######OpenITI# #META# CREATED: 2022-12-22T18:11:54.667609+00:00 #META# CREATED BY: eScriptorium vv0.10.5b #META#Header#End# # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_34.png) # ~~فرهاد و گلمتان # ~~به نام آن که از مهر دل افروز # ~~شب دیجور دلها را کند روز # ~~بر افرازندهآ سرو از سرسنگ # ~~بر افروزندهآ مهر از دل تنگ # ~~لطافت بخش سرو ناز بستان # ~~طراوت بخش گلهای گلستان # ~~بقدرت نقشبند هردو عالم # ~~حیال انگیز نقش روی آدم # ~~ن دو کون ازجود او موجودگشته # ~~نبوده عالم از وی بود کشته # ~~به حکمت چرخ را برپای کرده # ~~مه و مهرش جهان آرای کرده # ~~نموده دور چرخ وخط محور # ~~به صنع خویش بی پرکارومسطر # ~~ز شکل اختر و ازطاس کردون # ~~نموده هرزمان نقشی دگرگون # ~~نظر بگمار برخورشید و ماهش # ~~ببین نقش حیال کار کاهش # ~~1 زساراو خوش الحان گشته ناهید # ~~ر مهر او جهان افروز خورشید # ~~ببین ز آثار حسن نقش افلاک # ~~منقش گشته روی تختهآ حال # ~~ز انجم بر فلک ننمود چهری # ~~که همراهش نکرد آثار مهری # ~~ز حاک تیره گردی بر نینگیخت # ~~که باهرذرهاش مهری نیامیخت PageV00P034 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_35.png) # ~~پی آشفتن قمری و بلبل # ~~به شبنم شست روی لاله وکل # ~~15 حوشاچشمی که دارد نور بینش # ~~ببیند حسن و لطف آفرینش # ~~که بیند صنع صانع رایک ازصد # ~~ببین صنعش بقدر بینش خود # ~~اکر جویندهآ نقاش چینی # ~~مشو غافل زهر نقشی که بینی # ~~ببین ازوی کلستان را بصد رنک # ~~ببین خوشروی از وی لاله برسنگ # ~~ازو گلگونهآ رحسارهآ کل # ~~وزو آوازهآ دستان بلبل # ~~20 به پیران سر ازو سرسیز شمشاد # ~~کمینه بندهآ او سرو آزاد # ~~ببین زو آب لاله آتش آمین # ~~ببین زو چشم نرگس فتنه انگیز # ~~دل نسرین شده خرم به سیمش # ~~دماغ کل معطر از نسیمش # ~~هوایش داده خوشیوئی سمن را # ~~معطر کرده بویش یاسمن را # ~~ازو گشته لب شیرین شکر پاش # ~~وزو شکر بهشیرینی شده فاش # ~~25 زهی صانع که ذاتش بی چه و چون # ~~جلالش از خیال و وهم بیرون # ~~قلم کاول زیان بسته بگشود # ~~روان شد بر زبانش نام معبود # ~~پدید آرندهآ چرخ مدور # ~~شده انجم ز ms001 صنع او منور # ~~منزه از همهآ اندیشه ذاتش # ~~رحیم وراحم ورحمن صفاتش # ~~چه گویم چندوچون در حمد بیچون # ~~که هست از فکرو از اندیشه بیرون # ~~* چوبیجون است چون گویم ثنایش # ~~همی دانم که میدانم خدایش # ~~حدای هردو عالم دانم او را # ~~به هشت اوصاف دایم خوانم اورا # ~~الهی برزیان نامت چو رانم # ~~خیال حمد کستردن ندانم # ~~زبانی از برای محمدت کو # ~~بده یارب زبان محمدت کو # ~~نظر کن بردل این تودهآ حاک # ~~که تا گوید ثنایت از دل پاک # ~~35 دل عارف که از غم شد مکدر # ~~سه نور معرفت گردان منور # ~~قرهاد و کلستان PageV00P035 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_36.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~درنعت سبد العرسلبن وخاتم النببین علیه افضل الصلوة # ~~واکمل التحبات # ~~چو نور چشم داری دیده بگشای # ~~دلا چون مهرداری مهر بنمای # ~~نظر میکن که در گلمزار باغی # ~~چونر کس با غرا چشم و چراغی # ~~کشاده زولب پر خنده داری # ~~گلی آن به که دل فرخنده داری # ~~همان بهتر که باگل خوش برائی # ~~وکر خاری ز کلمزار صفائی # ~~بخندی همچو غنچه بادل تنک # ~~60 چنان خوشتر که با گلهای خوشرنگ # ~~دمی بر سبزهای آرام کیری # ~~به بیماری چو نرکس جام کیری # ~~دمی باکام دل همدست گردی # ~~زبوی کل چو بلبل مست کردی # ~~به مدح مصطفی لب بر کشائی # ~~بصد دستان شوی دستان کرائی # ~~مه و خورشید چشم اهل بینش # ~~کل صد برگ باغ آفرینش # ~~هوایش عطر بخش نافةآ چین # ~~5 نسیمش زیب بستان ریاحین # ~~ز بویش بلبلانرا راست دستان # ~~زرنگش حسن گلهای گلستان # ~~پریشان کشته از مویش بنفشه # ~~شنیده بوی کیسویش بنفشه # ~~وزو افلاک را نور جهان بین # ~~ازو روی زمین رازیب و آئین # ~~زنور لطف حق ذات و صفاتش # ~~غرض از آفرینش بوده ذاتش # ~~جه شاید کفت محبوب حدار # ~~ود چه آرایش دهم مدح و ثنارا # ~~کجا از مثل ما آید ثنایش # ~~کسی کورا ثناکوید حدایش # ~~تحیات از ره تعظیم و اجلال1 # ~~ز یزدان بر محمد باد و برآل # ~~روان ms002 امتش بادا به راحت # ~~براصحابش زرحمان باد رحمت # ~~سعادت کارساز این ضعیف است # ~~که از لطف حداجدم شریف است # ~~بدین شکر است جانم در عبادت # ~~55 مرافخر است دایم زین سعادت PageV00P036 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_37.png) # ~~وصیت این چنین دارم من ازجد # ~~که باشد نام فرزندان محمد # ~~بدان گفتار تا اکنون ستادیم # ~~محمد نام فرزندان نهادیم # ~~ز فرزندم بد آن پیشین محمد # ~~شش آمد بابدیع الدین محمد # ~~الهی جمله را بخشا بدان نام # ~~بر ایشان خاص کردان رحمت عام # ~~6 زلطف خویش ایشان را بیامرز # ~~میاور جرمشان بر روی هرکز # ~~به قعل ارچند بشکستیم خودرا # ~~به اسم آخر براو بستیم خودرا # ~~شفاعت حواه عارف باد احمد # ~~به شفقت باد با عارف محمد # ~~در مدح سلطان الاعظم مالک الرقاب الامم فرمان فرمای # ~~عرب والعجم معزالدنباوالدین شیخ اویس # ~~چو کردم زیب این فرحنده دفتر # ~~پس از حمد خدا نعت پیمبر # ~~ز اولاد وز اصحاب و زاخیار # ~~سخن را زینتی آمد پدیدار # ~~د6 کنون از دولتش پیرایه باید # ~~ز مدح خسروش سرمایه باید # ~~بگویم چون سعادت کرد تقریر # ~~دعای دولت شاه جهانگیر # ~~شهشاه زمین و چرخ دوار # ~~جهان بخش وجها نکیروجهاندار # ~~صیای انجم اولاد آدم # ~~کیومرت دوم خاقان اعظم # ~~همای عهد سلطان سلاطین # ~~جم ثانی معز دنیاء والدین # ~~با مه نو شیخ اویس مشتری فر # ~~که مهر از طلعتش کردد منور # ~~ستاره لشگری گردون سریری # ~~حدیوی تاج بخشی تخت گیری # ~~حایش سجده گاه سر فرازان # ~~در او مسکن مسگین نوازان # ~~دلریشان شده آسیب ریشی # ~~به عهدش گرگرا بامیش خویشی # ~~ی برکس نیارد کرد زوری # ~~به دورش کین کشد ازمار موری # ~~فرهاد و کلستان PageV00P037 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_38.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~75 کرم زوری در ایامش کمان است # ~~زدست سرورانش بر کمان است # ~~کسی سرگشتهآ نبود در زمانش # ~~مگر روز وغا گرز گرانآش # ~~که یارد سر کشی کرد آشکار # ~~مکر قد نگار سرو بالا # ~~ستم را دسترس نبود بکس بر # ~~مگر بر عاشق بیدل ز دلیر # ~~ز دست جور ms003 ناید بانگ و غلغل # ~~مکر از عشق گل فریاد بلیل # ~~80 نماند آشوب را جای نشانه # ~~مکر در زلف دلیندان ز شانه # ~~اثر از فتنه جائی نیست پیدا # ~~مکر در کوشهآ چشمان شهلا # ~~اگرچه پیش از این از حکم یزدان # ~~بدست ظلم ویران گشت ایران # ~~ز ایران دولت و اقبال بر کشت # ~~بپای پیل نکبت پی سپرکشت # ~~بشد باد درفش کاویانی # ~~سعادت ماند بی تاچ کیانی # ~~85 برفت از مملکت رسم امارت # ~~بر آوردند یکسر دست غارت # ~~درازی یافت هرجا دست بیداد # ~~خرابی یافت یکسر ملک آباد # ~~بهشت آباد ایران آنچنان شد # ~~که دوزخ باعذاب آن جنان شد # ~~ز سوز سینهآ صاحب نفیران # ~~دارا رحمت آمد بر اسیران # ~~به سلطان داد تاج و تخت شاهی # ~~مطیعش کرد از مه تابه ماهی # ~~9 سمند ملک زیر رانش آورد # ~~جهان زیرسم یکرانش آورد # ~~سعادت یافت دیگر تاج شاهی # ~~درفش کاوه برمه شد ز ماهی # ~~نهاد از نواساس عدل بنیاد # ~~به عدل و داد عالم کرد آباد # ~~ز ایران باز دو لتخانه ای ساخت # ~~بهشت آبادی ازویرانه ای ساحت # ~~مهی مهر فلک کرچه نهان بود # ~~شب دیجور بی مهری عبان بود # ~~95 به چشم بخت فرزندان آدم # ~~سیه چون روی ظالم بود عالم # ~~درین شب ماهتاب دولت شاه # ~~منور کرد عالم از سرگاه # ~~ظهورش کرد ظاهر گاه دولت # ~~ظهور کوکب بخت و سعادت PageV00P038 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_39.png) # ~~ر برح طالع او کشت تعیین # ~~در آن عدلی کز آن نوشین روانست # ~~طلوع آفتاب دولت و دین # ~~100 در آن یخشش کر آن ناموس و تام است # ~~کمینه بنده اش نوشین روان است # ~~در آن میدان که یکرانش بتازد # ~~عزارش همچو کیخسر و غلام است # ~~دمش همچون دم عیسی روان بخش # ~~زمینش بر فلک کردن فرازد # ~~غلط گفتم ندارد رخش یارا # ~~دم باد صبایش همسر رخش # ~~صبااسب و سلیمان شدجهان بخش # ~~نه پی برپی نهد باد صبا را # ~~105 به گاه حمله روز کارزارش # ~~به پیش اوچه ms004 باشد رستم و رخش # ~~به حونخواهی چودریا گرزیدجوش # ~~چه باشد رستم و اسفندیارش # ~~چو باشد عزم رزم هفتخوانش # ~~ترحم روید از خون سیاوش # ~~به گاه مهر گیرد کام ازو دهر # ~~شود زومنهزم هفت آسمانش # ~~کفش گاه جهانداری چومیغ است # ~~به گاه کینه گیرد مار ازو زهر # ~~11 زروی ناز کی خوشترزجان است # ~~جها نگیری چو خور شیدش به تیغ است # ~~صباگر بوی او آردیه یستان # ~~جهان جان وبل جان جهان است # ~~چه داندخامه وصفش کرد تحریر # ~~ز کل تا حشر آید نکهت جان # ~~اگر صد سال مدح او کنم ساز # ~~نیاید راست مدح او به تقریر # ~~کجادانم به قدر اوسخن گفت # ~~در انجام سخن باشد سر آغاز # ~~11 در کنح سخن را بر کشادم # ~~بقدر وسع میشاید کهر سفت # ~~گهرهائی که ارکنج شریف است # ~~بقدر وسع کوهر نظم دادم # ~~از آن شیرین و پاک و آبداراست # ~~بجان پرورده طبع لطیف است # ~~رش دری شب افروزیست نامی # ~~که نظمش عقد در شاهواراست # ~~میدهم شه را بشارت # ~~شب وروز ایمن از دزدوحرامی # ~~که کوتاه است از آنجادست غارت # ~~فرهاد و کلمستان PageV00P039 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_40.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~120 بنوعی راست کردم این خزانه # ~~که بهر شاه ماند جاودانه # ~~سی سال است تا اینم هوس بود # ~~مکن عیبم بدینم دسترس بود # ~~بقدر وسع خود گفتم ثنایش # ~~در اثنای ثنا کویم دعایش # ~~همه چیزیش هست اندر خزینه # ~~بجز کنج دعای این کمینه # ~~کنم عرض دعا هنگام عرض است # ~~دعای دولت او عین فرض است # ~~125 دعایش فرض شد آزادگان را # ~~مسلمان و مسلمان زادگان را # ~~مراور اکرچه بسیاری دعاکواست # ~~دعای بیغرض کار دعا گو است # ~~نه پنداری دعانانی است مارا # ~~دعای دولتش جانی است مارا # ~~شهنشاها برای نظم عالم # ~~نیامد چون تویی از نسل آدم # ~~وجودتو است خورشیدجها نگیر # ~~که سارد روز از شبهای چون قیر # ~~13 تویی از مهر دل عالم فروزی # ~~مبادا ملک ایران بیتو روزی # ~~همی بغداد تا دار السلام است # ~~زدجله ms005 رفته در آفاق نام است # ~~درت دار السلام انس و جان باد # ~~چودجله درجهان حکمت روان باد # ~~مدامت باد برسر تاج شاهی # ~~مطیعت باد از مه تا به ماهی # ~~به مدحت طبع گوهر زای بادا # ~~سخن ساز و سخن آرای بادا # ~~135 به فرزندان و دلبندان سلطان # ~~مزین باد مال و ملک ایران # ~~وزیر و میرو ایناق و سپاهی # ~~ممتع یکسر از اقبال شاهی # ~~مرادی کزجهانت هست مقصود # ~~روا بادت بکام دل زمعبود # ~~حدا بادا گه و بیگاه یارت # ~~وزو برخیر بادا حتم کارت # ~~زدور کنید گردون ازین بیش # ~~مرادر شهر خود نبود صفائی # ~~در سبب نظم کتاب # ~~حدا افتادم از کاشانهآ خویش # ~~م شهرم برد هردم بحائی PageV00P040 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_41.png) # ~~دراین صورت نکویم نیک و بدرا # ~~نگویم عیب شهر و مسکن خویش # ~~نشاید گفت عیب شهر خودرا # ~~برفعت برتر ازهفت آسمان است # ~~که دارد رتبتی از شهرها بیش # ~~چه گنجی ذات پا کش شیخ اعظم # ~~که کنجی در دل خاکش نهان است # ~~145 روانش حامل انوار حق باد # ~~صفی ملت و دین قطب عالم # ~~و لیکن ظالمانش مار کنجند # ~~چنان چون هست باد از دقت خودشاد # ~~به دانش غم توان از دل بدر برد # ~~و از ایشان مردم دانا به رنجند # ~~ز جام لاله کون آنها که مستند # ~~برای گنج با ماران بسر برد # ~~تواند نفس کامل ای برادر # ~~خمار خار بهر گل پرستند # ~~150 ولی باخوی خرطبعان سرکش # ~~چوعیسی همد می بر ساخت از خر # ~~ز شهرم یعنی از محروسهآ غم # ~~لطیفان را نباشد زندگی خوش # ~~ملاد و ملجأ شاهان اسلام # ~~به شروان برد شروانشاه اعظم # ~~سکندر حشمت بهرام رتبت # ~~پناه و افتخار آل بهرام # ~~چراغ افروز بزم دین تازی # ~~فریدون رفعت جمشید هیبت # ~~155 اغیات دنیی ودین شاه کاوس # ~~مدار ملک شروانشاه غازی # ~~تهمتن شوکنی افراسیابی # ~~که دولت یافت ازوی نام و ناموس # ~~ایآاجد شهریاری سر فرازی # ~~سعادت موکبی دولت مآبی # ~~جلال او برون از حد تحریر # ~~لطیفی ms006 نازکی مسکین نوازی # ~~چو دربست ازپی شاهی میان را # ~~جمال او فزون از حسن تقریر # ~~16 زبدلش زال را زرینه حشت است # ~~سعادت یار شد بهرامیان را # ~~بی اسلام ویران کرد قیطاق # ~~زعدلش ملک شروان چون بهشت است # ~~ردستش بضرب آهنین گرز # ~~مسلمان کرد یکسر دشت قیچاق # ~~دل او به تأیید الهی # ~~برآورده دمار از کوه البرز # ~~حللها یافته رسم مناهی # ~~فرهاد و کلمستان PageV00P041 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_42.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~ز دست او کسسته رود راچنگ # ~~شکسته شیشهآ میلاله برسنگ # ~~164 بعهدش کس نیارد کشت سرمست # ~~مگرنرگس که گیردجام بردست # ~~نه جامش بر کف است از بهر کامی # ~~به بیماری حکیمش داد جامی # ~~اکر چه فتنه ای در سر ندارد # ~~ز خجلت یکزمان سر برندارد # ~~به دورش ساغر از می بینیاز است # ~~زبیم او صراحی در نماز است # ~~به دستان سبحه ها برجای جام است # ~~مقام میکده بیت الحرام است # ~~17 چوسوی ملک شروان بنده را برد # ~~ره همت بیای جود بسهرد # ~~مرا از تربیت وز روی بهبود # ~~به تعلیم پسر منصوب1 فرمود # ~~به تعلیم یکی فرزند دلبند # ~~که با جان شهنشه داشت پیوند # ~~زجنس همسرانم سر بر افراشت # ~~وزان خوش محضران خوشترمراداشت # ~~خداوندا گرامی دار او را # ~~چنان چون هست نامی دار اورا # ~~174 دلش بادا3 به فرزندان خود شاد # ~~غم و اندوه فرزندان مبیناه # ~~هر آن کامی که میخواهد زداور # ~~بکام جان او بادا سراسر # ~~فرو کش را چورخت آنجا نهادم # ~~در تعلیم بر مردم گشادم # ~~زثلث و نسخ و از تعلیق و طومار # ~~فکندم نازنینی چند بر کار # ~~در آن موضع که دایم باد آباد # ~~یکی دیدم ز فرزندان فرهاد # ~~م18 جوانی سنگ بر استاد ماهر # ~~فنون علم خود را کرده ظاهر # ~~از و تاکوهکن قومش سراسر # ~~باستادی زیگدیگر فزونتر # ~~اکر هشیار می گشتی و کرمست # ~~کتابی داشتی پیوسته در دست # ~~درو گفته حکایتهای فرهاد # ~~که میلش با گلستان از چه افتاد # ~~نوشته قصهآ شیرین تمامی # ~~نه بروجهی ms007 که میگوید نظامی # ~~185 نموده حال فرهاد آنچه بوده # ~~وزان پس حال فرزندان ودوده PageV00P042 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_43.png) # ~~12 # ~~که بوده هریکی استاد کاری # ~~ز هر یک باز مانده یادکاری # ~~هنرهائی کزایشان داستان است # ~~یکی زانها دژ شاه اخستان است # ~~گلستان شماحی را دژی هست # ~~که روئین دژنماید پیش او پست # ~~براو از سنگ دیدم صورتی چند # ~~بخوبی درجهان بی مثل ومانند # ~~190 فراز باره صورت کرده از سنگ # ~~بدو یکباره برده آب ارتنگ # ~~شنیده یک بیک استاد از استاد # ~~که هست آن کار فرزندان فرهاد # ~~به با کوهم دژی دریاکرفته است # ~~دژنوشهر کاب آنجا گرفته است # ~~دگر رعنا و زیبا دستکاری # ~~که ماند [از کار ایشان یادگاری # ~~به گورستان با کو گنبدی هست # ~~ز ندهر کس که بیند دست بردست # ~~195 پدید ازدورچون خورشیدتابان # ~~فراز کوه پیش از پیره تابان # ~~ز دیوندژ کشیده سنگ خارا # ~~نهاده برسر کوه آن بنا را # ~~به صنعت کنبدی را بر کشیده # ~~که مثلش کنبد گردون ندیده # ~~بهم آورده درز او به طرزی # ~~که پیدانیست کانجا هست درزی # ~~قلندر وار پیر ژندد پوش است # ~~نه پیر کلکلی پیر خموش است # ~~202 کلاه بیست ترکی بر سراوست # ~~مرقع خرقه ای خوش در براوست # ~~به شکل خربزه شیرین کلاهی # ~~هلالی چند پیدا کرده ماهی # ~~کلمو آسا به حدمت ایستاده # ~~قدحهای کلک بر سر نهاده # ~~بهرجا کار ایشان را شنیدم # ~~ولیکن شرح آن کردم که دیدم # ~~جو این افسانهرا خواندم ز دفتر # ~~بخوبی دلیسند آمد سراسر # ~~05* اساس تجازه بنهادم سخن را # ~~بگفتن زنده گردم کوهکن را # ~~درین کفتن چو جاری کشت حامه # ~~نهادم نام این فرهاد نامه # ~~درین نامه زهر نوعی سخن هست # ~~مشوغافل چو گیری بر سردست # ~~فرهاد و کلستان PageV00P043 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_44.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~در صفت زمستان وحال خود و بنباد # ~~طرز سخن فرهاد نامه # ~~مخسب ای دل که باجان وقت را زاست # ~~چه میخسبی که غمراشب در ازاست # ~~هو اچون حکمت نمرودسرداست # ~~درین وقت آتش نمرود ms008 و رداست # ~~21 به آتش خانه را کن بوستانی # ~~کز آن بستمان فروزد گلستانی # ~~بر افروز آتش عشق کهن را # ~~خیال نوبده زیب سخن را # ~~به پیه مغز شمع جان بر افروز # ~~که شیهای غریبان است بیروز # ~~بسان شمع جمعی را بسوز آر # ~~شب3 چندی بدین سودا بروز آر # ~~مترس از باد و سرما گرچه برداست # ~~که داری قصهآ فرهاد بردست # ~~21 کسی کاین آتش از دستش فروزد # ~~عجب دارم که دستش را نسوزد # ~~درین شبها زمانی باش آکاه # ~~که داری شب دراز و عمر کوتاه # ~~در از است این شب غمهای دلسوز # ~~ازین شب نیمه ای برعمر خوددوز # ~~حریفان سرخوشند از جام جمشید # ~~همی نوشند می بریاد خورشید # ~~زمانی قصهآ پرویز بگذار # ~~حدیث مادر شبدیز بگذار # ~~220 رها کن قصهآ گلگون رها کن # ~~حدیث رفتن باد صبا کن # ~~هر آن باد صبا کامد ز بستان # ~~جهان خوش کرداز بوی گلستان # ~~طبق پربرک کل آوردهآ اوست # ~~هزاران جان شیرین مردهآ اوست # ~~زهی بادی که از خاک آتش افروخت # ~~جهانی را به آب چشمها سوحت # ~~ز حاک مرده آتش بر فروزد # ~~که تاحلقی بدان آتش بسوزد # ~~225 به سرسبزی گرا ای3 سروبستان # ~~که اینک میرسد باد گلستان # ~~کجائی آخر ای بلیل کجائی # ~~که آمد نوبت دستانسرائی # ~~برون آور بهاری در زمستان # ~~زشوق و دوق فرهاد و گلستان PageV00P044 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_45.png) # ~~13 # ~~سخن پردازیی کن با کفایت # ~~خیال انکیزیی شیرین بغایت # ~~صفت را در خیال خوب در ساز # ~~حکایت را به شیرینی بیرداز # ~~23 سخن پرداز باید مثنوی را # ~~حیال انگیز نقش مانوی را # ~~سخنها را سخن پرداز باید # ~~درین ره مطرب دمساز باید # ~~کسی باید که خوش گفتار باشد # ~~سخن پرداز شیرین کار باشد # ~~گراین نبود سخن را آن نباشد # ~~سخن را بسی خیالی جان نباشد # ~~بهر ایام طرزی را روائی است # ~~نه کار ماست بل کار خدائی است # ~~235 درین ایام یاران لطیفند 3 # ~~نه مشتاق قوافی و ردیفند # ~~سخنهای عزیزی ms009 دلیسند است # ~~که هنگام سخن فکرش بلنداست # ~~بودنظمش چو گفتار بتان خوش # ~~لطیف و نازک وجانبخش و دلکش # ~~چو سازی مثنوی را زیب دفتر # ~~خیال انکیزیش نازک نکوتر # ~~چوخواهی قامت دلداررا راست # ~~بزیبائی بیان کن قصه ای راست # ~~240 چو در سنبل نمائی عارض یار # ~~بر افروز آفتابی از شب تار # ~~حیالی همجو لبهای نکارین # ~~بغایت نازک و باریک و شیرین # ~~بگاه شرح چشم تسرک طناز # ~~همی کسن فتنهآ دور قمر ساز # ~~چو گفتار از لب یار افکنی بن # ~~حدیث شکر شیرین بیان کن # ~~کنیشرح میان ترک و تاجیک # ~~سخن پرداز همچون موی باریک # ~~245 چوبیچی درخیال زلف زنجیر # ~~بسان زلف شیدائی ز سرگیر # ~~نهییچی در حیال شعر بسیار # ~~که در خواندن ملالت آوردبار # ~~حداوندی که او نقشر آفریده است # ~~حیال ماه برچرخ او کشیده است # ~~زهر سیاره خورشیدی نیفروخحت # ~~که عالم از تف خورشید میسوخت # ~~گنای کز معانی هست پربار # ~~بودا همطالع ازهار و اشجار # ~~25 قبای قصه بریالای خوبست # ~~خیالش نیز هم برجای خوبست # ~~فرهاد و کلستان PageV00P045 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_46.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~دماغ خلق را زحمت ندادم # ~~معما در سخن رخصت ندادم # ~~چنان کاندر سیاهی آب حیوان # ~~خیالی درسوادش هست پنهان # ~~که همچون چشمهآ حیوان روان است # ~~درین عین سیاهی بس عیان است # ~~آغاز حکایت فرهاد # ~~چنین خواندم که فرهادبن فغفور # ~~حدیث کوهکن درجزء مسطور # ~~که آن کو پادشاه ملک چین بود # ~~5د2 به چین وقتی مگرعادت چنین بود # ~~سپاهش سربسر فغفور خواندی # ~~چو دولت برسر تختش نشاندی # ~~بمردی رستم آئین بود فرهاد # ~~شه و شهزادهآ چین بود فرهاد # ~~که او برداشتی زه از کمانش # ~~کسی هرگز نبودی در زمانش # ~~که بودی نیزه رستم حدنگش # ~~نیاستادی کسی در پیش جنگش # ~~خجل گشتی زتیر آن کمانکش # ~~260 اگر تیرو کمانش دیدی آرش # ~~همی انداخت تیرش دربراو # ~~عقابی گر پریدی بر سراو # ~~نکشتی زاهوی چینش حطاتیر # ~~بهچین کرتاختن بردی به نخجیر # ~~کهی بسترزناف آهوی چین # ~~کهی از پشت ببرش بود ms010 بالین # ~~هما از سایهآ او سروری داشت # ~~به خدمت چرخ ازوی برتری داشت # ~~بزیر آورده نسر از جرخ کردون # ~~265 که بازی به بازان همایون # ~~زهردانش که گویم آگهی داشت # ~~جلالش رتبت شاهنشی داشت # ~~پدررا در جهان فرزند او بود # ~~به خوشخوئی چوروی خودنکوبود # ~~عریزش داشتی چون جان شیرین # ~~جهان دیدی برویش خسروچین # ~~به می خوش زیستی در حدمت شاه # ~~زمی خالی نبودی گاه و بیگاه # ~~چوجانی داشت خوش میداشت جانی # ~~270 نبودی خالی از عشرت زمانی # ~~15 PageV00P046 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_47.png) # ~~1 # ~~صفت نگارخانه که فرهاد در چین ساخت # ~~عمارت کرد بهر خود سرائی # ~~بی چرقامشی فرخنده جائی # ~~گرفت استادیش اقبال بردست # ~~به معماری سعادت چون میان بست # ~~ز بنائی به نقاشی رسانید # ~~ز کار خشت با کاشی رسانید # ~~به نقاشان چین اعلام کردند # ~~چوکار سقف و بام و جام کردند # ~~نقوش مانوی در کار آرند # ~~275 که یکسر مسطر و پرگار آرند # ~~بسی پیرو جوانان کزین را # ~~بیاوردند نقاشان چین را # ~~چوسرو آن قامت آزاده دیدند # ~~چوروی فرخ شهزاده دیدند # ~~دهان بستند و ابروها کشادند # ~~سجودی کزعبادت بود کردند # ~~به چین در ابروی بی چین ایشان # ~~28 خوش آمد شاه را آئین ایشان # ~~که سرور بود نقاشان چین را # ~~بر حود خواند استاد گزین را # ~~که بوداندرهمه ماچین و چین فاش # ~~یکسی استاد شیرین کار نقاش # ~~ز نقش مانوی رسمی نماید # ~~اشارت کرد تادر پیش آید # ~~زهر نقشی نموداریش بگشود # ~~بیامدرسم را درپیش بنمود # ~~بصد آئین وصدنیر نگ و صدرنک # ~~285 چو بنمودش نموداری زارتنگ # ~~میان در کار بندند از دل پاک # ~~مقرر شد که نقاشان چالاک # ~~دل شهزاده را آنجا خوش آمد # ~~بدان نقشی کز آنجا دلکش آمد # ~~کیید آن حانه را زانسان نگارین # ~~که بهتر باشد از بتخانهآ چین # ~~پی خدمت زمین را بوسه دادند # ~~به امرش سروران گردن نهادند # ~~بسی دادند سیم و خلعت و زر # ~~*2 به شاگردان و استادان سرور # ~~بهر استاد دیواری سپردند # ~~هریک ms011 در زمان کاری سپردند # ~~بکار آرند هرصنعت که دانند # ~~* برکار از قلم گوهر فشانند # ~~فرهاد و کلستان PageV00P047 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_48.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~به چین هر کس که مکتوبی بخواند # ~~عجب باشد که نقاشی نداند # ~~چو فرهاداز خط خوش بهرور بود # ~~به چین در نقش پردازی سمربود # ~~295 خطچینی بغایت خوش نوشتی # ~~به تیزی گرم چون آتش نوشتی # ~~به شاکردان چین فرمود استاد # ~~که در نقاشی استاد است فرهاد # ~~به نقاشی چواو در چین یکی نیست # ~~یقین است این در این گفتن شکی نیست # ~~ز جان در کار نقاشی بکوشید # ~~به صنعت عیب کار خود بپوشید # ~~اکر خوشدل شودزین کارسرور # ~~ز انعامش غنی کردیم یکسر # ~~30 نداید همتی گر شد پسندش # ~~کههمت مست چون بالا بلندش # ~~نخستین سروری کو کلک برداشت # ~~حیال طلعت فغفور برداشت # ~~نمود از برج دولت آفتابی # ~~به تخت 3 زرنگار افرا سیابی # ~~وزیران و امیران از پس وپیش # ~~نشسته هریکی برعادت خویش # ~~قلم چون نقشبند شاه چین شد # ~~قلمزن از در صد آفرین شد # ~~305 وزان پس رسم نوبنیاد کردند # ~~خیال صورت فرهاد کردند # ~~بخوبی چهرهآ خوبش کشودند # ~~بمردم روی دولت را نمودند # ~~عیان شد طلعت فرخنده شاهی # ~~چو از برج سعادت روی ماهی # ~~وزان پس بتگری آغاز کردند # ~~خیال شمسهآ چین ساز کردند # ~~قلمزن کرد نقش شمسهآ چین # ~~نهاد آئین گلجهر حور آئین # ~~31 چنان برزد رخ گلچهر را رنگ # ~~که مانی شد خجل از نقش ارتنگ # ~~هر آن شاکرد کان بر کار بنشست # ~~بنقاشی قلم بکرفت در دست # ~~ز صورتهای زیبا چهره بگشاد # ~~که تابینی که حیران ماند استاد # ~~در آن ایام شاور سر افراز # ~~بهچین افتاده بود از ملک ایخاز # ~~ز عشق نقش مانی مرد آکاه # ~~315 حیال نقش گلچهر خور آئین # ~~نیندیشیده بود از سختی راه # ~~کشد اورنگ شیدارا به ماچین PageV00P048 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_49.png) # ~~18 # ~~ز شاگردان استادان فغفور # ~~سر آمد بود شیرین کار شاور # ~~بدو نیز آن زمان کاری سپردند # ~~سپردندش از آن ms012 وجهی که بردند # ~~چو کار افتاد باشاور طناز # ~~نهاد آنجا اساس دیر ابخاز # ~~بجائی خوبتر برساخت دیری # ~~که در کارش نیامد دست غیری # ~~32 به تنظیم آنگهی بنگاشت باهم # ~~خیال صورت عیسی مریم # ~~پس آنگه ساخت ترسادختری چند # ~~به شیرینی کرفتهآ خرده برقند # ~~ساختن شاور صورت دختر استاد ابخازی سنگتراش # ~~که فرهاد نگران او نند # ~~یکی راخوبترزان جمله ینگاشت # ~~به نزد مریمش بالا بر افراشت # ~~بخوبی نرگس شهلا گشاده # ~~نظر بر طلعت مریم نهاده # ~~به زیبائی چنانش چهره بگشود # ~~که بر حسنش خرد آشفته میبود # ~~325 اگر صدساله دیدی روی آنماه # ~~بصد حسرت بر آوردی زدل آه # ~~گرش دیدی کسی میدید جانی # ~~زهی بیجان که می بخشیدجانی # ~~یقین حندیدن صبح از صفائی است # ~~صفای صبح نورانی ز جائیست # ~~چوشد پرداخته نقش نگارین # ~~زخوبان روضه شد بتخانهآ چین # ~~شهی شهزادهآ مجلس فروزی # ~~هوای خانهآ نو کرد روزی # ~~رفتن فرهاد بدیدن نگارخانه و عاشق شدن بر خبال # ~~دختر اسقاد ستگترأش # ~~33 هوس شد خسرو روی زمین را # ~~که بیند کار نقاشان چین ر # ~~فرهاد و کلمستان PageV00P049 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_50.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~ز مجلس کرد عزم راه ناکاه # ~~ندیم و مطرب و ساقیش همراه # ~~سوی بتخانهآ چین راند ابرش # ~~به منگام حوش و ایام دلکش # ~~بسان نرکس سرمست دلدار # ~~نه مست مست و نه هشیار مشیار # ~~زمی بر عارضش خوی بر نشسته # ~~گلش را شبنم از می بر نشسته # ~~325 پریشان کرده سنبل بر سر گل # ~~شکسته گل بگل سنبل به سنیل # ~~کله سرگشته از سرو روانش # ~~کمر دل سست از موی میانش # ~~فتاده بر سر رانها کمندش # ~~شده از جان بزیر ران سمندش # ~~عنان از دست رفته مانده شید اش # ~~رکاب از بیدلی افتاده در پاش # ~~بدین حسن وبدین لطف و بدین کیش # ~~سوی بتحایهرفت ازخویش بی خویش # ~~34 چو گردانید پای راست از زین # ~~عمایون شد ازو بتخانهآ چین # ~~ز کرد راه در بتخانه شد شاه # ~~چو بتخانه بهشتی دید ناگاه ms013 # ~~در و دیوار پر خوبان مهوش # ~~ز تاجیک خوش و ترکان دلکش # ~~نموده رویها بی رونمائی # ~~بتان چین و ترکان حطائی # ~~بقرسو کلستانی ساز داده # ~~درو مه پیکران مجلس نهاده # ~~365 یکی کرده تمام آرایش خویش # ~~یکی مشاطه را بنشانده درپیش # ~~یکی معشوق را در بر کشیده # ~~یکی دست از حسد بر سر کشیده # ~~یکی جامی پرازمی برسردست # ~~یکی افتاده درپای گلی مست # ~~بجائی نارون استاده برپای # ~~بجائی بر کشیده سرو بالای # ~~بجائی غنچه دامان در کشیده # ~~بجائی لاله پیراهن دریده # ~~350 بجائی دیدهآ نرگس گشاده # ~~بجائی نیز نرگس دان نهاده # ~~بجائی بزم شاهی ساز کرده # ~~بحائی1 رزم را آغاز کسره # ~~ز طاوس و تذرو و کبک ودراچ # ~~هم از طوطی وقمری بلبل وکاچ # ~~مزین کرده باغ و بوستان را # ~~مفرح داده حان دوستان # ~~6 PageV00P050 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_51.png) # ~~بهرغان شکاری داده پرواز # ~~ز پشت بط نموده سینهآ باز # ~~355 سکان را درپی گوران فکنده # ~~بیوزان از گوزنان پوست کنده # ~~بجائی تخت زرین کرده بر پای # ~~برو فرهاد را بنشانده برجای # ~~پریروئی نشسته در کنارش # ~~شده چون بخت وچون اقبال یارش # ~~بسان دولتش بنشسته بردوش # ~~سعادت وار با بختش هم آغوش # ~~ز خویان حطای و چین و ماچین # ~~بسی برپا ز هر نقشی نگارین # ~~360 چو فرهاد آن بتانرا دید سرمست # ~~ز حیرت زد فراوان دست بردست # ~~به مستی دیدن نقش نگارین # ~~برد از عاشق تسکین دل و دین # ~~چودیده بر دلارامی کشاید # ~~دلارامش یکی درصد نماید # ~~درین دیدن همی کردید فرهاد # ~~ز خوبان یک بیک میدید فرهاد # ~~در آحر دید کاردست شاور # ~~نموده از بهشتی طلعت حور # ~~د36 برآن دیر مسیحائی کذر کرد # ~~در آن بکران ترسائی نظر کرد # ~~چنانش دلیسند آمد که از جای # ~~نماندش تاب تابرداشتی پای # ~~همانجا کرد مجلس را زنو ساز # ~~هم آنجا باده خوردن کرد آغاز # ~~بخوبی مجلسی شاهانه بنهاد # ~~به حشش چون دل خود دست بگشاد # ~~به نقاشان ز مزد دسترنجی # ~~ببخشید از کرم شاهانه ms014 کنجی # ~~و37 چومجلس کرم شد استادر احواند # ~~وزان دیر مسیحائی سخن راند # ~~بپرسیدش که این نقش کجائیست # ~~که بادل همچوجانش آشنائی است # ~~ز نقش عیسی ومریم بپرسید # ~~وزان دیگر پریرویان که میدید # ~~وزان سرکش نگار سرو بالا # ~~که درنزدیک مریم بود برپا # ~~جوایش داد استاد کرامی # ~~که هست این بنده را شاکردنامی # ~~3 جوایمردی غرب است اندرین بوم # ~~برای نقش ماچین آمد از روم # ~~حدمت چونکه آمد دلیسندم # ~~زروی مهر برکارش فکندم # ~~فرهاد و کلستان PageV00P051 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_52.png) # ~~ورهاد و کلستان # ~~کنون این کارها کار غریب است # ~~درین خانهآ نمودار غریب است # ~~اجارت داد تا او را بخوانند # ~~یکایک این سخن زو بازدانند # ~~چو دولت نزد فرهاد آمد از دور # ~~سخن پرداز شیرین کار شاور # ~~380 زمین بوسید وخدمت کردو بر حاست # ~~به مدح شاه نو مجلس بیاراست # ~~خدش آمد شاه نو را کفتن او # ~~به مدح شاه کوهرسفتن او # ~~نخست از منزل و سیرش بپرسید # ~~پس آنکه قصهآ دیرش بپرسید # ~~سخن پرداز آغاز دعا کرد # ~~سخن در کسوت شیرین ادا کرد # ~~چنین کفت آن خردمند سخن ساز # ~~کزین دیری است در اقصای ایخاز # ~~385 بدین آئین در آن دیر است با هم # ~~فرار تخت زر عیسی و مریم # ~~چنین بکران در آنجا بنده باشند # ~~بخوبی چون مه تاینده باشند # ~~دگر آن بت کز اینها خوشتر آمد # ~~برتبت از همه بالاتر آمد # ~~پریروئی است در خوبی یکانه # ~~ندیده مثل او چشم زمانه # ~~کسی کان رلف و رحسارش ببیند # ~~چو زلفش بر سر آتش نشیند # ~~390 فراوان دوستدارانند او را # ~~جهانی جان سپارانند او را # ~~کسی را تا بغایت نامزد نیست # ~~که میل حاطرش بانیک و بدنیست # ~~پدید آید بهر ایام باری # ~~مطرا همچو خحرم نوبهاری # ~~میان آن بتان عیسوی دم # ~~به خدمت او روددر پیش مر # ~~هم او باشد ازین خوبان که پیوست # ~~نهد در پیش مریم دست بردست # ~~395 پدر دارد مهندس مرد استاد # ~~بکار سنگیرداری جو بولاد # ~~بوقت کار ms015 می باشد در آن بوم # ~~بدستش کوه سنکین مهرهآ موم # ~~سخن پرداز جون این قصه بر گفت # ~~دل شهراده شد با حرمی حفت # ~~ر گفتار خوش شاور دمساز # ~~دل شه کرم شد بردیر ابخان # ~~به چشمش دحتر ترسا حوش آمد # ~~حیال دحترش بس دلکش آمد PageV00P052 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_53.png) # ~~22 # ~~بیاد آن پریرخ لب گشادی # ~~60 چو جام باده را برلب نهادی # ~~حدیثش را ز راوی کوش کردی # ~~می گلگون بیادش نوش کردی # ~~ندیم حاص او شاور بودی # ~~به می چون انده از دل میزدودی # ~~حدیث درد دل با کس نگفتی # ~~حیالش را چوجان در دل نهفتی # ~~سپری شدن روز کار ففقوریدر فرهاد # ~~در عیش و طرب برخود کشادند # ~~در آد مدت که این مجلس نهادند # ~~شه ماچین و چین افتاد از کار # ~~605 چنین خواندم که شد فغفور بیمار # ~~در آخر مدت عمرش بسر شد # ~~ززحمت مدتی بیخواب وخورشد # ~~ز کار خسروی از ناکهان رفت # ~~جهانسالار ناکه از جهان رفت # ~~کدائی ناکهان شاه جهان شد # ~~جهان کهنه باز از نو جوان شد # ~~به افسوسی درین دیر فسوسی # ~~جهان کهنه کرد از نو عروسی # ~~که هر رستم به دستان دکر کشت # ~~10* چهدستان دارد این رال دو تاپشت # ~~که باشد ایمن از دستان این زال # ~~بیک ساعت همی کردد به ده حال # ~~کند دستان خضاب از خون سرخاب3 # ~~به دستان رستم زال است ازین باب # ~~که در ماتم زند ساز عروسی # ~~چرا زان کس نیوشی چاپلوسی # ~~که مغزش چون پیاز آمدهمه پوست # ~~فریب او مخور زنهار ای دوست # ~~که هر شادی کزو بینی بود غم # ~~415 پی عیش جهان منشین به ماتم # ~~جهان کهنه بی شوهر نماند # ~~سریر شاه بی سرور نماند # ~~به ماتم شد روان از چشمها رود # ~~چوفغقور این جهان راکرد بدرود # ~~ز تختش تختهآ تابوت کردند # ~~برای شه غم بسیار حوردند # ~~برفت او و ازو نام نکو ماند # ~~فراقش عالمی بر حاک بنشاند # ~~بکین داری و تندی چون هزبری # ~~* برادر ms016 داشت حسرو زرد کبری # ~~فرهاد و کلستان PageV00P053 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_54.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~ز بس بیرائی آن کبربی راه # ~~چودیوش داشتی فغفور درچاه # ~~چهارش کبر دیگر بود فرزند # ~~همه مانند وی بسیمهر و پیوند # ~~چو ار فغفور میبودند مقهور # ~~بحاجت خواستندی مرک فغقور # ~~ز تقدیر خدا آن دیو ناکاه # ~~زچچاه آمد برون و رفت برکاه # ~~425 در آن ماتم که کس با کس نپرداخت # ~~فراز تخت شد کردن برافراخت # ~~زن فغفور چین را برد برتخت # ~~فروزان کسرد او را اختر بخت # ~~ار آن حالت پریشان کشت فرهاد # ~~غم مرک پدر بگذاشت از یاد # ~~پدرزن را چو باعم همنشین دید # ~~ازان حالت چو بید از باد لرزید # ~~کجا جوید ززن هرکز وفا مرد # ~~زنی کو مهر شوهر داشت این کرد # ~~630 زخونی کان بناخن روی می خست # ~~عروسی را خضاب افکند بردست # ~~بدان حالش چو باعم مهربان دید # ~~ز غیرت خون دراندامش بجوشید # ~~بدید اورا که چون مهخوش بر آمد # ~~ز غیرت سرخ چون آتش بر آمد # ~~چوموی خویشتن بر خاک بنشست # ~~برید از خوشدلی با درد پیوست # ~~تن خود نیز موی خویش پنداشت # ~~که همجون طرةآ خودقصد سرداشت # ~~435 بترکاری ز کار برتری نیست # ~~که سرداری جهان را سرسری نیست # ~~بسی کس هست کودر خوردشاهی است # ~~ولسی دولت بتایید الهی است # ~~چو آئین عم و عمزادکان دید # ~~ز کردار بد ایشان بترسید # ~~درایشان دیدکایشان می ستیزند # ~~که خون بیکناهی را بریزند # ~~بهدولت چون رسد دولت ندیده # ~~منه بردولتش زنهار ویده # ~~660 بخاک اولی بود انباشتن چشم # ~~که ار ناکس مروت داشتن چشم # ~~بزرگان از سیهداران و دستور # ~~ز فراش و ز باورچی و گنجور # ~~همه گشتند روگردان ز فرهاد # ~~فلکشان حق نعمت برد از باد # ~~چو شهزاده نگه کرد ازپس و پیش # ~~نه از بیگانه کس دید و نه ازخویش PageV00P054 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_55.png) # ~~23 # ~~به پیش خودندید از خویش وهمدم # ~~445 غلام مهربان ترک وفادار # ~~بجز یک بنده و شاور محرم # ~~میان ms017 مردمان آن کس بود مرد # ~~که شیر شرزه بودی گاه پیکار # ~~چو بایاری بعشادی باده نوشد # ~~که برجان گیرد از یاران غم ودرد # ~~زشاورش خوش آمد مهربانی # ~~به سختی نیز چون مردان بکوشد # ~~چو صبحش باصفای اندرون یافت # ~~صفای اندرون و مهر جانی # ~~45 به اعزاز تمامش پیش خود خواند # ~~زمهر دل چو خورشیدی براو تافت # ~~چنین فرمود کای یار و فادار # ~~ز احوال درون با او سخن راند # ~~عمی دارم وزین غم میهراسم # ~~که درسختی ندارم جز تو کس یار # ~~درین قصد سرمن یاربی کن # ~~غمم آنست کز عم میهراسم # ~~به ملک حود چوشد قصدم مقرر # ~~درین غمها مرا غمخواریی کن # ~~655 بشرط انکه پنهان داری احوال # ~~مرا زینجا به شهر حویشتن بر # ~~بنوعی برکه کس آکه نگردد # ~~نکوئی هیچکس را صورت حال # ~~پس آنکه درج گوهر پیش بنهاد # ~~به بیره بر که کس بیره نگردد # ~~جو شاور التماس شه نیوشید # ~~در درج کهر درپیش کشاد # ~~به دلگرمی بگفت ای شاه خوش باش # ~~بخدمت از میان جان بکوشید # ~~وم میان بست ازپی ترتیب کردن # ~~که تانقشی زند بر آب نقاش # ~~نخستین داد برتن جامهها ساز # ~~عم ره را بنوع خوب خوردن # ~~معانه جامه برتن راست کردند # ~~بدان کشت از عموم خلق ممتاز # ~~میان جامه انواع جواهر # ~~بدان نقش آنجه دلشان خواسب کردید # ~~گر پشم سفید آورد با دست # ~~بدانش تعبیه کردند در سر # ~~6* یکی دیگر سوی همراه خودبرد # ~~بصنعت گرد روی خویش بربست # ~~دیگر ازان جنس پسنده # ~~بگرد روی گلگونش بر آورد # ~~محاسن کرد گرد روی بنده # ~~فرهاد و کلستان PageV00P055 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_56.png) # ~~فرهاد و کلمستان # ~~وزان پس جامهها کردند دربر # ~~در اول شب برون رفتند از در # ~~رفتن فرهاد باشاور و مغبل بایخاز # ~~همه شب تا سحرکه ره بریدند # ~~چو شد روشن دهی از دور دیدند # ~~مهندس حیلهآ نو کرد بنیاد # ~~بدوسانید برهم چشم فرهاد # ~~47 چو نابینا گرفتش دست بر دست # ~~نمود آمنک ساز بینوائی # ~~سوی آن ده ms018 شد و برحاک بنشست # ~~بزاری کرد آغاز کدائی # ~~درین صورت چوفسلمی خوش بیاراست # ~~برای کورسر کردان خری خواست # ~~چو دیدند آن سه مسکین را پریشان # ~~خری دادند اهل ده بدیشان # ~~بصد خواری نشاندش بر سرحر # ~~ازان ده رفت سوی دیه دیگر # ~~474 در آن ده نیز کرداین نوع آغاز # ~~کدائی کرد عادت مرد طناز # ~~بدان تاگر کسی از پی دواند # ~~اکر شهزاده را بیند نداند # ~~بمردم روز کورش می نمودی # ~~ولی چون شب شدی چشمش کشودی # ~~شب و روز اینچنین ره مینوشتند # ~~چنین کشتند و از عادت نگشتند # ~~بسی ره را بدین آئین برفتند # ~~بدین حیلت ز حد چین برفتند # ~~آگاهی عیم از گریختن فرهاد و فرستادن فرزندان خود # ~~بالشگر دریی آنان آزراد دیکر # ~~48 چوفرهاد از حرم سوی سفر شد # ~~که فرهاد از حرم رودر کشیده است # ~~عمو عمزادگانش را حبر شد # ~~درین مدت کسی اورا ندیده است # ~~ز دولت حانهٔ‌ خودروی بر کاشت # ~~کلاه بخت را برتخت بگذاشت # ~~پریشان گشت عم چون آکهی یافت # ~~که فرهاد از غمعم روی برتافت # ~~5 PageV00P056 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_57.png) # ~~23 # ~~براندیشید کوچون رفته باشد # ~~ز خانه با که بیرون رفته باشد # ~~485 پس از اندیشهآ بسیار درکار # ~~مقرر کرد با خود مرد خونخوار # ~~که چون بربست رخت از خانه فرهاد # ~~غلامش برده باشد سوی داماد # ~~که بود آن بندهاش انعام خواهر # ~~فرستاده بچین بهر برادر # ~~مگرفرهاد جائی خواهری داشت # ~~که آن خواهر زمیران شوهری داشت # ~~سپاهش بود و ملکی داشت معمور # ~~سه فرزند دگر از دخت فغفور # ~~69 جوانانی چو شیرنر به چنگال # ~~بمردی هر یکی ده رستم زال # ~~سپاهی مریکی را بردر خویش # ~~ز اندازه برون و از عدد بیش # ~~ازیشان تا بدان ایوان که شه بود # ~~بگفت راستان یکماهه ره بود # ~~چو تخت شه از یشان بود بس دور # ~~کسی آکه نبود از مرگ فغفور # ~~شه نو چون بدین افکند بنیاد # ~~که شد فرهاد یکسر پیش داماد # ~~495 دوفرزند وسپاهی در پی ms019 انداخت # ~~ازان غافل که بازیهای3 کژ باخت # ~~ببازی خواست کردن چاره سازی # ~~که ناکه چرخ بردادش ببازی # ~~در آن تدبیر تقدیر خدا بود # ~~مگو تدبیر شاه چین خطا بود # ~~همائی حواست تاگیرد به شاهین # ~~تو بازی کردن چرخ کهن بین # ~~اکاهی یافتن داماد فرهاد از لشگر فففور # ~~چوشد نزدیک ایشان لشگر ازدور # ~~ز حال آگاه شد داماد فغفور # ~~م5 همان کزمرگ فغفور آگهی یافت # ~~چو شیر تر بسوی رزم بشتافت # ~~خلوت حواند فرزندان خودرا # ~~سرافرازان و دلبندان خود را # ~~بدیشان کفت فغقور از جهان رفت # ~~مرا نیز از تن بیتوش جان رفت # ~~س از فغقور عم فرهادرا کشت # ~~شکست از ماتم ایشان مرا پشت # ~~مون بر قصد ما لشکر فرستاد # ~~ر بد فعلی بهانه کرد فرهاد # ~~فرماد و کلستان PageV00P057 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_58.png) # ~~فرهاد و گلستان # ~~د. 5 دو فرزندش میان این سپاهند # ~~چو ببر تند از ما کینه خواهند # ~~درین اندیشه دل برجای دارید # ~~سپاه خویش را بر پای دارید # ~~چو شیرشرزه بر دشمن خروشید # ~~بروز رزم چون مردان بکوشید # ~~میندیشید از بسیاری میش # ~~کهن کرک است در خونخواری حویش # ~~ممی خواهم سوی دشمن گرایم # ~~بکوشم کز پس دشمن درآیم # ~~وان شما این راز را با کس مگوئید # ~~بسوی لشکر دشمن بپوئید # ~~بمردی خاطر دشمن خراشید # ~~ز مکر دشمنان غافل میاشید # ~~وزان پس رفت مرد کاردیده # ~~بکیتی نیک و بد بسیار دیده # ~~کزین کرد از سیه مرد هزاری # ~~بمردی هر یکی رستم سواری # ~~چوشب دردست آمدروی بر کاشت # ~~سوی دشمن به بیره راه برداشت # ~~515 سهروز و سهشب از بیراه بنوشت # ~~چهارم روز از بدخواه بگدشت # ~~فرود آمد بجائی خرم و خوش # ~~دلش پرکینه و حاطر مشوش # ~~رها کردند اسیان را بصحرا # ~~بخوردن دست بردند از سرپا # ~~دکر باره به اسبان بر نشستند # ~~زره را بر سر زینکوهه بستند # ~~نماز شام بر کوهی رسیدند # ~~سپاهی بیکران از دور دردند # ~~20د ببرق طوق پیدا کشته از دور # ~~نشان بارگاه آل فففور # ~~به ms020 می خوردن نشسته فارغ از جنگ # ~~وزیشان دور اسبان نیم فرسنگ # ~~برسم چینیان مجلس نهاده # ~~ز مستی بند تر لکها کشاده # ~~ز جام می همه مغرور کشته # ~~ز حودرفته زدانش دورگشته # ~~همه خودبین شده وز خود پرستی # ~~گرفته در سر از سودای مستی # ~~525 که چون ایشان درین آفاق کس نیست # ~~چوایشان زیراین نه طاق کس نیست # ~~ز مغروری بترک رزم کرده # ~~بجای رزم ساز بزم کرده # ~~بجای ترک چینی باده در سر # ~~زره از جعد زلف یار دربر PageV00P058 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_59.png) # ~~28 # ~~کمر از دست جانان برمیانها # ~~سپر در رخ کشیده از رخ یار # ~~سمند از پشت خوبان زیر رانها # ~~530 شبیخون رازده بر خون ساغر # ~~کمان در دست از ابروی دلدار # ~~بجای تیغها و خنجر تیز # ~~صراحی را زتن برداشته سر # ~~بجای هولنای و زخمهآ کوس # ~~صراحی و پیاله کشته خونریز # ~~بجای سرفراران بر در شاه # ~~نوای اکری و آوای قاپوس # ~~چماق وتیغ وخنجر زیر مفرش # ~~ندیم وساقی و ترکان چون ماه # ~~525 مشو مغرور از سرمستی می # ~~فتاده زیر زین قربان وتر کش # ~~نمیگویم به می مجلس میارای # ~~پس از مستیش مخموری است در پی # ~~به بیگه شیرگیری کردن آهوست # ~~ز می جانی دکر بر جان میفزای # ~~چه سود از خواب مستی برسرگاه # ~~همه کاری بجای خویش نیکوست # ~~چوگرگ کهنه دید از تیغ کهسار # ~~تو خوش در خواب و دشمن در کمینگاه # ~~*عان به گردان گفت هان وقت شتایست # ~~همه خنجر زنان ایمن ز پیکار # ~~شییخون است چون مردان بکوشد # ~~که شه مستست و شادروان خرابست # ~~از اول شب سوی شاهان گرائیم # ~~برای سرخوشان چون می بجوشید # ~~بتیغ یکدگر ایشان نمیریم # ~~بگرد خرگه شاهان در آئیم # ~~اگر آیند امشب هردو در دست # ~~بر آن باشیم کایشان را بگیریم # ~~545 سلاح و ساز برتن راست کردند # ~~چنان میدان که جان از دردوغم رست # ~~برای اسمها صدکس برفتند # ~~زمردی هرچه دلشان خواست کردند # ~~شایگه سایه چون افکند بر کوه # ~~دگر ms021 چون شیر سوی رزم تفتند # ~~دوان گشتند گردان سوی انبوه # ~~فرهاد و گلستان PageV00P059 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_60.