا مرا اشکی2 چولاله بر3 رخ چون شنبلید نیست ~~تا سر ز خاک پای دلارام دور ماند کار مرا دگر3 سر و پایی پدید نیست ~~5 ای دلا مجوی کام که بر بستر مراد آن کو به کام دل5 نفسی آرمید نیست ~~گفتم به یار: جور و جفایت6 زحد گذشت گفتا: جفا و جور ز خوبان7 بعید نیست # گفتم: خیال خلعت8 وصل است در سرم # گفت: این قبا به قامت عبدالمجید نیست # رس، 99. ح،82،5083 36،00 .ف2540) # 68 ~~بری گلی چو روی تو در لاله زار نیست سروی به # سروی به لطف قد تو در جویبار نیست ~~بر روی گل ز قطرهآ شبنم عرق چراست گر زانکه او ز عارض تو شرمسار نیست ~~ای نور چشم و راحت دلا بی جمال تو ما را هوای باغ و سر نوبهار نیست # ه جان نکند با کسی وفا عمریا از آن که عمر به عهد استوار نیست PageV01P139 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0064.png) ~~خوشتر زعمر و جانی1 و بیروی و موی تو جان عزیز و عمر درازم2 به کار نیست ه ~~کارم ز انتظار وصالت3 به جان رسید رحمی که محنتی بتر از انتظار نیست # ای نور دیدها رفتی و عبدالمجید را # جز غصه بی تو حاصل ازین3 روزگار نیست # رس،74.ح،83،5.54 ~~خوش خلعتی ست جسم ولی استوار نیست # خوش حالتی ست عمر، ولی پایدار نیست ~~خوش منزلی ست عرصه5آ روی زمین دریغا کاینجا مجال عیش و مقام6 قرار نیست ~~هر چند بهترین صور ms056 شکل آدمیست لیکن همیشه سروقد و7 گلعذار نیست ~~دل در جهان مبند که کس را ازین عروس جز آب چشم و خون جگر در8 کنار نیست ~~مردی که در شمار بود این زمان کجاست؟ کو را ازین زمانه غم بیشمار نیست 5 ~~غره مشو به جاه مجازی واعتبار کاین جاه9 را به نزد خرد اعتبار نیست ~~زنهارا اختیار مکن مهر منزلی کآنجا به دست هیچ کسش10 اختیار نیست11 ~~چشم وفا مدار ز ابنای روزگار چیزی طلب مکن که درین روزگار نیست ~~کاری بکن کنون که کنونست2 وقت کار23 بازی مکن که چرخ به بازی به کار13 نیست # عبدالمجیدا کار به خود کی15 رود ز پیش # گر جذبهای ز رحمت پروردگار نیست ~~مشتاق یاز طالسب باغ و بهار نیست مطلوب دل مجرد نقش و نگار نیست ~~سرو روان و غنچهآ خندان میان باغ مانند یار سرو قد گلعذار نیست ~~آن را که شوق قامت و بالای دلرباست سرو و گل و بنفشه و نرگس به کار نیست PageV01P140 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0065.png) ~~سنبل به رنگ و بوی نه چون زلف دلبر است1 گلشن به لطف وحسن2 رخ غمگسار نیست ~~5 گلزار نوشکفته سحرگه چه دلگشاست لیکن به خرمی چو شبستان یار نیست ~~آشفته از هوای خم زلف دلبر است2 آخر دلم ز باد چنین بیقرار نیست # عبدالمجیدا عشق مجازی ز سر بنه # کاین حسن و لطف عاریتی، پایدار نیست # (س، 89.ح:8605026) ~~دل را ز مهر عارض جانان گزیر نیست جان را بجز هوای لبش دلپذیر نیست ~~گفتم دگر نظر نکنم در جمال تو خود یک نظر شکیبم از آن بی نظیر نیست ~~سر تا قدم به بند کمندش مقیدم تنها دلم به حلقهآ زلفش اسیر نیست ~~صبحی نمی دمد که مرا تا به گاه شام از مهر در دل آتش و در جان نفیر نیست ~~5 شامی نمیشود که مرا تا به گاه صبح سیر ستاره بر رخ همچون زریر نیست ~~در بحر بیکرانهآ ms057 اندوه غرقهام واحسرتا که هیح کسم دستگیر نیست # عبدالمجید بی رخت ای دوست! چون خیال # زان شد که جز خیال تواش در ضمیر نیست # (ح: 835.66) ~~بیا که بی تو سر باغ و بوستانم نیست هوای صحبت یاران و دوستانم نیست ~~بیا که بیلب جان بخش و چشم خون خوارت خیال نرگس و سودای گلستانم نیست ~~بیا که بی گل رویت ز سوز سینه چو ابر همیشه پیشه بجز گریه و فغانم نیست ~~از آن که سرو روانم روان ز چشمم رفت بغیر خون دل از چشمها روانم نیست ~~5 شکیب و هوش ازین جان ناشکیبم شد توان و تاب درین جسم ناتوانم نیست ~~برون زیاد تو در شب نمی کنم کاری بغیر ذکر تو در روز بر زبانم نیست ~~شدم ز روی ضرورت به درد دل خرسند چو قدرتی که ز تو داد دل ستانم نیست # بگو به دوست ز عبدالمجید باد صباا # ترحمی که کسی جز تو در جهانم نیست (رح. .10.8905) PageV01P141 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0066.png) ~~بجز فکر توام آرام جان نیست 73 بجز ذگرا توام ورد2 زبان نیست ~~ندارم در جهان غیر از3 توکس را بغیر از تو کسی خود در جهان نیست ~~که باشد کو2 کند وصلت تمنا چو کس غیر از تو پیدا و نهان نیست ~~نظر کردم بسی از هر کناری بجز عکس جمالت در میان5 نیست ~~ظهور مختلف چندان که6 دیدم بجزامواج بحر بیکران نیست 5 ~~صور کز موج بحر آید پدیدار نباشد بحر اگر چه غیر آن نیست ~~جهانی غرقهآ این بحر گشتند وز ایشان در جهان نام و نشان نیست ~~توانایان به عجز اقرار کردند چه گویم خود مرا تاب و توان نیست # بس ای عبدالمجیدا این شیوه گفتن # مگر سری که آن بر کس عیان نیست # رس. 1ح10_29،5.9-78ی490 ~~هر که را درد عشق در جان نیست بهره از زندگیش چندان نیست ~~راستی درد عشق خوش دردیست گرچه آن7 را علاج درمان نیست ms058 ~~عشق خون خوردن است و جان دادن ای دل! اندیشه کن که آسان نیست ~~چون به پایان برم نمیدانم محنت عشق را که پایان نیست ~~کیست کز8 مهر آفتاب رخی همچو سایه فتاده لرزان نیست 5 ~~کیست آن کو هوای زلفی داشت تا چو زلف از هوا پریشان نیست ~~کیست آن کز فریب نرگس مست ناتوان و خراب و گریان نیست ~~کس نیابی کز آتش عشقش سوز در سینه، داغ بر جان نیست ~~هر سری را به قدر سودایست کس دل آسوده وتن آسان نیست # جان عبدالمجید را باری 10 # آرزویی به غیر جانان نیست # رس، 99.ح:83 د860) PageV01P142 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0067.png) ~~جز اشک ورخ ای دوستامراسیم وزری نیست غیرلزلب و چشمم زجهان خشک و تری نیست ~~حال من آشفته نگر تا که نگویی از زلف پریشان من آشفته تری نیست ~~در راه تو خون خوردن عشاق ضروریست آنجا که بجز خون جگر ماحضری نیست ~~در دیده قدم سازم و در راه تو پویم هر چند که این ره قدمی بی خطری نیست ~~5 پیوسته به سر گرد سر کوی تو گردم بر کوی توام گرچه امید گذری نیست ~~جز روی توام در نظر ای دوست! نیاید در روی توام گرچه مجال نظری نیست ~~احوال وخبر پرسمت از هر که شناسم هر چند کز احوال ترا کس خبری نیست ~~با درد دل و محنت جانکاه بسازیم چون هیچ سری نیست که بیدردسری نیست # سرگشته شدم در طلب وصل تو بنمای # راهی که بغیر از تو مرا راهبری نیست ~~جانان1 به هیچ گونه غم جان ما نداشت پروای کار بی سر و سامان ما نداشت ~~یک ره گذر3 به کلبهآ احزان ما نکرد یک دم نظر به حال پریشان ما نداشت ~~گفتیم حال3، چارهآ احوال ما نکرد4 کردیم ناله، گوش به5 افغان ما نداشت ~~سیلاب آب دیده چو بسیار دیده بود اندیشه از سرشک چو باران ما نداشت ~~5 بیماری از معالجه، درد ms059 از دوا گذشت زانک آن طبیب میل به درمان ما نداشت ~~از اقتضای طالع ما گشت بیوفا یا طبع نازکش سر پیمان ما نداشت # عبدالمجیدا دست زگیتی بداشتیم # سودای دوست، دست ز دامان ما نداشت6 # رس، اعرف، 0 0/. ش، 86 ع2581/50ض، 1361/3ب، 145) ~~عشق یار خویش را7 از دست نتوانم گذاشت # نذاشت کار و بار خویش را از دست نتوانم گذاشت # کن زانکه کار خویش را8 از دست نتوانم گذاشت ~~غیر عشقم نیست کاری مدعیامنعم مکن PageV01P143 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0068.png) # من شعار خویش را از دست نتوانم گذاشت ~~چون شعارم دوستی باشد به قول دشمنان م ~~گرچه روی اندر خزان دارد بهار زندگی نوبهار خویش را از دست نتوانم گذاشت ~~رشتهآ جان را کشیدن گرچه بیم جان بود زلف یار خویش را از دست نتوانم گذاشت 5 ~~گرچه بینم شاهدان سرو قد لالهروی گلعذار خویش را از دست نتوانم گذاشت # اختیارش کردم و دادم به دستش اختیار # اختییار خویش را از دست نتوانم گذاشت # (ح:102.89.5) ~~بیدار شو دلاا. که..1 خواب و خور گذشت ضایع مکن زمان، که زمان پیشتر گذشت ~~آن موسم شباب چو فصل ربیع رفت وان روز خوشدلی چو نسیم سحر گذشت ~~دل در جهان مبند، که ناز و نعیم او گویی خیال بود که اندر نظر گذشت ~~در خواب و خور بسان بهایم نهاده سر پایت به گل فرو شد و آبت ز سر گذشت ~~نفسی ست سخت کاهل و عمری ست بس روان2 دریاب اگر نه این دو نفس نیز درگذشت 5 # عبدالمجیدا دل ننهد هیچ عاقلی # در منزلی که باید از آنجای درگذشت # (ح: 27.د،69) ~~چون شداز سبزه وگل عرصهآ گلشن چوبهشت خوش بود با می و معشوق شدن بر لب کشت ~~مدت فصل گل از وصل دلارام بود زانکه از خور بود خرمی باغ بهشت ~~هر که در موسم گل. جام می آورد به دست دامن تقوی و ناموس به ناکام بهشت ~~زاهدا! ما ز ازل مست ms060 و خراب آمدهایم نه سر صومعه داریم و نه سودای کنشت ~~بس کن از سرزنش و طعنه، یقین دان که همه پیرو حکم الستیم، چه زیبا و چه زشت1 5 ~~گر بدانی که بد و نیک ز تقدیر خداست «عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت» ~~رو بخوان «لاتزر وازرة» فارغ باش «که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت» # نچون یقین است که هر کس درود آنچه بکشت3 ~~سعی اگر می کنی، از بهر صلاح خود کن چ # مسکن عجب و تکبر مکن از بهر خدا # آن سری را که همی خاک شود بر سر خشت # رح: (10- 0.د،89) PageV01P144 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0069.png) # 80 ~~شمع لاله چو برانگیخت صبا بر لب کشت شاهد حور لقا جو، که جهان شد چوبهشت ~~تا بود جان، نرود لذت عشق از جانم دست قدرت چو گلم را به می مهر سرشت ~~کار دریاب دلاا تکیه بر ایام مکن دامن کام که بگرفت که از دست بهشت؟ ~~حاصل از سعی چه باشد چو نخواهد گشتن آن چه بر ما ز ازل خامهآ تقدیر نبشت ~~5 پیش از آن روز که کس طاعت و عصیان کردی این چرا لایق مسجد شد و آن اهل کنشت ~~چون زیک آب و هوابیم چه گلبرگ وچه خارا چون زیک اصل سرشتیم چه زیبا و چه زشت # اختیاری چونداریم، چه تدبیر کنیم # گرچه بی هیچ شکی آن درود مرد که کشت ~~گرچه جان بازی ست. خواهم طرهآ جانان گرفت # جان به مهرش دادن و مهرش میان جان گرفت ~~از سر جان بگذرم باشد رسم بر1 کام دل دامن مقصود نتواند کسی آسان گرفت ~~زلف مشکینش دلاء زنهارء نگذاری ز دست رشتهآ جتست، چون از دست شدنتوان گرفت ~~جان به یاد نرگسش آیین هشیاران گذاشت دل به بوی سنبلش ترک سر و سامان گرفت ~~5 خوش دلم کان سرو سایه بر سرم خواهد فکند چون من افتاده را با خاک ره یکسان گرفت ~~هر ms061 نفس سوز2 درونم شعله بر تر میزند3 گرچه سر تا پایم از خون جگر طوفان گرفت # یده در پایش فتا دردش ازطاقت چوافزون شده4 پی درمان گرفت ~~دل زشوقش خون شد واز دیده در پایش فتاد د # همت عبدالمجید از غیر دامن در کشید # از جهان و جان گذشت و دامن جانان گرفت # (س، 60. ح، 394080،5015.ف2430) ~~زان غمینم که غمگسارم رفترفت و5 از جان و دل قرارم رفت ~~از همه عالم اختیارم بودچون شد از دست، اختیارم رفت # زان در میان خون دلم کان دلارام از کنارم رفت PageV01P145 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0070.png) ~~بیگل روی واسرو قامت او ذوق گلزار و جویبارم رفت ~~اشک ریزم چو لاله بر رخسار کان سمنبوی گلعذارم رفت 5 # خواب از آن چشم پرخمارم رفت ~~صبر از آن زلف بیقرارم شد # نظر مرحمت ندیده ز دوست # زندگانی در انتظارم رفت (س، 115.ح،91،5،108) ~~ای دریغاا که روزگارم رفت کارناگرده وقت کارم رفت ~~طرب از خاطر خرابم شد2 طاقت از قالب نزارم رفت ~~روی گلگون چو زعفرانی3 شد میل بستان و لالهزارم رفت ~~زردرویم چوباغ فصل خزان زانکه از عمر نوبهارم رفت ~~طلب زلف دلفریبم شد هوس چشم پرخمارم رفت 5 ~~آن هواهای بیقیاس نماند وان تمنای بیشمارم رفت ~~گرچه عبدالمجید میگوید آرزوی جمال یارم رفت # نکنی باور این سخن زنهار3 # زان غمینم که غمگسارم رفت # (س،16/ . ح : 08/:د9/0) ~~گر التفات نماید به حال ما کرمت روان کنم دل و جان را نثار در قدمت ~~نه همدمیست مرا در جهان بجز یادت نه محرمیست مرا در جهان بغیر غمت ~~بنه قدم که ز چهره بساطت اندازم نمای روی که تا جان به رو نما دهمت ~~به سر اگر چه بگردانیام سرم باشد همیشه بر خط فرمان نهاده چون قلمت ~~اگرچه بی گنهم هر زمان به جان آری به جان تو که نگویم شکایت از ستمت 5 ~~امیدواری هر کس به کوششی باشد امید بنده به لطف و عنایت از کرمت ms062 # از آن سبب که الم از تو میرسد ما را # خوش است خاطر عبدالعجید از المت5 PageV01P146 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0071.png) # 85 ~~نه دستم میرسد جانا به زلف عنبرافشانت نه از دل دست می دارد سرزلف پریشانت ~~نه بختم میکند سعیی. که گردم خاک درگاهت نه دولت میدهد1 یاری. که بوسم سم یکرانت ~~نشینم بر ره بادی که از کوی تو می آید مگرچون سرمه در چشعم کشد گردی زمیدانت ~~گهی چون سایه بی جانم زشوق2 روی چون مهرت گهی چون گوی سرگشته از آن زلف چوچوگانت ~~5 گرم از دست محنتها به سر هردم بگردانی تگردد چون قلم هرگز سرم از خط فرمانت ~~اگر چون زلف بگذاری که سر در پایت اندازم چو گیسوجان برافشانم بر آن سرو خرامانت ~~چوره سوی تومی آرم به بوی2 زلف جاتبخشت حجاب دیده می گردد فروغ روی تابانت # چرا عبدالمجیدا آخر بدین سان اشک میباری؟ # چو سوز سینه ننشیند به آب چشم گریانت # (س،66ح83.5،600) ~~ای در دل و دل در آرزویت در جانی و جان به جست و جویت ~~چشم من تیره روز بگشای باشد که ره آورم به سویت ~~بیرون ز زبان، زبان دیگر خواهم زبرای گفت و گویت ~~جانبغش دم مسیح از آن شد کز باد گرفته بود بویت2 ~~5 زان عمرفزاست آب حیوان کو دارد اثرز خاک کویت ~~تو برتراز آرزوی خلقی سرگشته شدم در آرزویت # نادیده رخ تو، نقش دیگر # در هر سری از خیال رویت # (س،51) ~~روی تو خود نشاید، دیدن ز نور رویت بگشا نقاب تا من. میرم در آرزویت ~~در جستن تو خلقی. در هر طرف شتابان تا خود که را نماید، اقبال ره به سویت ~~چون دادنی ست جانم، باری بر آستانت چون رفتنیست عمرم باری به جست و جویت ~~ذکرت چو بر زبانم. آید ز شوق خواهم هر موی خود زبانی. گویا به گفت و گویت ~~5 از مرگ عاشقان راء اندیشهای نباشد در پایت ار بمیرد. ms063 زنده شود به بویت PageV01P147 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0072.png) ~~چندین هزار دیده، حیران آن جمالند هر دیده نقش دیگر، بیند زعکس رویت # عبدالمجید عکسی، زان روی در نیابد # تا دیدهاش نگردد، روشن ز خاک کویت # رس، 49) ~~ای قبلهآ جان خسته کویت وی میل دل شکسته سویت ~~ای دیدهآ هر امیدواری روشن ز جهانیان به رویت ~~نه در هوسم بجز هوایت نه آرزویم جز آرزویت ~~بینم ز مه دو هفته چهرت بویم زگل شکفته بویت ~~سرگشته زا مهر، بیسر و پای چون ذره کنم هوای کویت 5 ~~از شوق ز سرگنم قدم را تا پای نهم به جست و جویت # از ذوق. زبان دل گشایم # چون روی نهم2 به گفت و گویت # (س، 76. ح83،5.560) ~~هوای دوست برافروخت آتشم زنهاد خیال بین که مرا باز در خیال افتاد ~~نه قدرتی که گشایم به روی او دیده نه طاقتی که برآرم ز شوق او فریاد ~~ز یاد خود به فراغت به ذکر او مشغول به دام عشق اسیر و زبند خویش3 آزاد ~~بیا که تا در وصل تو بسته شد بر من فراق، چشمهآ خونم ز چشمها بگشاد ~~کدام جور که بر2 من، مدار چرخ نکرد چه غم که بهر من از مادر زمانه نزاد 5 ~~مرادم از همه عالم تویی واین5 عجب است که وصل تو نتوان یافت جز به ترک مراد ~~به گفت و گوی تو چون روز میبریم به شب به جستوجوی تو چون عمر میرود بر باد ~~اگر چه هر نفست یاد میکنم جانا ز یاد من چه گشاید گرم6 نیاری یاد # ز جور عشق تو عبدالمجید گشت چنانک # ز جام درد شود سرخوش و ز غم دلشاد # (س56ح2.5،96-95) PageV01P148 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0073.png) # 90 ~~اگر ز کوی تو بویی1 به من رساند باد به مژده جان و جهان را به باد خواهم داد2 ~~اگر چه گرد برانگیختی ز هستی3 من غباری از من خاکی به دامنت مرساد ~~چو در به روی من ای نور ms064 دیده دربستی دگر جهان در شادی به روی من نگشاد4 ~~خیال لعل توام5 دیده میکند پرخون هوای زلف توام6 عمر میدهد7 بر باد ~~5 نه در برابر چشمی، نه8 غایب از نظرم1 نه یاد می کنی از من10، نه میروی از یاد ~~به جای طعنه اگر تیغ میزند دشمن ز دوست دست نداریم11 هر چه بادا باد # ز دست عشق تو عبدالمجید جان نبرد # که جان ز محنت12 شیرین کجا برد فرهاد؟ # رس 60.ح،690409600016. ف،61/: ظ، 335. ن2630) ~~از دست خودم اسیر و12 بیداد فریاد زدست خویش فریادا ~~عمر از پی روی گلعذاران تا چند دهم چو زلف بر باد؟1 ~~بر خاک ز شوق تا کی افتم چون سایه به پای سرو آزاد؟ ~~از دوست، مرا شکایتی نیست بر من ز دل است و دیده بیداد ~~5 صیدی که به دام خود درافتد ناله چه کند14 زدست صیاد؟1 ~~حال من دل شکسته با دوست از روز نخست، مشکل افتاد ~~بس سوز که از دلم برانگیخت بس خون که ز دیده هام بگشاد15 ~~بنیاد صلاح وزهد برگند هرگز نرود دمی ز یادم هر جا که فکند عشق بنیاد هرگز نکند دمی ز من یاد # 10 بس سر که هوس به خاکش افکند16 # بس جان که هوا به باد برداد رس،80. ح 61 د490) PageV01P149 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0074.png) ~~شب فراق. شبی نیست کان ستحر دارد 92 مگر نقاب نگارم زروی بردارد ~~همیشه عاشق مهجور، تیره روز بود اگر هزار مه و مهر در نظر دارد ~~چه حالت است که هر کس به جان همیجوید بلای عشق اگر چه به جان خطر دارد ~~چه صورت است که عاشق به سر همی پوید به گرد آن سر کویی که بیم سر دارد ~~ز ذوق عشق ندارد خبر گران جانی که گشت عاشق و از خویشتن خبر دارد 5 ~~چگونه درد دل و عشق را اثر نبود که در مزاج جماد و نبات اثر دارد # بسوخت باطن عبدالمجید ms065 از آتش عشق # از آن چه سود، که ظاهر به اشک تر دارد # (ح (102059) ~~رویی بدین طراوت. دور قمر ندارد قدری بدین لطافت. نوع بشر ندارد ~~ای جان و دلاخدا راء از رخ نقاب بگشای کز نازکی جمالت، تاب نظر ندارد ~~دل با تو چون بپیوست، از جان برید پیوند جان تا ز تو1 خبر یافت، از خود خبر ندارد ~~از لعل باده رنگت، مست2 الست گشتم زان پند نیکخواهان، در من اثر ندارد ~~افتادهام ندارم، غیر از تو دستگیری درداا اگر ز خاکم لطف تو برندارد 5 ~~گر جان رود درین سره روی از طلب نتابم جویای3 وصل جانان. خوف از4 خطر ندارد # عبدالمجید هرگز، زین کوی برنگردد # چون در جهان جز این در، جایی دگر ندارد # (س، 93. ح،79. 101،5) ~~تاب آن روی، مرا واله و حیران دارد پیخ آن موی. مرا5 بی سر و سامان دارد ~~کارم آن زلف شکن بر شکنش میشکند6 حالم آن طرهآ آشفته پریشان دارد ~~چارهآ این دل بیچاره7 نمیدانم چیست؟ دردش آن نیست که امید به درمان دارد PageV01P150 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0075.png) ~~محنتی نیست محبت که به انجام رسد غصهای نیست غم عشق که پایان دارد ~~5 کی به احوال من آن جان و جهان پردازد؟ چون به هر گوشه ازین جنس فراوان دارد ~~گر چه خون جگر آن مردم چشمم ریزد گرچه آن جان و دلم قصد دل و جان دارد # فرخ1 آن دل که تقرب به دلارام کند # خرم آن جان که هوای در2 جانان دارد # رس. 69. ح، 37. د.95) ~~دمی به وقت خودم روزگار نگذارد زمانه بیسببی هر زمانم آزارد ~~چنان به گنج خمولم نشاند گردش چرخ که غیر حادثه یادم کسی نمیآرد ~~چنان شکست ستیزه3 ستارهام که سپهر به چشم مهر تظر کردنم نمییارد2 ~~اگر چه دور5 سپهر و ستاره خوارم کرد جفا و جور جهانم عزیز6 میدارد ~~5 چه صورت است، که از خاک فتنه میروید7 چه حالت است، کز افلاک ms066 غصه میبارد ~~بجزرضا به قضانیست چارهای که8 خطاست # ت هر آن دلیل که عقلم صواب پندارد # اسیر حادثه عبدالمجید تنها نیست # که روزگار، کسی را معاف نگذارد # رس، 69 ح9850670) ~~گر باد صبا بوی تو بر خاک من آرد # برخاک من آرد زان بوی روانبخش، روانم به تن آرد ~~بخشد تن بیتاب مرا تازه حیاتی گر نوش لبت یاد من ممتحن آرد ~~با مردهآ صد ساله اگر در سخن آیی لطف دم جان بخش تواش در سخن آرد ~~جان در تن گلهای ریاحین دمد آن باد کو وقت سحر بوی تو سوی چمن آرد ~~5 از رشک کند خون جگر نافه، نسیمی کز خاک درت گرد به ملک ختن آرد ~~چون ذره سهیل یمنی شیفته گردد گر مهر رخت روی به سوی یمن آرد # جاناا نظری کن که فلک بیرخ خوبت # چندان که غمش دست دهد، سوی من آرد9 # (ح، 95.103،5) PageV01P151 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0076.png) # 97 ~~که راست زهره که پیغام من به یاربره معر نس # مگر نسیم، سلامی بدان دیار برد ~~ز دست رفتم و از پا درآمدم، کس نیست که از غمم خبری سوی غمگسار برد ~~نسیه زلف بدین جان ناشکیب آرد سلام جان1 به سوی آن زلف بی قرار برد ~~برای منزلش از چهرهام3 بساط کشد ز بهر مقدمش از دیدهام نثار برد ~~چو اشتیاق و نیاز از شمار بیرون است سلام و بندگیام نیز بیشمار برد 5 ~~نسیم صبحا بگویش که آن شکستهآ هجر به جست وجوی تو تا چند روزگار برد ~~کی3 از سعادت وصل تو برتواند خورد چو عمر خویشتن اندر طلب به کار برد ~~میان خون جگر غرقه میشود، چه شود گرش عنایت و لطف تو تا4 کنار برد # علاج درد تو عبدالمجیدا دشوار است # دوا و چارهآ آن لطف کردگار برد # رس، (8-80 ح620-61د1000) ~~آن روز که آن سرو سهی وعده وفا کرد از مرحمت و لطف چه گویم که چهها کردا ~~از روی ms067 کرم سایه بر احوال من انداخت وین کار نه از بهر من، از بهر خدا کرد ~~یارب! که دل نازک دلدار بر آن داشت یا5 خود چه دعا حاجت این خسته روا کرد؟ ~~چون ذره چو شیدا شدم از تاب هوایش6 از مهر، نظر سوی من بی سر و پا کرد ~~من واله وحیران که مگر خواب و خیال است کان یار ستم پیشهآ من ترک جفا کرد 5 ~~خود سرو خرامان من آن لحظه که بنشست7 برخاست8 مرا خسته و بدحال رها کرد ~~بگذاشت جگرتشنهام آن چشمهآ حیوان9 بگذشت و مرا غرقهآ طوفان بلا کرد # خرد رفت چون گشت جدا از همه کامیم جدا کرد # این مرحمت و مهر، فزون از حد من بود1 # وین لطف و عنایت نه به اندازهآ ما کرد # رس،7680، ح610-ع9900 PageV01P152 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0077.png) ~~رکه با دوست آشنایی کرداز دل و کام دل، رهایی1کرد ~~هر که را سر عشق روی نمود ترک ناموس و خودنمایی کرد ~~هر که او روی سوی یار2 آورد پشت بر تقوی ریایی کرد ~~یک جهت شودلاا که نتوانی عشقبازی و پارسایی کرد ~~5 دلنوازی نکرد و3 دلداری آنکه او پیشه دلربایی کرد ~~تا بود جان، وفاش میورزم گرچه صد گونه بیوفایی کرد # شد ز عبدالمجید بیگانه # دل چو با دوست آشنایی کرد # رس، 78. ح، 59-58د.99) ~~دلی که راه سرکوی دلربا2 گیرد نصیحت من و تو دامنش کجا گیرد؟ ~~هر آن کسی که برفت از پی می و معشوق عنان او عجب ار پند پارسا گیرد ~~گر اختیار بود دشمن دل و جان را کس میان دل و جان خود چرا گیرد؟ ~~نسیم صبحا به جانان بگو نپنداری که دل به جور و جفا ترک دلربا گیرد ~~5 چو شمعم آتش عشقت ز سر بدر نرود گر آب دیدهام از فرق تا به پا گیرد ~~چو خاک راه5 تو گردم گرم کنی نظری ز مهر روی تو هر ذرهای هوا گیرد ~~اگر ms068 چه با همه مهر و وفا که میورزم همیشه طبع تو با من ره جفا گیرد6 # هزار شکر که گر صد هزار صید بود # کمند زلف تو عبدالمجید را گیرد # رس: ع8ح 800،5070) ~~تا دمی باشد ز سودای تو دم خواهیم زد تا قدم داریم در راهت قدم خواهیم زد ~~روز آخر مسکن از خاک درت خواهیم ساخت در قیامت بر سر کویت علم خواهیم زد ~~از غم عشقت نه گاه زندگی میریم و بس لاف سودای تو در کتم عدم خواهیم زد PageV01P153 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0078.png) ~~ر چه بادا باد روزی داد دل خواهیم دد وجهان آشفته شو، زلفت به هم خواهیم زد ~~تا غباری در میان صورت نبندد از سرشک آب خاک درگهت را دم به دم خواهیم زد 5 ~~بیرخ چون آفتابت ز آب چشم و خون دل چون نجوم گونه گون بر رخ رقم خواهیم زد # در ازل رفت این قلم عبدالمجیدا اندیشه چیست؟ # ما قدم هرگز خلاف آن قلم خواهیم زد؟ # (ق1410) ~~جانا! اگر نه1 لطف تو2 فریاد ما رسد پیدا بود2 که کوشش ما تا کجا ر ~~حالم برت که عرضه4 کند چون به درگهت نه5 قاصد شمال و6 نه پیک صبا رسد ~~کویت7 نه منزلی که به پای هوس روند زلفت نه حلقهای که به دست هوا8 رسد ~~داری9 دلم بر10 آتش و سوزم ز بیم آنک1 دودی از آن به12 دامنت13 ای دلربا رسد13 ~~خاک رهت15 به مردم دیده نمیرسد کی دولت وصال به امثال ما رسد 5 ~~جانم بر آتش است و16 پریشان بسان زلف17 تا دست دل به دامن وصلت چرا رسد18 # عبدالمجیدا کسب19 سعادت به سعی نیست # این کار دولت است کنون تا که را رسد ~~دست امل به دامن یارم نعی رسد پای طلب به کوی نعارم نمی رسد PageV01P154 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0079.png) ~~چون ببینمش معاینه کز بهر دیدهها گردی از آن خجسته دیارم نمیرسد1 ~~پای از میان بحر غمش کی نهم ms069 برون؟ چون دست فکر سوی کنارم2 نمیرسد ~~از نالهام چه حاصل و از زاریام چه سود؟ چون پیش دوست. نالهآ زارم نمیرسد ~~5 از گلشن3 نشاط رسد زخم خارهام4 وز جام وصل. غیر خمارم نمیرسد ~~درداا به غور کار من خستهآ خراب آن کس که اوست چارهآ کارم نمیرسد # عبدالمجیدا غیر خرابی و خستگی # کس را ز چشم و غمزهآ یارم نمیرسد # رس، 65. ح،42. د،47) ~~باغ وبستان. بهار خوش باشد باه شکوفه نشار خوش باشد ~~چون ریاحین دمید و گل خندید گلشن ولالهزار خوش باشد ~~صبحدم چون نسیم گردیدن گرد سرو و6 چنار خوش باشد ~~سنبل و گل چوچهره بنمودند سبزه و شاخسار خوش باشد ~~5 نی غلط میکنم چه7 سبزه و گل زلف و روی8 نگار خوش باشد ~~آرزوی کنار جوی مکن کآرزوی کنار9 خوش باشد ~~بربنفشه10 به زیر سایهآ سرو با بت گلعذار خوش باشد ~~دست در دست سرو سیم اندام طرق11 جویبار خوش باشد ~~روی در روی گل نخواهم کردر # واهم کرد روی در روی یار خوش باشد # 10 نزد عبدالمجید با معشوق # دی چو فصل بهار خوش باشد PageV01P155 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0080.png) ~~ز درد و محنت هجران از آن نمینالم که دوست در نظرم دایما عیان باشد ~~همیشه حسن توام در برابر است ای دوست! اگر چه روی تو از دیدهام نهان باشد ~~همیشه جان و دل من ملازم در تست به صورت ار چه بسی راه در میان باشد ~~همیشه با تو سخن گویم و سخن شنوم نه گوش1 منهی و نه راه ترجمان باشد 5 ~~چو اتصال حقیقت است با تو جان مرا چه احتیاج به منهی و ترجمان باشد ~~بدان امید که سازم نثار2 مقدم او روان ز دیدهآ من جوهر روان باشد ~~ز اتحاد که با تست و اتفاق مرا بدان مراد که خواهی مرادم آن باشد # چو عشق در دل عبدالمجید از ازل است # همیشه تا ابدش عشق همچنان باشد # رس، 106) ~~خوشا آن ms070 سره که درجانش غم جانان نهان باشد به ذکر دوست پیوسته دلش رطب اللسان باشد ~~به وقت جستوجوی او ز سر تا پا قدم گردد3 به گاه گفتوگوی او ز پا تا سر زبان باشد ~~به جانان جان نپیوندد اگر در بند دل ماند ز دلبر دل نیاساید گرش پروای جان باشد ~~در آن ساعت که جانانم4 نقاب از رخ براندازد نه از جانم بود فکری، نه یادم از جهان باشد ~~دهم9 جانی، چه خوش6 باشد گر آنش در نظرآید دهم7 عمری، زهی دولت اگر میلش بدان باشد 5 ~~شوم خاک رهش، نی نی کجا آن منزلت دارم9 روان در پایش افشانه کی ام1 یارای آن باشد # ز تو عبدالمجیدا آن دم چه دانی تا چهها آید # که را عقل آن نفس ماند،11 که را هوش آن زمان باشد ~~عاشقی تا شعار من باشد زهد و تقوا نه کار من باشد ~~نفسی کان به ذکر دوست رود حاصل روزگار من باشد PageV01P156 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0081.png) ~~مهر او دستگیر من گردد غم او غمگسار من باشد ~~در شگفتم که چون قرار غمش در دل بیقرار من باشد ~~5 اشک از آن رو که عکس دوست دروست دایما در کنار من باشد ~~تاب مهری که روز عیشم ازوست1 رنگ رخسار یار من باشد ~~شب و روزی که عمرم افزاید زلف و روی نگار من باشد ~~بیگل روی او ز خون جگر بسترم لالهزار من باشد ~~بیدهان چو چشمهآ نوشش چشمها چشمهسار من باشد ~~10 آن که بر آتشم زند آبی # ی دیدهآ اشکبار من باشد # وانکه دلجوییام کند هردم # محنت بیشمار من باشد # رس:26-175. ح560 -.99- 98 ~~کس درجهان به خوبی. همتای او نباشد سروی به اعتدال همچون2 بالای او نباشد ~~نرگس به لطف چشم بیمار او نروید لاله به حسن روی زیبای او نباشد3 ~~آن دل مباد خرم. کز درد او بنالد وان3 سر مباد کو را، سودای او نباشد ~~در عرصهآ درونم، جز ms071 مهر او نگنجد در خلوت ضمیرم. جز جای او نباشد ~~5 از جان و دل سرشتند، سر تا قدم تنش را کز آب وگل وجوذی، همتای او نباشد ~~گفتم که جان فشانه، در پای او، ولیکن یارای جان فشانی، در پای او نباشد # عبدالمجیدا بی او. کاری چو از9آ تو ناید # از سعی تو چه حاصل. چون6 رای او نباشد # رس، (9:ح5.760ه/10) ~~علبری نوشکفته، چون روی او نباشد بری بنفشهآ تر، چون موی او نباشد ~~چشم و دل شکسته، در روی او نیفتد پروای جان خسته، جز سوی او نباشد PageV01P157 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0082.png) ~~درمان درد عاشق. جز یاد او نشاید پایان راه طالسب، جز کوی او نباشد ~~آبی که جان فزاید. از خاک کویش آید بادی که روح بخشده بی بوی او نباشد ~~سرو ریاض جنت، جز قامتش نیابی خورشید عالم جان، جز روی او نباشد 5 # عبدالمجیدا رویش، چون سوی کعبه گردد # آن را که قبلهآ جان، ابروی او نباشد # (رح: 201،5076) ~~یارب! احوال من از آخر و انجام چه باشد؟ حاصل کار من از گردش ایام چه باشد؟ ~~منزل عیش و طرب نیست جهان این دوسه روزی کام اگر نیست بسازیم به ناکام1 چه باشد؟ ~~آنکه خود شست فرو نقش خود از فتر هستی در جهان گر نبرد هیچ کسش نام چه باشد؟ ~~آنکه ارا از] سر اخلاص بود سوز و نیازش گر بود در عقبش سرزنش عام چه باشد؟ ~~چون پی مهر به یک جرعه چنین کرد خرابم غایت مستی این جام غم انجام چه باشد؟ 5 ~~از دل آرام و زتن تاب و توانم سپری شد گر کند مرحمتی لطف دلارام چه باشد؟ # آرزویم چو برون از حد و شوقم به کمال است # لطف عامش نظری گر کند انعام چه باشد؟ رس،92) ~~چون زلف یاره باز هوا مشکبار شد روی زمین بنفشه خط و گلعذار شد ~~نرگس ز ذوق جام می2 لاله مست گشت سنبل ز شوق ms072 عارض گل بیقرار شد ~~چون مهد گل به فرخی آمد به گلستان در پایش از شکوفه درم ها نثار شد ~~از بس که باد بر گل و سنبل گذار کرد جان بخش چون هوای سر کوی3 یار شد ~~در هر چمن به یار چفان حوز طلعتی گویی مگر بهشت برین آشکار شد2 5 ~~خرم کسی که وقت گل و فصل نوبهار با سرو قامتی به لب جویبار شد ~~خوش خاطری که گاه سحر موسم ربیع با یار گلعذار. سوی لالهزار شد ~~شادان دلی که در طلب دلنواز رفت فرخ سری که در قدم غمگسار شد # عبدالمجیدا هر که مجال وصال یافت # مستغنی از تفرج95 باغ و بهار شد رس، 108.خ(310-31) PageV01P158 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0083.png) # 112 ~~کاری ز من نیامد و هنگام کار شد وز عمر آنچه بود مرا اختیار شد ~~از حسرت و دریغ و ندامت چه حاصل است اکنون که در هوا و هوس روزگار1 شد ~~ذوق طرب نماند چو روز3 شباب رفت بازار گل شکست، چو فصل بهار شد ~~ای بس جوان که از غم ایام پیر گشت ای بس عزیز کز ستم دهر خوار شد ~~5 جامی به کام خویش نگویی که درکشید کاندر عقب نه3 خستهآ رنج خمار شد ~~رخ در رخ نگار که آورد یک نفس کآشفته سر نه چون3 خم زلف نگار شد ~~ای دلا زمان کار به لهو و لعب گذشت کارت ز دست نامد و دستت ز کار شد5 # عبدالمجید. عمر گرامی به باد داد # آلا دمی که در طلب وصل یار شد # رس113 .ح، 6.د،92-93) ~~چون زلف تو کارم ز هوا زیر و زبر شد احوال من از عشق تو بد بود و6بتر شد ~~سیلاب سرشکم ز ره دیده روان گشت سر تا قدمم غرقهآ خوناب جگر شد ~~از بار فراقت تنم از پای درآمد وز7 آتش سودای توام دوده به سر شد ~~شب تا به سحر شمع صفت8 سوختم از شوق وز ms073 گریه سراپای من سوخته تر شد ~~5 هر چند که بی روی چوخورشید تو هر شام سیارهام از دیده روان تا به سحر شد # از فکر رخت دیده. پر از لعل و گهر گشت # وز ذکر لبت کام، پر از شهد و شکر شد # رس، 105. ح،89 -102،588) ~~دشت، سبز و شکوفه خندان شد باغ، دلخواه و خانه زندان شد ~~باد، مشکین چوبوی دلبر گشت باغ. خرم چو کوی جانان شد PageV01P159 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0084.png) ~~زلف سنبل بسان طرهآ دوست از نسیم سحر پریشان شد ~~شمع لاله بسان عارض یار برلب چشمهها فروزان شد ~~چون لب روح بخش جانانم لب میگون غنچه خندان شد 5 ~~هر کجا در جهان گلاندامیست آشکارا چوگل به بستان شد ~~هر کجا سرو قامتی ست چو سرو بر لب جویها خرامان شد ~~گلشن از شاهدان حور سرشت به خوشی چون ریاض رضوان شد ~~خرما آن دل که با دلارامی میتواند سوی گلستان شد # پیش عبدالمجید بیمعشوق 10 # در ریاض بهشت نتوان شد # رح 1035092-98) ~~کو ذرهای که مظهر انوار ما نشد کو دیده ای که طالب دیدار ما نشد ~~راهش1 به سر نرفت که در راه2 ما نرفت از کار بازماند که در کار ما نشد ~~تا جان نداد، صورت جانبخش ما ندید تا ترک سر نکرد، سزاوار ما نشد ~~چون هیچ دیده طاقت دیدار ما نداشت زان رو معل پرتو رخسار مانشد3 ~~عکسی زما در آینهآ دل که دید کو جان وجهان نداد و خریدار ما نشد 5 ~~آن کیست در جهان که ز4 صوت و صدای ما گفتار ما شنید و گرفتار ما نشد؟5 ~~شمع6 دلی ز پرتو ما روشنی نیافت کو هم بدان چراغ طلبکار ما نشد ~~جز ما به وصف ما که تواند زبان گشود؟7 کس در جهان چو محرم اسرار ما نشد ~~بلبل چگونه وصف گل روی ما کند؟ هرگ # هرگز چو در حوالی گلزار ما نشد # عبدالمجیدا تابشی از مهر ما که ms074 دید 10 # تا او بسان ذره هوادار ما نشد # (س، 23 .ح، 8.د،93.م،68 .ف،29/. ش، 116ظ3330) PageV01P160 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0085.png) ~~نیاز و شوق به دیدار جانفزای شما چگونه شرح دهم چون ز شرح بیرون شد ~~هر آنچه هست مرا از زمانه، میکاهد بغیر عشق توکاان] هر زمانم افزون شد ~~خیال دیدن روی تو در خیالم نیست از آن که مردمک دیده غرقه در خون شد ~~5 زاشتیاق، دلم خون شد و یسان سرشک ز دیده رفت و ندانم که حال او چون شد؟ ~~اگر چه خون دل است این که میرود از چشم چو بر خیال رخت می گذشت گلگون شد # به دام عشق تو عبدالمجید تا افتاد # به هیچ گونه ندارد امید بیرون شد ~~آمد بهار و روی زمین دلگشای1 شد وز بوی خوش، نسیم سحر جانفزای شد ~~غنچه چو لعل نوش لبان، روح بخش گشت ستبل چو زلف لاله رخان، دلربای شد ~~گل خندهزن چو شاهد رعنا نمود روی بلبل بسان چنگی تغمه سرای شد2 ~~لاله میان کشت و بنفشه فراز جوی هم خرمی فزای و هم اندوه زدای شد ~~5 گلهای رنگ رنگ برآرد ز یک مقام گویی بهار عیسی معجزنمای شد ~~فرخنده طالعی که درین فصل چون نسیم از زلف دلفریب سحر مشکسای شد3 ~~گاهی ز بهر دیدن او جمله دیده گشت گاهی ز بهر مقدم او خاک پای شد # روشن ز گل جهان، وز هجران گلعذار # عبدالمجید تیرهدل و خیرهرای شد ~~یا رب! آن یار جفاپیشه وفا اندیشد خستگان را چو کند یاد ز ما اندیشد ~~سخت بدعهد و ستم پیشه و بیمهر و وفاست عجبم آید اگر او ز خدا اندیشد3 ~~این چنین میل که او راست به خون ریختنم آن محال است که از روز جزا اندیشد # مدام از من وحال دل5 خسته کجا اندیشد؟ ~~آنکه بر روی خود آشفته چوزلف است مدام PageV01P161 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0086.png) ~~گر کند یاد من خسته به عمری1 چه شود وقتها ms075 پادشه از حال گدا اندیشد ه # هر چه جانان کند از جور و جفا او داند # عاشق آن نیست که از چون و چرا اندیشد # رس، 86 ح690 د1000) ~~فصل فرخندهآ بهار آمد باد جانبخش و2 مشکبار آمد ~~کوه و صحرا ز سبزه خرم شد باغ و بستان زگل به بار آمد ~~از شکوفه هزار گونه درم بر سر مهد گل نثار آمد ~~وز3 ریاحین نوشکفته چمن به4 طراوت چو روی یار آمد ~~نالهآ رعد و گریههای سحاب آخوالامر هم به کار آمد 5 ~~بید چون سایه بر سمن افکند5 موسم طوف6 جویبار آمد ~~باغ چون شد نگارخانهآ چین فرصتت عیش با تگار آمد ~~خرم آن دل که در میان چمن7 سرو قدیش در کنار آمد ~~فرخ آن کس که با گل اندامی به تماشای لالهزار آمد ~~نیست عبدالمجید را سر باغ گر چه چون خلد آشکار آمد 10 # دیدن گل ز دل برون نبرد # غم که از هجر غمگسار آمد # (س، 111:ح9305030) ~~سرمست گلعذاری،8 دوش از درم در آمد چون غنچه در تبسم چون لاله خوش برآمد ~~از هر چه در خیالم، میگشت، خوبتر بود وز هر چه دیده بودم، در دیده خوشتر آمد ~~از عکس روی گویی، بر برگ گل خرامید وز9 رنگ و بوی گیسو، بر سنبل تر آمد ~~از نور خیره گشتم، آن دم که روی بنمود وز خویشتن برفتم، آن لحظه کو در آمد10 PageV01P162 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0087.png) ~~5 آیین دلتوازی،1 گر چه نه عادتش بود2 از بهر عشق بازی. یا رب2 چه درخور آمد ~~از آفتاب رویش، وز3 پیچ و تاب مویش شبهای غصه بگذشت. ایام غم سر آمد ~~ای جانا چرا غمینی، چون رخ نمود جانان؟ وی دلا چرا حزینی، اکنون که دلبر آمد؟ ~~گویی بدین5 خرابه، ناگه گذارش افتاد یا نالههای زارم، زین سوش رهبر6 آمد7 # عبدالمجید حیران. از بخت و طالع خود # کاین اتفاق چون بود. وین8 کارچون بر9 آمد؟ # رس 62 ح390 ms076 -96،5038-02583/506095ت:337 .ب، 06/23ع ز2450) ~~بیدار شوای دلا که دلیل سخر آمد دریاب که هنگام غنودن به سر آمد ~~زلف و رخ چون عنبر و کافور1 چه بویی؟ کز عنبر تو شوشهآ کافور برآمد ~~در طرهآ چون برگ بنفشه چه زنی دست؟ چون سنبلت از غنچهآ نسرین به برآمد ~~مانندهآ مستان چه کنی خواب صبوحی؟ بردار سر از خواب که صبحی11 دگر آمد ~~5 زنهارا مکن تکیه برین گردش ایام چون سخت12 ستمکاره و بی دادگر آمد ~~از جهل هر آن کوزجهان چشم وفاداشت در زیر لگد کوب جهان13 پی سپر آمد ~~برخاست هر آن کس که درین مرحله بنشست بگذشت هر آن کس که درین رهگذر آمد ~~در سلک بهایم کشدش دونی هقت کوته نظری را که جهان در نظر آمد ~~گردن مکش از کبر که از باد حوادث هر کس که سرافراز شد، از پای درآمد ~~10 چون چرخ13 سر آمد شد و چون مهرجهانگیر هر کس که15 درین بادیه بی پا و سر آمد # ز احوال جهان سخت پریشان و خرابم # خرم دل آن کزدو16 جهان بی خبر آمد # (رس،12/. ح: 92،5-5) PageV01P163 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0088.png) # 122 ~~باد بعگذشت و بوی جان آمد یاربا از کوی دلستان آمد ~~گر نه در سنبلش صبا پیچید1 از چه رو راحت روان آمد ~~گرنه بر2 نرگسش نسیم گذشت از چه بیمار و ناتوان آمد ~~گل برآمد ز شرم سرخ و بریخت گلرخم چون به گلستان2 آمد ~~عکس رویش فتاد بر گلزار بلبل آن دید4 در فغان آمد 5 ~~جانم از مهر او ز دل ببرید دلم از شوق او به جان آمد ~~آب حیوانم از خیال لبش هر دم از ذوق5 در دهان آمد ~~جان عبدالمجید پنداری بهر مهرش بدین جهان آمد # خاک پایش مگر شود روزی # زان درین تیره خاکدان آمد # رس، 66.ح670.د970) ~~هر که دلجوی دید، بیدل ماند هرکه عاشق نگشت، باطل ماند ~~راستی از حیات بهره نیافت هر که از ms077 سر عشق، غافل6 ماند ~~نزد عاقل بجز جمادی نیست آنکه معشوق دید و با دل7 ماند ~~دلم از تاب زلف دلبندی همچو دیوانه در سلاسل ماند ~~دیده شد، نقش او ز دیده نشد دل نمانده آرزوش در دل ماند 5 ~~گفتم از دست عشق بگریزم پایم از آب، دیده در گل ماند ~~ساربانا چه میکنی تعجیل که زباران اشک محمل ماند # پای عبدالمجید چون پوید # چون دلش در نخست منزل ماند PageV01P164 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0089.png) ~~بهر خلاص گشتن ازین ظلمت وجود مانند سایه در پی مهرش دویدهاند ~~بی چشم و گوش ظاهر و بی آلت حواس گفتار او شنیده و دیدار دیدهاند ~~تا با خیال دوست به خلوت دمی زنند عزلت ز خلق جسته و خلوت گزیدهاند ~~5 راهی زجان به حضرت1 جانان کشیدهاند عشاق ازین طریق به مقصد رسیدهاند ~~پیوند یار اگر چه محال است، عاشقان چندان دویدهاند که از خود بریدهاند # عبدالمجیدا از دو جهان درگذشتهاند # تا در حریم حضرت انس آرمیدهاند # رس2420.35 ~~از می مهر سرخوشم گوش نمی کنم به پند زهد و صلاح تا به کی. صبر و شکیب تابه چند؟ ~~آتش سوز سینهام خرمن زهد را بسوخت سیل سرشک دیدهام، بیخ شکیب را بکند ~~قابل پند نیستم، چند کنی نصیحتم بستهآ بند زلف راء2 نیست گشایشی ز پند ~~گوش به پند ناصحان، کی کند آنکه باشدش در غم عشق جان اسیر، در خم زلف دل به بند ~~5 صورت حسن و لطف بین، ازچپ و راست جلوه گر باد مگر نقاب راء از رخ یار3 برفکند ~~بسته4آ طرهاش چودل، باک5 نیارد از خلاص خستهآ تیر غمزهاش، باک ندارد از گزند6 # در طلب مراد دل، جان و جهان بباختیم7 # بخت نکرد یاوری، سعی نگشت سودمند # رس عه-95.ح202058283 ~~کی بود پرده ز پیش رخ او بردارند تا بدانند جز آنست که میپندارند ~~حسنش آن نیست که نور بصرش دریابد وصفش آن نیست که در سلک عبارت آرند ~~در خیال ms078 آوردش عقل خیالی ست محال چون تصور کندش کس چه تصور دارند ~~کم کسی راه بدان کعبه8آ اقبال برد گر چه اندر طلبش راهروان بسیارند PageV01P165 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0090.png) ~~تا بدان نقطهآ مقصود معر پیوندند خلق عالم همه سرگشته تر از پرکارند ه ~~راه بنهفته1. ولی پیر و جوان در سفرند کار پوشیده، ولیکن همه کس در کارند # تا چه سریست3 درین آمدن و رفتن ما # که بزرگان جهان عاجز ازین اسرارند # رس، 361. ح93،5090) # 127 # شد زمن بیگانه چون دم ز آشنایی میزند ~~تا دلم لاف از هوای دلربایی میزند ~~گر چه معکن نیست پیوستن، نشاید آرمید تا توانی هست در تن. دست و پایی میزند ~~تا نباشد رأی او،4 کوشش5 نباشد دستگیر گر چه هر کس بر مراد خویش رایی میزند # ود وصف او9 بشنوز مطرب10 چون نوایی میزند ~~عکس رویش بین زمهر آنگه7 که8 طالع میشود وصف او9 # جای32 آن دارد از آن کودم زجایی میزند 5 ~~گر به جان جویم11 نسیم کوی12 او عیبم مکن جای3 آن داردا ~~از هوا گشتم چنین خونین دل و خسته درون13 چیست تدبیر کسی کو را هوایی میزند # نیست در راهش بجز اندوه و15 غم عبدالمجیدا # آنکه وقتی عاشقان را مرحبایی16 میزند # رس، 81 ح،63 10،5، ف1350 ش،162 # 128 ~~خوش حالتی که دوست به کویم گذر کند در حال م # در حال من به چشم عنایت نظر کند ~~جان در قدم فشانمش از بیخودی ولیک جانان چه التفات بدین مختصر کند ~~سرگشته ای ست ذره، چه عار آفتاب را در وی به چشم مهر نگاهی اگر کند ~~از سوز دل در آتشم از فرق تا به پای چشمم اگر چه غرقه به17 خون جگر کند ~~با مخلصان خود مکن ای دوست دشمنی کاین آب چشم و آتش دل هم اثر کند 5 PageV01P166 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0091.png) ~~افتادهام ز پای و1 کسم دستگیر نیست کاری مگر تضرع شام و سحر کند ~~دور از رخ تو، صورت ms079 بیجان چو سایهام زان گونه گونه حادثهام پی سپر کند ~~تا گشته گرد کوی تو یک لحظه چون نسیم2 کارم هوا چو زلف تو زیر و زبر کند # عبدالمجیدا حکم چنین کرد کردگار # از حکم کردگار کسی چون حذر کند؟ # رس43. ح. 3. د،95) ~~دلربایم اگر وفا نکند دردم افزاید و دوانکند ~~رأی او حاکم است و من محکوم هر چه خواهد کند. چرا نکند ~~اوست جان وجهان من. چه عجب گر چه3 جان و جهان وفا نکند ~~جانم از تن جدا کند ایام دستم از دامنش جدا نکند ~~5 دل چنان پر شد از محبت او که درو مهر غیر جا نکند ~~رفت از دستش اختیار اکنون4 که کند رای عشق، یا5 نکند ~~یا رب! ارخاک درگهش گردم گذری بر فراز ما نکند ~~درکشم همچو سرمه در دیده گردی از کوی او رها نکند # حال عبدالمجید اگر داند # ترک بیرحمی و جفا نکند # رس، 23. ح 48،5053 ~~یار مه طلعتم وفا نکند ور کند طالعم رها نکند ~~صورت رحمت است و مظهر لطف رحم بر عاشقان6 چرا نکند ~~او به وعده وفا کند، ترسم عمر با وعدهاش وفا نکند ~~ذره هایم اگر به باد رود جز به مهر رخش هوا نکند7 ~~5 از سویدام تا بود اثری ترک سودای دلربا نکند8 PageV01P167 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0092.png) ~~چشم بیمار تو هر دم دردم افزون میکند تاب زلفت هر نفس حالم دگرگون میکند ~~سوز دل هر ساعتی در جانم آتش میزند آب دیده هر زمانم غرقه در1 خون میکند ~~تا نبخشایی تو بر رخسار زردم، بخت بد صفحهآ رویم به خون دیده گلگون می کند ~~بر لب دریا هوای لعل گوهربار تو چشمهآ چشمم بسان رود جیحون میکند ~~خود نمیپرسی که آن بیمار شبها تا2 به روز بی فروغ آفتاب روی من چون میکند؟! 5 ~~دلبرا چشمت همیشه خون دل خوردی ولیک قصد جان زین گونه کی کردی که اکنون می کند؟ # بس کن از هجران3 ms080 شکایت کردن ای عبدالمجیدا # کاین4 همه بیداد بر5 تو بخت وارون میکند # (س، 66ح9705.63) ~~با خم زلفش دلم پیوند جانی میکند با خیالش خاطرم عیش نهانی می کند ~~تا ببندد راه خوابم بر خیال روی او مردم چشمم همه شب پاسبانی میکند ~~در قدم های خیالش هر شبی تا صبحدم دیدهآ دریادلم گوهرفشانی میکند ~~تا دم از مهرش زدم، یاری ندیدم از کسی جز غم عشقش که با من مهربانی میکند ~~دلربایان رخ نمایند، آنگهی دل را برند نرگسش در هفت پرده دلستانی میکند 5 ~~دوستان گویند پیری، عشق بازی تا به کی؟ پیرم، اما خاطرم میل جوانی می کند # نیست خالی یک نفس از ذکر او عبدالمجید # در سخن گفتن از آن شیرین زبانی میکند # (س،97) PageV01P168 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0093.png) ~~دیدار جانفزایش، بی دیده می نمایند گفتار دلفریبش، در گوش میسرایند ~~یاربا چه رنگ و بوی است این رنگ و بوی ایشان گر زانکه دل فریبند، وز بوی جان فزایند ~~هر لحظهای به حسنی، دلها همی فریبند هر ساعتی به شکلی، رخسار مینمایند ~~عکس جمال ایشان، چون آفتاب تابد گر نقش مختلف راء از لوح دل زدایند ~~5 ای متقی! چگونه، خود را نگاه دارم؟ زان شاهدان که پنهان، از دیده دل ربایند ~~مطلوب روی یار است1 گر برگ لاله چینند مقصود قامت اوست، گر سرو را ستایند # عبدالمجیدا دایم، حیران روی ایشان # گر چه نقاب از رخ، هرگز نمی گشایند # (ح 103،5102) ~~رفت آن زمان که قبلهام ابروی یار بود غم هیچ نی و هم نفسم غمگسار بود ~~چون دل است در برم اکنون و پیش ازین دلبر به جای خون دل در کنار بود ~~شد بیقرار در بر من دل، به جای دل زلفین دوست در بر من بیقرار بود ~~داده به دست من شب و روز اختیار خویش آن کو مرا ز جمله جهان اختیار بود ~~5 اکنون چو دی شدهست بهارم ز هجر او کو آنکه دی ms081 ز طلعت او چون بهار بود؟ ~~از بوی زلف دوست، هوا مشک بیز بود و ز عکس روی یار، زمین لاله زار بود # بگلبرگ و سرو بر طرف جویبار بود ~~در دیده عکس عارض و بالای دلفریب # داند هر آنکه باز شدش چشم اعتبار # کاین عیش پنج روزه چه بی اعتبار بود # رس70) ~~اشکم ز سوز سینه چو سیلاب میرود از جان و دل شکیب و ز تن تاب میرود ~~این اشک نیست، جوهرجسم2 است و خون دل کز دیدهام مدام چو خوناب میرود ~~تا ملتفت3 شود به4 من آن چشم پرخمار بر چهرهام همیشه می ناب میرود PageV01P169 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0094.png) ~~هر گز به غمر خویش ز اعدا ندیده ام ن جورها که بر من از احم ~~جانا! چو بی تو خواب نبینم به خواب نیز چون گویم از خیال توام خواب میرود 5 # ودمهر از فروغ روی تو در تاب میرود ~~سرو از هوای قد تو آشفته میشود ما # عبدالمجیدا از1 آن جهتی تیره روزگار # کان رشک مهر و غیرت مهتاب میرود # رس، 86-085ح680 10005) ~~سودای وصل دلبرم از سر نمیرود هرگز خیال او ز برابر نمیرود ~~شب نیست تا ز دوری آن آفتاب روی تا صبحدم ز دیدهام اختر نمیرود ~~یک دم نمیزنم که ز درد فراق او فریاد و نالهام به فلک بر2 نمیرود ~~ای دیدها خون ببار که در رشتهآ غمش جز لعل3 اشک4 بر رخ چون زر نمیرود ~~تنها نه من اسیر کمند محبتم سر نیست در جهان که درین سر نمیرود 5 ~~هر کس که او به کوی دلارام راه یافت میل دلش به جانب دیگر نمیرود # عبدالمجید سر چو بر آن آستان نهاد # صد بارش ار برانی، از آن در نمیرود رس،23. ح03د.48 # سیل خون ازچشعه5آ چشمم چوجیحون می رود ~~نالهآ زارم ز غم بر اوج گردون می رود سیل خون ازچشمهآ ~~ناوک مژگان معشوقم جگر6 مجروح کرد زان سبب از چشمهایم روز و شب ms082 خون میرود ~~تا فروغ روی آن گلچهره7 دارم در خیال8 بر رخ زردم همیشه اشک گلگون میرود ~~جای دل در سینهام زاندوه و محنت تنگ شد لاجرم با خون ز راه دیده بیرون میرود ~~گر چه بی رحم است یارم هم نظر کردی به لطف گر بدیدی روزگارم دور ازو چون میرود 5 ~~می کنم پیوسته ذکرش گر چه میبینم عیان شوقم افزون می شود تا ذکرش افزون میرود ~~محنت هجران بسی دیدم ولی هرگز نرفت بر من آشفته9 این سختی که اکنون میرود PageV01P170 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0095.png) ~~هر دم دلم ز شوق به حالی دگر شود کارم چوزلف هر نفس آشفته تر شود ~~شب تا به روز مردم چشمم ز درد دل سر تا به پای، غرقهآ خون جگر شود ~~از سیل اشک وخون دلم در جگر کنون چندان نماند آب که لبهام تر شود ~~جوید دلم همیشه ز هر کس نشان او وز هر که بشنود خبرش، بی خبر شود ~~5 گردد نسیم چون دم عیسی حیات بخش گر بوی دوست. همدم باد سحر شود ~~گر دلبرم نقاب گشاید میان باغ نرگس ز نور عارض او دیدهور شود ~~درماندهام چگونه کشد زحمت تقاب آن عارضی که خسته ز تاب نظر شود ~~خرم دلی که بر ره او جان کند تثار فرخ سری که در قدمش پی سپر شود # عبدالمجید راه نیابد به سوی دوست # بویش مگر به جانب او راهبر شود # رس،98) ~~وصل توأم اگر چه میسر نمی شود شوقم به خاک پای تو کمتر نمی شود ~~شد منحصر به ذکر تو گفت و شنید1 من یا رب! حدیث دوست مکرر نمیشود ~~تا غایتیست عزت تو در نظر مرا کاندیشهام به وصل تو رهبر نمیشود ~~زان گونه چشم، آب سرشکم تمام ریخت کامروز جز به خون جگر تر نمیشود ~~5 آن دل کجا برم که به جان طالب تو نیست وان سر چه می کنم که درین سر نمیشود ~~عبدالمجید ms083 با تو چنان گشت متحد کاندر میان، دویی متصور نمی شود # گر بنگرد در آینه و آب از اتحاد # جز2 عکس صورت تو برابر نمیشود # رس، 5ح6/0.د70 -96) ~~دلبر به هیچ حیله مسخر3 نمیشو سودا به هیچ گونه ام از سر نمی شود PageV01P171 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0096.png) ~~از هر جهت که دیدهآ دل باز میکنم غیر از1 خیال دوست برابر نمی شود ~~عکسش در آینه ننماید چنانکه هست چون مثل3 صورتش متصور نمیشود ~~شوقم به3 گفت و گوی ز خاطر نمیرود وصلش به جست و جوی میستر3 نمی شود ~~من چاکرش5 به جان و بدان گشته مفتخر او ملتفت به جانب چاکر نمیشود 5 ~~بدحالیام ز غایت تقریر درگذشت زان رو به نزد دوست مقرر نمی شود # عبدالمجیدا شعر تو گر سحر شد، چه شد؟6 # کان آفتابروی میستر7 نمیشود # (س6عرح: 96،5060) ~~دمید صبح سعادت به طالع مسعود رسید دست امیدم به دامن مقصود ~~چه حالت است که اقبال رفته باز آمد چه صورت است که بخت خجسته روی نمود ~~کدام گونه دعا گوییا اجابت شد کدام سعی دلیلم بدین سعادت بود ~~گذشت روز پریشانی و شب اندوه رسید نوبت عیش و9 زمان رود و سرود ~~منم ز صحبت یاران و دوستان خرم منم ز گردش گردون و اختران خشنود 5 ~~مگر جهان ستمکاره ترک عادت کرد که دلربای جفا پیشه مرحمت فرمود ~~به پرسشی، غم جانکاه از دلم برده است9 به یک نظر گره از کار بستهام بگشود ~~نه گل شکفت چو1 رویش زشاخسار حیات # باتنه سرو رست چو قدش ز جویبار وجود # زمان عشرت عبدالمجید چون بگذشت # ز عشرتش چه تمتع، کنون زوصل11 چه سود؟ # (س، 39.ح316/. 9605.ظ، 335) # 142 ~~کر ماه زخم روی چو خورشید نماید ریاد ز هرذرة سرگشته برآید PageV01P172 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0097.png) ~~هر باد که بر خاک درش کرد گذاری هم روح کند تازه و هم عمر فزاید ~~جانبخش دم صبح شود چون دم عیسی گر باد سحر گردی از آن ms084 کوی رباید1 ~~هرگز نتوانم رخ او دیدن، از آن روی کز خود روم آن لحظه که او سوی من آید ~~5 چون عمر گرامی ز چه آن جان عزیزم هرگز نفسی پیش من خسته نپاید ~~ای پاکتر از قطرهآ شبنم که ز خورشید چون لؤلؤی تر بر رخ گلبرگ نماید # نازکتر و شاهدتری از غنچهآ سیراب # گر2 باد سحر خندهزنان چهره گشاید # (س، 63.ح:39.د،96.ف،163) # 143 ~~عه آش از دلم خیزد، چه3 آب از دیده پالاید کز آبم آتش افروزد، ز4 آتش آبم افزاید ~~زدل دیده5 پر از آب و زدیده دل6 پر ازآتش نه بر دیده دلم سوزد. نه بر دل دیده بخشاید ~~چه سود از ناله و زاری، چوبخت آگه نمی گردد چه حاصل از طلبکاری، چو دولت روی ننماید ~~دل از هجران به جان آمد چه ساعت باشد آن ساعت که دلدارم بدین جانب، قدم را رنجه فرماید ~~5 سویدای دل از دیده بریزم در قدم هایش مبادا دامن پاکش به خون دل بیالاید ~~نثار از عمر و7 جان سازم بساط از چهره اندازم چو رخسار جهان آراش این منزل بیاراید # زمستی گفتمش عمری. از آن پیشم نمیپاید8 ~~زحیرت گفتمش جانی، از آن پوشید روی از منزمس ~~نه جز9 یادش مرا فکری به خلوت در درون گرد نه جز10 نامش مراد کری به دعوت در11 زبان آید # غمش عبدالمجید ارچه فرو بستهست کارت را # مشو نومید از لطفش که کار بسته بگشاید # (رس، 5عر ح:97.5،6363) # 144 # م نگشاید دیده بی دیدنش از گریه نمی آساید ~~بیدلارام دل از بند غمم نگشاید PageV01P173 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0098.png) ~~من به صد گونه بلا ممتحن و گردش چرخ هر دمم درد دکر بر سر درد افزاید ~~چرخ آن نیست که بر هیچ کسی رحم کند دهر آن نیست # دهر آن نیست که بر هیچ دلی بخشاید # (ح، 110-109. د،104) # 145 ~~تا کی از سوز، تنم1 شمع صفت فرساید؟ تا کی از دیده، دلم خون ms085 جگر پالاید؟ ~~تاکی این بیدل و جان در پی آن سروروان راه چون سایه به پهلو و به سر پیماید؟ ~~یاربا آن ساعت فرخنده چه ساعت باشد کان سهی سرو خرامان ز درم باز آید؟ ~~یا رب! آن صبح سعادت چه صفاها بخشد کانچنان طلعت خورشیدرخی بنماید؟2 ~~ای خوشاا چشمهآ آن چشم که هر صبحدمش عکس آن قامت چون سرو روان آراید 5 ~~تا دهم چون سر زلفش ز هوا جان بر باد کو نسیمی که نقاب از رخ او بگشاید؟ ~~جان و دل کرده فدا منتظر فرمانم تا مراد دل و جان، حکم چه میفرماید؟ ~~هر زمان ناز به نوعی دگر آغاز کند هر دمم درد دلی بر سر درد افزاید3 # عشقم از پای درآورد،4 بشد کار از دست # چه کنم چاره، چو معشوق نمی بخشاید # رس، 6 عرح:9605060-41) ~~مست شراب شوقم. تقوا ز من نیاید کو عارفی که با من، میخانه را نماید؟ ~~خواهم به می ازین پس، دست از صلاح شستن کز بند نام و ناموس، چیزی نمی گشاید ~~از زهد و خود پرستی، حاصل نشد مرادم از عاشقی و مستی، کاری مگر برآید ~~سرگشتهام ندانم، ره سوی کوی جانان ناگه مگر نسیمی، زلف از رخش رباید ~~جان و دل بر آتش، نتوان برو فشاندن تدبیر من چه باشد، گر دوست پیشم آید؟ 5 ~~پیش سگان کویش، بر خاک چهره سایم کز بهر خاک پایش، رخسار ما نشاید ~~عشاق درد دل را، گویی چه چاره کردند باری مرا ز درمان. این درد میفزایذ # عبدالمجیدا بس کن، بیهوده غصه خوردن # چون روزعیش بگذشت. شبهای غم سرآید # رس،96-97) PageV01P174 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0099.png) # 147 ~~با یار مرا غیری، در چشم نمی آید خود غیر کجا ماند. دیدار چوا بنماید ~~هر کس ز پی کامی، خواهان2 دلارامی از یار مرا باری، جز یار نمیباید ~~گر طالب جانانی، از جان و جهان بگذر در خلوت یار ای دل! اغیار نمی شاید ~~جایی که بود ms086 جانان، جان را چه محل باشد خورشید چو2 شد پیداء انجم به چه کار آید؟ ~~5 ذکرش چو کنم، دل را زان ذکر روان بخشد فکرش چو کنم، جانم زان فکر بیاساید ~~کاری که به کار آید. از بنده نمیآید بر ضعف من عاجز، شاید که ببخشاید # فضلش اگرم خواند، عدلش اگرم راند # فرمانبر و محکومم، تا حکم چه فرماید؟ رس36 .ح،9305010-11) ~~جانان43 ز خلوت جان، رخسار مینماید از دیدهها نهانی دیدار مینماید ~~رویی که از فروغش، هر ذره آفتابیست نه ماه و آفتاب است، آن یار مینماید5 ~~بوی دل رمیده، یابد مشام جانم سروی که می خرامد، دلدار مینماید ~~هر لحظه نرگس او زیباتر است و خوشتر از سرخوشی و مستی، بیمار مینماید ~~5 خون از تنم سراسر، خواهد برون دمیدن از ذوق آنکه چشمش، خونخوار مینماید ~~زاهد چو6 بی نصیب است، از سرعشق بازان7 بر عاشقان بیدل، انکار مینماید # عبدالمجید بی او ازخویشتن8 ملول است # بی دوست زندگانی، دشوار مینماید # (س، 0عح،102-103،5093) ~~نسیم صبحدم جان میفزاید چمن هر روز خوشتر مینماید ~~بهار خرم از فردوس گویی دری در باغ و گلشن میگشاید ~~میان سبزه، غنچه روی بنمود فراز سرو بلبل میسراید ~~خوشا آن کس که اکنون زیر سروی دمی با گلعذاری خوش برآید ~~5 دلاا بگذار این بیهوده گفتن که این دیوانه را غافل ستاید ~~منه دل بر جهان کاین سست پیمان به پیمانی که میبندد، نپاید PageV01P175 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0100.png) ~~مخوانش جانفزای و روح پرور که تن میکاهد و غم میفزاید ~~جوانی و نشاط دل سر آمد بهاروس # بهار و سبزه و گل هم سرآید # بغیر از ذکر جانان چیست کامروز # غم عبدالمجید از دل زداید؟ # رس، 110) ~~اگر ز کوی تو بادی به بوستان آید ز هر گلی که ببویند، بوی جان آید ~~اگر چو غنچه گشایی نقاب.1 چون بلبل ز مهر روی تو هر ذره در فغان آید ~~خرد کناره کند هر3 زمان از آن مجلس که ذکر ms087 حلقهآ زلف تو در میان آید ~~چه حکمت است ندانم که تیر غمزهآ تو همیشه بر دل مجروح ناتوان آید ~~از اشتیاق به هر جانبی که مینگرم به پیش چشم من آن روی3 دلستان آید 5 ~~به خاک پای عزیز تو آرزومندی گذشته است ز حدی که در بیان آید # چو پای بوس تو عبدالمجید را نرسد # چه باشد ار سرش آخر بر4 آستان آید # (س: 61.ح،016 9605) ~~وقت آنست که این غصته به پایان آید5 کار آشفته دگر بار به سامان آید ~~توسن گرمرو تند فلک رام شود دهر بیعهد وفا بر سر پیمان آید ~~گر چه شد کام دل از پیش نظر، باکی نیست زود بینی که ز در، یار خرامان آید ~~گر شود گل ز گلستان، چه شود بار دگر جلوه گو خندهزنان سوی گلستان آید ~~هجر بد نیست از آن رو که زیادت باشد لذت وصل که بعد از شب هجران آید 5 # ابر تردامن اگر پیش نظر گشت حجاب # در جمال رخ خورشید چه نقصان آید # رس96) ~~چو در خیال من آن روی لله گون آی زدیده سیل سرشکم چو جوی6آ خون آید PageV01P176 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0101.png) ~~نمی کنم صفت درد دل، چو میدانم زهر چه شرح دهم1 درد دل فزون آید ~~دلی که داشتم از غصته2 سربه سرخون شد ز راه دیده کنون دم به دم برون آید ~~مکن نصیحتم ای مدعی21 چو میدانی2 که دل نماند. نصیحت مفید چون آید ~~5 من ضعیف تحمل کجا توانم کرد بلای عشق که چون کوه بیستون آید ~~نه دستگاه طلب دارم و نه پای گریز چه کار از من بیدست و پا کنون آید؟ # از آن ز دیدهآ عبدالمجید خون بارد # که زخم ناوک غمزه5 بر6 اندرون آید # رس،95.ح،5.83،/10ف1630) ~~بیا که فصل خوش نوبهار میآید بیا که باد سحر مشکبار میآید ~~بیا که روی زمین از تصرف نوروز به گونه گونه ریاحین به بار میآید ~~بیا که خط بنفشه ms088 دمید بر لب جوی زمان باغ و گه جویبار میآید ~~رسید شاهد گل در عماری غنچه برو ز برگ شکوفه نثار میآید ~~5 مگر نسیم بر آن زلف بیقرار گذشت که دل ز نکهت او بیقرار میآید ~~به بوی عشق تو جان را عزیز میدارم ز بهر وصل تو عمرم به کار میآید ~~خوشاا کسی که کنون بیرقیب در گلشن گرفته دست بت گلعذار میآید ~~زهی سعادت آن کو میان سبزه چو گل مراد خاطرش اندر کنار میآید ~~مرا از آن چه که اکنون عروس غنچه و گل به جلوه بر ز بر شاخسار میآید # 10 نشاط خاطر عبدالمجید اگر خواهی # بیار مژده، که آن غمگسار میآید # (ح 06د،93) ~~بوی مشک تتار میآید یا نسیم بهار می آید؟ ~~بوی جان میدهد ز آمدنش مگر از کوی یار میآید ~~دارد از خاک پای او اثری زان چنین مشک بار می آید PageV01P177 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0102.png) ~~از ریاحین بساط گستردند وز شکوفه نشارمیآید ~~ابر دربار و باد جانبخش است مگر آن غمگسار میآید 5 ~~در خیالش1 جمال لاله رخیست هر که در لالهزار میآید ~~در دماغش هوای سرو قدیست هر که بر2 جویبار میآید ~~از لب غنچه و زقامت سرو یاد بوس و کنارمیآید3 ~~وز نسیم بنفشه وسنبل بوی زلف نگار میآید ~~زان چه عبدالمجید را که به باغ سنبل و گل به بار میآید 10 # زلف چون سنبل و رخ چون2گل5 # آنچه او را به کار میآید # (س،107، ح 105،204،5 ~~هر دم از تاب دلم جان به فغان میآید هر نفس کار # هر نفس کار دل از دیده به جان می آید ~~دیده را خود چه گناه است که آن 6 جان عزیز در دل از مردمک دیده نهان می آید ~~جان و دل گفتمش از غایت بی خویشتنی هر چه بر جان و دلم آید از آن میآید ~~اشک و خون دل ازین گونه نیاید از چشم این7 روانست که از دیده ms089 روان می آید ~~کس تحمل نکند8 آنچه زدست غم دوست بر من خستهآ بیتاب و توان میآید 5 ~~چه کنم وصف که از حد صفت بیرون است آنچه بر جان من از جور جهان9 می آید # کار تدبیر به تقدیر رها خواهم کرد # کآنچه من می کنم اندیشه جز آن می آید # (س، 20. ح،98،5.69.ق1430) ~~چون شکوفه شکفت و کل خندید برلب جویبار سبزه دمید ~~زلف سنبل هزار توبه شکست چشم نرگس هزار پرده درید ~~فرش باید فراز سبزه فکند رخت باید به زیر سرو کشید ~~خوش بود زیر سرو بر لب جوی با گل اندام خویش گفت و شنید PageV01P178 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0103.png) ~~5 خوش بود بر فراز سبزه1 وگل از لب جانفزای، لعل2 نبید ~~شیب گردون شباب گشت، چه سود؟ چون شبابم به حد شیب رسید ~~گل رویم زتاب دل پژمرد سرو قدم ز بار غصه خمید ~~روی گلگون به رنگ آبی گشت برگ نسرین شد از بنفشه پدید # گر چه بگسستم از جهان پیوند # نتوانم ز وصل یار2 برید # رس، 111،ح،3.د930-(9) ~~ای وصل تو منتهای امید دیدار توبه ز عمر جاوید ~~خاک قدم وحریم کویت خوشتر ز سریر و ملک جمشید ~~فرخنده رخ تو شادیافزای چون وقت سحر طلوع ناهید ~~چون شاهد باغ، جلوهگر شد شاید به تفرج ار خوامید ~~5 باشدرخ چون گلت ببینم بر سبزه به زیر4 سایهآ بید ~~نی نی به توکی رسم محال است سایه نرسد به گرد خورشید # در تونتوان رسیدن ای دوست! # وز تونتوان بریدن امید # (س، (0/. ح،102،585-86) ~~ساقیاا جام خوشگوار بیار بیش از اینم در انتظار مدار ~~به دمی چند یک دمم برهان از فریب زمانهآ غدار ~~تا نگردم ز خویش بیگانه نشوم آشنا ومحرم یار ~~بیخود آنجا روم که خوش نبود دولت وصل یاربا اغیار ~~5 عشق معشوق و مهرمی زازل در دل و جان گرفته است قرار ~~ترک معشوق و می چگونه کنه؟ ای نصیحت گرا این سخن بگذار # در جهان ms090 شاهدی و ما غافل # در قدح جرعهای و ما هشیاره # (س، 0عرح0 2105،5.27 PageV01P179 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0104.png) # 159 ~~سنبل گشاد طره و شد باد مشکبار غنچه کشود چهره و شد باغ گلعذار ~~خندان زغنچه روی زمین، چون جمال دوست خرم ز سبزه صحن چمن، چون عذار یار ~~گلها بسان جلوه کنان بیوگان به باغ کرده شکوفه بر سر ایشان درم نثار ~~لاله به آب و رنگ چو رخسار دلفریب سنبل به رنگ و بوی چو گیسوی مشکبار ~~با دوست بیرقیب چه خوش باشد این زمان گه سیر گلستان و گهی طرف جویبار 5 ~~بیدل درون گلشن و دلدار در نظر عاشق میان سبزه و معشوق در کنار ~~آورده از همه عالم به روی دوست معشوق را زجان و جهان کرده اختیار ~~گاه از فریب نرگس او مست و ناتوان گاه از هوای طره پریشان و بیقرار ~~بسترده مهر غیر ز لوح ضمیر خویش نقش نگار بر دل و جانش شده نگار ~~بالای و روی دوست بود در خیال من هر گه که می کنم سخن سرو و لالهزار 10 # عبدالمجید را چو نظر نیست جز به دوست # چون مدح گلستان کند و وصف جویبار؟! (ح1075.107) ~~بیقراریم تا محبت یار در دل و جان ما گرفت قرار ~~سرخوشم از شراب روز الست فارغم از عذاب دوزخ و نار ~~دوست1 بگرفته در میانهآ جان وانگه از غیر او گرفته کنار ~~راه سویش گشاده است عیان پای را نیست قدرت2 رفتار ~~از جمالش منور است جهان دیده را نیست طاقت دیدار 5 ~~چون نشستم به گوشه دانستم کز نشستن نمی گشاید کار ~~کرده بودم ز عشق توبه، کنون بازگردم ز توبه استغفار # زین سپس دست ما و دامن دوست # بعد ازین گوش ما و حلقهآ یار PageV01P180 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0105.png) ~~خوش بود در زلف تابان روی دوست چون مه تابنده در شبهای تار ~~خوش بود چون طرهآ جان بخش او جان و دل بر قامتش کردن نثار ms091 ~~گه به زیر سرو، ماهی در نظر گه میان سبزه، سروی در کنار ~~5 ایمن از دشمن نشسته پیش دوست فارغ از اغیار رو در روی یار ~~از فریب چشم جادو ناتوان از هوای زلف خوش بو بیقرار ~~بس کزین گفتارها عیدالمجید در خزان تاکی کنی وصف بهار؟ # آرزویش در دل و دل خود نماند # غم نرفت و رفت از بر غمگسار # 162 ~~ای سرو سیم پیکر و خورشید گلعذار از بوی تو نسیم روانبخش و غمگسار ~~منزلگه از فروغ جمالت چو گلستان خاک رهت ز خون سرشکم چو لاله زار ~~آمد بهار و باز جهان گشت چون بهشت پوشیده شد ز سبزه و گل، دشت و کوهسار ~~غنچه چو لعل روح فزای تو خندهزن سنبل چوزلف مشکفشان تو بیقرار ~~5 لاله چو شمع عارض تو بستان فروز نرگس چوچشم مست تودر خواب و در خمار ~~بخرام سوی گلشن و بگذر میان باغ ای زیب باغ و گلشن و ای زینت بهارا ~~تا در رهت ز چهره کشد برگ گل بساط تا بر سرت شکوفه درمها کند نثار ~~نرگس شود ز پرتو روی تو دیدهور گلشن شود ز عکس جمال تو پر نگار ~~گلزار و باغ چیست؟ برافکن نقاب را تا گردد از جمال تو خورشید شرمسار # 10 عبدالمجید بیرخ زیبا و قامتت # نه شوق باغ دارد و نه ذوق جویبار # (ح0 97.د،406 # ست وقت گل و فصل نوبها هر گلشن شکفته بهشتی ست آشکار ~~خوش موسمی ست وقت کل و فصل نوبهار # دند از نسیم صبح در خانه بعد ازین نکند آدمی قرار ~~گلها چو بیقرار شدند از نسیم صبح # (ح، 105،50/03) PageV01P181 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0106.png) # 164 ~~شد کنار از سیل چشمم باز چون دریا کنار شد ز # شد نگار از خون چشمم چهره بی روی نگار ~~گریه و زاری ست کارم غصه و خون خوردنم زانکه ناید پیش جانان گریه و زاری به کار ~~شام تا صبحم1 به کام دشمنان ms092 بیروی دوست صبح تا شب، یار درد و محنتم بیروی یار ~~از هوای لعل جانان دیدهآ دریا دلم گوهر اندازد همه شب تا سحرگه بر کنار ~~ناتوانم از خیال چشم مست ناتوان # م مست ناتوان بیقرارم از هوای چین زلف بیقرار 5 # فداخوش بود در پای جانان، جان و دل کردن نثار ~~خوش بود در جست و جوی دوست سر کردن فدا # تا نیاموزند جان در پای جانان باختن # از در عبدالمجید ای بخت! یکبارش درآر # (س،97) ~~ربود صبر و قرارم هوای یار و دیار کنار بحر شد از2 آب چشمهام کنار ~~در آتش است دل خستهام ز حب وطن نگار گشته ز خون چهرهام ز3 شوق نگار ~~اسیر سوز و گدازم چو شمع از4 آتش دل ضعیف و زرد و نزارم چو نی ز نالهآ زار ~~خوشاا تفرج تبریز، خاصته فصل ربیع بسان گلشن جنت شکفته هر گلزار ~~زمین او شده از گل چورنگ عارض دوست نسیم او ز بنفشه چو بوی طرهآ یار 5 ~~نمونهآ دم عیسی ز اعتدال بهار5 مثال6 چشمهآ حیوان ز خاصیت انهار ~~بسان روضه ریاضش7 ز شاهدان چگل بسان خلد سوادش ز8 دلبران تتار ~~ببرده رونق نرگس ز چشم شهر آشوب شکسته قیمت سنبل ز زلف عنبربار9 ~~چو بوستان ارم، سروهاش سیمین بر چو گلستان فلک، لالههاش مه رخسار ~~کمال خلقت او آفت اولوالالباب جمال طلعت او حیرت اولوالابصار 10 ~~بهار عمر خزان می شود چه حاصل از آن که روی خاک بنفشه خط است و لاله عذار ~~دلم چو غنچه اگر چه همیشه پر خون است ولی گشاده نمی گردد از نسیم بهار10 # بهشت و حور به عبدالمجید اگر بخشند # زدل برون نکند آرزوی یار و دیار # (س،72-71،ح205050510) PageV01P182 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0107.png) ~~از دست نام و ننگ به جان آمدم بیار ای یار روح پرورما آن جام1 خوشگوار ~~چون در زمانه هیچ کسی را قرار نیست بیراح روح بخش مکن یک زمان قرار ~~آن جام ms093 جانفزای بده دم به دم، مگر یک دم شوم خلاص ز2 آشوب روزگار ~~جامی که از صفاش شود صافیام درون باشد شود حقیقت من بر من آشکار ~~5 آن دم که سر ز پای ندانم ز بیخودی گستاخیی اگر ز من آید معافدار ~~گر سر کنم فدای تو زین جرم در گذر ور جان کنم نثار تو این خوده در گذار # عبدالمجیدا پای چو در جست و جو نهی # رخ بر متاب و دست ازین گفت و گو بدار # رس، 68. ح، 105،5.36) ~~مردم از آرزوی طلعت یار زینه # زینهار از فراق او. زنهار3] ~~چون خیالات خواب روز وصال رفت و از من ربود خواب و قرار ~~یارب آن روضه بود یا شب وصل یارب آن حور بود یا دلدار؟] ~~سروفردوس بود یا بالا ماه رخشنده بود یا رخ یار؟