######OpenITI# #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T14:18:56.282035+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T14:18:56.282057+00:00 #META# transcription layer pk: 12810 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.9681045147878007 #META#Header#End# # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0036.png) ### | بسم الله الرحمن الرحیم # الحمد لله الذی خلق الإنسان من طین فجعل نسله نطفة من ماء مهین ثم جعل ~~النطفة علقة # ~~والعلقة مضغة والمضغة لحما والعظم لحمأء2 فتبارک الله احسن الخالقین ~~والصلوة والسلام علی # ~~اشرف رسل رب العالمین المؤیدالیقین والمهتد بالنورالمبین و الملقب ~~بقائد الغراالمحجلین # ~~وعلی آله وصحبه واهل بیته الطیبین الطاهرین3. # امداد سپاس بینهایت و اعداد حمد بی غایت، حضرت آفریدگاری را که به ترکیب # ~~کاف ونون آیت وجود بنگاشت و به لطایف صنع بیچون ، رایت حدوث برافراشت ، ~~و به قلم # ~~ابداع ، دایرهٔ‌ این میدان اغبربرکشید و به پرگار ایجاد ، بیرنگ وجود ~~این گوی اخضر زد . # ~~بیت : # 1. متن : فجعله. PageV01P029 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0037.png) # کاف کن درمشیتش چوبگشت %~% ضلع بیرنگ هردو عالم زد # نسخهآ امر و نهی تکلیفش %~% خیمه بر خاک و آب آدم زد # روح را قبهآ مقدس بست %~% جسم را خیمه مجسم زد # ~~واجب الوجودی که دست مهندس فکر و نظر به دامن علا و کبریاء او نرسد و ~~پای سیاح وهم و # ~~اندیشه وخیال به ساحت عز وجلال او راه نیابد وقوت عقل درشناخت او ضعف ~~وفتور وعجز و # ~~قصور یابد ودیدهآ فکرت ازانوار او خیره وتیره ماند و سیمرغ...1 را در ~~اوج هوای هویت او بال # ~~قدرت وامکان شکستهماند وهمای...2 را در پرتو الوهیت او پر استطاعت ~~وتوان سوخته گردد . # ~~خداوندی که سوسسن زبان در غنچهآ دهان برگل تو حید او سراید[1 -1ب] و ~~دیدهآ نرگس را چون # ~~نرگس دیده درچمن و جود، مبدع لطف و جوداو گشاید، مصوری که نوک قلم قدرت ~~او در ظلمت # ~~ارحام ومدت ایام درهر قطرهآ آب صورتی دیگرنگارد و از هرذرهآ خاک معنی ~~دیگر آرد . بیت : # قدرتش نقشها برآب زده %~% سکهآ مهر بر تراب زده # ~~خالقی که از از دواج روح پاک با قبضهای خاک، نوع انسان را به کمال قدرت ~~خویش بیافرید # ~~و از جنس مخلوقات به جهت خلافت خود برگزید . بی عیبی که سر غیب درجیب ~~مشتی پرعیب ms001 # ~~ودیعت نهاد و امانتنامهآ سر به مهرش هم از روی مهر داد که (نص) : # ~~«اناعرضنا الآمانة علی السموات والارض والجبال فابین أن یحملنها واشفقن ~~منها # ~~وحملها الإنسان انه کان ظلوما جهولا»2. # ~~و از برای اهداء و ار شاد ایشان چندین هزار معدن نبوت و عنصر رسالت از ~~خابیه4آ زاویهآ خفا # ~~به عرصه مضمار ومنصهآ ظهور فرستاد وحضرت با رفعت سید انبیاء ، بیت : ~~PageV01P030 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0038.png) # سید انبیاء وختم رسل %~% مقصد هشت و هفت وپنج و چهار1 # ~~که آیت «و ما آر سلناک ال رحمة للعالمین»2 در شأن اوست و حکایت «کنت ~~نبیا و آدم بین الماء # ~~والطین»3 نشان او . بیت : # هنوز آدم میان آب وگل بود %~% که او شاه جهان جان و دل بود # ~~از میانهآ این جمع ، اجتبا واختیار فرمود ، پس ، صدهزار تحف تحیات که ~~روایح آن گرد از # ~~بیضهآ عنبر برآورد و طیب آن روی هوا چون ناف آهو ختنی به مشک اذفر ~~مشحون کند، نثار # ~~روضهآ مطهر و مشهد معطر او باد. # امابعد، چنین گوید احقر عبادالله.............4 که بررای مشکل گشای علماء ~~وفضلا پوشیده # ~~نیست که حضرت قدیم درکتاب کریم و قرآن عظیم خود نام امامان عادل را که ~~سلاطین اسلاماند # ~~سیوم اسم اعظم خود [2 -1 الف]گردانید . حیث قال : «اطیعو الله ~~وآطیعوالرسول وأولی الأمر # ~~منکم»5 واهل ایمان رابه مطاوعت و متابعت ایشان مأمور و مخاطب فرمود ~~واین معنی معروف تراز # ~~آن است که به اطناب حاجت افتد . نیز بعد از بیان این عیان در تصدیق این ~~سخن هرچند دلایل # ~~نقلی وبراهین عقلی بی شماراست پس به حکم این خبر درهربلاد ودیار برصغار ~~و کبار واجب و # ~~لازم است که طوق طوع پادشاهان دین دار حق گزار بر گردن جان بسته و دعا ~~و ثناء ایشان بر # ~~سرزبان پیوسته دارند ، چه سلطنت ، نیابت و خلافت حق است چنانکه فرموده ~~است : «یا داود # ~~إنا جعلناک خلیفة فی الأرض»6 وخواجه - علیه الصلوة والسلام - سلطان ~~عادل را سایهآ حق PageV01P031 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0039.png) ms002 ### | تجارب الامم فی اخبار # ~~خوانده که «السلطان العادل ظل الله فی الارض» . بیت: # ادشا سایهآ خدا باشد %~% سایه از ذات کی جدا باشد # ~~غرض از تقریر این مقدمات آنکه چون نیرات سعود آسمانی به نظر تثلیث1 در ~~طالع این کمینه # ~~نگرش کردند و شرف انخراط در سلک ملازمان آستان سلطنت آشیان و بارگاه ~~دین پناه # ~~بندگی حضرت اعلی پادشاه فرشته سیر جهاندار بنده پرور فروغ طلعت دین ~~پیغمبر ، سلطان # ~~دادگستر احسب و انسب سلاطین والاگهر ، اعدل و آورع واکمل خواقین بر و ~~بحر ، خلاصهآ # ~~نتایج چهار ارکان و هفت اختر شهنشاه آفتاب خاطر مشتری خطر ، بیت : # ~~مبارک روی نیکورای ملک آرای دین پرور ### | جهاندار جهانگیر جهان بخش جهان داور # ~~سکندر بخت خسروتخت قیصر قصر دارادل ### | فریدون بذل کسری عدل خاقان خلق خورمخبر # ~~ماحی2 آثارظلم وجور، ناصب رایات فتح ونصر ، قهرمان صفدر خدایگان منوچهر ~~صور ، بیت: # به بارگاه تو حاجب هزارچون خاقان %~% به بزمگاه تو خاطب3 هزارچون قیصر # ~~ذی العنصر الآطهر والوجهالآنوروالفضل الاوفی والعدل الأوفر ، یفوح من ~~آخلاقه [2- ب] # ~~روایح المسک والعنبر ، ویلوح من غرته الغراد ضیاء الشمس ونورالقمر ، ~~یحصر عن احصاء # ~~نعوت جلاله العد والحصر، ویحصر فی اوصاف کماله النظم والنثر4 . بیت : ~~PageV01P032 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0040.png) # # عقلی مجرد آمده در حیز وجود %~% روحی مقدس آمده در صورت بشر # # من این همهندانم، دانم که چون تونیست %~% در زیر چرخ و کس نرسیدهست بر ~~زبر # ~~ملجأ و ملاذ1 صغیر وکبیر ، کفیل آرزاق وکافل جبر کسیر2 ، شاه بهرام ~~صولت عطارد ضمیر ، # ~~زینت و زیب تاج و سریر ، فرمانده گیتی ستان بی نظیر ، سایهآ لطف ~~آفریدگار قدیر . بیت : # # جهانداری که وصف کبریایش %~% یکی از صد نگنجد در طوامیر3 # # در آیات جلال واحتشامش %~% شده عاجز مفسر گاه تفسیر # ~~خداوندگار کامیاب کامگار ، کوه حلم و منبع وقار ، بهرام شیرشکار ~~خنجرگذار ، انوشیروان # ~~کیوان اقتدار ، بیت : # # عقا ار کند شمار کمالات وافرش %~% مشنو که تا به روز شمارش کند شمار # # در روزگاردر قلم آرد خصایصش %~% او را چگونه دست دهد ms003 جز به روزگار # ~~محض رحمت پروردگار ، الذی لم یسمح مثله الادوار مادام الفلک الدوار و ~~کانه خلق من # ~~محض الأنوار شمس الحق والملک والدین . بیت : # ماه ملک آرای برج سلطنت سلطان شنگ4 ### | در دریافیض درج سلطنت سلطبان شنگ # ~~خلد الله ملکه مدی الانوار وآبد فی سلطنته الی انقضاء الآطوار وانقراض ~~الاکوار . # ~~آن پادشاهی که زبان روزگار در مدح او گفته است که : بیت # # سایهآ حق پادشاه عادل کامل %~% شاه جهان خسرو مظفر منصور # # داور دوران جلال دین پیمبر %~% خسروگیتی ملاذ و ملجأجمهور PageV01P033 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0041.png) ### | تجارب الامم فی اخیار # # قامت گردون ز اقتدار تو قباصر %~% همت دوران به ارتقاء تو مقصور # ~~[3 - الف] مشرف و مستسعد گشتم به انواع عنایت ، و مرحمت پادشاهانه ~~مخصوص فرمود واز # ~~اقران و ابناء جنس برگزید کتاب تاریخی را که درزمان عبد الملک مروان فی ~~سنه خمس و # ~~سبعین [- 75] هجری ، عامر شعبی وایوب بن قریة و عبد الله بن المقفع به ~~معاونت و # ~~مظاهر ت همدیگر تصنیف کرده بودند و مبدأ آن به زمان سام بن نوح نهاده و ~~به یزدجرد شهریار # ~~که آخر ملوک عجم است منتهی شده و هرون الرشید از اصمعی التماس فرمود که ~~صورت # ~~کیفیت خلق آدم ابو البشر علیه السلام وهبوط وی ازجنت و مآل حال ~~اولادوآنسالش تاسام بن نوح با # ~~آن ضم گردانیده ونسخهای از آن به خط کوفی روشن1، حکایات وقصص به معقلی2 ~~نوشته و # ~~درکتابخانهآ خود مخزون داشته و به توارث درخزاین تمام خلفاء عباسی ~~متداول شده و # ~~بواسطهآ تقلبات ادوار به اتابک سعد بن زنگی انارالله برهانه رسیده و ~~جناب مولانا اعظم # ~~صد رالملة والدین الخنجی ، حق به مستحق رسانیده و «اعط القوس بانیها»3 ~~خوانده آن # ~~مجلد را درکتبخانهآ عامره - خلدالله ملکه - سپرده و از قریب هفت سال ~~باز ، بی نفع و معطل # ~~مانده چه در بلدهآ ایذج دامت عامرة ببقاء مالکها محفوفة بالامن والآمان ~~اقطار مسالکها4 . # هیچ کس خط کوفی و معقلی نمی توانست خواند نزد ms004 این کمینه فرستاد و اشاره ~~فرمود # ~~که آن را بلا زیادة و نقصان، به زبان فارسی سازد تا عموم خلایق را از ~~آن حظی حاصل شود . # ~~هرچند این کمینه به قصور استعداد خود معترف بود اما چون اتباع فرمان ، ~~فرض عین بود ، # ~~سر از جادهآ امتثال حکم جهان مطاع بر نتوانست تافت، کمر بندگی در میان ~~جان بست و به یمن PageV01P034 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0042.png) # ~~منوک العرب والتبم # ~~دولت او به مدت چهل روز تعجیم1 آن معرب کرد و تجارب الامم فی اخبارملوک ~~العرب # ~~والعجم نام نهاد . امیدوار آنکه به حکم «المأمور معذور» از این خط ~~ناخوش وعبارت # ~~مشوش ، ملول و مستوحش نگشته ، ذیل عفو مبسوط فرمایند : # ذ کر خلق آدم صفی علی نبینا وعلیه السلام وهبوطه من الجنة # چون حق سبحانه و تعالی خواست که سر «کنت کنزا مخفیا»2 را آشکار گرداند و # ~~داعیه «إنی جاعل [3- ب] فی الأرض خلیفة»3 را اظهار فرماید عزرائیل علیه ~~السلام را فرمود که # ~~در عالم سفلی نزول کند و از و سط ارض قبضهای خاک ستانده متوجه افلاک ~~گردد . فی ای # ~~حال لبیک اجابت زده هبوط کرد و به موضع مقدس کعبه طواف کرد و یک کف خاک # ~~برداشت و به آسمان برد . ابو البحتری گوید این دلیل است که مکه در وسط ~~ارض است چون # ~~به حضرت عزت رسید فرمود که تو را امین گردانم بر آنچه ازین خاک ~~بیافرینم و تو فرشتهآ آن # ~~موت باشی که در میانهآ ایشان جاری دارم و از آن روز باز ، لقب او ملک ~~الموت شد . پس # ~~حق تعالی فرمود که قطرهای آب برآن رش6 کردند صلصال5 شد و چون روزی چند ~~بگذشت # ~~حماء مسنون2 گردید . حضرت عزت آدم را از آن گل مصور فرمود ، چهل سال ~~قالب خاک # ~~بود ، آن گاه روح پاک را فرمان داد که برآن ساری7 شد در آخر ساعتی از ~~روز جمعه ، و این PageV01P035 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0043.png) ### | تجارب الامم فی احبار # ~~ساعتی است که ms005 حق تعالی از خلق زمین و آسمان فارغ شد ، و پیغامبر ما ~~محمد مصطفی # ~~صلی الله علیه و سلم فرموده است که ساعتی در روز جمعه است که دعا ~~مستجاب است و اکثر # ~~بر آنند که آن ساعت از وقت اصفرار1 است تا غروب . و چون مناسبتی میان ~~روح و جسد نبود # ~~از مواصلت کاره2 بودند، آن گاه به سبب مجاورت با همدیگر انیس شدند ، حق ~~تعالی نداء # ~~«ارجعی الی ربکت»3 در داد . مفارقت از وطن مألوف بر مقتضای «الفطام عن ~~المألوف شدید»4 ، # ~~عظیم صعب نمود. اما چون فرمان بود مخالفت میسر نمیشد. طؤعا آو کرها ~~بیرون آمد و بدین # ~~سبب موت میانهآ مردم مکروه شد . و آن گاه که روح در جسد آدم می رفت ~~ابتدا دخول از # ~~سوراخ انف5 وی کرد و در هر عضوی که می رسید گل با گوشت و استخوان مبدل ~~میشد ، # ~~چون بهناف وی رسید خواست که جستنی کند و برخیزد نتوانست حق تعالی فرمود # ~~«خلق الانسان عجولا»1 پس چون روح به تمامت اعضاء وی متصل شد راست نشست ~~و # ~~عطسه کرد ، ملاثکه گفتند «یر حمک الله»7 به الهام حق تعالی در جواب ~~ایشان گفت : «یغفرالله # ~~لکم»8 و از آن روز [4- الف] این سنت ماند9 و بعد از آن حضرت عزت ، ملا ~~یکه را به جهت # ~~تعظیم ، امر به سجود وی فرمود جمله فرمان بردار گشتند وفی الحال به ~~سجود مبادرت نمودند PageV01P036 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0044.png) # ~~الا ابلیس که او را تکبر مانع شد وابا نمود ، کما قال تعالی «و اذ قال ~~ربک للملائکة اسجدوا لآدم # ~~فسجدوا الا ابلیس آبی واستکبر و کان من الکافرین»1 گفت مرا از آتش ~~آفریدهای و آدم را از # ~~خاک و در نار ، ترفع است و درتراب تذلل ، چگونه سجود وی مرا امر ~~میفرمایی ، «قال # ~~اناخیر منه خلقتنی من نار و خلقتة من طین»2 بدبخت بیچاره در قیاس غلط ~~کرد، «و هو اول من # ~~قاس و غلط فی قیاسه»3 چون به ms006 عصیان با پیش آمد حضرت عزت او را لعنت ~~فرمود و شیطان # ~~گردانید و اسم او را از عزازیل به ابلیس و مبلس و عاصی و رجیم مبدل کرد ~~ودر اصل از جان # ~~بود که پیش از آدم ساکنان زمین بودند و آدمی را از آن جهت انس خوانند ~~که آشکاراند و با # ~~جنس انیس والیف . وبعد از سجود ملایکه ، حق تعالی خواب برآدم حوالت ~~فرمود ودر اثناء # ~~خواب حوا از استخوان پهلوی چپ وی بیافرید چون بیدار شد حوا دید بر جنب ~~او نشسته . # ~~حضرت عزت ندافر مود که این زوج توست باوی انس گیر و شرایط زناشوهری ~~بجای آورودر آن وقت # ~~لون ایشان چون در خوشاب صافی بود و در بهشت از انواع فوا که4 و مطاعم5 ~~تمتع می گرفتند # ~~چه حق تعالی بر ایشان مباح فرموده بود مگر درخت گندم که منع فرموده بود ~~و هردانهآ گندم # ~~مقدار امرودی بود ، از زبد2 نرمتر و از عسل شیرین تر و از شیر سفیدتر و ~~هر طعام که # ~~خوردندی ثفل7 آن به جشا8 و گوارش دفع شدی و خوش بوی بودی و چون از رحیق ~~مختوم9 PageV01P037 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0045.png) # ~~بیاشامیدند درمذاق ایشان چهل روز لذت آن باقی ماندی . ابن عباس از حضرت ~~رسالت # ~~روایت کند که فرمود زن از استخوان چپ کج است هر که خواهد که راست کند ~~بشکند و تمتع # ~~4 - ب] آن گاه شاید گرفت که به رفق و مدارا با او معاشرت کنند . # و آدم و حوایک ساعت از ساعات آخرت را که هشتاد سال دنیاویست در نگ کردند. ~~و درجنت # ~~دواب بسیاربودند وهیچ جانوری خوش شکل تر از مار نبود و او را دست وپای ~~و سر بود . # ~~ابلیس از وی التماس کرد که او را بر پشت خود سوار گردانیده و در بهشت ~~رود به خدمت آدم تا # ~~کلمهای چند باوی بگوید وبیرون آید . مارالتماس اورا مبذول کرد و اورا ~~نزد آدم برد . گفت ms007 چرا # ~~این درخت گندم نمی خوری که هرکه خورد هرگز نمیرد و ملکی بهابد یابد که ~~نص : «هل ادلک10 # ~~علی شجرة الخلد وملک لایبلی»11 بهخدا سوگند خورد که او راغرض بجز نصیحت ~~نیست ، «و # ~~قاسمهما12 انی لکمالمن الناصحین و دلیهما بغرور»13 حوا چون استماع ~~حکایت کرد تصور کرد که # ~~ابلیس راست می گوید آدم رااغرا16کرد تا به اغواء15 ابلیس فریفته شد و ~~به اکل گندم قیام نمودند و آن # ~~هنگام لباس ایشان از ناخن اندام بود فی الحال آظفار"1 ایشان ساقط شد ~~چنانکه سوآت17 پیدا آمد. # ~~نص : فلما ذاقاالشجرة بدت لهما سو آتهما وطفقا یخصفان علیهما من ورق ~~الجنة»18 به ورق PageV01P038 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0046.png) # ~~اشجار ستر عورت خود کردند و ناخنان بر سرانگشت بماند . حق تعالی به آدم ~~وحی فرستاد که # ~~من شمارا از اکل شجرهمنع کردم چرا تناول نمودید ؟ نص : و نادیهما ربهما ~~آلم آنهیکما عن # ~~تلکماالشجرة وآقل لکما ان الشیطان لکما عدو مبین1. # ~~گفت خدایا مرا ابلیس از راه برد وبه نام تو سوگند یاد کرد و گمان بردم ~~که کسی سوگند به نام # ~~توبه خلاف یاد نکند آن گاه حق سبحانه و تعالی آدم و حوا و ابلیس و مار ~~را از بهشت اهباط2 # ~~فرمود و میانهآ ایشان القاء عداوت فرمود که نص : اهبطوا بعضکم لبعض ~~عدو»3 و دست و پای # ~~حیه ناپیدا شد تا به شکم مشی کند و از مجموع اطعمه او را محروم گردانید ~~و روزی او خاک # ~~فرمود . آدم در بلاد هند نزول کرد و حجرالاسود ...4 داشت از در سفید و ~~مانند آفتاب # ~~می تافت و دانهای چند از آن گندم از بهشت آورده بود و قدری از [5 - ~~الف] فواکه جنت و # ~~تاجی از ریاحین بر سر . حق تعالی باد را فرمان داد که آن تاج از سرآدم ~~دور گردانید و # ~~دراطراف زمین هند منبثش5 کرد هر طبیب و عطر که امروز درهند است از آن ~~ریاحین است و # ~~آدم از آن ms008 فوا که جنت هرجا که میرسید زرع میکرد و چون هبوط کرد فی ~~الحال گرسنهشد ، # ~~از آن گندم قدری حرث کرد در زمان برست و خوشه بیرون کرد آدم بدروید و ~~خرد کرد و # ~~خمیر ساخت ونان پوخت و خورد و از تعب عرق کرد و بعد یک ساعت شکمش تقاضا ~~کرد و # ~~به خلاء و براز رفت چیزی دید که هرگز ندیده بود و بویی شنید بغایت کریه ~~. برفوات نعم # ~~بهشت در گریه آمد و چهل سال سردر پیش انداخته و روی در زمین کرده می ~~گریست و این PageV01P039 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0047.png) ### | تجارب الامم فی الحبار # ~~معنی میراث به فرزندان رسید، هرکه را مصیبتی رسد سردر پیش اندازد و ~~گریه کند و حوا # ~~به زمین جده ا[بر کوهی کنار] دریا افتاد1 ، روی سوی آسمان کرد و دست بر ~~سرمیزد و آه و # ~~واویلا می گفت و این صورت در میان بنات او باقی ماند چون عورتی را ~~مصیبتی رسد # ~~سربه آسمان کند و دست بر روی زند و به نوحه اقدام نماید . و ابلیس به ~~زمین میسان2 انداخته # ~~شد ، برخود نوحه میکرد و ملائکه برو لعنت . و این سنت شد که برنایحان3 ~~لعنت کنند . و مار # ~~در زمین اصفهان هابط گشت دست و پای ساقط ، هراسان ولرزان واز مردم ~~گریزان ، و این # ~~طریقه مار را علت4 ماند . چون آدم چهل سال بگریست و از سرندامت به توبه ~~و عذرخواهی # ~~مشغول گشت حق سبحانه تعالی او را کلمهای چند تعلیم فرمود . بعضی گویند ~~«سبحانالله # ~~والحمدالله ولااله الاالله والله اکبر ولاحول ولاقوة الابالله» بود ~~وبعضی گویند «ربنا ظلمنا انفسنا # ~~و إن لم تغفرلنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین»5 بود . آدم آن کلمات ~~بگفت و توبهآ او مقبول # ~~شد . بعد از آن از حضرت عزت التماس موضعی پسندیده نمود که در آنجا طاعت ~~و عبادت # ~~خدای بجا آورد . حق تعالی فرشته فرستاد و او را به موضع کعبه دلالت ~~کرد. آدم متوجه گشت ms009 # ~~و از هر زمین که عبور می کرد حق تعالی تفجیرانهار1 میفرمود و چشمههای ~~آب، روانه میشد # ~~و آدم از تخم میوههای جنت [5 - ب] زرع میکرد چون به مکه رسید خیمه از ~~فردوس برای # ~~وی آوردند و در موضع کعبه نصب کردند و حجرالاسود در روز مثال آفتاب و ~~به شب مانندهآ # ~~ماه روشنی میداد . چون به عرفات رفت حوا را دید که از جده می آمد هم ~~دیگر را شناختند و PageV01P040 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0048.png) # ~~بدین جهت آن زمین را عرفات نام کردند. آنگاه آدم با حوا وطی کرد1 ، ~~آبستن شد و حق # ~~تعالی تقدیر فرموده بود که در هر دفعه دو فرزند به یک شکم آوردی یکی ~~ذکر و یکی انثی. # ~~اول فرزندهابیل بود و توأمهاش بذرقان2 . و سال دیگر قابیل و یتومان3 . ~~و فرمان چنان بود که # ~~توامهآ این برادر را به زوجیت به آن دیگر دهند . و توامهآ قابیل به ~~غایت خوب صورت بود # ~~می خواست که خود بهزنی ستاند و میانهآ برادران به واسطهآ این حکایت ~~مخاصمت پیدا شد # ~~قراردادند که هریک قربانی بکنند قربانی آن کس که حق سبحانه و تعالی ~~قبول فرماید یتومان از # ~~آن او باشد . هابیل صاحب گوسفند و چهارپای بود و قابیل خداوند حرث و ~~زرع ، و علامت # ~~قبول فرمان آن بود که آتش از آسمان بیامدی و آن قربان را بخوردی . حضرت ~~عزت قربان # ~~هابیل را قبول فرمود . قابیل از این حسد قصد هابیل کرد ، و نمیدانست که ~~او را چون بکشد . # ~~چه سنت قتل پیش از آن نبود . ابلیس مرغی را بیاورد و سنگی زیر سر او ~~نهاد و سنگی دیگر # ~~برسرش زد و بمرد. قابیل چون بدید باهابیل همان کرد و معلوم نداشت که ~~چگونه دفن کند . # ~~دو کلاغ پیداشدند و جنگ کردند یکی از آن دگررابکشت و حفرهای در زمین ~~کرد و پنهان ساخت. # ~~قابیل نیز همچنان کرد . «فبعث الله غرابا یبحث فی الآرض لیریه کیف ~~یواری ms010 سوأة اخیه ، قال یا # ~~ویلتا اعجزت ان اکون مثل هذالغراب فأواری سوأة اخی فاصبح من النادمین، ~~من اجل ذلک»4 . # چون آدم معلوم کرد5، پنجاه سال برین مصیبت زاری نمود و متوجه مدفن هابیل ~~گشت PageV01P041 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0049.png) ### | تجارب الا مم فی اللبار # ~~زمین خون او را نشف کرده1 و ناپیدا شده از حق تعالی درخواست که من بعد ~~زمین خون را # ~~نشف نکند و چنان شد که التماس کرد [6 - الف]. بعد از آن از حضرت عزت ~~جبر مصیبت2 # ~~در خواست که فرزندی برصورت او روزی گرداند . شیث در وجود آمد و بدو ~~متسلی3 شد و # ~~فرزندان آدم به توالد و تناسل به مرتبهای رسیدند که زمین حرم از ایشان ~~پر شد . ابلیس و # ~~فرزندانش قصد محاربت ایشان نمودند . آدم فرزندان جمع کرد و مستعد قتال ~~شد . حق تعالی # ~~فرشتگان را به مدد آدم فرستاد و به واسطهآ امداد الله تعالی و ملایکه ، ~~آدمیان برابلیس و # ~~جنو دش مظفر شدند و شیاطین را مخذول گردانیدند و اکثر به قتل آوردند و ~~فرشتگان بر سبیل # ~~حمایت اولاد آدم برحوالی مکه اقامت نمودند تا قیام ساعت و ایشانند که ~~در حرم گرگ و # ~~گوسفند و چرغ و کبوتر را موافقت میدهند و بدین سبب آن زمین را حرم نام ~~کردند. # چون هزار سال از عمر آدم بگذشت شیث را برفرزندان خلیفه گردانید و گفت ~~ایشان را # ~~به طاعت حت کن4 و از معاصی منع نمای . چه بعد از هزارسال از وفات من ~~خدای عذابی # ~~برایشان خواهد فرستاد و ایشان را وصیت کن که چون عذاب نازل شود جسد ~~مراحمل کنند و # ~~چون خلاص شوند به ارض مقدسه دفن کنند چه هرکه جسد مرا بهارض مقدسه ~~رساند تا روز # ~~قیامت مهلت عمر یابد . پس حق تعالی شیث را از اولاد آدم به چیزی چند ~~مخصوص گردانید از # ~~علم و فضل و حکمت و کرامت . و تمام اولاد آدم با توأم بودند الا شیث که ms011 ~~تنها متولد شد. بعد # ~~از آن آدم اولاد را جمع کرد و گفت شکر و سپاس آن خدای را که گناه مرا ~~درگذاشت5 و # ~~به قبول توبه برمن منت نهاد و افاضت رحمت و مغفرت برمن فرمود ، آن خدای ~~که حلیم و # ~~کریم و جبار و عظیم است ، آن خدای که مرا بیافرید به دست قدرت خود و ~~نفخ فرمود برمن از PageV01P042 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0050.png) # ~~روح مقدس خود ، و ملایکه را به سجود من امر فرمودو آسما و مسمیات را ~~تعلیم داد و # ~~درجنت مسکن و مأوا داد و آنگاه مشیت و ارادت وی اقتضا فرمود که به سبب ~~معصیت مرا # ~~بیرون کرد و از جوار رحمت دور گردانید، و او را حمد ، که عثرت2 مرا عفو ~~فرمود و رحمت # ~~کرد ضعف مرا[6 - ب]، و مغفرت فرمود ذنب مرا و اعانت کرد مرا بر ابلیس ، ~~او راست قوت # ~~بر آن و منت براین ، و گواهی می دهم که هیچ خدایی نیست غیراز آن که بعد ~~از فنای من باقی # ~~است و ذریهآ من فانی است «وحده لا شریک له» ای فرزندان بر شما باد که ~~طاعت و عبادت وی # ~~به جای آورید و اوامر و نواهی او را فرمان برید و انابت کنید و رضا ~~دهید به قضاء او تا بدان # ~~رضوان وی دریابید و از عذابش ایمن شوید و از متابعت زنان احتراز نمایید ~~چه بدترین شرکاء # ~~شیطان ایشانند . و نفس را بپرهیزید از حرص و کبر و حسد و شهوت و فخر که ~~شیطان را برشما # ~~هیچ سبیلی نیست الا از ممر نسوان واین پنج خصلت ، وبه سبب حرص و افراط ~~شهوت مرا از # ~~جنت اخراج کردند و بواسطهآ فخر و کبر وحسد بود که قابیل هابیل را قتل ~~کرد . ای فرزندان # ~~بدانید که حق سبحانه وتعالی برمن وحی فرستاد که بعداز وفات تو هزارسال ~~عذابی سماوی # ~~براهل ارض نازل خو اهم گردانید. اکنون شیث را خلیفهآ خود گردانیدم ms012 و او ~~تبع اثر من خواهد # ~~نمودن ، و خدای را برشماحافظ و رقیب گماشتم و به حضرت عزت ودیعت سپردم ~~والسلام # ~~علیکم و رحمة الله وبرکاته . # چون فارغ شد از نصیحت ، او را مرضی مهلک طاری شد3 . بامداد شیث را گفت # ~~به کوه عرفات رو روح الامین جبرئیل را - علیهالسلام - از من درود ده و ~~بگو که از ثمار جنت # ~~مرا نصیبی آورد. چون شیث به عرفات رسید جبرئیل را دید با جمعی ملا یکه ~~و گفت یا هبة الله # ~~از کجا می آیی؟ گفت به رسالتی از نزد پدر پیش تو آمدهام . فرمود بازگرد ~~که پدرت رحمت # ~~بهحق واصل شد و ما از برای نماز کردن براو نزول کردهایم. شیث باز گردید ~~و پدرخود را دید PageV01P043 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0051.png) ### | تجارب الامم فی الخبار # ~~ودیعت حق تسلیم کرده . جبرئیل تعلیم غسل و تکفین و تدفین آدم به شیث ~~آموخت . شیث # ~~جبرئیل راگفت پیش رو تا بدو نماز گزاریم . جبرئیل گفت ماجمع ملایکه ~~سجدهآ وی کرده ایم # ~~به امر خدای، ما را نمیرسد که امامت کنیم ، تو بر پدر خود [7- الف] به ~~امامت نماز گزار. # ~~هم چنان کرد و ملایکه از پس او صف بستند و فرزندان آدم از پس ملایکه ، ~~و نماز کردند ، و # ~~پس از آن جسد وی را در تابوتی از چوب ساج نهادند و دفن کردند . فرزندان ~~چهل سال # ~~بر تأسف فراق او گریستند و زاری کردند. # ذکر خلافت شیث علی نبینا وعلیه السلام # شیث برموجب وصیت پدر به امر خلافت قیام نمود و بدین صفت خطبه کرد : شکر و # ~~سپاس آن خدایی را که منت نهاد به کرامت بر ما و توفیق داد به هدایت ، و ~~به ما ملحق گردانید # ~~سوابغ نعم1 ، و به فضل خود ما را از آفات سالم گردانید و ما را زیادتی ~~رزق منحت2 فرمود تا # ~~سپاس داریم او را به جمیع بلا، وشکر کنیم برانعام وآلا3 و از او در می ~~خواهیم ms013 تمامی آن بخیر و # ~~حسنی. ایها الناس شکر حق تعالی به جای آورید که منتنهاد بر پدر شما و ~~مشرف کرد اورابه قبول # ~~توبت وپذیرفت معذرت، وعبادت کنید او را حق عبادت وتوسل کنید برپدرخود، ~~واعتصام # ~~نمایید به دین و شریعت وی، وباطن خود را با حق تعالی راست دارید ، و ~~اصلاح کنید ظاهر خود # ~~را به صلاح ، و توکل بر اوکنید تا شر دشمنان از شما مکفوف دارد، ولاحول ~~ولاقوة الا بالله. # و شیت ششصد سال در نبوت و خلافت بماند و بعد از آن پسر خود را انوش4 قایم ~~مقام PageV01P044 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0052.png) # ~~ملوکالعرب والعجم # ~~گردانید و وفات نمود و عمرش هزارودویست سال بود . # ذکر خلافت انوش بن شیث # انوش بر موجب وصیت پدر سیصد سال خلافت کرد و چون عمرش به هشتصد رسید # ~~داعی حق را لبیک اجابت زد. ### | ذکر خلافت قینان # بعد از آن قینان پسرش به اتفاق اقربا خلیفه گشت و فرزندان آدم را جمع کرد ~~و بواسطهآ # ~~تمرد و طغیان شیاطین و جن مستعد محاربهآ ایشان شد و در قتل و آسر1، ~~اثخان2 نمود و از اولاد # ~~آدم دفع کرد و چون دویست و پنجاه سال خلافت کرد به پسر گذاشت و وفات ~~کرد . # ذکر خلافت مهلائیل # چون مهلائیل خلیفه گشت فرزندان آدم چندان غلبه شدند که زمین حرم و حوالی # ~~[7 - ب] و مقام برایشان مضیق گشت ومهلائیل تمامت را جمع کرد و مساکن ~~عالم را برایشان # ~~قسمت فرمود برپنج قسم ، چهار فرقه برسمت ریاح اربعهآ : شمال وجنوب و ~~صبا و دبور ، و # ~~فرزندان شیث را به اخصب و اطیب اماکن مخصوص گردانید. کلبی گوید هریک از ~~مهات4 # ~~ریاح را حدی معین هست که از آن تجاوز نمیکند ، حد جنوب از مشرقست تا ~~مطلع سهیل و # ~~حد صبا از مشرقست تا مجره و حد دبور از بنات النعش تا مطلع سهیل و حد ~~شمال از مغرب تا # ~~مجره . و هریک از طوایف اربعه را ms014 شخصی که اصلح و اشرف قوم بود بر ایشان ~~مقدم گردانید PageV01P045 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0053.png) ### | تجارب الامم فی اخبار # ~~تا به امر خلافت ایشان قیام نمودند و شریعت آدم و شیث تعلیم کردند و ~~اسامی ایشان ود و # ~~یغوث و یعوق و سواع و نشر1 بود . ایشان به حکومت قیام مینمودند و انصاف ~~ظالم از مظلوم # ~~میستاندند . چون مدتی بگذشت مهلائیل و آن پنج تن وفات کردند و مدت ایام ~~ایشان سپری # ~~شد ، مردم مستوحش و ملول شدند و مانند بهم سایمه2 بلاراعی3 ماندند . ~~رای ایشان بر آن قرار # ~~گرفت که از چوب صورت ایشان بتراشند و بدان متسلی شدند. چون آن قرن ~~بگذشت و نوبت # ~~به فرزندان رسید ، گفتند همانا که اگر این تماثیل پرستش کنیم نزد حق ~~تعالی تقربی باشد . # ~~به عبادت آن صور مشغول شدند و سنت بت پرستی ایشان نهادند و تا زمان ~~بعشت نوح # ~~علی نبینا وعلیه السلام، باقی ماند چنانچه حق تعالی اخبار فرموده، نص : ~~«وقالوا لاتذرن # ~~آلهتکم ولاتذرن ودا وسواعا ولایغوث ویعوق ونسرا، وقد اضلوا کثیرا»4 . # ذکر رسالت ادریس علیه السلام # ابوالبختری گوید آوردهاند که بعد از شیث حضرت عزت اخنوخ بن مهلائیل که او ~~را # ~~ادریس خوانند به رسالت مبعوث فرمود و از کثرت دراست5 صحف آدم و شیث، او ~~را ادریس # ~~القب کردند وعظیم عابد و متقی بود وهرروز در دیوان اعمال او مقابل ~~مجموع خلایق حسنه # ~~مینوشتند . چون ملکالموت این صورت مشاهده کرد و دوستی وی [8 - الف] در ~~دلش قرار # ~~گرفت ، از حضرت عزت رخصت طلبید که با وی عقد مواخاتی بندد1 ، چون اجازت ~~یافت PageV01P046 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0054.png) # ~~به صورت آدمی نزد وی نزول کرد و گفت یا ادریس رغبت مصاحبت تو نمودهام ~~که روزی # ~~چند درخدمت تو بهسر برم . ادریس گفت ترا طاقت صحبت من نباشد . گفت ~~امیدوارم که # ~~حضرت عزت مرا قوت بخشد تا حق صحبت تو به جای آورم . ادریس رضا داد . ~~چون هنگام # ~~افطار رسیدی حق تعالی رزق ms015 ادریس بفرستادی ، با ملک الموت گفتی در تناول ~~موافقتی # ~~فرمای. گفتی اشتها ندارم، و چون ادریس به نماز برخاستی ملک الموت نیز ~~موافقت کردی و # ~~هرگاه که اخنوخ را کلالتی1 حاصل شدی او هم چنان عبادت کردی . ادریس گفت ~~ای شخص # ~~توچیزی نمیخوری و علی الدوام به طاعت مشغولی، تو مگر از جنس انس نیستی ~~. خدای # ~~بر تو2 که مرا از حال خود اعلام کن . گفت من ملکالموتم که رغبت دوستی ~~تو کردم و # ~~به استجازت حضرت عزت نزد تو آمدم . ادریس گفت مرا بر تو حاجتی هست ، ~~توقع دارم که # ~~قضا فرمایی . گفت چه حاجتست ؟ گفت میخواهم که مرا موت بچشانی تا چون ~~هول و # ~~سکرات ببینم سعی در طاعت بیشتر نمایم . ملک الموت گفت مرا درین اختیاری ~~نیست . # ~~ادریس از حق تعالی درخواست نمود. به ملک الموت خطاب آمد که ساعتی از ~~روز قبض # ~~روح ادریس کن . برحسب فرمان به تقدیم رسانید ، و باز زنده گشت . باز ~~گفت میخواهم مرا # ~~به دوزخ رسانی تا جای کافران ببینم . بعد از وحی حضرت عزت ، ملک الموت ~~ادریس را # ~~به دوزخ رسانید چون بدید مغمی علیه3 ملک الموت او را بیرون آورد چون به ~~هوش باز آمد # ~~قلبش نزار و رویش زرد شده ، گفت مرا یک التماس دیگر هست که مرا در بهشت ~~بری و نعیم # ~~مقیم6 که حق تعالی از برای بندگان مطیع معد5 فرموده است بنمایی . ~~همچنین به و حی حضرت # ~~عزتاورا به فردوس اعلی برد، نظر کرد دید «مالاعین رأت ولااذن سمعت ~~ولاخطر علی قلب PageV01P047 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0055.png) # ~~شر» . زمانی توقف نمود . ملک الموت گفت التماس تو یک ساعت بود ادریس به ~~درختی # ~~تعلق ساخت و گفت به خدا سوگند که بیرون نروم تا حق تعالی به خودی خود ~~مرا بیرون کند . # ~~حضرت عزت ملکی فرستاد که میان [8 - ب]ایشان حکم باشد . از ملک الموت ~~سؤال کرد . # ~~قصه من اولها إلی آخرها ، بیان کرد . باز ادریس را گفت تو ms016 چه حجت داری ~~گفت حضرت # ~~عزت مرگ بر جمیع خلایق فرض فرموده است و من آن را چشیدم که «کل نفس ~~ذائقة الموت»1 # ~~و فرمود که جملهآ خلایق به دوزخ روند که «و ان منکم إلا واردها ، کان ~~علی ربک احتما] # ~~مقضیا»2 و حال آنکه در آنجا رفتم ، و بهشت دارالخلد است که از آن بیرون ~~نخوا هم آمد # ~~حضرت عزت وحی فرستاد به ملک الموت که بندهآ مرا متعرض مشو و در بهشت ~~رها کن که # ~~هرچه او گفت صدق است و حق به جانب اوست . قوله و رفعناه مکانا علیا 3. # ذ کر مبعث نوح علیه السلام # بعدازادریس مردمان در معاصی انهماک4 نمودند و به کلی جانب حق رها کردند و ~~از دین # ~~آباء و اجداد دست بازداشتند و به پرستیدن اصنام مشغول شدند و زمین بر و ~~بحر از ایشان پر # ~~شده بود و در هر ناحیه پادشاهی پیدا شده و حضرت عزت عمر ایشان دراز ~~گردانیده بود که # ~~موت را فراموش کرده بودند و مدتی مدید میگذشت که هیچ کس نمیمرد و یک ~~شخص از # ~~آنسال5 خود هزار کس میدید . خدای عز وجل ، نوح را به رسالت ایشان ~~فرستاد و او نوح بن PageV01P048 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0056.png) # ~~ملک بن متوشلخ بن آخنوخ بود1 بود و مسکن وی در عراق بود که خاص اولاد ~~شیث بود . نوح # ~~نهصد و پنجاه سال خلق آفاق را به توحید و عبادت الله تعالی دعوت کرد . ~~ایشان به غیر # ~~عبادت اصنام کاری نداشتند و نوح به رفق و مدارا قرنا بعد قرن مهلت ~~میداد و امید میداشت # ~~که اولاد ایشان به خدا ایمان آورند و ترک شرک و طغیان کنند . و آن قوم ~~اطفال را بر دوش # ~~خود برداشته ونوح رامی نمودند که ازین شیخ پرهیزید تا شما را در فتنه ~~نیندازد و از دین آباء # ~~و اجداد برنگرداند و گاه میبود که از سفها و آجلاف2 و بدبختان ایشان ~~جمع میشدند و او ms017 را # ~~تعذیب میکردند و چوب و سنگ میزدند. چون کارش به طاقت رسید از حق تعالی # ~~درخواست نمود که «رب لا تذر علی الارض من الکافرین دیارا...»3 وحی آمد ~~که درختی چند # ~~غرس کند [9 - الف] . ده سال بدان مشغول بود و بعد چهل سال به قطع آن ~~قیام نمود و ابتدا # ~~به ساختن کشتی کرد ، خود و آنها که بروی ایمان آورده بودند و ایشان ~~هشتاد تن بودند چهل # ~~مرد و چهل زن و به پنجاه سال کشتی تمام ساخت و در آن مدت زمان کفار را ~~حق تعالی عقیم # ~~فرمود، و در وقت ساختن سفینه بر او می گذشتند و او را سخره میکردند و ~~می گفتند یا مجنون # ~~تو پیش ازین پیغامبر بودی این زمان نجار شدی چنانک بیان قرآن خبر ~~میدهد، نص : و کلما # ~~مر علیه ملأمن قومه سخروا منه قال ان تسخروا امنا فإنا نسخر منکم کما ~~تبسخرون فسوف # ~~تعلمون من یأتیه عذاب یخزیه ویحل علیه عذاب مقیم4 . وکشتی مانند طاووسی ~~بساخت سرو PageV01P049 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0057.png) # ~~دمش مانند او ، و بعضی گویند همچون جؤجو1آ طیر یعنی سینهآ مرغ ، و آن ~~را چهارطبقه # ~~گردانید، اول از برای آدمیان و دوم از برای مرغان و سیوم از برای بهایم ~~و وحوش و چهارم از # ~~برای ضاری2 ، و ظاهر و باطن او را مقیر3 گردانید و به مسامیر و اوتاد؟ ~~محکم ساخت و وحی # ~~آمد که علامت عذاب طوفان آنست که تنور بجوشد و آب از آن بیرون آید . ~~چون وعده # ~~برسید دختر نوح خواست که آتش در تنور کند که ناگاه آب از فوارهآ تنور ~~بیرون آمد به نزد # ~~پدر مبادرت نمود واز جوشیدن تنور اخبار [کرد]. نوح با اصحاب در کشتی ~~نشستند و جبرئیل # ~~علیه السلام تمامت جانوران را به خدمت نوح گرد کرد تا از هرجنسی زوجی ~~به کشتی فرستاد. # ~~در آن میان معز5 و تیس1 در دخول سفینه تعلل مینمودند، نوح پای مبارک بر ~~دنبگاه ms018 ایشان # ~~زد و به زور دربرد و از ضربت رجل7 او دنب ایشان کج شد چنانک سوآة8 ~~ایشان پیدا آمد و تا # ~~غایت بر آن صورت بماند و نعجه9 و کبش10 بی دفع و مطل11 رفتند لاجرم ~~دنبهآ ایشان بر هیأت # ~~اصل بماند و ابلیس نیز دست در دم حمار زد و حمار از دخول سفینه ابا ~~نمود، نوح او را زجر # ~~کرد و گفت در رو ای شیطان. حمار در رفت و ابلیس با او . نوح چون او ~~رادید گفت ای ملعون # ~~که ترا در کشتی آورد ؟ گفت ترا بر من هیچ سبیلی نیست [9 - ب]، چه حضرت ~~عزت مرا تا PageV01P050 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0058.png) # ~~روز قیامت مهلت داده است . دیگر شیاطین در میانهآ زمین و آسمان ~~بایستادند و یام از کنعان1 # ~~که پسر نوح بود از مصاحبت پدر امتناع نمودو گفت ، نص : سآوی الی جبل ~~یعصمنی من الماء # ~~قال لاعاصم الیوم من امرالله الا من رحم و حال بینهماالموج فکان ~~منالمغرقین2 . پس آب زیاده # ~~شد چنانک کشتی دربالای آن طوف می کرد و آب چنان گرم بود که قیر کشتی ~~گداخته میشد . # ~~حق تعالی نوح را اسمی از اسماء عظام خود تعلیم فرمود . چون خدای را بر ~~آن اسم خواند قیر # ~~بر هیأت یخ بر کشتی بسته شد. و گویند آن « یاهیا»3 بود و تا این زمان ~~بر زبان ملاحان بماند. و # ~~در وقتی که ابراهیم را - علی نبینا و علیه السلام - نمرود به آتش ~~انداخت حضرت عزت او # ~~رااین اسم بیاموخت چون بدان تکلم کرد آتش براو سرد و4 بسلامت شد . در ~~تورات « منون» # ~~است و نامی دیگر است که «یا هیا شراهیا» و این دو اسم اعظم است و کشتی ~~را موج برداشت به # ~~حرم برد و برگرد کعبه یک هفته طواف کرد و از آنجا به زمین حبشه شد و به ~~شام ، چون به # ~~ارض مقدسه رسید روزی چند بایستاد و از آنجا میل به جانب روم ms019 و صقالبه و ~~خزر و ترک # ~~وصین و وقواق کرد و تمامت آفاق بگردید آب بر سرهامون و کوه به مقداری ~~واحد بود # ~~بی هیچ تفاوتی . مجموع چهل ذراع ، و سفینه مطبق بود و هیچ سوراخی نداشت ~~و روز از شب # ~~معلوم نمیشد ، حق تعالی دو مهره فرستاد یکی سفید و یکی سیاه ، و سفید ~~به روز روشن تر از # ~~سیاه بود و سیاه در شب بعکس آن ، و اول کسی که ساعات روز و شب پیدا کرد ~~نوح بود که # ~~ساعات را مساوی دوازده گردانید . و موش در میانهآ کشتی بسیار شد و مردم ~~متضرر می شدند، # ~~نوح دست خود را برسر شیر بمالید عطسهای کرد و از انف [او]دو هره5 نر و ~~ماده بیرون جست PageV01P051 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0059.png) ### | تجارب الامم فی اخبار # ~~و چون موش میدیدند میخوردند و هم چنین از نجاسات بسیاربه تنگ آمده ~~بودند ، نوح # ~~دست بر سرفیل مالید دو خنزیر از [10 - الف] انف او ساقط شدند و هر ~~نجاست وعذره1 که # ~~بود میخوردند . چون چهل روز بگذشت و آب کم شد ، کشتی متوجه موصل شد و ~~به کوه # ~~جودی توقف نمود و دیگر مسیر نکرد. آن گاه بدانستند که آب کم شده است ، ~~نوح کلاغ را # ~~فرستاد که برو و خبر آب بیاور . کلاغ بر سر کوهی رسید که آب کم شده بود ~~، و مرداری پیدا # ~~آمده ، به خوردن آن مشغول شد و ترک فرمان نمود و دراز کشید و این صورت ~~مثل ماند # ~~چون شخصی رابه کاری فرستی و دیر آید گویی «اسرع من غراب نوح»2 پس کبوتر ~~را گفت که # ~~توبرو و خبر آب بیاور . کبوتر پرواز کرد و بر منی رسید که آب کم شده ~~بود و گل باقی مانده # ~~بود. گردن و ساقهای خود را بدان طین ملطخ گردانید3 تا نوح بداند که آب ~~نقصان یافته است و # ~~در راه به درخت زیتونی رسید از میانهآ آب بیرون آمده ، اوراق آن ms020 قدری ~~بر منقار برداشت و # ~~بیامد واحوال به نوح نمود . نوح فرمود که حق سبحانه و تعالی بهعوض این ~~بشارت این # ~~خلعت به تو داد و این گل سرخ را خضاب گردن و پایهای تو و فرزندان تو ~~گردانید # ~~و محبت تو در دلهای بندگان خود القا فرمود و گوشت تو دوای خستگان ~~گردانید . # ~~نوح با اصحاب از کشتی بیرون آمد و جانوران را مسرح6 گردانید و توالد و ~~تناسل کردند و # ~~بسیار شدند . و نوح و قوم در زمین با فردی5 فرود آمدند و شهری ساختند و ~~آن را ثمانان6 نام PageV01P052 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0060.png) # ~~ملوکالعرب والعجم # ~~کردند و چون غلبه شدند به جمیع بلدان متفرق شدند . پس نوح قوم را و ~~فرزندان را گفت که # ~~جسد مبارک آدم را به بیت المقدس میبرد که دفن کند و بدین و اسطه تا ~~قیامت مهلت عمر یابد . # ~~خضر - علی نبینا و علیه السلام - که از اصحاب سفینه بود تقبل کرد و جسد ~~آدم به ارض مقدسه # ~~برد و دفن کرد . حق تعالی او را تاقیامت عمر داد و ایحالة هذه ، در ~~حیات است . # حکایت - روایت کنند که یک روز نوح خفته بود باد عورت او را مکشوف گردانید # ~~حام نزدیک وی آمد و بر عورت او نگاه میکرد و میخندید و ستر نکرد ، بعد ~~از آن سام # ~~بیامد ، چون عورت پدر را دید ستر کرد [10 - ب] . چون نوح بیدار شد حام ~~را گفت # ~~بر عورت من خندیدی و نپوشاندی تا سام او را مستور گردانید بدین سبب حق ~~تعالی آب پشت # ~~ترا مبدل گردانید . هر فرزند که از تو بیاید سیاه باشد و بندهآ فرزندان ~~سام . حام ازین واسطه # ~~زمانها تأهل نکرد ، بعد از مدتی زنی کرد و فرزندی دو به بک شکم از برای ~~او بیامد نر و # ~~ماده ، و سیاه همچون قیر . نزدیک برادرانش سام و یافث شکایت کرد ، ~~گفتند دعای پدر # ~~است . بعد از آن تمامت فرزندانش که ms021 متولد میشدند سیاه بودند . اکنون ~~سند و هند و قبط و # ~~زنج1 وحبشه و نوبه2 ، مجموع از نسل حام بن نوحاند . چون نوح هزار و ~~چهارصد و پنجاه سال # ~~بزیست و وفاتش نزدیک رسید ، سام را خلافت داد چه حق سبحانه و تعالی او ~~را جمال و کمال # ~~و زیب و بها و عقل و روا3 ارزانی داشته بود در صیف به شهر ثمانان که ~~نوح ساخته بود اقامت # ~~می کرد و در زمستان به زمین جوخی 4 که سام اری بود و بعد از پدر دویست ~~سال بزیست چون # ~~وفاتش نزدیک رسید ارفخشد را بر فرزندان نوح خلیفه کرد و در عراق ~~مدینهای بناکرد و آن را PageV01P053 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0061.png) # ~~ایران شهر نام کرد و چون دویست سال خلافت کرد سالخ1 را خلیفه خود ~~گردانید . او نیز # ~~دویست سال خلیفه بود و بردار خود را جم بن انوجهان2 وصیی گردانید . # ذکر سلطنت جمشید # اول کسی بود که تأسیس بنیان عدل و ملک کرد و تشیید قواعد سلطنت آغاز نهاد ~~و زر # ~~و نقره را از معادن استخراج کرد و آلت حرب از آهن و پولاد بساخت و اسب ~~و دیگر دواب # ~~را نگاه داشت، چه پیش از او وحشی بودند . پس فرزندان نوح را جمع آورد و ~~با جن و شیاطین # ~~محاربت کرد بواسطهآ تطاول که برآدمی میکردند ، پنجاه سال به قتال ایشان ~~مشغول بود تا # ~~به فرمان خدای تعالی ایشان را قهر کرد و مطیع و منقاد وی شدند و ایشان ~~را به قطع [11 - الف] # ~~احجار و غرس اشجار و حفر آنهار و غوص بهار و استخراج درر و جلب مشک و ~~عنبر و # ~~دیگر بویهای خوش امر فرمود و ایشان تمامت فرمان بردار شدند و بدان قیام ~~نمودند. و در اول # ~~ملک جم زبانها متبدل شد به زمین بابل و این ضورت چنان بود که چون ~~فرزندان نوح غلبه # ~~شدند زمین بابل از کوه و هامون پر ms022 شد و جای نماند و در آن زمان زبانها ~~همه سریانی بود # ~~بهلغت آدم و نوح ، بامدادی برخاستند و زبانهای ایشان متغیر شده بود وهر ~~طایفهای ازایشان # ~~به لغتی تکلم میکردند و هیچ یک ، سخن آن دیگر را فهم نمی کردند . ~~جماعتی انبوه ازایشان # ~~بیرون می آمدند و سرگردان و متحیر میگردیدند . و اول طایفه که بیرون ~~آمدند فرزندان یافث # ~~بودند . ترک بن یافث ، صقلاب3 بن یافث ، هربن یافث ، یأجوج بن یافث ، ~~مأجوج بن یافث ، PageV01P054 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0062.png) # ~~ملوک العرب والعجم # ~~هاوس بن پافث ، منسک 1 بن یافث . و باد صبا ایشان را برد به آن بلاد که ~~این زمان فرزندان # ~~ایشان در آن ساکناند. روز دوم فرزندان حام بیرون شدند: قبط بن حام، ~~منسک 2 بن حام، # ~~نوبة بن حام، کنعان بن حام، و به افریقیه و بلاد اندلس متوطن شدند و ~~باد جنوب ایشان را بدان # ~~اما کن برد، و فرزندان سام در بابل اقامت کردند: ارفخشد بن سام، ارم بن ~~سام، نوس (؟) بن # ~~سام، اسودبن سام، عالم بن سام، کزمان بن سام.3 و ازین میان حق تعالی ~~فرزندان ارم را به بسطت # ~~اجسام و قوت ابدان و طول و عرض قامت مخصوص گردانیده بود. عادبن ارم، ~~ثمود بن ارم، # ~~صحادبن ارم، جاسم بن ارم، طسم بن ارم، جدیس بن ارم، و باربن ارم. چون ~~زبانها تغییر # ~~پذیرفت ایشان بهلغت عرب تکلم کردند و از سایر فرزندان نوح زیاده شدند و ~~بحسب جثه و # ~~جسد اولاد عاد اعظم بودند، اطول ایشان صد ذراع، بالا4 داشت و اقصر ~~هفتاد ذراع. بامدادی # ~~برخاستند و ایشان را داعیهآ خروج از زمین بابل پیدا شده بود. اول کسی ~~بود که در سیر شروع # ~~کرد عادبن ارم بود وابتداء مسیر روز یکشنبه کرد و بر سمت فرزندان یافث ~~بن نوح گشتند # ~~[11 _ ب]. چون قدری راه برفتند منادیی از هوا آواز داد که «یا عاد خد ~~یمنة »5 به زمین بمن # ~~فرود آمدند ms023 و از این سبب آن بلاد را « یمن » نام کردند و آن روز را یوم ~~الاأحد لقب نهادند # ~~برای آنک روز اول بود. روز دوم ثمود بیرون آمدند و اقتفاء 6 اثر عاد ~~کردند و به «چجر» PageV01P055 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0063.png) # ~~رفتند و آن موضعی است در و سط شام و حجاز نزدیک ساحل دریا و آن را «حجر ~~» از آن نام # ~~کردند که در کنار آن زمین نشسته بودند و کأنهم اختجرواها. 1 و چون روز ~~دوم بود یوم الاثنین # ~~لقب کردند . روز سیوم صحار نقل کردند و به تهامة نزول کردند و اتهام، ~~اقتصار است و چون # ~~روز سیوم بود یوم الثلاثاء گفتند. و در روز چهارم جاسم خروج کردند و به ~~حجاز توطن # ~~ساختند و بواسطهآ آنک میانهآ ایشان و برادران آن زمین حاجز بود حجاز ~~نام کردند و روز # ~~چهارم بود یوم الازبعا تسمیه کردند. و در پنجم طسم تحویل نمودند و به ~~عمان و بحرین ساکن # ~~شدند و چون روز پنجم بود یوم الخمیس لقب نهادند. و روز ششم جدیس سایر2 ~~شدند و # ~~به جانب یمامه فرود آمدند و آن زمین را «نجوا» نام کردند که از موضعی ~~ناخوش خلاص شده # ~~بودند و چون با برادران جمع گشتند آن را روز جمعه گفتند و در روز هفتم ~~«وبار» ظعن # ~~کردند3 و او از برادران کو چک تر بود در میان صنعا و نجوا که بلادی ~~بغایت واسع است نزول # ~~کردند و آن دیار را «وبار» گفتند و آن زمین سیصد فرسخ در مثل آنست4. و ~~فرزندانش بسیار # ~~شدند و إبل وبقر وغنم وافر حاصل کردند. صورت احوال اصل عرب این بود ~~انشاء الله تعالی # ~~انقراض ایشان هم نموده شود. بتوفیق الله تعالی. # و چون اولاد آدم بیرون آمدند دیگر اولاد را در بابل رغبت اقامت نماند. در ~~یک 5 PageV01P056 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0064.png) # ~~ملوک العرب والعجم # ~~روز «خراسان وهیطل» و عالم بن سام و شام و روم پسران نوت ms024 بن سام و ~~اذریا، و از میان # ~~فرزندان سورد بن سام1 کرمان و مکران ارنحال نمودند و هریک در ناحیهای ~~که به اسامی # ~~ایشان منسوب است مقام ساختند و هریک به لغتی که درین زمان اولاد ایشان ~~[12 - الف] # ~~بدان تکلم می کنند تلفظ کردند و از اولاد ارفخشد در بابل جم بن نویجهان ~~بماند و به امر # ~~سلطنت مشغول شد و لغت وی همچنان سریانی بود # ن کر سلطنت شدید # و چون نهصد سال از هجرت ایشان بگذشت اولاد ارم، «شدید » را برخود پادشاه # ~~گردانیدند و او را بواسطهآ شدت بأس و قوت بطشت، شدید نام بود و با خود ~~گفتند هیچ کس را # ~~از جنس بشر بر ما تسلطی نماند بواسطهآ بسطی که حق تعالی در جسم و عدد ~~ایشان نهاده بود # ~~لاجرم تکبر کردند و بر دیگران به حقارت نظر کردند. و تمامت اولاد آدم ~~در تحت حکم او # ~~در آمدند و به زراعت و عمارت و حفر انهار و غرس اشجار مشغول شدند و ~~حبوب زروع # ~~ایشان بیرون از وصف2 بود در عظم و کبر. و درین روزگار در بلاد حضرموت ~~کوزهای از # ~~خزف یافتند و در میانهآ آن یک خوشهآ گندم بود به وزن یک من، هر دانهای ~~مانند تخم مرغی، # ~~و درحضرموت شیخی بود که عمرش به پانصد سال رسیده بود و او را پسری و ~~پسر پسری بود که # ~~سیصد سال عمرداشت پیش پسر پسرش میرفتند او را خرف یافتند متویجه پدرش ~~که اوسط 3 PageV01P057 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0065.png) # ~~ود شدند او را نیز هم خزف یافتند اما از پسر عاقلتر بود نزد پدربزرگ که ~~پانصد ساله بود # ~~رفتند کامل الرای و ثابت العقل بود، گفتند مشکل ما دو شد. اول از سبب ~~نقصان عقل کوچکان # ~~سؤال کردند گفت پسر کو چک را زنی سلیطه بود و او را ایذا می کرد از آن ~~جهت خرف شده # ~~است و پسر میانی را زنی متوسط الحال ms025 بود عقل او میانه حالست ،اما مرا ~~زنی سازگار # ~~خدمتکار موافق هست ، بواسطهآ موافقت او عقلم هنوز برکمالست . بعد از آن ~~خوشهآ گندم بدر # ~~آوردند، شیخ چون آن را بدید بگریست و گفت این از زروع عادبن ارم است. ~~آن گاه التماس # ~~کردند از سیر ملوک عاد ایشان را اخباری کند. پیر گفت از آبا و اجداد به ~~من رسیده است که # ~~حق تعالی ایشان را به مزید عقل و علم اختصاص فرموده بود، همواره در ~~معدلت کوشیدندی و # ~~دست ظالم از مظلوم کوتاه گردانیدندی [12 - الف]، و شدید در زمان سلطنت ~~، قاضیی در # ~~حضرموت نصب فرموده بود و از بیتالمال او را اجرایی1 معین ساخته. یک سال ~~بگذشت و # ~~هیچ کس نزد قاضی ترافعی2 نکرد برخاست و به خدمت شدید آمد که مرا از این ~~شغل معاف # ~~دار چه هیچ کس به تداعی3 پیش من نمی آید. گفت تو به کار خود میباش. بعد ~~از روزی چند # ~~دو شخص پیش وی آمدند یکی گفت ایهاالقاضی زمینی ازین مرد خریدم که بدان ~~زرع کنم # ~~چون به حراثت مشغول شدم معدنی زر در آن ظاهر شد اکنون بفرمای که ثمن ~~ارض به من # ~~رساند و آن را استرداد کند که من زمین را تنها بی معدن خریده بودم قاضی ~~از آن شخص دیگر # ~~سؤال کرد چه میگویی؟ گفت من زمین و هرچه در آن بود فروختهام فسخ عقد و ~~اقالت بیع # ~~نمی کنم. قاضی سؤال کرد که هیچ فرزند دارید؟ اولین گفت مرا پسری بالغ ~~هست ، و آخرین # ~~گفت مرا دختری در رسیده. قاضی در میانهآ ایشان عقد نکاح بست و زمین و ~~معدن بر ایشان # ~~مفوض گردانید. و چون شدید سیصد سال پادشاهی کرد وفات نمود. PageV01P058 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0066.png) # ~~ملوک العرب والعجم # ن کر سلطنت شداد عاد # اولاد ارم جمع شدند و شداد را سلطان کردند و او بواسطهآ کثرت عدد وعده ~~بغایت # ~~متکبر و متجبر بود. اولاد ارم را در ms026 اطراف واکناف عالم متفرق گردانید و ~~سه شخص را از قوم # ~~خود اختیار کرد: برادرزادهآ خودش ضحاک بن علوان بن عملیق بن عوج بن ~~عاد، بر اولاد سام # ~~سلطان ساخت از یمن متوجه بابل شد. جم جهت آنک طاقت مقاومت با او نداشت ~~فرار بر قرار # ~~اختیار کرد. ضحاک در عقبش برفت و اسیر گردانیده روده وامعان1 او بیرون ~~آورد و باقی # ~~جسدش را پاره پاره گردانید و برجای وی به سلطنت بنشست و فرزندان و ~~اتباع جم بگریختند # ~~وبه جبل دنباوند2 متحصن شدند، دیگر شداد برادرزادهآ ضحاک یرتوح بن غانم ~~بن علوان بر سر # ~~یافث فرستاد و در آن [13 - الف ] زمان پادشاه ایشان فراسیاب بن ترک بن ~~یافث بود. پسر نوح # ~~او را بقتل در آود و بر آن ملک غالب گشت و گویند رستم زال که مشهور است ~~از اولاد او بوده # ~~چه در طول و عرض جسم دستان 3 با عادیان مشابهتی داشت ، دیگر شداد ~~ولیدبن ریان بن # ~~عملیق بن عوج بن عاد، بر سر اولاد حام فرستاد. و در آن هنگام سلطان بنی ~~حام، مصر بن قبط # ~~حام بود که شهر مصر را بناکرد و ولید او را بقتل آورد و بر ملک او مسلط ~~شد. و بعد از وی # ~~ولیدبن مصعب که فرعون موسی بود ملک گشت . و اینکه حق تعالی از زبان وی ~~در قرآن # ~~می فرماید که : « الیس لی ملک مصر» 4 مراد مملکت مصر بن قبط است نه شهر ~~مصر تنها، چه او # ~~بر تمامت اولاد حام پادشاه شده بود و گویند جالوت جبار که داود او ~~راکشت از اولاد فرعون PageV01P059 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0067.png) ### | تجارب الامم فی احبار # ~~موسی است و بالای وی هشت باع1 ماضی بود و در آن روز که داود وی را به ~~قتل آورد # ~~جوشنش هزار و هشتصد رطل و سپرش دویست رطل و خودش صد رطل بود. # ذکرعوج عنق # آوردهاند که در زمان شداد ، جباری بود که ms027 او را عوج خواندندی و نه از ~~اولاد عاد بود # ~~بلکه از دیگر اولاد آدم بود، و حق سبحانه و تعالی جسمی عظیم و جسدی ~~طویل و عریض # ~~بهوی داده بود چنانک بعضی گویند بالای او سی و سه هزار و سیصد وسی و سه ~~ذراع و ثلث # ~~ذراعی بود. چون گرسنه شدی دست در دریا فرو بردی و ماهیی بر آوردی و به ~~آفتاب کباب # ~~ساختی و خوردی و چون به طوفان نوح ، عالم و عالمیان غرق گشتند آب به ~~زانوی وی نرسیده # ~~بود و عمرش سه هزار و سیصد سال بود. در زمان حیات آدم متولد شده بود و ~~تا زمان # ~~موسی بن عمران باقی مانده و شداد وی را با ولیدبن ریان به مصر فرستاد و ~~در هنگام توقف # ~~بنی اسرائیل در تیه برخاست و به کوهی از جبال شام و به مقدار معسکر ~~موسی سنگی قطع کر # ~~دو بر سرنهاد و متوجه (13_ ب] ایشان گشت تا برایشان زند و هلاک کند. حق ~~تعالی جراد2را # ~~امر فرمود تا آن سنگ را به مقدار سر عوج تقویر 3 کردند و مانند طوقی در ~~گردن او افتاد. # ~~موسی - علی نبینا وعلیه السلام - بر وی خروج کرد و عصایی در دست ، طولش ~~چهل گز، و # ~~حضرت عزت موسی را قوت داد تا چهل گز جستن کر دو عصا بر کعب عوج زد فی ~~الحال # ~~بیفتاد و بمرد. PageV01P060 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0068.png) # ذ کر ساختن شداد عاد ارم ذات العماد التی لم یخلق مثلها فی البلاد1 # چون شداد خبر جنت و انواع حور و قصور و ثمار و اشجار آن شنید با عظماء ~~قوم # ~~گفت میخواهم که بر هیأت و صفت جنت شهری بناکنم و این مقالت عتوا و ~~تجبرا و تکبرا2 # ~~علی الله تعالی بود. پس صد قهرمان 3 بر سر آن کاربرگماشت ، در تحت ~~فرمان هر یکی هزار # ~~مرداز عمل و کارکنان ، و فرمود تا در اطراف و نواحی یمن ms028 تطواف کنند4 و ~~زمینی خوب نزه5 # ~~بطلبند و در آن شهری بنا کنند از زر و نقره مفصص 1 به جواهر و یواقیت . ~~چون موضع # ~~موصوف پیدا شد، شداد طرح آن کشیده فرستاد و عمال ثلاثه7 را که ذکر رفت ~~کسی فرستاد تا # ~~هرچه در بلاد ایشان زر و نقره و درر و جواهر و یواقیت و مشک و عنبر و ~~زعفران باشد حمل # ~~فرموده بود ، و هرچه زر و نقره و جوا هر بود حاصل کرده به خدمت شداد ~~محمول داشتند. # ~~شداد امر فرمود که از زر و نقره، مانند خشتها8 را بر هم الزاق 9 کنند ~~به زرگداخته، و آن مدینه PageV01P061 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0069.png) # ~~را غرفه بر بالا [ی] غرفه بناکنند و عمودها از زبرجد و جزع1 و فیروزج ~~در زیر آن # ~~غرفها برپای دارند و در میانهآ آن مدینه ، وادی عظیم که از چهل فرسخ ~~بیرون آورده بود # ~~جاری گردانند[14 - الف] و جویها از آن در زیر سکک3 و کوچهها روانه ~~سازند تا شاطی # ~~انهار و کنار جویها به زر سرخ و سبز و زرد مطلا کنند و درختها غرس کنند ~~از ذهب و فضه بر # ~~شکل مجموع اشجاری که در بلاد است واز جنس ثمار ایشان از جوا هر بر آن ~~آویزند. و طول # ~~و عرض شهر دوازده در دوازده فرسخ گردانند و سور3 سیصد آرش، و سیصد هزار ~~قصر در # ~~میانهآ شهر مفصص به جوا هر ظاهرا و باطنا بناکردند و در وسط بلده بر ~~شاطی وادی از برای # ~~خاصهآ خود ، کو شکی بغایت بلند سازداد5 چنانک بر دیگر قصور بتمامت مشرف ~~بود و از # ~~جملگی مرتفع ، و دری از در مکلل به انواع حبات و اصناف یواقیت بر آن ~~تعبیه # ~~فرمود و بندقهاای مشک و زعفران ترکیب کردند و در شوارع و طرق قصور # ~~انداختند و ارتفاع مجموع قصور وغرف علی السویه در سمک7 هوا سیصد گز ، و # ~~طول سور پانصد گز بود و داخل ms029 و خارج به نقره و ذهب مطلا، و در حوالی ~~سور # ~~هزار منظره بدان قیاس. و آن مدینه به پانصد سال تمام گشت پس شداد بنیاد ~~کفر # ~~و طغیان کرد و با خلق به ظلم و ستم با پیش آمد ؛ «إن الانسان لیطغی ان # ~~رآه استغنی»8. PageV01P062 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0070.png) # ذ کر رسالت هود علی نبینا وعلیه السلام # چون حضرت عزت خواست که بر شداد الزام حجت فرماید تا وی را حجتی نماند1 # ~~«لثآلا یکون للناس علی الله حجة بعد الرسل» 2 هود را علی نبینا وعلیه ~~السلام - اصطفا فرمود # ~~وازمیانهآ آن قوم 3 اجتباکرد و مبعوث گردانید و او هود بن خلد بن خلود ~~بن عیص بن عملیق بن # ~~عادبن ارم بن سام بن نوح است . پس نزد شداد آمد و وی را به طاعت و ~~توحید الله تعالی # ~~دعوت کرد و او بر کفر خود مصر بود. و رسالت هود وقتی بود که هفتصد سال ~~از سلطنت شداد # ~~گذشته بود. هود وی را به عذاب و نکال 6 خدای تعالی انذار می فرمود، او ~~از معاصی دست # ~~نمی رسانید. در اثناء آن حال دو کس از موکلان برسیدند و خبر اتمام ~~مدینه آوردند. عزیمت # ~~آن صوب کرد و با سیصد هزار کس از اهل بیت و سیصدهزار از قیاد جنود5 ~~رحلت کرد و پسر # ~~خود مرثد1 را درحضرموت که دارالملک بود خلیفه گردانید و گویند به خدای ~~تعالی ایمان # ~~آورده بود و هود را تصدیق کرده و این معنی نهان میداشت . چون شداد به ~~یک میل نزدیک # ~~آن عمارت رسید آواز صیحهای از آسمان بیامد، شداد با تمامت عساکر و عدت ~~که در شهر # ~~بودند هلاک گشتند و آن موضع خاوی7 بماند « فتلک بیوتهم خاویة بما ~~ظلموا»8. و در زمان PageV01P063 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0071.png) # ~~معاویه بن ابی سفیان شخصی که او را عبدالله قلابه گفتندی به آن عمارت ~~رسید و صورت حال # ~~وی چنان بود که شتری چند از آن او متنفر ms030 1 شده بود و در آن صحاری می ~~گردید و طلب # ~~جمال می کرد ناگاه شهری دید قصد آنجا کرد چون رسید، مدینهای یافت از ~~ذهب و فضه، # ~~متحیر ماند و خوفی و رعبی در دلش پیدا شد از صباح تا رواح2 بر حوالی ~~سور میشتافت تا # ~~به دروازه رسید دری بغایت سر به آسمان کشیده از زر و نقره منحوت3 دید ~~با خود گفت # ~~بهشت موعود اینست «الحمدلله الذی بلغنیها»4 آن گاه شتر را که بدان سوار ~~بود به دروازه # ~~بخوابانید وعقل کرد5 وخودبه شهررفت قصور ودؤر1 وانهار واشجاربه آن صفت ~~که ذکررفت # ~~مشاهده کرد هیچ آدمی زاد در آنجا ندید بترسید و متحیر شد و اندیشه کرد ~~که اگر در تمام # ~~سکک و شوارع7 شهر بگرددشاید که راه دروازه گم کند خواست که ازآن ~~جواهرنفیسه # ~~مقداری قلع کند میسرش نشد از بنادق 8 مشک و زعفران عددی چند با خود ~~برداشت و بیرون # ~~آمد و بر شتر سوار شد و متوجه معاویه گشت و قصه بآسرها9 بیان نمود و ~~بنادق را بسپرد و # ~~آنها بسبب طول زمان متغیراللون والرایحه شده بودند. معاویه فرمود تا ~~کوفتند و بیختند، # ~~رایحه مشک و زعفران از آن پیدا آمد. کس فرستاد و کعب الاحبار10 را طلب ~~فرمود و ازو PageV01P064 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0072.png) # ~~سئوال کرد که هیچ[ 15 - الف] خبر به تو رسیده است که در دنیا شهری هست ~~از زر و نقره و # ~~جواهر. گفت بلی اینکه حق تعالی در کتاب خود ذکر فرموده که «ارم ذات ~~العمادالتی لم یخلق # ~~مثلها فی البلاد»1 معاویه گفت بانی آن که بوده است؟ کعب گفت شداد بن ~~عاد، و قصه را تمام # ~~بیان کرد. معاویه گفت در دخول آن آدمی را سبیل هست ؟ گفت چگونه در ~~موضعی که از # ~~خلایق در حجابست امکان دخول باشد. اما حضرت رسالت فرمود یک شخص از عرب ~~صفته # ~~کذا وکذا، در آن شهر خواهد رفت . در آن اثنا کعب را ms031 نظر بر عبدالله ~~قلابه افتاد گفت آن # ~~عرب موصوف اینست و یمکن که خود رفته باشد معاویه از دقت نظر کعب عظیم ~~متعجب شد و # ~~گفت حضرت عزت ترا علمی وافر ارزانی داشته است . کعب گفت بدان خدای که ~~محمد را # ~~براستی مبعوث گردانید که هیچ چیز حق تعالی نیافریده که ذکر آن در تورات ~~نفرموده چنانک # ~~در قرآن مجید فرموده که « و کتبنا له فی الآلواح من کل شیء موعظة و ~~تفصیلا لکل شیء» ا پس # ~~معاویه از عبدالله قلابه عذر بسیار طلبید و هزار دینار بد و صلت کرد. # ذکر وصول بسطام به حفیره3 شداد عاد واخبار آن # آوردهاند که شخصی بسطام نام در حضرموت بود که بر حفیره شداد رسیده بود # ~~حکایت کرد ازبد و صبا4 و مبدا نشو و نمای شنیدم که در جبال حضرموت ~~مفازهآ عظیم مهیبه # ~~هست که مردم آنجا نمیتوانند رفت با قوم خود گفتم مرا رغبت دخول و ~~تماشای آنست اگر # ~~کسی موافقت می کند. یکی از شبان حدیث السن 5 موافقت نمود پس شمعچهای ~~مهیا گردانید و PageV01P065 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0073.png) # ~~ر کوهای 1 مملو از آب وطعام وافر با خود برداشتیم و متوجه آن جبل شدیم. ~~چون سیر ما # ~~منتهی شد جامهها از تن جدا کردیم و شمعچه را مشتعل ساختیم و ابتدا بسم ~~الله کرده در رفتیم # ~~مفازهای پیش آمد عرض آن بیست ذراع و طول آن در هوا پنجاه ذراع، چون ~~قدری از آن # ~~مسافت قطع کرده شد درجی 2 عادی بر عرض بیست ذراع، وسمک 3 ده ذراع ظاهر ~~گشت عزم # ~~هبوط آن کردیم پایهابرگردن یکدیگرنهادیم و فرو می رفتیم آن روز تا شب ~~هنگام [15_ ب] # ~~بدین موجب سیر نمودیم تا صد درجه بدان طریق فرو رفتیم آزجی4 عظیم دیدیم ~~در طول و # ~~عرض صد ذراع و در صدر آن سریری و مذهب مرضع به جواهر بر فوق آن شخصی ~~عادی # ~~عظیم الجسد خوابانیده چنانچه تمامت آن تخت ms032 را مشغول ساخته هفتاد حلهآ ~~زربافت بر او # ~~پوشانیده و در منتهی ازج نقبی در عرض یک گز و اوج سه ذراع و از آن ~~روشنی پیدا می آمد # ~~و بر بالای سریر لوحی ذهبی نهاده سطری چند بر آن مکتوب . نزدیک میت ~~شدیم و چون # ~~دست بر او مالیدیم تمامت جامهها و اعضاهای وی منمحق 5گشته الا قضبان ~~ذهب که برحال # ~~خود مانده بود چون آنها را جمع کردیم قریب صد رطل بود درین اثنا ضوء ~~برنقب کم شد # ~~دانستیم که شب درآمد استراحت کردیم چون صباح شد با صاحب خود گفتم تدبیر ~~بیرون # ~~شدن چیست ؟ گفت ازین راه که آمدیم رجوع ممکن نیست درجات بغایت مرتفع ~~است و شمع # ~~نیز منطفی1 شده چاره آنست که از این نقب به در رویم باشد که خلاص حاصل ~~شود پس آن # ~~قضبان طلا ولوح مسطور با خود برداشتیم و قریب صد ذراع در آن مضیق سلوک ~~کردیم. # ~~برکنار آن کوه دریایی پیدا شد سه روز انتظار نمودیم و از بقیهآ طعام و ~~شرابی که محمول PageV01P066 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0074.png) # ~~داشتیم تناول میکردیم در روز چهارم جمعی در بحر می آمدند ایشان را آواز ~~کردیم حبلی # ~~به ما انداختند بدان تمسک نمودیم و در کشتی نشستیم شاطی1 بحرنزدیک بود ~~بعد از لحظهای # ~~بیرون آمدیم و زر را در میان خود قسمت کردیم و لوح حصهآ من افتاد. ~~بازدیگر باره رغبت # ~~مراجعت نمودیم چندانچه سعی کردیم سمت آن را معلوم نکردیم، بازگشتیم و ~~آن لوح یک # ~~سال با ما بود هیچ آفریده نمی یافتیم که قرائت آن کند. ناگاه شخصی ~~حمیری از اهل صنعا پیدا # ~~شد که آن خط میتوانست خواند این ابیات نبشته بود شعر: # ~~اعتبر ایها2 المغروربالعمرالمدید3انا شدادبن عاد صاحب الحصن المشید4 # # [الف -16] وآخوالبأس والقة والمال الحشید %~% و ان اهل الارض لی کل من ~~الخوف الوعیده # # فاننا کنا فی ضلال قبل هود %~% فدعانا - لوقبلناه -الی ألآمرالرشید7 # ~~فعصیناه ونادینا8 الآهل من محید فآتتنا صیحة ms033 تهوی من الأفق البعید # فتوافینا10کزرع وسط بیداء حصید11 PageV01P067 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0075.jpg) ### | تجارب الامم فی اخبار # ذ کر سبب دفن شداد عاد در جبل حضرموت # با وجود آنک وفات او درارم بود # یکی از علماء حمیر را سئوال کردند که چون شداد به نزدیک ارم وفات نمود ~~قبر وی # ~~چگونه در آن غار مشاهده کردند؟ گفت سبب آن بود که مرثدبن شداد که در ~~حضرموت خلیفهآ # ~~پدر بود چون خبر وفات شداد بدو رسید فرستاد و جسدش به صبر1 و عسل مطلا ~~گردانید 2 و # ~~در آن غار مدفون ساخت و بعد از شداد اهالی و متوطنان ممالک بر عمال ~~ثلاثه آعنی ضحاک # ~~و ولیدبن ریان و غانم بن علوان عاصی شدند و از تحت حکم ایشان بیرون ~~رفتند. عمال ثلاثه # ~~مرثد را ازین خیال اعلام دادند لشکری انبوه به امداد هریک روانه داشت ~~تا به قهر و قسر3 باز # ~~بلاد و عباد را برجادهآ طاعت ایشان در آوردند و از این عمال ثلاثه از ~~ضحاک صاحب ثروت # ~~تر نبود و در شهر بابل مسکن داشت و مدینهآ بابل خود مبنی او بود و در ~~جبروت و عتو 4 # ~~به مرتبهآ قصوی رسیده بود. و در زمان مرثد سه شخص خروج کردند و کار ~~ایشان در اطراف # ~~اقطار منتشر گشت از اولاد عابربن شالخ بن ارفخشد فالغ بن غابر که جد ~~ابراهیم است صلوات PageV01P068 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0076.jpg) # ~~ملوک العرب والعجم # ~~الله علیه و قحطان بن غابر جد ثمانیان ، ولام بن غابر. اما فالغ در فضل ~~و منظر و قدر و مخبر1 # ~~بر اقران خود فائق گشت ، و قحطان در کثرت نوال وجود و عطا افضل اهل آن ~~عصر شد. و # ~~سبب تسمیهآ او بدین واسطه بودی که اگر قحطی و تنگی در میان خلایق بودی ~~به عطا یا و بذل # ~~او زایل شدی، و لام بن غابر به علم و براعت و زهد و عبادت در عالم علم ~~گشت و اسفار2 آدم # ~~و ms034 شیث و نوح به دست او افتاد و نعت پیغامبر آخرالزمان علیه الصلوة ~~والسلام از آنها معلوم # ~~کرد[16 _ ب ] چون خبر زهادت او به ضحاک رسید او را طلب کرد که از دین ~~حق بازدارد # ~~لام که این حال شنید با سران هفتگانه از ارض بابل جلا کرد و به روم رفت ~~و اقامت نمود و قبهآ # ~~رصاصی3 جهت مدفن خود بناکرد بر طول و عرض و سمک یک جریب، و فرزندان ، ~~پدر را # ~~در آن قبه دفن کردند. # حکایت قبهآ لام بن غابر # شخصی از عرب حکایت کرد که در ایام معاویه برادری داشتم در روم اسیر شده. ~~به # ~~طلب او رفتم چون به قسطنطنیه رسیدم روز عید نصاری بودو قیصر با عظماء ~~جنود و قسیسین و # ~~رهابین4 به زیارت بیعه5 شده بودند به آواز بلند بنیاد قرائت قرآن کردم. ~~رهابین بر من دویدند # ~~با تهدیدی عظیم. قیصر ایشان را منع کرد و مرا بخواند و گفت چه کسی؟ ~~گفتم مردی عرب که # ~~برادر من فلان سال اسیر کردهاند به طلب برادر آمدهام. گفت در بیعه چرا ~~به آواز بلند قرآن PageV01P069 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0077.png) # ~~خواندی؟ گفتم بدین وسیله به خدمت تو توانستم رسید. فرمود تا برادرم را ~~از حبس اطلاق # ~~کردند و مرا توقیف فرمود روزی چند اقامت کردم. شب هنگامی مرا طلبید و ~~از احوال معاویه # ~~سؤال کرد. آنچه دانستم عرضه داشت. فرمود که ما را رغبت سفری شده است ~~اگر با ما # ~~مصاحب باشی موجب منت گردد. گفتم فرمان تراست . آنگاه طعامی آوردند با ~~همدیگر # ~~تناول کردیم. بامداد قیصر ترتیب راه کرده با هزار سوار از بطارقه1 و ~~عظماء جنود متوجه # ~~گشت در بیابانی عظیم و بعد چهارماه به قبهای منتهی شدیم بزرگ، بر جنب ~~آن نهری جاری. با # ~~تمامت لشکر نزول فرمود من در حوالی قبه طواف کردم، هیچ منفذی نبود ~~ابتدا به قرائت # ~~سورةالبقره کرده سورة بعداخری میخواندم تا در سورهآ بعد بدین آیت منتهی ms035 ~~شدم که « ولو # ~~آآن قرآنا سیرت به الجبال اوقطعت به الارض وکلم به الموتی بل لله الامر ~~جمیعا».2 در آن قبه # ~~ظاهر شد همین آیت مکرر گردانیدم تا تمام مفتوح شد. قیصر از آن حال عظیم ~~متعجب گشت # ~~چه قیاصره پیش از او بسیار آنجا رفته بودند و آتش افروخته [17 - الف] ~~در اثناء صلی3، # ~~صاعقه پیدا شده تمامت مغمیآ علیه 4 گشتهاند و بازگردیدهاند. علی هذا ~~قیصر با تمامت # ~~اصحاب در قبه دخول کردند قبری از رصاص ، مضبب5 دیدند و نزدیک سرش لوحی ~~نهاده # ~~بر آن این ابیات مکتوب . شعر: # نا لام بن غابرالمعتاص %~% من ظلام الأشراک بالإخلاص # کنت بالله مؤمنا رب ادریس %~% و نوح و موقنا بالقصاص6 PageV01P070 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0078.png) # # قائلا لا اله الآ الهی %~% هو ربی الذی الیه مناص # # فاراد الضحاک ذوالکفر منی %~% آن اضاهیه بالعمی والمعاصی1 # # وسکنت الشعوب2 دهرا طویلا %~% خائفا هاربا من اهل الانکاص3 # # لأنال الخلود فی دار ملک %~% یوم یعتق الله فیه بالنواصی4 # # فبنیت الذی ترون بعون الله %~% ذی المن من صفایح الرصاص5 # # وآمرت البنین آن یقبرونی %~% جوفها فی ملاحفی و قماصی7 # # سوف یاتی8 بعدی بدهر رسول %~% من بنی فالغ الوری الخواص1 # # قانت عابد کریم رحیم %~% بالیتامی البائسین الخماص1 # # لیتنی قدعمرت حتی اراه11 %~% فأنال المنی وفضل الخواص1 # ~~0ا . منن طربی این بیت را ندارد. PageV01P071 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0079.png) # ~~آن گاه قیصر معنی ابیات از من سؤال فرمود به فارسی1 تفسیر ابیات با وی ~~بیان نمودم. مدح # ~~اعراب بسیار کرد و چون از قبه مراجعت نمود مراصلت تمام داد و جامههای ~~فاخر پوشید و # ~~سی سوار بدرقهآ من و برادر تعیین فرمود تا از سرحد خود بسلامت ~~بگذرانید. والله اعلم بحقیقة # ~~الحال وصدق المقال . # ذکر قحطان بن عابر2 ومآل وحال واولاد و آنسال وی # وقحطان بن عامر دختری از عابریان در تحت نکاح آورده و ده پسر از وی او را ~~پیدا # ~~آمد . یعرب بن قحطان، جرهم بن قحطان ، معتمربن قحطان ، متلمس بن قحطان ~~، عاصم بن # ~~قحطان ، حمیر ms036 بن قحطان ، منیع بن قحطان ، عاصی بن قحطان3. مجموع به ~~زبان عربی تکلم # ~~کردندی و بهفضل وجود، قدوه و پیشواء اهل زمان خود شدند و چون عمروبن ~~مرثد وفات # ~~کرد عادیان به عبادت اصنام مشغول شدند. شخصی از اشراف ایشان، معاویة بن ~~بکر نام، منکر PageV01P072 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0080.png) # ~~دین و فعل ایشان بود چون نصیحت او قبول نمی کردند برخاست و با اهل و ~~اموال از یمن # ~~مهاجرت کرد و به حرم مکه در ناحیه عرفات نزول کرد. و بعد از طوفان در ~~زمین حرم پیش از # ~~این معاویه بن بکر کسی متوطن نشده بود و موضع کعبه در آن هنگام تلی سرخ ~~بود مشرف # ~~برتمامت حرم، و چون عادیان در عصیان متمادی شدند و به دعوت هود علیه ~~السلام که # ~~پیغامبرایشان بود التفات نمی کردند به عذاب حق تعالی ایشان را انذار می ~~نمود ایشان منزجر و # ~~مرتدع 1 نگشتند. هود چون از اطاعت و ایمان ایشان مأیوس شد برایشان ~~دعاکرد2. حق تعالی # ~~باران رحمت از ایشان بازگرفت و سه سال یک قطره از آسمان نچکید قحط و ~~غلا بازدید # ~~آمد3. بعد از آن قیل بن مرثد 4 که پادشاه ایشان بود طایفهای از اشراف و ~~افاضل جمع کرد و # ~~به مشاورت مشغول شد. رای آن جماعت بر آن قرار گرفت که گروهی را به حرم ~~کعبه فرستند تا # ~~دعای باران کنند. و عادت عاد و سایر اولاد آدم چنان بود که هرگاه که ~~ایشان را مهمی یا پیش # ~~آمدی یا بلا و غلایی پیدا شدی به حرم متوسل شدندی. قیل بن مرثد هفت تن ~~از اصحاب # ~~اختیار کرد و خود سابع سبعه 5بود و در آن هفتگانه دو شخص هود را تصدیق ~~کرده بودند و # ~~ایمان به خدای آورده ، یکی را مرثدبن سعد 1 نام بود و دیگر رالقمان بن ~~هزال ، و با ملک قیل # ~~پانصد سوار لشکری بودند از اهل بیت و وزرا و عظما و یک ماه ms037 در راه ~~بودند چون به حرم # ~~رسیدند به خانهآ معاویه بن بکر نزول کردند. معاویه ایشان را عزیز داشت ~~و به شرایط ضیافت # ~~قیام نمود وطعام و شراب حاضر کرد و دو کنیزک گوینده7 نام ایشان [18 - ~~الف] جرادتان ، PageV01P073 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0081.png) # ~~ملازم مجلس ایشان کرد تا وظیفهآ تغنی بتقدیم رسانند، یک ماه بر این حال ~~بگذشت ، معاویه # ~~بن بکر پسر خود را گفت این قوم بهاستسقا1 آمدهاند و چنان به شرب و قول ~~این کنیزکان فریفته # ~~شدهاند که مقصود را مفقود کردهاند و مرا شرم می آید که این حال با ~~ایشان نمایم . پسرش گفت # ~~رای آنست که شعری بدین معنی انشادکنی و کنیز کان را تعلیم فرمایی تا ~~بدان تغنی نمایند، # ~~باشد که ایشان متنبه ومتیقظ2 شوند . معاویه بن بکر این ابیات انشاد کرد ~~و به کنیزکان آموخت . # ~~شعر: # لا یا قیل ویلک3 قم فهینم %~% لعل الله یصبحنا4غماما # فیسقی ارض عاد ، ان عادا %~% قد امسوا لا یبینون الکلاما # وقد خلفتم عادا جمیعا %~% سغابا لا یسیغون الشرابا # فانت عماد قومک یابن عمرو %~% و بحر ندیک5 ینسکب انسکابا # نمتک 6 الی المکارم والمعالی %~% ملوک خیر من وطی الترابا # فما هذا التهاون عن مقام %~% یرجی فیه قومک آن یجابا7 PageV01P074 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0082.png) # ~~ملوک العرب والعجم # چون کنیزکان این ابیات بخواندند، فهم معنی آن نمودند و با حال افتادند و ~~مرثدبن # ~~سعد که یکی از ثانی اثنین آن دو مؤمن بود گفت ایهاالملک تو از مقام خود ~~بواسطهآ شغلی کبیر # ~~بیرون آمدی ترک آن نمودهای و به این لهو ولعب مشغول شده، اگر خود آنجا ~~ایمان # ~~می آوردی به رسالت هود حاجت زحمت کشیدن نبود حق تعالی به رحمت خود ~~باران # ~~می فرستاد. قیل از کلام او درخشم رفت و گفت بر خیز پیش از آنک ترا قتل ~~کنم. مرثد و لقمان # ~~هردو بیرون آمدند و بهموضع کعبه رفتند چنانک قیل و دیگران معلوم ~~نکردند. # ~~مرثد این ابیات آغاز کرد. شعر: # یارب یا رب ms038 الکریم الماجدا %~% الأحد الفرد العلی الواحدا1 # ان ابن عمرو قداتاک طالبا %~% مستسقیا منک الیک راغبا2 ### | نهار کم ولیلم التماما ### | ولالقوالتحیة والسلاما # ~~آی فیل برخیر و انا دت گن. باسد که حداو بگرتادن ابری، سیراب کردالد ما ~~را و سررمین عاد # ~~را. که مردم عاد، ازشتی ی وامس بویند. ار چین بی آبی به زکده ماندن نه ~~پیر ونه جوان PageV01P075 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0083.png) ### | تجارب الامم فی اخبار # # [18 - ب] مع معشر کافرة حجاد %~% فردهم یا رازق العباد # # فیرجعوا2 یارب خائبینا %~% اذ نصحوا بالبعث موقنینا3 # # و یخلعوا الانداد والاصناما %~% ویجعلوا بینهم اماما # ~~بعد از آن مرثد نشست و لقمان برخاست و دست برداشت و گفت . شعر: # # با رب انی مؤمن مصدق %~% وانت ربی للهدی موفق # # من4 یا رب علینا منا %~% فلن یشوب5 الجود منک ظنا # # بعمر سبع نسور نبقا2 %~% دهرا طویلا یفوت سبقا # # حتی اکون فی الآنام مثلا %~% ولاأبال بعد ذلک الآجلا # ~~پس هاتفی به ایشان ندا کرد که دعاء هردو اجابت کرده شد. آن گاه قیل و ~~گروهش # ~~آمدند و در موضع کعبه به دعا مشغول گشتند، حق سبحانه و تعالی سه ابر از ~~برای ایشان # ~~بفرستاد یکی سفید و یکی سیاه و یکی سرخ ، و ندا آمد که ازین سه ابر یکی ~~اختیار کنید. # ~~ایشان بواسطهآ آنک سیاه را باران بیش بود اختیار کردند. از هوا آوازی ~~آمد که: # # اخترت رمادا رملا %~% لایبق %~% منکم %~% احدا # # لاوالدا اولا ولدا %~% 1 %~% ترکتم %~% همدا # ~~پس ابر سرخ و سفید متفرق شدند و ابر سیاه متوجه بلاد عاد گردید و فی ~~الحال به یمن رسید. # ~~قیل و اصحابش باز به خانهآ معاویه بکر رفتند و به شرب مشغول شدند و ~~مرثد و لقمان از ایشان PageV01P076 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0084.png) # ~~اجتناب کردند. اهل یمن چون ابر سیاه دیدند مسرور گشتند که حق تعالی از ~~برای ایشان باران # ~~فرستاد هذا عارض ممطرنابل هومااستعجلتم به1. چون آفتاب غروب کرد از ~~میان دو کوه # ~~بزرگ که در نواحی ایشان بود باد ms039 بیرون آمد و ابتداء آن ریح عقیم2 از شب ~~چهار شنبه بود تا # ~~چهار شنبهآ دیگر و هفت شب و هشت روز «سخرها3 علیهم سبع لیال و ثمانیة ~~ایام حسوما»6 # ~~(19 - الف ] و ایشان هفتادتن از اکابر بودند با قوم و تبع و هر روز باد ~~ده تن را از ایشان هلاک # ~~می کرد، و بادچنان گرم بود که پوست و گوشت ایشان را لخت لخت میکرد و از ~~هم # ~~میریخت . روز چهارشنبه آخرین ده کس بیش نمانده بودند و مهتر ایشان - ~~خلجان5 نام # ~~داشت. هود نزد ایشان آمد و گفت عذاب خدای را مشاهده کردید از معاصی باز ~~گردید تا شما # ~~نیز لاحق ایشان نشوید خلجان گفت کلا و حاشا نمیخواهیم که پروردگار تو ~~ما را در وقت # ~~مردن ضعیف بیند. و از هود سؤال کردند که چه کسانند در میان ابر؟ گفت ~~فریشتگاناند که # ~~به شما عذاب آوردهاند. خلجان گفت از حق تعالی درخواست کن که ما این ملا ~~یکه را به عوض # ~~کشتگان خود بکشیم تا متابعت تو نماییم. هود گفت حق تعالی اهل طاعت را ~~با اهل معصیت # ~~برابر نکند ولی شما از ضلالت بازگردید تا خلاص شوید. گفتند اگر مسلمان ~~شویم مردگان ما # ~~ازنده خواهند شدن؟ هود گفت هر که مرد روز قیامت زنده گردد، اما اگر شما ~~مسلمان شوید # ~~حق تعالی به عوض یکی ده تن شما را ارزانی دارد. خلجان گفت ما برادران و ~~یاران خود # ~~میخواهیم ،اگر ایشان زنده نمیشوند مرحبا بالموت . هود بازگردید و باد ~~از روزهای PageV01P077 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0085.png) # ~~دیگر سختتر آمد و هنوز روز به نیمه نرسیده بود که تمامت هلاک شدند مگر ~~خلجان که # ~~هردو دست خود را بریمین و شمال منفذ باد محکم کرد و این رجز آغازنهاد : # لم یبق الا الخلجان وحده %~% لا خیر فی سیف یفل حده # لالا ولابحر یغور مله1 %~% ان یاتنا الموت فلا2 ترده3 # ~~شب هنگام او نیز هلاک شد . مجموع گوشت و استخوان ms040 ایشان رفته بود و پوست ~~و قالب باقی # ~~مانده ، و هود و هرکه به او ایمان آورده بود بسلامت بماندند و هیچ المی ~~و آسیبی به روزگار # ~~ایشان نرسید بتوفیق الله تعالی . و قیل با اصحاب از حرم متوجه بلاد خود ~~کشید به تصور آنک # ~~باران آمده باشد و رخص و خصب4 پیدا شده و [19 _ ب]در راه به هزیله دختر ~~معاویه بن بکر # ~~رسیدند خبر قوم از و پرسیدند ، گفت «هلکت عاد» و تمام قصه بگفت . آه و ~~وایلا در گرفتند . # ~~بعد لحظهای حق تعالی بادی سرد فرستاد که اگر یک ساعت بر جمیع عالم ~~وزیدی تمامت # ~~خشک و ناچیز شدی . قیل و آن دیگر بدبختان در ساعت هلاک شدند پس مرثد و ~~لقمان که # ~~بسلامت ماندند روی به جانب هود آوردند ، چون به حضرموت رسیدند حکایات ~~دعاها و # ~~اجابت و هلا ک قیل و بقیهآ قوم به باد سرد با هود بگفتند مؤمنان را ~~ازین اخبار یقین زیاده شد و # ~~هود با ایشان درحضر موت وفات کردند الا لقمان که عمر هفت کرکس او را ~~ارزانی داشته # ~~بودند . بچگان کرکس را میستد و تربیت می کرد تا بزرگ میشدند و می مردند ~~، بچهآ دیگر # ~~میستد هم چنین تا به آخر رسیدند ، آخرین هفتصد سال عمر داشت و لبد5 نام ~~او بود . عرب PageV01P078 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0086.png) # ~~ملوک العرب والعجم # ~~گفتند : «طال الأمل علی لبد»1 لقمان و آن کرکس در یک روز وفات کردند . ### | حکایت # دعبل2 خزاعی گوید: علماء اهل حکایت کنند که هرتل ریگ که در بلاد عربست ~~مانند # ~~ریگ عالج و غیره مسکنی از مساکن قوم عاد بوده که باد آن را متلاشی ~~گردانید «ماتذر من # ~~شیء آتت علیه الاجعلته کالرمیم»3 ### | حکایت # ابن عباس گوید حق تعالی به مقدار سوراخ انگشتری باد بر قوم عاد فرستاده ~~بود ، چه # ~~اگر بیشتر بودی تمامت اهل عالم هلاک گشتندی، و این ریح عظیم باد جنوب ~~بود و کسانی که # ~~مردگان ایشان ms041 دیده بودند گفتند هر دندانی از آن ایشان مانند شتری بختی ~~بود بغایت بزرگ. ### | حکایت # دعبل خزاعی گفت عربی حکایت کرد که امیرالمؤمنین علی - کرم الله وجهه - ~~درآن سال # ~~که خلیفه بود گفت در حطیم حجر 6نشسته بودم ناگاه شخصی نزدیک آمدو سلام ~~کردواز [20 - الف] # ~~او امیرالمؤمنین پرسید که از کدام موضعی ؟ گفت از حضر موت آمدهام که ~~مسلمان شوم . او را # ~~شریعت محمدی آموختند بعد از آن امیرالمؤمنین پرسید که موضع آحقاف ~~رامیدانی؟ گفت گوئیا PageV01P079 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0087.png) # ~~قبر هود سئوال میکنی، گفت بلی. اعرابی گفت در عنقوان شباب با جماعتی ~~ازقوم خودطوف # ~~میکردیم به مغازهای رسیدیم آزجی مثقوب1 دیدیم و برصدرازج تختی از رخام3 ~~بغایت طویل # ~~و عریض و بالای آن مردی عادی خفته چنانک همه روی تخت را فروگرفته، رنگ ~~او گندم و # ~~ولحیه اوکثیف3 ، بر دست راست خوابانیده بر بالین او لوحی نهاده و این ~~کلمات بر آن نوشته : # ~~بسمک اللهم الهی العلی انا هودالنبی رسول ارب] العباد الی العاد وقبلهم ~~الی صاحب العماد6، # ~~فدعوتهم الی الایمان وخلع الآآنداد وألاؤثان فاخذتهم الحمیة فصاروا ~~عبرة للبریة، هلکوا # ~~بالریح العقیم فاصبحوا کالرمیم فبعدا لهم وسحقا و تعسا لهم و محقا5 . ~~امیرالمؤمنین فرمود # ~~راست گفتی آن مدفن هود است و فرمود که عرب را فرایض شریعت و قرآن ~~آموختند . # ذکر سلطنت یعرب بن قحطان # چون عادیان هلاک شدند یعرب بن قحطان برادران و قوم خود را جمع کرده و گفت # ~~عادیان منقرض شدند و ما بدان بلاد از دیگران احقیم. اتفاق کرده متوجه ~~آن بلاد گشتند و چون # ~~برسیدند، اصحاب خودرا در آن مواطن متفرق گردانیدند . و بعضی از ~~بقایایعاد که به هود ایمان # ~~آورده بودند در آن مواضع باقی بودند . یعرب با ایشان به سر میبرد و به ~~سلطنت قیام مینمود . # ~~چون مدتی برآمد اولاد قحطان غلبه شدند و طریقهآ عاد با پیش گرفتند از ~~تجبر و تکبر . بقایای PageV01P080 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0088.jpg) # ~~عاد چون این صورت مشاهده کردند کس ms042 به اطراف بلاد فرستادند و فرزندان ~~ارم بن سام بن نوح # ~~را دعوت کردند . از هر طرفی اولاد ارم روی بدان جانب نهادند و به ~~حضرموت جمع گشتند و # ~~عمروبن عامربن قیل از اولاد شداد را پادشاه خود گردانیدند و لشکری ~~بسیار حاصل # ~~کردنداولاد قحطان نیز رضا دادند . عمرو مدتی به شغل سلطنت قیام نمود و ~~چون اجلش # ~~دررسید [20 _ ب] در حضرموت در آزجی از آجر و گچ او را دفن کردند و او ~~را ابونعامه # ~~گفتندی از آنک شصت ذراع طول قامت او بود و بیست ذراع عرضش . # ذکر سلطنت ذی سلم # بعد از آن ذی سلم بن شدید بن ثابت بن قیل پادشاه شد و صدسال سلطنت کرد و # ~~نصرت و غلبه او را بود و به محاربت بلاد می رفت تا با صدکس از ملوک ~~محاربت کرد و صد # ~~شهر بگرفت و بر مجموع غالب آمد و در هر ناحیه شهری بنانهاد و صد دختر ~~بکر در عقد نکاح # ~~آورد و به جانب شام رفت و در زمین ایلیا که بیت المقدس است وفات کرد . ~~غاری در آن # ~~جبال از برای وی حفر کردند و او را به صبر و کافور مطلا ساخته آن جایگه ~~دفن کردند . ### | ذکر غار ذی سلم # عبدالله سلام حکایت کرد که چون داود مرتکب آن خطیه شد1 و به بلا مبتلاگشت ~~از # ~~خانه بیرون آمد و در کوههای ایلیا طواف میکرد تا به کوهی رسید که غار ~~ذی سلم در آن بود # ~~نگاه کرد مردی ضعیف نحیف زارنزار حزقیل نام . گفت ای حزقیل حق تعالی در ~~زهد ترا # ~~صبری تمام روزی کرده است . PageV01P081 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0089.jpg) ### | تجارب الامم فی احبار # ~~مصاحبت کرد . داود گفت هیچ عجب و تکبری در خاطرت خطور نمیکند ؟ گفت گاه ~~گاه # ~~می آید اما به دخول این غار میشکنم . داود پرسید که در آن غار چیست؟ ~~گفت در رو تا نگاه # ~~کنی . داود در غار رفت ، مردی ms043 دید عظیم طویل و عریض چنانک غار را ~~پرگردانیده ، # ~~گوشت و پوست او خشک شده ، نزدیک سرش لوحی نهاده و به عبرانی بدان نوشته ~~، داود # ~~بخواند : «بسم الله الملک الدائم، آنا ذوسلم الملک ملکت مائة عام و ~~بنیت مائة مدینة وهزمت # ~~مائة جیش ونکحت مائة عاتق1، وکنت ملکا اذلا یملک الاالله2 ، فصرت الی ~~آن صارت التراب # ~~الحافی والدود والهوام جیرانی و قعرالارض بیتی و ریح ندی الارض عطری ~~فمن رآنی فلا # ~~تغرنه الدنیا»3 . [21 - الف] # ذکر سلطنت عمروبن ذی سلم # و بعد از ذی سلم سلطنت به پسرش عمروبن ذی سلم قرار گرفت . فرزندان آدم را ~~جمع # ~~کرد به هر شهری که پدرش مسلط شده بود مالک گردید و تمامت خراج رسانیدند ~~و صد و # ~~بیست سال در کامرانی بماند و چون اجلش در رسید در زمین حضرموت به آزجی ~~بر سر تختی # ~~رخام دفن کردند . # ذ کر سلطنت شیخی از ملوک عاد # بعد از وی پیرمردی از اکابر آن عصر به پادشاهی بپذیرفتند و از زمان هود ~~بزیست تا PageV01P082 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0090.png) # ~~زمان صالح و بدو ایمان آورد و چون وفات کرد در ازجی محفور از جبال ~~حضرموت # ~~بر سریری از رخام مدفون کردند و بر لوحی نبشته در بالینش که این شخص از ~~ملوک عاد است # ~~عمر او هزار سال بود و هشتاد سال پادشاهی کرد تا حق تعالی صالح را بعث ~~فرمود . # ذکر وصول ابراهیم خلیل صلوات الرحمن علیه به شیخی عادی عابد متقی # کعبالاحبار روایت کند که ابراهیم صلوات الرحمن علیه در اثناء آنک به طلب ~~ضال # ~~رفته بود در جبال ایلیای شام ، ناگاه آواز تسبیحی شنید به زبان عربی ، ~~متوجه آواز گشت تا # ~~به آن مرد رسید . مردی عادی دید به نماز مشغول ، صبر کرد تا از نماز ~~فارغ شد . ازو سؤال # ~~کرد که کیستی؟ گفت از بقایای قوم عاد که ایمان به هود آوردهاند. گفت ~~قبلهآ تو کدام است ؟ # ~~گفت کعبه. گفت خوردن تو چیست؟ ms044 گفت برگ درختان. گفت مسکن تو کدام است ؟ ~~گفت # ~~در ورای این وادی . ابراهیم نگاه کرد وادی عظیم مهیب درنظر آمد . گفت ~~چون از این آب # ~~عبور می کنی ؟ گفت بر روی آب میروم . ابراهیم گفت برخیز تا بگذریم و به ~~منزل تو رویم . # ~~هر دو دست همدیگر را گرفتند و از وادی بگذشتند تا بدان غار که مسکن ~~عابد بود رسیدند . # ~~ابراهیم گفت عابد را که از برای من دعایی کن . عابد گفت امید به دعاء ~~من میداری و حال # ~~آنک بیست سالست تا مرا دعوتی محجوبه1 هست و مستجاب نمیشود . ابراهیم ~~گفت بر تأخیر # ~~اجابت2 دعا متأسف مشو [21 - ب] ، چه حق سبحانه و تعالی هرگاه که بندهای ~~را دوست # ~~می دارد در اجابت دعاء او تعجیل نمی فرماید و هرکرا دشمن دارد بالعکس . ~~و گفت آن دعا # ~~چیست که مستجاب نمیگردد؟ عابد گفت بیست سال باشد که جوانی خوش شکل فصیح ~~با # ~~لباس پاک و در جبین مبارکش نوری لایح چنانک ترا با او مشابهتی تمام هست ~~برمن گذشت # ~~وبه رعی3 مشغول بود. پرسیدم چه کسی؟ گفت اسحق بن ابراهیم خلیل الله. ~~گفتم خدایا اگر ترا PageV01P083 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0091.png) # ~~در زمین خلیلی هست او را به من نمای . ابراهیم گفت ایها الرجل الصالح ~~حق تعالی دعاء تو # ~~اجابت فرمود ، من ابراهیم خلیلم . عابد عادی با ابراهیم معانقه کرد . و ~~اول کسی که سنت معانقه # ~~نهاد آن عابد بود و بعد از آن بر هم سلام کردند و بگذشتند . شعبی گوید ~~این حکایت مقوی # ~~آنست که در قوم عاد عباد و اتقیا بودند . # ذکر ثمود واصحاب الحخر # آوردهاند که چون از مملکت عاد قریب پانصد سال بگذشت در عصر آزربن تارخ بن # ~~ماروخ بن اسروع1 بن فالغ بن عابر اولاد ثمود در بلاد ایشان که مشهورست ~~به حجر به تکبر و # ~~عصیان و تمرد و طغیان باپیش آمدند و به عبادت اصنام مشغول شدند و ایشان ~~دوازده قبیله # ~~بودند ms045 و ایل و مواشی ایشان به مرتبهای شد که در آن وادی جای برایشان ~~تنگ شد حضرت # ~~عزت ، صالح را به رسالت بر ایشان مبعوث فرمود و او از اشرف بیوت و اکرم ~~رجال ایشان # ~~بود . ثمود را به توحید دعوت کرد . قبول نمی کردند و صالح در مجالس و ~~محافل از عذاب # ~~خدای ایشان را تخویف مینمود ایشان ابا نمودند و چندین نوبت عزم قتل ~~صالح کردند و باز # ~~به جهت اقاربش مرتدع2 میگشتند . درین اثنا روز عیدی تمامت قوم بر بالای ~~کوهی رفته # ~~بودند . چون به طعام و شراب مشغول شدند صالح بیامد و گفت : «یا قوم ~~اتقواالله مالکم من اله # ~~غیره»3 عظماء قوم گفتند یا صالح اگر خواهی که ما ترا مصدق داریم و به ~~تو ایمان بیاوریم از # ~~این کوه ناقهای [22 - الف] عظیم الخلق آبستن که از سایر نیاق6 اکبر بود ~~بیرون آر که فی الحال # ~~به تو بگرویم . صالح از حضرت عزت شرم داشت اما ظن خود را به حضرت عزت ~~نیکو # ~~گردانید و از جنب ایشان دور شد و دو رکعت نماز بگزارد و دست برداشت و ~~گفت : خداوندا PageV01P084 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0092.png) # ~~میدانی که این قوم چه درخواست کردهاند ، مرا اجابت کن . چون از دعا ~~فارغ شد برفت و # ~~درمیان بنشست و به کلمات مشغول شدند ناگاه از کوه آوازی مانند آواز ~~زنان که در وقت # ~~ولادت کنند به گوش ایشان آمد . نگاه کردند ناقهای چنانک متمنای ایشان ~~بود از کوه ظاهر # ~~گشت و فی الحال بچه از وی جدا شد و در عقبش میدوید و هردو به چرا رفتند ~~. ثمود چون # ~~آن صورت مشاهده کردند از تعجب ایمان آوردند و یک روز و یک شب برایمان ~~بماندند # ~~چون بامداد شد بازگردیدند به کفر و عصیان ، و صالح را زجر کردند و از ~~میانهآ خود دور # ~~انداختند و گفتند برای این ناقه ما خدایان پدران را ترک نتوانیم کرد . ~~صالح گفت باری # ~~تعرضی به ms046 این ناقه و بچهاش مرسانید که عذاب خدا به شما نازل گردد . و ~~زمین و آب را باوی # ~~دو نصیب سازید یک روز ناقه و بچه را باشد و یک روز شما را. تمامت بدین ~~صورت راضی # ~~شدند و ناقه در شتا و صیف به مرعی بود و مواشی ثمود از و رمیده میشدند، ~~و هر روز که # ~~نوبت سقی او بودی هرچه در آن چاه آب بودی بیاشامیدی و چون سیراب گشتی ~~به قدر آن # ~~آب شیراز وی حاصل آمدی ، مجموع ظروف و اوانی1 پرگردانیدندی . و در ~~میانهآ ثمود # ~~دوجوان بزرگزاده بودند یکی را قدار نام بود و یکی را مصدح ، آن هردو یک ~~روز بیرون # ~~آمدند و با خود دو زن فاحشه و قدری خمر و قدری طعام مصاحب ، خواستند که ~~به شرب # ~~مشغول شوند طاقت نداشتند چه خمری بغایت سخت کهنه بود، به قدری آب جهت ~~مزج آن # ~~محتاج شدند . زنان گفتند امروز نوبت شرب ناقه است ما را در آن سبیلی ~~نیست . جوانان گفتند # ~~ما چرا این ناقه را نحر نکنیم تا آب خاص به ما و مواشی بماند. زنان ~~گفتند اگر شما چنین کنید # ~~ما هر دو زن شما شویم . [22 - ب] و فی الحال برقع از روی خود ~~برانداختند قدار و مصدح که # ~~جمال آن زنان مشاهده کردند بیخود شدند از فروغ روی ایشان، آن گاه به ~~شرب مشغول شدند # ~~تا طافح گشتند2 . پس هفت تن از سفهاء ثمود با خود منضم گردانیدند و روی ~~فرا ناقه آوردند . PageV01P085 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0093.png) # ~~ناقه از آب خوردن فارغ شده بود و شیر از پستانهایش مثل دو جوی روانه ~~بود. قدار حمله کرد # ~~و یک عرقوب1 او را به شمشیر بینداخت و مصدح آن عرقوب دیگر را، و آن ~~هفتگانه به زخم # ~~تیر ناقه را از پای درانداختند . ناقه فریاد عظیم می کرد و چون بچهاش ~~مادر را چنان دید برسر # ~~کوهی بلند رفت و او نیز فریادمی ms047 کرد تا او را نیز به قتل آوردند . ثمود ~~را چون این حال معلوم # ~~شد هریک با گزلکی2 متوجه ناقه شدند و گوشت میبریدند ، و قدار و مصدح ~~نیز آتش # ~~افروخته بودند و کباب میکردند و میخوردند . چون خبر به صالح رسید ~~سراسیمه و حیران # ~~پیش ایشان آمد و گفت ای قوم عقر کردید، اکنون عذاب خدا را آماده باشید ~~که خواهد رسید . # ~~ثمود از او عذر خواستند و گفتند علامت عذاب چیست که ما را بدان انذار ~~میکنی؟ - و این # ~~عقر یوم الاربعابود3 - صالح گفت : روز پنجشنبه رویهای شما زرد شود و ~~روز آدینه سرخ # ~~شود و روز شنبه سیاه . ایشان به سخن او التفات نکردند چون روز پنجشنبه ~~بامداد شد در روی # ~~همدیگر نگاه میکردند زرد میدیدند و روز جمعه، سرخ و شنبه سیاه . آن گاه ~~یقین عذاب # ~~حاصل شد . قدار و مصدح و آن هفت تن به منزل صالح رفتند که او را به قتل ~~آورند چون بر # ~~درخانهآ او رسیدند ملایکه ایشان را به سنگ هلاک گردانیدند. ثمود بر ~~صالح غلبه کردند4 که # ~~اینها را تو کشتهای . گفت فریشتگان کشتهاند . و میانهآ قوم صالح با آن ~~طایفهآ دیگر به مخالفت # ~~افتادند و میانهآ ایشان حرب قایم شد. یکی از رؤسای قوم گفت از میعاد ~~عذاب همین یک روز # ~~باقی است ، اگر صالح راست گوی است لازم نیست که خشم خدا بر خود زیاده ~~کنیم و اگر # ~~در وغگوی است او را توان کشت . براین راضی شدند و از برای خود قبرها می ~~کردند # ~~[23 - الف] و بر آن نشستند از اول شب و انتظار عذاب میکردند . چون ~~بامداد روز یکشنبه # ~~شد آوازی از آسمان بیامد و مجموع بمردند به هیبت سوء، الآ صبیان و ~~بهایم که به مرگ آسان PageV01P086 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0094.png) # ~~مردند و بکلی منقرض شدند . # ~~ذکر سلطنت نمرودبن کنعان و انقراض ملک ضحاک بن علوان # عبدالله سلام از علمای اهل کتاب روایت کند که نمرود ms048 بن کنعان از فرزندان ~~جمشید # ~~بود که در زمان وی زبانها متغیر و مبلبل1 شد و ضحاک ...2 او را به قتل ~~آورده و بر ملکش # ~~مسلط گشت و چون جمشید هلاک شد نویجهان پسرش از ضحاک گریخت و به بلاد ~~دنباوند # ~~مختفی شد تا زمان ضحاک منقرض گشت و به آخر رسید و در آن مدت کنعان و ~~پسرش نمرود # ~~در وجود آمده بودند . و این نمرود تا ملک عادیان منقرض شد همچنان ~~متواری و مختفی # ~~میبود درین اثنا به اکابر خود ضحاک و بایی افتاد و اکثر هلاک گشتند. ~~ضحاک نزد برادرش # ~~عالم بن علوان رفت به زمین ترکستان چه وی چنانچه بیان کرده شد اولاد ~~یافث بن نوح [بود] و # ~~از وی استمداد و اسستنصارنمود . اولاد ارفخشد چون غیبت ضحاک را معلوم ~~کردند # ~~فرستادند و نمرود را به بابل طلب داشتند و تاج بر سر نهاده و هر که را ~~از بقایای لشکر ضحاک # ~~در بابل بود تمامت را بکشتند و نمرود برمقر امارت ضحاک متمکن شد و ~~خزاین و اموال و # ~~زنان او را در تحت تصرف خود آورد و باقی حرم و حشم و حواشی و خدم او را ~~اسیر و عبید # ~~کردند . و ضحاک در خدمت برادر چون این اخبار معلوم کرد به تعجیل هرچه ~~تمام تر به بابل # ~~آمد مملکت از دست او زایل شده ، نمرود به سلطنت قرارگرفته ، شب هنگامی ~~در کو شک. # ~~خود رفت نمرود را دید بر تخت نشسته و هر دو زنان ...3 از غایت حزن مغشی ~~علیه6 گشت و PageV01P087 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0095.png) # ~~بیهوش بیفتاد . نمرود به عمودی آهنین او را ضربهای زد که هرگز برنخاست ~~. بفرمود تا او را # ~~به دنباوند1 بردند و زنده در گور کردند و تا غایت بر آن حال بماند . و ~~چون نمرود از کار # ~~ضحاک دل فارغ کرد عظیم متفکر2 و متجبر3 شد و بر خلق عالم مسلط گشت [23 ~~- ب]. # ~~منجمان را از ms049 اقطار آفاق به جهت خود جمع آورد و ارزاق ایشان مقدر کرد ~~تا در ملازمت وی # ~~قیام نمایند وهر صورتی که خواست صادر شدن ، ازپیش ، وی را اخبار کنند . ~~درین اثنا # ~~یک روز منجمان به جهت وی بار خواستند و در آمدند و گفتند ما به کتابهای ~~خود مییابیم که # ~~پسری از اهل بیت تو در وجود خواهد آمدن که مخالف با تو باشد و پادشاهی ~~و سلطنت تو # ~~در دست وی تباه شود و مملکت تو خراب کند . آن گاه بفرمود تا من بعد هر ~~پسری که از مادر # ~~در وجود آید ، او را فی الحال بکشند و اعتماد کل در دونت ، به چهارکس ~~داشت که آزر پدر # ~~ابراهیم یکی از آن اربعه بود . چون روزی چند بگذشت مادر ابراهیم حامله ~~شد و بواسطهآ صغر # ~~سن حمل او پیدا نیامد . چون حالت ولادتش بود ...4 آزر را گفت میخواهم ~~که نزدیک بت # ~~بزرگتر شوی و درخواست کنی که این وضع حمل بر من آسان گردد . آزر برخاست ~~و به خدمت # ~~بت بزرگ رفت . مقصود مادر ابراهیم ازین حرکت آن بود که در غیبت آزر وضع ~~حمل کند # ~~فی الحال که آزر غایب شد او را طلق5 گرفت و به گوشهای از خانه پنهان، ~~ابراهیم متولد شد که # ~~هیچ آفریده را خبر نبود مادر او را شیر داد و هم در آن جایگاه رها کرد. ~~آزر چو باز گردید از # ~~حمل سؤال کرد زن گفت فرزندی ناقص در وجود آمده بود نخواستم که به تو ~~عار لاحق # ~~گردد ، او را دفن کردم . آزر تصدیق کرد و رای1 او را تصویب نمود . بعد ~~از آن مادر به هر دو PageV01P088 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0096.png) # ~~روز یک نوبت رفتی که تعهد احوال او کند . ابراهیم را دیدی که ابهام1 ~~خود می مکید و شیر # ~~می خورد . و در هر روز چنان نشو و نما بکردی که دیگران در یک سال . چون ~~به چهار سالگی # ~~الهام ms050 فرمود که لابد این آسمان بدین عظمت را آفریدگار و قیومی باید که ~~باشد و حکایت و # ~~نگریستن وی بر کواکب و شمس و قمر چنان بود که حق تعالی در قرآن مجید ~~بیان فرمود : «فلما # ~~جن علیه اللیل رای کوکبا»2 [24 - الف] چون به هفت سالگی رسید مادر او ~~را برداشت و نزد # ~~پدر آورد و گفت تا غایت از بهر آن پنهان میداشتم که نمرود فرزندان را ~~می کشت. آزرگفت # ~~با ملک خیانت کردی . پس حضرت عزت شفقتی در دل آزر پیداکرد . چون بالغ ~~شد قصد # ~~کسر اصنام کرد ، چنانک خدای تعالی اخبار کرد : «وتالله لا کیدن اصنامکم ~~بعد آن تولوا # ~~مدبرین»3 . آن گاه نمرود را حال آن پسر معلوم شد . آزر را بگفت چرا تا ~~غایت قصهآ او را از # ~~من پنهان میداشتی ؟ گفت ایها الملک این فرزندیست که تو از وی میاندیشی ~~و شکستن # ~~اصنام دلیل آنست . اینک آوردم و به تو سپردم به هرچه حکم میفرمایی ~~حاکمی . نمرود # ~~بفرمود تا حظیرهای4 چهل ذراع در چهل ذراع بنا کردند و بدان بافههای ~~هیزم نقل کردند و # ~~آتش برافرختند و ابراهیم را در منجنیق نهادند و بینداختند . سه روز ~~ابراهیم در آن موضع # ~~بماند . نمرود فرمود که قصری بر آتش مشرف برای او بناکردند . چون نگاه ~~کرد ابراهیم را # ~~در مرغزاری فرحناک با جوانی خوش منظر نشسته . گفت ای ابراهیم از آتش ~~بیرون آی نزد # ~~من . ابراهیم پیش او رفت . نمرود بترسید و گفت یا ابراهیم به خانهآ ~~پدرت رو که من بعد مرا با # ~~تو هیچ کاری نیست ، چه معلوم کردم که معبود ترا قدرت تا چه غایت است. ~~پس ابراهیم مدتی PageV01P089 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0097.png) # ~~به نزد نمرود بود تا ساره بر او ایمان آورد . حق تعالی وحی فرمود که او ~~را درنکاح آورده و # ~~صداق1 وی رضای وی باشد که از آن تجاوز نکند و همچنین از مادر و پدر ~~مهاجرت کند . # ~~برخاست و به مصر ms051 رفت و چون ساره به حسن وجمال مشهور بود ، ملک مصر از ~~ابراهیم # ~~سؤال کرد که این زن چه کسی است ؟ گفت خواهر من است. ملک گفت او را به ~~زنی به من ده . # ~~ابراهیم گفت این صورت تعلق به ساره دارد ، ملک کس فرستاد و از ساره ~~درخواست کرد . # ~~ابراهیم گفت : اللهم اکفنا شره2 . بعد از آن ملک را مرضی طاری شد3 . ~~نزدیکانش گفتند # ~~ابراهیم بر تو دعاکرده6 است ، ملک فرستاد و از ابراهیم سؤال کرد که از ~~من به تو چه رسیده # ~~است که بر من دعا کردهای و مقصود تو چیست؟ گفت از برای این زن دعاکردم ~~. گفت نگفتی # ~~خواهر من است . [24 - ب اگفت دروغ نگفتم ، که در اسلام خواهر من است ~~[24 _ ب]. # ~~ملک گفت از خدا درخواه تا مرا عافیت روزی گرداند . ابراهیم دعاکرد و ~~گفت خداوندا او را # ~~شفا ده . فی الحال برخاست . پس ملک حسن جوار او را بجای آورد و گرامی ~~داشت و کنیزکی # ~~بغایت خوبی به ساره بخشید که مادر اسماعیل شد . ابراهیم مدتی در مصر ~~توطن کرد و از آنجا # ~~به شام رفت و در بیت المقدس اقامت کرد و گاو و گوسفندی چند حاصل کرد و ~~بیت الضیافه # ~~بنیاد نهاد و هیچ آفریده به او نرسیدی که ضیافتش نکردی و در میان هر دو ~~چشم او نور محمد # ~~علیه الصلوة والسلام پیدا بود وهمچون آفتاب می درخشید . ساره گفت یا ~~نبی الله این نور # ~~چیست که در جبین تو است ؟ گفت این نور پیغمبری است که از عقب من ظاهر ~~گردد و نامش # ~~محمد است و سیدالانبیا و خاتم النبیین است . بعد از آن ابراهیم مدتی ~~دراز در بلاد شام بماند و # ~~فرزند از برای او نمی آمد ساره گفت یا ابراهیم مرا حق تعالی فرزند روزی ~~نمی کند هاجر # ~~کنیزک به تو بخشیدم تا باشد که حق تعالی ترا فرزندی بخشد . ابراهیم او ~~را زن کرد ms052 و عظیم PageV01P090 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0098.png) # ~~دوست داشت . چون حامله شد اسماعیل در وجود آمد آن نور از جبین ابراهیم ~~نقل کرد # ~~به اسماعیل وچون قمر لیلة البدر می درخشید . ساره را رشگ آمد و گفت یا ~~نبی الله بغایت # ~~متأسفم که این چنین پیغمبری از نسل این کنیزک خواهد بود و چندانکه او ~~را می بینم حزن من # ~~زیاده می شود و تو دانی که مهر من رضای من است جز این از تو نمی طلبم ~~که این کنیزک و # ~~پسرش را به زمینی بری که در او آب و گیاه نباشد و از بارگیر1 خود ~~فرونیایی . ابراهیم گفت # ~~مخالفت نکنم وهرچه فرمودی بجای آورم . و اسماعیل و مادرش برداشت و به ~~زمین حرم # ~~آورد . و در حوالی حرم هیچ طایفهای متوطن نبودند الا اولاد معاویة بن ~~بکر که در زمین # ~~عرفات بسر میبردند ، و ایشان غلبه شده بودند و دولت بسیار داشتند . ~~ابراهیم ایشان را درحرم # ~~رها کرد و مراجعت نمود . هاجر فریاد بر آورد که ما را به که می گذاری؟ ~~گفت به خدای تعالی. # ~~چون ساعتی بگذشت اسماعیل تشنه شد و در آن وقت سه ساله بود مادرش غمگین ~~از راست و # ~~چپ میدوید و به خدای تعالی [25 - الف] تضرع میکرد . درین اثنا آوازی ~~شنید ، توقف # ~~کرد چیزی ندید . از صفا به مروه و از مروه به صفا می آمد و میرفت دست ~~بر دهان اسماعیل # ~~نهاد تا نمیرد و میگفت خدایا در فرج تعجیل فرمای که پسر پیغامبرت و ~~خلیلت در معرض # ~~هلاک است ، خداوندا ما را ابراهیم به ودیعت نزد تو سپرده است امانت را ~~فرومگذار . بعد از # ~~آن جبرئیل به صورت آدمی پیدا شد و هردو پاشنهآ پای خود را به جای زمزم ~~به زمین مالید ، # ~~آبی از عسل شیرین تر و از شیر سفیدتر و از روغن چرب تر برجوشید . هاجر ~~بغایت مسرور و # ~~فرحان شد کنار جامهآ خود را بدان مبلول2 می ms053 گردانید و در حلق اسماعیل ~~می چکانید و بر سر # ~~آب و گرد بر گرد آب خاک جمع کرد مبادا که ضایع شود . جبرئیل گفت ~~ایهاالمرأة مترس که # ~~این آب تا روز قیامت باقی خواهد ماند . هاجر گفت بشرک الله بالخیر . ~~ابن عباس رضی الله # ~~عنهما فرمود اگرنه هاجر خاک بر حوالی زمزم جمع کردی امروز نهری برجمیع ~~بطحا جاری PageV01P091 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0099.png) # ~~بودی . چون پنج روز بگذشت از آن عمالیق عادی که در عرفات بودند شخصی به ~~کوه # ~~ابو قبیس برآمد روشنایی و سفیدی آب دید تعجب کرد قوم خود را خبر داد ~~جماعتی از # ~~اشراف ایشان بیامدند ، هاجر را دیدند گفتند تو کیستی و این فرزند چیست ~~؟ گفت این کودک # ~~اسماعیل ابراهیم خلیل است و من مادر اویم و این آب حق تعالی از بر ~~سقیاء1 او فرستاده و # ~~شما را در آن حقی نیست و نمیرسد که ما را مضرت رسانید گفتند راست ~~میگویی که اگر # ~~این فرزند نزد خدای عزیز نبودی آب بیرون نیامدی . اکنون اجازه می فرمای ~~که بعضی از ما با # ~~اهل و عیال و اموال نزد تو آییم و تعهد این پسر بجای آوریم و چون بزرگ ~~شود او را قدوه و # ~~پیشوای خود سازیم . هاجر بدان صورت راضی شد . طایفهای از ایشان بیامدند ~~و اقامت # ~~ساختند در مکه و اسماعیل با فرزندان ایشان نشو و نما مییافت و تعلم ~~زبان عربی مینمود . # ~~چون بالغ شد مال خود را با وی مناصفه کردند . بزودی چند صاحب ثروت گشت ~~. # ذکر خروج جرهم از یمن و آمدن از حرم مکه # آوردهاند که بنی قحطان که ملوک یمن بودند [25 - ب] چون غلبه شدند تنازع و # ~~تحاسد در میانهآ ایشان ظاهر شد اولاد یعرب بن قحطان بر اولاد جرهم بن ~~قحطان غلبه کردند و # ~~ازیمن بیرون کردند . جرهمیان به تهامه رفتند و به حرم نزدیک آمدند چون ~~خبرآب و گیاه و # ~~نزاهت کعبه شنیدند نزد عمالیق فرستادند ms054 که ما احقیم به قرابت اسماعیل ~~از شما ، چه جد ما و او # ~~به عابربن شالخ بن ارفخشد به هم ملتقی میشوند و از آن شما به سام بن ~~نوح ، وظیفه آنست که # ~~شما اسماعیل و زمین حرم را به ما گذارید و بیرون روید . عمالیق گفتند ~~این زمین به ارث از # ~~جد ما معاویة بن بکر به ما رسیده است چون فروگذاریم؟ چون خبر به ~~جرهمیان رسید مستعد # ~~حرب شدند و مقاتلتی عظیم بین الجانبین واقع شد و عمالیق شکسته شدند و ~~جرهمیان حرم از # ~~ایشان ستدند و وبایی در عمالیق افتاد و اکثر بمردند . آن گاه جرهم ~~اسماعیل را برخود مقدم PageV01P092 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0100.png) # ~~داشتند و به خدمت وی مشغول شدند و دختری به زنی او دادند . و روزگاری ~~بگذشت ابراهیم # ~~را آرزوی دیدار اسماعیل برخاست، از ساره اجازه خواست ، رخصت داد مشروط ~~بر آنکه از # ~~مطیه1 خود نزول نکند . ابراهیم به مکه رفت جماعتی اعراب را دید با عقل ~~و جمال و زیب و # ~~کمال ، مالی وافر وموضعی رحیب نزه ، فرحان شد و به در خانهآ اسماعیل ~~رفت وحلقهآ # ~~دربجنبانید . زن اسماعیل بیرون آمد و گفت شوهرم بر سر شتران رفته است . ~~ابراهیم از # ~~معیشت ایشان سؤال کرد . گفت ناخوش ترین عیشها. گفت ما به زمینی ~~نشستهایم که زرع و ثمره # ~~در آنجا نیست و این آب کفایت نمی کند و ابراهیم را ضیافتی نکرد و ~~التماس نزول نیز ننمود . # ~~گفت چون اسماعیل بیاید خبر آمدن او را بگویید و از زبان من برسان که ~~عتبهآ خانهات را تغییر # ~~کن ، چه در خانه راست نباشد الا بصلاح عتبه وخانه راست نباشد الا بصلاح ~~در ، و باز2 شام # ~~رفت . اسماعیل شب هنگامی به خانه آمد رایحهآ مشگ اذفر شنید و نور پدر ~~خود مشاهده کرد # ~~که به مکه ساطع بود . زن خود را گفت هیچ کس نزد تو آمد؟ زن قصه با او ~~بگفت . اسماعیل # ~~فرمود آن شیخ پدر ms055 من بود و ابراهیم خلیل . و فرموده است [26 - الف] که ~~ترا طلاق بدهم . # ~~برو که از من بطلاقی . بعد از آن مضاض بن عمر و که رئیس جرهم بود دختر ~~خود را به زنی # ~~اسماعیل داد . باز ابراهیم مشتاق اسماعیل شد و از شام به مکه آمد و در ~~خانهآ اسماعیل # ~~بکوفت . دختر مضاض بیرون آمد و گفت ای شیخ ترا چه حاجت است؟ گفت ~~اسماعیل را # ~~می طلبم . زن گفت مادر و پدر من فدای تو باد از بامداد بر سر شتران ~~رفته است اکنون تو نزول # ~~فرمای که طعامی بیاورم و تناول کن و آسایش فرمای تا آمدن اسماعیل . ~~ابراهیم فرمود که # ~~نزول ممکن نیست . زن گفت اجازه هست که سر مبارک ترا غسل کنم ؟ گفت بلا ~~نزول ممکن # ~~هست ؟ گفت بلی تو همچنان بر بارگیر سوار باش که من سر تو بشویم پس مقام ~~ابراهیم که # ~~دراصل سنگی سفید بود و بر در خانهآ اسماعیل انداخته، بیاورد و گفت پای ~~راست برین سنگ PageV01P093 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0101.png) # ~~استوار کن سر به جانب من مایل دار . ابراهیم چنان کرد و پای مبارکش در ~~سنگ غرق شد و # ~~چون طرف راست غسل کرد از جانب چپ نیز بنهاد و آن نیمهآ دیگر نیز غسل ~~کرد و روغنی # ~~مطیب بیاورد و بر او مالید . ابراهیم سؤال فرمود که عیش شما در این ~~مقام خوبست؟ گفت آبی # ~~خوش و شیر بسیار و روغن لطیف و مرغابی خوب . گفت «بارک الله لکم و ~~لمرعاکم»1 # ~~اسماعیل شبانگاه چون بخانه آمد بوی مشگ شنید و نور پدرش ساطع دید . زن ~~را گفت هیچ # ~~کسی آمده بود؟ زن حکایت تمام باوی بگفت . اسماعیل گفت آن پدرم ابراهیم ~~خلیل الله # ~~است ، ترا ثنا گفته است و فرموده است که ترا نگاه دارم. بعد از آن حضرت ~~عزت ، ابراهیم را # ~~وحی فرستاد که به مکه رود و خانهآ کعبه را بناکند . ابراهیم با ساره ~~بگفت او اجازه فرمود ms056 . # ~~ابراهیم بیامد و به اتفاق اسماعیل کعبه را براساس آدم بناکردند و ~~حجرالاسود از زمان طوفان # ~~در موضعی پنهان بود جبرئیل بیامد و آن را بیاورد . ابراهیم به امر حق ~~تعالی در مقام خودش # ~~نصب فرمود . چون کعبه تمام شد ابراهیم بر بالای آن رفت و به فرمان خدای ~~هردو سر انگشت # ~~بر سوراخ گوش نهاد و منادی کرد که «یا ایهاالناس ان الله کتب علیکم ~~الحج الی هذاالبیت فی # ~~شهر کذا فی یوم کذا» [26 - ب] ذرات انسان از اصلاب آبا وارحام امهات ~~اجابت کردند و # ~~گفتند «لبیک اللهم لبیک» و از آن روز باز تا قیام ساعت هرکه لبیک اجابت ~~گفته حج خواهد # ~~کرد . ابراهیم چون از بنای کعبه فارغ شد باز به زمین شام رفت . جبرئیل ~~و میکائیل و اسرافیل # ~~علیهم السلام به صورت جوانان بغایت خوب منظر نزد وی آمدند و ابراهیم در ~~باب لوط و # ~~قومش با ایشان مبالغه کرد وایشان به ولادت اسحق بشارت دادندش چنانک حق ~~تعالی در قرآن # ~~مجید ذکر آن فرموده که «اذ دخلوا علیه فقالوا سلاما قال سلام قوم ~~منکرون»2 و چون اسحق # ~~در وجود آمد ابراهیم صدساله بود و ساره نود ساله و از مولد اسماعیل تا ~~اسحق سی سال بود # ~~والله اعلم بالصواب . PageV01P094 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0102.png) # مولد ثابت بن اسماعیل # بعد از آن از دختر مضاض1 بن عمرو که زن اسماعیل بود ثابت متولد شد و بعد ~~از # ~~وفات پدرش متولی امر مکه گشت و مدین نیز بوجود آمد و از مکه به ولایت ~~مدین رفت و نام # ~~خود بدان نهاد و این ناحیه در میانهآ مصر و شام است و مجموع این حالات ~~در زمان سلطنت # ~~نمرود بود . و در آخر عمر لشکری از اولاد ار فخشد به اطراف فرستاد و ~~شرق و غرب در تحت # ~~تصرف آورد و او سه پسر داشت سلم و تور و ایرج . سلم را بر اولاد حام ~~پادشاه گردانید و تور # ~~بر ms057 فرزندان یافث و ایرج را قائم مقام خود ساخت و اولاد سام را بدو داد ~~. و سلم و تور را # ~~رشگ آمد ، ایرج را به قتل آوردند فرزندی از و مانده بود منو چهر نام ، ~~نمرود او را جای پدر # ~~بداد و بعد از وفات نمرود به سلطنت قیام نمود و عجم او را منوچهر طویل ~~الید میخواندند # ~~بواسطهآ ضبط مملکت و حمایت رعیت . وصدوبیست سال برین منوال ماند . ~~افراسیاب بن # ~~فارس بن تورک از اولاد ترک بن یافث بر ارفخشدیان خروج کرد و سلم و تور ~~را به قتل آورد # ~~و بر سر منوچهر تاخت و او را بکشت و بنیاد ظلم و جور نهاد و سیاهچالها ~~بر صفت چاه بالای # ~~کوهها حفر کرد و مردم را در آنجاها محبوس میگردانید و هر قلعه که در ~~عراق بود خراب # ~~می ساخت . حق تعالی قحط و غلایی در میانهآ ایشان انداخت و چون هفت سال ~~از سلطنت # ~~افراسیاب بگذشت زاب بن [27 - الف] بوذگان بن منوچهر در فارس پیدا شد . ~~اولاد ار فخشد # ~~برو جمع شدند و بر سرافراسیاب تاختند و حربی عظیم بکردند . افراسیاب ~~منهزم شد از مداین # ~~بگریخت و به بلاد ترک رفت ، در عقبش برفتند . و اول کسی که تیر و کمان ~~بنیاد کرد آرش # ~~نامی بود از اولاد ارفخشد و اهل عجم را تیراندازی آموخت . یک روز به ~~حضور زاب تیر و # ~~کمان برداشت و بر اسب سوار شد و برابر لشکر افراسیاب رفت و تیری به حلق ~~افراسیاب زد و # ~~بکشت چون از کار او دل فارغ کردند و به عراق متمکن شدند بفرمود تا بر ~~شاطی دجله از برای PageV01P095 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0103.png) ### | تجارب الامم فی اخبار # ~~او شهری بنا کردند و مداین نام نهادند و بعد از اندک مدتی بواسطهآ ~~جراحتی که از جنگ # ~~افراسیاب داشت وفات کرد و مدت ملک او و افراسیاب هر دو هفده سال بود . # ذکر کیقیاد # بعداز آن، کیقبادبن زاب ms058 سلطان شد و در خراسان بلخ رابنا کرد و در آن ~~متوطن شد و او را # ~~سه پسر بود کیقاوس و او بعد از پدرش پادشاه شد و کینانه که جد لهراسب ~~بود و قیرش1 که جد # ~~اشغانیان است . و چون صد سال کیقباد پادشاهی بکرد کیقاوس را ولی عهد ~~کرده وفات یافت . # ذکر سلطنت عبد شمس # و در وقت کیقباد اولاد قحطان بسیار شدند عبد شمس بن یعرب بن قحطان بر خود # ~~این صورت در روزگار قیداربن اسماعیل بود . روزگاری دراز در سلطنت بماند ~~چون وفات # ~~کرد ده پسر از او باقی ماند و او را سبا لقب کردند بواسطهآ آنکه پیش از ~~او کسی سبی2 و غارت # ~~نکرده بود . حمیربن سبا و انماربن سبا و متهم و نحله و خثعم و غسان و ~~عامله و حلام و لخم و # ~~مرو اشعر پادشاهی به حمیر داد و آن ارض را سبا نام نهادند و تمامت ~~اولاد اسماعیل # ~~به مطاوعت او درآمده بودند چون او را اجل برسید پسر خود را ملطاط نام ~~بخواند و وصی # ~~گردانید و وفات کرد . و در زمان لولاد اسماعیل زیاده شده بودند و ابل ~~ومواشی ایشان بسیار # ~~شده بود تهامه و حجاز برایشان تنگ آمد به حاسم و محار ساکن گشتند و از ~~تعظیم احجار مکه # ~~هر قبیله سگی با خود برداشته بودند و به مساکن خود [27 - ب ]گرد آن ~~طواف میکردند . بعد # ~~از مدتی اندیشه کردند که اگر عبادت آن احجار نمایند تقربی باشد نزد ~~حضرت عزت ، بدان PageV01P096 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0104.png) # ~~حرکت شنیع اقدام نمودند . بعد از آن عمروبن طی جرهمی که در مکه نشو و ~~نما یافته بود # ~~بامیان ایشان آمد و قدوه و رئیس ایشان شد . چون مشاهده کرد که ~~اسماعیلیان تعظیم حجارات # ~~به چه طریقه میکنند آن پنج صنم که قبل از طوفان نوح می پرستیدند که آن ~~ود و ، سواع # ~~و، لات و، یعوق و، نسر باشد بیرون آورد ms059 و به مکه برد . چون موسم حج در ~~رسید و خلایق # ~~از اطراف جمع آمدند به عبادت اصنام آغاز دعوت کرد . اول قبیله قضاعه ~~دعوت او قبول # ~~کردند و به عبادت اصنام قیام نمودند ، ود را به ایشان داد تا به مساکن ~~خود بردند و در عقب # ~~ایشان قبیله هذیل رغبت نمودند ، سواع را با ایشان بفرستاد، ثالثا حمیر ~~ازراه صواب # ~~برگردیدند نسر با ایشان روانه کرد، و از برای خود و فرزندان، یغوث را ~~نگاه داشت. و تمامت # ~~به عبادت اصنام مشغول شدند و دین اسماعیل رها کردند . و این حال در ~~زمان ملک حمیربن # ~~سبا و زمان سلطنت کیقاوس بود . # ذکر سلطنت کیقاوس # چون کیقاوس بر سریر سلطنت متمکن شد روزبه روز نصرت و دولت اورا در تزاید ~~بود # ~~به مرتبه ای که ملوک عالم مطیع او شدند، شکر آن نعمت نگزاردوبه کفران ~~باز پیش آمد ودر خاطرش # ~~مخمرشد که به آسمان صعود کند. بفرمود تا تابوتی بر صفت محفهای1 از چوب ~~بساختند با چهار # ~~کنگره وبرهر کنگره عمودی از آهن مرکوز کردند و بر سر آنها گوشت پارهها ~~بیاویختند و چهار # ~~کرکس را روزی چند گرسنه داشتند و درزیر آن گوشت پارهها استوار ~~گردانیدند کرکسان گرسنه # ~~بواسطهآ دیدن گوشت تابوت رابرداشتند و سه شبانه روز به هوامر تفع شدند ~~چندانک بالاتر می رفتند # ~~آسمان در نظر دور تر می نمود. کر کسان بغایت جوعان2 گشتند، اندکاندک ~~نزول کردند وبه زمین # ~~فرود آمدند. حق سبحانه و تعالی بر او غضب کرد و دشمنی او در دل رعیت ~~القا فرمود . و او را # ~~فرزندی بود سیاوش نام ، بواسطهآ تهمتی که زنان بر او [28 - الف] بسته ~~بودند و پدر از او PageV01P097 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0105.png) # ~~خشمناک بود بگریخت وبه مملکت ترک رفت و به خانهآ وزیری که اورا پیران1 ~~نام بود نزول کرد. # ~~بی آنک اوراونسبش رامعلوم کند معززداشت. درین اثنا پادشاه ترک به صید ~~بیرون شد سیاوش از # ~~وزیر پیران ms060 رخصت طلبید که به صید بیرون رود، وزیر فرمود که مثل توی که ~~و ظیفهآ آداب فروسیت # ~~ندانی، نشاید که باملک به صیدروی. سیاوش گفت سواری من چنان است که خاطر ~~تو میخواهد ، # ~~اجازه ده که امید وارم حق تعالی ترا ازاین رهگذر فرجی روزی کند. باتفاق ~~بیرون آمدند سیاوش # ~~هم برآن اسب سواربود که ازایران برده بود . درشکارگاه خرگوری ظاهرشد ~~ملک اسب را بر # ~~وی تاخت، سیاوش برو تقدم جست و خرگور را بینداخت و بدین و تیره2 پنج ~~خرگور دریک لحظه # ~~بکشت . پادشاه تعجبنمود ازمولد ومنشاء وحسب ونسب او سؤال کرد . گفت من ~~سیاوش بن # ~~کیقاوسم، پدر برمن خشمگین شده بود به زیر سایهآ تو آمدم . ملک او را ~~معزز داشت و در باب # ~~رعایت با وزیر رایان3 وصیتهانمود و بعداز چندروز به چوگان بازی بیرون ~~شد . سیاوش چوگان # ~~بازیی بکرد که تمامت حاضران متحیر بماندند، بفرمودتا در نزدیک قصر ملک ~~کوشکی عظیم رفیع # ~~بنا کردند و دخترخود بهزنی او داد . این دختر را روز راست4 نام بود ~~سیاوش مدتی برین حال # ~~بماند و ملک اورا بر تمامت ملک و سلطنت خود مسلط گردانیدهبود . اهل بیت ~~و اعوان مملکت # ~~بدو متغیر گشتند و حسد بردند و در باب قتل وی حیلت ساختند و با ملک ~~گفتند این جوانی # ~~فارسی مطرود نزد تو آمد، دختر خود را به او دادی و براهل بیت و فرزندان ~~مفضل گردانیدی ، # ~~اکنون در پادشاهی تو طمع کرده است که فرزندانت را مجال ندهد ، و این ~~عار و ذل ما را بس # ~~باشد که فارسیان بر مملکت ما مسلط گردند و همواره ازین صورت در خاطر ~~ملک مخمر PageV01P098 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0106.png) # ~~تا ملک را بر او متغیر ساختند . درین اثنا شبی در قصر با زن خود خفته ~~بود ناگاهی از خواب # ~~برمید و گفت خوابی ناخوش دیدهام میاندیشم [28 - ب] که پدرت مرا بکشد، ~~اگر ازین نوع # ~~حال پیدا شود آنچه در شکم داری پنهان ms061 کن و چون در و جود آید او را نیکو ~~تعهد نمای . هنوز # ~~کلمات می گفت که رسول ملک به طلب آمد . چون پیش ملک رسید فی الحال بی ~~سؤال او را # ~~قتل فرمود . بامدادی دختر را بیاورد و بفرمود که بطن او را شق کنند و ~~فرزندی که باشد به قتل # ~~آورند . وزیر رایان گفت : ای ملک، فرزند خود را چرا می کشی؟ صبرکن تا ~~وضع حمل کند . # ~~دختر را به وزیر سپرد و به خانهآ خود محفوظ میداشت . چون مدت حمل ~~بنهایت رسید پسری # ~~خوب صورت متولد شد . او را کیخسرو نام کرد و کردی را که راعی اغنام وی ~~بود طلب داشت # ~~و کیخسرو را بدو سپارد که تربیت کند . بعد از آن رایان وزیر کسی فرستاد ~~و ایرانیان را ازین # ~~حال اعلام کرد . زوی نامی را به مملکت اتراک فرستاندند تا به هر حیلت ~~که توانسته باشد # ~~کیخسرو را به ایران زمین رساند . زوی بیامد و در خانهآ رایان وزیر نزول ~~کرد و در خلوت # ~~مقصود با او بگفت . و در آن وقت کیخسرو هفده ساله بود و به مبلغ1 رجال ~~رسیده. و ملک از # ~~حال حمل سئوال کرده و وزیر گفته که دختری بود و او راکشتم . رایان ~~بفرستاد و کیخسرو را # ~~از نزد گرد پنهان بیاورد و با مادرش مصاحب او گردانید و کسی چند همراه ~~کرد تا از بلاد ترک # ~~بدرقه کرده بگذرانیدند . چون به بلخ رسیدند که دارالملک ایران بود امرا ~~و اشراف جمع شدند # ~~و کیقاوس را خلع کردند و محبوس گردانیدند تا وفات کرد و کیخسرو را به ~~سلطنت نشاندند . و # ~~مدت ملک او صد سال بود . و این صورتها در زمان ملطاط بن عمرو بود و او ~~نیز چون # ~~دویست سال در ایالت بماند مملکت به پسر خود ابراهیم سپرد و وفات کرد و ~~در آزجی2 از گچ # ~~و سنگ بر بالای تختی از رخام به صبر مطلاکرده و ms062 جامهآ زربافت پوشانیده ~~دفن کردند . پس # ~~ابراهیم هزار هزار سوار بستد و روی به جانب مغرب آورده و تمامت به طاعت ~~خود در آورد . PageV01P099 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0107.png) # ~~در زمان معاودت به بلاد وباربن ارم رسید [29 - الف] و ایشان نسناس شده ~~بودند خواست که # ~~در آن اماکن دخول کند بواسطهآ ...1 نتوانست . فرمود تا هیچ کس متعرض ~~ایشان نشود و در راه # ~~به هریک فرسخ بفرمودی تا منارهای بناکردندی و آتش برافروختندی تا جنودش ~~در مسالک # ~~بدان مهتدی شوند . و مبدع این حرکات او بود . و در زمان وی بنی اسرائیل ~~با نبی خود گفتند # ~~«إبعث لنا ملکا نقاتل فی سبیل الله»2 و آن قصهآ داود وجالوت است . # چنان بود که داود را نود و نه زن بود و از حضرت عزت التماس کرده بود که ~~وی را # ~~صنعتی تعلیم کند که نفقهآ خود و عیال از آن حاصل کند . حق تعالی آهن را ~~در دست وی مانند # ~~گل نرم گردانید و صنعت درع او را تعلیم فرمود . اول کسی که زره بافت ~~داود بود . آن گاه # ~~روزگار خود را به سه قسمت کرد یک روز برای عبادت و روزی برای صنعت درع ~~و # ~~یک روز از بهر فصل حکومات . و در زمان داود عمالیق و اولاد عاد منقرض ~~شدند و آخرین ، # ~~جالوت بود که داود او را بکشت . و چون ذوالمنار3 صد و هشتاد سال ~~پادشاهی کرد و فات # ~~نمود، پسرش افریقس4 به امور سلطنت قیام نمود و کیخسرو معاصر او بود ~~مدینهای بساخت و # ~~آن را افریقیه نام نهاد و هزارهزار سوار جمع آورد و به مصر رفت و ملک ~~مصر را...5 کرد و # ~~چون از ملکش سی سا ل بگذشت مملکت به پسرش الفید1 گذاشت و وفات نمود . ~~او را # ~~برقاعدهآ معهود در آزجی دفن کردند . چون در سلطنت مستقر شد متوجه صوب ~~عراق گشت و # ~~از آنجا به جانب چین روان شد . در راه وفات کرد مملکت ms063 به شخصی از اکابر ~~جنود هدهاد7 نام PageV01P100 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0108.png) # ~~حوالت کرد و او را به یمن آوردند و بر وضع قدیم دفن کردند . هدهاد مدتی ~~به امور ملک قیام # ~~نمود . در آن وقت که داود جالوت را کشت ، «و آتاه الله الملک والحکمة»1 ~~و چون مدت # ~~عمرش به نهایت انجامید اکابر قوم را جمع کرد و گفت من تمامت اهل رای و ~~عقل را تجربه # ~~نمودهام مثل دخترم بلقیس ندیدهام وی را ولی عهد کردم و معلوم دارید که ~~مادر وی دختر # ~~پادشاه چین است و چون [29 - ب] برادرزادهآ من یاسر ینعم بن عدی بن عمرو ~~، بالغ گردد # ~~ملک بدو سپارید . تمامت بدین حکایت راضی شدند و بلقیس به سلطنت قیام ~~نمود . # ذکر طالوت وقتل داود جالوت را # کعبالاحبار گوید لایزال2 ملک بنی اسرائیل منتظم بود و از زمان موسی بن ~~عمران # ~~ملک از سالف به غابر3 میرسید و از شریعت موسی علی نبینا و علیه السلام ~~- تمسک # ~~مینمودند . چون روزگاری دراز بدین برآمد به شریعت تهاون کردند و قول ~~انبیا را مقبول # ~~نداشتند . ملک و سلطنت ایشان منقضی گشت و دشمنان ایشان چیره و دلیر ~~شدند . و تایوت را # ~~که «فیه سکینة من ربهم»4 از ایشان ستدند و جالوت جبار از اولاد عادبن ~~ارم بر ایشان مسلط # ~~گشت و خوارشان میداشت . بزرگان بنی اسرائیل نزد پیغمبر خود اشعیا جمع ~~آمدند و گفتند # ~~آنچه به ما میرسد ازذل وهوان و بلا، مشاهده می فرمایی ، از برای ما ~~ملکی مبعوث گردان که # ~~به اتفاق وی به قتال و جهاد مشغول شویم و شر دشمنان از ما مکفوف5 شود . ~~اشعیا گفت اگر # ~~ملکی از برای شما تعیین کرده شود و قتال بر شما فرض گردد توانید که ~~شرایط جهاد بجای # ~~آورید ؟ گفتند آری. پس حق تعالی وحی فرستاد که طالوت را ملک شما ~~گردانیدم ، و او از PageV01P101 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0109.png) # ~~فرزندان یوسف بود و ملک در آن هنگام از آن اولاد یهودا ms064 بن یعقوب بود . ~~گفتند او چگونه # ~~ملک ما باشد و ما از وی به ملک احقیم و نیز در مال سعی ندارد . اشعیا ~~گفت نشانهآ ملک وی # ~~آن باشد که تابوت و سکینه باز نزد شما آید . آن گاه حضرت عزت بر آن ~~زمین که تابوت آنجا # ~~بود قحط و وبایی بفرستاد . ملک گفت این حال از آن زمان پیدا شده است که ~~این تابوت # ~~در میانهآ ماست حیلتی باید ساخت که این تابوت از میانهآ ما بیرون رود . ~~تابوت بر دو گاو بستند # ~~و رها کردند. حق تعالی ملایکه را بفرستاد تا گاوان را سوق کردند و به ~~اشعیا رسانیدند . چون # ~~بنی اسرائیل تابوت را دیدند به ملک طالوت راضی شدند . طالوت ایشان را ~~بستند # ~~30 - الف] وبه حرب جالوت رفت . در راه نهری با پیش آمد ، و ایشان را ~~تشنگی تمام # ~~حاصل گشته بود. طالوت گفت : «انالله مبتلیکم بنهر»1 از غایت تشنگی ~~تمامت آبشخور کردند # ~~الأ سیصد وسی و سه تن - عدد مسلمانان غزاء بدر - که ایشان برداشته ~~بودند و نوشیده . # ~~طالوت آنها را که آب خورده بودند دور گردانید . بعضی از این بقایا با ~~خود اندیشیدند که # ~~«لا طاقة لناالیوم بجالوت وجنوده»2 طایفهآ دیگر که ایمان ایشان به ~~حدیقین پیوسته بود گفتند : # ~~«کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله والله مع الصابرین»3 . و از ~~برادران داود سه تن # ~~مصاحب طالوت بودند که از آب نهر نخوردهبودند و داودکو چکترین برادران ~~بود. پدرش فرمود # ~~که طعامی ترتیب کند و از برای برادران ببرد . مقلاع4 و مخلاتی5 بستد و ~~سه سنگ در آن نهاد و # ~~متوجه گشت . طالوت در مقابلهآ جالوت صف برکشیده بود که داود رسید . ~~طالوت گردا گرد # ~~اصحاب می گردید و می گفت نصرت از خدای تعالی طلب کنید نه از کثرت عدد ، ~~چه ایشان PageV01P102 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0110.png) # ~~ازجالوت عظیم خایف بودند . داود در این اثنا نزد طالوت آمد و گفت ~~ایهاالملک از برای من ms065 # ~~چه تعیین میکنی اگر جالوت را بکشم؟ گفت یک نیمه مال خود با تو قسمت کنم ~~و دختر خود # ~~را به زنی به تو دهم . داود گفت بر من است که به فرمان خدای تعالی او ~~را بقتل آورم . طالوت # ~~گفت ای جوان هرگز پیش از این خود را آزمودهای ؟ گفت بلی وقتی گوسفندان ~~پدرم را # ~~می چرانیدم شیری بر گوسفندی حمله آورد روی به شیر آوردم و دهنش را ~~بگشادم و گوسفند # ~~را بیرون آوردم و شیر را بکشتم . ملک از برادرانش تصدیق طلبید . گفتند ~~راست می گوید و # ~~لکن آن حرکت به جهل و جوانی کرده بود و خود را از برای گوسفندی درهلا ~~کت انداخته . # ~~طالوت داود را گفت آنچه برادرانت گفتند شنیدی؟ داود گفت اگر آن ~~گوسفندان از آن من # ~~بودی خود را در چنان هلاکت و خطر نینداختمی چون ودیعت پدر بود حق امانت ~~بجای # ~~آوردم. طالوت گفت اکنون امید من به تو زیاده شد، اگر جالوت را [30 - ب] ~~بکشی بدانچه # ~~از تو قبول کردهام وفا نمایم . برادرانش جزعی عظیم کردند و گفتند تو بر ~~او چگونه غالب # ~~شوی و حال آنکه او را پنج باع بالا است و هزار و هشتصد رطل آهن برخود ~~پوشانیده ؟ # ~~طالوت گفت دست از او بدارید ، چه امید من آنست که خدای تعالی جالوت را ~~به دست وی # ~~مقتول خواهد گردانید . واو را اسب و سلاحی دادند . چون سوار شد غمی ~~درخود بیافت ، # ~~اندیشید که مبادا بواسطهآ عجب او را حقتعالی ظفر ندهد . گفت اسب و سلاح ~~در وجه من # ~~نمینشیند1 پیاده خواهم رفت، و متوجه جالوت شد . اوگفت ای کودک به چه ~~چیز با من جنگ # ~~خواهی کرد ؟ گفت بدین مقلاع . جالوت از جرأت او تعجب کرد . داود دست در ~~مقلاع کرد # ~~که از سنگهای سه گانه یکی برگیرد. به فرمان مایکی شده بودند. آن را به ~~مقلاع نهاد و سه نوبت گرد # ~~سربگردانید و بینداخت . باز ms066 با سه سنگشد یکی برچشم جالوت آمد و دیگری ~~برحلق وسه دیگر # ~~برسینه، وفی الحال مرده بیفتاد . لشکر آن چون حال مشاهده کردند رعبی در ~~دل ایشان افتاد، تمامت # ~~بگریختند، بنی اسرائیل در عقب ایشان بتاختند و بعضی بکشتند و بعضی اسیر ~~کردند . داود PageV01P103 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0111.png) # ~~سرجالوت ببرید و انگشتری و رختش بستد و نزد طالوت رفت . طالوت وعده و ~~فاکرد و دختر # ~~خود را به زنی او داد و یک نیمه مال و ملک و لشگر . و بنی اسرائیل از ~~آن قوت و نصرت # ~~تعجب میکردند. و طالوت از گرویدن بنی اسرائیل بر داود حسد برد و از آن ~~جمله پشیمان شد # ~~. دختر خود را گفت داود کفو ما نیست او را خواهم کشتن . چون او غافل ~~باشد مرا اعلام کن تا # ~~خود مباشر قتل او شوم. دخترگفت ای پدر از خدا نمیاندیشی؟ گفت ای دختر ~~تو او را از من # ~~دوست تر میداری تا او را و ترا هردو بکشم . دختر حال با داود بگفت . او ~~گفت من خود را # ~~در خواب میدهم تو وی را آگاه کن و بگو که من رضای تو بر شوهر اختیار ~~کردم. آن گاه درع # ~~خود را بپوشید و بالای آن ، جامهآ معهود ، و خود را بخواب داد تا صدق ~~دختر را مشاهده کند . # ~~چون طالوت را خبر شد شمشیر برداشت و بر سر داود آمد و بر سینهآ او ~~ضربهای زد . بواسطهآ # ~~درع کارگر نیامد . داود برخاست و دست طالوت بگرفت و گفت بی گناهی که از ~~من صادر شود # ~~مرا می کشی [31 - الف] اکنون که ترا از دست من خلاص میکند ؟ او در دست ~~و پای داود # ~~افتاد که آن صورت را پنهان دارد . # و به چند ماه قبل از این واقعه ، اشعیا پیغمبر وفات یافته بود . طالوت بر ~~سر قبر او رفت # ~~آنجا زنی متعبده بود بر جنب وی غمگین بنشست و پیرهزن راگفت ازحضرت عزت # ~~در خواست ms067 نمای تا اشعیا را زنده گرداند که مرا با او حاجتی هست . ~~پیرهزن دعاکرد حق تعالی # ~~اشعیا را زنده گردانید و او از قبر بیرون آمد . طالوت حال بیان کرد ، ~~اشعیا گفت ترا چه باعث # ~~شد بر قتل داود ؟ گفت حسد . اشعیا گفت خدای تعالی برحسد راضی نیست . ~~طالوت گفت که # ~~چارهآ این چیست ؟ گفت حق تعالی کریم و رحیم و تواب و غفور است ، به عذر ~~و توبه باز # ~~بیش آی که قبول فرماید ، و فی الحال باز قبر رفت . طالوت چون آن حال ~~مشاهده کرد روی # ~~در بیابان نهاد و برگناه خود زاری میکرد تا وفاتش رسید و حق تعالی ~~توبهآ او قبول کرد . بعد از # ~~آن ، اکابر و اعیان بنی اسرائیل بر داود جمع شدند که خدای تعالی این ~~نصرت که ترا ارزانی # ~~داشت از بهر آن بود که ترا خلیفهآ ارض گردانیده است . به خلافت مشغول ~~شو. داود سخن PageV01P104 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0112.png) # ~~ایشان قبول کردو به فرمودهآ خدا میان ایشان حکم میکرد و طاعت و عبادتی ~~میکرد که قبل از # ~~او هیچ آفریده نکرده بود . حق سبحانه و تعالی او را به رسالت مبعوث ~~فرمود و از حضرت # ~~عزت درخواست که ذکر مرا همچون ابراهیم واسحق و یعقوب زنده گردان که تا ~~انقراض عالم # ~~باقی باشد . حق تعالی فرمود که آن طایفه را به بلاهای صعب مبتلا ~~گردانیدم و مصابرت # ~~نمودند ، ترا به هیچ بلایی ابتلا نکردم . گفت خدایا مرا نیز مبتلا ~~گردان و نام من در جریدهآ # ~~ایشان در آور. حق سبحانه و تعالی التماس او قبول کرد و او را چندان ~~مهلت داد که آن # ~~حکایت را فراموش کرد روزی در مسجدی که مشرف به باغ داود بود و در آن ~~چشمهآ آبی روان # ~~و حوض بزرگی بود زبور میخواند - و زمانی بنی اسرائیل در آن حوض غسل ~~کردندی - # ~~نا گاه کبوتری زرین جناحش از یاقوت و دنبش از زبرجد و منقارش از در ~~سفید ms068 و چنگالش از # ~~فیروزه ، از دربچهآ مسجد بیفتاد . داود را حسن و لطافت آن شگفت آمد ، ~~تصور کرد که از # ~~مر غان جنت است . برخاست تابگیرد ، پرید و برد یواربستان نشست . داود ~~دست خود را بر او # ~~زد اطراف [31 _ ب]اصعابعش به جناح او رسید کنده شد داود تصور کرد که ~~مرده افتاده است # ~~از دیوار نگاه کرد چشمش بر زنی افتاد که اجمل نسوان بنی اسرائیل بود ، ~~مبهوت شده در او # ~~نگاه میکرد ، زن در حوض شکل مردی مشاهده کرد سربالا داشت داود تمام ~~مشغول شد و # ~~مشغوف1گشت و از قصه و حالش سئوال کرد، گفتند هند نام دارد و دختر اریحا ~~زن اوریا است # ~~و او در نواحی شام غزا میکرد و مصاحب خواهرزاده داود و تابوت . داود ~~چیزی # ~~به خواهرزاده نوشت که لشکر به اوریا سپار و او را واپیش تابوت دار تا ~~حق سبحانه و تعالی او # ~~را فتح و ظفر روزی گرداند یا کشته گردد . و چون مکتوب بر اوریا خواندند ~~گفت داود تقدم # ~~برای آن به من حوالت کرده است تا کشته شوم. پس اوریا با پیش تابوت رفت ~~و جنگ کرد تا # ~~درجهآ شهادت دریافت و به جوار حق پیوست . داود صبر کرد تا عده منقضی ~~شد، او را به نکاح # ~~خود در آورد . به روز عبادتش در میانهآ آنک به نماز مشغول بود دو ~~فریشته به محرابش نزول PageV01P105 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0113.png) # ~~کردند به صورت آدمی ، چون ایشان را بدید بر حارس خود خشم کرد که به روز ~~عبادت # ~~دو کس را رها کردی که در مسجد من آمدند . ایشان گفتند مترس که ما دو ~~خصمیم . داود گفت # ~~امروز روز قضا نیست . گفتند ما را حاجتی چندان نیست . گفت بگویید . یکی ~~گفت این برادر # ~~من است و نود و نه گوسفند دارد و مرا یک گوسفند است و بر آن نیز طمع ~~کرده است . داود # ~~گفت بر تو ظلم می کند . پس هر ms069 دو بر آسمان شدند، و داود بر ایشان نگاه ~~میکرد . گفتند : # ~~«حکمت علی نفسک»1 داود چون شنید مغشی علیه2 گشت و گفت الهی چگونه توبت ~~کنم # ~~خدایا چگونه عذر خواهم و عذری واضح ندارم. پروردگارا چگونه به تو رسم و ~~زلتی چنین # ~~داشته باشم . روز قیامت چه حجت آورم و من صاحب اوریا باشم . حق تعالی ~~وحی فرمود که # ~~اگرگرسنهای ، ترا سیر گردانم ، وبرهنهای ، ترا پوشیده سازم . گفت ~~خداوندا تو حاجت مرا # ~~معلوم داری . وحی آمد که ترا بر سر قبر اوریا باید رفت و او را در بیت ~~المقدس دفن کرده # ~~بودند . داود برفت و او رابخوانداجابت نمود و گفت این چه کسی است که ~~مرا بیدار گردانید ؟ # ~~گفت منم داود [32 - الف] گفت مرحبا یا نبیالله، به چه حاجت آمدهای؟ گفت ~~گناهی که از # ~~من نسبت با تو صادر شده التماس در گذاشتن دارم. گفت هر گناهی که با من ~~داری ترا حلال # ~~کردم . بازگشت . باز وحی بر او آمد که با اوریا بگوی که چه گناه کردهای ~~. داود باز گردید و # ~~آواز کرد. اور پاگفت کیست ؟ گفت منم داود. گفت به چه عود کردهای ؟ گفت ~~به جهت گناهی # ~~که با تو دارم گفت ترا حلال کردم. داود گفت حضرت عزت مرا خطاب فرموده ~~است که ترا از # ~~آن گناه اخبار کنم . اوریاگفت . بگوی . گفت ترا عرضهآ مهالک گردانیدم3 ~~از برای زنت هند ، # ~~تا بعد از تو او را بخواهم . گفت خواستی ؟ گفت بلی . اوریا گفت حلالت ~~نمی کنم تا روز # ~~قیامت نزد حق تعالی با تو مخاصمت کنم . داود خاک بر سر کرد و به سیاحت ~~مشغول شد و واله PageV01P106 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0114.png) # ~~و حیران می گریست و فریاد می کرد یک ماه متواتر شب و روز می گریست تا ~~گیاه از آب چشم # ~~وی رسته شد . حضرت باری بر تضرع و زاری او شفقت و رحمت کرد و وحی بر او ~~فرستاد که # ~~یا داود سر بردار ms070 که ترا آمرزیدم و برادرت اوریا را در بهشت چیزی ~~بنمایم که نه چشم دیده # ~~باشد و نه گوش شنیده، و با او گویم این آن کس را خواهد بود که گناه ~~برادر مسلمان ببخشد او # ~~گناه ترا ببخشد و او را دهم . داود سجدهآ شکر بجای آورد و درمدت حیات ~~بر آن خطیه # ~~می گریست و صوف پوشیدی و بر آن نشستی و یک روز روزه داشتی و روزی افطار ~~کردی و # ~~نان جو و نمک و سعتر1 خوردی و چون وفاتش نزدیک رسید سلیمان را وصی خود ~~گردانید و # ~~خود به عمارت مسجداقصی مشغول شد . چون جدران و حیطان2 قامتی مرتفع گشت ~~بر او # ~~وحی آمد که دست از این بنا بدار، چه تمامی آن به دست سلیمان خواهدبود ، ~~و به جوار حق # ~~پیوست . و وفات داود و هدهاد حمیری در یک وقت بود ، و هدهاد را در آزجی ~~بر سریری # ~~آبنوسی مفصص به جواهر و حلههای زربافت دفن کردند و مدت ملکش سی سال بود ~~و در آن # ~~زمان اهل یمن آفتاب پرستی می کردند . # ذکر نبوت وسلطنت سلیمان علیه السلام # علمای بنی اسرائیل گویند داود وقت ولادت سلیمان بیست و هفت ساله بود و ~~زمان # ~~وفاتش سلیمان بیست و سه سال عمر داشت . [32 - ب] و اول چیزی که از نبوت ~~و ملک # ~~سلیمان بر بنی اسرائیل ظاهر شد آن بود که مادر سلیمان در روزی عظیم گرم ~~وفات کرد و # ~~مردم متضرر می شدند . سلیمان ابر را فرمان داد تا بر سر ایشان سایه ~~انداخت وباد راتا # ~~در وزیدن آید . بنی اسرائیل بدین سبب امیدوار بودند . و در آن سال که ~~سلیمان ملک شد ، # ~~بلقیس بر جای پدر نشست آخر ملک کیخسرو بود . پس سلیمان از شام به عراق ~~آمد کیخسرو PageV01P107 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0115.png) # ~~جاسوسی فرستاد که عظمت ملک سلیمان مشاهده کند ، جاسوس ملکی دید که از ~~آن اعظم # ~~متصور نبود . خبر پیش کیخسرو آورد . دانست ms071 که طاقت مقاومت ندارد از ~~عراق با اولاد و # ~~احوال به خراسان رفت و در مدینهآ بلخ متوطن شد . چون سلیمان به عراق ~~متمکن شد به ملوک # ~~اطراف مکتوب نوشت و در صحبت رسل روانه داشت ، و مکتوب این بود: # ~~«بسم الله الرحمن الرحیم من سلیمان بن داود نبی الله من بلغه کتابی ~~هذا، سلام علی ...1 من امره، # ~~المقرین بوحدانیته الخاضعین لربوبیته، المجتهدین فی عبادته . اما بعد ، ~~فان الله تبارک وتعالی # ~~ارسلنی لاظهار دینه و جعلنی حجة علی خلقه بدعاءالناس الی عبادته ~~والاجتهاد فی مرضاته و # ~~آداء فرائضه والإعتصام بحبله و إقام الصلوةالتی جعله عمادأ لدینه واداء ~~الزکوة الی الضعفاء من # ~~خلقه ، والإقرار ببینته و قیامته وجنته وناره و مراقبةالوقوف بین یدیه ~~، فمن اجاب الی ما # ~~دعوناه الیه کففنا عن حربه و و کلنا ضمیره الی ربه و من آبی ذلک منکم ~~ولم تقبل حق قوله # ~~فلیأذن بحرب من الله و رسوله» . # وچون کیخسر ودر بلخ معلوم کرد که سلیمان به عراق آمد، خوفی عظیمش حاصل شد ~~و بعد # ~~از روزی وفات کرد . مدت پادشاهیش صدسال بود و در زمان الفید وهدهاد و ~~بلقیس ملک یمن # ~~شدند . باز سلیمان ازعراق به یمن وخراسان رفت و بامداد از مرو برنشست و ~~شبانگاه به بلخ بود # ~~«غدوها شهر و رواحها شهر»2 و از بلخ به بلاد ترک رفت و از آنجا به چین ~~و مطلع شمس و # ~~به قندهار و مکران و کرمان بیرون آمد . روزی چند در فارس اقامت نمود و ~~از آنجا به عسکر # ~~آمد [33 - الف] و به شام رفت . پس حق سبحانه و تعالی وحی فرستاد که ~~بناء بیت المقدس # ~~تمام کند . جن و شیاطین را فرمود که رخام و احجار قطع کنند و مدینه ~~دوازده ربض3 ، PageV01P108 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0116.png) # ~~به حسب آسباط دوازده گانه قسمت فرمود و هر سبطی به ربضی فرود آمد . چون ~~از بناء شهر # ~~فارغ شد مسجد را ابتداکرد . شیاطین را بعضی به استخراج ms072 ذهب و فضه از ~~معادن و برخی # ~~به استخراج درر از بحار و جمعی به نقل جواهر و احجار، و طایفهای به ~~حاصل کردن مشک و # ~~عنبر مشغول گردانید، و استادان را طلب کرد و تراشیدن سنگها امر فرمود . ~~تمامت را لوح لوح # ~~ساختند . لآلی و جواهر و یواقیت را سوراخ کردند چون به ثقب1 خواستند ~~مشغول شد ، بواسطهآ # ~~صلابت احجار عظیم در مشقت و زحمت میبودند ، جن را گفت شما تدبیر حیلتی ~~کنید که این # ~~تراشیدن آسان شود . گفتند صخر جنی صاحب تجربه تر از ماست ، او را طلب ~~باید فرمود . و # ~~عادت سلیمان چنان بود که چون خواستی تا کسی را از شیاطین مسخر گرداند ~~مهر انگشتری # ~~به نحاس2 زدی و از آن سایر جن به حدید . و هر جن و شیطان که آن را ~~بدیدی مطیع و منقاد # ~~گشتی . مهر انگشتری با ده کس به صخر فرستاد، و او در جزیرهای بود. چون ~~در مهر نگاه کرد # ~~به حضرت3 سلیمان آمد . شیاطین گفتند : یا نبی الله او بر آدمیان استهزا ~~و ریشخند میکرد ، # ~~سلیمان گفت ترا عصیان و تخلف من بس نبود که بر مردم تمسخر میکردی ؟ گفت ~~استهزا # ~~نمی کردم بلکه تعجب ضحک میکردم . سلیمان گفت هیچ چیز دانی که سنگ را ~~بدان بتوان # ~~تراشید و سوراخ کرد ؟ گفت بلی سنگی سفید هست که آن را الماس میگویند ~~جواهر را بدان # ~~تدبیر کنند ، اما معدن آن نمیدانم اما از مرغان صاحب حیلت تر از عقاب ~~نیست ، بفرمای تا # ~~عقابی بابچه بیاورند و درصند وقی کنند . روزی و شبی بعداز آن ~~عقابرابیرون آورند وفرخ4 را # ~~درصندوق بگذراند که او سنگ الماس بیاورد و صندوق را سوراخ کند . چنان ~~کردند عقاب الماس # ~~را بیاورد و صندوق مفتوح گردانید سلیمان تنی چند از جن با عقاب بفرستاد ~~تا الماس PageV01P109 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0117.png) # ~~33 - ب] آن مقدار که ضرورت بود بیاوردند . صناع به آلات خود استعمال ~~کردند و مسجد # ~~را تمام ms073 کردند . و درآن عصر در روی زمین هیچ موضعی از آن خوبتر نبود . ~~چون فارغ شدند # ~~اکابر و اشراف بنی اسرائیل را جمع آورد و گفت این مسجد را از برای خدای ~~ساختم و شما را # ~~بدین معنی گواه می گیرم و آن روز فرمود که عید باشد و در جهان عیدی از ~~آن خوبتر و بزرگ # ~~قدرتر نبود . و مرغان را فرمود که در آن روز بچگان خود را بر خوان ~~سلیمان حاضر # ~~گردانیدند . و در مطبخ سلیمان هر روز عید پانصدهزار گاو و ششصد هزار ~~گوسفند و از طیور # ~~چندانچه در حساب نیاید ذبح میکردند . و مسجد همچنان بر حال خود [بود] ~~تا زمان # ~~بخت نصر که آن را خراب کرد و هرچه جواهر و زر و نقره بود با خود برداشت ~~و به عراق برد . # ~~دیگر سلیمان بفرمود تا کرسی هایل ساختند چنانک از مدعیان باطل هرکه ~~بدیدی رعبی # ~~در دلش پیدا شدی . و در زمان فصل حکومات1 بر آن نشستی تا دست از گواهی ~~بدروغ و # ~~دعاوی تزویر بداشتندی و از خوف او اشهاد بر وفق حق و صدق ادا نمودندی . # ذکر خواستن سلیمان بلقیس را # بعد از آن متوجه یمن شد و در حرم روزی چند توقف نمود. هر روز چهل شتر و # ~~یک هزار گوسفند و بیست هزارگاو قربان کردی و به مردم دادی . و اشراف ~~قوم را گفتی نبی # ~~عربی ازاین قوم وازاین مکان بیرون خواهد آمد، طوبی آن کس که او را ~~دریابد و به وی ایمان # ~~آورد. گفتند تا زمان بیرون آمدن وی چه مدت باشد؟ گفت هزار سال ، او ~~خاتم انبیاء و رسل # ~~است باید که خبر وی بطنا بعد بطن2 به همدیگر رسانید . پس بامدادی از ~~مکه عازم یمن شد # ~~وقت زوال3 در صنعا بود چون تفقد اصحاب و سایهبانان خود [کرد]، هدهد را ~~ندید و موضع PageV01P110 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0118.png) # ~~جناح او خالی مانده و آفتاب بر سلیمان افتاده ، گفت ms074 مرا چه شده است که ~~هدهد را نمیبینم ؟ # ~~و قصهآ وی چنان بود که در اثناء طیران از جنس خود هدهدی دید بر درختی ~~نشسته ، خواست # ~~ارض سبا . گفت پادشاه این زمین کیست؟ گفت بلقیس بنت هدهاد حمیری. گفت ~~با من آی و # ~~بلقیس را بنمای. باتفاق برفتند . بلقیس بر تختی بود که در صنعا ساخته، ~~متمکن شده ، و هرگاه # ~~که رؤسای مملکت حاضر شدندی از وراء حجاب با ایشان تکلم کردی ، و چون ~~امری # ~~ضروری حادث شدی ، روی گشوده بیرون آمدی . و او را بیست وچهار امیر ~~قوشون و # ~~سرلشگر بود که در تحت فرمان هریک از ایشان سی هزار مرد مسلح بود ، و ~~دوازده وزیر # ~~داشت . از وزراء سئوال کرد که پدران ماضی ما که را پرستش می کردند؟ ~~گفتند خدای آسمان # ~~را . پرسید او کجاست ؟ گفتند در آسمان و علم او در جمیع زمین . گفت من ~~کسی را که نبینم # ~~چگونه پرستش کنم؟ و هیچ جرمی نورانی تر از آفتاب نیست و او به پرستیدن ~~سزاوارتر است، # ~~بدان مشغول شد و قوم را نیز بدان امر فرمود . چون آفتاب بر آمدی و فرو ~~شدی ایشان سجده # ~~بردندی . آن گاه هدهد رفت و آنچه دیده بود سلیمان را خبر کرد . سلیمان ~~مکتوبی نوشت # ~~بدین صورت : إنه من سلیمن وانه بسم الله الرحمن الرحیم آلا تعلوا علی و ~~أتونی مسلمین1 . هدهد # ~~نامه برداشت و برفت . بلقیس نشسته بود از پس پرده با نوابش سخن میگفت ~~از دربچه هدهد # ~~نامه بر او انداخت ، در کنارش افتاد . چون نامه را بخواند ، ازهدهد ~~سئوال کرد که این مکتوب # ~~کیست ؟ گفت پیغامبر خدای، سلیمان . گفت او کجاست؟ بگفت با لشکر جن و ~~انس و وحوش # ~~و طیور به سرحد مملکت تو رسیده است . بلقیس گفت با قوم «یاایها الملأ ~~انی القی االی] # ~~کتاب کریم2 الی آخره . وبعد از آن بلقیس به حضرت سلیمان هدیه فرستاد ، ~~هزار PageV01P111 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0119.png) # ~~کنیزک بر اسبان ایغر1 سوار ms075 ، و هزار غلام بر اسبان مادیان ، زنان ...2 ~~گشته بودند و غلامان # ~~دست برنجن3 و خلخال پوشیده ، و حقهای که در آن هیچ سوراخ نبود پر از ~~یاقوت ، و دری # ~~سوراخ کج در آن در ، و رشتهنه . سلیمان دوده4 را که در کنار جویها ~~میباشد امر فرمود تا آن # ~~حقه را سوراخ کردند و آرضه5 از سلیمان التماس کرد که باوی شرط کند [34 ~~- ب]که چون او # ~~رشته در این ثقبه در برده باشد حق تعالی رزق او را فوا که و ثمار مقدر ~~فرماید . سلیمان مبذول # ~~فرمود . دودک ریسمان بستد از سوراخ کج در رفت و از آن جانب دیگر بیرون ~~آمد پس # ~~سلیمان فرمود «آتمدوننی بمال فما آتانی الله خیر مما آتیکم بل انتم بهد ~~یتکم تفرحون»1 الی قوله # ~~«صاغرون»7 . هدیه چون رد شد بلقیس فرمود من نزد سلیمان میروم و مسئلهای ~~چند از او # ~~سئوال می کنم ، اگر جواب بر وفق صواب فرماید پیغامبر است والا عزم ~~محاربت او کنم . # ~~صد کس از خواتین و خدم خود برداشت چون به درگاه سلیمان رسید ، اجازهآ ~~دخول فرمود : # ~~بلقیس برفت سلیمان را تحیت گفت و بر کرسی زرین نشست و انسان بر یمین و ~~جن بر یسار # ~~سلیمان ایستاده ، زهرهٔ‌ تکلم نداشتند . آن گاه سلیمان گفت ای کنیزک ~~خدا ، ترا به توحید # ~~میخوانم و ترک عبادت شمس ، تا آنچه لنا و علینا باشد تو را همچنین گردد ~~و الا حرب # ~~خدای و رسول را آماده باش . بلقیس گفت کلمات ترا فهم کردم ولی به کنه ~~معرفت خودت # ~~نرسیدم ، ندانم پیغامبری یا پادشاه . هرچه از تو سئوال می کنم اگر بر ~~وفق صواب جواب PageV01P112 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0120.png) # ~~فرمودی پیغامبری و به دین تو در آیم و الا معلوم کنم که ملکی یا به ~~محاربت باز پیش آیم یا # ~~صلح کنم . سلیمان فرمود سئوال کن تاحق تعالی وحی بر من فرستد و جواب ~~گویم . گفت # ~~چونست که فرزندگاه مشابه پدر است و ms076 گاه مشابه مادر و چه چیز است که نه ~~در آسمان است و # ~~نه درزمین ، وپروردگار را صفت چیست ؟ سلیمان فرمود اما مشابهت فرزندبه ~~احدی الابوین ، # ~~چون نطفه از منی مرد بیشتر افتاده باشد فرزند مشاکل پدر باشد و اگر از ~~آن زن سابق # ~~شده بالعکس ، و اگر هر دو در یک دفع معأمعا واقع شود به هردو ماننده ~~باشد . اما آنکه نه # ~~در ارض است و نه در سما، عرق اسبان است که دویده باشند و عرق کرده...1 ~~کنند و بیاورند # ~~نه در ارض باشد نه در سما . بلقیس جواب مسئلهآ سیومین طلب کرد . حضرت ~~عزت وحی # ~~فرستاد بر سلیمان که بلقیس را مسئلهآ سیوم فراموش گشته است از وی سئوال ~~کن که چه بود . # ~~چون [35 - الف] پرسید گفت همین دو مسئله پرسیدم اکنون مهلت ده تا در ~~کار خود فکری # ~~کنم و فردا جواب گویم آن گاه برخاست و به لشکرگاه خود رفت و اصحاب را ~~جمع آورد و # ~~گفت این مرد ملک نیست پیغمبر است در این باب رای شما چیست ؟ گفتند رای ~~تو اعلی و # ~~اصوب است . گفت صلاح آنست که به طاعت او در آیم و الا ملک از من زایل ~~گردد . و تمامت # ~~راضی شدند . پس جن و شیاطین فکر کردند که اگر بلقیس زن سلیمان شود ~~تمامت احوال ما با # ~~او بگوید چه مادرش دختر پادشاه ما بود تدبیری کنیم که او در نظر سلیمان ~~خوار شود . باتفاق # ~~نزد سلیمان رفتند که ما فهم کردهایم تزویج این زن رغبت نمودهای و در ~~وجه تو نمینشیند ، # ~~چه مادر او جن بود و ساق پای او مانند حمار است . سلیمان فرمود تا بر ~~درگاه صرحی ممرد2 # ~~از قواریر زجاج3 ساختند و در زیرش آب روانه کردند و ماهی در میانهآ آن. ~~بلقیس آن را آب # ~~تصور کرد صورت برکند و ساق مکشوف گردانید و بهترین ساقهای زمانه بود ، ~~اما اندک مایه PageV01P113 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0121.png) # ~~موی ms077 داشت . سلیمان منادی را فرمود تا آواز داد که ساق خودراپوشیده دار ~~که آب نیست # ~~آبگینه است آن گاه بیامد و بر کرسی نشست با سلیمان و گفت اشهد ان لااله ~~الاالله و ان سلیمان # ~~رسول الله . سلیمان رغبت تزویج او فرمود اما جهت شعر ساق اندک کراهیتی ~~داشت . بلقیس # ~~گفت یا نبم الله انار را تا نشکنند طعم آن ظاهر نگردد . سلیمان فرمود ~~هرچه در چشم خوش # ~~نیاید در دل نیز خوش نیاید . بعضی از جن سئوال کردند که غیر از ساق ~~عضوی دیگر را موی # ~~هست؟ سلیمان فرمود نه . جنی گفت من چنان سازم که مانند نقره شود . آن ~~گاه نوره بساخت و # ~~ساق او منقی گردانید . بعد از آن سلیمان بلقیس را به زنی قبول کرد و ~~مملکتش همچنان بر او # ~~مقرر فرمود ، و در یمن حصنی از بهر او بناکرد . و سلیمان سر یک ماه یک ~~بار او را زیارت # ~~کردی . و در این اوقات جن او را خبر کردند که اندلس وطنجه و افریقیه ~~بلادی رحیب و # ~~خصیب و وسیع است . سلیمان متوجه آن بلاد گردید و بامدادی از بیت المقدس ~~برخاست شام # ~~در آن بلاد بود دو ماهه راه ، و پادشاه آنها را به توحید و خلع عبادت ~~اصنام دعوت کرد # ~~سلیمان با عساکر روی بدان جانب آورد و ملک با لشکری از هزار هزار سوار ~~بیرون آمد ، جن # ~~و انس تنها از جنود سلیمان به ایشان حمله کردند و به یک طرفة العین ~~تمامت را ناچیز # ~~گردانیدند و اهالی مملکت امان طلبیدند و مسلمان شدند . ترک قتال فرموده ~~و دختری صاحب # ~~آن ملک را بود سبی1کرد و تسری2 فرمود و با خود به بیت المقدس آورد و ~~قصری رفیع بنا # ~~فرمود واو را با خدم و حواشی در آن نشاند . چون سلیمان نزد وی درآمدی ~~او را حزین و # ~~سوگوار یافتی . از موجبات آن سئوال فرمود . گفت یا نبی الله ملالت من ~~از ms078 واسطهآ فقدان پدر # ~~است . جن را بفرمای تا صورت پدرم را بسازند تا بدان متسلی شوم . التماس ~~مبذول افتاد و # ~~فرحی تمام دراوظاهرشد وشب وروز از آن صورت جدانمی شد وبه عبادت آن صورت ~~در آمد و # ~~خدام و عبیدش را نیز امر فرمود و متابعت کردند . حق تعالی سلیمان را به ~~وحی از این حال PageV01P114 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0122.png) # ~~آگاهی داد، فرمود که در دنیا وی را عقوبتی روزی خواهد کرد که خوار و ~~ذلیل شود ، در وقتی # ~~که معهود دخول نبود بر آن زن رفت او را دید به عبادت آن صورت مشغول با ~~تمام خدم و # ~~حواشی . شمشیر برکشید و مجموع را به قتل آورد . بعد از آن حضرت عزت را ~~ارادت شد که # ~~سلیمان ارا] به غربت و کربت مبتلا گرداند او را صد زن بود هرگاه در ~~براز1 خواستی به تقاضای # ~~حاجتی رفتن ، انگشتری از دست بیرون آوردی و به یکی از زنان بسپردی و ~~چون وضو کردی # ~~بپوشیدی . یکی از جن در آن حالت به صورت سلیمان نزد زن آمد انگشتری ~~بستد و در دست # ~~کرد و بر کرسی نشست و مردم بر او جمع شدند . سلیمان چون از خانه بیرون ~~آمد انگشتری را # ~~طلب فرمود ، زن گفت به تو دادم سلیمان دانست که بعقوبة من الله ~~مبتلاگشت . سوی کرسی # ~~رفت شیطان را دید بر آن متمکن شده، ازخوف شیاطین بگریخت . پیاده و پای ~~تهی قریه به قریه # ~~میرفت وقرارنمی گرفت و با هر که میگفت سلیمانم ، دشنام میدادند و ~~میزدندش . چهل روز # ~~بدین صفت بود [36 - الف] و بعضی گویند چهارماه. بعد از آن خدای تعالی ~~تضرع او استماع # ~~فرمود و خواست که باز ملک او را حوالت فرماید . آن شیطان بر کنار در یا ~~رفت و انگشتری # ~~در دریا انداخت تا باز ملک به سلیمان نرسد . خاتم به دهان ماهی افتاد و ~~بلع کرد . در آن # ~~نزدیکی سلیمان به کنار دریا رفت گرسنه ، صیادی ms079 چند ماهی می گرفتند از ~~ایشان چیزی # ~~خواست . ماهیی گندیده بدو دادند . رد کرد و گفت من سلیمانم . ایشان بر ~~او خندیدند و # ~~بسیارش بزدند چون کارش از حد بگذشت بدان ماهی گندیده عود کرد ، برگرفت ~~و کنار دریا # ~~برد چون شکمش را شق کرد خاتم را در آن میان دید بستد و بپوشید. شیاطین ~~و جن از اطراف # ~~روی به وی آوردند و باد از برای وی وزیدن گرفت . چون صیادان آن حال ~~بدیدند بیامدند و # ~~عذر طلبیدند . گفت از شما عفو کردم چه این عقوبت خدای بود . آنگاه ~~برباد سوار شد و # ~~بیت المقدس آمد برکرسی نشست . مردم بر او گرد شدند . هرچه در آن مدت بر ~~او گذشته بود # ~~با ایشان می گفت و ایشان گریه و زاری می کردند و شکرخدای بجای آوردند . ~~پس سلیمان به حرم PageV01P115 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0123.png) ### | تجارب الامم فی اخبار # ~~رفت آوازگریهآ نسوان شنید. گفت در عوض آن شکر خدای باید کرد. بعد از آن ~~خدای تعالی # ~~عین القطر1 یعنی نحاس را ازبرای وی سه شبانه روز وبعضی گویند سه ماه ~~روانه فرمودو در آن زمین # ~~مانند کوهها از نحاس جمع گشت . سلیمان فرمود تا از آن قطر امثال رحال و ~~نسا سازند و از # ~~حق تعالی درخواست نمود که برایشان نفخ2 روح فرماید تا در مدت حیات به ~~خدمت سلیمان # ~~قیام کنند . بعضی از علماء عجم گویند رویین تن که اسفندیار نام داشت از ~~بقایای آن قوم بود و # ~~گشتاسف ملک او را تبنی3 از برای آن کرد که فرزند نداشت و این قولی ضعیف ~~است نزد اهل # ~~اسلام و شرع . بعضی گویند شیاطین را فرمود که آن نحاس را نقل کردند و ~~در بیابان اندلس # ~~شهری از آن بناکردند . دوازده میل در دوازده میل و غنائم و گنجهای خود ~~را در آنجا مدفون # ~~گردانید، وطایفهای [36 - ب] ازجن برآن مسلط گردانیده است که به محافظت ~~آن قیام نمایند. ### | حکایت # آوردهاند که ms080 خبر این مدینه به عبدالملک مروان رسانیدند بر عامل خود موسی ~~بن نصیر # ~~عدی که در بلاد مغرب بود نوشت که به من خبر رسیده است که در مفاوز4 ~~اندلس شهری # ~~نحاسی هست ، در آن گنجی چند و در جنب آن مدینه، بحیره5 اموال وکنوز در ~~آن ، چون # ~~واقف شود با طایفهای از لشکر برود ، باشد که خدای تعالی بدین سبب ما را ~~علمی یا مالی # ~~روزی گرداند ، و طالب بن مدرک را فرستادم که با تو مصاحب باشد و در ~~مراجع کیفیت را # ~~نوشته ارسال کند . چون طالب مکتوب به موسی رسانید. در قیروان مغرب و از ~~مصر تا بدانجا PageV01P116 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0124.png) # ~~منقله1 است با هزار سوار از اشراف جنود و زاد چهارماهه متوجه گشت و آب ~~نیز محمول # ~~گردانید و دو کس را بر سبیل قلاوزی2 که به طرق و مسالک خبیر بودند با ~~خود ببرد ، و # ~~چهل و سه روز در راه بود ، تا بدین مدینه منتهی شد و سه روز اقامت کرد ~~و کیفیت آن معلوم # ~~کرد. آن گاه به در یاچه رفت دو میل راه و احوال بحیره نیز بالکلیه ~~بدانست و به قیروان بازگشت # ~~و در صحبت طالب به عبدالملک مروان نوشت که : یا امیرالمومنین چهار ماهه ~~زاد و ساز # ~~برداشتم و و با هزار مرد در بیابان اندلس گردیدم . به شهری رسیدیم که ~~از پنج روزه راه # ~~کنگرههای شهر بدرخشید و منظری هایل مینمود ، چندان رعب ما را حاصل آمد ~~که # ~~درحساب نگنجد به ربض3 از آن نزول کردیم و آن شب بغایت مرعوب ، بیتوته ~~نمودیم و # ~~تکبیر گفتیم . بامداد شخصی را فرستادیم که گرد سور طوف کند و منفذی که ~~باشد معلوم # ~~نماید . به دو روزه گرد سور برآمد و گفت قطعا دروازه در این شهر نیست . ~~امتعه و اثاث # ~~اصحاب جمع کردیم به ربع دیوار سور نرسید ، نردبانها تعبیه کردیم و بر ~~دیوار نهادیم و # ~~ده هزار درهم از برای آن ms081 کس که بالا رود ، خبری برساند، تعیین کردم . ~~شخصی قبول کرد و # ~~پای بر نردبان نهاد و قرآن میخواند و تعویذ6 می کرد. چون بالای سور ~~رسید و بر شهر مشرف # ~~گشت به قهقهه افتاد و در آن شهر هبوط کرد [37 - الف]گفتیم ما را از ~~آنچه دیدی اخبار کن # ~~جواب نداد بعد از آن هزار دینار تعیین کردم ، شخصی حمیری بستد و بالا ~~رفت گفتم تو نیز # ~~همچنانک او کرد نکنی چون برشرفهآ سور رسید او نیزبه قهقههافتاد و در ~~شهر سرنگون کرد . تا # ~~سه کس براین وضع رفتند چون ازخبر آن نومید شدم به جانب بحیره رفتم وطول ~~و عرضش مقدار # ~~میل در میل بود بغایت مواج، شخصی رادیدم که برناحیهآ ساحل ایستاده، ~~گفتم کیستی ؟ گفت یکی PageV01P117 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0125.png) # ~~از جن . سلیمان پدر مرا که از مرده1آ جن بود در این موضع محبوس ~~گردانیده است، آمدهام که # ~~احوال وی بازدانم . گفتم چونست که بر سر آب ایستادهای ؟ گفت آوازی ~~شنیدم تصور کردم # ~~که آن شخص است که هر سال یک بار بر کنار این دریاچه می آید و تسبیح و ~~تهلیل به جای # ~~می آورد . گفتم آن شخص کیست؟ گفت: تصور میکنم که خضر است . این بگفت و ~~غایب # ~~شد . و شب در کنار دریاچه بودیم بامدادان غواصان را فرستادم و غوص ~~کردند خمرهای # ~~مسین بیرون آوردند سرش به خشتی مسین مسدود . چون گشودم مردی بیرون آمد ~~رویین ، بر # ~~اسبی نحاسی سوار ، بر هوا رفت و گفت یا نبی الله هرگز عود نخواهم کرد . ~~و چندانچه غوص # ~~میکردند هم از این جنس بیرون می آمد ، لشکر فریاد برآوردند و ترسیدند ~~که زاد منقطع گردد # ~~هم از آن را[ه] باز گردیدیم به قیروان . چون عبدالملک مکتوب مطالعه کرد ~~طالب را خواند و # ~~آنچه در مکتوب بود پرسید و از موجب قهقهه سئوال کرد . گفت در آن شهر ~~جناند هماند # ~~خبل2 در عقل ایشان پدید می آمد . گفت آنها که ms082 از خمها بیرون می آمدند ~~چهبود ؟ گفت مردهآ # ~~شیاطین که ایشان را سلیمان محبوس کرده بود . # مناظره پیر مزارع3 با سلیمان # و سلیمان باد را فرموده بود تا هرکه در بارهآ او سخن گوید فی الحال بدو ~~برساند . وقتی # ~~شیاطین به خدمت ابلیس میرفتند و از بلایی که بر آن گرفتار بودند ~~استغاثتی مینمودند ، او # ~~گفت به شب کار میکنید؟ گفتند نه، در روز کار می کنیم و به شب در ~~استراحتیم . گفت در این # ~~صورت فرحی تمام است . باد این ماجرا به سمع سلیمان برسانید . فرمود [37 ~~- ب]که شب نیز # ~~در کار باشند ، ابتلاء ایشان زیادت گشت چون حولان حول شد4 باز به خدمت ~~ابلیس رفتند و از PageV01P118 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0126.png) # ~~حال خود اخبار کردند . گفت چون سنگها را حمل کردید و به موضع رسانیدید ~~در وقت # ~~مراجعت بر شما حملی هست ؟ گفتند نه . ابلیس گفت جهد و بلا هنوز به ~~درجهآ کمال نرسیده # ~~است . باز باد غمازی کرد . سلیمان فرمود در عوض هر سنگی که به بیت ~~المقدس میرسانند # ~~در وقت مراجعت از جبال ایلیا سنگها قطع کنند و به جای آن سنگها برند . ~~سال دیگر باز # ~~حکایت نزد ابلیس گفتند . گفت در وقت ذهاب و ایاب هیچ کس شما را سوق می ~~کند و تعجیل # ~~می فرماید ؟ گفتند نه . گفت هنوز پیمانه پر نشده است . چون سلیمان باز ~~این ماجرا از باد بشنید # ~~قهرمانان1 بر سر ایشان ملازم کرد و میراندند . در عام قابل2 ابلیس را ~~اعلام کردند . گفت # ~~به کمال رسید و هنگام فرج است . سال تمام نشده بود که مدت ملک سلیمان ~~منقضی شد . # ذکر وفات سلیمان علی نبینا وعلیه السلام # و چون چهل سال از ملک سلیمان بگذشت روزگار غدار آغاز ناپایداری کرد و از # ~~جام ریب المنون3 شربت زهر هلاهل به سلیمان چشانید و در حالتی که به ~~نماز ایستاده بود روح # ~~او را به فرادیس اعلی بردند و او همچنان بر عکاز6 خود ms083 متکی بود، جن و ~~انس بر عادت معهود # ~~نزد وی رفتندی ، اما چون زهرهآ تفحص حال او نداشتند ، موت او را معلوم ~~نمی کردند تا # ~~در عصای وی آرضه و خوره5 بیفتاد و شکسته شد . سلیمان به روی در آمد ، ~~موت او محقق # ~~شد . و این حال مکذب آن کس است که گوید جن عالم غیب است «فلما خر تبینت ~~الجن آن لو # ~~کانوا یعلمون الغیب مالبثوا فی العذاب المهین»2 ودر آن وقت جن به عبادت ~~ارضه درآمدند، PageV01P119 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0127.png) # ~~به سبب آنکه به وفات سلیمان دلالت نمود ایشان را . چون خبر وفات سلیمان ~~به بلقیس منتهی # ~~شد ، از غم و اندوه زار و نزار گشت و بعد از روزی چند وفات نمود و در ~~آزجی از آجر و # ~~جص بر سریری به صبر مطلا کرده خوابانیدند . و بعد از بلقیس در آن بلاد ~~عم زادهاش یاسربن # ~~ینعم بن شراحیل بن عمرو ملک شد . [38 - الف] و او را یاسربن ینعم ~~بواسطهآ کثرت انعام و # ~~اکرام قومش و عدل که داشت نام کردند . پس ساز راه و بسیج سفر کرد و ~~لشکری بلا عدد بستد # ~~و به وادی رمل رفت و قبل از وی در مفاوز ومسالک هیچ کس را سلوک میسر ~~نگشته بود ، # ~~خواست که از او عبور کند نتوانست چه آن رمل مانندهآ آب روان است روز ~~شنبه حرکت # ~~نمی کند پس یاسر طایفهای از جن در روز شنبه بفرستاد تا بگذرند و توقف ~~نمایند تا شنبهآ دیگر # ~~بگذرند . چون شنبهآ دیگر شد خواستند که بدین جانب آیند و خبر آن طرف ~~بیاورند ، در اثناء # ~~شب درآمد و تمامت جنیان غرق شدند . یاسر برکنارهآ راه ضمی1 نصب کرد و ~~بر خیمهآ آن # ~~بنوشت که از پس این راه آدمیزاد نیست و به ممالک خود بازگردید . و بعد ~~از وفات سلیمان، # ~~بنیاسرائیل مجتمع شدند و آرخبعم پسرش را برجای سلیمان نشاندند ، و چون ~~دیدند که ریح # ~~و جن و ms084 شیاطین و وحوش و طیور فرمان وی نمی برند وقعی نداشت و دوسال در ~~فلاکت # ~~بهسر برد تا بختنصر برایشان مبعوث شد . # ذکر اصحاب الکهف # آوردهاند که چون سلیمان وفات کرد ملک دقینوس مرتد گشت و به عبادت اصنام # ~~مشغول شد واهل مملکت را بدان دعوت کرد و مخالفان را تعذیب میکرد ، بعضی ~~به آتش # ~~میسوخت و برخی را میکشت و از دار می آویخت . از جوانان اهل بیت ملک و ~~اولاد بطارق ، PageV01P120 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0128.png) # ~~شش نفر رفته بودند و مشاهدهآ تعذیب موحدان میکردند ، حق تعالی دیدهآ ~~بصیرت ایشان # ~~مفتوح گردانید . نگاه کردند هر که به قتل می آوردند ملائکه از آسمان ~~تاجی مرصع می آوردند # ~~و بر سر او مینهادند و با روحش عروج میکردند . چون این حال معاینه ~~دیدند به خدا ایمان # ~~آوردند و مدتی این صورت پنهان می داشتند تا بعضی از کار ایشان ~~آشکاراگشت و قصهآ # ~~ایشان به دقینوس رفع شد . پدران ایشان را طلب فرمود و گفت شما را اهل ~~بیت و اصول # ~~مملکت خود میدانم و پسران شما مخالفت دین من بنیاد کردهاند و خدایی ~~دیگر غیرخدایان # ~~ما می پرستند و مرا از این حال اعلام نمی کنید . گفتند ایهاالملک ما از ~~ایشان [38 - ب] تبرا # ~~کردهایم . تو حاکمی . بفرستاد و لباس و دیبا و استبرق از ایشان خلع کرد ~~و جبهها و صوف # ~~در ایشان پوشانید و گفت در بیرون شهر مرا سه روز حاجتی هست، روز چهارم ~~اگر به طاعت # ~~بازگردید از سر جریمهآ شما در گذشتم والا تعذیبی کنم که لایق مخالفان ~~باشد . چون ملک # ~~بیرون رفت دو روز صبر کردند روز سیوم مجتمع شدند و گفتند امروزه که ~~مراقبت باقی است # ~~فردا که این ملک بیاید ما را عذاب خواهد کرد . قرار دادند که آیهآ ~~«الفرار مما لا یطاق من # ~~سنن المرسلین»1 برخوانند . شب هنگام هریک از مال پدر چیزی بستدند و ~~بیرون آمدند . # ~~در راه به راعی اغنام پدر ms085 رسیدند ، ایشان را بشناخت و گفت لباس کرامت ~~که از شما خلع کرد # ~~و لباس بؤس و هوان2 پوشانید ؟ گفتند بلکه دثار ذل و هوان از ماکنده شد ~~و شعار طاعت و # ~~ایمان پوشانیده گشت ، و قصه با او در میان نهادند . راعی نیز ترک اغنام ~~کرد و با ایشان همراه # ~~شد و کلب راعی نیز در دنبال . قریب چهار فرسخ در آن شب قطع کردند . ~~صباح غاری پیدا # ~~آمد در آن رفتند . راعی را گفتند از این خرده3 که با ماست بستان و در ~~شهر رو قدری طعام از PageV01P121 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0129.png) # ~~برای ما بیاور . برخاست و متوجه گشت . بر دروازهآ شهر صنمی بود هر که ~~در شهر رفتی اول # ~~سجدهآ آن بت کردی . راعی با خود اندیشید که از آنجا بی سجده چون برود . ~~حق سبحانه و # ~~تعالی آن کلب را قوت نطق بخشید . گفت : یا ولی الله چون رسیدی من از تو ~~می گریزم تو # ~~بشتاب درآی و فریاد کن که این کلب را رها مکنید . بر آن صورت اقدام ~~نمود و سجده ناکرده # ~~در شهر رفت آنچه در کار بود بخرید . در این اثنا شنید که فلان راعی نیز ~~تابع ایشان شد # ~~فی الحال ترک باقی حاجت کرد و بگریخت و به اصحاب ملحق شد و خبر بگفت . ~~آنچه # ~~آورده بود خوردند و در خواب شدند . حق تعالی ارواح ایشان را قبض فرمود ~~. چون ملک باز # ~~گردید کس به طلب ایشان فرستاد نیافتند ، بر در آن کهف رسیدند و در غار ~~را مسدود کردند # ~~39 - الف] و سیصد و نه سال در خواب بماندند تا دقینوس و هر که بردین او ~~بود هلاک شد و # ~~حق تعالی سیزده پیغمبربه شرکت1 همدیگر بر آن قوم مبعوث فرمود و به ~~توحید و خلع اصنام # ~~دعوت کردند، اجابت نمودند و ملک نیز ایمان آورد راعیی صالح بر در آن ~~غار رسید از برای # ~~گو سفندان حظیرهای2 طلب می کرد و ms086 سنگ دید بر در غار نهاده برداشت آن ~~جوا[نان آزنده # ~~شدند و برخاستند چنانکه از مبیت3 خیزند ، رنگهاشان برقرار ، وکلب در ~~جنب خسبیده . # ~~راعی را گفتند دیشب طعامی اندک آورده بودی ، امروز برو و طعام آور ~~زینهار اگر بشناسند # ~~از دین خود نگردی . او برخاست و خایف میرفت بر در شهر رسید ، برجای صنم ~~مسجدی # ~~دید ، مردم در آن به نماز مشغول، مرعوب در شهررفت هیچ آشناندید. به ~~بازار رفت وزر به دست # ~~بیاع داد . چون نگاه کرد با جار خود گفت غالبا4 این جوان گنجی یافته ~~است . چون ایشان # ~~مشورت پیوستند ، تصور کرد که او را شناختند ، خواست که بگریزد ، بیاع ~~فریاد بر آورد که PageV01P122 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0130.png) # ~~گنجی یافته است . او را بگرفتند و به خدمت ملک صالح بردند و درم به دست ~~ملک دادند . از # ~~قصه و حالش پرسید ، تمام بیان کرد و گفت اگر تحقیق قضیه میخواهی برخیز ~~و بیا تا ایشان را # ~~به تو نمایم . ملک با عامه شهر روی به جانب ایشان آوردند . جوان گفت ~~اجازه ده که من پیشتر # ~~بروم ، چه ایشان آواز این غلبه1 را تصور دقینوس کنند و بترسند . در رفت ~~و گفت چند روز در # ~~این غار لیث2 کردید ؟ گفتند یک شب. او گفت بلک سیصد و نه سال ، چه حق ~~تعالی دقینوس # ~~و قومش هلاک کرد و اسلام ظاهرگشت و ملکی صالح در این شهر است اینک با ~~قوم نزد شما # ~~آمده است . چون این حال شنیدند بگریستند و تهلیل و تکبیر خدای به جای ~~آوردند و از غار # ~~بیرون آمدند و ملک و قوم را بدیدند . آنگاه حق تعالی رسول خود به ایشان ~~فرستاد که در # ~~حیات و ممات مخیرید . ایشان فوت اختیار کردند . و ملک را وداع کردند، ~~در غار به مضاجع3 # ~~خود رفتند و وفات نمودند . آن ملک بر در غار مسجدی بناکرد و آن روز را ~~عید ساخت . # ذکر اصحاب الرقیم # عبدالله صامت گوید در زمان ms087 خلافت ابوبکر صدیق رضی الله عنه مرا نزد قیصر # ~~به رسالت تعیین فرمودند تا او را به دین اسلام خوانم اگر قبول فرمود ~~فبها [39 - ب] و الا # ~~حرب را آماده باش . در راه به مدینهآ اردن از بلاد شام رسیدم خلدبن ~~جبله الغسانی از آل جفنه # ~~حاکم بود ، نزد خدمتش4 رفتم . جامهها سیاه پوشیده ، از موجب آن سئوال ~~کردم . فرمود که # ~~نذر کردهام که تا شما را از سرحد مملکت خود بیرون نکنم جامهآ عادت ~~نپوشم . گفتم مملکت # ~~خود نگاه دار چه به خدا سوگند که بر تو البته غالب خواهیم شد و رسول ~~صلی الله علیه و سلم ما # ~~را اخبار فرموده است . گفت مگر شما سمرااید ؟ گفتم سمرا چه معنی دارد ؟ ~~گفت آنها که PageV01P123 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0131.png) # ~~به روز روزه دارند و به شب نماز کنند . گفتم به خدا ما آن طایفهایم . ~~از جزع این تقریر رنگش # ~~سیاه شد ، نفری چند با ما همراه کرد تا ما را بدرقه کردند به نزدیک ~~قسطنطنیه رسانیدند . کوهی # ~~عظیم درخشنده از دور پیدا شد ، گفتند اصحابالرقیم در آن کوه مدفونند . ~~متوجه آن گشتم # ~~بهدیری منتهی شدیم . از آن کوه واصحابالرقیم سئوال کردم . گفتند در این ~~شیب زمین # ~~مدفونند پک دینار دادیم و ما را بر آن دلالت نمودند . دری آهنی گشودم و ~~بر دری سنگی # ~~رسیدیم . در آن موضع سیزده تن به پهلو مضطجع1 بودند که تصور می کردیم ~~که درخوابند . # ~~روی ایشان گشادیم ، از زندگان تازهتر ، بعضی را ریش سیاه و بعضی سفید و ~~سیاه و یکی از # ~~ایشان زخم شمشیری بر روی داشت تازه که گویی مگر در ساعت مضروب گشته بود ~~. اهل آن # ~~موضع را از طراوت حال ایشان پرسیدیم گفتند هر سال روز عید به ایشان ~~درمی رویم و # ~~برمی خیزانیم و خاک از جامه و روی ایشان میافشانیم و ناخن و موی ایشان ~~کوتاه می کنیم و # ~~باز بر آن هیأت میخوابانیم . پرسیدیم که چه کسانند ms088 و چه مدت است تا در ~~این موضع # ~~مدفونند ؟ گفتند در کتاب خود یافته ایم که به چهارصدسال قبل از مبعث ~~عیسی - علی نبینا و # ~~علیه السلام - وفات کردهاند و مجموع به رسالت مبعوث بودهاند به شرکت ~~دریک زمان ، بیش # ~~از این معلوم نداریم . پس ملک روم دو شخص به استقبال ما فرستاد و گفت ~~هم اینجا به زیر # ~~آیید که شتران شما بواسطهآ طول اعناق از دروازه نتوانند رفتن . اجابت ~~نمودیم [40 - الف] و # ~~همچنان تا در قیصر براندیم چون نزول کردیم، تکبیر گفتیم ، قصر در لرزه ~~افتاد چنانکه تصور # ~~کردیم که ساقط خواهد شد . ملک فرستاد که شما را نمیرسد بر در بارگاه ~~قیصر اظهار دین # ~~خود کردن . بعد از آن ما را طلب داشت ، با جمعی قلیل ازبطارقه نشسته ~~بود . سلام کردیم # ~~فرمود که اگر بر وضع تحیت ملوک مرا ثنا گفتی چه شدی. گفتم به دین ما ~~حلال نیست . گفت # ~~ملک خود را چگونه تحیت میگوئید ؟ گفتم چون در رویم گوییم السلام علیکم ~~و رحمة الله، # ~~و پیغامبر را نیز همین سبیل . آن گاه از روزه و نماز سئوال کرد . بیان ~~نمودم . گفت اعظم کلام PageV01P124 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0132.png) # ~~شما چیست ؟ گفتم لااله الاالله واللهاکبر ، باز چون تکبیر گفتم غرفه ~~بلرزید ، رنگ قیصر و # ~~جلسا زرد شد . گفت در بلاد شما چون این کلمه میگویند همین زلزله پیدا ~~می آید ؟ گفتم # ~~درهیچ موضع از این صورت ندیدیم الا نزد تود . فرمود که صدق ، پسندیده ~~است . پس ما را # ~~به منزلی رحیب فرود آوردند . و سه روز آنجا بودیم . شب چهارم ما را طلب ~~کرد . رفتیم هیچ # ~~آفریده پیش قیصر نبود . چون بنشستیم برخاست و در حجره بگشود و خرقهآ ~~سیاه ، بر آن ، # ~~صورتی سفید ، بیرون آورد ، گفت این صورت را میشناسید ؟ سکوت کردیم . ~~گفت این # ~~صورت آدم علیه السلام است و دری دیگر بگشاد و خرقهآ سفید بر هیأت ~~پیغامبر ما محمد # ~~مصطفی - علیه افضل الصلوات واکمل التحیات ms089 - بیرون آورد ، چون آن صورت ~~مشاهده # ~~کردیم ، بی اختیار بگریستیم . گفت شما را چه رسید ؟ گفتم این صورت ~~پیغمبر ما محمد # ~~رسول الله است . فرمود به حق دین شما که این صورت1 پیغامبر شماست؟ گفتم ~~بلی . دیگر # ~~صورتی بیرون آورد و با محمد مصطفی مشابهتی تمام داشت و گفت این صورت ~~ابراهیم # ~~خلیل است . باز صورت دیگر اخراج فرمود اسمراللون2 کانه او را حزن ~~واندوهی بود ، گفت # ~~این موسی - علی نبینا و علیه السلام - است . باز صورتی دیگر نمود، مثل ~~قمر ، گفت این داود # ~~است . باز صورتی بیرون آورد ، گفت این سلیمان بن داود و مرکب او باد . ~~باز صورتی بیرون # ~~آورد ، جوانی [40- ب] خوش منظربهی، گفت این عیسی ابن مریم اسن . ما ~~عظیم در تعجب # ~~افتادیم ، گفتیم ایهاالملک ، این صورتها گویا خود ایشاناند ، از کجا به ~~ملک رسیده است؟ # ~~گفت از خزاین اسکندرذوالقرنین، و او را از مغرب شمس حاصل شده بود . ~~بعداز آن فرمود که # ~~حالت ذل و هوان اداکنی والا حرب را آماده باشی. قیصر گفت به مسیح سوگند ~~که نبی شما را # ~~صادق میدانم و آن رسول است که عیسی نشان داده است ، اگر دانستمی که بعد ~~از مسلمانی ، PageV01P125 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0133.png) # ~~رومیان مرا بر سلطنت داشتندی ، اسلام قبول کردمی ، اما پادشاهی خود را ~~دوست میدارم. # ~~بازگشتیم و قصه با ابوبکر رضی الله عنه رفع کردیم. ابو عبیده جراح رضی ~~الله عنه - که از عشره # ~~مبشره بود - با سی هزار سوار به مغرب و شام فرستاد ، و حق تعالی فتح و ~~ظفر روزی کرد . و # ~~این اصحاب الرقیم در زمان الفیدبن عمرو بود . # ذکر سلطنت لهراسف # بخت نصر را عجم لهراسف بن کیوجی بن کیمنوش بن کیفاشین1 میخوانند و مبدا ~~امر # ~~او چنان بود که کیکاوس بر برادر خود کینانه خشم کرد و از مملکت خود دور ~~گردانید . او با # ~~اهل خود به شهر سوس رفت و ساکن شد و بعد از فرزندانش متمکن بودند تا ~~بخت ms090 نصر متولد # ~~شد . در بدو صبا پدرش وفات کرد ، مادر او را تربیت می کرد و در کودکی ~~بسیار گریستی . # ~~مادر او را این نام کرد یعنی بسیار گرینده . چون به سن بلوغ رسید بغایت ~~جمیل بود و بسطتی # ~~عظیم در جسم داشت و به جد اکبرش کیقباد تمام مشابه بود، و علماء بنی ~~اسرائیل نعت و صفت # ~~او معلوم کرده بودند که خرابی بیتالمقدس به دست او خواهد بود . یکی از ~~علماء بنی اسرائیل # ~~به سوس2 رسید . حکایت بخت نصر پرسید چون به خدمتش رسید هفت ساله بود، ~~بر در خانه # ~~نشسته و به انگشت بر زمین صورت بیتالمقدس و شوارع نقش میکرد . بی آنکه ~~بیت المقدس # ~~را دیده یا شنیده بود . پس دست خود برد و آن صورت را محو کرد اسرائیلی ~~یقین کرد که او # ~~بیت المقدس را خراب خواهد کرد...3 و بسیاری نشانها در وی بیافت . پس ~~سوی مادرش رفت # ~~و از ایشان مهمان خواست، ومادرش را بشارت داد ، و گفت این فرزند پادشاه ~~کامگار باشد ، PageV01P126 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0134.png) # ~~و بعد از آن عهدی خواست از وی که چون شهر بیت المقدس را خراب کند محلت ~~این مرد و # ~~پیوستگان را نرنجاند و امان دهد ، واگرچه ایشان راسخن او هزل آمد ، ~~چنانک خواست # ~~بنوشتند . و روزگارها برآمد ، گوید بر این روایت که بعد از مرگ سلیمان ~~ابن داود # ~~علیهما السلام بزرگان چون از نسب بختنصر آگاه شدند وی را برخود پادشاهی ~~دادند ، یعنی # ~~که از نسل کیقباد بود لهراسپ ، و قصد دارالملک سلیمان کرد ، و این چنان ~~بودست که بعضی # ~~خود گفته بودند بجای که جماعة بنی اسرائیل تمرد کردند از جزیه دادن ~~بملوک عجم ، و # ~~پیغمبران راهمی کشت ، و خدای تعالی بختنصر را بریشان گماشت ، و لهراسپ ~~او را بفرستاد # ~~تا شهر خراب کرد ، و روایتست که بخت نصر بر کرسی سلیمان پیغامبر رفت و ~~ندانست که پای # ~~بر چه جایگاه میباید نهادن ، تا شیران طلسم ms091 حرکت کردند از هردو روی ، و ~~بزدند و ساقش # ~~شکسته شد و بفرمود از آن خشم تا کرسی و طلسمها و تخت بدان زرگواری از ~~جای برکندند ، # ~~و مسجد را خراب کرد و همهآ مردم را بکشت ، و در مسجد افکند، و جملهآ ~~کودکان را اسیر کرد # ~~و برده ، و ملک الروم با وی یاور بود بدین کار نام او ططوس ؛ و بخت نصر ~~این مرد را که خط # ~~امان داده بود البته نیازرد و پیوستگانش را ؛ و شهر خراب گشت ، و ~~اسیران را بجانب عراق # ~~آورد ، پس بفرمان لهراسپ ایشان را بهشهرها قسمت کرد ، و بسیاری را به ~~زمین اسفاهان # ~~فرستاد ومقام کردند ، و مدینة الیهودیه بدیشان بازخوانند ، و بعضی بشهر ~~سمر، و اغلب نسب # ~~آنمردم این شهرها بدیشان کشد ، و بجایگاه خویش گفته شود ، و جماعتی که ~~بگریختند بحد # ~~روم ومدینهآ پیغامبر قرار گرفتند ، چون خیبر وفدک ، وبنی قریظه ، ~~ودیگرها ، و خود پیش # ~~ازین گفتهایم بعضی ، و دانیال پیغامبر علیه السلام درجملهآ این اسیران ~~بود که بختنصر # ~~بازداشته بود با جماعتی از علماء بنی اسرائیل بر قلعهآ شوش ، و تل آن ~~اکنون پیداست ، و این # ~~قلعه را مادونیال خواندندی، واگرچه نه جایگاه قصه است ، حدیث و احوال ~~بخت نصر ازین # ~~روایة بگویم پس ذکر مقصود کنیم از دفینهآ دانیال علیه السلام . # روایتست که بخت نصر خوابی دید عظیم سهمناک و کس تعبیر ندانست ، بعد از آن ~~او PageV01P127 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0135.png) # ~~را به دانیال رهنمونی کردند [فرمود] تااز زندان بیرون آید چون بیرون ~~آمد [بخت نصر را] هیچ # ~~نماز نبرد بر سان دگران ، بخت نصر گفت چرا تحیت ملوک نکنی؟ دانیال ~~پیغامبر گفت : مرا # ~~خدای فرمودست که بجز وی را سجده نکنم ، بعد از آن بختنصر را خوش آمد ، ~~و سخت # ~~بزرگ آمدش سخن او را ، و گفتا یقینم شد که این خواب من تو گزاری و ~~بپرسیدش ، دانیال # ~~پیغامبر گفت از آنچ در خواب دیدی و تعبیر آن به ms092 من وحی فرستادند بپرسید ~~که چون دیدم # ~~در خواب ؟ دانیال گفت صورتی دیدی که سرش در آسمان و پایش در زمین بود ~~[سر و گردنش # ~~از زر]، وسینه وبرش از سیم ، و شکمش از روی، و رانها آهنین ، و ساقها ~~تاقدم از سفال ، و # ~~تو اندر آن شگفت مانده بودی، بعد از آن سنگی از آسمان بر سر آن صنم ~~افتاد ، و همه شکسته # ~~شد، و برهم آمیخت، و بعد از آن سنگ همی بالید و بزرگ شد تا همه روی ~~زمین پرگشت ، و # ~~دیگرها ناچیز گشت ، وزآن پس هیچ ندیدی مگر آسمان و سنگ ، بختنصر گفت ~~راست # ~~گفتی همچنین دیدم تأویل چیست ؟ گفت صنم ، گروه عجماند [و] زر ~~پادشاهانند ، و سیم # ~~بزرگان، و نحاس فرود ایشان ، و آهن میانهآ مردم ، و سفال عامه و ~~[ا]رذال، و سنگ که بر سر # ~~آن آمد و ناچیز گشت بدانک اندر آخرالزمان پیغامبری از تهامهآ عرب بیرون ~~آید و هجرت # ~~کند هرکجا خوشتر آیدش ، نام او محمد و احمد صلی الله علیه و علی آله ، ~~وکافران را خدای # ~~بدو بشکند ، وفرق کند میان حق و باطل ، و دین او قوت گیرد تا قیامت؛ ~~بخت نصر گفت کی # ~~باشد اینکار ؟ گفت هزار سال بیشتر بگذرد ، بخت نصر دلتنگ گشت و دانیال ~~را از زندان رها # ~~کرد و نیکو همی داشت و بمشاورت او کار کردی، پس مهتران عجم گفتند که ~~اوبدین اسرائیل # ~~اندر شدست ، بخت نصر گفت بدین او اندر نشدم اما او را خدائی هست که از ~~هر چیز او رابا وی # ~~مشاورت کنیم ، گفتند همداستان نباشیم که سر خویش باکسی میگوئی و مشورت ~~کنی که او # ~~برخلاف دین ما باشد ، مگر که صنم ما را سجده کند ، پس صنم را بیاوردند ~~و دانیال پیغامبر را # ~~علیه السلام بخواندند ، وبخت نصر و بزرگان سجده کردند ، و دانیال ~~پیغامبر علیه السلام را # ~~گفتند تو نیز سجده کن، گفت خدای من مرا نفرموده است که ms093 ویرا سجده کنم ، ~~بخت نصر خشم PageV01P128 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0136.png) # ~~گرفت ، و بعد از آن بفرمود تا حفیرهآ آتش بتافتند ، و دانیال رابا سه ~~[کس] دیگر از عباد # ~~بنی اسرائیل در آنجا فکندند ، پس بخت نصر بلند جائی همچون مناره بکرد ، ~~و آنجا بررفت و # ~~فرود نگرید ، پنج کس را دید در آنجا با هم نشسته، بانگ زد دانیال را که ~~بیرون آی ، هرچهار # ~~بیرون آمدند ، بختنصر گفتا آن یکی دیگر کی بود ؟ گفت فریشتهبود ، بعد ~~از آن پرسید # ~~کچون بود در آتش شما را؟ گفت هرچه بهتر بعد از آن بخت نصر خیره شد ، ~~گفت من [ترا] با # ~~یارانت بنیکوئی بازگردانم ، و بفرمود تا همه بازداشتگانرا و اسیرا[نرا] ~~رها کردند ، و آنچ # ~~بایست از طعام و جامه و هرچیزی همی داد ، و بعد از آن چون مدتی برآمد ~~بخت نصر خوابی # ~~دید و بردلش فراموش شد ، دانیال پیغامبر علیه السلام را بخواند و ~~بپرسید ، دانیال گفت # ~~خدایتعالی مرا بوحی ازخواب تو و تعبیرش خبر داد ، و تو بخواب دیدی که ~~درختی بسیار # ~~شاخ سر اندر آسمان کشیده بودی، وبسیار بیخها اندر زمین پراکنده و ازهر ~~مرغی که در عالم # ~~آمدی و شاخها بریدن گرفتی تا آواز آمدی که بهری بگذار ، پس تیشه ~~بستاندی و همه عضوی # ~~آن بفکندی و اصل درخت بگذاشتی وتو در آن خیره مانده ، بختنصر گفتا ~~راستی گفتی # ~~اکنون [تعبیر] چه باشد ؟ دانیال گفتا درخت ملک تو است ، و مرغان حشم تو ~~، و فکندن شاخها # ~~آن باشد که ملک تو برود بدین فراخی ، و بعد از آن خدای تعالی ترا هفت ~~سال مسخ کند # ~~بصورت همهآ جانوران از مرغان و ددان و هرچیز که آن باشد ، و در آن جنس ~~کباشی # ~~برهم جنسان خویش قوت تو بیشتر باشد ، واین ترا عقوبت است از خدای تعالی ~~[از سبب] # ~~صنم پرستیدن و خرابی بیت المقدس واستخفاف انبیا و اولیا . و بعد هفت ~~سال باز آدمی # ~~شوی . بختنصر گفت توبهآ من ms094 مقبول گردد؟ گفت بعد از مسخ . در ساعت ~~برخاست و به خانه # ~~رفت . او را دو جناح برآمده بود به صورت عقاب و تمامت طیور از او متضرر ~~میشدند . بعد # ~~از آن بصورت شیری گشت بر جمیع سباع غالب ، و آخرین به صورت پشه بپرید و ~~به قصر PageV01P129 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0137.png) # ~~خود آمد، باز آدمی شد و چون این حالت با بختنصر دست داد پسرش کلیماسف1 ~~قایم مقام # ~~گشت . بختنصر به خدای تعالی ایمان آورد و قوم برو جمع شدند، گفت ای قوم ~~عبادت اصنام # ~~که از ایشان منفعت و مضرتی نمیرسد به چه کار آید ، عبادت آن خدای ~~میباید کرد که یکی # ~~است و هیچ انباز ندارد ، و قدرت خود به من نمود، هرکه متابعت میکند ~~هرچه مراست او # ~~راست و هرکه مخالف است او را به قتل آورم . اکنون یک امروز شما رامهلت ~~است که فکر # ~~کنید . چون شب درآمد و درخواب رفت روح او قبض کردند و مدت ملک او ~~هفتادسال بود . # ن کر سلطنت کلیماسف و گشتاسف # و کلیماسف بعد از پدرش به امر سلطنت قیام نمود. و از واقعهآ پدرش عبرت ~~نگرفت و # ~~به کفر و طغیان اصرار نمود و با رعیت به سوء سیر ، معاش کرد و بنی ~~اسرائیل را باز محبوس # ~~گردانید . سالی چند بر این بگذشت . روزی در اثناء مجلس از دیوار خانه ~~کفی بلاساعد پیدا # ~~شد و سه حرف به عربی بنوشت و غایب شد. چون کلیماسف آن حروف را نتوانست ~~خواندن، # ~~از خوف مضطرب شده دانیال را طلب کرد تا آن نوشته بخواند این بود که : # ~~«بسم الله العلی الاعظم عز هذا الملک فذل ووزن فخف2 وجمع فتفرق» . یعنی ~~خواری وذل بعد # ~~از عز لاحق تو شد و عملت3 را وزن کردند خفیف نمد و ملک تو زود باشد که ~~منصرف گردد . # ~~و حق تعالی اضعف خلق خود را بر تو حوالت کند تا تو را عذاب الیم بچشاند ~~. هنوز دانیال ms095 # ~~دراین قصه بود که پشهای کوچک رو به ملک آورد و از منخرش4 رفت در سرش ~~آوازی # ~~مانند رعد پیدا آمد چنانکه پتکی عظیم بر سر ملک زدندی و آهن پاره از ~~سوراخ بینی او PageV01P130 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0138.png) # ~~[41 - ب] شورانیدندی تا لحظهای استراحت یافتی . براین صورت بماند تا ~~وفات کرد و # ~~در زمان بخت نصر و کلیماسف، ملک یمن یاسربن ینعم1 بود و هم درآن سال او ~~نیز وفات نمود . # ذ کر شمربن افریقس # بعد از آن شمربن افریقس بن ابرهه به امر سلطنت قیام نمود . پانصد هزار ~~سوار بستد و # ~~به عراق آمد و از آنجا به خراسان رفت از راه سمرقند متوجه چین گشت . ~~چون خبر به خاقان # ~~رسید با وزرا و اشراف در کار شمر مشورت کرد . رئیس وزرا ملک را گفت ~~فرزندان مرا بعد # ~~از من رعایت فرمای و مرا با تدبیر خود بگذار . برآن قرار گرفت برخاست و ~~انف خود را قطع # ~~کرد و به ده منزلی چین مستقبل شمر شد . چون برسید بارخواست و گفت به تو ~~پناه آوردهام از # ~~خاقان ، چه من از وزراء خاص او بودم ، در وقت وصول تو ما را جمع کرد و ~~مشورت نمود . # ~~اصحاب به محاربه اشاره کردند من گفتم به طاعت تو در آید و خراج فرستد، ~~با من این کرد که # ~~مشاهده میکنی، با وجود آن به حضرت تو گریختم . شمر او را تقریب فرمود ، ~~و گفت علم تو # ~~بدین طریق بیش باشد ، در میان ما و آب چه مقدار مسافت باشد؟ گفت سه ~~روزه . پس سه روزه # ~~آب برداشتند و متوجه بیابان شدند ، روز چهارم شمر با آن شخص گفت ای وای ~~بر تو آب # ~~کجاست؟ گفت قطعا در این بیابان آب نیست و من کید کردم و خود را فدای ~~مملکت خود # ~~کردم . شمر را آنچه در حالت ولادت منجمان گفته بودند که میانهآ دو کوه ~~آهن وفات تو # ~~خواهد بود با خاطر آمد، ms096 بفرمود تا وزیر را گردن بزدند و از تاب تشنگی ~~جوشن و درع خود # ~~را زیر پای انداخت و سپر آهن برسر کشید و لشکر را اجازهآ تفرقه داد و ~~تمامت بمردند . و # ~~مدت ملکش هفتاد سال بود . PageV01P131 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0139.png) # ذ کو حوب رستم و اسفندیار # و اسفندیار آن بود که چون گشتاسب پادشاه شد زردشت به خدمت آمد و گفت من # ~~پیغامبرم و او رابه دین مجوسیت دعوت کرد. پرسید که [42-الف ] دین ~~مجوسیت چیست؟ # ~~گفت خدای تعالی نکاح امهات وآخوات وبنات و پرستیدن آفتاب و آتش حلال ~~فرموده # ~~است . گشتاسب به دین مجوسی در آمد با خدم و حشم . و در ابتداء امر ~~سلطنت او ، ملکی از # ~~اولاد حام بن نوح با هزارهزار سوار تاختن آورده بود و گشتاسف با ~~اسفندیار به محاربت او # ~~رفته و ظفر حامیان را بود ، و گشتاسف را اسیر کردند . و رستم در سجستان ~~بود . و در نسب او # ~~اختلاف است بعضی گویند از اولاد طسم بن سام بن نوح است وایشان قومی ~~جبابره بودند ، و # ~~طایفهآ دیگر گویند از اعقاب نمرود بود ، بسطت جسم و قوت بدنش از آن جهت ~~بود . چون # ~~اسر گشتاسف معلوم کرد1 با دوازده هزار مرد بر اثر ملک حامی برفت و ~~گشتاسف را خلاص # ~~گردانید و ایشان را از مملکت مطرود و مخذول گردانید . گشتاسف چون به ~~ملک خود # ~~بازگردید ، تاجی بر سر رستم نهاد و خراسان و سجستان را به او ارزانی ~~داشت و اجازه فرمود # ~~که بر تخت زر نشیند و بسی از ممالک را اقطاع او کرد . و در ملک سجستان ~~به سر میبرد . # ~~عزم خلع گشتاسف کرد ، اشراف و اکابر را جمع آورد و حکایت با ایشان در ~~میان نهاد همه با # ~~رستم موافقت کردند و از طاعت گشتاسف بیرون آمدند. چون او آن حال معلوم ~~کرد پسر خود # ~~را - اسفندیار رویین تن را - طلب کرد و گفت ای پسر زود باشد که ms097 ملک بر ~~تو مقرر شود ، و # ~~این کار بر تو قرار نگیرد الا وقتی که رستم نباشد . چارهآ کشتن او باید ~~کرد ، تا خلاص شوی . # ~~اکنون شدت قوت او را معلوم کردهای، از عساکر هرکه را خواهی اختیار کن، ~~اگر باز به طاعت # ~~ما در می آید دست از او بدار والا به محاربت او مشغول شو، و امید که تو ~~بر او مظفر شوی . PageV01P132 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0140.png) # اسفندیار با دوازده هزار بیرون رفت . چون خبر به رستم رسید با خراسانیان ~~و # ~~سجستانیان مستقبل اسفندیار شد . در طوس عسکرین به هم ملتقی شدند و صفها ~~راست # ~~کردند . نخستین اسفندیار رستم را طلب داشت و از موجب خلع [42 - ب] و ~~ترک طاعت # ~~پدرش سئوال کرد . گفت من در آمدن به دین زردشت را انکار کردم. اسفندیار ~~گفت پادشاه # ~~کار خویش بهتر داند . تو ترک گمراهی بکن و به طاعت در آی و حق آنچه از ~~او به تو رسیده # ~~است بشناس . گفت حق خدمت من بیش است که او را ازقید دشمن خلاص کردم ، و ~~تا ترک # ~~مجوسیت نکند من فرمانبرداری او نخواهم نمود. گفت مروت نباشد که دو لشکر ~~را به هلاکت # ~~اندازیم . گفت تا من و تو تعهد استوار ببندیم و با همدیگر مبارزت ~~نماییم هرکه آن دیگر را # ~~اسیر گردانید بر ملک مستولی شود. رستم گفت انصاف این است. آن گاه ~~محالفت1کردند ، و # ~~صفها از دور توقف کردند ، و از بامداد تا شب هنگام به قتال قیام نمودند ~~. چون شب حایل # ~~شد ، هریک با لشکرگاه خود رفتند، و هیچ از سلاح رستم بر اسفندیار کارگر ~~نیامد. چهل روز # ~~بر این صفت به سر بردند . رستم خواست که غدر کند و در شب لشکر را در ~~کمینگاه تعبیه # ~~[کرد] . اسفندیار معلوم کرد ، نزد او فرستاد وگفت ای فاسق ، نقض عهد ~~روا میداری ؟ # ~~بهمبارزت بیرون آی . چون بیامد اسفندیار به رمی مشغول شد و یک تیر وی ~~به خطا نمیشد ms098 . # ~~رستم بواسطهآ جراحت خراب میگشت ، نزدیک بود که از اسب خطاکند2 ، بر ~~اسفندیار ندا # ~~کرد که امروز مرا فرو گذار که ملالت حاصل شده است. قبول کرد. و باز ~~مقام خود رفت و آن # ~~شب تا به روز پیکان از اعضا و جوارح خود بیرون می آورد و کاهن را طلب ~~کرد و در باب # ~~اسفندیار مشورت کرد . او گفت اسفندیار را خواهی کشت، اما بعد از او ~~بسیاری نخواهی # ~~زیست . رستم گفت چون دل از او فارغ کرده باشم باک ندارم. پس بپرسید که ~~او را چگونه # ~~توان کشت که هیچ سلاح بر پوست او کار نمیکند ؟ کاهن گفت غیر از چوب گز ~~بر وی اثر PageV01P133 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0141.png) ### | تجارب الامم فی احبار # ~~نخواهد کرد و آن در جزیرهای از جزایر کازرون است. آن گاه رستم به ~~اسفندیار فرستاد و # ~~تطمیع کرد که باز به طاعت او آمد و فی الحال مرده بیفتاد . # لشکر نزد گشتاسف بازگشت او از غایت حزن مریض شد و مملکت بر پسرزاده، # ~~بهمن بن اسفندیار ، حواله کرد و وفات یافت . و رستم بعد از اسفندیار ~~روزی به صید بیرون # ~~رفته بود و در عقب حمار وحشی اسب بر انگیخت. اسبش ناگاه در چاهی افتاد ~~و وفات کرد. و # ~~مدت ملک گشتاسق صد و بیست سال بود . # ذ کر سلطنت ابی ملکبن شمر و اقرن بن شمر و ذی جیشان بن اقرن # اهل یمن را چون واقعهآ شمر بن ابی کرب معلوم شد پسر وی را ابی ملک بر جای ~~او # ~~داشتند . متوجه وادی زبرجد که در بلاد مغرب است شد با هزار علم ، زیر ~~هر علمی ده هزار # ~~سوار . چون به مغرب زمین رسید وفات کرد و اقرن پسرش قایم مقام پدر شد و ~~باز یمن آمد و # ~~او را تبع الاقرن نام بود و او را هیچ از ادراک ثار1 جدش شمر2 مهمتر ~~نبود ، و متوجه عراق # ~~شد . بهمن بن اسفندیار به طاعت او ms099 در آمد . و از راه خراسان به ~~بخارارفت و چون جدش شمر ، # ~~سمرقند را خراب کرده بود بفرمود تاباز عمارت کردند و یک سال آنجا مقام ~~کرد و به ارض # ~~چین رفت ، خاقان استقبال نمود و محاربت کردند و اقرن مظفر شد . خاقان ~~رابکشت و شهر # ~~چین راخراب کرد و غنیمت وافر برداشت و به بلاد یمن مراجعت نمود و بعد ~~از وفاتش پسر او # ~~ذی جیشان مالک شد . # ذ کر سلطنت همای3 بنت بهمن و دارا # چون مدت ملک بهمن بن اسفندیار به هشتاد سال رسید همای دختر خود را به ~~نکاح PageV01P134 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0142.png) # ~~آورد و از او حامله شد ، چون وفاتش رسید فرمود که تاج بر بالای سر زن ~~بدارند تا فرزند او # ~~بزاید و بزرگ شود . و در آن وقت او را پسری شایسته بود ساسان نام ، چون ~~بهمن کار سلطنت # ~~به همای دخترش حوالت کرد ساسان از این معنی در خشم شد و گوسفندی چند ~~بخرید و # ~~درکوه با اکراد رعی می کرد و فرزندانش گوسفند می چرانیدند و به ساسان ~~راعی مشهور شد . و # ~~تبع اقرن و بهمن اسفندیار در یک عصر وفات کردند [43 - ب ]و پسرش ذی ~~جیشان و همای # ~~بنت بهمن در یک روزگار بودند پس همای پسری آورد و او را داراب نام نهاد ~~و به مراضع1 # ~~سپرد و خود به غزو روم رفت ، و بعد از قتال سخت همای را ظفر بود . جمعی ~~کثیر بکشت و # ~~بسیاری اسیر ، و مراجعت کرد. و بیشتر در اصطخر فارس وطن داشتی و سکهآ ~~درهم و دنانیر در # ~~عهد وی این بود که «بخور بانوی جهان2 هزار نیروز و مهرجان» . چون سی ~~سال از ملک همای # ~~بگذشت ، داراب به مبلغ رجال رسید و بغایت عاقل و رشید بود . همای اکابر ~~و اشراف جمع # ~~کرد و داراب را بر تخت نشاند و تاج بر سرش نهاد و گفت ای پسر ملک پدرت ~~را نگاه داشتم ms100 # ~~و به تو رسیدم ، و خلایق را فرمود تا به طاعت داراب در آمدند و او به ~~امر سلطنت قیام # ~~نمود . # تتمهآ ذکر سلطنت ذی جیشان و حسان بن ذی جیشان # دیگر باره ذی جیشان لشکر کشید و به عراق توجه نمود . بدو رسانیدند که ~~جماعتی از # ~~آل طسم در زمین نجران ظلم میکنند . و در میان آن طایفه زنی زرقا نام که ~~از چند روز راه # ~~لشکر میبیند و قوم خود را اخبار میکند . ذی جیشان فرمود که هر سواری ~~شاخ درختی # ~~برمثال علمی با خود بردارند . ناگاه شخصی از ایشان جدا شد ، زرقا فریاد ~~برآورد و گفت PageV01P135 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0143.png) ### | تجاربالامم فی اخبار # ~~یک مرد به شما می آید با بسی درخت . گفتتند در عقلش خبلی1 پیدا شده ، ~~به سخن او التفات # ~~ننمودند . ذی جیشان برسید و تمامت را بقتل آورد . زرقا را نزد خود ~~خواند و گفت تیزی چشم # ~~تو ازچیست ؟ گفت در وقت خفتیدن اثمد یعنی سرمهآ بسیار در چشم میریزم . ~~بفرمود تا # ~~چشمش قلع کردند . در زیر چشمش عرقی سیاه ظاهر شده بود . و از آن وقت ~~باز مردم اثمد # ~~بسیار بکار میبرند . # بعد از آن ذی جیشان بر سر دارابن بهمن رفت و قتلی عظیم واقع شد و ذی ~~جیشان کشته # ~~گشت و در یمن حسان پسرش را بر جای او بنشاندند و در آن وقت دارا بغایت ~~معمر بود ، # ~~پانصد هزار سوار بستد و به روم رفت و با فیلفوس2 محاربت کرد [44 - الف] ~~صلح بر آن # ~~کردند که ملک روم هر سال صدهزار بیضهآ زر هر یکی چهل مثقال ، با دارا ~~فرستد . مراجعت # ~~کرد بعد از مدتی وفات کرد و مدت ملکش بیست سال بود . # و بعد از او دارابن داراب پادشاه شد و بغایت متجبر و متکبر بود که مکتوب ~~بدین # ~~صورت نوشتی ، این است : «من دارابن دارا یضی نور سلطانه کالشمس الی ~~فلان» . و اول کسی # ~~که مطیع او شد حسان ms101 بن ذی جیشان بود ملک یمن و فیلفوس . ملک روم و ~~خاقان ملک چین. # ذکر خروج اسکندر ذوالقرنین # عبدالله بن المقفع گوید عجم در نسب اسکندر خلاف کردهاند، علماء فارس ~~گویند پسر # ~~دارابن بهمن است از بهر آنک دارا دختر فیلفوس خواسته بود چون با او ~~نزدیک خواست شد # ~~بوی ذفری ناخوش بدو رسید ، نسوان را گفت معالجهآ او کنید. به گل گیاهی ~~که آن را «سکندر» # ~~میخوانند علاج کردند ، و دارا با وی وطی کرد حامله شد . او را باز پیش ~~فیلفوس فرستاد PageV01P136 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0144.png) # ~~پسری آورد به اسم آن گیاه اسکندر نام1 نهادند . چون به سن بلوغ رسید ~~بغایت کافی و داهی # ~~بود ، جدش امور مملکت بدو تفویض فرمود . و در هنگام وفات پادشاهی و ولی ~~عهدی بر او # ~~مقرر گردانید و از رعایا به طاعت او خط بستد ، و چون در سلطنت متمکن ~~گشت عساکر جمع # ~~آورد و به حرب دارا برادرش متوجه شد. اهل روم گویند نه پسر دارا بود ~~بلک فرزند فیلفوس # ~~شخصی صالح بود که در راه خدای تعالی از هیچ وانمی ماند ارسطاطلیس نام ~~او ، یک روز # ~~براسکندر در رفت و گفت ای بندهآ عاتی3 متمرد ، از خدای که ترا آفریده ~~است نمی ترسی ، # ~~چرا عبرت نگیری به کسانی که پیش از تو بودند ؟ اسکندر از این کلمات ~~عظیم در غضب شد و # ~~فرمود تا سه روز او را محبوس کردند ، روز چهارم حضرت عزت فریشتهای ~~فرستاد و او را # ~~گفت از سقف خانه که از هم باز شده است بیرون آی. نگاه کرد سقف شق کرده ~~بود و از جای # ~~[44-_ ب] بیرون آمد و چون اسکندر را معلوم شد صاحب سجن را طلب داشت و ~~حال # ~~پرسید . تمامت بیان نمود . اسکندر خود برفت و سقف آن خانه نگاه کرد ، ~~اندامش بلرزید ، # ~~ملک خود در چشمش حقیر نمود . سوار شدند و او را4 طلب می کردند . بعد از ~~چند روز بر سر ms102 # ~~کوهی دیدند که عبادت میکرد . ایشان را گفت بروید و این عاصی متمرد را ~~بگویید که به # ~~طاعت خدا درآید و ترک عصیان کند و طغیان ، تا حق تعالی ذکر او بلند ~~گرداند و مسلط # ~~برجمیع بلاد و عباد ، ومالک شرق و غرب، و الا ملک از وی مسلوب گرداند . ~~چون این خبر # ~~به اسکندر زسید غضبش زیاده گشت ، خود نزد او آمد و عوان را گفت او را ~~بمن آورید . # ~~خواستند که اورا مقیدسازند آتشی بیامد و جمله رابسوخت. اسکندربه رو ~~درافتاد و مغمی علیه5 PageV01P137 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0145.png) # ~~شد چون مفیق1 گشت دست و پای او را بوسه داد و گفت مرا به دعا امداد کن ~~که از ظلم و کفر # ~~توبه کردم تا صدر من منشرح شود . چون تضرع اسکندر مشاهده کرد بر او ~~رحمت آورد و # ~~دانست که مخلص است ، نزدیک آمد او را در آغوش گرفت و گفت بشارت باد ترا ~~به رحمت # ~~خدای . اسکندر از ارسطاطالیس التماس بیان دین خود کرد، تمامت از برای ~~او بگفت. آن گاه # ~~اسکندر خطبه کرد و قوم را از اسلام خود اعلام داد و به مسلمانی دعوت ~~کرد ، جمله قبول # ~~کردند و ترک عبادت اصنام گرفتند ، و بعد از آن به ملوک مکتوب نوشت بدین ~~صورت ، # ~~اینست : «بسم الله الملک الحق المبین ، اما بعد فانالله تبارک و تعالی ~~عرفنی من قدرته وعظمته # ~~ما اقررت له بالعبودیة وعلمت ان النفع والضر عنه والموت والحیوة منه ~~وانما نحن عبید وخلقه # ~~، قامت2 السموات والارض باذنه وخلق فیها من عجائب قدرته فکان من امر ~~ابلیس ما قد بلغکم # ~~وقدم لکم العداوة والبغضاء فی ابیکم آدم ثم اتاکم بالتشبیه حتی اشتحوذ ~~علیکم فآنساکم ذکر # ~~ربکم ونصب لکم آلهة دون الهکم فاغر فواالله [45 - الف] حق معرفته ~~وآقروا ببعثه و قیامته # ~~واغبدوه حق عبادته واشکروه کنه شکره واخلعوا الآلهة التی تعبدونها من ~~دونه فقد # ~~آجبت الآعذار علیکم فانی أقسم بالهی والهکم لئن لم یقبلوا ما عرضت ms103 ~~علیکم و تمادیتم فی # ~~غیکم لآغزونکم فی عقر بلادکم و سفک دمائکم والسلام» [پس مکتوبی که به ~~داراابن دارا # ~~نوشت]3 اینست : «بسم الله الملک الحق المبین من اسکندربن الفیلفوس الی ~~دارابن دارا . سلام بر # ~~اهل طاعت حق باد آن کسانی که به دین خدا دست زدهاند و به عبادت وی ~~مجتهداند ، اما بعد، # ~~ترا به توحید خدا و ترک عبادت اصنام دعوت میکنم ، اگر قبول می کنی ~~مسعود دنیا و آخرت # ~~شدی و اگر ابا مینمایی و بال و نکال آن عاید نشود الا به تو والسلام». # دارا این کلمات در جواب نوشت . جواب : بسم الله ولی الرحمة من ملک دارابن ~~دارا PageV01P138 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0146.png) # ~~الی اسکندربن الفیلفوس . مکتوب که به صبی1 و جهلت ماننده بود به من ~~رسید مرا به چیزی # ~~میخوانی که حد تو نیست و ترا نمیرسد و این نیز از سفاهت رای است اگرنه ~~حفظ حقوق # ~~اسلافت میبود و آنک هنوز تجربه روزگارت نیفتاده است و بوی عقل به مشامت ~~نرسیده ، # ~~می فرستادم و مقید و مغلول2 می آوردمت . سبحانالله پدرت در سلطنت از تو ~~اعظم بود # ~~به بندگی ما اقرار کرد و به فدیه مصالحه نمود و هرسال صدهزار بیضه ذهبی ~~محمول جانب ما # ~~میگردانید ، بدان سبب او را در آن مملکت به کار خود فرو گذاشته بودیم ~~اکنون در فرستادن # ~~فدیه که پدرت میرسانید ، تعجیل نمای و آنچه اهل و محل آن نیستی پیرامون ~~آن مگرد # ~~والسلام. # اسکندر در جواب نوشت ، جواب : اما بعد ، مکتوب رسید بدانچه به صبی و جهل ~~مرا # ~~نسبت کرده و گفته که آنچه ترا بدان خواندهام نه از شآن منست و وراء حد ~~و فوق طور من است # ~~و از سفاهت رای و رکاکت عقل و قلت تجربه است و حمل بیضههای زرین ، ~~معلوم فرمای3 که # ~~مرغان که آن بیضهها از ایشان حاصل می شد نیست گشتند ، [45 - ب] و من ~~بعد ترا بدان سبیلی # ~~نیست ، اکنون غیر حرب میانهآ ms104 ما و تو باقی نمانده ، آماده باش . # پس اطراف و حواشی خود را جمع آورد و هشتصد مرد مقاتل اختیار کرد و خواست # ~~که بر سر دارا به جانب عراق درآید . دارا را معلوم شد این مکتوب فرستاد ~~. جواب دارا # ~~«بسم الله ولی الرحمة ، اما بعد به من رسید آنچه جمع آورده از آبطال و ~~شجعان و به محاربت من # ~~خواهی آمد و دا نستم که ترا بر آن نداشته است الآ صبی و جهل و ضعف رای، ~~بازگرد و به بلاد # ~~خود رو که این دفعه نیز تجاوز کردم4 و خطا و جرمت را بخشیدم چه ضعف عقل ~~و جهل روم PageV01P139 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0147.png) # ~~شناختهاید و باج و فدیه به ما دادهاید و من از برای رعایت حقوق اسلاف و ~~اجدادت و # ~~خصوصیت مصاهرت و مخالصتی که میانهآ ما و پدرت فیلفوس بوده ترا عفو می ~~کنم ، بر جای # ~~خود بنشین و ترک این فضولیها بکن و السلام . آنگاه مکتوب را با پنج تن ~~از خواص خود # ~~بفرستاد و یک تابوت طلا و درهآ صافیه در آن و گوی و چوگان و جرابی1 ~~کنجد بر سبیل هدیه # ~~با ایشان محمول کرد تا عقل و فهم اسکندر را ادراک کند . چون به خدمت ~~اسکندر رسیدند ، # ~~تحفه و مکتوب رسانیدند جواب باز ستده مراجعت نمودند ، و جواب مکتوب این ~~بود . # ~~جواب اسکندر به دارا : بسم الله الملک الحق المبین ، اما بعد دانستم و ~~فهم کردم مکتوب و آنچه # ~~فرمودهای از صبی و ضعف رای و عقل من و تجاوز و عفو تو از جرم و خطای من ~~و تحفه که # ~~فرستادهای رسید . فال گرفتم دره را که مانندهآ آن که حق سبحانه و تعالی ~~آن دره را در قبضهآ # ~~تسخیر من آورده است مملکت ترا در زیر رایض2 تدبیر من رام گرداند و به ~~تابوت ذهبی ، # ~~آنک : بر خزانهات مسلط و مالک خواهم شد و به گوی و چوگان آنک ترا خواهم ms105 ~~راند و تو از # ~~من منهزم خواهی شد و گوی و چوگان و سمسم3 را برای آن فرستادهای که مرا ~~بر کثرت جنود # ~~تو دلالت کند، راست است عدد عساکر تو بسیار است ولکن بی شوکت و بی ~~قوتاند و من آن # ~~را چشیدم نه حلاوتی از آن یافتم [46 - الف] و نه کرامتی از آن دیدم ، ~~آن گاه به حضور آن # ~~رسولان کفی از آن سمسم در دهان انداخته و مضغ کرد و بخورد و ایشان را ~~با عطای وافر # ~~یک انبان خردل تحفهآ ملک روانه کرد . چون نزد دارا رسیدند آنچه مشاهده ~~کرده بودند بیان # ~~نمودند . چون به حکایت مضغ4 سمسم رسیدند ، دارا نیز به تقلید او کفی ~~ازخردل برداشت و PageV01P140 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0148.png) # ~~خواست که مضغ کند نتوانست ، از دهان بیرون کرد وگفت لشکر اسکندر را ~~همچنین تلخ و # ~~ناخوش یافتم. آن گاه وزراء و اکابر و اشراف را جمع کرد و در باب اسکندر ~~با ایشان مشورت # ~~کرد . رای جمله بر آن منتهی شد که عیال و اطفال و مال و منال به موضعی ~~حصین فرستند و # ~~خود مجرد وا ایستند و به جدی بلیغ مقاتلی شدید بکنند . دارا پرسید این ~~چنین موضع کجا # ~~باشد ؟ گفتند در زمین ماهین رسم1 شهری قدیم خراب پیداست بفرمای تا در ~~آن شهری بنا # ~~کنند . آن گاه دارا فرمود تا مدینهآ همدان ساختند و در وسط شهر قصری ~~رفیع منیع الساحه بنا # ~~کردند مشتمل بر سیصد حجره جهت خواتین و اموال . چون تمام شد اولاد و ~~اموال و خزاین و # ~~اهل بیت و حواشی از مداین بدانجا نقل کردند ، و از قیاد جنود شخصی با ~~دوازده هزار مرد # ~~موکل ساخت بر آن . دراین اثنا آوازهآ هجوم لشکر اسکندر گرم شد . دارا ~~به استقبال بیرون شد # ~~و فیل و شیر جنگی سلاح پوشانیده در پیش لشکر وا داشت . هفت روز من ~~الطلوع الی الغروب # ~~از طرفین کمات2 و آبطال ، داد مردی و ms106 مردانگی بدادند آخرالامر ظفر ~~اسکندر را بود . دارا با # ~~بقایای عسکر ، گریخته به مداین آمد و به اطراف دوانید و استمداد کرد . ~~قریب هزارهزار سوار # ~~جمع شد و اسکندر از آن طرف نیز توجه نموده بود . بر کنار فرات فریقین ~~ملتقی شدند و # ~~مقاتلتی کردند که وراء آن در وهم نمیگنجید ، و رومیان شمشیر به عجمیان ~~کشیده بودند و # ~~می کشتند . لاجرم باقی که بود می گریختند و دارا با معدودی قلیل ثبات و ~~صبری با پیش # ~~آورده برجای مانده بود. چون کار [46 - ب] ازحد درگذشت اونیز بادو سه تن ~~فرارنمود . اسکندر # ~~بفرمود تا قتلاء طرفین را دفن کردند و به امن و استقامت نداکردند . اهل ~~عراق مطمئن القلوب # ~~و ساکن الروع3 گشتند و غنایم وافر در میان رومیان قسمت فرمود ، و در ~~حوالی مداین قریب PageV01P141 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0149.png) # ~~چهارماه اقامت نمود دارا[بن] دارا به اصطخر فارس شد و به احتشاد1 و گرد ~~آوردن لشکر # ~~مشغول گشت . خلقی انبوه فراهم آمدند . بفرمود تا بالشی چند بالای هم ~~نهادند . بر آنها بالا # ~~رفت و مردم را خطبه خواند و اشگش بر رخسار دوان شده ، به حمیت و تعصب ~~ترغیب کرد و # ~~به جنگ اسکندر و مقاتلت روم تحریض نمود ، و چون فارغ شد حزین وکئیب2 ~~بنشست . # ~~رئیس الوزراء برخاست ومردم را توبیخ و سرزنشی چند بکرد و تهدید و وعید ~~نمود و به # ~~مقاتلت و محاربت و مصابرت در آن امر فرمود باز فافکان3 بن ساسان که عم ~~زادهآ دارا بود # ~~برخاست و هم از این نمط کلماتی چند بگفت چون خبر وصول اسکندر فاش شد ~~چون به # ~~ولایت عسکر رسید هفت روز اقامت نمود و از آنجا به بلاد فارس شد . دارا ~~نیز بیرون آمد با # ~~لشکری انبوه ، و سه شب و سه روز در کارزار بودند و از طرفین خلقی کثیر ~~به قتل آمدند # ~~عاقبت دار [] منهزم گشته به جانب کرمان متحصن شد و وزراء و ارباب عقل و ms107 ~~کیاست را جمع # ~~کرد و مشورت پیوست . جمله بر آن مقرر شد که به طاعت اسکندر در آید . ~~این مکتوب بدو # ~~فرستاد : اما بعد ، حق سبحانه و تعالی ترا بر ما ظفر و قوت و غلبه و ~~شوکت داد ، اکنون ما را به # ~~عفو خود بپوشان و از ما تجاوز کن که من بعد مطیع و فرمان بردار تو ~~باشیم و متعرض اهل و # ~~اولاد و حشم من که در نهاونداند مشو تا گنجهای پدران خود را به تو ~~فرستم و با دشمنانت # ~~محاربت کنم و یکی از عمال تو باشم . اسکندر هرچه دارا التماس کرد مبذول ~~فرمود و نوشت # ~~که اهل و خدم در همدان ایمن باشند و مرا با ایشان هیچ سبیلی نیست و ~~خودت [47 - الف ]بیا # ~~که مملکت باز به تو سپارم . # و دارا بواسطهآ اطاعت واذعان اسکندر ، عظیم مکروب4 و محزون بود و حمیت ~~PageV01P142 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0150.png) # ~~جاهلیت او را زحمت می داد ، قصد غدر کرد و به پادشاه هند نوشت : اما ~~بعد مکتوب من به تو # ~~در وقتی میرسد که پادشاهی من زایل شده است و مقهور و مغلوب گشتهام ، ~~مرا یاری و # ~~معاونت فرمای و به لشکر امداد نمای زود ، که در انتظارم و با ایشان ~~مدارا و مواسا می نمایم # ~~اگر خدای مرا بر اسکندر ظفر داد یک نیمه غنیمت ترا باشد ، چون اسکندر ~~غدر دارا معلوم # ~~کرد ، متوجه او گشت . چون نزدیک رسید مجموع لشکر دارا متفرق شدند و ~~دارا با عددی # ~~قلیل از اهل بیت بماند . به شب از معسکر بگریخت با وزرایش . اسکندر با ~~صد سوار در عقبش # ~~تاخت آورد . وزرا چون اسکندر را دیدند از عقب دارا ضربهای زدند . چون ~~اسکندر برسید # ~~هنوز رمقی از مهجه1آ دارا باقی بود . فرود آمد سرش در کنار گرفت و ~~متأسف شد و بگریست # ~~و فرمود که متعرض مال و نفس هیچ آفریده نشوند ، و دارا راگفت ای برادر ~~اگر تو بسلامت از ms108 # ~~این زحمت خلاص شوی سلطنت را به تو فرو گذارم و من بعد ترا مزاحم نشوم . ~~دارا دست # ~~اسکندر بستد و در سینهآ خود نهاد و به آوازی ضعیف گفت کلامت را فهم ~~کردم و از آن # ~~مملکت میان من و سلطنت جدایی افتاد ، بر تو باد که نفس خود را مرتفع ~~نگردانی بلک تواضع # ~~نمایی و در عاقبت خود فکر کن که قبل از این من و تو چون بودیم و امروز ~~حال به چه مرتبه # ~~است . من آنم که ملوک عالم از من ترسیدند و به طاعت من در آمدند . ~~امروز چنین ضریع2 # ~~فرید و وحید افتادهام . اسکندر بسیار بگریست . دارا گفت رقت در حیات ~~زیاده نمی کند و # ~~درممات ممات نیست ، روی با من آور تا ترا وصیتی کنم . اسکندر اصغا نمود ~~. داراگفت از # ~~خدا در کار من بترس و فرزند و عیال مرا بعد از من نیکو دار . دخترم ~~روشنک3 به زنی خود # ~~قبول کن و برادران مرا به مثابت برادران خود دان . اسکندر گفت همچنین ~~قبول کردم . اکنون # ~~مراخبرده که ترا که ضر به زد [47 - ب] تاقصاص کنم. جوابنداد ووفات کرد. ~~اسکند ربفرمود تا PageV01P143 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0151.png) # ~~او را غسل کردند و مشک و عنبر بر او افشاندند و تکفین به جامههای دیباج ~~زربافت کردند و # ~~تمامت لشکر مسلح شدند و دوازده هزار پیش تابوت و دوازده هزار عقب و ~~دوازدههزار # ~~راست و دوازده هزار چپ ، و اسکندر در پیش تابوت روانه شدند و دارا [را] ~~به قبر برد و چون # ~~باز گردید به اهل و اولاد دارا مکتوب نوشت بدین موجب : بسم الله الملک ~~الحق المبین ، من # ~~اسکندربن الفیلفوس الی فلان. اما بعد، بدرستی که من حریصم به صلاح شما ~~و کارهام1 از فساد # ~~شما ، خدای تعالی مرا بر شما ظفر داد و دیار شما را به من غنیمت داد و ~~دارابن دارا مرا به حفظ # ~~و حمایت شما و صیت کرده است، اکنون ms109 شما را به مرتبهآ داراام و شما را ~~به خروج از دین خود # ~~اکراه نمی کنم ، اگر خواهید درآیید . و اسکندر را از کشتن دارا عظیم ~~تأسفی حاصل شد، # ~~خواست که قاتل وی را البته بقتل آورد. مجموع اهل مملکت گرد آورد و گفت ~~میخواهم که # ~~معلوم کنم که این دوستی با من که کرد و مرا از کار دارا خلاص کرد تا به ~~انواع صلات و عطایا # ~~ایشان را مخصوص گردانم . آن هردو وزیر برخاستند و گفتند ایهاالملک ما ~~دارا را بقتل # ~~آوردهایم . بفرمود تا ایشان هر دو را بر سر قبر دارا صلب کردند. ایشان ~~گفتند نه تو فرمودی که # ~~کشندهآ دارا را منزلت مرتفع گردانی ؟ فرمود که اینک دار مقامی مرتفع ~~است آنچه لایق # ~~شماست بدان قیام نمودم. پس فرمود که خلایق ایشان را سنگسار کنند . ~~آنگاه از کرمان به فارس # ~~شد . واین مکتوب به فرزندان دارا نوشت . مکتوب اسکندر : بسم الله الملک ~~الحق المبین . اما # ~~بعد ، بدرستی که ما قاتل دارا طلب کردیم و دشمن ما بود و چون بد و ظفر ~~یافتیم آنچه او را # ~~واقع شد مکروه داشتیم و اگر بماندی مملکت بدو دادمی و سلطنت بر او ~~فروگذاشتمی ، # ~~وزیرانش فلان و فلان او را کشته بودند قصاص کردم ، وصیت شما بر من کرده ~~که دختر او را # ~~روشنک در عقد نکاح آورم باید که شما بر عزا صبر کنید [48 - الف] و ~~آسوده خاطر باشید # ~~که مملکت بر شما مقرر داشتیم و مردانیه برادر دارا را بر شما والی ~~گردانیدم و روشنک را # ~~به زنی قبول کردم . او را تجهیز کرده نزد من فرستید ، و از همدان به ~~دارالملک خود PageV01P144 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0152.png) # ~~ملوک العرب والعجم # ~~قرارگیرید . # و بر روشنک این مکتوب جدا نوشت : مکتوب ، اما بعد ، تو را از برای خود ~~برگزیدم # ~~و سیدهآ نسوان گردانیدم ، به وصیت پدرت، و بر مادرم نوشتهام که از بیت ~~المقدس نزد تو آید # ~~و آنچه ترا ms110 در کار باشد بیاورد و مصاحب تو نزد من آید ، بعد از آن مادر ~~دارا در جواب # ~~اسکندر نوشت : جواب به اسکندر . اما بعد از آن خدای که تاج و تخت و ملک ~~و سلطنت از # ~~دارا ستد در خواست مینمایم که ملک بر تو باقی دارد و برهر که با تو ~~معادا1 کند ترا بر او غالب # ~~و منصورگرداند ، و روشنک سلام میرساند و خدای را بر آنچه ترا شوهر او ~~گردانید شکر # ~~میگزارم . پس اسکندر به مادر خود نوشت که جهاز ستده به خدمت روشنک رود ~~و او را به # ~~اصطخر فارس به اسکندر رساند . چون بیاورد عقل و جمالش را تمام بسنده ~~داشت و فریفتهآ # ~~اوکشت. # حرب اسکندر با فورهندی # فورهندی لشکری جرار به غلبه جمع آورده بود تا نصرت و معاونت دارا نماید و ~~با # ~~اسکندر مقاتلت کند و متوجه گشته بود. چون خبر وفات دارا استماع کرد ~~بازگشت . اسکندر # ~~بدو این نامهنوشت : مکتوب . بسم الله الملک الحق المبین . اما بعد ، ~~بدرستی که خدای تعالی مرا # ~~برداشت2 و شما را پست گردانید و مرا نصرت داد و شما را مخذول کرد برخیز ~~و به مطاوعت # ~~من درآی تا مملکت را به تو ارزانی دارم و مرا بر خود مسلط مگردان که ~~خونت را بریزم و من # ~~خون ریختن را دوست نمی دارم . مباداکه حمیت جاهلیت ترا غالب شود . و ~~بعد از آن به خدا # ~~سوگند که دمار از روزگار تو برآرم . من نصیحت از تو دریغ نداشتم و عذر ~~بر تو انداختم. # ~~فور بر فور جواب نوشت . PageV01P145 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0153.png) # جواب فور به اسکندر : امابعد ، مکتوب را خواندم به آنچه از من خواسته که ~~به طاعت # ~~48 - ب] درآیم و اگر اباکنم بر سر من خواهی آمد ، هیهات هیهات یابن ~~الفیلفوس ! من # ~~همچون دیگران نیستم . نفس خود را امانی1 باطل مده و گمان مبر که چون بر ~~دارا ظفر یافتی # ~~بر دیگران نیز خواهی یافتن ، و او ms111 را وزیران خودش کشتند و مرا طلبیده ~~بود ، چون خبر # ~~موتش شنیدم بازگردیدم . حاجت نیست که تو آیی، من اینک با لشکر و فیلان ~~خود می آیم و # ~~امیدوارم که خدای تعالی مرابرتو مسلط گرداند چه تو یاغی شدهای و پای از ~~جادهآ خود بیرون # ~~نهاده ، والسلام . # چون اسکندر مکتوب خود2 خواند به رحیل منادی کرد3 به جانب هند ، فور نیز ~~با # ~~مجموع عساکر و فیل و سباع مستقبل گشت . چون صفها راست کردند ملک هند ~~فیلان با پیش # ~~داشت . اصحاب اسکندر ترسیدند ، چه هرگز فیل و سباع ندیده بودند . ~~اسکندر نیز خود # ~~خایف شد و به نزد فور فرستاد و به اطماع صلح تأخیر حرب کرد . فور اجابت ~~نمود و هریک # ~~از قوم به جای خود رفتند و در میانهآ اصحاب اسکندر بیست هزار نفر صانع ~~حدید و نحاس # ~~بودند ، بفرمود تا بیست هزار تمثال آدمی ساختند و لباس آدمی در ایشان ~~پوشانیدند و تمامت # ~~مجوف4 بودند حشو ایشان قیر و کبریت و نفط و زفت آگندند ، آنها را پیش ~~لشکر واداشتند . # ~~بعد از آن در میانهآ آنها آتش زد تاگرم شد . بعد از آن طبل جنگ فرو ~~کوفتند ، فیلان و سباع # ~~بر آن تمثال حمله کردند به تصور آدمی ، تمامت اعضا و جوارح و مخالب ~~ایشان بسوخت. # ~~باز گردیدند و من بعد به جنگ مراجعت نکردند. چون فیلان برگردیدند لشکر ~~اسکندر از سر # ~~نشاطی تمام به محاربت مشغول گشتند . آن روز تا شب در قتال بودند و از ~~هر طرف بسی تلف PageV01P146 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0154.png) # ~~شدند . دراین اثنا اسکندر فور را آواز داد و گفت بر ملکزشت و قبیح است ~~که لشکر خود را در # ~~معرض هلاک اندازد ، بیا تا من و تو هر دو مبارزت نماییم . [49 - ب] ~~هرکه غالب شد ملک # ~~او را باشد . فور را این حکایت عجب آمد بواسطهآ قصر قامت اسکندر و ~~دمامه1 خلقش . آن گاه # ~~هر دو لشکر را واداشتند ، و ایشان هر ms112 دو به هم آویختند . فور آوازی ~~عظیم از لشکر خود # ~~بشنید چون التفات کرد ، اسکندر فرصت به غنیمت شمرد ، او را ضربهای زد ، ~~فی الحال مرده # ~~بیفتاد . لشکر فور خواستند که دستبردی نمایند حال با ایشان نمود و گفت ~~هرکه ساکن شود او # ~~را امان باشد . همه برجای بماندند و جسد فور را دفن کردند . اسکندر به ~~دارالملک او رفت و # ~~فرمود که اصنام را مکسور گردانیدند . و پسرعم فور را بر هند پادشاه کرد ~~. بعد از آن عزم # ~~توجه مغرب زمین فرمود و هزارهزار و ششصد هزار مرد از عساکر خود و ~~سیصدهزار از # ~~هندیان برداشت و به حبشه شد قومی سیاه دید مانند غراب ، اجسام طویل و ~~عریض و همه آن # ~~بلاد از این نوع بودند ، وخورش ایشان ثمار اشجار ، قریب صدهزار مرد جمع ~~شدند و # ~~براسکندریان به یک بار حمله آوردند و بیست هزار مرد بکشتند . اسکندر ~~قوم خود را تهدید # ~~نمود . تمامت حمله کردند و قتلی عظیم نمودند . [مردم] حبشه بگریختند و ~~به غارها مختفی # ~~شدند . اسکندر از آن زمین برفت وازدریا عبور کرد وبهیمن رسید . ملک یمن ~~با تحف و هدایا # ~~استقبال کردو به طاعت در آمد باج قبول کرد و سیصد دریتیم بدو داد وهزار ~~رطل ورس3 و ده هزار # ~~رطل زر وصد هزار رطل نقره وبیستهزاربرد یمنی، اسکندر قبول کرد وبه ~~تهامه رفت چه موسم # ~~حج رسیده بود قصد مکه کرد و سکان مکه بنی خزاعه بودند و رأس و رئیس ~~عصرنضربن کنانة بن # ~~خزیمة بن مدرکة بن الیاس بن مضر بود . اولاد مدرکه را با خود برداشت و ~~به شرف بساط ..3 PageV01P147 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0155.png) # ~~اسکندر مشرف شد و چون معلوم کرد که اولاد اسمعیل بن ابراهیماند، گرامی ~~داشت و نضربن # ~~کنانه را گفت چون است که خزاعی والی حرم شده است ؟ و حال آنک میراث پدر ~~شما # ~~اسمعیل است . نضر از غلبه قحطان و جرهم خبر داد که در دست ایشان بود ms113 تا ~~به فسق و فجور و # ~~گشتند . اکنون خزاعه...1 عصیان زیاده ازایشان کردند . اسکندر فرمود که ~~از این زمین بیرون # ~~روید [49 _ ب] و از برای نضربن کنانه خالی گردانید که میراث پدر ایشان ~~است . ایشان گفتند # ~~ما را نیز به ارث رسیده است . اسکندر ایشان را میانهآ قتل و إجلا2 ~~اختیار داد . بیرون رفتند و # ~~نضربن کنانه با اهل واولاد نزول کردند . اسکندر ایشان را گفت شما ~~خیرالبریهاید ، زود باشد # ~~که نبی مرسل ازنسل شما مبعوث گردد در آخرالزمان که جهل باشد و ستم ، و ~~صاحب اسرار # ~~سماوات گردد ، نام وی محمد مصطفی علیه افضل الصلوات واکمل التحیات ، و ~~ملک در قوم # ~~وی باقی ماند تا قیام ساعت . بعد از آن اسکندر به دریا رفت تا به مصر. ~~ملک قیطون3 با نزل و # ~~تحفه ها استقبال کرد و فرمان برداری نمود . آنگاه اسکندریه را بنا ~~فرمود و نام خود براو نهاد # ~~و سه سال در آن متوطن شد . ملک قیطون گفت اهل صناعت در مصر زیاده تر از ~~همهآ عالم # ~~است چون تو داثمأ در سفری ، نفری چند از صناع ضرورتست که ملازم رکاب ~~همایون # ~~باشند . از هر حرفتی عددی چند اختیار کردند و ملازم گردانیدند ، قریب ~~پنج هزار بودند . # ~~اسکندر ایشان را وعدههای خوب فرمود و گفت در تطواف اطراف و آنجا و ~~اینجا ممالک # ~~هرکدام موضع که در نظر شما مستحسن و پسندیده نماید عرضه دارید تا از ~~برای شما شهری # ~~سازم و وطن گاه شما گردانم. صناع دعای خیر گفته در مغرب و مشرق مرافقت ~~نمودند. PageV01P148 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0156.png) # ~~لوک العرب والعجم # وفتن اسکندر ذوالقونین به مغرب شمس # و در عهد اسکندر در بلاد مغرب سلطنت زنی را بود قیدافه1 نام و ملک از ~~مادرش وی # ~~را میراث رسیده بود و در آن عصر از اجمل نسا بود و دو پسر داشت که به ~~امر ملک قیام # ~~مینمودند . چون خبر قتل دارا و فور ملک هند ms114 بدو رسید و فتح و نصرتی که ~~حق تعالی در بارهآ # ~~اسکندر ارزانی فرموده بود و مطاوعت ملک قیطون ، در باب ملک خود ~~بیندیشید و خوف # ~~براو غالب گشت . مصوری چالاک و نقاشی سبک دست بی باک را بفرستاد تا به ~~مصر # ~~در معسکر اسکندر رفت و هیأت او کماهوحقه بنگاشت و به نزد او برد. در ~~این اثنا که اسکندر # ~~در اسکندریه بود خبر خصب و رخص2 مملکت قیدافه و زیب جمال او [50 - الف] ~~و کثرت # ~~جنود او و شهرخاصهآ او که چهار فرسخ درمثل آن3 است و در سور آن شهر یک ~~سنگ است4 # ~~ششصد ذراع وهر خانه یک سنگ مثقوب است خواه بزرگ و خواه کوچک ، و سیصد و # ~~شصت دروازه دارد از آهن و نحاس ، بدو رسانیدند . این مکتوب به قیدافه ~~نوشت : مکتوب # ~~اسکندر . بسم الله الملک الحق المبین من اسکندر بن فیلفوس المسلط علی ~~ملوک الارض الی # ~~قیدافه ملکة الاندلس . اما بعد دعوت می کنم به ایمان خدا وخلع عبادت ~~اصنام و آنک # ~~فرمان برداری من نمایی و خراج به من فرستی. اگر اجابت نمایی شر خود از ~~تو مکفوف داریم # ~~و با دشمنانت مقاتلت کنیم و اگر ابا نمایی حرب را آماده باش که اینک ~~رسیدم ، و اگر تو # ~~احوال مرا معلوم نداری از حال دارابن دارا و فورملک هند سئوال کن ، چه ~~در ملک و مملکت PageV01P149 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0157.png) ### | تجارب الامم فی احبار # ~~ز ایشان اعظم نبودند . چون عصیان میکردند، با ایشان آن کردم که عبرت ~~دیگران گشت ، # ~~اکنون مخیری . بعد از آن قیدافه در جواب نوشت : مکتوب قیدافه . امابعد ~~مکتوب توبه من # ~~رسید و آنچه مرا دعوت کردهای به ایمان و خلع عبادت اصنام ، امداد منت ~~بر نفس خود دان و # ~~التماس طاعت وانقیاد ، حاشا تو بدان ظفر که بر آن دو ملک یافتی فریفته ~~مشو ، همانا وسعت # ~~و فسحت مملکت ما را معلوم نکردهای چگونه به طاعت تو درآیم ، و حال ms115 آنکه ~~مرا هشتصد # ~~هزار مرد مقاتل است ، غیر از جامگی خواران1 و خدم و خواص و اهل بیت از ~~من با رامی # ~~برگرد تا وبال آن لاحق تو نشود . چون جواب قیدافه به اسکندر رسید، ملک ~~مصر را، قیطون، # ~~فرستاد که قیدافه را به طاعت و دین وی خواند . ملک مصر ادای رسالت کرد ~~و به رفتن # ~~اسکندر بدان بلاد و کثرت جنود و سطوت انذار نمود و از کشتن دارا و فور ~~خبر کرد . بدانها # ~~التفات ننمود و قیطون را نیز هیچ رعایت نکرد. معاودت کرده احوال عرضه ~~داشت . اسکندر # ~~در غضب رفت و تهیهآ عساکر به رفتن دیار اندلس کرده متوجه شد . چون یک ~~ماه قطع مسافات # ~~کردند ، منتهی شدند به مملکت مردانشاه2 نامی که دختر را به زنی پسر ~~قیدافه - قیدوس3 نام - # ~~داده بود . آن مردانشاه روگردان شد و به قلعهای [50 - ب] متحصن گشت . ~~قلعه را مسخر کرد4 # ~~و غارت و قتل بسیار بفرمود و بسی خلایق را اسیر گردانید و قیدوس نام ~~پسر قیدافه اتفاقا به # ~~طلب دختر مردانشاه آمده بود که به مملکت خود برد . در آن میان اسیر ~~گشت. اسکندر چون # ~~آن حال معلوم کرد ، قیطون5 را فرمود که به جای وی بر تخت نشیند و تاج ~~او بر سر نهد و # ~~اسکندر به جای وزیر بالای سر قیطون وااستد . چنان کرد و مقرر کرد که او ~~را با قیدوس پیش PageV01P150 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0158.png) # ~~قیدافه به رسالت فرستد و چون من شفاعت کنم و قیدوس را از تو بخو اهم به ~~من بخش . آن گاه # ~~بار دادند و پسر قیدافه در آمد و اسکندر به حسب مواضعه او را درخواست ~~نمود ، قیطون # ~~اجابت کرد ، اسکندر حاضران را به اعتاق1 ایشان گواه گرفت و [در] مصاحبت ~~ایشان متوجه # ~~قیدافه شد . چون نزدیک مدینه رسیدند با پسر بزرگتر کثیر2 نام به ~~استقبال بیرون آمد و # ~~حکایت گرفتاری و خلاص سئوال کرد . او شکر قیطون بسیار بگفت ms116 . قیدافه و ~~کثیر از قیطون # ~~عذرها خواستند . واو را در منزلی فراخور - مع ما یحتاج الیه - فرود ~~آوردند . روز دوم # ~~قیدافه نزد قیطون رفت و در او نیک تأمل کرد به سبب صورت دانست که ~~اسکندر است . او را # ~~به مجلس خود طلب فرمود خانهای که دیوار آن از خشت زر و نقره بود و به ~~جواهر مفصص، و # ~~خود بر سریری ذهبی مکلل به یواقیت ، تاج بر سر نهاده ، نشسته چنانکه ~~چون قمرلیلة البدر # ~~می درخشید . اسکندر تعجب نمود . آن گاه طعام آوردند چون فارغ شدند ~~فرمود یا قیطون به # ~~چه کار آمدهای . گفت حضرت عزت صاحب مرا بر ملوک ارض مسلط گردانیده است ~~. هرکه # ~~کردن مطاوعت نهاد فیها و الا روزگار در ربقهآ فرمانبرداری می آورد . ~~ترا به تو حید و ایمان و # ~~ترک عبادت اوثان دعوت می کنیم یا قبول کن یا خراج و جزیه بده یا حرب را ~~آماده باش . که # ~~اینک خودش به خدمت تو می آید . چون این کلمات استماع کرد غیرتش آمد و ~~غضب بر او # ~~غالب شد هیچ از امور و احوال خود بیان نفرمود و از آنک او را شناخته ~~است اعلام نکرد و # ~~فرمود که امروز را منزل خود رو که من فکری کنم . روز دیگر قیدافه در ~~مجلسی که اصل آن # ~~[51 - الف] بنا از رخام سبز بود و سقفش از صندل سرخ بغایت روشن و ~~درخشان، اسکندر را # ~~طلب فرمود و گفت در روم از این مساکن هست ؟ اسکندر گفت نه ، چه معادن ~~ملک تو بیشتر # ~~از روم است . قیدافه چون از یمین و یسار خالی دید گفت راست گفتی یابن ~~الفیلفوس و تبسم # ~~نمود . اسکندر معلوم نداشت که وی را شناخته است گفت ای ملکه از برای ~~خدا مرا بار دیگر PageV01P151 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0159.png) # ~~بدین نام مخوان ، مبادا از مصاحبان کسی این خبر به اسکندر رساند و فی ~~الحال مرا پاره پاره # ~~کند . قیدافه گفت من ترا به ms117 نام واقعی خواندهام و دست او بگرفت و به ~~خلوت رفت و صورت # ~~اسکندر بیاورد و بدو نمود . اسکندر دست به دندان گرفت . گفت خاطرجمع ~~دار که من # ~~متعرض تو نگردم و همچنان ترا به اسم قیطون خوانم ولیکن میاندیشم ، که ~~پسر بزرگتر من # ~~داماد فورهند است ترا بشناسد و به خون پدرزنش ترا بقتل آورد . امروز ~~برو و استراحتی بکن # ~~و ترس از خود بدربر . روز دیگر در مجلسی نشست ، تمامت حیطان1 و سقف از ~~عاج سفید ، و # ~~هردوپسرانش ایستاده . قیدوس گفت ایهاالملکة تعجیل فرمای به فرستادن ~~قیطون و جزاء او # ~~نیکو بجای آور . قیدافه اسکندر را گفت چه میخواهی ؟ گفت یکی از سه چیز ~~: یا ایمان به # ~~خدا یا اداء جزیه یا حرب را مستعد باشی . کثیر از این کلمات غضبناک شده ~~گفت به حضور # ~~ملکه چه گستاخی میکنی صاحبت کیست که از این سخنان گوید ؟ والله که ترا ~~به خون فور # ~~ملک هند قصاص کنم . قیدافه زجر و منع [کرد] و گفت ترا با وی سبیلی نیست ~~، او رسول است # ~~و آن گاه مجلس متفرق گردانید و در خلوت اسکندر راگفت : این پسری جاهل ~~است آسیبی به # ~~تو برساند ، حیلتی بساز و او را از خود راضی کن . اسکندر نزد کثیر رفت ~~گفت من شما را # ~~ملامت نمی کنم ، بلک اسکندر مرا فرستاده است ، اگر خواهی من چنان کنم ~~که مراد تو باشد . # ~~کثیر گفت چون خواهی کرد ؟ اسکندر گفت اگر تو مرا مقداری معین فرمایی و ~~بعضی از # ~~سلطنت خود به من دهی ، دست اسکندر بگیرم و در دست تو نهم و دست خود را ~~در آن حال # ~~بر دست کثیر نهاد و محکم کرد . کثیر گفت اگر این صورت بتقدیم رسانی ~~نصفی ملک به تو # ~~[51 - ب] رجوع کنم . اسکندر گفت اکنون به تعجیل در و جوهری چند نفیس از ~~برای او معد # ~~گردانید تا مهم فوت نگردد که امیدوارم که قتل اسکندر بهدست توباشد ms118 . ~~کثیر بدین صورت # ~~خوشدل و راضی گشت . قیدافه روز دیگر وی را طلب فرمود و عهد بستند که من ~~بعد پیرامون # ~~مملکت اونگردد و پسرش کثیر را مؤاخذتنکند و بسلامت بازفرستد، و رؤساء ~~قوم را جمع کرد PageV01P152 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0160.png) # ~~و گفت مصلحت آنستکه به طاعت اسکندر در آیم و از شما شر محاربت او مکفوف ~~دارم . همه # ~~تصدیق کردند . بعد از تاجی مکلل از آن پسرش و تخت خود که به انواع ~~جواهر و یواقیت # ~~مرصع بود و بساطی زربافت که صورت آفتاب بر آن نگاشته - که هیچ پادشاه ~~را نبود - و با # ~~بساطی دیگر که صورت ستارگان و ثابتات در او بافته بود و صدهزار رطل ~~نقره و ده هزار # ~~رطل ذهب و صداسب از مراکب خاص وهزار شمشیر مرصع وصد درع با خود و ~~ساعدین ، # ~~تمامت محمول گردانیدند و کثیر با هزار سوار مصاحب شدند . چون به یک ~~منزلی معسکر # ~~اسکندر رسیدند هدایا را واداشت و خود به لشکرگاه شد . اصحاب به وصول او ~~شادیها نمودند # ~~پس بفرمود تا تمامت هزار هزار و ششصد هزار سوار جمع شدند و بر در بیشه ~~آمدند . کثیر را # ~~گفت بیرون آی اگر هوس قتل اسکندر داری . کثیر عقلش بپرید و گفت عثرت ~~مرا اقالت1 # ~~فرمای و بامن همان کن که با برادرم کردی از برای خاطر مادرم . اسکندر ~~فرمود لابأس علیک ، # ~~والده را سلام برسان که تو از من سالمی والسلام . # رفتن اسکندر به وادی رمل # بعد از آن اسکندر از جانب راست متوجه مغرب زمین گشت به ساجل رمل جاری # ~~رسید که یوم السبت ساکن میبود . اسکندر روز شنبه با صد نفر به جانب شهر ~~بنی اسرائیل روان # ~~شد ، ایشان استقیال کردند . و در حوالی شهر نه قریه بود و خانهها همه ~~محاذی3 همدیگر و # ~~خلایق بحسب غنا و فقر مساوی، هریک بر در خانه قبری کنده . اسکندر بیامد ~~و بر روی خاک # ~~نشست واز قبرهاسئوال کرد . گفتند تا موت ms119 نصبالعین باشد [52 - الف] . ~~پرسید که میان # ~~[شما] فقیری هست؟ گفتند هیچ کس از صاحبش اغنی نیست . بپرسید که اشر ~~عبادلله کیست؟ PageV01P153 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0161.png) # ~~گفتند آن کس که دنیا را اصلاح کند و آخرت را خراب . گفت قلب که قسی است ~~؟ گفتند آنکه # ~~ذکر مرگ کم کند و حساب و قیامت فراموش کند . گفت اخسرالخسران کیست ؟ ~~گفتند1 # ~~حرصی بلاقناعت ، بطنی بلاشبع وقساوتی بلافکر و سفهی بلاحلم و سلطنتی ~~بلامراقبت و # ~~غنایی بلاجود . گفت بحر اقدم است یا بر؟ گفتند : بر ، بجهت آنک بمرور ~~ایام بحر با # ~~بر میگردد . گفت شب مقدم است یا روز ؟ گفتند شب ، بدان دلیل که حق ~~تعالی خلق را # ~~در ظلمت بطون امهات بیافرید و بعد از آن به فضای نور بیرون آورد . گفت ~~مرا از اول و آخر # ~~امر خبر دهید . گفتند2 اول و آخر همه چیزی خداست . گفت از صفت عرش ~~پروردگاز و بدو # ~~سماوات و ارضین مرا خبر دهید . گفتند ای بندهآ ضعیف ، از امری عظیم صعب ~~المرام سئوال # ~~کردی ، ما را زهرهآ خوض در آن نیست ، اما آنچه استماع کردهایم بگوییم : ~~بدانک عرش # ~~مجید همچون برق خاطف بر آب می درخشد و عظمت آن آسمان و زمین را فرو ~~گرفته است # ~~و از روی آب دخانی برخاست حق تعالی هفت آسمان را از آن بیافرید و شمس و ~~قمر و نجوم # ~~را بجهت ضیا در آن تعبیه کرد و آن را مسکن جنود خود ساخت و زمین را وطن ~~گاه بندگان. # ~~گفت خبر دهید که بعد از من، که را سلطنت روزی شود ؟ گفتند ملوک طوایف ~~که تو ایشان را # ~~نصب کنی و بعد از ایشان فرزند ساسان بن بهمن مسلط گردد روزگاری دراز . ~~پس ، حضرت # ~~عزت اولاد اسمعیل را بر ایشان غالب گرداند و ایشان قومیاند در وادی ~~ساکن و طعام ایشان # ~~گوشت و شیر شتر باشد و تا قیام ساعت غلبه و سلطنت ایشان را باشد . ~~اسکندر گفت چگونه # ~~باشد؟ ms120 گفتند حق تعالی مردی عابد متقی رؤوف رحیم تابع حق و عدل مبعوث ~~فرماید که او را # ~~در راه خدای تعالی لوم هیچ لائم مانع نشود و به شمشیر جواب دشمنان گوید ~~و مظفر و منصور # ~~بود ، بعید و قریب از او هراسان باشند و متابعت و مطاوعت کنند ، در ~~دنیا به زهد مشغول باشد # ~~52 - ب] و به آخرت راغب، و اتباع او مؤید به نصر لایزالی باشند ، تا آن ~~وقت که حرص و PageV01P154 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0162.png) # ~~حسد و مفاخرت و تکبر و غلبه در میان ایشان ظاهر شود و حب دنیا در دل ~~ایشان جای گیر اید # ~~و همگی همت و جملگی نهمت ، مصروف دنیا کنند . حق تعالی بعضی را بر بعضی ~~مسلط # ~~گرداند تا به حرب و قتال همدیگر را هلاک کنند . و در آخرزمان دجال بر ~~ایشان خروج کند و # ~~هیچ فتنه اشد از آن نباشد . گفت علامت خروج دجال چه باشد ؟ گفتند ~~بسیاری زلازل ، و # ~~بزرگی فرومایگان و فروافتادن بزرگان، و غبور عیون1 و قلت بها وگستاخی ~~خلایق بر اهراق # ~~دماء2 و هتک محارم . گفت : طوبی لکم . حق تعالی زهادتی و علمی کامل شما ~~را روزی # ~~فرموده . گفتند طوبی مرآن کس را که خدای تعالی از فتنهها نگاه دارد تا ~~از این وحشت آباد # ~~بسلامت بیرون رود . اسکندر فرمود که مرا از ساعت قیامت اخبار کنید . ~~گفتند هیچ کس را علم # ~~آن ، خدای تعالی نداده است . بلی ما را این مقدار معلوم شد که قیام ~~ساعت بر اشرار خلق # ~~خواهد بود . فرمود که آشراطش چیست؟ گفتند ظهور زنا3 و ربا و آنک مردان ~~به آمارد4 اکتفا # ~~کنند و زنان به سحاقت5 مشغول شوند و زنا متکاثر گردد و خوف کم شود و ~~صلت رحم از میان # ~~خلایق منقطع گردد . اسکندر فرمود حاجتی که دارید التماس نمایید . گفتند ~~می خواهیم که # ~~در دنیا خالد باشیم . فرمود که غیر از خدای تعالی کس را این قدرت نیست ~~. گفتند ms121 تو به مرگ # ~~اگر یقین داری چرا با ملوک و اهالی ارض قتال می کنی ؟ تصور کن که تمامت ~~دنیا در حوز2 # ~~تصرف آوردی ، آیا نه آن را رها خواهی کرد و دیگری بعد از تو بر آن مالک ~~خواهد شد ؟ # ~~اسکندر گفت مرا به موت و قیامت یقین صادق است ولیکن مالک نفس خود نیستم ~~. به نفع و # ~~ضرر ، شما را معلوم است که امواج دریا ساکن است حرکتی نمی کند تا حضرت ~~عزت باد PageV01P155 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0163.png) # ~~می فرستد و در حرکت می آورد بنی آدم نیز همین سبیل دارند و اگر من ترک ~~حرب و قتال # ~~گویم خلایق بواسطهآ عداوتی که در میان خلایق است [53 - الف] سازگاری ~~نکنند ، آیا شما # ~~فهم نکردهاید که رافع و واضع و آخذ و معطی و قاضی و قادر غیرحق تعالی ~~نیست بدرستی که # ~~مرا مبعوث فرموده است تا از برای بندگان هرکه عصیان او کند و رزق او ~~خورد و عبادت # ~~غیر نماید سزا و جزا دهم من چگونه قضا و قدر و حکم او را رد توانم کرد ~~؟ پس فرمود ای # ~~معشر بنی اسرائیل حق تعالی شما را مخصوص فرموده است . به علم و محلی1 ~~کرده است # ~~به زهادت و مزین ساخته است به حکمت و مفضل فرموده به عصمت ، و چیزی چند ~~شما را # ~~ارزانی داشته که در روی زمین هیچ آفریده را نبوده و دلهای شما را از حب ~~دنیا صرف فرموده # ~~و از برای عبادت فراغت داده اکنون از زهرات2 حیات دنیا چیزی التماس ~~کنید . گفتند # ~~اسها العبد ، نفس خود را اتعاب کردی و اسهار لیل والقاب نهار3 و بر ~~مردمان زیادت شدی # ~~برآنک دنیا[ی] ایشان را ستدی و به هیچ چیز سیر نمیشوی . هر چه حاصل گشت ~~بر آن # ~~زیادتی می طلبی و اگر مابین الخافقین4 تو را باشد قناعت نخواهی نمود تا ~~اجلت منقضی نشود ، # ~~وحال آنک نزدیک رسیدهاست، برحذرباش . بعد از آن، اسکندر گفت ms122 یاقوت و ~~جوهری چند # ~~نفس مصاحب من است آنرا بستانید و در میانهآ خودقسمت کنید. گفتند کجاست؟ ~~اسکندر سفطی5 # ~~چند بیرون آورد . چون نگاه کردند گفتند ترا آنها خوش می آید ؟ گفت نزد ~~من هیچ از اینها # ~~اعزنیست. گفتند برخیز وبیا وازاین خوبتر ببین که مارا از آن نه نعمتی ~~حاصل است و نه مؤنتی1. PageV01P156 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0164.png) # ~~برفتند به نهری عظیم رسیدند که سنگ ریزه آن مجموع الوان جواهر بود . ~~بعد از آن اسکندر # ~~تا روز شنبه صبر کرد و باز لشکرگاه آمد و منادی رحیل فرمود و به بلاد ~~بریانس1 رفت، بلادی # ~~واسع کثیرالخیر دید و سنت مردم آن بلاد چنان بود که رجال بر یک طرف ~~باشند و نسا بر یک # ~~طرف . در یک سال سه روز عید کنند و با هم جمع شوند و هرکه از ایشان ~~تزویجی خواهد کرد # ~~در آن سه روز بیش میسرنشود و چون زنی حامله شود [و او پسر زاید2] وی را ~~ارضاع کند3 . تا # ~~به مبلغ رجال رسد به پدرش بسپارد و اگر دختر آورد با ایشان باشد [53 - ~~ب] تا هنگام تزویج # ~~، و چون سه روز عید گذشت هرکس به مقام خود روند . و مردان را ملکی است ~~زنان را # ~~ملکهای . اسکندر به موضع ایشان رسید واین مکتوب نوشت : # بسم الله الملک الحق المبین . من الملک اسکندرالمسلط علی ملوک الارض الی ~~فلان . اما # ~~بعد ، بدرستی که حق سبحانه و تعالی مرا برگزید و او را شکر و حمد که ~~مرا بر تمامت عالم # ~~ممکن گردانید و بر جمیع ملوک نصرت داده و از هرچه در جهان، مرا چیزی ~~ارزانی داشته # ~~است و اکنون به ناحیهای نزول کردهام اگر ایمان به خدا آورید و توحید ~~پیش گیرید ، شما را # ~~متعرض نشوم ، واگر ابا نمایید بیایم و آنچه با دیگر طاغیان کردم با شما ~~بتقدیم رسانم . چو # ~~مکتوب برسید ، زنان و مردان مجتمع شدند و گفتند ما را طاقت مقاومت او ~~نیست ms123 بالضروره # ~~امان باید طلبید و باج و خراج قبول کرد . این مکتوب بنوشتند و به خدمت ~~اسکندر فرستادند : # ~~بسم الله الملک العدل . اما بعد ، ما را معلوم شد که در این ارض تجشم ~~فرمودهای حال آنک ما # ~~را مالی نیست و خوردن ما شمار ثمار و دواب بحار ، و به خدا و رسول و ~~بعث و نشور اقرار # ~~داریم . خدای را4 ، ما را بگذار و به طرفی دیگر فرمای . اسکندر بلاد ~~ایشان رها کرد و به بلاد PageV01P157 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0165.png) # ~~مغرب رفت . # به بلادی خوش وخرم رسید . مدینهای در آن ، جابرسا1 نام و در آن شهر ده ~~هزار # ~~دروازه بود و هر دروازه را به شب ، هزار آدمی حراست میکردند و خلقی ~~بلاعدد در آن # ~~متوطن ، روی و موی ایشان سرخ و در مدتالعمر یک شخص را از ایشان غیر از ~~یک شب # ~~نوبت حراست نمیباشد از کثرت رجال . چون وصول مقدم اسکندر معلوم کردند ، ~~استقبال # ~~کرده به طاعت به او در آمدند . از ایشان پرسید که بعد از این مدینه ، ~~عمارت هست؟ گفتند نه ، # ~~عین حمئه2 است که آفتاب در آن غروب میکند . عساکر را در آن بلاد متوطن ~~ساخت و گفت # ~~چهل روز انتظار کنید اگر به شما رسیدم خیر ، و الا هرکس به وطن مألوف ~~رود وتنها # ~~در سیاحت افتاد . [54 - الف] و از عین حمئه عبور کرد، و ده شبانروز در ~~ظلمات سیر کرد ، # ~~به روشنایی رسید که نه از تابش آفتاب و ماه بود ، کوهی عظیم دید ، ~~بالای آن کوه رفت ، # ~~دو طایر عظیم الجثه دید هریک به عمودی آهنین مشدود . به آواز آمدند و ~~گفتند ای بندهآ # ~~صالح ما را خبر ده که زنا و ربا زیاده شده است؟ گفتم3 نعم . جستنی ~~کردند و به ثلث عمود بالا # ~~رفتند . گفتند مردم ترک غسل جنابت کردهاند یا نه؟ گفتم نه باز ناقص ~~شدند . باز گفتند ترک # ~~صلات مفروضه کردهاند ؟ گفتم نه . باز ناقص شدند باز گفتند ms124 ترک شهادت ~~«آن لاآله الاالله» # ~~گفتهاند ؟ گفتم نه . چنان راجع شدند که رجع القهقری ، به مرتبهآ اول ~~رفتند و مرا گفتند بدین # ~~درجه بالا رو ، به خوفی تمام بالا رفتم تا ملکی ایستاده و سر سوی آسمان ~~کرده و دست # ~~بر دهان گرفته . اسکندر را گفت ای آدمیزادهآ خاطی، آنچه در خلف ~~واگذاشتی ترا کفاف PageV01P158 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0166.png) # ~~آسمان کرده و دست بر دهان داری ؟ گفت انتظار فرمان می کنم . سنگ پارهای ~~برداشت و # ~~به اسکندر داد و گفت اگر این را شبعی1 حاصل شود ترا نیز حاصل شود . ~~اسکندر سنگ را # ~~بستد و ملک را وداع کرده بازگشت و به لشکرگاه خود رسید. # رفتن اسکندر به ظلمات # شعبی روایت کند از عبدالله سلام ، که اسکندر را صدیقی بود در میان ملایک # ~~روبیابیل2 از وی سئوال کرد که مرا رغبت آنست که چندان عمر نمایم که حق ~~خدمت آفریدگار # ~~به تقدیم رسانم . روبیابیل گفت حق تعالی چشمهآ آب آفریده است در ظلمات ~~زمین که جن و # ~~انس بدان راه نیافتهاند ، و منبع آن از فردوس اعلی است . هر که کاسهای ~~از آن تجرع کند هرگز # ~~نمیرد . آن گاه اسکندر از اصحاب پرسید کدام چهارپای در ظلمت شب سیر ~~بهتر کند؟ گفتند : # ~~مهری حولی3 . فرمود که شش هزار حاصل کردند و شش هزار نفر از اکابر ~~اختیار کرد ، خضر # ~~از آن جمله بود . او در مقدمه میرفت با دو هزار ، و شب از روز قطعا ~~معلوم نمیشد . از هرجا # ~~که [54 - ب] خضر رحلت میکرد ، اسکندر نزول میفرمود . چون خضر تفرس4 عین ~~کرد # ~~مهره5 بینداخت و به روشنایی آب برفت و اصحاب خود را در ناحیه متوقف ~~گردانید . پس # ~~جامهها برکند و غسل کرد و بیاشامید . هاتفی آواز داد که ایهاالعبد ~~الصالح جاوید ماندی که # ~~هرگز نمیری. پس خضر بر کنار چشمه دو رکعت نماز بگزارد و تهلیل و تسبیح ~~بگفت و مهره # ~~بستد و به روشنایی با پیش اصحاب آمد و ms125 روان شدند تا به وادی زبرجد . ~~اصحاب راگفت از # ~~آنها حمل کنید چه هرکه بردارد نادم گردد و هرکه رها کند پشیمان تر باشد ~~. چون از ظلمات PageV01P159 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0167.png) # ~~بیرون آمدند هرکه از آن سنگ پارهها برگرفته بود نادم بود و هر که ~~برنداشته بود تحسر # ~~میخورد . و اسکندر راه غلط کرد و بدان دو طایر و فریشته که ذکر رفت ~~رسید . بعد از آن # ~~سنگ پاره را که اسرافیل داده بود بر کفهآ میزان نهاد و سنگی دیگر بر آن ~~کفه ، هربار زیادت # ~~می کرد تا هزار سنگ شد و همچنان در مقابل ایشان نمیشدند . خضر در برابر ~~سنگ قدری # ~~خاک آورد ، مساوی شد . گفت ایهاالملک این مثلی است که اسرافیل از برای ~~تو زده ، یعنی # ~~چشم بنی آدم از خاک پر خواهد شد . آن گاه از آنجا به روم متوجه شد . # رفتن اسکندر ذوالقرنین به مطلع شمس # شعبی گوید عبدالله سلام روایت کند که اسکندر چون از مغرب شمس بازگشت ، # ~~رغبت تفرج مطلع شمس نمود . اشراف و اکابر جمع آورده خطبه کرد بدین موجب ~~: ایها الناس # ~~حضرت عزت شما را به احسن بلاد ساکن گردانیده، مرا رغبت مطلع شمس است ~~اگر کسی از # ~~شما رغبت مصاحبت مینمایید . همه گفتند ما نیز ملازمایم . از روم به ~~بلاد صقالبه رفتند . # ~~قومی سرخ روی به هم کرده موی ، اجسام کبیر طویل دیدند . ملک ایشان ~~استقبال نمود و # ~~به طاعت و اذعان با پیش آمد و اجابت توحید نمودند و به هجده ماه از آن ~~[5ه - الف] بلاد # ~~عبور کرد و به اراضی چین رسید . بفرمود تا اسکندر رابهنام قینوس1 وزیر ~~، وزیر خوانند و او # ~~را به جای خود بنشاند و لشکر را به سرحد چین رها کرد و خود به رسالت به ~~چین رفت ، و # ~~بر در سرای پادشاه رفت . حجاب ملک را اعلام دادند . بفرمود تا مجلس ~~ساختند و تماثیل و # ~~صوری چند از نحاس و صفر2 اجواف مجوف در ms126 میانه . هریک شخصی نشسته و بر ~~یمین و # ~~یسار مجلس بنهادند و اصحابرابر کراسی زرین نشاندند واسکندررااجازت دخول ~~فرمود . چون # ~~در رفت ملکرا با آن صور و تماثیل درحکایت، اسکندردانست که با او تلبیس ~~کردهاند . برفت PageV01P160 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0168.png) # ~~و بر تخت با ملک بنشست و و ظیفهآ تحیت ملوک بجای نیاورد . ملک گفت تو ~~کیستی ؟ گفت # ~~رسول اسکندر که بر جمیع ملوک ارض مسلط است . گفت کجاست ؟ گفت در سرحد ~~مملکت # ~~تو . گفت ترا به چه مهم فرستاده است ؟ گفت فرموده است که ترا نزد وی ~~برم و فرمود که اگر # ~~مصاحب تو آید با او مصالحت و مصادقت ورزم و مملکت بر او مقرر دارم و ~~الا تاختنش کنم # ~~و قلع و قمعش نمایم . باقی اگر تو به حال اسکندر جا هلی از دارابن دارا ~~وفور ملک هند و # ~~دیگر ملوک اطراف سئوال کن . ملک گفت من بدین اخبار که تو اخبار می کنی ~~جاهل نیستم و # ~~خواستم که به خدمتش فرستم و التماس صلح نمایم واکنون بازگرد و از من او ~~را سلام رسان و # ~~بگوی من ترا بندهام . حال آنکه دنیا زایل است و همچنانک از پیشینگان ~~منتقل شد به تو # ~~نخواهد ماند و احسن کما احسن الله الیک1 . و من فرمانبرداری تو قبول ~~کردم وباج وخراج # ~~فرستم ، و تاج از سر خود برگرفت و گفت این تاج بر سر اسکندر بنهد . چه ~~، کسی را از # ~~سلاطین امروز چنین تاجی نیست، و ده هزار جامهآ خز فایق2 و از جامههای ~~زربافت مرصع پنج # ~~هزار و سمور و فنک3 هزار طبق و شمشیر هندی صد قبضه و از مراکب خاص صد ~~سر ، و صد # ~~رطل مشک و هزار رطل عنبر و هزار صفحهآ زر [55 - ب] و هزار صفحهآ نقره و ~~صد درع با # ~~ساقین و ساعدین بر سبیل تحفه تسلیم اسکندر کرد . قبض کرده به اصحاب ~~منتهی شد و از # ~~جانب ختن مایل مطلع شمس شد . در ms127 اثناء مسیر طایفهای پیش آمدند از رجال ~~، رؤس ایشان # ~~مانند رؤس فیل ، وکلام ایشان مشابه اصوات طیر ، وطعام ایشان مشک . خدای ~~تعالی کلام # ~~ایشان تفهیم اسکند رفرمود. و او را از خزاین بحرخبردادند. و زیرش ~~اقلیمون آن امرخطیر را متعهد # ~~شد و بر سفینه در بخر، سوی آن جزیره اجتیاز4 نمود دابهای عظیم از دریا ~~بیرون آمد و کشتی PageV01P161 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0169.png) # ~~را غرق کرد. اسکندر محزون گشت . ناگاه آن دابه ظاهر شدبر صفت فیلی، ~~اسکندریان او را # ~~مجروح کردند فریاد بر آورد و از آن جنس دابه بیحد از دریا برآمدند . ~~اسکندر فسخ آن # ~~عزیمت نمود و روان شد . به جزیرهای کثیرالدواب واصل شدند ، شب آنجا ~~بیتوته کردند ، # ~~بامداد روانه شدند به جماعتی رسیدند حفات1 عرات2 مکشوف العورت ، از ~~سیاهی مشابه # ~~غراب . زمینی کثیرالفوا که ، چهار روز توقف کردند . بعداز آن رحلت ~~کردند به نهری # ~~عظیم الماء رسیدند . بر حواشی نهر اشجار عظیمهآ مرتفعه . بامداد به ~~بلندی موازی آسمان و در # ~~حین الغروب از غایت قصر ناچیز ، و بوی آن از مشک، اطیب . از آنجا نیز ~~عبور کردند تا به # ~~نهری انجامید که بر جانبهای وی درختان خوش منظر و بر آن اشجار طیور خوش ~~الحان . # ~~اسکندر از نوع آن طیور سئوال کرد . گفتند عنقاست . از آنجا درگذشت . ~~طایفهای دید که # ~~عصیان حق تعالی کرده بودند و مسخ گشته ، سر نداشتند و چشم و دهن درسینه ~~داشتند . باز به # ~~طایفهای رسیدند عظیم قصیرالقامه وأذن ایشان مقدار سپری بزرگ ، چون ~~استراحت کردندی # ~~گوشی فراش و یکی لحاف بودی . باز به صحرایی رسیدند . در آن اشجار بسیار ~~، بر آنها # ~~مرغان عظیم الخلق ، رویها مثل انسان به کلام اهل متکلم . با اسکندر ~~گفتند به جابلقا3 رسیدند . # ~~اسکندر به شهر رفت هم بر آن صفت جابرسا4 دید [56 - الف] خلقی انبوه در ~~آن ، رویها از # ~~آفتاب سرخ ، و موی وابرو و پرک5 چشم نداشتند ، استقبال نموده تعظیم ~~اسکندر بجای # ~~آوردند . و چون آفتاب طلوع ms128 کردی بعضی در زمین رفتندی و طایفهای در میان ~~آب ، از # ~~حرارت ، انتظار [غروب آفتاب میماندند . در]6 طواف آن مدینه دو شجرهآ ~~عظیم دید که PageV01P162 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0170.png) # ~~سخن می گفتند . معنی کلام ایشان این که ای مردمان به جایی رسیدید که ~~هرگز هیچ ملک # ~~برسیده ونخواهد رسید . اسکندر متعجب به کنار دریا رفت ، مردم ساحل صدفی ~~چند تحفه # ~~آوردند که هریک صد رطل چیزی گنجیدی. گفتند در پیش شما تنینی1 است در ~~وادی که فیل # ~~را به یک دفعه بلع میکند . گفت شما او را دیدهاید ؟ گفت2 هر ظهر خروج ~~میکند دو ثور از # ~~بهر چاشت او میبریم . اسکندر فرمود تا دو گاو از نحاس ساختند و حشو ~~ایشان قیر ونفط و # ~~کبریت ، و دو عمود برایشان ترکیب کرد طویل بقدر بیست ذراع ، آن گاه ~~فرمود تابر قاعدهآ # ~~مستمره گاوان رابه وجه طعام او بردند . ثعبان گاوان رابلع کرد عمودها ~~در حلقش بگرفت و # ~~دهنش گشوده بماند. اسکندر گفت تانحاس را بگداختند و به حلقش ریختند . ~~آتش در آن قیر # ~~و نفط افتاد وبسوخت . اهل آن شهراسکندر را آفرین گفتند . و درآن موضع ~~مدینهای بنا # ~~فرموده و منارهای بغایت مر تفع بجهت نشانه در کناردریا . و به بحر نشست ~~و به چهار ماه برآن # ~~کوه که آفتاب از ورای آن طالع میشود بیرون آمد و از آن جبل در دنیا ~~اعظم نیست و فوا که # ~~بسیاربود، لشکر را تو قیف فرمود و با صد مرداز اتقیا بربالای کوه رفت . ~~هیکلی عظیم دیدند بر # ~~آن دری از زر . دخول کردند ، خانهای دیدند هزار دریچه در آن و در ~~زوایای خانه چندانی # ~~کبریت احمر که شرح نتوان داد و بر صدر آن سریری مرصع نهاده و شخصی بر ~~طول صد ذراع # ~~با جامههای زرباف خوابانیده و بر تحت تخت ، درخت کرمی3 مغروس ، عناقید4 ~~عنب الوان # ~~آویخته . اسکندر گفت چه بودی که مرا معلوم شدی که این میت کیست . هاتفی ~~آواز داد که ms129 # ~~یکی از ملوک عاد ، همه عالم مسخر او بوده ، زنهار متعرض هیچ مشوید . ~~[56 _ ب] بعد از PageV01P163 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0171.png) # ~~آن اصحاب را در پی آن کوه بازداشت و خود به مطلع شمس رفت و فرمود که یک ~~ماه مرا # ~~انتظار نمایید . اسکندر پیاده از مطلع شمس بگذشت و به ظلمات رسید و ده ~~شبانروز سیر کرد # ~~که ناگاه روشنی ظاهر شد دو شبانروز به جانب آن برفت فریشتهای عظیم دید ~~، بر کوهی از # ~~ازبرجد سبز و به هر دو دست محکم آن را گرفته گویی از دست او زایل خواهد ~~شد . و آن # ~~ملک به صورت رعد این تسبیح می کرد : سبحان الله منذ خلق السموات والارض ~~الی یوم ینفخ # ~~فی الصور ، سبحان الله من منتهی قدمی الی منتهی عرش ربی ، سبحان الله ~~عدد قطرالمطر و # ~~عددالشجر و عدد ما فی الارض من حجر و مدر ، سبحان الله بعدد ما خلق و ~~ما یخلق الی # ~~یوم القیمة ، سبحان الله بعددالناس جمیع خلقه ومن ملائکته جمیع خلقه . ~~اسکندر بر او سلام # ~~کرد . جواب داد و گفت : یا بن آدم الخاطی ، ترا بس نیست که همهآ عالم ~~درقبضهآ تسخیر خود # ~~آوردی تا بدین مقام نیز آمدی ؟ گفت حق تعالی مرا قوت و طاقت ارزانی ~~فرمود . فریشته # ~~گفت یا ذالقرنین در زمین مسیر دو شبانروز بیش باقی نمانده است ، دیگر ~~همه آب است . # ~~اسکندر بگریست و گفت مرا اسکندر نام است و تو ذوالقرنین گفتی . فریشته ~~گفت من ترا از # ~~برای تشریف لقبی نهادم و اسمت موافق فعلت کردم ، چون به قرنی شمس رسیدی ~~ترا # ~~ذوالقرنین گفتم . اسکندر خرم شد و پرسید این جبل چرا گرفته ؟ گفت این ~~کوه به همهآ دنیا # ~~مستدیر است چون سوری1 ، و آن ظلمت و دریا بر همهآ عالم محیط ، برصفت ~~خندقی ، و نام # ~~این جبل محیط است . و عقل و روح دارد و طاعت بجای می آورد و بدین واسطه ~~او را # ~~آمالجبال خوانند که هر ms130 جبلی که در عالم است عروق آن برین منتهی می شود ~~چنانک انسان # ~~به آدم. و خدای تعالی مرا قوت آن داده که به هر دو دست آن کوه را گرفته ~~نگاه میدارم . و الا # ~~زمین و هرچه در او هست منخسف2 شود ، و چون حق تعالی را ارادت شود که ~~موضعی # ~~منخسف گردد وحی میفرستد بدین جبل تا عروق آن موضع را در حرکت آرد [57 - ~~الف] PageV01P164 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0172.png) # ~~و زلزله وخسف واقع شود وتمامت میاه1 از عذب2 و مالح3 از اصل این کوهاند ~~، و بدان # ~~ای آدمی زاده که حق تعالی سبب تو ارض رابه صلاح خواهد آورد بواسطهآ سدی ~~که بسازی # ~~بر امتی بسیار عاتی4 مفسد متمرد ، و شر ایشان را از اولاد آدم دفع کنی ~~که راه بیرون آمدن # ~~نداشته باشند ، اما زنهار تا در خود عجبی پیدا نکنی که کمتر امتی را ~~بفرستد تا رخنه در آن کند # ~~اسکندر گفت مرا وصیتی فرمای . گفت از فخر و بطر5 بپرهیز و هرچه فوت شود ~~بر آن # ~~متأسف مشو و در امروز کار فردا بساز و به خدا نیکو ظن باش و آن با مردم ~~کن که اگر با تو # ~~کنند دوست داری و آنچه ترا ناخوش آید از مردم دور دار . اسکندر گفت مرا ~~طعامی ده که # ~~دوازده شبانروز است تا هیچ اتفاق نیفتاده است2 ، از بالای کوه خوشهای ~~انگور # ~~به اسکندر داد و گفت خود و اصحابت تا در روی در یاباشید چنانچه خورید ~~کم نشود . # ~~اسکندر از آن بخورد وبه سرحد جابلق رسیدب ه عساکر ، همه فرحان شدند ، و ~~روان شدند # ~~به طایفهای ارزق العیون منتهی شدند . کلام ایشان مشابه اصوات طیور ، ~~عددی بلاعد . چون # ~~لشکر اسکندر را حس کردند مستعد قتال شدند . اسکندر برایشان تاخت ، قتلی # ~~عظیم بکرد . امان طلبیده به توحید و طاعت در آمدند ، از ایشان بگذشت . ~~به # ~~طایفهای واصل شد ، کلام ایشان مانند صفیر مرغان . جمعی گرد آمدند و ~~گفتند ms131 # ~~ایهاالملک المظفر، در وراء این جبل امتی چنداند از حد عد افزون ، بلاد ~~ما را # ~~خراب میکنند ، و نام ایشان آنچه نزدیک مااند یأجوج و ماجوج و تاریس7 و ~~PageV01P165 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0173.png) # ~~منسک1 و تاویل2 و کماریاند و هر قبیلهای از مقدار همه اهل زمیناند ، و ~~آنها که از ما # ~~دورند معلوم نداریم و ایشان را منفذی به ما نیست غیر از فج3 ، اگر ~~اجازه فرمایی خرج ما # ~~بدهیم و سدی میان ما و ایشان بسازی و از دست تطاول ایشان ما را خلاص ~~کنی . اسکندر # ~~پرسید که طعام ایشان چیست ؟ گفتند هر سال دو ماهی از دریا برای ایشان ~~میافتد ، طول سال # ~~از آن تناول میکنند [57 - ب] و سالی که سه ماهی افتد رخص و فراخی باشد ~~و مقدار هر # ~~ماهی مسیر ده ساله راه باشد . اسکندر را نصیحت ملک به خاطر آمد ، ~~بفرمود تا از آهن # ~~خشتها ساختند و مابین الجبلین را بدان مسدود کردند و نحاس بگداختند و ~~بر آن ریختند تا در # ~~رصانت6 چنان شد که جبل اصلی، پس بر آننوشتند که هذا مکتوب: «بسم الله ~~الأعزالا کرم، بناکرد # ~~این سد را سکندربهقوهآ خدای عزوجل، و چندانک ارادت حق تعالی باشد بماند ~~و چون هشتصد # ~~و شصت سال از هزار آخرین بگذرد منفتح شود درحالتی که خطایا وذنوب ~~بسیارشود و صلهآ # ~~ارحام به قطع ارحام مبدل گرددوقساوت قلوب حاصل شود، پس بیرون آید از ~~این سد ازاین أمم آن # ~~مقدار که در حد عد نیاید و به اقصای مشرق و مغرب برسند و تمامت اثمار ~~اشجار و خشک و # ~~تررافنا کنند و تمام میاه بیاشامند، چون به زمین سابوس5 رسند هلاک شوند ~~به فرمان خدای عزوجل. # و چون اسکندر از عمارت سد فارغ شد رحلت فرمود و به چهار ماه آن بلاد قطع ~~کرد ، # ~~و به طایفهای رسید که ایشان را فرس6 می گفتند و همچون سیاهان سخن ~~میگفتند ، استقبال # ~~اسکندر کرده ، گفتند ایهاالملک در پیش ms132 ما امتی هستند که بر ما زیادتی ~~می کنند و به تخریب PageV01P166 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0174.png) # ~~بلاد وقطع عباد مشغولند ، واین بحر حایل است میانهآ ما و ایشان . با ~~تمامت جنود در بحر # ~~رفت ، چون بدان طایفه رسیدند ، امان طلبیدند و عهد کردند که بغی و ظلم ~~با اصحاب و اهالی # ~~آن حوالی نکنند ، از ایشان در گذشت و به ساحل رسید . و در بیابان میرفت ~~تا به نزدیک چین # ~~رسید تیامن کرد1 تا به طایفهای رسید که در وقت غزاء چین با تبع از یمن ~~آمده بودند . ایشان # ~~تمامت مسلح شدند و با ملک خود مصادف سپاه اسکندر شدند. در اول دفعه ملک ~~ایشان بقتل # ~~آمد و لشکریان امان طلبیدند و اجابت دعوت او به توحید نمودند . و ~~اسکندر از آنجا به فرغانهآ # ~~خراسان شد [58 - الف] . او به قومی جبار رسید که طول قامت و هیات و ~~جمالی عظیم # ~~داشتند ، به طاعت اسکندر در آمدند و ملک ایشان تحف و هدایای وافر ~~اسکندر را روانه # ~~داشت . و از آنجا به شاش2 رفت و معبری3 چند راست کرد و بر نهری عظیم که ~~آنجاست عبور # ~~کردند و به سغد سمرقند فرود آمد و سمرقند بناکرد ، و یک ماه در آن ~~اقامت نمود و از آنجا # ~~به بخارا رفت و به جیحون رسید ، کشتی بسیار جمع کرد و از ناحیهای که آن ~~را آمویه # ~~می خوانند عبور کرد و در بیابان ریگ روان روان شد و به ده روز به زمینی ~~واسع کثیرالمیاه # ~~رسید . در بالای آن زمین سدی هست تا خشک شد و شهر مرو بناکرد به طول و ~~عرض دوازده # ~~فرسخ در مثل آن ، و یک سال متوطن گشت تا از اطراف و اکناف عالم مردم را ~~بدانجا نقل کرد # ~~و از راه نیشابور و سرخس به اصفهان آمد و شهر جی4 بساخت و یک سال نیز ~~آنجا ساکن شد و # ~~از راه اهواز به عراق آمد و یک سال ms133 نیز در مداین متوقف شد و از آنجا به ~~بیت المقدس رفت # ~~و ساکن شد . PageV01P167 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0175.png) # وفات اسکندر ذوالقرنین # آوردهاند که چون اسکندر در بیت المقدس قرار گرفت ارسطاطالیس که وزیر و ~~استاد # ~~و معلم او بود طلب فرمود و مشورت کرد ، گفت که من جمیع ملوک ارض را از ~~خود # ~~رنجانیدهام بواسطهآ قتل و نهب ، مباداکه بعد از من رومیان را زحمت دهند ~~. در خاطر است که # ~~همه ملک زادگان را بقتل آورم. ار سطاطالیس گفت اگر ابناء ملوک و سلاطین ~~رابکشی سلطنت # ~~هست و آنست که مجموع فرزندان سلاطین جمع فرمایی و هریکی از ایشان مالک ~~ملکی # ~~جدا گانه گردانی و تاج بر سر ایشان نهی و بفرمایی که هیچ کس مطاوعت ~~همدیگر نکنند تا # ~~عداوت وبغضا در میانهآ ایشان حاصل شود و بر پادشاهی همدیگر حسد برند و ~~بدین واسطه # ~~بهاهل روم نپردازند . اسکندر تصدیق کرد که رای اصوب این است . همچنان ~~ابناء ملوک # ~~راجمع کرد و هریک [را] مملکتی جداگانه داد و تاج بر سرنهاد . اردوان بن ~~اشه بن آشغان3 # ~~مالک گردانید بر ماهین4 و صیمره و ماسبذان . پس شهر نهاوند بناکر دو در ~~آن وطن ساخت و # ~~فهربن فادار5 که او را مالک گردانیدبر بابل و خطرینه1 تا به جزیره عرب ~~، و فرمود که هریک # ~~به مملکت محدود معین خود روان شدند . و هرمس7 بن ساسان بن بهمن که ~~جداردشیر بابکان PageV01P168 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0176.png) # ~~بود که ملوک الطوایف را بقتل آورد ، مالک اصطخر فارس گردانید و این ~~هرمس جد ملوک # ~~ساسان است که بعد از ملوک طوایف سلطنت کردند . و آخر ایشان یزد جرد بود ~~که ملک از او # ~~به عرب منتقل شد . و چون وفات اسکندر منقرض شد1 این نامه به مادر نوشت ~~. # مکتوب اسکندر به مادر او # بسم الله الملک الحق المبین . من اسکندر بن الفیلفوس که باقیست در زمین و ~~مشهور # ~~درمیانهآ مردم نام او ، و محمود با عالمیان فعل او ، الی ms134 امه الضعیفة ~~که واله و حزین است بعد از # ~~او . فهم کن گفتار مرا و تدبر نمای کتاب مرا، نمی بینی که خلق عالم دو ~~طایفهاند یکی میزایند # ~~و یکی می میرند و به تو پوشیده نیست که دنیا را کنیت «مادر مرگ» است و ~~هیچ ودیعتی # ~~دیدهای که آن را نستدهاند . نمی بینی که قمر در وقتی که بدر گردد و ~~تمام و کمال شود چگونه # ~~نقصان خسوف آن را طاری شود و روشنیش ناچیز گردد؟ نمی بینی درخت تر و ~~تازه و جوان # ~~را که چون ثمرهاش را اقتطاف کردند چگونه خشک و بیرنگ میشود ؟ و اگر بکا ~~و حزن # ~~نافع بودی آسمان بر نجوم بگریستی و حیتان3 بر بحار و اراضی بر انعام و ~~جبال بر وحش و # ~~انسان بر نفس خود . ای مادر اگر ملک من از دنیا منقطع شد ذکر من تا ~~قیامت باقی خواهد ماند # ~~باید که ترا دوستی من در جزع و فزع ندارد که هرکه کسی را دوست دارد ~~باید که مطیع او باشد # ~~در اوامر ونواهی . من ترا امر میکنم به صبر و حسن عزا و رضا به قضا . ~~احباط3 اجر خود # ~~به گریه و نوحه مکن ، وبواسطهآ صبر ، ثواب جزیل حاصل کن و آخر کار عزا ~~را اول آن انگار # ~~[59 - الف] و چون بهایم در اول به عزا مشغول مشو که چون روزگار برآید ~~فراموش کنند . # ~~بعد از آن وفات کرد . # و در مدت ملک او خلاف کرده ، اصح آن کمتر از صدسال است . عظماء اصحاب ~~PageV01P169 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0177.png) # ~~جمع شدند و وظایف غسل و تکفین و صلات بجای آوردند و در تابوتی نهادند ~~از زر که پیش # ~~مادرش به اسکندریه ببرند و دفن کنند . یکی از اصحاب گفت : این مردم را ~~اسیر می گرفت # ~~امروز خود اسیر است . دیگری گفت این بغایت فصیح و منطیق1 بود ، این ~~زمان صامت و # ~~سکیت است . دیگری گفت الدالخصام2 و بی قوت شد ms135 . دیگری گفت دیروز زهرهآ ~~کسی نبود # ~~که با او جرأت کند امروز هیچ هیبت ندارد . دیگری گفت : همواره از ~~دواوین دنیا سئوال # ~~میکرد ، امروز از دیوان عملش سئوال کرده شود . دیگری گفت سخت محتاج بود ~~بدین حلم # ~~و سکون در زمان حیات . دیگری گفت دنیای طویل عریض او مطوی3 شد به سه گز ~~از زمین . # ~~دیگری گفت سخت حریص بود بر ارتفاع و ندانست که او اشد است بجهت اتضاع ~~او4 . # ~~دیگری گفت او صاحب صلات و عطایا بود ، امروز محتاج صله و عطیه است . ~~حاجبش گفت # ~~من قوی بودم بر حجب و منع از او ، چون موتش آمد دفع آن نتوانستم کردن . ~~حارسش گفت # ~~من همواره حراست او میکردم امروزش به آعدا تسلیم کردم . خازنش گفت مرا ~~امر می فرمود # ~~به حفظ وادخار ، امروز ذخیرههای او را به که سپارم؟ زنش روشنک دختر ~~دارا است تصور # ~~نمی کردم که غالب بر دارامغلوب شود . # بعد از آن تابوت او را حمل کردند و پیش مادرش بردند . فلاسفهآ اسکندریه ~~جمع # ~~شدند . مادرش ابتدا به کلام کرد و گفت : رحمت خدای بر پسرم قرهآ عینم ~~باد . بدرستی که # ~~آرزوی خود از دنیا نیافت و هیچ نزد او بهتر از طاعت پروردگار نبود، و ~~مرا فرموده است # ~~درمکتوب خود به صبر، و امتثال امر او خواهم نمودن. بزرگ فلاسفه گفت ای ~~ساعی در هلاک # ~~خود مال جمع کردی از برای غیر و حساب بر تو ماند . دیگری گفت ای خداوند ~~آرزوها و PageV01P170 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0178.png) # ~~غرور، از دنیا [59 - ب] هیچ زادی بر نداشتی غیر از این تابوت که آن نیز ~~نافع نیست. دیگری # ~~آن در کوهی ، قبری حفر کردند و مدفونش کردند . # دوازده مدینه بناکرده بود : اسکندریه به مصر ، نجران به ارض عرب ، مرو به ~~خراسان # ~~صدودا2 شاطی بحر، مکران به ارض هند ، جی به اصفهان ، قریبه3 به چین ، ~~باقی به زمین روم . # ~~و بعد از وفات اسکندر ملوک طوایف با همدیگر به ms136 محاربت و مخاصمت مشغول ~~شدند و # ~~رسول می فرستادند و مسایل از همدیگر سئوال میکردند . هرکه بر مسئلهای ~~غالب آمده بود ، # ~~مغلوب خراج بدو می فرستاد. و اگر بدان مهتدی میشد ، سایل به مسؤول ~~میفرستاد. و از این # ~~عادت بود که مردم را رغبت حکمت و آداب شد و در آن کتابهای ادبی تصنیف ~~کردند که # ~~عجم می خواندند مثل کلیله و دمنه و خروک4 و سندباد و کتاب بهراسف و ~~شماسنف5 و # ~~یوسفاسف1 و بلوهر. ودر میانهآ ملوک طوایف از اردوان ابن اشه7 و مهربن ~~فادان8 اقوی و اکثر # ~~جنود نبود . و عادت چنان بود که چون ملکی وفات کردی از برای افضل ولدش ~~وصیت PageV01P171 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0179.png) ### | تجارب الامم فی الحبار # ~~کردی . و دویست و شصتسال پادشاهی کردند و عیسی علی نبینا و علیه السلام ~~- در آخر ملک # ~~ایشان مبعوث شد . و اول کسی که اجابت دعوت رسل عیسی کردند فرزندان ~~اردوان1 بودند . # ذکر سلطنت شاپوربن اردوان # عبدالله بن المقفع گوید که اولاد اردوان بواسطهآ حسن سیاست و انصاف ، ~~اعظم ملوک # ~~طوایف بودند . بلاد ایشان آمنه بود و قلوب رعایا ساکنه ، و به بزرگی ~~ایشان اقرار می کردند . # ~~در وقت وفات وصیت کرد اردوان پسرش شاپور را و گفت ای پسر من ، خدای ~~تعالی ولات # ~~امر را خلفاء خود گردانیده است بر بندگانش . و نوری از نور سلطنت خود ~~به ایشان داده که # ~~به روشنایی آن حق را از باطل جداکنند همچنانک نور آفتاب ظلمت شب را ~~میبرد ، بدانک # ~~سیاست چهار شعبه است از : عدل میانه والی و رعیت یکی [60 - الف] از آن ~~دفع مضرت # ~~است والی را از رعیت و ترک اعوان نزدیک و حرم و قرابت خاصه ، دیگر آنکه ~~همت # ~~مصروف آن ندارد که چیزی حاصل کند از رعایا ، بلک همت بر صلاح و امن ~~رعایا مصروف # ~~دارد و شفقت و مرحمت با ایشان ورزد . سیوم حفظ اطراف و تقویت جنود که ~~ایشان حمات2 # ~~و دعایم3 ms137 سلطنتاند و باید که آنچه در وجه جنود نشاند فاضل از عطایا و ~~ارزاق ایشان باشد . # ~~چهارم آنک والی نفس خود را به مرتبهآ [غریم]6 داند و رعایا را نازل ~~منزل خصم دارد هرچه # ~~میانهآ وی و ایشان باشد بقدر حقوق رعایت فرماید تا دلهای رعایا را ~~مألوف سازد ، چه اگر # ~~دراین باب اغفال فرماید فسادی که از آن به ظهور رسد زیاده از منافعی ~~باشد که به خاصهآ او # ~~عاید شود . اکنون این نصایح به گوش جان استماع کن و در دل خود جای ده . # پس عادت چنان بود که هر که از ایشان به سلطنت برسد آن وصایا و مواعظ را ~~امام امور PageV01P172 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0180.png) # ~~و قدوهآ روزگار خود سازد . # تا نوبت دولت به شخصی منتهی شد که او را فرخان بن آفرین میخواندند . او ~~نیز # ~~بهسنت آبا و اجداد میبود . روزگاری دراز، و او را هیچ فرزندی نبود که ~~بعد از او ولی عهد و # ~~قایم مقام سلطنت باشد . با تمام رعیت به بیرون شهر در فضایی جمع شدند و ~~از حضرت باری # ~~به تضرع و زاری درخواست نمودند که حق تعالی ملک فرخان را پسری شایسته ~~کرامت # ~~فرماید . حضرت عزت اجابت فرمود و او را فرزندی در وجود آمد ، بوذاسف ~~نام نهاد و چون # ~~به مبلغ رجال رسید علم وفضلی و عقل و کفایتی تمام حاصل کرده بود و به ~~زهد و عبادت # ~~مشغول شد و از سلطنت اجتناب مینمود . اکابر و اشراف قوم او را نصیحت می ~~کردند نافع نبود # ~~و از پدر گریزان شد به مملکت اهواز و درآن جا در گوشهای به عبادت مشغول ~~گشت . قضا را # ~~ملک اهواز دختری صاحب جمال داشت . روزی به زیارت این جوان عابد رفت و ~~حال او را # ~~مشاهده کرد ، در دل او اثر کرد و ترک مادر و پدر و تکلف و تنعمات و ~~ساخته گرفت و # ~~درخدمت جوان به طاعت قیام مینمود و چون پدرش ms138 را [60 - ب] خبر شد ، کسان ~~فرستاد تا # ~~او را نصیحت کردند ، هیچ نافع نبود . خود به خدمت آن جوان آمد ، فر ~~سلطنت در ناحیهآ او # ~~مشاهده کرد از حال او پرسید . کیفیت را بیان کرد . ملک فرمود چون این ~~دختر را با تو طریقه # ~~شد اولی آن باشد که او را در نکاح در آوری . قبول کرد و همچنان به ~~عبادت مشغول بود تا # ~~پدرش فرخان وفات کرد . اهالی مملکت تفحص کردند و جمعی انبوه به طلب او ~~رفتند ، او را # ~~در گوشهآ محراب یافتند . ضعیف ونحیف و زار و نزار . و به ایشان التفات ~~نمی کرد . آن ملک # ~~[را] که دخترش در حباله او بود شفیع انگیختند ، تا او را تراضی کرد و ~~با اهل و عیال روانهآ # ~~اصطخر گر دانید. بوذاسف مدتی به امر سلطنت قیام نمود تا وفاتش رسید . ~~او را یک پسر بود # ~~اردوان نام ، قایم مقام شد و در پادشاهی متمکن میبود و به سیرت آبا ~~معاش می کرد تا اردشیر # ~~بابکان خروج کرد . PageV01P173 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0181.png) # ذکر فهربن مالک # دغفل شیبانی1 گوید در سیر ملوک حمیر خواندهام که اسکندرچون ملوک طوایف را # ~~مقرر میداشت ، جماعتی از عرب که اشراف و اهل فضل بودند اختیار نمود و ~~هریک را برقوم # ~~خود ملک گردانید . سه تن از ایشان فرزندان اسمعیل - علی نبینا و علیه ~~السلام - بودند اول از # ~~آخر میراث می گرفتند تا منقضی شدند . فهربن مالک بن نضربن کنانه بن ~~خزیمه بن مدرکة بن # ~~الیاس بن مضر ، دیگرامیة بن عوف بن مالک بن غنم بن کنانه بن خزیمه2 ، ~~دیگر عدوان بن # ~~قیس بن غیلان و از اولاد قحطان بن عامر3 ده ملک از هر بطنی شخصی . # اولاد حمیربن سبا ، از دبن سبا، و [و اولاد]کندة بن سبا، او اولاد] مذحج ~~بن سبا، و # ~~اولاد] کهلان بن سبا و [اولاد] خثعم بن سبا ، و از عرب شام غسان بن سبا ~~و عامله بن سبا و # ~~لخم6 ms139 بن سبا؛ و این ده قبیله فرزندان سبابن یشجب بن یعرب بن قحطاناند . # هریکی بر قبیلهآ خود ملک بودند تا وقتی منقرض شدند و سبب آن بود که ~~اسعدبن # ~~عمرو از اولاد حسان بن ذی جیشان مردی جلد بعیدالهمه رفیع النهمه بود ، ~~اشراف [61 - الف] # ~~قوم را جمع کرد و گفت ما را این ملک از پدران به میراث رسیده بود و از ~~دست ما بیرون رفته # ~~است . نفس خود را بر هلاک توطین کنید و روی فراکار زار آرید تا باشد ~~ظفر ما را باشد . # ~~تمامت فرمانبرداری نمودند ، برخاستند و متوجه ملوک سبعه شدند5 . حضرت ~~عزت او را PageV01P174 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0182.png) # ~~شوکت و نصرت داد تاتمامت ملوک بقتل آورد و ملک یمن خالص او را ماند بی ~~منازع و # ~~مشارک ، عمال به اطراف فرستاد و ابن عم خود قیطون بن سعد را به حجاز ~~وتهامه والی # ~~گردانید . او در مدینهآ یثرب متوطن گشت و سیرت بد واپیش گرفت و فسق و ~~فجور ظاهر # ~~گردانید . و اکثر قحطان یثرب و آن حوالی یهود بودند که در هنگام خرابی ~~بیت المقدس ، # ~~بنی اسرائیل بدانجا نقل کرده بودند و قدوه و رئیس ایشان قیطون1 نام ~~داشت و عادت آن # ~~بدبخت چنان بود که هرگاه شخصی عورتی را زفاف کردی اول افتضاض2 بکارت آن ~~، قیطون # ~~بایست کردن، آن گاه به شوهر رسانیدن . ناگاه دختری را به پسرعم خود از ~~یهود تزویج کردند # ~~و جمالی بی حد داشت و از رضاع34 همشیرهآ مالک بن عجلان بن عمروبن اوس ~~بن حارثه بن # ~~عمرو بن عامر بود . چون شب زفاف رسید به مجمع اوس وخزرج بیرون آمد ~~وجامهآ خود تا # ~~ناف برداشت و عورت خود را مکشوف گردانید . برادرش او را منع کرد و گفت ~~ترا چه شده # ~~است ؟ گفت از این بالاتر چه باشد که مرا نزد شوهر خود نمیبرند . مالک ~~بن عجلان چادر و # ~~موزه بپوشید و در پی نسوان خنجری در موزه4 برفت و ms140 خود را در حجره ~~انداخت چنانک # ~~کس را معلوم نشد . چون خالی شد و قیطون خواست که با زن دست درازی کند ~~مالک او را # ~~به زخم خنجر پاره گردانید و قوم را آواز داد تا اکثر یهود را بقتل ~~آوردند و چون سعد بن ملک # ~~را از این حال معلوم گشت سوگند پاد کرد که در تهامه و حجاز یک پهود ~~بنگذارد و صدهزار # ~~سوار برداشت به مدینه یثرب رفت و نزول کرد و یهود را جمع آورد . اوس و ~~خزرج نزد وی # ~~رفتند و قصهآ فساد و هتک حرمات قیطون بیان کردند [61 - ب] و بر مصداق5 ~~آن سوگند یاد PageV01P175 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0183.png) ### | تجارب الامم فی احبار # ~~کردند چون بدبختی و بیراهی او معلوم فرمود از یهود عفو1 کرد و به اطلاق ~~ایشان امر فرمود که # ~~من ظلم روا نمیدارم ، و اگر قبل از این حکایت مرا معلوم می شد او را ~~بقتل می آوردم . # ~~جماعتی از بنی هذیل بن مدرکه بخدمت او آمدند و عرضه داشتند که در مکه ~~خانهای هست # ~~مملو از صنوف جواهر و یواقیت ، یعنی کعبه ، چرا عزم آن طرف نفرمایی و ~~آن اموال # ~~درخزاین خود ضبط نکنی؟ آنگاه هذیلیان را با خود به مکه برد . احبار2 ~~یهود گفتند این خانه # ~~که قصد آن می کنی بیتالعتیق است که در زمین، خدای را غیر آن نیست و بسی ~~از ملوک قصد # ~~آن کردند، حضرت عزت ایشان را هلاک گردانید و در این قریه مولد نبیی که ~~در آخرالزمان # ~~مبعوث خواهد شد خاتم انبیا و سید رسل باشد و نام او احمد و محمد - صلی ~~الله علیه و سلم - # ~~و این صورت ما در تورات یافتهایم و آن کسان که این رای ناصواب در بندگی ~~عرض کردند # ~~مقصودشان هلاک تو بوده است. سعد به این نصایح ترک خانه کرد و هذیلیان ~~را تمامت بقتل # ~~آورد . و شش روز توقف نمود و هر روز ناقه قربان میکرد ms141 و جامهآ کعبه ~~بپوشانید و در خانه از # ~~زر سرخ ساخت چون هفتاد سال از پادشاهی او بگذشت مدت عمرش به نهایت ~~انجامید . # ~~مملکت به عم زادهآ خود مرثدبن عبدالکلال بن تبع الأقرن حواله کرد و او ~~را در آزجی3 از آجر # ~~و جص بر سریری آبنوس دفن کردند . # ذکر سلطنت اردشیر بابک # اردشیربن بابک بن ساسان بن هرمز4 بن ساسان بن بهمن بن اسفندیار بود . ~~آوردهاند که # ~~فافک یکی از ملوک طوایف بود که اسکندر او را نصب کرد به مملکت ~~اصطخرفارس که از PageV01P176 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0184.png) # ~~جدش هر مز میراث پافته بود . و چون دویست و شصت سال از ملک ملوک طوایف ~~بگذشت # ~~فافک وفات نمود . اهل اصطخر اردشیر - هرچند پسر کو چکتر بود چون به عقل ~~و رای افضل # ~~بود [62 - الف] او را به سلطنت قبول کردند اوبه سیرت آبا و اجدا معاش ~~می کرد و دفع اذی از # ~~رعایا میکرد . شبی پدر را در خواب دید او را بشارت داد که میع ارض خدای ~~تعالی ترا # ~~خواهد داد . اولاد ساسان را جمع کرد و خطبه خواند و گفت شما دانید که ~~جد ما بهمن بر پدر # ~~ما چگونه ظلم روا داشت ...1 به همای بگردانید . حق تعالی اسکندر را بر ~~دارابن دارا مسلط # ~~نیستیم که از تفرق ملک عار داشتند از برای عم زادهآ خود اسعدبن عمرو ، ~~و جمع شدند و # ~~به محاربت ، ملک از دست دیگران خلاص کردند . اکنون شما نیز با من اتفاق ~~کنید و دل # ~~برهلاک خوش گردانید تا ملک خود استرداد نماییم . تمامت تابع و ~~فرمانبردار گشتند ، پس # ~~اهل اصطخر رابستد وبه مدینهآ داراب جرد شد . ملک آن بلده وفات نموده ~~بود و پسرش # ~~قابلیت نداشت ، به قهر وعنف آن ملک را انتزاع کرد . ملوک طوایف ~~ازاستماع این قصه # ~~در غضب شدند احتشاد2 عساکر کرده متوجه اردشیر گشتند . اردشیر با اهل ~~بیت مستقبل شد و # ~~به قتال آغازیدند . اردشیر مظفر شد و ms142 خصمان مخذول، راه گریز گرفتند و ~~ملک او نیز قبض # ~~کرد. بعد از آن اردوان3 بن بوداسف مکتوب نوشت ، مکتوب : بسم الله ولی ~~الرحمه ، من # ~~اردوان بن بوداسف الی اردشیربن فافک . اما بعد ، مرا خبر ده ای پسر ~~ساسان راعی که ترا # ~~در تعدی طور خود که دعوت کرده است که بر جیران خود ظلم روا داشتی و ملک ~~موروث # ~~ایشان را خراب کردی ؟ زود باشد که وبال خود بچشی والسلام . اردشیر در ~~جواب نوشت PageV01P177 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0185.png) # ~~بههریک از ملوک طوایف بر سبیل انذار که ، مکتوب : بسم الله ولی الرحمه ~~، من اردشیر # ~~فافکان که بر حق او دیگری اختیار شده بود و میراث پدران مغلوب بوده الی ~~فلان ملک . سلام # ~~بر تو به حسب آنچه نزد تست از شناخت حقی که بر ذمت تست . اما بعد ~~سزاوارتر چیزی که # ~~شخص نفس خود را بدان مشغول گرداند و رای خود بر آن قرار دهد نفی ظلم ~~است و طلب # ~~حق ، و من به اهل ملک آبا و اجداد خود نظر انداختم حال ایشان را مختل ~~یافتم و آرای ایشان # ~~مختلف ، بدع ظاهر شده و فتن بسیار گشته ، واین صورت مرا در غضب انداخته ~~است و عیش # ~~مرا مکدر ساخته ، میخواهم که آنها را تدارک نمایم و آنچه متفرق شده جمع ~~گردانم و آنچه # ~~از دعایم و ارکان دولت واهی شده [62 _ ب] محکم گردانم و فتنهها ~~رابخوابانم و آتش ظلم و # ~~فساد رابمیرانم و شما معاشر1 ملوک طوایف دانستهاید که اجداد من ~~محمودةالسیرة # ~~کریمة الآثار ولات این امر بودند و سلطنت حق ایشان بود و هیچ یک از شما ~~جحد وانکار این # ~~معنی نتوانید کردن، واکنون من خلف آن سلفم و طالب حقوق ایشانم تابه ~~سیرت ایشان معاش # ~~کنم ، و گفتهاند که چون حجت و قوت جمع شود هیچ بدان غالب نماند ، از ~~برای آنک حجت # ~~امارت وعلامت نصرت خدایست و قوت نشانهآ ظفر و غلبه . چون مکتوب به شما ms143 ~~رسد # ~~دراجابت استراع2 کنید و به مطاوعت مبادرت . آنگاه این نسخه را بر تمامت ~~ملوک طوایف # ~~روانه گردانید . به هرکه میرسید به سخره و استهزا با پیش می آمدند . # و بعد از صد روز متوجه مدینه شاپور شد و بر ملک آنجا غالب آمد، ملک ~~بگریخت # ~~و به خدمت اردوان3 به ملوک طوایف مکتوب نوشت که مجتمع شوند و به حرب ~~اردشیر # ~~روند . هیچ یک قبول نکردند و اردشیر هریک از ملوک فارس که به طاعت در ~~آمدی بر ملک # ~~خود مقرر داشتی تا تمامت فارس او را مقرر شد و مسلم گشت . بعد از آن با ~~تمامت عساکر PageV01P178 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0186.png) # ~~متوجه اصفهان شد ، بر ملک آنجا نیز مظفر شد . و ملک اصفهان بگریخت و به ~~خدمت # ~~اردوان رفت . اردوان چون دید که اردشیر متوجه مملکت اوست احتشاد عساکر ~~نمود . # ~~بامداد تا زوال به محاربت مشغول شدند و اردشیر به نفس خود کوشش نمود که ~~کس نشان نداده # ~~بود ، از عساکر اردوان بسیاری بقتل آوردند . اردوان بگریخت و اردشیر در ~~عقب تاختن کرد # ~~به هرکه میرسید میکشت . در این اثنا به اردوان رسید او را نیز با آن ~~قتیلان ضم کرد . # ~~فی الحال متوجه نهاوند شد و بلامنازع خزاین و اموال اردوان در تصرف خود ~~آورد و دختری # ~~صاحب جمال بود عمزادهآ اردوان ، از برای خاصهآ خود بستد و نسب او را ~~معلوم نداشت ، # ~~یک ماه در نهاوند بود ، ملک اهواز رسول فرستاد و به طاعت او در آمد و ~~رسل ملک همدان # ~~و قم و ری نیز آمدند و امان طلبیدند . تمامت راامان داده بر ممالک خود ~~مقرر گردانید و از آنجا # ~~به خراسان رفت به هر مملکت که می رسید استقبال کرده [63 - الف] خراج ~~قبول مینمودند . # ~~در مدینهآ مرو یک سال اقامت نمود تا جمیع ملوک خراسان مطیع او شدند . ~~از آنجا به راه ری # ~~به آذربایجان رفت . ملک آنجا نیز منقاد گشت ، متوجه ارمنیه گشت ، به ms144 ~~محاربت با پیش # ~~آمدند و ظفر اردشیر را بود . امان طلبیدند ، عفو فرمود و به موصل شد ~~ملک آنجا متحمل # ~~خراج گشت ، و از راه دجله به عراق آمد و آن ملوک هفده گانه هریک قریب ~~ده هزار سوار # ~~جمع کرده بر خود شخصی از اولاد مهرک بن فاذان2 ملک ساخته متوجه اردشیر ~~شدند و # ~~به ناحیه قطربل3 التقاء فریقین شد و سه شبانروز قتال کردند . بعد از آن ~~اردشیر شاد4 مهران را # ~~طلب کرد و گفت روا نباشد که مردم در میان کشته شوند ، من و تو مبارزت ~~نماییم و مملکت PageV01P179 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0187.png) # ~~غالب را باشد هردو مبارزت نمودند و از بامداد تا زوال سرپاگشتند ، ~~عاقبت شادمهران # ~~ضربهای بر سر اردشیر زد بواسطهآ خود دفع شد پس اردشیر بر کتف او زد از ~~لباس بگذشت # ~~به عظم ولحم رسید ، شادمهران از اسب بیفتاد ، اردشیر به زیر آمد و سرش ~~ببرید . ملوک # ~~عراق امان خواستند و فریقین مختلط شدند . اردشیر فرمود که من بعد آن را ~~شاهنشاه خوانند و # ~~اول کسی که به این اسم مسمی شد او بود . به مداین رفت و بنایی که زوبن ~~منوچهربن ایرج # ~~کرده بود و خراب شده ، باز حال عمارت آورد و متوجه بحرین و عمان گشت . ~~اعراب از # ~~وصول او اسعد2 ملک یمن را خبر کردند . با صد هزار کس به تهامه آمد و ~~قتالی شدید کردند . # ~~خلقی انبوه بقتل آمد . اردشیر از اسعد طلب صلح کرد بر آنک ارض یمن و ~~توابع آن او را # ~~مسلم باشد و بر آن قراردادند . اردشیر به اصطخر آمد و اهل بیت را به ~~مداین برد و آن را # ~~دارالملک خود گردانید . روزی با آن دختر که عمزادهآ اردوان بود در خلوت ~~از نسب او # ~~سئوال کرد ، گفت بنت عم اردوان ، و او عهد کرده بود که از اقارب اردوان ~~زن و مرد زنده # ~~نگذارد . رئیس الوزرا ابرسام بن الهبوذان3 طلب کرد. و او دردین خود ms145 ~~بغایتناسک ومتعبد بود، # ~~فرمود که اینزنرا بیرون بر وهمین دم قتل کن. زن گفت ایهاالوزیر من از ~~ملک حاملهام . او را به # ~~خانه برد و با اهل بیت و صیت اکرام او کرد. آنگاه ذکر خودرا جب کرد4 ~~وببرید و درحقهای نهاد # ~~ومختوم گردانید و به خدمت اردشیر آمد و حقه را [63 - ب] بیرون آورد و ~~گفت بفرمای تا در زینه PageV01P180 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0188.png) # ~~ضبط کنند تا آن زمان را که مرابدان حاجت افتد . اردشیر از حال زن سئوال ~~فرمود گفت # ~~برحسب فرمان ... [به قتل]1 رسانیدم بعد ازآن حقه رافرمود که ضبط کردند ~~در خزانه خاص . و # ~~آن زن در خانهآ ابرسام پسری بیاورد خوب صورت خوش سیرت، او را شاه پور ~~نام نهاد یعنی # ~~پسر ملک، مرضعهای را بجهت او تربیت کردند تا به فطام رسید. بعد از آن ~~مؤدبان از برای او # ~~نصب فرمود . و در زمان اردشیر به مداین ، او هفت ساله بود . یک روز ~~ابرسام نزد اردشیر # ~~رفت ، او را غمگین یافت از موجب آن سؤال کرد . اردشیر گفت چهارده سال ~~جهد کردم و # ~~زحمت برخود نهادم تا این ملک بر من قرار گرفت ، اکنون مرا فرزندی نیست ~~که وارث ملک # ~~باشد و بعد از من خلف من شود . ابرسام گفت ایهاالملک بنده محتاج آن ~~حقهام که به ودیعت # ~~سیر دهام در آن سال که بر اردوان مظفر شدی. گفت چند سال است ؟ ابرسام ~~گفت هفت سال، # ~~فرمود تا حقه بیرون آوردند . ابرسام مهر از آن برداشت و به اردشیر نمود ~~. گفت ویلک این # ~~چه چیز است گفت هنگام آنک مرا به قتل آن دختر امر فرمودی او اخبار کرد ~~که از ملک # ~~حاملهام . فی الحال ذکر خود را جب کردم تا گمانی در حق من نبرند و او ~~رامحافظت کردم # ~~پسری آورد که عظیم مشابه به ملک ، او را تربیت کردم و این زمان هفت ~~ساله است . اردشیر # ~~فرمود که صد پسر از هم سنان ms146 او حاصل کن و لباس مجموع یک نوع ساخته پیش ~~من آور . # ~~ابرسام بر آن اتیان نمود2 و صد پسر را جمع کرد و به خدمت اردشیر برد . ~~چون شاپور را در آن # ~~میان بدید دلش در حرکت آمد و رقتی کرد و مشابهت خود در او دید، ابرسام ~~را گفت بگوی # ~~تاگوی و چوگان بیاورند و به بازی مشغول گردند در مقابل ایوان، و کودکان ~~قصدا گوی نزد # ~~من اندازند . چون گوی به ایوان افتاد تمامت متوقف شدند و زهرهآ قدم ~~نهادن نبود الا شاپور # ~~که بی و حشتی برفت و گوی برگرفت . اردشیر او را در آغوش گرفت و بوسه ~~داد و تقریب و # ~~ترحیب فرمود . PageV01P181 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0189.png) # ذکر سعت عیسی علی نبینا وعلیه السلام # و مبعث عیسی علی نبینا وعلیه السلام [14 - الف] در آخر ملوک طوایف واول # ~~اردشیر بود . شخصی از حواریان به نزد او1 فرستاد و فرمود که به لطفی ~~هرچه تمام نزد او را # ~~به توحید دعوت کند و بر حماری سوار بر یک طرف طعام خود و بر دیگر جانب ~~علف بهیمه # ~~حمل کرده به مداین رسید . کودکی چند دید که به خاک بازی می کردند و ~~هریکی کودی خاک # ~~اخرمن صفت جمع می کرد . در میانه ایشان پسری صبیح2 ملیح یافت که پسر ~~وزیر اردشیر بود . # ~~حمار را بر جایی مشدود کرد3 و به جمع کردن خاک آن پسر را امداد کرد تا ~~خرمن او اعظم # ~~شد . پسر با پدر حال شیخ عرض کرد . وزیر گفت او را به خانه آور، قبول ~~کرد . وظیفهآ اکرام و # ~~احسان نسبت با او بجای آور . چون شب تمام تاریک شدی ، شیخ به نماز ~~مشغول شدی و # ~~انجیل به صوتی حزین خواندی و چراغی در آن خانه از برای او افروخته میشد ~~. وزیر را # ~~این حال تعجب آمد ، سئوال کرد که ای شیخ چه کسی ؟ گفت رسول عیسیام به ~~سوی اردشیر # ~~تا او را به توحید ms147 و مسلمانی دعوت کنم . وزیر گفت دین خود از برای من ~~شرح فرمای . شیخ # ~~ارکان شریعت بیان کرد و سورتی از انجیل بخواند و تفسیر بگفت . وزیر به ~~خداای] تعالی و # ~~به عیسی ایمان آورد و از خلایق پوشیده میداشت. # و اردشیر را مرکبی خاص عزیز بود ناگاه سقط شد. بدین سبب مغموم و مهموم ~~گشت. # ~~وزیر گفت ایهاالملک شیخی از جانب شام به من فرود آمده است و میگوید که ~~زنده مرده # ~~گرداند و من این صورت را منکرم اگر اجازه فرمایی او را حاضر گردانم و ~~التماس نمایم که # ~~اسب را زنده گرداند اگر توانست خیر و الاا با وی آن کنم که سزاوار ~~کذابان باشد . اردشیر # ~~فرمود که بفرست و بیار . چون بیامد ، وزیر گفت ای شیخ دعوی کردهای که ~~مرده را زنده PageV01P182 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0190.png) # ~~ملوک العرب والعجم # ~~می کنم و اینک بارگیر ملک که اعز مراکب بود سقط شده میخواهم که آن را ~~زنده گردانی. # ~~شیخ گفت مرا نزد او برید که به فرمان خدا زنده گردانم . اردشیر و وزیر ~~و شاپور و شیخ # ~~به اصطبل آمدند . اسب را افتاده یافتند شیخ گفت هر یکی از شما طرفی از ~~اطراف اربعهآ او # ~~بردارید و چیزی که من میخوانم تبع می کنید1 چنان کردند شیخ گفت اللهم ~~رب عیسی بحق # ~~عیسی بن مریم که کلمهآ تو است که این اسب را زنده گردان ، همچنانک از ~~پیش او را آفریدی # ~~و از نیست هست کردی، تمامت این دعا بگفتند اسب برخاست و خود را از خاک ~~می افشاند . # ~~اردشیر از آن متحیر و متعجب شد . آن شیخ را گفت به چه مهم آمده [ای] و ~~مقصود تو # ~~چیست ؟ گفت مرا عیسی بن مریم - علی نبینا و علیه السلام - نزد تو به ~~رسالت فرستاده که ترا # ~~به خدا خوانم . پس دین خود را شرح داد و از انجیل قدری بخواند و معنی ~~بیان کرد . اردشیر و # ~~شاپور و وزیر ms148 جمله ایمان آوردند . آن گاه اردشیر اصحاب خود را جمع کرد ~~و به دین عیسی # ~~خواند و به ترک مجوسیت امر فرمود . ایشان اباکردند اردشیر گفت من شما ~~را به صلابت دین # ~~خود می آزمودم . و خود و پسر و وزیر و دیگر مسلمانان دین خود را پنهان ~~میداشتند و # ~~به حسن سیرت و معدلت با رعایا بسر میبرد . # عادته فی اتحاد الأساورة2 # عادت اردشیر در اتحاد اساوره چنان بود که تمامت انساب عجم را حافظ و مذکر # ~~بود ، از خاندانهای قدیم جوانان کاردان اختیار کردی و معلم رمی و ~~فروسیت3 بر ایشان # ~~بگماشتی . چون در آن قسم ماهر شدندی بفرمودی تا درحضور او سوار شدندی و ~~تیر # ~~انداختندی هر که را در نظر پسندیده آمدی به انواع لباس مزین گردانیدی و ~~بفرمودی که PageV01P183 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0191.png) # ~~اسامی ایشان در دیوان ثبت کردندی آنگاه ایشان را به محاربات و غزوات ~~فرستادی و با # ~~ایشان امینی نصب فرمودی که قوت قلب و رباطت جاش1 ایشان بدیدی . و از ~~فعل هریک با # ~~خبر بودی ، هرکه را دیدی که درحرب صبری ونجدتی2 است یا درمیانهآ دو صف ~~مبارزتی # ~~نمودی ، اردشیر را اعلام دادی ، اردشیر صاحب دیوان را فرمودی که اسم و ~~فعل و عمل او # ~~در دیوان ثبت کردی و عطایی وافر او را ارزانی فرمودی ، لاجرم مردم ~~همواره رغبت آداب # ~~فروسیت نمودندی [15 - الف] چنانک اساوره بر سبیل مفاخرت در هنگام ~~مناظره گفتندی # ~~دردیوان ملک مشاهده کنید تا افعال و آثار معلوم شود و حق هیچ کس نزد ~~اردشیر ضایع نشدی. # ذکر عادته فی اتحاد الکتاب # دیگر، از مهرهآ کتاب3 که بر در بارگاه حاضر شدندی کسی که به رزانت رای و # ~~حصافت عقل مشهور بودی اختیار فرمودی و اسامی ایشان ثبت کرده ، بفرمودی ~~تا روزی # ~~چند ملازم کتاب مملکت که مباشر معضلات امور بودند شدندی چون کمال لب و ~~سرعت # ~~محاسبهآ او بدانستندی اردشیر را اخبار نمودندی . او را بطلبیدی و تمامت ms149 ~~اوضاع او تفحص # ~~فرموده ، با بعضی عمال نواحی روانه داشتی و به قدر کفایت جرایه4 تعیین ~~کردی و وصیت # ~~فرمودی که بر رعایا ظلم روا ندارد و هیچ کس را از عمال و کتاب و حکام ~~زهره نبودی که # ~~کسی از اقارب خود به شغلی از اشغال نصب کردی الا که ملک تفویض فرمودی و ~~همچنین # ~~رخصت نداشتندی که خادمی یا نوکری نزد خود وادارند الاکه ملک بر آن تقدم ~~نمودی . و # ~~اردشیر مرتبهآ کتاب بالا[ی] همه کرده بود و ایشان را بر سایر خدم مفضل ~~میدانست و # ~~می فرمود کتاب موجب نظام مملکت و ترجمان السنهآ مااند و امناء ما و ~~رعیتاند که به حفظ PageV01P184 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0192.png) # ~~محاسبات ما وایشان قیام مینمایند و در میانهآ ما و رعایا عدول و ~~شهوداند پس شناخت حق # ~~ایشان بر ما واجب ولازم است . # عادته فی اتحاد القضاء # دیگر می فرمود تا تمام علماء اهل ملک و مذاهب جمع می کردند و میدیدند که ~~کدام # ~~به زهد و عبادت و عقل و علم و تجربه و حریت و حسب و نسب مشهورتر است ~~نام و سیرت و # ~~فعل ایشان مینوشتند و به خدمت ملک میبردند و ایشان را واحدأ بعد واحد ~~می طلبید و # ~~مسائل می پرسید ، هرکدام که پسندیده بود در مجلس مینشاند و بقایا را ~~اجازت انصراف # ~~می فرمود . چون امرا واصحاب خراج به بلدی فرستادی ، شخصی از این علماء ~~مختار # ~~مصاحب ایشان تعیین کردی تا در میان آن طایفه به امر قضا اتیان نمودی و ~~فرمودی قابلیت این # ~~شغل ندارد الا فقیهی عالم به مذهب و ملت . و اهل فقه را معزز و مکرم ~~داشتی و فرمودی که # ~~صلاح حال رعیت نیست الا به انصاف مظلوم وقلع وقمع ظالم، وهیچ از این بر ~~ما واجب تر نیست . # عادته فی اتحاد العساکر # دیگر چون خواستی که لشکری به جانبی فرستد و اعدا را گوشمالی دهد اول رسل ~~و # ~~رسایل به آن ms150 عدو فرستادی و شرایط اعذار و انذار1 تقدیم فرمودی هر که به ~~طاعت در آمدی و # ~~باج و خراج اداکردی مقبول داشته عمال و کتاب به اخذ مال ، و قضات جهت ~~فصل حکومات # ~~بفرستادی و او را بر ملک خود مقرر داشتی و از هر لغت و دین که بودندی، ~~قاضی از زبان و # ~~دین ایشان روانه کردی، و ایشان را به مواسات با رعایا وصیت فرمودی و هر ~~که به فرمانبرداری # ~~او مقر تشدی و به عصیان پیش آمدی لشکری جرار بدان دیار فرستادی ، مقدم ~~جیش مردی PageV01P185 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0193.png) # ~~حازم عاقل ، و فرمودی که متعرض غنایم نشود و کاتبی مصاحب فرمودی که ~~تدبیر مهمات # ~~حط و ترحال1 در قبضهآ کفایت او بودی و نزول و رحلت به اذن او کردندی . ~~و کاتب را # ~~فرمودی تهیهآ اسباب امور حرب به تو حوالت است و متولی قسمت غنایم - اگر ~~ظفرباشد - # ~~تویی و به عقل و کفایت تو مرا وثوقی تمام هست . و آن جنود را روانه ~~فرمودی و در هر منزل # ~~که رسیدندی اعلام کردندی، تا به ساحت اعدا نزول نمودندی، کاتب به ~~تسویهآ صفوف مشغول # ~~شده قلب و جناح بیاراستی و امیرالامرا را در قلب لشکر واداشتی وگفتی ~~واسطهآ نظام # ~~این لشکر تویی. عار و شنار2 لاحق حال خود و فرزندان مگردان و خود عرضهآ ~~انتقام و عقوبت # ~~ملک مساز3 . و لشکریان را گفتی به یک دفعه حمله کنند و در تیرانداختن ~~تقصیر ننمایند. آن # ~~گاه به یک بار روی فرادشمن آورده ، داد مردی و مردانگی بدادندی . چون ~~ظفر ایشان را # ~~بودی منادی کردندی که شمشیر بردارید و دست از منهزمان بدارید و کاتب به ~~ضبط غنایم # ~~مشغول شدی . خمس مجموع از برای ملک برداشتی و مابقی را سویت کردی و ~~امیر جیش # ~~[26 - الف] به زیادتی توقعی نکردی، و بعد از آن از زبان امیرجیش نوشتی ~~که ما روز فلان # ~~رسیدیم به موضوع فلان ، و بدین موجب اقدام نمودیم ms151 . اشارت ملک بر چیست ~~تاکمر بندیم. # ~~و اگر سبی5 و غارتی کرده بودندی و ولایتی خراب ساخته ، ملک فرمودی تا ~~باز عمارت # ~~ولایتی کردندی و اسیران را در آن ساکن گردانیدندی و خود مراجعت ~~نمودندی. # ذکر عادته فی اتحادالوفود # دیگر چون رسولی به خدمت او آمدی عمال ولایات را فرمودی تا ایشان را در ~~سرحد PageV01P186 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0194.png) # ~~خود بداشتندی و در اعزاز و اکرام بکوشیدندی و اسم و رسم آن رسول به ملک ~~عرضه # ~~داشتندی و ملک به عمال طریق بفرمودی تا طرق و مسالک را پاک کردندی و ~~رسول را # ~~به طریقی معین بیاوردندی ، چون به دارالملک رسیدی أهبه1آ قدوم او کرده ~~بسط فرش و # ~~زلالی2 و حصیر بکردندی . و تاج بر سر نهادی و بر تخت نشستی و عظمای ~~آساوره به احسن # ~~حلی3 متزین شدندی . بعد از آن اجازهآ دخول فرمودی و ایشان را تقریب و ~~ترحیب فرموده # ~~کلمات ایشان را به سمع رضا اصغا نمودی و به احسن وجهی جواب دادی و گفتی ~~بلاد ما را و # ~~عمارت آن چون دیدید ؟ آنچه مشاهده کرده بودندی بگفتندی و به منازل ~~رحیبه4 فرود # ~~آوردندی چون مستراح5 شده بودند ، تاسواران و پهلوانان ساز و سلاح ~~پوشیده به صید بیرون # ~~رفتندی و در حضرت ملک تیراندازیها کردندی و پیاده شدندی و شیر و پلنگ و ~~دیگر سباع # ~~دستگیر کردندی و چون به منزل معاونت کردندی ، طعام گردانیدی و امرا و ~~وزراء و کتاب و # ~~اشراف مملکت جمع کرده بر خوان نشاندی و از برای ملک مایدهآ خاص ~~بنهادندی؛ چون از # ~~تناول طعام فارغ شدندی به مکان دیگر نقل کردندی و ظروف و آوانی1 ذهب و ~~فضه پر انواع # ~~اشربه حاضر کردندی ، ملک جامی بیاشامیدی واهل مجلس ساکت ، چشمها در پیش ~~انداخته، # ~~مستحضر احوال خود بودندی . رسل از آداب و وقار ایشان متعجب شدندی و در ~~وقت # ~~انصراف ، قضاء حوائج ایشان فرموده ، انعام و مراکب و لباسهای فاخر ~~ارزانی داشتی و هدیه ms152 # ~~بهمراتب آزید7 بازفرستادی . رسل آنچه دیده بودند [67 - ب] بیان نمودندی ~~، هیبت و رعب PageV01P187 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0195.png) ### | تجارب الامم فی اخبار # ~~ردشیر در قلوب ایشان متمکن شده به طاعت در آمدندی. # ذکر عادته فی الابنیة والعمارة # دیگر چون زمینی از اراضی در نظر او پسندیده آمدی بفرمودی تا در آن شهری ~~بنا # ~~کردندی و مردم اطراف در آن ساکن گردانیدی تا رعیت او بسیار گردد و ~~سلطنت او وسیع و # ~~عریض باشد و اثر و ذکر او باقی ماند و در رستاقها1 حصارها می ساختند تا ~~در وقت هجوم بعد # ~~از اردشیر در آنها متحصن شوند . چه در حال حیات او بدان احتیاج نبود . # [ذکر] عادته فی تربیة اولاد الاشراف # دیگر بفرمودی تا ارباب خاندانهای قدیم که روزگار در عز و شرف گذرانیده ~~بودند # ~~تفحص نمایند ، اگر ایشان راضیق معیشتی روی نموده باشد به جبرحال2 و ~~ثلم3 اختلال ایشان # ~~مشغول شدندی و هر که وفات کردی و در مال او سعتی4 نبودی که کفاف اولاد ~~بودی به موکلان # ~~حوالت فرمودی که وجه معیشت اولاد او معد5 گردانیده ، آن اولاد را به ~~معلمان سپردند تا # ~~شرایط تأدیب بجای آوردندی و دختران را تجهیز کرده با گفو9 عقدنکاح ~~بستندی ، و آن # ~~موکلان همچون والد شفیق یتامی را تعهد میکردند . و اگر ضیاع و عقاری ~~چند بگذاشتی و # ~~اولاد ، طفل بودندی ، موکلان امین نصب فرمودی تا به تعهد اطفال و ضبط ~~اموال قیام # ~~نمودندی تا اولاد بالغ شده ، متصرف املاک خود شدندی . و اردشیر فرمودی ~~چون پدران PageV01P188 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0196.png) # ~~ایشان را برگزیدم و تربیت کردم پسران را نیز لازم است که تفقد نمایم تا ~~به درجهآ آبا و اجداد # ~~رسند . # ذکر عادته فی المعدلة # دیگر فرموده بود تا بارگاهی از آجر و جص1 در ظهر3 قصر خاص بنا کرده بودند ~~صد # ~~ذراع در مثل آن3 ، و مکانالمظلومین نام نهاده . در ماهی دو نوبت بالای ~~قصر شدی و در آن # ~~بارگاه نگاه کردی و ارباب ms153 مظالم را بطلبیدی و خود سخن با ایشان گفتی و ~~احوال پرسیدی و # ~~به هیچ یک از ثقات ، آن امر خطیر حوالت نفرمودی . دیگر بفرمودی تا هر ~~موضعی که # ~~به سبب خراج ، حال اهالی آن مختل شدی از مقرری چیزی قاصر کردندی و تخم ~~دادی # ~~68 - الف ] تا به عمارت و زراعت مشغول گشته باز حال رفتندی4 و آمنا ~~معین فرموده بود که # ~~در مملکت گردیدندی و تفحص این حال نموده به حضرت ملک رفع کردندی5 . و ~~چون # ~~اردشیر در مملکت استقرار یافت و ملوک طوایف را بعضی قلع و قمع کرد و ~~بعضی به طاعت و # ~~انقیاد در آورد و هیچ منازعی نماند ، اشراف و اکابر ممالک را جمع کرده ~~و خطبه کرد و # ~~گفت : وصیت . ایهاالناس بدرستی که صفوه و نقاوه1آ هرچیزی به فضل و ~~منزلت و درجهآ ثناء # ~~خدای و ذکر آلا7 و نعماء اوست ، پس شکر می کنم بر آنچه انعام و فضل ~~فرموده است ما را از PageV01P189 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0197.png) # ~~اکرام و احسان ، و ما را به غایت أمنیت1 و اعلی درجه رسانید و دشوارها ~~بر ما آسان کرد و # ~~منازل ما فوق منازل الملوک ساخت وامر و فرمان ما در اقطار آفاق نافذ ~~فرمود . و همچنین # ~~شکر می کنم به رفاهیت رعیت و مطاوعت ایشان و توفیق و تهنیت عیش و اتفاق ~~کلمه و شدت # ~~نصر وعلو مکان فله الحمد والشکر. # ایها الناس شما را اخبار می کنم از آنچه بر خود فرض گردانیدهام در باب ~~شما از ارفاق # ~~و حسن سیرت تا آن را معلوم کنید و سپاس حق تعالی بجای آورید . رای ما ~~در خراج آن است # ~~که نستانم الآ آنچه فاضل از معاش ، و آنچه بستانم به وجهی صرف کنم که ~~منافع آن باز به شما # ~~عاید گردد . و عنایت و اهتمام ما در حق شما هرچه زیادهتر است . ~~ایهاالناس شما را وصیت # ~~می کنم به پنج خصلت که اصلاح دین شما ms154 در آن است : یقین به خدا و لزوم ~~سنن و ادای فرایض # ~~و توقیر علما . [و حضور در مجالس حکماء]2 و بدانید که معرفت خدای تعالی ~~وانزال علما # ~~در منازل ایشان موجب الحاق شما به آبرار است و همچنین وصیت میکنم شما ~~را # ~~به سه خصلت که صلاح معیشت شما در آن است : اجتهاد در عمارت و حسن تمیز ~~در مکاسب # ~~و انفاق بقدر مال . چه مال جمع نمی شود الا به عمارت و [حسن تمییز] ~~مکاسب ، و همچنین # ~~وصیت می کنم به پنج خصلت که راحت ابدان شما و دوام سرور شما در آن است ~~: رضا به قضا # ~~و قسمت ، و قمع فاحش3 حرص و دور داشتن نفس از منافست6 و حد و بغی5 و ~~ترک سعی # ~~[68 - ب] در چیزی که منجح1 نباشد و فایده ندهد . و همچنین وصیت میکنم ~~به پنج PageV01P190 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0198.png) # ~~[اخصلت ]دیگر که موجب امن و امان باشد : توطین1 نفس بر آنچه لابد2 است ~~مثل ادای دیون و # ~~رسانیدن خراج و اجتناب ریبت در حق مردمان ، و حصانت و نگاه داشتن عورات ~~، و شر خود # ~~از خلق مکفوف گردانیدن ، وحقوق مردمان شناختن . و همچنین وصیت می کنم ~~به اجتهاد در # ~~معرفت علوم وتعلم جمیع صناعات ، و عمارت آنچه مقدور است از ارض ، و سعی # ~~درتوادد3 . وصایاء من با شما این است والسلام . # ایهاالناس آنچه واجب است بر مردم رعایت آن از حقوق ، حق خدای تعالی ~~دراحسان # ~~و ایادی ، و حق آنفس خود به آنک متعرض چیزی گرداند که موجب منفعت باشد ~~، و منصرف # ~~گرداند از آنچه سبب مضرت باشد . و حق بعضی بر بعضی از شما در حسن ~~مجاورت و بذل # ~~معونت ، و حقالسلطان در معرفت فضل او وحسن طاعت او و شکر بر آنچه متولی ~~آن شود از # ~~حسن سیرت و انقیاد در آنچه او فرماید از امن بلاد و ذب مطاعن4 از عباد ~~. اما حق حضرت # ~~عزت بر بندگان آن است که ms155 او را به حق معرفت بشناسند و بر نفس خود رضا ~~به قضا و قدر او # ~~واجب گردانند و بر افضال وانعام او شکر وسپاس به تقدیم رسانند . و در ~~توقیرو احترام # ~~اولیاءالله که امنا و شهداء ویاند تقصیر ننمایند . اما حق نفس بر عباد ~~آن است که تعهد کنند او # ~~را در آنچه امید صحت وی در آن است و دفع آذی از وی کنند و اقوات او به ~~وجهی که در او # ~~افراط تفریطی نباشد مقرر دارند . اما حقوق بعضی بر بعضی ، معرفت و ~~اظهار محبت5 و طلب # ~~سلامت است و آنچه از برای خود دوست دارد از برای مردم نیز همان دوست ~~دارد و مکروه # ~~خود نیز برایشان مکروه دارد . اما حق سلطان مناصحت او در سر و علانیت و ~~اتیان به طاعت و # ~~اوامر او نمودن ، و از نواهی او مجتنب بودن . و خلایق چهار طبقهاند : ~~یکی اختیار حق PageV01P191 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0199.png) # ~~خدای تعالی کردهاند و به جد و جهد به طاعت و عبادت او مشغولند [69 - ~~الف] لاجرم # ~~به اعلی درجات رسیدهاند ، و طایفهآ دیگر حق سلطان چنانچه شرط است بجای ~~آوردهاند و # ~~به معاونت و یاری او در عدل و ذت از حریم اهل مملکت قیام نموده . و ~~طبقهآ ثالث به تدبیر # ~~امور مملکت و نظر در آنچه نفع آن به رعیت عاید شود مشغولند . و چهارم ~~آنند که نفس خود # ~~را در اقتناء1 اموال واکتساب املاک اتعاب کرده2 ، عمر عزیز صرف آن ~~میسازند . و # ~~این طایفه به همدیگر چنان محتاجاند که بعضی اعضاء جسد به بعضی، و ~~بدرستی که من شما را # ~~واقف گردانیدم بر مصالح خود . # بعد از آن رئیس مملکت آغاز کرد و گفت لایزال3 موفق باشی از حضرت عزت # ~~به نصرت و درک امل و دوام عافیت و ترادف نعم ، و تا به غایتی برسی که ~~فوق آن غایت # ~~نباشد ، و مملکت باقی باد تا بر اقطار آفاق مستولی شوی، بدرستی ms156 که ~~معدلت تو به عموم ما # ~~رسید همچنانک نور آفتاب به خاص و عام میرسد، فرحان4 گشت قلوب ما ، و ~~مطمئن شد # ~~خواطر ما و متفق شد کلمهآ مابعداز اختلاف . حق تعالی عاقبت ترا محمود ~~گرداناد . بمنه و لطفه . # ذکر عهدنامه نوشتن اردشیر # و چون وفات اردشیر نزدیک رسید از برای پسرش شاپور عهدنامه نوشت و فرمود ~~که # ~~مخالفت آن نکنند وبر آن موجب به تقدیم رسانند . بسم الله ولی الرحمة ، ~~هذا ما عهد اردشیر # ~~فافکان إلی ابنه شاپور، در وقتی که او را از برای سلطنت برگزید و لباس ~~کرامت در او پوشانید # ~~و الی من خلفه و ولده و ولد ولده، اما بعد بدان ای پسر من که هرچه شما ~~بدان خواهید رسیدن # ~~من از آن گذشتهام و کار به شما همچنان وارد خواهد شد که به من ، و خرمی ~~و سرور و حزن و PageV01P192 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0200.png) # ~~اندوه همین صورت ، و از شماکس باشد که ملک و سلطنت به دشواری و مشقت ~~بدست آورد # ~~و کس به آسانی حاصل کند به لهو لعب مشغول گردد . و ملوک که پیش از شما ~~مملکت بلامنازع # ~~بدیشان رسیده بود نخوت و غرور ایشان را حاصل شده با بزرگان تواضع ~~ننمودند و از برای # ~~کوچکان خفض جناح1 نکردند ، مثل آنها که با من محاربت نمودند [69 _ ب] ~~تا مخصوص # ~~شدند به گد و مشقت ، و من ممتاز شدم به خوشی و دعت2 . و من بسی از ملوک ~~رشید حازم # ~~دیدم که در صلاح ملک اجتهاد نفس خود میکردند و میسر نمیشد، فکیف3 آن کس ~~که کار به # ~~تمنی و تهاون6 فرو گذارد لاجرم هرچه اجداد و آسلاف از برای او تقدیم ~~کردهاند دراصلاح # ~~مملکت ، به اندک روزگار به فساد می آورد و مملکت خراب برآنک بعد او است # ~~می گذارد . # دیگر بدان ای پسر من که ملک و دین توأمانند ، از همدیگر جدا نمیشوند ملک ~~را از # ~~اساسی لابد است ودین ms157 را از حارسی ، چه هرچه آن را نگهبانی نباشد ضایع ~~است و آنچه # ~~آن را اساسی نیست منهدم است . و بدان که عاقل را از زبان مضرت نرسد و ~~هیچ مضرتر # ~~ازآن ، شخص را نیست و بدانید که ملک از دو چیز خراب میگردد : یا غلبه ~~مخالفان یا فساد # ~~رای و سوء تدبیر ، مادام که تعظیم ملوک خود بجا آورید ، ملک شما از أمم ~~مخالف و دین # ~~شما محفوظ باشد . و تعظیم ایشان آن نیست که دور وا ایستند یا دوست داری ~~نمایند ، ولکن # ~~فرمانبرداری ایشان است . وبدان ای پسر من که پادشاه بخیل نشاید که بود ~~چه بخل منتج نسیان # ~~است ، و نشاید که در غضب رود که غضب مولد ندامت است ، و نشاید که حسد ~~برد چه حسد # ~~موجب کمی عدد رجال است ، و نشاید که خایف باشد که خوف از عجز است . و ~~باید که PageV01P193 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0201.png) # ~~اوقات روز خود را قسمت کند یک ساعت از برای لهو و لعب و استراحت حواس ، ~~و ساعتی # ~~دیگر به تدبیر مملکت و فکر صلاح رعیت مشغول شود . وکار امروز به فردا ~~نیندازد . # ~~چه حوادث روزگار لحظه به لحظه واقع می گردد . و باید که خود را از ~~دشمنان باطن بیش # ~~صیانت کند که اعداء ظاهری . وچون اصلاح خویشتن نتوانسته باشد فرمودن در ~~اصلاح عامه # ~~طمع نفرماید . و بدان که هرملکی را بطانه1ای است و هر بطانه را بطانه ~~[70 - الف] اهل # ~~مملکت بدین سبب مجتمع میشوند . چون ملک بطانه خود را راست واداشت ، ~~کافهآ خلایق را # ~~نیز همین صورت باشد . و بر تو باد از افشاء سر با کودکان خدم و حشم، به ~~تصور آنک ایشان # ~~را اعتماد کتمان و عدم آن نیست حذر کنی چه چون ایشان را خطر آن معلوم ~~نیست اشاعت آن # ~~خواهند کرد ، و مضرت آن به تو لاحق گردد . و بدان که شیطان مسلط می شود ~~بر انسان # ~~در بعض حالات غضب و حرص ms158 ، نفس خود را از آنها مصون دار ، چه گفتهاند ~~عاقل میباید # ~~که از حریص غادر بپرهیزی2 . و در رعایا قومی هستند که به سلطان از در ~~نصیحت در می آیند # ~~و افساد مردم میکنند و اصلاح خود ، اعداء ملوک و دشمن رعیتاند . و هرکه ~~دشمنی با # ~~سلطان ورزد بحقیقت دشمن خود باشد . و آن که با رعیت عداوت کند غضب خدا ~~لاحق او # ~~گردد . و بدانید که رای و عقل و تدبیر خود به شما واگذاشتم . چه خود را ~~نتوانستم خالد # ~~گردانیدن . و قضاء حق شما، بدین نصایح نمودم. شما نیز به آنها تمسک ~~نمایید ، چه صلاح # ~~حال و مآل شما در آن باشد . و اگر نه مرا یقین بودی که بعد از ششصد سال ~~، سلطنت و ملک # ~~شما منقرض خواهد شد و الا با این وصایا ملک شما با طول دهر باقی ماندی ~~. اکنون علامات # ~~ازوال ملک آن است که چون مستبد3 به رای خود گردید و متابعت هواکنید و ~~اکابر خود را # ~~احترام ندارید و ترک علم گیرید و آنچه ما نگاه داشتیم ضایع گردانید و ~~هرچه ما جمع کنیم # ~~تفریق کنید در آن هنگام ملک شما زایل شود والسلام علی الآخذین ~~المتمسکین بما رسمت PageV01P194 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0202.png) # ~~ملوک العرب والعجم # ~~لهم1 . و وفات فرمود . # و مدت ملک او چهل سال وده روز بود ، و در زمان حیات هفت مدینه بنا فرمود ~~: # ~~اردشیر خره ، رام اردشیر ، و در قصبةالاهواز هر مزد اردشیر و نورار ~~دشیر و استاد اردشیر که # ~~آن را کرخ میخوانند و میسان به ارضی السوات که آن را نیز هرمزد اردشیر ~~میخوانند و # ~~در بحرین موارد شیر و در موصل که آن خره2 نام کردند . # ذکر سلطنت مرثدبن عبد3 گلال # شعبی گوید چون اسعد بن عمرو وفات کرد و ملک به [70 - ب] مرثدبن کلال بن # ~~تبع الاقرن منتهی شد او را ذی الاعواد خواندند و قصهآ پیغامبر ما محمد ~~مصطفی علیه الصلوة # ~~والسلام شنیده بود ms159 . و این چنان بود که جنید بن عوف با برادر خود به ~~حاجتی بر او وفود # ~~کردند ، ذی الاعواد ایشان را معزز و مکرم داشته به منزلی رحیب فرود ~~آورد . جنید روزی # ~~به خدمت او شد وگفت آنعم صباحا ایهاالملک6 که عارفی به مذاهب ، و ناطقی ~~به صواب ، و # ~~ناظری در عواقب، یادمی کنم سوگند به خداوندنور و حجاب و برهان و کتاب ~~که توافضل آن کسانی PageV01P195 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0203.png) ### | تجارب الا مم فی احبار # ~~که مشی کردند برثواب، و...1 ناسی در طعان وضراب واسخای اممی در ~~عطایاونهاب2 ، حاشا3 # ~~ملک خداوند کتاب را از تبعه اخیار و اولی الالباب . ملک در غضب شد و ~~گفت کیست این که # ~~مرا بدو می ترسانی؟ گفت: فهربن مالک . ملک گفت مرا چگونه از او تحاشی ~~میکنی6 او از # ~~من افضل است ؟ گفت بلی از برای آنک صاحب بنی هاشمی حلیم وفی سخی است . ~~حق تعالی # ~~او را به دین هدی مبعوث کرده است5 . و اخبار و قصص بر او نازل گردد . ~~ذکر او بالا گیرد و # ~~هرگز نافد نگردد2 . و نور او ساطع باشد و خامد نشود7 . اسم او محمد و ~~احمد باشد . بعد از # ~~مضی روزگاری ظاهر گردد . برادرش حسن را طلب فرمود و گفت برادرت جنید ~~کلماتی چند # ~~فرموده که عروق ساکن مرا متحرک گردانیده . و تمامت با او بیان نمود . ~~حسن گفت حق به # ~~طرف او است . محمد امین صاحب فضل8 مبین ، مبعوث به شریعت و دین ، بعد ~~ازدهور و # ~~وحین9 . در کتب اوایل و اواخر ذکر او مثبت است. از خواب غفلت بیدار شو ~~. ملک گفت در # ~~این حال تأملی نمایم، اگر صادق باشید بسیار عطیه به شما دهم و اگر کاذب ~~باشید با شما آن کنم # ~~که سزاوار مستهزی ملوک باشد . چون ایشان برخاستند مرثد کتب آبا و اجدا ~~بیاورد . در # ~~کتاب افریقیس10 بن ابراهیم این کلمات نوشته بود که : بسم الله الرحمن ~~الرحیم . منقرض گشتند PageV01P196 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0204.png) # ~~عاد ms160 و ثمود و منقطع گشت از ایشان عدت و عدید و ملک شد شدید ، وبعد از ~~او شداد ، و # ~~خالی ماند از ایشان بلاد و ارم ذات العماد [71 - الف] و به نهایت ~~انجامید کار طسم و جدیس و # ~~در مملکت ایشان نماند الاالیعافیرا والعیس ، و خاک شدند و بر باد رفتند ~~و تار و مار ، و # ~~بگذشت بعد از ایشان بس روزگار ، و زود باشد که بیابد بعد از ایشان نبی ~~عظیم الشان از نسل # ~~معدبن عدنان به نور و برهان وبر واحسان و وحی قرآن . اوست نبی کریم ، ~~رؤف رحیم ، # ~~جمیل وسیم3 ، جواد حلیم ، به مکه متولد شود و در مدینه مهاجرت کند ، ~~طوبی آنک او را # ~~دریابد و به او ایمان آورد . # چون مرثد این حکایت مطالعه نمود مطمئن خاطر شد . جنید و برادرش را وزیر ~~خود # ~~گردانید و به خدا ایمان آورد و به نبوت محمد مصطفی علیه الصلوة والسلام ~~اقرار کرد . بعد از # ~~چندگاه وفات یافت و مدت ملکش سی سال بود او را در آزجی از آجر و جص دفن ~~کردند . # ذکر سلطنت شاپوربن اردشیر # عبدالله بن المقفع گوید : در زمان ذی الاعواد ، ملک عجم شاپوربن اردشیر ~~بود . چون # ~~بر سریر سلطنت متمکن گشت این خطبه بخواند : عصمت نیست الا به توفیق ، و ~~حلم نیست الا # ~~به تأیید ، و رای نیست الا به مشورت . ایهالناس نفس خود را از ~~مالایعنی4 مشغول دارید و از # ~~آنچه حلال شما نیست قطع طمع کنید و در دلهای خود حب آخیار جای دهید و ~~پیران5 را # ~~حرمت دارید و بر کوچکان رحمت آورید . بعد از آن حواشی و عساکر جمع کرده ~~به غزو PageV01P197 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0205.png) # ~~روم رفت . مدینهآ قالوقیه وقبدوقیه1 را فتح فرمود . قیصر با جیوش متوجه ~~او گشت . و از # ~~هر طرف مقاتلتی عظیم برفت و ظفر شاپور را بود و اسیر بسیار بگرفت . از ~~آن جمله بریانوس # ~~ابن عم قیصر و ولی عهدش یکی بود . مراجعت ms161 کرد ، به اهواز شد در راه به ~~موضع جندی # ~~شاپور رسید . نزاهت و وسعت آن مکان او را در تعجب آورد . شهری بناکرد و ~~جندی شاپور # ~~نام نهاد و اسیران روم را در آن متوطن گردانید . بعد از آن بریانوس را ~~فرمود که برنهر شوشتر # ~~که عرض آن هزار ذراع است قنطرهای به جهت اجتیاز3 خلایق و وفور زراعت و ~~عمارت بنا # ~~کند . بریانوس به قیصر مکتوب نوشت و عملهآ روم طلب کرد . چون از بنا ~~فارغ شد او را به # ~~خوبترین وضعی روانه روم فرمود با تمامت عمله . و مدینه میشان [71 - ب] ~~را با زبه حال # ~~عمارت آورد و شاد شاپور نام کرد...4 # و در عصر وی مانی زندیق ظاهر شد و مجوس را اغوانمود . شاپور در طلب او ~~سعیها # ~~نمود و درنیافت . چون سی سال پادشاهی کرد هرمزد را ولی عهد گردانید و ~~خود وفات کرد . # ~~والله اعلم واحکم. # ذ کر سلطنت ملوک اربعه # چون ذی الاعواد به جوار حق پیوست ، پسران چهارگانهآ او به شرکت قایم مقام ~~پدر # ~~شدند . و در سلطنت متمکن گشتند . چون موسم حج رسید قوم را دیدند که ~~متوجه مکه # ~~میشدند از برای گزاردن حج . عزم مکه کردند که حجرالاسود از کعبه به ~~صنعاء یمن نقل کنند PageV01P198 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0206.png) # ~~تا حج نزد ایشان باشد . با سیصد هزار سوار و صد علم روان شدند. چون این ~~خبر به اولاد # ~~معدبن عدنان رسید به مکه مجتمع شدند و فهربن مالک بر خود ملک ~~گردانیدند. چه در آن # ~~وقت قدوه1 و سیدالعرب بود. و مستقبل ایشان شده قتالی شدید بین الجانبین ~~برفت . و حارث # ~~بن فهربن مالک مقتول شد. و از ملوک اربعه سه بقتل آمد و چهارمین اسیر ~~شد. عساکر # ~~بگریختند وباز یمن مراجعت نمودند. خواهر این ملوک اربعه ابضعة 2 نام را ~~به سلطنت # ~~نشاندند. و او را عنقفیر لقب دادند. و بغایت سیئة الخلق بود. و خلایق ~~را جمع کردی هر که ms162 را در # ~~نظرش خوب آمدی بر نفس خود مراودت کردی و به زنا مشغول شدی . چنانک ~~حامله شد و # ~~دو پسر بیاورد یکی را سهل نام کرد و دیگری را عوف . اکابر و اشراف قوم ~~حاضر شدند و # ~~گفتند پعنی چه که ملکه به زنا مشغول گردد با هرکه اختیار کند و این دو ~~بچه که آورده فضیحتی # ~~تمام است . گفت جرأت شما بدین درجه است که از این سخنان میگویید؟ ~~بفرمود تا ایشان را # ~~بقتل آوردند. و در شهر غوغا برخاست و ملکه را نیز با آن قتیلان ضم ~~گردانیدند. و در آزجی # ~~بر سر تختی آبنوسی با هر دو پسران دفن کردند. و مدت ملک او پنجاه سال ~~بود. و تصدیق این # ~~حکایت آنک پیغامبر ما صلی اله علیه وسلم در وقتی که بر صنادید قریش ~~نفرین کرد، گفت # ~~خداوندا ابوجهل و فلان و فلان را هلاک کن چنانک ملوک اربعه و خواهر ~~ظالمهآ (72- الف ] # ~~ایشان راابضعه هلا ک گردانیدی. و در زمان ملوک اربعه وابضعه ملک عجم شا ~~پوربن اردشیر بود. # بعد از آن اهل مجتمع گشتند و ملکیکرب3 بن عمروبن اسعد که الباس کعبه کرده ~~بود به # ~~سلطنت اختیار کردند و چون متمکن شد عزم غزو اولاد معدبن عدنان و طلب ~~ثار ملوک اربعه # ~~کرده مستعد قتال شد. و اولاد معد جمع گشتند و عدوان بن عمروبن قیس بن ~~غیلان بر خود # ~~ملک گردانیدند چون ملکیکرب را معلوم شد که ایشان عازم حرباند تقاعد ~~نمود، هرچند PageV01P199 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0207.png) # ~~اهل یمن تحریص کردند. گفت من از سفک دما1 محترزم . چون بیست سال ~~پادشاهی کرد و # ~~وفاتش نزدیک رسید مملکت به پسرش تبع که آخر تبابعه بود حوالت کرد و ملک ~~عجم در آن # ~~وقت هرمزد بود. # ذ کر سلطنت هرمزدبن شاپور و بهرام بن هرمزد و بهرام بن بهرام # چون هرمزد بر جای پدر نشست گفت : ملک نیست الا به رأفت ، و عفو نیست الا # ~~بهقدرت ، و ms163 قرابت نیست الا به تودد. ایهاالناس بدرستی که ما جمع میکنیم ~~منافع شما و دفع # ~~می کنیم مضار شما و حریصیم برصلاح شما و حمایت می کنیم ازاعدای شما ~~[را] می نماییم # ~~به آنچه زیادت کند قوت شما. و باز مانی بدبخت در زمان او ظاهر شد و او ~~را به زندقه خواند. # ~~بفرمود تا پوستش سلخ کردند و آن گاه حشو 2 آن آگندند و بر دروازهآ جندی ~~شاپور بیاویختند. # ~~چه او خود از جندی شاپور بود و هر که از اصحاب او بیافتند بقتل آوردند ~~بعد از آن مملکت به # ~~پسر خود بهرام داد و وفات کرد. # بهرام چون به سریر سلطنت نشست گفت : سرورنیست الا به عافیت . ایهاالناس ~~با # ~~همدیگر معاطفت و مهربانی کنید و صلهآ رحم بجای آورید. و در حمیت اخوان ~~مترادف باشید # ~~و اصحاب مساعد، و از حسد دور باشید که مورث حزن است و از بغی و عدوان ~~اجتناب # ~~نمایید که صاحب آن را در هلاک و بوار3 میاندازد. و چون از ملک او هفت ~~سال گذشت اجل # ~~محتوم به نهایت انجامید ، پسر خود را بهرام بن بهرام قایم مقام ~~گردانید. چون او به امر ایالت # ~~مشغول گشت سیرهآ آبا و اجداد متغیر گردانید و به عجب و تکبر با پیش ~~آمد. ارکان دولت و PageV01P200 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0208.png) # ~~اصحاب مملکت با هم مشورت کردند [72- ب ] که این ملک ما معدلت و رأفت به ~~تظلم و # ~~تطاول مبدل گردانیده است ، صلاح آن است که سه روز هیچ کس از ما برابر ~~او نرود ، چون او # ~~را از اعوان و انصار نا گزیر است ، باز حال افتد.1 چون غایب شدند ~~بامدادان ملک بردردولت # ~~سرای خود هیچ آفریده ندید و تفحص کرد. دکاکین آسواق مقفل و هیچ آدمی ~~زاد 2 در میان # ~~شهرنه. بر نفس خود خایف شد، و دانست که کار سلطنت بی رعیت متمشی ~~نمیشود. در آن سه # ~~روز از ملالت هیچ نخورد . روز چهارم ms164 رئیس الوزراء نزد او آمد. بهرام از ~~موجب غیبت # ~~سثوال فرمود. گفت از فضیحت ظلم تو گریختهاند ، و غیبت من نیز به سبب ~~ایشان بود، اکنون # ~~در کار خود نظری فرمای که امور تو بی وجود ایشان از پیش میرود؟ چرا ترک ~~سیرت آبا و # ~~اجداد کردهای و تغییر [و] تبدیل بدان راه دادهای؟ بهرام گفت : ~~ایهاالوزیر با خدا عهد کردم # ~~که من بعد چنانچه دلخواه رعایا باشد معاش کنم ، و آنچه تو گفتی محقی و ~~عین صواب است . # ~~وزیر برفت و از شفقت و معدلت پادشاه اعلام داد. تمامت باز به طاعت در ~~آمدند. و بهرام نیز # ~~بر موجب عهد وفا نمود. و در باب مجوسیت نظری کرد، نکاح ام و اخت پیشش ~~ناخوش و # ~~مستقبح نمود. رسول به خدمت ملک هند فرستاد که او به دین نصرانیت بود که ~~شخصی از # ~~مشایخ دین خود روانه گرداند. چون به بهرام نزول کرد، مقدمش را معزز ~~داشته ، تقریب و # ~~ترحیب فرمود و به دین عیسی - علی نبینا و علیه السلام - درآمد و شیخ ~~دین و شریعت نصرانی # ~~او را تعلیم فرمود. اهالی مملکت به دین نصرانیت دعوت کرد، اجابت ~~ننمودند و قصد خلع # ~~کردند. او نیز کتمان دین خود کرد و ملک به برادر خود نرسی بن بهرام ~~سپرد والسلام . در # ~~مدینهآ بشابور در فارس وفات کرد و مدت ملک او سی سال بود و او معاصر ~~تبع بن ملکیکرب # ~~ملک یمن بود. PageV01P201 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0209.png) ### | تجارب الامم فی اخبالر # ذکر سلطنت تبع بن ملکیکرب # چون ملک بر تبع بن ملکیکرب قرار گرفت توجه تهامه نمود به طلب ثار ملوک ~~اربعه با # ~~سی هزار مرد از اولاد قحطان . چون اولاد معد را این حال معلوم شد ، ~~امیة بن عوف که بر # ~~قلمس 1 معروف بود بر خود ملک ساختند [73- الف ] ربیعه چون دیدند که ~~قبیلهآ مضر # ~~بهریاست مرة بعد أخری مخصوص شدهاند، در وقت ملوک اربعه و ملکیکرب این ~~صورت # ~~ناپسندیده ms165 داشتند و با خود مقرر داشتند که با گوشهای نشینند و در این ~~حرب تقاعد نمایند. # ~~برآن جمله تخلف نمودند. مضر دانست که با وجود عدم معاونت ربیعه طاقت ~~مقاومت تبع # ~~نداشته باشند. طایفهای از قوم بفرستادند و از تبع امان طلبیدند. به ~~قرار آنک دیهآ ملوک اربعه # ~~چهارهزارناقه بر و کلاء بندگیش رسانند. تبع قبول کرد و به مقام خود ~~بازگردید و از آن گاه باز، # ~~عداوت میانهآ مضر و ربیعه قایم شد و مضر عزم محاربهآ ربیعه کردند. ~~اشراف ایشان به یمن # ~~رفتند. تبع مقدم ایشان را معزز داشت . و محالفت و عهدی با ایشان ~~بفرمود. و این قرار مؤکد # ~~بود تا زمان محمد مصطفی علیه الصلوة والسلام . # و باز مدتی تبع را هوس غزو بلند شد. صد علم ترتیب فرمود، در تحت هریکی ~~پنجاه # ~~هزار مقاتل ، و کشتیها راست کرد و به زمین هند رفت . و در آن وقت پسر ~~فور که اسکندر او # ~~را بقتل آورد ملک بود، مستقبل شد ، و هرد و فریق به محاربت مشغول شدند. ~~تبع بنفسه مباشر # ~~کار زارگشت و از پسر فور مبارزت خواست. چون درهم آویختند پسر هند ~~ضربهای زد، تبع # ~~را کارگر نیامد. اما تبع به یک زخم شمشیر او را بینداخت جنود و عساکر ~~منهزم گشته به قلعه # ~~متحصن شدند. تبع ماهی چند محاصره کرد چون به تنگ آمدند امان طلبیدند. ~~ایشان را امان # ~~داد و به بلاد خود منصرف شد ، و چون سی سال از مدت ملکش در گذشت . ملک ~~بر حسان # ~~پسرش تسلیم کرد و وفات نمود و ملک عجم در زمان تبع نرسی بن بهرام بود: ~~PageV01P202 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0210.png) # ~~ملوک العرب والعجم # ذ کر سلطنت نرسی بن بهرام # چون نرسی سریر سلطنت را مزین گردانید گفت دعامه1آ عقل حلم است و بهترین # ~~چیزی در کارها صبر است و افضل ذخایر جود است و اعزغنا قناعت است و ~~دوستی از قرابت # ~~انفع است . بعد از آن به ms166 سیرت و سنت برادرش اقتدا نمود در عدل و رعایت ~~رعیت و حمایت # ~~حمیت ، چون هفت سال بگذشت متقاضی اجل گریبان عمرش بگرفت و مملکت به ~~پسرش # ~~[73_ ب ] هر مزد بن نرسی گذاشت و وفات یافت . چون هرمزد پادشاه شد گفت ~~نیکو شعاری # ~~است عدل وخوب قرینی است امن وبزرگ قایدی است صبر . ایهاالناس ما اهل ~~بیت ملکایم ، # ~~اوامر و نواهی ما را مطیع و منقاد باشید و در دلهای خود محبت ما راسخ ~~دارید تا رشاد یابید و # ~~هرچه از ما بخواهید بیابید بعد از آن به طریقهٔ‌ پدر و عم و جد در عدل ~~و فصل 2 و رعیت # ~~پروری معتدی شد.3 چون هفت سال او نیز کامرانی نمود پیک اجل در رسید و ~~حلیلهاش 4 # ~~حامله بود، تاج بر شکم وی نهاد و اهل مملکت را وصیت فرمود که اگر پسری ~~در وجود آید # ~~ملک را نگاه دارید تا به مبلغ رجال 5 برسد، و اگر دختری باشد شخصی از ~~اهل بیت ملک # ~~اختیار کنید و بر سلطنت نشانید . بعد از وفات پسری تمام صورت خوش سیرت ~~در وجود آمد # ~~و در عرض ملک هرمزد، ملک عرب حسان بن تبع بود. # ذکر سلطنت حسان بن تبع # چون به ایالت مشغول شد عزم غزو عراق کرد و با سیصد هزار سوار متوجه گشت و ~~PageV01P203 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0211.png) # ~~چون در ملک عجم ملکی صاحب وجود نبود و عجم واهی و ضعیف بودند به مطاوعت ~~و # ~~انقیاد حسان در آمدند و خراج مقرر کردند. یک سال در عراق اقامت کرد. ~~بعد از آن رغبت # ~~چین فرمود. اشراف و قیاد1 جنود را ناخوش افتاد و با هم مشورت پیوستند ~~که ملک به چین # ~~خوا هد رفت و سفری بعید و مسافتی دور است و از اهل و عیال و مال و منال ~~دور خواهیم شد # ~~و معلوم نه که در غیبت ما ایشان را چه حال خواهد بود. بر عمروبن تبع ms167 که ~~برادر حسان بود # ~~جمع شدند و صورت حال عرضه داشتند و بگفتند شفقت تو در بارهآ قوم زیاده ~~از حد بیان # ~~است اگر او را بقتل آوری ما ترا به سلطنت اختیار کنیم و از این زحمت و ~~مشقت خلاص # ~~گردیم . عمرو را این صورت موافق مزاج افتاد و در دلش قرار گرفت، چه ملک ~~عقیم 2 است. # ~~گفت من از غدر شما ایمن نیستم به عهود و مواثیق و آیمان 3 غلاظ و شداد ~~آن صورت # ~~رامؤ کد گردانیدند الا یک شخص ذور عین نام ازحواشی که ایشان ~~رامخالفت[74-الف] نمود و # ~~گفت اگر به ظلم ملک را بکشید ، ملک از قبضهآ تصرف شما بیرون برود. به ~~سخن او التفات # ~~نکردند. آن گاه آن شخص ناصح مخالف صحیفهای - سطری چند مکتوب بر آن - ~~بیاورد و # ~~به عمروبن تبع به ودیعت سپرد و آن را مختوم گردانید و به خزانه داران ~~سپرد. بعد از آن # ~~تمامت اهالی یمن بر سر حسان تاختند 4 و او را خفته یافتند بر جای ~~بکشتندش و عمرو سلطان # ~~شد. حضرت عزت سهر 5 بر وی حوالت کرد و خواب بر او حرام گشت . با خود ~~اندیشید که # ~~این زحمت بواسطهآ اغواء حمیر است بر قتل برادر و من بعد هرکه او را بر ~~این فعل قبیح دلالت # ~~کرده بود یکان یکان میکشت تا خلقی کثیر از ایشان به دوزخ فرستاد. و ~~ذورعین را نیز فرمود PageV01P204 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0212.png) # ~~که با ایشان منضم گردانند. گفت ایهاالملک من مخالفت قوم کردم ، بدانچه ~~ترا بر آن تحریص # ~~کردند و حرکتی چنان مذموم را در نظر تو تزیین دادند ملک گفت این حال که ~~میداند و گواه # ~~کیست ؟ گفت بفرمای تا آن صحیفه که در خزانه به ودیعت سپردهام ، بیرون ~~آورند. بفرمود تا # ~~حاضر کردند. مهر از آن برداشت و در آن نگاه کرد. این دو بیت بر آن ~~نوشته بود: شعر: # لا من یشتری سهرابنوم %~% سعید من یبیت ms168 1 قریرعین # فان یک غدرت وخانت %~% فمعذرة الإله لذی رعین # ~~ملک او را متعرض نشد. # ذ کو سلطنت قلمس3 # شعبی گوید چون عمرو برادر و اشراف حمیر را بقتل آورد امیة بن عوف معروف # ~~به قلمس کنانه و مضر گرد کرد و عامل عمروبن تبع که والی ارض تهامه و ~~حجاز بود اخراج کرد # ~~و در قوم خود ملکی مطاع شد. و هر سال حج می گزارد. و خلایق را در حرم ~~خطبه میخواند، # ~~در این اثنا یک سال گفت یا معشرالعرب شما متفرد شدهاید از خلایق به ~~آلههآ شتی،4 و # ~~حق سبحانه تعالی بدان راضی نیست. بلک ارادت وی در آن است که او را خاص ~~عبادت کنند # ~~و با او شریک و انباز نگیرند. تمامت اولاد معد را این حکایت [74_ ب] ~~پسندیده نیفتاد و PageV01P205 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0213.png) # ~~بدان التفات ننمودند و احترامی که در مواسم بجای می آوردند ، ترک ~~کردند. و او را باعث # ~~بدین دعوت آن بود که از کگتب حمیر نعت و صفت پیغامبر ما محمد مصطفی ~~علیه افضل # ~~الصلوات واکمل التحیات خوانده بود و بدو ایمان آورده. در سال دیگر چون ~~حج کردند از # ~~اولاد معد در بارهآ خود تهاون مشاهده میکرد مربع بنشست وگفت یا ~~معشرالعرب گوییا شما # ~~را بواسطهآ آن مقالت ، درباب من ریبتی پیدا شده بدرستی که مرا در آن ~~حکایت وایه2آ نفس # ~~خود نبود. بلک نصیحتی که برمن واجب بود اداکردهام ، و قلمس سیصد سال ~~عمر داشت . و از # ~~آن ملوک بود که اسکندر ایشان را بر عرب قدوه کرد و تا زمان شاپور ذوالا ~~کتاف بزیست و در # ~~عهد عمروبن تبع و قلمس ملک عجم مدتی بی ملک بماند و در اطراف شایع شد ~~که عجم # ~~ملازمت کودکی که در مهد است مینمایند. عرب از هر طرفی بر ایشان چیره و ~~دلیر شدند و # ~~در بلاد ایشان افساد می کردند و به قتل و غارت اقدام مینمودند. و ~~جماعتی از ms169 یمامه و بحرین # ~~دهاقین ایرانشهر را غارت کردند و مواشی ایشان را سبی نمودند. و از ملوک ~~غسان شخصی که # ~~در جزیرة العرب میبودند به زمین عراق حرکت کرد و نزدیک مداین آمد و ~~خواهر ملک در # ~~دست وی افتاد، اسیر کرد و غارت و غنایم بسیار از آن دهاقین و رستاق بر ~~گرفت و به مقام # ~~خود بازگشت و این دختنوش 3 خواهر ملک را از سایر نسوان برگزید و به ~~مزید محبت و # ~~عنایت مخصوص گردانید. دختری از او متولد شد و بر سایر اولاد ابر و اعز ~~بود. # ذکر سلطنت شاپوربن بهرام # و آن پسر که بعد ازوفات بهرام متولد شد شاپور نام کردند و او را شاپور ~~ذوالا کتاف PageV01P206 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0214.png) # ~~خواندند1. در این اثنا روزی از خواب بیدار شد. از ازدحام مردم بر سر ~~جسر سئوال کرد. # ~~صورت حال بیان کردند. دایهآ خود را گفت بگویید تا جسری دیگر بسازند. ~~یکی برای ذهاب و # ~~یکی برای ایاب ، تا طریق بر مردم وسیع گردد. چوناهل مملکتاین حکایت ~~استماع کردند # ~~فرحان شدند و شادی هانمودند [75-الف] و از فطنت و عقلش با وجود صغر سن ~~تعجب # ~~نمودند. هنوز روز به شام نرسیده بود که جسری دیگر بساختند و خلایق را ~~از مخاطره خلاص # ~~کردند. پس فرمود ناقوس پادشاهانه انداختند و اصحاب عجم را جمع کردند. و ~~او را در سن # ~~پنج سالگی بود برخاست و خلایق را خطبه کرد. و گفت ایهاالناس ما ابناء ~~ملوک و سلاطینیم و # ~~شاپور نام داریم. از بلوغ ما و ضبط ملک نومید مشوید، باز به قصر رفت . ~~مردم از این صورت # ~~مسرور گشتند. # و ملک عجم یازده سال بر این صفت بماند که از هر طرفی از بلاد ایشان غارت # ~~می کردند. چون شاپور پانزده ساله شد آداب فروسیت و رمی بیاموخت از ~~آبطال جنود و # ~~شجعان و صنادید آساوره 2 دوازده هزار سوار اختیار کرد و اعراب را از ~~ملک ms170 خود مطرود و # ~~مخذول گردانید. و هزار هزار کس از ایشان اسیر گرفت و متوجه خیل طی گشت ~~. اهل طی # ~~به محاربت در آمدند و طاقت استقامت نداشتند ، قریب پنج هزار اسیر کرد و ~~با خود بیاورد و # ~~در میانه کرخ و انبار فرود آورد و هرچه از بنی بکر بودند بکرانیان نام ~~کرد و طی را وردانیان، # ~~و آعقاب و انسال ایشان هنوز در آن مقام متوطناند. یک سال در مداین توقف ~~نمود. PageV01P207 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0215.png) ### | تجارب الامم فی احبار # ~~بازساختگی کرد و بر سر ضیزن غسان رفت . ضیزن به مدینه در کنار فرات ~~تحصن جست . # ~~شاپور نزول فرمود. و چند مدت به محاربهآ محاصره مشغول گشت بعد از آن ~~ملیکه 1دختر # ~~ضیزن یک روز از بالای سور بر شاپور مشرف شد و نظر کرد محبت شاپور در ~~دلش جایگیر # ~~شد و عاشق او شد. چه شاپور آجمل وآحسن ملوک عجم بود. از محارم خود ~~عورتی به سر # ~~پیش شاپور فرستاد و گفت من عمزادهآ توام برای آنک مادرم دختنوش بنت ~~نرسی است . # ~~از نسوان ملک به من مفوض فرمایی، حیلتی سازم که این حصار مفتوح شود. ~~شاپور از این # ~~قضیه فرحان شد و گفت به هرچه [75- ب] فرمودی قیام نمایم و از اشارت تو ~~تجاوز نکنم و # ~~بدین صورت عهدنامهنوشت . دختر کنیزکان را بفرستاد تا حراس و حفظه 2 که ~~گرد سور # ~~می گردیدند شراب کهنه خوب 4 سقی کردند. و گفت ملک شما را عزیز داشته و ~~ضیافت # ~~فرموده است . چون مست شدند و بخفتیدند، دختر کنیز کان را فرمود تا فتح ~~باب حصن کردند # ~~و شاپور با آبطال جنود در رفت و هرکه را دید از آن عساکر بقتل در آورد ~~و ضیزن را با صد # ~~کس از اهل بیت و آشراف اسیر گرفت . # بامدادان شاپور بر تختی زرین نشست و دختر بر جنبش ، پس بفرمود تا اسرا را ~~حاضر # ~~گردانیدند. اول کسی که در رفت ضیزن ms171 بود. دختر خود را دید بر جنب شاپور ~~نشسته، گفت ترا # ~~چه بود ای دختر ویلک سلطه الله علیک ، آیا در تربیت تو تقصیری میکردم ؟ ~~بدو التفات # ~~نکرد ، بفرمود تا افناش 5 کردند و تمامت اسرا راکتفها برکندند و رها ~~کردند ، و هرچه در آن PageV01P208 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0216.png) # ~~حصن بود حمل کرده به ملک خود باز گردید و بفرمود تا از برای دختر قصری ~~رفیع منیع بنا # ~~کردند و با خدم و حشم در آن متوطن گردانید. شاپور بغایت مشغوف 1 جمال ~~آن دختر بود، # ~~یک سال بگذشت و هیچ یک از زنان خود را بدو اتیان و اختیار نکرد و در ~~این اثنا شبی بر # ~~فراشی که حشو آن ریش طیر بود2 خفته بودند. دختر را اضطرابی تمام پیدا ~~شد. شاپور از # ~~موجب آن سیوال کرد. گفت در فراش چیزی خشن هست. بعد از تفحص بلیغ در ~~میانهآ فراش # ~~یک ورق مورد 3 یافتند که در پهلو دختر اثر آن مانده بود و گوشت و پوست ~~خراشیده . # ~~شاپورگفت پدرت غذای توازچه طعامی می کردگفت غذای من غیرمخ 4 و شکر ~~طبرزد 5 # ~~وگوشت مرغ چیزی دیگر نبود، و آشامیدن آب انار ملیسی،2 و لباس در شتا خز ~~و زربافت، و # ~~در صیف کتان کنفی مرصع. شاپور چون این سخن بشنید بر نفس خود خایف شد که ~~با پدری # ~~که او را بر این نوع رعایت و تربیت می کرد[76- الف ]غدر کرد من چگونه ~~بدو اعتماد نمایم. # ~~پس با وجود محبت بفرمود تا او را بقتل آورده و حق تعالی دعای ضیزن ~~مستجاب کرد. آنگاه # ~~شاپور پشیمان شد و همهآ عمر از آن حرکت غمگین بود. # گاهی یافتن بنی غسان از کشتن شاپور ضیزن را # و چون خبر واقعهآ ضیزن به ملک شام رتسیه، حارث بن عمرو غسانی با خویشان و ~~اقربا # ~~غضبناک شدندچه ضیزن عم زادهآ ایشان بود. صدنفر به خدمت قیصر روم رفتند. ~~و التماس PageV01P209 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0217.png) # ~~معاونت کردند. ms172 قیصر را پسری برسانوس 1 نام بود. با صد صلیب در تحت هر ~~یکی پانزده هزار # ~~مقاتل ترتیب کرد و قبایل غسان که در شام بودند منضم گشته متوجه حرب ~~شاپور گشتند. چون # ~~به نزدیک عراق رسیدند شاپور به نفس خود با صد نفر از مردان بیرون شد و ~~ده نفر بر سبیل # ~~جاسوسی بفرستاد تا خبری بیاوردند . طلایه لشکر روم ایشان را بگرفتند و ~~به خدمت پسر # ~~قیصر بردند. از حال شاپور سئوال کرد و به قتل انذار نمود. یکی از این ~~ده نفرگفت من سخنی # ~~دارم که موجب مسرت شما است ، اجازه فرمای که عرضه دارم . فرمود بگوی. ~~گفت شاپور در # ~~نزدیکی ما بر بیرون است ، اکنون هزار سوار مصاحب من گردان که او را ~~اسیر و نزد تو آورم. # ~~و میانهآ شاپور و برسانوس از قدیم محبتی بود و مکاتبات و رسل و هدایا و ~~تحف میانهآ ایشان # ~~جاری بود. چون آن سخن شنید، پنهانی جمعی از ثقات خود بد و فرستاد که ~~مرزبان خودت # ~~چنین گفت و وظیفه آنک هرچند زودتر باز2 مداین روی . چون خبر به شاپور ~~رسید همچنان # ~~کرد و برسانوس در عراق به غارت مشغول شد و هرکه مییافت میکشت و به ~~نزدیک مداین # ~~آمد. شایور مداین را رها کرد و به قنطرهآ حارث رفت و دوازده هزار مرد ~~را فرمود که مداین # ~~نگاه دارند و از هر طرفی احتشاد 3 عساکر نموده خلقی بلاعدد جمع آورد. ~~شاپور از بر سانوس # ~~التماس صلح نمود که هزار هزار دینار به دیت 4 ضیزن جواب گوید، قبول ~~نکرد و اصحاب # ~~غسان به قتل مشغول شدند و به شاپور فرستاد که تا تو را به عوض ضیزن قتل ~~نکنم از عرصهآ # ~~مملکت نخواهم رفت . شاپور عظیم خایف شد و بمحاربه بیرون نمیتوانست آمد. ~~دراین اثنا PageV01P210 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0218.png) # ~~روزی ملک روم در مقام خود نشسته که تیری بر دل او آمد، فی الحال بمرد ~~جنود روم خایف ms173 # ~~شده عظماء امرا نزد برسانوس که ابن عم و خلیفهاش بود آمدند . که ما با ~~تو به سلطنت بیعت # ~~میکنیم. برسانوس اجابت نمود. تاج بر سرش نهادند. شاپور [76- ب ] به ~~ایشان کس فرستاد # ~~که حق سبحانه تعالی ملک شما را به واسطهآ ظلمی و فسادی که با بلاد و ~~عباد ماکرد بقتل آورد # ~~و امیدوارم که با شما همان کند، چه از طور خود تجاوز کردهاید. اکنون ~~طعام و شراب از شما # ~~باز میدارم که بیزحمت قتال هلاکه شوید. چون رساله به اهل روم ~~رسیدبرسانوس گفت من # ~~ایمن نیستم که چون خبر وفات ملک شایع گردد، راه ما بگیرند و ما را ~~نگذارند که به روم رویم # ~~، و از قدیم میانهآ من و شاپور محبتی و صداقتی بوده . خود بنفس میروم ~~که تجدید مبانی # ~~محبت قدیم کرده صلح کنم و از شر وی خود را و شما را مصون گردانم . و با ~~چند نفر از # ~~بطارقه 1 به خدمت شاپور رفت . او شرایط استقبال بتقدیم رسانید. چون به ~~همدیگر ملتقی # ~~شدند از مراکب به زیر آمدند و همدیگر را معارفه کردند. شاپور بدین سبب ~~گردن مفاخرت # ~~برافراخت و شادیها نمود و اهل روم را امان نامه داد و در آن ذکر فرمود ~~که سبب عفو آن # ~~است که برسانوس را به سلطنت اختیار کردهاید والا عزم آن بود که یک نفر ~~از شما زنده # ~~نگذاشتمی . و آن گاه صدهزار دینار دیهآ ضیزن به حارث عمرو غسانی فرستاد ~~و با برسانوس # ~~گفت اهل روم مملکت مرا خراب کردهاند مدینهآ نصیبین را به ما ارزانی ~~دار. قبول کرد و # ~~صلح نامه بر آن بنوشتند، و وداع شاپور کرده به روم مراجعت نمود. اهالی ~~نصیبین بواسطهآ # ~~نصرانیت جلاء وطن کردند. شاپور دوازده هزار مرد ازاصطخر و چهارهزار از ~~اصفهان با # ~~اولاد و اموال بفرستاد تا در آنجا ساکن شدند. و آنسال و آعقاب ایشان ~~هنوز باقی ماندهاند. و # ~~چون شاپور به جوار حق ms174 پیوست پسرش شاپور پادشاه شد. PageV01P211 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0219.png) # ذکر سلطنت ربیعة بن نضر # آوردهاند که چون عمروبن تبع اشراف صنادید حمیر را بقتل آورد، ملک آل حمیر # ~~متزلزل شد و در آن هنگام سید کهلان ، ربیعة بن نضربن حارث1 بود. قوم ~~خود را جمع آورد # ~~و گفت جدان شما حمیر و کهلان دو برادر بودند، چرا اولاد حمیر به مملکت ~~مخصوصاند و # ~~از ما احقاند؟ معاونت نمایید تا ملک از تصرف ایشان بیرون آورم . کهلان ~~موافقت کرده # ~~مستعد حرب عمروبن تبع شدند. و ظفراولاد کهلان را بود. ملک از حمیریان ~~انتزاع کردند # ~~[77 - الف] و خود به امر سلطنت قیام نمودند و به زمین صنعا نزول کرد. # و این ربیعه بن نضر شبی خوابی ناخوش بدید که از آن فزعناک شد. کهنه و ~~معبران # ~~صنعا جمع آورد که تعبیر خواب کنند. معبران از قصهآ خواب پرسیدند. ربیعه ~~گفت اگر خواب # ~~با شما بگویم وثوق به تعبیر شمانداشته باشم. گفتند ایهاالملک چنین کس ~~که تو می طلبی سطیح # ~~کاهن 2 است از آل غسان و در شام با آل جفنه ساکن است و حق تعالی او را ~~به قدرت خود # ~~گوشت بی استخوان آفریده است. و شق کاهن 2که از خثعم است و در حضرموت ~~ساکن است # ~~و یک نیمه اعضاء او بر مثال نسناس 4، اما از انسان است . بفرمود تا هر ~~دو را حاضر کردند. # ~~سطیح راگفت خوابی دیدهام مرا از آن خواب و تأویلش اعلام کن . گفت ~~ایهاالملک دیدهای # ~~که آتشی از سیاهی بیرون آمده است و متوجه یمن شده و هیچ از حیوان و ~~نبات رها نکرده و PageV01P212 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0220.png) # ~~متوجه حجاز گشته چون به نزدیک مکه رسیده ، بادی از کعبه وزیده و آن آتش ~~راکشته . بعد # ~~از آن حق تعالی بارانی عظیم فرستاده و شرارههای آن را خامد گردانیده . ~~و بعضی از زبانهها به # ~~بلاد عجم رسیده . ملک گفت خواب همین بود. سطیح گفت اهل حبشه بر بلاد ms175 ~~یمن غالب شوند # ~~و هفتاد سال ملک از تصرف شما بدر برند و به مکه روند و خواهند که کعبه ~~را خراب گردانند. # ~~حق تعالی طیرآبابیل1 بفرستد تا ایشان را به سنگ و گل هلاک گرداند. و ~~انقراض ایشان به دست # ~~سیف بن ذی یزن باشد به اتفاق عجم که معاونت او نمایند. بعد از آن از شق ~~نیز سئوال کرد. # ~~همین طریقه تقریر کرد. ربیعه چون آن حکایات شنید برادرزادهآ خود را ~~جذیمة 2 بن عمرو # ~~وپسرش عدی بن ربیعه که در بدو صبی بود 3 با اهل بیت و خزانه به ملک عجم ~~فرستاد و # ~~به شایور ذوالا کتاف نوشت که ایشان را درناحیهآ بلاد خود ساکن گرداند، ~~و حال غلبهآ حبش # ~~بریمن با شاپور بیان نمود. ایشان را در ارض حیره که به جوار خودش نزدیک ~~بود فرود آورد # ~~و آن ملک و حوالی را به جذیمه فرو گذاشت و عرب را بد و داد. وجذیمه ~~خواهرخود رقاش # ~~رادرحالت مستی به عدی بن ربیعه نکاح کرد، عمرو از او در [77- ب ] وجود ~~آمد. چون # ~~هفت ساله شد جن او را بدزدیدند چندانچه تفحص نمودند اثر وی نیافتند. ~~بعد از هفت سال دو # ~~شخص از قضاعه به خدمت به حاجتی میرفتند، در اثناء راه در منزلی به ~~تناول طعام مشغول # ~~بودند. که جوانی حدیث السن 4 عریان، مویها بر وی فرود آمده و ناخنان ~~دراز گشته، پیدا شد. # ~~از قصه و حال او سئوال کردند. گفت عمروبن عدیبن ربیعهام. او را معزز ~~داشته قلم اظفارش # ~~کردند5 و مویهایش مستوی گردانیدند و جامههای خوب پوشانیدند و خدمت ~~جذیمه آوردند. PageV01P213 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0221.png) ### | تجارب الامم فی احبار # ~~شادمان گشت و ایشان را بنواخت و مادر عمرو طوقی در گردن عمروانداخت. ~~جذیمه گفت # ~~«کبر عمرو عن الطوق»1 واین مثل در روزگار بماند. # ذکر عمروبن عدی و کشته شدن جذیمه به دست هند بنت زبا2 # آوردهاند که هند بنت زبا برادرزادهآ ضیزن بود ms176 و بعد از قتل ضیزن بر ~~سانوس3 ملک # ~~روم ایالت به او داد و دوازده هزار سوار از عرب شام برای او فرستاد. ~~هند، شهری که شاپور # ~~خراب کرده بود از آن ضیزن، بازحال عمارت آورد و در آن متوطن شد. جذیمه ~~کس فرستاد # ~~و هند را بزنی از برای خود خواند . جواب داد که بیا تا به حضور عقد ~~نکاح بندیم .با اصحاب # ~~خود مشورت کرد، گفتند عظیم موقع باشد پس عمروبن عدی را قایم مقام خود ~~داشت و با صد # ~~سوار به بلاد هند بنت زبا رفت. اکابر و اعیان مملکت استقبال نمودند. در ~~شهر دخول کرد. هند # ~~فرمود تا مجموع مصاحبان جذیمه را اسب و سلاح بستدند و جذیمه را وحده ~~اجازه دادند. چه # ~~هند را با او عداوتی ذاتی بود. بجهت آنک به قتل ضیزن با شاپور مشارک ~~بود. و جذیمه را # ~~به خدمت خود خواند. چون در رفت هند را دید نشسته و جمعی جواری4 ملازم ، ~~بفرمود تا # ~~کنیزکان جذیمه را بگرفتند و دست بستند. بعد از آن هند عورت را مکشوف ~~کرد جذیمه نظر # ~~کرد ، چندان موی جمع شده بود که بر مثال دو گیسوی بافته به جای منطقه 5 ~~در میان بسته . پس PageV01P214 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0222.png) # ~~بفرمود تا هر دو رگ حلقوم او قطع کردند و خون روان شد تا وفات کرد. او ~~را غلامی بود # ~~قصیر1 نام [78- الف ] چون حال را نیکو بدید بر اسبی نامی که عصا نام ~~داشت سوار شد و # ~~بگریخت . وعمروبن عدی هر روز سوار شدی و به راه شام رفتی و استفسار حال ~~خالش # ~~نمودی. در این اثنا یک روز سواری دید که می آمد چون نظر کرد قصیر بود، ~~پرسید چرا جدا # ~~شدی ؟ گفت خالت را با تمامت اصحاب بقتل آوردند اکنون وقت طلب ثار 2 است ~~. عمرو # ~~گفت تدبیر چیست؟ قصیر گفت من حیلتی بسازم و این مهم را کفایت کنم. آن ~~گاه آنف3 خود # ~~را ms177 قطع کرد وبه خدمت هند رفت و استجازت دخول کرد . هند را گفتند غلام ~~خاص جذیمه...4 # ~~مقطوع الانف آمده است . فرمود تا او را حاضر کردند از موجب قطع انف ~~سئوال کرد. گفت # ~~عمر وبن عدی بواسطهآ آنک گمان برد که خالش را من به خدمت تو آورده و ~~ترغیب کرده، این # ~~چنین با من کرد. از او گریخته خود را در ظل رأفت تو انداختم تا شرایط ~~بندگی بجای آورم. # ~~او را استمالت داده گفت در خدمت ما توقف نمای و او را صاحب جمع اموال ~~خود کرد. # ~~به نوعی رعایت و محافظت و کوتاهدستی پیش گرفت و کفایت اظهار کرد که ~~مزیدی بر آن # ~~متصور نبود. بعد از یک سال استجازه کرد که مال و منالی چند در عراق ~~دارم میخواهم که # ~~به حضرت تونقل کنم .هنددیناری چند بدو داد که از عراق چیزی چند از برای ~~من بخر و با # ~~خود بیاور. قصیر به خدمت عمرو آمد و مبلفی وجه از او بستد و هرچه هند ~~طلبیده بود # ~~به اضعاف حاصل کرد و به خدمت هند برد. او پنداشت که تمامت از آن وجوه ~~که به او داده بود # ~~خریده است و در نظرش رخیص5 نمود. نوبتی دیگرش بفرستاد به همین طریقه ~~مسلوک PageV01P215 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0223.png) # ~~داشت. ثالث هم بر این وتیره 1 تقدیم نمود. کرت رابعه قصیربه خدمت عمرو ~~رفت و گفت # ~~آنچه بر من بود بجا آوردم اکنون کار به تو وابسته است که یکهزار مرد ~~شجاع از عساکر اختیار # ~~کنی و در صنادیق در میانهآ جوالیق2 با اسلحهآ تمام بنشانی و هر دو از ~~آن بر شتری محمول کنی # ~~تا به جانب هند روان شویم . چنان کردند و چون به یک میلی مدینه رسیدند ~~قصیر پیش هند # ~~رفت و گفت ایهاالملک بر بالای کوشک رو و مشاهده [78_ ب ] فرمای که چه ~~از برایت # ~~آوردهام . هند به بام برآمد و نقل آحمال جمال نگاه کرد، ms178 تعجب نمود و ~~گفت تا تمامت را # ~~به قصر بردند. و شب هنگام بود. گفت بامداد نظر کنم چون شب در آمد ~~صندوقها بگشودند و # ~~بیرون آمدند وهر که در قصربود بقتل آوردند. و هند در شیب زمین نقبی ~~کرده بود که راهی از # ~~خارج داشت . و قصیر آن را معلوم کرده چند کس بر آن باز داشته بود چون ~~هند آن حال دید # ~~متوجه نقب شد. قصیر و عمرو بر او مسابقت نمودند. قدری زهر در شیب فص 2 ~~خاتم تعبیه # ~~کرده بود آن را بمکید و گفت «به دست خود نه به دست عمرو». و او را پاره ~~پاره کردند و # ~~غنیمتی وافر بستد و به ملک حیره رفت و در سلطنت بماند تا به منذربن ~~عمرو منتقل گشت . # ذکر سلطنت شاپوربن شاپور # و چون شاپوربن شاپور پادشاه شد گفت مر دروغگوی را راحتی نباشد و بخیل را # ~~مروت نباشد. ایهاالناس ، ملک خداوندان ملک و سواس رعایاایم ، و ما با ~~شما معاشرت کنیم # ~~به عدل ، و معاملت نماییم به رأفت . پس پانزده سال کامرانی و ~~فرمانروایی کرد. روزی به صید PageV01P216 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0224.png) # ~~بیرون شد و در بعضی از صحاری نزول کرد . طایفهای از جن حیهای بر سر وی ~~انداختند و # ~~وفات کرد. # بهرام پسرش در مکران بود چون خبر واقعهآ پدر معلوم کرد به مداین آمد و ~~تاج و # ~~تخت رامزین فرمود و این کلمات بنوشت که به رؤسا و اکابر خواندند: بسم ~~الله ولی الرحمه حق # ~~سبحانه و تعالی وضع سلطنت و رسم ایالت در جهان میان خلایق بجهت آن ~~فرمود تا بدان # ~~استدلال نمایند عظمت و ملک حضرت عزت را، که شبه ندارد در عظمت و جلال و ~~ارتفاع # ~~کمال ، و اشارت می فرماید به عدل، هرکس که اختیار محبت الله کند و در ~~صلاح عباد و # ~~عمارت بلاد کو شد سعادت ابد در پابد و به مراد و غبطت رسد و هرکه محبت ~~نفس و ms179 رضای او # ~~برگزید شقاوت ملازم حال او گردد و به ذل و هوان فروماند، من امیدوارم ~~که بقوةالله و تأییده # ~~اقتفاء اثرآباء و اجداد نمایم در معدلت و حسن سیرت، و مبانی مصالح ~~ایشان را مؤکد گردانم # ~~[79- الف] چه صلاح هرکاری به صلاح صاحبش متعلق است واستقرارش به ~~استقامت متولی . # ~~بر1 شکر کنید بر آنچه حق تعالی ما را توفیق ایصال خیر و نفع به شما ~~روزی کرده و بر آنچه # ~~هستید از طاعت متمسک باشید، و یقین دانید که به طاعت و انقیاد ما حق ~~تبارک و تعالی امر # ~~فرمود. پس به مرتبهآ طاعت او باشد. و چون بیست و یک سال از زمان ایالت ~~او بگذشت به صید # ~~بیرون شد و از اصحاب منفرد، شخصی قصد کرد و او را تیری بزد. و چون ~~احساس موت کرد # ~~مملکت به برادرش یزدجرد حوالت فرمود. و این هرسه پادشاه در زمان مملکت ~~ابرهه بن # ~~الصباح وبعض مدت ملک صهبان 2 بودند والسلام . # ذکر سلطنت ابرهة الصباح # و چون ربیعه وفات کرد، اشراف حمیر مجتمع شدند و بنی کهلان را گفتند که ~~ملکی که PageV01P217 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0225.png) # ~~از زمان سحت بن یعرب قحطان به ما مخصص شده است ، غصب کردهاید یا حق ما ~~را به ما # ~~گذارید یا حرب را مستعد و آماده باشید چه بی تقدیم انذار و اعذار با ~~اقارب محاربت نتوان # ~~کرد. بنی کهلان ملک به ایشان سپردند . حمیریان ، ابرهة الصباح را بر ~~خود سلطان کردند. و # ~~مدت ملک ربیعه سی سال بود. و بعد از وفات ابرهه ، صهبان بن محرب به امر ~~سلطنت قیام # ~~نمود. و چون او متولی شد ، عمال به اطراف بلاد فرستاد به تخصیص حارث بن ~~حجر بر اولاد # ~~معد والی گردانید. پس حارث بن حجر ملک خود را به پسران سه گانه خود ~~قسمت کرد، بنی # ~~اسد وکنانه را به حجر حوالت کرد و شرحبیل 1 را به قیس و تمیم فرستاد ، ~~و عدی ms180 را به ربیعه # ~~مستولی گردانید. در زمان حیات پدر سلامت بماندند. چون حارث وفات کرد. ~~بنیاسد، حجر # ~~را بقتل آوردند و قیس و تمیم شرحبیل را مطرود گردانیدند. صهبان از این ~~واقعه عظیم در # ~~غضب شد ، سوگند یاد کرد که البته بنی اسد و مضر را مستأصل گرداند، و ~~توجه ایشان نمود. # ~~مضر چون معلوم کرد ، سه تن از اشراف نزد ربیعه رفتند و به خانهآ سید ~~ربیعه، کلیب بن وایل # ~~نزول کردند. کلیب گفت اهلا و مرحبا بالاخوة.2 و ربیعه را تمام جمع کرد ~~و ایشان را گفت # ~~کسی را مشرف کردهاید که نفس و مال در راه رضای [79_ ب ] شما صرف کند و ~~بعد از شما # ~~نمی خواهد . چون این حال به عدی بن حارث آکل مرار رسید به شرب مشغول ~~بود در مستی با # ~~ازن خود گفت کلیب را چه شده است که ملوک را تهدید میکند؟ مگر خود را ~~ازاکابر تصور # ~~می کند و خود را گرامی میدارد. زنش گفت از اولاد اسمعیل بزرگتر از او ~~نیست . عدی او را # ~~لطمهای 3 زد. بیم آن بود که چشمش بدرافتد. در نوحه و زاری افتاد. شخصی ~~بر در خیمه # ~~می گذشت . از او سئوال کرد ترا چه رسیده است ؟ قصه با وی بگفت به خانهآ ~~خود شتافت و # ~~شمشیر برداشت و عدی را بقتل آورد. آن گاه کلیب قوم را برداشت و به مضر ~~ملحق شد ، PageV01P218 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0226.png) # ~~منوکالعرب واجم # ~~صهبان نزدیک رسید. کلیب ابن عم خود را، سفاح ، فرمود که به معسکر صهبان ~~رود و آتش # ~~برافروزد و خود و قوم به سوی آتش در شب روان گشتند. چون صبح دمید ، ~~برایشان رسیدند و # ~~مقاتلتی عظیم بکردند. صهبان با جمعی از اکابر در آن میدان کشته شدند و ~~باقی بگریختند. و # ~~مدت ملکش بیست سال بود و این صورت در زمان یزدجرد واقع گشت . # ذکر سلطنت یزد جرد بن شاپور # یزدجرد چون بر سریر سلطنت ms181 مستقر شد گفت حزم و عقل باکبر و عجب باقی نماند ~~و # ~~هیچ عملی با توانی 1 و تآنی راست نیاید. و بزرگ و پیشوا با بخل به جایی ~~نرسد . و رای و تدبیر # ~~بی مشورت اعتباری ندارد. ایهاالناس عادت و خوی ما آنست که گناه کاران ~~را مهلت نفرماییم # ~~و مراقبت قرابت و ذمت نکنیم و ثقل اقویا بر ضعفا محمول نگردانیم و ~~توطین نفس خود را بر # ~~ائتمار2 اوامر و نواهی بکنید و از هرچه موجب سخط ما است مجتنب باشید تا ~~بسلامت بمانید # ~~والسلام. # و چون روزگاری کار سلطنت به او قرار گرفت و راست وا ایستاد به تجبر و ~~عتو3 باز # ~~پیش آمد و از آنچه پدران وی در آن بودند از حسن سیرت و معدلت ، تمرد ~~نمود و ولایت و # ~~حکومت به کسانی که قابلیت نداشتند حوالت میکرد، و بغایت سیئ الخلق ~~والمعاش و عبوس # ~~الوجه بود و به اندک کنایتی و کمتر زلتی موأخذتی شدید و معاقبتی [80 - ~~الف اعنیف نمودی # ~~و هیچ کس را از نزدیکان زهره و یارای نصیحت و مکالمت نبودی و به اندک ~~عطایی بسی # ~~منت نهادی ، و چون وزیری تدبیری اندیشیدی و فکری کردی و با وی عرضه ~~داشت نمودی ، # ~~جواب سخنان ناخوش دادی و گفتی فکر و اندیشهآ تو چه اعتبار دارد. لاجرم ~~هیچ کس با او PageV01P219 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0227.png) ### | تجارب الامم فی احبار # ~~بحث نکردی مگر وفود و رسل، که از ملوک اطراف رسیدندی . # ذ کر سپردن بهرام جور به نعمان بن المنذر # بعد از آنک یک سال از ملکش بگذشت بهرام جور متولد شد. و در روز هر مزد از ~~ماه # ~~فروردین که آن را نیروز میخوانند. یزد جرد منجمان را حاضر کرد و فرمود ~~که تقویم ولادت # ~~او کنید. گفتند در غایت شهامت و نهایت نجدت 1 خواهد و منشا2آ او در غیر ~~دولت سرای # ~~پدرش باشد ، و بعد از پدر پادشاه گردد. # یزدجرد در ناصیهاش ms182 تفرس3 رشد نمود. در خاطرش آمد که او را به منذربن عمرو ~~بن # ~~عدی بن ربیعه بن نضر دهد تا تربیت کند. و شرف و بزرگی منذر در میانهآ ~~عرب معروف بود. # ~~منذر را طلب کرد و به انواع هدایا و عطایا مخصوص گردانید و بهرام را به ~~او سپرد و در # ~~باب تربیت ورعایتاو وصیت فرمود. منذربهرام رابستد وبه حیره باز ~~گردید.وسه مرضعه 4 از # ~~برای او ترتیب کرد ، یکی عجم و دو عرب بسه سال وی را ارضاع کردند و در ~~چهارم فطام5 # ~~نمودند. چون به پنج سالگی رسید منذر را گفت استادان و معلمان از برای ~~من حاضر گردان تا # ~~مراکتاب و حساب و قصص تعلیم کنند. منذر گفت تعجیل مکن که هنوز در صغر ~~سنی ، و # ~~وقت آن نرسیده است، بهرام جواب داد که اگر صغیرالسنم ، کبیرالعقلم ، هر ~~چیز در وقت باید # ~~طلبید تا فوت نشود. منذر دانست که حق به جانب او است . فرستاد و یزد ~~جرد را از این حال # ~~آگاهی داد. یزد جرد هرکس از عجم که در صنعت کتابت و حساب و سایر علوم ~~[80_ب] ماهر PageV01P220 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0228.png) # ~~بودند بفرستاد، و منذر نیز همه کس از عقلا و علماء عرب ملازم کرد در شب ~~و روز واز برای # ~~تعلیم وی هریک را وقتی معین کرد. هفت سال بهرام بدین صفت مداومت نمود و ~~مواظبت # ~~بجای آورد. هرچه او را تعلیم کرده بود به حسن ذ کاوفطنت تلقی و تعقل ~~نموده بود و محافظت # ~~کرده و آموخته. منذر را به انواع ، شکر و سپاس بجای آورد و به حن ~~اعتماد او ثناگفت ، و # ~~معلمان را عطای وافر و صلات وافی ارزانی داشت و به اوطان خود فرستاد. ~~پس بهرام با منذر # ~~گفت اکنون وقت آن است که مرا به آداب فروسیت 1 و مقاتلت ، مشغول گردانی ~~، چه ملوک # ~~بدان از هر چیزی آحوج2اند و از برای مملکت اصبط . منذر طایفهای جمع کرد ~~و ms183 به خدمت # ~~بهرام ملازم گردانید ، تا وقتی که بهرام در رمی و کروفر و فروسیت ~~مشارالیه و معول علیه3 # ~~گشت و هیچ سهم4 وی هرگز خطا نشد. پس منذر را گفت بفرمای تا همه خیول 5 ~~عرب حاضر # ~~گردانند تا از بهر خود از آن میان اختیاری کنم . منذر گفت به خیول عرب ~~چه احتیاج # ~~چهارپایان مرا احتیاط 6 فرمای، هرکدام که پسندیده است قبول فرمای. ~~بهرام گفت از احضار # ~~خیول نا گزیر است . چه بلاتجربه و احتیاط ، اختیار نتوان کرد. منذر پنج ~~اسب 7 نام آورداشت. # ~~بخشید شکر و دعای وی زیادت از حد بجای آورد و قبول کرد. در این اثنا با ~~منذر گفت منت PageV01P221 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0229.png) ### | تجارب الامم فی اخبار # ~~و احسان تو زیادت از آن است که به شکر بعضی از آن قیام توان نمود. و ~~ماالمعروف الا # ~~بالتمام1. سرور و نشاط مرد بواسطهآ زن است وبقای نسل بدان منوط [81 - ~~الف] و مربوط ، # ~~میخواهم که از برای من دوجاریه بخری که هم محل جماع و هم سماع باشند، و ~~از ایشان # ~~فرزندی حاصل شود. و منذر چهار کنیزک خوش شکل مغنیه بخرید و نزد بهرام ~~آورد. آن گاه # ~~بهرام باایشان به لهو مشغول شد و یکی از آن جواری، نزد وی اعز بود و ~~آزادوار2 نام داشت، # ~~و هرگاه که به صید و رمی بیرون شدی او را با خود سوار گردانیدی و در ~~راه تغنی نمودی. در # ~~این اثنا یک روز او را ردیف خود گردانیده بود 3 که ظبیی پیدا شد. بهرام ~~با جاریه گفت # ~~خاطرت چون میخواهد که تیر بر کدام موضع وی زنم ؟ گفت می خواهم که میان ~~سرو یک # ~~پای او جمع کنی . بهرام بندقی 4 بر جبهه آهو زد. به پای خود پیشانی را ~~میخارید. تیری دیگر # ~~بینداخت و پای و سرش بر هم دوخت. آن گاه کنیزک را با وجود افراط محبت ~~به زیر انداخت # ~~از خشم این ms184 چنین تکلیفی، چه اگر از عهده به در نیامدی و تفصی 5 ~~نتوانستی نمودن عار بدو # ~~بماندی . دیگر آن جاریه را با خود مصاحب نکرد. # بعد از آن یک روز به فرس اشقر منذر سوار بود. حمار و حشی پیدا آمد. چون ~~نزدیک # ~~رسید شیری دید که بر آن پنجه افکنده بود. بهرام تیری بینداخت و بر ~~سینهآ شیر زد. چنانچه از # ~~آن جانب دیگر برون شد تا سوفار به زمین نشست و شیر مرده بیفتاد و این ~~حال به حضور # ~~طایفهای از اشراف عرب بود. چون به خدمت منذر آمدند او را اعلام کردند. ~~هوس کرد که PageV01P222 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0230.png) # ~~معاینه ، سواری ورمی بهرام را مشاهده کند. با جماعتی عرب به صید رفتند. ~~شتر مرغی چند # ~~ظاهر شد. یکی از ایشان جداگشت بهرام چهار تیر بدو انداخت ، همه بر ~~گردنش آمد و در میانهآ # ~~هریک زیاده از دو انگشت نبود به تیر پنجمین او را بینداخت . منذر شادان ~~گشت و سر بهرام # ~~بوسه داد و مصوری را فرمود [81_ ب ] که صورت فعل بهرام بانعامه و ~~حاضران در مجلس # ~~شرب مصور گردانید. # باز یک بار دیگر دو ظبی ظاهر شدند، هریک را به یک تیر بینداخت و باز دو ~~تیر # ~~به همان موضع اول زد چنانچه به هم مشبک شدند. حاضران عظیم تعجب کردند. ~~منذر بفرمود # ~~تا آن را نیز مصور کردند. و این حکایت از بهرام در سن سیزده سالگی صادر ~~میشد. # دیگر باره جاریهای با خود بستد و به صحرا رفت . دو آهو نر و ماده پدید ~~آمدند از # ~~جاریه سثوال کرد که چگونه بیندازم و به کجای ایشان زنم . گفت می خواهم ~~که ماده را نرسازی # ~~و نر را ماده . بهرام را عظیم ناخوش آمد. دو تیر به جبهه ماده زد همچون ~~دو قرن شد و دو تیر # ~~دیگر زد و هردو قرن نر را بینداخت ، وفی الحال کنیزک را باز قصر فرستاد ~~و سوگند یاد کرد ms185 # ~~که من بعد زن مصاحب خود نگرداند. # و بهرام را بر فضایح 1 احوال و قبایح اعمال پدر قطعا اطلاعی نبود، رغبت ~~دیدن پدر # ~~نمود. منذر مکتوب نوشت و اجازه طلبید. بهرام از حیره به مداین شد. و ~~یزدجرد از فظاظت 2 # ~~و غلظت طبع هیچ بری و تلطفی با فرزندان نمی کرد و مودتی و محبتی ~~نمینمود. چون هیأت و # ~~طراوت بهرام را بدید در نظرش مستحسن افتاد. گفت بهرام قابل خدمت پدر ~~است . آن گاه او # ~~را خادم مجلس خلوت گردانید. و منذر پسر خود نعمان را با بهرام به مداین ~~مصاحب فرستاده # ~~بود تا ملازم وی باشد. بهرام چون دانست که پدر او را از برای خدمت ~~اختیار کرد نعمان را # ~~بازگردانید و به منذر مکتوب نوشت و اعلام کرد که در شبانروزی چه مایهآ ~~تعب باو میرسد PageV01P223 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0231.png) # ~~بواسطهآ خدمت پدر. منذر او را برملازمت و طاعت و احتمال اثقال پدر امر ~~فرمود و ده هزار # ~~دینار فرستاد که آن را به نفقهآ خود صرف گرداند و به خدمتگاری پدر ~~مشغول باشد. بهرام از # ~~خدمت و ملازمت (82- الف ] پدر عظیم در قلق1 افتاد و بغایت به تنگ آمد و ~~عیشش مکدر # ~~شد، و در روز و شب قطعا نمی آسود. یک روزی خواب بر او غلبه کرد و در ~~زیر تخت پدر # ~~بخفتید. یزدجرد او را بدید ناخوشش آمد و مطرود گردانیدش ، چنانچه غیر ~~از روز عیدین و # ~~نیروز و مهرجان 2 پدر رانمیدید. پنج سال بر این بگذشت . برادر قیصر روم ~~به رسالتی و # ~~تجدید صلحی نزد یزدجرد آمد. بهرام را بدان بی حالی و بد وضعی بدید ملول ~~شد. بهرام # ~~التماس کرد که از پدر اجازه طلبد که باز به خدمت منذر رود. برابر قیصر ~~استجازه کرد # ~~یزدجرد راضی شد. و بهرام به خدمت منذر رفت و باز به تنعم و لذت مشغول ~~گشت . چون # ~~بیست و یک سال و چند ماه از ms186 سلطنت یزدجرد برفت ، از بام قصر نگاه کرد ~~اسبی دید ایستاده # ~~بی زین و لجام . فرمود تا آن را به دولت خانه در آوردند و خود از قصر ~~به زیر آمد و پرسید که # ~~این اسب از آن کیست و از کجا آمده است ؟ هیچ کس را معلوم نبود که جواب ~~گوید . پس # ~~فرمود که آن را زین کنند. هیچ آفریدهای نتوانست . یزدجرد خود زین بستد ~~و بر پشت او نهاد # ~~و هیچ حرکت نکرد. چون خواست که پاردم در زیر دنبش کند هر دو پای خود بر ~~سینهآ یزد جرد # ~~زد فی الحال مرده بیفتاد و اسب روان گشت و ناپیدا شد. # و بهرام در این وقت به حیره بود نزد منذر. وزرا و امرا و اکابر و اشراف ~~مملکت عجم # ~~جمع شدند و گفتند ما از فرزندان یزد جرد هیچ کس را به پادشاهی اختیار ~~نخواهیم کرد بواسطهآ PageV01P224 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0232.png) # ~~خبث سیرت و سوء سریرت 1 پدر ایشان یزدجرد. چه هر آینه اولاد او تابع ~~آبا خواهند بود. و # ~~بهرام بواسطهآ انک در میانهآ عرب ناشی شده2 است ، رسوم وعادات فرس و ~~آداب سلطنت # ~~نیاموخته باشد. پس تمامت بدین قرار دادند [82_ ب ] و عهد پیوستند و ~~خسرو3 نامی را از # ~~آحفاد اردشیر بابکان به سلطنت بر گزیدند. # چون خبر وفات یزدجرد صرف مملکت ازبهرام ، به منذر رسید، پسرش نعمان را با # ~~هزار سوار ازسادات قبایل و اکابر عرب با بهرام روانه گردانید و گفت ~~اینک من در عقب # ~~میرسم، به ترتیب آلات و احتشاد اعراب مشغول شد. # بهرام و نعمان به یک منزلی مداین نزول کردند، و منذر بعد هفت روز با ~~دوازده هزار # ~~مرد از آبطال و شجعان و کبار فرسان عزب ملحق گشت . اهل مداین چون خبر ~~وصول بهرام با # ~~عساکر عرب معلوم کردند جوانیه 6 نامی را فرستادند و بعد از تقدیم ثنا ~~سئوال کردند که سبب # ~~آمدن چه بود و مقصود چیست ؟ جوانیه ms187 چون به خدمت بهرام پیوست از زیب و ~~بها و هیات و # ~~شوکت و عظمت بهرام رعبی تمام در دل او فرود آمد. بهرام ترحیب و تقریب ~~فرمود و از # ~~اصل و نسب و نام ولقب سئوال کرد. جوانیه نام و نشان خود بیان نمود و ~~اداء رسالت بتقدیم # ~~رسانید. بهرام گفت اهل مملکت بر من ظلم کردهاند و باغی 5 شدهاند و ملک ~~از من صرف PageV01P225 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0233.png) # ~~گردانیدهاند، ملکی که از پدرانم کابرا عن کابر 1 میراث یافتهاند و ~~قرنها در آن کامرانی # ~~کردهاند. و من این سادات عرب را آوردهام و حق موروث خود را می طلبم . ~~اگر بی خصومت # ~~و محاربتی تسلیم کنند اولی باشد و اگر ابا و عصیان نمایند و در بغی و ~~ضلالت متمکن باشند و # ~~منع حق کنند، امید چنان است که حق سبحانه و تعالی مرا بر ایشان نصرت ~~دهد. جوانیه چون # ~~بازگشت و اداء رسالت کرد قوم معلوم کردند که حق با طرف بهرام است و ~~ایشان در آن # ~~حکایت مخطیاند. صد کس از بزرگان و پیشوایان فرس [83 - الف ] به خدمت ~~منذر فرستادند # ~~تا تمهید معذرتی نمایند. منذر بفرمود تا از برای بهرام تختی آبنوسی ~~مضبب 2 به صفایح 3 # ~~ذهب بنهادند و عساکر و جنود بر قاعده صف در صف کشیدند. بهرام بر تخت ~~نشست و منذر و # ~~نعمان از راست و چپ بنشستند و بعد از آن ، آن صد کس را اجازهآ دخول ~~دادند. ایشان وظیفهآ # ~~محبت بجای آوردند و با جلال و تعظیم گفتند یا سیدالعرب ما را به صرف ~~ملک از اولاد # ~~یزدجرد عیب و ملامت مفرمای چه به ما از یزدجرد آن رسیده به هیچ امتی از ~~ملکی نرسیده از # ~~غلظت و فظاظت و فحش در لفظ و قلت رحمت و جرأت بر ارتکاب و انهماک 4 ~~محارم و # ~~معاصی . اکنون ما ایمن نیستیم که بهرام به سنت او اقتدا نماید و سیرت ~~او ms188 اقتضاکند. لاجرم از # ~~اهل بیت ملک یکی را اختیار کردیم و تابع و فرمانبردار او شدیم و از وی ~~ایمنیم . منذر بهرام # ~~را گفت اولی آن است که تو جواب قوم فرمایی . بهرام گفت آنچه از سوء ~~معاش پدرم تقریر # ~~کردند، معلوم کردم و من از وی الی یومنا هذا5 غیبت به سبب انکار معاش ~~او نمودم و شما را PageV01P226 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0234.png) # ~~در این معنی تکذیب نمی کنم و امیدوارم چنانم که هرچه او فساد کرد من ~~اصلاح کنم و آنچه # ~~خراب کرد معمور گردانم . و رعیت را به عوض مرارت جور او حلاوت عدل خود ~~بچشانم و # ~~ظلم از ایشان دفع کنم . رای من در باب اینست اگر انصاف از نفس خود ~~بدهید و به طاعت باز # ~~گردید و صرف میراث مرا به دیگری نکنید و حق من و آبا و اجداد که محاولت ~~صلاح شما # ~~کردند و به دفع اعدا کوشیدند و به رافت و رحمت با شما معاش کردند ~~بشناسید. و مرا به افعال # ~~پدر مؤاخذت نکنید، در دین و دنیا و صلاح کار[83- ب ] شما اولی باشد. ~~والا حق تعالی # ~~ملک را به سه چیز به من ارزانی داشته است . یکی میراث آبا و اجداد، دوم ~~ذکا و شجاعت و # ~~نجدت و شهامت ، سیوم الهام رحمت بر ضعفا و حنت1 بر فقرا. اکنون در این ~~اشیا اگر ما را # ~~نظیری و شبیهی هست گو به مبارزت بیرون آی . اگر بر من غالب و مظفر شد ~~ملک او را مسلم # ~~باشد و به سمع و طاعت او قیام نمایم و اگر غیر این باشد، وظیفه آنک ملک ~~پدران را به ملک # ~~احق که منم تسلیم کنید تا رتق 2فتوق 3 کنم و اصلاح مفاسد. مع ذالک بر ~~شما چیزی عرض # ~~می کنم که محض نصفت و عین معدلت است ، تاج در میان دو اسد ضاری 6 گرسنه ~~بنهیم و من # ~~و خسرو آن تارج را از میان شیران ms189 انتزاع کنیم ، هرکه اقدام نماید و به ~~جرأت تاج را بستاند، # ~~ملک او را باشد و اگر اجابت نمی کنید، از حق تعالی استمداد نموده بدین ~~عرب که مشاهده # ~~می کنید با شما حرب کنم و این سید عرب حق مرا طلب کند، چه هیچ کس از وی ~~به من اولی # ~~نیست . مرا پرورید و حسن تربیت و تأدیب بجای آورد. چون حق تعالی ظفر ~~دهد شما را قلع و # ~~استیصال نمایم. # قوم از استماع کلمات وحسن منطق و حلاوت لفظ و سیاست و عقل و شهامت و قوت ~~PageV01P227 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0235.png) # ~~او تعجب کردند و یقین صادق داشتند که ملک برو مفضی1 خواهد شد. آن گاه ~~گفتند آنچه در # ~~باب استحقاق ملک فرمودی حق به جانب تو است و ما را در آن باب انکاری در ~~خاطر نیست. # ~~ما را اعلام کن که اگر ملک به تو راجع گردد، افتتاح معامله به چه خواهی ~~کرد؟ گفت به تخفیف # ~~خراج و زیادتی مناصب و مراتب و ادرار و عطیات بر اهل بیوت قدیمه و ~~مرازبه و اساوره، و # ~~جرایه2 بر مقاتله 3 و رحمت بر مساکین و قبول از فقها و تجاوز از اهل ~~[84- الف ] زلآت و # ~~عمارت واشاعت خیر و لزوم صدق وسماحت نفس و مشورت درجمیع امور معضله با ~~عقلا و # ~~ذوی النهی 4، وانصاف مظلوم از ظالم . واز شیطان پرهیز واحتراز نمایم ، ~~و سنن صالحه را # ~~إحیاکنم وبدع حسنه مبتدع گردانم و هرچه قضایا و حکومات شرعی باشد، به ~~قضاة حواله و # ~~فروگذاشت فرمایم و حکم ایشان را رد نگردانم و بدین عهود وفا نمایم، و ~~اگر آنچه گفتم به جا # ~~نیاورم از ملک مبراام و خدارا بر این صورت بر خود گواه می گیرم و ~~بدانچه شما را گفتم از # ~~وضع تاج بین الاسدین ، راضی ام. # قوم آن روز استمهال 5 نموده و رفتند. و آن روز و شب مناظره کردند و گفتند ~~، طاقت # ~~و قوت بهرام نداریم ms190 و نفی و جحد1 آنچه میگوید نمی توانیم کرد و اگر بر ~~صرف 7 ملک از او # ~~اصرار واتفاق کنیم ، میاندیشیم که بدین حرب با ما محاربت کند، چه ایشان ~~را تابع و # ~~فرمانبردار خود میداند، پس رای آنست که چنانچه خود گفت تاج در میان ~~شیران نهیم ، اگر PageV01P228 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0236.png) # ~~منوکالعرب والتجم # ~~ستد ملک بدو سپاریم، والا خلاص شویم . # بدین صورت جملگی قرار دادند . بامداد باز معسکر بهرام آمدند و بعد ~~استجازه ، # ~~در رفتند . بهرام از عزم ایشان سثآوال کرد . گفتند بدانچه دیروز فرمودی ~~راضی ایم . # موبد موبدان تاج بستد و بر گوشهای نهاد . بسطام هزار مرد1 برفت و دو شیر ~~بیاورد و # ~~تاج بر ایشان محکم ببست. بهرام با خسرو گفت: تاج بستان. گفت چون تو به ~~دعوی آمدهای ، # ~~بر اقدام ، تو اولی . بهرام عمودی آهنین بسته و متوجه شیران شد . موبد ~~موبدان گفت به خدا # ~~بازگرد و توبه کن . آنگاه بدین حرکت اقدام نمای. # چنان کرد و روی به شیران آورد . یکی از آن دو اسد بر بهرام حمله آورد . ~~بهرام # ~~جستنی کرد و بر پشت آن سوار شد و پهلویش [84 - ب] به دو ساق بیفشرد و ~~آن عمود # ~~بر سرش زد تا بمرد و بر آن دیگر مشغول شد. از آن عمود او را نیز ضربهای ~~بر سر زد چنانک # ~~دندانهایش خرد شد ، دیگری بر هامه2اش زد ، بیهوش افتاد . پس گوش یک شیر ~~بگرفت و # ~~بر سر آن دیگر میزد تا هردو بمردند . بعد از آن تاج بسته و بر سر خود ~~نهاد . # و اول کسی که او را به سلطنت تهنیت کرد ، ملک اولین خسرو بود، گفت : هناک ~~الله # ~~ملکک و آعانک علی امرک و آعطاک النصر علی عدو ک3 بعد از آن جمیع خلایق ~~به دعا و ثنا # ~~و تحیت مشغول شدند و مدعیان گفتند مطیع و منقاد و راضی شدیم . # پس بهرام را به فیل سوار گردانیدند و به دارالملک آوردند و ms191 بر سریر سلطنت ~~نشاندند . # ~~روز دیگر به خدمت منذر رفتند و او را شفیع ساختند که از بهرام عفو ~~جرایم ایشان درخواست PageV01P229 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0237.png) # ~~کند . منذر به حضرت بهرام شتافت و صورت التماس قوم عرضه داشت . بهرام ~~از سر طلاقت1 # ~~وجه وبشاشت، ملتمس ایشان را قبول کرد و صفح2 و عفو فرمود و اهل عجم را ~~خطبه خواند و # ~~گفت : # ایهاالناس ، اگرچه حدیث السنیم ، بر امور اقدام ننماییم الأ به مشورت ~~کهول و # ~~اهل تجارب وعقول، وهرکه در ولایت ، مقام سازد با او به لینت و هنیت3 ~~معاش کنیم و مادام # ~~که در طاعت ماباشید، به خیر و فضل با پیش آییم ، اگر کسی از ~~فرمانبرداری ما میل کند6 بر او # ~~ابقا نکنیم و هیچ از آن نزد ما فظیع تر5 نباشد و مرا ذکر و یاد پدرم ~~یزدجرد و افعال او به خشم و # ~~غضب میاندازد ، بر شما باد که ترک آن کنید و مناصحت ما به جای آورید . # آنگاه این مکتوب بنوشت و فرمود که آن را بر اکابر و اعیان ملک بخوانند : # بسم الله ولی الرحمة . [85 - الف] من ملک بهرام بن یزدجرد الی العظماء ~~والأشراف من # ~~اهل المملکة وسائرالرعیه . بدرستی که حق تعالی به منت وفضل خود ، ما را ~~برگزید و # ~~مخصوص گردانید به ملک و سلطنت ، و از سایر عباد ، ما را اختیار فرمود ، ~~و دلهای ما را # ~~بر شما معطوف و مهربان گردانید ، و همت ما را بر صفح و عفو از شما، ~~مصروف داشت . و ما # ~~همواره در منافع شما ساعی ایم و در بهبود حال شما مجد و راغب، و در ~~حمایت و رعایت و # ~~ذت1 اعداء شما کمر اجتهاد در میان بستهایم ، و در معدلت و نصفت میکوشیم ~~. و بدانید ای # ~~خلایق که ما مال جمع نمی کنیم و نمیستانیم الأ از بلاد معموره ، وبسط ~~ید نمی کنیم الأ PageV01P230 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0238.png) # ~~به استصلاح رعایا . پس استبشار1 کنید به رجوع ملک بر ms192 ما ، و غبطت و ~~تنافس2 نمایید # ~~بر تسلیط وولایت ما بر شما والسلام . # روز سیوم وزراء وامرا ومرزبانان ، طلب فرمود و قیاد3 وجنود و اشراف و ~~اکابر و # ~~اصحاب ولایتها واهل ممالک را جمع کرد وبه انواع ، شکر مفذر گزارده ، و ~~تربیت و بر و # ~~احسان و فضل و امتنان او را یاد فرمود و در آن باب اطناب تمام نمود . ~~پس گفت هر که با من # ~~نیکویی خواهد کرد یا مرا گرامی خواهد داشت و عذرخواهی نمود ، باید که ~~تعظیم و تکریم # ~~منذر بتقدیم رساند . هیچ کس باقی نماند الأکه با منذر به تحف و هدایا و ~~صلات و عطایا با # ~~پیش آمد از ذهب و فضه و جواهر نفیسه و ملابس و مراکب سنیه4 . بعد از آن ~~بهرام نیز به انواع # ~~اضعاف آنها بداد ، و اشراف عرب که با منذر بودند هریک را فراخور علی ~~حده عطایا ارزانی # ~~داشت و فرمان منذر را بر جمیع ممالک [85 - ب] نافذ گردانید و بلاد عرب ~~را در تحت # ~~تصرف او آورد و تاجی مفصص5 به جواهر و یواقیت و زبرجد و مرجان بر سر ~~منذر نهاد . پس # ~~اجازه فرمود که باز به ملک عرب منصرف شود . و از او درخواست نمود که ~~نعمان را نزد وی # ~~فرو گذارد . تا به او مستأنس گردد . منذر نعمان را به خدمت بهرام متوقف ~~گردانید و خود # ~~به حیره رفت . و عمال یمامه و بحرین وعمان و تهامه و نجد و حجاز و سایر ~~بلاد عرب روانه # ~~داشت . و پیوسته ملوک عجم حق گزاری منذر و اولادش بجا می آوردند و ~~ایشان را معزز و # ~~مکرم و معظم می داشتند . و منذر دو بودند و نعمان همچنین . یکی این ~~منذر عمرو و پسرش و # ~~دیگر نعمان بن منذر بن امرئ القیس . # بعد ازآن بهرام ، خسرو را که بعد از یزدجرد ملک شده بود طلب کرد و فرمود ~~که PageV01P231 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0239.png) # ~~حاجات و ملتسمات خود ms193 را رفع کند1 . هرچه التماس کرد بهرام تمامت مبذول ~~فرمود و خراج # ~~از او برداشت و بسی ضیاع و مواضع ، او را اقطاع گردانید . ودر آن سال ~~از مجموع رعایا # ~~خراج و سایر تکالیف مرتفع فرمود و تفحص نمود هرکه را ضامنی یا کفالتی ~~یا دینی بود از # ~~بیت المال اداکرد و قرار فرمود که در عام مقبل و سال مستقبل خراج به یک ~~نیمه مقرر باشد و # ~~زیادت مطالبت نکنند . پس دلهای رعیت از آن صورت مالامال سرور و فرح و ~~حبور2 گشت. # ~~بعد از آن ولات به اطراف ولایات فرستاد و اسباب سیاست مهیا گردانید . # چون امر سلطنت وکار مملکت استقامت پذیرفت به لهو و لعب مشغول شد . و آن ~~را # ~~بر همهآ اشیا مقدم داشت و اختیار کرد و همگی همت مصروف شرب و صید ~~گردانید . رعیت # ~~زبان تعییر3 و عتاب دراز [86 - الف] کردند و هر که در حوالی مملکت بود ~~به ملک طمع # ~~در پیوستند و خواستند که از تصرف وی انتزاع کنند . و اول کسی که بر ~~مکابره مبادرت نمود # ~~خاقان ملک ترک بود . که با سیصدهزار سوار متوجه عجم شد و به خراسان ~~رسید و غارت و # ~~قتل و سبی4 بسیار بکرد . چون این خبر به رعایا رسید بغایت صعب و دشوار ~~نمود . به خدمت # ~~بهرام رفتند و گفتند ترا از وصول این خاقان واقعهای رسیده که از این ~~صید و تلهی5 باید که ترا # ~~مشغول دارد . برخیز مستعد حرب و جواب او شو تا بلاد ترا خراب نکند و ~~ملک موروث از # ~~قبضهآ تصرف تو بیرون نرود . بهرام گفت: حق تعالی اعداء ما را مخذول و ~~منکوب میگرداند # ~~و شر ایشان از ما مکفوف میدارد ، و ما امور خود را به وی تفویض کردهایم ~~و بدان اعتماد # ~~حاصل کرده و توکل نموده، در جمیع حالات . و باز به حال خود مشغول شد . ~~بعد از آن اظهار # ~~کرد که به جانب آذربایجان خواهد ms194 شد ، به طلب صید . از عساکر هفت هزار ~~مقاتل اختیار کرد PageV01P232 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0240.png) # ~~و برادر خود نرسی1 را خلیفه ساخت و خود سوار شد و طبل بازی و کلبی ~~سلوقی2 در دست و # ~~بازی در آن دست دیگر ، و اصحاب را گفت که هم بدان زی3 و هیأت بیرون ~~روند . چنانک # ~~هفت هزار کلب و هفت هزار باز و هفت هزار طبل باز مصاحب کرد و در جمیع ~~منازل صید # ~~کردی. اصحاب مملکت را یقین شد که بهرام از خاقان گریخته است و ملک ~~تسلیم کرده . رای # ~~ایشان بر آن قرار گرفت که رسولی نزد خاقان فرستند و تحفه و هدیهای چند ~~روانه دارند ، و # ~~آخر بار مطاوعت و متابعت نمایند و امان طلبند تا شر وی از ایشان مکفوف ~~و مدفوع گردد . # ~~خاقان در بلاد قومس بود که رسول و مکتوب عجم بدو رسید [86 - ب] و ~~گریختن بهرام # ~~معلوم کرد . مغرور شد و از سر تأنی تمام می آمد . # بهرام از آذربایجان به جانب دیلمان روان شد تا به حد طبرستان . بعد از آن ~~به ساحل # ~~بحر مایل گشت و در روز پنهان میشد و در شب راه میرفت . و از وحوش و ~~طیور چندان # ~~صید کرده بود که در حد عد نمی آمد. و آنها را زنده با خود میبرد. تا بر ~~کوهی بالای معسکر # ~~خاقان رسید . شب آنجا بود . چون صبح شد، بفرمود تا آن طبلها را به یک ~~دفعه فرو کوفتند و # ~~طیور و وحوش مسرح شدند و بازها بر ایشان انداختند . تمامت در لشکرگاه ~~خاقان به زیر # ~~آمدند . اتراک چیزی دیدند که هرگز در مدةالعمر مشاهده نکرده بودند . ~~متحیر و متفکر و # ~~متعجب شدند و زمین از آواز طبول در لرزه و زلزله آمد. گفتند این مقدار ~~باز و کلب نباشد الا # ~~با هزار هزار سوار . فی الحال آیة الفرار برخواندند و احمال و آثقال ~~بجا # ~~گذاشتند . PageV01P233 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0241.png) # پهرام در ساعت از کوه ms195 به زیر آمد . اتراک تصور کردند که ایشان منقله1 و # ~~مقدمة الجیشاند . همچنان منهزم بودند . بهرام در عقب ایشان می تاخت و ~~هرکه را می یافت # ~~میکشت . در این اثنا به خاقان رسید و مرغ جانش را از قفص قالب ~~جداگردانید . و او را با # ~~سایر خدم ملحق گردانید و زنش خاتون را اسیر گرفت تا بقایاء سیف2 را از ~~خراسان اخراج # ~~نکرد باز نگردید . و غنیمتی از هرچه تمامتر به دست او افتاد . بقایا از ~~بهرام التماس کردند که # ~~در میان مملکتین حدی معین فرمایند که از آن تجاوز نکنند . بهرام فرمود ~~تا منارهای چند # ~~بزرگ بناکردند تا علامت حد و سامان3 باشد و به دارالملک خود مراجعت ~~فرمود و تاج و قبا # ~~وکمر خاقان از برای [87 - الف] منذر عرب فرستاد و از عجم سرسال تمامت ~~خراج مرتفع # ~~گردانید به شکرانهآ این فتح . # و در روایتی دیگر چنان است که بهرام مغافصه4 بر خاقان شبیخون آورد و او ~~را بکشت # ~~و غنیمت یافت والله اعلم بحقیقة الحال . # بهرام بیست هزار دینار به فقرا و مساکین داد و کسانی که در این قضیه با ~~وی مردانگی # ~~بجای آوردند و ثبات قدم نمودند به انواع هبات و عطیات مخصوص گردانید . ~~پس بفرمود تا # ~~فتحنامهها به اطراف فرستادند و نسخه این بود : # مکتوب بسم الله ولی الرحمه ، من الملک بهرام بن یزدجرد الی فلان عامله فی ~~ارض # ~~کذا . اما بعد حق سبحانه و تعالی به یمن لطف خود قلوب ما بر رعایا عطوف ~~و متحنن 5 گردانید # ~~و در سینهآ ما محبت اهل طاعت راسخ و راسی1 کرد و الهام بسط عدل و بث 7 ~~نصفت و نشر فضل PageV01P234 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0242.png) # ~~و مرحمت فرمود ، تا کمر اجتهاد در مصالح و منافع عباد و بلاد ، و صیانت ~~ادیان بر میان جان # ~~بستیم فله الحمد علی ذلک . دیگر بدانید که ما سه سال متوالی خراج از ~~شما برداشتیم و عمال # ~~ولایات را امر ms196 کردیم که اسامی فقرا و مساکین و ارباب خاندانهای قدیم ~~نوشته نزد ما فرستند تا # ~~قضاء دیون ایشان کرده از خلق مستغنی گردانیم بنابراین شکر و سپاس حضرت ~~عزت بجای # ~~آورید و تمام عافیت و دوام امن و سلامت و استقامت از او مسئلت نمایید ، ~~و در آنچه # ~~مصلحت شماست سعی کنید و به زیردستان شفقت نمایید و حقد و حسد از دلهای ~~خود بیرون # ~~کنید و بزرگان را وظیفهآ تو قیر و احترام نگاه دارید ، و بر کوچکان ~~رحمت آورید و در # ~~معاملات وفا نگاه دارید چون دراین خصال جمیع صلاح امر شماست و بدرستی ~~که # ~~حق سبحانه و تعالی این ملک را بآسانی و رعیت و حسن دعت و طمأنیت و ~~سبوغ8 [87 - ب] # ~~خیر و عافیت به ما ارزانی داشته بود ، ابلیس لعین را این معنی ناخوش ~~آمد و به حسد انداخت # ~~خاقان را [و] وسوسه و اغواکرد تا با جمیع اتراک به مملکت ما هجوم کرد و ~~به کثرت عدد و # ~~عدت خود مستظهر گشت . چون خبر وصول او به مسامع اهالی مملکت ما رسید ~~مرعوب و # ~~خایف گشتند و از کثرت جنود خاقان ، و قلت عدد ما عظیم هراسان شدند و به ~~تدبیر صلح # ~~مشغول گشتند . پس ما به خدا کار خود مفوض کردیم و به او التجا نمودیم و ~~یقین دانستیم که # ~~کم من فیة قلیلة غلبت فیة کثیرة باذن الله والله مع الصابرین. # بعد از آن به جانب آذربایجان و دیلم و جیلان روان شدیم و به زمین طبرستان # ~~بالای معسکر خاقان با شرذمه10آ قلیل رسیدیم و ایشان امین و فارغ در ~~مخیم11 خود آسوده PageV01P235 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0243.png) # ~~بودند . و از ما هیچ خبرنداشتند و ذکر ما به مسامع ایشان نرسیده بود . ~~ناگاه بر سر آن بغاة1 # ~~طغاة2 عصاة3 تاختیم و به طعن رماح و ضرب سیوف، دمار از روزگار ایشان بر ~~آوردیم . ثبات # ~~و قرارشان نماند . فرار و هرب4 اختیار کردند و بر ms197 عسکر ایشان محتوی5 ~~شدیم و اموال و غنایم # ~~بسیار روزی ما شد . لاجرم شرایط حمد و وظایف شکر پروردگار عزشأنه و عظم ~~سبحانه # ~~بتقدیم رسانیدیم . دیگر ، از نساک و عباد از اهل ملت و دین به مارسیده ~~است که حق تعالی # ~~ملوک رابواسطهآ معدلت سی و سه رضوان می فرستد که کمترین آنها9 دخول و ~~خلود جنت # ~~است . از حضرت عزت التماس توفیق و معاونت می نمایم بر آنچه موجب رضای ~~او باشد و ما # ~~را به او تقریب کند و نزدیک [88 - الف] گرداند والسلام . # چون فتحنامه به اطراف رسید و خلایق استبشار نمودند و به خذلان اعداء ملک ~~فرحان # ~~شدند ، دیگر منجمان بهرام را گفته بودند که مدت ملک تو سه و شش سال ~~باشد7 . تصور کرد # ~~که شصت و سه سال ، و مقصود ایشان بیست وسه سال بود . چون آن مدت از ~~سلطنت او # ~~بگذشت یک روز به صید بیرون شد . بقر وحشی ظاهر شد در طلبش بتاخت . ~~درمیانهآ راه جایی # ~~بود ، خود و اسب در آن افتادند و در میانهآ وحل8 ناپیدا شد . خلق انبوه ~~بر سر چاه جمع شدند . # ~~و خواستند که جسد بهرام اخراج کنند ، چندان خاشاک و وحل بیرون آوردند ~~که کوه کوه # ~~گشت و قطعا اثر بهرام و اسب ندیدند . آن گاه وزرا و مرازبه و اکابر ، ~~یزدجرد پسرش را PageV01P236 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0244.png) # ~~به سلطنت اختیار کردند . او به سیرت آبا و سنت اجداد به نشر معدلت و بت ~~مرحمت قیام # ~~نمود . و بعد روزی چند منذر بن عمرو از این دنیا رحلت کرد . در حالت ~~نزع نعمان پسر را # ~~خلیفهآ خود گردانید و نعمان به جمال وکمال و عقل و کفایت و فهم و کیاست ~~بر اقران خود # ~~متفوق بود . چون مدتی از ملک او بگذشت امرئ القیس در وجود آمد ، فرزندی ~~رشید عاقل # ~~کافی داهی، و در زمان حیات نعمان وفات کرد و پسری از او بماند منذر نام ~~. چون نعمان ms198 را # ~~ایام عمر به آخر رسید . منذر ابن امرئ القیس را که حافد1 بود قایم مقام ~~سلطنت گردانید و او نیز # ~~بعد از او خلافت به نعمان پسرش داد و ایام ایشان نیز منقضی شد و ~~دولتشان منقرض گشت . # ذکر سلطنت صهبان بن محرب2 # شعبی روایت کند که در زمان یزدجرد بن شاپور و بهرام جور [88 - ب] صهبان ~~بن # ~~محرب ملک یمن بود . چون اولاد معدبن عدنان او را بقتل آوردند ، ابرهه ~~بن الصباح ملک شد # ~~و او مردی جلد قوی صاحب دربت3 بود و شوکت و عظمتی تام داشت . عزم غزو ~~معدبن # ~~عدنان به طلب ثار صهبان بن محرب نمود . دویست هزار سوار جمع کرد و ~~متوجه شد . و خبر # ~~به کلیب بن وایل رسید او نیز اولاد معد را معد داشت و مستعد حرب و قتال ~~گشت . در موضعی # ~~که آن را کلاب میخواندند عساکر به هم رسیدند . مقاتلتی عظیم بین ~~الجانبین واقع شد و غلبه و # ~~ظفر کلیب واولاد معد را بود بر اولاد قحطان . و ابرهه ابن الصباح و ~~تمامت اصحاب یمن # ~~منهزم گشته به بلاد خود بازگردیدند . و این صورت در زمان امرئ القیس ~~بود و او به جانب روم # ~~به خدمت قیصر رفت واستمداد لشگر کرد بجهت درک ثار پدر و اعمام . قیصر ~~او را معزز و # ~~موقر داشته وعدهآ نصرت و امداد کرد . و قیصر را از آن حال معلوم شد . ~~بفرمود تا جامهای PageV01P237 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0245.png) # ~~دوختند و مسموم گردانیدند و نزد امرئ القیس فرستاد . امرئ القیس تصور ~~عنایت و عاطفت # ~~کرد و جامه در پوشید و زهر بر اعضای او اثر کرد و تن او پاره شد و بمرد ~~. و ابرهه مدتی مدید # ~~در ملک بماند و توقع اخذ ثار نکرد و کلیب در حربی که میانهآ بنی بکر ~~وایل و نبی تغلب واقع # ~~گشته بود مقتول شد . و آتش آن حرب چهل سال میانهآ قبیلتین قایم بود و ~~منطفی1 نمیگشت ms199 . # ~~بعد از آن ابرهه متجبر شد و برحجاز و تهامه و اولاد معد شتافت [89 - ~~الف] قبل از وصول # ~~هلاک شد و مدت ملکش پانزده سال بود و بعد از وی ملک به عم زادهاش ~~ذوشنائر2 رسید و او # ~~مردی بغایت فاسق و منهمک3 بود در معاصی و مرتکب فواحش . و با آمارد4 ~~لواط و زنا # ~~می کرد ، و از زنان دست بازداشته بود . و چون او را از جمال پسری خبری ~~اخبار کردندی # ~~فی الساعه او را احضار کردی و بدان فعل قبیح مشغول شدی. در این اثنا ~~پسری از ابناء ملوک # ~~حمیر ظاهر شد و به مبلغ رجال5 رسید . و در حسن جمال اعجوبهآ عصر گشت و ~~عمان بن # ~~کعب بن کهف نام او بود2 . چون ذوشنائر را حال او معلوم شد فرستاد و طلب ~~کرد که با وی نیز # ~~همان کند که با دیگران . این زرعه7 سکینی8 در ساق موزه پنهان کرد و ~~برفت . ملک او را # ~~بر فراش سلطنت در جنب خود بنشاند و دست به او دراز کرد زرعه کارد بیرون ~~آورد و او را # ~~ضربهای زد و سرش ببرید و بر دست گرفته بیرون آمد ، حرس9 و دربانان وی ~~را قاعده چنان PageV01P238 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0246.png) # ~~بود که هر پسر که از پیش ملک بیرون آمدی گفتند تر است یا خشک ؟ مقصود ~~ایشان تعییر و # ~~سرزنش و تعریض بود . با زرعه نیز همین سبیل مسلوک داشتند ذرعه سر ملک ~~پیش ایشان # ~~انداخت . این زرعه را ذونواس لقب کردند و بر تخت نشاندند . # ذ کر سلطنت فیروزبن یزدجرد # چون یزدجرد بن بهرام پانزده سال به سلطنت قیام نمود ، به رحمت حق رفت . ~~دو پسر # ~~بجای گذاشت هرمزد و فیروز . هرمزد با وجود صغر [89 - ب] سن بر ملک غالب ~~گشت . # ~~فیروز بگریخت و به ملک هیاطله رفت و آن بلاد به طخارستان و کابل موسوم ~~است . پس # ~~در خدمت ملک هیاطله از ظلم برادرش شکایت کرد و ms200 استمداد و استنصار نمود ~~. ملک گفت # ~~ظلم اصاغر بر اکابر از آن جمله نیست که هیچ عاقل بدان راضی شود ، ولکن ~~اگر ترا معاونت # ~~نمایم مراچه خدمت خواهی کرد ؟ فیروز گفت بنده و خدمتگارم و هرچه باشد ~~صدقهآ تو # ~~خواهم دانستن و از آنچه اشارت و فرمودهآ تو باشد تجاوز نخواهم نمودن . ~~ملک هیاطله بلاد # ~~طالقان1 راکه سرحد مملکت او بود التماس کرد . فی الحال اجابت نمود و ~~بدان صورت عهد # ~~کردند و عقد مودت بستند . و ملک هیاطله لشکری جرار خونخوار با فیروز به ~~جانب عجم # ~~روانه کرد . فیروز به مداین آمد و هرمزد را بقتل آورد، و به سلطنت و ~~مملکت متمکن شد . و # ~~این واقعه در زمان قصی بن کلاب بود . # ذ کر قصی بن کلاب # و ابتداء امر قصی بن کلاب چنان بود که چون به حد بلوغ رسید از قوم خود که ~~به تهامه # ~~بودند جدا شد و به جانب حرم و مکه آمد و متوطنان حرم در آن هنگام بنی ~~خزاعه بودند . دختر PageV01P239 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0247.jpg) ### | تجارب الامم فی اخبار # ~~رئیس ایشان حلیل ابن جشیه1 به عقد نکاح آورد. و در مکه اقامت کرد . عبد ~~مناف و عبدالعزی # ~~از...2 در وجود آمد . چون فرزندانش نشو و نماکردند و مالش وافرگشت و ~~قوت و شوکتش # ~~زیادت شد گفت به توطن مکه و حرم من و قبیلهام ، از خزاعه احق و اولی ~~ایم به جهت قرابت # ~~اسمعیل بن ابراهیم پیغامبر صلوات الله وسلامه علی نبینا وعلیهما . [90 ~~- الف] و فهربن # ~~مالک که اسکندر ، ملک عرب گردانیده بود و بواسطهآ حرمت داشت خسورهاش3 ~~که رثآیس # ~~قبیله بود این داعیه در توقف میداشت . چون وفات کرد قصی قوم خود را جمع ~~کرد و مستعد # ~~حرب خزاعه شد . در وقت موسم حج پسر رئیس خلیل که خواست قایم مقام پدر ~~متولی امر # ~~حج گردد ، قصی او را مانع گشت و گفت به این شغل و منصب من از تو احقم ms201 . ~~این حکایت # ~~در میانهآ ایشان به نزاع و قتال انجامید . در حرم، خلق انبوه از فریقین ~~مقتول شدند و به حکمیت # ~~حارث بن عوف که سیدی از سادات عرب بود راضی شدند . پس حکم کرد که قصی ~~از خزاعه # ~~به حرم اولی و احق است و خزاعه باید که نقل کنند و حرم به قصی فرو ~~گذارند . و خونی که # ~~در میانه واقع شده در گذارند و از هردو طرف در آن باب مؤاخذتی نرود . ~~خزاعه هرچند بر آن # ~~صورت راضی نبودند اما چون از پیش قرار داده بودند که از حکم حارث تجاوز ~~ننمایند، # ~~تدبیری نداشتند طوعا و کرها حرم را به قصی فرو گذاشتند و خود به موضعی ~~دیگر نقل کردند # ~~و از آن روز با قصی را با قومش قریش لقب دادند . بواسطهآ اجتماع ایشان ~~به محاربهآ خزاعه ، و # ~~قریش در لغت اجتماع است . وبعضی دیگر گویند : قریش بسبب غزو و شرف و ~~منعت و غلبه ، PageV01P240 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0248.jpg) # ~~ایشان را گفتند . چه در بحر جانوری عظیم الهیکل هست که او را قریش ~~میخوانند و پادشاه # ~~دوات بحر است . و هر جانوری که در در یا باشد آن را خورد و مضرت رساند ~~. # بنی قصی حرم را در میانهآ قوم به چهارسهم مقسوم گردانید ربعی خود و ~~فرزندان # ~~زهرة بن کلاب ، و ربعی بنی تمیم بن کعب [90 - ب] و ربعی بنی مرة بن ~~غالب و ربعی # ~~بنی عدی بن کعب1 . و بنی محارب و بنی حارث و بنی خالد بن نضر کنانه به ~~ظواهر2 مکه نوزل # ~~کردند . واز آن جهت ایشان را قریش ظواهر خواندند . و بنی زید بن الحارث ~~در میانهآ بدر و # ~~وادی صغرا توطن کردند . و بنی حارث بن الصلت بن مالک بن نضربن کنانه در ~~نواحی تهامه # ~~متفرق شدند والی یومنا هذا بر آن بماندند والسلام. ### | ذکر زرعة ذینواس # زرعة ذی نواس چون ذوشنائر رابه حیلت قتل کرد وبه سلطنت متمکن شد ، ترک ms202 # ~~عبادت اوثان3 و پرستیدن اصنام نمود و به دین یهود در آمد وموجب آن صورت ~~بود که ، # ~~دریمن آتشکدهای بود و اصنامی که می پرستیدند . در آن آتشکده دربچه بود ~~و هر روز از آن # ~~میان آتشی گردنی بیرون آمدی و از آن دربچه به مقدار دو فرسخ4 روان شدی ~~و ناپدید # ~~گشتی . در این اثنا جماعتی از یهود حجاز نزد ملک رفتند و گفتند این عنق ~~که از آتش پیدا # ~~میشود شیطانی است که شما را اغوا و اضلال میکند ، اگر اجازت فرمایی ~~بیان این صورت PageV01P241 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0249.png) # ~~به حضرت تو تحقیق گردانیم . فرمود که اجازت هست . یهود با ملک سوار ~~شدند و تورات # ~~با خود بردند و چون گردن از آتشکده پیدا شد تورات میخواندند و آن گردن ~~اندک اندک # ~~باز پس می شد ، تا تمامت در آتشکده رفت و ناچیز شد ، همچنان تورات می ~~خواندند آتش # ~~در لحظه خامد1 و منطفی2 گشت . ملک چون آن حالت مشاهده کرد ، به دین ~~یهود نقل کرد . و # ~~اکثر اهل یمن موافقت نمودند ، الا طایفهای اندک از عدن و حضرموت . ملک ~~با ایشان غزا # ~~کرد و جمله را بقتل آورد و تمامت عرب را به دین یهود دعوت کرد [91 - ~~الف] هرکه قبول # ~~نمیکرد با ایشان محاربت مینمود . و در آن عصر اهل نجران نصاری بودند . ~~و ابتداء دخول # ~~ایشان در نصرانیت آن بود که از بقایای حواریون شخصی فیمون3 نام به ~~نجران رسید و در آن # ~~هنگام ایشان عابد وثن بودند مثل سایر عرب و درمیانهآ بلده نخلی طویل ~~طری4 بود و اصنام # ~~معبودهآ خود را بر آن نهاده بودند و روزهای شنبه در پای آن نخل عید ~~میکردند و آن درخت # ~~را به انواع لباس مزین می کردند و زیورها بروی میانداختند و آنعام5 ~~بسیار ذبح می کردند و # ~~شرب و شادی مینمودند . پس فیمون حواری در آن روز به ایشان آمد و آن حال ~~بدید ندا # ~~کرد که ms203 ایهاالناس شما بر طریق خطا و سبیل ضلالاید ، ترک بت پرستی کنید ~~و به دین حق # ~~یعنی ملت عیسی بن مریم که روح الله وکلمه اوست متمکن شوید . ملک نجران # ~~عبدالله بن التامر1 گفت دلیل تو بر حقیقت دین نصرانیت چیست و فیمون گفت ~~از حضرت عزت # ~~درخواست کنم که بادی بفرستد و این نخل را از زمین برکنده به دور اندازد ~~. ملک گفت دعا PageV01P242 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0250.png) # ~~کن تا صدق تو ما را معلوم شود . فیمون به گوشهای رفت و دو رکعت نماز ~~گزارد و دعاکرد . # ~~حق سبحانه و تعالی ریحی عاصف1 بفرستاد و آن نخل سه قطعه شد . بعد از آن ~~مجموع ایمان # ~~آوردند و ترک بت پرستی نمودند . خبر این حکایت به ذی نواس رسید ، ~~فرستاد و ایشان را # ~~به خلع نصرانیت و قبول یهودیت امر فرمود ایشان ابا کردند و در دین خود ~~صلب2 و راسخ # ~~بماندند . ذی نواس لشکر فرستاد تا ملک ایشان عبدالله بن التامر را (91 ~~-_ ب]ضربهای بر سر # ~~زدند و هلاک شد و وادیهای3 شهر را پرهیزم کردند و آتش افروختند و تمامت ~~اهل نجران الا # ~~معدودی قلیل در آتش انداختند و اموال و اسباب ایشان غارت کردند و در ~~سواد شهر نقبی # ~~کردند و عبدالله بن التامر را مرده بر پای بداشتند و به عمودهای محکم ~~بکردند و دست راستش # ~~بدان ضربه که سر داشت نهادند . شعبی گوید اصحاب آخدود که حضرت عزت در ~~قرآن قدیم # ~~و کتاب کریم خود ذکر ایشان فرموده اصحاب ذونواس بودند که آن حرکت با ~~اهل نجران # ~~کردند . حیث قال «قتل اصحاب الأخدود، النار ذاتالوقود» الی «والله علی ~~کل شيء شهید»4 . # و جماعتی از مسلمانان در زمان امیرالمؤمنین عمرالخطاب رضی الله عنه به ~~حفرهآ # ~~عبدالله بن التامر رسیدند و سبب آن بود که عامل نجران به حضرت ~~امیرالمؤمنین نوشت که # ~~جداری از جدران5 سور نجران بی رخنه و زلزله فجأة بغتة6 افتاده و منهدم ~~شده است ms204 . عمر # ~~رضی الله عنه جواب نوشت که چون مؤذن مسلمانان اداء اذان و شهادت کرده ~~است، آن جدار # ~~از هیبت نام با عظمت حضرت عزت و تأیید مسلمانان از جای بیفتاده ، چون ~~بر مضمون # ~~مکتوب مطلع گردد ، اساس آن حایط را چندانک مقدور بشر باشد حفر کند و ~~هرچه ظاهر PageV01P243 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0251.png) # ~~شود اخبار کند . چون قدری واکاویدند شیخی جمیل الوجه ملیح العین مانند ~~کسی که در خواب # ~~باشد دیدند موی سر و لحیهاش بر قرار و هیچ متفتت1 و ریخته نگشته و بر ~~سر زخم شمشیری # ~~داشت و به دست راست آن را محکم [92 - ب] و استوار گردانیده . چون دست ~~وی رااز # ~~جراحت دور گردانیدند فی الحال خون روان شد ، باز دستش بر آن موضع ~~نهادند خون بسته # ~~گردید . عامل آن حال به امیرالمؤمنین رفع کرد2 . فرمود که آن شخص را از ~~موضع جدار نقل # ~~کنند ، و بعد از غسل و تکفین ، نماز بر اوگزارده در موضعی مناسب مدفون ~~گردانند ، و اسقف # ~~نجران به حضرت خلافت فرستند . بر موجب فرموده بتقدیم رسانیدند . چون ~~اسقف نجران # ~~به امیرالمؤمنین پیوست از قصهآ آن مرد سئوال کرد . اسقف گفت از آباء و ~~اجداد به ما رسیده # ~~که یکی از ملوک یمن زرعه نام و ذینواس لقب با عسکر خود به مدینهآ ما ~~هجوم کرد و ملک # ~~ما عبدالله بن التامر که موحد بود و با خدا شریک نمی ساخت و ملت عیسوی ~~داشت ، به دین # ~~یهود دعوت کرد او قبول ننمود . ضربهآ شمشیری بر سر او زدند . در ساعت ~~مرده بیفتاد و # ~~تمامت قوم را جمع آورد. و در میان وادی آتشی عظیم افروخت و ایشان را در ~~آتش انداخت # ~~تا سوخته شدند . عمر رضی الله عنه گفت الحمدلله الذی هدانا للاسلام و ~~من علینا بمحمد # ~~علیه الصلوة والسلام ، واسقف را اجازه داد . # ذکر استیلای حبشه بر یمن # علماء حمیر گویند چون ذینواس آن حرکت شنیع با اهل نجران بکرد ، شخصی ms205 از # ~~اهل نجران ، ثعلبان3 نام ، بگریخت وبه خدمت قیصر روم رفت ، و صورت ~~واقعهآ نجران و PageV01P244 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0252.png) # ~~ذی نواس بیان نمود . و گفت انجیل را بسوخت و بیعه1 و کنایس برکند و ~~خراب گردانید و هرچه # ~~از موجبات هتک حرمت نصاری بود هیچ فرو نگذاشت [92 - ب] و لشگری به طلب ~~ثار و # ~~انتقام ایشان طلب کرد . قیصر گفت بلاد شما از ما بغایت دور است عساکر ~~ما بدان جانب # ~~حرکت نتواند کرد ولکن به ملک حبشه که بر دین ماست چیزی بنویسم و ~~واقعهای که در دین # ~~نصرانیت رسیده است به او نمایم و التماس کنم که تعصب دین نصاری نگاه ~~داشته با آن ملک # ~~غزاکند . دوس ثعلبان گفت : رایکم اعلی واصوب2 . پس مکتوب قیصر بستد و ~~به خدمت # ~~ملک حبشه رفت وبرسانید . چون مکتوب مطالعه فرمود از دوس ثعلبان قصه ~~سئوال کرد و # ~~گفت میخواهم که بمشافهه معلوم کنم . او تمامت حکایت تا آخر قصه بیان ~~نمود . نجاشی # ~~در غضب شد . عمزادهآ خود اریاط نام را با هفتاد هزار سوار به یمن ~~فرستاد با ساز و سلاح ، و # ~~وصیت فرمود که چون مظفر گردید هیچ فرد از افراد یهود نگذارید بلک تمامت ~~را به ضرب # ~~شمشیر آبدار به دوزخ فرستید . اریاط به سفینه از بحر عبور کرد . و چون ~~به ساحل بر آمد # ~~بفرمود تا جملگی سفاین بسوختند و ناچیز گردانیدند . تا تمامت عساکر ~~توطن نفس خود # ~~بر احدی الأمرین3 بکنند إما الظفر فهوالمراد واماالهلاک. # ذی نواس چون هجوم لشکر حبش را معلوم کرد به استقبال بیرون آمد ، و بر در ~~کنار # ~~دریای عدن به هم ملتقی شدند . اریاط جنود خود را گفت . بحر در خلف و ~~شمشیر و نیزه # ~~در پیش است ، غیر از مصابرت بر موت تدبیر و چاره نیست آنگاه روی به ~~همدیگر نهادند و # ~~مقاتلتی شدید بین الجانبین واقع شد ، عاقبت حبشه مظفر ومنصور شدند [93 ~~- الف] و # ~~ذینواس منکوب ومخذول با دوسه ms206 نفر بگریخت . حبشه عقبش تاختند . چون ~~نزدیک رسیدند از PageV01P245 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0253.png) # ~~اسب به زیر آمد و خود را در بحر غرق گردانید . و آن حال بر قتل شاهان ~~ایثار1 نمود . # اریاط با اصحاب حبشه در صنعای یمن نزول کرد و انواع انعامات و صلات و ~~صدقات # ~~اکابر یمن را ارزانی داشت و ضعفا و اوساط الناس را ملتفت نشد و محروم ~~گذاشت . مساکین از # ~~این معنی بغایت غمگین شدند و به خدمت یکی از امراء جنود نجاشی ابرهه ~~نام رفتند و # ~~شکایت کردند و عرض حال خود نمودند . ابرهه خشم کرد و با ایشان به ~~مخالفت اریاط # ~~محالفت2 نمود و اظهار عصیان کرد. اکابر و اشراف تابع اریاط گشتند و ~~سفله و اوساط الناس با # ~~ابرهه همداستان بودند . لاجرم بسی خلایق از فریقین بقتل آمد . ابرهه ~~نزد اریاط پیغام کرد که # ~~حبشه و یمن را بواسطهآ من وخود به کشتن مده . بیا ما هر دو مبارزت ~~نماییم ، هر که غالب شود # ~~متولی3 ملک شود. اریاط نیزه بر روی ابرهه زد و نشکافت. ابرهه شمشیر بر ~~سر اریاط زد بمرد # ~~و بیفتاد . آن گاه ابرهه ندا کرد که یا معشرالحبشه پرودگار ما خداست و ~~پیغامبر خدای مسیح # ~~پیغامبر ماست ، و ملک نجاشی و صورتی که میان من و اریاط واقع شد ~~بواسطهآ آن بود که # ~~تسویه میان خلایق نگاه نداشت و خدای تعالی بدان راضی نیست . تمامت ~~گفتند سمعا و طاعةآ . # ~~اوامر و نواهی تو را مطیع و منقادیم . و به حکومت مشغول شد . # چون خبر قتل اریاط ، نجاشی را معلوم شد از غضب بر خود بجوشید و گفت ابرهه # ~~بدانجا رسید که عمزادهآ مرا کشد و حال آنک او یکی از افراد حبشه است و ~~اصلی و نسبی او را # ~~نیست . به مسیح سوگند [93 - ب] یاد کرد که به پای خود سهل4 و جبل ارض ~~او را طی کنم و به # ~~دست خود ناصیه5آ او را برکنم و در ms207 کف خود خون او را بریزم و متجهز مسیر ~~یمن گشت . ابرهه PageV01P246 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0254.png) # ~~چون این حال بدانست دو انبان پرخاک کرد . یکی از تراب جبل یمن و دیگری ~~از سهل ، و # ~~پوست ناصیهآ خود را برداشت و در حقهآ عاج نهاد و حجامت کرد و قدری خون ~~بر بستوق1 کرد # ~~و بر تمامت مهر نهاد و به حضرت نجاشی فرستاد و گفت ایهاالملک بحق ~~المسیح که من رقبه2آ # ~~خود از ربقهآ طاعت و فرمانبرداری تو بیرون نیاوردهام و با تمامت اهل ~~یمن مطیع و منقادیم و # ~~قضیه اریاط [از] آن دست داد که شرایط معدلت بجا نمی آورد و در قسمت ، ~~سویه3 نگاه # ~~نمیداشت و دانستم که از سیرت و سنت تو نیست و بدان راضی نیستی ، و بدین ~~بنده # ~~رسانیدهاند که سوگند یاد فرمودهای به صفت مذکور . اکنون دو انبان خاک ~~از سهل و جبل # ~~فرستادهام . به پای مبارک آنها را بسپر و به دست شریف ناصیه مرا جز6 ~~فرمای و آن مقدار # ~~خون را بر کف کریم ریز تا سوگند واقع نشود و تو حانث5 نشوی و جان من ~~بسلامت بماند ، # ~~چه من بندهای از بندگان و عاملی از عمال درگاه توام و بر جادهآ عبودیت ~~راسخ و راسی"ام . # ~~نجاشی چون مکتوب بخواند از عقل و کفایت ابرهه عظیم متعجب شد و گفت ~~کفایت او بدین # ~~مرتبه است که من بر سریر سلطنت و ملک متمکن بی تعبی سوگند مرا راست ~~گردانید . پس او # ~~را بر ملک مقرر گردانید. او بر ملک بماند تا زمان کسری انوشروان . و ~~باقی قصهآ حبشه و بردن # ~~فیل به کعبه من بعد بیان کرده شود ان شاءالله تعالی والله اعلم واحکم . ~~[94 - الف]. # ذ کر خطبه کردن فیروز ومعدلت او # عبدالله بن المقفع روایت کند که چون فیروزبن یزدجرد بن بهرام جور بر سریر ~~سلطنت PageV01P247 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0255.png) ### | تجارب الامم فی اخبار # ~~مستقر شد ، بعد حمد و سپاس حق تعالی ، گفت گذوب ms208 را رای و تدبیر نیست ، ~~و معجب را # ~~عقل و تدبیر نیست ، و آنک بر مردم منت نهد او را حیا نیست ، و هر که ~~متلون مزاج بود او را # ~~مروت نیست . ایهاالناس بدانید که برادر ما هرمزد ظلم کرد ، و حق ما فرو ~~گذاشت، و در قتل ما # ~~ساعی شد . حق تعالی روا نداشت و شر او را کفایت کرد . بر شما باد لزوم ~~طاعت و انقیاد تا # ~~سینهآ شما در محبت ما منشرح شود ، و دل ما بر دل شما رؤوف و عطوف گردد ~~والسلام . # و در مبداء امر وی قحطی عظیم پیدا شد وهفتسال متوالیه باران نبارید . ~~آبها فرو رفت و # ~~جویها خشک شد وچشمهها وابسته گشت1 واسعار2 درغلا3 بهمرتبهآ اعلا رسید ~~وطیور درآؤکار4 و # ~~وحوش درصحاری و دواب وآنعام درمرعی هلاک گشتندو آب دجله و فرات به ~~کمال، نقصان # ~~پذیرفت. فیروز به اقطار آفاق فرمان فرستاد که خراج وجزیه و سایر کلفت5 ~~مرتفع گردانید. و هرکرا # ~~گندو جی6 یا انباری غله باشد، قوت یک ساله خود وعیال بدو گذارند و باقی ~~که فاضل ماند سعر حاضر # ~~آن را برجیران و اهل محلت قسمت کنند 7 وبراین صورتاهل غناوفقرواربابشرف ~~و ضعف مساوی باشند . # و چون فیروز بدین وتیره8 سیاست فرمود هیچ کس در آن مدت از PageV01P248 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0256.png) # ~~مجاعت1 به تنگ نیامد . و فرمود که مجموع اهل مملکت از صغیر و کبیر و ~~وضیع و شریف، # ~~امهات و ولدان جمع گشته به یک بار فریاد بر آوردند و به تضرع و تخشع و ~~زاری از حضرت # ~~باری (94 - ب] خصب و رخص2 و ادرار آمطار3 مسألت نمایند . لاجرم حق ~~سبحانه و تعالی # ~~اجابت فرمود . آبها زیاده شد و چشمهها روانه گشت و اشجار اوراق بیرون ~~کردند و زروع و # ~~ثمار نشو ونما نمودند ، و فراخی و رخصی تمام ظاهر شد . # بعد از آن فیروز مستعد حرب و غزو ترک گشت . با صد هزار سوار متوجه شد و ms209 # ~~دواوین و کتاب و وزراء و موبدان موبد که به عبارت ایشان قاضی القضات ~~است مصاحب خود # ~~گردانید . و چون به ری رسید در آن وقت مدینه نبود یک سال توقف فرمود و ~~بفرمود تا # ~~آنجایگه شهری بنا کردند و این که امروز ری میخوانندش ، رام فیروز نام ~~نهاد. و از آنجا # ~~بر جرجان شد و یک سال در آن موضع نیز اقامت کرد و مدینه بنا فرمود ~~فیروز نام4 و # ~~در آذربایجان نیز شهری ساخته بود و فادار5 فیروز اسم نهاده و در مملکت ~~خود سوخرا" نامی # ~~را خلیفه گردانیده بود . و قبل از این در بلاد سجستان از قبل فیروز ~~حاکم بود . و از جرجان به # ~~خوارزم رفت واز آب آمویه جیحون عبور کرد و بدان مناره که بهرام جور در ~~وقت قتل # ~~خاقان به جهت سرحد ساخته بود رسید آن را برکند و به بلاد ترک در رفت . ~~ملک ترک PageV01P249 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0257.png) # ~~اخشنوان1 نامی بود هجوم فیروز معلوم کرد، نزد فیروز فرستاد و از سوء ~~عاقبت غدر و غدوان # ~~انذار و تحذیر نمود و التماس فرمود که از حد جدش تجاوز نکند و نزلی و ~~هدیهای از برای # ~~وی بفرستد تا مراجعت نماید . فیروز قبول نکرد و بر معادات و مقاتلت ~~اصرار نمود و # ~~استدعای محاربت فرمود . اخشنوان حرب به تأخیر میداشت و فیروز را عظیم ~~ناخوش و # ~~مکروه می آمد . پس اخشنوان بفرمود تا بر گرد لشگرگاه خندقی [95 -الف] ~~به عرض بیست # ~~ذراع و عمق سی ذراع حفر کردند و آن را به چوب و خاشاک مسقف گردانیدند و ~~به خاک و # ~~گل مطموس کردند2 چنانچه ناپیدا شد . و چون صفوف را مستوی گردانیدند یک ~~ساعت # ~~در برابر لشکر توقف کرد و بگریخت . پس فیروز و جنودش در عقب ایشان ~~تاختند و # ~~در خندق افتادند . اخشنوان بر سر ایشان آمد و اکثر را قتل کرد . و ~~دختری از آن فیروز # ~~در غایت جمال بود و ms210 فیروز در مفارقت او صبر نمی توانست کردن ، با خود ~~آورده بود. خاقان # ~~او را و موبدان موبد را اسیر کرد ، و آنها که از جنود فیروز گریخته ~~بودند به عجم مراجعت # ~~نمودند . بعد از آن خاقان فیروز دخت را به زنی خود دعوت کرد . ممتنع شد ~~و گفت دیو با # ~~آدمی چگونه جمع شود و خاقان در غضب شد فرمود که او را قهر کنند. دختر ~~چون این معنی # ~~حس کرد خواست که خود را بقتل آورد . خاقان دست از او باز داشت . و چون ~~خبر قتل فیروز # ~~و آسر3 دخترش به سوخرا که خلیفهآ عجم بود رسید به احتشاد عساکر مشغول ~~شد و تمامت عجم # ~~بواسطهآ هلاک ملک در آن قضیه موافقت نمودند ، متوجه شد و در شهری که ~~میگذشت # ~~مردمان4 آن ولایت را مصاحب خود میگردانید . چون از آب جیحون عبور کرد ~~هزارهزار # ~~سوار جمع شده بودند در بلاد ترک توغل نمود5 . اخشنوان نیز با جماعت ~~جنود و اکابر عساکر PageV01P250 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0258.png) # ~~مستقبل شدند و کسی نزد سوخرا فرستاد که سبیل تو مانندهآ فیروز است و او ~~خود ملگ بود و # ~~تو به خذلان ونکبت سزاوارتری به این مردم که مصاحب تواند ، مغرور مشو و ~~بازگرد . # ~~سوخرا التفات نکرد اخشنوان فرستاد و از سوخرا التماس صلح کرد بر آنک ~~تمامت خزاین و # ~~دواوین و فیروزدخت و هرچه از ایشان غارت گرفته بود [95 - ب] و اسیر ~~گردانیده رد کند . # ~~سوخرا راضی شد و به مداین بازگشت . # ذکر سلطنت بلاش بن فیروز # آنگاه اکابر و اشراف ، بلاش بن فیروز رابر سریر سلطنت نشاندند . و در آن ~~وقت # ~~دوازده ساله بود و گفت شعار ملک حلم و رفق است و اصل حلم عفو و اغماض ~~است و # ~~فاضل ترین اشیا تحمل وصبر است و زینت دین وفا به عهد است . ایهاالناس ~~برخیر مساعدت # ~~کنید و بر بر و نیکوکاری معانت1 نمایید و حق همسایه بجای آورید و به ~~عهود ms211 و فاکنید تا بدان # ~~سبب سعادت وفوز و نجاح یابید . و چون در ملک استقرار یافت لهو لعب بر ~~همه چیزی ایثار # ~~و اختیار کرد و به تلذذ و تعیش مشغول شد و به زنان و معاشرت با ایشان ~~مشعوف گشت و # ~~هر کجا زنی صاحب جمال معلوم می کرد میفرستاد و در عقد نکاح می آورد تا ~~عددی بسیار و # ~~خلقی بی شمار جمع کرد . یک روز در مجلسی ذکر بنات ملوک میرفت . شخصی ~~گفت ملک # ~~هند را دختری در نهایت و غایت کمال هست . بلاش به ملک هند مکتوب نوشت و ~~فرستاد و # ~~دخترش را به تزویج طلب کرد . مشروط بر آنک او را بر تمامت مملکت حاکم و ~~فرمانروا # ~~گرداند . پدر مکتوب به دختر خواند و او را به تزویج طلب کرد و ترغیب و ~~تحریص نمود و # ~~فضل و کمال بلاش با او بیان کرد . دختر گفت اینها معلوم کردم . مرا ~~اخبار کن که قانع می شود # ~~که از زنان به یکی که در حسن و جمال و فضل و کمال و غنج و دلال2 فائق ~~باشد بر اقران ، و PageV01P251 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0259.png) # ~~میل به دیگران نمی کند یا مثل وی همچون صاحب جواهر باشد [96 - الف] ملک ~~از کیفیت # ~~ضربالمثل سثوال کرد . ### | حکایت # دختر گفت آوردهاند که ملکی در اثناء سیر ...1 از جواهر مملو بیافت و در ~~آن میان # ~~سنگ پارهای بود از تمامت فائق بود در قیمت بیشتر . بفرمود تا آن را در ~~سلکی کشیدند و # ~~هر جوهر نفیس که با او عدیل ساختندی و مقابل کردندی در جنب آن حقیر و ~~بی قیمت # ~~نمودندی و بر جمله زیاده آمدی. پدر گفت : نیکو مثلی آوردی و حکایت تو و ~~بلاش بعینه # ~~همچنین است . دختر گفت مرا به او رغبتی نیست . ملک هند کلمات دختر در ~~جواب بلاش # ~~نوشت و عذر بسیار طلبید . بلاش از این صورت عظیم به تنگ آمد و تصور کرد ~~که ms212 ملک هند # ~~تعللی ساخته مقصودش آن است که دختر ندهد . بلاش ترتیب لشکر کرد و متوجه ~~غزو ملک # ~~هند شد و این بلاش قسم نجوم2 نیکو دانستی در ساعتی که سعود در طالع او ~~به نظر تثلیث3 ناظر # ~~بودند و نحوس منصرف بودند روانه گشت . ملک هند رسول فرستاد و گفت ~~مرامعلوم نیست که # ~~تجشم4 و حرکت تو سبب چیست ، و اگر نه آن بودی که مرا همین فرزند است و ~~رغبت # ~~به زوجیت تو ندارد فی الحال او را نزد تو فرستادمی و طلب مرضات5 تو ~~نمودمی و اختیار # ~~عداوت تو نکردمی . و حال آنک معلوم نیست که ظفر که را باشد صلاح در صلح ~~است که # ~~موافق رای ملک میافتد به هرچه اشارت فرماید قبول است . و الا من از ~~محاربت خایف PageV01P252 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0260.png) # ~~نیستم وتقاعد نمی کنم ، فلان روز در فلان موضع وعدهآ قتال است . و بلاش ~~راضی نشد واز # ~~جانبین غلبه تمام جمع گشته شد . ملک هند در باب مبارزت به نفس خود با ~~بلاش با وزیر # ~~مشورت کرد. گفت (96 _ ب] ملوک را با و جود کثرت اعوان و جنود مبارزت به ~~نفس خود ، # ~~خود نیامده است ملک گفت رای من بر مبارزه است ، اگر بلاش رغبت نکند عار ~~باشد او را ، و # ~~لشکرش مضطرب شود، واگر قبول کند با پیش آید ، امیدوارم که بر او مظفر ~~گردم، چه وی # ~~تجربهآ محاربت نکرده است . بعد از آن فرستاد و التماس مبارزت نمود . ~~بلاش بیرون آمد و # ~~درهم آویختند . ملک هند او را ضربهای زد بواسطهآ حصانت جوشن و خود اثری ~~نکرد . بلاش # ~~شمشیری بر کتف هندی زد . فی الحال مرده بیفتاد و عساکرش منهزم شدند . ~~بلاش در فور # ~~به شهر تاخت و غنایم و اموال بر اصحاب خود متفرق گردانید و نزد دختر ~~فرستاد که با خاصان # ~~خود به شرف مسئول [؟] مبادرت نماید . دختر رسول را پیغام داد که امروز ~~حکم و اختیار من ms213 # ~~به دست تست و محکوم و منقاد و اسیر و کنیزک توام اکنون مرا یک التماس ~~هست که ملک تا # ~~به دارالملک و مقر سلطنت متمکن نشود رغبت مباشرت من نکند و الآ مثل من ~~و ملک آن # ~~غواص باشد ولؤلؤ . رسول بلاش از مثل سئوال کرد . ### | حکایت # دختر گفت آوردهاند که شخصی در بحر غواصی میکرد و لؤلؤ می طلبید . در آن ~~اثنا # ~~نگاه کرد در قعر بحر لؤلؤی دید که از غایت بزرگی قدری از صدف بیرون ~~آمده بود . پس # ~~غوص کرد و آن در گرانمایه را با صدف بیرون آورد و در با صدف چسبیده و ~~بیرون نمی آمد . # ~~دراستخراج آن تعجیل کرد . لاجرم شکسته و متفتت1 شد و بی قیمت گشت و در ~~جنب # ~~[97 - الف] دیگر احجار نهادند فرق نتوانست کردن و پنداشتی نه آن در بود ~~که در قعر بحر # ~~مشاهده کرده بود ، بغایت متأسف شد ، اگر صبر کردی و تعجیل ننمودی بسی ~~ثروت از بهای PageV01P253 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0261.png) # ~~آن حاصل کردی. اگر ملک در باب من تعجیل نکند و خبر حسن من که به او ~~رسیده غیر آن # ~~مشاهده کند به سبب هرگونه قضایا و زوال ملک پدر مرا از نظر بیندازد و ~~همان تأسف غواص # ~~حاصل گردد . چون به دارالملک برسم و در عز و نعمت با ملک شریک شوم و ~~اقبال به من # ~~روی آورد، حضرت ملک حاکم باشد . چون پیغام اداکرد و ضربالمثل عرضه داشت ~~نمود ، # ~~جواب داد که با و جود شعف و حرص تمام ایثار رضای تو کردم و به مصابرت ~~با پیش آمدم . # ~~بعد از آن بلاش دختر را با خود حمل کرد و به ملک عجم آمد و قصری رفیع ~~منفرد از برای او # ~~بناکرد و با خدم و خواص در آن فرود آورد و به انواع محبت و عطایا و ~~صلات از سایر نسوان # ~~او را مخصوص گردانید و هفت روز از صحبت او بیرون نیامد ms214 . از شدت محبت و ~~معاشقت # ~~آن دختر به وی التفات نمینمود و سخنان وی را جواب نمی گفت و در صدر ~~مجلس متمکن # ~~شده بود . روز هشتم بیرون آمد و با وجود محبت با فراط سبب عدم التفات و ~~خویشتن داری # ~~یک ماه بر او در نرفت و تفحص احوال و تجسس اوضاع او می کرد و تمامت ~~مایحتاجش # ~~مرتب می فرمود . چون بی عنایتی از حد اعتدال بگذشت و به تطویل انجامید ~~، رضعه1 و حاجبهآ # ~~خاص راگفت مرا کار این ملک در تعجب انداخته است [97 - ب]حال آنک او در ~~طلب من # ~~بذل نفس و جاه کرد و لشکر خود را به بلاد هند سبب من آورد و چون بر من ~~ظفر یافت از من # ~~مشغول شد نه ترک تلطف و پرسش حال و رعایت میکند که بر ملالت استدلال ~~نمایم و نه # ~~نزدیک من می آید والتفات می کند که تصور محبت کنم. برخیزید و تفحص کنید ~~که بلاش چند # ~~زن دارد و کدام نزد او عزیز تراست و نزدیکتر. حاجبه برفت و تمامت احوال ~~معلوم کرد و باز آمد و # ~~گفت تحقیق کردم چهارصد زن دارد واز مجموع مقرب تر وبردل وی شیرین تر ~~دختر سیاسی1 PageV01P254 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0262.png) # ~~از سواس جنودش . دختر هندی گفت حسن و جمالش به چه غایت است ؟ بگفت ~~تمامت زنان # ~~بلاش از این دختر خوب صورتتر است . آن گاه حاجبه را فرمود که در لحظه ~~پیش دختر # ~~سیاس رو و از من سلام و دعا و تحیت و ثنا برسان و اظهار کن که رغبت ~~مخالصت و صداقت # ~~وی دارم. حاجبه بر وفق اشاره به آن دختر شتافت و رسالت او اداکرد . ~~دختر سیاس گفت او # ~~را از من تحیت و اکرام و دعا و سلام برسان و بگوی آنچه فرمودی کفایت ~~کردم و صحبت # ~~ومجالست تو را برگزیدم. حاجبه بازگردید و خبربازرسانید ، هندیه خود را ~~به احسن تر لباسی # ~~بیاراست و به ms215 خدمت دختر سیاس شتافت . دختر آنچه وظیفهآ احترام و تقریب ~~و توقیر و # ~~ترحیب بود بجا آورد . هندیه گفت در خاطر چنین مخمر و راسخ گردانیدهام ~~که مدتالعمر در # ~~سلک خاصان خدمت منخرط گردم1 و به مواصلت و مصاحبت تو مشرف شوم [98 - ~~الف] # ~~دختر سیاس به وجهی احسن اجمل جواب کرد و به حضور وی استیناس و استبشار ~~نمود . پس # ~~هندیه بر سبیل غب2 تردد کردی و همواره در مقام طاعت و محبت عاکف3 و بر ~~جاده # ~~مخالصت و مصادقت واقف . چون مدتی بدین نمط بسر بردند ، دراین اثنا یک ~~روز گفت ای # ~~سیدهآ ما ، بدرستی که تو بغایت دل ملک در قید محبت خود آورده و جملگی ~~نسوان را # ~~در تحت فرمان خود واداشتهای مرا از سبب و موجب آن اعلام کن . دختر سیاس ~~گفت مقصود # ~~از این سئوال چیست ؟ دختر هندی گفت از جهت محبتی که با تو دارم میخواهم ~~که عقل و # ~~کفایت ترا معلوم کنم . دختر سیاس گفت از غایت انس و صحبتی که مرا با تو ~~هست آگاهی # ~~می دهم تو را از این حال صورت . حال آنک من چون ضعف بنیت و لوم4 نسب و ~~قلت جمال # ~~خود دانستم و معلوم کرد که این خصایل که دیگر نسوان ملک راست مرا نیست ~~و معاشی که با PageV01P255 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0263.png) # ~~بنات ملوک میفرماید با من نخواهد فرمود در خاطرم آمد که از طریق خدمت و ~~سبیل # ~~عبودیت درآیم و از آنچه فرماید تجاوز ننمایم و مبتغی1 مرضات او باشم و ~~هر چیز را قبل از # ~~وقت مهیاگردانم و چون در آید به بشاشت و خرمی و طلاقت وجه2 وی را تلقی ~~نمایم . چون بر # ~~این صورت معاشرت کردم مرا بر سایر زنان برگزید و به عنایت و شفقت مخصوص ~~گردانید. # ~~هندیه با خود مقرر کرد که هم بدان وضع در خدمت ملک قیام نماید و وظایف ~~تخضع و تذلل # ~~بجای آورد . پس در قصر خود ms216 رفت و جامههای فاخر در بر کرده و انواع عطر ~~و طیب بکار # ~~داشت و فرش پادشاهانه بسط کرد و بر تخت نشست و از جواری3 [98 - ب] یکی ~~به نزد دختر # ~~سیاس فرستاد و گفت وی را اخبار کن که چون از خدمتش جدا شدم اندک ~~عارضهای پیدا شده # ~~است . کنیزک برفت و رسالت اداکرد . بلاش نزد دختر سیاس بود . رقتی در ~~دلش پدید آمد و # ~~غربت و بی کسی وی را یاد آورد با دختر سیاس در باب او مشورت کرد گفت از ~~زنان تو هیچ # ~~کس این منزلت و درجت با من ندارد که هندیه ، بواسطهآ عقل وادب و فهم و ~~کفایت و درایت. # ~~وظیفه آن است که او را پرسش نمایی که غریب است و از بلاد دور مانده و ~~از ملک و سلطنت # ~~پدر خود جداگشته و از صحبت اقارب و اصدقا باز افتاده . ملک برخاست و به ~~قصر هندیه # ~~رفت . چون بر در قصر رسید دختر به استقبال بیرون آمد و وظیفهآ تواضع و ~~تخشع و تملق و # ~~تخضع و تذلل بجای آورد و پای ملک بوسه داد و دستش بگرفت و بر تخت نشاند ~~و خود # ~~برابرش وا ایستاد و اظهار فرح و سرور به قدوم ملک می نمود . پس او را ~~بر خود کشید . دختر # ~~تسلیم شد و چون التماس مباضعه4 و ملاعبه کرد به طلاقت وجه و انقیاد با ~~پیش آمد . # ~~ملک گفت آن عارضه که رسول بیان کرد کجا رفت و چه وقت زایل شد ؟ گفت ای ~~ملک کدام PageV01P256 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0264.png) # ~~متوک العرب والکبم # ~~وجع1 و چه الم سختتر از درد اشتیاق و مرارت فراق و عدم التفات و قلت ~~اهتمام تو تواند # ~~بود ؟ ملک فرمود که در ابتدای امر چرا به این لطف و مؤانست اقدام نمی ~~کردی و تو را باعث # ~~بر آن وقار خویشتنداری و ترک تملق چه بود؟ دختر گفت آن صورت بواسطه ~~اجلال و # ~~هیبت ms217 و تعظیم و توقیر تو بود . و معلوم نداشتم که بندگی حضرت را ~~پسندیده [99 - الف] # ~~ثخواهد افتاد : بیت : # زین سپس دست ما و دامن دوست %~% پس از این گوش ما و حلقهآ یار # ~~ملک گفت ای قوت جان و ای راحت روح و روان من از فضل و بها و لطف و وفا ~~و جمال و # ~~کمال تو را چیزی معلوم کردم2 که بدانها امید نداشتم و فهم نکرده بودم . ~~اکنون به گناه خود # ~~معترفم ، و از ترک مصاحبت و صبر از تو مستغفر . هر حکم که در خاطر داری ~~بفرمای و # ~~به فضل محبت و مودت من اعتماد نمای . دختر گفت مرارت مذلت و هوانی3 که ~~از حضرت # ~~ملک به من رسیده نه چنان است که به حلاوت ملاطفت وی در یک خلوت زایل ~~گردد . اول # ~~التماس آن است که ملک سه روز نزد من توقف کند . ملک مبذول فرمود ، ~~مشروط بر آنک # ~~قصهآ شکایت و حکایت نکایت4 ایام گذشته جز به ضربالمثل نگوید ، چه مبادا ~~سخن گویی و # ~~مرا به مزاج ناخوش آید و با سر خرقهآ خود روم5 . دختر گفت ایهاالملک ~~مرا هیچ نعمتی # ~~فاضل تر و هیچ دولتی بالاتر از آن نیست که حق تعالی ملک را با من بر سر ~~عنایت آورده و دل # ~~او را مایل من گردانیده و بعد از مهاجرت ، مواصلت روزی فرموده ، و بر ~~حرکات ماضی PageV01P257 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0265.png) ### | تجاربالامم فی اخبار # ~~متأسف و نادمم ، چگونه استیناف بی ادبی و سوء خلق خواهم کرد . پس ملک ~~سه روز # ~~در خدمت او توقف نمود و هر لحظه سرور و شادمانیش زیاده میگشت . در این ~~اثنا دختر را # ~~گفت اگر انقباض ما را به مباسطت بدل کنی و به حدیثی از احادیث گذشته ~~وقت ما را خوش # ~~داری از لطف محاورت وحسن مجاورت تو غریب و عجیب نباشد . هندیه گفت : ### | حکایت # آوردهاند که یکی از ملوک با خاصان [99 - ب] خدم به صید ms218 رفته بود و در پی ~~سباع # ~~و وحوش بتاخت تا از عبید1 و خاصان دور ماند به طلب بقر وحشی ، چون بر ~~بالای کوه رسید # ~~آن جانور از نظر او ناپدید گشت . ملک از اسب به زیر آمد و استراحتی کرد ~~. درختی دید که # ~~دست آدمیزاد بر او نرسیده بود ، آغصان آن در هم مجتمع شده و شاخ و برگش ~~به عیوق2 # ~~رسیده و هیچ از فروع و آغصان بر همدیگر فایق نبود و جمله بر یک نمط و ~~وتیره3 بودند . # ~~در اثناء تفرج ، ثمرهآ آن درخت که بواسطهآ کثرت اوراق پنهان بود بسبب ~~هبوب ریاح ظاهر # ~~شد ، و در چشم ملک بغایت مستطرف4 و لطیف نمود و بوی عبق5 لطیف که از آن ~~می آمد # ~~در حالت وزیدن باد به او رسید مشعوف تماشای آن شجره شد به نظاره مشغول ~~بود تا شب # ~~درآمد و هم آن جایگاه بیتوته کرد . تمامت جنود و خواص در اثر وی ~~میدوانیدند . وقت # ~~صبح به شرف بساط بوسی مشرف شدند . ملک فرمود که لحظهای توقف نمایند . ~~آن گاه # ~~درخت را به ایشان نمود و فرمود که این شجره در عالم نظیر ندارد. اگر بر ~~می کنم که در موضعی PageV01P258 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0266.png) # ~~دیگر غرس کنم ، ایمن نیستم و میاندیشم که به این واسطه از عروق وی چیزی ~~بریده شود و # ~~تلف گردد و اگر توقف نمایم و به ملاحظه و تفرج آن اشغال می کنم ، در ~~ملک خلل پیدا # ~~میشود . وزراء و حجاب و نزدیکان عرضه داشتند که فساد آن جایزتر و ~~آسانتر از فساد # ~~ملک، آن را برکن و در مقابل عین خود غرس فرمای شاید که به دولت تو سبز ~~و برومند شود ، # ~~و در میانه صلاح ملک و بقای درخت جمع کرده باشی . ملک [تیشهای] به دست ~~[100 - الف) # ~~گرفت و بر آن کوه که منبت آن شجره بود ضربهها میزد تا آن را قلع کرد و ~~محمول گردانید و # ~~با ms219 خود آورد و در نصبالعین خود بنشاند . چون آن شجره را از موضع مألوف ~~مفارقت افتاد ، # ~~اغصان او پژمرده و عروق خشک شد و حسن ثمره و طیب رایحه منتفی گشت . ملک ~~چون # ~~درخت را به آن حال دید از رعایت و آبشخوار و حمایت آن اعراض کرد و ~~خواست که آن را # ~~باز منبت اصل فرستد . چون روزی چند بگذشت و به این مکان آلیف شد1 و ~~عروق آن محکم # ~~گشت آغصان آن طری3 و اوراق آن تازه شد و حسن وجمال و غنج و دلال از سر ~~گرفت باز # ~~یاران و موکلان اندیشیدند که اگر حکایت رجوع زیب و رونق درخت با ملک ~~عرضه # ~~می داریم باز بدان مشغول و مشعوف میگردد و صلاح آن است که تقبیح حال آن ~~درخت کنیم # ~~و خاطر ملک را از میل و نگرانی آن مایل گردانیم . به حضرت ملک نمودند ~~که منبت او خوب # ~~نیست و بغایت پژمرده و بر هم ریخته است ، مصلحت آن است که آن را به ~~منبت اصلی خود # ~~فرستی . ملک چون این کلمات استماع کرد شفقت و مرحمت او را باعث شد بر ~~آنک # ~~برخاست و متوجه تفقد حال وی شد . چون نظرش بر او افتاد صدباره از آنچه ~~دیده بود # ~~در دیده زیاده دید . مسرت و بهجت افزود و سرور و شادمانی مضاعف گردانید ~~. اکنون مثل # ~~حال بنده است با حضرت ملک . بلاش برخاست و او را معانقه کرد ، در آغوش ~~گرفت و سر و # ~~چشم وی را بوسه داد و خواست که فضل او بر دختر [1000 - ب] سیاس اظهار ~~فرماید بازخود PageV01P259 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0267.png) # ~~را نگاه داشت تا مشاهده کند که در این دو روزه دیگر چه از وی ظاهر ~~میشود و مزاچش را # ~~ثباتی و افعال و حرکاتش قراری دارد . آنگاه دختر را گفت حکایت دختر ~~سیاس و غلبه و # ~~عزت وی بر من با وجود سماجت1 وجه و قبح منظر از امثال ms220 ، نظیری مناسب ~~بیان کن . ### | حکایت # دختر گفت آوردهاند که در قرون ماضیه و آحیان سالفه اسدی ضاری2 در بعضی از # ~~غیاض3 بود و بواسطهآ شدت وقوت ونجدت4 ، تمامت سباع از وی منهزم بودند ، ~~چه صید وی # ~~غیر از سباع نبودی . در اثناء جولان و تطواف5 طایفهای از سباع پیدا ~~شدند و در میان آنها # ~~کفتاری بود ، در نظرش آمد ، ساعتی در پی آن سباع شتافت و مأیوس شد . ~~بنزد کفتار آمد # ~~وگفت چگونه از من می گریزی و حال آنک تو را آن قدر نیست که طعمهآ من ~~باشی. کفتارزبان # ~~گفتار برگشاد و گفت : سایهآ بندگی حضرت سلطان سباع از آن مهیبتر است که ~~ضعفا و # ~~مساکین را در نظر وی مجال توقف و درنگ باشد ، اکنون چون عنایت شامل حال ~~خود دیدم # ~~بعد از این وظیفهآ عبودیت و خدمتکاری بتقدیم رسانم و به فضله6آ خوان و ~~نان پارهآ سفرهآ # ~~سلطان قناعت نمایم و در طلب مراضی7 تو ساعی باشم و از موجبات سخط تو ~~مجتنب گردم . # ~~شیر گفت اگر به این صورت معاش کنی هرلحظه به تو از جانب ما نوازشی و ~~نواخت بی اندازه PageV01P260 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0268.png) # ~~رسد . کفتار مدتی مدید به طریقت معاشرت و زناشوهری مصاحبت کرد . آنگاه ~~آن کفتار # ~~در بعضی از صحاری و مرعی1 ، شیربچهای دید که آن شیر که کفتار ملازم ~~اوست [101 - الف] # ~~پدر این شیربچه را کشته بود . از ضبع2 سئوال کرد که مسکن و مأوات کجاست ~~و در کجا # ~~میباشی و وجه نفقت و معیشت تو چیست ؟ کفتار گفت در خدمت آن اسد زندگانی ~~می کنم و # ~~از فضلهآ صدقات و نیم خورهآ او تناولی مینمایم و روزگار بر آن می ~~گذرانم . شیربچه گفت # ~~چگونه با تو انیس شده است و نه از جنس ویی و بغایت قبیح المنظر و دمیم ~~الوجه3 و # ~~احول العینی . گفت میان من وبندگی سلطان عقد زواج بسته شده است . شیر ~~بچه در خاطر # ~~گذرانید که بسبب ms221 جنسیت جهت زوجیت من احقم . پس به خدمت شیر آمد . و در ~~گوشهای # ~~به ادب بایستاد و از مهابت سلطنت نزدیک نتوانست شدن . اسد روی به او ~~آورد و گفت تو را # ~~داعیهآ صحبت من به یکی از دو سبب بوده یا به قوت خود اعتماد کردهای یا ~~از جهل ، ضعف # ~~من تصور کردهای . شیربچه گفت در خود قوت احساس کردهام با خود اندیشیده ~~که لایق # ~~مصاحبت تو غیر از من نیست . اسد گفت تحمل جرأت و اقدام بر آکل سباع و ~~موافقت توانی # ~~کرد ؟ شیربچه جواب داد که کمتر خدمتی از من، تتبع و مساعدت تو خواهد ~~بود ، اگر احتمال # ~~صغر سن4 و قلت تجربهآ من توانی فرمود ، اسد گفت هرکه ادراک امور به ~~تدبیر و کفایت کند # ~~احتیاج به تجربه نداشته باشد ، و هرکه محافظت ادب کند او را از علم ~~بسنده باشد . شیربچه # ~~گفت مرا از سبب موافقت و مصاحبت ضبع اعلام کن و حال آنک مخالف تست در ~~خلق و # ~~خلق. اگر تورار غبت مرافقت رفیقی است باری کسی [101 _ب] حاصل فرمای که ~~هم جنس تو باشد # ~~وقدر وجود وحق نعمت تو شناسد. اسدگفت عذرمن بواسطهآ نفرت وحوش وسباع ~~ظاهر است ، # ~~چون هیچقرین ومؤانسی مرا بدستنمی افتاد ، ضرورتشد مصاحبتضبع اختیارکردم ~~، و PageV01P261 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0269.png) # ~~همواره خواهان و مایل رفیقی مجانس و شبیهی مؤانس بودم و اگر انفراد تو ~~را معلوم داشتمی ، # ~~بی تو عیش و زندگانی بر خود حرام دانستمی . شیربچه گفت از کید ضبع غافل ~~نشاید بود و از # ~~مکر ودنائت نسبش ایمن نباید گشت . اگر رغبت مصاحبت و مباضعت1 من داری ~~او را دور باید # ~~کرد . واز قربتش اجتناب باید نمود . اسد بروفق مراداواتیان نمود و آن ~~کفتار را ازنزد خود براند . # پس هندیه روی سوی ملک آورد و گفت : آن شیر عظیم تویی و آن شیربچه منم و # ~~کفتار دختر سیاس است . ملک را آن مثل در خاطر عظیم خوش آمد و بموقع ms222 ~~افتاد و تحسین # ~~بسیار فرمود و در محبت و معاشقت افزود . و گفت در تشبیه هیچ خطا نکردی ~~و بغایت لطیف # ~~و عجیب آوردی . روز سیوم در اثنای صحبت و ملاعبه و محاوره که مشغول ~~بودند ، جاریه ای # ~~از آن دختر سیاس برایشان در رفت و شرایط ادب و وظیفهآ خاک بوسی بجای ~~آورد . پس # ~~دختر هندی را گفت سیدهات یعنی دختر سیاس میگوید بسبب دنائت اصلت به سه ~~خصلت # ~~بازگردیدی : یکی غدر ، دوم تطاول ، سیوم کفران نعمت ، و زود باشد که ~~ملک را بر تو # ~~غضبان و خشمناک گردانم و تو را ذلیل [102 - الف] و خوار ومهان2 و بی ~~اعتبار سازم . ملک # ~~با هندیه گفت حق سبحانه و تعالی معاشرت و قربت تو ، جمله نسوان را از ~~خاطر من محو کرد . # ~~و هندیه جاریه را پیغام داد که دخت سیاس را خبر کن که ملک او را و هرچه ~~در تحت تصرف # ~~اوست به من بخشیده است و بگو بازگردیدی در فحش به سه خصلت : ترک وقار ، ~~و ضعت3 ، و # ~~سوء منیت4 . وبر تومستولی شد ردائت اصل ودنائت نسب واهمالادب ، لاجرم ~~دراین ساعت # ~~به صغار مذلت و رق5 عبودیت وخشوع و استکانت1 مأخوذ ومأسور7 شدی . چون ~~PageV01P262 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0270.png) # ~~جاریه ادای رسالت نمود . جامههای فاخر از تن به در کشید1 و حلی و زیور ~~از دست و پای و # ~~گوش بیرون آورد و با خود گفت جهل نفس خود دورتر از معرفت غیر بود و ~~هرکس که # ~~به عشوه و فریب ملوک مغرور شود به مذلت و استرقاق2 گرفتار آید . پس ~~متوجه قصر هندیه # ~~گشت و در حضرت ، شرف بساط بوسی یافت و قدری دورتر رفت و بایستاد و سر ~~در پیش # ~~انداخت و هر دو دست بر سینه نهاد . هندیه گفت چه عظیم بود تجبر و تکبر ~~و عزت و قربت تو # ~~با ملک ، اکنون حال خود مشاهده میکنی؟ و هر که او را حسب و ادب نباشد ms223 ~~مآل حال وی # ~~به این صورت رسد . دختر سیاس گفت ایهاالملکه اجازه تکلم و جواب می ~~فرمایی ؟ گفت # ~~بلی ، سخن گوی و بدانک اقرب شافع3 ، مذنب6 را، صدق است و آنفع عذری، ~~اعتراف مذلت # ~~است . دختر سیاس گفت هرکه را جهل بر معرفت غالب باشد تفریط ، او را از ~~حد خود # ~~بگذراند و هر که زیاده از حق طلب کند [102 - ب] از آن نیز واماند . و ~~مرا غیر از حکم تو # ~~شفیعی نیست ، وناصری و معینی نیست جز فضل واحسان. هندیه گفت راست ، و ~~لکن کلمات # ~~رائق5 آنیق1 را برای اهل ادب رهاکن ، چه علی رغم آنفت7 خدای تعالی مرا ~~مالک تو گردانیده # ~~است . و در این ساعت ترا به فلان خادم دنی الاصل تزویج خواهم و تو را ~~بر او فضلی نیست # ~~بلکوی از تو اشرف است . دختر سیاس گفت هرکه نفس او به معالی امور معتاد ~~شده است او # ~~به آرذل وآسفل قانع و راضی نشود ، و آنک مصاحبت اشراف و اکابر کرده ~~باشد چگونه با PageV01P263 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0271.png) # ~~اصاغر وادانی1 تواند بسر برد ؟ و مرا از این کلمات ناخوش ، مقصود عفو و ~~حسن نظر تو # ~~است ، چون از این صورت ، یأس کلی حاصل شد، مرگ را بر نفس خود خوش ~~گردانیدم و بر # ~~حیات گزیدم . بعد از آن روی با ملک آورد و گفت خرمی و خوشدلی وقتی هنی2 ~~میباشد که # ~~مخافت3 غم واندوه نباشد ، خود را از این هندیه باحذر دار و پرهیزگاری ~~کن ، چه وی از # ~~قرابت و اهل رحم و هم جنس تو نیست که شفقت عصبیت ، او را بر رعایت و ~~جانبداری تو # ~~باعث باشد و نه از اهل مملکت و رعایا و خدم است که حق نعمت گزارد وادای ~~طاعت توکند ، # ~~و حال آنک پدر وی را بقتل آورده و عز و سلطنت او را به ذل و آسر بدل ~~کردهای . از کید و # ~~غدر وی ایمن باش و به لطف و ms224 جمال و حسن وکمال و غنج و دلال او فریفته ~~مشو ، چه اگر # ~~نباشد چنانک ثعلب [103 - الف] با بزرگ طیور کرد . ملک سئوال کرد که آن ~~حکایت # ~~چگونه بود؟ ### | حکایت # دختر سیاس گفت در امثال آوردهاند که شبی ثعلبی عظیم جایع1 و گرسنه شد ، # ~~در حوالی درختی مثمر بود ، بالای آن رفت که از ثمار تناولی نماید . قضا ~~را سیلی عظیم بیامد # ~~و آن شجره را از بیخ برکند و به روی آب روانه شد . ثعلب به بعضی از ~~اغصان شجره متعلق و # ~~متشبث گشت . چون صباح شد بر سر کوهی افتاد کثیرالاشجار مثمرالاغصان ، و ~~چندان طیور PageV01P264 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0272.png) # ~~بر آن اشجار ، که عدد آن ، حضرت عزت میدانست و بس . ثعلب از شکل و صورت ~~ایشان # ~~در تعجب مانده بود که رثیس طیور بر او عبور کرد و از مولد و منشأ و اصل ~~او بپرسید و گفت # ~~تو کیستی و از کجایی که با دواب ارض مشابهتی نداری . گفت جانوریام که ~~سیل از موضع # ~~خودم برداشته و بدین مکان رسانیده ، اکنون در میانهآ شما غریب افتادهام ~~و راه بازگردیدن # ~~به وطن مألوف نمیدانم . رئیس طیور سئوال کرد که هیچ صنعت و حرفتی ~~میدانی ؟ گفت # ~~بلی ، ثمره و میوه که موبر1 شده و به کمال رسیده و هنگام جلادست معلوم ~~می کنم ، و و کر3 و # ~~آشیانه جهت طیور در صیف و شتا و حمایت بیضه و فرخ6 بناکنم . رئیس گفت ~~اکنون مطلوب # ~~خود از ما یافتی . چه بیشتر اوقات ما میوههای نرسیدهآ غیر منضوج5 می ~~خوردیم ولذتی چندان # ~~نمیداد ، وگاه میبود که ثمره بر شجره میماند و از حد اعتدال می گذشت و ~~طعم آن متغیر # ~~میگشت ، و در بعضی اوقات بیهنگام باران میبارید [103 - ب] و اکثر بچگان ~~ما بتلف # ~~می آمدند و مسکنی نبود که به آن تحصن نماییم. و ظیفه آن است که نزد ما ~~توقف کنی ما با تو # ~~مواساکنیم1 و مایحتاج معاش تو ms225 مهیاگردانیم . ثعلب به خدمت آن طیور ~~مشغول شد و اقامت # ~~کرد ، و به آن شغل که قرار داده بود قیام نمود. پس ملک طیور، ثعلب را ~~شکر گفت و ثناگفت # ~~و حق گزاری خدمت وی بجای آورد . و ثعلب هرگاه که گرسنه شدی و آرزوی ~~بیضه کردی # ~~دست در سوراخ بردی و از آن مرغان یکی بیرون آوردی و خود و بچگانش ~~بخوردی و PageV01P265 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0273.png) # ~~به چنگالش حفره کردی و ریش1 و عظام2 طیر در آن مدفون گردانیدی. # چون مدتی بر این حال بگذشت اکثر طیور مفقود شدند و بقایا چندانچه تفحص # ~~مینمودند اثر ایشان نمییافتند . گفتند از آن روز باز که این دابه در ~~میان ما ظاهر گشته ، بسی از # ~~ما مفقود شدند و خبر آنها معلوم نداریم . ملک طیور گفت این سخن شما از ~~حسد میگویید و # ~~کفران نعمت میکنید حق این دابه نگهدارید و به خبث3 او مشغول مشوید . ~~ایشان گفتند اندیشه # ~~از آن است که ناگاه از وی با ملک صورت بیادبی صادر شود و ملک در میان ~~تلف شود و # ~~تدارک غیر از اراقت دم4 وی نتوان کرد ، و تو را از آن چه فایده باشد . ~~ملک به نصیحت او # ~~التفات نکرد و حمل آن برمنافست5 و حسد کرد و گفت من بهنفس خود تفتیش و ~~آزمایش # ~~این امربنمایم . چون شب شد از درخت به زیر آمد و در حجرات طیور مکین1 ~~کرد . روباه # ~~بر در سوراخ رفت تا وظیفهآ هر شبینه بجای آورد . دست دراز کرد و ملک ~~طیور را بیرون # ~~آورد و فریاد بر آورد که مرا مرغان نصیحت میکردند و قبول نمی کردم . ~~ثعلب گفت من # ~~حماقت تو بدین مرتبه نمیدانستم که به نفس خود امتحان خواهی کرد. رثآیس ~~طیور گفت مرا رها # ~~کن تا در مرسوم و معیشت تو زیادت گردانم. ثعلب گفت دردین ما چنان است ~~که چون بر کسی # ~~ظفر یابیم از دست ما خلاص نشود . او را ms226 نیز با دیگران ملحق گردانید و ~~به دوزخ فرستاد . # اکنون تو نیز ای بلاش از مکر و غدر این هندیه غافل مباش . مبادا به حیل و ~~تدابیر تو را # ~~هلاک گرداند و بغیر از کشتن او چارهای و تدبیری نباشد . هندیه گفت آن ~~طیور ملک خود را # ~~نصیحت کردند و شفقت نمودند ، ولکن نظر تو در این سخن دشمنی ملک است ، و ~~آنک PageV01P266 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0274.png) # ~~موک العرب والعجم # ~~میخواهی که او را از ذوق ولذت بازداری ، و تو را منافست و حسد و بغضاء ~~و بد اصلی # ~~براین داشته است و چشم زن به چهارمرد روشن میگردد و قوهآ عین وی از این ~~رجال اربعه # ~~می باشد : پدر و برادر و ولی و شوهر . و فاضل ترین زنان آن است که رضای ~~شوهر را بر آن # ~~سه دیگر اختیار کند1 و مقدم دارد . فکیف کسی را که پدر و برادر و ولی ~~فوت شده باشد و # ~~همین یک شوهر باقی مانده باشد و مثل حال تو در ردائت اصل و دنائت همت و ~~خبث و فساد # ~~نیت حکایت غراب است وحمامه. ### | حکایت # هندیه گفت: روایت کنند که در روزگار ماضی غرابی بود با مطبخ یکی از ملوک ~~انس # ~~گرفته و طباخان وی را امان داده بودند و رها کرده که از فضلهآ ذبایح ~~تناولی کند [104 - ب] # ~~در این اثنا از برای ملک روزی طعامی خوب پخته و مهیاکرده بودند ، و در ~~موضعی محکم # ~~گردانیده. بعد لحظهای که طلب نمودند نیافتند. گمان بردند که غراب از ~~قلت وفا و لوم اصل او # ~~را برده باشد . او را از مطبخ مطرود گردانیدند و گفتند ما را با این ~~کلاغ چه آشنایی است ، و # ~~حال آن که مجموع جانوران از وی متنفرند ، و از آوازش تصور فراق2 آحباب ~~می نمایند . # ~~آن گاه غراب شکایت حال خود به نزد حمامه برد که صدیقهآ وی بود و به رأی ~~و مشورت او # ~~وثوقی تمام ms227 داشت ، و ماجرا و قصهآ غصهآ خود بیان نمود . کبوتر گفت مرا ~~بر آن مطبخ رسان تا # ~~آن موضع را مشاهده کنم ، و از برای تو حیلتی سازم . غراب و حمامه ~~باتفاق به بالای مطبخ # ~~آمدند . کبو تر گفت به منقارت در این زمین سوراخی کن تا در روم و احوال ~~آن به تو آورم . # ~~چون سوراخ کرد ، حمامه به مطبخ رفت . طباخان از قدوم وی شادیها نمودند ~~و حسن خلق و # ~~صفای لون و طیب غذاء حمامه ایشان را عجب آمد . خازن مطبخ موضعی از برای ~~توطن او PageV01P267 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0275.png) ### | تجارب الامم فی اخبار # ~~تعیین کرد و نزل و مأ کول مهیا ساخت . غراب گفت : وعده چنین کرده بودی؟ ~~کبوتر جواب # ~~داد که اگر از این مطاعم و مآکل چیزی برای تو بیرون آورم ، منع حظ خود ~~کرده باشم ، # ~~چه این طباخان غدر و مکر و قلت وفا بعهد و قبح صورت ولوم سیرت و سوء ~~جوار تو را # ~~معلوم کردهاند . و این حکایت مثل من و تو است . # دختر سیاس گفت هرکه [غیر] ذوی الفضل بر خود ایثار1 کند مستوجب زجر و ~~تهدید و # ~~طرد و تبعید گردد [105 - الف] و اکرام خبیث دنی از سوء آداب است ، و ~~مرتو را آگاه # ~~می گردانم و تحذیر میکنم که از این زن به تو مکروهی نرسد. چنانک عصفور ~~را از حدأت2 . # ~~ملک از آن حکایت سئوال کرد . ### | حکایت # دختر سیاس گفت : آوردهاند که عصفوری مصاحب قنبره بود ، و از یکدیگر جدا # ~~نمیشدند و با دیگری الفت نمی گرفتند . در اثناء آنک عصفور3 دانه می چید ~~حداتی دید # ~~بر مرداری نشسته ، عصفور گفت : ویحک مدتالعمر سر بر زمین داری تا کجا ~~مرداری # ~~به چنگ آری یا جانوری از خود کوچکتر را مضرت رسانی . دوستی تو را ~~اعتباری نیست . # ~~گفت ای عصفور به چه حجت بر من تفوق و مفاخرت مینمایی ؟ گفت به علت ~~مصاحبی که # ~~مرا بر گزیده است به ms228 مودت و محبت باز پیش آمده و متابعت من می نماید . ~~حدات پرسید رفیق # ~~تو کیست ؟ گفت قنبرهای است در فلان موضع . حدأت بر در سوراخ او رفت و ~~گفت # ~~ایهاالقنبره تو را به مصاحبی با قوت تراز عصفور احتیاج است . اگر رغبت ~~داری با تو شرایط # ~~مرافقت بجای آورم و صیدی که مرا باشد با تو مناصفه کنم . قنبره در باب ~~مصاحبت حدأت با PageV01P268 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0276.png) # ~~عصفور مشورت کرد . گفت اگر با او رفیق شوی غیر مضرت نبینی و ندامت هیچ ~~سود نکند . # ~~قنبره گفت چنین نباشد . و روزی چند با او آلیف شد و از فضلهآ صید حدأت ~~تناولی میکرد و # ~~در این اثنا روزی حدات گرسنه بود و هیچ صید نیافت از غدری که در حیلت ~~او بود ، اندیشید # ~~که این قنبره از جنس من نیست که بر او رحمت کنم و دابهآ بزرگ [105 - ب] ~~نیست که از او # ~~ترسم و به وفا معروف نیستم . او را در زیر چنگال آورد ، چندانچه فریاد ~~کرد مفید نیامد و # ~~بکشت و بخورد . این حکایت مثل تو است که مرا بفریفتی و رغبت مواصلت من ~~کردی و نزد # ~~من تضرع کردی تا بر تو رحمت کردم . # هندیه گفت ویحک ، مثل من به هر چه با تو کند ، مقصودش امان نفس و درک ~~حاجت # ~~باشد . دخترسیاس گفت به حسن وفا با من شرکت نتوانی کرد و رعایت حق بجای ~~آوردن . # ~~هندیه گفت اگر با تو مشارکت کنم به دست خود ، خود را هلاک کرده باشم ، ~~و در عشق و هوا # ~~شرکت نمی گنجد . دیگر ضربالمثل و حکایات میاور که جوابت نخواهم گفت . ~~بعد از آن # ~~دختر سیاس قدری سم در دهان انداخت فی الحال بمرد . بلاش نیز بعد از چند ~~روز وفات # ~~کرد . و مدت ملک و سلطنت او چهار سال بود . # ذکر سلطنت قبادبن فیروز # چون بلاش وفات یافت سوخرا1 به خدمت قبادبن فیروز رفت . او در سن # ~~دوازده ms229 سالگی بود ، دستش بگرفت و بر تخت نشاند و تاجش بر سر نهاد . ~~قباد گفت : افضل # ~~سلاطین آن است که به کبر و عجب مخالط نشود ، و بهترین سخا آن است که به ~~ریا و سشمعه2 # ~~مشوب نباشد . آنگاه سوخرا به تدبیر ملک قیام نمود و مراسم سیاست بجای ~~آورد و خلایق # ~~متوجه او شدند . و خلایق بر قباد التفاتی نمی کردند . قباد بعد از پنج ~~سال چون کارش بنهایت PageV01P269 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0277.png) # ~~رسید ، شاپوربن مهران [106 - الف ] را طلب کرد . چون به شرف بساط بوسی ~~مشرف گشت ، # ~~قباد حکایت سوخرا با او در میان نهاد و از استبداد رای و قلت التفات او ~~شکایت فرمود . # ~~شاپور کمندی درگردن سوخرا انداخت و از مجلس بیرون برد و سه روز محبوس ~~گردانید # ~~روز چهارم او را بقتل آورد1 و شاپور قایم مقام او شد و هیچ کار بی ~~اجازه قباد به فیصل # ~~نرساندی. چون ده سال از ملک قباد بگذشت، شخصی از فسا2 به خدمت او آمد . ~~مزدک نام و # ~~دعوی پیغامبری نمود و او را به دین خود دعوت کرد . قباد مزخرفات او را ~~استماع می کرد و # ~~به او نمی گروید و اعتقادی نمیبست . اکابر عجم تصور کردند که قباد ~~بهدین مزدک خواهد # ~~در آمد . جمع شدند و او را از سلطنت خلع کردند و محبوس گردانیدند و صد ~~کس بر او موکل # ~~گردانیدند و جاماسببن فیروز را پادشاهی دادند . پس خواهر قباد در حبس ~~رفت . موکلان او # ~~را از دخول منع کردند . خواهر قباد در غایت خوش شکلی بود . او را وعده ~~داد که به هرچه # ~~خاطر تو کشد مخالفت ننمایم . موکل در طمع افتاد واو رادر حبس گذاشت ویک ~~شبانروز نزد # ~~قباد توقف کرد . پس قباد را در میان بساطی پیچید و بر دوش غلام محمول ~~گردانید و بیرون # ~~آورد . موکل سئوال کرد که چه چیز است گفت فراش است که دیشب بر آن ~~استراحت کردم # ~~آن را ms230 می برم که پاک گردانم و خود نیز غسلی بکنم و تطییب و تنظیفی بجای ~~آورم و به خدمت # ~~تو شتابم والتماس تو مبذول دارم . موکل مصدق داشت . خواهر ، قباد را ~~روزی چند پنهان # ~~داشت تا از تفحص و طلب بازایستادند [106 - ب] بعد از آن با پنج نفر از ~~خواص خود3 # ~~به شب از مداین بیرون شد و متوجه به ملک هیاطله گشت . PageV01P270 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0278.png) # روز پنهان میشد و شب راه میکرد . چون به اصفهان1 رسید ، در خانهآ پیرمردی ~~نزول # ~~فرمود که دختری صاحب جمال داشت قباد مایل او شد . یکی از مصاحبان ~~فرستاد و او را بزنی # ~~خواست. آن شخص نزد پدر دختر شد، گفت بزرگ و پیشوای ما رغبت نکاح دختر ~~تو دارد و # ~~مصلحت در این است . پیر گفت بزرگ شما چه کس است و قصهآ او چیست؟ گفت ~~مرا رخصت # ~~اخبار نیست ، این مقدار می گویم که صلاح در تزویج است . پدر راضی شد و ~~عقد دختر با قباد # ~~ببست و دختر را به خدمت قباد فرستاد و گفت دختر را بودیعت به تو ~~میسپارم . قباد سه روز # ~~توقف فرمود و انگشتری خود که فص2 آن یاقوت احمر بود به دختر داد و با ~~آن پنج نفر # ~~به خدمت ملک هیاطله رفت و ملتمس خود بیان نمود . ملک هیاطله اجابت کرد ~~مشروط # ~~برآنکه طالقان را بر او فروگذاشت کند . و بیست هزار سوار با او متوجه ~~گردانید و هم به آن راه # ~~که رفته بود باز گردید. بجهت تفقد حال دختر چون به اصفهان رسید هم بر ~~آن پیر نزول فرمود # ~~و احوال دختر پرسید گفتند پسری در غایت لطف آورده است . فرمود که او را ~~و پسر را # ~~بیاوردند و چون معلوم پیر شد که قباد ملک است بغایت فرحان شد . و قباد ~~از اهل اصفهان # ~~اصل ونسب پیر سئوال کرد . گفتند اشرف اکابر است . قباد را خوش آمد و به ~~فرزند دلبند # ~~شادمانه ms231 شد . و زن را مصاحب خود به مداین آورد اهل عجم از خلع [107 - ~~الف] وی نادم # ~~شده بودند استقبال کردند و عذر خواستند . قباد عفو فرمود و با برادران ~~صلح کرد و # ~~بر سریر سلطنت متمکن شد ، و عساکر ملک هیاطله را به انواع عطایا مخصوص ~~گردانید و # ~~روانه داشت . بعداز آن با صدهزار سوار به غزوجزیره رفت واز تصرف روم ~~اخراج کرد. ودر میانهآ # ~~فارس واهواز مدینهای بنا کرد و «آمد قباد»3 نام نهاد. و او را ده ~~پسربود و بواسطهآ آداب رجولیت PageV01P271 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0279.png) # ~~و حکمت وعلوم که کسری انوشیروان را بود او را از همه برگزیده . وخواص ~~ملوک عجم ، # ~~علم و حلم وکظم غیظ و عفو و صدق و وفا و شجاعت و سخا بود، و در کسری ~~این صفات # ~~پسندیده جمع بود . و قباد روزی به صید رفت و کسری را فرمود که مصاحب ~~باشد ، تا فروسیت # ~~و رمی او را نظر فرماید . خود آهویی صید کرد و کسری را فرمود که در عقب ~~گوسفندی بتازد # ~~او خوبتر از پدر بینداخت . قباد واهل عجم از مهارت کسری تعجب نمودند و ~~آفرین و # ~~تحسین کردند ، و فرمود که وضع صید انداختن کسری را مصور سازند ، و با ~~مجموع اکابر # ~~به خانهآ کسری آمد و به عشرت مشغول شد و گفت ای پسر بر ما واجب است که ~~طاعت حق # ~~تعالی بجای آوریم و طبیعتهای بد را از نفس خود قلع کنیم و بر عادات ~~حسنه مواظبت نماییم # ~~و با مردم عوام به محبت باز پیش آییم، چه از فقهای خود استماع کردهایم ~~که محبت خلایق از # ~~موجبات شکر است و در طلب رضای حق تعالی اجتهاد نماییم ، دیگر بدان که ~~ملوک را ثواب # ~~و شکر بر سه خصلت است . حسن مؤاتات مردمان واستماع کلام ایشان و عفو و ~~اغماض # ~~بر خطایای ایشان . [107 - ب ]کسری گفت ای پدر عنایت نمودی و شفقت ~~فرمودی و نصایح # ~~تو ms232 را به حسن قبول تلقی نمودم. قباد گفت حق تعالی توفیق هدایت فرستاد1 ~~و رعایا را رأفت و # ~~مرحمت تو روزی گرداناد . و بعد از آن قباد سه تن از ندمای کسری که صدق ~~دیانت ایشان # ~~معلوم داشت و از سیرت و طریقهآ کسری سئوال فرمود گفتند ما هیچ ~~ناپسندیده در او مشاهده # ~~نکردهایم ، مگر این که در حق مردم بدگمان است . قباد را این حکایت ~~ناخوش آمد و کسری # ~~را گفت : وظیفه آنک تهمت و بدگمانی را ترک کنی. انوشروان گفت برحسب ~~فرموده بتقدیم # ~~رسانم . چون چهل سال از مدت سلطنت قباد بگذشت و وفاتش نزدیک رسید ، ~~عهدنامه # ~~به جهت کسری انو شروان بنوشت و به قاضیالقضات سپرد و گفت هرگاه از ~~اولاد من شخصی # ~~متولی امر سلطنت گردد این عهدنامه به حضور جمع بر او خوانی . عهدنامه : ~~بسم الله # ~~ولی الرحمه : هذا ما عهد علیه قبادبن فیروز الی ابنه کسری ، در حالتی ~~که وی را به سلطنت PageV01P272 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0280.png) # ~~اصطفا کرد و از برای امور مملکت اختیار فرمود و گفت طاعت حق تعالی بجای ~~آور چه # ~~تقوای خدای تعالی شرفی نامی و محمدتی1 باقی است . تقوی را مقدمهآ امور ~~خود گردان تا # ~~در رأیت فسادی بازدید نشود و از خطرات و عثرات2 مصون مانی، و بدان ای ~~پسر که استقبال3 # ~~امور عماد حذر است وصحت رای هلاک ظفر ، و مشورت با علماء استخراج خیر ~~رای را # ~~قرارده قبل ازعزم، وعزم کن قبل از جزم، و تدبیر کن قبل از هجوم و ~~احتشاد کن و مستعد باش # ~~قبل از قدوم ، چه مغلوب [108 - الف] آنکس است که وی را مشورت نیست . ~~والله الموفق # ~~برشده و سداده4 . و از برای تو ای پسر جمع کردم دراین نصیحت فروع فطن5 ~~و نظر ، ومتانت # ~~رویت6 و فکر ، وحمایت عقل متصرف حیل ، و مستعمل مکاید . پس به تمام نعم ~~الله واثق شو # ~~و عهد من با فراغ عقل وصحت ذهن و استجماع فهم ms233 تدبر کن ، و در مناهج ~~استقامت سلوک # ~~نمای و حضرت عزت را بر تو میگذارم و تو را به وی می سپارم پس قباد وفات ~~یافت. # ذکر سلطنت کسری انوشروان # بعد از آن موبدان موبد و وزیر ، عهدنامه بیرون آوردند و ارباب مناصب و ~~اصحاب # ~~مراتب و جمهور خلایق را جمع کردند و بر کسری خواندند . او برخاست و عجم ~~را خطبه کرد # ~~و بسان آب چشمه آب از چشمش روان شد . گفت ایهاالناس بدرستی که هیچ ~~مصیبتی عامه را # ~~از آن بتر نیست و هیچ وحشتی کافهآ خلایق را از آن اشد نه از فقد کسی که ~~فقدان او موجب # ~~زوال عدل است وفوت ملکی صالح که رأفت و رحمت او آزموده باشند و نصفت و ~~معدلت PageV01P273 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0281.png) # ~~او مشاهده کرده و همچون پدری شفیق و برادری صدیق با ایشان معاش نموده . ~~و عالمیان را # ~~معلوم است که پدر من قباد شما را چگونه در ظل رأفت و رحمت خود میپرورید ~~و # ~~نظر عنایت و حسن اهتمام در بارهآ شما تا به چه غایت داشت [108 - ب] و ~~طالب مراضی1 # ~~آفریدگار بود و اکنون بر نیکوتر سیرتی وفات نمود . اکنون در بارهآ من ~~امید میدارید تا # ~~حق تعالی مرا توفیق رفیق گرداند ، که تتبع سنن و اقتفای3 اثر وی نمایم ~~. بمنه وکرمه . # و مرا در خاطر چنان است که بدین امر خطیر و شغل شریف چنانچه حق آن باشد ~~قیام # ~~نمایم . و در حسن سیاست و بسط عدل ، شرایط اجتهاد بتقدیم رسانم وارباب ~~دین واصحاب # ~~یقین را موقر و محترم دارم و هرآنچه فرمایند به سمع طاعت اصغا نمایم و ~~اقوال ایشان را # ~~مصدق دارم و عمال و حکام و لایات را مادام که بر سر عدالت باشند به ~~انواع مراتب و مناصب # ~~و اصناف تکالیف و عطایا مخصوص گردانم، و با رعیت حسن عنایت و خفض جناح3 ~~و عفو # ~~جرایم بجای آوریم الا باکسی که مستوجب عقوبت ms234 باشد . رای من در معیشت با ~~شما این است # ~~که بیان کردم و بر شما باد که به طاعت و انقیاد حق تعالی متمکن باشد ~~والسلام، پس آن سه ندیم # ~~یا نه؟ ایشان وظیفهآ ثنا و تحیت بجای آوردند و گفتند الحمدلله که از آن ~~عیب هیچ اثر نمانده # ~~است . کسری فرمود که حوائج بیان کنید. هرچه رفع کردند4 و التماس ~~نمودند، مبذول فرمود و # ~~ممضی و مجری5 داشت و همگی همت و جملگی نهمت بر طلب مزدک مصروف داشت و # ~~تمامت مریدان و معتقدان وی را بقتل آورد و بدین سبب از اقتفای سیرت او ~~دست بازداشتند . # ~~عاقبت الامر به انواع حیل مزدک را بچنگ آورد و قتل کرد . و به جهت [109 ~~- الف] نظام PageV01P274 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0282.png) # ~~ملک و سلطنت و دوام دولت ، مملکت را به چهارقسم گردانید و چهارشخص بر ~~ان ممالگ # ~~سلطان ساخت ، وبعی خراسان بود و سجستان و ربعی دیگر اصفهان و اعمال ~~جبال و # ~~آذربایجان، و ربعی فارس وهمدان وکرمان ، و ربعی دیگر بابل و عراق . و ~~لشکری جرار # ~~به جانب طخارستان و کابلستان فرستاد تا آن بلاد را از تصرف ملک هیاطله ~~مستخلص # ~~گردانیدند . صول1 نامی که ملک هیاطله بود ، چون وصول عسکر معلوم کرد به ~~نفس خود # ~~حرکت نمود . امیرجیش فرستاد و انوشروان را از توجه ملک به نفس خود ~~اعلام کرد . # ~~انوشروان غلبهآ تمام به إمداد ایشان روانه گردید و مقاتلتی عظیم کردند ~~و خلقی انبوه از هیاطله # ~~اسیر کردند و به خدمت کسری فرستادند . فرمود تا شهری بر وضع مدینهآ ~~ایشان بناکردند و # ~~هرکس در خانهای که مشابه خانهآ خودش بود نازل گردانیدند ، و قوم خزر که ~~ارمنیه و # ~~آذربایجان را غارت کرده بودند و عاصی شده ، طایفهای از جنود به محاربت ~~ایشان فرستاد تا # ~~ایشان را مستاصل کردند و حایطی2 سد صفت میان ارمنیه و خزر ساختند و ~~امیری با # ~~دواز ده هزار مرد مقاتل بر آن سد موکل گردانیدند ms235 و آن را بابالابواب ~~میخوانند . و در زمان # ~~انوشروان به عراق شغال بسیار بلاحساب ظاهر شدند ، خلایق تعجب کردند ، ~~انوشروان # ~~قاضی القضات را طلب کرد و از موجب ظهور آن جانوران سثوال فرمود. گفت در ~~کتب اولین # ~~مطالعه کردهام که چون در بلدی از بلاد جور بر عدل غالب شود سباع فراآن ~~موضع روند . # ~~آن گاه انوشروان [109 - ب] جاسوس به اطراف فرستاد که سیرت عمال و حکام ~~ولایات را # ~~پنهانی معلوم کنند و در بندگی او عرضه دارند . بازگردیدند. حال هریک ~~علی حده سثوال # ~~فرمود . هرکه مستو جب قتل بود بکشت و آنک مستحق صرف3 بود معزول گردانید ~~و ضبط # ~~ممالک به نفس مبارک فرمود . PageV01P275 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0283.png) ### | تجارب الامم فی اخبار # ذ کر عبدمناف بن قصی # شعبی روایت کند عبدمناف بن قصی درزمان قبادبن فیروز بود، و در عصر خود به ~~جود و # ~~سخا و عهد و وفا و کمال نججدت1 و سیاست شهرهآ آفاق و مشارالیه اطراف ~~بود و چون اعراب # ~~بر او وفود کردندی2 در خدمت او محبت ملوک بجای آوردندی . و خبر سطیح و ~~شق کاهن # ~~به او رسانیده بودند . رغبت دیدار ایشان نمود . با طایفهای ازسادات و ~~اشراف قریش نزد ایشان # ~~رفت و ابتدا به سطیح کرد . چون به او رسید شمشیری هندی و نیزهآ رومی به ~~او تحفه داد . # ~~چنانچه او را خبر نبود ، سطیح سرسوی عبد مناف برد و گفت سوگند به عالم ~~سر و غافر زلت و # ~~خطیه که تویی صاحب هدیه خنجر هندیه وقنات3 رومیه، و تویی خیرالبریه6 به ~~اصول و فروع # ~~نقیه ، و افعال شریفهآ سنیه5 . بعد از آن عبدمناف گفت ما اهل بلدهآ ~~مبارکه ایم نزد تو آمده تا # ~~بازگشت و مآل آعقاب و آنسال ما را خبر کنی . سطیح گفت سوگند یاد میکنم ~~به خدای علی که # ~~البته مبعوث شود از شما در این زودی نبی ماجد ا[نیکوکار] وفی ، [هرکس] ~~مشایع و تابع او # ~~است2، بهره مند حظی ms236 ، ومخالف و مقیت ، شقی . و در میانهآ هر دوکتف ~~[خالی] همچون درقه # ~~نعامه7 ، اوست صاحب سلامه و مبعوث شود از تهامه [110 - الف] و متابعت ~~او کنند مجموع PageV01P276 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0284.png) # ~~یمن از اهل صنعا وعدن، بواسطهآ او کم شود فتن و به وجود او سازگار گردد ~~عطن1، و خلع کند # ~~صنم ووثن، و بیرون آید درماه صفر از اشراف قبیلهآ مضر ، حق تعالی ملازم ~~او گرداند و فتح # ~~و ظفر و ابه او] استسقاکنند مطر و به هدایت او خلاص شوند کافهآ بشر از ~~دخول جهنم و سقر # ~~با او صحبت کنند خیار عرب واز او استماع کنند احادیث عجب ، و بر او ~~ظاهر شود گنوز # ~~ذهب2 . پس گفتند یا سطیح عزتی باقی و شرفی نامی بیان کردی . بفرمای که ~~از ماها کدام یک # ~~در وجود آید. سطیح گفت قسم به محقف آحقاف3 و مؤلف آلاف که این شخص ~~نباشد الآاز # ~~اولاد عبد مناف و در این نیست خلاف ، به واحد صمد که با او نیست شریک ~~هیچ احد و ذات # ~~او باقی است تا ابدالابد که زود باشد که بیرون آید از این بلد واهدا ~~کند بر سبیل رشاد و سدد و # ~~تا آخر زمان باقی ماند در اولاد معد . # بعد از آن بیرون آمدند و به خدمت شق رفتند هم به آن وضع که از سطیح سئوال ~~کرده # ~~بودند از او نیز سئوال کردند . شق گفت سوگند یاد می کنم به خداوند جلیل ~~که البته مبعوث # ~~گردد عما قلیل از شما رسولی که او را نیست عدیل ، او خلق را دعوت کند ~~به ملت ابراهیم # ~~خلیل به رمح مهید4 وسیف صقیل ، ظاهر گرداند توحید و ایما ن ، و باطل ~~گرداند عبادت # ~~آوثان5، و نیند یشد الآ از واحد منان . و در وقت ولادت او خامد شود ~~تمامت نیران2 و منقضی PageV01P277 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0285.png) # ~~شود مملکت و سلطنت [به] بنی عدنان، و چون وفات کند آن پیر ، خلیفهآ وی ~~شود ms237 شیخی نقی # ~~و بعد از وی بری [110 - ب] و فی1، و خالص ماند دین پاک زکی از برای ~~واحد فرد علی2 ، و # ~~بعد از عادل فاش شود میان ایشان تشاجر و متفرق گردد عساکر ، مسلط شوند ~~از بنی عبدشمس # ~~ملوک صاحب دم مسفوک3 ، وکشته شوند اخیار و غالب آیند اشرار ، و خراب ~~شود بلاد و # ~~دیار و بعد از آن بازدید4 آورد بس عجایبی واحد قهار . چون آن کلمات ~~استماع کردند روانه # ~~شدند و به مقام اصل بازگردیدند . و در آن نزدیک عبدمناف وفات یافت و ~~هاشم پسرش # ~~خلیفه او گشت و منشأ او در آخر ملک قباد بود . # وهاشم مردی صاحب جمال بهی المنظر5 ، محسن مفضال بود . اسم او عمرو1 ولقبش # ~~هاشم و از اول سال تا آخر به جمع کردن ابل مشغول بودی . چون موسم حج ~~رسیدی آنها را # ~~ذبح کردی و اطعام حاج نمودی و منادی کردی و خلایق را به غذا و عشا ~~خواندی و هرچه از # ~~طعام مردم زیادت و فاضل آمدی از برای طعمهآ سباع و طیور کردی. ### | حکایت # دعبل7 خزاعی گوید شخصی از بنی اسد که هاشم را دیده بود مرا حکایت کرد که ~~من PageV01P278 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0286.png) # ~~عاشق عقیله1ای از عقایل عرب بودم و در طلب وی رکب صعب و ذلول3 و جبل ~~میشدم . # ~~در این اثنا به مکه رسیدم، از غایت خستگی به استراحت مشغول شدم. چون ~~بیدار گشتم قبهای # ~~چند شامی دیدم بر پای کرده و نطعها همیانداخته ، شتران نحر میکنند و ~~منادیان آواز # ~~می کنند که [یا] وفدالله3 بیایید به غدا4 ، و هرکه غذا آورده است ~~بستاند به عشا5 . چون # ~~این صورت دیدم نزد هاشم رفتم دیدم بر نهالی نشسته و بر طرف یمین [111 - ~~الف] تکیه # ~~کرده و دستاری سیاه بر سر و حوالی او چند نفر از مشایخ قاعد گشته و هیچ ~~یک را قدرت # ~~تکلم نه و غلامان وکنیزکان به آورد و برد طعام مشغول . و ms238 مرا أحبار ~~یهود مبعث پیغامبر # ~~آخرالزمان اخبار کرده بودند و گفته که وقت خروج او نزدیک است . تصور ~~است که # ~~این شخص پیغامبر آخرالزمان است، گفتم السلام علیک یا رسول الله، بر من ~~بانگ زد و گفت # ~~من رسول و پیغامبر نیستم . ازآن مشایخ سثوال کردم کهاین شخص چه نام ~~دارد ؟ گفتند # ~~ابوفضله هاشم بن عبدمناف . گفتم بزرگ مردی است . و هاشم شبی در خواب ~~دید که درختی # ~~عظیم از ظهر1 وی بیرون آمده بود و سرشاخههایش به آسمان رسیده و بر هر ~~شاخی چندان # ~~مردم آویخته که در حد و عد نمی آید و هرکه به آن متعلق میشد به آسمان ~~بالا میرفت. چون PageV01P279 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0287.png) # ~~بیدار شد قوم خود را حکایت کرد ، گفتند از اولاد تو کسی پیدا خواهد شد ~~که ذکر وی # ~~به مشارق و مغارب برسد و مردم به دین وی متمسک شوند . و هاشم از تمامت ~~ملوک در باب # ~~قوم خود عهدنامه ستده بود خصوص از نجاشی ملک حبشه ، چه محل تجارت قریش ~~بلاد # ~~حبشه بود و به یمن رفته در آن وقت که ابرهة بن الأشرم بود که فیل به ~~مکه آورد و از وی التماس # ~~عهدنامه کرده و او نیز مبذول داشته . و بلاد شام ملک جبلة بن الایهم ~~الغسانی بود و از وی نیز # ~~عهدنامه ستده . پس قریش از سر رفاهیت خاطر به تجارت مشغول شدند و بسی ~~مکاسب و # ~~مرابح حاصل کردند . و مالی وافر ایشان را جمع شد و بر جملهآ عرب و عجم ~~مفضل گشتند . # ~~بعد از آن هاشم در زمان کسری وفات کرد و پسرش عبدالمطلب به ریاست [111 ~~- ب] و # ~~سیادت قیام نمود و عبدالمطلب را اسم شیبة الحمد بود به جهت جود و سخا و ~~ثنا و شکر که # ~~مردم او را می گفتند1 والسلام. # ذکر سلطنت ابوهه بن الأشرم # و چون مملکت یمن به ابرهة بن الاشرم قرار گرفت و در مال ، قارون روزگار ~~گشت ms239 # ~~به جهت نجاشی تحفهای فرستاد از جزع دوسر2 و سیوف یمانی و دیگر متاعات ، ~~و چون # ~~موسم حج رسیدی اهل یمن را دیدی که به جمع بیرون شدندی، در خاطرش آمد که ~~بیعهای3 # ~~در صنعا بسازد ، که موضع حج اهل یمن باشد و احتیاج نباشد که به سفری ~~بعید روند . پس # ~~بفرمود تا از رخام4 سفید و زر سرخ و عاج در میانهآ صنعا بیعهای ساختند ~~و حایط و جدر5 آن را PageV01P280 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0288.png) # ~~به انواع جواهر مفصص1 گردانیدند و در آنجا درهآ یتیمهای2 نصب فرمود که ~~در شب مانند # ~~سراج می تابید . پس فرمود تا ندا کردند در ممالک هر که را رغبت حج باشد ~~بیاید و زیارت # ~~این بیعه کند . عرب را این معنی عظیم در غضب آورد . شخصی از خثعم3 در ~~شب رفت و میان # ~~آن بیعه حدث کرد4 و مجموع دیوارها را ملطخ5 گردانید . چون بامداد شد ~~حفظهآ بیعه آن # ~~نجاست را مشاهده کردند . خبر به ابرهه آوردند . گفتند این کار قریش است ~~بواسطهآ تعصب # ~~خانهای که عرب حج آن میکنند . ابرهه سوگند خورد به حق مسیح ، که خانهآ ~~کعبه را خراب # ~~گردانم و برگنم تا حج خاص بر این بیعه بماند و در آن وقت از تجار قریش ~~، هشام بن المغیرة1 با # ~~جمعی دیگر در صنعاء یمن بودند . ابرهه ایشان را طلبید و گفت نه من شما ~~را اجازهآ تجارت # ~~دادم و گفتم که شما را محافظت و اکرام نمایند ؟ گفتند بلی همچنین است . ~~گفت [112 - الف] # ~~پس شما را چه بر آن داشت که بیعهای که از برای ملک نجاشی بناکردهام ~~بفرستید تا در آن # ~~حدث کنند ؟ ایشان سوگند یاد کردند که ما را علمی و وقوفی نیست. ابرهه ~~گفت تصور کردم # ~~که از برای تعصب کعبه این فعل کرده آید . اکنون باید که دیگر به آن ~~خانه حج نکنید و # ~~بهاین بیعه آیید . هاشم گفت در آن خانه سباع و وحوش و طیور ms240 با همدیگر ~~جمع میشوند و # ~~متعرض یکدیگر نمی گردند ، ما هیچ خانه را بر آن اختیار نکنیم . ابرهه ~~گفت به عیسی سوگند # ~~خوردهام که آن خانه را خراب گردانم و سنگهایش از هم جداکنم . هاشم گفت ~~ایهاالملک # ~~غیر از تو بسی از ملوک این هوس کردند و به جایی نرسید ، چه آن خانه را ~~خداوندی هست # ~~که از وی دفع و منع میکند ، تو دانی و آن خانه . پس ابرهه بفرمود تااز ~~عساکرش چهل هزار PageV01P281 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0289.png) ### | تجارب الامم فی اخبار # ~~بیرون آمدند و پسر خود یکسوم1 رابریمن خلیفه گردانید و سی هزار سوار ~~نزد او گذاشت . و # ~~خود متوجه مکه گشت ذانفر2 ملک همدان و نفیل بن عمرو3 سید خثعم را [اسیر ~~کرد] ذانفر و # ~~نفیل با خود اندیشیدند که ما را این عار و شنار4 بس که این سپاه بدبخت ~~بر سر بیت الحرام بریم # ~~تا آن را خراب کند. تدبیر آن است که آنرا اول به طایف بریم تا با ثقیف ~~محاربه کند و از مکه # ~~مشغول گردد . پس راه طایف گرفتند . اهل طایف غافل بودند که ناگاه لشکر ~~بر ایشان تاخت # ~~ابومسعود ثقفی5 که سید آن طایفه بود با نفری چند استقبال کردند و گفتند ~~ایهاالملک # ~~این طریق این خانه نیست که تو قصد آن داری . ابرهه ذانفر و نفیل را گفت ~~چرا مرا به این راه # ~~آوردید ؟ گفتند [112 - ب] ایهاالملک این قوم دشمنان تو بودند ، ~~اندیشیدیم که ایشان را # ~~خلف نتوان گذاشت . ابتدا بر ایشان کردیم تا چون فارغ شویم ، متوجه خانه ~~گردیم . ایشان را # ~~تصدیق کرد ، و آن روز در طایف بود . ابومسعود وظیفهآ نزل بجای آورد و ~~به جانب مکه روان # ~~گشتند . چون به حد حرم رسیدند فرود آمدند و اسودبن مسعود1 را که ~~امیرالامرا بود با # ~~صد هزار سوار فرستاد تا سوائم7 و غنایم و ابل و آغنام عرب را غارت کرد ~~. و درمیان آن ناقه # ~~دویست از آن عبدالمطلببود اوبرخاست ms241 و به معسکر8 حبشه آمد وحال ذانفر ~~ونفیل که با ایشان # ~~آشنایی داشتند سئوال کرد، برخیمه ایشان وی رادلالت کردند . چون به ~~ایشان رسید گفت به خدمت PageV01P282 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0290.png) # ~~ملک روید و بگو پید که دویست ناقه مرا ردکند. گفتندمارا زهره از ~~کجاباشد و حال آنک در دست # ~~وی اسیریم و معلوم نداریم که ما را چه وقت کشد و مآل حال به کجاکشد ، ~~اما برخیز تا نزدیک # ~~سایس فیل1 رویم که او حاجت تو رواکند . باتفاق به خدمت سایس فیل رفتند ~~، که این شخص # ~~عبدالمطلب است ، سید عرب که بر سر کوهها مردم را إطعام میکند و هرچه ~~فاضل میماند # ~~به سباع و وحوش و طیور می گذارد ، و به خدمت تو آمده است که دویست ناقه ~~از آن او # ~~بغارت آوردهاند ، التماس میکند که رد کنند . سایس فیل به نزد ابرهه رفت ~~، خبر عبدالمطلب # ~~و التماس او بیان کرد . ابرهه به ادخال عبدالمطلب امر فرمود . چون در ~~رفت ، ابرهه بر سریری # ~~آبنوسی مفصص به جواهر در زیر قبه نطعی یمنی نشسته بود ، چون جمال [113 ~~- الف] و # ~~زیب عبدالمطلب را بدید از تخت به زیر آمد . عبدالمطلب بعد از ادای تحیت ~~یادشاهانه ، # ~~حاجت خود ادا نمود . ابرهه گفت : شرف و فضل تو در میانه به ما رسیده ~~است ، التماس را # ~~مبذول داشتم . اما اگر درخواست میکردی که بازگردم و این خانه که شرف تو ~~و آبا و اجداد # ~~تو در آن است خراب نکنم قبول میکردم . عبدالمطلب گفت ایها الملک این ~~خانه را # ~~خداوندی هست که هر که خواست که خراب کند نگذاشته مانع شده است. و زود ~~باشد که تو را # ~~نیز منع کند . ابرهه گفت شما پندارید که من به این خانه نتوانم رسید . ~~عبدالمطلب گفت : تو # ~~دانی و خانه . آن گاه عبدالمطلب شتران را بستد و به مکه آمد . و اشراف ~~قریش جمع شدند و # ~~گفتند برخیزید تا مالی چند نزد ابرهه بریم و درخواست ms242 کنیم که مکه را ~~خراب نگرداند . # ~~عبدالمطلب گفت چه خواهید برد که نزد او مقداری داشته باشد با وجود آن ~~ملک و عظمت که # ~~او راست . شما رها کنید که ایشان قطعا به مکه در نتوانند آمد. پس ~~عبدالمطلب با قومی چند از # ~~سادات به کوه ابوقبیس برآمدند وباقی اهل مکه بگریختند . پس ابرهه مستعد ~~حرب شد و فیل # ~~را پیش داشت و به زبان حبشه فیل را محمود نام بود، مانند جبلی . چون به ~~نزدیک حرم رسید، # ~~بهزانودر آمدو بخسبید و چندانچه اورا ضربههازدند به حرم در نرفت و ~~برخاست و روی به جانبی PageV01P283 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0291.png) # ~~دیگر روان شدی. عبدالمطلب و اصحابش آن حال مشاهده می کردند و سبب توقف ~~معلومنداشتند . # ~~چون شب هنگام شد مرغان بسیار از کبوتر کوچکتر از جانب بحر [113 - ب] ~~متوجه # ~~لشکرگاه شدند و هریک از آن مرغان سه سنگ با خود داشتندی یکی بر منقار و ~~دو بر پایها. # ~~تمامت بر بالای سر ایشان صف بستند و آن سنگها بر ایشان انداختند . حق ~~سبحانه و تعالی # ~~بادی عظیم فرستاد تا آن سنگها را شدت و قوت زیاد گردانید . و بر هر که ~~از آن سنگ # ~~میرسید از زیرش بیرون میرفت و بی توقف جان به خازن دوزخ می سپردند . و ~~چون شب # ~~تاریک شد و عبدالمطلب حال ایشان معلوم نکرد ، بامداد شخصی فرستاد ، باز ~~گردید و گفت # ~~تمامت مردهاند و برجای سرد شده . پس عبدالمطلب با جماعت تاختن کردند و ~~به غنایم # ~~مبادرت نمودند . پس از آن تمامت قریش را اعلام کردند و مجموع اموال را ~~غارت کردند . و # ~~از آن روز باز قریش درنظر عرب موقرگشتند . وایشان را اهل الله نام ~~کردند . و در آن سال محمد # ~~مصطفی علیه افضل الصلوات واکمل التحیات وبه مبارکی وطالع سعد در وجود ~~آمد، وبیست سال # ~~از سلطنت انو شروان گذشته بود . شبی درخوابدیدی که برخود بلرزیدی و ~~خوابش نماندی . چون # ~~بامداد شد بزرگ مرزبانان بر ms243 او در رفت و گفت آتش آتشکده خامد شد و عمال ~~قم و کاشان # ~~مکتوب فرستادند که بحیرهآ کاشان خشک شد . رعب انوشروان زیادت گشت . و ~~هم در آن # ~~شب هشت کنگره از شرفات ایوان ساقط شده بود ، از خوف بیدار شد و بفرمود ~~تا معبران جمع # ~~کردند و از تعبیر خواب پرسید . همه عاجز ماندند . به خدمت نعمان بن ~~المنذر فرستاد # ~~114 - الف] که از معبران کسی معتبر به حضرت ما فرست . عبدالمسیح ~~عمروابن نفیله1 را که # ~~سیصد و چند سال عمر داشت بفرستاد و کسری صورت حال با وی بگفت . او نیز ~~از تعبیر # ~~عاجز شد و گفت از اخوال من شخصی سطیح نام در شام2 هست که اعلم کهنهآ ~~روزگار است . PageV01P284 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0292.png) # ~~اگر فرمائی بروم و تعبیر معلوم کنم و به حضرت آیم . کسری فرمود برو و ~~زود مراجعت کن . # ~~عبدالمسیح نزد سطیح رفت و او را مریض یافت . با وی سخن گفت جواب نداد ~~بعد از لحظهای # ~~چشم باز کرد و گفت یا عبدالمسیح آمدی نزد سطیح که هست صاحب ضریح ، ترا ~~فرستاده # ~~است ملک ساسان از برای لرزیدن ایوان و سقوط شرفات ثمان1 و خمود نیران و ~~نضوب2 # ~~بحیرهآ کاشان. عبدالمسیح گفت ای خال اکنون تعبیر چیست؟ گفت این علامات ~~مولد پیغامبر # ~~آخرالزمان از بنی عدنان ، مبعوث شود در خیر آوان3 به نبوت و برهان ، و ~~پرستیدن رحمان و # ~~رعب شیطان4 ، و فاش شود آذان و خامد شود نیران، ای عبدالمسیح بگو با ~~ابن فافکان5 که چون # ~~ملک شوند نسوان، آزرمی دخت و توران، منتظر باشید که به شما رسد ذل و ~~هوان، و بعد از # ~~تو متونی ملک شوند ملوک و ملکات به عدد شرفات ثمان . آنگاه عبدالمسیح ~~به حضرت # ~~انوشروان آمد، آنچه سطیح گفته بود بیان کرد. کسری گفت تا هشت کس ~~پادشاهی کنند مدتی # ~~مدید خواهد بود ، و حال از آنک چهار از ایشان در دو سال منقضی شدند و ~~رفتند ms244 . ### | حکایت # شعبی گوید : در این هنگام در میانهآ قریش قحطی عظیم پیدا شد [114 - ب] و ~~آبهاکم # ~~گشت و چشمهها خشک شد . رقیقة2 از فرزندان عبدالمطلب شبی درخواب بود ~~آوازی شنید # ~~که یا معشرالقریش پیغامبر آخرالزمان در میانهآ شما مبعوث خواهد شد، وقت ~~خروج او است با # ~~مردی طویل عظیم اهبت که اشرف باشد بگویید تا با نفری چند جامههای پاک ~~پوشیده و طیب PageV01P285 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0293.png) # ~~بسیار بکار داشته بر کوه ابوقبیس رود و دعاکند تا حق تعالی باران فرستد ~~. چون بیدار شد # ~~خواب را بیان کرد ، گفتند این چنین شخص شیبة الحمد است یعنی عبدالمطلب ~~، با جمعی از # ~~اکابر قریش غسل کردند و جامههای پاک در پوشیدند و طیب بکار داشتند و به ~~کوه ابوقبیس # ~~رفتند . عبدالمطلب سرسوی آسمان کرد وگفت : اللهم کاشف الکربة انت عالم ~~غیر معلم ، # ~~جواد غیر مبخل، اللهم وهولاء عبادک و اماؤک بعرصات حرمک یشکون الیک ~~سنیهم التی # ~~تأکلت الظلف وآبادت الخف، فاسمعن اللهم امطرن علینا غیثا مریعا مغدقا1 ~~. # ~~و قوم آمین می گفتند . هنوز از دعا فارغ نشده بودند که باران باریدن ~~گرفت و آبها روان شد . # ~~قریش با عبدالمطلب توسل کردند و در این باب شعرا شعرها گفتند و شادیها ~~نمودند . # ذکر سلطنت سیف ذی یزن # شعبی گوید چون ابرهه بن الاشرم با جنود در حرم هلاک کردند ، یکسوم پسرش ~~که # ~~در یمن خلیفه بود قایم مقام شد و سالی چند پادشاهی کرد ، وفات یافت . ~~مسروق برادرش # ~~سلطان شد . چون اهالی یمن دیدند که ملک حبشه بایر مانده [ه11 - الف] و ~~به میراث # ~~می گیرند به خدمت سیف ذییزن آمدند ، و نسب وی به ذینواس صاحب نجران ~~میرسید ، # ~~گفتند تو سید زادهآ مایی . وظیفه آنک ساز و برگ تو راست کنیم و از ملوک ~~استمداد نمای و با # ~~حبشه مقاتلت کن چه سطیح کاهن و شق در کتب خود دیدهاند که هلاک حبشه به ~~دست تو # ~~خواهد بود . سیف قبول کرد و نزد ms245 نعمان بن المنذر شد و قصهآ حال خود ~~بگفت . نعمان او را PageV01P286 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0294.png) # ~~گفت توقف کن که چون به حضرت انوشروان روم تو را با خود ببرم و مدد طلب ~~کنم . سیف # ~~مصاحب نعمان به خدمت کسری رفت و نعمان بعد از استجازه سیف را به اندرون ~~برد و قصهآ # ~~حال خود بگفت . کسری فرمود هرچند بلاد شما دور است و چندان نفع و ضری ~~در آن نیست، # ~~اما توقف کن تا درکار تو نظری کنم. آنگاه وزرا راجمع کرده و گفت در باب ~~امداد این جوان # ~~عرب مکروب1 که به امیدی روی بدین درگاه آورده چه میگویند؟ رئیس الوزرا ~~گفت # ~~ایهاالملک در حبس تو بسی کس هستند که مستوجب قتلاند ایشان را اطلاق ~~کنند و ساز و # ~~سلاح داده با سیف روانه گردانند . اگر ظفر یافتند ملکی دیگر تو را ~~زیادت شد و اگر کشته # ~~شوند خود مستحق آنند . کسری فرمود تا محبوسان را تعداد کردند ششصد مرد ~~بودند . ایشان # ~~را بیرون آورده و هرزبن محان2 که عمر وی به صد سال رسیده بود و او را ~~امین لشگر گردانیده # ~~با سیف روان کرد. ایشان به أبله رفتند و به کشتی نشستند و به عدن آمدند ~~. لشکر نزول کردند و # ~~خندقی گرداگرد خود حفرکردند و هرز [115 - ب] گفت اکنون به بلاد تو ~~رسیدیم بفرست و # ~~قومت را خبر کن . سیف تمامت اهالی یمن را از قدوم خود اخبار کرد . ~~طایفهای انبوه بر او # ~~جمع شدند ، چنانک بیست هزار گشتند . مسروق بن ابرهه با سی هزار سوار بر ~~سر ایشان آمد # ~~چون مقابل شدند و صفها تسویه کردند ، هرز سیف را گفت ملک ایشان به من ~~نمای . گفت # ~~آنکه بر فیل سوار است و تاج بر سر دارد و یک دانه یاقوت از تاج بر جبین ~~او افتاده است و # ~~هرزگفت از ضعف بصرنیک او را نمیبینم اما سرخی یاقوت به چشم در می آید . ~~پس از ساعتی ms246 # ~~سثوال کرد که ملک ایشان همچنان بر فیل است؟ گفتند براسب سوارشده است . ~~یک لحظه دیگر # ~~توقف کرد بازسثوال کرد. گفتند این زمان بارگیرش استریاست . وهرزگفت این ~~تغییرها موجب # ~~ذل سیاهان است. آن گاهنشانی دردست گرفت و گفتاین تیربه اومیاندازم، ~~اگراصحابش از یمین PageV01P287 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0295.png) ### | تجارب الامم فی احبار # ~~و یسار دور شدند معلوم کنید که او را کشتهام و الا تیر خطا است . کمان ~~را به زه کرد ، و هیچ # ~~کس کمان او را نمی توانست خوبتر گردانیدن. و دست در جعبه کرد و تیری بر ~~آورد و نام زن1 # ~~بر آن نوشته بود و سیومین نیز همین سبیل ، با خود اندیشید که معین آن ~~است، بر کمان نهاد ، بر # ~~مسروق آمد واز قفاش بیرون رفت . فی الحال مرده بیفتاد وعساکر مضطرب ~~شدند . سیف # ~~ذی یزن را اخبار کردند ، در لشکر منادی کردند ، جمله به یک دفعه حمله ~~کردند . [116 - # ~~الفحبشه منهزم شدند بسیاری از ایشان بقتل آوردند ، و سیف ذویزن به صنعا ~~رفتند و # ~~سرشکسته نخواهم کردن . بفرمود تا دیوارها منهدم کردند و دخول نمودند ، ~~و جنود را در # ~~اطراف ونواحی یمن روانه گردانیدند ، و وصیت فرمود که هر سیاه که ببینند ~~بقتل آورند . و # ~~فتحنامه به حضرت کسری نوشتند. کسری جواب فرستاد که ازاصل و نسب سیف ~~سثوال کن، اگر از # ~~اهل بیت ملک است، سلطنت به او گذار وخود متوجه ما شو والا گردنش بزن ~~خود والی ملک باش. # ~~چون مکتوب رسید و هرز آن حال سیف سثوال کرد. گفتند از فرزندان ذی نواس ~~الملک است # ~~که نجران را خراب کرد و حبشه ملک از دست وی بیرون آوردند چون این سخن ~~بشنید ملک # ~~به او تسلیم کرد و به حضرت کسری شتافت. کسری او را به انواع عنایات ~~مخصوص گردانید . # ~~سیف بر سریر سلطنت متمکن شد . الا شرذمه4آ قلیله از حبشه که اسیر شدند ~~بقایا تمام بکشتند. PageV01P288 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0296.png) # رفتن اشراف قریش به تهنیت رجوع ms247 ملک به خدمت سیف # بعد از آن اشراف و اکابر قریش به خدمت سیف آمدند به تهنیت رجوع ملک ، و ~~ایشان # ~~پنج تن2 بودند ، عبدالمطلببن ها شم ، امیة بن عبدشمس ، عبدالله بن ~~جذعان و خویلدبن اسد و # ~~وهببن عبد مناف . چون به صنعا رسیدند ، بر در قصر سیف رفتند و بعد از ~~استجازه # ~~به خدمتش رفتند . بر تختی از زر نشسته بود [116 - ب] و در حوالی او ~~ابناء ملوک حمیر و # ~~اشراف یمن بر سریر فضه ، آنگاه کرسیهای زر از برای ایشان نهادند و جمله ~~را بنشاندند . و # ~~عبدالمطلب بر پای ایستاده بود و بعد از شرایط ادب اجازت تکلم خواست. ~~سیف گفت اگر از # ~~آنهایی که قابلیت تکلم در حضرت ملوک داری، اجازت است . عبدالمطلب گفت ~~حق تعالی # ~~مرا محلی رفیع و مکانی منیع ارزانی فرموده است و به زمینی نشو و نما ~~داده که آرومه2آ مجد و # ~~جرثومه3آ شرف بوده است . پس تو ای ملک ربیع4 عرب شدهای که بدان التجا ~~نمایند و بندگان # ~~اهل حرم خدا و بندگان بیتاللهاند و وفود بر حضرت جهت تهنیت بوده است و ~~بسبب رجوع # ~~ملک ، نه بوسیلهآ حاجتی . سیف سئوال کرد که تو از قریشی؟ عبدالمطلب گفت ~~بلی . آن گاه # ~~سیف فرمود مرحبا و اهلا و ناقة و رحلا و مناخا سهلا . استماع کلام خطیب ~~شمانمودم و فضل # ~~شما را بشناختم ، چندانچه اقامت کنند وظیفهآ توقیر و احترام و تکریم ~~بجای آورده ، هنگام # ~~تطرف ، شرایط حق جوار وضیافت تقدیم کنم . باز از عبدالمطلب سثآوال کرد ~~که از میانهآ # ~~قریش تو کدامی ؟ گفت عبدالمطلببن هاشم . سیف عذر بسیار طلبید و فرمود ~~که من ترا # ~~خواستم و مقصود از این مجلس تو بودی . پس فرمود تا ایشان را در منازل ~~رحیب فرود PageV01P289 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0297.png) ### | تجارب الامم فی اخبار # ~~آوردند آنچه از اکرام ضیف1 بود نگاه داشتند . یک ماه گذشت که دیگر به ~~خدمت ملک # ~~برسیدند . آن گاه عبدالمطلب را طلب داشت و ms248 گفت سری به تو خواهم سپرد که ~~تا غایت با هیچ # ~~آفریده افشای آن ننمودهام ، [117 - الف]که آن سر نزد تو مصون و محفوظ ~~باشد تا آن گاه # ~~که حق سبحانه و تعالی انجاز2 وعدهآ خود بفرماید . عبدالمطلب گفت از ~~هرچه اشارهآ تو باشد # ~~تجاوز ننمایم. سیف گفت در کتب سابقه که از برای ...3 خبری عظیم و خطری ~~جسیم که فضل # ~~حیات و شرف ممات عرب عامه4 و قوم تو خاصه در آن باشد مییابم . ~~عبدالمطلب گفت # ~~چیزی فرمودی که اگرنه هیبت سلطنت حجاب راه شدی التماس زیادتی سرور به ~~کثرت بیان # ~~آن نمودمی . سیف گفت پیغامبری است که از عقب تو پیدا شود . اسم او محمد ~~و احمد باشد . # ~~این زمان وقت ولادت او است . یا خود مولود شود یا شده است . پدر و ~~مادرش وفات کنند و # ~~او هنوز طفل باشد . جد و عمش تربیت کنند و بپرورانند . حق تعالی وی را ~~مبعوث گرداند # ~~بر کافهآ خلایق ، و او را بسی مهاجر و انصار باشد . اولیاش منصور و ~~آعداش مقهور گردند . # ~~در وقت ولادتش آتشها جمله منطفی شوند و مردمان به عبادت و احد منان در ~~آیند و ترک کفر # ~~و طغیان گیرند و شکسته گردانند اصنام و اوثان ، قول او فصل5 و حکمش عدل ~~باشد . # ~~به معروف امر فرماید و خود بدان اتیان6 ، و از منکر نهی کند و خود از ~~آن اجتناب نماید . # ~~عبدالمطلب گفت «علا کقبک و طال عمرک»7اگرزیاده ایضاحی بفرمایی مزید ~~آیادی8 گردد . PageV01P290 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0298.png) # ~~سیف فرمود به حق کعبهآ معظمه منزله که تو جد آن پیغامبری بی ریب و شک . ~~عبدالمطلب سر # ~~به سجدهآ شکر خدای تعالی نهاد . سیف گفت این سر بود که با تو گفتم . ~~عبدالمطلب گفت بلی # ~~ایهاالملک [117 - ب] پسری داشتم محبوب و مطبوع ، کریمهای از قوم خود ~~برای وی # ~~به زوجیت خواستم . پسری از او در وجود آمد محمد و احمد نام کردم . پدر ~~و مادرش # ~~بزودی ms249 وفات نمودند و من و عمش متکفل تربیت او شدیم . سیف گفت والله که ~~اوست پیغامبر # ~~آخرالزمان . از یهود او را بپرهیز و برحذر دار که وی را عظیم دشمناند ~~«و آن یجعل الله لهم # ~~علیه سبیلا»1 و اگرنه آن بودی که معلوم کردهام که مرا وفات قبل از مبعث ~~وی خواهد بود ، با # ~~خیل و رجال و آحمال و اثقال خود به مدینهآ پثرب رفتمی و آنجا دارالملک ~~وطنگاه خود # ~~ساختمی ، چه در کتب موقوف به2 یافتم که استحکام کار او در مدینهآ یثرب ~~خواهد بود ، و # ~~انصار وی اهل یثرب باشند . و من میخواهم که برسد به نهایات و غایات، و ~~مدفوع گردد از او # ~~آفات و عاهات3 و الا صفت و قصهآ وی با عرب اظهار کردمی تا در پی مکیدت ~~وی بروندی. # ~~اکنون رخصت است که به اوطان خود بازگردید. آنگاه فرمود تا هریک را از ~~قریش ده برده و # ~~دویستشتر ودهرطل زربدهند، وعبدالمطلب را به قدارمجموع، وفرمود که چون ~~محمد بزرگتر # ~~شود وساله4 ، نزد من آی واخبار حالش کن . قبول نمود و وداع ملک کردند و ~~به مکه بازگشتند. # عبدالمطلب گفت اصحاب را ، به اکرامی که ملک مرا نمود و بشارتی که مرا داد ~~که # ~~بدان سبب عز و شرافت من تا قیامت باقی خواهد بود . گفتند چه چیز است ؟ ~~عبدالمطلب گفت # ~~بعد ازاین معلوم کنید . چون هفت سال از ملک سیف بگذشت برقاعده معهودیک ~~روز برسبیل PageV01P291 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0299.png) # ~~تنزه1 وتصید [118 - الف] سوار شد و قریب صدنفر از حبشه که بندگان خود ~~گردانیده بود # ~~اجازت داده حربهها در دست گیرند و پیاده در رکاب همایون دوند . از پس و ~~پیش روانه بدان # ~~حربهها روی بدو آوردند و پاره پاره کردند . چون خبر قتل سیف ذی یزن به ~~حضرت # ~~کسری رسانیدند و باز وهرز را به یمن فرستاد و فرمود که هیچ یک از حبشه ~~و سیاهان باقی # ~~نگذارند و تمامت را به زخم شمشیر ms250 آبدار هلاک گردانند والسلام. # ذکر غزوشام و خروج انوشزاد در اهواز # عبدالله بن مقفع گوید که کسری بعد از آنک سی سال در کامرانی بماند، هوس ~~غزو شام # ~~نمود با لشکری جرار بدان جانب شتافت و آن بلاد فتح کرد . و باعث بر آن ~~حرکت آن بود که # ~~میانهآ کسری و قیصر صداقت ومودت مؤکد بود. چون جبله بن الایهم الغسانی2 ~~که ملک شام بود # ~~شب هنگامی بر سر نعمان بن المنذر شتافت و جمعی کثیر از عساکر وی بقتل ~~آورد و ابل و خیل # ~~تمامت را غارت کرد و به شام مراجعت نمود ، کسری فرستاد و قیصر را از ~~تعدی جبله اعلام # ~~کرد و فرمود که کشتگان را قصاص کند و غارات را رد فرماید و الانقض عهد ~~و قطع مصالح از # ~~جانب وی است . قیصر بدان التفات نکرد و جواب نفرمود . کسری با صدهزار ~~سوار به شام و # ~~جزیره رفت . اهالی مدینهآ رها3 از وی متحصن شدند . به محاربت آن را فتح ~~کرد و مدینهآ حلب # ~~و انطا کیه و حمص و حما4 و دمشق و ایلیا5 را در تحت تصرف خود آورد و ~~اهالی انطا کیه را PageV01P292 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0300.png) # ~~ملوک العرب والعجم # ~~سبی کرد1 و اسیر گرفت و با خود [118 - ب] به عراق آورد . و انطا کیه از ~~اعاظم بلاد شام بود # ~~بفرمود تا بر جانب مداین شهری بر مثال انطا کیه از شوارع و آسواق و ~~قصور و دور2 بناکردند # ~~چنانک اطراف اربعهاش یک فرسخ بود و سبایا3 رابر آن متوطن گردانیدند . ~~هیچ یک از خانهآ # ~~خود تا بدان فرق نتوانستند کردن . پس فرمود تا ارزاق و معایش ایشان ~~مقرر گردانیدند ، و قباد # ~~نامی از نصارای جندی شاپور برایشان موکل گردانید . بعد از آن قیصر به ~~سرحد شام آمد # ~~به محاربت کسری. رسل و رسایل بین الجانبین آمدوشد نمودند و مصالح بر آن ~~افتاد که قیصر # ~~هر سال باجی به خدمت کسری فرستد و شام ms251 بر قرار سابق داخل روم باشد . ~~انوشروان بجهت # ~~ترک بغی راضی شد و شروین4 نامی را روانه گردانید که حمل باج از نزد ~~قیصر به خدمت # ~~کسری کند . انوشروان چون از شام مراجعت فرمود او را مرضی طاری شد5 . در ~~راه روزی # ~~چند در مدینه اردن2 توقف فرمود . # و او را پسری بود انوشزاد نام ، مادرش نصرانیه بود . کسری او را به خلع ~~نصرانیت و # ~~قبول مجوسیت دعوت کرد ، رغبت ننمود . کسری را ناخوش آمد . او را از ~~مداین اخراج کرده # ~~به جندی شاپور فرستاد و در عداد طایفهآ گناهکاران محبوس گردانید ، و ~~مادرش خود از # ~~جندی شاپور بود . چون خبر مرض کسری به انو شزاد رسید . برخاست و قید را ~~مکسور کرد و # ~~خود با تمامت محبوسان بیرون آمد و به مجموع نصاری کس فرستاد . و از ~~وفات پدرش اعلام # ~~کرد . و گفت قیصربه من رسول فرستاده که به ضبط ملک قیام نمایم . تمامت ~~نصاری PageV01P293 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0301.png) # ~~119 - الف] با وی متفق شدند و منضم گشتند . مرازبه1 و اساورهآ اهواز ~~نیز متابعت نمودند تا # ~~قریب سی هزار با وی مجتمع شدند . خلیفهآ کسری در مداین مکتوب به حضرت ~~انوشروان # ~~نوشت و ازبغی و طغیان انوشزاد اعلام کرد . کسری جواب نوشت . جواب مکتوب ~~: بسم الله # ~~ولی الرحمه . اما بعد، مکتوب مطالعه کردم و آنچه در آن بود به فهم ما ~~رسید. ما در جمیع امور # ~~استعانت به حضرت عزت میکنیم و توکل بر او فانه نعم المولی و نعم النصیر ~~. اما مخالفت و # ~~عصیان انوشزاد که سبب ملال و موجب توزع بال2 ما شود [نبود] و شاید که ~~از ما در شکر و # ~~سپاس حق تعالی تقصیری و تهاونی واقع شده یا زلتی3 صادر گشته تا بلیه ای ~~عظمی از عظام ما # ~~بر ما حوالت فرمود ، و امر انوشزاد بواسطهآ آن بر ما آسان است که جمیع ~~خلایق وی را # ~~به ضعف عقل و قلت تجربه و غقوق4 و عصیان ms252 و شدت انهماک5 در خذلان و ~~طغیان وبغی و # ~~عدوان دانسته و شناختهاند و تبع و جیوش سفلی و اراذل و سقاط و عوام ~~الناساند ، صاحب # ~~اصلی و خداوند نسبی در میانهآ ایشان نیست . آخطارشان خطیر است ~~واهوالشان حقیر است . # ~~حق تعالی واضع رایت1 ایشان است و تا غایت، سنت الله در بارهآ اعداء ما ~~چنین بوده است . و # ~~بدانک در دنیا هیچ صفوتی معرا7 از کدروت نیست . اکنون لشکر به محاربت ~~انوشزاد روانه # ~~دار و از کثرت جنود و بسیاری عدد ایشان اندیشه مکن ، و چون ظفر حاصل ~~شود، گناهکاران # ~~باز به محابس فرست ، و هرچه مرزبانان واساوره باشند گردن بزن [119 - ب] ~~و هرچه PageV01P294 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0302.png) # ~~عوام الناس و سفلی باشند بگذار که بکار خود مشغول شوند1 . # ذ کر مساحت و تعیین خراج کردن کسری # عبدالله بن المقفع روایت کند که ملوک عجم قبل از کسری چون در ممالک قسمتی # ~~کردند از طایفهای نصف محصول و از بعضی ثلث و از کروم2 ربع و خمس تا به ~~عشر هرکس و # ~~ریع3 غلات و ثمار و اشجار میستدند و بر طایفهای حیف4 و جور بود و بر ~~بعضی میل5 و # ~~تعصب . قبادبن فیروز را در آخر عمر به خاطر آمد که جمیع ارض را مساحت ~~کند و خراجی # ~~معین گرداند به قدر هر موضع . و قبل از اتمام آن مهم وفات کرد چون نوبت ~~سلطنت به کسری # ~~انوشروان رسید بفرمود که آن مساحت و تعداد را تمام کنند و آن مقاسمات ~~آبا و اجدادش که # ~~می ستاندند ترک کنند . و مقصودوی آن بود که در میانهآ رعایا سویت1 نگاه ~~دارد و بعضی # ~~بر بعضی زیادتی نکنند . چون از امر مساحت فارغ شدند ، یک روز در ایوان ~~بیرون آمد و # ~~عامهآ خلایق رارخصت دخول فرمود و رئیس الکتاب را فرمود که آنچه در ~~مساحت و شماره # ~~آمده ، مردم را اعلام کند، و خود بالای نهالی چند زربافت رفت و گفت ms253 ~~ایهاالناس فکر کردم # ~~در آنچه ملوک پیش قسمت می کردند درنظرم بواسطهآ عدم سویت میانهآ رعایا ~~مستقبح نمود و # ~~در دلم راسخ شد که زمین را مساحت کرده خراجی مقرر گردانم . بحسب هر ~~موضع و ریع # ~~غلات که از آن درنگذرد و به زیادتی ونقصان تغییر نکنند و وضیع و شریف ~~وغنی و فقیر مساوی # ~~باشند ، بر [120 - الف] هیچ یکی تفاوتی نباشد . اکنون رای شما در آن ~~باب هست موافق PageV01P295 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0303.png) # ~~معدلت و مناسب نصفت است یا نه . این کلمه را سه نوبت مکرر فرمود و هیچ ~~کس سخن # ~~نمی گفت . کرت رابعه شخصی مجهول از اوساط الناس برخاست و گفت ایهاالملک ~~اگر باقی را # ~~برفانی مقرر نگردانی اولی باشد . انوشروان فرمود چون گفتی؟ آن شخص گفت ~~بیان کردم اما # ~~باز اعادت نمایم ، میگویم که خرابی که ابدالدهر باقی ماند بر آدمی فانی ~~وضع مفرمای . # ~~کسری ساعتی تفکر فرمود و اندیشه کرد . بعد از آن برخاست و گفت از کدام ~~طبقه مردمانی؟ # ~~گفت از کتاب . انوشروان گفت علیکم بالرجل یا معشراللکتاب1 . بعد از آن ~~کتاب او را چندان # ~~به دوات زدند که هلاک شد . باز کسری کلمات اول اعادت نمود و همچنان هیچ ~~آفریده # ~~به جواب با پیش نمی آمد . پس فرمود ایهاالناس به سخن آن جاهل بدبخت ~~التفات می کنید . # ~~چه مدتی مدید است با اجالهآ نظر2 و ادارهآ فکر در باب تسویه میان رعایا ~~می کنم و غیر از وضع # ~~خراج تدبیر آن . بحسب عقل صواب ننموده و به خاطر نیامده ، و صلاح شما و ~~طول بقاء نعمت # ~~و حفظ آن در این صورت است و خواستم که غلات و محصولات شما مطلق3 باشد و ~~به حافظ # ~~و امین و رقیبی احتیاج نداشته باشید . مجموع خلایق آواز دادند که به ~~فرمان ورای حضرت # ~~ملک راضی شدیم و گردن انقیاد نهادیم . اماگاه میباشد که بواسطهآ عدم ~~باران یا آفتی ارضی # ~~و سماوی4 ، نقصانی در ثمار و غلات ms254 واقع میگردد . انوشروان گفت مردی ~~امین [120 - ب] # ~~متدین را نصب کنم که از دخول5 غلآت و ثمار با خبر باشد و تفحص و تجسس ~~نماید # ~~هر نقصان که وادید شود" ، به قدر آن از خراج معاف دارد . خاطر آسوده ~~دارید و مرفه باشید # ~~که در اصلاح دخول شما کمر اجتهاد بر میان جان بستهام . باز مردم دعا و ~~ثناء بسیار گفتند و PageV01P296 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0304.png) # ~~بدان صورت رضا داده برخاستند و روان شدند . پس انوشروان از وزراء خود ~~شخصی فافک1 # ~~نام که به صحت عقل و رسوخ در وفای عهد و رعایت عدل و میل با رعیت ، و ~~رحمت بر اهل # ~~مملکت و رفق به ضعفا و استصلاح حال فقرا داشته باشد و شناخته و تجربه ~~کرده و آموخته بود # ~~اختیار کرد و فرمود بر ارتفاع2 غلات و محصول ثمار بحسب مساحت و عدد ~~احصا ، خراجی # ~~که صلاح رعیت و توفیر3 خزانه در آن باشد وضع کند . رای آن وزیر بر آن ~~قرار گرفت که # ~~بر جنس حنطه4 و شعیر5 وآرز و کروم و نخیل و زیتون و سایر اشجار مثمره و ~~عدد رؤس # ~~خلایق خراج مقرر گردانید . بدین موجب : [بر هر جریب زمین گندم و جو ، ~~عامر باشد یا # ~~غیرعامر ، بعد از آنکه کاشته و آبیاری شد و خاک آن حاصلخیز گشت ، یک ~~درهم . بر # ~~هر جریب برنج ، نصف و ثلث ، وبر هر جریب تاکستان هشت درهم ، و بر هر ~~جریب نخلستان # ~~هفت درهم]7 # و هر درختی که در محفوظه و حدیقه و از همدیگر مسبوق باشند ، چیزی لازم آن # ~~نگردد و جزیه آکره8 و مزارعین و نصاری و یهود بر حسب غنا و فقر و رفاه9 ~~حال و راحت10 PageV01P297 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0305.png) # ~~احوال هرکس تعیین کرد . بدین موجب : الاعلا عشر درهمأ ، الا وساط ثمان ~~درهم ، الاسافل # ~~ربع درهم1. # بعد از آن محاسبه را به حضرت انوشروان رفع کرد و ارباب فروسیت [121 - ~~الف] و # ~~رمیی را معاف گردانید . واین ms255 وزیر ، عرض لشکر و نظر بر ارزاق متجنده2 ~~از کسری التماس # ~~کرد . انوشروان بر وی مسلم داشت. پس وزیر فرمود تا از برای وی دکانی ~~بناکردند و فرش # ~~رفیع3 بر آن مبسوط گردانیدند و نمارق4 و وساید5 مهیا و مسوی داشتند . و ~~ندا کردند که # ~~هیچ کس از جنود و مقاتله و رجاله1 باقی نمانند الاکه به عرض حاضر شوند ~~. تمامت غزاة2 # ~~کسری انوشروان حاضر شدند ، وزیر احتیاط کرد8 ، ملک نیافت . بفرمود تا ~~جمله بازگشتند . # ~~روز دوم منادی کردند و اصحاب گرد آمدند . چون ملک در میان ایشان نبود ~~بازگردانید . روز # ~~سیوم ، روز سیومین گفت ایهاالملک هیچ کس از شما باید که مختلف نشود ، ~~خواه خداوند # ~~تخت و تاج و خواه صاحب خراج وباج ، در عرض محابا نیست . کسری ، چون ~~منادی ندا # ~~کرد ، برخاست و سلاح تمام خود برداشت و به عرض آمده آنچه قاعدهآ سلاح ~~سواران بود : # ~~سپری و درعی و جوشنی و خودی و ساقین و ساعدین و شمشیر و نیزه و جعبه با ~~دو کمان و PageV01P298 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0306.png) # ~~دو زه و سی عدد تیر و دو عدد زه خارج آن و یک چماق و طبرزینی بود . # فافک چون کسری را مشاهده کرد تمام سلاح داشت الا دو زه خارجی که فراموش # ~~کرده بود نام وی را در دفتر اجرا1 مثبت و مجری نگردانید و گفت ~~ایهاالملک تو در معدلت و # ~~سویت ایستادهای و در آن محابا2 و مداهنه مجال نداد. اکنون ساز و سلاح ~~تو تمام نیست ، باقی # ~~را حاضر آورد . انوشروان بفرمود تا دو زه خارجی بیاوردند . فافک اسم وی ~~را ثبت کرد و # ~~گفت از برای سید کمات چهارهزار درهم [121 _ ب] و یک درهم مقرر گردانیدم ~~چنانک از # ~~سایر فرسان به یک درهم فاضل باشد . چون از عرض لشگر فارغ شد، به حضرت ~~ملک رفت # ~~و از سوء ادبی که از او صادر شده بود عذرخواهی نمود و گفت بدان حرکت ~~کار سویت ms256 و امر # ~~معدلت تمام کردم. کسری فرمود هر ترک ادب که در باب استحکام ملک و ~~استصلاح رعیت # ~~باشد تحمل باید نمود چون شرب ادویهآ مستکرهه3 به جهت شفا و صحت ، و ما ~~حزم و عقل و # ~~درایت وکفایت و رعایت رعیت و حفظ سویت تو را معلوم کردیم ، و قربت و ~~محبت تو # ~~زیاده شد . بعد از آن فرمود که نسخهآ آن خراج را بر دواوین و دفاتر ثبت ~~گردانید و به اطراف # ~~نزد قضات فرستاد تا نگذارند که عمال بر رعایا زور و زیادتی کنند و به ~~ناواجب حیفی ستانند . # ~~در آن سال ازاین خراج به اضعاف مقاسمات سابقه ارتفاع حاصل شد . لاجرم ~~اهل عراق بدان # ~~راضی نمیشدند و فریاد و استعانت می کردند از خاصهآ ایشان خراج منع کرذ ~~و باز به مقاسمه # ~~ولی قناعت نمود . # ذکر عبدالمطلب بن هاشم # شعبی گوید عبدالمطلب بن هاشم در عصر کسری انوشروان بود ، و حکایت سخاوت و ~~PageV01P299 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0307.png) # ~~فضیلت و شرف و کرامت عبدالمطلب استماع کرده بود و تمامت ملوک که در ~~زمان # ~~عبدالمطلب بودند بزرگی و ریاست و جود و سیادت و نجدت و شهامت او را ~~دانسته و شناخته # ~~بودند و توقیر و احترام وی بجا می آوردند [122 - الف] و عبدالمطلب از ~~بنی نضر بن معاویه # ~~بکر چاهی چند آب خریده بود و بنی رباب در آن دعوی می کردند . عبدالمطلب ~~به آن راضی # ~~شد که طباع کاهن1 در میان ایشان حکم باشد و از حکم وی تجاوز ننمایند و ~~بنی رباب نیز بدین # ~~صورت قرار دادند. برخاستند و متوجه کاهن شدند و در اثناء مسیر راه گم ~~کردند و قدری آب # ~~که با ایشان بود به نهایت انجامید و تشنگی عظیم بر ایشان غالب گشت و به ~~هلاکت خواست # ~~کشید . هرکسی در طلب آب متفرق شدند عبدالمطلب اناخت ناقه2آ خود کرد از ~~تحت ر کبه3 او # ~~چشمه آب روان شد . قریش و بنی رباب را ms257 آواز داد تا سیر آب شدند و مراکب ~~نیز سقی # ~~کرذند . چون نزدیک کاهن رسیدند در راه جرادهای4 صید کرده بودند و در ~~مزودی5 پنهان # ~~ساخته و در گردن کلبی اسوار1 نام آویخته بر کاهن در رفتند و گفتند ما ~~چیزی از این راه # ~~با خود آوردهایم اعلام کن که چه چیز است تا تو را مصدق داریم و به حکم ~~تو راضی شویم. # ~~کاهن گفت جرادهای ضعیفه است. گفتند در بیان زیادت کن . گفت آن جراده در ~~گردن کلب # ~~اسوار نام آویختهاید . گفتند صدقت . اکنون در میان ما حکم شو . گفت ~~چاهها و آبها از آن # ~~عبدالمطلب است . بنی رباب آبها را تسلیم عبدالمطلب کردند . پس بر سر آن ~~آبها شتر # ~~می کشت و اطعام حاج می کرد در وقت ذهاب و ایاب، و هر فاضل که ماندی به ~~سباع و و حوش PageV01P300 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0308.png) # ~~و طیور رها کردی و مدتالعمر بدین صورت به سر برد . [122 - ب] # ذ کو سلطنت باذان1 بن وهرز # شعبی گوید باذان بن وهرز در بلاد یمن طول زمان کسری وهرمزد ، و خسرو ~~ابوریز # ~~ملک بود و باقی ماند تا اسلام ظاهر شد و در زمان خلافت ابوبکر رضی الله ~~عنه وفات یافت . # در تربیت حکما و علما و مجالست کسری با ایشان # عبدالله بن المقفع روایت کند که جماعتی از سرآمدگان حکما و افاضل علما و ~~فحول # ~~ادبا به حضرت کسری انوشروان جمع شده بودند و از آن میان هفتاد کس را ~~اختیار کرده بود و # ~~متکفل ارزاق و مؤنت ایشان شده و ایشان را تعظیم تمام بجای آوردی و ~~شنودن سخن حکما و # ~~مناظرات ایشان عظیم دوست داشتی وصحبت علما راذریعه2آ صلاح مملکت و ~~وسیلهآ ندمت3 # ~~خلوت خود گردانیده بود . و بدین جهت برزجمهر در فنون ادب و صنوف حکمت ~~از ابناء # ~~زمان در گذشته و فایق شده بود . و انوشروان معرفت احوال وی نداشت . یک ~~روز جمیع علما # ~~را طلب فرمود ms258 بسبب اجتناء4 آداب و اقتناء5 حکمت بزر جمهر بن بختگان نیز ~~با ایشان در رفت # ~~. و در آن وقت حدیث السن1 بود . بعد از تناول طعام به مباحثه و جدال ~~مشغول گشتند و رد و # ~~رد میکردند و سلم ولانسلم7 می گفتند. PageV01P301 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0309.png) # کسری فرمود هریک آنچه از فنون عالم در خاطر دارد با میان آورد و عرض ~~استعداد # ~~خود بکند . وزرا و کتاب را فرمود که ضبط حکایات و حفظ کلمات ایشان ~~نمایند تا به وقت # ~~حاجت بدان کار بند شود1 . [123 - الف] چون حکما از مناظرات فارغ شدند . ~~برزجمهر # ~~برخاست و در حضرت ملک بایستاد و گفت اگر ملک اجازت تکلم فرماید مرا ~~حکمت و # ~~ادب و علمی وافرهست، میخواهم که در حضرت ملک اظهارکنم . ملک فرمود آنچه ~~داری # ~~بنمای . بر زجمهر گفت فاضل ترین سخن ایجاز است و [کثار ضلال است و باطل ~~خبال3 ، و دنیا # ~~سفر ، و آخرت غایت ، هر حقی راحقیقتی است و هر شخصی را خلیقتی3 . از هر ~~کاری # ~~حقیقت آن باید طلبید و هر کاری را بر وضع خود جاری داشت . هرکه حق ~~تعالی را مطاوعت # ~~کند او را رفع فرماید4 و هرکه عصیان و طغیان ورزد او را قمع کند . ~~راستی بهتر است از # ~~تعسف5 ، و ترک اسائت از تکلف ، و تقدم انجاست6 از تخلف . اقربالاقربا ~~اصدتاءاند و # ~~ابعدالابعدا اعداءاند . با دنیا به بدن باش و آخرت به دل7 . و چیزی ~~اختیار کن که محری8 نفع # ~~باشد و باقی درگذار . و دشمن عاقل ، اسلم است از مودت جاهل . قوی آن کس ~~است که عاجز # ~~باشد عما یضره9 ، و ضعیف آن است که غالب باشد بما لاینفعه . آن مقدار ~~از علم حاصل کن که # ~~بدان عمل توانی کرد ، و اکتفا نمای از نطق به آنچه تو را ضرورت باشد، ~~تا اگر بر علم مغلرب PageV01P302 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0310.png) # ~~شوی بر سکوت مغلوب نگردی. و اگر علم آموختی آن را محافظت کن که نسیان ~~اضاعت1 ms259 # ~~علم است . و درجمع مال چندان راغب شو که همت بر انفاق آن داری . از نفس ~~خود [123 - # ~~ب] انصاف ده قبل از آنک بستانند ، و به غیر از آنچه منفعت تو درش باشد ~~خوض منمای . # ~~هر که با معلمان تواضع نماید عالم شود . و هرکه از علما مذلت و خواری ~~بیند بزرگ و سید # ~~گردد ، چه علم رافع وضیع2 است و جهل واضع رفیع . هر که خدای را بشناسد ~~در طاعت، هرگز # ~~اتیان نکند به معصیت3 . # چون کسری انوشروان آن درر منثوره از کلام بزرجمهر التقاط کرد4 فرمود تا ~~اسم وی # ~~را بالای اسامی حکما بنویسند و او را بر همه مقدم گردانید و تقریب و ~~ترحیب فرمود . منصب # ~~وزارت ارزانی داشت ، چون از حضرت ملک جدا شد به درگاه رسید . وزرا و ~~مرازبه و # ~~اساوره و کافهآ خلایق ، شرایط تعظیم و احترام بجای آوردند و از او ~~درخواست کلمهای چند # ~~نصسیحت کردند که به طاعت و فرمان ملک آمر و از مخالفت و عصیان ناهی ~~باشد . بزرجمهر # ~~گفت سلطان که عادل باشد او خلیفهآ پروردگار است . خاص و عام خلایق باید ~~که در اجتهاد # ~~نمایند و رضای او را بر خود مقدم دارند . چون این کلمات استماع کردند ~~مهابت وی نزد # ~~ایشان زیادت شد و سخنانش را به سمع رضا اصغاکردند . # مجالست انوشروان با حکما و بزرجمهر # تایک نوبت دیگر انو شروان حکما و وزرا و علما و اشراف را طلب داشته ~~بزرجمهر را # ~~نیز حاضر فرمود وگفت با بزرجمهر القاء مسائل کنید ، تا چگونه از عهدهآ ~~آن متفصی PageV01P303 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0311.png) # ~~میشود1 . شخصی از حکما از بزرجمهر سؤال کرد که قضا و قدر را بیان کن ~~[124 - الف] # ~~گفت آنکه : عاقل عالم جلد را بینی بغایت درویش و بدحال و ضعیف و بیهنر ~~در عین ثروت # ~~واستغنا . سؤال . # دیگری سؤال کرد که از مردم کدام افضل است ؟ جواب . بزرجمهر در جواب گفت # ~~کسی که در خیر سعی و ms260 اجتهاد کند و قدر مساعدت وی نماید. # حکیمی دیگر سؤال کرد که کدام خصلت از خصال شخص را اجمل تر است ؟ جواب # ~~گفت : وقاری2 بلامهابت و عطایی بلاطلب . # حکیمی دیگر گفت کدام فضیلت را ضرر اعظم است ؟ جواب گفت عیب مردان # ~~اظهار کردن و از آن خود پوشیدن . # حکیمی دیگر سؤال کرد که کدام یک از امور بر هم قیاس توان کردن ؟ جواب گفت # ~~علم را به حلم وصلاح شیمه3 را به قناعت. # حکیمی دیگر از بزرجمهر سؤال کرد و گفت کدام چیز است که احتراز آن واجبتر # ~~است ؟ جواب گفت عجب و اتباع هوا و افراط توانی4 در اعمال مهمه . حکیمی ~~دیگر از # ~~بزرجمهر سؤال کرد که کدام سخاوت افضل است ؟ جواب گفت : آنک بدان ~~ابتداکنی قبل از # ~~سؤال و منت در پی آن نداری و طلب مکافات ننمایی و هرچه غیر این است آن ~~را تجارت # ~~گویند نه سخا. # حکیمی دیگر از بزرجمهر پرسید که کدام ذخیره بهتر است ؟ جواب گفت اصطناع # ~~معروف با اهل آن، وکسانی که مستحق باشند ، و اما وضع آن در غیر موضع ~~همچون تخم باشد PageV01P304 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0312.png) # ~~در ارض سبخه1 و مستنطق اخرس2 : شعر : [124 _ ب] # و وضع الندی فی موضع السیف بالعلی %~% مضر3 کوضع السیف فی موضع الندی6 # حکیمی دیگر از او سؤال کرد که صاحب قدرت را کدام خصلت سزاوارتر است ؟ # ~~جواب گفت آنک اهل و اقارب خود را به اصطناع معروف از دیگران بی نیاز ~~گرداند و از برای # ~~همه مردم نیکویی و خیر خواهد . # حکیمی دیگر از او سؤال کرد که هرکه خواهد که ذکر جمیل از وی باقی ماند # ~~به چه فعل اتیان کند ؟ جواب گفت آنچه از دیگران نمی پسندد از خود ~~نپسندد و از برای مردم # ~~دوست دارد آنچه از برای خود دوست میدارد ، و ادب نافع حاصل کند یا بدان ~~مذکور شود . # ~~و امروز کار فردا بسازد و در دنیا ذخیره از برای آخرت ms261 بفرستد . # حکیمی دیگر از او سؤال کرد که فکر اولی تر یا اجتهاد ؟ جواب گفت در آنچه ~~گفتن # ~~باید فکر و در آنچه کردن باید اجتهاد. # و حکیمی دیگر سؤال کرد که چه چیز انفع است در طلب امور؟ جواب گفت انتظار # ~~قرصت . # حکیمی دیگر سؤال کرد که کدام یک از خلایق را عندالموت ندامت بیشتر باشد ؟ # ~~جواب گفت عالمی مفرط که به علم خود عمل نکرده باشد . # حکیمی دیگر سؤال کرد که از مردمان کدام آذکی است ؟ جواب آنک جواب بیشتر # ~~گوید . PageV01P305 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0313.png) # ~~حکیمی دیگر سؤال کرد که اعلم ناس کیست ؟ [125 - الف] جواب گفت آنک # ~~عاقبت اند یشی کند . # ~~حکیمی دیگر سؤال کرد که عیش که خوشتر؟ جواب گفت عیش کسی که عیش آنک # ~~زیردست وی باشد در چشمش نیکو نماید و از شر اعدا ایمن باشد . # ~~حکیمی دیگر از بزرجمهر سؤال کرد که از خلایق اشجع کدام است ؟ جواب گفت ~~: # ~~آنک شهوت خود را قهر کند . # ~~حکیمی دیگر از بزرجمهر سؤال کرد که کدام شخص در منافع اقوی است ؟ جواب # ~~گفت آنک معاونت مردم بیشتر کند . # ~~حکیمی دیگر از بزرجمهر سؤال کرد که چه عقلی انفع است ؟ جواب داد آنک # ~~صاحبش را به امن و سلامت نزدیک گرداند . # ~~حکیمی دیگر از بزرجمهر سؤال کرد که کدام خلق است که نفع او اعم است ؟ ~~جواب # ~~گفت : حلم و کظم غیظ1 در وقت خشم و محسن و مسیئه2 . # ~~حکیمی دیگر از او سؤال کرد که کدام خصلت صاحب را انفع است؟ جواب داد ~~تودد # ~~و تردد با مردمان. # ~~حکیمی دیگر از او سؤال کرد که چه چیز است که قرهآ عین3 در آن بیشتر ~~است؟ جواب # ~~گفت فرزند خلف و زوجهآ صالحه . # ~~حکیمی دیگر از او سؤال کرد که چه چیز است که از او بیشتر خایف باید بود ~~؟ جواب # ~~گفت روزگار ناسازگار و دوست فریبنده . # ~~حکیمی دیگر سؤال کرد که چه چیز است که بدان انس توان ms262 گرفت ؟ جواب گفت ~~PageV01P306 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0314.png) # ~~زمانهآ موافق وبرادر دوست . # حکیمی دیگر سؤال کرد که کیست از خلایق [125 _ ب ] که او را دشمن زیادت # ~~باشد؟ جواب گفت آن کس که بر زبان دشنام و فحش راند و او را جودو ~~سخامتساری باشد. # حکیمی دیگر سؤال کرد که کدام سرور اصلی باشد؟ جواب داد شادی عاقبت تحمل! # حکیمی دیگر پرسید که کدام کار برصاحبش صعبتر است ؟ جواب گفت رضای # ~~شرار طلبیدن . # حکیمی دیگر پرسید که درچه کار هیبت بیشتر است ؟ جواب گفت در ملازمت ~~سلطان. # حکیمی دیگر سؤال کرد که در چه چیز انقلاب زودتر بازدید میشود ؟ جواب گفت # ~~در قلوب ملوک و سلاطین . # حکیمی دیگر سؤال کرد که چه چیز است که دلها را زودتر به فساد می آورد ؟ ~~جواب # ~~گفت ظنت و تهمت . # حکیمی دیگر سؤال کرد که چه خصلت است که بر صاحبش ناپسندیده تراست ؟ جواب # ~~گفت صلف1، و مزاح با اهل اسواق ، و بغی 2 در حروب و صغر خطر 3 در ملوک ~~وقلت حیا # ~~در زنان و اتباع هوا در علما وکذب در ذوی الشرف . # حکیمی دیگر سؤال کرد که چگونه است که عقلا جهال را ملامت زیادت نمی کنند ~~؟ # ~~جواب گفت همچنانک آعمش 4 را در عدم بصر عیب نتوان کرد، جهال را نیز در ~~عدم بصیرت # ~~ملامت نشاید کرد . # حکیمی دیگر سؤال کرد که از خصال محموده عقلا را مداومت ، بر کدام افضل ~~است؟ PageV01P307 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0315.png) # ~~جواب گفت ترک تأسف بر مافات و قلت جزع در مصیبات . [126 - الف]. # حکیمی دیگر سؤال کرد که اسشوء1 خصایل ملوک چه چیز است؟ جواب گفت. خیانت # ~~با اعدا وبخل بر اعطا و ترک مشاورت عقلا و سرعت عمل در اشیا. # حکیمی دیگر سؤال کرد که مقاسات 2 چه چیز صعب تراست؟ جواب: تکلف درخفاء # ~~فقر و فاقه واستکانت 3 و تضرع. # حکیمی دیگر سؤال کرد که کدام سعادت بهتر است ؟ جواب گفت آنچه موافق قضا و ms263 # ~~قدر افتد. # حکیمی دیگر سؤال کرد که کدام خصلت پیر و جوان را احسن است ؟ جواب گفت # ~~پیران را حلم و جوانان را نشاط . # حکیمی دیگر سؤال کرد که اسعد الشعداکیست ؟ جواب گفت عاقلی که بر وفق سداد # ~~باشد و رشاد. # حکیمی دیگر سؤال کرد که افضل مواقع خیر چیست ؟ جواب گفت مواسات # ~~عندالشداید.4 # حکیمی دیگر سؤال کرد که امارت و علامت عقل چیست؟ جواب گفت آموختن علم # ~~نافع. # حکیمی دیگر سؤال کرد که طبایع مختلفه را چه چیز به صلاح آورد ؟ جواب گفت # ~~صبر وحلم و نظر در عواقب . # حکیمی دیگر سؤال کرد که چه چیز عقل را و چه چیز جهل را زیادت گرداند؟ ~~جواب PageV01P308 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0316.png) # ~~گفت : اما عقل را مجالست عقلا و فضلا، و اما جهل را مصاحبت جهال که جهل ~~او را مزین # ~~دارند و رای او را مصوب سازند. # حکیمی دیگر سؤال کرد که قلوب عقلا را مال تغییر میکند یا نه ؟ جواب گفت ~~عاقل # ~~نیست آنک بواسطهآ مال متغیر شود. # حکیمی دیگر سؤال کرد که عاقل را به چه چیز بشناسند؟ [126- ب ]جواب گفت # ~~به معاش وعفاف . # حکیمی دیگر سؤال کرد که چه چیز است که مرد را مضرتر است ؟ جواب [ گفت ] # ~~انزال نفس فوق قدرتش . حکیمی دیگر سؤال کرد که شح 1 وبخل با لذات ~~متحدند یا مختلف؟ # ~~جواب گفت بخل امساک آن چیز است که باید داد شح آنک طلب آن جایز نیست. # حکیمی دیگر سؤال کرد که چه عمل فاضل تر است از برای خدای و سلطان و اهل و # ~~ولدان و اعدا و اخوان ؟ جواب گفت از برای خدای شکر بر انعام واحسان او ~~، و از برای # ~~سلطان نصیحت و طاعت ، و از برای نفس اجتهاد در اصلاح معاش ، واز برای ~~اخوان مواصلت # ~~وبذل ومدارات ومواسات و از برای اهل و ولد حسب و تأدیب ، واز برای ~~اعداکثرت لطف و # ~~لین جانب .2 # حکیمی دیگر سؤال کرد که فرزند ms264 در دل پدر چه موقع دارد؟ جواب گفت طعم حیات # ~~به او خوش است و نقل ممات بر او مخفف بابقاء ذکر و حسن معونت . # حکیمی دیگر سؤال کرد که مال از برای چه چیزاست ؟ جواب گفت آنچه انفاق کرد ~~از # ~~برای او است و آنچه نگاه داشت از برای دیگران. # حکیمی دیگر سؤال کرد که چگونه است که عقلادر جمیع حال فرحاناند با وجود ~~غم؟ PageV01P309 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0317.png) ### | تجارب الامم فی اخبار # ~~جواب گفت از برای اکتساب1 اجر و اصطناع معروف . # حکیمی دیگر سؤال کرد که آغنی خلایق کیست ؟ جواب گفت : آنک به دادهآ # ~~خدای تعالی قناعت نماید والسلام. # مجلس داشتن کسری دیگربار با بزرجمهر # [127 -الف] دیگرباره کسری اکابر را جمع فرمود و مجلسی دیگر نهاد و اشارت ~~کرد که # ~~هریک ، از زادهآ طبع و بکر فکر خود سخنی گوید، تا ملک آنها را امام ~~امور و در کار و بار # ~~خود دستور سازد. هریک از علما و حکما و اشراف و وزرا فصلی ایراد کردند، ~~کسری را # ~~پسندیده نیفتاد. چون نوبت به بزرجمهر منقضی شد ، گفت : شرف وکرامت نیست ~~الا در # ~~هیبت، ودین نباشد الآبه عقل ، ونجدت نباشد الا به قلب ، و منظر نباشد ~~الا با مخبر، و سرور # ~~نباشد الا با امن، و دوستی نباشد الا با سخا، و صدق نباشد الابا وفا ، ~~و مقدار نیاشد الابا # ~~تواضع ، وتواضع نباشد الا با سلامت صدر. هر عملی محتاج است به عقلی 2، ~~و هر معرفتی را # ~~لابد است از تجربتی، و هر شرفی محتاج است به فضلی 3، و هر عملی متعلق ~~است به تقربی 4، # ~~و هر قربتی محتاج است به قدری. # ~~حکمت : اصل عقل عفاف است و اساس بر عفو است . هرکه طالب معالی امور ~~باشد او را شش # ~~خصلت ضرورت است : ادب و تجربت و اعوان و فرصت و توفیق و اجتهاد. # ~~حکمت: سه خصلت از طبایع علما است: ترک تأسف بر آنچه فایت شود، و ترک ~~فرح ms265 بر آنچه # ~~حاصل شود، و ترک ترجی آنچه یافتن آن محال است . PageV01P310 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0318.png) # ~~ملوک العرب والعجم # ~~حکمت بعاقل بایدکه مجالست علما را اختیار کند تا اگر مصیب باشد او را ~~محمود گرداند و # ~~اگر مخطی باشد تعنیف 1 نکنند و معذور دارند، و اگر ندانسته باشد ~~بیاموزندش، و اگر محتاج # ~~شود او را یاری [127- ب ]کنند و نفع رسانند، و مجانبت نماید از مجالست ~~جهال. بعد از آن # ~~از وی سؤال کردند که در دنیا و آخرت چه چیز سودمندتر است ؟ گفت استماع ~~قول علما و # ~~تلقی آن به قبول و تقدم در عمل قبل از فوت ، و حسن رویت 2 در آنچه ~~البته خواهد آمد، و # ~~ترک استکانت و تضرع عندالنوائب ، و عدم حزن واندوه بر چیزی که لامحاله ~~واقع است . # ~~چون این کلمات به مسامع علیهآ کسری رسید، بغایت مستحسن داشت و در خاطرش ~~جایگیر آمد. # مجلس داشتن دیگربار # نوبتی دیگرهمین طایفه را حاضر گردانید و هر یکی بحث کردند و در محل قبول ~~نیفتاد. # ~~بزرجمهر را اشارت فرمود که او نیز بحثی کند. گفت اول چیزی که تو را ~~بدان تحریص و # ~~تحریض می نمایم تقوی و طاعت پروردگار است در میل و هوا و غضب و رضا، و ~~هرچه کنی # ~~از برای خداکن ریا و سمعه3 را در آن مجال تطرف4 مده تا جزا و مکافات بر ~~آن یابی ، دیگر # ~~صدق در قول و وفا در عهد و انجاز در وعده نگاه دار. دیگر مشورت با علما ~~و حکما که به # ~~نصایح ایشان واثق باشی ، درحوادث امور بجای آور، و به رای خود مستبد و ~~مستقل مباش. # ~~دیگر اکرام علما و احترام فضلا و اعزاز فضلا، و افاضت صدقات بر کتاب و ~~ادبا و اعوان خدم # ~~و حشم به قدر طبقات و منازل ایشان بتقدیم رسان. دیگر تفحص حال و سیرت ~~ملوک و حکام PageV01P311 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0319.png) # ~~و ولات و اصحاب برید و قضات و سایر ms266 مسلطین بواجبی بنمای. دیگر مراقبت و ~~تعهد حال # ~~أساری و محبوسین و عرض ایشان در هریک ماه فرو مگذار. دیگر عموم خلایق ~~را نظر در # ~~مصالح حال جمله بگمار. دیگر در تأدیب جنود و تمیز طبقات رعیت، و جمع ~~کردن ایشان در # ~~طاعت واستقامت و حسم1 ماده عداوت تقصیر مفرمای . دیگر تفقد اهل و ولد ~~وخدم و # ~~حشم، ونظر در مصالح ایشان به حسن تأدیب ، و احکام رد و منع ایشان از ~~ادنی از رعیت # ~~بفرمای . دیگر امداد وزرا و کسانی که مجاری امور در دست ایشان است و ~~تقویت بر انفاذ # ~~آنچه برایشان حوالت فرموده از معضلات امور بنمای. چون بزرجمهر از این ~~سخنان فارغ شد # ~~بفرمود تا دهن او را از کبار لآلی و نفایس یواقیت مملو کردند والسلام. # مجلس داشتن دیگربار # وهمچنین یکروزدیگرموبدان موبدو رئیس الکتاب و بزرجمهر به حضرت ملک حاضر # ~~بودند. کسری فرمود که هریک ده کلمه از حکمت بیان کنید، تا در امر دین و ~~ضبط سلطنت # ~~بدان انتفاع گیرم. # ~~حکمت : موبدان موبد گفت بهترین مردمان کسی است که او را ادب بیشتر و ~~نفس سخی 2تر و # ~~مقالاتش از خدیعه 3 وفحش مصونتر ودل وی رحیمتر و در سلطنت ، تطاول او ~~عنده القدرة # ~~کمتر و بهجت او زیادتتر از حقد، و حسد دورتر و با دوران نزدیکتر ، و با ~~صادر و وارد # ~~متواضع تر ، و در طلب رضای عام ساعیتر باشد. # ~~حکمت : رئیس الکتاب گفت اقبح اشیا مر سلطان را لجاج است و ابرام امور ~~[128- ب ] قبل # ~~الفهم ، وناخوش ترین چیزها علما را حرص است ، و فقها را حماقت وقضات را ~~حدت ، و PageV01P312 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0320.png) # ~~فقرا راکبر، و شیوخ را لاابالیت1 و شبان راکسالت، و جمیع ناس را بغض ~~وعداوت . ده چیز # ~~از ده کس اقبح است که از غیر ایشان : بخل در ملوک، و غدر در سلطان، و ~~خدعه در قضات ، # ~~وغضب در اشراف ، وکذب در علما، ومرض در اطبا ، وذم در ms267 اهل بؤس ، و... و ~~فخر در # ~~صاحبان فاقه و...2 زهو در اغنیا. # دیگر گفت: چون در عمل کسلان را موکل گردانند و اهل نسیان را در طلب آداب ~~حت # ~~کنند نه اول به آخر رسد و نه آخر به اول . # دیگرگفت چون آتش درهیزم خشک افتاد و اهل جهل به شهوت مبتلا شدند و اهل # ~~فظاظت 3 به سلطنت رسیدند، نزدیک باشد که خلایق بعضی بعضی دیگر را ~~بخورند. # آن گاه انوشروان موبدان موبد و رثیس الکتاب را گفت با بزرجمهر مناظره و ~~مطارحه # ~~کنید. ایشان گفتند آن ده عیب چه چیز است که صاحبش از آن مستغنی است ، ~~اگر ترک کند. # بزرجمهر گفت بعضی احبار به جهت ادراک منازل ایشان ...4 کسی که وقوف وی # ~~نباشد و مستهزی که به مردم تمسخرکند، و عیب نفس خود به خاطر نیاورد، و ~~نمام ذوالوجهین # ~~که القاء شر و عداوت میان خلایق کند، و غیوری که بواسطهآ ظن و تهمت ~~غیرت کند، و کسی # ~~که شریر قلیل العمر5 باشد وکسی که کلمات هذیان و سخنان بی فکر بسیار ~~گوید، (129 - الف] # ~~و کسی که مطمح نظر خود چیزی کرده باشد که بدان نرسد. # موبدان موبد گفت با حکیم هر انسان را حاجتی است و هر حاجتی را سبیلی و ~~راهی # ~~است ، هرکه در آن سبیل و راه صایب نشد منجح است و هرکه خطا کرد خایب ~~است . اکنون PageV01P313 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0321.png) # ~~این سبیل چیست؟ گفت آن درک دنیا و آخرت است ، و بر درک دنیا و آخرت ~~سبیل نیست الا # ~~به عقل ، وعقل دونوع است مطبوع1و متعلم. وبه عقل مطبوع خالق متفرد است ~~، وعقل متعلم # ~~مستفاد است از مطبوع و تعلم نتوان کرد الا به صحت طبع. و گفتهاند انسان ~~اسم صورت است و # ~~عقل ، و عقل هرگاه که از صورت جدا شد انسان کامل نباشد، بلکه به تمثالی ~~بلاروح # ~~ماند. وهرکسی کهادب طلب کندباید که اصول رابشناسد و بدان اکتفاءنماید ~~از فروع. ms268 و اصل الامر # ~~در دین آن است که خدای را به یگانگی بشناسد و گواهی دهد که غیر از او ~~خدای نیست ؟ و # ~~به بعث و حشر و نشرو قیامت ایمان آورد، و تفویض معیشت بر او کند، و اصل ~~الامر در دنیا آن # ~~است که طلب معاش از مواضع طیبه کند، و از مطالب خبیثه و مکاسب دنیه ~~مجتنب باشد. و # ~~اصل الامر در اتحاد اخوان الصفا اختیار کند که چون محتاج شود با او ~~مواسات نماید، و چون # ~~زلتی از او صادر شود عفو و اغماض کند، و چون در نائبهای و حادثهای افتد ~~او را مدد و # ~~معاونت نماید و اصل الامر در نطق سکوت است و اگر البته سخن گوید وصیت 2 ~~نگاه دارد و # ~~گرد مالایعنی نگردد [129- ب ] و از کثرت به لاطایل برحذر باشد، و سخن ~~را همچون # ~~دراهم وزن کند. و اصل الامر در باب حرب آن است که دغدغهآ حرب و فرار را ~~در خاطر # ~~جای ندهد. و اصل الامر در طعام آن است که در معده جهل 3 مکن الا به قدر ~~طاعت و قوت ، و # ~~از خوان برخیزد و هنوز مشتهی باشد. # و اصل الامر در لهو آن است که وقتی معلوم از برای آن وساعتی مقرر و غایتی ~~معین # ~~گردانی چوبدان غایت رسد ترک کند. # و اصل الامر در عبادت آن است که روز و شب را بر آن مشغول باشد و در آن ~~هیچ # ~~تقصیری ننماید و حسنه را که مدار اشیا بر آن است و از او منشعب میشود ~~غنیمت دارد. و PageV01P314 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0322.png) # ~~احمد الناس 1 آن کسی است که آن را معلوم کند و فرا گیرد و میل هوا به ~~خلاف آن نکند، چه # ~~پرورش هوا آفات دین و عقل است و فضل آن کس را است که عقلش بر هوا غالب ~~گردد. # واما صناعات ، افضل آن کتابت است ، بی ریاضت نفس راست نیاید، و ms269 چون روزی # ~~چند بر تعلم آداب مواظبت نمود بارور2 گردد در کتابت و بلاغت و فصاحت ~~منطق ، و مهتدی # ~~شود و به صواب کلام و خطاء آن حظ خود را بستاند و ماله و ماعلیه بداند. ~~و این شغل کتابت # ~~تمام حاصل نشود الآ به خصالی چند که کاتب از آن مستغنی نیست . # کسری سؤال فرمود که آن خصال چیست ؟ بزرجمهر گفت کاتب میباید که عاقل فهیم # ~~حلیم صدوق باشد، هرکه را این خصال [130 - الف] به کمال رسید مقصود ~~وجاهت خود از # ~~کتابت یافت و به علو مرتبه و سمو مقدرت و خیر کثیر واصل شد. # انو شروان با موبدان موبد گفت چگونه کسی مراقبت بزرجمهر کماهو حقه بجای ~~تواند # ~~آورد و بفرمود که «زه صد بار» . و عادت ملوک عجم و اکاسره چنان بودی که ~~اگر گفتندی # ~~«زه» عطای آن کس چهار هزار درهم بودی ، و زیادت برحسب آن در عطا ~~افزودندی . # ~~فی الحال خازن بیامد و چهارصدهزار درم به خدمت بزرجمهر آورد. # و انوشروان را چند پسر بود . ارشد و امجد هرمزد، مادرش دختر خاقان ترک3 و ~~در # ~~آداب و علوم امام و مشارالیه. کسری عزم فرمود که تولیت سلطنت به او دهد ~~پس او را به طلب # ~~آداب و علوم حث فرمود 4 و مکتوبی ، تاکید را5، به او نوشت . مکتوب : ~~بسم الله ولی الرحمه # ~~آشعدک الله یا بنی، مکتوب من به تو می رسد به ترغیب تحصیل ادب و ترک ~~اثیان سرور و لهو PageV01P315 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0323.png) # ~~و لذت ، و آنک آداب و علوم شعار خود ساز، و ذهن و فکر خود را بدان صرف ~~کن . چه # ~~تأدیب من از آن جمله است که ، زیادت کند اهل ادب را ادب ، و اهل عقل را ~~نظر. آیا قول # ~~ذیمقراطیس1 حکیم به تو رسیده است که علم را به هر بها که باشد باید ~~خرید و همه چیز به بهای # ~~آن داد، و آن افلاطون فیلسوف که ، هر ms270 شخص فاسق نیست مگر آنک در علم ~~وادب فاسق # ~~باشد. و هرکه در تحصیل علوم تهاون نماید، سعادت پشت بر او کند و جاه و ~~مملکت روی از # ~~او بگرداند. اکنون در آنچه نوشتم به نظر عقل [130_ ب ]و تمیز نگاه کن و ~~نصایح را به سمع # ~~رضا اصغا نمای و بدان که ما خداوندان شرف قدیم و اهل بیت ملک قدیمایم. ~~و کار سلطنت ما # ~~مؤکد و مستقیم نمیشود الآبه آداب که مولد عقل است . و همچنانک آبا و ~~اجداد بر ما توکید # ~~حجت کردند، ما نیز با تو بجای آوردیم والسلام. # چون مکتوب به هرمزد رسید به اجتهاد در طلب علوم و آداب افزود و به اندک # ~~روزگاری شهرهآ آفاق و قدوهآ علماء باستحقاق شد. و چون انوشروان هرمزد ~~را آن چنان دید، # ~~وزرا و حکما و آساوره و عظما و مرازبه را جمع کرد و هرمزد را ولی عهد ~~خود کرد و گفت : # ~~ای قوم حق سبحانه و تعالی ملک را از برای شما محکم گردانید و سلطنت را ~~مهیا و مهنا # ~~ساخت از زمان جدم اردشیر فافکان . و بدانید که حیات عقل ادب است چنانک ~~حیات زرع # ~~آب . وفاضل ترین مردمان آن است که مشورت بیشترکند .2 # و صادق ترین خلایق آنک هوا و شهوت از نفس خود قمع کند، و ضعیف رای تر آن # ~~است که متابعت هواکند، و خوب ترین چیزی که نفس را بر آن مشغول گردانند ~~طلب علوم است # ~~و آداب . اکنون شب و روز خود را بیست و چهار جزو گردانید. یک ساعت از ~~برای طلب # ~~معیشت و ساعتی دیگر در طلب علوم صرف کنید. و بعد از رعایت نفس خود بر ~~شما واجب # ~~است که رعایت نفس وزیر صالح کنید، به سه سبب: یکی آنک به رای و مشورت ~~ایشان امور PageV01P316 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0324.png) # ~~ملک [131 - الف ] متمشی1 میشود و دیگر ایشان پای مفتوحاند میان شما و ~~رعیت ، سیوم # ~~آنک ms271 رعایا بر طاعت و فرمان برداری شما تحریص و ترغیب میکنند . و باید ~~که شما اظهار # ~~قبول و استماع نصایح و مهمات وزرا بکنید، تا رعیت معلوم کنند و حاجتهای ~~خود نزد ایشان # ~~برند، و ایشان در حضرت شما عرضه دارند. و بدانید که کلام همچون ~~تیرانداختن است ، چون # ~~از شست بیرون شد، امکان رد آن ندارد. اول کلمات را وزن کند و درمقالت ~~ثبات2 بجای # ~~آورد. اما از آن والدین به خفض جناح و تملق زبان واکرام، واز آن بزرگان ~~به بزرگی و لطف # ~~سیرت ، و از آن اخوه و اخوات به حب و قرب و بذل نفس و مال باز ماند، و ~~موافقت درحزن و # ~~فرح ایشان ، واز آن اولاد به حسب تربیت و تعلم ادب ، و از حسد اجتناب ~~نماید چه از حال # ~~رجال هیچ صفت ... 3 برای آنکه بر اهل طبقات خود باشد نیست . و باید که ~~یقین داند که # ~~حق سبحانه و تعالی خلایق را به مراتب و درجات آفریده است. وبعد از آن ~~انوشروان هرمزد را # ~~گفت اقتصاد نگاه دار و تواضع شیمه و عادت خود کن و چون ترا فرحی و ~~نعمتی رسد شکر # ~~کن وچون مبتلا شوی صبر، و در وعده انجاز نمای ، و چون عزم کنی محکم کن ~~، و هنگام # ~~قدرت عفو بجای آور، و بذل مقرون کن و کف آذی. و در آقضیه و حکومات از ~~منهج عدل # ~~تجاوز منمای . و در عهد وفاکن ، و در عقوبات تعجیل منمای ، و تأنی بجای ~~آور. و تولیت # ~~[131 _ ب ]اعمال به اخیار ده ، واز نصیحت ناصحان تجاوز منمای . عهد و ~~وصیت من با تو # ~~این بود که بیان نمودم و از خدای تعالی توفیق سداد و رشاد درخواست می ~~کنم. به اجابت # ~~مقرون باد. PageV01P317 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0325.png) # و مدت ملک و سلطنت انوشروان چهل و دو سال بود. # ذ کر سلطنت هرمزدبن کسری # بعد از آن هر مزد به امر سلطنت وایالت ms272 قیام نمود و گفت حلم عماد دین است ~~وجود اصل # ~~مروت و رفق ملاک امور. ایهاالناس ، حضرت عزت ، ما را به ملک و سلطنت ~~مخصوص # ~~فرمود و شما را به عبودیت و طاعت ما معزز گردانید. باید که قوی بر ضعیف ~~تظلم 1 نکند، چه # ~~قوام ملک و نظام سلطنت بر آن زایل می گردد و عار آن به مالاحق میشود. و ~~بدانید که از # ~~عادات ما اکرام ذوی الشرف و رفق و حراست ارباب بیوت قدیم است ، و رحمت ~~بر ضعفا و # ~~دفع ظلم وتعدی اقویا از ایشان، وقیام به نصرت مظلومان ، ورد مظالم ، ~~واجتناب از ظلم ، و # ~~افشاء عدل ، وارعاب قلوب ظالمین ، وایمن گردانیدن سایر رعیت است . # اهل مملکت شادیها نمودند. و هرمزد از غایت معدلت چنان بود که کسری ابرویز # ~~پسرش یک روز سوار شد و مرکبش در اثناء مسیر به زراعتی افتاد و بعضی از ~~آن تلف شد و # ~~صاحب زرع بارگیر کسری بستد و بر آن کس که موکل مظالم بود سپرد. و موکل ~~فصل قضیه # ~~نتوانست نمودن. حکایت به حضرت ملک رفع کرد.[132 - الف ] هرمزد فرمود که ~~گوش و # ~~دنب اسبش را جدع کنند2 و ابرویز را صد چندان که از زراعت تلف کرده بود ~~تغریم کرد 3 و # ~~به صاحب زرع داد. چون موکل بیرون آمد که حکم ملک به نفاذ رساند، کسری ~~از اکابر مرازبه، # ~~طایفهای به شفاعت آورد که دو هزار ضعف 4 تلف شده به صاحب زرع دهد. و ~~گوش و دنب # ~~اسب را قطع نکند. قبول نکرد. PageV01P318 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0326.png) # دیگر، روزی هرمزد به تماشای مداین سوار شده بود و شخصی آزاساوره در ~~عناقید1 # ~~گرم 2 نگاه کرد . آن عنب در نظرش آمد، غلام خود را گفت تا یک عنقود از ~~آن حصرم3 # ~~برداشت و به خانه برد که طعام حصرمیه 4طبخ کند. حامی کروم بیامد و بر ~~غلام آویخت و # ~~فریاد کرد. صاحب غلام ، عنقود را رد کرد و ms273 منطقهآ 5 خود شکرانهآ آن [به ~~] حامی داد تا این # ~~سخن به ملک نرساند که موجب سیاست باشد. # دیگر، مرازبه رقعهای در باب یهود و نصاری رفع کردند که ایشان مخالف مذهب # ~~مااند، ایشان را غارت کنیم . در ذیل رقعه هرمزد جواب نوشت که قوام سریر ~~ملک به اصلاح # ~~اهل مملکت است از اهل ملک مخالفه . پس ترک نفی یهود و نصاری کنید و به ~~اعمال صالحه # ~~اتیان نمایید تا به ملت شما رغبت کنند و به دین شما در آیند. # و آوردهاند که هرمزد هزار آدمی از اهل بیت شرف به قتل آورده بود بواسطهآ ~~تغلب # ~~ایشان بر زیردستان . و دائما منصور و مظفر بود و به هر دیار که روی ~~آوردی فتح کردی # ~~[132_ ب ] و هرگز عسکر او منهزم نشد، و در مملکت وی قوی و فعیف و وضیع ~~و شریف # ~~مساوی بودند، واکثر اوقات از مداین غایب بودی ، و درشتا به اهواز و ~~درصیف به ماهین . # ~~چون پانزده سال از سلطنت هر مزد بگذشت از هر ناحیه مخالفان گرد آمدند و ~~از مشرق سابه 6 # ~~ملک ترک با سیصدهزار سوار به خراسان آمد و عمال هرمزد را مطرود گردانید ~~و در بلخ PageV01P319 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0327.png) # ~~توقف نمود، و از مغرب ملک روم با صدهزار سوار متوجه شام وحیره گشت و در ~~نصیبین # ~~رسید و از فارس1 طایفهای از عرب یاغی شدند و به غارت و فساد مشغول ~~گشتند، و از جانب # ~~ارمنیه اصحاب خزر به آذربایجان تاختند و قتل و نهب و سبی ذراری 2 و ~~غارت مواشی # ~~کردند. هرمزد وزراء و مرازبه و آشراف را جمع کرد و در هر باب مشورت ~~پیوست هریک # ~~بحث کردند و رایی اندیشیدند و موبدان موبد ساکت بود. ملک فرمود که تو ~~نیز ایهاالحکیم # ~~تکلمی فرمای و ما را به رای و تدبیر خود اعانتی کن . موبدان موبد گفت ~~در باب قیصر و ظیفه # ~~آنست که مملکتی که انو شروان ms274 از وی غصب کرده بود بر او باز گذاری و ~~بدان مصالحه فرمایی # ~~که بدان راضی باشد. و از آن فارس ، ایشان را به بذل و عطا بازگردانی ~~حبس مطر 3 و قحط # ~~ایشان را بر هجوم بلاد تو باعث شده. و از آن خزر ، ایشان را به طریق ~~اجنبیت و دزدی به این # ~~جانب آمدهاند، بفرمایی که عسا کر آذربیجان به جانب ایشان روانه شوند، و ~~[133 - الف ] آن # ~~طایفه را منهزم گردانند. چه از واسطهآ غنایم توقف نکنند و ترا هیچ چیز ~~از محاربت و مدافعت # ~~شابه خاقان ترک نیست مهمتر. یا لشکری جرار بفرست یا خود بنفس عازم شو. ~~هر مزد به اقوال # ~~موبدان موبد کاربند شد. لاجرم اعدا مدفوع گشتند، و باز در باب شابهآ ~~ترک و اختیار کسی که # ~~به جانب او روانه گردند مشورت کرد و هرکس سخنی گفتند و پسندیده نیفتاد. ~~انوشجان 4 نامی # ~~از مرازبه برخاست وگفت ایهاالملک ، پدر من مهران ستاد5 - چنانک میدانی ~~- شیخ هرم2 PageV01P320 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0328.png) # ~~است ]. دیشب مرا طلب کرد و گفت در باب ملک ترک مرا علمی هست . اگر او ~~را طلب # ~~فرمایی بیان کند. فرستاد تا او را در محفه 1 آوردند. فرمود که از احوال ~~ترک نزد تو چیست # ~~بیان کن . گفت پدرت انوشروان مرا نزد خاقان ترک فرستاد و مکتوب نوشت و ~~التماس # ~~دختری از برای خود بزنی کرد، و نوشت که دختران بر من عرض کنند هرکه من ~~اختیار کنم # ~~بفرستد. و پنجاه نفر از آساوره با من همراه کرد. چون به حضرت خاقان ~~رسیدیم ومکتوب # ~~رسانیدم عظیم شادان وفرحان گشت وما رادر منزلی رحیب2 فرود آورد. روز ~~سیوم مرا طلب # ~~کرد و خاتون ملکه، زنش ، حاضر بود، بفرمود تا دختران که از جواری و اما ~~3 بودند ، ملبس و # ~~آراسته گردانیدند. و دختر خاقان همچنان بی لباس زینت گذاشتند و تمامت ~~را احضار کردند ، # ~~و مرا اجازهآ جلوس داد و گفت کسری [133_ ms275 ب ] فرموده است که دختران را ~~بر تو عرض # ~~کنم و تو از آن میان یکی اختیار کنی . اینک جمله حاضرند و اختیار ~~توراست. دختر خاتون را # ~~دیدم ثیاب رته 4 و جامههای کهنه پوشیده. سبب مشابهتی که با مادر داشت ~~دانستم که دختر # ~~خاتون است . گفتم ایهاالملک از برای خداوندم کسری این جامه کهنه را ~~اختیار کردم. خاتون # ~~فرمود که وی را چه می کنی، از این صاحب جمالان برگزین . گفتم اگر قضای ~~حاجت کسری # ~~می فرمایی ، این دختر را به او ده والا اجازت فرمای که باز میگردم. بعد ~~از آن خاقان منجمی # ~~کیدع 5 نام ترک داشت با او در این باب مشورت کرد. کیدع گفت مصلحت آن ~~است که این PageV01P321 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0329.png) # ~~دختر را با کسری عقد زواج بندی که در نظر وی وقعی تمام خواهد داشت و از ~~او پسری در # ~~وجود آید فراخ چشم ابرو پیوسته که بعد از پدر پادشاه شود - و آن پسر ~~توی - دیگر گفت از # ~~ناحیهآ ما ملکی با لشکری عظیم در بلاد ایشان رود، پسر این دختر مردی ~~عظیم الالواح ابرو # ~~پیوسته به محاربت وی فرستد. و او را بقتل آورد. باز پسر ملک مقتول به ~~محاربت ایشان و # ~~قصاص پدر رود. همین شخص پیش آید و او را اسیر نزد پسر این دختر فرستد. ~~آن گاه دختر را # ~~ساز و جهاز مرتب گردانید و با دایگان و خدم به حضرت کسری فرستادو آن ~~دختر مادر تو # ~~است . چون شیخ از این کلمات فارغ شد فی الحال در میانهآ محفه وفات ~~یافت. # هرمزد با حاضران مجلس گفت [134 -_ الف اگمان من آن است که حق تعالی اجل ~~این # ~~شیخ برای آن مؤخر داشت که ادای این کلمات کند. پس سؤال کرد که آن شخص ~~را که شیخ # ~~صفت کرد می شناسید؟ یزدان فروخ بن ابرکان1 گفت ایهاالملک این صفت بهرام ~~خشیب 2 # ~~است . ملک و حاکم ثغر ارمنیه ms276 . فیجی3 به طلب بهرام روانه کرد. چون ~~بیامد محل او را رفیع # ~~گردانید و خلوت ساخت و صورت حال با او در میان نهاد. بهرام زمین بوسیده ~~گفت بندهای از # ~~بندگان توام به جانب او روان شوم و زیادت از آنچه در باب من تصور ~~فرمودهای به جای آورم # ~~و با وی همان کنم که با دیگر اعداء ملک کردم. هرمزد را تلقی فرمان به ~~قبول از بهرام خوش # ~~آمد. فرمود که ساز و سلاح تمام بر خود راست کن و سوار شو تا هیأت ترا ~~تماشاکنم . چنان # ~~کرد و عظیم پسندیده و برازنده افتاد. بهرام بیرون آمد و دیوان جنود ~~حاضر کرد و دوازده # ~~هزار مرد گزیده اختیار کرد مجموع کهل و هیچ یک را عمر از پنجاه و شصت ~~کم نبود و بر PageV01P322 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0330.png) # ~~ایشان یزدان فروخ بن ابرکان امیر کرد و بر خدم خاصه خود بهرام بن ~~سیاوشان را1. و روزی # ~~کار تفصی نکنی ، چه من دیوان جنود را به تو فرستادم تا از آن لشگری ~~بلاعدد اختیار کنی. تو # ~~با دوازده هزار بر سر سیصد هزار خواهی رفت ، و دیگر جوانان پهلوان را ~~پسندیده نکردی و # ~~پیران [134 - ب] و کهول را تعیین نمودی . بهرام گفت اما اکتفا به ~~دوازده هزار - حضرت # ~~ملک در سلطنت جاوید عمر باد - معلوم فرماید که از لشکر شجاعت و تهور ~~مطلوب است نه # ~~کثرت عدد، و در وقتی که کیقاوس در حفرهآ اسیری محبوس شده بود، رستم ~~دوازده هزار # ~~سوار بستد و برفت و وی را از آسر دویست هزار خلاص گردانید و ارخودن 2 ~~با دوازده هزار # ~~بر سر ارجاسف رفتو او را صدهزار بود بر وی غالب آمد . و هر فتحی که به ~~دوازده هزار # ~~میسر نمیشود به هیچ میسر نمیشود. و از آن اختیار کهول ، بواسطهآ اهل و ~~ولد و عقل و # ~~رعایت نام نیک ، به اقصی غایت در محاربت خواهند کوشید، و جوانان را ~~تجربه ms277 چندان هم # ~~نیست . هرمزد چون جوابها بشنید معلوم کرد که بهرام در محاربت ماهر است ~~، بفرمود تا # ~~عهدنامه نوشتند وازکهنه،3 شخصی را قدری راه همراهی کرد تا هرچیز که ~~صادر شود به فال # ~~کند. # چون بهرام از دروازهآ مداین بیرون شد، شخصی عریان دید که زنبیلی سر و ~~پاچهآ # ~~گوسفند با خود داشت و می آمد . بهرام به سر نیزهآ خود دو سر از آنها ~~برداشت . یکی به سر # ~~رمح بماند و آن دیگر باز بر زنبیل افتاد. شب هنگام کاهن به حضرت هرمزد ~~مراجعت نمود و PageV01P323 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0331.png) # ~~صورت حال آن شخص عریان عرضه داشت. هرمزد تأویلش سؤال کرد. گفت این ~~سرهای دو # ~~ملکاند که بهرام بر ایشان مظفر شود یکی را بقتل آورد و دیگری را [135- ~~الف ] اسیر # ~~به ملک خود بازفرستد، و آن شخص عریان بهرام است که طاعت ملک را خلع کند ~~و از رقهآ # ~~عبودیت او بیرون آید. روز دیگر قاضی القضات به خدمت هرمزد رفت . صورت ~~تفأل با وی # ~~بیان کرد. قاضی القضات گفت که بهرام در این کار تمام حریص است شاید که ~~مظفر شود بر # ~~شابه ترک ، اما رفع ضرار 1 و تشریف وی بر اقصی باشد. آن گاه کاتب را ~~فرمود که بر بهرام # ~~مکتوب نوشت . مکتوب هرمز به بهرام. بسم الله ولی الرحمه. اما بعد. مهمی ~~ضروری هست که # ~~در وقت توجه به خاطر نیامده بود. وظیفه آنک خود و دو سه عدد از خواص ~~نزد ما شتابی و # ~~باقی عساکر بر آن کس که هست متوقف گردانی تا مشافهه2 آن مهم متمشی شود. ~~و مقصود # ~~هر مزد آن بود که وی را معزول گرداند و دیگری نصب کند. چون مکتوب بدو ~~رسید دو منزل # ~~از مداین دور شده بود. و در جواب نوشت که بندگی حضرت مرا به مهمی ~~فرستاده است # ~~نمی خواهم که روی باز پس کنم، الأکه مظفر باشم یا هلاک شده. و از طریق ~~اهواز عبور ms278 کرد. # ~~پیرزنی به تظلم آمد که شخصی از من زنبیلی کاه به غصب برده و اقامت بینت ~~6 نمود. بهرام # ~~فرمود که آن شخص را کشتند و بر دار کردند و روانه شد و چون خبر هجوم ~~سابه ترک # ~~بههر مزد آوردند ، هرمزد خراد برزین5 نامی را فرستاده بود تا باجی مقرر ~~کنند و التماس صلح # ~~نماید. سابه بر آن طمع ترک غارت کرده بود و در بلخ توقف نموده. PageV01P324 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0332.png) # بهرام چوبین چون به سرحد خراسان رسید به جانب ختلان متألف گشته، به شب ~~سیر # ~~می کرد و به روز پنهان میشد تا به حوالی [135 - ب] بلخ آمد. سابه را ~~خبر شد کس به هر مزد # ~~خراد برزین فرستاد و از هجوم ایشان پرسید. او نیز از بلخ بگریخت و به ~~بهرام پیوست . پس # ~~بهرام در نزدیکی بلاد بلخ نزول کرد و گرد خود خندقی حفر کرد و خود با ~~پنج سوار نزدیک # ~~بلخ آمد که از برای محاربت موضعی اختیار نماید. سابه نیز صاحب حرس با ~~ده نفر فرستاده # ~~بود که احتیاط لشکر و عدد رجال و شهامت ایشان بکند. صاحب حرس در راه به ~~بهرام رسید و # ~~سؤال کرد که چه کسی؟ بهرام گفت قاید جیش ملکم اوباز گردید و به خدمت ~~سابه ترک # ~~صورت حال عرضه داشت . # پس هرمزد خراد برزین ، بهرام را گفت بدین مقدار لشکربرابر سابه ملک و ~~کثرت # ~~جنودش نتوان رفت . بهرام بر او بانگ زد و گفت تو از قریهآ صیادانی ، ~~زهرهآ تو مقدار زهرهآ # ~~صیادان باشد. هرمزد از این سخن ملول گشت و ملول شد. رئیس الکتاب نیز ~~همین نصیحت # ~~بجای آورد. بهرام گفت ترا با دوات و محجره کار است ، شهسواری و قتال ~~ازکجا؟ او نیز # ~~رنجیده بر خاست . بعد از آن سابه نزد بهرام فرستاد و او را به طاعت خود ~~دعوت کرد که، اگر # ~~مطیع شوی مملکت فارس به تو ارزانی دارم چون ادای رسالت کرد، ms279 بهرام گفت ~~فارس # ~~مملکت دیگری است چگونه به من می بخشد، بندگیاش برسان که من وی را رها ~~نخواهم کرد # ~~که مقدم و مؤخر شود الا به اذن سیدم هرمزد. سابه فرمود که طبل حرب فرو ~~کوفتند و با عساکر # ~~بیامد و در برابر بهرام مخیم 1 خود ساخت . به ترتیب میمنه و میسره و ~~قلب وجناح مشغول شد # ~~و صفوف از طرفین بیاراستند [136 - الف ] و سابه ترک فیل و شیر در پیش ~~داشت . بهرام # ~~گفت به یک بار حمله کنیم. و با سیوف و رماح جمله حمله به شیران و فیلان ~~آوردند و نفط و # ~~آتش بر ایشان انداختند فیل و شیر بگریختند، قریب سی هزار ترک در زیر ~~پای ایشان تلف # ~~شد. پس بهرام روی به آتراک آورد و به حدی تمام جنگ در پیوست . سابه بر ~~بالای تلی PageV01P325 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0333.png) # ~~مشرف نشسته بود، چون این حال مشاهده کرد برخاست که سوار شود بهرام ~~نزدیک رسید # ~~تیری بر صدر سابه ترک زد چنانک از ظهرش بیرون رفت، در حال مرده بیفتاد. ~~چون آتراک # ~~ملک را کشته دیدند تمامت بگریختند و بهرام در عقب ایشان می تاخت و به ~~هرکه می رسید # ~~می کشت. شبهنگام به معسکر آتراک آمد و تخت زرین و اسباب پادشاهی سابه ~~را بستد و به # ~~لشکرگاه خود آمد. # بهرام سیاوشان که از حاشیه و مقربان او بود پیدا نبود و بغایت در قلق ~~افتاد و تفحص # ~~حال وی مینمود. در این اثنا با اسیری اشقر ترک ظاهر گشت . بهرام شادان ~~شد و فرمود که # ~~اسیر را گردن زنند به تضرع و زاری گفت اگر مرا ابقا فرمایی از منفعتی ~~خالی نیست . بهرام # ~~گفت در تو چه منفعت تواند بود؟ گفت صنعت من ساحری است ، چون لشکری پیدا ~~شود من # ~~به سحر ملک ایشان را خوابی هایل مرعب نمایم و نشانه آنک در شب گذشته ~~ترا به خواب # ~~نمودم که اصحابت را کشتهاند و ms280 تو منهزم شده. بهرام گفت صاحب عقل را روا ~~نیست که چون # ~~تویی رانگاه دارد. آیا هیچ در وجه قوم خود نوشتی یا مرا مضرتی رسانیدی ~~. بعد از آن فرمود # ~~تا به قتل آوردندش . # آوردن لشکر بار دوم پسر سابه خاقان # 13- ب ] چون خاقان سابه به عزم عراق متوجه میشد پسرخود [پرموده1] ~~رابربلاد # ~~خود استخلاف کرده بود . همین که خبر قتل پدرش معلوم شد در اهل مملکت ~~نداکرد، خلقی # ~~بلاعدد بر وی مجتمع شدند. به بلخ آمد و بالای معسکر بهرام مشرف شد گفت ~~لشکری بغایت # ~~منیع می بینم اما عدد ایشان قلیل است . بهرام [به] اصحاب خود گفت ~~پرموده 2 با غلبه هرچه PageV01P326 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0334.png) # ~~تمامتر به جانب شما آمده. زینهار از ایشان میندیشید و خوف و رعب به ~~خاطر خود راه مدهید. # ~~چه این لشکر آنهااند که در زمان سابه از دست ضربات سیوف و رماح شما ~~گریختهاند و رعب # ~~هزیمت در دل ایشان هنوز جایگیر است . نفس خود را بر قتال و حرب موطن ~~گردانید که # ~~حق سبحانه وتعالی بعد یک ساعت فتح ارزانی خواهد فرمود. پس بهرام و ~~اصحابش به یک # ~~دفعه حمله کردند. فی الحال آتراک منهزم گشتند و پرموده با خاصهآ چند از ~~اهل نجدت برجای # ~~بماندند و تا آخر روز به قتال مشغول شدند، تمام مجروح در این حوالی ~~قلعه بود بدان متحصن # ~~شدند. بهرام قلعه را در حصار گرفت بعد از روزی چند قوت ایشان به آخر ~~رسید پرموده کس # ~~فرستاد و امان طلبید. بهرام گفت اختیار امان در دست من نیست . به حضرت ~~هر مزد فرستاد و # ~~صورت حال عرضه داشت . هرمزد امان نامه فرستاد و فرمود که مردی با اصحاب ~~به مداین # ~~روانه گرداند با هشت هزار مرد ، که مصاحب اوبودندبه جانب مداین روانه ~~شد و بهرام تمامت # ~~غنایم سابه ترک بر سه هزار چهارپای حمل کرد و دوازده هزار مرکب ترکی با ~~شش هزار اسیر # ~~به حضرت هرمزد [137 ms281 - الف ]روانه گردانید چون نزدیک مداین رسیدند، هر ~~مزد به استقبال # ~~پرموده بیرون آمد و هر دو از مرکب نزول کردند و معانقه نمودند. بعد از ~~آن پرموده خواست # ~~که سوار شود مردانشینه 1 او را منع کرد و تا به ایوان در رفتند، فرمود ~~که منازل خوب از برای # ~~ایشان مهیا ساختند و وظیفهآ تعظیم واحترام بجای آوردند. چون روزی چند ~~بگذشت و از عناء 2 # ~~سفر استراحتی حاصل کرد، با همدیگر تعاهدی نمودند. هرمزد ملابس فاخره و ~~مراکب و # ~~آوانی ذهب و فضه مفصص به جواهر به رسم بیلاک 3 پرموده را داد و آن شش ~~هزار اسیر را به # ~~او بخشید و سه روز او را تشییع کرد و مردانشاه 4 را بر سبیل بدرقه با ~~او روانه گردانید. پس PageV01P327 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0335.png) # ~~غنایم که بهرام فرستاده بود طلب داشت و به حضور مرازبه و آساوره، یک یک ~~را بر او عرض # ~~کردند. هر مزد گفت بهرام ما را چون میبیند؟ یزدان جشنش 1 گفت بزرگ ~~خوانی و مائدهای # ~~بوده است که ترا یک لقمه چنین از آن خوان رسیده است . هرمزد در باره ~~بهرام بدگمان شدو # ~~تصور کرد که یزدان جشنش در آن قول محق و صادق است بغایت غضبان و خشمناک ~~شد # ~~چنانک حق عنا و مشقت و فتح و روی سفیدی بهرام وی را فراموش شد. مصحفی 2 ~~ومکیلی 3 # ~~و مغزلی ا نزد او فرستاد و گفت آنچه از خود و اصحابت فاضل 5 ماند از ~~غنایم ، سوی من # ~~روانه گردانیدی لکن این گناه من است که مثل تویی را تشریف و تقریب ~~نمودم و از حضیض # ~~خمول و ذبول1 به اوج عظمت و ذروهآ قبول رسانیدم. مصحف را در گردن آویز ~~و به غزل 7 # ~~مشغول شو چه [137 - ب ] غدر و کفران نعمت از شیم و عادات نسوان است. ~~چون نزد بهرام # ~~رسید و پیغام وهدایا رسانید. بهرام کظم غیظ کرد و ms282 بر موجب فرمان مصحف ~~در گردن # ~~آویخت و مکیل دردست گرفت و دانست که این فعل از هرمزد بواسطهآ قول وشاة ~~8 و سعاة9 # ~~صادر شده است . اکابر و اصحاب خود را طلب کرد. به خدمت رفتند و هم بر ~~آن حال او را # ~~مشاهده کردند، گفت ملک مرا جزا و مکافات کرده است اکنون من از حسب ~~فرمان او تجاوز # ~~ننمودم و معلوم دارم که حساد او را بر این صورت داشتهاند. اصحاب را این ~~حال عظیم ناپسند PageV01P328 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0336.png) # ~~افتاد. گفتند چون قدر تو نداند و حق گزاری تو ننماید ما را چه امید ~~باقی ماند؟ ما نیز همان # ~~گوییم که خوارج اول با یزد جرد گفتند. نه هرمزد پادشاه و نه یزدان جشنس ~~وزیر. بهرام گفت # ~~این چنین می گویید که نفس خودرا عرضهآ 1 قتل و هلاک می گردانید. ایشان ~~گفتند اگر ما را # ~~معاونت و مساعدت میکنی واتفاق مینمایی ، والا ترا و او را خلع می کنیم ~~و دیگری را # ~~به جای تو متولی امور خود میسازیم. بهرام نیز طوعا او کرها، رغبة ~~اورهبة 2 با ایشان موافقت # ~~کرد. # روز دیگر مردانشینه، بهرام را گفت ایهاالامیر غمی و ملالتی ترا رسیده است ~~. برخیز و # ~~بر سبیل تفرج و صید بیرون شو. بهرام با جماعتی خواص - از آن جمله هرمزد ~~خراد برزین # ~~یکی بود - به صید رفتند. حمار وحشی پیش آمد در عقبش دوانید و بهرام از ~~لشکر جدا ماند و # ~~در مسیر رفت و در اثناء مسیر به... 4 رسید در غایت نزاهت [138 - الف ] ~~بسی انهار و اشجار # ~~در آن . بهرام بر در قصری رسید، در آن قصور نزول کرد و مرکب خود را به ~~مردانشینه سپرد و # ~~در قصر رفت و ساعتی تماشا میکرد. جماعتی از علما نزد وی آمدند و طعام ~~لطیف بسیار # ~~به خدمتش آوردند. چون از تناول طعام فارغ شد، شرابی خوش گوار مطیب او ~~را سقی کردند. # ~~چون توقف ms283 بهرام دراز کشید مردانشینه نیز در رفت بهرام را دید نشسته و ~~جاریهای در غایت # ~~حسن و لطف و غنج و دلال بر جنب وی تکیه کرده با همدیگر مساره ~~مینمودند.5 چون جاریه # ~~مر دانشینه را بدید گفت نزد اصحاب خود رو تا وقتی که سید شما بیرون ~~آید. بعد از آن بهرام و # ~~جاریه هردو بیرون آمدند و بهرام را وداع کرد و گفت مظفر و منصور باشی. ~~جاریه بازگشت و PageV01P329 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0337.png) # ~~هنگام شد ، رئیس الکتاب و هرمزد خراد برزین بگریختند و به حضرت هرمزد ~~آمدند و # ~~صورت عصیان بهرام و حکایت قصر و جاریه بیان کردند. # هر مزداز قاضی القضات سؤال کرد که آن جاریه که باشد گفت جنیهای است مذهبه ~~نام 1 # ~~و بهرام را وی به خلع و عصیان ترغیب کرده. بعد از آن بهرام فرمود ~~دوازده هزار سکین ، # ~~معوجه3 ساختند وبه خدمت هرمزد فرستاد، تامعلوم کند که از وی روی طاعت ~~گردانیده است . # ~~هرمزد فرمود تا سرهای سکین بشکستند و بازپس فرستاد. بهرام با اصحاب گفت ~~مقصود # ~~هرمزد آن است که سرهای شما همچنین خواهم شکست ، از آن سبب نیز حقد و ~~حسد ایشان # ~~زیادت شد و از آنجا به ری رفتند و دههزار درهم به سکهآ ابرویزضرب کرد ~~وبه مداین # ~~فرستاد. هرمزد راخبر دادند که دربازاردرهمی چند [138 - ب] بر سکهآ ~~ابرویز با مردم است . # ~~هرمزد بر او بدگمان شد بفرمود که وی را بقتل آورند. چون خبر[؟] ابرویز ~~این حال معلوم # ~~کرد، هم در شب بگریخت و به آذربایجان رفت. بامداد هرمزد او را طلب کرد ~~و نیافت. هردو # ~~خالش بندویه و بسطام را طلب فرمود و گفت خسرو را حاضر گردانید. ایشان ~~سوگند خوردند # ~~که ما را از احوال او وقوف نیست . ایشان را محبوس کرد. بعد از چند روز ~~اصحاب بهرام به # ~~اهل مملکت فرستادند و بر طاعت ابرویز و خلع هرمزد دعوت کردند و گفتند ~~خود را از دست ms284 # ~~این ملک خلاص کنید، که جماعت ما را متفرق گردانید و خیار 46 ما را قتل ~~کرد. خلایق ایشان # ~~را اجابت نمودند و بندویه و بسطام را از حبس بیرون آوردند و بر سر هر ~~مزد رفتند و از تخت # ~~به زیر کشیدند و تاج از سرش برداشتند و محبوس کردند و تاج و کمر شمشیر ~~به حضرت PageV01P330 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0338.png) # ~~ابرویز فرستادند و التماس نمودند که در آمدن تعجیل فرمایند. چون این ~~خبر به ابرویز رسید به # ~~سرعتی هرچه تمامتر به مداین آمد و در ایوان رفت . اهل عجم به حضرتش گرد ~~شدند و خطبه # ~~کرد و گفت : # ایهاالناس تقادیر 1 چیزی چند فراپیش انسان می آورد که در خاطر وی هرگز ~~خطور # ~~نمی کند و اخیر ملوک آن کس است که در امور خود متثبت 2 باشد و احمق تر ~~آن کس که بر # ~~کسانی که فوق او باشند حسد برد و بر زیردستان استخفاف نماید و در علم ~~بی نزاهت خیری # ~~نیست و نجدت بی قوت قلب به جایی نرسد و منظر بی مخبر فایده ندهد و حسب ~~بیادب نافع # ~~نباشد و سرور بی اذی لذتی ندارد و قولی بی عمل را اعتباری نبود. هر ~~ادبی محتاج است # ~~[139_ الف] به تجربهای و هر قرابتی به مودتی . عقل به غیرادب مستحسن ~~نباشد و مروت به # ~~غیر تواضع، ودعت 3 به غیر کفایت در وجه ننشیند. بر آنچه فوت شود تاسف ~~مخورید و در # ~~آنچه روی نماید از علو مکان و رفعت مکانت ، فرحان مشوید. در رخا و غنا ~~طغیان مکنید و # ~~در نائبات استکانت و مذلت منمایید و از حسد مجتنب باشید و از مالایعنی ~~محترز، و بر صغار # ~~رحمت کنید و کبار را توقیر و احترام بجای آورید و سفها را دستگیری ~~نمایید تا موجب # ~~صلاح دین و دنیای شما باشد والسلام. # بعد از آن به خدمت هرمزد رفت و دست و پای او بوسه داد و ms285 سوگند خورد که من ~~از # ~~ضرب آن دراهم وقوف نداشتم و آن فعل بهرام چوبین بود، تا میان ما القاء ~~عداوت کند و از # ~~خلع تو و تولیت من همین سبیل ، اما اگر قبول نکردمی ملک از دست ما ~~برفتی. هرمزد گفت # ~~عذر ترا قبول کردم و به سلطنت تو خشنود گشتم. بعد از آن بیرون آمد و به ~~امر مملکت قیام # ~~نمود. PageV01P331 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0339.png) ### | تجارب الامم فی اخبار # و در این اثنا بهرام چوبین با اصحاب مشورت کرد و لشکری جرار جمع کرد و ~~متوجه # ~~شد. و کسری نیز از آن طرف با همدیگر مصادف شدند. هردو طایفه بر حوالی ~~خود خندقی # ~~بکندند و خود را حصین کردند. پس کسری به بهرام فرستاد که اگر به طاعت ~~من در آیی مجموع # ~~کار مملکت به تو حوالت کنم و ترا بر کافهآ امم مقدم دارم. بهرام گفت تو ~~کیستی که مرا به اعظم # ~~منازل رسانی. گفت من کسری بن هرمزدم. گفت اگر فرزند هرمزد بودی راضی ~~نشدی به خلع و # ~~اهانت پدر. و در ملکش طمع کردی و او زنده است . زود باشد که وبال و ~~نکال1 آن به تو لاحق # ~~شود. کسری گفت تومعلوم کردهای2 مرا رغبت ملک پدرنبود و مقصود تو [139_ ~~ب] بغی و # ~~طغیان است . واز هر طرف مستعد حرب شدند و صفوف تسویه کردند. بهرام به ~~آوازی بلند # ~~گفت با معشر العجم شما را چه شده است که دین و دنیای خود را به فساد ~~آوردهاید و ملک را # ~~خلع کردهاید و پسری بلاعقل بر خود والی گردانیده. از این فعل توبت کنید ~~با من منضم # ~~شوید تا امر مملکت به هرمزد با گردانم و شما را از اثم و وزر خلاص ~~گردانم. تمامت از این # ~~سخن متغیر 3 شدند و نزد بهرام آمدند. وکسری خود و خالان - بندویه و ~~بسطام وهر مزد خراد # ~~برزین و شروین بن زیرک 4 - با پنج نفر دیگر از ms286 خاصان آیت فرار ~~برخواندند و متوجه مداین # ~~شدند و به حضرت هر مزد رفت وگفت اهل مملکت با بهرام متفق شدند، مصلحت ~~چیست؟ # ~~گفت به خدمت قیصر روم رو که تو را امداد نماید. کسری بیرون آمد و اصحاب ~~را گفت ما PageV01P332 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0340.png) # ~~توجه روم داریم به طلب لشکر، چه پدرم بدین صورت اشارت فرموده. متوجه ~~شدند و بندویه # ~~و بسطام از راه مراجعت کرده هرمزد را به قتل آوردند و عمامه خودش در ~~گردن کردند و # ~~بفشاردند تا وفات نمود. و از عقب کسری شتافتند و به او ملحق شدند و از ~~راه بیابان به روزی # ~~چند به روم رسیدند قیصر1 مقدم او گرامی داشته، هفتاد هزار سوار از لشکر ~~خود انتخاب کرد # ~~جامگی و سلاح و ثیادوس2 پسرش را بر ایشان امیر کرد و دختر خود مریم را ~~به زنی به کسری # ~~داد و عقد نکاح فرمود و با آن هفتاد هزار سوار متوجه عجم شدند. و قیصر ~~سه روزه راه تشییع # ~~کسری کرد. چون به آذربایجان رسید، یک ماه استراحت کرد، باز متوجه شد. ~~چون بهرام را # ~~خبر شد با لشکر عجم مستقبل شد. و فریقین دو روز تا شب به اشد قتال قیام ~~نمودند و سیوم # ~~روز [140 - الف ]کسری به مصاف آمد و کس به بهرام فرستاد و گفت مروت و ~~انصاف نباشد # ~~که رؤسای جنود را به هلاکت اندازیم، بیا تا به نفس خود مبارزت نماییم، ~~هرکه غالب شد ملک # ~~او را باشد. بهرام نیز به مصاف آمد و تا شب به مقاتلت مشغول شدند. ~~شبهنگام هرکس # ~~به لشکرگاه خود بازگشت و بندویه را گفت که نزد عساکر بهرام رود و ایشان ~~را امان دهد و # ~~دعوت کند و به عفو عماسلف 3 اعلام دهد . بندویه برفت و بانگ بر ایشان ~~زد که هرکه امشب # ~~به حضرت ملک آید در امان خدای باشد. پس تمامت عجم به حضرت کسری شتافتند ~~و # ~~چهارهزار نفر ms287 با بهرام بیشتر نماند. بهرام صباح متوجه خراسان شد. کسری ~~مرزبانی با هشت # ~~هزار سوار در عقب وی روانه گردانید ، از راهی نزدیک بر او سبقت گرفت. ~~چون نزدیک # ~~آورد، امان خواست . او را رها کرد، به اصحاب ملحق گشت و بهرام به ~~تعجیلی هرچه تمامتر # ~~میرفت. شبهنگام به خانهآ پیرزنی نزول کرد بعد از طعام، خواست که به شرب ~~مشغول گردد. PageV01P333 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0341.png) # ~~قدحی طلبید، خدام گفتند آقداح در صنادیق مقفل است . از عجوزه ظرفی ~~طلبیدند قرعی 1 # ~~بیاورد و طبقی گلین برای نقل حاضر کرد. چون خوش وقت شد از عجوزه سئوال ~~کردند که # ~~هیچ خبری شنیدهای؟ گفت می گویند که کسری لشکری جرار از روم آورد و ~~بهرام را از # ~~مملکت بیرون کرد. بهرام گفت حق به جانب بهرام بود یا خطا کرد؟ عجوزه ~~گفت در آن باب # ~~رایش صایب نبود، چه وی را سلطنت نمی رسد. بهرام گفت از آن سبب درقرع ~~شرب # ~~می کندونقل برطبق گلین مینهد، و آن سخن [140- ب] مثل ماند. سوار شد و ~~از راه طبرستان # ~~به خوارزم رفت واز آنجا متوجه مملکت ترک شد. والله تعالی اعلم واحکم. # ذکو سلطنت کسری ابرویز و احوال او # بعد از آن ، کسری فتحنامه به قیصر فرستاد. قیصر شادیها نمود و خرمیها کرد ~~و مکتوب # ~~نوشت به تهنیت رجوع ملک ، و تن جامهآ خاص و ظروف و آوانی چند مرصع و ~~جامههای # ~~زربافت منظوم به جواهر ولآلی به کسری فرستاد، و رسل را انعام واکرام ~~تمام فرمود. پس # ~~کسری برای احترام قیصر یک روز جامهآ قیصر که صورت صلیب بر آن منقوش بود ~~بپوشید و # ~~در ایوان خرامید و طعام و شراب حاضر کردند و به عیش و عشرت قیام نمودند ~~و به شکر قیصر # ~~وثیادوس زبان بگشاد و بسیار مدحتی بفرمود و لشکر ثیادوس را هریکی علی ~~حده انعام و # ~~هدیه داد، واز بهر قیصر هزار در صافی مستدیر، و هزار جامهآ دیباج زر ms288 ~~بافت ، و هزار مرکب # ~~برذون 2 و هزار اسب نامدار و از بغال3 هزار بردعی4 و از جمال هزار بختی ~~بر سبیل تبرک و PageV01P334 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0342.png) # ~~بیلاک 1 فرستاد و ثیادوس را نیز همین طریقه روانه فرمود و آن ده شخص که ~~در روم مصاحب # ~~بودند و کسانی که بواسطهآ دوستداری کسری ، بهرام از مداین بیرون کرده ~~بود و خورشید # ~~ارمنی را به قدر استحقاق انعام فرمود. # و مملکت ایران زمین را بر هشتاد و پنج کس مقسوم کرد و بندویه را جمیع ~~اعمال و # ~~بیوت اموال و محاسبهآ اعمال ارزانی داشت ، و خاتم خود در دست بندویه ~~کرد و خراسان و # ~~سجستان و طبرستان [141- الف ] و جرجان به بسطام داد. # رفتن بهرام به چین و مبارزت او با ثغرون2 برادر خاقان # چون خبر قدوم بهرام به خاقان ترک رسید فرزندان را و امیرالامرا را به ~~استقبال # ~~فرستاد . چون بیامد و وظایف زمین بوس بجای آورد، او را بر کرسی زرین ~~نشاند. بهرام گفت # ~~اسیها الملک پناه به تو آوردم که به شرایط بندگی قیام نمایم. خاقان به ~~حسن قبول تلقی فرمود و # ~~عهد بست که با بهرام و اصحابش همان معاش کند که با اهل بیت خود، و ~~مواجب فراخور تعیین # ~~فرمود و بفرمود تاخارج بلده ، مدینهای از برای او بنا کردند و در آن ~~قصری رفیع به جهت # ~~خاصهآ بهرام، و قراء بسیار اقطاع ایشان گردانید. # بهرام از سر فراغت همچون برادران در خدمت خاقان نشستی. خاقان را برادری ~~بود # ~~ثغرون نام. چون به حضرت خاقان آمدی رعایت ادب نکردی ، و مهابت و صلابت ~~خاقان او # ~~را از کثرت کلمات و دخول و خروج مانع نیامدی. بهرام را این صورت ناخوش ~~مینمود. یک # ~~روز به خلوت ، حکایت بیادبی ثغرون در میان نهاد و گفت ما برادران ~~سلاطین را نه چنین # ~~معلوم کردهایم. ایشان را مجال و زهرهآ آن نمی باشد که به حضرت ملک ~~نشینند یا سخنان # ~~ناپسندیده ms289 گویند. خاقان گفت از زمان جد ما افراسیاب تا الی یومنا هذا ~~سلطنت کسی را PageV01P335 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0343.png) # ~~میرسد که افضل رای واشد قلب و اکثر فروسیت باشد، و ثغرون را این فضایل ~~وخصایل # ~~حاصل است و تصور میکند که ملک بعد از من او را باشد. بهرام گفت اگر ~~اجازت باشد من تو # ~~را از وی خلاص گردانم. خاقان فرمود که اگر به نوعی توانی ساختن که مرا ~~از آن عاری و عیبی # ~~لاحق نشود، شاید. # روز دیگر بهرام به حضرت خاقان بود [141_ ب ] که ثغرون در آمد و بر بساط ~~ملک # ~~نشست و همچنان به کلمات بیادبانه مشغول شد. بهرام گفت تو را چه مانع ~~میشود از توقیر و # ~~احترام برادرت خاقان. ثغرون گفت ای فارسی طرید1 شرید2، میخواهی که میان ~~من و برادر # ~~دخل نمایی؟ بهرام گفت از نفس خود انصاف ده و در کلام فراخ روی مکن و بر ~~کسی که از # ~~طیره3آ تو مبالاتی ندارد طیش4 مکن و اگر تو را فضلی و نجدتی هست ~~اظهارکن. ثغرون تیری # ~~از جعبهآ خود بیرون آورد و گفت تو را به منابذه5 دعوت می کنم. بهرام ~~گفت زود باشد که از # ~~آن خوان که مرا میخوانی مریتی 6 بچشی. و از مجلس متفرق شدند. بهرام به ~~حضرت خاقان # ~~فرستاد و گفت ثغرون بر من باغی 7 و به مبارزت میخواند. او را از این ~~معنی منع فرمای قبل از # ~~آنک کار به قتل رسد. خاقان به ثغرون پیغام فرمود که با این مرد که به ~~ما التجاکرده است چه # ~~مصلحت داری در خانهآ خود قرار گیر و متعرض او مشو. ثغرون گفت من از او ~~مفارقت # ~~نخواهم کرد تا وی کشته نشود، و اگر نمی گذاری، در مجلس تو او را بقتل ~~آورم. خاقان بهرام PageV01P336 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0344.png) # ~~را فرمود که اگر ثغرون کشته شود من از تو قصاص نطلبم. # روز دیگر هردو به صحرا بیرون شدند و خلایق ms290 به تفرج ایشان گرد آمدند و ~~ثغرون را # ~~از آن تقدم منع می کردند و قبولش نمیافتاد. بهرام سؤال کرد که به چه ~~سلاح مبارزت کنیم؟ # ~~ثغرون گفت به قریب دویست ذراع از من دور شو تا بر هم تیر اندازیم هرکس ~~که بقتل آمد # ~~خونش مهدر.1 پس بهرام به آواز گفت اگر ثغرون کشته شود مرا ملامت ~~منمایید مردم سوگند # ~~یاد کردند که و را دو این صورت ملامتی نیست . [142 - الف] ثغرون تیری ~~به بهرام انداخت ، # ~~در کمرگاهش از منطقه و جوشن و سایر لباس گذر کرد و به مقدار ظفری2 بر ~~شکمش آمد از # ~~وجع3، ساعتی بهرام نتوانست تیرانداختن ، پس تیری برکشید و به ثغرون ~~انداخت . هم # ~~برکمرگاه او زد . از منطقه و جوشن و لباس بگذشت بر شکمش رسید و از آن ~~جانب دیگر # ~~بیرون شد و تیر و پر قطعا به چیزی ملطخ نشده بود. ثغرون فی الحال مرده ~~بیفتاد. خاقان فرمود # ~~که وی را منع کردیم و قبول نکرد، بر بهرام لومی و سبیلی نیست6 روز دیگر ~~بهرام به حضرت # ~~خاقان رفت در خلوت از او بسی شکر فرمود و گفت مرا از دست دشمن خلاص ~~کردی و ملک # ~~بر فرزندان من باقی ماند و بهرام را توقیرو احترام زیادت شد. # فرستادن رسول را پیش خاقان ترک # چون صفت عز و شرف و قدر بهرام در حضرت خاقان به اطراف بلاد منتشر شد و # ~~کسری ابرویز را معلوم گشت ، وزرا و اکابر جمع فرمود و در باب احترام ~~بهرام در حضرت # ~~خاقان مشورت کرد. موبدان موبد گفت و ظیفه آنک هرمزد خراد برزین که صاحب ~~حیلت و PageV01P337 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0345.png) # ~~خدیعه است به رسالت و تجدید عهد نزد خاقان فرستی با تحفهای چند ، و ~~بفرمایی که تا بهرام # ~~زنده باشد هرمز به خدمت تو بازنگردد و به هرصورت که بتواند در قتل او ~~ساعی باشد. پس # ~~هرمزد را روانه گردانید چون به خراسان رسید بسطام ms291 او را استقبال کرد. و ~~چون فرود آمدند، # ~~مضمون رسالت را با او درمیان نهاد و از آنجا متوجه خاقان گشت و هدایا ~~برسانید. # خاقان ملتمس کسری ابرویز را به حسن قبول تلقی نمود و هرمزد را به توقف ~~امر # ~~فرمود و او را در منزلی رحیب نزه3 فرود آوردند و وجه معیشت [142_ ب ] ~~او را مقرر # ~~گردانیدند. و هر روز در خدمت خاقان تردد میکرد. تا روزی او را خلوت ~~یافت ، گفت # ~~ایها الملک من بهرام را به حضرت تو نه در آن درجه میبینم که به وصف ~~راست آید. و حال # ~~آنک به مکر و خدیعت و حیلت و خیانت مشهور و معروف است . مبادا روزی ~~ازاو آسیبی # ~~به روزگار تو رسد. از او برحذر باش بلکه او را بقتل آور. خاقان گفت ~~بهرام نه آن منت بر من # ~~دارد و نه آن نیکو خدمتی بجای من کرده است که شرح توان داد. توقع ، که ~~من بعد # ~~درحضرت ما غیر از نیکویی بهرام هیچ تکلم نکنی، چه او مرا به منزلت ~~برادر است و به رای و # ~~تدبیر او اعتمادی کلی دارم. هرمزد چون دید که با خاقان در نگرفت ، ~~التماس کتمان این سر # ~~کرد خاقان تقبل کرد. بعد از آن اندیشه کرد که از جانب خاقان یأسی تمام ~~حاصل شد، این زمان # ~~اندیشه آن است که این حال با خاتون در میان نهم ، چه زنان را نقصان عقل ~~و خوف و رعب # ~~از حکایات بادانگیز 4 زودتر پیدا گردد. و بنیاد ملازمت نواب و حجاب ~~خاتون کرد 5 تا روزی PageV01P338 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0346.png) # ~~انتهاز 1 فرصتی بود که به یکی از حجاب حکایت بهرام و مکر و غدر او ~~القاکرد. او به هنگام # ~~مجال به عرض خاتون رسانید. هرمزد خراد برزین را طلب فرمود و در باب ~~بهرام با او # ~~مشورت [کرد]. او خاتون را به انواع غدر و خدیعت او ارعاب کرد و خاتون ~~را به ms292 قتل بهرام # ~~تحریض و ترغیب داد. # ترکی سفاک بود ملازم خاتون، او را فرمود که برو و بهرام را قتل کن . او ~~به در قصر # ~~بهرام رفت و پیغام فرستاد که حاجب خاتون بر در است . چون در رفت بهرام ~~با جمعی از # ~~خواص نشسته بود. حاجب بعد از ادای تحیت ، گفت حکایتی چند خاتون فرموده ~~که با تو # ~~[143 - الف ] بیان کنم، تا فردا پیش حضرت خاقان بحث کنی. بهرام گفت ~~بگوی . ترک گفت # ~~خلوت بایدبهرام فرمود که اصحاب متفرق شدند. بعد از آن ، ترک را خنجری ~~زهرآلود # ~~زیرجامه بود، نزدیک بهرام رفت و سر در گوش او نهاد و به دست خنجر بیرون ~~آورد و # ~~به خاصره2آ بهرام فرو برد. چنانک بهرام بیهوش شد. فی الحال بیرون رفت و ~~به حضرت خاتون # ~~ماجرا عرضه داشت . پس اصحاب بهرام جمع شدند و او را چنان دیدند به گریه ~~و زاری # ~~افتادند. چون تمامت اصحاب گرد آمدند، گفت اکنون وقت رفتن ماست و ~~مردانشینه را به جای # ~~خود والی گردانید و خاقان را از صورت واقعه اعلام کرد، پس زبانش گرفته ~~شد و هلاک گشت. # ~~خاقان بر سرش آمد و رقت بسیار کرد. و دفن کردندش . پس خاقان بفرمود تا ~~آن ترک را با # ~~هفده کس از بطارقه 3 بقتل آوردند. و بر خاتون نیز متغیر شد و حزن و ~~ملالت بسیارش روی # ~~نمود. # هرمزد خرادبرزین چون این حال معلوم کرد بگریخت و چون از آب جیحون عبور # ~~کرد بسطام وی را استقبال کرد. او نشان قتل بهرام به او رسانید و از ~~آنجا به مداین به حضرت PageV01P339 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0347.jpg) # ~~کسری آمد، و آن روز که این بشارت رسید عید ساخت و شادیها نمود. بعد از ~~آن اصحاب # ~~بهرام عهدنامه خاقان برداشتند و پیش او بردند. خاقان چون آن را مطالعه ~~نمود بر فوات بهرام # ~~تأسفها نمود و فرمود همچنان بر این عهدم، اگر در این مملکت توقف می ~~کنید ms293 معاش شما # ~~برهمان طریقه مقرر است ، واگر نقل میکنید جنود را بفرستم تا بدرقه ~~کرده، شما را به مقصود # ~~رسانند. ایشان اجازه خواستند خاقان ایشان را خلعتها و نوازشها [143_ ب] ~~فرمود و طایفهای # ~~به جهت بدرقه همراه ایشان کرد. به دیلم رفتند و از اهالی آن مملکت سکنی ~~طلبیدند. دیلمیان # ~~ایشان را جواز دادند و با ایشان عهد بستند. # آمدن نعمان بن المنذر به حضرت کسری # نعمان بن المنذربه حضرت کسری آمد وهدیه و تحفهای چند از درر و لآلی و ~~جزوع1 و # ~~برود2 و رماح 3 و سیوف یمانی و ابل و خیول عربی بیاورد. و در آن وقت ~~رسل ملک چین و # ~~ملک ترک و اهل خزر و برادر قیصر روم در مجلس کسری حاضر بودند و ذکر ~~بلاد می کردند # ~~و با قدرت ملوک و کثرت جنود و طیب بلدان و خصب اقالیم بر همدیگر افتخار ~~مینمودند. # ~~نعمان نیز به سخن درآمد و بواسطهآ عرب بر جمیع خلایق به عز و سنا6 و ~~شرف و مجد و بها و # ~~حسن وجود ورصانت 5 عقل وحکمت و اشعار مفاخرت نمود. کسری در غیرت شد و ~~گفت # ~~ذکر بلاد و عباد که میکنی حال آنک جمیع أمم را تمیزکردم، روم را در ~~الفت و حسن ثیاب و # ~~کثرت مراتع حظی وافر است و با وجود آن دینی و شریعتی دارند که حلال و ~~حرام در آن پیدا PageV01P340 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0348.jpg) # ~~است و ملک ایشان 1 فصل قضایا و حکومات بجا می آورد و از اعدا حمایت می ~~کند و دست # ~~تطاول اقویا از ضعفا کوتاه می گرداند. # و بر اهل هند حکمت و رقیه2 و عطر غالب است و دینی دارند، و ملک ایشان ~~صاحب # ~~شوکت که اقاصی و ادانی3 را در حکومت و آقضیه 6 در یک مرتبه جمع می کند. ~~و [] وطان # ~~چین صاحب صناعات غریبه و ساختن آلت حروب و تصاویراند و دینی و شریعتی ~~ایشان ms294 را # ~~نیز هست . # و خزر خداوندان نجدت و شهامت و شدت شجاعت و قوت رمی و فروسیتاند و # ~~عالم به آلات وادوات حرب ، و سلطنت ایشان را به میراث رسیده و هیچ [144 ~~- الف] از این # ~~فضایل در عرب نیست و از جمله دنائت همت و رکاکت رای وتدبیرایشان آنست ~~که دربوادی 5 # ~~و قفار6 اقامت کردهاند و با وحوش نافره و سباع ضاریه 7 انس گرفته، و ~~اولاد خود را میکشند # ~~و از سبب فقر و فاقه با همدیگر غزا می کنند و از مستلذات و مطاعم ~~دنیوی، لحوم ابل که اکثر # ~~طیور از تناول آن استنکاف میکنند بواسطهآ شدت مضغ8 و کثرت ثقل ، قناعت ~~کردهاند و # ~~هرکدام از ایشان که یک روز ضیفی9 میزبان کنند مدتالعمر بدان مفاخرت و ~~مباهات نمایند PageV01P341 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0349.png) # ~~و شعرا در آن باب قصاید پردازند1. غیر از ارض و اهل یمن که خدم ~~انوشروان آن را تربیت و # ~~نسقهای خوب نهاده وانواع اثاث و لباس و فرش در آن بلاداست. و شما را ~~فقر و فاقه و # ~~احتیاج وافتقار فراموش شد تا مفاخرت می کنید و خود را بالای مراتب تصور ~~می نمایید. # نعمان گفت هرچه بندگی حضرت ملک فرمود هریک را جداگانه جوابی # ~~هست بلا تکذیب کسری و رد سخنان وی . اگر مرا از غضب خود ایمن گرداند # ~~در کلمات آیم. کسری فرمود آنچه در خاطر می آید بیان کن. نعمان گفت هرچه ~~از آن مملکت # ~~بندگی حضرتست هیچ آفریده را مجال تفضل و مماثلت نیست ، در آداب فروسیت ~~و وفور # ~~عقل وکثرت حلم و علم. اما سایر ممالک هرکدام را با عرب نسبت کنی بر ~~ایشان مفضل آیند. # ~~کسری سؤال کرد به چه چیز عرب برایشان زیاده است؟ نعمان گفت به عزت و ~~منقبت و حسن # ~~وجه وصفاء لون و فروسیت و حفظ نسب و فضل سخا و کثرت حکمت و لطافت اشعار ~~و غور # ~~عقول و شدت بأس و کمال ms295 نجدت و جرأت [144_ ب ] قلوب و تمسک بدن خود. اما ~~عزت # ~~منعت نسب آبا و اجداد شما واثخان 2 در بلاد و اذعان ملوک ایشان را ، تا ~~غایت هیچ کس به # ~~محاربت ایشان طمع نکرده حصن ایشان ظهور خیول است و متون سیوف 3، و از ~~آن دیگران # ~~قلاع بر و جزایر بحر . واما حسن وجه وصفاء لون ، احتیاج به نشان نیست . # ~~حضرت ملک را معلوم است که ایشان - از اهل هند که رویهای ایشان سیاه و # ~~سوخته است و اهل روم که از شدت حمرت پنداری پوست ایشان بر کندهاند و از ~~PageV01P342 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0350.png) # ~~ترک و چین که عرض وجه و ضیق وصفرت اعین ایشان مشهورست وحبشهآ سیاه روی ~~- املح # ~~و احسناند. و اما حفظ و معرفت انساب ، از برای آنک سایر أمم چون به جد ~~سیوم و چهارم # ~~رسند فرومانند و اسم و رسم ایشان را معلوم نداشته باشند چه جای جد که ~~شاید که پدر خود را # ~~که از وی در وجود آمدهاند کما هو حقه نشناسند. و هر فرد از افراد عرب ~~که تصور فرمایی اسم # ~~پدران خود تا آدم علی نبینا و علیه السلام محفوظ دارد و آنساب و احوال ~~خود را شناسد و هیچ # ~~آفریده نتواند خود را به قومی که از ایشان خارج باشد منسوب گرداند یا ~~به غیر پدر خود انتما1 # ~~نماید، و اما دین و شریعت، به جدی تمام و جهدی بی انجام بدان تمسک ~~کردهاند و بغایتی در # ~~آن صلباند که شهری چند حرام دارند و بیتی عتیق محرم، و بر یک مناسک بجا ~~می آورند و # ~~آنعام در آن موضع - تقربا الیالله تعالی - قربان میکنند. و اگر شخصی بر ~~قاتل پدر و برادر و # ~~ابن عم در ماه حرام یا بلدهآ حرام ظفر یابد متعرض وی نشود و دیگران را ~~نیز از وی رد و منع # ~~کند [145 - الف ] و هرگز وی را به دست خصم تسلیم نکنند و ms296 چون کسی بر ~~ایشان التجا نماید # ~~و قرابت و خویشی نداشته باشد مال و نفس در معاونت و جوار او صرف کنند و ~~هرکس از # ~~ایشان چشم در کسی نگاه کند آن را عهدی وثیق و شرطی اکید استواردانند. و ~~اما منطق فصیح # ~~والسنه مستعد2، حق تعالی ایشان را انجاز3 در کلام وحسن لفظ وقوت تألیف # ~~حکمت بخشیده است که هیچ کس را از آن نداشته . و خیول ایشان احسن خیل ~~است و # ~~لباس ایشان برود4 و حلل یمانی است . و معادنشان بحور است که لآلی و ~~یواقیت از # ~~آن استخراج میکنند . و اما سخاء ایشان ، گاه هست که شخصی را یک شتر است ~~که # ~~وجه کفاف خوردن و آشامیدنش از آن است ضیفی وی را میرسد که اندک آکلهای ~~او را کافی PageV01P343 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0351.png) # ~~است، شتر را ذبح می کند و از برای او میزبان1 میسازد. و اما آنک کسری ~~فرمود که ایشان را # ~~ملکی نیست که حرب اعداء و دفع ظلم کند، سایر امم بواسطهآ ضعف نفس و عدم ~~طاقت # ~~مقاومت با اعدا محتاج ملکیاند که تسلط اقویا از ضعفا دفع کند و اعداء ~~ایشان را قلع و قمع # ~~کند، اما عرب در قوت جنگ و شجاعت و مردانگی و استنکاف اداء خراج و عدم ~~اقرار # ~~به عبودیت هریک ملکیاند. و هر قبیله را سیدی و بزرگی هست که ایشان ~~راحمایت مینماید. # ~~و اما آنک فرمودی در باب قتل اولاد از خوف فقر و فاقه ، حال آنک جملگی ~~ایشان اولاد را # ~~نمیکشند و بعضی که این بدبختی میکنند، با اناث این صورت بجا می آورند ~~دون ذکور و از # ~~جهت غیرت نکاح. اما اکل لحوم ابل ، شحم آن زیاده از سایر بهایم است و ~~جانوری عظیم # ~~[145- ب ] الخلق است قوت از شخم وی بیشتر حاصل خواهد شد. و اما ذکر ~~بلاد یمن ، # ~~انوشروان جد ملک، آن زمان عساکر متوجه آن صوب گردانید که حبشه غلبه ~~کرده بودند و ms297 اگر # ~~تحاسد وتناقش در میان ملوک ایشان واقع شدی ، حبشه را کجا طاقت استیلا ~~بر آن مواضع # ~~بودی . کسری چون اجوبه از نعمان استماع کرد صدق کلام او را معلوم فرمود ~~و دانست که # ~~جرأتی و زیادتی نکرده و دروغی نگفته ، از برای آنک فضایل عرب از غیر ~~نعمان شنیده بود # ~~و از رصانت عقل نعمان و امداد قومش تعجب کرد و گفت یابن المنذر تو به ~~ریاست و ملکی به # ~~این فضایل و خصایل مستحق و سزاواری . پس خلعت خاص در او پوشانید و ~~اکرام و تعظیم او # ~~بجای آورد و باز به ملک عرب روانه گردانید. # چون نعمان به حیره آمد رسل در آحیاء 2 عرب به طلب فرسان و اهل نباهت و ~~حکمت # ~~و عقل فرستاد و احضار کرد. چون به خدمت نعمان مشرف شدند در خوانق تحیت ~~ملوک # ~~تقدیم کردند. ایشان را در یمین و شمال خود بنشاند و گفت شما را به سبب ~~کلماتی که از کسری PageV01P344 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0352.png) # ~~استماع کردم طلب داشتهام و زحمت داده و اندیشیدم که کسری آن سخنان به ~~جهت استحقار و # ~~استخفاف عرب فرموده است می خواهم که غور عقول و شدت نفس و رصانت الفاظ ~~شما را # ~~معلوم کند. گفتند ایهاالملک ما مطیع و فرمانبرداریم و از هرچه اشارت تو ~~باشد تجاوز ننماییم # ~~و تمامت را متوجه حضرت کسری گردانید و وصیت کرد که او ملکی معجب کثیر ~~الاعوان # ~~عظیم السلطان است ، به حلم و مدارا در حضرت او سخن گویید. چون به مداین ~~رسیدند # ~~[146 - الف ] کسری ایشان را معزز داشته در منازل رحیبه فرود آورد و ~~مجلسی کرد و وزرا و # ~~اشراف حاضر گردانیدند و خود بر سریر نشست و فصحاء عرب را بر کراسی ~~نشاند و چون # ~~القاء کلمات و بلاغت و فصاحت ایشان مشاهده فرمود ایشان را به انعام و ~~صلات معزز فر مو ده # ~~باز خدمت نعمان فرستاد و نعمان مدتی مدید بر سلطنت ms298 بماند تا آخرالامر ~~جمعی حساد از # ~~عرب او را در نظر کسری تقبیح کردند تا بر او متغیر شد، ایاس بن قبیضه1 ~~طایی 2 را طلب # ~~فرمود و بجای نعمان ملک گردانید و گفت که چون به حیره رسد نعمان را ~~مقید به آغلال 3 و # ~~سلاسل نزد ما فرستد. نعمان این صورت معلوم کرد اهل و ولد و حشم و خدم ~~را نزد هانی بن # ~~مسعود بن ربیعه که به مزدلف مشهور بود ودیعت کرد و خود بگریخت. به هرجا ~~که پناه میبرد # ~~از ترس کسری راه نمیدادند. علی هذا به حضرت کسری شتافت و گفت ایهاالملک ~~مرا باقی # ~~گذار که بندهآ توام. زیدبن عدی که با نعمان دشمنی داشت در اثنا برسید و ~~گفت ایها الملک این # ~~بنده هرگاه که بر تخت نشست و تاج بر سر نهاد و به شرب مشغول شد ترا ~~اعتباری نمیکند. # ~~کسری فرمود تا او را زیر پای فیل انداختند و هلاک گردانیدند و این ~~حکایت در آن سال بود # ~~که پیغامبر ما صلی الله علیه و سلم از مکه به مدینه هجرت فرمود. PageV01P345 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0353.png) ### | تجارب الامم فی اخیار # فرستادن کسری أمراء ثلثه را به طلب ثار قیصر و پسرش # آوردهاند که بطارقهآ روم - چون قیصر کسری را امداد کرد و دخترش به او داد ~~- او را # ~~تعییر1 وسرزنش کردند و قیصر و ثیادوس2 را هر دو به قتل آوردند و مملکت ~~از تصرف ایشان # ~~بیرون کردند و شخصی از اقارب وی فوقا3 نام در سلطنت برگزیدند. چون این ~~حال کسری را # ~~معلوم شد همت مصروف [146 _ ب ] آن داشت که طلب ثار و قصاص کند، پس سی و ~~شش # ~~هزار سوار از آبطال و اساورهآ خود اختیار کرد و شهرران 4 و شهربنداه و ~~شاهین 5 را بر ایشان # ~~امیر گردانید و فرمود که به روم روند. چون شهرران به بلادشام رسید به ~~غارت ونهب مشغول # ~~شد وقسیسان و رهابین ms299 1 راازبیت المقدس بگرفت وخشبهآ صلیب که به حسب زعم ~~ایشان # ~~عیسی را علی نبینا و علیه السلام بر آن صلب کرده بودند طلب کرد و آن را ~~به تابوتی زرین در # ~~بستان دفن کرده بودند یکی ازرهابین آن را به قتل آورد باقیان فی الحال ~~صلیب را بیرون # ~~آوردند و به حضرت کسری روانه داشتند. شهربنداه متوجه مصر گشت و آن بلاد ~~را تا # ~~اسکندریه فتح کرد. خلیفهآ قیصر بگریخت و خزاین و دفاین او را به حضرت ~~کسری روانه PageV01P346 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0354.png) # ~~داشت و شاهین1 به قسطنطنیه رفت و سرایای 2 خود به جمع آن مملکت متفرق ~~گردانید تا # ~~غارت کردند و غنیمت گرفتند. اهل روم چون این حال مشاهده کرد به نزد ملک ~~خود فوقا # ~~مجتمع شدند و او را بکشتند و گفتند مثل این شخص قابلیت سلطنت ندارد، و ~~بزادرزادهآ قیصر # ~~را که صهر 3 کسری بود به پادشاهی اختیار کردند و او را هرقل نام بود و ~~مدینه هر قلیه از ابنیهآ # ~~اوست . پس رسل خود را به بلاد روم فرستاد و احتشاد عساکر کرد و با ~~شاهین حرب کرد و او # ~~را از شهر قسطنطنیه دورگردانید و متوجه شام گشت و شهر براز4 را نیز ~~منهزم گردانید و # ~~شهرران را نیز از بلاد مصر مطرود کرد و هر سه فرمانده 5 در نصیبین ~~مجتمع شدند و خواستند # ~~که باز معاودت کنند. هرقل بر سر ایشان تاخت و قتال کردند و ظفر هرقل را ~~بود . و امراء ثلثه # ~~منهزم شده به موصل آمدند. # چون کسری را این واقعه معلوم شد بیست هزار سوار به مدد اصحاب خود فرستاد ~~و باز # ~~به حرب مشغول شدند و ظفر همچنان هرقل را بود[147 - الف] و جنود عجم به ~~مداین آمدند # ~~و هر قل در عقب ایشان بیامد کسری از مقاومت عاجز شد. مداین را در حصار ~~گرفتند و خلایق # ~~از وراء سور جنگ می کردند. اهل روم بواسطهآ بسیاری ms300 غنایم دست از محاربت ~~باز داشتند و # ~~به روم شدند و این آیت بر رسول صلی الله علی و سلم فرود آمد:« بسم الله ~~الرحمن الرحیم آلم # ~~غلبت الروم فی ادنی الارض وهم من بعد غلبهم سیعلبون فی بضع سنین لله ~~الأمر من قبل و من # ~~بعد...2 الی آخرالآیات. بعد از آن کسری بر اکابر و قیاد 7 جنود خود در ~~خشم شد که مقاومت PageV01P347 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0355.png) # ~~نکرده بودند و اسامی بیست هزار مرد از ایشان که از حرب تقاعد کرده ~~بودند ثبت کرد و # ~~محبوس گردانید و از اهل و اولاد و تنعم و لذات ایشان را منع کرد و گفت ~~من شما را به خود # ~~نزدیک گردانیدم و به انواع عطایا و صلات و جوایز مخصوص کردم تا وقتی که ~~مرا ضرورتی # ~~حادث شود در وصله1 نشینید. ندانستم که در زمان حاجت نکول2 و تقاعد ~~خواهید کرد بعد از # ~~آن شخصی از سفله و اراذل ناس بر دیوان خراج موکل کرد. او عمال به اطراف ~~فرستاد و بر # ~~رعیت ظلم کرد تا چندان مال در خزانهآ کسری جمع شد که غیر از حق تعالی ~~کس به مقدار آن # ~~قادر و عالم نبود. کسری از کثرت اموال در بطر و طغیان افتاد، بر رعیت ~~تجبر و تکبر کرد # ~~[147 _ ب ] و سیرت و سریرت خود به اسائت مبدل گردانید و آن مقدار سلاح ~~و اثاث و متاع # ~~بیت که او را بود هیچ یک از ملوک را حاصل نشده بود. و در قصرش سه هزار ~~زن از برای # ~~فراش و وطی 3 و هزار جاریه از برای خدمت جمع شده بودند 4 و پانصد و ~~هشتاد مرکب بر # ~~طو یله خاصه بود وهفتصد و شصت فیل ، و دوازدههزار استر حملی از جهت ~~قطار . و بفرمود # ~~که ضبط کنند 5 تا در خزانه از درر و لآلی و یواقیت و سایر جوا هر و ذهب ~~و فضه چند است ms301 ، # ~~چهارصد هزارهزار بدره بود و اوانی ذهب و فضه ، و پنجاه و دوهزارجام و ~~تبسی و PageV01P348 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0356.png) # ~~سی هزارصحن1 و از سطول 2 و طاسات به وزن بیست و سه هزار من و جواهر ~~نفیسه یازده # ~~سفط و درهر سفطی صد در ، و یازده سفط در هریکی صد یاقوت سرخ و یازده ~~سفط فیروزج # ~~و صد جریب کافور وصد سفط عنبر در صد مثقال و صد سفط مشک در هر سفطی ~~بیست # ~~هزار نافجه 3 و از استبرق 4 و عمل 5 شوشتر و اهواز دوازده هزار تخته در ~~هر تخته صد ثوب و # ~~از دیباج بیست هزار ثوب و از مپرش1 و بسط سابوری صد و پنجاه سفط در ~~هریکی سه بساط # ~~و از سایر دیباج دوازده هزار دست ، و از حلل زرباف دوازده هزار ثوب واز ~~رومی هشده # ~~هزار ثوب و از حریر خلوقی 7 چهل هزار شقه و از حریر ابیض پنجاه هزار ~~سفط واز مال # ~~صلح و غنیمت چهار هزار بدره ذهب و بیست هزار بدره فضه و از سمور صد سفط ~~در هر # ~~سفطی پنجاه طبق و از درایع 8 زربافت صد سفط در هر سفطی چهار دراعه 9 و ~~از سیوف # ~~[148 - الف ] و قسی10 ونشاب 11 ورماح ومزاریق12 وحراب 13 هشتاد هزار ~~خانه پر بود و از PageV01P349 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0357.png) ### | تجارب الامم فی اخبآر # ~~کبریت احمر چهل هزار من . و این احصا در سال سی و پنجم از ملک او بود. # چون سال سی و ششم در آمد بفرمود تا از آن عسا کر که از غزو روم تقاعد ~~نموده بودند # ~~هر روز هزار نفر واحدا بعد واحد بقتل آوردند. جلآد از فتنه و خوف ~~اقرباء ایشان خایف و # ~~اند یشناک بود و مدافعت و مماطلت1 می کرد. # درین اثنا ر سول حضرت رسالت صلوات الله و سلامه علیه برسید و این مکتوب ~~آورد. # بسم الله الرحمن الرحیم. من محمد رسول الله الی ms302 کسری بن هرمزد. اما بعد، ~~فانی احمد # ~~الیک الله الذی لااله الآ هوالذی آوانی وکنث پتیما و آغنانی وکنت عائلا ~~وهدانی وکنت ضالا # ~~اما بعد فاسلم تسلم آو ائذن بحرب من الله و رسوله والسلام2. # کسری چون مکتوب بخواند عظیم غضبناک شد و گفت بندهای از بندگان چنین # ~~مکتوبی به من نویسد. آن را پاره پاره کرد و فرمود که در چاه اندازند. ~~پیغامبر صلی الله علیه و # ~~سلم چون این حال معلوم فرمود بر او دعای بد کرد. که اللهم مزق ملکه کل ~~ممزق3. و بعد از # ~~دعای پیغا مبر صلی الله علیه و سلم یک لحظه خوشی ندید و ملکش تباه شد. ~~بعد از آن کسری # ~~به باذان نا می که عامل یمن بود مکتوب نوشت که به مدینهآ یثرب رو و با ~~این مرد که گمان # ~~میبرد که رسول الله است محاربت کن چون مظفر گردی او را اسیر نزد من ~~فرست و السلام. PageV01P350 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0358.png) # ~~آن گاه مکتوب را به دست ابانویه 1 نامی داد و گفت از راه به مدینه یثرب ~~رو و این شخص را # ~~به حضرت من خوان تا کنه احوال وی را معلوم کنم [148_ ب ]. اگر قبول کرد ~~و مصاحب تو # ~~شد محتاج نیست که به یمن روی و اگر ابا نمود مکتوب را به باذان برسان ~~تا با او محاربت کند. # ~~ابانویه نزد رسولالله صلیالله علیه و سلم رفت و آنچه کسری گفته بود ~~عرضه داشت . پیغامبر # ~~صلوات الله و سلامه علیه فرمود که امشب در منزل خود استراحتی کن تا ~~آنچه در خاطر آید # ~~فرداگفته شود. بامدادان رسول کسری به حضرت پیغامبر صلی الله علیه و علی ~~آله و سلم آمد و # ~~جواب طلبید. فرمود که حق تعالی به من وحی فرستاد که دیشب شیرویه او را ~~که کسری است # ~~به قتل آورد. رسول کسری گفت میدانی که چه میگویی؟ رسول خدا صلی الله ~~علیه و علی آله # ~~و ms303 سلم فرمود که غیر از حق نمیگویم. رسول کسری مکتوب را که به باذان ~~نوشته بود رسانید و # ~~آنچه رسول صلی الله علیه و سلم فرموده بود در باب قتل کسری بیان کرد. ~~باذان گفت تو نزد # ~~من اقامت کن اگر راست است قتل کسری این شخص پیامبر مرسل است و اگر دروغ ~~باشد، با او # ~~محاربت کنیم. # هنوز چند روز نگذشته بود که مکتوب شیرویه رسید. مکتوب . بسم الله ولی ~~الرحمة. # ~~اما بعد، پدر کسری هلاک شد و ملک به ما رسید و ترا بر عمل ولایتت مقرر ~~داشتیم و پدرم # ~~کسری ابانویه را نزد تو فرستاده بود که در تهامه به حرب آن مرد که دعوی ~~پیغامبری می کند # ~~مشغول شوی از آن بازگرد و متعرض وی مشو الا به خیر. چون رسول شیرویه به ~~باذان # ~~رسید، از زمان قتل کسری سئوال کرد. همان وقت بود که پیغامبر صلی الله ~~علیه و سلم فرموده # ~~بود. محبت مسلمانی در دل او جایگیر شد و خود و اکثر لشکر عجم که در یمن ~~بودند مسلمان # ~~شدند. و از ابن عباس رضیالله عنهما سئوال کردند که حجت بر کسری چه بود؟ ~~گفت کسری # ~~یک روز در خلوت خانه نشسته بود تنها که حق تعالی ملکی را به وی فرستاد ~~عصایی در دست. PageV01P351 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0359.png) ### | تجارب الامم فی احبار # ~~گفت ای بندهآ ضعیف ، حق سبحانه و تعالی محمد عربی قرشی را رسول ~~گردانیده است و قرآن # ~~بدو فرستاده مسلمان شو تا بسلامت بمانی و سلطنت بر تو [139 -الف ] و ~~اعقابت باقی ماند # ~~والآ این عصا بر سر تو زنم و هلاک شوی و ملک از تو منتقل شود. کسری گفت ~~من هرگز ترک # ~~دین آباء و اجداد خود نخواهم کردن . ملک آن عصا بشکست و بیرون آمد. پس ~~کسری # ~~حجاب خود را طلب کرد و گفت این شخص که با عصا بر من در آمد چه کس بود ~~گفتند هیچ # ~~کس ms304 بر ما درنگذشته و درنیامده. # و در روایتی دیگر آمده است که از حضرت رسالت صلوات الله و سلام علیه سؤال # ~~کردند که حجت خدای تعالی بر کسری چه بود؟ فرمود که در اثناء خلوت کسری ~~که هیچ # ~~آفریده نزد وی نبود نا گاه دست فرشته از دیوار خانه بیرون شد و چیزی به ~~فارسی در حایط # ~~نوشت. کسری را فزع و رعبی تمام در دل افتاد و آن نوشته را نگاه کرد. ~~این کلمات بود که : ای # ~~بندهآ ضعیف حق سبحانه و تعالی بر خلق رسولی مبعوث فرموده است و کتابی ~~بدو فرستاده # ~~مسلمان شو تا خیر دنیا و آخرت ترا جمع شود، و اگر چنین نکنی درین ~~نزدیکی هلاک خواهی # ~~شد. کسری بر آن التفات نکرد و هیچ کس را از آن حال اخبار نکرد. لاجرم ~~حق تعالی اکابر قوم # ~~را براو مسلط فرمود تا او را خلع کردند و شیرویه را پادشاه ساختند و ~~شیرویه او را بقتل آورد. # ذکر سلطنت شیرویه بن کسری ابرویز # چون حق سبحانه و تعالی را ارادت شد که کسری بزودی هلاک شود. در خاطر وی ~~القا # ~~فرمود که آنهایی که درغزو روم تهاونی کرده بودند بقتل آورد و حال آنک ~~ایشان از اشراف و # ~~اکابر عجم بودند. اهالی مملکت به همدیگر مجتمع شدند و مشورت کردند که ~~اوراخلع [149 _ ب] # ~~کنند و شیرویه را که اکبر اولاد و دخترزادهآ قیصر بود1 به جای وی والی ~~سازند. چون از شب PageV01P352 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0360.png) # ~~شش ساعت بگذشت وزرا و کتاب و آساوره و اشراف بر در حبس رفتند و محبوسان ~~را بیرون # ~~آوردند و فی الحال به قصر شیرویه رفتند وبا وی بیعت کردند. در اول شب ~~حرس آواز # ~~می دادند که باش باش1 خسرو شاهانشاه، و در آخر شب می گفتند باش باش ~~شیرویه شاهنشاه. # ~~کسری چون آواز حرس شنید معلوم کرد که وی را خلع کردند و شیرویه را قایم ~~مقام ms305 # ~~گردانیدند. از حایط قصر به زیر آمد و باغی از آن خود که آن را میروان 2 ~~می خواندند مختفی # ~~شد. اهل مملکت او را طلبیدند و از آن باغ بیرون آوردند و در بیتی محبوس ~~کردند و شیرویه # ~~را بر تخت نشاندند و تاج بر سر نهادند . پس فرمود که کسری را در خانهآ ~~مرزبانی هر سفته نام3 # ~~مقنعه بر سر کرده بردند و صد سوار از مصاحب . در اثناء راه گذار گذر بر ~~دکان اسکافی 4 # ~~چون کسری را بر آن حال دید گفت یا فاسق یا ظالم یا معتدی، آن گاه قالب ~~را بر او انداخت بر # ~~کفل چهار پای آمد 5 و به کسری نرسید. مرزبانی از آنها که مصاحب وی ~~بودند گفت ای # ~~حرام زاده تو کیستی که چنین کلمات گویی ؟ شمشیر بکشید و گردن اسکاف ~~بزد. و کسری را # ~~در آن خانه محبوس کردند. مدتی دراز محبوس ماند. بعد از آن شیرویه فرمود ~~که هر که در # ~~سجن باشد اطلاق کنند ومردم را خطبه خواند و گفت ایهاالناس عاقبت شر ~~مذموم است و PageV01P353 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0361.png) # ~~هرکاری را بدان صاع 1که کیل کردهای از برای دیگران از بهر تو نیز به ~~همان مکیل گردانند و # ~~قصد 2 اقرب است [150 - الف] به طریق . هیچ عقوبتی از عقوبت بغی اسرع ~~نیست و هیچ # ~~مالی از رضا و قناعت افضل نه . وعفو عندالمقدره مستحسن است . اکنون ~~باید که قلوب شما # ~~مطمئن شود و همو غم شما به فرح مبدل گردد چه در عدل و احسان به مرتبهای ~~سعی نمایم که # ~~زیادت از توقع و تصور شما باشد و مجموع اموال خزاین را به شما انعام ~~کنم. مجموع اهل # ~~عجم به یک بارگی آواز تهنیت کردند و دعاء دوام سلطنت و عظمت گفتند و به ~~منازل خود # ~~رفتند . روز دیگر به خدمت شیرویه آمدند و گفتند دو ملک در یک ملک نشاید ~~یا بفرست و # ~~پدرت را بقتل ms306 آور والا تو ترک سلطنت گیر که باز کسری را بجای خود ~~آوریم. شیرویه # ~~اندیشید که اگر باز مملکت به پدرش رجوع کنند او را زنده نخواهد گذاشت . ~~قوم را گفت # ~~امروز مرا مهلت دهید تا بفرستم و پدر را از مساوی 3 تعنیف کنم باشد که ~~توبت کند. عجم # ~~قبول کردند پس شیرویه رثیس الکتاب4 را طلب داشت وگفت نزد پدر ما رو، ~~کسری ، و # ~~بگوی که این واقعه از ما نبود حق سبحانه و تعالی بواسطهآ سوء اعمال و ~~قبح افعالت به تو # ~~فرستاده است . چه اول به خلع ونکس 5 پدر از سریر و استخفاف او راضی شدی ~~و بندویه و # ~~بسطام را فرستادی تا وی را هلاک گرداند به ظلم و عدوان، و اگر گویی که ~~تو ایشان را به کشتن # ~~هرمزد نفرموده بودی اما ایشان به موافقت ورضای تو بر آن حرکت اقدام ~~نمودند. PageV01P354 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0362.png) # دیگر پسران خود را درخانه محبوس داشتی و نگذاشتی که دعت1 و راحتی به ما ~~رسد. # ~~دیگر آنک بر قتل مرازبه و آساوره که زهاء 2 بیست هزار نفر بودند عزم ~~اراقت دماء3 # ~~ایشان کردی بواسطهآ نکول حرب ، وحال آنک حرب سجالاست4 «یوم لکک ویوم ~~علیک» # ~~میباشد که اگر در یک دفعه تقصیر نمودند چندین نوبت مصابرت نمودند و ~~مظفر شدند و ترا # ~~در قتل ایشان چه غدر بود و ترا معاونت و امداد کردند و با اعدا مقاتلت ~~و محاربت نمودند. # دیگر چندین هزار زن بیچاره در فراش خود محبوس کردی و به مباشرت ایشان # ~~مشغول شدن نمیتوانستی و قطع توالد و تناسل ایشان نمودی. # دیگر آنک خردادابن اللثیم5 بیاصل بی نسب بی رحمت را بر رعیت مظلوم موکل و # ~~مسلط کردی تا به ظلم و تعدی اموال ایشان را در خزینهآ تو جمع آورد. و ~~ملوک باید که از بلاد # ~~اعدا به شمشیر خزانه گرد آورند نه رعیت خود را مستهلک و مستأصل ~~گردانند. # دیگر آنک نعمت ms307 قیصر روم را کفران کردی به سبب خشب صلیب که ترا هیچ احتیاج # ~~بدان نبود و حق مصاهرت 6 و مناصرت و فرستادن لشکر و پسر خود ثیادوس7 به ~~انتقام اعداء PageV01P355 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0363.png) ### | تجارب الامم فی اخبار # ~~و فراموش کردی. # دیگر آنک نعمان بن المنذر را کشتی و حق او را نشناختی که جدش جد ترا، ~~بهرام # ~~جور، چگونه مدد و معاونت نمود و مملکت که دیگران به تغلب گرفته بودند ~~خلاص کرد واو # ~~رابه پادشا هی نشاند و از زمان وی تا غایت هرکه متقلد امر سلطنت شد ~~اولاد منذر را به انواع # ~~قدیم او را به دیگری حوالت کردی1 اکنون حضرت عزت به سبب این کارها ترا ~~اسیر و گرفتار # ~~کرد [151 - الف ] توبت کن تا حق تعالی بر تو ببخشاید اشتاد گشنسب 2 ~~متوجه داری شد که # ~~کسری در آن محبوس بود. مرزبان که با پانصد مرد موکل کسری بود 3؛ بر ~~نهالی از جلد فیل # ~~نشسته بود و درعی پوشیده بالای آن ، قبای استبرق زربافت و تبرزینی در ~~دست ، با # ~~اشتاد گشنسب معانقه و مصافحه کرد. اشتاد گشنسب گفت : یا سیدالمراز به ~~چرا نفس لطیف خود # ~~را در تعب میاندازی بدین سلاح ثقیل ، و ملک بر شیرویه قرار گرفت و نصرت ~~او راست و # ~~رعیت مطیع و منقاد شدند. مرزبان گفت قول رثیس الکتاب صواب و آنچه بر آن ~~تکلم میکند # ~~رایش حکمت ، اما وظیفهآ حزم واحتیاط اینست اگرچه که کسری راکس از من ~~انتزاع نتواند # ~~کرد. اشتاد گشنسب گفت حق به جانب تست و در احتیاط مصیبی و من آمدهام به ~~4 ادای رسالت PageV01P356 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0364.png) # ~~شیرویه به کسری. مرزبان نزد کسری رفت و گفت رثیس الکتاب بردرست و ~~میگوید که ملک # ~~شیرویه او را به رسالتی به خدمت تو فرستاده است، و استجازه دخول می ~~کند. کسری بخندید # ~~و گفت اگر رسالت از شیرویه ملک است ما را با وجود سلطنت او اذنی نیست. ~~و ms308 اگر ما را اذنی # ~~و اجازتی هست شیرویه را ملکی و سلطنتی نیست . # پس اشتاد گشنسب در رفت. کسری بر بالای فرش دیباج بر سر نهالی ابر یشمین ~~نشسته و # ~~بر سه بالش تکیه کرده بود و سفرجلی1 در دست داشت و میگردانید چون اشتاد ~~گشنسب دست # ~~بر هم نهاد وبهادب وا ایستاد. کسری مربع 2 شد وسفرجله رابرنهالی نهاد، ~~بغلتید و در خاک # ~~افتاد[151 _ ب] اشتاد گشنسب آن را بستد و پاک کرد و بر کنار بساط نهاد ~~دیگر بار بغلتید و # ~~در خاک افتاد کسری گفت چون کاری اقبال کند حیله دفع آن نتواند کرد و ~~چون به در شود # ~~همین سبیل ، و این سفرجله از نهالی به بساط افتاد و از بساط بر زمین ، ~~این دلیل است بر آنک # ~~از من ملک رفت و زود باشد که از اعقاب و انسال نیز تجاوز کند و به غیر ~~ما مفضی 3 شود. # ~~اکنون بدانچه آمدی بیان کن. # اشتاد گشنسب رسالت شیرویه ادا کرد. کسری گفت شیرویهآ کوتاه عمر را بگوی ~~که # ~~هرکه صاحب عقل باشد وقتی گنه کار را سرزنش و تعییر کند46 که خود را از ~~ذنوب و آجرام # ~~مصفی و مبرا گردانیده باشد. و اگر ما را آن گناه که وی نسبت میکند بودی ~~، نشایست که درین # ~~حالت ما را این رسالت فرستادی و من هریک از این تقصیرات را جوابی شافی ~~دارم و عذری # ~~بیان کنم تا علم به جهالتش زیادت شود و بی عقلی خویش معلوم گردد. # اما حکایت پدر ما هرمزد ، جواب آنک ما را در خلع او هیچ وقوفی و مدخلی ~~نبود و PageV01P357 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0365.png) # ~~درآن وقت من در آذربایجان بود[م] و چون ملک از آن من شد هنوز استحکام ~~سلطنت نکرده # ~~بودم به انتقام ایشان مشغول نتوانستم بودن . بعد از آنک از روم مراجعت ~~نمودم بتدریج ایشان # ~~راکشتم و به قتل آوردم - خالانم بندویه و بسطام را - و برآن ختم ms309 کردم ~~آن انتقام را با وجود # ~~اجتهاد و سعی که در باب ملک من نموده بودند . # اما تقصیری که درحق پسران تصور کردی که ایشان را در خانه محبوس داشتم و ~~از # ~~رکوب وانتشار منع کردم ، جواب آنکه مقصود من صیانت و محافظت شما بود . ~~استادان # ~~موکل کرده بودم که شما را آداب تعلیم کنند و در مطعم و ملبس نقصانی ~~[152 _ ب] بازدید # ~~نمیشد . و باز از آن تو خاصه منجمان در وقت ولادتت گفته بودند که ملک ~~بر من بشورانی و # ~~فساد سلطنت من از تو باشد1 . من به قتل تو از جهت شفقت و رحمت امر ~~نفرمودم و دانستم که # ~~قضاء خدای را هیچ چیز ردنتواند کرد . # و اما ذکر انعام قیصر و معاونت و امداد من بر محاربت بهرام چوبین ومنع من ~~خشبه # ~~صلیب را ، جواب آنک تمامت افضال او را مکافات به حسن جزا نمودم و آنک ~~در طلب ثار # ~~او لشکر فرستادم و هر که با او و پسرش عداوت ورزیده بود بکشتند و ملک ~~باز به قوم او مسلم # ~~داشتند وبدین سبب مالی عظیم تلف شد ودر عوض خشبهآ صلیب ، عساکر روم را ~~دوهزار و پانصد # ~~بدره انعام دادم و از برای جنودش بر سبیل هدیه هزار و چهارصد تومان2 ~~فرستادم و پسرش # ~~نیز اضعافا مضاعفهآ آن بخشیدم. این جمله بجای آوردم و به چوبی که نزد ~~من هیچ قدر ندارد # ~~مضایقه میورزیدم؟ مقصود آن بود که چون آن چوب در بلاد ما باشد ، اهل ~~روم به یکبارگی # ~~مطیع و منقاد ما باشند از برای تعظیم آن چوب . # و اما قتل نعمان بن المنذر با وجود قدمت خدمت، اگر ترا عقلی بودی قبل از ~~استفسار # ~~معلوم میکردی ، حال آنک نزدیک رسیده بود که ملک از عجم به عرب منتقل ~~گردد . # ~~اندیشیدم که نعمان کثرت عقل و وفور علم و ادب و مطاوعت عرب بر من غلبه ~~کند و ملک PageV01P358 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0366.png) # ~~پستاند ms310 . بعد از وی عربی جلف را که نه علم باشد و نه ادب و نه عقل ، ~~ملک عرب کردم . # دیگر آنچه گفتی ازین افعال توبت کن . هیچ شک نیست راست گفتی و حق به جانب # ~~تست . از جمیع [152 -_ ب] خطایا و آوزار1 به حضرت عزت توبه کردم. اما ~~مقصود تو ازین # ~~رسالت تأنیب2 و تعنیف من بوده است . امیدوارم که هرچه زودتر ترا حق ~~تعالی سزا و جزای # ~~قبح اعمال روزی گرداند . چه بدرستی و راستی که مرا معلوم شده است که ~~ملک و سلطنت من # ~~از انعام حق تعالی واحسان وی بوده است و عساکر و رعایا را در آن مدخلی ~~نبوده و هر روز # ~~بنو مرا عزت وقوت زیاده شده و اعدا را ضعف و وهن ، و من بر اهل این ~~مملکت مثل پدری # ~~شفیق زندگانی کردهام و ایشان را نگاه داشتی کردهام و به سبب امور ایشان ~~بسی تعب و عنا3 و # ~~مشقت و بلا بر خود حمل کردهام و در توفیر4 بیت المال ایشان بذل مجهود ~~نموده چه عز # ~~مملکت و شرف سلطنت و قوت جنود به زیادتی مال است و هر چیزی را زوالی و ~~نقصانی # ~~هست و ما را معلوم شده که چون سی و هشت سال از سلطنت ما بگذرد زوال ~~نزدیک رسد5 . # و اینک به حکم خدا راضی و به قضاء وی خشنود شدهام . پس برخیز و جواب ما # ~~به شیرویه برسان چنانچه پیغام وی آوردی . # اشتاد گشنسب تمامت حکایات با شیرویه عرضه داشت . شیرویه ملول و پشیمان شد ~~. # ~~چون روزی چند بگذشت وزرا و اشراف با همدیگر مشورت کردند و از میل اکثر ~~خلایق # ~~به جانب کسری اندیشیدند، نزد شیرویه رفتند و گفتند دو ملک در یکولایت ~~نباید که باشد ، # ~~از آن دو امر یکی اختیار کن . آن روز مهلت طلبید . روز دیگر الحاح ~~کردند. شیرویه یکی از PageV01P359 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0367.png) # ~~مراز به را به قتل کسری امر فرمود . چون ms311 به خدمت کسری رسید فرمود1 ~~بیرون شو چه تو نه آن # ~~شخصی که مرابقتل خواهی آورد .[153 - الف] # مرزبان به خدمت شیرویه حال عرضه داشت . دیگری را فرستاد کسری وی را ~~همچنان # ~~گفت که اول را . او نیز بازگردید تا این صورت به تکرار انجامیده بود ~~شیرویه جوانی را که # ~~هر مزدبن مردانشاه2 نام داشت و پدرش عامل بابل و خطرنیه بود ، به قتل ~~کسری فرستاد ، و # ~~به دو سال قبل از آن منجمان کسری را گفته بودند قتل تو به قضاء حق ~~تعالی در دست عامل # ~~بابل و خطرنیه خواهد بود . کسری را در باب مردانشاه تهمت پیدا شده بود ~~چه مرزبان و عامل # ~~بابل بود و فرستاده و وی را طلب کرده، چون آمده گناهی چند بر او ثابت ~~کرده و فرموده که # ~~دست راستش را قطع کنند . پس دست بریده ببوسید و در کنار نهاد و به قلبی ~~حزین در گریه و # ~~زاری آمد . کسری را بر حالت وی رحمت و رقت آمد کس به مردانشاه فرستاد و ~~اظهار ندامت # ~~کرد و گفت چه حاجت داری که عوض دستت روانه گردانم . مردانشاه گفت عهد ~~فرمای که # ~~هرچه التماس نمایم مبذول داری . کسری میثاق بست و انجاز3 مطابقت وی . ~~مردانشاه گفت # ~~التماس من قتل من است . کسری بفرمود تا او را گردن بزدند . چون کسری او ~~را دید بواسطهآ # ~~حداثت سن نشناخت ، از نسبش سیوال کرد گفت پسر مردانشاه مرزبان بابل و ~~خطرنیه . کسری # ~~تبرزینی با خود داشت بر کتف کسری زد هیچ کارگر نیامد بواسطهآ مهرهای که ~~در بازو داشت. # ~~هرمزد آن مهره را از عضد کسری بگشود و به ضرب تبرزین او را بقتل آورد4 ~~و شیرویه را PageV01P360 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0368.png) # ~~153 - ب] از فراغ او اعلام کرد . شیرویه چون قتل پدر استماع کرد ~~لطمهای1 چند بر روی # ~~خود زد و چندان جزع کرد که بیهوش شد . و فرمود تا هرمزد مردانشاه را ~~بکشتند . و قتل # ~~کسری ms312 در سنهآ ثمانیه از هجرت رسول صلی الله علیه و سلم واقع شد . # بعد از آن شیرویه فرمود تا زندانها پاک کردند و محبوسان را اطلاق و زنان ~~کسری را # ~~به شوهر داد و ربع خراج از رعیت حط کرد2 و برمکه بن فیروز3 را که جد ~~برامکه بود وزارت # ~~داد و جمیع امور ملک برو مفوض کرد . و شیرویه را هفده برادر صاحب جمال ~~بود جمله را # ~~به زهر بکشت از خوف آنک برو غلبه کنند و ملک از وی بستانند . # و شیرویه هفت ماه در ناز ونعمت بسر برد و در ماه هشتم وفات کرد . اهل ~~مملکت # ~~اردشیر4بن شیرویه را قایم مقام گردانیدند . و هنوز طفل بود و از اولاد ~~کسری هیچ کس باقی # ~~نمانده بود مهرجشنس5 نامی را طلب کردند و به سبب صلاح و دیانت و امانتی ~~که او را بود # ~~حاضر اردشیر گردانیدند و مقوم و مدبر مملکت ساختند . مهرجشنس بر آن ~~موجب قیام نمود # ~~و از آن سه اسپهبد که به غزو روم رفته بودند در زمان کسری یک شهر بدان ~~باقی مانده بود6 # ~~چون خبر قتل کسری و وفات شیرویه و تولیت اردشیر وی را معلوم شد، متوجه ~~مداین گشت و PageV01P361 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0369.png) # ~~هر که در قتل کسری سعی کرده بود حاصل کرد و بقتل آورد و رغبت ملک و ~~سلطنت کرد و # ~~خود را ملک خواند و بر سریر نشست و تاج بر سر نهاد . دو ماه برین صورت ~~به سر برد اکابر و # ~~اشراف و اهالی در تحت حکم او تن ندادند و راضی نشدند [154 - الف] در ~~روزی که به صید # ~~بیرون شده بود او را بقتل آوردند و حبلی در رجلش بستند و کودکان را ~~فرمودند که در شوارع # ~~و محلآت جسدش میکشیدند و استهزا بر وی میکردند . بعد از آن چندانچه از ~~فرزندان # ~~کسری کسی را طلبیدند که به سلطنت برگزینند یافت نشد ، چه تمامت را ~~شیرویه کشته ms313 بود رای # ~~اهالی مملکت پوران1 بنت کسری قرار گرفت . طایفهای از ایشان قبول نکردند ~~. و از کسری # ~~پسری طفل مانده بود2 از کردیه خواهر بهرام چوبین ، بدو رغبت نمودند و ~~متفق اللفظ او را # ~~به کسی دادند که حضانت3 کند و به تدبیر ملک قیام نماید. شش ماه برین ~~صورت بگذشت، آن # ~~طفل نیز وفات کرد . پس پوران بنت کسری را پادشاه گردانیدند . به امر ~~سلطنت مشغول شد و به # ~~حسن سیرت و سیاست معاش نمود و ثلث خراج از رعایا ساقط گردانید و گفت ~~ایهاالناس چون # ~~حق تعالی ما را به ملک و سلطنت مکرم و مشرف فرمود و تقلید6 سیاست و ~~امور شما را ارزانی # ~~داشت و پدران ماضی ما را به سیرت پسندیده و عدل و عفو و صفح5 مشغول ~~بودند و # ~~محمودالعاقبه درگذشتند . امید آنک تبع سنن و اقتفاء اثر ایشان بجای ~~آورم . خاطر مطمئن # ~~دارید و خوش دل گردید و به سمع و طاعت قیام نمایید ، چه صلاح شما به ما ~~و ما به شما منوط # ~~است و اکنون ملک و سلطنت عجم واهی شده و رونق و عظمتش کسر گشته و به ~~حسن # ~~مناصحت و انقیاد مبانی آن را که منهدم شده است [154 _ ب] تشیید کنید و ~~در این صورت PageV01P362 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0370.png) # ~~متفق الکلمه باشید ، چه اتفاق کلمه موجب قوام ارکان ملکست ودعایم1 ~~سلطنت . واز # ~~حق تعالی درخواست می کنم که قلوب شما را مایل طاعت ما گرداند و امن و ~~عافیت روزی # ~~فرماید و بقایای خراج سنین سالفه2 و نصف خراج این سال به شما فرو ~~گذاشتم و در مراتب و # ~~مناصب و عطایاء شما افزودم . یک سال و یک ماه پوران پادشاهی کرد . # چون مریض شد مملکت به آزرمی دخت خواهرش حوالت کرد . و در زمان وی عجم # ~~بغایت ضعیف شدند و خبر وهن3 و فتور ایشان به بکربن وائل رسید و به ~~موضعی سیلحین4 نام # ~~متوطن بودند . نزدیک بلاد ms314 عجم رغبت محاربت کردند . # مثنی بن حارثهالشیبانی و سویدبن قطبهالعجلی از بکربن وائل جمعی عظیم گرد # ~~آوردند و متوجه مملکت عجم گشتند . مشنی از ناحیه حیره و سوید از جانب ~~ابله ، مواشی و # ~~آغنام عجم را غارت کردند . و این در ابتدای خلافت ابوبکر صدیق رضی الله ~~عنه و آرضاه5 # ~~بود . مشنی به حضرت ابوبکر مکتوب نوشت و شرح ضعف و عدم شوکت عجم و ~~غلبهای که # ~~مصاحب خود داشت بیان کرد و التماس امداد و ارسال جیوش نمود تا طرفی از ~~بلاد فتح کند . # ابوبکر ، خالد بن الولید را که به مقاتلت اهل رده1 رفته بودند و مسیلمهآ ~~کذاب را کشتند PageV01P363 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0371.png) # ~~در یمامه بفرمود که با آبطال عساکر به مثنی ضم شود و هر مقدار که ~~توانند از بلاد عجم فتح # ~~گردانند . چون مکتوب به خالد رسید از یمامه نزد مثنی رفت . مثنی را ~~وصول خالد ناخوش # ~~آمدچه تصور داشت که ابوبکر ولایت آن جیش به وی حوالت خواهد فرمود . ~~(155 - الف]. # خالد به حیره رفت و آن را به صلح بستد. و اول موضعی که از عراق فتح شده ~~حیره بود # ~~و قبل از آن ابوبکر رضی الله عنه ابوعبیده جراح را که از عشرهآ مبشره1 ~~بود و با بیست هزار # ~~سوار به غزو شام روانه گردانیده بود و شام در آن هنگام از توابع روم ~~بود . قیصر بطریقی با # ~~صدهزار مرد مقاتل به محاربت ایشان فرستاد . # ابوعبیده حال وصول بطریق روم با صدهزار سوار به حضرت ابوبکر رضی الله عنه # ~~عرضه داشت . او به خالد بن الولید فرستاد که عراق را به مثنی بن حارثه ~~و بنی بکر وائل رها کند # ~~و به جانب شام بدل ابوعبیده رود ، چه وی به امور حرب عالم تر است . چون ~~رسول نزد خالد # ~~آمد قبل از مطالعهآ مکتوب ، سؤال کرد که به چه مهم آمده . گفت خیر است ~~. برخیز و به شام # ~~رو . خالد گفت این عمل عمربن ms315 الخطاب رضی الله عنه است او را حیف آمد که ~~فتح عراق # ~~در دست من باشد . چون مکتوب خواند و معلوم کرد که ابوعبیده معزول است و ~~منصب # ~~ولایت جیش2 از آن وی است ، خو شدل گشت و متوجه شام شد در راه به عین ~~تمر4 رسید و # ~~جماعتی از فرس در آن موضع متوطن بودند . به قلعه تحصین کردند و جنگ در ~~پیوستند و # ~~عاقبت خالد غالب شد و تمامت را به قتل آورد و ذراری4 ایشان را سبی5 کرد ~~و از آن جمله ابن PageV01P364 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0372.png) # ~~سیرین و جیران1 مولی عثمان بن عفان بود . # خالد به حی بنی تغلب رسید ایشان را غارت کرد و بسی آدمی به قتل آورد شخصی ~~از # ~~ایشان به شرب مشغول بود این بیت آغاز کرد : # آلا عللانی قبل جیش ابی بکر %~% لعل منایانا قریب وما ندری2 # ~~هنوز بیت را تمام انشاد نکرده بود که اصحاب خالد گردن وی را بزدند [155 ~~- ب] چنانک # ~~سرش در قدح شراب افتاد و خالد به شام رفت و متصدی محاربت گشت و مثنیبن ~~حارثه و # ~~عمروبن حزم انصاری به عراق میرفتند . و به نهب و قتل قیام مینمودند تا ~~مدت خلافت # ~~ابوبکر رضی الله عنه به آخر رسید . # چون امیرالمؤمنین عمربن خطاب رضی الله عنه خلیفه شد برخاست واین خطبه # ~~بخواند . خطبه : # ~~الحمدلله العالی علی کل شی والقادر علیه والمبتدی لکل شيء وآحمده ~~واستعینه واستکفیه # ~~وآتو کل علیه واشهد ان لااله الاالله وآن محمدا عبده و رسوله صلی الله ~~علیه وسلم . ایها الناس # ~~اگرنه آنست که امیدوارم که من شما را بهتر باشم و مصابرت زیادت نمایم ~~والی نمیگردیدم و # ~~بسنده و کافی است شما را کسی که مراقب موت3 و منتظر وقت بین یدی الله6 ~~است تا از حقوق # ~~شما سؤال فرماید که از کجا ستد و به کجا داد و در میانهآ شما حکم چگونه ~~کرد . اکنون # ~~از حضرت منان بدین شغل استقامت می ms316 کنم5 و هیچ حیلت و طاقت و قوت ندارم ~~الآ به او # ~~والسلام. PageV01P365 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0373.png) # پس ابو عبیدبن مسعود ثقفی را با هزار مرد1 به عراق فرستاد و به مثنیبن ~~حارثه و # ~~عمروبن حزم مکتوب نوشت و فرمود که اوامر و نواهی او را به سمع و طاعت ~~تلقی نمایند و # ~~سلیط بن قیس انصاری را با ابوعبید فرستاد و وی را گفت اگر نه آن بودی ~~که تو در حرب # ~~تعجیل می کنی ولایت جیش با تو حوالت میکردم2 و ابو عبیدبن مسعود را ~~فرمود که با تو مردی # ~~فرستادهام که به جهت اسلام از تو افضل است باید که به مشورت و رای وی ~~کار کنی و از سخن # ~~و صواب دید او تجاوز ننمایی [156 - الف] پس ابوعبید روان شد و به هرحیی ~~از اعراب که # ~~می رسید از ایشان استمداد می کرد چون به قس ناطف3 رسید مثنی بن حارثه و ~~عمر وبن حزم با # ~~طایفهآ عرب او را استقبال کردند . # آزرمی دخت چون خبر وفود جیوش عرب معلوم کرد ، مردانشاه نامی با چهارهزار # ~~مرد در مقابل ایشان فرستاد . ابوعبید خواست که عساکر را از نهری که در ~~حوالی ایشان بود # ~~بگذرانند و بر سر ایشان تاخت کند . سلیط بن قیس گفت بر تو باد که ازین ~~نهر عبور نکنی . # ~~وظیفه آنک به امیرالمؤمنین مکتوب نویسی واز صورت هجوم عجم اعلام دهی و ~~استمداد # ~~کنی آن زمان از نهر عبور کنی و بگذری . ابو عبید گفت والله که خیانت ~~ترا بر من باعث شده . # ~~مثنی بن حارثه گفت نه از خیانت بود بلک تدبیر آنست. سخن قبول نکرد و با ~~تمامت مسلمانان # ~~بلارضای سلیط و مثنی عبور کرد . مثنی گفت اگر نه خذلان شما عیب و عار ~~من بودی ازین نهر # ~~نگذشتمی . آن گاه لشکر بیاراستند . # سلیط در میمنه و مثنی در میسره و ابومحجن که عمزادهآ وی بودبرابر رجاله4 ~~و خود # ~~درقلب واایستاد و عجم ms317 به تیرانداختن مبادرت نمودند و اکثر مسلمانان را ~~مجروح کردند . PageV01P366 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0374.png) # ~~سلیط به ابوعبید گفت رای ما صائبتر بود و تو بواسطهآ سوء تدبیر ~~مسلمانان را مضرت # ~~رسانیدی اکنون به یک بار حمله کردند و عجم را براندند و ایشان را فیل ~~بود رها کردند . # ~~ابوعبید شمشیری زد و خرطوم فیل را قطع کرد و ابومحجن تمام کار کرد . ~~باز عجم روی # ~~به مسلمانان نهادند و ابوعبید را قتل کردند برادرش حکم بن مسعود علم ~~برداشت او را نیز # ~~بکشتند ابوقبیس برادر [156 - ب] ابومحجن رایت برداشت او نیز با سلیط ~~کشته شدند و # ~~خلقی کثیر از مسلمان به قتل آوردند . # ابومحجن منادی کرد یا بنی بکر وائل، ایشان به عجم حمله کردند و از ~~مسلمانان دور # ~~گردانیدند. بعداز آن عرب راگفت از جسربگذرید چون متوجهشدند1، عجم رها ~~نکردند . مثنی # ~~سعی کرد وجمعی مسلمانان را بگذرانید و آخری بگذشتند و جسر را قطع کردند ~~و به ثعلبیه2 # ~~رفتند و به امیرالمؤمنین نوشتند که ابوعبید و سلیط با جمعی کثیر مقتول ~~شدند و بقایا به ثعلبیه # ~~تحصن نمودهایم و منتظرامداد گشته . امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه ~~بگریست وبه مثنی نوشت : # ~~بسم الله الرحمن الرحیم . من عبدالله عمر امیرالمؤمنین إلی مثنی بن ~~حارثه ومن تبعه من المسلمین . # ~~سلام علیک ، اما بعد مکتوب رسید و مصیبتی که مسلمانان را رسیده بود ~~معلوم شد اندوهگین # ~~مشوید چه خوشا آنک در جهاد حق تعالی کشته شود . و عروة3 حکایت مردانگی ~~و خلاص # ~~مسلمانان و سعیی که کردهای بیان نمود واین واقعه دریوم السبت6 ماه ~~رمضان سنه ثلاث و عشره از # ~~هجرت بود . بعداز آن امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه ازقبایل عرب احتشاد ~~عساکر نمود # ~~مخنف بن سلیم ازدی با هفتصد تن و عدی بن حاتم با جمعی کثیر و طایفهای ~~از بنی مثنی بن # ~~مالک با خلقی انبوه در مدینه جمع شدند جریربن عبدالله بجلی را بر ایشان ~~امیر کرد و به ثعلبیه PageV01P367 # ![image ms318 filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0375.png) # ~~فرستاد چون به دیگر مسلمانان ملحق شدند به دیر هندا رفتند و تمامت ~~اعمال ..2 را غارت # ~~کردند . دهاقین و رعایا به مداین رفتند و چون حال عرض کردند ، آزرمی ~~دخت دوازده # ~~هزار مرد شجاع [157 - الف] به محاربت ایشان فرستاد و مهران بن مهرویه ~~که از اعاظم مرازبه # ~~بود قاید جیش گردانید . عرب مستعد قتال شدند و عجم سه صف بیاراستند . ~~در هر صفی فیلی # ~~بداشتند و در جنب هر سواری پیادهای و در برابر هر نیزهداری تیراندازی ~~تعبیه کردند و # ~~فریادی عظیم برآوردند و مثنی بر قبایل عرب می گردید و میگفت زینهار ~~رعایت احساب و # ~~حمایت دین اسلام بجای آورید . پس دست برداشت3 وگفت : اللهم ثبت اقدامهم ~~وانصرهم # ~~علی عدوهم4 آن گاه فریقین بر همد یگر حمله آوردند و به طعن رماح5 و ضرب ~~سیوف و رمی # ~~سهام مشغول شدند و از بامداد تا آخر روز مقاتلت کردند و مثنی بر عرب می ~~گردید و # ~~دلیرشان می کرد و می گفت اللهم ارفعها و لا تضعها اللهم اعزها و لا ~~تذلها اللهم هذا بحولک و # ~~قو تک1 . پس گفت یا معشرالعرب به یک دفعه بامن در حمله موافقت کنید . و ~~خود و برادرش # ~~مسعودبن حارثه حمله کردند و اول قتل مسعود بود . مثنی عرب را گفت خیر ~~خواهد بود علمها # ~~را بردارید . آن گاه گفت : اللهم ارزفعها و لا تضعها اللهم اعزها و لا ~~تذلها. ای مردمان بدانید که # ~~غالب سلاح عجم نشاب است چون تیرها خود انداختند قوت ایشان آخر شد . شما ~~ازایشان # ~~نیند یشید که حق تعالی همین لحظه نصرت دهد . و جریرعبدالله ، قوم خود ~~را گفت شما را # ~~شرفی هست در اسلام که دیگران را نیست، اگر این بلاد فتح گردانید شما بر ~~همه مقدم باشید . PageV01P368 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0376.png) # ~~نداکرد که ایهاالناس در مقاتلت مصابرت1 نمایید، که به احدی الحسنیین2 ~~شما را بشارت است # ~~یا شهادت و ثواب و یا غنیمت وناموس3 فتح . و ms319 به یکبار حمله کردند و از ~~وقت زوال تا # ~~غروب داد مردی [157 - ب] و مردانگی بدادند و عجم منهزم شدند . و ~~مسلمانان در پی # ~~ایشان تاختند تا به نهر سلیم4 و چنان بود که مهران که امیر عجم بود ، ~~بر مثنی بن حارثه حمله # ~~آورده و ضربه زد بواسطهآ خود رد شد . مثنی برکتف او زد درع و لباس را ~~پاره گردانید و او را # ~~به دو نیمه کرد فی الحال مرده بیفتاد . عجم چون بزرگ خود را کشته دیدند ~~تمامت بگریختند ، # ~~و عبدالله بن سلیم و عروةبن زید و مثنی بن حارثه با هزار مرد در عقب ~~ایشان تاختند و به غنایم # ~~التفات نکردند و قریب سههزار نفر عجم اسیر گرفتند ، باقیان به تعجیل ~~هرچه تمامتر به مداین # ~~رفتند . شب هنگام مسلمانان شهدا را دفن کردند و به تعزیت برادر مثنی ~~مشغول بودند . مثنی # ~~گفت مردن وی بر من آسانست که پشت وانداده بود و نگریخته ، بلک درحالت ~~مردانگی و # ~~مردی شهید شد و به جوار حق پیوست والسلام . # طلب امداد نمودن سویدبن قطبه از امیرالمؤعنین # چون سوید بن قطبه را معلوم شد که امیرالمؤمنین مثنی را مددکرد و چنین فتح ~~وظفری او # ~~را روزی شد ، به امیرالمؤمنین نمود که در این ناحیه عجم بغایت واهی و ~~ضعیفاند ، مرا امداد # ~~فرمای که با ایشان غزاکنم . امیرالمؤمنین عتبهبن غزوان مازنی5 را که ~~حلیف1 عبدمناف PageV01P369 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0377.png) # ~~بود و از اصحاب هجرت و صحبهآ رسول صلی الله علیه و آله و سلم ، با دو ~~هزار مرد از عرب # ~~بفرستاد . وبه سوید نوشت که او را مطیع و منقاد باشد و امیرالمؤمنین ~~خود به تشییع عتبه بیرون # ~~فرمود و گفت اخوال تو از مسلمانان بر اهل حیره چیره و غالب گشتهاند ~~وامیری بزرگ بر # ~~دست ایشان هلاک شد ، اکنون قصد اهواز وایران شهرکن و [158 - الف] ایشان ~~را از امداد # ~~عراق و مداین مشغول گردانیده به مبارزت قیام نمایی، باشد که ms320 به یاری حق ~~تعالی طرفی از آن # ~~نواحی فتح کرده داخل حوزهآ اسلام گرداند ، و به سوید نوشتهام که مطاوع ~~تو باشد و مآل # ~~حالت به من نویس که به چه رسید در میانه ...1 باز گردید ، و ایشان به ~~بصره رفتند . در آن وقت # ~~هیچ قریه غیر از خریبه نبود و دراو جماعتی از عجم ساکن بودند تا عرب را ~~از عمارت آن منع # ~~کنند . عتبه در آن موضع نزول کرد و سوید بدو ملحق شد بعد از آن موضع ~~بصره را که امروز # ~~بلدهآ معروفه است مخیم2 خود ساختند و از آن جهت آن را بصره نام کردند ~~که در آن زمین # ~~سنگ ریزهای سیاه بود و ابله3 را مفتوح گردانیدند ، و با مرزبان محاربت ~~کردند و و مظفر # ~~شدند و تا به مداین رفتند بسی از جنودش به دوزخ فرستادند و آخرالامر ~~خودش را نیز با # ~~ایشان ملحق گردانیدند و سیف و منطقه4 اش به حضرت امیرالمؤمنین فرستادند ~~. چون عرب # ~~این حال مشاهده کردند تمامت رغبت غزو عجم نمودند، گروه گروه متوجه بصره ~~میشدند تا # ~~خلقی کثیر جمع شد و شوکت مسلمانان زیادت گشت و حرب در پیوستند و دیگر ~~مرزبان را # ~~هلاک کردند و ظفر لاحق حال ایشان شد و به دشت میسان5 شدند و مرزبانان ~~آن موضع نیز # ~~مستعد قتال گشتند عاقبت بگر یختند و عتبه در شهر دخول کرد و بر فور به ~~دشت میسان شد و PageV01P370 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0378.png) # ~~بر...1 آمد آن نیز در حوز و تصرف آوردو فتح نامه در صحبت شیخ بن ~~النعمان2 به حضرت # ~~امیرالمومنین فرستاد . تمامت اهل مدینهآ یثرب براو جمع شدند و از عراق ~~و بلاد عجم سؤال # ~~کردند و او صفت رخص و خصب3 آن بلاد بیان مینمود اکثر عرب [158 - ب] ~~رغبت آن # ~~جانب کردند . و امیرالمؤمنین هر روز به نو عسکری می فرستاد تا به ~~یکبارگی صاحب قوت # ~~شدند وعتبه از امیرالمؤمنین اجازه حج طلبید . مغیرة ms321 بن شعبه به جای وی ~~نصب فرمود . و # ~~مغیره قبایل عرب را تجهیز کرد و به جانب دشت میسان روانه شد و با ~~مرزبانش محاربت کرد و # ~~منصور شد و فتح نامه به خدمت امیرالمؤمنین فرستاد و دو سال به بصره ~~ماند ، پس او را معزول # ~~کرد4 و ابوموسی اشعری را رضی الله عنه والی گردانید و فرمود آن بلاد ~~مخصوص کند و از # ~~برای خودشان مواطن سازند و مسجد و جامع بناکنند . ابوموسی درخواست کرد ~~که ده نفر از # ~~انصار مصاحب او باشند . امیرالمؤمنین آنس مالک و براءبن مالک رضی الله ~~عنهما [را] با هشت # ~~نفر دیگر مصاحب او کرد و فرمود تا تمام عرب او را مدد کنند . # آمدن سعد وقاص به محاربهآ عجم و ساختن شهر کوفه # باز مثی حارثه از امیرالمؤمنین استمداد نمود . سعد وقاص رضی الله عنه با ~~لشکری از # ~~عرب به جانب مداین روانه فرمود . رستم نامی را یزدجرد با پنجاه هزار ~~سوار در مقابل ایشان PageV01P371 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0379.png) # ~~فرستاد طلیحه بن خویلد به لشگرگاه عجم شد و از بامداد تا شبهنگام توقف ~~کرد . با سعد # ~~گفتند طلیحه به جانب عجم گردید همانا اسلام وی محکم نبود . سعد غمگین ~~شد و طلیحه # ~~درنصف شب سوار در معسکر عجم طواف می کرد . [159 - الف] تا به وقت سحر ~~شخصی از # ~~ایشان خفته یافت و قید اسبش بردست و لجام بر قلبوس1 زین انداخته . ~~طلیحه پیاده شد و قید # ~~بشکست3 و لجام بر اسب کرد و بر آن نشست و اسب خود را میکشید . چون حارس ~~بیدار # ~~شد - و از آن جمله بود که یکی را به هزار مرد میشماردند - در عقب طلیحه ~~تاختن آوردند # ~~قبل از طلوع بدو ملحق شدند . صاحب فرس که مقدم ایشان بود بر طلیحه حمله ~~کرد و نیزه برو # ~~انداخت . طلیحه بگردید و رمح بدو اثری نکرد و طلیحه او را ضربهای زد که ~~از جوشنش # ~~بیرون شد . یکی دیگر حمله آورد ms322 او را نیز طعنه زد و به دوزخ فرستاد ~~چنانک چهارکس از # ~~ایشان به قتل آورد پنجمین چون آن وضع مشاهده کرد سلاح بینداخت و تسلیم ~~شد . طلیحه او # ~~را بر اسب خود نشاند و آن چهار اسب دیگر داد تا میکشید . و در عقب خود ~~می آمد . عرب # ~~از دور چون ایشان را بدیدند تصور عجم کردند طایفهای متوجه شدند ، چون ~~نزدیک # ~~رسیدند ، طلیحه را بشناختند . دو سوار بشارت قدوم طلیحه به خدمت سعد ~~وقاص بردند که # ~~یک اسیر و پنج اسب از عجم آورده است . مسلمانان دلخوش شدند و گفتند این ~~نشانهآ فتح # ~~است . و طلیحه به خدمت سعد آمد . از اخذ اسیر و اسبان سؤال کرد . آن ~~اسیرگفت من مشاهدهآ # ~~حرب بسیار کردهام و لشگرها دیده ، مثل این مرد هرگز [159 - ب انه ~~دیدهام و نه شنیده، و # ~~تمامت صورت حال بیان نمود ، عرب تحسین کردند . سعد از عدد لشکر عجم ~~سؤال کرد . # ~~گفت پنجاه هزار باشند . اما حق تعالی رعب شما در دل ایشان القا فرموده ~~است . سعد او را # ~~تصدیق کرد و به اسلام دعوت نمود . چون مسلمان شد ، سعد گفت تو امروز ~~یکی از مایی . # ~~آن گاه در میانهآ عرب توقف کرد و با ایشان موافقت مینمود و در خدمت ~~طلیحه به سر میبرد PageV01P372 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0380.png) # ~~و در مسلمانی کشته شد. # رستم در لشکرگاه خود چهارماه تدبیر حرب میکرد و از آنچه به مهران رسید # ~~میاندیشید . و عرب عمروبن معدی کرب و طلیحه بن خویلد به اطراف و نواحی ~~می فرستادند # ~~و غارت می آوردند و از ایشان در عرب اعظم نبود . و مثنی بن حارثه را از ~~بنی بکربن وائل # ~~زنی در غایت جمال بود چون سعد به حیره رسید مثنی مریض بود و زنش رعایت ~~حال و # ~~خدمت وی میکرد ، این مکتوب به سعد نوشت : بسم الله الرحمن الرحیم اما ~~بعد : حق سبحانه و # ~~تعالی مرا بواسطه مرضی که طاری1 شده از ms323 شرف صحبت او محروم گردانیده و ~~میاندیشم که # ~~وفات رسیده است . گواهی میدهم بر خدایی ذات بی چون الله و رسالت محمد ~~مصطفی # ~~صلی الله علیه و سلم و بر آنک روز قیامت حق است و البته خواهد بود و حق ~~تعالی اموات را # ~~احیا خواهد فرمود و نشر حساب واقع خواهد گشت بلاریب والسلام . # چون روزی چند بگذشت مثنی در حیره وفات کرد و او را به قادسیه دفن کردند . ~~و # ~~بعد از انقضاء عده ، سعد زن او را عقد نکاح بست [160 - الف] و رستم ~~مردی از عباد دین # ~~خود اختیار کرد و نزد سعد فرستاد که شما همسایگان و جیران مایید و ~~همواره کسان شما نزد ما # ~~آمد شد مینمودند و وظیفهآ حسن جوار بجای می آوردیم . اکنون از محارم ~~خود کسی عاقل # ~~کامل نزد من فرست . چون رسول به خدمت سعد آمد واداء رسالت کرد ، مغیرة ~~بن شعبه را # ~~طلب کرد و به معسکر رستم فرستاد که یا دین مسلمانی قبول کند یا جزیه ~~مقرر گرداند و اگر # ~~از] این هر دو ابا میکند حرب را آماده باشد . مغیره شمشیر حمایل کرده ~~متوجه عجم شد . # ~~رستم بفرمود تا در پیشگاه مخیم، نمارق2 و بساط فاخره بسط کردند. و تختی ~~برای او بنهادند # ~~و برای مرازبه کرسیهای زرین و از راست و چپ تخت مرازبه با دروع و جواشن ~~بنشستندا PageV01P373 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0381.png) # ~~تمامت در آهن مغرق که بغیر از حدقه چشم ایشان پیدا نبود . مغیره ~~عکاز[ها]ای1 باسنان # ~~در دست داشت بر سر آن فراش آهسته میرفت و زج2 عصا بر آن نمارق و بساط ~~میزد و # ~~سوراخ میکرد . عجم این حال را کراهیت میداشتند و منع نمی کردند تا ~~برخساست حمل # ~~نکنند . چون نزدیک رستم رسید اصحاب عجم خواستند که شمشیر از و بستانند ~~، نداد . رستم # ~~گفت او را مزاحم مشوید . آن گاه بیامد و بالای تخت رفت و بر جنب وی ~~بنشست . غلامان # ~~رستم او را ms324 به زیر کشیدند که تو کیستی که با خلیفه به سر تخت سلطنت ~~نشینی . دیگرباره # ~~بر تخت بالا رفت باز نگونسارش کردند تا چند نوبت این صورت مکرر شد . ~~ترجمان راگفت # ~~شرف رستم در آنست که من [160 - ب] بر تخت او نشینم . رستم غلامان را ~~گفت مانع # ~~مشوید . بعد از آن رستم گفت اگر سخنی داری بگوی. مغیره گفت چون شما طلب ~~فرمودهاید # ~~حکم از آن شماست . رستم گفت الحمد لله الذی مکن لنا فی البلاد و شرفنا ~~فی العباد و نصرنا # ~~علی الآعداء ولم تک امة من الأمم اصغر عندنا منکم لأثکم اهل بوادی و ~~مفاوز و مهامه ... # ~~فکنتم ... لنا فیأمر لکم بالشعر ... لکم وقد انالذی حلکم علی ورود ~~بلادنا سوءالحال و... # ~~الارض وقحط المطر ، وقد کتبت الی الملک یزدجرد ان یبعثکم بادنی شیء ~~تعودون # ~~به فترجعون الی بلادکم3 # اکنون از برای بزرگ شما یعنی عمربن الخطاب رضی الله عنه هزار دینار و از ~~برای امیر # ~~شما یعنی سعد وقاص پانصد دینار و صد مرد از افاضل شما هریکی صد دینار و ~~سعید و PageV01P374 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0382.png) # ~~اصحابش هریکی بیست دینار بفرستم . مشروط بر آنک بر آیمان1 غلاظ و شداد ~~سوگند یاد # ~~کنید که دیگر باره به بلاد ما درنیایید و متعرض احوال رعایای ما نشوید ~~. # بعد از آن مغیره گفت آنچه از سوء حال و ضنک عیش2 ما بیان کردی همچنانست و # ~~به ملک شما و رفاهیت و عیش شما معترفیم و من حال و قصه خود با تو بگویم ~~حال آنک # ~~حق سبحانه و تعالی ما را در مفاوز و مهامه3 اراضی ساکن گردانید که در ~~آنجا زرع و ثمار # ~~نمی باشد تا در آن عیش ناخوش بسر میبردیم و قطع ارحام می کردیم و عبادت ~~اوثان # ~~مینمودیم و قوی ضعیف را مستأصل میگردانیدیم ، و [160 - الف] فرزندان را ~~از درویشی # ~~می کشتیم . درین اثنا حق تعالی پیغامبری از صمیم آنفس4 ما مبعوث فرمود ~~و او را ms325 امر کرد که # ~~خلق را به شهادت ان لا آله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمدا ~~عبده و رسوله، واقرار # ~~به بعث و نشور و امر معروف و نهی منکر و اقام صلات و ایتاء زکوة و حج ~~بیت و جهاد کفار # ~~دعوت کند . بعضی قلیل از ما او را مصدق داشتند و چندان معجزات و بینات ~~به ما نمود که # ~~نبوت او به یقین پیوست . آنگاه به رسالت او اقرار کردیم و به فضل و ~~درجه رفیع او اعتراف # ~~نمودیم . پس فرمود که هرکه اجابت ماکند و به دین وی در آید مالنا و ~~علینا له و علیه5 باشد و # ~~هرکه مخالفت نماید به جزیت اکتفا نماییم و اگر به هردو صورت راضی نشود ~~، با او جهاد کنیم # ~~و شما را نیز میانهآ این سه حالت مخیر گردانیدیم تا کدام اختیار ~~فرمایید. # رستم را این کلمات بر نفس شاق آمد و به آفتاب سوگند خورد که هنوز آفتاب # ~~به جایگاه نرسیده باشد که تمامت را بقتل آورده باشم، و حکایت شما چون ~~آن روباه است که PageV01P375 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0383.png) # ~~از سوراخی تنگ به انگور گاهی رفته بود، و در آن هنگام بغایت مهزول1 و ~~ضعیف بود ماهی # ~~چند در آن بستان بماند و از آن آعناب و فوا که تناول کرد. صاحب کروم او ~~را بدید و ضعف او # ~~را معلوم کرد2 اندیشید که آن مقدار به خوردن وی تلف شود اعتباری ندارد ~~، متعرض او نشد # ~~به روزی چند سمین3 و خوش حال گشت لاجرم بدان عنب عبث4 و بازی می کرد و ~~زیاده از # ~~آنچه میخورد تلف میکرد . صاحب باغ غلامان خود را فرمود که چوبی ستدند و ~~در عقب # ~~وی افتادند و روباه میگریخت و در ظلال اشجار [161 - ب] مختفی میشد . پس ~~قصد # ~~سوراخ کرد بواسطهآ فربهی بیرون نمیتوانست شد . غلامان برسیدند و به زخم ~~خویش هلاک # ~~کردند . شما نیز لاغر در بلاد ms326 ما در آمدید و این زمان فربه چندان ~~شدهاید که نتوانید # ~~باز گردیدن . # مغیره اجازه خواست و به خدمت سعد آمد . رستم ترجمان را گفت مغیره را بگوی ~~که # ~~فردا چشم راستت برکنم و حال آنک مغیره آعور5 بود گفت مرا به اجر بشارت ~~دادی به قضای # ~~خدای راضیم . اهل عجم به خنده در افتادند واز قوت قلب او تعجب نمودند . ~~مغیره چون # ~~به نزد سعد شتافت ، گفت مستعد حرب شو که عجم صباح بر سر تو خواهند تاخت ~~. پس شبانه # ~~هر دو فریق به تعبیهآ رجال1 و تسویهآ صفوف مشغول شدند و رایات بر مواضع ~~برافراشتند و سعد # ~~وقاص را مرضی بود که به نفس خود از محاربت عاجز بود . ولایت لشکر ~~خالدبن عمرو را داد # ~~و میمنه و میسره راست کردند و از برای سعد بالای کوشکی برفریقین مشرف ، ~~فراش بسط PageV01P376 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0384.png) # ~~کردند و تمامت نسوان و ذراری1 عرب با خود در آن قصر برد . چون بامداد ~~شد طایفهای در # ~~دست راست جنود رفتند و امداد لشکر از جانب یزدجرد ساعهآ فساعةآ میرسید ~~چنانک قریب # ~~صدهزار سوار شدند . # آنگاه رستم از معسکر خود بیرون آمد و دوفیل که مصاحب بود در پیش داشت و ~~آن # ~~روز مسلمانان بیست و چهار هزار سوار بودند . پس خالد برخاست و گفت یا ~~معشرالعرب # ~~این بلاد است که حق تعالی اهالی آن را ذلیل و مسخر شما گردانیده از دو ~~سال باز ایشان را # ~~می کشید وغارت میکنید ، شما سادات عرب اید [162 - الف] به جدی تمام ~~مشغول شوید . # ~~آنگاه حمله کردند و عجم باز گردانیدند و به رستم که در آخرین صفوف بود ~~ملحق شدند . # ~~رستم ایشان را دشنام داد و خود با لشکر متوجه شدند عرب باز گردیدند ~~چنانچه به قصر سعد # ~~نزدیک شدند . سعد فرمود که نسا و ذراری ایشان از کوشک بیرون کردند و به ~~استقبال ایشان # ~~رفتند و فریاد برآوردند که ما را رها میکنید و ms327 میگریزید ، حمیت در کار ~~آوردند و فرزندان # ~~را باز قصر فرستادند و خود بر عجم روی نهادند . و سعد با زنی که ~~منکوحهآ مثنی بود آن حال # ~~مشاهده میکرد که عمرؤمعدی گرب و طلیحه و مکشوح2 در قدام3 عرب ایستادند ~~و چندان # ~~نیزه کاری کردند که رماح شکسته شد و تیرها نافد گشت6، دست به شمشیر ~~کردند و بجیله را در # ~~میان گرفتند تا جریربن عبدالله بسیاری از آن قبیله بقتل آوردند سعد ~~وقاص فریاد بر آورد و # ~~گفت وابجیلتا . # ابومحجن که از کماة5 عرب بود چون مولع2 شراب بود و قبل ازین واقعه شرب ~~کرده و PageV01P377 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0385.png) # ~~سعد او را حد زده و محبوس گردانیده بود و در آن قصر بود که چون فریاد ~~فریقین شنید به بالا # ~~آمد از موضعی که سعد نمیدید و قتال را تفرج میکرد1 . آن گاه بجیله را ~~مخذول یافت ، # ~~نزدیک زن سعد آمد و گفت از قید خلاص کن و با خدا عهد می کنم که اگر ~~زنده خلاص شوم # ~~باز به خدمت تو آیم . زن او را اطلاق کرد و شمشیر و اسب ابلق سعد بدو ~~داد . ابو محجن # ~~برنشست و رمحی در دست گرفته به جانب بجیله رفت و به موافقت ایشان حمله ~~کرد و خلقی # ~~انبوه از عجم به قتل آوردند و ابومحجن بجیله باز به موضع خود آورد و در ~~پیش ایشان قتال # ~~می کرد. سعد با زن خود گفت حق تعالی بجیله را منت نهاد به صاحب فرس ~~ابلق و من تصور # ~~می کنم [122 - ب] که فرشتهای است و فرس ابلق به اسب من تمام شبیه است . ~~و در آن وقت # ~~یکی از عجم واپیش آمد و بسی از عرب میکشت عمرومعدی کرب او را از سر اسب ~~بربود و # ~~بر قربوس زین خود گرفت و در میان عرب آورد و بینداخت چنانچه گردنش ~~بشکست. پس ندا # ~~کرد یا معشرالعرب همچنین کنید . گفتند کرا زهره باشد ms328 که فعل تو کند . ~~دیگری از عجم حمله # ~~کرد که او را از غایت قصر قامت ، شبر گفتندی برو حمله آورد و فارس شبر ~~را از اسب # ~~بینداخت و بالای سر وی نشست که او را بکشد و لجام اسب را بر منطقه3 خود ~~محکم # ~~می گردانید . اسب برمید و فارس از شبر جداکرد. شبر برو متغلب شد و خنجر ~~از دست وی # ~~بستد و او را بکشت و براسبش سوار گشت و درع و سیفش به دوازدههزار در هم ~~قیمت بود # ~~سعد بد و بخشید . آنگاه عرب به اتفاق عمرومعدی کرب بر رستم رسیدند و بر ~~همدیگر حمله # ~~کردند و شمشیر زدند و هیچ یک فایز4 نشدند و بر رستم لشکر گرد شدند و ~~عمرو را در میان # ~~گرفتند و از عرب جداکردند و او با تمامت مبارزت مینمود درین اثنا ازاسب ~~جدا شد و رها PageV01P378 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0386.png) # ~~نمیکرد و رها ...1 نزد وی برسد . پس نداکرد که یا معشرالعرب ادرکونا ~~قبل ان نقتل ... # ~~در عرب آواز داد و گفت با من موافقت کنید تا عمرو را خلاص کنم چنان ~~کردند و عجم # ~~منهزم شدند و عمرو به خون محصور شده بود چون او را دیدند شادیها نمودند ~~و فرس # ~~آوردند و سوار شدند و به عجم رونهادند و به نزدیک فیل آمد و خرطوم او ~~را جداکرد . فیل # ~~پشت کرده میدوید و فریاد میکرد و هرکه با فیل بود از عجم بگریخت . رستم ~~به عجم آواز # ~~داد و شجعان را بر ثبات قدم و مصابرت ترغیب نمود تا [163 - الف] بر ~~مسلمانان حمله # ~~کردند و عرب نیز با همدیگر مظاهرت نمودند و عجم را از جای خود بدر ~~بردند و رستم # ~~پیاده ، و فرس نیز موافقت کردند و در حرب و ضرب قیام نمودند و از ~~فریقین خلقی کثیر # ~~هلاک شد . آنگاه عمر و معدی کرب و طلیحه و مکشوح به جدی تمام روی بر ~~فرس آوردند و ms329 # ~~جماعتی بلاعدد کشتند . # عجم فرار بر قرار اختیار کردند و رستم با معدودی قلیل که اصحاب ثبات و ~~حفاظ # ~~بودند بر جای بماندند تا تمام کشته شدند و عرب در عقب عجم که به هزیمت ~~رفته بودند روان # ~~شدند و هرکرا مییافتند ابقا نمی کردند. # شب میانهآ ایشان حایل گشت . به قصر سعد آمدند و ابو محجن باز در حبس رفت ~~. سعد # ~~اسب خود را دید که از عرق میطپید از زن بپرسید . او صورت خلاص بجیله و ~~خروج و # ~~رکوب و مقاتلهآ ابومحجن بیان کرد . سعد معلوم کرد که ابو محجن به فریاد ~~بجیله رسید قید ازو # ~~برداشت و گفت بعد ازین ترا از هیچ منع نکنم حتی شراب نیز . ابو محجن ~~گفت بخدا سوگند که # ~~بعد ازین هرگز شراب نخورم . سعد از قصر به نزد اصحاب آمد و به معرکه شد ~~و رستم را از # ~~میان مقتولان بیرون آورد ضربهای او همه از پیش بود چه به نفس خود حرب ~~می کرد . PageV01P379 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0387.png) # بعضی دیگر گویند که رستم در زمان هزیمت در رود1 قادسیه غرق شد و عجم آن ~~شب # ~~تا روز می تاختند . بامداد از جانب یزدجرد مدد ایشان رسیده بود و امیر ~~ایشان جیلوس2 نامی # ~~ایشان را از حرب منع کرد و شب استراحت کردند . چون بامداد شد شخصی از ~~آعاظم فرس که # ~~منهزم شده بود جیلوس را گفت خود و ما را خلاص کن ، چون ابا مینمایی ؟ ~~لحظهای توقف # ~~کن تا علامت زوال ملک به تو نمایم. گویی در هوا انداخت و تیر بدو میزد ~~مانند ...3 شد . # ~~آن گاه جیلوس را سؤال کرد که هرگز از این، مردی دیدهای ؟ گفت آن مرد ~~کیست . گفت همین # ~~زمان بنمایم . [163 - ب] گفت انداختن رمی با عرب فایده نمی کند . درین ~~اثنا اوایل عرب که # ~~متعاقب هزیمت رفته بودند بدیشان ملحق شدند و تمامت فرس برایشان تیر ~~انداختند ، بر عرب # ~~کارگر نشد . جیلوس را گفت صدق ms330 کلام من معلوم کردی؟ آن گاه بگریختند و ~~جریربن عبدالله # ~~در عقب ایشان روان گشت . چون عجم قلت ایشان بدیدند باز مراجعت کردند و ~~بر جریر حمله # ~~آوردند و او را از اسب بینداختند و هیچ سلاح برو کار نکرد . اسب رها ~~کرد و عرب میانهآ # ~~ایشان فاصله شدند و او را شخص فارس، فرسی آورد آن اسب قبول نکرد ، پس ~~اسبی از آن # ~~عجم مطوق به طوقی ذهبی بیاوردند و سوار شد و هرکرا از فرس مییافت به ~~قتل می آورد. در # ~~قصربن سلیم ازدی مرزبانی عظیم رسید که نخیرجان6 نام داشت و در مردی ربع ~~القامه5 بود و # ~~عظیم العضدین والساعدین1 پس هردو با همدیگر مبارزت کردند و بر سینهآ 7 ~~او نشست و PageV01P380 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0388.png) # ~~به خنجرش او را بکشت و بر اسب وی سوار شد و درع و قبا و سیف و منطقهآ ~~او را بستد . # عجم به مداین رفتند کار در دست یزدجرد تباه شد . اهل و عیال خود ستده به ~~نهاوند # ~~شد و مردانشاه1 برادر رستم را به جای خود بر سر جریر گذاشت پس ...1 رخت ~~و سلاح # ~~نخیرجان به خدمت سعد آورد . سعد آنها را بدو بخشید و به امیرالمؤمنین ~~نوشت : # بسم الله الرحمن الرحیم الی عبدالله عمر امیرالمؤمنین من سعد ابی وقاص . ~~سلام علیک # ~~فانا لقینا جموع العجم بالفارسیة وهم فی عدد وعدة یقصر عنهاالوصف ~~فقاتلنا هم قتالأ لم # ~~یسمع الواصفون السامعون بمثله من لدی طلوع الشمس الی الغروب، فانزل ~~الله علینا نصرة وثبت # ~~اقدامنا وضرب الله وجوهالعجم و فتحنا اکنافهم فقاتلناهم فی کل فج عمیق ~~[164 - الف] و # ~~علی شاطیء کل نهر فاحمد والله یا معشرالمسلمین علی اعزاز دینه وظهور ~~اولیاء[ه] والسلام3 . # ~~بعد از آن مکتوب به دست محالد6 بن سعد فرستاد . و امیرالمؤمنین عمر رضی ~~الله عنه که چون # ~~خبر قادسیه دراز کشیده بود هرروز از مدینهآ یثرب تنهابیرون می آمد و بر ~~طریق حیره قدر # ~~یک میل میرفت ms331 به امید آنک احوال مسلمانان معلوم کند دراین اثنا سواری ~~دید که می آمد # ~~چون نزدیک رسید محالد بود و امیرالمؤمنین رانشناخت . امیرالمؤمنین خبر ~~پرسید . تمامت PageV01P381 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0389.png) ### | تجارب الامم فی احبار # ~~احوال بیان کرد . پس مردم می آمدند و بر امیرالمؤمنین به خلافت سلام ~~میکردند . گفت # ~~سبحان الله یک میل در عقب من میدوی و خبر نمی کنی که امیرالمؤمنینی؟ ~~محالد به زیر آمد # ~~و فتح نامه بدو داد . امیرالمؤمنین بخواند بغایت مستبشر شد و به سعد ~~مکتوب نوشت که از برای # ~~مسلمانان دار هجرتی بناکند که درمیانهآ مدینهآ یثرب و ایشان بحری و ~~نهری نباشد . # سعد کوفه را بناکرد و حایطی بزرگ بناکرد و مسجد جامع بساخت و از برای خود # ~~قصری بکرد و آن را قصرالامان نام نهاد و عطایا و انعامات بر مقاتله1 ~~ارزانی داشت و ایشان را # ~~به بنای دیور2 و بیوت امر فرمود و هشتاد هزار مرد با ایشان تا به حمایت ~~ایشان قیام نمایند و # ~~خود با عساکر در کنار شط دجله به حد مداین رفت و آن جا دو سال توقف کرد ~~بعد از آن # ~~مستعد حرب شد و بر عرب نداکرد . ایشان بر خیول خود راکب شدند و سلاح در ~~پوشیدند و # ~~گفت: آنک شما را در بر سالم گردانید قادرست در بحر نیز سالم گرداند . # مردانشاه خلیفهآ یزدجرد در برابر بیرون آمد و بر سر رمه بایستاد و ~~مسلمانان # ~~در میانهآ آب با ایشان محاربت کردند و حق تعالی در دل عجم انداخت3 که # ~~مداین رابجا گذاشتند و رفتند چون به جلولا4 رسیدند . رسول یزد جرد نزد ~~ایشان آمد و حکم # ~~رسانید که به جلولا اقامت کنند و هر روز از یزدجرد ایشان را مددی ~~میرسید و حراده # ~~[164 - ب] نامی5 را قاید جیوش ساخت و مسلمانان در مداین رفتند و هرچه ~~در خزاین # ~~اکاسره بود غنیمت یافتند از اوانی ذهب و فضه و اثاث و متاع بیت ، چنانک ~~شخصی ms332 کاسهآ PageV01P382 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0390.png) # ~~زرین داشت1 و منادی می کرد : که سرخ میستاند و سفید عوض میدهد؟ و ~~خانهای چند مملو # ~~از کافور تصور ملح کردند در طعام انداختند بغایت تلخ شد مانند علقم2 ~~گفتند ملح ایشان چه # ~~تلخ است . پس تاج کسری هرمزد را یافتند به حضرت امیرالمؤمنین فرستادند ~~. فرمود تا آن را # ~~به مکه بردند و بر در کعبه آویختند و به زمان حجاج نماند3 . # رفتن سعد وقاص به مداین و حرب کردن با عجم # بعد از آن در مداین توقف کرد و برادرزادهآ خود عمروبن زید با بیست هزار ~~مرد # ~~به جلولا فرستاد و خرزاد4 بیرون آمد و قتالی شدید کردند . اول تیر ~~انداختند تا هیچ نماند ، # ~~بعد از آن به ضرب سیوف وطعن رماح با پیش آمدند و از وقت طلوع تا غروب ~~به حرب قیام # ~~نمودند وقت اصفرار5، عرب به جدی تمام بر عجم حمله کردند. به تمام ~~بگریختند و به نهاوند # ~~رفتند وغنیتی وافر روزی عرب شد . # چون یزد جرد را آمدن فرس معلوم شد از نهاوند اهل بیت را بر گرفت و به قم7 ~~رفت و # ~~توطن نمود و رسل به آفاق فرستاد و از جرجان و قومش و طبرستان و ری و ~~دنباوند و PageV01P383 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0391.jpg) # ~~آذربایجان قریب سیصد هزار سوار و پیاده جمع آورد و مردانشاه را بر ~~ایشان امیر گردانید و # ~~فرمود که به نهاوند روند و توقف کنند تا عرب بدیشان رسید . مردانشاه با ~~لشکر به نهاوند رفت # ~~و یزد جرد منتظر که چه از قضا و قدر خواهد آمدن و مترصد بود . # معزول شدن سعد وقاص و حکومت عمار یاسر # و امیرالمؤمنین سعد وقاص را از کوفه معزول کرد و عماربن یاسر را [165 - ~~الف] # ~~بر ایشان امیر گردانید . بعد از آن عمار از اجتماع فرس ، امیرالمؤمنین ~~را اعلام کرد . # ~~امیرالمؤمنین در مسجد رسول صلی الله علیه و سلم مکتوب را در دست داشت ~~منادی فرمود که # ~~بگویید الصلوة ms333 ، جامع مردان برو جمع شدند . بر منبر رفت و وظیفهآ حمد و ~~ثناء حق تعالی # ~~بجای آورد و گفت ایهاالناس شیطان جماعتی از عجم جمع کرده است تا اطفاء ~~نور خداکنند # ~~حال آنک حضرت عزت اطفاء نور خود نکند . بلک اتمام آن خواهد فرمود1 . ~~این کتاب # ~~عماربن یاسر نوشته که یزدجرد ملک عجم قریب سیصدهزار آدمی آورده است و ~~بر موت یا # ~~ظفر توافق نموده و من ایمن نیستم که بر سر برادران شما به کوفه و بصره ~~تاختن آورده ایشان را # ~~بکشند و از آن ارض اخراج بکنند و به بلاد شما در آیند . اکنون رای شما ~~در این باب چیست ؟ # ~~طلحه بن عبدالله گفت یا امیرالمؤمنین ترا تجربهآ روزگار حاصل شده است و ~~هرچه فرمایی # ~~مخالفت نخواهیم کرد و تا غایت بدانچه فرمودی قیام نمودیم . دیگر بار ~~عمر گفت به رای خود # ~~مرا اشارت کنید عثمان بن عفان2 رضیالله عنه گفت به اهل یمن و شام بنویس ~~تا به نزد تو آیند # ~~و از اطراف و اکناف احتشاد لشکر کن و به نفس خود بر سر ایشان حرکت کن ~~تا به کوفه رسی # ~~عساکر به تو ملحق شده باشند . عرب چون ترا نصبالعین خود ببینند از سر ~~اجتهاد به قتال و # ~~جهاد مشغول شوند . آن گاه عمر رضی الله عنه از علی بن ابی طالب کرم ~~الله وجهه سؤال کرد که PageV01P384 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0392.jpg) # ~~یا اباالحسن رای تو در این صورت چیست ؟ گفت اگر عرب را ازیمن بطلبی ، ~~حبشه بیاید و # ~~یمن بستاند و اگر عساکر شام بیاوری، اهل روم قصد آنجا کنند و چون خود ~~عزیمت نمایی از # ~~آفاق قصد این دیار کنند. چنانک ترا محافظت نسوان و ذراری از دفع فرس ~~اهم باشد و نیز # ~~چون عجم ترا مشاهده کنند که این پادشاه تمام عرب است از جدی تمام به ~~قتال شروع کنند، و # ~~از آنچه در باب اهل کوفه و بصره میاندیشی که عجم ایشان را ms334 مخذول ~~گردانند ، خاطر # ~~فراغ دار چه حق تعالی فرموده است [165 - ب] هوالذی ارسل رسوله بالهدی و ~~دین الحق # ~~الیظهره علی الدین کله و لو کرهالمشرکون1 . و ترا معلوم باد که ما که ~~بر شام مظفر شدیم # ~~نه به حرب و کثرت عدد بود بلک به قوت نبوت و نصرت الهی . پس صواب آنست ~~که برحاکم # ~~یمن و شام بنویسی که نصف عساکرنزد تو فرستند و آنها را به مدد عراق ~~روانه داری و خود # ~~در مدینه متمکن بنشینی . # امیرالمؤمنین فرمود رای سدید2 اینست. اکنون که را متولی آن حرب گردانم؟ ~~علی بن # ~~ابی طالب کرم الله وجهه فرمود که مردم را تو بهتر معرفت داری . عمر گفت ~~مردی صالح متقی # ~~را پسندیدهام نعمان بن مقرن3 هرچند میدانم که اول قتیل وی خواهد بود . ~~پس سائب4 بن اقرع # ~~را طلب فرمود که عهدنامه از برای نعمان بن نعمان بن مقرن بنویسد و خود ~~بستاند و به خدمت # ~~نعمان رود که حکومت ککر5 او را داده بود . و به عمار یاسر نوشت که خود ~~با شش هزار مرد PageV01P385 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0393.png) # ~~در کوفه توقف کند و بقایای عساکر را مصاحب نعمان گرداند و به موسی ~~اشعری همچنین # ~~نوشت و به ابوعبیدهآ جراح در شام و سایر بلاد همین سبیل ارسال فرمود و ~~سائب اقرع راگفت # ~~چون نعمان کشته شد امارت جریربن عبدالله را باشد و بعد از وی حذیفه و ~~بعد از حذیفه # ~~مغیرة بن شعبه و بعد از وی اشعث1بن قیس و خود ظفر روزی شود انشاءالله ~~تعالی و حده العزیز # ~~و امیر غنایم سائب اقرع باشد. و اگر نعوذ بالله من غضب الله مخذول شوند ~~تو در زمان متوجه # ~~شو و بی توقف و تعلل نزد من آی . اگرچه حزین و غمگین خواهم شد چون ترا ~~بی اصحاب # ~~بینم2 . و بر نعمان مقرن نوشت که دو شخص از آبطال فرسان عرب در کوفهاند ~~میباید که از # ~~صواب دید [166 _ ms335 الف] ایشان تجاوز ننمایی . # پس سائب به کوفه رفت و مکتوب به عمار رسانید و از آنجا یگانه باز متوجه ~~لشکر شد، # ~~چون برسید ، مکتوب نعمان مقرن نیز به مطالعه رسانید و از آنجا متوجه ~~ابوموسی اشعری # ~~گشت واداء رسالت کرد و عساکر شام و یمن نیز با نعمان ملحق شدند و بعد ~~از آن متوجه نهاوند # ~~شد و بر سه فرسخی مدینه به موضعی که آن را اسفیدهان3 میخوانند نزول کرد ~~و خندقی گرد # ~~عساکر حفر کردند و مردانشاه نیز بیرون آمد و در برابر ایشان مخیم خود ~~ساخت و میانهآ # ~~آن دو عسکر نصف فرسخی فاصله بود . مردانشاه نیز امر فرمود که گرد بر ~~گرد معسکر عجم # ~~خندقی ساختند و آب در آن جاری گردانیدند . و هر روز از جانب یزدجرد ~~ایشان را جمعی # ~~عساکر به امداد می رسیدند . تا غلبه6 بلا عدد از عجم در معسکر مردانشاه ~~جمع شدند . PageV01P386 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0394.png) # بس نعمان بن مقرن1 ، عمرومعدی کرب و طلیحه بن خویلد را طلب کرد و گفت : # ~~این عجم گرد خود خندقی حفر کردهاند و هر لحظه مددی میرسد ایشان را و هر ~~زمان غلبهتر # ~~میشوند و از حرب تقاعد میکنند ما را حیلتی باید ساخت که این جماعت عجم ~~از حایط # ~~معسکر خودشان بیرون آوریم . اکنون وظیفهآ آن چیست؟ # عمر ومعدی کرب گفت رای و تدبیر ما آن است که آواز در اندازیم که ~~امیرالمؤمنین # ~~رضیالله عنه وفات کرده است و خود و عساکر فرار نماییم که ایشان در عقب ~~ما خواهند تاخت # ~~(166 - ب ]. آن گاه تو باز گرد ، اگر گریختند شکست ایشان را باشد و اگر ~~توقف کنند # ~~محاربت کن . نعمان را پسندیده افتاد و سه شبانروز به ترتیب و تهیه عرب ~~و رجال # ~~در کمینگاهها مشغول بود چون بامداد شد آوازه در انداختند که ~~امیرالمؤمنین وفات کرد . و # ~~این صورت روز چهارشنبه بود . چون عرب پشت فرا دادند عجم سوار شدند و ~~بدیشان ملحق ms336 # ~~شدند و در میان فریقین قتالی عظیم در پیوست تا شب در رسید هریک به جای ~~خود رفتند . # روز پنجشنبه نیز تا نماز شام به همین کار مشغول شدند و شب هنگام به مواطن ~~خود # ~~رفتند . روز جمعه نیز به همان حرکت اقدام نمودند و نعمان سوار شده بود ~~و گرداگرد عرب # ~~می گردید و میگفت یا معشرالعرب بر شما باد تحمل و صبر تا حاصل شود ثواب ~~و اجر، # ~~چه نظام اسلام بر شماست و حق تعالی فتح و ظفر روزی خواهد کرد . # پس عمروبن معدی کرب نزد نعمان آمد و گفت یا امیر چرا حرب نمی کنید و صفها # ~~آراسته ایستاده است ؟ گفت انتظار ساعتی می کنم که پیغامبر خدای صلی ~~الله علیه و سلم # ~~در آن حرب میکرد و مظفر میشد و آن وقت زوال است2 . چون وقت رسید نعمان ~~نداکرد یا # ~~معشرالعرب من سه نوبت رایت را تحریک خواهم کرد . نوبت اول تکبیر گویید ~~و ترتیب زین PageV01P387 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0395.png) ### | تجارب الامم فی اخبار # ~~و لجام فرس کنید نوبت دوم شمشیرهای خود را بجنبانید و روی به جانب عدو ~~کنید و نوبت # ~~سیوم و به یکبار جمله به موافقت من حمله کنید . مردم چشم خود را به ~~جانب علم داشتند . # ~~چون زوال شد وعلم سه نوبت بجنبید تکبیر برآوردند و بر ایشان تاختند . ~~عجم فی الحال # ~~منهزم شدند . [167 - الف] وهیچ ثبات ننمودند . # نعمان مقرن اول کشته شدگان بود و برادرش سویدبن مقرن او را برداشت و به ~~معسکر # ~~عرب آورد و پنهان گردانید و خود رخت و سلاح او در پوشید و به فرس او ~~راکب شد تا # ~~مسلمانان قتل او معلوم نکنند که موجب کسر قلوب ایشان گردد . پس عمروبن ~~معدی کرب # ~~به آوازی بلند گفت یا معشرالعرب از عجم باز نمانده الآنفس بازپسین . ~~اکنون با من موافقت # ~~نمایید که مادر و پدر من فدای شما باد. آنگاه به یک دفعه بسیاری از عجم ~~بقتل ms337 آوردند باقیان # ~~منهزم گشته به جانب جبل تحصین نمودند . خندقی که از برای عرب تعبیه ~~کرده بودند و آب # ~~در آن جاری بود قریب صدهزار از ایشان در آن خندق غرق شدند و باقی به قم ~~رفتند1 و # ~~یزدجرد آنجا بود . عرب در عقب ایشان رفتند تا به قریهای رسیدند آن را ~~ده مروین2 # ~~میخواندند عجم بدان انحصار نمودند . عرب آن را مفتوح گردانیدند . باز ~~عجم به قم شدند و # ~~دری حدیدیی که بود بر خود بستند و آن روز مسلمانان به دفن اموات مشغول ~~بودند . بامدادان # ~~متولی حرب حذیفه بن یمان شد و متوجه ایشان گشت . عجم از ورای سور حرب ~~می کردند # ~~به سنگ و تیر . یکی روز بیرون آمدند . و عرب در میانهآ ایشان، و بزرگی ~~که او را نام دینار # ~~بود فاصله شدند . وباقی عجم در حصن شدند . آن دینار با شش نفر به جانب ~~جبل رفت # ~~شخصی از عرب سماک3 بن عبید نام ، در عقب ایشان برفت بعد از لحظهای آن ~~شش نفر برو PageV01P388 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0396.png) # ~~حمله کردند هر که نزدیکش می آمد میکشت تا آن شش نفر را بقتل آورد [167 ~~- ب]. # دینار چون آن حال بدید سلاح انداخت و تسلیم شد سماک او را اسیر کرد دینار ~~او را # ~~گفت من بزرگ این قوم و این مدینهام مرا نزد امیر خود رسان تا طاعت او ~~قبول کنم و از برای # ~~اهل حصن امان نامه نویسد تا ایشان را بگویم که در بگشایند و بیرون آیند ~~. سماک او را # ~~به لشکرگاه برد به خدمت حذیفه . دینار مردی و شجاعتی که از سماک دیده ~~بود و مشاهده # ~~کرده بیان نمود و امان طلبید . # حذیفه راضی شد و بدان خرابی که به اهل عجم میرسانیدند تصالح کرد و ~~عهدنامه # ~~نوشت و از آن روز باز آن بلاد را ماه دینار1 نام نهادند. پس دینار به ~~باب حصن آمد و امان نامه # ~~را به ایشان نمود . ایشان ms338 ایمن شدند و بیرون آمدند شخصی از اهل مدینه ~~نزد سائب بن اقرع # ~~آمد که امیرالمؤمنین او را امین غنایم گردانیده بود . گفت ضیاع و عقار ~~مرا بر من مسلم دار تا # ~~من ترا گنجی نمایم که قیمت آن در اوهام نگنجد و آن خاص از برای پادشاه ~~شما باشد. سائب # ~~گفت : ضیاع و عقار را میخواهی، که مسلم باشد و ترا بر قوم امارتی باشد ~~، من قیمت آن گنج # ~~نمی دانم تو بیان کن که چه مقدار باشد آن شخص گفت کنزیست از ذهب و فضه ~~و جواهر و # ~~یواقیت از آن مرزبان نخارجان نام . او یک روز به حضرت کسری رفته بود مر ~~او را به جلوس # ~~امر فرمود کسری گفت : به من رسیده است که ترا چشمهآ آب عدب2 است [168 - ~~الف] و آن # ~~را پنهان گردانیدهای نه می آشامی و نه به کس میدهی . نخارجان مقصود فهم ~~کرد و گفت اسد # ~~در پی آن عین است بدان سبب آن را مختفی گردانیدهام3 . # کسری را عظیم خوش آمد فرمود که از برای نخارجان تاجی سازند که از آن ~~خوبتر PageV01P389 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0397.png) # ~~نباشد و کسری را هزار و ششصد1 موطوئه2 بود بر ایشان در رفت و گفت هر ~~زیور و حلی که # ~~دارید با زن نخارجان مناصفه کنید . لاجرم بی حساب مالی او را جمع شد. و ~~نخارجان را # ~~به قادسیه قتل کردند و زنش وفات کرد و آن مال و میراث به پسرش رسیده و ~~پسر از خوف # ~~آن مال را بیرون آورده و به قریهای که آن را خوارجان میخوانند از آن ~~پدرش و در آتشکدهآ # ~~آن برده و دفن کرده در دو سفط ، و هیچ آفریده معلوم نداشته . اکنون با ~~من بیا که آن را به تو # ~~نمایم . با همدیگر رفتند و آن کانون3 برکندند و بدان دو سفط رسیدند و ~~تاج و آن جواهر # ~~بیرون آوردند. # و از حذیفه نیز پنهان داشتند و باقی ms339 غنایم را به سویت قسمت کردند و آن هر ~~دو سفط # ~~را برداشت و به مدینه رفت و مکتوب حذیفه بر سبیل فتح نامه به ~~امیرالمؤمنین رسانید . فرمود # ~~تا در میان قوم خواندند و ایشان بشاشت کردند و سائب صبر کرد چون خلوت ~~شد هردو سفط # ~~را بیرون آورد عمر در در و یاقوت نگاه کرد کی همچون آتش می درخشید گفت ~~و یحک # ~~این چه چیز است . سائب قصه من اوله الی آخر بیان کرد . # امیرالمؤمنین [169 - ب] عمر رضی الله عنه فرمود که امیرالمؤمنین علی کرم ~~الله وجهه # ~~و عبدالله بن الارقم را حاضر گردانیدند . چون در آمدند، گفت مهر خود را ~~برین سفط ها نهید # ~~و آن را نزدیک خود محافظت نمایید . پس سائب را فرمود که باز به کوفه رو ~~باقی غنیمتی که # ~~مانده باشد به حق و سویت قسمت کنید . چون به کوفه رسید ، هنوز درخانه ~~خود قرار نگرفته # ~~بود که رسول امیرالمؤمنین مکتوب بدو رسانید که اگر ایستاده است ننشیند ~~واگر نشسته است # ~~برخیزد و بر ناقهآ خود سوار شود و به مدینه رسد . چون به خدمت ~~امیرالمؤمنین پیوست گفت # ~~ویحک ترا در دل از من کینه هست که میخواهی دین مرا به فساد آوری . سائب ~~از موجب PageV01P390 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0398.png) # ~~آن سؤال کرد گفت چون تو از نزد من منصرف شدی شب شخصی در خواب من آمد و ~~آتشی # ~~عظیم بر افروخت و آنچه در هردو سفط بود می تافت تا مرا داغ کند . من با ~~خدا عهد کردم که # ~~این هر دو سفط را باز کوفه فرستم تا میانهآ اصحاب مقسوم گردانید . ~~اکنون آن هر دو را بردار و # ~~به کوفه بر و بفروش و بر مقاتله قسمت کن و اگر وفاکند به ذراری برسان ~~او فی الحال به کوفه # ~~بازگشت والسلام . # فتح مدینه شوشتر به دست ابوموسی اشعری # چون ابوموسی اشعری از کار فتح بصره دل فارغ کرد و مداین و اهواز ms340 را تمامت # ~~واحدا بعد واحد الا مدینهآ تستر که هرمزان در آن قلعه بود و تمامت ~~مرازبه [170 - الف] و # ~~اساوره در آنجا متجمع گردانیده بود . # ابوموسی چون متوجه شوشترشد هرمزان به بیرون آمد وقتالی شدید ازجانبین ~~واقع شد و # ~~براءبن مالک رضی الله عنه که از کبار صحابه حضرت رسالت علیه افضل ~~الصلوات و اکمل التحیات # ~~بود و در باب وی فرمود که : رب اشعث اغبر ذی طمرین1 لا یؤبه [به] لو ~~اقسم علی الله لابراه]2 # براءبن مالک را شهید گردانیدند و شب در آمد . حق تعالی رعبی تمام در دل ~~هرمزان # ~~القا فرمود در شهر آمد و دروازهها را محکم گردانید و ابوموسی او را در ~~حصار گرفت و # ~~هر مزان در میانهآ شهر قلعهای بساخت و قوت و علفه سه ماهه در آن محفوظ ~~داشت . و در تستر # ~~یکی از اکابر بود او را اسم مرداسپند3 و خانهآ وی متصل سور بود و منفدی ~~به جهت مسیر ماء PageV01P391 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0399.png) # ~~جبل1 در خندق داشت . شبی از آن منفذ بیرون شد و ازحال2 خندق بگذشت و به ~~معسکر # ~~ابوموسی آمد و حاجب را گفت به خدمت امیر مرا حاجتی هست . ابوموسی وی را ~~طلب # ~~داشت . عرضه کرد که من فردی از اشراف این مدینهام و تمام حکایت خانهآ ~~خود بیان کرد و # ~~گفت اکنون شخصی با من بفرست تا بیاید و منفذ را مشاهده کند و شوارع و ~~سکک3 را عارف # ~~گردد و وضع و هیأت هرمزان را ببیند . پس ابوموسی تنی چند از ابطال عرب ~~طلب کرد و گفت # ~~کدام یک از شما نفس خود را در [170 - ب] خطر میاندازد و با این شخص در ~~این شهر # ~~میرود که اخبار و احوال هرمزان به من نماید؟ # آشرس بن عوف شیبان گفت من متکفل این شغل می گردم . گفت برو به حفظ و امان # ~~خدای تعالی. آن گاه به اتفاق مرداسپند بدن نقب گذشتند و از خانهآ ms341 ~~مرداسپند بیرون آمدند . و # ~~دستاری وسخ4 در گردن وی انداخت و گفت در عقب من آی و هرکه ترا بیند ~~چنان نمای که از # ~~حواشی وخدم مایی . # پس او را در تمامی شوارع بلده بگذرانید و به قلعه برد هرمزان با وزراء ~~خود # ~~در مشورت بود . اشرس با مرداسپند گفت اگر مصلحت هست و اجازه فرمایی ~~بدین سکین5 # ~~کو چک هرمزان را بکشم . گفت اگر صبر نکنی خود را در خطری انداخته باشی ~~و کار # ~~در دست ما تباه گردد . # پس باز معسکر ابوموسی آمدند و اشرس حکایات تقریر کرد . ابوموسی با ~~مرداسیند PageV01P392 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0400.png) # ~~گفت اکنون وظیفه چه باشد ؟ گفت دویست مرد از آبطال و شجعان عرب همراه ~~ماکن تا # ~~هم ازین نقب به خانهآ من آیند و حراس ابواب به قتل آورند و پنج هزار ~~نفر از اصحاب تو # ~~در شهر آورند . آن زمان اختیار شما را باشد . # ابوموسی ملتمس او را مبذول گردانید و آشرس را بر آن دویست مرد امیر ~~گردانید . # ~~مرداسپند ایشان را به خانهآ خود آورد و بر سر حراس شتافتند و ایشان را ~~به قتل آوردند . و # ~~ابوموسی از خندق عبور کرد و به مدینه در آمد [171 - الف] و هرمزان به ~~قلعه متحصن شد و # ~~بعداز آن امان طلبید . ابوموسی اجابت کرد مشروط بر آنک به حکم ~~امیرالمؤمنین راضی باشد . # پس او را با پنج نفر یکی از ایشان انس مالک به مدینهآ یثرب فرستاد . # چون رسیدند امیرالمؤمنین از منزل خود به حاجتی بیرون شده بود او را ~~طلبیدند # ~~به حایط بستان ازار خود را در سبست نهاده بود و خفته . # هر مزان گفت : این چه کس است گفتند امیرالمؤمنین . هرمزان تعجب کرد و گفت # ~~حراس او کجااند؟ گفتند عدل او حارس اوست . چون امیرالمؤمنین وصول ~~هرمزان حس کرد # ~~برخاست و هرمزان تاج بر سر نهاده و سیف و منطقه و جامههای زربافت ~~پوشیده . # ~~امیرالمؤمنین روی از وی بگردانید و در مسجد ms342 رفت و فرمود که وضع او ~~متغیر گردانید . بعد از # ~~آن او را گفت که در تکلم آید . هرمزان گفت یا امیرالمؤمنین اکلام حی آم ~~میت2 ؟ # ~~امیرالمؤمنین فرمود «بل کلام حیی» . بعد از آن هرمزان قدحی آب طلب کرد ~~. امیرالمؤمنین # ~~اشارت کرد تا حاضر گردانیدند و گفت ما عطش و مرگ را با تو جمع نکنیم . # هر مزان گفت نه ابقا فرمودی ؟ گفت تو راکی امان دادند ؟ گفت آن زمان که ~~فرمودی PageV01P393 # ![image filename](./0789Anonymous.TajaribUmam_0401.png) ### | تجارب الامم فی احبار # ~~«بل کلام حی» . پس امیرالمؤمنین فرمود که هیچ رغبت مسلمانی داری ؟ گفت ~~بلی کسی که # ~~به پیغامبر شما صلیالله علیه و سلم [171 - ب] نزدیکتر باشد طلب فرمای ~~تابر دست وی # ~~مسلمان شوم . امیرالمؤمنین عباس بن عبدالمطلب را رضی الله عنه طلب ~~فرمود و گفت این عم # ~~رسول الله علیه من الصلوات افضلها ومن التحیات اکملها است . هرمزان گفت ~~آشهد ان لااله # ~~الاالله واشهد ان محمدا رسول الله . امیرالمؤمنین به ابوموسی مکتوب ~~نوشت که اصحاب # ~~هرمزان را به سلامت به مدینهآ یثرب فرستد . که او به دین حنیفی آمد ~~والسلام1 . # کشته شدن یزدجرد شهریار # چون خبر فتح تستر یزد جرد را معلوم شد از قم به فارس رفت . امیرالمؤمنین ~~رضی الله # ~~عنه ، عثمان بن حکم بن العاص را امر فرمود که به طلب یزدجرد رود . چون ~~به فارس متوجه # ~~گشت ، یزدجرد به خراسان شتافت و ماهویه اسپهبد در مرو بود ، از خاقان ~~استمداد نمود . # ~~سی هزار سوار به مدد ایشان فرستاد و عساکر مسلمانان او را درحصار ~~گرفتند و قتال تمام # ~~کردند . عاقبت ماهویه و یزدجرد فرار بر قرار اختیار کردند . و گویند ~~شخصی بواسطهآ تاج و # ~~سیف و منطقه ، یزدجرد را به قتل آورد و آنها را برگرفت2 . والله اعلم ~~بالصواب والیه المرجع # ~~والمآب. # تمت فی شهر شوال سنه تسع [و] ثمانین [و] سبعمائه . بلده ایذج . # 1. این هرمرآن ، سرانجام به همدستی ب ابولونو علرم مغیرة ابن شعبه در قتل ~~عمر متهم ms343 وکشته PageV01P394 ms344