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~شببخون کردن داماد فرهاد و کرفتار شدن # ~~غردو قرزند فففور # ~~کمند سر فرازان رفته درتاب # ~~که سربرزد ز تیخ گوه مهتاب # ~~دودانگ از شب گذشته مه برامد # ~~چو روشن شد سیه در لشگر آمد # ~~*دن دوانیدند تا خرکاه شاهی # ~~نه میرآکاه بود و نه سپاهی # ~~سواران چون سوی خرکه رسیدند # ~~بگرد بارگه صف بر کشیدند # ~~ز هول سرفرازان زبر دست # ~~شدند آکه گرانخوایان سرمست # ~~بر آشفتند شاهان برسر تخت # ~~نگون دیدند بردرگه سر بخت # ~~هر آنکس کوشدی ارخواب آکاه # ~~سپاهی پیش حود میدید ناگاه # ~~ددد سپهسالار از این حال آکهی یافت # ~~بسوی رزمکه چون برق بشتافت # ~~سلاح جنگ برتن راست میکرد # ~~که تاآید چو مردان سوی ناورد # ~~بجای خود سقمان بود برسر # ~~زره پنداشت ترلک بود دربر # ~~کمان پنداشت اگری بود در دست # ~~حدنگ انگاشت خودنی بوددر شست # ~~کمان را از کمانچه باز نشناخت # ~~بدین آثآین بسوی رزم میتاحت # ~~6ن چو گردان حال را زینگونه دیدند # ~~فرو جستند ودر خرکه دویدند # ~~دو حسروزاده را بر هم ببستند # ~~ز غم خوردن بکلی باز رستید # ~~بشادی باز براسیان نشستند # ~~شهان را بسته براسیان بیستند # ~~هم اندر نیم شب داماد فرهاد # ~~شهان را سوی فرزندان فرستاد # ~~دگر ایشان که سوی گله راندند # ~~بتیزی اسب براسیان دواندند # ~~د6د چو در نزدیکی اسبان رسیدند # ~~نکهیانان سواران را بدیدند # ~~در آن شب یکسره بودند آگاه # ~~نهاده شب همه شب چشم برراه # ~~همه مردان و هریک مردکاری # ~~کمندانداز تا پانصد سواری PageV00P060 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_61.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~بروز از بام مسی خفتند تا شام # ~~یکی زیشان که راه سروری داشت # ~~زشام آگاه میبودند تا بام # ~~ملاد بسی در جنگها کار آزموده # ~~میان گله بانان مهتری داشت # ~~شبیخون را فراوان دیده در جنگ # ~~میان جنکیان بسیار بوده # ~~شب تیره سواران چنین دید # ~~بمردی سالها کردیده در جنگ # ~~بیاران گفت هان مردانه ms022 باشید # ~~برای گله گرگ اندر کمین دید # ~~چنین دائم که اختر گشت وارون # ~~یک امشب باخرد بیگانه باشید # ~~دلاد بکوشید امشب اسبان را برانید # ~~که آمد بحرسر اسبان شبیخون # ~~که دشمن در کمینگاه است امشب # ~~گله یکسر به لشکرکه رسانید # ~~پس آنگه گله را راندند یکسر # ~~پیاده ماندن شاه است امشب # ~~ز چویانان شدند آکاه گرگان # ~~ز دشت رزم تا نزدیک لشکر # ~~برایشان تاحتن کردند از پس # ~~بر اشفتند کرگان باسترگان # ~~ماد برحم تیغ تیز و گرز پولاد # ~~بیکرو در دوانیدند صد کس # ~~بمردی کله را در پیش کردند # ~~بر آوردند از بدخواه فریاد # ~~سحرکه چون خدیو چرخ احضر # ~~پس آنگه روبراه خویش کردند # ~~سواران تیغ و خنجر بر کشیدند # ~~ز تیغ کوه رخشان کسرد خنجر # ~~روان کشتند سوی رزم دشمن # ~~چو خورشیدی سپر درسر کشیدند # ~~شا5 سیه چون تخت رابی تاج دیدند # ~~درحشان آفتاب از خود و جوشن # ~~به مسکینی زیانها برگشادند # ~~ز دشمن درسیه تاراج دیدند # ~~سواران چون ز دشمن کام دیدند # ~~بخواری در سم اسبان فتادند # ~~بخشیدند خون جمله یکسر # ~~زخونریزی عنان را واکشیدند # ~~بیاوردند نزدیگان شه را # ~~ببردند آنچه لایق بود و درخور # ~~59 حروشید انگهی داماد فرهاد # ~~وزیر شاه و سالار سپه را # ~~زیان سرتیز کرده همچو فولاد # ~~3 PageV00P061 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_62.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~زمانی خویش را با هوش دارید # ~~بدیشان گفت یکسر گوش دارید # ~~حدیث من بدو یک یک بکوئید # ~~اجازت شد که سوی شاه پوئید # ~~جو خورشید فلک رای تو انور # ~~بکوئید ای خدیو هفت کشور # ~~دل خود را بدان حرسنددارم # ~~دو فرزند تو را در بند دارم # ~~بفرزندان کنم جان ترا شاد # ~~95ن اگر فرهاد را خواهی فرستاد # ~~کنم بازت بفرزندان سرافراز # ~~فرستم هردو فرزند ترا بار # ~~کمینهآ بندهآ تخت تو باشم # ~~چو دولت چاکر بخت تو باشم # ~~اگر بیدا نخواهد گشت فرهاد # ~~دهم جان دو فرزند تو برباد # ~~سیاهت را دهم یکسر به تاراج # ~~بیایم وز سرت دور افکنم تاج # ~~که ms023 تا فرهاد را در بر بگیرم # ~~م6 درین کین خود از سر بر نگیرم # ~~هنوزش تیغ خونین برسر چنگ # ~~بگفت این وعنان بر تافت از جنگ # ~~گو لشکرشکن سوی سپه تفت # ~~شکسته لشگر چین سوی چین رفت # ~~رسبدن فرهاد با نشاور و مقبل بابخاز # ~~ببرد از خاطر ما یاد فرهاد # ~~شبیخون کردن داماد فرهاد # ~~نیامد از غریبان هیچ یادت # ~~غریبی عارف آخر شرم بادت # ~~بسی فرهاد را در راه مکدار # ~~605 ره دور است و سختیهای بسیار # ~~بگرد باغ استادش برآور # ~~دمی از راه ابخازش در آور # ~~بپایان برد آخر آن ره دور # ~~زدفتر این چنین خواندم که شاور # ~~همائی را که از چین داد پرواز # ~~رسانیدش به دارالملک ابخار # ~~که شد از بندغم چون سرو آزاد # ~~حردبین چون بکار آورد فرهاد # ~~610 چوخونخواره عمش بر تخت بنشست # ~~چودرویشان زمنزل رحت بریست # ~~نکرد آهنگ تخت و شهریاری # ~~و سر بنهاد رم تاحداری PageV00P062 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_63.png) # ~~32 # ~~چو باران کرد میل کبک و دراج # ~~نشد چون چرخ سرپوشیدهآ تاج # ~~بخونی داد از دانش دیت را # ~~بچین بخرید ملک عافیت را # ~~کسی کورا بود کنج فراغت # ~~در آن کنجش بود کنج قناعت # ~~15ع جم ونوشین روان او را توانگفت # ~~فریدون جهان او را توان کفت # ~~غلط کفتم چه جمشید و فریدون # ~~چه ارزد دولت پیر همایون # ~~نیرزد کنج صد کیخسرو و جم # ~~جوی از کنج ابراهیم ادهم # ~~دلا کنج فراغت را بدست آر # ~~درو کنج قناعت را نگهدار # ~~بهوش آ مدتی ترک جنون کن # ~~حیال آرزو از سر برون کن # ~~620 هرانکو از قناعت شد توانگر # ~~توان کفتن کا دارد کنج کوهر # ~~ز فقر ونیستی برکش علم را # ~~بگرد آرزو در کش قلم را # ~~سری کورا سر بوشی نباشد # ~~تنش را پرنیان پوشی نباشد # ~~بدان سر سرور دوران3 توانکفت # ~~بدان تن پای تا سر جان توان کفت # ~~زبیم ره چو ایمن کشت شاور # ~~زمین بوسید پیش شاه از دور # ~~625 پس آنگه کفت ms024 بافرهاد کای شاه # ~~معافم دار از کستاخی راه # ~~برفت آن رنج و آن سختی که دیدیم # ~~کنون در حطهآ ایمن رسیدیم # ~~بدان کین جای خرم جای داعی است # ~~مقام و مسکن وماوای داعی است # ~~بباید گفت این مخلص نیوشید # ~~ازین پس جامهآ دلخواه پوشید # ~~بسراسیان موافق برنشستن # ~~جواهر برسر زینگوهه بستن # ~~*6 که شاهنشاه این اقلیم ترساست # ~~حدا ترس است و بردین مسیحاست # ~~ستمگررا ز بس کزتن کند پوست # ~~ستمکر یوزار فراش آهو است # ~~حدیث عدل او از کفت بیش است # ~~همه کردار او برجای خویش است # ~~در آن دم چون سخن برداز این کفت # ~~ازان دم همچو کل فرهاد بشکفت # ~~چو غنجه کرچه بس ولتن میبود # ~~چوگل زان دم لب پرحنده بگشود # ~~فرهاد و کلمستان PageV00P063 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_64.png) # ~~فرهاد و کلمستان # ~~635 جواهر هرچهآ باخود داشت فرهاد # ~~سه قسمت کرد و پس در پیش بنهاد # ~~ز هرسه بخش بخشی قیمتی دید # ~~به شاور وفادارش بیخشید # ~~یکی دیگر برای خویش برداشت # ~~یکی دیگر به پیش بنده بگذاشت # ~~به مقبل گفت کین از پیش بردار # ~~چو کنجورش بنزد خود نگهدار # ~~ازینجا آنچه درخورداست بفروش # ~~دکر میدار بهر خرج ماگوش # ~~0عع بهجائی کاب آن ماراخوش آید # ~~زمین فرخ هوایش دلکش آید # ~~بخر از بهر ما املاک بسیار # ~~که باید در معیشت ملک ناچار # ~~چو از فرهاد شاور آن کرم دید # ~~زمین از شکر آن انعام بوسید # ~~دو بخش کوهرش برجای بگذاشت # ~~یکی بخشی که بهتر بود برداشت # ~~کزان هردانه بودی زیب تاجی # ~~کهینش دانه ملکی را خراجی # ~~645 به شاور آن همه انعام فرمود # ~~منوز آن دم خجالت برد از حود # ~~عطاها کرد پیش او عطانه # ~~شهچین بود در اصلش حطانه # ~~که مردم زاده بابیگانه و خویش # ~~کند بخشش بقدر همت خویش # ~~و کیل خرج ازان یکدانه بفروخت # ~~بهاچون دید چندین کیسه بردوحت # ~~خرید از بهر خسرو اسب وزین را # ~~دگرگون کرد آئین شاه چین را # ~~ود6 بهوضع خواجکانش جامه پرداخت # ~~هر آن ms025 چیزی که در خوردید میساخت # ~~وزان پس کرد کارخویشتن راست # ~~خریداز بهرخودهم آنجه میخواست # ~~دگر بخرید انواع ره آورد # ~~بزرگان را بزرک و خردرا خرد # ~~بدین آئین سوی ایخاز رفتند # ~~بترتیب از در خود باز رفتند # ~~در آنجا آنک دولت بردرش بود # ~~چنین خواندم که شیرین دحترش بود # ~~655 چو در ایخاز آمد باز شاور # ~~در آمد حطهآ اخاز را نور # ~~که از ابخازیان آزاده ای بود # ~~بقدر خویش مردم زادهای بوه # ~~عنان پیچید سوی حانهآ خویش # ~~قدم بنهاد در کاشانهآ حویش # ~~32 PageV00P064 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_65.png) # ~~32 # ~~ # ~~چو دیدندش همه شادی نسودند # ~~خبر یاقتن شاه ابخاز از آیمدن شاور و خرمی نمودن # ~~شه ایخاز3 آکه شد که شاور # ~~م66 بغایت شد ازین گفتار خحرم # ~~بدان نزدیکی آمد از ره دور # ~~بفرمودش طلب کردن باعزاز # ~~که شاور از قدیمش بود هسدم # ~~روان شد سوی شه فرهاد را برد # ~~زبهرش کرد بزم خسروی ساز # ~~بدرکاه شه ابخاز رفتند # ~~هم از تنسوق انواع ره آورد # ~~بعادت دست شه را بوسه دادند # ~~چو دولت از در او باز رفتند # ~~665 شهنشه طلعت فرهاد را دید # ~~پس آن تنسوقها پیشش نهادند # ~~بود پیدا میان خلق جمشید # ~~بآئین بزرکانش بپرسید # ~~بنزد مسند حود خواند اورا # ~~توان دانست روز از شب بخورشید # ~~بزیر دست او شاور بنشست # ~~بدست راست بربنشاند او را # ~~نشاند از راست کردان سرافراز # ~~بزیرش سر فرازان زبردست # ~~ماع بتان شوخ چشم لاله رحسار # ~~بدست چب پریرویان طناز # ~~نشست اول بتمکین بریسارش # ~~جهانسوز و دلاشوب وجکرخوار # ~~بزیرش دلبران شه نشستند # ~~مهین بانو و شیرین در کنارش # ~~وزیشان زیرتر حوبان ابخاز # ~~چو مروارید برهم رسته بستند # ~~ر شاور انگهی پرسید احوال # ~~نشستند از پی شوحی بصد ناز # ~~675 سخن پردار حال حود همی گفت # ~~از آن رفتن بچین و صورت حال # ~~بالماس سخن کوهر همی سفت # ~~پس آنگه قصهآ قرهاد پرسید # ~~حدیث حسرو چین نقشپرداز # ~~درو هردم به چشم مهر میدید # ~~*سرورگفت این برنا زچین است ms026 # ~~بنقش نقشبندان کرد آغاز # ~~نژاد او ز ترکستان زمین است # ~~فرهاد و کلستان PageV00P065 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_66.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~بنقاشی بدینسان فاش کس نیست # ~~به چین در مثل این نقاش کس نیست # ~~68 پدر بودش بچین نقاش چالاک # ~~که برآب روان زد نقش افلاک # ~~چو بودم خوشه چین خرمن او # ~~بچین رفتم کرفتم دامن او # ~~فراوان بوسهاش برپای دادم # ~~چو چین دامنش در پا فتادم # ~~نظر برخاک پای خویش بکماشت # ~~چو دامان خودم از حاک برداشت # ~~ز شاگردان نامی بر سر آورد # ~~مرا از جملهآ شاگردان برآورد # ~~به خدمت از همه مخلصترم دید # ~~بسی بر آستان خود سرم دید # ~~سرم از همسران خود برافراشت # ~~بسی بر آستان خویش نگذاشت # ~~ز غمهایم سوی شادی رسانید # ~~ز شاگردی باستادی رسانید # ~~بدار الملک باقی شاد بنشست # ~~چو او از ملک فانی رخت بربست # ~~دکر کردم هوای خانهآ خویش # ~~هوس کردم سوی کاشانهآ حویش # ~~69 مر این برنا که فرزند است اورا # ~~بکیتی خویش و پبوند است اور # ~~مرا در راه بی همراه نگذاشت # ~~بزرگی کردو با من راه برداشت # ~~گهی میراند سست و که دوانید # ~~که تا از چین بابخازم رسانید # ~~کنون از خدمت او شرمسارم # ~~زبان عدر خواهی هم ندارم # ~~کند از عدر حواهی سر بلندم # ~~مکر خسرو کند باز ارجمندم # ~~در آمد خوان و خوانسالار از در # ~~695 چو شاور این حکایت* گفت یکسر # ~~سماطی بر بساط حسروانه # ~~فرو جید از ملک تا آستانه # ~~مراد حاطر آزاده آوره # ~~پس از وی ساقی آمد باده آورد # ~~قدح در دست پیش آمد غلامی # ~~به پیش هر یکی بنهاد جامی # ~~نهاد آنکه بر خوبان مهوش # ~~بنزد هردو سه کس محلسی حوش # ~~700 بر آن رسمی که عادت بود آندم # ~~غذا و می همیخوردند باه # ~~زدی راه دل فرهاد و شاور # ~~نوای بربط و آوای طنبور # ~~سماعی ارغنونی گوش کردند # ~~شراب ارغوانی نوش # ~~بردنه # ~~35 PageV00P066 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_67.png) # ~~نشسته روبرو در مجلس شاه # ~~یلان ارمن و ترکان ms027 خرگاه # ~~بیاد هم گرفته جام در دست # ~~ببوی دوستکانی کشته سرمست # ~~705 در آن ایام شیرین داشت نه سال # ~~بیک ساعت همی کشتی بده حال # ~~لب شیرین بشیرینی کشودی # ~~بیک نکته هزاران دل ربودی # ~~چو چشمش میگساری بود درسر # ~~چو زلفش بیقراری بود در بر # ~~هزارش ساحری در چشمو3 ابرو # ~~هزارش دلبری در هر سرمو # ~~لب شیرین او از کوچکی باز # ~~شکسته تنگ شکرها به ابخاز # ~~والا شنیدی گفتن خوبان سرمست # ~~چو زلف خویش می پیچید بردست # ~~بدستان زلف مهروئی گشودی # ~~بپا با دیگری شوخی نمودی # ~~بابرو بایکی میکرد سازی # ~~بغمزه بایکی میگفت رازی # ~~بزیر چشم در فرهاد میدید # ~~بمرغ دیده از دل دانه میچید # ~~ز چشم شوخ او دانست فرهاد # ~~که چشمش فتنهها کرده است بنیاد # ~~715 چگویم وصف او خود گفته آید # ~~در شیرین بخوبی سفته آید # ~~چو سرها شد گران از بادهآ ناب # ~~چونر کس چشم خوبان کشت پرخواب # ~~بیادشه زمین بوسید شاور # ~~قدح نوشید بر آواز طنبور # ~~یکی دیگر چنین فرهاد نوشید # ~~قدح بنهاد و دست شاه بوسید # ~~چو شد پایان مستی شاه برحاست # ~~ببخشش مجلسی از نو بیاراست # ~~72 برسم حسروی حسرو به فرهاد # ~~ز سر تاج از میان خود کمر داد # ~~قبائی کان قد شمشاد پوشید # ~~زتن برکند ودر فرهاد پوشید # ~~بیاوردند ازان پس جامهآ سور # ~~بپوشانید سرتایای شاور # ~~خدمت وستبوس شاه کردند # ~~ز مجلس رو بسوی راه کردند # ~~در # ~~ر کبانی تاج برسر # ~~بدین آئین برون رفتند از در # ~~7 برون رفتند سرمستان ز حانه # ~~روان گشتند با چنگ و چغانه # ~~فرهاد و کلمستان PageV00P067 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_68.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~شماله از پس و فانوس از پیش # ~~چو تر کان اکری و قابوس در پیش # ~~همه راه این چنین مستانه رفتند # ~~بدین عیش و طرب درحانهرفتند # ~~بخویشان حال مجلس باز کفتند # ~~شب و پایان مستی بود حفتند # ~~خوشاملکی که شایدمی چنین خورد # ~~خوشا شاهی که داند اینچنین کرد # ~~دگر باره طرب آغاز کردند # ~~730 ms028 چو صبح آمد صبوحی ساز کردند # ~~شکم از می بسان حیک می بود # ~~بیک هفته سماع نای می ونی بود # ~~چه از نزدیک خویشان و چه ازدور # ~~ز همکاران و از یاران شاور # ~~بیادش نوش کردی دوستکانی # ~~یکی هر روز کردی میهمانی # ~~مهمانی کردن استاد یدر گلستان # ~~که حال بندکان دانی کماهی # ~~حدائی مرترا زیبد الهی # ~~در ابخازش به کام دل رسانی # ~~735 شه چین را زملک چین برانحی # ~~تودانی راز حکمتهای خود ر # ~~تودانی سر کدشت نیک و بد را # ~~عمارت ساز مرد کار پرداز # ~~در آندم بود استادی در ابخاز # ~~نظیرش در همه آقاق کس نه # ~~چو اوئی زیر این نهطاق کس نه # ~~که ماهی درشیستان دخترش بود # ~~اران تاج سعادت برسرش بود # ~~زن استاد باشاور حویشی # ~~740 همانا داشت از ایام پیشی # ~~سوی استاد نیکوتر فرستاد # ~~چوشاور ارمغانسی را همی داد # ~~در آن دیری که در چین ساخت شاور # ~~بتی را ساحت نزد مریم ازدور # ~~که عاشق شد براو فرهاد مسکین # ~~ز بهر او برید از حطهآ حین # ~~بدین اقبال و دولت تاجور بود # ~~مر این استاد آن زن را پدر بود # ~~د76 بنوبت مجلس حرم بیاراست # ~~بکار آوردهرجه آن حاطرش حواست # ~~چگونه مجلسی حالی ز اغیار # ~~گلستان ارم بی زحمت حار PageV00P068 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_69.png) # ~~3 # ~~حزان بود و می فصل خزانی # ~~شده سرخوش خم از جوش ولانی # ~~درین ایام ساز باغ کردند # ~~هوای باغ و میل راغ کردند # ~~درصفت خزان و آمدن دختر استاد بامادرش و دختران # ~~صاحب جعال سرخوش در مجلس # ~~اگر چه برگریزان بود برخاک # ~~هنوز آونگ بود انگور از تاک # ~~75 ز شاخ آونک شفتالو و آبی # ~~چمن خوشبوی از سیب کلابی # ~~چو دامان عروسان شاحساران # ~~چو بلبل خوشنوا برشاخ ساران # ~~درختان چمن هریک بینگی # ~~فراز شاخ هربرگی برنگی # ~~بجای سبزه از برگ درختان # ~~بساط هفت رنگ نیکبختان # ~~ز رنگ آمیزی برگ خدائی # ~~شده بی آبرو برگ خطائی # ~~755 چو نقاشان چین آن نقش ms029 دیدند # ~~قلم در نقشهای خود کشیدند # ~~درین بودند پیدا گشت شاهی # ~~ز خوبان گرد برگردش سپاهی # ~~بیامد دحتر استاد ابخاز # ~~بصد عشوه بصددستان بصد ناز # ~~چه دختر فتنهآ مکارهای بود # ~~بسی سوز دل آتشپاره ای بود # ~~چو جعد زلف برعارض فشاندی # ~~بسی چون زلف بر آتش نشاندی # ~~ع جهانی جان خراب از چشم مستش # ~~دل حلقی اسیر زلف شستش # ~~سر زلف پریشانش دلاویز # ~~لب لعل گهر بارش شکر ریز # ~~سهی سروی بشادی سر کشیده # ~~غم و رنج هوا داری ندیده # ~~روان سروی نه سروی پای درگل # ~~صدش دستان نه دستی برسر دل # ~~دش چون تیرنه چون تیر پرتاب # ~~میان چون موی نه چون موی پرتاب # ~~* روان بخشی چو آب زندگانی # ~~شبافروزی چون ماه آسمانی # ~~فرهاد و گلستان PageV00P069 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_70.png) # ~~قرهاد و کلستان # ~~چه ماهی آفتاب عالم افروز # ~~که شبهای غریبان را کند روز # ~~سهی سروش خرامان کرده بالا # ~~کشان برحاک ره دامان والا # ~~بیک سو او روان دامن بیک سو # ~~چو دامان درپیش افتاده کیسو # ~~ممی افشاند ناف آهو از جیب # ~~ز طیب سنبل او سنیل طیب # ~~770 بنکهت عالمی را کرد مشگین # ~~ز چین سنبل او سنبل چین # ~~کمر بر موی بسته ماهروئی # ~~بسحر آویخته کوهی به موئی # ~~ز غبغب تا بناگوش از شکر پر # ~~بنا گوشش بسی شیرینتر از در # ~~ببوی سنبل مشکین پر چین # ~~جکر خون کرده آهو را به ماچین # ~~زچشم شوخ او نرکس شده مست # ~~ز روی خوب او گل رفته از دست # ~~775 گلستانی همه گلهای او خوب # ~~ولی چون سنبل مشگین دلاشوب # ~~دلا شوبی که جان شاه چین بود # ~~گلستانی که جانش خواست این بود # ~~چوصبح از خنده روشن کرد عالم # ~~ز عکس رخ چو گلشن کرد عالم # ~~پریرخ دخترانی چند با او # ~~بسی از خویش و از پیوند با او # ~~بتان شوخ بر دین مسیحا # ~~قدح در دست بر آئین ترسا # ~~78 بریده کاکلان ماه پیکر # ~~یکایک را چوزلف آشوب در سر ms030 # ~~چو مریم یکسره بکران بی شک # ~~به دم دادن مسیح وقت هر یک # ~~بخوبی هر یکی مانند ماهی # ~~برخ در دین عیسی قبله گاهی # ~~چلییا هریک از ابرو نموده # ~~بمردم قبلهها از رو نموده # ~~ز باریکی میان نازنینان # ~~نهان از دیده باریک بینان # ~~785 گرفته هریکی یک شیشه در دست # ~~براز می جام زرین در دگر دست # ~~از یشان شیشهآ دل کرم در جوش # ~~وزیشان جام زرین مست ومدهوش # ~~بدین آئین چودر مجلس رسیدند # ~~حریفان در خزان نوروز دیدند # ~~تو اند طرف عمر نوح بر بست # ~~کسی راکین چنین عمری دهددست # ~~2 PageV00P070 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_71.png) # ~~زن استاد خدمت کرد از پیش # ~~پس آنکه کرد رو با دختر خویش # ~~790 چو دختر از دل مادر خبر یافت # ~~بدان خدمت که رایش بود بشتافت # ~~صراحی وار صد آشوب در سر # ~~بخدمت سر فرود آورد دختر # ~~روان طوق صراحی کرد از دست # ~~ببوئی کرد از لب جام را مست # ~~شد از دستش صراحی گردن افراز # ~~ز لعلش جام جان افزا دهان باز # ~~دگر پرکرد جام از آب انگور # ~~گرفت اول قدح را بهر شاور # ~~لبالب جام دیگر هم بدو داد # ~~795 زپیش او بیامد سوی فرهاد # ~~دکر بهر پدر بکرفت جامی # ~~بگرد دانه مسیافکند دامی # ~~ز استاد و ز شاور و ز فرهاد # ~~بشادی هر یکی جامی بدو داد # ~~نشست استاد با فرهاد و شاور # ~~میان باغ بابکران چون حور # ~~ازان حوران بزم افروز دلکش # ~~چمن چون روضةآ رضوان شده خوش # ~~*مهر بزیر شاخههای نار بستان # ~~نشسته دختران نار پستان # ~~همه چون نرکس حود فتنه انگیز # ~~چوچشم عاشقان خویش خونریز # ~~اگرچه کس ندیدی کل به بستان # ~~ولی بود از پریرویان کلمستان # ~~برنگ و بوی هربرگی گلی بود # ~~بدستان هرنکاری بلبلی بود # ~~برای عاشقان تنک روزی # ~~نمودی غنچه شان بستانفروزی # ~~بخنده غنچه را بنموده دندان # ~~5مه لب از شادی بسان غنچه خندان # ~~کسی نرکس نمیدیدی شکفته # ~~جزآن نرگس که بر گل بود خفته # ~~ندیدی کس ms031 بنفشه دسته بسته # ~~مکر برروی لاله دسته دسته # ~~حمستان از ولانی بود در جوش # ~~حریفان ازخمستان مست ومدهوش # ~~در عاشق شدن فرهادو دختر استاد بیکد یکر # ~~خون خواندم که فرح دخت استاد # ~~بروز خوش زمادر وقت گل زاد # ~~فرهادو کلستان PageV00P071 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_72.png) # ~~810 زمادر در کلستان زاد دختر # ~~گلستان نام دختر کرد مادر # ~~کلستان بود الحق در نکوئی # ~~گل باغ ارم در تازه روئی # ~~ز شاخ کل چو غنچه روی بنمود # ~~نسیم حسنو لطفش چهره بگشود # ~~بهحسن و لطف پروردند او را # ~~بصد شوخی برآوردند او را # ~~زشیرلطف شدچون غنچه سرمست # ~~چو گل پرورد حسنش برسردست # ~~815 بصد دستان بپروردند از آغاز # ~~بپروردند چون سروش بصدناز # ~~چو بستد از کلستان جام فرهاد # ~~نه می بود آتشی درجانش افتاد # ~~چنان آن جام می دروی اثرکرد # ~~که از هر دوجهانش بیخبر کرد # ~~کسی کزدست جانان می کند نوش # ~~کند هردوجهان بیشک فراموش # ~~مکو فرهاد را کاشفته کی شد # ~~نخست آشفته زان یک جام میشد # ~~820 مگو3 چونشد بجامی پخته خامی # ~~سر آشفته را بس بود جامی # ~~ازان می بود کو بیخود ز خودشد # ~~وزان می بود کو مست اید شد # ~~کلمید راز می آنکس کشاید # ~~که چون از خود رود باخودنیاید # ~~چو نقش عشق بردل بست فرهاد # ~~خیال نقش خود بگذاشت از یاد # ~~اکر نقشی بروی کار دیدی # ~~درو نقش خیال یار دیدی # ~~825 نمیشد از می کلرنگ از دست # ~~که از بوی گلستان بود سرمست # ~~چو از دست نگارین میستد جام # ~~درو میدید عکس آن گلندام # ~~ز مستان گر نظر کردی ببستان # ~~بهاری دیدی و طرف کلستان # ~~مرا زینگونه وقتی بود روزی # ~~وزین آتش دلم را بود سوزی # ~~اگر در گفتن من سوز باشد # ~~یقین کز آتش آن روز باشد # ~~830 خوشا آن روزگار و خرم آنروز # ~~حنک آن آتش فرحنده و ان سوز # ~~چگویم حال خود دخترشد آگاه # ~~که چشمش بیدلی را برد از را # ~~دلش را هاتف دولت خبر ms032 کرد # ~~که مهرش دردل فرهاد اثر کره # ~~فرهاد و کلستان PageV00P072 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_73.png) # ~~32 # ~~نظر میکرد زیر چشم دیری # ~~به تیر غمزه دید افکنده شیری # ~~چوچشم خویش بیماراخودش دید # ~~835 بدانست آن صنم کین فتنه اش خوست # ~~چو زلف خود هوا دار خودش دید # ~~به گل بر کرد سنبل را مشوش # ~~که باز این فتنه از چشم خوش اوست # ~~قدح پرکرد و بازش داد جامی # ~~نهادش هرسوئی نعلسی در آتش # ~~بدین جام دوم مست خودش کرد # ~~نهاد از بهر عقلش باز دامی # ~~سیم دورش بجامی نیز بنواحت # ~~بدستان نیک پابست خودش کرد # ~~وعد پریرخ را ز آب همچو آتش # ~~نهان باشیر آهو عشق میباخت # ~~ز مستی شرم بنهادند یکسو # ~~رخش خوش بودودل خوش بود سرخوش * # ~~چو میخوردند باهم دوستگانی # ~~نهان در گفتن آمد چشم و ابرو # ~~ز دستش شاه چین چون جام خوردی # ~~بغمزه مینمودند آنچه دانی # ~~بخوبی شاه چین همتای اوبود # ~~بدستانش زدل آکاه کردی # ~~دعم بسان سروسر کش بود فرهاد # ~~به بالا نیز ممبالای او بود # ~~دوصاحب حسن و صاحب لطف ودلجو # ~~بسان نارون کش بود فرهاد # ~~بیکدیگر چو سرو افتاده بودند # ~~دوخوش گفتارخوش کرداروخوش خو # ~~ز بهر همچو عرعر پای درگل # ~~چو گل هردوبهم دل داده بودند # ~~اگر بربط مخالف کردی آواز # ~~برای هم چو لاله سوخته دل # ~~وده جهانی گنج بود از مار حالی # ~~ادب گوشش بپیچیدی از آغاز # ~~ره عشاق و آغاز جوانی # ~~بتانی یحار از اغیار خالی # ~~ببین تا دختر شوخ رسیده # ~~نوای راست برساز جوانی # ~~قدحها دوستگانی در کشیده # ~~برابر همچو فرهادی نشسته # ~~تامل کن که فکر او چه باشد # ~~بشوحی دل در او یکباره بسته # ~~85 چو دوری چند می رانوش کردند # ~~بمستی فکر بکر او چه باشد # ~~هوای بوسه و آغوش کردند # ~~فرهاد و کلستان PageV00P073 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_74.png) # ~~فرهاه و کلستان # ~~نهانی رازشان پنهان همی دید # ~~بزیر چشم شاور آن همی دید # ~~زن استاد برمیخواند از دور # ~~هر آن نقشی که در مییافت ms033 شاور # ~~خجل شد چون زن استاد دریافت # ~~چو شاور از چنین نقشی خبریافت # ~~ز حالش خواهد آکه گشت استاد # ~~بدانست این که سرمست است فرهاد # ~~بگرد باغ میباید بر آمد # ~~عم روان استاد را گفت ای سرامد # ~~درین حالت میان باغ کردید # ~~نکو باشد بمستی باغ را دید # ~~بسختی بعد ازان برخاست فرهاد # ~~روان بر پای شد شاور و استاد # ~~دوفارغ دل یکی را3 برجگرداغ # ~~همی کردند سرخوش طوف در باغ # ~~روان گشتند باخوبان دیگر # ~~وزان جانب زن استاد و دختر # ~~کهی درباغ و که برطرف بستان # ~~5ع8 همی گشتند سرخوش با گلستان # ~~یکی رفتی خرامان جام دردست # ~~یکی رفتی میان باغ سرمست # ~~قدح دردست ودل شیدا و سرخوش # ~~میان باغ میگشت آن پریوش # ~~لبش خندان چوگل از شاد کامی # ~~دلش خرم چو کبک خوشخرامی # ~~تذروان شکار افکن به بازی # ~~پریرخ دلبران باهم ببازی # ~~نصیحت کردت شاور فرهاد را # ~~بگفت ای افتخار آل فغفور # ~~870 بیکسو رفت بافرهاد شاور # ~~نجوم طالعت تابنده بادا # ~~فلک بر کام تو کردنده بادا # ~~هرآن کامی که میخواهی زداور # ~~بکام جان تو بادا سراسر # ~~نخورده می ز بویت مستدیدم # ~~ترا جامی ز می بردست دیدم # ~~حراب ازوی جهانی شد بدستان # ~~کسی کو میدهد جامت بدستان # ~~بر از خون جگر باشد سرانجام # ~~85 چه می بینی دراول پرز میجام # ~~که ندهد چون گل نوعمر3 برباد # ~~نگردد زین گلستان غنچهای شاد # ~~62 PageV00P074 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_75.png) # ~~23 # ~~ز عشقش سرو دستی بر نیفشاند # ~~که دست آخرش برخاک ننشاند # ~~گلستان دیدی و خاری ندیدی # ~~وزین دلبر دلازاری ندیدی # ~~بجز عاشق کشی کاری ندارد # ~~جز این بازار بازاری ندارد # ~~مهه ازین درنکته ها با او همیراند # ~~سخنهای چنین بروی همیخواند # ~~ز گفت یار درهم رفت فرهاد # ~~که ای غمخوار و ای یار وفادار # ~~بشیرینی زبان چرب بگشاد # ~~مرا هنگام سختی یار و غمخوار # ~~نهان کردم به هشیاری غم خویش # ~~بهمستی بشنو احوال دل ریش # ~~بدان روشن ایا در مردمی مرد # ~~که ms034 از چینم به ارمن عشق آورد # ~~دهه ازان نقشی که در بتخانه کردی # ~~مرا یکبارگی دیوانه کردی # ~~نه این دم سوختم کزدخت استاد # ~~به چین بودم که آتش در من افتاد # ~~نخواهم چشم اگر رویش نبیند # ~~سواد زلف مندویش نبیند # ~~نخواهم دل اکر مهرش نورزد # ~~نخواهم جان که برجانش نلرزد # ~~میادا تن اگر نبود حرابش # ~~جگرخون باد اگر نبود کبابش # ~~مهه نخواهم جان اگر نبود نثارش # ~~نخواهم عمر اگر ناید بکارش # ~~کنون منگام لطف و دلنوازیست # ~~گه تدبیر و وقت چاره سازیست # ~~چو معلومت شد این راز نهانسی # ~~نمیگویم چه کن زینپس تودانی # ~~در آن پایان مستی اینقدر گفت # ~~روان در سایهآ سرو سهی خفت # ~~ز سرمستی چو شد درخواب فرهاد # ~~بشد شاور از انجا سوی استاد # ~~845 رها کرد آنچنان برجای خویشش # ~~صراحی و قدح بنهاد پیشش # ~~سخیگویان همی گشتند باهم # ~~میان بوستان خویشان همدم # ~~چو قرصت یافت شاور سخنور # ~~ز مادر کرد استفسار دختر # ~~که این سروروان باغ و بستان # ~~طراوت بخش بستانها گلستان # ~~سرافرازی که برد از نارون دست # ~~چه میگوئی بجائی هست بابست # ~~فرهاد و کلستان PageV00P075 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_76.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~900 چو کفت این بارن استاد شاور # ~~از آن رشک پری و غیرت حور # ~~بزیر لب تبسم کرد و پس کفت # ~~که تا غایت ندارد دخترم جفت # ~~بسی کس خواستارانند او را # ~~جهانی دوستدارانند او را # ~~ولی استاد این را کرد پابند # ~~به عیسی و به مریم خورده سوگند # ~~که آن کس باشدم فرخنده داماد # ~~که باشد همچو من در کار استاد # ~~905 ز من دختر در آن ساعت ستاند # ~~که کار سنگ را چون من بداند # ~~ازین گفتار او خلقی به تنگند # ~~جهانی نوجوان در کار سنگند # ~~چو بشنود این حکایت کشت غمخوار # ~~که کاری بر نمیاید ازین کار # ~~دکر ره کفت زن را ای کرامی # ~~که داری شهرتی در نیکنامی # ~~حدیثی با تو میگویم ز دختر # ~~بفرصت یادکن آنرا به شوهر # ~~910 مراین ms035 نو خاسته برنای چینی # ~~که اورا همنشین بنده بینی # ~~برتبت پایهآ قدرش بلند است # ~~زهر دانش که بینی بهره منداست # ~~ممی خواهم که داماد تو باشد # ~~ز شاگردان استاد تو باشد # ~~جوانی داردو سیم وزرش هست # ~~چه باشد3سیم یا زرگوهرش هست # ~~بدانش کوش وتدبیری برانگیز # ~~به آب لطف بنشان آتش تیز # ~~915 درین اندیشهآ تدبیری بیندیش # ~~که گردد این چنین بیگانه ای خویش # ~~مبین کو بامن اندر خنده باشد # ~~چو من در چین هزارش بنده باشد # ~~سعادت برسرراه تو آمد # ~~که او ناکه بهدرگاه تو آمد # ~~چو بشنید این حکایتها زشاور # ~~تامل کرد و گفتای چشم را نور # ~~بکوشم چون زنان بهر تو یکچند # ~~رهانم حاطرت یکباره از و # ~~920 درین اندیشه باتو سر در آرم # ~~چنان سازم که کامت را برآ # ~~پس آنگه فکر میکردی درین باب # ~~که باشوهر زند یک نقشرا PageV00P076 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_77.png) # ~~2 # ~~آمدن گلستان مست ببالین فرهاد که در مسقی خفته بود # ~~میان باغ دختر دید از دور # ~~بگفتن مادر و استاد و شاور # ~~در آن حالت چو ایشان را بهم دید # ~~بهر سو از پی فرهاد کردید # ~~روان با او کنیزان دلارام # ~~یکسی گلچهره و دیگر گلندام # ~~925 بدیدش خفته خوش در پای سروی # ~~ببازی سوی باز آمد تذروی # ~~نظر بر طلعت فرهاد میکرد # ~~ز مهر او دل حود شاد میکرد # ~~به نازش دید سر مست او فتاده # ~~درو کرده اثرما جام باده # ~~ز تاب می رخش همرنگ لاله # ~~ز خوی بر لالهاش بنشسته ژاله # ~~چو او رادید ز انسان خفته باطاق # ~~شد از بس ناشکیبی طاقتش طاق # ~~930 زدست خویش دیدش رفته از خویش # ~~صراحی وقدح بنهاده در پیش # ~~دلش راچون صراحی خون بجوشید # ~~قدح پر کرد و بریادش بنوشید # ~~لیش میخواست تاچستی نماید # ~~بهمستی از لبش بوسی رباید # ~~زناگه مادرش پیدا شداز دور # ~~بنزدیکی ز دیگر سوی شاور # ~~چو دید آن هردو را برپای آمد # ~~دل از جا رفتهای باجای آمد # ~~935 ز ms036 جا برحاست در عین ملالت # ~~ز شاور وز مادر در خجالیت # ~~بسوی دختران آمد چو آتش # ~~طیان دل در برو خاطر مشوش # ~~چو خوابی کرد در بستان شهنشاه # ~~نسیم گلستانش کرد آگاه # ~~ز خواب خوش چواگه کشت فرهاد # ~~روان شد سوی او شاور واستاد # ~~زیان عدر خواهی را کشادند # ~~ز هر نوعی دلش را باز دادند # ~~مه زنو بنیاد مسی خوردن نهادند # ~~در باغ خمستان را گشادند # ~~حمستانی میان بوستان داشت # ~~نکو جائی برای دوستان داشت # ~~بیان باغ # ~~باغی داشت حرم # ~~نبودی غم درو غیر سپر غم # ~~فرهاد و کلستان PageV00P077 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_78.png) # ~~فرهاد و کنستان # ~~تمامت را در آندم میوه بربار # ~~ز شفتالود و سیب و آبی و نار # ~~درختانش پر از امرود و پرسیب # ~~ندیده شاخ ایشان دست آسیب # ~~945 چنان درهم شده دست درختان # ~~که روز عیش دست نیکبختان # ~~ز شیب سیب شفتالو هویدا # ~~ز شاخ نار آبی گشته پیدا # ~~ببالای درختان برشده تاک # ~~دگر سر زیر کرده تا بر1 خاک # ~~چو صوفی بود دعوی دار انگور # ~~ز شاخ آونگ شد مانند منصور # ~~چگویم کین چنین و آنچنان بود # ~~درختان را لطافت بیش ازان بود # ~~و95 به پیش هر درختی بود تختی # ~~خمی در خاک زیر هر درختی # ~~بنزد هر دو سه خم حوضکی بود # ~~ز بهر باده خوردن کشته معهود # ~~ز خم تا حوض جوئی کنده از سنگ # ~~دلش همچون دل آشفتگان تنگ # ~~تراشیده ز سنگ خاره جوئی # ~~بهم بسته ز چندین پاره جوئی # ~~چنان جوی لطیف و حوض کوچک # ~~بصنعت بسته بیترکیب آهک # ~~ددهآ چو بهر نوش پرکردی ز نوشاب # ~~نکردی زو ترشح بادهآ ناب # ~~خم چندی بهر سو پر ز صهبا # ~~بهر جانب ازان حوضی مهیا # ~~بشادی چون در مجلس نهادی # ~~بجز خوبان کسی را ره ندادی # ~~چو با یاران در آنجا رفت استاد # ~~برای دختران زن را فرستاد # ~~زن استاد بیرون رفت از در # ~~پریرویان رسیدند از برایر # ~~960 چو چشمش برجمال دختر افتاد ms037 # ~~بیاد آورد میل او به قرهاد # ~~ز روی مادری برخاستش حشم # ~~بتندید و نهاد انگشت بر چشم # ~~بریرخ چشم بر مادر نمیداشت # ~~چوعاشق بود و سرخوش بادینداشت # ~~بدان حالش چو مادر دید سرمست # ~~دران سرمستیش نگذاشت ازومت # ~~روان شد با بتان سوی حمستان # ~~بتان را برد سوی بت پرستان # ~~965 همه اسباب عیش آماده کردند # ~~پس آنگه عزم جام باده کردند # ~~67 PageV00P078 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_79.png) # ~~28 # ~~در باغ خمستان را ببستند # ~~حریفان چون به می خوردن نشستند # ~~ز هر خم ساغر چندی چشیدند # ~~سر خمها یکایک بر کشیدند # ~~خمی از حامی خود بود در جوش # ~~یکی از یختگی بنشسته خاموش # ~~یکی کف کرده همچون اشترمست # ~~یکی از دست ساقی رفته ازدست # ~~90 حمستان و خزان بود و ولانی # ~~بریرویان و ایسام جوانی # ~~حریفان همدم و جام می ناب # ~~زمان عیش را آماده اسباب # ~~غم قاضی و ترس محتسب نه # ~~ز مستی در هیاهوی و دهاده # ~~نخستین جام را برداشت استاد # ~~بشادی خورد باشاور و فرعاد # ~~آل فغفور # ~~بیاد افتخار # ~~پس از وی جام را برداشت شاور # ~~975 سیم ساغر زمی پرکرد فرهاد # ~~فرود آورد سر از بهر استاد # ~~زن استاد برپاخاست دیگر # ~~برای هرسه تن بگرفت ساغر # ~~ز حدمت چونکه فارغ گشت مادر # ~~رسید از مادرش نوبت بهدختر # ~~بعادت گرم سوی جام بشتافت # ~~چو موی خودز مجلس روی بر تافت # ~~پریشان حال و درهم رفته غمناک # ~~زپس چون کیسویش بنشست بر خاک # ~~98 زمخموری چو چشم خویش بیمار # ~~پریشان همچو زلف خود بیکبار # ~~چوطره صد هزار آشوب درسر # ~~سری پرشور و شرافکنده دربر # ~~ز حاموشی دهانش همچودل تنک # ~~زبانش پرز جنگ آشتی رنگ # ~~ز مادر کینه ها در دل گرفته # ~~درون دل غمش منزل گرفته # ~~نشسته چون صراحی پیش مردم # ~~ز جوش اندرون کف کردد چون خم # ~~ز خون خوردندلش درتاب ودرتب # ~~5ه9 دلش چون جام خون آورده برلب # ~~درین حالت نشسته سرو آزاد # ~~وزین حال آنک غافل بود استاد # ~~نهان ms038 حالش بزیر چشم دریافت # ~~چوشاورش چنان آشفته سریافت # ~~به مادر دادکین راده به دختر # ~~صراحی بستد و پرکرد ساغر # ~~فرهاد و کلستان PageV00P079 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_80.png) # ~~فرهاد وگلتان # ~~برای خاطر مهمان ز جا جست # ~~روان شد سوی دختر جام دردست # ~~990 ز بهر عزتش برحاست شاور # ~~دگر برپای شد فرزند فغفور # ~~یکایک برسرپا ایستادند # ~~بشیرینی زبانها بر گشادند # ~~که دایم بر مراد دل نشینید # ~~غم و اندوه یکدیگر نبینید # ~~هر انکس کونخواهد جمله را شاد # ~~ز بند غم میادا یکدم آزاد # ~~چو دختر میهمان را دید برپای # ~~بجنبانید کوه سیم از جای # ~~995 بصد ناز از میان خاک برخاست # ~~چو سرو ناز بستان را بیاراست # ~~بتلخی جام را بستد ز مادر # ~~بروی میهمان نوشید ساغر # ~~چو می بریادشان نوشید وارست # ~~بخدمت سرفرود آورد و بنشست # ~~دگر رد جام می را برگرفتند # ~~برای دختران ساغر گرفتند # ~~چو مجلس کرم شد اصحاب یکسر # ~~بهم رفتند همچون شیر و شکر # ~~و00اروان برپای شد شاور سرمست # ~~بیاران گفت من رفتم نه ازدست # ~~به شاهنشاه چین گفت ای جهاندار # ~~ز گلشن دور کردم زحمت خار # ~~تو و حوض می وطرف خمستان # ~~قدح مینوش بریاد گلستان # ~~سرت خوشدار از سرمایهآ حوض # ~~بگرد امشب بگرد پایهآ حوض # ~~میان بگشا و خوش میدار جان را # ~~که من در کار تو بستم میانرا # ~~1005ز مجلس رفت و باخود توشه ای برد # ~~زن استاد را باکوشهای برد # ~~مراین هرسه جدا مجلس نهادند # ~~دری از خرمی برخود گشادند # ~~مجلس نهادن فرهاد بادختران وظاهر کردن عشقرا باکلستان # ~~چو مجلس را دکرکون کرد استاد # ~~یعمی بادختران بنشست فرهاه # ~~یشیهنکام دلبندان جانی # ~~بسی خوردند باهم دوستگانی # ~~فرو برد آنگهی بریاد ناهید # ~~بنویت زنگی شب جام خورشید # ~~29 PageV00P080 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_81.png) # ~~ما،ابجای قرص خورشید جهانگرد # ~~فلک چندین هزاران شمع بر کرد # ~~زخوبان هر یکی بر کرد شمعی # ~~اکرچه بود هریک شمع جمعی # ~~برخود شمع را آنکس برافروخت # ~~که از سوزدرون چون شمع میسوخت # ~~ز گرمی مجلس مجلس فروزان ms039 # ~~شده درنیم شب چون نمیروزان # ~~که هریک داشت مهر دلفروزی # ~~ز تاب عشق عریسک داشت سوزی # ~~15،اچو ترسا دختران مجلس فروزند # ~~بحاجت تا سحر که شمع سوزند # ~~گلستان نیز کاسباب طرب بود # ~~خور نوروز و ماد تیره شب بود # ~~ز سوز اندرون برکرد شمعی # ~~کز و چون روز شد شبهای جمعی # ~~ز نور شمع روشن گشت برجمع # ~~که هم بر آتشی میسوزد این شمح # ~~بگرد حوض از شمع شبستان # ~~تو میگوئی که بستان شد گلستان # ~~20،ازروی دختران و شمع پرتاب # ~~برفت از روشنان آسمان تاب # ~~ز تاب شمع و گیراگیر ساغر # ~~بنا کردند گیراگیر دیگر # ~~مرا وقتی بدین آئین شبی بود # ~~از ترسا دختران شکر لبی بود # ~~که چندین شمع در مجلس برا فروخت # ~~مراچون شمع در مجلس عمی سوخت # ~~مگوعارف ازان سوزی که بگذشت # ~~میاور یاد ازان روزی که بگذشت # ~~25،امیاور بر زیان راز نهانست # ~~مبادا سوز آن گیرد زبانست # ~~چو سوز شمعها رادید فرهاد # ~~بسان شمعش آتش در دل افتاد # ~~چوشمع از سوزدل آتش برافروخت # ~~بسوز اندرون چون شمع میسوحت # ~~زبان آتشینش راز می گفت # ~~ز سوز دل حکایت باز میکفت # ~~چو باشد درسخن آتش زبانی # ~~شود روشن یقین راز نهانی # ~~2ابریرویان بدانستند کارش # ~~حسابی بر کرفتند از شمارش # ~~دانتند حال بلیل مست # ~~که از بوی کلستان رفت ازدست # ~~کایک دختران نارپستان # ~~نمودند التماسی از گلستان # ~~فرهاد و کلستان PageV00P081 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_82.png) # ~~فرهاد و کلحتان # ~~که بهر میهمان جامی بگیرد # ~~مگر کز جامش آرامی بگیرد # ~~پریرخ نیز آن اندیشه میکرد # ~~غم آوارهآ بیجاره میخورد # ~~1034 ولی حال درون کس را نگفتی # ~~غمش را همچو جان در دل نهفتی # ~~برای خاطر خوبان دمساز # ~~به مهمان داد یک ساغر بصد ناز # ~~در ان حالت روانی داد او را # ~~نه جامی بود جانی داد او ر # ~~چو زلفش سرفرود آورد فرهاد # ~~بصد جان بوسهای بر پای او داد # ~~شکر لب نیز سرخوش از لب نوش # ~~چو خط سبز بوسیدش بناکوش # ~~103چه خوش ms040 وقت است عارف دخترانرا # ~~رها کن همچنان سیمین بران ر # ~~دمی بهر دل فرهاد غم خور # ~~بتان را اینچنین بگذار و بگذر # ~~خواستاری کردن شاور کلستان را از بهر فرهاد # ~~چو استاد وزن و شاور باهم # ~~دمی با جام میکشتند همدم # ~~زبان بگشاد شاور سخن ساز # ~~بزیبائی سخن را کرد آغاز # ~~که این نو باوهآ باغ جوانی # ~~سپهر سروری شاه نهانی # ~~45.اشه و شهزادهآ روی زمین است # ~~برادرزادهآ فغفور چین است # ~~پدر فغفور و عمش هست فغفور # ~~بشاهی هسب چون خورشید مشهور # ~~وزان پس شرح بتخانه فرو کفت # ~~حدیث صورت دحتر بدو گفت # ~~وزان باری که ناکه کرد پرواز # ~~ز دار الملک چین آمد با بخاز # ~~وزان بسپردن جوهر به شاور # ~~که از بهرش خرد املاک معمور # ~~ود.ادگر آن کین سخن گوید باستاد # ~~که مسکینی به دامادی کند شاد # ~~وزان پس دست برد و کیسه بگشود # ~~جواهر آنچه خرحی بود بنمود # ~~مبصر بود استاد هنرمند # ~~بدانش کفت کش قیمت بود چند # ~~به همسر گفت کین گوینده حویش است # ~~حدیشش پش من زین کنح بیش است # ~~51 PageV00P082 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_83.png) # ~~52 # ~~چه جای خویش دلیند است ما را # ~~کرامی تر زفرزند است ما را # ~~ده .انه دختر کر بخواهد جان شیرین # ~~بباید دادنش بی رسم و آئین # ~~هر آنچ او مصلحت داند چنان است # ~~که حکمش بردل و برجان روان است # ~~و لیکن پای دختر بند کردم # ~~بداور پیش ازین سوکند خوردم # ~~کزین دحتر کسی دلشاد باشد # ~~که کار سنگ را استاد باشد # ~~بداند سنگ را چون من تراشید # ~~به تیشه روی خارا را حراشید # ~~106اساس دیرها داند نهادن # ~~بتان را چهرهآ زیبا کشادن # ~~بود عیبی که کارم کس نداند # ~~پس از من صنعتم ضایع بماند # ~~چنان خواهم که بی استاد یکچند # ~~نماند آلت استاد دربند # ~~زشاکردان بسی در کار هستند # ~~که با من بهر دختر عهد بستند # ~~بپاسخ کفت با استاد شاور # ~~که میدارم ترا زین عدر معذور # ~~1065من این سوکند ms041 را رخصت بجویم # ~~بفرهاد این حکایت را بگویم # ~~بنوعی کو بکوشد مدتی چند # ~~بیاموزد هنر از بهر سوکند # ~~چو باشد همچو تو آموزکاری # ~~بیاموزد به اندک روز کاری # ~~ترا با من بباید خورد سوکند # ~~که چون شهزاده بگشاید مراین بند # ~~به بیوندی دل از بندش رهانی # ~~ز شفقت کار بندی آنچه دانی # ~~باواشه چین را دهی گردنفرازی # ~~گلستان را دگر دل شاد سازی # ~~چو این بشنید کرد استاد آهی # ~~کزین گفتار در ده برد راهی # ~~ونش آندم که با دختر بکین بود # ~~درستش کشت کز تشویش این بود # ~~تامل کرد مرد آحر اندیش # ~~پس آنگه گفت فکرخویش باخویش # ~~چنین گفت ای کرامی عهد کردم # ~~بهدین خویش هم سوکند خوردم # ~~اماکه گر بندد کمر در کار سرور # ~~بطاقی سازم او را جفت دختر # ~~دگر گفتش که ای نور حهان بین # ~~حیالی میهزد شهزادهآ چین # ~~فرهاد و کلستان PageV00P083 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_84.png) # ~~فرهاد و گلستان # ~~ز انعام تو ای مرهم نه داغ # ~~توقع شرکتی دارد درین باغ # ~~که این باغش بغایت دلکش آمد # ~~خمستان و کلستانش خوش آمد # ~~ز روی مهربانی کفت استاد # ~~که شد این باغ یکسر ملک فرهاد # ~~08انه باغ از من همی خواهد نه بستان # ~~همی خواهد ز من طرف کلستان # ~~سراسر باغ و بستان دادم او را # ~~حمستان و کلستان دادم او را # ~~وزان پس کفت میخور با دل شاد # ~~که فردا بر سرکار است فرهاد # ~~ازین کفتار شد شاور سرمست # ~~بپا برخحاست دادش بوسه بر دست # ~~روان کشتند سوی بزم فرهاد # ~~زن و شاور و شیرینکار استاد # ~~بشارت دادن بناور فرها درا به خواستاری دختر استاد # ~~دم. اپریرویان چو ایشان را بدیدند # ~~عنان از نازکیها واکشیدند # ~~بشوخی جام می بر کف نهادند # ~~بخدمت بر سر با ایستادند # ~~بشادی میکساری ساز کردند # ~~ز هر نوعی طرب آغاز کردند # ~~بنوشانوش دوری چند بکذشت # ~~زمستی دلبران را سرگران گشت # ~~زن استاد چون آن دید برحاست # ~~ببالای بتان مجلس بیار است # ~~1.9میان سروران ms042 آن سرو سر کش # ~~بشب خوش کرد وقت شاه راخوش # ~~پریرویان ز مجلس مست رفتند # ~~چو بخت عاشقان از دست رفتند # ~~دکر استاد یاران را دعا کفت # ~~بخدمت سرفرود آوردوخوش حفت # ~~چو حالی کشت بستان از سر حر # ~~در آمد در میان احوال تر # ~~هر آن عهدی که بست اسناد و شاور # ~~بکایک گفت با فرزند فغفور # ~~195مقرر شد که چون سلطان خاور # ~~کشد برتیع قیر کوه حنجر # ~~زند از صبح تا شب شاه تاتار # ~~کلیگ و تیشه را بر تیغ کهسا # ~~چو فصلی در بی این باب رفتند # ~~بدین کفتار خوش درخواب رفتند # ~~5 PageV00P084 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_85.png) # ~~52 # ~~رفتن استاد بافرهاد بکوه و سنگتراشی آموختن قرهاد # ~~گرفت آفاق عکس جام جمشید # ~~چو صبح آورد برلب جام خورشید # ~~تو کفتی جام می بشکست برسنگ # ~~کمر بر کوه شد باجام همرنگ # ~~که اینک صبح آمد جام در دست # ~~1100 نسیم صبحدم در بوستان جست # ~~بجست ازجای خودبرپای شد چست # ~~نخست آنکس که لعل از سنگ میجست # ~~کلنک وتیشه را بگرفت و در بست # ~~بعزم کوه رفتن چون کمر بست # ~~زخواب آکاه شد استاد و شاور # ~~چو نرکس از می دوشینه مخمور # ~~چو سایه در پیش افتاده فرهاد # ~~روان شد سوی تیغ کوه استاد # ~~بخدمت گوش بر فرمان نهاده # ~~د110 بسان بندگان در پی فتاده # ~~عنان شهریاری داده از دست # ~~بخواری همچو خاک ره شده پست # ~~که خواری دید برفرزند فغفور # ~~ازان حالت پریشان کشت شاور # ~~میان سر فرازان برتری داشت # ~~بیادش آمد آن کوسروری داشت # ~~نکردن کار جز مسکین نوازی # ~~نشستش برسریر سر فرازی # ~~مکلل جامهآ دیباش در بر # ~~111مرصع تاج بی همتاش برسر # ~~در شادی بروی کس نبستن # ~~وزان می حوردن ومجلس نشستن # ~~ببوی خوش چو سنبل مشکباری # ~~به روی خوش چولاله میکساری # ~~قدح سانش بصدجان دلنوازی # ~~صراحی وارش آن کردنفرازی # ~~زرافشانی چو گل برطرف بستان # ~~چو نرگس تاجبخشی در گلستان # ~~چو اشگ حویش با ایشان روان بود # ~~115ادرین گفتار ابر ms043 درفشان بود # ~~2 # ~~آخاز کار فرهاد # ~~شایش هریکی دارد ز کاری ز کاری هر یکی دارد شماری # ~~فرهاد و کلستان PageV00P085 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_86.