1 ~~5 جستن برق بود یا خنده مطلع مهر بود یا رخسار؟! ~~شد زجان وجهان عزیزترم گشت جان و جهان به چشمم خوار ~~تا نگارم ز دیده چهره نهفت چهرهام شد به خون دیده نگار ~~لعل دربار اوست در چشمم زان کنم لعل اوا ذر ز چشم نثار ~~غزلم بعد ازین مراثی شد خندهام شد بدل به گریهآ زار # 10 روح پروردهام زبادهآ وصل # میکنم جان کنون ز رنج خمار3 # (ح10/.07،5/ . ف، 50ا. ش، 15) ~~ای صباا بوی خوش زلف دلاویز بیار نکتهای5 زان لب شیرین شکرریز بیار ~~بوی پیراهن یوسف به سوی کنعان برخبر گل به بر مرغ سحرخیز بیار PageV01P183 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0108.png) ~~تا در آن زلف، گرفتار نگردی چودلم بند بر پای نه، از سلسله بگریز بیار ~~شانه زان رشتهآ جانم چو رباید مویی اندر آن موی سمن بوی در آویز بیار1 ~~گر غباری ننشستی ز برای چشمم یک کفی گرد2 از آن کوی برانگیز بیار 5 ~~شانه چون در خم آن زلف پریشان آرد خیز در خاک قدمهاش درآویز بیار3 # سعی کن خاک درش بهر خدا نیز بیار2 ~~تا توانی تو، ms094 ولی تا نرود کار از دست سعی کن خ # بوی چین سر زلفش اگرت دست دهد # پایمردی کن و آن بوی به تبریز بیار5 # رس، 75. ح:6 5.د،205) ~~از بوی نسیم روح پرور شد بار دگر جهان معطر ~~از نرگس و غنچه و بنفشه شد روی زمین6 چو روی دلبر ~~برعارض لاله ورخ گل چون زلف خمیده سنبل تر ~~رخسارگل از هوا مطرا انفاس هوا ز گل معنبر ~~گویی که نسیم عنبرینبوی برخاک فشانده7 مشک اذفر5 ~~غنچه چو لب و گنار چون دست شبنم چو شراب و لاله ساغر8 ~~هر چند خوش است باغ و بستان ای دلا ز دیار یار مگذر ~~سودای هوای گلشنم نیست چون هست مرا هوای دیگر9 # رنگ رخ گلعذار معشوق # از گلشن ولالهزار خوشتر # (س، 110 ح 20605106 PageV01P184 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0109.png) ~~چو خاطر نگیرد ازین منزلم کنم میل آب و هوایی دگر ~~چو پروردگار است رزاق ما ازین جا تباشد ز جایی دگر ~~سریر سلیمان چو ناید به دست توان یافتن متکایی دگر ~~5 اگر دلبری مثل بلقیس نیست به دست آورم دلربایی دگر ~~چو عاجز شود دیده از رهبری کنم از خودش رهنمایی دگر # ر اندیشد از خوف راه کنم عشق را پیشوایی دگر ~~خرد چون بر اندیشد از خوق راه # هست هر چیز را، لیک نیست بغیراز خدایم خدایی دگر # بجز عجزو تسلیم عبدالمجید # نباشد قضا را دوایی دگر # (102،3) ~~از توام نیست التماس حضور چه شود گر ببینمت از دور ~~طلعتت خود چو مطلع خورشید دیده خیره1 کند ز غایت نور ~~فکر اگر میکنم. تویی مطلوب ذکر اگر میکنم. تویی مذکور ~~روی جان راست ابرویت محراب چشم دل راست عارضت منظور ~~5 عشق تو آتش تمناسوز وصل تو آرزوی نامقدور ~~بیتوام گر برند در جنت نشوم ملتفت به حور و قصور ~~گر چه ناچار صابرم بیتو کس مبادا بدین طریق صبور # عمرجداجانی و چون بود زجان مهجور ~~عمری و چون بود زعمر جدا # کار ms095 عبدالمجید با معشوق # نه به زر راست میشود، نه به زور # (س،00/ح1060508360 ~~تا به کی باشی دلا در محنت هجران2 اسیر پشت برجان و جهان کن، دامن جانان بگیر ~~آنکه جزنامش نیاید3 هیچ ذکرم بر2 زبان وانکه جزیادش5 نگردد هیح فکرم6 در ضمیر PageV01P185 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0110.png) ~~چون کنم زلفش تصور، بوی جان یابد دماغ چون زتاب رویش اندیشه شود خاطر منیر ~~هر1 چه بادا بادا جان در پای او خواهم فشاند گر چه یارم بس بزرگ است و نیازم بس حقیر ~~مرحمت بر حال بیسامان من هرگزنکرد2 گر چه باشد عادت شاهان ترحم بر فقیر 5 ~~بحر غم را نیست پایان جز کنار غمگسار درد دل را نیست درمان جز وصال دلپذیر ~~فرخ آن بیدل. که یابد3 ره به کوی دلربا خرم آن ناظر، که بیند روی یار بینظیر ~~زاهدا پندم مده، چون در نمی گیرد سخن پند بی حاصل بود آن را که در بند است اسیر # پایمال غم شد ای جان و جهان عبدالمجید # دستگیرش چون ندارد کس بجز تو دستگیر # رس 93. ح،79. د1060_105) ~~ز دست چشم و دل خویش در عذابم باز ز کار بی سر و سامان خود خرابم باز ~~ز شوق روی چو گلبرگ و خوی همچو2 گلاب ز اشک و خون جگر در گل و گلابم باز ~~بسان ذره شده از هوا پریشان حال بسان سایه ز مهرش در اضطرابم5 باز ~~غریق بحر محبت شد آنچنان دل من که تا قیامت اگر جویمش نیابم باز ~~سپهر کام دلم را چنان ربود از من که روی خود ننماید مگر به خوابم باز 5 ~~کشم غبار رهش را چو توتیا در چشم اگر زمانه برد سوی آن جنابم6 باز # ز شام انده7 عبدالمجید، صبح مراد # گهی دمد، که نماید رخ آفتابم باز # (س، 105-104. ح،1085088) # کند پروازمعگر جمال دلارام را ببیند8 باز ~~دلم به سوی وطن باز می کند پرواز ~~ز مهر9 عارض چون آفتاب تابانش چو ms096 ذره بیسر و پا میروم1 نشیب و فراز # که میبینم که عمر کوته و مستعجل است و راه دراز PageV01P186 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0111.png) ~~ز رنج راه و عنای سفر نیندیشد کسی که هست به دیدار دلبریش نیاز ~~5 هوای کعبه چو گیرد عنان مشتاقی چو برگ گل بودش خارهای راه حجاز ~~به طوع و طبع از آن بی درنگ میپویم که از محیط به مرکز همی کنم1 پرواز # نشد زخاطر عبدالمجید حب وطن # اگر چه هست به غربت2 قرین تعمت و ناز # رس 24. ح 53.102108،5 ~~دلم ز سوز به جان آمدهست و تن زحداز3 دمی ز روی ترحم به حال من پرداز ~~چو ذرهام ز هوایت به مهر بازم بین چو خاک پای توام سایه بر سرم انداز ~~من آن نیم به جفا از هوات4 پیچم روی من آن نیم به ستم از5 در تو گردم باز ~~میان لعل تو وجان تعلق جا نیست میان زلف تو و دل حکایتیست دراز ~~5 بجز خیال جمالت ندیدم از چپ و راست در آن مقام که کردند چشم جانم باز ~~چه باشد ار نفسی ترک کبر و ناز کنی که ذوق جان و جهان نیستم ز شوق نیاز6 ~~نه دوستان که همه دشمنان ببخشایند اگرز غصتهآ دل قصهای کنم آغاز # چو تو درون دلی، در دلت نمیآید # که مرحمت کن و عبدالمجید را بنواز # (س، 81.ح،363ع د،107) ~~ای مرا دیدهآ امید به دیدار تو باز چارهآ کار من خستهآ بیچاره بساز ~~خاک پای توام ای سرو خرامانا آخر از سر لطف، دمی سایه برین خاک انداز ~~هرگز از یاد تو با خویش نپرداخته ام مرحمت کن نفسی7 با من مسکین پرداز ~~هر شبی تا به سحر پیش8 سگان کویت بر سر خاک مذلت بودم روی نیاز ~~5 ای لب لعل درافشان9 توام جان عزیز وی1 سر زلف پریشان توام عمر دراز PageV01P187 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0112.png) ~~ز سودایش چوزلف آشفتهام باز شده دستم زکار و کارم از ms097 ساز ~~نه در اندیشه1 یاد دشمن و دوست نه در خاطر غم انجام و آغاز ~~نه جز3 فکرش3 رفیقی شادی انگیز نه جز4 ذکرش انیسی غصه پرداز ~~ندیمم انده است و همدمم درد5 قرینم اشک خونین، ناله دمساز6 ~~ندانم7 با که گویم درد دل را چودر عالم نیابم محرم راز 5 ~~چگونه حال دل8 گویم به جانان چو از ضعف دلم برناید آواز ~~نسیما ار فرصتی باشد بگویش که تا کی باشدت این9 عشوه و ناز؟ ~~تویی این خسته را مقصود و مقصد اگر خواهی بران و خواه بنواز # گرش صد ره برانی از در خویش # به سر عبدالمجید آید برت باز # رس، 86 ح20805690) ~~اگر چه عکس بهشت است خطهآ شیراز موا به مولد خویش است اشتیاق و نیاز ~~مگر10 ریاض و قصورش نشیمن قدس است که مرغ دل به وطن باز می کند پرواز؟! ~~گهی چو جام زنم خندهها زخون جگر گهی چو شمع کنم گریهها ز سوز و گذار ~~میان بند و گره ماندهام، نمیدانم کزین نشیب چگونه شوم11 به سوی فراز ~~درین بلاد مکدر13 شدم، خداوندا به زودی ام به سلامت به شهر خویش انداز 5 PageV01P188 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0113.png) ~~به جان رسیدم ازین1 آرزو که کی باشد کزین دیار2 به عزم مقام گردم باز؟ # نهاده روی سوی مصر جامع تبریز # «رسیده بر سر الله3 اکبر شیراز» # رس، 95.ح،81.د، 108) ~~در سرم سوداش هر دم میشود افزون هنوز چون نباشد4، باشد از شوقش دلم پرخون هنوز ~~دل زشوقش5 خون شد و بیرون شد6 از چشعم چواشک مهر جان سوزش نمیآید ز دل بیرون هنوز ~~چون سپهر نیلگون از خاکم7 انگیزد غبار اشک خونینم رود بر خاک چون جیحون هنوز ~~نرگسی کز خاک8 چشمم بهر دیدارش دمد رنگ او باشد ز عکس عارضش گلگون هنوز ~~5 چون ز خاک تیره انگیزند9 روز محشرم باشم از سودای آن1 لیلی صفت مجنون هنوز ~~چون زپای افتادم و از دست رفتم از چه ms098 روی11 دست از جانم ندارد گردش گردون هنوز؟2 # بی تو گر با حور باشد صحبت عبدالمجید # در میان روضهآ رضوان بود محزون هنوز # رس، 89 ح:208،5.7326) ~~گر چه به پای بوس توام نیست دسترس آرام جان و حاصل عمرم تویی و بس ~~رحم آر بر دلی13 که نورزد بجز هوات بخشای بر کسی که ندارد بجز تو کس ~~جان عزیزا کی ز هوای تو بر خورم چون شد به باد عمر گرامیم در هوس ~~روی گریز13 نیست مرا از کمند عشق کانده گرفته است مدامم ز پیش و پس ~~5 سر تا قدم ز غصه چنانم که تنگ شد آرامگاه روحم و آمد شد نفس ~~گر مرغ جان من نشدی پایبند تو چندین کجا قرار گرفتی درین قفس؟ # عبدالمجید در قدمت جان کند نثار # روزی گرش بود به وصال تو دسترس # (س، 60،ح370 -26. د،209) PageV01P189 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0114.png) # 181 ~~صبح صادق میدمد ای دلا دمی بیدار باش از شراب غفلت ای دلا یک زمان هشیاراباش ~~تا علاج جان کنی، در جستن جانان شتاب تا دوای درد دل داری، پی دلدار باش ~~تازبان گوید سخن. در گفت و گوی دوست باش تا قدم باشد روان، در جست و جوی یار باش ~~در رهش گر خود به دیده رفت باید رخ متاب بر فراز خارها چون بر گل بی خار باش ~~جز هوای یار دردل هر چه هست، اغیار تست سعی کن در کوی او بیزحمت اغیار باش 5 # هرچه غیر از ذکر محبوب است. از آن خاموش باش # هر چه غیر از وصف معشوق3 است، از آن بیزار باش # (ح،96.110،5) ~~سریست در دلم که محال است گفتنش عیشیست در سرم که نشاید نهفتنش ~~در جان من ز مهر گرانمایه گوهریست کان را برون ز حد3 بیان است سفتنش ~~احوال اندرون مرا هر که بیندم داند ز رنگ4 روی. چه حاجت به گفتنش4! ~~اشکم فراز چهره چو گلبرگ بر زریر چشمم ز خون چو ms099 غنچه به وقت شکفتنش ~~کویش به اشک آب زنم بر امید آنک روزی توان به دیده و رخساره رفتنش5 5 # عبدالمجیدا هر که پی کام دل شتافت # دیگر به کام خویش حرام است خفتنش # (س317 -36 .ح110. د،111 ~~از خوشی، عمر گرامی دانمش وز6 عزیزی، جان شیرین خوانمش ~~گر چنان سروی به دست آید مرا بر فراز چشمها بنشانمش ~~بختم ار پیچد بدین سویش عنان تا زمانی داد دل بستانمش ~~گاه در پا سر چو گیسویش نهم7 گاه بر سر جان چو زلف8 افشانمش ~~چون رسم پیشش نخواهم مردمک تا نه از تاب نظر رنجانمش 5 ~~بی رخش گر خود سویدای دل است بی # دای دل است بی تحاشی از نظر میرانمش PageV01P190 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0115.png) ~~به جان می پرورم دردی که وصل1 اوست درمانش به پهلو میروم راهی که کوی اوست پایانش ~~فروبسته ست کارم را فریب چشم جادویش برآشفته ست حالم را سر زلف پریشانش ~~چو شبنم از سر مستی زذوق آن لحظه برخیزم که تابد ناگهان بر من فروغ روی تابانش ~~شدم صیدش مگر روزی رسد دستم به فتراکش شوم2 خاک رهش باشد ببوسم سم یکرانش ~~5 گرم درمان نفرماید. نتابم روی از دردش وگر رخسار ننماید، من و اندوه هجرانش ~~چو تیر غمزهآ جانان همیشه قصد جان دارد دلم چون3 باد می پیچد در آن زلف زرهسانش ~~نسیم باد نوروزی معطر کرد عالم را مگر وقت سحر بگشود زلف عنبرافشانش ~~کجا میلم بود هرگز به سوی سرو بستانی چو باشد در خیال من سهی سرو خرامانش # دل عبدالمجید ای جانا که درمهر تو پروردهست # چنان خو کرد با دردت2 که ناید5 یاد درمانش6 # رس، 66.ح360. 109،5. ف، 56/.ت،337.ز،345) ~~از جان سرشتهاند ز سر تا قدم تنش آراسته به نور خدا روی روشنش ~~دارم امید آنکه کنم جان نثار او ای لطف کردگارا در آر7 از در منش ~~هر چند قصد جان من است ای نسیم صبحا یک ره ms100 نقاب از آن رخ زیبا برافکنش ~~گر در برش ز چاک گریبان نظر کنم پیدا بود ضمیر دل از پاکی تنش ~~5 زان پیشتر که او گشدم. جان فدا کنم8 تا خون بی گناه نباشد به گردنش ~~یارب کجاش جویم و چون بینمش جمال چون در میان جان عزیز است مسکنش # گر خود به زیر پای غمش پی سپر کنم9 # عبدالمجید دست ندارد ز دامنش10 PageV01P191 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0116.png) # 186 ~~دردا که یک تفس نزدم بر مراد خویش بگذشت روزگارم و کاری نرفت1 ز پیش ~~از بهر دوست برده بسی جور دشمنان ناخورده2 نوش و خورده بسی زخمهای نیش ~~در تاب و سوز3 جان و دلم ز آتش فراق پر خون کنار و چهرهام از اندرون ریش ~~جانا! در آب و آتشم از چشم و دل مدام در زحمتم ز مردم و بیگانهام زخویش ~~هر قوم را به قبله و کیشی ست اعتقاد ما راست قبله روی تو و عاشقیست3 کیش 5 # جورت ز حد برون شد و عبدالمجید راست # چندان که جور بیش کنی. اعتقاد بیش # (س62. ح. 29-28.د،110) ~~دلی دارم ز انواع ستم ریش غمی دارم فزون زاندازهآ خویش ~~تنی از ضعف نالان گشته چون نی سری از غم چو چنگ افکنده5 در پیش ~~نچیده گل، کشیده زحمت خار نخورده6 نوش و7 خورده ضربت نیش ~~نه چشم راهبین، نه پای رهرو رهی بس مشکل و صد راه زان بیش8 ~~همیشه در کمین دیو بدآموز همیشه هم نفس، نفس بداندیش 5 ~~کسی جز لطف عامت دستگیرا! نگیرد دستم از بیگانه و خویش8 ~~به راه مستقیمم راهبر شو که بیرون از عدد شد مذهب و کیش ~~نباشد عیب و عاری پادشه را گر اندازد نظر بر حال درویش # دوام درد ما10 مپسند و مگذار # دل عبدالمجید از غصهها ریش # (س،64. ح709،5.320 ~~خون شد دلم در آرزوی دلربای خویش دادم به باد عمر عزیز از هوای خویش PageV01P192 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0117.png) ~~آشفتهام مدام ز تدبیر ms101 ناصواب در زحمتم همیشه ز فکر خطای خویش ~~کارم به هم1 برآمد و دردم زحد گذشت دستم نمی رسد که بسازم دوای خویش ~~جستم وصال آن2 که نبودم سزای او تا لاجرم همی کشم اکنون سزای خویش ~~5 بالای او بلای من خسته خاطر است میخواهم از خدا به تضرع بلای خویش ~~در پای خویش، خون من بی گناه ریخت ناداده بوسه بر قدمش خون بهای خویش ~~در خاک و خون نشاند ستیز3 زمانهام چون من زجاهلی ننشستم2 به جای خویش # از دست خویشتن چو همیشه به زحمتی # عبدالمجیدا با که کنی ماجرای خویش؟ # (س، 80 ح،61.د1100) ~~کند آشفته و مستم هوای زلف خوشبویش برد جان و دل از دستم فریب چشم جادویش ~~گهی چون باد میسایم رخ اندر خاک درگاهش گهی چون سایه میگردم به سر گرد سر کویش ~~چه خوش بودی که بگشودی نقاب از روی جان پرور اگر چه دایما باشد نهان در نور خود رویش ~~محال است آنکه5 رخسارش توان چون زلف بوسیدن خوشا در پای او گشتن به سرمانند گیسویش ~~5 دلم از تیر مژگانش چو بر جان زخمها دارد زره از بیم می پوشد ز پیچ و حلقهآ مویش # اگر وقت سحر آرد به سوی گلستان بویش ~~نسیم صبح جان بخشد به گلها چون دم عیسی اگر # کجا عبدالمجید آنجا توان رفتن بدین دیده # مگر بوی روان بخشش دلیل ما شود6 سویش # رس، 105. ح: 110،5089 ~~عشق جانان آتشی افروخت در جانم چو شمع تا بسوزاند همه پیدا و پنهانم چو شمع ~~مردم از سوز و گداز ای صبح طالعاکی شود آفتاب روی او تا جان برافشانم چو شمع ~~حاصلم از عشق، باری. سوختن یا مردن است زان سبب سیلاب خون از دیده میرانم چوشمع ~~تا تنم جان گردد و جانم بر جانان شود این تن زرد نزار خویش سوزانم چو شمع ~~5 تا دویی صورت نبندد در میان ما و دوست خویشتن را عین ms102 یار خویش گردانم چو شمع ~~چون بجز مردن نمی دانم خلاص از سوختن هر شبی بر خویشتن تا روز گریانم چو شمع PageV01P193 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0118.png) ~~جان نثار مقدم جانان کنم پروانهوار گر کند از روی خوذ روشن شبستانم چوشمع ~~تا دلم بربود و رفت از دیده آن خورشیدروی از دل و دیده میان برق و بارانم چوشمع # سوز عشقم باد دایم در سر ای عبدالمجیدا # زانکه یک دم زیستن بی سوز نتوانم چو شمع (ح، 11105090) ~~چون صبحدم، نسیم، معطر کند دماغ منزل کنار جوی گزین در میان باغ ~~با یار ماه روی به شب خوش بود چمن از نسترن ستاره و از بنفشه چراغ ~~آشفته بر فراز رخش زلف مشکبوی چون بر گل شکفتهآ سیراب، پر زاغ ~~شاید ز بهر گوهر عشرت برون شویم کز موجهای سبزه چو دریاست باغ و راغ ~~فرصت مده ز دست که این تازه گلشن است گاهی مقام بلبل و گه مسکن کلاغ 5 ~~خوبان بسان حور و چمن ها چوروضه است لیکن چه سود چون نبود دولت فراغ # عبدالمجیدا موسم عیشت گذشته است # بیرون کن این تصور بیهوده از دماغ # (ح92-/1110509 ~~ای دل و جان به طلعتت مشتاق مردم از سوز عشق1 و درد فراق ~~رحمت ایزدی چرا نکنی بر ضعیفان ترحم واشفاق ~~با چنین حسن و لطف، خوش بودی گر بدی عادتت2 وفا و2 وفاق ~~نتوان دید چون تو خورشیدی گر چه گردم چو ذره در آفاق ~~تو ز ابرام من به طبع ملول من به دیدار تو، به جان مشتاق 5 ~~آنکه هرگز ندید محنت عشق چه خبر دارد از غم عشاق ~~میکنم از هوات هر نفسی دم جانبخش عیسی استنشاق # آب حیوان رسد ز یاد لبت4 # جان عبدالمجید را به مذاق # رس، 87 ح710،5،/11) PageV01P194 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0119.png) ~~چرا فروغ جمالت نمیکنم ادراک چو گشت لوح ضمیرم زنقش غیر تو پای؟ ~~بیا که روح ندارد دریغ فیض از تن بیا که مهر1 ندارد دریغ ms103 سایه ز خاک ~~مرا تفرج رویت ز دور بس باشد قدم به پرسش من رنجه چون کنی حاشاک! ~~مگر ز نور2 جمال تو روشنی یابد وگرنه حسن ترا دیده کی کند ادراک؟ ~~5 چوصید خسته بر آن3 در فتادهام شب و روز بدان امید که دستی زنم بدان3 فتراک ~~نیافت طبع زمانه مراء مگر5 محزون ندیده دیدهآ گردون مراء مگر6 غمناک ~~ز بیخودی چو نمیدانم آنچه میگویند ز پندهام چه حاصل، ز طعنههام چه باک! # چنان به یاد تو عبدالمجید مشغول است # که نیستش الم از درد و راحت از تریاک # رس، 39. ح0130 11105) # آن جام لعل رنگ بنگر شتاب عمر و مکن پیش ازین درنگ ~~آیینهآ دلم ز هواها مکدر است آن صیقلی بیار که پاکش کند ززنگ ~~ای چارهسازا چارهآ بیچارگان تویی لطفی بکن که کار خراب است، وقت تنگ ~~زان گونهام به بادهآ بیرنگ و بو بساز کز هستیام نه بوی توان یافتن. نه رنگ ~~5 از فوت دی و فکرت فردا بسوختیم مطرب! کجاست نالهآ نای و نوای چنگ؟ ~~گر دستگیر مینشوی، پیسپر مکن ای متقیا چو پای ضعیفی رسد به سنگ ~~چون هر کسی کنند تعسک به طاعتی ما مفلسان به دامن عفوش زنیم چنگ # عبدالمجید چند کند فکر ننگ و نام # جاناا به نیم جرعه رهانش زنام و ننگ # (س،103) PageV01P195 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0120.png) ~~به ذکر و فکر توزان گونه گشتهام مشغول که نیستم خبر از درد هجر و ذوق وصال ~~به یاد روی تو چو خورشید و ماه حیرانم1 ز شوق بوی تو آشفتهآ نسیم شمال ~~نقاب از آن2 رخ جانبخش خویشتن بگشا2 که بی جمال تو گشتم اسیر وهم و خیال ~~رخم ز خون دل افسرده است تو بر تو درون ز غصته و غم گشته است مالامال 5 ~~به چشم مهر در احوال من نظر فرمای که سخت خسته درونم، قوی خراب احوال ~~مکن نصیحتم ای خواجها چون که میبینی که اختیار ندارم من ms104 پریشان حال ~~مپرس درد دل وحال اندرون مرا که از ملال ندارم سر جواب و سؤال # صلاح و زهد ز عبدالمجید میطلبی # زهی تصور باطل، زهی خیال محالا # رس، 62 ح،11205.38 # 196 # همیشه با توام ای دلربایا در همه حال ~~اگر چه روز ملاقات نیست4 و عهد وصال ~~گهی تعرض زلفت کنم به دست امید گهی تفرج رویت کنم به چشم خیال ~~چو در ریاض وصالت نمی توانم دید مجال آنکه بیابم به هیچ گونه مجال ~~فروغ روی تو بینم ز مطلع خورشید نسیم زلف تو بویم5 سحرگهان ز شمال ~~به گاه فکر بود با توام قرار و سکون به وقت ذکر بود با توام جواب وسؤال 5 ~~رخ خیال نهان چون کنی ز دیدهآ فکر ز چشم اگر چه بپوشی به صد نقاب جمال ~~خیال وصل تو بیرون نمیرود ز سرم اگر چه دیدن رویت تصوری ست محال ~~به گاه وصل، جمالت کجا توان دیدن6 چو دیده باشدم از خون همیشه مالامال # چو با خیال تو عبدالمجید عادت کرد # تفاوتش نکند نیش هجر و نوش وصال # (س، 102-01/.ح،86 113،5 # 197 ~~نشاط روز جوانی و روزگار وصال گذشت بر من غافل بسان خواب و خیال PageV01P196 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0121.png) ~~دلم ز تاب حوادث1 نه آنچنان پژمرد که تازه گردد از آمد شد نسیم شمال ~~شد از فراق جوانی و درد تنهایی تنم چو حلقهآ زلف و دلم چونقطه2آ خال ~~نه من به جور و جفای زمانه مغصوصم کجاست آنکه ازو نیستش خراب احوال ~~5 که دید سرو قدی ایمن از گزند ذبول که دید ماه رخی فارغ از نهیب زوال؟! ~~ز روی لطف3 که در زلف دوست دست کشید که از زمانه نگشت این زمان پریشان حال؟ ~~ز بهر دفع ملالت که خواست جام طرب که بر کفش نشد4 از خون دیده مالامال؟ ~~طریق کینه ز ایام عادتی ست قدیم خیال مهر ز گردون تصوری ست محال # گزید خاطر عبدالمجید گنج خمول ms105 # ز خلق جسته گریز و زخود گرفته ملال # رس،13/، ح:6 .د،112) ~~دمید صبح دوم ساقیا بیاور جام مگر خلاص دهد یک دمم زننگ و ز نام ~~بده پیاپیام آن جام و یک زمان بستان مرا ز فکرت آغاز و غصهآ انجام ~~میی که در تن من دل به بوی اوست مقیم میی که در دل من روح را بروست قیام5 ~~شتاب عمر نگر ساقیا! دمی بشتاب مکن درنگ که چون باد میرود ایام ~~5 بیار از آن6 می جانبخش کز تصرف او ز پند خاص شوم فارغ و زطعنه7آ عام # ازین8 صفت که منم ره به مسجدم ندهند # کجا روم که نسازم شرابخانه مقام # (س، 93.ح223،5.29 ~~پیوسته گر چه با گل و نسرین نشستهام چون چشم ناتوان و چو طره شکستهام ~~چشمم به صحبت است و لیکن ز درد هجر مجروح اندرون و پریشان و خستهام ~~قیدی اگر چه نیست بر اعضای ظاهرم لیکن به بند عشق سراپای بستهام ~~روحم ز دستبرد غمش9 در شکنجه است منگر بدان که من به تنعم نشستهام ~~5 با ذکر دوست نیست مرا فکر دشمنان مستغرقم به10 یار و ز اغیار رستهام PageV01P197 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0122.png) ~~بس غصهها که از غم دلبر کشیدهام بس خون دل که ریخت فراقش ز دیدهام ~~چون مرغ نیم گشته بسا شب که تا سحر در خاک و خون ز محنت هجران طپیدهام ~~کس را چه اطلاع که از غم چه میرسد هر لحظه بر درون جراحت رسیدهام ~~چون آرزوی جان و دل از من بریده است از جان ملول گشته و از دل بریدهام ~~با آنکه هر شبی چو نسیم از هوای او تا روز پاک گرد سرایش دویدهام 5 ~~نه عقدهای ز بند قبایش گشادهام نه حلقه ای ز پیچ کمندش کشیدهام ~~یاربا وصال عاشق و معشوق چون بود؟ باری به من نمای که هرگز ندیدهام # عبدالمجیدا دلبرم ار خون دل خورد # شاید، چو من به خون دلش پروریدهام ms106 # رس، 68-7عرح66 -81705.65 ~~گه صورت جان مراء در روی جانان دیدهام گه روی جانان مراء در صورت جان دیدهام ~~ازبیخودی جانان وجان، بر من چنان شد مشتبه کاکنون نمی دانم که جان، یا روی جانان دیدهام ~~گه بیزبان احوال دل، با او حکایت کردهام گه بیبصر رخسار او، خورشید تابان دیدهام ~~در خلوت دیدار او. محرم ندیدم مردمک زان طلعت جان پرورش، از دیده پنهان دیدهام ~~بی آفتاب روی او، هر شام تا وقت سحر از سوز دل برخویشتن چون شمع گریان دیهام 5 # در زلفش از سودایی مانندهآ عبدالمجید # دلها مشوش کردهام، جانها پریشان دیدهام # (رس25 ~~در دل چو عکس روی دلارام دیدهام دل را به بوی دوست به بر در کشیدهام ~~جانان میان جان و من از اشتیاق او بی جان بسان سایه به پهلو دویدهام PageV01P198 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0123.png) ~~آب حیات حاضر و من تشنه خشکلب عمری ست تا بلای بیابان کشیدهام ~~با چهر او تعلق جانی گرفتهام و ز هر چه غیر اوست تعلق بریدهام ~~5 با ذکرش آشنا شده بیگانهام ز خویش با فکرش آرمیده ز مردم بریدهام ~~تا درخور تجلی دیدار او شدم دیده ز غیر بسته و خلوت گزیدهام # عبدالمجیدا نور جمالش جهان گرفت # لیکن من از ضعیفی دیده ندیدهام # رس35) ~~در جست و جوی جانان. تا جان بود شتابم گر سر رود درین ره، روی از طلب نتابم ~~تا باشدم مکانی، کوشم به قدر امکان در جست و جوی میرم، گر وصل درنیابم ~~چندان که در حیاتم، میرم در آرزویش روزی که گرد گردم سوی درش شتابم ~~گفتم مگر جمالش. شاید به خواب دیدن اکنون چه چاره سازم. کز دیده رفت خوابم ~~5 محکوم حکم یارم گر خواند ار براند نه جایگاه عذرم، نه زهرهآ عتابم ~~امید مهربانی، چون باشدم ز جانان؟ کز جور دیده و دل، پیوسته در عذابم ~~هم راز و رهنمایم، دل بود و دیده وقتی اکنون ز دل در آتش، ms107 و ز دیده غرق آبم ~~برجسم و جان خسته، مپسند دلفریباا باری که برنگیرم، دردی که بر نتابم # عبدالمجیدا جانان، شاید که رحمت آرد # بر قالب ضعیفه، بر خاطر خرابم ~~ز چشم مستت ای ساقیا خرابم ز مستی نیست پروای شرابم ~~شراب چون سهیل از من بگردان که حیران1 در رخ چون آفتابم ~~لب لعلت چو دیدم در تبسم فتاد از دیده یاقوت مذابم ~~شکایت چون کنم جاناا ز جورت چواز چشم و دل خود در عذابم ~~5 گهی از تاب دل باشم در آتش3 گهی از سیل دیده غرق آبم ~~نصیحت گوا مده بیهوده پندم که از مستی نصیحت در نیابه PageV01P199 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0124.png) ~~گرم خود سر رود بر باد چون زلف ز روی خوب اورخ برنتابم # توان تا در تن عبدالمجید است # به جست و جوی وصلش میشتابم1 # (س، 106ح، .1260589-9 ~~گرفتم تری مهرویان چوبا مهر تو پیوستم چو گشتم طالب معنی، زصورت دیده در بستم ~~هوای دلبران در سر به سر چون زلف گردیدم ندیدم در3 هواداری بغیر از باد در دستم ~~چو ذره گشته سرگشته بسی بی پا و سر گشتم چوسعی ام بودبی حاصل به جای خویش بنشستم ~~اگر چه بارها کردم ز عشق و عاشقی توبه شکنهای خم2 زلفت چودیدم توبه بشکستم # خیال لعل میگونت کند بیباده سرمستم 5 ~~هوای روی گلگونت دهد چون طره بر بادم خیال # شدم مستغنی از درمان چوبا درد تو بنشستم ~~ز خویشم باز بیگانه چو با یاد تو خو کردم شد # ز نامم ننگ می آید از آن عبدالمجیدا اکنون # گرفتم گنج بینامی ز نام و ننگ وارستم # رس 47، ح، 035 11605) # بده چندان2 میم ساقیا که از خود یی خبر گردم ~~ز فکر حال آشفته پریشان میشوم هر دم ب ~~بیار آن می که از تابش5 شود روشن دل تیره بیار آن می که از عکسش شود گلگون رخ زردم ~~بده آن عقل فرسا راء که از اندیشه فرسودم ms108 بده آن شادی افزا راء که بیاندازه غم خوردم ~~چو کاراز دست بیرون شد6 بخواه آن چارهآ کارم چودرد از طاقت افزون شد بیار آن داروی دردم ~~برآن7 بودم که احوالم به گوشش منتظم گردد قراری چون نشد پیدا به عجز اقرار آوردم 5 ~~چو بیتقدیر حق، کاری ز تدبیرم نمی آید مشوش تابه کی8 باشه پریشان ازچه رو9 گردم؟ # به جد و جهد ما10 دولت میسر چون نمی گردد # چرا عبدالمجیدا آخر خوری بیهوده غم هر دم # (رس 93.ح50280،123) PageV01P200 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0125.png) ~~هر شب از درد دل خویش بترا میگردم تا سحر بی دل و بی یار2 به سر میگردم ~~دور از آن روشنی چشم و سویدای دلم دم به دم غرقه3آ خوناب جگر میگردم ~~راست چون مردمک دیده شدم غرق سرشک بس که پیرامن گرداب خطر میگردم ~~روز و شب ذره صفت بی سر و پا سرگشته در پی دیدن آن روی4 چو خور می گردم ~~5 گرچه ای جان و جهانانیستم اندر خور وصل لیک در آرزوی بوک و مگر میگردم ~~گاه چون طره ز سودات به سر میپیچم گه چو زلفت ز هوا زیر و زبر میگردم ~~چون نسیم از هوس بوی5 تو افتان خیزان ناتوان گرد درت شام و سحر میگردم ~~این چنین خسته تن و تنگدل و تیره روان چون نظر می کنم از جور نظر میگردم # چون دهم شرح پریشانی و بدحالی خویشا # زان که بدحالم و هر لحظه6 بتر میگردم # رس 42 -46. ح340. 5، 15!.ف،69/) ~~به صورت ار چه ازین آستان جدا بودم به جان و دل همه وقتی بر شما بودم ~~نه منزلی متعین، نه مقصدی پیدا ز مهر روی تو چون ذره در هوا بودم ~~به صورت ار چه نصیحت نمودمی. لیکن به درد عشق تو پیوسته مبتلا بودم ~~به هر عذاب که ذکرش کنی، قرین گشتم ز هر مراد که نامش بری. جدا بودم ~~5 تعلق دل و جان با تو ms109 این زمانی نیست که در الست ز عشق تو در بلا بودم ~~نداشت با بدنم روح پاک معرفتی که با بلای غم عشقت آشنا بودم ~~میان مکه و طایف فتاده بود آدم که من ز شوق تو در درد بی دوا بودم # از آن به دست فراقت جهان سزایم داد # که من به وصل توای دوستا ناسزا بودم # (ح، 93 -125،5092) ~~گر میان تو در کنار آرم بهره از روزگار بردارم ~~روی در رویت ار توانم کرد سربه خورشید و مه فرونارم PageV01P201 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0126.png) ~~گر ببوسه لب روان بخشت آب حیوان چکد ز گفتارم ~~گذری کن که بس پریشانم نظری کن که سخت بیمارم ~~همنشینی بجز سرشکم نیست همدلی غیر نالهآ زارم 5 ~~عکس رویت فتاد در چشمم1 اشک گلگون از آن جهت بارم ~~کارم از عشق شد خراب و هنوز نیست جز عشق در جهان کارم # کار عبدالمجید عاشقی است # گر چه زین کار و بار بیزارم # رح 25،5.93 ~~زبان تا در سخن2 باشد به ذکر دوست تردارم3 چو از گفتن فرو مانم، خیالش در نظر دارم3 ~~کشم عشقش چوجان در بر چوروی از خلق برتابم روان در پایش اندازم چو سر از خاک بردارم ~~نه جز5 با حسن رویش را6 هوایی در سرم گرد نه7 جز در پای او مردن تمنایی دگر دارم ~~نصیحت گوا8 نخواهد شد ز سر سودای جانانم مکن ای مدتعیا9 عیبم که من خود این هنر دلرم # چودایم11 منزل خود را به آب12 دیده تردارم 5 ~~همان اولیترای10 زاهدا که دامن در کشی از منچودای # ود تا باخبر باشم ثر نتوان ازو دیدن ز هستی تا اثر دارم ~~خبر از دوست کی یابم ز خود تا باخبر باشم اث # شدم عبدالمجیدا اکنون چنان مستغرق جانان # که نز13 عقبیام یاد آید، نه از دنیا خبر دارم # (س، 3738، ح،113،5013 ~~گر زلق برافشانی. آشفته شود کارم چون با سر هر مویش، پیوند دگر دارم ~~باری بگذر بر ms110 من، باشد که ببخشایی بر نالهآ جانکاهم، بر دیدهآ خونبارم # درد دل مجروحه، وصف تن بیمارم ~~در شرح نمی گنجد، در وصف نمی آید دردد PageV01P202 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0127.png) ~~احوال درونم را، در حال فرو خواند هر کس که مرا بیند، از صفحهآ رخسارم ~~5 از هستی و مدهوشی،1 سرگشته و حیرانم نه طاقت خاموشی، نه قدرت2 گفتارم ~~گرزان که سخن گویم،3 ذکر تو بود وردم خاموش چو بنشینم، فکر تو بود کارم # گر دل ز تو برگیرم. یا رخ ز تو بر تابم # گویی به چه دل بندم، یا خود به که روی آرم4؟ # رس، 85. ح،1210567) ~~باز در سر ز هوایش هوسی خوش دارم گر چه دل از خم5 آن طره مشوش دارم ~~بر سر خاک رهش6 شام و سحرباد به دست7 دیده پر آب و دل خسته پر آتش دارم ~~نقش آن چهره چو در دیده و دل گشت مقیم چهره از خون دل و دیده منقش دارم ~~چون دهم شرح که بی کام8 دل و راحت جان چه بلا بر دل و بر جان بلاکش دارم ~~5 همچو دیوانه برآشفته از آنم که مدام در نظر صورت آن یار پریوش دارم # چون ز فکرش9 بجز اندوه نشد حاصل من # هم به ذکرش نفسی خاطر خود خوش دارم # رس، 84 ح،66د،120) # ی جز غم ندارمزغم اندیشهآ عالم ندارم ~~ز عالم حاصلی جز غم ندارم ~~اسیر دردم و درمان نیابم10 درون مجروحم11 و مرهم ندارم ~~همان بهتر که پوشم سردل را چو در گیتی کسی محرم ندارم ~~مکن عیبم اگر هر دم بنالم که13 غیر از ناله کس همدم ندارم ~~5 کسی کو گوش دارد آب رویم بغیراز دیدهآ پرنم ندارم ~~اگر چه کام دل کمتر دهد دست غم و اندوه و محنت کم ندارم # کسی عبدالمجیدا آسوده دل نیست # نه تنها من دل خرم ندارم # (رس، 87، ک،250 .ح،0. د،127) PageV01P203 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0128.png) # 214 ~~چنان مستغرق سودای یارم که پروای جهان و ms111 جان ندار ~~چنان عشقش به هم بر زد دماغم که رفت از دست یکسر اختیارم ~~نه غیر از ذکر او باشد حدیثم نه غیر از فکر او در خاطر آرم ~~نه از عشقش بجز اندوه بهریاست نه در عالم بغیر از عشق کارم ~~به امیدی که روزی کام یابم به ناکامی به سر شد روزگارم 5 ~~ز سودای کنار آن دلارام همیشه پرز خون باشد کنارم ~~اگر روزی بدین جانب خرامد کند بخشایشی بر حال زارم3 # شوم3 خاک قدمهایش به نوعی # که ننشیند بر آن دامن غبارم # رس104. ح880 126،5) ~~ای آرزوی جانما سودای جان ندارم بی حاصل جهانم، ذو # بی حاصل جهانم، ذوق جهان ندارم ~~از بهر دوست باید، جان و جهان، وگرنه پیوند این نغواهم، پروای آن ندارم ~~جز یاد روح بخشش، آرام دل نبینم جز نام نامدارش، ورد زبان ندارم ~~از غایت عزیزی، نامش عیان نگویم از بی خودی و مستی، عشقش نهان ندارم ~~از عقل باز جستم، گوید مگر نشانش گفتا که بینشان است، از وی نشان ندارم 5 # ای متقی! خدا را، منعم مکن ز عشقش # من خود درین زمانه، کاری چنان ندارم # (س، (10) # مدردم شد آشکارا، پنهان چگونه4 دارم ~~باز از هوای رویت، چون زلف بیقرارم ~~چشم از خیال لعلت، در خون همی فشانم عمر از هوای زلفت، بر باد میگذارم5 ~~از بخت خفته هر شب.6 بیدار تا سحرگه وزطالع پریشان، آشفته روزگارم PageV01P204 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0129.png) ~~گفتم مهی از آن رو، در خجلت اوفتادم گفتم که آفتابی. زان روی1 شرمسارم ~~5 از سوز شوق باشد، روزی که خاک گردم وز درد عشق باشد، روزی2 که جان سپارم ~~بر خاکم ار خرامی. از بوی روح بخشت در حال زنده گردم، از خاک سر برآرم ~~از بهر دیدن تو، دیده شوم چو نرگس بینا شوم ز عکست، در تو نظر گمارم ~~هم دست و هم زبانم، از شرح عاجز آید گر غصهها نویسم، یا دردها شمارم # عبدالمجیدا ms112 دیدم احوال خویشتن را # بس تیره است روزم، بس مشکل است کارم # رس: 79. ح، 0عد،13.ف1730. ش، 125) ~~تا ذکر تست وردم. تا فکر تست کارم چون عمر در گذار است، ضایع نمی گذارم ~~گر یابم ار نیابم، روی از طلب نتابم گر خوانی ار برانی، غیر از تو کس ندارم ~~ساکن زجست و جویت. غافل به گفت و گویت نه یک زمان نشینم. نه یک نفس بر آرم ~~عقل و سکون نیاید، از من مکن نصیحت کز ابتدای فطرت، سرمست و بیقرارم ~~5 ای دوستا گر نگیری، دستم ز پا در آرد اندوه بیقیاسم، غمهای بی شمارم ~~بگذر شبی به کویم، باشد که رحمت آید بر گری # بر گریههای سختم، بر نالههای زارم # عبدالمجیدا جانان، رحم آورد چوداند # کز جان نیازمندم، وز دل امیدوارم ~~گرت روزی به خلوت در برآرم به دندان خون زلبهایت برآرم ~~چنان در برکشم سیمین برت را که نسرین تو گردد لالهزارم ~~ببینم در کنار آخر میانت پر از خون تا به کی بینم کنارم ~~نخواهم خون دل زان نرگس مست چو بر دل زخم تیر غمزه دارم ~~5 ستانم داد از آن زلف پریشان که او کرد این چنین آشفته کارم ~~کشم از جام لطفت آب حیوان اگر گردد موافق روزگارم PageV01P205 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0130.png) ~~به دست آرم به دستانی وصالت کرباشد سعادت دستیارم # کجا عبدالمجید و وصل جانان # مگر لطفی کند پروردگارم رح. 99.225،5 ~~ای دل!