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~اگر برک کلی باشد بود خار # ~~بهر ایام آنکو نیست در کار # ~~به درویشی در از کوهی کمرساخت # ~~چودر کارجهانداری کمر باخت # ~~بهر ایام کاری داشت در دست # ~~نبود از کار دنیا غافل و مست # ~~به ارمن سنگ خارا میتراشید # ~~1120 به چین گر خاطر عم میخراشید # ~~که کرزی برسرعم درگه جنگ # ~~زدن پتکی نکوتر برسر سنک # ~~تامل کن که فرقی در میان هست # ~~حدیث این دوسر بگذار از دست # ~~سرسنکی بدست آورد بیغم # ~~بهغم میبود از دست سر عم # ~~بدانش مدتی حوش دار جان را # ~~مخور غم خرم و کش دارجان را # ~~برای نان خورش جان را مرنجان # ~~1125چوبتوان خوردنان بی زحمت جان # ~~کسی کورا جهانکیری است در سر # ~~سرش راحت کجا بیند ز بستر # ~~کنی شاهی اکر درویش باشی # ~~بری از خویش اکر باخویش باشی # ~~صنعت نیمودن استاد و دریافنن فرهاد # ~~دوسر برداشت استاد هنرور # ~~برین سنک را بنمود یکسر # ~~به یتکش کوفت سر همچون سرمار # ~~برینه بعد از ان بنهاد بحرکار # ~~فرو شد درکمر یکسر برینه # ~~1140 بزور بازو و ضرب کذینه # ~~پس آنکه کرد کارزور بیلم # ~~زهم بشکافتش چون کوه دیلم # ~~همین انکاز را یک یک بدوداد # ~~چو این صنعت بدو بنمود استاد # ~~که تا او نیز بگشاید سرچنگ # ~~بدین آئین ببرد از کمر سنگ # ~~معلم آنگهش برداشت از جای # ~~بصنعت کرد کوهی برسرپای # ~~سرش از هم بضرب بتک یگشاد # ~~1135 برینه برنشان بنهاد فرهاد # ~~برین سنگ را چون زر بدانست همه کار دوسر یکسر بدانست # ~~در اول روز آن مردانگی # ~~چو دید استاد آن فرزانگی را # ~~55 PageV00P086 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_87.png) # ~~5 # ~~یقینش شد که شاهنشاه چین است # ~~سعادت یاور و بختش قرین است # ~~بشاگردان دیگر گفت استاد # ~~که دولت کرد این قوت نه فرهاد # ~~0( پس آنگه پاره کردنرا بر آراست3 # ~~بچندین ms044 پاره میکردش که میخواست # ~~چو سنگ کارها از هم جدا کرد # ~~یکایک را بزیر تیشه آورد # ~~بضرب تیشه کردش توتیائی # ~~چنان چون حستکان را مومیائی # ~~دکر باره بزر کش کرد استاد # ~~ز شفقت تیشهآ خود را بدوداد # ~~به تیشه نیز از آن کاری بپرداخت # ~~که استادش ز کارخویش نشناخت # ~~25(1دگر استاد کرد آن گرد پرکار # ~~بنقاشی قلم آورد در کار # ~~بتی را در زمان برسنگ بنگاشت # ~~که هرچ آن دلبران دارند او داشت # ~~دکر برد ازدل فرهادغم را # ~~بدستش داد پرکار و قلم را # ~~چو شاکرد آن بزرکی دید ز استاد # ~~بخدمت روی را برخاک بنهاد # ~~هزاران آفرین برجان او کرد # ~~دل و جان بندهآ فرمان او کرد # ~~15 قلم چون در کف نقاش افتاد # ~~لطافت را بخوبی داد میداد # ~~ساختن فرهاد صورت گلستان را # ~~بپرکار و قلم شهزادهآ چین # ~~حیال انگیخت از نقش نگارین # ~~حیال گلستان برسنگ بنگاشت # ~~بدان صورت که دایم در نظرداشت # ~~چنان نقش گلستان کرد برسنگ # ~~کهرش آورد بروی نقش ارتنگ # ~~چودید آن آب کار دست فرهاد # ~~خحجالت برد از کار خود استاد # ~~155اتعجب کرد کونقشی چنین کرد # ~~هزاران آفرین برشاه چین کرد # ~~به پیش خویش خواند استاد ماهر # ~~هر آن شاگرد کانجا بود حاضر # ~~بدیشان گفت کین شاه نهفته # ~~بیک هفته پیماه دو هفته # ~~چو مردان کرد آن کاری که باید # ~~کسی گر مردیئی دارد بیاید # ~~فرهاد و کلستان PageV00P087 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_88.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~که نقشی این چنین سازید دلخواه # ~~شما را مهل دادم تا یکی ماه # ~~دهم حالی بدستش دست دختر # ~~1160ز دست آن که آید نقش بهتر # ~~بتعظیمش همی بر مر کرفتند # ~~وز آنجا نقش دختر بر کرفتند # ~~نشاندش بخت بر تخت کلستان # ~~بیاوردند تا باغ خمستان # ~~روان شد سوی خانه بادل شاد # ~~در باغ خمستان1 بست استاد # ~~آگاهی یافتن گلستان از خواستاری کردن فرهاد اورا # ~~از آستاد # ~~بسوی خانه با نیک اختران رفت # ~~زن استاد چون با دختران رفت # ~~بسوی خانهها میبرد ms045 سر مست # ~~1165یکایک را کرفته دست بر دست # ~~عروس بوستان پیرایه زو داشت # ~~کلمستان را که شادی مایه زوداشت # ~~ه بستر حانهآ دولت سهردش # ~~سوی آرامگاه خویش بردش # ~~چوچشم خود زمستی رفته درخواب # ~~دو چشمش سرکران بود ازمی ناب # ~~گذاری کرد بر طرف گلستان # ~~سحرکه باد مشکین بوی بستان # ~~زخواب خوش چونر کس چشم بر کرد # ~~1170چو باد صبحدم بر گل گذر کرد # ~~نه مجلس دید و نه فرهاد وشاور # ~~چوچشم خویش خواب آلوده مخمور # ~~قدح را ازلب خود داد کامی # ~~ز نزدیکان همدم خواست جامی # ~~بجامی چندسرخوش کرد خود را # ~~زتاب می چو آتش کرد خود را # ~~خجل از خواهش عذر کناهان # ~~بسوی مادر آمد عذر خواهان # ~~گناه رفته بسا رویش نیاورد # ~~175پذیرفت آنچه کفت او را نیارزد # ~~که ای بخت تو با اقبال تو حفت # ~~تبسم کرد و با دختر چنین گفت # ~~که آمد نزدما از حطهای دور # ~~مرین نوحاسته3 همراه شاور # ~~57 PageV00P088 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_89.png) # ~~58 # ~~شه و شهزادهآ فغفور چین است # ~~به کوهرها و در شاهواری # ~~بشاهی لایق تاج و نگین است # ~~همی خواهد ترا ارما بزاری # ~~م8اا بسی کرده است این خواهش زاستاد # ~~بشرط1 آنکه برسازد رواقی # ~~زبس خواهش تراخواهد به او داد # ~~شوی جفتش چوداند کرد طاقی # ~~کنون برنا چو خورشید جها نگرد # ~~بسوی کوه شد با گونه ای زرد # ~~هنوز از لعل تو کامی ندیده است # ~~که زلفین تو در کارش کشیده است # ~~بدم دادن چنین فصلی فرو کفت # ~~گلستان از دمش چون غنچه بشکفت # ~~1185فروغ طالع خود دید از اختر # ~~مراد دل ز مادر می شنیدی # ~~چو اختر رخ فروزان کرد دختر # ~~و لیکن بهر برنا بود غمخور # ~~زشادی در برش دل می طپیدی # ~~که کار سنگ برناید ز کوهر # ~~زر است او گرچه با سنگی ستیزد # ~~ندانست او که در کار چنین مرد # ~~تراش سنگ از زر بر نخیزد # ~~چو باشد کوهکن را پای برجای # ~~بغیرت میکند با کوه نا ورد3 # ~~در ms046 آرد کوه را یکروزه از پای # ~~رفتن گلستان به دیر بحاجت خواستن جهت فرهاد # ~~به مادر کفت کار خیر دارم # ~~که بهرخویش خوابی دیده ام دوش # ~~نیایش را هوای دیر دارم # ~~نمی آید سرم از دوش با هوش # ~~مرا بردار تا دیر کهن بر # ~~که تا بوسم بزاری خاک آن در # ~~روان گشتند و عزم دیر کردند # ~~دران رفتن فراوان خیر کردند # ~~195اچو سوی دیر آمد دحت استاد # ~~برون دیر بر خاک در افتاد # ~~ببوی زلف مشکین کرد حاکش # ~~بشهد بوسه شیرین کرد خاکش # ~~هنوز افتاده بر در ماه تابان # ~~که در بگشود از ناگاه رهبان # ~~عالش در گشودن دلکش آمد # ~~گشودن در زناگاهش خوش آمد # ~~فرهاد و کلستان PageV00P089 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_90.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~درون دیر شد دلخسته حسته # ~~ز زلف پرشکن زنار بسته # ~~120چو با عیسی و مریم شد برابر # ~~نهاد از روی خحدمت بر زمین سر # ~~رخش از زلف میافروخت چون بدر # ~~که نورانی بود رخ در شب قدر # ~~شب قدرم از ان در حاطر افتاد # ~~که سرو ناز سر بر حاک بنهاد # ~~چرا میکرد چشمش اشگباری # ~~درین شب گر نباشد آب جاری # ~~چو کرد از چشمها روی زمین تر # ~~ز خاک تیره سر برداشت دختر # ~~1205 بحاجت سوی بالاگردن افراشت # ~~چو گردن نیز سر بر آسمان داشت # ~~به صد دستان چناری پنجه1 بکشاد # ~~دعا کرد از برای سر و آزاد # ~~ز بالا کام همبالای حود خواست # ~~چو بالایش ز بالاکار شد راست # ~~به حاجت خواستن آن سر و آزاد # ~~فراوان کرد یاد کام فرهاد # ~~اکر سرداری وگر زیر دستی # ~~از و غافل مشو در هرچه هستی # ~~1210رها کن موی سر تا کی تراشی # ~~بدان او را بهر نوعی که باشی # ~~پرستش کردنت در دیر بهتر # ~~که در مسجد شدن زنار در بر # ~~چو در خواهش خدارا یاد میکرد # ~~بزاری خواهش فرهاد میکرد # ~~کز و میخواست سروش سرفرازی # ~~وز و میخواست جانش دلنوازی # ~~چنان بهتر کزو رخ بر ms047 نتابی # ~~که هر چیزی کزو حواهی بیابی # ~~1215چه خواهی یاوری از نا کس و کس # ~~ترا در هر دو عالم یار او بس # ~~کهی کردی دعای جان فرهاد # ~~ز حق میخواستی درمان فرهاد # ~~کهی کردی تضرع از دل پاک # ~~زمانی روی میمالید بر حاک # ~~چویک هفته درین زاری بسر شد # ~~دعای مستمندان را اثآر شد # ~~بسی رحمت بران یار وفادار # ~~که در غم گوش دارد حاطر یار # ~~1220بیک دم حق صحبت را نگه داشت # ~~دل آشفتگان از دست نگداشت # ~~نگار مهربان چون صبح صادق # ~~بسان جان بود با ول موافق # ~~1 PageV00P090 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_91.png) # ~~0 # ~~که بهر شب کنندش راست هرروز # ~~نباشد همچو شمع مجلس افروز # ~~زمانی چشم شوخش خواب نربود # ~~درین مدت کلستان هیچ نغنود # ~~زناکه چشم مستش رفت در خواب # ~~چو نیلوفر میان چشمهٔ‌ آب # ~~که در خواب آمدش عیسی مریم # ~~1225دوچشم شوخ را ننهاده برهم # ~~که کرد درد از جان تو رفتند # ~~به اعزازش بپرسیدند و کفتند # ~~هر آن کامی که میخواهی زداور # ~~بکام دل تورا دادند یکسر # ~~که یزدانت رواکرده است مقصود # ~~کنون برخیز سوی خانه رو زود # ~~چوسرو ناز آمد بر سرپای # ~~ازین شادی کلستان جست ازجای # ~~هنوزش در کنار لاله سنبل # ~~230ا هنوزش حفته نرگس بر سرگل # ~~هنوزش آن خیال خواب در چشم # ~~چو نیلوفر هنوزش آب در چشم # ~~چو گل خندان به مادر حال خودگفت # ~~که از شادی لیش چون غنچه بشگفت # ~~بکام دل سوی کاشانه رفتند # ~~روان کشتند سوی حانه رفتند # ~~فروزان کرد از نو جام جمشید # ~~دکر در حانهآ خود رفت خورشید # ~~لبش از جام می برداشت کامی # ~~1235 بیاد کوهکن برداشت جامی # ~~در آمد در درون استاد ناگاه # ~~چو شد همرنگ می رخسارهآماه # ~~سرو تن شست زاب دلکش ورد # ~~ز تن برکند آلتهای پسر کرد # ~~بیاد همرهان جامی بنوشید # ~~دکر ره آلت مجلس بپوشید # ~~پس آنگه گفت بازن کار فرهاد # ~~به جامی چندسرخوش کشت استاد # ~~یکایک آنچه کرد از کارها گفت ms048 # ~~2از همسر کار سرور هیچ ننهفت # ~~کاهی یافتن کلستان از کار فرهاد و رفتن بتماشای # ~~صورت خود به یاع خمستان # ~~ز پنهان گفت رازدل بمادر # ~~ادان صورت چواگه گشت دختر # ~~فرهاد و کلستان PageV00P091 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_92.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~که نوعی سازکان صورت ببینم # ~~بخلوت یکزمان با او نشینم # ~~دمی خرم کنم این جان غمکین # ~~ببینم آب دست جان شیرین # ~~به شوهر گفت زن رمزی ز احوال # ~~ز حال صورت و از صورت حال # ~~1245طبیب آگاه بود از روی3 حالش # ~~نظر میکرد هر دم سوی حالش # ~~در آن رنجش لغایت بود حاذق # ~~دوا میکرد با جانش موافق # ~~زحال گلستان رمزی چو بشنید # ~~بسوی باغ رفتن مصلحت دید # ~~روان کشتند سوی بوستان مست # ~~همه همرن و همکفتار وهمدست # ~~دیدن گلمستان صورت خودرا که فریهاد ساخته بود # ~~چو آمد سوی تخت خود کلستان # ~~کلستان دید بحر تخت خمستان # ~~1250 نظر برحسن کار شاه چین کرد # ~~بتحسینش هزاران آفرین کرد # ~~بتی را دید3 بر تخت ایستاده # ~~مرصع جام می بر کف نهاده # ~~قدی را بر کشیده چون صنوبر # ~~وزان قد نارون را دست بر سر # ~~فراز سرو سیمین ماهتابی # ~~ز سنیل حلقه بر مهتاب تایی # ~~برو مشاطهآ حسن و لطافت # ~~نقوش مانوی کرده اضافت # ~~255 جمالش را بصد خوبی نموده # ~~دو چشمش را بصد شوخی کشوده # ~~رخشرا ساخته از قرص خورشید # ~~جبینش را زنور روی ناهید # ~~به سحر از چشم وابروی بت خوش # ~~نموده ناوک اندازی1 کمانکش # ~~کشیده بینی آن ماه پیکر # ~~چو بر برگ گلی یکپاره شکر # ~~ز مه کرده بناگوش اختیارش # ~~هلالی کسرده طوق گوشوارش # ~~*26از سنیل برعذارش کرده پرچین # ~~به چین آن شکسته سنبل جین # ~~دهانش کرده همچون پسته حندان # ~~بخنده پسته را بنموده دندان # ~~میانش همچو موئی کرده پیدا # ~~زموئی کوه سیمین کرده بر # ~~2 PageV00P092 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_93.png) # ~~62 # ~~کمر بر کوه او لعل بدخشان # ~~ز لعلش کشته خورشیدی درخشان # ~~از ان جامه که در تن داشت دختر # ~~زروی صنعت او ms049 را کرده در بر # ~~1265همان سنکین دلی کین داشت آن داشت # ~~ولی جانش نبود آن ماه جان داشت # ~~جکر سوزدل و آشوب دین بود # ~~شکست این بت بتان آذری را # ~~بت چینی که میگویند این بود # ~~کجا آذر که دیدی بتکری را # ~~چواو را کلستان بر تخت خود دید # ~~توپنداری که روی بخت خود دید # ~~که بود آئینهآ حسن کلستان # ~~تجلی کرده بر تخت خمستان # ~~2706از عکس رنگ او می برده بوئی # ~~وزان بویش بهر جا هایهوئی # ~~زقدش دید کار بخت خود راست # ~~فراز تخت شد مجلس بیار است # ~~پراز می داشت بر کف جام زرین # ~~گرفت از سرخوشی آئینه در دست # ~~می تلخ از لب خود کرده شیرین # ~~ز جام بادهآ کلرنگ شد مست # ~~چو در آئینه روی خویشتن دید # ~~ز سنبل جعدهای نسترن دید # ~~1275فتاده برسمن میدید عبهر # ~~نهاده بر سر کل تنگ شکر # ~~ر عنبر دید بر کافور حالی # ~~ز ریحان بر جبین مه هلالی # ~~رخ مهر نگارین دید با خود # ~~جمال شمسهآ چین دید با خود # ~~بسان زلف خود کز روی کردید # ~~بنای فتنهها در چشم خود دید # ~~چوزلف خود پریشان کشت برخود # ~~م128اسیر سنبل شیدای خود شد # ~~چوچشم خویش حیران کشت برخود # ~~خراب نرکس شهلای خود شد # ~~هر آن نقشی که نقاشش پسندید # ~~حیالی از خیال نقش خود دید # ~~در آن آئینه خود را نیک بشناخت # ~~ازان پس عشقرا باخویش میباخت # ~~رجام حسن خودچون گشت سرمست # ~~دگر آئینه را ننهاد از دست # ~~بخود مشغول شد عارف کلستان # ~~رها کن با خودش برطرف بستان # ~~285ابرای کوهکن طاقی بنا کن # ~~گلستان را دمی با خود رها کن # ~~فرهاد و کلستان PageV00P093 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_94.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~آمدن شاور و فریهاد بدیدن استاد و التعاس کردن # ~~که جهت فرهاد خانهای در باغ بسازد # ~~چو سوی خانه شد از کود فرهاد # ~~شده از کار او شاور دلشاد # ~~در خلوتسرا بر خلق بستند # ~~دکر باره به می خوردن نشستند # ~~حریفان را ms050 چو شد از جام سر کرم # ~~بیکسو رفت از رخ برقع شرم # ~~نهادند از برای ذوق بنیاد # ~~حکایتهای مجلسهای استاد # ~~290از یکدیگر نیوشیدند احوال # ~~همی کفتند با هم صورت حال # ~~دو یار و سومین آبی چو آتش # ~~بسر بردند با هم مجلسی خوش # ~~درین کفتار شب بکذشت برمست # ~~چوصبح آمد زمشرق جام دردست # ~~روان کشتند سوی باغ استاد # ~~بترتیب نکو شاور و فرهاد # ~~در باغ سعادت را کشودند # ~~به آدم باز جنت را نمودند # ~~1295چو دلبر دید روی شاه ناکاه # ~~فرودە آمد بصد ناز از سرکاه # ~~فکنده3 سرچو زلف خویش در بر # ~~بشوخی شد نهان از چشم شوهر # ~~ز جام طلعت خود همچنان مست # ~~روان شد در چمن آئینه در دست # ~~ز مردم چون پری میشد کریزان # ~~میان باغ و بستان با کنیزان # ~~نشست استاد وزن شاور و فرهاد # ~~حدیث مصلحت کردند بنیاد # ~~1300 بگفتند آن سخن کان گفتنی بود # ~~دری سفتند کان در سفتنی بود # ~~چو آخر مصلحت آن دید شاور # ~~که بهر افتخار آل فعفور # ~~اساس خانهای باید نهادن # ~~دری از خانه در بستان کشادن # ~~که باشد رحصت سوگند استاد # ~~به دامادی کند فرهاد را شاد # ~~22 # ~~بباید ساحتن زیبا و ثاقی # ~~زبالای درش فرحنده طاقی PageV00P094 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_95.png) # ~~1305 بدین کفتار بند از دل کشادند # ~~(مقرر شد) بدین فرمان نهادند # ~~که فردا چون جهدخورشید بر کوه # ~~رود استاد با جمشید بر کوه # ~~بیرند آن نمط سنگی که شاید # ~~بباغ آرند چندانی که باید # ~~چوخنجر بر کشید از کوه خورشید # ~~بتییغ کود رخ بنهاد جمشید # ~~روان شد در پیش استاد و شاور # ~~پس ایشان دوان شاکرد و مزدور # ~~1310 بیک هفته همه در کار بودند # ~~همه با سنگ در پیکار بودند # ~~هزاران سنگ آنجا می بریدند # ~~سوی باغ کلستان میکشیدند # ~~چو سوی باغ آمد سنگ یکسر # ~~به شاور گرامی گفت سرور # ~~که باید کیسه ها را سر کشادن # ~~بشاگردان فراوان سیم دادن # ~~که بهر ما بسی زحمت کشیدند # ~~ز ms051 ما چیزی که میباید ندیدند # ~~1315 بر آن موجب که شه فرمود شاور # ~~غنی کرد از کرم شاکرد و مزدور # ~~در آن انعام چندان سیم وزر داد # ~~کزان انعام حیران ماند استاد # ~~هنر بنمای تا کاری کشاید # ~~بیفشان زر که تا کاری بر آید # ~~بزر از خار غنچه سر بر آرد # ~~بزر با خار غنچه سر در آرد # ~~گلی کو نازنین گلستان است # ~~کلی کو خوبروی بوستان است # ~~1320بزر دم خورد از باد کلستان # ~~بزر شد قحبه نام باغ و بستان3 # ~~بکار انه بود استاد معمار # ~~معین کرد بهر هر یکی کار # ~~ر شفقت گفت استاد نکوخواه # ~~که شاهنشه بسازد طاق در گاه # ~~بهر یک زان میان کاری بدادند # ~~بروز نیک بنیادش نهادند # ~~میان بستند استادان بده جای # ~~بیک مه خانه را کردند برپای # ~~325بدان رسمی که در چین ساخت فرهاد # ~~بکی بتخانه را افکند بنیاد # ~~هر آن نقشی که در ایوان چین بود # ~~همان را ساحت بر وی نیز افزود # ~~مهندس کرد ساز از راه دستان # ~~همان دیر و همان شکل گلستان # ~~فرهاد و کلستان PageV00P095 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_96.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~هر آن نقشی که آنجا چهره بکشود # ~~درین خانه بعینه آنچنان بود # ~~به ماهی هم چونقش خانه شد راست # ~~بزیبائی بدان صورت که دل خواست # ~~ساختن فرهاد طاق خانه بطریق هرچه خوبتر و بردن # ~~گلستان را # ~~1330چو کار طاق با فرهاد افتاد # ~~برای جفت طاقی کرد بنیاد # ~~همه پاک و لطیف و نرم و یکرنگ # ~~کزین کرد از میان سنگها سنگ # ~~بصد دستان و طنازی بر آمد # ~~بکار سنگپردازی در آمد # ~~چو تیشه تیز رفتی بر سر کار # ~~بگرد کار میگشتی چو پر گار # ~~دو سر در کار بودی گاه یکسر # ~~کهی برگار بودی کاه مسطر # ~~1335 قلم از راندن او تیز میرفت # ~~میان سنگ چون شیدیز میرفت # ~~نهاد از پیش خود بنیاد کاری # ~~مرتب شد به اندک روزکاری # ~~ز کار سنگپردازی چو وارست # ~~میان طاق و مردم بردهها ms052 بست # ~~بدان تا مدعی بر سر نیاید # ~~بسازد طاق را آنگه نماید # ~~که تاشد طاق دربا آسمان جفت # ~~در آن مدت بروز وشب نمی خفت # ~~*3اپس آنکه دعوت شاهانه ای ساخت # ~~بغایت صحبتی خوش طرح انداخت # ~~کدا و شاه را یگرویه آورد # ~~چو نعمتها مهیا کفت در خورد # ~~در باغ کلستان بر گشادند # ~~میان بآغ تخت شه نهادند # ~~نخستین بار آمد شاه ابخاز # ~~بزرگان و پریرویان طناز # ~~هوای آخر فصل حزان بود # ~~صفای برگ ریران رزان بود # ~~شده در رقص عرعر برلب آب # ~~1345 بهر جانب ز دیبا مفرشی بود # ~~زمان عیش راوقت خوشی بود # ~~عروسی را مهیا کشته اسباب PageV00P096 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_97.png) # ~~چنار باغ کرده پنجه رنگین # ~~نثار افشان مجلس کشته نسرین # ~~شده از لاله و کل جام کیری # ~~قدح برداشته ختمی و خیری # ~~بهر سو مجلسی خرم نهادند # ~~خمستان را سرخمها کشادند # ~~1350ز می جام بلورین کشته خورشید # ~~شد از عکسش درخشان جام جمشید # ~~قدح چون برکرزهم سرخ وهم زرد # ~~بسر حدمت کنان در بوستان جام # ~~زرنگ هر دو چون کل گونهآ مرد # ~~میان بزم خاص و مجلس عام # ~~زهی لعل لب جانبخش جامی # ~~که جانها بر لب آرد بهر کامی # ~~دوان هر سو نسیم ناز پرورد # ~~1355درختان چمن هر یک بصدینک # ~~مزاج نازکش نه کرم و نه سرد # ~~نثار افشان زصد دستان وصد رنک # ~~چو مجلس کرم شد شهزادهآ چین # ~~سماط عاشقانه پیش آورد # ~~خورشها را دگرگون کرد آئین # ~~غنی را سفرهٔ‌ درویش آورد # ~~سماطش را صفای صادقی بود # ~~ابایش را نشان عاشقی بود # ~~ز سوز سینه بود و دل کبابش # ~~نمک آب دل از چشم پر آبش # ~~1360مز عفر هاش رنک روی زر داشت # ~~دل بریان او بوی جکر داشت # ~~دو چشم او بر اطراف کلستان # ~~فشانده مقل بهر نقل مستان # ~~مکن مهمانی فرهاد را عیب # ~~که اسباب غریبان آید از غیب # ~~بدین آئین برشه خوان نهادند # ~~بعذر آنگه زمین را بوسه دادند # ~~غریب میزبان چون عدر ms053 آرد # ~~کریمش از کرم معدور دارد # ~~ه6اچو مهمانیان به دلجوئی گراید # ~~هر آنچ آرد حیات حان فزاید # ~~گر آرد تلخ و ترشی مرد دلدار # ~~بشیرینی شود چون شهد بر کار # ~~ترش روئی که شهد آرد ترا پیش # ~~مچش زنهار آبای لئیمان # ~~مخورزنهار کان تیزاست چون نیش # ~~که از طبعت برد خوی کریمان # ~~چو عدر میزبان حمرو نیوشید # ~~می تلخش به شیرینی بنوشید # ~~فرهاد کلستان PageV00P097 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_98.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~1370وز ان پس میزبان راپیش خودخواند # ~~باعزاز تمامش پیش بنشاند # ~~نهفته راز عشاقش بپرسید # ~~ز قول وپرده و طاقش بپرسید # ~~اشارت کرد باشاور فرهاد # ~~که حال طاق را کوید ز بنیاد # ~~سخنهای نهفت از پردهآ راز # ~~براه راست پیش شه دهد ساز # ~~به شه قول نهفتش را بگوید # ~~حدیث طاق و جفتش را بکوید # ~~1375 بخوبی کرد شاور سخن ساز # ~~نوای پردهآ عشاق آغاز # ~~حدیث طاق را در پرده میگفت # ~~در عشاق را در پرده میسفت # ~~شهنشه را بخوبی داد اعلام # ~~ز آغاز حکایت تا بانجام1 # ~~چو باکوینده شد همد استان شاه # ~~روان برپای آمد برسرگاه # ~~بسان نارون از جای برخاست # ~~ز قد خویش بستان را بیاراست # ~~1380گرفت از پایمردی دست فرهاد # ~~بسوی طاق شد چون سروآزاد # ~~دیدن شاه آبخاز طاق را و تسلیم دختر استاد بفرهاد # ~~شهنشه چون نظر برطاق بکماشت # ~~ز روی کار ایشان پرده برداشت # ~~برابر دید طاقی بسته از سنگ # ~~ز صورتهای زیبا رشک ارتنگ # ~~جه طاقی کشته باطاق فلک جفت # ~~فزون1 زاندیشه و بالاتر از کفت # ~~جمال دلبران نازنین دید # ~~حیال انکیزی نقاش چین دید # ~~385 بخوبی کرده تخت خسروی ساز # ~~نشسته برسر او شاه ابخاز # ~~ازان روی دکر شاور و فرهاد # ~~وزیسن رو دختر استاد و استاد # ~~بدلجوئی کرفته دست دحتر # ~~نهاده درکف فرهاد عمخور # ~~بکرد دحتر از خوبان مهوش # ~~صف اندرصف زده هرجانبی خوش # ~~بزیبائی بتان را ساز داده # ~~رخ هریک بصدخوبی کشاده # ~~139 بهم بسته چنان از سنک یکرنگ # ~~که هر کز کس ms054 ندیدی درز آدسگ # ~~67 PageV00P098 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_99.png) # ~~28 # ~~نهان درزش زچشم درز بینان # ~~چو زیر جامه در ز خوشه چینان # ~~چو شاهنشاه ابخاز آن هنر دید # ~~ز سنگی آنهمه رخشان کهر دید # ~~تعجب کرد کین باور که دارد # ~~که انسان این چنین صورت نگارد # ~~سوی استاد قاصد را فرستاد # ~~که بادختر کراید پیش فرهاد # ~~1395 بدان قولی که بافرهاد کرده است # ~~نهد در دست فرهادش همی دست # ~~بشد قاصد سوی استاد چون باد # ~~پیام خسرو عادل بدو داد # ~~حدیث طاق و صورتها بدو کفت # ~~ز استاد کرامی هیچ ننهفت # ~~دل استاد ازان بیدرد و غم شد # ~~چو بخت و طالع نو در حرم شد # ~~درون حانه شد لب پرز خنده # ~~غم و اندوه را بردر فکنده # ~~*0* احدیث طاق روشن کرد برجفت # ~~پیام شاه عادل را بدو کفت # ~~ز گفت شاه چون کشتند آکاه # ~~بپوشیدند خوبان جامه راه # ~~حدییش را بخوبی گوش کردند # ~~ز برقع روی را مه پوش کردند # ~~چوبرقع کرد پنهان روی خورشید # ~~روان کشتند خوبان سوی جمشید # ~~بخدمت ار همه پیش آمد استاد # ~~چو آمد روی را برخاک بنهاد # ~~1405 ثنای خسرو صاحبقران کفت # ~~دعائی در خور شاه جهان کفت # ~~نهاد ازروی حدمت دست بردست # ~~زدست خود پی خدمت کمربست # ~~پس استاد حوبان ایستادند # ~~بامرش سر کشان کردن نهادند # ~~شهنشاه از برای قرب استاد # ~~ز دست خود بدستش جامجم داد # ~~سرش برطارم گردون برافراخت # ~~میان سرورانش نیک بنواخت # ~~اعایس آنگه قصهآ آن طاق پرسید # ~~ز قول پردهآ عشاق پرسید # ~~که با فرهاد قولش برچه سان بود # ~~چه شرطی رفت وچون بوده است معهود # ~~منرمید سرآمد هیچ ننهفت # ~~حدیث راست باشاه جهان کفت # ~~رو # ~~گفت شاها عهد کردم # ~~بدین حویشتن سوگند خوردم # ~~فرهادو کلمستان PageV00P099 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_100.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~که گر طاقی کند فرهاد غمخور # ~~به طاقی سازم او را جفت دختر # ~~بدینسان ساحت این طاق فلکسای # ~~141کنون آن عهد را آورد برجای # ~~مبار کبادشان کرد از دل شاد # ~~چو ms055 بشنید این سخن را شهزاستاد # ~~ز می سرمست شد جمشید ثانی # ~~بنوشانوش آمد دوستکانی # ~~یکایک خلعت شاهانهشان داد # ~~به شاور و به استاد و به فرهاد # ~~پدید آورد جوهرهای درخور # ~~برسم پیشکش فرهاد سرور # ~~دعای جان آن صاحبقران کرد # ~~42 انثار مقدم شاه جهان کرد # ~~بسوی قصر باصد زیب و فرشد # ~~شهنشه مست از مجلس بدرشد # ~~پی رهبان هماندم کس قرستاد # ~~چو سلطان رفت بهرعقد استاد # ~~پی فرهاد بیدل جان بیاورد # ~~روان شد قاصد و رهبان بیاورد # ~~رسبدن رهبان از دیر وفرهاد را بدین ترسایی در آوردن # ~~و بت شکستن فرهاد و بر گشتن از بتیرستی # ~~تواضع کرد واز دینش بپرسید # ~~چو رهبان طلعت فرهاد را دید # ~~نژاداز چین واصلش بتپرست است # ~~1425 بکفتند آنکه فرهاد از چه دستست # ~~ندارد عیب الا بتهرستی # ~~فتاده است از بلندی سوی پستی # ~~یکایک قصه را رهبان بنوشید # ~~ز غیرت از برای دین بکوشید # ~~بتندید از سر خشم و بر آشفت # ~~پس از تندی و آشفتن چنین گفت # ~~که مایا بتهرستان عقد بندیه # ~~که چرن باشدر و احودچون پسندیم # ~~به ما برعقد بستن واجب آی # ~~1430اگر بادین ترسائی کراید # ~~که آید برسر دین مسیح # ~~بدو آنکه دهم این دحت ترسا # ~~که کیش حویش را بگدارد از یاد # ~~اشارت کرد آنگه سوی فرهاد PageV00P100 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_101.png) # ~~70 # ~~کشد * بر گردن بتهای چین مشت # ~~بصد خواری صنم رابشکند پشت # ~~به دین عیسوی اقرار آرد # ~~بکرد خویشتن زنسار آرد # ~~زند ناقوس بر آئین ترسا # ~~435ابسازد قبلهآ نو از چلیپا # ~~بفرمانبردنش از جان بکوشید # ~~چو داماد این سخنها را نیوشید # ~~بدین عیسوی در بست زنار # ~~ز کیش بتپرستی کشت بیزار # ~~بت چین را بخواری پشت بشکست # ~~ز چین زلف بتروئی2 کمر بست # ~~جلیبا کرد از ابروی دلدار # ~~ز چین موی او در بست زنار # ~~1640اگر چه رسم ترسائی چنین بود # ~~حقیقت بتپرستی نیز این بود # ~~بتان کهنه را برهم شکستند # ~~بت نو را بخوبی عقد بستند # ~~حقد بستن گلستان ms056 با فرهاد # ~~اساس عقد بستن کرد رهبان # ~~چو کاربت شکستن کرد رهبان # ~~اشارت شد که بانو را بیارند # ~~چو سروی برسر پایش بدارند # ~~بیاید سرو سرکش بادل شاد # ~~کند چون بخت رو در روی فرهاد # ~~645 بران موجب که رهبان مصلحت دید # ~~رخ دولت سوی فرهاد گردید # ~~بقرهاد احتر دولت نظر کرد # ~~ز نو در طالعش دولت اثر کرد # ~~مقایل گشت باجمشید حورشید # ~~ز اختر دولت نو یافت جمشید # ~~سعادت همچو ساقی درمیان جست # ~~دوجام آن هردو را بنهاد بردست # ~~مغان انجیل را از هم کشادند # ~~بعزت برسر هردو نهادند # ~~د*ایخوشخوانی کلام آغاز کردند # ~~طریق عقد بستن ساز کردند # ~~در آن پیوندکان پیوندجان بود # ~~ترنم برد بر آهنک داود # ~~سازر راهب و از سوز مجمر # ~~دماغ جان همی کشتی معطر # ~~از راهمان طفلان ترسا # ~~شده یکسر خوش الحان وخوش آوا # ~~فرهاد و کلمستان PageV00P101 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_102.png) # ~~بسان بلبلان راست دستان # ~~مغنی گشته برطرف کلستان # ~~1455ز بس کز چرخ باریدی سعادت # ~~ز بستان و گلستان دست دولت # ~~چو محرم کشت بافرهاد دختر # ~~بدست یکدگر دادند ساغر # ~~می کلرنک باهم نوش کردند # ~~حم اقبال را سر جوش خوردند # ~~بدم دادن چو عیسی بود استاد # ~~که دردم داد جانی نو بفرهاد # ~~ساز کردن عروسی گلستان بافرهاد # ~~دوهمدم را بیکدم عقد بستند # ~~ز غم خوردن بکلی باز رستند # ~~1460برست از درد وغم فرهاد غمخوار # ~~دلش خرم شد از پیوند دلدار # ~~به شاور کرامی کفت برخیز # ~~زن استاد رادر دامن آویحز # ~~برسم و عادت آزاد مردان # ~~زبان عذر خواهی تیز گردان # ~~بکو از من بدوکای عزت من # ~~زتو اقبال و بخت و دولت من # ~~غریبم خوشه چین خرمن تو # ~~بدستم داده دولت دامن تو # ~~د46اندارم هیچ از مالسی و جاهی # ~~بجز نوک زبان عدر خواهی # ~~کهرهائی که باخود داشت سرور # ~~فرستاد از برای حرج دحتر # ~~بشد شاور پیش خویش دلشاد # ~~پیام ودرج گوهر را بدو داد # ~~سر درج گهر بگشود شاور # ~~نمود آن دانههای کنج فغفور ms057 # ~~گهرها بود وآنگاهی چه گوهر # ~~کهین دانه خراج هفت کشور # ~~ایکایک آن گهرها را بدیدند # ~~حدیث عذر خواهی را شنیدند # ~~بدانستند کو سالار چین است # ~~شه و شهرادهآ روی زمین است # ~~عروسی را بتان عالم آرای # ~~میان بستنددر حدمت بدهجای # ~~بدان حدمت کهلایق بود ودرحور # ~~گمر بستند مهرویان سراسر # ~~غم کار عروسی حورده بودند # ~~همه اسباب پیشین کرده بودند # ~~فرماد و کنستان # ~~2 PageV00P102 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_103.png) # ~~72 # ~~1475ز نو کردند آغاز عروسی # ~~نوای راست برساز عروسی # ~~بردن دختران گلستان را به حماع # ~~نخستین ساز را کاغاز کردند # ~~ره حمام را برساز # ~~کردند # ~~روان شد سرو سیمین سوی حمام # ~~چو سیسنبر نسیمش کشته نمام # ~~ز کرمایه شدن کرچه بری بود # ~~ولی کرمابههم جای پری بود # ~~چو در حمام رفت آن قرص خورشید # ~~ز تابش جام شد چون جام جمشید # ~~م48 ابشوحی چونک از تن جامه بر کند # ~~دل حمام با جان کرد پیوند # ~~گلستانی تجلی کرد برجام # ~~که عکسش گردگلگون جام حمام # ~~دل حمام شد کرم از هوایش # ~~منور گشت چون صبح از صفایش # ~~بجوش آمدز تاب روی او آب # ~~بشد رنگش چورنگ بادهآ ناب # ~~ز رنگش آب رنگ مل گرفتی # ~~کل از بویش نسیم گل کرفتی # ~~1485عرقهایش چو تن پرورد میشد # ~~تو میگفتی که ماء الورد میشد # ~~فتادی بر کنارش زلف پرپین # ~~چو برطرف کلستان سنبل چین # ~~شدی در زیر مشکین موی پنهان # ~~چو درشبهای تاری ماه تابان # ~~ز آب افشاندنش برموی دلجو # ~~روان مشک مذاب از ناف آهو # ~~ز دستان صدهزار آشوب درسر # ~~نشستی دربر کافور عنبر # ~~9*از ساز دست دلاکان چنگی # ~~به چین در پایکوبان بود زنگی # ~~به ساز شاخشانه موی خوبان # ~~شده یکسر چو هندو پایکوبان # ~~به سنگی کان سعادت دست دادی # ~~بصد لب بوسهاش برپا نهادی # ~~ز دستش گاه میشد طشت دلگرم # ~~گهی صابون شدی ز اندام اونرم # ~~چو حمام وجودش کام دل یافت # ~~رخ از حمام سوی خانه برتافت # ~~1395برون آمد چو صد خرمن گل تر ms058 # ~~بخوبی داد زیب جامه از بر # ~~فرهاد و کلمستان PageV00P103 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_104.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~دگر اطلس نماشد سرو آزاد # ~~دکر باد صبا برسرو افتاد # ~~تنش پوشیدن از سرباز بکرفت # ~~قبایش تنگ دربر باز بگرفت # ~~ز تن بتخامه را چون داد جانی # ~~برون آمدز درسرو روانی # ~~بسوی خانه آمد بادل شاد # ~~سرش برکشته از سودای فرهاد # ~~5ادرین سودا چوشد درخانه خویش # ~~بخدمت تیز شد مشاطه در پیش # ~~بدستانش خضاب افکند درپای # ~~چوپایش کرد دستان گردن آرای # ~~زخدمتهای شب چون باز پرداخت # ~~بدستان روز را نقشی دکر ساحت # ~~اکر مشاطه رنکی داشت باخویش # ~~گلستانرا طراوت بود ازان بیش # ~~پریشان کشت از پیرایش او # ~~حجالت برد از آرایش او # ~~1505که آراید کلستان خدارا2 # ~~که خوش بومیدهد مشگ حطارا # ~~چو چین زلف اورا زد به شانه # ~~ز مشکین چین معطر شد زمانه # ~~چو بر لاله فشاندی برک نسرین # ~~شدی نسرین چوروی لاله رنکین # ~~ز کل کلگونه را رنگی دگر داد # ~~ز ابرو و سمه را ینگی دگر داد # ~~بشوخی داد آن مشاطهآ حور # ~~سواد سرمه را از چشم او نور # ~~0اهاچو میدان لطافت ساخت رویش # ~~ز زلف وخال چوگان کرد و کویش # ~~پی چوگان ز عنبر ساخت گوئی # ~~ز خال او بعنبر داد بوئی # ~~کشید آنگه بدستان یکسر میل # ~~بدفع چشم بد برروی او نیل # ~~بس ای مشاطهآ رخسار کلگون # ~~که شد فرهاد مسکین را جکرخون # ~~تو پرچین میکنی زلفین مشکین # ~~جگرخون میکند فرهاد مسکین # ~~در زرینه راست کردن برتن گلستان # ~~ # ~~2 # ~~1515 چو مشاطه ز کار خویش و ارست # ~~بیامد مادرش زرینه آورد # ~~آورده درینه آور PageV00P104 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_105.png) # ~~23 # ~~معطر کرد از مویش سر آغوش # ~~منور کرد لولوش از بناکوش # ~~چو غلطان کرد لولو گرد آن رو # ~~سوار از ساعد او شد نکو حال # ~~ز کگرد رو درخشان کشت لولو # ~~زساقش نیز خوشدل کشت خلخال # ~~آداچو گوی عنبرینش در بر افکند # ~~جهان عنبر فشانی کرد برقند # ~~اگر برداشت بربر عنبرینش # ~~اگرچه تاج درسر ms059 داشت اقبال # ~~ولی زو دست برد انگشترینش # ~~چوحاتم لعل آن لب دید خندان # ~~ولی خوش پایگاهی داشت خلخال # ~~پس آنگه جامه اش برتن بیاراست # ~~گرفت از رشگ لعل لب بدندان # ~~1525 تخستش پرنیان کردند دربر # ~~ز دیبا جامه شد بورنارون راست # ~~لطافت را دگرگون کرد احوال # ~~درخشان شد ز والا مهرانور # ~~چو والا راست شد بردحت والا # ~~در آن پیراهن زردش تسن آل # ~~بود والای زراز بهر بکری # ~~خرد چون دید کفت احسنت کالا # ~~چو گل آنگه فروزد گونهآ مرد # ~~که در بکریش نبود هیچ فکری # ~~1530که خوش باشد زروی دلپذیری # ~~که بیند بر گل برلالهآ زرد # ~~همی لرزید براندام چون ورد # ~~فتاده برگ گل بر برگ خیری # ~~که بودش تار وپود ازجان بلبل # ~~هوادار تنش پیراهن زرد # ~~وزان پس کرد برتن جامهآ آل # ~~شده از مهر لرزان برتن کل # ~~زسیز و فستقی پوشیدنی حواست # ~~جهانی را دگرگون کرد احوال # ~~525اگلستان چون گلستان جامه در کرد # ~~بسرو ناز اطلس را بیاراست # ~~گمر گرد میان او برانداحست # ~~ز سبز و سرخ و آل وحمری وزرد # ~~مگرطوق کمر بوده است فرهاد # ~~بگوهردرمیان خودرا درانداخت # ~~ازین بوشش که کردم برتنش راست # ~~که بهر آن میان بر کوه افتاد # ~~مرین حامه کز جانش طرازاست # ~~حروش از جامه پوشان باز برخاست # ~~ببالای سهی سروان دراز است # ~~فرماد ز کلستان PageV00P105 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_106.png) # ~~فرعاد و کلستان # ~~که بر کندن همی باید دگربار # ~~د ابس است این جامه کردن برتن یار # ~~که فرهاد است بردرچشم برراه # ~~همانا نیست این مشاطه آکاه # ~~رفتن کلستان به شبستان # ~~کلستان راز والا کنه بستند # ~~بعزم ره بتان از جای جستند # ~~بسان شمع از فانوس والا # ~~برفتن نارون بنمود بالا # ~~شده چون روز شب ازتاب فانوس # ~~همی رفتند بانای ونی و کوس # ~~وزان مؤمن دلانرا دل شده آب # ~~1545 بیکره شمعها را کرده پرتاب # ~~میان ماهرویان سرور او بود # ~~هین بانو که خوبان را سراو بود # ~~روان شد باگلستان سوی فرهاد # ~~برای عزت ms060 و ناموس استاد # ~~بمستی راه عشرت می سپردند # ~~بره برسوی ساغر دست بردند # ~~همه بریا ولیکن رفته ار دست # ~~شدند ار بادهآ گلرنگ سرمست # ~~بصد دستان سوی بستان رسیدند # ~~*دنابهرقاصی و شوخی ره بریدند # ~~شده حمری جمال آل فغفور # ~~وزانرو از صفای آب انکور # ~~قدح دردست بریاد گلستان # ~~بهمی خوردن نشسته در خمستان # ~~چونی بااو همه دمساز بودند # ~~جوانانی که در ایخاز بودند # ~~کمر بستی ز بهر کسار سازی # ~~چودف هریک نمودی دلنوازی # ~~بحاستقیال آمد شاه برپا # ~~هدن ابتان از دور چون کشتند پیدا # ~~بسی بیگانگان مشفقتر از حویش # ~~روان کشتند بااو از پس وپیش # ~~سهی سرو حرامانش بدیدند # ~~چو نزدیک مهین بانو رسیدند # ~~بصد عرزت زمین را بوسه دادند # ~~بخدمت روی برراهش نهادند # ~~نثار افشانتی کردند از جان # ~~ببالای بتان از در و مرجان # ~~1560پرپرویان گرفته دست دحتر # ~~5 # ~~بساعزازش در آوردند ار در PageV00P106 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_107.png) # ~~در آمد در شبستان شمع پرتاب # ~~شده از تاب او فرهاد بیتاب # ~~شیستان بود پر خوبان مهوش # ~~بهشت آئین زروی حوریان خوش # ~~کلستان را زره برتخت بردند # ~~بدولتکاه اقبالش سپردند # ~~تو گفتی درشب تاریک ناکاه # ~~درخشان کشت خورشید از سرکاه # ~~دعهاشب دیجور شد روشنتر از روز # ~~ز تاب آفتاب عالم افروز # ~~ازین دست صنم داماد بنشست # ~~پری پیکر مهین بانو از آندست # ~~به جدمت در میان استاد شاور # ~~قدح برلب بیادآل فغفور # ~~کنیزان و بتان مجلس آرای # ~~بخدمت شمع سان بودند برپای # ~~جهانی یار از اغیار کس نه # ~~بجز سیمین بران در کار کس نه # ~~بادابریرویان سیمین ساق در کار # ~~عمه ساقی همه مطرب همهیار # ~~روان کردند جام دوستکانی # ~~همی خوردند می یاران جانی # ~~چو دور چند میرا نوش کردند # ~~نوای مطربان را کوش کردند # ~~گلستان راز رخ برقع کشودند # ~~بصد دستان بفرهادش نمودند # ~~چو برقع از جمالش دور کردند # ~~ز عکسش خانه را پرنور کردند # ~~داد1یدستان جلوه کرد آن سرو آزاد # ~~بصد آثآین و شوخی پیش فرهاد # ~~شمایل کردن آن سرو آزاد ms061 # ~~جهان را برد میل سرو از یاد # ~~شه چینش بزیر چشم دیدی # ~~ز شادی در برش دل میطپیدی # ~~قرارش رفت و صبرش پی سپرشد # ~~زبی صبری دلش خونین جکرشد # ~~مهین بانو ز حالش کشت آکاه # ~~روان برپای آمد برسرگاه # ~~وهابدستان هریکی را دادجامی # ~~بجامی هریکی را داد کامی # ~~نهاد آنگاه دست سرو آزاد # ~~بدست خویشتن دردست فرهاد # ~~ز تخت آمد بزیر آن شوخ سرمست # ~~دران پایان مستی رفت ازدست # ~~بعیاری نظر هر سوی میکرد # ~~غم هریک بنوعی خوب میخورد # ~~72 # ~~فرهاد و کلمستان PageV00P107 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_108.png) # ~~فرهاد و کلمستان # ~~جوانان دید بحر پا مست کشته # ~~ز مهر دلبران پا بست کشته # ~~1585به خدمت شمعها برپای کرده # ~~شبستان را بهشت آسای کرده # ~~بدان کرمی چو تاب شمعها دید # ~~چوزلف از تاب دل برحود بییچید # ~~شد از تاب درون چون شمع دلگرم # ~~بی مالیدنش چون موم دل نرم # ~~در آن حال ازشبستان رفت بیرون # ~~نمیدانم که او چون رفت ودل چون # ~~کجا بود آن زمان عارف نهادی # ~~که تا داد مهین بانو بدادی # ~~1560برو عارف برای او مخور غم # ~~نباشد آنچنان کس را کسی کم # ~~ازو مم عارفی آسوده باشد # ~~در آن ایام قطبی بوده باشد # ~~در آندم بوده باشد کهنه کرکی # ~~جهان خالی نباشد از بزرگی # ~~چو مجلس را زسازتوست قانون # ~~بنوبت راست کن سازی دگرگون # ~~مکن زین بیش بر فرهاد بیداد # ~~بکو تا چند باشد صبر فرهاد # ~~1595دل از جا رفت یکسر همسران را # ~~برون کرد از شبستان سروران را # ~~چکویم دلبران رفتند یکسر # ~~گلستان ماند با فرهاد سرور # ~~همه رفتند یکسر از شبستان # ~~شبستان ماند و فرهاد و کلستان # ~~هوائی زانچه در سرداشت شمشاد # ~~دو چندان داشت در سر سرو آزاد # ~~دوئی برخاست نه من ماند ونه تو # ~~یکی جان بود اکر چه بود تن دو # ~~160حمش عارف جه جای قیل و قال است # ~~درین صورت سخن گفتن محال است # ~~چو بلبل ماند بر طرف کلستان # ~~همی کردی بسویش راست ms062 دستان # ~~بدستانش کلستان سر در آورد # ~~بدان آهنک کوش هوش بسهرد # ~~ولی بر عادت خوبان طناز # ~~بشوخی جنگ میآمیخت با ناز # ~~کشیدی چون کمانش گاه در خویش # ~~گهش چون تیر میانداحت ازبیش # ~~عابکشتی زیر و بالائی اکر بود # ~~بحیلت سینه را بر سینه میسو # ~~ازان بر سرو ناز افتاد سرور # ~~که بادی از هوایش داشت برمر PageV00P108 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_109.png) # ~~28 # ~~ز کبک آمد در اول دستیازی3 # ~~ز باز آمد در آخر دست بازی # ~~بدان بازی حجاب از پیش برخاست # ~~گره در پیش کار خویش نگذاشت # ~~میان کار خود مردانه بنشست # ~~چومردان کار خود بکرفت دردست # ~~*اعالبش تنگ شکر بنمود او را # ~~ز شیرینی شکر بس بود او را # ~~بچستی یاقت بر تنگ شکر دست # ~~طبرزد داشت در تنک شکر بست # ~~چو در پیش کلستان یافت آن بار # ~~کلمی بیخار دید و کنج بی مار # ~~به پیش کنج مارش سر همی برد # ~~نه ماری بود کافعی سر بر آورد # ~~بریرخ را زمرد بود در دست # ~~بدست دفع افعی کرد پیوست3 # ~~615نکشت افعی زپیش آن صنم دور # ~~زمرد چیست چون افعی بود کور # ~~بدان حیلتگری افعی زد او را # ~~بمشت کور بیخود کرد او را # ~~دبیران را حساب آمد درانکشت # ~~حساب کور اینجا بود در مشت # ~~چو افعی غنچه رادر کلستان زد # ~~زضرب آن کلمستان رفت از خود # ~~به دز گیری در آمد رستم زال # ~~در دز بود و رستم بود و کوپال # ~~120در آن حالت نظر می کرد فرهاد # ~~بدختر خانهآ خود با دل شاد # ~~کلی را دید هوش از تن رمیده # ~~چوغنچه دامن اندر خون کشیده # ~~فروران آتش بکری شده سرد # ~~زخون کلگون شده1 پیراهن زرد # ~~رحش چون آتش از شادی برافروحت # ~~ز تاب آتش شادی همی سوخت # ~~به دمدادن تو کفتی بادبستان # ~~کذاری کرد بر طرف کلستان # ~~1625چه بادی آنکه آبستن کند شاخ # ~~بگرد گلستان برگشت گستاخ # ~~بزیر هفت پرده غنجه اش یافت # ~~نخست ازچار سوی غنچه بشتافت # ~~جه بادی ms063 بود آن کزپیش فرهاد # ~~بجستن تند شد بر غنچه افتاد # ~~دهان غنجه را بشکافت از هم # ~~بر از خون کرد دامانش بیکدم # ~~دل عنجه مگر ز آسیب آن حست # ~~که باد تند بود از سنگ میجست # ~~فرهاد و کلستان PageV00P109 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_110.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~1620 کلستان را کلی بشکفت از آن باد # ~~کزو بودی همیشه خرم و شاد # ~~پس از یکدم بهوش آمد نظر کرد # ~~گل افشان دید بر پیراهن زرد # ~~بسوی غنچهآ او باد جسته # ~~چوکل با دامن خونین نشسته # ~~چوسوسن ده زبانش کشته خاموش # ~~زحجلت همچو لاله جمله سرکوش # ~~چوغنچه تنگدل از حالت خویش # ~~سراز خجلت چونر کس مانده در پیش # ~~162 کنیزان حسرم در پیش رقتند # ~~به پیش او همه بی خویش رفتند # ~~در آن حالت کلمستان را بدیدند # ~~بشادی ساغر می در کشیدند # ~~خبر بردند پیش مادر او # ~~بر از کلبرک با خود چادر او # ~~وزین روی دکر فرزند فغفور # ~~برون شد با دل خوش پیش شاور # ~~صراحی را دکر سر بر کرفتند # ~~چو خم می خوردنی از سرکرفتند # ~~معا مرا زیبد بدینسان فکر کردن # ~~درین کفتار فکر بکر کردن # ~~بسی درکار ایشان کردهام فکر # ~~بکابین برده ام شش دختر بکر # ~~کنیز بکر بسیاری خریدم # ~~وزانان کام دل زین توع دیدم # ~~زهر نوعی سخن بابکرخوش بود # ~~دراین ایام از آنرو فکرخوش بود # ~~سخن بکر است بنگر فکر بکرم # ~~تامل کن در این بکران فکرم # ~~1645مرا زیبد درین دیر فسوسی # ~~به آئینی چنین کردن عروسی # ~~غریبی را بهغربت شاد کردن # ~~به آئینی چنین داماد کردن # ~~کل افشان میکنم بر فرق احباب # ~~بهرفصلی که میکوشم در این باب # ~~در این آرایش بزم گلستان # ~~عزیزم پیش دلبندان بستان # ~~منه برحرف این مشاطه انکشت # ~~که اینک عنجه دارد تیغ در مشت # ~~*دع1ااکر از نازکان این گلستان # ~~بغیر از غنجه کس نبود ببستان # ~~مر این ابیات را ضایع نماند # ~~بجای زر بدینا جان فشانه # ~~که آراید گلستانی چنین خوش # ~~همه گلهای ms064 او رنگین و دلکش PageV00P110 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_111.png) # ~~0 # ~~ندانم همچو سرو آزادهای را # ~~لطیفی داد عشرت داده ای را # ~~که این گلها فشانم بر سر او # ~~ل افشانی نمایم در خور او # ~~ددعاچو طبعم بر سر او کل فشاند # ~~مرا غنچه لبی در بر نشاند # ~~ندارم در دیار خویش دیار # ~~لطیفانی کز ایشان آید این کار # ~~سخن پیش سخندانان تو انکفت # ~~حدیث جان بدر جانان توانگفت # ~~سوی دربند رو عارف دکر بار # ~~که آنجا نظم را گرم است بازار # ~~بسند شعر باشد از بلندی # ~~نه چون تقلیدیان شاعر پسندی # ~~مععاهمه باریک بین و نکته دانند # ~~نکو دانند هر نظمی که خوانند # ~~در آن ایام کین ابیات کفتم # ~~بالماس سخن دردانه سفتم # ~~میان مجمع رومی و روسی # ~~همی کردم گلستان را عروسی # ~~ز شروان رفته بودم سوی دربند # ~~دران محروسه بودم مدتی چند # ~~گشایش یافتم زان مردم پاک # ~~همی بودم به روز و شب طربناک # ~~1665 کنیزان داشتم شیرینتر از قند # ~~ز انعامات شاهنشاه در بند # ~~ز هر نوعی بتان مهوشم بود # ~~کلستانی و بستانی خوشم بود # ~~بوقتی کر کسی داماد کشتی # ~~مرا نیز از بتی دل شاد کشتی # ~~دران ساعت که شد داماد فرهاد # ~~شدم از بوستان و کلستان شاد # ~~در آنجا همچو جان بودم مکرم # ~~ز یمن دولت شاهان اعظم # ~~لاعازبر دستان و شاهان جهانکیر # ~~بروز رزم ببر و شیر نخجیر # ~~امیر اعظم اعدل فریدون # ~~که از سهمش دل دشمن شود خون # ~~دگر شیر زیان حاجی فریبرز # ~~که از گرزش بلرزد کوه البوز # ~~بمردی آن هزیر کار زارند # ~~که صد چون رستم و اسفندیارند # ~~دو شه چون دولت واقبال نامی # ~~خلایق راچو جان و دل کرامی # ~~16دو حسرو همجو دستانند و پیران # ~~بمردی سرور ایران و توران # ~~فرهاد و کلستان PageV00P111 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_112.png) # ~~فرهادو کلستان # ~~در دربند بر یاجوج بسته # ~~ازیشان خاطر ماجوج حسته # ~~ببادگرز و برق تیغ براق # ~~بسی آتش زده در دشت قیجاق # ~~برفعت خسرو صاحب سریرند # ~~برتبت تاجبخش ms065 و تخت گیرند # ~~سریر جاه ایشان بر فلک باد # ~~دعا گوی درایشان ملک باد # ~~1680 بهمشان باد یارب کامرانی # ~~بسیشان باد یارب زندگانی # ~~داعاد شدت شاور و مقبل # ~~در آن مدت که بود آوازهآ سور # ~~بتی را خواستند از بهرشاور # ~~بتی چون سرو ناز آزاده ای خوش # ~~در آن محروسه مردمزاده ای خوش # ~~عروسی را چو افکندند بنیاد # ~~بیک شب هر دو تن گشتند داماد # ~~کلستان را کنیزی بود کلچهر # ~~که نامش بنده بودی از ره مهر # ~~1685 مر آنرا نیز بند از دل گشادند # ~~به مقبل بندهآ فرهاد دادند # ~~حریفان تشنهآ راه بیابان # ~~رسیده بر کنار آیحیوان # ~~بتان شوخ و یاران معاشر # ~~همیکردند عشرتهای نادر # ~~بعشرت بود یک مه جفت با جفت # ~~زشادی کس بروز و شب نمیخفت # ~~زنعمت هرچه درخور بود خوردند # ~~ز عشرت آنچه ممکن بود کردند # ~~9عادر آن مدت گلستان بر سر تخت # ~~نشسته در بر شاه جوانبخت # ~~بشادی در کنار شه نشسته # ~~ز دستش بر میان زنار بسته # ~~نهاده روی بر روی شهنشاه # ~~به آئین مراد و رسم دلخواه # ~~دیدت کلستان تصویر دو لتخانه ر # ~~ظر برنقش دولنخانه گمافت # ~~ # ~~11 # ~~حیال نقشقای دلران دید # ~~مثال طلت سمینران وید PageV00P112 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_113.png) # ~~82 # ~~1695حکایتهای آن نقش نگارین # ~~بشوخی باز پرسید از شه چین # ~~شه او را از در یاری در آورد # ~~بکگرد چار دیوارش بر آورد # ~~هر آن صورت که بردیوارودر بود # ~~یکایک را به سروناز بنمود # ~~بدید آن نقشها را ترک طناز # ~~ز تخت شاه چین تادیر ابخاز # ~~بکفتن چون اساس دیر بنهاد # ~~حدیت کلمستان افکند بنیاد # ~~مابدو بنمود حال صورت خویش # ~~که از نقش گلستان آمدش پیش # ~~ازان عاشق شدن برنقش رویش # ~~ببالایش براشفتن چو مویش # ~~سخنهای دل از دلدار ننهفت # ~~زاول تابه آحر یک بیک گفت # ~~گلستان را ازان کفتار شیرین # ~~بجان پیوند شد باخسرو چین # ~~بجای او ندیدی در جهان کس # ~~به چشم دیگرش دیدی ازان پس # ~~1705 ز هر کاری که بودی ms066 در نهادش # ~~غرض زو کام او بودی مرادش # ~~در آن معموره هرملکی که دیدند # ~~زر بسیار دادنید و خریدند # ~~باندک وقت بهر مرد دانا # ~~همه اسباب عشرت شد مهیا # ~~درصفت زمستان و کشرت قرهاد و گلستان # ~~زمستان بود و عشرتخانهآ کرم # ~~می چون آتش و کاشانهآ کرم # ~~ز نامحرم شبستان بود حالی # ~~نبودی غیر محرم در حوالی # ~~*الاگلستان بودو مادر بود و استاد # ~~غلام مقبل وشاور و فرماد # ~~زن شاور و مقبل برسر بای # ~~میان بسته پی خدمت به دهجای # ~~ز حویشان کلستان دختری چند # ~~یشیرینی همه شکر همه قند # ~~هم ایشان ساقی و مطرب هم ایشان # ~~هم ایشان داغ دل مرهم هم ایشان # ~~چنین یاران بهمی خوردن نشستند # ~~در بتخانه بر اغیار بستند # ~~1715بی آتش کسی بیرون نرفتی # ~~ز روزن دود آتش بر نرفتی # ~~فرهاد و کلستان PageV00P113 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_114.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~ز مهر دلبران و باده میبود # ~~خردە سوز آتشی بی زحمت دود # ~~تنی گر خواستی کاتش بدیدی # ~~برهنه دلبری در بر کشیدی # ~~می و مهر بتان بود آتش تیز # ~~که بودندی در آنجا عشرت انکین # ~~ز جام باده و از پرتو چهر # ~~چو می در سر بود دردل بود مهر # ~~720احریفان را در آنحالت در آندم # ~~نه از سرما نه از گرما بود عم # ~~چو می در سربود سرما چه باشد # ~~چو مهردل بود گرما چه باشد # ~~بر آتش دل منه با مهر خورشید # ~~چه نور آتش دهد با جام حمشید # ~~برون از مطبخ آتش کس ندیدی # ~~که آتش شعله در مطبخ کشیدی # ~~ختردسوزی دکردر مطبخ افروخت # ~~که بهر طبخ روزوشب همی سوحت # ~~725ابدان چیزی که بودی میل خاطر # ~~چو اقبال و چو دولت بود حاضر # ~~نبودی عود سوزش در شبستان # ~~چه حاجت عود بر طرف کلستان # ~~شنیدی از بر او بوی نسرین # ~~ززلفش میکشودی نافهآ چین # ~~بهاری بود خسروا را زمستان # ~~زرنگارنگ کلهای گلستان # ~~رخش هملاله هم کل داشت باخرد # ~~لبشهم غنچه هم مل داشت باحود ms067 # ~~1730 کهی از غنچهاش کل میشکفتی # ~~کهی از بادهاش سر مست حفتی # ~~چو بود آن مهردل با جان موافق # ~~زمهرش دم زدی چون صبح صادق # ~~حریفان یکدل و یکرنگ بودند # ~~فقاع از مهر یکدیگر گشودند # ~~زمستانی به می خوردن نشستند # ~~به می خوردن زغم خوردن برستند # ~~در صفت بهار و وصف محلس اشات # ~~چو باد نوبهار آمد به بستان # ~~به پایان رفت ایام زمستان # ~~13 # ~~1735 ز باد نو بهار و بوی گلشن # ~~ # ~~ # ~~دا در معحر عیس PageV00P114 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_115.png) # ~~ز هر جانب نمودی بوستانی # ~~بهر سو ساز دادی گلستانی # ~~چو مانی از ره چهره کشائی # ~~نمودی دم بدم معجز نمائی # ~~چو مشاطه پی زیب ریاحین # ~~فشاندی ارغوان بر برک نسرین # ~~1740 گهی زلف بنفشه تاب دادی # ~~کهی با چشم نر کس خواب دادی # ~~کهی شمشاد را بر هم زدی دست # ~~کهی با بید و که با سرو میجست # ~~کهی روی کل سوری نمودی # ~~زمانی دیدهآ نر کس کشودی # ~~زمانی جعد مشک افشان سنبل # ~~همی افشاندی بر عارض کل # ~~ز سیم و زر چو بستان شد ملون # ~~بآزادی زبان بگشود سوسن # ~~745اشکوفه سیم حاصل کرد از باد # ~~ز باد آورده را بر باد میداد # ~~نثار افشانئی میکرد از شاخ # ~~چنان کاهل کرم کستاخ کستاخ # ~~جهان را بوی گل جانی دکر داد # ~~چمن را رنک کل آنی دگر داد # ~~گل سوری از آن جان جهان است # ~~که چون یوسف عزیز مصرجان است # ~~نشان یوسف کم بوده دارد # ~~که پیراهن بخون آلوده دارد # ~~و75امگر با باد بوی پیرمن بود # ~~که چون یعقوب نر کس دیده بگشود # ~~چه شد کان شوخ سردر پیش دارد # ~~بسر مستی نظر با خویش دارد3 # ~~دم باد صبا خوردست یکچند # ~~هما نا سرز خجلت در بر افکند # ~~چو یارم1 غنچه لب آورد باهم # ~~کرا از بوسه خواهد کرد خرم # ~~صبا در حنده لب بگشاد او را # ~~بزیر لب مکر دم داد او را # ~~دهاشب غمهای بلبل باز روز است ms068 # ~~مکر سلطان کل بستانفروز است # ~~سیم گل سوی بلیل گدر کرد # ~~دگر سوز گلش در جان اثر کرد # ~~بیام گل شنید از باد نوروز # ~~که دستان راست کن تیز از سر سوز # ~~حرانه در ره مشتاق میساز # ~~نوا در پردهآ عشاق میساز # ~~ر ایامی که گل حواهد شکفتن # ~~ز بلبل راست ناید غم نهفتن # ~~82 # ~~فرهماد و کلستان PageV00P115 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_116.png) # ~~1760 بنوروزی بر آور راست آواز # ~~بکن دستان ز سوز اندرون ساز # ~~که تا سازند کان خاموش کردند # ~~چو سیسنیر همه تن کوش کردند # ~~بسان شمع باشد مجلس افروز # ~~هر آن سازی که باشد ازسر سوز # ~~دلی کو را جگر سوزی نباشد # ~~شب سوداش را روزی نباشد # ~~بردل مهر دلدار است دولت # ~~بقول عاشقان یار است دولت # ~~د76 اخنک آنرا که آن دولت دهددست # ~~که دایم بی می و ساغر بود مست # ~~چو شد دلگرم ایام بهاری # ~~جهان شد مجمر عود قماری # ~~ز بوی عود و از تاثآیر هجسر # ~~هواشد کرم و عالم شد معطر # ~~خبر آمد به دلهای جکر سوز # ~~که گل دربوستان شدمجلس افروز # ~~قدح بر داشت بر کهسار لاله # ~~رحون ارغوان پر شد پیاله # ~~1770دگر نرگس بکف بگرفت ساغر # ~~زجام می سرش افتاد در بر # ~~حریفان سر برون کردند از کاخ # ~~بآئین شکوفه از سر شاخ # ~~ز کاشانه سوی گلزار رفتند # ~~سوی کلهای نو بی حار رفتند # ~~دگر رفتند در باغ حمستان # ~~سبو بردند بر تخت گلستان # ~~هم آنجا مجلسی حرم نهادند # ~~چو گل در زر فشانی کف کشادند # ~~1775دو هفته با پریرویان محرم # ~~قدحهای لیالب بود همدم # ~~میی خوردند بی فریاد و غلقل # ~~ر روی لطف بر آواز بلل # ~~وزان پس دوستان خویش را حواند # ~~بجای زر بر ایشان گوهر افشاند # ~~دو هفته نیز با ایشان بسر برد # ~~ره مجلس بپای جود بر # ~~همی کردند ازان عیشی که باید # ~~ر عیشی کان بگفتن راست آی # ~~1780در آن عشرت که شادی رفت ارحد # ~~ماش ایمن ز کاردیدهآ ms069 # ~~پس از شادی یقین میدان غمی هست # ~~عروسی رادر آحر ماتمی # ~~در آن دم بود شادی کرم بازار # ~~ناکه کرد تیع چشم بدک # ~~فرهاد و کلستان PageV00P116 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_117.png) # ~~86 # ~~خواب دیدن فرهاد # ~~شبی فرهاد بر تخت خمستان # ~~زمستی خفته خوش پیش کلستان # ~~می گلکون ز عقلش تاب برده # ~~چو بخت عاشقانش خواب برده # ~~1785 نمودی دیدهاش در خواب نوشین # ~~که بودی برسریر خویش در چین # ~~نشسته در کنارش ماهروئی # ~~سمنبر کلعذاری مشکموئی # ~~شده هر موی او ماری بر آن کاه # ~~زدی بر کتف او ماری ز نا کاه # ~~ز درد کتف آکه کشت فرهاد # ~~شده لرزان بسان بید از باد # ~~دلش آشفته از اندیشهآ خویش # ~~کزان خوابش چه خواعد آمدن پیش # ~~1790از ان لرزه کلستان کشت بیدار # ~~ندید از خوشدلی با شاه آثار # ~~بسان ز لف خود آشفتهاش دید # ~~چوزلف خویشتن بر خویش پیچید # ~~بمهر دل زروی چاره سازی # ~~بصد دستان نمردش دلنوازی # ~~و زان پس صورت حالش بپرسید # ~~وزان صورت که در خواب از چه لرزید # ~~شه چین خواب را از یار تنهفت # ~~حدیث مار و کتف خود بدو گفت # ~~1795همی گفتی حدیث مار با یار # ~~هنوز از درد می پیجید چون مار # ~~ز چین و موی ومار و کتف مهوش # ~~چو مار مری پر چین شد مشوش # ~~چو حال خود سیه میدید حالش # ~~جو زلف خود زقصد سر و بالش # ~~ولی تعبیر آن بر خیر کردند # ~~بحاجت رو بسوی دیر کردند # ~~از آن خواب کران اندیشه کردند # ~~بروزو شب عبادت پیشه کردند # ~~مهاهمی بودند از آن اندیشه در بیم # ~~همی دادند مردم را زر و سم # ~~روان کن سم اکرسیمت روان است # ~~یقین میدان قضا کردان جان است # ~~عزیری* کر کرم مسکین نواز است # ~~بدنیا و به عقبی سر فراز است # ~~فرماد و کلستان PageV00P117 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_118.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~عذر کردن نوادة قبصر با فرهاد # ~~در آن حالت چنین خواندم ز دفتر # ~~که بود آندم یکی از نسل ms070 قیصر # ~~نزاد او درست از قیصر روم # ~~زدست دل شده یا بست آن بوم # ~~805اجوانی بود روز خوش ندیده # ~~بکار سنگ زحمتها کشیده # ~~ز شاکردان استاد کرامی # ~~بغیر از کوهکن او بود نامی # ~~برای کلستان زحمت کشیده # ~~بعمر خود دمی سیرش ندیده # ~~چو فرهاد ازمیان آن شوخ را برد # ~~دلش از کردهآ فرهاد آزره # ~~غضب درسینه اش آتش بر افروخت # ~~وزان آتش بروزوشب همیسوحت # ~~1810 بکین او میان ده جای دربست # ~~ز کینه کرده کف چون اشتر مست # ~~در آن بودی که تا کی وقت یابد # ~~که با خنجر به سر وقتش شتاید # ~~در این اندیشه مرد آهنین دل # ~~وزین آهن دلی فرهاد غافل # ~~خنجر زدن نوادةآ قبصر بر فرهاد # ~~جوانی بود یار خسرو چین # ~~در آن محروسه از خویشان شیرین # ~~بسی با شاه چین یاری نموده # ~~بکار حیر دلداری نموده # ~~1815چو او را سوی بستان برد فرهاد # ~~بخدمت چون دل خود دست بگشاد # ~~دو هفته از پی خدمت میان بست # ~~بروز و شب دمی ازپای ننشست # ~~حجالت بردازان خدمت جوانمرد # ~~ز بهرش دعوت شاهانهای کرد # ~~به پیش خانهاش نزهتگهی بود # ~~که ازبیشه در آن موضع رهی بود # ~~شه چین را بدان نزهتگه آورد # ~~بسی اسباب محلس بیش او برد # ~~1820 کسانی را به مجلس بار دادند # ~~که بند محت از دلها کشادند # ~~نه فریاد اراذل بود حمری # ~~که دستان ساز بلبل بود و قمری # ~~1 PageV00P118 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_119.png) # ~~88 # ~~ز هر جانب پریرویان مهوش # ~~همی کردند ساز مجلسی خوش # ~~کنار بیشه بود و پایهآ کوه # ~~فراوان مرغ و باغستان انبوه # ~~بهر جانب خمی را سر کشاده # ~~ز هر سو مجلسی دیگر نها ده # ~~1825 بنوشا نوش مجلس گرم کردند # ~~به می سنگین دلانرا نرم کردند # ~~روان شد همچو آب خضر صهبا # ~~میان باغ و راغ و کوه و صحرا # ~~ازان بیشه وزان می خوردن شاه # ~~قضا را پور قیصر بود آکاه # ~~بقصد حسرو چین سازره ساخت # ~~بدزدی خویش را دربیشه ms071 انداخت # ~~به پیش مجلس ایشان روان شد # ~~بنزد شاه چین جائی نهان شد # ~~1830هر آن چیزی که گفتندی شنیدی # ~~هر آن کاری که میکردند دیدی # ~~مبا دا مست را هشیار در پی # ~~مبادا خفته را بیدار در پی # ~~چو میخواران بسر مستی رسیدند # ~~قدح رطل کران در می کشیدند # ~~شراب افتاد با جام دو دستی # ~~سر افکندند3 در پایان مستی # ~~زمی بر هر طرف آبی روان بود # ~~چو گل زان مل سری هرسو گران بود # ~~1835یکی در سایهآ بیدی شدی مست # ~~یکی درپای سروی رفتی از دست # ~~یکی را ساز قمری رفته در گوش # ~~یکی را سوز بلبل کرده بیهوش # ~~یکی چون گل ز می دامن دریده # ~~یکی چون لاله پیراهن دریده # ~~یکی چون غنچه ساغر برسردست # ~~یکی چون نسترن در پای کلمست # ~~در آن حالت شده فرزند فغفور # ~~ز سر مستی بیکبار از خرد دور # ~~84 اسرافکنده زمی در بر چو نرگس # ~~شده کژ بر کفش ساغرچو نر کس # ~~قصا بود آنکه او را برد از دست # ~~و کرنه کی شدی از می چنان مست # ~~چو دیدش آنچنا فرزند قیصر # ~~کشید از کینه زهر آلود خنجر # ~~در آمد نا کهانش از پس پشت # ~~گرفته خنجر خونریز در مشت # ~~حدت از پس یشتش در آمد # ~~ز ناگه چون قضایش بر سر آمد # ~~فرها و کلستان PageV00P119 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_120.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~1845 چنانش خنجری برپشت زد چست # ~~که گفتی خنجری از کتف او رست # ~~بقوت خواست بر کندن ز پشتش # ~~که از سختی برون آمد ز مشتش # ~~چو بدبختی کسی را رو نماید # ~~از و جز کار بد دیگر چه آید # ~~سعادتیند را نیکو بود کار # ~~مبادا هیچکس را بخت1 بد یار # ~~چو فرهاد آنچنان زخمی فروخورد # ~~بجست ازجا وزود آهنگ او کرد # ~~1850 بچستی خواست جست از دست فرهاد # ~~که دست خسرو چین پنجه بکشاد # ~~بدستانش گلو ز انگونه بفشرد # ~~که جان از دست او درحال بسپرد # ~~در آن دم ms072 بودسرخوش خفته شاور # ~~غلام مقبل از نزدیک او دور # ~~هم اندر دم غلام آمد بر شاه # ~~نظر در حالت شه کرد نا گاه # ~~تنی را دید هوش از وی رمیده # ~~چو کل پیراهنی در خون کشیده # ~~5د18خروشی از میان جان بر آورد # ~~بزاری ناله و افغان بر آورد # ~~از آن فریاد آکه کشت شاور # ~~بدانسان دید حال آل فغفور # ~~شه چین را میان خاک وخون دید # ~~چو خونش در میان حاک غلطید # ~~بناخن کرد پاره سینه و بر # ~~بخواری کرد خاک راه بر سر # ~~ز بانگش خفتگان بیدار کشتند # ~~ازان مستی همه هشیار کشتند # ~~1860ایکی را طالع بسر گشته دیدند # ~~بزاری دیگری را کشته دیدند # ~~ز زخم تیخ زهر آلود فولاد # ~~شده هوش از تن بیجاره فرهاد # ~~ز جای زخم جوی خونروان بود # ~~چه جوئی چشمهآ جیحون روان بود # ~~نبود از جان اثر لیکن بدن داشت # ~~بصد سختی نفس آمد شدن داشت # ~~نظر بر طلعت فرهاد کردند # ~~بسوز اندرون فریاد کردند # ~~1865 کشیدندش برونزان خاک پرخون # ~~ز کتفش حنجر آوردند بیرون # ~~دهان زحم را بستند محکم # ~~بسوی حانهاش بردند در ده # ~~ز مجلم هر دو را بردند بر دوش # ~~یکی حان داده دیگر رفته ازهوش # ~~16 PageV00P120 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_121.png) # ~~1 # ~~یکی زان مجلس خوش رفت در خاک # ~~یکی را چارهآ جان گشت تریاک # ~~خبر یافتن گلستان از حال فرهاد # ~~یکی در پیش رفت و راز بگشاد # ~~گلستان را ازان حال آکهی داد3 # ~~1870ازان حالت چو آکه شد گلستان # ~~براه افتاد بیخود عمجو مستان # ~~همیشد بیخبر برسر زنان دست # ~~برهنه پا و بکرفته زنان دست # ~~در آن رفتن مکر بشنید از دور # ~~ففان مقبل و فریاد شاور # ~~بدستان موی مشکین داد برباد # ~~چو موی خویشتن برخاک افتان # ~~سر آشفته زد بر سنگ خاره # ~~بناخن کرد رخ را پاره پاره # ~~1875 چوچنگی درر گجان چنگ میزد # ~~چو زلف چنگ بر سرسنگ میزد # ~~درین حالش ز ره با خانه بردند # ~~ز کلزارش سوی کاشانه ms073 بردند # ~~شه چین بیخبر از حالت خویش # ~~بسی کریان زن ومرد ازپس وپیش # ~~گلستان چون نظر برشاه بکماشت # ~~ز سوز اندرون فریاد برداشت # ~~فغانش داد از دردش کواهی # ~~بدو بکریست مور و مرغ و ماهی # ~~م88اخوشا آن همسری کو یار باشد # ~~بروز غمخوری غمخوار باشد # ~~مباد آن سنگدل کز بد نهادی # ~~بروز غم نهد بنیاد شادی # ~~برای شوهری با چشم خونریز # ~~نظر دارد بسوی دیکری تیز # ~~ازان آشوب و آن زاری وفریاد1 # ~~بهوش آمد شهنشه دیده بگشاد # ~~کلستان را میان خاک و خون دید # ~~بدست غم گرفتار و زبون دید # ~~دهد از بان بگشودودل دادش که غم نیست # ~~ازین زخم کران هیچم الم نیست # ~~ز گفتارش همه شادی نمودند # ~~ز بخت خویش آزادی نمودند # ~~عزیزان سر بسر دلشاد کشتند # ~~ز بند غم همه آزاد کشتند # ~~شدند از جان و دل غمخوارهآ او # ~~بکوشیدند بهر چارهآ او # ~~فرهاد و کلستان PageV00P121 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_122.png) # ~~فرماد و کلستان # ~~گلستان را فغان کر بهر او بود # ~~چنان میدان که آن پازهر او بود # ~~1/90 نیامد زمر پیشاپیش در کار # ~~که بازو بند بودش مهرهآ مار # ~~ولیکن عم تنش آماه میکرد # ~~خواص زهر اثر در شاه می کرد # ~~چو دانستند کو دارد روانی # ~~تن مجروح او را هست جانی # ~~ز جا برخاست شاور سرافراز # ~~روان شد سوی شاهنشاه ایخاز # ~~به پیش شاه برد آن خنجر تیز # ~~چه خنجر تیغ زهر آلود خونریز # ~~1895 حدیث شاه چین یک یک بدو گفت # ~~ز اول تا به آخر هیچ ننهفت # ~~حکایتهای او بر شاه میخواند # ~~ز خون دیدگان سیلاب میراند # ~~دلش برداشت یکسر پردهآ راز # ~~نمود احوال او برشاه ایخاز # ~~بگفت آن کو شه روی زمین است # ~~برادر زادهآ فغفور چین است # ~~هنرهائی که او را بود می گفت # ~~بمزکان لؤلؤ لالاهمی سفت # ~~1900شه ابخاز چون این قصه بشنید # ~~ز درد اندرون برخود بپیچید # ~~بگفت ای شوم پی مرد بد آموز # ~~چرا پوشیدی از من تا بامروز # ~~من اول ms074 روز دانستم که شاه است # ~~درین گفتار شیرینم گواه است # ~~بر آن بودم که شیرین را بکابین # ~~دهم او را بخواهم رسم و آئین # ~~چون من زین خاکدان بیرون برم مهد # ~~مرا این نوجوان باشد ولیعهد # ~~1905پس آنگه سوی آن خنجر نظر کرد # ~~بتندی خنجر از دستش بدر کرد # ~~بدید آن خنجر زهر آب داده # ~~زنو آیش بخون ناب داده # ~~ز جای خود چو خنجر تیز بر خاست # ~~بپرسش کردنش ره را بیار است # ~~ز یونان فیلسوفی پیش او بود # ~~نه چون بیگانه همچون خویش اوبود # ~~طبیب نیک ماهر بود و حاذق # ~~1910 بخواند اورا وبا خود پیش او برد # ~~چو شاور آن بزرگی دید از شاه # ~~علاج او همه با جان موافق # ~~بشارت برد سوی حسته از راه # ~~چو مرهم از برای ریش او برد PageV00P122 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_123.png) # ~~12 # ~~که اینک حسرو ابخاز آمد # ~~چو دولت از در ما باز آمد # ~~بیرسیدن عنان پیچید اینجا # ~~چو بخت نو ز ره گردید اینجا # ~~در ین بودند شه از در در آمد # ~~چو اقبالش ز ناکه بر سر آمد # ~~1915 بپرسیدن زبان مهر بگشود # ~~بسی پرسش زروی مهر بنسود # ~~ندانم در قدم یارب چه دم داشت # ~~دم عیسی هما نا در قدم داشت # ~~نه او را بعد ازان رنج و الم بود # ~~نه این را از بزرگی هیچ کم بود # ~~طبیب آنگه سوی حالش نظر کرد # ~~زبان را همچوهست چاره بر کرد # ~~طبیب الحق طبیبی بود مشفق # ~~دم از مهرش زدی چون صبح صادق # ~~2هاز تریاک کهن بهری بدو داد # ~~بسی پا زهر مر زهری بدو داد # ~~اشارت کرد تا زحمش کشودند # ~~به جراح آن جراحت را نمودند # ~~ر جان در حدمت بیمار کوشید # ~~پسی بهبود در تیمار کوشید # ~~عدا فرمود و شربت دادو مرهم # ~~دگر رد زخم را بستند محکم # ~~ز سعی او باندک روز گاری # ~~ز حنجر برد جان حنجر گزاری # ~~925ادرون شاه عادل یار او بود # ~~در آن اندوه ms075 وغم غمخوار اوبود # ~~پرشکان را فرستادی دما دم # ~~بپرسش رنجه فرمودی قدم هم # ~~بیمن حسرو با دین و با داد # ~~باندک وقت صحت یافت فرهاد # ~~به می خوردن دگر ره دست بردند # ~~دگرغم را به غمخواران سپردند # ~~به می شد بازسرخ آن گونهآ زرد # ~~بشست اندام شاهی را به ما ورد # ~~*هاز روی چاکری و عدر خواهی # ~~سوی شه رفت با اسباب شاهی # ~~زگوهرداشت جفتی درجهان طاق # ~~ندیده کس چنان گومر در آفاق # ~~به شب آن هر دو لولوی شبفروز # ~~عیان بودند چون خورشید در روز # ~~ببرد آن هردو گوهر با دگر ساز # ~~به تنسوق از برای شاه ابخاز # ~~سوقها بگشود شاور # ~~نهاد آنگه یکایک پیش دستور # ~~فرهاد و کلستان PageV00P123 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_124.png) # ~~فرماد و کلستان # ~~ه پیش لولو لالای شیرین # ~~1934 نهاد آن لولوی لالای شیرین # ~~ببالایش زر و کوهر برافشاند # ~~شه او را در کنار خویش بنشاند # ~~شهانه مجلسی را ساز کردند # ~~در کنج کهن را باز کردند # ~~فشاندی در میان لولوی شهوار # ~~سحاب آئین کف شه شد کهربار # ~~به ملکی یک ولایت را بدو داد # ~~نظر کرد از کرم درکار فرهاد # ~~بدو داد آنچه لایق بود و زیبا # ~~1940 ز اسب و زین و خلعتهای دیبا # ~~فقاع از صحبت او میکشودی # ~~وزان پس مجلسش بی اونبودی # ~~بسوی خانه باز آمد شه چین # ~~زپیش شاه با صد عز و تمکین # ~~بآئینی که جان دوستان خواست # ~~دکر دربوستان مجلس بیار است # ~~به می از غم بکلی باز رستند # ~~دکر باره به می خوردن نشستند # ~~فروزنده چو آتش آب انگور # ~~1944شه چین بود و مقبل بود و شاور # ~~بتان سیم ساق نار پستان # ~~زن شاور کلچهر و کلستان # ~~که دلدارش ز نو3 اندر نظر بود # ~~شه چین را زنو عمری دکربود # ~~بر غم غم نشاط آغاز کردند # ~~پس از اندوه شادی ساز کردند # ~~بجز عشرت دگر کاری نگردند # ~~غم کردون دون دیگر نخوردند # ~~خبر یافتن هرمزاز بشاور و طلب کردن او ms076 را # ~~که چون سالار چین آمد بابخار # ~~950اچنین گوید سخن پرداز دمساز # ~~نگارین خانهای بر طرف بستان # ~~بنا کرد از پی عیش کلستان # ~~در انجا ساخت صورتهای شیرین # ~~به آئین نگارین حانهآ چین # ~~بزودی گشت در آفاق مشهور # ~~حکایتهای آب دست شاور # ~~فروزان بود از وی اختر بخت # ~~در آندم بود هرمز بر سر تخت # ~~ه ق حانهدر افواه افتاد # ~~ز نزدیکان بگوش شاه افتاد PageV00P124 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_125.png) # ~~93 # ~~به هرمز آب دستش عرض کردند # ~~بخود برعرض کردن فرض کردند # ~~به نقاشی است درماچین و چین فاش # ~~چنین گفتند شاها نیست همتاش # ~~به بخت شاه از چین کرد پرواز # ~~ز ابخاز است و باز آمد بابخاز # ~~کنون مأوا و مسکن ساخت آنجا # ~~نکارین خانهای پرداخت آنجا # ~~که حیران ماند چشم آدمیزاد # ~~196بدانسان دلبران را چهره بگشاد # ~~دربن گفتار بابی مر یکی ساخت # ~~وز انجا هر یکی فصلی بپرداخت # ~~شد از مهر درون مشتاق او شاه # ~~به آوردن برید افکند در راه # ~~روان کردند با مرغ سبک پر # ~~مثال خسروی و خلعت زر # ~~نبشته انکه شاهنشاه ابخاز # ~~دهد شاور را اسباب ره ساز # ~~باعزازش فرستد تا مداین # ~~د196بدو بخشد ز گنج ما خزاین # ~~چو قاصد از مداین کرد پرواز # ~~فرود آمد ببرج شاد ابخاز # ~~مثال خسرو عادل بدو داد # ~~پس آنکه خلعت وزر پیش بنهاد # ~~شهنشه نامه را بگرفت بر دست # ~~زمین بوسید و بر پاخاست3 و بنشست # ~~ز اول تا به آخر یک بیک خواند # ~~فراوان سیم و زر بر نامه افشاند # ~~ناهاسوی شاور حالی کس فرستاد # ~~بیاوردش ز عشرتگاه فرهاد # ~~ز انعامات شاهی زر و جامه # ~~همان ساعت بدستش داد نامه # ~~بکار خویشتن حیران فرو ماند # ~~چوشاور آن مثال حسروی خواند # ~~عم تنهائی فرهاد میخورد # ~~دلش اندیشهآ فرهاد میکرد # ~~نبودی یکدمش بی او صبوری # ~~نبودش طاقت ایام دوری # ~~نه ببریدن ز جان آسان توانست # ~~د19نه سر پیچیدن از فرمان توانست # ~~دهد تلخی به شهد زند گانی # ~~جدائی کردن از یاران ms077 جانی # ~~مکو کو از حساب زند گانی است # ~~هرآن عمری که بی یاران جانی است # ~~بحرمت حامهآ شامی بپوشید # ~~نیوشید # ~~امه امی # ~~حرت # ~~فرهاد و کلستان PageV00P125 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_126.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~سوی فرهاد آمد دل پر از درد # ~~روان سیلاب حون از کونهآ زرد # ~~1980 بخواند آن نامه را در پیش فرهاد # ~~بزاری بعد ازان برداشت فریاد # ~~چو فرهاد آن مثال شاه بشنود # ~~به بسیاری ز مرکش سختتر بود # ~~ممی پیچید برخود مرد آگاه # ~~ز ضمن نامه همچون نامهآ شاه # ~~خروشیدی بزاری از سر سوز # ~~بروزی شد که کس نبود بدان روز # ~~ولی حکم شه ایران زمین بود # ~~نمیکردی فغان3 و درد دل سود # ~~1985 بترتیب تمامش ساز ره داد # ~~بنزد شاه ایرانش فرستاد # ~~وداع یکدگر کردند یاران # ~~جهان طوفان گرفت از سیل باران # ~~اکر روزی زتن دوری جان است # ~~یقین دان کان وداع دوستان است # ~~نمیدانم وداعی برچه سان کرد # ~~ولی ازچشمها جیحون روان کرد # ~~سوی ملک مداین رفت شاور # ~~بسوی خازه آمد شاه رنجور # ~~رسبدن شاور به عداین # ~~990اچو آمد در مداین مرد آگاه # ~~ز گرد راه آمد بر در شاه # ~~برید از پیش حاجب را فرستاد # ~~که نقاش آمد اینک بر در استاد # ~~اشارت رفت کش بر در ندارند # ~~چو اقبال نوش از در در آرند # ~~در آمد نقش پرداز از در بخت # ~~برابر دید شه را بر سر تحت # ~~زبان بگشود و آنگه از دل پاک # ~~دعائی گفت و سر بنهاد برحاک # ~~1995بی حدمت زمین بوسید و برحاست # ~~زبان از مدح شاهنشه بیاراست # ~~شهشه را دعای او خوش آمد # ~~سخنهای خوشامد گو حوش آمد # ~~اشارت کرد تا نزدیک جائی # ~~فرود آرند او را در سرائی # ~~بخدمت سر فرود آورد چاکر # ~~زمین بوسید و بیرون رفت از در # ~~بنزدیک در شاه مکرم # ~~معین شد ز بهرش # ~~95 PageV00P126 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_127.png) # ~~4 # ~~مم*ادوسه روزی ز رنج ره بر آسود # ~~به استادی میان کار بنشست # ~~وزان پس دستبرد خویش بنمود ms078 # ~~بنقاشی قلم بکرفت در دست # ~~بروزی چند دست آورد بر کار # ~~چومانی معجز خود کرد اظهار # ~~حریر آورد و آنگه کلک برداشت # ~~فکنده مسند شه بر سر کاه # ~~نخستین تخت شاهنشاه بنکاشت # ~~فراز آن خیال طلعت شاه # ~~2005 کسانی را که پیش تخت شه دید # ~~یکایک را بدان آئین که او بود # ~~چنان برزد که موئی زان نکردید # ~~بنوک کلک پیدا کرد و بنمود # ~~بخوبی صورت هریک چو بکشاد # ~~اجازت داد در بکشودن او # ~~فر و پیچید و سوی شد فرستاد # ~~بنقاشان خود بنمودن او # ~~حریر معجز مانی کشودند # ~~2010 نظر کردند نقاشان تختش # ~~به مردم صورت جان را نمودند # ~~به شکل هریک آن صورت بدیدند # ~~چه نقاشان کهر پاشان تختش # ~~سر انکشت از حیرت کزیدند # ~~هنرمندان ز کار آن هنرور # ~~که شخصی نا گهان3 ازدر در آید3 # ~~به اندیشه فرو رفتند یکسر # ~~به پیش شاه یکساعت نپاید3 # ~~دمی پاید بر شه ناشکیبا # ~~هماندم باز کردد از سر پا # ~~2015 سپاهی این چنین در خاطر آرد # ~~بدینسان صورت هریک نکارد # ~~زشکل و پوشش و از رنگ وبالا # ~~یکایک را نماید مثل و همتا # ~~بر آن دست آفرین کردند یکسر # ~~به شاهنشاه گفتند ای جوانیخت # ~~ببوسیدند و بنهادند بر سر # ~~مراین کس کو زنوشد بندهآ تخت # ~~چنین کس در همه عالم نباشد # ~~202یه استادی کسی همتای او نیست # ~~بدین آئین بنی آدم نباشد # ~~به آب دست کس را پای او نیست # ~~هر آنکس کوزدانش بهره منداست # ~~حدیثش هرچه کوید دلیسند است # ~~کسی کورابود از مشک طیبی # ~~دهد زان طیب مردم را نصیبی # ~~فرهاد و کلستان PageV00P127 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_128.png) # ~~فرماد و کلستان # ~~اجازت دد که ما در خدمت او # ~~کمر بندیم بهر حرمت او # ~~کمر بسته سوی خدمت شتابیم # ~~مکر کز معجرش بوئی بیابم # ~~2025 خوش آمد شاه را گفتار ایشان # ~~نظر کرد از کرم در کار ایشان # ~~وزان پسخواند نقاش کزین را # ~~سر آمد بوده نقاشان چین را # ~~به پیش خویش محرم ms079 کرد اورا # ~~ندیم خاص وهمدم کرد اورا # ~~همه کام دلش در پیش بنهاد # ~~برور نیک بر کارش فرستاد # ~~در آن حالت که صورت بود دربر # ~~در آمد خسرو پرویز از در # ~~2030 حریری دید پیش شاه دلکش # ~~زصورتیای جان افزامتقش # ~~نظر بر صورت تمثال بگماشت # ~~چنان نقش از بنی آدم عجب داشت # ~~مثال بیمثال نقشها دید # ~~زنقاشی که آنرا ساحت پرسید # ~~بفتن گوهر ناسفته سفتند # ~~حکایتهای شاورش بگفتند # ~~که شاه آورد از ابخاز او را # ~~بصد اکرام و صد اعزاز اور # ~~2035 هم امروزش فرستاده است بر کار # ~~که سارد حانهای را نقش دیوار # ~~چوپرویز این حکایترا نیوشید # ~~ز استادان روایت را نیوشید # ~~برای دیدن نقش دلاویز # ~~سوی نقاش ره برداشت پروی # ~~سوی نقاش شد نقاش را دید # ~~ز روی لطف بسیارش بپرسید # ~~نظر برطلعت او کرد شاور # ~~درحشان دید از رخسار او نور # ~~2060 زنور حسن او نقش دلاویز # ~~شدش روشن که هست آن نقش پروی # ~~در آندم مصلحت آن دید رایش # ~~که درحدمت زمین بوسید وپایش # ~~دعائی کرد از احلاص آغاز # ~~بمدحش با سعادت کشته دمساز # ~~شه وشهرادهآ باهوش و فرمنگ # ~~ازان پسداشت با او صحت تنگ # ~~فریبش دادی و خوردی فرییش # ~~دمی بی او نمیبودی شکش # ~~2045 چوشاور است از پرویز دلشاد # ~~بسین تاجیست عارف حال فرهاد PageV00P128 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_129.png) # ~~67 # ~~ولادت داود فرزند فرهاد # ~~به غم خوردن چوشد فرهادخرسند # ~~خش از دل ببرد ایزد به فرزند # ~~حدایش داد فرزند کرامی # ~~که چون اقبال و دولت بود نامی # ~~پدرچون طالعش را دید مسعود # ~~به پیروزی نهادش نام داود # ~~غریبی بود ویک فرزند مهوش # ~~بدومیدانیت وقت خویش راخوش # ~~2050 چوشد فرهاد از نو باوه داشاد # ~~بیا با قصهآ داماد فرهاد # ~~آگاهی یافتن فففور از شکستن لشگر و گر فتارشدن # ~~فرزندان بدست داماء قرهاد # ~~چوسوی چین رسیده ازراه لشکر # ~~شکسته ممچو چین زلف یکسر # ~~بسان چین زلف ترک نوشاد # ~~پریشان حال و سرها داده بر باد # ~~یکی را بیم از ms080 قصد سرخریش # ~~چرطره سر زخجلت مانده در پیش # ~~یکی را زخم چندین جای بسته # ~~یکی را سر به چندین جا شکسته # ~~2055یکی سریا برهنه مانده برجای # ~~یکی دیگر نمد بربسته بر پای # ~~یکی را نیزهٔ‌ بشکسته بر دست # ~~یکی را بی کمان تیری دو درشست # ~~یکی بی حویشتن و امانده از خویش # ~~یکی پس مانده نو کر رفته از پیش # ~~یکی چون تیردر بگریختن چست # ~~یکی را چون کباده گشته زه سست # ~~یکی را چون کمان یشتش شکسته # ~~ر دست افتاده و پیها کسسته # ~~6"چوتر کش آنیکی 3راسربریده # ~~چو قربان این دگرراره دریده # ~~بسی سرباز راچون نیزه درجنگ # ~~ز سرهای برهنه ریش آونک # ~~بسی چون گرزچوبین کلههاخشک # ~~سیه از پرتو خورشید چون مشک # ~~فرماد و کلستان PageV00P129 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_130.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~که کم گردد دراین گفتار مقصود # ~~چگویم قصهآ هریک که چون بود # ~~بدینسان بر در فغفور آمد # ~~شکسته لشگری کز دور آمد # ~~غمین شد بهرفرزندان و خویشان # ~~2065خبر شده شاه را از حال ایشان # ~~بسان مردهای بردر که شاه # ~~سیهسالار لشکر آمد از راه # ~~شبیخون برسرایشان که آورد # ~~بگفت او را که لشگر برچهسان برد # ~~دوشه چون شد بیکساعت گرفتار # ~~وزان حالت که نا که درشب تار # ~~پیامی را که پیش شه فرستاد # ~~بکفت از گفتهآ داماد فرهاد # ~~چو دیک از آتش سودا بجوشید # ~~2070 چو فغفور آن حکایتها نیوشید # ~~دلش از تاب آن جوشش تب1 آورد # ~~زجوش اندرون کف برلب آورد # ~~پی دانستن احوال فرهاد # ~~بسی اندیشه کرد آن شاه بیداد # ~~ز هر کس حال او پرسید بسیار # ~~ببرد آخر بدانش پی بر آن کار # ~~بر شه رفت و گفت ای شاه خوش باش # ~~در آن پرسش جوانی بود نقاش # ~~دهم زان بی نشان شه را نشانی # ~~2075 که من دارم بدوجائی کمانی # ~~به نقاشی میان ما سر افراز # ~~جوانی بود پیش ما ز ابخاز # ~~بگفتار نکو هرجای مشهور # ~~نزاد او ز ارمن نام شاور # ~~که و بیگاه ms081 با فرهاد بودی # ~~دل فرهاد از وی شاد بودی # ~~ندید او را کسی دیگر در اینجا # ~~ز غم فرهاد چون بگذاشت مأوا # ~~چنین دائم که بردش سوی ایخاز # ~~2080 ز پیش شهریار کردن افراز # ~~سوی ابخاز چندین کس فرستاه # ~~شهنشه در پی این قصه افتاد # ~~طلب کردن عم فرهادر # ~~19 # ~~در او سو گندها بردین و کیششر # ~~مثالی را به زر بنوشت بیشش PageV00P130 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_131.png) # ~~100 # ~~که من پیرم سرشاهی ندارم # ~~ز حالت هیچ آکاهی ندارم # ~~نهادم تاج را اینک ز تارک # ~~ترا تخت پدر بادا مبارک # ~~2085در این اقلیم از میر و سپاهی # ~~همی خواهند بهرت پادشاهی # ~~چو بر عدل است با مردم نهادت # ~~سخن از عدل و از دادتو باشد # ~~همه احوال باشد بر مرادت # ~~سیهسالار داماد تو باشد # ~~بیاور روز و خرم کن سرتخت # ~~بیا تا برخوری از دولت و بخت # ~~بسی تنسوق آبی و هوائی # ~~2090 سمور و کومرو دیبای چینی # ~~فراوان نافهآ مشک خطائی # ~~در کنجی که او را بود بگشاد # ~~مرصع خلعت زیبای چینی # ~~به بیلک تحفهای نیکو فرستاد # ~~فرستاد آنگهی از دوستداری # ~~کسی کش بود بافرهاد یاری # ~~پس آنکه مهر خود برنامه بنهاد # ~~ز ملک چین سوی ارمن فرستاد # ~~بزر کان بدانش را روان کرد # ~~2095 سرافرازان ز دار الملک فغفور # ~~چو باد آشفته در گرد جهان کرد # ~~روان کشتند سوی ملک شاور # ~~چو بیک راهرو در ره فتادند # ~~بسختی روی را برره نهادند # ~~بسی در راه زحمتها کشیدند # ~~بابخاز آمدند از خطهآ دور # ~~هم آخر در حد ارمن رسیدند # ~~نشان حانه بر بنیاد دادند # ~~بپرسیدند ازان پس جای شاور # ~~نشان خانهآ فرهاد دادند # ~~210روان گشتند سوی باغ فرهاد # ~~دهان پرخنده چون کل ازدل شاد # ~~در آن دم بود حسرو درخمستان # ~~به میخوردن نشسته با کلستان # ~~زن شاور و مقبل بود و داود # ~~می ناب و نوای بربط و عود* # ~~ازان آهی که ازدل بر کشیدی # ~~ز دودش روز روشن کس ندیدی # ~~فرهاد ms082 و کلستان # ~~(دراینا دوصفه دارای ا الی ب اقتاده است PageV00P131 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_132.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~کسی کو درجهان غربت ندیده است # ~~چنان دان کزجهان زحمت ندیده است # ~~2105 کسی داند غم ودرد و محن را # ~~که در غربت بیاد آرد وطن را # ~~ز غم خوردن چو آمد شاه چین باز # ~~حدیث چین و ماچین کرد آغاز # ~~که از خانه که از بتخانه پرسید # ~~که از خویش و که از بیکانه پرسید # ~~حکایت مرچه میپرسید کفتند # ~~حدیثی را که کس نشنید کفتند # ~~بکفتند از عم و عمزاد کانش # ~~گرفتاری آن آزاد کانش # ~~211 که داماد تو دارد هردو دربند # ~~دلش از بند ایشان است خرسند # ~~کمان دارد که عم قصد تو کرده است # ~~بسی عم زین سبب بهر توخورده است # ~~اگر در آمدن دیری بپائی # ~~نیایند آن دو از تیغش رهائی # ~~بزاری خون ایشان را بریزد # ~~پس از عمزاد کان باعم ستیزد # ~~بیاید از سرش دور افکند تاج # ~~دهد اقصای چین یکسربتاراج # ~~2115 ازان ترسم که افزاید غمت را # ~~کشد ناکه بصد زاری عمت را # ~~حکایتها بدین آئین چو کردند # ~~بدین خویشتن سوکند خوردند # ~~که در کفتار موئی بیش و کم نیست # ~~غم این داریم و دیکر هیج عم نیست # ~~چهارم سال شد تا از برشاه # ~~جدا کشتیم و پمودیم این راه # ~~به امیدی که یک بارت ببینیم # ~~بیاد شاه چین دردت بچم # ~~2120 زهی دولت که دیدارت بدیدیم # ~~زهی منت که کفتارت شنیدیم # ~~کنون باید بهعزم راه برحاست # ~~بباید کرد زود اسباب ره راست # ~~که تا از رفتنت شادی نمایند # ~~چو سرو از بخت آزادی نمایند # ~~دو عمزادت که دریندند یکچند # ~~باقبالت رها کردند از بند # ~~ازین گفتار فرهاد جوانمرد # ~~بسی از بهر خویشان دردوغم جورد # ~~1 # ~~2125 تامل کرد رای مرد هشیار # ~~بگفت ای سروران چین بدانید # ~~پس از اندیشه و تدبیر بسیان # ~~رآنم کر حرد یکسر بر آنی PageV00P132 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_133.png) # ~~02 # ~~دوسه روزی به میخوردن نشینیم # ~~وزان پس ms083 صورت رفتن ببینیم # ~~اشارت کرد تاخوبان بیایند # ~~سرخمهای می را بر کشایند # ~~دهند از خسروانی مایهآ حوض # ~~به می گردند گرد پایهآ حوض # ~~بتان از بهر ایشان جام گیرند # ~~2130 بگرد حوضها آرام گیرند # ~~هر آن شوخی که درارمن زمین بود # ~~هر آن سرور که از3 ماچین و چین بود # ~~در خمخانه بر اغیار بستند # ~~به نوشانوش می با هم نشستند # ~~قلم در عشرت ماچین کشیدند # ~~سر افرازان چین کان عیش دیدند # ~~ز الوان نعمت آوردند در پیش # ~~ز اندازه فزون بود و زحد بیش # ~~سرافرازان چین را کرد سرخوش # ~~2135 بتان خوب و آب همچو آتش # ~~سراندازان همه رفتند از دست # ~~شدند از جام عشرت یک بیک مست # ~~زمین بوسان بجای خویش رفتند # ~~چونر کس مست و سردر پیش رفتند # ~~فرستادن فرهاد سوغات عیمرا بهرشاه ایخاز # ~~چو بخت عاشقان رفتند درخواب # ~~ز مجلس چونکه بیرون رفت اصحاب # ~~گلستان آمد و در پیش بگشاد # ~~ره آوردی که شاه چین فرستاد # ~~مرصع جامههای خسروی بود # ~~2160 پری پیکر نخستین تنگ بگشود # ~~بکی دیگر همه مشگ تتاری # ~~یکی پر در درج شاهواری # ~~سبدهای پر از دیبای چینی # ~~سمور و قاقسی یکسر کزینی # ~~بسی تعفت تج از هرجنس و هرباب # ~~فراوان تختهآ برطاس و سنجاب # ~~دگرها همجنان درپیش بگذاشت # ~~شیشهزان میان یک جامه برداشت # ~~ز برطاس وسمورنیک و سنجاب # ~~2165ز مشک و لولو و دیبا ز هرباب # ~~فرستاد از برای شاه ایخاز # ~~بدست مقبل این اسباب و این ساز # ~~وییش حسرو شیرین فرستاد # ~~دگر حکی که شاه چین فرستاد # ~~فرهاد و کلستان PageV00P133 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_134.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~گلستان را مرصع جامه پوشید # ~~ز دست او بشادی جام نوشید # ~~بداد آنگاه بخش دختران را # ~~غنی کرد از کرم نیک اخترانرا # ~~2150 دگر بهر زن استاد و استاد # ~~ز هر نوع وز هر جنسی فرستاد # ~~بخدمت دید برپا از سر مهر # ~~زن شاور شیرین کار و کلجهر # ~~کف آزاد مردی باز بکشاد # ~~بدان هردو فراوان ms084 نعمتی داد # ~~فراوان بهر مقبل نیز برداشت # ~~به بخشش خاطرهر کس نگهداشت # ~~چو مقبل نامهآ شه باره آورد # ~~زره نزد شه ارمن زمین برد # ~~2155 بران اسباب و نعمت چشم بنهاد # ~~خجالت برد از انعام فرهاد # ~~هر آن چیزی که چشمش خوبتردید # ~~به شیرین و مهین بانو ببخشید # ~~فرستاد آنکهی بخش حرم را # ~~وزان پس داد هم قسمی خدم را # ~~مثال شاه چین خواندن ندانست # ~~ز ضمنش کوهر افشاندن ندانست # ~~اشارت کرد تا اسبان بیارند # ~~سوی شهزادهآ چین ره سپارند # ~~216 نشست آنکه چوسروی بر سرزین # ~~عنان پیچید سوی حسرو چن # ~~سمندش تیزشد در پویه چون باد # ~~رسانیدش به یکدم سوی فرهاد # ~~چو فرهاد از شه ارمن خبر یافت # ~~به استقبال کردن تیز بشتافت # ~~به اعزازش در آورد از در بخت # ~~بمهر دل نشاندش بر سر تخت # ~~چو برتخت بزر گی شاه بنشست # ~~مثال شاه چین بکرفت بر دست # ~~2165 به پیش خویشتن فرهاد را خواند # ~~بنزدیک خودش بر تخت بنشاند # ~~پس آنکه گفت کان حط رابخوانید # ~~بخواندن از زیان گوهر فشانید # ~~بیامد نامه را بکشاد از هم # ~~بخواند و کرد عرض نامهآ عم # ~~در آن رفتن تأمل کرد بسیار # ~~پس از اندیشهآ بسیار در کار # ~~چنین گفت ای شه وشهزادهآ چین # ~~چو سرو تازنین آزادهآ چین # ~~2170 حدیث دوستان خویش بنیوش # ~~نصیحتهای ایشان گوش کن گوش # ~~10 PageV00P134 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_135.png) # ~~103 # ~~عمی کو دشمن جان تو باشد # ~~مبر ظن کو نگهبان تو باشد # ~~فریبت میدهد هشدار3 زنهار # ~~که مار افسا به افسون میکشد مار # ~~شفاعت میکنم بشنو شفاعت # ~~ترا بس از جهان کنج قناعت # ~~چو بر کنج قناعت دست داری # ~~چه باید با خیال تاج کاری # ~~2175 گرفتم آنکه چرخت یار باشد # ~~ز مهرت کرمی بازار باشد # ~~بتیغ مهر کوشی با منافق # ~~جهانگیری کنی چون صبح صادق # ~~ازین چرخ دوتا پشت و ازین دهر # ~~دو تا نانت بود بی هیچ شک بهر # ~~حدیث دوستان اینست بنیوش # ~~منه چون گل زغفلت ms085 پنبه در گوش # ~~بدان هر کو درین فرخ دیار است # ~~بمهر دل ز جانت دوستدار است # ~~2180ترا نبود مبارک زین زمین رفت # ~~خطا باشد ترا زینجا به چین رفت # ~~نصیحتگو نصیحت چون نپوشید # ~~مقرر کرد با خسرو که مقبل # ~~نیوشنده سخنها را نیوشید # ~~برفتن بر کشاید بند مشگل # ~~بسوی چین رود از ملک ابخاز # ~~برون آرد سخن از پردهآ راز # ~~ز مهر گلستان و عیش کلشن # ~~نماید صورتی چون روز روشن # ~~2185رود از ره سوی داماد فرهاد # ~~حدیث شاه را کوید ز بنیاد # ~~سر انجام شه از آغاز گوید # ~~ز اول تا به آخر باز کوید # ~~نباشد بعد از آن کفتار غم خور # ~~دل داماد و فرزندان و خواهر # ~~دران غمخوارگی ماتم شود سور # ~~رهند از بند فرزندان فغفور # ~~شود فغقور حرم بر سر تخت # ~~دگربارش زخواب آکه شود بخت # ~~1اغم ایشان بدین انواع خوردند # ~~بدین گفتن سخن را ختم کردند # ~~فرهاد و کلستان PageV00P135 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_136.