دمی نباشی. خالی1 ز نام یارم کز2 ناه # کز3 نام روح بخشش، یابد نظام کارم ~~گه3 بیخ مهر او را، در دل همی نشانم34 گه5 نقش نام او را، در جان6 همی نگارم ~~در زندگی رفیقی، جز یاد او نخواهم در حشر دستگیری. جز مهر او ندارم ~~فکرش بود انیسم، خاموش اگر نشینم ذکرش بود مرادم، فریاد اگر بر آرم ~~تا ذکر او کی آید. از حلقهای به گوشم چون حلقههای زلفش، پیوسته بی قرارم 5 ~~آبی به روی کارم، باشد توانم ms113 آورد بر روی از آن ز دیده، باران اشک بارم # عبدالمجید یک دم، بی یادش ار برآرد # حیف آیدم که آن دم، از زندگی شمارم # (س: 52.ح، 113،5010) ~~دریغ ایام برنایی، خوشا دیدار دلدارما جهان وجان نمی خواهم چوزیشان یاد می آرم ~~چوازپیمهری گردون جوانی رفت و جانان شد بلاها از جهان دیدم، ملامتها ز جان دارم ~~به علتهای بی درمان، کند ایام معلولم به محنتهای بیپایان، کند گردون گرفتارم ~~مزاج دهر پنداری نخواهد غیر اندوهم مدار آسمان گویی نگردد جز به آزارم ~~بسا شب تا سحر بختم بدی بیدار و من خفته کنونم بخت در خواب است و من تا روز بیدارم 5 ~~سویدای دلم بردند و نور مردم دیده از آن پیوسته خون دل چنین از دیده میبارم ~~قرینم شد ز هجرانش، قرینم اشک خونینم رفیقم رفت و از شوقش رفیق نالهآ زارم ~~ز بهر دیدنش بودی مرا در کار چشم اکنون اگر نه خون دل ریزم، نباشد دیده در کارم # چه گویم شرح درد دل، که دور ازروی او چون است # ز جان عبدالعمجید اکنون چو جانان رفت بیزارم # (ح، 726050110 PageV01P206 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0131.png) ~~گذشت آن روز و رفت آن روزگارم که روشن بود1 چشم از روی یارم ~~چو نرگس در گلستان جمالش نظر کردن بدی پیوسته کارم ~~ز چشمم تاگل رویش نهان شد2 شکست اندر جگر صدگونه خارم ~~چوابر اکنون ز سوز دل خروشم چو باران خون دل از دیده بارم ~~5 از آن ایام عشرت یادگاری بجز اندوه بیپایان ندارم3 ~~چو غنچه خون شود یک سر درونم چو آن گلچهره را در خاطر آرم ~~چو چشم از شوق چشمش ناتوانم چو زلف از بوی زلفش بیقرارم ~~به روی خویشم ار3 راه نظر بست به جان من همچنان در انتظارم5 ~~اگر چه دیدهام خونابه بگرفت به دیدارش هنوز امیدوارم ~~10 چوعمربی ثباتم در گذاراست همان خوشتر که بر یادش گذارم6 # دل عبدالمجید از غصه خون شد # به ms114 خون خالش از آن بررخ نگارم ~~بی دلنواز نیست دل خسته در خورم بینور دیده، مردم دیده کجا برم؟ ~~هر صورتی که بود، برفت از نظر مرا آلا خیال او که نرفت از برابرم7 ~~خون ریزدم چو دیده، به جان آردم چو8 دل آن کو منش به خون دل و دیده پرورم ~~گه9 میشود ز خون جگر پای در گلم گه10 میرود ز آتش دل دود بر سرم ~~5 دم سرد شد، چه سود کنون گرمی دلم؟ لب خشک شد، چه حاصل ازین دیدهآ ترم؟ ~~نه دولتی که روی به سوی من آوری نه دیدهای که راه به کوی تو آورم ~~ای باد صبحا از من خاکی بگو به دوست کز شوق توز چشم رود1 آب و آذرم # یچ زلف توام بیقرارترهر لحظهای زنرگس توناتوان ترم PageV01P207 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0132.png) ~~ز چشم مست تو هر لحظه لای اخرابترم4 ز تاب زلف تو # ز تاب زلف تو هر دم به حالتی دگرم ~~ز دیده خون دلم میرود به جای سرشک از آن سبب که نماندهست آب در جگرم ~~چنان شدم که نیایم ز ضعف در نظرت اگر کنی ز سر لطف و مرحمت5 نظرم ~~در آفتاب رخت کی نظر توانم کرد؟ به بوی تو چو کند باد صبح6 بی خبرم ~~نسیم زلف تو یابم،7 چو برگ8 گل بویم خیال روی تو بینم،9 چو سوی مه نعرم10 5 ~~سراز هوای توای دوستا بر نخواهم تافت ورم1 چوزلف شود12 زین هوس به باد سرم ~~چو مهر در طلبت صبح خیز و گرم روم چو سایه در قدمت خاکسار و پی سپرم ~~چه حاصل از دم سرد و سرشک تره اکنون13 که سوخت تابش14 مهرت تمام خشک و ترم # به سوی کوی تو ره آنگهی توانم یافت # که از مقاصد عبدالمجید برگذرم # (س، 63.ح،42-11605.41.ف،126. ش، 176) ~~عکسی چو مه نماید از آن مهرمنظرم هر # مهرمنظرم هر یک به صورتی اگر از جای دیگرم ~~هرگز اگر چه دیده ms115 جمالش ندیده است پیوسته بوده است خیالش برابرم ~~پیدا ز نور طلعت آن ماه روشن است ذرات کون را چو سراپای بنگرم ~~در دیده چون نشست، کجا بینمش جمال؟در جان چو شد مقیم،. # در جان چو شد مقیم، بدو راه چون برم؟ PageV01P208 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0133.png) ~~5 خواهم وصال او. چه محال است در دلم جویم جمال او. چه خیال است در سرما ~~نتوان ازو گذشت گراز غم به جان رسم نتوان درو رسید گر از چرخ بگذرم # عبدالمجیدا گر چه خرد شمع روشن است # جستن به نور او نتوان مهر روشنم # رس، 69) ~~ای دوستا به درد دل اسیرم جز وصل دوا نمیپذیرم ~~جز مهر تونیست پایمزدم1 جز لطف تو نیست دستگیرم ~~شیرین زحکایتت زبانم روشن ز تصورت2 ضمیرم ~~گر هر تفسم به جان رسانی از تو نفسی نمیگزیرم ~~5 گرجان و دلم بری به غارت میبر که ز جان و دل اسیرم ~~از بوی تو باز زنده گردم2 گر من ز محبتت بمیرم # گردست من این زمان نگیری # دامن به قیامتت بگیرم # رس: (10، ح، 85 12605) ~~آن دسترسم نیست که در پای تو میرم پا بر سر هستی نهم و دست تو گیرم ~~شبنم صفت از خاک کشم رخت بر افلاک گر بر منت آید نظر ای مهر34 منیرما ~~جز نقش تو پوشیده شد از چشم خیالم جز نام تو بسترده شد از لوح ضمیرم ~~در جان من از5 آتش هجران6 جگرسوز دردیست که جز وصل7 تو درمان نپذیرم ~~5 آتش دمد از آه8 من سوخته خرمن آن دم که برآید ز سر شوق نفیرم ~~ای خواجها نصیحت مکن و پند مفرمای چون گوش کنم پند که در بند اسیرم؟ # تا دل بود از دیدن دلبر نشکیبم # تا جان بود از صحبت جانان نگریزم # رس، ععرح 06366 1100) PageV01P209 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0134.png) # 227 ~~طبیب دره دلهاییا بگو تا چیست تدبیرم؟ که از مهر تو می سوزم ز سودای تو میمیرم ~~مرا چون قبلهآ روحی، چرا3 ms116 روی از تو برتابم؟ مرا چون جان شیرینی چگونه ترک جان گیرم؟ ~~ز زخم تیر مژگانت ز سرتا پا3 به خون غرقم زبند زلف مشکینت زپا تا سر4 به زنجیرم ~~من بی قدر آن ارزم که پردازی به احوالم گه از گیسو کنی5 بندم گه از مژکگان زنی تیرم ~~نصیحتگر4 مده پندم، چه آید از من عاجز؟ گرفتار غم عشقم، اسیر بند تقدیرم 5 ~~کند تدبیرها عقلم که روی از دوست برتابم چو تاب رویش اندیشم، نماند عقل و تدبیرم # ز من کاری نمی آید کز آنم کار بگشاید # مگر لطفش ببخشاید، بخواهد7 عذر تقصیرم # (س، 69 - 68.ح:46.د، 18/.ف،303) # 228 ~~به جان گردسترس باشد نثار8 مقدمش سازم سرم رازود9 میباید که اندر1 پایش اندازم ~~چنان1 مستغرق یارم، شده از خویش بیگانه که هرگزیک دم از ذکرش به فکر خود نپردازم ~~چو شمعم آتش سودا گرفته رشتهآ جانم گهی درگریه میپیچم گهی با سوز13 میسازم ~~ز جور مردم دیده نشینم دم به دم در خون که روشن از چه گرداند به پیش13 هر کسی روزم ~~دم سردم چو صبح آید، ولی از مهر دل گرمم14 ندارم15 هیچ کس همدم، ولی با ناله دمسازم 5 ~~دلم را با 16 سر زلفش تعلق تا ابد باشد چواز روز ازل، دیده از آن17 دیدار شد بازم # به پای عقل نتوانم شدن عبدالمجیدا آنجا # مگر باشد سوی کویش به بال عشق پروازم رس، 39.ح113،50160) PageV01P210 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0135.png) # 229 ~~این محال است که از دوست به کس پردازم نظر از یار به اغیار نمیاندازم ~~خالی از آتش سوداش نیابند سرم گر چه سر تا به قدم شمع صفت بگدازم ~~هر سحر تا به شب اندوه بود همنفسم هر شبی تا به سحر ناله بود دمسازم ~~دل در آن طرهآ او بسته به بند ابدی ست دیده چون در رخ او روز ازل شد بازم1 ~~5 دلبراا سر دل از خلق نهان چون دارم کاشک گلگون و رخ ms117 زرد گشاید رازم ~~دولت اینست2 که تا سوی منت آرد باز قدرت آنست3 که سوی تو بود پروازم # چون به کوشیدن من به نشود رتج درون4 # چارهای نیست به ناچار چو آید5 سازم # رس، 59 ح،1/5،5.25) ~~هر دم از آتش عشق تو همی افروزم غرقهآ خون جگر شمع صفت میسوزم ~~گر خود از عکس تو هر ذره شود خورشیدی جز به رویت شب اندوه نگردد روزم ~~جان فدا کرده چو پروانه ز مهرت همه شب شمع را تا به سحر سوز و گداز آموزم ~~با هوا چون سر زلف تو بود کارم از آن جز پریشانی از آن کار نمیاندوزم # 5 روز روشن چو شب تیره برم تارتر است # تا شد از دیده نهان روی جهان افروزم # (ح113،5017) ~~ز خای روز قیامت به6 آرزوی تو خیزم بسان ذره پریشان ز خاک کوی2 تو خیزم ~~در آن زمان که بمیرم بر آستان تو میرم8 به گاه حشر چو خیزم زشوق روی9 توخیزم ~~به مرگ و زندگی از دامن تو دست ندارم # تو دست ندارمبه گفت و گوی تومیرم به جست وجوی توخیزم PageV01P211 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0136.png) ~~به نفخ صور چه حاجت چو رستخیز برآید چومردهآ غم عشق توام، به بوی تو خیزه ~~سوز دوزخ و ساز بهشت یاد نیارمزجور هجر تو ترسان به آرزوی تو خیزم 5 ~~زجام درد تو سرمست ترز چشم توخسبه1 ز شوق روی تو آشفته تر ز موی تو خیزم # هنوز قالب عبدالمجید روح ندیده # از آن نسیم که آید سحر ز سوی تو خیزم # (س، 90،ح، 75. د122-(12) # 232 # ن سحری برخیزم چون صبا در خم آن رشتهآ جان آویزم ~~هر دم از شوق تو بیجان سحری برخیزم ~~به امیدی که مگر سوی تو آرد بادم ای بسا گرد که از هستی خویش انگیزم ~~قدرتی نیست که تا دامن وصلت گیرم طاقتی نیست که از دست غمت بگریزم ~~سعی کردم ندهم دل دگر از دست، ولی بود بیفایده با ms118 حکم قضا پرهیزم ~~دل ز غم سوخت، ندانم ز کجا میآید این همه خون دل از دیده که من میریزما 5 ~~تا نظر سوی من خسته کنی بررخ2 زرد هر دم از خون جگر رنگ دگر آمیزم # حاصل جان و جهانا یک نفس آخر بنشین # پیش من تا ز سر جان و جهان برخیزم (س، 61ح370.د1160) # 233 # مهمچو گیسوش در آن سرو روان آویزم ~~دولت ار دست دهد از سر جان برخیزم ~~گر خورد نرگس او خون دلم، غم نخورم ور به تاراج برد جان و جهان، نگریزم ~~جز هوای سر کویش نکند ذراتم گرد اگر از تن بی تاب3 و توان انگیزم ~~گر3 چو خورشید کند بر5 من افتاده نظر همچو شبنم ز سر کون و مکان برخیزم ~~این نه خون است که از دیده جگر میبارم6 وین 7 نه اشک است که بر روی روان میریزم 5 # حکم8 تقدیر دلم را چو پریشان خواهد # چون به تدبیر من عاجز از آن پرهیزم # رس، 85. ح،67 د1210- 120) PageV01P212 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0137.png) ~~روز تا شامم سرشک از چشم شب پیما رود شب فغان تا صبحدم از درد روزافزون کشم ~~چون رضای دوست باشد طعن دشمن باک نیست از برای جان لیلی، جور صد مجنون کشم ~~از خیال نرگس مست و لب میگون او هر دم از خوناب دیده، بادهآ گلگون کشم ~~تشنهآ آب حیات وصل یارم، دور ازو خشکلب میرم اگر خود چشمهآ حیوان1کشم ~~5 گونه زرد و تن نزار از هجر تن فرسا شدم گرچه از احداث گردون، رنج گوناگون کشم ~~قطرهآ خون بینی از شوقش سراسر سوخته # موختهگرزجور عشق او از سینه دل بیرون کشم # بار عشقش برنتابد کوه ای عبدالمجیدا # من نعی دانم بدین زار و ضعیفی چون کشم # (ح:5027، 115) ~~جانان چوباده نوشد.2 من زهد چون فروشم؟ جامی بیار و بستان. این خرقه را زدوشم ~~یکرنگ با دلارام خواهم شدن که خوش نیست تن در طواف کعبه. دل پیش می فروشم ms119 ~~ای متقی! نصیحت، گفتن چه سود دارد؟ کز بیخودی و مستی. پندت نمینیوشم ~~مطلوب اگر چه دوراست، روی از طلب نتابم تا طاقت است پویم، تا قدرت است کوشم ~~5 گاه از نسیم زلفش، بوی بهشت یابم3 گاهی زیاد لعلش. آب حیات نوشم ~~گریم ولی نیاید، در چشم او سرشکم نالم ولی نگیرد، در گوش او خروشم # عبدالمجیدا ذکرش، گویم چو در حدیثم # مستغرقم به فکرش، وقتی اگر خموشم # (س، 92.ح،163،5078) ~~باز از فروغ روی درخشان در آتشم بازاز هوای زلف پریشان مشوشم ~~یاران زباده مست و من از ساقیام خراب جامم مده که خود ز می مهر سرخوشم ~~تا دیده دید نقش رخ دلفریب او از دیده رخ به خون جگر شد منقشم PageV01P213 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0138.png) ~~ای نور چشم و راحت دلا بی جمال تو از چشم و دل، میانهآ خوناب و آتشم # جند خون خورم وز1 آرزوی زلف2 تو تا کی بلا کشم؟ 5 ~~از اشتیاق لعل تو تا چند خون خورم؟ # عبدالمجید چون تو به جان گشت مشتری # هر کس که دید طلعت آن مشتری وشم # رس، 86 ح،68.د.121) ~~چند در عشق تو از جان و جهان اندیشم تا کی از طعنهآ هر پیر و جوان اندیشم ~~حاصل جان وجهانی تو، چو وصلت طلبم نه جهان در نظر آرم، نه ز جان اندیشم ~~هر نفس یاد3 توام تازه روانی بخشد چون روم در طلبت، کی ز روان اندیشم ~~گر میسر شودم بندگیت مرد نیام اگر از سلطنت ملک جهان اندیشم ~~گر مکانی بودم بر سر خاک در تو مدعی باشم اگر کون و مکان اندیشم34 5 ~~چون بغیر از5 تو مرا مقصد و مقصودی نیست حیف باشد اگر از حور و جنان اندیشم # ره نیابم به سر کوی تو، زین6 میترسم # نشود وصل توام روزی7 از آن اندیشم8 # (س، 57.ح 11605.631) ~~باز سرگشته کرد و حیرانم تاب آن آفتاب تابانم ~~باز چون زلف او هوای رخش دم به ms120 دم میکند پریشانم ~~درد جانکاه من نه آن جنسیست9 که بود دسترس به درمانم ~~آتش دل نه آن چنان افروخت که به آب سرشک بنشانم ~~گر چو گیسوی او به سر گردم که سر از پای او نگردانم 5 ~~ور چو زلف از هوا به باد روم روی از روی او نپیچانم PageV01P214 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0139.png) ~~گر سعادت کند مساعدتی کوا خرامد به بیت احزانم ~~در قدم بر سرش سر و جان را همچو گیسو و زلفش افشانم2 ~~کام خود از زمانه بردارم داد دل از سپهر بستانم ~~10 من به وصلش کجا رسم، هیهات! بیهده چند بر زبان رانم ~~اثر بخت خویش میبینم3 عادت یار خویش میدانم4 # گفتمش عشوهای به جان بفروش # گفت عبدالمجید، نتوانم # رس، 21. ح، 69.د،118) ~~رفتی و شد از رفتنت ای سرو روانم تاب تن و آرام دل ولذه ~~جزیاد تو فکری نشود راحت روحم جز نام تو ذکری نبود ورد زبانم ~~از شوق خم زلف تو بیصبر و قرارم وز آرزوی چشم تو بیتاب و توانم ~~گر زانکه نگویم به زبان درد دل خویش پیدا بود از رنگ رخ اندوه نهانم ~~5 چون کم نشود تاب دل از آب5 سرشکم از دیده چرا این همه خونابه چکانم ~~خوناب دل از دیده بدین گونه نریزد گویی که روان میرود از دیده روانم ~~دانم که کنونم ز غمت کار تباه است تا خود چه شود عاقبت کار، ندانم ~~ن ترک کنم جان و جهان بهر تو، لیکن ای جان و جهاناترک تو گفتن نتوانم # ذرات وجودم طلبد نام ونشانت # روزی که نماند اثر از نام و نشانم ~~جانش چگونه گویم عمرش چگونه خوانم کان- # کان حاصل جهان را، خوشتر ز هر دو دانم ~~جان عزیز خود راء سازم نثار فرقش عمر گرامیام راء در پای او فشانم ~~آن نور دیده روزی، گر سوی من خرامد برچشم # بر چشمهای خویشش، چون مردمک نشانم PageV01P215 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0140.png) ~~نه یک نظر به رویش، چشم ms121 هوس گشایم نه یک نفس به زلفش. دست هوا رسانم1 ~~تا شد3 نهان ز دیده در جست وجوی رویش گلگون گرمرو راء از هر طرف دوانم 5 # قرارم از شیوههای چشمش، بیمار و ناتوانم ~~از حلقههای زلفش، در تاب و بیقرارم ~~با پرتو جمالش، چون ذره بیوجودمبی آفتاب3 رویش # بی آفتاب3 رویش، چون سایه بی روانم3 # باشداز فکراو ضمیرم، وز ذکر او زبانه5 ~~تا دم زدن توانم. خالی دمی نباشد # عبدالمجیدا جانان، بر جان من6 نبخشد # گر بشنوند زمانی، در تیره شب فغانم # رس، 29 - 78. ح.59 د،120) ~~ز کار بی سر و سامان خود پریشانم بجز رضا به قضا چارهای نمیدانم ~~ز شوق، سینه پر از سوز و دیدهها پر آب از آن چو رعد خروشان،2 چوابر گریانم ~~نه روی رفتن ازین منزلم، نه رای8 مقام نه مونس و نه رفیق و نه سر، نه9 سامانم ~~ز عشق یار و هوای دیارم10 آشفته میان روضه اگر خود قرین رضوانم ~~اگرز جنت فردوس منزلم سازند نباشدم فرح وانس11 بیت احزانم 5 ~~میان رز چو نشاندند12 شاخ نرگس را چه گفت؟ گفت نماند13 به خاک بستانم # بیمارمگه از هوای سر زلف او پریشانم ~~گه از تصور چشم نگار بیمارم # ر جمالش چو ذره آشفته گهی ز شوق قدش همچو سایه بیجانم # گرم زمانه چو گیسو به سر بگرداند # که سر ز پای دلارام خود نگردانم # رس، 95.ح12305820) PageV01P216 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0141.png) ~~گرم سر میرود در سر، ز پایت سر نگردانم ورم افرمان دهی برجان، به جان محکوم فرمانم ~~خرامان گر برم آیی چو گیسو از هواداری گهت سر در قدم سایم گهت جان بر سر افشانم ~~نه جزفکر تو در خلوت، خیالی در خیال آرم نه جزذکر تو در دعوت. حدیشی بر2 زبان رانم3 ~~جمال جانفزایت را ندانم چون توان دیدن خیالت چون براندیشم. کند مدهوش و حیرانم ~~5 ز مهرت گشته سرگشته بسان ذره بی قدرم همیشه در پیات جانا بسان سایه بی ms122 جانم4 ~~نه آن طاقت که در5 هجرت دمی آسوده بنشینم نه آن قدرت که از وصلت زمانی داد بستانم ~~گرم صد دل بود، بندم به دام زلف دلبندم6 ورم صد جان بود. سازم نثار قد جانانم ~~نهادم روی در راهی که پایانش نمیبینم لم خوکرد با دردی که درمانش نمیدانم # گرم عبدالمجید آن جا به سر2 هر دم بگرداند8 # نه زان ره روی برتابم، نه زان درسر9 بگردانم # رس، 44. ح، 31. د،115ف،172) # 243 ~~متعجب ز سرجان و تنم متردد که1 روح یا بدنم41 ~~خاطرم نیست غیر پیرهنی کیست یارب درون پیرهنم؟ ~~پای از خود برون نهم روزی خویشتن چون حجاب خویشتنم12 ~~باشد از سرخود خبر یابم این طلسم نهفته13 بر شکنم ~~5 راز پوشیده را کنم پیدا پرده از روی کار برفکنم ~~چرخ سرگشته تر ز من به بسی است14 حال15 با او حوالت از چه کنم؟ ~~چون زمانه زبون تر است از من چند تشنیع از زمانه زنم6 PageV01P217 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0142.png) ~~بنگرم در نهاد1 خود تا کیست که کند هرنفس ندا که منم ~~گوش و چشم3 از که شد سمیع و بصیراز که جاریست برزبان سخنم # غیرازین جسم3، جوهری دگرم 10 # نیست عبدالمجید نام تنم # رس، 78-72. ح، 58-د،119.ق1830. ش 187) ~~غم سراسر فرو گرفت تنم تنی شد جای روح در بدنم ~~برنیاید4 ز دردها نفسم نگشاید ز غصهها سخنم ~~شام تا وقت صبح، محزونم صبح تا وقت5 شام. ممتحنم ~~دستم از کار رفت و کار از دست چارهای نیستم، چه چاره کنم ~~از پراکندگی و بدحالی متنفر ز خلق وخویشتنم 5 ~~گشته از غایت پریشانی تن ز جانم ملول وجان ز تنم # نیست عبدالمجید همنفسی # یک نفس6 زان به کام دل نزنم # (س، 78. ح، /5. د،19/.ق،182. ش، 186-7) ~~کر7 بار دیگردیده را روشن به دیدارش کنم از کفر و ایمان روی راء با زلف و رخسارش کنم ~~رویش به کام خویشتن، دیدن نیارم یک نظر8 زان رو که از تاب نظر، ترسم ms123 که افگارش کنم ~~چون هر زمان درچشم من، آید خیال قامتش بهر نثار پای او، هر دم گهربارش کنم ~~بازار او گرم و9 مراء قلب شکسته1 بیش نه ناچار جانی میدهم، باشد که بر کارش کنم ~~حال گرفتاران مگو، شاید که معلومش شود آیینه در رویش کشم، چون خود گرفتارش کنم 5 ~~سوزم نه زان سان در دل است، کز آب دیده کم شود بختم نه زان سان خفته استه کزناله بیدارش کنم # آن سرو اگر دامن کشان، آید بر عبدالمجید # هم جان فشانم بر سرش،1 هم عمر ایثارش کنم # (س، 67. ح5.660، 117.ف،183. ش: 188) PageV01P218 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0143.png) ~~درد عشقم را دوایی نیست، درمان چون کنم؟ سغت دشوراست کارم برخود آسان چون کنه؟ ~~سعیها کردم که تا باشد سر و سامان مرا چون نه سرپیداست کارم رل نه 1سامان چون کنه؟ ~~ای نصیحت گرا که گویی سردل پوشیده دار درنی خشک آتش شوریده پنهان چون کنم؟ ~~خود گرفتم سر دل شاید نهان کردن ز خلق چارهآ رخسار زرد و چشم گریان چون کنم؟ ~~5 شد دلارامم زدل سوداش بیرون چون برم؟ رفت جانان، درد عشقش ماند در جان چون کنه؟ ~~بیرخ جانان چو جان در تن نمیگیرد قرار من نمی دانم کنون بی جان و جانان چون کنه؟ ~~سایه دارم، دم زوصل مهر تابان چون زنم؟ ذره گر دارم پی خورشید تابان چون کنم؟ # از غم و غصه به جان آمد دل عبدالمجید # ای مسلمانان! دوای درد هجران چون کنم؟ ~~توان تا در تنم باشد، زجست و جوی ننشینم سرشکم گرچه نگنارد که رویت2 یک نظربینم ~~چه گویم لطف و حسنت را که کرد آشفته و حیران کمال خلقت3 آنم، جمال طلعت اینم ~~خوشاا خورشید رخسارت که از دل مهراوورزم خوشاا آن چشم بیعارت که از جان2 درد لو چینم ~~مرا تو جان شیرینی، نخواهم زندگی بیتو چگونه زندگی باشد مرا بیجان5 شیرینم؟ ~~5 بود کوی توام مقصد به6 هر جانب که ms124 بشتابم بود یاد توام همدم به هر جایی که بنشینم ~~همه شب در نظر دارم خیال روی گلگونت از آب دیده زان گردد چو برگ لاله بالینم ~~ز چشمم مهر رخسارت چو شد پوشیده معذورم گر آید در نظر7 هر دم سرشک همچوپروینم8 ~~نیابد گردش گیتی مگر بیمار و بدحالم نبیند دیدهآ گردون مگر محزون و غمگینم # کجا عبدالمجیدا آخر ز من زهد و صلاح آید # چوزلف و چشم او هر دم کند غارت دل و دینم # رس، 16. ح: ay-56 119،5. ف،179. ش 183) PageV01P219 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0144.png) # 248 ~~تا کی از دور چو ماه آن رخ تابان بینم خشک1 # خشک لب، تشنه جگر، چشمهآ حیوان بینم؟ ~~تا به کی هر نفسی زیر و زبر گشته زباد حال خود چون سر آن زلف پریشان بینم ~~شد دلم در خم آن طرهآ آشفته مقیم روز و شب زان سببش1 بی سر و سامان بینم ~~ای نسیم سحری! بند نقابش بگشای تا دمی صورت جان در رخ جانان بینم # در میان چمن آن سرو خرامان بینم 5 ~~خرم آن موسم نوروز که چون خرمن گل در ~~جرم معشوق نباشد چون من عاشق زار2 محنت بیحد و اندوه3 فراوان بینم # هر چه بر جان من از غصهآ جانکاه رسد # از دل سوخته و دیدهآ گریان بینم # (س، 84-8 ح22150730 # 249 ~~نخواهم در میان خود را چوبا معشوق بنشینم کجا رخصت دهد غیرت که با او دیگری بینم ~~اگر دستم دهد وصلش، نهم پا بر سر هستی زمانی دامن همت ازین ویرانه درچینم ~~مکن دعوت ز کوی او به سوی جنت عدنم3 که آنجا بی دلارامم دمی آرام نگزینم # نخواهم مردم دیده در آن خلوت چوبنشینم5 ~~تحمل چون کنم کاو را ببیند دیدهآ مردم نخو # چه تاوان باشد از کفرمچه حاصل گردد8 لزدینم 5 ~~چونیک از بد6 نمی دانم زمدهوشی و حیرانی7 چه # دمسازم بجزدست9 و سر زانو نبیند چرخ بالینم10 ~~بغیر از ناله و زاری نیابد ms125 دهر دمسازم بج # دهم جانی مگر آید به لب آن جان شیرینم ~~لبش چون جان شیرین است و من درجست وجوی او ~~از آن عبدالمجید اکنون نبخشد بر رخ زردم ~~که روی زرد گرداند سرشک سرخ رنگینم1 # (ح، 68. د، 18/ ف، 78/. ش، 83/.2582/56. ح،2/1011) PageV01P220 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0145.png) ~~در جمالت، اثر نور خدا میبینم لاجرم می روم از خود چو ترا میبینم ~~صفت حسن تو از پیر و جوان میشنوم اثر عشق تو در1 شاه و گدا میبینم ~~از هوای رخ چون مهر تو سرگشته بسی جان و دل ذره صفت بی سر و پا میبینم2 ~~جان حسن است رخ خوب تو یا صورت لطف متحیر شدهام صنع خدا را میبینم ~~5 صورت و معنیات از جان و خرد مییابم ظاهر و باطنت از مهر و3 وفا میبینم ~~چون هوا زلف تو بربود2 بر آشفت مرا این پریشانی و محنت ز هوا میبینم ~~جان پاک منی ای دوست! عجب میمانم خویشتن را ز تو چون زنده جدا میبینم # دولت وصل ترا قدر نمیدانستم # چون نکردم به سزا شکر، جزا میبینم # (س، 90.ح 15. 123،5 ~~شب قدر من است امشب. از آن دیدار مییینم ز عکس عارضش عالم پر از انوار می بینم ~~چوعشقش کرد سرمسته زنام و ننگ وارستم چو بر اغیار دربستم، جمال یار میبینم ~~شدم از غایت حیرت بسان ذره سرگشته که چون خورشید رخشنده رخ دلدار میبینم ~~درون مجلس آنسش، می بیدرد مینوشم فراز گلبن5 وصلش، گل بیخار میبینم ~~5 سراندازان و جانبازان به جست و جوی دلداری6 نهاده جان و دل بر کف درین بازار میبینم ~~گذشته عاشقان از جان7 گرفته دامن جانان فتاده ناتوان در ره8 چو خود بسیار میبینم # ازین گفتار بی کردار بس عبدالعجید آخر # که در تو از طلبکاران9 همین گفتار میبینم # رس، 58 ح250-26، د،6// ف، 79/.ش، 183) PageV01P221 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0146.png) ~~گرم روترا ز اشک چهره، روز و شب بیاختیار همچو گردون ز اقتضای دور گردون می ms126 روم ~~از جفای آسمان چون آسمان گاه غروب با دل پر آتش و رخسار پرخون میروم ~~همچو اختر گشتهام سرگشته در دست قضا خود نمیدانم که چون میآیم و چون میروم ~~از دل وچشعم میان برق3 وباران چون سحاب3 زان شتابان از4 هوابر5 کوه و هامون میروم 5 ~~بس که سیلاب سرشک از چشمهآ چشم آیدم سوی دریا گوییا بر رود جیحون میروم ~~چون شود هر دم پریشانی زیادت میشوم چون رسد هر لحظه احداث دگرگون میروم ~~کی کند عاقل ز قصد دور گردون احتراز از جفای هر خس و از جور هر دون میروم6 # بس کن آخو در تردد بودن ای عبدالمجیدا # گه نشستن فارغ و گه گفتن اکنون میروم3 # (س، [7.ح500،د،118) ~~من کیستم که طالب دیدار او شوم یا چیست مایهام که خریدار او شوم؟ ~~چون او ز نور پاک و من از خاک تیرهام هرگز گمان مبر که سزاوار او شوم ~~او آفتاب منظر و من ذره پیکرم یا8 چیست باعثم که طلبکار او شوم ~~پروانه وار در پی آن شمع سرکشم9 این کار روشن است که در کار او شوم ~~شبها چو شمع سوختهام ز آرزوی آنک روزی سپند آتش رخسار او شوم 5 ~~کی گرددم گرفتن آن زلف در خیال بس باشد این شرف که گرفتار او شوم # عبدالمجیدا خلق چو یابند زندگی # من زنده از تصور دیدار او شوم # رس، 66ح165.610/.ف،308) ~~جهان بی صحبت جانان نغواهم جهان خود چیست، بی او جان نغواهم PageV01P222 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0147.png) ~~گرش در گلشن جنت نبینم بهشت وحوری و رضوان نخواهم ~~ز شوق رنگ و بو کش گشته گریان گلستان و گل خندان نخواهم ~~مراکان قامت و رفتار باید خرام سرو در بستان نخواهم ~~5 چومیمیرم ز بهر نوش لبهاش زلال چشمهآ حیوان نخواهم ~~اگر زخمم زند، مرهم نجویم و گر دردم دهد، درمان نخواهم # ازو خواهند هر دم آرزویی # من از جانان بجز جانان نخواهم # (ح: /12705011) ~~بی طلعت آن ms127 گل. گل خودروی نخواهم بی سایهآ آن سرو، لب جوی نخواهم ~~بی چشم خوشش نرگس بیمار نجویم بی طرهآ او سنبل خوشبوی نخواهم ~~بیشکل دهانش ز دل تنگ ملولم بی موی میانش تن چون موی نخواهم ~~در حسن ز گل گر به مثل معجزه بینم # 2جز شیوهآ آن نرگس جادوی نخواهم # 5 آرامگه دل. بجز آن در نگزینم # منزلگه جان، جز سر آن کوی نخواهم # رح، 126،5.11 ~~نقاب از روی او گرمی گشایم به مردم صورت جان مینمایم ~~دهد ز آب حیاتم بینیازی اگر گردی ز کویش میربایم ~~به فکرش باشم ار خاموش باشم1 به ذکرش دم زنم، چون لب گشایم ~~نظر بر حال من هرگز نینداخت از آن کز ضعف در چشمش نیایم ~~5 نگردد در دلم جز قامت او اگر سرو سهی را میستایم ~~نباشد در نظر جز عکس رویش چو نرگس با گلی گر خوش برآیم # من ای عبدالمجیدا و درد عشقش # که کاری غیر ازین را خود نشایم (س73.ح119،5.510 PageV01P223 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0148.png) # 257 ~~دلبرلا هیح نداریم و خریدار توایم بسته قید حیات از پی دیدار توایم ~~گر چه بی تاب و توانیم، رهت میپوییم ور چه1 بیقیمت2 و قدریم، طلبکار توایم ~~گرد خورشید رخت3 ذره صفت میگردیم زان که پیدا4 همه از پرتو رخسار توایم ~~چاکرت گشته به5 جان. وزدو6جهان آزادیم رستهایم2 از همه عالم که گرفتار توایم ~~تیغ غمزه چه کشد چشم تو در کشتن ما چون همه مردهآ آن نرگس بیمار توایم 5 # خیال من سرگشته گذشتی روزی زان زمان واله آن قامت و رفتار توایم # یکنفس وصل ترا هر دو جهان نیم بهاست # ما گدایان به چه سرمایه خریدار توایم # (س57. ح،116،5.23. ف1860. ش، 191) ~~ما دل به دام زلف دلارام بستهایم از از بند نام و زحمت ناموس رستهایم ~~نقش وجود غیر ز خاطر ستردهایم با یاد او به گوشهآ عزلت نشستهایم ~~پیوسته با یکی و بریده ز صد هزار در بندی اوفتاده ز ms128 صد بند جسته ایم ~~چون در خیال ماست خیال جمال او از ذوق یار، دیده ز اغیار بستهایم ~~ای بادا اگر به نزد طبیبم رسی بگوی8 بر جان9 ما ببخش که بدحال و خستهایم 5 # عبدالمجیدا یار نخواهد شکست ما # چون ما ز دستبرد فراقش شکسته ایم # رس 58.ح، 025 11605 ~~دگر باراز می مهر تو مستیم زمستی، توبه1 چون زلفت شکستیم ~~دگر باراز هوای چین زلفت پریشانخاطر و سوداپرستیم PageV01P224 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0149.png) ~~ز آب دیده در خون غرقه گشتیم ز سوز سینه بر1 آتش نشستیم ~~ز سودایت2 من و زلف3 پریشان ز یک مشرب من و چشم4 تو مستیم ~~5 زما هرگز نیاید هوشیاری که مست از بادهآ روز الستیم # ز ناموس مزور باز5 رستیم ~~چو ترک نام بیحاصل گرفتیم زف # نگارینا نقاب از روی بگشاء # که چشم از دیدن غیر7 تو بستیم # رس 53.ح:113،5،20) ~~بیا که می دمد از طرف جویبار نسیم که تا کنیم دگر باره تازه عهد قدیم ~~بیا که باز برانداخت گل ز چهره نقاب که تا چو بلبل و گل در چمن شویم مقیم ~~بیا به ناز9 چو حوریوشان9 میان چمن که صحن باغ نمودار شد ز دار نعیم ~~بیا که خوش بود ای دوست! خاصته فصل بهار میان سبزه و گل10 با تو بی رقیب و ندیم ~~5 هوای صحن چمن چون دم مسیح شود اگر ز کوی تو گردی1 برد به باغ نسیم3 ~~بیا که بر من بیچاره جای مرحمت است که تن زغته13 دو تا گشت و دل زدرد14 دونیم ~~جهانیان15 زگل ومل، قرین عیش و طرب روا مدار من از هجر در عذاب الیم ~~امید من به16 وصال است و بیم من زفراق # نه شوق ناز17 بهشت است18 وخوف سوز جحیم # روان به قالب عبدالمجید ناید باز # گرش ز مهر تو خالی بود عظام رمیم19 # رس، (/12605،1. ت،332 .ک،45/. ب،2/ع.6 ز245) PageV01P225 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0150.png) # 261 ~~از پی آرام جان. در کوی جانان ms129 آمدیم درد چون ازحد برون شد سوی درمان آعدیم ~~تا حیات جاودان از سایهاش حاصل کنیم گه به پهلو، گه به سر، چون سایه بی جان آمدیم ~~گرچه راه کوی او بس1 دور و بس دشوار بود چون به پای شوق میرفتیم، آسان آمدیم ~~سوی گل، بلبل صفت، پرواز کردیم از قفس نی چو ذره در شعاع مهر رخشان آمدیم ~~از جفا وجور گردون، سخت بی سامان بدیم چون رسیدیم اندرین منزل. به سامان آمدیم 5 ~~از سرشک سرخ. گویی بر فراز دل شدیم3 وز دل و دیده، میان برف و باران آمدیم # تا نگردد خاطرش عبدالمجید از ما ملول # همچوغنچه اندرون پرخون و خندان2 آمدیم # (س، 92 -91. ح123050270) ~~چون سایه بسی در پی آن مهر دویدیم جز سایه از آن مهر درخشنده ندیدیم ~~نه بندی از آن کار فرو بسته گشادیم نه پیچی از آن طرهآ آشفته کشیدیم ~~زان غمزهآ خونریز بسی نیش بخوردیم زان نوش روانبخش به کامی نرسیدیم ~~چون باد به سر بر سر هر خار برفتیم یک برگ گل از گلبن امید نچیدیم ~~از رشک نسیمش که بر آن زلف گذر کرد پیراهن خونین چو گل از باد دریدیم 5 ~~باری زهمه خلق بریدیم3 سرانجام ببرید زما چون زهمه خلق بریدیم # تا بود توان در طلبش راه نوشتیم # از مرحمتش بانگ درایی نشنیدیم # (ح825-12605،103 ~~ماخستهآ غمزهآ نگاریمآشفتهآ زلف غمکس ~~تا هست نفس به جست و جویم با او نفسی مگربر آری PageV01P226 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0151.png) ~~یک دم نزنیم بیهوایش زان روی چو زلف بیقراریم ~~چون عمر عزیز و جان پاک است زو چشم وفا چگونه داریم ~~5 بیتاب رخ چو آفتابش چون سایه همیشه خاکساریم ~~از باد شنیدهایم بویش زان عمر به یاد میگذاریم # باشد نظری کند1 به رحمت # عمریست که تا در انتظاریم # (س، عع ح 63. 117.5) ~~از می مهر تو مستیم2 و زخود بی خبریم دل به دام تو گرفتار و به جان در خطریم ~~حاصل ms130 جان و جهانا بر سر ما3 کن گذری تا در آن دم ز سر جان و جهان در گذریم ~~نیست ما را به جهان جز نظرت مقصودی نظری کن که همه منتظر آن نظریم ~~تا شدیم4 از لب میگون توچون چشم تومست از سر زلف تو بر روی تو آشفته تریم ~~5 ای طبیب! از سرما بگذر و ما را بگذار درد از آنست که ما منت درمان نبریم ~~گر ز حیرت نظری در رخ محبوب کنیم زاهداا منع مکن، صنع خدا مینگریم # فرصت ار دست دهد. قصهآ فردا بگذار # ابلهی باشد اگر غصهآ نابوده خوریم # (س،98.ف، 185) ~~چند بی روی دلارام خود آرام کنیم؟ تاکی اندیشه که از ننگ و که از نام کنیه؟ ~~خیز تا قبلهآ جان، منزل جانان سازیم خیز تا مقصد دل، کوی دلارام کنیم ~~خود بگوییم برش درد دل و سوز درون خوش نباشد که سخن عرضه به پیغام کنیم ~~جان ز بی خویشتنی در قدمش اندازیم باز جانی دگر از خاک درش5 وام کنیم ~~5 گر برد جان، دل مجروح به شکرانه دهیم ور خورد خون دل، از دیدهآ خود جام6 کنیم ~~عمر چون می گذرد، وقت غنیمت شمریم جاهلی باشد اگر تکیه بو ایام کنیم # وصل آن جان و جهان نیست بجز امر7 محال # ای دل سوختها تا کی طمع خام کنیم؟ # رس، 55ح210، د1160) PageV01P227 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0152.png) ~~حاصل جان وادل استه از دل و جانش جویم ا شکار است چو مهر، از2 چه نهانش جویهه ~~در دل تنگ من است، از که مقامش پرسم؟ صورت جان من است. از که نشانش جویم؟ ~~چشمهآ چشم من آلوده به خون جگراست از کجا قامت چون سرو روانش جویم؟ ~~سروقدی ست که بر چشمهآ نوشش طلبم گلعذاری ست که در گلشن جانش جویم ~~همچوجان منزل آن جان و جهان پیدانیست ابلهی باشد اگر جای و مکانش3 جویم 5 # جز اوتا کی آخر ز سر وهم و گمانش ms131 جویم؟ ~~چون یقین است که درمان دلم نیست جز اوتا کی آخر # ای دل! ار طالبی از فرق قدم باید کرد # تا به جانش طلبم، نی به زبانش جویم # رس 52ح،113،510) # 267 ~~چون خیال از دیده و اندیشه از دل میرویم ناتوان و خسته راهی سخت مشکل میرویم ~~بر امید آنکه بر4 کویش دمی منزل کنیم دم بهدم بی خواب و خوره منزل به منزل می رویم ~~کاروان بگذشت و ما در خواب غفلت ماندگان دیده پرخون، دست برسر، پای درگل میرویم ~~رهروان رفتند و ما را طاقت رفتار نیست خسته و آهسته بر آثار محمل می رویم ~~چون بهایم سرنهاده روز و شب در خورد و خواب5 جاهلانه زندگانی کرده غافل میرویم 5 ~~آمده بهر تجارت مفلس و خوار و خجل صرف کرده مایهآ خود را به باطل میرویم ~~پای بر6 زنجیر عجز7 و بر کتف بار گران8 عیب نتوان کردن ار دشوار و کاهل9 میرویم ~~بس خجالتها که باید بردن ای عبدالمجیدا چون به تحصیل آمده بی هیچ حاصل میرویم # از درون حجله استمداد همت میکنیم # زانکه باصدگونه تقصیر و10 رذایل میرویم # (س،92.