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~طلب کردن شاه ابخاز بزر گان چبن را و خلعت # ~~دادن و بامقبل روانهآ چین کردن # ~~رسولان شه چین را بخواندند # ~~بجای خویش هریک را نشاندند # ~~شه ارمن زبان لطف بگشود # ~~بکنجوران ز کوهر کنج بنمود # ~~همی پرسید هریک را جدا شاه # ~~ز رنج غربت و از سختی راه # ~~وزان پس بزم شاهی ساز دادند # ~~دهان بستهآ حمه بر کشادند # ~~2195 بیفکندند بر آئین ابخاز # ~~سماطی حسروانی با همه ساز # ~~ز زرین جام رخشان کشت خورشید # ~~منور کرد مجلس جام جمشید # ~~چو یکسان شد زمی شاه و سپاهی # ~~در آوردند خلعتهای شاهی # ~~ز دست شاه هریک جام نوشید # ~~پس آنکه خلعت شاهانه پوشید # ~~نامه فرستادن قرهاد به خواهر و عم # ~~نبشتن را قلم برداشت فرهاد # ~~نوشت احوال خود یکسر ز بنیاد # ~~2200 پس ازعرض سلام و شوق دیدار # ~~نموده آرزومندی بسیار # ~~وزان پس عرض کرده حال خودرا # ~~نوشته یک بیک احوال خودرا # ~~ازان رفتن ز چین تا ارمنستان # ~~چو باد آشفتن ms086 از بوی گلستان # ~~وطن کردن به غربت درحد روم # ~~کزیدن طرف کلزاری از آن بوم # ~~ز پیوند نهال سرو بستان # ~~وزان غنجه که بشکفت از گلستان # ~~2205وزان در کلستان گل چیدن او # ~~وزان بر برگ گل علطیدن او # ~~درین باب آنچه میدانست می گفت # ~~گهرهائی که بتوان سفت میسفت # ~~وزان پس کفت چون این نامه خوانی # ~~یکایک سرگذشتم را بدانی # ~~ز بند غم دلمرا بر گشائی # ~~دهی # ~~105 # ~~عمزاد گانمرا # ~~رهائ PageV00P136 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_137.png) # ~~دل عم را دهی شادی ازین غم # ~~فرستی هردو را خوشدل برعم # ~~که من از سایهات دارم دلی خوش # ~~2210 نداری بهر من خاطر مشوش # ~~دعا و خدمت و پرسش فرستاد # ~~سوی داماد و فرزندان داماد # ~~بنوک خامه نام دوستان برد # ~~بپرسش یک بیک را یاد آورد # ~~پس آنکه مهرخود برنامه بنهاد # ~~ز روی مهر سوی چین فرستاد # ~~به خدمت سوی عم بنوشت نامه # ~~دگر ره دربنان آورد خامه # ~~سخنهائی که لایق بود ودرخور # ~~2215 نوشت از مهردل در پیش سرور # ~~رنام شاه عنوان را نشان کرد # ~~بزر کان را بسوی چین روان کرد # ~~پریشان شد دل فرهاد مسکین # ~~جو مقبل بابزر گان شد سوی چین # ~~در آن غم بود از داود خرسند # ~~ز دل بردی غمش را مهر فرزند # ~~خدایش باز فرزند دگر داد # ~~دلش چون میشد از فرزند خودشاد # ~~بقال سعد عیسی کرد نامش # ~~2220 به احوال پسر بود اهتمامش # ~~دلش دایم بدینسان بود خرم # ~~که بردی مهر ایشان از دلشغم # ~~در وفات یدر شبرین # ~~بماند هر کس و زو کس نماند3 # ~~جهان برعهد مردم بس نماند # ~~مخوردم زو که با کس نیست دمساز # ~~هر آن عهدی که بندد بشکند باز # ~~شه ابخاز را پرشد پیاله # ~~لبالب شد زخون دل چو لاله # ~~2225 براو پرشد قدح در آخر دور # ~~اجل کفتش که این دور است نه جور # ~~قدح نوشید و از مجلس برون شد # ~~لوای سرفرازی سرنگون شد # ~~ز کار افتاد مجلسگاه ارمن # ~~چو بیرون ms087 شد زمجلس شاه ارمن # ~~ببزم شاه مطرب ماند بی ساز # ~~چو مطرب مویه کر برداشت آواز # ~~نوای راست کرد از ساز پرسوز # ~~شب یلدا نمود از روز نوزوز # ~~فرماد و کلستان PageV00P137 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_138.png) # ~~فرها دو کلستان # ~~2230 فرو آمد سعادت از سر کاه # ~~سریر مملکت خالی شد از شاه # ~~میهن بانو که از شاهان نشان بود # ~~چوابرش دست اودل کوهرفشان بود # ~~ز دانش پیش مردان عزتی داشت # ~~هم از روی بزر کی حرمتی داشت # ~~چو برتر بود از مردان به حرمت # ~~شهی بروی مقرر کرد دولت # ~~بپادشاهی نشستن مهین بانو # ~~به شاهی برسر تختش نشاندند # ~~ببالایش زر و گوهر فشاندند # ~~2235 به عدل و داد ملک آباد میکرد # ~~ببخشش جان غمکین شاد میکرد # ~~به دور ما هزاران لوحش الله # ~~که مردانند اکنون بر سرگاه # ~~جهان کو جفت مردان بودپیوست # ~~ز شوخی زد بدامان زنی دست # ~~بدستان تخت از مردان بپرداخت # ~~بحیلت بازن شوخی همیساحت # ~~همی بودند دمساز دل خود # ~~نهاده بر طبق راز دل خود # ~~224 سهی سروان به حدمت ایستاده # ~~چو لاله کوش برحدمت نهاده # ~~بنای و نوش میبودند پیوست # ~~مدام از باده میبودند سرمست # ~~دمی او را به عیش خود نکهدار # ~~ز مقبل وز رفیقانش بیاد آر # ~~رسبدت مقیل بابزرکان به چین # ~~کبوتر وار شهبازان ز ابخاز # ~~ببرج ملک چین کردند پرواز # ~~بسی رنج وبسی سختی کشیدند # ~~ز ارمن تا به حد چین وسیدند # ~~2245 رسیدند آخر الامر از ره دور # ~~سعادت وار بر درگاه فغفور # ~~خبر آمد زره درحضرت شاه # ~~که مقبل بابزرگان آمد از راه # ~~دو فرزند شه چین شد پذیره # ~~بگردون برشد آواز تبیره # ~~بیاوردند از رهشان باعزاز # ~~ه پیش شهریار گردن افران # ~~27 PageV00P138 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_139.png) # ~~سر افرازان بخدمت سر نهادند # ~~بر تختش زمین را بوسه دادند # ~~2250 رسانیدند مکتوبات فرهاد # ~~که از بهرعم و خواهر فرستاد # ~~خدیو چین زنامه مهر برداشت # ~~نظر برحسن حرف نامه بگماشت # ~~سخنهائی که او از مهر دل راند # ~~ز ms088 روی مهربانی یک بیک خواند # ~~بخواند آن نامه نامی که فرهاد # ~~بهپیش خواهر مشفق فرستاد # ~~سپارشهای فرزندان خود دید # ~~خلاص جان دلبندان خود دید # ~~2255زمال و ملک و از دیبا و دینار # ~~بدیشان داد نعمتهای بسیار # ~~زرنج راه یک یک را بپرسید # ~~بهر یک مال بی اندازه بخشید # ~~وزان پس گفت ایشان را مپائید # ~~برفتن برق سان گرمی نمائیا # ~~بسوی خواهر فرهاد پوئید # ~~حکایتهای فرهادش بگوئید # ~~بدو این نامهآ نامی رسانید # ~~بپرسیدش ز من زانسان که دانید # ~~رفتن مقبل بابزرگان پیش داماد فرهاد و خلاص # ~~شدن فرزندان فففور از بند # ~~2260 چومقبل رفت بیرون از درشاه # ~~هماندم روی را آورد با راه # ~~بزرگان پیشرو پیشش دواندند # ~~پیاپی مرکبان را تیز راندند # ~~بر بردند پیش دحت فغفور # ~~که اینک مقبل آمد از ره دور # ~~ز بهرت نامهآ فرهاد آورد # ~~غم و اندوه*از دلهای ما برد # ~~ز شادی بیخبر شد سرو بالا # ~~دلش زان شادمانی رفت از جا # ~~2265 هر انکس کین بشارت میشنیدی # ~~باستقبال بی جان میدویدی # ~~شده در رقص سرمستان بی می # ~~ز بانگ کوس و آواز دف و نی # ~~گنحینه ها را بر گشادند # ~~جهانی را بگوهر زیب دادند # ~~10 # ~~فرهاد و کلستان PageV00P139 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_140.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~تمامت شهر را آذین ببستند # ~~ز هرجانب به می خوردن نشستند # ~~چو اهل شهر دید از خرمی بهر # ~~بزرگان را در آوردند در شهر # ~~2270 بیامد مقبل از در با دل شاد # ~~به پیش خواهر و داماد فرهاد # ~~زمین بوسید و پس بکشاد نامه # ~~به نزد سروران بنهاد نامه # ~~چو مکتوب برادر دید خواهر # ~~ز سروش کشت تابان مهر انور # ~~فروزان کشت خورشیدی ز چهرش # ~~عیان شد گرمی بازار مهرش # ~~خط دستش بیاد دست فرهاد # ~~ببوسید آنکهی بر دیده بنهاد # ~~2275 ز اول تا به آخر یک بیک خواند # ~~ز مژکان خون دل بر نامه افشاند # ~~پی آوارهآ چین زار بکریست # ~~بر آن مکتوب او بسیار بکریست # ~~ز دود دل چو ms089 آهش کله بستی # ~~ز آه دودناکش برق جستی # ~~بحسرت ریختی از چشمها خون # ~~بخون میکرد روی نامه گلگون # ~~ازان نامه دل داماد شد شاد # ~~که او را کشته میپنداشت داماد # ~~2280ز مقبل قصهآ فرهاد پرسید # ~~بگوش هوش هرچ او گفت بشنید # ~~سراسر سر گذشت او بیان کرد # ~~نهانی راز را یک یک عیان کرد # ~~هوای گلستانش گفت چون بود # ~~وزان پس گفت از مولود داود # ~~چو روشن شد برایشان حال فرهاد # ~~شدند از بند غم یکباره آزاد # ~~برون کردند ازدل کین فغفور # ~~طلب کردند زندانیان و کنجور # ~~2285 اشارت شد که شاهان را بیارند # ~~دگرشان بسته در زندان ندارند # ~~رها کرد از کرم شهزاد گان را # ~~زر بند آزاد کرد آزادگان را # ~~بپوشانیدشان از پای تا سر # ~~بخلعتها که لایق بود و درحور # ~~غلامان و کنیزان پریجهر # ~~به حسروزادگان داد از سر مهر # ~~حزاین ریخت از لولوی لالا # ~~به پیش شهریاران فیل بالا # ~~2290 خرد را کرد با گفتار خود یار # ~~شهان را عدر خواهی کرد بسیار # ~~6 PageV00P140 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_141.png) # ~~چه باشد سیم و زر گنج گهر داد # ~~بزرگان را فراوان سیم وزر داد # ~~دکر برداشتند از درجها سر # ~~برای مقبل آوردند جوهر # ~~که بودی زینت و زیب خزینه # ~~وزان پس آن کهرهای دفینه # ~~در ایشان خیره چشم آدمیزاد # ~~فرستادند پنهان بهر فرهاد # ~~به غواص قلم کوهر فروشی # ~~2295 بخواند آنگه دبیر تبز هوشی # ~~که کتبت دبیر خوب تحریر # ~~ز تحریرش فزونتر حسن تقریر # ~~قلم را کرد جاری از سر انگشت # ~~جواب نامهآ فرهاد بنبشت # ~~جواب نامهآ فرهاد از زبان خواهر وداماد # ~~جواب نامه بنوشت از سر3 سوز # ~~ز خواهر پیش فرهاد غم اندوز # ~~نوشت اول که حالم بی تو چونست # ~~دل تنکم چو غنچه پرزخون است # ~~2300چو لاله پیرهن خونین به ده چاک # ~~نشسته بیتو دشمنکام بر خاک # ~~طپانچه سرخ دارد روی کارم # ~~بخون دیده چون گل رخ نکارم # ~~گلی داند که با من همنشین است # ~~که چون سوسن ms090 زیانم آتشین است # ~~شدم رقاص دست افشان که پیوست # ~~چو سرو از باد بر سرمیزنم دست # ~~چو نیلوفر دل از غم ریش دارم # ~~چو نر کس سرازان درپیش دارم # ~~2305 ینفشه وار هستم بسی وجودی # ~~نشسته بر رهت کوری کبودی # ~~که چون شوید بخون رخسار لاله # ~~ببرس احوالم از اشک چو داله # ~~که آرد از گلستان تو بوئی # ~~ز باد صبح دارم آرزوئی # ~~ز وصلت حاصل ما داغ دوریست # ~~درین حالت صبوری ازضروریست # ~~توقع دارم از مهرت که ناگاه # ~~کنی ما را ز حال خویش آگاه # ~~بدست باد بقرستی بیامی # ~~2جوباد آرد ازین جانب سلامی # ~~فرتی بوی خود پیوسته با باد # ~~دل ما را ببوی خود کنی شاد # ~~110 # ~~فرهاد و کلستان PageV00P141 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_142.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~چه خوش باشد قدم کررنجه سازی # ~~که یابیم از قدومت سرفرازی # ~~بسی حالش زبان خامه بنوشت # ~~بسی زین در سخن درنامه بنوشت # ~~زبان را بست از کفتار خامه # ~~سخن کستر فرو پیچید نامه # ~~فرستادن فرزندان رایبش فففور و مقبل را نزد فرهاد # ~~2315 فرستادند شاهان را به اعزاز # ~~بآئین شهی پیش پدر باز # ~~روان کردند مقبل را زچین شاد # ~~ببرک و سازشاهی سوی فرهاد # ~~دوهفته راه با ایشان برفتند # ~~ز مهر خویش باخویشان برفتند # ~~غم واندوه بیش از پیش خوردند # ~~به مهردل وداع خویش کردند # ~~ببخت شاه فرزندان مهجور # ~~ز ره راندند بردر گاه فغفور # ~~320آز ره بنگه سوی خسرو کشیدند # ~~به دولتخانه خسرو رسیدند # ~~درون رفتند از در با دل شاد # ~~شده چون سرو ازبندغم آزاد # ~~بعزت پای شهرا بوسه دادند # ~~بیوسیدند و برچشمان نهادند # ~~شه چین دید فرزندان خود را # ~~بسی بوسید دلبندان خود را # ~~فرستاد آنکهی از بهر فرهاد # ~~غلامان و کنیزان پریزاد # ~~2325 ز اسب و استر و دیبا ودینار # ~~فرستاه از برایش مال بسیار # ~~بکوهرها و در شاهواری # ~~بجا آورد رسم حق کذاری # ~~ز مقبل عذر زحمتها بسی خواست # ~~نوائی کرد بهر راه او راست # ~~مهیا کرد بهرش ms091 عدت وساز # ~~فرستادش بدارالملک ایخاز # ~~رسبدن مقبل بایخاز # ~~111 # ~~ز چین آمد سوی ایخاز مقبل # ~~2330 چو روی مقبل فرحنده بی دید # ~~شد از دیدار او فرهاد حوتدل # ~~مهر دل سرو چش و PageV00P142 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_143.png) # ~~112 # ~~که مضمون داشت برداغ برادر # ~~بخواند آن نامهآ دلسوز خواهر # ~~ز حون چشم او شد لاله کون باغ # ~~زبس حسرت زبس دوری زبس داخ # ~~قد او بر کنار اشک دلجوی # ~~تو گفتی بود سروی برلب جوی # ~~کلستان را از آن حالت خبرشد # ~~ز روی مهر او را چاره برشد3 # ~~برای مقبل از نو مجلس آراست # ~~2335 بیامد کرد بزم خسروی راست1 # ~~ره آوردی که از چین و خطا بود # ~~ز راه آوردهآ باد صبا بود # ~~غلامان و کنیزان پریوش # ~~دری چون آب ویاقوتی چو آتش # ~~در آوردند یکسر پیش فرهاد # ~~در ایشان نخیره چشم آدمیزاد # ~~به عریک در زمان چیزی ببخشید # ~~چو فرهاد آنچنان کنج گراندید # ~~0*23 بسان مردگان درخاک ننهاد # ~~ز باد آورده را برباد برداد # ~~سر افرازی و مردی از کرم دان # ~~کسی کو را کرم نبود عدم دان # ~~شکست گوهر مرد است امساک # ~~نیاید ممسکی از کوهر پاک # ~~سخا و مردمی را ساز آئین # ~~عطا و بخشش فرهاد را بین # ~~کنیران و غلامان را نشاندند # ~~نشاید گفت ازان کامی کهراندند # ~~طرب سازان قدح بردست بودند # ~~2365 دوهفته روز و شب سرمست بودند # ~~حریفان از می گلرنگ سرخوش # ~~قدح دل کرم از آب چو آتش # ~~رسیدن شاور از مداین به خواستاری شیرین از # ~~برای خسرو # ~~به می خوردن زجور چرخ رسته # ~~چنین جمعی به می خوردن نشسته # ~~بتان چین وارمن مست و مدهوش # ~~گلستان خسرو چین رادر آغوش # ~~کمر کرده بگرد یکدکر دست # ~~بیک سو مقبل و کلجهر سرمست # ~~فرهاد و کلستان PageV00P143 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_144.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~235 قدح پر می بدست آل فغفور # ~~که باز آمد ز در ناگاه شاور # ~~شه چین روی دلبند کهن دید # ~~در آن حالت به ده ms092 حالت بگردید # ~~ز جا برخاست از شادی شده هوش # ~~گرفتش همچوجان خود در آغوش # ~~لبالب داشت جامی برسردست # ~~به دلجوئی روان درجان اوبست # ~~گلستان نیز آمد برسرجا # ~~پس از پرسش کرفتش جام صهبا # ~~2355 زن شاور بود از جام سرمست # ~~نهادش ساغری با بوسه در دست # ~~وزان2پس دست او بوسید مقبل # ~~بدستش داد حالی جام پردل # ~~پیاپی سرخوشان ز انسان کهدانی # ~~بدو دادند رطل دوستکانی # ~~چو شاور از می کلرنک شدمست # ~~بپهلوی زن خود رفت و بنشست # ~~ز نو بزم طرب را ساز کردند # ~~حدیث سر گذشت آغاز کردند # ~~2360 شه چین محنت هجران بیان کرد # ~~که تنها زند گانی برچهسان کرد # ~~وزان پس کفت مقبل قصهآ خویش # ~~که درغربت چه حالت آمدش پش # ~~پس آنگه گفت بافرهاد شاور # ~~چه دیدم تا شدم از بندگی دور # ~~نخستین کفت چون هرمزمراخواند # ~~بعزت پیش تخت حویش بنشاند # ~~لوای قدرم از کردون برافراشت # ~~برفعت از همه بالاترم داشت # ~~2365 سر کلکم به نقاشی در آمد # ~~چه نقاشی به درپاشی در آمد # ~~به صنعت صورت مردم نمودم # ~~بخوبی چهرهآ هرمز کشودم # ~~چو هرمز معجز کلک مرادید # ~~بسی سیم وزر و تشریف بخشید # ~~مرا بردند در مجلسکه شاه # ~~منقش کردم آن دیوان ودرگاه # ~~در آنجا ساحتم نقش نگارین # ~~برسم و عادت بتخانهآ چن # ~~2370 وزان پس کرد مرد سحر پرداز # ~~به شیریی حدیث حسرو آغاز # ~~که هرمز رایکی فرزند جانی است # ~~که روزوشب یه عیش و شادمانی است # ~~جوانی حسرو پرویز نامش # ~~جو یاقوت است روی لعل فامش # ~~13 PageV00P144 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_145.png) # ~~13 # ~~نباشد بی می1و مطرب زمانسی # ~~جهان را نیست چون او کامرانی # ~~شرف در طالعش موجود بودی # ~~اگر از وی پدر خوشنود بودی # ~~2375 سر آمد درهمه روی زمین است # ~~زدارد هیچ عیبی عیبش این است # ~~بنقاشی چو آب دست من دید # ~~بدلجوئی حدیثم نیز بشنید # ~~خوشم در بزم خودچون چنگ بنواخت # ~~چونی از نالهآ من همدمی ساخت # ~~حدیث دلبران پرسید از من # ~~که ms093 از چین و خطا و که ز ارمن # ~~در آن شرح بتان چین وماچین # ~~بدو گفتم حکایتهای شیرین # ~~2380 بگوشش قصهآ شیرین خوش آمد # ~~سخن از راه کوشش دلکش آمد # ~~ازان گفتار شیرین شد دلش کرم # ~~برافکند از رخ خود برقع شرم # ~~حدیث کرمی شیرین در انداخت # ~~وزان دلکرمیش رمزی بپرداخت # ~~مرا از روی مهرو دوستداری # ~~فرستاد از برای خواستاری # ~~نخست از ره ببردع شد گذر گاه # ~~شدم زاری کنان در حضرت شاه # ~~2385 شدم پیش مهین بانو دل افکار # ~~خروشیدم بسوز و زاری زار # ~~فغان کردم بسوک شاه ابخاز # ~~بدو دادم عزای شاه را باز # ~~نمودم مدتی در کریه سوزی # ~~در آن سوزم بسر شد چند روزی # ~~پس از چندی برسم چایلوسی # ~~در آن ماتم زدم ساز عروسی # ~~به شیرین راز مهر انگیز گفتم # ~~حدیث حسرو پرویز گفتم # ~~2390 به آئینی که دل در مهر اوبست # ~~بشست ازمال وملک وخسروی دست # ~~و لیکن حال خود باعمه ننمود # ~~که در ارمن بجائی نامزد بود # ~~دل شیرین ازان کس نفرتی داشت # ~~اکر چه عزتی و حرمتی داشت # ~~بدان رو زود او را خواست بردن # ~~بدو میخواست کردونش سپردن # ~~سخن را از مهین بانو نکهداشت # ~~سوی شهر مداین روی بر کاشت # ~~2395 کسی زین حال آگاهی ندارد # ~~که شاه ما سرشاهی ندارد # ~~فرهاد و کلستان PageV00P145 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_146.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~من از راه آمدم در حضرت شاه # ~~چو او سوی مداین رفت نا کاه # ~~سعادتوار پیش شاه آورد # ~~مرا شوقت بدین در گاه آورد # ~~حدیث سر گذشت من چنین است # ~~ندارم قصهآ دیگر ممین است # ~~سپری شدن روزگار گلستان # ~~بپایان رفت ایام صبوری # ~~چو یاران را بسر شد داغ دوری # ~~2400 ز نو کردند ساز کامرانی # ~~دگر در گردش3 آمد دوستگانی # ~~مغنی بود و مطرب سرو رقاص # ~~حریفان را در آن مجلسکه خاص # ~~به می کردند عردم جانفزائی # ~~بتان ارمن و چین و حطائی # ~~در آنمدت به عیش بی نهایت # ~~پریرویان ممی ms094 جستند غایت # ~~همی کردند با یاران همدم # ~~از آن عیشی که برداردز دل عم # ~~ز عشرت یک سر مو کم نکردند # ~~2405 برای دنیی دون غم نخوردند # ~~میاهوی حریفان برفلک شد # ~~خروش چنک در گوش ملک شد # ~~فلک آن عیش نتوانست دیدن # ~~صفیر چنگ و نای و نی شنیدن # ~~به چشم بد در آن مجلس نظر کرد # ~~مقام عیش را زیر و زبر کرد # ~~فلک را دیدهآ بد حود مادا # ~~ز چشم بد کسی را بد مبادا # ~~2410 گلستان آن زمان از بار پربود # ~~صدف آن مدت آیستن به در بود # ~~جهان برچشم اوچون زلف شدتار # ~~بوقت آنکه آبستن نهد بار # ~~به بدحالی و سختی بار بنهاد # ~~پس از سختی حدایش دحتری داد # ~~به مهر دل نهادش نام مریه # ~~چو در دل مهر مریم داشت محکم # ~~بتلخی حان شیرین داد بر باد # ~~در آن مدت که آن مه حمل بنهاد # ~~کسی کو بود نور چشم مهتاب # ~~2615 کسی کو بود خورشید جهانتاب # ~~جهان بر چشم مهرو مه سه کرد # ~~بوقت حال مجلس را تبه کرد # ~~15 PageV00P146 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_147.png) # ~~11 # ~~که بادش چون کل از گلزار بر بود # ~~مگر او نیز ترک گیل من بود # ~~چو کل رفته در ایام جوانی # ~~لطیف نازکی کم زند گانی # ~~برفت از مجلس و مجلس بهمزد # ~~کسی کزوی شدی شیرین طبر زد # ~~شکست از باغ شاخ مهربانی # ~~2420تو گفتی تند باد مهر کانی # ~~ز سوز افکند آتش در دل نار # ~~بخاک افکند شاخ ناز پر بار # ~~که شد پژمرده کلهای کلستان # ~~چه باد افتاد یارب سوی بستان # ~~گلستانی که دلبند چمن بود # ~~گلستانی که زیب انجمن بود # ~~گلستانی که بستان زو صفا داشت # ~~گلستانی که بلبل زو نوا داشت # ~~کلستانی که سرو بوستان بود # ~~2625 گلستانی که ماه آسمان بود # ~~گلستانی که با جان همدمی داشت # ~~گلستانی که باغ خرمی داشت # ~~کلستانی که چون خورشید خوش بود # ~~گلستانی که او خورشیدفش بود # ~~گلستانی که چون ms095 گل دلبری داشت # ~~گلستانی که گلبرک طری داشت # ~~گلستانی که جان شاه چین بود # ~~گلستانی که رشک حور عین بوا # ~~گلستان و خمستان کرد بدرود # ~~263 ز نا که باغ و بستان کرد بدرود # ~~بهم بر کرد موی خویش سنبل # ~~زداغ کل جر خون کرد بلبل # ~~بنفشه جامه ازرق کرد ازین غم # ~~برهنه کرد نر کس سر بماتم # ~~خروشان گشت قمری و کبوتر # ~~وزین غم نارون زد دست بر سر # ~~پراز خون شد دل حوض گلستان # ~~بجوش آمددل خمدر خمستان # ~~بهر سوناله و فریاد و زاری # ~~2635ز حویشان و کنیزان تتاری # ~~ز دود دل کسی کردون ندیدی # ~~حروش و ناله بر گردون رسیدی # ~~بهر جا مشگموئی مو بریده # ~~بهرجا لاله روئی رو دریده # ~~شده درخون دیده غرقه فرهاد # ~~فریاد زن استاد و استاد # ~~برو گریان و نالان مرغ وماهی # ~~صبحکاهی # ~~ر آورده خروش # ~~فرهاد و کلستان PageV00P147 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_148.png) # ~~فرهاد و گلستان # ~~بخون آلوده طرف باغ و بستان # ~~2440 میان باغ و از داغ گلستان # ~~ز دود آن جهان را کس ندیدی # ~~ز آهی کز غم دل بر کشیدی # ~~زمانی حاک ره میریخت بر سر # ~~زمانی پاره کردی بازو و بر # ~~بدستان برسر دل میزدی سنگ # ~~بناخن بررگ جان میزدی چنگ # ~~زدل فارغ ز جان بیزار کشته # ~~از ان زاری نزار و زار کشته # ~~در آن غمخوارگی و اشکباری # ~~2445 در آن سوز و در آن فریاد وزاری # ~~نه باران بود بل طوفان روان بود # ~~ز میغ چشمها باران روان بود # ~~ز بستان شد روان سوی کلستان # ~~روان شد سیل باران سوی بستان # ~~گلستان را به آب چشم شستند # ~~عزیزان خاطر فرهاد جستند # ~~ز تختش تختهآ تابوت شد راست # ~~قدش چون تخت شاهی را بیاراست # ~~حمستانش سپردند # ~~بگلزار # ~~245 گلستان را سوی گلزار بردند # ~~بجای تخت تایوتش نهادند # ~~خمستان را برویش در گشادند # ~~فلک بنهاد تابوت1 کلستان # ~~بجای تخت عاجش در خمستان # ~~سپردش چرخ دون با پردهآ حاک # ~~ز بادی پردهآ ms096 کل شد بصد چاک # ~~کهن پیر وحیل ساز است ومکار # ~~مشو غره بدین چرخ ستمکار # ~~هم آخر کرد باتابوتش آنراست # ~~2455 سرتختی برای هر که آراست # ~~دو روزه شادی او غم نیرزد # ~~عروسی کردنش ماتم نیرزد # ~~که ریزد چرخ برحاکش سرانجام # ~~مبین برشاخ کلها لاله کون جام # ~~شکسته باز باحاکش دهد بان # ~~ز خاکی بر کشد سروی بصدناز # ~~نخنداند گلی را در کلستان # ~~کزو برحون نسازد حاک بستان # ~~دکر بارش بخاک تیره بسپرد # ~~2660 سهی سرو بدیعم را بر آورد # ~~که چرخ دون چمنرازوتهی کرد # ~~دریغ آن سرو قد ناز پرورد # ~~کسی سوز درون چون من نگوید # ~~بزاری زار کس چون من نموید # ~~17 PageV00P148 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_149.png) # ~~118 # ~~که دارم خفتگان در پردهآ خاک # ~~چو جان دلبند و همچون جان جان پاک # ~~ز نوع میوهآ دل هفت فرزند # ~~ز جنس ماهرویان دلبری چند # ~~که فرزندی نهادم در دل خاک # ~~2465 درین گفتن دل من گشت غمناک # ~~ز عمر و زند گانی حاصلم بود # ~~چه فرزندی که آرام دلم بود # ~~که و بیکه مرا او بود همدم # ~~پس از شش داغ دل او بود مرهم # ~~پس از داغ بدیعم داغ او بود # ~~چنینم خون دل از دیده بگشود # ~~اگر نه بخت بد در کار بودی # ~~کرا پروای این کفتار بودی # ~~بناکردن فریهاد دیر بزرگ برمزار گلستان # ~~بر او زندان سرا شد آن برو بوم # ~~2470 چو فرهاد از کلستان کشت محروم # ~~فقاع از دیدهآ پرخون کشودی # ~~ز گریه یکزمان خالی نبودی # ~~فراز خاک او دیری بنا کرد # ~~هر آن چیزش که بود آنجا فدا کرد # ~~حمستان را زیارتخانهای ساخت # ~~بهشت آبادی از ویرانهای ساخت # ~~که همچون ماه سربر آسمان داشت # ~~بگردون دیر میناگون برافراشت # ~~بعالم کس چنان خیری نکرده # ~~2475 در آن دین کس چنین دیری نکرده # ~~نکرده کس بدان خوبی عمارت # ~~ندیده دیده همچون آن زیارت # ~~قدح برلب ندید او را دگر کس # ~~به میخوردن دگرننشست از آن پس # ~~بسوی دیر ms097 شد بهر عبادت # ~~رها کرد آنچه بودش رسم وعادت # ~~بدو بسپرد دلیندان خود را # ~~به مقبل داد فرزندان خود را # ~~بدوشد در غریبی خاطرش شاد # ~~248 به مقبل نیز فرزندی خدا داد # ~~چو یوسف بود مریم او بشیرش # ~~بپروردند مریم را به شیرش # ~~شدند از بخت و از اقبال خود شاد # ~~جنین خواندم که فرزندان فرهاد # ~~ز تیغ یکدگر جان را نبردند # ~~شهان چین همه یکسر بمردند # ~~فرهاد و کلستان PageV00P149 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_150.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~ببردند از برای پادشاهی # ~~به چین داود را میر و سپاهی # ~~2485 شهان چین که یکسر مشگمویند # ~~چنین خواندم که فرزندان اویند # ~~دکر عیسی ز شفقتهای استاد # ~~بکار سنک شد مانند فرهاد # ~~در آن ملک آن که کارش درشمار است # ~~یقین دان کو ز عیسی یاد گار است # ~~دگر دادند مریم را بصد ناز # ~~به میری از سرافرازان ابخاز # ~~کنون در کرج شاهان معظم # ~~همه هستند فرزندان مریم # ~~2490 چو با زهد و ورع افتاد فرهاد # ~~اساس راهبی بنیاد بنهاد # ~~مغانی را که در ابخاز بودند # ~~بزهد از یکدکر ممتاز بودند # ~~بحرمت خواند یکیک را به بستان # ~~فرود آورد در دیر خمستان # ~~هر آن کاری که رهبان کرد میکرد # ~~هر آن چیزی که رهبان خورد میخورد # ~~دگر با مردم آمیزش نکردی # ~~می از دست پریرویان نخوردی # ~~2695 نگردیدی میان باغ و بستان # ~~مجاور بود بر خاک کلستان # ~~بشکل تخت کردش صفهای راست # ~~ز بهرش خوایگاه خوش بیاراست # ~~بگرد آن ز جوهر رسته بنهاد # ~~به انواع جواهر زیب آن داد # ~~هنوز آن دیر درابخاز باقی است # ~~هنوز آن رسم دیروساز باقی است # ~~هنوز آن دیر مینا رنگ برپاست # ~~هنوز آن لولوی پوشیده برجاست # ~~250 گر آن دیر مسیحائی ندیدم # ~~کسی کان دیر دید از وی شنیدم # ~~که برخاک گلستان هست گوهر # ~~همه برجا ولی پوشیده یکسر # ~~خیالی مانده برخاک مزارش # ~~ز دراهای یتیم آبدارش # ~~بیتی چند درصفت حال خود وختم بخش اول فرهاد نامه # ~~دمی عارف ms098 دل غمناک را باش # ~~119 # ~~فراغت یافت از تحریر خامه # ~~ # ~~ز یخش اول فرهاد نامه PageV00P150 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_151.png) # ~~120 # ~~2505 به حق مشغول شد در دیر فرهاد # ~~تو نیز او را دمی بگذار از یاد # ~~بس است از عیش بیرونی طرب کرد # ~~صفای اندرون باید طلب کرد # ~~چو صوفی زاده ای صهبا طلب کن # ~~زساقی راح روح افزا طلب کن # ~~مشو غافل خوشی ناپایدار است # ~~خزانی در پی هر نو بهار است # ~~درین بستان چوسوسن باش خاموش # ~~بسان لاله یکسر شو همه گوش # ~~25همه سر گوش باید بود چون کل # ~~نهادن گوش بر آواز بلبل # ~~چو لاله سرخ شو از تاب مستی # ~~چونر کس سر کران از خواب مستی # ~~مجو سرگرمیت از عظم دستار # ~~برای کرمی سر می بدست آر # ~~نه زان راحی کزو مخمور کردی # ~~ز دین بیکانه وز دل دور کردی # ~~بساز عشق آهنگ طرب کن # ~~میی کز جام جان نوشی طلب کن # ~~د ان2 مشودر3 روز کوری همچو خفاش # ~~چو باز دست شاهان دیده ورباش # ~~سرت را گر بود همداستان رای # ~~چو دانایان ز خود بیرون منه پای # ~~سخن از جنیش گردون نرانی # ~~اکر جنبیدن خود را بدانسی # ~~چه زحمت میکشی در فکر گردون # ~~که هست از فکر و ازاندیشه بیرون # ~~حکیمان گرچه زحمتها کشیدند # ~~نه پنداری که در غورش رسیدند # ~~2520 بنور رای هریک قصهای گفت # ~~بقدر وسع هریک کوهری مفت # ~~بریدانی که این ره را بریدند # ~~بسی رفتند و پایانش ندیدند # ~~جه جوئی طالعت از چرخ دوار # ~~چه کردی در پی این هفت سیار # ~~فلک را طالع بر کشتهای هست # ~~بکار خویشتن سر گشتهای هست # ~~کهداند حالت سر کشگان را # ~~قرار کار سر بر کشتگان را # ~~2525 تصور بین که آن استاد را بود # ~~بشاگردان تامل کن چه فرمود # ~~که پرسید از من احوال فلک را # ~~که معلومش نکردم یک بیک را" # ~~مه گردی گرد گردون مردخودیاش # ~~بدان خودرا طبیب درد خودش باش # ~~فرهاد و کلستان ms099 PageV00P151 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_152.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~چه پیچی در خیال آسمانی # ~~بکن جهدی که تا خود را بدانی # ~~مه بی مهر کردون راچه جوئی # ~~ز سودا در پی او چند پوئی # ~~2530ز مهر ماه چون مه میکدازی # ~~چنین باشد طریق عشقیازی # ~~زماهی کز فلک تابد چه آید # ~~مرا مه در کنار خویش باید # ~~چه میجوئی مه چرخ برین را # ~~نظر کن ماهرویان زمین را # ~~مهی را بین که برروی زمین است # ~~لطافتهای او عین الیقین است # ~~مکن با آسمان کردنفرازی # ~~مکن با ماه گردون عشقبازی # ~~2535 چرا باشی خراب طلعت ماه # ~~چرا گردی بساز زهره گمراه # ~~به چشم لطف بنگر عارض کل # ~~بکوش هوش بشنو ساز بلبل # ~~مبین آنرا که از پیش تو دوراست # ~~ببین آنرا که دایم در حضور است # ~~نئی از حسن خورشید من آگاه # ~~بهشب زان روی گردی درپی ماه # ~~زشب تا چند جوئی ماه و پروین # ~~کواکب در سواد شعر من بین # ~~2560 بدانش کر سوادش را بخوانی # ~~بدانی ذوق آب زند گانی # ~~ببین در هرورق بستان و باغی # ~~ز هر بیتی فروزان شبجراغی # ~~نجوید خضر در شب ماه و کیوان # ~~چو بیند در سیاهی آب حیوان # ~~بسان عشق ای دل بر سرآئی # ~~چو با عشق از در یاری در آئی # ~~مخورغم گرشب غفلت در از است # ~~درین شب یک در از اقبال باز است # ~~2545 ز نا گه یابی از اقبال یاری # ~~گرچون شمع شب را زنده داری # ~~ببین شمعی که چون شب زنده دارد # ~~وم مردن دهن پرخنده دارد # ~~به مهر دوست هرکو زنده باشد # ~~چو صبح آخر نفس در حنده باشد # ~~ترا عارف سعادت یار بودی # ~~زهجرت بود با عین و الف دال # ~~21 # ~~255یه شهر اردییل وحانهآ خویش # ~~جو گفتارت اگر کردار بودی # ~~سهشنیه آحر صیف اول سال # ~~کدامین حانه در کاشانهٔ‌ حویش PageV00P152 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_153.png) # ~~122 # ~~نوشتم داستان باغ و بستان بپایان رفت دستان کلستان # ~~قلم فارغ شد از فرهاد نامه # ~~زبان را ms100 بست از تحریر7 خامه # ~~حداوندا تو دانی حال ما را # ~~شناسی در درون احوال مارا # ~~که گفتن زبان نا پاک داریم # ~~و لیکن اعتقاد پاک داریم # ~~5دد2چه گوئیم ازغم بیهوده گوئی # ~~پشیمانیم از کستاخ روئی # ~~رحیمی رحمتی فرمای ما را # ~~کریمی از کرم بخشای ما را # ~~از ان کاری که خیرماست آن کار # ~~نمیدانیم آن ما را بران دار # ~~ز گفتاری کزان گردند گمراه # ~~پشیمان گشته ایم استغفر الله # ~~"تم) # ~~فرهاد و کلستان PageV00P153 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_154.png) # ~~فرضاد و شیرین # ~~وحش شر) # ~~بنام آنک از یک قطرهآ آب # ~~پدید آرد در شیرین شب تاب # ~~2560 ازو مشگین حدیث سنبل چین # ~~وزو شیرین حکایتهای شیرین # ~~کمر در بند کهسار بدخشان # ~~ز جودش یافته لعل درخشان # ~~صدف ز انعام او در قعر دریا # ~~مزین کشته از لولوی لالا # ~~خدائی کوسمیع است و بصیر است # ~~قدیم و حی و قیوم و قدیر است # ~~هر آن چیزی که اندیشند داند # ~~بر آن امری که خواهد حکم راند # ~~د256ز مهر او فلک تابندگی یافت # ~~ز ذات او بقا پایند کی یافت # ~~برای طفلک چشم نظرناک # ~~ز ریحان داده زیب تختهآ حاک # ~~به بلبل داده رسم سینه سوزی # ~~به کل داد از کرم بستانفروزی # ~~ازو معجزنما شد تاک انکور # ~~وزو دارالشفا شد شان زنبور # ~~ازو درباغ بارز غنچه دلتنگ # ~~وزو سیراب لاله برسرسنگ # ~~2570 ازو درچشم نرکس میگساری # ~~وزو در زلف سنبل بیقراری # ~~ازو در قلبگه عشق دلاشوب # ~~حرد را بارهاکرده لکدکوب PageV00P154 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_155.png) # ~~123 # ~~عجایب بین که تنها پادشاهی # ~~یکدم بشکند قلب سپاهی # ~~به عشق آنکس که داد آرایش دل # ~~هم او درعشق برد آسایش دل # ~~بتاب طرهآ مشکین عذرا # ~~جهانی را چو وامق کرده شیدا # ~~5لان2 یه تیر غمزهآ غماز لیلی # ~~چو مجنون خسته خاطر کرده خیلی # ~~بهچین زلف کلچهر خور آئین # ~~شکسته زینت بتخانهآ چین # ~~ازو ترسا بچه در قصد ایمان # ~~وزو رسوا به پیری شیخ صنعان # ~~برای آنکه از دلها برد تاب # ~~بهچین زلف ms101 دلبندان دهد تاب # ~~چو خواهد راست کردن ساز بلبل # ~~گلستان را طراوت بخشد از کل # ~~م8ن آشب وروزی که1 از ظلمات و نورند # ~~بهم نزدیک و ازهم دور دورند # ~~ز نقش کارگاه او خیالی است # ~~ز دیوانخانهآ حکمش مثالی است # ~~زیک اصل اوپدید آرد کل وخار # ~~از یک ترکیب زهرو مهرهآ مار # ~~یکی را سم دهد جانش کدازد # ~~یکی را مهره بازوبند سازد # ~~حداونداتوئی واقف براسرار # ~~هر آن چیزی که خیرماست پیش آر # ~~2585چه میدانیم ماسر کشتهای چند # ~~پریشانحال و سربر کشته ای چند # ~~بدین فکر و بدین دانش که داریم # ~~چه عذر از بهر تقصیرات آریم # ~~زبانی کوکه حواهد عذر تقصیر # ~~توئی رحمان برحمت دست ماکیر # ~~به بیراهی کمان بردیم راه است # ~~شب تاریک و نابینا و چاه است # ~~بحق شبروان راست رفتار # ~~که مارا از چه غفلت نگهدار # ~~درنعت سید العرسلین وخاتم النبیین علیه السالام # ~~259 سپاس بیقیاس از خالق فرد # ~~که مارا پیرو دین نبی کرد # ~~یالله محود و محمد # ~~ایوالقاسم حبیب الله احمد # ~~رسولی کافتخار سروران است # ~~برفت سرور بیغمران است # ~~فرهاد و کلستان PageV00P155 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_156.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~خدایش از بنی آدم کزیده # ~~بمهرش هر دو عالم آفریده # ~~سریرش1 داده برنهطاق افلاک # ~~عزیزش کرده از تشریف لولاک # ~~259زجاه ورفعت قدرش چه پرسی # ~~که قدرش راست اول پایه کرسی # ~~زبانم کرچه درمدح است ناطق # ~~چه دانم گفتن از محبوب حالق # ~~کسی کش خالق بیچون ستاید # ~~که مدحش ز مثل ما چه آید # ~~تحیات خدا بر مصطفی باد # ~~بر آل مصطفی مجتبی باد # ~~هر انکو مصطفی را دوستد اراست # ~~یقین کو دوستدار چار یار است # ~~2600چه یاران دوستداران پیمبر # ~~ابوبکر و عمر، عثمان و حیدر # ~~زجان در دوستی یاری نموده # ~~بمهر دل وفاداری نموده # ~~بحق مصطفی و چار یارش # ~~بحق پیروان دوستدارش # ~~بحق کار نیک نیکمردان # ~~که ختم کار ما برخیر گردان # ~~در نظم حکایت فرهاد و شیرین # ~~چو از شرح گلستان باز رستم # ~~زبان حامه از ms102 گفتار بستم # ~~2605 نکفتم قصهآ شیرین تمامی # ~~که گفتن بود بر عکس نظامی # ~~سخن در عشق فرهاد آنچه فرمود # ~~روایت پیش من برعکس آن بود # ~~خرد از گفت شیرین بست لبرا # ~~که دستور خرد کردم ادب ر # ~~رها کردم بران قول نخستین # ~~لطیفانی که هم عهدند ما را # ~~125 # ~~بگفتم قصهآ فرهاد و شیرین # ~~2610همه گفتارشان عین ظرافت # ~~حکیمانی همه صاحب کفایت # ~~برای عربده سرمست گشتند # ~~بشیرین صحبتی شهدند ما ر # ~~همه کردارشان محض لطافت # ~~چو دولت آمدند ازدر گهم باز # ~~ندیماتی همه شیرین حکا # ~~همه بایکدگر همدست گشتند # ~~گروهی آنجنان همعهد و همان PageV00P156 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_157.png) # ~~126 # ~~بکینم دل زیاری بر کرفته # ~~زبان چون شمع آتش در گرفته # ~~2615 نخست آنکس که شمع انجمن بود # ~~به گاه گفتگو شیرین سخن بود # ~~بگفت ای نقشبند عشقبازی # ~~حقیقت پرور عشق مجازی # ~~چرا اصحاب را خاطر شکستی # ~~زبان خامه از کفتار بستی # ~~نگفتی قصهآ شیرین تمامی # ~~که دارم مهر و آزرم نظامی # ~~زبانی در دهن داری شکر خا # ~~کنی از کفتن شیرین تبرا # ~~2620 ز همدستان به نرد نیکنامی # ~~ببردی دست خدمت کن تمامی # ~~سخن گرراست میخواهی سراسر # ~~کلام کرد گار است و پیمبر # ~~کلام الله تفسیر یک آیت # ~~مفسر میکند چندین روایت # ~~رسولی کو خدیو انبیا بود # ~~ز روی قدر محبوب خدا بود # ~~حدیثش را به هنگام نبوت # ~~محدث مینماید ضعف و قوت # ~~2625 در آن گفتن کزان دین رامداراست # ~~امامان3 را خلاف بیشمار است # ~~اکر از قصهآ فرهاد و شیرین # ~~دو راوی دم زند غم نیست در دین # ~~مکرر کن سخنهای چو شکر # ~~که شیرینتر بود قند مکرر # ~~بگو شعری که غمپرداز باشد # ~~بروز همدمی دمساز باشد # ~~بگو شعری که شورانگیز باشد # ~~بگاه عیش ذوق آمیز باشد # ~~2630 بگو شعری که جان درتن فزاید # ~~کزان گفتن خلل در دین نیاید # ~~اگر بر ملک معنی پادشاهی # ~~مده برعجز حال خود گواهی # ~~تودر شهری غریب تواست فرهاد # ~~بباید کرد از بند غم آزاد ms103 # ~~وخاصه اهل شهرت یار غارند # ~~غریبان را بغایت دوست دارند # ~~بگو شیرین حدیث حسرو چین # ~~که در شان تو آمد نظم شیرین # ~~2635 جو بامعقول مهر دل بر آمیخت # ~~بدینسان شکر شیرین فرو ریخت # ~~تقبل کردم از یاران جانی # ~~که در گفتن کنم شیرین زیانی # ~~فرهاد و کلستان PageV00P157 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_158.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~زنم بر آب معنی نقش دیگر # ~~بگویم هرچه را خواندم زدفتر # ~~الطیفان را ز غمخوردن رهانم # ~~زشیرین داد خسرو را ستانم # ~~به آئینی که خاطرها شود شاد # ~~بکویم قصهآ شیرین و فرهاد # ~~و کرنه مهر او از طبع بگذار # ~~264 کر آید دلیسندت وقت خوشدار # ~~و کرنه دور شو از طرف کلشن # ~~ببین کلشن کرت چشم است روشن # ~~حدایت خحصم بادا کر بخوانی # ~~درین خواندن دقایق کر ندانی # ~~خطاب باکلک # ~~دگر باره زیان بگشا به گفتار # ~~مرو از دست ای کلک کهربار # ~~بر آور کوهر دریای فکرم # ~~توای غواص بحر فکر بکرم # ~~در آن عین سواد آب حیات است # ~~2645 سوادی درسویدای دوات است # ~~به معجز لولوی لالا برآری # ~~ترا زیبد کزان دریای قاری # ~~هر آن لولو کزان دریا بر آید # ~~شهان را قیمت افسر فزاید # ~~کهر باری همیکن تا سحر گاه # ~~توئی امشب ندیم مجلس شاه # ~~بریز ای کلک شیرینکار شکر # ~~به بزم شهریار داد کستر # ~~به شیرینی شکر آر ارمغانی # ~~2650 توئی نیشکر بحر معانی # ~~بمدح شاه گوهر2 باریثی کن # ~~چو دولت با بنانم یاریئی کن # ~~زبان را کن ز مدح شاه شیرین # ~~زبان آور ترا کردند تعیین # ~~کهر باری و در چینیت بخشید # ~~چو نام شاه شیرینیت بخشید # ~~که تا باشد سخن شیرین زبناد # ~~بیان کن قصهآ شیرین و فرهاد # ~~بگفتن کرد گوهر باری آغان # ~~ده26 ازین گفتار شیرینم قلم باز # ~~دوقسمت کشت همچون نوکحامه # ~~ز نوک خامهام فرهاد نامه # ~~27 PageV00P158 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_159.png) # ~~128 # ~~یکی در عشق فرهاد و کلستان # ~~کنار حوض و عیش باغ و بستان # ~~دوم درعشق فرهاداست وشیرین # ~~صفای قصر و ms104 کوه و جوی شیرین # ~~نخستین بخش را کاغاز کردم # ~~دعای جان سلطان ساز کردم # ~~266 دعای جان سلطان سلاطین # ~~که بادش بر تزاید دولت و دین # ~~فراوان سال شاه و شه نشان باد # ~~جهان تا هست سلطان جهان باد # ~~دوم بخش از برای سور شیرین # ~~از مدح شاه شروان بستم آئین # ~~بجا آوردم الحق دوستداری # ~~که بر خود فرض دیدم حقکذاری # ~~سرشتم درهمش چون شهد باشیر # ~~دعای پادشاه و مدحت میر # ~~2665 که تاچون مهر وچون سلطان عالم # ~~جهانکیری کنند این هر دو با هم # ~~در عدح نناه شروانشاه نهوشنک # ~~لد الله ملکه کوید # ~~چوپرشد گوشها ازمدح سلطان # ~~رسانم در بگوش شاه شروان # ~~شه و شهزادهآ باهوش و باهنگ # ~~جلال دنیی و دین شاه هوشنگ # ~~شهی خورشیدفش در سروری طاق # ~~شعاع نور رویش زیب آفاق # ~~شهنشاه جهان کیخسرو بزم # ~~مدار ملک ایران رستم رزم # ~~2670 سعادت ساز بر جیس است و ناهید # ~~پلارک بخش بهرام است وخورشید # ~~زذهنش تیزصاحب منصب وجاه # ~~زرای روشنش روشن دل ماه # ~~جهانگیری که داردهمچو خورشید # ~~بزیر تیغ و خنجر ملک جمشید # ~~بگاه بزم چون بر کف نهدجام # ~~بجای می به تنها جان دهد جام # ~~بروز رزم چون جوشن بپوشد # ~~پلنک از بیم جان جوشن فروشد # ~~2675 شبیخون را اگر بر چرخ تازد # ~~ز سهمش ماه بر گردون گدازد # ~~فرهاد و کلستان PageV00P159 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_160.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~حصار قلعهآ کردون گشاید # ~~کلاه مهر از کردون رباید # ~~بود قوس وقزح تاب کمندش # ~~هلال آسمان نعل سمندش # ~~بگاه معرکه بیکان تیرش # ~~شکافد موی چون فکر ضمیرش # ~~چو کرزش روزهیجا سربر آرد # ~~سزد کالبرز3 را از پا در آرد # ~~268 کمان سخت چون گیرد یکف چست # ~~کمان دشمنش را پی شود سست # ~~چو کردد از ره جرأت کمانکش # ~~ز خحجلت خوی رود از خحاک آرش # ~~مکر نوک سنانش دید در خواب # ~~که نیلوفر سپر افکند بر آب # ~~زخط خوب و شعر آیدارش # ~~شده یاقوت و حان شرمسارش # ~~جهاندارا توئی ms105 کز رای روشن # ~~کنی عالم سیه بر چشم دشمن # ~~2685 جهان خرم ز کردار تو باشد # ~~شکر شیرین ز کفتار تو پاشد # ~~گل باغ ارم خوی تو دارد # ~~نسیم کلستان بوی تو دارد # ~~ز قدت نارون دارد نشانی # ~~ز اخلاقت کل صد برگ آنی # ~~دراین دوران بسی سال است تامن # ~~یکفتن ده زیان دارم چو سوسن # ~~زمداحی زبان در یسته بودم # ~~بروی خویش این در بسته بودم # ~~2690ز بهر آنکه ممدوحی ندیدم # ~~ز مدح سروران دم در کشیدم # ~~شهی میخواستم کو شعر داند # ~~زدانش بر سرم گوهر فشاند # ~~لطیف ممسکم در وجه ننشست # ~~دلم ازوی چوتیر ازشست میحست # ~~کریمی کو ز شعرم بیخبر بود # ~~به پیش من از ان ممسک بتر بود # ~~پی یک آدم سر کشته کشتم # ~~جهانی را بزیر با نوشتم # ~~2695 هر آنکس را که دولت یاردیدم # ~~چوبخت و دولتش در کار دیدم # ~~بدیدم نیک ووادیدم بسی ر # ~~ندیدم آدمی زیشان کسی ر # ~~بگفتن دیو را مردم نکردم # ~~سخن در بود جائی کم نکرده # ~~چوطالع شد زبرچ شاه دولت # ~~درحشان گشت ازان دولت سعادت # ~~126 PageV00P160 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_161.png) # ~~1 # ~~سخن را بردر دولت کشیدم # ~~بحمدالله که در دولت رسیدم # ~~2700 هزاران شکرم از لطف اله است # ~~که دایم بنده دولتخواه شاه است # ~~بحاجت خواستم اقبال شاهی # ~~در اثنای دعای صبحکاهی # ~~بسی سال است تا در گاه و بیگاه # ~~بود وردم دعای دولت شاه # ~~دلم پیوسته شه را نیکخواه است # ~~درین حالم دل خسرو کواه است # ~~نیم فردوسی طوسی که از شاه # ~~2705ز سلطان تاج وتخت طوس خواهد # ~~توقع تاج زرین دارم و کاه # ~~زبهر نام خود ناموس خواهد # ~~چو او شاهنشه اهل هنر بود # ~~چو شاهان درخور تاج و کمر بود # ~~بهمت زان چوطوبی سروری داشت # ~~که از فردوس اعلی برتری داشت # ~~من از دنیا قناعت را کزیدم # ~~که در یاری به از وی کس ندیدم # ~~ز خسرو کشتهام راضی به چیزی # ~~2710اگرچه شاه دارد تاج بخشی # ~~که ms106 پیش همتش باشد پشیزی # ~~به درویشان خراج و باج بخشی # ~~دریغش نیست ازمن نعمت خود # ~~غلامان و کنیزان گرچه دارم # ~~ولی خواهم بقدر همت خود # ~~کز ایشان راست باشد کار و بارم # ~~ولی از بهر کام و عشرت خویش # ~~ز شه میخواهم آرام دل ریش # ~~غلامی زانکه چاکر باشم او را # ~~که مدحت ثناگر باشم او را # ~~2715 کنیزی زانکه رخ در پاش سایم # ~~فقاع عاشقی از وی کشایم # ~~زر و سیمی کزان گردم توانگر # ~~گزیده خلعتی زیب تن و سر # ~~سمندی تیز باید زیر رانم # ~~که رانم را خبر نبود چو رانم # ~~گه رفتن چو بر پشتش نشینم # ~~بیکدم بگذرد زانجا که بینم # ~~ز معشوق و زاسب و خلعت و زر # ~~باقبال تو چون کردم توانگر # ~~*27 کنم در حالت پیری جوانی # ~~ر سر گیرم طریق کامرانی # ~~دست آرم بدستان باز حامه # ~~کنم آهنگ ساز مهر نامه # ~~فرهاد و کلستان PageV00P161 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_162.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~کنم ختمش به شکر نعمت شاه # ~~کهر پاشم برو در مدحت شاه # ~~دعا را چون چنارم در هوایت # ~~ندارم دسترس جز بر دعایت # ~~همی تا درجوانی سرو خوشروی # ~~بود سرسبز دایم برلب جوی # ~~مبادا از سر ما سایهات کم # ~~2725چو سروت باد سرسبزی مسلم # ~~سیاهت را سعادت همنشین باد # ~~امیران ترا دولت قرین باد # ~~جهان بادا بکام دوستانت # ~~ز قدت باد زیب بوستانت # ~~بفرزندان درونت شاد بادا # ~~درت دایم بهشت آباد بادا # ~~در آنت خیر داور باد یاور # ~~مر آن چیزی که میخواهی ز داور # ~~ممه مستقیلت بهتر ز ماضی # ~~273خدا بادا بهر حال از تو راضی # ~~بنیکی تا قیامت باد نامت # ~~ز دور چرخ حاصل باد کامت # ~~کلمه ای جند در حسب حال خود # ~~که هریک را معین کرد کاری # ~~تعالی الله زهی پرورد کاری # ~~که باشد هریکی از کار حود شاد # ~~حکمت خلق را کار آنچنان داد # ~~که پایان نیست حکمتهای اورا # ~~فراوان شکر نعمتهای او را # ~~دماغم گرم کرد از شعر ms107 دلکش # ~~2735 بچشمم روشنی داد از خط خوش # ~~همه علمی نکو داننده داند # ~~نه هرعلم از کتب خواننده داند # ~~حدا کویندگان را آفریده است # ~~بهربنده ازو علمی رسیده است # ~~ز لطف او کشد هر مور بهری # ~~ز قهر او برد هر مار زهری # ~~بهر یک زو نصیی داد دانا # ~~سخن را چون نهایت نیست پیدا # ~~شه ملک سخن کنجور کنجه # ~~2740 مگو حتم است بر دستور گنجه # ~~که هنگام سخن داد سخن داد # ~~نظامی آن سخنگو پیر استاد # ~~تو گفتی گاه گفتن ساحری کرد # ~~نهزین سحری که سحر سامری کرد # ~~31 PageV00P162 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_163.png) # ~~132 # ~~سخن را چون اساس تازه بنهاد # ~~سخن از راستی افکند بنیاد # ~~چنین فرمود آن پیر کهنسال # ~~بکاه شعر کفتن صورت حال # ~~2745"چونتوان راستی را درج کردن # ~~دروغی را چه باید خرج کردن) # ~~درین کفتار کوش فتنه مالید # ~~که با فردوسی طوسی سکالید # ~~سکندر نامهاش را کر بخوانی # ~~بتصریح این سخن زانجا بدانی # ~~نه خود فرموده بود آن شیخ اسلام # ~~که پاداش عمل باشد سرانجام # ~~چرا آکه نبود آن پیر هشیار # ~~که نبود هیچ شاعر راست گفتار # ~~2750چو منظومش مردف یا مقفاست # ~~کی آید بی دروغی شاعری راست # ~~ولی چون او دری از راستی سفت # ~~بکفت او توان با او سخن کفت # ~~جنان بهترکه آزرمش بجوئیم # ~~سخن با او بگفت او بگوئیم # ~~در دیدت خسرو شیرین را در جشمهآ آب # ~~در آندم کان در نا سفته میسفت # ~~برای شهوت پرویز میگفت # ~~"شبی کاسب نشاطش لنگ رفتی # ~~روا بودی که سی فرسنگ رفتی) # ~~2755 تو میبینی بر آخر اسب بسته # ~~چه میدانی روان3 یا پی کسسته # ~~بمیدان روز جولان زود شبرنگ # ~~یقین پیدا شود رهوار از لنگ3 # ~~رود شیر زیان در مرغزاری # ~~ببیند آهوی در چشمه ساری # ~~چو شیرینی در آب خوش نشسته # ~~غبار راه را در آب شسته # ~~بسروقتش رسد از گرد راهی # ~~چو حسرو نامجوئی پادشاهی # ~~276 نشسته همچو شیرین طربناک # ~~در آب چشمه از هرحالتی ms108 پاک # ~~شهشاهی چو حسرو بر سر زین # ~~نشسته در میان آب شیرین # ~~بیوسته هنگام ریاحین # ~~شه ایران زمین و شمسهآ چین # ~~دو دعوی دار نو همدین و همکیش # ~~که گراین سی کند اوصد دهد بیش # ~~فرهاد و کلستان PageV00P163 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_164.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~چوشد از چشمه طالع آفتابش # ~~ببایستی چو مردان هم در آیش # ~~276 چه میدید آن زمان درنرم رفتن # ~~سوی صید از ره آزرم رفتن # ~~بوقت آنکه باید کرد چستی # ~~نمیدانم چرا میکرد سستی # ~~عجایب بود شیرین دیدن او # ~~پس از دیدار سر بیچیدن او # ~~شدن زان پس بدرد وداغ نالان # ~~چو کودک دستها بر دیده مالان # ~~کذشتن زاهوان شیری نباشد # ~~که جوع الکلب را سیری نباشد # ~~2770 چو عاشق پیشهای بیند نگاری # ~~چنان باشد که شیر نر شکاری # ~~زچنگش کرجهد عیب تمام است # ~~مبرنامش که صد ننگش زنام است # ~~چنین عیبی زمردان عیب نشمرد # ~~خر لنگی برهواری همی برد # ~~در نشیر کشتن خسرو پیش شیرین # ~~دکر بر جستن پرویز از جای # ~~در آوردن بمشتی شیر از پای # ~~نکرده رام خود آهوی در دام # ~~چکونه کرد شیر شرره را رام # ~~2775 بسی مرد و سک و تازیش باید # ~~که شیر از بیشه سوی حیمه آید # ~~کجادر حیمه شیران سرسپوزند # ~~مکر شیری که بر آن خیمه دوزند # ~~برون آمد یکی شیراز نیستان # ~~بیامد در میان بزم مستان # ~~بکشت آن شیر نرخسرو بیک مشت # ~~تامل کن توان موشی چنان کشت # ~~دراقسانه گفتن دختران با خحسرو # ~~دگرکان دختران مجلس نهادند # ~~33 # ~~2همی گفتند با حسرو فسانه # ~~شده همداستان از باده چندی # ~~سر در لایف بر کثادن # ~~فسانه کرده عشرت را بهاته # ~~بی عیش و طرب آماده چندی PageV00P164 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_165.png) # ~~133 # ~~همه کاری مهیا کرده هریک # ~~غم کار خود اول خورده هریک # ~~همه درکار خسرو کشته غمخور # ~~پی خدمت میان بکشاده یکسر # ~~بتان سرمست و خسرو مانده هشیار # ~~بتان درکار وخسرو مانده بیکار # ~~همه چون هاون و خسرو چو دسته # ~~2785پریرویان پی ms109 عشرت نشسته # ~~بکنجی هر یکی افتاده سرمست # ~~ز سرمستی یکایک رفته از دست # ~~ببالا کرده تا عیوق چفته # ~~چوشیرین ناز کی سرمست خفته # ~~نه بیگانه کسی در پیش ونه خویش # ~~نشسته حسرو پرویز در پیش # ~~ز عشق او نشسته بر سر خاک # ~~شه شهو تپرست چست و چالاک # ~~نجستی کام خود را در نهان زو # ~~2790 چه میکوئی بپیچیدی عنان زو # ~~حریفان خفته وشیرین شده مست # ~~ز دست خسرو پرویز چون جست # ~~به اندک شهوتی ماها که داریم # ~~وز ایشان خویش را کمتر شماریم # ~~کرا مهلت دهد تا سر بخارد # ~~ز شهوت کر بزر کی سربر آرد # ~~عجب دارم که صبر او را نسوزد # ~~بصبرار خرزه خواهد تا سپوزد # ~~در صفت مجلس دیکر # ~~دگر ره باده خوردن کردن آغاز # ~~2795 دگر کردن زنو خلوتگهی ساز # ~~بود خلوت نشین معشوقهآ مست # ~~چرا با عاشق سر کشته پیوست # ~~گرفتم آنکه زند آورد و پازند # ~~مهین بانو بشیرین داد سو کند # ~~ز شیرین برنیاید کام حسرو # ~~که بی کابین نگردد رام حسرو # ~~بدان آئین که میگوید نظامی # ~~چرا شد رام حسرو آن کرامی # ~~مروت را در آن3 بازی خجل دید" # ~~280 وچو حسرور ابخواهش گرم دل دید # ~~بکو کرد سفید آتش همی کشت # ~~نمود اندرهزیمت شاه را پشت # ~~برحصت کرد آن سو گند خواری # ~~مکر وقت فرار از بیقراری # ~~فرهاد و کلستان PageV00P165 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_166.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~چوسو کنداز پی ماقبل میخورد # ~~مگر اندیشهآ ما بعد میکرد # ~~که گر خسرو بسوی او گراید # ~~درون حانه از روزن در آید # ~~دیگر حکایت فرهاد و شیرین # ~~2805دگر جا نکندن فرهاد مسکین # ~~بکوه بیستون بر یاد شیرین # ~~در آن روزی که شیرین یاداو کرد # ~~حذر از ناله و فریاد او کرد # ~~تن تنها به سوی بیستون شد # ~~نمیدانم چه اندیشید و چون شد # ~~خردمندی تأمل کن در اینکار # ~~که چون شیرین نگاری شوخ و عیار # ~~رود بیموجبی تنها به غاری # ~~که ازدرها بود برجای ماری # ~~2810 ms110 در آن ساعت که اسبش مردو اوماند # ~~بزورش کوهکن بر دوش بنشاند # ~~روا داری چنان تاقصرش آورد # ~~که موئی برتن شیرین نیازرد # ~~حکایت خسرو با شکر # ~~دگر بار آن حکایتهای شکر # ~~کلک بنهادنش از جفت دیگر # ~~ممه شب باده خوردن پیش خسرو # ~~بوقت حواب جفتی دادنش نو # ~~شره دادن به سیمین ساق او را # ~~به جفتی کردن از خود طاق اور # ~~2815 چگوئی درحق شاهی که در بزم # ~~نداند ساز بزم از آلت رزم # ~~شکر جوید بطوع از کام ماری # ~~گلستان ارم جوید ز حاری # ~~دگر بنشستنش در بزم شبگیر # ~~زدست شکرش آن خوردن شیر # ~~چه حاجت بودسالی شیر خوردن # ~~بسالی شیر خوردن بیشه کرون # ~~در آن حالت بسالی خوردنغم # ~~که تا بوی دهان او شود که # ~~2820 برفتی آن به اندک مایه چیزی # ~~کر اطریقل نمی بود از مو یوی # ~~چه شه باشد که در فرمانروانی # ~~دارد محرم راز تهای # ~~25 PageV00P166 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_167.png) # ~~1232 # ~~شکر گوید بدو بوی دهانش # ~~نباشد محرم راز نهانش # ~~که از بیت اللطف جوید معالج # ~~سزا باشد بنقرس یا بفالج # ~~نه خسرو کش طبیب حاذقی نیست # ~~نه صبح است آنکه اوراصادقی نیست # ~~خرابات کهن دارالشفا شد # ~~2825 شکر لقمان آن کشور کشا شد # ~~آنچه در باب شبدیز گفت # ~~ببین چون کرد شرح اصل شبدیز # ~~چه میگوئی زشکر یا ز پرویز # ~~نه صالح بود کارد ناقه از سنگ # ~~زسنگ آوردبیرون اسب شبرنگ # ~~حدیث مادر شبدیز میکرد # ~~در آن دم کو غم پرویز میخورد # ~~ز سنگی مادیانی بار بگرفت # ~~کهوقت گقن سنگی یار بکرفت # ~~بود پیش خرد نزدیک کاری # ~~2830 حدیث مادیان و سنگ و غاری # ~~که آبستن شود از سنک در غار # ~~نباشد مادیان رازین سخن عار # ~~قضیب فحل را از سنک خواهد # ~~که شهوت خران عنک خواهد # ~~زهر نوعی سخن بندد بهم باز # ~~کسی کو نظم شیرین را دهدساز # ~~و لیکن راستش بر کون نبندد # ~~زهر نوعی سخن گفتن پسندد # ~~دروغی را بدینسان راست میکفت ms111 # ~~2835 چو سر خوش بود هرچ آن خواست میگفت # ~~چه واجب بود او را راست گفتن # ~~دروغی را کزاینسان خواست گفتن # ~~در کلبه و دمنه آموختن بزرگ امبد شبرین را # ~~که با شیرین کلیله دمنه پرداحت # ~~بزرگ امیدر ادرزحمت انداخت # ~~بود جزوی ز حکمتهای شیرین # ~~ار ان غافل که حکمتهای پیشین # ~~گلیله دمنهها از خود بسازد # ~~به گاه حیله چون زن نقش بازد # ~~گر مستی ر گفتن مرد ایشان # ~~*دازنان را مدح کن در حوردایشان # ~~فرهاد و کلستان PageV00P167 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_168.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~بسان سنبل تر مشکموئی # ~~برایشان بند چون گل خوبروئی # ~~دو چشم شوخ و زلفین مشوش # ~~الب شیرین و گفتار و رخ خوش # ~~که برشیرین کنی حکمت مقرر # ~~روا میداری ای مرد سخنور # ~~ارسطوئی بسازی حکمت آموز # ~~ازان کو الفیه خواند شب و روز # ~~اکر خواهی که دانی حکمت زن # ~~2845 فروخوان الفیه ای مرد پرفن # ~~سخنهای دعاگو و نظامی # ~~تامل کن ایا مرد کرامی # ~~که شیرین راشکر خوردن زیان است # ~~چنین گفت آنکه او شیرین زبان است # ~~ر اغراض طبیبان باتصیی # ~~اکر در حکمت یونان طبیبی # ~~نظر داری بسوی حال مردم # ~~شناسی نیک و بد احوال مردم # ~~مشو سوءالمزاج ای مرد باهوش # ~~2850 بقانون سواد شعر من کوش # ~~بزر بنویسی آنج از من نیوشی # ~~چو تشریحم بدانی حق نپوشی # ~~دوای حال ایشان شکر آمد # ~~مزاج دلبران سرد و تر آمد # ~~شکر خوردن زیان آرد زنان ر # ~~کجا شکر زیان دارد زنان را # ~~که شکر خوردنش باشد زیانکار # ~~نباشد آن بدانسان گرم در کار # ~~چو پروانه شود جان زن ازتاب # ~~دد28 چو بیند شمع مشتاقی پر از تاب # ~~اکر زو روی برتاید درست است # ~~ولی چون عاشقی بیند که سست است # ~~در عذر آوردن او ازطرف نظامی # ~~صراحی ی نوشن ند # ~~ولیکن چون نظامی مست افتاد # ~~بگویم با عزیران صورت حال # ~~بخواهم عدر آن پیر کهنسال # ~~در آن دم کو ز حسرو یاد میکرد # ~~37 # ~~ضروری کار بر ms112 بنیاد مکره # ~~2860 چو شیرینکاری حسرو همیگفت # ~~نمیکرد التفاتی سوی فرهاد # ~~در نا سقهآ شرین هی سق # ~~که از شیرین بمردی بستدی داه PageV00P168 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_169.png) # ~~12 # ~~که با اقبال خسرو حیف بودی # ~~که فرهاد غریبی را ستودی # ~~چو او دایم وطن در شهر خود کرد # ~~غریبان را بموئی غم نمیخورد # ~~من از رنج سفر بیچاره بودم # ~~ز شهر خویشتن آواره بودم # ~~2865 بشروان مانده بودم پای دربند # ~~نهیار ومونس ونه خویش و پیوند # ~~اثر کرده غریبی در دماغم # ~~شده از مغز سر پیه چراغم # ~~دلم بر حالت فرهاد میسوخت # ~~چراغ مهر او زان رو برافروخت # ~~قلم در وصف او خدمت بسر کرد # ~~غم سر گشتهای سر کشتهای خورد # ~~نظامی را یقین ما کمان بود # ~~هر آنچ او را کمان مارا عیان بود # ~~2870 نبود این عشقبازی پیشهآ او # ~~بکفتن پی نبرد اندیشهآ او # ~~یکی نگرفته هر کز می بدستان # ~~چه داند شرح دادن حال مستان # ~~صفای می ز می بر دست بشنو # ~~سرود مست را از مست بشنو # ~~یقین دارم که وقت عشقبازی # ~~نورزیده است این عشق مجازی # ~~نه مرد نقشیند مانوی بود # ~~ازان صورت که مرد معنوی بود # ~~2875هر آن کورا خرد سازد حکیمی # ~~بود در عاشقی مرد سلیمی # ~~کسی کورا خرد دستور باشد # ~~یقین کز عشقبازی دور باشد # ~~طریق عاشقی زانسان نموده است # ~~که پنداری مکر عاشق نبوده است # ~~زبانش داده دل سستی سخن را # ~~بنرمی کرده یکسان مرد و زن را # ~~ازان ناخوش شده وقت خوش عشق # ~~بیکره سرد گشته آتش عشق # ~~م288یگفتن رسم مردی برده از مرد # ~~چو پیران کرده شاهد بازی سرد # ~~چو ما صورتنگاری پیشه داریم # ~~ز صورت دایما اندیشه داریم # ~~بدان ایدوست هرصنعت که خواهی # ~~چو استادش نداند کس کماهی # ~~کسی داند مزاج دلیر مست # ~~که با ایشان بود پیوسته همدست # ~~آین آفسانه را ورزیده بودم # ~~فرماد و کلستان # ~~مزاج نازکان را دیده بودم PageV00P169 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_170.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~2884 بسی دیدم بتان ms113 قحبه مستور # ~~بمستوری میان خلق مشهور # ~~در آن مستوری وعفت که بودند # ~~چه دستانها که هر دم مینمودند # ~~کدامین راز را شاید گشادن # ~~کدامین را توانم نظم دادن # ~~حکایت شاعر با مستوره # ~~مرا وقتی ز یاری بود سرخوش # ~~چو زلفش بود می دایم مشوش # ~~چو طره بودمی زو دل شکسته # ~~پریشان بر سر آتش # ~~قشسته # ~~2890 دلم چون کیسویش آشفته سربود # ~~کهی بر کوه و کاهی بر کمر بود # ~~چو خال روی آن ماه شب افروز # ~~دلم پرتاب بود از مهر دلسوز # ~~ز بالایش که آن سرو روان بود # ~~چو بالایش سرم بر آسمان بود # ~~ز چشمش دایمم دل بود بیمار # ~~از لعلش دیدهام دایم کهر بار # ~~بر او آنادیده شیدا کشته بودم # ~~میان خلق رسوا کشته بودم # ~~2895 که آن نور دوچشمم3 نازنین بود # ~~چو طفل2 دیدهام خلوت نشین بود # ~~نمیکردی گذر برچشم او خواب # ~~فکندی دایما سجاده بر آب # ~~نه چشم مردمش دیدار دیدی # ~~نه گوش خلق آوازش شنیدی # ~~رخ زیبا بمردم کرچه ننمود # ~~خیالش دایما در دیده میبود # ~~براوا خلق جهان نادیده عاشق # ~~ز مهرش عالمی چون صیح صادق # ~~2900 بسی دل تنگ از تنگ دهانش # ~~بسی تن موی از موی میانش # ~~بخوبی مثل او کس نه در آفاق # ~~چو خورشید فلک در نیکوئی طاق # ~~چو دولت جاننوازی دلبذیری # ~~وقت پایمردی دستکیری # ~~36 # ~~ # ~~هکل ال # ~~و # ~~2905 چو شد معلوم با حسش عبادت # ~~عبادتخانه را در بسته بودی # ~~به دربستن نهفتی مشگ رایوی # ~~شد PageV00P170 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_171.png) # ~~130 # ~~اکر چه دیدهام رویش ندیدی # ~~مشام جان نسیمش میشنیدی # ~~نکردی عشق او از من جدائی # ~~نهادی در دلم مهر خدائی # ~~بدل گفتم مکردان سر ازین در # ~~بنه بر در کهش بر آستان سر # ~~مکن زنهار میل ناف آهو # ~~(29 بنه آبینهآ جان برسر دست # ~~ز ناف آهوی چین بس بود بو # ~~مجلا کن بصدق آئینهآ جان # ~~بدین آئینه هم نقشی توان بست # ~~مکر عکسی توان دیدن ز جانان # ~~چو این ms114 اندیشه کردم بادل خویش # ~~گرفتم راه خلوتخانه در پیش # ~~بر آن در باسگان خویشی کرفتم # ~~بخدمت از همه پیشی کرفتم # ~~نهادم حلقه سان بردر کهش سر # ~~شدم چون حلقه سر کردان بر آندر # ~~2915 بر آن در بودمی در گاه وبیکاه # ~~همیشه چشم بردر کوش برراه # ~~مگر بیند دوچشمم آشنائی # ~~دو کوشم بشنود بانگدرائی # ~~چنین روشن بود اهل کرم را # ~~که باشد حرمتی صید حرم را # ~~ز غن را باغبان از باغ راند # ~~ولیکن بلبل اندر باغ خواند # ~~ز بس نالیدن و فریاد و زاری # ~~2920 چو دولت بیشم آمد نیکخواهی # ~~ز بس بیخوابی شبهای تاری # ~~که بودش در عبادتخانه راهی # ~~چو اشک سرخ و روی زردمن دید # ~~حدیث سوزنا کم نیز بشنید # ~~چو شمعش روشنائی دید بامن # ~~نشان آشنائی دید بامن # ~~چوشمع از آتش مهرم دلش سوخت # ~~چو ماه از تایش مهرم برافروخت # ~~بنور مهر ماه آشنائی # ~~ز خلوتخانه دیدم روشنائی # ~~2925چو نور معرفت بگشود چشمم # ~~بعارف روی جان بنمود خشمم # ~~ر نور آفتاب مجلس افروز # ~~شبم شد روز و روزم کشت نوروز # ~~بود بیشک ز توفیق الهی # ~~که در ویشی رسد ناکه به شاهی # ~~ور خلوتسرا دیدم گشاده # ~~امیری را به خلوت بار داده # ~~فرهاد و کلستان PageV00P171 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_172.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~به خلوت خسرو خوبان نشسته # ~~در خلوت بروی خلق بسته # ~~2930 بت خلوت نشین بنشسته تنها # ~~من دلسوز و شمعی بر سریا # ~~نمود از طلعت خود جام جم را # ~~در او دیدم کلستان ارم را # ~~کلستانی که برسرو روان بود # ~~نمود او بهشت جاودان بود # ~~دهانش غنچهآ کلزار مینو # ~~رخحش کلیرهآ بیخار مینو # ~~چو باغ نو بهاری خوبچهری # ~~چو ایام بهاری گرم مهری # ~~2935 دلاشوبی چو عشق عاشقانش # ~~جکر سوزی چو مهر صادقانش # ~~سمنبر سروقدی لاله رنگی # ~~نگارین دلفریبی شوخ و شتکی # ~~چو کل پیراهن والاش دربر # ~~چو نر کس تاج بیهمتاش برسر # ~~هر آن نقشی که در خلوت بدیدم # ~~نبود آن نقش کز بیرون شنیدم ms115 # ~~عفیفه آنکه میگفتند آن نه # ~~ز تسبیح وزسجاده نشان نه # ~~2940 نشسته برسر زربفت سرمست # ~~بجای سبحه جام باده در دست # ~~صراحی چون ندیمان در تقلقل # ~~قدح را کوش با او در تامل # ~~برای خودز خود مجلس نهاده # ~~درشادی ز خود برخود گشاده # ~~هم او مرغ وهم او دانه هم او دام # ~~هم او ساقی هم اوبادههم اوجام # ~~ز روی مرحمت درمن نظر کرد # ~~نظر بر اشک سیم ورویزر کرد # ~~2965 چو چشم خویش بیمار خودم دید # ~~چو زلف خود هوادار خودم وید # ~~من آشفته را درپیش خود خواند # ~~بسان زلف خود در پیش بنشاند # ~~چو روحم مردهآ راح کهن دید # ~~ز می بازم حیات تو ببخشید # ~~لبالب جام پرصها بمن داد # ~~چو شد جام از کف دلدار نوشم # ~~چو کاسم بود بالعلش نیازی # ~~چو کوره بش او بردم نماری # ~~31 # ~~بیادش نوش کردم بادل شاد # ~~2950 بسان جام آن دلدار سرمست # ~~بدست آمد ولی من رفتم ازدست # ~~صراحی وار خون آمد بجوش PageV00P172 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_173.png) # ~~132 # ~~نمازی کو بود زینسان نیازی # ~~بود پیش پریرویان نمازی # ~~در آن حضرت قبول آمد نمازم # ~~قبول آمد نماز پرنیازم # ~~از آن لب چون قدح کامم بر آمد # ~~به می چون جام می نامم بر آمد # ~~2955 نوائی یافتم در بینوائی # ~~برستم از غم زهد ریائی # ~~شد آن زهد ریائی سود مندم # ~~برستم زانچه بودی پای بندم # ~~نظر بر صورت حالم کشودم # ~~همان بودم همان بودم که بودم # ~~برو ای عارف و دعوی رها کن # ~~سوی صورت کرامعنی رها کن # ~~سخن درصورت ظاهر توان کفت # ~~که در معنی نمیشاید گهر سفت # ~~2960 نبودی در چنین صورت اساسی # ~~اکر دانستمی معنی شناسی # ~~هنر پرور درین عالم بسی نیست # ~~نمیدانم کسی یاخود کسی نیست # ~~و کر هستند بینام ونشانند # ~~ز چشم خلق چون عنقا نهانند # ~~که در ایام ما اصحاب دعوی # ~~تفوق داشت برارباب معنی # ~~سلیمان سیرتان را گشته پی کم # ~~جهان یکسر کرفته دیو مردم # ~~2965 ms116 ممیز را زبان در بند کرده # ~~بنادانی دلش خرسند کرده # ~~فصیحان را زبان کند از عبارت # ~~ز دیدن بسته چشم اهل بصارت # ~~بجای جوهری اعمی نشسته # ~~به خر مهره درشاهی شکسته # ~~شیه برتاج شاهان و گهرنه # ~~مس اندوده رو باقدر و زر نه # ~~چرا اهل معانی بی وقارند # ~~لطیفانی چوگل درچشم خارند # ~~2970 فلک را دیده عارف سفله بین است # ~~مخور غم عادت گردون چنین است # ~~رفتن برسر حکایت # ~~دل من تختهآ خلوت غلط خواند # ~~چودر خلوت شدم زهد از برون ماند # ~~به زهد آنکه میبردم گمانی # ~~نبود از زهد پیش اونشانی # ~~فرهاد و کلستان PageV00P173 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_174.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~برای مصلحت تنها نشستی # ~~در خلوت بروی حلق بستی # ~~شنودم پیش او در کنج محراب # ~~بودیک مشت پشت و کوزه آب # ~~2975 نبودش برسر کف خردهآ پشت # ~~که یشت نخجوانی داشت درمشت # ~~همی بودش بجای کوزهآ آب # ~~صراحیهای چینی پرمی نتاب # ~~نظر کردم در آن خلوت سراسر # ~~ز ده جا بود در خلوتسرا در # ~~کسی کو برد مارا پیش آن ماه # ~~به درهای حرم او داشتی راه # ~~حرم بسیار محرم آن یکی بود # ~~فراوان در ولی دربان یکی بود # ~~2980 نبودی آنک بریک جای بودی # ~~بهر درساعتی بریای بودی # ~~بر آن بودم که سر آن بدانم # ~~حدیث هردر از دربان بدانم # ~~در آن چشم خرد بینور دیدم # ~~خرد را میل نادانی کشیدم # ~~چنان خود را بنادانی نهادم # ~~که مشگلهای آن در بر کشادم # ~~ز آغاز حکایت تا نهایت # ~~ز دربان باز دانستم بغایت # ~~2985 از این یک خانه درده خانه رفتم # ~~نهان از خویشو از بیگانه رفتم # ~~بکویم عادت و رسم عفیفه # ~~حریفی باحریفان از حریفه # ~~چو با یاری بخلوت عیش کردی # ~~غم کار عزیزی نیز خوردی # ~~بر آن درهاهمان محرم نشستی # ~~دری بگشادی و دیکر بیسی # ~~برون در دوکس بودند محرم # ~~ز جان با محرمان حانه همدم # ~~2990 بدان تا چون عزیزی بردر آید # ~~باستادی در ایشان کشاید # ~~عفیفه ms117 کر کسی خواهد که خواند # ~~یکی آنجا رود دیگر بماند # ~~وگر ناکاه یاری آید از راه # ~~بود بردر کسی از حال آگاه # ~~که نتواند بچستی در کشادن # ~~در خلوت برویش بر گشادن # ~~مرین هردو مطیع دایه بودند # ~~همش خویش وهمش ممسایه بودند # ~~995از بیرون گر کسی ناکه زدی در # ~~حریفش دایه بردی جای دگر # ~~33 PageV00P174 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_175.png) # ~~133 # ~~در یک خلوت دیکر کشودی # ~~که آنجا نیز این اسباب بودی # ~~چو این کس را چنین درخانه کردی # ~~غم آن را که بردربود خوردی # ~~شدی هردم در دیگر کشودی # ~~به هر در خانهآ نقشی نمودی # ~~شکرلب بایکی چون عیش راندی # ~~برفتی دایه را پیشش نشاندی # ~~م300 بخلوتخانهآ دیگر شدی مست # ~~کهی زین دست بودی کاهزان دست # ~~ملازم حجرهها پر مرد کردی # ~~درین برد و در آن آورد بودی # ~~سر آمد بود در عالم به دستان # ~~به دستانی که واگفتن بداست آن # ~~در صفت عنمت عقبفه # ~~ز شاهد بازی ارنامی شنیدی # ~~نکردی خواب تاسیرش ندیدی # ~~همه عمر او بدین منوال بودی # ~~بچندین جا برایشان حال بودی # ~~3005 بجائی کوش را بردرنهادی # ~~بجائی چشم برمنظر نهادی # ~~بجائی دیده در دزدیده دیدن # ~~بجائی گوش در پنهان شنیدن # ~~فکنده این یکی را برسر خاک # ~~برای آن یکی استاده چالاک # ~~ز شوق بیدلی جان در پریدن # ~~ز مهر صادقی دل3 در طییدن # ~~برای این نکرده خانه جاروب # ~~برای آن فکندی3 بستری حوب # ~~3010 به پیش آن یکی قاید دویده # ~~ز پیش این یکی قاصد رسیده # ~~بجائی عدر خواهی ساز کرده # ~~بجائی عشوهها آغاز کرده # ~~برای توشهآ آن نان بزنبیل # ~~برای این یکی در کار غربیل # ~~زدست آن یکی جامه دریده # ~~برای این یکی جامه بریده # ~~یکی را از کرم دستار داده # ~~یکی را بند از شلوار داده # ~~015* برای مستی این جام دردست # ~~ز بهر آن یکی افتاده سرمست # ~~برای این نهاده آب درمی # ~~برای آن قرنفل بوده برمی # ~~فرهاد و کلستان PageV00P175 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_176.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~برای ms118 آن یکی نعلش در آتش # ~~برای این چو زلف خود مشوش # ~~یکی از بیدلان موقوف بر در # ~~یکی از عاشقان سرمست در بر # ~~بچندین جاش بودی دیگ در جوش # ~~زچندین دست کردی باده را نوش # ~~یکی را راحت الحلقوم دادی # ~~20عزیزی را پلاوی بر نهادی # ~~بجائی بورقی را ماست کرده # ~~بجائی زیره3 بائی راست کرده # ~~بجائی دوغبائی1 نیز در کار # ~~بجائی قلیهآ کنجشک بر بار # ~~عم روز قیامت داشت این بود # ~~سلیمی کو سلامت داشت این بود # ~~کهی ترس از برادرگاه شوهر # ~~کهی بیم از پدر کاهی ز مادر # ~~غم ناموس و نامش از همه بیش # ~~3025غم بیگانهاش بود و غم خویش # ~~ستیره صالحه معصومه این بود # ~~چنین کس را چو وادیدم چنین بود # ~~کلمهای چند در عفت شبرین # ~~برای دلبری هردم به ینگی # ~~چو شیرین دلفریبی شوخ و شنکی # ~~انه ترس آتش و نه بیم دوده # ~~پدر مرده برادر ود نبوده # ~~بت کفتار خوئی کهنه گرکی # ~~مربی چون مهین بانو بزرکی # ~~بکیتی نیک و بد بسیار دیده # ~~م. م مصاحب دلبران کار دیده # ~~چوگل دامان خود را دیده خونین # ~~از ایشان هر که بکشوده جهانبین # ~~زجام حسن حودچون غنجه سرمست # ~~چو لاله هر یکی را جام در دست # ~~چو گل یک یک زدم حوردن شکفته # ~~چو نر کس مست در کلزار حفته # ~~بسی چون شاخ کل افتاده برهم # ~~چه چیز این درزیان دوزند اور # ~~335چنین یاران چه آموزند او ر # ~~125 # ~~طبقهای کل تر سوده دره PageV00P176 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_177.png) # ~~13 # ~~در درستی قول نظامی # ~~گرفتم آنچنان کان پیرانگاشت # ~~طمع در وی نمیکردی بمستی # ~~که خسرو خاطرشیرین نکهداشت # ~~شنیدی این سخن این نیز بشنو # ~~که بد میبود در آتش پرستی # ~~نمیگویم که هستم راست کفتار # ~~نکو باشد شنیدن قصهآ نو # ~~0*در اثنای سخن کوید نظامی # ~~ولی زو راستتر کویم به بسیار # ~~از کوهر سفتن استادی هراسد # ~~حدیثی چون در شیرین گرامی # ~~که قیمت مندی کوهر شناسد) # ~~(نبینی وقت سفتن مرد حکاک ms119 # ~~به شاکردان دهد در خطرناک) # ~~چو شیرین کوهری بس قیمتی بود # ~~بیفتاد آن کهر در دست فرهاد # ~~کسی دستی نیارستی بدو سود # ~~*، مچو ناید وقت کار از شیر شیری # ~~چنان سفتش که حیران ماند استاد # ~~مکو این کرد مرد آن کرد نامرد # ~~در آید گاو کوهی را دلیری # ~~بسا عاقل که مرد از بینوائی # ~~غذاها را به قسمت میتوان خورد # ~~چوفرهاد از دلیری راه خود رفت # ~~بسا جاهل که دید او پادشائی # ~~سخن برعکس آن مشهور کردند # ~~بنادانی در ناسفته را ببیفت # ~~305چو عارف قصهآ فرهاد را خواند # ~~خرد را زین حکایت دور کردند # ~~ز دفتر قصهآ فرهاد را دید # ~~کهر از نظم شیرین بروی افشاند # ~~نخستین آزمایش کرد در جنگ # ~~چو فرهادش رک مردی بجنبید # ~~بسان تیشهآ فرهاد با سنگ # ~~نینداری که جنگ ناسزا کرد # ~~بنوک کلک با کافر غزا کرد # ~~در صفت حال خسرویرویز # ~~حین زارباب دین دارم روایت # ~~که خسرو بود شاهی بیکفایت # ~~فرهاد و کلستان PageV00P177 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_178.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~به میل آتشین چشم پدر سوحت # ~~دن30 نخستین کاذر برزین برافروخت # ~~پدر را بر خلاف دین او کشت # ~~نهاد از نو اساس دین زردشت # ~~سخن کان گفتنی نبود چه کگویم # ~~رهی کان رفتنی نبود چه پویم # ~~ز قدرش دم زنم یا از سعادت # ~~ز رسمش باز کویم یا ز عادت # ~~بدرد نامهآ بیغمیری را # ~~سعادت آنکه روز داوری را # ~~ز قدرش آنک زن سازد شکرر # ~~3060 ز دینش آنک خون ریزد پدر را # ~~ببرد خویش را از خویش و پیوند # ~~کفایت آنکه بهر قحبهای چند # ~~کهی در ارمن و که در صفاهان # ~~رود سر کشته در کوه و بیابان # ~~بکیرد تخت او بهرام چوبین # ~~فرو آید زتخت از بهر شیرین # ~~برتبت سایهآ پرورد گارند # ~~شهان یکسر مدار روز کارند # ~~که نبود بر سر تختش وقاری # ~~3065اکر برتخت بینی تاجداری # ~~مه اقبال او بی نور باشد # ~~سعادت از در او دور باشد # ~~که دارد در سخن راه ms120 امامی # ~~عجب میمانم از کار نظامی # ~~فقاع از شکر و شیرین کشاید # ~~پس از چندین چله کبری ستاید # ~~نبینی همچو فردوسی سخگوی # ~~پادشاهان جهانجوی # ~~ز بهر # ~~شهان را پادشاهی کردن آموحت # ~~3070 بنور رای کز شهنامه افروحت # ~~که و بیگاه غیر از شاهنامه # ~~مخوان در پیش شاهان زمانه # ~~بدین گفتار به از هرچه کوئی # ~~اگر در پیش شاهان قرب جوئی # ~~تامل کن در او صع الهی # ~~ز بزم و رزم وعدل و بدل شاهی # ~~ز نرمی دم زدن کار زنان است # ~~نشان مرد پردل در زیان است # ~~ز مردان سست گفتاری بود سرد # ~~3075 به گفتن مرد پیدا شد ز نامرد # ~~37 PageV00P178 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_179.png) # ~~138 # ~~آخاز داستان فرهاد و شیرین # ~~در آن مدت که فرهاد آن الم دید # ~~ز آسیب کلستان درد و غم دید # ~~مهین بانو ببردع بود آن دم # ~~کلستان را ببردع داشت ماتم # ~~بهنگامی که آمد سوی ابخاز # ~~بسوک کلستان برداشت آواز # ~~عزا را تازه کرد از مهربانی # ~~که بودش با کلستان مهر جانی # ~~مده*ابشد پیش زن استاد و استاد # ~~وز آنجا رفت غمگین سوی فرهاد # ~~بزر کان و مهین بانو و شیرین # ~~روان کشتند سوی خسرو چین # ~~به دلجوئی سوی فرهاد رفتند # ~~به غمخواری به درد آباد رفتند # ~~ز ره رفتند در دیر مستان # ~~نظر کردند بر قبر کلستان # ~~مزار سرو سیم اندام دیدند # ~~خروش و ناله بر گردون کشیدند # ~~3085مزاری در زر و دیبا کشیده # ~~بکردش لولوی لالا کشیده # ~~مرصع جامهای چین و ما چین # ~~فروچیده کلستان را ببالین # ~~ز سوز مجمر و شمع معنبر # ~~سراسر دیر از نکهت معطر # ~~نشسته برسر حاک نکارین # ~~چو شمع سوخته شهزادهآ چین # ~~سیه پوشیده کار از آب رفته # ~~چو زلف یار خود در تاب رفته # ~~309 چو لاله دیده پر خون سوخته دل # ~~ز خون دیده کرده خاک را کل # ~~بنفشه وار سر در پیش و غمناک # ~~کبودی در برو بنشسته بر حاک # ~~به بالینش نشسته همچوگردی # ~~فتاده ms121 خوار چون پژمرده وردی # ~~بر آن بالین سرش همخوایهآ درد # ~~شده از غم گل سرخش گل زرد # ~~چو نر کس دیدهاش بر قبر دلدار # ~~شکسته پشت وسر در پیش وبیمار # ~~39سان عنچه لب از حنده بسته # ~~بصد پاره دلی از درد خسته # ~~دل آرام و از دیده شده حواب # ~~دلش پر آتش و دیده پر از آب # ~~فرهاد و کلستان PageV00P179 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_180.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~زمان گفتن و # ~~گاه شنیدن # ~~چوسیسنبرکر وچون سوسن الکن # ~~بزر کان رسم دلداری نمودند # ~~بسی بر خاک او زاری نمودند # ~~نرنجانید شیرین خاطر خویش # ~~که با فرهاد میلی داشت از پیش # ~~3100 از ایامی که فرهاد آمد از چین # ~~تعلق داشت با فرهاد شیرین # ~~ولی چون با کلستان عقد میبست # ~~زمانه اختیارش برد از دست # ~~در آن ماتم بزیر چشم دیدش # ~~چوزلف آشفته سربا خود کشیدش # ~~بیرسش عشوه رنکی مینمودی # ~~بدستان دل ز دستش میربودی # ~~در آن پرسش نهان بنمود شیرین # ~~که دارد میل دل با حسرو چین # ~~د0 31شهنشه را نبود آن سوز درسر # ~~که در سوک گلستان بود مضطر # ~~چه پروایش بروی مهر و مه بود # ~~بچشمش روزهمچون شب سیه بود # ~~به چشمش تیره بودی1 جام جمشید # ~~سیه بودی به چشمش روی خورشید # ~~مهین بانو دمی با او بسر برد # ~~برون رفت از در و او را بدر برد # ~~بصد دستان بصد نیرنک و افسون # ~~شه چین را زدیر آورد بیرون # ~~3110 به دلجوئی بسی دل داد اورا # ~~غم یکسال برد از یاد او ر # ~~ز دیرش برد سوی حانهآ خویش # ~~می و اسباب می آورد در پیش # ~~قدح پرکرد و آمد پیش فرهاد # ~~بتلخی بادهآ گلگون بدو داد # ~~نه سرپیچیدن از فرمان توانست1 # ~~نه می خوردن پس ازجانان توانست # ~~در آن اندیشه حیران ماند برجای # ~~مهین بانو ستاده بر سر پای # ~~3115 خجل شد کرد از بانو سخن کوش # ~~ردست او بشادی کرد می نوش # ~~ز مهر او بدست حسرو چین # ~~لبالب ms122 جام دیگر داد شیرین # ~~چو شیرین شیشهاش بنهاد بردست # ~~به شیشه توبهآ چون کوه بشکست # ~~کسی کو معتکف میبود در دیر # ~~نمیکردی برون از دیر خود سیر # ~~ز دیرش باز در بازار آورد # ~~* اندک اندکش در کار آوره # ~~26 PageV00P180 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_181.png) # ~~3120 بشوخی ناز بی آندازه میکرد # ~~شد از کفتارشیرین مست ومدهوش # ~~دلش را ز خم پیشین تازه میکرد # ~~ز جام عشق شیرین کشت سرمست # ~~هماندم کرد رهبان را فراموش # ~~مهین بانو زجای خویش برخاست # ~~بیا برخاست یعنی رفتم از دست # ~~بروی حسرو چین جام نوشید # ~~ببالای خود آن مجلس بیاراست # ~~3125 دگر باره ز روی مهر و شفقت # ~~بتشریفش ز سر تا پا بپوشید # ~~ز پیش شاه سوی خانه رفتند # ~~به شاور و به مقبل داد خلعت # ~~دکرروزش به بزم خاص خواندند # ~~بسر مستی سوی کاشانه رفتند # ~~غم دل داشت از ایام حاصل # ~~دکر بارش به میخوردن نشاندند # ~~بجای راهیان عیسوی دین # ~~به می خوردن غمش بردند از دل # ~~3130 بجای زهد کردن عیش کردند # ~~مهین بانو مصاحب گشت وشیرین # ~~مغانه جامه را از تن بکندند # ~~بجای غم می کلرنک خوردند # ~~دگر در خرقهآ پارینه رفتند # ~~راز در مبان نهادت شیرین با شاور # ~~بیا بشنو حکایتهای شیرین # ~~نواست این کفتها مشدار بشنو # ~~ز من بشنو روایتهای شیرین # ~~شنودی آنک آن پیر سخن ساز # ~~نکو باشد شنیدن قصهآ نو # ~~3135 مهین بانو شد از دیدار او شاد # ~~ز قصر آورد شیرین را به ابخاز # ~~به بخشش دست و دل بگشاد اورا # ~~کلید گنج شاهی را بدو داد # ~~نه من میگویم آحرکاین چنین بود # ~~به خود کامی اجازت داد او را # ~~"زملک و خسروی و کنج شاهی # ~~همین معنی نظامی نیز فرمود # ~~غم کردون دون پرور نمیخورد # ~~فداکردش که میکن هرچه خواهی) # ~~313 نبودی یکزمان # ~~هر آن کاریکه جانش خواست میکرد # ~~بی کامرانی # ~~همی کردی به عشرت زند گانی # ~~15 # ~~فرهاد و کلستان PageV00P181 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_182.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~به مهرجان شیرین ms123 دل در او بست # ~~به میخوردن چو با فرهاد بنشست # ~~نهان میخواست با او میگساری # ~~ز روی مهر و عین دوستداری # ~~درصقت شراب خورن فرهاد # ~~حریفان را رعایت نیک کردی # ~~به مجلس شاه چین مینیک خوردی # ~~جواب او به نیکی باز دادی # ~~به بدمستی کسی گر1 لب کشادی # ~~نکردی با کسی کستاخ روئی # ~~3145 نکردی در سخن بسیار گوئی # ~~دماغ خویش را با هوش میداشت # ~~بسرمستی ادبرا3 کوش میداشت # ~~به مهرویان نکو دادی نهان دم # ~~در آن حالت در آن مستی در آنوم # ~~گشاده روی و لب خندان نشستی # ~~زمانی از تبسم لب نبستی # ~~بگفت ای جان غمگین از تو دلشاد # ~~نکارین راز بر شاور بکشاد # ~~ز ما چیزی که میباید ندیدی # ~~3150 برای ما بسی زحمت کشیدی # ~~نمی شاید دگر آن شیشه را بست # ~~دلم از خسرو پرویز بشکست # ~~وزان دلسوز دلداری نیاید # ~~از ان پیمان شکن یاری نیاید # ~~شد آن بازار کرم مهر سردم # ~~چو عشق سرد او رایاد کردم # ~~زمهر او تن آسانی ندیدم # ~~بسی در عشق او سختی کشیدم # ~~زسر جوش حم اوکاس دردی # ~~315 بتلخی خوردهام در وقت خردی # ~~هنوزم تلخی آن جام باقی است # ~~هنوزم در خیال آن جام ساقی است # ~~کنون بشنو حدیث من سراسر # ~~دمی بهر دل غمخوار غم حور # ~~هوایش در سرم افتاد از باد # ~~دلم در آتش است از مهر فرهاد # ~~که بینم شاه چین را بی سرحر # ~~چنان کن که که ای دلدار غمخور # ~~نهان از مردم حشمش ببن # ~~3160دمی با مردم چشمم نشینم # ~~چو صبح از مهر دل یک دم برآره # ~~بخلوت صحبتی با او بدارم # ~~5 PageV00P182 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_183.png) # ~~152 # ~~بکن جقدی که مینوشیم با هم # ~~بجان در دوستی کوشیم باهم # ~~زمهر دل به شیرین کفت شاور # ~~که ای چشم بدان ازروی تو دور # ~~شود نا گفتنی بهر تو گفته # ~~بشرط آنک سر ماند نهفته # ~~د316 مباد آگه شود زین کار پرویز # ~~بخون ماکند شمشیر کین تیز # ~~دمار ms124 از خطهآ ارمن بر آرد # ~~چنان سازد که چون آید سر آرد # ~~تقبل کرد این معنی ز شاور # ~~که باشد سر این کفتار مستور # ~~وزان پس بدرهآ زرداد او را # ~~به بخشش کرد از غم شاد او را # ~~آمدن شاور به قبادة1 پیش فرهاد # ~~برون آمد روان شد پیش فرهاد # ~~حدیث سیمتن افکند بنیاد # ~~3170ز بانش کوهر ناسفته را سفت # ~~بشیرینی غم شیرین بدو کفت # ~~شکر بارید از گفتار شیرین # ~~به آئینی که نه دل ماند و نه دین # ~~ز شادی بیدل و دین کشت فرهاد # ~~غم کردون دون بکذاشت از یاد # ~~دلش در بر چو طوطی میزدی پر # ~~همی کردی هوای تنگ شکر # ~~چو گفتار پری آمد به گوشش # ~~ز کفتار پری شد صبر و هوشش # ~~3175 سخن پرداز اورا بیسکون دید # ~~بدست غم کرفتار و زبون دید # ~~به دلجوئی غمش از دل برون برد # ~~بیکدم از پریداری جنون برد # ~~بگفتش پای برجادارو خوش باش # ~~مکن سر درون خویش را فاش # ~~که امشب خواهمت زینجای بردن # ~~به مهر دل به دلدارت سپردن # ~~بشرط آنک چون خواند ترا پیش # ~~نهانداری ز جان راز دل خویش # ~~218زمردی راز دل منمای با کس # ~~ترا هم راز و هم کفتار او بس # ~~به عقلش از بد بدگو نکهدار # ~~بدانائی مزاج او نگهدار # ~~که او شوخ است دل بر حاندارد # ~~ر مغروری بخود پروا ندارد # ~~فرهاد و کلستان PageV00P183 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_184.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~مشو از مهربی حدی بدو تیز # ~~مباد آگه شود زین حال پرویز # ~~به خونریزی نپرسد این و آن را # ~~پی شیرین بسوزاند جهان را # ~~3185 بزیر چشم بین او را نهانی # ~~نگویم چون بدان آئین که دانی # ~~طلب کردن شبرین شاوررا # ~~در این بودند کامد ماهروئی # ~~ز نزدیکان شیرین مشکموئی # ~~بر شاور آمد کفت بخرام # ~~که میخواند ترا سرو کلندام # ~~ز بهر تواست بر در منتظر شاه # ~~قدح بر دست دارد چشم بر راه # ~~روان شد دلبر و شاور با او ms125 # ~~همی شد دوزخی و حور با او # ~~3190 فسونگر کرد افسونی3 سر آغاز # ~~بریرخ با فسونگر گشت دمساز # ~~نظر بر جانب شاور میکرد # ~~به عیاری دم شاور میخورد # ~~ببوسه شکر لبها چشیدند # ~~به دم دادن سوی شیرین رسیدند # ~~چو شیرین همدم دمساز را دید # ~~بت غمخوار غمپرداز را دید # ~~نهانش کفت کای نور جهان بین # ~~حضورت شادی دلهای غمگین # ~~3195 سر میخوار کان داریم امشب # ~~غم آوارکان داریم امشب # ~~نوازش کن غریب شهر ما را # ~~ببرج ما فرو آور هما را # ~~چو گل در مجلس ما خندهرو باش # ~~زروی پر دلی همچون سبو باش # ~~یک امشب باش شمع مجلس افروز # ~~بخدمت بر سر پا باش تا روز # ~~چو نقل مجلس ما باشه چین # ~~دهان شیرین کن از گفتار شیرین # ~~3200 برو حدمت رسان اورا ز چاکر # ~~چو شب آید بیا او را بیاور # ~~بردن شاور فرهاد را به مجلس شیرین # ~~بخدمت سر فرو آورد شاور # ~~روان شد پیش زیب آل فعفور # ~~5 PageV00P184 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_185.png) # ~~152 # ~~ز بزم شاه ارمن شاد آمد # ~~درشیرین که آن شیرین سخن سفت # ~~بدان شادی سوی فرهاد آمد # ~~یکایک آنهمه در های شیرین # ~~یکایک را بگوش شاه چین گفت # ~~3205 شنید آن قصهآ جانبخش دلخواه # ~~رسانیدش بگوش خسرو چین # ~~همه روز انتظار تیره شب کرد # ~~بجوش آمد از آن آتش دل شاه # ~~نباشد روز را آن استقامت # ~~روانش زانتظار آهنگ لب کرد # ~~اکرچه جان شیرین برلب آورد # ~~درازی داشت چون روز قیامت # ~~زچین عنقا به مغرب کرد پرواز # ~~هم آخر آنچنان روزی به شب برد # ~~3210 سپاه زاغ برچین تاخت آورد # ~~به مغرب شد نهان از دیدهآ باز # ~~مهندس پیشرو درپی شه چین # ~~بیک حمله ز مغرب تاختن برد # ~~فاده در پی شاور تنها # ~~روان کشتند سوی بزم شیرین # ~~نهان میرفت با فرهاد شاور # ~~دلش از بس طپیدن رفته از جا # ~~چو دزدان از ره ویرانه رفتند # ~~ز بیم چشم بد از چشم بد دور # ~~3215 ms126 نهانی در شبستان رفت فرهاد # ~~بدزدی عاقبت در خانه رفتند # ~~چو شیرین را برابر دید بر تخت # ~~روان شد پیش تخت سرو آزاد # ~~ز اختر طالع فیروز میدید # ~~فروزان کشته از وی اختر بخت # ~~بخدمت روی دل بر حاک بنهاد # ~~شب اندوه خود را روز میدید # ~~ثنائی زیر لب پنهان همیگفت # ~~زبان را در ثنا و مدح بگشاد # ~~322 پریرخ در بر خود خواند او را # ~~دعائی از میان جان همیگفت # ~~تکرهای مهر انگیز میکرد # ~~به پیش خویشتن بنشاند او را # ~~گهی گفتار میکردی نهانی # ~~شه چین را بخود بر تیز میکرد # ~~نکردندی عیان راز دل خویش # ~~دهانش زیر لب شیرین زبانی # ~~بری بکرچو محلس را بیاراست # ~~که در گفتن حجابی بود در پیش # ~~به می خوردن ححاب از پیش بر خاست # ~~فرهاد و کلستان PageV00P185 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_186.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~3225 سخن در پرده میگفتند از آغاز # ~~به می بیرون فتاد از پردهها راز # ~~می گلرنک از دست نگارین # ~~شراب تلخ و صحبتهای شیرین # ~~شب تاریک ویاران موافق # ~~به مهر یکدکر چون صبح صادق # ~~نشسته سرو قامت بر کشیده # ~~چو سروناز شیرین سر کشیده # ~~ز بالایش بهرجانب صنوبر # ~~بمانده پای در کل دست برسر # ~~*2 جمالش آفتاب مجلس افروز # ~~نموده اهل مجلس را به شبروز # ~~چو لاله کرته والاش در بر # ~~چو نرکس نیمتاجی برسراززر # ~~ز سنبل جعد مشکین بربنا کوش # ~~سمور شب زموافکنده بردوش # ~~ز اندامش خیال شکر و شیر # ~~شکر شهد لبش را چاشنی گیر # ~~که داند وصف او تقریر کردن # ~~خجل شد کلکم از تحریر کردن # ~~3235زبان خامه رمزی کرچه بنمود # ~~که کوید وصف اوزانسان که اوبود # ~~زبان در مدح او خاموش اولی # ~~در اوصافش همه سر گوش اولی # ~~به میخوردن چودوری چند یکذشت # ~~سبکسر مردم ازمی سر کران کشت # ~~زمستی رفت شاور و دعا کفت # ~~برون رفت از برشیرین وخوش حفت # ~~فسونکرچون برفتن مجلس آراست # ~~حجاب دوستان از پیش برحاست # ~~3240 چو مجلس کشت از اغیار ms127 حالی # ~~شکر لب جام را برداشت حالی # ~~بهشادی خورد نیمی سرو آزاد # ~~بدادە آن نیمهآ دیگر به فرهاد # ~~بدستان دوستکانی نوش کردند # ~~هوای بوسه و آغوش کردند # ~~چو لاله راز دل با سر نهادند # ~~سری در پای یکدیگر نهادند # ~~چو زانسان دید فرصت خسروچین # ~~بکوشید از میان جان شیرن # ~~3245 غریب و عاشق و دلدار سرمست # ~~کهی پایش ممیبوسیدو که دست # ~~زبانش بود با شیرین شکربار # ~~ز گفتارش فزونتر گشت کردار # ~~بدستان از برای چاره سازی # ~~همی کردی نهاد دستش ددازی # ~~55 PageV00P186 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_187.png) # ~~156 # ~~چو کار دست بازی رفت از حد # ~~کمر بهر میانش کرد از دست # ~~حدیث دستبرد افتاد باید # ~~3250 بدانسان آتش شهوت بر افروخت # ~~بکرد او ز دست خود کمر بست # ~~بدید آن غایت شهوت پرستی # ~~که شیر ینرابر آن آتش جگر سوخت # ~~شه چین بند کار از پیش بکشود # ~~نهاد از سرخوشی خودرا به مستی # ~~ز شیرین کام جستن کرد آغاز # ~~بشیرین بند کار چند بنمود # ~~عیان نا کشته قرص شهد شیرین # ~~که تا شد چیره بر کبک دری باز # ~~3255 شکر لبرا3 ز سوز نیش زنبور # ~~که زد برشهد زنبور شه چین # ~~چناری کرد با سرو از نهانی # ~~جهان درچشم همچون1 دیدهآ مور # ~~میان بوستان پیوند جانی # ~~ز سرو ناز رست از نو نهالی # ~~بباید قصه شیرینتر ازین گفت # ~~مزاجش کشت از حالی به حالی # ~~در شیرین بباید به ازین سفت # ~~چنانش خرزه ای تا ناف بسپوخت # ~~که نافش مدتی از درد میسوخت # ~~260خروشی بر کشید از درد شیرین # ~~مجازی عشقبازی این چنین است # ~~که از دودش سیه شد ماه وپروین # ~~خوشا مردی که چون افسانه کوید # ~~طریق و رسم شاهدبازی این است # ~~حدیث مرد را مردانه کوید # ~~کسی کش یار در آغوش باشد # ~~هر آن مردی که دلداری ببیند # ~~کرش خونی بود در جوش باشد # ~~13265گر مرد است از وی کام جوید # ~~بخلوت ماه رخساری ببیند # ~~درشتی در سخن گرچه ادب نیست # ~~ز ms128 نامردی بود کافسانه گوید # ~~نباشدشان به هنکام عروسی # ~~ز حاک اردبیلم این عجب نیست # ~~چو با بکران بخلوت کار بندند # ~~چو حیزان با عروسان چاپلوسی # ~~در آن دم زادمیت دور باشند # ~~بجز بر گریهآ ایشان نخندند # ~~327دلم بر آتش حرمان کباب است # ~~بجز طبعی کزا ان مشهور باشند # ~~که شهرم چون دل عاشق خراب است # ~~حرابیها که شهرم بهر دارد # ~~هم از تاثیر اهل شهر دارد # ~~فرهاد و گلستان PageV00P187 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_188.