ح،28 -12205.7 PageV01P228 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0153.png) # 268 ~~از نشاط کعبه خوش دل در بیابان میرویم از پی مقصود بی مقصد1 شتابان میرویم ~~مفلسیم از طاعت و بیبهره از علم وعمل پیش محسن2 بر امید لطف واحسان میرویم ~~رهروان چالاک بگذشتند و ما بی طاقتان هم به قدر وسع خود افتان و خیزان میرویم ~~راه اگر3 دوراست و ما بی دست و پاء منکر مشو دردمندانیم و4 خسته بهر درمان میرویم ~~5 گه زقول و فعل خود محزون و گریان میشویم گه زفضل ولطف او دلشاد و خندان میرویم ~~بادیه خوشتر ز گلزار است ما را در نظر # ظرهمچو بر گل بر سرخار مغیلان میرویم # جان ما عبدالمجیدا از شوق بی آرام بود # از بی آرامی جان در کوی جانان میرویم # رس، (9. ح،123،5022) ~~آمد زمان آنکه به صحرا روان ms132 شویم در گلشنی ز چشم رقیبان روان شویم ~~چون باغها ز سبزه و گل شد بسان خلد با حور گلعذار سوی گلستان شویم6 ~~این عمر بیثبات روان میرود به باد7 تا ساعتی به سایهآ سرو روان شویم8 ~~با دلبری به طرف گلستان برون رویم کز بوی زلف و عکس جمالش جوان شویم ~~5 از نوش لعل روح فزایش دوا کنیم از هجر چشم و غمزهاش ار ناتوان شویم ~~نام و نشان مشوش وقت است. سعی کن تا فارغ از تصور نام و نشان شویم # عبدالمجیدا تا به کی اندیشهآ جهان؟ # اندیشه کن از آن نفسی کز جهان شویم ~~گلستان گر چه خوش باشد بهاران ندارد لدت دیداریاران PageV01P229 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0154.png) ~~نهاده زلف سنبل بر رخ گل نمیماند به روی غمگساران ~~ندارد لطف قد دلنوازان سهیسرو روان بر جویباران ~~شکفته گلشن تازه سحرگاه نبخشد ذوق وصل گلعذاران ~~ز هجر لالهرویان اشک بارم چوژاله بر فراز لالهزاران1 5 ~~شدند ایشان و من در پی شتابان بجزگردی ندیدم زان سواران # کنون عبدالمجید از هجر احباب # همیشه اشک میبارد چو باران # رح، 95. د.130) ~~انتظار صبح صادق می کنی ای ساروان! بازکن محمل. که از منزل برون شد کاروان ~~کاروان بگذشت هان، ای ساروانا تعجیل کن پیش از آن کز آب چشمم سیلها گردد روان ~~از دل و چشمم چو روز برق و بارانست خیزا آن بت محملنشین را زود در محمل نشان ~~رهروان رفتند و ما افتان و خیزان در عقب کس نمی بیند بجزگردی کنون زایشان نشان ~~عاجز و درماندهام تا ره به پایان چون برم؟ با چنین ضعفی کجا شاید شدن راهی چنان؟ 5 ~~در توانایی نرفتم رفتنی راهی، کنون چون توانم رهروی کردن، چو گشتم ناتوان؟ ~~تیر قدم شد کمانی، چون توانم ره برید؟ کار تیر راهرو هرگز نیاید از کمان # چون مکان، عبدالمجیدا این منزل ویرانه هست2 # ساز ره کن زانکه نتوان ساخت از منزل مکان ~~رخ است آن، یا قمر، ms133 یا مهر3 تابان4 لب است آن، یا شکره یاآب حیوان؟ ~~حدیث روح بخشت. راحت دل جمال دلفریبت، آفت جان ~~ملک گر چشم و ابرویت ببیند شود مانند من مدهوش و حیران ~~تنت رعناتر است از خرمن گل قدت زیباتر از سرو خرامان ~~اگر زاهد ببیند چین زلفت دگر هرگزنیارد یاد ایمان 5 PageV01P230 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0155.png) ~~وگر تاب رخت بر کافر افتد1 شود روشن دل و گردد مسلمان ~~سرم را خاک پایت به زافسر دلم را درد تو خوشتر ز درمان ~~گرم روزی نباشد دولت وصل من و اندوه عشق و درد هجران # بسان چشم3 تو پیوسته سرمست # بسان زلف تو دایم پریشان # رس، 67. ح، 65. د،128) ~~سنبلش در پیچ و تاب است از هوای خویشتن نرگس مستش خراب است از برای خویشتن ~~صورتش جان است یا آیینهآ جانهای ماست زانکه جان بیند درو حسن و صفای خویشتن ~~تا ز مهر عارضش چون ذره گشتم بیقرار می دهم بر باد خود را از هوای خویشتن ~~گرد شمع روی او گردد دلم پروانهوار لاجرم از سوز می بیند سزای خویشتن ~~5 بیت احزان است دل چون جای جانان سازمش منزلش در جان من باشد به جای خویشتن ~~شوقم ازاندلزه بیرون رفت و درد از حد گنشتای د # نتای دریغاا نیست در دستم دوای خویشتن # یک نظر دارد امید از لطف تو عبدالمجید # پادشاهی مرحمت کن بر گدای خویشتن # رس 57) ~~صبحدم آمد خرامان پیش من آن مه گلرنی و سرو سیمتن ~~خوشتر از گنجی که یابد تنگدست خوشتراز جانی که آید در بدن ~~نرگسش را سحرها در هر نظر سنبلش را فتنهها در هر شکن ~~چون سخن از شرم نرم آغاز کرد آب حیوانش روان گشت3 از دهن ~~5 گفت تا کی باشی از آشفتگی همچو زلف افسانه در هر انجمن؟ ~~زان نمی توسم که خواهی در2 هوس جان و دل دادن جهان در باختن ~~بیم از آن دارم که از کردار تو من شوم5 ms134 بدنام پیش مرد و زن PageV01P231 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0156.png) ~~رحم کن بر من، بپوشان راز رچونف # اچون نداری رحمتی بر خویشتن ~~گفتم ای درمان چشم1 دردمندا گفتم ای آرام جان ممتحن! ~~گر چه بیفکرت نباشم یک نفس ذکر تو هرگز نگویم در سخن 10 ~~من نگویم کز2 کهام3 آشفته حال بیک دانند3 از سرشک احوال من # صح عند الناس انی عاشق # غیرآن لم یعرفوا عشقی لمن # رس،96.ح،13000-8) ~~ندارد یار ما در سر بجز جور و جفا کردن نخواهد سوی مشتاقان نظر بهر خدا کردر ~~تمنای کسی دارم که گر خاک رهش گردم نگردد در خیال او گذر بر خاک ما کردن ~~چنان خو کرد دل با او، برید از هر که در عالم که در عقبیش با جسمم نشاید آشنا کردن ~~چنان با خاک کوی او بر آمیزند ذراتم که نتوانند در حشرش ز یکدیگر جدا کردن ~~اگر میلش به جان باشد، روان در پایش افشانم بدین مقدار با جانان نشاید ماجرا کردن 5 ~~دلاراما! چو افکندی به تیر غمزه صیدی را فراز خاک درخونش روا داری رها کردن؟1 # دل عبدالمجید از تو چو غافل نیست یک ساعت # چرا هر ساعتش باید به دردی مبتلا کردن # (ح 27 -228،526 ~~از دل و جان و جهان. بیزار میباید شدن فارغ از اغیار، پیش یار میباید شدن ~~جان فدا کردن، پی جانان همی باید شتافت ترک دل گفته، پی دلدار میباید شدن ~~گر به جان و دل توان دیدار جانان را خرید جان و دل بر کف، پی دلدار میباید شدن ~~مردم دیده در آن خلوت سرا نامحرم است دیده بسته طالب دیدار میباید شدن ~~چون نسیم ای دلابه چهره سویاین گلچهره پوی گر همه ره بر فراز خار میباید شدن 5 ~~از برای دانهآ خالی شدم در دام زلف بهر مهره در دهان مار میباید شدن PageV01P232 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0157.png) ~~سخت بیمارم که گوید با طبیبم درد دل یک ره آخر بر سر بیمار میباید ms135 شدن # گر خیال وصل داری بر سر ای عبدالمجیدا # هر چه جز یار است از آن بیزار میباید شدن # رح. (130،5010) ~~ای متقی1 نخواهم. پند کسی شنیدن نتوان به قول دشمن، از دوستان بریدن2 ~~تا دل3 بود نشاید، بیدلربا نشستن تا پای هست، باید، در جست و جودویدن ~~از بیدل پریشان، زهد و صلاح ناید امر محال باشد ز آشفته آرمیدن4 ~~سرگشتهای چه داند. راه تجات رفتن حیران کجا تواند، روی صلاح دیدن5 ~~5 از بند6 نام و ناموس، خواهم خلاص گشتن این توبه بر شکستن، وین7 پرده بردریدن ~~از مسجد و مناجات. کارم8 نمی گشاید یک چند در خرابات. خواهم فروکشیدن ~~تا مقصد ار نشاید، رفتن بدین قدمها کوشم مگر توانم. در منزلی رسیدن ~~گر دلبر گرامی، جان عزیز خواهد گفتار دلپذیرش، خواهم به جان شنیدن # عبدالمجیدا جان را، درباختن چه حاصل؟ # چون عشوهای به جانی. نتوان ازو خریدن # رس، 59 ح،26. د،238/. ف،93/. خ، 308-309) ~~جور و جفای جانان، باید به جان کشیدن گر خواند ار براند، نتوان ازو بریدن ~~ای دلادمی نباشی. غافل زجست و جویش9 گر چه به سعی و کوشش، نتوان بدو رسیدن ~~گر طالب وصالی، جان و10 جهان فدا کن گر چه بدین بضاعت، نتوانیش خریدن ~~می کوش تا بنالی، از غصه و غم او گر نه1 کجا توانی، بار غمش کشیدن134 ~~5 گر طالبی نباید، چون غافلان نشستن ور عاشقی، نشاید، بی دوست آرمیدن PageV01P233 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0158.png) ~~زنهارا تا توانی، از راه وانمانی چون پای مانده کردد، باید به سر دویدن ~~بگشای چشم جان راء از بهر دیدن او کو را به چشم ظاهر، نتوان جمال دیدن # عبدالمجیدا پندت، عاقل کجا نیوشد؟1 # گر بی خودی ندارد، گوش سخن شنیدن # رس، 50 ف930/. ش، 19) ~~پیوند یار خواهی، باید ز خود بریدن در بند خویش نتوان. هرگز به او رسیدن ~~گر چه ز مهر رویش، سرگشتهای چو ذره در جستنش چو سایه، باید به سر دویدن ms136 ~~خاک رهش چویابی، چون جان به بر گرفتن گرد رهش چو بینی، در چشمها کشیدن ~~برخاستن ز شادی، با اندهش نشستن بگذاشتن دوا را، دردش به جان خریدن ~~آن چشم کو که شاید، در روی او گشادن وان گوش کو که بتوان، گفتار او شنیدن 5 ~~ای متقیا چو دیدی، حالم، مکن نصیحت بر آتشم ز شوقش، چون شاید آرمیدن # عبدالمجید خواهد، ز اغیار دیده بستن # شاید مگر تواند، دیدار یار دیدن # (ح.2805.2» ~~دولت ندانم2 الا، دیدار یاردیدن بی ترس و بیم دشمن، با دوست آرمیدن ~~از لعل باده رنگش، مست و3 خراب گشتن گه برقعش گشادن. گه طرهاش کشیدن ~~مستی و ناتوانی، از نرگسش گرفتن بس آب زندگانی، از غنچه اش چشیدن ~~یارب! چه حال باشد، با دوست بی رقیبان غم های خویش گفتن، گفتار او شنیدن ~~در کنج بیت احزان، تا کی غمین نشینم؟ خواهم به قدرامکان، در جست وجودویدن 5 ~~این زهد خودنما راء بازار برشکستن وین زرق2 بی صفا راء پرده فرو دریدن ~~از طعنهآ رقیبان، عاشق چه باک دارد نتوان به قول5 دشمن، از دوستان بریدن PageV01P234 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0159.png) # عبدالمجیدا سودا، خالی ز غم نباشد # بیدرد دل نشاید، در کام دل رسیدن ~~دلاا تاکی ازین خواری کشیدن به سرگرد در خوبان دویدن؟ ~~زجور نیکوان خونابه خوردن ز هر ناجنس بیوجهی شنیدن ~~چه حکمت بود یارب! جان ما را به مهر ماهرویان پروریدن ~~چه لازم باشد1 آخر دلبران را بدین حسن ولطافت آفریدن ~~5 ز چشم و زلف خوبان چیست حاصل؟ بغیر از فتنه و آشوب دیدن ~~ندانم خاصیت در تیر غمزه بغیر از پردهآ عفت دریدن ~~غرض جز آفت دور قمر چیست؟ هلال عنبرین بر3 مه کشیدن3 ~~خیال روی خوبان4 در دماغم میسترچون شود خلوت گزیدن ~~چو خواهم زلف بی5 آرامشان را به کنجی چون توانم آرمیدن6؟ ~~10 دلم دارند و خود7 جان عزیزند کجاش # زندکجا شاید ز جان و دل بریدن # ببر عبدالمجیدا از جان ms137 و از دل # مگر شاید8 به جانان در رسیدن # رس: 72. ح 54 -129،5.52.ف،315) ~~در حال من ای مردم دیدها نظری کن بر کوی من ای صورت رحمت! گذری کن ~~بی مهر رخت روز نگردد شب هجران از طلعت خود تیره شبم را سحری کن ~~از9 کبر اگر زانکه بدین کوی1 نیایی17 از بوی خوشت سوی خودم12 راهبری کن ~~آن دیده ندارم که توان روی تو دیدن از نور رخ خویش مرا دیده وری کن PageV01P235 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0160.png) ~~چون پای نهادن نتوان1 در حرم وصل بر خاک سر کوی خودم جای سری2 کن 5 ~~چون ما ز ازل بستهآ آن زلف3 کمندیمچون صید کنی قصد به قید4 دگری کن ~~روزی که به هم برزنی5 آن زلف. خدا ا از حال دل گمشده، ما را خبری کن # از عشق تو چون حال کسی6 گشت پریشان # یک ره ز سر لطف به حالش نظری کن # (س،106.ح، 88 -130،5.82) ~~آن کس که اوست دردو2 جهان اختیارمن گویی نظر کند ز8 عنایت به کار من ~~آن ساعت خجسته چه ساعت بود که دوست بی زحمت رقیب9 شود10 غمگسار من ~~یارب] چه خوش بود شب مهتاب و فصل گل من در میان گلشن و او در کنار من ~~در جان من. هوای لب جانفزای او در زلف او، قرار دل بیقرار من ~~گر دوست دستگیر نگردد، شوم ز دست زاندوه بی قیاس و غم بیشمار من 5 ~~این آرزو اگر چه نه به11 اندازهآ من است شاید ز غیب لطف کند کردگار من # روزی ز روی مرحمت اندر دل آیدش # عبدالمجید چند کشد انتظار من ~~زان رو که رفت از نظرم گلعذار من از دور چرخ گشت خزان نوبهار من ~~زان در پیاش چو سایه به پهلو دوم مدام کز دست رفته است کنون اختیار من ~~درد درون به شرح چه گویم که روشن است احوال دل ز قالب زار نزار من ~~درماندهام ز عشق، چگونه قرار ms138 کرد در جان بیثبات و دل بیقرار من ~~از شوق نور چشم و هویدای دل مدام خون دل آب دیده بود در کنار من 5 PageV01P236 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0161.png) ~~از دست برد هجر، شدم پایمال غم هرگز نکرد مرحمتی غمگسار من ~~گردی به دیدهام نرسیده ز کوی او بر باد شد به بوک و مگر روزگار من # عبدالمجیدا دیده زاغیار بستهام # باشد کنم مشاهدهآ روی یار من # رس، 88) # 285 ~~بگذشت در هوا و هوس روزگار من ضایع شد آنچه بود ز عمر1 اختیار من ~~بر باد شد به لهو و لعب موسم شباب اندوه و غصه ماند ازو یادگار من ~~روز طرب گذشته و تواناییام نماند اکنون چه آید از تن زار و2 نزار من ~~نارفته هیچ راه، ز پای3 اندر آمدم ناکرده هیچ کار و بشد4 وقت کار5 من ~~5 گر چه گناه و شوخی از اندازه درگذشت گر چه به باد رفت همه روزگار6 من ~~دارم امید آنکه نیارند در شمار # در جنب جود او گنه بیشمار من # عبدالمجیدا بحر گناهم چو قطره ای ست # با آفتاب رحمت پروردگار من # (س:113. ح،6 12705) # 286 ~~نشد ز مهر تو جز سوز7 سینه حاصل من به باد رفت همه سعیهای باطل من ~~چه8 درد بود که بر تن نیامد9 از نظرم چه جور بود که بر جان نرفت از دل من ~~به جان رسیدم از اندوه و غم، نمی دانم دوای حال پریشان و کار مشکل من ~~ز جور عشق تو خونین دل و درون باشد هر آن گلی که دمد تا به حشر10 از گل من ~~5 اگر نگاه11 کنم، ور نظر فرو بندم بجز خیال تو ناید کسی مقابل من ~~بلای عشق به من ره چگونه میآرد؟ چو خون دیده سراسر گرفت منزل من PageV01P237 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0162.png) ~~دلربایم نکند تری دل آزاری من حاصلی نیست بجز خون دل از زاری من ~~جان از آن غمزهآ خونریز نخواهم بردن گر چه دارد خم ms139 زلفش سر دلداری من ~~خونم از تن چو عرق بر دمد از راه مسام چون کند نرگس او میل به خونخواری من ~~دلبراا حال دل و ضعف تن بیمارم گر نشد روشنت از چهرهآ دیناری من ~~سنبلت عرض کند حال پریشانی دل نرگست شرح دهد صورت بیماری من 5 ~~ابر نیسان همه تن آب شود. گر بیند از سر سوز دل، افغان و گهرباری من ~~بخت سرگشته3 به یکبار فراموشم کرد خفته3 فارغ بود از محنت بیداری من # گر نه از نزد تو باشد به عنایت نظری # هیچ سودی نکند سعی و طلبکاری من # (ح:275.17/.ف، 198- 197) ~~شکایت من سرگشته2 خاطر از گردون از آن به شرح نگویم که شد ز شرح برون ~~ز سعد او به سعادت دمی نگشته قرین ز نحس او همه روزه به غصهها مقرون ~~از احتراق درونم چو مجمر آتش ز فتح باب سرشکم نمونهآ جیحون5 ~~سپهر حاسد دانا و کاسد هنر است از آن به گوشهآ احزان نشاندم محزون ~~امید مهر کجا باشدم زدور سپهر چو بینم از دل و دیده عذاب گوناگون 5 ~~ز دل عزیزترم نیست در بدن6 چیزی وزو همیشه مرا پر ز آتش است درون ~~ز مهر مردمک دیده پرز7 خون جگر بپروریدم و اکنون نشاندم در خون ~~به روز غرقهآ خونم ز چشم شب پیما به شب در آتشم از غصههای روزافزون PageV01P238 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0163.png) ~~ز آب دیده دگر باره غرقهام در خون ز تاب سینه گرفتار رنج روزافزون ~~دوتاست قامتم از غصتههای تو بر تو بگشته گونهام از دردهای گوناگون ~~چه شرح غصه دهم غصتهام2 ز شرح گذشت چه وصف درد کنم، درد شد ز وصف برون ~~چو غم رسد3 به من، از غصهام شود غمگین چو حزن بیندم، از درد من شود محزون ~~5 رفیق نیست. از آنم عذابهاست رفیق قرین ندارم، از آنم به غصتهها مقرون ~~ز سوز سینه درونم چو آتشین دریاست ز آب دیده کنارم چو لعل ms140 گون جیحون ~~نه آب ماند مرا در جگر، نه خون در تن چو جوهریست4 که از دیده میرود اکنون ~~گله ز گردش گردون و اختران نکنم که هست عاجز و سرگشته تر ز من گردون # بلا و محنت عبدالمجید از جاییست # که هیخ دم نتواند زد از چگونه و چون # (ف، 90/. ش، 119) ~~بیا و چهرهآ زرد و تن نزارم بین سرشک گرم و دم سرد و جان زارم بین ~~دمی به پرسش من، رنجه کن قدم ها را ز بهر مقدمت از جان و دل نثارم بین ~~چو در میان دلی هر شبی به یاد وصال بیا وخون دل از شوق در کنارم بین ~~به ظاهرم چه نظر می کنی. ز حالم پرس بلای بیحد و اندوه بیشمارم بین ~~5 اگر تفرج گلزار جنتت باید نگر در آینه و صنع کردگارم بین # دلاا به ناصح عبدالمجید و منکر عشق # نگر چه طعنه زند، طلعت نگارم بین # (س،48) PageV01P239 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0164.png) ~~از ریاحین باز شد چون روضةآ رضوان زمین گشت حیران دیدهها در صنع رب العالمین ~~از گل وسبزه جهان خندان وخرم چون یهشت گشته از هر سوخرامان شاهدان چون حورعین ~~از طراوت دشتها بر صورت فردوس و خلد وز لطافت آبها چون کوثر و ماء معین ~~از نسیم صبح، رفته قیمت مشک تتار وز گل رنگین، شکسته رونق نقاش چین ~~در چمن بلبل چو روی شاهد گل دید، گفت: هذه «جنات عدن»، «فادخلوها خالدین» 5 ~~در چنین فصلی میان این چنین گلزارها خوش بود با گلعذار سروقد گشته قرین ~~خرم آن بی دل که با دلدار باشد هم نفس فرخ آن عاشق که با معشوق باشد همنشین ~~موسم عیش است ای دل! دامن دلدار گیر کی توان دیدن جهان را بار دیگر این چنین؟ # از گل و سبزه چه حاصل باشد ای عبدالمجیدا # دولت ار یاری نماید، صحبت یاری گزین # (رح130،5060) ~~مطلع مهر است این، یا طلعت آن ماه رو تاب ms141 خورشید است این، یا تابش رخسار اوا ~~سرو جوی جنت است این.1 یا قد و بالای دوست نافهآ چین است این، یا چین زلف مشکبوا ~~کوی او پیدا و لیکن قوت رفتن کجاست؟ روی او روشن و لیکن طاقت دیدار کو؟ ~~پیش ازین در دل بدی سودای گوناگون مرا این زمان جز عشق معشوقم نمی گنجد در او ~~مستیی دارم که بخشد آب را فعل شراب گر پس از من کوزه گر از خاک من سازد سبو 5 ~~ای نصیحت گرا زمستی در نمی یابم سخن چون نمی دانم چه گوی، هر چه میخواهی بگو ~~چون ندارم در بدن، یاربا ندانم از کجاست این همه خونابه کز چشعم2 به روی آمد فرو # حاصل ای عبدالمجیدا از گفت و گو بی حاصل است # گر امید وصل داری، سعی کن در جست و جو # (ح،100 -33،599)) ~~در شب افروز چیست، رسته2آ دندان او چشمهآ حیوان کجاست، در لب خندان او PageV01P240 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0165.png) ~~از دم باد سحر، جمله جهان جان1 شود گر بگشاید شبی. زلف پریشان او ~~صورت جان پرورش،. از پس چندین نقاب خلق جهانی شده، واله وحیران او ~~رشتهآ جان من است، طرهآ او ای نسیما خیره مکش، زینهار، جان من2 و جان اوا ~~5 گوشه بگیرم3 چه سود، چون نگذارد مرا فتنهآ گوشهنشین، غمزهآ فتان او # مطلع خورشید شد.6 گوی گریبان او ~~مشرب2 سیاره گشت. چشم گهربار5 من مطلع خور # دیدهآ عبدالمجید، بر ره باد است باز # تا مگر آرد نسیم، گرد ز میدان او # رس 46. ح، 132،5033 ف، 320) ~~صورت جان است یا روی جهان آرای اوا تاب خورشید است یا عکس رخ زیبای اوا ~~رشتهآ جان است گویی، یا شکنج زلف یار سرو فردوس است یا رب! یا قد و بالای اوا ~~نکهت جان میدمد زان طرهآ جان پرورش آب حیوان می چکد زان لعل عمرافزای او ~~تا سخن گویم، نگویم غیر وصفش در سخن تا سرم باشد، نباشد ms142 خالی از سودای او ~~5 از چه داری بی سبب جان و دلم را در عذاب چون دلم منزلگه جان است و جانم جای او ~~ای نسیم صبحدما گر فرصتی باشد بیار از برای دیدهام گردی ز خاک پای او # گفتمش: عبدالمجیداز دست شده رحمی بکن # گفت: مشغولم، ندارم حالیا پروای او # رح، 1325068 ~~اگر روزی توان دیدن جمال جانفزای او کنم جان و جهان آن دم نثار خاک پای او ~~وگر7 بر خاک من تابد ز مهر عارضش تابی همه ذرات من بینی8 پریشان از هوای او ~~جفا و جور او خاکم چوبا خون دل آمیزد ز هر گل کز گلم روید، دهد9 بوی وفای او ~~اگر از دنیی و عقبی دهندم آنچه میخواهم نخواهم غیر دیدارش، نجویم جز رضای او10 PageV01P241 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0166.png) ~~همان بهتر که دستش را به خون من نیالاید نباشد حاجت کشتن چو می میرم برای او 5 ~~بریدم از همه عالم، چو با سوداش پیوستم شدم از خویش بیگانه، چو گشتم آشنای او # دل عبدالمجید او را چه داند، یا1 کجا جوید # که او جانست و میداند که نتوان یافت جای او # رس: 52. ح160د310/.چ350.ف. 320) ~~آن منصبم چو نیست که باشم سزای اواین # این دولتم بس است که میرم برای او ~~خالی ز مهر او نشود ذرههای من ور ذرهام به باد رود در2 هوای او ~~کی بینمش جمال و کجا جویمش مقام چون در میان جان عزیز است جای او ~~چون دولت وصال تمنا کنم که نیست گردی3 نصیب دیدهام از خاک پای او4 ~~ترک رضای خویش گرفتم به اختیار وان کردم اختیار که باشد رضای او 5 ~~گر خون شود دلم که نگردد ز دوستیاش ور میرود سرم که نپیچم ز پای او ~~او از برای من چه سزاوار و درخور است لیکن چه فایده چو باشم سزای او5 # هر چند کاین نثار نباشد سزای او6 ~~روزی که آید از در من، جان کنم ms143 نثار # عبدالعجید را دل و جان تا7 بود به جای # دارد زجان و دل. سر مهروه وفای او # رس، 63. ح،133،5030.ف3200) ~~اگر دستم رسد روزی به زلف دلربای او ستانم خون بهای دل ز لعل جانفزای او ~~محال است این که میگویم خیال است این که می خوانم مرا بس باشد آن دولت که بوسم خاک پای او ~~به جان غم را خریدارم گر او خواهد مرا غمگین شدم راضی به ناکامی اگر باشد رضای او ~~سرم چون نیست درپایش سر وسودای او خوشتر چو خواهم مردن آن بهتر که میرم از برای او ~~جفا و جور او هر دم به جانم گر بگرداند نپیچم تا سرم باشد سراز مهر و وفای او 5 PageV01P242 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0167.png) ~~نه در دنیا کسی دارم بغیر از یاد او همدم ته در عقبی برانگیزد ز خاکم جز هوای او ~~به جانم گر بگرداند ز جانش دوستر دارم به هر نوعم که میدارد ندارم کس به جای او ~~به اقیدی که هم روزی ببوسم خاک پایش را بسان سایه می گردم به سر گرد سرای او # به جان آمد دلاراماا ز غم عبدالمجید آخر # چه باشد گر کنی روزی به دیداری دوای او # (ح 132،5023) ~~چون نیست طاقتم که شتابم به سوی او ای سیل آب دیدها مرا بر به کوی او ~~از زندگی نماند اثر در وجود من بخشد مگر نسیم حیاتم ز بوی او ~~از هر جهت که پویم و در هر که بنگرم ناید برابر نظرم غیر روی او ~~تا1 باشد آن توان که3 توانم قدم نهاد ساکن مباد آن قدم از جست و جوی او ~~5 تا در وجود من نفس آمد شدن3 کند خالی مباد آن نفس از گفت و2 گوی او ~~مهرش چو روز حشر برانگیزدم ز خاک بویش دلیل باشد از5 آنجا به سوی او # عبدالمجیدا کسب حیات ابد کند # هر عاشقی که جان دهد از آرزوی او # (س103، ms144 ح،33،5087/) ~~ای بوی جان گرفته جهانی6 ز بوی تو حیران خرد ز حسن قد و لطف2 روی تو ~~از شوق پای بوس تو پیوسته باشدم در سر هوای آنکه شوم خاک کوی8 تو ~~روزی که باد خاک مرا در هوا برد هر ذرهام ز مهر شتابد به سوی تو ~~پیوسته آرزوی تو در دل بدی مرا اکنون دلم نماند، بماند آرزوی تو ~~5 جان بر سرت فشانم و سر در قدم نهم گر بخت کار بسته گشاید چو موی تو ~~تا در بدن رگی متحرک بود مرا ساکن کسی نبیندم از جست و9 جوی تو # عبدالمجید را نفسی گر10 بود به جای # خالی نباشد آن نفس از گفت و گوی تو # (س 63.ح133،50290) PageV01P243 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0168.png) ~~چون چشم جتان گشتهام مست ازمی بیدنگ وابو ی متقی بهر خداء زهد و صلاح از من مجو ~~اکنون چو2 کار از دست شده این پندیی حاصل مده بنگر به آب3 دیدهام دست از من بیدل بشو ~~چون دل به مهر دلبرم سر تابه سر مستغرق است درهاندهام کان غصتهها. چون راه5 می یابد درو ~~جان را نخواهم در بدن. گر غیر6 او خواهد کسی دل را برانم از نظره گر در نظر آرد جزو ~~ای دوست بی دیدار تو، دنیا نمی خواهد دلم بی حور در جنت مراء خاطر نمی آید فرو 5 ~~از شوق میسوزم ولی، وصلت تمنا چون کنم ای آرزوی وصل تو، برتر زحد آرزو ~~از جان و دل گویم سخن، نامت چورانم برزبان از7 فرق سرسازم قدم چون باشعت درجست وجو ~~دهر از می مهر لبت، دایم لبالب بیندش بیمهری گردون دون چون سازد9 از خاکم سبو ~~دیدار تو داریم چشم از هر طرف کافتد نظر روی تو باشد در نظره از هر جهت10 کاریم رو # تا هست امکان سعی کن گر طالبی عبدالمجیدا 10 # از جست وجوگر غافلی،1 بی حاصل است این گفت و12 گو # (س،63. ح، 31-33،5030/. ف2010.خ،308-307. ms145 ش، 207) ~~صبح صادق می دمد از خواب خوش بیدار شو از شراب غف # از شراب غفلت آخر یکزمان هشیار شو ~~تا علاج جان کنی، در جستن جانان شتاب تا دوای درد دل یابی، پی دلدار شو ~~تازبان گوید سخن، در گفت و گوی دوست باش تا قدم باشد روان، در جست وجوی یار شو ~~جز هوای یار در دل هر چه هست اغیار توست سعی کن در کوی او بی رحمت اغیار شو ~~هرچه غیر لز ذکر محبوب است، از آن خاموش باش هرچه غیر # هر چه غیراز عشق معشوق استه از آن بیزار شو 5 # دیدهات عبدالعجید! ار بسته شد سعیی بکن # دیدهآ جان برگشای و طالب دیدار شو # (س113) PageV01P244 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0169.png) ~~از پی ناموس و نام. چند دوم سو به سو مجمع رندان کجا راه خرابات کو؟ ~~نیست مرا ساقیاا حوصلهآ جام می بر من خاکی فشان، جرعهآ بیرنگ و بو ~~زاهد پرهیزگارا کار من از دست رفت پند نخواهم شنید، چند کنی گفت و گو؟ ~~چیست که رخشنده گشت، کرد پریشان مرا باد مگر در ربود. زلف نگارم ز رو؟ ~~5 سرو بهشت2 است یا قامت و بالای یار مطلع مهر است یا روی دلارام3 او؟ ~~جان و دلم از ازل، خسته و آشفته کرد غمزهآ آن چشم مست، پیچش آن تاب4 مو # همت عبدالمجید، وصل ازو خواست، گفت: # آنچه نبینی مخواه، وآنچه نیابی مجو # رس، 3 5. ح،131،5019) # سید زغم، غمکسار کو در زحمتم ز صحبت اغیار، یار کو ~~کارم به جان رسید ز غم، غمگسار کو؟ ~~آن مجلسی که دوست بدی در میان، کجاست؟ وان خلوتی که یار بدی در کنار، کو؟ ~~آن نرگسی که ساخت مرا ناتوان، که دید؟ وان سنبلی که گشتم ازو بی قرار، کو؟ ~~جز خون دل که چهرهآ زردم کند نگار یا ربا که در برم اثری زان نگار کو؟ ~~5 زان همدمان محرم و زان شاهدان شنگ ای دلا بگو ms146 کنون که یکی زان هزار کو؟ ~~بگذشت روزگار جوانی و خوش دلی جز غصه یادگار من از روزگار کو؟ ~~گفتم که ترک عشق بگویم به اختیار دارم همان خیال، ولی اختیار کو؟ # عبدالمجیدا فصل بهار است و وقت گل # آن کس که اوست رونق باغ و بهار کوا ~~دردم از حد گذشت5 درمان کو تشنه می میرم، آب حیوان کوا PageV01P245 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0170.png) ~~جانم از اشتیاق میکاهد طلعت جان فزای جانان کو؟ ~~تیره روزم ز ظلمت1 شب هجر مطلع آفتاب تابان کو؟ ~~زینتی نیست گلشن جان را آن گل تازهروی خندان کو؟ ~~نیست بیاو بهار راحتبخش زینت2 باغ و زیب بستان کو؟ 5 ~~تابر آسودمی زسایهآ او آن سهی سرو باغ رضوان کو؟ ~~چون همه3 درد را دوایی هست درد دل را علاج و درمان کو؟ ~~گفتی احوال خود به یار نمای قدرت نطق و تاب افغان کو؟ # آنچه3 عبدالمجید میجوید # هست در جان او، ولی جان کو؟ # (س. 103. ح،87 -133،5.86) ~~جانا ز درد عشق توام حال شد9 تباه شاید6 # شاید گرم به چشم ترحم کنی نگاه ~~بی چشم نیم مست توام کار شد خراب بی آفتاب روی توام روز شد سیاه ~~رهبر به سوی کوی توام بوی زلف توست گرچه فریب چشم توام میبرد ز راه ~~گیرم همیشه درد ترا همچو جان6 به بر دارم همیشه مهر تو در دل چو جان نگاه ~~دردا! که در فراق توام دستگیر نیست سوز7 سرشک نیم شب و آه صبحگاه 5 ~~جان گر نثار کردمت ای جان و دلا مرنج جرأت ز اضطراب نمودم بدین گناه ~~گر قبلهگاه جان من آن کوی شد، چه غم82 هنگام حشر باشدم آن روی عذرخواه9 ~~چون لاله از هوای توای سرو گلعذارا خونین دل و درون دمد از خاک من گیاه # عبدالمجید، روی به طاعت از آن کند # گابروی تست قبله و روی تو قبله گاه # (س 9عرح 13605068 PageV01P246 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0171.png) ~~عمرم به باد رفت و نمی ms147 گیرم اعتبار کارم تباه گشت و نمییابم انتباه ~~تا کی فریب چشم کند کار من خراب تا کی خیال زلف کند روی من سیاه؟1 ~~کارم به هم برآمد و هرگز نمی کنم یک بار در مجاری احوال خود نگاه ~~5 میخواهم از هدایت تو چشم راه بین ای رهنمای خلق که گم گشتهام ز راه ~~تقصیر از آن گذشت که باشد زبان عذر دردااگوم نگردد لطف تو عذرخواه # بخشا که نیست همت عبدالمجید را # جز درگه تو مقصد و جز حضرتت پناه ~~حیرانم از تصور آن صورت2 چوماه # وماهآشفتهام2 زنکهت آن طرهآ سیاه ~~آن سرو نازت از4 چه کشد زحمت کمر وان آفتاب از چه برد5 منت کلاه؟1 ~~در صورتش که خلقت حور است یا ملک6 خلقی ز هر طرف به تعجب کند7 نگاه8 ~~حالم9 ز شوق نرگس پرخواب او10 خراب عقلم ز جور سنبل پرتاب او11 تباه12 ~~5 چندان که رو به راه صلاح13 آورد دلم بازش فریب غمزهآ او میبرد ز راه ~~دلسوخته چولاله، جگر پرزخون چوگل14 روید ز شوق عارضش از خاک من گیاه ~~گویند زاهدان که نگهدار چشم و دل زان طرهآ چو تیره شب و چهرهآ چوماه ~~آن کس که نور چشم و سویدای دل بود # ل بودزو چشم و دل چگونه توان داشتن نگاه؟ # ای آنکه منع می کنی از عشق و عاشقی # عبدالمجید، دست ندارد ازین گناه # (س 53.ح،9/.د،36/.چ،35. ف، 99/. ش،306) PageV01P247 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0172.png) ~~خلقی ز درد عشقت، در کنج بیت احزان دلها به غم سپرده. غمها به جان خریده ~~جان نیازمندان، از دستبرد شوقت چون مرغنیم بسمل، در خون دل طپیده ~~در پرده روی خوبت، وان زلف و غمزهآ تو هر توبهای شکسته، هر پودهای دریده ~~از شوق چشم مستت، نرگس خراب گشته وز عشق رنگ رویت، گل پیرهن دریده 5 ~~ای در شکنج زلفت، دلها به جان رسیده در جست و جوی رویت، جانها ز دل بریده! ~~تا در دلم فتاده، تابی ms148 ز مهر رویت چون ذره در هوایت. یکدم نیارمیده ~~جانی و بیجمالت. عمرم ز دست رفته عمری و در فراقت، جانم به لب رسیده ~~بر خاک اشک خونین، از باد میفشانم بنشیند آتش دل، هرگز به آب دیده؟ # عبدالمجیدا زینسان آخر چرا خرابی؟ 10 # از جام وصل جانان. یک جرعه ناچشیده # (ظ، 334) ~~ای راحت جان و نوردیدها بیجرم و گنه زمن بریده ~~تا دورم از آفتاب رویت پشتم چو هلال شد خمیده ~~بیماه رخ توهر زمانم فریاد به آسمان رسیده ~~بس توبه زا طرهات شکسته بس پرده ز غمزهات دریده ~~روز ازلت عنایت حق از روح مجرد آفریده 5 ~~بربسته نقاب واز جمالت حیران شده صد هزار دیده2 # حیران ز3 تو عالمی ولیکن # حسن تو تمام کس ندیده # (س، 90.ح،83505015 ~~خراب ازچشم مغمورمنه مست ازجام و پیمانه از سودای لب میگون، مقیم گنج میخانه ~~چو دل ادر] عاشقی بسته ز جور عقل وارستم چو با یار آشنا گشتم. شدم از خویش بیگانه ~~ز خودیک ساعتم بستان که هر ساعت همی گرهم ز دست فکر سودایی، ز جور عقل دیوانه PageV01P248 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0173.png) ~~بجز افسانهای از ما نماند باقی ای ساقیا بیار آن می که بستاند مرا زافسون و افسانه ~~5 به زلف عنبری، حوری، فشاند گردم از دامن اگر دستم دهد رفتن به مژگان خاک میخانه ~~دمی بیجام جمشیدی، نباید دم زدن اکنون چو فردا کس نمیداند که شاید دم زدن یا نه # اگر عبدالمجید آرد به دست آن جام رخشان را # زند این گوی گردان را به پشت پای مردانه1 # (ح، 18-133501.خ،309) ~~شدم ز فکز2 ملول و زعقل2 دیوانه کجاست کوی4 خرابات و راه5 میخانه؟ ~~بریز بادهآ بیرنگ و بوی در جانم که جای گنج شهانست گنج ویرانه ~~فسانه است و فسون روزگار،6 میخواهم که تا خلاص شوم از فسون و افسانه ~~خوشا ز باده پرستان. حکایت مستی خوشاا ز دردکشان، نعرههای مستانه ~~5 به جد و جهد توانی رسید ms149 در مقصود بکوش تا که توان در تن است مردانه ~~به جست و جوی توان یافتن که نتواند به خود برآمدن از قعر بحر دردانه # چو شمع ار7 نشوی، جان بده چو پروانه ~~به مقصد ار نتوانی رسید، روی متاب چو شمع ار7 ~~بکوش تا زمی مهر بحرها نوشی # وشیاگر چه کس نخورد بیشتر ز پیمانه # به بند خویش چو عبدالمجید محبوس است # به نیم جرعه رهانش ز خویش و بیگانه # رس، 54 ح،134،5020. خ،307-308) PageV01P249 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0174.png) ~~غون نیست مرا طاقت دیدار جمالت از شوق خیالت شدم آشفتهآ خوابی ~~از هیچ کسی نیستم ای مهر دلافروز از زمرهآ عشاق تو در هیچ حسابی ~~چون ذره ز هجرت2 نه وجودی و نه3 قدری چون سایه ز شوقت نه توانی و نه تابی ~~زنهار، ز هجران جگرسوز تو زنهارا رحم آرا کزین صعب ترم نیست عذابی 5 ~~زان خون دل از دیده فشانم که نماندهست از آتش شوق تو مرا در جگر4 آبی ~~پرده چه کشی پیش رخ ای مردم چشمما رخسار ترا هست خود5 از نور نقابی # از بند خود آزاد شوای طالب جانان! # چون نیست درین راه ترا جز تو حجابی # رس، 65 ح13805.630.ف3020) ~~اگر چه آتشم درجان نهادی اگر چه خونم از مژکان گشادی ~~اگر چه از هوای مهر رویت چو ذره هستیام بر باد دادی ~~هنوزم از دل و جان اختیاری هنوزم از همه عالم مرادی ~~به عشوه چون دل از دستم ربودی به شوخی در پی جانم فتادی ~~بسی خار غمم در دل شکستی بسی بار ستم برجان نهادی 5 ~~اگر چه داریام6 پیوسته غمگین ز یادت باشدم صد گونه شادی ~~نبودم اندکی در تن زیادت7 سقانی شربه آحیا فوادی # بده آب حیات این8 خشکلب را # بکأس الحب من بحر الودادی? PageV01P250 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0175.png) ~~چند بی روی چوخورشید توام1 شمع صفت بادل سوخته و دیدهآ گریان داری؟ ~~چند چون ذرهام از مهر سراسیمه کنی چند چون طرهام از ms150 باد پریشان داری؟ ~~کی به احوال من ای جان و جهان پردازیا چون ازین جنس به هر گوشه فراوان داری ~~5 ای دلارام جفاپیشه! بجز مهر و2 وفا هر چه مطلوب دل و جان من است آن داری ~~گر نوازی و کشی بی سببی، حکم تراست هر چه خواهی بکن ای دوست! که فرمان داری # به قیامت بری3 این درد که در جان داری ~~ای دل خسته! بدینسان که ترا می بیتم به ~~کارت از دست برون رفت، چه تدبیر کنی؟2 # 24عشقت از پای در آورد، چه پنهان داری؟ # مشکل اینست که درمان دلم ممکن نیست # چه غم از درد، گر5 امید به درمان داری ~~اگر چه هر نفسم از غمی6 به جان آری به جان تو که به جانت کنم7 خریداری ~~همیشه در طلب دولت وصال توام طلب چه سود. چو دولت نمیدهد8 یاری ~~به سعی ما چو سعادت نمی نماید روی چه حاصل است نمی دانم از طلبکاری9 ~~بغیر خون جگر حاصلی نمیبینم در آرزوی10 تو چندان که میکنم زاری11 ~~5 چنان ز غصته درونم شدست مالامال که میکند نفس آمد شدی13 به دشواری ~~روا بود که ز دست غمت به سر گردد کسی که روی نهد بر درت به زنهاری ~~سر ارادت ازین آستان نخواهم تافت تو دانی ار بنوازی وگر بیازاری ~~چو گشت صید تو عبدالمجیده میپنداشت که چون ز پای درآید13 ز دست نگذاری # تو خود به حسن جوانی12 خویش مغروری15 # ز درد و رنج ضعیفان16 فراغتی داری17 # رس، 76. ح،4 05 160،5. ف2090. ش، 218 ،145) PageV01P251 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0176.png) # 316 ~~بسامان کرده احواله به حالم کر تطری داری نگیرد هیح کس دستم گرم از دست بگناری ~~چوبا مهر تو پیوستم دم2 از چون و چرا بستم گرم بیسعی بنوازی و گر بی جرمم آزاری ~~نه از در باز می آیی، نه از دل میروی3 بیرون نه بییاد تو میباشم، نه از من یاد میآری ~~مرا تا قدرتی ms151 باشد، به قدر وسع می کوشم به مطلوب ار نپیوندم. بمیرم در طلبکاری ~~چو تو محبوب و4 معشوقی، چه دانی حال علشق را یکی شب تا سحر خفته، چه داند درد بیداری 5 ~~ز مستی در نمی یابم نصیحت. گر چه میگوید ز من باری نمی آید صلاح و زهد و هشیاری # رفیقی گرقرین بودی، چرا عبدالمجیدا اکنون # رفیقت درد و غم بودی، قرینت ناله و زاری # رس، 81. ح:62 د8600 # 317 ~~ای که شرم از خدا نمیداری چند بیهوده مردم آزاری5 ~~برکن از تن لباس خودبینی6 بنه از سر کلاه جباری ~~صبح پیری ز عارضت بدمید وقت آگاهی است و بیداری ~~چون زمانه سپید رویت7 کرد دست کوته کن از سیه کاری ~~زندگانی چو باد میگذرد سعی کن تا به باد نگذاری 5 ~~رستگاری به خوب کرداریست نه به سالوس و چرب گفتاری # چاره عبدالمجید اخلاص است # گر امید خلاص میداری # (س، 116. ح،135،5.8.ف،232. ش، 444) # 318 ~~به یاد لدت دردت، نهادم دل به بیماری به بوی نرگس مستته گرفتم ترک هشیاری PageV01P252 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0177.png) ~~ز دل مهر1 تو میورزم، اگر چه خون دل2 ریزی به جان وصل تومی جویم3 کرچه4 قصد جان داری ~~نباشم در خور وصلت ولیکن5 میدهم جانی چه خوشتر6 زان که عمر آید به پایان در طلبکاری ~~اگر یک ذره از خاک سر کویت به دست آید7 زجان ودل8 کنم آن9 را به جان و دل خریداری ~~5 ندارم بر10 سر کویت، بجز رای سراندازی نبینم با خم زلفت. بجز روی گرفتاری ~~غم1دلسوز تن فرسا2! زجان من چه میخواهی؟ چواز پایم در آوردی، هنوزاز دست نگذاری13 ~~ز بدحالی13 چنان گشتم که شد پنهان و پوشیده ز چشمم15 چهرهآ خواب و زبختم روی بیداری ~~نه در وجهم نشیند دل مگر وقت جگرسوزی نه در کارم بود دیده، مگر هنگام خون باری # به وصلت کی رسد عبدالمجید ای جان که - دور از تو- # نه بغتش میکند سعیی.16 نه دولت میدهدیاری17 ~~رس هح ms152 22 در ع3اچع3خ، عسرف. ع20 ش 5-216ض 1360/3. 56/ /258. ر، /53. ~~ج1011/2) ~~ضایع نرفته باشد، فرخنده روزگاری کان صرف کرده باشد درجست و18 جوی یاری ~~زنهار ای گرامیا عمر عزیز خود را با دلبری به سر بر، چون رفتنیست باری ~~چون دیده می گشایی، در روی دلفریبی چون عمر می گذاری، در صحبت نگاری ~~افتاده چون بنفشه، در پای سروقدی یا چون نسیم بی جان، در زلف گلعذاری ~~5 بیمار و ناتوانم.19 از چشم دلقریبی20 آشفته و پریشان، از زلف غمگساری ~~چون روی او نخندد، هرگز گلی به باغی چون قد او نروید، سروی به21 جویباری ~~از عکس نور رویش، هر جا که ماه رویی وز پیچ و23 تاب مویش. هر جا که بیقراری ~~ای سرو سایه گسترا در حال من نظر کن تا کی دریغ داری، سایه ز خاکساری؟ # عبدالمجید بیتو، جان و23 جهان نخواهد # بی دوست خود نیاید، دنیا به هیچ23 کاری # رس، 62 ح، 45-64. د،139- 138) PageV01P253 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0178.png) ~~ماه من از قلب عقرب مینعاید مشتری تری من دارد لب یاقوت بر انگشتری ~~هندوان رشتهآ سودای زلفش بستهاند حلقهها برماه و در هر حلقه صداها] مشتری ~~باد می آرد سحرگه بوی او بر بوی او صبح چون گل می کند آغاز پیراهن دری ~~هر که با سودای زلف او رود در خاک باد هر غباری کاورد زان باد، باشد عنبری ~~مردم چشم منی. زان رو نمیبینم ترا گر چه پنهانی ز چشم من، به چشم من دری 5 ~~اشک من بر خاک میافتد به پیشت دم به دم رحم کن بر وی که مردم زاده است و گوهری # در صفات عارضت دانی که چون نازک بود # معنی اشعار من، حقا کز آن نازکتری # رش،245 ~~چون روح دلپذیری و چون1 عمر درخوری نینی به خاک پای تو کزهر دو2 خوشتری ~~لطفی ست در جمال تو جانبخش و دلربای3 بیرون ز مهر طلعتی و ماه منظری2 ~~آن را که هرگزش نروی یک نفس ms153 ز یاد یاربا چه باشد ار نفسی5 یادش آوری ~~انصاف گویدت که مقام6 ترحم است در حالم7 ار به دیدهآ انصاف8 بنگری ~~ای آفتاب! از من سرگشته رخ متاب کایین آفتاب بود ذرهپروری 5 ~~ای سروا سایه از من افتاده برمدار9 بر خاک رسم سرو10 بود1 سایه گستری # عبدالمجید خاک رهت میشود، ولی # ترسد ز کبر و ناز بر آن خاک نگذری # (س، 37. ح40/ 13605. ف2100. ش، 219.ظ3360) ~~نیست دوراز رخت ای جان از حیاتم اثسری نظری کن به من از روی ترخم نظری PageV01P254 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0179.png) ~~مردم از تشنگی وصل تو ای آب حیات! تا کی آخر نکنی بر من خاکی گذری؟ ~~تا اسیر توام، از بند جهان آزادم تا زا تو باخبرم، نیست ز خویشم خبری ~~ناتوان هر سحراز شوق2 تو گردم چونسیم تا مگر بوی تو یابم ز نسیم سحری ~~5 همچو سایه روم ای سرو روان! بر اثرت تا بود از من آشفتهآ بیجان اثری ~~گشتم از مهر رخت ذره صفت سرگشته خواهم از لطف توای راهنماا راهبری # دری از وصل به روی من مهجور گشای # که ندارم بجز از درگه تو هیچ دری # رس، 45. ح،32،5033/.ظ، 335) ~~عمر ضایع مکن به بیخبری زاد ترتیب کن چو3 در سفری ~~مشوایمن زراه و4 خوش منشین که ز شهر و ولایت دگری ~~خویشتن را ذلیل و5 خوارمکن چون6 تو در نفس خویش معتبری ~~سال و ماهت به باد رفت و هنوز سال از سال و مه زمه بتری ~~5 به صفت بس بزرگ بنیادی گربه صورت ضعیف و مختصری ~~بگذر از عشوه و فریب جهان7 پیشتر زانکه از جهان گذری ~~چشم و ابروی ماه رخساریست هر کلوخی که اندرو نگری ~~کله پرغرور جباریست8 خاک راهی که زیر پی سپری9 ~~اندرین ره، سلاح10 تقوا پوش که زشیطان8 نفس در خطری # 0ادست در دامن شریعت زن # تا به سوی نجات راه بری # رس، 116. ح،8-7. د،35/.خ3090) PageV01P255 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0180.png) ~~لعل نوشین توام عمر مخلد بخشد گر ms154 در اثنای سخن نام من خسته بری ~~بوی جان تا به ابد از گل و سنبل بویند گر به بستان رود از کوی تو باد سحری1 ~~دم عیسی شود آن باد که بر تو گذرد آب حیوان شود آن خاک که بر وی گذری ~~رویت آزرده شود از نظر نرگس مست قدمت خسته شود از رخ گلبرگ طری 5 ~~عاجزم از صفت2 حسن ولطافت3 که تراست هر چه در وصف تو اندیشم از آن خوبتری ~~جز به رویت نظر ای دوست! حرام است حرام خاصته آن را که کند دعوی صاحب نظری ~~باری اندر طلب وصل تو ای جان و جهان41 چون بخواهد شدن این عمر گرامی سپری # ره نما یا به سر کوی خودم5 راه نمای # که بجز6 لطف توام کس نکند راهبری # رس، 5 ح. 21. د،36/.ف،312) ~~بیا بیا که ندارم تحقل دوری بیا بیا که به جان آمدم ز مهجوری ~~بیا که بی تو نخواهم بهار و گلشن و گل که دلگشای نباشد بهشت بیحوری ~~بیا که خاطر زهد و سر صلاحم نیست که جمع خود نشود عاشقی و مستوری ~~ز بادهای که چنان مست کرد چشم ترا به نیم جرعه رهانم ز رنج مغموری ~~نشستهای متمکن همیشه در جانم ز روی صورت اگر چه زنزد7 من دوری 5 ~~چه غم ز سوز دل عاشقت چو8 معشوقی کجا کنی نظر مرحمت چو منظوری # اگر چه بر دل عبدالمجید رحمت نیست # چو درد دل نشناسی که چیست، معذوری # رس، 85 ح670 د1610) ~~چودر لطافت و خوبی زخدق معتازی شگفت # زی شگفت نیست اگر از خود به کس نیردازی ~~چو با وجود تو کس در نظر نمی آید # کس در نظر نعی آیدروابود که نظر بر کسی نیندازی PageV01P256 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0181.png) ~~عجب نباشد اگر با تو عشق میبازند1 چو تو در آینه با خویش عشق میبازی ~~خوشا به ذکر تو2 رطب اللسان چنان گشتن که دل به3 ذوق کند با زبان ms155 هم آوازی ~~5 بجزهوای سر کوی فرخت نکند همای همت من از بلندپروازی ~~نظر ز غیر فرو بسته چشم آن دارم که تا به حسن نظر لحظهایم بنوازی # ز دست رفتم اگر چارهام نمی سازی ~~ز پا در آمدم از دست من نمی گیری ز # اگر چه راز تو عبدالمجید پنهان داشت # سرشک سرخ و رخ زرد کرد غمازی # رس، 1ف250 -214. ش، 226) ~~چه خوش باشد میان گل نشستن بامی و ساقی دمی خود را رهانیدن ز سالوسی و زراقی ~~ز دل اول فروشستن به باده نقش خودبینی پس آنگه روی جان دیدن عیان در چهرهآ ساقی ~~نگاراا بی گل رویت نخواهم گلشن جنت ترحم کن بر احوالم که میمیرم ز مشتاقی ~~ز درد عشق تو هر شب به سر تا روز میگردم تو خفته تا سحر فارغ ز سوز و درد عشاقی ~~5 وفا و خوبرویی را نیابد هیچ کس باهم نشاید سرزنش کردن اگر بیعهد و میثاقی ~~زمان زندگانی را به نادانی به سر کردم بدانم بعد ازین قدرش گرم عمری بود باقی # دل عبدالمجید ازجان، جمال دلبری جوید # که نور طلعتش بخشد به چهر مهر براقی ~~هرگز نبوده باشد، کس را چنین جمالی رخساره است یا مهر، ابروست یا هلالی؟! ~~بر طرف آب حیوان، هرگز نرسته باشد زین تازه تر گلستان، زین خوبتر نهالی ~~از لعل جان فزایش، در هر دلی امیدی وز زلف مشکسایش، در هر سری خیالی ~~سودای وصل جانان، کی در خیالم آید چون هرگزم نباشد،2 بر درگهش مجالی ~~5 چون من کسی مباداء بیبهره از دلارام نه فرصت پیامی، نه دولت وصالی PageV01P257 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0182.png) ~~بدحال و دردمندم. از عشق آنکه با او احوال خویش گفتن، نتوان به هیچحالی # عبدالمجیدا مهری، در جان تست کان را # نه پوشدش کسوفی، نه باشدش زوالی # رس، 106. ح، 89 16205) ~~ای یارا بیار ساغرمی سالوس و ریا و زرق تاکی؟ ~~زان روح فزا که آب حیوان از خجلت اوست غرقه ms156 در خوی ~~زان می که دل و دماغ تیره روشن شود از تصور وی ~~زان می که شود ز رنگ و بویش خرم چو بهار موسم دی ~~تا عقل فضولیی نیارد بستان و بده قدح پیاپی 5 # واهم نه باده، نه چنگ و بربط ونی ~~ی نی قدحم مده نخواهم نه باده، ن # مستی طلبه، ولی چو چشمت # بیزحمت جام و منت1 می # رس، 84 ح، 66 16105) ~~مرا آشفته می دارد سر زلف دلارامی چو بلبل می کنم زاری زسودای گل اندامی2 ~~از آنم وصل میباید که سر در پایش اندازم امیدم گر شود روزی، زهی فرخ سرانجامی! ~~بگو ای صبحدما با او اگر نامم توان بردن ببخشا بر کسی کو راز هستی نیست جز نامی ~~چو کس را نیست امکان خلاص از تیر مژگانت چرا بر دانهآ خالت ز عنبر میکنی3 دامی ~~نگارا، ماه رخساراا غنیمت دان جوانی را که از ایام برنایی نیابی خوشتر ایامی 5 ~~سعادت چون مساعد گشت و دولت میدهدیاری چه خوشتر زانکه برداری زحسن خویشتن کامی # بگو4 عبدالمجید ای جان بگوید حال دل5، ورنی6 # نشاید درد دل گفتن به مکتوبی و پیغامی # رس، 67. ح،053د،139-140) PageV01P258 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0183.png) ~~سرم دلگرمیی دارد ز سودای دلارامی که بی یادش نمی گیرد دل بی صبرم1 آرامی ~~دلادیدارش ارخواهی،2 طلب کن غیر ازین3 چشمی به جست و جویش ار پویی، بنه بیرون ز خود گامی ~~زننگ و نام3 بی حاصل، مشوش تا به کی باشم؟ شوم در حلقهآ مستان، به دست آرم مگر جامی ~~به آب می فرو شویم ز روی دفتر هستی گرم پیدا بود نقشی، ورم باقی بود نامی ~~5 مرا عشقی ست جان سوز و مرا دردی ست تن فرسا ته عشقم راست آغازی. نه دردم راست انجامی5 ~~رضای دوست میباید چه فکر از کینهآ دشمن چو سوز اندرون باشد، چه باک از طعنهآ خامی ~~بقای بیفنا خواهی، فدا کن هستی فانی به ناکامی تن اندر ده، ms157 کز آن حاصل شود کامی6 # بس ای عبدالمجیدا آخر پی نفس و هوا رفتن # غنیمت دان کنون فرصت، چوضایع کردی ایامی # رس، 60. ح، 015د،136) ~~سر از پایت نگردانم، به جانم گر بگردانی نپیچم هرگزاز کویت عنان تا چند پیچانی ~~کسی کز مهر میخواهد که جان در پایت افشاند7 نگویی کآستین تاکی زکین بر رویش افشانی؟1 ~~شکایتهای گوناگون ز هجرانت بسی دارم ولی نطقم نمیماند گه وصلت ز حیرانی ~~زبان ار8 چه فرو بستم ز شرح درد دل گفتن سرشکم می کند پیدا غم و اندوه پنهانی ~~5 رخ وزلف پریشانت نگارینا چه مجموعیست کز آن مجموع میبینم جهانی9 در پریشانی ~~چه گویم شرح ضعف تن، چومیبینم که میبینی چه پرسی حال درد دل چو می دانم که میدانی ~~خجالتها بسی دارم10 ز روی عالم آرایت که روزی گفتم از حیرت به مهر و ماه میمانی11 ~~چه گویم قد و رفتارت، که از پا تا به سر لطفی چه دانم وصف دیدارت، که از سر تا قدم جانی # چو ذره گشته سرگشته ز مهرت مجمع قدسی # چو حربا در12 رخت حیران، نفوس پاک روحانی # رس، 71-0. ح،069د،39/ف،223.ش، 233) PageV01P259 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0184.png) ~~چو رفت آن خوشتر از جان و جوانی ز مرگم تلختر شد زندگانی ~~سر پیوند جان بیاو ندارم چو با او داشتم پیوند جانی ~~چو زلفش شد دلم از بیقراری چو چشمش شد1 تنم ازناتوانی ~~مباد این بار محنت بر دل کس که بر جان من است از مهربانی ~~بر احوالم بگرید دشمن و دوست اگر پیدا کنم درد نهانی 5 ~~مگر ای دیده! آبت در جگر نیست؟ که خون دل بدینسان میفشانی ~~همیترسی که سوزم ز آتش دل میان خون از آنم مینشانی ~~دریغ آن روز عیش و عشرت و نازا دریغ آن روزگار شادمانی! ~~بجز حیرت ندارم یادگاری زایام نشاط و کامرانی # دل عبدالمجید از جان ملول است 10 # چوجانان رفت و شد روز جوانی # (ح.863،5109 # 334 ~~چه قامتی. که ms158 ز سر تا قدم2 دل و2 جانی چه صورتی. که به هیچ آدمی نمی مانی ~~نه صورتی، که گل گلستان فردوسی نه قامتی، که سهی سرو باغ رضوانی ~~بسی حکایت خسنت شنیدهام جاناا کنون بدیدمت، الحق هزار چندانی ~~ز شوق نرگست ای غیرت گل سوری! ز مهر سنبلت ای رشک ماه کنعانی! ~~تنم چو چشم تو دارد نشان بیماری دلم چو زلف تو دارد سر پریشانی 5 ~~ز جست و جوی تو ننشینم ار چه4 هر نفسم میان خون دل و آب دیده بنشانی ~~ز خاک پای عزیز تو سر نگردانم ورم زدست5 فراقت به جان6 بگردانی # چون سپهر جفاپیشهای و احوالمچو روزگار نهادهست رو به ویرانی # ز روی لطف و ترحم چرا نبخشایی # چو7 درد محنت عبدالمجید میدانی # (س، 65.ح330.ده37ا.خ3100. ف،219. ش، 329) PageV01P260 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0185.png) ~~که در دل چو روح در بدنی الحق آنجا به جای خویشتنی ~~عالم آرا چو مهر بر فلکی سایه گستر چو سرو در چمنی ~~عکسی از عارضت درخشیده گشته رخشان ستارهآ یمنی ~~گردی از کوی توربوده صبا1 کرده خوشبوی نافهآ ختنی ~~5 از که پرسم تراء کجا جویم؟ چون نهان در میان جان منی ~~تیرهروزم ز ظلمت2 شب هجر چهره بگشا که شمع انجمنی # تاکی آخر شکسته را شکنی؟ ~~چون فتادم ز پای. دستم گیر # گشت عبدالمجید خاک درت # شاید ار سایه بر سرش فکنی ~~اگر چه بی سبب با من به کینی ببخشایی چواحوالم ببینی3 ~~چرا با عاشقان نامهربانی؟ چرا با مهربانان خشمگینی؟ ~~سویدای دلی و مردم چشم درون جان از آن خلوت گزینی ~~که دارم چشم و دل پر آب و آتش میان آب و آتش چون نشینی؟ ~~5 به نرگس. رشک2 ترکان تتاری به سنبل، غیرت خوبان چینی # به جان عبدالمجیدت گشته طالب # تو خود پیوسته با جانش قرینی # (س73.ح،53.د،139) ~~زمین ز سنبل و گل شد چوعارض دلجوی نسیم مشکفشان شد9 چو خاک عنبربوی # مانی چه معتدل فصلیست مگر دری ز بهشتم ms159 گشاده شد بر روی ~~چه دلگشای زمانی چه معتدل فصلیست PageV01P261 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0186.png) ~~هوای صبحدم از روی گل گشاده1 نقاب چنانکه عاشق آشفته از رخ دلجوی ~~هزار شاهد غنچه به جلوه بر هر2 شاخ هزار دیدهآ نرگس نظاره از3 هر سوی ~~خمیده طرهآ سنبل به ناز4 بر سر5 گل دمیده خط بنفشه به لطف بر لب جوی 5 ~~ز شرم خسرو گل قد خویشتن شمشاد بسان شکر شیرین، نهفته6 در گیسوی7 ~~مرا ز هجر دلارام دیدهها پر آب نه برگ سرو و8 نه سودای سنبل خودروی ~~به گرد سرو چه گردم، چو خواهم آن بالا کجابرم گل و سنبل، چوجویم آن رخ و موی # ز خون دیدهآ عبدالمجید خود گشتهست # چو لاله زار سرای و چو گلستان مشکوی9 # رس، 108، ح60 -163،50103) ~~نرگس گشاد دیده و غنچه نمود روی آمد زمان سایهآ سرو و کنار جوی ~~از مقدم بهار، هوا شد عبیرسای وز سنبل و بنفشه، زمین گشت مشکبوی ~~سروی فراز هر لب جویی در اهتزاز مرغی فراز هر سر سروی به گفت و گوی ~~ای دل! اگر چه باغ نمودار جنت است منزل جز آستانهآ آن حوروش مجوی ~~فکری به غیر یاد دلارام من مکن ذکری بجز حکایت جانان من مگوی 5 # عبدالمجیدا گلشن و بستان کجا برد؟ # بی گلعذار سیم بر و سرو ماهروی # (س، 208-107) ~~ای دلا همیشه در پی نفس و هوا روی از منهج صواب به صوب خطا روی ~~نه راه بین مساعد و نه راه بین رفیق برگشته زراه، ندانم کجا روی ~~راهی که آن به نزد تو چون روز روشن است کان نیست راه راست، ندانم چرا روی ~~در دوست کی رسی چو بود میل دشمنت در کعبه چون رسی چو به راه خطا روی PageV01P262 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0187.png) ~~5 عاری عظیم باشد اگر گاه احتیاج درگاه شه گشاده. به کوی گدا روی ~~بیبرگ مانی ار به در بینوا شوی بینی سزای خود چو بر ناسزا روی ms160 ~~عبدالمجیدا دست ز آمد شدن بدار الا رهی که آن ز برای خدا روی # چندین هزار دشمن جادو درین رهند # بیم هلاک باشد اگر بی عصا روی (ح63،5.107 ~~ای صبحدما بگوی بدان آفتاب روی کای آفتابا بی گنه از من متاب روی ~~جان بهر رونمایی1 تو بر کف نهادهام بنمای یک رهم ز ورای حجاب روی ~~در نور خویش. روی تو دایم نهفته است حاجت نباشدت که2 کشی در نقاب روی ~~در روی آفتاب ز شوقت نظر کنم از آرزوی آب نهم در سراب روی ~~5 آشفته بر3 هوای توام. روی در مکش کز چشم ذره درنکشد آفتاب روی ~~روشن شود ز پرتو روی تو دیدهام در تیره شب گرم4 بنمایی به خواب روی ~~گاهم ز شوق روی تو گردد سرشک خون گاهی5 شود ز خون سرشکم خضاب روی # عبدالمجیدا روی تو در سیل آب چشم # ماند به صورتی که نماید در آب روی # رس 38.ح135،5.12-13 ~~ساقی گلچهره بر کف جام می جان فدای لعل عمرافزای وی ~~چون سحر در زیر شبنم برگ گل روی چون گلبرگ وی در زیر خوی ~~گاه گلگون می ز عکس روی او گاه رویش لعلرنگ از عکس می ~~کانه چون گلشن شود در نوبهار گر نقاب از رخ گشاید فصل دی ~~5 گه شوم از خون دل گریان چو جام گه شوم از ضعف تن نالان چونی ~~دستش از دامن ندارم سایهوار ور چوسایه سایدم در زیر پی # مستی بی می طلب عبدالمجیدا # زاهدی تا چند و تقوا تا به کی؟ # رس،96) PageV01P263 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0188.png) ~~ای چشم مرا چو روشنایی خورشید سپهر دلربایی ~~چون باد، بهشت روحبخشی چون آب حیات، جانفزایی ~~ما طالب رحمت خداییم نه صورت رحمت خدایی ~~زان وصف نمیکنم جمالت دانم که به وصف درنیایی ~~ای با غم عشق تو روان را از روز الست آشنایی 5 ~~عمریست که دارم این تعنا وقت است که مرحمت نمایی # تا خاک درت کشم چو ms161 سرمه # در دیده به جای روشنایی # رس، /9.ح:76. د،161) # 343 ~~ای گرامیترم زبینایی رفتی و شد ز من شکیبایی ~~روی مقصود را1 نخواهم دید تا توام باز روی ننمایی ~~دلم از بند غصه نگشاید2 تا نقاب از جمال نگشایی3 ~~بیتو در مصر جامع تبریز مردم ای جانا ز سوز4 تنهایی ~~از دل و جان مطیع فرمانم مگرم التفات فرمایی 5 # لفکردهام پیشه بادپیمایی6 ~~از هوای رخ توچون خم4 زلف # من و دیدار تو چه خوش باشد # چشم عبدالمجید و بینایی2 # رس، 66. ح،1325.31.ف،228. ش، 239. ی6890. ک،165 # 344 ~~ز سر تا پا8 همه خسن و صفایی مگ # مگر آیینهآ لطف خدایی PageV01P264 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0189.png) ~~شدم حیران در آن حسن و لطافت که هر ساعت به شکلی مینمایی ~~روان مستمندم را انیسی درون دردمندم را دوایی ~~روانم با بدن بیگانگی داشت که با مهر تو بودش آشنایی ~~5 مرا تو حاصل عمری. نه عمری مکن چون عمر با من بیوفایی ~~نه جانی، خوشتری از جان شیرین چرا جویی چو جان از من جدایی1 ~~جمالت را هزاران جلوه گاه است شدم حیران نمیدانم کجایی ~~به جان پیوسته ما در جست و جویت تو خود دایم میان جان مایی # زز تاب مهرت ای جاندرون تیرهام را روشنایی # 10 نیابد جز به فکر و ذکرت ای دوست!2 # دل عبدالمجید از غم رهایی # رس.. ح،39،5052/.ف2290. ش، 361) ~~شدم ز رنج غریبی و درد تنهایی چو چشم و زلف بتان، ناتوان و سودایی ~~نه حاصل من سرگشته جز پریشانی نه چارهآ من بیچاره جز شکیبایی ~~مدام کار دل خستهام جگرسوزی همیشه پیشهآ چشمم سرشک پالایی ~~نسیم صبحا به یارم بگو که بدحال است به جای خویش بود گر برو ببخشایی ~~5 اگر چه همدم یاران مهربانم من چو دورم از تو، بمردم ز درد تنهایی ~~ز بهر صحبت یار است میل من به دیار3 چنانکه میل به دیده ز بهر بینایی ~~دلا1 چو نیست جهان جایگاه4 آسایش گمان مبر که ms162 به کام اندرو بیاسایی # به دست سعی تو عبدالمجیدا کاری نیست # اگر چه روی زمین را به سر بپیمایی # (س، 96. ح،80 د.161) PageV01P265 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0190.png) ~~به تلخی عمر رفت1 آخر بیا ای جان شیرینم که جز تو در دل تنگم کسی رانیست کنجایی ~~اگر نه جان شیرینی چرا ای حاصل2 عمرم نه از دل میشوی غایب، نه اندر دیده می آیی ~~زمانی خوش نیارامم3 اگر پیشم نیارامی2 نبینم کام دل هرگز، گرم5 رخسار ننمایی6 # بالم کسی دیگر نمی دانم از آن دوراز تو می میرم ز7 دردورنج9 تنهای 5 ~~بجز تو در همه عالم کسی دیگر نمیدانم # تو بوسیدنز سودایت بر آوردم چو گیسو سر به شیدایی ~~به اقیدی که هم روزی توان پای تو بوسیدنز سود # دل عبدالمجید ای جان! از آن وصلت طمع دارد # که از زلف تو آموزد طریق بادپیمایی # (س، 78.ح،59 160،5.ف،228) ~~تو که بیزیور و مشاطه چنین زیباییآه1 اگر # آها اگر زلف زنی شانه و رخ آرایی ~~خال عنبروش تو غالیه بوی است مدام حاجتی نیست که تو غالیه بر رخ سایی ~~آهم از حسرت بالای تو از چرخ گذشت راستی یافت به دوران قدت بالایی ~~آستین بر مزن از خون دلم دست بدار خون ما چیست که تو دست بدان آلایی # از سواد خط تو چشم جهان روشن شد 5 # کز سیاهی ست حقیقت مدد بینایی # (س،34) ~~ای دل ناتوان سودایی بس کن آشفتگی و خودرایی! ~~چند پویی پی هوا وهوس چند جان را به غصته فرسایی؟ ~~چند در زلف دلبران پیچی چند بیهوده باد پیمایی؟ ~~چند از شوق نرگس خونخوار9 خون به جای سرشک پالایی؟ ~~شهوت و آز را مشومحکوم10 تا برافلاک حکم فرمایی 5 PageV01P266 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0191.png) ~~باطنت را به معرفت آرای که زبان راست1 ظاهر آرایی ~~دولتی نیست کز پی دنیا هر دری گشته است و هر جایی ~~دولت آن را بود که دریابد فرق گنج خمول و تنهایی ~~گر حریصی کنی، به ms163 رنچ افتی ور قناعت کنی، بیاسایی # 10 پند عبدالمجید اگر شنوی # گوی از اقران خویش بربایی # رس،61. ح 142،5095بی، 488) ~~بازم زمنظر دل، دیدار مینمایی بازم زراه دیده، خونابه2 میگشایی ~~تو در دلی ندانم، یا دل بر تو جانا! گر در دلی تو دل کو، ور دل برت کجایی؟ ~~رنجور و دردمندم، بخشای و مرحمت کن کاین3 رنج را علاجی، وین4 درد را دوایی ~~ای جان و دل اچه حاجت، گفتن که بی توچوتم بنگر چگونه باشد، از جان و دل جدایی ~~5 زان سان ز من بریدی، بیگانهوار کاکنون هرگز نبود گویی، پیوند و5 آشنایی ~~ای روح پاک! تا چند، از من کناره جویی وای6 نور دیده7 تا کی، در دیدهام نیایی؟ # عبدالمجید بی تو. نشنیدهای که چون است # چون دیدهای که ماند، خالی ز روشنایی # (رس: 065ح137050330.ف6260.ش، 332-338) ~~مرا دلی ست چو زلف بتان یغمایی همیشه گشته پریشان ز باد پیمایی ~~به روی کار من آبی نیاید از دیده بدین قدر که تو خونین سرشک پالایی ~~که گوید از من بیدل به نور دیدهآ من بیا که در نظرم خوشتری ز بینایی ~~ز درد عشق تو بدحال گشتهام، چه شود به پرسش ار قدمی چند رنجه فرمایی؟ ~~5 میان ظلمت هجران چو شمع می سوزم چه باشد ار رخ چون آفتاب بنمایی؟ PageV01P267 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0192.png) ~~همیشه بود تمنای وصل در نظرم نظر بر آن نه که بالاتر از تعنایی # چو با خیال تو عبدالمجید انس گرفت # به جان و دل طلبد گوشهای و تنهایی # رس، 56ح،136-137،5.22-23 ~~مرا یاد تو بس باشد انیس روز تنهایی تمنا چون کنم وصلت که برتر از تمنایی ~~خیالت در نظر هر دم ز حیرت بی خبر گردم چه حالت باشد آن یارب که تو دیدار بنمایی1 ~~چو با مهر تو پیوستم. ز غیرت دیده برابستم ز روی مرحمت باشد نقاب از روی بگشایی ~~اگر دل خون شود3 در بر وگر سر می رود در سر ms164 به جان محکوم فرمانم به هر حکمی که فرمایی # چوقطره5 تا به کی کردن هوای باد پیمایی 5 ~~چو گیسو در پی آنم که جان برقدت4 افشانمچوقطره5 تا به کی # 6منزل وگر7 بردیده بنشینی، به خون دامن بیالایی ~~اگر گردی ملول از دل که بس تنگ است این 6 منزل # فراز سر نهم پایت، میان جان کنم جایت # اگر دامن کشان8 روزی بر عبدالمجید آیی # (س،22. ح، 139،5.50.ف،328) ~~جان شیرینی، از آن روی ندانم که کجایی؟ حاصل عمری. از آن پیش من خسته نیایی ~~گر نه جان منی ای حاصل عمرم به9 چه معنی هرگز از دل نشوی غایب و در دیده نیایی ~~قدرتی نه که میستر شودم دولت وصلت طاقتی نه که کنم صبر در ایام جدایی ~~رحم کن رحم، نه آخر نظر رحمت حقی؟ لطف کن لطف، نه آخر اثر لطف خدایی؟ ~~چون هوایت زمن سوخته دل گرد بر10 انگیخت وقت آنست که رحمت1 کنی و لطف نمایی 5 ~~عمر ایثار کنم در قدمت چون بخرامی جان و دل بر سرت افشانم اگر چهره گشایی12 ~~خرم آن کس که تو یک لحظه به پیشش بنشینیا فرخ آن خانه که تواز در آن خانه درآیی! PageV01P268 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0193.png) ~~عهد کردم که نگردم ز سر عهد وا وفای رچه دانم به حقیقت که توبی عهد و وفایی # دل نهادم به جفا دیدن و جور تو کشیدن # چون ندارم ز غم عشق تو امکان رهایی # رس 83. ح، 65 د160) ~~دلا1 به ترک هوا و هوس نمیگویی همیشه در پی لذآت نفس میپویی ~~ازین تعلق بی منفعت چه میطلبی وزین تردد بی فایده چه میجویی؟ ~~هر آن مراد که خواهد خیال، میخواهی هر آن حدیث که گوید ضمیر، می گویی ~~گه از تصور قدی ز ناله چون نالی گه از خیال میانی ز مویه چون مویی ~~5 چرا زمهر، سراسیمه همچو ذراتی چرا ز باد، پریشان بسان2 گیسویی؟ ~~حذرز خوی سباع وبهایم اولیتر ms165 که نیست هیچ عذابی ورای بدخویی # تنی چو موی و گناهی چو کوه بر گردن # به صد زبان ز چه بر خویشتن نمیمویی # (ح، 07/.163،5) ~~ای در بیان خسنت، هر کس به گفت و گویی عکسی ز مهر رویت، هر جا که ماه رویی ~~از تاب3 عارض تو، لاله نموده رنگی وز بیخ طرهآ توم سنبل گرفته بویی ~~تو فارغ و جهانی، در جست و جوی وصلت هر کس به قدر همت، دارند آرزویی ~~از روی دلفریبت، در هر سری خیالی وانگه کسی ندیده، رویت به هیچ رویی ~~5 جانهای دل شکسته، دلهای پای بسته مانده ز شوق رویت، در هر شکنچ مویی ~~بگشای روی و راهی،2 بنمای سوی کویت # سرگشته چند گردم، هر ساعتی به سویی؟ # عبدالمجیدا اگر چه، ره سوی او نیابی # زنهارا تا نباشی، خالی ز جست و جویی # رس، 25.ظ،336) PageV01P269 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0194.png) # ران شدم از فروغ رویی آشفتهام از خیال1 مویی ~~دلدار چو در دلم نهان است وز3 آرزوی وصال یارم هردم ز چه میشوم3 به کویی؟ هر روز اسیر آرزویی ~~جانان چو میان جان مقیم است هر لحظه چرا روم به سویی؟ ~~ز آشفتگی و هواپرستی ذره صفتم زمهر رویی 5 ~~تا در تن من بود توانی ساکن نشوم ز جست وجوی ~~عمرم چو گذشتنیست باری2 آن به که رود به گفت و گویی ~~ای قبلهآ جان و دل نپیچم روی از در تو به هیچ رویی ~~سرمست زشوق لعل میگون در میکده میکشم سبویی # دیوانه دوان به هر گلستان 10 # باشد که بیابه از توبویی # (س62ح: 38 38،5) PageV01P270 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0198.png) ~~آن شاه را که خلعت «لولاک» در بر است فرقش به نور تاج « لعمرک» منور است ~~بر مسند «دنی فتدلی» نشسته است جایی که چنبر فلکش حلقهآ در است ~~آن شهسوار عالم علوی که چرخ را فخراست از آن که مقدم او فرق اختراست ~~شمعی ست بر کنارش و طاقی ست بر رهش گر ms166 آفتاب انور و گر چرخ اخضر است ~~از مقتضی قوت «اسری بعبده» سیرش فراز سدره به صد طور دیگر است 5 ~~ای شاه کامکار که در بارگاه شرع از حکمتت1 سریر و ز تأییدت افسر است ~~هر کو به حبل بارگهت اعتصام جست دولت به سوی «عروة وثقاش» رهبر است ~~مدح جناب جاه و جلال تو چون کنم؟ کز حد عقل و غایت اندیشه برتر است # آن عاجزی که از همه خلق کمتر است؟ ~~ای بهترین خلق1 ثنای تو چون کند آر # آن را که خالق همه عالم ثنا کند10 # مخلوق، مدح درخور ذاتش کجا کند؟ ~~ای از تو عقل را شرف و روح را نظام منظور کردگار، وجودت علی الدوام ~~نورت میان خالق و خلق است واسطه فیض خدا به خلق ازو میرسد مدام ~~بر مقتضی « بلغ ما انزل الیک» از تو به کاینات مبلغ شده پیام ~~از ابتدای فطرت ممکن مقرر است خاص از برای خلوت تو برترین مقام ~~گشته مشرف از قدمت پیشگاه قدس رونق گرفته از نظرت مسجدالحرام 15 ~~در غایت کمال به عهدت رسیده دین تشریف نعمتی شده در شأن تو تمام ~~ای رهروان بادیهآ شوق را دلیل وی سروران جمع اولوالعزم را امام ~~از تو گریز نیست کسی را که از ازل هم رهنمای خاصی و هم دستگیر عام ~~بر ذات بیهمال تو از کردگار باد فاضل ترین تحیت وکامل ترین سلام # مهر سپهر عالم ارواح، نور تست20 # نظم امور عالم خلق از ظهور تست ~~ای سیرت تو مظهر اوصاف کردگار وی سیرت تو علت غایی ز روزگار ~~ای راح را ز روح لطیف تو انتعاش اجسام را به ذات شریف تو افتخار ~~اصل غوض، وجود تو بود و دگر فروع ایجاد خلق وامر چو کرد آفریدگار ~~کردار تو نبوده، بجز محض داد و دین گفتار تو نبوده بجز وحی کردگار PageV01P274 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0199.png) ~~نظم امور وضبط جهان وکمال شرع موقوف بر ظهور تو از ms167 ابتدای کار ~~از گاه «کن فکان» ز برای قدوم تو ابداعیان سفلی و علوی در انتظار ~~آن بوده مفتخر که درو میکنی ظهور وان گشته منتظر که درو کی کنی گذار ~~دایم ملایکه مترصد که کی کنند بر مقدم تو جوهر ارواح را نثار # 30 حاصل ز کارخانهآ کون و مکان تویی # مقصود از آفرینش هر دو جهان تویی ~~ای ابتدای خلقت1 و ختم پیمبری سابق ز گردش فلک و سیر اختری ~~مصباح مهرتابش مشکات آدمی مرآت ذات و مظهر اوصاف داوری ~~خورشید در حجاب شد از نور، چون نداشت با نور ذات پاک تو حد برابری ~~از عقل پاک و جان عزیزی از آن جهت بی سایهای و بر دو جهان سایه گستری ~~35 جسم مطقر تو چو ارواح انبیا از نقصها منزه واز عیبها بری ~~حیران درون ظلمت و برزخ جهانیان تو در میان به منزلت شمع انوری ~~میخواست دادگر که نماید به کاینات فرط عنایت و اثر بنده پروری ~~پیش از ظهور خلق. وجود تو برگزید بهر سریر سلطنت و تاج سروری ~~بی سعی والتماس تو پیش از الست داد تشریف بهتری به تو و صدر مهتری # 40 سلک وجود، منتظم از عدل جود تست # ابداع کاینات، طفیل وجود تست ~~ای عمده3آ زمانه او] وی زبدهآ جهان ذات مطهرت غرض از کاف «کن فکان » ~~آدم در آب و خاک و تو پیغمبر خدای پیش از جهان، وجود تو شد خواجهآ جهان ~~پیش از سپهر، دولت تو حاصل سپهر پیش از قران، سعادت تو صاحب قران ~~گر چه ز محض روح و خرد گشتهای پدید هر چند در زمان و مکان گشتهای عیان ~~45 هم دستگیر روحی و هم رهنمای خلق هم سابق از زمانی و هم اشرف از مکان ~~گاه از علو قدر تو موسی دهد خبر گاه از نشاط جاه تو عیسی دهد نشان ~~از اول زمان، همه خلقند منتظر تاکی بود ظهور تو از آخر ms168 زمان ~~میخواهم از عنایت حق استطاعتی تا سوی آن مقام مقدس شوم روان ~~یاربا بدان دیار شریفم مجال ده یاربا بدان جناب رفیعم چنین رسان # 50 توفیق اگر نه راه نماید به سوی او # نتوان به سعی خویش رسیدن به کوی او PageV01P275 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0200.png) ~~ای برتر از تصور عقلی ثنای تو مدحت کسی نگفت و نگوید سزای تو ~~مجموع ممکنات ز آباء وامهات آورده از عدم به وجود از برای تو ~~تو مقتدای جمیع اولوالعزم و در عروج از منتهای سیر رسل ابتدای تو ~~غیر از شفاعتت چو ندارم تمستکی مگذار بینصیب مرا از دعای تو ~~چون علم نافع و عملم دستگیر نیست دارم امید عاطفتی از عطای تو 55 ~~انعام کن زخوان نوالت1 نوالهای زان جا که هست بخشش بی منتهای تو ~~گویی میسترم شود از فضل کردگار ره یافته به سوی جناب سرای تو ~~بنهاده سر به صدق بر آن فرخ آستان چشم بر آب سوده بر آن خاک پای تو # دایم نثار نور خدا باد بر سرت # بر روضهآ مقدس وذات مطهرت ~~در یک نفس به اوج مقاصد رسیدهای در لامکان جناب بلاکیف دیدهای 60 ~~بی مخرج حروف سخن گفته کردگار خالی ز حرف و صوت کلامش شنیدهای ~~از نور آفتاب هدی روشن آسمان در سایهآ عنایت حق پروریدهای ~~در آیهها2 مقام شفاعت تراست بس کز ابتدای خلق جهان برگزیدهای ~~در جان زندگان ابد، مایهآ حیات در دیدههای اهل نظر نور دیدهای ~~بیمنت بصر رخ منظور در نظر بی سعی تا به پایهآ اعلی رسیدهای 65 # رابر دین بهترین رسل آفریدهای ~~هر دم هزا شکر خدایا که بنده را # را در سلک تابعان محمد کشیدهای ~~در سلک در کشند شبه، زان سبب مرا در سلک # یارب برین عقیدت پاکم مقیم دار # برشرع سید رسلم مستقیم دار ~~ای آفتاب قدر تو بر ذروهآ کمال وی ذات بی همال تو بر قاف3 اعتدال ~~پاکیزه خلقتت سبب نظم کاینات روشن ms169 دل تو مهبط انوار ذوالجلال 70 ~~از راه مهر، تابش تو عقل را فروع از لفظ روح پرور تو شرع را کمال ~~قاصر ز وصف سیرت و حیران ز رتبتت هم منشی تفکر و هم منهی خیال ~~ادراک قدر جاه تو از عقل ممتنع مدح تو زان چنانکه تویی ز آدمی محال ~~رای تو بی تردد و قول تو بی خلاف عزم تو بی توقف و حکم تو بیزوال # » ترا مقترن بق برهر کسی مثال ترا واجب امتثال 75 ~~در هر بلاد حکم ترا مقترن بقا PageV01P276 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0201.png) # راه نجات چیست؟ به فرمانت استعال1 ~~وجه خلاص چیست؟ به درگاهت التجاراه نجات چیست # بر روح پاک و ذات شریف تو لایزال ~~از خالق و ز خلق صلوة و سلام بادبر روح پاک و # از حق درود بر خلفای گزین تو # بر آل و بر صحابه و بر تابعین تو ~~مانند ابر، غرق عرق گشتم از حیا در مدح سید رسل و ختم انبیا ~~80 فکر من ضعیف به جایی کجا رسد کآنجاست جای حیرت افکار اولیا ~~لیکن چو واجب است دعای3 و ثنای او بر قدر وسع و طاقت خود می کنم ادا ~~پیش از قبول طاعت وخذلان معصیت چون از الست گشت سعید از شقی جدا ~~گویی که لطف و قهر خدا در مشیت است کس را مجال نیست که آن چون و این چرا ~~در موضعی که جست ریاح عنایتش بینی چراغ را مدد از نکهت صبا ~~85 در منزلی که صرصر قهرش نزول کرد اعجاز نخل را کند از بیخ وبن هوا ~~عبدالمجیدا حکم ازل متکا مکن دست طلب مدار ز فرمان مصطفا # نانان نمیرسند در منزل آن رسید که در ره نهاد پا ~~تا جان نمیدهند به جانان نمیرسند # یاربا ز شر نفس خودم در پناه دار # فکر از خطاء زبان ز خلافم نگاه دار ~~از حد گذشت شوخی و ز اندازه شد گناه یا رب به ms170 فضل و لطف تو می آورم پناه ~~90 جز فضل جرم بخش توام نیست دستگیر جز لطف دستگیر توام نیست عذرخواه ~~پنجاه و چار قافله از عمر من گذشت من غافل از غم سفر و رنجهای راه ~~روز وشبم به لهو و لعب میرود به سر ریشم سفید میشود و نامهام سیاه ~~مویم سفید گشت و نشد منقطع امید از دیدهآ تباه مگر یابم انتباه ~~یاربا ز لطف عام تو دارم امید آنک در حال من به چشم ترحم کنی نگاه ~~95 در فضل تو گریختم از بیم عدل تو زان رو که بر گناه خودم خویشتن گواه ~~یک قطره بس بود ز سحاب مکارمت گر خلق را تمام فروشویی از گناه ~~در جنب رحمت تو چه باشد گناه من هر چند هست اکثر کردار من تباه # در حشر چون کنند بد و نیک را حساب # «لاتقنطوا» بس است گنه کار را جواب # رس، 3365 PageV01P277 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0204.png) ~~توبه کردم ز شاعری کردن گر چه شعرم گذشت از شعرا ~~از صفات خدا ونعت رسول عاجزم چون سرایم این معنا ~~در نصیحت، سخن چه دانم گفت گر نصیحت نمیکنند اولا ~~دلبری آن چنان که خواهم نیست تا غزلهای خوش کنم انشا ~~قابل مدح کس نمیدانم زان قصیده نمیکنم املا 5 ~~زندگان را ثنا نمیگویم مردگان را کنم مراثی هاا ~~نکنم هجواگر چه این اصحاب بینظیرند از برای هجا # رس، 30) ~~چون دهان تو عشرت دنییخوش نماید، چوبن # خوش نماید، چو بنگری هیج است ~~مچو زلف تو کارهای جهان بند بر بند و پیچ بر پیچ2 است # (س33) ~~شعرم بر آسمان زبلندی رسیده است وین حال من بر آن سخنی کان مقرر اس ~~ترکیبش از جزالت چون نظم اختر است ترتیبش از سلاست چون عقد گوهر است ~~معروض رأی انور از آن رو نگشته است # کز آسمان جناب رفیع توبرتر است # (س، 30) ~~بدان خدای که ذات تو از عنایت او به حسن ولطف، بسی ms171 از فرشته افزون است ~~ابه] بی3 چگونه و چونی که هیأت دهنت ز لطف قدرت او بی چگونه و چون است ~~که از فراق توای نور چشم و راحت دل! دلم بر آتش سوزان و دیده پرخون است ~~چو میل روح ز لطفت، چو شوق در دیده نیاز بنده بدان خلعت همایون است PageV01P280 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0205.png) ~~5 همیشه بر طرف جویبار دیدهآ من خیال آن قد چون سرو و روی گلگون است ~~نوشتهای [که] ز خود کن قیاس مشتاقی به خاک پای تو شوق از قیاس بیرون است # رس،3) ~~جهان مجد و معالی، مکان فضل و هنر تویی که مثل تو خورشید عالم آرا نیست ~~بماند راز نهفته درون پردهآ غیب که پیش مهر ضمیرت چو ذره پیدا نیست ~~مکان امن وامان وملاذ فضل وهنر بجز جناب توای خواجه درجهان جا نیست ~~که بست بر درت ای زبدهآ زمانه کمر که بندگان کمربستهاش چو جوزا نیست ~~5 که بهر بندگی حضرتت مهیا شد که هر چه خواست کنون بهر او مهیا نیست ~~که رفت خاک درت را به چهره همچو نسیم که در گفش سر زلف بتان1 یغما نیست ~~که سر نهاد بدین آستان بجز بنده که پای مرتبتش بر سپهر اعلا نیست ~~چو فیض جود تو شد بر جهانیان شامل مگرز طالع ناساز، بهرهآ ما نیست ~~زمانه دشمن ارباب دانش و هنر است ستیز و کینهآ او با رهی تنها نیست ~~10 به عقل و رای و سعادت نمی توان دریافت ورای هر چه حاصل چو بخت برنا نیست ~~سعادت ابدی چون ز بخشش ازلیست به جد و کوشش نادان و سعی دانا2 نیست ~~همیشه در و گهر، تربیت ز دانا یافت میان نظم گهربار من چو دریا نیست ~~همیشه کار جهان منتظم به حکم تو باد که بهر ضبط جهانت نظیر و همتا نیست # (رس،37) ~~چو خالق است مرا رهنمای روزی بخش به گرد درگه مخلوق هیچ کارم نیست ms172 ~~ز راه غرس3 و زراعت چو میدهد نانم نظر به نعمت شاهان کامکارم نیست ~~چو من ز گنج قناعت توانگرم. شاید اگر نهاده زر و سیم بی شمارم نیست ~~چو در خرابهآ خود خاطرم قرار گرفت اگر به گلشن خاقان روم قرارم نیست ~~5 اگر چه شاعرم. اما چو شاعران دگر ز حرص و کینه، مدیح و هجا شعارم نیست ~~هزار شکر خدایا که حالیا کاری بجز مطاوعت امو کردگارم نیست PageV01P281 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0206.png) ~~تعلقی که به اسباب این جهان دارم ب غیر صحبت یاران غمگسارم نیست # رس، 39) ~~دل برین عیش پنج روزه مبند که بغیراز خیال و خ # که بغیر از خیال و خوابی نیست ~~عدم انگار ملک دنیا ا فرض کن گلخنی. خرابی # رس، 33) # 8 ~~روزگارما ز دست بیدادت چند باشم قرین معنت و درد؟ ~~تاکی از جور تو روان باشد اشک سرخم فراز چهرهآ زرد؟ ~~تا به کی گردم از نقوش قضا بر بساط زمین چو مهرهآ نرد؟ ~~ساعتی در بلا و شدت گرم لحظهای در عنا و محنت سرد ~~اوفتادم ز پای، دستم گیر بافتاده روا مدار نبرد 5 ~~پایمالم مکن که نتوانی در جهان چون منی به دست آورد ~~بس کن ای دل! شکایت از دنیا هرگز از زن کند شکایت مرد؟ ~~چون در احوال خویش حیران است غم حالست کجا تواند خورد؟ ~~آنکه در دست اوست نیک و بدم زو شکایت نمی توانم کرد # (س،39 ~~ای صاحبی که عقل نخستین1 گه عروج فرخ جناب قدر ترا منتها کند ~~گر کوکبی ز رای تو سازند آفتاب خورشید را ز دیده نهان چون سها کند ~~کلک گهرنثار شکربار مسرعت تفسیر سر غیب و رموز قضا کند ~~گیتی ز بهر ضبط امور و نظام خویش هر دم بدان جناب رفیع التجا کند ~~مشکل سؤالهاست رهی را ز حضرتت حلف یقین که خاطر مضکل گضا کند ه PageV01P282 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0207.png) ~~آن را که چون جناب رفیع تو ملجأییست غیراز در ms173 تو رفع حوایج کجا کند؟ ~~گردون که او ز زمرهآ خدام این در است با مخلص جناب تو تا کی جفا کند؟ ~~گویی که از چه عار بود آن جناب را کز لطف. التفات به احوال ما کند؟ ~~عقل تو چون به کلی و جزوی محیط شد آخر ز کار بنده، تغافل چرا کند؟ ~~10 کاری که آن به سعی تو مضبوط میشود انصاف تو چگونه مخبط رها کند ~~مستظهر است بنده به الطاف عام تو گستاخ وار از این جهت این ماجرا کند ~~برمسند مراد و بقا متگات باد مهر منیر تا ز فلک متکا کند # رس، 28) ~~شهر تبریز، مصر جامع ملی خوشترین بلاد عالم بود ~~صد هزارش فزون به هر طرفی باغ وایوان چو گلشن جم بود ~~باغهایش چوخلد راحتبخش خانههایش چو روضه خرم بود ~~ممتزج با هوای جانبخشش دم پاک مسیح مریم بود ~~5 اندر آن آب و میوههای لطیف گویی آب حیات، مدغم بود ~~هرنگاری درو چوحور بهشت گفتی از جان و دل مجسم بود ~~ساکن او چو ساکن فردوس دایما شادمان و بیغم بود ~~از برای حصول دولت و دین در آن شهر، باب معظم بود ~~دست داده درو چوجنت عدن هرچه دلخواه نسل آدم بود ~~10 عاقبت روزگار کرد خراب آن مقامی که مثل او کم بود ~~پست کرد آن قصور و ایوانها کز بلندی چو چرخ اعظم بود ~~داد برباد آن عمارتها که اساسش چو کوه محکم بود ~~آن درختان ز بیخ و بن برگند که چو طوبی و سدره درهم بود ~~شد چو بحر سراب، بستانها کز ریاحین چولجهآ یم بود ~~15 آن چنان شد کنون که پنداری دایما جای حزن و ماتم بود ~~در ریاضش اگر کنی نظری نبری ظن که مرکزش نم بود ~~برقصورش اگرکنی گذری گویی آنجا عمارتی هم بود # رس، 32) PageV01P283 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0208.png) ~~دوش ناگه درآمداز در من دلربایم بسان بدر منیر ~~جان کشیدم به تحفه در پیشش کز ms174 من ای دوست این قدر بپذیرا ~~گفت این مختصر چه لایق ماست گفتمش: «غة . . ة الفقیر حقیر» # (س، 30) ~~نه در بند گوسالهای چون یهود چرا گاو آرم زهر سو فراز ~~نه ترسانهادم، نه ترسانژاد خران را چرا میکنم برگ و ساز ~~از آن احتیاجم به گاووخراست که تا گردم از هر کسی بینیاز # رس، 30) ~~نیست در بیثباتی دنیا هیچ کس را به هیچ گونه خلاف ~~چون بدانستمی نکردم زو1 طمع2 خام و آرزوی گزاف ~~پادشاهی و سلطنت دروی پیش من، امن و صحت است و کفاف # (س، 30) ~~فلک جناب قدرقدرت قضا فرمان معز دنیی و دین. آفتاب مجد و جلال ~~خدیو عرصهآ معموره، شاه شیخ اویس که اوست مقصد آمال و قبلهآ اقبال ~~نه در معالی او عقل را مجال عروج نه در مدایح او نطق را محل مقال ~~ز عدل و عاطفتش خلق راست امن و امان ز رأی و رایت او ملک راست زیب و کمال ~~شهنشهاا فلک از فخر بر فرازد سر اگر چنانکه کنی نعل رخش را زهلال 5 ~~ندیده چون تو خسرو تاجبخش بخت آرای نه بر ریاض ضمیر و نه بر قصور خیال ~~خرد چو پایهآ قدرت نمی کند ادراک مدیح در خور ذاتت تصوری ست محال PageV01P284 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0209.png) ~~نوای نوبت تو جمع را خجسته سماع جمال رایت تو دیده را مباری فال ~~به هر کجا که شده رایت همایونت به پیش موکبت اقبال کرده استقبال ~~10 ملازمان درت را در اکتساب مراد نه زحمت طلب است و نه احتیاج سؤال ~~چو هر سری ز جناب تو دیده عزت و جاه چو هر دلی ز عطای تو یافت منصب و مال ~~سری که از تو بپیچد، بریده باد چو زلف! دلی که از تو بگردد، سیاه باد چو خال ~~کمال قدر تو بادا بری ز وصمت نقص جمال جاه تو بادا مصون زعین کمال # (س320) ~~به حق عزت و ذات و صفات و اسمایت ms175 به اسم اعظمت ای ذوالجلال والاکرام ~~به عزم علت اول، به ملت آخر به استقامت شرع و به پاکی اسلام ~~به اعتقاد ملایک، به معجزات رسل به حرمت صحف انبیا، به حق کلام ~~به جبرئیل و به کروبی و به روحانی به انبیای بزرگ و به اولیای کرام ~~5 به حق ختم رسل، بهترین مخلوقات جهان نور و صفا مصطفی علیه السلام ~~به حق خانه و یاران و آل و اصحابش که در طریق نجاتاند مقتدی و امام ~~به حق کعبه و یثرب، به حق قدس خلیل به زمزم و عرفات و به حجر حجر و مقام ~~بدان زمان که برآرند صادقان لبیک بدان زمان که ببندند حاجیان احرام ~~به حج وعمره و سعی و به هدی خلق وطواف بدان کسی که نماید بدین امور اقدام ~~10 به حلقهآ در کعبه، به وقفهآ عرفات بدان زمان که شود کار حج و عمره تمام ~~بدان زمان که درو عاشقان رسند به وصل بدان زمان که درو طالبان رسند به کام ~~به زاهدی که همه کار او به روز و به شب شهادت است و صلوة وزکوة وحج و صیام ~~به عارفی که به جانان همیشه مشغول است نه فکر جان و جهان و نه غصهآ ایام ~~به فضل تو که ازو خلق راست استظهار به عدل تو که ازو ملک راست ضبط و نظام ~~15 به رحمتت که بیامرزی این جماعت را به رحمتت که نداری ز ما دریغ انعام ~~ز بهر هر که بدین در به حاجت آمده است نصیب خاص کرامت کنی ز نعمت عام ~~بدین مقام چو این جمع را رسانیدی به کام دل به سلامت رسانشان به مقام ~~به لطف تو که هر آن کو ز دین اسلام است به روز حشر کنی جمعشان به دار سلام ~~به حق ذات تو عبدالعجید را گردان امور دینی و احوال دنیوی به نظام PageV01P285 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0210.png) # 16 ~~ای مقصد سروار]ان ms176 عالم وی پشت و پناه اهل آدم ~~چون قدس، جناب تو معزز چون کعبه، حریم تو مکرم ~~سطح تو شبیه باغ فردوس سقف تو مثال چرخ اعظم ~~گویی که بنای فرخ تو از حسن وزلطف شد مجسم ~~وضع تو چو قد دوست زیبا شکل تو چوروی یازخرم 5 ~~جانبخش هوای دلگشایت مانند دم مسیح مریم ~~از بهر گریزگاه مظلوم ارکان تو حصنهای محکم ~~از بهر حصول دین و دولت رخشنده در تو باب معظم ~~خسته جگران صدمت ظلم جز خاک درت ندیده مرهم ~~خاک تو و عدل و مرحمت را گویی که سرشتهاند باهم 10 ~~از روشنی تو گشته ظاهر سری که زعقل بود مبهم ~~ترکیب سرشت بینظیرت از خاک بهشت و آب زمزم ~~هر کس که درآمد از در تو ز اقبال شنید خیر مقدم ~~پیوسته ستاده بر درت بادا ارباب واکابر معظم ~~از درگه تو مآثر عدل بر خلق چو فیض حق دمادم 15 ~~شهباز سعادتت همیشه پرواز کنان به گرد عالم ~~خدام ترا جمال یوسف دربان ترا شکوه رستم ~~بانیت به کام خویشتن باد تا غایت انقراض عالم ~~زان جواهر که معدنش فکر است قطعهای پاک دوش آوردم ~~یک دم آن شب به کام نغنودم تا به کام دلش بپروردم ~~شب چو پرداختم ز تربیتش بامدادش زجهل گم کردم # (س،39) PageV01P286 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0211.png) ~~مراخدای تعالی فراغتی دادهست که راه حرص به پای امل نمی سپرم ~~به کسب نعمت فانی نمیشوم مشغول چو ملک جمله جهان هیچ نیست در نظرم ~~کشیده پای قناعت همیشه در دامن نه آز بوده رفیق و نه حرص راهبرم ~~گرم به قرص جوین، دسترس بود. هرگز ز خوان عیسی مریم، نوالهای نخورم ~~5 سرشک دیده چو دارم، ز بهر آب حیات به گاه خشکلبی، منت خضر نبرم ~~دلم به تیه ضلالت فرو نمیآید ز « من و سلوی» اگر خود کشد ماحضرم ~~ز روزگار چو راضی شدم بدان که مرا ز چشم و رخ بود ms177 ادرار اوا وجه سیم اوآزرم ~~گرم به چشم حقارت نظر کند خورشید گمان مبر که دگر من به چرخ درنگرم ~~هزار شکر کنم هر نفس ز خالق خویش که نیست سایهآ مخلوق، سایهبان سرم ~~10 ز فاقه گرچه به جان آمدم نگردانم به دست آز گریبان گرفته در بدرم # رس، 26) ~~مهر سپهر مجد و معالی روابود گر گوید آستان تو گردون اخضرم ~~عکسی ز رای روشنت ار بر جهان فتد ذره کند خروش که خورشید انورم ~~چون خواستم که رفعت قدرت کنم بیان گفتم به چشم فکر درو نیک بنگرم ~~قدر تو گفت: فکر کسی کی رسد به من؟ کز غایت قبول به صد طور برترم ~~5 عقلم نهاد گردن و شد معترف به عجز مدح صفات و ذات تو چون گشت در سرم ~~گفتم چه خلق و خلقتی ای رحمت خدایا کاندیشه نیست سوی مدیح تو رهبرم ~~خلقت چه گفت؟ گفت که عقل مجردم خلقت چه گفت؟ گفت که روح مصورم ~~ای کامکارا سخت خجل گشتم از قصور فرمان چو شد که شعر بدان حضرت آورم ~~گفتم چو امتثال نمودم مثال را شوخی نگر که قطره به دریا همی برم ~~10 ای قاصر از مدایح جاه وجلال تو طبع بلند رای و زبان سخنورم ~~کارت به کام باد که در مدحت تو نیست غیر از دعای صدق درون کار دیگرم # (س، 27) PageV01P287 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0212.png) ~~گرمرو برقحمله گراشدی چون تصور فراز این طارم ~~برگذشتی ز فکر حد وخیال درنوشتی بساط نور و ظلم ~~راهبرتر ز عقل راهنمای تیزروتر ز گنبد اعظم ~~کوه در کتف و یال او مضمر باد در دست و پای او مدغم 5 ~~پیل پیکر، و گر شدی بر مور نرسیدی به پشت مور الم ~~گورخلقت ولی ز هیبت او گشته خوناب زهرهآ ضیغم ~~روزگار آن چنان که عادت اوست کرد پستش به زیر بار ستم ~~از لگدکوب توسن گردون دست و پایش شکسته شد درهم ~~از ضعیفی ms178 و کاهلی، زوجود نیست امکان رفتنش به عدم2 10 ~~از خیالم خیالش از سستی هیچ نتوان برون نهاد قدم ~~گفتم ای اسبا کردمت آزاد رو بچر بر مراد خویش و بچم ~~گفت: وقتی که روزگارم بود نزدم بر مراد خود یک دم ~~روز و شب یک نفس نمیگردد3 زین و تنگم جدا ز پشت و شکم ~~این زمانم همی کنی آزاد که اسیرم به دست محنت وغم 15 # رس، 31) # 21 ~~افضل عالم، جهان علم وحکمت. رکنالدین ای منور عالم از رای جهان آرای تو ~~لمعهآ خورشید از مهر ضمیرت انور است رشحهآ بحر از محیط طبع گوهرزای تو ~~نیست در گتم عدم سری نهفته چون صبا کان نشد پیدا چو ذره ز آفتاب رای تو ~~روحی از سر تا به پای و عقلی از پا تا به سر در دل و جانها از آن پیوسته باشد جای تو ~~مفتخر جنس بشر از ذات بیمانند تو منحصر نوع هنر از شخص بیهمتای تو 5 ~~مظهر اسرار غیب و مهبط انوار قدس فکرت مشکل گشای و خلقت والای تو ~~عقل در سرحد قدرت چون رسد که برتراست از محدد پایهآ قدر فلک فرسای تو ~~ز اهتمام3 کلک و ارشاد بنانت5 در بیان طوطی معجزسرا شد کلک شکرخای تو ~~خیره گرداند خرد را از کمال6 خسن و لطف شاهد معنی در آن ترکیب جان افزای تو ~~وحی ترکیبش بدیع و سحرپردازاش احلال گاه ابداع سخن، اندیشه و انشای تو 10 PageV01P288 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0213.png) ~~بر قد معنیی لباس لفظ را آراستن کسوتی کان نیست الا راست بر بالای تو ~~معضلات1 هر معانی، مشکلات هر بیان2 روشن است و منکشف بر طالب از آلای تو ~~چون ز باد نو بهاری. دلربای و خرم است عرصهآ معموره از ضبط جهان پیمای تو ~~تا کشم کحل الجواهر دیدهآ پر آب را # ر دیدهآ پر آب رااشتیاق از حد برون دارم به خاک پای تو # رس، 28) ~~عقل را دوش ms179 زبس حیرت2 و خجلت گفتم چیست تدبیر من ای رای توام پشت و پناه ~~چون کنم عرض سخن نزد شهنشاه سخن دم به دم غرق عرق میشوم از دهشت شاه ~~در بر معجز موسی، چه برم صنعت سحر؟ بر لب حور بهشتی. چه کشم خط سیاه؟ ~~در ریاضی که بود سدره و طوبیش نهال4 خوش نباشد که کند عرض کسی بهر5 گناه ~~5 گفت شک نیست چنین است ولیکن چه کنی ترک فرمان ز همه روی گناهی ست سیاه # رس، (3) PageV01P289 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0216.png) ~~هوای دلربا در جانم آویخت هوس از بیت احزانم1 برانکیغت ~~که فصل گل روم بر طرف جویی مگر خوش دل شوم از رنگ و بویی ~~هوای یارم انده میفزاید مگر باد بهارم دل گشاید ~~چو نتوانم نظر کردن به رویش ببینم گل به یاد رنگ و بویش ~~پریشانم از آن زلف چوعنبر نیارامم به بوی سنبل تر 5 ~~به گرد سرو برگردم زمانی مگر از قامتش یابم نشانی ~~ز لاله عکس آن رخسار بینم بنفشه از سر آن طره چینم ~~ز شوق چشم آن گلچهره پیوست نگردانم نظر از نرگس مست ~~فغان خویش چند آید به گوشم زمانی نغمهآ بلبل نیوشم ~~به یاد روی او آشفته سر گل به بوی زلف او پوینده سنبل 10 ~~شدم بر باغ و بر بستان گذشتم بسی گشتم، ولی خوش دل نگشتم ~~نه از سبزه شدم خرم. نه از جوی نه از رنگم دل آسود و نه از بوی ~~نه چون رخسار او گلبرگ دیدم نه بوی زلفش از سنبل شنیدم ~~ز لاله در درونم آتش افروخت دلم از بلبلان نالیدن آموخت ~~بنفشه اندهم افزود و تیمار ز نرگس ناتوان گشتم به یکبار 15 ~~هوای روح بخشم دل نمیخواست ز سرو سرکشم3 کاری نشد راست ~~دلم از گلستان و باغ نگشود ولیکن اندهم برانده افزود ~~نیامد زان بهار و باغ و گلشن بجز آب روان در دیدهآ من ~~چو تقدیرم نسازد چارهآ ms180 کار بباید ساخت با تقدیر ناچار ~~چو احوالم نشد زان سان که باید شدم راضی به هر نوعی که آید 20 ~~ز سیر سایران آسمانی ز تأثیر قضای آسمانی ~~سموم خشم یزدانی درآمد غبار فتنه از هر سو برآمد ~~فلک بیمهر و اختر تندخوشد جهان بر عادت خود کینه جوشد ~~به هم بر زد چنین خرم دیاری رسید از جانب اوجان سواری ~~چو آمد لشکر جرار خونخوار چواحداث فلک بیحد و مقدار 25 ~~چو نویینزادهآ اعظم سپه کش سپاهی بیکران چون آب و آتش ~~دگر نویین ملک اشرف که گردون زسهم تیغ او دارد جگرخون PageV01P292 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0217.png) ~~چو حکام این سخنها را شنیدند چنان اندر تواری رخ نهادند ~~بجز پنهان شدن رویی ندیدند که از هر خاطری بیرون فتادند ~~30 به روزی راه چندان درنوشتند که گویی از جهان اندر گذشتند ~~به تبریز آمدند القصه یکسر دو نویینزاده با اتباع و لشکر ~~ز باغ و بوستان زرها گرفتند پس از یک مه، ره صحرا گرفتند ~~به سوی شام لشکر چون کشیدند به گردون، بارگه را برکشیدند ~~ز هجرت بود هفصد و چل و چار به یکشنبه ز دور چرخ دوار ~~35 چو روز چارم از ذیالحجه بگذشت تو گویی طالع تبریز برگشت ~~دو مردک محتسب بودند در شهر ندیده مثل ایشان دیدهآ دهر ~~اساس شهر، زان سان مینهادند که عقل و شرع را مدخل ندادند ~~از آن از شرع1 استغنا نمودند که از خود واضع احکام بودند ~~نه کرده عقل را هیج اعتباری نه هرگز فکر را فرموده کاری ~~40 اخی بوبکر ازیشان بهترین بود که او عاقلترین و مهترین بود ~~چو گردون بیسر و پا گشته مسرور خری در صورت مردم مصور ~~به ره بر با سواری رفت در جنگ به چوب و تازیانه، دره و سنگ ~~لتی خورد و زد وز آنجا چو بگذشت به هر جانب به گرد شهر برگشت ~~جماعت را به سوی مسجد آورد ز ms181 سوز دل، بسی فریادها کرد ~~45 که این لشکر به یک ره خیره گشتند زبون گشتند ما را، چیره2 گشتند ~~بیا تا چوب و دره در رباییم بدیشان دستبردی درنماییم ~~دگر شان اندرین منزل نمانیم ازین شهر وحوالیشان برانیم ~~موالی گوش با آن پیر کردند چو بنشستند، بس تدبیر کردند ~~بدو گفتند بعد از فکر بسیار نخست استاد باید وانگهی کار ~~50 اگر میخواهی از اصحاب یاری نگر تا عدت و ترتیب داری؟ ~~ز بهر دفع دشمن یارمان کیست به روز جنگ، مرد کارمان کیست؟ ~~به عقل و فکر اول باز گوییم که با ایشان چگونه جنگ جوییم؟ ~~سلاح و مردم جنگی که داریم یکایک را بیا تا بر شماریم ~~که تا گر قدرتی باشد ستیزیم و گرنه آب روی خود بریزیم ~~55 چو بشنید این سخن. پس محتسب گفت که از معرم نشاید راز بنهفت PageV01P293 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0218.png) ~~نه وقت کاهلی و روز سستیست مراده دره و سی چوب دستیست ~~چهل جمری گرم گردند یاور نیندیشم زشاه و میر ولشکر ~~کنم از سنگهای خرد و آجر بغلهای زنان و کودکان پر ~~که چون اآن] جنگیان درما دوانند به سنگ از بامشان در خون نشانند ~~نشانم بر رخ و بر چشمشان خاک گریبان دوصد جنگی کنم چاک 60 ~~چو بنهادم به یک سو شرم و آزرم به زخم مشت پهلوشان کنم نرم ~~بزد بر خاک تیره دره عمر به روم افتاد تاج از فرق قیصر ~~ابوبکرام] من و ده دره دارم زنم زانسان که مغز از سر برآرم ~~ز ضرب درهام در قلب لشکر بسان موم کرده خود و بکتر ~~یکی زیشان و از ما صد فزونیم نمیدانم چرا زیشان زبونیم 65 ~~به تیر و چوب و تیغ و دره و سنگ توان کردن جهان بر دشمنان تنگ ~~سلاح ار خود نباشد چون ستیزیم به دندان و لگد خونشان بریزیم ~~که ما1 آخر فزون از سربداریم بسان سربداران سر برآریم ~~موالی ms182 این سخنها چون شنیدند چنین ترتیب و این تدبیر دیدند ~~ز شادی نعره و فریاد کردند پس از شکر خدا سوگند خوردند 70 ~~که گر با این سپاه و عدت آیی به گاه جنگ این جرأت نمایی ~~بدین ترتیب با گردون برآییم بدین لشکر همه عالم گشاییم ~~از این پس قان چین و قیصر روم درین مسجد بود در کیش2 قیوم ~~ز مشرق تا حد مغرب دوانیم مراد خاطر از گردون ستانیم ~~چو کار آمد، چرا سستی نماییم ز قاضی مجد دین. کمتر چراییم؟ 75 ~~منادی در میان شهر کردند به هر دروازهای سوگند خوردند ~~که ما را صبر شد لشکر به یاری که تا بر قولشان گشت استواری ~~همی گفتند اگر سستی نمایند ز جان و خان و مان یکسر برآیند ~~جماعت سرسوی مسجد نهادند به قول خر، چو خر در گل فتادند ~~نرفته هیچ کس جز سوی بازار ندانسته چه باشد جنگ و پیکار 80 ~~به عمر خویشتن جنگی نکرده ز دست هیچ کس مشتی تخورده ~~نه اندیشیده ز آورد سران را نه دیده حمله3آ جنک آوران را ~~نه پرسیده ز یاران زره بر نه برق تیغ دیده در تصور PageV01P294 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0219.png) ~~کمند جنگیان نادیده در تاب سنان سروران نادیده در خواب ~~85 نه هول روز هیجا رفته در دل ز زخم تیغ و ضرب گند غافل ~~جهانی بیسر و پا همچو گردون گروهی بیگنه را ریخته خون ~~یکی بر دوش گرز از بهر پیکار که پشتش خواست بشکستن از آن بار ~~یکی ناخورده می میکرد مستی بغل بر سنگ و در کف چوبدستی ~~یکی بگرفته هاون دسته در مشت که اسب و مرد را خواهم بدین کشت ~~90 یکی می گفت نتوان جان ز من برد به زخم کفش، مغفرشان کنم خرد ~~یکی میخ و یکی ساطور در دست همیغرید همچون اشتر مست ~~فلک حیران شده زان جنگ و پیکار خرد را خنده میآمد بر آن کار ms183 ~~گروهی اهل دانش زان میانه کناره جسته اندر کنج خانه ~~گروهی عاجز و منکر از آن کارا موافق گشته با آن قوم ناچار ~~95 امیران را از آن معنی خبر شد که رأی جمریان نوعی دگر شد ~~به هر راهی دو سه سر در نهادند به خون بیگناهان در فتادند ~~به سنگ و چوب و دره، میخ و ساطور سپه را میکنند از مملکت دور ~~امیران زین سخن حیران بماندند در آن اندیشه سرگردان بماندند ~~که با ما از چه رو بیگانه گشتند چرا بیموجبی دیوانه گشتند ~~100 ز باده این همه فتنه نزاید کجا هشیاراین جرأت نماید ~~چوز آذربایجان بودند ناچار خری خویشتن کردند اظهار ~~اگر با این سپه حمله نماییم حصار از قلعهآ گردون گشاییم ~~ز ما مریخ بگریزد ز آورد شود رخسار مهر از بیم ما زرد ~~ز بیم ناوک ما نسر طایر نیارد گشتن اندر روز ظاهر ~~105 ز ما در تاب مهر و سایه در تب به خنجر روز را بریم از شب ~~به زخم تیر، کیوان را بدوزیم ز تاب تیغ، گردون را بسوزیم ~~شهان از تیغ ما در تب فتاده سران از گرز ما گردن نهاده ~~دو سه جمری اگر با ما ستیزند نه خون خود که خون شهر ریزند ~~خرابی باشد ار جنگ آزماییم بود اولی اگر نرمی نماییم ~~110 فرستادند از آنجا نایبی چند نوشته حکم و در وی خورده سوگند ~~که ما را بد نبود و نیست با کس خیال و رهنمای3 همگنان بس [4] PageV01P295 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0220.png) ~~فرستید آن ما هر چیز کآنجاست که ما را عزم کوه و راه صحراست ~~موالی هم برین بودند یکسر نشد با عام این معنی میسر ~~همی گفتند از عجزاین نوشتند ازیشان هر که را دیدند کشتند ~~دو سه روز اندرین آشوب بگذشت فساد و فتنه هر دم تیزتر گشت 115 ~~خیالی هر یکی در سر گرفتند تو گویی ملک اسکندر گرفتند ~~چو تیر از ms184 شست1 رفت و کار از دست تحمل بعد از آن صورت نمیبست ~~به روز چارشنبه چارمین روز چو سر بر زد ز مشرق عالمافروز ~~ز کینه جنگجویان بردمیدند چو آتش روی در آهن کشیدند ~~چو پوشیدند بکتر، خود و جوشن زمین شد بر مثال کوه آهن 120 ~~سپرها در کف از پولاد یکسر ز عکس مهر هریک مهر دیگر ~~سنان و مغفر و بکتر ز خورشید چو کیوان و چو برجیس و چوناهید ~~در آتش جنگیان از تابش نور بسان شعلههای آتش از دور ~~به این ترتیب یکسر برنشستند تو گویی شیر شرزه، پیل مستند ~~ز آهن تخت و از پولادشان تاج روان گشتند چون دریای مواج 125 ~~ز هر راهی سپاهی بیمر آمد خروش از مردم جنگی برآمد ~~عوام بیسلاح و زخم شمشیر چه سنجد گور پیش پنجهآ شیر ~~جوانی چند تیرانداز بودند به3 تیر از آسمان کوکب3 ربودند ~~به تیر از چرخ انشا می کشیدند [؟] به پیکان خاصیت ز اشیا بریدند ~~اگر چه منکران حال بودند ولی چون نعرهآ لشکر شنودند 130 ~~ز بیم جان و مهر مال و فرزند ز بهر خان و مان و خویش و پیوند ~~در آن ساعت که آن حالت بدیدند نشستند و سپر در سر کشیدند ~~ره جنی آوران بگرفته چون شیر نپیچیدند سر از تیر و شمشیر ~~برآمد چاک چاک خود و مغفر جهنده آتش از پیکان و بکتر ~~نهیب جنگ کرده زهرهها آب # آب ز پیکان جنگجویان غرق خوناب 135 ~~دلیران دل ز پستی برگرفتند ز بهر نام ترک سر گرفتند ~~اگر چه مرد آن لشکر نبودند برون از حد خود مردی نمودند ~~چه چاره چون به مهر اختر نگردد قضای بد به کوشش برنگردد PageV01P296 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0221.png) ~~خدنگ و سنگ گویی از سواران بباریدی غمورا اندر بهاران ~~140 چه ننگ2 از سنگ بیند خود و جوشن چه باک از تیر دارد کوه و آهن ~~از اول گر چه کوشیدند بسیار ms185 فرو ماندند عاجز آخر کار ~~سلاح انداختند و ره گشادند به تسلیم و رضا گردن نهادند ~~در آن حمله بسی مردم بمردند به زیر پای اسبان جان سپردند ~~به نوک نیزه دل در بر دریدند به زخم تیغ، جان از تن بریدند ~~145 بسا کودک که در ره پیسپر شد بسا خانه که آن زیر و زبر شد ~~نه فرزند از پدر آن دم خبر داشت نه زان هیبت پدر، یاد پسر داشت ~~نران و کودکان نارسیده فغان و ناله بر گردون رسیده ~~فراز بامها فریاد و زنهار درون خانهها نالیدن زار ~~زنان از پرده رخ بیرون نهادند عزیزان خوار بر خاک اوفتادند ~~150 بسان مردم چشمم بسا مرد که دهرش غرقهآ خون جگر کرد ~~تو گویی آتش خشم حق افروخت که هرچ آن پیش می آمد، همیسوخت ~~ز تدبیر خطای مردکی خر جهانی در هلاک افتاده یکسر ~~اگر نه لطف حق گشتی جهانگیر نگشتی کس خلاص از خنجر و تیر ~~چو یکسر راهها را برگشودند امیران بعد از آن رحمت نمودند ~~155 سپه ارا] حکم شد تا باز گردند خرابی بعد از آن دیگر نکردند ~~زهیا غبن عظیم و شین منکر که چون تبریز شهری با فنون تر ~~شود ویران ز رای ناصوابی خراب از شومی3 خانه خرابی ~~چو بوم شوم3 پی باشد فرا پیش بجزویران نخواهد مسکن خویش ~~چو روی دوست. جایی خرم و خوش زمانه کرد چون زلفش مشوش ~~160 چو زلف یار خوش بودی سوادش جهان زان رو چنین بر باد5 دادش ~~چو کوی دلبران خوش منزلی بود چو وصل، آرامگاه هر دلی بود ~~کنون دلگیر شد چون بیت احزان کنون جانکاه شد چون درد هجران ~~خداونداا تو این دارالامان را مراد و مقصد خلق جهان را ~~که مصر جامع است و دار اسلام ندیده مثل و شبهش چشم ایام ~~165 جهانی پر زاهل دین و ملت ازو در اوج رفعت ملک و ملت PageV01P297 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0222.png) ms186 ~~ملاذ و ملجأ ارباب دانش مرفه حال ازو از باب1 دانش ~~مقام عالمان کار کرده ز بهر علم صد خوناب خورده ~~مکان مرشدان راهدیده ز جان بگذشته، در جانان رسیده # ز شرظالم و مفسد نگهدار ~~به دست جاهلان زین بیش مگذار ز # ی بر خرابیها میفزایبه لطف بیکرانش خیر فرمای 170 # (س، 123126 123 ~~ز عمرم چو بگذشت پنجاه و پنچ بریدم امیدا # بریدم امید از سرای سپنج ~~تمنای رفتن به بیتالحرام به مژگان و رخسار رفتن مقام ~~ز تدبیر سوی حجازم کشید سرانجام پایان ره شد پدید ~~ره مشکل دور، بیرهنمای به مقصد رسیدم به فضل خدای ~~ز هفصد چو بگذشت پنجاه و چار ز کعبه سوی فارس کردم گذار 5 ~~شنیدم که شیراز، خوش منزلیست کنون مقصد هر کجا فاضلیست ~~اساسش چو رخسار3 یاران خوش است سوادش چو زلف بتان دلکش است ~~چمن هاش دلخواه چون کوی دوست نسیمش روانبخش چون بوی دوست ~~پریشان بجز زلف دلدار نیست فتن جز که در نرگس یار نیست ~~گذشتم به کوه لر و شول و کرد به راهی که وهم وخرد راه برد 10 ~~رسیدم به شیراز فرخنهاد که پیوسته معمور و آباد باد ~~بدیدم یکی خطهای چون ارم جهانی مرفه ز عدل و کرم ~~ولایات معمور و شهری عظیم بزرگان بسیار در وی مقیم ~~هوا، آب و خاکش همه سازگار به هر جانبی گلشن و لالهزار ~~از آنچه شنیدم یکی در صد است همه چیز در وی به جای خود است 15 ~~اگر چه بغایت دلاویز بود ولیکن نه چون شهر تبریز بود ~~خوشاا شهر تبریز فرخ سرشت که مثلش نیابی مگر در بهشت ~~چو فردوس هر گلشنش دلرباست هوا روحبخش، آب او جانفزاست ~~چه گویم چه زیبا و جان پرور است که از هر چه وصفش کنم خوشتر است ~~چو حب وطن دل برافروزدم نفس همچو آنش جگر سوزهم 20 PageV01P298 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0223.png) ~~چو یاران همدم به یاد آیدم چوباران ms187 ز چشم آب بگشایدم ~~ملالت فزای است شهر کسان خدایا بدان خاک پاکم رسان # رس، 128) ~~بهار خرم وتبریز فرخ مثال روضه است و رشک خلخ ~~دم عیسیست ساری در هوایش زلال خضر جاری در فضایش ~~نسیمش مشکبوی2 و روح پرور سوادش دلربا چون زلف دلبر ~~همه بستان گل و صحراش کشت است چمن هایش نمودار بهشت است ~~5 شده پیدا ز باد نوبهاری گل از غنچه، چو معشوق از عماری ~~ریاحین بر مثال گلعذاران نشسته بر کنار جویباران ~~هوا جانبخش و خاکش عنبرین بوی دمیده خط سبزه بر لب جوی ~~به رنگ و بوی گل چون روی دلدار چمن از خرمی چون منزل یار ~~بساط سبزه بر صحرا کشیده درختش سایه بر سر گستریده3 ~~10 روان از هر طرف بر سبزه جویی نشسته بر کنارش ماهرویی ~~میان هر گلستان دلستانی چمان در هر چمن سرو روانی ~~همه صحرا و گلشن روح و ریحان مغنی گونه گون مرغ خوش الحان4 ~~زمانی خوش چو ایام جوانی مقامی چون بهشت جاودانی ~~خجسته موسمی خرم دیاریست خوشاا آن را که رو در روی یاریست ~~15 چه خوش باشد کنون با گلعذاران5 نشسته در میان لالهزاران6 ~~چه خوش باشد کنون با سرو مه روی کنار سبزه و طرف لب جوی ~~دلارامی چو حوری در بهشتی چو تازه لالهای بر طرف کشتی ~~گهی زلفش رخ چون گل نهفته گهی چون زلف بر گلبرگ خفته7 ~~چو سروی بار او گلبرگ و سنبل چوماهی در میان خرمن گل ~~20 چو شبنم بر فراز گل نشسته رواج چشمهآ حیوان شکسته PageV01P299 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0224.png) ~~زا سر تا پا همه حسن و لطافت ز پا تا سر همه آشوب و آفت ~~خجل خورشید از آن رخسار مهوش خرد آشفته زان2 زلف مشوش ~~ملک طلعت، پری پیکر، سمن بوی فلک خیره، پری حیران از3 آن روی ~~مرکب جسمش از جان و دل پاک مبرا ز آب و باد و آتش و خاک ~~نه ms188 چون رخسار او شاید گلی چید نه چون قدش سهی سروی توان دید 25 ~~ز عکس روی او گلگون رخ گل ز بوی زلف او خوشبوی سنبل ~~گهی چون افسرش بر سر نشاندن چو گیسو گل4 به بالایش فشاندن ~~گهی بر آستانش رخ نهادن چو سایه در قدمهایش فتادن ~~پس آنگه ترک جان و سر گرفتن بسان جانش اندر بر گرفتن ~~شده فارغ ز فکر آخراندیش گریزان گشته از بیگانه و خویش5 30 ~~فرو شسته ز خاطر نقش اغیار زده دست از جهان در دامن یار6 ~~دلاا گفتار بیحاصل چه گویی؟ مراد و آرزو تا چند پویی؟7 ~~گذشت آن روزگار عشرت و ناز به سعی و کوششات ماند کنون باز8 ~~بشد بر باد ایام جوانی نشد زانسان که باید زندگانی ~~به بازی صرف کردی روزگارت نکردی کار و شد ایام1 کارت 35 ~~سپیده چون دمید از طرف رخسار نمیگردی هنوز از خواب بیدار ~~زمانی سر بر آر از خواب مستی نگویی تا به کی دنیاپرستی ~~ببر از مهر این بدمهر پیوند غنیمت دان غنیمت روزکی1 چند ~~ترا از علوی و سفلی گزیدند نه از بهر خور و خواب آفریدند ~~مکن زین بیش ضایع زندگانی بکن سعیی کنون چون میتوانی 40 ~~بباید رخت ازین ویرانه پرداخت ز منزلگه نشاید مسکنی ساخت ~~بگو آن کو که تاب و کوششت هست اگر چه اختیارت نیست در دست12 ~~موافق چون نباشد حکم تقدیر نیاید هیچ کار13 از عقل و تدبیر ~~خداوند به دست نفس اسیرمبهفضل4 دستگیرت. دست گیرم PageV01P300 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0225.png) ~~45 زحرص وخشم و شهوت ناتوانم بغیر از لطف تو درمان ندانم ~~ندارم بیریا و سمعه1 طاعت به حد2 خواهش و روی شفاعت ~~عبادت3 آنچه کردم4 ناپسند است گناهم خود تو میدانی که چند است # به فضلت کن حوالت کار ما را5 ~~مکش در روی ما کردار ما رابه فضلت کن # رس، 21/. ح،168050136) ~~خداونداا ز کرده شرمساریم زبان خواهش از خجلت نداریم ~~بسی کردار ms189 بیتدبیر کردیم بسی در بندگی تقصیر کردیم ~~بساط نیکنامی درنوشتیم ز حد اعتدال اندر گذشتیم ~~چو حیوان. ذوق خواب و خور گرفتیم مزاج6 نفس تن پرور گرفتیم ~~5 نه نانی بیحرام و شبهه خوردیم نه کار بیریا و سمعه کردیم ~~ندیده دیدهآ دل روی اخلاص نه از طاعت شنیده بوی اخلاص ~~شب و روز از برای نام و ناموس شعار خویش کرده زرق و سالوس ~~بسی گفتیم نابایسته7 گفتار بسی کردیم ناشایسته8 کردار ~~شده آشفته هر ساعت ز رایی پریشان گشته هر دم از هوایی ~~10 نکرده کار و از کار اوفتاده زمام اختیار از دست داده ~~به چنگ حرص و شهوت خوار گشته اسیر نفس بدکردار گشته ~~شده بر باد ایام جوانی به بازی صرف کرده زندگانی ~~ز سر تا پای تقصیر و گناهیم9 نمیدانم چگونه عذر خواهیم1 ~~چو عذری نیست، چون معذور داریم1 مگر از روی رحمت درگذاریم12 ~~15 اگر چه روسیاه و شرمساریم چه چاره، چون دری13 دیگر نداریم ~~نمیدانیم ز تو در [این] جهان کس ز روی مرحمت فریادمان14 رس ~~خداونداا ز توست افلاک و ارکان تو دادی جسم وجان و عقل وایمان15 PageV01P301 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0226.png) ~~تو سازی کار هر نادان و داناتوبخش # توبخشی رزق درویش و توانا ~~برون است از تصورها وجودت فزون است از شمار1 انعام و جودت ~~چو حصر جود و انعامت ندانیم چگونه شکر آن کردن توانیم؟ 20 ~~ندانم نعمتت تا2 بر شمارم ولیکن از تودارم هرچه3 دارم ~~ز تو توفیق تا سوی تو پویم تو بخشی نطق تا ذکر توگویم ~~خداونداا به ذات بینظیرت خداونداا به فضل دستگیرت ~~خداونداا به بیچونی ذاتت خداوندا به اسمای و صفاتت2 ~~خداونداا به فیض چون غمامت5 به جود بیحد و انعام عامت 25 ~~که با ما ناتوانان لطف فرمای بدین6 مشتی گنهکاران ببخشای ~~به نادانی اگر تقصیر کردیم تودانایی که از تقدیر7 کردیم ~~چو ما را نیست در دست اختیاری نیاید بیتو از ما هیچ کاری ms190 ~~عقوبت گر کند عدلت تواند وگر بخشد گنه فضل تو داند ~~گدایان را کریمان تا توانند تهیدست از در خودشان نرانند8 30 ~~کریماا ما گدایان تهیدست گرفته دامن عفو تو پیوست ~~برهنهسره کفن افکنده در بر به امید آمده از بحر و از بر ~~ستاده بر درت محزون و غمناک درونی9 پر ز سوز و چشم نمناک10 ~~سر از شرم گنه افکنده در پیش مکن نومیدمان از رحمت خویش ~~مکش در روی ما کردار ما را به فضلت کن حوالت کار ما را 35 ~~ز حد بگذشت تقصیرم، چه تدبیر چو نتوانم گذشت از حکم تقدیر ~~گنه کارم، گنه کارم. گنهکار به زنهار آمدم زنهار، زنهارا ~~بجز فضلت نمیدانم پناهی بجز لطفت ندارم عذرخواهی ~~چو عذر هر گنه کاری پذیری ز پایافتادگان را دستگیری ~~به زنهار آمدم با چشم پر آب گنه کارم ز پای11 افتاده دریاب 40 ~~گناه ما اگر چه بیکران است ولی انعام13 عامت بیش از آن است13 # رس: 130. ح152-153050/280) PageV01P302 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0227.png) ~~ای مسافرا بری رفتن ساز کن خوی ازین ویرانه منزل بازکن ~~کس نبندد دل برین دنیای دون چون بخواند نص الا «الساحرون» ~~همن علیها فان» اگر در آخر است «کل نفس ذانة ة» خود آخر است ~~پند اگر خواهی شنیدن از کلام « هل اتی» باشد «علی الانسان» تمام ~~5 پیش ازین «حین من الدهر» ای غلاما نی نشان بود از ظهور ما نه نام ~~بعد ازین آید زمانهاای پسر از1 وجود ما نیابد کس اثر ~~بگذرد بسیار دهر تندخو «لم یکن شیئأ» که یاد آرند ازو ~~منخسف گردد رخ چون مهر و ماه «حسن التقویم» گردد خاک راه ~~عمرها بیند کزین دیرینه دیر گشته پاک از انس و جن و وحش و طیر ~~10 سالها تابد ز گردون ماه و مهر کس نگردد زیر این گردون سپهر ~~در همه گیتی نماند هیچ کس «مالک الملک» است فی الباقی وبس ~~در جهان از جانور دیار نی ms191 زنده غیر از «واحد قهار» نی ~~عالمی باشد بری از نیک و بد عرصهای پرداخته از دیوودد ~~ای دل!این گفتار را کردار کوا اعتبار «یا اولوالابصار» کو؟ ~~15 عاقلان را امن و راحت کی بود؟ هادم اللذات2 تا در پی بود ~~ساکنی و گاه و بیگه میروی هر نفس گامی درین ره میروی ~~زندگانی کشتی و آن در گذر همچو تجاریم روی اندر سفر ~~عاقبت زینجا مسلم2 بگذریم کسب خود از نیک و بد باخود بریم ~~فارغ از گردون دون پرور شویم ساکن اندرخانهآ دیگر شویم ~~20 ما بمانیم آنگه و اعمال ما تا چه گردد بعد از آن احوال ما ~~در عذاب از کردهها گردیم اسیر تانگردد لطف عامت دستگیر ~~جرمم از حد رفت و تقصیر از شمار «یا غیاثالمستغیثین» زینهارا ~~نفس شومم دشمن جان خود است سر به سر گفتار و کردارم بد است ~~در جهان جز تو ندارم هیچ کس چون تویی فریادرس، فریاد رس! PageV01P303 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0228.png) ~~خدایا کجا رفت نیروی من نشاط دل و زور بازوی من؟ ~~تن زورمندم چرا شد نزار گلم زعفران از چه آورد بار؟ ~~چرا تیر قدم کمانوار شد؟ چرا سنبلم نسترنزار شد؟ ~~چرا رفت نورم ز روشن چراغ کز آن تیرگی شد پریشان دماغ ~~گهرهای ناسودهام سوده گشت سرشکم به خون دل آسوده گشت 5 ~~ضعیفی به چشمم جهانخوار شد نشاطم ببرد اندهم یار شد1 ~~کنون میخرامد به پیشم تذرو فراز گل و سبزه در زیر سرو ~~که ایام بستد کمانم زدست بیفتاد تیر نشاطم ز شست2 ~~کنون کبک رعنا خروشد پگاه که دام طرب باز چیدم زراه ~~چه حاصل چو طاووس شد جلوهگر چو بستم ز دیدار خوبان نظر 10 ~~چه باک آهوان را ز نزدیک و دور چوزین برگرفتم ز پشت ستور ~~سر گور دشتی شد ایمن زبند چو بنهادم از دست پیچان کمند ~~کنون شیر آسوده در نیستان که برکندم از رمح هندی سنان ~~کنون بر کمر گشت ms192 فارغ پلنگ که خالی ست شستم3 ز تیر خدنگ ~~چو پیری اثر کرد در پیکرم برفت آن هوا و هوس از سرم 15 ~~توان تن از ناتوانی برفت نشاط دلم با جوانی برفت ~~زمان جوانی و عهد شباب خیالی ست گویی که دیدم به خواب ~~ندارم کنون میل گلزار و باغ خیالات بیهوده رفت از دماغ ~~سرم را کنون برگ دلدار نیست شب و روز جز اندهم کار نیست ~~دلم را کنون میل محبوب نیست وصال مجازیم مطلوب نیست 20 ~~خدایاا ز قید مجازم رهان دلم را به عشق حقیقی رسان ~~بسی در هوا و هوس تاختم بسی عشق با دلبران باختم ~~سرانجام آن جد و جهدم نماند مدار سپهرم به کنجی نشاند ~~اگر چه خرابم ز سودای دوست ز ضعف تنم نیست پروای دوست ~~چگونه کند دل تمنای یار چو شد کارم از دست و دستم ز کار 25 ~~از آن دامن یار دادم ز دست که پای طرب در رکابم شکست PageV01P304 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0229.png) ~~دریغاا که عمرم روان میرود چو بادی که در گلستان میرود ~~دریغاا که هنگام کارم گذشت به بیحاصلی روزگارم گذشت ~~دل از بیم، هر ساعتی خون شود که تا حال ما عاقبت چون شود ~~30 چوحیوان گرفتار خواب وخورم به غفلت زمانی به سر میبرم ~~بدی با تن خویش خود میکنم چه گویم چه گویم که بد می کنم # (س، 128) ~~سیه پوشی چو قرآن، مقتدایی امامی، مرشد مشکلگشایی ~~چو نور مصطفی در ظلمت غار چو ماه بدر تابان در شب تار ~~شده چون مردم دیده سیهپوش که باشد در سیاهی چشمهآ نوش ~~درین رنگ آن تن روشن از آن شد که سوی سدره در شب میتوان شد ~~5 لباس نور معنی از مداد است مکان نور، خود، عین سواد است ~~چو ذاتش مظهر نور الهیست بسان نور دیده در سیاهیست ~~چوبینایی دلیل رهروان است چو کعبه مقصد خلق جهان است ~~جنابش سجدهگاه شیرمردان وجودش شمع ms193 جمع رهنوردان ~~درون جامه آن ذات منور چو زیر زلف رخشان روی دلبر ~~10 بهین عضوها رخسار باشد ~~سلوک صورت و معنی چنان کرد که ممکن نیست بالاتر از آن کرد ~~به جامه کرد هم رای سیاهی که رنگی نیست بالای سیاهی # رح0 118) ~~نسیم روح بخش نوبهاری ز انفاست خجل مشک تتاری ~~معطر ز اهتمامت هر گلستان معنبر2 از قدومت طرف بستان ~~پریشان از هوایت سروسرکش زشوقت در نهاد لاله آتش PageV01P305 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0230.png) ~~از سعیات چهرهآ گل دلگشای است ز بویت زلف سنبل مشکسای است1 ~~نهی بر گل ز سنبل زلف خوشبوی کشی خط بنفشه بر لب جوی 5 ~~زمین از تو چو نزهتگاه چین است زمانه غیرت خلد برین است ~~ز یک سو، دیدهآ نرگس گشایی ز دیگر سو، جمال گل نمایی2 ~~ز تو گلها چو حوران بهشتند ریاحین از تو روحانی سرشتند ~~گهی از ارغوان،3 نخلی طرازی4 گهی از ارغنون، لحنی5نوازی ~~ز تجویف6 نیی نغمه سرایی ز نای بلبلی معجز نمایی 10 ~~ز هر سازی گشایی راز دیگر ز هرتاری7 کنی آواز دیگر ~~ترا با هر دلی پیوند جانیست ترا با هر8 سری سری نهانی ست ~~تویی با هر دلی9 بیچاره دمساز انیس خاطری و محرم راز ~~تو گویی10 راز بیدل نزد دلدار نمایی حال بدحالان بر یار ~~تو سازی چارهآ هر بادپیمای تو گیری دست هر افتاده از پای 15 ~~بغیر از تو کسی محرم ندارم بجز تو در جهان همدم ندارم ~~درون دردمندم را تو دانی که هر دم آتش دل مینشانی ~~نگر این طالع برگشتهآ من ببین بخت بد سرگشته11آ من ~~نگر حال دل از تن چون12 رمیده ز درد و غصه جان بر لب رسیده ~~همه شب تا سحر بییار و بیدل میان خون چو مرغ نیم بسمل 20 ~~همیشه با دل گرم و دم سرد سرشک سرخ ریزان بر رخ زرد ~~چو احوالم بدانستی کماهی اگر بر من ترحم کرد خواهی ~~سحر بر ms194 عزم طوف کعبهآ جان ببند احرام وروی13 آور به جانان ~~ز هر عیبی منزه چون روان شو پس آنگه سوی کوی دوستان12 شو ~~نصیحت کردنت در خور نباشد به نوعی شو کز آن خوشتر نباشد 25 ~~نمیگویم ز گلها15 بوی بردار که از بوی خوشت خوشبوست گلزار ~~نگویم غسلی از شبنم برآورچو شبنم از تو شد پ PageV01P306 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0231.png) ~~نگویم بایدت از دل صفا جست چودل را خود صفا زآمد شد تست ~~نگویم کسب کن از جان کمالی1 چوجان خود از تو دارد اعتدالی ~~30 مدد هم ز آب حیوانت نباید تو جانبخشی کزو جان میفزاید2 ~~گذاری کن فراز کوی جانان3 که تا خاک از4 تو گردد آب حیوان ~~نشاید در شبستانش روان رفت تو خود دانی که آنجا چون توان رفت ~~اگر چه همچو عمری تیزرفتار بغایت نرم شودر حضرت5 یار ~~مبادا در شدن سرعت نمایی نقاب از روی جانبخشش گشایی ~~35 چو جان بی سایه شواندر سرایش چو سایه روی نه بر خاک پایش ~~به بوسه خاک پایش را میازار به دیده گر غباری هست بردار6 ~~چونزد جان و جانانم رسیدی نمایی حال من زین سان که دیدی ~~چو یابی فرصت از مردم نهانی زمین بوسی و خدمتها رسانی ~~بگو تو مظهر لطف خدایی چنین بیمهر و سنگین دل چرایی؟ ~~40 چرا بر خستگان رحمی نداری نه آخر رحمت پروردگاری؟ ~~اگر چه حاصل جان وجهانی مکن بدعهدی و نامهربانی ~~چو مهری، روز عیشم تیره مگذارا سهی سروی، دمی در سایهام دارا ~~مرا از خاک ره کمتر گرفتی از آنم سایه از سر برگرفتی ~~شدی چون سایه از رویم براندی به خواری بر سر خاکم نشاندی ~~45 تو عمری، چون کسی، تدبیر من چیست؟ تو جانی، بی تو جانا چون توان زیست7؟ ~~به زیر پای8 هجرانت شدم پست اگر دستم نگیری رفتم از دست ~~چو تو شیرین تر از جان و جهانی چرا شد تلخم از تو زندگانی؟ ~~مکن ms195 جاناا جفا و جور ازین بیش از9 آب چشم و تاب دل بیندیش ~~مکن بیداد ازین بیشم میازار بترس از دادگر، زنهار، زنهارا ~~50 اگر چه عاشقان را خون توان خورد نه هرچ از دست برخیزد توان کرد ~~چودیدی صورت10 زیبای او راخرام قد بیهمتای11 او را PageV01P307 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0232.png) ~~بگو بیرنگ آن گلبری رخسار ندارد رونقی بستان و گلزار1 ~~بعو بیقامت آن سرو خودروی2 ندارد زینتی2 باغ و لب جوی ~~به یادت گرد هر سروی بگشتم ز شوقت بر گل خندان گذشتم ~~مرا کان قامت و رخسار باید سهی سرو و گلم در چشم ناید 55 ~~نه دل خواهد که در گلشن نشیند نه خاطر سایهآ سروی گزیند ~~نیاید در خیالم خندهآ گل نگردد در سرم سودای سنبل2 ~~نمیگردم ز جام لاله سرمست نه در زلف بنفشه میزنم دست ~~نه5 بوی نسترینم6 غم میزداید نه2 چشم نرگسم دل میگشاید8 ~~ز چشمم چون گل رویت نهان است بهار اندهفزاتر از خزان است 60 ~~دلم را با بهار و گل چه کار است بهارم وصل وگل رخسار یاراست ~~نخواهم زندگی بیروی یارم9 اوی آنان مه گل10 با مه وهارم11 ~~چو انده کش17 ز شوق وصل یارم نبخشد خرمی فصل بهارم ~~اگر در روضه با رضوان قرینم وگر در خلد با حوری نشینم ~~نغواهد دل مگر13 روی دلارام نگیرد جان مگر در14 کویش آرام 65 ~~کسی کز دوستم مشغول دارد خیال دیگرم در خاطر آرد ~~اگر خود عمر باشد درنوردم وگر جانست ازو بیزار گردم ~~نسیم دلنواز روح پرورا که حال بیدلان گویی به دلبر ~~چو بینی قد چون سرو روانش رخ چون گل میان گلستانش ~~بگو دارم امید ای15 سرو آزادا که بر هر چشمه از چشمم کنی یاد16 70 ~~چو گلبرگت شود ریزان در آغوش مکن اشک چو گلبرگم فراموش ~~چواز نی بشنوی زاری و فریاد کنی از زاری و فریاد من یاد ~~چو بینی سایه بیجان در پی خویش ازین ms196 افتادهآ خاکی بیندیش ~~چو گیسو سر نهد در پایت ای یارا ازین آشفتهآ سرگشته یاد آر PageV01P308 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0233.png) ~~75 به گاه برق1 و باران بهاری دل و چشم مرا در خاطر آری ~~زاختربازدان بیداریام2 را قیاس از بلبلان کن زاریام را ~~ز تاب خور جگرسوزیم را پرس ز تیره شب سیه روزیم را پرس2 ~~به جان آمد دل از درد4 فراقت زد آتش در درونم اشتیاقت ~~چو شمعم بیرخت ای شمع سرکش! ز چشم و دل میان آب و آتش ~~80 اگر چه چون خیالم بی5جمالت نیم خالی زمانی از خیالت ~~قدم خواهم که تا نزد6 تو پویم زبان خواهم که تا ذکر تو گویم ~~دلم باید که او مهرت گزیند نخواهد دیده گر رویت نبیند7 ~~چو در جان منی جانم خوش آید سرم خود بهر سودای تو باید ~~اگر چون گرد گردم در8 هوایت نیارامم مگر در9 خاک پایت ~~85 توان دیدن عیان از تاب چهرت همه ذرات من پندار مهرت10 ~~چه گویم شرح درد دل چه گویم ببین خوناب چشم و رنگ رویم ~~تو عمری، در تو کی خواهم17 رسیدن تو جانی، از تو چون شاید بریدن؟! ~~شدم دور از توای جان و جوانیا ملول از عمر12 و سیر از زندگانی ~~اوی چهرت خورا کت ها چنان ورد [4] چو صبحم با دل گرم و دم سرد13 ~~90 مبادا هیچ کس جاناا بدین حال پریشانخاطر و14 آشفته احوال ~~ز جام درد عشقت گشته سرمست شده دستم ز کار و کارم از دست ~~کسی غیر از توام فریادرس نیست بجز تو در جهانم هیچ15 کس نیست ~~تو در دل، دل خراب از آرزویت تو در جانی و جان در جست و16 جویت ~~من از شوق تو در خونابه خوردن به دست آوردهآ من تان گردن17 ~~95 چو پیوسته میان جانی آخر به جانم تا به کی گردانی آخر؟ ~~چودایم در دلی ای سرو سرکش! دلم را از چه میداری بر18 ms197 آتش؟ ~~سویدای دلی و نور دیده از آن رو گشتهای از من رمیده PageV01P309 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0234.png) ~~دلم میخواهد ای خورشید تابانا جهان حسن و لطف ای صورت جانا ~~که در وصفت زبان را برگشایم به قدر وسع وامکانت ستایم1 ~~کنم تاب2 رخت زان گونه تقریر که گفتارم چو خور گردد جهانگیر 100 ~~چو ذکر قدت آید بر زبانم سخن از فرق فرقد بگذرانم ~~چو گویم شیوهای زان3 چشم خونخوار شود مست از شنیدن مرد هشیار ~~حکایت چون کنم زان لعل خندان فرو بارد ز شعرم آب حیوان ~~اگر احوال زلفت گفته گردد جهان بر گفتهام آشفته گردد ~~ولیک4 از غیرت آن قدرت ندارم که این معنی نهان در خاطر آرم 105 ~~کجا رخصت5 دهد غیرت نگارا که در نظم آورم وصف شما را ~~سخن آن به که در وصفت نرانم که وصفت خود نیاید در بیانم ~~لباس وصف ناید بر قدت راست چو حسنت برتر از اندیشهآ ماست ~~نه مطلوبم ز تو حسن است تنها فذینک أنارت فیک اخری ~~مرا سریست با عشقت نهانی وحالات تجلی عن بیانی1106 ~~ندارم در دل و جان جز هوایت نغواهد خاطرم غیر از رضایت7 ~~اذا اخرجت عن قلبی سواکم رضییت بکل ما فی8 رضاکم ~~چو عشقت را شعار خویش کردم به ترک اختیار خویش کردم ~~ندارم اختیار اکنون تودانی اگر جان بخشی و گر جان ستانی ~~دلا چون خالیاش یابی ز اغیار بگوزان گونه احوالم بر یار 115 ~~که باد آن جایگه همدم نباشد زبان اندر سخن9 محرم نباشد ~~سخن با باد صبح ار باز گویم به ناچار از همه کس چاره جویم10 ~~وگرنه باد، حال دل11 چه داند سلام جان به جانان کی2 رساند؟ ~~مگر شاید ز غرقاب غمت رست13 به هر شاخ و12 گیاهی میزنم دست ~~بغیر از باد اگر چه کس ندانم که پیغامی بدان حضرت رسانم 120 # مبادا پرده بردارد از آن روی ~~نمی خواهم که باد آید در آن کویمبادا ms198 PageV01P310 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0235.png) ~~بسوزم ز آتش غیرت سراپای نسیمی گر رباید زلفت از جای ~~چو بلبل نالهام از جان برآید گلی گر1 روی در پای تو ساید ~~چو غنچه دیدهام در خون نشیند که نرگس از چه رو روی تو2 بیند ~~125 پریشان تر شدم زان زلف خوشبوی که برقع رو چرا دارد در3 آن روی ~~چو گیسوی تو در تابم ز سودا که دامن سر چرا ساید بر آن پا3 ~~دل از رشک دماغم میگدازد که دایم با خیالت عشق بازد ~~دماغم خود ازین معنی برآشفت که با مهرت چرا باشد دلم جفت ~~ز غیرت هر دو بر آتش نشینند که تا دایم ترا پیوسته بینند5 ~~130 بر آیینه مرا هم غیرت آید که روی توبه6 عکست مینماید ~~حدیث غیرتت خواهم نهفتن که نتوان آنچه دلخواه است گفتن7 ~~به گرد هر دری تا چند پویم ز هر نوعی سخن تا چند گویم8؟ ~~ندارد قصهآ شوقم نهایت نشاید بیش ازین گفتن حکایت ~~طبیعت10 نازک است آن دلربا را تحمل چون کند این ماجرا را؟ ~~135 اگر خود نظم باشد در شهوار ممل"1 باشد سخن چون گشت بسیار13 ~~دلاا ختم حکایت بر دعاکن شکایتهای بیحاصل رها کن ~~نه زان سان تند و خود رای است دلدار که از رایش توان بردن به گفتار ~~نه گفتار دلاویزم پذیرد نه زور و زاری و زر دست گیرد ~~ز پا ننشینم ار خود میرود13 سر سر عبدالمجید و پای دلبر ~~140 همیشه تا خم زلف مشوش نشاند جان و دلها را بر آتش ~~هوای سرو14 بالای گلاندام15 رباید از درون ها صبر و آرام ~~همیشه تا زبهر16 روی چون گل کنند اهل نظر زاری چو بلبل ~~ز شوق طره وخال معنبر پریشان طالعند و تیره اختر ~~چو جان جسمت ز هر چشمی نهان باد ز آفتها وجودت در امان باد ~~145 چودانش نیکنام و خوب کردار ز پیش هر نظر پوشیده رخسار ~~ندیده مردم چشمی ms199 جمالت نهفته رخ ز هر فکری خیالت PageV01P311 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0236.png) ~~همیشه با مراد خود قرین باش به شادی با سلامت همنشین باش ~~ز دولت خرم و زاقبال دلشاد سعادت بنده و نصرت قرین1 باد ~~امورت بر نظام، احوال معمود2 ز طالع شاکر و از بخت خشنود # رس115، ح،19/.1530) ~~ای دریغا بهار برنایی آن نشاط دل و توانایی ~~حیف روز امید وعزت4 وناز که برفت آن چنانکه ناید باز ~~رفت از ایام عمر، فصل بهار شد جوانی چوباد بر گلزار ~~رفت چون وصل5 دلبران به شتاب روز شادی و روزگار شباب ~~داد از آن روزگار نستادم جاهلانه به باد بردادم 5 ~~این زمان از تصورش هردم غرق خون سرشک میگردم ~~دهر چون مایهآ طرب بربود حیف و حسرت کنون ندارد سود ~~تا نشاط جوانیام بگذشت لذت زندگانیام بگذشت6 ~~زرد از آن روی کردهام رخسار کافتابم رسید بر کهسار7 ~~راه امید و عیش بنوشتم چون ز پنجاه میل بگذشتم8 10 ~~اعتمادم به روزگار نماند آن هوسهام برقرار نماند ~~جز هواداریام که عادت شد غیر شوقم کز آن زیادت شد9 ~~پیرم، اما دل جوان دارم میل معشوق همچنان دارم ~~جان هنوزم ز مهر محزون است دل هنوزم ز شوق پرخون است ~~سر هنوزاز خیال پرسوداست اندرونم زعشق پرغوغاست1510 ~~هر دمم درد و سوز بیش تر است خاطر از درد هجر ریش تر است ~~روزگارم ضعیف کرد و نزار نه ز پیری، ز درد فرقت یار11 ~~گر چه بر عمر اعتمادم12 نیست # شام تا صبحدم امیدم نیست PageV01P312 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0237.png) ~~هردم امید وصلم افزون است آرزویم ز شرح بیرون است1 ~~20 حیف اگر از امید برنخورم آه اگر آرزو به خاک برم2 ~~صبحدم گرد باغ گردیدم از زبان زمانه بشنیدم ~~کای ریاحینا نقاب بگشایید3 چهرهآ دلفریب بنمایید4 ~~صبح صادق دمید، برخیزید یک نفس در نسیم آویزید ~~وقت تنگ است تیز، بشتابید صبحدم را به وقت دریابید ~~25 بهره از نوبهار بردارید پیش از آن کز خزان ms200 فرو بارید5 ~~خوش برآیید یک زمان6 باهم که بسی یاد آورید این دم ~~زینهارای شکفته گل. زنهارا میرود بیدرنگ فصل بهار ~~مرحمت کن به جان نرگس7 مست دست گیرش که میرود از دست ~~بیدلان را خراب و خوار مکن تکیه بر حسن نوبهار مکن ~~30 چون دلم گوش کرد این گفتار خونم از دیده ریخت بر رخسار ~~سخت با بخت خود بر آشفتم خون ز8 دیده روانه میگفتم ~~کای نسیم بهار عنبربویا از برای خدا به یار بگوی ~~کای9 گل نوشکفتهآ سیراب! عمر چون باد میرود، دریاب! ~~پیشه کن عیش و کامرانی را به خوشی بگذران جوانی را ~~35 سخت بدعهد و بیوفاست جهان فرصت عیش را غنیمت دان ~~دل برین10 دهر بیثبات منه وقت11 را رایگان زدست مده ~~از جمال وجوانیات برخور عمر ضایع مکن به بوک و مگر ~~چرخ بر کام دل مدام نگشت آرزوی دلی تمام نگشت ~~اثر از روز رفته پیدا نیست هیچ کس را امید فردا نیست12 ~~40 روز امروز دان و عشرت ساز که چورفت این نفس نیاید باز ~~حال ناآمده نمیدانیم حالیا داد وقت بستانیم ~~به مدار فلک امید مدار زینهاراو نمیدهد زنهار3 PageV01P313 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0238.png) ~~خیز تا حظ عمربرگیریم حیف باشد به حیف اگر میریم ~~در شتاب است عمر، بشتابیم باشد این یک دو روز دریابیم ~~غم نابوده بیش ازین نخوریم بگذرانیم خوش چو برگذریم 45 ~~دی و فردا ز یاد بگذاریم تازا امروز بهره برداریم ~~یک دم از بند غم شویم آزاد فکر تا چند، هر چه باداباد ~~ای دوای درون خستهآ من وی3 امید دل شکستهآ من ~~بس پریشان و سخت حیرانیم درد دل را دوا نمیدانیم ~~نه توانی که وصل دریابیم3 نه شکیبی که روی برتابیم2 50 ~~قدرتی نی5 که در تو آویزیم6 طاقتی نی7 که از تو بگریزیم8 ~~فرصتی نه که بر درت میرم دولتی نه که دامنت گیرم ~~همدمی نه که راز بگشایم محرمی نه که غصه بنمایم9 ms201 ~~از تو ای جانا کنون10 گزیرم نیست صبر دور11 از تو دستگیرم نیست ~~همه روزه ملول و محزونم همه شب از سرشک در13 خونم 55 ~~نه دلیلی که ره برم به وصال نه امیدی که به شود احوال ~~بختم از طالع گران خفته طالع از بخت بد برآشفته ~~تن ز جانم ملول وجان ز تنم کس مبادا درین بلا که منم13 ~~کارم آشفته است و حال بد است گر ترحم کنی به جای خود است ~~اگرت هیچ رأی مرحمت است مرحمت کن که جای مرحمت است 60 ~~دست گیرم کنون که بتوانی ورنه رفتم ز دست تا دانی # (س، 119ح2540501260 PageV01P314 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0242.png) ~~گرچه به وصال. دسترس نیست مرا جزیاد تویار و هم نفس نیست مرا ~~دور از توز دست میرود احوالم دریاب که جز لطف تو کس نیست مرا # رس، 35/. ح، 116- 164050115) ~~گر یار به سامان کند این کارمرا بیند رخ زرد و چشم خونبار مرا ~~مانند گل دوروی، نتواند1 دید در سرخی خون، زردی2 رخسار مرا # (س، 136. ح1120 د،164) ~~ای خواجها مشوغره بدین بری ونوا کاین مایه به کار نیست در روز جزا ~~شک نیست تفاوت به عمل خواهد بود در خاک چو گشتند نهان شاه و گدا # رس 136.ح01170 164،5 ~~جانم چو دو زلف تست در پیچش و تاب چشمم چو دهان تست پر در2 خوشار ~~شد زیر و زبر دلم که وقف4 غم توست زان روی که هر چه وقف شد، گشت خراب # (س،136. ح0 166050115) ~~چون نرکس ناتوان خود مست و خراب می خورد ز ساغر بلورین مسینا ~~رخشان شده چون می از بلورین ساغر از سینهآ چون بلور او رنگ شراب # (س،33/. ح130/،166،5) PageV01P318 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0243.png) ~~لبهای ترا به قند و یاقوت و نبات نسبت نکنم ای بت شیرین حرکات!1 ~~زیرا که زشرم لعل جانبخش توبود2 کاندر ظلمات است نهان آب حیات # رس، 136. ح.144050118) ~~در طرهآ تودلم به ناچار گریخت زان ترک خدنگافکن خونخوار گریخت ~~چون ناوک غمزه ms202 های دلدوز تودید از بیم در آن زلف زره دار گریخت # رس: 36/) ~~تقدیر فکند کارم اندر کم و کاست تدبیر از آن روی نمیآید راست ~~فریادا که فریاد نمییارم کرد زنهارا که زنهار نمیشاید خواست # (ح، 0115د،146) ~~آن دانه که در دام خم زلف دوتاستج # ف دوتاست جانش خوانم زبیم خصمان و خطاست ~~در عارض او عکس دل سوختهام از ضعف من و صفای رویش پیداست # رس، 327/.ح، 145،5.118) ~~آرام دلم ربود ایام ز3 دست جام طربم بشد سرانجام ز4 دست ~~تدبیر کسی، مانع تقدیر نگشت5 این6 کام که دادند به ناکام ز7 دست # (س، 33/. ح:16/،16605 PageV01P319 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0244.png) ~~تنها نه دلم جور دلارام شکست تنهانه مرا گردش ایام شکست ~~بس دل که ز شوق وصل در هجرا بسوخت بس کام که روزگار در کام شکست # رس، 33/. ح1131160. 16605) ~~جام طربم ربود ایام ز2 دست پشت املم زباراندوه شکس ~~جان و تن3 غمین و معلول2 مدام از چشم و دلم در آب و آتش پیوست # (س، 133. ح146،51160) ~~از هر طرفی که آن دلارام گذشت از نرگس و گلبری. نهان شد گه و دشت ~~نرگس همه دیده بهر دیدارش رست5 غنچه همه لب برای پابوسش6 گشت # (س، 132.ح،166050/13) ~~از بحر شراب،2 در شهوار گرفت تریاک ز آب دهن مار گرفت ~~سیم از مه، زر ز خور به یکبار گرفت نتوان نتوان جوی زادرار گرفت # (س، 135) ~~دل زنده شود چوباد بویت آرد جان سجده برد8 چویاد رویت ~~گر گرد ز هستیام9 برانگیزه چرخ آن10 گرد، هوا به سوی کویت آرد # (س،32/،ح245050/120 PageV01P320 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0245.png) ~~با درد توجان، منت درمان تبردب # با لعل تو، نام آب حیوان نبرد ~~گرچه گره از1 زلف تو دارد دل من از ناوک غمزههای توجان نبرد # رس: 32/. ح،12/.5، 145) # ان فلک بیدل و دلدارم کردهر روز به محنتی گرفتارم کرد ~~زنهارا که زنهار نمیشاید خواست فریادا که فریاد نمییارم کرد # رس،36/. ح، 15/. د،145) ~~خورشید جمالش2 چوجهان آرا شد چون ذره همه جهان ms203 برو شیدا شد ~~چون زنگ3 عدم زدود ز2 آیینه فلک عکسی زجمال او در آن پیدا شد # (س، (3/. ح، 11/. د، 165) ~~چون پرتو روی تو به دیدار آمد دل وصل ترا به جان خریدار آمد6 ~~خواهم خبرت کنم ز راز دل خویش شرم و ادبم مانع گفتار آمد7 # رس، 36/. ح، 0115 د1650) # ند تا ملک جهان در نظرم خوار کند ~~گردون بدنم ضعیف و بیمار کند ~~تا قطع علایق کنم، ایام مرا هر روز به علتی گرفتار کند # (ح0 146050/18) PageV01P321 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0246.png) ~~خوناب جگر سیهرم از دیده گشود وز دست دلم، دامن امید ربود ~~کردیم هزار گونه تدبیر، ولی تدبیر کسی مانع تقدیر نبود # (رس، 136) # رودگر در نشود ولیک ازین در نرود2 ~~چاکر زدرت بر در دیگرنرود1 ~~دل خود برود، هوایت3 از دل نرود سرخود بشود، خیالت از سر نرود4 # (س134.ح:165،5.114) # 23 ~~چون ابرم. اگر چه ابردربار شود بر چرخم، اکر چه نالهآ زار شود ~~نه آب به روی کارم آید ز6 سرشک نه بغت ز نالههام بیدار شود # (س320/. ح،13/.د،165) ~~از فکر خم زلف توجان آساید وزیاد لسب لعل تو عمر افزاید ~~رخسار جهان فروز تو آینهایست کآن آینه جز صورت جان ننماید # (س32/. ح،12/، د،165) # 25 # یوان آید زان روی که جان بخشد و عمر افزاید ~~لیکن خط سبز گرد او طوطی نیست هنگام سخن، شکر چرا میخاید؟! # (ح0117 د1460) PageV01P322 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0247.png) ~~از درد که بر دلم نهان میآید شادی شده و انده به فغان میآید ~~زان گونه شدم تنگدل اکنون که درو از تنگی جا غصته به جان میآید # رح، 115 -145،5.116) ~~ای آنکه کسی به کنه ذاتت نرسید عالم شده از نور جمال تو پدید ~~هر چند ترا آینهها بسیار است روی تو درین2 آینههانتوان دید # رس، (13. ح، 111. د، 165) ~~خور را ز هلال حلقه در گوش کشید زان کوکب مشکرنگ بر دوش کشید ~~وانگه به سوی خویش به گیسوش کشید نتوان، نتوان ترا در آغوش کشید # رس، ms204 135) ~~خورشید به خیط شمس از بام2 کشید مه را به خم کمند در دام کشید ~~بر چهرهآ صبح طرهآ شام کشید نتوان نتوان زلف دلارام کشید # (ح: 116. 5، 145) ~~بلبل، صفتت به صد زبان میگوید نرگس به هزار دیدهات میجوید ~~تا در خور بوسیدن پای تو شود3 شبنم، لب غنچه هر سحر میشوید # رس، 133-32/. ح،1645،50/13) PageV01P323 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0248.png) ~~ای جانا ز چه در1 پیش منت نیست قرار وی عمرا: ~~جانست لبت.2 تو عمری، اندر طلبت3 جانم به لب آمدست و عمرم به کنار # (س،133، ح1130. د،866 # عستهآ زار کردی به خلاق عادت ای دوستا دو کار ~~بیجرم و گناه با من خستهآ زار کردی! ~~جانی، نرسیدی3 چوبمردم به لبم عمری و نیامدی به پیری به کنار # (س،136. ح، 15/.166،5) ~~بی طلعت گل، ملولم از صحبت خار بیسایهآ سرو، نیستم بری بهار ~~گویند به پیری به کنار آید عمر شد عمر گرامیام به پیری زکنار # (س، 136) ~~ای دیده ز جور تو زبون گشتم و خوار یاد تو نعی کنم، ز من یاد می ~~از پای فتاده را لگدکوب مکن دست از تو بداشته، زمن دست مدار # (ح، 0116 146،5) # 35 ~~زان نرگس مست تو خرابم همه عمرزان طره # زان طره پریشان و تباهم همه عمر ~~از آرزوی آب حیات لب تو از دیده رود لعل مذابم همه عمر # رس، 36/، ح، 146،50/12 PageV01P324 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0249.png) # 36 ~~ترسید که بفسرد ز سرما تن مهر زان در بر خور کشید سنجاب سپهر ~~آتش زمیان آهن و سنی گریخت زان رو که به دوزخش توان دیدن چهر # رس، 136) ~~گرچه غم و غتهام گرفت از پس و پیش ورغرق شدم1 میان خون دل ریش2 ~~از هیح کسی شکایتم3 نیست، مگر از بخت بد و طالع سرگشته2آ خویش # (س،133. ح، 166،50116) ~~زلف چودام مشک بردانهآ خا گر صید کند مرغ دلی. نیست معال ~~از مردم دیده، دلربایی عجب است بنشسته درون هفت پرده همه سال # (ح، 116. د،164) ~~ی ختم شده ms205 بررخ توحسن وجمال از لطف توغرق عرق شرم زلال ~~وی تو گل برآمده رنگ به رنگ وزطرهآ تو مشک شده حال به حال # (س 323/. ح 13/.14605) # 40 ~~ای روی تو رشک لاله و آب زلال هر لحظه به صورتی دهی عرض جمال ~~چون لاله میان سبزه در حلهآ سبز چون ژاله6 فراز لاله در جامه7آ آل # (س، 33/ ح،3//، د،146) PageV01P325 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0250.png) ~~عمریست که با غم تو درساختهام پنهان ز توبا توعشقها باخت ~~زان با تو نگفتهام که هرگز خود را شایستهآ حضرت تو نشناختهام # (ج،36) # 42 # م به ناکام برفت از دستماز عیش بریدم و به غم پیوستم ~~ای خواجها مپرس حال آشفتهآ من بگذار مرا چنانکه هستم هس # (س،34/. ح167،5.1160 ~~ای بادا بگو بر دوای دردم کان عاشق بدحال ز شوقت ه ~~اده میان خاک و خون میگوید بر خاک من آ، که خون حلالت کردم # (ح، 267،50/17 ~~عمریست که هر شب به مقامی دگرم هر روز شتابان چو نسیم سحرم ~~هرشام1 چوزلف بر گلستان خسبم هرصبح چو باد بر ریاحین گذرم # (س، 135.ح،116 16705) # 45 ~~ای دوست! گمان مبر که ترکت گیرم سهل است اگر نمی کنی تدبیرم ~~تا زندهام، از شوق وصالت سوزم ور2 جان دهم از درد فراغت میرم # (س01340ح1160، 74205 PageV01P326 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0251.png) ~~تا چند ز شوق. شورا دل انگیزمتاکی زفراق. خو # تاکی زفراق، خون ز2 مژگان ریزم ~~هر چند که ناتوانم، اما چونسیم برخیزم و در زلف نگار3 آویزم # رس، 32/. ح011230د،166) ~~ای یاد تومرهم درون ریشم در جستن تو دشمن جان خویشم ~~زیرا که گرم وصال تو دست دهد جزدادن جان در قدمت نندیشم # رس، 35/. ح،0/16 د،167) ~~در جستن او قدم زنم دم نزنم وروزخم خورم نفس ز مرهم نزتم ~~گر در طلیش به دیده باید رفتن از خار مغیلان، مژه برهم نزنم # رس، 131.ح، 0/12 14605) ~~چشمم به فراغت نعگذارد. چه کنه زین درد بدان در نسپارد5 چه کنه؟ ~~من دست ز دیده داشتم مدتهاست چون ms206 دیده ز من دست ندارد، چه کنم؟ # رس، 35/. ح،0116 د،167) # 50 ~~ای جان و جهاناچوبی وفایی. چه کنه یک لحظه به پیش من نیایی. چه کنم؟ ~~از شوق تو چون بلبل اگر مینالم ترسم که چو گل به هم برآیی، چه کنم؟ # (ح16705117) PageV01P327 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0252.png) ~~تا چند دلاا به هر هوس بسته شویم نامد گه آنکه زین و آن رسته شویم ~~از ننگ وجود پر ز نقصان برهیم باشد به کمال خویش پیوسته شویم # (س، 135.ح،167،5116) ~~بازم به دیارا طرب انگیزرسان دستم به سرزلف دلاویزر ~~در خطهآ شیراز، مکرر گشتم یارب به سلامتم به تبریز2 رسان # (س، 34/ . ح، 15/، 16705) # 53 ~~تا چند زباد خواهیم آزردن؟ من خود زهوات، جان نخواهم بردن ~~تا جان دارم، بهر توجان خواهم داد تا زندهام. از شوق توخواهم مردن # (ح167،501160 ~~گل بهر نثارت نتوانم دیدن ترسم که تواند قدمت بوسیدن ~~نرگس ننهم پیش تو کزنور رخت بینا شود و رخت تواند دیدن # (ح، 115، 162،5) ~~دوش، ابر خجل شد از گهرباری منبلبل، همه شب نخفت از زاری من3 ~~چون مردم چشم دلبرم دید مرا4 بیمار شد آن چشم ز9 بیماری من # (س،133 ح: 13/ 2625) PageV01P328 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0253.png) ~~دلدار شنید ناله و زاری منپس کرد قدم رنجه به تیماری من ~~آشفته شد آن زلف ز آشفتگیام بیمار شد آن چشم ز بیماری من # (س0 13) # 57 ~~دل درد تو یادگار دارد بیتو و اندوه تو در کنار دارد بیتو ~~با این همه من زجان به جان آمدهام تا بر تن من چه کار دارد بیتو # (رپ،533) ~~فریاد رساا ضعیف و پیرم. بغشای در رنج و غم و غصته اسیرم. بخشای # جز لطف2 تو نیست دستگیرم، بخشای! ~~جز عفوا تونیست پایمردم دریاب # (س،32/. ح،148،50118) ~~ای سرو روانا قصد روانم کردی محزون وخراب وناتوانم کردی ~~با توبه مراد دوستان ننشسته3 رفتی و به کام دشمنانم کردی # (س، 136. ح، 168050112) ~~گر واقف درد من نالان گردی # ن گردیشک نیست که از کرده پشیمان گردی ~~گر ms207 باد به گوش تورساند حالم در حال چو زلف خود پریشان گردی # (س،32/. ح120/ 168،5 PageV01P329 ![image file](./0774CabdMajidTabrizi.Diwan_0254.png) ~~توخالق و رزاق و غفور و صمدی نه کفو تو کس، نه والدی نه ولدی ~~دانای ضمیر و فاعل مختاریعالم به توقایم و توقایم به خودی # (ح113. د،168) # 62 ~~چند دلاا زین و آن اندیشی از نعمت و زحمت جهان اندیشی؟ ~~زنهارا در احوال جهان فکر مکن کان نیز نیرزد که از آن اندیشی # رس، 135 ح:148،5116) ~~پوشید به خون جهان فروزم بیتو یک دم ترزنم تا که نسوزم بیتو # (ح2625.117 PageV01P330 ms208