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~کس اینجا بی ستمکاران ندیده است # ~~بسان کنج بیماران ندیده است # ~~بی ظالم ازین محروسه کم باد # ~~دل کاشانهشان ویران چوقم باد # ~~چو بیخود نعرهای آمد ز شیرین # ~~بیامد محرم مجلس به بالین # ~~3275 در آمد همدم شاور در پیش # ~~بدانسان دید اورا رفته از خویش # ~~بساط زرد فامش کشته کلکون # ~~بسان لاله دامانش پر از حون # ~~نشسته برکل رخسار او خوی # ~~کلاب افشان شده کلبر ک بروی # ~~عرق بروی روانه کشته چون آب # ~~تنش بی خویش ودل درعین طبطاب # ~~دلش از مهر او در جوش آمد # ~~کلاب افشاند تا با هوش آمد # ~~3280 خجل برخاست ازجا دل شکسته # ~~ز کار خویشتن دلخسته حسته # ~~هر آن جامه که درتن داشت بر کند # ~~به پیش همدم شاور افکند # ~~ز نسو پوشید رنگارنک دیبا # ~~ز اطلس داد زیب سرو بالا # ~~چو حال او دکر کون دید فرهاد # ~~بعذر آن کنه در پایش افتاد # ~~زمین بوسید پیش او بصد جای # ~~همی مالید رویش بر کف پای # ~~3285ز حال خود پریشان بود شیرین # ~~نمیکرد التفاتی با شه چین # ~~ز شوخی خواست تا مهرش بداند # ~~به دانش نامهآ سریسته واند # ~~میان خاک بروی دیده بکماشت # ~~چودامان خودش برحاک بکذاشت # ~~ز دلجوئی نداد آن شاه سرمست # ~~چو حاک پای او دامانش ازدست # ~~دمی پا و دمی دستش ببوسید # ~~پس آنگه نرکس مستش ببوسید # ~~3290 بروی سخت بازش در بر آورد # ~~بعقلش از در یاری در آورد # ~~دگر باره بدستش داد جامی # ~~برای ms129 کام دل بنهاد دامی # ~~زمی کشتند باز آن هردوسرمست # ~~نداد آنشب دمی دل مالش ازدست # ~~چو دولت بود آن شب یار فرهاد # ~~بمردی تا سحرکه داد او داد # ~~در آن شب چون یگامش دسترس بود # ~~تو پنداری که آن شب یکنفس بو # ~~57 PageV00P188 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_189.png) # ~~3295شد آن شب اجتماع مهر باماه # ~~بهم بودند تاوقت سحر کاه # ~~جهان بر کند دل از مهر ناهید # ~~چودم زد صبحدم از مهر خورشید # ~~سحر آمد به تیغ مهر پر کین # ~~شه چین را برید از جان شیرین # ~~به پیش ماه ارمن شاه خاور # ~~زمین بوسید و بیرون رفت ازدر # ~~دهانش تلخ از هجران شیرین # ~~دلش پر آتش از مهر نگارین # ~~به بیعاری نهادت شبرین خود را # ~~3300 چو بیرون شد ز در فرهاد و شاور # ~~پریرخ ماند از دلدار مهجور # ~~بکار آورد سیمینبر خرد را # ~~به بیماری نهاد آن روز خود را # ~~غم فرهاد را دردل چو جان داشت # ~~غلط گفتم غمش ازجان نهان داشت # ~~نمیدادی کسی را پیش خود بار # ~~که خوش بود از خیال صحبتیار # ~~مهین بانو ز حال او خبر یافت # ~~برای چاره کردن تیز بشتافت # ~~ز دیده خواب و تاب از موی رفته # ~~3305 بدیدش خسته رنگ از روی رفته # ~~حرارت اندک و لبها شده حشک # ~~بهر سو توده توده عنبر و مشک # ~~درو از ضعف و بیماری اثر نه # ~~پریرخ را ز بیماری خبر نه # ~~بدانست او که شیرین رفت ازدست # ~~بجز بیماریش رنج دکر هست # ~~بدان دل شد که بکری داده بر باد # ~~ولیکن دور بود از فکر فرهاد # ~~3310طبیب حاذق آن رنج او بود # ~~علاجی در خور آن حال فرمود # ~~که یک هفته میا از حانه بیرون # ~~بشوخی برخور از بخت همایون # ~~دلش از حال شیرین کشته مضطر # ~~درین گفتار بیرون رفت از در # ~~نشد از صورت آن حال دل سست # ~~ولیکن چارهآ آن کار دانست # ~~که بهر بکریی شرین مخور عم # ~~بگو آن را که از ms130 حسرو زند دم # ~~نباید بهر شیرین درد و غم خورد # ~~3315 بگو از من بدو کای ساده دل مرد # ~~158 # ~~فرهاد و کلستان PageV00P189 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_190.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~چو وقت آید که باخسرو کند ناز # ~~برای او ز نو بکری دهد ساز # ~~شنودم از نگار شوخ و شنگی # ~~لطیفی نازکی هر دم بلکی # ~~بکار بکری خخود فکر کرده # ~~شبی ده بار خود را بکر کرده # ~~که چون خوبان به ده جاعشق باززد # ~~شبی ده بار خود را بکر سازند # ~~3320زهی عارف زهی تقریر کردن # ~~زهی کلک و زهی تحریر کردن # ~~ترا زیبد حدیث بکر کفتن # ~~در ناسفته را زینگونه سفتن # ~~سخن هرچند شیرین است ودلخواه # ~~نکو باشد سخن شیرین و کوتاه # ~~اگر چه قصهآ شیرین دراز است # ~~سخن پرداز را دستان بساز است # ~~خردمند از پس کس بد نگوید # ~~وکر گوید در آن غایت نجوید # ~~3325 مجو غایت درین گفتار شیرین # ~~بیا با قصهآ شهزادهآ چین # ~~رفتن فرهاد وشاور به عبادت شبوین # ~~چو شد بیماری کلچهر مشهور # ~~بیرسش رفت با فرهاد شاور # ~~خخبر بردند شیرین را که فرهاد # ~~بپرسش آمد اینک بر در استاه # ~~اشارت شد که چون دولت در آید # ~~به شیرین روی دولت را نماید # ~~درون شد شاه چین از در بعزت # ~~سلامش کرد وشد بر جای حدمت # ~~3330 دعائی در خور شیرین همیگفت # ~~زبانش لولوی شیرین همی سفت # ~~ازان گفتار شیرین گشت مدهوش # ~~ز کرمی درتنش بگرفت خون جوش # ~~به روزش پر حیا دید و مؤدب # ~~بیادش آمد آن کستاحی1 شب # ~~چو حدمت کرد بیرون رفت فرهاد # ~~همان محرم صنم درپی فرستاد # ~~که امشب نیز هم بر عادت دوش # ~~نگهدارند رسم حرمی گوش # ~~3335 تقبل کرد ازو دلبند شاور # ~~که شاه آید بخدمت چون رودهور # ~~چو شب در دست آمد باز رفتند # ~~سوی شیرین بصد اعرار رفتد # ~~159 PageV00P190 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_191.png) # ~~160 # ~~بر بیمار آمد خسروچین # ~~پری پیکر نهاده سر ببالین # ~~طبیبانه مزاجش دید سردار # ~~غذا و شربتی ms131 فرموده خوشخوار # ~~ز می فرمود شربت بهر دلبر # ~~غذا نیزش معین کرد شکر # ~~وعمم غذا و شربت شیرین چنین ساخت # ~~درین حکمت چومردان گردن افراخت # ~~مریضی را که بشناسی مزاجش # ~~خطا هرکز نیفتد در علاجش # ~~بیک هفته بدینسان بود بازار # ~~همه شب تا سحر بودند در کار # ~~بنباد نهادن شبرین حوضخانه را # ~~شبی وصف خمستان گلستان # ~~همی کردند مستان در شبستان # ~~حدیث حوض و آن خمها همیرفت # ~~صفای بادهآ حمرا همیرفت # ~~3365 پری پیکر بران بنیاد افکند # ~~که سازد حوض و کرد او خمی چند # ~~بخوبان گفت اگر شهزادهآ چین # ~~بسازد بهر ما یک حوض شیرین # ~~چو یابد حوض آب دست سرور # ~~شود بی گفت رشک حوض کوثر # ~~پریرخ را غرض آن بود از ان کار # ~~که دایم در حضور او بودیار # ~~مزاج دختران است آتش آمیز # ~~بیک دم آتش دختر شود تیز # ~~3350 به دم خوردن دلش آتش چو گیرد # ~~خریسوی شودهر گز نمیرد (کذا) # ~~نباشد کهنهآ شوخ جکر سوز # ~~که از نوراست باید کردهرروز(کذا) # ~~مرآن اندیشه با شاور گفتند # ~~طبیبی را غم رنجور خوردند # ~~بیارم خسرو چین را بر این در # ~~کنم این شغل را بروی مقرر # ~~بگفت این را و بیرون شد ز خانه # ~~سوی فرهاد شد حالی روانه # ~~دههم تمنای دل شیرین بدو گفت # ~~ز بیدل قصهآ دلدار ننهفت # ~~بجان بشنید گفتار سخن ساز # ~~مرتب کرد دست آن کار را باز # ~~سحر چون قبلهآ رحشان جمشید # ~~فروزان گشت یمنی قرص خورشید # ~~فرهاد و کلستان PageV00P191 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_192.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~شه چین کرد رو با قبلهآ خویش # ~~ره گلزار جان بکرفت در پیش # ~~ز ره چون رفت بردر حسرو چین # ~~بخدمت رفت پیش تخت شیرین # ~~3360دگرباره گرفته پیشه در دست # ~~پی خدمت کلنگ و تیشه در دست # ~~بکار آورد با او مهر جانی # ~~چو شیرین دید ازو آن مهربانی # ~~میان خانه حوضی ساز کردند # ~~پی خمخانه ای را باز کردند # ~~که حیران ماند چشم آدمیزاد # ~~در آن ms132 حوض آن هنر بنمود فرهاد # ~~حجل شد نقشبند چین و ماچین # ~~ز شیرینکاریش در کار شیرین # ~~میانش را مجوف کرد بس تنگ # ~~336 در آنجا لولههائی ساخت از سنگ # ~~شدی آن حوض پرازلاله کون آب # ~~ز لوله برجهیدی بادهآ ناب # ~~ز راه لوله رفتی باده در وی # ~~شدی زان رهگذر هردم پراز می # ~~کسی ننهاده بود این شیوه بنیاد # ~~نهاد این شیوه را بنیاد فرهاد # ~~نبود آن آب برجستن ازان پیش # ~~نهاد این نقش را بنیاد از خویش # ~~3370 چو شد پرداخته آن حوض رعنا # ~~بزودی کشت اسبایش مهیا # ~~رفتن شبرین به تعاشای حوضخانه # ~~سوی خمخانه شد سرو گلندام # ~~که یکدم کام جوید از دل جام # ~~قدح بنهاد در خمخانه شیرین # ~~بخدمت پیش باز آمد شه چین # ~~ره خمها به سوی حوض بگشاد # ~~حیاتی حوض رازان رهگذر داد # ~~تو گفتی دیلم می خشت در دست # ~~بساز لوله تیر از جای برحست # ~~هر آن چیزی که از برداشت برخواند # ~~3375 کلالک را بسربازی بر افشاند # ~~که تایکبار کی شد حوض سرمست # ~~ز راه لوله می بسیار برجست # ~~تعجب کرد و حیران ماند در وی # ~~چو دید از لوله آن برجستن می # ~~نظر بر کار شاهنشاه چین کرد # ~~بسی تحسین و بسار آفرین کر # ~~21 PageV00P192 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_193.png) # ~~122 # ~~وزان پس بر کنار حوض بنشست # ~~3380 نخستین جام را کز حوض نوشید # ~~به میخوردن قدح بگرفت دردست # ~~دگر یاران به می خوردن نشستند # ~~تمامت جامه در فرهاد پوشید # ~~قدح بر روی حوض بادهآ ناب # ~~در خمخانه بر اغیار بستند # ~~هر آنکس را که میل باده بودی # ~~بسان کشتی افکنده بر آب # ~~مگر حمخانهاش خلد برین بود # ~~چو عشرت پیش او آماده بودی # ~~3385ز روی لطف حوض بادهآ ناب # ~~که پیش حوض کوثر حورعین بود # ~~ز عکس دلبران آب چو آتش # ~~بهم تر کیب کرده آتش و آب # ~~تو گفتی جمع شد در حوض کوچک # ~~نموده ماهرویان پریوش # ~~نمودی حوض شاه چین دیکر # ~~برای ms133 می خوری همزاد هریک # ~~چو حوض باده زد این نقش بر آب # ~~نشسته در برش شیرین دیگر # ~~3390 گهی خوردند می بریاد شیرین # ~~برفت از طبع نقاشان چین تاب # ~~پریرویان بهم کشتند دمساز # ~~کهی خوردند با همزاد شیرین # ~~همیکردند همدستان شیرین # ~~ره عشاق را کردند آغاز # ~~دل شیرین بکلی رفت از دست # ~~نوای راست بر ساز نکارین # ~~سیه دیدی همه روی زمین را # ~~برید از جان ودر فرهاد پیوست # ~~3395 به می خوردن چو مجلس بازشد کرم # ~~اگر یکدم ندیدی شاه چین را # ~~بشوخی باز در فرهاد میدید # ~~قدح برداشت از رخ برقع شرم # ~~صمیر ماهرو شاور دریافت # ~~رخش خورشید وقد شمشاد میدید # ~~همه کار آگهان سرمست رفتند # ~~چوسرمستان زمجلس روی برتافت # ~~نماند از اهل محلس هیچ اغیار # ~~یکایک دلبران از دست رفتند # ~~**چو خلوت دید آن سرمایهآ حوض # ~~یکی محرم بماند و یار با یار # ~~شه چین قصهآ رنگین در انداخحت # ~~همی گردید گرد پایهآ حوض # ~~بدستان چون کمر گردش برانداخت # ~~فرهاد و کلستان PageV00P193 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_194.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~روان از لوله کرد آبی چو آتش # ~~بسوی حوض شیرین شاد ودلکش # ~~روان شد کشتی و در بادبان باد # ~~ز شهوت کشتیئی درحوض افتاد # ~~سکون از دست شد لنگرفروهشت # ~~همای بادبان چون پر فروهشت # ~~همه شب گشت ماهی بود از باد # ~~3405ز خشگی ماهیئی در حوض افتاد # ~~شنودن شبرین خبر وفات مهبن بانورا # ~~در خمخانه را دیگر کشادند # ~~چو صبح آمد ز نومجلس نهادند # ~~از نو ساز دگر آغاز کروند # ~~بتان از نو طرب را ساز کردند # ~~که تا شد کوه غم مانند کاهی # ~~در آن عشرت بسر بردند ماهی # ~~شبیخون کرد ناگه لشگر غم # ~~قضا را برسر یاران همدم # ~~دل شیرین به داغ بیکسی حست # ~~3410 مهین بانو ز دنیا رخت بربست # ~~قدح بکذاشت با غم کشت همدم # ~~ز شادی دور شد بنشست با غم # ~~اساس عیش را از دل بدر برد # ~~درین غمخوارکی ماهی بسر برد # ~~پس از ms134 ماهی همه گشتند همدم # ~~چو ماهی بهر بانو داشت ماتم # ~~فراوان بر سرش کوهر فشاندند # ~~بعزت بر سر تختش نشاندند # ~~اساس معدلت بکرفت بر دست # ~~3615 برسم خسروی بر تخت بنشست # ~~بخدمت پیش تختش بر سر پای # ~~همی بودند یکسر پیر و برنای # ~~که بودی روز مردی صد تهمتن # ~~جوانی بود از گردان ارمن # ~~مران پیوند هم برجای خود بود # ~~بدان سردار شیرین نامزد بود # ~~شهنشه بود و عاشق بود و خونریز # ~~ولی چون خواستارش گشت پرویز # ~~که میترسید از شاه جهانگیر # ~~3420 مهین بانو نمیدادش بدان میر # ~~جوان در کارشیرین گشت گستاح # ~~چوشاه بانوان بگذاشت این کاخ # ~~بمردی از سر تحتش ریاید # ~~بدان شد تا شبیخونی نماید # ~~3 PageV00P194 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_195.png) # ~~63 # ~~ازین احوال شیرین شد خبردار # ~~فرو ماند از غم و تدبیر این کار # ~~نبودش تاب تا با او ستیزد # ~~بر آن سرشد که از دستش کریزد # ~~425*ز نقد و جنس و انواع مواشی # ~~هر آن چیزی که بودش در حواشی # ~~شب تیره سوی موغان روان کرد # ~~همان شب روی از مردم نهان کرد # ~~شب تاری بنور روی چون ماه # ~~روان شد سوی موغان راه و بیراه # ~~وزانجا با زر و صندوق و مفرش # ~~بسوی قصر شیرین راند ابرش # ~~بشد شیرین و با او رفت شاور # ~~ز ارمن دولت و اقبال شد دور # ~~3430 شه چین را نکرد از خواب آگاه # ~~برفت از خاطر او یاد همراه # ~~شده در خواب فرهاد از می ناب # ~~رها کرد آنچنانش خفته در خواب # ~~شکستش عهد و از پیمانش بر کشت # ~~در آن خواب خوشش بگذاشت بگذشت # ~~چوعشق آهو از شیران برد هوش # ~~دهد آهو بشیران خواب خرکوش # ~~به صیادی پلنگ آورد در دام # ~~روان شد تا که شیر نر کند رام # ~~زاری کردن شیرین از جدائی فرهاد2 # ~~3435 چوشیرین رفت وبرجا ماند فرهاد # ~~تو گفتی جان شیرین داد برباد # ~~ز مهرش چون شفق خون برلب آورد # ~~بدرد و داغ روزی با شب ms135 آورد # ~~بیادش آمد آن پیوند جانی # ~~که با فرهاد بودش از نهانی # ~~ازان حوض حمستانی که اوساخت # ~~وزان تنها بسر وقتش که میتاخت # ~~وزان شبها که با او روز میکرد # ~~وزان فریادها کز سوز میکرد # ~~ممهوزان عیش نهانی کردن او # ~~بیادش دوستکانی خوردن او # ~~ومان مهر آن دلگرمی او # ~~بروز آرام و شب بیشرمی او # ~~بدینسان کار او را یاد میکرد # ~~بسوز و درد دل فریاد میکرد # ~~فرهاد و کلستان PageV00P195 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_196.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~فرستادن شبرین شاور را بطلب فرهاد # ~~بخدمت پیش خود نقاش راخواند # ~~وز احوال درون با او سخن راند # ~~غم فرهاد از شاور ننهفت # ~~حدیث اشتیاق خود بدو کفت # ~~3445 چه خوش باشد سخن بایار گفتن # ~~غم دلدار با دلدار گفتن # ~~بدلجوئی زبان بگشاد شاور # ~~بیکدم کرد غم را از دلشدور # ~~ببانو کفت کای ماه شب افروز # ~~کنم شبهای هجران تورا روز # ~~کنم زینجا سوی ابخاز پرواز # ~~بدست آرم همایون ترا باز # ~~بپیمایم ز نو روی زمین را # ~~دگر سوی تو آرم شاه چین را # ~~3450 بشرط آنک رازم کس نداند # ~~درون پرده سازم کس نداند # ~~مباد آکه شود پرویز ازین کار # ~~دهد مارا بدست تیغ خونخوار # ~~بیاریمش به استادی به اینجا # ~~کنیم از بهر او کاری مهیا # ~~بکار سنک مشغولش همیساز # ~~نهان از حلق با او عشق میباز # ~~مرا زینجا سوی ارمن روان کن # ~~ولی این رفتن از مردم نهان کن # ~~3455 ستور کرم و رهواری بمن ده # ~~سمند بادرفتاری بمن 55 # ~~که تا در راه بسیاری نپایم # ~~روم چون آتش و چون باد آیم # ~~ازین گفتار خوشدل کشت شیرین # ~~نوشت احوال بیش حسرو چین # ~~سلامی از میان جان نوشته # ~~وزان پس محنت هجران نوشته # ~~نوشته راز دل را پیش دلدار # ~~نموده آرزومندی بسیار # ~~3660 بنامه عرض کرده نیک و بدرا # ~~طلب کرده طبیب درد خودر # ~~که چون مکتوب آید زود بشتاب # ~~بیا حال دل بیمار دریاب # ~~که چشمم درفراقت اشکیار است # ~~حکر پرخون و ms136 دل درانتظاراست # ~~چو فارغ گشت از تحریر حامه # ~~بری بکر فرو # ~~بد # ~~ای PageV00P196 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_197.png) # ~~166 # ~~ببوسید و بر شاور انداخت # ~~3665 فرستاد آنگهی پیراهن خود # ~~به ترتیبش هماندم ساز ره ساخت # ~~سمند باد رفتاری بدو داد # ~~برای یار جانی از تن خود # ~~هماندم رفت بر پشت تکاور # ~~که میبردی سبق در پویه از باد # ~~حریف تند بود و اسب توسن # ~~بسوی ملک ارمن راند یکسر # ~~سوی دیر خمستان رفت از راه # ~~بیک هفته ز قصر آمد بارمن # ~~3470 شهنشه شاد شد از دیدن او # ~~فرو آمد ز اسب وشد برشاه # ~~در آن حالت چو یار مهرباندید # ~~زبان خوش کرد از پرسیدن او # ~~سویدای دل و آرام جان دید # ~~بسی از دیدهاش سیلاب خون رفت # ~~نشاید گفت آن خون را که چون رفت # ~~چو زانسان دید شاور اشک فرهاد # ~~شنید از پیرمن بوی تن یار # ~~روان پیرامن شیرین بدو داد # ~~275نسیم پیرمن بشنید فرهاد # ~~دلش از دست افتاد و تن از کار # ~~ز بوی یوسف جان بیخبر شد # ~~چو یعقوب از نسیمش دیده بکشاد # ~~وزان پس نامه را بنهاد در پیش # ~~دگر در بیت احزان دیده ور شد # ~~نخستین بار پیراهن بپوشید # ~~به بیدل داد آرام دل خویش # ~~تنش را زینتی از پیرهن داد # ~~پس آنگه نامهآ نامی ببوسید # ~~دع* یخوبی نامهآ شیرین فرو خواند # ~~تو کفتی جان شیرینی به تن داد # ~~هوای قصر شیرین کرد فرهاد # ~~ز مژگان لولوی تر بروی افشاند # ~~صفای کلستانش رفت از یاد # ~~وصبت کردن فرهاد به مقبل و وداع فرزندان # ~~چو سوی قصر عزمش شد مصمم # ~~وفاداری همین باشد که کردی # ~~به مقبل گفت کای همزاد وهمدم # ~~درزانها که از بهر من اندوخت # ~~غم یاری همین باشد که خوردی # ~~توبودی کز توشمع بختم افروخت # ~~فرهاد و کلستان PageV00P197 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_198.png) # ~~قرهاد و کلستان # ~~3485 بخدمت از تو دیدم مهربانی # ~~بشفقت از تو دیدم مهرجانی # ~~بدان آگاه باش ای همدم من # ~~سخن را گوش کن ای ms137 محرم من # ~~مرا شیرین به پیش خویشتن خواند # ~~بپرسیدن کهر برنامه افشاند # ~~بغربت میروم زین مرز وزین بوم # ~~ندارم حال خودزین بیش معلوم # ~~سه فرزندم که چون جانندشیرین # ~~شمارا یادگار است از شهچین # ~~369 چو گلشان در کلستان خوش بر آور # ~~چو سرو نازشان سر کش بر آور # ~~به داود از هنر شاهی بیاموز # ~~به عیسی هرچه میخواهی بیاموز # ~~که در داود دیدم فرشاهی # ~~بدین گفتن دهد جانم گواهی # ~~سپارش کرد فرزندان خودرا # ~~نوازش کرد دلیندان خود را # ~~فراوان بخششی فرمود جودش # ~~بدیشان داد هرچیزی که بودش # ~~3495هم استاد وزن استاد را خواند # ~~سپارش را ز فرزندان سخن راند # ~~سرو چشم یکایک را ببوسید # ~~بزاری یکدمی باخود خروشید # ~~ز چشمش اشک چون پروین روانشد # ~~میان خون سوی شیرین روان شد # ~~پریشان شد از آن احوال مقبل # ~~فروزان کرد از غم آتش دل # ~~ز سوزش آتشی ازدل برافروخت # ~~که تاب آن جگرها را همی سوحت # ~~*350 براسب تند شاور و شه چین # ~~روان گشتند سوی قصر شیرین # ~~بهره رفتن حساب میل میکرد # ~~بخون خویشتن تعجیل میکرد # ~~بروزی چند آن ره را بریدند # ~~چو دولت بر در شیرین رسیدند # ~~خبر بردند نزدیکان شیرین # ~~که شاور آمدو شهزادهآ چین # ~~ازین گفتار شیرین جست ازجای # ~~جو سرو ناز آمد برسریای # ~~3505 به استقبال آمد مست بر در # ~~جو زلف خود هزار آشوب درسر # ~~ز باد آشفته کرده جعد سنبل # ~~فکنده سنبل تر برسر گل # ~~ز بوی ستبل مشگین پرحین # ~~فکننده صد هزار آشوب در چن # ~~67 PageV00P198 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_199.png) # ~~128 # ~~غم مهمان کرد آلود خورده # ~~ز روی دلبری هرهفت کرده # ~~حدیو چین جمال جان عیان دید # ~~بر خود چشمهآ حیوان روان دید # ~~3510 سکندر صورت جان دید ناگه # ~~خضرسان آبحیوان دید ناکه # ~~فرامش کرد سوز نیمشب را # ~~به پا بوسیدنش خوش کرد لب را # ~~پری بکر سرش از پای برداشت # ~~به بوسه برلبش تنک شکرداشت # ~~درون قصرشان برد از سرپای # ~~فرو آوردشان در بهترین جای ms138 # ~~زمانی مهلت آسایشی داد # ~~پس آنگه بزم را آرایشی داد # ~~5اه3 مقام بزم خالی کرد از اغیار # ~~به میخوردن قدح برداشت با یار # ~~بکار آورد ساز بزم ابخاز # ~~همان عیش نخستین کرد آغاز # ~~عزیزان آنچنان از ره رسیده # ~~فراوان زحمتی در ره کشیده # ~~برای اوز خود مجلس بیار است # ~~همه شب تاسحر که عذر اوخواست # ~~چو روز آمد ز نو مجلس نهادند # ~~کسی را غیر محرم ره ندادند # ~~3520درین عیش وطرب ماهی بسرشد # ~~پس آنکه شادی از مجلس بدرشد # ~~پریزح قصهآ پرویز میگفت # ~~سخن در پرده رنگ آمیز میگفت # ~~بیاران گفت میترسم که ناگاه # ~~شود از حال ما پرویز آگاه # ~~کند خونین رخ گلگون مارا # ~~بیع کین بریزد خون مارا # ~~بباید کرد تدبیری درین کار # ~~که از تیغش نیاید بر کس آزار # ~~2525 چویشنید این ببانو گفت شاور # ~~که ای خورشید3 ومهرااز رخت نور # ~~اگر فرمان دهد بانوی عالم # ~~شود با من درین کفتار همدم # ~~فرستم شاه چین را سوی ابخاز # ~~که تا واقف نگردد کس ازینراز # ~~جو میل او کند حاطر دگر راه # ~~چو دولت آرمش بردر که شاه # ~~ازین گفتار او شیرین بر آشفت # ~~زیان بگشاد و از درد درون گفت # ~~5زمن گرادور گردد حسرو چین # ~~شود دور از تن من جان شیرین # ~~فرهاد و کلستان PageV00P199 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_200.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~درین غم کیست جزاو غمکسارم # ~~غم بسیار کز پرویز دارم # ~~هر آنگاهی کد از من دور گردد # ~~چراغ عیش من بی نور کردد # ~~بدانائی غم این کار خوردن # ~~بکاری بایدش1 مشغول کردن # ~~ز عشق ما کسی آکه نگردد # ~~رهی بنما که دل گمره نگردد # ~~نمیباید که کس در ده برد راه # ~~3535اگر آید بر من کاه و بیگاه # ~~ساختن فرهاد جوی شیر از برای شیرین # ~~غذاش از شیر و شکر ساز کردند # ~~چو شیرین را ز شیرش باز کردند # ~~لطیفانی که از شیرش بریدند # ~~به شیر و شکرش میبروریدند # ~~تنش شیرین بدی درگاه وبیگاه # ~~بخوردن شیر برخود ms139 ریختی ماه # ~~شکر لب را لقب شیرین ازین بود # ~~روایت پیش این مخلص چنین بود3 # ~~که در گفتن شود شیرین شکربار # ~~3540 نکرد این راوی ما صبر در کار # ~~پس از یکچند شیرینش نهد نام # ~~زبانش در سخن شیرین کند کام # ~~به طفلی کرد شیرین نام دلیند # ~~نکرد از بی ثباتی صبر یکچند # ~~که بودی مختلط باشیرو شکر # ~~همیشه آن غذا میخورد دلبر # ~~فراوان گوسفندان کرد تدبیر # ~~چو میل خاطرش میبود باشیر # ~~ز پیش قصر شیرین کلهها دور # ~~3545 در آن ایام بود ایام باحور # ~~ره دور و هوای کرمه سیرش # ~~در آوردن ترش میکرد شیرش # ~~ز حد قصر شیرین تا چراکاه # ~~برای شیر حوضی ساحت دلخواه # ~~بدان تدبیر شد این حوض اطهار # ~~شه چین کرد این تدبیر در کار # ~~باندک وقت جوئی بست از سنگ # ~~ضمیر او باعجاز سرچنک # ~~نبود اندیشه را ره یک سرمو # ~~0دد3 به ره بردن درون درز آن جو # ~~که در درزش نبود اندیشه راج # ~~نکرد اندیشه راه درز پیدا # ~~26 PageV00P200 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_201.png) # ~~70 # ~~بیامد برلب جو سرو آزاد # ~~چو کار جوی شیرین ساخت فرهاد # ~~آمدن شیرین بدیدن جوی شبر # ~~نشاند اقبال سروی در کنارش # ~~در آنجو آب دستی داشت کارش # ~~در آمد بیلم فرهاد در کار # ~~بیامد برسر جو حیمه زد یار # ~~که در درزش نمی کنجید موئی # ~~355 به بیلم آنچنان پرکرد جوئی # ~~روان کرد آب رادرجوی شیرین # ~~بشیرینی مران دلجوی شیرین # ~~ولیکن شد روان آبی بجویش # ~~اگرچه برد درجو آب رویش # ~~بمردی مزدکار از کار برداشت # ~~به سربازی چو مردان کردن افراشت # ~~همه دانند کان دانند این راز # ~~همه سازند گان دانند این ساز # ~~بکار مرد کن مردانه تدبیر # ~~ود3 نظامی را بکو از من کهای پیر # ~~چنان کاری کند بی مزد کاری # ~~عریزی درمیان کوه و غاری # ~~اساس نونهاد از شیر در آب # ~~چوزد نقشی چنین فرهاد بر آب # ~~ز شیرش کرد پر بر آب انداخت # ~~برای شیر کوچک خیکها ساخت ms140 # ~~چه در روز و چه درشبهای تاریک # ~~روان بودی دوسه کس درپس حیک # ~~یکی آن را زجای خود براند # ~~4565 که تا در آب اگر خیکی بماند # ~~بسوی حوض میآورد آبش # ~~نکردی ترش در آب آفتایش # ~~نه اسب و گاو از خرزهره میمرد # ~~نه گرما طعم شیر از شیر میبرد # ~~مکن باور بدین تدبیر میرفت # ~~کسی گر گفت درجو شیر میرفت # ~~که درجوی چنان کرددروان شیر # ~~نشاید راست کردن این بتقریر # ~~که گردد در چنان جوئی روانه # ~~بدز شیر اندیشه کن یک رودخانه # ~~که سوی حوض آید شام و شبگیر # ~~شاید ریخت ورجو آنهمه شیر # ~~کزان جوآب روی خود نجوید # ~~خن بردار را از من که گوید # ~~فرهاد و کلستان PageV00P201 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_202.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~رفتن شبرین و فرهاد به نخجیر # ~~ز جوی شیر شیرین گشت دلشاد # ~~چو کارجوی شیرین ساخت فرهاد # ~~کمان کردند بر زه کیش پرتیر # ~~دگر کردند از نومیل نخجیر # ~~درخشان شد ز زین خورشید خاور # ~~2575چو شیرین رفت برپشت تکاور # ~~همیشه در پبی نخجیر دل بود # ~~بتی کورشک خوبان چکل بود # ~~کمند گیسوش1 پیوسته در تاب # ~~چو خورشیدش در خشان خنجر از تاب # ~~کمانکش بود همچون چشم شهلا # ~~دلاور بود همچون1 زلف رعنا # ~~مدامش تیر مژگان بر کمان بود # ~~چو غمزه ناوک انداز جهان بود # ~~چوشاه چین کسی نخجیر کردی # ~~3580پی نخجیر چون تدبیر کردی # ~~به تیزی اسب را آورد در زین # ~~وزین روی دکر شهزادهآ چین # ~~که بهر او عمش از چین فرستاد # ~~سمند بادپائی داشت فرهاد # ~~بهرفتن مهر گرمی زو کرفتی # ~~که سرعت به تک آهو گرفتی # ~~تو کفتی رست از زین کوهه شمشاد # ~~به شیرینی در آمد زیر فرهاد # ~~به تیرانداحتن نیز آرشی بود # ~~3585 براسب بادیا رستموشی بود # ~~حد نگ از شست بر آهو گشودند # ~~چو در نخجیر که جولان نمودند # ~~نشد ز آهو حطا تیر شه چین # ~~میان تاختن از کوههآ زین # ~~سوی ایشان گذر کردندبر کوه # ~~در آن حالت ز ms141 دشت آهوی انبوه # ~~ز نعل بادیا آتش همیریخت # ~~به تندی شاه چین مرکب برانگیخت # ~~کمان را در کشید و شست یگشاو # ~~3590 حدنگی بر کمان بنهاد فرهاد # ~~کمان تندو برک بید خونری # ~~سمند بادیا و مرد بس کز # ~~که غلطان آمدند از کوه دردضت # ~~ز سه آهو چنانش تیر یگدشت # ~~PageV00P202 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_203.png) # ~~چنان بگذشت تیر آن غضبناک # ~~که پنهان کشت تا سوفار درخاک # ~~چنین آید زدست مرد ماهر # ~~چو معشوقش بود در پیش حاضر # ~~3595 چو شیرین دستبردی آنچنان دید # ~~ز برک بید او چون بید لرزید # ~~حدنگش را ز خاک آورد بیرون # ~~میان خاک دیدش خاک در خون # ~~زشادی روی خویش کشت چون ورد # ~~چودید او را چنان درهر هنرمرد # ~~چو بی آهو خدنگی دید آهو # ~~نشان خون آهو دید با او # ~~بجوش آمد دگر خونش دراندام # ~~دگر ره گشت طبع توسنشرام # ~~*6*بیامد بر سرزین سرو بر پا # ~~ز پشت زین فرود آمد همانجا # ~~همانجا خیمهها بر پای کردند # ~~به میخوردن حریفان رای کردند # ~~بهر سو مجلسی را ساز دادند # ~~بهر جانب ز نو مجلس نهادند # ~~درون خیمه شد فرهاد و شیرین # ~~به می بنشست شیرین با شه چین # ~~چو مجلس گشت از اغیار خالی # ~~زیاران نیز خالی شد حوالی # ~~3605 بیاری شیر و آهو کشت دمساز # ~~برو باهی در آمد شیر نر باز # ~~ز روبه بازی آمد سوی شیری # ~~پدید آمد نشان شیر گیری # ~~میان حیمه سر برکرد شیری # ~~چه شیری سر کشی شیر دلیری # ~~نه شیری بود کش پرویز گیرد # ~~چو سر بردارد از مشتی بمیرد # ~~چو سر بر کرد شیر حسرو چین # ~~ز مستی شیر گیری کرد شیرین # ~~اع* بزد دست و میان شیر بگرفت # ~~سر شیر ژیان در زیر بگرفت # ~~بیا خسرو که تا وقت دلیری # ~~بیاموزی ز شیرین شیر کیری # ~~چو با شوخی بخلوت باده نوشی # ~~مزن زنهار لاف خود فروشی # ~~بباید بند شلوارش کشودن # ~~پس آنگه مردی خود را نمودن # ~~زن ازره میبری ms142 بر پای کن .. # ~~مشو برپا ز بهر کشتن شیر # ~~اعهجو نبود بوق را با دیگ انگشت # ~~چه سوداز کشتن شیری بیک مشت # ~~172 # ~~فرهاد و کلستان PageV00P203 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_204.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~بر شیرین لبان فرهاد کردی # ~~چومردان کر نمائی ضرب مردی # ~~چومردان از درشتی باش سر کش # ~~بود نرمی ز اندام زنان خوش # ~~سه روز آنجا بسر بردند با هم # ~~بشادی باده میخوردند با هم # ~~همی بودند یکسر خلق انبوه # ~~چولاله سرخوشان بردامن کوه # ~~362 چهارم روز سوی قصر شد شاه # ~~فرو آمد ببرج خویشتن ماه # ~~در آنجا با خیال یار میساخت # ~~نهانی با خیالش عشق میباخت # ~~همی گشتی بگرد آن حوالی # ~~نبودی از خیال یار حالی # ~~کهی میبود در نخجیر کردن # ~~کهی میبود در نخجیر خوردن # ~~در آن وادی بهرجانب که میتاخت # ~~زچندین نوع صورتهاهمی ساخت # ~~3625 بصنعت سنگرا مصقول میکرد # ~~به نقشی خویش رامشغول میکرد # ~~بدان نخجیر که بنشست برکار # ~~همانجا ساخت صورتهای بسیار # ~~مغان کهنه آن بتخانه دانند # ~~مرآن بتخانه را شبدیز خوانند # ~~کنون هستند آن بتهای سنکین # ~~دو روزه راه دوراز قصر شیرین # ~~گهی صورتگری میبود کارش # ~~گهی شیروکهی آهو شکارش # ~~363 بمردی پوست کندی از غضنفر # ~~وزان میساحتی بالین و بستر # ~~زشیرش بود ازینسان جامه خوابی # ~~غذا بود از گوز نانش کبابی # ~~بر اسب باد پا صحرا نوشتی # ~~پی نخجیر همچون باد کشتی # ~~زخونی کز گوزن وشیر میریخت # ~~جهانی خاکوخون باهم بر آمیخت # ~~بصید دام و دد از بس که کردید # ~~بی دام و دد از شبدیز ببرید # ~~3635 کجا اشک گوز نان دانه کرد او # ~~کجا دنیال شیران شانه کرد او # ~~ز هر نوعی سخن منقول باید # ~~و لیکن بهترش معقول باید # ~~کجا اهل خرد را دل پذیرد # ~~که انسان بادد و دام انس گیرد # ~~و اخاصه شیر نخجیری چوفرهاد # ~~بدان آئین که فرموده است استاد # ~~72 PageV00P204 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_205.png) # ~~172 # ~~یکی بالینگهش رفتی یکی جای # ~~یکی دامانش بوسیدی یکی پای # ~~0م36 به میمون بازاین ms143 نسبت توانکرد # ~~غم فرهاد را زین به توانخورد # ~~کسی کو صنعت باریک داند # ~~به ساز آوردن آن را تواند # ~~بنقاشی خیال انکیز باشد # ~~بصد نیرنگ رنگامیز باشد # ~~بمردی پنجه بر سنگی کشاید # ~~بضرب تیشه معجز ها نماید # ~~نگارد صورتی بر سنگ خارا # ~~که حیرت آورد در دیده ما را # ~~645* سخنهای جنون بروی مینبار # ~~بدانش میتوان کردن چنان کار # ~~روا داری که آید مرد مجنون # ~~چنان از عهدهآ آن کار بیرون # ~~نیامد در میان آدمیزاد # ~~ز آدم تا به اکنون مثل فرهاد # ~~هنرمندی که کار او ببیند # ~~ز غیرت بر سر آتش نشیند # ~~یکی ناکه ز فرزندان آدم # ~~بضرب تیشه مو بشکافد از هم # ~~ودعم همه کارش لطیف از فکر باریک # ~~همه سحرش بمعجز کشته نزدیک # ~~به آب دست مثلش کس نبوده # ~~خرد کارش به دستانها ستوده # ~~چنین کس را کسی دیوانه خواند # ~~که او دیوانه از عاقل نداند # ~~کسی کو نقشیند ارغنون است # ~~مکو کاهنگش از راه جنون است # ~~چوطبع من بقانون مجلس آراست # ~~بدان ساز مخالف از ره راست # ~~رسیدن حکایت فرهاد بخسرو وطلب کردن آو را بعدائن # ~~2655در آن ایام ضرب تیر فرهاد # ~~زبانسان در همه افواه افتاد # ~~جهان بگرفت ضرب بیلک او # ~~که در نخجیر بگذشت از سه آهو # ~~بهر جائی بگفتند از شه چین # ~~حدنگ اندازیش در پیش شیرین # ~~وزان صورتگریهائی که پرداخت # ~~وزان درهرطرف نقشی که میساخت # ~~حائی شکل دهقان بیل بردوش # ~~بجائی3 ماهروئی حلقه در گوش # ~~فرهاد و کلستان PageV00P205 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_206.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~3660 بجائی1 بسته دزدان را3 بز نجیر # ~~بجائی1 رستمی را بر کمان تیر # ~~بجائی باد پائی کرده برزین # ~~نموده جای دیگر شکل شیرین # ~~سخنها را یکی کردند باده # ~~که تا ره یافت در کوش شهنشه # ~~حدیث آن کمانکش روز نخجیر # ~~بکوش شه رسانیدند چون تیر # ~~سخن چون تیر سخت آمد بگوشش # ~~زتیر آن کمانکش رفت هوشش # ~~3665 بتندی چون کمانش کشت پرویز # ~~بسان برگ بیدش کشت سر تیر # ~~بر آن ms144 سرشد که خونش را بریزد # ~~بگفت کس ز حونش برنخیزد # ~~بزرگ امید حاضر بود آندم # ~~زبان بگشود گفت ای شاه عالم # ~~مشوچون تیغ تیز خویش خونریز # ~~ز بهر او مکن شمشیر کین تیز # ~~شهان کر صاحب شمشیر تیزند # ~~ولی خون چنین مردان نریرند # ~~3670 بهرجائی که مردی سر بر آرد # ~~بر آن باشد که اورا بر سرآرد # ~~ز بی بر شاخ اگر برد خردمند # ~~کند پیوند با شاخ برومند # ~~کسی کوبا کسی بد کرد بد کرد # ~~بدیها را چو وابینی بخود کرد # ~~جوانی کز دلیری روز نخجیر # ~~سه آهو افکند شستش بیک تیر # ~~بخوانش پیش خود بنواز او را # ~~بروز رزم گیوی ساز او را # ~~3675 شهنشاهی که دولتیار باشد # ~~ز دشمن دوستداری برتراشد # ~~چوبشنید این سخنهای نکوخواه # ~~چنین فرمود با دستور خود شاه # ~~کزین برنا غمی دارم نهانی # ~~بدو دارد دل من بد کمانی # ~~کمان دارم که شیرین را زره برد # ~~چنین دانم که با او سردر آورد # ~~مر این اندیشه را پیوسته دارم # ~~وزین اندیشه حاطر حسته دارم # ~~468یقین دان ای مدار دولت من # ~~که درعشق اعتمادی نیست برزن # ~~زبان بگشود دستور سخن ساز # ~~بخسرو گفت کای شاه سرافران # ~~اگر زن را نباشد میل با مرد # ~~ز عشقش مرد کوبد آمن سرد # ~~75 PageV00P206 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_207.png) # ~~حدیث خلق باشد باد بیزن # ~~وگر با مرد دارد میل دل زن # ~~بود آشفتن فرهاد با باد # ~~اگر شیرین ندارد میل فرهاد # ~~مشو از بهر شیرین هیچ غمکین # ~~3685و گر دارد سر فرهاد شیرین # ~~بسازد در زمان فرهاد دیکر # ~~که گر برداری این فرهاد را سر # ~~که درخیلت ازو بهتر بسی مست # ~~نشاید بود از عشق کسی مست # ~~بگفتار نکو دستور سرور # ~~ببرد آن درد دل از شاه کشور # ~~که بفرستند قاصد بهر فرهاد # ~~بدین گفتار افکندند بنیاد # ~~بدان آئین که هست او را بدانند # ~~3690 بر شیرین روند او را بخوانند # ~~قاصد فرستادن خسرو به طلب فرهاد # ~~بسوی قصر شیرین بهر فرهاد ms145 # ~~بسرعت در زمان قاصد فرستاد # ~~به شیرین گفت خواهش کردن شاه # ~~بقصر آمد برید شاه از راه # ~~ز گفتارش بغایت تنگدل شد # ~~ازان خواهشکری شیرین خجل شد # ~~بدانائی نهفت از وی خجالت # ~~ولی ظاهر نکرد آندم ملالت # ~~که چندان کش نشان دادند نشناخت # ~~3695 چنان خودرا بدانش از خراند اخت # ~~به شیرین گفت کای غم از دلت دور # ~~چو واقف شد ازین احوال شاور # ~~در آن مدت که جوی شیر میکند # ~~مرین کس پیش مابوده است یکچند # ~~بکار سنگ مثل خود ندارد # ~~نکو کار است کار بد ندارد # ~~در آن صنعت اگرچه ذوفنون است # ~~ولی پیوسته همدست جنون است # ~~تن تنها به ویرانی نشیند # ~~*چو بومان جای ویرانی گزیند # ~~گشاید روی صورتهای زیبا # ~~کند صورتگری بر سنگ حارا # ~~کبابی میخورد بامی و شامی # ~~شکاری میکند در هر مقامی # ~~بیاری یکزمان با او نشینم # ~~و بر جا باش تا او را بینم # ~~76 # ~~فرهاد و کلستان PageV00P207 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_208.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~پیام شاه را با او بکوئیم # ~~بنرمی خاطر او را بجوئیم # ~~3705 بدستانش بسوی شاه آریم # ~~به دولتخانهآ شاهش سپاریم # ~~بهر سوئی روان کردند مردم # ~~چنان کز پیش او کردند بیکم # ~~بدان راهی که میدانست شاور # ~~روان شد پیش زیب آل فغفور # ~~چو باد کرمرو هرسوی میجست # ~~که تا فرهاد را آورد با دست # ~~هماندم حال را با شاه چین کفت # ~~نهانی راز را از شاه ننهفت # ~~3710 دمش را گوش آن آمد شکفتش # ~~ز باغ غم گل دیگر شکفتش # ~~ز هر نوعی سخن گفتند با هم # ~~سوی شیرین روان گشتند در دم # ~~نهان در شب بسوی قصر رفتند # ~~شب تاریک سوی ماه تفتند # ~~چوشیرین شکر لب شد خبردار # ~~که آمد در شب تاریک دلدار # ~~نهانی هردو رادر پیش خود خواند # ~~زچندین نوع باایشان سخن راند # ~~3715 هر آن فکری که درره کرده بودند # ~~ز روی عقل با شیرین نمودند # ~~پری پیکر تامل کرد بسیار # ~~نمود اندیشهآ بسیار در کار ms146 # ~~پس آنکه کفت کای نور جهان بین # ~~حضورت آرزوی جان شیرین # ~~تراخسروز من در خواست کرده است # ~~دلم زین خواستن باداغ و درداست # ~~زما گر خاطرش رنجیده باشد # ~~نمیدانم چه اندیشیده باشد # ~~3720ز خسرو جان غمینم خرابست # ~~دلم از آتش کینش کباب است # ~~بخسرو تازیم سر در نیارم # ~~گرم جانی است از بهر تو دارم # ~~نیارم یاد با مهرت ز پرویز # ~~بخونم کر کند شمشیر کین تیز # ~~اگر خونم بریزد از ره کین # ~~فدا یادت هزاران جان شیرین # ~~برو آئین حدمت را بجا آر # ~~مرو ازجاجو مردان دل بجادار # ~~3725 نسازی پیش او فرزانه خود را # ~~بدانائی کنی دیوانه حود ر # ~~بدانش خویش را دیوانه سازی # ~~بروباهی کنی با شیر باری # ~~77 PageV00P208 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_209.png) # ~~178 # ~~بحیلت کار بندی در بر شاه # ~~مکر بتوان بحیلت برد از راه # ~~اگر یا بی خلاص از تیغ خسرو # ~~کنی بامن فراوان عشرت از نو # ~~چو مردان راه عشق ما سپردی # ~~مخور غم کاول کاس است دردی # ~~و373در اول تلخ باشد لذت جام # ~~ولی شیرین بودچون جان سرانجام # ~~به شاور آنکهی گفتا که برخیز # ~~بکنجی شو نهان از مرد پرویز # ~~که تا یک هفتهای دلشاد باشیم # ~~چو جانی در برفرهاد باشیم # ~~بیابم کام دل از خسرو چین # ~~کنم زان پس ودا عجان شیرین # ~~که این مدت زجان خواهم بریدن # ~~بتلخی زهر مجرانش چشیدن # ~~3735ز مین بوسید شاور وروان شد # ~~بکنجی رفت وازمردم نهان شد # ~~همه کس رایه شاور این ظن افتاد # ~~که میگردد بهرسو بهر فرهاد # ~~دگر خوبان همی کفتند پیوست # ~~که شیرین را زتب دلکر مثآی هست # ~~ز بستر سر دمی بالا ندارد # ~~ز دلگرمی بکس پروا ندارد # ~~چو خلوت کرد با فرهاد شیرین # ~~به می بنشست باشاهنشه چین # ~~27همی کردند وقت کامرانی # ~~نهانی عیش ز انسانی که دانی # ~~ز چشم مست شیرین داشت ساغر # ~~میشزان بودونقل از تنک شکر # ~~برهنه سینه برهم ناف برناف # ~~فتاده کار ناف افتاده باشاف # ~~چنین بودند تایک هفته ms147 بگذشت # ~~پس از هفته سخن نوع دگر گشت # ~~در آمد از درون شاور طناز # ~~ببانو گفت کای سروسرافراز # ~~3745 بسیج راه باید کرد مارا # ~~بره بگذاشتن باد صبا را # ~~مرا باید شدن همراه فرهاد # ~~مگر باز آید از بخت تودلشاد # ~~چو آمد برزیان نام جدائی # ~~شدند آشفته هنگام جدائی # ~~میانها را کمر از دست کردند # ~~بضرب بوسه خود رامست کردند # ~~بسختی آنچنان دستان ببستند # ~~که میگفتی که پهلوها شکستند # ~~فرهاد و کلستان PageV00P209 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_210.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~جکر بریان و دل پر آتش عم # ~~375 بصد محنت جدا کشتند ازهم # ~~بعزم راه رفتن روی برتافت # ~~چوفرهاد از نگارین کام دل یافت # ~~روان شد توشهآ ره بر کرفته # ~~چو زلف آشفتگی از سر گرفته # ~~برون بودند تاشد صبح انور # ~~شب تیره برون رفتند از در # ~~آمدن شاور و آوردن فرهاد پیش فاصد همچو دیوانگان # ~~فتاده در پیش فرزند فغفور # ~~بسوی قصر آمد باز شاور # ~~کلنگ و تیشه بر فتراک بسته # ~~3755 چو مصروعی به اسبی بر نشسته # ~~کمان و کیش را در زین فکنده # ~~همه اسباب او اسباب خنده # ~~نشسته گرد ره برمو و رویش # ~~ز ماه نو گرفته باز خویش # ~~میان عاقلان دیوانه کرده # ~~بدانش خویش را افسانه کرده # ~~برای او ز غم برخود بپیچید # ~~برید شاه چون او را چنان دید # ~~3760قدی را دید بالا بر کشیده # ~~زبر دستی بگردون سر کشیده # ~~ز عقل افزون بچندین فن جنونش # ~~شده نادانی از دانش فزونش # ~~بسوی شاه رو آورد با راه # ~~چو دید او را روان شد قاصد شاه # ~~برید شاه با شاور و فرهاد # ~~روان شد سوی تخت شاه چون باد # ~~غذا از پهلوی نخجیر خوردی # ~~بره برشاه چین نخجیر کردی # ~~بزحم تیشه بگشودی سر چنگ # ~~3765 نشستی هر کجا دیدی سر سنگ # ~~بهر جا صورت خوبی گشودی # ~~بهر منزلگهی نقشی نمودی # ~~به زحمت بردر حسرو رسیدند # ~~در آن آوردنش زحمت کشیدند # ~~رسیدن فرهاد ییش خسرو # ~~بشه گفتند کامد قاصد ms148 از راه # ~~خبر بردند نزدیکان بر شاه # ~~79 PageV00P210 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_211.png) # ~~80 # ~~اشارت کرد شاهنشاه با داد # ~~که آید3 قاصد و شاور و فرهاد # ~~*37نشسته سود خسرو بر سر تخت # ~~درحشان کشته از وی پرتو بخت # ~~قدح در دست با مریم نشسته # ~~ز مستی دل در او یکباره بسته # ~~بعشرت حسرو و مریم در آغوش # ~~ز جام حسن مریم مست ومدهوش # ~~پریشان حم زلفین شستش # ~~خراب نر کس شهلای مستش # ~~ز لعلش بادهآ گلرنگ خورده # ~~بکرد او کمر از دست کرده # ~~3775 کنیزان سازها آورده در چنگ # ~~ز عود وبربط ونای ودف وچنک # ~~نوای خسروانی راست کرده # ~~زهرهفت آنچه دلشان خراست کرده # ~~همه با زهره و با مه مقابل # ~~بجادوئی شکسته سحر بابل # ~~ز آب می فروزان گشته آتش # ~~زتاب آن جمال سرخوشان خوش # ~~بجام باده یکسر کشته مستان # ~~همه کبران همه آتشیرستان # ~~378در آن مجلس بتان بودند همدم # ~~ز نزدیکان کسی کو بود محرم # ~~چنین گویند3 مریم خوبرو بود # ~~بحسن و لطف دلداری نکو بود # ~~پری بیکر بتی رومی نژادی # ~~که دل سوحتن آتش نهادی # ~~قدش چون سرو زیب کشور روم # ~~بر آورده بنازش قیصر روم # ~~ز مشتاقان بسی شاه جهانش # ~~بدولت برده خسرو از میانش # ~~3785ز بهر برهای گرگی نموده # ~~به شیری از پلنگانش ربوده # ~~به شیرینی زیان شکری داشت # ~~بدانش از همه کس برتری داشت # ~~چو چشم مست او شوخی نمودی # ~~بیک غمزه هزاران دل ربودی # ~~قدم بر حسروش بودی مبارک # ~~ازو برچرخ سودی تاج تارک # ~~بدانش همجو روی خود نکوبود # ~~مدار دولت خحسرو بدو بود # ~~باهبیمن دولت او بود بر تخت # ~~ازو بودش فراوان دولت و بخت # ~~بودی یکدم ار مریم شکییش # ~~دمش دادی و میخوردی فرییش # ~~فرهاد و کلستان PageV00P211 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_212.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~به دمدادن مسیحی بود مریم # ~~دمش کردی اثر در شاه عالم # ~~در ایامی که مریم بود جانش # ~~نرفتی نام شیرین بر زبانش # ~~اگرچه داشت از خوبان بسی را # ~~نبردی بر زبان نام ms149 کسی را # ~~379 که و بیکنه چو ساغر همدمش بود # ~~نبودش مهر کس تا مریمش بود # ~~در آن حالت که قاصد آمد از راه # ~~ز می بودند سرخوش مریم و شاه # ~~زمستی هرسه را دراندرون خواند # ~~بعزتشان بنزد خویش بنشاند # ~~زمین بوسید شاور سخن ساز # ~~دعای شاه عالم کرد آغاز # ~~دعای خسرو روی زمین کفت # ~~به آئینی که خسرو آفرین گفت # ~~80چو شه را دیده بر فرهاد افتاد # ~~چه دید انصاف کوهی دید فولاد # ~~چناری دید بالا بر کشیده # ~~بدانسان دست و بازو کس ندیده # ~~غلط کفتم هرش بازو چناری # ~~کهین انگشت مانند خیاری # ~~غبار راه پنهان کرده رویش # ~~پریشان برسر رخساره مویش # ~~چونر کس کرده خودبین دیدهآ خویش # ~~سرش از بس حیا افتاده در پیش # ~~3805 در آن اندیشه کز چرخ ستمکار # ~~چه سختی آیدش بر سرد گربار # ~~دلش از غم کشیدن غرقه در خون # ~~نمودار دلش چشم چو جیحون # ~~ز سرمستی نمیدانست خسرو # ~~کهن دیوانه از دیوانهآ نو # ~~بغایست گشت از شاور دلشاد # ~~نشاندش پیش خود بالای فرهاد # ~~بپرسیدن زبان بگشود حسرو # ~~همی پرسید از وی قصهآ نو # ~~3810 نخستش گفت کین بر نا کجائی است # ~~که او راباتو زینسان آشنائی است # ~~چرا شیرین بدانسان داند او را # ~~که پیش تخت خود بنشاند او را # ~~سخن چون یک یک از بنیاد پرسید # ~~حدنگ اندازی فرهاد پرسید # ~~که چون افکند سه آهوبیک تیر # ~~در آنروزی که شیرین کرد نخجیر # ~~حدیث کردن نخجیر فرهاد # ~~و روی عریده ناد ینهاد # ~~8 PageV00P212 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_213.png) # ~~815زبان بگشاد شاور سخن ساز # ~~بشیرینی سخن را کرد آغاز # ~~بگفتای شاه تیر روستائی # ~~نه برقانون رود باشد قضائی # ~~میان آهوان تیری رها کرد # ~~هنر تیرش نکرد آنجاقضا کرد # ~~دگر گفتش که این شیدا زچین است # ~~سر آمد درهمه روی زمین است # ~~به کار سنگ مانندش کسی نیست # ~~بابخاز آمده است اکنون بسی نیست # ~~4820ز خویشانم در آنجا دختری دید # ~~چه دختر مهوشی سیمینبری دید # ~~بر او آشفته ms150 سرشد این جوانمرد # ~~ز بهر او فراوان درد وغم خورد # ~~چو از عشقش بیکره کشت مضطر # ~~ز مهر دل بدو دادیم دختر # ~~ر دحتر دایما میبود دلشاد # ~~سه فرزندش ازان دختر خداداد # ~~ر ناکه کار دحتر رفت از دست # ~~ازین دنیای فانی رخت بر بست # ~~825جوان چون حال دختر آنچنان دید # ~~ز غم دیوانه شد در کوه کردید # ~~ازاین عالم که میبینی بدر شد # ~~چو زلف یار خود آشفته سرشد # ~~در آن ایام پیش شاه بودم # ~~ولی از حال او آگاه بودم # ~~چو شاهم سوی شیرین داد پرواز # ~~دران پرواز افتادم به ابخاز # ~~همه کاری به ساز آوردم اورا # ~~نرفت از دست باز آوردم او را # ~~*83مدگر ره تیشه را بگرفت بردست # ~~سر سنکی کرفت و دل دراوبست # ~~هنرهای نهان کرد آشکارا # ~~لطافتها نمود از سنگ خارا # ~~ر کار او حبر آمد به شیرین # ~~بخوانداو را و کارش کرد تعیین # ~~نخسش دادکردن کار دلگیر # ~~یکی جو از پسی آوردن شیر # ~~دگرره حواست راهی راست کردن # ~~میان کوه راهی خواست کردن # ~~و283یدان آئین که از آسانی راه # ~~تواند رفت مردم گاه و بیگاه # ~~هوای قصر شیرین گرمیئی داشت # ~~دماغش برقرار خویش نگذاشت # ~~بون آورد وراه کوه بگرفت # ~~سرش سودا دلش اندوه بگرفت # ~~82 # ~~فرهاد و کلستان PageV00P213 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_214.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~کگهی صورتگری برسنگ میکرد # ~~کهی میل شکار رنگ میکرد # ~~چوخسرو خواند اورابردرخویش # ~~گرامی کرد او را در برخویش # ~~3840 عجب نبود اگر از دولت شاه # ~~کند بر مردم آسان سختی راه # ~~چو شاهین را حکایت کشت معلوم # ~~چو بازان دست کوته کرد از بوم # ~~حکایتهای شیرین کرد بنیاد # ~~زهر نوعی سخن آورد بریاد # ~~بسی کفتار شیرین راند بااو # ~~حکایتهای شیرین خواند با او # ~~چو با او کرد از هردر سخن یاد # ~~زمانی نیز بافرهاد افتاد # ~~3845 نظر برطلعت فرهاد میکرد # ~~بپرسش خاطر او شاد میکرد # ~~ز آتشخانه دید افروزش دل # ~~در او میدید اثر از سوزش دل # ~~بنور رای روشن ms151 کرد پرویز # ~~که شیرین کرد این آتش بدم تیز # ~~بدانست از حدیث خسرو چین # ~~که هست آشفته سرمجنون شیرین # ~~ز عاشق عشق پیدا شد بکفتن # ~~نمی شاید بهنی آتش نهفتن # ~~3850 چو عشق آمد خرد افتاد از کار # ~~خرد باعشق هرگز کی شود یار # ~~بسی خود را به دانائی نکهداشت # ~~ولی عشقش بدان انواع نگذاشت # ~~کسی کو آتشی درسینه دارد # ~~نباشد آنکه آهی برنیارد # ~~نشان عاشق بیچاره آه است # ~~لب خحشک ورخ زردش کواه است # ~~چو در گفتن زدل آهی بر آرد # ~~بداند حال آنکو حال دارد # ~~3755چو خسرو دید روی زرد اورا # ~~که گفتار آه سرد او را # ~~یقینش کشت کوشیرین پرست است # ~~ز جام عشق او یکباره مستاست # ~~ز احوال درون بااو سخن راند # ~~ز باب عاشقی فصلی براو حواند # ~~ازو دردی که دردل داشت ننهفت # ~~به نکته حال او با او همیگفت # ~~سوالش کرد از مهر گلستان # ~~عیان شد مهر شیرینش بدستان # ~~860م بر آن شد تابداند مهر ماهش # ~~بپرسش در غلط افکند شاهش # ~~18 PageV00P214 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_215.png) # ~~بگقتش چون گلستان رفت در خاک # ~~چورفته1 از جهان مهرش رها کن # ~~چرا باشی برای مرده غمناک # ~~بدست آور نگارین شکر لب # ~~در آن حالش حوالت با خدا کن # ~~بگفت ای شاه عادل او نمیرد # ~~بنه لب برلبش هر روز تاشب # ~~3865 بگفتا درسرت سوداست از باد # ~~چو جانم بود جایش کس نگیرد # ~~بگفتش زنده زین باد است فرهاد # ~~بکفتا روی توتا کی بود زرد # ~~بگفتا تا کی این سودای خامت # ~~بگفتش تا بود دل گرم و دم سرد # ~~بگفتابس کن این سودا تراسوخت # ~~بکفتش راست پرسی تا قیامت # ~~بگفت از چه نگیری انس با کس # ~~بگفت آنرا بگو کین آتش افروخت # ~~بکفتا مونسم سودای او بس # ~~3870 بگفت از مهر رویش دل مکن گرم # ~~بگفتا در دلت زوهست حالی # ~~بگفت از مهر باشد صبح خرم1 # ~~سوالش کرد از مهر نگارین # ~~بکفت آئینه نبود بی صقالی # ~~دو عاشق پیشه چون ms152 کشتند همدم # ~~جوابش داد از گفتار شیرین # ~~شه ایران ازین کفتار شیرین # ~~بسی زین درسخن راندند باهم # ~~بغایت مهربان شد برشه چین # ~~3875چو واپرداخت از فرهاد خسرو # ~~دگر ره گشت باشاور همراز # ~~نهاد از نو اساس قصه نو # ~~به گفتار نهان گشتند دمساز # ~~همراز شدت خسرو با شاور و دریافتن # ~~مریم و بشم رقتن از نزد خسرو # ~~گر باره سخن آغاز کردند # ~~شم مرم حال دیدی # ~~حکایتهای شیرین ساز کردند # ~~نهانی راز را یک یک شنیدی # ~~84 # ~~فرهاد و کلستان PageV00P215 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_216.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~چو از حد رفت گفتار شهنشاه # ~~بجوش آمد زبس غیرت دل ماه # ~~3880 سرش چون طره از خسرو بگردید # ~~چوزلف ازتاب دل برخود بپیچید # ~~ز نزدیکان یکی را خواند از دور # ~~نهان پرسید ازو احوال شاور # ~~از و پرسید کین بد گو کجائی است # ~~که باشاهش ازینسان آشنائی است # ~~چو نزدیکان برش کستاخ روی است # ~~بنرمی دایما در گفتگوی است # ~~دلم در کفتگویش پر ز خون شد # ~~ازین بیخویشتن از خود برون شد # ~~3885 نباید راز را از من نهفتن # ~~نهان با من بباید حال کفتن # ~~اگر این حال را پوشیده داری # ~~به تیغ تیز من جان را سپاری # ~~نیوشنده زبانو راز ننهفت # ~~نهانی راز را با ماهرو گفت # ~~بنرمی گفت پنهان با نگارین # ~~که هست این یاوه کوشاور شیرین # ~~در اول شاه را بیچاره این کرد # ~~زتخت وتاج خود آواره این کرد # ~~3890 بسی سال است تا کم بود ازین در # ~~شهنشه را پدید آمد کر و فر # ~~دکر دادند بارش نزد خسرو # ~~ندانم تا چه خواهد کرد از نو # ~~مر آن همراه اوتر کیست از چین # ~~که هست آشفتهآ زلفین شیرین # ~~به شه کفتند شیرین یار او شد # ~~ز روی عاشقی در کار او شد # ~~پی آوردن او کس فرستاد # ~~که بیخش بر کند یکسرز بنیاد # ~~3895 چنین دانم که خواهد کشتن او را # ~~بخون آغشتن آن روی نگو را # ~~از اینجا چون ms153 رود بیچاره بیرون # ~~ز تیغ شه سرش بینند در خون # ~~چو بانو قصهآ خون را نیوشید # ~~زغیرت خون دراندامش بجوشید # ~~ازین سوداچوزلف خودبر آشفت # ~~زبان بگشود و با شاه جهان گفت # ~~که بازت نام شیرین برزبان است # ~~هنوزت قصه او در میان است # ~~0م39ترا از شاهی او افکند بر حاک # ~~نداری شرم مردم وز حدا بالک # ~~نیاری یاد از بهرام چوبن # ~~که چون از اردبیل آمد به تمکین # ~~85 PageV00P216 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_217.png) # ~~18 # ~~سرتخت ترا بگرفت و بنشست # ~~ز ایران دست تو یکباره بر بست # ~~بیاد آر آنچه قیصر کرد با تو # ~~زیاری کان دلاور کرد با تو # ~~سر تخت تو از بهرام بستد # ~~بمردی دادت از ایام بستد # ~~3905زجا برخاست مجلس را بهم زد # ~~زنان را سکهآ نوبر درم زد # ~~برون آمد برنجش از بر شاه # ~~بسیج راه را آمد به خر گاه # ~~بتندی بانگ زد بر لشگر خویش # ~~که سوی روم راه آرند در پیش # ~~ز خسرو روی برتابند یکسر # ~~روند از پیش خسرو سوی قیصر # ~~چو مریم آنچنان تندید با او # ~~بنرمی خواست خسرو عذر بانو # ~~391 نبود آنوقت شه را هیچ لشگر # ~~سپاهش رومیان بودند یکسر # ~~ز مریم داشت آندم پشتگرمی # ~~سخن با او نگفتی جز بنرمی # ~~در آن مستی چو باخسرودر آشفت # ~~شهنشه از ره یاری بدو گفت # ~~که مستان قصه سر مستانه گویند # ~~بغیر از یاوه سرمستان نگویند # ~~بسر مستی دل ما را نکهدار # ~~دل ما را ز سرمستی میازار # ~~3915 بسی زینگونه عذر آورد نشنید # ~~فرو چیده بساط عیش برچید # ~~بگرمی رفت بیرون از در شاه # ~~در آن کرمی روان شدسوی خرگاه # ~~چوحسرو دیدکان مهروی برتافت # ~~برفتن سوی قیصر تیز بشتافت # ~~بزرک امیدرا درپیش خودخواند # ~~ز حال ماهرو با او سخن راند # ~~حکایتهای مجلس هیچ ننهفت # ~~تمام احوال با دستور خود گفت # ~~تدییر بوزرجمهر در عدرخواهی وصلح میان مریم وخسرو # ~~همبزرگ امید چون بشنود گفتار # ~~ز گفت او پریشان شد بیکبار # ~~جابر حاست شه ms154 را گفت برخیز # ~~برای عذر خواهی کن زبان تیز # ~~بان را تیزکن در عذر خواهی # ~~بجا آور طریق و رسم شاهی # ~~فرهاد و کلستان PageV00P217 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_218.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~بدم دادن زمانی باش آگاه # ~~ببادی میتوان بردن زن از راه # ~~به شیرینی زبان بکشای نیکو # ~~ز نیکی هرچه بتوان گفت میگو # ~~3925روان شد شاه با دستور همدم # ~~برای عدر خواهی پیش مریم # ~~در آن گرمی چو بانو شاهرا دید # ~~چو موی خود زخسرو رو ببیجید # ~~بزرک امید آن دستور دل پاک # ~~بعذر شاه رو بنهاد بر حاک # ~~زبان در مدحت مریم بیاراست # ~~وزو عذر کناه شاه میخواست # ~~بمریم گفت کای شاه از تو سرور # ~~زتو با زیب تاج و تخت قیصر # ~~3930 مه و خورشید طوق بار کاهت # ~~هلال آسمان طرف کلاهت # ~~کلستان عکسی از پیرایهآ تواست # ~~لطافت سرو را از سایهآ تو است # ~~مهت آئینهای در رونمائی # ~~مغنی زهره در دستانسرائی # ~~گل صدبرگ از اخلاق توخوئی # ~~نسیم سنبل از زلف تو بوئی # ~~زحسن ولطف و تاج تخت شاهی # ~~که داند گفت او صافت کماهی # ~~3935 چو گردد گوهررایت شب افروز # ~~شب یلدا شود چون روز نوروز # ~~بگفتن گر خطائی آمد از شاه # ~~کزان بانو پریشان گشت ناگاه # ~~نبود آن در خور اقبال شاهی # ~~کنون آمد برای عذر خواهی # ~~در آن گفتن زبانو شرمساراست # ~~به مستی گفت واکنون در حماراست # ~~بزر کانی که دولتیار باشند # ~~چو دولت دایما در کار باشند # ~~0*9* حدیث مست بر دستان نگیرند # ~~گناه مست بر مستان نگیرند # ~~بپوزش کفت با نواب مریم # ~~ز هر فصلی سخن در باب مریم # ~~دل یک یک بدست آورد دستور # ~~غم و اندوه کرد از همگنان دور # ~~بدیشان گفت اگرچه خواجه تاشیم # ~~چوحسرو عذر خواهد ما که باشیم # ~~ز خرگه رفت بیرون خلق رابرد # ~~ه بانو شاهرا چون بخت بسیرد # ~~3.45 چودرخرگه پریرخماند و خسرو # ~~وگر کردند ساو عشرت از نو # ~~87 PageV00P218 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_219.png) # ~~سپاه و عدت و لشکر همین ms155 شد # ~~عتاب دختر قیصر همین شد # ~~قرستادن خسرو فرهاد را بکوه کندن و شبرین را # ~~براو نامزد کردن جهت خاطر مریم # ~~شده3 هم عهد شاه و بانوی شاه # ~~چو روز دیگر آمد شاه بر گاه # ~~که شیرین را دهد خسرو بفرهاد # ~~ز صدق دل برین افکند بنیاد # ~~دل از وی بر کند گرهست جانش # ~~نیاید نام شیرین بر زبانش # ~~بصد عزت بنزد خود نشاندن # ~~3950 بزرک امید را فرمود خواندن # ~~در شادی بروی هم کشادند # ~~زنو بار دکر مجلس نهادند # ~~پی آوردن شاور و فرهاد # ~~چومجلس کرم شد کسرافرستاد # ~~بعادت پیش تخت خویش بنشاند # ~~بخواری هردورانزدیک خودخواند # ~~که سهمش در دل شاور اثر کرد # ~~بتیزی سوی شاور آن نظر کرد # ~~در آن آشفتگی با او چنین گفت # ~~دد39 بغایت کرم شد با او بر آشفت # ~~دل غمکین بخون او کنم شاد # ~~بر آن بودم که ریزم خون فرهاد # ~~بجلادان خونریزش سپارم # ~~ز سوی قصر شیرین را بیارم # ~~شفاعت خواه ایشان گشت مریم # ~~چو شد اقبال نو با هر دو همدم # ~~شفاعت کردن او کردهام کوش # ~~بمریم هردو را بخشیدهام دوش # ~~بخیری آنچنان کردن فرازد # ~~96* بشرط آنک ان ره را بسازد # ~~بسازد راه کوه بیستون را # ~~اگر فرهاد بکذارد جنون را # ~~دهم در حال شیرین را بفرهاد # ~~از ایشان باز دارم دست بیداد # ~~نباشد بعد ازین از بند کی دور # ~~بمریم گفت میباید که شاور # ~~تقاشی مرمند حهان است # ~~چومانی از قلم گوهر فشان است # ~~188 # ~~فرهاد و کلستان PageV00P219 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_220.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~3965 بخدمتها چو لایق دیدم او را # ~~ببانوی جهان بخشیدم او را # ~~ازین کفتار خوشدل گشت مریم # ~~به می با شاه شد چون جام همدم # ~~پس آنکه داد خلعتها بفرهاد # ~~فرستادش بسوی بیستون شاد # ~~بدانکس کاولش آورد بسپرد # ~~بگفت آنکس برد او را که آورد # ~~بخلوت خواند قاصد را شهنشاه # ~~از احوال درونش کرد آگاه # ~~3970 ازو حال درون خویش ننهفت # ~~حدیث خویش باقاصد چنین کفت # ~~که ms156 ازپنهان دل شیرین بجوید # ~~به شیرین قصهآ مریم بگوید # ~~که مریم با من از تندی زند دم # ~~ازو دارم فراوان غصه و عم # ~~فلک زحمت رسان ماست پیوست # ~~همی سازیم تاخودچون دهددست # ~~ببر فرهاد را تا کوه سنکین # ~~ز پیش او روان شو سوی شیرین # ~~3975 بر شیرین نشین برجای شاور # ~~نجوئی دوری از نزدیکی حور # ~~چو بیرون آمدند از حضرت شاه # ~~هماندم روی آوردند با راه # ~~زره فرهاد سوی بیستون رفت # ~~همان ساعت ازان شیدا جنون رفت # ~~بضرب آهن سر کرده پولاد # ~~اساس کوه کندن کرد بنیاد # ~~چنین خواندم که سنگستان آن بوم # ~~بدست کوهکن میبود چون موم # ~~3980 برداز جان مردم هوش وفرهنگ # ~~نشانی کز کلنگش ماند برسنگ # ~~بریدی سنکها از حدبرون بیش # ~~تمودی صنعتی برهمت خویش # ~~نگویم شاهی وعرض سماطش # ~~ببین شطرنج و میدان بساطش # ~~زره فرهاد چون آمدسوی کار # ~~بسوی قصر شد قاصد دگربار # ~~زخسرو سوی شیرین آمد از راه # ~~به شیرین کفت حال مریم و شاه # ~~3985 پیامی را که خسرو داد ننهفت # ~~ز مهر دل ببانو یکبیک گفت # ~~چو بشنود این سخنها رادژم شد # ~~اسیر محنت و پابند عم شد # ~~پریشان گشت نور دیدهآ حور # ~~که شاهنشه به مریم داد شاور # ~~89 PageV00P220 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_221.png) # ~~160 # ~~چکونه دور از و شاور باشد # ~~دلش خون شد کزوچون دور باشد # ~~فراوان خلعت و سیم و زری داد # ~~به شاوری که شاه ازنو فرستاد # ~~تواند ساخت او شاور من نی # ~~3990 بتیزی کفت او زنبور و من نی # ~~ز قاصد باز شاور دگر ساخت # ~~ز حیلت بازشطرنج دگر باخت # ~~که یک شاور شیرینی ازوساخت # ~~به شیر ینکاریش زانکونه بنواخت # ~~بدست قاصد خسرو فرستاد # ~~وزان پس راز دل در پیش فرهاد # ~~زشیرینکاری شیرین عجب نیست # ~~عجب میداری این راوین عجب نیست # ~~خیال انکیز و لعبت باز باشند # ~~3995 پریرویان که عشرت ساز باشند # ~~گران طبعی که گوئی کوه قاف است # ~~درین باریک بینی موشکاف است # ~~هم از بیگانگان وهم ms157 ز خویشان # ~~جکویم تا چها دیدم از ایشان # ~~نشاید سفت چندین کوهر ناب # ~~در اول سفتهام فصلی درین باب # ~~رفتن شبرین به نخجبر و از انجا بکوه ببستون # ~~بدیدن فرهاد # ~~که باشیرین چوقاصد کشت همساز # ~~چنین گوید سخن پرداز این راز # ~~ره عشاق را برساز کردند # ~~وعنوائی در عراق آغاز کردند # ~~زدندی نوبت دستان شیرین # ~~بریرویان بدستان تکارین # ~~بهر نوبت یکی را میفرستاد # ~~نگارین در قیادت پیش فرهاد # ~~کرفت او نیز دین خوبکیشان # ~~یکی شد قاصد حسرو ازیشان # ~~ز شه بر گشت و باشیرین یکی شد # ~~چو قاصد بابتان دردین یکی شد # ~~پی عشرت سوی نخجیر که تاخت # ~~005ه چو شیرین یکبیک را یار خود ساخت # ~~در آن نخجیر کرد آهنگ فرهاد # ~~بسی نخجیر کرد آن سرو آزاد # ~~فرهاد و کلستان PageV00P221 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_222.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~سمند بادیا از جا برانگیخت # ~~ز نعلش کوه آتش بر کمرریخت # ~~پری سان شد نهان از چشم مردم # ~~سمند تیز تک را کرد پی کم # ~~عنان پیچید و سوی بیستون رفت # ~~کس آکه نهزحال او که چون رفت # ~~10.عاسوی فرهاد راند از راه ابرش # ~~فروزان کشت رویش همچو آتش # ~~تنش از کرمراندن غرقه درخوی # ~~شده درتاب چون میخواره از می # ~~فتاده در کلابش نافه مش # ~~زعطرش نافه درچین کشته لب خشک # ~~چو سروی درخدنگ زین نشسته # ~~کمند زلف برزین کوهه بسته # ~~کمانکش نر گس شهلای اومست # ~~خدنگش در خم زلفین چون شست # ~~4015 پلنگان را به تیر غمزه خسته # ~~فراوان صید بر فتراک بسته # ~~زهی معشوقه با جان موافق # ~~که آید اینچنین نزدیک عاشق # ~~چرا عاشق بترک جان نکیرد # ~~بکاه عذر در پایش نمیرد # ~~نیامد خود بخود عاشق کشیدش # ~~درون عاشق صادق کشیدش # ~~چو دید او را بگاه عاشقی مرد # ~~بدلجوئی چو جانش در بر آورد # ~~020*در آن حالت که آمد سرو آزاد # ~~بکار کوه کندن بود فرهاد # ~~طریق نازکی را داده از دست # ~~لبش کف کرده همچون اشترمست # ~~شده اندام او از کار ms158 خحسته # ~~غبار سنگها بروی نشسته # ~~طراق نعل اسب یار بشنید # ~~ببالا کرد سرآرام جان دید # ~~ز شادی کوهکن رادل شد ازجای # ~~نماندش تاب میلرزید برپای # ~~025ع سم اسبش ز کردراه بوسید # ~~پس آنگاهی رکاب ماه بوسید # ~~چو سوی غار آمد یار غارش # ~~فرود آورد آسان کرد کارش # ~~فرود آورد بانورا بحرمت # ~~بجا آورد از ان پس رسم حدمت # ~~بزیر آورد وهم بر جایگاهش # ~~جومردان خواست عذراز گردراهش # ~~هنوزش کیش و قربان برمیان بود # ~~هنوزش در میان تیرو کمان بود # ~~11 PageV00P222 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_223.png) # ~~ز چندین بندها بندی گشادش # ~~30. ع مجال کیش بگشادن ندادش # ~~در آندمکوهکن مردانه سربود # ~~کهی بر کوه و گاهی بر کمر بود # ~~زنی مردانه و مرد زبر دست # ~~ازین بازی کنندای یار پیوست # ~~هنوز آسیب تر کش برمیانش # ~~هنوز آونگ از قربان کمانش # ~~حدیث تشنه بود و آبحیوان # ~~سخن گفتن چه حاجت با سخندان # ~~که سیمین ساق تر کش را کند باز # ~~435 ندادش مهل چندانی از آغاز # ~~که تا فرهاد جفتی تر کشی کرد # ~~پریرخ نیز ترک سر کشی کرد # ~~که نوعی دید از حکمت خلافی # ~~دوکانه جرم زد دریک غلافی # ~~سر کل صوفئی در خلوتی برد # ~~چو جا خوش دید سربیرون نیاورد # ~~کسی کین قسمرا داند بر این است # ~~بدانش باز داند کین چنین است # ~~و*.م کجائی ای سخنگوی غم افروز # ~~بیا و عشق بازی از من آموز # ~~همه زرینه برشیرین چه بندی # ~~کشی بیچاره اسبی چون یسندی # ~~نشانی کوهکن را بر سردوش # ~~سمند مرده و شیرین مدهوش # ~~کنی در گرمه سیر از عمر بیزار # ~~بریرخ راز کنده اسب مردار # ~~کند مرده کشی در کوه فرهاد # ~~کنی بر کوهکن زینگونه بیداد # ~~چنین باشد طریق دلنوازی # ~~65.ع سهروزش اینچنین حمال سازی # ~~دروغی مصلحت انگیز کن ساز # ~~دروغی را که خواهی کرد آغاز # ~~که نه شیرین بود راضی نه فرهاد # ~~حدیثی را مکوای مرد استاد # ~~دید کرق شبرین و فرهاد را باهم # ~~عنان اسب شیرین داد از دست ms159 # ~~چوشاه چین بعشرتگاه بنشست # ~~همی کردید کرد کوه و صحر # ~~رها شد اسب و آمد برسرپا # ~~بدو بخشیده بود آن راهرا شاه3 # ~~05* گری نامی نگه میداشت آن راه # ~~192 # ~~فرهاد و کلستان PageV00P223 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_224.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~همیکردی در آن ره باجداری # ~~کدامین باج1 کردی تاجداری # ~~همیشه حاکم آن راه بودی # ~~زبیراهی و راه آکاه بودی # ~~در آن نخجیر که او نیز میتاخت # ~~خدنکی هر سوی او نیز انداخت # ~~چو شیرین رفت او درپی دوانید # ~~که تا ناکه سمند ماهرو دید # ~~4055 پیشیرین ز هر سو اسبرا تاخت # ~~کمانش بود کو را اسب انداحت # ~~برای راه رو بسیار کردید # ~~که تا بر کوه آمد هر دو را دید # ~~فتاده آهوئی در زیر شیری # ~~پریرخ آهوی شیر دلیری # ~~نهاده کوهکن رخ بررخ شاه # ~~قران کرده زنو خورشید باماه # ~~بدندان پاره کرده سیب سیمین # ~~بسینه خرد کرده نار شیرین # ~~60. ع در آن حالت سواری دید ناگاه # ~~که می آید پریشانحال از راه # ~~کمان و تیر خود بردوش بنهاد # ~~فراز کوه جستن کرد چون باد # ~~گری ازدور چون آن حال را دید # ~~بدندان پشت دست خویش حائید # ~~در آن تیزی که او شبرنگ میراند # ~~خجل شد همچو خردر کل فروماند # ~~نبود آن کز دلش بیرون شدی کین # ~~نه مییارست کردن قصد شیرین # ~~065ع همی آمد بسان اشتر مست # ~~عنان اسب شیرین بسته در دست # ~~چوشیرین دید اوراپیش خودخواند # ~~به شیرینکاریش برجای بنشاند # ~~نبود از دیدن او انفعالش # ~~در آن حالت نشد تغییر حالش # ~~بتی کو میکند کاری چنان راست # ~~به شیرینی تواند عذر آن خواست # ~~زبان بگشود و از گفتار چون قند # ~~بکار آورد با او نکتهای چند # ~~407 همی کرد از سخن گوهر فشانی # ~~زره بردش بدان شیرین زبانی # ~~کرم را با زبان کردی حوالت # ~~با نواعش همی داد استمالت # ~~که بهرت جامه شاهی کنم ساز # ~~بسیم وزر ترا سازم سر افراز # ~~زغم هرسند خاطر ریشداری # ~~بریشانی و سر در ییش داری ms160 # ~~92 PageV00P224 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_225.png) # ~~163 # ~~کنم در پیش مردم سر فرازت # ~~کنم از خلق عالم بینیازت # ~~75.عچو با او نکتهآ چندی چنین راند # ~~به پیش خویشتن فرهاد را خواند # ~~گری را گفت ای مرد وفادار # ~~دل فرهاد را نیکو نکهدار # ~~که با فرهاد اگر چه خواجه تاشید # ~~ولی خواهم برادر خوانده باشید # ~~همی خواهم که باشد جاودانی # ~~میان هر دو کس پیوند جانی # ~~بگفت مه برادر خوانده کشتند # ~~زشفقت یکدگر را بنده کشتند # ~~080م تقبل کرد از رهدار فرهاد # ~~که بهر او نهد یک طاق بنیاد # ~~به ره بر بهر او طاقی بسازد # ~~بهسه روزش بگردون سر فرازد # ~~بشرط آنک پنهان دارد احوال # ~~نکوید هیچکس را صورت حال # ~~درین صورت بهم سو کند دادند # ~~بدین عهد و بدین پیمان نهادند # ~~بدین آئین که کفتم عهد بستند # ~~همان دم هر سه براسبان نشستند # ~~4085 بهمدیگر ره یاری سپردند # ~~شکر لب را بسوی قصر بردند # ~~پری پیکر بدان آئین که فرمود # ~~گری را کرد از انعام خوشنود # ~~ساختن فرهاد طاق کری را # ~~برادر خواندگان دمساز گشتند # ~~زپیش قصر شیرین باز گشتند # ~~کری هر وقت مهری مینمودی # ~~دل فرهاد ازو ایمن نبودی # ~~نبود ایمن از آن مکار حونریز # ~~که بود از بندگان خاص پرویز # ~~م*، *بقول خود میان در بست فرهاد # ~~سبک طاق کری بنهاد بنیاد # ~~بر آورد آنچنان طاق دلفروز # ~~بقول خویش در هنگام سه روز # ~~چوطاقی آنچنان بر رهگذر کرد # ~~ببالا برشد وهر سو نظر کرد # ~~نظرمیکرد هر سو زیر و بالا # ~~زناکه کاروانی دید بیدا # ~~ری را گفت دیدم کاروانی # ~~چگونه کاروان خلق جهانی # ~~فرهاد و کلستان PageV00P225 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_226.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~4095 چو نام کاروان آمد بکوشش # ~~زشادی شدقرار و صبر و هوشش # ~~روانی رفت بربالای آن طاق # ~~نظر میکرد هر سو کرد آفاق # ~~قضا را بر کنار طاق استاد # ~~بقصدش دست فرصت یافت فرهاد # ~~بزد بریشت او دستی زنا کاه # ~~گریرا دست کوته کرد از راه # ~~چو خورد آن ms161 ضربدست مرد بیباک # ~~زبالا سرنگون افتاد برحاله # ~~100ع مباش ایمن ازین نهطاق کردون # ~~کزین نهطاق میکردد جکر خون # ~~نه تنها شد گری زین طاق غمناک # ~~که کسری هم زطاق افتاد برحاک # ~~کسی را سر بجائی بر نیفراخت # ~~که بازش سرنگونز آنجانیند احت # ~~آمدن شبرین بدیدن طاق گری و طلبیدن فرهاد را # ~~چو اورا کوهکن از طاق انداخت # ~~برفتن تیز سوی بیستون تاخت # ~~زگردن دور کرد آن کار بد را # ~~بیکباره زخر انداخت خودرا # ~~4105 همی گفت این سخن3 باخلق آفاق # ~~که نا گاهی کری افتاد از طاق # ~~چو این کفتاردر عالم سمر شد # ~~ازین گفتار شیرین را حبر شد # ~~بدانش باز دید آن شوخ مکار # ~~که از دست که آید اینچنین کار # ~~بسی بردست فرماد آفرین کرد # ~~که رحمت برچنان کس کاینچنین کرد # ~~مرا نبود به تضمین احتیاجی # ~~که از غیبم رسد هردم حراجی # ~~11ع کسی کز ملک جان آید خراجش # ~~بچیز کس نیاشد احتیاحش # ~~نظامی را ز بس کآزرم دارم # ~~سخنهایش باستشهاد آرم # ~~مراورا راست کفتن زهد نکذاشت # ~~مرا برراست کفتن عرف میداشت # ~~ز قصر آمد برون ترک پریوش # ~~برفتن زیر ران آورد ابرش # ~~چو می آمد بسوی طاق بانو # ~~ز نزدیکان دو کس بودند بااو # ~~4115 یکی قاصد دوم محبوب شاور # ~~165 # ~~سیمشان بود نور دیدهآ حو PageV00P226 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_227.png) # ~~9 # ~~حکایت اینچنین خواندم ز اوراق # ~~که چون شیرین فرود آمددر آن طاق # ~~برای کوهکن قاصد فرستاد # ~~که تا آید بسوی طاق چون باد # ~~چو کوه بیستون آنجا نپاید # ~~چو آب چشمه سوی ما کراید # ~~چو ماهی بر سواد طاق تابد # ~~چو خورشیدی بدین مشتاق تابد # ~~4120 بپروازی کشاید باز شهپر # ~~شود همچون همای سایه کستر # ~~هماندم قاصد آمد پیش فرهاد # ~~پیام جان شیرین را بدو داد # ~~بتیزی اسب را آورد در زین # ~~روان شد همچودولت سوی شیرین # ~~چنان مرکب براندن تیز میراند # ~~که باد گرم ازو ده میل میماند # ~~ر گرد ره چو آمد پیش شیرین # ~~فرو افتاد ms162 بیجان از سر زین # ~~4125 زمین بوسید و رخ مالید بر خاک # ~~نمودش مهربانی از دل پاک # ~~پریرخسار خواندش دربر خود # ~~پی عشرت نشاندش در بر خود # ~~سرحیک می کلکون کشادند # ~~اساس عشرت دیکر نهادند # ~~خوشا عیشی که باشد یار در بر # ~~خوشا مجلس که باشد بی سرخر # ~~بعشرت چار کس بنشست با هم # ~~همه همراز و هم کفتار و همدم # ~~13ع یکی شیرین و دیگر آل فغفور # ~~سیم قاصد چهارم یار شاور # ~~بروی یکدگر مینوش کردند # ~~موای بوسه و آغوش کردند # ~~چو پیدا خواست کشتن سرمستور # ~~برون شد قاصد و معشوق شاور # ~~بچشم حلق شیرین شد چنان مست # ~~که می گفتند شد یکباره از دست # ~~ز سرمستی در آن طاق آنچنان خفت # ~~که گفتی چفتهاش با طاق شد جفت # ~~135ع میان طاق شیرینکار آفاق # ~~بشوحی کرد کفتی چفته برطاق # ~~چودیدش کوهکن کو آنچنان حفت # ~~بزیر طاق شد با ماهرو حفت # ~~بحستی در بر دلدار آمد # ~~چو مردان در میان کار آمد # ~~حه دانم تا چه عشرت کرده باشد # ~~عم احوال حودچون خورده باشد # ~~فرهاد و گلستان PageV00P227 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_228.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~نشاید بیش ازین دردانه سفتن # ~~به هشیاری حدیث مست کفتن # ~~140ع یقین میدان که بی هنجار کوید # ~~چو حال مست را هشیار گوید # ~~چه دانم تا چه اندیشیده باشند # ~~صفای کار خود چون دیده باشند # ~~مکن فکر خطای مرد آگاه # ~~مده اندیشهآ کز را بخود راه # ~~دو یارمست همدم چون نباشند # ~~یقین کز مصلحت بیرون نباشند # ~~شبی تا صبحدم هم چفته بودند # ~~بزیر طاق با هم خفته بودند # ~~415 چو روشن شد ز تیغ مهر عالم # ~~به تیغ مهر ببریدند از هم # ~~سواران تنگ اسبان را ببستند # ~~بعزم راه بر اسبان نشستند # ~~برفتن اسب را زین کرد فرهاد # ~~وداع جان شیرین کرد فرهاد # ~~چو خاک افتاد در پای سمندش # ~~نیامد زور و زاری سودمندش # ~~ز چشمش رفت چندان اشگ خونین # ~~که شد خونین سم یکران شیرین # ~~615 مگر ms163 دانست حال خود کماهی # ~~دلش میداد بر حالش کوامی # ~~که شیرین را نبیند بار دیگر # ~~ز دست او ننوشد جام و ساغر # ~~نبیند چشم او روی نکارین # ~~به تلخی جان دهد بر یاد شیرین # ~~وداعی این چنین کردن بناگاه # ~~بود بی هیچ شک دلسوز وجانکاه # ~~چو شیرینش بدانسان دید غمناک # ~~فتاد از پشت یکران برسرحاک # ~~دد61 میان خاکو خونش خوار نگذاشت # ~~بخاک افکنده را از حاک برداشت # ~~گرفت از مهربانی در کنارش # ~~زنو عمر دگر بخشید یارش # ~~بدین آئین که کفتم حسروچین # ~~حکر پرخون برید از جانشیرین # ~~بحسرت بادل کرم و دم سرد # ~~بسوی بیستون شد سینه پردرد # ~~سپری شدن روز گار فرهاه # ~~دلا زنهار دلها را میازار # ~~که آزارد ترا چرح ستمکا # ~~17 PageV00P228 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_229.png) # ~~198 # ~~4160 مکن خاطر حراشی را زحد بیش # ~~که روزی کردهآ خود آیدت پیش # ~~چو اره هر که او خواهد خرا شد # ~~زبهر او سهانی نیز باشد # ~~مشو تیشه که تا با خود تراشی # ~~مباش اره که دلها را خراشی # ~~هرآن چیزی که گوئی بشنوی آن # ~~هر آن تخمی که کاری بدروی آن # ~~زتخم بد مکن بیهوده کاری # ~~همان بهتر که تخم نیک کاری # ~~د16ع چو فرهاد از پسی ترک سمن ساق # ~~جوانی بیگناه افکند از طاق # ~~کسی واقف نشد بر سر این کار # ~~بجز شیرین که واقف بود و ستار # ~~اگرچه بود آن خون کردهای حق # ~~ولی هرگز نخسبد خون ناحق # ~~گرفت آن حاطر آزرده او را # ~~کرفت آن خون ناحق کرده اورا # ~~شنودی آنکه در عشق گلستان # ~~چه کرد آن نوجوان در بزم مستان # ~~*17ع حوانی بود از خویشان قیصر # ~~که سودای کلستان داشت درسر # ~~ز کینه دشنه زد بر پشت فرهاد # ~~که گفتی همچو کوه ازپا در افتاد # ~~بچستی حلق او فرماد بفشرد # ~~بدان سختی که جان در حال بسپرد # ~~در آن مستی چو اورا کشت فرهاد # ~~تن او را بخاک افکند از باد # ~~فتاد آوازهاش در کشور روم # ~~پریشان شد ms164 دل خلقی در آن بوم # ~~4175 ز حویشان گرچه هر سوسروری داشت # ~~ولی از مهربانان مادری داشت # ~~شنید آن حسته حاطر حال فرزند # ~~بناخن روی خحست و موی بر کند # ~~زحان و مان برون افکند خودرا # ~~میان حاک و حون افکند خودرا # ~~سرا سیمه بهر سو میدویدی # ~~زهر جائی حدیثی میشنیدی # ~~جو قتل نوجوانش کشت معلوم # ~~سوی ابخاز ره برداشت از روم # ~~هاع یکوه و دشت میگردید چون باد # ~~شده تشنه بخون جان فرهاد # ~~زیهر او بدست آورده افیون # ~~بخونش تشنه از اندازه بیرون # ~~نهان در جامه کرده خرجی راه # ~~شده بی خویش لیک از خویش آگاه # ~~فرهاد و کلستان PageV00P229 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_230.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~بمردم خویش را شیدا نمودی # ~~ولی ز انسان که بنمودی نبودی # ~~زهر کس باز جستی حال فرهاد # ~~بیرسیدن سوی ایخاز افتاد # ~~6185 نبود آنوقت شاه چین در ایخاز # ~~بغربت کرده بود از خانه پرواز # ~~در آندم بود در مشکوی شیرین # ~~میان بسته بکار جوی شیرین # ~~زن پیر از برای گور فرزند # ~~نشان پرسان همی گردید یکچند # ~~نشان پرسیدی از هر کس که دیدی # ~~ز هر کس قصهآ دیگر شنیدی # ~~بسی کردید و پیدا کرد خاکش # ~~بدست آورد آخر حاک پاکش # ~~190ع بصد زاری بسی بنشست بر خاک # ~~کریبان کرده برخاکش بصدچاک # ~~بناخن پاره کرده سینه و بر # ~~همی کردی زداغش حاک بر سر # ~~ره ماتم بیای درد بسپرد # ~~در آن غم مدت ماهی بسر برد # ~~پس از چندی بقصد خسروچین # ~~همی پرسید راه قصر شیرین # ~~روانشد خسته خاطر بادل ریش # ~~غمی چون کوه وراه سخت در پیش # ~~195عاز ناله خسته همچون نال آمد # ~~فتان خیزان به چمچیمال آمد # ~~تنش کز خستگی راه فرسود # ~~ز رنج راه روزی چند آسود # ~~دکر مشغول شد رایش بتد بیر # ~~نشان شاه میپرسید کم پیر # ~~در آندم خسروچین کوهکن بود # ~~به چمچیمال در کوهش وطن بود # ~~نمودند آن عزیزان بیستونش # ~~همی کردند آنجا رهنمونش # ~~200ع بدو گفتند خسرو با دل ms165 شاد # ~~همی داده است شیرین را بفرهاد # ~~بشرط آنک کردد سنگ پرداز # ~~میان کوه راهی را دهد ساز # ~~چو راهی در میان کوه سازد # ~~به شیرین در جهان کردن فرازد # ~~بر آن کوه است اکنونش و طنگاه # ~~همی برد به سختی سنک آن راه # ~~چو گفتنداین سخن فرهاد کش را # ~~بدین گفتار ازو بردند هش ر # ~~د620 پریشان گشت و در اندیشه افتاد # ~~که عمرش چون تواند داد برباد # ~~196 PageV00P230 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_231.png) # ~~22 # ~~پس از اندیشهآ بسیار برخاست # ~~ببالای کژ آمد بر ره راست # ~~روان شد سوی کارش پیر مکار # ~~که درکارش کند جان در سر کار # ~~همی رفت وسرش لرزنده بردوش # ~~فتان خیزان بسان مست مدهوش # ~~دهانی پیش او دریا دهانه # ~~بیک جانب کژ آب از وی روانه # ~~4210 به خوشبوئی چو بوی مشک تاتار # ~~بر کند دهانش بوی مردار # ~~دوچشمش باز لیکن رفته زو نور # ~~تنش برپا ولیکن جان ازو دور # ~~فراز کوه همچون باد میرفت # ~~بخونریزی سوی فرهاد میرفت # ~~بصد دستان بصد نیرنگ و تدبیر # ~~بکوه بیستون آمد کهن پیر # ~~مرقع در برو تسبیح در دست # ~~چو شیادان بر فرهاد بنشست # ~~215 دعا میگفت سر در بر فکنده # ~~ز حیلت معجری بر سر فکنده # ~~به کف کردی نگه گفتی سخن را # ~~بیان کردی ضمیر کوهکن را # ~~فرییش گوش کردی ساده دل مرد # ~~دم کندیدهآ کم پیر میخورد # ~~قدر چون حکم راند جم که باشد # ~~قضا چون چه کند رستم چه باشد # ~~در آن گفتن شه چین سفره بگشاد # ~~ز هر نوعی خورش در پیش بنهاد # ~~220ع سبوی آب را در پیش آورد # ~~که در کرمی پیاپی آب میخورد # ~~چو فرصت یافت آن کم پیرملعون # ~~ز پنهانی به آبش ریخت افیون # ~~هماندم دور شد از پیش فرهاد # ~~بیکسو رفت و سر برسنک بنهاد # ~~بحیلت سرنهاد و رفت در خواب # ~~ولی کردی نظر با جانب آب # ~~نمیخفت و نظر بر آب میداشت # ~~که تافرهاد مسکین کوزه برداشت # ~~225م در ms166 آن لب تشگی چون آبراخورد # ~~ز پا افتاد وهم بر آب شد سرد # ~~جهان حیله کر زالی است مکار # ~~بدستان خویشتن را کرده پر کار # ~~مباش ایمن ازین زال دو تا یشت # ~~که چندین رستم پرورده را کشت # ~~ه بینی روی زال سالخورده # ~~ز خون رستمان سرخاب کرده # ~~فرهاد و کلستان PageV00P231 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_232.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~چه جوئی سعد و نحس او زاختر # ~~چه بینی طالعت زین چرخ اخضر # ~~فلکرا روز خوش بی تیره شب نیست # ~~230ع مبین طالع کهرأست بی ذنب نیست # ~~سپیداجست بر روی سیاهش # ~~درخشان مینماید روی ماهش # ~~نه آن باشد که چشم افسا نماید # ~~چو چشم افسا ید بیضا نماید # ~~نهد بر کف بلور فالکیری # ~~چو آن مندو که در ایام پیری # ~~بدستان چون کند در کف نگاهی # ~~فریبد از بلور رو سیاهی # ~~ببین زهر بن دندان این مار # ~~4235 مبین نقش درون مار زنهار # ~~هماندم جان شیرین داد بر باد # ~~چو زهر آبی چنان را خورد فرهاد # ~~هم از کهسار بادش ناکهان برد # ~~ز کوهی لاله رنکی سر بر آورد # ~~دلش خرم شد وپشت کژش راست # ~~بدید آن حال را کم پیر برحاست # ~~که هر یک با حدا دارد نیازی # ~~خدا را هست با هر بنده رازی # ~~در آن حالش جهان نگذاشت محروم # ~~0م2عا یکی محروم آمد از ره روم # ~~که در هرکار او را حکمتی هست # ~~ندارد هیچ کس در کار او دست # ~~همان ساعت روان شد سوی مرت # ~~دل فرهاد کش فارغ شد از غم # ~~الهی تا اید شادی مبیناد # ~~کسی کو باشد از مرک کسی شاد # ~~رها کرد آنچنان برحاک خوارش # ~~بکشت او را و ایمن شد ز کارش # ~~نه کس مشفق که بردارد ز حاکش # ~~4265 نه کس کریان برای روح پاکش # ~~شدی از مردن فرهاد آکاه # ~~کسی کامد شدی کردی بر آن راه # ~~خبریافتن شبرین از مر فرهاد # ~~ز مرگ حسرو چین شد حبردار # ~~به شیرین آکهی بردند ازان کار ms167 # ~~جهان یکسر بحشم خود سه دید # ~~چو بانو مردن فرهاد بشنید # ~~حکر پرخون بسوی بستون تاحت # ~~سمند تیزتک در بویه انداخت # ~~01 PageV00P232 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_233.png) # ~~4250 چو آمد کوهکن را دید بر خاک # ~~بسان کل کریبان زد بصد چاک # ~~بناخن روی کلکون را خراشید # ~~ز مژکان خون دل بر خاک پاشید # ~~چناری دید بر اک اوفتاده # ~~تنی را دید جان بر باد داده # ~~کلنک کوهکن افتاده از چنگ # ~~شده پژمرده همچون لاله برسنک # ~~جمال آل فغفوری شده زرد # ~~ز کرمی آتش عشقش شده سرد # ~~4255 نه دردل سوزش مهر نگارین # ~~نه درسر شورش سودای شیرین # ~~رها کرده ز تن جان را بحسرت # ~~بخواری داده جان بر کوه محنت # ~~پری بیکر ازان احوال جانکاه # ~~برآوری ز دل هر ساعتی آه # ~~گهی رو کندی وکه موی از سر # ~~کهی برسر زدی کف گاه بربر # ~~زدیده اشک چون دردانه میریخت # ~~بحسرت خون دل با خاک آمیخت # ~~260ع چو اشک خویشتن برخاک غلطید # ~~چو زلف خویشتن برخویش پیچید # ~~شدی هردم فزون از دل خروشش # ~~زیادت میشدی هرلحظه جوشش # ~~زمژکان خون دل میریخت برروی # ~~پریشان ساخته بر کردرو موی # ~~همی گفتی زهی فرهاد مسکین # ~~که دادی بهرشیرین جان شیرین # ~~ترازیید طریق مهریانی # ~~که جان دادی به مهر یارجانی # ~~د26ع بسی چون دیده را از گریه ترداشت # ~~به آب دیدهاش از خاک برداشت # ~~به آب دیده شسته آن تن پاک # ~~بسان کنج آنجا کرده در خاک # ~~ببالای مزارش کنیدی ساخت # ~~که سر بر کنبد کردون برافراخت # ~~ز گنید چونکه دل پرداخت شیرین # ~~سوی قصر شد با جان غمگین # ~~فلک هردم به نقشی مهره بازد # ~~که یاری راز یاران دور سازد # ~~202 # ~~فرهاد و کلستان PageV00P233 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_234.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~آگاه شدن خسرو از مرک فرهاد و آمدن شاور بعز # ~~270عچو آن فرهاد کش از بیستون رفت # ~~سوی مریم بصد مکر وفسون رفت # ~~به مریم داشت آن مکاره خویشی # ~~به پیشش راه بود او را ز پیشی # ~~بنزد ms168 مریم آمد بادل شاد # ~~یکایک کفت با او حال فرهاد # ~~حکایت کرد تا انجام از آغاز # ~~کزو خون پسر چون خواستم باز # ~~چومریم زان حکایت آکهی یافت # ~~بتندی روی از آن مکاره برتافت # ~~6275 ز پیش خویش دردم راند او را # ~~دکر در پیش خود ننشاند او را # ~~فغانی از دل مریم بر آمد # ~~که گفتی ناکهان از پا در آمد # ~~ز درد کوهکن شد تیره روزش # ~~ولی از جای دیگر بود سوزش # ~~چه کرمیبود درد آن غریبش # ~~ز شیرین بود اندر دل نهیبش # ~~که چون رفت از میان بیچاره فرهاد # ~~به خسرو خواهد آن دلدار افتاد # ~~4280 ازین اندیشه غمکین کشت بسیار # ~~شد از آشفتن او شه خبردار # ~~بسوی بانو آمد حال پرسید # ~~ز بانو صورت احوال پرسید # ~~پری پیکر ز حالش کرد آگاه # ~~چو آکه گشت غمگین شد دل شاه # ~~بجوش آمد دلش از بهر فرهاد # ~~بحسرت چشمهها ازچشم بکشاد # ~~به شاور آگهی بردند ازین غم # ~~ز بهر شاه چین بنهاد ماتم # ~~4285 بسو کش خاک برسر کرد شاور # ~~بسوز و کریه برد از چشم خودنور # ~~همیگفتی دریغا شاه چینم # ~~دریغا شاه تر کستان زمیم # ~~دریغا زیب تاج و تخت فغفور # ~~دریغا پادشاه ملک معمور # ~~دریغا شهریار عدل کستر # ~~دریغا تاجیخش ملک پرور # ~~بجوش آمد دل میروسیاهی # ~~براو یگریست مور ومرخ و ماهی PageV00P234 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_235.png) # ~~202 # ~~290عدل نخسرو ز درد و داغ جوشید # ~~فغان میکرد و درخود میخروشید # ~~مکو حسرو چرا زاری نماید # ~~ز نیک آنها که آید نیک آید # ~~اجازت جست و راه تربه برداشت # ~~بسوز دل چو شاور آن عزا داشت # ~~ر راه آمد بسوی قصر شیرین # ~~دلش پرخون زداغ خسرو چین # ~~چو از شاور شیرین آکهی یافت # ~~برای دیدن او تیز بشتافت # ~~295ع بدید او را برون قصر غمناک # ~~سیه پوشیده و افتاده بر خاک # ~~ز سوزدل فغان برداشت با او # ~~بخون دیده رخ بنگاشت با او # ~~بدو سوک عزیزان تازه کردند # ~~غریبی را بلند ms169 آوازه کردند # ~~بسوی کنید فرهاد رفتند # ~~بسوز و ناله و فریاد رفتند # ~~دگر باره ره کنبد گشودند # ~~دکر بر خاک او زاری نمودند # ~~00** چنین خواندم که برخاک مزارش # ~~مجاور بود سالی یار غارش # ~~دلش پر درد و جانش بود غمناک # ~~مجاور بود تا سالی بر آن خاک # ~~بروز وشب غم فرهاد میخورد # ~~کهی زاری کهی فریاد میکرد # ~~تو نیز ای کلک غمیرداز خونبار # ~~زبان بستی دگر مکشا بگفتار # ~~چو یاری داشت با فرهاد شاور # ~~مکن او را ز خاک یار خود دور # ~~د. 3ع مده زین بیش مردم را ملامت # ~~روانش را برحمت کن حوالت # ~~بیتی چند در حسب حال خود و خقم کتاب # ~~مشو عارف دگر در کار شیرین # ~~سخن را ختم کن بر خسرو چین # ~~غم فرهاد را مردانه خوردی # ~~درین گفتار تقصیری نکردی # ~~حدیث عاشق و معشوق کفتن # ~~ترا زیبد گهر زینگونه سفتن # ~~اگر فرهاد خاکی شد چه باک است # ~~سرانجام عزیزان جمله حاک است # ~~3ههر آن عاشق که او در عشق میرد # ~~تن او آتش دوزخ نگیرد # ~~فرهاد و کلستان PageV00P235 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_236.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~ازان آتش که مهر دل فروزد # ~~بدوزخ کو رسد دوزخ بسوزد # ~~من از مهرم بدینسان کرم در کار # ~~ز تاب مهر دارم کرم بازار # ~~کسی کو مرد باشد وقت یاری # ~~بود عشقش چو ایام بهاری # ~~جوان بودم در آن ایام روزی # ~~دلم را سوخت مهر دلفروزی # ~~4315 هنوز ازتاب آن در دل اثر هست # ~~هنوزم سوزش آن در جگر هست # ~~زیک آتش هزار آتش بر افروخت # ~~زیک شعله جهانی مرد وزن سوحت # ~~ازان آتش که در جانم نهان است # ~~نشان آن چو شمعم بر زیان است # ~~به پیریزان چو شمعم مجلس افروز # ~~کز ایام جوانی دارم این سوز # ~~ز مهرش هردم از نو سوز آید # ~~بود دل کرمتر تا روز آید # ~~320ع ولی در عشق باشد مهر نامرد # ~~چو ایام خزان در کاهش و سرد # ~~کمانکشوار این چرخ زبر دست # ~~ز ms170 پنجه تیر عمرم برد با شست # ~~نشدیشتم کمانسان زین کمان کش # ~~هنوزم هست قد چون تیر آرش # ~~اگر آسیب چرخ آمد برویم # ~~سفیدی یافت ناکه تار مویم # ~~مکن عیبم که در ایام یاری # ~~بروز آوردهام شبهای تاری # ~~4325 هنوزم چشم مست یار ساقی است # ~~می جانیخش عشق یار باقی است # ~~چوشمعم ز آتش دل مجلس افروز # ~~بسوز سینه شبها میکنم روز # ~~ازین سوز درون در خنده باشم # ~~بود این سوز دل تا زنده باشم # ~~کجائی ای سخندان مرد با هوش # ~~که تا پر گوهر شیرین کنی کوش # ~~زمانی نظم شیرین کوشداری # ~~بدین گفتار گوش هوش داری # ~~330* کزین گلزار هریک گل چوباغی است # ~~ز نظمم هر کهردرشب چراغی است # ~~اکر بیتی ازین دفتر بخوانی # ~~ازو زنهار مگذر ما ندانی # ~~خیال نازکم پیوند جان است # ~~شب قدراست ودرشیها نهان است # ~~اگر بهر سکندر لعل کانی است # ~~برای حضر آب زندگانی است # ~~205 PageV00P236 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_237.png) # ~~20 # ~~به شعر من کند گردنفرازی # ~~کسی کونیک داند عشقبازی # ~~335م معانی در سخن باریک بیند # ~~گهرها در شب تاریک بیند # ~~ببیند در سواد شعر چون آب # ~~فروزان کشته کوهرهای شبتاب # ~~الهی چون دم عیسیم دادی # ~~در کنج سخن بسرمن کشادی # ~~لطیفان را ز کنجم کن خبردار # ~~چنین کنجی ز خرطبعان نگهدار # ~~بکاه گفتن این صورت حال # ~~یک و هفتاد و عفصد بود از سال # ~~350ع ربیع الاخرو بیست ویک ازماه # ~~کمان را خانه گشته کوشهآ شاه # ~~شب آدینه مردم رفته در خواب # ~~من و شمعی ز سوز عشق درتاب # ~~نشسته روبرو از روی یاری # ~~دل ما روشن از شب زنده داری # ~~دلم خوش بود ووقتی داشتم خوش # ~~نبودم از غم کردون مشوش # ~~بقدرم بود الحق دستگاهی # ~~فزون از دستگاهم پایگاهی # ~~4345 پری پیکر نگارم پنج وشش بود # ~~ز دنیا وز دینم وقت خوش بود # ~~دوماهه داشتم فرزند دلبند # ~~دل وجانم بدومیبود خرسند # ~~بچشمم نیک مقبل دیدم او را # ~~همی نام پدر بخشیدم او را # ~~دلم را کرد ms171 ایزد از غم آزاد # ~~که شمس الدین محمد را بمن داد # ~~خداوندا بدوده عمر بسیار # ~~بعمر او دل ما شاد میدار # ~~*د** بکامش باد یارب زند گانی # ~~ممتع باد از عمر وجوانی # ~~الهی بندکان حقشناسیم # ~~گه و بیگاه درشکر و سپاسیم # ~~کنیم از شکرها شکر کدامت # ~~هزاران شکر از انعام عامت # ~~در آن روزی که از ماحال پرسی # ~~حساب دفتر اعمال پرسی # ~~سواد نامهآ اعمال حوانیم # ~~زدیده خون دل برروی رانیم # ~~4355 میاور پیش ماکردار ما را # ~~برحمت کن حوالت کار مارا # ~~جه خواهد شد ز گنج مغفرت کم # ~~اگر رحمت کنی برما در آندم # ~~قرهاد و کلستان PageV00P237 # ![page image](img/farhadnamah_arifardabili.pdf_page_238.png) # ~~فرهاد و کلستان # ~~عزیزانی که باما یار بودند # ~~بدانش چون خرد هشیار بودند # ~~ز هشیاری همه بیهوش کشتند # ~~ز کویائی همه خاموش کشتند # ~~چو روشن کشت صبح ناامیدی # ~~سیاهی مختلط شد باسفیدی # ~~6360 خروس صبح دستان میکندراست # ~~خروش کوس رحلت کردن ماست # ~~در آن ساعت که بایدخانه پرداخت # ~~برفتن سوی عقبی سازره ساخت # ~~رود از چشم ما نور جهانبین # ~~ز تن دوری نماید جان شیرین # ~~لهی # ~~گنج ایمان من زار # ~~ز غارت کردن شیطان نگهدار # ~~چو ختم کار ما باشد در این دیر # ~~چنان فرما که باشد ختم برخیر # ~~به انجام رسید نگارش "فرهاد نامه" عارف اردیلی # ~~2529 شاهنشاهی # ~~عبدالرضا آذر # ~~207 PageV00P238 ms172